ghaemiyeh.com
شماره بازيابي : ۶-۱۵۵۱۵
سرشناسه : نهاوندي ، علي اكبر ، ۱۲۴۰ - ۱۳۲۸ .
عنوان و نام پديدآور : گلزار اكبري و لاله زار منبري[چاپ سنگي]/علي اكبر بن حسين نهاوندي ؛ كاتب : شيخ الكتاب نجفقلي هشترودي
وضعيت نشر : تبريز: به سعي و اهتمام حاج حاجي آقا، ۱۳۲۵ ق ( تبريز: مطبعه علميه ).
مشخصات ظاهري : ۴۱۵ ص؛۲۲ × ۳۵ س م.
يادداشت : زبان : فارسي.
مشخصات ظاهري اثر : نوع و درجه خط:نستعليق.
نوع و تز ئينات جلد:جلد مقوايي ، روكش تيماج قهوه اي.
معرفي چاپ سنگي : اين كتاب مشتمل بر ۱۱۴ گلشن ، به تعداد سوره هاي قرآن تقسيم شده است.
موضوع : اسلام -- مسائل متفرقه.
شناسه افزوده : الف.هشترودي ، نجفقلي.
شماره بازيابي : ۶-۱۵۵۱۵
هذا كتاب مستطاب گلزار اكبري و لاله زار منبري از مؤلفات
جناب مستطاب شريعتمدار خلايق افتخار حجة الاسلام و المسلمين ظهير الملّة و الدين آقاي حاج شيخ علي اكبر مجتهد نهاوندي مولدً المشهد المقدس الرضوي موطناً دامت ايام بركاته در دارالسّلطنه تبريز بسعي و اهتمام جنابمستطاب عُمدة التّجار و الاسراف آقاي حاج حاجي آقا صاحب مطبعيه علميه بزيور طبع آراسته كرديد
المسّود شيخ الكّتاب نجفعلي هشترودي
هذا كتاب مستطاب گلزار اكبري و لاله زار منبري
بسم الله الرحمن الرحيم و به ثقتي
گلزار اكبر حمد و ثنا خداونديرا سزاست كه گلشن عوالم امكانية را بگلياتهاي مصنوعات خود زينت داده و از تمامت گلهاي آنها انساني را برگزيد و بتاح و لقد كرّمنا بني آدم بر او منّت نهاده و درود نامحدود بر آنگل احمري كه بَعثُتُ عَلَي الابيضَ و الاسوَد او را لسان قال و پيروانش را آيه عالِيَهُمُ يثاب سُندس خضرٌ و استبرق وصف الحال و صلوات زاكيات نامتناهي بر آل و اولاد آن برگزيده از ماه تا بماهي كه در بوستان شريعت غرّار او باغبان و بهار احكامش را مانع از خزان و قرآن نازل بر او را حافظ و پاسبان و لعنت الهيّه بر سارقيان اين بوستان و حارقين اينقصل الخطاب و فرقان از اين و آن تا وقت بقاء ملك منّان و از آنوقت تا بقا و جنّت و نيران اما سعد چنين مي گويد منتظر لطف خداوندي علي اكبر بن حسين نهاوندي العاكف في المشهد المقدس الرّضوي و اتطايف في طرف مرقد العلوي اصلح الله له احوال داريه و اذاقه حلاوة نشاتيه كه چون در سال هزار و سيصد و چهل و يك از هجرت نبويّة علي مهاجره و الف الف سلام و تحيّة فارغ شدم از تاليف كتاب مستطاف الموسوم بالجَنَّةِ العاليَة و جَعبَةِ الفالِية كه نوزدهمين تاليف اينداعي است و آن الحمدلله و المنّة از پرتو نظر مرحمت اثر حضرت ثامن الائمه و ضامن الاُمّة روحي و ارواح العالمين لتراب عتبة الفداه كه باسم سامي ونام گرامي آن بزرگوار سمت اتمام و زيور اختتام پذيرفته مرغوب و مطبوع و لجلية طبع جسوم و مطبوع گرديد و ليكن چونمطالب آنكتاب مثل عقد منفطم پراكنده و پريشان و بمثابه مجامع كشكوليه غير مرتبه العنوان بود لذا در اينسال كه سنين هجرت بهزار و سيصد و چهل و چهار رسيده بخواهش بعضي از دوستان شروع در گلكاري اين بوستان شد كه هر نوع از گلهاي آن در مرزي رسته و هر صنفي از آنها بوضعي نيكو دسته بسته و چون اين مجموع شريف و مسفور منيف از براي خود اينداعي مشابه گلزار و از براي آقايان اهل منبر بمثابه لاله زار است لذا موسومش نمودم به گلزار اكبري و لاله زار منبري و مرتب گردانيدم آنرا بيكصد و چهارده گلشن بعد و سوَر آخرين كتاب آسماني متقن و هر گلشني را برفني از فنون فضلّيه قرار گذاشته و از گلبانهاي آن چند گل انتخاب نموده و اظهار داشته اميد است كه ناظرين از ارباب منبر و اهالي دانش خورده گيري ننموده و عفو ميفرمايد از هر عيب و لغزش و عجب آنكه بعضي از سادات اطياب در تاريخ سال تاليف اينكتاب درّي ثمين سفته و شعري متين گفته و آن اين است سيّد چه گل شگفت و بتاريخ ان بگفت هر نوع گل بپن تو بگلزار اكبري و بالاستعانة من الله الرؤف الودود و فابذر في المراد و اشرع في المقصود
در بيان تفاسير آيات قرآنيه و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است آية قال سليمان بن محمد العاملي المعاصر شيخ الجليل الحرّ في المجلّد الاول من كتابه الموسوم بمطايف الآثار و جواهر الاخبار فقلاً عن بعض المحققين في تفسيره لآية النّور عند
قوله
قوله كوكب درّي الآية فَاِن قيل هذه الاوصاف حاصلة الشمس و القمر خصصّت بالكواكب اجيب عنه بان نسبة نور الشمس نسبة نور الله في الآفاق و نسبته نورالقمر نسبته العمّال و نسبته نور الكواكب نسبته نور الارواح الحشية الجرئيه المضيئته لكثرته و تفرّقه علي شبابيك الاجسام و هشكاتها فتحصّصه اولي و انسب لان هذا النور الواحد الذي هو نور الله مثلاً اذا اشرق علي مظاهر لكثيرظ فلا يصل الي كلواحد منها الا بقدر الكواكب لقلّة فابليّة و صغر ظرفه كاالبصر مثلاً فانه لا يشاهد الشمس مع عظمته حرفها الا بقدر الترس و مثل ذلك مرّةً اخري مَثَلِ نور الشمس و القمر علي الروازن الكثيرة و الشبابيك المقدده او كالمار الواحد مثل الجامع في ظرف واحد اذا انتشر فيه فانه لا يرجع عنه الا بقدر ذرّة البيضاء او الكوكب في الاستدارة و اللّطافة او كالماء النازل من السماء فانه في الأصل ماءِ واحد نازل عن اصل الواحد و هو السحاب فيصير قطرات كثيرة كلواحد منها كالكوكب الدري من لطافته و استدارته فكذلك نسبته نور الله الذي هو ماء الحيوة الحقيقته الموصوف بكان عرشه علي الماء بالنسبته الي الارواح الصادرة عنه المسماة بالزجاجة التي كالكواكب الدرية الموقدة من الشجرة المباركة التي هو الوجود المطلق تكاد زينتها يضيئ بذاتهاء لو لم تمسسه نار الاجسام الكدرة و الاجساد المظلمة التي هي منبع الظلمات لأنّ النور الألهي لو لا احتجابه بالجلابيب الكثيفه و العونتي الحسيّه لاضاء بذاته و عَرَفَ الله و شاهده بنوره علي ما ينبغي و قال بلسان الحال عرفت ربي بربي لانّه كان من ذلك الوقت نورا علي نورٍ اعني نور الحق علي نور العقل كالقمر مثلاً فانّ نوره من نور الشمس فكلّما راد نوره زاد مشاهدته فتكون مشاهدته للشمس علي حَسَب نوره و هنا يكون حال نورها علي نوره فيكون مشاهدً الشمسَ بنورها كما شاهد العارف ربّه بنوره فحينئذٍ كما ينجور للقمر ان يقول عرفت الشمس بنوري و عرفت الشمس بنورها يجوز للعارف ان يقول عرفتُ ربي و عرفت ربي بربي كما في دعاء مولينا زين العابدين بك عرفتك و لهذا قال يهدي الله بنوره من يشاء و كسوف الشمس و خسوف القمر اشارتان الي سور السير الحقيقة الروحية النفيسة في سقاماتها انتهي اقول و عليك بثامل التام في هذه الكلام فانه مزيق للاقدام و اشبه شيئ باصغاث الاحلام آيّة قال الله تعالي في مجادلة ابراهيم الخليل مَعَ نمرود ان الله ياتي بالشمس من المشرق فأت بها مِن المغرب الآيه در جلد اول از كتاب فيه ما فيه است كه يكي سؤال كرد از مولاناي بزرگ كه ابراهيم عليه السلام بنمرود گفت كه خداي من زنده كند و مرده كند نمرود گفت من نيز چنين كنم ابراهيم عليه السلام باز دليلي ديگر گفت كه خداي من آنستكه آفتاب را از مشرق برآرد و بمغرب فرو برد كه انّ الله يأتي بالمشس من المشرق فأت بِها مِنَ المغرب و اگر تو دعوي خدائي ميكني بعكس كن از اينجا معلوم ميشود و لازم ميگردد كه نمرود ابراهيم عليه السلام را ملزم نموده كه اينسخن اول را بگذاشت و جواب ناگفته در دليل ديگر شروع كرد فرمود كه ديگران ژاژ خوائيدند تو نيز ژاژ ميخوائي اين يك سخن است در دو مثال تو غلط كرده و ايشان نيز اين را معاني بسيار است يكمعني آنست كه حقتعالي ترا از كتم عَدَم در شكم ما در مصور كرد و مشرق تو شكم مادر تو بود و از آنجا طلوع كردي و بمغرب گور فرو رفتي اين همان سخن او لست بعبارت ديگر كه هو يحيي و يميت اكنون تو اگر قادري از مغرب گور بيرون آورد و بمشرق رحم باز بر معني ديگر اين است كه غافر چون بواسزه طاعت و مجاهده و عملهاي سنيّه رونش و ذوق و هستي و روح و راحت پديد آيد و در حالت ترك اينطاعت و مجاهده آن خوشي و روح و راحت در غروب بود پس ايندو حالت كه طاعت و ترك طاعت است مشرق و مغرب او بوده باشد پس اگر تو قادري بر زنده كردن در اينحالت غروب كه فسق و فساد و معصيت است آنروشني و راحت كه از طاعت طلوع ميكرد اينساعت در حالت غروب ظاهر گردان و اينكار بنده نيست و بنده اين را هرگز نتواند كردن اينكاري است كه اگر خواهد آفتاب را از مغرب طالع گرداند و اگر خواهد از مشرق كه هو الذي يحيي و يميت و هو الذي يأتي بالشمس من المشرق آية و ايضاً در همان كتاب در ذيل آيه مباركه هو الذي جَعَلَ الشمس ضياءً و القمر نوراً گفته است كه خداي شما آنخدائيست كه شمس را ضياء گفت و قمر را نور ايندو معني دارد يكمعني آنست كه شمس نور محض است و از كس نور نميگيرد و بهمه نور مي بخشد پس او را نور گفتن تحصيل حاصل باشد پس ميفرمايد
شمس
شمس را ضياء و اديم يعني نورش تابانست و القمر نوراً قمر نور از خود ندار و از آفتاب نور ميگيرد پس خبر ميكنم كه خلعت نور را بقمر و اديم و شمس چونيكي نور بود خبر ميدهم كه باو خلعت ضياء داديم و معني ديگر آنستكه چونشمس را نور بيش است و قمر را كمتر و بايد هر يكيرا نامي نهند جدا تا مرتبه هر يكي بنام ممتاز نشود چنانكه آب اندك چونروان باشد او را جوي خوانند و چون افزون شود رود خوانند و چون افزون شود فرات خوانند و چون از آن افزونتر شود جيحون خوانند و چنانكه مشفق را محبّ خوانند و چونمحبت افزون شود عاشق گويند و نظائر اين بيحداست آيه في الكافي روي انّ بن ابي العوجا سأل هشاماً فقال هل الله حكيم قال نعم قال فلم قال في موضع من القرآن فانكحو ما طاب لكم من النساء مثني و ثلث و رُباع فان خفتم ان لا تعدلوا فواعَدةٌ اَو ما ملكَت ايمانكم و في موضع آخرو لن تستطيع ان تعدلوُا بين النساء وَ لَو حرصتُم فلا يمتلوكلّ الميل فتذروها كالمعلقة فقال هشام النظرة و ترعّل الي المدينة الي عند الصادق عليه السلام و سال عنه فقال امّا الآية الأولي فمعناها ان لا تعدلوا في النفقة و في الآية الثانيه ان تعدلوا في المودّة فرَجَعَ من عبادِنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصدٌ و مِنهم سابِق بالخيراتِ بِاذنِ الله و قالَ انا عَرَضنا الامانته علي السموات و الارض و الجبال فابَين ان يُحملنها و اشفَقن مِنها و حَمَلَها الانسان انه كان ظلوماً جَهولاً قال بعض المفسرين مرا و الآيتين نا اراد الله سبحانه و نحن ناوّلهُما بما ظهر لنا ربّنا لا تؤاخذنا ان نسينا ان اخطانا بايد دانستكه انّ الله خلق آدم علي صورته او تعالي از صورت منزّه و متعالي است پس خلق آدم بر صورت او سبحانه باينمعني تواند بود كه اگر مرتبه تنزيه را در عالم مثال صورتي فرض كرده شود هر آينه اينصورت جامعه خواهد بود كه انسان جامع بر آنصورت موجود كشته است صورت ديگر را قابليت آن نيست كه تمثال آنمرتبه مقدّسه تواند بود و مرآة آن تواند كشت از اينجاست كه انسان شايان خلافت او كشته است زيرا كه تا بر صورت شيئي مخلوق بگردد شايان خلافت آنشيئ نباشد چه خليفه شيئي خلف شيئي است و نايب مناب آنشيئ است و چون انسان خليفه رحمن كشت ناچار بار امانترا متعيّن شد لا يحمل عطايا الملك الامطاياه آسمانها و زمينها و كوهها جامعية از كجا يابند تا بصورت او تعالي مخلوق گردند و شايان خلافت او تعالي باشند و تحمل بار امانت او سبحانه نمايند و محسوس ميگردد كه اگر اين بار امانت را فرضاً بآسمان و زمين و كوه حواله نمايند پاره پاره گردند و هيچ اثري ازآنها باقي نماند و آن امانت بزعم اين فقير قيموميّة جميع اشيا است برسپل نيابته كه مخصوص بكل افراد انسان است يعني معامله انسان كامل تا بجائي ميرسد كه او را قيوم جميع اشيا بحكم خلافت ميسازند و همه را افاضه و جود و بقاء و ساير كمالات ظاهري و باطني بتوسط او ميرسانند و اگر مَلَكت باو متوسّل است و اگر انس است و چن است باو متشبّت و في الحقيقة توچه جميع اشياء بجانب اوست و همه نگران اويند اينمعني را دانند يا نه انّه كان ظلوماً جهُولاً كثيراً لظلم علي نفسه بحيث لا يبقي من وجوده و لا من بواقع وجوده اثراً و لا حكماً و تا بر خود چنين ظلم ننمايد شايان تجمّل بار امانت نبود جهولاً كثيرا لجهل بحيث لا يكون له علم و لا ادراك بالمطلوب بل عجز نس الاوراكت و جهل عن العلم بالمقصود و اينعجز و جهل در آنموطن كمال معرفتست لأنّ اجهلهم اعرفهن ائمّة و لا شكّ اغرقهم اليق بجهل الامانته و ايندو وصف علّة اندز مرحمي بار امانت را اينعارفيكه بمنصب قيموميّت اشياء مشرف كشته است حكم وزير دارد كه مهمات مخلوقات را باو مرجوع داشته اند هرچند كه انعامات از سلطان است اما وصول آنها مربوط بتوسّط وزير است رئيس ايندولت ابوالبشر حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام است و اينمنصب علي بالاصاله مخصوص بانبياء اولوالعزم عليهم السلام است و به تبعيت و وراثت اين بزرگواران هركرا باين دولت مشرّف سازند ع با كريمان كارها دشوار نيست و طايفه اولي از وارثان كتاب كه برگزيدكانند از عباد او تعلي سمين ظالم لنفسه است كه بمنصب وزارت و قيمومية مشرف است و طايفه رثانيه از اين برگزيدگان كه تعبير از آن بمقصد شده است آنانند كه بدولت خلّت مشرّف كشته اند و صاحب شر و اهل مشورت اندر چند معامله و كار و بار پادشاهيّه بوزير مربوطه است اما خليل نديم است و صاحب انس و الفت
است
است اين از براي فرحت خود سلطان است و آن از براي مهمات ديگرانست شتّان ما بينهما و سر حلقه اينمقام عالي حضرت ابراهيم خليل الرحمن عليه السلام است و بوراثة از ايشان است هر كرا كه باينمقام عالي مشرّف سازند و فوقمقام خلّت مقام محبت است كه طايفه ثالثه كه سابقٌ باخيراتند بآنمقام عالي مشرف گشته اند يا روندم ديگر است و محب و محبوب ديگر اسرار و معاملات كه بمحب و محبوب ميگذرد يا رونديم را درآنجا چه مدخل هر چند كه در وقت كمال انس و الفت اسرار خفيّه محب را بخليل جليل القدر هم در ميان ميتوان آورد و او را محرم اسرار محب و محبوب نيز ميتوان ساخت و سر حلقه محبان حضرت كليم است و سركرده محبوبان حضرت خاتم الرسل و آل او است عليه و عليهم من لصلوات افضلها و من التحيّات اكملها و به تبعيّت اينصاحب و ولتان هركرا بايند و مقام مشرف سازند و وراثة آنها را بايشان دهند رَبَّنا آتِنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً اِنَّكَ اَنتَ الوَهاب آيةٌ قال الله تعالي و اِذ اَخَذَ رَبَّكَ مِن بني آدَم مِن ظُهُورِهم ذُريتَهُم وَ اَشهَدَهُم عَلي اَنفُسُهُم اَلَستُ بِرَبِّكم قالوا بلي الآيه بدانكه مفسرين را در ذيل اين آيه شريفه لطائف و اشارات و نكاتي است و اين ناچيز بنقل بعضي از آنها در اينمقام تلذيداً اللأحلام اكتفا مينمايم اللّطيفة الاولي در تفسير بحر الدرر است كه حقتعالي نپرسيد كه شما كيستيد و يا ايشان كيستند كه اگر چنان پرسيدي جواب آسان بودي زيرا كه مُحدِث را خبر از خويشتن دادن آسان است زيرا كه خود دانند كه ايشان كيستند و از آن كيستند ليكن حقتعالي خواست كه از خود پرسد كه من كيستم و آن كيستند اندر كونين كرا ياراي آن بودي كه تا گفتي آن منيد اگر چه ملك مقرب بودي يا نبي مرسل و چونسؤال صعب بود لا جرم تلقين جواب از وي ميبايست تا فرمود الست بربكم اللطيفة الثانيه آنكه اگر پرسيدي كه شما آن منيد تا بلي جواب آمدي هيچ فايده نبودي از براي آنكه چنانچه دوست از آن ويست دشمن هم از آن وي است چه دوست و دشمنرا در ملكيّت تفاوت نباشد پس فرمود نه من از آن شمايم تا فايده جواب و سئوال حاصل آيد تا خلق دانند كه كار نه بآن نيكو شود كه ايشان حق را باشند بلكه بآن نيكوه شود كه حق ايشانرا باشد اللطيفة الثالثة در معارج النبوّة است كه اگر سئوال كردي كه شما از آن من هستيد توهّم بودي كه ملك مي خواهد بملك خود بنازد پرسيد كه نه من پروردگار شمايم تا انكه ملك به مَلِك و مالك خود بنازد كه خلقتكم لترجوا عنّي لا لا ربح عنكم اللطيفة الرّابعة آنكه اگر سئوال از بندگي ايشان بودي از ترس بگداختندي كه از ما اقراري ميخواهد و حجت مينويسد تا با ما چه خواهد بكند آن نكرد بلكه چنان كرد كه مقترض از صاحب دين حجّة خواهد پس اينجا با وجود بي نيازي خود بربوبيتّ خود حجة ميدهد و بعبوديّت از تو حجّة نميگيرد چنانچه دارنده بنا داري حجّت و سند رد مد كه من قبول كردم كه روز بروز و ساعت بساعت مايحتاج تو را بتو برسانم و از اين بسي فرق باشد تا آنكه دارنده از ناداري حجّة كيرد كه هر روز از دين من چندين نقد بمن رسان اللطيفة الخامسة هم در آنكتاب است كه فرمود الست بربكم و نفرمود الستم بعبادي و در اينمعني فايده جليله است كه وصلت خود را با تو بزنجير ربوبية خود بربست نه برشته عبوديت تو تا آنكه بواسطه تقصير بندگي تو نقصان باين نسبت راه نيابد تا داني كه چنانچه ربوبيت او نقصان پذير نيست نسبت عبوديت تو نيز با آنحضرت نقصان پذير نيست اللطيفة السّادسة در همان كتاب است كه در اسلوُب اين نوع سئوال كمال عنايت است درباره تو زيرا كه چونسئوال متضمن معني جواب باشد آسان جواب آن توان گفت بلكه بيك كلمه جوابي وافي او توان داد. مثلاً پرسيد كه من پروردگار شمايم تا بيك كلمه بلي جواب تمام به كفشد و علاقه خصوصيت به پروردگار استوار كردند چنانچه در شريعت مثل اين مقرر است مثلاً مردي در نزد دو گواه مرزني را گفت كه نه تو زن مني چونزن گويد بلي در ميان ايشان عقد نكاح منعقد است جائيكه اكرم الاكرمين در حضور همه آنشاهدان عدول از انبياء و اولياء و و اخيار فرمايد نه من خداي شمايم و بنده گويد بلي اگر عقد توحيد در ميان ايشان منعقد شود غريب نباشد
در حل اخبار مشگله مجلة البيان و گلچين از گلبانهاي آنها چند گلست خبرٌ في الكافي و التوحيد عن ابيعبدلله عليه السلام قان ان الله خلق اسماً بالحروف غير متصوت و باللفظ غير منطق و بالشخص غير مجسّد غير موصوف و باللون غير مصبوغ منفي عنه الاقطار مبعّد عنه الحدود محجوب عنه حس كلّ متوهم مستر غير مستر فَجَعَله كلمة تامة علي اربَعَة اجزاء معاً ليس مننا
واحد
واحد قبل الآخر فاظهر منها ثلاثة اسماء لفاقة الخلق اليها و حجب واحدا منها و هو الاسم المكنون المخزون بهذه الاسماء التي ظهرت فالظاهر هو الله تعالي و ستخر سبحانه لكلّ اسم من هذه الاسماء اربعة اركان فذلك اثني عشر ركناً ثم خلق لكل ركن منها ثلاثين اسماً فعلاً منسوباً اليها فهو الرحمن الرحيم الملك القدوس الخالق الباري المصوّر لا تأخذه سنةٌ ولا نوم العليم الخبير السميع البصير الحكيم العزيز الجبار المتكبر العلي العظيم المقتدر القادر السلام المؤمن المهيمن الباري المنشي البديع الرفيع الجليل الكريم الرازق المحيي المميت الباعث الوارث فهذه الاسماء و ما كان من الاسماء الثلثة و ذلك قوله تعالي قل ادعو الله و ادعوا الرحمن اياماً تدعوا فله الاسماء الحسني قال بعض شرّاح الاحاديث تعبير الاسم في الاخبار بالسمته بمعني العلامة معروف و الاخبار في حدوث اسماء الله متواترة و في اثبات اسماء العينية له كثيرة و في كونهم اسماء الله الحسني مستفيضة ويفهم منها ان جميع افعال الله في العالم من الابداع و الخلق و الرزق و الحفظ و غيرها انما هي فضية اسمائه و انّ الله تعالي انما جعل بعض مخلوقاته واسطةٌ بخلق بعضيه الآخر و ستما اسماً لنفسه كما في مضامين بعض الادعيّة اسئلك باسمك الذي خلقت به البحر و باسمك الذي خلقت به الجبال و هكذا و ان لأسمائه تعالي مراتب بعضها فوق بعض فيكون اعظم اسمائه مخلوقة الاول و واسطة بينه و بين الكلّ فينطبق بمعونة ّ بعض الاخبار مثل ما في الكافي باسناده عن ابيعبدالله في قول الله و لله الأسماء الحسني فادعوه بها قال نحن و الله الاسماء الحسني و ما في الوافي قال نبينا صلي الله عليه و آله اولّ ما خَلَقَ الله نوري و في رواية اخري روحي و ما في بعض دَعَوات شهر رمضان انّه صلّي الله عليه و آله الحجاب الاقرب و بالجمله فينطبق بحقيقة نور نبيّنا و آله المتحدين معه في النورانية فسيتفاد منها انه واسطةٌ بين الواجب و ساير الممكنات فحقيقة الممكنات متصّلةٌ بحقيقته و مستمدةٌ منها و علي هذا فمن قَدَر ان يخلي نفسه و فكره من جميع الاكدار و ظلم المعاصي و انواع الخيالات و الأوصاف الطّارية عليها و كشف عن وجه روحه هذه الاغشيّة و سائر الحجب يمكن له ان يعرف نورهم صلوات الله عليهم و يتصّل روحه بارواحهم و يستمد من نوارنيهم فيكون حينئذ من شيعتهم المقربين و اوليائهم السابقين و يحتمل ان يكون هذا هو المراد بمعرفة الأسم الأعظم فاذا عَرَفه ولي من الاولياء معرفته شخصيته و توجه به الي الله في دعائه اجابه الله بالقبول و نيل المسئول اذا عرفت ذلك و فاعلم انه يشبه ان يكون المراد من هذا الاسم العيني المذكور في الخبر الكافي و التوحيد الذي هو اوّل خلق الله النور المحمدي و بجرئه المحزون المكنون جهته الألهية و باجزائه الثلثة الظاهرة عوالمه الثلثه عالم روحه المجردة و عالم مثاله المقيّد بالصُورة و عالم جسمه المقيد بالهادة و الصورة و باركانها الاربعة الاملاك الاربعة اسرافيل و ميكائيل و جبرائيل عزرائيل الموكلين بالحيوة و الموت و العلم و الرزق او نفس الموت و الحيوة و العلم و الرزق و ان يكون المراد من التثلّث مأته و السمتين جملة الاسماء التي هي فعل منسوب الي الأركان الأثني عشر ما يفيضه الله بوساطة الأملاك الأربعة في العوالم الثلثه من تفاضل آثار افعالهم مثلاً كلما يوجد في عالم الارواح و المثال و الاجسام من فعل الرزق فهو ما يفيضه باسم الرزق بواسطه ميكائيل و هكذا ما يوجد فيها من العلم و الهداية فهو ما يفيضه بوساطة جبرائيل باسم العلم و هكذا فالتأثيرات الواقعة في العوالم الثّلثه باسيجاد الله تعالي بوساطة هؤلاء الأملاك الموكّلين بالأحيار و الأمانة و الرزق و العلم و يجمعها ثلثمائة و التسيئن نوعاً من المؤثرات المسماة بالأسمار العينيته و يمكن ان يكون تحت كلّ واحدٍ من هذه الانواع اصناف عديدةٌ و افراد غير محصورةٌ و يعد ايضاً من عالم الاسماء و بهذا اللحاط فيل ان اسماء الله غير محصورة و لا بد في خطبته لكلشئٌ منها حافظ و رقيب و كلشئٌ منها بشئ محيط و المحيط بما احاط منها الواحد الاحد الصمّد خبرٌ در مشكول قزويني استكه از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقولست كه فرمود لنا حالات مع الله هو فيها نحن و نحن فيها هو و مَعَ ذلك هو هو و نحن نحن يعني ما را حالتها ميباشد با خدا كه خداوند در آنحالتها ما است و ما در آنحالت ها
اوئيم
اوئيم و با وجود اين خدا خداست و ما مائيم مؤلّف مشكول گويد كه آنچه آنحضرت فرموده اشاره است بفرموده جدّ آنحضرت كه مرا با خداي عزوجل حالتها است تا آخر كلام و معني اينحديث را نمي فهمد مگركسي كه از مصدر نبوت و معدن رسالت باشد و مترجم آنكتاب گفته است كه بعضي از علماء معني اينحديث را چنين گفته اند كه چنانكه بدنرا با نفس ناطقه اتصالي ميباشد كه هرگاه شخصي گويد من اشاره بنفس و بدن خود بيك اشاره اشاره كرده ام صحيح است با آنكه نفس و بدن دو چيزند همچنين بعضي از نفوس قدسيه را بسبب كمالاتي كه كسب كرده اتصالي با ذات واجب الوجود ميباشد كه هرچند آن نفوس مخلوق واجب الوجود ميباشند و اتحادي با ذات مقدس واجب شانه اندرند اما بسبب اتصالي كه با ذات واجب دارند كويا يكذاتند و اشاره باَحَدهما عين اشاره بديكريست و باينوجه تفسير كرده اند بعضي از علما قول خداي عزوجل را كه ميفرمايد وَ ما دَميت اِذ رَمَيتَ وَ لكِن اللهَ رَمي و احاديث ديگري باينمضمون از اهلبيت عليهم السلام بسيار نقل شده مجملاً كسيكه متخلق با خلاق الله گردد او را با مبانيتي كه با ذات مقدس الهي ميباشد مثل سبانيه روح و بدن يكنوع اتحادي قربي و معنوي با ذات مقدّسه بهم ميرساند كه بسبب آن نوع از اتحاد قربي و معنوي ميتوان گفت اينذات آنذاتست مثل اتحاد روح با بدن و الله اعلم اقول و لا يخفي ما في هذا المعني السّخيف عند من له حسن قريحة و فهم لطيفٌ خبر رايتُ في مجموعة معتبرة قد جَمَع ما فيها بعض الافاضل ما هذا لفظه ضربة علي يوم الخندق يفر و المثني و يثني المفرد هذا مضمون الخبر و المراد بالفقرة الثانية واضحة حيث انّ المراد بها المقتول بسيف علي عليه السلام بحيث صار و اخصيتين بعد ما كانوا حصة واحدة و انمّا الاشكال في الفقرة الأولي كيف يصير المثنّي فرداً بسيفه و اقول الظاهران المراد بالأثنين في هذه الفقرة هو الذين يتّخذون الهين اثنين فسبب سيف علي آمنوا و اتخذوا الهاً واحداً و صارو موحدين سقرّذين كما هو واضحٌ انتهي خبرً مولانا علي محمد هزار جريبي در كتاب جامع الأنوار خود ذكر فرموده قال النبي صلي الله عليه و آله فاطِمةٌ خَير نِساءِ العالم اِلا ما وَلَدَته مَريُم يعني حضرت خاتم الانبياء فرمودند كه حضرت فاطمه بهترين زنان عالم است مگر آنفرزنديكه زائيده او را مريم اشكال اينخبر در اين است كه آنولديكه مريم زائيده بود حضرت عيسي بود و مقام مقام تفضيل فاطمه است بر زنان و ديگر هرگاه مريم مستثني باشد از زنان عالم اينخبر مخالف خواهد بود با احاديثي كه دلالت دارند بر تفضيل حضرت فاطمه بر همه زنان عالم و رفع اشكال اينخبر را بچهار وجه كرده اند اول آنكه معني اينخبر چنين است كه حضرت فاطمه بهتر است از زنان عالم مگر آندختريكه زائيده است او را مريم و چونمريم دختري نزائيده و محالست كه بزايد پس ثابت شد كه بهتر بودن زني از فاطمه محالست و او بهتر از همه زنان است و بنابراين لفظ ما، ما ولدته ها، موصوله است بمعني الّتي و تذكر ضمير مفعول باعتبار لفظ ما است دوّم آنكه حضرت فاطمه بهتر است از زنان عالم مگر بآن خصوصيتي كه زائيده مريم كه زائيدن بي شوهر باشد يعني فاطمه در صفات از همه زنان بهتر است مگر بهمين صفت و بنابراين لفظ ما موصوفه است سيّم آنكه الا بمعني حتي است يعني از همه صفات بهتر زنان عالميان است حتي آنصفتي كه مخصوص است بحضرت مريم چه آن اختصاص جهة نزول روح الأمين است و روح الأمين يكي از خادمان حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت فاطمه سلام الله عليها است چهارم آنكه ماء ماء نافيه است و ولدته بتشديد لام است يعني حضرت فاطمه بهتر از همه زنان عالميان است مگر آنكه قابله او نشد حضرت مريم و اينكنايه از نهاية شرف حضرت فاطمه است اين ناچيز كويد و بملاحظه اينكه ولد بمعني تربيت هم آمده است چنانكه در نادره نوزدهم از گلشن صد و نهم اينگلزار مشروحاً بيان شده است پس با بودن ما ماء نافيه معني پنجمي در رواية احتمال داده ميشود كه آنعدم تربيت مريم باشد بآن محذّره .....
خبرً ايضاً در همان كتاب است كه لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين يعني نه جبر است و نه تفويض است بلكه امريست ميان جبر و تفويض بدانكه در افعال عبا دسته مذهب است. اوّل جبر و آن مذهب اشعري است و ايشان گويند كه بنده را در فعل خود هيچ اختياري نيست بلكه فعل عبد واقع است بخلق خدا و اراده وي بدون وساطت اراده بنده. دوم تفويض و آن مذهب معتزله است و ايشان گويند بنده مستقّل است در ايجاد فعل خود
خود
خود بدون مدخليّت اراده خدا و حضرت ربّ الأرباب بنده را صاحب اراده خلق كرده و او هر چه خاهد كند و هر چه نخواهد نكند يعني بنده را واگذاشته است در فعل خود و مذهب اشعري جبر محض است چنانكه مذهب معتزلي تفويض محض است و بطلان و فساد ايندو مذهب بغايت ظاهر است و الا بنا بر مذهب اول گويند تكليف بيقاعده بودي و ثواب و عقاب باطل شدي و بنا بر مذهب ثاني گويند كه لابد است مر وجود فعل را از علت موجبه و آن علت اگر ذات بنده باشد بدون حاجت به انضمام بامريكه حادث شود در وقت فعل لازم آيد امتناع فعل معيّن از بنده ماء لم موجوداً سابقاً و لا حقاً و اينخلاف واقع است و اگر ذات عبد در علّته محتاج باشد بحدوث امري خارج از ذات عبد پس عبد مستقل در ايجاد فعل نباشد و ادله بسيار در اين دو مذهب در مقام خود مذكور است كه اينمقام حقام ذكر آنها نيست و آنچه قريب بفهم بود و مقام اقتضاي آن ميكردند مذكور شد سيّم امر بين الأمرين است و آن مذهب حكماء و جمهور علماي اماميّه است و بيان اينمذهب مجملاً اين است كه خواجه نصير الدين طوسي ره در شرح رساله خود فرموده كه اراده عبد علّته قريبه فعل عبد است و اراده حق علّته بعبيده فعل وي و اشعري نظر را مقصور بر علّته بعيده گردانيده و قائل بجبر شده و معتزلي نظر بعلّت قريبه تنها نموده و قابل بتفويض كشته و حق آنست كه وقوع فعل عبد موقوفست بر مجموع الأرادتين پس معلوم شد نبايد نظر را مقصور در علت بعيده نمود و نه در علت قريبه بلكه بايد فعل عبد را نسبت بهر دو اراده داد زيرا كه جميع سلسله حوادث منتهي بواجب ميشود و فعل عبد صادر از اختيار و اختيار از جمله حوادث است پس از اين حقيقت كه آلة فعل عبد از اوست سبحانه فعل از اوست و از اين حيثيت كه فعل ناشي از اختيار از فاعل فعل است و فعل از عبد است و ثبوت ثواب و عقاب بجهة اختيار است و اختيار متضمن دو شيئ است يكي فعل اوامر و ديگري ترك نواهي انتهي خبرٌ و ايضاً در همان كتاب است كه السعيد سعيدٌ في بطن امّه و الشقي شقيٌ في بطن امّه و در نسخه ديده شد كه السعيد من سعد في بطن امّه و الشقي شقيٌ في بطن امّه شخص نيك نيكست در شكم ما درخود و شخص بد است در شكم ما در خود اشكال در اين است كه اگر اينخبر بمعني ظاهر خود گذاشته شود بطلان تكليف و جبر لازم ميآيد و آنچه در رفع اشكال اعتماد را شايد دو وجه است اول قول يكي از فضلاء است كه گفته در احاديث بطريق متواتر معنوي رسيده كه در يوم ميثاق و عالم ذرّ حضرت داور بنده پرور جميع ارواح را جمع فرموده و سنه اقرار بر ايشان فرمود اوّل اقرار بربوبيت و وحدانيت خود و دوم اقرار به نبوت و سوم اقرار بولاية اهلبيت عليهم السلام پس همگي اقرار بربوبيت كردند و در دوّم و سوّم اختلاف نمودند پس بعضي اختلاف كه كرده بودند بدوم و سوم نيز اقرار كردند و بعضي انكار يا توقف كردند و بعضي اقرار بدوم و انكار سوم را كردند و يا توقف نمودند وَ مَن ثم بَثَتَت المعصية و الطاعة پس از هر نفسي كه در آنروز طاعت يا معصيت بظهور رسيده چون بعالم بدن آيد موافق آن از آنشخص باختيار خود ظاهر شود پس بنا بر آن جسميكه در رحم مادر از نطفه زنا منعقد شود لياقت آن ندارد كه حضرت رب العزّة آنروحيكه طاعت از او بظهور رسيده در عالم امر بآن نطفه منعقده از زنا تعقل دهد بلكه نفسي را باو تعلق دهد كه از او معصية بظهور رسيده و در آنعالم پس ظاهر شد سر سعيد بودن سعيد در بطن مادر خد و شقي بودن شقي در بطن ما در خود و دوم قول صاحب مرآة المحققين است كه كفته اينعالم بجاي مادر ما است و چنانكه مادر ما را از راه دو پستان شير ميدهد اينعالم نيز از دو راه كه حيوانات و نباتات باشند غذاي ما را بما ميرساند پس سعيد سعيد ميشود در دنيا و شقي آنست كه شقي ميشود در دنيا خبرٌ اذ احَبَّ الله عَبداً لَم يضره ذنبٌ در كتاب جامع الأنظارين خبر را ذكر نموده و توجيهاتي از براي آن نقلكرده يكي آنكه محبوب خدا معصيت از او صادر نميشود كه ضررش رساند و گفته است كه در علم منطق مبرهن است كه در قضيه سالبه وجود موضوع شرط نيست چنانكه هرگاه گويند زيد نويسنده نيست ميشايد كه زيد موجود نباشد پس لازم نيست كه عبد را ذنب باشد تا ضرر نكند و ديگري و آنكه محبت الله امريست ازلي و قديم چنانچه در آيه و حديث ثابت شده و محبت ازلي را ذنب كه امريست حادث ضرر نرساند چنانچه اگر صدف در نجاست افتد
بهيچ
بهيچوجه نقصاني بآن نرسد سوّم آنكه محبت ساتر است و عداوت كاشف يعني كسي كه با كسي محبت دارد هر چند از او گناهي بيند همه را بپوشد بلكه محب از محبوب هيچ گناهي نه بيند محبوب هر آنچه ميكند محبوب است و چهارم و آنكه بنده در وقتي كه محبوب الله عزوجل ميشود مرتكب معاصي معلومه مشهوره نمي شود و چون باينمقام رسد و هيچ معصيت را بعمل نياورد گناهي از براي او باقي نمي ماند مگر مخالطت ناس و صحبت داشتن با ايشان چه اين در آن شخص مثل معصيت است ليكن چونكه ميداند كه اين صفت از براي او معصيت است خود را مستمر بر آن نميدارد و بزودي ميل بجانب حق نمايد و بذكر و استغفار مشغول ميشود و از اين است كه پيغمبران استغفار ميكردند پس ميشايد مراد از ذنب اين نوع ذنب باشد پس از اينذنب بانشخص ضرر نميرساند زيرا كه بزودي خود را از ذنب ميرهاند و پنجم: آنكه ميشايد كه مراد از ذنب در حديث ترك اولي باشد و مراد از عبد خصوص پيغمبران باشند و مراد از عدم ضرر بقاي درجه پيغمبري و اجر اخروي باشد و خبرٌ: في جامع الافطار حقيقٌ علي الله ان يدخل الضلال الجثّه قيل كيف ذلك جعلت فداك قالَ يَموتَ الناطق و لا ينطق الصامَتَ فيَموت المرء فيدخله الجنّة آنخبر از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام است يعني سزاوار است كه داخل كند خدا شخص گمراهرا در بهشت شخصي گفت فداي تو شوم چگونه ميشود كه خدا گمراهرا داخل بهشت كند حضرت فرمود كه ميميرد ناطق و نطق نميكند امام صامت بدانكه مراد از نيكمراه آن است كه تكليف او از هيچ امامي باو نرسيده باشد يعني در زماني باشد كه امام آنزمانرا نديده و ندانسته باشد و او مرده باشد و امام دويّم از اظهار امامت خود نكرده باشد پس آنشخص در چنين وقتي اگر بميرد خداوند او را در داخل بهشت ميكند بجهة عَدَم تقصير او در معرفت امام خبرٌ الحمام يوم و يوم لا يكثر اللّج يعني يكروز در ميان بحمّام رفتن بسيار ميگند گوشت بدن را و اينخبر بحسب تركيب نحوي اشكال دارد نه بجب معني و آنچه را كه توان در تركيب اينخبر اعتماد بآن نمود دو وجه است اول: آنكه يوم اول خبر مبتدي امحذوفي است كه آن لفظ دخول باشد اي دخوله يوم و يوم لا و الحمام مبتدي اول است و دوم: آنكه الحمام مضاف اليه باشد مثل قَبَضتُ قَبضَةً من اثر الرسول اي من اثر حافر فَرَس الرسول و يومٌ لا خبر باشد اي زمان دخول الحمام يوم نو يوم و يومٍ لا خبر در كتاب سابق الذكر است كه قال النبي لو كان الموت يشتري لاشتراه اثنان كريم ابلج و حريص ملهوف بدانكه ابلج نقبح الف روشن و درخشان و شخص كشاده ابرو را گويند و در اينجا مراد واسع بطبع است و ملهوف بمعني مضطر و حريص را گويند و اينجا مراد حريصت يعني اگر موت خريده شدي هر آينه ميچريدند آنرا دو نفر يكي كريم واسع الطبع در وقتي كه قدرت نداشته باشد بر ايثار مال تا انكه بمردم نيكوئي كند پس چنين كسي طالب مرگ ميشود بحيثيتي كه اگر مرگ خريده ميشد ميخريد و حريص در وقت نداشتن مال از جهة بخلي كه بمال دارد طالب مرگ مي شود بحديكه اگر مرگ فروخته ميشد او ميخريد خبرٌ و فيه ايضاً من احَبَّ كريمتاه لم يكتب بعد العصر اشكال اينخبر در لفظ كريمتاه است كه مفعول است و تثنيه در حالت نصب بياراست و بايد كريمتيه باشد و در دفع آن سه وجه گفته اند اول آنكه كريمتيه بوده در اصل و چون ماقبل ياء مفتوح بود قلب بالف شده و كريمتاه كرديده و اينوجه غير وجيه است چه يار تثنيه را قلب بالف كردن قوليست عليل و بلا دليل دوم آنكه كريمتاه خبر است از براي مبتدي محذوف به تقدير چنين است كه من احب شيئاً هو كريمتاه سيمّ كريمتاه عَلَم است از براي دو چشم و الاعلام لا تغيرو ميشود كه اين عبارت موافق لغة بعضي از اعراب باشد كه تثنيه را در هر سه حال بالف ميخوانند
در فقرات مشتبه و مشگله از ادعيه كثيرة الدوران و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است فقرةٌ در زنبيل معتمدي است كه از جمله اشتباهات در ادعيه اشتباهي است كه در فقره و لاسحق صفيك عليه السلام في بر شيع كه در دعاي مبارك سمات است واقع شده كه در تمام نسخه هائيكه ملاحظه شد شميع را نكبر شين معجد و فتح ياء مثناة تحتانيه نوشته اند و اين اشتباهي است كه براي كتاب دست
داده
داده و علماي اعلام نيز پي تحقيق او برنيامده اند و بر شمع در پاران ببار فارسي كه معرب آن فاران است واقع شده و موافق فصل بيست و يكم توراة وقتي حضرت ابراهيم پس از ولادت اسحق عليه السلام با مرساره حضرت اسمعيل و مادرش را بيرون كرد آنها در بيابان برشبع سرگردان شدند و آب ستاره ايشان تمام شد هاجر گريست كه پسر من از تشنگي تلف خواهد شد خداوند چاه آب را باسمعيل نشان و او كه از آنچاه تاره خود را پر كرده و حضرت اسمعيل درآن بيابان ساكن شد و غلامان آبي مانح رئيس فلسطين آنچاهرا تصرف كرده بودند كه حضرت ابراهيم از آبي مانح آن اراضي را بهفت پيش خريد و با هم عهد و پيمان بستند و بعد از وفات حضرت ابراهيم حضرت اسحق باينمكان تشريف آورده كه چاهها را اهل فلسطين انباشته بودند و در آنمكان حضرت جبرئيل باو نمودار شده وحي رسانيد كه خداوند ميفرمايد من خداي پدرت ابراهيم هستم و بركت را من بر تو و نسل تو زياد خواهم كرد و اينفقرات در فصل بيست و ششم توراة مسطورات القصه اگر بتلفظ عَبَري بايد خواند بر با كسره بار موحده و كسر همزه و سكون ياء مثناة تحقيّه و راء مهمله بمعني چاه است و شبع بكسر شين معجمه و فتح باء موحدّه بمعني هفت است و بايد در تلفظ بعَبَري اينفقره را و لاسحق صفيك عليه السلام في بير شبع قرائت نمود و اگر بتلفظ عربي است بر سبع است كه بر بر وزن حِبر بمعني چاه و سبع بفتح سين بمعني هفت است و بايد اينفقره را بتلفظ عربي و لاسحق صفيك عليه السلام في بئر سبع خواند و تفاوت الفاظ عربي و عبري بقدر تقاوت كلمه عربي و عَبَري است و هر چه سين مهمله در عربي است در عبري شين معجمه است و بالعكس مثل موشي و موسي و شبع سبع و تسع و تشع محركة و عاشورا و عاسوره و علي اي حال شيع با ياء مثناة تحقيه صحيح نيست و تسميه بئر سبع را باين اسم يا بجهة آن هفت ميش است كه حضرت ابراهيم بابي مانح داده يا هفت چاه درآنجا بوده است و الته اعلم بحقايق الامور اين ناچيز گويد كه بخط بعضي از افاضل ديده شد كه شهيد طاب ثراه اينكلمه را بشين معجمه و ياء مثناة تحتانيه ضبط فرموده و بعد از نقل اينضبط آنفاضل چنين مرقوم فرموده فقيل هي بئر طمّت فامر اسحق مَلِكاً اسمه ابومالك ان يعيدها كما كانت و يكينها فقعل و رمي بغما متنها فتكون ماحوراً من قولك شاعت الناقة اذا رَمَت ببولها و يجونه ان يكون مأخوذاً من الشيع و هي الأصحاب و الأعوان تشابعهم علي حفرها و كتيها و بعد از دانست اينمذكورات بفرس قاطع حكم بغلط بودن شيع بشين و ياء چنانچه از شاهزاده كامل اديب صاحب زنبيل نقل شده موقع است بلي فاضل مزبور قرائت شبع را هم نقل نموده و فرموده است مقرر سبع بالسين المهلة بالبار الموحدة و هو بئر طمها عمال ملك يقال ابو مالك و انمّا سمّيت بذلك لأن ابراهيم و ابامالك تعهد اعلي تلك البئر بسيقه كباش و ذكر في القاموس ان سبع موضع بين القدس و الكرك لانّ به سبع آباز و ذكر الثعابي ان ابراهيم لما خرج من مصوا لي اتشام خوفاً من الملك الذي كان بمضر فزل السبع من ارض فلسطين من جود الشام و احتفر بها براً و اتخذ مسجداً فكان بار تلك البئر معيناً ظاهراً و كان غنمة تردها فاقام به ابراهيم تدة تأذي من اهله فَخَرَج منها الي بلد من فلسطين بين الرها و ايليا يقال لها قطّ فلما خرج ابراهيم من السيع نضب تلك البئر فندم ال السبع من خروج ابراهيم فاتبعوه حتي ادركوه و سألوه ان يرجع اليهم فلم يقبل فقالوا ان المار الّذي كنت تشربُ منه و نشربُ معَكَ منه - قد نضب فاعطاهم سبعة اغنر من خضمه و قال اذهبوا بها مَعَكُم فانهم لو اوردتموها و البر نطبر الماء حتي يكون معيناً ظاهراً كما قال فاشربوا منها و لا تقربها. خانقن فخرجوا بالاعنزالي البر فظهر الماء فكانوا يشربون منها و هي علي حالها تلك حتي اتت امرءتهٌ طامشه فاغترفت - فنكص مائها و لم يرجع الي اليوم «فقرة» و ايضاً از جمله فقرات مشتبه - دعاي شريف سمات كلمه قبة الرمان است - كه در بسياري از نسخ مصحّحه و ياء مهمله مضمومه ضبط شده و در بعضي از نسخ قبّة الرمان براء منقوطه مفتوحه ديده شده است - مراد از اين خيمه مجمع است كه در آن صندوق عهدنامه بود - و بعد از اتمام بيت المقدس آن خيمه در آنجا گذاشته شد و حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام به هرون فرمود كه خداوند مرا برگزيد بآتشي كه از اسمان فرود آيد و قربانيهاي مقبوله را بخورد - و قناديل بيت المقدس هم بايد از آن آتش روشن شود و اينخدمت با تو و پسرانت
تعلّق
تعلق دارد تا آنكه روزي هرون با پسرانش كه ارباب مناصب بودند جامه هائيكه مخصوص بآن منصب بود پوشيده و بخدمت ايستاده و قرباني پيش گذرانيدند فاداب و و ابيهو پسران هرون مجمرهاي خود را گرفته آتش در آن افروختند و بخور بر آتش ريختند اما آن آتش كه در آنمجمر افكندند نه آتشي بود كه نسبت باو مسكن داشت و نار آسماني نبود و بلكه تار عنصري بود از اينروي آتشي جستن كرده برايشان گرفت و هر دو حال بسوختند پس خداوند بموسي وحي فرمود كه من درباره كسيكه مرا ميشناسد و خلاف من ميگند چنين كنم پس چگونه است حال كسيكه دشمن من است و مرا نميشناسد و مخالفت من ميكند و آنخيمه را قبة الرمّان از آن گويند كه قنديلهائي كه برآن آويخته بودند شبيه برهان بودو بعضي گفته اند كه او را قبّة الرمّان گويند بجهة آنست كه بعد از اينكه آتش فرزندان هرون را سوخت بني اسرائيل جرأت نكردند كه نزديك رفته قنديلهاي آنها را روشن سازند پس شبيه بجبّه مانندي ترتيب داده و برآن جلاجل ورتانه از طلا متعلق نموده و زنجيري بر او بسته هر كس كه ميخواست داخل آنقبه شود آنجبه مانند را پوشيده داخل ميشد و اگر جلال الهي او را فرا ميگرفت آنجلاجل و زمانه را حركت داده آنكسانيكه زنجير متعلق بر جبّه مانند دردست ايشان بود او را بيرون ميكشيدند و در وجه تسميه آن بقية الزمان چنين گفته اند كه مراد از قبة الزمّان حقيقةً فلك است و آنقبه را باين اسم ناميده اند بجهة شرف و عظيمي محل آن و فقرةٌ دار جمله فقرات ايندعاي شريف فقره و صَنَعت به العجائب في بحر سوف است چه بعداز اينكه قبل از اين فقره تعداد موارد تكلم باري تعالي را با موسي بطريق وحي در منفلقات و شكافهاي از آب دريا كه بني اسرائيل در آن واقع شدند و آنشكافها مثل قطعه هاي كوه بودند كه دوازده سبط بني اسرائيل از هر شكافي يك سبط عبور مينمودند آن چنان شكافها كه صنعت فرمودي بآنها عجائبي را مثل مشبك نمودن آنها را كه اسباط از آن شباك يكديگر را به بينيد و خشك نمودن قعر دريا را در قعر ايشان و گذر نمودن آب و موجهاي دريا از بالاي سر آنها مثل كوهها و تمامت آنچه ذكر شده در درياي سوف واقع گرديدو اشكال در اين فقره اين است كه ايندريا چه دريائي است و در كجا واقعست با آنكه اخبار معتبره و تواريخ معتمده تماماً متفق اند كه عبور بني اسرائيل از درياي نيل و غرق فرعون هم در آندريا بوده است و جواب آنست كه بحر سوف همان درياي نيل است و آنرا سوف ناميده و يا باينجهة است كه سوف در لغت سريانيّه بمعني حكمت است و لذا حكيم را فيلاسوف مينامند چه آنكه فيلا در آن لغة بمعني محبّ است و سوف بمعني حكمت است يعني دوستدارنده حكمت و چون در آن دريا آيات و عجائبي از صنع باريتعالي نمايان شد پس بدينواسطه آنرا درياي حكمت فرمود چنانكه شر ذمه از آن آيات مذكور شد - و يا بجهة اين است كه سوف بمعني هلاك است چنانچه بعضي نقل نموده اند كه عرب ميگويد نساف المال يسوف سوفاً اَي مَلَكَ و چون در آندريا فرعون و جنودش هلاك شدند لذا آنرا بحر سوف يعني درياي هلاك خواندند فقرةٌ و از فقرات مشتبهه ايندعاي شريف في جَبَل حوريث است كه در بسياري از نسخ بثار مثلثّه است و مورّخ المعي ميرزا محمد تقي سپهر رحمه الله عليه در جلد اول ناسخ التواريخ بباء موحده تحتانيه آنرا ضبط نموده و حوريب نوشته است و صحيح آنست كه بتاء مثناة فوقانيه است كه حوريت باشد و در كلام عرب وزن فوعيل يافت نشده است مگر حوريت بتاء مثناة چنانكه مصرحٌ به قاموس اللغة است و مراد بجبل حوريت همان طور سيناء است كه اين فقره بعد از آن واقع شده و عطف تفسيري آن است و بجهة تفسير طور سينا را بحبل حوريت اين است كه طور سيناء نام كوهي است كه ميان مصر و ايله واقع شده است و حوريت موضعي است از نواحي آنكوه و به طور سينا را باعتبار آنموضع جبل حوريت هم ميگويند فقرةٌ و از فقرات مشتبه ايندعا و فقره فوق احساس الكروبيين است كه در لفظ احساس از آن فتح الف و كسر آن هر دو محتمل و جايز است و بايد دانست كه اينفقره اشاره است برفتن موسي بعد از هلاكة فرعون و اتباعش و روزه گرفتن او چهلروز بكوه طور از براي آوردن كتابي كه در آن حلال و حرام و احكام الهي باشد چنانكه بني اسرائيل را در مصر وعده
داده
داده بود كه بعد از هلاك دشمنان شما چنين كتابي را از نزد باريتعالي مسئلت نموده و در ميان شما ميآورم چونموسي با همه اهان در كوه طور بجهة انجام اين امر رفت خداوند عمودي از غمام را فرستاد تا مسافت هفت فرسخرا فرا گرفت و شيطان و هوام الارض را از نجائي كه عمود از غمام بود طرد فرمود و ملائكه آسمانها و عرش خودرا از براي موسي نمودار كرده با خداوند عالم موسي همكلام شد و در آنحال جبرئيل با موسي همراه بود و نشنيد آنچه را كه خداوند با موسي تكلم و مناجات كرد پس موسي او را نزديك طلبيد تا آنكه جبرئيل صدير قلمرا كه بر لوح مينوشت شنيده و استماع كرد پس بناءً علي با ذكر ميتوان احساس بفتح همزه خواند كه ارخسيس بمعني صوت باشد چه كلام الهي در كيفيت اجار و اخفات فوق اصوات ملائكه مستجين بود كه موسي رجل و صوت آنها را به تسبيح و تقديس ميشنيد و ميتوان بكسر همزه خواند كه از حس باشد چه مذكور شد كه جبرئيل كه با موسي بود حس كلام الهي را نمينمود تا آنكه موسي او را نزديك ساخته كه صرير قلمرا بر لوح استماع نمود اگر كسي زياده از اين طالب فهميدن اين فقرات و سائر فقرا زايند دعاي شريف باشد رجوع بكتاب وسيلة النجاة اينداعي نمايد كه ملقّب بعبادين الجمعات في شرح دعاء السمات است چه در آجا است ما بروي الغليل و يشفي العليل و الله يهدي من يشاء الي سواء السبيل «فقرةٌ» در زنبيل معتمديست از جمله اشتباهات كه در دعوات مباركات است يكي در عبارات آهتياً شراهتياً است و اينكلام عبريست و صحيح آن آهتيه اشراهنيه الها را تمسكت است كه در توراة مسطور است و از اسماء الله است يعني بود و هست و خواهد بود و كتاب همزه اشر را بآخر كلمه آهية اول الحاق كرده و آهياً خوانده اند و الف ديگر بر كلمه اخيره ملحق كرده و با كلمه اخيره مركب كرده شراهياًّ گفته اند و اسميكه مطابق واقع نيست بتحريف آهتياً شراهياً خوانده اند و اگر بگويند يحتمل كه از عبري بعربي نقل كرده مقرب شده يا شد در اين كلام تغيير حرفي و تصحيفي نشده است كه معرب شود بلكه كلمه وسط كه اشر باشد يكجز و او را بكلمه اولي ملحق كرده اند و يكجزء او را بكلمه ثانيه ملحق نموده اند و هر كه بعين انصاف نظر كند تصديق اين بنده حقير را خواهد كرد و در قاموس در تاده شره مي گويد واهياً بكسر الهمزه اشراهياً بفتح الهمزه و الشين يونانية اي الازلي الذي لم يزل و ليس هذا موضعه اي ليس موضعه اي ليس موضع بيانه في لغة العرب ليكن الآن الناس يغلطون و يقولون آهتياً شراهتياً و هو خطاء عل ما يزعمه احبار اليهود انتهي و صاحب قاموس در معني لغة درست آمده است ول يدر دو جا اشتباه كرده است يكي آنكه نوشته يوناني است اينكلام عَبَراني است و اگر يوناني باشد باحبار يهود چه مناسبت دارد كه بر اينكلام خطا بگيرند بلكه راه خطا آن بوده كه اين آهيئه اشراهيه است وقتي عربان آهتياً شراهياً ميگفتند احبار يهود خطا مي گرفته اند و ديگر آنكه اشراهيا را بفتح همزه و فتح شين گرفته و اين لفظ مركب را مفرد دانسته وحال آنكه دو كلمه است و درآخر كلمه آهتياً نيز الف ديگر كرفته كه يكي زياد است «فقرة» هم در آنجا است كه يكي از موارد اشتباهات كلمه اتراك و اَفَتراك در دعاي كميل است كه در ترجمه دعا حتي آخوند مجلسي طاب ثراه بمدلول الجواد قد يكبود الصارم قد تنيبو اشتباه كرده اگر بصيغه معلوم خوانده شود كه تاء مفتوح باشد يعني آيا مي بيني خودت را كه مرا بنار عذاب بكني و اگر بصيغة مجهول خوانده شود كه تاء مضموم باشد باشد يعني آيا ديده ميشوي تو كه مرا بنار عذاب بكني و من بتوحيد تو اقرار كرده ام و از معني اصلي لغة غفلت كرده است كه بمعني اخبرني است يعني خبر بده مرا با وجود اينكه اقرار بوحدانيت و يگانيكي تو كرده ام باز مرا بآتش خود عذاب خواهي كرد و در قاموس ميگويد اراتيك ار ايتكماو اريتكم و هي كلمة تقولها العَرَب بمعني اخبرني و اخبراني و اخبروني و التاء مفتوحه: اين ناچيز گويد: كه فرق مابين اتراك و اراتيك بسي واضح و آشكار است و استعمال نمودن عرب اراتيك را بمعني اخبرني منافات ندارد با استعمال شدن مشقاتيكه از اينماده بغير اينصيغه است در معني اصل خود كما لا يخفي و سيد جليل معاصر آقا سيد جعفر من آل بحر العلوم در شرح دعا و كميل تصريح نموده است كه استعمال اراتيك بمعني اخبرني مخصوص باين سه لفظ است كه در قاموس گفته نه در ساير مشتقات اين مادّه فارجع.............
فقرةٌ
و ايضاً در همان كتاب است كه از جمله اشتباهات در ايندعاي شريف كلمه فلك الحمد علي في جميع ذلك است كه لفظ حمد نيز حجة است مثل و لا حجّة لي فيما جري علي فيه قضائك و در خط كوفي حجّة و حمد مشابه همديگرند و كتاب اشتباه كرده
كرده
كرده فلك الحمد نوشته اند و معني چنين است كه در حال تو بمن حجت داري كه در معني بخشاينده جان و توانائي ترا بر من حجت است و مرا بر تو حجتي نيست و معلوم است كه اگر فلك الحمد باشد معني آن اين است كه از براي تو است حمد بر من و حمد خداوند بر مخلوق شايسته نيست اين ناچيز گويد كه عجب است از اينفاضل اديب المعي كه فرموده حمد خداوند بر مخلوق شايسته نيست و چنين كمان كرده كه در اينصورت خداوند حامد عبد است و حال آنكه چنين نيست بلكه معني آن اين است كه از براي تو است بر من حمد و ستايش چه در حال مخالفت و چه در حال اطاعت و چه در حالتي كه پيروي هواي نفساني كردم و چه در حالتي كه متابعت نفس خود را نكردم و اينداعي در كتاب خبّة العاليه دو وجه از براي صحت فلك الحمد بيان نموده ام طال آن بآنجا رجوع كنيد
در معضلات وارده در زيارات امامان و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست معضلةٌ في مشكلات العلوم للزاتي الاول صلي الله مقامه في زيارة ابيعبدالله الحسين عليه السلام السلام عليك يا ثار الله وابن ثاره و الوتر الموتور اعلم انّ المضبوط في كتب الدعاء بغير همزه الذي يظهر من كتب اللغة انه مهموز و لعلة خففّ في الاستعمال ثم ان الثار الدّم وطلب الدّم و المراد هيهنا هو تاخر و قوله ثار الله يحتمل معينين احدهما انكّ الذي يطلب الله بدمه من اعدائه وح يقدّر مضاف للثار اي اهل ثار الله و يكون اضافة الثار الي الله بمعني من اي انكّ اهل طلب الدّم من الله اي طلب الدم الذي يكون الطلب ناشياً منه سبحانه و انت اهلً لفنك الطلب الناشي منه و ثانيهما انك طالب الدّم بامر الله و في سبيل الله وح ايضاً يقدّر الأهل و يكون اضافة اتشار اثاجعتي في اي انك اهل طلب الدم اي دم اتشهداء في الله اي في سبيله حين الرّجعة ÷ او يكون بتقدير مضاف آخر اي انك اهل الثار بالله في الرّجعة (اقولُ) و يحتمل ان يكون المراد بالثار معناه الاول المذكور في كلامه قده ÷ و يكون وزان هذا الكلام في انتساب لثار اليه تعالي وزانه في انتساب العين و اليد و الخبب اليه تعالي كما في زيارة مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام ÷ السلام عليك يا عين الله الناظره و يده الباسطه و جنبه المكين وح لا حاجة في بيانه و توضيحه الي هذه التكلّفات التي ذكرها قدسّ سره في كلامه خصوصاً مع ملاحظة اصالة عدم التقدير فانتسبه فانه لانسبك مثل خبير ثم قال ره و انا: قوله و الوتر الموتور الوتر فيومنصوبٌ تبيقيه الجزء الأول من المنادي المضاف و هو بمعني الفرد المتفرد في الكمال من نوع البشر في عصره الشريف و الموتور الذي قتل له قتيل فلم يدرك بدمه تقول وتره يتره وتراً وترةً و كذلك وتره حقه نقصّه ذكره الجوهري و قالَ الجرزي من فاتته صلوة العصر فكانما وتر اهله و ماله اي نقص يق وترته او انقصته فكانك جَعَلته وتراً بعد انكان كثيراً و يمكن ان يكون الموتور تاكيداً للوِتر كقوله حجراً مهجوراً و قولهم بَرَدَ بارد معضلة قد استشكل في قوله الله انصرفت يا سيدي يا امير المؤمنين و يا مولاي و انت يا اباعبدالله يا سيدي الواقع و في دعاء العلقمه الوار و في تلو زيارة العاشورا و وجه الأشكال عَدَم وضوح المعطوف عليه لقوله و انت يا سيدي و احتمل بعض ان تكون العبارة و ايتُ بالبار الموحّده و النار المضمومة بصيغة المتكلم من اَبَ يتوبُ اذا رَجَعَ فيكون عطفاً تقسير بالقوله انصرفت فيكون الفعلان بمنزلة متثنية واحدة ليلاً ثم السابق و اللأحق و وجه عدم ذكر التثنيه كون كلواحد منفرداً و مخصوصاً بالذكرفة معضلةٌ في مزار البحار عند نقل زيارة لامير المؤمنين في يوم الحادي و العشرين كلمة مشتبه المراد و هي قوله كنت للكافرين عذاباً صباً و نهباً و للمؤمنين عمداً و حصناً فطرت و الله بغمائها و فزت بحبائها فانّ كلمة فطرت يمكن ان يقرر علي نباء المجهول من الفطر بمعني الخلقه اي كنت يا امير المؤمنين مفطوراً علي الغمار و هي الدّامية و التغمار علي ما في بعض النسخ و يحتمل ان يكون الفار عاطفةً و الطّار مكسورة من الطيران اي ذَهَبَت الي الدرجات العلي مع الدواهي التي اصابتك من الامّة و طرت و ذَهَبَت بنعمائهم و كراماتهم فقدوها بعدك و بعضهم قراء فطرت الي بنار المجهول و تشديد الطاء من قولهم فطرّت الصّائم اذا اعطاه الفطور و في نهج البلاغة فطرّت و الله بعنانها و استبدوت
برهانها
برهانها و قال بعض شراحه الضمير ان الي الفضيلة فاستعار هيهنا لفظ الطير ان للسبق العقلي و استعار لفظي العنان و الرّهان اللذان همانين هما من متعلقات الخيل معضلة و فيه عند البيان لقوله في زيارة مولانا الحين و جعلك و اياك و جدك و اخاك و بينك عبرة لاولي الالباب اي ليعثر اولوالالباب و العقول عن فضلكم و علمكم و جلالتكم و مظلوميتكم و شهادتكم فيعلموا ادنائة الدنيا و خسّتها و انّ الله لم يرضها لأوليائه و انّ الآخرة هي دارالقرار و محلّ الاخيار و قال رحمة الله في بيان قوله التّالين الكتاب الواقع في هذه الزيارة ال جعلكم الرّسُول تلو اللكتاب العاملين به و وصي بكم مَعَه في قوله اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي او التّابعين للكتاب و القارين له حق قرائته و الأول اظهر و اَصوَبَ معضلةٌ و قال المجلسي ره في بيان قوله الزّناد الفادح الواقع في زيارة مولانا اميرالمؤمنين عليه السلام قال الفيروز آبادي الزند العود الذي تقدح به النار و الجمع زناد و قال قدح بالزند رام الأيراء به انتهي فالزّناد جمع فكان ينبغي ان يؤتي في صفته القادحة و تعله كان في الأصل الزند فصتحف لأن المفرد هنا انسب و يحتمل ان يكون الزناد ايضاً حاد مفرداً و لم يذكره اللّغوبون او يكون الجمع للمبالغة و في الصفة روعي جانب المغي لأنّه عبارةٌ عن شخص واحد و علي التقادير كناية عن ظهور انوار العلم و الحكم منه و ان شدّة البطش و الصولة في الفزوات و الأوّل اظهار انتهي معضلةٌ و قال ره في بيان قوله و اشهد انك كلمة التقوي الواقع في زيارة الأمير هذه اشارة الي قوله و الزمهم كلمة التقوي و فسرّها اكثر المفسرين بكلمة الشهادة و قالوا اضافة الكلمة الي التقوي لأنّها سببها او كلمة اهلها او بها يتقي بين النار و ورد في الاخبار لأنّ المراد بها الائمّة فاطلاق الكلمة عليهم لانتفاع الناس بهم و بكلامهم قال الفيروز آبادي عيسي كلمة الله لأنّه ينتفع به و بكلامه و الحاصل ان المتكلّم يظهر بكلامِهِ ما اراد اظهاره و الله تعالي بخلقهم اظهار ما اراد اظهاره من علومُه و معارفه و جلاله شأنه و يحتمل ان يكون المراد انّ ولايتهم و الايمان بهم كلمة بها يتقّي من النار فهيهنا تقدير مضاف و اما في اسمن انّ او في خبرها اي انّ ولايتك كلمة التقوي او انّك ذوكلمة التقوي و مثل هذا ا لجمل علي جهة المبالغه شايعٌ معضلةٌ و قال ره في بيان قوله في زيارة علي ابن الحسين الشهيد السلام عليك يابن امير المؤمنين السلام عليك يابن الحسن و الحسين الواقع في تلو زيارة الأويل المطلقة التي ذكرها في البحار لمولانا ابيعبدلله الحسين قوله يابن الحسين هذا علي سبيل المجاز فان العَرَب يشمي العمّ اَبا كما قيل في قوله لأبيه آرز معضلةٌ و قال ره في بيان قوله فاشهدكم اني بكم مؤمنٌ و لكم تابع في ذات نفسي و شرايع ديني و خاتمة عمَلي و منقلبي و مثواي فاسئل الله البر الرحيم ان يتمّم لي ذلك الواقع في الزيارة الثانيه المطلقة التي ذكرها في البحار لمولانا الحسين قوله ذات نفسي اي اعظَمَ و اوطن نفسي علي ان يكون تابعاً لكم في الأمور المتلّقه بنفسي و سائر شرايع ديني و في خاتمة عملي و في منقلبي الي ربي عند موتي و في مثواي في قبري و في الجنّة و لما لم يكن بعض هذه الأمور باختيار العبد و ما كان باختياره لاتيأتي الا بتوفيقه تعالي قال فاسئل الله البر الرحيم ان تيمّم ذلك لي و يجعل ما غرمت عليه حاصلاً لي و يحتمل ان يكون المراد بالذّات الحقيقة و يكون الفقرات متعلقة بقوله مؤمن و تابع معاً علي التنازع او علي اللّف و النشر اي او من ايماناً منبعثاً من حقيقة نفسي اي صميم قلبي و يظهر اثري في اعمالي و في خاتمة عَمَلي و يكون ثابتاً معي عند الموت و في القبر او اني مؤمنٌ بكم و تابعٌ لما اعتقدتموه و تبينتموه في حقيقة نفسي و صانعها و احوالها و في شرايع ديني و فيما يجب ان يكون عليه خاتمة عملي و فيما ذكرتموه من احوال الموت و القبر و الجنّة و النار امّا اللّف و النشر فيظهر ممّا ذكر معضلةٌ و قال ره في بيان قوله ضمن الأرض و من عليها دَمَك و ثارك الواقع في احدي الزيارات المُطلقة لأبي عبدالله قوله ضمن الارض و من عليها دمك تضمين الارض امّا علي سبيل المبالغة و المجاز كنايةً عن تعظيم الامر و تفخيمه و المراد انّ الله يامر الارض في القبر بتعذيب قاتليه و في الرجعة بخبفهم و غيره او المراد اهل الارض من الملائكة و الجن فيكون المراد بمن عليها الأنس او الأعمّ تعميماً بعد التحضيص و يحتمل ان يكون المراد انّ الله اودع الارض اجساد قاتليه و اشباهم حتي نتيقم له منهم في الرجعة و في القيامة او انّه تعالي لما حزب الارض بعد شهادته و سفكت فيه الدّماء و قتل الله قاتليه و اشباههم بايدي من خرج بعده فكانّه ضمن الارض وَمِهُ حيث جري انتقامه عليها ايضاً معضلةٌ و قال ره في
بيان
بيان قوله و تنقبت و تهيات لقتالك الواقع في زيارة العاشوراء المعروفة قوله و تنقبت لعلّه كان التقاب بينهم متعارفاً عند الذهاب الي الحرب بل الي مطلق الاسفار حذراً من اعدائهم لعلاّ يعرفوهم فهذا اشارةٌ الي ذلك و قال الكفعمي ره يمكن ان يكون المعني ماخوذاً من النقاب الذي للمراة اي اشتملت بالات الحرب كاشتمال المرأة بنقابها فيكون النقاب هنا استعارة او يكون مأخوذاً من النقبة و هو ثوب يشتمل به كالازار او يكون معني تنقبت سارت في نقوب الارض و هي طرقها الواحد نقب منه قوله فنقبوا في البلاد اي طوفوا و ساروا في نقوبُها اي طُرقها و قال الشاعر لَقَد نقبت في الآفاق حتي رضيتُ من الغنيمة بالاياب معضلة و قال ره في بيان قوله و اشهدُ انّي بكم مُؤمنٌ و بايابكم موقنٌ بشرايع ديني و خواتيم عملي الواقع في زيارة الاربعين قوله بشرايع ديني لعلِّ المعني انّ شرايع ديني و خواتيم عملي يشهد معني بذلك علي سبيل المبالغة و الجوزاي كونها موافقين لما اَمَرتم به شاهدٌلي باني بكم مؤمنٌ و يحتمل ان يكون العطف في قوله بايابكم من قتيل عطف المفرد اي مؤمنٌ بايابكم و يكون قوله موقنٌ خبراً بعد خبر لانّ و قوله بشرايع متعلقاً بموقن ايموقن بحقيقة شرايع ديني و بحقية ما يختم به عَمَلي من الجنة و النهار و الثواب و العقاب و في بعض نسخ التهذيب و بشرايعي ديني مَعَ العطف فرجع الي المعني الاخير و لعله سقط من البين شيئ كما يشبه من الفقرات الواقعة في ساير الزيارات معضلةٌ و قال ره في بيان قوله و ذرية رسول الله الواقع في الزيارة الجامعه المشهورة قوله و ذرية رَسول الله شَمِلَ امير المؤمنين تغليباً او هذه الفقرة مختصه بغيره و سيأتي في الجامعة الكبيرة و ورثة رسول الله فلا يحتاج الي تكلف و قال ره في بيان قوله و اركاناً لتوحيده الواقع فيها اي لا يقبل التوحيد من اَحَدٍ الا اذا كان مقروناً بالاعتقاد بولايتهم كما ورد في اخبار كثيرة اِنَّ مخالفيهم مشركون و انّ كلمة التوحيد في القيامة تسلبُ من غير الشيعة او انهم لو لم يكونوا لم تبين توحيده فهم اركانه او المعني ان الله جَعَلَهم اركان الارض ليُوحده الناس و فيه بعده و قال ره في بيان قوله و عزوئمه فيكم ايّ الجدّ و الاهتمام في التبليغ و الصبر علي المكاره و اتصدع بالحق فيكم وردت و عليكم و جَبَت او الواجبات الازمة التي لم يرخص في تركها انما وَجَب علي العباد لكم كوجوب متابعتكم و الاعتقاد بامامتكم و جلالتكم و عصمتكم او ما اقسم الله به في القرآن كالشمس و القمر و لفتحي انتم المقصودون بها او القيتم بها انما هو لكم و قيل اي كنتم آخذين بالعزائم دون الرّخص او السُور العزائم او سائر الأيات نزلت فيكم او قبول الواجبات اللازمة انما هو بمنابعنكم او الوفاء بالموابثق و العهود الألهيّة في متابعتكم و قال ره في بيان قوله محتجبٌ ندمتكم اي مستترعن المهالك بدخولي في ذمتكم و امانكم و قال ره في بيان قوله و نجَعَ كل متكبر بطاعتكم نجع بالحق نجوعاً اقربه و خضع به كنجع بالكسرٍ نجاعة و في بعض النسخ بالنّون يقالُ نجع لي بحقيّ كَمَنَع اي اقرّه قال ره في بيان قوله ذكركم في الذاكرين اي و انكان ذكركم في الظاهر مذكوراً من بين الذاكرين و لكن لا نسبةً بين ذكركم و ذكر غيركم فما اعلي اسمائكم و كذا البواقي و يمكن تطبيق الفقرات بادني تكلّف مَعَ انه لا حاجة اليه اذ مجموع ملك الفقرات في مجموع الفقرات الآخر و قال ره في خاتمة البيانات لفقرات هذه الزيارة و انما بسطت الكلام في شرح ملك الزيارة قليلاً و ان لم استوف حقّها حذراً من الاطالة لأنها اضح الزيارات سنداً و اعملتها عمّها موارداً و افضحها لعطاء ابلغها معني و اعلاها شاناً اقول قد ذكرت في العِنوان السبقه و الخمسين و المأتين من الجزء الأول من كتاب الجنّة العاليه بياناً بطيفاً لفقرة و حجج الله علي اهل الدنيا و الآخرة و الأولي من هذه الزيارة فارجع اليه فانّه جيدٌ جدّا معضلةٌ نَقَل نشيخ البحريني في شرح زيارت الجامعة عن السيد الجليل السيد نعمته الله الجزايري في شرح التهذيب به قال عند قوله ذكركم في الذاكرين الخ مبتداءٌ و خبر اي ذكركم موجودٌ بينَ الذّاكرين كما ان اسمائكم موجودة بين بين الاسماء الاّ انّ ذكركم لا نسبةً لهُ الي ذكر الذاكرين و كذلك امهما بكم بل هي احلي و اشرف من كل ذكره من كل اسم و هكذا باقي صفاتكم فانها مشاركة لصفات البشر في الأسم مفرقة عنها بالمعني انق اقول و تصيح عن هذا البيان قول الشاعرها عليّ بشرٌ كيفَ بَشَر رتبة فيه تجلي و ظهر فتبصر معضلةٌ قال السيد المحقق الداماد رحمة الله في الرواشح السماوية عند نقله من جملة متحيفات قد وقعت من معاصريه و منها في دعاء زيارت مولانا الشهيد ابيعبدالله الحسين عليه السلام و شايعت و بايعت و تابعت
علي
علي قتله كلما هما بالمثناة من تحت بعد الألف قبلهما موحدة في الأول و مثناة من فوق في الثانية كتحفيص بعد القميم اذا المبايعة بالباء الموحدة مفاعلة من البيعة بمعني المعاقدة و المعاهدة سواء كانت علي الخبر او علي الشر و المتايعة بالنار المثناة من فوق معناها المجازاة و الماعاة المهافة و المسارعة و المعاضدة و المسايرة علي الشرّ و لا تكون كالخير و كذلك التتايع السّهافت في الشرّ و التسارع اليه مفاعلة و تفاعلاً من التتعيان يقال تاع القي يتبع يتيعاً و يتيعانا خرج و تاعي الشئ و سال علي وجه الارض و تاع الي كذا يتيع اذ اذهب اليه و اسرع و بالجمله بناء المفاعِلَة و التفاعل منه لا تكون الا للشر و جماهير القاصرين من اصحاب العصر يصحفونها و يقولون تابعت بالتار المثناة من فوق و البار الموحدة النتهي و اين ناچيز گويد كه در شفاء الصدور في شرح زيارت العاشور بعد از اينكه عبارت مرحوم ميرداماد را از رواشح نقلنموده فرمود استكه ظاهر اينكلام اين است كه لفظ تابيعت بياء المثناة است نه تابعت بياء الموحدة و اينكه دراز منه سابقه بر همين وجه قرائت ميكردند و اين تغيير در عصر آن محقق واقع شده ولي متأمل محيط باطراف كلام ميداند كه در اين باب بايد اعتماد برقو اعدلغويه و كلمات اهل لغة كرد و اصل در اين امر نيز حريري است كه تتايعت بيار گفته شود چه تتايع بموحدّه در صلاح و خير است و تتايع بمثناة مختص بمنكر و شرّ است و در كلام حريري جماعتي از ضيارفه ادب نقدي دارند از آنجمله آن است كه خفاجي از اين بري نقلكرده و تحرير او موافق آنچه دركشف الطره مسطور است چنان است كه اگر مقصود آنستكه تتابع بموحده مخصوص بخير است و در شر استعمال نميشود اين ظاهر الفساد است چنانچه در قران كريم است فَاَتبَعنا بعضهم بعضاً و اگر غرض آنست كه تتابع عام است و تتاايع خاص پس واجب آيد كه در مورد خاص تتابع استعمال نشود فساد اين اظهر است چه هر عامي در مورد خاص جايز الاستعمال است چنانچه در آيه مذكوره نيز چنين است پس تحظيه استعمال متابعة و تتابع در شر وجهي ندارد تمام شد كلام او علاوه بر اينكه اختصاص تتايع بمثناة تحية بشر نيز معلوم نيست چه مادّه او بر اين دلالت ندارد و اينكه از تهذيب نقل شده كه جهة او آن است كه مشتق است از تاع بمعني سال و سيلان موجب سرعة است و عجله از شيطان است و مذموم است پس تتايع مخصوص بشر است سخني است غريب كه جز در صحيفه رمالي نظير آن نتوان يافت و هيچ امريرا بر اين قياس نميتوان تصحيح كرد تا چه رسد به لعنت كه قياس در او حجت نيست بلي يك سخن دراين جا دارند كه از ابوعبيده نقل شده كه لَم نسمع التتابع في الشر و انما سَمِعناه في الخَير ولي بهمين قدر حكم بغلطيّت نميتوان كرد اگر استعمال ثابت شود تا آنكه ميگويد و بالجمله بر فرض تسلم غلطيّت استعمال تتايع در خير استعمال تتايع در شرّ غلط نيست و مقصود مدّعي تصحيف و وهم اين است و احتمال اينكه تصحيف باشد و حادث بعيد است چه آنكه در نسخ معتبره قديمه آنچه ديده شده با بار موحدّه است و البته با ياء مثناة خواندن مجزي نيست بلي اگر كسي احتياط كند و جمع نمايد باحتمال اينكه لفظ روايت با ياء مثناة باشد و لااقل بجهة خروج از خلاف اين محقق يكانه و دانشمند فرزانه كه گروهي استاد البشرش دانند و طايفه معلم ثالثش خوانند التبه اقرب بصواب و اوفق بطلب ثوابست و الله اعلم معضلةٌ (15) قال العالم الرباني المولا عبد الرسول الما زندر اني في شرحه علي زيارت العاشورا عند قوله انصرفت يا سيدي يا امير المؤمنين و مولاي و انت يا اباعبدالله يا سيدي اي انصَرفت عنك يا امير المؤمنين و قوله و انت يا اباعبدالله كلمة انت مبتداء و الخبر محذوف تقديره و انت يا اباعبدالله كذلك اي قد انصرفت عنك و الشاهد عليه قوله و سلامي عليكما متصّل يعني انّ انصرافي عنكُما و ان كان حاصلاً لكن سالمي عليكما متصّل لا ينقطع و قد وَقَعَ التّصريح بالانصراف عَنهما فيما يأتي مِن قوله انقلبت يا سيدي عنكما و نظير ذلك قوله و اللآتي بئس مِنَ المحيض مِن نسائكُم
نسائكُم
نسائكم ان ارتبتم فعدتهن ثلثة اشهر اللآتي لم يحقن ففي التفسير البيضاوي اي اللائي لم يخصن نعبد كذلك انتهي فقوله و اللائي لم يحضن مبتدا حذف خبره و هو قوله كذلك و قوله و اتقوا الله الذي تساملون به و الارعام علي قرائة الرفع قال البيضاوي و قري بالرفع علي انه مبتداء محذوف الخبر لقديره و الارحام كذلك او مما يتقي او يسأل به و قوله تعالي فان حاجوك فقل اسلمت وجهي اللهَ وَ مَنِ اتَبعنَ قال ابوالبقاء في تركيبه من في موضع رفع عطفاً علَي التاء في اَسلَمتُ اي و اَسلَمَ مَنِ اتبعني وجوههم لله و فتيل هو مبتداء و الخبر محذوف اي كذلك و العَجَبُ من جماعة مِن اهل العصر كيف اشكل عَلَيهم تركيب هذه العبارة مَعَ وضوحه حتي التجاء بعضهم الي العطف علي المنادي في قوله يا امير المؤمنين و اعتذر عن لرو دخول حرف النداء علي الضمير بانّه يغتفر في التوابع و الثواني ما لا يغتفر في المتبوعات و الأوائل و زاد بعض آخر في الطنبور نغمة اخري فقال فقال كلمة انت الضمير تصحيف ابت بصيغة المتكلّم من ابَ يتوُبُ و اِستشهد لذكل بذكر اسم الفاعل فيما يأتي من قوله آئباً عائداً و كل ذلك انحراف و عوجاج و الذي اَوقَعَهم في حيض بيض زعمهم ان العطف في انت من باب عطف المفرد عل المفرد و لم يتنبهوا لكونه من باب عطف الجملة و الله العاصم عن الخطاء و الخلل في العلم و العَمَل انتهي اقولُ وَ لَقد اجاد بما افاء و سلك طريق الصوابُ السداد في بيان تركيب هذه العبارة و تخريب ما بني في تركيبها من العمارة حَشَره الله مَعَ رسوله و آله و اخبرله في الفردوس بجميل نواله و اشار بقوله حتي التجاء بعضهم الي العطف علي المنادي الخ الي ما اختاره في تركيبها في شفاء الصدور و بقوله و زاد بعض نغمة اخري في الطنبور الي ما اختاره المحقق الداماد علي ما نسبه اليه صاحب الشفاء من لسان المشهور و ها اَنا انقَلَ عبارته في المقام لينقطع الغواشي و يرتفع الأوهام در شفاء الصدور است كه و انتَ يا ابا عبدالله عطف است بر امير المؤمنين و ياء ندارد كه بر او داخل نشده بجهة قاعده نحويّه مسلمّه است كه يغتفر في الثواني ما لا يغتفر في الأوا محملست بلكه اينقاعده را شيخ اجل افقه تسريه كرده و ايراد نموده و آنچه از سيد محقق داماد در السنه اهل علم مشهور است كه فرموده كه لفظ اُبتُ بر وزن قلت است از ادب بمعني رجوع و عطف برانصرفت است در كلام آن علامه ماندار نديده ام و اگر باشد ضعيف و نوعي از تصحيف است و نظير اين اينست كه سيد اجل غياث الدين عبدالكريم بن طاوس الحسني رضي الله عنه در كتاب فرحة الغرّي آورده كه يكي از ادباء كتابي در تصحيف نوشته و حديث معروف تختموا بالعقيق را كمان كرده كه تصحيف است و صحيح تخيموا بالعقيق است يعني خيمه در عقيق برنيند كه محلي است قرب مدينه كه ميقات حاج عراقي است و از اين قتيل غرائب متتبع در كتب علماء بسيار مييابد انتهي تَذييلَةٌ كشفيّة عن امُور مخفيّه الاوّل روي العلامة المجلسي في مزار البحار عن ابو قولويه في كامل الزيارة باسناده الي الصادق عليه السلام انه قال اذا اردت زيارة قبر العباس بن علي و هو علي شطٌ الفرات بحذار الحيرفقف علي باب السقيفه و قل سلام الله و سلام ملائكته الي آخر الزيارة ثمّ قال في ذيل بيان الخبر ثمّ اعلم انّ ظاهر تلك الرواية جواز الوقوف علي قبره رضي الله عنه علي ايّ وجه كان و لو كانت السقيفه في زمن السابق علي نحو بناء زماننا لكان ظاهر الخبر مواجهةً عند الزيارة لكن ظاهر الكلام الاصحاب وَ عَمَلَهم ان في زيارة غير المعصوُم لا ينبغي مُواجهةً بل ينبغي استقبال القبلة فيها و الوقوف خلفه وَ لَم اَرَ تصريحاً في اكثر الزيارات المنقولة بذلك نعم ورد في زيارة المومنين مطلقاً استحباب استقبال القبلة كما سيأتي لكن لا يبعد اَن يقالَ لكا انّهم امتازو عن ساير المؤمنين بهذه الزيارات المشتملة عَلَي المخاطبات فلعلهم امتازوا عنهم باستقبالهم كما هو عادته المكالمات و المحاورات لكن ورد في بعض الروايات المنقولة الأمر باستقبال القبلة عند زيارة بعضهم كزيارة علي بن الحسين فيما ورد عن الناحتيه المقدّسه و التخيير فيما لم يرد فيه شيئ علي الخصوص اظهر و الله يعلم الثّاني وَ قال رحمه الله ايضاً في تلوبيان هذه الرواية ذكر الأصحاب في زيارة اي العباس بن علي عليهما السلام الصلوة و الخبر خال عنها و لذا بعض المعاصرين منع
مِنَ
من الصلوة لغير المعصوم بعدم التصريح في النصوص بالصلوة لهم عند زيارتهم لكنم لواتي الانسان بها لا علي قصد انها ماثورة علي الخصوص بل للعلومات التي في اهداء الصلوة و اتصدقه و الصوم و سائر افعال الخير للأنبياء و الأئمة و المؤمنين و المؤمنات و انّها تدخل عَلَي المؤمنين في قبورهم و تنفعهم لم يكن به بأس و كانَ حُسناً مَعَ ان المفيد و غيرهُ رحمهم الله ذكروها في كُتُبهم فلعلهم و صل اليهم خبر آخر لم يصل الينا و ستأتي زيارة جاير ره كه في باب زيارة لأربعين و هي مشتملة علي الصلوة الثالث و قال ره عند زيارة الأمامين الهامين المَدفونين بشر من رأي قال الشيخ نورالله مرقده في التهذيب قالَ الشيخ اي المفيد اذا اتيت سر من راي فَاغتَسَل قبل ان تأتي المشهد فاذا اتيته فقف بظاهر الشبّاك و اجعَل وَجهك تلقاء القبلة و قل الخ هذا لدي وكره من المنع من دخول الدار هو الاحوط و الأولي لان الدار قد ثَبَت انها ملك المغير و لا يحوز لنا ان نتصرف فيها بالدخول فيها و لا غيره الا باذن صاحبها و لم ينقطع العذر لنا باذنهم في ذلك فينبغي التوقف في ذلك و المتناع عنه لانَّ احداً يدخلها لم يكن مأثوماً خاصّتهً اذا تاول في ذلك ماروي عنهم من اتنهم جعلوا شيعتهم في حل من نالهم و حمل ذلك علي عمومه وَ قَدروي في ذلك اكثر من ان يحصي و قداورد ناظرفاً منه فيما تقدم في باب الاخماس في هذا الكتاب الا ان الاحوط ما قدّمناه الرّابع بدانكه خلافي نيست دراينكه در زيارات قريبه معصومين نماز زيارت را بعد از زيارت بجاي آورد و اما در زيارات بعيده ايشان محل خلاف است كه آيا نماز قبل از زيارت است يا بعد از آنست جماعتي نظير بخبريكه در اين باب وارد شده فتوي داده اند كه نماز زيارت پيش از زيارت بايد خوانده شود و از جمله آنها است محقق و اما دره چنانچه استادنا المحدّث النّوري نور الله مرقده در رساله سلامة المرصاد از كتاب اربعة ايام آنمرحوم نقل نموده كه فرموده آنچه كه ذكر كرديم كه زيارت هرگاه از دور باشد ودر تحت قبه هيچ معصومي نباشد نماز زيارت بر زيارت مقدم است حكمي است منفرد در زيارت رسول خدا و زيارت امير عليه السلام وزيارت هر يك از ائمه و اينمسئله از خفاياي مسائل و خفيات احكام است و تا كسي كمال مهارت و تمام بضاعة و رفعة در حديث نداشته باشد اطلاع بر ايندقيقه نمييابد و از آنجهة اكثر اهل روزگار از حكم اينفرع و تحقيق اينفرق غافلند قبل از اين زمان بسي سال كه داعي دوام دولت قاهره از تاليف كتاب صراط المستقيم فارغ شده بودم و در دار السلطنه قزوين پادشاه جمجاه مغفور مرحوم شاه عباس رحمه الله را در يكي از اربعه ايام در پشت بام مسجد پنجه علي تعليم و تلقين زيارت ميكرد بطريق مذكور بعضي از معاصرين كه كمال شهرت داشت معارض شده از روي تعجب كفت نماز زيارت قبل از زيارت چه صورت دارد و ميبايد كه بعد از زيارت بوده باشد فقير در جواب گفت كه شما را اشتباهي واقع شده است اگر زيارت ازنزديك باشد نماز زيارت مؤخر از زيارت ميباشد و اگر از دور باشد زيارت مؤخر است از نماز زيارت مناظره و مجادله بطول انجاميد آخر الأمر كتابها حاضر ساخته بعباراة صريحه الزام و اسكات معاصر مناظر حاصل شد و چون مسئله غريب و دقيق است بعضي از عبارات اعاظم اصحاب را ذكر مي كنيم تا متعلمين را از باب لطمئن قلبي وسوسه در خاطر نماند آنگاه جمله از عبارات علماء را نقل فرموده و مشهور برآنند كه نماز بعد از زيارت مطلقا هر چند كه زيارت از دور باشد و علامه مجلسي رحمة الله در بحار فرموده بعيد نيست كه مخيّر باشد آنكس كه از دور زيارت ميكند در پيش انداختن نماز زيارت و بجا آوردن آنرا بعد از زيارت و حق در مسئله همين است فتبصر و
در حل عبارات است مجمله علماء عالي شأن و توضيح كلمات فقها و سعادت نشان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است عبارة (1) في مشكلات العلوم للزاقي الاوّل اعلي الله مقامه في عبارات بعض المجتهدين اذا دَخَل الرجّل بالخنثي و الخنثي بالأنثي وَجَبَ الغسل علي الخنثي دون الرجل و الأنثي اقولٌ ذلك لأنّ الخنثي ان كان ملحقاً بالرجل فوطيه بالانثي يوجب غسله و انكان ملحقاً بالأنثي فلمقاربة الرجل معه يوجب غسله فَعَلي التقدرين يجب
علي الخنثي
علي الخنثي الغسل و اما الرجل و الأنثي فلا يجيب عل احدمنها الغسل اما علي الرجل فلاحتمال كون الخنثي رجلاً فمقاربة الرجل الرجل في القبل لا يوجب الغسل اذا كان بغير انزال و اما علي الأنثي فلاحتمال كون الخنثي امرته و مقاربة الامرأة للأمراة لا يوجب الغسل فليأتي احتمال عَدَم وجوب سبب الغسل بالنظر الي كل منها يسقط الغسل علي كل منها يسقط الغسل علي كل منهما لاصالة عَدَم التكليف الي ان يقطع بثبوته عبارَةٌ (2) و فيه ايضاً عبارة مشكلة لبعض المجتهدين ان كان القاضي اثنين احدُهما من طفلاً و الآخر بالغاً فللشيخين قولان الأول للأول و الثاني للثاني مراد اين است كه قضا كننده نماز از پدر كه مرده باشد و از آن نماز يا روزه تركشده باشد مَعَ العذر دو نفر باشند و بعبارة اخري اگر بوده باشد كسيكه مرده است در شان او وجوب قضاء دو پسر كه يكي ازآنها مس باشد و در حالتيكه طفل است باينكه سنش چهارده سال و نيم رسيده باشد مثلاً كه بحسب سن هنوز بالغ نشده و بعلامات ديگر بلوغ هم بلوغش ثابت نشده باشد مثل احتلام و انبات عانه و غير اينها مثل حيض و رنسوان و يكي ديگر از آنها سنش كمتر باشد مثل اينكه چهارده سال داشته باشد و ليكن بعلامات ديگر بالغ شده باشد پس در وجوب قضاء نماز وروزه والد بر اول و دويّم دو قول است از براي شيخ مفيد و شيخ طوسي و آندو قول اين است كه مفيد ميفرمايد كه واجب است قضا بر آن. و شيخ ميفرمايد واجب است بر بالغ و بديهي است كه ترجيح با قول شيخ است كه ثاني است زيرا كه مناة در توجه و ثبوت تكليف بلوغ است و اينمناط در ثاني كه بالغ است موجود ميباشد نه در اول كه سن است چه آنكه سنيت دخلي در توجه تكليف نيست اين ناچيز گويد كه از اول بعثت تا عام خندق مناط در توجه تكليف تميز بوده است چنانكه فاضل سبوطي و بيهقي و غيرهما تصريح نموده اند و بعد ازآن بجهة امتنان بلوغ باعث توجه تكاليف شد بانجابه و بهمين مطلب جواب از اشكال بر اسلام امير المؤمنين عليه السلام در حال صغر كه عامه نموده اند داده ميشود چنانكه دركتاب الجنة العاليه اين احقر مفصلاً اين را ذكر نموده ام فنباء عليهذا قول شيخا المفيد سديد لأنّ هذا لتكليف متوجهٌ علي اكبر اولاد الذكور للميّت الفقيد و يصدق علي الأول التميزانه اكبر كما لا يخفي علي اهل الدقة و النظر عبارةٌ (3) و فيه ايضاً قال العلامة في القواعد في مسئلة اليقين بالطهارة و الحَدَث و الشكّ في المتأخر و لَو يتقهنما متحدين مستعاقبين فان لم يعلم حاله قبل زمانهما يَطهَرهُ الا استصحَ اقول المراد بالتحاد الطّهارة و الحدث استوامهما في العدد و المراد بتعاقبها ان يرد كل منها عقيب الآخر لا عقيب مثله فمراد علامة ره من هذه العبارة انه لو كان الطهارة و الحدث متناديين في العدد و تعقب احدهما الاخر فان لم يعلم الحالة السابقه عليها يطهر: انّ علمها استصحاب الحالة السابقه و لا يخفي ان هذا الحكم مخالف لما هو الحق المشهور اذ محصله انم مع تذكّر الحالة السابقه و كونهما متحدين متعاقبين يؤخذ بالحالة السابقه و المشهور ان مَعَ اليقين بهما و الشك في المتأخر يتطهر مطلقا الي ان قال و الغرض هنا الآشارة الي اشكال يرد علي العبارة و دفعه و اجوانه لا ريب في انّ الحالة السابقه قد ارفتعت بورود الضدّ لانّه حصل بعدها طهارة و حدث و لا ريب في ارتفاع الحالة السابقه بالحدث الطاري انكانت طهارة و باطهارة الطارية انكانت حَدَثاً و علي ايّ تقدير لا معني لاستصحا بها اذ الاستصحاب هو بقاء الشيئ بعينه علي ما كان عليه و الشيئي الذي اجري فيه الاستصحاب هنا هو الحالة السابقة و هي مرتفعة قطعاً فاي معني لما ذكره العلامة قدّة من استصحاب الحالة السابقة و قد نقل انّ القاض البيضاوي اورد علي ملك العبارة و ارسله الي المصنف العلامة و قد اجابه بجواب و محصل الجواب ان المراد بالاستصحاب هنا لازما غني النباء علي نظير السابق دونَ معناه الحقيقي لارتفاعه قطعاً بورود ضدّ المزيل عبارةٌ (4) و فيه ايضاً في عبارات بعض المجتهدين النفال ستةٌ ثلثة منها مشتركات و ثلثة منها مختصات احدي المختصات كالمشتركات و الثالث كالثاني و الثاني كالاول اقول المراد بالثلثة المشتركه اي بين الرجال
و النساء
و النساء و هي غسل الجنابة و غسل الأموات و غسل مسّ الميت و بالمختصات هي غسل الحيض و الأستحاضة و النّفاس و احدي المختصات التي هي غسل الحيض كالمشتركات في وجوُبه حين وقوع سببه اعني دِمَ الحيض دائماً بحيث لا يتخلف عنه اصلاً بخلاف الباقين اعني عنل النفاس و الأستحاضة فانّها قد يكونان وَ قَد لا يكونان فانّ النفاس قد يجيب الغُسل اذا رأت المرئة دماً و قد لا يجبُ ذلك اذا حصّل النفاس و لم نردنا و كذلك الأستحاضة اذا كانت كثيرةً او متوسطةً يجبُ لها الغسل و اذا كانت عتيلة لا يجب الغسل و الثالث اي غسل النفاس كالشأني في ايّ الأستحاضة في عدم الوجوب في بعض الأوقات و ذلك اذا كانت الأستحاضته قليلة و النفاس لم يكن معُه دممُ و الثاني اي غسل الاستحاضة اعني الكثيرة و المتوسطة كالأوّل اعني غسل الحيض في وجوبه دائماً و في جامع الشّتات للحقق القمي قدّة ذيل هذه العبارة المنقولة عن بعض المجتهدين هكذا و الثّاني كالاوّل و الثالث كالثّاني بعكس ما نقل عن المشكلات و فسّر المختصات و المشتركات بما فسّره في المشكلات ثم فسّرقو له احدي المختصات كالمشتكرات بقوله يعني غسل الأستحاضة كالمشتركات في الشمول فكما انّ المشتركات تشتل ابدان الرّجال و النّساء و الخناثي فغسل الأستحاضة يشمل ابدان الصّبايا و اليائسات و غيرها قوله و الثاني كالأوّل يعني الثلثة المشتركة كاالثلثة المختصّه فكما انّ احداً المختصات كالمشتركات و هُو غسل الأستحاضة فكذلك اَحَد المشتركات كاالمختصات في الاختصاص ببعض مَن ثَبَتَ لَه الحكم لنوعه و هو غسل الميّت فهو يثبت في غير الشّهيد و مختصّ به قوله و الثالث كالثاني يعني اَحَدَ المختصات الذي هو غسل الاستحاضة بعد ما هشت شموله لكل النسوان فهو مختص ببعضها و هو غير المستحاضته بالاستحاضته القليلة ففيه ايضاً اختصاص بعد الاشتراك كما انه كان لغسل الميت اختصاص بعد الاشتراك عبارةٌ قال الشيخ علي بن الشيخ محمد بن الشيخ حسن بن شيخنا الشهيد و الثاني حشرهما الله مع السبع الثاني في الدر المنثور و من ذلك اي من لدرر المنثورة عبارة فيب شرح اللمعه توهّم انها غير مستقيمه في بادي الراي و هي قوله ... و قول المصنّف في كتاب الدّيات عن ابي جعفر عليه السلام عن علي عليه السلام في ستته غلمان بالفرات ففرق منهم واحد و بقي خمسة فشهد اثنان منهم عَلَي الثلاثته بانهم غرقوه و بالعكس شهد الثلاثته علي الأثنين بانهما غرقاه فحكم عليه السلام انّ الدّينه اخماس علي كل واحد منهم خمس بنسبته الشّهادة اقول في الرواية فشهد الاثنان علي الثلثته بانهم غرقوه و شهد الثلثة علي الأثنين انها عرفاه قضي بالدية الثلثته اخماس علي الأثنين و خمسين علي الثلاثة و هذه عبارة الرواية في الشرايع و كلامه هنا ظاهره لا ينطبق علي ذلك و هو قوله علي كل واحد منهم خمس و قد كنت التعجب من ذلك وَ اَعلَمُ انّ مثل هذا ليس محلّ الاشتباه علي مثله حتي ظهرلي وجهُه و هو انه لما قال المض خماساً بنسبته الشهادة و كان في هذه العبارة اجمالٌ في الجملة فسرّه بان علي كل واحد خمساً بتلك النسبته لان كالواحد من الخمسة يلحقه سنهم من الدية فهو خمس و لما كانت الاخماس هنا غير متساوية قال خمس نسبته الشهادة فانه يثبت بكل شهادة علي من شهد عليه فبشهادة الانثين علي الثلثة خمسان و بشهادة الثلثة علي الاثنين تثبت ثلاثة اخماس و لا شبهته في كون ما ذكره لا يثت علي الشاهد هل انما يثبت علي المشهود عَلَيه فيلزم كلواحد سهم نسبته الشهادة و السعير عن السهم بالخمس لمناسبته ما ذكر من ان الشيئ اذا قسم خمسة اقسام متسفاوية يصح ان يقال كلواحد خمس و لو مجازاً مع القرنيه و هو كونه خمساً بنسبته الشهادة لا باعتبار الاخماس المتساويه و قد وقع التعسير بمثل ذلك و كما في قول القاضي البيضاوي في عدد حروف اوائل السور النصف الاكثر و قوله قطعه نصفين و نحو ذلك و حاصله صحة الاطلاق وَ لَو مَعَ القرنية و هي ما ذكر و هذه من جملة العبارات التي بنهتنا علي مثلها في حاشيته الشرح من ايهامها خلاف المقصود مَعَ صحتها بعد اعمال الفكر فلا يرد ما اورد عليها عبارةٌ و فيه ايضاً و من ذلك عبارةٌ في كتاب الأطعمة من شرح اللّمعة ما تمت في حلها الأفكار و اعتمد و اعلي انها غير مسيقمة و هي مما توهموة سليمةً مع انّ الاشكال فيها سهل ناش من سور تركيبها علي غير وجهه و هي انه لما قال المصنه
و يكره
در عبارات مبهمه فقهاء عالي الشأ
و يكره لبن المكره لهمه كالاتن قال الشارح طاب ثراه بضم الهمزة و التار و بسكونها جمع اتان بالفتح الحمارة ذكر او انثي و لا يقال في الانثي اتاثه انتهي اقول انّ الأشتباه فيها يحصل من قرائته ذكراً منصوباً و عطف انثي عليه بالوا و فيكون حالاً من الحمارة و قد وقعت تفسير الأتان التي هي انثي الحمار و الصواب ان يكونَ العطف باو لا بالوا و ذكر خبر مبتداء محذوف اي هذا او و هذه ذكر او انثي بترك التاء و اثباتها فالحمار له بمعونّث بالتاء و المذكر بعَدَمِه بخالف الأتان فانه ليس كذلك بل هو مؤنّث بترك التاء فحاصلحا انّ الأتان الحمارة المؤنّثة و الحمارة مذكرّها بترك التاء و مؤنّثها بها و لا يقال في الانثي اتانه كما يقال فيها حمارة و لا ينا فيها ما قيل ان الأتانة قليلة فالعبارة موجزة مفيدة لما ذكر علي احسن وجهه و ابلغه و لا قصور فيها و فيها من اللطافة ياتوهم الجمع بين متنافبين كما تكررّ نحوه في الكتاب و نبهّت علَيه في هو اخصه في حاشيته الشرح عبارةٌ و فيه ايضاً و من ذلك قول المحققّ في كتاب الصّوم منِ الشرايع و معاودة الجنب النوم ثانياً حتي يطلع الفجرنا و يا للغسل و قال في المدارك قول المصنه ثانياً الظاهر انّه حال من المعاودة و هو انما يصح اذا كانت جنابته من احتلام و لو قال و نوم الجنب ثانياً حتي يطلع الفجر كان اخصر و اظهر اقول كلام المحقق لا غبار عليه فان قوله ثانياً حال من النوم بمعني اعادته مرّةً و الحال يحتمل التأكيد و يحتمل التاشيس اي لا ثالثة و رابعة و نحو ذلك و حينئذ يشتمل التحلم و غيره و كونه حالاً من المعاودة بعيد لفظاً و معني اذ كان ينبغي علي هذا ان يقال ثانيةً لتأنيث لفظ المعاودة و مراده رحمه الله بقوله و هو انما يصح اذا كانت جنابة من احتلام ان المعاودة الثانية تدل علي معاودة قبلها و المعاودة الاولي تكون بالنوم الاول بعد الانتباه من الجنابة و لا يتحققّ هذا فيمن اجنب بغير احتلام مع ان الحكم فيها واحد و هذا كله علي كون ثانياً حالاً من المعاودة و هو غير مستقيم و عبارةٌ و قال في المقامع عند جواب السئوال عن قولهم فلان السند عنه و ما المراد منه و ما وجه تخصيص هذا المقال ببعض الرجال ما هذا الفظه اعلم انّه كثيراً ما يذكر الشيخ الطوسي ره في علم الرجال في خصوص بعض رجال الضي قوله السند عنه من غير بيان للمرام و لم اقف الي الآن في كلام الأعيان علي يصرح بشئ كاف او بنسبته عليه بما هو و اف بل الخال المفضال رحمه الله في رجالِهِ الموسوم بالوخيره اعتبر رَهَوزاً في الاوصاف الرواة فجعل ق علامة ثقة غير امامي و ثقة له امامياً وح لممدوح وض لضعيف دم المجهول و لم يذكر غير ذلك مَعَ انه ذكر فيه كثير اسند عنه و لم يتبين المراد منه و فقيل معناه سمع عنه الحديث و عن جدّ الأمجد انّ المراد روي عنه الشيوُخ و اعتمد و عليه و هو كالتوثيق و لا شك انّ هذالمدح احسن من لا بأسن به انتهي و فيما ما لا يخفي فان بعض من قيل فيهم ذلك في مرتبة الضعف او الأهمال او الجهالة و كثيراً ممن لم يقل فيهم ذلك في غاية الوثاقة و الجلالة حتي عند القائل فلا وجه للتخصيص و قال بعض المتأخرين في كتابه الذي وضعه في رجال الفقيه ما لفظه قلت و قد فرق الشيخ ره في كتاب الرجال بين اصحاب اللقاء من دون الرواية و بين اصحاب الرواية من دون اللقاء بان تكون الرواية بالسماع من اصحابهم الموثوق بهم او الأخذ من اصولهم المعوّل عَلَيها و يذكر كلاً منهُما و يقول السند عنه ثم قال فاحفظ فانه ينفعك كثيراً انتهي و فيه ما فيه اما اوّلاً فلان صدر كلامه يدّل علي انّ ذلك القول للفرق بي الأصحابين و ذيله يدّل علي خلافه فتدبّر و اما ثانياً فلانه لا وجه لأختصاصه باصحاب الص اولاً و ببعضهم ثانياً و اما ثالثاً فلان الشيخ ذكر ان محمد بن مسلم اسند عنه مع انه قال في رجال الكاظم انّه لقي اباعبدالله و قال النجاشي انه لقي اباجعفر و اباعبدالله و روي عنهما و قال الكشي انه اقام بالمدينته مُدة اربع سنين يدخل علي ابي جعفر يسأله ثم كان يدخل علي جعفر بن محمد يسأله و انه قال سألت اباجعفر عليه السلام علي ثلثين الف حديث و سألت اباعبدالله عن ستته عشر الف حديث و هكذا نقله الشيخ ايضاً و بالجملة روايته شفاهاً عن الأمامين و عن اصحابهما لا يخفي عن احدٍ من الأعلام و اتا رابعاً فلأنه لو تم ما ذكره لصار جميع ما رواه اولئك هم المقول فيهم ذلك مقبولاً حَسَناً او صحيحاً حيث انقم لم يروداً الا عن الموثوق بهم من اصحاب الأئمة او عن اصولهم المعتمدة بشهاده الشيخ الثقة
و هذا
گلشن ششم
و هذا مما لا يقل و لا يقول به احد من الناظرين في اسناد الرّوايات المضونين لها بالانواع المعروفة بين اصحاب الدرايات مع ان بعضهم فهمل او مجهول كاً بان بن ارقم و ابن عبدالرحمن و ابن عبدالملك الخثعمي و بعضهم ضعيف خارج من اصحابنا كسفيان الثوري و اما خامساً فلان هذا الفرق لم يظهر من كلام الشيخ و لا اشار اليه يوجُه اما سادساً فلأنّه لا وجه لقولهم اسند عنه فيمن لقي من غير رواية مضافاً الي عدم حصول الفرق بين القسمين لاشتراكهما في ذلك نعم ربما يحصل الفرق بينهما و بين غيرهما و قيل المراد بذلك الأشارة لما ذكره ابن عقده فانه صنف كتاباً في اسماء الرجال الذين رود اعن الصادق عليه السلام عليحده و ذكر انهم اربعة الآف رجلٌ و اخرج فيه لكل رجل الحديث الذي رواه عنه كما ذكر العلامة في الخلاصة و الشيخ في ديباچة الرجال بعد ان قال ارجو ان لا يشذّ مني شيئ الا النادر و ثم قال و لم اجد لأصحابنا كتباً جامعاً في هذا الامختصرات و قد ذكر كل انسان منهم طرفاً الا ما ذكر ابن عَقَده في رجال الص فانه قد بَلَغَ الغية في ذلك و لَم يذكر رجال باقي الائمة و انا اذكر ما ذكره و اورد من بعد ذلك ما لم يذكره انتهي كلام الشيخ فعلهذا يكون قوله اسند عنه للأشارة الي ذلك الرجل الذي ذكره ابن عقده و انه روي عن الصادق عليه السلام و اسند عنه فيكون اسند بيتناً للمعلوم و ضمير عنه راجعاً الي المعصوم و يظهر السر في اختصاصه باصحابه و لا يلزم من اسناده عنه توثيقه و هذا الوجه و انكان محتملاً بل اوجه من الوجوه السابقة الا انّه غير صريح بل و لا ظاهر من كلام الشيخ و اعتماده علي كلام ابن عقده دون غيره في ان ذلك الرجل روي عنه مما لا يظهر وجهه و احتمال ان يقر اسند يعني ابن عقده عنه يعني عن الرّجل محتمل ايضاً الا انه بعيد ايضاً لعدم تقدّم المرجع في الكلام بل و لم يثحقق انه روي عن كل من ذكره كك و يبقي الكلام ع الحال المفضال و علي من حَكَم بحسن الرجال بمجرّه ذلك المقال و الاحتمال و الله العالم بحقيقة الحال «
در كلمات مختلقة الاعراب علي اللسان و مشتبهة الأملاء عَلَي البنان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است و كَلِمَةٌ في مشكلات العلوم للفاضل النراقي الأول قدس سرّه ربما توهّم انّ الزّهراء في قولنا فاطمة الزهراء صفته مرفوعة و عليهذا ففاطمة ايضاً مرفوعة و ليس الامر كذلك لان الزهراء لقب لفاطمة لا صفته لها لورود الرواية بانّها سميت الزهراء و نقل الثقات بانها لقبٌ لها لا صفته و للتبادر ايضاً و عليهذا فيجب اضافة الأسم اليها و جَعَلها مجرورةً و جَعَل الأسم منصوبةً ع انه منادي مضاف كما قال ابن مالك و ان يكونا مفردين فاصف حتماً و الا ابتع الذي روف كلمةٌ و قال في قوله كبرت كلمةً كلمة نصب علي التميز و هي تفسير بضمير مبهم مستتر في كبرت مثل نعم رجلاً زيداً و التقدير كبرت الكلمة كلمة و هذا ابلغ و افصح من الرفع لان التفصيل بعد الاجماع ل اوقع كلمةٌ و قال في دعاء ايام رمضان و احق من سنل العبد ربه في اكثر النسخ وقع ربه بالنصب و هو غلطٌ او حينئذٍ يكون المبتداء يعني احقّ بلا خبر فالصيحح رفعه و حذف الضمير في قول سئل اي احقّ من سئله العبد هو ربه و في بعض النسيخ وقعت لفظة ما بَدَل من و علي هذا يجب ان يكون ربه منصوباً و خبر احق محذوفاً اي احق ما سئله العبد ربه هو الجنة او الغفران او رضاه او امثال ذلك و كلمةٌ و قال في قوله سبحانه في سورة الكهف و لبثوا في كهفهم ثلثمائة سنين و يزدادوا تسعاً قراء جماعةً ثلثمائة بالتنوين و آخرون بالأضافة فعلي الثاني يتعيّن كون السنين قميراً للعدد و عَلَي الأول اما ان يكون لفظ سنين بدلاً من ثلثمائة و عطف بيان له كما ذَهَب اليه بعضهم او يكون تميزاً كما احتمله بعض آخر كما يقال عندي عشرة ارحال زيتاً و علي القرائة الاولي و علي الثانية بناء علي الأحتمال الأخير اي كون سنين تميزاً برد الأشكال بانّه كيف يكن مميّز ثلثماته جمعاً مَعَ ان مقتضي قواعدهم ان يكون مفردً او الجواب انّه جوزو اوضع الجمع موضع الواحد في التميّز و منه قوله بالاخسرين اعمالاً فان قيل ما وجه العدول عن الأخصر اعني تسعا و ثلثمائة الي غيره و هو ثلثمائة و ازدادوا تسعاً و قلنا النكنتته اما حفظ القوافي
او كون
در كلمات مختلفة الأعراب علي اللسان و مشتبهة الأملاء علي النبان
او كون مدة لبثهم بالسنين الشمية ثلثمائة و انما ازدادوا تسعاً لاخذهم السنين قمرية و يدّل علي ما ذلك ما روي انّ يهُودّياً سئل علياً عن مدّة لبثهم فاخبر بما في القرآن فقال انا نجد في كتابنا ثلثمائة فقال ذاك لسني الشمس و هذا سنّي القَمَر كلمةٌ و قال في الخبر المشهور من عبدالله فهو كافر الظاهر انّ عبد بكسر الباء بمعني جحد كما صرح به اهل اللغة فالمعني ح ظاهر و انكان بفتح الباء و كان بمعناء الظهار فالمراد انّ من عبد لفظ الله اي كان معبوده هذا للفظ من دون انتقال الي مستماة الذي هو الذات المستجمع لجميع صافت الكمال كان كافراً و كذا المعني فيما ورد من قولُهم من عرف الله فهو كافر و يمكن ان يكونُ المراد منه انّ من عرف الله حقّ المعرفة كان ملحداً و كان كافراً عند جماهير الناس كما قال الجنيد لا يكون الموحد موحداً ما لم يقل الف صديق انّه زنديق كلمةٌ في مجمع البحرين في الحديث المشهور بين الفريقين ذكاة الجنين ذكاة امه قال في النهاية يروي هذالحديث بالرفع و النصب فمن رفعه جعله خبراً المبتداء الذي هو ذكاة الجنين فيكون ذكاة الأمّي هي ذكاة الجنين فلا يحتاج الي ذبح مُستأنفة و من نصبه كان التقدير ذكاة الجنين كذكاة امّه فلما حذف البحار نَصَبَ او علي تقدير يذكي تذكيةً مثل ذكوة امه فحذف المصدر و صفته و اقيم المضاف اليه مقامه فلابد عنده من ذبح الجنين اذا خَرَجَ حياً و منهم من يرويه بنصب ذكوتين ايذكوة الجنين ذكوة امه انتهي كلمةٌ و فيه ايضاً القدوم كرسُول الالة التي يخت بها النجار مؤمنتة و عن ابن السكيت و لا تقل قدوم بالتشديد و عن الزمخشري و المطرزي التشديد لغة و في صحيح النجاري عن ابي الزناد باسناده عن ابي هريرة انّ رسول الله قال اختتن ابراهيم بعد ثمانين سَنَته و اختتن بالقدوم مخففةً قال ابوالزّناد و القدوم موضع كلمةٌ و فيه ايضاً في حديث حسن بن راشد يا حسن الفاريجان انما يعطي اجرته عند فراعنه قال بعض الافاضل اكثر النسخ التي وَقَعَت الي من الكافي و الفقيه الفاريجان و هو الحضاد الذي يحصد بالفرجون كبرذون اي المحشه بكسر الميم و اهمال الحاء المفتوحه و اعجام الشين المشدّده و هي آلة حديديه مستعملةٌ في الحصاد الي ان قال و في نسخة عند مصححه معوّل علي صحّتها و اصلها بخطّ شيخنا السعيد الفاضل رضي الذين المرندي الناريجان بالنون مكان الفاء و لم يشخص ما هو الي ان قال و من المصحفين في عصرنا ابدل الفاء بالقاف و النون بالراء و زعم ان الفاريجار معرب كاريكر و لم يعلم ان التعريب موقوفً علي السماع و لم يذكر احدٌ من العُلماء العربية الفاريجار انتهي كلامه ثم قال صاحب المجمع و انا اقول قد ظفرت نسبخته عتيقة جداً من نسخ الفقيه اطلّعني عليها السيد الحسيب النسيب الامير حسين بن سيد الأجّل الامجد السيد محمد ره يوم اجتماعنا معه في داره في المشهد الرضوي علي مشرفه السلام و ذكر انها من زمن المصنف عليه الرحمه فوجدت فيها هذه العبارة لا غير و هي باحسن بالقائل لحان باللّام و الحاء المهملة و النون بعد الألف و لعلّها الصواب اقول قد ذكرت في اوائل الجنّة الثانيه من كنابي الموسوم بجنتان مدها متان شرَح هذه اللفظة بما لا مزيد عَلَيه فليرجع الطالب اليه كلمةٌ و فيه في قوله تعالي لكنا هو الله ربي في سورة الكهف يقاصله لكن انا فخذفت الألف فالتقت النونان فجاء التشديد لذلك كلمةٌ و فيه و في الحديث عن امير المؤمنين عليه السلام من جدّد قبراً او مثل مثالاً فقد خرج من الاسلام قال الصدوق و اختلف مشايخنا في معناه فقال محمد بن الحسن الصافر هو جدد بالتحيم لا غيره و كان شيخنا محمد بن الحسن الوليد يحكي عنه انه قال لا يجوز تجديد القبر و لا تطيين جميعه بعد مرور الأيام و بعد ما طبن في الأول و ذكر عن سعد بن عبدالله انه كان يقول انها هو من حدداً قبراً بالجار المهلة يعني ره من سم قبراً و ذكر عن احمد بن ابيعبدالله البرقي انه قال انما هو من جدث قبراً و تفسير الجدث القبر فلا ندري ما عني به و الذي اذهب اليه انه جددّ بالجحيم و معناه نبش قبراً لانّ من نبش قبراً فقد جدّده و اَجوح الي تجديده و قد جعله جدثاً محفورا ثم قال اقول انّ التجديد علي المعني الذي ذَهَبَ اليه محمد بن الحسن الصفّار و التّحديد بالحار المهلة الذي ذهب اليه سعد بن عبدالله و الذي قاله البرقي من انه جدث كله داخل في معني الحديث و ان من خالف الأمام في التجديد
و التسنيم
گلشن ششم
و التسنيم و النبش و استحل شيئاً من ذلك فقد خرج من الأسلام و الذي اقول في قوله من مثل مثالاً يعني من ابدع بدعةً و دعا اليها اَو وَضَعَ دنياً فقد خرج من الاسلام انتهي ما عن الصدوق كلمةٌ و فيه و في الحديث فرض الله الحجّ علي اهل الجدّة بتخفيف الدّال و هو الغني و كثرة المال و الأستطاعة يقال وَجَدَ يَجِدُ جَدّه استغني كلمةٌ في شرح الصحيفة السجادية للسيد السند السيد علي الحسيني الحسني المشهور بسيد عليخان ره انّ آية الكرسي اولها الله لا اله الا هُوَ الحيُّ القَيوم الي قوله العلي العظيم نص علي ذلك بعض اصحابنا المتأخرين و هو المشهور و هو ظاهر حديث عليّ بن الحسين عليهما السلام قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من قراء اربع آيات من اول البقرة و آية الكرسي و آيتين بعده و ثلث آيات من آخرها لم ير في نفسه و ماله شيئاً يكرمه و لا يقر به شيطان و لا ينسي القرآن فقوله و آيتين بعدها ظاهر في انّ آية الكرسي الي العظيم و الآيتان بعدها في قوله تعالي لا اكراهَ في الدين الي هُم فيها خالِدوُن و اما مارواه ثقة الاسلام في الرّوضته بسند ضعيف عن ابيعبدالله انّ آخرها و هو العلي العظيم و الحمدلله ربّ العالمين و آيتين بعدها فلا دليل فيه علي ان آخر آية الكرسي قوله تعالي خالدون لان الرواية وردت بنصب آيتين و لا وجه للنصب الاّ بعامل متقدر و التقدير و اقرأ آيتين بعدها فيكون الكلام قدتّم عند قوله و الحمدلله رب العالمين و اقراء آيتين بعدها فلا يقطع بانّها نصّ علي انّ آخرها و الحمدلله رب العالمين ايضاً و الله اعلم ثمّ انه رحمه الله بعد ان نقل جملة من الأخبار في فضيلة آية الكرسي التي منها قول علي قال سمعت رسول الله بينكم علي اعواد المنبر يقول من قراء آية الكرسي في و بر كلّ صلوة مكتوُبة لم يمنعه من دخول الجنّة الاّ الموت قال قال العلامة التفتار اني في شرح الكثاف معني قوله لم يمنعه من دخول الجنّة الاّ الموت انّه لم يبق من شرايط دخول الجنّة الاّ الموت فكان الموت يمنعه و يقول لا بدّ من وقوعي اولاً لتدخل الجنّة انتهي كلمةٌ في الوافي عنِ الكافي العدّة عن احمد عن عليّ بن الحكم عن صفوان الجمّال قال كنت انا و عامر و عبدالله بن جذاعة الازدي عند ابيعبدالله عليه السلام قال فقال له عامر جعلت فداك انّ الناس يزعمون انّ امير المؤمنين عليه السلام دفن بالرحية قال لا قال فاين دفن قال انه لمامات احتمله الحسن فاتي به ظهر الكوفة قريباً من النجف يسرّه عن العزّي يمنع عني الحيرة فدفنه بين زكوت بيض قال فلما كان بعد ذَهَبت الي الموضع فتوهمّت موضعاً منه ثم اتيته فاخبرته فقال لي احبت رحمك الله ثلث مرآت بيان الرحبة محلة بالكوفة و الحيرة بالكسر بلد بقرب الكوفه و اريد بالزكوات البيض الحصبات التي يقالُ درّ النجفّ تشبيهاً لها بالجمرة المتوقده و من جَعَلها بالرّاء و فسرّها بالأبار التي جدرانها احجار بيض فلم يبعد و يأتي ما يؤيّده في باب فصل الحصي الا انه لا يساعده اكثر النسخ فانها مكتوبة فيه بالذال المعجمه كلمةٌ قال المحقق الداماد في الرواشح و ممّا ليس يعرفه قاصر التتبع الفرق بين الغماني بضم العين و تخفيف الميم و بين العماني بفتح الأول و تشديد الثانية فالأول نسبتهٌ الي عمان بالضمّ و التخفيف بلد علي ساحل بحر فارس بينه و بين البحرين مسيرة شهر يحسبه يق لهذالبحر بحر عمّان مضموماً مخفّفاً و يُقال عمّن الرجّل اي صار الي عمّان و دخل فيه و منه الشيخ المتكلّم الفقيه و الثقة المعظّم الحسن بن عليّ ويق ابن عيسي ابومحمد و يق ابو علي المعروف بابن عقيل العمّاني صاحب كتاب المتمسك بحبل آل الرّسُول و الثاني نسبته الي عمان بالفتح و التشديد بلد بالشام اقول هذا البلد واقع بين الشام و المدينة المنورة و قدر ايته و دخلت فيه في بعض ايام شوال اثنين و ثلثين و ثلثمائة بعد الألف عند مسيري الزيارة قبر النبي و حجّ بيت الحرام كلمة و فيه ايضاً و كذلك يلتبس علي القاصر القاساني بالقاف و التين المهله نسبته الي قاسان معرب كاسان بالكاف و التين المُهملة بلد من بلاد ماوراء النهر منه احمد بن احمد بن سليمان القاساني من علماء الاصوُل و قوم من رجال الحديث و ايضاً نسبته الي قاسان بالتين المهملة ناحية باصفهان منها علي بن محمد
القاساني
در كلمات مختلفَةِ الاعراب علي اللسان و مشتبهة ا لأملاء عَلَي البنان
القاساني الاصفهاني الضعيف و القاشان بالشين المعجمه نسبته الي معرب كاشان البلد المعروف من عراق العجم بين قم و اصفهان منه جماعة من معاريف العلماء كصاحب التاويلات اقول قد ذَكَرَت في التأويلات في ذيل سورة الفيل قضيته يظهر منها انّ صاحبه من اهل كاسان من بلاد ماوراء النهر لا انه من اهل كاشان من عراق العجم فارجع ثمّ قال فاضل المهندسين الراضه بمسرقند و غيرُهما و رهط من ثقات رواة الحديث كعليّ بن سعيد بن رزام الثقّة المأمون في الحديث و علي بن شيرة الثقة و غيرهما كلمة و فيه ايضاً و مَن بَدَع التصاحيف بحسب العني ما حكوه عن ابي موسي الأشعري انه قال نحن قوم لنا شرف و نحن هي عترة صلي الينا رسول الله صلي الله عليه و آله يريد بذلك ما روي انه صلي علي غنرة و هي بالتحريك حربة ادلول من العصا و اقصر من الرمح مثل نصفه او ازيد من النصف يسيراً و فيها سنان كنسان الرمح ينصبه المصلي بين يديه سيترة فتوهّم انّه صلي الي قبيلة بني غنرة قالوا و هذالتصحيف معنوي عجيب كلمةٌ و فيه ايضاً من التصحايف ما في دعاء زيارةالرجبيه لمن يحضراً مَدَ المِشاهِدِ المقدسة غير محتلفين عن ورد في دار المقامة باهمال الحاء المفتوحه و التساكنة و تشديد اللام او تخفيفها و بالهمزة بعدها علي صيغة المفعول من حلات الاَبل عن المارد و احلاتها اذا طردتها عنه وَ منعتها ان ترده و كذلك غير الاهل فبعض نبي العُصر صحف تصحيفاً فضيحاً فقال غير مخلتين ابخاء المعجمه مهموزاً من التخلية تعفيلاً من خلاء الشيئُ يخلو خلواً و خلوت به خلوةً و خلاءً و انا منك خلاء اي براء مجانب و مساعد و لج و اصرّ علي تصحيح ذلك كلمةٌ و فيه ايضاً من التّصاحيف ما في الحديث اول جمعة جمعها رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم بالمدينة و في صحيحة منصور عن ابيعبدالله يجمع الجمعة اذا كانوا خمسة فما زاد و في كتب الاصحاب و يجتمع الفقهاء في زمان الغيبته و بالجملة ذلك مكررّ جدّاً و في الاحاديث و في اقاويل الفقهاء و الجميع بالتشديد من التجميع و هو الاَيتان بصلوة الجمعة و عامة اهل العَصر يغلّطون فيقرورنها بالتخفيف من الجمع و لا يفطنون لفساد ذلك مَعَ شدّة وضوحه قال الجوهري في الصّحاح و جمع القوم تجميعاً اي شهدوا اتجمعة اقضوا لصلوة فيها و قال ابن الأثير في النهاية جمعّت بالتشديد صليت و منه حديث معاذ انه وَجَد اهل مكه يجمعون في الحجر فنهاهم عن ذلك اي يصلون صلوة الجُمعة او الجماعة و قضينا الصلوة فيها ثم ان العلامة رحمه الله قال في كتاب الاعتكاف من كتابه المختلف مسئلة قال المفيد رحمه الله المساجد التي جمّع فيها نبيّ او وصيّ نبيّ اربعة ثم قال و المراد بالجمع فيما ذكرناه هيهنا صَلوة الجمعة بالناس جماعة دون غيرها منَ الصلوة و قعامة الغالطين حيث يغلطون في جمع فيها بالغفول عن اعتبار التشديد يعديهم داء الغلط في المراد بالجمع ايضاً فيفحون الجيم و يسكنون الميم علي مصدر جَمَع يجمع و انما الصحيح عند العارف بالحقّ في الأول تشديد جع من التجميع و في الثاني ضمّ الجيم و فتح الميم علي صيغة جمع الجمعة اي المراد بالجمعات في هذه المساجد صلوة الجمعة بالناس فيها جماعة دون غيرها من الصلوات في يوم الجمعة كلمةٌ و فيه ايضاً من التصاحيف ما وقع في احاديث المتعة عن امير المؤمنين عليه السلام و عن ابن عباس و عمران بن الحصين ما كانت المتعة الا رحمةً رحم الله بها امته محمد اتانا بها كتاب الله و اَمَرنا بها رسول الله لولأنها عنها ذلك ارجل ما زني الاشفي بالمعجمة و الفاء اي الا قليل من الناس من قولهم غابت الشّمس الأشفي اي الا قليلاً من ضوئها عند عزوبها فبغض نبي هذالزّمان صحف الفاء بالقاف و شدة الياء علي فعيل من الشقاوة كلمةٌ و فيه في حديث ابي جعفر في ارتداد الناس بعد رسول الله عن الحضرمي قال قال ابوجعفر ارتدّ الناس الاثلثة نفر سلمان و ابوذر و المقداد فقلت فعماّر قال كان عمار جاض حبفيةً ثمّ رجع الحديث فيه روانيان بالجحيم و الضاد المعجمة و بالحاد و الصاد المهملة كلاهما بمعني الحيود و الزينع فصحفه بعض القاصرين بالحاء و الصاد المهلمه في الأولي و المعجمة في الثانية
هر علل و اسرار عبادات محكمة البنيان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است علّۀ در اسرار الحكم حكيم سبزواري است كه معتبر است در تكليف بلوغ و عقل و دانسته ميشود بلوغ بيكي از سه چيز خروج مني در بيداري
يا خواب
گلشن ششم
يا خواب از مجراي معتاد وانبات موي برعانه و كامل شدن پانزده سال در مذكر و نه سال در مؤنث و بعضي از تذكر كامل شدن سيزده سال و دخول در چهاردهم را معتبر دانسته اند و خالي از قوتي نيست و اما حيض و جمل در انثي علامه سبق بلوغست خاصه حمل كه كاشف است از سبق انزال و سرٌّ حكمة اينكه دختر را با نقص نسبة به پسر زودتر تكليف كرده اند چند چيز است اول آنكه تكليف لطف الهي است و دختر اركان و جوارحش ضعيف تر است چون گياه لطيفي كه زود پژمرده شود پس زودتر تكليفش كرده اند تا از اين لطف محروم نماند «بيت» اي كه دستت ميرسد كاري بكن*** پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار پس اگر عمر طويلي هم بكند آلات و ادوات كار استكمالش در راه حق زودتر ضعيف ميشود نسبت بمرد در اغلب. دوّم آنكه قهياي عصمت و عفت كه خود را از زنا محرم محافظت كند تا خوي او شود كه اگر دير تكليف ميشد و بي عفتي مزاج ميگرفت صعوبت داشت عفت او مانند چوبيكه بر اعوجاج بخشكد استقامت نيابد و اگر خواهي تقويم كني بشكند. «بيت» سرچشمه بايد گرفتن به بيلچو پر شد نشايد گرفتن به پيل. سيم آنكه گذشت كه آدميرا عقل نظري و عقل عملي ميباشد و بايد اينها اصلاح شوند تا آدميت بفعليت انجامد و اغلب اين است كه نسوان از تكميل عقل نظري و اندوختن معارف تفصيلي بي نصيب اند پس بايد به تكليف مبادرت شود تا لااقل اصلاح عقلي عملي شود كه ما لا يدرك كله لا يترك كلة و الميسور لا يسقط بالمعسور و در حديث است كه اذا اَمَرتَكم بشَيئ فَاتوا مِنهُ مَا استَطَعتُم و اين نيز اغلبي است. چهارم آنكه در اين سن قابل استمناع است بنكاح و در نكاح چنانكه كفأته شرط است مناسبت و جنسيت نيز بايد باشد كه جالب الفت و اشتدا و محبت است بلكه همه جا الفت و محبت از جهة جنسيّت است كه الخبيته علّة الضم «بيت» ذرّة ذرّة كاندرين ارض و سما استجنس خود را همچه كاه و كهرباست. پس بايد مكلف باشد تا وقعي در قلب داشته باشد و نكته است عدديكه از علم حروف است و كويند كه كاملش درنزد اولياء الله است و آن اين است كه تسعه عدد كاملي است و اصل اعداد است چنانكه ارقام هنديه از يك تا نه است و بس و عدد حروف آدم نُه است كه الف يك و دال چهار و ميم بقاعده تنزّل و ترّفع چهار است و نيز از جمع عدد از يك تا نُه اعني جمع اجزا و نُه با آنچهل و پنج حاصل شود كه عدد آدم است بدون تنزّل نظير آنكه از جمع عدد تا يازده كه عدد هو است شصت و شش حاصل شود كه عدد الله است قل هو الله پس دختر چون اكمال اينعدد كامل نمايد كاشف از اين است كه از جنسيت حيوانيّة صامته رسته و آدميت در او نزول اجلال نموده و بار خلافت و امانت تكليف را آدم بايد بكشد كه اِنّا عَرَضَنا الاَمانتَه الآيه «علّة» و هم در آنكتاب است كه حكمة اينكه آب مطلق مطهّر است وانگهي متطهرتيش زياده است بر مطهرات ديگر آن است كه آب صورت حيات ساري در كل و رقيقه آنست كه هر معني را صورتي است و هر حقيقتي را رقيقتي و حيات ساري وجود مطلق است كه وجود منبسط و فيض مقدس ونيز ماء سائل در او ديه اش گويند و آنحيات ساري مطهر است مركان مواد را از لوث نقايص و حنايس و ماهيات را از سلوب و ناداري و حيثيت وجود كه حيثيته ابا و امتناع از عدم است كاشف از حيثيت وجوبست و وجه الله پس پاك كننده است لوث امكان را و طارد عدم است و آب حياتيكه گويند در ظلمات است حقيقت اش وجود مطلق است كه در ظلمات ماهيات است پس اسقاط اضافات بكن تا بآب حيات حقيقي برسي علّة و سرّ ايضاً در آنجا است كه آب جاري و ملحق بآن كه اتصالي بمنبع دارند قلوب نورانيّه را ميمانند كه اتصال حقيق بي كم و كيف بلاهوت دارند كما في الحديث اِنَّ روح المؤمن اَشدَّ اتصالاً بروح الله مِن اِتِّصالِ
شعاع
در علل و اسرار عبادات محكمة البيان
شُعاع الشمس مما بلكه در حق آدم فرموده و نفخَت فيه من روحي پس آنها مموسند بنور الله و قطرات سماء حضراتي را ماند كه از صقع عنايت و از سماء جبروت ببارد بر قلوب منوّره چونخواطر ربانيّه و خواطر ملكيه كه اول را نقر الخاطر و دوّم لالهام گويند نه خطرات ارضية نفسانيه و شيطانيه كه آنها را هوا جن و وساوس گويند و نيز آب جاري كه منبعي دارد ملكه عقل بسيط نفس را ماند كه خلاق معقولات نفسانيه است باذن الله وآب را كه كُر قدري از علم را ماند كه نشايد عالم بالله را كمتر از آن و آن علم بالله است و آن علم بذات و صفات و افعال اوست سُبحانُه و علم برسل و كتب و خاتم النبيين و ائمه؛ دين و ملائكه مقربين و معرفة نفس ناطقه و شناسائي يوم الآخر است و اما آب مضاف كه طاهر ميباشد و لكن مطهر نباشد چونوجودات مقيّده مضافه بما هياّت امكانيه است كه نتوانند مكمّل باشند و اما آنكه آنوجودات مضافه طاهرند بجهة آن است كه اصل وجود و حيثيت بود هر كجا كه هست نور است و خير است و آب قليل كه بمجرد ملاقات نجاسة نجس ميشود حكايت وجوديست كه بخاك اندر شد و كل خاك شد چون نفسي كه بحيوانيت و نبايتة و آغِل شد و بآنها آمُل گرديده و حيوانيت و نباتيّة بلكه ادون از اين دو تا براي حيوانات صامته و نباتات مثلاً كمال است و طهارت ولي ماندن در آنها براي انسان نقص است و قدازت و علّة و ايضاً در آنجا است كه در ميان هراز و چهارصد نوع حيوان كه حكماء فرموده اند در شرع مطهر حكم بنجاست سگ و خوك صحرائي شده است بعلّة اينكه شهوت و غضب حيواني كه در وجود انساني پيدا ميشود نجاست معنوي و قذارت روحاني است زيرا كه ايندو اندام الخبائث و همه شقاوت از ايندو تا زائيده ميشوند و ايندو حيوان صورت ايندو معني اند سگ صورت غضب و خوك صورت شهوت و اما سگ و خوك دريائي و آبي صورت غضب و شهوتي است كه وسيله آخرت باشد چنانكه كلب متعلم و خنزير معلم در السنه اهل حق متداولند كه آنها راه در خصوص قوّه غضبيه و شهوتيه كه مسخّر عقل عملي اند بتائيد الله اطلاق ميكنند «علّة» بدانكه در علّة و سرّ طهارات دركليه عبادات ولايتما صلوات در شريعت با بركات چنين گفت شده است كه چون وضع و جَعَل آنها از براي تقرب بحضرت ذوالجلال است پس بديهي است كه با قدازت و نجاسته راه بقرب خداوند پاك نتوان پيدا كرد چنانكه گفته اند ع پاك شود اول پس ديده بر آن پاك انداز و طهارت را چهار مرتبه است اوّل تطهير ظاهر از احداث و اخباث دوّم تطهير جوارح و اندامها از جرائم ذنُوب چون دست اندازيهاي بيجا و كجروشهاي اندامها كه بخلاف شرع انور واقع شوند سوّم تطهير قلب از اخلاق رذيله و خويهاي بد چهارم تطهير لطيفه ستريه از تعلق بما سواي الله و اين طهارة انبيا و صدّيقين از اولياء الله است و هر مرتبه عاليه از اينمراتب را درك نكنند مكر بطي مرتبه ساقله پيش از آن پس نميرسند بطهارت لطفه مريّه از ماسوي الله و تنوير آن بمعرفة الله ماداميكه فارغ نشود مطهر از تطهير قلب از اخلاق رذيله و تزيين آن باخلاق حميده و همچنين نميرسند بطهارت قلبيّه ماداميكه فارغ نشوند از طهارت جوارح از مثالَب و بتعات و تنظيف آنها بمناقب و طاعات و پس امر تطهير خطير است نه همين به تطهير ظاهر تيسير است «علّة» اعلم انّ في وضع الطّهارات الثلثة من الوضُوء و الغُيل و التيمّم و كذلك في وضع كلّ جزء من اجزاء كلّ واحدٍ منها عِلَلٌ و اسرار خارجة عن مقام العدو و الاحصار خصوصاً في مثل هذا الكلزار الذي منماه علي الاختصار و لكن من باب انّ القطرة تدل الاستنشاق الذي هو مقدّمة للوُضوء لا علي سبيل الوُجوب فنقول نقل في رياض الخز عَلَيه لبعض المعاصرين حكي مره اثق به عَمَن ثيق به انّ في بعض السنين في زماننا هذا كان في بعض المارستانات ببلاد الافربخ رجلٌ
مريضٌ
گلشن هفتم
مريضٌ بداء في رأسه قد اعيا الأطبّاء علا جه حتي مات منه و كان عادة من اطبائهم اذا مات عندهم مريض بعلّة لا يقفون لها علي دواء تجمع الأطباء عليه و يشقون علي موضع العلّة و يكشفون علي ما يوافقها فلما مات هذا العليل من راسه اجتمع اطبائهم و شقوا علي دماغه و استخرجوا منه ديداناً شبيهاً بالقراد اُسود صَلَب جدّاً فجعلوا يدعون جواهراً و لا ذوء مفرداً او مركياً الا والقوه عليها فلم يغن شيئاً حتي ان بعضهم كان يوماً جالساً والدود بين يديده ينظر و يتأمّل فيه اذ عطش فطلب ما فلما اعطي الماء قطرت منه قطرةً واحدة علي دودة واحدة منها فذاهت تحتها و الطبيب ينظرتم اخذ من الماء و قطر علي الأخري فذابت كالدّودة الأولي فلما عَلِم انّ ماء القراح يَقبُله احضر الأطباء و اراهم ذلك فيتَقَنوا حينئذ انّ الدّوار هذه العلّة هو ماء القراح اذا تسلّط عَلَي الدّماغ و لا طريق وصوله الا بالاستنشاق الذي هو من جملة اجزاء الوضوء المستحبّة في دين الاسلام فكتب الأعلانات بذلك و بان شريعة محمد بن عبدالله كلّها طبيته ملحوظاً بها المصالح البدنيه اقول و مما يتولد منه الدود لحم الخنزير فانه يؤثر الدودة الوحيدة و عليك بالكتب الطبيه في هذا الخصوص و هذا من العلل في تحريمه في الشريعة الأسلاميه علّةٌ بدانكه در شريعت مقدسه اسلاميه عبادتي افضل و اكمل از نماز نيست چنانچه در باره آن وارد شده است كه الصَّلوة عمُود الدين اِن قبلَت قَبَلت ما سِوا ها و ان رُدَّت رُدَّت ماسواها و بعضي علۀ افضليت آنرا حاوي بودنش جميع عبادات زنده را دانسته اند باين بيان كه در نماز معني روزه هست و زياده زيرا كه روزه امساكي است با نيّة و در نماز اين امساك با نيّه هست و زيادتي ديگر چه در روزه جايز است كه روزه دار برود و بخوابد و كارهاي ديگر غير از مفطرات بجاي آورد و ليكن در نماز جائز نيست و در نماز معني زكوة هم هست چه در زكوة اگر درهمي بفقيري دهي بياسايد و آسوده شود اگر در قنوت نماز هم دعا از براي مؤمنين و مؤمنات كني و اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات كوئي همكي آسوده شوند از عذاب و بياسايند و در نماز معني حج هم هست زيرا كه در حج احرام است و اخلال و در نماز تحريم است و تحليل تحريمها التكبير و تحليلها التسليم در نماز معني جهاد هم هست زيراكه وضو ساختن بمنزله زره پوشيدنست و امام مثل مُبارز است و نمونه سپهسالار لشكر است و مأمومين مثل جنود و لشكرياني كه صف در عقب آن كشيده اند و محراب كه اسم مكان حربست بمنزله ميدان جنگ و دشمن مقابل آنها شيطان ملعون و اينست يكي از علل و اسرار تشريع نماز جماعت كه مؤمنين پشت بر پشت هم داده ايندشمن خدا و رسول را منكوب و مخذول نمايند و در جهاد چونمظفر و منصور گردند متاع و مال قسمت كنند و در نماز چون امام فارغشود فضل ذي الجلال قسمت كنند و در نماز معني نهي از منكر هم هست بصريحه كريمه انّ الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر پس مؤمنيكه نماز بجاي آورد در جماعت چنانست كه بحج رفته اگر چه استطاعة ندارد و زكوة داده اگر چه مال ندارد و ذخيره ندارد و روزه داشته اگر چه قدرت ندارد و جهاد كرده اگر چه عدّت ندارد و نهي از منكر كرده اگر چه وسيله ممانعت ندارد و اگر نماز را منفرد بجاي آورد محاربه ميكند بجميع عساكر خود از قوي و جوارح روحاني و جسماني در تحصيل طهارت بدني و روحاني و نماز قلبي و قالبي با جنود نفوس ثلث كه مظاهر شيطانند و اين ناچيز در كتاب عناوين الجمعات كه مطبوع و مبسوم است وجه ديگري از جهة جامعيت صلوة ذكر كرده ام طالب آن بآنكتاب رجوع كند علّة در سر و علّة كليه واجبات ماليّه و خصوص زكوة در شريعت اسلاميه چنين گفته اند كه از براي نفس ناطقه دو قوّه است يكي نظريّه و ديگري عمليّه و قوّه نظريه درجه كمالش تعظيم امرالله است چنانچه قوه عمليه كمالش در شفقت برخلق الله پس واجبات ماليه از قبيل زكوة و غيره واجب شد براي اينكه از براي
روح
روح اينجوهر كمال حاصل آيد و آنعبارتست از اتصاف بصفة احسان بر عباد خداوند رحمن و سعي در ايصال خيرات بسوي آنان و دفع آفات از بندگان سبحان بقدر امكان لهذا شارع مقدس فرموده تخلقو باخلاق الله و ديگر آنكه استغناء از شيئ اجل و ارفع از استغناء بشي است زيرا كه استغناء بشيئ موجب كمال احتياج است به آن و اما استغنا از شيئ موجب غناء تام است از آن ولذا استغناء از شيئ صفة حق است و استغنا بشيئ صفة خلق پس چون حق تعالي مال كثيري به بعضي از بندگانش كرم فرمايد هر آينه نصيب وافري باو روزي كرده است از باب استغنا بشئ نقل نمايد بدرجه اعلي و ارفع و اشرف ازآن كه او استغناء از شيئ است و قرار دهد او را فقير الي الله كه اينكمال درجه و منزلت عبد است نسبة بساحت قدس ربوبيّت كه يا ايُّها الناس اَنتُمُ الفُقَراء اِلي الله و الله هُو الغني علّة و در علّة تشريع صوم در شريفه اسلاميه چنين گفته اند كه آن تشبيه بصمد لا يطعم است و اقفان صائم شبيه بصمد لا يُطعم ميشود و غاية قصوي از تشريع عبادات و احكام همين است كه بنده متخلق باخلاق الله گردد و ديگر آنكه تا صائم از خال صاحبان بطون غرثي و اكباد حري باخبر شوند و رحم و رقت كنند برآنها و سوختگان و برشتكانرا دريابند و ديگر آنكه نعم حقتعالي را قدر شناسند بصيام و صوم را سه درجه است صوم عموم و صوم خصوص و صوم خص آنخصوص اما صوم عموم پس آن كف بطن و فرج است از مقطرات معهوده شرعيّه و اما صوم خصوص پس آن كف سمع و البَصَر و لسان و دست و پا و سائر جوارح است از كناهان چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرموده اذا صمت فليَصُم سَمعَكَ و بَصَرَك و غير ذلك و اما صوم اخصّ الخصوص پس آن كفّ قلب است از جميع ماسوي الله و احتراز دل است از افكار دنيويّه و شواغل دنيّه مكر آن شواغل دنيويه كه وسيله آخرت و ماوراي دنيا و آخرت باشند علته و در سرّ تشريع حجّ بيت الله الحرام در شريعه مقدسّه چنين گفته شده است كه يكي از علل و اسرارش اين است كه مجتمع شوند هر سالي هزاران هزار از مسلمين در آن مكان شريف و معلوم است كه اجتماع موجب معرفة و الفت و محبت و مودّت است و فوائد محبت و مودت فيما بين الأمّة غير محصور است پس در هر سالي مي بيني مسلمين را درآنجا بانواع مختلفه و فرق متنوعه از عرب و فارس و ترك و هند و داغستان و افغانستان و قزاّن و مغاربه و بربر و سودان و جاوي و غير ذلك از امَم البَشَر كه با دين واحد كه اسلام است و بالسنه مختلفه مقصد و منظور ايشان شيئ واحد است و آنطلب غفران است از خداوند رحيم و رحمن و ديگر آنكه سفر حج نمونه ايست از سفر مرگ و طي مراحل آن شبيه است بعقبات بعد از مرگ چنانچه در مجلي ابن ابي جمهور در هر جزء از اعمال آن اسراري بيان نموده و همچنين حكيم سبزواري در شرح دعا و جوشن آنها را از مجلي نقل فرموده ديگر آنكه حضور در مكّه معظمّه تذكاري است از ماجري بر رسُولان مكرّم مانند تذكار قصه آدم و حق در وقت بيرون آمدن ايشان از بهشت و مثل تذكار قصه ابراهيم و ولدش اسمعيل كه او را با مادرش هاجر در آنجا آورد و مثل تذكار ذبح خليل مر فرزند نبيل خود اسمعيل را الي غير ذلك از اعمال مرضيه صادره از آن صالحين پس نفس مايل ميگردد و باقتداء و تخلق باخلاق ايشان در افعال مرضيه و اين موجب انعامات رب العالمين ميشود درباره او چنانچه درباره آن بزرگواران شد علۀ بدانكه شريعت محمديه واجب فرموده است بر اتباع خود قتال و جهاد با مخالفين را در امر دين عند سنوح الفرصة بعلّة اينكه متديّن شوند بدين مبين و ديگر آنكه مخالفين خضوع و خشوع نمايند بسلطنة اسلاميان و ديگر آنكه قلع و قمع شوند مفسدين در دين و مخلين بآسايش عباد ربّ العالمين چه مَثَل مخالفين نسبةً
بالنان
بانسان كبير مثل ازدياد خونست در بدن انسان صغير و در انسان صغير با اينكه خون كه مايه قوّت و مركب روح است چونحكيم كامل ديد كه خون در بدن كثرت و غلظت بهمرسانيده و مفسد بدن و مهلك شخص ميباشد بناچار با تيغ آنخون فاسد و زائد را از بدن ميگيرد زيرا كه اگر آنخون را بگذارد بماند منافي حكمت و مصلحت كليه بدن خواهد بود يا بالمثل بعضي اعضاء كه بجهة شقا قلوس يا مسموميّت يا علت ديگر عيب بهمرسانيد حكيم حاذق در قطع آنعضو بتعجيل و اهتمام مينمايد و نميگذارد كه مرض يا سمّ باعضا ديگر سرايت كند تا شخص را بالمره هلاك سازد همچنين است امر در انسان كبير و لذا از خود آن بزگوار مأثور است كه فرموده انا نبي السيف واز اينجا معلوم شد سر كثرت قتلي بدست اميرالمؤمنين عليه السلام و ان غايه عليه من لا نَصيب لَه مِنَ الدين علّة في عدّة الدّاعي عن الصادق و كيفيات رفع اليدين عند الدعاء قال هكذا الرغبة و ابرز باطن راحتيه الي السماء و هكذا الرهبة و جَعَل ظهر كفيه الي السماء و هكذا التضرع و حرك اصابعه يميناً و شمالاً و هكذا التبتّل يرفع اصبعه مَرَة و يَضَع يديه علي منكبيه و اراد بعض المحققين بيان مناسبات لهذه الكيفيات فقال لعل المراد ببسط كفيه في الرغبة كونه اقرب الي حال الرّاغب في بسط آماله و حسن ظنّنه بافضاله و رجائه لنواله فالراغب يسئل بالأمان فيبسط كقيه لما يقع فيه من الاحسان و المراد بالرهبة يجعل ظهر الكفين الي السماء كان العبد يقول بلسان حاله و هو الذلة و الأحتقار لعالم الخفيات و الأسرار اناما اقدم علي بسط كفي اليك و قد جَعَلت وجهها الي الأرض ذلاً و خجلاً بين يديك و المراد بالتضرع بتحرك الأصابع يميناً و شمالاً انه تاسياً بالتكل عند المصاب الهائل فانها تقلب يديها و تنوح بهما ادباراً و اقبالاً و يميناً و شمالا ًو المراد بالتبتّل برفع الأصابع مرّة وضعها اخري بانّ معني التبتّل الأنقطاع فانّه يقول بلسان حاله لمحقق رجائه و آماله انقطعت اليك وحَدك لما اَنتَ اهلُه فبشير باصبعه وحدها من دون الأصابع علي سبيل الوحدانيّة و الأنفراد و المراد بالأبتهال تمدً يديه تلقاء وجهَهُ الي القبلة او مدّ يديده و ذراعَيه الي السماء او رفع يديه و تجاوزهما رأسه بحسب ما قي الروايات انه نوع من انواع العبوديّة و الأحتقار و الذّلة و الصغار و كالغريق الرافع يديه الحاسر عن ذراعيه المتشبث باذيال رحبته و المتعلق بذوائب رأفته التي ابخت الهالكين و هذا مقام جليل فلا يدعيّه الا عندَ العَبَرة و تزاحم الأثنين و الزفره و المراد بالأستكانته يرفع يديه الي منكبيه انه كالعبد الجاني اذا حَمَل الي مولاهُ و قد اُوثقه قيد شَهَواته و هواه و قد يصفه بالاثقال و يناجي بلسان الحال هذه يداي قد غلّتها بين يديك بظلمي و جرمي علي نفسي و بجرئتي يا ربّ عليك
در حكم معاملات متقنة الأركان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است حكمةٌ در درّ المنثور شيخ علي بن محمد بن الحسن بن الشهيد الثاني قدس الله اسرارهم است كه علما رضوان الله عليهم علۀ آورده اند از براي پوشانيدن سر را در وقت تخلي باينكه اين فعل بجهة حذر نمودن از رسيدن بوي بد كثافت است بدماغ و ممكنست كه گفته شود در وجه رسيدن بوي بَد بدماغ در هنگاميكه سر پوشيده نباشد و نرسيدن آن بوي بدماغ در وقتيكه سر پوشيده باشد باينكه هوا ز براي او مسامي است كه بخار و نحوآن از آن نفوذ ميكند پس هرگاه سر مكشوف باشد رايحه بد از مسام هوي بدماغ ميرسد بخلاف وقتيكه سر پوشيده شده باشد چه در آنوقت مسام بواسطه پوشيدن سر محفوظ است و رايحه بد بدينوسيله بدماغ نميرسد و دلالت ميكند ترا بر اين امر ملاحظه نمودن مكانيكه در آن دو در باشد چه آنكه بجهة آندرها هوا متحرك و نافذ است بخلاف آنكه از براي آنمكان يكدَر باشد چه در اين وقت هوا غير نافذ است و الله العالم حكمةٌ در شماره 18 جريده سراج لأخبار منطبعه در در السلطنه كابل
كابل
در حكم معاملات متقنه الأركان
كابل عقيده دوكتر كوخ را درباره پيغمبر خاتم و نبي مسلمين صلي الله عليه و آله و سلم باينعبارات نكاشته كرد دكتر كوخ كه مشهورترين دكترهاي جرمنست يكمقاله در اخبار النصيحه شايع كرده بود اقتباس او را ما در اين اخبار ذكر ميكنيم تا كه ظاهر شود كه تعليم احاديث نبوي اينقدر معقولست كه بر انسان سليم الفطره و بلا تميز مذهب و ملت پوشيده نيست و آنرا قبول ميكند و دكتر مذكور مينويسد كه:
از آنوقت كه مرا براي مرض داء الكلب يعني سگ گزيدگي استعمال نوشا دور تير علاج بهدف با ثبت شده است من نبي عظيم الشأن مسلمين را بسيار قدر و منزلت ميكنم چه اينراه از روشني شمع قول مبارك آنها برايم منكشف شده آنحديث رسول اكرم را خواندم كه مفهومش اين است كه در هر ظرف كه سگ دهان بيندازد او را شش دفعه از آب بشويد و يكدفعه از خاك اينحديث را ديده خيال كردم كه در شأن پيغمبر اعظم الشأن فضولي گوئي نميباشد بالضروره با بينش خبري از اوست پس بغرض امتحان عناصر خاكرا از قاعده كيميا وي تحصيل كرده هر يك عنصر را در مرض داء الكلب باستعمال شروع نمودم در آخر نوبه تجربه نوشاده رسيد دانستم كه علاج ا صل همين است و آنحضرت رسول اكرم چرا ارشاد فرمودند كه همراه خاك طرف را پاك كنند سببش اين است كه نوشاور مدام در خاك موجود ميباشد اگر امر ميفرمودند همراه نوشادور پاك كنيد بسا اوقات ميسر شدن او مشكل ميشد لكن گل و خاك در هر جاي و هر وقت موجود است حكمة همينطور در حديث ديگر فرمودند كه علاج تب همراه آب سرد كنيد اگر چه در آنوقت مردم تعجب ميكردند مگر اكنون كه تحقيقات جديده ثابت كرده است كه علاج تب نه فقط آب سرد است بلكه برف آبست غرض اينكه بسياري از احاديث آنسرور اصل الأصول زندگي و فنّ طب ميباشد تحقيق و تفتيش جديد اينرا ثابت ميكند من بسيار ادب و احترام اين پيغمبر را ميكنم و ميگويم كه از ابتداي آفرينش هيچ طبيب مثل ايشان نشده حكمة عالم جليل معاصر الحاج شيخ احمد الشاهرودي سلمة الله تعالي در رساله مرآة العارفين در مقام اثبات نبوّت خاصه حضرت سيد المرسلين باينكه آنجناب امّي بوده و علومش لدنّي و همين لدنّي بودن علومش اماره قطعي است بر نبوتش جهات علوم لدنّيه آنحضرت را مينكارد تا انكه مينويسد و از جمله بيانات راجعه بامور طبيعيه و اخبار از حال موضوعات مكوّنه مخفيّه فرمايشاتي است كه متضمّن اخبار بموضوع است بجعل حكم مانند سنن و آداب شرعيّه راجعه بحفظ الصحه كه بنظر تأمّل بيان ملزوم را بذكر لازم آن فرموده مثل امر بمسواك و تاكيد در آن بلكه مضمضه درهنگام وضو براي حفظ دندان كه طبيب دندان آنرا ميداند و مبتلاي بآن تجربه كرده كه چه اندازه از امراض معدوّيه بواسطه مكروبات مكوّنه در دندانهاست دندان معين و كمككار معده است كه زحمة و فشار معده را كم ميكند و محن بسوي اعضا است كه رزق آنها را صالح و مهيّا ميكند و اگر تنظيف از آن مكروبات نشود نتيجه بعكس حاصل ميشود پس امر باين لازم اخبار از ملزوم آنست كه مكروب آن باشد حكمة و ديگر مسئله تنوير است و ازالًه موي زهار است كه مجمع كثافات و محل تكون و نشو مكروبات جوشيه جَرَبيه و غيرهاست كه مايه جمله از امراض جلديّه ميشود بتصديق طبيبان حاذق با علم پس اين لازم كاشف از ملزوم است اين ناچيز كوه از اين قبيل است تشريع ختان و امر بختنه فرمودن چنانچه حكمت آنرا مشروعاً در عنوان سي و يكم از جزء دوم كتاب جنّت العاليه خود بيان نموده ام فارجع حكمةٌ و ديگر استحباب تقليم اظفار كه مسكن مكروبات ضائره است كه در شرع منيف تاكيد اكيد درباره آن شده و مراعات آنرا موجب فعل دانسته حكمةٌ استحباب شستن دست قبل از غذا كه بمراعات همين نكته فرنگيان غذا را با آلات ديگر غير دست ميخورده اند ليكن معلوم است كه اين آلات هم اگر شسته نشوند كثافت و مكروب شان بيشتر از دستها خواهد بود و در صورت شستن دستها چون آن آلات مخصوصه شخص است و غير در آن شركت ندارد بهتر است از آن آلات خارجيه كه بسا است كه جماعة كثيره در آن شركت نمايند حكمةٌ و همچنين استعمال نمك قبل از غذا براي جلوگيري از مكروبات
ضاره
گلشن هشتم
ضارة كه بتوسط غذا داخل معده نشود حكمةٌ و ديگر قص شارب كه شنيدم از موثق عَدلي كه از طبيب جاذني نقل ميكرد كه در زير شارب مكروب بعضي امراض سكونت دارد و بتوسط آب و غذا در جوف داخل ميشوند حكمةٌ و ديگر تاكيد در تمشط و اكتحال كه چه اندازه در تنظيف و ازاله مكروبات ضاره ودا عانت و حفظ جاسوس مملكت اعني قوه باصره فائده دارد حكمةٌ و از همين باب است حُرمَت دَم كه يكي از عللش اشتمال بر مكروبات ضارّه است غالباً و امثال ذلك كه آنچه را محرم فرموده غالباً حلاوه بر مفاسد معنوي روحاني مضاري جسماني در آنها است غاية الأمر هنوز تمام حكم در جهات آن معلوم نشده است چنانچه همين جمله در قبل معلوم نبوده مثل مسئله حرمت لحم خنزير كه معلوم گرديده كه گوشت اينحيوان خبيث مركب از حيوانات صغيره خبيثه است حكمةٌ و ديگر تحريم خمر كه اگر مراد باثم در آيه شريفه حرمت آن باشد از قبيل همين مسئه ميشود كه بيان موضوع بلسان بيان حكم شده و بهمان علت در غالب ممالك اروپا جلوگيري سخت از خوردن او شده بواسطه حصول امراض كثيره مانند فلج و صرع و دخالت در ازمان و صعب العلاجي پاره امراض و هم سرايت او در اولاد و نسل حتي در طبقه اول و دوم و سيّم در مثل صرع و حمله و جنون انتهي مافي المرآة استنباط فيه استغباط في الدرّ المنثور للشيخ عَلَي الشيهَدي و ممّا خطرلي امكان الاستدلال بقولة تعالي انما الخمر و الميسر الآيه علي ان الخَمر لم تحل في وقتٍ اصلاً لأنّ ما كان من عَمَل الشيطان لا يليق ان يكونَ حلالاً و الله اعلم حكمةٌ بدانكه هر كسي كه تامل نمايد در احكام معامله جات اسلاميه از قبيل عقود و ايقاعات و بيع و شري و جعل خيارات در آن بجهة رفع ضرر و غررو در اجاره و شركت و فلاحت و زراعت و قسمت ارث و متروكات و تجارات و امارات مي بيند كه هر يكي از اينها بر منتها درجه از حكمت و غايت عدالت وضع گرديده اند و ذكر اينجمله موجب تطويل كلام و خارج از وضع اين رساله ايجاز مرام است و لهذا موكول نموديم حكم آنها را به نظر منصف لبيب ناظر در احكام اسلام حكمةٌ اگر كسي بدقت ملاحظه نمايد در احكام زوجيت كه در شريعت اسلاميه وارد شده است ميبايد آنها را در اكمل نظام پس مي بيند كه شرع اقدس حقوق زوجين را بر يكديگر عند الاجتماع و عند ارادة الافتراق در كمال عدل بيان فرموده و از اين رهگذر في الجمله بحكمتهاي آنها پي برد مثلاً افتراق را براي زوجين بطلاق جايز فرموده است و از ارتكاب زنا و وقوع در دياثة در نزد هيجان و غلبه شهوت بر هر يك از آنها با وجود نفرت از آخر و از حرمان نسل براي يك كدام از آنها زمانيكه عقيم از جانب ديگري باشد و سلطنت فراق و اختيار طلاق با مرد است اَلطَّلاق بِيَدِ مَن اَخَذَ بالسّاق براي اينكه قوه مميزه او زيادتر از زن است و براي اينكه رجل متكلف است باعطاء نفقه بر زن رضا بفراق و طلاق و تبديل اتفاق نمي شود مگر در زمان غايت اضطرار و نفقه بر زوج واجب شده است نه بر زوجه زيرا كه او قدر از مريه است بر كسب بحسب تركيب بنيه و تحمل او زحمات مكاسب را و از براي زن مُستحسن شمرد شرع اقدس قيام بمصالح بيت و تربيت اولاد را و فرموده و قرن في بيُوتِكُنَّ الآيه چنانچه بر زوحَسَب سعي كردن بر مصالح خارجيه و طَلَب معاش پس از اينچه غير مضطر است خروج از بيت و بيرون رفتن از خانه را كه آن محل شهوت و مطمح نظر رجال است پس براي سدّ باب فتنه و كف دواعي زنا كه ممقوت است شرعاً و عقلاً صاحب شرع مؤمنات را امر بحجاب و ستر فرمود و اين امر را مؤمنات از اشرف نعوت
و اكرم
در حكم معاملات متقنه الاركان
و اكرم مفاخر خود دانند و هر قدر در اين امر اكمل باشد مفاخرت و مناهات او از ديگران بيشتر است پس مجاب محافظة و صيانت بر او است مانند شيئ نفيس كه شخص بخل ميورزد كه او را به كسي نشان بدهد پس آنرا در كنجينه ها و صندوقها پنهان ميدارد از انطار بر خلاف رويه زنان فرنگيان و نصاري و رويه شهر و ديار ايشان چه در آن شهرها اگر كسي گذر كند زنان بزرگان و باشرفان ايشانرا با صورتهاي زيبا و قامتهاي رعنا با آب و رنگها و آرايشها و لباسهاي الوان در خيابانها و معابر عمومي و اسواق مانند سرو خرامان مي بيند كه از نظر ناظران و تماشائيان مي گذرانند و ميگذرند و همه چشمها به تماشاي ايشان كشوده و بتمام دل شيفته ناموس و درصدد تعرض عِرض باشرفان خواهند بود و تماماً در دلهاي خود با زنان بزرگان و محرمان زناي قلبي ميكنند كه آنرا حضرت عيسي عليه السلام زناي قلبي شمرده كه در باب پنجم از انجيل ميفرمايد من بشما ميكويم هر كس بزني بنظر شهوت نظر كند هماندم در دل خود با او زنا كرده و هيچ غيرتمندي راضي باين زناي قلبي با متعلقانش نشود تا چه رسد بزناي خارجي كه اين ترك حجاب و بي پرده بيرون آمدن زن در مجمع شيخ و شاب از قوي ترين اسباب و وسائل بسوي آنست و بعضي از اغنيا يروب كمان كرده اند كه امر بحجاب در واقع تضييق بر زنان و حبس آنها است و كويا كه آن بيچاره ها مقصراند و اين منافي با حريت ايشان دارد و اين زعم باطل است اما اولا بجهة اينكه زن مسلمه از اول نشود نمايش عادت بحجاب ميكند و از بادي فطرت با حجاب الفت ميكيرد و آن را كاللازم الطبيعي براي خود مي پندارد پس بعد از اعتياد بآن از بادي فطرت بر او سهل و آسان ميشود و عدم حجاب بر او تضيق است كما هو المشهود و اما ثانيا پس بجهة اينكه اينعمل آنها را باريتعالي مزدي عظيم در دنيا از برايش مقرر فرموده و آن تحصيل معاش و تفقه آنهاست بر مردان و معلوم است كه فرضاً اگر اينعمل نسوان با زحمت و تضيق هم باشد با چنين اجرت و مزد و پاداشي براي ايشان كلفت نخواهد بود ع رنج راحت دان چه شد مطلب بزرك و اما ثالثاً پس بجهة اينكه در مقابل حجاب ايشان خداوند رؤف اجرها و مزدهاي اخروي و مثوبات جميله و حسنات جزيله جليله قرار داده است و لذا مؤمنات از زنان كه معتقد است بدين و آيين هستند اگر آنها را الزام نمايند بر رفع حجاب حاضر نميشوند و تستر و حجاب را افتخار و شرف خود ميدانند و هر چند كه با ديانت تر باشند در تستر و حجاب كاملتر و هر قدر كه لاابالي در دين باشند در بي پرده گي خورسندتراند فتبصر حكمةٌ بعضي از محققين در حكمة جواز تعدد ازواج در شريعة اسلاميه چنين فرموده استكه چون ذكور از بني آدم در معرض نقص اند از عدداناث ايشان براي تعرض آنها مخاطر اسفار و مباشرت ايشان خرد بر او تحمل ايشان مشاق ارتزاق و اكتساب را پس هركاه رجال منع كرده ميشدند از نكاح ازواج متعدده عدد زيادي از زنها معطل ميماند از نسل و توليد و تولد و اينخلاف حكمة پروردگار است و ديگر آنكه مرد از اول بلوغش تا آخر عمرش ولو صد سال باشد مستعد است براي نسل بخلاف زن چه قرشه و نبطيه ايشان تا شصت سال و غير ايشان تا پنجاه سال حايض ميشود و بعد از آن يائسه ميشود و ماده حيض او منقطع و بدور از مبيضش مفقود ميكردد لطفاً من الله تعالي لها چه حمل و ولادة و ارضاع قواي او را ضعيف مينمايد پس مقدار استعداد زن براي نسل از سن بلوغ او است تا سن يائسه شدنش و آن مدت سي و پنجسال است در اغلب پس هر كاه مرد منع ميشد از تعدد نكاح بسا هست كه مقدار عظيمي از عمرش از اداي نسل ضايع و باطل و فاسد ميشد پس شريعت مقدسه تعدد ازواج را براي او تجويز فرمود تا اينكه نجات بيابدي از غائله اين تعطيل و ازين بيان آشكار شد حكمةٌ جواز طلاق و افتراق تا اينكه معطل نشود و مرد مدتي از عمرش كه در آن مستعد است براي تناسل در صورتيكه زوجه او يائسه و يا عقيمه باشد و كذلك در طرف زن اگر زوجش عقيم باشد چنانكه حكمة ديكر از براي جواز طلاق كه بسيار مهم است حدوث نفرت است در ميان زوجين از اسباب مختلفه مثل مرض مزمن و حدوث تسويه خلقت و تعطيل آلة تناسل و خيانت زن بر مرد در حفظ نسب بر وجهي كه
غير ممكن
گلشن هشتم
غير ممكن باشد اظهار و اثبات آن در محضر حاكم پس هركاه طلاق محذور بود شرعاً در اينصور زندكاني براي ايشان ليلاً و نهاراً بدتر از موت بود چه هميشه در جدال و فحش كاري بودند و بواسطه تجويز طلاق در شريعه براي طرفين فَرَج و آسوده كي حاصل ميشود و خلاص ميشوند از تنكي و آسوده ميشوند از فحاشي و سالم مي ماند مرد از دياثه پس بدقت ملاحظه نما كه اين تجويز طلاق و افتراق حاوي چه قدر از محسنات است حكمةٌ و در حكمت تجويز چهار زن و دائمي نه زيادتر چنين كفته اند كه چون نفقه و كسوه زن بر مرد است چنانچه بيانش كذشت وانحاء مكاسب كه مرد بتواند از آنها تحصيل نفقه كند نيز چهار است تجارت و فلاحت و صناعت و عمارت پس بازء هر يك از اينطرق معاشيه تجويز عقد زوجه شده و اين در صورت عدل زوجست در ميان آنها و الا اكر بترسد از ظلم و جور جمع ميان دو زن بر او نارواست تا چه برسد بسه و چهار چنانچه باريتعالي ميفرمايد وَ اِن خفتم و ان لا تَعدِلوا فَواحِدَةٌ حكمةٌ و بعضي در حكمت تجويز نكاح چهار زن چنين كفته استكه چون در ازدواج محض كف نفس از حرام و بقاء نسل است و طبيعت حيوانيه مركب از عناصر اربعه است و اكر نطفه زن و شوهر با هم موافق نباشند اولاد از ايشان بهم نرسد پس شايد بجهة اين نكته تزويج چهار زن تجويز شده است تا بلكه مزاج يكي از آن چهار زن با شوهر برابر باشد و اين مباشرت موجب نسل شود حكمةٌ و همچنين در شريعة اسلاميه جماع را در هر چهار ماه يك مرتبه بر مرديكه زوجه دائمه داشته باشد واجب دانسته اند باينمعني كه زن را مطالبه آن شرعاً ثابت است و در حكمة اين كفته اند كه از هر فصلي يكماه بعضي ديكر ملحق است كه حد مشترك است مابين آندو فصل و در خاصيت نزديك بيكديكرند و چون جماع براي ابقاء نسلست نه براي شهوت را ني فقط از اينجهة شايد سالي سه مرتبه كه لازمست براي اين باشد كه اكر در فصلي جماع با زن منشاء اولاد نشود در فصل ديكر و دفعه آخري منشاء شود حكمةٌ و در حكمت اينكه بعضي از مردان و از زنان را كه خداوند عقيم فرموده و اولاد نداده چنين كفته اند كه شايد والله يعلم اين باشد كه اكر بهمه مردان و زنان و اولاد ميداد مردمان هواپرست باغواي شيطان اولاد را مستند بطبيعة نطفه ميدانستند و خدا را فراموش ميكردند در خالقيه حكمةٌ بدانكه بعضي كفته اند كه چون آماء از بلاد خود دور افتاده اند بجهة اسيري و ذكور هم در ميان ايشان نيست و نكاحشان هم ممكن نيست لاشتغالها بالخدمه لذا شرع مقدس مباح فرموده بر مالكين شان مقاربة آنها را بما فوق الاربعة ما نسل ايشان ضايع نشود و براي عبد مملوك جائز نفرموده كه زوج مالكه خود باشد زيرا كه مالكيت مقتضي ولاية و سلطنت است براو و حيث زوجيه مقتضي ولاية و سلطنت مملوكست بر مالكه خود و اين تناقض سياسي است و موجب عدم انتظام امر رفاقة و استراحت و اينخلاف مقاصد شريعت است لهذا تجويز نفرمود كه مملوك زوج مالكه خود باشد حكمةٌ و اكر كسي تأمل كند در ابواب قصاص و حدود و تعزيرات موضوعه در شرع كه براي حفظ مقاصد خمسه وضع شده اند پس همه آنها را موافق حكمت خواهد يافت چه هر كسيكه بداند چون غير را كشت خود هم بايد كشته شود معلوم استكه اقدام بقتل نفس نميكند پس دو نفر زنده مي ماند و اكر بداند كه دزدي كرد دستش قطع خواهد شد پس دزدي نكند و مال هر صاحب مال ايمن ماند و اكر محصن باشد و زنا كند حدش را تقل برجم قرار داد تا اينكه عقوبة بر هر يكي از اعضاي متنده او كه تمام بدن است واقع شود چه زاني كويا قتل نموده است ولدي را كه از زنا متولد ميشود چرا كه عدم النسب و فقيد النصرة است و در صورتيكه غير محصن باشد كويا في الجمله زاني معذور است پس حدشرا صد تازيان بزدن بر تمام اعضايش كه لذت برده اند قرار داد حكمةٌ و در حكمت صد تازيانه و اين عدد را بر زاني چنين كفته اند كه اين عدد مشعر بآنست كه اكر ولدي از اين نطفه ميشد چون عمر طبيعي
انسان
گلشن نهم
انسان صد و بيست سال است بيست سال آن معفو است پانزده سال تا حد بلوغ و پنجسال در آخر عمر كه انسان حكم نابالغ را دارد پس بمقابل هر سال از آن صد سال تازيانه قرار داده شده حكمةٌ و در حكمة هشتاد تازيانه در حد شارب حمر و قاذف كفته اند كه چون عقل قوي تا هشتاد سال است و شارب خمر بآن فعل متعرض زوال آن عقل كرديده لذا بعدد هر سالي تازيانه است و بواسطه صغر در اول عمر و انحطاط در آخرش كويا مقذوف كمال تحرز از عرض را تا هشتاد سال دارد لذا در مقابل هر سالي از تشيين تازيانه در حق قاذف مقرر شده حكمةٌ در آخر كتاب جامع عباسي استكه داعي دولت قاهره نظام ساوجي كويد كه از استاد خود اعني افضل المتأخرين بهاء الملة و الحقيقة و الذين محمد عاملي طاب ثراه شنيده شد كه روزي نواب اعلي كه هزار جان كرامي فداي نامش باد در مجلس درس ايشان حاضر شده بودند و بحث عاقله در ميان بوده نواب اعلي پرسيده بودند كه عاقله چه معني دارد ايشان كفته اند عاقله جماعتي اند كه هركاه كسي از روي خطا كسي را بكشد خونبهاي مقتول را ايشان ميدهند نواب اعلي فرموده باشند كه حكمت در اين چه باشد كه ديكري كسي را بكشد و جمعي خونبها دهند ايشان در جواب كفته اند كه ظاهراً حكمتش آنستكه چون ايشان دانند كه هركاه يكي از خويشان ايشان كسي را بكشد ايشان خونبها دهند نكذارند كه هرزه كردي نمايند و هميشه در محافظة ايشان باشند تا كسيرا نكشند نواب اعلي فرموده كه حكمة در اين اين خواهد بود كه چون خويشان جرمانه گناه او را مي كشند آن شخص هميشه شرمنده آنها باشد و ديكر اينچنين كاري نكند
در رموز احاديث مناقب نشان و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست رمزٌ علامه مجلسي قدس سره در بحار ششم در باب اوصاف شريفه حضرت ختمي مرتبت از كتابين حسين بن سعيد باسناد خود از حضرت ابي جعفر عليه السلام رواية نمده كه آنحضرت فرموده قال رَسول الله صلي الله عليه و آله و سلم اَراكم مِن خَلفي كما اَراكم مِن بَينَ يَدي لَتقَيمنَّ صُفوُفَكُم اَو ليخافن بَينَ قُلوُبكُم و در بسياري از كتب عامه از عايشه رواية نموده اند كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمودند اِني اري مِن خَلَفي كَما اَراي مِن بَين يَدي و اِني اَري فِي الظلمة كَما اَري في الضوء و محصل مضمون ايندو خبر خاصي و عامي اينست كه آن بزركوار چنانچه از پيش روي ميديد از پشت سر مباركش نيز ميديد و چنانچه در روشنائي ميديد درتاريكي نيز ميديد و در معارج النبوة و حكمت از براي اين ذكر نموده و گفته است حكمت اول تا هيچ چيز بر ان جناب مستور نماند و تحقيق اينمعني انكه وي شمع شبستان اِنس و مشعله بزم انس بود و بديهيست كه شمع را پشت و رو نباشد ني ني بلكه همه عالم قالب بود و او جان و جان مستغني است از جهات و اركان چنانكه جامي در وصف اَن نبي ساقي گويد نظم روحي و غائب نه ز تو هيچ سوي در نظرت هست يكي پيش و روي شمعي و نور از تو رسد جمعرا پشتي و روئي نبود شمعرا حكمت دويم در اينكه آنجناب از پيش و پس و غائب و حاضر و در روشنائي و تاريكي ميديد آن بود كه چونروز قيامت شود و امة متفرق الحال آنجناب را بهر جانب برند بعضي را از پيش بذر ميبرند بعضي را به پيش ميگذارند و بعضيرا بديدار آنحضرت ميرسانند و بعضي را محجوب ميگذارند و بعضي را در نور طاعت بروشنائي راه بهشت مي نمايند و بعضيرا در ظلمات معاصي براه دوزخ ميبرند آنحضرت را بر حال همه طوايف از امة اطلاعي باشد تا آنكه انشاء الله هيچكس از ضبط نظر مرحمت لطفش خارج نباشد رمزٌ في الكافي قال الصادق ان الله كان او لا كان فخلق الكان و المكان و خلق نور الانوار الذي نورت مبتدا الانوار و اجري فيه من نوره الذي نورت منه الانوار و هو نور الذي خلق منه محمداً و علياً الخبر بدانكه بعضي از شراح كافي از شرح اين خبر چنين فرموده كه شايد اين تعبير يعني تعبير از حقيقه مقدسه محمديه بنور لحاظ اين باشد كه چنانچه نور ظاهر بنفسه و مظهر لغيره است اين حقيقه قدسيه نيز بنفسه ظاهر و هم ظاهر كننده جميع اشياء است بلكه فروغ وجودش بر تمامه عوالم امكانيه تافته و خورشيد جمال با كمالش بر صفحات تمامة حقايق تابنده است و چنانچه ظهور هر چيزي نبور است
و ظهور
در رموز احاديث مناقب لسان
ظهور چيزي بنور است و ظهور نور بخودي خود است همچنين ظهور همه موجودات از كتم عدم بهمين حقيقه است و ظهور اين حقيقه بخودي خود است بدون انكه چيزي را غير از او واسطه وجود او قرار دهد و الا آن واسطه بايد اول ما خلق الله باشد وظاهر و هويدا استكه جز اين حقيقت شايسته اينمقام و قابل اين تشريف نيست و شايد كه اطلاق نور بر حقيقه مقدسه محمد به صلي الله عليه و آله بلحاظ اين باشد كه چنانچه در ظلمات بواسطه نور راه پيدا ميشود و سالكين بدان سبب هدايت بطريق مييابند هم چنين در اراده سلوك بطريق حق و مشي در صراط قرب بحق كمكشكان وادي ضلالت باين نور الهي هدايت يافته و بطريق مستقيم سعادت سالك ميشوند و اطلاق نور بر هادي بسيار است چنانچه حضرت ثامن الائمه عليه السلام در تفسير قول باريتعالي الله نور السموات و الارض فرموده اي ها دلائل السموات و الارض چون اينذات مقدس راه نماينده و مرشد و دليل خلق است بحق لذا نور بر او اطلاق شده است بلكه خود آن بزركوار هم بر خود اطلاق نور فرموده چنانكه در بسياري از كتب معتبره مثل بحار الانوار و غيره استكه چون كعب بن زهير توبه كرد و با جناب مقدس نبوي صلي الله عليه و آله بيعت نمود و قصيده معروفه خود را كه در مدح آن بزركوار است در حضور انورش خواند چون باين شعر رسيد كه ان الرسول لسيف يستضاء به مهند من سيوف الله مسلول حضرت باو فرمودند بكو ان الرسول لنور يستضاء به سنابرق في بيان فرق بدانكه ميان مطلق نور حقيقي و فروغ حسي فروق بسيار است اول انكه نور حسي قائم بغير است زيرا كه عرض است و در تقوم عرض قيام بغير ملحوظست و نور حقيقي قائم بالذات است چنانكه حكماء اشراقيه باري حلت آلائه را نور الانوار و عقول كليه را انوار قاهره و نفوس كليه را انوار اسفهبديه دانند دويم انكه نور حسي بيشعور است و نور حقيقي همه حيات و شعور است سيّم آنكه نور حسي تابش آن مقسور بر ظواهر اشياء است و فقط اظهار الوان و اشكال را مينمايد و بالجمله همه ديدنيها را ابراز مي كند و ليكن نور حقيقي همه مدركات و معاني مجرده و ذوات مجرده را اظهار ميكند چهارم انكه نور حسي با افول و عدم توأم و نور حقيقي تالي تلو و در مرتبه ثانيه از قدم است رمزٌ علامه مجلسي در بحار از مناقب نقلنموده كه يكي از خصائص بدن شريف حضرت ختمي مرتبت اين بود كه در طول حياتش مكس بر آن نه نشست و عبارت مناقب در اينباب اينست و لم يجلس عليه الذباب و در اينخاصه دو حكمت بيان شده است اول انكه چون مكس را نشستن بر قاذورات عادت و سجيه است لذا بدن شريفش را از نشستن آن صيانة فرمودند و شاعري چه نيكو در وصف جنابش گفته شعر حلواي پسين انبيائي***وين طرفه كه بر تو يك مكس نيست دويم انكه چون جناب احديت در قرآن مجيد اصنامرا باين عيب تعبير فرمود و ان يسلبهم الذباب شيسا لا يستنقذوه منه اكر مكس چيزي از تبان را ببرد عاجز از كرفتن او را از آن پس مكس را بر اندام مباركش نشستن مجال ندادند تا مشابهة انحضرت باصنام تحقيق نپذيرد و بت پرستانراه عيب جوئي نيابند رمزٌ در دهم بحار الانوار از حضرت صادق عليه السلام رواية نموده كه فرمود كه اكر خلاق عالم خلق نميفرمود جناب اميرالمؤمنين نبودي از براي فاطمه كفوي كه قابل باشد از براي مراوجة آنمحدره بر روي زمين از زمان حضرت آدم تا آخر امم و اخبار باينمضمون خارج از حد و عد و شمار است و بعضي از بزركان فرموده همانا شايد لم تحقيقي اينمطلب آن باشد كه آن معصومه در عالم انوار قبل از اشقاق شريك بود در مقام نورانيت با جواهر حقايق انوار پدر بزركوار و شوهر عاليمقدار و ذرية اطهار ابرار خود لأنّ الظاهر عنوان الباطين و هركاه كه جواهر حقايق انوار انبياء عليهم السلام از شعاع نور آل محمد عليهم السلام مخلوق شده باشند چنانكه اين مطلب مصرح جلي از اخبار است پس انوار ايشان با انوار جواهر عاليه انوار آل محمد شريك نيستند و در عرض آنها واقع نخواهند شد بلكه در طول آنها واقعند و از اينجا ظاهر و هويدا ميشود كه هيچيك از آن بزركوار انرا قابلية
مزاوجة
مزاوجة و اولي بتصرف بودن درباره آن معصومه مظلومه عليها السلام نبوده زيرا كه از جمله بديهيات استكه شعاعرا قابليت هم كفوي و همسري با اصل ميسر نيست چه انكه شعاع بما هو در رتبه منير نيست و در رتبه او ناخبر و معدوم است و وجود او وجود تبعي طولي منير است پس چگونه شعاع كذائي ميتواند كه زوج و ولي و اولي بتصرف و بمفاد به الرجال قوامون علي النساء قائم بامر منير باشد بلي ان بزركواراني كه در آن رتبه اعلي شريك در اصل جوهر نور آنمحذره بوده اند منحصر است بپدر بزركوار و شوهر عاليمقدار و ذريه اطهار او عليهم السلام و بعد از معلوم بودن عدم امكان مزاوجة در حكم الهي با پدر و اولاد در تمامي شرايع و اديان ثابت ميشود كه در جميع علام قابلي از براي زوجيه آنمحذره نبوده و نخواهد بود مكر جناب امام المشارق و المغارب علي بن ابيطالب عليه السلام پس از اين بيان و باقي و تبيان كافي معلوم شد سرّ اخبار وارده در اينمقام و مضمار رمزٌ در حديث علل الشرايع كه سرّ تسميه فاطمه عليها السلامرا بزهراء حاويست چنين وارد است كه چون آنمحذّره در جلوه نور سه كرّت براي امير المؤمنين و اهل مدينه ظهور نمود در اوقات عبادتش اول روز بنوري سفيد كه وقت نماز صبح بجاي آوردن آن معصومه بود و نيمه روز كه ساخته نماز ظهرين بود نور چهره مباركش چون خورشيد خاور در چاشتكاه زرد فام ميتافت و در آخر روز كه ساخته نماز عشائين بود چهره كان ان صديقه حمرت ميكرفت و فرحان ميكشت و اينحديث شريف از مشاهير احاديث است هر كس كه طالب تمامة مضمون آن باشد بعلل رجوع كند و اين ناچيز را در اين جلوات نوريّه آنمحذرّه رمزي در نظر است و آن اينست كه شايد مطلع نور سفيد بودن وجه فاطمه عليهما السلام در وقت صبح جهتش شده توجه جنبه عقلانيّه آنمحذره باشد بساحة ربّ العزّة زيرا كه آنوقتي استكه هنوز وجهه عقلانيه تأثر و تعلقي بامورات دنيويه پيدا نكرده است و لمعان اين نور در آن وقت از ركن ابيض عرش باشد كه اشارتي است بعالم عقول مجردّه لقلة الحجاب و قلة اللون لاندكاك الماهية هناك و شايد مطلع نورزد بودن وجه مباركش در وقت ظهر نظر بجنبه نفسانيه آنمحذره باشد زيرا كه در آن وقت چون نظر بعظمت و جلال حضرت ذي الجلال نموده در امر فرمودنش بداخل كردن قرص آفتاب را در دائره نصف النهار و آنرا بطناً و ظهراً تقليب دادن چنانچه مفاد جلي از اخبار است لذا خوف بر وجود مقدسش تاري شده و رنك مباركش را زرد ساخته و شايد مطلع نور سرخ بودن وجه مباركش در وقت مغرب و آخر روز نظر بجنبه طبيعيه آن محذره باشد چه مشاهد است كه بعد از اينكه انسان اداي مراسم عبوديه خود را نمود مستبشر و فرحناك ميكردد و بالطبع لون صورت او حُمرة و سرخي پيدا مي كند و اينكه در آن حديث استكه اين انوار اولا و بالذات از براي امير المؤمنين بود و ثانياً و بالعَرَض از براي اهل مدينه شاهد سرّش اين باشد كه فيوضات و غيابات ربّاني چون بايد بتوسّط ولي الله المطلق برسد بِاَعالي و اَداني پس آن نمايشها كه هر كدام از آنها اشاره بمقامي از مرتبت خلق است از علوم و معارف و ارزاق و حظوظ وجهة زندگي و وجود لابد بايد اولا از براي آن بزركوار نمودار باشد تا انكه سائر رعيت هر كدام باندازه وعاء و ظرفيه و استعداد و قابلية خود از آن بزركوار بهره مند و فيض باب كردند و الله العالم رمزٌ در شرح زيارت جامعه شيخ احسائي در ذيل قوله تعالي و الرحمة الموصولة و الاية المحروثة كه در بعضي از خطب حضرت ولايت مآب استكه آن بزركوار فرموده انا عصي موسي و ناقة صالح و بعضي در وجه مناسبت حالات آنحضرت با ابل چند وجه كفته است اول آنكه شتر قنوعست و اغلب اوقات بخار بيابان در علوفه خود قناعة مينمايد و آن بزركوار هم قنوع بود بحديكه در مدت شصت و سه سال كه در دنيا بود نان كندم تناول نفرمود چنانچه مصرح به بعضي اخبار و دائر در السنه و افواه اخبار است و اين صفة بالوراثه جلوه اتمش در فرزند دلبندش حضرت حسين بروز و ظهور نمود چه از امتكه دنيا قانع شد به ثغري از ثغور
رود
در رموز احاديث مناقب لسان
رود و از قلمرو يزيد بن معاويه خارجشود و از جمله مال و منال دنيا قناعت فرمود بجامه كهنه در آنجا كه فرمود بزينب خاتون سلام الله عليها آستيني بثوب عتيق لا يرغب فيه احد و از تمامت مشروبات دنيا قناعت نمود به يكشربه آب آنكه كه بشمر فرمود ان كنت لابد من قتلي فاسقني شربة من الماء دويّم انكه اهل صبور است و بر طول سفر و مسافة و غلبه جوع و عطش تحمل و صبر مينمايد همچنين آن بزركوار صبرش بر مكاره و شدائد با كمال قدرتش بر رفع و دفع بدرجه عليا و غاية قصوي رسيد بحديكه حقش را غصب كردند و طفلش را بواسطه اذيت نمودن بزوجه اش فاطمه صديقه سلام الله عليها سقط نمودند و بر منابر آن بزركوار را ناسزاها گفتند و معهذا صبر فرمود چنانچه در خطيه شقشقيه فرموده است صبرت و في العين قذي و في الحلق شبحي اري تراثي نهباً و هم فرموده و رايت الصبر علي هاتي اححبي سيّم آنكه اهل دليل قافله است بنحويكه در شبهاي تاريك اكر قافله راه راست و شارع عام را كم كنند اِبلرا در جلو انداخته راه را از براي ايشان پيدا مينمايد همچنين آن بزركوار دليل ضالين بود در فيا في ضلالت و در هر جائيكه از جاده شريعة مظهرّه منحرف ميشدند بجواب ناصواب دادن از سائلين مسائل و يا اينكه عاجز ميشدند از حل معضلات و مشاكل آنحضرت ايشان را راه نمائي ميفرمود و بروي ايشان باب سلوك در منهاج حقرا مفتوح مينمود و قضية لا اباحسن لها در السنه وافواه مذكور و مشهور و لولا علي لهلك فلان در كتب خاصه و عامه مزبور و مسطور است چهارم انكه ابل داراي صفة انقياد و تسليم است و با ان عظمة جثّه و بزركي خلقة بسا ميشود كه اكر موشي مهارش را بدندان كرفته بكشد آن حيوان همراه او خواهد رفت تا در غارش همچنين آن بزركوار در اعلي درجه از انقياد و تسليم از موش صفتان امّة بود بنحويكه ريسمان يابند خلاف شمشير بكردنش انداخته و از خانه اش انحضرت را بيرون كشيدند و از اينجاست كه عمر و عاص بحضرتش نوشت انكتقاد كالجمل المخشوش حتي تبايع و آنجناب در جواب آن ضلالت مآب نوشت لعمري و الله لقد اردت ان تذم فمدحت و ان تفضح فافتضحت و ما علي المسلم من غضاخته ان يكون مظلوما ما لم يكن شاكافي دينه مربياً في يقينه و هذا حجتي عليك و علي غيرك پنجم ابل مآل بين و دور انديش است هم چنين آنحضرت در امورات نهاية دوربيني و عاقبت انديشي را ملاحظه ميفرمود چنانچه در وقتيكه حضرت فاطمه باو عرض كرد اشتملت شملة الجنين و قعدت حجرة الضينين الخ جوابي نفرمود تا آنوقت كه صداي مؤذن به اشهد ان محمداً رسول الله بلند شد آنوقت فرمود يا فاطمه السيرك زوال هذا النداء من الأرض قالت لا قال فانه ما اقول لك كه مفادش اينست كه من مآل انديشي ميكنم و مال امر را ملاحظه مينمايم چه اكر شمشير كشيده طلب حق خود نمايم مردم از اسلام بر كردند ششم آنكه ابلرا سفينته البر ميكويند يعني كشتي سائر در خشكي چه انواع ماكولات و ملبوسات و سائر لوازمات را اعراب بر شتران بار نموده و ثقل از محلي نمجلي مينمايند و بعبارة واضحة ابل حايل غذا اجساد است و آن بزركوار هم حامل غذاي ارواح بود چنانچه اشاره به سينه مبارك نموده و فرمود ان هيهنا لعلماً جمالّو وجدت له حملة و ميفرمود سلوني قبل ان تفقدوني فان عندي علم الأولين و الآخرين هفتم پوشاك ابل از پوشاك ساير حيوانات حموله و مركوبه خشن تر و كم قيمت تر است و غالباً آن تحليمي استكه از پشم خودش ترتيب ميدهند و آن بزركوار هم لباس قيمتي نداشت و درباره مدرخه كه بر دوش مباركش بوده ميفرمود لقد رقعت مدرعتي هذه حتي استحيت من راقعها و ميفرمود پوشيدن من اينچنين لباس را بجهة اينست كه يذل به النفس و يخشع به القلب و يقتدي به المؤمنون و غزوه حمل در روزيكه ميخواست از بصره بيرون آيد در بالاي منبر فرمود يا اسم البصره ما ننقمون متي ان هذا من خزل اهلي و اشار الي قميصه دخلت بلادكم باشمالي هذه و رحلي
و راحلتي
گلشن نهم
و راحلتي ما هي فان اتاخرجت من بلادكم بغير ما دخلت فانني من الخائنين هشتم انكه ابل متواضع است و هنگام اجتماع با سائر حيوانات همكي بر او مقدم بروند و اين نيست مكر از تواضعش آن بزركوار نيز خصلت شريفه تواضع و فروتني را با علا درجه رسانيده بود حتي نسبته بقبر كه غلام آنسرور بود ميفرمود اني استحتي من ربي ان الفضل عليك و ميفرمود ما هلك هولاء الحمقاء الا يخفق النعال ورائهم نهم انكه ابل مزاح است چنانچه مولوي آورده كه وقتي شتري و كاوي و كوسفندي بصحرائي رسيدند درآنجا دسته علفي ديدند كفتند هر كدام تاريخ عمر خود را بكوئيم تا آنكه بزركتر باشد علف را او بخورد كوسفند كفت من با قوچ حضرت اسمعيل كه براي او فدا آمد توأم هستم و تاريخ عمر من از آنجا و از آنزمان
است كاو كفت من با كاوري كه از بهشت براي حضرت آدم آوردند هم نوع بوده ام و تاريخ عمر من از آنزمان است شتر سر برآورده دسته علف را برداشت كه مرا خود حاجة بتاريخ بيان كردن نيست چه اين جسم من خود كواه صادقي است كه من از شما بسال كمتر نيست چنانكه مولوي كفته كه مرا خود حاجة تاريخ نيست كه چنين جستي و عالي كردني است كه همه دانند ايجان پدر از شماها من نباشم خوردتر هم چنين انحضرت هم مزاح و صاحب دعا به بود و مزاح نمودن او با حضرت رسول در خصوص خرما تناول نمودن معروفست در قباء آنجناب همين را عيب بر آنجناب كرفتند دهم انكه چنانكه اِبلِر اشقشقه است تكلمات آنجناب نيز بآنخطبه معروفه شقشقه آن بزركوار بود كه بعد از اينكه ابن عباس التماس معاودت با مثال آن كلمات و درد دلها را از ايشان نمود در جوابش فرمود هذه شقشقه هدرت ثم قرت رمزٌ اين وجوه كه ذكر شد وجوه مناسبته احوال آنحضرت است با كليه ابل و اما در مناسبة آنجناب با ناقه صاحل اين احقر را چند وجه در نظر است و آنها را بطريق يادكار و بطرز اختصار در اين كلزار ثبت مينمايم آ آنكه چنانچه ناقه صالح يكي از آيات الهيه بود از براي قومش وجود انحضرت نيز از آيات عظميه الهيه بود و عمّ يتسائلون عن النباء العظيم شاهد بر مدعا است و اية آية اعظم مني فرمودن خودش كواه اين دعويست ب انكه چنانچه از لبن ناقه صالح همه كافران از قومش منتفع ميشدند كذلك از علم آن بزركوار نيز منافقين انتفاع مييافتند و لولا علي لهلك فلان معروفست ج آنكه چنانچه ناقه صالحرا خداوند چندين هزار سال قبل از آنواقعه خلقت فرموده بود چنانچه جبرئيل بصالح كفت همچنين خلقت آن بزركوار و نورا و هم چندين هزار سال قبل از آدم بود و خودش فرمود كنت مع الأنبياء سراً و مع محمداً جهراً د آنكه چنانچه ناقه صالحرا بجهة خودش زني قطام نام عقر نمودند كذلك آنجناب را بجهة خواهش زني قطامه نام ضربت زدند ه انكه چنانچه عاقرآن ناقه قدار بود كه حرامزاده بوده است كذلك ضارب آنحضرت ابن ملجم بوده كه حرامزاده است و انكه چنانچه هر يك از قوائم آن ناقه صد و پنجاه ذرع بود كذلك لو شئت مددت يدي هذه القصيرة في ارضكم هذه الطويلة وا جذب شارب معويه دست دراز كردن آنسرور بجانب شام و كندن شارب از معويه و تاريخ زدن و واقعية داشتن آن در آنوقت مشهور و در دفاتر و زبر مزبور است ر آنكه چنانكه قوم صالح كوشت بدن آن ناقه را ريز ريز و قطعه قطعه نمودند كذلك اعضاء دين بدن مبارك انحضرت را در غزوات ريز ريز ساختند خصوصاً در غزوه احد كه بنا بر نقل معتر نود زخم بر بدن مباركش وارد آمده بود و كذلك كوشت بدن و پاره تن آن بزركوار را كه فرزند دلبندش حضرت لام حسين است قطعه قطعه نمودند يك قطعه سر مباركش بود و يك قطعه انكشت شريفش و قطعه دستهاي نازنينش بود ح آنكه چنانچه بچه ناقه صالح بعد از سخر و كشتن ان ناقه سر به بيابان نهاد و فرار كرد هم چنين فرزندان آن بزركوار در صحراي كربلا بعد از اينكه لشكر كوفه و شام خيام طاهرات حضرت حسين تشنه كام را بعد از شهادتش آتش زدند سر به بيابان كذاشتند حتي انكه زينبش خورشيد و از سر برآورد بكوهسار بنا بر يكي انه
توجيهات
توجيهات اين شعر محتشم كه فرموده روزيكه شد به نيزه سر آن بزركوار***خورشيد سر برهنه برآمد بكوهسار ط آنكه چنانچه بچه ناقه صالح در وقت سر به بيابان كذاردنش فرياد وااماه از او بلند بود و مكرر ميگفت يا صالح وااماه همچنين فرزندان آن بزركوار در وقت سر به بيابان نهادن فرياد وامحمدا از ايشان بلند بود ي انكه چنانچه بچه ناقه صالح چون بكوه رفت ديكر از آن كوه برنكشت همچنين بعضي از اطفال اين بزركوار هم از كوه برنكشت و در آنجا توقف دائمي كزيد و آنحضرت محسن بن الحسين عليه السلام است كه در كوه جوشن كه در غربي حلب است مدفون است ياقوت حموي در معجم البلدان آورده كه در غربي حلب كوهي است جوشن نام كه معدن مس داشت و از آنروز باز كه پردكيان عصمت و طهارت يعني اولاد و عيالات و بنات و اخوات حضرت امام حسين عليه السلام را كه بشام ميبردند از آنجا عبور افتاد آن كان مس تباه شد چه زني از امام حسين عليه السلام جملداشت و در دامنه انكوه بار نهاد بجهة آنكه از پيشه وران نان و آب خواست آن سنكدلان مضايقت كردند و دشنام دادند بديشان نفرين كرد سپس از آنكوه كسي سود نديد جانب قبلي آنكوه مزاري معروف بمشهد السقط و مشهد الدكه است و آن سقط را نام محسن بن الحسين بود و لنعم ما قيل عربيّه فانظر الي حظ هذا الاسم كيف لقي عن الا و اخسر مالا قي من الأول رمزٌ در بحار استكه حضرت امير المؤمنين در ضمن حديث نورانيه كه بسلمان و ابوذر خطاب فرموده چنين فرموده است يا سلمان و يا جندب انا خضر معلم موسي و آنچه كه در نظر است در سرّ نام شريف خود را بزدن و بالكيابه از خود بحضر تعبير فرمودن اينستكه خضر در اصل لقب است و اسم خضر معروف يَليا بفتح ياء و سكون لام است و او پسر ملكان بفتح ميم و سكون لام است و نام مادرش الها بوده و بنا بر نقل بعضي از ارباب تواريخ و سير خضر در ميان مغاره متولد شده و مادرش او را در آنجا نهاد پس گوسفندي همه روزه ميآمد و او را شير ميداد پس صاحب كوسفند روزي دنبال كوسفندش بمغاره آمد خضر را ديد او را برداشته تربيت كرد تا انكه بسن شباب رسيد پس پدر خضر كه ملكان باشد سلطان آنزمان بود امر كرد كه كاتبي را حاضر كنند كه صحف شيث و ابراهيم را براي من بنويسد پس جميع كاتبان بلد را آوردند و نوشتند مَلكان خط آنها را نه پسنديد و چون نظرش بر خط خضر كه در آن ميان بود افتاد خطش را پسنديد و چون جوياي احوالش شد او را ساخت كه پسر خودش ميباشد پس او را بجاي خود نشانيد و آنجناب از سلطنته دست برداشت و فرار نمود و او پيغمبر بود و معجزه اش اين بود كه بر هر زميني كه مي نشست سبز ميشد لذا او را خضر لقب دادند و قول امير كه فرموده منم خضر كه شايد كنايه باشد از قوت تصرف و تعلق برزحيّه مثاليّة متوسطه او ميان كثرات اينعالم كه بمنزله سياهي هستند و سفيدي و تجرد عالم اعلي زيرا كه خضرت مركب است از رنك سياه و سفيد چنانچه در حديث آوردن موت را در عرصه قيامت بصورت كبش املح حكمت اشرا نظير آن بيان كرده اند
در نخست روايات مصائب اعلان و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست نكتةٌ في الخطبة الهي خطبها سيدنا الحسين في الليلة الثامنة من ذي الحجة الحرام عند خروجه من مكة المعظمة قوله خط الموت علي ولد آدم محط العلادة علي جيد الغتاة و ما اولهني الي اسلافي اشتياق يعقوب الي يوسق الخطبة قال بعض الفضلاه من المعاصرين مخط العلاده يعني موضع خط الصلاة و هي في الحقيقة الجلد المستدير من الجيد فكما ان ذلك الجلد لازم علي الرقبة كذلك الموت علي ولد آدم هذا او اقلنا ان مخط اسم مكان و ان قلنا انه اسم مصدر بمعني خط فيعني به ان الموت واثرة لا يخرج ابن آدم من وسطها كما ان العلادة دائرة لا يخرج الجيد منها في حال نقلده انتهي اقول الظاهر ان هذا الكلام منه عليه السلام لبيان الترغيب و التحريض الي الموت و الاشتياق اليه برفض الجسد و الخروج من هذه القرية الظالم اهلها و الدخول الي عالم الأنوار
و المؤانسته
گلشن دهم
و الموانسته مع المصطفين الابرار و كونه بصدد تبيان زينته للانسان كما ان القلادة زينة في جيد الفتاة من النسوان و يؤيده انتسابه القلادة الي جيد الفتاة لا مطلق جيد النسوة و لو كانت من العجوزات و يؤيّده ايضاً ايشاز الوله علي سائر الفاظ الدالة علي الشوق و العزام و تشبيه اشتياقه الي اسلافه باشتياق يعقوب علي يوسف عليهما السلام و من منا قال مفخر السادات في اواخر القبسات اسلاء العقل و اخلاء الحقيقه استهينوا بالموت فان مرارته في خوفه و استحلوا من الجسد فان حلاوته في رفضه و قد انصرح لاولي النظر النافذ و البصر الواسع ان حقيقة الموت ان هي الا الولادة الثانية في دار الحيوة و موطن البهجة و الاثقال من اقليم الزمان الي عالم الدهر و الصعود العقلي من ارض التدريج و التغير الي سماء القرار و التثبات و الخروج من قرية الهيول الظالم الي اهلها مدينة العقول القائم قسطاسها بالقسط الا فاستحقروا عالم الحس و استبخسوا مدركات الحواس و استقذروا الذات الاجوفين البهيمين و استخسوا مستلذات القوتين الحيوا نيتين و اغتسلوا علي شاطئ العقل الصراح و اغتمسوا في فرات المعرقه الصماخ ثم اغترفوا بايدي فر الحكم القدسيه اكفا من عين الحيوة العقلية الخراره و اشربوها و دوموا بدوام الله في معدن البهاء و ابقوا ببقاء الله في عالم الرحمة انتهي و بعد ما محتبت ما في هذه المقام قد اطلني بعض الفضلاء الكرام بما كتبه في شرح قوله العالم الجليل المعاصر الواصل الي رحمة الله الملك الفافر الحاج ميرزا محمد القمي حشره الله مع النبي الامي فانّه ايضا استفاد من كلامه عليه السلام ما استفدناه و بسطر في بيانه قريباً مما سطرناه قال في اربعين الحسينية بعد ذكر الحديث الثالث الذي وقع في ضمنه الخطبه و ترجمته بالفارشيه ما هذا لفظه بيانات لا يخفي ما في كلامه من البراعة و الاستهلال لما هو بصدده و كانه ضمن خط معني زين يعني قدر زينه له و كون الموت زينة لولد الآدم باغتبار تخلصه عن كثافات عالم الطبيعة و درن الدنيا و الخروج عن ضيق العالم الجسماني و حبس العالم الا مكاني و الاشقال الي العالم الروحاني فكانه يظهر صفاء النفوس و بهائها بواسطه الموت و الانسلاخ من قالب البدن و ورد ان الموت للمؤمن كنزع ثياب و سخة و لبس ثياب فاخرة و من هنا كان الأولياء شديد الشوق الي الموت كما فيه من التخلّص من معاشرة الحيوانات المودية و السّباع الضارية و نعم ما قاله السّنائي كرفتم كه خود مرك لذت ندارد نه آخر خلاصي دهد جاوداني ثمّ استدل عليه السلام لما بدء به الكلام بان في الموت مواصلة الاحباء و ملاقات الاقرباء ثم ساق الكلام في شرح الفاظ الخطبة الشريفه الي ان قال قوله و كاني باوصالي يتقطعها عسلان الفلوات اه هذا الكلام يدّل علي علمه بما يجري علي حبده الشريف و العسلان بالضمّ كانه جمع عاسل و هو الذئب او العادي منه و يجمع ايضاً علي العسل بالضمّ و التشديد و العواسل و العسلان اما جمع العاسل كراكب و ركبان و اما جمع العُلي و هي انت الذئب كما في حيوة الحيوان فيكون كسكران و سكري و علي ايّ حال فالجمع قياسي و لذا لم يضبطه اهل اللّغة فيما عندنا من كتبهم شبه اعدائه بالذئاب لما فيها من شدّة الغضب و قلّة الترحم علي القرسية و قال في بيان النواديس هو جمع ناوس و اي مقبرة النصاري و قيل انّ النواويس كانت قرية عظيمة حيث الآن مقبرة الحرّ بن يزيد نكتةٌ بدانكه در فرق ميان رحمن و رحيم چنين كفته اند كه رحمن اخصّ از رحمتست و از اينجهة استكه اطلاق آن بر غير خداوند متعال نشايد و معني اخصيّت آن انستكه بايد در معني آن مأخوذ شود چيزي كه از حيث قدرت بشر خارج باشد و آن يا سعادت عقبي استكه علاوه بر سعادت دنيوي رحمن دلالة بر آن دارد و رخيم فقط دلاله بر سعادت دنيوي دارد چنانچه بعضي كفته اند و يا آنكه رحمن دلاله كند بر رحمة عامه شامله درباره مؤمن و كافر و اينچنين رحمة البته از طوق بشر خارج و مخصوص به باريتعالي است و رحيم دلالة كند بر رحمة خاصه درباره مؤمنين و مؤيّد اينوجه از اختصاص است آنچه كه مشهور است كه زيادة المباني مذل علي
زيادة
زيادة المعاني و از اينجا معلوم شد معني قول حضرت صادق كه فرموده اند علي ما في الصافي الرحمن اسم خاص بضقه عامه و الرحيم اسم عام لصقه خاصه و در مجمع البيان از حضرت رسول رواية كرده كه فرموده اند ار براي خداي تعالي صد رحمت است و نازل نموده است يكي از آن صد رحمت را بزمين و آنرا در ميان خلايق قسمت نموده پس اينرحمت و عطوفتيكه در ميان خلايق است اثرآن يك رحمت است و ذخيره فرموده است نود و نه رحمت ديكر را از براي خود كه بآنها رحم ميفرمايد بندكان خود را و چون رحمة رحمانيه فرا كرفته است تمام اشخاص و اشياء را حتي كفار و منافقين را نيز لذا ميتوان كفت كه محتما بسبكه قول حضرت سيد الشهداء در بالين حضرت علي اكبر كه فرمود ما اجراء هم علي الرحمن و علي انتهاك حرمة الرسول و لفظ مبارك رحمن را در مقام بيان بر لفظ جلاله الله ايثار نمود كنايه باشد از اينكه اين قوم بكشتن ايشان تو را خداوند متعال را چنان بغضب آوردند كه خود را از رحمة رحمانيه شامله مر مؤمن و كافر را و از رحمتهاي مدّخره تسعة و تسعنيه سجائيه محروم نمودند و رسول خدا را نيز بواسطه هتك حرمة تو اي علي كه شبيه و مرآة تمام نماي آنجناب هستي هتك نمودند چه انكه رسم استكه شمائل معصومين را بمكاني مرتفع آويخته ميبوسند و احترام مي كنند و ليكن اينقوم تو را كه داراي شمائل حضرت خاتم النبيين مي باشي با فرق شكافته و بدن چاك چاك در ميان خاك و خون انداختند نكته در بحار از مقتبل محمد بن ابيطالب از حضرت باقر رواية نموده كه آن بزركوار از پدرش علي بن الحسين عليهما السلام رواية كرده كه اهل غاضريه و نواحي فرات بعد از ده روز از واقعه جانسوز كربلا بدفن كشتكان پرداختند و جون را كه غلام ابي ذر بود درميانه ايشان با روي سفيد و بوي مشكين يافتند از اثر دعاي سيد الشهداء در حق او و ابن شهر آشوب در مناقب و طبرسي در اعلام الوري كفته اند كه بعد از يك روز از رفتن اهلبيت از زمين كربلا اهل غاضريه براي دفن مقتولين در راه خدا آمدند و شهدا را در حفيره واحده دفن كردند غير علي بن الحسين را كه قبر مخصوص كندند متصل بقبر امام اقول در كتاب خبة النعيم مقدمه ذكر نموده و از آن استفاده نموده است نكته ماندن بدن امام و همراهان را ده روز يا دو روز در روي زمين و اين ناچير آن را به بياني و چيز بعرض برادران عزيز ميرسنانم و آن اين استكه مرحوم بحر العلوم سيد مهدي طباطبائي در منظومه فقيهيه اش كه مشهور بدرّه غرويّه است فرموده اكثر من الصلوة في المشاهد خير البقاع افضل المعابد و السر في فضل صلوة المسجد قبر لمعصوم به مستشهد طهره الله لعبد ذكره يعني نماز بسيار كن در مشاهد كريمه كه بهترين بقاعست و سرّ اينكه نماز در مسجد فضل دارد براي قبر معصومي استكه در آن شهيد شده است و خون پاكيزه از آن معصوم در آن ريخته شده است و خداوند پاك فرموده است از براي آن بنده كه او را ياد كند و در رواية استكه شخصي خدمت حضرت صادق عرض كرد من كراهت دارم در مسجد خالفين نماز كذارم آنجناب فرمود نه چنين است و الله كراهت نداشته باش نيست مسجدي مكر انكه بنا شده است بر قبر پيغمبري كه كشته شده است پس رسيده است در اين بقعه قطره از خون وي پس خدا دوست داشت كه در آن بقعه يا دار وي كنند و فرائض حقه اش را ادا نمايند و نوافل بجاي آرند و بعد از ذكر اينمقدمه فرموده استكه اين احقر بعد از ديدن منظومه بحر العلوم و حديث مرقوم اينقسم ميداند كه هر مسجدي كه در هر كجا برپاست خون معصومي است و قبر شهيدي است از بندكان خاص خدا كه ثمره هر يك انستكه مردم در آنها خدا را ياد نمايند پس جناب سيد الشهداء دو شبانه روز و بنا بر قولي ده شبانه روز بدن اطهرش بر خاك افتاده بود تا انكه مرغهاي هوا از خونهاي مطهر بالها و پرهاي خودشانرا آغشته نمايند و باقطار زمين شجارت آنخون طاهر را برسانند تا بر حسب حكمت كامله الهيه محل ورود هر رشحه و رشته معبد و مسجدي شود تا كريمه في بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيه اسمه صادق آيد چه غرض از ريخت شريف آنسرور اقامه لواي توحيد و معرفت حضرت احديت
و عبادت
گلشن دهم
و عبادت نمودن از آنذات بيهمال است و اين اختصاص ببعضي از بلاد ندارد بلكه بتمام مشارق و مغارب ارضيه آن خون مطهر رسيد پس خبر آن طير را كه چون جسد مطهر آن مظلوم را بر وي خاك بيغسل و كفن ديد رفته بجمعي از مرغن كه مشغول آب و دانه بودند و در سايهاي درختان آرميده بودند اطلاع داد كه در منتخب است از براي تابند اين اكتشاف نقلنموده چه در آن خبر است كه چون آنمرغان آمدند بزمين كربلاء و آن جسد شريف را ديدند تصايحن و اعلن بالبكاء و التشبور و تواقعن عل يدمه يتمرغن فيه و طار كل واحد منهم الي ناحية يعلم اهلها عن قتل ابي عبدالله الحسين عليه السلام نكته در شب كذشته كه شب پنجشنبه شانزدهم ماه جمادي الاولي از سال هزار و سيصد و چهل و چهار هجري است در منزل يكي از احباب بعضي از فضلاء اطياب سئوال نمود از اين احقر عباد از اين فقره از خطبه امام سجاد كه در كوفه خراب آنرا انشاءنموده و در ضمن اين انابن من قتل جزا و كفي بذلك فخراً فرموده كه قتل جر موجب اهانة است نسبت بمقبول پس بچه جهة باعث فخر شمرده است آنرا آمدم آل رسول اين ناچيز كفتم كه جهتش معلوم ميوشد از مراجعه بمقتل ابي محنف و ملاحظه عبارت آن در باب مبارزه آن امام باشرف چه بعد از اينكه مقتولين از سيف حضرت حسين را بوصف كثرت ميبكارد و بروايتي تعداد آنها را با عشرين الف مي شمارد آنكاه اين عبارت را از قول شمر بعمر بن سعد مزبور ميدارد و ازآن فخر بودن قتل حبر را از براي انحضرت منظور ميدارد في مقتل ابي محنف فلما نظر الشمر لعنه الله الي ذلك اي الي كثرة القتلي بسيفه عليه السلام قال لعمر بن سعد ايها الامير و الله لوبرز الي الحسين اهل الارض لافناهم عن آخرهم فالرأي ان تفترق عليه فرقتين فرقه بالسيوف و الرماح و فرقة بالنبل و السهام و زيد في نقل و فرقة ثالثة بالاثلوب و هو الحجر قال في القاموس في حديث الولد للفراش و للعاهر الاثلب اي الحجر ثم قال ففعلوا ذلك و جعلوا يرشقوه بالنبل و السهام و يطعنوه بالرماح و يضربوه بالسيوف حتي انحن بالجراج فبناء علي ما ذكر كويا ان امام انام در صدد فهمايندن شجاعة الحينيه است بخواص و عوام از عبارت انابن من قتل حبرًا ينحو رمز و ايهام يعني من پسركي هستم كه بطريق مبارزت و جدال نتوانستند با او مقابلي نمايند اين قوم بدسكال چه اكر بنحو مبارزت با او مقابلي مينمودند همانا ايشان تا يكي آخري در سفر ميغنودند پس آنجناب را به قتل حبر بدرجه شهادت رسانيدند و فخرماهارا از اين قتل و تاب مبارزه او را نداشتن بعالميان فهمانيدند هذا ما الهمني الله في فهم هذا الكلام و واقع الامر عند قائله عليه آلاف التحية و السلام نكته در ضمن رواية بحار الانوار از مناقب در كيفيت شهادة حضرت سيد الشهداء و امام السعدا و جدا نمودن شمر ملعون سر آن بزركوار را وارد استكه جلس الملعون اي الشمر علي صدر الحسين و قبض علي لحيته و هم بقتله فضحك الحسين عليه السلام الرواية و از براي اين ضحك و بشاشته آن سرور در آنمقام و موفع پر خطر چندين وجه از علماء حذاق زينت بخش دفاتر و او را فست اول انكه اين اظهار بشر و خوشروئي براي اين بود كه اين انبساط و تكلم نهج رفق و بطور نرمي نكاه دارد شمر كافر را در حالت اختيار كه مبادا صلابت منظر آنحضرت قاهر و مانع كردد و دست و جوارح آن ملعون بلرزد و اعضايش در آنعزيمت اطاعة او نكند و قضيئه شهادت باتمام نرسد چنانكه شبث بن ربعي و سنان بن انس و ديكران كه قصد قتل آنجناب را نمودند چون نزديكش رفتند نتوانستند از هيبت آنجناب مرتكب بريدن سر انورش كردند دويّم انكه كاهي ميشود خنده و تعجب در موضع تبسم از امري است و چون آنجناب ميدانستكه قاتل بيمروتش ميشناسد آنجناب را حق شناختن و بعد از آن همه اتمام حجة و ايضاح محجت با همه معرفت و بصيرت اقدام بچنان امر عظيم نمود و جرأت بمبادرت اينخطيب جسيم كرد براي چند روزه لذت دنياي فاني پس تعجب فرمود باين كونه فريفتكي او بدنيا و اقدام آنملعون باين داهيه عظمي سيم انكه اقدام آنملعون بر اين عمل شنيع و خطيب فطيع نبود مكر براي طمع و دوستداري جايزه يزيد و آنجناب چون خذلان و حرمان
او را
در نكت روايات مصائب اعلان
او را بعين اليقين ميديد پس ميخنديد فرحاً لخذلانه چهارم انكه در آن همه شدت ابتلاء و تهاجم انواع و اقسام بلا براي خود قدرت دفع همه آنها را مشاهده ميكرد و هلاكة و رفع قاتلرا از خود بسته بجزئي اراده خود ميدانست كه براي او اندك توجهي ميسر بود كه سلب قدرت و اختيار از آن مردمان نابكار بنمايد و با وجود چنين قدرت منع نكرد قاتلش را از اراده اش و تسليم و تمكين را كه رضا به قضاي الهي است شعار خود ساخت و بآن ضحك و تبسم در آنموقع و زمان بر تمامة عالميان و خصوص اهل ذوق و وجدان محل حيرت و تعجب بودن ان امر را نمايان فرمود و اين نظير قول امير استكه در وقت ديدن ابن ملجم ميفرمود اريد حيوته و يريد قتلي غديرك من خليلك من مراد و باين نكته اشاره ميتوان يافت از قول جناب سكينه خواتوان كه بعد از شهادت پدر بزركوارش بنابر نقل بعضي از ارباب مقاتل با تعجب و تأسف و كريه ميكفت باي سيف قتلوك بلي قتلوا آل محمد بسيف محمد صلي الله عليه و آله وسلم فاضل دربندي ره در جواهر الأيقان از حضرت حسين عليه السلام رواية نموده كه بآنقوم كفار فرمود سَلَلتم علينا سيفا لنا في ايمانكم وحششتم علينا نارا اقتدحناها علي عدوحم و عدونا يقي كشيديد بر روي ما شمشيري را كه مال ما بود در دستهاي شما و سوزانيديد بر روي ما آتشي را كه اصل آن از ما بود يعني ما او را اقتداح كرده و از سنك و آهن بيرون آورده بوديم جهة سوزانيدن اعداء شما و اعداء ما پنجم انكه انحضرت در عوالم اولي وَ بَدوِورُوُد در اين نشاه دينويه تا آنوقت هميشه شائق شهادت و منتظر درك اين فيض و سعادت بود و از موانع و عوائق دنيا و حائلشدن ميان او و مطلوبش ببداء ميترسيد و چون در آنحالت اين نكرانيها برطرف و شهادت را در راه دوست بهترين تحف از خود دانست پس مسرور شده و از غايت فرح و سرور و براي وصول بمطلب و منظور خنده كرد نظيرآنست كه پدر بزركوارش در مصل چنين حالت فزت و رب الكعبة فرمود ششم در آنحالت آنحضرت در نزدش مشاهده كرد جد و پدر و مادر و برادر و سائر انبياء و اولياء را ومخصوصاً تهنيت آنها را با شوق تمام احساس ميفرمود و شاد ميشد بقرب لقاء آنها و لذت ميبرد از تبريك و تهنيت ايشان مراو را در وصوب باينمقام اعلي كه تا آنوقت درك نكرده بود انمقام را احدي از كملين و اولياء هفتم انكه چون خداوند آنجناب را در آن هنكام بمضيف خانه كرامت و مأدبه رحمت خود دعوت فرمود و نداي دعوت يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك را شنود پس مسرور شد غاية سرور و مستبشر كرديد بلقاء رب غفور و بديهي است كه تبسم از لوام سرور و بهجت و ضحك ملازم با انبساط و فرصت است هشتم انكه چون در آنوقت كه شمر بالاي سينه آن بزركوار كه خزانه علوم و اسرار حضرت پروردگار جلوس و استقرار كرفت تزلزل در تمام عوالم امكانيه واقع كرديد چون ببقاء آنجناب بسته بود بقاء ممكنات از باب تا محراب پس اظهار فرح و انبساط و ضحك و تبسم آنحضرت در آن موقع از براي حفظ ممكنات از غناء و انعدام و تدكرك و الضرام بود و اكر نبود آن تبسم و ضحك و انبساط لخسفت الأرض باهلا چه از شأن ولي الله المطلق و حجة الله علي الكلست كه تربية ما سوي الله را نمايد و بهمكي فيض رساند چنانچه در دعاي عديله است كه بيمينه رزق الوري و بوجوده ثبتت الارض و السماء و معروف استكه بني الوجود علي الأسم الأعظم فاذا حرك حرك جميع العالم و معلوم استكه امام مظهر اسم اعظم الهي بلكه خودش اسم اعظم است علي ما في الخير نكته بدانكه در علت بريدن سر انور حضرت سيد الشهداء را از قفا چنانچه در دفاتر مزبور و در السنه مذكور است چند وجه كفته شده است آ انستكه بود آنجناب در آنحالت و رسيدن وقت شهادت در مقام تكميل مراتب خضوع و خشوع نسبت بخداوند تبارك و تعالي و افتادن بخاك مثل سجده و دو كذاشتن بزمين اقرب بلكه اكمل مراتب خضوعست و عينيت نكته افتادن آنحضرت از بالاي اسب بزمين در صورت سجده چنانچه در روايتست
و همين است
گلشن دهم
و همين است سر افتادن بكودال قتلكاه در هنكام قرب شهادت چنانچه پستي مرتبه محراب و سجده كاه را اقرب بخشوع دانسته اند و همين است يكي از اسرار خواستن جامه كهنه در وقت رسيدن نوبة شهادت بحضرتش اكر چه اين علت را آن جناب بزبان نياورد و فرمود ثوب عقيق بياورند تا كسي باو رغبت نكند و از بدنش آنرا بيرون نياورند و حال آنكه ميدانست كه آنقوم بيرحم بدن او را عريان خواهند كذاشت پس جامه كهنه و پاره پاره را در معني بجهة تواضع و خشوع نزد حقتعالي طالب بود كه علامت انكسار او باشد ب آنستكه آنجناب در آنوقت در مقام اعراض از خلق بود بالكليه چه حضرتش تمام كرد آنچه را كه لازم بود از اعمال و افعال و اقوال در آنمكان و زمان و بانجام رسانيد آنچه ضرور بود از امور مهمه و مقدمات شهادت از مكالمه نسوان و مراجعه احوال صبيان و مراقبت اهلبيت كرام از آناني كه در ميدان بودند و آناني كه بودند در خيام و بعد از اينكه فارغشد از اتمام حجة بر آنقوم لئام و تمام كرد آنچه تقاضا مي كرد حكمت از مواجهه با آنملاغين و اقتضا مي نمود مصلحه از مكالمه با آنفرقه ظالمين حتي مكالمات با شمر لعين پس پشت كردانيد بدنيا و ما فيها و صرف نظر كرد از كل ماسوي و مستغرق شد در بحار مشهود و واله كرديد در آثار جمال ملك معبود پس صورت خود را در خاك نهاد و از اينعمل اعراض خود را از ماسوي الله بعالميان نشان داد ج انستكه در اين استدبار و استنكار شايد اشاره فرموده باشد كه من هميشه از اين قوم اشقياء و مواجهه و معارضه آنها روكردانم و ميل بمواجهه آنها ندارم و ليكن آنها دست از من برنميدارند و هميشه رو بجانب من ميآيند و قصد اضرار و هلاكتم را مينمايند و نزديك باينمعني است سر بريده و پاره شدن پيراهن يوسف از پشت كه علامت بي كناهي و مظلومي او شد و نشانه عصيان و ظلم زليخا كه قصد بد با او داشت و همين است سرّ فرمايش حضرت امير كه در غير مورد و مقام با كمال تحسّر ميفرمود مالي و لآل ابي سفيان مالي و لآل حرف و در مناقب خوارزمي استكه آنجناب پيش از جنگ جمل رو بطلحه و زبير كرده فرمود فقد علمتها اني لم اَرِد ما الناس حتي ارادوني يعني مردم را اراده نكردم و بسوي آنها نرفتم تا انكه آنها مرا قصد كردند و خواستند مرا بكشند پس دفاع كردم و ناچار شده بسوي آنها رفتم و جدال نمودم و خود سيد الشهداء نيز همين مضمون را در جواب سكينه خواتون كه عرضكرد ردّنا الي حرم جدّنا باين عبارت ادا كرد كه لو ترك القطا لنام و غفا و در بحار در حديثي طويل درجواب زهير بن قين وقتيكه بلكشر حرّ دچار شدند و زهير ترغيب جنك كرد آن حضرت را با لشكر حر فرمود من ابتدا بجنك نميكنم د آنست كه در افتادن برو و مواجه نشدن با قاتل و در تسليم بمرك و عدم اعتنا بحال قاتل يك نوع غرتي هست و ليكن در روبرو شدن در آنحالت با قاتل و شهيد شدن بدست او و به روبروي يك نوع ذلّة است و ايشان هر نوع مصيبت را در راه خدا متحملشده و ميشوند ولي ذلّت ايشان را خداوند اذن نداده پس حتي المقدور خودشان را ذليل نميكنند و در بريده شدن سر با مواجهه قاتل نوعي ذلّت و مهانة بوده استكه در استدبار نبوده پس آنجناب اختيار فرموده است آنحالت را كه باختيار خود دچار آن ذلّت مواجهه نشود زيرا كه اهل حميّت وغيرت متحمل ميشوند ضربت هاي شمشير و جراحتهاي نيزه و تير را و متحمل نميشوند ذلّة و مهانة را چگونه چنين نباشد و حال آنكه آنحضرت چنانچه خامس آل عبد است سيد اهل الإباء هم هست چنانكه ابن ابي الحديد كه در شرح نهج اُبات الضيم را عنوان نموده آنحضرت را سيد ايشان نوشته است ه كه آن نكته است ادق و الطف آنستكه چون آنحضرت بود مظهر ولاية كلية و قدرة لاهوتيه و در اينحالت تلألوء ميكرد دروجود او جوهره عبوديّة و تجلي مينمود از او اشراقات ربوبية بحيثيتي كه نزديك بود كه خيره نمايد ابصار را انوار جلال او و عائق شود از آنچه شمر كافر در نظر داشت مشاهده اشعه جمال او پس تأخير بهم برساند وصول مرام و ميسر نكردد شهادتيكه طلب ميكرد ان امام انام و اكر آنحضرت در آنحالت نبوده و روبرو ميشد ممكن بود سطوت و صولت مواجهت و مهابت نظر آنحضرت مانع شود از آنچه منظور داشت شمر ابتر چنانچه صلابت و مهابة آنحضرت از بعض اشقياي ديكر كه اين قصد را كردند عائق كرديد و بمقصد نرسيده بركشتند
پس خواست
در نكت روايات مصائب اعلان
پس خواست كه شهادت پشت رو واقعشود تا مواجهه عائق از آن نكردد و حالت آنحضرت اختيار شمر را مغلوب و مقهور ننمايد و او باختيار خود باقي بماند چنانكه يك نكته از نكات كشاده روئي و ضحك آنجناب هم همين بود و آنست كه آنحضرت در آخرين نفسش دوست نداشت كه با مثل شمر لعين و روبروي او جان بحان آفرين تسليم كند ز آنستكه آنحضرت بعد از ورود آنهمه صدمات و واردات و زخمهاي كاري نيزه و شمشير منادي شد در غايت اذيت و دردناك كرديد بحسب قوه بشرية بمنتهاي دردناكي و زحمة بريدن سر انور اطهر زائد بر اين جراحات و ضربات و طعنات مايه صدمه و اذيت بود زايد بر اذيتهاي مذكوره پس آنحضرت با آنحالت و هيبت كه حالت و هيبة سجده بود خواست كه استراحتي كند و صدمه جز راس را تدارك نمايد بتوجه بجمال معبود و بشوق و ذوق خطاب مستطاب يا ايتها النفس المطمئنّه ارجعي الي ربك چه آن صدمه در مقابل اينها اصلاً نمودار نيست نظير پيكان از پاي مبارك حضرت امير بيرون كشيدن در حال نماز و بوقت سجده چه آن بزركواران در وقت ياد خدا چنان از ماسوي و خود فاني ميشوند كه كويا آنها را حياتي نيست
در علت تكرار بعضي از كلمات و آيات قرآن و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است تكرارٌ رايت في المجموعة التي للمولي كمال الدين حاجي بابا القزويني المصاحب للشيخ الجليل البهائي و عليها خطه الشريف نقلاً عن التبيان ان التكرير قد بحئي للأستعياب قال ابن الحاجب العرب يكررّ الشيئ مرّتين ليتوعب تفصيل جميع جنسه باعتبار المعني الذي دل عليه اللفظ المكرر كقولك بينت له الكتاب حرفاً حرفاً اي مفصلاً و قوله فارجع البصر كرتين اي مرّة بعد مرّة و منه قوله تعالي لَهُم رِزقهم فيها بكرةً و عشياً اراد دوام الرزق و دروره كما تقول انا عند فلان صباحاً و مساءً و لا تقصد الوقتين المعلومين بل الديمومة و عليه قوله في وجه يوم لا يَنفَعُ مالٍ و لا بَنُونٌ الا من الي الله بقلب سليم اي لا ينفع شيئ من الاشياء الا سلامة القلب كقولك لا ينفع زيد و لا عمر و اي لا ينفع احد اقول لا يخفي ان كتاب التبيان الذي نقل عنه هذه الفائدة غير تفسير التبيان للشيخ الجليل الطوسي لانّ تقدم طبقة الشيخ علي بن الحاجب باكثر كثير مما لا يخفي علي المتضلع الناقد البصير فكيف ينقل عن ابن الحاجب مع ان عدمه بينه و بين الشيخ حاجب اللهم الا ان يقال ان صدر الكلام و هو ان التكرير قد بحيئ للاستيعاب فقط للشيخ و في التبيان و ما بعده من المنقول عن ابن الحاجب شاهد عليه قد اورده جامع المجموعة فتبصر تكرار في تخفه السنائي لاحمد بن محمد العباسي الحنفي فان قيل ما فائدة التكرار في قوله تعالي لا اله الا هو في قوله شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكته و اولو العلم قائماً بالقسط لا اله الا هو يقال الاول قول الله تعالي و الثاني تعليم اي قولوا و اشهدوا كما شهدوا تكرار في خواتم الحكم للشيخ علي المعروف بَدَدَه ره في علة تكرار البسملة في القرآن و تصوير كل سورة بها و كتابتها في صدرها ما هذا لفظه قيل العلة ان اية البسملة آية الرحمة و الامان و رحمة الله وسعت كلشئي و سَرَت في كلشيئ و لهذا كتبت في صدر كل سورةً قال الشيخ الاكبر في كتاب الباء ان الباء اول موجود و هي في المرتبه الثانية من الوجود و لذا افتتح الله كتابه بالباء فقال بسم الله فبداء بالباء و هكذا بداء بها في كل سورة فلما اراد الله تعالي ان ينزّل سورة التوبة بغير بسملة ابتداء فيها بالباء فقال برائة من الله فبدا دون غيرها بستر سعة رحمته كل شيئ فلو لم يبداء بها في برائة لكانت نقمة ابدية خالصته غير ممزوجة بالرحمة الواسعه فافهم سرّ آية الرحمة اخرج الامام السيوظي في الاتقال عن ابن عباس ان النبي كان اذا جائه جبرئيل فقراء بسم الله الرحمن الرحيم علم انها سورة و عنه ايضا قال كان لا يعرف فصل السورة حتي تنزل عليه البسمله فاذا نزلت عرف ان السورة قد ختمت و استقبلت و ابتدأت بسورة اخري و اختلفت في كونها آية مستقلة او نزلت للفصل بين السور قال السيوطي
في الأتقان
گلشن يازدهم
في الأتقان فهذه الأحاديث يعني في البسملة تعطي التواتر المعنوي بكونها قرأنا منزلاً في اوائل السور و كونها اية من كل سورة فمنهم من قال انها ليست بآية من الفاتحة و لا من غيرها و انما كتبت للفضل و التبرك بالأبتداء بها و عليه ابو حنيفه و من تابعه و لهذا الايجهر في الصلوة بها عندهم و منهم من قال انها آية من الفاتحة و من كل سورة و عليه الانام الشافعي و ائمة المشايخ من اهل الله و لهذا كان اكثر المشايخ الشافعيّه يجهرون بها في الصلوة فافهم و الله الفيضا انتهي اقول ما اختاره الشافعي هو المذهب الحق و المنهج الصدق الذي عليه اتفاق الامامية قال في المجمع اتّفق اصحابنا ايها اي البسمله اية من سورة الحمد و من كل سورة و ان من تركها في الصلوة بطلت صلوته سؤاكانت الصلوة فرضاً او نقلا و انه يجب الجهر بها فيها يجهر فيه بالقرائة و يستحب الجهر بها فيما يخافت فيه بالقرائة و في جميع ما ذكرنا خلاف بين فقهاء الأمة و لا خلاف في انها بعض اية من سورة النمل كلامٌ مناسبٌ للمقام فان قيل كيف قدم سليمان اسمه علي اسم الله في قوله انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم قلت قيل في وجه التقديم وجوه الأول انّ بلقيس كانت جبّارة فقدم اسمه علي اسم الله خوفاً من شتمها او قذفها فلما علم الله من نيته ذلك اتته و هي راغمة الثاني لمّا رات الكتاب علي الوسادة و لم يكن لاحد عليها سبيل ورات الهُدهُد علمت انه من سليمان و قالت انه من سليمان فلما قرأته وجدت فيها البسملة فقوله من سليمان من كلام بلقيس لا من كلام سليمان الثالث لعل سليمان كتب عنوان كتابه انّه من سليمان و كتب داخله البسمله كما هو المعتاد فلما اخذته قرأت عنوانه و لما فتحته قرأت البسملة حكاه الرازي في تفسيره الرابع انه قدم اسمه لانها كانت كافرة و الكافر لا يخوف بالله لانه غيرمعتقد به بل انما يخوّف بمن له سلطنته ظاهرة تكرارٌ في كنز الفوائد للشيخ الجليل الكراحكي فان قال الساتر فما وجه التكرار في سورة الرحمن و اعادته مع كل آية فباي آلاء ربكما تكذبان الجواب قلنا انما حسن هذا التكرار للتقرير بالنعم المختلفة و تعديدها نعمة بعد نعمة النعم بها قررّ عليها و وتج علي التكذيب بها كما يقول الرجل لغره الم احسن اليك بان خوّليّك المال الم احسن اليك بان امنتك من المكاره الم احسن اليك بان فعلت كذا و كذا فيحسن منه التكرار لاختلاف ما قررّ به و هذا كثير في الكلام مستعملٌ بين الناس و هذا الجواب عن وجه التكرار في سورة المرسلات في قوله تعالي فَويلٌ يومئذ لِلمُكَذِّبين فان قيل اذا كان الذي حسن التكرار في سورة الرحمن ما عدده من الآلاء فقد عددّ في جملة ذلك ما ليس بنعمة و هو قوله يُرسَلِ عَلَيكُما شُواظ مِن نار و نُحاس فلا تنتصران و قوله تعالي هذه جَهنمُ التي يُكَذِّبُ بِهَا المُجرِمُون الايه فكيف يحسن ان يقول بعد هذا فَبِاي الآءِ رَبِّكُما تُكَذِّبان قلبنا الوجه في ذلك ان لعل العقاب و ان لم يكن نعمة فذكره و وصفه و الأنذار به من الكبر النعم لأن في ذلك زجراً عما يستحق به العقاب و بعثا علي ما يستوجب به الثواب و انما اشار تعالي بقوله فباي الآء ربكما تكذبان بعد ذكر جهنم و العذاب فيها الي انعامه بذكر وصفها و الانذار بها و التخويف منها و لا شك في انّ هذا كلّه من النعم التي يجب الاعتراف ايها و الشكر عليها انتهي و في تفسير روح البيان و تكرار هذه الآيه اي اية فَبِاي الآء رَبِّكُما تُكذبان في هذه السورة لطرد الغفلة و تأكيد الحجة و تذكر النعمة و تقرير الكرامة من قولهم كم نعمة كانت لكم كم كم و كم و كقولك لرجل احسنت اليه بانواع الأيادي و هو ينكرها الم تكن فقيراً فاغنيتك افتنكر هذا الم تكن عرياناً فكسوتك افتنكر هذا الم تكن خاملا فغررتك افتنكر هذا و قال الشاعر لاتقطعن الصديق ما طرقت***عيناك من قول كاشح اشر و لا تملن من زيارته زره زره ثم رز و رز و قال في برهان القرآن تكررت الآية احدي و ثلثين مرة ثمان منها ذكرها عقيب آيات فيها تعداد عجائب خلق الله و بدائع صنعه و مبداء الخلق و معادهم ثم سبع منها عقيب آيات فيها ذكر النار و شدائدها علي عدد ابواب جهنم و حسن ذكر الآلاء عقيبها لان في خوفها و دفعها نعما توازي النعم المذكورة او لانها حلت بالأعداء و ذلك يعدّ من اكبر النعماء و بعد هذه الشبع ثمان في وصف الجنات و اهلها علي عدد
ابواب
ابواب الجنة و ثمان اخري بعدها للجنتين اللتين دونها فمن اعتقد الثماني الاولي و عمل بموجبها الستحق كلتا الثمانيتين من الله و وقاه الله السبع السابقة يقول الفقير من لطائف اسرار هذا المقام ان لفظ ال في اول اسم الرحمن المعنون به هذه السورة الجليلة دل علي تلك الاحدي و الثلثين و في تفسير الكبير عند الجواب عن التكرار المذكور ما هذا لفظه و هو انه تعالي ذكر في السورة المتقدمه فكيف كان عذابي و نذر اربع مرات مرة لبيان ما في ذلك الكلام من المعني و ثلاث مرات للتقرير و التكرير فلما ذكر العذاب ثلاث مرات ذكر الآلاء احدي و ثلثين مرة مرة لبيان ما فيه من المعني و ثلثين مرة للتقرير لتكون الآلاء مذكوره عشر مرات اصعاف مرات ذكر العذاب اشارة الي معني قوله تعالي من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسيئة فلا يجزي الا مثلها و ايضاً ان الثلثين مرة تكرير بعد البيان في المرة الاولي لان الخطاب مع الجن و الانس و النعم منحصرة في دفع المكروه و تحصيل المقصود لكن اعظم المكروهات عذاب جهنم و لها سبعة ابواب و اتم المقاصد نعيم الجنة و لها ثمانية ابواب فاغلاق الابواب السبعة و فتح الأبواب الثمانية جميعه نعمة و اكرام فاذا اعتبرت تلك النعم بالنسبته الي جنسي الجن و الانس بتلغ ثلثين مرة و هي مرات التكرار للتقرير و المرة الأولي لبيان فائدة الكلام تكرارٌ اعلم انه قد تكرر قوله تعالي ويلٌ يومئذ للمكذبين في سورة المرسلات عشر مرات و قد مضي وجه لهذا التكرار في كلام الشيخ الكراجكي في بيان وجه التكرار في قوله تعالي فباي الآء ربكما تكذبان و في روح البيان نقلا عن برهان القران كررّها في هذه السورة عشر مرات لانّ كلّواحد منها ذكرت عقيب آية غير الأولي فلا يكون تكرارا مستهجناً و لو لم يكررّ كان متوعداً علي بعض دون بعض و قيل انّ من عادة العرب التكرار و الاطناب كما ان من عادتهم الاقتصار و الايجاز و لان بسط الكلام في الترغيب و الترهيب ادعي الي ادراك البغية من الايجاز و قد يجد كل احد في نفسه من تاثير التكرار ما لاخفاء به فافهم تكرارٌ في مشكلات العُلوم قال الله تعالي للرجال نصيب مما ترك الوالدان و الأقربون و للنساء نصيب مما ترك الوالدان و الأقربون ان قيل ما النكته في تكرير الوالدين و الاقربين مع انه لو قال و للنساء نصيب مما تركوه لكان احضر قلنا لعل النكتة فيه الاحتزار عن لزوم الاستخدام لو لا التكرير اذ الوالدان و الاقربين للنساء قد تغاير الوالدين و الاقربين للرجال تكرارٌ و فيه ايضاً في قوله تعالي في سورة البقرة و من حيث خرجت فول وجهك شطر المسجد الحرام و انه للحق من ربك و ما الله بغافل عما تعملون و من حيث فرجت فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيثما كنتم فولوا وجوهكم شطره لئلا يكون للناس عليكم حجة و فيه سئوال و هو انّه ما السبب في تكرير هذا الحكم قلت قد ذكر هذا الحكم قبيل ذلك ايضاً حيث قال عزّ شانه قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبلة ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيثما كنتم فولوا وجوهكم شطره فهذا الحكم قد ذكر ثلث مرات حتي يلزم التكرر مرتين و العلة في تكررّ هذا الحكم تعددّ علله فانه تعالي ذكر للتحويل ثلث علل تعظيم الرسول بابتغاء مرضاته و جري العادة الالهية علي ان يولي اهل كل ملة و صاحب دعوة وجهة يستقبلها و يتميز بها و دفع حجج المخالفين و قرن بكل علة معلولها حيث قال قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبلة ترضيها و هذا بدل علي ان الله لكل امة قبله فتيرتب عليه بعد كلام و من حيث خرجت فول وجهك الخ و قال ثالثا و من حيث خرجت الي قوله لئلا يكون للناس عليكم حجة و قد تأخر العلة عن المعلول و المراد ان التولية عن الصخرة الي الكعبة يدفع احتجاج اليهود بان المنعوت في التورية قبلته الكعبه و ان محمدا يجحد ديننا و يتبعنا في قبلتنا و احتجاج المشركين بانه يدعي ملة ابراهيم و يخالف قبلته هذا مع ان القبلة لها شان و النسخ من مظان الفتنه و الشهة فبالحري ان نوكد امرها و لعاد ذكرها مرة بعد اخري تكرارٌ بدانكه هر عسر و سختي را
دو يسر
دو يسر و فرج و گشايش در عقب است و دليل اينمدعي قول باري استكه فرموده فَاِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرا اِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرا زيرا كه در نزد علما بيان مبرهن استكه اسم معرفه هركاه ذكر شود و مكرر شود معرفةً دويمي عين همان اولي است و اكر اسم نكره نكره تكرار شود احتمال دارد عين اولي باشد و محتملست غير آن باشد در تفسير روح البيان استكه قوله تعالي انَّ مَع العسر يُسرا تكرير للتاكيدا و عدة مستأنفه بانّ العسر مشفوع بيُسر آخر كثواب الآخرة انّ للصائم فرحتين اي فرحة عند الأفطار و فرحة عند لقاء الرب و عليه قوله صلي الله عليه و آله لن يغلب عُسر يُسرين اي لن يغلب عسر الدنيا يسري الدنيا و الأخرة فانّ المعرف ادا اعيد يكون الثاني عين الأول سواء كان معهوذا او جنساً و اما المنكر فيحتمل ان يراد بالثاني فرد مغاير لما اريد بالأول قال ابن ملك في شرح المنار المعرفة اذا اعبدت معرفة كانت الثانية عين الأول كالعُسرين في قوله تعالي فان مع العسر يسرا انتهي و الحاصل ان مع العسر يُسرين و للبعضهم في هذا المضي فلا تيأس اذا اعسرت يوماً فقد ايسرت في دهر طويل فلا تظنن بربك ظن سوء فان الله اولي بالجميل فان العسر يتبعه يسار و قول الله اصدق كل قيل و ههنا نكتتان مليحتان الاولي انكه در تعريف لفظ عسر در آيه شريفه و تنكير لفظ يسر در آن اشاره لطيفه است باينكه بشرا شرها دار عسر است پس كوئيا كه عسر در نزد سامع معلوم و معهود است و يسر كه عبارت از دار آخرت است مجهول و مبهم است نظير ما اخفي لهم من قرة اعين الثانية انكه در الفاظ شريفه فان مع العسر يسرا ان مع العسر يسرا اشاره لطيفه است نيز ببودن دو يسر عقيب يك عسر من حيث البيان زيرا كه بعد از لفظ عسر اول دو لفظ يسر مذكور است اما بعد از لفظ يسر اول يك لفظ عسر مذكور است فتدبّر تكرار في روح البيان نقلاً عن الارشاد في علة تكرار لفظ الناس في سورة قل اعوذ بربّ الناس السورة ما هذا لفظة تخصيص الأضافه بالناس مع انتظام جميع العالمين في سلك ربوبيّة و ملكوته تعالي شأنه و الوهية لان المتعاذ منه شرا الشيطان المعروف بعد اوتهم ففي التنصيص علي انتظامهم في سلك عبوديته تعالي و ملكوته رمز الي انجائهم من هلكة الشسيطان و تسلطه عليهم جسما ينطق به قوله تعالي ان عبادي ليس لك عليهم سلطان و تكرير المضاف اليه اي الناس لمزيد الكشف و التقرير بالأضافة فان ما لا شرف فيه لا يعيو به و لا يعاد ذكره بل تبرك و يهمل و قد قال من قال اعد ذكر نعمان لنا ان ذكره هو المسك ما كررته يتضوع و التضوع بوي خوش دميدن فلو لا ان الناس اشرف مخلوقاته لما ختم كتابه بذكرهم و در تفسير منهج الصادقين استكه در بعضي از تفاسير آورده اند كه لفظ مانس كه در اينسوره بينجوبت واقع شده اكر چه بحسب ظاهر تكرار مينمايد اما بحسب معني مكرر نيست چه مراد باول اطفالند و معني ربوبية دال است برآن و بثاني حيوانات و لفظ ملك كه دليلست بقهر و سياسة مبشر است بآن و بثالت پيران و اسم آله كه مشعر است بر طاعت و عبادت نبئي است از آن و برابع صالحان كه وسواس مولعست باغواي ايشان و نجامس مفسدان و عطف اين بر معوذ منه دلالت ميكند بران و كاشفي آورده كه محققان برآنند كه عدد پنج كه مراتب كليه است كه آنرا حضرات خمسه خوانند كه منحصر در او است دلالة بر نهاية ميكند و مشعر بر تماميت و بدينجهة او را دائر كويند و درآن اشاره است بآنكه هر چند آن را در نفس خودش ضرب كنند و حاصل را باز در او ضرب نمايند الي غير النهاية همان پنج صورت اصلي خود باز آيد و در نهايت آنعدد خود را نمايد چون بيست و پنج و صد و بيست و پنج و علي هذا القياس پس خلاصه مكونات كه انسان است حدود و پيكر ديع منظرش بر پنج عضو منتهي ميشود راس و بدين درجلين و اطراف هر يك از آنها باز به پنج انتهاء يافته و در يدين و رجلين باعداد اصابع ظاهر است و در راس كه بطرف علاقه بيشتر دارد و ظاهرش بحواس خمس و باطنش به پنج حس ديكر آراسته شده و مؤيد اين قول استكه در معوذه ثابته كه سوره قرآن بدو منتهي ميكردد پنج بار لفظ الناس تكرار يافته
تكرار
در تكرار بعضي از ايات قرآن
تكرارٌ قال الراري في تكرير قوله تعالي كلا سوف تعلمون ثم كلا سوف تعلمون ذكروا و خوهاً احدها انه للتاكيد و انه و عبد يعد و عيدكما للمنصوح اقول لك ثم اقول لك لا تفعل ثانيها ان الأول عند الموت حين يقال له لا بشري و الثاني في سئوال القبر مَن رَبَّكَ و الثالث عند النشور حين ينادي المنادي فلان شقي شقاوة لا سعادة بعدها هذا و حين يقال و امتازوا اليوم و ثالثها عن الضحاك سوف تعلمون ايها الكفار ثم كلا سوف تعلمون ايها المؤمنون و كان يقرؤها كذلك فالأول و عيد و الثاني وعد و رابعها ان كل احد يعلم قبح الكذب و حسن العدل و الصدق و لكن لا يعرف قدر آثارها و نتائجها ثم انه تعالي يقول سوف تعلم العلم المفصل لكن اليقضل يحتمل الزائد فهما حصلت زيادة لذة ازدادت علماً و كذلك في جانب العقوبة فقسم ذلك علي الاحوال فعد المعاينة يزداد ثم عند البعث ثم عند الحساب ثم عند دخول الجنة و النار فلذلك وقع التكرير و خامسها ان احدي الحالتين في عذاب القبر و الاخري في عذاب القيامه و انما قال ثم لان بين العالمين و الحياتين موتا تكرار و قال في تكرار الرؤية في قوله لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين وجوه احدها انه لتاكيد الوعيد ايضا لعل القوم كانوا مكرهون سماع الوعيد فكرر ذلك لتاكيده و نون التاكيد تقتضي كون تلك الرؤية اضطرار به يعني لو حليتهم و زايكم ما رأيتموها لكنكم تحملون علي رؤيتها شئتم ام ابيتم و ثانيها ان اولهما الرؤية من البعيد ادازاتهم من مكان بعيد و الرؤية الثانيه اذا صاروا الي شفر النار و ثالثها ان الرؤية الاولي عن الورود و الثانيه عند الدخول و رابعها الرؤية الاولي الموعد و الثانية المشاهدة و خامسها ان يكون المرار لترون الجحيم غير مرّة فيكون ذكر الرؤية مرّتين عبارة عن بتابع الرؤيه و الصالها لأنهم مخلّدون في الجحيم كقوله تعالي فارجع البصر كرتين بمعني انه لو اعدت النظر فيها ما شئت لم تجد فطوراً انتهي ملخصاً تكرارٌ بدانكه اختلافست كه در سوره قل يا ايها الكافرون تكرار هست يا نه و معظم مفسرين را دو قولست اول آنكه تكرار هست و دويم آنكه تكرار نيست و تقريب قول بعدم تكرار بر اين وجه استكه اول از براي استقبال و ثاني از براي حالست بدليل اينكه لا غالبا داخل نميشود مكر در مضارعيكه بمعني استقبال باشد چنانچه ما داخل نميشود مكر بر مضارعي كه مقصود از آن حال باشد پس قوله تعالي لا اعبد ما تعبدون بمعني اين استكه در زمان مستقبل و آينده نمي نمايم آنچه را كه شما ميخواهيد از عبادت اصنام و قوله و لا انا عابد ما عبدتم بمعني اين استكه نيستم من كه عبادت نمايم الحال معبودين شما را و نه شما هم آنحال عبادت مي نمائيد معبود مرا و يا آنكه اول محمول بر نفي اعتباري است كه كفار ذكر نموده اند و دويم محمول بر نفي عامي است كه مستناول جميع جهات است كانه فرمود اولا لا اعبد ما تعبدون باميد اينكه شما خداي بر حق را عبادت كنيد و لا انتم عابدون الله بر جاء اينكه من اصنام شما را عبادت كنم پس از آن فرموده من بتهاي شما را عبادت نميكنم بجهة غرضي از اغراض و هيچ مقصودي از مقاصد البته بوجه من الوجوه و لا انتم عابدون ما اعبد بوجه من الوجوه و اعتبار من الاعتبارات و مثالش انكه كسي غير را دعوت بظلم نمايد بغرض تنعم پس او كويد لا اظلم نعرض التنعم بل لا اظلم اضلالا لهذا الغرض و لا لسائر الاغراض و تقريب جواب قائلين بتكرار در سوره مباركه هم بسه وجه است اول انكه تكرار را قاده تاكيد مينمايد و هر قدر كه حاجت بتاكيد شد باشد تكرار نيز احسن خواهد بود و هيچ موضعي اشداحتياجاً بتاكيد از اينموضع نيست زيرا كه كفار مراراً خدمت حضرت رسول اينعرض را نمودند و آنجناب ساكت شدند تا نزول وحي در قلب ايشان كرديد فلهذا تكرار و تاكيد لازم شد در نفي قول آن ملعونها وجه دويّم انكه قرآن مجيد به بعداية نجماً بعد نجم در جواب سئوال ايشان نازل ميشد پس مشركين اول عرض كردند بعضي الهه ما را استسلام بفرما تا ايمان بخداي تو بياوريم پس خداوند عالم نازل فرمود و لا انا عابد ما عبدتم و لا انتم عابدون ما اعبد پس از آن عرض كردند خدايان ما را يكماه عبادت كن تا ما نيز خداي ترا يك ماه عبادت كنيم پس خداوند
نازل
گلشن دوازدهم
نازل نمود و لا انا عابد ما عبدتم و لا انتم عابدون ما اعبد و چون آنچه كه ذكر شد محتملست لهذا تكرار مضر نخواهد بود يقيناً وجه سيّم انكه چون كفار و مشركين اين كلمه را دوباره تكرار نمودند و عرض كردند كه يك ماه خدايان ما را تو عبادت كن تا ما نيز خداي تو را يك ماه عبادت و پرستش بنمائيم پس از آن يك سال خدايان ما را تو عبادت كن و ما هم يكسال خداي ترا عبادت خواهيم نمود لهذا جواب تكرر واقع كرديد و هركاه كسي يك كلمه را مكرر ذكر نمايد بجهة غرض فاسدي دفع آن كلمه بر سبيل تكرار جائز است استخفافاً به و استحقاراً لقوله سئوال اكر كفته شود كه لفظ ما استعمال در غير ذوي العقول ميشود و اين در معبودهاي مشركين راست آيد و ليكن در معبود آنحضرت كه علم عالمان تماماً از اوست چگونه ميشود جواب اين استكه مراد ازآن در اينمقام ضقه است يعني من باطلرا عبادت نميكنم شما هم حق را عبادت نمي كنيد و ممكن است كه ما در جملتين مصدريه باشد و كانّه فرموده لا اعبد انا عبادتكم و لا تعبدون انتم عبادتي و ممكن است نيز كه ما بمعني الذي باشد چنانچه مختار كثيري است پس صحيح است
در اشارات حروف بعضي از الفاظ بر معاني حسان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است لفظ در فارسنامه ناصري استكه در شيراز مشهور است كه بحضرت معدلت خصلت كريمخان زند طاب ثراه عرضكردند كه بذل و بخشش ملا ماندكار كواري كه ضابط و كلاثر بلوك كوار بوده است در آنزمان از اندازه و كنجايش مداخل بلوك كوار كذشته است بايد كنجي جسته باشد حضرت كريمخان او را احضار نموده سئوال فرمود در جواب كفت فرد از زر و جواهر كنج خود مشتي براي نمونه بحضور مبارك ميرسانم و روز ديكر در وقت سلام عام چندين خوانچه بحضور رسانيد و چون روپوش از آنها برداشتند همه را كندم و جو و ذره و كنجد و نخود و مويز و بادام ديدند و ملا ماندكار عرض نمود كه زراعت كنجست كه حاصل آنرا ميدهم زر و جواهر مي كيرم چنانچه كفته اند زرع ثلثينش زر است و ثلث ديكرش هم زر است يعني لفظ ز او را كه دو ثلث كلمه زرعست زر است و ثلث ديكر اين كلمه عينست و حين در لغة عرب بمعني زر باشد پس معلوم شد كه زرع تمامش زر است لفظٌ در فلك المشحون فاضل سيوطي است كه الفقر الذل و ترك الكل يعني فقر عبادت از ذلّه و ترك نمودن تمامة اشياء است در جنب حضرت احديّه و حروفات اين لفظ سه است پس فاء فنا عبد است در عبودية خود و قاف قيام عبد است بطاعت ربّ و راء رؤية و ديدن بنده است مر عيوب نفس خود را لفظ بعضي از محققين فرموده استكه حروف لفظ عم سه است عين و لام و ميم و هر يك از اينحروفات اشاره بمطلبي عالي و جوهري عالي است چه عين آن اشاره است بعمل زيرا كه علم لازم دارد عملرا و هر كه را آن روزي شد البته عمل بآن مينمايد و اكر ديده شود علمي بي عمل آن در حقيقت يا علم نيست و يا بجهة خود وجود مانع است زيرا كه علم مقتضي عمل است و در تحقق عمل در خارج با وجود مقتضي كه علم باشد دفع مانع نيز لازم است بجهة اينكه علّۀ تامة هر چيزي مرتكب ميباشد از دو چيز يكي وجود مقتضي و ديكر رفع مانع پس اكر ديدي عملي بي عمل بدانكه در حقيقت علم نيست كه مقتضي موجود نيست و يا اكر حقيقت هست مانع مفقود نيست بلكه موجود است و الا اكر مانع مفقود باشد با وجود مقتضي البته عمل متحقق ميكردد و لام آن اشاره است بلطف خدا با عالِمين با عمل زيرا كه خدا را لطف و مرحمت بسيار است با علمائيكه عمل بعلم خود مينمايند و از خدا ميترسند در پنهان و اشكار و مشغول عبادت و بندكي اويند در اناء ليل و اطراف نهار و ميم آن اشاره است بمحبت عالم با خداوند جلي اعلا زيرا كه علم دراد باينكه او است حسن علي الاطلاق و آفريننده همه حسنها و خوبيها و چونكه محبت و خوبي مبتلا زمانند باينمعني كه علم بهمرسانيد بهر چيز خوبي البته آنرا دوست ميدارد لذا هر كه عالم شد بخوبي خدا و حسن او البته آن كس دوست ميدارد او را جلّ و علا و تبارك و تعالي لفظ و ايضاً فرموده اند كه در حروفات لفظ توبه معاني حسان منظور اهالي استحسان است چه تاء اول آن اشاره است بترك معاني و كناهان و انقطاع خود را از ايشان و واو ان اشاره
است
در اشارات حروف بعضي از الفاظ بر معاني حسان
است بوصل كردن خود را بطاعات و عبادات و تلافي مافات بعد از قطع نمودن خود را از معاصي و ستيآت و ياء آن اشاره است به بسياري ندامت و پشيماني از فوت طاعات و خيرات و ارتكاب معاصي و خطيئات و بسيار حسرت خوردن بر ترك مناجات با قاضي الحاجات و بينونة ميان او و اين بهترين عبادات و تاء آخر آن اشاره است بترك مصاحبت و رفاقت جلساه و همنشينان در حال ارتكاب معصيت كه بايد تائب حقيقي همكي اينهائي را كه ذكر شد بعمل بياورد تا توبه او قبول كردد لفظٌ بدانكه هر يك از حروفات لفظ طاعت دلالت دارند بر معني نيكو اشارت چه طاء آن اشاره است بطهارت و پاكي دل كه روح انساني باشد از صفات رذيله و اخلاق ذميمه و بطهارت اعضا و جوارح بدن عنصري از كناهان صادره از آنها كه طاعة كننده بايد اول آنها را پاك كند و تخليه تامه نمايد چه تخليه اولست زيرا كه قبول عمل مشروطست بآن و بعد ازآن مشغول طاعت شود تا طاعت قبول كردد انشاء الله و الف ان اشاره است به آه كشيدن طاعة كننده به تقصيريكه صادر ميشود از او در بجاي آوردن طاعت كما و كيفا زيرا كه عاقل هر قدر كه طاعت و عبادتش بيشتر ميشود چون معرفتش بيشتر ميوشد بجهة انكه اينها يعني طاعت و عبادت يكي از طرق معرفتند لهذا اعترافش به تقصير و بعمل نيامدن عبادتي كه قابل معبود باشد از او نيز بيشتر ميشود و از اينجهة آن ميكشد و ناله مي كند و افسوس ميخورد كه چرا تقصير از او صادر ميشود و عين آن اشاره ميباشد به عفو پروردگار عالميان از تقصير مذكروه از سائر لغزشهائي كه از طاعت كننده صادر مي شود زيرا كه خدا او را به سبب طاعتش دوست ميدارد و لهذا از بديهاي او ميكذرد زيرا كه هر محبي از بد محبوبش و از لغزشش مي كذرد و تاء آن اشاره است بترك انانيّة و منيّت و خوديّت زيرا كه طاعت كننده بايد خاضع و خاشع باشد و شيوه او عجز و انكسار و شكستكي بايد باشد و پيوسته بايد اظهار مذلت و خاكساري نمايد از روي حقيقت و اين صفات با صفات مذكوره چون متضاداند و هر كدام با ديكري منافي اند و با هم جمع نميشوند لذا اطاعة كننده تا ترك آنها را نكند باينها متصّف نميشود پس بايد آنها را ترك كند و خود را از اينها پاك نمايد تا باينها متصّف شود و طاعت حقيقي از او بعمل آيد زيرا كه اصل اطاعت خضوع و انكسار و شكسته كيست از روي حقيقة و واقع و اين از واضحاتست لفظٌ و همچنين حروفات لفظ معصيته را بعضي اشاره نمايند بمعاني حسنه و كويند كه ميم آن اشاره است بمجرومي كناه كار ماداميكه مشغول كناه و معصية است از فيوضات ربّاني و نفحات لطف و مرحمت سبحاني زيرا كه كناهكار ماداميكه مرتكب كناه ميشود و توبه نميكند البته از اينهائي كه ذكر شد محرومست و عين آن اشاره به عقاب و عذاب كناهكار است زيرا كه كناهكار اكر بي توبه از دنيا برود البته معاقب و معذّب است و صاد آن اشاره است بصرف معصية كننده روي خود را ازحق يعني كردانيدن روي خود را از حق كه رو كردانيدن از طاعة و عبادت است و رد كردن باطل كه معصية و كناه باشد و ياء آن اشاره است بيأس و نااميدي كناهكار از رحمت پروردكار ماداميكه اشتغال به معصية دارد زيرا كه رجاء و اميدواري بنده به پروردكار وقتي رجاء عاقلانه استكه تخم عمل صالح بكارد و بدون آن رجاء احمقانه و غرور است و عاصي چون تخم عمل صالحي نكاشته لهذا رجاء ندارد و اكر هم داشته باشد احمقانه است و مثل نبودن است پس در اينحال يأس دارد نه رجاء و تاء آن اشاره است به ترك فرمان برداري و اطاعة كناهكار مر پروردكار را زيرا كه وي در حال اشتغال بكناه ترك كرده است عمل باو امر و نواهي خالق عالمرا بجهة انكه آنچه را كه خداوند امر بآن كرده كناه كار آن را ترك نموده و بجا نياورد و آنچه را كه او جلّ ذكره نهي از آن كرده بود ترك نموده آن نهي را و با انكه منهيّ عنه را بايست بجا نياورد بجاي آورد و لذا او يعني كناه كار ترك كرده است اطاعت و فرمان برداري پروردكار را لفظ و بعضي از اولي النهي اشاراتي از حروفات لفظ تقوي استنباط نموده اند باين بيان كه تاء آن اشاره است به ترك نمودن متقي جميع محرومات بلكه مكروهات را و تخليه نمودن خود را از رذائل و تخليه ساختن خود را به فضائل و ترك نمودن او جميع مشتهيّات و متميات نفساني را كه شخص تا آنچه را كه ذكر شد مجموعاً را بعمل نياورد
متقي
متقي نميشود و داخل در زمره متقيان نميكردد و قاف آن اشاره است بقرب پروردكار زيرا كه مقتي مقرب دركاه او است جلّ ذكره و نزد او قرب و منزلت دارد و از جهة قرب متقيان است بساحة پروردكار عالميان كه عاقبت از براي ايشان است چنانچه در قرآن مجيد وارد شده استكه العاقبة للمتقين يعني عاقبت از براي متقيان است و او آن اشاره است بوفاي عهد خدا زيرا كه در قرآن خداوند منان امر بآن فرموده اند در آنجا كه كفته است اوُفوا بعهدي اوف بعهدكم يعني وفا كنيد شما اي بندكان بعهد من يعني بجا آوردن تكاليف من تا من هم وفا كنم بعهد شما يعني دعاهاي شما را مستجاب كنم و متقي البته بايد بامر خدا عمل كند و وفا بعهد او نمايد و چون وفا بعهد از شأن متقي است لهذا كفته شد كه واو اشاره بوفاي او بعهد مذكور است و ياء ان اشاره است به يسار و يسري يعني سهل و آسان نمودن امور را خداوند منان بر متقيان و ميسر نمودن براي ايشان آنچه را كه ميخواهند و اراده نمايند بجا آوردن آن را از اعمال يا آنچه را كه بخواهند و ميل بآن داشته باشند از آمال چنانچه در كلام مجيد خود ميفرمايد در سوره و الليل فاتا من اعطي و اتقي و صدق الحنس فتيسره لليُسري يعني پس اما كسي كه عطا كند در راه خدا و متقي شود انكس و تقوي و پرهيزكاري را پيشه كند و تصديق كند بحُسني يعني بثوابهاي حضرت پروردكار كه مقرر فرموده براي اعمال و افعال پس زود استكه ميسّر مي نمائيم ما از جهة او يسري را يعني امور دنيا و آخرت را بجهة او سهل و آسان ميكردانيم لفظ بعضي از بزركان حروفات لفظ تفويض را اشاره دانسته اند بمعاني حسنه باين بيان كه تاء آن اشاره است به ترك تدبير در امور خود و ترك دنيا و فاء آن اشاره است بفاني شدن از هر همّي غير از خدا و واو آن اشاره است بوفاي بعهود الهيه و تصديق وعده هاي او جل شأنه و ياء آن اشاره است بياس از خود و مخلوقات مثل خود و يقين بربّ الارباب و مالك الملوك و ضاد ان اشاه است باينكه ضمير مفوّض صافست از هر غلّ و غشي و از هر محبتي غير محبت حقتعالي و چون معني تفويض واكذاشتن امور خود است بخدا و لازم آن استكه مفوض متصّف باشد بهمكي آنچه حروفات آن اشاره بآنهاست چنان كه مذكور شد لفظ و بعضي ديكر هر يك از حروفات لفظ توكلرا اشاره بمطلبي دانسته و كفته است تاء آن اشاره است بترك اميد از ماسواي حق و واو آن اشاره است بوصل بقرب مولي و انحصار اميد باو زهر بابت و هر جهة خواه در امور دنيوي و خواه در امور اخروي و خواه در علم و معرفت و خواه در عمل و طاعت و كاف آن اشاره است بكل بودن بر او جل شأنه زيرا كه بنده كل است بر مولاي خود چنانچه در كلام مجيد است كه عبد مملوك لا يقدر علي شيئ و هو كل علي مولاه و چون او است آقا و مولاي كل لهذا همكي كلند بر او پس بنده متوكّل كل است بر او جلّ شأنه و لام ان اشاره شده است بلال بودن زبان از ذكر غير او زيرا كه متوكّل را به غير ذكر او كاري نيست و اميدي بغير او سبحانه ندارد تا ذكر آن غير را بزبان آورد و چون اميدش منحصر باو است لهذا زبان او هم بايد ذكرش منحصر بذكر او باشد و ازذكر غير او لال باشد و خموش لفظ بدانكه بعضي از محققين فرموده اند كه بهترين صفات كمال در انسان صفة يقين است و در مدح اهل يقين اخبار بسيار از اهل عصمت صلوات الله عليهم اجمعين وارد شده است و بخاطر فاتر اين قاصر در هريك از حروفات آن اشاره بمطلبي است عالي و جوهري عالي چه ياء اول آن اشاره است به ياس از ماسوي الله زيرا كه شخص بعد از اينكه يقين نمود كه از خدا كارسازي ميشود و از غير او موجودات هيچ كاري ساخته نميشود و اكر احيانا از آنها كاري هم ساخته شود بتوسط قرب و توسل باو است جلّ شانه لازمه اين يقين او اين است كه يأس از ماسوي الله بهم ميرساند و از ايشان بالمره مأيوس و نااميد شود و اميدش بخدا باشد و بس و قاف آن اشاره است بقرب بخدا زيرا كه شخص بعد از يأس از ماسوي الله و اميد داشتن بخدا نزديك برحمة و رأفت و عنايت او جلّشأنه ميوشد و ياء دويم آن اشاره است به يأس از خود و از عمل خود زيرا كه لازمه
قرب
قرب بخدا و اميد باو نه غير او يأس از خود و از عمل خود نيز ميباشد چه انكه خودش نيز يكي از مصاديق ماسوي الله است و نون آن اشاره بنظر كردن به آثار رحمة پروردكار در جميع اوقات خصوصاً في آناء ليل و اطراف النّهار فافهم لفظٌ و ايضاً فرموده اند كه اخبار بسيار در مدح فكر وارد شده است و در آنها نيز امر بتفكر شده است چنانچه بر متتبع مخفي نيست و در هر يك از حروفات فكر كه فا و كاف و راء باشد اشاره است بمطلبي متين و جوهري ثمين چه آنكه فاء آن اشاره است به فتح و گشوده شدن درهاي امور مشكله دنيا و دين بر روي متفكر زيرا كه شخص در هر امر مشكلي كه فكر نمود و تأمّل كرد در او باب آن اشكال بر روي او مفتوح و كشوده ميشود باينمعني كه آن مشكل بر او حل ميكردد و پي بان ميبرد و براههاي دقيق و باريك آن بر ميخورد پس اكر از امور دنيويه است بر ميخورد بكيفية انتظام و انجام آن و آن را به نحويكه بايد و شايد بانجام ميرساند كه همه عقلاء او را به سبب تدبرش در آن امر تحسين مينمايند و اكر از امور اخروية باشد هم حال بر اينمنوال است چه آنرا نيز بطوريكه بايد و شايد بعمل ميآورد و از اينجهة است كه هر كه از اهل فكر و تأمّل است هم امور دنيايي او منظم است و هم امور دين او و هر كه بي فكر است هم امر دنياي او و هم امر دين او بي نظم و فاسد و خراب است چنانچه في زماننا هذا بالعيان مشاهده ميشود آبادي دنيا و دين با فكران و خرابي دنيا و دين بي فكران و كاف آن اشاره است به كبير و عظيم و كرامي بودن صاحب فكر در نزد خدا و خلق زيرا كه هر كه صاحب فكر است هم امر دنيا و هم امر دين او منظم و مستق است و چنين كسي البته كرامي و باعزت و كرامت است هم در نزد خدا و هم در نزد خلق چنانچه هر كه بي فكر است چون امور دنيا و دين او بي نظم است خوار و بي عزت است هم درنزد خدا و هم در نزد خلق و راء ان اشاره است به رسيدن صاحب فكر بفوائد دنيويه و اخرويه زيرا كه هر كه امور دنيويه و اخروية او هر دو منظم و مرتب شد البته آن كي ميرسد بفائدهائيكه مترتب ميشوند برنظم آنها كه فائده نظم امور دنيويه عزت و راحت دنيوي و فائده نظم امور اخروية فوائد اخرويه است كه رسيدن به بهشت عتبر سرنوشت و نعمتهاي بي پايان او باشد از وصل حور و قرار در قصور و غير اينها از مواهب ربّ غفور رزقنا الله و جميع المؤمنين لفظ بدانكه حروف لفظ غربة مجموعند از اسماني كه همكي اشاره دارند بر محصول غربة چه غين آن از غرب و غيبة و غبن و غم و غلّة كه آن حرارة ناشيه از حزن و تشنه كيست و غول كه آن هر هلاك كننده است و امثال اين اسماء و راء آن از زرء وروع وردي استكه بمعني هلاكت ميباشد و امثال اينها و باء آن از بلوي و بوس و بُعد و برح كه بمعني داميته ميباشد و بوار كه بمعني هلاك است و اشباه اين اسماء و هاء آن كه در حين وقف تلفظ بآن ميشود اشاره است از هجر و همّ و هول و هون و هلك و اشباه اين اسماء
در لطائف مكشوفه از امثله فرقان و كلچين ازكلبانهاي آن چند كل است لطيفة اعلم ان ارباب التفاسير قد ذكروا للمشبه و الممثل له في آيه النور وجوهاً و لكن احسنها مارواه في غاية المرام و روضة الامثلا لبعض فضلاء المعاصرين عن جابر بن عبدالله الانصاري عن امير المؤمنين قال دخلت المسجد الكوفة و امير المؤمنين يكتسب بالصبعه و يتبسم فقلت له يا امير المؤمنين ما الذي يضحكك فقال عجبت له لمن تقرة هذه الاية و لم يعرفها حق معرفتها فقلت له اي آية يا امير المؤمنين فقال قوله تعالي الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة المشكوة محمد فيها مصباح انا المصباح في زجاجة الزجاجة الحسن و الحسين كانها كوكب دري و هو علي بن الحسين يوقد من شجرة مباركة محمد بن علي زيتونة جعفر بن محمد لا شرقية موسي بن جعفر و لا غربية علي بن موسي الرضا يكاد زيتها لضيئ محمد بن علي و لو لم تسسه نار علي بن محمد نور علي نور الحسن بن علي يهدي الله لنوره من يشاء القائم المهدي و يضرب الله الامثال للناس و الله بكلشيئ عليم قال بعض علماء العصر في تفسيره لهذه الآية الشريفة عند ذكره الخبر ما ملحضه و لا يخفي ان تعجبه عليه السلام عن عدم معرفة القاري يدل علي ان الاية الشريفة تدل علي ما اراده الأمام و لو علي وجه الاجمال و قد
عرفت
عرفت ان تشبيه مثل نور الله بالمشكوة نص في ان الاصل فيما بعث نبينا صلي الله عليه و آله و سلم الذي هو نور الله قطعاً في الارض انما هو دعوه علي نور آخر و ذلك لا يمكن ان يكون نبياً لانّه الخاتم فهو الوصي و الآيات الآخر معيّنة ثم ذكر آية اليوم اَكملت انكم دينكم و آية اِنما وَليكُمُ اللهُ الآية و آية يا ايها الرسول بلِغ الآية مفسرة لكون مَثَله صلي الله عليه و آله كَمَثَلُ المشكوة و علي هذا فكون امير المؤمنين هو المصباح في غاية الوضوع فظهر ان تعجب الامير عن عدم تفطن الناس لمعني الآية في محله و فرض عدم وضوح ارادة محمد من المشكوة و علي من المصباح فعناية عزوجل بما ضرب له المثل واضحة و اذا اراد الشخص ان يعرف المراد فلا بدّله ان يستكشفه بالتأمل في الآيات و الاخبار فيظهر ما بيناه و بعد ما اتضح المقصود من المشكوة و المصباح ظهر ما ينطبق عليه الزجاجة و هما الحسنان فانهما الحافظان للمصباح و من ورائها يستضاء به و حيث ان المصباحة باعتبار كشف الظلام و هو تحقق في حق امير المؤمنين و ظهر به امر ائمة الضلال في الجملة فهو مصباح و بقي هذا المعني محفوظاً بالحسنين و حيث انتهي الامر الي علي بن الحسين استولي بالباطل و لم يبق من الحق اثر ظاهر فهو عليه السلام اضائته من قبيل اضائة النجم في الليل الاظلم و حيث ان الجميع نور واحد كما يظهر من الاخبار فلا يأس بان يقال الزجاجة كانها كوكب دري فانها شيئ واحد يختلف بها الحال فهذه النور مشكوة تارة و مصباح اخري و زجاجة تارة و كوكب اخري بل هو حال واحد له جميع هذه الشئون و عليهذا فكون الزجاجة زجاجة زمانه غير زمان كونها كوكب دريا فالمعني في المثل انك كنت تري المصباح في زجاجة و بعد ما كنت تراه كذلك او تراها صارت كوكباً رديا و هذا المعني في المشتبه به عيارة عن اثقال الامامة الي السجاد فان المصاحبة زالت في زمانه بالمرة كما قال ظلمات بعضها فوق بعض الاية الي ان قال و معني المصاحبة و انكان مستخفا في كل كوكب من الكواكب الا ان المصاحبة الأصلية هي التي كانت في امير المؤمنين و بهذا المعني سلبت عنه و ما ثبت له فان ائمة الضلال ازالوه عن مقامه و انطمست الانوار و اندرست الآثار الي ان انتهت الي الباقر فصار ما كان كوكباً في خموده بحيث يوقد لظهوره اثار النبوة فيه و انتشار العلم منه و لتجديده و ما اندرس من الآثار فهو كانه ثمره مشجرة النبوه فكانها هذا اوان ثمرتها و اما الصادق فظهر استحقاقه للخلافة في زمانه و انتشرت من العلوم و مع ذلك عضب حقه و ازيل عن مقامه فيشبد الرنيونه من حيث انه ثمرة بارزة لشجرة النبوة ممحصنه لان يستضاء به فما حل فيه من روح الامامة من قبيل الزيت الحال في الزيتون فهو ظهر ظهورة الزبتوثه علي الزيتونة علي الشجرة لاظهور المصباح في المشكوة الي ان انتهت الامر الي الكاظم فصار لا شرقية و خفي الامر في زمانه و اشتبه الأمر في اوانه حتي علي اصحاب الله فافترقت الشيعة فرقا الي ان انتهي الأمر الي الرضا فهو لا غربية بظهور امره بعض الظهور و ان لم يتم ذلك النور و اما الجواد فهو و ان اشرف امره علي الظهو فتهبات له الامور كاد في زمانه ان يظهر ذلك النور الا انه بقي خامدا في زمانه و اندرست اثار النبوة في اوانه ثم ذكر رواية محبيه الي مسجد رسول الله و صعوده علي المنبر و تكلمه في فضائله و قوله في اخر كلامه بامحمد اصمت كما صمت آبائك من قبل علي ما في البحار و رواية جوابا في مجلس واحد عن تلثين الف مشتله علي ما في الكافي ثم قال ره قاله يطهر من الاثار انه اشرف امره علي الظهور علي احد الوجهين المستقادين من هاتين الرويتين و اما الها وي فهو الذي لم تمسسه نار فلم يظهر منه شيئ من الاسرار و لم يرتبوا عليه الآثار و اما العسكري فهو اخر مراتب الطهور و هو نور علي نور فانه امام من الامام الي انتهاء الامر الي خاتم النبيين و بعده يخفي هذا النور غاية الخفاء فلا يهدي اليه الا من خصه الله بهذه الكرامة كالنواب في الغيبة الصغري و غيرهم فيها و في الكبري او في زمان ظهوره فالمعني ان هذا الامام مخصوص بكونه خليفة رسول الله و عشرة من الائمة فهو نور علي نور الي احد عشر بل اثني عشر علي تقدير دخول الصديقة في النور كما يظهر من الاخبار و اما الامام المنتظر نور من غير ان يكون عليه نور فان الخلافة الظاهرة انقطعت بعده و انا النبي فهو نور عليه نور و سائر الانوار نور علي نور وعليه نور و العسكري نور علي نور من غير ان يكون غير نور ظاهر و اما الحجة فهو الذي لا يهتدي اليه الا من اراد الله تعالي ممن له عناية بخلاف غيره فان كل امام في عصره كسائر الناس فقوله يهدي
صريح
در لطائف مكشوفه از امثله فرقان
صريح في ان هذا الامر ليس باختيار الناس بل انما هو فعل الله هذا وجه ظاهر في المشبّه بعد ان ظهر انطبقا المشبه به عليه علي هذا التفصيل فان هذه الرواية تدل علي ان انطباق المثل علي سائر الائمة كانطباق المشكوة و المصباح فهو تفسير لا تاويل غاية الأمر انه بالنسبة الي ما هو الاصل و العمدة و هو كونه اي الامير عليه السلام مصباحاً و لا يسع المقام توضيح الحال في كل فقرة بالنسبة الي كلواحد من الائمة عليهم السلام انتهي ملخصّاً لطيفة قال الراري في التفسير الكبير في قوله مثل الفريقين كالاعمي و الاصم و البصير و السميع الوارد في بيان حال الكفار و حال المؤمنين ما هذا لفظه اعلم ان وجه التشبيه هو انه تعالي خلق الانسان مركباً من الجسد و من النفس و كما ان للجسد بصراً و سمعاً فكذلك حصل لجوهر الروح سمع وبصر و كما ان الجسد اذا كان اعمي و اصم بقي متحيراً لا يهتدي الي شيئ من المصالح بل يكون كالثانه في حضيض الظلمات لا يبصر نوراً يهتدي به و لا يسمع صوتاً فكذلك الجاهل الضال المضلّ يكون اعمي و اضم القلب فيبقي في ظلمات الضلالات حائراً تائياً لطيفة و قال في تفسير قوله في سورة الرعد اَنزَل مِنَ السَّماء ماءً فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبداً رابياً و مما يوقدون في النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله كذلك يضرب الله الحق و الباطل فاما الزبد فيذهب جفاء و اتابا ينفع الناس فيمكث في الارض كذلك يضرب الله الامثال اعلم انه لما شبة المومن و الكافر و الايمان و الكفر بالاعمي والبصير و الظلمات و النور ضرب للأيمان و الكفر مثلاً آخر فقال اَنزَل مِنَ السَّماء ماء فسالت اودية بقدرها و من حق الماء ان يستقر في الاودية المنخفضة عن الجبال و التلال بمقدار سعة تلك الاودية و صغرها و من حق الماء اذا زاد علي قدر الاودية ان ينبسط علي الارض و من حق الزيد الذي يحتمله فيطفو و يربو عليه ان يبتدر في الاطراف و يبطل سواء كان ذالك الزبد ما يجري مجري الغليان من البياض او ما يختلط بالماء من الاجسام الخفيفة و لما ذكر هذا الزبد الذي لا يظهر الا عند اشتداد جري الماء ذكر الزبد الذي لا يظهر الا بالنار و ذلك لان كلواحد من الاجساد السبعة اذا اذيب بالنار لابتغاء حلية او متاع آخر من الامتعة التي يحتاج اليها في مصالح البيت فانه ينفصل عنها نوع من الزبد و الخبث و لا ينتفع به بل يضيع و يبقي الخالص فالحاصل ان الوادي اذ اجري طفا عليه زبد و ذلك الزبد يبطل و يبقي الخالص من الاجساد السبعة و الماء فكذا هيهنا انزل من السماء الكبرياء و الجلالة و الاحسان ماء و هو القران و الاودية قلوب العباد و شبة القلوب بالاودية لان القلوب تستقر فيها انوار علوم القران كما ان الاودية لسعر فيها الماء النازلة من السماء و كما ان الواحد من الاودية فانما يحصل فيه من مياه الامطار ما يليق بسعة او ضيقة فكذلك هيهنا كل قلب انما يحصل فيه من انوار علوم القران بذلك القلب من اطهارته و خبثه و قوة فهمه و قصور فهمه و كما ان الماء يعلوه زبد و الاجساد السبعة المذابة يخالطها خبث ثم ان ذلك الزبد و الخبث يذهب و يضيع و يبقي جوهر الماء و جوهر الاجساد السبعة كذا هيهنا بيانات القرآن يختلط بها شكوك و شبهات ثم انها بالاخرة نزول و تضيع و يبقي العلم و الدين و الحكمة و المكاشفة في العاقبة فهذا هو تقرير هذا المثل و وجه انطباق المثل علي الممثّل به و اكثر المفسرين سكتوا عن بيان كيفية التمثيل و التشبيه لطيفة و قال في قوله و الذين كفروا اعمالهم كسراب بقيعة تحسبه الظمأن ماء حتي اذا جائه لم يجده شيئاً وجه التشبيه ان الذي ياتي به الكفار ان كان من اعمال البر فهو لا يستحق عليه ثوابا مع انه يعتقدان له ثواباً عليه و ان كان من اقفال الاثم و الشر فهو يستحق عليه عقاباً مع انه يعتقد يستحق عليه ثوابا فيكف كان فهو يعتقد ان له ثوابا عند الله فاذا و افي عرصات القيامة و لم يجد الثواب بل وجد العقاب العظيم عظمت حسرته و تناهي غمه فيشبه حاله حال الظمأن الذي تشتد حاجته الي الماء فاذا شاهد السراب تعلق قلبه به و يرجو به النجات و يقوي طمعه فاذا جائه و ايس مما كان يرجوه فيعظم ذلك عليه و هذا المثال في غاية الحسن قال مجاهد السراب عمل الكافر و ايتانه اياه موته و مفارقة الدنيا لطيفة و قال في قوله مثل الذين حملوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفاراً ان قلت ما الحكمة في تعيين الحمار من
بين
بين سائر الحيوانات نقول لوجوه منها انه خلق الخيل و البغال و الحمر لتركبوها و زينة و الزينة في الخيل اكثرها لغيبة الي الركوب و حمل الشيئ عليه و في البغال دون الخيل و في الحمار دون البغال كالمتوسط في المعاني الثلثة و ح يلزم ان يكون الحمار في معني احمل اظهر و اغلب بالنسبة الي الخيل و البغال و غيرهما من الحيوانات و منها ان هذا التمثيل لاظهار الحمل و البلادة و ذلك في الحمار اظهر و منها ان في الحمار من الذل و الحقارة ما لا يكون في الغير و الغرض من الكلام في هذا المقام تغيير ذلك القوم و تحقيرهم فيكون تعيين الحمار البق و اولي و منها ان رعاية الالفاظ و المناسبة بينهما من اللوازم في الكلام و بين لفظي الاسفار و الحمار مناسبة لفظية لا توجد في الغير من الحيوانانت فيكون ذكره اولي انتهي قال العالم الجليل المعاصر في روضة الامثال بعد نقله ما نقلناه عن الفخر اقول و الوجه الوجيه هو الثاني فانّ المراد من حامل التورية هم العلماء اليهود و العالم من حيث علمه اشرف من غيره بمراتب شتي كما ان الحمار اكثر و اشدّ بلادة من الأنعام المحمولة و المركوبة فتشبيه اشرف الناس بالحيوان الذي هو اشدّ بلادة اجود و احسن فان في تشبيه العالم الكامل اذا تعمد الجهل بمعني انه لا يقبل قول الله مع علمه بحقيقة بالحيوان البليد الذي لا يعرف و لا يلتفت ان حمله كتاب الله حسن حسن و لطيف لطيف كما لا يخفي علي ذي ذوق سليم و ذي شوق عليم مع ان المشهور و المتعارف بين الخواص و العوالم من العرب و العجم و سائر الطوائف هو تشبيه كل من لا يفهم بالحمار حتي الاساتيد في المنابر يقولون لتلاميذهم و قد سمعت عن الاستاد دام ظله انّ النراقي ره كان يدرس فاورد عليه واحد من تلاميذه قال آخوند خروكان بيده سبحة فتوجه الي كل واحد من تلاميذه و عدهم بالسبحة مخاطبا لكل منهم خرخرخر الي ان توجه الي اصفهاني بقوله خر قال اصبهاني منهم آغا از اينجا سر خر را بر كردان فضحك عليه الرحمة و ضحك اهل المجلس فسكت الاستاد اعلي الله مقامه لطيفة قال الله تعالي مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه من السماء الاية قال الفاضل السيوطي في الكنز المدفون لم مثل الله الدنيا بالماء قيل لانّ الماء ليس له قرار و كذلك الدنيا و قيل لان الماء ان امسكته تغير و بتن و كذلك الدنيا لمن امسكها بيته و قيل لان الماء يأتي قطرة قطرة و يذهب دفعه واحدة و كذلك الدنيا طبعه النقصان و كذلك الدنيا و قيل لان الماء يكون في موضع قليل و في موضع كثير و كذلك الدنيا و قيل لانّ احداً لا يقدر ان يرد المطر كذلك لا يقدر احدان يردّ المال المرزوق و قيل لانّ الماء قليله ري للعطشان و كثيره داء و كذلك الدنيا و قيل لان الزرع يفسد بالماء الكثير كذلك القلب يفسد بالمال الكثير و قيل لانّ الماء لا يكون كلّه صافيا كذلك المال فيه الحلال و الحرام و التشبهة و قيل لانّ الماء يطهر النجاسات و كذلك الماي يطهر دنس الآثام قال الله خدمن اموالهم صدقه تطهرهم و تزكيهم بها و قيل لان الماء يصلح لزاد البادية كذلك المال يصلح الزاد القيامة لطيفة قال الشيخ علي المعروف بِدَدَه في كتابه الموسوم بخواتم الحكم السئوال الخامس من خواتم الحكم ما الحكمة في تشبيه كلمة التوحيد بالشجرة الطيبة في قوله و مثل كلمة طيبة كشجرة طيبة الجواب شتبهت بالشجرة الطيبة و هي النخلة خلقت من بقية طينة آدم فهي همتنا ففاقت اخواتها من الاشجار كما فاقت كلمة التوحيد جميع الأذكار في قوله افضل ما قلت انا و النبيون من قبلي لا اله الا الله فتشبيه الافضل بالافضل من الحكمة الالهيّة فعروق شجرة التوحيد التصديق و ساقها الاخلاص و اغصائها الاعمال و اوراقها الاقوال فكما ان ادني ما في الشجرة الاوراق فكذلك ادني في الايمان الاقوال فمن استظل بهذه الشجرة فقد ظفر و من تأخر فقد حشر فاعضان شجرة النخلة موجهة الي جهة العلي و الكلمة الطيبة صاعدة الي ربّ العالمين لا يحتاج الي ملك اذا قال الموحّد لا اله الا الله صعدت الي حضرة الكبرياء تقدس و تعالي كما اشار سبحانه بقوله الله يصعد الكلم الطيب اقول هذا علي مذاق العامة و اما ما ذكره الائمة المعصومون في بيان هذه الشجرة فكثيرة لا يسع المقام ذكر جميعها فلنقصر بنقل رواية
واحدة
در لطائف مكشوفه از امثله فرقان
واحدة في بيانها في الكافي عن الصادق عند السئوال عنه عن هذه الشجرة المذكوره في هذه الاية فقال رسول الله اصلها و اميرالمؤمنين فرعها و الائمة من ذريتهما اغصانها وعلم الائمة ثمرتها و شيعنهم المؤمنون و رفها قال و الله ان المؤمن ليولد فتورق ورقة فيها و ان المؤمن ليموت فسقط ورقة منها ختم ذكره حتم في خواتم الحكم ما الحكمة في ان الله ضرب الامثال للناس في القران كما قال و لقد ضربنا للناس في هذا القران من كل مثل الجواب ذكر السيوطي في الاتقان من اعظم علم القرآن امثاله والناس في غفلة عنه قال بعض المحققين انما ضرب الله الامثال في القرآن مذكراً و دغطا و قال بعضهم ضرب الامثال ليستفاد منه امور كثيرة التذكر و الوعظ و الحث و الزجرد الاعتبار و التقرير و تقريب المراد للعقل و تصويره بصورة المحسوس فان الامثال تصور المعاني بصورة الاشخاص لانها اثبت في الاذهان لاستفادة الذين فيها بالحواس و من ثم كان الغرض من المَثَل تشبيه الخفي بالجلي و الغائب بالشاهد و في الانجيل سورة تسمي سورة الامثال و هي في كلام الأنبياء و العلماء و الحكماء كثيرة تقرب مما لا يحصي و الله العالم
در امثال عربيه و عجميه كه متداول اند درنزد مردمان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است مثلٌ في مجمع الامثال جاواعلي بكرة ابيهم مثل بضرب للجماعة اذا جاؤا كلهم و لم يتخلف منهم احدوا لبكرة الفتيه من الأبل و اصل هذا المثل انه كان لرجل من العرب عشرة بنين فخرجوا الي الصيد فوقعوا في ارض العبد و فقتلوهم و وضعوا رؤسهم في مخلاة و علقوا المخلاة في رقبة بكرة كانت لا بي المقتولين فجائت البكرة بعد هدوة من الليل فخرج ابوهم و فلن الرؤس بيض النعام و قال قد اصطادوا انعاما و ارسلوا البيض فلما انكشف الامر قال الناس جاؤا بنو فلان علي بكرة ابيهم مثلٌ در فارسنامه ناصري استكه ابوالعباس بن شريح فقيه شيرازي مشهور بازاشهب مدتها در شيراز قضاوت مسلمانان نمود و شريح پدر او و هيچ لغة عرب را نميدانست و راز خود را بدركاه بي نياز بفارسي عرضه ميداشت شبي درخواب ديدكه هاتفي غيبي باو فرمود هر چه مي خواهي بكو در جواب كفت ايخدا يعني چيزي مخواه و چيزي مده و اين كلمه تاكنون در مملكت فارس باندك تفاوت كه رحمن سربسر ضرب المثل است مثلٌ ويران بي دره ناخي بري يا نه چوار آخي در زنبيل معتمدي چنين آورده كه اين مثلي است بلسان كردي و دره ناخي قريه ايست در شاميان از توابع اورامان از بلوكات سجده كانه كردستان و معني آن چنين استكه خراب بشود قريه دره ناخي كه سه خانوار رعيت دارد و چهار آقاي حكمران چه آنكه بري بزبان كوهي و اورامي بمعني سه است و يا نه بمعني خانه كه عبارت از خانوار باشد و چوار بمعني چهار است و آخي بمعني آقا است مثلٌ نَدمتُ ندامته الكسقي از امثال شايعه ميان اعراب است و اين را كسي كويد كه از امري كه واقعشده بسيار نادم و پشيمان باشد و كسعي مرد پست منسوب بقبيله كسع كه يكي از قبائل عرب است و قصه آن بنابر آنچه در قاموس ايراد نموده چنين است كه مرد تيراندازي بود ديد كه در سر سنگي درختي روئيده كه عرب آنرا بنع كويد بعين مُهمله پس آندرخت را پروريد و از آن يكصد كمان و پنجعدد تير درست كرد هنكام شبي كمين كرد كله آهوئي ميكذشت يك تير انداخت ديد تير بسنك خورد و آتش از سنك بدرخشيد چنين خيال كرد كه تير خطا كرد چهار تير ديكر را بآهوان انداخت باز تيرها به سنك رسيده آتش بدرخشيد بخيال اينكه همكي خطا كرد كمان را به سنك زده پاره پاره شد شب را خوابيد بعد از اينكه آفتاب طلوع كرد ديد همه تيرها خون آلود و در هر طرف آهوئي كشته افتاده پشيمان از شكستن كمان شده اين شعر را انشاد كرد ندمتُ ندامته لو آن نفسي تطاوعني اذا انقطعت خميسي تبين لي سفاه الراي مني لعمر ابيك حين كسرت قوسي كاشكي كمان را نمي شكستم كه بهزار مرارت و تعب يافته بودم و تيرها را ميشكستم و در ميان عرب پشيماني كسعي مشهور است و فرزدق زن خودنوار نامي را بجهة تهمتي سه طلاق داد بعد از اينكه ديد خبط كرده نادم شد و اين دو شعر را انشاد كرد ندمت
نددمته
گلشن چهاردهم
ندامة الكسعي لما غدت عني مطلقه نوار و ما طلقتها شبعا و لكن لان الدهر يأخذني بعار مثلٌ عسي الغوير ابوسا يعني كشت غارك سختي و با محنتي و غوير تصغير غار است كه شكافه كوه باشد و اينمثل را عرب در جائي كويند كه از چيزي خوف و ترس شهري باشد و اصل اينمثل چنان بوده است كه بعضي از اعراب پناه بغار كوچكي برده بودند آنغار فرو افتاده و ايشانرا هلاك كرده چنانچه در كنز اللغة است و يا آنكه دشمن در آنغار بر سر ايشان آمده و آنها را هلاك ساخته چنانچه در قاموس است علي اي حال از آنزمان مثل شده كه عسي الغوير ابوساً مثل و لدك من دقي عقبيك اول كسيكه اينرا كفت ما در عقيل بن طفيل بود چه كبشه نبت عروة عقيل مذكور را فرزند خود خوانده روزي عقيلرا ما در حقيقي او بنزد كبشه باو كفت چرا فرزند مرا ميزني ما در حقيقي عقيل بكبشه كفت و لدك من دمي عقبيك و اين كنايه از زائيدنست و نظير اينمثل هم بمرد خطاب شده و كفته اند ابنك ابن بوحك و بوح از اسامي آله رجوليت است مثلٌ اغر من قرطي مارية از امثال عرب است و در خيرات حسان است كه ماريه ذات القرطين يعني ماريه ناميكه صاحب دو كوشواره است و او ماريه بنت ارقم از خانواده ملوك بني جفنه بود كويند دو كوشواره داشته هر يك از يكدانه مرواريد به بزركي تخم كبوتري بوده و آن يك زوج كوشواره را تخميناً بچهل هزار دينار قيمت ميكرده اند مثاراليها به قصد نيل سعادت اخروي كوشواره ها را هديه كعبه معظمة اجلّها الله نموده و خزانه دار كعبه آنها را در بيت شريف آويخت بروايتي آندو كوشواره يد ابيد بدست عبد الملك بن مروان رسيد و وقتيكه او دختر خود فاطمه را بعمر بن عبد العزيز تزويج نمود آنها را باو بخشيد اما عاقبة الامر عمر آنها را در اول خلافت خود از زوجه خود كرفته در بيت المال نهاد با سائر اسباب زينت و تجملاتي كه وراء آن دو كوشواره از فاطمه مزبوره بود و چون عمر بن عبد العزيز دركذشت و نوبت خلافت يزيد بن عبد الملك كه برادر فاطمه بود رسيد خواست نفائس متروكه فاطمه خواهر خود را از بيت المال بمشار اليها رد كند فاطمه قبول نكرد و كفت من در حيات شوهر خود اطاعت او نمودم در ممات او چگونه مخالفت نمايم و مثل مذكور ناظر باين دو كوشواره است و ايضا چون كسي را ميخواهند بخريدن چيزي ترغيب نمايند ميكويند خذه و لو بقرطي ماريه مثلٌ في الوفاء يقال اوفي من فكيهة قال الشيخ محيي الدين في المسامرات فكيهة امرأة من بني قيس بن ثعلبه كان من وفائها ان التسليك بن السلكه غزابكر بن وائل و خرج جماعة من بكر فوجدوا اثر قدم علي الماء فقالوا ان هذا الاثر قدم ورد الماء فقعدوا له فلما و اني حملوا عليه فعدي و كان من العداتين ففاتهم حتي و لج قبة فكيهة فاستجار بها فادخلته تحت درعها فانتزعوا خمارها فنادت اخوتها فجاوا عشرة فمنعوهم عنها قال و كان سليك يقول كاني اجد خشونة ذلك الموضع علي ظهري و لم تكن حين ادخلتني تحت درعها مثلٌ هو انجل من مادر در مسامرات است كه او مردي از طائفه نبي هلال بن عمرو بوده و از غاية نجل درخه رسيده بود كه وقتي شتر خود را آب داد و بعد از اينكه شترش سيراب شد قدر قليلي آب در ميان آن حوض كه شترش را باو آب داده بود باقي ماند پس در آن تغوّط كرده و آن حوض را بان اندود كرد پس بدينجهة او را مادر كفتند مثلٌ هو اصبّ من المتمنيه در خيرات حسان آورده كه او از نسوان مدينه منوره بوده و اسم او معلوم نيست محض تمناها كه در اشعار ذيل نموده به متمنيه مشهور و معروف شده است و ان اشعار اينست عربيّه هل من سبيل الي خمر فاشر بها ام من سبيل الي نصر بن حجاج الي فتي ماجد الاعراق مقتبل سهل المهيا كريم غير ملحاح تيمنه اعراق صدق حين تنسبه اخي وفاه عن المكروه فرج شبي خليفه ثاني در شهر مدينه كردش ميكرد متمنيه اين ابيات را بآواز بلند ميخواند و آرزو ميكرد كه از جام شرابي سر خوش شود يا بديدار نصر بن حجاج نائل كردد خليفه اين ابيات شنيده كفت من هذه المتمنيه بامداد نضر بن حجاج را احضار كرد و ديد جوان بديع الجماليست و حسني بكمال دارد براي آنكه از حسن او بكاهد و زنان كمتر مفتون
آن
در امثال عربيه و عجميه متداوله در نزد مردمان
آن جمال شوند حكم نمود موي سر او را تراشيدند چون شب شد و بكردش رفت ديد متيمنيه مزبوره ميخواند عربية حلقوا رأسه بيكسوه قبحاً كان بدر ايقل ليلا بهيماً كشفوا ليله و ابقوه صبحا علي الصباح باز نصر بن حجاج را طلبيد و كفت صباحت و سيماي تو مخدرات اسلامرا شيفته ميسازد و در خانهاي خود آر زدي وصال تو ميكشند خوب نيست من و تو در يك بلد باشيم تبعيد تو از اين شهر لازم است بنابراين او را نفي كرده ببصره فرستاد اينواقعه در مدينه مشهور شد و متمينيه به صبابت كه عشق و هوا باشد شهرتي بهمرسانيد و بعدها هر كسرا كه خواستند به عشق ياد كنند و در هوا و مهر او مبالغه نمايند كفتند اصب من المتمينه و اين ضرب المثل شد و بعضي اينحكايترا به فارعه يا فريعه نسبت همام نسبت داده اند مثلٌ فارسيان در ضرب المثل كويند و يك نزديك را كويد كه پشت تو سياه است و اين در لسان فرس شهرتي دارد و بعضي كفته اند نظير اين از قرآن مجيد آيه و ضَرَب لَنا مثلاً و نَسي خَلقه است در يكي از مجاميع معتبره ديده شد كه امير اسمعيل ساماني را با پسري بتور نام كه بسيار نيكو روي بود و زيباخوي و در كمال فهم و فراست و ادراك و ذكاء نظر توجه و التفاتي بوده وقتي آبله برآورده و ان لطافت بشره و طراوت چهره در زير نشان آبله ماند روزي در برابر اسمعيل ايستاده بود امير از روي تعجب نشان آبله هاي او ميديد قاضي ابومنصور در آنجا حاضر بود خوش طبعي بخاطرش آمده در آنوقت فرصت يافت و بدان پسر اشاره كرده و اين آيه را خواند لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين آن پسر چون آيه در حق خود شنيد في الفور در جواب خواند و ضرب لنا مثلاً و نسي خلقه چون قاضي نيز آبله رو بود و كريه منظر چون قاضي در حق خود اين آيه را شنيد بر خود بپيچيد و خجل و منفعل كرديد و در حضور امير اسمعيل بطرف كودك تلخ و تند نكاه ميكرد كودك برآشفتن و كفت در مثلها كويند يك مرد يك را كويد كون تو سياه است يا قاضي اينمثل من و تو است قاضي كفت ايكودك خيره سر اين سزاي منست كه بزركان كفته اند با طفل و ديوانه مزاح كردن پشماني آورد او در جواب كفت كه اينرا هم بزركان كفته اند نظم كلوخ انداز را پاداش سنك است جواب است اي برادر اين به جنك است آنچه كفتي جواب شنيدي كه در مثلها كويند هر چه عوض دارد كله ندارد امير اسمعيل و حضار مجلس از حدت خاطر و جواب حاضر او تعجب كردند و امير مزبور باو انعام و خلعت داد و بر مقرري او بيفزود مثلٌ و ايضاً فارسيان در مثلها كويند چون قضا كار خود كند ندامت سودي ندارد و نظير اين را از قران آيه قُضِيَ الامر الذي فيه تستفتيان يافته اند آورده اند كه عروة بن قيس را دختري بود در نهاية فصاحت و بلاغت و مدتي در ميان او و جواني تعاشقي بود و طبع هر دو بيك ديكر مايل اما بطريق نكاح اقوام دختر را راضي نميشدند تا روزي دختر به بهانه حمام و ديدن خويشان از خانه بيرون رفت آنجوان فرصت ديده او را بخانه خود برد و در خانه را محكم كرد اقوام دختر خبردار شده در و بام خانه را فرا كرفتند پدر دختر را آواز داد تا مكر زماني خود را نكاه دارد پس پدر متعرض در را كوفت و بتعرض اين آيه را خواند و لا تطيعوا امر المسرقين دختر از درون خانه آواز پدر شنيد في الفور در جوابش اين آيه را بر خواند قُضِيَ الامر الذي فيه تستفتيان چون از درون خانه پدر اين آواز شنيد دانست كه آنچه شدني بود واقع شد پس مردم را منع فرموده و كفت قضا و قدر كار خود كرد از سعي و كوشش فايده نديد پس از آنجا بركشت و دختر را عقد بست و بدان جوان داد مثلٌ و ايضاً فارسيان در مثلها كويند كالاي خوب را به بها ميتوان خريد و نظير آن را از قرآن آيه شريفه لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون يافته و چنين آورده اند كه روزي مردي درويش از شهري بشهري ديكر رفت و بواسطه فقر و فاقه محنت بسيار در آن مسافرت كشيده بود و از كرد راه كرسنه و تشنه بدكان بريان پزي افتاد و بريانها را ديد كه بر بالاي دكان آويخته اند اشتها هنوز معده اش را كرم كرده آن درويش چشمش آرزوي خود را برقعه نوشت بمضمون اين ايه شريفه كه نريد ان تاكل منها و لطمئن قلوبنا و نعلم ان قد صدفتنا پس رقعه را
بدست
گلشن پانزدهم
بدست بريان فروش داد برياني بعد از اطلاع از مضمون در جواب اين آيه را نوشت لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون چون چشم درويش بآن جواب افتاد نعره زده و بيهش بيفتاد برياني چون اين كيفيت را ديد از دكان فرود آمده و سرآن درويشرا بكنار كرفته و سر زويش ماليد تا انكه لحظه بخود آمد پس بدرويش كفت ترا چه واقعند و اين چه حالت است درويش كفت كه چون آيه جواب را خواندم با خود كفتم هركاه كه نعمت فاني را بي بضاعت ندهند پس نعمت باقي را بي طاعت كجا دهند برياني باو التماس كرد او را بدرون دكان برد و ازآن بريان نزدش كذاشت و التماس خوردن نمود درويش بدان التفات نكرده و از آن بريان نخورد و بيرون آمد راه خود كرفت و رفت مثلٌ انت كصاحب النعامة از امثال عرب است و آنرا درجائي كويند كه كسي بچيزي اعتماد كند كه قابل اعتماد نباشد و اصل اين بنا بر آنچه صاحب خيرات حسان آورده آنستكه كويند زني فقير و بيكس در احياء عرب بوده كه اهل قبيله او را كفالة و رعاية ميكرده اند روزي در صحرا شترمرغي ديد صمغي غليظ كه آنرا صعرور ميكويند خورده و كلوي او را كرفته از حركت بازمانده و خوابيده زن بيچاره كمان كرد شتر است او را كرفته با معجر خود بدرختي بست و به قبيله خود امده شادي كنان بآواز بلند كفت بعدها در هنكام نقل و كوچ به اعانه شما محتاج نخوام شد خوند شتري بچنگ آورده و احمال خود را با آن حمل خواهم كرد و زير بار منت شما نخواهم رفت پس از آن باز بطرف شتر مرغ توجه كرد اتفاقا شتر مرغ آن لمه كلوكير را بلع كرده و راحت شده خود را به نحوي از بندرها ساخته رفته بود ضعيفه چون اينحال بديد بحالت تعجب و تاسف بماند هم شترمرغ از جنكش رفته و هم از اعانة اهل قبيله محروم كرديده بعد از آن هر كي بچيزيكه قابل اعتماد نبود اعتماد ميكرد باو مي كفتند انت كصاحب التعامة مثلٌ في مجمع الاهثال للميداني من الامثال قولهم قَوّري و اَلطفي قاله رجل لامرأته و كان لها صاحل طلب اليهما ان تقدله شراكين من شرح است زوجها فلما سمعت ذلك استعظمته و زجرته فاني الا ان تفعل فاختارت رضاه علي صلاح زوجها فنظرت فلم تجد له ترجوا به اليه السبيل الي ان عصمت علي مبال ابن لها صغير جلدة و اخفتها فعسر عليه البول فاستغاث بالبكاء فلما سمع ابوه البكاء سألها ما يبكيه فقالت اخذه حصر البول و قد نعت لي دوائه طريدة تقدله من شرح استك فاعظم الرجل ذلك و جعل الامر لا يزداد و بالصبي اللشده فلما راي ابوه ذلك اضطحع و قال دونك يا ام فلان قوري و الطفي يعني اقطع طريدة من شرح دبره و هو ما بين حصاه الي و بره و لكن ارفقي بي حال القطع و لا توجيعني شديدا
در اشعار مشكلة المفاد شاعران و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است شعرٌ در فارسنامه ناصري در ذيل ترجمه اشرف والا شاهزاده معتمد الدوله حاج فرهاد ميرزا غفر الله له بعد از تمجيدات كثيرة از آنمرحوم از كثرت اطلاع و وسعة باع در انواع و اقسام علوم خصوصا در علوم ادبيه و تاويل و تفسير و رياضي از قبيل حساب و هندسه و هيئة و نجوم چنين نكاشته هر دانشمندي بحضور حضرت والا رسيد از خرمن فضائلش خوشه و از سفره كمالاتش توشه بركرفت جناب محامد آداب حاج شيخ يحيي امام جمعه شيراز كه جامع مجموعه علوم است كراراً بالاي منبر فرموده است هر وقت خدمت حضرت والا حاجي معتمد الدوله رفتم بي بهره از مطلب علمي بازنكشتم چنانكه وقتي در حضور من از سائر حاضرين سئوال فرمودند كه كلمه هيو را در شعر حضرت خواجه حافظ فرموده در حلقه كل و مُل خوشخواند دوش بلبل***هات الصبوح هيّوا يا ايها السكاري چه خوانده ايد بعضي كفتند بياء دو نقطه زير تشديدي است يعني مهيا و آماده باشيد و جماعتي كفتند بحاء حطي و ياء دو نقطه زير تشديدي است يعني بيائيد و اقبال كنيد حضرت والا فرمودند هيچيك نيست بلكه بهاء هوز و باء يك نقطه مشدد فعل امر از هب يهب است بمعني استيقظ يعني بيدار و باهوش باشيد اين ناچيز كويد فاضل كامل محمد فريد وجدي معاصر كه از علماء مصر است در كتاب كنز العلوم و اللغة چنين نوشته است در ماده هبّ از آنكتاب كه هبّت الريح تهبّ هاجت و هبّ
الرّجل
الرجل من نومه انبسته پس فرمايش حاج معتمد الدوله مطابق بالغة مستعمله است كما لا يخفي شعر در مشكول مولانا حاج باباي قزويني كه از تلامذه و مصاحبين شيخنا البهائي عليه الرحمه بوده اين رباعي را از جامي نقلنموده خوش آمد صحبت احباب جاميو ليكن ترك صحبت زان به آمد طراز كسوت صحبت در ايندموجدت الناس اخبر تقله آمد و در توضيح مصرع آخر از فوائد احمد السعيدي رومي چنين نقلنموده كه هذا مثل لابي الدرداء و مفعول وجدت هنا وقع جمله انشائيه مقولا فيهم اخبر تقله و اخبر امر بمعني اخبر و تقله مجزوم بتقدير ان بعد الامر بمعني تبغض و حاصل المعني ان الناس وجدتهم مقولا فيهم اخبر تقله اي اخبر هم حتي تبغضهم في مشكلات العلوم للنراقي ره روي عن اميرالمؤمنين انه قال اخبر تقله قوله اخبر امر من الخير بالضم و هو و الخبرة بالكسر و الاختبار التجربة ليظهر ما يكره غالباً و قريبٌ منه ما رواه في الكافي عن ابيعبد الله قال خالط الناس تخبرهم و متي تخبرهم تقلهم و نقل عن مأمون الخليفة انه قال لو لا ان علياً قال اخبر تقله لقلت انا اقله الخبر و الوجه فيه ان الحب يعمي عن روية المساوي فالاختبار لا يحصل الا من القلي و الي هذا يشير كلام الشاعر و عين الرضا عن كل عيب كليلة و لكن عين السخط بتدي المساويا شعر في لطائف الاثار س ما معني النات و اكيات في قوله يا قبح الله نبي سعادت عمر و بن يربوع شرار النات ليسوا اعفاه و لا اكيات ج من العرب من يجعل انسين تاء فهو يريد الناس و الاكياس شعر در مجالس المؤمنين در ذيل ترجمه شيخ سعد الدين حموي فرموده است كه از جمله اشعار حقايق شعار شيخ بزركوار يك رباعي كه حل آن بر اكثر اهل ظاهر دشوار مينمايد مذكور ميسازد و بجلّ آن بقدر فهم قاصر ميپردازد كافر مشو از زلف نكارم بينيمؤمن مشو ار عارض يارم بيني در كفر مياويز و در ايمان منكرتا عزت يار و افتقارم بيني مخفي نماناد كه مشايخ طريقت قدس الله اسرار هم از ممكن تعبير بزلف مينمايد و از واجب تعبير بوجه و عارض ميفرمايند و اين تفسير و تعبير مبني بر تشبيهي است كه ايشان كرده اند و وجه شبه ظاهر است چه همچنانكه زلف معشوق پريشانست و غارتكر جمع درويشان كذلك اعيان ممكن بسبب احتياج بوجود و سائر كمالات در غاية پريشاني و نهاية سركرداني است و حاصل بيست دويم اين استكه خود را از غيابة الجب لوازم امكان به فضاي عالم شهود و عيان برسان و حق سبحانه و تعالي را در عين جمع كه شهود حق است بدون خلق و مرتبه بي نيازي او از كفر و ايمان مشاهده نماي تا عزت و غلبه حق را مشاهده نمائي و افتقار و اضمحلال و زاري امكاني در پرتو آفتاب احديّة معاينه فرمائي اطفاء المصباح فقد طلع الصباح شعرٌ في الجلد الثاني من زهر الربيع للسيد السند الجزائري قال ابو الحسين الخراز ايها المنكح الثريّا سُهيلاًعمرك الله كيف يجتمعان هي شاميّة اذا مااستعلتو سهيل اذا استقل يمان و فيه من التورية في الثريا و سهيل فانّ الثريا يحتمل ثريا بنت عبدالله بن الحارث بن اميّة الاصفر و هذا هو المعني البعيد المورّي به و سهيل ايضاً يحتمل سهيل بن عبد الرحمن بن عوف و قيل كان رجلاً مشهور امن اليمن و هذا هو المعني القريب المورّي به و لو لا ذكر الثريا التي هي النجم لم يشتبه السامع لسهيل و كلواحد منهما صالح للتورية و سبب نظم تدين البيتين انّ سهيلا المذكور تزوج الثرياء المذكورة و كان بينهما بون بعيد في الخلق فان الثريا كانت مشهورة في زمانها بالجمال و سهيل بالعكس و هذا مراد الناظم يقوله كيف يجتمعان و ايضا هي شامية الدار و سهيل يماني شعرٌ في المشكلات للعلامة النراقي لا يكون المُهر عيراًلا يكون المُهر مهرٌ معني مصرع اول ظاهر است چه مُهر بضم الميم بمعني كره است است و غير بفتح عين بمعني حمار و بكسر عين بمعني شتر است يعني نميشود كه بچه اسب الاغ كرد و يا شر شود و لا يكون در مصرع ثاني تاكيد لا يكون در مصرع اولست و المهر مهر مبتداء و خبراند و المعني واضح شعر هر قوم راست راهي و نبي و قيله كاهيمن قبله راست كردم بر سمت كج كلاهي در رياض العارفين در ترجمه نشاني دهلوي كه
اسمش
اسمش علي احمد وحكاك بوده و برياضات و مجاهدات كوشش نموده ما بمقامات عاليه رسيده چنين مينويسد كه وي در مجلس جهانكير پادشاه بود كه مطري بيت مذكور را خواند پادشاه معني آن بيت را از وي بپرسيد كفت در يكي از ايام اعياد جماعة هنود چنانكه رسم ايشان بود بجهة غسل بكنار دريا ميرفتند در آن وقت شاه نظام اولياء از خانقاه بدر آمد و تفرج احوال انجماعت مينمود اينمصر اعرا بديهةً فرمود هر قوم راست راهي ديني و قبله كاهي چون شاه نظام اولياء كلاه خود را بر سر كج نهاده بود امير خسرو دهلوي كفت من قبله راست كردم بر طرف كج كلاهي چون سخن مولانا بدينجا رسيد دست بر سر برد كه كلاه خود را كج نهاده بشاه بنمايد كج كردن طاقيه و صيحه زدن و جان دادن وي مقارن بود و كان ذلك في سنة عشرين بعد الالف شعر في مشكلات العلوم للنراقي الاول قده مما نسب الي بعض الافاضل جامعت اهلي في النهار ثلثة و لم اغتسل في ذلك اليوم عامداً و كنت صحيح الجسم و الماء حاضر و صليت خمساً في الجماعة مسجداً قيل في شرحه ان جاء في اول البيت فعل ماض قصر للضرورة و المعت دم الحيض و الباقي ظاهر و الحق انه لا احتياج الي هذا التأويل البعيد اذ هذا الشعر صحيح علي ظاهره من دون احتياجه الي تأويل و تبديل اذ من صلي المغرب و العشاء و بعدهما صلوة الصبح ثم الظهر و العصر كلها بالجماعة في المسجد و بعدهما جامع اهل ثلث مرات يصدق عليه انه جامع اهله في النهار ثلثة و لم يغتسل في ذلك اليوم عامداً و صلي خمس صلوات في المسجد بالجماعة شعرٌ و فيه ايضاً و كان ابنا عدوكا ثراه له يائي حروف ايسيان هذا الشعر في ذمّ عدو لعضد الدولة و ذم ابنين لهذا العدو يساعدان اباهما في خصومته و الغرض ان ابني هذا العدو لمساعدتهما اباهما في خصومته مثل اليأتين من حروف انيسيان يوحبان تصغير ابيهما مطلقا او في عين عضد الدوله كما ان اليأتين يوجبان تصغير الانسان شعرٌ قد نسب الجوهري في الصحاح هذا الشعر الي الرّاجز واعجبا من عجب العجاب خمسة غربان علي الغراب و المرار من الغراب الواقع في احرّ الشعرورك الضرس الميتة و معناي آن بفارسيه اينست از عجب عجاب نشستن پنج كلاغ لاشخور است بر ران اسب مرده و خوردن از آن شعرٌ در مشكلات در معني اينشعر انوري كه در مذمّت شخصي انشاء كرده كمان بري كه ظريفي ولي نميداني كه پيش مردمك ديده ميشناسندت چنين فرموده استكه مرار آنستكه خود را فصيح و ظريف ميداني اما نميداني كه مردم ترا مثل مردم چشم ميدانند كه از مردمي به محض نامي اكتفا كرده و در پهلوي مردمك مي نشانند كه هركز نوبت تكلم بتو ندهند و ظرافت را نسبت بنوع تو ندهند شعرٌ در كتاب جنّة النعيم كه در ترجمه احوال حضرت عبدالعظيم است چنين آورده كه بعضي نقلكرده اند كه چون عبدالله محض در زمان خلافة سفاح از مدينه بانبار آمد سفّاح بعد از شناسائي اكرام و احترام بسيار نسبة بوي نمود و او را جايزه بسيار داد كه باحدي مثل آن نداده بود و او را با خود نكاهداشت و شبها با عبدالله مي نشست و صحبت ميداشت پس شبي عبدالله سفاح حقه كه در او جواهر نفيسه بود حاضر كرد و كفت اين جواهر از بني اميه بمن رسيده است و با تو قسمت ميكنم و چنان كرد چون بخواب رفت عبدالله محض ايندو بيت بر خواند اَلَم تَرَحو شباً امسي و ينبي قصور انفعها لنبي نفيله يؤمل ان يعمر عمر نوح و مرالله يأتي كل ليلة يعني نمي بيني كه حوشب شام كرد و بنا نمود قصري كه نفع آن باولاد نفيله عايد ميشود و يكي از ازواج امام حسن موسومه به نفيله بود يعني آن قصرها را براي ما گذاردند و آرزو داشتند كه عمر نوح كنند و امر و تقدير الهي هر شب ميايد پس سفاح بر خود است و خواندن ايندو بيت را بر خود تعريض دانست و بفال بد كرفت و كفت من بتو محبت ميكنم و تواين دو شعر را بر خرابي و زوال ملك من ميخواني و از عبدالله برنجيد عبدالله هر قدر كه معذرت خواست مفيد نشد و بنقلي ديكر عبدالله سفاح عبدالله محض را در قصرهاي خود ميكردانيد و دست او را كرفته بود از راه مهرباني چون ايندو بيت را كه مذكور شدند خواند سفاح دست خود را كشيد و در جواب
بيت
در اشعار مشكله المفاد شاعران
بيت عمر و بن معديكرب زبيدي را خواند كه آن اين است اريد حبائه و يريد قتلي غديرك من خليلك من مرادي يعني من بوي عطاء ميكنم و او زوال و فناء مرا ميخواهد پس بياور كسيرا كه از تو در اينجسارت معذرت بخواهد كويا اشاره باشد باينكه هيچ دوستي نتواند عذرخواهي كند و بعضي نقلكرده اند كه در باب محمد صاحب نفس زكيّه اينعشر را عبدالله سفاح براي عبدالله محض نوشت كه من جا و عطاي او را طالبم و محمد بر من خروج مينمايد عبدالله محض در جوابش نوشت و كيف يريد ذاك و انت منه بمنزلة النياط من الفؤاد و برخي بجاي لفظ حباء كلمه حيات نقلكرده اند و اين بيت را نيز حضرت امير براي عبدالرحمن بن ملجم مرادي ذكر فرمود جزري كفته غديرك من فلان بطريق نصب خوانده ميوشد اي هات من بعذرك شعرٌ بعضي از شرّاح مثنوي مولوي در معني اين شعر كه انكه بي جفت است و بي آلة يكي است در عدد شك است و آن يك بي شكي است چنين كفته كه در عدد شك است از اينروي كويد كه در عدد اول خلاف كرده اند زيرا كه جمعي عدد آنرا دانند كه نيمه دو طرف خود باشد چون دو كه نيمه يك و سه بود چه يك و سه چهار ميشود و دو نيمه چهار است و بدين تعريف يك را از عدد شماره نكنند و برخي كويند عدد يك است و هر چه از يك تركيب كنند مانند دو كه از دو يكي مرتكب شود و هكذا الي ما لا يتناهي و بدين تعريف يك عدد اول اعداد بود پس در عدد شك كرده اند و در آن يك كه يكانه مطلق است شك نبود شعرٌ و ايضاً در مثنوي استكه عقل اول راند بر عقل دوم ماهي از سر كُنده كردد ني زدم و حكيم سبزواري در معني آن چنين كفته استكه كُنده بضمّ كاف فارسي است يعني ماهيان درياي وجود همه مستمدند از آغاز و تماميه و كمال آنها از فوق و نشاه باطن ميرسد قل كل من عبدالله و ما يشاؤن الا ان يشاء الله و عالم عقل مانند سر است از براي انسان كبير و بعضي به فتح خوانده اند و ناظر باين بوده اند كه انكار كفار وا عمال فجّار از سرچشمه كل آلود است جهانرا جهاندار دارد خراب و آنچه كفته اند سوء ادب است بلكه خلاف واقع چه وجود مجعول بالذات است و ماهية مجعول بالعرض و وجود خير محض است و نقايص ذاتي ماهية و ماهية جنة و وقايه وجود است شعر و ايضاً در مذمت طاعنين بقرآن مجيد كفته است اي سك طاعن تو عوعو ميكني طعن قران را برونشو ميكني در بعضي از حواشي استكه مراد انستكه براي طعن قران برونشو و مخلصي ثابت ميكني و چنان ميداني كه بعد از طعن آن جان سالم مي كني و حال آنكه به عقوبات كرفتار آيي و مطابق اينمقال آنستكه كويند فيضي كه از وزراء اكبر شاه هندي است و صاحب تاريخ اكبريست برادر خود را از هند ما يران بجهة خريدن بعضي كتب فرستادي وقتي در كتابخانه آمد در ميان كتابها اول قرآني بدستش آمد ديده پس استهزاء كفت اين كتاب تصنيف محمد است و بزمين نهاد پس مثنوي بدست آورد و كفت اين افسانهاي كهن است يكي كفت اين براي تفأل نيكو كتابي است كفت كنون از وي تفألي ز نيم چون كتاب را كشودند اين شعر و اشعار بعد از آن كه در مذمت طاعن قرآنند بيرون آمد پس بسيار شرمكين شده و پس از چند روز تب كرفته و كلوي او ورم نمود و او را هلاك ساخت ختم ذكره ختم در دفتر ششم مثنوي در ضمن حكايت امير ترك و مطربي كه در محضر امير غزلي خواند كه اضر اشعارش نميدانم بود و خطاب كردن امير باو كه اي قلتيان آنچه ميداني بخوان و باد بوس بجانب او دويدنش اين شعر مطرح انظار شده است كه بر جهيد آن ترك دبوسي كشيد با عليها بر سر مطرب دويد و بعضي نسخ تا عليها و بعضي باو كفته اند كه عليها بعضي اوقات بمعني محصّل و خلاصه استعمال شده چنانكه در عبارت مقدمات مولوي كفته در حال يكي از مشايخ روز جمعه بود كه حضرت مولانا به كنجي بنماري تكبيريست و در قيام ماند تا چند انكه خطيب از خطبه فارغشد و جماعة كذارد و سلطان و امراً بيرون رفته و مولانا هنوز ايستاده بود عليها تا جمعه ديكر از مسجد بيرون نيامد يعني خلاصه و محصل و بعضي كفته اند در توران عليها را بمعني مبهم
استعمال
گلشن شانزدهم
استعمال كنند يعني كويند فلانكس عليها كفت و بعضي معني ديكر كفته اند و اين بهترين معاني است و آن اين است كه در ماوراء النهر شبهاي تعطيل در مدارس جمعي از طلاب جمعشوند و يكي را كه بسيار كودن است عمامه بزرك بر سرش نهند و بر متكاي صدارت و تدريس متكي سازند و نام او را ملا كرازي نهند و اجزاء چند بدست كرفته نزدش آيند و سخنهاي لغو و بي پا كويند رفته رفته بر مغز او كوبند و كويند بكو ضمير عليها بچه بر ميكردد و بهمين مسخركي بيايند
در اسرار عددهاي مذكوره در اخبار و قران و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است عدد قال في مجمع البيان عند قوله عليها تسعة عشر في عدد زبانية جنهم قيل انما خصوا بهذا العدد ليوافق المخبر الخبر لما جاء به الأنبياء قبله و ما كان في الكتب المتقدمه و يكون في ذلك مصلحة للمكلفين و قال بعضهم في تخصيص هذا العدد ان تسعة عشر جمع اكثر القليل من العدد و اقل الكثير منه لان العدد آحاد و عشرات و مآت و الوف فاقلّ العشرات عشرة و اكثر الآحاد تسعة و قال الرازي في تفسيره ذكر ارباب المعاني في تقدير هذا العدد وجوها احدها و هو الوجه الذي تقوله ارباب الحكمة ان سبب فساد النفس الانسانية في قوتها النظرية و العملية هو القوي الحيوانية و الطبيعة اما القوي الحيوانية فهي الخمسة الظاهرة و الخمسة الباطنة و الشهوة و الغضب و مجموعها اثنتي عشرة و اما القوي الطبيعية فهي الجاذبة و الماسكة و الهاضمة و الدافعةط و الغاذية و النامية و المولدة و هذه سبعة فالمجموع تسعة عشر فلما كانت منشاء الافات هو هذه التسعة عشر لا جرم كان عدد الزبانية هكذا و ثانيها انّ ابواب جهنم سبعة فستته منها للكفار و واحد للفساق ثم ان الكفار يدخلون النار لامور ثلث ترك الاعتقاد وترك الأقرار و ترك العمل فيكون لكل باب من تلك الابواب السته ثلثة و المجموع ثمانية عشر و اما باب الفساق فليس هناك زبانية بسبب ترك الاعتقاد و لا بسبب ترك العمل فلا يكون علي بابهم الا زبانية واحدة فالمجموع تسعة عشر و ثالثها ان الساعات اربعة و عشرون خمسة منها مشغولة بالصلوات الخمس فيبقي منها تسعة عشر مشغولة بغير العبادة فلا جرم صار عدد الزبانية تسعة عشر انتهي و قال السعد المفتي في حواشيه يعني انه لم يخلق في مقابلة الخمس التي جعلت مواقيت الصلوة زبانية تكريماً لها فلا يلزم الاختصاص بالمصلين من عصاة المؤمنين و قال بعضهم في تخصيص هذا العدد ان المدبرات للعالم النجوم السيارة و هي سبعة و البروج الاثني عشر الموكلة بتدبير العالم السفي المؤثرة فيهم تقمعهم بسياط التأثير و ترديهم في مها و يها و قيل في سر هذا التخصيص ان قوله بسم الله الرحمن الرحيم نسعة عشر حرفاً و عدد الزبانية تسعه عشر ملكا فيدفع المؤمن بكل حرف منها واحدا منهم و قد سبقت رحمته غضبة قاله في كشف الاسرار و قال الشيخ علي المشهور بدَدَه في جواب السئوال عن تخصيص هذا العدد ما هذا لفظه الجواب لان اسماء القهرو السطوة و الجلال تسعة عشر اسماً المذكوره في جنة الأسماء لامير المؤمنين علي كل اسم مكتوب علي جبهة ملك من الخزنة المذكوره بقلم القدرة كما ذكره عليه السلام لابي منذر الكوفي في شعره كل اسم ملك قابله من اولي العزم الكرام البررة خطّ هذا الاسم في جبهته جل صنع الله فيما صوره فهمو الا شك خزان لظي ثق بقولي و اروعني خبره بانقياد قد اطاعوا ربهم ثم لم يعصوه فيها اَمَره و هي اي الاسماء القهرية الجلالية الملك العظيم الجبار المتكبر المتهيمن القهار العلي الكبير المتعال القادر المقتدر الحكم العدل الحسيب الحكيم الخبير العزيز المذل المنتقم كذا ذكره الغزالي في جُنة الاسماء اقول هذه اعتبارات لا ظائل تحتها و الحق نانقله في تفسير روح البيان عن سعد المفتي في هذا المقام فانه قال و الحق ان يجال علمه الي الله لان العقول البشرية قاصرة عن ادراك امثاله عدد قال بعض المفسرين في قوله انطلقوا الي ظلّ ذي ثلث شعب السر في خصوصية ثلث شعب ان الشكل المثلث اول الاشكال و ان نصب في
الشمس
در اسرار عددهاي مذكوره در اخبار و قرآن
الشمس علي اي ضلع من اضلاعه لا يكون له ظلّ لتحديد رؤس زواياه و احاطه الضوء عليه فامر الله اهل جهنم بالانطلاق الي ظلّ هذا الشكل تهكمابهم و قال بعض ذي ثلث شعب شعبه تقف فوق الكافر و اخري عن يمينه و اخري عن شماله علي عدد الشبهات المذكورة عنه و هي قوله الم نهلك الاولين و الم نخلقكم و الم نجعل الارض كفاتا و قال مفسر اعلم ان النفس الانسانية الأمارة مظهر بجهنم و كلما لها من الاوصاف الرذيله و شعبة و شعلة من لهبها و هي سبب لدخولها و ان اصل جميع الرذائل هي القوي الثلث البهيميه و السبعيه و الشيطانيه و انها لهبات من الجحيم و ادخته منها تجترق الانسانية بها و مادام الانسان في الدنيا و كان اسيز اللنفس الأمارة لا يستعشر بحرقته فاذا مات تمثل له ما كان مخفياً عنه في الدنيا فيظهر عليه اللهسات الثلث و ادخنتها فيقال له انطلق الي هذا الظل استزاء فينطلق الي ظلها لانه كان في الدنيا مُسخراً لها و نقل في تفسير الكبير عن قتاده ان المراد بالظل الدخان و هو من قوله احاط بهم سرادقها و سرادق النار هو الدخان ثم ان شعبة من ذلك الدخان علي يمينه و شعبة اخري علي يساره و شعبة ثالثه من فوقه ثم قال اقول هذا غير مستبعد لان الغضب عن يمينه و الشهوة عن شماله و القوة الشيطانيه في دماغه و منبع جميع الآفات الصادرة عن الانسان في عقائده و في اعماله ليس الا هذه الثلثة فتولدت من هذه الينابيع الثلثه ثلاثة انواع من الظلمات و يمكن ايضاً ان يقال هيهنا درجات ثلث و هي الحس و الخيال و الوهم و هي ما نعة للروح عن الاستنارة بانوار عالم القدس و الطهارة و لكل واحد من تلك المراتب الثلث نوع خاص من لظلمة انتهي و در تفسير منهج استكه خصوصيت سه شعبه يا بجهة آنستكه حجاب نفس از انوار قدس سه است كه ان حس و خيال و وهم است و يا بجهة آنكه مؤدي بآنعذاب قوه واهمه استكه حالست در دماغ و غضبيه كه در يمين قلب است و شهويه كه در يسار آنست و لهذا در رواية واقعشده كه الظل هودخان جهنم له ثلث شعب يحيط بالكافر شعبة تكون فوقه و شعبة عن يمينه و شعبة عن يساره مراد بسا يه دود دوزخ استكه سه شعبه شود و كافر را احاطه نمايد شعبه بر بالاي سر او باشد و شعبه از يمين و شعبه از يسار پس هر كه خواهد كه فردا از اين دخان كه ظلّ من يحموم اشاره بر انست ايمن كردد و امروز نبور عقل متمسك شده ازتيره كه صفة بهيمه كي و سَبَعي بكذرد و تهذيب اخلاق نموده از معاصي اجتناب نمايد و پيوسته بطاعت و عبادت خدا مشغول شود عدد در تفسير منهج الصادقين از انوار نقلنموده كه پسر عبدالله ابي كه هم عبدالله نام داشت از جمله مؤمنان و محبان مخلص و مطيعان خالص بود در مرض پدر خود از حضرت رساله در خواست نمود كه براي پدرش آمرزش طلبد آيه آمد استغفر لهم استغفار كن براي ايشان كه منافقانند اولا تستغفر لهم با آمرزش مخواه براي ايشان امر بمعني تخيير است و معني و مراد آنست كه هر دو امر در عدم افاده مساوي اند كما نص عليه يقوله ان تستغفر لهم سبعين مرّة اكر آمرزش طلبي براي ايشان هفتاد بار فلن يغفر الله لهم پس نيامرزد خدا ايشانرا در انوار كفته كه پيغمبر فرمود كه بار خدايا بر هفتاد بيفزايم چه انحضرت از سبعين عدد معين فهميده بود زيرا كه اصل است و حمل آن بر تكثير نه بر تجديد خلاف اصلست پس تجويز فرمود كه حكميكه مترتب بر مازاد آن شود مخالف آن باشد آيه آمد كه سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم سيد عالم بعد از نزول اين آيه اراده استغفار منافقان نكرد و بر او مبين كشت كه مراد از عدد سبعين تكثير است نه تحديد و استعمال سبعة و سبعين و سبعمائه و بخوان شايع است در تكثير بجهة اشتمال سعبه بر جمله اقسام عدد پس كوئيا آن جمع عدد است و كويند سبعين جمع سبع است كه اغلب آن حق است چون آسمانها و زمينها و كوهها و درياها و اقاليم و اعضاء و نيز كفته اند كه وجه تخصيص انستكه رسول خدا بر حمزه هفتاد تكبير كفت حقتعالي فرمود اكر بعدد تكبير است حمزه براي اهل نفاق استغفار كني كه ايشانرا نيامرزم و در كشاف آورده كه سبعين جاري مجراي مثل است در كلام عرب براي تكثير و در مجمع نيز مذكور است كه در تعليق استغفار به سبعين مبالغه است بعدد مخصوص و جاري مجراي اين استكه شخصي كويد لو قلت لي
الف
گلشن شانزدهم
الف مرّة ما قبلت كه مراد آنستكه لا اقيل منك ايدا پس در آينه نيز نفي غفران است و عرب مبالغه ميكند بسعبة و سبعين و لهذا الله را صبع ميكويند زيرا كه بجهة شدّة قوت او متاول ميسازند او را بآنكه قوت او هفت مقابل حيوانات ديكر است و في تفسير الي السعود قد شاع استعمال سبعة و السبعين و اسبعمائه في مطلق التكثير لاشتمال السبعة علي جملة اقسام العدد فكانها العدد باسره و قيل هي اكمل الاعداد الجمعها معابنها و لان استة اول عدد تامّ لتعادل اخبرائها الضحيحة او نصفها ثلاثة و ثلثها اثنان و سدسها واحد و جملتها ستة و هي مع الواحد سبعة فكانت كالته اذ لا مرتبة بعد التمام الا الكمال ثم السبعون غاية الكمال اذا لاحاد غايتها العشرات و اسبعمأته غاية الغايات اقول و الاصل فيه كما في الرازي قوله كمثل حبة انبتت سبع سنابل في كل سنبلة مائة حبة بعشر امثالها الي سعبمائة فلما ذكر الله هذا العدد في معرض التضعيف لرسوله صار اصلاة فيه عدد قال الله ان عدة الشهور عندالله اثني عشر شهرا في كتاب الله الايه قال في روح البيان و انما خصت باثني عشر لانهم كانوا ربمّا جعلوها ثلاثة عشر و ذلك انهم كانوا يؤخّرون الحج في كل عامين من شهر الي آخر و يجعلون الشهر الذي انساؤا فيه اي اخرّ و املغي فتكون تكل السنة ثلاثة عشر يشهرا و يكون العام الثاني علي ما كان عليه الاول سوي ان الشهر لما في الاول لا يكون في العام الثاني و عليهذا تمام الدوره فيتدير حجهم في كل خمس و عشرين سنة الي الشهر الذي بدي منه و لذا خرج الحساب من ايديهم ورتما يحجون في بعض الستة في شهر و يحجون من قابل في غيره الي ان كان العام الذي حجّ في رسول الله فصادف حجّهم ذا الحجة فوقف بعرفات يوم التاسع و اعلمهم بطلان النبي كما قال الله انما النبي زيادة في الكفر الآيه اقو لو يعجبني في المقام نقل كلام عن بعض الاعلام في حقيقه الشهور الأنثي عشر و ان المراد منها في الباطن هو الائمة الميامين الغرر قال اعلم ان للاعلام و الشهور حقايق اعيانيّة جوهرية و مصاديق صورته زمانية اعراضية اما مصاديقها الزمانية فهي اثنا عشر شهر اكل شهر من حيث المجموع ثلثون يوما تاما سيز اللقمر فيها في اثني عشر رجا و حصّة من السماء و يكون كلها عانا واحداً مسراً للشمس فيه في الاثني عشر من البروج و الحصص السماويه و اما حقايقها الاعيانيّة الجوهرية فهي اعيان الائمة الاثني عشرية و كلّواحد منهم ينعت ثبلتين نعتاتا ما مجريً و مسيراً لشمس النبوة فيهم و هم اثني عشر بُرجاً و منزلاً من بروج سماء شمس الرفعه و العظمة و النبوة و هذا معني قولهم نحن الشهور و الأعوام و نحن الليالي و الايام و اما النعوت الثلثون فهي النعتان للطبيعة المعدنية الثقل و الخفة و الاربعة سبعات للنفوس الأربعة الناتبة النباتية و الجستة الحيوانيه و الناطقه القدسيه و الكته الالهيه فالسبعة للناتبة النباتية القوي و النعوت الجاذبة و الماسكة و الهاضمة و الدافعة و المصوره و الخاصتيان النمو و الزبول و السبعة للحسية الحيوانية السامعة و الباصرة و الشامة و الذائقة و اللامسة و الخاصيان الغضب و الشهوة و السبعة للناطقه القدسية العلم و الحكم و الذكر و الفكر و نباهة الشأن و الخاصيان النزاهة و الحكمة و السبعة للكلية الالهية بقاء في فناء و نعيم في شقاء وعزّ في ذلّ و صبر في بلاء و فقر في غناء و الخاصيتان الرضا و التسليم فهذه ثلثون نعتاً اذا تمت و كملت في انسان فهو شهر تام و كامل و امام و ذلك قوله و اذابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن قال اني جاعلك للناس اماما و قوله و ابراهيم الذي وفيّ و لما كانت الائمة تاتين في هذه النعوت الثلثين يكون و يسمي كلواحد منهم شهراً و ذلك قوله ان عدة الشهور عند الله اثني عشر شهراً في كتاب الله يوم خلق السموات و الارض الاية اقول قد ذكر سر عدد مأته جلدة في حد الزنا كما قال الله و الزانية و الزاني فاجلد و كل واحد منها مائة جلدة الاية و سرّ عدد ثمانين جلدةً في حد القذف كما قال و الذين يرمون المحصنات ثم يأتوا باربعة شهداء فاجلدوهم ثمانين جلدة الخ في الحكمة الثالثة و العشرين و الرابعة و العشرين من الگلشن الثامن فارجع فان تذكرهما يناسب المقام عدوٌ في الكافي عن مولينا الصادق في بيان حال الميّت العدوّ لله في القرآن الله يسلّط عليه تسعة و تسعين تِنّينا واحدا منها نفخ علي الارض ما
انبتت
در اسرار عددهاي مذكور در اخبار و قرآن
انبتت شجراً بدا قال شيخنا الجليل البهائي في الاربعين بعد نقل هذه الرواية ما هذا لفظه و دوي الجمهور ايضا هذا المضمون بهذا العدد الخاص عن النبي قال بعض اصحاب الحال و لا ينبغي ان يتعجب من التخصيص هذا العدد فلعلّ عدد هذه الحيات بقدر عدد الصفات المذموته من الكبر و الرياء و الحسد و الحقد و سائر الاخلاق و الملكات الردية فانّها نتشعبّ و تتنوع انواعاً كثيرة و هي بعينها تنقلب حيات في تلك النشاة انتهي ثم قال ره و لبعض اصحاب الحديث في نكته التخصيث بهذا العدد وجه ظاهري اقناعي محصله انه قد ورد في الحديث ان الله تعالي تسعة و تسعين اسماً من احصاها دخل الجنة و معني احصاها الاذعان باتصافه عزوجل بكل منها وردي ايضاً عن النبي انه قال ان الله مائة رحمة انزل منها رحمة واحدة بين الجن و الانس و البهائم و اخر تسعة و تسعين رحمة يرحم بها عبادة فتبين من الجد الاول انه سبحنه بين لعباده معالم معرفته بهذه الاسماء التسعة و التسعين و من الحديث الثاني ان لهم عنده في النشاة الاخروية تسعة و تسعين رحمة و حيث ان الكافر لم يعرف الله سبحانه بشئ من تلك الاسماء جعل له في مقابل كل اسم و رحمة تبين بنهيشه في قبره هذا حاصل كلامه و هو كما تري عدد در تفسير نيشابوري استكه در خبر استكه كسيكه فوت بشود از او تكبيرة الاحرام باجماعة بتحقيق كه فوت شده است از او نهصد و نود ونه كوسفند در بهشت كه تمامي شاخهاي آنها از طلا است قال بعض العامة الحكمة في تخصيص هذا العدد و الله يعلم ان الجلالة اربعة صرف و لفظه اكبر كذلك و النقطة التي تحت الباء اقيمت مقام حرف لما فيها من السرّ لانه ورد كل ما في الكُتب فهو في القرآن و كل ما في القرآن فهو في الفاتحة و كل ما في الفاتحة فهو في البسملة و كل ما في البسملة فهو في الباء و كل ما في الباء فهو في النقطة التي تحت الباء فصارت الجملة تسعة احرف لكل حرف مائة تبقي تسعة و تسعون لكل حرف ايضاً احد عشر وحروف الجلاله بالبسط احد عشر ا ل ف ل ا م ل ا م ه ا عددٌ در بسياري از كتب معتبره عامه و خاصه از حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم رواية نموده اند كه فرموده المؤمن يأكل في معاه واد و الكافر يأكل في سبعة امعاء قال احمد بن محمد العباسي الخفي في كتابه الموسوم بتحفهة السائل في اجوبة المسائل عند الجواب عن الحكمة عن ذلك ما هذا لفظه الجواب قيل المؤمن همسه الاخرة و المهموم يقل اكله و الكافر همّة الدنيا فهو يأكل بسبع شهوات و المراد بالسّبع المبالغة في كثرة الأكل و قيل هو خاصّ في رجل كان اسمه ثمامة بن اثال و قيل جهجاه بن سعد الغفاري كان يكثر الأكل في كفره فلما اسلم اقل الاكل فمدحه النبي و قيل انه صلي الله عليه و آله اضاف كافراً فشرب حلاته سبع ثياة ثم اسلم من الغد فشر حلابة ثياة و لم يستتم الثانية و قيل المؤمن لما يسمي الله عند طعامه فلا يشركه فيه الشيطان و الكافر لما لا يسمي فيشاركه الشيطان و قيل المراد بالسبعة سبع صفات الحرص و الشره و طول الامل و الطمع و سوء الطبع و الحسد و السمن و في كشف الاسرار لاحمد بن عماد الاقفهي قيل المراد بالاكل التبسط في الدنيا في انواع الملبس و المطعم و المشرب و المنكح و المسكن و المركب و اقتناهء الاموال فالكافر تيبسط في هذه السبعة و المؤمن يقتصر عل قدر الحاجة منها و قيل المراد ان المؤمن اذا اكل قَدَّر الشبع الشرعي و هو ثلث البطن كما قال حسب ابن آدم لقيمات يقمن صلبه فان كان و لابد فثلث لطعامه و ثلث لشرابه و ثلث لنفسه و قال طعام الواحد يكفي الاثنين فالثلث طعام واحد اذا قسم بين اثنين كفي كلواحد السدس فالمؤمن يكفيه سدس بطنه و يستحب للآكل اذا اكل ان يبقي فضلة من طعامه فيسلم له سبع بطنه تقريباً و فيه الكافية و اما الكافر فيأكل ملاء بطنه انتهي اين ناچيز كويد كه در ترجمه زهرا لربيع سيد جزائري بعد از اينكه بعضي از اين وجوه را ذكر كرده كفته استكه در صحاح كفته اينحديث اشاره است باينكه مؤمن نميخورد مكر حلال را و كافر ميخورد حلال و حرام را و حلال و شبهه را و از تركيب اين سه با هم هفت صورت حاصل ميشود زيرا كه حلال وحرام و شبه سه صورت و مركب از حلال و شبهه و حرام و شبهه و حلال و حرام و شبه اين هم سه و مركب
از حرام
گلشن شانزدهم
از حرام و حلال و شبهه هم يك صورت پس اين هفت صورت و نيز فرموده كه اهل طبّ كفته اند كه هر انساني هفت معاء دارد يكي معده و سه معاء نازك متصل بآن و سه معاه غليظ ديكر و مؤمنين بسبب كم خوردن و كفتن نام خدايتعالي وراول غذا خوردن اكتفا مي كنند پر كردن يكي از آن معاء بخلاف كافر هكه همه را پر مي كند عددٌ في كشف الرموز للشيخ علي المعروف بَدَده ما ملحضه ماالحكمة في ان القرآن انزل علي سبعة احرف كما ورد في الصحيح ان القران انزل علي سبعة احرف كلها شاف كاف الجواب اختلف في معني هذا الحديث علي نحواربعين اقوالاً فقال ابن عباس نزل القرآن علي سبعة لغات و قيل نزل القرآن بلغة مضر و مضر سبع قبائل و هم العرب الفصحاء من العاربة و سائر القبائل تبع لهم و مستعربة فلغات السبع مفرقه فبعضه بلغة قريش و بعضه بلغة هذيل و ابغضه بلغة هوازن و بعضه بلغة اليمن و غيرهم و عن بعض الاعلام قال انزل اولا بلغة قريش و من جاورهم من العرب الفصحاة الاقرب فالاقرب فالحكمة في نزوله علي سبعة لغات من اعيان العرب تاليف قلوبهم لما كان فيهم من الحميّة العربية و لطلب فهم المراد فافتخر كل بلغته حين شاهد و انزول القرآن بلغتهم فاستانس كثير من فصحائهم فكان سبب ايمانه وقيل المراد بسعبة احرف سبعة وجوه و اصناف فقال بعضهم امر و نهي و حلال و حرام و محكم و متشابه و امثال و قيل المراد بسبعة علوم علم الانشاء و الايجاد و علم التنزيه والتوحيد و علم صفات الذات و علم صفات الفعل و علم العفود العذاب و علم الحشر و الحساب و علم النبوات و قيل المراد سبع قرأت السبعة من الصحابه كعلي و ابن مسعود و ابن عباس و ابي بن كعب و غيرهم و قيل المراد سبع صفات من صفات الذات التي لا يقع عليها التكييف و قيل نزل بامهات الهجاء و هي الالف فالباء الجيم و الدال و الراء و السين و العين لان عليها تدور جوامع كلام العرب و قيل المراد سبع آيات آية اية في وصف الصانع و آية في وصف الوحدانية و اثباتها و آيه في اثبات صفاته و آية في اثبات رسله و اية في اثبات كتبه و اية في اثبات الاسلام و آيه في نفي الكفر و قيل المراد سبعة اصول الايمان بالله و مبانية الشرك و اثبات الامر مجانبة الزواجر و الشبات علي الايمان و تحريم ما حرم الله و طاعة رسوله الي غير ذلك من الوجوه فمن اراد الاطلاع علي تفاصيلها فعليه بالاتقان في علوم القران ثم ثال فان قيل ما الحكمة في تخصيص عدد السبع بنزول القرآن علي سبعة احرف دون غيرها من العدد الجواب اعلم ان عدد السبع اكمل الاعدد في الاحاد و اكثر استعمالاً و اجمع حكمة و جمعية لانه جامع الاوتار و الاشفاع فيه ثلاثة اوتار و ثلاثة اشفاع اذا اعتبرت الشفع من اوله وجدت الوتر في اخره و اذا اعتبرته من آخره وجدت الوتر في اوله و الله و تريحب الوتر فالوتر اكثر استعمالاً شرعاً كسبعة اسماء و سبعة سموات و سبعة ارضين و للسبع من المواطن و من المراتب ما ليس بغيره في الاعداد و لذا كتب بعض الفضلاء كتاباً سماه بالسبعيان اورد فيه من انواع السبعيان مالا يحصي و حكمة اخري اعلم ان عدد السبع اكمل رتبة و جمع حكمة و اجل خاصيته كما اشار بعض المحققين في شرح الحديث النبوي من اكل سبع ثمرات فما بين لابيتها حين يصبح لم يضره سم قال الشارح و اختصاص بعض الثمار في الاماكن المخصوصة بالعدد المخصوص علي لسان النبوة من الخواص التي الا يطلع عليها الاولي وارث عارف حكيم عددٌ في الكنز المدفون قال رسول الله الرؤية الصالحة خبره من ستته و اربعين جزاءً من النبوة و ذلك انه عاش ثلاثاً و ستين سنة علي الاصح و انه نبي عن رأس الاربعين سنة فمدة النبوة و الوحي ثلاث و عشرون سنة و ثبت انه كان يوحي اليه مناماً قبل الثعبة ستة اشهر و هي نصف سنة فاذا نسبت نصف سنة الي ثلاث و عشرين سنة كانت جزءً من سته و اربعين و هو كما جاء في الحديث عددٌ قال في تحفة السائل في معني قوله ويل لمن غلب آحاده اعشاره ان المراد و بالاحاد السيئات لان كل سيئة تكتب بواحدة و الاعشار اصول الحسنات و
تضاعيف
در اسرار عددهاي مذكوره در اخبار و قرآن
و تضاعيف الحسنات فان الحسنة بعشر امثالها فويل لمن غلبت سيئاته حسناته انتهي تذنيبٌ في الكنز المدفون للسيوطي فائدة من الايضاح في اسرار النكاح يستحب ان يكون في المرأة اشياء تزداد بها حسنا وهو سواد اربعة العينين و الحاجبين و شعر الاجفان و شعر الرأس و بياض اربعة الانسان و البشره و فرق الرأس و بياض بياض اربعين و حمرة اربعةٌ اللسان و الشفيتين و الوجنتين و تدوير اربعةٌ الوجه و الراس و الركبتين و الكعبين و طول اربعة القامة و الحاجبين و الغسق و الشعر و طيب اربعة الغم و الأنف و الابسط و الفزج و سعة اربعةٌ الجبهة و الصدر و العينين و الوركين و ضيق اربعةٌ الاذنين و المنخرين و السرّة و الفرج و صغر اربعةٌ الكفين و الفم و التدبين و القدمين فالمرأة التي كانت فيها هذه الاوصاف فهي الانقص فيها بدتيل في المقام دخيل از مناسبات مقام و ملائمات كلام بيان مربعاتي است كه در زنبيل معتمدي از جُنكي كه براي شاه سليمان جمع آوري كرده اند نقلنموده اكر چه اين ناچيز هم در عنوان صد و بيست دهشت از جلد دويم كتاب الجنة العاليه عدة از آنها ذكر نموده ام و هي هذه
كتب منزله
توراة زبور انجيل فرقان
طبايع عنصريه
حرارت يبوست رطوبت برودت
اركان اسطقسيّه
نار هوا ماء تراب
اخلاط طبيعيّه
صفرا دم بلغم سوداء
فصول سنويّه
ربيع صيف خريف شتاء
ارباغ فلكيّه
من نقطه المشرق الي سمت الرأس
من سمت الرأس الي المغرب
من المغرب الي وند الارض
من وتد الأرض الي المشرق
مثلّثات زوجيّه
نارية هوائيه مائيه ترابيه
ارباع تدوير
ح ض ا ص ا ه ح ه
نقاط افُقيه
نقطه شرق نقطه جنوب نقطه مغرب نقطه شمال
اعضاي رئيسه
دماغ قلب كبد انشيبن
هيوليات فلسفيه
هيولي اولي هيولي نفساني هيولي طبيعي هيولي صناعي
فصول
گلشن هفدهم
فصول عُمريّه
صبي شباب كهولت شيخوخيّة
اوتار موسيقيه
زير مثني مثلث بَم
رياح مشهوره
جنوب صبا وبور شمال
مراتب عدديّه
آحاد عشرات مآت الُوفت
فضائل انسانيّه
حكمت عفّت شجاعة عدالت
قواي طبيعيّه
جاذبه ماسكه هاضمه دافعه
مقامات تكميليّه
عقل هيولاني عقل مستفاد عقل ملكي عقل فعّال
تسيرات و اشهاآت احكاميّه
اعظم اكبر اوسط اصغر
عِلَل حكميّه
فاعلي ماوي صوري غائي
ارباغ اليوميّه
من طلوع الشمس من الظهر الي الغروب من المغرب الي نصف الليل من النصف الليل الي الطلوع
خواتيم مضلّعه و فقيه
مدوّرات مضلّعات مضربات مختلفات
عظماي دولت شاهنشاهي
مؤيد سپهبُد وزير دبير
اركان صحبت اعليحضرت ظلّ اللهي
طبيب نديم منجم رمشكر
ضروريّات ملكي پادشاهي
خزانه سپاه اسلحه مركب
گلشن هفدهم
در وجوه تسميه اشخاص و اشياء و امكنه و بلدان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است وجه تسميّه بيهقي در تاريخ خود در وجه تسميه فضل بن سهل كه وزير مأمون عباسي بود به ذوالرياستين چنين آورده استكه وقتي مأمون بحضرت امام رضا عليه السلام عرضكرد كه جناب شما را چون وليعهد هستيد مثل خليفه وزيري لازم و دبيري متحتم است حضرت فرمودند فضل و علي كه يكي وزير و ديكري دبير و منشي تو هستند امور مرا نيز كفايت مي كنند مأمون آنرأي را تحسين نمودند فضل را ذوالرياستين و عليرا ذو القلمين داد پس اين دو لفظ علم بالغلبه
شدند
در وجه تسميه اشياء و امكنه و بلدان
شدند از براي آن دو نفر وجه تسمية در فارسنامه ناصري استكه ميرزا الغ بيك بين خاقان سعيد شاهرخ بن امير تيمور كوركاني در علوم عقليه و نقليه سرآمد فضلاي عصر بود و علوم رياضيه را با علي درجه آموخت كتاب زيج الغ بيكي در فضائل او كافي است در وقتيكه فرمانفرماي ماوراء النهر بود از جانب پدر خود در خارج شهر ثمرقند رصد خانه بنياد نهاد و بطليموس ثاني مولانا غياث الدين جمشيد كاشي و جامع كمالات انساني مولانا معين الدين كاشي و حاوي فضائل مولانا صلاح الدين مشهور به قاضي زاده رومي و اعلم علماء زمان مولانا علاء الدين علي قوشچي صاحب شرح تجريد در ترتيب آن بنا و آلات و اسباب درصد نهاية سعي و اهتمام را به عمل آوردند و از نتايج آن زبيحي مرتب كشت كه بزيج جديد كوركاني شهرت يافته است و جناب علامي مولانا علاء الدين علي قوشچي باندازه منظور نظر حضرت الغ بيكي كرديد كه او را فرزندي خطاب ميفرمود و از فرط محبت كاهي در شكاركاه قوش خاصه خود را بدست مولانا ميداد و باين سبب ظرفاء او را بمولانا علي قوشچي موسوم و مشتهر ساختند وجه تسميّه رايت في المجموعة التي جمعها المولي كمال الدين حاجي باباء القزويني و غالبها من افادات شيخنا الجليل بهاالملة و الدين العاملي و عليها خطه الشريف في تجليل مولي المذكور و هومن الخصّ تلاميذه بل يظهر من غالب مواضعها انه من مصاحبي الشيخ الجليل في اسفاره و صورة خطه المبارك بعد ان كتب رباعيتين من منشأته هذه حررّ للاخ الاجل الامجد الصفي الوفي الزكي الذكي مولانا كمال الدين حاجي بابا القزويني لما وردنا في صحبته الي بقعة كازركاه في التاريخ المسطور اعلاه و هو سنة عشرة و الف دكازركاه من مقابر الهرات و فيه قبر عبدالله الانصاري و بالجملة في المجموعة المذكورة ما هذه صورة عبارته بسم الله الرحمن الرحيم اعلم يا طالب الحق ان فضائل علي كلها و حاله في الشرف و الكمال و العظمة و الجلال كما هو عليه لا يعلمه الا الله و رسوله كما قال صلي الله عليه و آله ما عرفك يا علي حق معرفتك الا الله و انا و هذه هو السرّ في تسميّة النبي و اميرالمؤمنين و فاطمه و الحسين صلوات الله عليهم بالاشباح الخمسه لانا لا نعرف هو تيهم و كنه خلقتهم لجلاله شانهم و ارتفاع منازلهم عنا كالشبح الذي يعرف انه يتحقن و لا يعرف حقيقته و كنهه و لكن الله يفيض علي كل سعيدة شيئاً من فضله علي قدر استعدادها يظهر لك علي مقدارك و يظهر له علي مقداره و التفق علي ما رواه ابن عباس قال قال النبي لو ان الرياض اقلام و البحار بداد و الجنّ حساب و الانس كتاب ما احصوا فضائل علي بن ابيطالب و من يصفه النبي بمثل ذلك فمالنا ان نقول و قد سئل عنه عليه السلام ابن الجوزي من علماء الحنابلة فقال ما اقول في شخص اخفي اعدائه فضائله حسداً له و اخفي اوليائه فضائله خوفا و حذرا علي انفسهم و معهذا املات فضائله الخافقين اقول لا منافات بين ما ذكر في هذه الافاده من وجه تسميته سلام الله عليهم بالاشباح و بين الخبر المعروف و هو رؤيه انبياء آدم اشباحهم في العوالم النورانية كما لا يخفي هذا علي اولي النهي وجه تسمية در كتاب زنبيل شاهزاده فرهاد ميرزا طاب ثراه است كه توراة كه باصطلاح اهل اوروپ كتاب عهد عتيق است پنج سفر است يعني توراتيكه الآن در ميان يهود متداول است اينست سفر اول سفر تكوين است و سفر خليفة نيز كويند و هو يشتمل مدّته سنه 2396 و سمي هذا الكونه يشتمل تاريخ خلق جميع الأشياء و تكوينها بكلمة الله القدير و تاريخ تعمير الارض بالثوب و ذلك برحمته و كاته سفر دويم سفر خروجست و يحوي تاريخ مدته سنه 160 من 2369 من الخليفة 25140 الي ان لقب هذا السفر بهذا الاسم لكونه يخبر عن خروج الاسر اسلسين من مصر سفر سيّم سفر اخبار است هكذا يدعي الكتاب الثالث بالاحبار لانه يحوي الشرايع المتعلقة بقوانين العبادة الالهيّة و خدمتها لاجل ان يحفظها الاسر ائيليون اذ بينهم عين اللاوِيون من الله ان يكونوا خدام الدين سفر چهارم سفر عدد است سمّي هكذا لذكره عدد الاسر اسليين و
رحلهم
رحلهم العديدة في البرية تسع و ثلاثين سنة سفر پنجم سفر استثناء است و سمي هكذا لانه يحوي تكرار تسريعة الا و ابيه مع شروح عنها عديدة خصوصية فهذه الخمس كتب الاولي كان كَتَبها موسي الا فصل و بعض حواش آيات فان المورخون اضافوها اليها فآخر فصل من الاستثناء ضيف الي الباقي نحتام التاريخ و الثمان آيات الاولي قيل انها لهوشع اضافها حالا بعد موسي و الاربع آيات الأخرة لمورخ متأخر اما صموئيل او عرزاء فهذه الاسفار يحتوي تاريخ مدّته 2553 سنة و تذكر لنا تاريخ العالم حتي الي سنه 145 قبل ميلاد المسيح هوشع حضرت يوشع صموئيل حضرت اشموئيل استكه اسمعيل صادق الوعد است و عرزاء حضرت عزير است وجه تسميه في المشكول اول من ستي الغالية غاليه معويه و ذلك ان عبد الله بن جعفر اتخذّها و اهداها اليه قساء له عن تفقتها فقال كذا و كذا وينا را فقال معوية هي غاليه وجه تسميه في طبقات الشعراني عن بعض العُرفاء ان الخنق في اللغة الضيق و التخنيق التضييق و الخانق الطريق الضيق و منه سميت الزاوية التي يسكنها اهل الرياضة الخانقاه لتضيقهم علي انفسهم بالشروط التي يلتزمونها في ملازمتها وجه تسميه قال الراغب في ذريعته انما سمي الحواريين بذلك لانهم كانوا يطهرون النفوس بافادتهم الدين و العلم من قولهم حورته اي ينصيته و ما يروي انهم كانوا قصارين فاشارة الي هذا المعني و ان كان من لم يتخصص بمعرفة الحقايق تصور من هذا التفسير الصنعة المعروفة بين العامة وجه تسميه في الحديث حكمت بحكم الله من فوق سبعة الرقعة المراد بالارقع طباق السماء كل سماء منها رقعة التي يلتها كما يرقع الثوب بالرقعة و يقال الرقيع اسم لسماء الدنيا لانها رقعت بالانوار التي فيها قال الهروي و في المحكم الارقع و الرقيع اسمان للسماء الدنيا سميّت بذلك لانها مرقوعة بالنجوم و كلواحدة من السموات رقيع للأخري و الجمع ارقعة و في الحديث سبعة ارقعة علي التذكير ذهب الي معني السقف و قال الجوهري الرقيع سماء الدنيا و كك سائر السموات و ذكر ي معني تذكر سبعة ارقعه كما قال في المحكم من ان الرقيع هنا بمعين السقف و لذا اني بلفظة سبقه مؤمنته لان الاعداد من ثلثة الي عشرة في المذكر مؤمنث و في المؤنث مذكر كما هو الواضح وجه تسميه در روضات الجنات يكي از وجه تسميه شهر اصفهان را باين اسم چنين فرموده كه آنجا در اصل درياي عظيمي بوده پس جناب سليمان جنيان را فرموده كه در زير دريا نقب زده و آب آن را متفرق كرده و خشكانيد و چون در نفح كوه جنوبي آنجا نهر زنده رود جاري بود اراضي آنحدود با طراوات و نضارت كرديد تا وقتي حضرت سليمان در موكب خود بآن سرزمين رسيد و چون آنجا را سبز و خرّم و با لطافت هوا توأم ديد خطاب بآصف وزير خود نموده فرمود آصف هان و لفظ هان اكر چه فارسي و اشاره بمكان قريب است و ليكن در لسان سليمان واقعشده بجهة انكه انجناب بلغة عديده تكلم ميفرمود و در سابق بر اين كويا در احداث شهري در مكاني مناسب ميان انحضرت و آصف مفاوله شده بوده كه چون بانجا رسيدند فرمود آصف هان يعني اي آصف اين همان رميني است كه براي عمارت ميخواستيم پس از اينجهة مسمي باين اسم كرديد وجه تسميه در حبيب السير استكه چهلهزار نفر در وقت خروج زين بن علي بن الحسين از اهل كوفه با او بيعت كردند و زيد داعيه خروج نموده در خلال ان احوال طائفه از معاريف كوفه كه دست بيعت بآنجناب داده بودند به سببي كه در تواريخ مسطور است و مشهور از قبول امامتش بركشته بيعتش را شكسته كفتند امام زمان امام جعفر صادق عليه السلام است و زيد آنطائفه را مخاطب كردانيده كفت يا قوم رفضتموني يعني اي قوم ترك بيعت من نموده از راه بيك طرف افتاديد و بنابراين سخن اسم رافضي بر شيعه اطلاق يافت و آنقوم كه با زيد بماندند اينقوم را كه ترك بعت زيد را نموده را فضه نام نهادند وجه تسميه در اخبار الدول ذكر نموده كه علما لغة فرموده اند كه ارض را از انجهة ارض كويند كه قدمهاي مردم و حيوانات آنرا رض مينمايند و بپاهاي خود آنرا ميكوبند وجه تسميه قاضي در مجالس در ذيل ترجمه عبد الله
بن معوية
بن معوية بن عبدالله بن جعفر الطيار مينكارد كه درآن وقتيكه در هرات درحبس مالك بن ميثم بود كه از جانب ابومسلم مروزي والي هرات بود روزي مالك مزبور از عبدالله بن معوية بن عبدالله بن جعفر رضي الله عنهم سئوال نمود كه عبدالله و جعفر از جمله اسامي اهلبيت پيغمبر است بخلاف معويه سبب چه بوده كه پدر تو ابنام معاويه نام نهاده اند عبدالله در جواب كفت كه روزي جد من عبدالله جعفر در مجلس معاوية بن ابي سفيان بود كه باو خبر آوردند كه واهب بي منت پسري كرامت فرمود معاويه از جد من التماس كرد كه صد هزار درم بكير و اين پسر را موسوم باسم من كردان بنابر آن پدرم مسمي بمعويه شد مالك بن هشيم كفت زراندك برشوه كرفتي و نام نوشت حاصل كردي اين ناچيز كويد كه عبدالله جعفر ننمود اين كار را مكر بواسطه بودنش بحر الجود با كثرت فروتن و خالي بودن دستش از نفوذ چنانچه باعث نشد دختران او دختر خود ام كلثوم را كه از بطن عقليه هاشميه زينب الكبري بود بحجاج بن يوسف بكر بجهة همين مطلب چنانچه در بسياري از كتب سير و تواريخ استكه وقتي وليد بن عبدالملك بعبدالله جعفر اعتراض كرد كه چرا عقيله زنان عرب را بر عبد ثقفي تزويج كردي كفت بخدا سوكند چندان تو و پدرت از صله و انعام مرا محروم داشته حق مرا نشناختيد كه وامخواهان بر من رو آوردند كه اكر يك نفر غلام حبشي آنچه را كه حجاج بمن در اين وصلت داده ميداد دخترم را باو تزويج ميكردم تا كردن خويشرا از بار دين سبك كردانم و در مستطرف آورده كه حجاج دختر عبدالله را خطبه كرد بشر طي كرده ميليون درهم سراً و يك كرور درهم علانيةً بصداق او مقرر و تسليم دارد وجه تسمية در اخبار الدّول قرماني است كه سبب تلقب سادات طباطبائي باين لقب آنستكه جد اينطايفه الثغ بود يعني قاف را بطاء ادا مينمود پس وقتي از جاريه خود ملبوسي را طلب نمود جاريه معينا تميز دا د كه چه ملبوسي را مي طلبد پس عرضكرد فرجيه ميخواهي يا قبارا فرمود قبا قبا و چون الثغ بود اين دو كلمه را طباطبا فرمود پس از آنوقت باين لقب معروف شد و اولاد او هم ملقب باين لقب شدند وجه تسميه بدانكه يكي از جهات علم امام علم جفر است و جفر در لغة عرب بزغاله چهار ماهه را كويند كه از مادرش جدا شده باشد و سمي بذلك لانه جفر جنياه اي عظم و علم جفر و كتاب جفر و جفار كه شنيده ميشود وجه تسميه اش اينست كه اين علم شريف در پوست جفر يعني در پوست بزغاله نوشته شده در كتاب حيوة الحيوان نوشته شده استكه كتاب الجفر جلد جفر كتب فيه الامام جعفر بن محمد الصادق لآل البيت كلما يحتاجون الي علمه و كلما يكون الي يوم القيمة و الي هذا الجفر اشار ابو العلاء المقري بقوله لقد عجبوا لاهل البيت لماّ اتاهم علمهم في مسك جفر و مرآة المنجم و هي صغري اريه كل عمرة و قفر و در شرح مواقف استكه ان الجفر و الجامعة كتابان لعلي قد ذكر فيها علي طريقة علم الحروف الحوادث الي القراض العالم و اولاده يحكمون بها و فيها جميع العلوم حتي ارش الخدش و الجلد و نصف الجلد و در مجمع البحرين در لغة جفر نيز همين مضمون را نقلكرده و رواياتي چند كه در بحار الانوار آنها را نقلنموده شاهد بر اين مضمون است از جمله قول حضرت صادق استكه فرموده عندي جفر الأبيض فيه ما يحتاج الناس اليها و لا يحتاج الي احد و از جمله قول آنسرور است كه فرمود جفر اكبر و جفر اصغر نزد من است و از جمله فرموده جفر ابيض و جفر احمر نزد ماست و هما اهاب ما غرو اهاب كبش و جفر ابيض و اكبر كتب و صحف در او است و جفر احمر و اصغر اسلحه پيغمبر در آنست نميكشايد او را مكر قائم عليه السلام در وقت خروجش و از جمله فرمود علمنا غابر و مزبور و نكت في القلوب و نقر في الاسماع و ان عندنا الجفر الاحمر و الجفر الابيض و مصحف فاطمه و عندنا الجامعة و هو كتاب طوله سبعون ذراعاً بذراع رسول الله في عرض الأديم بخط علي و املاء رسول الله من فلق فيه مثل فخذ الفايح يعني جامعه كتابي است كه طول آن هفتاد ذراعت بذراع رسول خدا و عرض او بقدر
عرض
عرض پوست است نوشت شده است بخط علي آنچه از دهن پيغمبر شنيده كلفتي و حجم آن مثل ران شتر بزركست و از مرور ايام كهنه نشود زيرا كه خدا او را حافظ است و اخبار باين مضمون بسيار است و اين ناچيز در عناوين الجمعات في شرح دعاء السمات آنها را ذكر نموده و اختلاف مضامين آنها را به بيان دو جمع مذيل ساخته هر كس كه طالب باشد بآن كتاب كه مطبوع و مبسوم است رجوع كند و در بحار استكه چون نزديك وفات موسي شد خداوند امر فرمود كه الواح توراة را بسپارد در كوهيكه نامش دينه است موسي بآن كوه رفت كوه شق شده موسي الواحرا بوديعه در آنجا سپرد بعد از بعثت رسولخدا جمعي از يمن بخدمت آن سيد ميآمدند بآن كوه رسيدند كوه شكافته و الواحرا يافتند برداشتند رعبي در قلوب آنها پيدا شد كه در الواح نكاه نكردند چون بخدمت رسولخدا رسيدند پرسيدند الواحرا چه كرديد عرض كردند كه برايابن امر خبر داد فرمود خدا من پس الواحرا خدمت بردند آنجناب آنها را به علي سپرد بامر خدا علي عرضكرد اينخط عبراني است فرمود آنها را امشب زير سر كذار كه بر تو علوم اولين و آخرين منكشف شود پس امير چنين كرد و مستكشف ازآنها را در پوستي نوشت و اينست علم جفر
در فروق لغويه الفاظ متحد المعاني باوضح بيان و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست فرق من العبارات المشهورة الفقير و المسكين العلوم اعلم ان المصطلح انهم اذااطلقوا الجار منفرد ارادوا منه الجار و المجرور معا كما يقال الجار متعلق بكذا يراد منه الجار و المجرور معا و كذا اذا اطلقوا المجرور منفرد ايراد منه المجرور مع الجار و لها نوا اطلقوالجار و المجرور معا فيريدون من الجار حرف الجر و من المجرور مدخولها و الحاصل ان كلا من لفظي الجار و المجرور و اذا ذكر منفرد ايراد منه كلاهما معاً و اذا ذكر معاً يراد من كل منهما معناه فقط من دون ارادة الاخر اذا عرفت ذلك فاعلم ان معني العبارة ان لفظي الفقير و المسكين كلفظي الجار و المجرور في انه اذا افترقا عن الآخر اي ذكر كل منهما منفردا اجتمعا اي يراد منه الآخر ايضا فيكونان مجتمعين في الارادة و اذا اجتمعا اي ذكرا معا كما في اية الزكوة افترقا اي يراد في كل مهما معناه من دون ارادة الآخر منه فلا يجتمعان في الارادة ثم ان الاول اي ان متي ذكر احدهما خاصة و خل في الاخر اجماعي نقل الاجماع عليه جماعة منهم الشيخ و العلامه و اما الثاني و هو تغايرهما حين الاجتماع فمختلف فيه و الاضح و لك كما يدل عليه صحيحة ابي بصير عن الصادق قال الفقير الذي لا يسئل الناس و المسكين اجهد منه و نصّ عليه كثير من اهل اللغة ايضاً و ليس هنا موضع تحقيقة انتهي فرق و فيه ايضا الفرق بين الجمع و اسم الجمع ان الجمع هو الموضوع للاحاد المجتمعه و الا عليها دلاله تكرار الواحد بالعطف سواء كان له لفظ واحد مستعمل كرجال و اسود او لم يكن كابابيل و اسم الجمع هو الموضوع لمجموع الآحاد و الا عليها دلالة المفرد علي جملة اجزاء مسماه سواء كان له واحد من لفظ كركب و صحب او لم يكن كقوم و رهط و حقيقة الفرق علي هذا ان دلالة اسم الجمع علي الآحاد انما هو في ضمن دلالته علي المجموع من حيث هو مجموع فدلالته علي المجموع من حيث هو مجموع بل انما يدل عليها اولا بالمطابقة اذ قولنا زيدون بمنزلة زيد و زيد و زيد و كما ان دلالة هذه الجملة علي الافراد من حيث هو افراد بالمطابقة فكك دلالة الجمع الذي هو بمعناها و لا يخفي ان هذا ليس مما يمكن لنا ان نعرف به الفرق بين الجمع و اسم الجمع بل بعد معرفتنا بتصيرحهم بان هذا جمع او اسم جمع يمكن لنا الفرق بالنحو المذكور هذا و اما اسم الجنس فهو الموضوع للتحقيقه فلغي فيه اعتبار الفرديّة وان انتقي الفرد بانتفائه ففرقه عن الجمع و اسم الجمع ظاهر لاعتبار الفردية فيهما صريحاً او ضمناً و نه و اما النكرة فهو الفرد الواحد المغتشر ففرقه عن الثلثة ظاهر و اسم الجنس غاليا يفرق بينه و بين واحدة بالتاء كالتمر و تمرة و كما و كماءة فرق الفرق بين السنة و النوم هو ان السنة هو الفنور الذي يعرض عند ارادة النوم بحيث لا تنعزل حاستي السمع و البصر
عن
در فروق لغوية الفاظ متحده المعاني باوضح بيان
عن الادراك بالكلية و النوم انغرالهما عن الادراك كك و في قول الله لا تأخذه سنة و لا نوم اشارة الي ذلك اكر كفته شود كه سنة نعاس است يعني فتوريكه مقدمه نوم باشد و شكي نيست كه نفي نعاس مستلزم نفي نوم است پس از نفي نعاس چه فائده است درنفي نوم كه در اين آيه مباركه واقعشده است بعضي در جواب كفته اند كه چون در وجود و تحقق نوم ترتب است بر نعاس يعني تحقق نوم بدون نعاس نميشود و اول بايد نعاس متحقق شود و بعد از آن نوم لهذا نفي نيز وجود در خارج تحقق كرفته و الي هذا اشار بعض المفسرين حيث قال تقديم السنة علي النوم مع ان القياس في النفي الترقي من الاعلي الي الاسفل بعكس الأثبات لتقديم السنة علي النوم طبعاً و اظهر آنستكه كفته شود كه حقتعالي و الله يعلم در اين آيه از راه تاكيد نوم را دو مرتبه ودو دفعه نفي نموده اول در ضمن نفي سنة زيرا كه نفي سنة مستلزم نفي نوم است و بعد از آن اين نفي ضمني را تصريح نيز نفي فرموده پس اين نفي تصريح تاكيد نفي ضمني است و اكر بر عكس ميبود يعني اول نوم را نفي مينمود و بعد از آن سنة را نفي نوم ضمناً و صريحاً مستفاد نميشد كذا قال التفتا زاني في الكشف و قيل المراد نفي هذه الحالة الركبة التي تعتري الحيوان و حاصل ذلك ان يراد من مجموع النوم و السنة الحالة الواحدة الممتدة التي مبدئها اول استرخاء الأعضاء الدماغي و ح لا تقديم لكلته علي الاخري بل الكل كلمة واحدة من قبيل الرمان حلو حانص اي مروانت خبير بان توسط كلمة لا لا يساعد هذه التوجيه فتبصر فرق في فروق اللغة للسيد الايد نور الدين بن السيد الجليل الجزائري السنة و العام قال ابن الجواليقي و لا يفرق عوام الناس بين العام و السنة فيجعلونها بمعني ويقولون لمن سافرني وقت من السنة اي وقت كان الي مثله عام و هو غلط و الصواب با اخبرت به عن احمد بن يحيي انه قال السنة من اول يوم عددته الي مثله و العام لا يكون الاشتاء و صيفاً و في يب ايضاً العام خول يأتي علي شتوه و صيفه و عليهذا فالعام اخص من السنة و ليس كل سنة عاماً فاذا عددت من يوم الي مثله فهو سنة و قد يكون فيه نصف الصيف و نصف الشتاء و العام لا يكون الاصيفاً و شتاء متواليين اقول و يظهر فائده ذلك في الايمان و النذور فاذا نذران يصوم عاما لا يدخل بعضه في بعض انما هو الشتاء و الصيف بخلاف مالو نذر سنة فتامل فرق قد يفرق بين الصيام و الصوم بان الصيام هو الكف عن المفطرات مع النيته و يرشد اليه قوله كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم و الصوم هو الكف عن المفطرات و الكلام كما كان في الشرائع السابقه و اليه بشر قوله مخاطباً لمريم فاتا نرين من البشر احداً فقولي اني نذرت لا رحمن صوما فلن اكلم اليوم انسيا حيث زيب عدم التكلم علي نذر الصوم فرق في الحديث لا ضرر و الاضرار في الاسلام قال ابن اثير في نهايته ا لضرر ضد النفع فقوله لا ضرر اي لا يضر الرجل اخاه فينقصه شيئا من حقه و الاضرار فعال من الضر اي لا يجازيه علي اضراره بادخال الضرر عليه و الضرر فعل الواحد و الضرار فعل الاثنين و الضرر ابتداء الفعل و الضرار الجزاء عليه و قيل الضرر باتضربّه صاحبك و منتفع انت به و الضرار ان تضرة من غير ان تنتفع و قيل هما بمعني واحد و تكرارهما للتاكيد فرق الفرق بين الهديه و الهبه ان الهدية مقرونة بما يشعر اعظام المهدياليه و توقيره بخلاف الهته و ايضا الهته يشترط فيها الاسحاب و القبول و القبض اجماعاً و اختلف الاصحاب في الهذه فذهب العلامه في القواعد الي الاشتراط لاتها نوع من الهتة فيشترط فيها بالشترط في الهته و ذهب بعض المتأخرين الي عدم اشتراط ذلك فيها لان الهدايا كانت تحمل الي النبي من كسري و قيصر و سائر الملوك فيقبلها و لا لفظ هناك و استخر الحال عليهذا من عهده الي هذا الوقت في سائرالاصقاع و لهذا كانوا يبعثونها علي ايدي الصبيان الذين لا يعتد بعبارتهم لابق ان ذلك كان اباحة لا تمليك لانا نقول لو كان كك لما تصرفوا فيه تصرف الملك و معلوم ان
النبي
گلشن هيجدهم
النبي كان ينصرف فيه و يملكه غيره من زوجاته وغيرها قيل و يؤيّده ان الهدية مبنية علي الحشمة و الاعظام وذلك يفوت مع اعتبار الايجاب و القبول وينقص موضعها من النفس فتبصر فرق قال الفاضل اليزدي في الفرق بين المفهوم و المعني و المدلول اعلم ان ما يستفاد من اللفظ باعتبار انه فهم منه يسمي مفهوما و باعتبار انه قصد منه يسمي معني و باعتبار ان اللفظ و ال عليه يسمي مدلولا و انت خبير بانها فروق اعتباريه فرق قيل في الفرق بين المستحب و المنددب ان المستحب هو ا لذي حث الشارع علي فعله و وعد عليه بالثواب و لا يكون اثما في تركه و المندوب هو المرغوب فيه المدعو اليه لانه من الندب سواء كان الداعي اليه الشرع او العقل كبعض مكارم الاخلاق و العادات و وظائف المروات و كذلك يقال هذا الامر مندوب شرعاً و لا يقال مستحب شرعاً اذا الاستحباب لا يكون الا من قبل الشرع فبينهما عموم و خصوص مطلق اذ كل مستحب مندوب و ليس كل مندوب مستحباً واما السنة فهو ما سنّه النبي من الأحكام و هو يعم الواجب و المستحب و منه الحديث الختان سنّة اي علم وجوبه من سنّة النبي فرق الفرق بين الكلّ و الكلي من وجوه منها ان الكل متقوم باجزائه و الكلي متقوم بجزئياته و منها ان الكل في الخارج و الكلي في الذاهن و منها ان اجزاء الكل تتناهي و جزئيات الكلي غير متناهية و منها ان الكل لا يحمل علي اجزائه كاالسكنجبين مثلاً فانه لا يطلق علي كل من العسل و انحلّ بانفراده انه سكنجبين و الكلي يحمل علي جزئياته كالاناسن بالنسبة الي افراده فانه يطلق علي زيد و عمر و انه انسان فرق قيل في الفرق بين الكسب و الاكتساب ان الاول اعم من الثاني لان الكسب لنفسه و لغيره و الاكتساب ما يكتسبه لنفسه خاصّة و قيل في الاكتساب مزيد اعمال و تصرف و لهذا خصّ بجانب الشرفي قوله لها ما كسبت و عليها ما اكتسبت دلالة علي ان العبد لا يؤخذ من السّيئات الا بما عقد الهمّة عليه و ربط القلب به بخلاف الخير فانه ثياب عليه كيفما صدر عنه فرق قال لبعض المتأخرين في الفرق بين الكافر و المشرك ان الكافر اسم لمن لا ايمان له فان اظهر الايمان خصّ باسم المنافق و ان اظهر الكفر بعد الأسلام خصّ باسم المرتد لرجوعه عن الاسلام فان قيل بالهين فصاعد اخصّ باسم المشرك و انكان متدينا ببعض الأديان او الكتب المنسوخة خص باسم الكتابي و انكان قائلا بقدم الدهر و استنادن الحوادث اليه سمي باسم الدهري و ان كان لا يثبت الباري خص باسم المعطل و انكان مع اعترافه بنبوة نبينا محمد و اظهار شرايع الاسلام يبطن عقائد من كفر بالاتفاق خص باسم الزنديق فرق قال الغيومي في المصباح في الفرق بين القرب و القربة و القربا و القرابة ان الاول يق في المكان و الثاني في المنزلة و الثالث و الرابع في النسب و قد يطلق احدها علي آخر من باب المجاز و المشاكلة فرق قال امين الاسلام الطبرسي الفرق بين الفرض و الوجوب ان الفرض تقضيتي فارضا فرضه و ليس كذلك الواجب لانه قد يحب الشي في نفسه من غير ايجاب موجب و لذلك صحّ وجوب الثواب و العوض عليه سبحانه و لم يجز ان يقال لذلك فرض و مفروض و قال بعضهم الفرق بين الفريضة و الواجب هو ان الفريضة اخص من الواجب لانها الواجب الشرعي والواجب اذا كان مطلقا يجوز حمله علي العقلي و الشرعي و قيل الفرض ما امر الله عباده ان يفعلوه كالصلوة و الزكوة و الصوم و الحج فهو اخص من الواجب فرق قيل في الفرق بين الثمن و القيمة ان القيمة ما يوافق مقدار الشئ و يعاد له و يدل عليه قول علي عليه السلام و قيمة المرء ما كان يحسنه و الثمن ما يقع التراضي به مما يكون و فقاله او ازيد او انقص و يرشد اليه قوله و شروه بثمن بخس وراهم معدودة فان تلك الدراهم العديدة لم تكن قيمة يوسف و انما وقع عليها التراضي و جري عليها البيع كذا في فروق اللغة فرق قيل في الفرق بين التجسس و التحسس ان التحسس بالحاء المهملة طلب الشتي بالحاسه و التجسس بالجحيم مثله و في الحديث لا تجسسوا و لا تحسسوا قيل معناهما واحد و عطف احدهما علي الآخر لاختلاف اللفظين كقول الشاعر متي ادن منه ناهي عني و يبعد و قيل التجسس بالجحيم البحث عن
عورات
عوارت النساء و بالحاء الاستماع لحديث القوم و يروي ان ابن عباس سل عن الفرق بينهما فقال لا يبعد احدهما عن الآخر التحسس في الخير و النحس في الشر قال في فروق اللغة قلت ويؤيده قوله حكاية عن يعقوب يا بني اذهبوا فتحسسوا من يوسف بالحاء عن القرائه المشهوره فانه كان متوقعا لان يائيه الخبر بسلامة يوسف و قوله سبحانه و لا تجسسوا بالجحيم فان المنهي عنه البحث عن معائب الناس و اسرارهم التي لا يرضون بافشائها و اطلاع الغير عليها فرق قيل في الفرق بين العرف و العادة ان العرف يستعمل في الاقوال و العاذه تستعمل في الافعال و ذكر المحققون من الاصوليين ان العرف و العادة قد يخصصان العمومات و فرعوا علي ذلك ما لو حلف ان لا يأكل الرؤس فانه ينصرف الي ما هو المتعارف و المعهود من رؤس الغنم دون الطير و الجراد و السمك لعدم دخولها عرفا و عادة في اسم الرؤس و لذا لو حلف ان لا ياكل من هذه الشجرة اختصت يمينه بما يؤكل منها عادة دون لا يائوكل عادة كالورق و القشر و الخشب فرق في فروق اللغات الفرق بين الاجل و العمر ان الاجل هو آخر مدة العمر المضروبة في علمه فهو لا يتبدل و العمر هو ما يتبدل و يحتمل الزيادة و النقصان ثم قال و توضيح المقام و تقريب المرام يقتضي تقديم مقدمة من الكلام و هي ان لغه تعالي كتابين كتاب مخزون محفوظ عنده و هو المعبر عنه بامّ الكتاب و كتاب محو و اثبات و فيه البداء فان الحكمة الالهيّة اقتضت ان يكون يكتب عمر زيد مثلا ثلثون سنة ان لم يصل رحمه او لم يدع او لم يتصدق مثلاً و ستون ان وصل او دعي او تصدق فهو يطلع ملائكته او بعض رسله و انبيائه علي العمر الاول من غير اعلامهم بالشرط فاذا حصل الشرط بغير علمهم فيقولون بَد الله و هو سبحانه لا يتغير علمه و هذا هو معني البداء و يستانس هذا الفرق بينهما قوله و لا يعمر من معمّر و لا ينقص بن عمره الا في كتاب مبين و قوله في غير موضع فاذا جاء اجلهم لا يستأخرون ساعة و لا يستقدمون فرق و فيه في الفرق بين الاواني و الظروف ان الآنية كل ما يستعمل في المهمات كالقدر و المغرفة و الصحن و نحوه و الظرف ما كان شاغلاً للشي فهو اعم من الآنيه فان الحوض و المخزن مثلا يصح عليه الظرفيه و لا يطلق عليهم الآنيه فبينهما عموم و خصوص و اهل اللغة لم يفرقوا بينما فرق في القاموس الدَينَ ما له اجل و ما لا اجل لا فقرض انتهي تذييلة مثرمة موجزة في الفرق بين السحر و المعجزه بدانكه معجزه امريست خارق عاده كه خارج باشد از حيز قدرت عامه باس آوردن و چون اينمعني بسا ميشود كه صادق باشد بر اقسام سحر بمعني الاعم پس لازم استكه اولا اقسام سحر بمعني الاعم را ذكر نموده و پس از آن فرق ميان آن و معجزه را بيان نمائيم پس ميكوئيم كه سحر و اقسام و ما يشابه آن بر ده قسم اند اول مبتني بر احكام نجوميه و اشكال فلكيه از اوضاع و اتصالات كواكب كه معروف بطلسمات است كه ملاحظه مزاج و شكل و بعضي از خصوصيات كواكب را مي نمايند و بمثل آن از سفليات كه موجب بروز و ظهور اثر آن كوكب ميباشد در او چنانچه مستعمل اهل اين فن است در اين امور و قسم دويم مبتني بر رياضات باطله و مشاق نفسانيه است خصوصا اكر بر طريق خلاف شرع انور واقعشوند كه موجب بروز و ظهور بعبضي از اثار غيبيه خواهد شد چنانچه رسم است در ميان اهل رياضات باطله از كفره هنود وغير ايشان از ارباب رياضات باطله و قسم سيّم مبتني بر خواص ادويه معدنيه و نباتيه است كه آثار غريبه بالخاصيه از آنها ظاهر و هويدا ميشود بالتجربة و العيان و قسم چهارم مبتني بر تسخيرات سفليه چون تسخيرات جن و شياطين و امثال آن از مرده سفليه و قسم پنجم مبتني بر خفت يد و تردستي است مانند اعمال حقه بازان كه معروفست در معركه قلندران و درويشان و قسم ششم مبتني بر تعويذات و مناتر و اعمال كفريه است مثل سورائيدن آيات قرآنيه العياذ بالله و امثال آن و قسم هفتم مبتني بر اعمال و اشكال هندسيه است و از اين قبيل شمرده اند جرّ اثقال و ساير اعمال غربيه كه مبتني بر هندسه است و قسم هشتم مبتني بر اطعام طعام يا دوائيكه موجب ازاله عقل و تصرف در حواس است چنانچه در نزد ارباب اين فن متداول
است
گلشن هيجدهم
است كه بشر فنجان قهوه و يا چاي و امثال اين بكسي در حواس او تصرف مينمايند و امور غربيه عجبيه را در نظرش بجلوه در ميآورند قسم نهم مبتني بر علم فراسته است چنانچه مشهود است و برخي از قضاياي آنها در اين كلزار بمرقوم خواهد افتاد قسم دهم مبتني بر علم رمل و جفر ناقص و شانه بيني و امثل اينها است اين بود اقسام سحر بمعني الاعم و چون ميشود كه عارف باين امور ظاهر شود از او بسي افعال غربيه كه موجب شبهه و ريب شود از براي شخص اكر صاحب آن مدعي امر نبوت بشود و رفع اين شبه و ريب نخواهد شد مكر آنكه فرق بكذارد بين معجزه و امثال اين امور تا آنكه ازاله ريب و شك از خود بنمايد و تا ظاهر شود فرق بين نبي صادق و مبتني كاذب و اما آنچه ميشود كه بآن فرق كذاشت بين سحر و معجزه پس آن وجوهي است وجه اول آنكه معجزه صدور آن بمجرد اراده و توجه صاحب معجزه است و محتاج به صنعت جسميه و آلات خارجيه نميباشد و اين بخلاف اقسام سحر است كه لابد محتاج بصنع و آلات و اسباب و تعليم و تعلمست و محتاج باَعراض و اجسام و مواد است واين فرق در اكثر اقسام سحر و امثال ان تمام است الا انكه در بعض اقسام آن كه صادر از اهل رياضات است غير وجيه است زيرا كه ميشود كه شخص بسبب رياضات باطله قسمي تصفيه نفس خود بنمايد كه موجب صدور بعضي از عجائب و بروز برخي از غرائب ازاء بشود بمجرد توجه نفس وجه دويّم انكه سحر و اقسام آن قابل معارضه ميباشد كه ميشود در مقابل آن ساحر ديكر معارضه نمايد او را بمثل آنچه از او صادر شده و باَقواي از آن و اين برخلاف معجزه استكه او اصلاً قابل معارضه نخواهد بود و اين فرق بحسب واقع تمام است الا انكه غير حاسم شبهه است در صورت عدم معارض مكر بضم مقدمه ديكر چنانچه در طي بيان وجه سيم ظاهر خواهد شد وجه سيم انكه معجزه انستكه كه مقرون بتحدي باشد كه خصمرا عاجز سازد از مكابره و ملزم كننده خصم باشد و اينان نمايد خارق عادتي را كه خصم اقتراح نمايد او را و بكويد كه اكر رسولي و معجزه داري فلان معجزه را از براي من بياور مثل آنكه مرده صد ساله را زنده كن و يا درخت را امر كن كه بيايد نزد تو و امثال ذلك و اين برخلاف سحر و اقسام آن خواهد بود كه صاحب آن عاجز است از آوردن آنچه بر وفق خواهش و اقتراح حضم است بلكه تلبيس امري مينمايد كه بر وفق اراده و خواهش صاحب سحر است و اكر كسي بكويد كه معجزه منحصر بفني دون فني نيست و ممكنست كه از براي سحره و كهنه علم بانحاء و طرق كهاته و سحر پيدا شده باشد كه بتوانند بر وفق مطلوب حضم ايتان نمايند جواب آنستكه در اينصورت يكي از چهار چيز لازم خواهد آمد كه همه آن فاسد و كاسد و عاطل و باطلند زيرا كه ميكوئيم در اينصورت آيا حقتعالي عالم است كه چنين شخصي بهمرسيده و بندكان او را بطريق ضلالت دلالت نموده يا خداوند عالم باين نيست اكر بكوئي كه عالم نيست لازم ميآيد العياذ بالله نسبة جهل بحضرت باريتعالي و اين فاسد و قبيح است و اكر ميكوئي كه عالم بود و مطلع شد كه انشخص بندكان او را اضلال نمود پس ميكوئيم كه آيا حق تعالي قادر بر دفع آن و رفع فتنه و فساد آن بوده است يا نه اكر بكوئي كه قادر نبود بر دفع آن فساد هر آينه لازم ميآيد عجز حق سبحانه و اكر بكوئي كه قادر بود بر دفع آن فساد و مسامحه فرموده و منع فتنه و فساد ننمود و خود سبحانه متمكن ساخت آن شخص مضلرا بر اغواء و اضلال بندكان خود در صدور شرور و قبايح اعمال و فساد و فتنه از ايشان در اينصورت ميكوئيم كه آيا در قيامت مؤاخذه مينمايد عباد را در اطاعت نمودن ايشان از آنشخص مفصل كه وادار نموده است اين بندكان خدا را بر غوايت و ضلالت و يا مؤاخذه و عقاب نمينمايد ايشانرا در اطاعت نمودنشان از چنين شخصي و بنا بر اول لازم ميايد نسبت ظلم بسوي جناب اقدس ربوبيّة جلّ و علا زيرا كه حقتعالي عالم بود كه مفسدي اينمفسده را بر پا نمود و خداوند هم قدرت بر دفع و رفع آن داشت و معذلك رفع نفرمود و عبادهم نفهميدند كه اينمدعي نبوت دروغكو است پس بلا شبهه تعذيب عباد در چنين صورت ظلم محض خواهد بود و تعالي الله عن ذلك علوا كبيراً و بنابر تاني كه مؤاخذه ننمودن خداوند است
در قيامت
در فروق لغويه الفاظ متحدة المعاني باوضح بيان
در قيامت از بندكاني كه اطاعت چنين شخصرا نموده اند لازم ميآيد ابطال جميع شرايع حقه و لا اقل تساوي حق با باطل و مساوي بودن نبي صادق با يقيني كاذب و اين بالبديهه باطل و فاسد است بلكه موجب اختلال نظام كلست و حاصل كلام اين شد كه اكر جناب ربّ الارباب متمكن سازد مدعي دروغكوي در نبوت و امامت را از فعل شعبده و سحر و امثال اينها از اعماليكه تابعين او عاجز از ايتان بمثل آن باشند و نتوانند عمل او را باطل كنند يكي از امور چهار كانه لازم ميآيد يا جهل خدايتعالي و يا عجز او سبحانه و يا ظلم در افعال او و يا تساوي حق با باطل و در نظام كي شرايع و اديان خلل واقعشدن و همه اينچهار امر بديهي البطلان و ضروري الفسادند بلكه بحكم بتي و جزمي عقل لازم است بر حقتعالي كه چنين شخصرا متمكن نسازد كه از دست او جاري شود اموري و خوارق عاداتي كه باعث اغواء و اضلال خلايق شود و يا انكه كسيرا بر وي بكمارد كه عمل او را باطل كند چنانچه حضرت موسي را كماشت كه سحر سحره فرعون را باطل كرد و اين قاعده نفسيه است در اثبات نبوت و امامة و در فرق كذاشتن ميان سحر و معجزه ختم كره حتم بايد دانستكه آنچه كه ذكر شد از بيان فرق بين سحر و معجزه مخصوصست بغير عارفين بمقامات نفس زيرا كه كملين و مقربين و عارفين بمعارف يقينيه و عالمين بآداب و رسوم و نبيه را صدور امثال ذلك از غرائب و خوارق عادات صادره از شياطين جنّ و انس منشاء اعتماد نخواهد شد تا ماداميكه كيفيت رشد و ارشاد واستقامت سلوك طريق سداد او را ملاحظه ننمايند و بلندي مرتبه او را در مطالب حقه مشاهده نكنند و صفات كماليه علميّه و عمليه او رابعين بصيرت نه بينند و ناملاحظه نكنند نهاية معرفة او را بمبداء و معاد و اعراض او را از دنيا و اقبالشرا بآخرت و خير خواهيش در حق بندكان خدا البته طوق اطاعتش را در كردن نخواهند كذاشت و از حُسن اتفاقات استكه اغلب اوقات كساني كه متوجه سحر و كهاته و شعبده و پنج و رمل و غيرها ميباشند آثار كفر و زندقه و فسق از وجنات حال انشان ظاهر است و متابعت آنها را نمي نمايند مكر حمقا و جهال و نسوان ناقص العُقول كما هو المحسوس و المنقول
در فتاوي غربيه ارباب استنباط و مفتين و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست فتوي در مشكول از شيخ فخر الدين خلف باشرف آية الله العلاّمه الحلي قدس الله روحهما چنين نقلنموده كه كفته است بعضي از طالبان علم پرسيدند از پدر من در شهر دامغان از آموختن قرآن كه آيا واجب عيني است يا واجب كفائي است پدرم جواب داد كه آموختن قرآن بعضي ازآن واجب عيني است بر همه كس و آن سوره فاتحة الكتاب است و بعضي از آن واجب تخييري است و آن سوره است كه صحيح باشد بآن نماز و چيزي كه دلالت كند بر يكانكي خدا و بعضي از آن واجب است بر بسياري از مردم كه مجزي نيست كمتر از آن و آن تمام قرآن است بر اي حفظ معجزه پيغمبر بعنوان تواتر و بعضي از آن واجب كفائيست بر هر واحدي و احدي و آن باز تمام قرآنست بعد از آنكه حفظ معجزه شده باشد براي انكه عدد تواتر كم نشود و بعضي از آن واجب كفائيست عيناً و آن چيزيست از قرآن كه براي اجتهاد در احكام شرعيه باشد و بعضي از آن واجب كفائي است تخيير او آن دو آيه است يا بيشتر از قرآن مجيد كه متفق باشند در يك حكم از احكام الهي فتوي در زنبيل شاه زاده حاج معتمد الدوله فرهاد ميرزا استكه يكي از تجار بصري كه صاحب دولت و مكنت كثيره بود در بصره وفات يافت و ثلث مال خود را وصية كرده بود كه جناب شيخعلي ولد شيخ جعفر نجفي طاب ثراهما بمصرف برسانند و شيخعلي مرحوم حاج ابراهيم نام نجفي را كه از امناء ايشان بود و كاله براي اخذ مال فرستاد حاجي ابراهيم ثلث مالرا كرفت و آورد و شيخعلي مرحوم از باب استحقاق و سادات و مصارف تر رسانيد در آنميان شيخ عبد الحسين الملعب بمحيي الدين النجفي را كه اديب شاعر خوش صحبتي بود فراموش كرد كه بجهة او نيز حقي معين با داده بودند و بقدر ميل و خواهش او نبود و حاجي
ابراهيم
گلشن نوزدهم
ابراهيم كه وكيل اخذ ثلث و امين شيخ علي مرحوم بود زن آن تاجر بصري را هم بزوجيّت كرفته بود روزي در مجلس درس جناب شيخعلي مرحوم كه جمعي از طلاب حاضر بودند شيخ عبدالحسين اديب هم حاضر بود و حاجي ابراهيم هم حضور بهمرسانيد شيخعلي مرحوم كتاب شرايع را بدست شيخ عبدالحسين ميدهد كه بخواند وعنوان مسئله كند كه شيخعلي شقوق و فروع مسائلرا بيان فرمايد و رسم شيخعلي بر آن بوده كه در مجلس كتاب را بدست يكي از طلاب كه خوب ميخوانده يا فهم خوبي داشته ميداد كه او ميخواند و شيخ بشرح و بسط آن مثله بپرداختند و از انفاق آنروز كتاب شرايع را بشيخ عبدالحسين اديب بدهند كه كتاب را كرفته مي خواند شيخ عبدالحسين ميكويد مسائل الاولي تركة الميت حبوة للموصي و في زوجته تدد و الا شبه انها جعالة للوكيل شيخ علي بلفظ عربي فرمودند شني ما تقول شيخ عبدالحسين اعاده مطلب كرد و همان عبارت را خواند حاضران همه از آن كلمات كه شبيه بعبارت شرايعست تعجب كرده خنده كردند و شيخعلي ملتفت منظور و مقصود شيخ عبدالحسين شده در مقام استرضاي خاطر او برآمد الحق خوب عبارتي بيان كرده طاب ثراهم اجمعين انتهي اين ناچيز كودي كه در نجف اشرف از بعضي از معمرين از مشايخ خود كه درك آنزمان كرده بود شنيدم كه عبارتيكه شيخ عبدالحسين كفته بود چنين استكه مال الموصي حبوة للوصي و اولاده يستخدمون و انما الكلام في زوجتها و الا قوي انها جعالة للوكيل و الدليل عليه عمل الاصحاب و مناسب بودن اينقضيه با اين عنوان ملحاظ عملست نه بلحاظ فتوي كما هو المشاهد في المنظر و المرقي فتوي في حيوة الحيوان بعد ان ذكر الخبر النبوي لا تطيلوا النظر الي المجذوم و اذا كليتموه فليكن بيتكم و عنه قدر رمح عن مسند احمد بن الحنبل قال و قد ذكر الشيخ صلاح الدين العلائي في القواعد ان الام اذا كان بها جذام او برص سقط حقها من الحضاته لانه يخشي علي الولد من لبنها و مخالطتها و استدل بقوله لا يورد ذو عامته علي مصح و الذي ذكره ظاهر و هو المختار و يؤيده ما افتي به اين تيمه صاحب المحرر من الحنابله وقد صرح ائمة المالكية ان المبتلي لو اراد مساكته الاصحاء في رباط و غيره مع الا باذنهم و لو كان ساكناً و ابتلي از عج و اخرج و اما اصحابنا فصرحوا بان الامة اذا كان سيدها مجذوماً وجب عليها تمكينه من الاستمتاع و هذا مع اشكاله قد اورد في الروضة ذلك في الزوجة المختاره للمقام مع الزوج المجذوم و قد يفرق بينهما بقوة الملك و الله اعلم انتهي اقول و في المذهب الا ما قبة ايضا الجذام من العيوب الموجبة لفسخ النكاح علي تفاصيل المسئلة في كتبهم الفقيهه رضوان الله عليهم اجمعين فتوي من اغادات شيخنا البهائي عليه الرحمة ان القوي الخمس الظاهرة ترد علي كل منها احكام الخمسة الوجوب و التحريم و الندب و الكرامة و الاباحة اتا البصر فواجبه كاالاطلاع علي العيوب و كتحمل الشهادة و حرامه كالنظر الي عورة الاجنسي و مندوبه كالنظر الي وجه العالم و مكروهه كالنظر الي فرج المرئة المحلله و طيها في حالة الجماع و مباحه كما في اكثر المبصرات و انا السمع فواجبه كسماع الخمسة خطبة الجمعه و حرامه كاستماع الغيبة و الغناء و مندوبه كسماع قرائة لقران و مكروهه كاستماع اكثر من خسمة كلمات من الاجنبيه علي قول و مباحه كما في اكثر المسموعات و اما الذوق فواجبه كالاكل من الهدي و حرامه كشرب الخمر و مندوبه كالشرب من الزمزم و مكروهه كاكل لجوم الحمير الاهليه و مباحه كاكل الفواكه مثلاً و اما الشم فواجبه كشم المريض اشياء للعلاج و حرامه كشم الطيب للمعتكف و مندوبه كشم الطيب يوم الجمعة و مكروهه كشم النرجس للصائم و مباحه كشم اكثر الروايح و اما اللمس فواجبه كالوطي بعد الاربعة بشهوة للصائم و مباحه كما في اكثر الملموسات فتوي در روضات الجنات استكه اسمعيل بن محمد بن فضل اصفهاني از ابي هاني رواية نموده كه كفت من در نزد احمد بن حنبل بودم ناكاه مردي نزد او آمده بود كفت يا ابا عبدالله من ترا غيبة نموده ام حلالم فرما در جوابش كفت از تو در كذشتم بشرط اينكه ديكر غيبت مرا ننمائي ابي هاني كويد من باو كفتم يا اباعبدالله او تو را به غيبت نموده وتو اورا بحل ميكني در جواب كفت نديدي كه با او شرط
كردم
در فتاوي غرنيبه ارباب استنباط و مفتيان
كردم كه ديكر غيبت من نكند صاحب روضات ميفرمايد و باين شرط مندفع ميشود احتمال عودش بغيبت و ليكن كلام در اذن دادن او است در غيبت خود و اين جايز نيست و از اينجهة استكه هيچكس فتوي نداده است بجائز بودن اذن دادن شخصي بغيبت نمودن از او بلكه علامه مجلسي سمي در بعض جوابهاي از مسائل بر خلاف احمد مزبور فرموده استكه جايز نيست كسي اذن در غيبت خود بدهد و بعضي ديكر از علماء كه از او از حليت غيبتش درخواست نموده اند فرموده انا لا احلّ ما حرّم الله بلي چون غيبت ذوجهتين است از يكجهة مشتمل بر حق الله و از جهة ديكر مشتمل بر حق الناس پس ممكنست كه جهة حق الناس بودنش مرتفع شود باذن انتهي ترجمه كلامه و حق در مسئله آنستكه جائز نيست اذن دادن بلي بعد از غيبته و استحلال حق آنكسي كه او را غيبته نموده سقط ميشود و اينمسئله ديكر است فافهم فتوي و ايضا در روضات استكه مرحوم ملا علي اكبر ايجي اصفهاني صاحب كتاب زبدة المعارف را رساله ايست در عدم جواز ايتان به تسليمات ثلثه در نماز نافله بلكه در آن بايد اقتضا نمود بهمان اسلام اخر كه السلام عليكم و رحمة الله و بركاته است نظر باينكه در اخبار و نصوح تصريح شده است كه في كل ركعني منها تسليمة واحدة و ظاهراً اين فتوي مخالف اجماع علماء اماميّه است چه كلام ايشان ظاهر در جواز تعدّد تسليم است در مطلق صلوة فريضه و نافله وردي بر ايشان از قلم در ربار مرحوم سيد حجة الاسلام رشتي اعلي الله مقامه صادر شده و چون جناب ملا علي اكبر بر ردّ سيد واقف شد ردي برآن نوشت بعد ازآن باز جناب سيد مرحوم ردي بر آن ردّ نوشت و باب مقاله بردّ سيد سد شد و بديهي است كه حق و صواب در اينمسئله با كدام يك از آن دو جناب است فتوي في كنز الفوائد للشيخ الجلل الكراجكي مسئله ذكر ما شيخنا المفيد في كتاب الاشرف رجل اجتمع عليه عشرون غسلاً فرض و سنة و مستحب اجزه عن جميعها غسل واحد الجواب هذا جل احتلم و اجنب نفسه بانزال الماء و جامع في الفرج و غسل مبيتا و مس اخر بعد برده بالموت قبل تغسيله و دخل المدينه لزيارة رسول الله و اراد زيارة الائمه هناك و ادرك فجر يوم العيد و كان يوم الجمعة و اراد فضاء غسل عرفة و عزم علي صلوة الحاجة و اراد ان يقضي صلوة الكسوف و كان عليه في يوم بعنيه صلوة ركعتين بغسل و اراد التوبة من كبيرة علي ما جاء عن النبي و له او صلوة الاستخارة و حضرت صلوة الاستسقاء و نظر الي مصلوب و قتل و زغة و قصد الي المباهلة و ابرق عليه ماء غالب النجاسة فتوي در قصص العلماء در ترجمة سيد صاحب ضوابط رحمة الله عليه چنين آورده كه از ايشان استماع نمودم كه فرمود شخص دهقاني را روزكار بآخر رسيد وصية نمود كه فلان شخص را از مال من محروم نكنيد چون وصي آنشخص از عالمي از اهالي آنرستاق كه باصول و فقه مانوي نبود سئوال نمود از اين مسئله آنعالم در جواب كفت نظر بقاعده بايد موصي له محروم داشت براي اينكه نفي در نفي موجب اثبات است كه عبارت از اثبات حرمان باشد و بايد چيزي باو نداد از قضاياي اتفاقيه بعد از چندي عالمي اصولي بآن قريه وارد شد اينمسئله را و فتوي ملاي سابقرا باو اظهار داشتند انعالم اصولي كفت كه جواب صواب آنستكه بموصي اليه چيزي داده شود و قاعده نفي در نفي در اينحا جريان ندارد زيرا كه الفاظ اقارير و اوقاف و وصايا را بر فهم عرف بايد حمل نمود و مفهوم عربي اينكلام قطعاً آنستكه بموصي اليه چيزي بايد داد و فهم عرف وارد بر قاعده است فتوي و ايضاً در آن كتاب است كه از جمله استدلالات غربيه اينكه استاد يعني صاحب ضوابط د ركتاب وصايا از دلائل در مسئله اينكه عدالت در وصي شرط نيست بفعل مسلم بن عقيل تمسّك جسته كه عمر سعد را وصيّ خود ساخته و فعل مسلم محمول بر صحّه است در قول باينكه عمر سعد عادل بود بطلانش بديهي است و قول باينكه مسلم علم بفسق او نداشت اغربست زيرا كه همان انتصار نكردن عمر بن سعد از مسلم با اينكه نائب خاص بود موجب ارتداد است با اينكه عمر به يزيد نوشت كه مسلم كوفه را مغشوش كرد و كوفه از دست تو رفت و قول باينكه مسلم مسئله اشتراط عدالت را نميدانست
انهم
گلشن بيستم
انهم از اغرب غرائب وفرقي ما بين حالة اختيار و اضطرار نيست اكر كفته شود كه اين مسلم نيست مكر در حالة اضطرار فتوي شيخ الفقهاء الاماميّه رضوان الله عليه در جواهر الكلام مصارعه و كشتي كرفتن را جايز دانسته و دليل بر جواز را فعل حنين سلام الله عليها قرار داده كه با يك ديكر كشتي كرفتند در محضر پيغمبر و امام در صغر و كبر هركز حرام از او صادر نميشود و سيما تقرير پيغمبر هم بود پس بايد كشتي كرفتن جايز باشد پس تأمّل كن فتوي قاضي در مجالس در ترجمه حسن بن علي بن ابي عقيل كه مشهور بعماني است فرموده است كه او از اكابر متكلمين اماميه است و اول آنستكه از مجتهدان اماميه كه با مالك موافقه نموده در آنكه آب قليل بمجرّد ملاقات نجاست نجي نميشود و بخاطر نميرسد كه ديكري از مجتهدان با او موافقت نموده باشد مكر سيد اجل حسيب فاضل نقيب امير معز الدين محمد صدر اصفهاني كه در ترويج مذهب ابن عقيل رساله نوشته و اعتراضاتيكه شيخ اجل علامه جمال الدين بن مطهر حلي قدس سره در كتاب مختلف و غيره بر ادله ابن ابي عقيل متوجه ساخته رد نموده و ادله ديكر در تقويت ابن ابي عقيل اقامه نموده و اينضعيف مؤلف كتاب در اياميكه مطالعه كتاب مختلف مي نمود و امتحان ذهن خود را در مسائل شرعيه مينمود آن رساله را در نظر مطالعه داشت در مسأله در رد آن پرداخت فتوي و ايضا در الكتاب در ضمن ترجمه محمد بن مسلم ثقفي كه از روات حضرت باقر و صادق عليهما است و بسيار جليل القدر ونبيل الشأن ميباشد چنين آورده كه محمد بن مسلم فرمود شبي بر پشت بام خود خوابيده بودم شنيدم كه كسي در خانه مرا ميزند پس آواز دادم كه كيست كفتند كه من كنيزك تو رحمك الله من بكنار بام رفتم و سركشيدم كه ديدم زني ايستاده است چون مرا ديد كفت در ختر نو عروس من حامله بود و او را درد زائيدن كرفت و نازائيده در آن درد بمرد و فرزند در شكم اوحركت ميكند چه بايد كرد و حكم صاحب شرع در اينباب چيست پس باو كفتم اي امة الله مثل اينمسئله را روزي از حضرت امام محمد باقر پرسيدند آنحضرت فرمودند كه شكم مرده را بشكافند و فرزند را بيرون آرند تو چنان كن بعد از آن باو كفتم كه اي امة الله من مرديم كه در زاويه حمول و اختفاء بسر ميبرم تو را بسوي من كه راه نمود كفت نزد ابوحنيفه كه صاحب راي وقياس ميباشد جهة حكم اينمسئله رفته بودم كفت كه من در اينمسئله چيزي نميدانم نزد محمد بن مسلم ثقفي برو كه او ترا از حكم اينمسئله خبر خواهد دادو هركاه تو را در اينمسئله فتوي دهد تو نزد من باز آي و مرا از آن خبر ده پس باو كفتم برو بسلامت و چون صباح شد بمسجد رفتم كه نماز كذارم ديدم ابوحنيفه نشسته و همان مسئله را با اصحاب خود در ميان داردو از ايشان سوال مي كن و ميخواهد كه آنچه از من در جواب باو رسيده بنام خود اظهار كند پس از كوشه مسجد تخخي كردم ابوحنيفه كفت خدا ترا بيامرزد بكذار كه با يك لحظه نفسي زنيم يعني خودنمائي بمردم بكنيم و نظير اين را در قصص العلماء از مرحوم شيخ مفيد نقلنموده كه مردي از قراي بغداد آمده خدمت ايشان و از اين مسئله سوال نمود آنمرحوم بدوا فرموده با همان حمل دفن كنيد آنمرد چون رو بقربه برميكشت ديد كه سواري از عقب آمد و باو فرمود شيخ مفيد فرموده شكم آن زن را شكافته طفلرا بيرون آورده آنوقت او را دفن كنيد بعد از چندي شيخ مفيد بر ماجرا واقف شد و فرمود من كسي را نفرستادم و معلومست كه ان حضرت حجة بوده و چون خطا مي كنيم نبايد فتوي دهيم پس سيد باب فتوي نمود تا آنكه توقيع بيرون آمد بسوي او كه بر شماست فتوي و برما است كه تسديد كنيم شما را و مكذاريم بخطا بيفتيد پس دوباره بر سند حكم و فتوي متمكن كرديد رحمة الله عليه و علي جميع علماننا الماضين
در تائيد روايات من بلغه شيئ من البواث به درايات حسان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است دراية قال السيد السند جمال الصالحين في كتاب الاقيال في مقدمه بيان اعمال شهر الاصب رجب المرجب ما هذا لفظه و سوف نذكر من طريق الاخبار طرفا من العبادات و الاسرار في الليل و النهار المقتضية لنعيم دار القرار فلا تكن عن الخير نورّها و لا لنفسك يوم القيامة تواماً و اذا لم نذكر اسناد و الكلها فسوف نذكر احاديث المسندة عن الثقات انه من بلغه اعمال صالحة و عمل بها فانه
يظفر
در تاييد روايات من بلغ بدرايات حسان
يظفر بفضلها فمن ذلك اناروينا باسنادنا الي ابيجعفر بن بابويه رضوان الله عليه من كتاب ثواب الاعمال فيما رواه باسناده الي صفوان عن ابيعبدالله جعفر بن محمد الصادق انه قال من بلغه شئ من الخير فعمل به كان له اجر ذلك و انكان رسول الله لم يقله ثم نقل عن الكافي حديثين آخرين بهذا المضمون ثم قال اقول و هذا فضل من الله جل جلاله و كرم ما كان في الحساب انك تعمل عملا لم ينزله في الكتاب و لم يأمر الله جل جلاله رسوله ان يبلغه اليك فتسلم ان يكون خطر ذلك العمل عليك و تصير من سعاداتك في دنياك و آخرتك فاعلم ان هذا له مدخل في صفات الاسعاد و الارفاد فكيف لا يكون من صفات رحمته وجوده لذاته و من لا نهاية لهباته و من لا ينقصه الاحسان و لا يزيده الحرمان و من كلما وصل الي اهل هلكته فهو زايد في مملكته و تعظيم دولته و لقد رويت درأيت الاخبار الابن الفرات الوزير و غيره انهم زوّر عليهم جماعة رُقاعاً بالعطايا فعلموا النهار زوّر عليهم و اطلقوا ما وقع في التزوير و هي من الاحاديث المشهورة عند الأعيان فلا نطيل بذكرها في هذا المكان الي اخر ما ذكره هذا السيد العظيم الشان في تشييد مباني هذا البنيان من كلماته المعقودة كالجمان دراية خبر ابن الفرات الوزير الذي اشار اليه السيد الجليل في ذيل كلامه علي ما نقله القاضي ابن خلكان في ترجمته عن كتاب الاعيان و الأمامل هكذا حدث القاضي ابو الحسين عبدالله بن عباس ان رجلا اتصلت غطلته و انقطعت مادته فزوّر كتاباً من ابي الحسن بن الفرات الي ابي زنبور المادرائي عامل مصر في معناه يتضمن الوصاة به و التاكيد في الأقبال عليه و الاحسان اليه فخرج الي مصر صقيه به فارتاب ابوزنبور في امره لتغيير الخطاب التي جرت العاذة به و كون الدعاء اكثر مما يقتضيه محله فراعاه مراعاة قربية و وصله لقبله قليلة و احتبسه عنده علي وعد وعده به و كتب الي ابي الحسن بن الفرات بذكر الكتاب الوارد عليه و انفذه و بعثه اليه و استبشته فيه فوقف ابن الفرات علي الكتاب المزور فوجد فيه ذكر الرجل و انه من ذوي الحرمات و الحقوق الواجبة عليه و بايقال في ذلك ممّا قد استوفي المقال فيه و عرضه علي كتابه و عرفتم الصورة فيه و عجب اليهم منها و ممّا اقدم الرجل عليه و قال لهم ما الراي عندكم في امر هذا الرجل فقال لبعضهم تاوييه او حبسه و قال آخر قطع ابهامه لئلا يعاود مثل هذا او يقتدي به غيره فيما هو اكثر من هذا و قال اجملهم محضر ايكشف لايي زنيور قصته و يرسم له طرده و حرمانه فقال ابن الفرات ما ابعدكم عن الخيرية و اسخريه و القرطباعكم عنها رجل توسل بنا و تحمل المشقة الي مصرفي تأميل الصلاح بجاهنا و استمداد و صنع الله عزوجل بالامنتاب الينا و يكون احسن احواله عند احكم محضراً تكذيب ظنه و تخنيب سعيه و اليه لا كان هذا ابداً ثم اخذالعلم من دوانه و كتب علي الكتاب المزور هذا كتابي و لست اعلم لِمَ انكرت امره و اعترضتك شبهة فيه و ليس حق من خدمتا و اوجب حقا حلينا تعرفه و هذا رجل خدمتي ايام نكتبي و ما اعتقده في قضاً حقه اكثر مما كلفتك من القيام به فاحسن تفقده و وفر روزه و حترقه فيما يعود عليه نفقه و يصل الينا فيما تحقق ظنه و تبين موقعه و ردّه الي ابي زنبور من يومه فلما مضت علي ذلك مدة طويله دخل علي ابي الحسن بن الفرات رجل مقبول الهياة ذو بزة جميله و افتبل يدعوله و فتي عليه و ييكي و يقبل يده الارض فقال له صححه كرم الوزير و تفضله فضل الله به و منبع فضحك ابن الفرات و قال كم وصل اليك منه قال وصل الي من اله و تقسط قسطه علي عمال و معامليه و عمل صرفني فيه عشرون الف دينار فقال ابن الفرات الحمد الله الزمنا فاتاً الفرات هذا من الوزراء الشيعي و كان وزيراً للمقتدر العباسي و الفق خلعه و نصبه ثلث مرات و من اراد الاطلاع علي جل احواله فليرجع الي تاريخ ابن خلكان و مجالس المؤمنين للقاضي نور الله التستري نورالله مرقده دراية در تاريخ مجدي در ذيل خلافة هروان الرشيد بعد از اينكه شمة از كدورت بر مكيان ر اباعبدالله بن مالك خزاعي بيان كرده باينعبارت كه هر چند بر مكيسان در باب انهدام عرض و خون و مال عبدالله سعي نمودند هرون
سخن
گلشن بيستم
سخن ايشانرا حمل بر غرض كرده عبدالله را بحكومة ارمنيّه فرستاد يكي از اعيان بواسطه ميياناني و عدم الطاف اهل ديوان از زبان يحيي بن خالد كه وزير بود مكتوبي مزور بعبدالله در قلم آورد مضمونش انكه قلان را نزد تو فرستادم بايد گه در رعايت جانب او خود را معاف و معذور نداري و بنا برآنكه از تكدّر خاطر يحيي و عبدالله خبر نداشت با رمنيه رفته آن مكتوب را بعبدالله رسانيد عبدالله چون نقار خاطر يحيي را با خود ميدانست كمان برد كه آنمرد تزويري كرده و آن كتابة را به تزوير و دروغ آورده است لا جرم با او كفت كه من اين كتابة را بدار الخلافه ميفرستم اكر تو راستكوي باشي نصف حكومت خود را بتودهم و الا تو را به عقوبتي عظيم معاقب كردانم اكنون راست بكوي آنمرد كفت اي امير دروغ بر اموات نتوان بست بحمد الله كه بحيي در سلك احيا انتظام دارد عبدالله آن مكتوب را نزد يحيي فرستاد يحيي در مجلسي كه مشحون بامراء بود بر زبان آورد كه اكر شخصي از ديوان اميرالمؤمنين مكتوبي بدروغ و حيله بيكي از امراء نويسد سزاي او چه باشد بعضي كفتند دست بريدن و برخي بر زبان آوردند كردن زدن بحيي بن خالد مكتوب عبدالله را با عيان و اشراف نموده كفت بيچاره كه از بغداد با رمنيه رفته مكتوب ما را سبب حصول مقاصد خود شناسد مروّت اقتضاء آن مي كند كه در جواب نويسم كه او را رعاية نمايند آنكاه دوات و قلم برداشتند بعبدالله بن مالك نوشت كه چون وداين و لاغبار نقار آنجنابرا دفع نموده ايم فتح ابواب كرده آن شخصرا كه ما سفارش كرده ايم آنچه در باب او بجاي آورند منت بر اينجانب خواهد بود چون مكتوب يحيي به عبدالله رسيد آن مرد را طلبيده كفت نصف حكومت خود را بتو دادم وي جواب داد كه حكومت امير را مي زيبد مرا رعايتي فرمايد عبدالله هزار مثقال طلا با دَوازده دست جامه زيبا و پنج استر و پنج است و پنج غلام و پنج كنيز باو داد و او را روانه دار الخلافه بغداد كردانيد دراية در تاريخ بحيره در سيرة و فتوت او كناهي قا آن مغولي آورده كه سيد بود از جزع بخارا كه او را علوي خبرعي خواندندي بالش بسياري از خزانه بقرض كرفته بود وقت اداي آن كفت من تسليم كرده ام چون خط قبض طلب كردند كفت پادشاه خود از من كرفته او را بخدمت قاآن آوردند قاآن از او سئوال كرد كه در حضور كه و كجا داده كه تو را من اصلاً و قطعاً نمي شناسم كفت خان آنروز تنها بودند و كسي از خدم در خدمت نبود قاآن لحظه متفكر شد و بعد از آن سر برآورد و كفت كه او راست ميكويد دست از او بداريد و او را بدينوجه ميكريد كه آن مبلغ بمن رسيده و مبادا كه بعد از اين پادشاهان بشنوند و كويند كه پادشاه جهان منكر شد جز وي را اما آنچه آورده است كه بخزانه معامله كند از او نستانيد و با او سودا نكنيد آنروز جماعتي تجار آمده بودند قاآن اسباب هر يك را بهاني معين كرد ديكر باره از آن سيد ياد كرد كه كجاست او را حاضر كردند و كفت اي سيد دلتنك شدي از آنچه ما فرموديم كه متاع ترا نكيرند سيد در تضرع آمد و كريستن آغازيد رحم در دل قاآن افتاد پرسيد كه متاع ترا چه قيمت است سيد كفت سي بالش و بدان دلخوشم فرمود صد بالش بتو داديم خوشحال شده و در پاي قاآن افتاد دراية در مجالس المحسنين در ذيل ترجمه امير محير الدين طاستكي المستنجدي چنين كويد كه آورده اند كه روزي يكي از فراشان او چيزي قيمتي از اسباب او را چنان دزديد كه امير ميديد و معذلك در منع او كلمه بر زبان نياورد بعد ازآن اصحاب او آن فراش را كرفته ميزدند و آن چيز دزديده را از او ميطلبيدند امير محير الدين از غاية مروت بسخن درآمده كفت هيچكس را آزار نكنيد كه كسي آنرا برده كي باز پس نخواهد داد و كسي او را ديه كه پرده او را نخواهد دريد و حال او را با كس نخواهد كفت دراية در بحيره استكه كويند در آغاز ميانه يزيد مهلب و عمر بن عبدالعزيز كمال محبت بود چنانچه روزي عمر عبدالعزيز بيمار شد و از خواص اشياء سخنان ميپرسيد و يزيد بر وجه نيكو جواب ميداد و بعد ازآن كيفية معرفه الله را بيان كرد عمر عبدالعزيز را حالي و وجدي رويد او كه پنجاه هزار دينار يزيد را صله فرمود ارباب غرض در حق او حسد كردند و چندان سعي نمودند كه عمر يزيد مهلب را بزند ان افكند سعيد بن عمر كويد چون مرا با يزيد محبتي بود
خواستم
خواستم بر او حقي ثابت كردانم بخدمت عمر عرض كردم كه مرا پنجاه هزار است بر ذمه يزيد مهلّب تا كار او در حبس چون شود عمر كفت برو بزندان و حق خود از آن بكير القصّه كويد بزندان رفتم چون يزيد مرا بديد كفت ترا چكونه نزد من راه دادند من حيله خود را كفتم يزيد كفت كه نيكو نباشد كه دوست ما دروغكوي برآيد فرمود پنجاه هزار دينار برآورده بمن دادند پس من برآمدم قصّه را بعمر نقلكردم عمر كفت كمال همت نموده است يزيد و چون ملازمان ما را همت چنين بوده است ما را چه شده پس امر باطلاق يزيد مهلّب فرمود دراية در بحار استكه شخصي از حجاج در مدينه خوابيد چون بيدار شد توهم كرد كه هميان زر او را دزديده اند بيرون آمد ديد كه جعفر بن محمد ايستاده است و نماز ميكند و نشناخته بآنجناب چسبيده و كفت تو هميان مرا برده فرمود چه بود در هميان تو كفت هزار اشرفي پس آنحضرت او را بخانه برد و هزار اشرفي بترازو كشيد و باو داد آنمرد چون بمنزل خود رفت هميان خود را در آنجا ديد بركشت خدمت آنجناب و عذرخواهي كرد زر را پس آورد حضرت نكرفت و باو بخشيد و فرمود چيزي كه از دست من بيرون رفت دوباره بر نميكردد دراية در مجمع النورين استكه سالي امام محمد باقر عليه السلام اراده حج بيت الله الحرام كرد سفارش نمود حيوان را هواري براي حضرتش خريداري نمودند و آن قاطري بود بسيار شكيل و خوشرنك و خوشراه پس آن حضرت بر او سوار شده بمكه رفت مرديكه نامش موسي بن عيسي بود و خانه اش در بازار صفا و مروه بود در غرفه خود نشسته تماشاي حاج ميكرد ناكاه چشمش بر آنجناب افتاد كه سوار آنقاطر بود و عبور ميكرد مردي از طايفه همدان را تحريك كرد از غرفه بزير آمد و رفت جلو قاطر آنحضرت را كرفت و كفت اينقاطر مال منست حضرت بدون سئوال و جواب پياده شد و بغلام خود فرمود زين قاطر را بردار و خود قاطر را با نيمرديه آنمرد عرضكرد كه زين آن هم مال منست حضرت فرمود دروغ كفتي ما شاهد داريم كه اين زين سالها بر پشت قاطر پدرم بوده ليكن چون قاطر را در همين نزديكيها خريده ام لذا كفتم او را بتو دهند ليكن در مالكية زين قطعي الكذب ميباشي دراية از يكي از ثقات مسموع افتاد كه شخصي از اهل اصفهان نوشته مزوّري بخط و مهر مستوفي اصفهان بدار الخلافه طهران آورده كه مضمون آن توصيه درباره حامل آن كه سلطان از براي آن مستمري و اداري قرار دهد و آن نوشته را بسلطان ارائه نمود و چون مستوفي در نزد سلطان كمال تقرب و مكانة و وجاهت را داشت لذا سلطان درباره حامل آن نوشته كمال لطف را مرعي داشته و مستمري زيادي از براي او برقرار فرمود و دستخط خود را در اينخصوص بآنحامل مرحمت فرمود چون اينخبر در اصفهان بمستوفي رسيد باجزاء و حواشي خود اظهار دشت و فرمود با اينشخص كه از قول ما نوشته مزوّر و جعلي نزد سلطان برده چه بايد كرد همكي كفتند بايد سلطان را از فعل او خبردار نمود و او را سياسة كامله بايد كرد مستوفي كفت قبيح است از كسيكه خداوند اينقدر اثر بخط و مهر او داده كه دروغي و جعلي آن در نزد سلطان قبول ميشود و از آن پذيرائي ميكند باعث قطع نان بنده از بندكاه خدا شود پس امر نمود كه اينمطلب را كتمان نمائيد و ابداً بكسي اظهار نكنيد و بروي انشخص كه اينعمل از او صادر شده نياوريد دراية در بعضي از تواريخ استكه وقتي يكي از اعيان بغداد كه او را نكبت روزكار كرفته بود براتي باسم خود از جانب فضل بن يحيي برمكي جعلنمود و مضمون آن اين بود كه خازن بايد مبلغ پنجاه هزار درهم بحامل برات بدهد و او را نزد خزانه دار فضل برده كه وجهش را دريافت دارد قضا را در آنوقتيكه آنمرد اين برات مزوّر را بخازن ميداد فضل از آنجا عبور مي نمود چون خازن برات را ديد و در آن بنظر دقت ملاحظه كرد خط و خاتم آن را مثل خطوط و خواتم سائر بروات فضل نديد پس در شك افتاده آن برات را به فضل نشانداد چون چشم فضل بر آن برات و حامل آن افتاد فهميد كه چه كيفيت است پس بخازن كفت اين براترا من باينمرد داده ام و بخط و مهر من است و ليكن در آن اشتباهي شده است و آن اين استكه من در آن هنكام كه اين برات را مينوشتم در نظر داشتم كه پنجاه هزار دينار بنويسم و اشتباه نموده پنجاه هزار درهم نوشته ام اكنون
بايد پنجاه
گلشن بيست و يكم
بايد پنجاه هزار دينار بحامل آن بدهي پس خازن پنجاه هزار دينار بآنمرد تسليم نمود ختم ذكره حتم بدانكه وجه تائيد اين درايات روايات من بلغه شيئي من الثواب را آنستكه چنانچه مضامين اينها مشتمل بر اينست كه نسبت دادن چيزي را بمخلوقي كه آن نسبته واقعيت نداشته بر جاء و فائده كه ناسب آن را در نظر داشته با علم منسوب اليه بكذب آن ثمره و فائده اش اينست كه منسوب اليه با آنكه مخلوق ضعيفي است ناسب را محروم نمي نمايد و رجاء او را در وصول بآن فائده در حق خود محقق مي داند و پس بطريق اولي خالق و غني علي الاطلاق بنده كه برجاء و اميدواري بثواب عمليرا كه باو از اخيار رسيده و يا در اخبار ديده استكه خداوند درباره عامل آن وعده فلان ثواب را داده اكر بجاي آورد نبايد محروم كند اكر در واقع چنان ثواب را نداشته باشد قال السيد السند في ذيل كلامه المنقول من الاقبال و قد جائت سر نغننا العظمة بنحو هذه المساعي المكرّمه و ذاك ان حكم الشريعة انه لو السقي صفّ المسلمين في الحرب بصفّ الكافرين فتكلم واحد من اهل الاسلام كلمة اعتقدها كافر انه قد امنه بذاك الكلام لكان ذلك للكافر امانا من القتل و درعاً له من دروغ السلامة و الفضل و قد تناصر ورود الروايات ادرو للحدود بالشبهات انتهي كلامه و رفع مقامه
در الغاز و معميات مشحذه اذهان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است نغز در حيوة الحيوانست كه و قد الغز بعضهم في القلم فقال و ارقش موهوب الشياة فهفهف يشتّت شمل الخطب و هو جميع تدين له و الآفاق شرقاً و مغربا و تعنوله ملاكها و تطيع حمي الملك مفطوما كما كان يحتمي به الاسد في الآحام و هور صنع نغز در فارسنامه ناصري استكه جمال الدين عبد الرزاق اصفهاني اين نغز را براي حمام فرموده است چه كوئي چيست آن شكل مدور كه دارد خيمه با كردون برابر چه ايواني كشيده بر سر آب چه خركاهي زده بر روي آذر چه عقل عاقلان هم پاك و هم خوش چه طبع زندكان هم كرم و هم تر ز آبش رشك برده آبحيوان زخوش شرم كرده حوض كوثر برهنه كشته دردي همچو در حشر بزرك و خورد و درويش و توانكر بهشت است او از اينمعني كه هركز نه سرما اندر او بيني و نه حر بدوزخ نيز مينمايد از آنرو كز اتش ميشود كارش مقرر همه آلودكان آيند دردي برون آيند از او پاك و منور يكي لعبت در او از بهر خدمت دو روي ده زبان و زرد و لاغر به شكل جدول تقديم دروي بسي خط هاي بي پركار و مسطر كَنَد ريش وزير و زلف خواتوان ضعيفي ديده كس زينسان ستمكر نغز در باب شبه الغاز از محاضرات راغب اصفهانيست كه وقتي منصور دوانيقي بابي بكر بن عياش كفت يا ابابكر اخبرني عن عين فقات عينا يعني خبر بده مرا از چشميكه كور نمود چشمي را و اراده او از اينسؤال اين بود چه انكه ميخواست معلوم كند كه مردم بآنچه منصور درباره عبدالله بن علي كرده بود از قتل تكلم مينمايند يا نه پس ابن عياش كفت يا امير المؤمنين مقتول نمود علي بن ابيطالب را عبدالرحمن بن ملجم و عبدالله بن زبير را مقتول ساخت عبدالملك بن مروان و عبدالله زبير بقتل رسانيد برادر خود عمرو بن زبير را و عبدالملك كشت پسر عموي خود عمرو بن سعيد را و مهدوم شد عبدالله بن علي در عهد امير المؤمنين عبدالله منصور پس منصور از استماع اينسخن بسيار خنديد و كفت واي بر تو اينقضيه چه وقت بود و اينكلام را تجاهلاً كفت چه انكه عبدالله بن علي بر منصور خروج نموده و او ابومسلم را با لشكري فراوان بسوي عبدالله روانه نمود و ابو مسلم لشكر عبدالله را منهزم نموده خود عبدالله بطريق استيمان در نزد منصور آمد پس منصورمنزلي از براي او بنا نمود كه اساس آنرا از قطعه هاي سنك نمك قرار داده بودند چون عبدالله بن علي وارد آن منزل شد حكم نمود كه آب در زير اساس آنمنزل انداختند پس ان منزل خراب شده وعبدالله در زير آن مانده هلاك شد و از اينجهة ابن عياش كفت آنچه را كه كفت نغز في المشكول نغز ليهاء الملة و الدين اوام الله افضاله يا ايها المولي الذي حلّ من معالم العلم باعلي المقام ما
بلدة اولها
در الغاز و معميات متحذه اوهان
بلدة اولها سورة بل جبل مشتهر في الانام و قد غدا اخرها اولا لسوره متتلوة في الكلام و لم يزل مسكنه في السماء مع انه في البحر ملقي مدام و قلبها للعطف لكنه ليس له عطفٌ علي المتهام و خمسها خمس لخمس مع انه عشر له و السلام و له سلمه الله حله بالنشر ايضا قال في المشكول و نقلته من خطه سلمه الله هذه البلدة خماسية الاحرف و قلبها طرده كعكه و هوثلاثي و ان كان سند ايشا و ما عن جانبيه بغير واسطه ثنائيان و بواسطه ثلاثيان و آخرها كقلبها طرده كعك ايضاً و كل من قلب صدرها و عجز ثانيها و قلب ثالثها و عجز رابعها و قلب قلب خامسها واحد نغز تصحيف اخ الوالد ما فارقني مذلاح اخ الامّ علي وجهة اقول اخ الوالد كناية عن العمّ و چون عمّ را تصحيف كني يعني يك نقطه بالاي عين كذاري غم ميشود يعني غم از من جد نميشود يعني ازآن زمان كه اخ امّ يعني خال نمايان شد در روي آن محبوب حاصل اينكه از آنزمان كه خال روي محبوب خود را اشكار ديده ام غم وصالش از من جدا نميشود نغز باسم يوسف ز يعقوب بشكن ولي پاشنه بجايش نبه به ولي پاش نه يعني از كلمه يعقوب بشكن و بيند از پاشنه را كه مراد عين و قاف و باء او است كه عقب ميشود كه بمعني پاشنه است و در اينصورت از او باقي نمي ماند مكر ياء و واو و در جاي آنچه از يعقوب انداخته به بكذار يعني سفر جل بكذار اما باسقاط پاي او كه را و جيم و لام او است و در اينصورت باقي نمي ماند از سفر جل مكر سين و فاء او و چون ياء و واويكه از يعقوب باقي مانده است منظم بشود بسين و فاكه از سفر جل باقي مانده يوسف خواهد شد نغز من الغاز الحريري ما تقول فيمن توضاء ثم لمس ظهر نعله قال انتقض وضوئه بفعله النعل الزوجة و هدا علي مذهب العامه كما لا يخفي قال فان توضاء و عليه صوم قال يعيدو لو صلي مأته يوم الصوم ذرق النغام قال فان سجد علي شماله قال لا باس بفعاله الشمال جمع شملة قال فان اكل الصائم بعد ما اصبح قال هو احوط له و اصلح و اصبح اي استصبح بالمصباح قال فان اصلي مملوكه النار قال لا اثم عليه و لا عار المملوك العجين الذي قد اجيد عجنه حتي قوي قال ما تقول في ميتة الكافر قال هو حل للمقيم و المسافر الكافر البحر و ميتة السمك قال ايمنع الذي من قتله العجوز قال معارضة في العجوز لا يجوز العجوز الخمر و قتلها مزجها نقلته عن الكنز المدفون به للسيوطي و فيه ايضا نغز في النار نثرا ما شيئ له عين و لسان و ليس له جوف و لا اسنان تيلون في النبات و يصيركم الحيات ليس له عقل و لا حس و لا جنّ و لا انس يجزع منه الشجاع و تبعث به ذات البقاع اسود احمر ارزق اخضر ابيض اصفر يكون في لخطه في الف بلد و يولد له في ساعة واحدة الف ولد من غير مباصقه و لا جماع و لا حمل و لارضاع استغفر الله العظيم مما كتبته فانه مما لا نفع فيه لانتهي نغز في باميه في الكنز المدفون في خمسه حسابيه خمسون مع ثمانيه اخماسها عجائب ثلاثه منها ميه و اثنان جزءٌ واحدٌ وَ واحد التساقيه تفسيره ان باميه بحساب الجمل ثمان و خمسون و ثلاثة من حروفاته ميه و اثنان منها باو هو جز واحد و باقيها و هو ميه واحد لاجل في حروفه الاتصال و الباميه شيئ يشبه بالبادنجان نغز ايضا رقيه في عثمان حروفه معدودة خمسه اذا مضي حرف تبقي ثمان و تفسيره معلوم نغز في كمون اصادويه العطارين يا ايها العطار اعرب لنا لاسم شيئ قل في سومك تراه بالعين في يقظه كما يري بالقلب في نومك نغز في دمل و ما شئ اذا حاز انبساطاً وجدت النفس منه في انقباض قريب منك تمسكه بكفّ و تبصره باحداق مراض قبيل الفجر يسرع في ارتفاع و بعد العصر يسرع في انخفاض و تفسيره ان الدمل اذا شرع في الكبر فالي ان يكبر و يختمع فيه القيح و الصديد النفس منه في الزجر و الانقباض و اذا بحر و ان وقت انفجاره يكون اكبر و ارفع مما كان و بعد انفجاره و عصره و اخراج القيح و الصديد منه ينقبض انقباضا فاحشا نغز در كلام حد است يك كلمه كه به شش حرف يافته يعتين كه نمايد زآسمان كمال حرفهايش بصورت بر دين
كاه يك
كاه يك آيه است و كاهي نصف كه سه آيه بقول روح امين باز كويند مطلق آيه نيست علماي كرام ائمه دين هر كه از جان ودل شود طالب يابد او را در اول يس و در حل آن توان كفت اين نغزي است در كلمه الرحمن زيرا كه آن شش حرفست و بصورت پروين هم هست باعتبار اجتماع و روشنائي حروفات و دواتر آنها واو يك آيه است در اول سوره الرحمن و نصف آيه است در آيه خشي الرحمن بالغيب و سه آيه است باين اعتبار كه در وي مندرج است الر و حم و ن و هر يك از اينها آيه تامه است و آيه نيست به اعتبار آنكه تعداد حروف آن بر اسلوب حروف تهجي واقع است و الله العالم نغز في الضرطه في الاخبار الاول المعروف بتاريخ الاحقي و مولودة لم تعرف الطمت امها و ليس لها روح و لا تحرك يقهقه منه القوم من غير رؤيه و صاحبها من عارها ليس يضحك و نقل عن الراغب في تذكرته في باب المكتسبين بالضراط ان رجلا جاء الي باب المعتصم و قال قولوا علي الباب ضراط فقيل له اذهب فعندنا حاتم الديس و هو اخدق الضراطين فقال الاجل عندنا ما ليس عنده فاستوذن فلما دخل قال له المعتصم ما عندك فقال اضرط ضرطه تفسق السراوين فقال ان فعلت ذلك فلك ماته ديناروان عجزت فمأته سوط ففعل و اخذ الدنا نيروحكي عن رجل انه كان يفتح الباب بضرطته نغز في علي في تخفه المجالس و نزهة المجالس للفاضل السيوطي اسم الذي عشقته اوله ناظره ان فاتني اوله يكون لي آخره و حله واضح معما باسم جلال چيست آن نام كه بر حرف نخستش الفي كر زيادت كني ايخسرو دين دال شود ور فصيحي بخرد بافي آن نام بزرك بزبان بر كذارند بيقين لال شود هركاه الف كه بحساب جمل يكيست بر حرف اول جلال كه جيم است و بحساب جمل سه است زياد شود چهار ميشود كه دال است و باقي آن اسم يعني بغير از خيم هركاه كفته شود لال خواهد بود معما في الدر المنثور للشيخ علي الشهيدي مما نظمته معما في اسم مراد با كاملا في هواه انفقت روحي و مالي اردت سقيم فؤاد اذلات جين وصال و قال حله بحسب اصطلاحات اهل المعمي العربي ان اردت رويفه رمت و سقم رديفه في الجمله و اوفواد رديفه قلب و المراد بالقلب العكس في كل من رمت و دا فاذا اسقطت التاء من رمت حين وصال مُرِباد حصل مراد معما و فيه ايضا مما نظمته في عنفوان الشباب من باب المعمي تبيان في اسم سليمان ايام حسنك كم اودي بها ذلف مثلي و كم ثَمَّ قلب فيك قد علقا يا من له في فؤادي منزل حسن رحب اذا يدعيه الغير ما صدقا و حله ان المراد عددكم و هو ستون و السين ستين و المراد بكم ثَمَّ قلب نقص ثم المقلوبه من مثلي فقد حصلت السين و اللام و الياء من مثلي بعد نقص ما ذكر و تتمه الاسم تحصل من اصدق فانه بمعني كذب و رديف كذب مان معما و فيه ايضا معمي في اسم مردان و قائله هل انت مضي بحاجتي ام الثغرام صناك هجرالحبائب فقلت لها جودي بوصلك و اتركي جدثنا مضي ما بين ثغر و حاجب و حله ان المراد بالثغر الميم و بالحاجب النون و الحديث الماضي حديث و دريف حدث روي فاذا ترك اي وضع روي ما بين الميم و النون صار مروان قال و لم يتفق لاحد من اهل هذه الصناعة حل الابيات المذكورة فلهذا ذكرت حلها معما باسم واسع در مشكلات العلوم فرموده از اينشعر اسم و سعرا بطريق معما توان استخراج نمود و آن اينست از نظر چون شد رخ او ناپديد قطره هاي اشك بر دامن چكيد چه آنكه مراد از رخ او الف است و هركاه كه الف از كلمه او ناپديد شد حرف واو بجا ميماند و مراد از قطره هاي اشك نقطه هاي شين است و مراد از دامن اشك حرف كاف است و هركاه يك قطره كه عبارت از يك نقطه است بر كاف كه بحباب جمل پست است بچكد بيست دويست ميشود بجهة آنكه آن نقطه در حكم صفر است و دويست كنايه از راه مهمله است بعد از آن قطره ديكر بر دامن ميچكد كه مبدل براه شده بود راء مبدل
ميشود
در الغاز و معميات مشحذه اذهان
ميشود براي منقوطه وآن در حساب جمل هفت است و بعد از آن نقطه ديكر براي معجمه ميچكد باين عنوان كه نقطه صفري باشد كه برآن بيفزايند هفت هفتاد ميشود و هفتاد عين است پس باينعمل شين مبدل بسين مهمله شد و كاف مبدل به عين مهمله پس هركاه اشك مبدل به اسع شد صورت اسع را كه ملحق بواد كرديم واسع حاصل شد معما در ذيل كتاب نفحات الانس ملا عبدالرحمن جامي بعضي از مترجمين حالات جامي اين معما را باو نسبت داده كه باسم مبارك علي عليه السلام كفته است و آن مترجم كويد كه تا بحال مثلش نشده چشم بكشا زلف بشكن جان من بهر تسكين دل بريان من و شرح آن اينستكه از چشم باعتبار ترادف كه متداول در اصطلاحات اهل اين فن است عين مسمي مراد است و از بكشا بعمل ترادف امر كرده بفتح دادن عين چه مرادف بكشا بلغة عرب اِفتحست و از زلف باعتبار تشبيه لام مستفاد است و بشكن بعمل ترادف امر بكسره دادن لام است چه آن مرادف با اِكسر است و تسكين دل بريان عبارت از سكون ياء تحسانيه است كه در وسط لفظ بريان واقع شده و معني ظاهري شعر ظاهر است معما نقل السيد السند في الروضات عن المولي مير حسين المعمائي الذي هو من ثلامذه الجاعي الهروي و المستفيدين من بركات انفاسه في كتاب له في المعميات انه قال و لما كانت اكثر معميات هذا الكتاب من بركات و ثمرات افكار حضرت جامع الحقايق و الفضائل و مظهر فيض الله الكامل الشامل يعني به الفاضل الجامي كان التصريح بجميل لقبه المشهور خارجاً عن قانون الادب فلا جرم يكون التعبير لنا عنه بطريق الايماء و التعميه و ذكر معمي للفظة جامي هكذا ز خود بكسسته و وارسته از غير بشهر لامكان دل بسته از سير اشارة الي رفعة درجاته في مقام المعرفة و الخلوص و حل ذلك ان الشهر هو اللام فاذا بدل لاؤه بالمكان الفارسي الذي هو جا و عقدله قلب السير الذي هو حرف الياء يصير كذلك معما و له ايضا باسم مهدي اي خوش آن كشته كه آيد روزي بر سر مرقد وي دلسوزي و حل ذلك انه اذا صار علي راس هر لفظة ق تحصل نفطه مه بالفارسية و المراد بلفظة دلسوزي اسقاط الواد من نقطه وي فانه اذ اسقط يصير مهدي كما لا نجفي معما باسم جمال ما درميان مجلس رندان نشسته ايم از صاف و درد مجلسيان دست شسته ايم در مشكلات العلوم در حل آن فرموده ما كه در ميان مجلس درآيد امحمالس ميشود و چون صاقب آن ميم باشد بجهة انكه در بالاست و درد آن كه سين باشد بجهة انكه در در پائين است برود جمال ميشود معما باسم هود در مشكلات است كه مشهور استكه از حضرت امير المؤمنين برسيدند كه در قرآن مجيد بطريق معمي اسمي بيرون ميآيد فرمود بلي درايه و ما من داية الا هو اخذ بناصيتها كه در سوره هود واقع است اسم هود بطريق معمي بيرون ميايد زيرا كه لفظ هوچون اخذ كند و بكيرد ناصيه داييه را كه وال باشد هود مشهود ختم ذكره حتم در روضات از ملا محمد امين استرآبادي نقلنموده كه در كتاب دانش نامه شاهي فرموده چند چيز استكه از بابة اين استكه آدمي كاهذد الي را تفحص كند بجهة انكه سوزن بجويد ورآن از انجمله يكي معما است و بعد از ان او را باينعبارات تصديق نموده كه والانصاف حما ذكره و المعمي ليس من قنون اهل الضنه علي اعمارهم و لا يزيد الرجل الا اعوجا جاني سليقته و نعماً في جبلّته و هما من اشد الاشياء ضرراً بمن يريد التامل في اولة الفقه و الاصول اشهر
در مكتوبات قدرتيه و غرائب خطوط خطاطان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است خط في اخبار الدول اعلم ان ادريس كان كاتبا و خياطاً فهو اول من خطّ و خاط و كان للانبياء عليهم السلام اقلام مختلفه فكان فلم آدم سريانيا و قلم شيث صوليانيا و قلم ادريس برباريا و قلم نوح جزرميا و قلم ابراهيم برهميا و قلم اسحق يونانيا و قلم موسي عبرانيا و قلم داود غريرتا و قلم سليمان كاهنيا و قلم عيسي روميا و قلم شمعون افرنجيا و قلم جرجيس قبطيا و قلم دانيال امنيا و قلم نبينا صلي الله عليه و آله و سلم كوفياً و هو افضل الا قلام كذا ذكره البوني في كتابه خط در منابع الحكم استكه حضرت آدم در كل مينوشت و او را مي پخت بعد از
آن حضرت
گلشن بيست و دويم
آن حضرت ادريس از لوحهاي كلي استخراج كرده وقتي خط را بر سنك لقر ميكرده اند و وقتي بر استخوان و زماني بر پوست كاهي بر اوراق درخت و برك نخل در قرون سابقه خط طيري بوده الآن در مصر و بعض جايهاي ديكر در روي احجار ديده ميشود كه تمام حروف بشكل طيور و مرغانست وقتي ديكر حروف به شكل ظروف بوده بصور مختلفه و آنها نيز اكنون در بابل بر سنك منقوش است وقتي حروف را با تشبيه بعضي آلات نوشته و افهام معني كرده اند مثلا به شكل شمشير ميكشيدند براي كلمه شجاعت يا جام ميساختند بعوض كلمه سخاوت و قس عليهذا در زماني خط ميخي معمول بوده و كاهي خطّ پهلوي كاهي خطّ كوفي نوشته ميشد كه مخترعش علي بن هلال كوفي است و اينخط را كسي بهتر از امير المؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام ننوشته است بعد ازآن ابوعلي بن مقله وزير المقتدر بالله عباسي در سال سيصد و هشت هجري خطّ ثلث و نسخر اختراع كرد و خطوط ديكر نيز در عالم بوده و هست و ظاهراً خط نستعليق بهترين خطوطست و مخترعش خواجه مير علي تبريزي است و تاكنون بهتر از مرحوم مير عماد حسني آنخط را كسي ننوشته است خط در معارج النبوه نقلنموده كه در سراتديب بر سر روضه آدم درختي است كه هر سال دوبار كل و بار آورد و بر هر كلي هفت بركست و بر هر بركي نوشته لا اله الا الله محمد رسول الله ملك آنديار آنجا موكلان دارد تا آن برك ها را مضبوط ساخته به خزينه دار ميسپارند و مداواي مرضي بآن مينمايند كويند كه چون بركي از آندرخت كل بكوبند و دزديده مؤف كشند بفرمان الهي و بركت نام خدا و رسول رفع آفت انچشم نمايد و عجب ترانكه اكر بركي از آندرخت فرو افتد و كسي نباشد كه آن را ضبط كند در ساعت زمين او را فرو خورد يا فرشته آمده آن برك را بردارد و بحرمة نام خداي عزوجل و نام محمد مصطفي هيچ دستوري را ياراي آن نباشد كه آن برك را غذاي خود كرداند و هيچ اتشرا ياراي آن نبود كه آن را بسوزد خط في كنزالفوائد للعلامة الكراجكي قدس سره و من عجيب باز است و اتفق لي اني توجهت يوما لبعض اشغالي و ذلك بالقاهرة في شهر ربيع الخر سنة ست و عشرين و اربعمأته فصجيني في الطريق رجل كنت اغريه بطلب العلم و كتب الحديث فمررنا في بعض الاسواق بغلام حدث فنظر اليه صاحبي نظراً استربت منه ثم انقطع متي و مال اليه و حادثه فالتفت انتظاراً له فرايته يضاحكه فلما بحق بي غدلته علي ذلك و قلت له لا يليق هذا يك فما كان باسرع من ان وجدنا بين ارجلنا في الارض ورقه مرميته فرفعتها لئلا يكون فيها اسم الله فوجدتها قديمة فيها خط دقيق قد اندرس بعضه و كانها مقطوعة من كتاب فتاملتها فاذا فيها حدث ذهب اوله و هذا نخته قال اني اخوك في الاسلام و وزيرك في الايمان و قد رأيتك علي امر لم يسعني ان اسكت فيه عنك و لست اقبل فيه العذر منك قال و ما هو حتي ارجع منه و اتوب الي الله تعالي منه قال رُايتك نضاحك حَدَنا غُرّاً جاهلا بامور الله و ما يجب من حدود الله و انت رجل قد رفع قدرك بما تطلب من العلم و انما انت بمنزلة رجل من الصديقين لانك تقول حد شافلان عن فلان عن رسول الله عن جبرئيل عن الله فيسمعه الناس منك فيكتبونه عنك و يتخذونه ديتا يعولون عليه و حكما ينتهون اليه و انما انهاك ان تعود لمثل الذي كنت عليه فاني اخاف عليك غضب من بأخذ العارفين قبل الجاهلين و يعذب فساق حملة القران قبل الكافرين فما رأيت حالاً اعجب من حالنا و لا عظه ابلغ مما اتفق لنا و لما وقف عليه صاحبي اضطرب لها اضطرار با بانَ فيها اثر لطف الله تعالي لنا و حدّثني بعد ذلك انه ايزخر عن تفريطات كانت تقع منه في الدين و الدنيا و الحمد لله اقول لا يبعد ان يكون مضمون هذه الورقة بخط الفدرة قد اظهر الله لبنيه هذا الرجل الصالح في الاعمال و الاعتقادات و اِن صَدَرَ منه في بعض الاحيان هناتٍ و هنات خط و فيه ايضا باسناده المتصل الي الزهري قال اشخصني هشام بن عبدالملك من ارض الحجاز الي الشام زائراً له فسرت فلما اتيت الارض البلقا رايت جبلا سودا و عليه مكتوب احرفا لم اعلم ما هي فعجبتُ من ذلك ثم دخلت عمان قصبة البلقاء فشلت عن رجل يقره ما علي القبور و الجبال فارشدت الي شيخ كبير فعرفته ما رايت فقال الطلب
شيئاً
در مكتوبات قدرنيه و غرائب خطوط خطاطان
شيئاً اركبه لاخرج معك فحملته معي علي راحلتي و خرجنا الي الجبل و معي مجردة و بياض فلما قرأة قال لي ما اعجب ما عليه بالعبرانية فنقلته بالعربية فاذا هو باسمك اللهم جاء الحق من ربك بلسان عربي مبين لا اله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله و كتب موسي بن عمران بيده خطّ قرماني در اخبار الدول آورده كه در سفح جبل قرطبه كه از بلاد مغرب است مسجد جامعي استكه در معموده دنيا مثل آن يافت نميشود چه طولش صد ذرع است در عرض هشتاد ذرع و ستونهاي سنكي بزركي كه در آن بكار برده اند هزار ستون است و سنه ستون از آنها در مواجه قبله آن واقع شده و رنك آنها سرخست بر يكي از آنها برنك سفيد صورت عصاي موسي و صور اصحاب كهف منقوش است و بر ديكري صورت غراب حضرت نوح منقوش است و بر سيمي از آنها اسم محمد صلي الله عليه منقوش است و كل ذلك خلقه الله من اصل الحجر يعني تمامة آنها بقلم قدرت الهيّه نقش كرده شده است جل و علا خطّ در تاريخ كزيده استكه مجوسي زوري ديناري برسم خير بدرويشي داد شبلي حاضر بود كفت اي مجوسي تو از نور ايمان بهره مند نيستي خير چرا مي كني مجوسي سر بآسمان برداشت كاغذي بر دامنش افتاد كه اين دو بيت در او بود نظم مكافات السماحة دار خلد و اَمن من مخافته يوم بوس و ما نار بمجرقة جوادا و لو كان الجواد من المجوس خط در جلد دويم از زهرا الربيع استكه ديدم سنكي را كه بقدركف دست ورزد رنك بود و آن را از يكي از نهرهاي شوشتر يافته بودند و بران از نفس خود نوشته بود يعني بقلم قدرت الهيّه نوشته بود لما قتل الحسين الشهيد بارض كربلاء كتب و مه علي ارض الخضب و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون اين ناچيز كويد كه ظاهر آنچه را كه اين سيد خليل ديده و نقل فرموده غير از آن حصاتي استكه در زمان شاه سليمان صفوي ديده شده است اكر چه آنرا ينز از يكي از نهرهاي شوشتر يافته بودند قال السيد السند في روضات الجنات عند ترجمته للسيد الجليل القامير محمد حسين الخواتون آبادي سبط العلامة المجلسي قدس سرهما و تعداد مؤلفاته و له كتاب في حكم النكاح بين العيدين مبسوط كبير يذكر فيه بهذه الوسيله كثيرا من الفوائد النادرة و الشبهات البادرة منع اجوبتها و شطر او افيا من الدلالات علي تشيع كثير من علماء الجمهور استخرجها من تضاعيف كلماتهم و من غريب ما يذكر فيه قريبا من اواخره و نحن نورده بطوله هناك لغاية غرابته قوله مائدة من وقايع نيف من تسعين و الف انه وجدثت حصاة في سيل و ادمن بلدة نستر منقوش عليها هذه الكلمات بخط احمر فارسلها حاكم تلك البلدة الي حضرة السطلان المغفور السلطان سليمان حشره الله مع اجداده الطاهرين و هو ارسلها عند جدي العلامة رفع الله في الجنان مقامه و قد راه اكثر الخداق من الحكاكين و الصاعة و اصحاب الصناعات و اهل الفطانة و بالجمله شاهدها اكثر الناس و تامّلوا في نقشها فلم يجدوها الا مجبولة علي تلك الحال بحيث لم يكن لنوهم نضع الصانعين فيها مجال و الكلمات المكتوبة عليها هذه بسم الله الرحمن الرحيم لا اله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله قتل الامام الشهيد المظلوم الحسين بن الامام علي بن ابيطالب و كتب بدمه باذن الله و جوله علي ارض و حصا و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون و السلطان رحمة الله اهر ببضها علي الفضة و تزئينها ببعض الزنية ليعلقها علي عضده ثم قال و انت خبير بان هذا شيئ عجيب و امر غريب يهدي الله بامثاله من يشاء من العباد و يتم حجته علي ذوي الجحود و ايغماد ليهلك من هلك عن نبيه و يحيي من حي عن نبيه و الاسرار فيها كثيرة ربما يظهر بعضها لمن تامل فيها بعين البصيرة و قد وقع نظيرها سابقا اثمانا للحجة علي الاعداء و ارشاداً للاولياء انتهي خط و ايضا درجلد دويم از كتاب زهرا اينست كه شيخ اجل بهاء الدين عاملي طاب ثراه در بعض مصنفات خود از والدش شيخ جليل حسين بن عبد الصمد حكايت نموده كه فرمود ديدم فص عقيقي را در مسجد كوفه كه برآن قدرت الهيه نوشته شده بود اين دو بيت انا درّ من السماء ثروني يوم تزويج والد السبطين كنت اصفي من اللجين بياضاً صبغتني دماء بحر الحسين خط در تاريخ بحيره استكه چون بلطات بن بخت النصر بجاي پدر نشست
و صاحب
گلشن بيست و دويم
و صاحب افسر شد درآن اوان روزي عيدي ترتيب جشن ملوكانه داد و امراي دوله را به مجلس حاضر داشت ناكاه كف دستي ظاهر شد بي ساعد و سه كلمه برآن كف نوشته بود در دم غايب شد اهلمجلس را از آن حيرت دست داد پس صورت مسطور از نظر ايشان مستور ماند حل عقد آن اشكالرا از رأي انور حضرت دانيال استفسار نمودند وي فرمود بر آندست مرقوم شده بود آيتي كه مضمونش اين استكه خدايتعالي عمل ترا وزن كرد سبك برآمد پس شما را لشكر و سلطنت و شوكة كه داده متفرق كرداند پرسيد كه تفرقه بحال ما كي راه يابد فرمود كه بعد ازسه روز ديكر كشته شوي و جميع اسبابت پايمال شود بلطات خواست كه تقدير را بتدبير رفع كند انكاه به قصر خود درآمد بيكي از خواص خود كفت كه از امروز تا سه روز ديكر هر كه از اين در در آيد تقبلش رسان چون صبح روز سيم شد خواست بداند كه ان مرد نيكو حاضر است يا نه بيرون آمد و بمجرد برآمدن آنمرد حاضر بود شمشير برآورد هر چند كفت منم بلطات صاحب تو قبول ننمود و تقبلش آورد پس چون لشكر بلطات را كشته ديدند خزانه اش را تاراج نمودند خط صاحب عجائب البلدان آورده كه در سر انديب هند كوهيست بدهيون نام دارد و در آنكوه درختي است كه هر شب وقت صبح بركي از او فرو افتد بر يك روي آن كلمه لا اله الا الله محمد رسول الله و بر روي ديكر آيه از آيات قراني نقش است و هر روز آيه است غير آيه روز ديكر خط در كتب بعضي از ارباب انشا ء و املاء صحيح و غلط بعضي از كلمات باين نحو بيان شده است امورات غلط و صحيح ان امور جهة غلط وصحيح جهت تاء كشيده كجا است غلط و صحيح كجاست بدون الف خواطر نشان غلط و صحيح خاطرنشان بدون واو است تنقيد غلط و صحيح انتقاد است اصطخرا غلط و صحيح استخر به سين است خورسند غلط و صحيح خرسند بدون واو است خورده كيري غلط و صحيح خرده كيري بدون واو است صندوق بفتح صاد و كسر ان غلط و صحيح صندوق بضم صاد است زنبور بفتح زاء و كسر آن غلط و صحيح زُنبور بضم زاء است قما زلفتم قاف غلط و صحيح قمار بكس قافست دَميري غلط و صحيح دميري بكسر دال و سكون ميم و فتح ياء است و در معجم البلدان بفتح اول و كسر ثاني است منه غفرله خط خطيكه بر درهم مسكوك حضرت امام رضا نقش شده بنا بر نقل صاحب مطلع الشمس و زنبيل باين نحو است كه يكروي سكه در وسط (لا اله الا الله وحده لا شريك له) المشرق هم در زير نوشته شده در حاشيه دو سطر است سطر بالا آيه شريفه (لله الامر من قبل و من بعد و يومئذ يفرح المؤمون بنصر الله) سطر ديكر متصل بهمين (بسم الله ضرب هذا الدرهم بمدينة اصبهان سنة اربع و مأتين) روي ديكر سكه در بالاي كلمه الله و در زير سكه كلمه هو نوشته شده كه مركبا هو الله باشد محمد رسول الله المأمون خليفة الله مما امر به الامير الرضا و ليعهد المسلمين علي بن موسي بن علي بن ابيطالب ذو الرياستين هم در زير نوشته شده كويا لفظ ذوالرياستين با كلمه اشراق كه آنروي سكه است مركباً باشد كه ذوالرياستين المشرق مراد است در حاشيه محمد رسول الله ارسله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون وزن درهم سيزده نخود و نيم است و از غرائب استكه تاريخ اين سكه اربع و مأتين است و ارباب تواريخ و اصحاب روايات شهادت آن بزركوار را در اثنين و ثلاث اختلاف كرده اند و هيچكس از سنه ثلاث تجاوز نكرده است خط در تذكرة الخطاطين استكه چون هلاكوخان را فرمان تقبل اهل بغداد رفت چنانكه در تواريخ مسطور است ياقوت مستعصمي كه از خطاطين مشهور است كريخته در خارج بغداد در مناره يكي از مساجد پنهان شد مداد همراه داشت ولي قرطاس با خود نداشت دستار خود كه چند دُرع طول آن بود يا پارچه ديكر كاف كوفي نسخي بر روي آن نكاشت كه پهناي قلم دو وجب بوده است و طول را نسبت بقلب قياس بايد كرد در آنحال يكي از شاكردان وي درآمد و كفت چكونه آسوده نشسته كه خون مانند سيلي كه از فراز به نشيب آيد از كوچهاي بغداد جاري هست و از كشته در هر سوي پشتهاست و جاي
آبادان
مكتوبات قدرتيه و غرائب خطوط خطاطان
آبادان در شهر بغداد نمانده است ياقوت كفت اي يار عزيز خاموش باش كه كافي نوشته ام كه قيمت آن برابري نكند با تمامت روي زمين تا چه رسد بشهر بغداد و توابع آن
در ملاحم ارباب عصمت و اخبار ايشان از وقايع آيندكان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است مُلحمة في الجزء الاول من لطائف الآثار و جواهر الاخبار لسليمان بن محمد العاملي نقلاً عن جامع الاخبار روي عن النبي ان في سنة ثمانين و ستمائه تظهر امرة يقال لها سعيدة مع لحية و اسبال مثل الرجال و تدني من الصعيد في مأتي الف عنان و تسير الي العراق و هذه قصة طويلة و في سنة سبع و ثمانين و ستمأته يظهر من الروم رجل يقال له المزيد او المريد في ستتمائه قنطاريه و هي علم علي كل علم قنطاريّة صليب بخت كل صليب الف فارس افرنجي و نصراني و هذه قصة طويلة عظيمة و في زمانه يخرج اليهم رجل من مكة يقال له سفيان بن حرب ملحمة در فارسنامه ناصري از جلد پنجم ازكتاب خلاصة التواريخ كه ازتاليفات قاضي احمد بن شرف الدين حسين الحسيني است چنين نقلنموده كه قاضي مزبور نوشته است كه مؤلف فقير حديثي از حضرت شيخ طائفه بهاء الملة و الدين العاملي شنيدم كه دلالت بر ظهور شاه صاحبقران شاه اسمعيل صفوي كيتي ستان مينمود و انحضرت چنين فرمودند كه اينحديث را بنوعي كه از مرحوم پدر خود يعني شيخ حسين بن عبد الصمد العاملي شنيدم اينست كه ان لنا بارد بيل كنزل ليس مذهب و لا فضة و لكنه رجل من اولادي يدخل تبريز مع اثني عشر الفار اكبا بغله شهيباه و علي راسه عصابة حمراء سيد كبير مرحوم سيد حسن بن سيد جعفر عاملي كَرَكي استاد پدر فقير به پدر حقير كفت كه در اوائل سلطنة پادشاه مرحوم شاه اسمعيل طاب ثراه كه بزيارت مشهد مقدس رضوي ميرفتم در تبريز رسيدم و شاه در شكار بودند روزيكه از شكار معاودت ميفرمود آنروز بر استر سفيدي سوار بودند و بواسطه كرفت چشم دستمال سرخي بر سر بسته داشت و لشكري كه همراه او بودند بدوازده هزار سوار ميرسيد در آن وقت اينحديث كه بچند سال قبل بنظر رسيده بود بخاطر آوردم ملحمةٌ در مجالس المؤمنين استكه ادريس بن عبدالله المحض بن حسن مثني بن حسن مجتبي بن علي المرتضي عليهما التحية و الثناء كنتيش ابوعبدالله در واقعه فخ در سنه تسع و ماه فرار نموده بمصر رفت و چون واضح مولي صالح بن منصور انجا رفت از قبل هادي عباسي شيعه مخلص بود او را مدد كرده باندلس روان داشت و او در اقصاي مغرب در اراضي طنجه در مدينه دليله آغاز دعوت كرده جمعي از قوم بربر باو كرديده پادشاه شد هرون از اينخبر مضطرب كشته داود نام شخصي كه بشماخ اشتهار داشت بدانجا فرستاد و او بخدمت ادريس رسيده از روي ديكر و تلبيس در سلك مخصوصان او درامد تا انكه روزي از درد دندان شكايت كرده و وي چيزي بوي داد كه داروي دندانست و ادريس در سحر آنرا بكار برده بدان دركذشت و وي را جاريه حامله بود اولياء دولت تاج خلافت بر شكم او نهادند و پس از چهار ماه پسري آورد او را ادريس نام نهادند و در اسلام بغير از او كسي ديكر را در شكم مادر سلطنة موسوم نكرده اند حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حق او فرموده عليكم بادريس بن ادريس فانه نجيب اهل البيت و شجاعهم پس از آن در مجالس يكي از موارد شجاعة او را بيان نموده هر كسكه خواهد بآنجا رجوع نمايد ملحمة و ايضا در آن كتاب است كه محمد و ابراهيم ابني عبدالله المحض بن حسن بن حسن بن علي المرتضي صلوات الله عليهما محمد بن عبدالله مذكور از عظماي بني هاشم بود و همي باو مستظهر بودند و مردمان زمان او را مهدي مي كفتند و بعد از شهادت او را نفس زكيه مي خواندند بنا برانكه او را در احجاز الرنيت كه بيرون مدينه طيبه است شهيد كردند و در حديث واقعست كه يكي از فرزندان من نفسي زكيه در احجاز كشته خواهد شد و دنداني نسابه از جد خود نقلنموده كه او چهار سال در شكم مادر بوده و چون متولد شد در ميان دو كتف او خالي سياه برابر بيضه برآمده بود ملحمة در مجالس قاضي است كه كويند سبب عزم مختار بانتقام خون شهيدان كربلا و تضميم غريمة او بر مجاريه و قتل اهل ظلم و ضلال وصول كتابة حضرت رسول بود در انيباب باو و از او منقولستكه كفت روزي نشسته بودم ناكاه
شخصي
شخصي بر ميانه مسافران درآمد و سلام كرد آنكاه مكتوبي سر بمهر بيرون آورد كه امانتي است از اميرالمؤمنين علي عليه السلام كه بمن سپرده و فرموده كه به مختار رساني مختار كفت ترا بخداي كه جز او خدائي نيست سوكند ميدهم كه آنچه كفتي مطابق واقعست و راست است انشخص بر صدق قول خود سوكند خورده مختار مهر از كاغذ برداشته مضمون كتابت را براين وجه ديد كه بسم الله الرحمن الرحيم السلام عليك اما بعد بدان اي مختار كه پس از سي سال كه در باويه ضلالت و غوايت سير كرده باشي خدايتعالي محبت ما اهلبيت را در دل تو خواهد افكند و تو خون ما را از اهل بغي و طغيان و ارباب تمرد و عصيان طلب خواهي داشت و بايد كه خاطر جمعداري و بهيچكونه پريشاني در ضمير خود راه ندهي مختار بعد از اطلاع بر مضمون اين مكتوب مستظهر و قويدل شده در قتل دشمنان خاندان مساعي جميله داشت و قاضي ميبدي در شرح ديوان مرتضوي از تفسير امام حسن عسكري رواية نموده كه حضرت اميرالمؤمنين فرموده كه سيقتل ولدي الحسين و سيخرج غلام من ثقف و يقتل من الذين ظلموا ثلثماة و ثلثه و ثمانين الف رجل كفتند من هو فرمود مختار بن ابي حبيدة الثقفي ملحمة قال امير المؤمنين علي بن ابيطالب في خطبته التي يذكر فيها الملاحم علي ما نقلها في نهج البلاغة مشيرا الي الغرامطة يحتملون لنا الحب و النوي و يضمرون لنا البغض و القلاو في هذه الخطبة اشار الي قلع حجر الاسود عن ركن الكعبة و اذهابه الي الهجر كما صدر هذا من القرامطه فقال عليه السلام و هو يشير الي السارية التي كان يستند اليها في المسجد الكوفة كاني بالحجر الاسود منصوبا هنا يمكث هيهنا بريهة و اشار الي البحرين ثم يعود الي ماواه و ام مثواه و آنچه را كه ان بزركوار درباره قرامطه و بردن ايشان حجر الاسود را ببحرين فرموده واقع كرديده و مجمل اينقضيه بنابر آنجه فقيه كامل مرحوم آقا محمد علي نجل الوحيد البهبهاني طاب الله ثراهما در مقامع الفضل خود ذكر فرموده اين استكه در سال دويست و هفتاد و هشت جمعي در كوفه بهمرسيدند و معروف بقرامطه كرديدند و رئيس ايشان شخصي بود كه اظهار عبادت و زهد مينمود و زنبيل ميبافت و بآن مدار ميكرد و مردم را بامامة اهل بيت ميخواندند تا انكه جمعي تابع او كرديد و امرش در حوالي كوفه شهرت يافت پس در سال هشتاد و شش شخصي از قرامطه مسمي بابي سعيد جَنابي بفتح نون و جيم و باء در بحرين بهمرسيدند و جمعي از اعراب و قرامطه با او متفق شده خروج كردند و آنحدود را بتصرف آوردند جمع كثيري كشتند تا بنواحي بصره رسيدند پس معتضد بالله عباسي عباس بن عمرو غنوي را با جمع كثيري بدفع ايشان فرستاد و ميان فريقين جنك عظيم اتفاق افتاد و عباس منهزم كشت و ابوسعيد تمام لشكر او را كشت و سوزانيد و عباس را مرخص كرد و مقدمه را بعرض خليفه رساند و در هشتاد و نه بلد شام را متصرف شدند و در سيصد و يك ابوسعيد را در حمام بعضي از خادمانش كشت و بعد از آن پسرش ابوطاهر ابوطاهر سليمان بجاي او نشست و بصره را در تصرف درآورد و همچنان بر فساد و نهب و قتل مشغول بودند تا سه معذء و در آنسال حجاج بسلامت به حج رسيدند با منصور ديلمي كه ناكاه ابوطاهر روز ترويه به مكه رسيد و اموال حجاجرا غارت كرد و همه را به قتلرسانيد حتي انكه در ميان مسجد الحرام واندرون كعبه خون جاري ساخت و حجر را به هجر فرستاد كه بلاد بحرين است پس امير مكه ابن محارب يا جماعت اشراف بيرون رفته با او جنك نمودند و او تمام را نيز به قتل رسانيد و دَر كعبه را كند و شخصي نيز ببام فرستاد كه ناودان را بكند و انشخص افتاد و مرد و بسياري از كشته كان را بچاه زمزم ريخت و تتمه را در مسجد بدون غسل و كفن و نماز در زير خاك كرد و پيراهن كعبه را كرفته بر اصحاب خود قسمت نمود و خانه هاي مكه را غارت نمودو بركشت پس امير بحكم ترك كه امير بغداد و عراق بود از براي قرامطه پنجاه هزار دينار متقبل شد كه حجر را رد كنند و قبول ننمودند و در سنه سي و دو ابوطاهر كشته شد و قريب به بيست و دو سال حجر درنزد قرامطه ماند و در آنمدت حجاج از براي طواف اعتبار جاي حجر ميكردند پس آن را بصحابه ابن شنبر قرمطي كه از خواص ابوسعيد بود بمكه فرستادند و ابن اثير در كامل التواريخ ذكر نموده كه حجر را باستدعاي مهدي بن عبدالله صاحب افريقيه ارسال
نمودند
در ملاحم معصوميه و اخبار از آيندكاه
نمودند و اولا آن را بكوفه بردند و در مسجد كوفه اويختند كه مردم آن را ديدند و در پنجم ذي القعده يا ذي الحجه سنه سيصد و سي ونه بمكه رسيد و بجاي خود منصوب كرديد و در جمله اخبار غيبتيه امير المؤمنين اشاره بآن نموده چنانكه در شرح ابن ابي الحديد و غيره مذكور است بعد از آن آندو فقره از خطبه امير را كه در اول عنوان اين ملحمه ذكر شدند نقل نموده تا آنكه فقيه مزبوره ميفرمايد و كويند كه چون حجر را از مكه بردند در زير آن چهل شتر مردند و بعضي سيصد و بعضي پانصد نيز كفته اند و چون بركردانيدند بر يك شتر لاغري بود كه در زير آن فربه شد و در كرامات حجر نوشته اند كه در آب فرو نميرود اين ناچيز كويد كه در جواب پانزدهم از گلشن هشتاد و نهم معارضه يكي از قرمطيان با عالمي در خصوص نمويه و مدلتيس نمودن در آوردن حجر الاسود و ادعا نمودن آن قرمطي كه شايد اين حجر غير از ان باشد كه ما برده ايم و امتحان او را بهمين كرامت مذكور خواهد شد و تذكر آن مناسب اينمقام است و بالجمله فرموده است در مقامع كه از كرامة آن آنست كه باتش كرم نميشود و بعضي آنرا از پيغمبر نقل كرده اند و از حضرت رسالت مرويست كه نازلشد حجر الاسود از بهشت در حالتيكه سفيدتر بود از برف پس سياه كردانيد آنرا كناهكاران بني آدم و از حضرت صادق عليه السلام مرويست كه حجر الاسود اول ملكي استكه در روز اخذ ميثاق بربوبية خدا و نبوت محمد و وصياته علي اقرار كرد پس حقتعالي بركزيد و ميثاق را مانند لقمه در دهان او كذاشت و ميآيد در روز قيامة با زباني كويا و چشمي بينا كه شهادت دهد براي هر كس كه نزد او آمده و ميثاق را حفظ نموده و عامه و خاصه بطرق متعدده روايت كرده اند كه روزي عمر در ايام خلافت داخل مسجد الحرام شد و نزد حجر رفت و كفت اكر نه اين بود كه پيغمبر خدا ترا بوسيده من نميبوسيدم زيرا كه ضرري و نفعي نميرساني در آنوقت حضرت اميرالمؤمنين حاضربود خطاب به عمر نمود كه مه يا عمر بل يضر و ينفع يعني ساكت شو اي عمر بلكه حجر نفع و ضرر ميرساند عمر كفت اي ابوالحسن اينرا از كجا كوئي كفت از كتاب خدا كه ميفرمايد و اذ اخذ ربك من بني آدم تا آخر آيه چون حقتعالي آدم را افريد ودست خود را بر پشت او كشيده بيرون آورد ذريه او را از پشت او و از ايشان اقرار كرفت بر ربوبيه خود پس اقرار ايشان را در كاغذ نوشت و حجر را دو چشم و دو زبان نمود و باز فرمود دهانرا باز كن و او دهان را كشاد و آن نوشته را در دهان او انداخت و كفت تو شاهد باش در روز قيامت بر جماعتيكه وفا بآن عهد كنند پس حجر ضرر و نفع مي رساند عمر كفت لا ابقاني الله بارض لَستَ فيها يا اباالحسن خدا مرا زنده ندارد در زميني كه تو در آن نباشي اي ابو الحسن وحجر در اين ازمنه چند پارچه سنك ماشي رنكست كه درركن مشرقي نصب شده و ما بين ان سنكها و اطراف آنها تماماً لاك است و بر اطراف آنها نقره كرفته اند و آن را در كودي قرار داده اند كه محفوظ تر باشد و در مابين حجر برآمدكي است از لاك كه هيچ چيز در آن نيست و عوام آن را حجر مي پندارند و ميبوسند و ابتداء و ختم طواف را بآن مي كنند و حج خود را مشتبه و بلكه باطل ميسازند بنا بر مشهور ميان متأخرين ملحمة في اخبار الدول للقرماني و في سنة اربع و خمسين و ستمأته طهرت النار بالمدينة المنورة ليلة الاربعاء ثالث جمادي الاخرة و ظهر بالمدينة دوي عظيم ثم زلزلة عظيمة فكانت ساعة بعد ساعة الي خامس الشهر فظهرت نار عظيمة في الحرة قرجاً من قريظة قال اهل المدينة كنا بنصرها من دُورِنا من داخل المدينة كانها عندنا و سالت اودية منها الي وادي شظا كسيل الماء و طلعنا بنصرها فاذا الجبال السيل ناراً و سارت هكذا و هكذا نيران كانها الجبال وطار منها شرر كالقصر الي ان ابصر ضوئها من تكه و من الفلاة جميعها و اجتمع الناس كلهم الي القبر الشريف مستغفرين تائبين و استمرت هكذا اكثر من شهر قال الذهبي امر هذه النار متواتر و هي مما اخبر به المصطفي حين قال لا تقوم الساعة حتي تخرج نار من ارض الحجاز تضي لها اغساق الابل ببصري و قد حكي غير واحد من كان ببصري في الليل و راي اعناق الابل في صوتها ملحمة در مجمع التورين و اغط سبزواري و نكارستان است كه از حضرت رسالت پناهي سئوال
كردند
گلشن بيست و چهارم
كردند معني القيامة فرمود القيامة القيامة علماء در اينباب تامل كردند بحساب جمل آن را موافق و مطابق پانصد و هشتاد و دو يافته اند كه در آنسال در شهر رجب كواكب سبعه در سيم درجه ميزان بر يكدقيقه قران كردند و آن برج بادي است و در همان سال چنكيزخان بر طوائف مغول و صحرانشينان تسلط بهمرسانيد و بر تخت سلطنة نشست و باد بي نيازي الهي وزيد و چراغ عمر اكر شكان اقطارو امصار خواموش كشت و چندين هزار نفس نفيس از مؤمن شريف و كافر خسيس در ايران وتوران بل اكثر جهان بباد فنا رفت و كلام آنسرور كه فرمود القيامة القيامة اخبار از سلطنة چنكيز خالست بزركي كفته استكه اكر هزار سال عدالت و امنيت و خوشي باشد تلافي قتل عام مغول و تدارك خرابي ايشانرا نمي نمايد از آنجمله در نيشابور دوازده شبانه روز شمار كشتكان كردند سواي عوارت و اطفال هزار و هزار و هفتصد و چهل و هفت هزار مرد كشته شده بود در خوارزم هر قاتلي بيست و چهار سر بعرصه كاه آورد و قاتلان ازصد هزار نفر افزون تر بودند و قياس نما بر اين كشتكان سائر بلاد و اصقاع را و در مكشوف سيم از گلشن بيست و چهارم اينقضيه مفصلتر از اين بيان شود
در بيان مكشوفات از علم جفر و نحو آن و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است مكشوف شارح مواقف آورده كه در مكتوب عهديكه حضرت علي بن موسي الرضا براي مأمون نوشت مذكور بود كه محققاً تو دانسته حقوق ما را اكر چه آبائي تو اِباه نمودند اينمفيد مأمول تو نزد ما مقرون به قبول شد ليكن مدلول جفر و جامع دلالت بر خلاف اين ميكند و در جلد دوازدهم بحارالانوار در ضمن ترجمه حالات حضرت امام رضا صورت فرمان وليعهدي را كه مأمون بخط خود نوشته و اسامي مشهود را مرحوم علامه مجلسي ره نوشته و چند سطريكه جناب امام رضا بخط مبارك خود در پشت عهدنامه نوشته صورت آن را ثبت و ضبط نموده و آن اينست اقول و انا علي بن موسي بن جعفر ان اميرالمؤمنين عضده الله بالسداد و فقة للرشاد عرف من حقنا ما جهله غيره فوصل ارحانا قطعت و امن نفوسا فرغت بل احياها و قد تلفت و اغناها اذا افتقرت متبغيا رضي رب العالمين و سيجزي الله الشاكرين و لا يضيع اجر المحسنين وانه جعل الي عهده و الامرة الاكبري ان بقيت بعده و در آخر آن نوشته و الجامعة و الجفر يدلان علي ضد ذلك و ما ادري ما يفعل بي و بكم ان الحكم الا لله يقضي بالحق و هو خبر الفاصلين و در كشف الغمه استكه آن عهدنامه در مشهد مقدس در خزانه مباركه ثبت و ضبط است كاهي در اعياد آن را بيرون ميآورند و العلماء و الحكماء و الخدام و الزوار يقبلون مواقع اقلامه صلوات الله و سلامه عليه اشارة از جمله از اخبار چنين استفاده ميشود كه حضرت امام رضا عليه السلام را تعلقي تام و تمام در مراجعه بكتاب جفر بوده حتي انكه در حال صباوت و صغر بمطالعه آن كتاب مجد و از مطالب آن مستحضر چنانكه در مختار كشي از نصر بن قاموس روايت نموده كه كفت روزي نزد حضرت امام موسي در خانه او بودم پس انحضرت دست مرا كرفته و مرا به حجره درآوردند كه حضرت امام رضا در صغر سن انجا بودند و كتابي در دست داشت و مطالعه مينمود پس حضرت امام موسي مرا كفتند كه اي نصر ميشناسي اين پسر را كفتم بلي پسر تو است علي رضا كفت ميدانيكه اينچه كتاب است كه مطالعه آن مينمايد كفتم نه كفت اين كتاب جفر است كه اطلاع بر حقايق معاني آن نمي تواند الا پيغمبري يا وصي پيغمبري اين ناچيز كويد كه مؤيد فرمايش امام كه فرمود بر حقايق معاني آن مخصوص به پيغمبر يا وصي پيغمبر است چيزي استكه در مجمع النورين واعظ سبزواري استكه آنچه معلوم ميشود از اخبار اين استكه اكر آن كتاب جفر كه اميرالمؤمنين نوشته بدست غيرامام بيفتد از او انتفاع نميبرد چنانكه جناب امير همان جلد جفره را امتحانا بدست محمد حنيفه داد نتوانست بخواند چونكه به طريق رمز و اختصار حضرت آنرا نوشت و بجهة عدم قابليت و استعداد بمردم تعليم نميكنند جناب صادق فرمود ما علم جفر را از مردم پنهان ميكنيم چنانچه آنها طلا و نقره خود را پنهان ميدارند و كنز ميكذارند و بكسي نشان نميدهند و در رواية اكمال الدين
استكه
در مكشوفات از علم جفر و نحو آن
استكه وقتي حضرت صادق بروي خاك نشسته با جامه از پوست و با دل افسرده مانند زن بچه مرده اشك بر رخساره خود جاري نموده ميفرمود سيدي عليك نفت رقادي و ضيقت علي مهادي و انيرت متي راحة فؤادي غيبتك وصلت مصابي يقجا لع الايد و فقد الواحد بعد الواحد بفناء الجمع و العدو فما احسن يدمعة ترقي من عيني و انين يفتر من صدري عن دوارج الرزايا و سوالف البلايا الا مثل لعيني من غوائل اعظمها و افظعها و بواقي اشدها و انكرها و نوائب مخلوطة بقضائك و نوازل معجوثة بسخطك الرواية و درآخرها اينرواية استكه حاضرين از اصحاب مانند مفضل بن عمر و داود رقي و ابوبصير و سديد صبرني از اين خطب هائل و حادث غائل متحير بماندند عرضكردند خداوند چشم شما را نكرياند اينچه حالة است و چه حادثه روي داده پس حضرت آه كشيد و فرمود امروز در جفر كتابي كه مشتمل بر علم منايا و بلايا و علم ما كان و ما يكون است تا روز قيامة نكاه ميكردم و در امر قائم و مولد او تأمل مينمودم با بطوء ظهور و طول عمر و كثرت بلواي مؤمنين در آنزمان و توليد شكوك در قلوب شيعه از طول عمر وي و ارتداد بسياري از مردم و خروج ايشان از ربقه اسلام مرا رقت و حزن فرا كرفت مشكوف در مجمع النورين استكه غالب آنچه از حوادث و ملاحم و احوال معظم سلاطين خبر ميدادند از علم جفر بود چنانچه جناب امير از خروج صاحب زنج خبرداد نهج كاني و قد سار بالجيش الذي لا يكون له غبار و لا قعقعة لجم و لا جمجمة خيل يثرون الارض باقدامهم كانها اقدام النعام ويل نسككم العاهرة و الدور المزخرقه التي لها الحتجه كاجتخه النسورو خراطيم كخراطيم الفيل من اولئك الذين لا يندب فتسيلهم و لا يفقد غائبهم شخصي از اهل روي اسمش علي بن محمد ببصره آمد و ادعا كرد كه سيد علوي هستم غلامان و كنيزان بصريانرا دعوت بسوي خود كرد شبي را معين كرد جميع غلامان آقايان خود را كشتند و مال و عيال آنها را بغلامان بخشيد و بر خليفه عصر كه معتمد عباسي بود خروج نمود و فتنه هاي بسيار كرد و چون برقع بر صورت ميانداخت به برقعي معروف شد و لشكر او همه جماعت سودان بودند و تفصيل اين كيفيت را ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه متعرض شده اين ناچيز كويد كه در اغلب كتب تواريخ تعرض از حال صاحب زنج شده است مثل ناسخ التواريخ و روضة الصفا و حبيب السير و غيرها و ليكن مختصر و مفيدتر از تمامت اينها تعرض قرماني است در اخبار الدول و عبارت آن در اينخصوص اينست و من الحوادث في ايامه اي ايام خلافة المعتمد العباسي دخلت الزنج البصرة و اعمالها و اخربوها و بذلو فيها السيف و احرقوا و اخربود و سَبوا و جري بينهم و بين عسكره عدة وقعات فمات خلق لا يحصون ثم اعقيه هذات و زلازل فمات تحت الزدم الوف من الناس و استمر القتال مع الزنج من حين تولي المعتمد ستة ست و خمسين و ثمانين الي سنة سبعين و مأتين فقتل فيها كبير الزنج لعنه الله و اسمه بهبوذ و كان ادعي انه ارسل الي المخلوق فردوا الرسالة و انه يطلع علي المغفيات و ذكر الصولي انه قتل من المسلمين الف الف و خمساته الف آدمي و كان له منبر في مدينته يصعد عليه و يست جنمان وعليا و معوية و طلحة و الزبير و عايشه و كان ينادي علي المراة العلويه في عسكره بدر همين و ثلاثه و كان عند الواحد من الزنج العشرة من العلويات يطاهن و يستخدمهن و لما قتل هذاالخبيث دخل برأسه بغداد علي رمح و زينت البلد در حنج الناس بالدعاء للخليفة و مدحه الشعراء و كان يوماً مشهوداً و من الناس و تراجعوا الي المدن التي اخذوها مكشوف و ايضا در همان كتاب اخبار امير المؤمنين عليه السلام را در نهج البلاغه از حالات لشكر مغول و چنكيزيان بواسطه علم جفر دانسته چنانچه كفته است و همچنين از روي همين علم جفر بود كه حضرت امير از احوالات لشكر مغول و سلطنت چنكيز خان خبرداد نهج كاني اداهم قوما ًكان وجوههم المجان المطرقه يلبسون السرق و الديباج و يعتقبون الخيل العتاق هم قوم حمر الوجوه صفار الاعين ذلف الانوف و يكون هناك استحرار القتل حتي يمشي المجروح علي المقتول و يكون المفلت اقل من الماسور فقال له بعض اصحابه لقد اعطيت علم الغيب فضحك و قال ليس هذا بعلم غيب انما هو تعلم من
ذي
گلشن بيست و چهارم
ذي علمٍ عِلم علمه الله نبيه و علمفيه و دعالي بان يعيه صدري و تقطم عليه جوانحي يعني كويا مي بينم كروهي را كه صورت هاي انها مانند سپر مدور و بزرك وخشن باشد و لباسهاي آنها ابريشم خواهد بود و اسبهاي نجيب يدك خواهند كشيد وايشان كروهي هستند كه رنك صورت ايشان سرخ و چشمهاي ايشان كوچك و بيني آنها پهن خواهد بود و بسيار قتل خواهند كرد و بر روي كشته ها راه خواهند رفت و كم كسي از شمشير آنها جان بدر خواهند برد و اين علم غيب نيست كه من خبر ميدهم بلكه اينها چيزهائي استكه خدا و پيغمبرش را خبر داد و پيغمبر هم اينعلمرا بمن آموخت و در حق من دعا كرد كه خداوند قوه حفظ بمن دادكه هر چه را شنيدم فراموش نكردم آيه وافيه و يعتها اذن و اعيه درحق من نازل شده و صفاتيكه آن حضرت در اينخطبه بيان فرموده صفات ترك و لشكر مغول استكه رئيس و بزرك آنها خان جهان كشا چنكيز خان بود كه در حين تولدش هر دو مشت او پر از خون بسته بود و در عهد او باد بي نيازي الغ تنكري وزيدن كرفت و آن قدر خان عاليشان قتل كرد كه نه بخت النصر ونه ابوقتيه و نه ابومسلم و نه جماعت پروس در فرانسه هيچيك چنين نكردند بهر ولاية و بلد كه ميرسيد چنان قتل عام ميكرد كه ابقاء بر سك و كربه و مرغ و خروس نمي نمود هر طايفه كه با او جنك ميكردند حكم ميكرد كه اسراء را كه در او بودند سپر ميكردند و چون ظفر مييافت و قتل ميكرد سرهاي كشته كانرا در جوالها ميريختند و همراه اردو ميبردند شبها سرها را بر نيزه دور اردو نصب ميكردند و روز سرها را عوض سنكها در منجنيق ميكذاشتند و بحصار مي انداختند كويا ملائكه احوال مغول را از لوح محفوظ ديده بودند كه مي كفتند اتجعل فيها من يفسد فيها و يفسك الدماء ونحن نسبح بحمدك چنان فصدي از انسان كبير كردند كه تا مدتها از ضعف بحال نيامد در قتل هرات دو خرواربند ابريشمين از شلوار مقتولين حاصل امد و در روز جنك شندرقوخان در قاشين سيصد هزار نفر كشته شده بود جماعة اتراك را اعتقاد آنست كه چون صد هزار آدمي كشته شود از ان جمله يكي بفرق بايستد و باعتقاد ايشان در آن واقعه سه نفر از جنود شندرقوخان بفرق سر ايستاده بودند شبي چنكيزخان در عالم خواب ديد كه دو دستش بلند شده ودو شمشير در دستها دارد كه سر شمشيرها بمشرق و مغرب رسيده مادرش تعبير كرد كه به سلطنة خواهي رسيد و حكمراني شرق و غرب عالم را خواهي كرد و در ايام سلطنة شبي در خوابديد كه عمامه بزركي مثل خرمني بر سر نهاده از معتبري تعبير خواست جواب داد كه عمامه لباس عرب است و پيغمبر امي از عرب بوده و بر اهل اسلام و ملك عربستان سلطنة خواهي كرد و آخر چنان شد كه تعبير كرده بود و هر كس زياده از اين حالات و كذارشات زمان او را بخواهد به كتب سير و تواريخ رجوع كند مكشوف و از جمله مكشوفات از علم جفر سلطنة عبدالمؤمن است در مغرب زمين كه محمد بن عبدالله تومرت استكشفا كرد كه مردي موصوف بكذا و كذا كه مفرد است اسمش ع ب د ل م و م ن باشد در مغرب زمين در فلانسال بر سرير سلطنة نشنيد پس در تفحص او سفر كرد تا او را در قريه ملاله ديد و شناخت و او با پدرش علي بامر كاسه كاري مشغول بود پس او را در سلك احباب كشيده و نويد سلطنتش داد پس در جبل سمل اسبابي فراهم آمد كه بر سلطان خروج كرد عاقبت عبدالمؤمن بسلطنة رسيد و سيزده نفر از اولاد او در مدت صد و چهل و چهار سال سلطنت نمودند قال ابن حلكّان في و فيات الاعيان رائت في كتاب المغرب عن سيرة ملوك المغرب ان محمد بن تومرت كان قد اطلع علي كتاب يسمي الجفر من علوم اهل البيت و انه راي فيه صفة رجل يظهر بالمغرب الاقصي بمكان يسمي السوس و هو من ذريّة رسول الله يدعو الي الله يكون مقامه و مدفنه بموضع من المغرب يسمي باسم هجاه حروفه ت ي ن م ل و راي فيه ايضا ان استقامة ذللك الامر و استيلائه و تمكّنه يكون علي يد رجل من اصحابه هجاء اسمه ع ب د ل م و م ن و يجاوز وقته المائة الخامسة للهجرة فاوقع الله سبحانه في نفسه انه القائم باول الامر و ان
اوانه
در مكشوفات از علم جفر و نحو آن
اوانه قد ازل فما كان محمد يمر بموضع الاويسال عنه و لا يراي احدا الا اخذ اسمه و تفقد حليته وكانت حلية عبد المؤمن معه فبينما هو في الطريق اذ رأي شابا قد بلغ اشده علي الصفة التي معه فقال له محمد بن تومرت و قد تجاوزه ما اسمك يا شابّ فقال عبدالمؤمن فرجع اليه و قال له الله اكبرانت بغيتي و نظر في حلية فوافقت ما عنده فقال له من اين انت فقال من كومية قال اين مقصدك فقال الشرق فقال بابتغي قال اطلب علماً و شرفا قال وجدت علماً و شرفاً و ذكراً صَحِبني تَنِلُهُ فوافقه علي ذلك فالقي محمداً اليه امره و او دعه سرّه الي ابن بلغ الي السلطنة جسما ذكر في الوحيات مكشوف و ممّا اكتشف بشيه الجفر سلطنة ابو الحسن علي بن محمد بن علي الصليحي القائم باليمن اكتشفها عامر بن عبدالله الرواحي قال ابن خلكان كان والد ابي الحسن علي المذكور قاضياً باليمن سنتي له ذهب و كان اهله و جماعته يطيعونه و كان الداعي عامر بن عبدالله الرواحي يلاطفه و يركب اليه لرياسته و سودده و صلاحة و علم فلم يزل عامر المذكور حتي استمال قلب ولده علي المذكور و هو يومئذ دون الباوغ و لاحت له فيه مخابل النجابة و قيل كانت عنده جلنه علي الصليحي في كتاب الصوره و هو من الذخائر القديمة فاوقفه منه علي تفقل حاله و شرف مآله و اطلعه علي ذلك سرّا من ابيه و اهله ثم مات عامر عن قريب و ارضي له بكتبه و علومه و رسخ في ذهن علي من كلمه ما رسخ فعكف علي الدرس و كان ذكياً فلم يبلغ الحلم حتي تضلّع من معارفه التي بلغ بها و بالجدّ السعيد غاية الامل البعبد فكان فقيهاً في مذهب الاماميّه مستبصرا في علم التاويل ثم انه صار بحج بالناس دليلا علي طريق السراة و الطائف خمس عشرة سنة و كان الناس يقولوان له بلغنا انك ستملك اليمن باسره و يكون لك نشان فيكره ذلك و ينكره علي قائله مع كونه امرا قد شاع و كثر في افواه الناس من الخاصة و العامة و لما كان في سنة تسع و عشرين و اربعمائه ثار في راس مشار و هو اعلي ذروة في جبال اليمن و كان معه ستون رجلاً قد حالفهم بمكة في موسم سنة ثمان و عشرين و اربعمائه علي الموت و القيام بالدعوة و ما منهم الا من هو من قومه و عشارة في متعقه و عدد كثير و لم يكن في راس الجبل المذكور بناء بل كان قلة منيقه عالية فلما ملكها لم يتصف نهار ذلك اليوم الذي لمكه الي ليلته الا و قد احاط به عشرون الف ضارب سيف و حصروه و شتموه و سفهورا رأيه و قالوا له ان نزلت و الا قتلناك انت و من معك بالجوع فقال لهم لم افعل هذا الا خوفاً علينا و عليكم ان يملكه غيرنا فان تركتموني احرسه علم و الا نزلت اليكم فانصرفوا عنه و لم يمض عليه اشهر حتي نباه و حصّنه و اتقته و استفحل امرا تصاحي شيئا فشياً و كان يدعو للمستنصر صاحب مصر في الخفية و يخاف من نجاح صاحب تهامه و يلاطفه و يستكين لامره و في الباطن يعمل الحيلة في قتله و لم يزل حتي قتله بالسمّ مع جارية جميلة اهداها اليه و ذلك في سنة اثنتين و خمسين و اربعمائة بالكدراء و في سنة ثلث و خمسين كتب الصليحي الي المستنصر يستأذنه في اظهار الدعوة فاذن له فطوي البلاد طيا و فتح الحصون و التهانم و لم تخرج سنة خمس و خمسين الا و قد ملك اليمن كله و هذا امر لم يعهد مثله في جاهلية و لا في اسلام حتي قال يوماً و هو يحطب الناس في جامع الجند و في مثل هذا اليوم نخطب علي منبر عدن و لم يكن ملكها بعد فقال بعض من حضر مستهزاً سبّوح و قدوّس فامر باخذه و خطب مثل ذلك اليوم علي منبر عدن فقالم المأخوذ و بايعه و استقر حاله في السلطنة الي ان قتل علي ما في الوفيات مكشوف و از جمله مكشوفات از علم جفر چيزي استكه آن را محمد فريد وجدي معاصر در كتاب دائرة المعارف خود نقلنموده از جريده المؤيد و الجريدة كه از نكارشات قلم عبد المجيد افندي انصاري است از حادثه هجوم ايطاليا بر طرابلس و در حرب عمومي بين المللي كه در هزار و سيصد و سي و يك و سي و دو واقعشده است و عبارت آن در اينخصوص اينست كه و من اغرب ما يري من الجفر ما كتبه حضرت عبدالمجيد افندي الانصاري بالجريدة و المؤيّد و غيرهما من انّه عشر علي ابيات في شرح كتاب الشاطببه لاحد علماء المغاربة و الكتاب موجود في المكتبة الملكية فيها ذكر عن حادثة هجوم الطاليا
عن طرابلس
گلشن بيست و پنجم
طرابلس و كان ذلك عند انتشاب الحرب و تلك الابيات هي و امّة حول جبال النار تأتي طرابلس بلا اسشكار بمكحلاتها و بالدفاع علي جوار هيئة القلاع ترمي بها الحصون ذات البأس حتي اَرانا قَد خَلَت من ناس تنزلها و ملكها في غرقل كذاك في جفر امامنا علي
در طريقه زر و سنة و مكتشفات آنها است و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است كه در ضمن چند اكتشاف چيده ميشوند اكتشاف بدانكه لفظ زير در لغة عرب بمعني قطع است چنانچه در تفسير صافي در سوره مؤمنون در ذيل آيه مباركه فتقطعوا امرهم بينهم زبرا فرموده زبرا اي قطعاً و آن جمع زبور است كه بمعني فرقه است و بمعني كساب هم آمده چنانچه در صافي در تفسير بينات فرموده اي المعجزات و در تفسير زبر فرموده است اي الحكم و المواعظ و اما بينة در لغت بمعني معجزه آمده است چنانچه ذكر شد و بمعني حجّة ظاهرة هم آمده است مثل يد بيضاً موسي و در اصطلاح چنانكه از كتاب غصن البان نقلشده عبارت اند از دو قاعده توأم كه واضع آنها معلوم است و موضوع اينعلم اعداد حروف و كلمات است كاه از زبر و كاه از بينات و تعريف ان اين استكه ان علمي است بقواعد معلومه اعداديّه در استنباط اسرار مكنونه قرانيّه و فائده آن كشف بعضي معلومات است از مجهولات و آكاهي يافتن به برخي از اسرار مخفيات اكتشاف بدانكه قاعده باهره زبر و بينيه چنانكه در مقامع الفضل فرموده آنستكه چون هر يك از حروف تهجّي مركبند بعضي از دو حرف مثل با و تا و بعضي از سه حرف مثل صاد و سين پس حرف اول آنها را در اصطلاح زبر مينامند و تمّة را بينّه است مثل با زبرش ب است كه بحساب جمل دو است و بيناتش آ است كه بحساب جمل يكي است انتهي پس روشن شد كه زبر تطبيق مكتوبي حروفست بحروف در اعداد يعني زبر عبارتست از كلمه مساوي با كلمه ديكر يا جمله مساوي با جمله ديكر در حساب جمل اكتشاف بدانكه اين تطابق مفردين يا جملتين تارة در الفاظ حسنه است و نارة در الفاظ قبيحه اما امثله الفاظ حسنه بسيار است و ما از آنجمله بذكر ده مثال اكتفا مينمائيم آ مثل تطابق جمل عبد با جمل كتاه ب مثل تطابق جمل لفظ توبه با پشيماني ج مثل تطابق علم با عمل د مثل تطابق نجف الاشرف با جنت سرا ه مثل تطابق رسول با رهنما و مث تطابق ولي با ماه و نعم ما قال الشاعر شعر بني چون آفتاب آمد ولي ماه مقابل كرده اند ولي مع الله ز مثل تطابق نمك با اسم مبارك علي ح مثل تطابق دار القرار با كورستان ط مثل تطابق عرق حبيب با شبتم ي مثل تطابق قائم با صاحب ما و امثله قبيحه ركيكه هم بسيار است واز آنجمله ما بذكر پنج مثال اكتفا مينمائيم آ مثل تطابق جمل لفظ يزيد با بيچيا 2 مثل تطابق تانوا با جهنمي 3 مثل تطابق بد نفس با ملعون 4 مثل تطابق كچل با حيله 5 مثل تطابق طلحه در حالة وقف با كلب و اينها تماما از مثله تطابق اعداد لفظ مفرد بود با لفظ مفرد ديكر و اما مثلَهُ تطابق اعداد جمله با جمله ديكر مثل تطابق اول من آمن با لفظ علي بن ابيطالب و تمام اين اقسام مذكوره را تطابق زبر به زبر مينامند اكتشاف اما بينات تطبيق ملفوظي اسماء حروفست با حذف حرف اول با تمام عدد اسم ديكر چنانچه از غصن السان نقلشده باينمعني كه بقيه بايد مساوي باشد مر تمام عدد لفظ ديكر را و اين تطابق نيز اعم است از انكه در يك لفظ باشد يا زياده مثال در يك لفظ مثل تطابق بنيه لفظ مكه با مامنا چنانچه شاعري كفته عربيه لِمَ لا الوو بسوح مكة انني بالبينات وجدت مكه مأمنا و مثل تطابق بينةً لفظ محمد با اسلام زيرا كه بينه محمد 132 ميباشد ولفظ اسلام هم عددش 132 ميباشد و چه نيكو كفته است ملا جلال دواني اين
رباعي
در طريقه زبر و بنيه و مستكشفات آن
رباعي را در اينمقام بنا بر نسبت سيد سند در روضات رباعي خورشيد كمال است نبي ماه ولي اسلام محمد است وايمان علي كر بينه بر اين سخن ميطلبي بنكر كه زبينات اسماست جلي و توضيح ان اين استكه اكر دليل و برهاني ميخواهي بر اينكه اسلام اقرار به نبوت محمد و اعتراف بر حقيه احكام شريعة او است و ايمان اقرار و اعتراف نمودن بولاية علي بن ابيطالب عليه السلام است نكاه كن به بينات اسم محمد و علي كه خودبيني است عادله بر صدق اين دعوي چه بينات اسم سامي و نام كرامي محمد اينست يم ايم ال و عدد مجموع اينها بحساب ابجد يكصد و سي و دو است كه مطابق است با عدد جمل اسلام چنانچه شاعر كفته است رباعي رمزيست كتاب حق تمامي بنظام اسرار الهي است بهر بطن كلام از اسم محمد كه بود مظهر كل درياب ز بينات اسمش اسلام و بينات اسم عالي علي اينست ين ا م ا و عدد مجموع اينها بحساب ابجد يكصد و دو است كه مطابق است با عدد جمل ايمان چنانچه شاعر كفته است رباعي توصيف علي نكنجد ايذر اذهان بيرون بود از فهم معاني و بيان ايمان بولايتش معلق باشد درياب ز بينات نامش ايمان دقيقة و چون ايمان نسبت باسلام بمنزله باطنست چنانچه ولاية باطن نبوت است چه جنبه ولاية نبي توجه او است الي الخالق و جنبه نبوتش توجه او است الي المخلوق و النسبة جنبه اولي اعلي و ارفع است پس بينات اسم خاتم نبوت اسلام واقعشده است و بينات اسم مظهر ولاية علي النبي عليه الصلوة و السلام ايمان واقع كرديده وچون نشانه نبوت مقتضي ادماج حقايق است در صور احكام شرعيّه و نواميس وضعية و كمال كشف و تمام افصاح از آنها موكول به نشانه ولاية است لذا تمام حروف ايمان در بينات اسم اعلي نبوي بصورت كتابت ظاهر نشده بلكه چهار حرف اول از حروف ايمان به ترتيب در آن ظاهر است ايماء بانكه شأن مرتبه نبوت ايماء بحقايق است نه افصاح از آن و در بينات اسم عالي علوي تمام حروف ايمان بصورت رقمي كتبي صريح و ظاهر و هويداست نهاية انكه غير مرتب است اشعار بر انكه افصاح از حقايق و كشف حجاب نمودن از آنها شأن و وظيفه الهيه صاحب اينمرتبه عالي است فافهم و اغتنم اكتشاف و اما مثال تطابق بينات زيادتر از يك لفظ با جمله ديكر چون تطابق بينه حبّ علي بن ابيطالب با لفظ دين الاسلام و چنانچه شيخنا البهائي زاد الله بهائه في الجنّة در اول كتاب جامع عباسي استخراج فرموده كه بينه حلد الله ملكه با لفظ شاه عباس مطابق است زيرا كه شاه عباس در عدد 439 ميباشد و بينه خلّد الله ملكه هم 439 ميباشد اكتشاف بدانكه اساطين اين فنّ شريف وفاقا لعمالء علم الحروف كفته اند كه كاه ميشود كه طرفي در بينّه مطابق شيئ است و در زبر و بينّه مطابق شيئ ديكر چون الف كه در بينّه مطابق با لا اله الا هو است و در زبر و بينّه معانق با لفظ كافي است و از اينجا استكه غزالي و محيي الدين ابن العربي و ابوالعباس بوني صاحب كتاب شمس المعارف و غير ايشان از اساتيد علم حروف الف را قطب الحروف نامند زيرا كه زبر ملفوظي الف لفظ قطب ميباشد و الف بعلاوه انكه دلالة بر علم لدّني رباني دارد و بحساب بينّه مطابق با لا اله الا هو است موافق با لفظ مبارك علي هم هست كما لا يخفي اكتشاف و ايضا كفته اند كه الف در تمام حروف تهّجي در كار است و مقوم هر حرفست و بمنزله ماده آنحرف است يا بي واسطه مثل با تا ثا يا بواسطه مثل حيم و سين چون قوام آنها برياء است و قوام ياء هم بالف است و باينواسطه او را قطب الحروف ناميده اند و آنحرف شريف را حرف ذات اقدس دانند و بينّه آن كه مظهر اسميّه آنست مطابق اسم مبارك علي است بلكه زبر آن كه همزه ملفوظه است نيز مطابق اين اسم مبارك است و همزه ملفوظ همان الف است كه مسمي هر حرفي عين آن در اول با در وسط يا درآخر آنحرف واقع ميشود و الف مصدر بهمزه است پس همزه الف است و عدد آن نيز صدوده است ها شش ميم نود ن هشت ها شش و مجموع يكصد و ده است
مطابق
گلشن بيست و پنجم
مطابق با اسم مبارك علي و از اينجهة استكه شاعر كفته از بينّه الف علي را بطلب پس ظاهر الف علي و باطن الف علي و الف مقوم حروف و حروف مقوّم كلمات و كلمات مقوم آيات و آيات مقوم سُور و سُور مقوم كتاب تدويني دهد و هذا بعينه حال الكتاب التكويني بالحدس الصائب و النظر الثاقب و قال الشاعر العارق لدني هوس است تعليمم كن اكر ترا دست رس است كفتم كه الف كفت دكر كفتم هيچ در خانه اكر كس است يكحرف بس است اكتشاف بدانكه ارباب اين فن شريف كفته اند كه تطبيقيكه محل اعتناء در اينفن است مخصوص چهار قسم است و آنچنانست كه تطبيق كاه تطبيق زبر به زبر است مثل تطبيق زبرجهان باز بر لفظ است حكايت از كتاب عضن البان چنين نقل شده استكه سلطان شهاب الدين ملك هند كه در سال هزار و هفتاد شش وفات نموده ملقّب بشاه جهان بود يعني شاه عالم سلطان روم باو اعتراض كرد كه تو فقط هندوستانرا سلطاني پس چكونه خود را ملقب بشاهجهان نموده ملك در جواب حيران ماند پس ملك الشعراء عصر او كه اسمش ابوطالب و تخلصش كليم بود در مقام جواب از سلطان روم برآمده فرمود كه جهان و هند مساويند در عدد زيرا كه عدد جهان پنجاه و نه است و عدد هند پنجاه و نه است پس شاه جهان مراد از شاه هند است و بقانون تطبيق زبر به زبر سلطان روم را مجاب نمود و كاه تطبيق بينه به بينه است و كاه تطبيق زبر به بينّه است و كاه تطبيق بينّه بزبر است و بعضي شش صورت ديكر بر اين افزوده اند محض توسعه كه مجموع ده صورت ميشود و بعضي از متاخرين علماي اين فن دو صورت ديكر بران ده صورت زياده نموده اند كه صور تطبيق بنابراين جمعاً دوازده ميشود و ليكن عمده در تطبيق همان صُور اربعه اوليه است اكتشاف بدانكه اختلاف است در اشرفيت اسم هوير الله و عكس آن و ادله طرفين در مظانش مَعَنوَن است و با ذكر آن از عنوان اين و چيزه كه بناي ما در آن بر اختصار است خارج ميشود و در نظر اين ناچيز اشرفيت الله بر هواز واضحات است و اكر نباشد دليلي بر اشرفيت آن جز حاوي بودنش اسامي صاحب وحدت حقه و صاحبان نبوت ختميه وولاية مطلقه را همانا كافي است در شرافت و فضيلتش و بيان اين مدعي انكه لفظ الله علم است از براي ذات مستجمع جميع صفات كماليه الواحد بجميع الجهات بوحدة الحقه و از بينه الف آن عدد يكصد و ده حاصل ميشود كه مطابق است با عدد اسم مبارك علي كه صدوده است زيرا كه بينّه الف لام استكه بحساب جمل سي است و فاء استكه هشتاد است كه مجموع صدوده ميشود و از بينّه ها ودو لام آن اسم مبارك محمد استفاده ميشود زيرا كه بينّه ها بعربيه يكي است ولي بفارسي ده است چه فصيح آن در لسان عرب هاء مع الالف و در لسان فرس سي مع الياء است چه هر حرفيكه در آخر آن از حروف تهجي الف است در لسان عربي در آخر آن ياء است در لسان فارسي چنانكه جامي كفته شعر به مكتب تا الف بي تي نخواني ز قرآن درس خواندن كه تواني پس بينّه هي ياء است كه بحساب جمل ده است و بينه دو لام هشتاد و دو است كه مجموع نود و دو ميشوند كه مطابق است با عدد اسم مبارك محمد و از اينجا ظاهر شد معني شعر معروف كه در اينخصوص كفته شده است شعر از بينه الف عليرا بطلب و زهي و دو لام جو محمد را نام و معلوم شد كه قرائة هي را در اينشعر با الف غلط است زيرا كه مجموع عدد بينه ها و دو لام در اين هنكام هشتاد و سه ميشود نه نود و دو كه عدد محمد است فتبصر اكتشاف در كتب معتبره مثل مقامع الفضل و غيره آورده اند كه از مشاهير تاريخ افكار ابكار محمد بن الحسن نصر الدين طوسي قدس الله سره القدوسي تطبيق آيه مباركه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا ميباشد كه از زبر و بينات آن اسامي مباركه حضرت رسول و اميرالمؤمنين و
يازده
در طريقه زبر و بينّه و مستكشفات آن
يازده فرزند آنسرور دين را استخراج كرده فرموده باين طريق كه انما زبر او 92 محمد 92 بينات او 326 وصي بن علي 326 يريد الله زبر او 290 او بينات او 227 مجموع زبر و بينات 517 و امام الهمام الحسن بن علي 517 ليذهب 747 بينات او 75 مجموع 822 و الامام الكامل ابوعبدالله الحسين بن علي بن ابي طالب 822 عنكم زبر او 180 بينات او 247 مجموع 427 امام علي بن زين العابدين 427 الرّجس زبر او 294 بينات او 202 مجموع 556 ماحي كفر و حامي اسلام 556 اهل البيت زبر او 479 بينات او 7853:6 محمد الباقر و جعفر 785 و يطهركم زبر او 2:90 بينات او 142 مجموع 432 و النقي و العسكري و المهدي الهادي 7:40 و جناب حاج شيخ يوسف جيلاني معاصر در كتاب ايات البينات خود از زبر و بينات هفتاد و سه آيه از قرآن مجيد استخراج اسامي شريفه امير المؤمنين و اولاد طاهرين آن بزركوار را نموده است هر كس كه بخواهد بانكتاب رجوع كند چنانچه از سيزده آيه از فرقان حميد بطريق زبر و بينه استخراج اسامي فلان و فلان و فلان را نموده و ما از جمله بنقل سه آيه از آنها اكتفا مي نمائيم آيه اول غيرالمغضوب عليهم و لا الضالين است چه زبر الضالين 292 و بينات او 364 و مجموع زبر و بينات 1286 فلان و دو فلان دني و فلان 1286 آيه ثانيه لا ينال عهدي الظالمين است چه زبر الظالمين 1:602 بينات آن 4:10 مجموع زبر وبينات 1:472 فلان و فلان و فلان بن فلان 1:472 آيه ثالثه آيه يا ايها الرسول بلغ الي قوله تعالي ان الله لا يهدي القوم الكافرين است چه زبر القوم الكافرين 569 و بينات او 6:90 و مجموع زبر و بينه آن 1259 هم فلان و فلان و فلان 1259 و از زبر دو كلمه از دو آيه قرآن اسم اولي صريحاً مكشوف ميشود كلمه اولي الميسر است از آيه مباركه انما الخمر و الميسر چه زبر ميسر 3:10 ميباشد و زبر ر م ع 3:10 است كلمه ثانيه المنكر از ايه ان الله نهيي عن الفحشاء و المنكر است چه زبر منكر 3:10 و زبر ر م ع 3:10 ميباشد ختم ذكره حتم معاصر مزبور در كتاب مذكور كفته است كه ديدم بزركي از اركان عامه بغداد كه چندان رايكان با خاصه اهل سداد نبوده در رحله خود چنين نوشته بود كه روافض تمسك بزبر و بينات نموده بر تطبيقات اختياري در مقام مدح مواليان خود برآمده اند و اثبات كرامات براي ايشان نمايند و هر كه را دشمن دارند تطبيقات سوء در حق او نمايند و اين را قاعده نام نهند و ممكن استكه عكس شود يعني مُبغض آل محمد را تطبيقات جيده و محب ايشانرا با تطبيقات رويه مطابق نمايند جوابش آنستكه اين در كلمات پست فطرتان ممكن استكه فرض شود و ليكن در كلام خالق بيچون كه مشتمل بر معجزه است چنان است و اين غفلت از تامل استكه از زبر معجزات قرآنيه و بينه بينات فرقانيه غافل است كه تمام كلمات و آيات رحمت مطابق اسامي محمد و آل و جميع كلمات عذاب و غضب مطابق با اعداءخسران مال ايشان است
در استنباطات غربيه رمالان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است استنباط در تاريخ بحيره استكه صاحب روضة الصفا آورده كه مولانا مولا علي قوشچي كفت كه روزي در مجلس شاهرخ ميرزا نشسته بودم كه مولانا محمد اردستاني كه اعجوبه زمان و نادزد دوران خود بود مدفن رمل بتخصيص در قسم ضمير و حي كوئي چون بمجلس درآمد از خادمان حرم است و زبان در آنوادي ابكم است ميرزا فرمودند مولانا نيز محرم ماست آنچه بخاطر رسد بكويد كفت چنان مينمايد كه ميرزا دو خاتون دارند در حباله نكاح يكيرا مي كشند و ديكري را كه دختر خان است طلاق مي دهند ميرزا را از طلاق دختر خان كه بحليه صلاح و عفاف محلي بود عجب آمده و هم در آن
چند روز
گلشن بيست و ششم
چند روز ان يك كشته كشت و دختر خان چندان اظهار شماتت نمود و شادماني نمود كه ميرزا را عرق غضب بحركة آمده هم او را طلاق داد استنباط و ايضا در همان كتاب استكه چون مولانا استنباط عقوق و عصيان از ناصيه ميرزا عبداللطيف بن ميرزا الغ بيك نموده بود وقتي بعد از فوت ميرزا شاهرخ ميرزا الغ بيك كفت در مجلس كه عنقريب ملك موروثي در تحت تصرف ما در آيد مولاناي مذكور فرمودند بي محابا كه اكر عبداللطيف بكذارد و آنچنان شد آخر كه ميرزا الغ بيك بدست فرزند خود ميرزا عبداللطيف كشته شد چنانچه در تواريخ است استنباط در عقول عشره كه از تأليفات يكي از دانشمندان خطّه هند است چنين آورده كه از مير عبدالباري نقلستكه وقتي كه در سمرقند مرض طاعون شيوع يافت مردم از آنجا غريمت اطراف نمودند ما نيز با متعلقان مهاجرت نموديم در راه مرا با مولانا محمد رمال كه ظاهرا همان مولاي مذكور در روضة الصفاست ملاقات افتاد رملي جهة من كشيد و كفت ازوپا مي كريزي كفتم آري كفت آسوده باش بتو هيچ ضرر نخواهد رسيد اما از مردم تو هيجده نفر باين علت هلاك خواهند شد آخر همچنان بوقوع انجاميد كه مولانا كفته بود استنباط و ايضا در آن كتاب استكه در لاهور مردي بود حافظ بصيرنام كه دو چشم نابيناي مطلق داشت شخصي آمد عينك بدست و از حافظ مذكور سئوال كرد كه در دست من چيست حافظ چون از بينائي عاطل بود قرعه ساخته بود كه نقش قرعه از انامل محسوس ميشد بهر تقدير حافظ قرعه انداخت و از سرانكشتان احساس نقش اشكال نمود و بعد از حساب كفت در دست تو چيزيست كه از جزء ارضي و كاني و حيواني مركب است و دو حلقه است با هم پيوسته و آن چيز شفاف استكه مانع نظر نيست بلكه ممد نظر است و جاي آن بر بيني است يا بر سر بعد از آن كفت چرا صريح نكويم در دست تو عينك است استنباط و ايضا كويد بندكي شيخ محمد يونس لاهوري استاد مؤلف روزي در بنده خانه تشريف داشتند و فقير از ايشان چيزي در اينعلم رمل كسب ميكرد جواني از كوشه آواز داد كه يك كوزه افيون از خانه من بدزدي رفته آنجناب عندالله در اينباب رملي كشند باري چون رمل كشيده شد بنده را مخاطب نموده فرمودند كه در خانه اينمرد خاتوني كه هست خاتون نيست اما حكم خاتون دارد و او را دو كنيز است و يك زن اصيله و نوكر و آن زن اصيله يك دختر و يك پسر دارد دختر در سن شانزده هفده و پسر در سن سيزده چهارده و از جمله آن دو كنيز يكي آن زن اصيله را مادر خوانده است و آن سبوي افيون را بمادر خوانده خود داده است سائل كفت و الله كه همچنين كه اهل و عيال من در كشميرند در اينجا دائي دارم كه از او فرزندان بهمرسيده اند و الحال كدبانوي خانه او است و او را دو كنيز است و يك زن اصيله و دختر و پسرش بهيمن سن اند اينجا پسرش حاضر است الحق پسر سيزده چهارده ساله بود و كفت مادَرِ اين بكيرا از آمد و كنيز دختر خوانده است انچه انجناب بر زبان راندند بلاتفاوت است غاية اين را بفرمائيد كه متاع بدست خواهد آمد يا نه فرمودند كه اكر زود بروي بيابي چون تا انجا كه خانه او بود چهار منزل مسافت داشت في الفور سوار شد و از كرد راه در خانه آن بي تحاشي در آمد پس ديد كه كوزه افيون در زاويه نهاده است برداشت و بخانه آورد استنباط و ايضا كويد كه بمؤلف اين اجزاء روزي شيخ محمود نام كه در صحبت فقير قيام داشت آمده كفت كه پنجروپيه از بقچه من بدزدي رفته است شما رمل بكشيد بنده بموجب تكليفش رمل كشيدم و بعد از ملاحظه كفتم كه شما در بقچه سابقا چيزي داشتيد و چيزي ديكر در او داخل كرده بوديد از آنجمله مردي دراز بالا باريك اندام كندم كون چجك روي كالامرد از طائفه اشراف كه از خارج است چيزي ازآن كرفته است و چيزي باقي كذاشته ميخواهد كه از شهر بدر رود شيخ هر چند فكر ميكرد بخاطراو باين قيافه آدمي نمي رسيد بعد از فكر بسيار كفت و الله كه طالب علمي از ستاركام بنكاله نزد من چيزي ميخواهد بهمين قيافه است كه مي كويند و همين ساعت از من رخصت خانه ميخواست و بسيار بجد بود من موقوف كردم كه بعد ازمعاودت
از دربار
در استنباطات غربيه رمالان
از دربار بتو رخصت ارزاني خواهم داشت من باو كفتم برو و استفسار كن چون شيخ بخانه ميرود چه مي بيند كه ملازمان ان پنجروپيه را كه از انجمله كرفته بود از او كرفته اند و او را بسته نكاه داشته اند شيخ بركشته صورت ماجرا وا نمود و كفت الحق ده روپيه در بقچه من بود و پنجروپيه ديكر در او داخل كرده بودم من جمله پنجروپيه كرفته و ده روپيه باقي كذاشته بود تدئين في المقام دخيل بدانكه علم رمل مثل علم نجوم كه در گلشن بعد از اين استخراجات منجمان در آن ذكر ميشود از جمله علومي ميباشند كه اهل اسلام را التفات و اعتقاد درستي بآنها نيست چنانچه مصرحبه دركتاب مطلع العلوم استكه از تأليفات نواب واحد عليخان هندي است و نواب مزبور در كتاب مذكور حذر از عنوان علم رملرا در آن كتاب باينعبارت او مينمايد كه چون اكثري از اقوام غير اسلام بر اين علم معتقدند لهذا شمه از حقيقة اينعلم نيز بخير بيان ميآيد تا شائقان از اين هم بي بهره نباشند و از آنجا كه علم شيئ ديكر است و اعتقاد شيئ ديكر اكر كسي از اهل اسلام نيز بدر يافت حقيقت اين توجه فرمايد مضائقه ندارد كه حكماء علم شيئ به از جهل شيئ كفته اند و راقم حروف كه به تحصيل اينعلم سعي كرد باعث آن بود كه در ايام سياحة با شخصي از اهل اينجانب كه مردي مسلمان بود اتفاق رفاقت افتاد و او در اينفن دستكاه وافي و بهره كافي داشت اكثر اوقات از اشكال رمل و ضماير و جنايابيان ساختي و اهل مجلس را در ورطه استعجاب انداختي و مردمان را از حصول و عدم حصول مقصود و مأمول خبر دادي و اكثر صحيح و مطابق آمدي و چون اين هيچ مدان را از ابتداء ايام بلوغ شوق آموختن هر قسم چيزهاي نامعلوم كوشه كير خاطر بود دست طلب بدامان آن رفيق زدم و به توجهات او بچند نكات و كتهيات اينعلم مطلع كرديم اما الحمدلله كه با وصف مشق و مزاولت ايام ممتده هنوز اعتقادي كه معتقدان را بايد بدين علم نبوده اقول لقد اجاد النواب بما افاد من عدم الاعتبار بهذه العلوم و الاعتقاد اكر چه بعضي خصوص علم رملرا معجزه شش پيغمبر دانسته چنانچه در كتاب كشف الظنون از كتاب مصباح الرمل نقلنموده كه علم رمل معجزه شش پيغمبر است الاول آدم الثاني ادريس الثالث لقمان الرابع ارميا الخامس شعيا السادس دانيال عليه السلام و در نفايس الفنون واضح آنرا دانيال دانسته و كفته استكه وانچه كويند كه اين علم از معجزه او است كيفيتش چنانستكه او مدتي خلقرا بحق دعوت ميكرد و هيچكس بدو نميكرويد و التفاتي به سخن او نميكرد از آن شهر بيرون شده و بشهر ديكر كه او را نميشناختند رفت و تخته حاصلكرده ريك سرخ برآنجا ريخت و دردكاني بنشست و خطي چند برآنجا كشيد واز احوال كذشته و آينده خبر ميداد و جمله جنايا و دزديده ميكفت تا مدتي بر آن كذشت و آواز او بپادشاه آن اقليم رسيد او را طلب نمود و بر سبيل امتحان چيزي چند از او پرسيد و چون از همه چنانچه واقع بود خبر داد ازاو درخواست كرد تا ملازم او شود و او را اينعلم بياموزد دانيال التماس او را مبذول داشته او را با چهار كس از ملازمان ارشاد ميكرد و تعليم ميداد تا ايشان در ان ماهر شدند چنانكه از تمام مغيبات اخبار ميكردند روزي دانيال بايشان كفت رمل بزنيد و بنكريد كه در اينعصر كسي هست كه پيغمبري را شايد يا نه ايشان رمل زدند و احتياط كردند كفتند هست كفت بنكريد تا در كدام اقليم است احتياط كردند و كفتند در اين اقليمست كفت بنكريد تا در كدام شهر است كفتند در اينشهر است كفت در كدام محله است كفتند در اينمحله است كفت در كدام خانه است كفتند در اين خانه كفت اكنون حليه او را بنويسيد تا كدامست ايشان صورت و شكل آنرا نوشتند و چون به نوشته ها نكريستند همه صفت او بود كفتند پيغمبر توئي و در حال باو بكرويدند و خلق را بمتابعت وي فرمودند و در آنوقت جميع احوال خير و شر از اين معلوم ميكردند و در كتاب المختار في كشف الاسرار كه از تاليفات عبد الرحيم دمشقي كه معروف بجوبري است اين علم را از معجزات و مظهر نبوت ادريس پيغمبر دانسته و كفته است اعلم ان الرمل علم شريف من اجل العلوم و هو علم علمه الله
بينه
بينه ادريس به اظهر الله نبوته قيل و كان ادريس لا يظهر نبوته و لا يتلفظ بها خوفا من القتل و كان يختفي من قومه و يعبدالله علي ساحل البحر فهو ذات يوم يعبدالله او تمثل له جبرئيل فسلم عليه ثم جلسا يتحادتان فبسط جبرئيل الرمل و خط ثم نظر الي ادريس و قال اسمك ادريس قال نعم قال انت بني و تكتم بنوتك قال نعم و ثم لك كذا و كذا قال ستطهر نبوتك و يكون من امرك كذا و كذا ثم حدثه بكل ما هو فيه فلما سمع ادريس ذلك تعجّب منه ثم قال يا اخي من اين لك هذا العلم فقال جبرئيل له هذا بقال له علم الرمل و انماسمي بالرمل لكون جبرئيل وضعه علي الرمل فعرف بذلك ثم قال ادريس سالتك ان تعلمني ما علمت قال جنا و كرامته فاذا اردت ذلك يجتمع في كل يوم هنا و اعلمك ثم انصرف عنه ادريس و قد تعلق قلبه بذلك فلما كان من الغداتي ذلك المكان فوجد جبرئيل واقفاً يصلي فصلي معه ثم جلسا و شرع جبرئيل يعلم ادريس حتي علم انه قد اكمل العلم مخطّ و نظر فقال الجبرئيل هذه الساعة في الارض قال نعم فقال انظر في اي الاقاليم هو فنظر في الرمل و نظر اليه و قال ان يكن جبرئيل آدميا فانت ثم رجع ادريس الي تلامذته و قال قد تعلمت علماً نفيساً فمن كان في قلبه ضميراً و امزا من الامور فليضمره في قلبه اُبِيتنُهُ له فاضمر كل منهم ما كان في قلبه فجعل يحدثهم بما في قلوبهم و هم يتعجبون من ذلك ثم قالوا سألناك ان تعلّمنا هذا العلم فاصطفي منهم اربعين شخصاً هم رؤس القبائل وشرع في تعليمهم و هم الهرامسته المذكورون و هم تلامذه ادريس و لم يزل بواطنهم حتي علم انهم قد صاروا في طبقنه في العلم فلما علم ذلك جمعهم و قال اعلموا اني لما انفصلت منكم خطيت في الرمل فظهر لي ان الله قد ارسل نبيا صادقا فليخط كلواحد منكم علي ذلك فخطوا و اتفقوا علي ذلك خدو ما ذكر في دبل ما نقلناه عن نفاس الفنون في امر دانيال و اكر انداب بعلم رمل را تمسك جويند بقول ابوالاسود وئلي چنانچه در نفايس استكه او كفت از حضرت رسول پرسيدند ما تقول في خط الرمل قال ان نبينا من الانبياء كان يأتيه امره في خط الرمل فمن وافق خطه علم باذن الله وبقول ابن عباس كه فرموده رمل اثريست از جمله اثاريكه خداوند در قرآن ياد كرده بقوله ائتوني بكتاب من قبل هذا او اثارة من العلم ان كنتم صادقين از براي علم نجوم چنين چيزي ثابت هست و در مذمت آن رجوع بكتاب مفتاح دار السعادة كه عربي و ازتاليفات ابن قسم انجوريه است و كتاب فلك السعادة كه فارسي است و از تاليفات شاهزاده آزاده علي قلي ميرزا بن خاقان فتحعليشاه قاجار است كفاية و هم چنين كفايت ميكند در حكم بخطاء احكام آنها قضيه كه او را تنوخي در كتاب فرج بعد الشده نقلكرده كه عضد الدوله ديلمي كفته كه وقتي بمرض صعبي مبتلا شدم و اطباء از علاج عجز پيدا كرده و از طالع تحويل سال منجمين نيز حكم بمردن من در آن ايام نمودنند پس حكم بحاجب نمودم كه احدي را بدون استثناء درنزد من راه ندهد و در را بسته چهار روز بر ضعف خود بر خويش كريستم روز چهارم حاجب آمد كفت عبدالرحمن صوفي منجم از طلوع فجر تا حال در كرياس است و ميكويد بحضور سلطان مشرف شوم هرچه كرد وام نرفت و چون او را نزد شما مكانتي است نخواستم او را به عنف بدون اذن سلطان بركردانم و ميكويد مرا براي سلطان بشارتي است كه لابد از رسيدن خدمت او هستم اينك حكم چيست من بصوت ضعيف كفتم باو بكو كه ترا از ديدن من قصد اين استكه بكوئي فلان كوكب بفلان برج تحويل كرده و دلالت بر سعادت حال تو دارد يا فلان حكم اصحاب بنجيم بر مرك تو خطا بوده چون ميدانم مقصود اطمينان نيست ميلي بشنيدم اينكلمات ندارم البته باز كرد حاجب رفت و به تعجيل آمد و كفت عبدالرحمن ميكويد اكر حكم تقبلم نمائي بر كردم تا بحضور برسم و الله يك كلمه نجوم و كواكب نكنم مرا تعجب شديد از ابرام او پيدا شد او را اذن دخول دادم چون داخلشد زمين را بوسيده و كريه شديدي كرد كفت اي سلطان عصر و الله تو در عين عافيت هستي و از براي تو ضرر و موتي نيست و امروز شفا يافي و مرا بر اينقول معجزه است كفتم آن را بيان كن كفت ديشب در خواب حضرت امير را ديدم
در حالتيكه
در استنباطات غربيه رمالان
در حالتيكه مردم بسيار اطرافش بودند و هر يك حاجت خود را مسئلت ميكرد پيش رفتم يا علي مردي غربيم در اين بلد ترك نعمت و تجارت كرده تعلق بامير خود است و الآن او را از زندكاني ياس كلي حاصلشده حاجتم اين استكه از خدا بخواهي او را شفا دهد فرمود مقصودت فنا خسرو حسن بن بويه است كفتم بلي فرمود علي الصباح نزد وي رفته بكو خواب مادرت را فراموش نموده كه در نوم ترا كفت در فلان سال مريض ميشوي بنحويكه نااميد از زندكي باشي ولي نااميد مباش كه از آن مرض شفا خواهي يافت و تو فردا شفا يابي و قطع بر اجل مكن تا وقتيكه مادرت در خواب ترا از جانب ما خبر ميدهد چون اين از عبدالرحمن شنيدم خوابي كه قبل ديده و فراموشم شده بود بيادم آمد في الفور نشستم و اعاده خواب را در خواست كردم و غذا خواسته و خوردم و مرضم رفع شد
در استخراجات عجبيه منجمان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است استخراج بعد از اينكه سلطانمحمود غزنوي ابوريحان بيروني منجم و ابن الخمار و ابونصر عراقي را از نزد خوارزمشاه احضار نمود چنانكه در تواريخ مسطور است سلطان خواست نقد دانش ايشان را بر محك امتحان بيازمايد و چنانچه در نفايس الفنون است اركان دولت سلطان محمود را كفتند كه ابوريحان در علم نجوم چنان استكه هيچ چيز بر او پوشيده نيست سلطان كفت وجوديكه هيچ چيز بر او پوشيده نيست پروردكار است ابوريحان كفت عند الامتحان يكرم الرجل او يُهان اكر سلطان بر تصديق دعوي ايشان از اين بنده برهان طلبد تا فضل پوشيده عيان كردد هيچ زيان ندارد سلطان از سر غضب كفت ضميري كرده ام بيان نما تا چيست و ضمير كرده بود كه خود از آن قصر از كدام در بيرون رود و آن كاخ را دوازده دركاه بود پس ابوريحان اصطرلاب برداشت و علاقه بر كرفت طالع مسئلت معلوم كرد زايجه بنهاد و جواب اخذ نمود و در ورقي ثبت كرده و ضبط نمود كفت معلوم كردم سلطان فرمود تا در برابر او ديوار قصر را بشكافتند و از آنجا بيرون رفت و چون مسطورات ابوريحان از لحاظ نظر سلطان بكذشت واضح كرديدآن فاضل دانا بحكم صريح از ان معني كه صورت پذيرفته بود خبر داده است استخراج و هم در آن كتاب استكه سلطان محمود چون استخراج سابق را كه موافق واقع بود از ابوريحان ديد غضبش زياده شد و فرمود تا او را از بام قصر بزير اندازند خواجه حسن دانستكه سلطان در غضر است و شفاعة در نكنجد بفرمود تا او را بر بام قصر بردند و در زير او دامي چند مهيا نمودند تا مكر بواسطه آنها ضرر كمتر ببيند چون او را بينداختند زيادت المي باو نرسيد مكر انكشف خضر او قدري مجروح شد خواجه حسن فرمود تا او را بخانه بردند و تعهد مينمودند چون چند روزي كذشت سلطان بر هلاك وي ندامت و افسوس اظهار كرد خواجه حسن جبهه بر زمين سود و كفت اكر امان باشد بحضور سلطان درآيد سلطان كفت مكر او را از قصر نينداختند حسن كفت چون بسياسة او اشارت رفت و اثار غضب ظاهر شد ترسيدم شفاعة درنكنجد و قدرت انكه فرمان دكركون شود نداشتم و نخواستم هنرمندي چنين بافسوس تلف شود چاره را چنان ديدم كه زير او دامي چند بسته و درآنجا پبنه زيادي انباشتند تا مكر بواسطه آن سالم ماند سلطان را از آن معني پسند آمد ابوريحان تحويل خود بيرون آورد و درآنجا از ان ماجرايي كمابيش خبر داده بود استخراج در بحيره از چهار مقاله نظامي عروضي نقلكرده كه حكيم موصلي كه از طبقه منجمان بزرك است در خدمت نظام الملك وزير ميبوده و خواجه در مهمات كلي ملكي اكثر با او مشورت ميكرده بعد از مدتها كه در خدمت خواجه ميبود خواجه را سفري پيش آمد كه ميبايست بجانب بغداد رفت حكيم موصلي استعفا خواست كه مرا سن دريافت ديكر معذور داريد مرا خواجه او را رخصت ماندن داد و بعد از ان پرسيد كه مرا از فوت من خبر ده حكيم موصلي كفت بعد ازفوت من بششماه خواجه اسباب ترفيه او را مهيا ساخت
در رفت
در رفت پس حكم موصلي نيز سال بسال تقويم از براي خواجه ميفرستاد و خواجه نيز احوال سلامتي او را ميكرفت تا انكه روزي شخصي از راه رسيد خواجه احوال سلامتي حكيم موصلي را كرفت انكس كفت صدر وزارت سلامت و وارث اعمار باشد كه حكيم موصلي كالبد را از والي روح خالي كذاشت كفت چه وقت ان شخص كفت در نيمه ازماه ربيع اول خواجه عظيم رنجور شد وكار خود بازديد و اوقات را سجل كرد و ادارات را توقيع فرمود و وصية نامه نوشت و بندكانرا آزاد كرد و چندانكه توانست حضار را خوشنود كرد و بحلي خواست و كار را منتظر بود تا رمضان المبارك در آمد در راه بغداد درملك نهاوند بزخم دو فدائي ديلمي شهيد شد استخراج در فارسنامه ناصري است كه در سال هزار و يك در زمان سلطنت شاه عباس اول صفوي مولانا جلال الدين كه در علم نجوم سرآمد اهل زمان بود در زايجه طالع انسال نوشته بود كه در اينسال در دارالسلطنة قزوين مرديرا از تخت سلطنت برداشته بر تخته مرده شوئي اندازند و در بين بعرض همايوني رسانيدند كه درويش خسرو نام قزويني كه از عقائد مسلماني كذشته جماعتي بر كرد او جمعشده بطريقه الحاد و كفر ميكذارند چون اينمطلب را محقق داشتند يوسف نام تركش دوز را كه از اتباع درويش بود آورده تاج شاهي را بر سرش كذاشته او را سه روز بر تخت سلطنة نشانيدند و جميع امراء و اعيان باو سر فرود بياوردند و احكام او را مينكاشتند و حضرت شاه عباس بهادرخان با دو سه نفر از خواص خود بلباس فروتني ميكذرانيدند و بعضي از ظرفاء مولانا جلال الدين كفتند كه فرمان شاهي صادر شده كه در سه روز تمامة احكام يوسف تركش دوز مجري است و شنيده ام كه يوسف حكم كرده كه يكروز بيشتر از قتل خود مولانا را بكويم بقتل رسانند و مولانا از اينخبر وحشت اثر دهشت كرده سه چهار روز در جايهاي بيغوله پنهان كرديد و در روز بيستم يوسف تركش دوز را از تخت بزير آورده او را بكشتند و ما صدق حكم نجومي را يافتند و معاينه كردند استخراج در تاريخ مجدي استكه آفتابه نقره از منزل پادشاهي كم شده منجمي دانا آوردند تا بعلم طالع و اسطرلاب آنرا پيدا كند منجم اسطرلاب را برداشته ارتفاع كرفت و بعد از ملاحظه تمام كفت اين افتابه نقره را هم نقره برداشته است حاضران بخنديدند منجم بعد ازتامل كفت در اينخانه هيچ فضه نامي هست و فضه يغربي نقره است كفتند آري خادمه فضه نام هست كفت الفضة اَخَذَتِ الفضة و بعد از تفحص چنان بود كه آن منجم از آن خبر داده بود استخراج و ايضا در آن كتاب استكه در زمان ابومعشر بلخي كه استاد منجمان است انكشتري پادشاه در حرمسرا كمشده پادشاه بغايت غضبناك كرديده ابومعشر را طلبيده و كفت اي استاد اكر اين انكشتري پيدا نشود جمعي كنيز از اينحرم بقتلرسند چه از اينجهة ملالتي تمام دارد ارتفاعي بكير و در طالع وقت نظر كن وينك متوجه شو ابومعشر بعد از تامل زياد كفت اين انكشتري را خداوند جل ذكره فرا كرفته پادشاه و مقربان از اينسخن متعجب شدند و بعضي از جهال فرو خنديدند و بعد از تفحص بليغ آن انكشتري را در ميان قران مجيد يافتند اكتشاف خفي من ابي معشر البلخي در اسرار التنزيل فخر رازي استكه آورده اند كه الموفق بالله كه پدر معتضد خليفه بود بحج رفت بزركان منجمان در خدمت او بودند چون از حج فارغشد منجمان را كفت شما دعوي ميكنيد كه انديشه مردم بيرون آورديد بحكم نجوم اكنون من انديشه كرده ام بكوئيد تا آن چه چيز است هر كسي سخني كفتند و آن همه خطا آمد ابومعشر بلخي كفت تو از ذات پاك خدا جل و علا انديشه كرده موفق كفت راست كفتي ليكن مرا بكوي كه بچه دليل معلوم كرده كفت اينساعت كه تو ضمير كردي من باسطرلاب ارتفاع كرفتم نقطه راس را در وسط السماء يافتم و نقطه راس چيزي استكه ذات او را نمي بينم ليكن اثار سعادت او را مي بينم و وسط السماء بلندترين مواضعست پس من دانستم كه تو انديشه از چيزي كرده كه او را عَلي الموجُودات است و آثار رحمت او مي بينم و لكن ذات او را نمي بينم
و آن
در استخراجات عجبيه منجمان
و آن نيست مكر خداي تعالي و تقدس موفقرا نيك خوش آمدو او را بر اين سخن ثناء بسيار كفت استخراج و هم درآنجاستكه در ولايه مصر شاعري عبدالمحسن نام توطّن داشت و الحق شاعري نادر بود اما نهاية قليل المال و پريشانحال بود با منجمي دوستي داشت روزي از آن منجم سئوال نمود كه هركز در زايجه طالع من نظر كرده منجم كفت آري نوبتي در آن باب تامل نمودم چنان معلوم شد كه در روز وفات تو صورتي روي نمايد كه در آنروز توانكر كردي و ورثه تو بر فاهيت روزكار كذرانند راوي كويد كه عبدالله حفص كه شاكرد عبدالمحسن بود كويد كه چون عبدالمحسن وفات يافت چندان مال از او نماند كه كفن آن از آن مرتب سازند من نزد منجم كه دوست او بود رفته صورت حال بكفتم در اين اثناء يكي از ملازمان پادشاه آمده مرا بخانه حاكم صور كه ولايتي است از ولايات مصر برده خادمي ديدم كه در پهلوي حاكم صور نشسته بود با من كفت عبدالمؤمن المحسن شاعر كجا است كفتم امروز برحمت خدايتعالي پيوسته است خادم كيسه كه مشتمل بود بر هزار مثقال طلا و يكدست جامه ديبا نزد من كذاشت و كفت المستنصر بالله خليفه اين را بجهة او فرستاده است پرسيدم كه باعث براين انعام چه بوده جواب داد كه يكي از كنيزان معنيه غزلي خوانده خليفه پرسيد كه قائل اين ابيات كيست كفتند شاعريست در مصر عبدالمحسن نام كه در زاويه خمول مانده است و اين اشعار از اوست خليفه اين انعام بمن داده و فرمود كه چون بمصر رسي اينمبلغ به عبدالمحسن رسان عبدالله بن حفص كويد من انمبلغ را كرفته بوراث عبدالمحسن رسانيدم استخراج در بحيره از ظفرنامه مولانا شرف الدين علي يزدي نقلنموده كه امير تيمور را منجمين از رفتن بروم ترسانيده بودند بغاية الغاية بدين نوع كه در فلان تاريخ لشكر ختباي را از سلطان روم عظيم ضرري رسد و از اين ممر خوف تمام امير تيمور را دست داده بود اكر چه يورش روم را پيشنهاد خاطر خود ساخته بود مولانا عبدالله لسان را بخلوت طلب داشته با او از حقيقت احوال سخن را هذه مولاناي مذكور كه در علم نجوم قرنيه نداشت معروض داشتكه احوال و احكام فلكي چنان تقاضا مي كند كه در اين ولاد و ذتابه در برج حمل ظاهر ميشود چنانكه از آخر روز تا بوقت اِنذِهاب شفق ميماند و حكم آن در رساله استادان ابن فن بتخصص مولانا محي الدين مغربي مسطور است و آن نسخه را بنظر آورد و در آنجا مرقوم بود كه دوذنابه در برج جمل دالست برانكه لشكر از جانب مشرق بروم آيد و بر روم مستولي كردد و والي روم را اسير كند اينمعني امير تيمور را خوش آمده في الجمله باعث اطمينان خاطر او شده متوجه روم شد پس از آنجانب عظيم الروم ايلدرم با يزيد با سپاه امير تيمور برابر شد پس از كوشش بسيار نسيم نصرت بر پرچم سپاه امير تيمور وزيدن كرفت و قيصر دستكير شد استخراج هم در بحيره استكه كويند در محرم سنه سبع و خمسين و ثلثمائه روزي وشمكير بن زياد كه پدر قابوس است و پادشاه طبرستان وجرجان بود آرزوي سواري كرد منجم دركاه او را منع نمود از سواري كه امروز فراني است در طالع تو پس خطرناك بايد كه انديشه كني وشمكير كوش بركفته منجم داده ترك سواري كرد و تا ظهر در خانه بود و بيرون نرفت پس از آن بر اسب خود برنشسته بشكار رفت چون به بيشه رسيد سخن منجم بيادش آمد خواست كه بركردد مقارن آنحال كرازي بيشه برآمده بر شكم اسبش زد كه سرنكون از اسب در غلطيد و چندان خون از دماغش رفت كه از دنيا رفت استخراج در تواريخ معتبره استكه چون فضل بن سهل كشته شد در حمام سرخس مامون بمادرش پيغم كرد كه ما را نيز از ميراث فضل نصيبتي بده ما در شل صندوقي متففل نزد مامون فرستاد چون او را كشودند صندوقچه ديكر از آن ميان برآمد و در آنجا كاغذ پاره و فقره باينمضمون در آن نوشته بود كه وقت فضل در فلان ساعة بسر خواهد رسيد در ميان آب و آتش و همچنان بود كه او را در همانساعت در ميان حمام كشتند مامون با حاضران بسيار از اينحكم متعجب شدند
در علم او
و بر علم او آفرين وافر كفتند و دست تعرض از دامن مادرش بازداشتند استخراج در بحيره استكه فضل را پسر و دختري بود كه در علم نجوم مهارت تامه داشتند و ليكن پريشانحال بودند روزي در زايجه طالع معتصم ملاحظه كردند ديدند كه در اين هفته او را خطر جاني است پس نزد خليفه رفتند و كفتند خليفه را در اين هفته خطر جاني است بايد كسي نزد او نباسد خليفه ايشان را كفت پس شما را بايد پيش من بود و مرا از بعضي چيزها بياكاهيايند پس چنان كردند پسر فضل كه در خدمت معتصم بود ديد صبحدمي خادم آمد و طشت و آفتابه آورد با مسواك پسر فضل كفت طشت و آفتابه درون كذارم برو اما مسواك نكذارم خادم غوغا مي كرد و او مانع ميآيد خليفه قصه را پرسيد پسر فضل كفت در اينمسواك زهر تعبيه كرده اند حكم شود كه اينخادم بهمين مسواك مسواك كند تامسواك كردان في الفور جان بداد چون خليفه آنحال بديد پسر فضلرا نوازش نموده از مقربانش كردانيد و صد هزار دينارش بداد استخراج و ايضا در آنجاستكه احمد عطاش كه از رؤساء ملا حده اسمعيليه بود در علوم نجوم قرينه داشت چنانچه درآن اوقات كه در قلعه ذر كوه اصفهان محمد بن ملك شاه او را محاصره كرده بود نزد سلطان نوشت كه از اوضاع فلكي معلوم كرده ام كه مرا در اصفهان جمعيتي دست دهد اكر اين هفته را سلطان با من مدارا كند صلاح باشد اتفاقا درآنروزها كرفتار شد او را بر كاوي نشانده كرد محلات اصفهان با جمعية انبوه كردانيدند چون سلطان از خطاء حكمش مؤاخذه كرد كفت اين بود كه واقع شد استخراج در روضة الصفا مسطور استكه حجاج در مرض الموت كه در بيست و پنجم شهر رمضان سنه خمس و تسعين واقع شده از منجميكه بر بالين وي بود پرسيد كه آيا اوضاع فلكي هيچ دلالت بر فوت اميري مي كند كه از جمله مشاهير باشد يا نه منجم كفت آري در اينچند روز يكي از حكام كه موسوم به كليب است نقد حيات بقابض ارواح خواهد سپرد حجاج اغاز اضطراب كرده كفت در اوان كودكي مادر مرا كليب ميخواند منجم از روي بيتابي بر زبان آورد كه قسم بخدا انكس تو ميباشي حجاج ملعون از اينسخن درهم شده كفت باري ترا پيش از خود روان سازم و در دم منجم امر نمود بيچاره را به قتل رسانيدند استخراج در رياض السياحه استكه در عهد خلافة العاصم بالله ايالة تبريز ما مير سود ان مفوض بود در آنوقت ابوطاهر منجم شيرازي حكم نمود كه شب جمعه صفر سنه چهار صد و سي و سه زلزله عظيمي شود و جميع آيدنار منهدم و خراب كردد لاجرم اغلب خلق درآنشب بكوه سرخاب رفته نظاره نمودندي در آنوقت مصدوقه و زلزلوا زلزالا شديداً ظاهر كرديد و جمعي كثير و جمي غفير از اين سراي فاني بسراي جاوداني دركذشت امير ناصر خسرو در سفرنامه خود آورده كه در آن تاريخ در تبريز بودم و قدرت حق سبحانه و تعالي را ملاحظه مينمودم جمعي از مردمان بيرون نرفته قول منجم را خوار پنداشتند زياده از چهل هزار كس بعدم آباد قدم نهادند و همان منجم مذكور در سنه چهار صد و سي و چهار و پنج بطالع عقرب آن شهر را بساخت و بعضي كويند درزمان واثق بالله بناي آنجا را طرح انداخت مدتها زلزله ساكن و خلايق آمن بودند و در زمان سلطان عادل كريمخان زند زلزله شديد در آن ولا هويدا كرديد و ظهور يافت و خلق بسيار و كروه بيشمار ازآن آيه مدهشه خداوند قهار راه سراي نيستي را در پيش كرفتند
در مصادفه آيات استخاره از قرآن با مطالب مستخير آن و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است استخاره در زنبيل معتمدي استكه حضرت رسالة پناه ميفرمايند اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي و از معجزه باقيه كه كلام ملك غلام است در استخارات مكرر بطور كرامت و اعجاز احكام چند مشاهده شده كه عقل حيران مانده واين بنده مكرر باينسعادت مستعد كرديده كه اكر به تفصيل نكارد اينورقه كنجايش ندارد از آنجمله شب پانزدهم ذي الحجه سنه 1284 كه صبح آنروز حسن سلطان بدرك رفت و دو برادر او كرفتار شدند در مسجد بيلك من قراء مريوان از بلوك كردستان محمد باقر خان كه خبر از جائي نداشت استخاره كرد اين آيه شريفه آمد و كَتَبنا له في الالواح من كلشيئ موعظة و تفصيلاً لكلشيئ فخذها بقوة و امر قومن يأخذوا
باحسنها
در مصادفه آيات استخاره از قرآن با مطالب مستخير آن
باحسنها سأوريكم دار الفاسقين في الحقيقة از روحانية اين آيه مباركه بود كه اينكار خطير در آنجاي حقير بي استعداد ظاهر در ميان هزار و دويست و هفتاد نفر تفنكچي حاضر و آماده صورت كرفت كانهم جراد منتشر همكي پراكنده شدند حسن همان حسن سلطان بود كه سياسة شد و دو نفر برادر او مصطفي بيك و بهرام بيك بزنجير افتادند استخارة و روز سه شنبه 20 شهر جمادي الاولي سنه 1285 هجري در سرچشمه يكي از قريه هاي آوي هنك بعد از نماز باز محمد باقرخان استخاره كرد اين آيه شريفه آمد چون فخر العلماء و ميرزا رضا علي و جمعي ديكر وساطة و ضمانت اين كار را داشتند كه با شروطه چند مشار اليهما مرخص شوند و در شهر سنندج باشند چون در كرفتاري آنها از خداوند علام ياري خواستم در انخلاص هم مشورت كردم و اعجاز اين آيه بالاتر از آيه سابقه بود فَاَرسَلنا عَلَيهم الطوفان و الجراد و القمل و الضفادع و الدم آيات مفصلات فاستكبروا او كانوا قوماً مجرمين ذيل آيه شريفه و لما وقع عليهم الزجر قالوا يا موسي ادع لنا ربك بما عهد عندك لئن كشفت عن الرجز لنؤمنن لكن و لنرسلن معك بني اسرائيل فلما فلما كشفنا عنهم الزجر الي اجلهم بالغوه اداهم يبكثون الي آخر و آيه مباركه سابقه و اين آيه هر دو در سوره اعراف است بقول محمد باقرخان كه خداوند عالميان با آنها كار دارد معلوم است از تطاول سي ساله استكه به بندكان خدا كرده اند كه هنوز بعقوبت او كرفتارند استخارة و ايضا در آن كتاب است كه مرحوم سيد نعمة الله جزائري فرموده استكه وقتي كه من بخدمت سيد حسيب اديب سيد عليخان والي حويزه مشرف شدم محاسن شريفش را سفيد ديدم پرسيدم كه چرا محاسن شريف خود را خضاب نفرموده ايد در جواب فرمود كه من خواستم كه تفسيري بر قران نوشته باشم بكلام خدا استخاره نمودم اين آيه آمد و انّ له عندنا لزلفي و حسن مآب دانستم كه اجلم نزديك است و شروع به تفسير مختصري نمودم ترك خضاب كردم تا با ريش سفيد خدا را ملاقات نمايم پس بعد از يكسال آن بزركوار عالم فاني را وداع نمود و اين از غرائب كرامات است استخاره در قصص العلماء است كه چون مرحوم سيد سند اقا سيد ابراهيم قزويني صاحب كتاب ضوابط الاصورل بعد از مرحوم شريف العلماء در مدرس بجاي او نشسته مردم خواهشمند رساله فارسيه از او شدند كه تقليد كنند آنجناب از براي نوشتن رساله بكلام الله استخاره نمود اين آيه آمد دينا قيماً مله ابراهيم حنيفاً استخاره و ايضا در آنجاستكه وقتي اشرار در كربلاي معلي سلب امنية و آسايش از عموم اهالي نموده و سيد استاد هم بجهة زيارت كاظمين عليهما السلام و عمارت سامرة مباركه كاظمين مشرف شده بودند و پاشاي بغداد بعزم محاصره و تسخير كربلا با عساكر زياد حركت نموده در همان اوان حقير در بالاي سر مرقد مطهر حضرت سيد الشهداء استخاره نمودم كه حركت نكنم و در همانجا بمانم اين آيه آمد ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها ازلّة و اسباب حركت هم موجود نبود از افاضات امام بلافاصله خرجي فراهم شد و حركت بجانب كاظمين نمودم در اندك زماني پاشا بر كربلا غالب آمد و نهب و اسار و قتل كرد و اشرار را كرفته مقيد و مغلول بجانب بغداد آوردند استخارة و ايضا در آن كتاب در ضمن مي نكارد كه از غرائب احوال اينكه بعد از ورود بعتبات عاليات خواستم تزويجي كرده باشم براي ان استخاره نمودم كه تزويج بمانم در بالاي سر حضرت سيد الشهداء اين آيه آمد كه با زكريا انا نبشرك بغلام الخمسة يحيي پس فهميدم كه از اين زن پسري برايم خواهد شد و آن پسر در ايام حيوة من وفات خواهد كرد و چنان شد كه پسري از او درنهاية صباحة و فطانة خداوند عطا فرمود و در سن هفده سالكي وفات يافت استخارة ايضا درآنكتاب در ضمن ترجمه وحيد بهبهاني قدس الله نفسه و بيان اينكه او را دو پسر بود يكي آقا محمد علي كه بزر كر بوده و ديكري اقا عبدالحسين واقا محمد علي ولادتش در كربلا در سنه 1144 بوده و زمانيكه در خدمت پدرش مشغول بتحصيل بود صيت ادراك و فهم او مقروع اسماع اهالي اصقاع بوده علامه بغداد صبغة الله الذي
خواست
گلشن بيست و هشتم
خواست كه با آقا محمد علي مباحثه و مذاكره نمايد و آقا محمد علي ميلداشت كه چندي را در نزد صبغة الله درس خوانده باشد از پدرش اذن خواست آن بزركوار اذن نميداد چون زياد اصرار داشت بنا را بر استخاره كذاشتند اين آيه شريفه آمد و اذ قال لقمن لابنه و هو يعظه لا بني لا تشرك بالله ان الشرك الظلم عظيم پس آقا محمد علي سخن پدرش را شنيده و موعظه او را پسنديد استخارة البحر الملي المولي علي القار نور آبادي الزنجاني المسكن و القزويني الاصل در كتاب معدن الاسرار فرموده وقتي مردي كُرد نزد من آمده و اظهار داشت كه از براي من استخاره از قرآن بكير چون كرفتم اين آيه آمد و سخرنا لسليمان الريح غدوها شهر و رواحها شهر و رواحها شهر پس باو كفتم كه قصدت آنستكه اسبي بخري كفت بلي كفتم بخر او را كه مثل باداشت در تندروي استخارة و ايضا درهمان كتاب استكه كسي نزد مرحوم سيد سند اقا سيد مهدي بحر العلوم قدس سره عرض نمود از براي من استخاره از قران مجيد بكير چون استخاره فرمود اين آيه آمد سنشد عضدك باخيك پس بآنمرد فرمود آيا قصد خر خريدن داري عرضكرد بلي سيد فرمود زين انشاء الله و معلوم شد كه آن شخص مكاري بوده استخارة محقق صمداني مرحوم ملانظر علي طالقاني در كاشف الاسرار مي نويسد كه اسخاره با قران مجيد و فرقان حميد بهترين استخاره هاست و چه الهامات عجيب و وحيهاي غريب بظهور پيوسته كه اكر جمعشود كتابها كردد محمد بن حنيفه از سيد الشهداء روحي له الفداء در امر سفر كربلا خواهش استخاره نمود آنچه در خاطر دارم دو استخاره شد يكي اين آيه شريفه آمد كل نفس ذائقه الموت و يكي آيه شريفه اينما تكونوا يدرككم الموت و لو كنتم في بروج مشيدة استخاره و هم در آن كتاب استكه كويند فيض قده يك مرتبه بتجويز اطباء استعمال مسكر نمود بجهة دفع مرضيكه داشت و شفا يافت دفعه ديكر مبتلا شده و همان علاج را اطباء كفتند استخاره نمود اين آيه آمد عفي الله عما سلف و من عاد فينتقم الله منه استخارة و ايضا در آنجاستكه چنين در نظر دارم كه در نجف اشرف رفيقي داشتم كه ملا يوسف نام داشت وقتي از براي امري استخاره نمود اين آيه آمد يوسف اعرض عن هذا استخارة و ديكر رفيقي داشتم ملا ابراهيم و فقه الله استخاره بجهة آمدن عجم كرد ايه آمد يا ابراهيم اعرض عن هذا استخارة و ايضا فرموده كه خودم بجهة قصد استخاره نمودم اين آيه امد انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها فاحتمل السيل زبداً رابياً الي قوله فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع للناس فيمكث في الارض دانستم كه خون فاسد دارم استخارة و ايضا در بالا سر امير قران باز نمودم و قصدم اين بود كه بر من منكشف كردد كه دو استاد جليل من قدس سرهما كه صاحب جواهر الكلام و صاحب فرائد الاصول شيخ محمد حسن و شيخ مرتضي قدس سرهما باشند كدام يك انفع بحال طلاب و عامة خلقند اين آيه آمد كلتا الجنتين آتت اكلها و لم تظلم منه شيئاً استخارة شيخ علي بن شيخ محمد بن شيخ حسن بن شيخ زين الدين المعروف بالشهيد الثاني قدس الله اسرارهم در كتاب الدر المنثور فرموده كه بطريق شماره لفظ جلاله براي شخصي استخاره نمودم پس اين آيه آمد يا ابراهيم اعرض عن هذا پس از اسم او سئوال كردم كفت اسم من ابراهيم است استخارة و ايضا فرموده شخصي ديكر آمد و استخاره خواست پس اين آيه آمد و ما انت علينا بعزيز پس از من سئوال كرد كه چه آيه آمد من آيه را براي او تلاوت نمودم آنمرد تبسم نمود و تعجب كرد من از تعجب او سئوال كردم كفت كه اين استخاره براي مردي بود كه نام اوعزيز است و استخاره كردم كه او را وكيل در امور خود نمايم اين آيه آمد استخاره و ايضا فرموده كه شخصي از اعيان از من استخاره طلب كرد و مكرراً رقعه ميفرستاد و طلب جواب ميكرد كه آن خوب است يا بد است پس من براي اونوشتم پس روزي فرستاد و نوشت كه استخاره كن و آيه را بنويس و يا رسول بفرست پس من استخاره نمودم اين آيه آمدن و ما كان لرسول ان يأتي
باية
در مصادفه آيات استخاره از قرآن با مطالب مستخير آن
بآية الا باذن الله استخارة و ايضا فرموده شخصي ميخواست كه از جانب سلطان متولي حكومت شود پس از من استخاره خواست پس من كفتم كه من استخاره از براي امر غير مشروع نمي نمايم آنمرد كفت كه من از خود از تلف نفس خائفم اكر قبول نكنم پس من استخاره كردم اين آيه آمد و ان تعرض عنهم فلن يضروك شيئاً و ان حكمت فاحكم بينهم بالقسط استخارة و ايضا فرموده شخصي براي تزويج استخاره نمود در نزد من پس اين آيه آمد و هو الذي خلق من الماء بشرا فجعله بسا و صهرا استخارة و ايضا فرموده چند مرتبه در نزد من از براي امر تزويج استخاره نمودند اين ايه آمد كلتا الجنتين آتت اكلها و لم تظلم منه شيئاً و فجرنا خلالهما نهرا و كان له ثمراً استخاره و ايضا فرموده دو برادر زاده خواستند بسفر هند روند و خال ايشان در هند بود و او مشهور بفسق بود و شراب ميخورد و اين دو برادر زاده خواستند كه بنزد او روند پس از براي رفتن ايشان استخاره نمودم اين ايه آمد اما احدكما فيسقي به خمراً و اما الاخر فيصلب الايه استخاره و ايضا فرموده مردي را حكومت يهود ميخواستند بدهند و آنمرد مكرر در نزدمن استخاره كرد و هميشه آيات موسي وهرون و بني اسرائيل ميآيد استخارة و ايضا فرموده مردي اراده داشت كه بنزد سلطان رود براي مطلبي و مهمي عظيم پس استخاره نمود اين آيه آمد فأوا الي الكهف ينشر لكم ربكم من رحمته و يهئي لكم من امركم مرفقا استخاره و ايضا فرموده مردي همين مطلب سابق را قصد داشت از براي او استخاره كرفتم اين آيه آمد رب اشرح لي صدري و يسر لي امري و احلل عقدة من لساني يفقهوا قولي استخارة مردي را با زوجه اش مخاصمه بود در باب جاريه كه آنمرد ميخواست او را خريداري كند پس بنزد من استخاره نمودند در شراء آن جاريه اين آيه آمد يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة الي قوله و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين استخارة و هم فرموده در هند فتوري واقعشده بود پس مردي بنزد من استخاره كرفت كه بسفر هند رود پس اين آيه آمد اعرض عن هذا انه قد جاء امر ربك و انهم اتيهم عذاب غير مردود و بعد ازمدت قليله خبر خرابي هند رسيد استخارة و هم فرموده كسي اراده خر و جرا از بلدي كه بوديم داشت پس بنزد من استخاره از براي خروج كرفت اين آيه آمد و لو ارادوا الخروج لاعدوا و لكن كره الله انبعاثهم فشبطهم و قيل اقعدوا مع القاعدين استخارة و هم فرموده كه براي خودم استخاره نمودم كه از ان بلديكه اقامه داشتم بيرون رفته باشم صلاح حال من است يا نه اين آيه بيرون آمد ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها اين ناچيز كويد كه نقل اين استخارات از اين بزركان دين و امناء شرع مبين و مطابق بودن آنها با مطالب مستخير ان چون اوقع در نفس و اقرب بقبول بود لذا انها را ذكر نمودم و الا استخاراتيكه خود اينداعي ليلاً و نهاراً در اين عرض اقدس و مشهد مقدس رضوي علي مشرفه الف و الف سلام و تحيه مينمايم و آيات آنها مطابق با مطالب مستخير آنست فوق حد احصاء و خارج از غد و استقصاء است و اكر آنها نوشته شود رساله مستقله بلكه كتابي با اطناب كردد و از براي متمم عدد ثلثين يكي از آنها را تسطير نموده و اين گلشن را بفرمايش سيد سند در روضات ختم فرموده استخارة در چند سال قبل مرحوم حاج رضا قليخان فازوكي كه از صلحاء مجاورين اين ارض اقدس بود نزد داعي استخاره نمود ايه استخاره دلالة بر هلاكت داشت مضمون ايه را باو اظهار داشتم بعد از دو سه ماه ديكر استخاره كرفت مفاد آيه اين بود كه امريكه درباره او استخاره شده بسهل و اسان انجام داده ميشود پس بعد از مدتي اظهار داشت كه سبحان الله از اعجاز قران مجيد و نقلكرده كه استخاره اولي از براي فرستادن عيالات يكي از منسوبين ما بود كه از طهران آمده بودند و عازم رفتن بطبس بودند با عيالات رئيس مالية طبس كه در مشهد بودند و ميخواستند بطبس بروند چون استخاره مُساعدت نكرد آنها را نفرستاديم و عيالات رئيس رفتند و در بين راه تيموريها كه اهل سنة اند آنها را تماماً بقتلرسانيدند
حتي طفل
گلشن بيست و نهم
حتي طفل شيرخواره را كه همراه داشتند چنانچه اين قضيه در مشهد مقدس منتشر شد و اكر آنها ميرفتند قطعاً هلاك ميشدند و استخاره ثانيه براي فرستادن آنها بود با بعضي از اشنايان ديكر و اينك بسلامت وارد طبس شده اند و اين مكتوب ورود آنهاست و مكتوب را بداعي ارائه نمود ختم ذكره ختم قال السيد السند في الروضات حكاية الاستخاره و ظهور تاثيراتها الغربيه في هذا العالم امر عجيب و حيرة لكل متفكر لبيب و هي مفتاح للغيب و مصباح للكتب و لكل من اجره الله عل يديه من اوفر نصيب و انفع فصيب بل هو اشفق من كل حبيب و ابصر من كل حسيب و اكفي كلشئ يلفي من التملق للمن و الطبيب و التعلق باذيال اصحاب التجربة التدريب و التفزع الي ابناء الناطقين بالمظنة و التقريب و خصوصاً ما وقع منها باداة السبحه و ذات الرقاع و لاسيما اذا تعلق بامور الاطمعة و الاشربة و المعاملات و الابياع فانها عند هذا العبد بمنزلة وحي مطاع في بيان المضرة و الاشفاع و المجاوز لدي اثرها المبين في كل حين من مرحلة علم اليقين الي حق اليقين بحيث قد اهتديت بنور ذلك الي كثير بن صفات الجلال و الجمال و بهت بكثير منها كثيرا من مهرة العلوم و ارباب الكمال و ان كنت مع ذلك قد الام الي كثرة استعمالها في الاعمال و انسب الي الافراط في ملازمتها عند الجاهلين بحقيقة الحال و مع ذلك فلا ابا لي انا بشي من هذه الاقوال بعد ما ينكشف لي به طريق الحق من الضلال و اعلم انه من جملة ارتكاب امر الحلال و اتكال في الامر علي اشارة حضرت ذي الجلال و انتفاع محسوس بجواهر غيب مكنون و احتياط للنفس لدي كل ضرر مظنون بل اشكر الله تعالي كثير اعلي اختصاصنا به من بين سائر المذاهب و الاديان و اقول دائما بلسان الامتنان من جميل هذا الاحسان في زمن حرماننا عن خدمة امام الزمان و القطاع كفنا البائرة عن ملاقات المعجزة و البرهان الحمد الله الذي هدينا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا عن هدينا العد ثم اشنعل بذكر ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله انتهي
در مؤثرات در نفوس از قبيل چشم زخم و تاثيرات غير آن وكلچين از كلبانهاي آن چند كل است مؤثر بدانكه حكماء شامخين و علماء راسخين مؤثرات در نفوس انسانيه را نه چيز دانسته اند سحر و تفأل و تطيّر و عين و نظر و طمع و احسان و كلام مؤلف مثل امثال و انواع بديعية و شعر و اعتقاد و واهمه و چون سه چيز اول از اينها كثيرة الموارد و وفيرة الشوارد بود لذا از براي هر يك از آنها بعد از اين گلشني عليحدّه خواهد عنوان شد و در اين گلشن آن شش چيز ديكر از آنها بيان ميشود كه عين و نظر يكي ازآنها است و حكماء علّۀ عين و نظر را نفس عاين و ناظر دانسته اند باين تقرير كه هيولي را اطاعة تامّه است از نفوس و سريع التأثر از آنها است چنانكه مشاهد استكه نفوس فلكيه مؤثره در آنها است بتعاقب صور بر آنها و نفوس بشريّه از جوهر نفوس افلاكند و شديدة المشابه بآنها هستند نهاية انكه نسبة ايشان بنفوس فلكيّه مثل نسبة ضوء سراج است نسبة بضوء آفتاب و از اينجهة عامّة التاثير نيستند بلكه تأثيرات آنها غالباً در بدني است كه تعلق بآن دارد و لذا در نزد استيلاء غضب بدن با حرارت و كرم ميشود و در نزد تصور نفس صورت معشوقه و محبوبه را مستعدّ از براي جماع ميكردد پس در نزد نظره و عين نفس مؤثّر در خارج از بدن متعلّق بخود ميشود چه انكه نفس در نزد ايشان حال در بدن نيست كه نتواند مؤثر در خارج از بدن باشد پس استبعاد ندارد كه نفسي باشد كه از براي او جوهري مخصوص باشد كه مخالف جواهر نفس نوع باشد و مؤثر در عين بدن متعلق بخود كردد و منفعل كرد و جسم انصورت منظوره و معاينه شده بواسطه انقهار و غلبه اين نفس بر او چنانكه بدن از سمومات متأثر و منفعل ميكردد و اين كاشف از حُب آن نفس است كما لا يخفي و تاثير عين و نظره حق است چنانكه اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايد العين حق و الرقي حق و السحر حق و الفال حق و الطيرة ليست بحق و العدوي ليست بحق الحديث و قال العين حق و لا تأمنها منك علي نفسك
و لا منك
در مؤثرات نفسانيه از كيفية چشم رخم و تأثيرات عيران
و لا منك علي غيرك فاذا خفت شبئا من ذلك فقل ما شاء الله لا قوة الا بالله العلي العظيم و قال لو كان شئ يسبق القدر بسقت العين و ادخل علي انسي بابني جعفر بن ابيطالب و هماضارعان فقال ما لي اراهما ضارعين قالوا تسرع اليهما العين فقالوا استرقوا لهما و از اينحديث و غير آن از احاديث باب ظاهر ميشود كه تأثير عين و نظر حق است و چشم مؤثر است و اين تأثير مندفع ميشود بالرقية بالأسماء و الأيات و الأدعيّه و از جمله موارد تأثير چشم قضيه ايست كه آنرا بعضي از ثقات نقلنموده كه جماعتي بودند كه روزها در كوه رفته و بزكوهي وساير وحوشرا صيد مينمودند و آلت صيد ايشان تفنك بود روزي يكي از طايفه اكراد بايشان كفت من فردا با شما در كوه ميآيم بجهة صيد پس روز ديكر با آنها بيرون آمده و بجانب كوه رفتند آنجماعت ديدند كه آنرد كرد آلت صيدي مثل تفنك و نحو آن همراه ندارد پس از آلة صيد از او سئوال نمودند كفت همراه منست و آن را خواهيد ديد پس چون وارد در كوه شدند بزكوهي را در نظر درآوردند آن مرد كرد كفت صيد اينرا بمن واكذاريد و تماشا كنيد كه چكونه من او را صيد ميكنم پس بكوشه نشسته و چشم خود را بآن بزكوهي دوخت وكاهي ميكفت نكاه كنيد كه چكونه سمين و چاقست و كاهي ميكفت نظر كنيد باستخوانهايش كه چكونه سطبر و محكم است و كاهي ميكفت نظر بشاخهايش كنيد كه چكونه پيچاپيچ و بلند است تا انكه در آن اثنا آن بزكوهي خواستكه از مكاني بمكان ديكر پاي كذارد ناكاه سنكي كه پاي بر آن كذارده بود غلطيده و آن حيوان از بالا بپائين افتاده و دست و پاي او شكست پس آنمرد كرد نزديك رفته او را رنج نمود چون آن جماعة اين كيفيت را ديدند او را از ميان خود بيرون كردند و كفتند كه ما از چشم تو بر نفوس خود خائف و ترسان ميباشم كه مبادا نظر زده و ما را مثل اينحيوان هلاك نمائي مؤثر و از جمله مؤثر است در نفوس انسانيه طمع و احسان است و تأثير آنها در طبايع و نفوس شاهد و محسوس است و از جمله موارد تاثير طمع مؤثر شدن او است در خالد سدوسي چنانچه ابن شهر اشوب عليه الرحمة در مناقب رواية نموده كه در جنك صفين خالد سدوسي كه از بزركان و سركردكان لشكر اميرالمؤمنين بود از ميان لشكر بيرون آمده و فرياد زد كه من يبايعني علي الموت پس او را از اصحاب حضرت جواب داد و نه هزار مرد پس پشت در پشت هم ديكر نموده و با لشكر شام قتال نمودند تا انكه بسرا پرده معاويه رسيدند معاويه رو بكريز نهاد و سراپرده او را خالد سدوسي و اتباعش بغارت بردند معاويه چون چنانديد بخالد پيغام داد كه اكر من غالب شدم امارت خراسان را بتو واميكذارم فاقصر ويلك عن فعالك پس خالد بعد از شنيدن اين پيغام در محاربه و مجادله سستي نمود و اين امر بر همراهانش معلوم شده آب دهن بر صورتش انداختند و خود آنها تا شام با لشكر شام محاربه نمودند و از جمله موارد تاثير احسان قضيه استكه در بعضي از كتب معتبره نقلشده استكه حجاج و فني مالك دينار و حبيب عجميرا طلب نموده و مالي را از خزانه دار خواسته و آن را دو قسمت نمود يك قسمت از آنرا بمالك دارد و او آنمال را قبول نمود و قسمت ديكر را بحبيب عجمي داد و او آن را ردّ كرد پس از نزد حجاج بيرون آمدند پس حبيب ديد كه مالك اينسخن را واكذار ايمالك تو را بخداوند اعظم قسم ميدهم كه راست بكو حجاج را الحال دوستر داري يا آنوقت كه اينمال را بتو نداده بود مالك دينار كفت چون مرا بخدا سوكند دادي حجاج الحال در نظر من محبوبتر از سابق است حبيب كفت من از اينباب آنمال را نكرفتم پس كفت خير در چيزي نيست كه حجاج را من سبب آن دوستدار كردم مؤثر و از جمله مؤثر است در نفوس اعتقاد و يقين است محمد بن زكرياي طبيب كفته استكه سزاوار است از براي طبيب اينكه بشارت دهد مريض را به صحت و عافيت اكر چه بعافيتش واثق نباشد زيرا كه مزاج انسان تابع است مر اعراض نفسانيه را و چون طبيب ديد فضل بن يحيي را در حالتي كه او را در نزدش آوردند و امر نموده بودند
گلشن بيست و نهم
نموده بودند كه او را دويست تازيانه بزنند پس بفضل كفت كمانم انستكه دويست تازيانه را نزده اند چه من اثر اين تازيانه ها را اثر پنجاه تازيانه مي بينم حاضرين كفتند بلكه دويست تازيانه او را زده اند طبيب كفت نه چنين است بلكه اين اثر پنجاه تازيانه ميباشد و چون فضلرا بهبودي حاصلشد روزي طبيب باو كفت ياد داري كه من درآنوقت كه تو را بجهة علاج دويست تازيانه زده بودند كفتم پنجاه تازيانه زده اند بواسطه چه بود فضل كفت سببش را ندانستم طبيب كفت تا انكه نفس تو قوي كردد و مرا در علاج خود اعانت نمائي چه قوت نفس مريض سببي است قوي در معالجه طبيب مؤثر و از جمله مؤثرات در نفوس واهمه خيال است در نهج البلاغه است كه قيل لعلي عليه السلام باي شي غلبت الافران فقال ما لقيت احدا الا اعانتي علي نفسه يومي الي تمكن ببنه في النفوس قال الشارح ابن ابي الحديد قالت الحكماء و يقع في خياله انها قاتله فانه لا يكاد يسلم منها و قد ضربوا لذلك مثلا بالماشي علي جذع معرض علي فهواة فان وهمه و نخيل السقوط فقيضي سقوطه و الا فميشه عليه و هو منصوب علي المهواة كمشيته عليه و هو ملقي علي الارض لا فرق بينهما الا الخوف و الوهم و الحذر و الاشفاق فكذلك الدين بارزوا عليا من الابطال لما كان قد طارعيه و اجتمعت الكلمة عل انه ما بارزه احد الا كان المقتول غلب الوهم عليهم فقصرت انفسهم عن مقاومته و انخذلت ايديهم و جوادهم عن مناهضته و كان هو الغاية القصوي من الشجاعة و الاقدام يقتحم علهيم فيقتلهم و از جملة موارد تأثير واهمه و خيال قضيه استكه آنرا بعضي از ثقات نقلنموده كه جمعي از دزدان مردي را كرفته اذيّة و آزار مينمودند كه انچه را همراه دارد از نقود اظهار بدارد پس آنمرد كفت من مكلوب ميباشم و چنين بوهم آنها انداخت كه آن را سك ديوانه كزيده است و هر يك ازآن دزدها را بدندان خود عض مينمود و نيش ميزد كه از چنك آنها خلاص شود پس دزدها دست از او برداشته و چون بوهم آنها افتاده بود كه آن مرد مكلوب است و آنها را دندان زده بود بعد از چند روزي تمامي آنها بداء الكلب مبتلا شده و هلاك شدند و در مؤلفات يكي از معاصرين استكه بعضي از موثقين نقلنموده كه با جماعتي بزيارت قبر حر بن يزيد رياحي كه در يك فرسخي كربلاي معلي است رفتيم و بعد از زيارت در يكي از حجرات جبن بقعه نشسته بوديم و يك نفر از رفقاء در آنجا خوابيد ناكاه ديدم ماري از سقف حجره بر بالاي آن كسيكه خوابيده بود افتاده و بسوراخي كه در آنجا نمايان بود رفت پس از آن آنمرد از خواب برخاسته و كفت من بر بالاي خود احساس سنكيني نمودم رفقاء كفتند كه ما با همديكر مصارعه نموده و بر بالاي تو افتاديم در اين اثنا بكي از آن جماعة اظهار داشت كه آن ثقل كه تو احساس كرده نقل افتادن مار از سقف بود بر بالاي تو چون آنمرد اينخبر را شنيد في الفور او را تب عار شده و تا مدت سه ماه مريض و عليل بود و بعد از آن دنيا را وداع نمود و از آثار واهمه آنستكه كاهي غالب بر جوارح و اعضاء شده و از آنها آثار واهمه نمودار ميكردد چنانچه در بعضي از تواريخ معتبره استكه مردي وارد بر مستعين بالله عباسي شده در حالتيكه قباي تن او پاره بود پس مستعين از پاره كي قبايش سئوال نمود آنمرد كفت احتزت بالدرب و كان فيه طلب لم دره فَوَطشت قبائه فخرق و بتي و آن مرد ميخواست بكويد فوطشت ذنبه فخرق قبائي لكن هيبة مستعين او را فرا كرفته علاوه بر واهمه كه او را از حمله آن سك عارض شده و اينعبارت را كفت و قيل دخلت امرءة علي عمربن الخطاب و كان حاسر الرأس فد هشت المرأة فقالت ابا غَفر حَفصَ الله لك و ارادت ان تقول اباحفص غفر الله لك فقال عمر ما تقولين فقالت صلعت من فرقتك و ارادت ان تقول فرقت من صلعتك و في بعض الكتب انه نزل ابن الحاص يوما مع الخاقان الوزير في حراقة و في يده بطيحة كافور فاراد ان يعطيها الوزير و يبصق في دجلة فر مي البطيحة في الماء و بصق في وجه الوزير فارتاع الوزير و انزعج
ابن الجصاص
در مؤثرات نفسانيه از كيفية چشم زخم و تاثيرات غيرآن
ابن الجصاص فقال و الله العظيم لقد اخطأت و غلطت ان ابصق في وجهك وارمي بطيخة الكافور في الماء فقال الوزير و كذلك فعلت يا جاهل تغلط في الفعل و تخطي في الأعتذار و حكي عن نفطويه عن حكيم بن عياش الكلبي انه اجتمع عند عبدالملك و فود الناس من قريش و العرب فبينما هو في المجلس اذ دخل اعرابي و كان عبدالملك يعجب به فسرّ عبد الملك فقال هذا يوم سرور و اجلسه الي جانبه و دعي بقوس و رمي عنها و اعطاها مَن علي يمينه فرمي عنها حتي اذا صارت الي الأعرابي فلما نزع فيها بقوة ضرط الأحرابي فرعي بها مستحيا فقال عبدالملك دُهيتا في الاعرابي و كنا نطمع في الله و اني اعلم انه لا يسكن به الا الطعام فدعي بالمائدة و قال تقدم يا اعرابي لتضرط و انما اراد ان يقول لتأكل فقال له الأعرابي قد فعلت انا لله و انا اليه راجعون فقال عبدالملك لقد امتحنّا هذا اليوم و الله لا جعلنها تذكرة يا غلام اتئني بعشرة الاف دينار فجاء بها فاعطاها الاعرابي مؤثر و از جمله مؤثرات در نفوس كلاميست كه مؤلف از معاني بديعية يا مشوب بامثال باشد قال بعض المحققين اعلم ان الكلام تأثيرا في النفس كما تظهر اثاره في الحسن و لهذا تري رقيق الشعر يفعل ما لا يفعله رقيق السحر و جليل العبارة فيه من الأثارة يا يشجع الجبان و ينشط الكسلان و بسخي البخيل و ينجي الذليل و يسحر الأرواح و يسخر الاشباح و بعطف القلوب و يؤلف بين المحب و المحبوب و يصير العدو صديقا و غليظ الاحرار رقيقا و من ذلك اخذ بعضهم معني قوله حديث نوان الميت يؤتي ببعضي لا صبح حياً بعد ما ضمّه القبر و از جمله موارد تاثير كلام مؤلف قضيه عمر و بن الأهم و زبر قان بن بدراست در محضر انور پيغمبر مَيداني در مجمع الامثال ذكر نموده كه عمرو بن لاميم و در زبر قان بن بدرو فيس بن عاصم بر حضرت رسول وفود نمودند پس حضرت رسول از حالات زبرقان از عمرو سئوال نمود عمرو عرضكرد يا رسول الله عمرو ميداند از من زيادتر از آنچه را كه كفت لكن او را حسد نميكذارد كه آن را بيان كند عمرو چون اين كلام را شنيد عرضكرد يا رسول الله! ماوالله انه لزم المروة ضيق العطن احمق الوالد لئيم انحال و الله يا رسول الله در اول من دركفته خود كاذب نيستم و در كلام ثاني هم صادق هستم و لكن من مردي ميباشم كه رضيت فقلت احسن ما عملت و سخطّت فقلت اقبح ما وجدت پس حضرت فرمود ان من البيان لسخرا يعني بعضي از بيان عمل مينمايد عمل سحر را و وجه تشبيه بيان را بسحر همانا حدّة عمل آنست در سامع آن و سرعة قبول قلب است معني او را مؤثر و از جمله مؤثرات در نفوس شعر است و از جمله موارد تاثير آن شعريست كه ابن نفيل درباره عبد الملك بن عمير القاضي كفته اذا كلمته ذات ذل لحاجة فهم بان يقتضي تنحخ او سعل و بعد از رسيدن اين شعر بعبدالملك مكررا اظهار نموده كه من جرأت سعله و سرفه را در هيچ مكان ندارم حتي در بيت الخلاء اكر مرا سرفه بكيرد از ترس اينشعر و مضمون آن سرفه نميكنم واز اين باب است آنچه كه از فضل بر يكي و زير هرون الرشيد نقلشده كه كفت وارد شدم بر رشيد در حالتيكه در نزد او طبقي از كل و جاربه ماريه بود كه در بديهه كوئي بسيار ماهره بود پس هرون بمن كفت شعري در خصوص اين ورد انشاء نما من بديهه كفتم كانه فم محبوب نقبله فم المحبّ و قد ابدا به خجلا پس رشيد بماريه كفت تو نيز شعري بكو ماريه كفت كانه لون خدّي حين تدفعتي كفّ الرشيد لامر يوجب الغسلا رشيد چون اينشعر را شنيد بمن كفت قم يا فضل فقد صحبتي هذه الماجنّة فقمت و اُرحست الستور ختم ذكره ختم و من المؤثرات في النفوس الصوت الحسن كالحدي للجمل و سرعة سره قال في نوادر النظر فاذهب المستر چون اند رود المثري الاميركي منذ عهد قريب مع زوحبه الي التلال السوداء علي مقربة من بلدة كوستر في ولاية واكوتا الجنوبية لتمضيه فصل الصيف فيها فحدث ذات يوم ان قرنية تركت مقامها مساء و
مشت
گلشن سي ام
و مشت بقصد استقبال زوجها فضلت عن الطريق و ما زالت تمشي حتي ادركها الليل و فيما هي تجاول الرجوع از حجتها صيحة قويةً ثم وقفت في مكانها لا يستطيع حراكا و اذا باسد جبلي ضخم الجنة هجم عليها و رمي بها الي الارض فلما رأيت نقتها والا سد مكتب عليها علمت ان حياتها قد انتهت فصاحت صيحة الخوف و كان صيحتها هذه ازعجت الا سيد فلما رأته قد تحول قليلاً عن الفتك بها خطر لها بسرعة البرق ما قَراتَه مرارا ان صوت الانسان مكيف خاصة لعميد الوحوش و في الحال رفعت صوتها و بدأت تغني غناء مطر بالصوت خافِت او لاثم بصوت مرتفع و الاسد ماخوذ بصوتها و هي تزيد صوتها ارقفا فاحتي انتهي الي الغناء با علي الانعام فجلس الاسد بجانبها واضعاً اجد مخاليه علي حجرها ماخوذ انبشيندها فلما تاكدّت ان انشادها حال دون موتها واصلت الغناء و ظلّت والا سد علي تلك الحالة كل ذلك الليل لا تنقطع عن الفناء و الاسد رابض بجانبها يطر به صوتها و كان زوجها قد قضي الليل مفتشاً حتي اذا اصبح الصباح سمع صوت غنائها من بعيد فلمّا اشرف عليها و رالي موقفها الحرج الطلق رصاصاً بندقية بمزيد العناية فاصاب راس الأسد و هكذا و بهذه الوسيلة تحلصّت المرأة ثم اغمي عليها بعد ذلك التجلّد الطويل و قد قاسوا الاسد فوجدوا انه من انفه الي طرف ذيله في طول ثمانية اقدام
در شعبده و طلسم و سحر ساحران و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست شعبدة در مكتوبات احمديه كه از انشأآت مجدّد الف ثاني است در ضمن مكتوب چهل و چهارم از جلد دويم آن چنين آورده كه قصه مشهور استكه در يكي از بلاد هندوستان شعبده بازان پيش سلطان بنياد و شعبده بازي نموده بودند در اين اثنا به طلسم و شعبده باغ و درختهاي اَنبَه بنظر درآوردند و بنمود بي بود اينها را ظاهر ساختند و در همان مجلس نمودند كه آندرختها كلان شدند و بارآوردند و اهل مجلس از آن بارها تناول نمودند و دراين وقت آن سلطان حكم كرد كه شعبده بازان را به قتلرسانند چه او شنيده بود كه بعد از ظهور شعبده اكر شعبده باز را بكشند آن شعبده بقدرت خداوندي جل سلطانه بحال خود ميماند و اتفاقاً چون آن شعبده بازان را كشتند اندرختهاي اَنبه بقدرت خداوندي جل سلطانه بحال خود ماندند و شنيده ام كه اندرختها تا اين زمان بحال خودند و مردم از ميوه آنها ميخورند و ماذلك علي الله بعزيز شعبدة در بسياري از كتب سير و تواريخ كه از جمله حبيب السير است چنين آورده اند كه حكيم بن عطاء ساحري ماهر و مشعبدي فاجر بود و تقصر قامة موصوف و بكراهت هيئت معروف بنا برانكه طوائف انسان صورت زشتش را نه بينند چهره از طلا احمر ترتيب داده بر روي خود ميكشيد و بدان سبب او را مقنع ميكفتند و هاشم نيز از جمله القاب او بود و مقنع نخست در مرو نزول نموده آخر الامر بماوراءالنهر شتافت و بنواحي شهر كش در قلعه رفيع و منيع متحصن كشت و جمعي از مردم كه ايشان را سفيد جا مكان ميكفتند متابعتش كردند و فوجي از كفار نيز باو ياور شدند و او دعواي الوهية نموده و بر زبان آورد كه حضرت باري عز و علامصور بصورت آدم كشت از اينجهة ملك پيش ابوالبشر سر بسجده نهادند و بعد از آن بصورت ديكر انبياء و حكما و حكام مصور ميشد تا نوبة بابومسلم رسيده و حالا در من حلول نهاده تعالي الله عما يقول الظالمون علوّا كبيرا و اين بي سعادت در سحر و شعبده انقدر مهارت داشت كه مدت دو ماه هر شب از چاه نَخشَب مانند ماه صورتي مدور و منور بيرون ميآورد كه دو فرسخ در دو فرسخ پرتو ميانداخت و مهدي عباسي بعد از استماع خروج آن بداختر ابوسعيد حبرشي را با لشكر ظفر اثر بماوراء النهر فرستاد ابوسعيد آن لعين را در قلعه مذكورة مدتي محاصره نمود چون نزد مقنع بوقوع پيوست كه آن حصار در حيز تسخير سپاه اسلام درخواهد آمد اصحاب و احباب خود را حتي نسوان و صبيان را زهروار تا روي بشهرستان عدم نهادند انكاه اجساد آن مردكان را سوخته خود را در خم تيزاب انداخت تا جميع اعضا و اجزايش در خم بكداخت مكر موي سرش كه بر بالاي آب خم نمايان بود و بعد از وقوع اينصورت
جاريه
در شعبده و طلسم و سحر ساحران
جاريه كه از مقنع كريخته در كوشه خزيده بود بيرون آمد بر بام قلعه رفته فرياد برآورد كه اي لشكر اكر مرا امان دهيد و متعرض جهات من نشويد در قلعه را ميكشايم ابوسعيد اينمعني را قبول نموده كنيزك در حصار را بكشاد و مسلمانان درآنجا درآمده هيچكس را نديدند كيفيت واقعه را از كنيزك معلوم كرده از كمال ضلالت مقنع متعجب شدند و سفيد جا مكان مدتي بر اين عقيده بودند كه مقنع با ياران خود بآسمان رفته نوبت ديكر بزمين خواهد آمد شعبدة در تاريخ مروج الذهب مسعودي استكه در زمان معتضد عباسي اوقاتيكه ابواب دار الخلافة مسدود ميشد شخصي بر معتضد جلوه كر ميشد بصور مختلفه كاهي بصورت رهبانان با محاسن سفيد و احيانا با روي چون خورشيد و نوبتي در كسوت تجار و كرني درزي سپاهيان خونخوار و دفعه در لباس و هيئت شجاعان جلادت آثار و هركاه اين پيكر بر معتضد نمايان خدّام دار الخلافه را ميرنجانيد و اينمعني موجب تحيّر معتضد ميكرديد چون اينقصه عجيبه شهرت يافت هر كس دران باب سخني كفت جمعي حمل بر عمل شيطان نمودند تا انكه معتضد را خوف فرا كرفت و ترك اعمال ناپسنديده نمود و غرائم خوانان را نيز نشايند بعضي كفتند كه يكي از جواري معتضد در فن نيرنج مهارت تامّ داشت و او اين عمل ميكند معتضد بسياري از كنيزان سراي را به قتل رسانيد و يا بدجله انداخت تا اينغائله برطرف شد شعبدة در تاريخ بحيره استكه در يكي از تأليفات شيخ بهاء الدين محمد آمده كه در حيني كه در مصر بوديم با شخصي اشنا شديم كه در غاية بزركي و خوبي بود و آنچه از هنر و سنجيدكي مردان را بايد جمله با او بود و او را يكدست نبود چند كرت بتقر بيات از او وجه دست بريدنش را پرسيديم او آزرده شده نمي كفت و بوعده ميكذرانيد تا انكه روزي بكفتن درآمده كفت در حوالي مصر چنانكه رسم ايشان است نسبت باهالي اينملك تاخت آورده قريب بهزار و پانصد كسرا بنده كرده بردند و به لشكر فرنك فروختند مرا و برادر مرا فرنكي خريده بخانه خود آورد و در خانه ما را فرود آورد كه تاريك بود و اقسام اغذيه و اشربه و فواكه كه در ده فرسنكي يافت ميشد بجهة ما ميآورد و بخورد ما ميداد و ما را پرورش ميكرد اما چون شام ميشد ما را از آن موضع برآورده برهنه در برابر شعراي بمياني ميداشت و روز را به ما خورش لطيف ميداد و ما بغايت از او برحذر بوديم كه آيا با ما چه خواهد انديشد تا مدت چهلروز كذشت روزي يكي از ايشان آمده دست برادر بزرك مرا كرفته بيرون برد و در را بروي من بست من بجان ترسيدم كه آيا با برادر من چه خواهد كرد پس از شكاف در نكريستم ديدم طشتي آوردند و سر برادر مرا درآن طشت بنوحي بريدند كه قطره از خون او بيرون آن طشت نچكيد پس از آن قلمها برآورده بخون برادر من چيزهائي بر اندام بي سر او نوشتند و چندان نهادند كه خشك شد پس بدرون خانه بدن او را بردند و مرا طلبداشتند چون برآندم مرا كفتند كه تو را بخشيديم و زر بجهة مخارج راه هم بتو ميديم الحال در اينخانه دراي ظرفي است پُر از زر چندانكه خواهي از آن ظرف زر بردار پس مرا بدرون آنخانه كه بدن برادرم درآنجا بود كردند چون درآمدم برادر خود را با شمشيري كشيده ديدم و آن ظرف پُر زر را پيش پاي او ديدم مرا كفتند زود باش و زر برآور من چون دست بجانب آن زر از كردم آنصورت برادر شمشيري بزد و دست مرا بينداخت من برآمدم و ايشان شادي كردند كه عمل ما خوب شده آنكاه دست مرا در روغن نهاده و كسي را همراه من كردند كه مرا بمصر رسانيده نوشته و قبض من بياورد نزد ايشان پس آن سخن مرا بسلامت بمصر رسانيد و از آنوقت تا حال باز در مصر ميباشم شعبدة و هم در آن كتاب است كه در زمان شير شاه افغان در صوبه بهار من اعمال شرقي هند شخصي بود موسوم بشيخ عمرو از علوم غربيه بسيار بسيار بهره ور بود وقتي دو نفر از ملك كامرود كه اقصي شرقي هند است و معدن سحر و شعبده آنموضع است دعوا نموده بخدمت شيخ عمر آمدند و زني با خود در صندوقي آوردند كه شيخ سلامت باشد ما دو نفر بر سر اين زن دعوي داريم و جنك مي كنيم هر كدام كه ديكري را بكشيم اين زن را انكه
قاتل است
گلشن سي ام
قاتل است صاحب شود پس صندوق سربسته را بنزد شيخ عمر سپرده با هم بجنك درآمدند بيك بار پاهاي هر دو از زمين بلند شده بر هوا رفتند ناكاه دست يكي افتاد و سر يكي افتاد و همچنين رفته رفته جميع اعضاي شخصي فرو افتاد آنديكر نيز بزمين آمده دعواي صندوق را نمود چون آوردند كفت اي شيخ بمهر من نيست در اين امانت خيانت شده شيخ كفت غلط كرده سر صندوق را بردار كه زن تو در ميان آنست چون سر صندوق را بر داشتند زن درآنجا نبود كفت با شيخ نكفتم كه زن من در ميان صندوق نيست شيخ قسم بنياد نمود كفت قسم چرا ميخوريد زن من در خانه شماست چون زنش را آواز داد زنش جواب داد شيخ تعجب نمود زن خود را طلب نموده في الفور زن از خانه شيخ بيرون آمد شيخ عمر كفت شاباش خوب ميدانيد كار خود را بيا ما هم شما را تماشائي بنمائيم پس شيخ برخواست و منزلي داشت مقفل كليدهايش در دست يكي از آن كليدها را برداشت بدست مشعبد داد كه يك در را بكشا چون كشوده نمود صحرائي بنظرش آمد بس عريض و فراخ چند انكه رفت كنارش پيدا نبود ناكه قومي باو رسيدند او را كرفته بردند و پادشاه خود كردند و بعد از چند وقت او را ميل شكار شد در عقب تاخته ميرفت ناكاه كذارش بر دروازه افتاده چون درآمد شيخ عمر را منتظر ديد رفت كه بركردد شيخ كفت معذور داريد كه ديكر آن پادشاهي ميسر نيست آنچه پوشيده ايد مزد شماست و او لباس فاخر پوشيده و كلاه مرصع آورده بود طلسم در مجالس المؤمنين در ضمن ترجمه مير غياث الدين منصور شيرازي عتبه الرحمة چنين آورده كه از مآثر حضرت مير در فنون ادعيّه و طلسمات قتل ذوالفقار خان حاكم بغداد است كه با پادشاه دين پناه بغي ميورزيد و تفصيل آن بر السنه جمهور مشهور و مجملي از آن در رساله قانون السلطنه خود آن بزركوار مذكور است طلسم در تاريخ بحيره استكه روزي شاه طهماسب بمنزل ميرغياث الدين منصور شيرازي كه در اينعلم يعني علم طلسمات بي نظير بود آمده التماس نمود در خدمت مير كه امروز مرا تماشائي بنما و مبالغه را از حدّ كذرانيد مير فرمود در آنخانه را بكشاي خانه بود بچهار در چون يك در از آندرها را كشود باغي پر از ميوه هاي الوان بنظرش آمد پادشاه از مير پرسيدندكه آيا از اين ميوه ها خوردن ميسر هست يا نه مير فرمودند كه در ساعت از جميع ميوه ها بخدمت شاه آوردند و تناول نمودند پس مير بزركوار فرمودند كه درَ ديكر را بكشايند چون كشودند بهاري مشاهده نمودند كه مثل آن نتواند بود پس دَر ديكر را كشودند تابستاني بنظر آمد كه از حرارت عالم سوخته بود پس در ديكر را كشودند زمستاني در كمال برودت بنظر آمد كه برف از هوا ميباريد و آبها يخ بسته بود پادشاه در اينمجلس بغايت خوفناك شدند از مير و از آنموضع برآمدند طلسم در فارسنامه ناصري بعد از اينكه ميرزا محمد اخباري را كه از علماء مشهور است ستوده و او را بماهر بودن در علوم غربيه ياد نموده وقضيه هلاكت سردار روس را كه معروف بايشچذر بود مفصلاً نقل فرموده كه بتوجه آنعالم مبرز از عالم هستي راه وادي نيستي را پيموده چنانكه در تواريخ سلاطين قاجارية مذكور و بران و افواه معروف و مشهور است نوشته استكه نكارنده اين فارسنامه از جماعتي از مردمان كهنه سالخورده از اهالي فروز آباد فارس شنيدم كه در حدود سال هزار و دويست و پانزده و شانزده جناب ميرزا محمد اخباري نيشابوري در قضيه فيروزآباد توقف داشت و باقامة نماز جمعه و جماعت ميپرداخت كه ملخ مصري محصول بيشتر از بلوكات فارس را خورد پس ببلوك فيروز آباد هجوم آورده و روزي كذشت و هجوم بسيار و زيان بي اندازه رسانيدند اهل فيروز آباد از جناب ميرزا درخواست دعائي براي دفع و رفع ملخ نمودند آنجناب كلماتي بر پاره كاغذي نكاشت و فرمود اين كاغذ را در ميان صحراي فيروزآباد بر چوب بلندي بسته بر تلّي كه تمامة صحرا ديده شود نصب كنند و بآواز بلند بكويند محمد نيشابوري كفته است الآن برويد و چون چنين كردند تمامة ملخها وفعة
برخواستند
در شعبده و طلسم و سحر ساحران
برخواستند چنانكه مانند ابري از آفتاب سايه انداختند و رفتند وديكر نيامدند دعوت نكردند طلسم در اخبار الدول استكه قبر افلاطون حكيم در قونيه استكه از بلاد روم و قاعده مملكت قرمان است و چون وقت احتضار آن حكيم كامل رسيد وصيّة نمود باهل قونيه كه مرا در شهر خود دفن نمائيد و مادام كه من در ميان شما مدفون باشم و ياء باراضي و نواحي و شهر شما داخل نشود پس بعد از فوتش او را در قونيه دفن نمودند و سالها بر اين منوال كذشت كه دباء در حدود قونيه حادث نميشد تا انكه اهل رومية الكبري اينمطلب را شنيده سلطان آنجا شخصيرا فرستاد كه حيله ورزيده بلكه جسد آن حكيم ابرومية الكبري آمد و آنرا دركنسيه بزرك رومية الكبري دفن نمودند و در همانسال كه سر حكيمرا از بدنش جدا نمودند و باء در شهر قونيه پديدار كشت سخرٌ ابوالفضل بيهقي در تاريخ ناصري آورده كه در غزو سومنات من حاضر بودم سلطان محمود چهلروز آن حصار را محاصره كرد و كار ننك كرد بر اهل حصار روزي ديدم زني برهنه مويها باز كرده بر بالاي حصار آمد بيك دست نقاره و بدست ديكر جاروبي ان جاروب را بر آن نقاره ميزد و بر وي مردم ما مي افشاند و سلطان بر آن مينكريست ناكه بكسري در او پديد آمد و در ساعت از سر فتح آنحضار در كذشت و اين نوبة فتح ميسر نشد كهانة لا تخلو عن رِزانة في الخطط المقريزيّه و اخبار الدولي المشور بتاريخ الاسحقي و تحفة الناظرين كلها في تاريخ المصر و القاهرة انه قد ملك مصر سبعة من الكهنة و لهم الاعمال العجيبه و الامور الغريبة الكاهن الاول اسمه صيلم و هو اول من اتخذ مقياسا لزيادة النيل وعمل بركة من تخاس و حليها عقابان ذكر و انثي و فيها قليل من الماء فاذا كان اول شهر يزيد فيه النيل اجمتعت الكهنه و تكلّموا بكلام فيصفر احد العقابين فان كان الذكر كان النيل عاليا و ان كان انثي كان ناقصاً الكاهن الثاني اسمه اعشامش و هو عمل ميزاناً في هيكل الشمس و كتب علي كفة الاولي حقاً و علي الثانية باطلا و عمل تحمتها فصوصا فاذا حضر الظالم و المظلوم اخذ فصين و سمي عليها ما يريد و جعل كل فصّ منهما في كفة فتقبل كفة المظلوم و ترتفع كفة الظالم الكاهن الثالث عمل مرآة من المعادن فينظر فيها الاقاليم السبعة فيعرف ما فيها الكاهن الرابع عمل شجرة لها اغصان من حديد بخطاطيف اذا قرب منها الظالم خطفته و تعلقت به فلا تفارقه حتي يقر بظلمه الكاهن الخامس عمل شجرة من نحاس فكل وحش وصل اليها لم يستطع الحركة حتي يؤخذ فشبعت الناس في ايامه لحما الكاهن السادس عمل درهما اذا اشتري صاحبه شيئا اشترط ان يزن له بزنية من النوع الذي يشتر به فاذا وضع الميزان و وضع في مقابله ما وجد من الصنف الذي يريد مشرائه لم يعدله ووجد هذا الدرهم في كنوز مصر في ايام بني اميه الكاهي السابع كان له اعمال عجيبه منها انه جلس في السحاب في صورة انسان عظيم فاقام مدة ثم غاب فاقاموا بلا ملك الي ان رأوه في صورة الشمس في برج الحمل فاخبرهم انه لا يعود اليهم و ان يولوا فلانا بعيده
در تفأل متاثيرات حسنه ان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است تفأل در تاريخ نكارستان استكه آورده اند كه آرمانوس قيصر روم عزم تسخير ايران كرده اكثر لشكرش از كرما هلاكشد با تضروره بركشت و ديكر باره لشكر ترتيب كرده با سيصد هزار سوار بجنك آمده سلطان لب ارسلان توكل بخدا كرده با دوازده هزار سوار در برابر قيصر رفت بيت هست اعتماد او همه بر حدت سپاه هست اعتماد اين همه بر لطف ذو المنن در بلاد جرد بيكديكر رسيدند سلطان در آن اوان بعرض لشكر اشارت فرمود عارض جثه غلامي العشقت نام كه در عرض اعتبار نميكرد اسمش را نمي نوشت و سلطان بموجب ارباب الدوله ملهون كفت نام او را بنويس شايد كه قيصر بدست او اسير
شود
گلشن سي و دويم
شود روز ديكر از طرفين تسويه صفوف نموده بنياد جنك كردند القنمانظر بمقتضاي و آن جندنا لهم الغالبون حق بر باطل غالب كشته اعلام ظلمت انجام كفر سرنكون كشت و همچنانكه سلطان كفته بود قيصر بدست آنغلام كرفتار شد شيخ نظامي كويد هر آن فالي كه از بازيچه برخواست چه اختر ميكذشت آن فال شد راست تفال در مجالس المؤمنين استكه كه در وقتي كه مسيب بن نخبه بامر سليمان بن صرد خزاعي كه بنحو نخواهي حضرت سيد الشهداء حسين بن علي عليهما السلام قيام نموده بودند بجنك ابن زياد ميرفت كه امير لشكر شام بود از جانب عبدالملك بن مروان در صحراء آواز اعرابي شنيد كه بيتي ميخواند كه مشتمل بر كلمه ابشر بود مسيب كفت كه بشارت آمد انكاه فرمود كه اعرابي را نزد وي آوردند واز او پرسيد كه چه نام داري كفت حميد مسيب كفت عاقبت محمود خواهي بود انشاءالله باز استفسار نمودند كه از كدام قبيله كفت از بني تغلب مسيب كفت غالب خواهيم شد اكر اراده حقتعالي باشد بعد از آن پرسيد كه از سپاه شام چه خبر داري كفت ايشان پنج اميراند با پنج كروه از همه نزديك تر بشما شرحيل بن ذي الكلالق استكه از اينجا تا لشكر كاه او قريب بيك منزل باشد مسيب اعرابي را كفت تو بسلامت بمنزل خويش بشتاب و مسيب مردم خود را بچهار قسم كرده روانشد در سحركاه از چهارطرف لشكر شرجيل را در ميان كرفته شمشير بر آنجماعت نهادند و بعضي را كشته و بقيه السيف منهزم كشتند و هر چه داشتند همانجا بكذاشتند سپاه عراق بر اسبان سوار شده مركب خود را در كوتل كشيدند و پيش از طلوع آفتاب مراجعه نموده وقت غروب بياران ملحق شدند تفال و ايضا از تاريخ غياثي نقلنموده كه خواجه عطاء الملك صاحب ديوان و پسرس هرون در عهد اباقاخان كه بوزارت و امارت عراق اشتغال داشتند روزي بزيارت مشهد اميرالمؤمنين علي رفتند و خلقي كثير از اكابر و ائمه فريقين با ايشان همراه بودند و بعد از فراغ از مراسم زيارت سخن بذكر امامت كشيده آخر هرون كفت ما از اين مصحفي كه بر سر ضريح حضرت اميرالمؤمين عليه السلام نهاده است تفال مينمائيم و آنچه اشاره رود قرار ميدهم چون نيت كرده مصحف را بكشادند در اول صفحه اين ايه آمد كه يا هرون ما منعك اذ رايتهم صلّوا الا تتبعن افعضيت امري و بعد از آن همكي اظهار مذهب شيعه نمودند تفال و ايضا در ترجمه خواجه حافظ ذكر نموده كه در وقتيكه پادشاه غفران پناه شاه اسمعيل انار الله برهانه دار الملك شيراز را از فرّ قدوم ظفر لزوم مشرّف كردانيد همواره ببقاع و مزارات اكابر سقف وارد ميشدند و از ناصيه احوال هر كدام كه فور محبت شاه مردان مشاهده نميفرمودند بقعه و مزارش را ويران ساخته از اتش قهر جانسوز پيكرش با خاكستر برابر مينمود چون بر سر مزار حافظ تشريف آوردند ديوان اورا از سر قبر او برداشته تفألي در باب خلوص نيت و صفاي عقيدت او فرمود اين غزل بنظر اشرف رسيد كه مقطعش اينشعر است شعر حافظ ز جان محب رسول است و آل او حقا بدين كو است خداوند اكبرم و مطلعش اينشعر است شعر جوزا سحر نهاد حمايل برابرم يعني غلام شاهم و سوكند ميخورم چون نقد اعتقادش از محك امتحان بيغش بيرون آمد به ينسق و ترويج مزارش فرمان قضا جريان نافذ كشت ع حافظ از معتقد انست كرامي دارش تفال در تاريخ محدي است كه در زماني كه طاهر ذو اليمينين در ري نشسته مترصد رسيدن علي بن عيسي بود روزي آستين پر درهم كرده بدست خود بدرويشان ميداد در اثنا غافل كشته آستين فرو كذاشت و زرها ريخته پريشان شد طاهر او را بقال بد كرفته آزرده خاطر كشت شاعريكه در ملازمت او ايستاده بود اين دو بيت در بديهه انشا كرده بر طاهر خواند عربيه هذا يفرق جمعهم لا غيره وذها به منك ذهاب الهم
شيئ يكون
در تفأل و تأثيرات حسنه آن
شيئ يكون الهم بعض حروفه لا خير في امساكه في الكم چون طاهر اين دو بيت را شنيده مسرور كشته سي هزار درهم بآن شاعر انعام فرمود و با علي بن عيسي محاربه نموده مظفر و منصور كشت تفأل و ايضا از ابراهيم بن عباسي صولي روايت نموده كه كفت من دبير احمد بن ابي خالد وزير مأمون بودم روزي بخدمت او رفتم او را متفكر ديدم و متحير يافتم از سبب آن پرسيدم رقعه نزد من انداخت در آن نوشته بود كه فلان كنيزك خاصه در حرم تو خيانت ميكند و اكر خواهي كه صدق اينحال بر تو روشن شود از خدّام كه در حرمند استفسار نما خادمان را طلبيده سوال نمودم اول انكار نمودند و بعد از تهديد بسيار بموجب نوشته اقرار آوردند و زبر كفت من از ديروز باز هيچ نخورده ام و در اينباب تامل نموده ام اكر كنيزك را سياست كنم داغ هجرانش جان مرا بسوزد اكر تحمل نمايم غيرت چك در دلم زند ابراهيم كويد من مصحف برداشته تفال نموم اين آيه برآمد كه قوله تعالي يا ايها الذين آمنوا ان جانكم فاسق بنباء فتبينوا ان تصيبوا قوما بجهالة مصبحوا علي ما فعلتم نادمين چون نظر من بر اين آيه افتاد ملتفت شدم كه كنيزك بي كناه است پس خادمان را بكوشه برده و برفق و مدارا و حيله و زبان از ايشان اقرار كشيدم كه كنيزك بي كناه است و خاتون بزرك ايشانرا فريفته بوده تا آن شهادت دهند احمد بن ابي خالد مسرور و خوشحال شده مرا بانعام دو هزار مثقال طلا مبتهج كردانيد تفال در تاريخ بحيره از صاحب لبّ التواريخ ميريحيي قزويني نقلنموده كه او در شاهنشاه نامه كه در حالات شاه اسماعيل صفوي تاليف نموده ميفرمايد كه شاه عاليقدر در حيني كه در حداثت سن بودند روزي بر كتف ديو سلطان كه در آنوقت دم از وكالت ايشان ميزدند سوار بودند فرمودند كه لَلَه بعد از فتح تبريز كجا را فتح مي كنيم ديو سلطان كفت پادشاه سلامت عراق عجمرا پادشاه پاشنه هاي پاي مبارك را بر سينه ديو سلطان زدند و كفتند فتح ميكنم و بعد ازآن كفت بعد از عرق عجم كجا را فتح ميكنم ديو سلطان كفت پادشاه سلامت عراق عرب را بهمان دستور پادشاه باز پاي بر سينه او زده فرمودند فتح ميكنم ديو سلطان كفت انشاءالله باز فرمودند كه بعد از عراق عرب كجا را فتح ميكنم ديوسلطان كفت خراسان را باز بهمان دستور پادشاه كفتند فتح ميكنم و همينكونه تا سخن ببلخ رسيد ديو سلطان كفت پادشاه سلامت در ملك بلخ يك نوبة عرق است خشك ميكنيم و ديكر هر چه صلاح پادشاهي باشد بجاي آوريم كويند پادشاه اعراض كرده بهر دو دست بر سر او زدند كه اي نامرد كم همت اين چه عرق خشك كردن بود كه از مبداء فياض در اينوقت بمن ميدادند اكر همچنان تا در چين و ختا ميراندي و نمي ايستادي نيكو بود اتفاقا چنان شد كه هر شهري را كه آن روز ديوسلطان نام برده بود و شاه جمجاه كفته بود كه فتح ميكنم فتح كردند غرض آنچه تفأل زده و بر زبان ايشان رفته بود چنان شد تفال شيخ ابوالفضل مورخ در اكبرنامه كه تاريخ سلطنة اكبر شاه هنديست نكاشته كه درزمان اكبرشاه از متمرّدان هند كسي نمانده بود مكر يهو كه يكي از بندكان شيرشاه افغان بود و بهر طرف از بيم بندكان اكبرشاهي ميكريخت و خلل در ملك ميانداخت و پادشاه چون اكثر از تماشاي نقاشان و صورت كران محفوظ بودند در نقاشي بمرتبه رسيدند كه در آن فن نادر شدند پس روزي قلم نقاشي بدست كرفته و صورت شخصي نكاشته چنانكه نيمي سر نداشت و بيني بريده شده بود و يك چشم كنده و آن كاغذ را بموضعي كذاشته بود بعد از پنجسال روزي خبر آوردند كه اينك سر هسميو را ميآوردند پادشاه فرمود ما او را بچند سال پيش از اين باين عيب و عار كشته بوديم فلان كاغذ را بياورند كه صورت اين بدبخت در آنجا است چون آوردند اتفاقا چنانكه قلم مبارك ايشان روز اول رفته بود كار قلم قضا كرده بود بهمان دستور سر هميو را ديدند بيني بريده و چشم كنده و
نيمي از
گلشن سي و يكم
نيمي از سرش رفته جميع چنانكه پادشاه فرموده و نقش كرده بودند تفال صاحب تاريخ جهانكشاهي در ذكر خرابي نيشابور بيان ميكند كه در آنوقت كه سلطانمحمد خوارزمشاه بسيار ترسيده بود چنانكه شبي اشخاص نوراني بخواب ديد كه روي خراشيده بودند و مويها پريشان كرده و جامهاي سياه بر مثال سوكواران پوشيده بر سر زنان نوحه ميكردند از ايشان پرسيد كه شما كيستيد جواب دادند كه ما اسلاميم و انواع اينقسم حالات بر او مكشوف ميشد در اين نوبت چون بزيارت مشهد مقدس رفت در دهليز انمكان مبارك دو كربه سياه ديد كه با هم در جنكند در دل خود حال خود و خصمان تفال كرد و يكي از آن كربها را خود و ديكري را خصم قرار داد و بنظاره آنها مشغولند چون كربه خصم غالب شد آهي كشيد برآمد و از اين قسم آثار او را واقع شد كه مردم نميدانند و بر اوطعن دارند تفال در رياض خز عليه استكه وقتي انوشيروان را با يكي از سلاطين كه از امر او تمرد ورزيده بود محاربه واقعشد و آن سلطان مغلوب شده دستكير كرديد پس بعد از مدتي كه نفس او تسكين يافته كسري در تجهيز لوازم مراجعت او بدار الملكش امر فرمود آن سلطان از رفتن امتناع ورزيده و از كسري مسئلت نموده كه فلان نخله خشكيده را بمن ببخش تا روزها در پاي آن نشسته تفريح كنم كسري از اينمسئلت او چنين دريافت كه او خفيف العقل و قليل الكياسه است پس نخله را باو بخشيده و آن سلطان روزها در پاي آن نخله رفته و پشت خود را بر آن نهاده مي نشست تا انكه بعد از مدتي بكسري عرضه داشت كه الحال اكر اجازه معاودت مرا بدارالملك خود مرحمت فرمايند رواحت كسري از او سئوال نمود كه سبب توقف تو در اينمدت و نخله خشك شده از من خواستن و طلب اجازه معاودتت بمملكت خويش در اين وقت چه بود سلطان عرضكرد اما سبب اقامته من در اينمدت نبود مكر مجاورت با مولانا الملك الامجد و اما طلب نمودن من نخله خشك شده را بجهة اين بود كه من در مساعدة و مناحسته و نيكوئي حال و بدي مآل خود بآن تفال زدم و تا وقتيكه خشكيده و بارور نبود بخت خود را زبون دانسته طالب معاودت به مملكة خويش نبودم و الحال كه سبز و خرم شده و بارور كرديه طالع خود را در اوج و بحر اقبال خود را با موج ديدم لذا رفتن بدار السلطنه خود را مسئلت نمودم پس كسري او را تحسين نموده و او را محترماً بقلمرو خود روانه ساخت تفال در بحيره استكه در شهور سنه ثمانين و سبعمائه امير تيمور بناي انتقام عزم رزم والي خوارزم نمود امير زاده ميران شاه را امير لشكر كردانيد چون او بمنزل سه پايه كه يكي از منازل آنراه است رسيد در لب آب جيحون در آمد از قزط كر مادري در كوش شاهزاده عاليمقدار بود از كوش برآورد تا به يكي از غلامان بدهد از دست غلام رد شده در آب افتاد جميع حضار اين را به شكون بد كرفتند آزرده شدند بسيار كرديدند و كمال تفحص بجا آوردند اصلاً ظاهر نشد آخر نااميد شدند پس شاهزاده سر بآب برد كه غسلي بكند چون سر از آب برآورد آن جوهر را ديد كه بر سر چوبي پيش او ايستاده شاه زاده خوشوقت شده آن در را در كوش كرد و آن را بقال نيكو كرفت و آن چنان شد كه آن فتح بر دست او آمد تفال حافظ ابرو در تاريخ خود در باب اتابكان لرستان كويد كه لُر قوم بسيارند ولاية ايشان بدو قسمت است لر كوچك و لر بزرك اين بزرك و كوچك باعتبار دو برادر كه بتاريخ ثلثمائة هجري حاكم آنجا بودن لر بزرك را بدر نام بود و كوچك را منصور مدت مديد بدر در حكومت كذرانيد چون او دركذشت حكمراني به پسرزاده او محمد بن هلال رسيد كه او حاكم عادل بود و مدبّر ملك او محمد بن خورشيد بود در آن عهد يك نيمه زمين لران در تصرف شولان بود و پيشواي ايشان سيف الدين ماكان روز بهاني بود كه از زمان اكاسره باز حاكم آنديار بودند حاكم ولايت شولرا نجم الدين اكبر كفتندي و اكنون قوم شول در تصرف اويند بتاريخ خمسمائه صد خانه كُرد از جبل سماق
شام
در تفال و تاثيرات حسنه آن
شام باقهر خود نزاعي كرده بلرستان آمدند در جيل احفاد محمد بن خورشيد كه ازجمله وزراء بود نزول كردند بر سبيل رعيتي بزرك ايشان ابوالحسن فضلويه روزي در خانه محمد بن خورشيد ضيافتي بود او را سره كاوي نهادند و آن را بفال نيك كرفت و با اتباع خود كفت كه ما سردار اينمردم خواهيم شد و او را پسري بود علي نام روزي با سكي كه داشت بشكار رفت جمعي باو رسيدند و ميانه ايشان ماجرائي رفت او را چندان بردند كه او را بمُردكي انداختند و پايش كشيده بغاري بردند و سك او با خصمان برفت و چون شب بخفتند سك او خصيه مهتر ايشانرا بدندان بكند و آن مهتر بدان بمرد و سك روز را بخانه علي رفت با دهان خون آلود دانستند كه امري واقعشده بر اثر سك رفتند ايشان را بر در غاري برد كه علي افتاده بود او را برآوردند و علاج كردند ما صحت يافت و بالاخره رياست لُرها با بوالحسن فضلويه و اولاد او قرار كرفت چنانكه تفال زده بود ختم ذكره حتم قال الراغب في المحاضرات كان النبي يثقال و يعجبه الفال الحسن و لا يتطير و لما هاجر الي المدينة و قاريها سمع مناديا ينادي يا سالم فقال لاصحابه سلمنا فلما دخلنا سمع اخر ينادي يا غانم فقال غنمنا فلما نزل الي برطب فقال حلالنا البلد و سمع رجلا يقول يا حسن فقال اخذ يا مالك من فيك و بعث المشركون اليه سهيلاً فقال اتاكم سهيل فقال اتاكم سهيل و يَسهلُ امركم
در تطير و اثار و خيمه آن و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست تطيّرٌ در تاريخ نكارستان استكه از ثقات رواية ميكنند كه سفّاح عباسي روزي روي خود را در آينه ملاحظه نمود بر زبان آورد كه اللهم اني لا اقول كما قال سليمان بن عبدالملك انشابّ و لكني اقول عمرني عمراً طويلاً في طاعتك ممتعا بالعافية و هنوز از اين دعاء فارغ نشده بود كه آواز غلاميرا شنيد كه با ديكري ميكفت كه مدت ميان ما و تو از دو ماه و پنجروز بيش نمانده سفاح باين سخن تطيّر نموده بعد از چندروزي تب كرده و آبله برآورد و چون از حديث غلام شصت و پنجروز برآمد درمان عشر شهر ذيحجه سنه ست و ثلثين و مائه بمرد تطير در رياض السياحه استكه در تواريخ مسطور است كه سلطان محمود غزنوي در آخر حيات چون خواست محمد را كه پسر كوچك او بود وليعهد سازد انديشه كه مسعود را دور اندازد زيرا كه برادر بزركتر بود شايد كه با محمد منازعه نمايد و باب موافقت نكشايد بدين سبب متوجه عراق كرديد و ملك ري را از ملوك و يالمه مستخلص كردانيد و از ري تا همدان را مسخر كرد و بمسعود سپرد و با او كفت كه سوكند ياد كن كه با برادر خود محمد مخاصمت ننمائي و طريق مخالفت نه پيمائي مسعود جوابداد كه او بيايد قسم بخورد كه بعد از تو مجموع اموال تو را با من عَلي كتاب الله قسمت نمايد و از حكم الهي سر نتابد من نيز سوكند ميخورم كه از خصومت بكذرم اكنون من در همدان او در غزنين اين چكونه صورت بندد واين امر را سلطان چكونه پسندد هر چند سلطان محمود سعي نمود مسعود قبول نفرمود چون سلطانمحمد بعد از پدر به برادر بزركتر التفات نكرد و شب و روز را به عيش وطرب و لهو و لعب بسر آورد سلطان مسعود با لشكر نامحدود رو بزابل نهاد و سلطانمحمد نيز با سپاه آنديار آمده در مقابل ايستاد علي الصباح ناكاه كلاه از سر سلطانمحمود بزمين افتاد و عقلاء اينمعني را بفال بد كرفتند و امراي محمودي در سنه چهار صد و بيست و يك وي را كرفته از سلطنت خلع كردند و سلطان مسعود را باحتشام تمام بغزنين آورده بر تخت موروثي نشانده خطبه بنام ناميش خواندند تطيّر در نكارستان استكه احمد بن امير اسمعيل ساماني چون بفنون فضائل متحلي بود بنابراين مراعاة طبقه فضلاء بيشتر از ديكران نموده اكثر اوقات با ايشان ملاقات مينمود و صحبت ميداشت لاجرم زمره بتخصيص فرقه غلامان از اينمعني رنجيده هم در آن چند روز بشكار رفته چون معاودت نمود آتش در آنمنزل كه نزول كرده بود زدند در خلال آن احوال خبر اغتشاش ملك و شورش از هر جانبي بمسامع جلال امير رسيد باز مراجعة نمود و در منزل سوخته فرود آمد همكنان آنرا بفال بد كرفته امير در آنمرحله روزي مناجات كرده
كفت خدايا
گلشن سي و دويم
كفت خدايا اكر تقدير تو چنين است كه اينملك بر من بشورد و بندكان تو در زحمت افتند پيشتر از اين مرك مرا فرصت ندهد كه تا آنحال را نه بينم در آن ايام شبي پاسبانان فراموش كرده دو شير كه بر شب مقرر بود كه بر در خانه از جهة حراسته مي بستند نه بسته بودند فوجي از غلامان بدرون رفته او را به قتل رسانيدند تطير در مستطرف است كه در ان چند روز كه محمد امين كشته ميشد شبي با ابراهيم بن مهدي در كنار دجله نشسته بود چون هواي خوش و فضاي بغايت دلكش بود ميل شراب كرد چون سركرم شد آغاز سرود نمود امين كنيزكي ضعيف نام را طلبداشت كه او نيز سرود كويد فضا را آن جاريه آنچه كفت مضمونش دال بر نقل وارتحال بود و مخبر بر طوارق حدثان و زوال بنابراين امين آنرا بفال بد كرفت و از پيش خود آن كنيزك را دور كرد چون كنيز آغاز رفتن كرد كوشه دامنش بر قدح بلوري كه امين او را بغايت دوستداشتي خورده بشكست امين روي بابراهيم آورده كفت ويحك اي ابراهيم ديدي كه اين كنيز چهار كفت و قدحرا چون شكست كمان نمي برم كه از اين مهلكه خونخوار جان بكنار بسلامت برم در اينسخن بودند كه يكي اين آيه را خواند قضي الامر الذي فيه تستفتيان امين يكباركي از آنن دل شكسته شد و برخواست و بحرم رفت تا انكه در آن نزديكي ها كشته شد تطيرٌ در نكارستان استكه هرون الرشيد در شهور سنه خمس و سبعين و مائه ولاية عهد خود را با عزّ اولاد كه محمد امين بود تعيين نمود و بعد از آن در شهور اثني و ثمانين و مأته مأمون را در آن شركت داده در سنه ست و ثمانين و مائه چون رشيد بحج رفت برادران را در درون حرم در حضور اشراف و اعيان اطراف در باب اتفاق و عدم خلاف سوكند داده در آن باب قسم نامه مرقوم كشته خواستند كه آن را از در خانه درآويزند ناكاه از دست انشخص بر زمين افتاد و حضار آن را بفال بد كرفته كشته كفتند كه عجب كه اخوان بهم بياميزند و آخر چنان شد كه كفته بود تطيّرٌ و ايضا كويد كه يونس الاستاد بنابر ايقاع افساد حسين وزير از مقتدر رو كردان شده بصوب موصل روان كشت اولاد حمدان كه والي آنجا بودند بتحريك وزير مذكور در مقام مدافعه يونس برآمدند داود بن حمدان با اخوان اتفاق نميكرد سبب پرسيدند كفت يونسرا در ذمّة ما حقوق بسيار است ميترسيم كه در روز جنك تيري بر مقتل من آمده بشومي كفران نعمت از جان برآيم برادران او را منع كرده و با خود همراه نمودند و با سي هزار سوار بمقابله يونس شتافتند او با هشتصد كس كوشش نموده قضا را تيري بر داود آمده از پاي در افتاد و آل حمدان بهزيمة رفتند تطيّرٌ در مستطرف استكه وقتي نور الدين محمود و همام الدين سوار شده و در بيابان بتفرّج مشغول بودند و آنروز عيدي بود پس از هر كونه مطلبي سخن در ميان آمد تا انكه محمود كفت آيا كسي ميداند كه ما تا چنين روز از سال ديكر زنده ميمانيم همام الدين كفت يك سال زياد است بكو كسي ميداند كه ما تا اخر اينماه زنده ميباشيم پس آنچه بر زبان ايشان جاري شده بود در ازل هم مقدر شده و همام الدين پيش از انقضاء آنماه بدرود جهان نمود و محمود آنسال را بآخر رسانيد تطيرٌ در نكارستان استكه سلطان اويس بعد از فوت خواجه مرجان بغداد را بخواجه سرور داد و در اواخر سنه خمس و سبعين و سبعمأته آب دجله بغداد طغيان كرده بغير از مدارس و خوانق و ابنيه عاليه جمله عمارات در آب مستغرق شد و در اينواقعه چهلهزار آدمي غريق طوفان فنا كشتند و خواجه جمال الدين سلمان عليه الرحمة و الغفران در آنواقعه طوفان نشان كويد نسبت بسال هفتصد و هفتاد و پنج كشته خراب بآب شهر مُعظّم كه خاك بر سر آب دريغ روضه بغداد آن بهشت آباد كه كرده است خرابش جهان خانه خراب و خواجه ناصر بخاري نيز اشعاري بدين اضافه كرده نظم دجله را امسال رفتاري عجب مستانه بود پاي در زنجير و لب پُر كَف مكر ديوانه بود و خواجه سرور از اينقضيه رنجور شده متوجه سراي سرور كرديد و سلطان حكومة بغداد را بامير اسمعيل ولد نجيب امير ذكرياي وزير كه سن او بچهارده سال رسيده بود شفقت فرمود و خواجه و او بدانجا شتافته و در تعمير دار السلام سعي تمام بتقديم رسانيد و قريب
چهار سال
در تطير و آثار و خيمه ان
چهار سال حكومت باستقلال آنجا كرده آخر در شهور ثمانين و سبعمائه بسعاية شيخعلي ولد سلطان اديس بر دست ملازمان خود به قتل آمد اتفاقاً در زمان ايالت در آنجا عمارتي ميساخت سر چوبي از عمارت بيرون آمده خواستند كه ببرند مانع آمده كفت شايد سر كسي را بدينجا بياويزند بعد از قتل سر او را بدانجا آويختند تطير و هم در آن كتاب استكه در آن اوان كه عنوان فرمان قاآن باختتام ميرسيد مغولي بملازمت آمده از كركي كه در كله او خسارت كلي كرده بود شكايت نمود قاآن او را تسلي فرمود كفت بر ما كه مدعي ترا بتو برسانيم مقارن حال جمعي از كشتي كيران كرك را كرفته بخدمت آوردند قاآن آن مغولرا طلبداشته فرمود هان اينكه مدعي تو كه بتو وعده كرده بوديم مغول او را كرفته داعيه انتقام داشت قاآن بر حال آن حيوان ترحم كرده او را بچند بالش زر بخريد و آزاد كرد كرك آغاز كريختن كرد سكان الوس در او افتاده پاره پاره اش كردند قاآن از اينمعني بغاية محزون كشته فرمان به قتل سكان داد و با يكي از مقربان كفت كه در اين روز نادر خود ضعفي ملاحظه ميكنم با خود نيت كردم كه چون اين كرك جان از اين مهلكه بدر برد اميد هست كه چند روزي در اجل من تاخيري واقع شود اما اكنون دانستم كه هنكام انقطاع رشته حيات است و زمان تجربع ساغر فوات آخر هم چنان شد كه كفته بود تطير در اين خلكان استكه از جمله چيزهاي قبيحه كه از ابونواس شاعر واقع كرديد اين بود كه جعفر بن يحيي سرائي را بنا نموده و نهاية جهد را در تزئين و تشييد او بكار برده بود چون در آنجا نقلنمود وسكونت كرفت ابونواس قصيده در تهنيت آن جلوس و بنا انشاء نمود كه اول ان اين بود عربية اربع البلا ان الخشوع لبادي عليك و اني لم اخنك و دادي سلام علي الدنيا اذا ما فقدتم نبي برمك من را نحين و غادي و چون اين اشعار دال بر زوال دولت بني برمك بود لذا بانها تطير نموده و كفتند ابونواس خبر مرك ما را ميدهد پس چندان نكذشت كه آن طيره صادق آمده و رشيد با انها كرد آنچه كرد تطير در تاريخ طبري استكه جعفر برمكي چون قصر خود را باتمام رسانيد و عازم بر انتقال بسوي آن شد تمام منجمين را جمع نموده و اختيار وقتي سعيد را از براي انتقال از ايشان سئوال نمود ايشان ساعتي معين از شبي معين را تعيين نمودند پس چون آن شب و ساعت رسيد جعفر بعزم انتقال بقصر بيرون آمد در حالتيكه شوارع و طرق از مترددين خالي و تمامت مردمان بغداد در خواب بودند ناكاه شنيد كه كوينده اينشعر را ميخواند عربيةٌ يُتنرُ بالنجوم و لست تدري و ربّ النجم يفعل ما يشاء پس جعفر باين شعر تطير زده ايستاد و كوينده را طلب نمود چون او را پيدا كرده و نزدش آوردند كفت آنچه را كه خواندي اعاده نما پس آن شعر را اعاده نمود جعفر كفت از خواندن اينشعر چه اراده داشتي كفت چيزي اراده نداشتم ليكن شعري بود كه بر زبانم جاري شد پس امر كرد يك دينار باو داد. از عقب كار خود رفت و از آن وقت خاطر جعفر پريشان شده تا رسيد باو انچه كه رسيد و بدست رشيد كشته شد تطيرٌ در رياض الخز عليه استكه عبيد الدين بن زياد سرائي بسيار عالي بنا نموده و تازه بآنجا منتقلشده بود وقتي اعرابي از در آن سرا كذشت ديد كه در دهليز آن صورت شيري درنده و قوچي شاخ زننده و سكي فرياد كننده كشيده شده است بحاضرين كفت قسم بخدا كه عبيدالله از اين سرا تمتع نخواهد برداشت پس عبيدالله در آن سرا سكونت ننمود مكر چند روزي و بدار البوار جهنم انتقال يافت تطيرٌ و ايضا در آنجاستكه صاحب قرطبه را مرضي عارض شده بيتابي و بيقراري مينمود از شدت درد پس امر نمود بعضي از جواري خود را كه در نزد او تغني نمايد تا بدينواسطه في الجمله الضرافي توجه بآن درد از براي او حاصلشود پس ان جاريه اينشعر را تغني نمود عربية هذه الليالي علمنا ان ستطوينا فشعشعينا بماء المزن و اسقينا پس امير باين شعر تطير زده و مردن خود را نزديك دانست و آنجاريه را اذن انصراف داد و بعد از پنجروز دنيا را وداع كفت تطيرٌ وهم در آنجاستكه چون سفاح عباسي بنا نمود سراي خود را در بلده انبار و
بآنجا اشقال
گلشن سي و سيم
بآنجا اشقال يافت عبدالله بن الحسن بن حسن بر او داخل شده و اينشعر بر زبانش جاري شد عربيةٌ يؤمّل ان يعمر عمر نوح و امر الله يحدث كل ليلة سفاح چون اينشعر را شنيد رنكش متغير شد عبدالله قسم ياد كرد كه من در تمثل باين شعر غرضي نداشتم و بر زبانم جاري شد پس چند روزي نكذشت كه سفاح بدار القرار انتقال يافت تطيرٌ و هم در آنجاستكه از عجيب آنچه در باب طيره حكايت شده است اين استكه سلطان صلاح الدين يوسف بن ايوب چون از قاهره مصر بيرون آمد متوجه بلاد شام شد در خارج قاهره توقف نمود تا انكه تمام عساكرا و جمع شوند و در نزد او بود از اعيان دولت و علماء و ادباء و هر يك از آنها در وداع و فراق سلطان چيزي ميكفتند و معلم اولاد او هم در آن مجمع بود پس اشاره بسلطان نموده و اينشعر را انشاد نمود عربية تمتّع من شميم عرار نجد فما بعد العشية من عرار سلطان چون اينشعر را شنيد منقبض شده و شكسته خاطر كرديد و مردمي كه در آنجا بودند تطير زده كفند كه سلطانرا معاودت بمصر و قاهره ممكن نيست و بالاخره چنين شد كه كفته بودند چه مشغول بفتح بلاد شرقيه و بيت المقدس شد تا انكه در آنجا وفات يافت ختم ذكره حتم بدانكه طيره ضرر ميرساند كسي را كه از آن بترسد و هولناك باشد و اما كسيكه اعتنائي باو نداشته باشد پس البته او را ضرري نرساند و اما كسي كه از آن خوفناك باشد پس اثر آن باو و سرعة وخامتش در او مثل سرعه سبيل است بمنحدر خود چه كسيكه تطير در مزاجش مؤثر باشد يقيناً ابواب و ساوس از چيزهائي كه مي بيند و مي شنود در قلبش كشوده ميشود و مينماياند شيطان بر او از مناسبات قربيه و بعيده چيزهائيرا كه بانها دينش فاسد ميكردد و دنيايش تباه ميشود و لذا از حضرت رسولخدا صلي الله عليه و آله وارد شده استكه در نزد ديدن انچه كه باو تطير زده ميشود يا در وقت شنيدن چيزيكه مظنّه تطير ميباشد ايندعا را بخوانند اللهم لا طير الا طيرك و لا خير الا خيرك و لا اله غيرك اللهم لا يأتي بالحسنات الا انت و لا يذهب بالسيئات الا انت و لا حول و لا قوة الا بك و در مستطرف رواية نموده استكه حضرت رسول فرمود از ما نيست كسيكه خود تطير زند يا انكه كسي از براي او تطير زند و در رياض الخز عليه از آن بزركوار رواية نموده كه فرمود الطيرة علي ما تجعلها اي هونتها تهونت و ان شددتها تشددت و ان لم تجعلها شيئاً لم تكن يعني فال بد زدن بهمان نحويست كه تو او را قرار ميدي اكر او را سست و خوار پنداشتي سست و خوار است و اكر او را محكم كرفتي پس او محكم خواهدبود و اكر هيچش دانستي هيچ خواهد كرديد و در محاضرات راغب از حضرت رسول رواية نموده كه فرمود الطيره شِرك و ما متابِجَدهُ في نفسه و لكن الله تعالي يذهبه بالتوكل
در ختومات و اوراد سريعة الآثار مجربان و مناتر هيدبان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است ختمٌ در كتاب مشكوليكه كراز در اين كلزار معرفي او اظهار شده است طريقه ختم سوره مباركه توحيد را چنين نوشته كه شب جمعه اول ماه غسل كند و نماز صبحرا با غسل ادا كند بعد از آن هزار مرتبه سوره مذكوره را بخواند بعد از هر صد مرتبه ايندعا را بخواند اللهم اني اسئلك ان تسخرلي خدّام هذه السورة الشريفة بحقّ لا اله الا الله و بحق محمد رسول الله و بحق علي ولي الله و بعد از نماز ظهر باز هزار بار بهمين نحو كه ذكر شد و هكذا بعد از نماز عصر و مغرب و عشاء و هم چنين بعد از نصف شب و بهمان قرار دعاء مذكور را هم بعد از صد مرتبه بخواند و در هر شب بعد از اتمام دو ركعت نماز كند و ايندعا را بخوانند يا حنان يا منان انت الذي وسعت كلشئ رحمة و علماً و تا چهارده روز چون كند هر حاجة مشروعه كه داشته باشد خداوند بكرم خود آنرا برآورد و مكرر تجربه رسيده است ختمٌ در مجموعه معتبره ختم دعاء مبارك مشلول را چنين نوشته يا چهلروز روزي يك بار يا بيست و يك روز روزي دو بار يا هفت روز روزي سه بار است و بسيار مجرب است و در زنبيل معتمدي هم ختم آن را بهمين كيفية نوشته و كفته
استكه
در ختومات سريعة الآثار مجربان و مناتر هنديان
استكه بايد اين اسامي را بعد دعا هر كه هر روز ميخواند قرائت كند و كفته است و لقد جريته مراراً و اسامي اين است يا عزيز يا مفرح يا وهاب يا سبب الاسباب يا مفتح الابواب يا رازق البشر يا كاشف الكربات يا سابغ النعم يا اجود الاجودين يا ابصر الناظرين يا مغني البائس الفقير يا من العسر عليه سهل يسيز فكني من حلق المضيق ختم در منتخب الختوم كه از تأليفات يكي از صلحاء از علماء معاصرين است و اغلب ختومات مندرجه در آن از مجربات خود و ديكران از اهل زهد و تقوي است مرقوم است سوره مباركه و الذاريات و طلاق و مزمّل و الم نشرح از براي امر معيشت و وسعت در مال و منال و مرزوق بودن من حيث لا يحتسب بنوعيكه عقول و افكار از كيفيت آن عاجز باشد مداومت كردن باينچهار سوره است همه روزه بر سبيل استمرار و اكر يك روز فوت شود شب قضا نمايد و اينعمل مجرب و از مجربات حقير است و عليك بالتجربه چنانچه مداومت كردن بر قرائة سوره والذاريات در همه وقت روز موجب ثروت و دولة ميشود ختم سوره قاف اكر كسي خواسته باشد كه دَرِ دولت و نعمت بروي او كشاده كردد و ابواب خير بر او مفتوح شود هر روزي سه مرتبه را وضو و رو بقبله با ترتيل متصل بهم بخواند و از خداوند بخواهد مرزوق خواهد شد ختم سوره اذا وقعت الواقعة از براي وسعت رزق و توسعه در امر معيشت تأثير غريب دارد و ازجمله مجربات استكه تخلف ندارد و بايد ابتدا از شب شنبه كند و هر شب سه دفعه بخواند و شب جمعه هشت بار بخواند تا مدت پنج هفته بهمين نحو معمول دارد و قبل از شروع در سوره در هر شب ايندعا را بخواند اللهم ارزقنا رزقا واسعاً حلالاً طيباً من غير كد و استجب دعوتي من غير ردّ و اعوذ بك من فضيحتي الفقر و الدين و ارفع عني هذين بحق الا ماتين السبطين الحسن و الحسين برحمتك يا ارحم الراحمين ختم سوره حشر از حضرتصادق منقولست از براي قضاء حوائج و برآمدن امور عظيم چهل روز هر روز يك بار بخواند حاجة انكس برآيد و آن امور سرانجام يابد و كار او رواج كيرد و اكر يكروز فوت شود از سر كيرد اين ختمرا اكثري از اكابر علماء از مجربات شمرده اند ختم سوره حديد بجهة جميع مطالب مهمه مجرب و آزموده است بدينطريق كه شب جمعه در جاي خلوتي رو بقبله بنشينيد و با وضوء هفت نوبة بي فاصله بخواند و بعد ازآن ايندعا را بخواند بسم الله الرحمن الرحيم اللهم اني اسئلك بعزتك يا عزيز و بقدرتك يا قدير و بحكمتك يا حكيم و برحمتك يا رحمن و بمنّك يا منان ان تحفظنا بالايمان قائما و قاعداً راكعاً و ساجداً نائما و يقظة حيا و بيتاً و علي كل حال اعوذ بالله من شر نفسي و من شر ذي شر و من شر شياطين الجن و الانس و من شر كل دابة انت آخذ بناصيتها انّ ربي علي صراط مستقيم و صلي الله علي محمد و آله اجمعين ختم سوره مباركه حمد از مولانا مقدس اردبيلي قدس الله روحه منقول استكه هر كه سوره حمد را با اين دو آيه تا ده روز هر روز هر روز يازده مرتبه بخواند كه مجموع صد و ده مرتبه شود از براي هر مطلبي كلي و جزئي و هر حاجة كه داشته باشد بخواند بسيار مجرب است و بزودي باجابت مقرون است و آيه اول اينست ثمّ انزل عليكم من بعد الغمّ امنة نعاساً يغشي تاو الله عليمٌ بذات الصدور از سوره آل عمران و آيه دويم اينست محمد رسول الله و الذين آمنوا معه تا مغفرة و اجر عظيم از سوره انا فتحنا و بعد بكويد ربّ سهل و لا تعسر علينا يا رب ختم سوره مباركه عمّ هركه در مدت يك سال هر روزي يكبار مداومت نمايد سال دويم زيارت خانه خدا مرزوق او شود و جمعي تجربه كرده كرده اند ختم سوره و الشمس بجهة هر مطلب بزركي سه روز وقت طلوع آفتاب بسجده رفته سه مرتبه سوره را بخواند و در فَالَمَهما حاجة را بخاطر بكذراند و تا سه روز بهمين منوال البته آن حاجة در همان سه روز برآورده خواهد شد و بايد ابتدا از روز چهارشنبه نمايد و جمعه ختم كند و اكر مطلب دفع دشمن باشد وقت غروب آفتاب اين جمله
را بهمين
گلشن سي و سيم
را بهمين قسم بجا بياورد مجرب است ختم سوره قل يا ايها الكافرون در كتاب عدة الداعي از حضرت رسول مرويستكه هر كس بامداد بعد از نماز صبح روز جمعه قبل از طلوع آفتاب ده بار اين سوره را بخواند و صد بار صلوات بفرستد باين طريق اللهم صل علي النبي الامي محمد و آله و سلم هر مراد و مقصدي كه داشته باشد بيشك بر آورده خواهد شد راوي كويد مرا زاتجربه كردم ختم سوره انا انزلناه بجهة وسعت رزق هر روز روزي ده مرتبه بعد از نماز صبح بخواند وقدرت حق را مشاهده كند و از جمله مجربات است ايضا بعضي از علماء و اهل دعا كفته اند كه اكر كسي اينسوره را از براي هر حاجتي و مطلبي سيصد و شصت مرتبه بخواند آن حاجة برآورده ميشود و به همين عدد از براي رفع فقر و فاقه و زوال عسرت و احتياج و از براي غنا وثروت و توانكري و اداي دين از مجربات ميباشد و از حضرت صادق حديثي وارد استكه هر كه مداومت كند باين سوره روزي او از جائي برسد كه كمان نداشته باشد و بعضي كفته اند كه عدد ختم آن سيصد و چهار است ختم سوره و العاديات اكر كسي اينسوره را بسيار بخواند قرضش ادا شود و حامل آن از خوف ايمن كردد و اسباب وسعة رزق بجهة او آماده كردد و اكر بعدد اسم مبارك علي كه صد و ده است بخواند كه سوره در شأن او نازل شده است روزي او برسد من حيث لا يحتسب و از جائيكه كمان نداشته باشد ختم از شيخ بهاء الدين عليه الرحمه نقلست كه هر كه را مهمي پيش آيد در جائيكه آبادي نبوده باشد چهار خط بكشد و يك خط در ميان ان چهار خط بكشد و او را قبر مطهر حضرت رسول فرض و تصور نمايد و نظر در همان خط ميان كه او را قبر فرض كرده نمايد و باو اشاره كند و دوازده هزار بار بكويد صلي الله عليك يا رسول الله آن مهم كفايت شود و خواننده را حالتي دست دهد كه لذت آنرا دريابد مجرب است ختم كلمه لا اله الا الله از براي جميع مطالب و مقاصد مجرب و آزموده ميباشد از روز يكشنبه ابتدا كرده يازده هزار بار بكويد روز دوشنبه دوازده هزار بار بكويد و همچنين تا روز جمعه شانزده هزار بار بكويد كه مجموع هشتاد و يكهزار بار كفته شود مطلب برآورده است ختم جهة آواره كردن دشمن و اداي قرض و شفاي بيمار و حصول حاجات كليه و طلب بزركي و توانكري سه هزار و سيصد و سي و سه بار بخواند و اكر ممكن باشد در يك مجلس و الا بهر قسم كه تواند فالله خير حافظاً و هو ارحم الراحمين ختم آيه مباركه و من يتق الله الايه از براي وسعة معاش در روز پنجشنبه اول ماه شروع كند تا چهل و يكروز هر روز سيصد و پنجهاه و نه مرتبه بخواند بدون تكلم كه مجرب است و بعد از اتمام هر آيه بكويد يا فتاح يا رزاق يا واسع ايضا حضرت رسول فرمودند كه بجهة زيادتي مال و رزق و اسباب معيشت و وسعة دنيا ابتدا از روز جمعه يا پنجشنبه يا دوشنبه نمايد چهلروز يكصد و پنجاه ونه مرتبه بخواند و بهتر انستكه وقت خواندن بعد از نماز صبح باشد و وقت آن بايد تخلف نكند و روز چهل كه آخر ايام است يكصد و هشتاد بار بخواند كه تمام آن ششهزار و سيصد و هشتاد نوبت باشد موافق عددآيه و بايد قبل از شروع غسل كند و تصدق بدهد و دو ركعت نماز حاجة بكند و بعد از نماز صد مرتبه صلوات بفرستد مجرب و آزموده است صاحب كتاب كويد كه خود اين حقير كراراً تجربه كردم و تخلف نديدم ختم ازجمله مجربات در قضاء حوائج و انجاج مهمات كه بزركان سلسله اولياء الله نوشته اند قد علمنا و شاهدنا اسرار عجيبةً غريبةً من عمله اين استكه در ثلث اخر شب وضوء بسازي و در كوشه بروي بشرط اينكه كسي تو را نه ببيند و با حضور قلب رو بقبله هزار مرتبه بكوئي فسيكفيكهم الله و هو السمعي العليم و بعد ازهر صد مرتبه بكو اللهم اكفني حاجتي و حاجت را ذكر كن و بعد از ذكر حاجت بكو انك علي كلشئ قدير و تا سه شب متوالي اينعلمرا معمول دارد كه تخلف ندارد و ديكر از جمله مجربات كه هيچ شبهه در آن نيست اينست كه سه شب متوالي در كوشه خلوتي بنشيني و در هر شبي هزار
مرتبه
در ختومات سريعة الآثار مجربان و مناتر هنديان
مرتبه بكوئي الهي قد انقطع رجائي عن الخلق و انت رجائي ختم اسم مبارك علي و اين ختمرا راوي كويد از براي هر مطلبي مداومت كردم و چهار روز نكذشت كه روا شد و از براي هر مطلب مشروعي در مسجد يا در خلوت دوازده هزار بار بكويد يا علي البته بمراد برسد و اين كلمه اسم اعظم خداوند است و مردم غفلت دارند از اين اسم مبارك ختم صلوات از براي انجاح جميع مطالب از مجربات است و كيفية آن اين استكه در يك مجلس چهارده هزار مرتبه صلوات بفرستد و هديه نمايد با رواح ظاهره چهارده معصوم باين نحو كه هزار اول را هديه براي حضرت رسول ص قرار دهد و هزار دويم را براي اميرالمؤمنين و هزار سيم را براي حضرت فاطمه عليها السلام وهزار چهارم را براي حضرت امام حسن تا آخر ختم رواية استكه هر كه در نصف آخر شب برخيزد و سربرهنه كند و آستني قبا بالا زند و رو بقبله كند و صد مرتبه بكويد يا وهّاب خداي وهاب و قادر و سبب الاسباب او را توانكر كرداند ختم بجهة قضاء هر حاجت در هر وقتي از اوقات كه باشد دو ركعة نماز حاجة بكذارد و بعد از سلام بلافاصله حضور قلب روي راست بكذارد و صد بار بكويد يا علي ادركني تا دوازده روز بشرط انكه در يك وقت باشد و هركاه تغيير در وقت بهمرسد عملرا از سر كيرد و از مجربات است ختم مروي استكه هر كه دو ركعة نماز بكذارد و در هر ركعتي حمد يكبار و آية الكرسي را يك بار بخواند و چون از نماز فارغشود بايستد و سر را برهنه كند و دستها را بآسمان بلند كند و فوطه در كردن بيندازد وسوره يس را ايستاده تمام كند و چون به كن فيكون برسد سجده كند و در سجده بكويد فسبحان الذي بيده ملكوت كلشيئ و اليه ترجعون و بعد از ان حاجة خود را از خداوند بخواهد هنوز سر از سجده برنداشته باشد كه حاجة او روا شود ختم از براي توسعه رزق و امر معيشت و توانكري نزديك صبح برخيزد و دو ركعة نماز حاجة بجا آورد در ركعة اول بعد از حم هفده مرتبه سوره قل يا ايها الكافرون و در ركعة دويم هفده مرتبه قل هو الله و در ركوع هر دو ركعة هفده مرتبه ذكر ركوع و در سجود هر دو هفده مرتبه ذكر ركوع و در سجود هر دو هفده مرتبه ذكر سجود و بعد از نماز هفده مرتبه آية الكرسي را بخواند كه مجرب است و كفته اند كه از كنوز مخفيه است بهر كس اينعملرا نياموزند ختم نماز كن فيكون از براي قضاء حوائج نمازي استكه بسياري از بزركان دين بر اين اقدام كرده اند و او را مؤثر يافته اند و آن چنان استكه بعد از نماز خفتن شب جمعه بمقام خلوت رود و دو ركعة نماز بخواند در ركعة اول بعد از حمد از اول سوره انعام تا و كنتم عن آياته تستكبرون را بخواند و ركوع و سجود كند و برخيزد براي ركعة دويم و بعد از حمد آيه و لقد جئتمونا فرادي تا بآخر سوره بخواند و قنوت بخواند و سلام نماز را بكويد بعد از آن هزار بار صلوات بفرستد و دعا كند و حاجتش را بخواهد كه البته باجابت مقرون است منتر در بعضي از نسخ استكه اين منتر از جوكيان هنديست كه بر مار ميخوانند و بسته ميكردد كُرسُت كُرسُت كروا ساسيس كرسائر كرسنكر كرتن تمن كرنيهوا بجانبا كيره كرين سن سنج ديانه ديزه مناويلي بكتكه سنكين برزان من جهان دسان دوارلون جمارك دهاي يال كان كرتاهي منتر بجهة جمله بادها و دردها و زهرها و قروح و جروح كه در هفت اندام باشد و خنازير و سرطان و نقرس و غير آن بر پارچه كاغذي بنويسد و بشويد و سه روز متوالي بخورد صحت يابد و بجهة دفع درد شكم پانزده بار بآب بخواند بخورد صحت يابد بسمله او اُم امرها ام كهكلا كخيما ارحماتر حما اوام متهيت سواها بحق محمد سراها منتر در بحرالمنافع درآورده كه اين منتر هندي را بسوختكي اتش بخواند و بدهد شفا يابد جلي اك اك برجلي الداك جلي ك نتهار نهارا كيابخته سون انارتون جيون بانس بري لسار ختم ذكره حتم در جلد دويم زهرا لربيع است كه از براي
كسيكه
گلشن سي و چهارم
كسيكه او را بسته باشند اينعمل از مجربات است و آن اين استكه بر بيضه مرغي بنويسند و السماء بنيناها بايد و انا لموسعون و آنرا زوج بخورد و بر تخم مرغ ديكر بنويسند و الارض فرشناها فنعم الماهدون و آنرا زوجه بخورد و بر تخم مرغ ديكر بنويسند و من كلشيئ خلقنا زوجين لعلكم تذكرون و آن را دو حصه نموده نصف آن را زوج بخورد و نصف ديكر را زوجه پس از آن مجامعة نمايند كه باذن الله و اجازته كشوده ميشود
در اشارات لطيفه ارباب عرفان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است اشارة در تفسير روح البيان استكه وقتي در منزل يكي از اشراف عالم كامل امام الحرمين استاد غزالي مهمان شده و جمعي از علماء بديدن آن مهمان آمده بودند و صحبت ميكردند يكي از آنجماعة بعالم تازه وارد كفت ما الدليل علي تنزيهه تعالي عن المكان و هوقال الرحمن علي العرش استوي عالم فرمود دليل بر آن قول حضرت يونس استكه در شكم ماهي كفت لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين وجه دلالت را ملتفت نشدند شخص صاحب منزل كفت قول يونس چكونه دليل تنزيه از مكان ميشود كفت فلان فقير كه هزار درهم قرض دارد قرض آن را بده تا اشاره به بيان دلالة آيه نمايم كفت قبول دارم و قول ميدهم كه هزار درهم را كارسازي كنم آنعالم فرمود وقتيكه پيغمبر ما را خداوند بمعراج و تا مقامي كه خواسته بود برد در آنجا پيغمبر كفت لا احصي ثناء عليك انت كما اثنيت علي نفسك در زمانيكه يونس مبتلا شد در شكم ماهي در قعر دريا او هم كفت لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين پس هر يك از اين دو پيغمبر جليل القدر خداوند را مخاطب ساخته و انت كفتند و لفظ انت خطاب بحاضر است پس اكر خداوند در مكاني باشد مخاطبه يكي از اين دو صحيح نباشد اشارة در تفسير حدائق الحقائق معين الدين فراهي است كه الر كه در ابتداي سوره يوسف واقعشده است سه حرف آن را باحوال آدمي نسبت تمام است چه الف آن بواسطه استقامتش مناسب است با سرو چمن جواني و صنوبر باغ زندكاني انساني و لام آن بواسطه دو تا بودن پشت آن در كتابة مناسب است با حالت پيري و پشت دو تائي انسان كه از كردش روزكار ومرور ليل و نهار و تحمل بار ملام و غم و اندوه ايام پشتش چون لام دو تا كشته و در پيري با سيري كرفتار شده و راء آن مناسب است با حالة رنجوري و بالين مهجوري ان چه در وقت رفتن از دنيا و وداع اينعاريت سراچون راء در بستر مرض و ابتلاء ضعيف و نحيفش خوابانيده و زار و نزارش كردانيده پس در اول اين قصه پر خصه يوسف اشاره بابتداء حال و انتهاي مآل تو مينمايد تا بايام جواني و استيفاي امان مغرور نكردي و باد نحوت و غرور از سر خود بيرون كني اشارة و هم درآن كتاب است كه اي عزيز من اكر بردران يوسف قدر و قيمت وي بدانستي و او را به حقيقت بشناختي او را به هجده هزار عالم نفروختندي تا بهيجده درم چه رسد هم چنين اكر بندكان عاصي قدر جناب قدس خداوندي جل و علا را بدانستندي يك قدم در مخالفت او ننهادندي و دنيا و آخرت را در مقابله رضاي وي برنداشتندي اشارة و هم در آن كتاب در ذيل تفسير آيه مباكره و قال الملك اني اري سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف وسبع سنبلات خضر و اخر يابسات الآية كفته است ارباب اشاره اينواقعه را نمودار احوال و آئينه مال تو داشته اند كويند حيات دنيا بر مثال خواب است و حيات آخرت بر مثال بيداري و تو را هفت عضو داده اند بر مثال بقرات سبعه كه بملك ريان نموده بودند و چنانچه آنجا هفت كاو لاغر هفت كاو فربه را بخورند و ناچيز كردانيدند در ذات تو هم هفت صفت ذميمه است كه عبارت از حرص و هوا و شهوت و طول امل و وسواس و رياء و عُجب اند كه اينها بقرات سبع اعضاي تو را ميخورند و هلاك ميكردانند مرد بايد كه حرص را بقناعت دفع
كند و
در اشارات لطيفه ارباب عرفان
كند و هواي طبع را به فرمان شرع باز دارد و شهوت را به همت بدل كند و طول امل را بياد اجل باز دارد و وسواسرا بلا حول تدارك كند و رياء را باخلاص منع نمايد و عجب را به نياز براندازد تا انكه يوسف صفت برسند بهشت پادشاه وار بنشيند اشارة سئل بعض العارفين عن حب العبد و من حب الله عزوجل للعبد ايهما العجب فقال حب الله لعبده اغرب لانه غير محتاج اليه و حب العبد لله اعجب لانه غير مشاهد له سبحانه اشارة قطب خرقاني در مكاتيب خود كلام نفسي را باين نحو بيان نموده كه كلام نفسي النفات است بمعلوم واستبشات آن و آن صفتي است كه از محوطه علم فرود آمده و به كثافة فعل نرسيده از دانش اكشف است و از كردار الطف فافهم اشارة در مشكول قزويني استكه بعضي از اهل تصوف درتأويلات خود در تأويل كريمه اذهب الي فرعون انه طغي كفته استكه مراد فرعون نفس است و در وقتيكه اين امر بحضرت موسي نازل شد آن حضرت سنكي برداشته بر سينه مبارك خود ميزد و خطاب بآن سنك ميكرد كه اذهب الي فرعون انه طغي اشارة در تذكره عطاريه استكه حضرت صادق فرموده اند كه عبادت جز بتوبه راست نيايد كه خداي تعالي توبه را مقدم كردانيد بر عبادت كما قال جل جلاله التائبون العابدون الايه و ايضا در آيه مباركه يختص برحمته من يشاء فرموده است آن بزركوار كه خداوند واسطه و علل و اسباب را از ميان برداشته است تا بدانند كه آنچه از آنجا است عطاء محض است و هم از آنجناب نقلنموده است كه فرمود اكر صحبت اعداء مضر بودي اولياء را آسيه را ضرر بودي از فرعون و اكر صحبت اولياء نافع بودي اعداء را منفعتي بودي زن نوح و لوط را اشارة و هم درآن كتاب استكه از سخنان حسن بصري است كه كوسفند از آدمي اكاه تر است از آنكه بانك شبان او را از چرا باز دارد و آدمي سخن خداي او را از مراد خود باز ندارد و ايضا از او نقلنموده است كه كفت روزي بر بام بودم شنيدم زن همسايه با شوهر ميكفت كه قريب پنجاه سال است كه در خانه توام اكر چيزي بود و اكر نبود صبر كردم در سرما و كرما و زيادتي از تو طلب نكردم و نام و ننك تو نكاه داشتم و از تو كله بكسي نكردم اما بدين يك چيز تن در ندهم كه تو بر سر من ديكري كزيني و اينهمه از بهر آن كشيدم كه من ترا ببينم و تو مرا نه انكه تو ديكري را ببيني امروز تو بديكري التفات ميكني اينك بشنيع دامن امام مسلمانان بكيرم حسن كويد مرا وقت خوش آمد و آب از چشمم روان شد طلب كردم تا آن را از قرآن نظير يابم اين آيت يافتم كه ان الله لا يغفران ان يشرك به و يغفر دون ذلك لمن يشاء همه كناهانت عفو كردم اما بكوشه خاطري بديكري ميل كني هركز نيامرزم اشارة و هم در آن كتاب است كه رابعه عدويه وقتي كسيرا ديدكه عصابه بر سر بسته كفت چرا عصابه بسته كفت سرم درد ميكند كفت عمرت چند سال است كفت سي سال كفت در اينمدت تندرست بوده يا رنجور كفت تندرست كفت هركز در اينمدت عصابه شكر بر نبستي بيكروز رنجوري عصابه شايه بر مي بندي و ايضا نقلنموده استكه يكي از مشايخ بصره نزد رابعه آمد و مذمت دنيا آغاز كرد رابعه كفت تو عظيم دنيا را دوستداري كه اكر نداشتي ذكرش نكردي كه شكننده كالا خريدار باشد و مايل بخريداري متاع بود اكر تو از دنيا فارغ بودي به نيك و بد از وي ياد نميكردي اما ازآن ياد ميكني كه من احب شيئا اكثرة كره و هم در آنجا استكه رابعه را بعد از وفات بخواب ديدند كفتند از نكير و منكر باز كوي كفت آنجوانمردان درآمدند و كفتند من ربك كفتم باز كرديد و حق را بكوئيد كه با چندين هزار هزار خلق پيره زني ضعيفه را فراموش نكردي من كه از همه جهان تو را دارم چگونه تو را فراموش كنم اشارة في المشكول نقلاً عن الغزالي انه قال فوات الوقت عند ارباب الحقيقه اشد من فوات الروح عن
البدن
گلشني سي و چهارم
البدن اذ فوات الروح انقطاع عن الخلق و فوات الوقت انقطاع عن الحق اشارة و في الكتاب المذكور نقلا عن بعض الاعاظم اعلم ان الحواس الروحانية اقوي من الحواس الجسمانيه فتلك ناظرة بلاحجاب و هذه من وراء النقاب و قوة ادراك هذه مشروطه بتعمير البدن و انمائه و قوة تلك بتخريبه و افنائه كما قال بيت صحة اينحسّ ز معموي تن صحت آن حسّ ز تخريب بدن اشارة در تذكره عطارية استه از كلمات فضيل بن عياض زاهد استكه در آخر عمر ميكفت كه از پيغمبران رشك ندارم كه ايشان را نيز مثل من هم لحد و هم قيامت و هم صراط در پيش است و جمله با كوتاه دستي نفسي خواهند كفت و از فرشتگان هم رشك نيست كه خوف ايشان از خوف بني آدم زيادتر است از آن كسم رشك ميايد كه هركز از ما در نخواهد زاد و هم از اشارات او استكه چون ترا كويند خدايرا دوستداري خواموش باش كه اكر كوئي نه كافري باشي و اكر كوئي وارم فعل توبه فعل دوستان نماند و هم كفته استكه بسا مردان كه در طهارت جاي دوند و پاك بيرون آيند و بسيار مردان كه در كعبه روند و پليد بيرون آيد اشارة در نسخه مشكولي كه در آن خط شريف شيخنا البهائي عليه الرحمه بود ديده شد كه كسي ابراهيم ادهم را با جماعتي بضيافت طلبيد پس جمله حاضر شدند مكر يك نفر كه اصحاب انتظار او را داشتند بكي از آنميان كفت او كرانجان و سنكين دل است و دير ميآيد ابراهيم كفت مردمان اول نان خورند پس كوشت شما اول كوشت خواريد يعني غيبت مي كنيد اشارة در تفسير حدائق الحقائق در ذيل آيه مباركه فالقوه علي وجه ابي يات بصيرا كفته استكه يوسف فرمود اي برادران اين پيراهن بر صورت پدر من اندازيد تا بينا كردد روي كفت و چشم نكفت يا وجود انكه مراد از بصر بود كه معاودت نمايد در اينباب لطيفه بشنو كه بصد جان ارزانست فرمود پيراهن را بر روي پدر اندازند و نام چشم نبرد و الله بعلم جهة اين استكه از چشم وي در شكايت بود كه بعد از وي بديدار برادران كشاده بود از روي هيچ شكايت نداشت زيرا كه بعد از او بروي هيچ فرزندش ننهاد نظير اين بشنو قوله وجوه يومئذ ناظرة الي ربها ناظره فرمايد در روز قيامة رويها بانوار عظمة پروردكار خود نظر كنند روي را كفت و چشمرا ياد نكرد با انكه ناظر چشمت نه روي كانه سبحانه بقول اي بنده از چشم تو شكاية دارم كه بغير ما نظر كرده است اما از روي تو هيچ شكاية ندارم كه غير ما را سجود نكرده اشارة في لواقح الانوار المشتهر بالطبقات الكبري للعبد الوهاب الشعر اني نقلا عن علي الخواص في الحديث النبوي ان الجنة تشتاق الي اربع علي و عمار و سلمان و بلال انما خصّ رسول الله هؤلاء الاربع لانّهم ارواح الجنان و اسمائهم اشدّ مناسبة ملجته لان عمار امن العمارة و عليا عليه السلام من العلو و سلمان من السلامة و بلالا ممن البلل الذي هو الرحمه اشارة و فيه ايضا عن شيخ ابي الافضل الاحمدي ان الذي عليه المحققون ان اجسام اهل الجنة ننطوي في ارواحهم فتكون الارواح ظروفا للاجسام بعسك ما كانت في الدنيا فيكون الطهور و الحكم في الدار الاخرة للروح لا للجسم ولهذا يتكولون في ايّ صورة شاؤاكما هم اليوم عندنا الملائكة و عالم الارواح اشارة و فيه ايضا عن ابي المواهب الشاولي الموسوم بشيخ محمد اثبات المسئله بدليلها تحقيق و اثباتها بدليل آخر تدقيق و التعبير عنها بفائق العباره ت رقيق و مراعاة عليم المعافي و البيان في تركيبها تنميق و السلامة من اعتراض الشرع فيها توفيق اشارة عن بعض التفاسير في قوله و يا يخفي علي الله من شيئ في الارض و لا في السماء هذه الآية تدل علي نفي الجهة عن الله وجه الدلالة ان قاعدة الترقي تقضي ان يكون الاطلاع علي ما في الارض و نفس الارض اقرب من الاطلاع علي ما في السموات فلو كانت السماء جهة لله لم تؤخر في الاية اذ لا يحسن ان يقال لا يخفي علي الملك شيئ في
البلاد
البلاد الفاصية و لا بيته او بلده و انما يحسن ان يقال لا يخفي عليه شيئ في بلده و لا في البلاد القاصية عن بلده فلو كانت للحق جهة لاقتضت هذه الاية جهة اشارة در صفوة الصفا كه در حالات شيخ صفي الدين است چنين آورده كه از شيخ سئوال كردند كه جميع ميان مدلول آيه مباركه ان تبدوا ما في انفسكم او تخفوه يحاسبكم به الله و مدلول حديثي كه در صحيح بخاري است كه از حضرت رسالت پناه رواية » نموده كه فرمود ان الله تجاوز عن امتي و ما وَسوَسَت به صدورها ما لم تعمل به او تتكلم چكونه است كه بصريح آيه چيزيكه در نفس باشد اكر آشكار كنند و اكر پنهان دارند حق تعالي حساب آنرا بكند و حديث دلالة دارد كه چون آنرا در عمل نياورده باشد و يا بزبان نكفته باشد حقتعالي ازآن دركذرد و مؤاخذه نكند پس ميان هر دو نصّ كتاب و سنت مناقضة باشد ايشان در جواب چنين كفتند كه مردم دو صنف اند ابرار و مقرّب ابرار اكر در دل بينديشند و بقول و فعل نياورند و ظاهر شرعرا رعايت نمايند از ايشان دركذرانند و حساب نباشد و در معرض ان الله تجاوز عن امتي باشد و مقرّب كه معرفة حق حاصل كرده باشد اكر كناه در دل بكذراند و يا ماسوي الله در دل آرد بعذاب بُعد معذّب كردد كه يحاسبكم به الله و نسبت با مقرّب عذاب بُعد اشدّ عذاب است اين ناچيز كويد كه از ابوالمعين نسفي چنين نقلشده است در اينخصوص كه قال اهل السنة و الجماعة العبد مؤاخذ بما عقد بقلبه نحو الزنا و اللواطة و غير ذلك اما اذا خطر بباله ولم يعتصد فلا يؤاخذ به و قال بعضهم لايؤاخذ في الصورتين جميعاً و حجتهم قوله عفي عن امتي ما خطر ببالهم ما لم يتكلموا و يفعلوا و حجتنا قوله و ان تبدوا ما في انفسكم الاية غبثت انه مؤاخذ بقصده و ما ذكرتم من الحديث فمحمول علي ما خطر بباله و لم يقصد و اما اذا قصد فلا اقول و دافعة علي هذا التحقيق من علماء الخاصه شيخنا البهائي في حاشية علي تفسير البيضاوي و للمسئلة ذيل طويل قد طوينا عنه كشحاً و اغترفنا من بحار دلائله رشخا تذييلٌ جليلٌ و فيه من نقلي عن بعض الاشخاص عذر جميلٌ در مشكول استكه شيخنا البهائي زاده الله بهائه چنين فرموده است كه در بعضي از كتب تواريخ چنين ديدم كه وقتي عبدالله مبارك از يكي از كوچهاي شام عبور مينمود ناكاه مردي سكران و مست را ديد كه باين شعر تغني مينمايد اذلني الهوا فانا الدليل و ليس الي الذي اهوي سبيل پس فوراً قلم و كاغذ بيرون آورد و آن شعر را نوشت همراهان او كفتند مثل تو كسي از مردي مست شعري شنيده مينويسد كفت اينميثل را مكر نشنيده ايد رُب جوهرة في مزيلة
در مكتوبات منيفه اهل حال و وجدان از كلبانهاي آن چند كلست مكتوب شيخ احمد سرهندي نقشبندي كه معروف بمجدد الف ثاني است در مكتوب سي و ششم از جلد اول از مكتوبات خود بحاج محمد لاهوري چنين نكاشتهاست در بيان انكه شريعة مطهره متكفل جميع سعادات دنيويه و اخرويه است و مطلبي نيست كه در حصول آن بماوراي شريعت احتياج افتد و طريقت و حقيقت خادمان شريعه اند و ما يناسب ذلك حققنا الله سبحانه و اياكم بحقيقه الشريعه المصطفويه علي صاحبها الصلوة و السلام و التحية و رحم الله عبداً قال آمينا شريعت را سه جزء است علم و عمل و اخلاص تا اين سه جزؤ متحقق نشوند شريعت متحقق نشود و چون شريعت متحقق شد رضاي حق سبحانه و تعالي حاصل كشت كه فوق جميع سادات دنيويه و اخرويه است و رضوان من لله اكبر پس شريعت متكفل جميع سعادات دنيويه و اخرويه آمد و مطلبي نماند كه بماوراء شريعت در آن مطلب احتياج افتد طريقت و حقيقت كه صوفيه بان ممتاز كشته اند هر دو خادم شريعة اند در تكميل جزء ثالث است كه اخلاص است پس مقصود از تحصيل آن هر دو تكميل شريعة است نه امر ديكر وراي شريعت احوال و مواجيد و علوم و معارف كه صوفيه را
در اثناء
گلشن سي و پنجم
در اثناء راه دست ميدهد نه از مقاصد اند بل اوهام و خيالات تربي بها اطفال الطريقه از جميع اينها كذشته بمقام رضا بايد رسيد كه نهاية مقامات سلوك و جذبه است چه مقصودي از طي منازل طريقت و حقيقت ما وراي تحصيل اخلاص نيست كه مستلزم رضا است از تجليات سه كانه و مشاهد است عارفانه كذرانيده از هزاران بكيرابدولت اخلاص و مقام رضا ميرسانند كوته انديشان احوال و مواجيد را از مقاصد ميشمرند ومشاهدات و تجليات را از مطالب مي انكارند لاجرم كرفتار زندان و خيال ميمانند و از كمالات سر بعثت محروم ميكردند كبر علي المشركين ماندعوهم اليه الله بحبيبي اليه من يشاء و يهدي اليه من ينيب مكتوبٌ و نيز در جلد اول از مكاتيب خود در مكتوب صد و پنجم كه بحكيم عبدالقادر صدور يافته در بيان انكه مريض تا زمانيكه از مرض به نشود هيچ غذائي او را سودمند نيست اكر چه مسمّن باشد بلكه مقوي مرض ايت ع هر چه كيرد علتي علت شود پس اول فكر ازاله مرض او نمايند بعد از ان بغذاهاي مناسب بتدريج او را بقوت اصلي او ميآموزند پس آدمي تا زماني كه بمرض قلبي مبتلاء است كه في قلوبهم مرض هيچ عبادتي و طاعتي او را نافع نيست بلكه مضر است ربّ مال للقرآن و القران يلعينه حديث معروفي است و رّب صائم ليس له من صيامه الا الجوع و الطماء خيري است صحيح اطباي امراض قلبيه نيز اول بازاله مرض امر ميفرمايند و آن مرض عبارت از كرفتاري بغير حق است سبحانه بلكه كرفتاري است بخود چه هر كسي هر چيز را كه ميخواهد براي خود ميخواهد اكر فرزند را دوست ميدارد براي خود دوست ميدارد و همچنين اموال و رياست و جاه پس في الحقيقه معبود او هواي نفس او است تا زمانيكه از اين كرفتاري خلاص نشود اميد نجات بسي مستبعد است پس بر علماء اولوالالباب و حكماء ذوي الابصار فكر ازاله اينمرض لازم است ع در خانه اكر كس است يكحرف بس است مكتوبٌ وهم در همان مجلد در مكتوب دويست و چهاردهم كه بخان خانان صدور يافته در بيان حديث الدنيا مزرعة الأخرة و در جواب آن سئوال مشهور كه كفار را بواسطه كفر موقت عذاب مخلد چون باشد چنين نكاشته كه طوبي تخم زا در دست بخورد و بزمين استعداد نيندازد و از يك دانه هفتصد دانه نسازد و از براي روزيكه برادر از برادر كريزد و مادر بفرزند نياميزد و ذخيره نكند خسارت دنيا و آخرت نقد وقت او است و حسرت و ندامت دارين بر كف دست او صاحب دولتان فرصت دنيا را غنيمت شمرند نه از براي آن غرض كه در آن فرصت تنعمّات و تلذ ذات فرمايند كه بيمدار و بي ثبات است و معذلك معدّات محن و عقبات بلكه تا درآن فرصت كشت و كار فرمايند و از يكدانه عمل خير كه بحكم كريمه و الله بضاعف لمن يشاء ثمرات بي نهايت حاصل كنند از انجا استكه اعمال صالحه چه روزه را به تنعمات مخلد جزاء مضاعف فرموده اند ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء الله ذو الفضل العظيم اكر پرسند كه تضاعف اجر در خسارت است و در سيئات جزاء بمثل است پس كفار را بواسطه سيئات معدودة عذاب مخلّد چون باشد خواب اينكه مماثله جزاء مرعملرا مفوض بعلم واجب است تعالي و تقدس وعلم ممكن از ادراك آن قاصر است مثلا در قذف محصنات جزاي مماثل آن عمل هشتاد تازيانه فرموده و در حد سرقة قطع يمين سارق جزاي آن نموده و در حدّ زناء در صورت بكر به بكر صد تازيانه با تغريب عام تقدير نمود و در صورت شيخ و شيخه حكم برجم فرموده علم بسرّ اينحدود است و تقدير است
از طوق
در مكتوبات منيفه اهل حال و وجدان
از طوق بشر خارج است ذلك تقدير العزيز العليم پس در ماده كفار حقتعالي كفر موقت را عذاب مخلد جزاي وفاق فرموده معلوم شد كه جزاي مماثل مر كفر موقت را همين عذاب مخلد است و كسيكه خواهد جميع احكام شرعيه را معقول سازد و بادله برابر نمايد آن كس منكر طور نبوات است عليه ما يستحق با اوسخن كردن از بي خردي است بيت زان كس كه بقرآن و خبر زو نرهي آنست جوابش كه جوابش ندهي مكتوب هذا مكتوب لبعض اهل الحال في مقام المناجات مع ذي الجلال وجدته في المشكول الذي اغلب مطالبه من افاوات شيخنا البهائي عليه الرحمه لان مؤلفه و هو المولي حاجي بابا القزويني من تلامذنه و اخصائه و لعل هذا المكتوب ايضا من افادات الشيخ الجليل المذكور اليه الله في الجنان من حلل النوراي انكه از كلمه اسمت ارايش هر كلام فعل جميلت منداليه و مرجع ضمير خاص و عام آفتاب عنايتت بر مرفوع و محفوض تافته معارف افضالت چون نكره در سياق نفي عموم يافته همه عاملان پيش فاعل تقديرست از عمل معزول اينكه مرا از مضارعي امريست بمجزوم و معلوم نه مجهول هركز بي ثمري را از توابع عطف خود مستثني نسازي هر كسي را كه مناداي او باشي بعلت بيمعرفتي منصرف و بي عطا نسازي ماضي و مستقبل پيش تو حاضر چشم طمع مذكر و مؤنث برحمتت ناظر آثار رافتت بر ظاهر ساكن و متحرك بارز و خوف تخدير تو بر ضمير حاضر و غائب مستتر الهي ظروف انوار و صلات صلوات بيشمار بآن محمد اسم محمود افعال كه در فتوت علم است و آن اعرف صاحب معارف كه تركيب وجودش سبب رحمة عالم است موصول كردان و اصحاب او را كه در همه حال مصادر افعال مقاربه بودند بمشاهده انوار جلال خود مشغول دار انعاماتيكه درباره اهل توحيد فرموده با كرامات اخروي تاكيد و مثني ساز جميع مكسر عصيانيم از مبتدا بي خبر تنازع نفس روي و شيطان متعدي لازم ما شده و هيچ واحد را بسلامت نكذاشته با انه از افعال قلوب مجرديم اسماء عدد معاصي بآخر مضاعف و مزيد فيه نداشته باسم تامّ خود كه افعال ناقصه جمله را ناكرده انكار بحرمت انكه تو را صفة مشبه نيست در روز جزا كه ميزان عدل بيوزن فعل مانم شرط غفاري بجاي آر و بدل سيئات حسنات ارزاني دار و بر تقديريكه بي خير آن در پايه احسان يكحرف انشاء نكردند مضاف به تواند و در مقام جزا جز از اسم تفضيل تو تولا نكرده اند مخل آن دارد كه علم ترجي و تمني ايشان منصرف كرداني و جنايات را كه مبني بر عفو تو صادر شده معرب نكرداني آمين يا رب العالمين مكتوبٌ در مكاتيب قطل است بسم الله الرحمن الرحيم يكتب للطالب السائل هداه الله باقرب الوسائل انابعد از كريمه ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات پرسيده و نكته ابتداء بذكر ظالم لنفسه و از حديث ان الله خلق الملائكة و ركب فيهم العقل و خلق البهائم و ركت فيها الشهوة و خلق الانسان و ركب فيهم العقل و الشهوة فمن غلب عقله شهوته اعلي من الملائكة و من غلب شهوته عقله فهو ادني من البهائم پرسيده و نكته تقديم ذكر بهائم بر انسان و از حديث ان الله خلق خلقه في ظلمة فالقي عليهم من نوره فمن اصابه من ذكل النور اهتدي و من اخطاء ضل پرسيده جواب مقصود از آيه كريمه و الله يعلم اين است كه جماعتيكه خداي عزوجل ايشان را باين نعمت بركزيده كه كتاب بايشان داده متفاوتند بعضي از كتاب نصيب اندك بر ميدارند و بعضي ميانه و بعضي بسيار طايفه اول را ظالم لنفسه خواند دويم را مقتصد و سيمرا سابق بالخيرات وچون ابتداء حال آدمي اين استكه از كتاب هيچ نصيب ندارد و اقرب باينمقام آن كس استكه او را از كتاب نصيبي اندك باشد و باز آن كس كه نصيب او ميانه باشد و باز آن كس كه نصيب او فراوان باشد آيه بترتيب انمقام
كه ابتداء
گلشن سي و پنجم
ابتداء حال آدمي است مذكور شده و الله اعلم و نكته ذكر تقديم بهائم بر انسان در حديث اين استكه چون ملائكه عقل بي شهوت دارند و بهائم شهوت بي عقل مقام بهائم مقام مفرد است و چون آدمي عقل و شهوت هر دو را دارد مقام او مقام مركب است و اول مفرد را ذكر بايد كرد بعد از ان مركب و نيز در اسبوع آفرينش بهائم پيش از انسان مخلوقشده چنانچه در حديث آمده كه خلق الله التربه بوم السبت و خلق فيها الجبال بوم الاحد و خلق النجوم يوم الاثنين و خلق المكروه يوم الثلثاء و خلق النور يوم الاربعاء و بث فيها الدواب يوم الخميس وخلق آدم بعد العصر يوم الجمعة في اخر الخلق في اخر ساعة من النهار فيما بين العصر من الليل پس بترتيب آفرينش مذكور شده در حديث و الله اعلم و بيان ظلمت خلق در ظلمت آفريده ميشود بعد از ان عقل بر بعضي از ايشان فائض ميشود و بعضي همچنان طبع و هوا بر ايشان غالب است تا اخر عمر و چون در عالم خلقت چنين مشاهده مي كنيم معلوم ميشود كه در عالم فطرت نيز بر همين منوال بوده و الله تعالي شانه اعلم بالصواب اين ناچيز كويد كه بياني ديكر از آيه مباركه ثم اورثنا الكتاب در ضمن گلشن اول از اين كلزار كبري در ايه پنچم آن كذشته است و رجوع بآن مناسب بامقام است مكتوب اين مكتوبيست بي نقطه كه يكي از اهل حال در وقت توقف اين داعي در بلده نهاوند كه مسقط الراس اينحقير است در ماه رمضان سال هزار و سيصد و بيست هجري در خصوص دعوت از براي افطار درشب بيست و يكم باحقر نكاشته است اللهم صل علي محمد و آل محمد عالم العلماء و حاكم الحكماء كردكار لا والد ولا ولد و واحد احد در همه احوال سلسله وصال اهل كمال را مسلسل و واسطه سرور اهل حال را در هر حال مسرور و موصل دارد و عالِم اسرار كل عالَم مطلع كه مراد دل هر مسلم در امر الامر مسلم درآورد و وعده او را در عمل آرد و در كدام محل وعده آلاء را آرام دارد الحال عالم را اعلام دارم هركاه مراحم اكرام و مكارم سركار مصور صور حالم كردد الحمدلله سد راه كلال و ملال و هم و الم كردد حاصل كلام ده صد كرم كرده اول عصر دو دهه ماه حال كه ماه صوم اسم دارد صائم و در محل مراحم درآمده عسكر كرم را كِرد كرده دو سه كام در هم آورده حصار ما را همسر مهر لامع و ماه طالع در آورد و محل اكل عصر و اداء صوم را در حصار ما آورده و سحركاه همدمك و هم درد دل و اعمال ماه صوم و اعمال سحر را كلا در عمل آورده ما هم اِعمال اَعمال كالعدم را همراه و هم و همسر و همدم اعمال سركار كرده كه كرم محمد و آل محمد هردو را درسر حد كمال آرام دارد و ما هم آسوده ورود در كار مسائل ماه صوم كرده علاوه عمر و كرم سركار لاكم مكتوب در كتاب مكاتيب قطب خرقاني است بسم الله الرحمن الرحيم من عبدالله قطب بن يحيي الي الولد الاكرم الامجد الشيخ شرف الدين احمد حماه الله بمزايا العلم و وقاة من زرايا الجسم بحق الحق اما بعد اجسام بحسب خود همه ارواح بوده اند چون خدايتعالي جل شانه خواسته كه روح با جسم كردد روح را مبتلا ساخته بجهليكه ناشي از هيمان جلال است چون آن جهل درذات روح قرار كرفت روحرا كثيف و كدر ساخت و جسم از آن بازديد شد باز چون خواهد كه جسمرا روح سازد علميكه ناشي است از صحو جمال در او نهد آن علم جسم كثيف را لطيف سازد و نوراني تا باز كردد بلطافت روح نخست چنانچه در حديث آمده نحن معاشر الانبياء اجسادنا ارواح پس جهل جسم كننده روحست و كفاه ذلك مثلبة و علم روح كننده جسمت و كفاه ذلك منقبة و اكر اين غيب را مثالي در شاهد خواهد آب جوي ببيند كه چكونه مايع و لطيف است و چون بدرخت پيوندد با ميوه كثيف جامد شود از انكور و انار و به و سيب و باز آن ميوه را چون در هاون بكوبند عصير و ربّ شود و ميعان و
رقّت او
در مكتوبات منيفه اهل حال و وجدان
رقت او عود كند با خواص فواكه كه آب بسيط از او خالي بود خلقنا الانسان في احسن تقويم لطافة اليو است ثم رردناه اسفل سافلين كثافت ثانيه است الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غير ممنون عود لطافة اولي است با مزيد حسنات مكتسبه فما يكذبك بعد بالدين اليس الله باحكم الحاكمين چون آن فرزند ارجمند بدانستكه علم با آدمي چه كار ميكند و جهل با او چه كار بايد كه تشمير كند از ساق جد و بتمام همت آنرا فراهم آورد مانند فراهم آوردن مس آنكاه علم الهي كه نزد خداي است بدست آورد مانند فراهم آوردن و تحصيل كردن كيميا و آن كيميا را برآن زند تا تمام آن زر خالص شود و او بآن توانكر كردد توانكري ابدلمثل هذا فليعمل العاملون وفي ذلك فليتنافس النافسون و السلام
در توضيح مطالب معقوله به تمثيلات محسوسه كه از بزركان صادر شده است تمثيل فال البعض الاكابر ان الذرية الفاطميه كالكتاب العزيز يجب اكرامهم و رفعهم علي الروس فالصالح منهم كالاية المحكمة يحمل علي الراس و يعمل بها و الذي لا يكون صالحاً منهم كالاية المنسوخة يكرم ويحمل علي الرأس و لا يتبع و لا يقتدي به تمثيل بدانكه كثير اما علم را تشبيه بآب مينمايند بلكه بساماء كفته و از آن علم اراده كنند چنانچه بعضي از مفسرين در تفسير انا اعطيناك الكوثر كفته است كه الكوثر صورة الماء و حقيقته حقيقة العلم و في الكافي من المعصوم قال لا سواء حيث ذهب الناس الي عيون كدره يفزع بعضها في بعض و ذهب من ذهب الينا الي عيون صافية تجري بامر ربها لا نفاد لها ولا انقطاع و بزركان وجه شباهة را چنين كفته اند كه چنانكه آب سبب حيوة ظاهريه است همچنين علم سبب حيوة حقيقته باقيه است و لا يخفي كه چنانكه آب كه مايه زندكي و حيوة است اكر كثيف باشد يا وبائي داخل آن كردد براي كي قريه و يك قصبه و شهر بلكه براي مملكتي اسرع و سائل هلاكت و مرض خواهد بود همچنين است امر در عالم و علم پس معني كلام معصوم علي ما نقل در كمال وضوح فهميده شد كه ميفرمايد اذا فسد العالِم فسد العالَم فتبصر تمثيل در معراج النبوه است كه بزركي كفته كه چون پادشاه به شكار ميرود و بازي را از براي صيدي پرواز ميدهد و سكي را در عقب او ميدواند تا مددكار ان باز باشد اكر آن باز هوا ميكيرد و سك بمرد از مشغول ميكردد شاه بجهة باز آمدن هياهو آغاز ميكند تا آن شاهباز جانب شاه باز آيد كذلك در عالم معني پادشاه اَرَدتُ ان اعرف باز روح ما را در صحراي بدن از براي صيد معرفت پرواز داده و سك نفس بمردار الدنيا جيقه مشغول كشته خداوندا درآن وقت مراجعة انا لله و انا اليه راجعون باز روح ما را بهياهوي ارجعي الي ربك آنجناب قدس خود باز خوان و سك نفس ما را از اين مردار دنيا باز دار تا باز جان ما به آشيانه جنان باز كردد و سك نفس بآستانه سلطان ملازم شود تمثيل در مكاتيب احمديه در ضمن مكتوب صد و چهاردهم كه در تحريص و ترغيب بر متابعة شريعت بصوفي قربان نوشته است چنين مرقوم داشته حقتعالي ما مفلسان بي برك را بدولت اتباع سيد الاولين و الآخرين كه به طفيل دوستي او كمالات اسمائي و صفاتي خود را در عرصه ظهور آورد و او را بهترين جميع كائنات خلق كرد مشرف كرد اناد و برآن استقامت بخشاد كه ذره اين متابعة مرضيه از جميع تلذذات دنيوي و تنعمات اخروي بمراتب بهتر است فضيلت منوط بمتابعت سنه او است و مزيّت مربوط باتيان شريعه او مثلاً خواب نيمروزي كه از روي متابعه او واقع شود از كرور كرور احياء ليالي كه نه از متابعت است اولي و افضل است و همچنين افطار يوم عيد فطر كه شيعه مصطفويه بآن امر فرموده از صيام ابدالآباد كه نه مأخوذ از شريعه اند بهتر است اعطاء چيستي بامر شارع
از اتفاق
از اتفاق كوه زر كه از نزد خود باشد فاضلتر عمر روزي نماز بامداد را بجماعت ادا كرده در اصحاب نكاه كرد يك كس را حاضر نديد پرسيد اصحاب كفتند كه آن شخص تمام شب را زنده ميدارد شايد در اين وقت خوابش برده باشد عمر كفت كه او اكرتمام شب خواب ميكردي و نماز بامداد را بجماعت ميكذاردي بهتر بودي اهل ضلالت رياضات و مجاهدات بسيار ميكرده اند اما چون موافق شريعت حق نيستند بي اعتبار و خوارند و اكر اجري بر آن اعمال شاقه مترتب ميشود هم مقصور به بعض منافع دنيوي است تمام دنيا چيست تا بعضي او را كسي اعتبار نهد مَثَل ايشان مَثَل كناهي است كه رياضتش از همه پيش است و اجرش از همه كمتر مَثَل تابعان شريعت مثل آن جماعة است كه در جواهر نفيسه با لماسات لطيفه كار ميكنند عمل اينها در نهاية قلب است و اجر ايشان در غاية رفعت عمل يكساعة تواند بود كه باجر صدهزار ساله برابر بود سر آنستكه عمل كه بموافقت شريعت واقع ميشود مرضي حق است سبحانه و خلاف آن نامرضي او تعالي پس در نامرضي چه جاي ثواب بلكه متوقع عقاب است اينمعني را در عالم مجاز شاهد واضحست باندك التفات بظهور ميآيد بيت هرچه كيرد علتي علت شود كفر كيرد كاملي ملت شود پس سرمايه جميع سادات متابعت شريعت است و هيولاء جميع فساد است خلاف آن ثبتنا الله و اياكم علي متابعة شريعة سيد المرسلين صلي الله عليه وآله تمثيل در جزء دويم كتاب فيه ما فيه استكه آورده اند كه كركي با آهوئي جمعشد و از ايشان بچه به عمل آمد از مفتي پرسيدند كه اين را كرك كيريم يا آهو اكر كركش خوانيم كوشتش مردار وحرام باشد و اكر آهويش كيريم حلال باشد در تردّد مانده امي كه اين را كرك خوانيم يا آهو و نامش چه نهيم مفتي صادق چنين فتوي داد كه حكيم مطلق نيست بلكه مفصل است دسته كياه معطري با استخوان ملوئي پيش اين بچه نهيد اكر ميل باستخوان كند كرك است كوشتش حرام باشد اكر ميل بدان كياه كند آن آهو باشد و كوشت او چون كوشت آهو حلال بود همچنين حقتعالي آنجهان و اينجهان و اسمان و زمينرا آميخت و جفت كرد ما كه بچكان اين دُوايم اكر ميل ما بعلم وحكمة باشد جلالي و آسماني باشيم و اكر ميل بخواب و خور و نعم و ملبوسات و درندكي و ظلم و فساد داشته باشيم حرامي و زميني باشيم مقام ما اسفل السافلين بود نه اعلي عليين بيت اين نكته و رمز اكر بداني داني هر چيز كه در جستن آني آني ايضا رقصان شو اي قراضه كر اصل اصل كاني جوياي هر چه هستي ميدان كه عين آني تمثيل و هم در آن كتاب در ذيل بيان آيه مباركه و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين و بودن وجود آن بزركوار رحمت حتي نسبة بمقتولين از كافران كه آنها را به قتل ميرسانيد چنين نكاشته و انكه كافران را مي كشت هم از غاية مهر و شفقت بود تا ايشان را از كفر زودتر برهاند چنانكه باغبان شاخهاي ضعيف را كه زيان مندند ميبرد از غايت شفقت تا شاخهاي نيكو ببالند و قوت كيرند تا شومي ايشان بشاخهاي ضعيف ترسد و از وجود و هستي ايشان اينشاخهاي قابل بي بَر نمانند يا چنانكه انكشتي يا دستي زهرآلود شود زود آن را ببرند تا به عضو ديكر سرايت نكند و تن از آن آفت سالم بماند و اين بريدن از غاية شفقت باشد پس كشتن كافران براي آن بود تا اين دين پاك ظاهر كردد و بر فرزندان آن كشته كان نسلاً بعد نسل بماند تا قيامت تمثيلٌ في مجموعة مولي حاجي بابا القزويني من تلامذة شيخنا البهائي التي سماها بالمشكول مهل المشكول للشيخ المزبور و عليها خطّ البهائي عليه الرحمة نقلاً عن الغزالي ايها الولد لا تكن من الاعمال مفلساً و لا من الاحوال حاليا و تيقن ان العلم المجرد لا يأخذ اليه مثاله لو كان علي رجل في برية عشرة اسياف هندّية مع اسلحة اخري و كان الرجل شجاعاً و اهل حرب فحمل عليه اسد مهيب ما ظنك هل تدفع الاسلحة شرّه منه بلا استعمالها و
ضربها
در توضيح مطالب بطريق تمثيل از بزركان
ضربها و من المعلوم الواضح انها لا تدفع الا بالتحريك و الضرب فكذا لو قراء رجل مائة آلاف مسئلة علمية و تعلمها ولم يعمل بها لا يفسده الا بالعمل مثلاً لو كان لرجل حرارظ و مرض صفراوي تكون علاجه بالسكنجبين و الاستمشاء فلا يحصل البرء الا باستعمالها بيت كر تو دو هزار رطل مي پيمائي تا مي نخوري نمي شوي شيدائي و لو قرأت مائة سنة و جمعت الف كتب لايكون مستعد الرحمة الله الا بالعمل كما قال تعالي و ان ليس للانسان الا ما اسعي فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملاً صالحاً ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات كانت لهم الفردوس نزلا الامن تاب و آمن وعمل صالحا تمثيلٌ و فيها ايضا و لعله من افادات الغزالي اعلم انه كما ان الاكسير لا يوجد في اسفاط الاسقاط و العجائز بل انما يوجد في خزائن الملوك الاعاظم كذلك اكسير السعادة الا بدية لا يوجد عند كل احد و لا يكون الا في خزائن الربوبية و خزائن الحق جل و علا في السماء هي الجواهر المجردة الملكية و في الارض قلوب الأنبياء و الاولياء صلوات الله عليهم فمن طلب هذا الاكسير من غيرهم فقد ضل الطريق و زل عن الصراط المستقيم و كان عاقبة امره الغش و التمويه و ظهر في القيامة افلاسه و تمويهه و انشكف حقيقة حاله و كان حَريّاً بان يخاطب بقوله فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد و من كمال رأفة الله و رحمته بالعبادان ارسل اليهم ماته و عشرين الف نبي متعاقبة مترادفه ليعلموهم نسخة هذا الاكسير و يدلّو هم علي الطريق الموصل الي هذا الامر الجليل الخطير و قد تمدح سبحانه بهذا الارسال بقوله هو الذي بعث في الاميين رسولاً منهم يتول عليهم الآية و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين و المراد بالتزكية و الله اعلم تطهرهم و ابعادهم عن صفات البهائم و السباع و بالتعليم تحليتهم بصفات الملائكة المقرّبين و بالجملة تجريدهم عن جميع الصفات الذميمة و تزيينهم بالكلمات الجليلة و فذلكه جميع ذلك توجيه القلب و القالب الي الله تعالي و صرفهما عن جميع ما سواه تمثيل في المشكول عن بعض الاكابر انه قال كما ان الحاسة الجليديه اذا كانت مَوفة برمد و نحوه فهي محرومة من الاشعة الفائضة عن الشمس كذلك البصيرة اذا كانت ماوفة بالهوي و اتباع الشهوات و الاختلاط بانباء الدنيا فهي محرومة من ادراك الانوار القدسية محجوبة عن ذوق اللذات الانسية و لليه در من قال اسير لذت تن مانده و كر نه تو را چه عيشها استكه در ملك جان مهيا نيست تميثيل قطب خرقاني در مكاتيب كويد دنيا چون لُعابي است كه هر لحظه بازئي كند و دم بدم بصورتي غير مكرر خود را نمايد وآدميرا از آنساعة كه زائيده تا آن ساعت كه بميرد پيوسته بتفرج خويش مشغول داشته و نميكذارد كه يك نفس او با خود نكرد چون بميرد بيكبار چشم او بر خويش افتد و چون خود را تا غاية نديده بود سخت از خود بترسيد و بر چشم خويش منكر آيد و از خود كريختن كيرد و هيهات از خود چكونه توان كريخت هر جا كه رود خود را با خود يابد سختا بدبخت پس وظيفه نيك خواه خويش آنست كه امروز اندك اندك با خود آشنا شود و جمال دل خويش را مشاهده كند و از زمره آن طايفه بيرون آيد كه يحول بين المرء و قلبه وصف الحال ايشانست تا چون جلباب بشرية و غطاء طبيعت برخيزد و چهره چهره خويش به بيند باو مستأنس باشد و مستوحش نباشد ع پاره پاره خوي كن با نور روز و السلام تمثيل و ايضا در مكاتيب است كه دل آدمي از كوهر عشق آفريده شده و بي تعلق با چيزيكه عشق با آن ورزد قرار ندارد و بهر چه اورا مشغول ميكند آنجا جاي خود باز ميكند و كار و باري براي خود بسامان مياندازد و آرامي ميكيرد تفاوت اين استكه اكر آن چيز امري فاني است فناء آن زهر صفت در دل اثر ميكند و دل را ميميراند و اكر امري باقي است از بقاء آن مدد بدل ميرسد و دل زنده ميشود مَثَل اين مثل كرسنه است كه بهر طعام كه رسيد ميخورد براي تسكين جوع اما اكر طعامي موافق است موجب قوة و حيوة ميشود و اكر فرضاً سمّست موجب هلاك ميكردد و چون چنين
است
گلشن سي و هفتم
است اولي كه دلرا بباقيات مشغول كند كه باقيات در تسكين جوع دل همان اثر را مي كند كه فانيات مي كند و امداد ببقاء را نيز بر سر دارد و التوفيق من الله تمثيل و هم درآنكتاب است كه مَثَل آدمي با قواي طبيعي كه در خانه بدن فرين دارد مَثَل پدري استكه با وي كودكان چندي باشد بي خرد كه جز اقتضاء احوال كه كار بر او و بر ايشان همه شوريده شد و اكر رنام او بما سكه عقل قوي باشد و در ايثار هواي ايشان از دست نرود و با هر يك از ايشان بقدر حاجة و مصلحت عمل كند نه بحسب مراد ايشان كار او و ايشان و همه مستقيم باشد تمثيل و ايضا كويد هر چه از عمر بياد خداي عزوجل صرف شد يا درجست رضاي او آن عمر بر اينكس راجع خواهد شد در آخرت و هر چه در انديشه احوال جهان و تحصيل مرادات خود صرف شده با اين كس وصلة نخواهد داد مكر بصورت موت صفة روزكاريكه بغفلة و هو اصرف ميشود در آخرت صفت عضو مفلوج است همچنانكه آدمي كه دست او مفلوج باشد اكر چه ظاهر او ستي دارد اما چون جنبش در آن نيست في الحقيقة دست ندارد همچنين آنمقدار زندكاني كه بباطل صرف ميشود چون در آخرت با اين كس رجوع كند خاصية حيات نداشته باشد پس انكس كه تمام اوقات او بباطل صرف شده خود را در تمام اوقات مرده بيند و هميشه خود را در جان كندن يابد يأتيه الموت من كل مكان و ما هو بميّت صفة چنين كس است و كسيكه بعضي اوقات او بباطل صرف شده و بعضي بحق صفة او صفة كسي باشد كه لحظه سكرات موت او را فرا كيرد و لحظه ساكن شود اين باشد حال او تا زماني كه خدايتعالي حكم فرمايد بين عباد فريق في الجنة و فريق في السعير تمثيل و ايضا كويد هر چيزي را از براي كاري آفريده اند دُرّ براي دست آدمي و خر مهره براي كردن خر اكر دُرّ در كردن خر آويزند ظلم باشد بر بر او هم چنين آدمي براي بندكي خداي آفريده شده چون بندكي طبع كند ظلم كرده باشد بر خود شنيده كه صيد جانور شيرين است اين براي آنستكه جان دارد جهان سراسر جان است درد مذه عارفان چرا آدمي آنديده بدست نياورد تا در خانه خود بنشسته پيوسته در صيد و صيادي باشد تمثيل قال الغزالي في جواهر القرآن اعلم ان كمال الزهد هو الزهد في الزهد بان لا يتعد به و لا يراه منصباً فان من ترك الدنيا و ظن انه ترك شيئاً فقد عظم الدنيا اذ الدنيا عند ذوي البصائر لا شيئ و صاحبه كمن منعه عن دار الملك كلب علي بابه و القي اليه لقمة خبر و شغله به و دخل دار الملك و جلس علي سرير الملك فالشيطان كلب علي باب الله و الدنيا كلها اقل من لقمة بالاضافة الي الملك اذا القمة لها نسبته الي الملك اذ يغني بامثالها و الاخرة لا تتصور ان يغني بامثال الدنيا لانه لا نهاية لها ختم ذكره حتم قال الطر طوشي في سراج الملوك الحجر الأسود بايدي الناس محك الذهب و الفضه و الحجر الاسود الذي بالكعبة محك قلوب المؤمنين بدليل مشروعيّة تقبيله و لمسه فهو يخرج جوهر من يمسه فمن كان فيه خير ظهر بعد حجه انتهي
در ادعيه مستجابه از اخيار و نيكان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است دعاء در بستان السياحة در ذيل بيان شهر لكنهو چنين نكاشته كه مشهور است كه آن شهر اكنون قرب هشتاد سال ميشود كه دار الملك ملوك بياتيّه است و تا حال ششنفر از آن جماعة حكومة نموده اند اول ايشان ابو المنصور صفدر جنك بود و بعد پسرش شجاع الدوله حكومة نمود و آن كار زشتي كرد و نام خود را بزبان آورد و خاندان خود را بدنام كرد و حقيقه آن چنان بود كه درويش صاحب حالي در حين كردش عالم بدان ولاية رسيد و آن درويش فرزندي صاحب حسن و جمال داشت شجاع الدوله بعد از استماع اينخبر همت بر مواصلت فرزند درويش كماشت زيرا كه با مردان و كودكان مايل بود و لا جرم از
خدمت
در ادعيه سجابه از اخيار و نيكان
خدمت درويش فرزند را طلب نمود درويش فرزند را نداد و كلمات نصيحت آميز پيغام فرستاد شجاع الدوله از شراب شهوت چنان مست بود كه نصيحت جناب درويش چون باو رسيد آدم چند ارسال داشت و او را به ستم احضار داشت و در آن وقت درويش درمنزل خود حاضر نبود چون بمنزل رسيد فرزند خود را در منزل نديد از نزديكان خود حال او را پرسيد و حقيقت را شنيد پس درويش بغاية برنجيد و روي نياز بدركاه قاضي الحاجات آورد و شجاع الدوله را بدينكونه نفرين كرد كه بارالها چنانكه فرزند مرا بدنام كردانيد تو اولاد او را بدنام كردان و بدين بلا مبتلا ساز و مرض اَبنه در نسل او بماند تير دعاي درويش بهدف اجابت مقرون كرديد و مضمون كان امر الله مفعولاً بظهور رسيد اكنون جميع اولاد شجاع الدوله بدينمرض كرفتار و باين ناخوشي مشهور اهل روزكاراند من جمله آصف الدوله و يمين الدوله پسران شجاع الدوله در آن كار زشت غلّو مينمودند بمرتبه كه قُبح آن از ميان مردم برداشته شده بود نغوذ بالله من شرور انفسنا وسيئات اعمالنا دعاء في حيوة الحيوان نقلا عن تاريخ ابن خلكان و غيره من التواريخ ان الزمخشري صاحب تفسير الكشاف كان مقطوع الرجل فسئل عن ذلك فقال دعاء الوالدة و ذلك اني كنت في صباي امسكت عصفورا و ربطته بخيط في رجله فاقلت من يدي و ادركته و قد ذخل في خرق الجدار فجذبته فانقطعت رجله بالخيط فتألمَت و الدتي بذلك و قالت قطع الله رجل الا بعد كما قطعت رجله فلما وصلت الي سنّ الطلب رجلت الي نجاري لطلب العلم فسقطت عن الدابة فانكسرت رجلي و عملت عملاً اوجب قطعها تنويرٌ في تنطيز اين ناچيز كويد كه نظير ابن ضعيفه در استجابة دعاء اوزني استكه درباره كريمخان زند دعا نمود در ترجمه تاريخ ايران كه اصل آن از تاليفات سرجان مالكم انكريزي است كه در زمان خاقان مغفور ايلچي ايران بوده در تاريخ كريمخان زند چنين آورده كه مكرر حكايت ميكرده كه وقتيكه در اردوي نادر از سپاهيان بودم فقر و فاقه مرا برآن باز داشته زين اسبي را كه طلا كوب بود از زين سازي دزديدم و اين زين را يكي از امراي افغان باو داده بود كه اصلاح كند روز ديكر شنيدم كه زين ساز بيچاره درزندان است و حكم شده استكه طنابش بيندازند دل من بهم برآمده زين را برده از همانجائي كه برداشته بودم كذاشتم و صبر كردم تا زن زين كر آمده آنرا ديد از فرط شادي نعره زد و في الفور بر زمين افتاده دعا كرد كه كسي كه اين زين را واپس آورد خدا انقدر زندكي باو بدهد كه صد زين طلاكوب بخود به بيند و من يقين دارم كه از دعاي آن زن بود كه من بدولت سلطنه رسيدم دعاء در تذكره عطار استكه مالك دنيا كفته استكه وقتي عظيم بيمار شدم چنانكه دل از خود برداشتم چون پاره بهتر شدم بچيزي حاجت آمد بهزار حيله ببازار رفتم ناكاه امير شهر در رسيد و چاووشان بانك ميزدند كه دور شويد و من قوت نداشتم آهسته ميرفتم يكي از ايشان تازيانه برمن زد كفتم قطع الله يدك ديكر روز آنمرد را ديدم دست بريده برسر چهار سو افكنده دعاء سيد سند در روضات الجنات از صاحب رياض العلماء نقل فرموده كه جناب شيخ علي بن حسين بن عبدالعالي الشهير بمحقق كركي در نزد شاه طهماسب صفوي بسيار قرب و منزلت داشته بنحويكه كلي و جزئي امور مملكة خود را بصواب ديد و استشاره بلكه باذن و اجازه از آنجناب فيصل ميداد و محمود بيك مُهردار سلطانرا با جناب شيخ عداوتي فوق العاده بود كه اكر دست مييافت آنجناب را بعقل ميرسانيد و جناب شيخ از اينمعني باخبر شده تا انكه روزي در ميدان صاحب آباد تبريز سلطان و امراء او حضور داشتند و محمود بيك در ميان آن ميدان در حضور شاه و اعيان بر فرسي
شرارت
گلشن سي و هفتم
شرارت نشان نشسته و مشغول به لعب صولجان كرديد و چون وقت عصر روز جمعه بود جناب شيخ مزبور بقرأته دعاء سيفي و دعاء انتصاب مظلوم كه از امام شهيد معصوم حضرت امام حسين عليه السلام مأثور است و چون جناب شيخ بوسط دعاء ثاني رسيد و باين كلمات تفوة فرمود كه قرب اجله و ايتهم ولده بمجرّد صدور اين دو فقره از دعاء مبارك از جناب شيخ مزبور ناكاه محمود بيك از بالاي اسب بزمين افتاده سرش بنحوي شكست كه مغزش پريشان شده في الفور بدرك واصل شد و در زيردست و پاي اسبان پامال كرديد و از تاريخي نقلنموده كه محمود بيك در همانروز توطين نفس نموده كه غيلة در منزل جناب شيخ هجوم بياورد و او را بقتل برساند چه او را علاوه بر عداوت خودش با جناب شيخ امراء و اعيانيكه معاند با امناء شرع بودند تحريك نموده بودند بر صدور اين فعل و قبح و عمل قبيح دعاء قال السيد الجليل الصالحين في كتاب الاقبال فصل فيما تذكره من الرواية بان شهر ذي القعده محلّ اجابة الدعاء عند الشدة رأيت في كتاب بالمدرسة المستنصريه تأليف ابيجعفر محمد بن حبيب تاريخ كتابته ما هذا لفظه و كتب عمر بن ثابت في شهر رمضان سنة ثلث و سبعين و ثلثمائة ان عياض بن خويلد الهذلي قال كان بنوضيعار هطاً عبرته و كنت جازالهم فكانوا يظلمونني و يؤذونني فامهلتهم حتي دخل الشهر الحرام و هو ذوالقعده و كان الناس لا يدعو بعضهم علي بعض الا فيه فقمت قائما فبهلتهم فقلت يا رب ادعوك دعاء جاهداً قتل بني الضيعا الا واحداً ثم اضرب الرجل فدعه قاعداً اعمي اذا قيد يغني القائدا فاضطلموا و بقي هذا ففعل به ما تري و كان المدعو عليه رَمناً قلت انا و رايت هذه الحكاية برواية دستور المذكرين انها كانت في شهر رجب دعاء و فيه ايضا ورايت في كتاب محمد بن الحبيب المذكور عند دكر من استجيبت دعوته في الجاهلية مارواه عن ابيعبدالله بن الاعرابي ان عبدالله بن حلاوة السعدي نزل ببني العتبه بن عمر بن تميم و له مال من ابل و غنم فاكلوه و استطالوا عليه بعددهم فامهلهم حتي دخل الشهر الحرام ثم رفع يديه فقال يا رب ان كان بنو عميرة اِلي اَسلِب منهم مقصورة قد اصبحوا كانهم قارورة من غنم و نعم كثيرة و من ثياب حسن و صورة ثم عدوا الخلقه مقصورة ليس لها من اثمها صارورة ففجروا بي فجرة مذكورة فاصبب عليهم سنة قاسورة تختلق المال اختلاق النورة فيقال و الله اعلم ان اموالهم احتحيت فلم يبق عليهم منها شيئ دعاء در مجالس المؤمنين در ضمن ترجمه ترجمه سهل بن عبدالله التستري چنين آورده كه از مأئر كرامت و استجابت دعاي او آنست كه در ايام او عمر و ليث بيمار شد بنوعيكه همه اطباء از معالجه او عاجز شدند و كفتند كه اين كار كسي استكه مستجاب الدعوه باشد كه مكر بدعاي او شفائي حاصلشود كفتند سهل بن عبدالله الشوشتري مستجاب الدعوه است او را طلب كردند و انحال بكفتند سهل كفت كه دعاء در حق كسي مستجاب ميشود كه توبه كند و بخداي تعالي باز كردد وترا در زندان مظلومان در بندند ايشانرا رها بايد كرد و توبه بايد نمود عمر و ليق كفت تا آن مظلومان را رها كردند و خودش هم توبه نمود سهل كفت خدايا چنانكه ذلّ معصيت او را نمودي عزّ طاعت بوي نماي و چنانكه باطنش را لباس انابة پوشانيدي ظاهرش را لباس عافيت درپوشان چون مناجات تمام شد عمرو بن ليث در حال صحت يافت و مال بسياري بردي عرض كرد هيچ قبول نكرد و بيرون آمد مريدي كفت اكر چيزي از آن قبول ميفرمودي تا در وجه قرضي كه كرده ايم ميداديم به بودي شيخ فرمود تو را زر ميبايد بنكر مريد نكاه كرد همه صحرا زر شده بود كفت هر كرا با خدايتعالي چنين حالي باشد از مخلوق چرا چيزي قبول كند دعاء در جلد دويم از حالات امام زين العابدين از كتاب ناسخ التواريخ استكه يحيي بن سليمان بن حسن
از عمش
در ادعيه مستجابه اخيار و نيكان
از عمش ابراهيم بن حسين و او از پدرش حسين بن علي بن حسين عليهما السلام رواية كرده است كه حسين كفت ابراهيم بن هشام مخزومي والي مدينه بود و در هر جمعه مردمان را بمسجد رسولخداي فراهم ساختي و بر منبر بر شدي و امير المؤمنين علي عليه السلام را ناسزا كفتي بالجمله حسين ميكويد روزي در آنجا حاضر شدم و آن مكان سخت بر من كران افتاده بود پس در آنحال كه آن ملعون بآن مكان در آن حال مشغول بود من بر منبر رسول خداي بچسبيدم و بخداي تعالي بناليدم و مكافات او را از خداي مسئلت نمودم و هلاكة او را از خداي درخواست كردم چه مرا تاب و طاقت شنيدن كلمات ناسزاي او نبود پس بخواب شدم و بر قبر رسول خداي بنظاره بودم كه شكافته شد و مردي با جامه سفيد و چهره فروزان نمايان كشت و كفت يا اباعبدالله ميشنوي كه اينسك چه ميكويد آيا تورا باندوه نمياورد كفتم سوكند با خداي محزون ميكرداند كفت چشم بركشاي و قدرت خداي بنكر چون نكاه كردم ديدم آن ملعون علي عليه السلام را بر ميشمرد ناكاه از منبر بزير افتاده بمُرد كوئي ساليان دراز است كه جان از كالبدش بيرون تاخته است پس سپاس يزدان را بكذاشتم و بسي تشكر نمودم اشارة بايد دانست كه اين قضيه ايضاً مناسب است بانوادر منبريه كه در گلشن چهل و هشتم مسطور ميكردند فتنبه دعاء در تاريخ بحيره استكه پير علي هجويري صاحب كتاب كشف الحجوب است و او را سفر بسيار دست داده و بخدمت بسي از اهل الله رسيده چنانچه در نسخه مذكوره يعني كشف الحجوب فرموده كه در ملك خراسان بخدمت چهارصدتن از اهل الله رسيدم در مقامات او آمده كه چون بملك لاهور رسيد كه الحال مرقد مباركش در آنجاست بامر مكتب داري مشغول شد چنانكه عادت كودكانست اكثر او را رنجه ميداشتند و سبقي نميخواندند روزي بر زبان او كذشت كه چرا بادب نميباشيد بميريد همه اطفال بيك نوبة مردند پيرعلي چون اينحالت را مشاهده كرد كفت خداوندا از شرم ديدار پدران ايشان مرا خلاصي ده و مرا نيز بميران او نيز في الفور بمرد نوعي كه راقم حروف بشرف زيارت رسيده و صورت قبر اطفال را پريشان مشاهده كرده براي انكه هر طفلي همانجا كه مرده دفنش كرده اند هر شب جمعه بر سر قبر او كثرت عظيم ميشود بمرتبه كه در زمان خديو اعظم خدايكان امم اكبر پادشاه جمعي بعرض ايشان رسانيدند كه مبادا از كثرت مردم فتنه بر سر قبر پيرعلي تولد كند فرمان خديو جهان شد كه قبر او را ويران كنند و در اين فتنه را بر بندند همان شب در خواب پادشاه آمده ايشانرا معتقد خود كردند روزانه شهريار شير شكار پياده بزيارت ايشان آمدند و رونق سر قبر ايشانرا افزودند دعاء دراخبار الدول قرماني است كه حكايت شده است كه مردي از اولياء الله در آخر دولة قانصوه غوري كه اخر سلاطين چراكسه است در مصر ديد كه مردي از اعوان سلطان متاعي را از مردي دلال كرفته و قيمة آنمتاعرا بنحويكه رضايت دلال برآن باشد نداد پس آنمرد دلال باو كفت بيني و بينك الله و شرعة پس عمود را كه در دست داشت بر سر آن دلال زده بنحويكه سرش شكافته شد و باو كفت اينست شرع الله پس دلال از خود رفته و معشياً عليه بر روي زمين افتاد و آنمرد جندي متاعرا برداشت و از عقب كار خود رفت و احدي از مسلمين قادر بر منع آن نبودند آنمرد صالح كويد من چون اين كيفيت را ديدم دست خود را بسوي خداوند بلند نموده و استغاثه كرده بر آنمرد و سلطان و سائر ظلمه نفرين نمودم و مصادف شد اين دعا من بر ايشان باساعة استجاته و چون شب را خوابيدم در حالتيكه متفكر در امر ايشان بودم كه با اين نوع ظلم و اذيت كه از ايشان بمردم ميرسد كار آنها بكجا خواهد انجاميد پس در خواب ديدم كه ملائكه چندي از آسمان بزمين نازلشده و در دست هر يك از آنها جاروبي بود و آنها چرا كس را جاروب مي نمايند و آنها را
در قيل
گلشن سي و هشتم
در قيل ميريزند پس از خواب بيدار شدم ناكاه صداي قاري قرآن بكوشم رسيد كه اين آيه را تلاوت ميكرد فانتقمنا منهم و اغرقناهم في اليمّ بانّهم كذّبوا باياتنا و كانو عنها غافلين پس معلومم كرديد كه خداوند خواهد آنها را كرفت كرفتن شديدي پس نكذشت مدتي كه سلطان سليم خان عثماني بر مملكت مصر مستولي شده و قانصوه دستكير كرديده و در همان حين كه دستكير شد سكته كرده و جان بمالك دوزخ سپرد و دولة چرا كه سپري شد دعاء في رونق المجالس لا بي حفص عمر بن حسن النيسابوري ذكر ان رجلا اجتمع عليه دين كثير فاختفي من الغرماء في بيته حتي اذا كان ليلة من الليالي خرج الي مسجد في طرف الكوفة و صلي ما شاء و كان يدعو الله في قضاء دينه و كان في الكوفه تاجر كثير المال فرأي في مناه انّ علي بايه رجلا يشكو دينه فاقض ذلك عنه فقام و توضّاه و صلّي ركعتين و نام فراي ثانياً و ثالثاً فقام و اخذ الف درهم و ركب ماقته و قال ان الذي اري في المنام سيطلقني علي الرجل و سيب ناقته تمشي حتي انت باب المسجد الذي فيه الرجل فسمع التاجر صوته بالبكاء فنزل و دخل المسجد و قال ايها الرجل قد استجيب دعوتك ارفع رأسك و دفع اليه الدراهم و قال له اقض دينك و انفق الباقي علي عيالك و اذا فني هذا فارجع الي و اما في المواضع الفلاني فقال الرجل هذا قبلته منك و اذا احتجت الي شيئ لم ارجع اليك بل ارجع الي من امرك بان تقضي ديني حتي يبعث الي مثلك دعاء و فيه عن بعض الصلحاء قال رأيت شاباً يقول دائماً يا قديم الاحسان احسانك القديم قلت له اراك لا تغفل عن هذا الدعاء قال نعم كان من عادتي اني متي سمعت بخبر وليمة او عرس ايترز و اتصنع مثل النساء و ادخل بينهنّ فاتفق عرس لامير البلد فمضيت هنا فضاع جوهر من دار الامير فكانوا يفتشون النساء فخشيت و قلت يا قديم الاحسان احسانك القديم لا تفضحني فلمّا بلغ النوبة الي فتودي اتركوا الحرّة فقد وجدنا الدرّة فصار هذا وِردي ختم ذكره حتم از كتاب منتخب فواتح عالم فاضل ملا حسين ميبدي نقلشده كه شيخ محبي الدين كه قدوه و قبله قائلان و حدث وجود است ميكويد كه هر كس عدد تام نام خود را بحساب جمل جمع كند و به بيند كه از اسماء الله كدام اسم موافق عدد اسم او است پس فاتحه و الم نشرح را بهمان عدد هر يك را بخواند و بعد از ان اسم را بهمان عدد بخواند و دعا كند كه مستجاب است و اكر يك اسم پيدا شود كه عددش موافق اسم او نباشد دو و سه و چهار جمع كند صوفيه كويند هر زمان نوبة ظهور سلطنة اسمي است و چون نوبت او منقضي شود مستور كردد در تحت اسميكه نوبتش شده باشد وادوار كواكب سبعه كه هر يك هزار سالست بآن مربوط است و كل يوم هو في شان بحكمٍ و ان يوماً عند ربك كالف سنة مما تعدون اشاره بآنست انتهي
در مشاهده امور عينيه و كشوف منسوبه بمكاشفان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است مكاشفة در بستان السياحه است كه شخصي بعد از كشتن مشتاق عليشاه را در كرمان در موسم خزان در باغ خود رفته تمناي انكور نمود هر چند تفحص نمود و سعي كرد چيزي بدست نيامد در حين كردش باغ آنجناب را درديه خوشه انكوري بدانكس لطف نمود و صحبت بسيار داشت آن شخص غافل از آنكه آنجناب شهادت يافته و بعالم جاوداني شتافته است بعد از اندك زماني آنجناب از نظر انكس غايب كشته هر چند جستجوي و تكاپوي نمود او را نديد و هر چند كه كرديد بخدمتش نرسيد انكاه خلقرا اكاه ساخت و مردم ان را تكذيب كردند هر چند سوكند ياد كرد كه اينك خوشه انكور بمن عنايت نمود خلق بر جنون او حمل نمودند مكاشفة صاحب مزارات شيراز در توضيح و تبيين بقعه و تكيه هفت تنان كه در دامنه كوه ميانه شمال و مشرق شيراز بمساقه ربغ فرسخي افتاده است چنين
نكاشته
در مشاهده امور غيبيه و كشف مكاشفان
نكاشته كه اسامي آنها را نيافتم ليكن رواية استكه مردي دين داري درب دروازه استخر كه اكنون دروازه اصفهانست مشغول به غسل مردكان بود و اهل شيراز او را از اولياء ميشمردند كفته است شبي در منزل خود بعد از كشتن ثلث از شب كسي درب خانه ام را كوبيد كفتم كيستي كفت مردي از ما نزديك بمردن است بيا و او را غسل بده كفتم در اين وقت كفت بلي پس از خانه در آمدم جواني كه بر پيشاني او اثر عبادت بود ديدم سلام كردم و كفتم تنها نتوانم غسل دهم كفت ديكري هم هست پس او برفت و من از پي او بدروازه رسيديم چون دستش بدر رسيد بي كليد باز شد با خود كفتم البته درب باز بود و بركشتم احتياط نمودم در را بسته ديدم تعجب نمودم و با او برفتم تا به مصلي رسيديم محوطه را ديدم كفت بمن بمان ساعتي بماندم و چون كفت الله داخلشدم ديدم همان جوان رو به قبله خوابيده نيم خشتي در زير سر خود كذاشته و مرده است متحير شدم ناكاه شش نفر حاضر شده كفن و حنوط آورده در غسل شريكم شدند و بعد از غسل دفن كرده بيرون رفتند و چون لباس خود را پوشيده بيرون آمدم نه حجابي ديدم و نه عمارتي و چون صبح شد مزار تازه را يافتم كه آب بران پاشيده بودند و چون بعد از چند روزي ديكر قبر تازه بر پهلوي آن قبر يافتم كه آب بر آن پاشيده بودند و بعد از چند روزي ديكر قبر ديكر را همچنين تا هفت قبر را ديدم و كفته اند اين هفت تن از اولياء بوده اند و مردم در طلب باران و استجابة دعاء در اينمكان روند مكاشفة قاضي در مجالس المؤمنين در ضمن ترجمه شيخ حسين خوارزمي از مقامات محمود عجدواني كه يكي از تلامذه شيخ مزبور بوده و آن كتاب را در حالات و مقامات آن شيخ بزركوار تاليف نموده كفته استكه شيخ فرموده در اثناي طلب و نيافتن راه حق در تعب بودم ودر خوارزم اكثر اوقات در كوشه هاي مسجد و صوامع و مراقد مشايخ منزوي بودم و منتظر بشارت غيبي ميبودم شبي متوجه عالم معني كشته رخ نياز ب رخاك ميسودم كه مانند قاصدي شخصي آمده كفت كه ترا ميطلبند من بالفعل اختيار امرا و كرده همراه او روان كشته بجائي رسيدم كه مردي بنماز مشغول بود اين كس كه برسالت امده بود مرا در آنجا باز داشت تا آن مرد از نماز فارغ شد آنكاه مرا پيش برد و كفت آن كسكه ميطلبيديد اين كس است كه آوردم بعد ازآن مرا علم شد كه اينمرد حضرت امام المتقين اميرالمؤمنين است عليه السلام پس از اين كمينه پرسيدند كه مريد ما ميشوي من جواب انحضرت باينمضمون كفتم شعر مريد توام زانكه جانرا مريدي عليك اعتمادي عليك استنادي آنكاه حضرت امير دست مرا كرفت بيعتمرا قبول كردند و انابه ام فرمودند چون از آنواقعه بافاقه آمدم با خود نوري و حضوري و وجدي و سروري يافتم مكاشفه و هم درآنجا استكه در سحر همانشب شيخ مذكور ميكويد كه متوجه نشسته بودم ناكاه دو كس پيدا شدند يكي پير و ديكري جوان دست مرا كرفته سخت چخاردند چنانكه از تاثير آن بخود حاضر كشتم در آن اثنا كفتند برخيز و تجديد وضو كن و بيا با انكه وضو داشتم بامر ايشان رفته تجديد وضو كرده و بانكوشه باز آمدم و چون بجاي خود بنشستم باز همان دوكس حاضر شده مرا ربع بنشاندند و ذكر لا اله الا الله را چنانچه معروف است بچهار ضرب تعليم و تلقين نمودند وكفتند كه خود را بما زود برسان و ليكن مشخص نكفتند كه چه كسانيم و بكجا بيا و ما را بجا مييابي چون بخود باز آمدم بتجديد اضعاف انچه داشتم از حيراني وآشفتكي و بيطاقتي دست داد مكاشفه و هم در آنجاست كه شيخ حسين مذكور ميكويد كه بعد از ديدن اين كيفية خواهان وجوياي آن اشاره مبهم بودم شبي در كوشه مزاري بانديشه اين سعادت انتظاري برده متحير نشسته بودم مرا غيبتي دست داد و او ديدم در وادئي در سفرم و در اينحال
در نظرم
گلشن سي و هشتم
در نظرم متاري بغايت عالي پيدا شده و دوكس در بالاي آن مناره ايستاده بمن ندا مي كنند كه نزد ما بيا و من مترددم از انكه در ميانه منار هيچ راه زينه نيست چون توانم بنزد ايشان رفت چون بنزديك آن منار رسيدم ايشان دستها درازكرده بجانب من كشتند و منار نيز بمتابعت ايشان مائل شده دست مرا كرفته پيش خود بردند اما اين منار بهر جانب متحرك كشته بيك جا قرار نميكيرد من از ايشان پرسيدم كه اين منار چرا در حركت است و سكون او بچه چيز خواهد بود فرمودند الا بذكر الله تطمئن القلوب ذكر لا اله الا الله محكم و مضبوط بكوي تا اين منار بجاي خود قرار كيرد و بعد از آن معلوم شد مرا كه اين دو كس يكي خواجه خضر است و يكي حضرت مخدوم اعظم استادي قدس سره العزيز و حضرت خواجه خضر ذكر لا اله الا الله را بمن تلقين كرده فرمودند كه اين ذكر را محكم بكوي تا منار قرار كيرد ومن بكفتن اينذكر چون بشد و مد تمام مشغولشدم منار بر جاي متمكّن شده قرار كرفت و بعد از انكه از اينحال و واقعه حاضر كشتم در ضميرم اين دغدغه پيدا شد كه بطوف مرقد و مشهد معظّم و روضه مكرّم حضرت سلطان الائمة علي بن موسي الرضا عليه السلام بروم بعد از ان كيفية ورودش را بآن مشهد شريف بيان ميكند تا انكه ميكويد مكاشفة و بعد از دريافت شرف زيارت و فراغ وقفه شبي در كوشه آنروضه به وِزد و پيشه خود اشتغال نموده متوجه ميبودم كه رسول غيبي رسيد و پيغام حضرت امير رسانيد و كفت كه حضرت امير تو را ميطلبد و مرا همراه خود برد تا بجائي رسيدم كه در انجا مجمعي بود و شوكتي ديدم كه سپهسالاران جهان در جنب ان قطره بود بنزد محيط چون بدان مجمع رسيدم و آنشوكت و عظمة را ديدم هيبت آن مرا در ربود و حيراني مرا روي نمود آن كس كه مرا بامر امام برده بود پيش رفت حضرت امام از او پرسيد كه آن كس كه ما ميخواستيم چه كردي كفت بدركاه آمده است فرمودند كه او را پيش ما بيار چون آنرسول مرا بنزديك آن امام الهدي برد انحضرت از روي بنده نوازي نوازشها كرده از اهل آن مجمع اين كمينه را ممتاز و سرافراز ساخته در حضور ايشان طبقي پر نور بود باينخاكسار كرم فرمودند و شمشيري از ميان خود وا كرده بر ميان من بستند و در سمع سرم باشاره بسعادات و عنايات بيغامات بشارتها دادند چون از آنحال بافاقه باز آمدم از سربلندي آن واقعه درنهاد خود همتي يافتم و از كاسات جذبات و خمخانه اشواق خود را چنان مست يافتم كه از سرخوشيهاي آن عنايات از انديشه دنيا و بيم عقبي بالكليه وارسته كشته بودم مكاشفة و هم از مقامات نقلنموده كه در زمانيكه آنحضرت مدّ ظله العالي يعني جناب شيخ حسين مزبور ببلده محفوظه سمرقند تشريف آوردند تاثيرات حالات و كيفيات و تصرفات ايشان خواص و عوام را فرا رسيده بود و جميع سلاسل و اهل آن از اين غيرت و حسد مستأصل شده بودند و همه در كوشها فرو رفته متوجه بودند كه شايد از راه توجه دستبردي يابند در سلسله نقشبنديه درويشي بوده كه از صفاي باطن خالي نبوده همه باو رجوع كردند كه او متوجه باشد و آندرويش چون متوجه شده است ديده است كه حضرت اميرالمؤمنين و امام المتقين اسد الله الغالب علي بن ابيطالب عليه السلام در ميان چهار سوي سمرقند ايستاده ونشاني در دست دارند و ميكويند كه مضمون اين نشان آنست كه تا غاية در اينولايت خليفه ابوبكر منصوب بوده اينزمان بحكم اين منشور خليفه ما منصوب شد و ميفرمايد كه در اينشهر و ولاية بر طبق ايشان منادي كنند تا همه بشنوند و بدانند بعد از اين توجه با عزّه سمرقند واقعه خود را كفت و همه را تنبيه نمود كه اين كسي نيست كه توجه كس را در او تاثير باشد و خاطر خود را رنجه مداريد كه اين كس از پيشكاه اكاه كشته و ياد شاد عالميان منصوب كشته است مكاشفة در مأثر و الآثار استكه ملا ولي الله همداني عالمي عامل و عارفي كامل بود ما بين معقول و منقول جمعكرد ظاهر و باطن را برآراسته محل اعتقاد
و ارادت
در مشاهده امور غيبيه و كشف مكاشفان
و ارادت اهل سير و سلوك كرديده بود مؤلف دو كرت بفيض صحبتش در همدان فائز شده است و در ثانيه از صورت منامي كه در آن اوقات ديده بودم بر سبيل مكاشفه اخبار فرمود رضوان الله عليه مكاشفة در مجموعه معتبره ديده شد كه شبي از شبها سيد جليل عاليمقدار سيد هاشم نجفي قدس سره كه علامه نوري خوابي از جناب ايشان در تنبيه عطاريكه امانتي از يكي از نواب هاي هندي در نزد او بود و خيال ندادن آنرا داشت و بواسطه خواب اين سيد جليل كه نقلكرد از خيال خود منصرف شده و امانت را بصاحبش رد نمود در دار السلام خود نقل فرموده و بالجمله اين سيد جليل شبي در روضه مقدسه و مرقد مطهره حسينيه علي مشرفها الف الف سلام و تحيه مشغول بنماز و زيارت و دعا بود تا انكه خدام ملائك مقام آن استان عرش بنيان زوار را رخصة داده و امر بانصراف بمنازل خود نمودند چنانكه مرسوم اماكن مشرفه است و از اين رخصت تعبير بجار حرم مينمايند پس بسد ابواب اشتغال نموده نظر برفعة شان ان نقاده دودمان امامت و علو مكان آن سيد صاحب كرامت افتاده متعرض او نكرديدند سيد ميفرموده كه بعد از فراغ از دعاء و مرخص شدن از خدمت حضرت سيد الشهداء چون بباب السدر رسيدم دو شخص نوراني بلكه دو پيكر روحاني را در باب السدر ايستاده ديدم كه رو بمن كرده خطاب فرمودند كه آيا در اين شهر حداد بهم ميرسد سيد كويد من كفتم بلي پس آن دو نفر مقدس نژاد ملكوتي بنياد فرمودند كه شغل حداد چه چيز است سيد فرموده اند كه من كفتم كه آتش را سرخ كرده و آهن در ميان آن كذاشته نرم مينمايند و از وي آلات ميسازند كه چون استكه آهن بسبب مجاورت آتش نرم و مطيع كردد و از حرارت عنصري ناري متأثر ميشود چرا قلوب اينمردم از مجاورت اين امام مفترض الطاعه نرم و متأثر نميكردد آنكاه با همديكر كفتند كه نماز عشا را بايد در مدينه طيبه بجاي آوريم اينرا كفته و هر دو از نظر من غائب شدند مكاشفة محدث بحريني قدس سره در لؤلؤة البحرين فرموده كه بعضي از فضلا نقلنموده كه ديدم بخطّ بعضي از فضلاء كه حكايت نمودند بعضي از اهل بحرين در حق شيخ ابراهيم قطيفي كه امام عصر روحنا فداه و عجل الله فرجه بر او داخلشد در صورت مرديكه شيخ مزبور او را ميشناخت پس آنمرد از شيخ پرسيد كه كدام آيه از قران در باب مواعظ اعظم است شيخ در جواب كفت آيه ان الذين يلحدون في آياتنا لا يخفون علينا افمن يلقي في النار خيرام من يأتي آمنا يوم القيامة اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصير پس آنجناب فرمود كه راست كفتي اي شيخ پس از نزد شيخ بيرون رفت پس شيخ از اهل خانه سؤال كرد كه چنين مردي از خانه بيرون رفت يا نه كفتند كه ما چنين كسيرا نديديم كه داخل خانه شود و يا آنكه بيرون رود اين ناچيز كويد كه در باب هفتم از كتاب ياقوت الاحمر فيمن رأي الحجة المنتظر كه درآنكسانيكه شرف يا بي حضور مبارك حجة عصر را به نحو مكاشفه درك نموده اند ذكر شده قريب بسي حكاية در اين خصوص نقلنموده ام هر كسيكه طالب باشد بآن كتاب و در آن باب رجوع نمايد مكاشفة قاضي ابوسعيد قمي قدس سره كه از تلامذه فيض كاشاني است و سيد سند در روضات الجنات ترجمه از براي جنابش در باب سين از آن كتاب قرار داده در كتاب اربعينيات خود كه مشتمل بر چهل رساله است نقل فرموده كه به تحقيق بما رسيده است بتوسط اشخاص مؤثقين حكايتي از استاد الاساتيد شيخ بهاء الدين العاملي كه ايشان روزي از اصفهان بيرون رفته بقصد زيارت يكي از اهل حال و باطن كه در مقبره از مقابر اصفهان منزل داشت چون با آن شخص ملاقات نمود و باب سخن از هر طرف مفتوح كرديد آن عارف حكاية نمود از جهة شيخ استاد كه روز قبل امري عجيب و كيفيتي غريب در اينمقبره ملاحظه نمودم و آن
اينست
گلشن سي و نهم
اينست كه ديدم جماعتيرا كه جنازه در اين مقبره وارد نمودند و او را در فلان موضع دفن نموده و رفتند و آنموضعرا بشيخ نشانداد پس چون ساعتي كذشت ناكاه بوي خوشي شنيدم كه از بوهاي خوش اين نشاة نبود پس متحير شدم و از چپ و راست درصدد تفحص آن بوي برآمد ناكاه جواني خوش صورت را ديدم كه درزي ارباب ثروت وتجمل بود بجانب قرآن ميت روانست تا نزديك آن قبر نشست ناكاه ديدم كه قبر شكافته و آن جوان داخل آن قبر شد پس نكذشت زماني كه شنيدم بوي بدي و خبيثي را كه در عمر خود كنده تر از آن بوي استشمام نكرده بودم چون بر اثر آن بو برآمدم ديدم سكي در مقبره داخلشد و از اثر آبخوان ميرود تا انكه نزديك آن قبر رسيد ناكاه آن قبر شكافته و آن سك داخل قبر شد من كمال حيرت را از اينواقعه حاصل كرده و متفكر در آن بودم ناكاه ديدم آن جوان كه اول داخل قبر شده بود بيرون آمد ليكن با لباس پاره شده و بدن مجروح و شر و عكرد برفتن از آنراهيكه آمده بود من خود را باو رسانيده و التماس بيان واقع را از او نمودم كفت من اعمال حسنه اينميت هستم و مأمور بودم كه با او باشم در قبر و آن سك اعمال سيئه آن است و چون هر دو داخل قبرش شديم من خواستم او را بيرون كنم و خود همراه او باشم آن سك مرا كزيد و لباسمرا پاره و بدنم را مجروح نمود و از قبر بيرون كرد چنانكه مي بيني و خودش در قبر همراه او ماند محض مصاحبة با او و چون شيخ استاد اين حكايت را شنيد فرمود اينقضيه مؤيد قول اماميه است به تجسم اعمال و تصوير آنها بصور مناسبه بحسب احوال
در نصيحت هاي نيكوي ناصحان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است نصيحة في المشكول القزويني نقلا ًعن شيخنا البهائي زادالله بهائه من طوي كشحه عن مطالعة العلوم الدينيه و صرف عمره في تحصيل الفنون الفلسفيه فلسان حاله سيقول عند شروع شمس روحه في الافول تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم كنون ميميرم و از من بت و زنار ميماند و قال ايضا غفلة القلب عن الحق من اعظم العيوب و اكبر الذنوب و لو كانت آناًمن الآنات او لمجة من اللمحات حتي ان اهل القلوب عَدوّ الغافل في آن الغفلة من زمرة الكفار كما نطق به كلام العطار مرا نكو غافل از حق يك زمان است در آندم كافر است اما نهان است اكرآن غافلي پيوسته بودي درِ اسلام بروي بسته بودي و كما يعاقب العوام علي سيئاتهم كذلك يعاقب الخواص علي غفلاتهم فاحذر الغفلة علي كل جان ان اردت ان تكون من زمرة اهل الكمال كم نشين با قوم ازرق پيرهن يا بِكَش بر خانمان انكشت نيل يا بكن با فيلبانان دوستي يا بنا كن خانه در خورد فيل نصيحة در كتاب مذكور از اصمعي نقلنموده كه وقتي در باديه سير نموده تا انكه در ميان قبيله رسيدم زني را ديدم كه در بالين جوان محتضر خود نشسته و باو ميكفت اي پسر من اكر تو از اهل بهشت باشي مرك بتو ضرر نرساند و اكر از اهل جهنم و عذاب باشي زندكي بتو منفعتي ندارد اي پسر اكر مردن بد بود همانا خداوند حبيب خود حضرت محمد مصطفي را نمي ميراند و اكر زندكي دنيا خوب بود هر آينه ابليس را در دنيا باقي نميكذاشت پس در هر حال نبايد از موت خائف شد نصيحة تضرع في الاسحار الي عالم الاسرار بتوبة نصوح و قلب مجروح و دمع مسقوح و جسد مطروح فخير الاوقات وقت السحر فطوبي لمن وفق فيه للسَهر نصيحة قطب خرقاني كوشكناري در كتاب معاتيب كويد اكر دنيا پيش خداوند عزوجل بقدر پر پشه ارزيدي هيچكس از بيكانكان از خويش را يك جرعه آب ندادي و هيچيك از آشنايان خويشرا نكذاشتي كه نيش پشه بر تن ايشان خورد اما خداي عزوجل دينار الاشيئ نام نهاده نه بد او را بد توان نهاد و نه نيك او را به نيك ميتوانشمرد نيك و بد او يكسان است و از اين يك ساني است انكه آنرا زياده و زني و وقعي نمي
نهند
نهند كه اعداء از خيرات آن محروم نميباشند و اولياء از شرور آن محمي نه نزد دون همتان كه اخلاد بسوي ارض كرده اند نيك و بد دنيا به نيك و بد محسوب است چنانكه نزد كودكان يافتن خرمائي به خيري معدود آيد و كم كردن جوزي بشري شمرده شد اما نزد ارباب هم كه ناظر در كليات هستي باشند وجود و عدم دنيا يك سان باشد وديده ايشان ناظر بچيزي ريكر باشد خدايتعالي شما را از چنان نظري بي بهره مكرداناد نصيحة و ايضا در آن كتاب استكه واضح باد كه اينمردمان كمان برند كه آدمي ميميرد و اين وهمي است باطل اكر مُردي رهيدي بلكه او منتقل كردد به پرده ديكر يعني از پرده هستي به پرده ديكر چه هستي تُوبر تُو است از هر پرده كه نقل كرد به پرده ديكر اهل آن پرده كه از آن رفت كويند بمرد و اهل آن پرده كه بدان رفت كويند بزاد و چون آدمي به انجهان افتاد اورا همراهي وهمصحبتي و مونسي نيست غير اعمال خويش يك يك عملهاي او بكرد او ميايند اكر عملهاي شايسته است بديدار ايشان شاد و خوشوقت است و او را ياد اينجهان نميشود بلكه مَثَل او مثل كسي است كه از زندان بسرا بستان رود يا از دست دشمناني كه او را اسير كرده باشند و از مملكة خود بيرون برده رهائي يابد و بملك خويش و خويشان و دوستان خود بپيوندد و اكر عملهاي زشت است از ديدار ايشان در وحشت و عذاب است و هر كي بر او از ماري كزنده ترند دوش بتازكي اينمعني معلوم شد امروز اعلام شما شد تا آكاه كرديد و كارسازي آنجهان كنيد و غافل منشينيد كه نصيب آدمي در دنيا همان است كه در آخرت با وي عائد كردد قال الله و لا تنس نصيبك من الدنيا ديكر چيزها نصيب جهانيست از او نه نصيب او از جهان هرچند كه آدمي نميداند نصيحة قال بعضهم من فضيلة الفقر علي الغني انك لا تجد احداً يعصي الله ليفتقر و اكثر ما يعطي المرء ليستغني و اخذ هذا المعني محمود الوراق فقال يا عائب الفقر الاستنزجر عيب الغني اكثر لو تعتبر انك تعصي لتنال الغني و لَستَ يعصي الله كي تفتقر من المشكول نصيحةٌ قال بعض الناصحين عليك يا اخي باخذ كلمة الحق و بصواب و لو كان المأخوذ منه غير عامل بها روي ان رابعة العدوية دخلت مسجداً يعظ فيه الحسن البصري فقالت و غير تقي بأمر الناس بالتقي طبيب يداوي الناس و هو عليل فقال الحسن في جوابها خذ من علومي و لا تنظر الي عملي ينفعك علمي و لا يضررك اضراري ان الرجال كاشيحار لها ثمر فاَجنِ الثمار وَ خَلَّ العود للنار نصيحة و نعم ما قال بعض شعراء الفرس في مقام النصيحة مرد بايد كَه به دنيا نكند ميل سه چيز تا همه عمر وجودش بسلامت باشد زن نخواهد اكرش دختر قيصر باشد وام نستاند اكر وعده قيامت باشد نرود بر در ارباب جهان بهر طمع كر چه معروف چوحاتم بسخاوت باشد نصيحة در مجالس المؤمنين استكه از كلمات يحيي بن معاذ رازي است كه از دنيا منصف بر تذيده كه اكر بدو مشغولي او نيز بتو مشغول است و چون ترك او كردي او نيز ترك تو ميكند و لذا مي بيني كه اغلب معرضين از دنيا تنك دست و پريشانحالند نصيحةٌ در جلد دويم از كتاب زهر الربيع استكه حضرت امام حسن فرمايش جد خود را كه فرموده و من حسن الاسلام اكرام انضيف چنين تأويل فرموده كه ضيف انسان روزي استكه در آنست و آن بزودي از انسان ميكذرد و او را با مدح مينمايد بواسطه اعمال حسنه كه در آن بجا آورده و يا ذمّ ميكند بجهة اعمال سيئه كه از او در آن ناشي شده اند كه ام لا و يوم انت فيه فاغتنمه و قال ابوذر الدنيا ثلاث ساعات ساعة مضت و ساعة انت فيها و ساعة لا تدري اتدركها ام لا فلت تملك بالحقيقه الا ساعة واحدة اذا لموت يدركك ساعة
فساعة
گلشن سي و نهم
فساعة ثم قال للعباد في الدنيا ثلاثه انفاس نفس مضي عَمِلت فيه ما عملت و نفس لا تدري اتدركه ام لا ازكم تنفس نفسانا جاه الموت علي التنفس الآخر فلست الا نفسا واحد الا يوما و لا ساعة و ذلك لان بناء عمر الانسان علي النفس فينقطع و هذا احد معاني قوله و خلق الانسان ضعيفاً فلذلك اشتغل افاضل الناس بِعَدِّ الانفاس و عن الصادق في قوله طلب العلم فريضة اي علم الانفاس و كان عليه السلام يحرك شفيته بذكر الله عند اخذ المقصّ شار به فقال القصاص خم شفيتك لئلا اجرحهما فقال الأنفاس معدودة و كرام الكاتبين يكتبان السيئة و الحشه و قيل افضل الطاعات حد الانفاس و روي ان النبي حرك خاتمه في اصبعه مرة فاوحي اليه ما ارسلناك يا محمد للعب و كان بعضهم لا يأكل الخبز بل اربعين سنة و روي ان اميرالمؤمنين كان له طحين شعير مختوم عليه في القارورة و كان تسيّف منه و يقول و ما هي الافاقة قد سددتها و كل طعام بين جنبي واحد نصيحة بعضي از صلحاء كفته استكه مَثَل ما مَثَل صيادي استكه چشمان او مؤف بود و او در ايام زمستان چون صيدي ميكرد پرهاي او را ميكند و او را در آب سرد فرو ميبرد و بجهة سردي آب و هوا آب از چشمان او كه خود مهياي اينكار بودند از براي ريزش اشك آب ميريخت چون طيور آب چشمان او را ميديدند بعضي ببعض ديكر ميكفت كه اينمرد رحمش بر ما آمده ميكريد تا انكه طيري از آنها كفت نظر مينمائيد بآنچه چشمان او ميكند بلكه نظر كنيد بانچه دستهاي او بجا ميآورد نصيحة در مكتوب هفتادم از مكاتيب شيخ شرف الدين يحيي منيري استكه حقتعالي جائز نداشت هيچكس را از مخلوقات كه كويد نحن و انا و اني ولي و عزيز نبينين كفت خلقتني من باز جائز نداشت از وي كفت و ان عليك لعنتي و فرعون كفت اليس لي ملك مصر و كفت انا ربّكم الاعلي از وي نيز جائز نداشت و عذاب كرد او را و در دريا غرق كرد و قارون كفت علي علم عندي از وي نيز جائز نداشت و فرمود زمين را تا كه فرو بردش چون نوبة پيغمبر ما رسيد كفت يا محمد تو همچون ايشان نيستي قل اني انا النذير المبين چنانكه من ميكويم اني انا الله لا اله الا انا تا بدانيكه اظهارانية و انانية در ساحة قدس باري از بنده ضعيف وقعي ندارد نصيحةٌ و هم در مكتوب پنجاه و پنجم كفته استكه چنانكه مؤمن را از شقاوت و كفر بايد كريخت از جهل جاهلان بايد كريخت العاقل حبيبي و الجاهل عدوي آخر فتوي شرع است و چنانكه كريختن از جهل لا است طلب كردن صحبت علماء و علم فريضه است و ليكن علماء آخرت نه علماء دنيا و علم آخرت نه علم دنيا تا در غلط نيفتي بسي مجاهدت و رياضت آنجا نرساند كه صحبت يكروزه عالم رساند نه بيني كه چوب و كاه را طبع ايستادكي و سكونة است چون او را صحبة و مجاورت با آب افتاد بجريان آب جاري كردد و همچنين مور را طيران صفت نيست چون با كبوترش صحبت و مجاورت افتاد بپريدن كبوتر مور نيز پريدن كيرد جريان كه صفت آبست و طيران كه صفة كبوتر است چوب و كاه و مور را بحكم صحبت صفت ميكردد بدين طريق كه كفته شد وديكر طبع آهن آنستكه بر روي آب نتواند ايستاد و نتواند رفت اكر چه ذره بود چون اورا با چوب كشتي صحبت و مجاورت تعلق شد اكر چه يك من و دومن بُوَد بر روي آب تواند ايستاد و تواندرفت نصيحةٌ در مجالس المؤمنين از تاريخ استظهاري نقلنموده كه مؤيّد الملك وزير امام محمد غزالي را در اياميكه ازمردم عزلت كزيده بود بجهة تدريس بغداد طلب كرد وي در جواب نوشت الحمد الله ربّ العالمين و الصلوة و السلام علي محمد و آله اجمعين اما بعد خدمت خواجه ملجاء جهانيان
متع الله
متع الله المسلمين بطول بقائه اينضعيف را از خرابه طوس باوج دار السلام بغداد عمرها الله كرم و بزركي مينمايد بدينحقير واجب است كه خواجه را از حضيض بشري باوج مراتب ملكي دعوت نمايد اي عزيز از طوس و بغداد راه بخدا يك سان است اما از اوج انسانيت تا حضيض حيواني مسافة فراوانست و التماس حضور اين فقير كه كرده اند لاشك اين فقير را وقت فراق است نه وقت سفر عراق اي عزيز فرض كن كه غزالي ببغداد رسيد و بتعاقب فرمان در رسيد نه فكر مدرسي بايد كرد امروز را همانروز انكار و دست از اين بيچاره بدار و السلام علي من اتبع الهدي نصيحةٌ و هم در آن كتاب ذكر نموده كه علاء الدوله سمناني كفته است كه مرا با اينسخن مولوي رومي كه كفته بسيار از روي خوش آمده كه خدمت مولوي هميشه از خادم سؤال كردي كه در خانه ما امروز چيزي هست اكر كفتي خير است هيچ نيست منبسط كشتي و شكرها كردي كه الحمدلله كه خانه ما امروز بخانه پيغمبر و اهل بيت عليهم السلام ميماند و اكر كفتي اسباب مطبخ مهياست منفعل كشتي و كفتي از اينخانه بوي خانه فرعون ميآيد نصيحةٌ زني از عار في سؤال نمود كه ما كندمي سوس خورده داشتيم چون او را دستاس نموديم سوسها هم با او دستاس شده و مثل آرد شدند و باقلائي سوس خورده داشتيم چون او را دستاس نموديم سوسها طحن نشده و سالم بيرون آيا جهة اين چه باشد الغارف كفت جهتش اين استكه صحبة الاكابر تورث السلامه يعني همراهي و مصاحبة نمودن با بزركان موجب سلامتي است و مؤيّد اين سك اصحاب كهف است كه چون با آن بزركان مصاحبت ورزيد تا روز قيامت نام او در قرآن مجيد ثبت است كه وكَلبهم باسطٌ ذراعيه بالوصيد و چه نيكو كفته است شاعر شعر زمن ابدوست اين يك نكته بپذير برو فتراك صاحب دولتي كير كه تا دامه صدف را در نيابد نكردد كوهر و روشن نتابد نصيحةٌ قاضي احمد حسيني در كتاب خلاصة التواريخ چنين آورده كه چون شاه اسمعيل صفوي ثاني بر تخت سلطنه جلوس نمود نسبة بسلطان ابراهيم ميرزا پسر شاهزاده بهرام ميرزا پسر صاحبقران شاه اسمعيل جنت مكان كه داماد شاه طهماسب و شوهر همشيره همين شاه اسمعيل ثاني بود اظهار بي ميلي نموده بحديكه قاصد قتل سلطان ابراهيم مزبور شد كه در ميان شاهزادكان صفوي نژاد بحسب خَلق و خلق در رزم و بزم و فضائل علميه و رسوم ادبيه و حسن خط رتبه برتري داشت تا انكه اطراف منزلش را مستحفظ كذاتش چون سلطان ابراهيم ميرزا دانست كه مقصود شاه جز كشتن او چيزي نيست بر حسب عادت خود انشاهزاده بتحاده عبادت را كسترده بتلاوت قرآن مجيد و سائر اعمال واجبه و مستحبه مشغولشد و كفن و كافور آماده كرده در پيش روي خود كذاشت و بانتظار غضب نشست و چون اين شاهزاده مادام العمر در تحصيل كتب نفيسه و قطعات مرغوبه خط استادان و جواهرات كرانبها كوشيده و بهره كامل يافته از مصدر جلال سلطنتي حكم صادر شد كه تمام اشياء نفيسه را از خانه او بدولتخانه شاهي برند چون حليله جليله شاهزاده كه خواهر محترمه شاه اسمعيل ثاني بود از اينحكم مطلع كرديد در حضور مقربان شاهي كتابها و قطعات را در حوض آب انداخت و جواهرات را در هاون سنكي ريخته تمامي آنها را ريزه ريزه فرمود و داغ آنها را در دل پادشاه كذاشت چون ابراهيم ميرزا دانستكه وقت رحلّه است عريضه ناصحانه بشاه نوشت ليكن اثر نكرد و مضمون آن اينست بخون اي برادر ميالاي دست كه بالاي دست تو هم دست ماست نهاية انكه چند ماهي قبر ما از قبر شما كهنه تر نمايد و بسبب اين اعمال زشت بهره از عمر و دولة نخواهي برد مخدوما در مُدّت هشت ماه كه پادشاه شده چهل و چهار هزار و دويست و بيست نفر بيكناه ملتي و دولتي بفرمان پادشاه عادل كشته شده اند كه از آنجمله سيصد و بيست و نه نفر ذرئه رسولخدا بودند و هيچكدام بدرجه بلوغ نرسيده
معصوم
گلشن چهلم
معصوم از كناه بودند در روزيكه خداي هر دو جهان قاضي باشد چه جواب خواهي كفت مثل شما مثل بقالي است كه دكان بنزديك غروب آفتاب باز كند و معلوم است كه درجه معامله او بچه اندازه شود لذت و خوفي جواني شما كذشته كه چهل و هشت سال كذرانيده ايد خدا عالم است كه در جنكهاي با كفار كرجستان هميشه آرزوي شهادت داشتم و هم اميدوارم كه بشهداء ملحق شوم انا لله الآيه تا انكه مير غضب آمده و او را كشت
در منقَلَبين از استماع آيات قرآن و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است مُنقَلَب در كتاب النطق المفهوم است كه حسن بن زاهر كويد كه بعبدالله مبارك كفتم سبب توبه تو چه بود كفت من جواني بودم كه مايل بغنا و ضرب عود خبيث بودم پس وقتي دوستان خود را در باغي كه ميوه بسيار داشت دعوت نمودم و بعد از صرف غذا و ميوه مشغول شرب نبيند شديم و شب را در آن باغ بسر برديم و در اواسط شب كه تمام رفقاء در خواب بودند من بيدار شدم و عود را برداشته و آنرا بدست خود حركت داده و اين شعر را تغني نمودم عربيه الم يأن لي منك ان ترحما و تعصي العواذل و اللُّوما پس صدائي از ان عود بلند نشد و من مكرر اينشعر ناكاه بقدرت كالمه الهيه آن عود بزبان آمده و مثل نطق انسان اين آيه را قرائه نمود الم يان للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق من چون اين آيه را از آنعود شنيدم في الفور كفتم بلي يا رب پس برخواسته آن ظرفيكه در آن نبيذ بود سرنكون نموده و نبيند آنرا ريختم و آن ظرف را شكستم و توبه نموده و اقبال بسوي طلب علم و وظائف و بينيه نمودم اين بود سبب توبه من و اين كيفية را در تفسير روح البيان هم نقلنموده است منقلبٌ در تاريخ اين خلّكان و تذكره عطاريه و ديكر كتب در ترجمه فضيل بن عياض آبيوردي نوشته اند كه او در ابتداء بزني عاشق شده بود هر چه از راهزني بدست آوردي بوي فرستادي و كاه كاه پيش او رفتي و در هوس او كريستي تابشي كارواني ميكذشت و در ميان كاروان يكي اين آيه خواندي الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله كويا تيري بود كه بر دل فضيل آمد و كفت آمد آمد وقت خجل و بيقرار روي بخرابه نهاد و جمعي كاروان فرود آمده بودند خواستند كه بروند بعضي كفتند چون برويم كه فضيل بر راه است كفت بشارت باد شما را كه فضيل توبه كرد و از شما ميكريزد و ابن خلكان بدو اين قضيه را باينعبارت ادا نموده كه و كان سبب توبته انه عشق جارية فبينما هو يرتقي الجد ران اليها سمع تاليا يتلوا لي اخر الآية و الحكاية و تفصيل حالات فضيل در اثر سيم از گلشن چهل و يكم خواهد آمد مُنقَلَبُ و ايضا در تذكره عطار استكه چون مادر ابويزيد بسطامي او را بدبيرستان فرستاد مشغول تعلم قرآن شد تا انكه سوه لقمان رسيد باين آيه كه اَنِ اشكُرلي و لوالديك حق تعالي ميفرمايد كه شكر كوي مرا و شكر كوي پدر و مادر را از معلم معني اين آيه را پرسيد چون معلم معني اين آيه را كفته بر دل او كار كرد لوح بنهاد و كفت مرا دستوري ده تا بخانه روم و سخني با مادر بكويم پس استادش دستوري داد بخانه آمد مادرش كفت يا طيفور بچه كار آمده مكر هديه آورده اند بمكتب يا عذري افتاده است كفت نه بدين آيه رسيدم كه حقتعالي ميفرمايد بخدمت خودش و خدمت تو من دو خانه را كه كدخدائي نتوانم كرد اين آيه برجان من آمده است يا از خدايم درخواه تا همه آن تو باشم با در كار خدايم كن تا همه آن او باشم مادر كفت اي پسر تو را در كار خداي كردم و حق خويشتن بتو بخشيدم برو و خداي را باش پس با يزيد از بسطام برفت و سي سال در باديه شام ميكشت و رياضت مي كشيد و بيخوابي و كرسنه كي دائم پيش كرفت و صد و سيزده پير را خدمت كرد و از همه فايده كرفت و از انجمله يكي حضرت صادق عليه السلام بود مُنقَلب و هم در آن كتاب استكه يكبار عبدالله مبارك بغزوه رفته بود با
كافري
در منقلبين از اسماع ايات قرآن
كافري جنك ميكرد وقت نماز درآمد از كافر مهلت خواست و نماز كرد چون وقت نماز كافر شد كافر از او مهلت خواست چون روي به بت آورد عبدالله كفت اينساعت بروي ظفر يافتم با تيغي كشيده بر سر او رفت تا اورا بكشد آوازي شنيد يا عبدالله و اوفوا بالعهد ان العهد كان عنه مسئولا از وفاي عهد خواهند عبدالله بكريست كافر سر برآورد عبدالله را ديد با تيغي كشيده و با حاله كريان كفت ترا چه افتاد عبدالله حال باز كفت كه از براي تو با من عتابي چنين رفت كافر نعره بزد و كفت ناجوانمردي بود در چنين خدائي طاعي و عاصي كشتن كه با دوست از براي دشمن عتاب كند مسلمان شد و عزيز در راه دين منقلب و هم درآن كتاب است كه احمد حوري كفت ابن سماك رنجور شد من قاروره او به طبيب ميبردم و آن طبيب ترسا بود در راه پيري نوراني خوشبوي پاكيزه و جامه نو پوشيده پيش من آمد و كفت كجا ميروي من حال بكفتم كفت سبحان الله دوست خداي از دشمن خداي استعانت ميطلبد باز كرد و به نزديك ابن ستاك رود بكو تا دست بر آنمقام نهد كه رنج دارد و برخواند اعوذ بالله من الشيطان الرجيم و بالحق انزلناه و بالحق نزل من بازكشتم و حال باز كفتم شيخ همچنان كرد ودر حال شفا يافت بعد از آن شيخ مرا كفت او راشناختي كفتم نه كفت او خضر بود عليه السلام منقلب وهم در آن كتاب است كه يكي حاتم و صم را بدعوت ميبرد اجابت نكرد الحاح نمود كفت بسه شرط پيايم يكي آنكه هر جائي كه خواهم بنشينم دويم انچه خود خواهم بخورم سوم انچه ترا كويم بكني كفت روا باشد چون خاتم آنجا رفت در النعال نشست كفتند اين چه جاي تو است كفت شرط چنين كرده ام پس چون سفره نهادند حاتم دو قرص بيرون كرد از استين خود و ميخورد كفتند شيخنا از اين بخور كفت شرط كرده ام و سفره بركرفتند پس ميزباني كفت تابه آهنين كرم كن و بيار همچنان كرد و حاتم پاي بر آن بابه نهاد و كفت قرصي خوردم و بكذشت پس كفت اعتقاد داري كه حقتعالي فرداي قيامت از هر چه خورده ايد حساب كند كفتند بلي كفت انكاريد كه اين عرصات است يك بيك پاي بر اين تا به نهيد و هر چه در اينخانه خورده ايد حساب باز دهيد ايشان كفتند ما را طاقت اين نباشد پس كفت فرداي قيامت چكونه حساب خواهيد داد پس اين آيه را خواند ثم لتئلن يومئذ عن النعيم و آن جماعة از شنيدن اين آيه بكريه در آمدند و بسيار كريستند و آن دعوت ماتم خانه شد منقلب و هم در آن كتاب در بيان ابتداي حال ابوخفض حدّ او چنين آورده كه او بر كنيزكي عاشق شد و صبر و قرار از روي برفت او را كفتند در شارستان نيشابور جهودي است جادوكر تدبير كار او تواند كرد ابوحفص بنزديك او رفت و حال با او كفت جهد كفت ترا چهلروز عبادت نبايد كرد و نيته نيكو نبايد انديشيد تا من حيل كنم و بجادوئي ترا بمقصود رسانم ابوحفص رفت و چنان كرد چون چهلروز برآمد پيش جهود آمد جهود آن طلسم كرد هيچ مؤثر نشد جهود كفت در اين چهلروز از تو بيشك خيري در وجود آمده است نيك انديشه كن ابوحفص كفت در اينچهلروز اعمال خير بر ظاهر من هيچ نرفته است اما انكه در راه كه ميرفتم سنكي از راه بركناري انداختم تا كسي بر آن نيفتد جهود كفت ميازار آنخداوند را كه چهلروز فرمان او ضايع كني و او از كرم اين مقدار رنج تو ضايع نكند از اينسخن اتشي در دل ابوحفص افتاد بر دست جهود توبه كرد و همان آهنكري ميكرد و واقعه خود پنهان ميداشت و هر روز يكدينار كسب ميكرد و شب همه را بدرويشان ميداد و در كلبه داون بيوه زنان ميانداخت چنانكه ندانستي و نماز خفتن دريوزه كري و بدان روزه كشاري و وقت بودي كه در خوضي كه تره شسته بودندي رفت و بقاياي آن برچيدي و شستي و از آن نانخورش كردي مدّتي بر اين نوع روزكار خود
ميكذاشت
ميكذاشت تا روزي نابينائي در بازار ميكذشت و اين آيه ميخواند كه اعوذ بالله من الشيطان الرجيم و بدالهم من الله مالم يكونوا يحتسبون دلش بدين آيه مشغول شد چيزي بوي درآمد دست در كوره كرد و آهن تافته بيرون آورد و بر سندان نهاد شاكردان چون آن بديدند كفتند اي استاد اينچه حالت است او بانك بر شاكردان رد كفت بكوبيد كفتند كجا بكوييم چون ابوحفص بخود باز آمد آهن تافته را در دست خود ديد ميفكند و در حال دكان را بغارت بداد و روي برياضت و عزلت و مراقبت نهاد منقلب و هم در ان كتاب است كه ابوبكر وراق فرزندي داشت او را بدبيرستان فرستاد روزي او را ديد كه ميكريست و رنكش رفته بود كفت ترا چه افتاده است كفت استاد مرا آيتي آموخت و از آن چنين شدم كفت آن كدامست كفت قوله يوم يجعل الولد ان شيباً آنروز كه كودكان را پيركرداند پس كودك از بيم اين آيه بيمار شد و بمرد پدرش بر سر كور او ميكريست و ميكفت اي ابوبكر فرزند تو يك آيه شنيد و چنين شد كه جان بد او تو چندين سال است كه ختم ميكني ودر تو هيچ اثري نكرد منقلب و هم درآن كتاب استكه ابوعلي دقاق را وقتي بزركان كفتند كه درس بكويد قبول نكرد و كفت درس و مناظره كردن امكان ندارد پس كفتند وعظ بكوي قبول كرد منبري بنهادند چون بر منبر رفت بجانب راست اشارت كرد و كفت الله اكبر و بجانب چپ اشاره كرد و كفت والله خير و ابقي پس روي بقبله كردو كفت و رضوان من الله اكبر احوالي عجيب پيدا شد و خلق بيك بار بهم برآمدند و غريو برخاست و چندين جنازه بركرفتند پس شيخ در ميان آن مشغله فرود آمد و برفت چند انكه او را طلب كردند نيافتند منقلب در مصابيح القلوب است كه بزركي كيد روزي عزم كناهي كرده بودم و در راه ميرفتم بحلقه واعظي رسيدم كه اين ايه را ميخواند كه انه يعلم السر و اخفي اي انكه بر كناه عزم كرده و در دل پنهان داري بدان كه آفريننده نهان ميداند كفت بيفتادم و بيهوش شدم چون بهوش آمدم توبه كردم منقلب و هم در آن كتاب است كه در بصره زني بود نام او شعوانه هيچ مجلس فساد از او خالي نبودي روزي با كنيزكي چند در كوچه ميرفت بدرخانه صالح مري رسيد خروش و فريادي شنيد كه از انخانه بيرون ميآيد كفت در بصره چنين ماتمي هست و ما را خبر نه كنيزكي باندرون فرستاد تا به بيند كه حال چيست كنيز در رفت و بيرون نيامد ديكري را فرستاد آنهم رفت باز نيامد كفت اين علتي دارد اين ماتم مرده كان نيست كه ميدارند اين ماتم زندكان است كه ميدارند اين ماتم بدلكاران است اينماتم كناه كارانست اينماتم مجرمان است اين ماتم نامه سياهان است اين ماتم عاصيان است پس كفت من خود در روم و بنكرم در رفت صالحرا ديد كه اين آيه را تفسير ميكرد كه و اذا رَاَتهُم من مكان بعيد سمعوا لها تفيظاً و زفيراً يعني دوزخ آنروز چون عاصيانرا بيند در غريدن آيد و عاصيان در لرزيدن عاصيان را چون در دوزخ اندازند در آن جايهاي تنك و تاريك و زنجيرهاي آتشين در كردن نهاده و بيك ديكر نار بسته كه و اذا القوا منها مكاناً ضيقاً مقرنين دعوا هنالك بثورا فرياد واويلاه برآرند مالك كويد زود بفرمايد آمديد اي بسا فرياد كه خواهيد كردن شعوانه چون اين بشنيد بسيار در وي اثر كرد كفت اي شيخ چكوئي اكر من توبه كنم و بدركاه او رجوع نمايم مرا بيامرزد شيخ كفت بيامرزد اكر چه كناهست مثل كناه شعوانه باشد كفت شعوانه منم توبه كردم كه ديكر كناه نكنم شيخ كفت خدايتعالي كناهان تو را عفو كند و بيامرزد شعوانه غلامان و كنيزان را آزاد كرد و صومعه بساخت و در آنجا بنشست و عبادت ميكرد و سالهاي بسيار رياضة كشيد تا سوخته و كداخته شد روزي سر و تن مي شست بخود نكريست خود را سوخته و كداخته
ديد كفت
در منقلبين از استماع آيات قرآن
ديد كفت آه در دنيا چنين زار و نزار شدم ندانم در آخرت احوالم چكونه خواهد بود آوازي شنيد كه اي شعوانه نكر تا از دركاه ما برنخيزي و همچنين ملازم دركاه ما باش تا به بيني كه فرداي قيامت كار تو چكونه خواهد بود منقلب و هم درآنكتاب استكه منصور بن عمار كويد سالي به حج ميشدم بكوفه فرود آمدم شبي در كوچهاي كوفه ميكشم بدر خانه رسيدم آوازي شنيدم كه يكي ميكفت خداوندا آن كناه كه كردم مخالفت تو نخواستم و بعذاب تو جاهل نبودم اما شقاوتي روي بمن نمود و بدبختي حاصلشد خداوندا اكر مرا نيامرزي و برمن رحمت نكني كه مرا بيامرزد منصور كفت من دهن را به شكاف در نهادم و اين آيه بخواندم كه واتقوا النار التي اعدت للكافرين ان شخص چون اين آيه را شنيد نعره بزد و ساعتي اضطراب كرد و ساكت شد دَرِ آن سرا را نشان كردم و برفتم ديكر روز بامداد بدَر آنخانه آمدم پيره زني را ديدم نشسته و جنازه در پيش دارد كفت اين عجوزه اين كيست كه وفات كرده كفت جواني بود خداترس از فرزندان رسول خدا دوش در مناجا بود يكي بر اين دربكذشت و آيتي از قرآن بخواند وي چون اين آيه را شنيد ساعتي اضطراب نمود و جان بحق تسليم كرد كفتم طوبي له چنين باشند اولياء خدا منقلب و هم درآنجاستكه منصور مذكور كويد كه روزي بمسجد در شدم جواني را ديدم كه با خضوع و خشوع و كريه و نماز ميكذارد با خود كفتم كه از اينجوان بوي آشنائي ميآيد توقف كردم تا سلام باز داد كفتم ايجوان ميداني كه خدا را وادئي هست در دوزخ كه آن را نظي خوانند كلا انها لظي نزاعة للشوي نعره بزد و بيهوش شد زماني برامد كفت كلام زياد كرد ان كفتم يا ايها الذين آمنوا قوا انفسكم و اهليكم ناراً وقودها الناس و الحجارة عليها ملائكه غلاظ شداد لا يعصون الله ما امر هم و يفعلون ما يؤمرون انجوان نعره بزد و جان بحق تسليم كرد بكار وي قيام نمودم چون جامه از تن او باز كردم بر سينه وي بحظّي سبز نوشته ديدم كه فهو في عيشة راضية في جنة حالية فطوفها دانيه چون ويرا دفن و كفن كردم شبانه اور ا در خواب ديدم كه ميآيد تا چي مكلل بدر و جواهر بر سرنهاده كفتم ما فعل الله بك كفت مرا بدرجه شهدا رسانيد بكله زيادتر كفتم زياده چرا كفت لانهم قُتِلوا بسيف الكفار و انا قتلت بسيف الملك الجبار يعني شهداء ديكر بشمشير كفار كشته اند و من بشمشير ملك جبار كشته شده ام منقلب در نفحات جامي استكه شيخ الاسلام يعني خواجه عبدالله انصاري كفت كه فضيل بن عياض را پسري بود علي نام از پدر مه بود در زهد و عبادت و ترس روزي در مسجدالحرام نزديك زمزم خواننده برخواند و يوم القيامة تري المجرمين الآيه وي بشنيد و زعقه زد و جان بداد منقلب و هم درآنجا از ابوعبدالله جلا رواية نموده كه در قيروان دو پير ديدم يكي جبله نام و ديكري زريق و هر يكي از ايشان راشاكردان بودند و مريدان روزي جبله بزيارت زريق شد با ياران يكي از اصحاب زريق قرآن خواند يكي از ياران جبله را وقت خويش شد بانكي بزد و جان بداد وي را دفن كردند چون روز ديكر شد جبله بزريق آمد و كفت كجا شد آن يار تو كه ما را قرآن خواند وي را بخواند تا قرآن خواند جبله بانكي زد و فريادي كرد كه خواننده بر جاي بمُرد جبله كفت واحد بواحد و البادي اظلم يكي به يكي وانكه ابتدا كرد ظالم تر است
در آثار توبه حقيقة تائبان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است اثرٌ در رياض العارفين است كه فغاني شيرازي در مبادي حال خمار بود بسبب تأثير صحبت اهل الله توبه نمود روي نياز بدركاه ملائك پناه حضرت شمس الشموس امام طوس آورد و در آن آستان مجاورت اختيار كرد كويند كه چون محرم حرم حضرت امام همام كرديد قصيده در متقبت بسلك نظم كشيد و كاركذران سر كار امامت اي در فكر سجعي بجهة مُهر مهر آتار كه در نوشتجات و ارقام ضرور پروردكار
بود
بود بودند شب يكي از اهل صفا و متوليان روضه رضا عليه التحية و الثناء در واقعه بمخدمت حضرت فيض مآب شد حضرت فرمودند كه صباح بخارج شهر رويد كه پياده ژوليده با سر و پاي برهنه ميآيد و قصيده در مدح ما كفته كه مطلع بعناية بي غايت حضرت نواختند داخل شهر شده مطلع قصيده اور ا سجع مهر مبارك كردند و آن اين است كليكه يك و رقش آبروي نه چمن است نشان خاتم سلطان دين ابوالحسن است بابا بمضمون التائب من الذئب كمن لا ذنب له و از بركت آن مجاورت از اهل ايمان و ايقان شد اثر در حالات باباكوهي شيرازي نوشته اند كه اول مبتلاي بعشق مجازي بود و بطمع وصول بمعشوق رياضة ها كشيد و عبادتها كرد پس از آن نادم شده و بقرب محبوب حقيقي رسيد در رياض العارفين استكه كوهي شيرازي نام شريف آنجناب محمد و شيخعلي نيز كفته اند و از قدماي مشايخ بوده است ودر خدمت و صحبت اصحاب كمال اكتاب علوم معنوي نموده صاحب تاريخ كزيده او را از مريدان شيخ عبدالله خفيف و برادر پير حسين شيرواني شمرده كويند سبب هدايت وي آن بوده كه بدختر پادشاه زمان خود عاشق شده و چون بهيچوجه وصال منظور بجهة وي متصور و ممكن نبود از روي مصلحت در كوه خارج شهر بعبادت و صلاح مشغول شد اهالي شهرار حالت و طاعت او خبر يافتند و بتواتر صيت زهد او كوشزد سلطان شد سلطان بصومعه او رفته و اعتقادي باو بهمرسانيد او را بمصاهرت خود تكليف نمود چون چاشني عبادت و ايمان درمذاق آنجناب شيرين آمده و تقليدش بتحقيق بدل شده بود از قول ابا نمود و قرب معشوق حقيقي را بر وصل محبوب مجازي اختيار نمود بناء عليه پايه معرفت و عبادت آنجناب بمدارج اقصي و معارج اعلي رسيد و جذبه محبت آنعاشق صادق محبوب صوري خود را بجانب خود كشيد كويند كه هر دو در آن كوه بعبادت مشغول بودند تا در سال 442 رحلت نمودنند اثر در تذكرة الاوليا و طرائق الحقايق و تاريخ مجدي و ديكر از كتب انستكه فضيل بن عياض زاهد اصلاً از اهل مرو است و بعضي كفته اند كه او در سمرقند تولد نموده و در آبيورد نشو و نما يافته و در مكه از دنيا رفته است و او در اوائل حال قطاع الطريق بود و در خلال آنحال او را با يكي از زنان تعلقي پيدا شد شبي بر ديواري بر آمده خواستكه بمنزل جانانه رود ناكاه آواز قائلي شنيد كه اين آيه را قرائت مينمود كه الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و بانزل من الحق همان لحظه قائد توفيق رسيده و كريبان جانشرا كرفته بجاده مستقيم آورد و نوش داروي عنايت ازلي سم و زهر ضلالت و جهالت را از بدنش بيرون برده با خود كفت كه وقت آن آمد كه آهن دلها از آتش تو به چون موم نرم كردد و در همان شب توبه نموده سر در بيابان نهاد و بعد از طي مسافتي بربا طي در آمد تا لحظه استراحت نمايد جماعتي از كاروانيان آنجا نزول كرده بودند نيم شب بر خواسته با يكديكر كفتند برخيزيد تا روانه كرديم يكي كفت توقف نمائيد تا روز شود فضيل در راهست فضيلرا رقت دستت داد و كفت ايجوان مروان فضيل از عمل خود توبه كرده و اكنون با شما است وعادت فضيل آن بود كه هر كاروان كه زدي و مال هر كه بردي نام و نسب صاحبان مال را در طوماري ثبت كردي پس بعد از توبه نزد مجموع خداوندان اموال رفته و از آنها حليت طلبيده و رد مظالم نمود و ايشان را خوشنود كردانيد مكر يهودي كه از او مالي خطير در نواحي شام برده بود پس فضيل بجهة خوشنود نمودن و حلية طلبيدن از آن يهودي بشام رفته و با آن يهودي ملاقات نموده صورت توبه خود را بر آينه ضمير او جلوه داد و از او جلالي طلبيد و يهودي كفت من سوكند خورده ام كه تا زر نستانم راضي نشوم و چون تو را مالي نيست بايد كه نجانه
من در آئي
در آثار توبه حقيقه تائبان
من درآئي و در زير بساط من نقود موفور است آنچه از من در ذمه تو است از آن زر برداشته بمن دهي تا من در سوكند خود حانت نباشم و مراد تو حاصل آيد فضيل بخانه يهودي درآمده و از همانجا كه نشان داده بود زر برداشته به يهودي چون آنحالت را مشاهده نمود حجو داده او بِاقرار مبدل كشت و كفت كلمه توحيد بر من عرضه دار كه من صفة امت محمد را در تورية خوانده ام كه هر كه از ايشان به صدق دل توبه نمايد خداوند عز و جل براي او خاك را زر كرداند و در زير بساط من بجز خاك نبود خواستم تا تو را امتحان كنم و چون خداوند قدير خاك را از براي تو زر كردانيد مرا حقيقت آن معلوم كشت بعد از اين كيفية انكار محض كفر و شقاوت باشد اثر در تاريخ مجدي و تذكرة الاوليا عطارو ديكر كتب است كه بعد از اينكه بشر بن حارث بدست حضرت امام موسي عليه السلام از ملاهي و مناهي توبه تمور معروف به بشر حافي شد زيرا كه پيوسته پاي برهنه سير مينمود و ميكفت چون توفيق توبه در اينحال يافتم خوشدارم كه هميشه پابرهنه باشم و ديكر اينكه زمين بساط پادشاه بيمانند و همتا است و بر بساط پادشاهان يا كفش قدم نهادن ترك ادب است و از آثار توبه او و مداومتش بر اين فعل اين بود كه در آنمدت كه پاي برهنه در بغداد سير مينمود هيچ حيواني در كوچه و بازار روث نيفكند تا قدم او لموت نكردد و بعد از سي سال از توبه اش شخصي سركين اسب در كوچه ديد فرياد برآورد كه بشر وفات يافته چون تفحص نمودند او را در ويرانه يافتند كه برحمة الهي واصل شده بودئ از او پرسيدند كه تو اينمعني را از كجا دانستي جواب داد كه دانستم تا او در حيات باشد هيچ حيوان در كوچه و بازار سركين ميندازد امروز كه روث اسب در بازار مشاهده شد موت او در نزد من بتحقيق پيوست اثر در تذكره عطاريه در سبب توبه مالك دينار چنين آورده كه سبب توبه او آن بود كه سخت با جمال و مال بود بدمشق مقيم بود در جامع دمشق معتكف شد كه انجامع را معاويه بنا كرده بود و اوقاف بسيار براي آن جامع كرده بود مالك را در آن طمع افتاد كه توليت آن جامع بوي دهند بدين سبب معتكف شده و يكسال عبادت ميكرد كه هر كه اوراديدي در نمازش ديدي و معذلك باو مي كفت انت منافق بعد از يك سال شبي بتماشا بيرون آمد آوازي شنيد كه يا مالك مالك ان لا تتوب چه بوده است كه توبه نميكني چون اين شنيد بمسجد آمد متحير و با خود ميكفت كه يك سال است كه خداي را ميپرستم برياء و نفاق به از اين نبود كه باخلاص عبادت كنم و شرم دارم آن شب بدل صافي عبادت خدا كرد روز ديكر مردمان بدر مسجد آمدند و كفتند در اين مسجد خللها مي بينم متولي بايستي تعهدي كردي پس بر مالك اتفاق كردند كه هيچكس لاتقير از وي نيست پيش او آمدند او در نماز بود صبر كردند تا فارغ شد كفتند ما بشفاعت آمده ايم تا تو اين توليت قبول كني مالك كفت الهي تا يك سال تورا بريا عبادت ميكردم هيچكس در من ننكريست اكنون كه دل بتو دادم و يقين درست كردم كه توليت نخواهم و ريا كنم بيست كس را فرستادي تا اين كار در كردن من كنند بعزت تو كه نخواهم آنكاه از مسجد بيرون آمده روي بكار آورد و رياضت و عبادت ومجاهده پيش كرفت اثر در جامع الحكايات ترمدي استكه موسي بن عيسي همداني كفته است وقتي پيري از خراسان بيامد و از من پرسيد كه خانه شداد مؤذن كجااست كفتم از او چه ميخواهي كفت شبي در خواب ديدم كه كذاردم در بهشت افتاد ناكاه آواز بانك نماز برآمد بنوعيكه حوريان بآن وجدو حال ميكردند پرسيدم كه اينمؤذن را چه نام است كفتند شداد نام دارد كفتم در بهشت است كفتند نه در زمين است و در شهر همدان از آنواقعه چون باز آمدم عزم راه كردم تا به بينم كه بچه عمل باينمنزلت رسيده است پس من او را بشداد مؤذن رسانيدم بعد از سلام و پرسش بسيار
پرسيد
پرسيد كه اين قرب و منزلت بچه يافتي كفت ده سال باجرت مؤذني كردم نه در خلق رضا بود و نه در من بركت پس دهسال ديكر از براي مردم مؤذني كردم بدون اجرت كه خلق كويند نيكو مردي است مطلقا در خلق اثر نكرد وينك من را نكفتند پس توبه نمودم از اين انديشه فاسد و رو بخدا رفتم و اكنون ده سال استكه از براي رضاي خدا اذان ميكويم پس اثرش اينكه همه خلق از من راضي شدند و چندان م ال بر من جمع شده كه حساب آنرا نميدانم و هر بار كه تكبير ميكويم فرشتكان جهة من استغفار ميكنند و تا اخريكه اذان ميكويم رحمة الهي همچه باران بهار بر سر من ريزان است و برآنچه كفتم واقفم اثر در بحار الانوار از علي بن ابيحمزه روايت نموده كه صديقي و دوستي از كتاب و نويسندكان دفتر بني اميه داشتم از من التماس كرد كه اذن دخول براي او از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام بكيرم و آنجناب اذن داد و چون داخل شد و نشست عرض كرد فداي تو شوم در ديوان اينجماعت مال بسياري بهمرسانيده ام و اغماض از حليت آن كرده ام يا دقت در تلف نشدن مال ديوان نكرده ام و اغماض در حقوق ديوانيان كرده ام چه ميفرمائيد فرمود اكر ايشان نويسنده و ضابط و جمع كننده مال و لشكر و حشم و خدم از براي ايشان بهم نميرسيد حق ما را غضب نميتوانستند نمود و اكر مردم وافي كذاردند ايشان را با آنچه در دست خود دارند و از خارج چيز بايشان نميدادند هيچ نداشتند آن جوان كفت كفت چاره از براي من هست فرمود اكر بكويم ميكني كفت از خدا توفيق و از شما امداد بدعا ميخواهم در طاعت آنچه بفرمائيد بلي انشاء الله ميكنم فرمود مجموع آنچه پيدا كرده در ديوان ايشان همكي را جمع كن و هركرا كه شناختي مالش را با ورد كن و هر كه را نشناختي تصدق كن و من كه جعفر بن محمد ميباشم ضامن بهشت از براي تو ميشوم پس آنجوان ساعتي طولاني سر خود را بزير افكنده فكر نمود بعد از آن عرضكرد كه كردم فداي تو شوم علي بن ابي حمزه كويد كه بهمراه ما مراجعت نمود بكوفه و آنچه بر روي زمين داشت حتي رختي كه در تن داشت همكيرا بيرون كرد و بالمره عور و برهنه و بي اوضاع كرديد بعد از آن با شيعيان و رفقا قسمتي در ميان خود از براي او كرديم و رختي بجهة او خريديم و قدري خرجي بجهة او مهيا نموديم چهار و پنجماه نكذشت كه آنجوان بيمار شد و ما هر روز بعيادت او ميرفتيم تا آنكه روزي رفتم در حاله سوق و نزع جان بود چشمان خود را كشود و مرا ديده كفت يا علي بخدا قسم كه صاحب تو وفاء بوعده خود نمود بعد از آن مرد و او را دفن كرديم و سال ديكر رفتيم بخدمت حضرت صادق تا مرا ديد از دور فرمود يا علي و الله قد وفينا بصاحبك وفا از براي رفيق تو كرديم بوعده خود يعني او را به بهشت رسانيديم كفتم راست فرمودي فداي تو شوم در وقت مردن خودش با من همين را كفت و نظير اين را در همان كتاب از ابوبصير رواية نموده كه درباره همسايه او كه ملازم سلطان و داراي اموالي بود از ملازمت آن و مع ذلك فاعل منكراتي بود از شرب خمر و استماع سرود از مغنيان واقع كرديد كه توبه نمود در نزد آنحضرت و آنجناب ضامن بهشت از براي او شد و در وقت نزع با بوبصير كفت و فاصاحبك لنا و در وقت تشرف ابوبصير خدمت آنجناب ابتداء آن بزركوار فرمود قد وفينا بصاحبك اثر ثقه الاسلام در جامع كافي باسناد خود از ثمالي و او از حضرت امام زين العابدين عليه السلام رواية نموده كه مردي با عيالش در كشتي نشسته و كشتي آنها شكست و آنمرد با سائر ساكنين آن كشتي غرق شدند و نجاة نيافت از آنها احدي مكر زن آنمرد كه بر تخته پاره نشسته و باو آن را بجزيره از جزائر دريا رسانيد و از قضا آنجا مسكن يكي از قطاع الطريق بود كه تمام آنجا را بحيطه تصرف درآورده و هيچ صراعي نبوده كه مرتكب آن نشده بود پس آنمرد دزد ناكاه زني را بالاي سر خود ايستاده ديد از او پرسيد كه تو انسيه هستي يا جنّيه آنزن كفت انسيه ام پس با آنزن كلمه ديكر تكلم نكرده كه بناي مجامعت با او را كذاشت و نشست
از آنزن
ص: 162
در آثار توبه حقيقت تائبان
از آنزن موضع نشستن مرد ازاهل خود چون زن اين كيفيت را ديده مضطرب كرديد آنمرد دزد پرسيد كه اضطراب تو از چيست زن صورت خود را بجانب آسمان نموده و كفت از آن ميترسم يعني خوف من از خدا است ان مرد كفت آيا هركز چنين عملي نموده يعني زنا داده زن كفت نه بعزت باري تعالي قسم است پس آن دزد كفت تو كه هيچوقت مرتكب اينمعصيت نكرديده اين چنين ميترسي پس من كه معاصي كثيره نموده ام سزاوار تر هستم بترسيدن آنكاه از زنا نمودن با آن زن منصرف شده و او را به نزد خويشانش رسانيد و در وقت مراجعت ما راهبي در بين راه رفيق شد و آفتاب برآنها تابش كرفت راهب كفت ايجوان خداي تعالي را بخوان تا قطعه ابري را فرستاده تا بر سر ما سايه بيفكند آنمرد راه زن كفت من در نزد پروردكار از خود حسنه نمي بينم كه بدينواسطه جسارت نموده و چنين دعائي بنمايم پس آنراهب دعاء نموده و آنمرد آمين كفته ناكاه قطعه ابري در بالاي سر آنها پديدار و برايشان سايه افكن شد و آمدند تا بموضعي كه راه دو تا شد از يكي از آنها آنراهب رفت و از راه ديكر آن راه زن پس راهب ملاحظه نمود ديد كه ابر بر سر آن راه زن سايه افكن شد و راهب در تابش آفتاب بماند راهب باو فرياد زد كه ايمرد قوار من بهتري و دعاي ما بواسطه تو مستجاب شد نه بواسطه من مرا از قضيه خودت خبر ده كه موجب اينموهست درباره تو چه بوده است وكدام عمل ترا نائل باينمقام نموده است پس آنمرد قصه خود را با آن زن براهب كفت راهب چون قصه او را شنيد كفت كناهان تو آمرزيده شده بعلت خوفي كه بر دلت وارد شده و اين اجابة دعا اثر آنست پس من بعد كناه ننمائي
در تدمير نمودن بعضي است حضماء خود را بمباهله و نحو آن و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست مناهله قاضي نور الله مرقده در مجالس المؤمنين در ترجمه محمد بن احمد بن عبدالله بن قضاعه بن صفوان بن مهران الجمال الاسدي فرموده استكه شيخ نجاشي كفته كه او شيخ طائفه اماميه و ثعة و فقيه و فاضل بود و نزد والي موصل كه از سلاطين آل حمدون بود منزلت بسيار پيدا كرد و سبب آن بود كه در مسئله امامت با قاضي موصل كه از اهل سنة بود در مجلس او مناظره كرد چونديد كه قاضي از غاية عناد در مناظره مكابره مينمايد با او كفت بيا تا با همديكر مباهله كنيم تا حق ظاهر كردد قاضي بصباح وعده داد وچون در مجلس سلطان حاضر شدند محمد كفت خود بر كف قاضي نهاد و با او مباهله كرد و بعد از آن از مجلس بيرون رفتند و مقرر بود كه قاضي مذكور روزي دو نوبت بخدمت سلطان حاضر ميشد چون آخر آنروز نيامد و روز ديكر نيز پيدا نشد سلطان بملازمان خود امر كرد كه خبري از قاضي بياريد يكي رفت و خبرآورد كه قاضي از وقتيكه از موضع مباهله جدا شده است تب كرده و كف و دست كه با آن مباهله نموده بود ورم كرده و سياه شده روز ديكر قاضي مسكين بمرد و جان بانكه بايد بسپارد سپرد پس بسبب آن مباهله آوازه ابي عبدالله صفواني مذكور منتشر شد و از ملوك شيعه تعظيم و منزلت و رعايت بسيار يافت و قاضي مرحوم بعد ذكر اين قضيه فرموده است مخفي نماناد كه خدايتعالي در قران مجيد طريق مباهله را محك اعتبار محق و مبطل نموده و حضرت رسالت آن طريقه را با كفار مسلوك داشته اند و ائمه اهل البيت شيعه خود را بآن امر فرموده چنانچه سيد اجل مقتدر امير مرتضي علم الهدي در اواخر كتاب مشفي باسناد خود از ابي جعفر محمد بن النعمان روايت نموده كه كفت قال لي ابوعبدالله الصادق خاصموهم و بينوا لهم الهدي الذي انتم عليه و بيّنوا لهم ضلالتهم و باهلوهم في علي و مشهور است از ابن عباس كه ميكفته في كتاب الله عسلتان ومن باهلني باطنه و در مجمع البحرين صفة مباهله را باين نحو بيان نموده كه بايد انكشتان خود را در ميان انكشتان انكس نمايد كه با او مباهله ميكند و بعد بكويد اللهم ربّ السموات السبع و رب الارضين السبع و رب العرش العظيم ان كان فلان حجد الحق و كفر به فانزل عليه حسباناً من السماء
و عذاباً
ص: 163
گلشن چهل و دويم
و عذاباً اليما و اين كيفيت در حديث وارد شده است و وقت آن بين الطلوعين است مباهلة ابوالعباس احمد بن يوسف قرماني در تاريخ اخبار الدول چنين آورده استكه از حوادث زمان خلافت هرون الرشيد يكي اين استكه درمجلس او عبدالله بن مصعب زبيري افتراء بر يحيي بن عبدالله حسن علوي بسته و در نزد هرون كفت كه يحيي از من خواست كه با او موافقت نموده بر خليفه خروج كند پس يحيي با اودر همان مجلس مباهله نمود و انكشتان خود را در ميان انكشتان آنملعون فرو برده و باو فرمود بكو بار خدا اكر تو حاليكه يحيي مرا نخوانده بسوي خلافت وخروج بر اميرالمؤمنين هرون پس واكذار مرا بسوي حول و قوه خودم و نازل فرما بر من عذاب را از جانب خود اي پروردكار عالميان پس زبان آنمرد زبيري به تلجلج و لكنت افتاد وآنكلمات را كفت پس يحيي هم كفت آنچه را كه او كفت و از مجلس بيرون بر خواستند هنوز آن روز بآخر نرسيده بود كه آنمرد زبيري بدرك واصلشد مباهله فاضل تنكابني در قصص العلماء ذكر نموده كه در زمانيكه شيخ جعفر نجفي اعلي الله مقامه وارد طهران شده ميرزا محمد اخباري نيز در طهران بود و شبها كه اعيان شيخرا به ضيافت دعوت مينمودند ميرزا محمد را نيز دعوت ميكردند و ميرزا محمد با شيخ مكالمه ميكرد وچون مهارت شيخ در علم منقول بود و ميرزا محمد را جامعية و تسلط در مناظره و جدل بود لذا ميرزا محمد در انظار ناس بر شيخ غلبه مينمود و اوقات را بر شيخ تلخداشت پس در شبي از شبها شيخ نهاية تغيّر را بر ميرزا محمد نمود كه باينكلمات واهيه بر عوام امر را مشتبه ميسازي و سخنان فاسد خود را در ظاهر زينت ميدهي و اديان مسلمانان را فاسد ميسازي اكنون اكر ترا سخني است صباح وقت ظهر من و تودر بيرون دروازه بمباهله ميرويم تا هر كسيكه محق است از مبطل مميز كردد پس صباح آنروز ميرزا محمد تقدم ورزيد و به بيرون دروازه رفت و جمعين بي اندازه آمدند ميرزا محمد بنماز ايستاد جمع بسيار باو اقتدا كردند ناكاه شيخ دررسيد و بنماز ايستاد جمعيت همه در عقب شيخ رفتند و بنماز در پشت سر شيخ ايستادند پس ميرزا محمد بتعجيل نماز را تمام كرد و بلافاصله بشهر مراجعه نمود و بمباهله نايستاد مباهلة صاحب تاريخ علام آراي عباسي نقلنموده كه راقم الحروف در حوزه درس المحققين مير محدم باقر داماد از پهلوان محسن شنيدم كه بحضرت مشار اليه نقل مينمود كه در ايام محاصره لشكر رومي نجف اشرف را شبي از فقدان روغن مشاعل افروخته نشده بود مشعلي كه در يك برج افروخته بوديم بر دور تمام حصار پرتو انداخته بود و نوري ساطع كشت كه روشني عظيم بنظر مردم بيرون و اندرون درآمد بنوعيكه تصور مخالفان شد كه در كل بروج و باره مشاعل افروخته چراغان كرده ايم سفهاء و جاهلان بيروني طعن و استهزاء مينمودند كه شما را روغن بسيار دركار است چرا اين همه چراغ بيصرفه افروخته ايد و ما فرياد كرديم كه چراغي نيفروخته ايم اين روشني از پرتو نور ولاية و كرامت شاه نجف است و ايشان استهزاء مينمودند من كفتم كه در اينماده با شما مباهله ميكنيم كه انچه ما مي كوئيم اكر صورت وقوع دارد اثار آن در اين زودي بوضوح پيوندد و بعد از اين كفتكو در همان دو سه روز توب بزرك كه بر قلعه نصيب نموده بودند و ميانداختند و به برج انهدام پذيرفته بود در وقت آتش دادن بترقيد و توپخانه معطل ماند تا برج تعمير يافت ومراد پاشا كه رئيس عسكر بود نزد حافظ احمد پاشا فرستاده توپ بزرك ديكر و مدد و كومك طلبنمود حافظ احمد پاشا توپ نفرستاد و اعلام نمود كه چون در اين دو سه ماه كاري از پيش نرفته كوچ كرده به بغداد آئيد كه هركاه قلعه بغداد بدست آيد آنهم تابع بغداد است و اكر مهم نوع ديكر باشد كرفتن آن چه منفعت ميدهد پس مر او پاشا كوچ كرده به بغداد رفت و محصوران از ميمنت روح مقدس آنحضرت صلوات الله عليه نجات يافتند مباهله در تاريخ طبري از عفيف بن زهير كه خود حاضر در وقعه طف بود نقل كرده كه كفت در آن كيردار كه برير بن خضير همداني اجازت خواسته از امام حسين و بميدان آمد يزيد بن معقل است
بتاخت
ص: 164
در تدمير حضماء بمباهله و شحوان
بتاخت و كفت اي برير بن خضير كيف تري الله صنع بك چكونه ديدي قدرت خداوند را كه با تو چه كرد برير فرمود صنع الله و الله بي خيرا و صنع الله بك شرا سوكند با خداي كه خير را در خود و شر را در تو مي بينم كفت دروغ كفتي و از اين پيش نيز كذاب بودي آيا بخاطر داري كه با تو در بني لوذ ان مشي ميكرديدم تو كفتي انّ عثمان بن عفّان كان علي نفسه مسرفا و ان معاويه بن ابي سفيان ضال مضلّ و ان امام الهدي و الحق علي بن ابيطالب عليه السلام كه عثمان بن عفان بر نفس خود مسرف و مذنب و معاويه بن ابي سفيان ضال و مضل و امام هدي و حق علي بن ابيطالبست و برير كفت اشهد ان رائي و قولي كواهي ميدهم كه اينرأي و قول من است يزيد بن معقل كفت اشهد انك من المضلّين من هم كواهي ميدهم كه تو از جمله مضلين باشي برير كفت هل لك فَلابا هلك و لندع الله ان يلعن الكاذب و اين يقتل المحق المُبطل آيا با من مباهله ميكني خدايرا بخوانيم و از وي بخواهيم تا هر كه بر باطل رود بدست آن ديكر كشته شود اين بكفت و بر روي آن بتاخت و دو ضربت در ميانه برفت مخذول فرصتي بدست كرد و ضربتي بر برير بزد مؤثر نيفتاد برير تيغي زده مغفر يزيد بُريد و بر دماغ وي رسيده بر خاك افتاد كه كويا از كوه بلندي بيفتاد و شمشير همچنان در كاسه سر او بود عفيف كويد كويا مي بينم كه برير شمشير خود را از سر يزيد ميكشيد در اينحال رضي بن منقذ عبدي حمله آورده با برير در آويخت و ساعتي با يكديكر نبرد بردند تا برير بر زمينش زده بر سينه او بنشست رضي فرياد زد ابن اهل المصارع و الدفاع كجايند اهل جدال و دفاع كعب بن جابر از وي خواست حمله كند من كفتم ان هذا برير بن خضير القاري الذي كان يقرء القرآن في المسجد اين برير است كه در مسجد قرائت قرآن ميكرد كعب اعتنا نكرده نيزه خود را بر پشت برير رسانيد چون برير مس سنان را احساس كرد صورت رضي را بدندان كزيد و طرف بيني او را بريد و بزمين آمدن كعب بن جابر كعب نيزه را در پشت برير فرو برد وشمشير بر كشيده آن پير سعيد را شهيد كرد عفيف كويد كويا مي بينم كه عبدي صريع برخواسته خاك از جبين خود پاك ميكرد و ميكفت اي برادر ازدي بر من منت نهادي به نعمتيكه هركز او را فراموش نخواهم كرد يوسف بن يزيد راوي خبر كوي من به عفيف كفتم تو خود اين را ديدي كفت آري باين دو چشم خود ديدم و بدو كوش خود شنيدم و چون كعب بن جابر بخانه بركشت زنش با خواهرش نوار بنت جابراو را كفت اَعَنت علي ابن فاطمه و قتلت سيد القراء لقد اَتَيتَ عظيماً من الامر و الله لا اكلمك من راسي ابدا ياري دشمنان فرزند فاطمه كردي و برير سيد قتراء را شهيد ساختي امر عظيمي و شنيعي را مرتكب شدي بخداي كه ديكر با تو سخن نكويم دعوة الي مباهله محقق حمداني المولي نظر علي الطالقاني قدس الله نفسه و طيب رمسه در كتاب اصول دين از كاشف الاسرار خود بعد از اينكه بادله واضحه و حجج لائحه باطل مينمايد وجوب اعتقاد بر كن را بعرا چنانكه مذهب ركنيّه بر وجوب اعتقاد بر او است ميفرمايد بهتر آنستكه در اينخصوص مباهله نمائيم پس ايشان را باينعبارت دعوت بمباهله ميكند و ميكويد چون ظاهر است كه زبان بقول عوام كوشت است و نرم و خسته و مانده نميشود و باطل و حق هر دو را تواند كفت و اعتقادي و غير اعتقادي هر دو را ميتوان كفت لهذا حكيم علي الاطلاق در شريعة مطهره دواي آخري و سنك محكي قرار داده كه مباهله باشد هر كه ميلدارد بسم الله اول برادروار در مقام صحبت و نصيحة و هدايت همديكر بر ميآئيم پس از آنكه بر طرفين معلوم شد كه هر يك مطلب ديكري را فهميده و معذلك باز هر يك در مذهب خود مصرند آنوقت بناي مباهله را ميكذاريم فتجعل الله لغة الله علي الكاذبين و هر يك كه اقدام نكردند بر مباهله معلوم ميشود كه پايه اعتقاد او در دين و مذهب خودش چيست و هر يك از طرفين از آنچه كه كفتيم ابا و امتناع داشته باشد لعنت خدا و نفرين رسولخدا و نفرين ائمه هدي براو باد كه غرض او بجز كمراهي و عوام فريبي چيزي ديكر نخواهد بود و بغير از حب رياسة و بدعت در دين و خراب كردن شريعت سيد المرسلين
و برهمزدن
ص: 165
گلشن چهل و سيم
و بر همزدن طريقه امير المؤمنين و همسري نمودن با آل طه و يس مقصد ديكري نخواهد داشت نستجير بالله خوش بود كر محك تجربه آمد بميان تاسيه روي شود هر كه در او غش باشد مباهله در بحار الانوار در ضمن رواية سهل بن حنيف و خالد بن وليد كه در ميان شام و عراق بديري رسيده وبا صاحب آن دير در خصوص دين اسلام ووصي حضرت خاتم النبيين صلي الله عليه و آله مكالماتي نموده و آن ويراني عقيدتي خود را از سابق الزمان بديانت اسلام اظهار داشته مذكور استكه خالد بآنديراني كفت از وقتيكه در اين ويرساكني از عجائب روزكار چه ديده ويراني كفت بسيار ديده ام خالد كفت بعضي از آنها را براي ما نقل كن ويراني كفت از جمله آنها اين استكه غديري از آب در صفح اينكوه بود و من بين الغتائين آنجا رفته و بقدر كفاية تا بين الغتائين ديكر آب از آن برميداشتم بجهة وضو و طهارت و ساير ضروريات خود شبي به عادت معهود در نزد آن غدير بودم ناكاه مردي را ديدم كه بر من سلام كرد من رد جواب او را نموده پرسيد آيا قومي از اينجا عبور نكردند كه با آنها كوسفندان باشد كفتم نه كفت طائفه از عرب مملوك مرا كه كوسفندانم را ميچرانيد با كوسفندان كه چرا ميكردند در جلو انداخته و برده اند و من آنها را ميطلبم كفتم تو چه كسي كفت من مردي از يهود هستم پس كفت دين تو چيست من باو كفتم دين تو چيست كفت من يهوديم كفتم من هم نصراني هستم پس من از او اعراض كردم بمن كفت چرا رو برميكرداني شما طائفه نصاري راه خطا رفته و طريق صواب را كذاشته ايد پس بعد از محاورات بسيار باو كفتم آيا طالب هستي كه دستها را بآسمان بلند نموده و در باب حق و باطل بودن خودمان مباهله نمائيم و از خدا بخواهيم كه هر كدام از ما كه بر باطل باشد آتشي از آسمان آمده او را بسوزاند كفت بلي پس دستها را بآسمان بلند نموده وهنوز مباهله تمام نشده بود كه آتشي آمده و آنمرد يهوديرا سوخت ناكاه ديدم مردي ديكر ظاهر شد و بر من سلام كرد من جواب سلام او را كفتم پرسيد آيا شخصي را باين صفة و هئية نديدي و اوصاف آن يهوديرا بيان كرد كفتم چرا و قضيه خود را با او نقل كرديم كفت دروغ ميكوئي كه او سوخته است بلكه او برادر من بود و تو اورا كشته ايد دشمن خدا پس شروعكرد به شتم نمودن عيسي وكسي كه بر دين او است در اين اثنا ديدم كه مثل برادرش ملتهب شده وآتش كرفت و سوخت من در تعجب شدم ناكاه ديدم مرد ثالثي ظاهر شد وبعد از سلام و رد جواب كفت دو نفر را باين هئية نديدي كفتم چرا پس نزد سوخته دو برادرش بردم ديد زمين دركرفته و آنها ميسوزند از من قضيه را پرسيد من بيان نمودم كفت من آنها را ميخوانم اكر جواب دادند و تو را تصديق كردند در دين تو در آيم و الا تو را ميكشم پس صدا زد يا دانيال كفته اينمرد صدقست جواب داد بلي يا هرون پس آنمرد كفت اشهد ان عيسي بن مريم روح الله و كلمته عبده و رسوله الخبر نحو مباهله درنكارستان استكه يكي از مشايخ بني نوفل كفت كه يكي از اولاد زبير كه از جانب رشيد والي تكه بود بسته به يحيي بن عبدالله بن الحسن العلوي كه در سابق مباهله از آنجناب با زبيري ديكر ذكر شد در نزد رشيد سعايتي نمود و ميان آن سر حلقه ابرار و آن نابكار مناظره شد يحيي او را بحول و قوت سوكند داده زبيري درسوكند خوردن مضايقه داشت رشيد كفت اكر به چنين كوئي ترا عقوبت واجب آيد آن نابكار بر آنوجه قسم ياد نموده چون بمنزل رفت مفلوج شده در حال بمرد بلي هر كه را كه خواهند ازدنيا بر اندازند با بزركيش دراندازند
در صحابه پيغمبر آخر زمان و نوادر حالات ايشان و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست صحابه از جمله اصحاب حضرت رسول ابي بن كعب است كه بنابر نقل ابن حجر در اصابه حضرت ختمي مرتبت باو فرمودند ان الله امر في ان اقرء عليك و لذا اورا سيد القراء ميكفتند و از ابوسعيد خدري رواية نموده كه مردي از مسلمانان عرض كرد يا رسول الله آيا اين امراضي كه ما را عارض ميشود چه چيز از براي ما در توارُدِ آنها هست حضرت فرمود آنها كفاره اند
از براي
ص: 166
در صحابه و نوادر حالات ايشان
از براي شما ابي بن كعب كه حاضر محضر بود عرض كرد اكر چه قليل و كم باشند آن امراض حضرت فرمودند بلي و ان شوكة فما فوقها پس ابي دعا نمود كه تب در هيچوقت از او مفارقت نكند تا وقت مردن و اينكه باز ندارد او را از حج و عمره و جهاد و صلوة جماعة ابوسعيد كويد از آنوقت تا وقت وفات ابي هيچكس او را مس و ملس نمينمود مكر انكه جرات بدن اورا كه از آثار تب بود احساس ميكرد صحابي و نيز در اصابه است كه سعيد بن زيد صحابي از جمله كساني استكه مستجاب الدعوة است و در جامع كرامات الاولياء كه از تأليفات شيخ يوسف بنهاني معاصر است كه در سفر حج بيت الله الحرام اين اخقر را با او در ماه ذي القعدة الحرام سال هزار و سيصد وسي و دو هجري در بلده بيروت در مكتبه اقبال ملاقات واقعشده كيفية استجابة دعاء اورا از شيخان كه نجاري و مسلم ميباشند چنين ذكر نموده كه اروي بنت اويس و در اصابه از حلية الأولياء و الداروي را انيس ضبط كرده و بالجمله از وي در نزد مروان بن الحكم از سعيد شكايت نمود كه از زمين من كه در پهلوي زمين او واقعشده است مقداري غصب نموده و داخل در زمين خود كرده سعيد كفت من از زمين تو كرفته ام و حال آنكه از رسول خدا شنيدم كه فرمود من اخذ بشراً من الارض ظلماً طوقه الي سبع ارضين مروان كفت بعد از بيان اينحديث ديكر از تو بينه طلب نكنم پس بنقل صاحب اصابه سعيد كفت بار خدايا از وي چنين كمان نموده كه من بر او ظلم كرده ام پس اكر دروغ ميكويد ديده او را نابينا كردان و او را در چاهي كه در زمين او است بين ازو ظاهر ساز از حقانيت من نوري را در ميان مسلمين يعني مثل تو حقانيت مرا ظاهر ساز كه بدانند من او را ظلم نكرده ام پس در همان نزديكي سيلي از عقيق جاري شد كه مثل آن تا آنوقت جاري نشده بود و آن حدي را كه سعيد وارَوي در آن نزاع داشتند متكشف نموده معلوم شد كه سعيد در كفته خود صادق بوده پس نكذشت مكر اندكي كه اروي نابينا شد تا انكه وقتي در زمين خود كردش ميكرد همان زميني كه محل نزاع بود ناكاه در جائيكه در آنجا حفر كرده بود افتاد و هلاك شد راوي قضيه كه ابوبكر بن خرم است كويد ما طفل بوديم و مي شنيديم كه در وقت مخاصمة دو نفر با همديكر يكي بديكري ميكفت اعماك الله عمي اروي و ما كمان ميكرديم كه اروي و حيثية مراد كوينده است و نميدانستم كه مقصود او كور شدن اروي بنت انيس است بدعاء سعيد بن زيد صحابي و ايضا ابن حجر در كتاب اصابه في تمييز الصحابه نقلنموده كه ذوئب بن كليب اول كسي است از اهل يمن كه بحضرت نبوي ايمان آورد و تصديق نبوت او را نمود و حضرت بعد از اسلامش او را بعبدالله موسوم ساخت و چون اسود عني ادعاء نبوت كرد و بر صنعاء غلبه نمود آنجا را بحيطه تصرف درآورد ذوئيب بن كليب را كرفته و او را در اتش انداخت بجهة تصديقش از نبوت حضرت پيغمبر و تكذيبش از اسود پس اتش او را ضرر نرسانيده و سالما از ميان اتش بيرون آمد چون اينخبر را حضرت رسول باصحاب خود فرمود عمر كه حاضر محضر بود كفت الحمد لله الذي جعل في امتنا مثل ابراهيم الخليل صحابي در جامع كرامات الاولياء از بيهقي نقلنموده كه ابو امامه ياهل كفته استكه حضرت رسولخدا مرا مبعوث فرمود بسوي طايفه خودم كه ايشان را دعوت باسلام نمايم چون برآنها وارد شدم ديدم كه آنها از قحط و غلا خون را غذاي خود ساخته اند و من هم بسيار كرسنه بودم چون مرا ديدند و از جهد و مشقت و كرسنكي من باخبر شدند مرا بخوردن خون تكليف نمودند من بانها كفتم بسوي شما نيامده ام مكر انكه شما را از اينعمل نهي نمايم پس را استهزاء نمودند و تكذيب كردند و از نزد خود دور كردند و من كرسنه و تشنه بودم پس در كوشه رفته و رداي خود را بر سر كشيده خوابيدم در عالم واقعه كسيرا ديدم كه نزد من آمده و ظرفي مملو از شير در دست دارد پس آن ظرف شير را بمن داد و كفت اين را بياشام چون آن را آشاميدم سير شده و تشنكي من فرو نشست و شكمم بالا آمده از خواب بيدار شدم و طائف من چون مرا از خود دور نمودند با خود كفته بودند كه مردي از بزركان قوم ما در نزد ما آمد كرسنه و تشنه و ما او را رو نموديم چه بسيار بد عملي از ما صادر شد خوب است طعام و شراب نزد او برده و از او معذرت بخواهيم پس طعام و شراب
برداشته
ص: 167
برداشته نزد من آمدند ومرا تكليف بغذا خوردن نمودند من كفتم حاجة بغذاء ندارم كفتند نه تو از كرسنكي و تشنه كي در جهد و غنا بودي كفتم چرا و ليكن خداوند مرا سير و سيراب كردانيد و شكم خود را كه بالا آمده بود از سيري بايشان نشان دادم و طايفه من چونحال مرا چنان ديدند تماماً داخل در دين اسلام شدند صحابي ابن اثير در اسدالغابه در ترجمه اسيد بن حضير نقلنموده كه او احسن الناس صوتاً بالقرآن بود و باسناد خود از اسيد مزبور رواية نموده كه كفت شبي مشغول قرائة سوره بقره بودم و پسرم در جنب من خوابيده و اسبم در كنار من بسته بود پس چون اسب صوت قرآن مرا شنيد بجولان درآمد من ترسيدم مبادا پسرم را پامال كند پس كفت از قرائة نموده و اسب را بجاي خود بركردانيدم و باز مشغول بقرائت شدم ناكاه اسب بجولان آمد تا سه مرتبه و در دفعه سيم سر با بآسمان بلند نمودم ناكاه چيزي را سايه مانند ديدم كه مثل مشعل نوراني و درخشان بودو از بالا بسمت زمين ميآيد پس من خائف شده و ترك قرائت نمودم و صبح آنشب خدمت حضرت ختمي مرتبت تشرف جسته و آن كيفيت را عرضه داشتم حضرت فرمودند آنها ملائكه بودند كه از براي استماع قرائة تو بزمين نزديك شده بودند و اكر تا بصبح قرائت مينمودي هر آينه مردم صبح ميكردند و برآن ملائك نظر مينمودند صحابي ابن حجر در اصابه در ترجمه ابومحشي النميري نقلنموده كه او با ابوعبيدة بن الجراح در غزو شام بودو بعد از فتح آن بلده تا چند روز ابوعبيده و اصحابش ابومحسني را مفقود الاثر ومنقطع الخبر يافتند و بعد از چند روز كه از حياتش مأيوس شده و حالات او را مذاكره مينمودند ناكاه ديدند كه ابومحسني پيدا شد در حالتيكه دو برك از درخت سدر در دست داشت كه از آنها عريض و طويلتر و خوشبوتر و باطراوات تر نديده بودند پس از او سؤال نمودند كه در اينمدت در كجا بودي كفت در چاهي افتادم و در ميان آنچاه راه ميرفتم تا انكه بباغي رسيدم كه بهتر از آن باغ نديده بودم و در اينمدت در آن باغ بودم ناكاه مردي آمده مرا از آن باغ و از آنچاه بيرون آورد و اين دو برك را كه مي بيند از درخت سدريكه در زير آن نشسته بودم قطع كرده ام پس ابوعبيده كيفية را بعمر نوشت و عمر از كعب الاخبار از واقع آن امر سئوال كرد كعب الاخبار كفت ما در كتب ديده ايم كه مردي از اين امت داخل بهشت ميشود در حالتيكه زنده و در دار دنيا است و اين بعد از فتح روم است و ميشود كه ابومحشي آنمرد باشد اين ناچيز كويد كه اينقضيه شبيه است به قضيه ابوقلابه و داخل شدنش در بهشت شدّاد و كيفيت آن را در محضر معاويه نقل نمودن فتنه صحابي و ايضا در اصابه از زبير بن بكار در كتاب موفقيات و او از مدايني و او از هشام بن سائب كلبي رواية نموده و او از پدرش كه عمر در زمان جاهليت با جماعتي از قريش بعزم تجارت تا به فلسطين رفتند چون بدانجا رسيدند شنيدند كه زنباع بن روح بن سلامه جذامي كه بعد از اسلام در عداد صحابه بود از اموال واردين عشر ميكيرد از براي حارث بن ابي شمر عمر كويد كه ما را تدبيري بنظر آمد پس تمام طلاهائي را كه همراه داشتيم در دهان ناقه كه همراه بود كذارده تا انها را بلعيد و با خود كفتيم چون از نزد زنباع بن كذشتيم آن ناقه را نحر نموده و طلاها را از شكم او در ميآوريم و بدين حيله آن طلاها از براي ما سالم ميماند پس چون بر زنباع مرور نمودديم امر نمود بكسان خود كه ما را تفتيش نمايند چون تفتيش نمودند نديدند با ما مكر اندكي از طلا و نقود پس زنباع كفت شتران ايشان را يك يك بر من عرضه بداريد چون ان ناقه كه طلاها را بلعيده بود بنظر زنباع رسيد كفت اين ناقه را نحر نمائيد عمر كويد من كفتم چه جهة دارد و نحر ناقه ما زنباع كفت اكر در شكم آن طلا بود كه عشر آن را خواهم كرفت و اكر طلا نبود ناقه بمثل آن و نحر شده او را بشما خواهم داد عمر كويد پس آن ناقه را نحر نمودند و چون شكم او را چاك زدند طلاها بيرون ريختند پس زنباع چون چنان ديد برما سخت كرفت در تأديه عشر و درشت كوئي بر من نمود پس عمر در اينخصوص اين دو شعر را
انشاد نموده
ص: 168
در صحابه ونوادر حالات ايشان
انشاد نموده عربيه متي الق زنباع بن روح ببلدة لي النصفُ منه يقرع السن من ندم و يعلم ان الحي حي بن غالب مطاعين في الهيجاء مصاريب في الهيم صحابي و نيز در اصابه استكه ابو كعب حارثي كه از اصحاب حضرت رسالت مآب بود كفته است كه وقتي بيرون آمده بودم بتفحص شتريكه از من كم شده بود و بجهة زاد خود ظرف كوچكي از پوست را مملو از شير نمودم پس متنبه شده با خود كفتم آب از براي طهارت و وضو كجا شد پس آن شير را ريخته و آن ظرف را پر از آب نمودم و تا سه روز و سه شب كه شتر خود را يافتم هر وقت كه اراده وضو داشتم از آن ظرف آب بيرون ميآمد و هر وقت كه تشنه ميشدم شير از آن مي آشاميدم صحابي ترندي حكيم بنابر نقل صاحب اصابه باسناد خود از جابر رواية نموده كه مردي از اصحاب در مدينه بود كه او را ابو مذكر راقي ميكفتند و رقيه اودر خصوص عقرب كزيده بسيار نافع و مؤثر بود وقتي حضرت رسول از او سئوال فرمود كه يا ابامذكر رقيه كه بر عقرب كزيده ميخواني چه خبر است او را بخوان تا من بشنوم پس ابومذكر كفت اينكلمات را ميخوانم شجه قرنيه ملحه بحر قفطا حضرت فرمود بأسي نيست و اين كلمات مواثيقي است كه حضرت سليمان بر هو ام ارض كرفته حكيم ترمذي كودي كه ذكر شد از براي ما كه اين كلمات بلغة حميريه است صحابي در ناسخ التواريخ در ترجمه اعشي كه از شعراي اصحاب حضرت رسالت مآب است چنين آورده كه اعشي كويد وقتي ادراك خدمت قيس بن معديكرب را آهنك حضر موت كردم در سر حد يمن راه را ياوه نمودم و راباني بشدت مرا فرو كرفت و بي قصدي بارض بصري افتادم ناكاه خيمه نكريستم و الجاءً بدان جانب شتافتم مردي بر در آن خيمه بپاي بود مرا فرود آورد و جاي داد و بپرسيد كيستي و به كجا ميشوي كفتم اعشي منم و ميخواهم بنزديك قيس بن معديكرب سفر كنم كفت بيكمان او را مدحي كفتي از بهر من قرائت فرماي من مطلع قصيده كه در مدح قيس بود انشاد كردم رَحَلَت سُميَتَه عُدوَة اَجمالَها غَضَباً عَلَيكَ فَما تَقُولُ بَدالَها كفت كافي است آنچه كفيت ساكت باش اين قصيده را تو بر هم بسته كفتم چنين است كفت سميه كيست كه تشبيب سخن بنام او كرده كفتم او را ندانم نامي استكه در دل من افتاده فرياد برداشت كه هان اي سُميه بيرون شو ناكاه دختري پنجساله از پس خيمه درآمد و كفت اي پدر چه ميخواهي كفت آن قصيده كه من در مدح قيس بن معديكرب كفته ام و تشبيب بنام تو جسته ام براي عم خود قرائت كن پس آندختر ابتدا كرد و بي تواني قصيده مرا از پاي تا سر حرفاً بحرف قرائته كرد اين هنكام كفت اي سُميه باز شو و روي با من كرد و كفت اكر جز اين شعر داري بكوي كفتم مرا پسر عمي است كه نام او سهل و كنية او ابوثابت است كاهي مرا هجا كويد و من نيز او را هجا كويم در اينمعني قصيده كفته ام كفت بكو من ابتدا بدين قصيده كردم وَدع هُرَبَره اِنَّ الرَكبَ مُرتَحِلٌ و هل تطيق وَداعاً ايها الرَجُلُ كفت ساكت باش اين هريره كيست كفتم ندانم همانا نام او در خاطر نهاده ام فرياد برداشت كه اي هريره حاضر باش در زمان دختركي همسال نخستين بيرون شد كفت آن قصيده كه من در هجو ابوثابت كفته ام براي عمّ خويش بخوان ايندخترك نيز قصيده مرا از مطلع تا مقطع انشاد كرد من بترسيدم ورعدتي سخت بر من درآمد و همي بلرزيدم چون مرا چنين ديد كفت اي ابوبصير بيم مكن من مسحل بن اثاثه جني همزاد توام منم كه شعر بر زبان تو ميكذارم پس خوف من از برفت و ببودم تا باران بايستاد اين هنكام مرا ببلاد قيس رهنموئي كرد و اين قضيه با مندرجات در گلشن شصت و هشتم هم مناسبة تامه دارد فتنبه صحابي در صحيح بخاري و اصابه و كتاب الروح كه از تأليفات ابن قيم الجوزيه است در حالات ثابت بن قيس كه در اغلب غزوات حاضر ركاب پيغمبر بود و در يوم يمامه شهيد شد نوشته اند كه بعد از شهادت شبانكاه آنروز بخواب يكتن از مسلمانان آمد و او را كفت تو را وصيتي خواهم كرد مبادا آنرا بحلم بحساب كيري و ضايع كذاري همانا كاهي
كه من
ص: 169
گلشن چهل و چهارم
كه من مقتول بميدان افتادم يك تن از مسلمين ورع مرا از تن باز كرد و با خود ببرد ومنزل او در پايان لشكركاه است و بر در خيمه او اسبش بسته شده و درع مرا در زير برمه از علف كذارده و در بالاي آن برمه رحلي نهاده تو خالد را از اين قصه آكاه كن تا ورع مرا مأخوذ دارد و چون بمدينه شدي ابوبكر را بكوي كه از فلان و فلان بر ذمّت من ديني است بهاي اين ورعرا تسليم ايشان دارد و اين خواب بتمامت راست آمد ورعرا بدست آوردند و ابوبكر وصية او را بپذيرفت صحابي در ناسخ استكه جندب بن كعب يكي از مبارزين اصحاب بود كه رسول خدا در حق او فرمود جندب و با جندب بضرب ضربة يفرق بها بين الحق و الباطل و كشف اينمعني در زمان حكومة وليد بن عقبه بحكم عثمان در كوفه شد كه مردي ساحر كه برواتي ابوبستان نام داشت در نزد وليد بدهان حماري ميرفت و از ويرا بيرون ميآمد و بالعكس و ديكر انكه سر خويشرا قطع ميكرد و بدور ميافكند انكاه پيش ميشد و سر را بر ميكرفت و بجاي خود مينهاد و مردم تعجب نموده نزديك بود منحرف كردند پس جندب بانك بر مردم زده كه شما را اينمرد بسخره كرفته و پيش شد و تيغ بزد و او را بكشت و كفت اكنون اكر تواني زنده باش و بضربت او اين فتنه مرتفع شد
در چكونكي حالات راويان احاديث امامان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است راوي شيخ مفيد عطر الله مرقده در ارشاد باسناد خود از خيراني و او از پدر خود خيراني كه از موالي حضرت رضا و از موثقين اصحاب حضرت جواد و هادي عليهما السلام است رواية نموده كه كفت من ملازم خدمتي در در خانه حضرت جواد بودم و احمد بن محمد بن عيسي اشعري قمي هر شب ميآيد كه احوال آنحضرت را بپرسد و به بيند كه ناخوشي آن حضرت چونست و آنرسوليكه از ابي جعفر نزد خيران ميآيد و پيغام ميآورد احمد برميخواست و به كناري ميرفت كه خلوت باشد و مطالب را در خفيه بكويد خيران كويد كه رسول شبي آمد و احمد از مجلس برخواست و رسول باخيران خلوت كرد و احمد در پشت ديوانه در جائي كه صداي ايشانرا مي شنيد مخفي شد و ايستاد و كوش داد كه ايشان چه ميكويند رسول بخيران كفت كه مولاي تو ابوجعفر سلام ميرساند بتو و ميكويد كه من از دنيا ميروم و بعد از من امر امامت با فرزندم علي ميباشد و هر اختياريكه مراست با شما او را نيز همان اختيار است و رسول رفت و احمد بركشت بموضع خود و بخيران كفت كه رسول بتو چه كفت كفت چيزي بود كفت تو از من پنهان بدار بخاطرت ميرسد كه من نميدانم من شنيدم آنچه او بتوكفت خيران كفت نه انكه خدا فرموده و لا تجسسوا حال كه شنيده اين شهادت را نكهدار كه كاه هست كه ضرور ميشود و روزي احتياج بآن بهم ميرسانيم و مبادا آن را بروز بدي تا وقتش برسد خيران كويد چون صبح شد فرموده حضرت جواد را در ده رقعه نوشتم و مهر كردم وبده نقره از بزركان شيعه سپردم و كفتم اكر حادثه بمن رخ داد و مُردم پيش از انكه اين رقعه ها را ازشما پس بكيرم شما باز كنيد و عمل بمضمون آنچه درآنهاست بكنيد چون ابوجعفر وفات يافت از منزل خود بيرون نيامدم مكر اينكه دانستم كه بزركان شيعيان جمعيت كرده اند نزد محمد بن فرح رُخجي بضمّ الرّاء و فتح الخاء بعده الحجيم كه يكي از قراي كرمان است و در ارشاد مفيد رواياتي است در مدح و عظيمي منزلت او در نزد حضرت موسي و حضرت رضا و حضرت جواد و حضرت هادي و بالجمله در نزد او جمعشده ودر مقام تحقيق امام ميباشند محمد بن فرح رقعه بمن نوشت كه شيعه اجتماع نموده اند نزد من و اكر نه ترس شهرت ميبود بر ميخواستم و ايشان را نزد تو ميآوردم و التماس كرده بود كه من سوار شدم و بروم نزد او چون رفتم ديدم همه در آنجا مجتمع شده اند و چون صحبت داشتيم معلوم شد كه بيشتر ايشان تشكيك دادند در ايام و نميدانند كيست پس من بآن ده نفر كه رقعها را بايشان سپرده بودم كفتم و ايشانهم حاضر بودند كه رقعها را بيرون بياورند چون بيرون آوردند كفتم آنچه آقاي من بمن امر كرده همين استكه در اين رقعها نوشتم و چون بر مضمون
رقعها
ص: 170
رقعه ها مطلع شدند كفتند تو يك نفري و كاش يك نفر ديكر بهمراه تو اين شهادت را داشت كه باعث اطمينان قلب ما شود كفتم خدا آنچه شما دلتان ميخواهد كرده اينك ابوجعفر اشعري نيز شاهد است بر اين رسالت پس همه از او سئوال كردند و او تأمل كرد در شهادت من متغير شدم و باو كفتم من و تو مباهله ميكنيم چون نام مباهله راشنيد ترسيد و كفت بلي شنيدم و كيفية را نقل كرد كفتند چرا از اول توقف كردي در اداء شهادت كفت اين كرامتي بود و نخواستم در عرب نباشد و در عج باشد كنايه از انكه با خود كفتم خيران كه مرد عجمي است چرا او را حضرت جواد باين شرافت تخصيص داد اما حال كه پاي مباهله در ميان آمد چاره نداشتم از اينكه قبول كنم و كتمان نكنم پس از آن مجلس مردم متفرق نشدند تا همه اقرار بامامت حضرت هادي نمودند و امر او را تسليم كردند و اينقضيه را توان كه در عداد مندرجات در گلشن چهل و دويم هم محسوب داشت فتبصر راوي عبدالله بن سرشك عامري را در كتاب خلاصه از راويان حضرت علي بن حسين و محمد بن علي بن الباقر نوشته و در مختار كشي مذكور استكه امام محمد باقر روزي درباره او فرمودند كه زود است كه مي بينم عبدالله بن شريك عامريرا كه عمامه سياه بر سر نهاده و كيسوان خود را در ميان دو كتف انداخته و در خدمت اهل بيت با چهار هزار مرد كرار جرّار در مضمار كارزار بافتخار و اشرار مجاهده مينمايد و در مجالس المؤمنين بعد از نقل اين رواية فرموده كه در اين كلام شريف اشاره است برجعة كه يكي از اصول عقائد ائمه اهل البيت عليهم السلام و شيعه اماميه است و انكه عبدالله از جمله اهل رجعة خواهد بود و نيز در مجالس از عبدالله و او از پدر خود شريك نقل نموده كه ميكفت كه چون حضرت اميرالمؤمنين اهل جمله را شكست داد فرمود كه از عقب كريخته ها نروند و جراحت رسيد كانر انكشند و هر كس كه در خيمه خود را فرو بندد ايمنن باشد و چون جنك صفين روي داد امر فرمود كه هر كس از لشكر مخالف رو بهزيمت نهد او را نيز بكشند و كار مجروحان ايشان را تمام كنند و بكشند در اين مرتبه ابان بن تغلب كفت كه چه ميكوئي دراين دو كار مختلف در اين دو حرب كه از حضرت امير واقعشد پس من در جواب كفتم كه چون در حرب جمل رئيس فرقه ياغيه طلحه و زبير بودند و ايشان هر دو كشته شدند و فتنه فرو نشست و حق بجاي خود قرار كرفت در كشتن بقية السيف مصلحت نديده و در حرب صفين چون معاويه كه رئيس ياغيان بود باقي بود وجود هر يك از هريميتيان و مجروحان لشكر او را در تقويت فساد او دخل تمام بود لاجرم حكم بقتل آنها نمود اين ناچيز كويد كه الحق و الانصاف كه شريك در جواب امان كلامي متين كفته و دري ثمين سُفته است راويٌ در خلاصه آيه الله الحلي استكه فضيل بن يسار از راويان حضرت باقر و صادق عليهما السلام بوده و در زمان صادق وفات كرده و هر وقت كه آن حضرت او را ميديد ميفرمود كه نجّ نجّ بشر المخبتين بالجنّة و نيز ميفرمود ان الارض لَيَسكُن الي فضيل بن يسار و در امالي صدوق عليه الرحمة است كه فضيل كويد كه در محاربه زيد بن علي عليه السلام با طاغيان لشكر شام با او همراه بودم و چون بعد از شهادت زيد بمدينه خدمت حضرت صادق رسيدم از من پرسيد اي فضيل با عم من در قتال اهلشام حاضر بودي كفتم بلي آنكاه پرسيد كه چند كس ترا از ايشان كشي كفتم شش كسرا كفتند مبادا تراشكي در استحلال خون آنها باشد كفتم اكر شكي در ان ميداشتم چرا ايشان را مي كشتم انكاه شنيدم كه آنحضرت فرمودند اشركني الله في ملك الدماء مضي و الله زيدٌ عمي و اصحابه الشهداء مِثلَ ما مضي عليه علي بن ابيطالب و اصحابه و ايضا از مختار كشي نقلنموده كه روايت نموده است از شخصي كه در وقت مردن فضيل او را غسل داده بود كه كفت در وقت غسل دادن فضيل دست او بر غسل عورت او بر من سبقت مينمود پس اينحالت را بحضرت امام جعفر صادق عرض نمودم آنحضرت فرمودند كه رحم الله الفضيل بن يسار و هو منّا اهل البيت اين ناچيزكويد كه اين كلام عناية فرجام از اين حجة ملك علام درباره جناب فضيل بن يسار كشف از كمال اختصاص او مينمايد بآن دربار ولاية مدار چنانكه
محبت
ص: 171
محبت و اخلاص و مودّت و اختصاص حضرت سلمان بآستان نسبت بآستان قدس خاتم رسولان به جائي رسيد كه از زبان مبارك آنسرور بمضمون عنايت مشحون السلمان منا اهل البيت سرافراز و مفتخر كرديد راويٌ در مجالس المؤمنين از تحفه الاحباء نقل نموده كه مسلم مجاشعي جواني بود در شجاعت و مناعت بين الاقران مسلم و در طريق دلاوري و اختصاص بعبته علية علي عليه السلام بغايت متين و محكم بود آورده اند كه چون شاه ولايت پناه در روز حرب جمل تصميم عزم بر قتال و محاربه نمود يك مصحف مجيد طلبيد و به يمين يُمن اَمين خويش كرفت و كفت كيست كه اين مُصحف را بكيرد و اينجماعت طغات بغات را بمضمون آن دعوت نمايد و باب ارشاد و نصيحت بر روي ايشان بكشايد مسلم مذكور دست پيش برد كه مصحفرا بكيرد حضرت اميرالمؤمنين فرمود مرا از پيشكاه غيب و باركاه لاريب چنين معلوم شده كه هر آن مرد مردانه و فرد فرزانه كه مرتكب اين امر كردد ودست او را به تيغ تيز قلم كنند و بي محابا و دهشت بدست چپ مصحفرا نكاه دارد واو را نيز بهمان دستور از او جدا سازند و بعد از آن نيز سر در سر اينكار كند مسلم از حضرت امير چون اين امر خطير را شنيد از بيم سرد جان ترك كرفتن قرآن نموده كفت مرا طاقت و قوت اين كار و قدرت و استطاعت اين كير و دار نيست اميرالمؤمنين آن كلام خجسته انجام را كه در اول بار فرموده بود باز تكرار نمود همان جوان مسلم نام باز از روي نياز دست پيش برد و حضرت امير همان كلام وحشت اثر را كه در آغاز ابراز كرده بود و جوان ترسيده بود ديكر بازند كار و تكرار نمود جوان اين نوبت از سر صدق و اخلاص تمام بغرض رسانيد كه لا عليك يا امير المؤمنين فهذا قليل في ذات الله هيچ دردي و غمي و المي بتو مرساد اي اميرمؤمنان ع هيچ دردي بتو ايمايه درمان مرساد و آنچه فرمودي كه بمن خواهد رسيد در راه رضاي خداوند جليل بغايت اندك و قليل است القصه مسلم برغبت صادق و همت لايق مصحف را بدست راست بكرفت چنانكه كفته اند ع ابدال ز بيم جنك در مصحف زد دردي به صف اصحاب جمل نهاده روان كشت و چون نزديك بايشان رسيد كفت اي اصحاب جمل شمارا بدين مائده رحمت الهي و نعم نامتناهي ميخوانم دعوت مرا بپذيريد و راه صلاح و سداد پيش كيريد تا از اهل رستكاري و شايسته مرحمت باري كرديد طلحه از آن ميان متعرض مسلم شد و كفت دروغ ميكوئي و اين از آثار عذر و و مكر پسر ابوطالب است واشاره كرد بيكي از لشكر خود تا يمين حامل مصحف را بتيغ بيدريغ مقطوع ساخت مسلم سبكدستي نموده مصحف را بدست چپ حافظ كشت دست چپ نيز حكم راست كرفت مسلم بمدد بازو مانند حفاظ قرآن را در سينه مضبوط و محفوظ ساخت و آخرالامر درجه شهادت يافت مسلم ما در پيري داشت بسيار خسته و رنجور دل آزرده كشت روي بآسمان آورده اين رجز خواندن كرفت يا ربّ انّ مسلماً اتاهم بمحكم التنزيل اذ دعاهم يتلو كتاب الله لا يخشاهم فخضوا من دمه لحاهم و امه واقفه تراهم تامرهم بالبغي لا تنهاهم فقا درده قطعاً اَراهم راوي علامه حلي قدس الله سره در خلاصه اصبغ بن بناته را از جمله خواص حضرت امير المؤمنين شمرده و دركشي است كه ابي الجزور كفته كه از اصبغ پرسيدم كه چگونه حضرت امير ترا و اشباه ترا شرطه الخميس نام نهاده كفت بنابر انكه ما با او شرط كرده بوديم كه در راه او مجادله و مجاهده كنيم تا ظفر ما بيم و ما شكسته شويم و او شرط كرد و ضامن شد كه بپاداش آن مجاهده ما را به بهشت رساند و قاضي در مجالس فرموده استكه مخفي نماند كه خميس لشكر را ميكويند بنابر انكه مركب از پنجفرقه است كه آن مقدمه و قلب و ميمنه و ميسره و ساقه باشد پس انكه ميكويند كه فلان صاحب امير از شرطة الخميس است اينمعني دارد كه از جمله لشكريان او استكه ميان ايشان و انحضرت شرط مذكور منعقد كرديده و چنان رواية نموده اند كه جمعي كه با آنحضرت آن شرط كرده اند ششهزار مرو بوده اند و در روز حرب بعمل بعبدالله بن يحيي خضري كفتند كه بشارت باد ترا اي پسر يحيي كه تو و پدر تو
از جمله
ص: 172
در چكونكي احوال راويان
از جمله شرطه الخميسيه و حضرت پيغمبر مرا از نام تو و پدر تو خبر داده و خداي تعالي شما را بزبان مبارك پيغمبر خود شرط الخميس نام نهاده راوي قاضي در مجالس در ترجمه ميثم تمار كه از اخيار اصحاب اميرالمؤمنين است از رجال كشي نقل نموده كه ابوخالد تمار كفته كه روز جمعه با ميثم در رود فرات بكشتي نشسته بوديم كه ناكاه بادي تند وزيد پس ميثم از كشتي بيرون آمد بعد از امعان نظر بر خصوصيات آن باد باهل كشتي كفت كشتي را به بنديد كه اين باد بغايت تند خواهد بود و علامت انست كه امروز معاويه مرده باشد و آخر صدق او ظاهر شده در جمعه آينده رسولي از جانب شام آمد و خبر آورد كه معويه بمرد و چون از او پرسيديم كه در كدام روز كفت در روز جمعه كذشته و اينرا از جمله كرامات ميثم ميتوان محسوب داشت راوي و ايضا در آن كتاب در ترجمه مؤمن الطاق كه از اجلّه اصحاب و روات از امامين همامين حضرت امام جعفر صادق و حضرت امام موسي الكاظم عليهم السلام است ذكر فرموده كه مردي استكه چون ضحاك كه يكي از خارجيان بود و دركوفه خروج نمود و نام خود را از اميرالمؤمنين نهاد و مردم را بمذهب خود ميخواند مؤمن الطاق نزد او رفت و چون اصحاب ضحاك او را ديدند بر روي او جستند و او را كرفته نزد صاحب خود بردند پس مؤمن الطاق با ضحاك كفت كه من مردي هستم كه در دين خود بصيرتي دارم و شنيده ام كه تو بصفت عدل و انصاف اتصاف داري بنابراين دوست داشتم كه در اصحاب تو داخل باشم پس ضحاك با اصحاب خود كفت كه اكر اين مرد با ما يار شود كار ما رواجي خواهد كرفت آنكاه مؤمن الطاق با ضحاك خطاب نمود و كفت كه چرا تبرّا از علي بن ابيطالب ميكنيد و قتل و قتال او را جلال دانسته ايد ضحاك كفت براي انكه او حَكَم كرفت در دين خدا و هر كه در دين خدايتعالي حكم كيرد قتل و قتال او و بيزاري از او حلال است مؤمن الطاق كفت پس مرا از اصول دين خود آكاه ساز تا با تو مناظره كنم و هركاه حجت تو بر حجت من غالب آمد در سلك اصحاب تو درآيم و مناسب آنستكه براي تميز صواب و خطاي هر يك از من و تو در مناظره كسي را تعيين كني تا مُخطيرا در خطاي او ادب نمايد و از براي مصيب صواب حكم نمايد پس ضحاك بيكي از اصحاب خود اشاره نمود و كفت اين مرد در ميان من و تو حكم باشد كه عالم و فاضل است مؤمن الطاق كفت البته اينمرد را حكم ميسازي در ديني كه من آمده ام با تو در آن مناظره نمايم ضحاك كفت بلي پس مؤمن الطاق روي باصحاب ضحاك نموده و كفت اينك صاحب شما حكم كرفت در دين خداي ديكر شما دانيد چون اصحاب ضحاك آنمقاله را شنيدند چندان چوب و شمشير حواله ضحاك نمودند كه هلاك شد روايٌ در مجالس قاضي در ترجمه صفوان بن يحيي كه با عبدالله جندب و علي بن نعمان شريك در تجارت بود و آنها قبل از او مردند و او حسب معادهه روزي از براي هر يك پنجاه ركعت نماز و سالي از براي هر يك يكماه روزه و زكوة ميداد نوشته استكه ورع او بنحوي بوده استكه در سفري شتري كرايه كرفته دوستي دو دينار وديعه داد كه بيكي از كوفيان رساند صفوان از مكاري خود تا اذن بطلبيد آنها را در ميان بار ننهاد
در تراجم حالات مردمان با عنوان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است ترجمه در وفيات الاعيان ابن خلكان استكه ارسلان بساسيري تركي كه بزرك اتراك بود در نزد القائم بامر الله خليفه عباسي منزلتي تمام داشت كه بر منبرها بعد از نام خليفه نام او را ميخواندند در سال چهارصد و نود و نه در بغداد بر قائم بامر الله خروج كرد خليفه را از بغداد بيرون نمود و خليفه پناه بامير عرب برده او را جايداد پس بسوار و شمشير حمايتش نموده ارسلان بساسيري را منهزم ساخته او را بكشتند و سرش را در بغداد به كردانيدند و ارسلان غلام يكي از بزركان فسا كه از بلوكات فارس است بود و اهل فارس مردمان فسا را بساسيري كويند بمناسبة اينكه فسا در اصل بسا است و سير بمعني زمين است مانند كرمسير و در كتب عربيه فسا را فسوي نويسند ترجمه در تفسير روح البيان است كه هرون الرشيد طبيبي داشت نصراني جواني بود صبيح و مليح و مؤدّب هرون بسيار اصرار ميكرد كه آن جوان مسلمان شود و او قبول نميكرد روزي
كفت
ص: 173
گلشن چهل و پنجم
كفت چرا مسلمان نمي شوي جوان نصراني كفت در قرآن شما دليل محكمي است براست بودن اعتقاد من كه عيسي روح الله وجزء او است پرسيد كدامست آن دليل پس اين آيه را خواند انما المسيح عيسي بن مريم رسول الله و كلمته القاها الي مريم و روح منه هرون جوابي نتوانست بدهد پس علماء را جمع كرد و از ايشان حل اين مشكل را خواست باز جواب مسكتي حاصل نشد در اثناء خبر دادند كه قافله از خراسان آمده و در ميان آن قافله است علي بن حسين بن واقد مروي كه در علم قرآن و تفسير مهارت زياد دارد هرون او را احضار كرد و مسئله را طرح كرد علي بن الحسين جواب فوري نداشت و لكن كفت ايها الخليفه قطعاً جوابي در قران براي همين ايراد خواهد بود لله علي ان لا اطعم و لا اشرب تا انكه جواب اين سئوا لرا بيابم پس آمد و درمنزل نشست و در را بر روي واردين بست و شروع كرد بقرائة قرآن تا با اين آيه رسيد و سخرلكم ما في السموات و ما في الارض جميعا منه پس بآواز بلند فرياد نمود افتحوا الباب فقد وجدت الجواب فوراً بنزد هرون آمد و جوان نصراني طبيب را نيز حاضر كردند آيه را خواند و كفت اكر عيسي جزء خدا باشد بدليل و روح منه لازم آيد تمام آنچه در آسمانها و زمين است اجزاء خدا باشند بدليل جميعاً منه و آن را بالبداهه غلط است و براي عيسي فضيلتي نماند پس معني آيه نيست آنچه تو فهميده طبيب ساكت و مسلمان شد هرون بعلي بن الحسين احسان و انعام كرد و او هم چون از آن سفر بركشت كتابي تأليف كرد و نام او را النظائر في القران كذاشت اين ناچيز كويد كه اين علي بن حسين بن واقد غير از واقدي معروفست زيرا كه نام او بنا بر ضبط ابن خلكان محمد بن عمر بن واقد واقدي است و او از موالي بني هاشم و مدني الاصل است و غير از واحدي مفسر مشهور است چه نام او بنا بر آنچه ابن خلكان ضبط نموده علي بن احمد بن محمد بن علي بن متوية الواحدي است ترجمة فاضل كامل محمد فريد وجدي مصري در كتاب كنز العلوم و اللغة چنين آورده كه اقليدس يكي از علماء رياضي است كه يوناني بوده و قرنها پيش از جناب مسيح روزكار كذرانيده و علماء عرب كتب رياضية او را از لغة يوناني بلغة عرب نقل نمودند اول كسيكه از عرب كتب او را نقل بلغة عربي نمود حنين بن اسحق بود پس ثابت بن قره در حدود دويست و يازده هجري تنقيح نمود منقولات حنين را و مهذب ساخت آنها را و آسان نمود مصاعب آنها را ترجمه و ايضا در همان كتاب استكه اخوان الصفاء جماعتي از فلاسفه مسلمين و از اهل بغداد بودند از اهل قرن سيم از هجرت متحد شدند كه عقايد اسلاميه را با حقايق فلسفيه وفق دهند و در اينخصوص تا پنجاه مقاله نوشته و نام آن را تحفه اخوان الصفا نهادند چنانچه در ميان مردم رسائل اخوان الصفا اشتهار تمام دارد و بعضيرا چنين خيال ميشود كه اين مشتهر رسائل اخوان الصفاء است و نه چنين است بلكه آن از مؤلّفات حكيم مجريطي قرطبي الاصل استكه فوت او در سال سيصد و نود و پنج بعد از هجرت اتفاق افتاده زيرا كه او آن كتاب خود را بر نسق تحفه اخوان الصفاء تأليف نموده و نام آنرا رسائل اخوان الصفا كذاشت فتنبه ترجمة و ايضا درهمان كتاب استكه اريوس نام قسيس اسكندريه در سنه دويست و هشتاد بعد از مسيح متولد شده و در سال سيصد و سي وشش از دنيا رفت و او عقيده نصارا بر تثليث انكار نموده و مبرهن ساخت كه خداوند مسيحرا از عدم بوجود آورد پس ممكن نيست كه كلمة و مسيح مقارن با باريتعالي باشد بوجه من الوجوه و تعاليم اريوس در اينخصوص منتشر كشته مدت زماني تعاليم كاتوليكيه را تهديد نموده و متروك كردانيد ترجمة در تكمله كتاب اهل الامل استكه شيخ محمد تقي دورقي از اعلام فضلاء و افراد علماء است جامع علوم عقليّه و نقليّه و صاحب تحقيق رائق و ذهن فائق بود اوازه علم او در عراق عرب اشتهار تمام داشت و علماي امصار از آنجناب اخذ علم مينمودند و علّامه دهر آقا سيّد مهدي طباطبائي بحر العلوم خدمت شيخ محمد تقي كسب مراتب علميه را نموده است و در حدود سال هزارو صد و اند وفات يافت و دورق نام قديمي بلوك فلاحي است كه از قلمرو فارس است ترجمة در فارسنامه ناصري
استكه
ص: 174
در تراجم مردمان با عنوان
استكه از بزرك زادكان اهل قشقائي است زبده ارباب فضل و بلاعت قدوه اصحاب مجد و فصاحت وحيد عصر و فريد و هر كاشف مشكلات فاتح معضلات مخزن نفايس فروع و اصول و مظهر حقايق معقول و منقول جامع نكات اصليه حاوي احكام فرعيه نادره زمان جهانكير خان قشقائي از تيره ذره شوري از اوائل عمر صبعش از معاشرت اقران رميده كربت غربت را بر آسايش اختيار كرده رخت سفر را بجانب اصفهان كشيد تحصيل علوم را بركمالات ديكر ترجيح داد و در اندك مدتي كوي سبقت را از همكنان ربود و اكنون در شهر اصفهان مرجع فضلاء و معتمد عملاء است با آنكه در مراتب علميه سرآمد ارباب عمايم است از لباس بزركان ايلات از سر تا پا بيرون نرفته مانند ايلات كلاه و زلف دارد اين ناچيز كويد كه جلالت قدر اين خان والا شان در نزد دانشمندان خطّه ايران كالنار علي المنار هويدا و آشكار است و در اين نزديكيها در اصفهان برحمت ايزدي پيوست و قلوب اهل علم و فضل را از فوت خود شكست رحمة الله عليه ترجمة در كنج دانش بعد از اينكه جوهري صاحب صحاح اللغة را في الجملة ترجمه نموده ميكويد جوهري را از فرط اعجاب بتصنيف صحاح وسواس و اختلال در مشاعر و احوال بهمرسيد و ميكفت در دنيا كاري خواهم كرد كه احدي نكرده باشد روزي دو مصراع در را يمين و يسار خود بربسته همي كفت اينها دو بال منند و باينها طيران كنم پس بدينحال بفراز بام خانه شد و از آنجا بآهنك پرواز خويشتن را بر زمين افكنده دركذشت ترجمة در زنبيل معتمدي استكه وفات ملا مهر علي اديب تبريزي المتخلص بفدوي در سال هزار و دويست و شصت و دو هجري در تبريز اتفاق افتاد و سن او از هشتاد سال متجاوز بود مرد خرقه پوش و ژنده بر دوستي بذي اللساني فصيح البياني مرقع لباسي ملمع اساسي بود و هر ضيافت كه ميرفت اول ميكفت اكلاً موعودم يا حملاً و صاحب خانه چه جرأت داشت كه خلاف فرمايش آخوند را بكند طاس شكسته چركيني داشت او را از حلوا و پلاد و خورش مملو ساخته در زير عبا ميكرفت و شروع بخوردن غذا ميكرد و بعد از مردن او در خانه او چندين خمره مملو از پلاو و حلويات خشكيده و طعام كنديده يافتند و قريب سيصد جلد كتاب داشت كه غالب او بخطّ خودش بود و خطّ شكسته نستعليق متوسطي داشت و در اواخر عمر زني كرفت و از او اولادي بعمل آمد و در مراتب شعر و شاعري يد عليا داشت فنّ حسابي او تركي پس از آن عربي و پس از آن فارسي و اين چند قصيده از او است و در زنبيل قصائدي از او نقل كرده كه مطلع يكي از آنها اين شعر معروفست ها عليّ بشرٌ كيف بشر ربّه فيه تجلي و ظهر هر كسيكه قصائد او را بخواهد بانكتاب رجوع كند ترجمة در مأثر و الآثار استكه ميرزا ابو الحسن بروجردي الاصل طهراني المسكن پسر ملا علي مجتهد بروجردي در محله سربخت دار الخلافه صاحب مسجد و محراب و اشتهار و اعتبار بود و بعد از وي پسرش آقا جلال الدين اين چنين است و ملا علي مذكور از جمله فخول از مجتهدين عصر شاهنشاه مبرور محمد شاه طاب ثراه است وي خود در حيات حجة الحق فقيه اعظم ميرزا ابوالقاسم الجاپلقي بن المولي حسن الجيلاني صاحب القوانين برتبه علياي مصاهرت وي نائل كرديد سبحان الله كه يكي از فرزندان چنين فقيه بنيه از بطن كريمه مشار اليها مشهور بآقا جمال الدين بروجردي از دعاة بابيّه شد و سنت پسر نوح احيا كرد و كافه اسباط محقق قمي علي الخصوص اعلاهم فخرا و اجلّهم قدراً و اقا جمال الدين بروجردي سابق العنوان پسر حجة الاسلام حاج ملا اسدالله طاب ثراه را كه بنام و نسب و نسبت سهيم ان شيطان رجيم بود در بادي امر بضي شرمنده ساخت هم دو جعفر بود كين صادق بدان كذاب بود نيست تنها صادقي درنام جعفر و اشتن آقا منير الدين از علماء اصفهانرا حضرت آفريدكار از اين افق ره و تار طالع ساخته و بتجلي صفة مخرج الحي من الميت پرداخته و او از ديدار پدر بيزار است و برفراز منبر بروي طعن
ميزند
ص: 175
گلشن چهل و پنجم
ميزند و صريحا لعن ميكند همه كس ما خلف پسر دارد من بيچاره ناخلف پدر دارم ترجمه و ايضا در همان كتاب است كه سيد جمال الدين اسد آبادي كه در اين دوره و زمان به سيد جمال افغاني معروف است در علوم عتيقه و فنون جديده مقامي بلند يافته مردم ايران را بوجود وي جاي افتخار است علوم شرعية را در قزوين تحصيل كرد و بطهران آمد و مدتي در افغانستان و هندوستان كذرانيد و باسلامبول رفت و از آنجا بمصر شد كروهي از دانش پژوهان جامع از هر بروي تلمّذ ميكردند و بسياري از روزنامجات و يار مصريه را في الحقيقه وي در تحت افادت و بلاغة آورد پس بموجبي باروپا رفت و در پاريس جريده عروة الوثقي را ايجاد كرد و از اين كاه نامش در جميع ممالك مشهور شد وصيت فضائل و آوازه خصائصش در افواه افتاد بعضي از دول قويه در منع انتشار جريده فريده مشار اليها جهد بليغ مبذول داشت لاجرم خاطر سيد را از اروپا ملالت كرفت و بسمت آسيا در كردش آمد و بحدود ايران رسيد نكارنده او را حسب الامر بدارالخلافه دعوت كرد و بكرات بحضور مبارك شاهنشاهي ارواحنا فداه مشرف كرديد و طبقات اهالي ازدافي و عالي آن بزركوار را ديدار نمودند پس بروسيه رفت و فعلاً جنابش در پطرسبورغ است همه جا محترم بوده و مكرم زيسته اهل سنة و جماعة او را افغاني ميشمارند چنانكه تلميذ اجلش استاد الادب محمد عبده در مقدمه رساله نيچريه نكاشته بالجمله اين شخص بزركوار از اعاجيب روزكار است و نوادر ادهار اين ناچيز كويد كه وفات اين سيد افغاني بنابر تصريح فاضل اديب محمد فريد وجدي مصري در كتاب كنز العلوم و اللغة در اسلامبول در سال هزار و سيصد و چهارده اتفاق افتاد و هر كس كه زياده از اين از حالات او بخواهد رجوع نمايد بجوهره يكصد وسي و شش از جز اول از كتاب جواهر الكلمات اين حقير فان فيه غني وكفاية ترجمه در مجالس المؤمنين بعد از اينكه ترجمه سيد خليل امير جمال الدين عطاء الله دشتكي صاحب كتاب تحفة الاحياء و روضة الاحباب را و همچنين ترجمه خلف باشرفش كه امير نسيم الدين محمد است از كتاب حبيب السير نقل نموده فرموده استكه صورت عقيده جمال الدين از كتاب تحفة الاحياء كه بنام خواجه مظفر ينكجي استرآبادي نوشته و غير آن ظهور تمام دارد و لهذا مخدوم الملك لاهوري بعضي از نسخ آن كتاب را حكم بسوختن نمود اما خلف الصدق او امير نسيم ميرك شاه اكر چه تصنيفي از او ظاهر نشده كه در آنجا تصريح بعقيده خود نموده باشد ليكن در كنار بعضي از نسخ كتاب ميزان ذهبي و مشقي شامي كه بنظر مطالعه او رسيده بخط شيف او مؤاخذه چندي بر سخنان ذهبي ناصبي ديه شده كه تشيع ديكران در جنب آن ناچيز كرديده بعد از آن مؤاخذات آن سيد جليلرا از آنشامي خليل بشرح و بسط و تفصيل ذكر نموده از جمله انكه ذهبي در احوال ابراهيم بن عبدالله صاعدي نوشته كه روي عن ذي النون المصري عن مالك خيراً باطلاً متنه اذا نصب الصراط لم نچراحد الا من كانت معه براة بولاية علي و جناب ميرنسيم الدين در تحت قول او كه خبرا باطلاً بخطّ شريف نوشته كه بل الباطل هو النحاس النحس الذهبي الناصبي عليه ما تستحق و قاضي از ابوالمّؤيد خوارزمي و ميرسيد علي همداني و ديكر از محدثين اهل سنة رواية اينخبرزا نقلنموه پس چكونه باطل شد و از جمله ذهبي در احوال احمد بن ازهر نيشابوري بعد از نقل و توثيق علماء رجال از او كفته و لم يتكلموا فيه الا لرواية عن عبدالرزاق عن يعمر حديثا في فضل يشهد القلب بانه باطل و جناب مير در حاشيه آن بخط شريف نوشته كه الحكم ببطلان الحديث بمجرد و شهادة القلب باطل عند النّقاد و القلب الذي يشهد ببطلان الحديث في فضائل علي هو قلب شيطان قلّاب او محل القاء الوساوس الشيطانيه و از جمله انكه ذهبي در احوال سعيد بن عمي اينحديث را باسناد او از ابن عمير رواية كرده كه حضرت رسالة فرمودند يا علي انا اخوك في الدنيا و الآخرة انكاه كفته اينحديث موضوع است و جناب مير در حاشيه آن نوشته كلا و حاشا بل هو حدث من طرق كثيره قبح الله وجه من حكم بوضع الاحاديث الصحيحه لسوء مذهبه من الخروج و النصب و الحديث المذكور
اخرجه
ص: 176
در تراجم مردمان باعنوان
اخرجه الترمدي في جامعه و قال هذا حديث حسن غريب و اخرجه الحاكم و صححه رغماً لا نف الذهبي الناصبي الي غير هذه من المناقشات و من ارادها فيطلبها من مجالس المؤمنين
در كثرت زيادي اعمار معمران و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است معمر علامه مجلسي قدس سره درجلد اول حيوة القلوب از ابن بابويه و او از اسحق بن ابراهيم طوسي رواية كرده استكه در سن نود و هفت سالكي در درخانه يحيي بن مصنور نقل كرد كه من پادشاهي را در هند ديدم كه او را سر بابك ميكفتند و در شهريكه او را صبوح مي كفتند پس از او پرسيدم كه چند سال از عمر تو كذشته است كفت نهصد و بيست و پنجسال و مسلمان بود و كفت كه حضرت رسول ده نفر از اصحاب خود را بنزد من فرستاد كه خذيفة بن اليمان و عمرو بن العاص و اسامة بن زيد و ابوموسي اشعري و صهيب رومي و سفينه و غير ايشان در ميان آنها بودند و مرا دعوت باسلام كردند و من اجابت نمودم و مسلمان شدم و نامه حضرت را بوسيدم پس من كفتم با اين ضعف چكونه نماز ميكني كفت خدا ميفرمايد كه الذين يذكرون الله قياماً و قعوداً و علي جنوبهم كفتم خوراك تو چيست كفت اب كوشت با كندنا پرسيدم كه آيا چيزي از تو جدا ميشود كفت هفته يكمرتبه چيز كمي دفع ميشود پس احوال دندانهاي او را پرسيدم كفت بيست مرتبه دندانها را افكنده ام و از نو بدر آورده ام و در طويله او چهارپائي ديدم از فيل بزركتر كه او را زندفيل ميكفتند پرسيدم كه چه ميكني اينجا نور را كفت رخت خدمتكاران را بر آن بار ميكنند و از براي كارزان ميبرند كه بشويند و چهار سال راه طول مملكت او و چهار سال عرض آن بود و شهريكه پاي تخت او بود پنجاه فرسخ در پنجاه فرسخ بود و بر در هر دروازه از دروازه هاي شهر او صد و بيست هزار لشكر حاضر بودند چه حون حادثه رو ميداد محتاج نبودند كه استعاثه از لشكرهاي ديكر بكنند و جاي او در وسط شهر بود و شنيدم كه مي كفت كه داخل بلاد مغرب شده ام و بر يك بيابان عالج رسيده ام و رفته ام بسوي شهر قم موسي تغيي جابلقا و بام خانهاي ايشان هموار است و خرمن وجود كندم و مأكولات ايشان هميشه در بيرون شهر است و آنچه ميخواهند از براي قوت خود بر ميدارند و باقي را در بيرون شهر ميكذارند و قبرهاي ايشان در خانهاي ايشان است و باغهاي ايشان دو فرسخ از شهر ايشان دور است ودر ميان ايشان مرد پير و زن پير نيست و بيماري در ميان ايشان نمي باشد تا وقت مردن و بازارهاي ايشان كشوده است و هر كه چيزي ميخواهد ميرود و ميكشد و برميدارد و قيمتش را در آنجا ميكذارد و صاحبش حاضر نيست و در وقت نماز همه حاضر ميشوند در مسجد ونماز مي كنند و بر ميكردند و در ميان ايشان خصومت و نزاع نميباشد و سخني بغير از ياد خدا و نماز و ياد مرك نميكويند معمر در مسطرف استكه تبع فرازي از معمرين بشمار ميآيد وقتي يكي از خلفاي بني اميه وارد شده خليفه از عمرش سئوال نمود تبع كفت چهار صد و بيست سال در زمان فترة و جاهليت بسر برده ام و شصت سال در زمان اسلام خليفه كفت از آنچه ديده در سالف عمر خود مرا خبر ده تبع كفت دنيا را ديدم شبي در اثر شبي و روزي در عقب روزي و مردم را ديدم كه دو طائفه اند يكطائفه مال دنيا جمع مينمايند و طائفه ديكر آن را متفرق ميسازند و يك طائفه را قوي و ظالم و ديكري را ضعيف و مظلوم و ديدم كه صغير ميشود و كبير هرم ميكردد و ديدم كه زنده ها ميميرند و جنينها متولد ميشوند و تمامت مردم يا مسرورند بآنچه در نزد آنها موجود است و يا محزونند بفقد آنچه را كه عادمند معمر در ترجمه جلد سيزدهم بحار الانوار از سيد جليل سيد علي بن عبد الحميد در كتاب انوار المضيئة نقلنموده كه فرموده است جدم عبد الحميد رفع حيدث برئيس ابو الحسن كاتب بصره كه از جمله ادبا بوده نموده و او كفته كه در سال سيصد و نود در بلاد عرب چند سال قحط و غلاشد لكن اطراف بصره ارزاني و فراواني بود اعراب اين را شنيدند از جايهاي دور بآنجا وارد كرديدند و السنه مختلفه داشتند با جماعتي
بيرون
ص: 177
بيرون رفتيم براي اينكه احوال ايشان را ملاحظه كنيم و قاعده علم و ادب از ايشان اخذ نمائيم بسا است كه در نزديكي از ايشان اين قاعده را يافته باشيم آنكاه خيمه بلند و بالائي را بنظر آورديم و آن را قصد كرديم ناكاه در كوشه آن شيخي را ديدم كه نشسته و ابروهاي وي پيش روي چشمهاي او را كرفته و در اطرافش جمعي از غلامان و اصحاب او بودند بر او سلام كرديم او جواب را رد نمود و حسن ملاقات را با ما بعمل آورد در آنحال مردي از ما مرآبان شيخ نشان داد و كفت كه اينمرد بزرك است و در معامله راه ها ناظر است و از جمله فصحاء و اولاد عرب است وهم چنين جماعتي كه با او هستند هر يكي از ايشان به قبيله منسوب و با فصاحت و سداد معروفند در حاليكه شما وارد شديد ما با او بيرون آمديم باميد اينكه فائده و چيز طرفه از يكي از شما اخذ كنيم وقتي كه تو را ديديم اميدوار كرديديم باينكه مقصود خود را در نزد تو مي يابيم زيرا كه بجهة كبر سن امور عجيبه بسيار ديده او كفت اي پسران برادرم خدايتعالي شما را تحية بفرستد بخدا سوكند ياد ميكنم كه هر آينه دنيا مرا از چيزي كه شما از من ميخواهيد مشغول و غافل كردانيده اكر اراده اخذ فائده داريد آن را از پدرم خواهش كنيد و اين خيمه او است و بدست خود اشاره بخيمه بزركي نمود كه در مقابل خيمه وي بود پس رفتيم و شيخي را در آن ديديم كه دراز كشيده و در اطرافش خدمتكاران پسرش را مشاهده نموديم و ماجرائيكه ميان ما و پسرش كذشته بود باو خبر داديم كفت اي پسران برادرم خداوند عالم شما را تحيت بفرستد چنانكه دنيا پسر مرا از قائده كه شما خواهش از آن كرده ايد مشغول و غافل كرده مرا هم از آن غافل نموده ليكن آنفائده را در نزد پدر من مي يابيد و اين خيمه خيمه او است و اشاره بچادر پاكيزه نمود ما در پيش خود كفتيم كه محض ديدن اين شيخ فاني را از جمله فوائد حساب مي كنيم اكر فائده ديكر هم از او حاصل شد آن نفعي ميوشد عليحده كه چشمداشت آنرا نداشتيم پس آن خيمه را قصد كرديم آنكاه در اطراف آن خيمه جمع كثيري از غلامان و كنيزان يافتيم وقتي كه ما را ديدند بسوي ما دويدند و سلام كردند پس كفتند كه چه مي خواهيد خدا شما را تحية بفرستد كفتيم كه ميخواهيم كه به بزرك شما سلام بكنيم و فائده اخذ نمائيم كفتند كه همه فائده ها در نزد اقاي ما است آنكاه يكي از ايشان داخل خيمه كرديد كه براي داخلشدن ما از آقاي خود اذن حاصل نمايد بعد از ان بيرون آمد و بما اذن داده داخل شديم در صدر خيمه تختي ديديم كه در دو طرف آن چند تا متكا بود و باليني هم در اول آن بود و در روي بالين سر شيخي را ديديم كه بدنش كهنه و پوسيده كرديده و مويهايش ريخته آنكاه باواز بلند سلام كرديم و جواب آن را بخوبي شنيديم و يكي از ما باو كفت مثل چيزيرا كه به پسرش كفته بود و باو فهمانيديم كه پسرش ما را نزد وي فرستاده و بما مژده فائده در نزد وي داده آنكاه شيخ چشمهاي خود را باز كرد ديديم كه حدقه هاي او بسيار كود كرديده و بخدمتكاران خود كفت كه مرا بنشانيد بعد از آن كفت اي پسران برادرم شما را خبري ميدهم انرا از من ياد كيريد پدر مرا بچه زنده نميماند و حال انكه نسلش بايد باقي ماند انكاه در حال كبر سنش من متولد كرديدم او را از ولادت من فرح و سرور روي داد بعد از آن برحمت ايزدي رفت و بعد از او عمّم كفيل من كرديد او هم مثل پدرم در محافظت من مبالغه داشت بنابراين روزي مرا بخدمت حضرت رسول خدا برد و عرضكرد اين طفل پسر برادر من است پدرش وفات نموده و من به تربيت وي كفيل شده ام و از مردنش ميترسم پس مراد دعائي تعليم بفرما تا اينكه او از بركت آندعاء و تعليم سالم بماند آنحضرت فرمود كه آيا ذات القلاقلرا نديده او عرض كرد كه يا رسول الله ذات القلاقل چيست فرمود اين استكه بخواني بر او سوره جحد كه قل يا ايها الكافرون است و سوره اخلاص و سوره فلق و سوره ناس را و من تا حال هر صبحكاه آنرا خوانده ام و آسيبي در مال و بدن خود نديده ام و مريض و فقير نكرديده ام و سن من تا باينجا رسيده است كه مي بينيد و شما هم ذات القلاقلرا ياد كيريد و آنها را بسيار بخوانيد بعد از ان از
نزد او
ص: 178
در كثرت و زيادي اعمار معمران
نزد او مراجعت نموديم اين ناچيز كويد كه عامه ناس از ذات القلاقل بچهار قل تعبير مينمايند معمر در بحار استكه از جمله معمرين عبدالمسيح بن بُقيله غساني است و نام بُقيله ثعلبه بوده و بعضي حارث كفته اند و ناميدنش به بُقيله از اين جهة استكه او روزي دو لباس سبز پوشيده در ميان قوم خود درآمد آنكاه ايشان باو كفتند تو به بقيله ميماني يعني به علف سبر شباهت داري كلبي و ابومحنف و غير ايشان كفته اند كه او سيصد و پنجاه سال عمر نمود و زمان اسلام را دريافت وليكن در دين نصاري باقي ماند و اسلام نياورد و نقلكرده اند كه در وقت خالد بن وليد بعزم تسخير بلده حيره در اطراف آن با لشكر فرود آمدند وآن در پشت كوفه شهري بود قديم كه نعمان بن منذر در آنجا مي نشست واهل آن هم در آنحال محصور كرديدند آنكاه خالد بايشان پيغام داد كه مراديرا از دانشمندان و بزركان خود نزد من روانه نمائيد عبدالمسيح بن بقيله را فرستادند وقتيكه بنزد خالد رسيد كفت اَنعِم صَباحاً ايها الملك يعني اي پادشاه در وقت صبح يا نعمة و لذت باشي خالد كفت خدايتعالي مرا زين تحية تو بي نياز كردانيده لكن ايشيخ بكو كه ابتداي آمدنت از كجاست كفت از صلب پدرم كفت از كجا بيرون آمدي كفت از شكم مادرم كفت بر چه چيزي تو كفت بر زمين كفت در چه چيزي تو كفت در لباسهاي خود كفت آيا تعقل ميكني كفت بلي سوكند ياد ميكنم كه هر آينه مي بندم كفت آيا پسر چندي كفت پسر يك مرد آنكاه خالد كفت من تا بحال مانند اينمرد نديده بودم هر چه كه از او ميپرسم كلام مرا برخلاف مرادم حمل ميكند و جوابي كه مطلوب من نيست ميكويد او كفت كه بتو جواب ندادم مكر از چيزي كه پرسيدي و هرچه كه ميخواهي بپرس خالد كفت آيا عربيد شما يا بنط كفت عربيم در صورت بنط آمده ايم و بنطيم در صورت عرب ظاهر شده ايم او كفت آيا با من دعوي خواهيد كرد يا مصالحه عبدالمسيح كفت مصالحه خالد كفت پس اينحصارها براي چيست كفت آنها را براي من ساخته ايم كه اكر سفيهي يا بيعقلي بر ما هجوم بياورد در آنها خود را نكاهداريم تا وقتي كه مرد عاقلي بيايد و او را از اين عمل بد نهي كند خالد كفت چند سال از عمر تو كذشته كفت سيصد و پنجاه سال كفت در اينمدت چهاديده كفت ديده ام كه كشتيهاي دريا در اين سيلكاه بسوي ما آيند و از اهل حيره زني را ميديدم كه زنبيلي در سر كذاشته و بيشتر از يك كرده نان توشه برنداشته از آنجا تا بشام با آن توشه ميرفت يعني ان بلده بمثابه بزرك بود كه به نزديكي شام متعصل بوده و الحال آن خراب كرديده داب و عادت پرورد كار درباره بلاد و عباد بر اين نهجست راوي كويد كه با او سمي بود كه در كف دستش ميكردانيد خالد كفت اين چيست كه در كف دست تو است كفت سم است كفت آنرا چه ميكني كفت اكر با اهل بلد من موافقت و سلوك خوش كردي آنكاه براي خدا حمد ميكنم و اكر غير ايشان با اين نمودي من بذلّت و خواري و بلاي ايشان راضي نميشوم اين سم را ميخورم و از مشقّت زندكي راحت ميشوم و حال انكه از عمرم باقي نمانده مكر اندك زماني آنكاه خالد كفت كه آن سمرا بمن بده پس آنرا كرفت و كفت بسم الله و بالله رب الارض و السماء الذي لا يضر مع اسمه شيئ بعد ازآن آن سمّ را خورده غشي او را كرفت و چانه خود را زماني طويلي بر سينه خود كذاشت بعد از آن عرقي نموده بهوش آمد كويا كه از قيدرها كرديد آنكاه ابن بقيله بسوي قومش بركشت و بايشان كفت به پيش شما از نزد شيطاني آمده ام كه سم خورد و باو ضرري نرسانيد با اينجماعت كاري بكنيد تا اينكه شر ايشان را از خود دور نمائيد آنكاه بكفته او اطاعت نموده با ايشان بمصالحه راضي شدند و صد هزار درهم نجالد دادند اين ناچيز كويد كه محض اختصار بهمين قدر از كذارشات حالات اين بقيله اقتصار رفت و هر كس كه طالب زياده از اين است بجلد سيزدهم كتاب بحارالانوار مراجعه و سرح انظار نمايد معمر شيخ جليل كراجكي در كنز الفوائد بعد از اينكه قضيه معمر معزني را كه ملقب با شح و مكني يابي
الدنيا است
ص: 179
الدنيا است نقل نموده فرموده استكه معمر ديكري است كه آنرا معمر مشرقي كويند و آنمرديست مقيم ببلاد عجم از ارض جبل و ذكر ميشود كه او امير المؤمنين علي را ديده و چندين سال استكه مردم او را باين وصف ميشناسند و ميكويد كه او را مثل آن شجّه كه بمعمر مغربي در ركاب آن حضرت رسيده است وارد كرديده و جماعتي از مردمان مختلفة المذاهب مرا از حديث آن خبر دادند و كفتند كه ما را ديده ايم و كلامش را شنيده ايم از جمله ابوالعباس احمد بن نوح شافعي در مدينه رمله در سال چهار صد و يازده مرا حديث نمود كه من براي تفقه متوجه عراق شدم پس از شهريكه آنرا سُهرِوَرد كويند عبور نمودم و آن شهر از اعمال زنجان است و عبور من در سنه چهار صد و پنج بود پس بمن كفتند كه در اينجا مردي استكه علي را ديده است اكر نزد او بروي و او را به بيني همانا فائده عظيمه يافته پس ما نزد او رفتيم و او در خانه خود نوار ميبافت و بنقلي اشتغال بعمل زنا نيز داشت و او پيرمردي نحيف الجسم و صاحب كبيره مدوره بود و او را پسري كوچك بود كه سنش يكسال بود پس باو كفتند كه اينجماعة از اهل علمند و قاصد عراقند و دوست دارند كه از شيخ بشنوند كيفيت ملاقاتش را با امير المؤمنين پس كفت بلي سبب ملاقات من با انحضرت اين بود كه من در موضعي ايستاده بودم ناكاه ديدم سواري از كنار من عبور كرد چون سر خود را بلند كردم آن سوار دست بر سر من كشيده و در حق من دعا فرمود و چون از من كذشت خبر دار شدم كه آن حضرت امير است پس من هروله نموده خود را بانحضرت رسانيدم و با او مصاحبت كردم و كفت كه در تكريت و موضعي از عراق در ركاب آنجناب بودم كه آن موضعرا تل فلان ميكويند و تا آنحضرت در حيات بود در خدمتش بودم و بعد از شهادتش اولادش را خدمت مينمودم احمد بن نوح كفت كه جماعتي از اهل بلدنش كفتند كه ما از پدران خود و ايشان از پدران خود همين كفت او را نقلنموده اند و حسين بن محمد بن احمد قمي هم بمن كفت كه من او را ديده ام و از جمعي از اهل سهررود هم حكايتش را شنيده ام
در مذاهب مستحدثه در ميان مسلمانان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است مذهب در بستان السياحه در بيان مذهب زيديه چنين نكاشته كه پوشيده نماند كه راقم انچه در كتب قوم ديده و از مردمان معتبر شنيده در مذهب زيديه خلاصه اش اين استكه آن مذهب منسوب است بزيد علي بن حسين عليهما السلام و كويند ايشان پانزده فرقه اند بدين موجب اتبريّه جاردويه صالحيه جريريه يعقوبيه ابريقيه عقبيه يمانيه محمديه طالقانيه قمريه زكيه جيشيه حسينيه صباحيه و در اصل سه فرقه اند و در كتب اخبار آمده كه سبب ظهور مذهب زيديه آن بود كه زيد بن علي در كوفه خروج نمود و جمعي بر آن كرويدند و بعد اكثري از آنجناب بركشتند و بحكم هشام بن عبدالملك زيد را كشتند و صلب كردند آنكاه سوختند و خاكسترش را دز چاه كردند جميع زيديه بعصمت امام قائل نيستند و كويند امامة مخصوصست بعلي بن ابيطالب و اولاد انحضرت و هر كه از اولاد فاطمه دعوي امامت كند و به كتاب خدا و سنه رسول دعوت نمايد نصرت او لازم است اكنون چند فرقه در ولاية يمن موجود اند اول صالحيه ايشان منسوبند بحسن بن صالح و ايشان را اتبريه نيز كويند اينطايفه ميكويند كه علي بن ابيطالب بعد از رسولخدا افضل مردم بود و امامت خاصه آنجناب بود و چون آنحضرت ترك امامة نمود خلافت بر شيخين درست شد و صحابه مخطي بودند و در حق ايشان نه خوب كويند و نه قدح كنند و اينجماعة قائلند برجعت اموات قبل از قيامت دويم جاروديه اينطايفه كويند كه رسولخدا نص كرد بر علي بصغت دون تسميه و آن را نص خفي خوانند يعني روشن نبود و بعد از رسول امام علي بود و خلق كافر شدند كه ديكري را نصب كردند و كويند هر كه بر علي تقدم نمود كافر شد و نيز كويند كه علم اخيار از اولاد حضرت مجتبي و اولاد جناب سيد الشهداء مانند علم رسول اكرم حاصل است از
روي
ص: 180
در مذاهب مستحدثه در ميان مسلمانان
روي فطرت بدون تعليم وتعلم و كويند كه امام بعد از رسول علي بود و بعد از او حسين بود و بعد از او هر كه از بني فاطمه باشد و عالم و شجاع بود و خروج كند و بعضي از ايشان كويند محمد بن عبدالله بن الحسن خواهد بود و برخي از آنها اعتقاد دارند كه مهدي محمد بن القاسم بن علي بن الحسين خواهد بود سيّم جريريه و ايشانرا سليمانيّه نيز كويند اين طائفه كويند امامت بشوري ميباشد و اكر دو كس از اخيار اهل اسلام بكسي اعتقاد كنند امام شود و امامت مفضول درست و صحيح است با بودن افضل ابوبكر و عمر در امامتشان مخطي بودند اما خطائي ننمودند كه موجب كفر باشد و كويند عثمان كافر شد بسبب بدعتهاي چند و سنت هاي ناپسند كه در دين احداث نمود و اينفرقه جاروديه را منكرند و جاروديّه نيز ايشان را منكرند جمله زيديّه با معتزله هم اعتقادند و در فروع قياس و رأي و استحسان در نزد ايشان دليل شرعي است و السلام علي من اتبع الهدي مذهب و ايضا در رياض السيّاحه در بيان مذاهب غلاة و علي اللّهيان چنين نكاشته كه پوشيده نماند كه طائفه عالي مذهب صنفي از اهل تناسخ اند اين كروه عليّ مرتضي را عليه السلام صاحب كرم مي نامند و ايشان ميكويند كه معرفت او سبحانه و تعالي ممكن نيست مكر انكه از مقام اطلاقيت تنزل نموده بكسوت قيد بيايد و ممثّل شده خود را بشناساند و خلق را بخويش عارف كرداند و ممثّل شدن امريست ممكن اما واجب است مانند ممثّل شدن روح القدس بصورت جوان مستوي الخلقه بمريم و ممثّل شدن جبرئيل بصورت دخيه كلبي بمحمد عربي آنذات خجسته صفات كه از همه نقايص مبرّا است و از همه معائب معرّا از جهة شفقت از وحدت صرف تنزل كرده هدايت اهل ضلالت ميكند آنذات عليّ مرتضي است انا خالق السموات و الارض دليل مدّعي است مصدر كثرت آن نقطه وحدت كرديد و فرموده آنحضرت انا نقطه تحت باء بسم الله شاهد مطلب است آخر مرده زنده كردن و تصرف در آسمان و ستاركان كار يزدان است منكران قائلند كه آفتاب ردّ كردن و مرده را زنده نمودن يوشع و سليمان نيز همان است و جميع پيغمبران را صاحب كرم فرستاد و كار ايشان را وي تمثيت داد و خبر يا علي جئتَ مع كل نبي سرّاً و معي جهراً خبر صحيح رسيده است منكران وي را قائلند و او را قسيم الجنة و النار ميدانند و قاسم الارنراقش ميخوانند و استاد جبرئيلش ميكويند و نيز ميكويند در حين تولد و وفات و در حال سئوال منكر و نكير صاحب كرم حاضر است مظهر العجائب و مظهر الغرائب صاحب كرم را مينامند و كلام الله ناطقش ميكويند دانايان از اين سخنان چيز ديكري ميفهمند و نيز غلاة كويند اكر خداوند عالم از انحضرت اجاذت نيافتي بخلقت عالم نشتافتي حاصل سخن انكه هر كس كه بخدائي وي ايمان نيارد ذره ايمان ندارد منكران نيز ميكويند كه هر كه محبت صاحب كرم در دلش نيست آن كس از دين و ايمان بر بست نزد دانايان اين هر دو سخن يكي است و كويند ظهور آنحضرت بيحد و شمار است سيصد سال قبل از اين نيز ظهور نموده و رسم و عادت در ميان اينطايفه نهاده هر كه او را نشناسد و معرفت آنحضرت حاصل نكند بايد دور بزند و برزخهاي بسيار طي نمايد تا انكه او را معرفت حاصل شود در اصطلاح اينطائفه ابن پايين پير است و امام رضا را داود كويند و امام حسين را يادكار جمع جماعة را مكه دانند همكيشان خود را يار خوانند و بيكانكان مذهب خويشرا خوار ميكويند در هنكام داخلشدن در طريقه ايشان است جوز وصد ديناري و سر سپردن و نيز ريش تراشيدن و شارب زدن در آنطائفه كناه بزرك است ونماز و روزه معصيت سترك بدل يكماه روزه در فصل زمستان سه روز روزه وصال لازم ميدانند و بجاي نماز نياز را واجب شمارند با وجوديكه در ميان ايشان حجاب نيست عصمت و عفت بكمال دارند انتهي مذهب در ملل و نحل شهرستان و بستان السياحه و رماض السياحه و كنز العلوم و اللّغة و غير اينها از كتب معتبره مذهب اسمعيليّه را بتفضيل
نكاشته
ص: 181
گلشن چهل و هفتم
نكاشته اند و اجمال از آن كه مناسب با وضع اين عجاله است اين استكه ايشان كويند باخبار متواتره معلوم شده استكه حضرت صادق نصّ بامامت اسمعيل فرمود و بر مادر اسمعيل تا اودر حيوة بود هيچ زن و جاريه بكرفت چنانچه حضرت رسول با خديجه وعلي با فاطمه و بنابراين بعد از حضرت صادق امامت باسمعيل رسيد و فوت اسمعيل را در زمان حضرت صادق منكرند و ميكويند آنجناب فوت او را تقيّه اظهار داشت تا مخالفان او نيابند و بر قتلش نشتابند و بعد از اسمعيل محمد بن اسمعيل امام باشد و امامت باسمعيل ختم شد و بعد از او ائمه مستورند و داعيان ظاهر اند و عالم از امام ظاهر يا مستور خالي نباشد چون ايام ظاهر شود حجتش نيز ظاهر كردد و مدار احكام بائمه صفت است مانند ايام هفته و سموات سبعه و كواكب هفتكانه و طبقات زمين و نقباء را مدار بر دوازده است شيعه اثني عشري از اينجا بغلط افتاده اند كه ائمه را بعدد نقباء شمرده اند و چون اينطائفه بسته خود را باسمعيل دهند ايشان را اسمعيليه خوانند و چون اين طائفه مجرد نظر و استدلال را در معرفت ايزد متعال كافي نميدانند مكر بتعليم معلم و بارشاد مرشد بدينجهة ايشان را معلميه خوانند و باعتبار اينكه ميكويند هر كلمه قرآن ظاهري و باطني دارد و عوام را بر ظاهر لفظه اطلاعست و خواص را بر باطن تأويل وقوفست لذا ايشان را باطنيه كويند و از جمله ماويلات ايشان اين استكه كويند وضوء عبارت از پذيرفتن آئين است از امام و سيم از ماذون در غيبت امام و نماز عبارت است از رسول بدليل قوله ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و اختلام عبارت است از افشاي سري كه در نزد ايشان است بغير قصد هدايت كسي و غسل تجديد عهد است و زكوة تزكيه نفس است بمعرفة دين وصوم عبارتست از محافظة اسرار امامت و زنا عبارتست از افشاي اسرار دين و نماز جماعة عبارتست از متابعت امام و زكات كنايه است از انكه خمس مالرا بامام دهند و كعبه پيغمبر و ناب علي است و منا و مروه و ميقات وصي انبياء است و بلتبيه عبارت از اجابة مدعو است و هفت طواف خانه مولاست و بهشت عبارت از راحة ابدان است از تكاليف و دوزخ عبارت از رخمت و مشقه ابدانست بتكاليف و قيامة عبارت از مرك آن شخص است كه مرده است كه من مات فقد قامت قيامته و چون كسي در مذهب و طريقه ايشان راسخ شود و اجازه كلام يابد او را مأذون نامند و چون بدرجه دعوت رسد و معتبر باشد او را حجت خوانند و چون رتبت و درجه او بكمال رسد و از تعليم بي نياز شود او را امام دانند و بالاي امام اساس است و بالاي اساس در منزلت ناطق است امام صفت است و داعي دوازده و نيز كويند كه ناطق كسي استكه شرع متقدّمين را منسوخ كند و اساس يعني كسيكه تأويل شريعه نزد او باشد و اسرار باطن همه خلق را بداند ناطق واضع شريعت را كويند و اساس كسيكه باطن او را بيان كند كار ناطق وضع تنزيل است و شغل اساس تأويل شريعه و بيان حقيقة آن نزد او باشد و نيز كويند كه ممكن نيست كه امام وفات يابد مكر انكه يك پسر او امام خواهد بود و معني ايه كريمه ذريّة بعضها من بعض اين است و جعلها كلمة باقية في عقبه همين است و چون حجت آورند كه حسن بن علي باتفاق همه شيعيان امام بود و فرزند او امام نبود جواب كويند امامت او مستودع بود يعني ثابت نبود و آن عاريت بود و امامة حسين بن علي مستقر بود و آيه كريمه مستقر و مستودع اشاره بآنست الي غير ذلك من كلماتهم الكفرية و الالحاديّة و الحاد اينطائفه در دين قويم اسلامي بمثابه از شيوع و ازدياد استكه از ميان تمامة طوائف باطله كه خود را منتسب بدين مبين اسلام و بآن منسوب ميدارند فقط ايشان معروف بملاجده شده اند خذلهم الله و اخزاهم مذهب بدانكه قرامطه بنابر آنچه در تاريخ حبيب السير است جماعتي ميباشند كه بحسب ظاهر خود را از
اسمعيليه
ص: 182
در مذاهب مستحدثه در ميان مسلمانان
اسمعيليّه ميشمارند و بامامت محمد بن اسمعيل بن حضرت امام جعفر صادق اعتراف دارند و باطناً اعتقاده ايشان ابطال شريعت خير العباد و محض الحاد است زيرا كه قرمطيان مانند ملحدان اكثر محرّمات را حلال پندارند چنانكه در اخبار الدول قرماني است كه ايشان كويند غسل از جنابة لازم نيست و خمر خوردن حلال است و روزه در سال در دو روز لازم است يك روز روز نوروز و روز ديكر روز مهرجان و در اذان نماز و آن محمد بن الحنفيّه رسول الله را زياد نموده و حج و قبله را نسبت به بيت المقدّس لازم دانند و چون در بداية حال يكي از كلانتران ايشان خط را مقرمط مينوشت لفظ قرامطه بر ايشان اطلاق يافت چنانكه در حبيب السير است و بروايتي كه در تحفه الملوك مسطور است باني آنمذهب باطل عبدالله بن ميمون القداح استكه از اهل اهواز بود و بدعوي انكه من وصّي محمد بن اسمعيلم بسياري از حلايقرا اضلال نمود و قرمطيان در زمان هرون الرشيد با مأمون علي اختلاف الروايتين بر سبيل خفيه دعوت كردند و بتدريج مردم بسيار آنمذهب را اختيار نمودند و در سنه احدي و ثمانين و مأتين يكي از اعيان آنطايفه كه يحيي بن و كرويه نام داشت بقطيف رفت و در منزل علي بن يعلي كه از بزركان آنديار بود نزول نمود و اظهار كرد كه مرا امام محمد مهدي برسالت فرستاده و زمان ظهور آنحضرت نزديك است و جمعي كثير از مردم قطيف و بحرين را بمتابعة و مطاوعة در آورد و از جمله آن طايفه يكي ابوسعيد جنابي بود و جنابه كنايه از قريه استكه بر ساحل فارس احداث يافته القصه چون يحيي چند روزي باضلال متوطنان قطيف و بحرين پرداخت مدتي در كوشه پنهان شد و بار ديكر ظاهر كشته مكتوبي بميانعلاة خود نمود و كفت اين كتابت صاحب الزمان است بسوي شما و مضمون آن خطّ مزوزان بود كه دست از دامان متابعة يحيي برمداريد و هر يك ششهزار درم و چهار دانك زر نزد ما فرستيد و يحيي آنوجه را بحصول موصول كردانيده كرت ديكر غيبت نمود و پس از چند كاه باز پيدا شده رقعه ديكر آورد كه مردم خمس اموال خود را باو دهند و در آن اثنا روزي بخانه ابوسعيد جنابي رفت و ابوسعيد بلوازم ضيافت پرداخت و منكوحه خويشرا بخلوتخانه او فرستاد و حاكم بحرين از اينواقعه خبر يافته يحيي را بكرفت و تأديب بليغ فرموده بشهر روانه نمود انكاه ابوسعيد و يحيي از آن ولاية بيرون رفتند باتفاق روي توجه بشامات آوردند و آخر الامر محمد بن سليمان را مكتفي عباسي با بيست هزار سوار از براي دفع شرّ آنها از مسلمين معين نموده و ايشان آنملعونرا در يكي از معارك كشتند پس برادرش كه حسين نام داشت رئيس قرمطيان شده و بالاخره در قرب حماهدست محمد بن سليمان خود و دو پسرش اسير شدند و لشكرش اغلبي بنفظ سوختند و باقي مانده منهزم شدند و مكتفي او و پسرانش را بقتلرسانيد چنانكه در تدبير پنجم از گلشن نود و يكم مفصلاً خواهد آمد و اما ابوسعيد جمعي كثير از قرمطه را تابع خود كردانيده و بكرات قطيف و بصره و سائر بلاوهم جوار را در معرض قتل و غارت درآورد تا انكه غلام صغلبي آنملعون را در سنه احدي و ثلثمائه درحمام بكشت چنانكه در تواريخست و بعد از ابوسعيد ابوطاهر پسرش رئيس قرمطيان شده تا انكه در سنه سيصد و هفده در روز ترويه بمكه معظمّه ريخته حجاج را قتل و غارت نموده و حجر الاسود را كنده به بلاد هجر بردند و در سنه سي و دو ابوطاهر نيز كشته شد چنانچه در ملحمه ششم از گلشن بيست و سيم مرقوم افتاد مذهب بدانكه با يك كه اصلش از اذربايجان است ملعوني الحاد پيشه بود و كيش مزدك را داشت و انكار حرام و حلال كرده امر و نهي را باطل ميدانست و پيروانش مذهب او را خرم دين ميكفتند و در سنه دويست ده خروج نموده و جماعتي انبوه را در تحت اطاعت و در كيش و مذهب خود درآورد و قريب هزار هزار نفر از كساني را كه در مذهب با او مخالف بودند بوادي عدم فرستاد
چنانكه
ص: 183
گلشن چهل و هشتم
چنانكه در تواريخ معتبره مسطور است و او حدود بلقان و آذربايجان بود و بسي فتنه ها نمود تا انكه در سنه عشرين و مأتين معتصم چه بن كاوس را كه از بزرك زادكان ماوراء النهر و يافشين ملقب بود با پناهي سنكين بدفع بابك فرستاد و او مدت دو سال چندين مرتبه مقاتله واقعشد و خلفي كثير از جانبين كشته شدند تا انكه در سنه ماتين و عشرين و ماتين بابك شكستي فاحش يافته بجانب ارمنيه با معدودي رو نهاد و وارد بفلعه سهل بن سنياط كه والي آنجا بود كرديد سهل او را پذيرائي نموده تا انكه سهل ثوبتي در وقت غذا خوردن بر سر سفره با بابك هم غذا شد بابك از نخوتش كفت اي سهل تو چه حد آن داري كه با من در سك سفره غذا خوري سهل كفت ندانستم پس آهنكري طلبيده پاي بابك را بقيد نهاد و باقشين خبر فرستاد واقشين او را خواسته بسامره فرستاد و معتصم او را بدرك فرستاد بنحويكه در تواريخ است و مذهب مقنع تناسخي كه در شعبده دويم از گلشن سي ام كذشت تذكر آن مناسب مقام است
در نوادر منبريّه كه از منبريان و واعظان صدور يافته و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست ندرة منبريّه در مجالس المؤمنين استكه وقتي ابوحفص عمر السهروردي كه ملقب است بشهاب الدين در بغداد وعظ ميكفت و در اثناي وعظ اين بيت را خواند شعر ما في الصحاب اخو وجد نطارحه حديث نجد و لا صبّ نحاديه و از روي ذوقيكه شيخرا از تصور كمال خود دست داده بود مكرر آن بيت را ميخواند در اثناء جواني عارف مجرّد از حاضران به شيخ فرياد كرد كه اي شيخ تا چند اظهار كمال خود و نقصان حاضران ميكني و الله كه در اينميان بعضي باشند كه راضي بهمزباني تو نيستند چرا اين ابيات در عوض آن بيت نميخواني ما في الصّحاب و قد سارت حمولهم الا محبّ له في الركب محبوب كانّما يوسف في كلّ راحله و الحيّ في كلّ بيت منه يعقوب پس شيخ صيحه زد و از منبر بزير آمد تا آن جوان را دريابد و در مقام عذرخواهي شتابد ناكاه از نظر او غائب شد و درجاي او كودي پر خون ديدند كه در وقتيكه شيخ آن بيت را ميخواند و تكرار مينمود از روي غضب پاي خود را بر زمين زده بود و آنصورت ظهور نمود ندرة منيريّه صاحب روضة الصفا آورده كه در سنه تسع و خمسين و خمسمائه بموجب فرموده حسن بن محمد كه رئيس ملاحذه اسمعيليه و ملقب بِعلي ذكره السلام بود مردم رودبار به الموت آمدند و بعد از آن فرمان داد نادر مصلي كه در پاي قلعه الموت واقع بود منبري رو به قبله نصب كردند و چهار رايت بزرك ملوّن بچهار لون كه عبارت از سرخ و سفيد و زرد و سبز باشد بر چهار طرف منبر منصوب ساختند و بعد از اجتماع مردم حسن بر منبر رفته سامعان را در ضلالت و غوايت افكند كه از امام در خفيه پيش او قاصدي آمده و بعبارت ايشان وسط ايشان يعني امام نوشته آورده استكه مبني است از تمهيد و تأكيد قواعد مذهب آنجماعة و مستشعر است بانكه ابواب رحمت و رأفت بر متابعان و مطاوعان خويش كشوده است و اينطبقه را بندكان كزيده خويش خوانده است و از تكاليف شرعي ايشان را معاف و معذور داشته است و خاطر خود را از اِفعَل و لا تفعل مطمئن و آسوده كردانيده است و بعد از القاء اين نوع مزخرفات و هذيانات از منبر فرود آمده و دو ركعة نماز كذارده مائده ها نهاده فرمود ما اصحاب مناهي و ارباب ملاهي بدستور اعياد بطرب و و فرح و حبور مشغول شدند و ايضاً در همان كتاب است كه بتوسط لقاب چنين شنيده ام كه بر كتابه خانه از خانه هاي الموت من نوشته بودند شعر برداشت عل شرع نباشيد ايزدي از كردون زمانه علي ذكره السلام و بالجمله چون اين فعل شنيع و حركت قبيح از اين حسن صادر شده در ولايت رودباره قهسان رسم الحادا شكلرا كشت و لفظ ملاحذه بر اسمعيليه
اطلاق
ص: 184
در نوادر منبريه واعظان
اطلاق يافت و حكام سابق نيز كه قواعد شريعت كما ينبغي بجا آوردند بدنام شدند و قاضي تستري در مجالس خود بعد از ثقل آنچه كه از روضة الصفا نقلشد چنين كويد كه از اين كلام صاحب روضة الصفا ظاهر شد كه بادِيِ امرِ الحاد و اباحه حسن بن محمد بوده نه حسن صباح و اين نيز ظاهر شد كه حكام سابق مراسم شريعت كما ينبغي بجاي آورده اند پس انكه اطلاق لفظ ملحد بر حسن صباح كنند يا اطلاق لفظ ملاحده را بر جميع داعيان الموتيه اطلاق نمايند بنا بر مشاركت اسمي خواهد بود ميان اين حسن و آن حسن و با بر محضر عصبيّتي كه اهل خلاف را با طوائف شيعه ميباشد تا اخر آنچه كه در حالات حسن صباح مرقوم داشته ندرة منبريه در مجالس المؤمنين از صاحب روضة الصفا نقلنموده كه در ذيل احوال عبدالله بن طاهر ذو اليمينين كه از جانب مأمون حاكم خراسان بود چنين آورده كه در ايام حكومة او جمعي از مجوس در هرات مقارن مسجدي آتشكده داشتند و چنانچه در شرع شريف مقرّر است جزيه ميدادند و هيچكس متعرّض ايشان نميشد روزي يكي از واعظان در بالاي منبر در قريه مالان در اثناي وعظ فرمود كه در اين شهر مسلماني ضعيف است و مؤيّد اينقال انكه مسجد و آتشكده متصل بر يكديكر واقعشده و اهل اسلام در دفع اين نفرت اهمال و تغافل مينمايند از اينكلمات عرق عصبيّت مسلمانان در حركت آمده خلقي كثير اتفاق كردند و چون شب شد در تخريب مسجد و آتشكده سعي نموده از عمارت آن دو موضع اثر نكذاشتند و در همان شب مسجدي جديد بجاي آن مسجد قديم و آتشكده خويش نشاني نيافتند دود حسرت بدماغ ايشان راه يافته متفحّص آن كشتند و چون بر حقيقت حال اطلاع يافتند از هرات به نيشابور رفته بعرض عبدالله بن طاهر رسانيدند كه در ايام دولت تو چنين حيفي بر ما واقعشده اكنون به تظلّم آمده ايم و اميد ميداريم كه دادنا بستاني عبدالله بن طاهر فرمانداد كه از حقيقة آن فهم استعلام نمايند چون امناة در مقام تفتيش و استفسار آمدند چهار هزار پيرمرد معمّر از بلده و قراي هرات مجتمع كشته كواهي دادند كه ما مدت الحيوة اين مسجد را بهمين كيفيت كه حالا واقعست ديده ايم و قبل از اين در اينموضع نه آتشكده و نه مسجد ديكر بوده و در اداي اين شهادت ثواب طمع داشتند ندرة منبرية در كامل بهائي و مجالس قاضي و ديكر از كتب معتبره استكه معوية بن يزيد بن معويه بعد از اينكه بعد از يزيد پليد سه ماه و بقولي چهلروز خلافت نمود روز جمعه بر منبر شد و پس از حمد الهي و درود حضرت رسالت پناهي كفت اي قوم بدانيد كه من شخصي عاجزم وكار خلافت لايق من نيست و اكر حق بود و اكر باطل آن كار را بني اميّه كردند و در ذمّة ايشانست و خبر ميدهم شما را كه كسي كه وارث باستحقاق خلافت است واحدي را در او محال طعني نيست علي بن الحسين است عليهما السلام برويد و با او بيعت كنيد اكر چه ميدانم كه او قبول اينمعني نخواهد كرد و بعد از اتمام اين خطبه از منبر فرود آمده بمنزل خويش رفت و ابواب اختلاط مسدود كردانيده از خانه بيرون نيامد تا وقتيكه وفات يافت و در كامل بهائي استكه آخر او را بزهر كشتند و معلم او را كه يكي از علماء شيعه بود زنده بكور كردند ندرة منبرية در مجال المؤمنين آورده كه مشهور استكه سلطان حسين ميرزا والي خراسان التماس رخصت آمدن شاه قاسم فيض بخش را از سلطان يعقوب كه از ولات عراق بود نمود كه شايد ببركت قدوم حضرت ميرمرضي كه او را در آن ولا طاري شده بود شفا يابد و جهة تحصيل رخصت شاه قصبه سمنان را كه از نقايس قصبات خراسان بود بسلطان يعقوب پيشكش نمود و چون شام قاسم به صحبت سلطان حسين ميرزا رسيد و ببركت قدوم او از آن مرضي خلاص كرديد اورا و بيكم حرم او را ارادتي عظيم بخدمت شاه بهمرسيد تا انكه قصبه بيابانك را بسيور غال شاه تعيين نمودند و همواره در تعظيم و تكريم او نهاية مبالغه ميفرمودند و چونمشايخ و علماي متصوفه اهل سنة و جماعت مانند شيخ الاسلام بفتازاني و
ملا جامي
ص: 185
ملا جامي مشاهده آن نمودند عرق حسد و حميت ايشان بحركت درآمده از روي عداوت در آنمقام شدند كه وسيله اي بكيرند و آبروي آنحضرت را بر خاك مذلّت ريزند بنابراين از خدمت ميرزا التماس نمودند كه چون خدمت شاه قاسم باين ولايت تشريف آورده اند ميخواهيم كه خاص و عام از بركات انفاس شريفه ايشان مستفيض كردند و روز جمعه بر منبر رفته موعظه فرمايند كه همكي از موائد فوائد ايشان استفاده نمايند و غرض ايشان آن بود كه چون شاه قاسم از علوم رسمي دستكاه ندارد در مجلس وعظ او را مؤاخذه نمايند و سئوالات مشكله در ميان اندازند تا عجز او را ظاهر سازند و چون سلطانحسين ميرزا از تدبير ايشان بيخبر بود التماس آنمعني از حضرت شاه نمود و شاه نيز قبول فرمود القصه چون روز جمعه درآمد و حضرت شاه حسب الموعود بر سر منبر آمد بعد از حمد و ثناي الهي و درود بر حضرت رسالت پناهي وآل والاحياهي شروع در فضيلت ذكر لا اله الا الله نموده رئيس المعاندين عبدالرحمن جامي فرصت يافته خواست كه اشكال مشهور را كه در آن كلمه طيبه واقعست القا نمايد لاجرم متوجه جانب شاه شده كفت كه در كلمه لا اله الا الله بحثي دارم ميخواهم كه بر شما عرض نمايم شاه را روحانيت شاه ولاية امداد نموده و بديهة كفت كه ما در عراق مي شنيديم كه تو در كلمه لطافت نظام حاضر انام بر جامي خنديدند و حضرت مير فاتحه خوانده مجلس وعظ را بهمان منتهي ساختند ندرة منبرية عبدالوهاب بن علي السبكي در طبقات الشافعيه در ترجمه رضي الدين طالقاني چنين آورده كه امام رافعي در امالي خود كفته استكه رضي الدين ابوالخير طالقاني در قزوين براي عامه مسلمين مجلس ارشاد و تذكير منعقد ميساخت و هفته سه نوبت باين كار ميپرداخت يكي از آن سه هنكام بامداد روز آدينه بود پس روز جمعه دوازدهم ماه محرم سال پانصد و نود از هجرت علي العاده به منبر برشد و در كريمه فان تولوا فقل حسبي الله لا اله الا هو سخن راند وكفت اين آيه از جمله آياتي استكه در اواخر نازل شده آنكاه چند آيه ديكر از آياتي كه در اواخر رحلت حضرت نازل شده بشمرد مثل آيه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و مثل آيه واتقوا يوماً ترجعون فيه الي الله و مثل سوره اذا جاء نصرا لله و الفتح و چون بر آيه و اتقوا يوماً يرجعون فيه الي الله تكلمّ كرفت در جمله كلمات و بيانات خود كفت پيغمبر خدا صلي الله عليه وآله پس از نزول اين كريمه زنده نبود مكر هفت روز امام رافعي كفته استكه اتفاقاً رضي الدين طالقاني خود نيز بعد از اين سخن زنده نبود مكر هفت روز چه همينكه از منبر فرود آمد او را تب عارض شد و جمعه ديكر در كذشت و اين از عجائب اتفاقات است كوئيا آنعالم عامل و فقيه فاضل بحقيقت حال و نزديكي زمان انتقال و ارتحال خود مُلهَم شده بود وروز شنبه بخاك سپرده شد و مردم از آن اتفاق غريب بحيرت افتادند ندرة منبرية قاضي در مجالس در ضمن ترجمه سيد محمد نوربخش و خروج او بر شاه رخ تيموري و در خلخال دستكير شدنش و بهرات آوردنش با غلّ و زنجير مينويسد چون مقيداً بهرات رسيد ميرزا شاهرخ بحضرت مير فرمودند كه روز جمعه بر منبر بايد رفت و از دعوي خلافت تبرّا بايد كرد ودر آن مبالغه بسيار كردند حضرت مير همچنان مقيد بر منبر رفته كفتند كه از اين فقير سخني ميكويند اكر كفتيم و اكر نكفتيم ربّنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكوننّ من الخاسرين و فاتحه خواند و فرود آمد ندرة منبريّة در بسياري از كتب معتبره استكه ابوالفرج عبدالرحمن مشهور بابن جوزي عالمي با فراست و واعظي با طلاقت بود روزي بر منبر بود او را سئوال كردند كه علي افضل بود يا ابوبكر في الفور كفت من كان بنته في بيته انكه دخترش در خانه او بود پس فريقين از اينجواب چنين فهم كردند كه مدح پيشواي ايشانرا كرده تسلي يافتند ندرة منبريه قال بعض الامراء عند صعوده و علي المنبر لاذاء الخلبة نعم الشيئ الامارة لولا قعقعه البريد و صعوبة المنبر و قيل لعبد الملك بن مروان اسرع اليك الشيب فقال كيف لا و انا اعترض عقلي في كل جمعة علي الناس
بصعودي
ص: 186
در نوادر منبريه واعظان
بصعودي علي المنبر و تكلمي فيه ندرة منبرية شمس الدين محمد بن بديع الرضوي در كتاب حبل المتين كه در معاجز بعد از دفن اميرالمؤمنين و از كتبي است كه مولانا المحدّث النوري نور الله مرقده از آن بسيار در دار السلام خود نقل فرموده چنين آورده كه ملا محمد جيلاني كه از اعاظم علماء و موثّقين بوده نقل نموده استكه احمد بن فهد حلي كه صاحب كتاب عدّة الداعي است روزي در حلّه در مسجديكه الحال آن مسجد را مسجد ابن فهد ميكويند موعظه مينمود تا انكه رسيد به بيان حضرت امير و نزديك بود كه آفتاب غروب كند و بسياري از مناقب باقي بود خطاب بآفتاب كرد كه اي افتاب چه ميشود كه همچنانكه براي آقاي مؤمنان قرار كرفتي از براي ما غلامان نيز قرار كيري تا مناقب آنحضرت تمام شود و شروع در موعظ نمود مدتي طول كشيد و آفتاب همچنان برقرار ايستاده بود تا نقل مناقب باتمام رسيد ناكاه دفعه غرو نمود چنانچه بر همه مردم آشكار شد و شعراء اينمقدمه را به نظم آورده اند شعرٌ لا تغربي يا شمس حتي ينقضي مدحي لصبوا لمصطفي و لنجله يعني غروب مكن اي آفتاب تا اينكه تمام شود مدح من از براي داماد مصطفي و نواده هاي آن و اثني عنانك ان غرمت قيادة انسيت يوماً ما رودت لاهله و بكش عنان خود را اكر قصد داري فرو رفتن و غروب نمودن را آيا فراموش كرده روزي را كه بركشتي از براي صاحب مدح ان كان للمولي و قوفك فليكن هذا لوقوف لخيله و لِرَجله يعني اكر بوده است از براي مولاي ما علي صلوات الله و عليه ايستادن تو پس بايد بوده باشد اين ايستادن از براي سواران و پيادكان از محبيّن آنحضرت و علامه مجلسي در تاسع بحار الانوار نسبة چنين قضيه را بواعظي از وعاظ واسط داده است كه اين كيفيت در آنجا واقعده و اشعار مذكوره را هم از منشات خود آنواعظ دانسته است كه در همانحال در بالاي منبر انشاء نموده و الله العالم بالاتحاد و التعدد ندرة منبريه در قصص العلماء استكه سالي مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطاء كذارش بشهر رشت افتاد مردم آنجا خواستند نماز خود را با جماعت بجا آورند و اقتدا بايشان نمايند و چون مسجديكه كنجايش جمعية آنها را داشته باشد نداشتند در ميداني كه دارند جمعشدند و بعد از نماز از شيخ مسئلت نمودند كه منبر رفته ايشان را موعظه نمايد شيخ فرمود من فارسي نميدانم چون اصرار را از حد كذرانيدند شيخ بر منبر برآمده و فرمود ايها الناس همه ميميرند و شيخ هم ميميرد پس فكر روز پسين باشيد مردم رَشتِ شما مثل بهشت است دربهشت قصور است در رشت هم قصور عاليه و نهرها و بستانهاست و در بهشت حور العين است زنان رشت هم مانند حور العين است در كمال وجاهت در بهشت غلمان باشد در رشت هم امروان زيباشت در بهشت تكليف بنماز و روزه و سائر عبادات نيست در رشت هم نماز و روزه و سائر عبادات نيست پس نكاه فرمود ذاكري را در پاي منبر ديد باو فرمود برخيز ذكر مصيبت كن و از منبر بزير آمد
در استكشافات قيافيةً قيافان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است قياقه در تاريخ مجدي است كه اول كسيكه در عالم قيافت و فراسة كتاب نوشت جواني بود يوناني قيلاموس نام و او مردي حكيم و اديب بود و در ميان خلايق شهرت يافت كه قيلاموس بر طبايع و اخلاق انسان بنظر نمودن بر انسان اطلاع مييابد و اين سخن باستاد حكماي عصر و يمقراطيس رسيد كه جواني پيدا شده استكه از ظاهر خلقه آدمي صفات باطني او را اعلام ميفرمايد و طبيعت و عادت هر كس را كما هو حقه ميكويد حكيم كفت اين نيكو علمي است اما او را امتحان بايد كرد پس ديمقراطيس شاكردان خود را يك يك نزد او فرستاده و او عادت و طبيعت هر يك را ميكفت تا آخر الامر ديمقراطيس صورت خود را كشيده بشاكردان داد و كفت اين را نزد او بريد و اوصاف صاحب اينصورت را از او سئوال نمائيد ايشان چون صورت را نزد قيلاموس بردند بعد از تأمل كفت صاحب اينصورت بايد كه عالم و حكيم باشد اما شهوت بر طبيعتش مستولي بود و مايل بزنا و فجور بود شاكردان حكيم در غضب
شده
ص: 187
شده خواستند جوان را برنجانند يكي از آنها كه بفطانت و مهم ممتاز بود مانع كشته جوان كفت مرا برو صاحب اينصورت ببريد تا آنچه را كه در شأن او ميكويم مقرّر سازم چون او را نزد حكيم بردند كفتند ما حيا مي كنيم كه آنچه را كه اينجوان در حق تو بيان كنيم از خودش سؤال كن چون پرسش نمود جوان كفت چونصورت تو را ديدم بفراست كفتم كه صاحب اينصورت بايد كه شهوت پرست و زناكار باشد اكنون كه بخدمت رسيدم بقين من روي در ازديادنها و چه علامت زنا درو ظاهر است اما اكر بقوت عقل عنان نفس را سركش را نكهداري ميشايد و بمقراطيس كفت راست كفتي و قيافت و فراست تو درست است اما من پير شده و اعصابم خشك كرديده و قوت خود را به نحو زدن كوشت خوك و شراب و با اجنيّه خلوت نكردن درهم مي شكنم قياقه در مستطرف و ديكر از كتب است كه شافعي كفته وقتي از تكه بجهة تحصيل علم فراست بمصر رفتم و مصنفاتيكه در آب باب متدوال بود بدست آوردم و در تعليم آن رنج بسيار بردم تا انكه در وقت مراجعت بمنزلي فرود آمدم ناكاه مردي كبود چشم سرخ موي كه علامت شرارت از وي ظاهر بود و در كتب علم فراسة چنان نوشته بودند كه مردي بدينشكل بغايت شرر باشد و چون ما را بديد آغاز خرمي كرد با ما ملاقات نمود و ما را بمنزلي برده علف ستوران مهيا ساخت و آنچه ما يحتاج بود از طعام و شراب و غير ذلك حاضر نمود و انواع خدمات بتقديم رسانيد و چون من آنحالت مشاهدست كردم كه برخلاف علم فراسة بود با خود كفتم دريغ از راه دور و رنج بسيار معلوم شد كه علم قيافه مضبوط نيست چه اكر آن علم موافق معمول بودي بايستي كه از اينمرد خيري بما نرسد و با خود مقرر داشتم كه آن كتب كه در علم قيافت تحصيل كرده ام در آب اندازم پس شب در منزل آنمرد اقامت نموده بر بستر استراحت تكيه زدم و چون صبح شد و عزم رفتن كردم با آنمرد كفتم رنج بسيار كشيدي و در ضيافت ما دقيقه فرو نكذاشتي اكر وقتي بمكه كذر كني سراي محمد بن ادريس را طلب كن تا عذر تو بخواهم آنمرد بخنديد و كفت نادان مردي كه توئي تصور كرده كه من اينهمه تكلّف در حق تو برايكان كرده ام پس نسخه بيرون آورد و هر چه خرج كرده ضِعف آن نوشته بود چونحال چنان ديدم بغايت خرم شده غلام را كفتم كه هر چه ميخواهد بوي ده كه مرا از رنجي عظيم خلاص ساخت قيافة در تاريخ مجدي استكه جمعي از قابفان كه در علم فراست مهارتي تام داشتند در مجلس هرون الرشيد نشسته بودند كه يكي از اولاد خليفه درآمد ايشان كفتند كه اين پسر خليفه نيست خليفه متغير شده بحرم درآمد و با زبيده كفت حال اين فرزند بطريق راستي بيان كن و الا بهلاك خويش متيقّن چاش زبيده كفت چون فرزند از من متولد شده سياه چرده بود انديشيدم كه خليفه بجهة سبزي و عدم صباحة او برنجد تفحص كردم كه در قصر من هيچكس فرزندي آورده زن كارزيسري آورده بود فرزند او را برداشتم و پسر خود را بكارز دادم تا چون پسر من بزركتر شود و از آن كدورت روي به صفائي چهره مبدل كردد او را بخدمت آورم هرون الرشيد پسر را طلبيده فرمود تا پيش قايفان بردند چون او را ديدند كفتند بخدا كه اين فرزند خليفه است قيافة و ايضا در همان كتاب استكه كويند قيافان در قدم مردم نكرند و از آن استدلال نمايند كه فرزند كيست و اصل او كدام است چنانكه روزي يكي از اينطايفه در زمان دعوت حضرت رسالت مردم را بدين اسلام بمكه آمده روزي در مجلس قريش بود كه سخن رسولخدا مذكور شد آن شخص كفت و الله من هيچ قدمي نديده ام مشابه تر از قدمي كه در مقام ابراهيم واقع است از قدم محمد و شافعي را چنان اعتقاد كاملي بر اين علم استكه بر آن رفته است كه اكر دو نفر در فرزندي دعوي كنند فرزند مزبور را نزد قايفان برند و بهر چه ايشان كويند عمل نمايند قيافة در مجمع الامثال در ذيل مثال ان العصا من العصية ميكويد اول كسي كه اينمثالرا كفت افعي جرهمي بود و تفصيل آن اين استكه نزار در وقت وفات اولاد خود مضرو اياد و ربيعه و اَنمارِ را جمعنموده كفت ايفرزندان اين قبّه سرخ كه از جرم است مال مضر باشد و اين اسب او هم و خيمه سياه
از آن
ص: 188
در استكشافات قيافه قيافان
از آن ربيعه و اين خدمتكزار شمطاء يعني موي سياهش يا سفيد آميخته مال اياد و اين بدره و مجلس از آن انمار كه دروي جلوس نمايد و اكر اشكالي در كيفية تقسيم من داشته باشيد پيش افعي جرهمي كه در نجران است برويد پس بعد از وفات نزار ميانه اولاد او مشاجره و منازعه در ميراث شده موافق وصيت پدر بجانب افعي جرهمي شدند در بين راه مضرّ علفي ديد كه چريده شده بود كفت شتري كه اين علف را چريده يك چشم داشته ربيعه كفت اين شترا عوجاج داشته اياد كفت اين شتر ابتر بوده دُم نداشته انمار كفت شتري شرود بوده چون قدري مسافت طي نمودند مردي را ديدند كه بار بر دوش كشيده از ايشان پرسيد كه خبري از شتر من داريد مضر كفت يك چشم او كور بود كفت بلي ربيعه كفت اعوجاجي دارد كفت بلي اياد كفت دم نداشت كفت بلي انمار كفت شرود يعني تفور و وحشي و كريزان از آدمي بود كفت بلي و الله اين صفات شتر منست او را بمن بنمائيد آنها سوكند ياد كردند كه ما شتر تو را نديده ايم آنمرد كفت والله دروغ ميكوئيد چكونه تصديف كنم قول شما را و حال آنكه صفات شتر مرا بيان كرديد با آنها رفته تا آنكه وارد نجران شدند صاحب شتر فرياد ميكرد كه اين اشخاص از شتر من خبر دارند و صفات او را براي من بيان كرده بعد از آن انكار نمودند كه او را نديده ايم مخاصمه را نزد افعي جرهمي بردند كه حكيم عرب بود پس افعي كفت چكونه صفات شتر آن را بيان كرديد اكر نه ديده ايد مضر كفت ديم آن شتر يكطرف را چريده بود و طرف ديكر را نچريده دانستم يك چشم داشت ربيعه كفت ديدم اثر يك پاي شتر درست مانده و اثر پاي ديكر فاسد شده بجهة اعوجاج او دانستم شتر معوج بوده اياد كفت بعره خود را جمع انداخته بود دانستم ابتر بوده و اكر صاحب دَم بود بعره او متفرق ميشد اَنمار كفت او را شرود از آن دانستم كه چريده بود در جاي پرعلف و او را ترك كرده بجاي بد و بي علف رفته او را چريده افعي بصاحب شتر كفت برو و در تفحص پيدا كردن شتر خود باش كه اينها اصحاب شتر تونستيد پس افعي جرهمي از ايشان پرسيد كه شما كيستيد و مقصود از آمدن شما به نجران چيست مقصود خود را بيان نمودند افعي آنها را تحسين كرده كفت با اين فطانت و قيافت شما چه جامي تصديق و قرارداد من است پس آنها را ضيافتي بسزا كرده منزلي داده و كوسفندي براي ايشان كشته و شرابي حاضر نموده و خود جائي نشسته كه ديده نمي شد و سخنان ايشان را مي شنيد ربيعه كفت مدت العمر كوشتي الذازين كوشت نديده اكر نه آن بود كه كوسفند آن شير سك را خورده است مضر كفت تا حال شرابي بهتر از اين نياشاميده و ليكن عتبي كه دارد تاك آن از قبور روئيده است اياد كفت تا حال مردي را به بزركي اينشخص نديده عيبي كه دارد از پدر خودش نيست اياد كفت نشنيده بودم مثل امروز كلامي نافع در انجاح حاجة خود مثل اينكلام كه ما كفتيم افعي اينكلمات را شنيد كفت نيستيد اينجماعت مكر شياطين مباشر خود را خواسته پرسيد اين شراب را از كجا آوردي و اصل او چيست كفت تاك او را در قبر پدرت غرس كرده بودم و از شبان پرسيد حالت كوسفند را كفت در وقت تولد مادر او مُرد و در كله ميشي نبود كه باو شير داد و او بشير سك پرورش داده شده پس بنزد ما در خود رفت و سئوال پدر خود كرد كفت من زوجه پادشاهي مسمول بودم و او را اولاد نمي شد ترسيدم چون بدون خلف در كذرد و اموال او تلف شود خود را بابن عم وي كه مهمان او بود رسانيدم و تو را از او پيدا كردم افعي مراجعت كرده قصه خود را براي آنها بيان نمود پس سئوال از وصية پدر ايشان كرد بيان نمودند افعي كفت چيزي شبيه است به قبه همراه از طلا و دنانير و شتران سرخ از آن تو باشد كه مضري بدينجة ناميده شد بمضر الحمراء و اما انكه صاحب فرس او هم و خباء اسود است يعني ربيعه پس از براي او است هر چه سياه است از اسبهاي سياه پس مشهور شد بربيعة الفرس و آنچه شبيه است نجادم شمطاء يعني كنيزيكه موي سر او سياه و سفيد باشد يعني هر چه رنك او ابلق باشد از براي اياد است و كرديد از براي او هر ماشيه ابلقي لذا سبان
و كوسفندان
ص: 189
و كوسفندان پس ناميده شد اياد السمطاء و حكم نمود از براي انمار بد راهم و آنچه قاضل است از اين اشياء يعني ماسواي مذكورات و لذا ناميده شد انمار الفضل پس رفعشد از پيش افعي در حالتيكه همه راضي بودند باين تقسيم و اين قضيه را در تاريخ نكارستان هم ايراد نموده مؤلّف آن وليكن بافي الجمله اختلافي قيافة در كافي و بحار استكه علي بن مبيره از جمله احكام و امراء بني عباس بود بر مولاي خود رقيد خشم كرد و رفيد پناه بحضرت صادق برد و كفت برو نزد او و سلام مرا باو برسان و بكو كه جعفر بن محمد كفت كه من مولاي تو رفيد را پناه دادم آزار مكن او را رفيد كفت شامي بداعتقادي است كفت برو و بهمين قسم كه كفتم بكو رفيد كويد روانه شدم در بيابان عربي مرا ديد كفت دست انسان مقتولي است بعد از آن كفت زبان خود را درآور چون درآوردم و ديد زبان مرا كفت لا بأس عليك در اين زبان رسالتي است كه اكر بكوههاي آهن آن رسالت و پيغام را ببري آنها نرم و مطيع و منقاد تو ميشوند رفيد كويد چون داخلشدم بر علي امر بكشتن نمود كفتم ايها الامير بزور مرا نكرفتي بلكه من بياي خود آمدم مطلبي است بتو ميكويم در خلوت خواهي بكش و خواهي ببخش پس امر بخلوت نمود كفت مولاي من و تو جعفر بن محمد بتو سلام ميرساند تا آخر آنچه مذكور شد كفت الله جعفر بن محمد اين سخنرا بتو كفت و سلام بمن رسانيده كفتم بلي و قسم خوردم تا سه مرتبه پس با دست خود بازوي مرا كرفت و باز نمود و كفت دلم آرام نمي كيرد تا دستهاي مرا به همين نسبت ببندي كفتم دست من پيش نميرود و هركز اين كار را نمي كنم كفت قانع نمي شوم مكر باين پس اصرار كرد تا دست او را بستم و زود كشودم پس انكشتري خود را بدست من داد و كفت امور خود را بتو واكذاشتم و همكي در دست تست هر چه خواهي بكن اين ناچيز كويد كسي تعجب از آنمرد عرب نكند كه چكونه آن پيغام را از زبان رفيد فهميد چه انكه عالم به قيافه از اعضاء ظاهره و باطنه انساني اكتشاف امور مي نمايد كما لايخفي علي اهله قيافة ابن شهرآشوب در مناقب رواية كرده كه حضرت جواد بسيار سبزه و كندم بوده و باينجهة بعضي شك نمودند در فرزند رضا بودن او و حضرت رضا در آنوقت در خراسان بود بني عبدالمطلب جمعيت نمودند و قيافه دانان را جمع كردند و حضرت جواد را در سن دو سالكي برايشان عرضه كردند و چون قيافه دانان را چشم بر آنحضرت افتاد بر رو افتادند و سجده كردند و بعد از آن برخواستند و كفتند واي بر شما مثل اين ستاره درخشان و نور تابان را بر امثال ما اشخاص عرض ميكنيد بخدا قسم است اين حسب زكي طاهر و نسب مهذب ظاهر استكه از ستاركان زواهر و رحمهاي پاكيزه طواهر بهمرسيده بخدا قسم است نيست او مكر از ذريه امير المؤمنين پس آن طفل بزركوار بزبان برنده تر از تيغ آبدار فرمود حمد مر خداي را كه ما را از نور خود خلق نموده و بركزيده ما را از بريه خود و ما را امين بر وحي خود قرار داد ايمردمان منم محمد بن علي بن موسي پس اسامي آبا و اجداد خود را تا اميرالمؤمنين بيان فرمود و چون باسم حسين رسيد فرمود او پسر اميرالمؤمنين علي و پسر فاطمه زهراء دختر محمد مصطفي است پس در مثل من شك ميآوريد و بر خدا و بر جدّم افترا ميزنيد و مرا بر قيافه دانان عرض ميكنيد بخدا كه من بهتر از خود اشخاص ميدانم آنچه را كه در دل خود پنهان نموده اند تا آنكه مشايخ آل ابوطالب كفتند الله اعلم حيث يجعل رسالته الرواية قيافة در تاريخ مجدي استكه ابو اعرابي كفته نوبتي دو برادر از بني اسد براهي ميرفتند مردي با ايشان رفيق شد روزي كلاغي بانك كرد آنمرد كفت خير خير برادران بهمديكر نكريسته خنديدند چون مسافتي رفتند كركي از جانبي بانك نمود آنمرد كفت خاك بدهنت برادران بار خنديدند بعد از چند قدمي روباهي سر راه را كرفت يكي از برادران بديكري كفت فرود آي و سر مشك آب را بِپُر آنمرد كفت اي ياران من از شما امور عجيبه ديدم اولا خنده شما در وقت
بانك
ص: 190
در استكشافات قيافيه قيافان
بانك كلاغ چه بود كفتند او بما كفت مرد همراه هزار دينار دارد او را بكشيد و مالش را ببريد چون تو كفتي خير خير خنديديم و چون كرك بانك نمود تو كفتي خاك بدهنت نيز خنديديم كه تو دشمن خود را نمي شناسي چه كرك كفت كوشن بكفته كلاغ نكنيد به بدخواه ثنا و بخيرخواه دشنام دادي و در وقت ديدن روباه اكر سرمشك را نمي بريديم ميان ما قتال ميشد روز ديكر به قبيله رسيده پيري ديدند بدون شناسائي از آن دو برادر پرسيد در راه زاغ بانك كرد كفتند بلي كفت بكفته اش عمل كرديد كفتند نه كفت كرك ديديد كفتند بلي ولي كفته كرك عمل كرديم كفت روباه ديديد كفتند بلي وليكن چون روباه را ديده سر مشك بريديم كفت اكر چنان نميكرديد همه شما يكديكر را مي كشتيد آنمرد از فهم آن دو برادر و قيافه آن پير حيران شده و تعجب كنان از ايشان جدا شد
در نوادر كودكان كامل العقل و الايمان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است صبيٌّ در زهر الربيع استكه در ايام خلافت هشام بن عبد الملك در باديه قحط و غلامي شديد بهمرسيد اعراب آنجا به شكايت بنزد هشام آمدند چون بحضور رسيدند به سبب هيبت و سطوت جرأت حرف زدن نداشتند درواس بن حبيب پسري بود در ميان ايشان صاحب زبان پيش آمده كفت يا امير المؤمنين بدرستيكه كلام بر دو نوعست مختصر و مطول و شناخته نمي شود آنچه در اختصار آنست مكر بطول دادن آن پس اكر امير المؤمنين مرخص ميفرمايد كه طول بد هم طول ميدهم خليفه از سخن او تعجب نموده كفت طول بده پس كفت بدرستيكه سه سال بر ما كذشته است يك سال پيه ما آب شد و سال دويم كوشت ما برفت و سال سيم استخوان ما پوسيده كرديد و بدست شما مال بسياري هست پس اكر آنمال از خداست پس او را به بندكان او تقسيم بكنيد تا از كرسنكي هلاك نشوند و اكر از بندكان خدا است شما چرا حبس كرده ايد و در وقت احتياج بصاحبانش رو نمي كنيد و اكر از شما است آنرا به بندكان خدا تصدق كنيد كه خدا جزامي دهد متصدقين را هشام كفت اين پسر عذري در هر يك از اين سه امر براي ما بجا نكذاشت پس امر كرد كه صد هزار اشرفي باهل باديه دادند و صد هزار درهم بدرواس بخشيد و باو كفت آيا حاجة ديكر داري درواس كفت مرا براي خود حاجتي نيست پس بيرون آمدند در حالتي كه درواس بزرك آنمردم بود صبي مسعودي در شرح مقامات حريري چنين آورده كه چون مهدي عباسي داخل بصره شد اياس مقدم بود مهدي كفت اف با بر عباسين اياشيخي در ميان ايشان بهم نميرسيد كه بر ايشان مقدم بشود مكر اينحديث بعد از آن مهدي باو ملتفت شد و كفت چه قدر است سن تو اي كودك اياس كفت سن من اطال الله بقاء الأمير المؤمنين سن اسامة بن زيد است در وقتيكه رسولخدا او را بر جيش والي ساخت و در آن جيش بودند ابوبكر و عمر مهدي كفت پيش برو كه خدا پيش رفتن را بر تو مبارك كند و از ذكاء او اين استكه وقتي سه زن را ديد كه جزع مي كنند پس كفت اين يكي حامله است و اين يكي مرضعه و اين ديكري باكره است چون از آنزنها برسيدند چنان بود كه اياس كفته بود باو كفتند از كجا دانستي جواب داد چون جزع كردند يكي از ايشان دست بر شكم ميكذاشت و ديكري دست بر پستانها مي نهاد و سمي دست بر فرج ميكذاشت و ايضا كفته اند كه اياس مردي غريب را ديد كه هركز او را نديده بود پس كفت اينمرد از اهل واسطه و معلم اطفال است و پسري از او كريخته و از دنبال او ميكردد چون تحقيق كردند چنان بود باو كفتند اين را از كجا دانستي كفت ديدم كه راه ميرود و باطراف نكاه ميكند دانستم كه غريب است و بر رخت او سرخي خاك واسط ديدم فهميدم كه از مردم آنجا است و چون بر اطفال ميكذشت برايشان سلام ميكرد و مردها را ميكذاشت و كاه مردم
صاحب
ص: 191
گلشن پنجاهم
صاحب هيئت را ميديد و باو متوجه نمي شد و اعتناء نميكرد و هركاه بسياه روي چركين مرور ميكرد با او تاتل مينمود دانستم كه طفلي از او كريخته صبّيٌ در بعضي از كتب از اصمعي و او از عمّ خود نقل كرده كه قومي از عرب نزد والي يمن آمده از عامل خود شكايت نمودند پس عامل ايشان كفت شما مرتكب اعمال شنيعه ميشويد و شايد كه نماز را ندانسته باشيد و عدد ركعات آنرا ندانيد كودكي از ميان ايشان كفت اكر تو را از نماز و عدد آن خبر دهم او را معزول ميكني عامل كفت بلي پس آن پسر كفت عربيه ان الصلوة اربع و اربع ثم ثلاث بعد من اربع ثم صلوة الفجر لا تضيع يعني بدرستيكه كه نماز چهار ركعة و چهار ركعت ميباشد و بعد از آن سه ركعة و بعد ازآن چهار ركعة است و بعد از آن نماز صبح است كه ضايع نمي شود پس عامل كفت او را معزول كردم صبيٌّ در زهر الربيع و محاضرات راغب آورده كه پسري بمعلم خود كفت بخواب ديدم كه كويا من بنجاسة آلوده ام و تو به عسل آلوده معلم كفت اين اعمال بد تو و اعمال خوب من است پسر كفت تمام كلام مرا بشنو كويا تو بزبان خود مرا مي ليسيدي و من تو را مي ليسيدم معلم چون اين را شنيد كفت عجب بدخوابي ديدي صبي في اخبار الاوَل و هو كتاب في تاريخ المصر و القاهره انّ هشام بن عبدالملك بينما في صيده و قبضه او نظر الي طبي تبتعه الكلاب و ارمته الي صبي اعرابي يرعي غنما فقال هشام يا صبي دونك هذا الظّبي فانه فاتني فرفع رأسه اليه و قال له يا جاهلا بقدر الأخيار لقد نظرت الي باستصغار و كلّمتني باحتقار فكلامك كلام جبار و فعلك فعل حمار فقال له هشام و تلك ما تعرفني فقال قد عرفني بك سوء ادبك اذ بدأتني بكلامك قبل سلامك فقال له ويلك اما هشام بن عبد الملك فقال له الصبي لا قرب الله دارك و لا حيا مزارك ما اكثر كلامك و اقل اكرامك فلا استتم كلامه حتي احدقت به الجند من كل جانب كل منهم يقول السلام عليك يا امير المؤمنين فقال لهم هشام اقصروا عن هذا الكلام واحفظوا هذا الغلام فقبضوا عليه و رجع هشام الي قصره و جلس في مجلسه فقال علي بالغلام فاتي به فلما رأي الغلام كِثرَتَ الحجاب و الوزراء و ابناء الدوله فلم يكترث بهم و لم يسأل عنهم بل جعل ذقنه علي صدره ينظر حيث تقع قدماه الي ان وصل الي هشام فوقف بين يديه و نكس رأسه الي الأرض و سكت علي السلام و امتنع عن الكلام فقال له بعض الخدم يا كلب العرب ما منعك ان تسلم علي امير المؤمنين فالتفت اليه مغضباً و قال يا برزعة الحمار منعني من ذلك طول الطريق و نهز الدرجة و التعويق فقال هشام و قد ترايد به الغضب يا صبي لقد حضرت في يوم حضر فيه اجلك و خاب فيه املك و الصرم فيه عمرك فقال و الله يا هشام لئن لم يكن في المدّة تقصير و كان في الاجل تاخير لا ضرّني من كلامك لا قليل و لا كثير فقال له الحاجب بلغ من محلك ان تخاطب امير المؤمنين كلمة بكلمة فقال مسرعاً لاقيت الجدل و لِاُمّكَ الويل و الهبل اما سمعت يا قال الله تعالي يوم تأتي كل نفس تجادل عن نفسها فعند ذلك قام هشام و اغتاظ غيظا شديدا فقال يا سياف عليّ برأس هذا الغلام فقد اكثر الكلام مما لا يخطر علي الاوهام فاخذ الصبّي و بركه في نطع الدم و سلّ سيف النقمة علي رأسه و قال السياف يا امير المؤمنين عبدك المدل بنفسه المتقلّب في رمسه اضرب عنق الصبي و انا برئٌ من دمه قال نعم فاستأذن ثانيا فاذن له ثم معتوهاً تري انك مفارق الدنيا و انت تضحك هزواً بنفسك فقال يا اميرالمؤمنين لئن كان في العمر يا خير لا ضرّني من كلامك قليل و لا كثير و لكن ابيات حضرت الساعة فاسمعها فانّ قتلي لايفوت و ان اكثرت الصموت فقال هشام هات و او خبر فقال عربية نبئت انّ الباز حلق مرة عصفور برساقه المقدور فتتكلم العصفور بنفسه عجبا وا فلت ذلك العصفور فتبسّم هشام و قال و قرابتي من رسول الله لو تلفظ بهذا اللفظ في
اول
ص: 192
در نوادر كودكان كامل العقل و الايمان
اول وقت من اوقاته و طلب مادون الخلافه لا عطينه يا خادم احش فاه جواهر و احسن جائزته و يمفي الي حال سبيله صبيٌّ نصرالله بن شهر الله الترمدي در كتاب جامع الحكايات خود آورده كه شيخ بشر حافي را خواهري بود كه در آنروزكار از وي پارساتري نبود وقتي بزبانش رفت كه اي برادر دوازده سال استكه نفس من ماهي تازه آرزو ميكند و هركز اينسخن با كس نكفتم اين سخن در دل بشر كار كرد برخاست و ببازار رفت و ماهي تازه خريد كفت چون قصد كردم كه او را بخانه برم كودكي را آنجا ايستاده ديدم و زنبيلي در دست كرفته كفت ايخواجه بمن ده تا بركيرم نان و آنماهي تازه را در زنبيل نهادم برداشت و با من ميآيد تا بدر مسجدي رسيديم مؤذّن قامة نماز ميكفت كودك كفت ايخواجه بيانا قريضه حق را ادا كنيم كه از اينجا دركذشتن روا نيست كفتم چنان كنم كه تو ميفرمائي پس برفتيم و نماز كذارديم انكودك زنبيل را برداشت تا بدرخانه رسيديم و آن را از وي بستدم و در خانه بردم و در نزد خواهرم كذاشتم خواهرم كفت اين طعام را كه برداشته بود كفتم كودكي اينچنين خواهر كفت روا نباشد كه چنين كسيرا از در باز كردانيم برو و بخانه بياورش تا با هم طعام بخوريم بيرون رفتم و كفتم اي كودك روا باشد كه در خانه ما بيائي و با ما نان خوري كفت بلي اما وقت ان نيست كه نان خورم در خانه رفتم و كفتم كه روزه است خواهرم كفت ما هم نخوريم اي كودك امشب اينجا باشد تا روزه با هم بكشائيم كفت پاره آب دهيدم تا طهارت كنم آب داديم طهارت كرد و بمسجد رفت و در نماز ايستاد چون وقت نماز شام شد نماز بكذارديم و وِردَهائيكه داشتيم بخوانديم پس برخاستيم و بخانه آمديم و طعام پيش بنهاديم كودك اندكي طعام بخورد برخاست و قصد رفتن كرد كفتم تو كودكي مبادا در راه ترا ناجنسي واقع شود و از وي تو را رنجي رسد امشب اينجا باش تا خانه را آراسته كنم از بهر تو كفت روا باشد بر بام خانه غرفه بود بانجا رفت چراغي و كوزه آبي نزد وي بنهاديم و كفتيم اين در را از درون دربند كفت چنين كنم و من از بيرون بستم و بحجره خود باز آمديم و در زير آن حجره كه كودك بود خواهر زاده من آنجا بود مفلوج كشته و دست و پاي وي خشك شده چون از شب نيمه كذشت آندختر كه خواهر زاده ام بود بنزديك مادر آمد مادرش باو كفت تو پاي نداشتي و مفلوج بودي چكونه بيرون آمدي كفت ايمادر اين كيست كه بر بام اينخانه است كفت كودكي بمهماني ما آمده است كفتم چه ديدي كفت شب در نماز ايستاده بود و قرآن ميخواند و مناجات ميكرد و اينمضمونرا ميكفت نظم اي نام تو مونس زبانم اي حبّ تو كشته جان جانم چون اين مناجات را بشنيدم سر بركردم و كفتم خداوندا بعزّت و كمال و عظمت خداونديست اكر اين بنده را كه بر بام خانه است در نزد تو قربي و منزلتي است كه مرا از اين رنج برهان هنوز تمام نكفته بودم كه دست و پاي من درست شد بشر كفت ايخواهر مژده باد ترا كه اين دوستي است از دوستان خدايتعالي پس برخواستيم تا او را به بينم و عذر بخواهيم ديديم درآن حجره از درون و بيرون بسته چنانكه اول بود آواز كرديم جواب نيامد بحيله در را باز كرديم و درخانه رفتيم كسيرا نديديم بلي نظم سعادت به بخشايش داور است نه در چنك و بازو و سيم زر است صبي در نوادر شيخ احمد قليوبي استكه بزركي حكايت نمود كه وقتي بر الاغ خود سوار شده بزيارت يكي از دوستان رفتم پس بر در خانه پياده شده چون خادمي همراه نداشتم الاغرا در دهليز كذاشته و وارد شدم بعد از زيارت بيرون آمدم ديدم كودكي بر الاغم سوار است باو كفتم چرا بدون اذن من بر الاغم سوار شدي در جواب كفت ترسيدم كه برود پس من او را از براي تو نكاهداري كردم من كفتم كُم شدن او نزد من آسانتر بود از اينكه تو بر او سوار شوي پس آن كودك كفت حال كه چنين است فرض كن كه كم شده او را بمن ببخش و در عوض هم تشكر مرا از اين بخشش رنج داري من از فطانة آن كودك تعجب نموده و مفحم كرديدم صبي و ايضا در آنجاستكه وقتي معتصم عباسي بسراي و زبر خود خاقان درآمد و در آنوقت فتح بن خاقان كودك بود و حاضر محضر خليفه رو بجانب فتح نموده كفت سراي
اميرالمؤمنين
ص: 193
گلشن پنجاه و يكم
امير المؤمنين بهتر است يا سراي خاقان پدرت فتح كفت سراي پدرم در وقتيكه خليفه در آنجا تشريف داشته باشد بهتر است از سراي خليفه پس خليفه نكين انكشتري خود را بقبح نشان داده كفت بهتر از اين نكين و انكشتري ديده فتح كفت بلي دستي كه اين انكشتري در او است از آن بهتر است پس خليفه را از عقل و كياسة او كمال حيرت افزود صبي در كتاب ابناء نجباء الأبناء محمد بن ظفر و تذكره عطاريه و تاريخ مجدي و كتب معتبره ديكر استكه پدر و مادر معروف كرخي ترسا بودند و بغير از معروف فرزندي نداشتند او را نزد معلم او را زده معروف از دبستان فرار نمود و بخدمت حضرت امام رضا رفته ايمان آورد و در سلك دربانان عتبه عاليه آنحضرت انتظام يافته مهمات او روي در ترقي نهاد پس معروف روزي براي صله رحم بدر خانه پدر و مادر رفت و حلقه بر در زده كفتند كيستي كفت معروفم و در آنمدت كه معروف از ايشان مفارقت نموده بود پدر و مادرش در فراق او ناله و زاري ميكردند و مي كفتند كاشكي معروف باز آيد و بر هر دين كه او اختيار كرده ما نيز در آئيم و چون معروف را ديدند پرسيدند كه بر چه ديني جواب داد كه بر دين اسلام پدر و مادرش علي الفور اسلام آوردند و متابعة او نمودند تا كار بجائي رسيد كه مرقد او بنابر نقل صاحب مجالس المؤمنين بواسطه برآمدن حاجات جمهور در نزد او به ترياق مجرّب در السنه مذكور است و باسري سقطي كه تلميذ او بود ميكفته كه چون بدركاه الهي حاجتي باشد خدا را بمن سوكند ده و از مكاتيب قطب الدين انصاري شيرازي نقلنموده كه كسي بوداع معروف كرخي آمد كه بسفري ميرفت معروف با وي كفت كه هركاه حاجتي داشته باشي بحرمت سر معروف كرخي آن را از خدا درخواه كه مستجاب شود آن كس تعجب نمود كه معروف چكونه تزكيه نفس ميكند معروف كفت اين براي ان ميكويم كه سالها اين سر را بر آستانه علي بن موسي الرضا نهاده ام صبيٌّ در تاريخ بحيره استكه وقتي نزديك معن بن زائده كه از اسخياء معروفست سيصد نفر اسير آوردند معن فرمود تا همه را سياسة كنند كودكي بود در ميان اسيران معن را سوكند داد كه ما را لب تشنه مكش دم آبي در كار ما كن چنان كردند و جمله را آب دادند چون آب خوردند كودك بخنديد معن سبب خنده را پرسيد كفت بواسطه انكه نجات يافتيم معن كفت اين خط مسلمي كه آورد كفت مروت معن هركاه ما آب ترا خورديم در كيش مروت مهمان تو شديم كريمان بر مهمان ستم روا ندارند معن سر پيش افكنده جميع را عفو نموده و بخشيد
در حالات شريفه غلامان سياه و كنيزان و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است غلام اسود در تذكره عطاريه است كه حسن بصري چندان شكستكي داشت كه در هركه نكريستي او را از خود بهتر دانستي روزي بكنار دجله ميكذشت سياهي را ديد با زني قرابه در پيش نهاده و مي آشاميد بخاطر حسن كذشت كه آيا اينمرد از من بهتر است و باز كفت كه اينمرد از من بهتر نبود كه با زني قرابه نهاده و مي آشامد در اين انديشه بود كه كشتي كرانباري در رسيد و بركشت و غرق شد هفت تن در آن كشتي بودند آن سياه در آب رفت و شش تن را بيرون آورد پس روي بحسن كرد و كفت اكر از من بهتري برخيز من شش تن را خلاص دادم تو يكي را خلاص ده اي حسن آنزن مادرمن است و در آن قرابه آب است كه مي آشاميدم خواستم كه ترا امتحان كنم تا كوري يا بينا معلوم شد كه تو كوري حسن در پاي تو افتاد و عذر خواست و دانست كه كماشته حق است غلام و هم در آن كتاب است كه ابراهيم ادهم كفت وقتي غلامي خريدم و از وي پرسيدم چه نام داري كفت هر چه خواني كفتم چه خوري كفت هر چه خوراني كفتم چه پوشي كفت هر چه پوشاني كفتم چه كني كفت هر چه فرمائي كفتم چه خواهي كفت بنده را با خواست چه كار پس با خود كفتم اي مسكين تو در همه عمر خداي را چنين بنده نبوده باري بندكي بياموز جارية في الجلد الثاني
من زهر
ص: 194
در حالات شريفه غلامان سياه و كنيزان
من زهر الربيع اشتري رجل جارية بالف درهم فنظر يوماً الي الجارية فبكي فقالت له الجارية لِمَ تبكي فقال علي عينيك الجميله اشتغل قلبي علي عبادة ربي فلما خرج الرجل من الدار قلعت الجارية عينيها باصبعها و رمت بهما فلما دخل عليها صاحبها و رأيها حزن حزنا شديدا ثم قال للجارية لم فعلتِ هذه قد كسرت فيمينك فقالت لا احبّ ان يكون معي ما يشغلك عن عبادة الله فلما كان في الليل راي في المنام قائلا يقول ان كسرت عندك قيمتها فقد رأدت عندنا قيمتها و قد اخذناها فلما اصبح الرجل و اذا بالجارية قد ماتت و راي ثمنها موجوداً في زاوية التبت الف درهم غلام در مصابيح القلوب استكه بزركي كويد غلامي در مسجد ميامد و نمازي با خضوع و خشوع ميكذارد و با هيچكس سخن نميكفت و ميرفت با خود كفتم كه از اين غلام بوي آشنايان ميآيد كفتم اي غلام توقف كن تا ساعتي با تو حديث كنم كفت اجازت ندارم فردا از خواجه اجازت خواهم روز ديكر بيامد كفتم چنان دانم كه تو را بنزديك حقتعالي قدري و منزلتي باشد هيچ خواسته كه اجابت كرده اند كفت آري در مناجات كفتم الهي اَرِني رجلاً من اهل النار خداوندا يكيرا از اهل دوزخ بمن نماي آواز آمد كه بفلان وادي رد بآنجا شدم شخصي را ديدم سياه همه اعضاي وي اتش دركرفته ماري عظيم بروي پيچيده ويرا ميكزيد و ميدوانيد كفتم تو كيستي كفت من حجاج بن يوسفم از براي هر ظلمي كه كردم نوعي ديكر عذابم كرداند و اين عذاب امروز از براي آنستكه روزي عالمي پيش من آمد من بانك بروي زدم و وي را برنجانيدم وي رنجيده از پيش من برخواست و مرا دعاء بد كرد غلامٌ در زهر الربيع از بعضي از كتب نقل نموده كه چون نوح بن مروان قاضي مرو اراده كرد كه دختر خود را بشوهر ديد همسايه داشت مجوسي با وي مشورت نمود مجوسي كفت سبحان الله مردم در امور با تو مشورت مي كنند تو چكونه با من مشورت ميكني قاضي كفت بايد بكوئي مجوسي كفت بدرستيكه كسري پادشاه فرس اختيار ميكند صاحب مال را و قيصر سلطان روم اختيار مي كند صاحب حمالرا و بزرك عرب اختيار ميكند نسب را و پيغمبر شما محمد اختيار كرده است دين را پس ببين كه پيروي كدام يك از ايشان ميكني قاضي بعد از شنيدن اينمقاله كفت كه پيغمبر ما از همه ايشان به پيروي سزاوار تر است غلامي داشت مبارك نام پس كفت هيچكس را در مراتب دينداري و تقدس مثل اينغلام نمي بينم پس او را بغلام تزويج نموده و عبدالله بن مبارك مشهور از ايشان متولد شد غلام در نفحات جامي است كه شيخ مفرح از اهل صعيد مصر است بسيار جليل القدر و كبير الشان بوده است بنده بود حبشي ويرا جذبه رسيد بنوعي كه ششماه طعام و شراب نخورد پنداشتند كه ديوانه شده است هر چند بزدند هيچ سود نداشت وي را قيد نهادند چون آمدند قيد در جائي بود وي در جائي وي را درآن كردند چون آمدند در بيرون زندانش يافتند چون اين كرامت ها از وي ديدند مرغ بريان كرده پيش روي آوردند آنها را كفت بِپَريد همه زنده شده و پريدن كرفتند باذن الله تعالي يكي از اصحاب وي را در روز عرفه در عرفات ديد و يكي ديكر همان روز در خانه خودش ديد و تمام روز با وي بود چون آندوشخص با هم رسيدند و هر يك آنچه ديده بودند با هم كفتند ميان ايشان نزاعشد يكي كفت وي روز عرفه در عرفات بود و بر طبق آن سوكند بطلاق خورد و يكي كفت تمام آنروز در خانه خود بود و وي نيز سوكند بطلاق خورد پس خصومت كنان نزد شيخ مفرّح آمدند و آنچه ميان ايشان كذشته بود باز كفتند شيخ كفت هر دو راست كفته ايد و زن هيچكدام طلاق نشده است يكي از اكاربر ميكويد كه من از شيخ مفرح پرسيدم كه صدق هر يك موجب جنت ديكريست چون سوكند هيچيك حانث نشده است و در آن مجلس كه من اين پرسيدم جماعتي از علماء حاضر بودند شيخ اشارت بهمه كرد كه در اينمسئله سخن كوئيد هر كس چيزي كفت اما هيچكس جوابي شافي كافي نكفت در آن اثنا جواب آن بر من ظاهر شد شيخ اشارت كرد كه جواب آن بكوي من كفتم كه چون بولاية مستحق كردد و در آن
معني
ص: 195
گلشن پنجاه و يكم
معني كه روحانية وي مصور بصورتي تواند شد متمكن نبود ميتواند بود كه در وقت واحد در جهات مختلف خود را بصورت هاي متعددّه بنمايد چنانكه خواهد پس آن كس كه وي را در بعضي از آن صُوَر بعرفات ديده باشد راست كويد و انكه در بعضي ديكر از آن صور در خانه خودش ديده باشد هم راست ديده باشد و بسوكند هيچيك حانث نشود شيخ مفرح فرمود كه جواب صحيح اين استكه كفتي جارية و هم در آن كتاب استكه ذو النون كويد كنيزي بود سياه ديدم كه كودكان وي را به سنك ميزدند و مي كفتند اين زنديقه ميكويد كه من الله را مي بينم من در پي وي رفتم مرا آواز داد و كفت اي ذو النون كفتم مرا بچه شناختي كفت جانهاي دوستان او سپاه اويند با يكديكر آشنا كفتم اين چيست كه اين كودكان ميكويند كفت چه ميكويند كفتم كه تو ميكوئي كه من الله را مي بينم كفت راست ميكويند تا او را بشناختم هيچ محجوب نبودم غلامٌ و هم درآن كتاب استكه شيخ جوهر در اوائل بنده كسي بود آزاد شد در بازار عدن خريد و فروخت ميكرد و بمجالس فقراء حاضر ميشد و اعتقاد و اخلاص تمام بايشان داشت و وي امّي بود چون وقت وفات شيخ كبير شيخ سعد حداد كه در عدن مدفون است رسيد فقراء وي را كفتند كه بعد از تو شيخ كه خواهد بود كفت آن كس كه در روز سيّم بعد از وفات من در محلي كه فقرا جمع ميشوند مرغي سبز بيايد و بر سر وي نشيند چونروز سوم رسيد و فقراء از قران و ذكر فارغ شدند منتظر وعده شيخ بنشستند ناكاه ديدند كه مرغي سبز فرود آمد و نزديك بايشان بنشست هر كدام از بزركان فقراء اميد اين ميداشتند كه آنمرغ بر سر ايشان نشيند بعد از زماني آن مرغ پرواز كرد و بر سر جوهر بنشست و اين معني هركز در دل وي نكذشته بود و در خاطر هيچيك از فقراء خطور نكرده پس نزد وي آمده تا او را بزاويه شيخ برند و بجاي شيخ وي را بنشانند وي بكريست و كفت مرا چه صلاحيت اين كار است مردي بازاريم و امّي و طريق فقراء و آداب ايشان نميدانم و بر من مردمان را حقوق است و مرا با ايشان معاملات است فقراء كفتند اين امريست آسماني و تو را ازين چاره نيست خدايتعالي تو را تائيد و تعليم كند هر چه در بايست باشد كفت مرا چندان مهلت دهيد كه ببازار روم و حقوق مسلمانان از كردن خود بيرون كنم پس ببازار رفت و حق هر كس را ادا كرد و آنكاه بزاويه شيخ آمد و صحبت فقرا را لازم كرفت فصار كاسمه جوهراً و له من الفضائل و الكمالات ما يطول ذكره فسبحان الكريم المنّان ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم غلامٌ و ايضا در آن كتاب استكه شيخ الاسلام يعني خواجه عبدالله انصاري كفت كه خيرجه غلامي بوده بكارزكاه در قبر است خواجه وي از وي چيزها ميديد و كرامات عظيم از وي مشاهده ميكرديد خواجه وي را آزاد كرد بكارزكاه آمد و آنجا خانككي ساخت و مقام كرد شيخ الاسلام كفت كه من پسر خواجه وي را ديده ام و مرا از وي حكايت كرد وي كفت كه وقتي سيل آمده بود وي بر سر تلّ سنك شده بود و مي كفت خداوندا هركرا سيم بايد سيم ده و هركه را زر بايد زر ده و هر كه را غلام بايد و زمين و هر چه بايد بده خيرجه را همي تو بس شيخ الاسلام كفت كه حال آن كرامي محل غيرت است اما اختيار حق سبحانه بندكان را نه بسبب و علت است بلال را با انكه غلامي بوده حبشي بخواند و عتبه و شيبه كه سادات مكه بودند براند وي چه كرد و اينان چه كردند همه بعنايت و قسمت او باز بسته است و كس را در آن سخني نرسد شيخ الاسلام كفت چون حال كسي بيمار بودي يا دردي داشتي بخيرجه شدي تا وي الحمد برخواندي و بدميدي در حال راحت پديد آمدي وقتي دانشمندي را درد دندان كرفت بوي شد الحمد خواند و بدميد به شد آن دانشمند كفت خيرجه الحمد نه راست ميخواني آن را بر تو راست كنم كفت نه تو دل خود را راست كن شيخ الاسلام كفت من از خرقاني الحمدلله شنيدم كه وي امّي بود و الحمدلله نمي توانست كفت و وي سيد و غوث روزكار بود جاريةٌ و هم در آنجا استكه ذو النون كويد كه
مرا كنيزكي
ص: 196
در حالات شريفه غلامان سياه و كنيزان
مراكنيزكي صفت كردند متعبّده از حال وي خبر پرسيدم گفتند در دير خراب است بآن برآمدم كنيزكي ديدم ضعيف جسم كه بيخوابي شب و روز در وي اثر كرده بود بر وي سلام كردم جواب داد وي را گفتم اي جاريه در مسكن نصاري ميباشي گفت سربردار و ببين كه غير خداي در هر دو سراي مي بيني گفتم وحشت تنهائي نمي يابي گفت از من دورشو او دل مرا از لطائف حكمت و محبّت خود چنان پركرده است و شوق ديدار خود بر من چنان گماشته كه در دل خود هيچ موضعي از براي غير نمي يابم گفتم ترا حكيمه مي بينم مرا بيرون آر از اين تنگي راه و راه راست بر من بگشاي گفت اي جوانمرد تقوي زاد خود ساز و زهد طريق خود و سلوك كن در طريق خائفان تا برسي بدري كه نه حجاب بيني آنجا و نه بوّاب خازنان خود را بفرمايد كه در هيچ كار نافرماني تو نكنند غلام در جامع الحكايات نصرالله بن شهرالله ترمدي استكه روزي مردي ببازار در دكان نخّاسي غلامي را ديد نشسته و سر در پيش افكنده و خواموش شده وي را پيش خود برخواند گفت خواهي ترا بخرم گفت من بنده ام مرا با خواهش و خواست چه كار است گفت چه نام داري گفت هرچه بخواني گفت چه كار كني گفت آنچه را كه بفرمائي گفت جامه و خورش تو چه باشد گفت آنچه خوراني و پوشاني با خود انديشه كرد كه اين غلام سخت بزرگ مينمايد وي را بخريد ببهاي تمام گفت ايخواجه مرا بشرط آن بخر كه شب كار نفرمائي كه در شب هيچ كار نتوانم كرد گفت قبول كردم ويرا خريدم و بخانه بردم روزگار كردي و شب ناپديد شدي و تا روز هيچكس او را نديدي هر شب چنين كردي تا يك شب خواجه گفت در عقب آن بروم و به بينم كه اين غلام كجا ميرود و چه كار ميكند مبادا بكار بد رود و از آن نقصاني حاصل من كرد برخواست و گرد خانها ميگشت و غلام را ميجست ويرا هيچ جا نديد ناگاه در آنجا كه خاكستر ريختندي روشنائي ديد كه از آنجا ميتافت خواجه اهسته نزديك رفت غلام را ديد كه بآواز حزين مناجات ميكرد و مي گفت ايخداي مهربان و اي سلطان كامران همه رازها تو مي داني و همه نهانيها تو مي بيني شب آمد و همه خلقان آرميده اند و هركس بمراد خود رسيد نظم دنياطلبان بكام خفتند*** عقبا جويان زغم نخفتند اين بنده تو را ميخواهد و ترا ميخواند زيرا كه تو دستگير ضعيفان و ياري ده غريبان و مونس غمخوارگان اينغريب ضعيف را بمراد خود برسان همه شب از اين قسم مناجات جانسوز مينمود و زاري ميكرد و بر بالاي سر او قنديلي از نور آويخته بود كه شعاع آن عالمرا روشن ساخته بود چون خواجه آن بديد طاقتش نماند خود را بغلام ظاهر ساخت و در پاي او افتاد و گفت اين چه راز است و در پيش وي روي بر خاك مي ماليد غلام سر برآورد و گفت بار خدايا مرا با تو در سرّ و پنهان رازي بود كه هيچكس نميدانست و من بدان روزگار ميگذرانيدم اكنون كه پرده من دريده شد عيش بر من تلخ گشت مرا ديگر زندگاني نبايد پس غلام از پاي درافتاد خواجه گفت چون نگريستم آن غلام جان خود بجان آفرين تسليم نموده و از دنيا رفته بود جارية و ايضاً در آن كتاب است كه يكي از بزرگان گويد كه ببازار شدم تا كنيزكي بخرم بدكّان نخاتني رفتم در آنجا كنيزي ديدم سياه كه نخّاس دست وي گرفته بود و ندا ميكرد كه ميخرد كنيزكيرا با همه عيب بده دينار پيش رفتم و گفتم اي كنيزك تو را بخرم جواب نداد گفتم سخن گوي در روي من بخنديد پس بانكي كرد با خود انديشيدم كه مگر ديوانه است ديدم سر برآورد و گفت قسم بخدا كه ديوانه نيستم من متحيّر بماندم و با خود گفتم سبحان الله كه آگاه كرد او را از ضمير من و كه خبر داد كنيزك گفت عالم الغيب و داننده لاريب مرا اگاه نمود گفتم بخرم او را بهر بها كه باشد پس او را خريدم و بهاي او بدادم و دست وي بگرفتم و بخانه آوردم كنيزك چون بخانه آمد گفت ايخواجه قرآن داني گفتم بلي گفت برخوان كه قرآن ربيع دل مؤمنان است و مونس اندوهناكان و شفاي دل مردمان من آغاز كردم و گفتم بسم الله الرّحمن الرّحيم كنيزك چون نام خدايتعالي را بشنيد بانكي بر زد و بر روي در افتاد
ص:197
گلشن پنجاه و دويّم
پنداشتم كه بدانجهان رسيده است متحيّر بماندم چون بهوش باز آمد گفت ايخواجه ديگر بخوان باز خواندم گفت ايخواجه حلاوت نام وي و استماع كلام وي در دنيا چنين باشد پس بنگر كه در عقبي چگونه باشد پس چون شب در آمد گفتم اي كنيزك برخيز و جامه خواب راست كن تا بخوابيم گفت تو شبها ميخوابي گفتم بلي گفت خداوند و خالق تو ميخوابد گفتم خواب در ساحت عزّ خداوند روا نيست گفت ترا شرم نيايد كه خداوند تو نخوابد و تو در حضرت او پاي دراز كني و بخوابي پس گفت غربيّه عجبا للمحب كيف نيام*** كل نوم علي المحب حرام عجب از عاشقيكه خواب كند*** خواب بر عاشقان شد است حرام ايضاً عاشقان ترك خواب و خور كردند*** زان سبب نام نيكوي بردند پس خواجه از بيانات آن كنيزك متنبّه شده از مردان كار شد
در منامات و خوابهائيكه مطابق بوده اند با شهود و عيان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است منامة در فارسنامه ناصري از كتاب وقفنامه املاك موقوفه سادات انجوي شيراز نقلكرده كه ساليكه شاهنشاه فنا خسرو امير عضدالدّوله ديلمي براي اداي حجّة الأسلام وارد مكّه معظّمه گرديده ابوقتاده معروف بزيداسود بن ابراهيم بن محمّد بن قاسم بن ابراهيم طباطبابن اسمعيل بن ابراهيم بن حسن مثني بن امام السّرو العلن ابي محمّد الحسن بن اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام را كه جدّ سادات انجوي شيراز است ملاقات فرمود و در برابر آن بزرگوار بايستاد و خدمت نمود و بعد از زماني ثناء محاوره زيداسود چنين فرمود كه در فلان شب جدّ ممجّد خود حضرت رسالت پناهي را در خوابديدم كه زني لان نشانه بمن تزويج فرمود و چون شاهنشاه به عضدالدوله آن نشانه را شنيد دانست كه آن نشانه در خوا داو است و از غرائب انكه خواهر عضدالدوله قبل از اين سفر حجّ در خواب ديده بود كه حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم او را در ازدواج سيّدي بفلان نشانه درآورد و اين خواب را بتفصيل خدمت عضدالدّوله گفته بودند و عضدالدّوله آن نشانه ها را در زيد بديد و فوراً فاطمه خواتون خواهر خود را در عقد ازدواج زيد درآورده و او را بمصاحبة خود در سال سيصد و پنجاه و دو از مكّه معظّمه بشيراز آورد و فاطمه خواتون بقعه وسيعي و گنبد رفيعي بر قبر امام زاده عليّ بن حمزة بن امام موسي الكاظم عليه السلام بنا نمود و بعد از مدتي وفات يافت پس عضدالدّوله دختر خود شاهان دخت را در ازدواج زيداسود درآورد و املاكي چند در مملكت فارس وقف نمود و توليّه آنها را باولاد ذكور زيد نسلاً بعد نسل واگذاشت و املاك اين سادات طباطبائي در مملكت فارس بسيار گرديد و هم در آن كتاب وقفنامه استكه بعد از استيلاء سلاطين مغول در فارس تمام املاك اولاد زيداسود طباطبائي را تصرّف نمودند و آن املاك را ابجو گفتند يعني خالصه ديواني پس از ان شرح خالصكي آن املاك و استرداد نصف آنها را بوقفيّت نوشته است هركس طالب باشد بفارسنامه رجوع كند منامة در بستان السّياحه در ترجمه شيخ حسين كه پدر بهاءالدّين و جدّ شيخ جلال الدّين صاحب مثنوي است چنين نگاشته كه حسين مزبور بغايت متقي و پرهيزگار و زخارف دنيوي در نظرش بي اعتبار بود نقل است كه در عالم واقعه حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم خوارزمشاه را فرمود كه با دختر تو را بشيخ حسين عقد بستيم تو نيز قبول كن من الاتفاق وزير خوارزمشاه هم همان خواب را مشاهده نمود و شيخ حسين نيز در خواب مشاهده كرد كه حضرت فرمود كه صبيّه خوارزم شاه را بتو تزويج كرديم و خوارزمشاه بفرموده آن حضرت صبيّه خود را به نكاح شيخ درآورد و حضرت وهّاب شيخ بهاءالدّين والد مولانا را باو عطا نمود منامة قطب بن محيي بن محمود خرقاني كوشكناري در مكاتيب گفته استكه از ابي الوفاء هروي منقول استكه گفت من در مجلس پادشاه قرآن ميخواندم و ايشان استماع نمي نمودند و سخن ميگفتند پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم را بخواب ديدم كه رنگ مباركش متغيّر بود و فرمود اتقرء القران بين يدي قوم و هم يتحدّثون ولا يستمعون و انّك لا تقرء بعد هذا الاّ ماشاءالله بعد از آن بيدار شدم و گنگ شده بودم
ص:198
در منامات مطابقه با عيان
امّا چون فرموده بود الاّ ماشاءالله اهل حديث مرا دل باز دادند و كه زبان تو آخر خواهد گشود تا مدّت چهار ماه در همان محلّيكه انخواب را ديده بودم خواب ميكردم باز رسول الله را بخواب ديدم فرمود قد تُبتَ گفتم نعم يا رسول الله فرمود من تاب تاب الله عليه بعد از آن فرمود زبان بيرون آور و بانگشت مسجّه زبان مرا مسح فرمود و فرمود اذا كنت بين يدي قوم تقرء كلام الله فاقطع قرائتك حتي تسمعوا كلام ربّ الغرّة بعد از آنكه بيدار شدم زبانم گشوده بود منامة از تاريخ روضة الصّفا نقلشده استكه يزيد پليد بعد از فوت معويه بسه روز بدمشق آمد و خلايق را منادي كردند تا به قصر امارت حاضر شده مراسم تعزيت و تهنيت بجا آوردند پس يزيد رو باهل شام كرد و گفت بشارت باد شما را اي اهل شام كه شما اهل و انصار مائيد ما هميشه خير و سعادت ميان شما يافته ايم و معلوم شما باشد كه عنقريب ميان ما و اعداء ما مقاتله و محاربه خواهد شد چه در اين شبها چنين در خواب ديده ام كه ميان من و اهل عراق جوي خون تازه روان بود و من هرچند سعي ميكردم كه از آن جوي بگذرم ميسّرم نبود عاقبت عبيدالله زياد از آن جوي بگذشت معارف شام گفتند كه ما جمله كمر خدمت بسته ايم و منتظر فرمان ايستاده اهل حجاز و عراق مارا آزموده اند و آن شمشيرها كه با ايشان بآن در صفّين جنگ كرده ايم تا غايت در دست ماست يزيد علليه اللعنة والعذاب گفت بجان و سر من كه همچنين است و من انتظام امور خود را در موافقت شما ميدانم معاويه شما را بدري بود مهربان و در عرب بسخاوت و شجاعت و فتوت نظير او نبود و در فصاحت و بلاغت عديل نداشت و هرگز در سخن لكنت بر زبان آورده نيافت تا انكه بروح و ريحان بجانب جنان خراميد چون يزيد امسال اينكلمات بر زبان گذرانيد شخصي از دورترين صفها آواز برآورد كه ايدشمن خداي دروغ گفتي معاويه باينصفات موصوف نبود و اين اوصاف كه شمردي صفات محمّد مصطفي و اهلبيت او است و تو و اهلبيت تو از اين صفات بهره نداريد مردم از دليري آنمرد متعجب شده بهم برآمدند و اعوانان يزيد هرچند آنجوانمرد را در ميان ان قوم جستند نيافتند و يزيد بسيار مشوش و مضطرب شد منامةٌ ابن خلّكان در ذيل ترجمه شبيب بن يزيد المكني بابي الضّحاك الشّيباني از يعقوب بن سكّيت در كتاب اصلاح المنطق چنين آورده كه پدر شبيب از مهاجرين كوفه بود چون سليمان بن ربيعه بابلي در سال بيست و پنج هجري بجهاد روميان رفت و غالب شده غنائم و سباياي بسياري نصيب لشكر اسلام شد پدر شبيب در ميان آن جيش بود پس كنيزي از سبايا را خريد كه در نهايت حسن و جمال بود و اسلام بر او عرضه داشت آن كنيز اباء و امتناع از قبول اسلام نمود پس او را بسيار زده باز قبول ننمود تا انكه او را وطي نموده و حامله شد چون طفل در شكم او بحركت آمد گفت در شكم من چيزي استكه برقي جهد و چون نام او جهيزه بود اين مثل كه احمق من جهيزه است بر زبانها جاري شد پس از آن اسلام اختيار كرد و شبيب از او متولّد شد در يوم النّحر از سال بيست و ششم از هجرت وقتي بمولاي خود گفت كه من چنين در خواب ديدم پيش از اينكه وضع حمل نمايم كه گويا پسري زائيده ام و شعله اتش از من جدا شد و ميان اسمان و زمين را روشن نمود پس از آن در ميان آب فرو رفت و خواموش شد و چون شبيب بحدّ كمال رسيد يكي از فرسان روزگار شد و محارباتي از براي او اتفاق افتاد و در هر واقعه كه خبر مرگ شبيب بمادرش ميرسيد تصديق گوينده نمينمود تا انكه شنيد كه او در رودخانه دجيل كه حدود در شوشتر است غرق شد آنوقت تصديق كرد و عرق او در زبان امارت حجّاج در عراق بود كه از جانب عبدالملك بن مروان امارت داشت چه شبيب در آنوقت خروج نموده و حجّاج او را تعاقب نموده تا انكه سپاه او شكست خورد و خودش با چند نفر از اتباعش فرازابر سر دجيل رسيدند پس اسب او رم كرده او را در آب انداخت و بواسطه لباسهاي آهنين كه در تن داشت چون مغفر و درع و غيرهما سنگين شده در زير آب رفت در اين اثنا يكي از همراهانش باو گفت اغرقاً يا اميرالمؤمنين در جوابش گفت
ص: 199
ذلك تقدير العزيز العليم و چون جنازه او را گرفته بنزد حجّاج آوردند امر كرد كه شكم او را چاك زده دل او را بيرون آوردند چون دلش را بيرون آوردند ديدند آن قطعه گوشت مثل پارچه از سنگ است چون او را بزمين ميزدند از زمين برميجست پس دل او را شكافته در ميان آن دل كوچكي يافتند كه بشكل كره بود و چون او را هم شكافتند خون بسته در جوف آن ديدند منامةٌ قاضي نورالله نورالله مرقده در مجالس در ترجمه شيخ مصلح الدّين شيرازي المتخلّص بالسعدي چنين آورده كه يكي از مشايخ منكر شيخ سعدي بود شبي در واقعه ديد كه درهاي آسمان گشوده شد و ملائكه با طبقهاي نور از آسمان نازل شدند پرسيد كه اين چيست گفتند براي سعدي شيرازي است كه بيتي گفته و قبول حقسبحانه و تعالي افتاده و آن بيت اينست برگ درختان سبز در نظر هوشيار*** هر ورقي دفتري است معرفت كردگار آنعزيز چون از واقعه درآمد در شب بدر زاويه شيخ سعدي رفت كه ويرا بشارت دهد ديد كه چراغي افروخته و با خود زمزمه ميكرد چون گوش كشيد شنيد كه همين بيت را ميخواند منامة في روضات الجنّات عند ترجمه احمد بن محمد الغزّالي الّذي هو اخومحمد الغزّالي صاحب احياء العلوم نقلاً عن شرح المثنوي انّ اخاه ابا حامد الغزالي المشهور قال له يوماً نعم الفقيه انت لو اجتهدت في الشريعة اكثر من هذا فقال له الشيخ احمد و نعم العالم انت لو اهتممت في الحقيقة اكثر من هذا فقال الأمام از عم ان لي استبق في مصمار الحقيقة فقال الشيخ احمد متاع التّصور والحسبان ليس له كثير رواج في سوق الأسرار از فقال وليكن بنيناحكم فقال الشيخ و حكم هذا الطريق رسول الله فقال الأمام و كيف لنا به حتي نري مكانه و نسمع بيانه قال و لمّا يجد حظاً من الحقيقه من ليس يراه حيث اراد و لم يسمع من اسراره و حقايقه فاشتعل من اثر هذا الملام نائرة الغيرة في باطن الأمام ثم انّهما جعلاً رسول الله حكما لانفسهما و افتر قاحتي اذ اجاء الليل و اخذ كل منهما طريق تعبّده فبالغ الأمام في التضرّع والبكاء والتّوسل الي ان سخنت عيناه فراي رسول الله صلّي الله عليه و آله و سلّم دخل عليه مع رجل من اصحابه و بشترء بشرف المعرفة بهذا الأمر وكان علي يّدي ذلك الصّحابي طبق من الرّطب ففتح عن طرف منه و اعطاه من ذلك يمترات فلمّا افاق الأمام رأي تلك التميرات موجودة في كفة علي خلاف سائر مناماته فقام مبتهجأ مسروراً الي حجرة اخيه و جعل يدّق الباب بقوّته فاذا هو يقول من وراء الباب لاينبغي مثل هذا العجب والدّلال علي تميرات معدودة فزاد تحيّر الأمام من وهشته هذا القول فلمّا دخل علي اخيه قال و كيف علمت يالحقني من التشريف فقال الشيخ و لم يعطك رسول الله ما اعطاك حتي لم يعرضه علي سبع مرّات و ان لم تصدّقني في ذلك فقم الي رفّ الحجرة و انظر ماذا تري فلمّا قام الأمام راي ذلك الطبق الذي كان علي يدي الصّحابي هناك و قد نقص من طرف منه بمقدار تلك التميرات فعلم انّ ما بلغه منه ايضا كان من بركات انفاس الشيخ ثم انّه اخذ في طريقة السير والسلوك و استكشاف اسرار الحقايق الي ان صابر مقتدي اصحاب الطّريقة بلا كلام الله انّه كان يعترف بفضيلته اخيه الشيخ احمد ويري نفسه عنده كمثل الطفل عند معلّمه الكبير منامة در مجالس المؤمنين استكه صاحب كتاب جام جهان نما در اثناي ذكر مقامات و حال ارواح آورده است كه امام محمد بن يحيي در حق شيخ بنائي طعنه رادي و او را دهري و زنديق خواندي و اين بعد از مردن سنائي بود تا انكه شبي حضرت رسالت پناه محمدي را در خواب ديد كه ميگويد اي محمّد مردكان را چرا بد ميگوئي خاصّه سنائي را كه ماوح بود اين نه مكافات مدح او است محمّد بن يحيي از خواب درآمد پرسيد قبر سنائي كجاست گفتند بغزنين بر چهار پائي نشست و چهل روز بر سر گور او نشست و در اينچهل روز عذر ميخواست و تضرّع ميكرد تا انكه شبي وي را بخواب ديد كه گفت اي محمّد در دل من راه بروي و دانستي كه من زنديقم يا دهري گفت توبه كردم گفت اكنون له زبان را نگاه داشتي برو دست و قلم خود را نگاهدار و اين اشاره بقضيّه استكه
ص: 200
محمّد را بعد از آن سفر روي داد پس محمد از خواب درآمد و باز كرديد و چون بخراسان رسيد رنور بود با خود گفت در بندگان خدا طعنه چرا بايد زد، اين همه رنج بايد كشيد القصّه در آن اوقات غزان ياغي شدند و سلطان سنجر محمدبن يحيي را بخواند و گفت اين تركان بر من خروج كرده اند چه فتوي ميدهي محمّد گفت خارجي كشته اند و خون ايشان حلال باشد و بدين دعوي فتوي نوشت سلطان سنجر آنرا از او بگرفت و بحرب غزان رفت و چون ايشان بر سلطان سنجر ظفر يافتند و سلطان را گرفته و خراسان را مسخر ساخته محمد بن يحيي را گرفته خاك درون وي كردند تا هلاك شد و اين بلا از خلاف وصيّت شيخ بنائي او را در عالم خواب و دست و قلم خود را نگاه نداشتن بر سرش آمد منامة و هم در كتاب مذكور در ترجمه مولانا حسن الكاشي از تذكره دولت شاه نقلنموده كه مولانا حسن بعد از زيارت كعبه معظمه و مدينه منوره بفرم زيارت اميرالمؤمنين بعراق عرب افتاد و بعتبه بوسي آن آستانه شريفه مشرف شد و قصيده كه مطلعش اين است بر روضه مطهره خواند اي زبدو آفرينش پيشواي اهل دين وي نه عزت مادح بازوي تو روح الامين. در آن شب حضرت شاه ولايت پناه را در خواب ديد كه عذرخواهي او ميكند كه ايكاشبي از راه دور آمده و ترا دو حق است بر ما يكي حق مهمان و يكي حق صله سفر اكنون بايد كه ببصره روي و آنجا بازرگاني است كه او را مسعود بن افلح ميگويند او را از ما سلام برساني و بگويي كه در سفر عمان در اين سال كشتي تو غرق خواست بشود يكهزار دينار براي ما نذر كردي و ما مدد كرديم بخشي از اموال ترا به ساحل رسانيديم اكنون از عهده نذر بيرون آي و از خواجه بازرگان زر بستاني كاشي به بصره آمد و با استخواچه ملاقات نمود و پيغام امير تو بگذارد و بازرگان از شادي شكفت و سوگند خورد كه من اينحال را با هيچ آفريده بكفته ام و في المحال المبلغ را تسليم مولانا حسن كاشي نمود و خلعتي لايق بدان مزيد ساخت و بشكرانه آنكه جزا پادشاه ولايت شده دعوتي مستوفي جهت صلحاء و فقراي شهر بداد منامة در رياش الساحة و تاريخ مجدي دويكر از كتب است كه معتضد عباسي در زمان خلافت اموال بسيار بسادات بخشيدي بجهة انكه پيش از خلافه در واقعه ديد كه با لشكر بسيار بر سر جسر بغداد رسيد مردي را بالاي جسر ديد نماز ميخواند چون سلام نماز داد معتضد نزديك رفته سلام داد جواب شنيد ديد آنمرد دست بدجله برده تمام آب در كف دستش جمعند چون دست در آورد آب روانشد تا چند مرتبه چنين كرد پس بيلي حاضر بمعتضد فرمود آنرا بردارد و آنجا را حفر كن چون جنبيد بزمين را فرمود مرا شناختي كفت نه فرمود من عليّ بن ابيطالبم بشماره آن بلها كه بزمين زدي اولاد تو خلاف كنند و بآنها توصيه نما كه اولاد مرا مرنجانند و چنان شد كه آنحضرت فرموده بود
در تعبيرات عجيبه معبّران و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است تعبير در زهر الرّبيع استكه چون ميان اسكندر و دارا پادشاه ايران منازعه اتفاق افتاد شبي اسكندر بخوار ديد كه گويا با داراكشي ميكرد پس دارا او را برداشته و بر زمين زده است و او همچنان بر زمين خوابيده است چون از خواب بيدار شد زياده در حدّ مكدّر و طول كرديد و ظنّ غالب بهمرسانيد كه دارا بر او غالب خواهد شد پس خواب خود را بر ارسطو معلّم اوّل عرضه نمود ارسطو فرمود اين خواب ولايت دارد برانكه تو دست او را از جميع بلادخواهي برداشت و براي تو بر مجموع روي زمين غلبه بهم ميرسد زيرا كه دارا تورا بر زمين انداخته است پس تو را متمكن نموده است بر آن و بعد از قليل وقتي تعبير آن ظاهر شد تعبير در تاريخ نگارستان استكه عبدالملك مروان در خواب ديد كه چهار نوبت در محراب مكه معظّمه بول مي كند صباح اينخواب را با سعيد بن مسيّب كه معبّري بي نظير بود و تقرير نمود وي بر سبيل تغيّر تغيير كرده و كفت اثر اينخواب آنست چهار نسل تو بحكومت رسند اتفاقاً پسرانش وليد و سليمان و يزيد و هشام كه سرور ارباب كفر و ظلام بودند بضق منكسره كفيل مهام ايّام
ص: 201
انام كشتند والحق قبح جلوس آن ناپاكان كم از تحبيس ركن و مقام نبود ع زهي مراتب خوابي كه به زبيداري است تعبير دريجره از ابوخالد نقلنموده كه كفت وقتي در نزد ابن سيرين نشسته بودم كه مردي آمده كفت درخواست چنان ديدم كه بچگان در آستين دارم و يك يك را از آستين برون ميآورم و شهادت تلقين كرده در چاه مياندازم ابن سيرين كفت خانه تو كجاست كفت در فلان محلّه كفت اينجا بنشين و خود نزد والي ديار رفت و كفت كه شخصي خود را بي چنين ديده و تعبيرش اينست كه كشته بسيار در خانه خود دارد چون شيحنه بخانه اش رفت قريب به پنجاه كس را كه كشته بود از چاه خانه اش برآوردند مردم بر ابن سيرين آفرين كردند شعبير ايضاً در آنجاستكه حسن بصري معتقد ابن سيرين نبوده و اكثر انكار سخنان او ميكرد شبي چنان بخواب ديد كه مجرّد و برهنه بر بالاي خاكداني ايستاده يكي از شاكردان خود را كفت كه نزد ابن سيرين رو و بشنو كه تعبير اينخواب را چه ميكويد آنشاكرد آمده خواب را نسبت بخود داده نقل كرد ابن سيرين كفت تو صاحب اينخواب نيستي اينخواب را حسن بصري ديده و آنخاكدان دنياستكه او از آن مجرّد است حسن چون ايرا بشنيد از آن پس معتقد ابن سيرين شد تعبير و ايضا كويد زني نزد ابن سيرين آمده گفت چنان بخواب ديدم كه سنوري يعني كربه سر خود را در شكم شوهر من درآورده است و چيزي از شكم او برون ميآورد ابن سيرين كفت اگر راست ميگوئي امشب دزد در دكان شوهرت ميآيد و سيصد و شانزده درم ميبرد اتفاقاً همان شب دزد در دكّان شوهرش شد در همسايگي ايشان غلامي بود زنكي او را بگرفتند باندك آزادي اقرار كرد و آن مبلغرا بداد پس ابن سيرين را گفتند تو اين تعبير از كجا كردي گفت سنور در تعبير دزد باشد و شكم خزانه باشد و خوردن برون باشد اما عدد سيصد و شانزده كه گفتم آنرا از حساب جمل استخراج كردم كه عدد مجموع حروف سنور است مردمان تعجّب كردند و كفتند اين حكم از حدّ بشر برون است تعبير و ايضا كفته كه مردي نزد ابن سيرين آمد گفت چنان بخواب ديدم كه قدحي پرآب در دست دارم و قدح شكسته شد و آب آن نريخت گفت زن داري آنمرد گفت اين مرد كفت آري گفت حامله است گفت آري كفت زنت بميرد و بچه بماند و چنان شد كه در آن چند روز زن او حمل نهاد و خود برد تعبير و هم در آنجاستكه مردي نزد ابن سيرين آمده كفت چنان بخواب ديدم كه دنيا و آخرت از دست من برون شد كفت بنشين بعد از لحظه مردي ديگر آمد گفت خواب ديدم كه دنيا و آخرت بدست من آمده بآنمرد كه اوّل آمده بود كفت مصحفي كم كرده و اينمرد برده اتفاقا چنان بود پس مصحف را گرفته به صاحبش داد تعبير و ايضا كويد شخصي نزد ابن سيرين آمده گفت بخوابديدم كه ديكي يعني خخروسي منقار چشم من زد ابن سيرين گفت تعبير خواب تو آنست كه بعد از سي و چهار روز بميري و چنان شد كه آنمرد بعد از آنمدت هلاك شد پس از آن از او پرسيدند كه اين تعبير چگونه بود و تو از كجا چنين حكم نمودي گفت ديك در حساب جمل عدد آن سستي و چهار باشد پس مرا از اينجا مرگ او يقين شد تعبير در تاريخ مجدي است كه شخصي نزد ابن سيرين معبّر آمد گفت رايت في المنام سوسنته ديدم در خواب يك گل سوسن ابن سيرين گفت يك سال بدي و سختي نبيني گفتند از كجا ميگوئي گفت از كلمه سوسنه اخذ اين تعبير نمودم چه سوء بعربي بدي است و سنه سال است تعبير و ايضا كويد كه مردي نزد ابن سيرين آمد و گفت بخواب ديدم كه بيضه دزديدم و در زير چوبي نهادم ابن سيرين گفت تو به كن كه چنان معلوم ميشود كه شيوه نامرضيه قيادت عادت تو كشته است آنمرد گفت تو از كجا دانستي ابن سيرين بر زبان آورد كه از آنجا كه خداوند جلّ ذكره در صفت مردان فاجر فرموده كانّهم خشب مسنّدة يعني منافقان مانند چوبها بديوار باز نهاده اند و در شأن زنان فرمود كانهن بيص مكنون يعني زنان مانند مضها از گرد و غبار پاكيزه اند چون تو در خواب ديده كه بيضه در زير چوب
ص: 202
نهاده والست برانكه زنان را در زير مردان ميكشي تعبير و هم گويد كه مردي نزد ابن سيرين آمده گفت بخواب ديدم كه مؤذني ميكردم گفت توفيق حج يابي ديگري آمده گفت بخواب ديدم كه مؤذني ميكنم ابن سيرين گفت كه از دزدي توبه كن شاگردان گفتند اي استاد اين دو مرد هر دو يكخواب ديده اند در تعبير اينهمه تفاوت چيست ابن سيرين گفت مرد اوّل صورت صالحان داشت چونخواب خود را بيان نمود اين آيه بخاطرم آمد كه فاذن في الناس بالحج يعني اي ابراهيم خلايق را بحج خوان و آن كس كه در ثاني الحال آمد چون سيرت اوباش داشت و تقرير واقعه خود نمود اين آيه بخاطرم آمد كه فاذّن مؤذّن ايّتها العيرانكم يسارقون يعني ندا كردند كه اي كاروانيان بتحقيق كه شما دزدانيد تعبير در مجالس المؤمنين در ترجمه استاد ابوالقاسم فردوسي چنين آورده كه چون متولّد شد پدر او در خواب ديد كه ابوالقاسم بر بامي بلند برشد و روي بجانب قبله كرد و نعره ها زد و از آنطرف جوابي شنيد و همچنين بطرف يمين و يسار نعره ها زد و از هر جانب آواز شنيد بامداد از شيخ نخيب الدّين معبّر كه از مشاهير معبّران آنزمان بود كيفية اين واقعه پرسيد شيخ فرمود تعبير آن آوازه است و اين پسر سخنگوئي شود كه آوازه او بچهار ركن عالم رسد و آن جواب كه از هر طرف شنيدي علامت آنستكه از اطراف و اكناف سخن او را به قبول تلقّي و استقبال نمايند و چنان شد كه گفته شد تعبير در محاضرات راغب استكه وقتي عبدالله بن جعفر در خوابديد كه غرابي بر مناره روضه نبويّه نشسته است سعيد بن مسيّب چون اين را شنيد گفت زود باشد كه حجّاج يكي از دختران ترا بنكاح درآورد و آخر چنان شد و چون سرّ تعبير را از سعيد سؤال نمودند گفت مناره دلالة بر اشرف مردمان كه در مدينه اند دارد و شريفتر از عبدالله كسي نيست و غراب دلالة بر مرد فاسق كند و افسق از حتجاج در نظر ندارم تعبير و هم در آنجاستكه كسي بابن سيرين گفت من چنين در خواب ديدم كه چشم راست من بقفايم برگشت و بوسه داد چشم چپ مرا ابن سيرين گفت ترا دو پسر استكه ييك از آنها بديگري فجور مينمايد چون بتحقيق نمودند چنان بود كه گفته بود تعبير و ايضا از ابو عبدالله بريدي فقيه رواية نموده كه وقتي مردي از شهود دارالقضاء نزد من آمده گفت من در خواب ديدم كه خداوند ابتداء فرمود در خلقت اشياء بخلق آسمانها و زمين من باو گفتم شايد كه كسي غير از تو اينخواب را ديده باشد و از تو سؤال تعبير آنرا نموده گفت نه چنين است بلكه خود اينخواب را ديده ام پس باو گفتم فردا نزد قاضي رفته و من هم آنجا حاضر ميشوم پس در حضور قاضي تعبير اينخواب را از من سؤال نما پس چون نزد قاضي حاضر شديم و خواب را تقرير كرد ابوعبدالله گفت تو مردي هست كه شهادت زور و گواهي بدروغ ميدهي زيرا كه خداوند ميفرمايد ما اشهدتهم خلق السموات والأرض ولا خلق انفسهم چون نفحص از حالش نمودند معلوم شد كه در دارالقضاء بسا شهادت زور كه از او بظهور رسيده بود تعبير و ايضا در آنجاستكه از صاحب بن عبّاد حكايت شده كه چند روزي پيش از اينكه قابوس بن وشمگير در جرجان منهزم شود او را در خواب ديدم كه گويا بمن ميگويد كه من خواب ديدم كه گويا عوض تاج سلطنت بر سر خود كلاهي گذاشته ام و من در عالم خواب اينخواب او را چنين تعبير نمودم كه قلنوه و كلاه رياته است و او در جواب من گفت من تعبير اينرا هلاك ميفهمم چه انكه قلنوه بفارسي كلاه است كه مقلوب آن هلاك است پس صاحب گويد كه نگذشت دو روز يا سه روز از اينخواب مكر انكه خبر منهزم شدن قابوس منتشر شد تعبير و ايضا در آنجاستكه مردي نزد معبّري آمده گفت من در خواب ديدم كه هاوني را از خود قرار داده بودم معبّر گفت بايد تو مأبون باشي چون نقحض حالش شد چنان بود كه آن معبر فهميده بود تعبير خليل بن شاهين ظاهري در كتاب اشارات في علم العبارات كه در تعبير منامات است از بعضي از ثفات حكايت نموده كه مردي نزد شيخ سعدالدّين ضرير كه در حلب ساكن بود آمدده و گفت من در خواب ديدم كه تا
ص: 203
بالاي دو قدم خود در ميان آتش ايستاده ام شيخ باو گفتند نزديك منبيا تا خواب ترا تعبير كنم چون نزديكند شيخ او را گرفته مردم در اطراف آنها جمعشدند و هر چند كه آنمرد ميخواست كه خود را از دست شيخ خلاص كند نميتوانست پس مردم از شيخ پرسيدند كه گناه اينمرد چيست شيخ گفت خوابي ديده استكه دلالت دارد براينكه اينمرد دزد است و از صوامع و مساجد كفشهاي مردم را ميدزدد اينرا نزد والي ببريد و در آنجا هر كسيكه كفش او را در مسجد برده اند مطالبه كفش خود را از او بنمايد چون چنين كردند اقرار بسرقت چندين كفش نمود تعبير و ايضاً در همان كتاب استكه مردي نزد ابن سيرين آمد گفت كسي در خواب ديده استكه بيضه هاي چندي در دست دارد و يك يك از آنها را از سرهاي آنها مي شكند و سفيدهاي آنرا مي گيرد و زردهاي آنها را ميگذارد آيا تعبير اينخواب چيست ابن سيرين گفت آن كسي كه اينخواب را ديده نزد من آيد تا تعبير خوابشرا بگويم آنمرد گفت تعبير را بمن بگو تا من از زبان تو باو بگويم ابن سيرين گفت تا خودش حاضر نشود تعبير را نگويم بالأخره آنمرد اظهار داشت كه بيننده اينخواب خودم ميباشم ابن سيرين او را قسم داد كه خودت هستي آنمرد قسم ياد نمود كه خواب را خود من ديده ام پس ابن سيرين بملازمان خود امر نمود كه اينمرد را دستگير نموده بشرطه ها بسپاريد و بآنها بگويد اونبّاش قبور است و كفن اموات را ميدزدد آنمرد چون ديد كه گرفتار ميشود عجز و الحاح نموده و اقرار بفعل زشت خود كرد و بدست ابن سيرين از آن عمل توبه نمود پس ابن سيرين امر فرمود تا او را رها نمودند تعبير و ايضاً در آن كتابست كه مردي نزد ابن سيرين آمده گفت كه شخصيرا بخواب ديدم كه بر هر دو ساق او موي بسيار بود گفت تعبيرش آنست كه آنمرد را به سبب قروض محبوس كردانند و او در آن زندان بماند و بميرد بسمع ابن سيرين رسانيدند كه آنمرد ترا باين كيفيت بخواب ديده است گفت انا لله و انا اليه راجعون و در افوقت قروض ابن سيرين بسي هزار درم رسيده بود با ستدعاي غريمان قاضي در آنروز به حبس او حكم كرده در زندان وفات يافت و يكي از صلحا كه مكنتي تمام داشت باداي دين او قيام نمود ختم ذكر حتم في الكتاب المذكور اعلم ان الحسن بن الحسين الخلال قدضمّن كتابه المسمّي بطبقات المعتبرين ذكر اسماء سبعة آلاف و خمسمائه معبّر ثم تخيّر منهم ستمأته رجل و نطق باسمائهم في كتابه في تعبير الرّوياء و ذكركم بطول فوقع الاقتصار منهم في ذكرياته رجل من مشاهيرهم الذين قصدوا و ضربوا في العلم بسهم واخذوا منه بقسم وهم علي خمس عشرة طبقه فالطبقة الأ ولي المعتبرون من الأنبياء علهيم السلام ابراهيم و يعقوب و يوسف و دانيال و ذوالقرنين و محمّد المصطفي 43 و الطبقة الثانيه المعبّرون في الصحابه ابوبكر و عمر و عثمان و علي عليه السلام و عبدالله بن عبّاس و عبدالله بن عمر وبن العاس و عبدالله بن عمر و عبدالله بن اسلام و ابوذر الغفاري و انس بن مالك و سلمان الفارسي و خديفة بن اليمان و عايشة و اسماء اختها والطبقة الثالثة المعبّرون من التّابعين سعيد بن المسيّب والحسن البصري و علاء بن ابي رباح و الشعبي والزهري و ابراهيم الخفي و عمر بن عبدالعزيز و قتاده و مجاهد و سعيد بن جبير و طاوس و باشت البناني و الطبقة الرابعة المعبّرون من الفقهاء من بعدهم ابوتور الاوزاعي و سفيان الثوري والشافعي و ابويوسف القاضي وابن ابي ليلي و احمد بن حنبل و اسحق بن راهويه والبويطي و منصور بن المعتمر و عبدالله بن مبارك و الطبقة الخامسة المعبّرون من الزهاد محمّد بن واسع و تميم الدّاري و شقيق البلخي و مالك بن دينار و سليمان التيمي و منصور بن عمّار و محمّد بن السمّاك و يحي بن معاذ و احمد بن حرب والطبقة السادسة المعبّرون من اصحاب في هذا العلم محمّد بن سيرين و ابراهيم بن عبدالله الكرماني و عبدالله مسلم العتيني و خلف بن احمد و محمّد بن عماد الرازي والحسن بن الحسين الخلّال وارطاميد روس
ص: 204
اليوناني والطبقة السّابغة المعبّرون من الفلاسفه افلاطون و مهر آريس وارسطاطليس و بطليموس و يعقوب بن اسحق الكندي و ابوزيد البلخي والطبقة الثّامنه المعبّرون من الأطباء جالينوس و الصّراط وبخيتسؤع و اهران و محمّد بن زكريّا الرازي والطبقة التّاسعة المعبّرون من اليهود حيّ بن الخطيب و كعب بن الأشرف و موسي بن يعقوب والطبقة العاشرة المعبّرون من النّصاري حنين بن اسحق المترجم و ابومخلّد و زين الطبّري والطّبقة الحاديّة عشرة المعبّرون من المحوس هرمزين اردشير و بزرجمهر بن سختكان و انوشيروان الملك العادل و كشمرد و جاماسب و الطبقة الثانية عشرة المعبّرون من مشركي العرب ابوجهل و عبدالله ابي و نوفل بن عبدالله و عمرو بن عبدود و ابن الزبعري و ابولهب و ابوالعاص و الطبقة الثالثة عشرة المعبّرون من الكهنه سطيح وشق و الخزرجي و عوسجه والقطامي و ابو زرارة والطبقة الرابعة عشرة المعبّرون من السّحرة عبدالله بن هلال و قرط بن زيد و عتاب بن شمر والطبقة الخامسة عشرة المعبّرون من اصحاب الفراسته سعيد بن سنان و اياس بن معاويه و جندل بن الحكم و معاوية بن كلثوم انتهي و قال الفخر الرازي في مقدمة كتابه المسمي بالنخبه في علم التعبير بعد نقله للطبقات كما ذكرناه عن اشارات ابن شامين ما هذا الفظه بالفارسية و بكمله اين نصاب كه عبارت است از اسامي صدكانه بامام جعفر صادق عليه و علي آبائه الف سلام ميشود
در معاجز قاهره امامان عليهم صلوات الله الملك المنّان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است معجزة شيخ يوسف بنهاني معاصر كه از علماء عامّه و ساكن در بلده پروت است و از كساني است كه احقر را با او در ماه ذي القعده الحرام از سال هزار و سيصد و سي و دو هجري كه بزيارت مدينه منوره و حج بيت الله الحرام مشرف ميشدم در همان بلده در كتابخانه اقبال ملاقات اتفاق افتاده در كتاب جامع كرامات الاولياء چنين ذكر نموده كه اسامة بن منقذ در كتاب اعتبار گفته كه خبر داد مرا شهاب الدّين ابوالفتح مظفربن سعدبن مسعود بن بختكين بن سبكتكين مولي معزّالدوله بن بويه در موصل در هيجدهم ماه رمضان المبارك سال پانصد و شصت و پنج از هجرت كه زيارت نمود مقتفي بامرالله عبّاسي مسجد معروف بصندوريا را كه در پشت بلده انبار واقعشده از طرف غربي فراست و وزيرر او ومن با او بوديم پس داخل آن مسجد شديم و آن مسجد معروفست به مسجد اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب و مقتفي جامه و مياطي پوشيده بود و شمشيري حمايل كرده كه حليه او از آهن بود و اگر كسي او را ميديد نميدانست كه خليفه است بسبب پستي لباس در ثائه هيئته او مكرانكه شخص او را بشناسد پس خادم مسجد چون نگاهش بما افتاد از ميانه وزير را شناخته درباره او دعا نمود وزير باو گفت ويحك خليفه را دعا كن و اشاره بجانب مقتفي كرد پس مقتفي بوزير گفت از او سؤال كن ازانچه نافع است و باو بگو كه انمرضي كه در صورتش بود چگونه معالجه شد و برطرف گرديد زيرا كه من در زمان خلافت مستظهر خليفه اينمرد را ديدم كه سلعه و غدّه در صورت داشت كه تمام صورتش را فرا گرفته بود و هر وقت كه ميخواست غذا تناول نمايد او را بمنديلي مي بست تا انكه بتواند لقمه را بدهان خود بكذارد چه آن سلعه از بزرگي دم دهان او را گرفته بود پس وزير از آنجا دم مسجد از رفع مرضش سئوال نمود كه چگونه مرتفع شد آنمرد گفت حال من در سابق ايّام همان بود كه خليفه فرمود و من با آنحالة از انبار همه روز بزيارت اين مسجد ميآمدم شخصي در بين راه مرا ملاقات نموده گفت اگر تو اينقدر كه بزيارت اين مسجد آمدي بزيارت فلان كه رئيس بلده انبار است ميرفتي همانا از براي رفع مرض تو طبيبي را حاضر ميساخت و اينمرض را از تو برطرف نمود پس اينحرف او بر من بسيار گران و دشوار آمد و سينه ام از شنيدن اينكلام تشنگي گرفت
ص:205
و با همانحال شب را خوابيده پس اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام را در خواب ديدم كه در ميان اين مسجد ايستاده و ميفرمايد چه خبر است اين گودي كه در زمين مسجد است پس من از مرض خود بانحضرت شكوه كردم آن بزرگوار چون شكوه مرا شنيد از من رو گردانيد پس من دو مرتبه از مرض خود شكوه نمودم و كلام آنمرد سرزنش كننده را بخدمتش عرضه داشتم پس آنجناب فرمودند انت ممّن يريد العاجلة يعني تو از كساني ميباشي كه راحت دنيا را طالبي و سلامتي در آنرا راغب پس من از خواب بيدار شدم و آن سلعه و غدة را در گناه خود افتاده ديدم و آنمرض بكلّي از من رفع شد پس مقتفي گفت كه راست ميگويد و در گفته خود صادق است پس خليفه بوزير گفت با او مكالمه نما و ببين كه چه چيز را طالب است از ادرازات و وظائف پس مسئول او را توقيع نموده و در نزد من بياور تا او را نشان گذارده و امضاء بدارم چون وزير در اينباب با او مقاوله نمود انمرد گفت من عيالات بسيار دارم و ماهي سه دينار از براي گذرانيدن معاش خود و آنها محتاجم وزير گويد من از براي مطلب او مطالعه نوشم و در عنوان آن اين عبارت را رقم كردم بخادم مسجد عليّ پس خليفه او را بخط خود امضاء داشته و بمن گفت برو و صورت اينمطالعه را مثبت دفاتر ديوانيّه بنما پس آنمطالعه را در دست گرفته بيرون آمدم و غير از لفظ يوقَع له بذلك چيزي از كلمات مكتوبه در آن را قرائت نكردم و رسم چنان بود كه باسم صاحب مطالعه منشيان توقيعي نوشته باو ميدادند و آن ورقه را كه خط خليفه در آن بود از او گرفته منبسط مينمودند پس چون منشي انمطالعه را گشوده كه عبارت او را در توقيع نقل نمايد ديد در زير لفظ مبارك علي مقتفي نوشته است اميرالمؤمنين صلوات الله عليه و اگر آنمرد خادم زياده از ان مبلغ ميخواست هر آينه از براي او مقتفي دستخط و توقيع مينمود معجزة الراقي في درجات الجنان علي اعلي المراقي المرحوم مولي محمود العراقي كه از فضلاء تلامذه مرحوم شيخ انصاري و حامل تحقيقات علميّه آن برگزيده باري است در فصل چهارم از خاتمه كتاب دارالسّلام خود كه در معجزات قاهره امامان است چنين مرقوم داشته كه معجزه ششم معجزه ايست كه در فرهنگ روز پنجشنبه يازدهم ماه رمضان هزار و دويست و نود و هشت هجري دولت عليّه ايران ثبت و ضبط شده و صورت آن اينست كه جناب ميرزا محمّدعلي صاحب ناظر سابق پستجانهاي ضلع كراچي كه چند سال در بصره بودند و اكنون در كاظمين توطّن دارند شرح اين معجزه شريفه را بدين تفصيل نگاشته بودند كه چند نفر از اهل بحرين با عيال خود بزيارت روضه مطهّره حضرت امام رضا عليه السلام بمشهد مقدس رفته بودند و هشت ماه در آنجا بودند و انچه خرجي و زادراه داشتند بالمرّه تمام شده بود و در آنجا از هركس كه براي خرج راه و مراجعت بكاظمين التماس قرض و خرج راه كردند كسي اجابت نكرد تا انكه از عدم خرجي و بي قوتي و نبودن مايحتاج بكلّي متأصّل شدند و هر روز در روضه منوّره حضرت امام رفته استغاثه ميكردند روز چهاردهم شهر رجب بوقت ظهر شخصي نزد ايشان آمده اظهار نمود كه من چند رأس قاطر دارم و چون شنيدم كه شما عزم رفتن بكربلا داريد آمده ام كه اگر در اراده خود مصمّم هستيد مهيّا باشيد كه من بوقت عصر قاطرهاي خود را آورده شماها را حمل نمايم ايشان گفتند كه ما خرج راه نداريم آن شخص گفت آن هم درست ميشود گفتند مايحتاج ما را تو اينجا بده و در كاظمين تكبير گفت هر قدر حاجت داريد من ميدهم اياشن مسرور شدند و انشخص برفت و وقت عصر قاطرهاي خود را آورده و ايشانرا سوار كرده و روانه راه گرديدند با عيال و اطفال و آلات و اثقال تا آنكه در وقت شام بر سر آبي رسيده صاحب قاطرها گفت شما پياده شويد و در كنار اين آب وضوء گرفته نماز كنيد و غذا بخوريد تا آنكه منهم قدري قاطرها را در اين صحرا بچرانم ايشان هم قبول كرده پياده شدند و مشغول نماز و غذا
ص:206
در معاجز قاهره امامان
گرديدند و بعد از آن هر قدر كه منتظر شدند اثري از شخص مكّاري و قاطرها نديدند پس مضطرب گشته در مقام محتبس و تفحص برآمدن و هرسوي روي آورده صدا برآورده جوابي نشنيدند مشوش و برآشفته شدند و واله و سرگردان به اطراف و جوانب دويدند و كسي را نديدند لابد ولاعلاج گريان و نالان و هراسان بسوي عيال ود برگرديدند و شب را تا به صبح در انديشه و فكر و تدبر بودند چون صبح برآمد و از مراجعت آن شخص مأيوس شدند علاج كار خود را در آن دانستند كه اسباب را بر پشت خود بسته با عيال پياده بسوي مشهد برگردند كه اقلاً بيابان مركب نشوند لهذا با احمال و اثقال خود بشهر مشهد روانه شدند چون قدري راه رفتند نخلستاني نمودار شد از ديدن نخل در آنمكان تعجّب كردند زيرا كه نخل در بلاد عجم معهود نبود متحيّر ماندند ناگاه مردي عرب را ديدند كه در آن صحرا به طلب هيزم ميرود و از او در خصوص نخلستان پرسيدند كه اين نخلستان از كجا و اين قريه چه نام دارد گفت هذا مشهد الكاظم، اينمكان مشهد كاظمين است از اينسخن تعجّب نمودند و آنرا مزاح كمان كدند چون قدري رفتند قبّه، مناره ها مشاهده نمودند و آثار بلد را ديده جازم بصدق انكلام گرديده دانستند كه اين معجزه بود كه از مزور ايشان و امام غريبان حضرت رضا عليه السلام ظاهر گرديده كه از طوس تا ببغداد در مدّت سه ساعت پيموده اند مسرور گرديده شكرگذاري نمودند معجزه و هم در آن كتاب است كه معجزه در بعدازظهر روز جمعه دهم نجومي ماه جمادي الثّانيه هزار و دويست و نود و نه در سامره مشرّفه در سرداب مطهّر واقع گرديد و تفضيل آن مطابق مكتوبي كه جناب مستطاب قدوة العلماء الأطياب رئيس المسلمين حاج ميرزا حسن شيرازي ادام الله عمره مرقوم داشته اين استكه شخصي آقا محمد مهدي نام ساكن بندر ملومين كه از توابع مملكت ماچين است و از كلكته با مركب دخاني شش بآنجا ميروند و پدرش شيرازي الأصل و خودش متولّد و متوطّن در آن مملكت بوده و قريب بسه سال بود كه بعد از ابتلاء بمرضي شديد كتك و لال شده بود تا در اين اوان كه بزيارت عتبات مشرف شده بتوسّل شفاء وارد كاظمين شد و چون از معاريف تجّار بعضي اقارب در آنجا داشت مدت بيست روز توقّف كرد پس با مركب دخاني به سمت سامره روانه شد و ارحام او او را آورده در مركب گذاشته و سفارش او را باهل مركب كه از اهل بغداد و مجاورين كربلاء بودند كه او عاجز است و قادر بسئوال و جواب نيست و درخصوص او ببعضي مجاورين سامره هم چيزي نوشتند و پس از ورود بسامره در وقت مذكور بسرداب مطهر رفتند و در محضر معي از صلحا و مقدّسين خادمي از خدّام آندركاه از براي او زيارت ميخواند تا انكه او را بصفة سرداب بالاي چاه غيبت بردند مدّتي در انمكان گريه و با اشاره استغاثه نمود ناگاه قفل از دهان او ربوده و زبان لالش گشوده گرديد و از انمكان شريف با زباني فصيح و بيان مليح خارج گرديد و در روز شنبه كساني كه با او بودند او را در مجلس درس جناب ميرزاي مذكور دام عمره حاضر نمودند و حاضرين با او مكالمه و صحبت كردند و سوره حمد را با قرانه پسنديده در حضور حضار تلاوت نمود و شب يكشنبه دوازدهم و دوشنبه سيزدهم را در صحن مطهر چراغان كامل كردند و شعرأ و فصحأ و صلحاء قصايد و مناقب و فضائل خواندند و در شب اوّل هم جناب ميرزا سلمه الله حاضر شدند و از براي مؤلف و مخالف شبهه باقي نماند والحمدلله رب العالمين معجزة المستغرق في بحار رحمة الله مرحوم حاجي نوري رحمه الله در كتاب دارالسّلام خود معجزه از اميرالمؤمنين عليه السلام كه در همين نزديكيهاي بر ما نتابد واقع شده است نقل فرموده و چون آنرا در كتاب جنة النعيم مختصراً بفارسي ذكر كرده و موافق با اسلوب اين گلزار است لذا آن را از اين كتاب نقل نموديم و آن اين است كه در روز عيد غدير بعدازظهر مردي ناصبي از حواشي سلطان بالغين وارد عتبة عليه علويّه خواست بشود خدّام مانع شدند او را قبول نكرد تا رسيد محاذات ضريح پس بغتته فرياد كرد و افتاد و حالت
و در مؤلفات بعضي از معاصرين كه خودش در آنوقت در نجف اشرف مشرف بوده تاريخ روز عيد غدير از سال هزار و دويست و هفتاد و پنج ضبط شده است سنه رحمه الله
ص: 207
گلشن پنجاه و چهارم
جنون از وي مشاهده شد و خودش زمان نقل به حجتم نقل كرد دو انگشت از ضريح مطهّر برون آمد و بر پيشاني من رسيد و اثر آن دو انگشت هم بر پيشاني انملعون بود تا روز ديگر كه بدرك يزان واصل كرديد و جناب شيخ احمد بن شيخ حسن قطفان نجفي اشعاري در اينخصوص گفته و همچنين جناب شيخ عبدالحسين شكرنجفي نيز ايباقي در اينباب انشاء فرموده و هركسيكه ان ابيات را طالب باشد رجوع بآن دو كتاب نمايد معجزه و ايضاً در جنة النعيم استكه در سال هزار و دويست و نود و چهار كه داعي در ماه مبارك رمضان در حضرت سرّ من راي مشرّف بودم و حظوظ اخرويّه استدراك مينمودم از حكاياتي كه نقل كردند ثقات از علماء و مجاورين از غرب و عجم اين حكاية استكه مروي متقي از اهل قندهار بزيارت امامين همامين عليهما السلام در سامره مشرف شد از كفش كن كه بايوان قدم گذاشت زيارت نامه خوانهاي آنروضه عاليه حالشان و صرارشان و طمعشان نوع ديگري است كه بعضي ديده اند احتياج بشرح ندارد و از اينحالت مشهور و معروفند وقتيكه انمرد متقي ايستاده است و كتابي در دست دارد و اذن دخول ميخواند با حالتي پسنديده بلكه از غالب زوّار بهتر و عموماً احوال زائرين هم در بدو ورود با عتاب عاليه منقلب است و گريه انشخص بمراتب شتي از بكاء امرائه شكلي زيادتر بود يكي از خدّام اظهار كرد بگذار من زيارت بخوانم انشخص اعتنائي نكرد پس اصرار نمود آخر بدون اينكه حرفي بگويد يك اشرفي از حبيب خودش برون آورده بآن مزوّر داد و مشغول بزيارت خواندن شد باز اصرار كرد دفعه ديگر يك اشرفي بوي داد تا پنجمرتبه بجنبد و اشرفي بآنمرد مزوّر داد معهذا قناعت نكرده اصرارش زيادتر شد تا آن وقت با وي حرف نزده بود آخرالامر گفت ديگر وجهي موجود ندارم كه بدهم مرا بحالت خودم بگذار آنمرد مزوّر نپذيرفت و طرف رداء و آستين ويرا گرفت بطريق حتم و حكم گفت بايد من زيارت بخوانم آنمرد زائر متقي با همانحالت رفت مراجعت كرد و گفت ديگر بزيارت مشرّف نميشوم امّا آن شخ مزوّر كه برواق آمد سه نفر نوراني يافت كه بر دست يكي چوب مختصري بود و با آن چوب اشاره بر سينه اش كرد چرا بر زائر ما ظلم كردي پس از اثر آن بر وي افتاد و قرحه از همان محلّ پيدا شد شام بكشد كه بدوزخ منزل و مأوي گزيد معجزة مرحوم ثقه الاسلام نوري قدس سرّه در دارالسّلام از هميتم علامه طباطبائي المعروف هجرالعلوم تمجيد بسياري مؤلف و مؤلف فرموده و بجناب شيخ مزبور اجازه داده و از ايشان نيز استجازه نموده نقل كرده كه او در باب الف از الكتاب مرقوم داشته كه اقا ميرزا احمدعلي هندي عالم مقدّس صالح متّقي بود و مجاور بود سيّد و مولا هي، الامام بالحق حضرت ابي عبدالله الحسين عليه السلام را زياده از پنجاه سال و در كربلاي معلي هم از دنيا رفت و از براي خود او خوابهاي عجيبه است ذكر مينمائيم ما يكي از آنها را و آن اين است كه بعضي برادران از او نقل نموده كه گفت در ايّام سابق كه در بلاد هند بودم قرحه در زانوي من پيدا شد كه تمام اطبّا از علاج آن عاجز و از خوب شدن من از آنمرض مأيوس شدند پس والد من كه خودش از تمام اطبّاه اند حاذقتر بود در اعتراف بعجز از معالجه مينمود تا انكه طبيبي فرنگي را كه از همه حاذقتر در علم طبّ بود حاضر نمودند چون چشمش بر آن قرحه افتاد سبره در آنزخم داخلنموده و بيرون آورده نظر نمود و گفت ترا غير از حضرت عيسي عليه السلام كسي نميتواند معالجه كند زيرا كه اينقرحه عما قريب بفلان پرده ميرسد و آن پرده را اسم برد و چون بآن رسيد تو خواهي هلاك شد و بعد از يك روز يا دو روز ديگر بآن پرده ميرسد پس برخواست و از نزد من برون رفت و من آنروز را بشب آوردم با نهايت اندوه و غم چون شب رسيد و خوابيدم در خواب ديدم كه سيّد و مولاي ما حضرت عليّ بن موسي الرّضا عليهما السلام
ص:208
در معاجز قاهره امامان
در مقابل من ايستاده در حاليكه نور از سر مباركش منتشر است در اطراف حجره پس مرا فرياد زد و فرمود اي احمد علي بيا بسوي من پس من عرض كردم ايمولاي من خودت ميداني كه من مريضم و توانائي راه رفتن ندارم آن بزرگوار اعتنائي بعرض من ننمود و فرمود بيا بسوي من پس از بستر برخواسته و به نزديك آن حضرت رفتم چون نزديك شدم دست مباركش را پيش آورد و آنقرحه را كه بر زانوي من بود مسح فرمود من عرضه داشتم كه ايمولاي من قصدم اين است كه بزيارت شما مشرّف شوم آنحضرت فرمودند انشاءالله مشرف ميشوي پس من از خواب بيدار شدم و از آنقرحه اثري در زانوي خود نديدم و از خوف اينكه مبادا اين امر را كسي قبول ننمايد جرأت افشايد اين سرّر را نداشتم تا آنكه از حالات من ملتفت شدند و اين امر منتشر شد تا خبر بسلطان هند رسيد پس مرا طلب نموده چون نزدش رفتم بوجود من تبرّك جسته و از براي من وظيفه قرار داد ناقل قضيّه گويد كه همه ساله انوظيفه از براي معاش ايشان بجنابش ميرسيد حتي در اوقات مجاورتش در كربلاي معلّي هم آن وظيفه از جانب سلطان هند بايشان ميرسيد معجزة در دارالسلام عراقي بعد از اينكه معجزه گشوده شدن دروازه نجف اشرف را از براي اعراب بياباني مرقوم داشته كه آ« در ماه صفر از سال هزار و دويست و نود و نه بوده مينويسد كه در همين ماه صفر مردي از اهل سنّت با عيال خود كه از جمله ايشان طفلي بود تقريباً ده ساله كه در دهم محرم نود و نه مريض شده و در همان مرض نصف بدن او مرتعش و زبان او لال گشته بود و مدّتي بطريق استشفاء بكور ابوحنيفه پناه برده بودند و اثري نديده و بمرقد شيخ عبدالقادر دخيل شده و ثمري نبخشيده لهذا بعد از يأس از ايندو نفر در روز يك شنبه بيست و چهارم صفر وارد نجف اشرف شده و متوسّل بحضرت حيدر وقالع باب خيبر قاتل مرحب و عنتر گرديند و در صبح روز بيست و پنجم بعزم استشفاء وارد حرم محترم شدند و آن طفلرا بقفل مبرك بستند با تعهد انكه اگر شفا يافت برجوع بمذهب شيعه نمايند و تا عصر پنجشنبه بيست و هشتم روزي سه مرتبه او را بهمين دستور داخل روضه مطهره كردند تا آنكه در ساعت يازده و نيم از روز مذكور كه وقت آوردن شموعات بحرم محترم است و وقت اجتماع زوّار است در آنمكان شريف و زمان ازدحام حجّاج بود انطفل نقلكرد كه بمحض ورود خدّام وصف كشيدن ايشان در برابر ضريح سيّدي جليل نوراني با لباس سفيد ظاهر گرديد و انگشت مبارك را از شباك ضريح برون آورد و در دهانم گذاشت و فرمود يا ولد هذا الماء اشرب يعني اي پسر اين آب است بنوش بمحض انكه انگشت مباركش بدهانم رسيد تمام آلام و اسقام من رفعشد و قفل خموشي از دهانم برداشته شد پس مردم ازدحام كرده دورش را گرفته لباسش را قطعه قطعه كردند و بردند و از شدّت ازدحام خوف تلف طفل شده او را از ايشان پنهان نمودند و پدر و مادر طفل به عهده خود وفا كرده اختيار مذهب شيعه كردند معجزة در مزار بحار از ابوعلي بن همام رواية نموده كه گفت در سال دويست و نود و شش كه ابن فرات وزارت مقتدر عبّاسي را متكفّل بود احمدبن ربيعه انباري را ديدم كه دست او به علّتي خبيثه مبتلا شده و احمد كاتب مقتدر و منشي او بود و بنحوي شد دست او كه سياه شده و متعفن گرديد و يزيد متطبّ امر بقطع آن نمود و هركس كه احمد را با آن دست ميديد شك در هلاكتش نمي نمود تا آنكه اميرالمؤمنين علي را در خواب ديده و شفاء دست خود را از حضرتش مسئلت كرد حضرت فرمود انا مشغول عنك و لكن نزد موسي بن جعفر رفته او دست ترا شفا ميدهد چون صبح شد امر كرد محملي ترتيب داده و او را در محمل نشاينده بمقابر قريش بردند پس بعد از تنظيف و تطييب لباس و بدنش او را كنار قبر حضرت كاظم بردند و او قدري از خاك قبر برداشته بآن دست عليل بست گوشتهاي گنديده او ريخته و شفا يافت
در كرامات باهره سادات و امام زادگان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است كرامته در روز هشتم از ماه شوال سنه 134 كرامتي باهره از حضرت عباس بن اميرالمؤمنين عليهما السلام در
ص:209
گلشن پنجاه و پنجم
بعده اردبيل ظهور يافته و آنرا لسان الوعاظ و ترجمان الحفاظ العالم الجليل الحاج ملاّ علي الواعظ التبريزي الجينا باني سلّمه الله در آخر جلد دويّم از كتاب وقايع الايّام خود از خطّ سيّد جليل آقا سيدحسين اقابن المرحوم آقا مير زين العابدين نقلنموده و راقم كرامته را كه خودش حاضرالوقت بوده بسيار تجليل فرموده و ايشانرا به پسر برادر بودن از براي مرحوم عالم جليل حاج سيّد كاظم آقاي خلخالي كه از معاصرين در حوزه هاي علميّه اين داعي مؤلّف اين ذخيره بود در نجف اشرف و چندي در تبريز و بالأخره در نجف اشرف برحمت حق پيوست ستوده و ما آنرا بعين عبارات آقاسيّدحسين آقا مينگاريم و قلوب شيعيانرا از نقل آن منوّر ميداريم و آنمرقومه اينست كه روز هشتم شوال از سنه 1340 طرف عصر در بلده اردبيل در مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم ديدم اهل شهر باضطراب از هر طرف ميدوند گفتم چه واقعشده گفتند حضرت ابوالفضل عليه السلام بكسي غضب كرده تحقيق كردم كه قضيه چطور است گفتند در شهر مال گيري است دو نفر پليس بحكم نظميه بخانه ضعيفه رفته كه پنج و شش صغيري داشته و معاش آنها منحصر بيك اسبي بود و اسب را از طويله كشيده كه ببرند ضعيفه آمده با كمال عجز التجاء نموده و حضرت ابوالفضل عليه السلام را شفيع آورده اند و نفر پليس دست كشيده خارج شدند در اينحال پوليس خبيثي احمد نام رسيده باين دو نفر گفته كه اينجا چه كار مي كنيد گفتند در اينخانه اسبي هست خواستيم بياوريم ضعيفه حضرت ابوالفضل عليه السلام را شفيع آورد ما دست كشيديم احمد بآن دو نفر تغيّر كرده داخل خانه ضعيفه شده اسب را بيرون آورده ضعيفه باز آمده و عجز و التجا نموده آن شقي قبول نكرد بالأخره حضرت ابوالفضلرا شفيع آورده آن خبيث گفته حضرت ابوالفضل عليه السلام مردي بود در سابق مرده و گذشته اگر ميداند بيايد اسب را از من بگيرد و بتو بدهد ضعيفه گفته يا اباالفضل خودت ميداني كه اين چه ميگويد ديگر چاره از دست من رفته خودت حكم كن در اينحال پسر مجيد خان همسايه ضعيفه آمده چهار هزار باحمد پوليس داده كه از اسب دست بكش قبول نكرده است را از خانه بيرون آورده تقريبا بيست قدم رفته مجيد خان خود مصادف شده چهار هزار علاوه كرده است قرآن ميدهند آن خبيث باز قبول نكرده بيكي از آندو پوليس گفته بيا و سوار شو و اسب را ببر چون آنشخص خواست كه سوار شود احمد باو گفت چرا من اينطور شدم عطسه نموده و دو مرتبه سرفه كرده في الفور روي او سياه شد و بر زمين افتاده بدرك واصل گرديد آن دو پليس چونحال را بدينمنوال ديدند فرار كرده بنظميه خبر دادند نظميّه حكم كرد و قضيّه را پنهان كنيد و مخفي او را غسل داده دفن نمائيد پوليسها آمدند و خلق را كه براي تماشا ازدحام كرده بودند كنار نموده نعش الخبيث را بخانه بردند كه غسل دهند رئيس قزاق مطّلعشده حكم كرد برويد جنازه او را بگيريد و بگذاريد مردم به بينند و تماشا كنند قزّاقها آمده در مقابل شيخ با پوليسها تصادف كردند كه ميخواستند جنازه را در مقبره شيخ صفي دفن كنند قزّاقها مانع شده نعش او را گرفتند و كفنش را پاره كردند كه مردم نگاه بكنند آقا سيّد حسين آقا گويد و نوشته كه بنده و آقا سيّدجواد و آقا سيّدابراهيم كه هر دو پسران سيّد معظم له يعني آقاي حاج سيّد كاظم مرحومند و از طلّاب مدرسه ملا ابراهيم واقع در اردبيل ميباشند در مدرسه بوديم كه گفتند نعش او را قزّاقها آورده در ميدان عالي قاپو در مقابل شيخ انداخته اند كه مردم تماشا كنند ما بهم رفتيم كه به بينيم جمعيّت زيادي بود با صعوبت و زحمت تمام خود را سر نعش آن خبيث رسانيديم ديديم صورت نحس او سياه شده برنگ آلو بالو و از كثرت تعفن و شدت رايحه منتنه آن خبيث زياده از يكدقيقه نتوانستيم توقّف بكنيم و گويد بعضي از موثّقين تجّار گفتند كه ما ديديم فكّ اسفل او عقب رفته و فكّ اعلي پايين آمده دهنش مثل دهان سگ شده بود انتهي و هم صاحب وقايع الايّام نوشته كه در مكتوب ديگر كه از اردبيل تبريز فرستاده شده بود نوشته بودند كه تمام مرد و زن و بزرگ و كوچك آمده تماشا كردند و جنازه را بسنگ ميزدند الي عصر ماند بعد بپايش ريسمان انداخته تمامي بازار و محلّات را بگردانيدند وقت غروب بدن نحس او را برده در كنار شهر در صحرا
ص:210
در كرامات باهره سادات و امامزادگان
بچاه انداخته خاك ريختند تا حال باين آشكاري كرامتي ظاهر نشده بود از دوشنبه هشتم شوّال الي امروز كه هفت شبانه روز است بازار و دكّان و كوچها چراغان و شب و روز در بازار و محلّات روضه خواني است اين ناچيز گويد كه شيوع اين كرامته در نزد اهالي ايران از صغير و كبير و رجال و نسوان در اين اوقات و اوان بمثابه ايست كه گويا ديده شده است براي هريك بمشاهده و عيان كرامته مرحوم مغفرت لزوم حاج ملّاحسن يزدي رحمة الله عليه در كتاب قهيج الاحزان گويد جلالت حضرت ابوالفضل عليه السّلام زياده از آنست كه در حيّز تحرير و تقرير درآيد و عظمت اواظهر از آنست كه محتاج به بيان باشد آنقدر در هر عصري از اعصار در نزد ضريح مقدّسش از كرامات ظاهر ميشود كه كوشها را پر كرده حتّي خود در حين مجاورت در حاير در سال سابق در ماه رجب سنه 1236 از هجرت مشاهده كرد كه انگشت يكي از خائنين را قطع كرده بر ضريح مقدّسش چسبيده بود و عالمي مشاهده كردند و شخص مضروب را نيز ديدند كرامته عالم جليل المقي اقا شيخ محمد علي قمي كه از معاصرين و مجاور در دارالأمان قم است در كتابيكه در تاريخ بلده قم تأليف نموده در ضمن بيان كراماتيكه از حضرت معصومه سلام الله عليها ظاهر شده است اين كرامته را مرقوم داشته و آن شفا دادن آن مخدّره است يكي از خدّام خود را كه ميرزا اسدالله نام داشته و پاي او شقاقلوس شده بوده است و نوشته استكه اين كرامت بحدّ شياع و تواتر رسيده است و اجمال آن اين است كه يكي از خدّام آستانه مباركه كه آقاي آقا سيدحسين ولد مرحوم آقا سيد صفّي باشد چنين نقلكرد كه عموي من ميرزا اسدالله بعد از اينكه پاي او شفا قلوس بود بحدّيكه انگشتهاي او سياه شده بود اطبّاء از معالجه او عاجز شده بودند و جرّاحان اتّفاق بر اينمطلب كرده بودند كه بايد پاي او را بريد كه مرض بالاتر نيايد و بنا گذارده بودند كه فردا پاي او را ببرّند تا آنكه خود ميرزا اسدالله گفته بود حال كه بنا شده فردا پاي مرا ببرّند پس يك امشب مرا ببريد در حرم مطهّر دختر موسي بن جعفر بگذاريد غلامي بود مبارك نام او را بدوش كشيده و برد در ميان حرم مطهّر حضرت معصومه گذاشت و خدّام درب حرم را بستند و او در پاي ضريح بنا كرد از درد ناليدن و فرياد زدن بحدّيكه بعضي از خدّام كه در عقب در بودند آن ها را خواب بزد از فرياد و ناله او تا آنكه نزديك بصبح صادق شد خدّامي كه در پشت در حرم محرّم بودند شنيدند كه ميرزا اسدالله آنها را صدا ميزند كه در حرم را باز كنيد كه حضرت مرا شفا داده خدّام برخواستند و در حرم را باز كردند ديدند كه ميرزا اسدالله خوشحال و خندان است از او كيفيّة را سئوال كردند گفت در عالم خواب ديدم زن مجلّله را كه آمد بنزد من و فرمود چه ميشود تو را عرض كردم كه اينمرض پاي مرا گرفته و مرا عاجز نموده يا شفاء يا مرگ از خدا ميخواهم آنزن مجلّله گوشه مقنعه خود را بروي پاي من چندين مرتبه ماليد و فرمود ترا شفا داديم عرض كردم شما كيستيد فرمودند مرا نمي شناسي و حال انكه نوكري مرا مي كني من فاطمه دختر موسي بن جعفر ميباشم بعد از بيدار شدن قدري پنبه در نزد خود ديده بود كه افتاده آن پنبه را برداشته بود و بهر مريضي ذرّه از آن پنبه ميداد كه ميماليد بموضع درد خود و شفا مييافت و آن پنبه در خانه ما بود تا آنوقتيكه سيلاب آمده آنخانه را خراب كرد و آن پنبه مضمحل شد در آنخانه و ديگر او را پيدا نكرديم و از مرحوم سيّد جليل و عالم پعديل آقاي حاج سيّد صادق قمي رحمة الله عليه كه حقير مؤلف اين گلزار در ماه ذي الحجة الحرام از سال هزار و سيصد و بيست و دو در بلده طيّبه قم بشرف ملاقات ايشان مستعد شدم نقلنموده كه فرموده استكه والده من نسبتي به آقا ميرزا اسدالله مزبور داشت لهذا قدري از آن پنبه را گرفته بود و در نزدش بود والحمد لله رب العالمين كرامة و ايضاً در آن كتاب بعد از اينكه اختلاف در قبر حمزة بن الامام الهمام موسي بن جعفر عليهما السلام را ذكر نموده كه بعضي معتقدند كه در شيراز است و بعضي قائلند كه در ري و قريب به قبر مطهر حضرت عبدالعظيم است و خودش از عبارتيكه
ص:211
گلشن پنجاه و پنجم
در كتاب تاريخ قم است و از مؤلفات حسن بن محمدحسن قمي است كه از بزرگان قدماء اصحاب و از معاصرين شيخ صدوق عليه الرّحمه است استفاده نموده كه در قم است و همان قبري است كه الحال بمقبره امام زاده حمزه معروفست نوشته و چه قدر كرامات كه از صاحب اين قبر بروز ميكند لكن ما بذكر يكي از آنها اكتفا مي كنيم يكي از خدّام آستانش نقل كرد كه ضعيفه همسايه او باو تهمت زده بود كه دو قران كهنه از من برداشته ضعيفه گفته بود من دو قران ميگذارم روي ضريح شاه زاده حمزه بردار او قبول كرده بود همين طريق نمودند بعد آن ضعيفه كه تهمته زده شد ملتجي شد بشاهزاده حمزه كه بايد كشف اينمطلب شود و معلوم گردد كه من دزدي نكرده ام آخر الأمر كريها و نالها كرده بود تا انكه صاحب دو قران آمد و آن دو هزار را كه از بالاي ضريح شاه زاده حمزه برداشته بود بآن زن تهمت زده شده و او سئوال كردند از علّة پس آوردن آندو هزار گفت وقتيكه بخانه خود رفتم ديدم مرغان چند كه در خانه داشتم ريخته بر سر يك مرغ و او را اينقدر منقار زده اند كه نزديك بهلاكت بود من ترسيدم كه مبادا هلاك شود سر او را بريدم وقتيكه ميان شكمش را باز نمودم ديدم كه دو عدد قران كهنه در ميان شكم او بود دانستم كه دو قران را آنمرغ بلعيده و اين زن آنها را بزده است لهذا دو قران او را كه از روي ضريح بردم پس آوردم كرامة از جمله كرامات باهره حضرت صدّيقه صغري زينت كبري سلام الله عليها كرامتي است شبيه بكرامت مذكوره از حضرت معصومه سلام الله عليها كه آنرا مرحوم استاد نا المحدّث النوري زادالله في بهاء انواره در كتاب مستطاب دارالسّلام از سند وجر معتمد عالم عامل و قدوه ارباب فضائل بحرزاخر عمدة العلماء الرّاسخين مرحوم آقاي حاج سيّد محمّد باقر سلطان آبادي كه حقير مؤلف اين گلزار بشرف استفاده از محضر منوّر آنمرحوم مستسعد گرديده ام نقل فرموده و مجمل آن چنين است كه استاد مزبور ميفرمايد كه خبر داد مرا آقاي معظّم له و فرمود در ايّامي كه در بروجرد مشغول تحصيل علوم دينيّه بودم مرض شديدي بر من عارض شد و از بروجرد بسلطان آباد برگشتم و بواسهط تعب و حركت عنيفه در مسافرت مرض شدت نموده موادّي بر چشم چپ من ممضَبّ و ريخته شد و چشم چپ سفيد و رمدي شديد عارض گرديد و بنحوي وجع و درد شدت نمود كه خواب را از چشمم ربود پس والد من اطّباء بلد را احضار كرده از ايشان استعلاج نمود يكي از آنها گفت بايد ششماه دوا بخورد و ديگري گفت چهل روز شرب دوا كفاية است و من چون تا آنوقت دواي بسيار خورده بودم از شنيدن كلمات ايشان خلقم تنگ شد كه باز بايد دوا خورد و برادر صالحي داشتم در آن اوقات اراده زيارت عتبات عاليات را نمود شوق من بزيارت بهيجان آمد گفتم باو كه من نيز در اينسفر با تو موافقت ميكنم و مشرّف ميشوم لعلّ چشم خود را به عتبه آستان ملايك پاسبان حضرت امام حسين عليه السلام كه تربت او شفا هر دردي و دواء هر نكبتي است مسح نمايم و شفا يابم برادرم گفت تو با اينمرض و وجع چگونه سفر خواهي كرد و اطبّاء نيز چون از عزم من واقف شدند گفتند بطور جزم و يقين اين سيّد در منزل اول و دويّم كور خواهد بود پس برادرم حركت كرد بسمت عتبات عاليات و من در ظاهر بعزم مشايعت او بمنزل اوّل آمدم مردي از صلحاء و اخيار در آنجا بود چون از قضيّه ما واقف شد مرا برفتن زيارت تخريص و ترغيب نمود و گفت شفائي نيست مگر در نزد حج الهيّه چه من هم مدت نه سال بوجع قلب مبتلا بودم و اطبّاء از معالجه عاجز شدند تا انكه بزيارت سيّدالشهداء مشرّف شدم مشرف شدم و بحمدالله بدون تعب و مشقّت از براي من شفاء حاصل شد البتّه بايد بخرافات اطباء گوش نكني و متوكّلا علي الله بزيارت مشرّف شوي پس من رغبتم زيادتر شد عازم تشرّف شدم و چون بمنزل دويّم رسيديم شب درد چشم من شدّت كرد اشخاصيكه همراه بودند در آنسفر و مرا منع مينمودند از رفتن زبان ملامت را بمن گشودند و متّفقاً گفتند بايد مراجعه كني بسلطان آباد من گفتم صبح تكليف معلوم ميشود پس تا دقت سحر چشم من وجع شديد داشت و وقت سحر وجع آن اندكي ساكن شد پس مرا خواب ربود در
ص:212
در كرامات باهره سادات و امامزادگان
عالم واقعه ديدم كه صدّيقه صغري حضرت زينب كبري سلام الله عليها تشريف آورد و بمنزل من داخلشد و گوشه معجز خود را كه در سر دشت بدست مبارك گرفته به چشم من داخل كرد و مسح نمود من از خواب بيدار شده در دو وجعي در چشم خود نديدم چون صبح شد بر قفا گفتم من در چشم خود المي نمي بينم مرا مانع نشويد باور نكردند و بحيله حمل نمودند من قسم ياد كردم بر گفته خود پس از آن منزل برون آمديم چون قدري راه رفتيم دست برده انخرقه «دستمال را كه از بلد بچشم خود بسته بودم كنار نمودم و در بيابان و صحرا تبلّها و كوهها نگاه كردم ديدم ابداً تفاوتي ميان چشم راست و چشم من نيست در ديدن پس بيكي از همسفران گفتم نزديك بيا و نگاهي بچشم من نما چون نگاه كرد گفت سبحان الله رمده سفيدي و اثر دردي در چشم چپ تو نيست و هيچ فرقي با چشم راست تو كه سالم بود ندارد من توقف نموده همه زوّار و همسفران را صدا كردم و خواب خود و كرامت حضرت زينب خواتون سلام الله عليها را براي ايشان بيان كردم و ايشان شاد و مسرور شدند و بوالد و اهل بلد بشارت دادم و ايشان چشم روشن و مطمئن انخاطر كرديدند و هم علّامه نوري قدّه از مرحوم مستغرق بحار رحمة الله الهادي آخوند ملّافتحعلي سلطان آبادي نقل كرده كه فرمود من در آنوقت در عراق بودم و اين كرامت را خود مشاهده كردم كرامة از جمله كرامات باهره جناب سيّد محمد بن الأمام عليّ الهادي سلام الله عليه كرامتي است نظير كرامة مذكور از شاهزاده حمزه مدفون در قم و مجمل آن بنا بر انچه كه از يكي از مشايخ خود شنيده و در مؤلفات يكي از صلحاء معاصرين ديده ام آنست كه وقتي جمعي در بيرون بقعه آنجناب كه قريب بقريه بلد است كه واقع در ميان بلده شريفه كاظمين و عتبه علياي سامره مباركه است ننشسته بودند ناگاه ديدند جواني از اعرابي كه در قرب آن بقعه شريفه منزل دارند خنجري برهنه در دست گرفته و دختري كه تقريباً چهارده ساله بود تعاقب كرده و هر دو ميدويدند تا انكه ان دختر به بقعه مباركه داخل شده و خود را بضريح انجناب چسبانيد و متوسّل بآن قبر شريعت شد و آنجوان بر در بقعه ايستاده قدري باطراف نگاه كرد و بعد از اندك توقفي بر در بقعه ديدند كه آن جوان خنجري را كه در دست داشت در غلاف نموده و داخل بقعه شده دست آندختر را گرفت و با كمال مهرباني هر دو بيرون آمدند آنجماعت چون آن كيفيه را مشاهده نمودند متحيّر شده از واقعه ايشان سئوال نمودند پس آنجوان گفت كه اين خواهر منست و من دستمالي باو سپرده بودم اكنون او را از آن طلبيدم هرچند كه تفحّص نمود آنرا نيافت من درباره او بدگمان شدم كه شايد با اجنبي آشنا شده و آن دستمال را باو داده لذا قصد قتلش را نمودم چون او مطلب را فهميد رو باين بقعه منوره آورده و من هم با خنجر برهنه از عقبش دوان دوان آمديم و چون او متوسل باين قبر شريف شد من حيا كردم و ادب ورزيدم و از عقب او داخل اين بقعه نشده و بر در ايستادم و متفكّرانه نظر باين گاوها كه مي بينيد كه مشغول بخوردن علفند انداخته و نگاه ميكردم ناگاه ديدم كه يكي از اين گاوها خود را به كناري كشيده و پشت خود را بجانب من كرده سركين انداخت و همان دستمال از شكم و مقعده آن گاو با سركين برون آمد پس معلومم شد كه آن دستمال را آن گاو خورده و گمان من درباره خواهرم خطا بوده و واقف شدنم باينمطلب نبود مگر از توسّل خواهرم باين قبر شريف كرامة در فارسنامه ناصري از كتاب مزارات شيراز نقل نموده كه حضرت سيّد ميراحمد بن موسي الكاظم كه مشهور بشاه چراغ و قبر شريف او در شيراز است بعد از والد ماجدش وارد شيراز گشته بروضه رضوان خراميد و اثري از قبر مباركش باقي نماند تا انكه امير مقرّب الدين پسر مسعود پسر بدر كه از خواص سلطان اتابك ابوبكر بن اتابك بن سعد بن زنگي بود در حدود آن قبر شالده براي عمارتي حفر مينمود قبري ظاهر شد و شخصي تمام اندام بسلامتي اعضاء در آن خوابيده نقش خاتم ابوالعزّة لله احمد بن موسي بود و چون واقعه را باتابك رسانيدند عمارتي لايق بر آن قبر بساخت و در عمارت بقعه سيد علاءالدين حسين بن الأمام موسي عليه السلام
ص:213
گلشن پنجاه و پنجم
از مزارات نقل نموده كه در آن موضع باغي بود از امير قتلغ والي فارس و باغبانش چندين بار مشاهده نوري از موضع آن قبر مينمود و بعد از تفتيش قبري پيدا شد كه جسد صاحبش تازه بود و در يك دستش قراني و در دست ديگرش شمشيري و از نشانها دانستند كه جسد مبارك آنحضرت است پس گنبدي رفيع بر آن ساختند و ايضاً از مزارات نقلنموده كه علي بن حمزة بن موسي الكاظم چون ديد كه خلفاي عبّاسيّه همّت بر دفع و استيصال علويّين گماشتند با چند نفر از اقارب خود در سال دويست و بيست هجري بجانب شيراز آمدند و در غاري از كوه شيراز منزل نمودند و حضرت عليّ بن حمزة با همراهان خود براي معيشة خار از كوه صبوي گنده بشيراز آورده فروخته گذران مينمودند و چون جاسوسان بني عبّاس آنحضرت را بديدند و اثار بزرگي از ناصيه اش دانستند خبر او را بخواجه سرائي كه مأمور بگرفتن و كشتن علويّين بود رسانيدند و انخواجه سرا با سواران خود بنزديكي آنغار شد و چون از آنجناب پرسد نام تو چيست فرمود علي سپس پرسيد پسر كي فرمود حمزه سپس پرسيد پسر كي فرمود موسي و چون خالي بر پيشاني مباركش بديد بر گمان بيفزود و با شمشير سر آن بزرگوار را جدا نمود پس آن شهيد مظلوم سر خود را برگرفت بجانب شيراز شتافت تا باينموضع رسيده بيفتاد و در همين جاي مدفون گرديد و چون نوبت فرمانروائي و دارائي مملكة فارس بامير عضدالدوله ديلمي رسيد بقعه وسيع و گنبدي رفيع بر آن قبر مبارك بساخت كرامة در كتاب روح و ريحان و جنة نعيم كه در حالات امامزاده واجب التعظيم حضرت عبدالعظيم است و از آثار قلميّه عالم جليل و محدّث نبيل مرحوم حاج ملّا باقر طهراني است چنين آورده از كرامات حضرت عبدالعظيم كه در زمان ما ظاهر شده اين استكه جناب فاضل امجد و استاد ممجّد آقا جمال الدّين خلف مرحوم حجة الاسلام حاجي ملّا اسدالله بروجردي طاب ثراه در سال هزار و دويست و نود و هفت هفت روز از ماه صفر المظفر مانده در خانه سركار مقرّب الخاقان ميرزا حبيب الله خان مستوفي سلسله جليله قاجار بدون واسطه فرمودند كه در طرف راست برابر سرمن غدوي بود بزرگ بمانند بندقه و آن غدد براي من خالي از فصيحت نبود و نمايش او را بر رؤس منابر غير مشروع ميدانستم از انكه برحسب عادت بر هر منبر در هر وقت تذكره از مصائب آل رسول عليهم السّلام مينمودم بايد سرم را برهنه كنم و در مجالسي كه نسوان بودند لابدّ احتياط ميكردم بملاحظه عورت بودن آن و عدم جواز كشف راش در حضور ايشان و براي گريز از اين عمل دستمالي بر سر ميانداختم يا طرفي از عمّامه را و اين فقره كلفتي شده بود هرقدر باطباء معاصرين اظهار داشتم چاره جز شكافتن پوست و بيرون آوردن غدد نديدند و من از حدّث جديد كراهة شديد داشتم از آنجائيكه بعضي از اطباء مدرسه دارالفنون بحسن تربيت و تأديب حضرت والا به اعتضاد السّلطنه وزير علوم در كمال ترقي ميباشد و در عمل بد برخي از ايشان يد طولائي داشتند سيّما انانكه از طب فرنگي و ايراني باخبر بودند و جمع بين طبّين نموده اند رجوع بايشان كرده استعلاج نمودم آنها مانند ديگران علاجرا منحصر يافتند بشكافتن پس با كمال يأس در اوّل رجب المرجّب برحسب عادتيكه داشتم بزيارت حضرت عبدالعظيم عليه السّلام شرفياب گرديدم و چندي در زاويه مقدّسه معتكف گشته مجاور شدم در آن اوقات قدري از عفلات خود برآمده گفتم اي انسان بيچاره چرا غافلي و بدين آستان عرش نشان توسّل نميجوئي و شفاء درد و دواء علّت خود را نميخواهي آخر خداوند منّان غبار مزار اينفرقه حقّه را شفاء امراض و اسقام قرار داده است آنگاه التجاء بروضه منوّره معظّمه حضرت عبدالعظيم را تضميم نموده محض استخلاص از اين غدد خاص ملتمس و ملتجي گرديدم و عرض كردم نيامد برت دردناك از غمي*** كه ننهادي بر خاطرش مرهمي. اي آقاي من و آي صفوه فرزندان امام حسن عليه السلام چه ميشد شفاعت ميفرمودي در نزد خداوند منّان بر من منّت گذارده اين غدد را باحسن وجه رفع و ردّ ميفرمود و مرا آسوده ميگذارد پس هر آنچه توانستم عجز و لابه كردم و هر آنچه از زيارات
ص:214
در كرامات باهره سادات و امامزادگان
زيارات دانستم خواندم و از غبار قبر و شبكهاي ضريح مقدس بر سر و موضع غدد ماليدم و بقهقري برگشتم و از راه شوسه كه طريق جديد مستوي ميباشد عزيمت بلد طهران نمودم و من از حول و قوه الهي بيرون روم و بحول و قوّه شيطان داخل شوم كه خلاف ندارد دو روز كه گذشت صلابة و سختي آن غدد رفع شد و بسته كي و برآمده كي آن خشك گرديد و سوراخ كوچكي ظاهر گشت و رطوبات رويّه و اخلاط فاسده كه در آن مجتمع شده بود ريخته شد در يك هفته بكلي اثري از آن باقي نماند جناب مستطاب آقاي شمس الادباء آقاي حاج شيخ مهدي عبدالرّب آبادي كه ناقل كرامة است بلغة عرب ميفرمايد و آنچه داعي خود مشاهده كرد و جمعي ديگر كه سابقاً ديده بودند از آنموضع و محلّ اثري نيافتند و الحق اين كرامت مانند كرامة حضرت حجّة الله امام عصر ارواحنا له الفداء است در حكاية قرحه پاي اسيد هرقلي و شفاء آن(2)
در خوارق عادات صادره از عالمان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است خرق ادة در قوانين الأصول و بسياري از كتب معتبره ديگر است كه عالم سديد شيخنا المفيد اعلي الله مقامه شبي در خواب ديد كه در مسجد كرخ كه از مساجد بغداد است نشسته ناگاه ديد كه صدّيقه كبري فاطمه زهرا سلام الله عليها وارد مسجد شده و دست حسنين عليهما السّلام را گرفته و نزد شيخ آمد و فرمود يا شيخ علّمها الفقه پس شيخ بيدار شده و در حيرت افتاد كه اين چه خوابست و مرا چه حذ اينكه امام را تعليم نمايم و خواب ديدن ائمه طاهرين خواب شيطاني نيست پس صباح آنشب بهمان مسجد كه در خواب در آنجا نشسته بود رفته و در آنجا نشست ناگاه ديد كه مادر سيّد مرتضي و رضي آمد و كنيزان اطراف او را گرفته و دست سيد مرتضي و سيد رضي را در دست گرفته بنزد شيخ مفيد آورد و گفت يا شيخ عليهما الفقه شيخ تعبير آن خواب را فهميد و در احترام سيّدبن كمال مبالغه را مرعي دانست خرق عادة در روضة البهيئه سيد سيّد آقا سيد شفيع بروجردي طاب ثراه و قصص العلماء تنكابني و مقابيس مرحوم شيخ اسدالله كاظميني استكه وقتي ميان شيخ مفيد و سيد مرتضي در مسئله خلاف شد پس راضي شدند هك مسئله را نوشته و بر بالاي ضريح حضرت اميرالمؤمنين بگذارند و آنجناب را حكم قرار دهند چون چنين كردند و شب آن نوشته را بالاي ضريح مقدس گذاشتند چون صبح رفتند و آنرا برداشته ديدند كه بخطّي سبز بر آن ورقه نوشته شده است كه يا شيخ انت شيخي و معتمدي والحقّ مع ولدي علم الهدي و در مقابيس گفته يا اينكه بطور اخفاء توقيع نوشتند و يا اينكه بالمشافهه جواب شنيدند و يا اينكه شيخ در خواب اميرالمؤمنين را ديد و آن عبارت را فرمود و علي اي تقدير اينمطلب از جمله خوارق عادات است كما لايخفي و در روضة الهيّه است كه شنيدم كه اين را از بعضي از علماء و مشايخ عظّام كه سيّد در آنروز صد هزار تومان از بابت تصدّق بفقرا داد براي شكرانه اين نعمت كه باينعبارت جواب از حضرت ابي تراب عليه صلوات الله الملك الوهاب درباره او آمد خرق عادة در روضه الهيّه استكه شنيدم از بعض كسانيكه وثوق باو داشتم كه سيّد مرتضي ره در بغداد كهنه منزل داشت و يكي از تلامذة سيّد در بغداد جديد بود و آن تلميذ بواسطه معطل شدنش تا انكه جسد بسته شود بتمام درس سيّد نميرسيد و تا وقت بسنن جسر و آمدن آن در حوزه درس مقداري از درس را سيّد فرموده بود پس آن تلميذ كيفية را بعرض سيّد رسانيد و در آن باب شكايت نمود كه درس را تأخير نيندازيد تا او هم باوّل درس برسد سيّد دعائي نوشت و فرمود كه اين دعا را با خود داشته باش و هر وقت كه جسر را نبسته اند از روي آب باين سمت بيا كه غرق نخواهي شد وليكن دعاء را نبايد باز كني و بگشائي و بآنچه كه در آن مكتوب است نظر نمائي پس آن تلميذ آن دعا را كه سيّد بدست خرد بسته و پيچيده بود گرفته و چند روز با همان دعاء از روي آب ميآمد و غرق نميشد بلكه پاي او و كفش او نيز تر نميشد تا اينكه روزي بخيال اين شد كه
2- و ما در اواخر بنيان رفيع كه بطبع رسيده كرامتي از شاهزاده محمدبن موسي الكاظم نقلنموده ايم كه قبرش در مناوز است هركه بخواهد بانكتاب رجوع كند منه ره
ص:215
آن دعا را كه سيّد بدست خود بسته و پيچيده بود گشوده تا به چند كه در آن چه نوشته شده است كه اينچنين اثر دارد پس آنرا گشود ديد نوشته است بسم الله الرّحمن الرّحيم پس دوباره آن دعا را پيچيد و با خود نگاهداشت روز ديگر خواست كه از آب شط بطريق سابق عبور كند پس همينكه پاي خود را بروي آب گذاشت پايش در آن فرو رفت پس پاي خود را به عقب كشيد ديد كه نميتواند از آب عبور كند خرق عادة در انوارالنعمانيّه و منتهي المقال استكه در سالهاي گراني و قحطي مرحوم مقدّس اردبيلي نورالله مرقده مال خود را به فقراء قسمت مينمود و در نزد خود بقدرهم يكي از فقراء ميگذاشت و در بعضي از سالها چنان اتفاق افتاد كه همين عملرا كرد پس زوجه اش بغضب آمد و گفت كه مال ما را به فقراء انفاق مينمائي و اولاد خود را گرسنه مي گذاري پس آنجناب متعرض او بگشت و بمسجد كوفه رفت از جهة اعتكاف چون دو روز از رفتنش گذشت مردي بدر خانه آنجناب آمد با چهار پايانيكه بر پشت ايشان از گندم خوب و از آرد بسيار دقيق و نرم بار شده بود پس آنمرد بزوجه مقدس گفت كه صاحب خانه در مسجد كوفه باعتكاف اشتغال دارد و اين غلّه و بارها را براي شما فرستاده و چون مقدّس از اعتكاف برگشت زوجه اش باو خبر داد كه اينطعام را كه با اعزابي براي ما فرستد بسيار طعام نيكوئي بود پس مقدس اردبيلي خداي را حمد نمود خرق عادة در قصص العلما استكه خبر داد مرا كه مؤلف اين كتابم يكي از اصدقاء كه در نزد من صالح و موثق بود كه من عموئي داشتم كه سالها بدرد چشم مبتلا بود و مرقد بجرّاح و كحّل و طبيب رجوع نمود فايده ننمود و بالأخره مأيوس گرديد تا انكه شنيد كه مرحوم شيخ الفقها شيخ جعفر گبير بولاية لاهيجان تشريف فرما شده و او نائب امام است پس بنزد او روانه شد و چون بخدمتش شرفياب شد دست او را بوسيده و حال خود را عرض كرد شيخ بزرگوار آب دهان مبارك خود را بچشم او انداخت و دست خود را بر آن كشيد چشمش خوب شده و از آن تاريخ تا زنده بود ديگر درد چشم نديد خرق عادة و ايضاً در آن كتاب و كتاب دارالسّلام عراقي است كه در زماني كه شيخ سابق الذكر در بلده لايجان بود شخصي بنزد او آمد و عرض كرد بجناب شيخ عرض خلوتي است چون مجلسرا خلوت كردند عرض كرد كه من در حباله خود دو زن دارم روزي بصحرا رفتم و در وادئي خالي از اغيار دختري در نهاية حسن و جمال ديدم و از مشاهده او در آن بيابان هراسان و حيران گرديدم پس آندختر به نزدم آمده و گفت مترس من دختري منم از طايفه جان و بتو عاشق گشته ام برو در خانه خود و از براي من منزلي خاصّ آماده كن كه من هر شب بنزد تو ميايم و هر چيز كه خواسته باشي از مال دنيا از براي تو ميآورم لكن بدو شرط اوّل آنكه از زنان خود بالمرّه كنار كني و با ايشان مقاربت ننمائي دويّم آنكه اين سرّ را بكسي اظهار نكني و اگر از هريك از اين دو امر تخلّف نمائي ترا هلاك كنم و اموال خود را هم ببرم من چنانكه آن دختر گفته بود كردم و تا حال از زنها بريده ام و با او ميخوابم و اموال بسيار هم آورده لكن از مقاربة او بر من ضعفي غالب شده كه خود را نزديك بهلاكت مي بينم و قطع از آن خبيثه را هم از خوف هلاكت خود و بردن اموال جرأت ندارم و بغير از جناب شما هم در استخلاص از اين مهلكه ملاذ و ملجائي ندارم اكنون تو نائب امام زماني مرا بايد از اين مهلكه رها كني شيخ بزرگوار چون اينسخن را شنيد دو رقعه نوشت و بانمرد داد و فرمود كه يكي از اينها را بر بالاي اموال خود گذار و آن ديگر را دست داشته و بر در انخانه بنشين و چون آن دختر بيايد بگو اينرقعه را شيخ جعفر نجفي نوشته آن شخص گفته كه حسب الأمر شيخ بزرگوار عمل كردم چون آندختر بيامد آن رقعه را باو نشان دادم و گفتم اين رقعه را شيخ جعفر نجفي نوشته چون اينسخن را بشنيد بجانب من نيامد و به نزد اموال روانه گرديد چون آنرقعه ديگر را بر بالاي اموال ديد برگرديد و بمن متوجّه شد و گفت كه اگر شيخ بزرگوار رقعه ننوشته بود ترا بجهة اظهار اين امر هلاك ميكردم و اين اموالرا
ص:216
در خوارق عادات صادره از عالمان
بسر مي بردم لكن از امتثال امر و فرمايش شيخ علاجي و چاره نيست و قادر بر مخالفت هم نيستم اين را گفته و برفت و ديگر او را نديدم خرق عادة در ميزان الصّواب كه شرحي است بر فصل الخطاب سيّد محمد شيرازي نيريزي معروف بقطب چنين استكه گويند شخصي از منكران مرحوم ملامحسن فيضي شبي در عالم خواب ديد باغي است از باغهاي بهشت كه فيها مالاحين زات ولا اذن سمعت ولاخطر علي قلب بشر و در ميانه آن باغ بهشتي عمارتي ديد در نهايت تكلّف و زيبائي و ليكن تمامي اطراف آنعمارت را مشبّك به شبكها ديده پس از آنعمارت سئوال نمود گفتند او مخصوص لاخوند فيض و كسان او است و اين باغ از ايشان است و چون از آن شبكها پرسيد گفتند هرگاه كه مريدي بر مريدان او نيفزايد در اينعمارت شبكه ظاهر گردد پس فرد آن شخص با تعجيل تمام خود را بخدمت انجناب رسانيد و چون خواست كه از گذشته اعتذار نمايد فيض تبسّمي فرموده انگاه باو فرمود بيا پيش تا مصافحه كنيم تا شبكه بر آنعمارت بيفزائيم آن شخص از شنيدن اينكلام متعجّب شد چه خواب خود را باحدي اظهار نكرده بود والله العالم خرق عادة محدّث نوري نورالله مرقده در كتاب مستطاب دارالسّلام از سيّد سندممجّد آقاي اقا سيّد محمّد هندي و ايشان از شيخ باقر بن شيخ هادي كه از علماء و داراي علم جفر بوده و ايشان از مرحوم شيخ تقي ملّاكتاب كه از تلامذه مرحوم آية الله سيد بحرالعلوم است حكايت نموده كه وقتي در بعضي از اسفار در خدمت سيّد اعلي الله مقامه بودم و قافله كه سيّد و من با آنها بوديم در وقت منزل نمودن در طرفي منزل ميكردند و مرديكه تنها با قافله سير ميكرد در طرفي ديگر منزل مينمود پس وقتي در اثناء سير سيّد او را ديده پس بسوي او اشاره فرموده و او را بسوي خود طلبيد چون نزديك به سيّد مرحوم شد دست آنمرحوم را بوسيد انگاه سيّد حالت جمع كثيري از اناث و ذكور را فرداً فرداً سئوال فرمودند و آنمرد جواب ميداد كه همگي سلامت هستند چون آنمرد رفت ما از سيّد پرسيديم كه اينمرد از كسوت و هيئت او چنين معلوم ميشود كه از اهل عراق نيست سيّد فرمود بلي او از اهل يمن است گفتيم شما كه به يمن تشريف نبرده ايد پس چگونه اسماء آنجماعت را كه از حالات ايشان سئوال فرمودي ذكوراً و اناثاً ميدانيد و آنها را مي شناسيد سيّد در جواب تأمّلي فرموده گفت سبحان الله چه جاي تعجّب است اگر از تمامي روي زمين وجب بوجب از من سئوال كنند همه را ميدانم و مي شناسم اين ناچيز گويد كه مؤيّد اين فرمايش آن بزرگوار اين استكه آنچه در نجف اشرف تعميرات از امكنه متبرّكه نموده اند مثل مسجد كوفه و مقاماتي كه در آن واقع است و مسجد حنّانه و قبر كميل بن زياد ره و محل خانه حضرت امير و قبر شريف هود و صالح همه اينها را مرحوم سيّد بحرالعلوم شبراً شبراً تعيين فرموده و تعمير نموده اند وگرنه از آنزمانها تا زمان ايشان اثري از آن اثار باقي نبوده و همه علماء زمان آنمرحوم فرمايشات آنجناب را در مورد امتثال و محلّ قبول گذاشته و كسي از ايشان ايرادي ننموده و اينك محلّ سابق قبر هود و صالح در وادي السّلام باقي است كه سيّد فرموده اند اينجا قبر آنها نيست پس بقعه آن خرابب و اثار خرابيش بمرأي و مننظر شيخ و شاب است پس از ان محلّ ديگري را تعيين فرموده كه الحال مزار ايشان و مطاف مردمان است و از بعضي از ثقات اثبات مسموع شد كه خود آنمرحوم فرموده بوده است كه اينمكاشفات از اثر آن في الجمله غذايي است كه از كاسه خمسه طيّبه صلوات الله عليهم اجمعين باقي مانده بود و من آنرا خوردم و خوابي در اينخصوص بيان فرموده كه ما حصل آن اينست كه ايشانرا در خواب ديدم كه كاسه در ميان دارند و در آن آشي است كه از تمام حبوبات در آن هست پس من وارد شده سلام كردم بعد از ردّ جواب جدّه ام فرمودند ولدي مهدي از اين آتش ميلداري عرضكردم البته مايلم پس كاسه را نزد من گذاشته ديدم چيز درستي در آن نيست پس اطراف آنكاسه را بقاشوقي كه در ميان آن جمع شده
ص:217
و خوردم و آنچه را كه از من مشاهده كنيد از اثر آنست خرق عادة در دارالسّلام عراقي است كه حكايت كرد شيخ جليل وثقه نبيل شيخ محمدحسين كاظميني كه الآن در نجف اشرف قدوه قهاء عرب و صاحب حوزه درس و امام جماعة است كه در اوايل وفات مرحوم شيخ محمدحسن صاحب كتاب جواهرالكلام و اشقال رياسة عامّه بشيخ جليل شيخ مرتضي انصاري ره من بعد از نماز عشاء داخل حرم ميشدم و پشت بدر و رو بضريح مطهّر تكيه بديوار از براي زيارت ميايستادم و وقوف را طول ميدادم و غالباً خروج و دخول شب شيخ جليل مقارن با وقوف من ميكرديد اتفاقا شبي جناب شيخ در حال وقوف بمن برخورد و آهسته كيسه پولي در دست من گذاشت و بطريق بنحوي فرمود كه نصف اين را خود خرج كن و نصف ديگر را بر شاگردان خود تقسيم كن اينسخن را بفرمود و برفت و من هم بعد از آن بخانه رفتم و مقدار آن را معلوم كرده ديدم كه تمام آن با قرضي كه در آن اوقات داشتم و ميبايست كه وجه آن بدياني بدهم مطابق بود پس با خود خيال كردم كه تمام آن را بمصارف دين معجّل خود رسانم و بعد از آن بتدريج مقدار نصف آنرا از براي شاگردان كارسازي كنم اينخيال را كردم لكن تا شب آينده كاري نكردم و اينخيال را به كسي نگفتم تا آنكه بعد از نماز عشا باز داخل حرم شده در مكان سابق ايستاده بودم كه شيخ مذكور بطريق عبور برخورد و سر خود را نزديك گوش من آورد و فرمود كه نه شيخنا شما قسمت شاگردها را از اين مال بدهيد من باز بخود شما وجهي ميدهم اين را فرموده و برفت و من دانستم كه از ضمير من اطّلاع يافته از آن اراده برگرديدم و مقام و جلالت آن شيخ بزرگوار را دانسته و فهميدم خرق عادة در مجالس المؤمنين استكه يكي از علما و عامّه كه در بعضي از فنون علمي استاد آية الله حلي ره بود كتابي در رد مذاهب شيعه اثني عشريّه نوشته بود و در مجلس آنرا براي مردمان ميخواند و ايشان را ضلال ميكرد و از بيم اينكه مبادا كسي از علماء شيعه ردّ آن نمايد آنرا بكسي نميداد كه استنساخ كند و علّامه مرحوم هميشه در اين فكر بود كه آن را بدست آورده ردّ بنويسد تا آنكه علاقه استاد و شاگردي را وسيله ساخته التماس عاريه كتاب مذكور را نمود چون آنعالم نخواستكه يك باره دست ردّ بر سينه علّامه بگذارد لاجرم گفت كه سوگند ياد كرده ام كه اين كتاب را زياده از يك شب نزد كسي نگذارم علّامه همان قدر از زمان را نيز غنيمت دانسته كتاب را بگرفت و بخانه برد كه در آنشب بقدر امكان از آنجا نقل نمايد و چون به كتابة آن اشتغال نمود و نصفي از شب بگذشت خواب بر جنابش غلبه نمود و خواست كه بخوابد ناگاه حضرت صاحب الامر پيدا شد و بعلّامه فرمود كتاب را بمن واگذار و تو خواب كن پس علّامه بخواب شده چون بيدار شده آن نسخه را ديد كه تماماً مستنسخ شده است و بنقلي ديگر ديد كه در آخر آن نوشته است كتبه م ح م د بن الحسن العسكري صاحب الزمان صلوات الله عليه ختم ذكره حتم بدانكه فرق ميان ارهاص و معجزه و كرامت و خرق عادة و الهام كه در السنه مذكوره و در دفاتر مسطوره است اين استكه خرق عادت اگر پيش از بعثت نبيّ باشد انرا ارهاص گويند مثل آويختن قنديل سرخ از سلسله زرد در بيت الله الحرام در وقت ولادت حضرت ختمي مرتبت و بدون روغن سوختن آن تا چند روز چنانچه در بعضي از كتب است و خشكي سجيره ساده و طغيان نهر سماوه و خمودي نار اتشكده فارس و غير اينها و اگر بعد از بعثت و در مقام تحدّي باشد چه از نبيّ و چه از جانشين او آنرا معجزه گويند و اگر بعد از بعثت خرق عادتي از وليّي از اولياء حق كه تابع شرع نبي و عامل باحكام آنست صادر شود آنرا كرامة نامند و انچه را كه از رياضة نقش باشد اگر از رياضات حقّه است خرق عادتش گويند و اگر از رياضات باطله است استدراجش خوانند و الهام حيوانات را نيز باشد
در نمايشات غريبه كه گويند از عرفاء و مرتاضين ظهور نموده و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است نمايش در فارسنامه ناصري از بعضي
ص:218
در نمايشات غريبه از عرفاء و مرتاضان
از تواريخ نقل نموده كه زماني كه امير تيمور گوركان از غزاء با روميان مراجعة نموده و اسراء بسياري از آنها دستگير كرده بخانقاه شيخ صدرالدّين موسي خلف باشرف شيخ صفي الدّين اسحق اردبيلي درآمد و در اثناء صحبت به جناب شيخ فرمود امر مهمّي را از من بخواه تا آنرا برآورم جناب شيخ فرمود اسراي رومي را مرخّص فرما امير فرمود اندازه بگذاريد چه شماره آنها بسيار است شيخ فرمود چند نفري كه بتواند در اينخانه محقر فراهم شود و وسعة خانقاه در نظرها گنجايش پيش از پانصد تن نداشت پس امير فرمود اسراي رومي را داخل خانقاه نمايند پس هر فوجي را داخل خانقاه نمودند جاي فوجي ديگر باز بماند تا انكه فضاء خانقاه تمامّه اسيران را كه شماره آنها از سي هزار نفر ميگذشت گنجايش داد ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء من عباده و حضرت صاحبقران دست ارادت و توسّل بدامن شيخ بزرگوار زده همه اسيران رومي را مرخّص و مطلق العنان گردانيد و هريك بعد از اطّلاع بر واقعه سر خطّ بندگي انجناب را نسلاً بعد نسل سپرده بقدر استعداد مستفيض گشته چند روزي از رنج سفر و خواري گرفتاري آرميده پس با خاطري شاد بجانب اوطان خود شتافتند و قبيله و عشيره خود را در سلك مريدان ان جناب درآوردند و از آنزنان طوايف صوفيه در ممالك روم و سائر ممالك مسلمانان از نژاد آن اسيرانند و در بعضي از تواريخ ديگر اينواقعه را نبسته بولد ارجمندش شيخ خواجه علي داده اند نمايش در بستان السّياحه در ذيل ترجمه ميرزا محمد اصفهاني الملقب بناصر عليضاه از درويش صفا علي محمّدآبادي من بلاد جرقويه رواية نموده است كه براي حقير حكايت نمود كه در شهر اصفهان وقتي از اوقات آن مظهر كرامات را عرضكردم كه در زمان شاه سلطان حسين صفوي درويش شفيخان ابرويك خيك خرما تناول كرده و بعضي گويند با هسته خورده حقيقة اين روايت چگونه است آنجناب مرا جواب نداد و بر ردّ و قبول آن زبان نگشاد و برخواسته و راه افتاد فرمود همراه من بيا تا در بازار اصفهان تفرج نمائيم امتثال امر او نموده در خدمت او روانه شديم و در اثناء تفرّج برّة از كسي خريده بمن گفت بردار و همراه من بياور انگاه از دكّان قنّادي قندي بوزن نيم من خريد و بعد از دكّان بقّال دو من تبريز برنج مع حوائج آن بيع نمود در ملازمت آن جناب بخانه آمديم نخست برّه را ذبح نموده شست و شوي داد و يخني ساخت انگاه با دومن برنج طعامي لذيذ بدست خود پرداخت و در ظرفي كشيده نزد من آورد و امر كرد كه بخور و من باشتهاي هرچه تمامتر شروع بخوردن كردم و تمامت آن طعام را برغبت تمام بخوردم چنانچه لقمه در ظرف نماند و قند را نيز شربت نمود بمن داد جمله را سر كشيدم انكه صد خوشه انگور بشماره از باغچه كه در صحن خانه بود چيده و آب كشيده يكان يكان را بمن خورانيد و من همگيرا بميل كامل تناول كردم و بعد صد دانه خيار از همان باغچه كه در همان خانه بود چيده پوست كنده بمن داد و من بخوشدلي همه گي را خوردم و در خود هيچگونه ثقالت و كسالت مشاهده نكردم انگاه فرمود اكنون بر متكاء تكيه كن و بذكر باريتعالي مشغول باش چگونه ديدي يك خيك خرما خوردن و اينمقدار طعام خورانيدن را درويش صفا علي ميفرمود كه مرا فراموش شده بود ازان سئوال كه كرده بودم و از تقرير ايشان مرا بخاطر آمده در پايش افتادم و پا و دست آنجناب را بوسه دادم و از سئوال خويش عذرخواهي نمودم نمايش و ايضاً در انكتاب در ضمن ترجمه مشتاقعلي شاه چنين آورده كه در مجلسي يكي از علماء عصر از جناب فضيلت مآب ميرزا محمد تقي كرماني مسئله از مسائل حكمت سئوال نمود جناب ميرزا بطريق ادب روي بانجناب نمود عرض كرد كه حضرت اياشن چه فرمايد و حال انكه آنجناب الف بي تي نخوانده بود و معذلك هرگاه يكي از علماء و فضلاء با او بحث كردي و مجادله نمودي البته انعالم مغلوب شدي و بالجمله چون آنعالم معلوم كرده بود كه انجناب علم ظاهري تحصيل نكرده و نيز آن دانشمند پي بعلم باطني نبرده بود لهذا بخدمت ميرزا عرض نمود كه آيا بمن استهزاء مينمائي و مرا
ص:219
گلشن پنجاه و هفتم
بر شخص امّي و ناخوانده حواله ميفرمائي انجناب فرمود كه چه مسئله است ميرزا حقيقة را بسمع انجناب رسانيد وي در جواب فرمود كه مناسب و لايق آنست كه اينخادم كه در حضور اهل مجلس ايستاده است اينمسئله را جواب گويد آنخادم با وجود عدم خطّ و سواد بمجرّد توجّه آن سر حلقه او تاد جواب انمسئله را با حسن وجهي تقرير نمود چنانكه شك و شبهه از نظر مستمعان مرتفعشد و مجلسيان از مشاهده چنين امر عجيب در حيرت افتادند و از اين كيفيت تعجبّ نمودند انجناب فرمود چه عجب داريد و چرا حيرت آريد باده كه من بانخادم چشانيدم اگر قطره از آن باين كربه كه حاضر است چشانم بوجد و سماع آيد اتفاقاً در آن مجلس كربه بود بمحض تكلّم بدان كلام كربه بوجد و سماع آمد و حضار مجلس از مشاهده آن امر غريب بعضي مدهوش شدند و جمعي هذا سحر مبين گفتند و از انمجلس بيرون رفتند و برخي بحلقه ارادت او درآمدند نمايش در معارج النّبوه استكه روزي مريدان خير نسّاج به كليسا رفته بودند چون باز آمدند شيخ پرسيد كه كجا بوديد گفتند كه بنظاره كليسا رفته بوديم گفت راه آورد و سوقات چه آورديد گفتند شيخنا از كليسا چه آرند فرمود با من بيائيد تا رفتن بكليسا و راه آورد آن بشما بنمايم مريدان موافقت كردند ترسايان صورت عيسي را عليه السّلام بر ديوار نقش كرده بودند و آنرا ميپرستيدند شيخ روي به آنصورت كرده بانك بر وي زد و اين آيه بروي خواند كه «انت قلت للنّاس اتّخذوني و امّي الهين من دون الله» از هيبت اينخطاب آن صورت في الحال از ديوار فرو ريخت و از هر ذرّه از اجزاي آن ديوار فرياد برآمد كه وحده لاشريك له ترسايان چون اينكرامت بديدند همه زنارها به بريدند و كلمة توحيد گويان در زمره اهل ايمان منخرط گشتند نمايش در كتاب مطلع العلوم است كه شيخ نجم الدّين كبري را شيخ وليّ تراش مي گفتند و علّتش آنست كه در حالة وجد بر هركه نظرش افتادي برتبه فائقه برسيدي چنانكه رواية است كه روزي شيخ با اصحاب خود نشسته بود بازي در هوا دنبال صعوة گرفته بود ناگاه نظر شيخ بر آن صعوه افتاد صعوه را از بركت نظر قوّتي حاصل شد كه بازار گرفته به حضور شيخ فرود آورد و هم نقل است كه روزي در حضور شيخ مذكور ذكر اصحاب كهف را ميكردند شيخ سعدالدّين حموي را كه يكي از مريدانش بود بخاطر گذشت كه بايد انسان پيروي از كسي را اختيار كند كه صحبت وي در سگ اثر كند اين مضمر بمضير شيخ منكشف شد برخواست و بدر خانقاه رفت و بايستاد ناگاه سگي در رسيد نظر شيخ بر آن افتاد سگ در وجد آمد و روي از شهركرد ايندو بگورستان رفت قريب پنجاه و ش سگ كرد او حلقه زده نشستندي و اصلا آواز نه كردندي و هيچ نخوردندي آخرالامر آن سگ كه منظور نظر شيخ شده بود بهمان حالة بمرد فرمود تا او را دفن كردند و بر سر قبر وي عمارت ساختند و به همين معني استكه گفته ع سگ كه شد منظور نجم الدّين سگان را سرور است نمايش در تذكره دولتشاه سمرقندي و كتب ديگر مثل نامه دانشوران و بستان السّياحه و غيرهما استكه روزي شاهرخ بن امير تيمور از نعمة الله كهنباني كه معروف بشاه نعمة الله است پرسيد با انكه شما بولايت معروف و بصفت ديانت موصوفد با امراء دولت ما مجالست نموده چرا لقمه شبهه ناك تناول مي كنيد آنجناب در جواب فرمود نظم گر شود از خون دو عالم مال مال*** كه خورد مرد خدا الاّ حلال. كلام آنجناب پسند شاه نشده در مقام امتحان آمد يكي از ملا زمان را فرمود بيرون رفته و برّه بستم گرفته بياورد و بر طبّاخ سپارد ملازم بموجب فرموده عمل نموده بيرون شهر رفته از پيره زالي بستم و ظلم برّه گرفته تسليم طبّاخ كرد و طبّاخ از آن برّه اقسام طعام ترتيب داده و بخدمت شهريار آورد و چون خوان حاضر گشت روي بدان جناب كرده گفت كه از اينطعام تناول نمائيد انجناب بسم الله گفت و از آن طعام تناول نمود و حمد و
ص:220
در نمايشات غريبه از عرفاء و مرتاضان
و ثناي باريتعالي بجاي آورد شهريار گفت اينچه حالت استكه طعام حرام ميخوريد و حلال ميدانيد انگاه ماجراي پيره زن را تقرير نمود آنجناب فرمود كه شهريار در تحقيق اين امر سعي فرمايد و در تفحص اين اهتمام تمام نمايد كه شايد در ضمن اين حكمتي باشد شاهرخ ميرزا امر فرمود كه پيره زال بيايد و احوال خود را بيان نمايد چون پيره زال حاضر گرديد بخدمت شاه معروض گردانيد كه فرزندي داشتم بسرخس بجلّابي رفته بود و مدتي شد نيامده بود و خبري ناخوش شنيدم و مشوّش گرديدم نذر كردم كه اگر فرزندم بسلامت بيايد برّه نياز شاه نعمة الله ولي نمايم روز گذشته شام فرزندم آمد و من بر وفق نذر خود برّه بجهة آنجناب ميآوردم كه ملازم شهريار رسيد در اثناي راه از من بگرفت هرچند عجز كردم نپذيرفت چون شاه رخ ميرزا سخن پيره زال بشنيد منفعل و شرمسار گرديد و عذر تقصير خود درخواست كرد و خدمت و ارادت بجاي آورد نمايش در مجالس المؤمنين استكه چون خدمت مولانا شمس الدّين تبريزي بقونيه رسيد و بمجلس مولوي رومي درآمد خدمت مولوي در كنار حوض نشسته بود و كتابي چند در پيش نهاده پرسيد اينها چه كتابهاست مولوي گفت اينها را قيل و قال گويند ترا با اين چه كار خدمت مولانا شمس الدين دست فراز كرد و همه كتابها را در آب انداخت جناب مولوي بتأسّف تمام گفت هي درويش چه كردي بعضي از آنها فوائد والد من بود كه ديگر يافت نيست مولانا شمس الدّين دست در آب كرد يكان يكان كتاب ها را بيرون آورد آب در هيچيك اثر نكرده بود جناب مولوي گفت اينچه سرّ است شمس الدّين گفت اين ذوق و حال است ترا با اين چه كار بعد از آن با يك ديگر بنياد صحبت كردند تا انكه شمس الدّين بدست علاء الدّين محمّد مقتول گرديد نمايش در تاريخ بحيره استكه چون محي الدّين عربي كتاب فصوص الحكم را باتمام رسانيد علماي زمان نسخه اصل آنرا در نظر پادشاه وقت رساندند و گفتند اين نسخه را با مؤلّفش بايد سوخت شيخ نيز چند روز از دغدغه پنهان بود چون آتش غضب پادشاه اندكي تسكين يافت شيخ بخدمت پادشاه رفت نبسته به شيخ اعتراض نموده گفت اين چه كتاب استكه تو تصنيف كرده شيخ گفت سلطان كدام كتاب را ميفرمايند پادشاه گفت اينك بخطّ تو حاضر است و اشاره كرد بآوردن كتاب فصوص چون آوردند بدست شيخ داد شيخ گشود و بدست پادشاه داد كه اينست چون نگريست مصحف بنظر پادشاه درآمد گفت غلط كرده اند كه مصحف آورده اند فصوص را بياورند چون غلام سلطان كتاب را برد فصوص ديد بدست خود برگشت گفت شهريار سلامت اين فصوص است ملك نيز فصوص بنظر درآورد باز نزد شيخ نهادند كه آري اين فصوص است شيخ باز بدست گرفت بنظر پادشاه داشت كه همين است باز ملك مصحف ديد و اين عمل سه نوبت مكرّر شد كه بدست و نظر پادشاه فصوص ميشد و بدست شيخ مصحف پادشاه در آنوقت دانستكه حال چيست شرمنده شد سر پيش انداخته معذرت بسيار خواست از شيخ و گفت هر كه با شما بعد از اين اين قبيل سخن گويد زبانشرا ببرّم نمايش در مجالس المؤمنين در ترجمه شيخ صفي الدين اسحق اردبيلي چنين آورده كه اكثر مغولان را ارادتي عظيم بانحضرت پيدا شد و خلقي به بركت انفاس قدسي ايشان از اذيّت انطايفه مصون ماندند و از جمله كراماتي كه مشاهده آن طبقه شد يكي انستكه روزي امير چوبان سلدوز كه اميرالامراي ايران بود بعزم شكار بكوهستانات طارم رفته و اشتيمور را كه مقرّب و ايناق او بود بر اسب تندي سركش سوار كرد و او از خوي تكاور بي خبرانه عقب شكار دوانيد ديگر عنانش را نتوانست ضبط كند بيك بار هر دو از قلّه كو پريده اميرچوبان را اضطرابي عظيم دست داد بهرحال خود را بآن درّه رسانيده اسبرا پاره پاره واشتيمور را به سلامت ديد حيرتش دست
ص:221
داد از وي سبب آن سئوال كرد وي گفت در حالتي كه به عين اليقين قطع اميد كرده بودم حضرت شيخ را ديدم كه گريبان مرا گرفته آهسته مرا در زمين نهاد لاجرم جمهور تركان بواسطه آن و ديگر امور غريبه حلقه ارادت آن مهر سپهر سيادت را در گوش كشيده تنبيه للنيّبه صاحب مجالس المؤمنين در بدايات مجلس ششم از ان كتاب كه بقول او در بيان تراجم صوفيه صافي طويت است چنين مرقوم داشته كه پوشيده نماند كه بسياري از عيّاران روزگار و ابله طرّاران دكّاندار كه صاحبان غلظت طبع و كثافت حجاب اند و سالها بمرض مزمن آرايش و فزايش سنبلت و محاسن عمر گذرانيده اند و عمامه كبيره كه بار عناد و استكبار است بر سر نهاده اند و مآثر شعوذه و تكسير و رئل و نجوم بر مردم مشتبه به كرامات و خارق عادات ساخته اند و بسياري از مردم كولرا در دام ارادت خود انداخته اند و اگر احياناً از مشايخ مخالفين كه از سرچشمه تحقيق يعني مشرب عذب مرتضوي دور افتاده اند چيزي از خوارق عادات صدور نموده نه از بابت كرامة اولياء بوده بلكه از اثار تسخير جنّ و عمل شعوذه وسيميا بوده چنانكه از شيخ مقتول در بعضي اسفار مشهور و از سكّاكي در صحبت جفتاي خان بر السنه مذكور و دور نيست كه متصوفان خرقه پوش آثار سيميا و تسخير و يارمل و تكسير را از قبيل كرامات مينموده باشند تا از براي خود منصب ارشاد و ولايتي تراشند و حكايت اين دو نفر را مؤلف حقير در كتاب الجنته العاليه ذكر نموده طالبان بآنجا رجوع نمايند ختام بقعه عام در رساله در علم نيرنجات كه مؤلف آن منقولات در آن را از قول شيخ ابوعلي سينا گفته بود چنين نوشته بود تنبيه بدانكه يك شرط ديگر از اعمال بحوزات است و دخنه كردن و فيلسوفان و ذوفنونان هم از اين دخنه عجائبات از ايشان بفعل آمده و امامان زمان بوده اند همچون ابومعشر يهودي و ابومعشر هندي و ابومعشر مصري و عمر خيّام و طلحه هندي و عبدالله هلال و ابراهيم بلخي و ارسطاطاليس بابلي و اقطين بغدادي و بدل سمرقندي و خليل نهاوندي و همجودماء ماوراء النهري و برد ارطوسبي و بطليموس1 املسي و هرمس رومي و يوسف كاشغري و حبيب عطار رازي و ابومنصور حلّاج بغدادي ولا قيس كه از معدن يأجوج و مأجوج است و كاكان طبري و طاطانيوس شامي و حامد كوفي و سليمان مكّي و پيش از اين هم بوده استكه گفته شد و بعضي از ايشان را عملها و دست بردها از اين اعمال بوده است كه شرح نمي توانم داد و هم از آن عاجز است ابومعشر يهودي كه شطّ بغداد را بست كه آب ايستاد و بهر خانه كه رفتي كسي او را نديدي(2) ابومعشر هندي بود كه بر روي دريا عبور كردي و فرو نرفتي و اگر باد بر نيل دميدي هلاك شدي 3- ابومعشر مصري بود كه در هو المعلّق رفتي چون مرغان 4 عمر خيّام بود كه جهان نمائي ساخته بود و مردم را چنان به بستي كه نتوانستي نشست 5- طلحه هندي بود كه در ميان آتش شدي و بيرون آمدي و آتش خاكستر شدي 6- عبدالله هلال بود كه از نماز شام تا خفتن از مكّه به بغداد آمدي 7- ابراهيم بلخي بود كه بيامدي در ميان بازارها و كردكان رها نمودي تا آنجا كه كردكان رفتي قفلها گشاده شدي و بندها افتادي 8- ارسطاطاليس بود كه چون خواستي در هوا خانها معلّق ساختي 9- اقطين بود كه يكماه شراب خوردي و مست نشدي و بوي از وي نيامدي 10- ذوبع مكّار بود كه چون خواستي برعد و برق در هوا پيدا كردي 11- ابوالقاسم بود كه برهنه شدي اگر هزار تير و شمشير بر بدن او زدندي يك مو نبرّيدي 12- بدل سمرقندي بود كه در پشه رفتي و شيرانرا همچه كلّه گوسفند براندي مقصود انكه حكماء اين نوع عملها نموده و به تواتر پيوسته تمام شد عبارت رساله اين ناچيز گويد كه از تصريح صاحب اين رساله و ديگران چنين معلوم ميشود كه كراماتي كه بمنصور حلّاج و امثال آنها نسبت ميدهند بمعونه شعبده ونيرنجات بوده واصلي نداشته چنانچه در مجالس قاضي مرحوم بيان فرموده پس
ص:222
در نمايشات غريبه از عرفاء و مرتاضان
عاقل نبايد گول خورد و اينها را صاحب كرامة پندارد
در مرموزات كاشفه از مطالب طويلة الذّيل والبيان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است مرموز در فارسنامه ناصري اين اشعار را نسبته داده است بشيخ ميثم بحريني كه اعمار حضرت رسول و ائمه اثني عشر عليهم صلوات الملك الاكبر را مرموزاً در آنها بيان نموده است حسن مز و حسنين رنح له و ابنه زن و كذاك الباقر جعفر سنه و لموسي نه له مثله تناً عليّ الطّاهر و جواد كه له وابن له مبّ و ربع العام منه قاصر حسن لب و ابوالكلّ له مثل سن المصطفي مبح ظاهر پس از گفته ايشان چنين معلوم ميشود كه سنّ مبارك حضرت امام حسن مجتبي چهل و هفت سال و سن شريف حضرت امام حسين عليه السلام پنجاه و هشت سال و عمر مبارك حضرت امام زين العابدين عليه السلام پنجاه و هفت سال و مدّت زندگاني حضرت باقر عليه السلام هم پنجاه و هفت سال و مدت حيوة امام جعفر صادق عليه السلام شصت و پنجسال و ايّام زندگاني حضرت امام موسي عليه السلام پنجاه و پنجسال و مدّت بقاء حضرت عليّ بن موسي الرّضا عليه السلام نيز پنجاه و پنج سال و عمر مبارك حضرت امام محمّد تقي عليه السلام بيست و پنجسال و مدت حيوة امام علي النّقي عليه السلام چهچل و دو سال الاّ سه ماه و سنّ شريف امام حسن عسكري عليه السلام سي و دو سال و عمر شريف هريك از حضرت رسول و اميرالمؤمنين صلوات الله عليهما شصت و سه سال است مرموز بعضي از علماء اطياب ايّام منحوسه را كه در هر ماه ميباشد باين رمز بيان فرموده سبعة لاتحمد فيها حركة جَ هـ يَج يُوكاكَدِ كه و مراد از آن روز سيّم ماه و پنجم و سيزدهم و شانزدهم و بيست و يكم و بيست و چهارم و بيست و پنجم است مرموز مولينا الكفعمي قدّس الله سرّه دوازده روزي را كه تحنس اند در دوازده ماه و مخصوصاً سفر نمودن در آنها نشايد بحساب الجمل در اين اشعار بآنها اشعار فرموده كحّ جمادي خمسة و قعدة يتبعهما ايضاً ربيع الثاني و من جمادي ستتة و رجب يت و كو يات في شعبان محرّم كت و ياء صفر و تلوه دال بلانكران ذوحجّة حاء وباء تَلَفَ في شوّال كدّيأت في رمضان مرموز در مشكول مولانا حاجي باباي قزويني اين شعر را نسبته داده است بخواجه نصيرالدّين طوسي قدس سرّه كه عدد استخوانهاي بدن را در آن برمز تعيين و بيان فرموده عدد عظم بخواهي كه بداني به يقين*** مي برون آيد از آنجا كه برون ميايد. و شايد كه مراد ايشان عدد جمل لفظ بر باشد كه دويست و دو است چه علماي تشريح استخوانهاي هيكل انسان را باين عدد تعيين نموده اند چنانكه در كتاب كنزالعلوم واللّغة استكه امّا هيكل عظيم انسان مكوّن است از دويست و دو استخوان باين نحو كه انچه در سر انسان است بيست و دو است و آنچه كه در پاهاي او است پنجاه و پنج است و آنچه در اطراف بدن او است صد و بيست و پنج است پس مجموع دويست و دو است فتامّل وتبصّر مرموز علامات سند رواة احاديث را بعضي از علماء اطياب باين رموز بيان فرموده است 1ص 2ق 3ح 4م 5ل 6ض 7ع 8ر 9ظ 10 مخ فح صاد را رمز از براي حديث صحيح قرار داده و قاف را از براي موثق و جاء را از براي حسن و ميم را از براي مجهول و لام را از براي مرسل و ضاد را از براي ضعيف و عين را از براي مرفوع و راء را از براي مشهور و ظاء را از براي ظاهر و ميم و خاء و فاء و خاء را از براي مختلف فيه و من اصطلاحات الفقهاء التي تشبه بالمرموز 1- الاشهر يعني في الرّوايات 2- والأظهر يعني في الفتوي 3- والاشبه يعني ما دلّ عليه اصول المذهب 4- والاصّح ما لا يحتمل عنده غير المذكور 5- الاحوط يعني في مقام العمل 6- والترود ما يعارض فيه الدّليلان من غير مرحج مرموز صاحب نصاب الصّبيان در بيان بودن افتاب
ص:223
گلچين پنجاه و هشتم
در بروج دوازده گانه اين شعر را گفته است لا ولا لب لا ولا لاشش مه است*** لل كط و كط لل شهور كوته. است و برمز و بحساب جمل بودن آفتاب را در هر برجي چند روز معيّن نموده و حاصل مرادش آنست كه آفتاب در برج حمل و ثور و سرطان و اسد و سنبهل سي و يك روز توقّف ميكند كه پنج لا عبارت از آنست زيرا كه لام بحساب جمل سي و الف يك است و در برج جوز اسمي و دو روز توقّف ميكند كه لب عبارت از آنست زيرا كه لام سي و بأ دو است و در هريك از برج ميزان و عقرب و دلو و حوت سي روز توقّف مي كند كه دو لل عبارت از آنست زيرا كه لام سي است و در هريك از برج قوس و جدي بيست و نه روز توقّف ميكند كه دو كط عبارت از آنست زيرا كه كاف بيست و طاء نه است مرموز در كتاب زنبيل است كه از ظهر كتاب ارشادي نقلشد عن الصّادق نحوسات السّنة محرّم (مكب22) صفر (صي10) ربيع 1(رو4) ربيع الثاني(ريح18) جمادي الاولي(جيح18) جمادي الاخرة(جيب12) رجب(ريب12) شعبان(شكو26) رمضان(ركد24) شوّال(شب2) ذي القعده(ذكح28) ذي الحجه(ذح8) وقد تضمّنها العلّامه بن مطهّر الحلّي قدّس الله نفسه و نوّر ضريحه بهذه الأبيات نظم خف رابع العشرين من رمضان و توّق من شوّال منه الثاني والثامن العشرين من ذي القعدة و توّق من ذي الحجة لثماني والثّاني العشرين شهر محرم والعشر من صفر بلانگراني و ربيع رابعه فحادز يومه و ثمان عشر من ربيع الثاني و كذا جمادي ثم ثاني عشرها بتلوه يا من خصّ بالاحسان و ذا امّي رجب و ثاني عشرة والسّادس العشرين من شعبان مرموز كلمه كلّه سرّ اسم كتابي است كه در آن علوم خفيّة پنجگانه مندرج است و باين اسم اشاره بسوي آنها شده است چه اوّل از آنها كيميا است كه كاف رمزي از اوست و اهل آن صنعت فلزات را از مراتب نقصان بدرجات كمال برسانند و دويّم از آنها ليميا استكه عبارتست از معرفت طلسمات كه اهل آن قواي فاعله علويّات را با قواي منفعله سفليّات امتزاج دهند تا افعال غريبه از آن حاصل شود و لام رمزي از او است و سيّم از آنها هيميا استكه هاء رمزي است از او و آن عبارتست از علم تسخيرات و آرام ساختن قواي ملكي و ملائم كردن مرده جن بارتكاب و مداومة بر عزائم و دعوات و چهارم از آنها سيميا استكه سين رمزي از او است و آن علم خيالات استكه به بعض اعمال تصرّف در قواي متخيّله حاضران كنند و مثالات خياليّه بنظر درآورند كه آنرا در خارج وجودي نباشد و پنجم از آنها ريمياستكه راه رمزي از او است و آن عبارت ميباشد از شعبده كه بآميزش قواي جوهري ارضي و امتزاج آن قوي حادث شود و از آن قوي فعلي تولّد كند كه موجب تعجّب شود مرموز در كنز المدفون فاضل سيوطي استكه موانع ارث، هفت است و از آنها به عش لك رزق مرموز شده بس عين عدم استهلال چنين است صاد خا و شين شك در استهلال و عدم انست و لام لعان است و كاف كفر است و راء رفته و بندگي است و زاء زناء است و قاف قتل است مرموز در نگارستان استكه شخصي از يكي پرسيد كه چه نام داري گفت عمّار آن شخص گفت كه اين چه بد نامي است كه تو داري زيرا كه اگر عين حذف شود مار و اگر ميم حكّ شود عار و اگر الف طي شود بغايت نابكار ع اين چه بدنامي است كز عالم برافتد نام تو مرموز فاضل نراقي عطرالله مضجعه در سيف الامّه در جواب پادري نصراني كه بر دين اسلام طعن زده و گفته استكه و ديگر انكه در دين اسسلام راه نجات از عذاب اخروي را منحصر بدو نموده اند اعمال شايسته يا توبه و عفو خداوند و هيچكدام از اين دو بلكه هر دو با هم نيز سبب نجاة نمي شود فرموده امّا اوّلاً از كتب انبياي سلف كه مسلّم اين مرد است از تورية و غيره بيان ميكنيم باعثث شدن اعمال شايسته و توبه را از براي محو گناهان و لازم
ص:224
در مرموزات كاشفه از مطالب طويلة البيان
نبودن بر خدا جزاي بدي را دادن پس از سيمان چهاردهم كتاب هوشع كه يكي از انبياء مبعوث بعد از دي الكفل است فقره را بيان مي كند كه معني فارسي آن اينست اي بني اسرائيل باز كرد و نشو به كن بسوي خالق خود كه غرق شده در ميان گناهان و قبول كنيد اي بني اسرائيل سخن هوشعرا و توبه و تشوبه كنيد بدرگاه خدا آن وقت مي بخشد تمام گناهان را بجهة همين نشوبه در وقتيكه نشوبه كردي من از سر تقصيرات شما درگذرم بشرط انكه تشوبه تمام و درست باشد و مراد از تشوبه روزه گرفتن و پلاس پوشيدن و اقرار بگناهان كردن و گريه كردن و دل شكسته شدن است چه تاء اشاره به تعنيه است كه روزه باشد و شين اشاره بشاق است كه پلاس پوشيدن باشد و واو اشاره بويدو است كه اقرار باشد و باء اشاره به نجيا استكه گريه كردن باشد و هاء اشاره به منحناحا استكه دلشكستگي باشد پس خداي تعالي اين اعمال را شايسته و سبب بخشيدن از گناهان ايشان قرار داد تا آخر آنچه در رد پادري نصراني بيان فرموده مرموز قال الشهيد قدس الله نفسه في القواعد يجوز الجمع بين عقدين محتلفين حكما امّا في اللزوم والجواز كالبيع والجعالة والشركة اوفي المكايسة والمسامحة كالبيع والنّكاح او في التشديد و امتناع الخيار و جوازه كالبيع والصرف او في العزر و عدمه كالبيع والقراض والمساقات و منع بعضهم من جواز هذه الستّه و بجميع اوائل اسمائها جصّ مشتق اعتباراً تبنا فيها و جوز و اجتماع البيع والأجارة لاشتراكهما في اللّزوم لنا انّ ذلك في قوّة عقدين فيعطي كلّو احد منهما حكمه الشرعي اقول قوله ره و منع بعضهم من جواز هذه السته و يجمع اوائل اسمائها جص مشتق مرموز عن ستته عقود فالجحيم مرموز عن الجعاله والصّاد مرموز عن الصّرف والميم مرموز عن المساقات والشين مرموز عن الشركة والنون مرموز عن النكاح والقاف مرموز عن القراض مرموز هذا ممّا نسب الي شيخنا البهائي في الأشارة الي افعال عمرة النمتع والحج اطرست (ا «احرام« ط«طواف» ر«ركعتي طواف» س«سعي» ت«تقصير») للعمرة اجعل نهج ا«احرام» و«وقوف عرفات» و«وقوف عرفات وقوف شعر» ا«التفاط خصي» ر«رمي جره» بخط«طواف حج» رس (ر«ركعتي طواف» س«سعي») طرمز («ط«طواف الشائبه» ر«ركعتي طواف» بحجّ ختم ذكره ختم في مشكلات الزّاقي اعلم ان لبعضهم طريق مرموز مستحدث في رسم الخطّ يكتبون بها بعض مالا يريدون ان يطلع عليه جميع الاشخاص و قد كتب بهذا الطّريق شيخنا البهائي في الكشكول بعض الكلمات و طريقه ان يرسم خطّ عرضيّ و علي فوقه الرقوم الهندسيّه لكلّ صرف رقم يساويه في العدد فعلا مة آحادها ان لايصل الي الخط العرضي و علامة عشراتهاان يصل اليه ولا يتجاوز عنه و علامة مأتها ان يتجاوز عنه و امّا الألف فله صرف واحد و هو ايضا يكتب متجاوزا و يفرق بينه و بين المأته بقرنية المقام فيكتب جعفر هكذا 2873 و محمّد هكذا 4484 و غياث هكذا 5111 و زيد هكذا 417
در اذكياء و نوادر ذكاوت ايشان و گلچشن از گلبانهاي آن چند كل است ذكاوة في المشكول القزويني و غيره حكي الاصمعّي قال كنت اقرء السّارق والسّارقة فاقطعوا ايديهما جزاءً بما كسباً نكالاً من الله والله غفور رحيم و بحبني اعرابي فقال كلام من هذا قلت كلام الله قال اعد فاعدت فقال ليس هذا كلام الله فانتبهت فقرأت والله عزيز حكيم فقال اصبت هذا كلام الله فقلت اتقراء القران قال لاقلت فمن اين علمت فقال يا هذا عزّ فحكم فقطع ولو غفر و رحم لما قطع ذكاوةٌ در مجالس قاضي استكه چون پرتو دولت پادشاه جهان پناه شاه اسمعيل صفوي در اقصاي شيروان و آذربايجان ظهور يافت و اكابر و افاضل اهل سنته كه در بلاد عراق بودند جلا ميشدند و از صولت او از شهري بشهري فرار مينمودند تا در كاشان از قاضي و مفتي سنّي نشان نماند بالضّروره اهل كاشان در مدّت دو سال و نيم در تحقيق مسائل شرعيّه خود بمولانا شمس الدّين محمد خفري كه حكيمي الهي و از اعاظم تلامذه صدرالحكماء مير صدرالدّين محمّد شيرازي
ص:225
گلشن پنجاه و نهم
بود رجوع مينمودند و با انكه او را در علم فقه مهارتي نبود و از كتب شيعه كتابي مبسوط نداشت در جواب استفتامي ايشان انچه بمقتضاي عقل سليم بخاطر او ميرسيد مينوشت و چون شيخ اجلّ متعالي علي بن عبدالعالي بكاشان آندو با مولاناي مذكور ملاقات واقعشد و مضمون افتامي مولانا را بر وجه مذكور شنيد حكم فرمودند تا جميع نوشته هاي ايشان را جمع كردند و بعد از تأمّل و مطالعه ظاهر شد كه آن فتاوي يا موافق قول معمول به مفتي به فقهاي اماميّه است يا مطابق ادلّه قويّه فتاوي ايشان است فرمودند كه اين مطابقت و موافقت دليل صحّت قاعده جشن و قبح عقلي است كه طايفه اماميّه و معتزله بر آن رفته اند ذكاوةٌ در كتاب نوادر الادباء استكه طفل صغيري نزد فيلسوفي رفته آتشي از وي خواست آن حكيمگفت ظرفيكه نداري چگونه آتش را حمل ميكني چون آن طفل اينكلام را شنيد فوراً كف دست خود را پر از خاكستر نموده و گفت آتش را بالاي اين خاكسترها بگذاريد پس آن فيلسوف از ذكاوت و فطانت آن طفل بسيار تعجّب نمود و بحيرت درآمد ذكاوةٌ در مجالس المؤمنين استكه روزي ابودلف بخدمت مأمون آمده مأمون باو گفت كه توئي كه شاعر در حق تو گفته شعر انّما الدّنيا ابودلف بين باويه و محتضر فاذا وليّ ابودلف ولتّ الدّنيا علي اثره ابودلف گفت من اينشعر را ياد ندارم اي اميرالمؤمنين ليكن ميدانم كه من همانم كه عليّ بن جبله در شأن من گفته شعر ابادلف ما اكذب النّاس كلّهم سواتي فانّي من مديحك اكذب مأمون را حسن اواي او خوش آمد و از جودت فهم و ذكاي او تعجّب نمود ذكاوةٌ در كنزالمدفون فاضل سيوطي استكه مهلهل برادر كليب چون برادرش كليب كشته شد دامن همّت بر كمر زده و درصدد خونخواهي او برآمد و حروب بسوس را كه مدت چهلسال بطول انجاميد برپا نمود تا انكه بر نبي ندحج نازل شده و از ايشان پناه خواست و ايشان او را پناه دادند پس دو نفر بنده را خريداري نموده تا انكه در عزا و محاربه او را اعانة نمايند و چون مدت محار به طول كشيد آن دو نفر بنده ملول شده با يكديگر توطئه قتل او را نمودند چون مهلهل بر اينمعني واقعشده بآنها گفت كه الحال كه عازم بر قتل من هستيد پس اين رسالة مرا باهل من برسانيد بندگان گفتند رسالت تو چيست گفت وقتي كه در نزد اهل من رسيديد بگوئيد مهلهل گفت من مُبلغٌ اهلي بانّ مهلهلا** لله درّ كما و درّ ابكما پس چون غلامان او را كشتند و بسوي قبيله او بازگشتند از ايشان از حال مهلهل سئوال كردند آنها بگفتند او در فلان زمين از دنيا رفت و ما او را در آنجا دفن نموديم گفتند آيا وصيّت نمود بچيزي يا انكه بدون وصيّت درگذشت پس آن شعر را به خوانده و گفتند وصيّت او اين بود اهل قبيله از آن شعر چيزي نفهميده و گفتند اينشعر از مهلهل نيست دختر مهلهل گفت پدر من ردّي الشعر و سفاف الكلام نبود ولكن مقصود او فهميدن شما استكه او بدست اين دو نفر كشته شده اهل قبيله گفتند تو اين را از كجا گوئي دختر گفت غرض پدر من اين دو شعر است من مبلّغ عنّي بان مهللا اضحي قتيلا بالفلاة مجندلا لله درّ كما و درّ ابيكما لابرح العبدان حتي يقتلا پس بر آن دو عبد سخت گرفتند تا انكه اقرار نمودند كه او را كشته اند انگاه ايشان را به قتل رسانيدند ذكاوةٌ در جلد دويم از كتاب زهر الرّبيع از ذكاوت و فراسته افلاطون حكيم حكايت كنند كه صورت هركس را كه كشيده باو نشان ميدادند مي گفت صاحب اينصورت را فلان خلق حسن و فلان ضقه خبيثه است و في الواقع چنان بود كه گفته بود تا انكه وقتي صورت خودش را كشيده و باو نشان دادند گفت صاحب اين صورت مردي زنادوست است گفتند اين صورت خود شما است گفتند بلي من طبعاً دوست دارم اينعمل را لكن بحكم عقل از آن كف نفس نموده ام ذكاوةٌ در تاريخ بحيره استكه در زمان قاآن خان
ص:226
مغولي كه يكي از اسخياء عالم بوده شخصي در يكي از بلاد آوازه در انداخت كه گنجي يافته ام و تا چشم من بر جمال قاآن نيفتد اظهار محلّ آن نخواهم كرد او را بخدمت قاآن آوردند قاآن از او استضار آن معني كرد آن شخص گفت اي مكرّم زمان من از مفلسي اين بهانه كرده ام قاآن فرمود كه مبلغ پنجاه باش زر باو دادند و كسي با او همراه كردند تا او را بمكان خود رساند بسلامت ذكاوةٌ در تاريخ ظفرنامه آمده كه چون اميرتيمور بملك روم درآمد بيانه دغدغه ناك بود كه آيا فتح و نصرت او را ميسر شود يا نه علماي اسلام او را بشار دادند كه امير خوف بخاطر خطير راه ندهد كه حسب التقدير فتح از جانب صاحبقران است امير پرسيد كه اينحكم جزم از كجاست گفتند غلبت الرّوم في ادني الأرض كه اشاره بضاد ملفوظي است كه در آخر لفظ ارض واقعشده و آن عبارت از هشتصد و پنج باشد كه مطابق با اينسال استكه امير با قيصر مجادله دارد پس آيه دلالت دارد بر مغلوبيت روميان در اينسال هشتصد و پنج امير را از ذكاوت و دريافت علماء بغاية خوش آمده يقين خود را بر همين ثابت ساخته بجنگ قيصر رفت و بر او مظفّر شد بنوعي كه در تواريخ است ذكاوةٌ در قابوس نامه آورده كه سلاطن محمود ماوراءالنّهر را از خليفه طلب كرد او بسلطان نوشت كه رعيّتي كه ما را ميخواهند رعيّت ماوراءالنّهر است چون آنجا را بتو دهيم سلطان دويّم نوبت باو نوشت و او را تهديد داد كه بغداد را به پي فيلان ويران كنم چون آنكاغذ را آوردند و مضمون معلوم شد خليفه جواب نوشت باينطريق الم الم الم الم الم تمام كاغذ را چنين نوشت و در آخر نوشته بود كه الحمدلله والصّلوة والسّلام چون نامه خليفه بسلطان رسيد چند روز جميع علماء از فهم آن عاجز بودند اخز خواجه ابوبكر فتاني كه جواني بود و هنوز بدرجه فضل و ادب چنداني نرسيده بود او غرض خليفه را فهميد و گفت اين اشاره بسوره الم تر است كه قصّه اصحاب فيل در او است پس قصّه را براي سلطان نقلنمود و چون سلطان قصّه اصحاب فيل را شنيد يكساعت از هم بيهوش بود چون بهوش باز آمد بگريست و گفت خليفه مرا با برتهه الصّباح نسبت كرده است و حال انكه من در راه اسلام غازيم ذكاوةٌ در تاريخ بجيره استكه حكيم خاقاني را در خدمت شيروانشاه مرتبه از اقران درگذشت نبوعي كه مشهور است روزي حكيم مزبور بيتي گفته بخدمت پادشاه فرستاد اندر طلب پوستيني و شاهدي باين عبارت نظم وشقي ده كه در بر گيرم ياو شاقي كه در برش گيرم شيروانشاه بمجرّد خواندن اين بيت فرمود كه سر خاقاني را نزد او ببرند دوستان چون خاقاني را از عتاب سلطان خبر كردند به فراست و ذكاوت دانستكه عتاب پادشاه را باعث حسيت مگسي را گرفته بال كنده نزد پادشاه فرستاد كه شهريار سلامت گناه از بنده واقع نشده بلكه گناه مگس است كه بر لفظ باو شاقي بباء نشسته و فضله نهاده او را ياوشاقي بياء دو نقطه نموده سلطان بعد از شنيدن اين عذر از او درگذشت و نزاكت سخن در آنست كه شيروانشاه آزرده شده بود كه خاقاني چه نقص در همّت ما ديده كه گفته يا وشاقي يعني يا اين را سلطان بدهد يا آنرا چرا بانگفته و هر دو را نه طلبيده ذكاوةٌ و هم در آن كتاب استكه حبيب بن اوس كه او را ابوتمام نامند مقدّم شعراي زمان خود بوده و كتاب حماسه از تصانيف او است وقتي در مدح خخليفه اينشعر بگفت نظم اقدام عمرو في سماحة حاتم هم علم احنف في ذكاء اياس خليفه را وزيري بود انگار نظم او كرده گفت خليفه را باجلاف عرب تشبيه كرده ابوتمام ساعتي سر فرو برده بعد از آن سر برآورد و گفت اگر خليفه را به كمتر از اوئي نسبت كرده ام معذورم كه خدا بتعالي در كتاب خود ميفرمايد الله نورالسموات والارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح گويند بفراستة و ذكاوت ابوتمام كسي از مادر نزائيده واقع عجب كاري كرده در آن واحد جميع قرآن را بخاطر آورده تا در سوره نور مدّعاي خود را يافته بجهة الزام وزير حضّار مجلس خليفه تعجّب نمودند از ذكاوت و ذهن او پس وزير خليفه را گفت كه هرچه او درخواهد بده كه زياده از چهلروز زنده نماند كه من
ص:227
من وقت فكر او را ديدم كه از شدّت تفكر در چشمان او خون ظاهر شده بود و هر كه را آنحال باشد عمر او اندك باشد آنگاه خليفه گفت اي ابوتمام در خواه هرچه خواهي ايالت موصل را خواست و بدادند و چنانكه وزير گفته بود پس از چهلروز وفات نمود ذكاوةٌ و هم در آن كتاب استكه الصق يكي از شعراي زمان و فصحاي دوران خود بود چنانكه در ذكاوت و درك عديم المثال بود و او را از اين سبب الصق گفتندي كه او را مخرج راه نبود امّا محاوره خود را چنان قرار داده بود كه هرگز حرف راء در زبانش نرفته بود آخر فضلاي آنعصر عبارتي را پيدا كردند كه الصق را در جواب ايشان در سه بار حرف راء بايست گفتن پس بر سبيل استفاده پرسيدند كه استاد عالم بفرمايند كه بلفظ عربي چه طور بايد گفتن اين عبارت را كه سوار شو اسب خود را و ببينند از نيزه خود را و همه را اين كمان بود كه ناچار خواهد گفتن كه اركب فرسك دارم رمحك ولي او غرض مدّعيان را دريافته بديهة گفت كه و اعل جوادك و الق قناتك حضّار از فهم و ذكاوت او تعجّب نمودند و آفرين بر درك او كردند و ديگر هرگز در مقام امتحان او نشدند ذكاوةٌ در بسياري از كتب است كه يكي از ملوك يونان را مرضي حادث شد چنانكه جميع اطباء آن عصر از معالجه عاجز شدند چون سلطان عادلي بود شبي خداوند بر او منّت نهاده حضرت رسولخدا صلّي الله عليه و آله را در خواب ديد و التماس معالجه خود از آنجناب نمود آنحضرت فرمود ادمنُ وكل لا ولا پادشاه از خوشحالي بيدار شده علما و فضلاء را طلبيده آنعبارت كه از انحضرت شنيده بود از ايشان استضار نمود از آنمردم احدي راه بمعني آن كلام نبرده و همگي عاجز شدند مگر عليّ بن ابيطالب قيرواني كه از مشاهير علماي آنزمان بود گفت مقصود حضرت رسالت پناهي از اين عبارت آنست كه پادشاه را بروغن زيتون تدهّن بايد نمود و هم زيتون بايد خورد تا از اين مرض نجات يابد و لفظ لا ولا اشاره است بآيه كريمه من شجرة مباركة زيتونة لاشرقيّة ولا غربيّة چون سلطان بگفته او عمل نمود باندك روزي مرضش برطرف شد و علي ابن ابيطالب قيرواني را زياده از حدّ انعام فرمود ذكاوةٌ در تاريخ طبري استكه عبدالواحد بن اسمعيل ابوالمحاسن كه شافعي دوتمش ميخوانند و خواجه نظام الملك براي او مدرسه در عامل نبا فرموده بود و امام ابوالمعالي جويني در حقّ او ميگويد ابوالمحاسن كلة محاسن در فهم و ذكاوت و فراست بدرجه بلند و مقام ارجمند رسيده بنحويكه در عهد او خلفاي ملاحده ملعونه مثنوي طلبيدند از اهل اسلام و بر اين روش بر كاغذي نوشتند كه چه ميفرمايند ائمه دين در انكه مدعي و مدعي عليه بر حق و راتي شيء راضي شوند و گواهي ازز كنار برآيد و برخلاف مدّعاي هر دو گواهي دهد چنين شهادت بشرع مبين مسموع باشد يا نه و آن كاغذ را بامام حرمين و محمّد جويني و امام محمّد غزالي و ائمّه بغداد و شام فرستادند جميع جواب نوشتند كه چنين گواهي در شرع مسموع نيست چون پيش ابوالمحاسن آوردند كه مهر بر آن كاغذ نهد غرض ايشانرا بفراست و ذكاوت دريافته كاغذ فتوي را كه دوازده سال بود كه خلفاي ضالّ اسمعيليّه باطراف عالم ميگردانيدند و فتوي حاصل ميكردند پاره كرد و برايشان لعنت نمود و آن ملحدان را فرمود كه سنگسار كردند آنگاه فرمود كه ملاحده را غرض از مدّعي و مدّعي عليه نصاري و ارمني است كه ايشان حضرت عيسي را پسر خدا ميدانند و جماعت ديگر خدا ميدانند و هر دو طايفه بر حقيّت عيسي اقرار دارند و حضرت رسول ما صلّي الله عليه و آله ميفرمايند كه عيسي نه آنست و نه اين بلكه پيغمبر پروردگار است و ملاحده ملعونه را غرض از گواه ذات شريف پيغمبر است و ائمّه اطراف ندانسته فتوي داده و نوشته اند چون ملحدان را كياست و فراست و ذكاوت او معلوم شد فدائي فرستاده تا در ميان بازار آمل او را شهيد كردند و فدائيرا نيز كشتند ذكاوةٌ از تاريخ ظفرنامه نقلشده است كه چون موكب امير تيمور بقزّان كه از بلاد قپچاق است رسيد و توقيمش خان كه فرمانده آن بلاد بود فرار نمود و الي قزان سنقربيك قلانسي بود و آنهم فرار كرد و پناهنده بسيّد زيد خليل مجتبي رئيس مسكاب شد امير در باب گرفتن و فرستادن او نامه بسيّد زيد نوشت بدينمضممون كه سيّد زيد خليل مجتبي بداند كه سنقربيك قلانسي از قزان گريخته او را رئيس گرفته05:29 ب.ظ 06/24/2014
بقزان بازآمد قاصد امير اين نامه را وقتي به سيّد رسانيد كه سنقربك نزد او نشسته بود چون سيّد سوادي نداشت نامه را به سنقربك داد تا بخواند سنقربك بنظره اولي مطلب را درك كرد بديهة سر تا پاي كاغذ را مشخص نمود باين نحو كه سيّد نداند كه سنقربك قلانسي از قران گريخته رئيس او را گرفته بقران باز آرد سيّد و حضار خنديدند و گفتند درست بخوان قسم ياد نمود كه چنين است پس سنقر يك لحظه نشسته و بعد از آن بيرون رفت و بر اسب خود نشسته فرار نمود پس از آن فهميدند كه او بذكاوت خود كاغذ را تجنيس كرده چون اينخبر باميرتيمور رسيد بسيار خنديد و گفت ما گناه سنقر را باين شيرين كاري بخشيديم پس سنقر بخدمت آمده و عزّت يافت
در حيله هاي زنان و مكرهاي طائفه نسوان و تزويرهاي جماعة دزدان و گلچين از گلبانهاي آن چند كلست حيلةٌ در زهرالرّبيع استكه يكي از زنان فاجره ميلي تمام بمردي اجنبي داشت روزي آنمرد از آن خواهش نمود كه آنزن حيله برانگيزد كه آنمرد در حضور شوهر او با او مجامعة نمايد پس زن باو گفت فردا صبح بفلان باغ برد و در زير يكي از درختان بنشين چون شب شد زن از شوهر خود خواهش نمود كه بايد فردا مرا بفلان باغ ببري و همان باغرا گفت كه برفيقش نشانداده بود چون صبح شد زن و شوهر هر دو بباغ رفتند چون در ميان باغ رسيدند و اندكي آرام گرفتند زن در بالاي درختي ميوه دار رفت كه از ميوه آن بچيند چون ببالاي درخت رسيد بآواز بلند فرياد كرد و شوهر گفت واي بر تو اين چه حركة است ميكني و با حضور من با اين تحبه زنا ميكني و از من شرم نداري و از خدا نميترسي و چند بار اينسخنرا بآواز بلند گفت مرد بيچاره متحيّر شد و باو گفت چه ميگوئي زن تحبه از كجا باينجا آمده زن به تعجيل تمام پائين آمده كه بخانه حاكم بشكوه رود آنمرد نادان التماس و الحاح زياد ميكرد تا آنكه باو گفت شايد خاصيّت ايندرخت باشد كه چيزي را كه حقيقت ندارد بچشم تو بياورد بگذار تا من بر سر درخت روم و تجربه نمايم پس شوهر بالاي اندرخت برفت در اين اثنا زن اشناي خو را كه در كمين بود اشاره نمود و در زير آندرخت او را پهلوي خود خوابانيد و بآن عمل شنيع مشغول شدند چون مرد از بالاي درخت اين را بديد بزن گت مگر نه بتو گفتم كه خاصيّت ايندرخت اين است كه چيزي را كه حقيقت ندارد بچشم انساني ميآورد و همانا اگر من نيز مثل تو بيعقل بودم مي گفتم كه تو با مردي اجنبي زنا ميكني پس رفيق آنزن بخاطر جمع كار خود را صورت داده از باغ بيرون رفت پس از آن شوهر آن درخت از درخت بزير آمد حيلةٌ و ايضاً در آن كتاب استكه در هندوستان مردي غيور زني جميله داشت اتفاقاً آنمرد را سفري پيش آمد روزي آنزن بغرفه خود نشسته بودند كه يكي از برهمنان هند از راه ميگذشت زن را ميل تمام باو بهمرسيد و برهمن نيز فريفته او گرديد پس برهمن بخانه آن زن ميآمد و از مواصلت او محظوظ ميشد روزي زن بخانه همسايه رفته بود پس برهمن بيامد و زن را نديد زنان همسايه از آمدن برهمن آنزن را خبر نمودند پس بخانه آمد برهمن تازيانه كه با او بود بيرون آورد و مشغول شد بزدن آنزن ناگاه شوهر از سفر وارد شد پس برهمن مضطرب شده و بزن گفت من بچه حيله از دست شوهر تو خلاص شوم زن گفت بهمين تازيانه كه در دست داري مرا بزن اگر شوهر من از تو بپرسد كه چرا او را ميزني بگو كه زن ترا مرض صرع بهمرسيده و مرا آورده اند كه اسماء الله و غرائم بر او بخوانم و او را تازيانه بزنم كه جنّ از او دور شود پس شوهر بيچاره مكدّر و ملول شد و برهمن بيرون رفت و هر وقت كه زنرا هواي وصال برهمن بسر ميافتاد خود را مصروع ميكرد پس شوهر او بالتماس تمام برهمن را بخانه ميآورد و باو حقّ الجعاله و حقّ القدم ميداد تا زن خود را به وصال او برساند پس مرد غيور مردي ديّوث شد حيلةٌ و ايضاً در آن كتابست كه يكي از ثقات براي من نقل كرد كه مردي از اهل شوشتر در شيراز بخانه يكي از دوستان خود بود روزي از خانه بيرون آمد ديد كه زني چيزي در زير چادر خود دارد و نميدانست انمرد كه آن چيست پس زن باو گفت ايمرد حاجتي بتو دارم اگر برآوري ثواب جزيل خواهي يافت پس از زير چادر جسد درهم پدر آورد و بمرد داد و گفت ايمرد بدانكه شوهر من در شهر ديگر است و مرا طلاق گفته و نوشته
گلشن شصتم
طلاق را براي من فرستاده اما من آن نوشته را گم كرده ام و ميخواهم شوهر اختيار كنم و علماء بدون خطّ طلاق مرا عقد نمي كنند پس بيا تا نزد علماء رويم و بگو كه من شوهر اين زن ميباشم و ميخواهم او را طلاق بگويم تا انكه از بركت وجود شريف تو خطّ طلاق مرا بنويسند و تو را اجر جزيل و ثواب جميل عائد گردد چون آن دراهم را بمرد داده بود لابد با هم ديگر به يكي از مدارس رفتند و يكي از علماء را ميان خود حاكم قرار داده اظهار نزاع و جدال با همديگر نمودند انعالم از راه صلاح كيشي ايشانرا بسازش و مصالحه امر ميكرد ايشان قبول ننمودند و مرد قسم ياد كرد كه با اينزن سازش نخواهم كرد پس آن عالم صيغه طلاق را اجراء كرد و نوشته طلاق را بنوشت پس مرد خواست كه از محضر برخيزد ناگاه زن دامن او را گرفت و بآن عالم گفت الحال كه اينمرد مرا طلاق گفت پس بايد طفل خود را از من بگيرد پس دست برد و طفلي شيرخواره را از زير چادر خود بيرون آورد و در نزد آن مرد گذاشت عالم آنمرد را حكم نمود كه طفل خود را بگير مرد چون قادر بر انكار نبود طفلرا گرفته و از مدرسه بيرون رفت و بخانه دوست خود آمده و گذارش را نقل كرد زن دوست او گفت تشويش بخاطر خود راه بده به ابتداي طلوع صبح طفلرا برده و بمسجد جامع بيند از پس تمام شب آن طفلرا پرستاري نموده و بآغوش خود نگاهداشت تا صبح شد پس طفلرا برداشت و بمسجد برده بينداخت اتفاقا خادم مسجد جاروب ميكرد گريه آن طفلرا شنيده بيامد و مرد را گرفته جاروب بر سر او ميزد و ميگفت اينمسجد را نساخته اند كه تو اولاد زنا را بآن بيندازي پس طفلرا با طفلي ديگر كه انداخته بودند بآنمرد داد و گفت اينها را بردار و ببر مرد مسكين هر دو را بر دوش گرفته بخانه دوست خود آورد دوستش باو گفت چگونه شد كه يكي بردي و دوتا آوردي مرد آنچه را كه روي داده بود نقل كرد پس زن دوست گفت مكدّر مشو و هر دو طفلرا بفلان حمّام ببر و حمّامي را آواز كن و بگو صالحه خانم گفته استكه ايندو طفلرا بگير و نگاه دار تا من بيايم پس مرد طفلهارا برده و بحمّامي داد و مراجعه نمود پس از زن دوست خود پرسيد كه صالحه خانم كه بود كه حمّامي بجهة ان طفلها را قبول نمود گفت زني از اهل محلّه استكه دو طفل توأم آورده و زن حمّامي پنداشته كه او ميخواهد بحمّام بيايد و اين طفلها از اوست لذا آنها را قبول نمود حيلةٌ در كتاب زينة المجالس آورده كه مردي حيله زنهار انتبع ميكرد زني گرفته بود و هميشه اوقات او را محافظة ميكرد و نميگذاشت كه از خانه بيرون برود و زن او پيش از تزويج رفيقي داشت كه اكثر اوقات بصحبت همديگر محظوظ بودند و پيره زني در ميان ايشان رفت و آمد ميكرد و زنرا بشوق و محبّت آنرفيق خبر ميكرد پس زن بعجوزه گفت دوست مرا بگو كه اينمرد مرا حبس كرده و دقيقه مرا غافل نميكند ليكن باو بگو كه فردا بخانه خود بماند و در خانه را آب بسيار بپاشد كه خواهي نخواهي خود را باو ميرسانم چون شب شد زن بشوهر گفت فردا ميخواهم بحمّام بروم مرد گفت با تو ميآيم چون صبح شد زن برخواست و با شوهر بحمام ميفرتند چون بدرخانه حريف رسيدند زن خود را بزمين انداخت و چون آب بسيار بر زمين پاشيده بودند رخت و لباس او گل آلود شد بمرد گفت باين كيفيّت بحمام نميتوان رفت صاحب اينخانه را بگو كه مرا بخانه ببرد كه من رخت خود را بشويم مرد صاحب خانه را آواز كرد همان پيره زن واسطه كه بانتظار نشسته بود بيرون آمد مرد باو گفت اگر رخصت بدي بخانه تو درآيم و زن من رخت خود را بشويد عجوزه گفت در خانه من دختران بسيارند نميگذارم كه مردي داخل بشود امّا اگر زن تو تنها بيايد مضايقه نيست پس مرد زن خود را گفت من ببازار ميروم و تو بخانه عجوزه برو و لباس خود را بشوي و بگذار تا خشك شود تا من برگردم پس زن بخانه درآمد و رخت خود را به پيره زن داد كه بشويد و خود با رفيقش باندروني درآمدند و بآرامي تمام بمصاحبت و مواصلت مشغول شدند تا انكه رخت او خشكيد و شوهر او آمده بحمّام رفتند چون بخانه برگرديدند زن گفت ايمرد ميخواهي مرا حماية و محافظت بكني لكن مرد بمحافظت زن قادر نيست من امروز فلان عملرا كردم و آنچه از او سرزده بود حكاية نمود و بشوهر گفت يا مرا بحال خود بگذار و يا مرا طلاق بگو پس مرد او را طلاق گفت و ديگر زن
در حيله هاي زنان و دزدان
نگرفت تا وقتي كه از دنيا رفت حيلة در تاريخ بحيره آورده كه در روزگار پيشين جواني بود بس لطيف و زيبا و او را زني بود بسيار صالحه و نيكو اعتقاد و صاحب ذكا و فراسة پيوسته شوهر خود را گفتي كه من ميدانم تو جوان هواپرستي و متابعت وسواس شيطاني ميكني اگر وقتي درماني زنهار كه مرا خير كن تا من چاره كار تو كنم از قضا روزي اينجوان را با كنيزكان خاص سلطان درباغي خلوتي بود حاجبي از حاجبان سلطان را خبر شد با جمعي از خدمتكاران بيامد و آنجوان را با كنيزك در زندان فرستاد تا چون روز شود بخدمت پادشاه عرض كند آنجوان چون خود را در چنگ بلا ديد شاگرد باغبانرا خدمتي كرد و او را بخانه فرستاد تا زن را از حال او آگاه سازد زن در ساعت طبقي حلوا ساخته با چند من نان بر سر نهاده و چادر بر سر گرفته دويد و بدر زندان آمد و زندانبان را گفت مرا واقعه افتاده و نذر كرده ام كه زندانيان را طعام و حلوا دهم اگر تو در اين امر خير يار من باشي و دربگشائي تا اين طعام را نزد ايشان و تو را خدمتي كنم لطف عظيم باشد و من از عهده نذر خود برآمده باشم زندانبان در بگشاده زن درآمد و طعام پيش زندانيان نهاد و چادر خود بدان كنيزك داد و گفت چادر بپوش و برو و اگر زندانبان پرسيد كه طعام بمجوسان دادي بگو دادم پس آن كنيزك چادر بر سر كرد و طبق تهي بر سر گرفت و بيرون آمد و سلامة رفت روز ديگر آنحاجب بخدمت سلطان قصّه را عرض داشت كرد كه دوش فلان كنيزك را با نامحرمي در باغ پادشاه گرفته ام و بزندانبان سپرده ام پادشاه فرمود تا جوان را با آن كنيزك حاضر كنند چون آوردند پادشاه بانك بر او زد جوان گفت سلطان سلامت جرم اين زن را بود كه پيوسته مرا رنجه ميداشت كه بباغ پادشاه رويم و تماشا كنيم من هرچند او را مي گفتم كه در باغ پادشاه رفتن مصلحت نباشد سخن نشنيد تا اكنون به غضب پادشاه گرفتار شديم چون نيك تفحص كردند ديدند كه كنيزك پادشاه نيست بلكه زن جوان است ملك رنجيده حاجب را فرمود كه در برابر خلايق هزار تازيانه زدند كه اين كسي است كه حرم خداوند خود را بغلط بدنام كند و از جوان عذرها خواست و گفت باغ از آن شما است هرگاه خواهيد بتماشا رويد حيلة در كتاب زينة المجالس آورده كه وقتي روستائي در بغداد آمده و بر دراز گوشي نشسته و بزي را جلاجل در گردن كرده و ريسمان بز را بر پالان خر محكم ساخته و بز در پي وي ميدويد سه نفر طرّار و دزد در موضعي نشسته بودند او را باين كيفية ديدند با همديگر گفتند كه اين روستائي مردي احمق است بايد دست بردي باو بزنيم يكي از ايشان گفت من بز او را چنان بدزدم كه اصلاً خبردار نگردد ديگري گفت كه اگر تو اينكار بكني اراده بردن بز را داشت در عقب روستائي شتافته و در موضعي كه آمد و شد مردم كمتر بود فرصت يافته جلاجل را از گردن بز باز كرده بر دُمِ خر بست و بز را در ربوده و بردخر دم مي جنبانيد و آواز جلاجل بگوش آنروستائي ميرسيد و گمان مينمود كه بز در فراز او است و بخاطر جمع ميرفت طرّار ديگر كه اراده بردن خر را داشت در كوچه كه معبر از روستائي بود ايستاده چون روستائي از آنجا عبور نمود گفت روستائيان عجب مردماني طرفه اند جلاجل ونهنگ را مردم ديگر بر گردن خر مي بندند و ايشان بر دُم خر بسته اند چون روستائي بر عقب خود نظر نمود بز را نديد وليكن جلاجل را بر دم الاغ بسته ديد پس فرياد و فغان برآورد كه بز را بردند طرّار گفت من همين لحظه مردي را ديدم كه بدين كوچه رفت و بزي باين رنگ و باين نشان در جلو داشت روستائي چون اين را از آن طرّار شنيد گفت ايخواجه لطف فرما و لحظه محافظت و نگاهداري اين الاغ مرا بنما تا من رفته و بز خود را از آن مرد بستانم طرّار گفت منّت دارم پس روستائي بيچاره الاغ خود را بآن طرّار سپرده و بكوچه كه طرّار نشان داده بود روانه شد پس طرّار الاغ او را با آنچه در پشت او بود از كوچه ديگر بدر برد روستائي چون لحظه دران كوچه گشته و سرگردان و حيران شد و كسي را نديد مأيوسانه بازگرديد كه بالاغ خود برسد و خر خخود را تصرّفف نمايد پس چون بآن كوچه رسيد كه الاغرا بطرّار سپرده بود نه امين را ديد و نه امانت را پس حيران
گلشن شصت و يكم
مانده قدمي چند پيش نهاد طرّار سيّم را بر سر چاهي ايستاده ديد كه نوحه و فغان داشت روستائي نزديك رفته گفت اي خواجه طرّاران بز و خر مرا برده اند تو را چه رسيده كه ناله و فرياد و فغان داري طرّار گفت اي جوان مرد من صندوقچه مملو از حلي و حلل از مال خليفه بدارالخلافه ميبردم چون بدينموضع رسيدم پايم به سنگ برآمده بروي برافتادم و آن صندوق چه از دستم باينچاه افتاد و اگر خليفه باين كيفيّت واقف شود همين لحظه مرا خواهد سياست نمود و من ديناري طلا به شخصي ميدهم كه در ميان اينچاه رفته و صندوقچه را بيرون بياورد و بمن دهد روستائي چون اين را از آن طرار شنيد با خود گفت شعر خدا گر ز حكمة ببندد دري*** ز رحمت گشايد در ديگري و انچه را از من برده اند بيش از ديناري نيست الحال قيمت آنها از اين عمل عائد من خواهد شد و اگرچه عيّاران بز و الاغ مرا بردند ليكن خدايتعالي در اينجا عوض آنها را مرحمت خواهد فرمود پس بطرّار گفت من اينعملرا انجام داده و حقّ الجعاله را دريافت ميدارم طرّار از گفته و اظهار بشاشت نمود پس روستائي لباسهاي خود را از تن بيرون آورده در نزد آن طرّار گذاشت و خود برهنه داخل در آنچاه شد طرّار لباسهاي آن مسكين را برداشته و بگوشه در رفت روستائي چون در مياه چاه رفت هرچند تفحّص نمود چيزي در آنچاه نديد پس فرياد كرد كه ايخواجه آنچه را كه تو ميگوئي در اينچاه نمي يابم هرچند آواز نمود كسي جواب نداد ناچار ملول شد و مأيوسانه از آنچاه بيرون آمد وقتيكه در بالا شد نه از لباس و رخوت خود اثر يافت و نه از آن مرد طرّار نشان ديد حيرتش متزايد كشته چوبي را بدست گرفته و بهر طرف حمله ميآورد مردم چون آنحال را از آن بيچاره مشاهده نمودند باو گفتند اي روستائي مكر ديوانه شده كه چنين كار ميكني گفت ديوانه نشده ام ليكن ميترسم كه مردم اينشهر ود مرا هم ببرند
در قواي خارجه از متعارف مردمان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است قوّة در كنج دانش استكه ميسو شارل سرتيب فرانسوي دفتردار خارجه تلگرافخانه مباركه صندوقي آهني كه كنون در طهران متعدّد كوچك و بزرگ آورده اند از فرنگستان خريد چون يك خروار وزن آن بود حمل و نقل آن از حدّ انزلي الي طهران سه ماه طول كشيد و مكّاريها عجز از حمل و نقل آن داشتند تا چند دسته مكّاري با همديگر شريك شده مبلغ گزافي كه الي پنجاه تومان بود گرفته به طهران آوردند مدّتها از سنگيني در كاروانسرا مانده بود كسي قادر بر حركت آن بمنزل ميسوشارل نبود تا روزي سنگ كشها جمع شده سه تومان گرفتند بواسطه عرّاده منك كشي و زحمات زياد صندوق را از كاروانسرا بمنزل آوردند چون در راهها بسيار صدمه خورده بود محتاج به تعمير ظاهري بود موسيو خواست كه بتدبيري صندوق را به قورخانه دولتي برساند تا استادان ماهر آنرا از هم گشوده مجزّا كرده تعمير كنند ده و دوازده نفر حمّال خبر كرده كه با چوب و طناب صندوق را محكم ببندند پانصد قدم راه را تا قورخانه بدو نوبة دفعه پنج و شش حمّال همزور شده صندوق را بقورخانه برسانند يك جواني بيست و چهار ساله فتح الله نام حمّال داوطلب شد كه خود تنها ميبرم موسيو شارل اوّل متغيّر و بعد متحيّر شده كه اينجوان ريشخند ميكند يا ما را ميخواهد معطّل كند از موسيو انكار و از جوانك حمّال اصرار عاقبت ميسوازترس اينكه مبادا اينجوان قوّتي فوق العاده بزند و عيبي بهمرساند و او مورد مؤاخذه شود كه اين جوان خواست كاري بكند تو چرا مانع نشدي اذن ميدهد و در ميان اطاق ميرود فتح الله جوان حمّال طنابشرا دور صندوق كه مربّع مستطيل است بسته روي زمين مي نشيند و پشت خود را به صندوق ميدهد يك زانو و يك كف پا را بزمين ميگذارد و صندوق را بشانه خود سوار ميكند يكحركت ديگر داده از زمين برميخيزد و به طرفة العيني برده بقورخانه رسانيده برگشت و مورد تحسين شد قوّةٌ در كنزالعلوم واللغة استكه حمّاد راويه كوفي الاصل است و او اعلم ناس بود بايّام عرب و اخبار و لغات آنها و خلفاء بني اميّه او را بر اقرانش مقدّم ميداشتند و از او التماس وزارت مينمودند روزي وليدبن يزيد اموي باو گفت چه چيز ترا مستحق اين
در قواي خارجه از متعارف مزدمان
اسم نموده كه تو را راويه ناميده اند گفت قوّه حافظه من چه انكه من رواية ميكنم از هر شاعريكه اميرالمؤمنين او را ميشناسد و يا انكه اسم او را شنيده و هم رواية ميكنم از شعرائي كه خليفه نه آنها را ميشناسد و نه نامشانرا شنيده و ديگر انكه هركس كه نزد من انشا و شعري كند از قديم و حديث من تميز ميدهم ميان آنها گفتند چه قدر از شعر را در حفظ داري گفت اشعار بسيار ليكن بر هر حرفي از حروف تهجّي صد قصيده بزرگ انشاء ميكنم و اين غير از مقطّعات است و هم از اشعار شعراي جاهليّت ميباشد نه از شعرهاي شعراي زمان اسلام وليد باو گفت تو را باين گفته ات امتحان مينمايم پس امر كرد او را بانشاد قصايد اينقدر قصيده انشاد كرد كه وليد از شنيدن ملول شد پس بر آن موكّل قرار داد شخصي را و او را قسم داد كه راست بگويد و نهاية وقت را در استماع از حمّاد بكار برد پس حمّاد از براي انشخص انشاد نمود دو هزار و نهصد قصيده را از قصايد جاهليّة و آن شخص وليد را باين امر خبر داد پس وليد صد هزار درهم جائزه باو عطا فرمود قوّة در قوه سامعه شيخ ابوعلي سينا در السنه و افواه مشهور و در زبر و دفاتر مسطور است كه در وقتيكه شيخ در دارالسّلطنه اصفهان بود روزي بنزد سلطان رفته و معروض داشت كه مسگران كاشان در وقت سحر مس ميكوبند و صداي چكش آنها مانع از مطالعه من است سلطان تعجّب كرد كه از اصفهان تا كاشان چهار منزل است چگونه از چهار منزل راه صداي چكش را ميتوان شنيد پس سلطان گفت كه حكم مي كنيم كه مس را در شب ها نكوبند پس سلطان قاصدي بكاشان فرستاد به نحوي كه از ابوعلي مخفي داشت و حكم نمود كه در فلان هفته از اوّل شب تا به صبح مشغول مس كوبي باشند ابوعلي نزد سلطان آمده گفت اگر در اوقات ديگر مسگران كاشان قدري از شب را مس كوبي داشتند در اين هفته از اوّل شب تا به صبح ايشان بكار اشتغال داشته و ما را از مطالعه باز داشتند پس سلطان صدق قول او را دريافت و از آن پس حكم فرمود كه مسگران شب كار نكنند قوّة و هم در باب قوه باصره او در قصص العلماء نوشته است بحدّي بود كه از مسافة چهار فرسخ مگس را ميديد چنانكه روزي در مجلس سلطان وارد شده ديد كه دوربين انداخته شيخ پرسيد كه دوربين براي چه انداخته ايد سلطان گفت كه در چهارفرسخي سواري ميآيد ميخواهم او را تميز داده باشم ابوعلي گفت در اينمسافت قليل حاجت بدوربين نيست پس شيخ بدانجانب نگاه كرد و گفت كه سواري ميآيد كه بفلان شكل و به فلان لباس است و اسب او را فلان رنگست و شييريني ميخورد سلطان گفت شيريني داخل در مطعومات است نه مرئيّات پس آنرا چگونه دانستي ابوعلي در جواب گفت كه از انجا دانستم كه مگسهاي چند در اطراف دهانش پرواز مي كنند و اين علامة آنست كه شيريني ميخورد و چون سوار نزديك شد و از او سئوال نمودند همان نحو بود كه شيخ گفته بود و شكل و لباس و رنگ اسبش چنان بود كه شيخ اظهار نموده و بقولي شيخ گفت كه آن سوار نان خشك ميخورد چه ريزه هاي نان در ميان ريش وبسته او است و چون تفحّص كردند گفته شيخ ابوعلي صادق آمد قوّةٌ و درخصوص قوه باصره شيخ مزبور از او نقل كرده كه گفته است در روز ستاره عطارد را ديدم كه در وقت مقارنه با آفتاب بر روي آفتاب بود مانند خالي كه بر صورت كسي باشد و عطارد اگرچه در فلك دويّم است و شمس در فلك چهارم ليكن چون مقارنه بود يعني در يك برج و در يكدرجه و در يكدقيقه جمع كشته بودند چنان بنظر ميآمد كه خالي بر روي آفتاب است قوّة و ايضا در همان كتاب استكه شيخ مي گويد چون متولّد شدم ديدم كه آسمان مشبّك و سوراخ سوراخ است پس از مادرش سئوال كردند گفت كه چون ابوعلي متولد شد غربالي بر روي آن بجهة ضرورتي گذاردم و او از زير غربال آسمان را چنان ديد كه سوراخهاي بسيار وارد بواسطه تفرّق شعاع بصرش بواسطه آن غربال قوّةٌ و درخصوص قوّه درّاكه شيخ ابوعلي مزبور چنين نوشته اند كه به نحويكه در زماني كه نه ساله بود دختر پادشاه آنزمان را مرض صعبي روي نمود تا آنكه پادشاه هفتاد نفر طبيب جمع نمود كه با همديگر مشاوره و مناظره كنند پس از انكه مرضش را مشخّص نمايند اتفاق كنند بر معالجه آن پس شيخ الرئيس را نيز در انمجلس
حاضر ساختند و اطبّاء با يك ديگر مناظره كردند و اتفاق نمودند بر مرض خاصي و پس از آن در علاج اختلاف كردند تا انكه پس از مناظره بسيار اتفاق كردند بر علاجي مخصوص از آن پس شيخ الرئيس با ايشان شروع در مجاوله نمود و هفتاد برهان بعدد هر طبيبي برهاني اقامه كرد كه اين تعيين مرضي كه شما كرده ايد باطل است پس از آن هفتاد برهان اقامه كرد كه اينمرض فلاني است و علاج آن به فلان نحو است پس آن هفتاد طبيب بعجز خود اقرار نمودند و سلطان امر معالجه دختر خود را بدو مفوّض داشت و شيخ در اندك زماني آن مرض را معالجه نمود قوّةٌ و درخصوص قوّة حافظه شيخ مزبور نوشته است در كتاب سابق الذكر كه مرحوم فاضل نراقي اعلي الله مقامه در كتاب سيف الأمّه فرموده كه ابوعلي از روي فرار باصفهان آمده بود و كتاب قانونرا همراه نياورده بود پس علما و طلّاب از ايشان درخواست آن نسخه را نمودند شيخ فرمود كه من نسخه قانون را همراه ندارم ليكن از حفظ دارم آن را من املاء مينمايم و شما بنويسيد و كتاب قانون تقريباً شصت هزار پست است پس شيخ از حفظ كتاب قانون را خواند و ايشان نوشتند و چون قانون را از آن پس از خراسان آوردند و مقابله با آن نوشته نمودند يك حرف در آن نوشته مخالف با نسخه اصل قانون نيافتند قوّة و هم در آن كتاب استكه وقتي شيخ مزبور در كشتي نشسته بود و يك نفر مرد عالم بلعة در آن كشتي با شيخ رفيق شد شيخ از علّت مسافرت او سئوال كرد گفت كتابي در لغة نوشته ام و ميخواهم آنرا در نظر سلطان رسانيده جائزه بگيرم شيخ ابوعلي فرمود آيا ميشود كه در ايّامي كه در كشتي هستيم آن كتاب را داده تا من مطالعه اش نمايم گفت باكي نيست پس انكتاب را نزد شيخ الرئيس گذاشت شيخ در آن چند روز آن كتاب را از اوّل تا بآخر مطالعه نمود پس چون از كشتي بيرون آمدند و بمنزل مقصود رسيدند آن عالم لغوي كتاب خود را برداشته بنزد سلطان برد چون وارد محضر شد ديد رفيق كشتي در نزد سلطان محترم است با خود گفت كه اگر ميدانستم كه او را بايندرجه با سلطان الفت و تقرّب است همانا او را واسطه در امر خود قرار ميدادم پس آنكتابرا نزد سلطان گذاشت و سلطان هم او را به نزد ابوعلي گذاشت و گفت كه ببين اگر سزاوار جائزه است در اين تاليف خود تا آنرا جائزه دهم پس شيخ آن كتاب را برداشته قدري مطالعه نمود بعد از آن گفت كه اين كتاب بسيار وقت است كه تأليف شده است آن عالم لغوي مؤلّف منكر اين معني شده و گفت كه اين كتاب را من تأليف كرده ام شيخ الرّئيس گفت كه مصدّق قول من آنستكه من اينكتابرا از حفظ دارم الحال تو آن را در دست خود بگير تا من آنرا از حفظ بخوانم پس شروعكرد بخواندن و از اوّل چند ورق از حفظ خواند و از وسط نيز چند ورق و از آخر نيز چند ورق پس آن عالم لغوي در آن مجلس بسيار خوار و خفيف گرديده و تعجّب بسيار نمود كه اين كتاب از مؤلّفات نيست و در اين هيچگونه شكّ و شبهه نيست پس چگونه شده استكه اينشخص او را حفظ دارد و نسبت بسابقين ميدهد پس شيخ چون خفّت و خواري آنعالم را مشاهده نمود رقت نموده حقيقة مطلب را از براي سلطان و حضّار اظهار داشت و گفت اين كتاب از تأليفات او است و ليكن من آنرا بمطالعه حفظ نموده ام پس حاضرين از قوّه حافظه او در تعجّب شدند و سلطان بآنعالم لغوي جائزة لايقه عطا فرمود اين ناچيز گويد كه نظير اينحافظه را از حكيم معزّي كه از دريافتگان سلطان سنجر بود نقل نموده اند كه بيكمرتبه چيزي را شنيدن آنرا حافظ ميشد و پسري داشت كه بدو مرتبه شنيدن چيزي او را حفظ مي كرد و غلامي داشت كه بسه مرتبه شنيدن حافظ ميشد و افتضاح آنها از تدبير حكيم انوري در السنه مشهور و در تراجم و معجمات مسطور است قوّةٌ حمدالله مستوفي در تاريخ گزيده گويد كه وقتي بعرض مستنصر عباسي رساندند كه شيخ شهاب الدّين سهروردي در دو ركعت نماز ختم قران مينمايد و هر روزه چهار ختم وظيفه دارد پس خليفه محض امتحان شيخرا طلبيده يا حضار حفّاظ اشاره فرمود و شيخرا فرمود كه تلاوت نمايد انجناب در كمتر ساعتي قران را ختم كردند نوعي كه جميع قرّاء از اعراب و مخرج باخبر بودند
و زبان به تحسين آن بزرگ گشودند و در اين امة كم كسي را اينحافظ و اين قوّه ميسّر شده است قوّةٌ در عقول عشره استكه مولانا حاجي شكرالله پلوكم سيّاحي بود جهان گرد و بهيج ملكي نرسيده كه زبان آنجا را به فصاحت نياموخته صاحب فضل و كمال علوم عقليّه و نقليّه خوب ميدانست و هر هفت قلم نيكو مينوشت و حافظي بود بقرائت هر هفت قاري و شاگردان آنها و پنجاه هزار حديث در ذكر داشت و كتابي در فقه حنفي منظوم ساخته است بي نقطه كه ده هزار بيت است و اين كاري استكه در اينجزو از زمان قدرت هركس نيست در سال هزار و هشتاد و چهار هجري چهلساله درگذشت عجب انكه اين همه فضل و سيّاحي او را در سنّ بيست و يكساله گي دست داده بعد از مذكورات نوشته است كه مؤلّف بپاي بوسي ايشان رسيده و پلول بپاي فارسي قصبه ايست نزديك بد ملي از صويه هذانتهي قوّةٌ و هم دران كتاب استكه آورده اند كه چون الجايتوخان در سلطانيه مضجع خود بساخت فرمان داد كه افاضل و اكابر و علماء جمع شوند و در آن روضه آنچه از هريك در گنجينه خاطر باشد بر صفحه ظهور رسانند با آن افادت موجب زينت و ترتيب آن مكان گردد و اميركرام سيّد علي در آنوقت هفت ساله بود و خالش آنجناب را بر دوش گرفته در ان مجلس برده هركس هرچه را كه از افادات و احاديث و آيات نقل نمود همه را حفظ نمود و بعد از آن مجلس آنها را بهم ترتيب داد و موسوم باوراد فتحيّه نمود و اين ناچيز در شماره صد و نود و دو و نود و سه از جزء دويّم كتاب الجنة العاليه صاحبان قوّة حافظه ديگر را از عامه و خاصّه نقل نموده ام هركس كه بخواهد بانجا رجوع كند و همچنين در شماره سيصد و بيست و پنج از جزو سيّم آن قوّه حافظه ابوالعلي معزّي ذكر شده مراجعه شود قوّةٌ در بسياري از كتب سر و نواريخت كه قوّة باصره زرقاء يمامه بحدّي بود كه از مسافة سه روز راه ميديد و ديدن دشمنان قبيله خود را از سر زور كه درختان را سپر خود قرار داده و قبول نكردن قومش و قتل ايشان مشهور است قوّةٌ در زنبيل معتمدي است كه موافق علم نيز باثوري قواي مختلفه كه در مغز سر ميباشد و از برآمدگي كاسه سر ظاهار ميشود سي و شش قوّه است آ) قوّه حرص در غذا ب) قوه حرص بمجامعت ج) قوه پرستش اولاد د) قوه انس بوطن هـ) قوه محبّت و دوستي و) قوّه مدافعه و حفظ نمودن ز) قوّه فتنه و خرابي ح) قوه تزوير ط) قوه حرص در مال دنيا ي) قوّه چيزي ساختن و صنعت گري كردن يا) قوه مستكيره يب) قوّه خودپرستي يج) قوه احتياط يد) قوه نيكي يه) قوه حرمت داري و دينداري يو) قوّه اصرار و ابرام و سنعي يز) قوه انصاف يح) قوه اميد يط) قوّه مائله بعجائبات ك) قوّه متفكره كا) وّه شادماني كب) قوّه مقلّده كج) قوّه مشخصه كد) قوّه معدّله كه) قوّه سنجيدن كو) قوّه تشخيص الوان كز) قوّه سياحت كح) قوّه مهندسه كط) قوّه مميزه اشكال ل) قوّه ناظمه لا) قوّه حافظه لب) قوّه شناختن وقت يج) قوّه اصوات لد) قوّه متكلّمه له) قوّه مقابل نمودن لو) قوّه ناطقه قوّةٌ در كتاب عقول عشره استكه علما گويند قوي صنفي است از ملائكه كه خداوند از جهة اصلاح ابدان و قوام منافع اعضاء آفريده است و حكما سرايند كه مثال نفس و قوي باَبدان مثال شهريست كه در آن شهر ملكي بود مطاع با خدم و حشم و در آن شهر سكّان و صتاع باشد و حال يقطه بدان ماند كه مدينه مفتوح الأبواب و مسلوكة الأسواق و ههمگي بكار خود مشغول و حال نوم بدان ماند كه در مدينه همه گي بخواب روند و بياسايند و بعضي گفته اند تن آدمي چون خانه منقش و قوي نقوش او است و نفس چراغ است چون چراغ در خانه روشن باشد همه نقوش بضوء آن ديده شود و اينحال توجّه نفس است ببدن و چون او برود آنمعاني همه زايل و ناپديد ميشود
در عروسيهاي باشكوه و عنوان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است عرس در نامه دانشوران از مولانا احمد الشهيد التستوي الشهير بقاضي زاده نقلنموده كه ميفرمايد سال دويستم از رحلت را كه سنه عشرومأتين از هجرت بوده باشد سنة العرس يعني سال عروسي
گلشن شصت و دويّم
خواندندي چرا كه مأمون در اينسال دختر خودم الفضل را بامام محمّدتقي داد و دختر حسن بن سهل را بعقد خويش درآورد و حسن جشني آراستكه در زمان جاهليّت و اسلام آنرا كسي نشان نميداده و از حمله تكلّفات يكي آن بود كه حسن فرمود تا بنادق مشك كه مشتمل بود بر كاغذ پاره هائي كه در آن اسامي ضياع و نامهاي كنيزان و غلامان نوشته بودند بر بني هاشم و اعيان و امراء بپاشند و هر بندقي كه بحسب طالع نصيب شخصي شد آنمرد بوكيل حسن رجوع نموده آنچه در آن رقعه بود از وي ميگرفت و همچنين بر سائر مردم نافهاي مشك و بيضه هاي عنبر نثار ميكرد و در شب زفاف هزار دانه مرواريد كه هريكي برابر وشبه تخم گنجشك بود در باركش زرّين نهاده در وقتي كه بوران را بخدمت مأمون آوردند و بر سر وي يعني خليفه ريختند و مأمون بر بساط زربفت نشسته بود چون نظرش بر آن مرواريد افتاد و گفت قاتل الله ابونواس گويا در اينمجلس حاضر بوده است كه گفته كان كبري و صغري من فواقعها*** حصباء در علي ارض من الذّهب يعني گويا بزرگ و خورد از حبابهاي شراب كه بر روي جام برجسته اند سنگريزه هاي مرواريد است كه بر زمينه زرّين ريخته و پاشيده شده باشد بعد از آن گفت كه آن مرواريدها را جمع كرده در آن خانه نهادند گفتند وي خليفه اينها را براي آن نثار كرديم كه كنيزان و مشاطكان برچينند مأمون گفت من بهاي آنرا بايشان ميدهم انگاه تمام آن مرواريدها را در دامن من بوران ريخت كه اين از آن تست و هر حاجتي كه داري بخواه بوران از شرمندگي سر در پيش انداخته بود آخرالأمر جدّه بوران كه همراه او بود و زبيده خواتون، در محمّد امين گفتند اي دختر از سيّد خود هر حاجت داري بخواه بوران گفت حاجت من آنست كه خليفه عمّ خود ابراهيم بن مهدي را بمقام عنايت در آورده بمرتبه ارجمند رساند مأمون گفت چنين كردن باز سئوالي كه داري بگو گفت اي امير حاجت ديگر انكه زبيده خواتونرا رخصت زيارت حرمين ارزاني داري گفت رخصت دادم گويند در شب عروسي شمعي معنبر بوزن چهل من در شمعدان زرّين بوزن ده من نهاده بودند و بمجلس مأمون درآوردند مأمون بر آن كار انكار كرده گفت اين اسراف است و هفده روز مأمون در آنجا بود كه حسن جميع مايحتاج بشكر او از طعام وعليق الدّواب مرتّب ميداشت حتي كار با نان و ملّاحان در آن ايّام از فكر خود و كاروان فارغ بودند چون مأمون از آنجا متوجّه بغداد گشت فرمود كه خراج يكساله فارس و آهو ارزانقد كرده بخزانه دارحسن بيارند انتهي و نام منزليكه حسن در آنجا بود و اين عروسي در آنجا واقعشده قم الصّلح است بنابر نقل صاحب تاريخ بحيره و آن نزديك بواسط است در كنار دجله واقعشده و هم در آنجاستكه گويند فهم عروس بمرتبه بود كه در حالتيكه حايض شدي چون مأمون دست بجانب او دراز كردي نخواستي كه ممانعتي نمايد لهذا اين آيه را خواندي الي امرالله فلا تستعجلوه پس مأمون بر آن سرّ مكتوم واقف شدي و دست باز كشيدي و گويند در روزيكه پدرش حسن وفات كرد دختر نزد مأمون آمد مأمون قيام نفرمود دختر فرياد برآورد كه وااباه مأمون گفت كه تو را از چه معلوم شد كه پدرت مرده گفت از عدم قيام خليفه عرس و هم در تاريخ بحيره استكه در كتب معتبره آمده كه چون دختر سلطان ملك شاه سلجوقي را در حباله مقتدر خليفه آوردند از دارالسلطنه اصفهان بدارالخلافه بغداد مي بردند چنانكه زرو افرخواجه نظام الملك را در آنخدمت دادند و اسباني كه همراه دختر فرستادند دوازده صندوق مرصّع آلات از طلا و چهل صندوق از نقره آلات و دوازده صندوق از جواهر نفيسه و سيصد سراب بالجام مرصّع و هزار و چهارصد كنيز با محفّه عروس ميرفتند و سيصد كنيز صاحب جمال نزديك بعروس ميرفتند و هزار خواجه سرا از پس و پيش محفّه باهتمام مشغول بودند چون نزديك بدارالخلافه بغداد رسيدند خليفه سيصد سراب بالجام مرصّع باستقبال عروس فرستاد به سواي ديگر تحف و حكم كرد كه شب داخل بغداد شوند هزار و پانصد مشعل طلا بغير از مشعل سيم و برنج
در عروسي هاي باشكوه وعنوان
و غيره از بغداد باستقبال عروس آمد كه عروس را به شهر درآوردند آنشب تا صباح عالم مثل روز روشن بود روز ديگر طوي عظيمي دادند كه گويند در آن طوي چهلهزار من شكّر ناب آب شده بود و ديگر چيزها را از اين قياس كنيد عرس بل اعراس در تاريخ محمّدقاسم فرشته استكه چون سلطان علاءالدّين حسن كانگو از ملك كل بركه و دكن رحلت نمود پسر نيكو ميرسلطان كه محمدشاه است بر تخت دولت نشست و بداد و دهش دست برآورد و كار دولت را از پدر گذرانيد بعد از يك سال والده او ملكه جهان كه هم شوهر و هم پسر او را بسيار عزت ميكردند اراده زيارت حرمين شريفين نمود از پسر خود رخصت خواست و پسر او را رخصت نمود و خواست كه مادر او ممتاز باشد از جميع زناني كه پيش از او سفر راه تكه كرده اند نقود خزائن را وزن فرمودند مبلغ چهارصد من طلا شد جمله را بوالده داد كه در راه خدا صرف كند و به فقراء مكه و مدينه بدهد امراء منع نمودند كه تو را مثل فيروزشاه دشمني است در ملك دهلي و تو خزينه را خالي ساختي سلطانمحمّد شاه نيز متفكّر شد در اينوقت ملك سيف الدّين غوري كه از اعاظم امراء بود درآمد و اينملك مشهور بود به عقل و فراست چون پادشاه را متفكّر ديد سبب پرسيد پادشاه سبب را گفت ملك سيف الدّين فرمود كه زري را كه بواسطه خرج خانه خدا به مجلس آورده اند آنرا باز بخزينه بردن معني ندارد سلطان را بسيار خوش آمده گفت آنخداونديكه پدر مرا بي خزينه پادشاهي داد قادر است كه مرا نگاهدارد و آن جمله را بوالده داده روانه راه مكه گردانيد و در آن كشتي هشتصد عورت بيوه بودند سواي ديگر مردم همه را ترويج و معادي كردند كه صغير و كبير كه در اين كشتي اند مهمان ملكه جهانند القصّه بمكّه آمده زيارت نموده زر بسيار صرف نمودند و مايحتاج طوي از سر كار ملكه جهان ميدادند و تنها ملكه جهان تا صبح در بقيع بسر ميبرد و زيارت سيّدة النّساء مينمود و بنام حسنين خيرات بسيار مينمود و ميخواست بزيارت امام حسين عليه السلام رود شبي بخواب ديد حضرت خيرالنساء را كه ما از تو خوشنود شديم پسر تو محمّد شاه چشم براه تو است بهندوستان برو پس ملكه جهان وكيلي بارز بسيار بزيارت كربلا فرستاد و خود متوجّه هند شد از غرائب انكه در اينمدّت يك كس از آنمردم نمرد و بيمار نيز نشد از نيكو اعتقادي ملكه جهان عرس در جلد اوّل خيرات حسان استكه خديجه سلجوقيّه دختر داود بن ميكائيل سلجوق و برادرزاده طغرل بيك ركن الدّوله است در سال چهارصد و چهل و هشت هجري خديجه سلجوقيّه را بزني به القائم بامرالله ابن القادر بالله العبّاسي دادند و القائم صدهزار دينار مهر بداد در جهاز مشار اليها اواني مرصّع و طلا بسيار و اسباب تجمّل بيشمار بوده و ارباب سير و تواريخ حتي صلاح الدّين صفدي در كتاب وافي بالوفيات شرح اينمزاوجت را نگاشته عرس در جلد دويّت خيرات حسان در ضمن ترجمه زبيده مادر محمد امين مينوسد كه جشن عروسي زبيده و عروسي بوران زوجه مأمون كه شرح حال او پيش نگاشته آمد از جشنهائي است كه در اسلام بندرت نظير آن گرفته شده در موقع اين عيش و شادماني بسي اواني زر پر از سيم و ظروف نقره مملوّ از درّ يتيم و نافه هاي مشك اذفر و طبله هاي عود و عنبر بعطارفت و هدايا و تحف بسيار نيز از هر طرف آمد گويند در شب عروسي پرسني مرصع بجواهر براي زبيده ترتيب داده بودند كه جوهريان صرّاف و نقّاد از تقويم آن اظهار عجز مينمودند عرس و ايضاً در آن كتاب است كه اديب فاضل كامل محمّد ذهني افندي مؤلف كتاب مشاهير النساء بمناسبت شكوه جشن عروسي زبيده شرحي از جشن مزاوجتي كه سلطان مرادخان براي پسرش ايلدرت بايزيدخان گرفته نوشته گويد يكي از دلائم بزرگي كه در اسلام داده شده وليمه عروسي ايلدرم بايزيدخان است كه در سال هفتصد و هشتاد و سه اتّفاق افتاده و سلطان خاتون دختر قره مان ادغلي علي بيك را در سلك ازدواج درآورده و جشن اين مناكحه را تالي بلكه مقدّم بر جشن عروسي بوران و زبيده بايد دانست در اين سوركليّه ملوك اسلام و امراي اطراف دعوت
شدند و ايلچي هريك با هداياي ملوكانه بدربار سلطان آمد و از امراي مشهور عثماني غازي اورنوس بيك در اينموقع صد نفر غلام و صد نفر كنيز تقديم كرد در دست ده نفر غلام كه مقدّم بر سائر بودند طبقهاي نقره بود پر از طلا و در دست ده نفر غلام ديگر كه در عقب ده غلام اوّلي بودند طبقهاي طلا بود پر از نقره و هشتاد غلام ديگر همه شمعدانهاي نقره و مشربه هاي نقره ولكنها و ابريقها و سائر او نه نفره در دست داشتند و بنابر مسطورات تاريخ منجّم باشي ايلچيهاي سلاطين از ديدن پيشكشي غازي اورنوس بيك از هداياي خود شرمنده شدند و سلطان هداياي اورنوس بيك را بتوسط ايلچي مصر براي سلطان مصر فرستاد و هداياي سلطان مصر را به اورنوس بيك عطا فرمود و تقاونيم سائرملوكرا بامراء و علماء و صلحاء بذل كرد عرس در جلد سيّم خيرات حسان استكه قطرالندي اسم دختر ابوالجيش خمّارو ميباشد كه از كمال حسن او را قطرالندي گفته اند يعني دانه شبنم مشاراليها اديبه بوده بديع الجمال صاحب فضل و كمال المعتضد بالله عبّاسي او را تزويج كرد پدرش ابوالجيش پسر ابوالعبّاس احمدبن طولون صاحب مصر است احمد بن طولون در عصر المعتز بالله عبّاسي امير تمام خطّه مصر و بر شام بود چون او درگذشت پسرش ابوالجيش نيز در عهدالمعتمد علي الله بانتخاب رؤساء وارث امارت پدر گرديد و بر دشمنان و رقباي خود غلبه كرد و بر قلمرو امارت خود افزود همينكه المعتمد علي الله وفات نمود و خلافة بالمعتضد بالله رسيد ابوالجيش با بعضي تحف و هدايا بدرگاه خليفه آمده اظهار انقياد كرد و دختر خود قطرالندي را كه همراه داشت درخواست نمود كه به زني بالمكتفي بالله وليعهد و پسر المعتضد بالله دهد خليفه امارت مشاراليه را تصديق و امضا كرده و گفت دخترت را خود تزويج خواهم كرد و دو كرور درهم پول نقره شير بها بداد و در سال دويست و هشتاد و يك امر مراوجت صورت گرفت و هنگام حركت دادن قطر اليندي از مصر عمه او عتامه بنت احمد برادرزاده خود را بدرقه كرد و ناصر جدّ مصر كه در طرف شام است آمد و در آنجا قريه عيّاسه را باسم خود ساخت و معاودت نمود گويند قصد معتضد از گرفتن دختر خمارويه اين بود كه دولت بني طولون را ضعيف سازد و امراي آنها را فقير نمايد چه خمارويه بملاحظه اينكه دختر خود را بخليفه ميدهد بقدري تهيه ديد و تكلّفات و تشريفات بجاي آورد كه نظير آن ديده و شنيده نشده بود عرس و هم در آن كتاب استكه ما هم آنا مربيّه محمّد اكبر شاه پسر همايون شاه است بواسطه انتساب باين پادشاه كمال شوكت و نفوذ را داشته پس از تيرامخان وزير اعظم محمّد اكبرشاه ما هم اناطوري مسلّط شد و در امور دولت دخالة بهمرسانيد كه منعم خان وزير اعظم بمثابه وكيل او بود پسرش او هم خان از اكابر امراي آندولت بشمار آمده و براي عروسي پسر ديگر شن باقي خان ترتيب جشني داده كه نظير آن كمتر ديده شده است عرس در بحيره است كه حسين بن جعفر كه از علماي كبار بغداد بود نقلنموده كه روزي با فضل برمكي به تفرّج باغهاي بغداد بيرون رفتيم و نديمان و حريفان همراه بودند من آنروز بخدمت او مصلحتي داشتم چون بگفتم قبول كرد و گفت امروز با من موافقت نماي بمصاحبت او در باغ رفتم تفرّج كرد و طعام خورد و قيلوله كرد بعد از آن از انجا بازگشت من هم با او بشهر بازگشتم ناگاه جواني ديدم در راه خوش منظر و خوش لقا و بدامادي سوار شده با جمعي از مطربان سرودگويان ميرود چون نظرش بر فضل افتاد از اسب در افتاده بوسه بر ركاب فضل داد و مي گفت اين ركابي استكه بر چتر شاهان شرف دارد اين ركابي است كه بر فرق فرقدان تفوّق ارزد فضل پرسيد كه در اينصحبت يعني در اين كدخداني چه خرج كرده گفت از ده هزار دينار زياده فضل فرمود كه صد هزار دينار باو بدهند گفت اي بزرگ اين چه كرم است مرا سرافراز كردي الحال يك كرم ديگر كن گفت چه چيز عرض كردند ماي خود را رخصت كن كه فردا مهمان من شوند فضل تبسّم نموده گفت صدهزار دينار ديگرش بدهند و رخصة داده ما را كه تا سه روز در خانه آن داماد جشن نمائيم كه او در ميان اقران ممتاز گردد عرس زرقاني در شرح مواقف
آورده كه اشعث بن قيس گندي از ملوك كنده بود و صاحب رباع حضرموت بود و در ميان قوم خود وجيه و باآبرو بود بواسطه اسلام او و پس از رحلة پيغمبر صلّي الله عليه و آله مرتد شد پس ابوبكر لشگري فرستاده او را اسير نمودند و بمدينه نزد ابوبكر آوردند پس عودت باسلام نمود و ابوبكر او را از قيد اسيري رها نموده و خواهر خود امّ فروه را با او عقد بست پس اشعث تيغ خود را از نيام كشيده و داخل سوق الأبل گرديده هيج ناقه و جملي را در آن بازار نديد مگر انكه آنها را به شمشير خود پي نمود پس صداي مردم بلند شد كه اشعث كافر شد چون ازكار خود فارغشد شمشيرش را از دست انداخت و گفت اي مردم قسم بخدا كه من كافر نشده ام وليكن چون خليفه خواهر خود را بمن تزويج فرمود بايد وليمه لايقه داده باشم و اگر اين عرس در بلاد ما بود وليمه آن غير از اينها بود پس گفت اي اهل مدينه بخوريد گوشتهاي اين شتران را و اي صاحبان شتران بيايند و قيمت شتران خود را از من دريافت داريد پس غزويرموك و قادسيّه را حاضر شده و حروب عراق را با لشكر اسلام بود
در جودهاي فائقه درباره سائل و مهمان و گلچين از گلبان هاي آن چند كلست جود قاضي در مجالس در ترجمه شرف الدّولة بن قريش چنين آورده كه كرم او بمرتبه بود كه به يك قصيده كه ابن حيوس شاعر در مدح او گفته بود شهر موصل را باو بطريق اقطاع داد لكن ابن حيوس بعد از ششماه زنده نماند و چون وفات يافت مال و غلامان و چهارپايان بسيار بگذاشت و بعضي اركان دولت صورت اموال ابن حيوس را بعرض شرف الدّوله رسانيده اظهار كرد كه آن اموال را بخزانه سلطان بايد آورد شرف الدّوله از استماع آن سخن در غضب شد تا آنكه انشخص را خواست كه بكشد و با او گفت واي بر تو ميخواهيكه من طمع در مالي كنم كه نفوس مردم بر آن مسامحه نموده و كف كريمان بآن بخشش فرموده و چيزي را كه از فضلهاي عطيّات ايشان جمعشده من در خزانه خود داخل سازم البته از خدمت دورشو كه لايق خدمت من نيستي بعد از آن امر فرمود كه آنمال را در موضعي عليحده ضبط كردند تا از وارثان ابن حيوس كسي پيدا شود و آنمال مدّتي بسيار ماند و كسي پيدا نشد آخر گفتند كه دختر خواهرزاده او در مدينه خزان است اگر فرمايند باو بدهيم حكم شد تمام آنمال را باو دادند اين ناچيز گويد كه مراد از سائل نه فقط بلسان قال سئوال نمودن كسي است بلكه سائل بلسان حال كه شعراء هم از اين صنفند داخل در عنوان است كما لايخفي جود و هم در انكتاب در ترجمه ابودلف عجلي كه از اعاظم امراي مأمون و معتصم عبّاسي بود آورده كه شعراي زمان مانند ابوتمام طائي و ابوبكربن نطّاح و عليّ بن حبله مدّاح او بودند و اين دو بيت از ابوبكر بن نطّاح در مدح جود او واقع است يا طالباً للكمياء و علمه مدح ابن عيسي الكيمياء الأعظم لو لم يكن في الارض الاّ درهم و مدحته لأماك ذاك الدّرهم ابن خلّكان روايت نموده كه ابودلف برسم صله اين دو بيت ده هزار درهم بابوبكر داد و بآن دراهم او قريه خريد از نواحي نهر ابلّه و بعد از اندك روزي نزد ابودلف آمد و اين دو بيت را بر او خواند بك اتبعت في نهر الابلة قرية عليها قصر بالرّخام شيد الي جنبها اخت لها يعرضونها و عندك مال للهبات عتيد ابودلف پرسيد كه بهاي آن قريه كه اخت قريه تو است چند است گفت ده هزار درهم ابودلف ده هزار درهم بدو داد و گفت بدان اي ابوبكر كه نهر ابلّه نهري عظيم است و در آنجا قريه هاي بسيار است و هر قريه اخت و خواهر قريه است كه در پهلوي او واقعشده است زينهار كه ديگر فتح اينباب نكني كه نهاية نخواهد دانست ابوبكر تبسّم نموده آنزرهار را بگرفت و به عقب كار خود رفت جود و هم در آنجا است كه چون شيخ آذري عارف شاعر بديار هند رفت ملك هندوستان سلطان احمد غاشيه ارادت شيخرا بر دوش كشيده حكم فرمود كه پنجاه هزار دينار كه بعبارت ايشان يك لك است بشيخ بدهند و شيخرا فرمودند كه بشكرانه آن
گلشن شصت و سيّم
پيش ملك سر بر زمين نهد شيخ آنمال را قبول نكرد و سجده ننمود و خود در اينباب ميگويد شعر من ترك هند و جيفه چيپال كرده ام باد بروت جونه بيك جو نميخرم جود در مستطرف استكه از قعيس بن سعد بن عبّاده پرسيدند كه كسي راسخي تر از خود ديده يا نه گفت بلي ديده ام چه وقتي در بادينه نازل شديم در خيمه زني كه شوهرش حاضر نبود و با جماعتي انبوه بوديم مدّتي نگذشت كه شوهرش آمده زن او را از ورود ما خبر داد پس انمرد ناقه را آورده نحر نمود و از گوشت او بريان كرده نزد ما حاضر ساخت چون روز ديگر شد باز ناقه ديگر را آورد و ما گفتيم هنوز بسياري از گوشت ناقه كه در روز گذشته نحر نمودي باقي است گفت بلي چنين است ولي ما ميهمان را گوشت بائت و شب مانده ندهيم پس آن ناقه را نحر نمود همچنين هر روزي ناقه از براي ما نحر ميكرد و ماندن ما در نزد او بطول انجاميد چه هوا ابر بود و باران فراوان ميباريد كه مجال سير و رفتن نبود تا آنكه هوا صاف شده و بيرون آمديم و در وقت بيرون آمدن صد دينار در وثاق او نهاده و بزوجه اش گفتيم كه از كمي وجه از قبل ما عذرخواهي كند چون روز بالا آمده و قريب بظهر شد ديديم كسي از عقب سر ما فرياد ميزند چون نگاه كرديم آنمرد ميزبان را ديديم كه به عجله ميآيد وقتيكه بما رسيد گفت اي قافله لئيمان بايستيد ثمن ميهماني ما را بما داديد پس انصد دينار را بما ردّ نمود و قسم ياد كرد كه اگر قبول ننمائيد شما را به همين نيزه كه در دست دارم هلاك سازم پس ما آنوجه را گرفته و او مراجعت نمود جود و هم در آن كتاب است كه وقتي مردي گوسفندي را فربه ساخته قصد فروختن او را نمود عبدالله بن جعفر رضوان الله عليه را چشم بآن گوسفند افتاد و بمالكش گفت اين را ميفروشي عرض كرد نه هبّه از من است بسته بشما پس گوسفند را تسليم ملازمان عبدالله نموده و بمنزل خود برگشت هنوز مدتي از ورود من نگذشته ديد صداي حمّالان از بيرون خانه بلند است چون بيرون آمد ديد بيست نفر حمّال اند كه ده نفر از آنها گندم حمل نموده و پنجنفر از آنها گوشت و چهار نفر لباس و يك نفر وجه نقد و عبدالله خودش نيز همراه آنها است پس تمام آنها را بانمرد صاحب گوسفند داده و عذرخواهي كرده مراجعت نمود جود در زهرالرّبيع ستكه وقتي حجّاج يزيد بن مهلّب را كه بكرم موصوف بود بجهة صدهزار درهم خراج كه متوجّه او بود جنس نموده بود كسان يزيد وجه را نزد يزيد برده بودند كه به حجّاج تسليم كنند و او را خلاص كنند در آنوقت فرزدق شاعر بديدن او آمده چون يزيد را ديد بگفت عربيّة اباخالد ضاقت خراسان بعد كم و قال ذووالحاجات اين يزيد يعني اي اباخالد خراسان بر اهل خود بعد از شماتتك شده است و ميگويند صاحبان حاجة كجاست يزيد فما قطرت بالشرق بعدك قطرة ولا اخضر بالمروين بعدك عود پس يك قطره بشرق بعد از تو بناريد و چوبي در مروين بعد از تو سبز نشد ولا بالسترو و بعد عزلك بهجة ولا بالجواد بعد جودك جود و نيست سرودي را بعد از غزل تو خوشحالي و نميباشد بصاحب كرمي بعد از بخشش تو جودي پس يزيد بحاجب امر كرد كه صدهزار درهم را بفرزدق بده و بگذار گوشت مرا كه محتاج آنچه خواسته باشد باد بكند جود در كتاب عمدة الطّالب در ذيل حالات سيّد تاج المعالي كه بعزّ نسب و فرط حسب و وفور كردم و بذل دينار و درهم از سادات قدسي همات ممتاز و بحكومة حرم و حجاز سرافراز بوده چنين مرقوم داشته كه او بمثاله كرم و سخاوت داشتكه چون شنيد نزديكي از اعراب اسبي استكه شبديز خيال به كرد او نرسيده و مصوّر تصوير نظير او بر صفحه ضمير نكشيده و صاحبش قسم ياد كرد كه او را نفروشم مكر به بيست سر اسب اعلي و بيست نفر غلام و بيست كنيز و صد هزار درهم و يكهزار دينار سيّد جلال استاد و و اخياس مذكوره را فراهم فرموده و به يكي از ملازمان خود تسليم نموده و او را روانه بنزد آنمرد بدوي نمود قضاراان بدوي بنه و خرگاه خود را از مكاني بمكاني ديگر انتقال داده و خودش تنها بجهة حاجتي در مكان اوّل توقف نموده بود
در جودهاي فائقه درباره سائل و مهمان
كه غلام سيّد بي انكه او را شناسد مهمان او شد و چون كلّه ورمه و اسباب وي برفته بود و بغير از اسب مذكور چيزي ديگر با او باقي نمانده بود بالضّروره مراعات جانب مهمان را نموده و اسب مذكور را مذبوح ساخته و بگوشت آن اداء حق مهمان نمود چون صبح شد غلام و ملازم آن سيّد آن مرد را از مطلوب خود آگاه گردانيد اعرابي گفت آنشخص صاحب اسم منم و اسبي كه مقصود تو بود شب گذشته بجهة مايحتاج ميزباني تو مذبوح گرديد بوست و سر و يال و دم آن اسب را آورده بملازم نمودار كرد آن ملازم حيرت بر حيرتش افزود و در مكافات عمل آن اعرابي آنچه را كه از براي بهاي آن اسب همراه آورده بود از غلامان و جواري و اسبان و دراهم و دنانير جمله را بآن اعرابي داد و از آنجا بسمت حرم معاودت نمود چون بحوالي حرم رسيد و سيّد تاج المعالي شنيد كه او ميآيد باستقبال او شتافت و غلام را دريافت غلام بعد از تشرّف و دست بوسي آن امير بي نظير كيفيّت را خدمتش معروضداشت و گفت چون اسب را براي مهماني ما ذبح كرده بود مرا شرم آمد كه با وجود آن مكرمت آنچه را كه از براي بهاي اسب داده بودي آنها را از او دريغ دارم لاجرم بر او ايثار كردم امير فرمودند قسم بخدا اگر آنها را باز پس ميآوردي لاشك به بدترين صورتي كشته ميشدي جود در زهرالرّبيعست آنستكه ميثم بن عدي گفته استكه سه نفر نزاع ميكردند كه سخي ترين مردم در عصر ايشان كيست يكي ميگفت عبدالله بن جعفر و ديگري ميگفت عرّابه او سي و سيّم ميگفت قميس بن سعد بن عبّاده شخصي بايشان گفت بايد هريك از شما نزد دوست خود برويد و او را امتحان بكنيد و شاهدي بر صدق سخن و طبق دعوي خود بياوريد پس رفيق عبدالله بن جعفر نزد عبدالله رفته ديد كه عبدالله پاي خود را بركاب گذاشته ميخواهد سوار شود كه بمزرعه خود برود آنمرد گفت اي پسر عمّ رسولخدا مردي غريبم كه اخراجات من تمام شده است پس پاي خود را از ركاب بيرون آورد گفت ناقه را بآنچه در ميان خرجت بتو بخشيدم با شتر سوار بشو و خرج را صرف مؤنت بكن چون خرج را گشود ديد ردائي چند از خز و چهار هزار اشرفي در ميان آن بود پس دست قيس نزد او برفت و او در ميان خانه بخواب بود كنيزي بيرون آمده بآنمرد گفت چه ميخواهي گفت مردي غريب و فقيرم آقاي خود را بيدار كن و حاجة مرا باو برسان كنيز گفت حاجة تو قابليّت آن ندارد كه مولاي خود را از خواب بيدار كنم اين كيسه را كه هفتصد اشرفي در آنست بگير كه در خانه قيس بغير از اين چيزي بهم نميرسد و بشترخانه برو و ناقه كه خود مي پسندي با اسباب آن بگير و يك نفر غلام از غلامان او بردار و برو پس اشرفي و ناقه و غلام را گرفت و گفت غربيّه و اذا ما اختبرت ودّ صديق فاختبروده من الغلمان يعني هرگاه بخواهي كه دوستي صديق خود را امتحان كني پس تجربه بكن دوستي او را از خدمتكار آن پس دوست عرابه نزد او برفت ديد كه هر دو چشم او كور است و دو نفر غلام او را بمسجد ميبرند آنمرد گفت يا عرابه مردي غريب و محتاجم عرابه هر دو دست بهمزد و گفت آه آه بخدا قسم كه حقوق براي من مال بجانگذاشته اين دو غلام را بگير مرد گفت چگونه ايشان را كه في الحقيقة ترا بمنزله چشم انداز تو بگيرم بخدا قسم كه نخواهم گرفت عرابه گفت ايشانرا بگير و الاّ آزادند پس آنها را گذاشته دست بر ديوار گرفت و برفت آنمرد هر دو غلام را گرفت چون هر سه نفر جمعشدند و هركس هرچه از دوست خود ديده بود نقل كرد همگي باتفاق حكم كردند كه عرابه از همه ايشان سخي تر است جود و ايضاً در آن كتاب استكه ابودلف را در ايّام بماريكه بآن وفات يافت ده نفر از اولاد عليّ بن ابيطالب عليه السلام وارد شدند و چون مرض او صصعب بود ايشانرا ديدن او ميسّر نميشد و باين سبب چند روزي در آنجا توقّف نمودند روزي دربين شدّت بيماري و سكرّي بهوش آمده افاقه براي او بهمرسيد پس بخادم خود بشر گفت دل من بمن ميگويد كه جمعي ارباب حاجات خواهش ملاقات ما دارند ايشان را نزد ما بياور خادم
گلشن شصت و چهارم
بيرون رفته اوّل ده نفر علويرا آورد يكي از ايشان كه از اولاد جعفر طيّار بود به تكلّم آمده گفت اصلحك الله بدرستيكه ما از اهل بيت پيغمبريم و بتحقيق شكسته اند ما را مصائب و فقير كرده اند ما را حوادث پس اگر بتواني كه تلافي كني شكستگانرا وغني بنمائي فقيران و بيچارگان را پس بكن ابودلف بخادم گفت مرا بردار و بنشان چون نشانيدند كاغذ و دوات طلب نموده بايشان گفت هريك از شما بدست خود بنويسيد كه هزار اشرفي از من باو رسيده است چون ده نفر تمام بنوشتند ورقعها را نزد او گذاشتند بخادم گفت كه مال مرا بياور پس براي هريك از ايشان هزار اشرفي شمرده بايشان داد و بخادم گفت يا بشر هرگاه من مردم پس اينرقعها را در ميان كفن من بگذار كه هرگاه در قيامت حضرت محمّد صلّي الله عليه و آله را ملاقات كنم آنها را حجّت بكنم كه ده نفر از اولاد او را غني كرده ام يا بشر هريك از ايشانرا نيز هزار درهم بده كه در راه خرج كنند تا از هزار اشرفي چيزي بمصرف نرسانند تا بوطن خود برسند جود در تاريخ مجدي استكه شيخ ابوسعيد خرگوشي گويد كه در مصر درويشي بود كه بجهة درويشان از اغنياء صدقه ميگرفت نوبتي درويشي را فرزندي متولّد شده با خراجات آن درماند صورت احتياج خود را بآن درويش گفته وي هرچند سعي كرد كه بجهة او چيزي بستاند ميسّر نشد دست درويشرا گرفته بگورستان برده بر سر قبر كريمي ايستاد و گفت خداي ترا بيامرزاد كه حاجت درويشان را روا ميكردي و هرگز كسيرا محروم نميساختي آنگاه يك دينار طلا كه در كيسه داشت بيرون آورده آنرا بدو نيمه كرده نصفي را باو تكّف نمود و نيمي ديگر را برسم قرض بوي داد پس در همان شب بواقعه ديد كه ان مرد كريم با او ميگفت كه ديروز بزيارت ما آمدي و هرچه گفتي شنيديم امّا جواب نتوانستيم داد چه ما محبوس زندان خاموشانيم صبّاح بخانه مارو دوانهارا بگوي كه در فلان نجاري پانصد مثقال طلا مدفون ساخته ايم بيرون آورده بآن درويش دهند صباح بخانه متوفّي رفته پيغام رسانيد و ايشان زرها را بيرون آورده باو تسليم كردند كه بآندرويش دهد شيخ گفت اين نقود ملك شما است و كسي را در آن حقّي نيست و خواب من بحسب شرع اعتباري ندارد وارثان گفتند كه از مروّت نباشد كه مرده چيزي بخشد و ما بخيلي كنيم شيخ آن زر را پيش درويش برد و واقعه را گفت درويش نيم دينار برداشته گفت اينقرض تو است باقي را بسائر درويشان ده كه مرا احتياجي نيست ابوسعيد گويد كه من متعجّبم و نميدانم كه از اين سه كس كدام سخي تراند جود و ايضاً در آن كتاب استكه قاسم بن عنان بن محمّد طائي گفته كه نوبتي از محلّي بجهة يحيي بن خالد برمكي صدهزار مثقال طلا آورده بودند و در صحن سراي گذاشته هنوز بخزانه نقل نكرده بودند در اين اثنا بيرون آمده خواست كه سوار شود بر در خانه خود جمعي كثير ديد پرسيد كه اينجماعت بچه مهمّ آمده اند گفتند ارباب حاجت اند در اينحال يحيي يك پاي در ركاب آورده بود بر زين راست ايستاده گفت آن صدهزار مثقال طلا را بايشان دهند و بآنها قسمت كنند و مثل اينسخاوت از هيچ آفريده نقل نكرده اند جود در تاريخ بحيره استكه وقتي قاآن خان در شكار بود مردي سه خربزه پيشكشي برد قاآن متحيّر شد چه نقدي و جنسي كه بآنمرد توان داد حاضر نبود موكا خاتون زوجه اش علي الرّسم حاضر بود با او گفت كه اين عقد مرواريد كه در گردن داري بدرويش بده خواص گفتند درويش قيمت اينجواهر ثمينه ر نميداد بار دو آيد تا چيزي باو دهند خان گفت ارباب همّت سزاوار نيست كه كسي را در مقابل نعمت احسان نقمت انتظار فرمايند اين عقد را باو دهيد كه باز بما خواهد رسيد چون دادند درويش او را بمبلغي فروخت خريدار گفت اين لايق سلطانست نزد قاآن آمد مرواريدها گرفته بخاتون داد و گفت نگفتم بما خواهد رسيد و به تاجر دو مقابل آنچه خريده بود داد
در تنطّق جمادات است بنطق انسان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است تنطق در رياض السّياحه استكه از بدايع امور روزگار در باميان كه يكي از بلاد طخارستان است كه واقع در ميان كابل و بلحنت
در نطق جمادات تنبطّقهاي انسان
اينست كه طرف غربي آن ولاية بمسافة يك فرسخ ملّي است مشهور تبلّ اژدر و متّصل است بحبل طولش قريب بچهل ذرع و عرضش شانزده كام و آخر آن تلّ دو شاخ كشته مانند سر اژدها و طولش سه درغ بيشتر و در آنشانها بمثابه دو چشم چشمه ايست آب باريكي از آن چشمه ها جاري است مسافة ده كام نرفته ريك ميكرد دو ديگر در در وسط آن تلّ شكافي است عرض آن يك درغ و طولش قريب شش درغ و عمقش پنجذرع در نهايت آن شكاف آبي است بسيار قليل بصداي مهيب لفظ يا علي از او مسموع ميگردد سالي چندبار خلق بسياري جمع شده در آنجا و گوسفند ذبح مي كنند و هر شخصي كه از روي اخلاص بر آن آب خطاب كرده گويد اي آب تو را بولاية علي عليه السلام قسم ميدهم كه بالا بيا بامر آلهي در مدت نيمساعت آن آب بجوش و خروش آمده بمثابه بلند ميگردد كه دست جمهور خلايق بدان آب ميرسد چون ابتداء حال اين احوال شنيدم افسانه پنداشتم بعد از مشاهده گفتم و هو علي كلشيئ قدير تنطق در كتاب النطق المفهوم است كه مردي از بني اسرائيل با فاحشه زنا نموده داخل نهري شد كه غسل كند ناگاه صدائي از آن نهر بلند شد كه اي فلان از خدا شرم نداري آيا از اين گناه توبه نميكني و چنين پنداريكه بسوي خدا رجوع نمي نمائي پس آنمرد از نهر بيرون آمد در حالتيكه ترسان بود و مي گفت ديگر خداوند را معصيت ننمايم پس از آن بر كوهي گذشت كه دوازده نفر در آن كوه عبادت خدا را مينمودند پس با آنها بود تا انكه در آن كوه قحطي پديدار شد از انجا پائين آمده درصدد تحصيل قوت شدند تا انكه بآن نهر رسيدند چون چشم آن اسرائيلي بآن نهر افتاد و بهمراهان گفت من با شما نخواهم آمد گفتند چرا نيائي گفت بجهة اينكه در اينجا كسي استكه بر گناهي از من مطّلع است و من خجالت دارم از اينكه او مرا به بيند پس از آنها جدا شده و رفقايش بجانب آن نهر رفتند ناگاه صدائي از آن نهر بلند شد كه اي بندگان خدا رفيق شما را چه شد كه با شما نيامد گفتند بواسطه انكه در اينجا كسي استكه بر گناهي از او مطّلع است و او خجالة از آن دارد پس صدائي از آن بلند شد كه يا سبحان الله يكي از شما بواسطه نافرماني يكي از اولاد و اقربايش بر او غضب ميكند و چون او توبه نمود باز او را دوست ميدارد آيا خداوند دوست نميدارد بنده را كه بسوي او باز گردد پس مراجعة كرده آن اسرائيلي را از اين كيفيّة خبر دادند و او با ايشان همراه شده و در كنار آن نهر آمده مشغول بعبادت شدند تا انكه اجل آنمرد اسرائيلي در رسيد پس صدائي از آن نهر بلند شد كه اي بندگان خدا رفيق خود را از آب من غسل دهيد و او را در كنار من دفن نمائيد تا انكه حشر او در روز قيامت از كنار من باشد پس بگفت آن عمل نموده و چون او را دفن نمودند در بالاي قبر او شب را بروز آوردند در حالتيكه قدري از آن شب را خوابيدند چون روز شد ديدند در كنار قبر او دوازده درخت سدر بقدرت الهيّه روئيده شده و آنها اوّل سدره بودند كه بر روي زمين روئيده شدند پس با خود گفتند ايندرختها را خداوند در اينمكان نرويانيده مگر بجهة آنكه دوستدارد كه ما او را در اينمكان عبادت نمائيم پس در آنجا مشغول بعبادت خدا شدند و هركدام از آنها كه ميمرد در پاي يكي از آندرختها او را دفن مينمودند تا انكه تمامت آنها از دنيا رفتند كعب كه راوي اين رواية است گويد كه قبور آنها زيارتگاه بني اسرائيل شد و از راههاي دور ميآمدند بزيارت آن قبور تنطق و هم در آن كتاب استكه چون نوح عليه السلام بامر خداوند كشتي را تمام ساخت پس آن كشتي بصدا آمده و تمام مردمان شنيدند كه گفت لااله الاالله اله الاوّلين والاخرين انا السّفينة التي من ركبني بخا و من تخلّف عني ملك الاّ الأمل الأخلاص تنطّق و هم در آن كتاب استكه چون نوح و همراهان در كشتي نشستند و متخلّفين بواسطه زيادتي آب غرق شدند و آن كشتي در روي آب در سير و حركت آمد رسيد محاذي بيت المقدس پس بآواز بلند فرياد زد يا نوح هذا موضع بيت المقدس اينمحل بيت المقدّس است كه انبياء از اولادت در آن ساكن ميشوند پس از آن در
در سير شد تا انكه بمقابل موضع كعبه رسيده هفت شوط نمود و صدا را به تلبيه بلند كرد و نوح عليه السلام با او در تلبيه موافقت نمود و همچنين كساني كه با او در كشتي بودند تلبيه گفتند و نميگذشت در محلّيكه سير ميكرد مگر انكه مي گفت يا نوح اين فلان محلّ است تا انكه مغرب و مشرق را سير كرده تا در محلّ و مسكن قوم نوح رسيد پس فرياد زد يا نبي الله آيا صداي زنجيرهائي كه بر گردن قوم تو است ميشنوي تنطّق و هم در آن كتاب از غليان بن جرير رواية نموده كه مطرف بن عبدالله با پسر برادرش از باديه ميآمدند ناگاه صداي تسبيح از طرف تازيانه او بلند شد پس به پسر برادرش گفت اگر ما مردم را باين قضيّه اعلام داريم هر آينه ما را تكذيب كنند پس از آن گفت كسي كه اين را تكذيب كند اكذب است تنطق و هم از عمرو بن جرير يجلي از بكر بن خنيس رواية نموده كه سبحه در دست ابومسلم خولاني بود و بآن شماره تسبيح ميكرد تا انكه زماني خوابيده بود و آن سبحه در ذراع او دور ميزد و بصداي طلق مي گفت سبحانك يا بنت النّبات يا دائم الشّبات چون ابومسلم از خواب بيدار شده و صداي سبحه را بآن تسبيح شنيد زوجه خود امّ مسلم را فرياد زد كه بيا و نظر نما با عجب اعاجيب وتا امّ مسلم آمد صداي تسبيح بلند بود و وقتي كه نشت آن صدا خواموش شد تنطّق و هم در آن كتاب استكه بزرگي در راهي ميگذشت قطعه ناني را ديد ناگاه بآواز بلند از آن قلعه نان شنيد كه يا فلان كلني بالله قسم بخدا مرا بردار و بخور پس اورا برداشته تناول نمود تنطّق و هم در آنجا از ابوعبدالرّحمن سلمي رواية نموده كه گفت داخلشدم بر ابوعثمان مغربي در وقتي كه كسي در آنجا از چاهي كه در انمحلّ بود آب كشيده و به بركه ميريخت پس آنمرد بابوعثمان گفت نمي شنوي كه اين بركه چه مي گويد گفت نه گفت ميگويد الله الله تنطّق و هم در آن كتاب از ابوالعبّاس المزني رواية كرده كه من در جيش اميرالمؤمنين يعقوب بودم در وقتيكه بجهاد با كفار رفته بود وقتي هر دو در خيمه نشسته بوديم كه ناگاه صداي عوام الناس بلند شد كه لشكر اسلام شكست خورد پس از اين نداء خوفي در قلوب مسلمين داخلشده ناگاه صداي از قربوس زيني كه در آن نزديكي ها گذاشته شده بود بلند شد كه انهزم جيش الكفار الساعة من بيعقوب گفتم كه اين قربوس خبر خوشحالي داد پس يعقوب گفت الحمدلله مصدّقا مؤمنا بما ذكرته پس در اين اثناء مردي از لشكريان پديدار شد كه دستش خون آلود بود و خبر داد كه لشكر كفار منهزم شدند تنطّق و هم در آن كتاب آورده كه مردي از كنار كنيفي گذشته از بوي تعفّن آن كه بمشامش رسيده گفت افتيه پس صدائي از آن كنيف بلند شد كه من از مجاورت تو اين بوي بد را يافته ام و تو عالمتري بمن در وقتي كه پيش از تو بودم تنطّق وفيه روي يزيد بن علي قال مطرالناس بالمدينه مطراجود افخرج النّبي مة الي ناحية المدينة فقال لفاطمة ان جائك ابناك و زوجك فابعثيهم اليّ فبنيما رسول الله جالس اذاتاه عليّ فسلّم فرّد النّبي صلّي الله عليه و آله ثمّ اخذ يده و اجلسه عن يمينه ثم اقبل الحسن والحسين عليهما السّلام فلمّا فرّد النّبي عليهما و اجلسهما فبنيماهم جلوس اذ هبط جبرئيل عليه السلام و معه جام مكلّل محمد بمبدين من نور فقال يا محمّد انّ ربّك يقرئك السلام واحبّ ان يعجّل لكشيئا من فاكهة الخبة فاخذ النبي صلّي الله عليه و آله الجام فلمّا صار في يده قال سبحان الله والحمدلله ولا آله الاّ الله والله اكبر دفعه النبي صلّي الله عليه و آله و سلّم الي عليّ عليه السلام فقال الجام مثل ذلك ثم اعطاه الحسن والحسين فقال مثل ذلك كرامة لهم تنطق و ايضاً در همان كتاب است كه شيخ و قدوه ما ابوعبدالله محمّد بن موسي بن نعمان گفت كه از ابوموسي عيسي بن سلامه شنيدم كه فرمود ابي العنيت شيخ ربيع مارديني گفت كه چند گاه در مدينه منوّره بودم و مشك آب بدوش كشيده سقّائي ميكردم و حاجتي داشتم كه هر روزه غسل ميكردم و بروضه منوّره مشرف شده و انجاح او را طلب ميكردم تا انكه روزي بحسب معمول وارد روضه منوّره شده و نماز زيادي خواندم و بر پيغمبر صلّي الله عليه و آله درود فرستادم پس ملتفت شدم كه از تمام جهات
كلماتي مي شنيدم كه اشياء آن حرم مطهّر با من تكلّم مي كنند و چند روز بر اين منوال گذشت كه مي شنيدم كه حيوان و طير و جمادات با من تكلّم مي كنند پس اگر كسي بود كه آنچه را ايشان با من تكلّم كردند مينوشت همانا اوراق و دفاتري را از تكلّمات آنها با من مظروس ميكرد تنطّق و ايضاً در آن كتاب از عبادة رواية نموده كه گفت از اميرالمؤمنين حلّي شنيدم كه فرمود كه من با حضرت رسول صلّي الله عليه و آله در اوديه و شعاب گذر مي كرديم پس نميگذشتيم بهيچ درخت و سنگي مگر انكه او بلسان فصيح به پيغمبر عرض ميكردند السّلام عليك يا رسول الله و من سلام آنها را ميشنيدم تنطّق و ايضاً در آنجاستكه رواية شده كه روزي حضرت رسول صلّي الله عليه و آله اراده طهارت فرمود پس داخل خانه عمويش عبّاس شد و او پرده بر در خانه اش آويزان ساخت چون حضرت بيرون آمد پرسيد كه اين پرده را كه آويزان نمود امّ الفضل زوجه عباس عرضكرد كه اين كار عموي تو عبّاس است پس آن بزرگوار فرمود اللّهمّ اغفر للعبّاس امّ الفضل گويد چون آنجناب ايندعا را فرمود تمام اشياء گفتند آيين حتي عتبه در را شنيدم كه گفت آمين آمين تنطّق و فيه ايضاً روي عن ابن عبّاس قال كان رجل ممّن كان قبلكم عبدالله ثمانين سنة ثم انّه اخطأ خليئة خاف منها علي نفسه فاتي الغيافي فناداها ايّها الغياني الكثيرة رمالها الكثيرة دوابها الكثيرة تلالها هل فيك مكان يواريني من ربّي تعالي فاجابته الغيافي باذن الله يا هذا والله ما في بنت ولاشجر الاّ و ملك موكّل به و كيف اواريك عن الله تبارك و تعالي قال فاتي البحر فقال ايّها التبحر العزيز مآئها الكثير حيتانها هل فيك مكان يواريني عن ربّي عزّوجلّ فاجابه البحر باذن الله يا هذا والله ما في دابّة ولاحصّاة الاّ و بها ملك موكّل بها فكيف اواريك عندالله عزّوجلّ قال فاتي الجبال فقال ايّها الجبال الشواهق في السّماء الكثيرة غير انها هل فيك مكان يواريني عن ربّي عزّوجلّ فقالت الجبال والله ما فينا من حصّاة ولا غار الاّ و ملك موكّل به فاين نواريك فقام يتعبّد هناك يلتمس التوبة حتي حضره الموت فبكي و قال يا رب اقبض روحي في الارواح و جندي في الاجساد و لاتبعثني يوم القيامة تنطّق و هم در آن كتاب استكه وقتي ابودرداء يكي را بالاي اتش گذاشته چيزي طبخ مينمود و جناب سلمان نيز شرف حضور داشت ناگاه آن ديگ سرنگون شده و انچه در او بود روي زمين ريخته و شروع نمود آن ديگ به تسبيح پروردگار چون ابودرداء صداي تسبيح آن ديگ را شنيد پسر خود را فرياد زد كه بيا و بشنو چيزي را كه تاكنون پدر تو نديده و نشنيده چون آن پسر حاضر شد ديگ از تسبيح نمودن خواموش شد سلمان فرمود اگر سخن نميگفتي اي ابودرداء هر آينه ميديدي و مي شنويدي از آيات العظمي آنچه را كه نه ديده و نشنيده بودي تنطّق و هم در آن كتاب استكه سلمان و ابودرداء وقتي نشسته بودند و در ميان ايشان قصعه بود پس آن قصعه تسبيح نمود خداي را به نحويكه هر دو آنها شنيدند و قصعه چنانكه در كنزالعلوم واللّعنة است بمعني صحفه است و آن بنا بر تفسير صاحب كنزاللّغة فارسي بمعني كاسه است تنطّق و هم در آن كتاب از شيخ ابوالرّبيع مالقي رواية نموده كه ما جماعتي بوديم كه ماه رجب و شعبان و رمضان اجتماعي داشته و شبها را در نزد ابومحمّد رندي مشغول بقرائة قرآن و نماز بوديم شبي ابومحمّد مذكور مشغول بقرائة قرآن بود چون باين آيه رسيد كه و ان كان مكرهم نزول منه الجبال پس ديدم كه سقف مسجد زايل شده بنحويكه آسمان را ميديديم و ستارگانرا مشاهده مي كردم و در آنوقت شيخ ابومحمّد سعيد بن علي بر بام مسجد بود و در پيش روي او قدحي از آب گذاشته كه از آن وضوء ميگرفت پس آنقدح از جاي خود بقدر دو ذراع جستن كرده و بنطق فصيح فرياد زد بنحويكه هركس كه در آن مسجد بود صداي او را شنيد كه مي گفت الله الله پس ما انقدح را گرفته و در گوشه مسجد گذاشتيم و تا مدّ سه روز از او شبه زمين شنيده ميشد تا انكه بعد از سه روز آيين آن خواموش شد و جماعتي كه اين كيفيّت را
گلشن شصت و پنجم
مشاهده نمودند زياده از هفتاد نفر بودند تنطّق و هم گفته استكه از مطرف بن عبدالله شحيز حكاية شده كه گفت من هر وقت داخل منزل خود مي شوم صداي بتسبيح ظروفي را كه در خانه من است ميشنوم تنطّق و ايضاً از شيخ ابوكريم نامي روايت نموده كه گفت هرگاه من به حجّ خانه خدا از راه عبدان ميروم بهر كوهي كه عبور مي كنم ميشنوم كه من ميگويد استودعتك الله يا ابا كريم تنطّق و هم در آنجاستكه رواية شده كه پيغمبري عبور مينمود سنگ كوچكي را ديد كه آب بسياري از او جاري است تعجّب نموده كه اين چه سرّ است پس خداوند بقدرت كامله خود آن سنگ را به تنطق درآورده عرض كرد از وقتيكه قول خداوند را شنيده ام كه فرموده ناراً وقودها النّاس والحجارة خوف مرا گرفته و گريه ميكنم كه مبادا من آن سنگ باشم پس آن پيغمبر از باريتعالي مسئلت نمود كه آن سنگ را در پناه خود نگهدارد و خداوند مسئلت او را اجابت فرموده آن را پناه داد و ايمن از آتش گردانيد و آن پيغمبر از او درگذشت پس وقتي ديگر باز گذارش در آن معبر افتاد ديد كه آن سنگ مثل دفعه اول آب بسياري از او جاري است سئوال فرمود مگر نه انكه خداوند ترا ايمن از آتش گردانيد پس اين گريه از براي چيست عرضكرد آن گريه خوف و حزن بود و اين گريه شكر و سرور است تنطّق و فيه ايضاً مرّ عيسي عليه السلام بقرية باو اهلها فناداها فقال يا ارض اين اهلك و ما صنعوا فتحركت الأرض ثم ناداها ثانية فانتقضت ثم ناداها ثالثة فاذن الله سبحانه لها في كلامه فقالت يا روح الله الفظتهم عن منازلهم آجالهم و عزّيتهم فيها آمالهم و خذلهم عندالموت ما لهم و احاطت بهم اعمالهم فصار واستكانا في القبور و فارقوا المنازل والقصور و عادت اعمالهم قلائد في الاعناق و وقفت ارواحهم بين يدي الملك الخلّاق فمهجهم فانية و عظامهم بالية فاتا الي جنّة عالية اوالي نار حامية فبكي عيسي و بكي اصحابه و قال لهم هذه عاقبة الدّنيا فالويل لمن آثرها علي خدمة المولي تنطّق و فيه ايضاً و يقال انّ مخراب زكريّا كلّمه و قال له يا زكريّا انّك نوري و نهاري في ظلمات اللّيالي والآن قد كبر سنگ ورق جلدك و ليس لك ولد فمن يقوم مقامك من بعدك فاغتّم زكريّا لذلكت عمّا شديدا تنطّق و فيه ايضاً و حكي ان رخطين تنازعا في ارض فانطق الله بسنة من جدار تلك الأرض فقالت انّي ملكاً من الملوك ملكت الدّنيا الف سنة ثمّ متّ وصرت رميماً الف سنة فاخذني خزّاف فاتّخذ منّي خزفأتم اخذني رجل فضرب منّي لبنا فانافي هذا الجدار منذ كدا و كدا سنة فَلِمَ تتنازعان في هذا الارض تنطّق و فيه لمّا انفم الحوت يونس بلغة الي تخوم السفلي فسمع يونس تسبيح الحصي فقال هو مجاوبة للحصي سبحانك الاية
در تلفّظ حيوانات عجماء است بالفاظ مردمان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است تلفّظ صاحب تاريخ بجيره در انكتاب مرقوم داشته كه آنچه محرّر اينرساله را مشاهده افتاد آنست كه در اقصاي شرقي هند بتاريخ هزار و هفده از هجرت خيرالبشر در نيكي از قصبات آنملك موسوم به عثماني پورماري هر شب از درختي فرياد ميزد و تا چهار نوبة اينعبارت را مي گفت حقّي حقّي حقّي حقّي و تا صباح كار او اين بود و قريب به ششماه كه فقير در آن قصبه بودم يكشب آنمار ترك اين ذكر نكرد و خدا گواه است كه اين كلمه را بفصاحتي ادا كردي كه هيچ تفاوت نبودي از گفتن او تا گفتن آدمي تلفّظ و هم در آن كتاب استكه آورده اند كه در عهد خلافت متوكّل در بعضي از قراي اهواز شخصي فوت شد چون جنازه او را برداشتند مرغي بر آن جنازه نشست و بزبان خوزي گفت كه هر كه با اين جنازه است و اينجنازه را الله بخشيد و و آمرزيد تلفّظ و هم در آنجاستكه گويند در زمان خلافة الطايع بالله عباسي و پادشاهي صمصام الدّوله ديلمي از درياي عمّان مرغي درآمد بزرگتر از فيل سه روز پي در پي بر پشته نشسته بزبان فصيح ميگفت قد قرب قد قرب تا سه نوبت بعد از سه روز ديگر كسي او را نديد دانشمندان از دريا برآمدن ان مرغرا تعبيرها مي كردند بقولي بعد از يك سال فتنه چنگيزخان پيدا شد و اهل اسلام را يقين شد كه آ« اشاره
ص:445
در تلفّظ حيوانات با الفاظ مردمان
چه بوده است كه بتحقيق نزديك است تلفّظ و هم در آنجاستكه گويند در ساحل سحر نيل مرغي است كه سرش سفيد است و باقي تنش سياه است و آنمرغ از ماهيان دريا غذا دارد و هرگز از آنجا بجائي ديگر نرود و گويند هرگاه بپرد بآواز بلند فصيح گويد الله فوق الفوق تلفّظ و هم در آن كتاب از مترجم ابن جوزي نقل نموده كه در عهد متوكل عبّاسي در قلمرو او طائري بزرگتر از غراب بر درختي فرياد كرد كه يا ايّها النّاس اتقوا الله اتقوا الله و چهل نوبت اين كلمه را گفت مكرّر و روز ديگر همچنان آن كلمه را گفت بر آن موضع باز چهل نوبت تا يكهفته قريب به پانصد كس از اعيان ممالك اين كلمه را شنوده بودند محضري كردند و همه گواهي خود بر آن نوشتند و بخدمت خليفه معروضداشتند خليفه كمال تعجّب را نمود از اين قضيه تلفّظ و هم در آن كتاب است كه در حدود بربر مرغي است هرچيز كه از او به پرسند موافق سئوال جواب دهد و از كراني و ارزاني اجناس چون پرسند هرچه گويد البتّه چنان شود در آن سال و مردم كمال احتياط كنند از گفته او تلفّظ در كتاب النّطق المفهوم من اهل الصمت المعلوم تأليف احمد بن ظفربك العاصي از عثمان بن ابي عاتكه نقل نموده كه در غزوه در ارضروم رفته بوديم و الي لشكر اسلام سريه را بطرفي فرستاده و مراجعة آنها را در روزي معيّن ميعاد نهاده پس آنروز رسيد و آن سريّه نيامدند در اين اثنا ابومسلم نيزه خود را بر زمين فرو برده و در مقابل او ايستاده نماز ميخواند ناگاه طائري آمده بالاي آن نيزه نشست و بلسان فصيح فرياد زد كه سريّه سالمند و آنها را غنيمت نصيب شده و در فلانروز نزد شما خواهند رسيد ابومسلم بآن طائر فرياد زد تو كيستي خدا ترا رحمت كند گفت من بيرون كننده حزنم از دلهاي مؤمنين پس ابومسلم نزد والي آمده كيفيّت را خبر داد و سريّه در همانروز كه آن طائر خبر داده بود سالماً و غانماً وارد شدند تلفّظ و هم در آن كتاب از سرّي سقطي حكاية نموده كه گفت وقتي در قريه از قراي شام نازل بودم ديدم ديدم مرغي را كه بر درختي نشسته و تا بصبح فرياد ميزد اخطأت لا اعود سري گويد از اهل آن قريه از شأن ان مرغ سئوال كردم گفتند اينمرغرا فاقدايفه مي نامند تلفّظ و هم در آن كتاب از اوزاعي نقلنموده كه گفت مردي از اهل امانت و صدق و از برادران ما حكايت كرد كه در خارج بيروت ضيعه داشتم و از بيروت بآنجا ذهاب و ايابي بود مرا وقتي در بين راه قطعه وافره از جراده و ملخرا ديدم كه بهتر از آنها در عمرم ملخ نديده بودم ناگاه يكي از آن ملخها را ديدم كه بر ملخ ديگر سوار است و چيزي شبيه به برنس بر سر او است و بهر طرف كه آن ملخ اشاره مينمود ملخهاي ديگر فرمان برده و از انطرف ميرفتند و آن ملخ بزبان فصيح ميگفت الدّنيا باطل و باطل ما فيها تلفّظ و ايضاً از شيخ ابوالرّبيع ماليقي حكايت نموده كه گفت در بعضي از سياحات خود منفرد و تنها بودم خداوند طيري را انيس من قرار داده بود كه چون شب ميرسيد نزديك من بيتوته مينمود و با من مكالمه ميداشت و بسياري از اوقات يا قدّوس يا قدّوس مي گفت و چون روز ميشد بالها را بهم ميزد و ميگفت سبحان الرّزاق پس از آن از نزد من بيرون ميرفت تا انكه وقت مغرب ميرسيد باز مراجعة ميكرد و همين نحو بود تا وقتي كه من در آن سفر بودم تلفّظ و هم از شيخ ماليفي و او از محمّد بن بشير رواية نموده كه گفت در مكّه بوديم كه طائري از جانب مجرمي آمد و با محمد تكلّم ميكرد و صحبت ميداشت تا انكه روزي محمّد آمده گفت من اراده رفتن بشام را دارم از جهتش پرسيدم گفت جهة آنست كه آن مرغي كه با من مكالمه و موانسة داشت اينروز مرا وداع نموده گفت وعده من و تو در شام پس محمد همانروز انكه بيرون آمده و بجانب شام روانه شد بعد از مدّتي من هم با رفقا بشام رفتيم چون با محمّد ملاقات حاصل شد از حال آنمرغ از او سئوال كرديم گفت بهمان نحو كه در مكّه با من موانست و مكالمه داشت اينجا هم بهمان نحو است تلفّظ و ايضاً في الكتاب المذكور روي انّ سهل بن عبدالله التستري قال اوّل ما رأيت من العجائب والكرامات اني خرجت يوماً الي موضع خال فطاب لي المقام فيه و كانّي وحدت في
ص:346
قلبي قزبا الي الله و حضرت الصّلوة واردت الطّهاره و كانت عادتي من صباي تجديد الوضوء لكلّ صلوة فكاني اغنتممت لفقد الماء فبينما انا كذلك اذ دبّ يمشي علي رجليه كانّه انسان و معه جرّة خضراء قد امسك يديه عليها قال سهل فلمّا رأيته من بعيد توهّمت انّه آدمي حتّي دني متي فلّم و وضع الجرّة بين يدي من بعيد قال سهل فجاء اعتراض العلم فقلت في نفسي هذه الجرّة والماء لا ادري من اين هو فنطق الدّب و قال يا سهل انا قوم من الوحوش انقطعنا الي الله بعزم المحبّة والتوكّل فبينما نحن نتكلّم مع اصحابنا في مسئلة اذنودينا ان سهلا يزيد الماء ليجدد الوضوء فوضعت هذه الجرّة بين يدي و بجنبي ملكان حتي دنوت منك قضبّا هذا الماء فيها من الهواء و انا اسمع صريرالماء قال سهل فغشي عليّ فلمّا افقت اذا انا بالجرّة موضوعة لاعلم لي بالدّبّ اين ذهب فانا استخسر اذلم الكلّمه فتوضأت فلمّا اردت ان اشرب منها نوديت من الوادي يا سهل لم تأذن لك بشرب هذا الماء ابعد عنه فبقيت الجرة تضطرب و انا انظر اليها فلا ادري اين ذهب تلفّظ و هم در آن كتاب از ابوبكر مغارفي رواية نموده كه گفت وارد شدم بر عليّ بن بكار ديدم طبقي از جو در نزدش گذاشته و خودش متعهّد پاك نمودن او است كه آنرا تميز ساخته و باسبش بدمد پس من باو گفتم يا اباالحسن آيا با اين همه غلامان كه تورست خودت بايد جواز براي اسبت پاك كني گفت من در بعضي از مغازي بودم كه از براي جهاد در آنجا رفته ناگاه دشمن بر ما غلبه كرده و مسلمين منهزم شدند و من هم روي بفرار نهادم اسب من در رفتن كوتاهي ميكرد من گفتم انا لهل و انا اليه راجعون ناگاه شنيدم كه آن اسب هم گفت نعم انا لله و انّا اليه راجعون چگونه در علوفه دادن بمن اتّكال بفلانه مينمائي پس من از آن وقت متعهّد شده ام كه علوفه او را بغير وانگذارم تلفّظ و هم در آن كتاب از احمدبن يحيي الجلاء رواية نموده كه گفت من شتري را سوار بودم وقتي بآواز بلند گفتم جل الله ناگاه شنيدم كه ان شتر نيز بزبان فصيح فرياد برآورد جلّ الله و مثل همين را از احمد بن غطاء فيروزآبادي نيز نقل نموده تفّظ و في الكتاب المذكور حكي الشبلي انّ اباحمزة كان من شأنه الجلوس في مجلسه لايخرج الاّ العظيم لابيعه القعود عنه فدخل عليه بعض الفقراء يوماً و ليس عنده شيئ فخلع قميصه و دفعه اليه فخرج الفقير فغلب علي اينجمزه الوجد فخرج مجرّد فبينما هو يمشي في الصّحراء اذ وقع في بئر فاراد ان يصيح فذكر العهد الذي بينه و بين الله فبينما هو في البئر اذ عرّ رجلان علي جادة الطّريق فقال احدهما للآخر يا اخي هذا الشرفي وسط الطّريق لومرّ به من لم يعلم به لهوي فيه فامض انت و ائتني في القصب و انا انقل الحجارة والتّراب ففعلا وسدّ ارأس البئر و مضيا فاردت انّ اكلّمهها لضعف البشريّة ان اخرجاني ثم طمّاه فمنعني العهد الّذي بين الله و بيني فقلت سيّدي و عزّتك لا استغيث بغيرك فبينما انا كذلك و قد مضي بعض اللّيل اذا التّراب تيناثر علي رأس البئر كان انسانا ينبثه فسمعت قائلا يقول الا ترفع راسك لئلا يسقط عليك التراب ثم قال يا ابا حمزة تعلّق برجلي فتعلقت برجله فاذا هو خشن الملمس فلمّا صعدت وصرت فوق البئر علي الأرض اذا انا بسبع عظيم فالتفت اليّ فسمعت قائلا يا ابا حمزة نجّيناك من التّلف و وليّ عّني في الصّحراء تلفّظ و هم در آن كتاب است كه مردي در زمان رسولخدا كاوي را زين نهاده و بر آن سوار شده و بعصائيكه در دست داشت بگردن آنگاو ميزد پس آنگاو بفرمان خداوند عالم بزبان آمده گفت ايمرد مرا عذاب مكن و از خدا بترس چه آنكه من از براي حراثت و شيار زمين خلق شده ام نه از براي سواري و اگر باور نداري از اين پيغمبري كه در ميان شما مبعوث شده سئوال نما تا تو را خبر دهد پس آنمرد از آن كاو پياده شد و جزع بسياري نموده خدمت حضرت رسول مشرّف شده و كيفيت را عرضه داشت حضرت فرمود تكلّم اينگونه از حيوانات از اشراط ساعت است تلفّظ و ايضاً در آنجاستكه در سراي نمرود گاوي بود در نهاية فبكوني و مرّتين تجلّي
و حلل بسيار در وقت مجادله او با ابراهيم خطاب بنمرود نموده گفت اي دشمن خدا اگر خداوند مرا اذن ميداد هر آينه ترا بشاخ خود چنان ميزدم كه نتوانستي هيچ چيز طينتي را بخوري نمرود چون اين را از آن كاو شنيد امر نمود تا او را ذبح نمودند پس خداوند بقدرت كامله خود او را بعد از ذبح زنده فرمود باز همان كلام را بنمرود گفت تا سه مرتبه و در دفعه سيّم بعد از زنده شدن و گفتن آنكلام را به نمرود دو بال برادر روئيده و بجانب آسمان طيران نمود تلفّظ و هم در آنجاستكه در مصر مردي بود گاوچران كه او را مصعب بن وليد ميناميدند و زني داشت راغونه نام و هر دو از اولاد عمالقه بودند و زاغونة يكصد و هفتاد سال از عمرش گذشته و در اينمدت اولادي از او نشده بود پس روزي مصعب ديد كه گاوي زائيده و گوساله را وضع نمود مصعب چون در اينمدت اولادي بخود نديده چون وضع حمل انگاو و بچه او را ديد آهي سرد از نهاد خود بركشيد پس آنگاو بزبان آمده گفت اي مصعب غم مخور كه عمّا قريب ولدي مشئوم از براي تو متولّد شود كه ركني از اركان جهنّم باشد پس مصعب نزد راغونه آمده و آن كيفيّت را باو گفت و با او وقاع نموده نطفه فرعون منعقد گرديد و هنوز بدنيا نيامده كه مصعب سپري شد. چون راغونه وضع حملش شد و او را پسر ديد نام او را وليد بن مصعب نهاد و در تربيتش كوشيد تا شد آنچه شد تلفّظ و هم صاحب آنكتاب گويد كه اتّفاق افتاد در زمان ما در سال ششصد و دو از هجرت كه مردي از اهل سقط ميددم كه يكي از قراي بهناء استكه ازديار مصر است گفت روز سه شنبه بيست و سيّم از ماه شعبان همان سال پس از اذان ظهر من مشغول شيار زمين بودم ناگاه شنيدم كه آن گاويكه باو زمين شيار ميكردم بزبان فصيح گفت لا اله الا الله پس من هم گفتم محمد رسول الله پس از آن مرا حالتي دست داد كه مدّتي از خود رفتم تلفّظ و هم در آن كتاب از عبدالله بن بكر السهمي رواية نموده و او از پدرش كه گفت جماعتي از مسافرين در سفري بودند و با آنها كسي بود كه هر طائري را كه ميديد بهمراهان مي گفت آيا ميدانيد كه اينطائر چه گفت آنها مي گفتند نميدانيم پس آنمرد مي گفت چنين و چنان و حواله ميداد ايشان را بر چيزيكه نميدانستند كه در گفته خود صادق است يا كاذب تا انكه يگلّه از گوسفند رسيدند كه در ميان آنها گوسفندي بود كه سخله داشت و آن سخله عقب مانده بود و آن گوسفند پيوسته گردنرا كج نموده و با آن سخله نعوذّه و شبه مكالمه داشت پس بآن ها گفت آيا ميدانيد كه اين گوسفند به بچه خود چه ميگويد ايشان گفتند نميدانيم گفت ميگويد به بچّه خود كه بيا و بما ملحق شو تا گرگ تو را نخورد چنانكه برادر تو را در سال گذشته خورد در همين مكان پس ايشان از راعي سئوال نمودند گفت چنان است كه گفته تلفّظ و ايضاً در آنجاستكه حمرويه قواريري گويد كه شبي در بعضي از اسواق قُري جواني با ما بود كه جبّه و كسائي پشمينه داشت و در آن شب چندين مرتبه از خواب برجسته و بآواز بلند ميگفت لا اله الا الله چون صبح شد با او موانست نموده و از جهة آن فعل از او سئوال كردم گفت من از براي والدين خود و اهل قريه كه در انجا بوديم شباني ميكردم شبي با آن گوسفندان از خواب بيدار شدم شنيدم كه تمامي آنها بزبان فصيح لا اله الاّ الله ميگويند و سرها را بجانب آسمان بلند نموده بودند من چون آن كيفيت را ديدم بقريه آمدم آن گوسفندان را بصاحبانش رد نمودم و انقطاع از خلق و توجّه بخالق در نزد من محبوب افتاد و چون مادرم النحالة را از من مشاهده كرد گفت اي فرزند هركجا كه ميخواهي برو و او سالي يك جبّه و يك كساء از پشم ترتيب داده بمن ميدهد و من هركجا كه ميخواهم ميروم تلفّظ و فيه ايضا روي عن ابي عليّ البردعي انه قال قال لي ابوسليمان ركبت حمارة لي من المقيمقه اريد عين دريه و في الطّريق ذباب ازرق يؤذي البهائم فكنت اضرب رأسها واردها الي الطريق ففعليت هذا بها ثلث مرّات فقالت تله في الثالثة يا ابا سليمان ارجع ففي رأسك توجع تلفّظ و فيه حكي ان رجلاً قتل حيّة
ص:247
گلشن شصت و ششم
في زمن سليمان و كان للحيّة قرين فجائت الي سليمان بالشكاية فقال لها ما القصّة قالت انّه مثل قريني اقا لدعه فاقتله قال سليمان لايجوز قتل المسلم لاجل الحيّة فقالت يا بنيّ الله اجعله قيّماً علي الأوقاف فيأكلها في الدّنيا حتي اشقم منه في النّار مع حيات النّار تلفّظ و فيه و روي انّ شابّا في البريّة و كان من ابناء الملوك صار مريضاً فجائته حيّة بباقة نرجس فتعجب الرّائي من ذلك فانطق الله الحيّة فقالت من اطاع الله اطاعه كلشيئ تلفّظ و فيه عن صالح الغانل انّه كان يوماً عند الشيخ علي بن ابراهيم المعروف بابن بنت ابي سعد من رجل آخر اذ خرج من جانب البيت ثعبان فجاء اليه و هو جالس يتوضّاء فقال الشعبان اجيز يا شيخ حتي اشرب فنكتب الماء يكفه الا يسر فشرب الي ان ارتوي و مضي سبيله عجيبة في نوادر الظرفاء حكي عن الحاج العبد الدائم و هو صدوق ركبدار قاضي القضّاة الحنبلي المصري قال رزت بيت المقدس ثم رجعت قاصداً القاهرة فلمّا كنت ببعض الطّريق انا و رفقتي اذ قال رجل يسمّي عبد الواجد تحت شجرة فيها عش ابورزيق و فيه فرخان فاخذهما والي البينة ثم رحلنا من تلك المنزل والفرخان معنا فاذا ابوهما تبعنا فناداه يا عبدالواحد بالرّب الواحد خذواحد واطلق الواحد فلمّا سمعنا صوبة حصل لنارقة عظيمة فقلنا لعبد الواحد اطلقهما فاطلقهما فاخذهما و طارو هذا من العجائب
در تكلّم و مقاولة اموات بازندگان و گلچشن از گلبانهاي آن چند كل است تكلّم البدر الباهر والبحر الزّاخر السيّد محمّد باقر اعلي الله مقامه در روضات الجنّات از بعضي از سادات ثقات جبل عامل و اواز بعضي از موثّقين نقل نموده كه قريب بهمين اعصار مردي زارع در آن نواحي زمين شيار مينمود ناگاه نوك آلة شيار بسنگي بند ميشود و آنرا از جاي حركت ميهد پس مي بينيد كه جثّه كفن پيچيده از زير آن سنگ سر از زمين برميدارد و مثل آدم متحيّر و متوحّش بطرف راست و چپ نظر مي كند كه پس از آن بآنمرد زارع ميگويد هل قامت القيامة و بزمين مي افتد آن زارع چون اين كيفيّة را مشاهده مي كند حالة غشوه بر او عارض ميشود و بعد از انكه افاقه حاصل ميكند و از حقيقة امر تفحّص مينمايد مي بيند كه در آن سنگ نقر شده است هذا قبر ابراهيم بن علي الكفعمي تكلّم در رياض العارفين و فارسنامه ناصري در ترجمه زكيّ شيرازي كه شيخ عبدالله بن ابي تراب بن بهرام بن زكّي بن عبدالله ابي خير است كه از مخول فضلاء و عدول حكماء و كمّل عرفاي عهد خود بوده و استاد قاضي بيضاوي و قطب الدّين علّامه و ابوالنّجاشي ظهيرالدّين عبدالرحمن برغش بوده است از رسالة الابرار في الاخبار نقل نموده كه او معلّم و استاد جميع فضلاء و تمام علماي آنزمان بوده و قاضي بيضاوي از كرامة او نقل كرده كه وي بعد از وفات زنده شد و فتوي علمأ مصر را جواب نوشته باز درگذشت و بناء عليه وي را ذوالموتين لقب كرده اند وقد وقع هذا الامر في سنة سبع و سبعين و ستمأئه العلم عندالله والعهدة علي الرّاوي تكلّم در طرايق الحقايق استكه در طرف غربي بيت المقدّس قبرستاني است كه بقبرستان ماميلا معروفست و در آن قبرستان قبري استكه بقبر وجدنا موسوم است و در وجه تسميه آن قبر را باين اسم چنين گفته اند كه وقتي سواري از آن قبرستان عبور نموده در حالتيكه در هنگام سواري مشغول تلاوت قرآن مجيد بوده چون بمقابل آن قبر رسيده اين آيه را تلاوت مينموده هل وجدتم ما وعد ربّكم حقّا پس فوراً صدائي از آن قبر بلند ميشود كه بلي وجدنا ما وعد ربّنا حقا و از آنروز تاكنون آن قبر معروف بقبر وجدنا شده است تكلّم حمدالله مستوفي در تاريخ گزيده نقلنموده كه در زمان الجايتو سلطان از مولانا جمال الدّين ميرگ كه عالم عاقلي مقبول القول بوده مرويست كه گفته در اين سالها بشهر نيك از بلاد تركستان رسيدم حكاية در آن يكماه واقع شده بود عجيبه كه همه زبانهاي اهل انشهر بذكر آن موافق بود و او آنچنان بوده كه در آنسال لشكر كفّار بجنگ ايشان آمده و مردم تركستان را بمحاربه ايشان ميفرستادند و از شهر نيك مردي قرابهادر نام با آنمردم
ص:248
در تكلّم و مقاوله اموات بازندگان
بجنگ رفت و شهيد شد بعد از مدّتي از يك گوشه خانه قرابهادر مذكور كه عيال و اطفال او در آنجا بودند آوازي شنيدند منم قرابهادر مرا فلانروز كفّار شهيد كردند اكنون مرا در آنجا كه هستم خوش است و من بدينشهر با هفتاد هزار روح به استقبال پيرزني آمده كه درخواهد گذشت بعد از سه روز ديگر چون ايشان بدينمصلحت ميآمدند من نيز آمدم تا بنگرم كه شما در چه حالتيد ميبايد كه اهل اينشهر را بگوئيد كه آفتي بدينشهر خواهد رسيد صدقه دهند تا آن بلا دفع شود چون اهل قرا بهادر آن اواز را شنيدند انگوشه از خانه را كه اين آواز را از آنجا شنيده بودند كاويدند و هيجكس را نديدند باز آواز از گوشه ديگر برآمد كه منم قرابهادر و روح منست كه با شما سخن ميگويد و تفصيل حكايت ميكند با اهل شهر بگوئيد تا صدقه دهند و اين آواز همچون آواز اهل ابداني نبود بلكه همچون بود كه آوازي از خمي بيرون آيد اهل خانه در جواب گفتند كه مردم شهر اينسخن را از ما باور نكنند جوابداد كه اهل شهر را بگوئيد تا در ميدان حاضر شوند و چوبي در زمين فرو برند تا من از آن چوب با ايشان سخن گويد همچنين كردند اهل آنشهر اينحكايت را مكرّر از آنچوب شنيدند كه مي گفت دفع بلا را صدقه دهيد و بگوئيد اللهم كفّي علمك عن المقال و كفي كرمك عن السئوال و تا سه روز اين آواز را در آن شهر از مواضع مختلفه مي شنيدند و بعد از آن كه آن پيرزن درگذشت آن آواز را ديگر كسي نشنيد و اين از عجائب حالات است تكلّم در كتاب النطق المفهوم من اهل الصّمت المعلوم از ابي ربعي بن حراش نقلنموده كه روزي بمنزل آمده عيالم گفت فلاني كه از رفقاي تو بود از دنيا گذشته جنازه او را تشييع نما چون رفتم ديدم او را كفن نموده اند من به بالاي سر او ايستاده و از برايش طلب ترحيم و آمرزش مينمودم ناگاه ديدم كه گوشه كفن را از صورت خود برداشت و گفت السّلام عليكم من در جواب او گفتم و عليك السلام سبحان الله آيا خدا ترا بعد از مردن زنده نمود در جوابم گفت انّي لقيت روحا و ريحانا و ربّا غير غضبان پس از آن گفت خدا مرا پوشانيد بلباسي از سندس و استبرق و من امر مردن را آسان تر از آنچه شما بگمانتان ميرسد ديدم هيچ مگوئيد كه من از خداوند اتيندان نموده كه شما را بشارت دهم و خبر نمايم مرا حمل نمائيد و بسوي رسولخدا ببريد چه انكه عهد فرموده كه من نميروم از مكان خود تا انكه تو مرا ملاقات كني چون اينسخنان را گفت خواموش شد و بحالت مردن عود كرد تكلّم و ايضاً در آن كتاب از ابي عبدالله شامي نقلنموده كه گفت با لشكر اسلام بغزوروم رفته بوديم پس ساعتي از ما از معسكر دور افتاده و در طلب كفّار رفتند از آنميان دو نفر در كناري واقع شده بودند ناگاه مردي پير از روميان را مشاهده كردند كه الاغي در جلو دارد كه بر آن پالاني گذارده و خورجين خود را بر او حمل نموده گفتند چون آنمرد پير نگاهش بما افتاد تيغ خود را از نيام برآورد و آن را تيز ساخته و آن تيغرا چنان بقوّت بر پشت الاغش وارد آورد كه خورجين و پالان و الاغرا هريك دو نيمه كرد و بزمين رسيد پس رو بجانب ما كرد و گفت ضرب دست مرا ديديد گفتم بلي گفت الحال مبارزت مرا آماده شويد پس ما قبول نموده و هر دو بر او حمله آورديم و مبارزت نموديم تا انكه يكي از ما را بقتل رسانيد ناقل گويد آنگاه بمن گفت آنچه را كه برفيقت رسيد ديدي گفتم بلي گفت الحال برگرد و با من مبارزت نما گفتم برميگردم چون چند قدمي از او دور و بجانب اصحاب خود روان شدم با خود گفتم مادرم بعزايم بنشيند رفيق من زودتر از من در بهشت قرار گرفت و من بجة حبّ زندگي دنيا بنزد رفيقان خود برميگردم اين چه بدبختي است پس بسوي آن پيرمرد برگشتم و از اسب پياده شده شمشير و سپر خود را برداشته و در مقابل آن پيرمرد رفتم ضربتي بر او نواختم بخطا رفت و ضربتي هم او بمن نواخت خطا شد پس سلاحمرا انداخته و نزديك رفته او را در بغل زدم در اين اثنا او بر من غالب آمده بروي زمينم زد و بر بالاي سينه ام نشست و كاردي را كه با خود داشت تفحص مينمود كه با او مرا بقتل رساند ناگاه ديدم رفيق من كه كشته شده بود از جاي برخواسته و از عقب سر او آمده و موي
ص:249
پشت سرش را گرفته كشيد و او را بروي زمين انداخت و مرا در قتل او ياري نموده تا انكه او را كشتيم و لباسهاي او را برداشته رو بجانب لشكر اسلام آمديم و با همديگر صحبت ميداشتيم و گذارشات خود را بيان ميكرديم تا انكه بدرختيكه در ان نزديكي بود رسيديم ناگاه ديدم رفيق مقتول من در سايه آندرخت رفت و دراز شد و بحالت مقتوليّتش برگشت پس من از ديدن اين كيفيّت متعجّب و هراسان شده بلشكرگاه آمدم و لشكريان را از آنحال خبردار نمودم و آنها همراه من آمده و او را در سايه آندرخت مشاهده نمودند تكلّم و ايضاً در آن كتاب از شيبان بن حسن نقلكرده كه گفت وقتي پدرم با عبدالرّحمن بن زيد بغزوه رفتند پس نزديك شدند بچاه عميقي كه آب خوردن را بايد از آنچاه برداشت چون دلوي با آنها نبودند لذا ديگي را كه همراه داشتند بريسماني بسته و داخل در آنچاه نمودند چون ريسمان بوسط چاه رسيد پاره شده و ديگ در آنچاه افتاد پس ريسمانهاي بسيار از همراهان گرفته و بر سر يك ديگر بستند و سر ريسمانها را بر كمر و وسط يكي از آندو نفر بسته و آنرا در چاه بجهة بيرون آوردن ديگ داخل نمودند چون قدري داخل در ميان آنچاه شدند ناگاه فرياد زد كه آنچه را كه مي شنوم شما هم ميشنويد يا نه گفتند بلي ما صداي همهمه اصغا مينمائيم پس گفت عمودي بمن دهيد چون عمودي باو دادند و قدري ديگر رو بقعر چاه رفت ديد مردي ببالاي لوحه نشسته و آن لوحه بر بالاي آب است پس بآنمرد گفت آيا تو از طائفه انس هستي يا از طائفه جنّ آنمرد گفت من از طائفه انسم گفت الحال كه انس هستي از كجا و از چه طائفه و قبيله آنمرد گفت من مردي از اهل انطاكيه ميباشم و مدّتي گذشته من از دنيا رفته ام و از وقت مردن تاكنون خداوند مرا در اينجا حبس نموده بواسطه قرضي كه از فلان برذمّة منست و اولاد من در انطاكيه موجود ميباشند و ابدأ مرا ياد نمي كنند و قرض مرا ادا نمي نمايند پس چون اين كلمات را از او شنيد ديگ را بيرون آورده و او را بالاي انچاه كشيدند چون بيرون آمد با رفقاه خود گفت شما برويد كه ما را غزوه ديگري در پيش افتاده پس از آنجا كه بودند با آن رفيق خود راه انطاكيه را در پيش گرفته رفتند تا انكه وارد انطاكيه شدند پس از آنمرد و منزل او پرسش كردند چون ايشانرا بخانه او دلالت كردند نزد اولاد او آمده و ماجرا را بيان كردند اولاد او گفتند او پدر ما ميباشد و قضيّه دين و مقروضيش از فلان حقّ وصدق است اينك ضيعه او را فروخته قرض او را ادا خواهيم نمود پس قرض او را ادا كرده و ايشان از انطاكيه بيرون آمدند و بآن سرزمين رسيدند كه آنچاه و آنمرد را در آنجا ديده بودند و هرچند در آن بيابان و اطراف آن گردش كردند اثري از آن چاه نيافتند تا انكه مأيوس گشته شب را در آنجا بسر برده خوابيدند پس آن كسي كه در چاه رفته بود و آنمرد را ديده بود او را در عالم واقعه ديد كه آنمرد نزدش آمده و گفت جزاكم الله خيرا چه از انوقت كه شما باعث اداء فراغ ذمّة من از دين و قرض شديد خداوند مرا بحملّيكه بوصف نيايد از بهشت داخل فرموده و در آنجا در نعمت و راحت ميباشم تكلّم و ايضاً در آن كتاب از عبدالله بن عمر نقل كرده كه وقتي مهمان عجوزه شدم ديدم در كنار حجره او قبري است و صدائي از ميان آن قبر بلند است كه كسي ميگويد بول و مابول شنّ و ماشنّ عبدالله گويد من از آن عجوز پرسيدم كه اين قبر از كيست و اين چه صدا استكه از او بلند است عجوز گفت اين قبر شوهر منست و او در حال حيات خود از بول پرهيز نميكرد و باو ميگفتم واي بر تو شتر در وقت بول نمودن از بول خود پرهيز مي كند و تو پرهيز از بول نداري و او از من نمي شنيد تا انكه از دنيا گذشت و از وقتيكه مرده است تاكنون مي گويد بول و مابول و امّاشنّ و ماشنّ كه از او استماع ميشود جهتش آنست كه روزي مردي بسيار تشنه بر ما وارد شد و طلب آب نمود زوج من استهزاء اورا دلالت بسوي مشك آبي خشكيده نمود و گفت آن آب است برو بياشام و از آنوقت كه از دنيا رفته تاكنون ميگويد شنّ و ماشنّ و اين جزاي استهزاء او است از آن مرد عطشان تكلّم و ايضاً در آن كتاب از ابن عبّاس نقل كرده كه گفت وقتي وارد قريّه از قراي شام شدم و يا اهل آنقريه موانسة
ص:250
نمودم گفتم عجيب تر چيزي را كه در اينجا ديده ايد از براي من حكايت كنيد گفتند در اينقريه راهبي از نصاري از دنيا درگذشت طايفه نصارا آنرا در موضعي كه خرما را در آنجا مي خشكانند دفن نمودند و سابق بر آن قبري ديگر هم در آن موضع بود چون شب شد صدائي از آن قبر سابق بلند شد كه اي اهل قريه اينجيفه و مردار خود را از نزديك من دور سازيد چه اينكه نزديكي او بمن موجب اذيّت منست پس اهل آنقريه در صبح آنشب آنچه را كه از آن قبر شنيده بودند با همديگرند اكره ميكردند تا آنكه شب دويّم رسيد باز همان صدا را از آن قبر شنيدند تا سه شب امر بر اينمنوال بود تا انكه مسلمانان اهل آنقريه اجتماع نموده و در باب آنراهب مقبور شور مي نمودند و در شب چهارم از ميان آن قبر اوازي بلند شد كه قسم بعزّت خدا كه اگر اين جيفه را بيرون نياوريد از نزديك من هر آينه از انچه كه از آن كراهت داريد بترسيد كه بشما خواهد رسيد پس مسلمانان آنراهب را از قبر بيرون آورده و موضع دفن او را پاك نمودند ابن عباس گويد كه باهل آن قريه گفتم آن قبر را بمن نشان دهيد چون نشان دادند ديدم در آن قبر پيرمردي جسيم كه موي سر و ريش او سفيد بود مقبور است و او از حواريين عيسي بن مريم عليهما السلام بود تكلّم و ايضاً در آن كتاب از حفّاري از طايفه بني اسد نقلنموده كه گفت من و مردي ديگر مقبره بني اسد را حراست مينموديم شبي در ميان قبور بوديم ناگاه صدائي از يكي از آن قبور بلند شد كه صدا زد يا عبدالله پس صدائي از قبر ديگر كه در نزديكي او بود بلند شد كه چه ميگوئي يا جابر پس از قبر اوّل آوازي آمد كه فردا پدر ما بر سر قبر ما ميآيد صاحب قبر دويّم گفت آمدن او چه فايده بحال ما ميدهد و حال انكه اواز براي ما طلب ترحيم نمي كند و قسم خورده استكه بر ما طلب رحمت نكند و غضبناك بر ما ميباشد و اينمضمون را مكرّرا با همديگر مذاكره مينمودند پس من به نزد رفيقم آمدم و او را از حرف زدن صاحبان آندو قبر با همديگر خبردار كردم رفيقم چون گوش داد صداي ايشان را شنيد و ليكن كلمات آنها را نفهميد تا انكه من او را بكلمات ايشان واقف نمودم چون صبح شد مردي آمده و بما گفت قبري در اينموضع از براي من حفر نمائيد و آن موضع ميان آندو قبر بود كه انكلمات را با يك ديگر مي گفتند ما گفتيم اسم صاحب اين قبر جابر و اسم صاحب قبر ديگر عبدالله است گفت بلي گفتيم هر دو پسران تو هستند گفت آري پس ما كيفيّة را براي او نقل كرديم او گفت من كفّاره قسم را ميدهم و از براي آنها طلب رحمت مي كنم
در غرائب حالات ملائكه آسمان و تأثيرات نيّرات آن در ارض باذن الله و گلچين از گلبانهاي آن چند كلست ملك در بحارالأنوار بسند معتبر از حضرت صادق عليه السلام رواية نموده كه فرمود دو ملك را حق بشهري فرستاد كه اهل آنشهر را هلاك كنند پس صداي شخصيرا در ميان ايشان شنيدند كه در شب تار ايستاده است و عبادت خدا مي كند و بسوي خداوند خود تضرّع مينمايد پس يكي از آن دو ملك بديگري گفت كه مراجعت كنيم بسوي خدا درباب اينمرد كه تضرّع مينمايد شايد كه خداوند او را با اهل شهر را به بركت او ببخشد و انملك ديگر گفت كه بلكه آنچه خدا فرموده است مي كنيم و ما را نيست در اينباب مراجعت نمائيم و چون آنملك مقام خود رفت و حال آنمرد را عرضكرد حق باو ملتفت نشد و وحي نمود بسوي آن ملكي كه معاودت نكرده بود كه آن تضرّع نماينده را با اهل آن شهر هلاك كن كه غضب نيز بر او لازم شده است زيرا كه هرگز خود را متغير نگردانيد در وقتيكه معصية مرا ديد كه غضبناك شود براي معصيت من و بر آن ملك كه در اينباب معاودت كرده بود غضب فرمود و او را بجزيره انداخت و تا اينوقت در آن جزيره ميباشد و مغضوب حقتعالي است ملك و ايضاً بسند معتبر از حضرت باقر عليه السلام رواية نموده كه فرمود مرد عابدي در ميان بني اسرائيل بود و بهركار كه متوجّه ميشد زبان مييافت و كار دنيا بر او بسته شده بود و زنش باو نفقه ميداد تا انكه نزد زنش نيز خيري نماند پس روزي گرسنه شدند و زن هيچ در خانه نيافت بغير از يك پيله از رشته
ص:251
گلشن شصت و هفتم
خود پس آن را بشوهر خود داد و گفت غير اين نزد من چيزي نمانده است اين را بفروش و از براي ما طعامي بخر كه بخوريم چون آنرا ببازار آورد ديد كه مشتريان برخواسته اند و بازار را بسته اند پس برگشته و گفت ميروم به نزد اين دريا و وضوء ميسازم و آبي بر خود ميريزم و برميگردم و چون بكنار دريا آمد صيّاديرا ديد كه دامي بدريا افكنده بود و بيرون آورده بود و در دام او هيچ نمانده بود مگر يك ماهي زبوني كه مدّتي مانده بود تا فاسد شده بود پس عابد گفت كه بفروش بمن ماهي خود را كه در عوض اين ريسمانرا بتو دهم كه از براي دام خود بآن منتفع شوي پس ماهيرا گرفت و ريسمانرا داد و بخانه برگشت و بزن خود آنچه گذشته بود نقل كرد و چون زن شكم ماهي را شكافت در جوف آن مرواريد بزرگي يافت پس شوهرش را طلبيد و مرواريد را باو نمود پس عابد آنمرواريد را گرفت و ببازار رفت و آنرا بمبلغ بيست هزار درهم فروخت و برگشت و مال را در خانه گذاشت ناگاه سائلي بدرخانه آمد و گفت اي اهل خانه تصدّق نمائيد بر مسكين تا خدا شما را رحم كند پس آنمرد گفت داخل شو و چون داخل شد يك از دو كيسه را كه زرها را بآنها كرده بود باو داد پس زنش گفت سبحان الله بيك دفعه نصف توانگري و مال را برطرف كردي پس اندك زماني كه گذشت همان سائل برگشت و در زد عابد گفت كه داخلشو پس سائل آمد و كيسه زر را بجاي خود گذاشت و گفت بخور بر تو گوارا باد و من ملكي بودم از ملائكه پروردگار تو و مرا فرستاده بود كه تو را امتحان نمايم كه چگونه شكر نعمت او را بجاي ميآوري پس خدا شكر تو را پسنديد ملك و ايضاًاز وهب بن مبّنه رواية نموده كه مردي از بني اسرائيل قصر بسيار نيك رفيع عالئي بنا نمود و بعد از اتمام آن طعامي پخت و توانگران را طلبيد و فقراء را نطلبيد و هر فقيري كه مي آمد كه داخل شود منع ميكردند و مي گفتند اين طعام را از براي تو و امثال تو نساخته اند پس حقتعالي دو ملك فرستاد بسوي ايشان در زيّ فقراء و بايشان نيز چنين گفتند پس امر فرمود آندو ملك را كه براي اغنياء بروند و چون رفتند ايشان را داخل كردند و اكرام نمودند و در صدر مجلس جا دادند پس خدا امر فرمود آن دو ملك را كه آن شهر را و هر كه در آن شهر بزمين فرو برند ملك و ايضاً بسند معتبر از حضرت صادق عليه السلام رواية نموده كه در بني اسرائيل عابدي بود كه بسيار مي گفت الحمدلله رب العالمين والعاقبة للمتّقين يعني حمد و سپاس مخصوص پروردگار است و عاقبة نيكو براي پرهيزكاران است پس ابليس از گفتار او در خشم شد و شيطان را در نزد او فرستاد و گفت بگو كه عاقبت نيكو براي توانگران است چون آمد و اين را گفت در ميان او و شيطان نزاع شد پس راضي شدند بحكم اوّل كسي كه پيدا شود در پيش روي ايشان بشرط انكه سخن هريك را كه تصديق كند يكدست از ديگري را ببرّد پس شخصي رسيد و از او پرسيدند او گفت عاقبة نيك براي توانگران است پس يك دست عابد بريده شد پس برگشت و همانرا مي گفت كه الحمدلله ربّ العالمين والعاقبة للمتقين پس شيطان گفت باز همان را ميگوئي گفت بلي و باز راضي شدند بحكم هركه اوّل پيدا شد بآن شرط كه تصديق هركه بكند دست ديگر از آن شخص ديگر بريده شود پس ديگري پيدا شد و باز تصديق شيطان كرد و دست ديگر آنعابد بريده شد و باز حمد خدا كرد و گفت عاقبت نيكو براي پرهيز كاران است پس شيطان گفت كه اينمرتبه محاكمه مي كنيم نزد اول كسي كه پيدا شود بشرط كردن زدن پس بيرون آمدند و ملكي را خداوند بصورت شخصي فرستاد بر سر راه ايشان و چون قصّه خود را باو نقل كردند دستهاي عابد را بجاهاي خود گذاشت و دست بر آنها ماليد تا درست شدند و گردن شيطان را زدند و گفت همچنين عاقبت نيكو براي پرهيزكاران است ملك در جامع الحكايات نصرالله بن شهر الله الترمدي و زبدة التصانيف حيدربن محمد خوانساري استكه روايت استكه در زمان پيش مردي بود خداترس و عمر بسيار كرده
ص:252
در غرائب حالات ملائكه آسمان و تأثيرات نيّرات آن
بود و صاحب خير بود و در سالي دوبار زكوة دادي يك بار در اوّل سال و يكبار روز آخر سال و گفتي كه مبادا عمرم بآخر سال نرسد پس در اول زكوة دادي و در آخر دادي بشكرانه اينكه عمرش بآخر سال رسيده و او از دنيا رفت و سه پسر بجاي او ماند يكي را نام حجير و ديگري را دمير و سيّم را نام نظير بود پس مال او را تقسيم كردند و هركدام را صدهزار دينار نصيب شد از زر نقد سواي املاك و اسباب پس ايشان بمال مغرور شدند و ترس خدا از دل ايشان بيرون رفت و بلهو و لعب مشغول شدند و بنياد فروختن املاك كردند هرچند علماء و ناصحان پند و نصيحت ميدادند ايشان را كه ترك معصيت كنند و زكوة دهند مطلقا قبول ننمودند آخرالامر كار ايشان پريشان و شوريده شد و اموال از دست آنها بيرون رفت و چنان فقير و مفلس شدند كه اغاز گدائي نمودند و در اين پريشاني باز معصيت خدا را ميكردند وقتي چند گذشت ناگاه در حجير علني پيدا شد و مجروح شد بدن او و بوي بد از او ميآمد پس او را از شهر بيرون كردند و در صحرا خرابه بود دور از آبادي در آنجا قرار گرفت و به خواري بسر ميبرد پس بعد از چند وقت ديگر بر سر دمير نيز مرضي حادث شد و مجروح گشت و متعفّن گرديد پس او را نيز از شهر خارج كرده و به نزد حجير فرستادند چندي نگذشت كه نظير نيز نابينا شد آنرا نيز به نزد برادران بردند پس سه برادر بمحنت تمام در آن خرابه بسر ميبردند و بگدائي امر خود را مي گذرانيدند تا انكه متنبّه شده از معاصي توبه نمودند و روبخدا كردند و ناله و زاري بسيار نمودند ناله ايشان در ملكوت اعلي پيچيده غلغله در فرشتگان انداخت پس ملائكه دست نياز بدرگاه بي نياز برداشتند و گفتند بار خدايا بر اين ضعيفان رحمت آر و ببخشاي و بعد از دعاي بسيار دعاء ايشان باستجابة نرسيد فرشته كه مقدّم ايشان بود عرض كرد خدايا تو ربّ رخيمي چه باعث شده استكه باين درماندگان رحمت نكني خطاب رسيد كه اينها مستحق رحمت نيستند عرض كرد اينها اگرچه معاصي بسيار كردند ليكن توبه نموده و بدرگاه تو آمده اند خطاب رسيد اي فرشته تو را حاكم بر ايشان كردم برود با آنها شرط كن كه ديگر گناه نكنند و هرچه تو طلب كني از براي ايشان عطا كنم آن فرشته بصورت آدمي در آنخرابه رفت پس اوّل نزد حجير شد پس حجير چون آنرا بديد زار زار بگريست و گفت تو كيستي كه پيش راندگان آمده گفت مردي حكيم آمده ام ترا علاجي كنم اگر ترا مداوا كنم باز معصيت ميكني يا نه حجير گفت شرط مي كنم و سوگند ميخورم كه هرگز از اطاعت الهي باز نمانم و اگر مرا مالي پيدا شود زكوة دهم و خير و احسان كنم انملك گفت كه اگر خلاف كني باز بدينعلت گرفتارت نمايم گفت قبولدارم فرتشه دست بدعاء برداشت و گفت بار خدايا اگر توبه او قبول شده او را حجّتي ده في الفور از پيسي خلاص شده روي بر خاك نهاد و شكر بسيار كرد و گفت ايجوانمرد چون اين احسان را نمودي يك شتر ماده نيز بمن ده او را از خرابه بيرون آورده شتر آبستني باو داد پس نزد دمير رفت او را نيز با شرط علاج نمود و التماس ماده گاوي كرده ماده گاوي باو داد پس نزد نظير آمد و او را نيز بينا نمود و ميشي باو داد پس هر سه برادر بنزد عيالات و اقرباي خود آمدند و بركتي در مال ايشان پيدا شد و باندك وقتي صاحب جاه و مال فراوان شدند پس حجير و دبير آغاز فسق و معصيت را نمودند و ترك طاعت حق كردند خداوند بانملك فرمود كه برو نزد آنمردم كه براي ايشان دعا كردي و ببين كه چگونه در معصيت افتاده اند ملك نزد حجير آمد ديد كه در ميان چها بالش تكيه زده گفت ايخواجه مردي بازرگانم يك قطار شتربار ابريشم بسته بودم حراميان ببردند و روي رفتن بنزد اهل و عيالم را ندارم بمن ترحمي كن حجير بغلامان خود گفت اينمرد ديوانه را بيرون كنيد اي حجير ديوانه نبستم آنمرد حكيم كه تو را علاج كردم و با من شرط كردي كه معصيت نكني گفت من با كسي شرط نكرده ام در ساعت بادي بوزيد و في الفور در بدنش پيسي پيدا شد بنحوي كه در سابق بود چون به نزد دبير آمد همانصورت واقع شد بعد از آن نزد نظير آمد
ص:253
ديد كه بر روي سجّاده با چشم گريان نشسته و تسبيحي در دست دارد و ذكر خدا مي كند بر او سلام كرد نظير ديد كه مردي برهنه درآمد بي سئوال و طلب باو لباسي داد هرچه از او طلب كرد دومقابل باو داد ملك گفت اي نظير من آدمي نيستم بلكه فرشته ام و بامتحان نزد تو آمده ام بدانكه خدايتعالي برادران تو را بسزاي خود رسانيد و مال ايشانرا بتو كرامت فرمود نظير سجده شكر بجاي آورد و چون سر از سجده برداشت آن فرشته را نديد و از نزدش رفته بود ملك در معارج النّبوه از عرايس ثعلبي و قصص التنزيل ابومطيع نفي و ايشان از ابن عباس روايت نموده اند كه فرمود روزي ادريس عليه السلام سير ميكرد و حرارت آفتاب بر او اثر كرد با خود گفت كه آفتاب از چندين هزار ساله راه ميتابد و تابش او بر من چنين اثر كرده آيا حال آن ملكي كه متعهد امر افتاب است چون باشد پس از روي شفقّت دعا نمود كه اللهمّ خفّف عنه ثقلها و احمل عنه حرّها انملكرا بدعاي ادريس از حرارت آفتاب خفّتي پيدا شد و درصدد افتاد كه اين تخفيف حرارت از چه راه است از غضب الهي است بر او يا از رحمتش بحق تعالي مناجات نمود خطاب آمد اين نتيجه دعاي بنده من ادريس است آنفرشته را بجهة اينمعني محبّت ادريس در صميم قلب مصمّم گشته از خداوند عقد اخوّت و شرف صحبت ادريس را مسئلت كرد خداوند او را اجازت تشرّف بشرف زيارت ادريس داده خدمتش مشرّف شد بعد از زيارت ادريس باو گفت اي برادر تو را با ملك الموت محبّة است ميخواهم كه از او التماس كني تا در اجل من تأخير كند تا من بقيّه عمر را در طاعت و خدمت خداوند بگذرانم تا روز حساب در نمانم آنملك از باريتعالي اذن خواسته ادريسرا در آسمان چهارم نزد قرص شمس برد و او را آنجا گذاشته خودش نزد ملك الموت رفت و كيفيّت خواهش ادريس را باو گفت كه تأخير در اجلش را از تو خواهش دارد ملك الموت گفت اين بدست من نيست امّا اينقدر هست كه از وقت رحلت او تو را خبر كنم تا باو بگوئي كه چه وقت است تا هرچه تواند ساخته گي خود كند فرشته گفت خوش باشد چون دفتر آجالرا عزرائيل نظر نمود گفت اي برادر از حال كسي سئوال مي كني اگر نمرده باشد آن فرشته گفت چگونه باشد اين عزرائيل گفت در اين دفتر ثبت است كه او در نزد خورشيد بميرد و اين كي را ميسّر شود و بآنملك گفت برو كه وي فوت شده است چون ملك باز گشت ديد كه ادريس فوت شده است و آيه وَرَفَعناهُ مَكاناً عَليّاً عبارت از اينواقعه است انتهي ملخصاً و در بحارالانوار روايتي قريب باين از حضرت باقر عليه السلام نقلشده است تذييلاتٌ فيها تأثيرات الأولي قطب الدّين علّامه در شرح قانون فرموده استكه قمر را در اين كره دوازده اثر بزرگ است اوّل اثر او در بحار استكه براي دريا در هر شبانه روزي دو مرتبه جزر و مدّ حاصل ميشود و آن بحار مثل بحر فارس و بحر هند و بحر چين است و كيفيّت حدوث مدّ و جزر بدينطريق است كه چون قمر از مشرق آن بحر طلوع كند ابتداي مدّ دريا است و هرچه قمر ارتفاع پيدا مي كند دريا زياده ميشود تا انكه قمر بوسط السّماء رسد مدّ دريا به نهايت رسيده و چون قمر از وسط السماء روي بانحطاط نهاده ابتداي جزر ميشود و همچنين جزر در زياده است تا انكه قمر در افق مغرب غروب ميكند جزر تمام ميشود و باز ابتداي مدّ است تا انكه قمر بدائره نصف النهار تحت الارض رسيده باز منتهاي مدّ ميشود و روي بجزر مي كند تا انكه قمر بافق شرقي برسد همچنين است حالت او در تمام اوقات دويّم زياد شدن افحاخ و اذمعه حيوانات و بيض آنها است در وقت زيادتي نور آن و نقصان آنها است وقت نقصان نور قمر سيّم زيادتي اخلاط است در بدن و دفع آنها بظاهر جلد در وقت زيادتي نور قمر چنانكه رطوبت بدن و نعومت او بحسّ دلمس زياده ظاهر است و نقصان اخلاط است در وقت نقصان نور قمر چهارم زود رسيدن ثمر است وقت زيادتي نور قمر بدرستيكه مباشرين اين امور شنيده اند از اثمار صوتي وقت كشيده شدن و نموّ
ص:254
انها پنجم جريان دم طمت است در بيشتر اوقات هنگام زيادتي نور قمر و توقف او است وقت نقصان نوروي ششم زيادتي موي حيوانات است در طول و عرض و نعومت در ازدياد نور قمر و نقصان آنها در نقصان نور او هفتم نائم در نور قمر رطوبات در وي پيدا ميشود چنانكه احساس ميكند آن رطوبات را دردماغ و سترخاء بدن و فتور در حركات را هشتم اگر گوشت حيوانات را در ماهتاب بياويزند يا بر زمين بگذارند تغيير بود طعم در آنها پيدا ميشود بخصوص اگر قمر زايد النّور باشد نهم ماهيان دريا و رودخانه ها ميل ميكنند از قعر آب بظاهر آن در نصف اوّل ماه و سمن زياد در آن وقت از ايشان ظاهر است بخلاف نصف آخر كه غالب قعر مياه هستند بلكه در يك شب در بحار چون قمر از مشرق طلوع مي كند تا بوسط السماء رسيده ماهيان ميل بظاهر آب مي كنند و چون از وسط السّماء روي بانحطاط نهاده ميل به قعر مياه نموده دهم چون غرس اشجار كنند و قمر زايدالنور باشد درختان قوي ميشوند و زودتر بثمر آيند يازدهم معادن و چشمه ها در نصف اوّل از ماه زياد مي شوند بطوريكه زيادي آنها ظاهر است و اين آشكار است براي كساني كه مباشر اينگونه امورات هستند يا استقراء و تتبّع مي كنند و در نصف آخر بضدّ اوّل است دوازدهم خروج حشرات الارض است از سوراخها در نصف اوّل ماه بيشتر از نصف آخر ماه الثانيه از شيخ ابوعلي سينا در قانون نقلشده استكه نضج ثمرات بقليّه اگر متدير باشند نيز مانند ثمرات نجريّه خواهند بود كه زيادتي نور قمر و نقصان آن در آنها مؤثّر است و بعضي از دهاقعين يدعي تجربه اند سيّما اهالي اصفهان كه چون قمر زائدالنّور باشد خربزه بيشتر بطرقد الثالثة شاهزاده عليقلي ميرزا در كتاب غلك السّعاده گفته استكه بعضي نسبت صرع مصروع را در زياده و نقصان نور قمر گرفته اند و بتجربه و امتحان معلوم شده استكه امراض عامّه مانند و با شدّت آن در اوقات زيادتي نور قمر است و چون قمر روبنقصان نور نمايد ان امراض نيز كم كم تخفيف مي يابد تا اخر ماه و ايضا گويد كه در طب اروپا مرضي است كه او را بزبان لاتين سلني ازوس گويند و آن مانند صرعست و از خوابيدن در ماهتاب پيدا ميشود و هم گويد كه تلاشي كتان و نصب نيز از تابش نور قمر است و اين زياده مشهور است جمال الدّين عبدالرّزاق اصفهاني گويد كس نه بر آفتاب نور چراغ آورد*** كس نه بر ماهتاب خلعت كتان برد الرّابعه و ايضاً از اثار الباقية ابوريحان بيروني نقل نموده كه در ازدياد نور قمر شراب در خمها و ظرفها منقلب ميشود و كدورت پيدا مي كند بسبب درديّة او پس از آن نوشته استكه ابوريحان گفته عجيب ترين آثار قمر روايت ارسطاطاليس معلّم اول است در حجرالقمر و آن حجري استكه بر او نقطه زردي است و چون نور قمر روبزيادتي ميگذارد آن نقطه منبسط ميشود بطوريكه تمام آن حجر را فرو گرفته تا انكه قمر بدرجه و مقام بدر ميرسد پس از آن روي بنقصان نهاده ماداميكه قمر ناقص النّور ميشود و چون راوي موثّق است و نسبت كذب در روايات بوي داده نمي شود بايد قبول كرد و حال انكه امر محالي نخواهد بود الخامسة و ايضاً از ابوريحان در آثار البلاد نقلشده است كه اختصاص قمر باين تأثيرات سببش سه چيز است يكي آنست كه او نزديك تر است باينعالم از ساير كواكب پس تأثير آن در اينعالم اولي است از تأثير غير آن در او و ديگر انكه باقريش بانيعالم سريعتر از ديگران كواكب است پس ممزوج ميگردد نور كوكبها بعضي در بعضي و شكّي نيست كه اين خود مبدأست از براي حدوث حوادث سيّم آنست كه كثير التّغير است بواسطه سرعت حركتش بخلاف باقي كواكب چه انكه حركت آنها بطيئه است و چون چنين است پس استناد تغيّرات اينعالم را بقمر دادن اولي است از استناد دادن تغيّرات را بغير آن السّادسة در حيوة الحيوان استكه نورالقرنين نام او اسكندر بوده و پدرش از جمله ماهرين در علم نجوم بوده است و اغلب اوقات مراقب آسمان و طلوع و افول ستارگان بوده شبي بما در
ص:255
گلشن شصت و هشتم
اسكندر گفت از بسكه من بيداري كشيده ام و مواظب ستارگان بوده ام عاجز شده ام و مرا خواب مستولي شده است تو در آسمان نظر نما تا من قدري بخوابم و هرگاه كه ستاره باين اوصاف در اينمحلّ از آسمان طلوع نمود مرا بيدار نما تا با تو مواقعه نمايم چه هر نطقه كه در آن وقت بسته شود انساني ميگردد كه تا آخر دهر زنده بماند پس اوصاف آن ستاره و محلّ طلوع آن را بمادر اسكندر نشان داده بخواب رفت قضا را خواهر اين زن كه خاله اسكندر باشد در عقب در ايستاده و از مكالمه شوهر خواهرش باخبر گرديد في الفور خبر بشوهر خود داد و هر دو مراقب طلوع آن ستاره شدند چون طالع شد شوهرش با او مجامعة كرده نطفه خضر بني منعقد شد و خضر پسر خاله و وزير اسكندر بوده است چون پدر اسكندر از خواب بيدار شد ديد ستاره از آن برجي كه بايد باشد خارج شده است بسيار متأسّف شده بزنش گفت زحمات چهلساله من ضايعشد چه من چهلسال است كه انتظار طلوع اين ستاره را دارم چرا مرا از خواب بيدار نكردي زنش گفت خجالت مرا مانع شد پدر اسكندر گفت السّاعة ستاره ديگر طلوع مي كند كه هر نطفه در وقت طلوع آن بسته شود سلطان گردد بر دو قرن آفتاب پس آن طالع شد و با مادر اسكندر مواقعه نموده نطفه اسكندر منعقد گرديد پس اسكندر و خضر در يكشب نطفه ايشان منعقد شد و در يك وقت بدنيا آمدند
در گزارشات عجيبّه اجنّه و پريان و گلچين از گلبانهاي آن چند كلست جنّي در بحارالانوار و ضرايح راوندي استكه از حضرت باقر عليه السلام مرويست كه ابوخالد كابلي مدّتي ملازمت پدر مرا نمود روزي عرض كرد كه مدّتهاستكه والده خود را نديده ام و اذن خواست از انحضرت در بيرون رفتن نزد والده خود حضرت فرمود اي كنكر فردا مروي از اهلشام مي آيد كه صاحب عزّت و ثروت ميباشد و دختري دارد كه او را جنّ آزار مي كند و معالجه او را طلب مينمايد و هرقدر مال از او در معالجه بخواهند مضايقه نمي كند و چون وارد شود تو برو زودتر از همه كس نزد او و بگو معالجه ميكنم مشروط بانكه ده هزار درهم بمن بدي چون وارد شد رفت و گفت پدر دختر ضامن شد آن مبلغ را آنوقت در خدمت پدرم عرض كرد فرمود كه بتو عذر مي كند و نخواهد داد عرض كرد كه ملتزم شده و تخلّف نميكند فرمود برو و سر خود را در گوش چپ آندختر بگذار و بگو علي بن الحسين پيغام داده كه برويد و ديگر برنگرديد پس آن جنّ رفت و دختر بهوش آمد و آرام گرفت و چون مال را از پدر دختر طلبيد نداد و دفع الوقت انداخت ابوخالد خدمت پدرم عرض كرد فرمود بتو گفتم كه عذر مي كند وليكن باز آنجنّ بآندختر برخواهد گشت پس تو باو بگو كه چون عذر كردي و وفا نكردي برگشت حال اگر ده هزار درهم را بدست علي بن الحسين امام زين العابدين عليه السلام دادي معالجه ميكنم كه برنگردد و او را ضامن ميدهم آنمرد آنمبلغ را بدست انحضرت داد پس ابوخالد رفت و در گوش دختر گفت اي خبيث علي بن الحسين ميفرمايد كه از پيش ايندختر بيرون رو و متعرّض او مشو و اگر ديگر برگشته ماترا بامر خدايتعالي ميسوزانيم پس دختر بحال آمد و ديگر او را جنّ نگرفت پس آنمبلغ را ابوخالد گرفت و رفت بسفر و مادر خود را ديدن نمود جنّي البحر الزّاخر والدّرالفاخر السيّد السند المعاصر الاقا ميرزا محمد باقر الاصفهاني الخونساري اعلي الله مقامه در روضات الجنّات در ترجمه مرحوم ملّامحمد سرابي كه از تلامذه مرحوم ملامحمد باقر صاحب ذخيرة المعاد است از بعضي از احفاد مولاي سرابي مزبور و بعضي ديگر از علماء حكايت نموده كه مرحوم ملّامحمّد مزبور سفري بعتبات عرش درجات مشرّف ميشد در ابتداء هر منزلي ميديد شخصي در جلو حيوان سواري او پياده راه ميرود و چون بمنزل ميرسند ان شخص را نمي بينند و از انظار غائب ميشود پس روزي از يكي از اهل قافله از حالات انشخص سئوال فرمود او گفت ما نيز او را نمي بينيم مولاي مزبور از شنيدن اين كيفيّت بر تعجبّش افزود پس گفت چون وقت غذا خوردن
ص:256
در گذارشات عجيبه اجنه و پريان
ميشود ميآيد و قدري غذا از ما گرفته ميرود و ديگر ما او را نمي بينيم پس چون وقت كوچ كردن از آنمنزل شد ديد انشخص بطريق معهود در جلو راحله او راه ميرود و پس دقت فرمود در كيفيّت راه رفتن او ديد كه در هوا راه ميرود پاهايش اصلاً در روي زمين نيست پس از ديدن اين كيفيت خوف بر مولاي مزبور مستولي شده انشخص را بنزديك طلبيد و از حالش استفسار نمود عرض كرد من مردي از طايفه جن هستم و شيعه علي و اولاد و طاهرين آن بزرگوارم مرا حادثه عظيمه روي داد پس با خداوند عهد نمودم كه اگر مرا از آن حادثه نجات دهد با پاي پياده در ركاب يكي از علماء شيعيه زيارت قبر سيّدالشّهدا عليه السلام بروم و خداوند از آنحادثه مرا نجات فرموده خواستم بعهد خود وفا كنم چون شنيدم كه جناب شما عازم بتشرّف آن آستان قدس ميباشيد وقت را غنيمت دانسته خود را در ركاب مبارك شما كشانيدم پس مولاي مزبور سئوال فرمود از آن غذاهائي كه مردم در آنمنازل باو ميدهند چه انكه جنّ بصريح اخبار از اغذيه متداوله انساني و خوردن آنها محروم است عرضكرد من آنطعامها را بفقراء زائرين ميدهم پس سئوال فرمود كه طعام شما اجنّه چيست عرضكرد هرگاه شخص وجيه و صبيحي به بينم از بني آدم او را به سينهاي خود مي چسبانيم و او را بوي مينمائيم و از بوي آن قوّت و قدرت مي گيريم چنانچه آدميان از خوردن اغذيه قوّت مي گيرند پس هر گاه از آدميان كه به بينيد در دماغ و عقل او اختلالي واقع شده و وحشتي در سينه و سر او داخل گرديده بدانيد كه از اثر بوي ما و به سينه چسبانيدن ماست و علاجش آنست كه قدري از آب سراب خالص را و اگر مخلوط سركه باشد بهتر است در يكي از سوراخهاي دماغ او بچكانيد چه باينعمل آن جنّي كه اذيّت باو رسانيده هلاك شود و صاحب آن علت باذن الله از برايش بهبودي حاصل كرد مولاي مزبور فرموده چون چند منزل ديگر رفتيم در يكي از آن منازل وارد شديم بر يكي از ارباب منزلت و شأن و صاحب غني و ثروت پس در مهمانداري ما و اهل قافله دقيقه را نامرعي نگذاشت و ما را بانواع اكرام مكرّم داشت پس آنرفيق جنّي ما در آن منزل آمده و بمن اطهار نمود كه شما بصاحب منزل بگوئيد كه از براي تشريفات ما انخروس سفيديكه در ميان منزلت پنهان نموده ذيح نما پس من هم از ميزبان اين مسئله را نمودم و بمجرّد انكه سر انخروس بريده شد صداي ناله و نوحه از زنان او بلند شده باندرون خانه رفت تا جهة را استعلام نمايد طولي نكشيد كه با حال پريشان بيرون آمد چون از علّت پريشاني حالش پرسيديم گفت همينكه آنخروس را ذبح نموده اند يكي از دختران مرا حالت جنون دست داده و بيهوش بر روي زمين افتاده است و ما در مرض و دواي آن متحيّريم پس مولاي مزبور باو فرمودند كه غم مخور كه دواي آندختر در نزد ما يافت ميشود پس امر فرمود كه قدري سراب حاضر نمودند و او را در ميان آب انداخته چند قطره از آن آب را در يكي از سوراخ هاي دماغ او ريخته پس فوراً آندختر از جاي خود حركت كرده و خوب شد و از گوشه منزل صدائي بلند شد كه آه خود را به واسطه يك كلمه حرف كه از زبانم بيرون آمد بكشتن دادم و سرّ خود را در نزد بني آدم فاش نمودم و هرچندتفحص نموديم صاحب صدا را نيافتيم و بعد از آن انشخص را ديگر در جلو راحله نديديم و معلوم شد كه همان جنّي بوده كه متعرض آن دختر شده و بآب سراب كه خود گفته بود هلاك گريده جنّي قاضي ميبدي در شرح ديوان مرتضوي از جلال الدين دوّاني و او از سيّد صفي الدين عبدالرّحمن الايجي و او از شيخ ابوبكر و او از شيخ برهان الدّين موصلي رواية كرده كه وي گفت كه ما از مصر بمكّه ميرفتيم در يكي از منازل مار بزرگي ظاهر شد مردم اراده كشتن او كردند پسر عمّ من پيشدستي كرده او را كشت بيك ناگاه او را در ربودند مردمان سوار شدند از عقب او اسب ميدوانيدند تا انكه عاقبت مأيوس شده برگشتند و او را از نظرها غائب كردند همكنان را حالت غريبي دست داد ناگاه نماز عصر همانروز را بخوان پيدا شد بغايت متغيّر و پريشان احوال از او پرسيدند كه ترا چه
ص:257
حال پيش آمده است گفت مرا جنّيان برده بودند چنانكه ديديد چون مرا بميان خود بردند شخصي دويده در من آويخت كه چرا برادر مرا كشتي و ديگري گفت كه چرا پدر مرا كشتي و در من آويخته غوغا ميكردند يكي از ايشان خود را بمن ملحق ساخته گفت بگو انا مقرّ بالله و بشريعة محمّد رسول الله پس مرا بردند نزد بزرگي كه برسندي نشسته بود وي باطلاق من اشاره كرده و گفت با وي چه دعوي داريد يكي دعوي خون پدر كرد بر من و ديگري دعوي خون برادر و من انكار كردم ماجراي كشتن مار را از ابتداء تا انتها نقل كردند پس آن بزرگ رو بايشان كرده گفت دست از او بداريد چه من از حضرت رسول در بطن النّخله شنيدم كه فرمود كه من تزيّ بغير زيّه فان قتل فدمه هدر يعني هريك از شما كه از صورت خود برآمده كشته شويد خون شما حلال است پس مرا بامر او بانيجا رسانيدند و بعد از نقل اينقضيّه گفته است نكته ضوفيه گويند جنّ روح چندند قوي متجسّد در اجرام لطيفه كه آتش و هوا در آن اجسام غالب است چنانكه آب و خاك در انسان و ايشان بواسطه لطافت اجساد و قوّت ارواح قادرند بر تشكل باشكال مختلفه نوعي كه گذشت جنّي از روضة الاحباب نقلشده استكه پيش از بعثت خيرالمرسلين اخبار جنّ مبني بر ظهور انحضرت بر زبان كاهنان انتشاري يافت از آنجمله يكي قصّه ابوعامر يهودي است كه گفت در ماه رجب ميرفتم بشام كه از كاهنان آنجا چيزي از اخبار آتيه و امور آينده معلوم كنم شبي مهتاب بود بر روي شتر خود بخواب رفتم شتر از راه بيرون رفت چون بيدار شدم خود را در بيابان منكر ديدم بر خود ترسيدم آتش چند از دور ديدم بسوي آتشها روان شدم جمعي ديدم كه مشابهت با انسان ندارند و خود را با تشها كرم مي كنند و با يكديگر بآواز بلند در سخنند موي بر اندام من برخواست و شتر بايستاد و بلرزيدن در آمد من خود را از شتر انداختم آنجماعت از نظرم غائب شدند بآواز بلند گفتم پناه برئيس اينجمع ميگيريم پس چهار نفر از ايشان ظاهر شدند و بر من سلام كردند و نزد من نشستند صورت ايشان بغايت زشت و مهيب بود يكي با من گفت از كجائي گفتم از قبيله غسّان بشام ميرفتم كه خبري از كاهنان آنجا از اخبار آينده معلوم كنم و ايشان از شما اخذ مي كنند و من بحق تابع آنكسم كه مقصود مرا حاصل كند و از حقيقة آيندگان مرا اخبار كند همه اشاره به يكي كردند و گفتند بدانا رسيدي پس رو باو آوردم و مقصود خود را از او سئوال كردم گفت ترا بچه كنيه خوانند گفتم ابوعامر گفت ابوعامر گفتم آري گفت شاد گردانم ترا و چشمت را روشن كنم بفرمان برداري فراگير علمي را كه هيچ شك در آن نباشد سوگند يا دمي كنم به معمور سازنده بيابان خراب بي آب و بباران ريزان از سحاب كه شتران سريع السير بار يك ميان را برانند بسوي گرامي ترين دليران و وفاكنندگان بعهد كه بهترين ناصحان و آمران باشد و فرود آيد از آسمان كلامي كه مردم را نيكوئي فرمايد و مهار انقياد دربيني گردنكشان كج خلق كند و افسانه گويان را خاموش سازد و اي ابي عامر بدرستيكه خدايتعالي را بغضب آورده است مداومت مردم بر فسق و ظلم و معاندت ايشان با يكديگر و نزديكست كه بخوانند و برانگيزانند شكننده اكاسره و قياصره را ابوعامر گويد گفتم آن كس كه بخوانند او را پادشاه همه باشد گفت كلّا و حاشا هو شريف كريم وافٍ من بني هاشم بن عبد مناف گفتم نسبش معلوم كردم هيچ تواني كه اوصافش بگوئي گفت بلي پس از آن شكل و شمايل حضرت ختمي مرتبت را بيان كرد و از خاتم نبوّتش نشان داده گفت كه امّي باشد و دين حنيف در ميان مردم بياورد هركه پيروي او كند سعادت يابد اي ابوعامر اين امور كه من با تو ميگويم گوش من از ملائكه كرام شنيده اين بگفت و برخواست و بآن سه نفر گفت برخيزيد پس از نظر غائب شدند و من در آنجا بودم تا صباح بركشته بمنزل خود رفتم تا به وقت ظهور حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم بخدمت او رسيدم چون آنجناب مرا ديد از اينقضيّه با من حكايت فرمود چنانكه واقع شده بود
ص:258
جنّي در تاريخ مجدي استكه جنّي را با ضحّاك دوستي بود و آن جنّ قلم زرّين و فجوني بضحاك داده گفت هرگاه ترا ميل بزني يا پسري باشد اينقلم را در دهان گير و بجانب او بدم او في الفور مطيع تو گردد و شيفته تو شود و بالجمله در ايام سلطنت دو قطعه گوشت به هيئت دو مار از دوشهاي ضحّاك برآمده و از آنها الهي عظيم باو ميرسيد و اطبّا از معالجه آن عاجز شدند آن جنّي كه با او دوست بود گفت علاج اين وجع مرهمي استكه از مغز سر آدمي ساخته شود بنابراين آن ملعون هر روز دو نفر از رعيّت را مي كشت و مرهم از مغز سر آنها ترتيب داده باو تسكين وجع مينمود بعد از مدتي نفير عام برآمده كاوه آهنگر اصفهاني كه دو پسر او را بامر ضحّاك كشته بودند خروج كرده چرم پاره را كه حدّادان در وقت كار بر كمر بندند بر سر چوبي نموده فرياد برآورد كه هركه طالب شاه افريدون است با من موافقت نمايد پس خلايق با او موافقت نموده به البرز كوه رفتند و فريدون را بر سرير سلطنت نشانيدند و متوجّه دفع ضحّاك شدند و ضحّاك را دوالي از پس سرش تا كمرگاه او بريده بر دستهاي او بستند و ديرابكوه دماوند برده بقتلرسانيدند پس فريدون آنچرم پاره را كه كاوه در حين خروج بر سر چوب كرده بود بجواهر و يواقيست و زمرّد گرانبها مرصّع نموده و بدرفش كاويان موسوم ساخت و هريك از سلاطين كياني كه بر سرير سلطنت مي نشست از جواهر چيزي بران ميافزود تا بحدّي رسيد كه مقوّمان از قيمتش عاجز آمدند و در برابر هر لشكر كه آن درفشرا بلند مينمودند في الفور شكست خورده منهزم ميشدند و اين بواسطه عدوي بود كه از شراره آتش در آن چرم پاره پر شده بود و چون لشكر اسلام در زمان خلافت عمر با سلطان عجم كه يزدجرد بود بناي حرب گذاشتند چندين مرتبه عرب و لشكر اسلام شكست خورده منهزم شدند و اينخبر بمدينه رسيد خليفه خودش خواستكه بعجم رود پس در اينخصوص باحضرت امير مشورت نمود حضرت فرمود انّ هذا الامر لم يكن نصرة لاحد لابكثرة ولا بقلّة و هو دين الله الذي اظهره و جندالله الذي اعدّه و امدّه حتي بلغ ما بلغ و طلع حيثما طلع كن قطبا و استدر الرّحي بالعرب انّ الأعاجم ان ينظروا اليك يقولون هذا اصل العرب فاذا اقتطعموه استرحتم فيكون ذلك اشدّ لكلبهم عليك و طمعهم فيك فرمود غلبه عجم بواسطه آنعدوست كه از شراره آتش در چرم دامن كاوه پرشده است پوستي حاضر كنند كه من پر كنم آن پوست را از عدويكه غالب باشد بر عدد درفش كاويان پس پوستي را حاضر نمودند و حضرت بنابر انچه اشتهار دارد عدد صد اندر صد را بر آن پوست پر كرد و بنا به نقل سيّد جزائري در شرح غوالي اللئالي از بعضي از ارباب تواريخ بخواهش خليفه حضرت امام حسن عليه السلام را هم همراه لشكر اسلام روانه عجم فرمود و در اينمرتبه لشكر اسلام غالب شدند و يزدجرد فرار كرد و دختران او اسير شدند و غنائم بسيار بدست لشكر آمد از جمله آن علم بود كه جواهراتش در ميان آنها تقسيم شد و از انجمله فروش خسرو پرويز بود كه بمقدار كف دستي از آن نصيب جناب اميرالمؤمنين گرديد او را به بيست هزار دينار يا بيست هزار درهم علي الاختلاف في النقل فروخت جنّي در بحيره استكه يكي از ثقات نقل كرد از زبان وزير بحرين كه از بحرين شخصي دنبال شتر گم شده اش ميگشت چون شترش را يافت گذارش بر قبرستان عجمان افتاد دختري ديد در كمال حسن و لطافت و آنمرد را بنام خواند كه من براي تو انتظار ميبرم و آرزوي تو دارم چون به غايت صاحب حسن بود آنمرد نيز ميل بصحبت او كرد پس شتر خود را خوابانيده نزد او رفت چون جميع اعضاي او را مشاهده كرد پاهاي او را مثل پاهاي بريافت موي ناك و كثيف و سمدار چنان دانست كه از قسم بشر نيست آندختر بلكه از اجنّه است پس مرد بحيله كه توانست ريسماني را كه همراه داشت يك سرش را بر قطب شتر بست و سر ديگر را حلقه كرده بزودي در گردن دختر افكند و بچابكي بر شتر سوار شده شتر را برجهانيد هرچند او دست و پا زد آنمرد تا در قلعه بحرين هيچ جاي قرار نگرفت چون شتر را خوابانيد و بر او نگريست دختر را مرده يافت پس
ص:259
گلشن شصت و نهم
وزير را خبر كردند چون آمد صورتي ملاحظه كرد بغاية كريه المنظر و كرههاي بسيار بر جميع اعضايش بود و تا چند روز آنمرده بر در قلعه افتادهبود و مردم ميديدند و تماشا ميكردند از دور و نزديك جنّي در كتاب آكام المرجان في احكام الجانّ كه از مؤلّفات قاضي بدرالدّين خفي است آورده كه وقتي حضرت رسول ابوهريره را حافظ برزكوتي قرار داده بود ابوهريره گفت شبي ميديدم كه آن اموال زكويّه پراكنده ميشوند و آنها از اطعمه بودند چون برخواستم و نگاه كردم آن كس را كه آنها را پراكنده ميكرد گفتم و دانستم كه جنّي است باو گفتم فردا نزد پيغمبرت ميبرم گفت آيا تعليم بدهم ترا بكلماتي كه اگر آنها را قرائة كني در شب كه در فرانش خود ميخوابي حافظي تا به صبح از جانب حق تعالي تو را حفظ كند گفتم بلي گفت بخوان اية الكرسي را پس من او را رها نمودم صبحش كه در نزد حضرت رسول آمدم فرمود اسير شب گذشته است چه شد من كيفيّت را عرضكردم فرمود راست گفته است بتو اگرچه خودش كذوب است جنّي و فيه ايضا حدثنا ابويوسف السّروجي قال جائت امراة الي رحيل بالمدينه فقالت انّا نزّلنا قريباً منكم فتزوّجني قال فتزوّجتها ثمّ جائت اليه فقالت قدّحان رجلينا فطلّقني فكانت تأتيه بالليل في هيته امرأة قال فبينما هو في بعض طرق المدينه ادزاها يلتقط حبّاً فقالت له ياي عين رأيتني قال بهذه فاوّممات باصبعها فقالت عينه و قصّة صحابي داهم از گلشن چهل و سيم مناسب مندرجات در اين گلشن است مراجعه شود
در قبايح اعمال شيطان و اولاد آن از سعادت بي نشان و گلچين از گلبانهاي آن چند كلست الشيطان بدانكه سرآمد تمامي اعمال قبيحه شيطان وسوسه او بود آدم و حوّا را در بهشت و ايشانرا از آنجا بيرون آوردن و مخالفت باري تعالي را نمودن در ترك سجده كردن بحضرت آدم در معارج النبوّه از عرايس ثعلبي نقلنموده كه خداوند بواسطه اين اعمال قبيحه كه از شيطان صادر شد او را بده بلا مبتلا گردانيد ا- آنكه از مملكت بهشتش معزول ساختند و تمامي رويزمين و خزينه باني آسمان دنيا او را مسلّم بود و از همه آنها محروم گشت ب- آنكه خداوند او را از جوار خودش مخرج گردانيد ج- مسخ صورتش كرد و او را شيطان رجيم گردانيد بعد از اينكه فرشته مقرّبي بود د- نام او را تغيير داد اوّل عزازيل بود بابليس ملقّب شد لا نه ابلس من رحمة الله اي قنط هـ- پيشوا و مقتداي تمام اشقيا گرديد و- انكه ملعون ابدش ساخت ن- معرفت را از وي سلب كردند ح- باب توبه بر روي او ببستند ط- او را مرتدّ گردانيدند يعني خالي از خير چنانكه ممكن نيست كه از وي نيكي در وجود آيد ي- او را خطيب اهل دوزخ ساخت تا در دوزخ از براي دوزخيان خطبه بخواند و ايشانرا از رحمت الهي نوميد گرداند و ايضاً از عرأيس نقلنموده كه آدم را نيز بواسطه آن ترك اولي كه از او سر زد مبتلا بده عقوبت نمود اوّل بعتاب الم انهكما عن تلكما الشجرة و اقل لكما انّ الشيطان لكما عدو مبين معاتب ساخت دويّم لباسهاي شان از اندامشان منشرع گردانيد كه فبدت لهماسؤاتهما و علماء را اتفاق است كه كشف عورت هم در نظر خود ايشان بود و امّا در نظر ملائكه همچنان مستور بودند بقرينه كلمه لهما سيّم پوست بدن آدم را سست و منطلم گردانيد بعد از آنكه سفيد و روشن و محكم بود مانند ناخن و از آن نمونه بر سر انگشتان گذاشت چهارم آنكه از جوار خود بيرون فرستاد و ندا در داد كه لايجا ورني من عصاني پنجم انكه فرقت نهاد ميان او و حوّا صد سال و بيك رواية دويست سال ششم انكه عداوت نهاد ميان شيطان و او و دشمني اومر فرزندان آدم را تا بقيامت هفتم اجراي اسم عاصي بر او فرمود كه وعصي آدم ربّه فغوي هشتم تسلّط شيطان بر اولاد آدم و مشاركت او در اموال و اولاد ايشان كه في مشاركهم في الاموال والاولاد نهم دنيا را زندان او گردانيد و اولاد او را مبتلا ساخت
ص:260
در قبايح اعمال شيطان و اولاد آن
بهت ها و دردها و بيماريها و اختلاف هوا از حرارت و برودت و امثال اينها دهم تعب از براي تحصيل معاش را بر آدم قرار داد كه ولايخرجنّكما من الجنّه فتشفي و فقهاء وجوب نفقه زوجه را بر زوج از كتاب خدا از اين آيه استنباط كرده اند و ايضاً از آن كتاب نقلنموده كه حوارا نيز به سبب وسوسه نمودن او آدم را در خوردن از شجره منهيّه و دختران او را تا بانقراض بني آدم از دنيا بپانزده عقوبت مبتلا ساخت 1- انكه بخاسة در شكم و فرج او و دخترانش بوديعت نهاد كه آن خون حيض و نفاس و استحاضه است 2- ثقل حمل تا مدت نه ماه 3- درد ولادت و هر نوبتي طعم مرگ را چشيدن 4- محنت قدت كشيدن 5- محكوم شوهران بودن 6- زمام طلاق و اختيار آنرا بشوهران باز بستن 7- نقصان ميراث 8- نقصان شهادت 9- نقصان عبادت چنانچه در وقت حيض و نفاس 10- نقصان دين 11- محرومي از تحيّه و سلام 12- محرومي از جمعه و جماعت 13- محرومي از پيغامبري 14- محرومي از پادشاهي و سلطنت و حكومت 15- حرمان از جهاد با كفّار و از سفر كردن بي محرمي شيطان در شواهد التنبوه از ابن مسعود نقلنموده كه گفت روزي در خدمت رسولخدا صلّي الله عليه و آله به صفا بيرون رفتيم و مشركان همه آنجا حاضر بودند و ابوجهل نيز در ميان آنها بود و آنجا صنمي بود كه آنرا مي پرستيدند حضرت رسول صلّي الله عليه و آله در ميان ايشان درآمده گفت اي معشر قريش بگوئيد لا اله الاّ الله وليد بن مغيره بابوجهل گفت كه ميخواهم امروز محمّد را خجل سازم ابوجهل سوگند داد او را كه البتّه چنين كن وليد آن صنم را بر گردن گرفت و گفت ايمحمّد تو ميگوئي كه خداي من نزديكتر است بمن از حبل الوريد اينك خداي من بر گردن من گو خداي تو تا به بينيم بعد از آن وليد الضنم را بجانهاده قريش وي را سجد كردند و مناجات كردند كه اي خداوند ما و سيّد ما ما را مددكاري كن بر قتل محمّد ناگاه از درون آنصنم آوازي برآمد و بيتي چند در مذمّت حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و مذمّت اسلام و اهل آن خواندن گرفت رسولخدا صلّي الله عليه و آله بازگشت ابن مسعود گفت من نيز در عقب رسولخدا روانه شدم گفتم فداك ابي و امّي يا رسول الله شنيدي كه آنصنم چه گفت فرمود كه بلي يابن مسعود آن شيطاني است كه بدرون اصنام درميآيد و مردم را بر قتل انبياء برمي انگيزاند، هيچ شيطاني زبان به طعن اينبار دراز نكرد مگر انكه خداي او را زود هلاك كند بعد از دو شب يا سه شب پيش رسولخدا نشسته بوديم كه ناگاه آينده آمده گفت السّلام عليك يا محمّد كلام وي را مي شنيديم وي را نميديديم رسولخدا صلّي الله عليه و آله پرسيد كه از اهل آسماني گفت نه فرمود كه از جنّياني گفت آري فرمود كه بچه كار آمده گفت من غائب بودم ديروز مرا خبر كردند كه سفر رسولخداي را مذمّت كرده است من در طلب وي بودم تا ويرا نزديك صفا يافتيم او را به شمشير زدم و كشتم و شما را از وي رهانيدم يا رسول الله فرد الصباح با دوستان خود در صفا حاضر شو تا بشنوانم ترا آنچه بآن شادمان كردي رسول خدا صلّي الله عليه و آله از وي پرسيد كه نام تو چيست گفت بحج رسول خدا فرمود كه ميخواهي تو را نامي ازين بهترينم گفت بلي فرمود كه ترا عبدالله نام كردم بعد از آن برفت ابن مسعود ميگويد كه هرگز بر ما شبي از آن درازتر نگذشت چون بامداد گرديم همراه رسولخدا صلّي الله عليه و آله بصفا بيرون رفتيم مشركان همه آنجا حاضر بودند رسول بميان ايشان درآمد و فرمود يا معشر قريش قولوا لا اله الاّ الله قريس برخواستند و نزد آن صنم رفتند و سجده و تضرّع درگرفتند رسول صلّي الله عليه و آله را بهمان آن بود كه امروز باز مثل آنروز انجناب را مذمّت مي كند ناگاه ارجوف آنصنم آوازي برآمد كه محمّد بني طاهر مطهّر استكه بسوي شما از جانب خدا مبعوث شده است او را تصديق كرده و متابعت نمائيد چون مشركان آنرا شنيدند آن صنمرا ناسزا گفتند و گفتند
ص:261
هيچ خدائي را بيش از تو بر صفا نپرستيدم سحر محمّد در تو اثر كرد ديروز مذمّت محمّد كردي و امروز او را محمدت ميگوئي پس وي را برداشتند و بر زمين زدند و شكستند پس روي برسولخدا آوردند و دستها بوي دراز كردند و جبين مباركشرا خون آلود كردند ناگاه پيري پيدا شد كه عصاي سنانداري در دست داشت گفت اي معشر قريش شنيده ام كه محمّد قوي است مرا نزديك وي رسانيد تا اين عصا را بر شكم وي زنم چون عصا را بلند كرد دست وي خشك شد و رسول از شتر آن بدبخت برست و از آنمكان مراجعت فرمود شيطان در بحار از رئيس المحدّثين و او به سند خود رواية كرده كه از حضرت رسول صلّي الله عليه و آله پرسيدند از خال ذوالكفل فرمود او مردي بود از حضرموت و نام او عويديا و نام پدرش اويم بود و پيغمبرش پيش از او بود كه او را البيع ميناميدند روزي البيع گفت كه كي خليفه من ميشود كه بعد از من هدايت مردم كند بشرط انكه بغضب نيايد و برواية ديگر بشرط انكه روزها را روزه باشد و شب ها را به عبادت بيدار باشد و از كسي بخشم نيايد پس عويديا برخواست و گفت من باز البيع اينسخن را اعاده كرد باز آن جوان برخواست و گفت من ميكنم پس البيع فوت شد و خدا عويديا را بعد از او پيغمبر گردانيد و او در اوّل روز ميان مردم حكم ميكرد روزي شيطان با اتباع خود گفت كه كيست كه او را از عهد خود برگرداند و او را بخشم آورد پس يكي از شياطين كه او را بيض ميگفتند گفت من اينكار مي كنم ابليس گفت برو و سعي كن شايد كه او را بخشم آوري چون ذوالكفل از حكم ميان مردم فارغشد رفت بخانه خود و خوابيد كه استراحت كند ابيض آمد و فرياد كرد كه من مظلومم ذوالكفل گفت بگو خصمت بنزد من بيايد گفت بگفته من نميآيد پس انگشتر خود را باو داد كه اين نشانه را باو بنما و بگو كه بيايد ابيض رفت و ذوالكفل امروز خواب نتوانست بكند و شب هم خواب نكرد روز ديگر چون از قضا فارغشد و رفت كه بخوابد ابيض آمد و فرياد كرد كه بر من ظلم كرده است كسي و انگشتري را بردم قبول نكردم كه بيايد پس دربان ذوالكفل باو گفت كه بگذار كه استراحت كند كه ديروز و ديشب خواب نكرده است ابيض گفت نميشود من مظلومم ميبايد كه رفع ظلمرا از من بكند پس حاجب رفت و ذوالكفلرا اعلام كرد ذوالكفل نامه نوشت باو داد كه برود و خصم خود را حاضر كند امروز نيز خواب نكرد و شب را بعبادت احيا كرد و چون روز سيم از قضا فارغشد برختخواب رفت كه بخوابد باز ابيض آمد و فرياد كرد كه نامه ترا خصم من قبول نكرد پس انحضرت برخواست از براي او بيرون آمد و دست او را گرفت و همراه او روانه شد در روز بسيار گرمي كه اگر گوشت را بآفتاب ميگذاشتند بريان ميشد چون ابيض اين صبر را از انحضرت مشاهده كرد از او نااميد شد دست خود را از دست انحضرت جدا كرد و ناپديد شد پس باين سبب او را ذوالكفل گفتند كه متكفّل آنوصيّت شد و بعمل آورد شيطان و ايضاً در بحار از صدوق باسنادش از حضرت صادق عليه السلام رواية نموده كه چون آيه والذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم بر پيغمبر خدا نازل شد كه دلالة بر قبولي توبه گناه كاران دارد شيطان بكوه ثور كه از جبال مكّه است برآمد و بآواز بلند عفاريت وابالسه خود را فرياد نمود پس ايشان در نزد او مجتمع شدند و گفتند اي آقاي ما چه شده است كه تو ما را فرياد زدي شيطان گفت اين آيه بر پيغمبر نازلشده پس كيست از شما از براي اين آيه يعني كيست كه نگذارد بني نوع انسان بمفاد آن عمل نمايد عفريّ از جاي خود برخواسته و گفت من از براي او ميباشم بچنين و چنان شيطان گفت نيستي تو اهل آن پس ديگري برخواست و گفت چنين و چنان مي كنم شيطان گفت تو نيز اهل آن نيستي تا انكه شيطان وسواس خنّاس برخواسته و گفت منم اهل اين آيه شيطان باو گفت چگونه اهل هستي وسواس گفت بني آدم را وعده داده و بآرزو و ميدارم كه معصيت خدا را نمايند و چون عصيان كردند توبه نمودن را از ياد
ص:262
آنها ميبرم شيطان گفت تو ميباشي اهل اين آيه پس وسواس را موكّل بر اين آيه قرار داد تا روز قيامت شيطان و ايضا در بحار از عطيّه برادر ابي العرام رواية كرده كه گفت در خدمت حضرت صادق عليه السلام از اشخاصيكه منكوح درد بر ميباشند مذاكره نمودم حضرت فرمودند كه نيست خدا را بكساني كه مبتلا نموده است آنها را بر اين بلا حاجتي پس فرمودند بدرستيكه دردبرهاي اين اشخاص رحمهاي منكوسه ميباشد و حياردبرهاي ايشان مثل حياء زن است و در وقت انعقاد نطفه ايشان اطبيبي با پدران آنها شركت نموده كه نام او زوال است پس اگر شركت او در انعقاد نطفه مرد شده يعني فرزند پسر باشد آن مرد منكوح واقع ميشود و اگر فرزند هذن باشد آن زن از زاينات ميشود الخبر شيطان و ايضاً در بحار از كتاب كافي از حضرت صادق عليه السلام رواية نموده كه فرمود بدرستيكه از براي ابليس عون و ناصر و ياوري استكه نام آن تمربحيت و چون شب درآيد پرمينمايند مابين خافقين را شيطان در كتاب آكام المرجان از ابّي بن كعب رواية نموده(2) كه فرموده بدرستيكه از براي وضوء شيطاني استكه نامش دلهان است پس بپرهيزيد از وسوسه آب زياده از قدر حاجت آب استعمال در وضو منمائيد شيطان و ايضاً از عثمان بن ابي العاص رواية نموده كه گفت خدمت حضرت رسول عرضكردم بدرستيكه شيطان ميلي بمن و نماز و قرائت من حائل شده است و مرا در نماز و قرائة به شبهه مياندازد حضرت فرمود آن شيطاني است كه نامش ختزب است پس هرگاه احساس كردي وسوسه او را استغاثه بخدا نموده و سه مرتبه آب دهان خود را بسمت چپ بيند از عثمان گويد چون بفرموده انحضرت عمل نمودم آنوسوسه از من رفع شد شيطان و ايضاً در همان كتاب استكه مجاهد گفته كه از براي ابليس پنج نفر اولاد است كه هركدام از ايشان را بر امري موكّل ساخته پس نام آنها را باين نحو بيان نموده 1-بثر و 2- الاعود و 3- مسئوط اومسوط و 4- دائم و 5- زنبور اما بثر پس او صاحب مصيبات است و در آن مواقع امر مينمايد مصيبت زده را به بثور و لطم خدود و شقّ جيوب و امّا اعور پس آن صاحب زنا و موكّل برآنست كه امر بزنا مينمايد و آنرا زينت ميدهد در انظار و امبا مسئوط آن صاحب دروغ و موكّل آنست و خبرهاي بي اصل را انتشار ميدهد باين نحو كه خبري را بر قلب القاء ميكند پس انكس كه خبر در قلبش القاء شده بمردم آن خبر را نقل ميكند و ميگويد آن را از كسي شنيدم كه شخص او را ميشناسم اگرچه نامش را نميدانم و امّا واسم پس آن شيطاني استكه با مرد داخل خانه ميشود و عيوب اهل و عيال او را بر او ظاهر ميسازد و مرد را بر ايشان غضبناك و بهانه گير مي كند و امّا زنبور پس آن موكّل بر بازار است و عليم خود را در ميان بازار استوار نموده شيطان في البحار رو روي ان الله تعالي قال لابليس لا اخلق لآدم ذريّة الاّ ذر انت لك مثلها فليس احد من ولد آدم الاّ وله شيطان قد قرن به و قيل انّ الشياطين فيهم الذّكور والأناث يتوالدون من ذلك و امّا ابليس فانّ الله خلق له في فخذه اليمني ذكراً و في اليسري فرجاً فهو ينكح هذه بهذا فيخرج له كلّ يوم عشر بيضات و ذكر مجاهدان من ذريّة ابليس لعنة الله لاقيس و وَلُها و هو صاحب الطّهارة والصّلوة والهفاف و هو صاحب الضحاري ومرّة به يكّني و زنبور و هو صاحب الاسواق نرّين اللّغو و الحلف الكاذب و مدح السّلعه و بثر و هو صاحب المصائب نرّين خمش الوجوه و لطم الخدود و شقّ الجيوب و الابيض و هو الذّي يوسوس للانبياء والاعور و هو صاحب الزّنا ينفخ في اخليل الرّجل و عجز المرئة و داسم و هو الذي اذا دخل الرّجل بيته و لم يسلّم و لم يذكر اسم الله دخل معه و وسوس له و القي الشر بينه و بين اوله و مطرس و هو صاحب الاخبار رئاتي بها فيلقيها في افواه الناس ولا يكون له حقيقة والاقبض و اُمّهم طرطبة و قال النقاس بل هي حاضنتم انتهي اقول و من الشّياطين شيطان يقال له الدّهار و هو صاحب المنامات
ص:263
گلشن هفتادم
المدهشه كما في تفسير القمي في ذيل آية انما النجوي من شيطان
در مكافات و مجازات عامل از عمليكه نموده بمثل آن و گلچين از گلبانهاي آن چند كلست مكافاة در تفسير روح البيان است كه چون رستم بن زال با اسفند يار مبارزت كرد كه با آن شجاعتيكه رستمرا بود مغلوب اسفنديار شد و چندين جمله سان ايشان واقع شد و در هر حمله جراحتي بر رستم از اسفنديار وارد ميشد و چون اسفنديار روئين تن بود حملات رستم بر او كارگر نميشد تا انكه رسمت با پدر خود زال در امر او مشورت نمود زال گفت تو دست بآن نمي يابي مگر باين نحو كه تيري را كه دو سر داشته باشد تعبيه كني و چشمان اسفنديار را نشانه آن قرار دهي و آن تير را رها نموده چشمان او را نابينا سازي پس رستم بفرموده پدر عمل نموده و چشمان اسفنديار را بضرب تير نابينا ساخت ويرا و ظفر يافت و در سبب اينقضيه چنين حكاية شده استكه اسفنديار در جواني شاخه درختي در دست داشت و بآن شاخه بر صورت و سر طفل يتيمي كه بر او غضب كرده بود ميزد قضا را سر آن شاخه بر چشم آن طفل وارد آمده او را نابينا ساخت پس آنطفل بعد از گريه بسيار آن شاخه را بر زمين فرو نشانيد و آن درختي قوي گرديد و چون زمان مجادله رسم با اسفنديار رسيد رستم از آندرخت شاخه شكسته و آنرا تيري تراشيده و همان تير چشمان اسفنديار را نابينا ساخت وند مئويّد لحديث كما ثدين تدان و ان كان من الغراز بمكان مكافاة در كتاب طرائق الحقائق از جناب حاجي ميرزا تقي آقاي قزويني كه از سادات عظام و من ذوي البيوت الكرام است نقل نموده كه فرمود عمّ اكرم من حاجي ميرزا عبدالكريم را املاك موروثي بود و بواسطه معايت اشرار ضبط ديوان اعلي شد بعلاوه محصّلي شد يد العمل مبلغ گزافي نقد مطالبه مينمود در فضاي بيروني چند درخت انار داشت پاي عمّ را بآندرختان بست و از شاخه آبها چوب برپاي آن سيّد عاليجناب ميزد تا انكه چند كيسه زر كه از ذخاير پدري بود مهلتانه گرفت و چون از هستي و مايملك چيزي نماند با كثرت عيال پريشاني حال بكمال رسيد بخدمت نوّاب و الاعبدالله ميرزا و ارايور خاقان كه حاكم زنجان وخمسه بود شتافته ان شهنشاه زاده املاك خالصه ديواني را به عمّ سپرد اتّفاقاً در قريه معلومه براي ائظام رفتيم وقت مغرب داخل شد و صداي اذان نيامد تحقيق نموديم نهتند اهل اينقريه نماز ميخوانند كه محتاج بموذن باشند آدم خود را گفتم اذان بگويد چون صداي تكبير بلند شد صاحب خانه كه در منزل او بوديم و پيرمردي بود دويد و گفت در ده ما اذان نگوئيد كه آمد براي ما نمي كند تعجّب نموديم چند درخت انار در انخانه بود پاي او را بدان بستند و از شاخهاي آندرختان بپاش نواختند بچند كيسه زر خود را از آن عقوبت خلاص نمود چون مهران كيسها را نظر كرديم علي المعني بود از وي پرسيدند اگر شماستيد مستد چرا منكر اذان ميباشيد گفت حكايتي از كيسه ها و درختان انار دارم در سالهاي قبل نوكر ديوان بودم و مأمور بگرفتن سيّد علي و سيّد عبدالكريم نامي شدم در خانه آنها ورود نموده اين كيسه ها را بمهلتانه دادند و چون اول هر مماطله نمودند من پاي سيّد عبدالكريم را بدرخت اناريكه در فضاي منزل او بود بسته و از شاخهاي درختان انار ديگر كه در آنجا بودند بريده بر پاي آنستد ميزدم و چون انار باغچه آنها خوب بود چند شاخه بريدم و آوردم در انخانه غرس نمودم حاجي ميرزا تقي گويد ارشمندن اين كلام از قادر منتقم بسي ترسان شدم و معلومم شد كه جز او مكافات عمل است و حق من له الحق رسيد فاعتبروا اما اولي الأبصار مكافاة از كتاب خلق الانسان نقلشده استكه مهلتي وزير گفت پيش از انكه منصب وزارت بمن منفوض بشود از بصره بكشتي سوار شدم كه ببغداد بروم جمعي در ميان كشتي بودند مردي ظريف با ايشان بود كه با او شوخي و مطايبه ميكردند روزي بر سبيل مطايبه او را گرفته و هر دو
ص:264
در مكافات عامل از عمل خود بمثل آن
پاي او را بسته كردند و مقيّد نموده و كليد را برداشتند بعد از فراغ از شوخي كه خخواستند قيد را از او بردارند نتوانستند و كليد نيز از ايشان كم شد و هرچند كه تدبر كردند فائده نكرد و آن بيچاره مغلول و مقيّد بماند تا انكه ببغداد او رسيديم اهل كشتي بيرون آمدند و آهنگري را آوردند كه غلّرا از او بردارند و آهنگر گفت ميترسم كه اينمرد دزد باشد بايد داروغه شهر بيايد و او را به بيند آنوقت او را باز كنم پس رفتند و داروغه را آوردند جمعيكه با داروغه بودند او را ديدند ناگاه يكي از ايشان فرياد كرد كه اينمرد برادر مرا در بصره كشته است و مدّتي استكه من بطلب او ميگردم پس كاغذي بيرون آورد مشتمل بر ادّعاي خود و صدق آن كه خاتم جمعي از اعيان بصره در آن بود و دو نفر شاهد هم اقامه نمود پس مرد مقيّد را بدست او دادند و بقصاص از خون برادر خود او را به قتل رسانيد مكافاة در تاريخ مجدي استكه در زمان هرون الرّشيد درياخئه اهواز فوجي از قطّاع الطّريق پيدا شده متعرّض آينده و رونده ميشدند اين كيفيّت بعرض خليفه رسيده فرمود كه مسرور خادم بآنطرف توجّه نمايد و دمار از روزگار ايشان برآورد مسرور بموجب فرموده عمل نموده با جمعي از سپاهيان متوجّه آنصوب شدند و مجموع آنقوم خاكسار را بدار البواز فرستادند و سرهاي ايشانرا برداشته متوجّه دارالخلافه شدند و چون ببغداد رسيدند فرمود تا رؤس دزدان را تعداد نمايند بعد از انكه شمردند يك سر كم آمده مسرور انديشه مند شد زيرا كه صاحب بريد عدد آن سرها را نوشته و بخليفه خبر داده بود و بيم آن بود كه هرون از آن سر استفسار نمايد و عتاب فرمايد در اثناي اين انديشه پيري در نظر مسرور در آمد كه بر شتري نشسته و طيلسان بر روي افكنده و مصحفي در دست گرفته قران ميخواند چون نزديك مسرور رسد سلام كرد مسرور از او پرسيد كه چه كسي و از كجا ميائي جواب داد كه مردي فقير و قاري قرآنم و از حرم كعبه ميآيم مسرور گفت در بشره تو غير از آثار شرارت امري ديگر مشاهده نميكنم پس فرمود تا او را گفته گردن زدند و سر او را آورده بعوض سر كم شده در سلك سرهاي بريده انتظام دادند و چون لباس او را كاويدند كمند و كلمان و استره هاي تيز و خنجرهاي خونريز و آلات دادوات دزدان و عياران ظاهر شد و معلوم گرديد كه كسي از مردم را كشته و مجروح ساخته و چقدر از اموال ايشانرا كه برده است مسرور دانستكه در اين امر سرّي بود از اسرار قضا و قدر و موجب رسيدن او بود بمكافات و كيفر پس فرمود تا بار ديگر سرها را شماره كردند يكي از شماره كه در اول امر بود زياده آمد مسرور ببغداد او آمده صورت حال را به عرض هرون رسانيد هرون مسرور شده گفت من بهلاك اينمرد خوشحال ترم كه از فناي آن فوج قطّاع الطّريق چه ايشان دزدان آشكارا بودند و اين طرّار پنهان و فساد اين يك از ايشان زياده بود مكافاة در تاريخ نگارستان استكه مقتدر عباسي در بيست و هفتم شهر شوال سال عشرين و ثلثمائه كشته گشت و سببش آن بود كه او برادر خود قاهر را محبوس كرده ميخواستكه از ميان بردارد مردي تبريزي چابك سوار ملازم قاهر بود با يونس الاستاد موضعه داشت روزي در ميدان مقتدر مردم را سلحشوري ميكرد و مقتدر ميخواست بهتر تماشا كند مردم و جانداران را از برابر خود دور كرد تبريزي فرصت غنيمت دانسته در تاخت و حربه كه در دست داشت چنان بر سينه مقتدر زد كه سرسنان از پشتش سر بيرون كرد و اسب برانگيخت و آهنگ زندان كرد تا قاهر را خلاصي دهد چون ببازار سه شنبه رسيد خرواري خار دوچار اسبش گشت و اسبش بدميد قضا را قلّابي از دكان قصّابي بر خلق تبريزي افتاد اسب از زيرش سجبت تبريزي آويزان شد چون كسان مقتدر از عقب رسيدند و او را بدانحال ديدند همان خارها را در زير پايش برده اتش زدند و كان الله علي كلشيئي مقتدراً مكافاة
ص:265
مكافاة فاضل لبيب معاصر و سخنور اديب ماهر ميرزا حسن جابري در تاريخ اصفهان در ضمن وقايع هزار و سيصد و بيست از هجرت مينويسد قصة غريبة از سه سال قبل حاج سيد صالح ابهري بخلاف با امام جمعه منهمّ يوسف تركمان غلام حضرت امامت كه در شهامت بي نظير بود شبانه روي بسته درب خانه سيّد صالح رفته او را خواسته سيّد بيرون آمده بضربات يوسف شهيد گشت بعد از چند روزي هم از جانب امام بغارت خانه اش مأمور شد از جمله منهوبات توله سگي بود كه آورده و در خانه خود بانواع نعمت ها پرورده چنانچه شبي يك مرغ با ظرفي طعام باو خورانده و سه سال آن توله سگ در وثاق يوسف عزيزتر از اولادش مانده شبي بحال مستي سگ را در آغوش كشيده و دستي بر بناگوش سگ زده سگ پريد و پستان يوسف را دريد كه از نگايت آن بيهوش و زندگاني را فراموش نمود تاريخرا نگارنده سرود چون يوسف گشت صالح را بزاري سگش را برد و پرورد و شد استرگ چون شير آن جرّه سگ درّيد پستانش بمرد و خون نخسبيد اندرين جرك قصاصش را عزيزي يافت تاريخ سگ صالح گرفته يوسفي گرگ1320 مكافاة ابن بي بي در تاريخ روم آورده كه در عهد سلطان غياث الدّين كيخسرو بن سلطان علاء الدّين كيقباد سلجوقي صاحب شمس الدّين اصفهاني رتبه وزارت يافت و روز بروز احتراماتش بسر حد كمال رسيد تا در سنه اربع و اربعين و ستمائه بعد از سلطان غياث پسرش عزّالدّين كيكاوس و الي انملك گشته صاحب يكبارگي حاكم مطلق العنان گشت امّا نصرت امير داود و ابوبكر پروانه كه از اعيان امراي زمان بوده گاهي با صاحب مضايقه در بعضي امور مينمودند آخر صاحب باستصواب سمش الدين باباطغراي و شرف الدّين محمود حاكم كه از آنجا او را بدرگاه خواسته خصمانرا بعالم فنا رسانيدند تا آخر ميانه صاحب و شمس الدّين باباطغراي بزيان رفته شرف الدّين محمود چون بيوفائي صاحب را درباره رفيق خود ملاحظه نمود فرار كرده بقلعه كاخ پناه برده صاحب جمعي از امراء را بمحاصره آنجا فرستاد و او را بچنگ آوردند در حينيكه او را بدرگاه ميروند بفرموده صاحب وي را بقتل آورده و سر او را در تو بره نهاده در قريه خبوق كه خانه عامل آن سر در آنجا بود نزول نموده تو بره را بر ميخي كه در آنخانه بود درآويخت قضا را بعد از دو سال چون صاحب را در يكي از قلاع به قتل آوردند و سرش را بهمان قلعه فرستادند در آنخانه بر همان ميخ درآويختند مكافاة در نگارستان استكه چون سلطان ابوسعيد يكمرتبه از دفع چوپانيان را پرداخت قاضي مبارك شاه را نزد شيخ حسن نويان روانه نمود به استدعاي طلاق بغداد خاتون را كه قتل چوپانيان بواسطه تعشق سلطان سعيد باو واقع گرديد نمود و شيخ حسن خوانخواهي او را طلاق داده بجرم سلطان فرستاد روزگار كينه گذار نيز مكافات بتقديم رسانيده و بعد از ارتحال سلطان ابوسعيد شيخ حسن دلشاد خاتون بنت دمشق خواجه بن چوپان كه محبوبه سلطان بود بعقد خود درآورد شعر چو بد كردي مشو ايمن ز آفات كه واجب شد طبيعت را مكافات مكافاة در تاريخ مجدي است كه در آنوقت كه دولت احمد فرساي روي در ترقي نهاده و روز بروز اعتبارش زياده ميشد تا يعقوب نيست او را با مارت خراسان فرستاد در آنوقت كه امير خراسان بود روزي بشكار رفته خوشحال مراجعة نمود در اثناي طريق نظرش بر مردي افتاد كه پسركي خورد و پاكيزه بر دوش داشت احمد از وي پرسيد كه اين پسر كيست گفت بنده زاده امير است سئوال نمود كه او را چه نام نهاده گفت مظفّر احمد بر زبان راند كه نيكونامي است و ما بدين اسم تفّال نموده ايم كه بر اعداء مظفّر خواهيم شد و آنكودك را از آنمرد گرفته بوسه بر جبينش زد فرمود كه هزار درهم بوي دهند آنمرد سيم استده شادمان بمنزل رفت و تصوّر نمود كه اين وظيفه او استكه هر سال از ديوان بوي خواهد رسيد لاجرم باندك مدّتي آنوجه را هباء منثوراً ساخت و بدستور اوّل كودك را در كنار
ص:266
گرفته بر سر راه احمد بايستاد اتفاقا احمد شكاري نكرده ملول و منغض از صحرا معاودت نموده بود چون آن شخص را با پسر در راه ديد دانستكه بطمع آمده است از غاية قساوت قلب اسب را گرم ساخته آن كودك را از كنار پدر در ربوده چنان بر زمينش زد كه مرغ روحش از قفس قالب در پرواز آمد و آن بيچاره نوحه كنان پسر خود را گرفته و بمدفن برد و به آب ديده وي را غسل داده در خاك سپرد راوي گويد وهم در آن چند روز عيّاش كه يكي از غلامان احمد مذكور بود بهرات تاخت آورده مادر احمد را باسيري برد و احمد بعزم اشقام بآنجا رفته بقتل رسيد مكافاة در تاريخ بحيره است كه روزي هادي عبّاسي با حضّار نشسته بود و فرّاشي سراپرده او را ميزد رو بحضار كرده گفت كه چه ميگوئيد كه تيري بر او بزنم كه از پشتش آزاد جهد و بيرون آيد حضّار گفتند خليفه ميتواند زد امّا نخواهد زدن پس هادي تيري دركشيده چنان بر آن مسكين زد كه از پشتش برآمد از اين بي رحمي هادي جميع مردم را بدآمد روز ديگر از اين سبب در پاي هادي چيزي برآمد هرچه خاريدند بيشتر و بدتر شد تا انكه آن رنج آنرا كشت و بقولي همان ساعت كه تير زد بر آن فرّاش مسكين آنزخم در پاي او ظاهر شد مكافاة قال عبدالملك بن عمير علي مافي الكنز المدفون للسيوطي رأيت في هذا القصر اي قصر الامارة في الكوفه رأس الحسين بن علي ترس بين يدي عبيدالله بن زياد ثمّ رأيت رأس ابن زياد بين يدي المختار ثم رأيت رأس المختار بين يدي مضعب بن الزّبير ثم رأيت رأس مصعب بين يدي عبدالملك بن مروان فلاسمع عبدالملك ذلك امر بهدم القصر مكافاة در فارسنامه ناصري استكه در سال هزار و دويست و نود و دو بواسطه نارضامندي پشكاران فارس حسينقلي خان قورت بيكلومير پنج مأمور بگرفتن حسن عليخان حاكم خشت شد بعد از ورود بخشت بزمي و ملايمت بلكه به سوگند بقرآن مجيد او را نزد خود طلبيد بعد از ملاقات حكم بگرفتن او نمودند حسينعليجان مدافعه كرده تير تفنگي بر ران او آمده او را گرفتند و اموال او را بردند و او را در ميانه خشت و كارزان خبه نموده گفتند از زخم گلوله بمرد و در سال ديگر در همانروز در طهران برادرهاي حسينقليجان بگلوله او را در سر ميراث كشتند شعر هبد كه ميكني تو پندار كان بدي گيتي فرو گذارد و گردون رها كند واميست كرده هاي بدت پيش روزگار در هركدام دور كه خواهد ادا كند
در فهم و دانستن زجر طيور است از بعضي از كسان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است زجر طير دميري در حيوة الحيوان از كتاب جليس و انيس ابوالفرج المعافي بن زكريّا نقل نموده كه او گفته استكه ما را عادت چنان بود كه روزها در نزد قاضي ابوالحسن ميآمديم و مؤانست مينموديم روزي برحسب عادت زودتر در منزل او رفتيم و چون درب منزل را هنوز نگشوده بودند در بيرون در نشستيم ناگاه مردي عرب آمده نزد ما نشست و منتظر بيرون آمدن قاضي بود بجهة انجام امري كه داشت در اين اثناء كلاغي آمده بر بالاي درخت خرمائي كه در منزل قاضي بود نشست و صدائي نموده بعد از آن پرواز كرد و رفت آنمرد عرب گفت اينكلاغ گفت كه صاحب اينمنزل بعد از هفت روز ديگر ميميرد و چون ما اينكلام را از آن عرب شنيديم او را زجر نموده از نزد ما رفت بعد از آن اذن دخول داده شد چون وارد بر قاضي ابوالحسن شديم او را متغيّر اللون ديديم پس از علة آن سئوال كرديم گفت شب گذشته در خواب ديدم كه شخصي اين بيت را ميخواند عربيّة منازل آن عبّادبن زيد علي اهلبيك والنّعم السّلام پس از آنوقت قلب من ضيق شده است معافي بن زكريّا گويد با قاضيرا تسلّي داده و دعاي خير و طول عمر در حق او نموده بيرون آمديم پس چون روز هفتم شد همان طور كه عرب خبر داده بود قاضي فوت شد و بخاكش سپردند زجر طير و ايضاً در حيوة الحيوان است كه اميّة بن صلت
ص:267
گلنش هفتاد و يكم
روزي كاسه شراب در دستش بود غرابي بر ديوار نشست دو مرتبه صدا كرد قال بفيك التراب مرتبه ديگر صدا كرد قال بفيك الكثكث اي التراب يعني خاك بدهنت باد پس روي خود بجانب اهل مجلس نموده و گفت دانستيد كه اينغراب چه گفت گفتند نه قال زعم اني اشرب هذا الكاس و اموت گفت ميگويد تو اين كاسه شراب را ميخوري و ميميري راست ميگويد و خود اين كلاغ هم ميرود عقب اين پشته و استخوان مي بلعد و ميميرد فشرب اميّة الكأس فمات من حينه پس اميّه كاسه شراب را اشاميده و بدرگ رفت و آن كلاغ هم در عقب آن پشته كه اميّه گفته بود رفته و استخوان در گلويش بند شده هلاكش ساخت و اين اميّه ملعون بنابر نقل دميري در توريّة و انجيل و زبور خوانده بود كه در عرب پيغمبري مبعوث ميشود طمع داشت كه خودش آن نبي باشد لذا چون حضرت محمّدبن عبدالله صلّي الله عليه و آله مبعوث شد حسد برد و ايمان نياورد و در حق او نازل شد آيه واقل عليهم بناء الذي آتيناه آياتنا فانسلخ منها زجر طير در جلد سيّم خيرات حسان است كه فاقره از عرب زوجة مرّة الاسدي و قائل اينمثل مشهور است خير قليل وفصخت نفسي گويند شوهر مشاراليها بسفر رفته چند سال او را تنها گذاشت او را در آن وقت غلامي بود كه مواشي وي را ميچرانيد و فاقره كمال ميلرا باو داشت وقتي شهوات غالب شده قصد صحبت غلام كرد در حال متذكّر شده و گفت يا نفس لاخير في السرة فانّها تفضح الجرّة و تحدّث العرّة و از آن قصد گذشت بعد از مدّتي باز ميلش بجنبيد ايندفعه نيز عنان نفس را كشيده گفت يا نفس موته تريخبرخرمن الفضيحة و ركوب القبيحة و ايّاك والعار ولبوس الثّنار وسوء الشعار ولوم الدثار و ترك هوا نمود بارستيم كه اينچنان پيش عاقره آمد او را مقهور كرد با خود انديشيده گفت ان كانت مرّة فقد تصلح الفاسدة و تكرم العائدة پس مرتكب آن فعل قبيح شد اتفاقاً شوهرش از سفر بازگشته همانوقت وارد منزل ميشد و چون از كهانة و عيافه خبري داشت در عرض راه از ناله غرابي دريافت كه زوجه اش تا آنشب خيانتي نكرده اما در ايندم آخر مصدر كاري ناشايسته شده مختصر چون بخانه رسيد فاقره تازه از عمل فارغ گرديده و نادم گشته از شدّت پشيماني ميگفت خير قليل وفصخت نفسي شوهرش اينسخن را شنيده از فرط غضب لرزان شد و داخل خانه گرديد فاقره از تاريكي وحالة اغتشاش مرّه را نشناخته گفت از چه ميلرزي مرة جوابي داد و فاقره از صدا دانست كه شوهر او است و كلام او را شنيده از واهمه زهره اش چاك شده صيحه كشيد و بخاك افتاده جان بداد پس از آن مرّه غلام خود را بكشت زجر طير در تاريخ بحيره استكه يافعي در تاريخ خود گويد كه اصل حكاية عبدالمؤمن كه در مغرب زمين به سلطنة رسيد آنست كه در اوان طفوليّت روزي نزد پدر خود علي كاسه گر در خواب بود و پدر او بامر كاسه گري كه شيوه او بود مشغول بود بيكبار از آسمان آواز ملائمي شنيد چون سر بالا كرد و قطعه ابري ديد سياه كه محاذي سر او بپائين ميآيد تيك درنگريست خيل زنبور عسل بود كه نزول نموده تمامي اعضاء جگر گوشه او عبدالمؤمن را فراگرفتند مادر عبدالمؤمن را اضطرابي دست داد خواست كه بيتابي كند علي كاسه گر او را مانع آمده پس بي انكه از آنها ضرري بعبدالمؤمن برسد پرواز كردند علي دست از كار برداشته نزد شخصي زاجر رفت و آنصورت را با او در ميان نهاد وي گفت دور نيست كه نور ديده است در ميان اهل مغرب سرور و برگزيده گردد و آخر چنان شد چنانچه در مكشوف چهارم از گلشن بيست و چهارم اجمالي از اينقضيه مذكور افتاد زجر طيّر شاهزاده آزاده مرحوم عليقلي ميرزا در كتاب فلك السّعاده از كتاب حروب ابن قتيبه نقل كرده كه كثير غرّه بجهة ملاقات عزّه روانه مصر بود در راه اعرابي از بني هند او را ديد گفت يا ابا صخر عازم كجائي كثير گفت بجهة ملاقات عزّه بمصر ميروم گفت در راه در پيش روي تو خيري آمد گفت نديدم چيزي مگر غرابي را كه از شاخ درخت بآن اويخته بود و بر خود را با منقار ميكند گفت چون تو داخل مصر شوي غرّه مرده است كثير با تغيّر از وي گذشت چون وارد مصر شد مردم از تشييع
ص:268
در فهم زجر الطير از بعضي كسان
جنازه غرّه مراجعت ميكردند گفت شعر و ما اَعيَفَ النهديّ لله درّه وَاَجرَه للطير لاغّر ناصرُه زجر طير و ايضاً در همان كتاب استكه كثير بعد از فوت غرّه عاشق يكي از دختران همان قبيله شد كه او را امّ حوپرث مي گفتند خواست او را خطبه نمايد او انكار كرده كه تو را مكنت و تمولّي نيست و از عهده مخارج من برنميآيي لكن خود را حبس نموده زوجه ديگري نخواهم شد تا تحصيل مال كني كثير ناچار بسوي بعضي از بني مخزوم رفته چون از مصر خارج شد آهوئي او را با رخ شد براي خود تطيّر زده از او گذشت غرابي ديد خاك از زمين كنده بصورت خود ميريزد وي را مكروه آمده باز تطيّر نموده تا اينكه داخلشد به بطني از ازد كه او را بنولهب ميگفتند سئوال كرد آيا ميان شما را خبري هست گفتند بلي او را نزد شيخي برده او قصّه خويش را بيان كرد شيخ گفت تو چون مراجعت بمصر نمائي امّ حويرث مرده باشد و يا زوجه يكي از بني اعمام خود شده بود اين اشعار را گفت تيمّمت لهباً ابتغي العلم عندهم و قد تّد علم العالمين الي لهب بممّت شيخاً منهم ذاامانة بصيراً بزجر الطّير منحني الصّلب فقلت له ماذا تري في بوارح وصوت غرايب يفحس الوجه بالتّرب فقال جري الضبي الريح بنصيها و قال الغراب جد يمنهل سكب فان لم تكن ماتت فقد حال دونها سواك خليل باطن من بني كعب ختم ذكره ختم بايد دانستكه زجر و عيافه كه عرب در جاهليّت بآنها مولع و در اسلام نيز با وصف منع شارع مقدّس باز ترك نكرده همان تفأّل و تطيّر است نهاية انكه اينها مخصوص بحيوانات است حالاً و محلّا واصواتاً چنانچه آهو چون از همين كه جهة مباركي است بر يسار رفتي او را با رخ گفتندي و تطيّر ميزدند و چون از يسار بيمين آمدي به ضدّ اوّل سانح گفتندي و شيخ كفعمي ره روايت فرموده كه تفأل بارح و تشأّم سانح عقيده اهل حجاز بود و اهل بخد بخلاف او قائل بودند و از حال طيور و اسامي ايشان مخصوصاً و همچنين از تغيير حالت و حركت آنها گاه تطيّر نموده و گاه تفأل زده و در ايران نيز اينعمل در نزد بسياري متداول و متعارف است كه چون جغد بآباداني درآيد از اصوات مختلفه او گاه تطيّر و گاه تفأل ميزنند و اينمعني در اصفهان و يزد شيوعي دارد و عرب و عجم را در اين خصوص شعرهاست
در اقبالهاي دنيويّه كسانيكه بخت يار بوده اند و گلچين از گلبانهاي آنها چند كل است اقبال در بسياري از تواريخ مثل كنجدانش و فارسنامه ناصري و تاريخ وصّافست كه از غرائب اتفاقيّات قصه ملوك بني قيس استكه جزيره قيس كه يكي از جزائر معتبره خليج فارس است منسوب بآنها است و آن چنان استكه قيصر نام ناخداي سيراني وفات يافت كه او را سه نفر پسر و زوجه بود پسر بزرگش را قيس ميگفتند با برادران موافقت كرده اموال بازمانده پدر را بتاراج حوادث داده پريشاني روي آورده روي از وطن تافته در جزيره كيش كه خالي از آبادي بود سايه باني از خاشاك ساخته توقّف كرده از ماهي گيري گذراني داشتند و رسم ناخدايان بندر سيراف چنين بود كه هرگاه كشتي از بندر سيراف روانه بلاد بعيده ميشد براي سلامتي كشتي از دعاي اهل سيراف از هر خانه مال التّجاره اگرچه يكمن ريسمان بود ميخواستندتا ناخدائي تدارك سفر هندوستان ديده بقاعده معموله درب خانه قيصر آمده از زوجه او كه پيره زالي بود مطالبه مال التجاره كرده پيره زال بيچاره گريان شده گفت كه پسران قيصر ناخلف كشته اموال او را تلف نموده در جزيره كيش بسختي وبد بحثي ميگذرانند ناخدا اصرار نمود كه هرچه باشد بياور پيره زال گفت جز گربه چيزي در خانه ندارم ناخداي همان گربه را بخواست پيره زال باحتمال استهزاء برنجيد و ناخداي او را استماعت كرده گربه را گرفته در كشتي گذاشت و روانه مقصد گرديد و بعد از چند روزي كشتي در دريا طوفاني شد و بعد از مدّتي بجزيره رسيدند كه از اكناف عالم افتاده بر سمپل اتفاق كشتي وارد انجزيره ميگشت ناخدا غنيمت دانسته تا انكه كشتي بساحل انجزيره رسيد و ناخداي براي تدارك كار از كشتي پياده گشته وارد جزيره گرديد و چندين چيز خوب كه داشت بتوسط ترجمان
ص:269
به عنوان هديّه براي پادشاه انجزيره برد در اين بين سفره طعام پادشاهيرا انداختند و چندين نفر با چوبهاي باريك پرشاخه ايستادند و چون طبقهاي طعام را گذاشتند چندين موش از سوراخها بيرون دويده خود را در سر سفره انداختند و جماعة چوبدار چون موشها را از جانبي دوانيده از طرف ديگر در سفره ميآمدند و ناخدا چون ملاحظه نمود با خود گفت گربه زن قيصر در ايندستگاه مرغوب و مطلوب خواهد بود روز ديگر گربه را در قفس كرده در موقع طعام پادشاه از قس در آورد و چون چشم گربه بر موشها بيفتاد به دو سه حمله چندين موش را بكشت و باقي فرار نموده هريكي بسوراخي گريخت و پادشاه و اتباعش از هنر گربه تعجّب نمودند و آنروز طعام را با سراحت خوردند و مال التّجاره كشتي سيراف را از عشور معاف داشته خلعتي بناخدا دادند و ناخدا قصّه زن قيصر و پسران او را بگفت و پادشاه جزيره ترحم كرده كشتي را پر از متاع آنجزيره براي زن قيصر و پسرانش بانعام ببخشيد و چون كشتي عود بسيراف نمود اهل بندر سيراف براي اخذ مال خود در كناره بيامدند و ناخدا در اوّل ورود زن قيصر را بخواست و واقعه را باو گفت و كشتي پر از متاعيرا تسليمش نمود پس زن قيصر كسي را از پي پسران خود بجزيره كيش فرستاد و بعد از انكه حاضر شدند تمامي آنمتاعرا بايشان تسليم نمود پس قميس ببرادران خود بگفت كه جزيره كيش براي ما ميمنت نموده بايد آنرا وطن ساخت پس آنچه از لوازم آبادي بود از سيراب خريده حمل جزيره كيش نمودند و باندك زماني كيش را آباد داشتند و روز بروز بر آباديش بيفزود و جزيره كيش را بمناسبت قميس كه پسر بزرگ قيصر بود جزيره قميس گفتند و گار پسران قيصر ناخداي سيرافي بالا گرفت تا انكه اولاد قميس خود را بلوك بني قميس گفتند و سواحل درياي فارس را در تصرّف درآوردند و سالها بر اينمنوال گذشت تا نوبة بملك سلطان بني قميس رسيد در سال ششصد و بيست و شش اتابك ابوبكر پسر اتابك سعد پسر زنگي سلغري جزيره قميس را مسخّر داشت و ملك سلطان تقبل رسيد و دولت ششصد ساله بني قميس سپري گرديد اقبال ابن خلكان در ترجمه ابومحمّد مهلّبي كه وزير بالاستقلال معزالدّولة بن بويه بود گويد كه ارتفاع قدر و علوّ همّت و كثرت قيض جود او مشهور است علم و ادب و اهل آنرا بغايت دوست داشتي و هميشه همّت عالي نهمت بر موجبات ذكر جميل مصروف نمودي و پيش از انكه بخدمت معزّالدوله رسد احوال او بسيار پريشان بود تا انكه در يكي از اسفار او را ميل بخوردن گوشت شد و قدرت بر بهاي يك سير گوشت نداشت از غايت شدّت محنت خود اين اشعار را برشته نظم آورد الاموت بباغ فاشتريه فهذا العيش مالاخير فيه الاموات لذيذ الطعم فيه يخلّصني من الموت الكريه اذا ابصرت قبراً من بعيد وددت بانّني ممّا يليه الارحم المهيمن نفس حرّ تصدّق بالوفات علي اخيه اقبال در گنج دانش استكه سعدالدّين كه باني مدرسه پائين پاي مقدّس رضويّه است اموال بسياري از هند بدست آورده و اينمدرسه با موقوفات آن از آن اموال است و كيفيّه آن بدينقيمتست كه سعدالدين در ابتداي ورود بهندوستان چندان بي خبره و بي بصيرت بوده كه در كوچها گدائي ميكرد روزي پيرمرد هندي او را ديده گفت اگر قبول ميكني كه چشمهاي ترا بسته بخانه ببرم در آنجا كار كني اجرت خوب خواص يافت آن فقير با خود گفت يقين استكه از قبول اين تكليف بدتر از اينكه هستم نخواهد شد و تن در داده پيرمرد هندي چشمهاي او را بسته دست او را گرفته عصاكشان از راه هاي پس كوچه و پرپيچ و خم او را بخانه خود برد آنجا چشم او را گشود وي خود را در فضائي يافت كه ديوارهاي بلند كشيده انرا احاطه كرده بود هندي مكافي را باو نمود حفر كند چون حفر كرد هندي مسكوكات طلا و نقره بسياري در آن دفن كرد و اين كار روزهاي مكرّر بود صبحها سر معبر مخصوص آمده عصاي او را كشيده بخانه براي حفر كردن ميبرد و عصرها باز بر سر معبر معيّن ميآورد و آنچه از چشم دار ميخواست بفهمد كه از كجا بكجا آمد و شد ميكند سر درنميبرد تا روزي در تنهائي ميان روز گربه بدست آورده و او را حقّه نموده و پوست كنده پر از زر مسكوك نموده بهم بسته گربه را توكلت علي الله از ديوار بيرون خانه
ص:270
در اقبالهاي دنيويّه دولتمندان
انداخته و صداي افتادن آنرا شنيد فهميد كه در ميان گل و لجن افتاده چه صداي آن مثل صداي افتادن چيزي در ميان گل و لجن بود پس وقتي كه كارش تمام ميشد بهواي تصوّرات چشم كور و دل بينا در كوچها گردش ميكرد و به پيدا كردن گربه ميپرداخت تا آنكه آن را در ميان حوضچه ضرابه در ميان گل و لجن يافت و آن را برده پنهان نمود و درست اطراف در و ديوار انخانه را نشان كرد و آنمحلّ را بشناخت از اتفاق چندي نگذشت كه آنمرد هندي فوت شد و وره بي خبر آنخانه را هم بجهة تقسيم خواستند بفروشند هركسي قيمتي گفت سعدالدّين بصير و مزدور جنير با همان نفوذ جلد گربه و ذخيره بدست آورده انخانه را بخريد و مالك گنج و نقود مخزونه هندي گرديد و جمله را بايران حمل كرد و قسمتي از آن را بمصرف بناي اين مدرسه رسانيد اقبال در كتاب فرج بعد الشدة مسطور است كه عبدالله صوري رواية كرده كه جواني در واسط همسايه من بود كه مال موروثي تلف كرده بود و بمحنت فقر و فاقه گرفتار شده روزي او را ديدم كه لباسهاي فاخر پوشيده و اسباب مرتّب ساخته پرسيدم كه اين غنا و ثروت را ز كجا يافتي جواب داد كه بعد از انكه مجموع اموال پدر را صرف كردم چنانكه در خانه من هيچ باقي نماند شبي زوجه ام بدرد زادن گرفتار شده از من شيريني خواست و چون بر ترتيب آرزوي او قادر نبودم حيرت بر من استيلا يافت از غاية خجلت از خانه بيرون آمدم و در كوچها ميرفتم ناگاه روشنائي بنظرم آمد چون بيشتر رفتم در خانه گشاده ديدم و مردي نشسته يافتم كه بطبخ مشغول بود بي اجازت وي درآمده سلام كردم آن مرد گفت در اين نيمه شب كجا بودي من حال خود باو گفتم گفت در اينخانه درآي و بياساي تا فردا كه آفتاب درآيد در كار تو نظري كنم پس گليمي بجانب من انداخت و گفت اين را در خود پوش من آن گليم را بر دوش گرفته بخفتم و چون دو پاس از شب برفت ديدم شخصي در آمده سلام كرد و چيزي در پيش او گذاشته گفت اگر طعامي داري بيار كه بغاية گرسنه ام صاحبخانه از او سئوال كرد كه چرا دير آمدي آنمرد جواب داد كه از ديروز تا امشب در ميان هيزم متواري شده بودم و اين ساعت فرصت يافته اين نقود را آوردم و اين بغايت گران است نميدانم نقره است يا طلا صاحبخانه طعام آورده بعد از آن شراب حاضر كرده اقدام لبريز و پيموده جوان را مست ساخت و تيغ كشيده سرش را از تن جدا كرده نزد من آمده خواست كه معلوم كند كه من در خوابم يا بيدار چندانكه مرا جنبانيد حركت نكردم پنداشت كه من در خوابم چادري گسترده و گشته را در ميان آن نهاده آنرا بر دوش گرفته بيرون برد و همان لحظه من هميانرا برداشته و از عقب او بيرون رفتم و بهر طرف ميدويدم ناگاه بمسجدي رسيدم و بدرون آن مسجد رفتم و از درون در را بستم و ايمن گشتم و آنمرد تيغ كشيده در كوچها بطلب من ميدويد ناگاه صداي پائي شنيدم گوش فرا دادم صداي انمرد را شنيدم كه ميرفت با خود ميگفت كه زهي غبن فاحش كه نسبت بمن وقوع يافت خون ناحق و حق الناس در گردن ماند و مال را ديگري برد و چون صبح دميد از مسجد بخانه رفتم و آن زرها را شمردم پنجاه هزار مثقال طلا بود اقبال در تاريخ مجدي استكه نوشيروان نوبتي به شكار رفته از حشم و لشكر بتقريبي دور ماند و در اثناي راه نظرش بر پيري خاركش افتاد كه پشته خاري بر دوش كشيده شعر لنگ لنگان قدمي بر ميداشت*** هر قدم دانه شكري ميكاشت ناگاه استخواني در پاي او رفته خون از پايش روان شد پير بيچاره قدري خاك از جاي خشكي برداشت و بر آن ريش ريخت و در رفتار آمد نوشيروان را بر حال او رحم آمده و باو گفت اي پير تو را وقت راحت و آسايش است نه هنگام مشقت و گذاش پير جواب داد كه اي سپهبد دوران چهار دختر دارم و هر روز پشته خار فراهم آورده ببازار ميبرم و بچهار درهم ميفروشم و از آنجمله يك درهم را نان ميخرم و دو درهم و نيم ديگر را صرف مايحتاج ديگر ميكنم و يمزرهم به پشه حصرف مي كنم تا دختران جهة خود جامه ترتيب دهند و روزگار من بدينمنوال گذر است و اگر يك روز بصحرا نروم فرزندانم
ص:271
گلشن هفتاد و سيم
بي قوت مي مانند نوشيروان از مسكن او پرسيد گفت منزل من در اين قريه است و اشاره كرد بدهي كه در آنحدود بود پادشاه عادل مرحمت گستر بنكوسير پرتو التفات بر حال آن محنت زده انداخته انگشتري خويش را كه گوي زمين در زير او تعبيه بود بيرون كرده بدست پير داد و فرمود اينده را با مواشي و مراغي و آنچه متعلق بمن است بتو بخشيدم پير بآن ده رفته انگشتري را برئيس و مرئوس و امير و مأمور نمود و ايشان كردن در چنبر او درآوردند و باندك روزگاري چندان نعمت و مال و سامان و جمعيّت در سلسله پير بهمرسيد كه مافوق آن متصور نبود و بعد از مدتي از اين قضيه نوبت ديگر پادشاه رعيّت پرور با دو سه كس از خواص در اثناي صيد بآن ده رسيد و از صاحب قريه پرسيد كه كيست گفتند شهريار سخاوت شعار اينقريه را بفلان پير خاركس بخشيده است ملكرا از قضيّه او ياد آمده پرسيد كه منزلش كجاست پادشاه را بدر وثاق پير آوردند جمعي از ملازمان بنظر پادشاه درآمد كه بدرسراي عالي نشسته بودند از ايشان سئوال كرد مهتر شما كجا است گفتند اندك كوفتي باو رسيده بدان سبب صاحب فراش است و امروز بيرون نمي آيد پرسيد اين كوفت از چيست گفتند كه در باغ كنيزگان گل بسيار باو زدند بدان سبب صاحب فراش شده نوشيروان متعجب مانده قصّه استخوان كه در اثناي راه پاي او را مجروح ساخته بود يادش آمده فرمود كه او را خبر كنيد كه مهماني عزيز رسيده است ملا زمان پير را خبر نموده و رخصت بار داد پادشاه بدرون خانه رفته او را ديد كه در ميان ديباي زربفت خوابيده و كنيزگان ترك بدلك و ماليدن او اشتغالداشتند چون نظر پير بر مال پادشاه جهانگير افتاد او را شناخته برجست و سر در پاي مباركش نهاد پادشاه فرمود كه در آنروز استخواني چنان در پاي تو رفته هيچ از آن الم ننايدي و امروز چون استكه بسبب كلي كه رعنايان كلندام بجانب تو انداخته صاحب فراش شده پير گفت ايخداوند مرد بايد كه در محنت و مشقت مصابرت نمايد و در نعمت و راحت رخش تكلّف در ميان تنعّم تا زد نوشيروان را از حسن گفتار پير خوش آمده او را بنواخت اقبال در زهر الرّبيعست كه چون تيمور لنگ به سلطنت رسيد روزي به شكار ميرفت مردي فقير در صحرا ديد كه زرع ميكرد از او پرسيد چه نام داري فقير گفت تيمور گفت عمر تو چند است گفت فلان مدّت پادشاه ديد كه عمر و نام او موافق است با عمر و نام خود و هر دو در يكشب متولّد شده اند چون نيكو تأمّل ثمود ديد كه پاي او نيز لنگ است پس مشابهة تمام با هم حاصلشد پادشاه گفت هرگاه اين همه مشابهت من و تو هست چگونه تو به فقر و فاقه مبتلا شده و من بپادشاهي رسيده ام فقير گفت به سبب انكه طالع من وقتي بود كه دلو خالي بود پس پادشاه را از اينسخن خوش آمده باو گفت همچنانكه خدايتعالي ترا در نام با ما شريك كرده سزاوار آنستكه در دولت نيز با ما شريك باشي پس او را نديم خود گردانيد اقبال در تاريخ مجدي استكه وقتي هرون الرّشيد قران ميخواند چون باين آيه رسيد كه اليس لي ملك مصر و هذه الانهار تجري من تحتي هرون حاجب را طلبيد گفت در بغداد و تفحّص نماي و پست ترين مردم را نزد من آر حاجب بعد از شرط تفحص ناگاه مردي را ديد در خرابه نشسته و سكاني چند دور او حلقه زده با خود گفت از اينمرد خسيس تر نيست كه بمصاحبت گلاب راضي شده است پس او را نزد رشيد آورد رشيد از او پرسيد نام تو چيست گفت طولون گفت پيشه تو چيست گفت سبكبازي گفت يزعم فرعون ميخواهم ترا بايالت مصر فرستم ميتواني امور آنجا را انتظام دهي فرمود بلي پس تشريفي فاخر باو پوشانيده و مهماتش ساخته روانه مصرش نمودند و چون وارد مصر شد ارتكاب امور خطيره نموده مدّتي مديد حكومت نمود و احمد بن طولون پسر او است
در ادبارهاي دهريّه بخت برگشتگان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است ادبار در رياض السّياحه استكه در مدّت خلافه مقتدر عباسي كه بيست و چهار سال و يازده ماه و
ص:272
در ادبارهاي دهريّه بخت برگشتگان
شانزده روز بود سپاهيان دوبار بروي خروج كرده او را خلع نمودند نوبة اول با عبدالله بن مقرّ تبعيت كردند يكي از معاريف حكايت نمود كه در آنروز كه با ابن معتّز بيعت كردند و رسم انقياد بجاي آوردند من پيش محمد بن جرير طبري صاحب تاريخ رفتم و با وي گفتم كه با عبدالله بيعت نمودند و داود بن جراح را وزير كردند پرسيد قاضي كه خواهد بود گفتم حسن مشتني ساعتي تأمّل نموده گفت اينكار باتمام نخواهد رسيد و سرانجام نخواهد گرفت گفتم از كجا ميگوئي جواب داد كه اين هر سه در مضبي كه بايشان رجوعشده كمال استحقاق را دارند و هر سه ايشان كاردان و كارگذارند امّا روزگار در تنزّل و تراجست و مستحق بايد كه محروم باشد همچنان شد كه او گفته بودو آن منصب يكشب بيش نماند و روزگار ايشان را بگوشه نشاند تا عاقلانرا معلوم شود كه هنر در هر زمان باعث حرمان بوده است ادبار در تاريخ نگارستان و ساير كتب سير و تواريخست كه يكي از اكابر بغداد ميگويد كه سالي در عيد اضحي در وقت قرباني نمودن ما زني بمنزل ما آمد و خواهش نمود كه پوست آن قرباني را باو بدهم ديدم مادرم او را بسيار احترام ميكند و با او بادب تكلّم مينمايد از مادرم پرسيدم كه اينزن كيست گفت مادر جعفر برمكي است من برخاستم و به نزد او رفتم ديدم چادر بسيار مندرسي بر سر دارد پرسيدم ايمادر از عجايب روزگار كه ديده از براي من نقل نما گفت عجائب بسيار ديده ام لكن از همه اعجب كه در احوال خودم تماشا كرده ام اين استكه در سال گذشته در مثل چنين روزيكه عيد اضحي است هفتصد كنيز داشتم و بر جعفر پسرم خشمگين بودم كه در حقّ من تقصير ميكند و آنروز از براي هريك از آن كنيزان گوسفندي قرباني كردم و در اين عيد بجهة پوستيكه ميخواهم بزير خود بيندازم محتاجم انشخص ميگويد دلم به حال او بسيار سوخت او را دلداري داده و بقدر مقدور وجهي بجهة مايحتاج او تقديم نمودم ادبار في كنز الفوائد للعلامة الكراجكي ذكروا انّ المتمناة ابنة النعمان بن المنذر دخلت علي بعض ملوك الوقت فقالت انا كنّا ملوك هذه البلدة يحيي اليناخرجها و يطيعنا اهلها فصاح بنا صائح الدّهر فشق عصانا و فرق ملأنا و قد اتيتك في هذا اليوم اسئلك ما استعين به علي صعوبة الوقت فبكي الملك و امرلها بجائزة حسنة فلمّا اخذتها اقبلت بوجهها عليه فقالت انّي محيّيك بتحيّة كنّا يسخّي بها فاصغي اليها فقالت شكوتك يدا افتقرت بعد غني ولا ملكتك يد استغنت بعد فقر و اصاب الله بمعروفك مواضعه و قلّدك المنن في اغناق الرّجال ولا ازل الله عن عبد نعمة الا جعلك السّبب لردّها عليه والسّلام فقال اكتبوها في ديوان الحكمة ادبار در زهر الربيعست كه خليع شاعر گويد شبي فضل بن يحيي برمكي مرا طلبيد و در آنوقت از قوّاد رشيد بود پس خوف بر من مستولي شد و خوط استعمال كردم و دل بر مرگ نهادم زيرا كه دشمنان سعايت من نزد او كرده بودند كه من او را هجو كرده ام چون به منزل او داخلشدم ديدم كه در ميان صحن خانه نشسته و قريب سيصد زان مغنيّه نزد او بودند پس سلام كردم جواب مرا گفت و بعد از زماني سر بالا كرد و جواب مرا گفت و گفت يا خليع ترا نطلبيده ام مگر براي امر چيزي كه هست بدانكه امشب از براي ما پسري متولّد شده است و دو مصرع براي او گفته ام آنها را تمام نميتوانم كرد گفتم آنها را براي من بخوان خواند عربيّة و يفرح بالمولود من آل برمك بغاة النّدي والسّيف والرّمح والفضل يعني و خوشحال ميشوند بمولود از آل برمك كسانيكه ميخواهند بخشش و شمشير و سنان و فضل را پس من في الفور گفتم و تنبسط الآمال فيه لفضله ولا سيّما انكان والده الفضل و منتشر ميشوند آرزوها در آنمولود بسبب فضل او خصوصاً اگر بوده باشد والد او فضل پس او را خوش آمده دوازده هزار درهم بمن بخشيد و مرا به نزد برادر خود فرستاد و او مرا مثل اين عطا كرد پس نزد پدر فرستاد و او هم دوازده هزار درهم بمن داد پس برگرديدم با سي و شش درهم و چون ايّام برانكه بآخر رسيد بمصر رفته بودم روزي بحمّام داخل شدم پسري براي خدمت من آمده پس اينشعرها بخاطر من آمد و آنها را خواندم ديدم كه آن پسر بيهوش افتاد او را از سبب
ص:273
بيهوشي پرسيدم گفت از گفتن و خواندن تو اين شعرها را بود آيا ميداني كه آنها را بكجا گفته بودي گفتم در خانه فضل بن يحيي گفته ام در وقتيكه از براي او پسري متولّد شده بود آن پسر گفت من آنمولودم كه تو اينها را بولادت من گفتي پس من از بي اعتباري دنيا بسيار تعجّب نمودم ادبار در تاريخ بحيره استكه مهدي عباسي را خويشي بود به غاية بيطالع مردم در باب او به مهدي سخنان گفتند آخر روزي گفت ياران من در كار او تغافل ندارم و بر شما ظاهر ميكنم كه اينرا بي طالع آفريده اند پس فرمود كه بدره زري بر سر جسد انداختند و او را بكاري فرستادند كه او را البته ميبايست از جسد گذشت و بر سر بدره قدم نهاده و رفت و آمد و آن زر بنظرش نيامد و آنرا برنداشت گفتند كه سبب چه بود كه شما اينچنين بدره بر نداشتيد مگر آنرا نديديد گفت چون بر سر جسد رسيدم بخاطرم رسيد كه آيا از پلي چنين پنهاوري اگر چشم نداشته باشم چگونه ميگذرم پس چون در سر جسر رسيدم امتحان چشم خود كرده چشم را بر هم نهادم تا بآخر پل و جسر رسيدم ديگر خبر ندارم كه بر سر جسر چه بود حضّار آفرين بر درك خليفه نمودند ادبار در تاريخ حبيب السير استكه انكه امير اسمعيل ساماني بنا بر مبالغه معتضد كه كيسه عمروبن ليث را در سينه داشت با ده هزار سوار كه ركاب ايشان چوبين بود بجنگ عمر و ليث كه ايالّه خراسان و فارس و اصفهان و سيستان را از جانب خليفه داشت رفته از آب آمويه عبور كردند و عمر و با هفتاد هزار سوار با استعداد در برابر صف آرا مي گشته چون آواز نميزد و صداي كوس حربي برآمد اسب عمروبن ليث آغاز توسّني كرده او را بي اختيار بصف اعدا رسانيد و اميراسمعيل بي استعمال سيف و سنان غالب گشته عمرو را گرفته در خيمه محبوس گردانيد نقل است كه در آن روز نظر عمرو بر يكي از شاگرد پيشگانش افتاد كه براهي ميرفت او را طلبيده و از گرسنگي شكايت كرد شاگرد پيشه در حال قطعه گوشت بهمرسانيد بنا بر فقدان ديگ آنرا در سطل اسب انداخت و اتش افروخت و بطلب حوائج رفت اتفاقاً سگي آمده سر در سطل كرد دهانش از حرارت شوربا بسوخت بتعجيل سر از سطل خواست كه بدرآرد دسته سطل اسب در گردنش افتاد بدويد عمرو از مشاهده اينصورت بديع بخنديد يكي از حارسان بر زبان برآورد كه چه جاي خنده است عمرو جواب داد كه امروز خوانسالار من شكايت ميكرد كه سيصد دواب مطبخ را بزحمت ميبرند و مي كشند و حالا ملاحظه ميكنم كه سگي آنرا بسهولت ميبرد فاعتبروا يا اولي الابصار و هم در آنجاستكه عمرو را ببغداد بردند و بحكم خليفه در محبس افتاد و در نهاية كار او مورّخان اختلاف دارند عقيده زمره انكه معتضد در سكرات موت هر سنگي فرستاد تا او را كشت و مذهب فرقه انكه در وقت فوت معتضد هيچكس ياد عمرو نكرد و او در حبس از گرسنگي بمرد و طائفه گفته اند كه معتضد در وقت وفات امير محبس خانه را به قتل عمرو مأمور گردانيد و چون او مي دانست كه معتضد همان لحظه مي ميرد دامن عصمت خود را بخوان او ملوّث نساخت و بعد از انكه مكتفي برسند خلافت نشست بنا بر محبّتي كه با عمرو داشت پرسيد كه حال او چيست گفتند در قيد حيات است مكتفي اظهار بشاشت نموده قائم كه وزير مكتفي بود دانستكه اگر عمرو زنده ماند منظور نظر خليفه خواهد شد پس بنا بر عداوتيكه با عمرو داشت قاصد قتل او شده معتمدي را فرستاد ناكارش را باتمام رسانيد و با مكتفي گفت كه ما مي پنداشتيم كه عمرو در قيد حيات است امّا حالا چنان معلوم شد كه مهمّ او از مهمّ گذشته و از دنيا رفته است ادبار در تاريخ نگارستان استكه دولت بني اميّه بريختن بولي از هم پاشيد تبيين اينمقال انكه مروان الحمار كه آخرين خلفاء جبابره و فراعنه بني اميّه است چون در كنار آب زاب در شهور سنته اثنتي و بثشين و مائه با لشكر سفاح عبّاسي مقابل شده در حين تصغه صفوف از اسب فرود آمده بقضا و حاجت نشست اسبش گريخته در ميان لشكر اوفتاد مردم را گمان آن شد كه مكر او را كشته اند لاجرم چنانكه در تصوّر نمي گنجد دست از هم داده پراكنده و پريشان گشتند مروان حمار كه آنحال مشاهده كرد سراسيمه كشته بر زبان
ص:274
آورد اذا تمّت المدّة لم تنتفع العدّة و آن در ميان عرب مثل شده ذهبت الدّولة ببولة ادبار و ايضاً در آن كتاب استكه چون ابومسلم مروزي قحطبة بن شبيب طائي را بدفع مروانيّين بعراق فرستاد او با آن جنوده نامعدود متوجه عراق عرب و شام گرديد چون به كنار فرات رسيد يزيد بن مبيره كه در آن اوان از قبل مروان حمار و الي عراقين بود با لشكر پيشتر بعزم مدافعه برآمده در برابر آمد شب بود كه در هم آويختند قحطبة از اسب خطا شده در آب افتاد في الفور شعله حياتش فرو نشست و آب كه ماده حيات است او را سبب ممات گشت القصه پيش از انكه مردم بآن اطّلاع يابند يزيد بن هبيره را كه بشجاعت مشهور بود بشكستند و لشكري چنان را متأصل گردانيدند يفعل الله مايشاء و يحكم مايريد و چون اينخبر بمروان رسيد گفت غريقي كه لشكر را بشكند ديگر در آن دولت ايندجير بنا شد ادبار در مستطرف استكه شيخي از طائفه همدان حكاية كرده كه در زمان جاهليّت قوم من مرا با هداياي بسيار در نزد ذي الكلاع حميري فرستادند مدّت يك ماه معطّل شده و ملاقات او مرا ميسّر نشد تا انكه بعد از يكماه روزي سر خود را از روزنه غرفه در او نشسته بود بيرون آورد ناگاه تمام آن كساني كه در زير آن غرفه بودند بيك بار بر زمين افتاده و از براي او سجده نمودند پس از مدتي او را در بلده حمص ديدم كه يك درهم به قصّاب داده گوشت خريد در حالتي كه سفره اش را بر عقب دابة خود بسته بود و اين اشعار از ذي الكلاع گوشزد اهالي اصقاع است عربيّة افّ للدّنيا اذا كانت كذا انا منها في بلاء و اذي ان صفاعيش امرء في صبحها جرّعته فميا كأس الرّدي ولقد كنت اذا ما قيل من انعم العالم عيشاً قيل ذا ادبار در رياض السّياحه استكه چون قاهر بالله عباسي بر او رنگ خلافت جلوس كرد مونس خادم و عليّ بن چابليق حاجب را بقتل آورد با انكه ايشان در بيعت او اهتمام كرده بودند و حرم برادر خود مقتدر را گرفته مصادره نموده و كنيزان او را شكنجه كرد و بر سر مادر مقتدر چوب زده مجموع اموانش را بستد و او در آن عقوبت بمرد و برادرش احمد را گرفته چهار ميخ كشيد عاقبت تركان از او رنجيدند او را گرفته ميل كشيدند مدّتي زنده بود و مانند ساير كوران بر در مسجدها گدائي ميكرد و مي گفت ايّها النّاس صدقه دهيد شخصيرا كه خليفه شما بود و بر شما حكم مينمود و تا عهد متّقي خود را خلع نكرد چون با متّقي بيعت كردند متّقي از قاهر رخصة خواست قاهر گفت بجهة اين رعايت كه تو كردي خود را از خلافت خلع كردم و مدّت خلافتش يكسال و پنجماه و هشت روز بود ادبار در نگارستان است كه در اواخر عهد سلطان ملكشاه سلجوقي در شهور سنة اربع و ثمانين و اربعمائه مرغ روح پرفتوح ذو السعادات ابوعلي شرف شاه كه از اولاد جعفر طيّار است در فضاي عالم قدس پرواز كرد و اولاد امجادش قريب شصت سال بحكومت قزوين اشتغال داشتند و او را ثروتي وافر و مكنتي متكاثر بود و اكثر مواضع و نواحي و باغات و قصبات و مستقلّات شهر از او و اتباع او بوده و حاصل املاك او هر سال ششصد و ششهزار دينار زر سرخ ميشد و راتبه مطبخش هر روز سيصد من نان و صد من گوشت بوزن قزوين بوده امّا با وجود اين نعمت در لباس تكلّف نكردي و چون وفات يافت و ارثش منحصر بدختري بود جميع املاك و اسباب باو رسيد و آنها باندك وقتي تلف شده آخر كارش بگدائي كشيد نظم مكن بمال تفاخر مناز بسياري بنعمتي كه مصون از فناء و زوال ادبار بتوسط يكي از ثقات از والد مرحوم شيخ محمد طاهر دزفولي كه از علماء عصر و يكي از اطراف شبهه اعلميّه بود بعد از رحلت اية الله مرحوم ميرزاي شيرازي اعلي الله مقامه نقلشده كه والد شيخمرحوم كه ظاهراً اقا شيخ محسن نام داشته اند فرمودند كه در زماني كه در اصفهان در نزد حاجي كلباسي و حجة الاسلام رشتي قدس الله سرّهما تلمذ مينمودم بعضي از مسائل فقه و اصول بر من مشكلشده و بكرّات در حلّ آنها با آندو بزرگوار صحبت داشته و حلّ اشكالم نشد تا انكه وقتي در هواي بسيار گرم در يكي از محلّات اصفهان بجهة مهمّي كه مرا بود ميرفتم گذارم
ص:275
گلشن هفتاد و چهارم
بدر كتب خانه افتاد كه شخصي معمّم و معمّر چند نفر اطفال را در آنجا تعليم قرآن و كتب فارسيّه ميداد چون بسيار رفته شده بودم و علاوه عادت بكشيدن غليان داشتم از او اذن گرفته كه در نزد او نشسته غلياني بكشم چون مرا اذن داد و داخل شدم و امر به يكي از آن اطفال نمود كه غلياني از براي من ترنيب دهد من با خود گفتم خوب استكه من ميزان فهم اينمرد را بدست آورم بعضي از مسائل نحو و صرف را از او سئوال نمودم آنها را بطريق صواب جواب داد پس بعضي از شاكل بنحو و صرف راندا و سئوال نمودم آنها را بطريق صواب نيز جواب داد پس بعضي از مشكلات معاني و بيان و بديع و منطق را سئوال كردم باز جواب صواب داد تا آنكه آن مشكلات از فقه و اصول را كه با اساتيد صحبت ميداشتم و جواب صواب نمي شنيدم از او سئوال كردم و تمام آنها را جواب داده رفع اشكال از من نمود و تا غليانرا حاضر ساختند مرا چنين اعتقاد شد كه آن ملّا مكتبي از ميان نوع رعيّت اعلم من في الارض است في يومنا هذا پس زبان بملامت او گشوده و او را توبيخ نمودم كه تو با اينمقام از علم چرا بايد مرتكب اينشغل شوي گفت مرا ملامت مكن چه من بخت خود را آزموده ام پدر من از جمله متمولين بود بواسطه اعتناء بامر تحصيل از اموال او ننموده از دست رفت و با كمال مفلوكي در فلان مدرسه بودم وقتي مروي از تأمل انمحلّه بمكّه معظّمه رفته از براي ختم انعام طلّاب آنمدرسه را دعوت نمودند و از من دعوت نكردند من بي دعوت رفتم چون بدرخانه آنحاجي رسيدم از هيچيك از طلّاب جلوگيري نكردند مگر از من من از چنگ ملازم درب خانه گريخته داخل شدم بعد از خواندن ختم بهر يك يك اشرفي داده و بمن ندادند بالاخره دو قران كهنه بمن دادند وقت بيرون آمدن آن ملازم دامن قباي مرا گرفته بفرق من ميزد تا بالاخره دامن قبايم را با جيبي كه آندو قران در آن بود بكارد بريد و من لت خورده و محروم بيرون آمدم آن ثقه از شيخ نقل كرد كه فرمود من بعد از آمدن بدزفول سه مرتبه وجهي نقد با بعضي از اجناس از براي انشخص بعنوان هديّه فرستادم و در هر سه مرتبه قافله كه آن هديّها با او بود در ميان دزفول و اصفهان است درخوان گرفتار شد
در قتيلان در راه محبوب و غير آن و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است قتيل در عقول عشره استكه در قصبه لكنهو از توابع هندجوني بود سيّد زاده ناگاه درگذري نگاهش بر هندوزني افتاد و در نخستين ديدار دل از دست داد و شيفته و مبتلاي او گرديد از آنجا كه مشك و عشقرا نتوان نهفت اين گفتگو را فواه عوام افتاد و رفته رفته ما چرا بگوش مادر معشوقه رسيد از غيرت و رقابت كه لازمه عشق است او را در پرده مماسعت و در جلباب احقاء دركشيد و كار بر عاشق بيچاره تنگ ترازويده مور و ضيق تراز دل بخيل گرديد و آن دلشده ناتوان شدت فراق را نتوانست تحمّل نمود ناچار گشاد كار و بسط كردار خود در جان دادن يافت و مردانه و كريمانه مانند مقامران جان درباخت اكسر محتبس رمس قلب معشوقه را نيز طلاي ساخته چون خبر جاندادن عاشق بگوش حريفش برخورد ببهانه از كنج بيت الاحزان برآمده در جركه تماشابيان بركشته خويش رفته و بدو گفت بيت خوش انكه شب كشي و روز آئيم بر سر*** كه آه اينچه كس است و كه كشته است اينرا پروانه صفت روبروي شمع مجلس الفت خويش*** نهاده في الفور جان بحق تسليم كرد قيل و ايضاً در همان كتاب استكه در يكي از بلاد هند قاضي زاده بود بكمال علم و فضل آراسته قضا را بر سر چاهي نگاهي بهندوزني كرد و بيك ديدن هندوي او شده و يوماً قيومما آتش عشق او زبانه كشيدن آغاز نهاد و دود ابتلاي عشق سر و پاي عاشق تا فرو گرفت و چون سر و آرا دكان با كسي الفتش نماند و از روي حيرت خاموشي بر آل غالب آمد و ازكار جهان و جهانيان رفت القصه بدر واقربأ او علاجش را در اين يافتند كه نوبتي بطريقي او را بنمانند شايد كه مزاجش بحال اصلي بازآيد چون راه ديگر نيافتند كار منحصر در اين ديدند كه پيش شوهرش بروند و صداقت و پاكي عشق پسر و بي گناهي دلبر را
ص:276
در قتيلان در راه محبوب و غير آن
نمايند و برخصت يك ديدار منّت بر خود نهند شايد كه شفقت كند و اجازه نگاه واحدي بدهد و چنين كردند چون شوهر زن را يقين حاصل شد كه دامان محبّت آن دلداده از اغراض نفساني پاك است از سر مرحمت اذن ديدن ديدار داد و آن جان ستان آمده در برابر گرفتار خويش نشست و از روي مهرباني حرف زدن اغاز نهاد زماني كه او از دلبر بگوش آن دلداده در خورد چشم بگشود و عجز و مشاهده اش كاري كردند كه او را ره سپار سراي باقي نمودند محبوبه او هم كه ناوك محبّت اينقاضي زاده بر قلبش خورده و زخم نهاني كاري داشت مرهم ناسور خود را در اين يافت كه جان شيرين بر فرهاد خود بدهد و از طعنه رقبا و گفتگوي اقربا وارهد پس في الفور آمده سر آبخوان را در زمين برداشته بر زانوي خود گذاشت و روبرويش نهاده جان بمالكان و داد تسليم نمود و فرياد و غريو از خلق برخواست قتيل و ايضاً گفته استكه در زمان صاحبقران ثاني شاه جهان پادشاه گوركاني في شهور سنة سبع و اربعين بعد الألف در قصئه كورّه ا توابع صوبه الله آباد هند هيبت الله نام كه از دوستان مؤلف بود و در آن محفل قيام داشته گفت كه زني سيّده رو پوشيده و دست بر دست مادر خود گذاشته در دربار عالم حاكم آنجا استغاثه نمود كه شوهر مرا هندوان همسايه به تهمتي ناحق شلاق زده اند و سيّد بيچاره نزديك بمردن است بجهة رضاي خدا بداد او برسيد در همين گفتگو شخصي در رسيد و گفت اي سيّده چه ايستاده شوهرت بمرد و آن سيّد مرده بود ان سيّده بمحض شنيدن اينحرف كف دست بر ران خود زده افتاد و نقد جان را بواليان اتّحاد سپرد حاكم كه به نزد او بداوري رفته بودند گفت مگر اين زن مكري ورزيده باشد هرچند تفحّص كردند اثري از مكر و عذر ظاهر نشد و آن سيّده مرده بود پس غوغا از حاضران و تماشائيان بلند شده و هر دو انزن و شوهر را بخاك سپردند سبحانه ما اعظم شانه قتيل صاحب بستان السّياحه در ضمن ترجمه شهر بنارس نوشته است كه اكابر و اعاظم هندوان و معارف و اعيان مسلمانان بالاتفاق براي فقير بيان نموده اند كه در زمان او رنگ زيب بن شاه جهان تاجري از خراسان با مال فراوان بكشور هندوستان آمده بشهر بنارس وارد شده بدختر هندوني دل داده در پي دل فتاده چهلشبانه روز گرد كوي معشوقه گرديد و در آنمدت نه گفت و نه شنيد پدر معشوقه از مشاهده آنحال انديشه نموده در دفع عاشق بيچاره چاره جوي گرديد و پيره زني را احضار كرده گفت نظم خانه دل ما را از كرم عمارت كن*** پيش از انكه اينخانه رو نهد بويراني عجوزه گفت دلخوشدار و خاطر رنجه مداد كه اين درد را چاره نمايم و ترا از اين انديشه فارغ گردانم آنگاه جلوابي پرست داده نزد آن تلخكام نهاده گفت كه مرگت مبارك باد مايه زندگاني تو درگذشت عاشق بيچاره از استماع اينخبر از كوي دلبر آواره گشت و چون معشوقه بقاعده هر روز از جهة غسل عبادت بيرون خراميد دلداده خويش را نديد از نزديكان خود احوال آندو رافتاده را پرسيد كه آن بلا را چه شد و بر سرش چه آمد گفتند آن درد را از سر تو دور گرديم و از قرب تو مهجور نموديم تا غبار ننگ آن بر آيينه خاطر تو نشيند و گرد بدنامي ضمير تو را مكدّر نسازد معشوقه از استماع اينخبر كدورت اثر خاطرش تيره گشت امّا بظاهر گفت خوب گرديد آنچه گرديد و در باطن چندان متأثر گرديد كه كل رخسار او مانند كهربا گشت و هم در اينچندروز از غم عاشق از اينعالم در گذشت مادر و پدر آن دلبر از مشاهده آنحالت صداي آه و ناله برآورده گريه و زاري كرده بالاخره موافق كيش خويش با عود و صندل در محلّ مردگان آن نازنين را سوختند چونروز ديگر آن هنگام رسيد كه معشوقه را سوخته بودند شعله عظيم از آنمحل ظاهر شد و از جوانب انمكان جولان نموده قرب دو سه ساعة در گردش
ص:276
بود مانند كسي كه جوياي كسي باشد گاهي سر ببالا كشيدي و گاهي بچپ و راست دراز شدي چون اينخبر عبرت از بگوش دور و نزديك رسيد جمله در بحر حيرت افتادند و بخدمت او رنگ زيب اين اين امر غريب را معروضداشتند آن شهريار چند كس از عقلاي هر ديار جهة تحقيق آنكار از سال داشت و ايشان بموجب فرموده عمل نموده بشهر بنارس آمده آن امر عجيب را مشاهده كردند مدّت دو ماه بطريق استمرار همان وقت آن شعله ظاهر شدي و قرب دو سه ساعت جولان نموده منطقي گشتي از جهة سير و تماشاي آن امر غريب هر روز ازدحام تمام در آنمقام روي نمودي تا اينكه از اتفاقات يا اينكه بجذبه معشوقه همان هنگام عاشق ناكام كه در آنمدت بصحرا و جنگل بسر بردي و روز و شب را بياد معشوقه برآوردي منيل بعمارات و آباداي كرده بآن هنگامه گذر نمود و آن شعله را به نظر درآورد و بمجرّد مشاهده روي بشعله كرد و شعله نيز متوجه عاشق گشت حضّار هرچند سعي نمودند كه عاشق را از چنگ شعله برهانند ميسّر نشد عاقبت شعله عاشق را بسوي خود كشيد و عاشق نيز طرف شعله دويد عاشق و معشوقه هر دو ناپديد شده بعد از آن كسي از آن شعله خبري و از وجود عاشق اثري نديد نعمت الله خان عالي كه ناظر سركار او رنگ زيب بوده و از دانشمندان و شيعي مذهب و شاعر نيز دوره اين حكايت را بسلك نظم كشيده قتيل و ايضاً در آن كتاب استكه جمعي كثير از عقلاء معرفت مصير براي فقير در آن شهر دلپذير حكايظ نمودند كه در زمان دولت شجاع الدولة ابن صفدر جنگ شخصي از آدميزادگان ايران در شهر بنارس بدختر هندوئي صراف كه از ارباب دولت بود دلداد و جان در هواي آندختر نهاد و در اندك زماني از عشق آندختر بي پا و سر شد پدر آن دلارام از انامي بترسيد و چند روزي از بيرون آمدن و غسل كردن بآب گنگ معشوقه را منع نمود چون عاشق صادق معشوقه خود را چند گاه مشاهده ننمود و از نزديكان آن دير آشنا در مقام استفسار آمده ايشان جواب گفتند كه آن گوهر يكتا در بحر كنك فرو شد عاشق جانباز از شنيدن اينسخن برآشفت و روي باتشان كرده گفت در كدام محل و در چه مقام آن آفتاب كشور دلبري فرو رفت آربي خردان جائي را نشان دادند آنفاسق جان باز از پي دلنواز خود را در همانجا انداخت و خويشتن را بياد معشوقه غرق ساخت و چون نزديكان معشوقه بمنزل خويش مراجعت كردند جهة خورسندي و خوشنودي دلبر چگونگيرا تقرير نمودند آندلبر وفاكيش بظاهر خرّمي نموده و گفت خوب كردد كه آن اتش ننگ را بآب گنگ غرق ساختيد و در چه مقام آن مدّعي نزديك را دور انداختيد ايشان جائي معيّن را بنظر انخورشيد منظر جلوه دادند معشوقه بعد از استعلام ديتين خود را جمع نموده و در همان مكان كه نشان داده بودند انداخت و بياد عاشق وفا انديش خود را غريق بحر فنا ساخت همكنان از مشاهده اينغريق ببحر حيرت افتاده پدر معشوقه را اعلام نمودند پدر دلبرزار و نالان بدانمكان آمده غوّاصان جمعشده آندو گوهر عشق را كه دست در گردن يكديگر نموده بودند بيرون آورده و هرچه سعي كردند كه از يكديگر جدا كنند ميسّر نشد و آخرالأمر بفرموده حاكم كه مرد شيعه بود در يكمقام دفن كردند و گنبدي بر سر قبر ايشان برآوردند قتيل در تاريخ بحيره استكه بزرگي نقل كرد كه در دير هرقل بودم بتفرّج رفتم جوان خوب صورتي را ديدم كه دست و پا مقيّد و مسلسل پشت بر ستون داده با خود ترنّمي داشت سلام كردم جواب داد و گفت عربيّة سجن و عشق و اغتراب و فرقه و صبر جبيب اَديهُنَ عظيم وكلّ امرء وافي مواثيق عهده علي كل هذا انّه الكريم گفتم از كجائي گفت از سرّ من رأي گفتم ترا چه افتاده است كه در بند گرفتاري و چنين ضعيفه و نزاري گفت عاشقي مظلومم و ببلاي غربت مأخوذ و از مشاهده احباب محروم مرا صحبت او خوش افتاده ساعتي نزد او بصحبت نشستم و در احوال او تأملي
ص:277
كردم گفت شما را باور شد كه من گفتم مظلومم گفتم الله اعلم سگي بنزديك او بود در ربود كه بر من زند بگريختم بخنديد و دست بازكشيد و گفت شكايت كردن بر كسي كه بر تو رحمت نكند ثمره جز شدّت محنت ندهد گفتم حبيب تو مرد و جان بتو سپرد تيزتيز در من نگريست و گفت حقّ است آنچه ميگوئي گفتم حق است گفت اكنون چه ميگوئي من نيز بميرم گفتم اگر در محبّت دمي داري و در وفا ثابت قدمي بمير في الحال سر بر سنگ زد و لب فرو بست پيش رفتم و سرش برداشتم جان را بمرافقة جانان فرستاده بود قتيل و ايضاً در انجاستكه در تاريخ اهل هند آمده كه در زمان سليمان افغان در يكي از قصبات هند زني با شوهر خود براهي ميرفت نوعي كه عادت آنمردم است و نام آن زن برده بود در اينوقت برّه را نظر بر مردي من يار افتاد و من يار در اصطلاح اهل هند كسي را گويند كه از لاك سوارود برنجين و دستبنه بساز و براي عورات برّه دردم نزد من يار آمده دست خود را پيش او بداشت كه سواري موافق دست من بساز من يار نظر بر صورت و ساعد او كرد عاشق تر از مجنون شد بر ليلي پس او را به نهاد دست برنجن در دست كردن مدّتي نگاهداشت آخر شوهر برّه را طلب نمود بربه برآمده با شوهر خود روان شد امّا مرد من يار كه نامش سَبَد بود بيطاقت شده بر درخت بلندي برآمده از عقب ايشان نظاره ميكرد و تا مطلوب مينمود بر درخت بود چون برّه از نظرش غائب شد از درخت در افتاد و بمرد او را دفن كردند بعد از چند روز برّه را با شوهر گذار بران قبر افتاد برّه گفت ما از اينموضع كه پيش گذشتيم اين قبر نبود اينقبر كيست برادر بَسَد حاضر بود گفت اي نازنين پيش از اين بدو سه روز زني با شوهر خود از اينمكان ميگذشت نظرش بر برادر من بَسَد اعتماد پيش آمده يصار شد دري ساعد مسعود خود را باو نموده التماس دستبنه نمود بيك ديدن بَسَد بر او عاشق شد پس ايزن بعد از نيل مقصود روان شد برادرم بر ايندرخت برآمده اندام معشوقرا از دور ميديد چون محبوب از نظرش غائب شد مُرده از درخت بيفتاد برّه دانستكه بَسَيد در وفاي او مرده به سر سَبَد آمده او را اواز بلند بنام خواند ناگاه نعره عظيمي از قبر بر آمد و قبر شكافته شد و برّه قدم در قبر نهاده و داخل قبر شد و باز دهن قبر بهم آمد شوهر برّه بيطاقت شده قبر را بشكافت و برّه را نديد در قبر امّا چون نيك ملاحظه كرد جميع علامات و اثار برّه را در بَسَد ديد حضار تعجّب نموده و قبر را بستند قتيل و ايضا از بزرگي نقلكرده كه جواني را در بازار بغداد هزار تازيانه زدند و نفس نكشيد پس از آن بزندانش بردند من بر عقبش رفتم چون ازدحام كمتر شد گفمش ما همه عذاب چگونه صبر كردي گفت عاشقم و عاشق بايد صابر باشد و چون محبوبم حاضر بود آه نزدم و نفس نكشيدم چه احساس درد نميكردم گفتم ترا عشق مجازي باينحال دارد اگر حقيقي باشد حال ون شود نعره بزد و بيفتاد چون بالينش رفتم جوان مرده بود قتيل در مجالس المؤمنين از تاريخ جهان آوا نقلنموده كه سيف الدوله صدقة بن منصور كه بناء شهر حلّه از او است از شيعيان بود وقتي ميرخاب بن كيخسرو ديلمي صاحب آوه در خدمت سلطان ملكشاه گناهي كرده بنا بر مشاركت در تشيع پناه بر صدقه آورده هرچند سلطان او از حلبداشت وي نداد مهمّ تقبال رسيد سيف الدّوله با پنجاه هزار سوار و پياده در برابر سپاه سلطان ملك شاه آمده در نهم رجب سال پانصد و يك در آنمعركه در راه سرخاب ابن كيخسرو كشته گرديد قتيل در زهر الرّبيع استكه يكي از مساجد منبر بسوخت مسلمانان بگمان اينكه نصاري اينكار را كرده اند كاروانسراي ايشان را اتش زدند و سوختند اينخبر بپادشاه رسيد امر كرد كه مسلمانان را گرفته بعد و ايشان رقعها بريده و برُقعه ها كشتن و دست بريدن و تازيانه زدن نوشتند بر مسلمانان پاشيدند هركس را كه رقعه بر او افتاده بود بموجب آنچه در آن نوشته بود عقوبت ميكردند يكي از مسلمانان كه رقعه قتل بر او افتاده
ص:278
بود ميگفت مرا از كشته شدن پروائي نيست مگر انكه مادري پير دارم كه بيكس ميماند يكي كه بجانب او نشسته بود گفت مرا رقعه افتاده است كه در آن تازيانه نوشته اند تو رقعه قتل خود را بمن بده و رقعه مرا كه در آن تازيانه است بگير پس رقعه را باو داد و رقعه قتل را از او گرفت پس انكس را كه مادر داشت بموجب رقعه اش تازيانه زدند و آنمرد را بقتلرسانيدند
در بيان قبور معاريف از مردمان جهان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است قبر در بستان السّياحه در ذيل بيان آفسو مينويسد كه نام دو موضعست يكي از بلاد شيروانست كه وي را نيز شماخيّ گويند و ديگر نام يكي از مدائن چين كه داخل بلاد تركستان است تا انكه ميگويد شنيده شده است كه قبر امام جعفر صادق عليه السلام را در قرب آنديار نشان ميدهند و گروه انبوه هر سال به زيارت انحضرت ميروند و خدمات پسنديده نسبت بدان تربت مي كنند چنانچه قبر حضرت امام محمّد باقر را در نواحي شهراند خوندمن بلاد طخارستان و قبر جناب ولاية مآب علي بن ابيطالب در بلخ از آن مشهورتر است كه كسي تواند انكار نمود ع چشم گشا قدرت يزدان ببين يريدون ليطفؤوا نورالله بافواههم والله متمّ نوره ولو كره الكافرون اين ناچيز گويد كه در كتاب خزينة الجواهر بعد از نقل كيفيّت ظهور مزار شريف كه در قريه خواجه خيران كه از قبراي بلخست و نسبت دادن آن قبر را بحضرت امير عليه السلام با انكه قبر آن بزرگوار در نجف اشرف بودنش اظهر من الشمس است چنانچه مرقدو قبرا مامين همامين صادقين در مدينه بودن آنها ابين من الامس است بياني در سرّ ظهور خوارق عادات از مكانهاي منسوبه بآن سادات كائنات نموده ام هركه خواهد بآنجا رجوع كن كه مناسب اينمقام است قبر در مجالس المؤمنين است كه ابوايّوب انصاري كه يكي از بزرگان صحابه است در زمان معويه با لشكر اسلام بغرّاي روم رفت و در اثناي وصول بآن ديار بيمار گرديد و چون وفات يافت وصيّت نمود كه هرجا كه با لشكر خصم ملاقات شود او را دفن كنند بنابراين در ظاهر استنبول نزديك بسور آن بلده او را مدفون ساختند و مرقد منوّر او محلّ دعاي استسقاي مسلمانان و نصاري است صاحب استيعاب در باب كني آورده كه چون اهل روم از حرب فارغشدند قصد آن كردند كه نبش قبر او نمايند مقارن آنحال باران بسيار كه ياد از قهر پروردگار ميداد برايشان واقع شد و ايشان متشبّه شده دست از آن بداشتند كلكار اين گلزار بنده خاكسار العبد المحتاج و اقلّ الحاج اميدوار بفضل و كرم حضرت خداوندي علي اكبر بن حسين نهاوندي بعرض برادران ايماني و اخلّاء روحاني ميرساند كه اين قبر شريف و مرقد منيف بنيانش منطمس و اثرش مندرس شده و بمرور دهور نسيّاً منيّا بل كان لم يكن شيثا بود تا انكه در سال هشتصد و پنجاه و هفت هجري سلطانمحمدخان ثاني عثمان اسلامبول را فتح نمود و دارالخلافه قرار داد و بتوجّه آق شمس الدّين كه از اولياء الله و بكرامة و كشف معروف بين الخواص والعوام بود آن قبر شريف پيدا شد چنانچه اين كيفيّت را اينداعي از تاريخ فتح اسلامبول مفصّلا در عنوان هفتم از جلد سيّم كتاب الجنّة العاليه و جتبه الغاليه نقلنموده ام و در وقت عبور از اسلامبول بقصد زيارت مكّه معظّمة و مدينة الرّسول در يكي از ايّام عشره اخري ماه رمضان المبارك سال هزار و سيصد و سي و دو از هجرت سيّد الأنام بر زيارت آن قبر شريف مشرّف شده و فيوضات كامله برده اللهمّ تقبّل متا بقبول حسن و سبّب لنا العود بوجه مستحسن قبر سيّد سند جزائري در جلد دويّم زهر الرّبيع از شيخ اجل شيخ حسين بن عبدالصّمد عاملي والد شيخنا البهائي ره نقل فرموده كه در دفعه اولي كه شيخ زين الدّين طاب ثراه كه معروف بشهيد ثاني است باسلامبول رفتند من با ايشان بودم روزي در خارج اسلامبول بمكاني
ص:279
در قبور معاريف از مردمان جهان
رسيديم شهيد مرحوم ايستاده و فرمود زود استكه كشته گردد در همين مكان كسي كه از براي او شأن و رتبه جليله است پس در مرتبه دويّم كه شهيد را باسلامبول بردند از براي كشتن در همان مكان شيخ شهيد بقتلرسيد والآن بر قبر منوبر او قبّه بنا نموده و مزار و مطاف مردم انديار است و باسم مزار زين الدّين ولي كالشمس في رائعة النّهار اشتهار دارد رحمة الله عليه قبر در كتاب تحفة العالم و زهر الزّبيع و بسياري از كتب سير و تواريخ استكه چون ابوموسي اشعري در سال نوزدهم از هجرت كه سال هفتم از خلافت خليفه ثاني بود شهر شوشتر را فتح نمود و داخل شهر شده و در خانهاي شاپور كه والي آنجا بود از جانب يزدجرد و او را كشته بود داخل شده و در خزائنش گردش ميكرد و آنها را مضبوط ميساخت بخانه رسيدند كه دري محكم داشت ابوموسي گفت در اينخانه چيست گفتند چيزيكه بكار آيد نيست گفت لابد بايد اين را زرا مكشوف كرد پس امر كرد در آنخانه را گشودند درون خانه سنگي بزرگ گذاشته ديد كه جسد مرده روي آن گذاشته و با پارچهاي زر تار وصوف او را كفن نموده سر او را برهنه گذاشته اند كه تا گردن سر و صورتش باز است و قامتش قامت مردي طويل تر از حدّ مردان بلند آن عصر بود بنحوي كه مايه حيرت شد ابوموسي از اهالي شوش پرسيد كه اين كيست گفتند بدن سروي است مستجاب الدّعوة و در بابل وقتي گراني و قحطي ميشده مردم باو پناه برده ملتجي ميشدند و او دعا ميكرده باران ميآمده و كشاكش ميشده تا وقتي مردم اينشهر مبتلا به قحطي شدند آنچه بمصلّاء از براي دعا رفتند كه بلكه بارش بيايد اثري نديدند تا آنكه رسولي ببابل فرستادند و اينمرد را خواستند اهالي بابل نگذاشتند كه از ميان ايشان بيرون آيد لابد پنجاه نفر از اهالي شوشرا ببابل بعنوان رهن فرستادند تا اينمرد باينشهر آمد و بدعاي او خداوند رحمت كرده باران فرستاد بعد از آن اهالي شوش بمراجعت او راضي نشدند و از ان پنجاه نفر مرهون گذشتند و او در اينشهر بود تا از دنيا رفت و او را در اينخانه با صورت گشاده گذاشته اند كه ببركت او هميشه اين نواحي در خصب در وهيبة باشد ابوموسي صورت اينحال را بعمر نگاشت عمر از اصحاب جوياي اينمطلب شد كسي ندانست جز حضرت امير كه فرمودند آن دانيال نبي است و قصّه دانيال را با بخت النّصر و اسيري او از بيت المقدّس ببابل را بيان فرمودند و بعمر فرمودند صواب آنست كه بابو موسي امر شود كه آن جسد را از دخمه بيرون آورده بر او نماز گذارده و لوازم دفن و كفن او را بجاي آورده در مكاني كه دست مردم شوش بدان نرسند دفن كنند بحسب فرمان حضرت امير، عمر بابو موسي نوشت بهمان دستورات از دخمه بيرون آورده كفني بر بالاي كفن اوّل پوشانيده نماز گذاردند آنگاه آب رودخانه شوشتر را گردانيده در گذرگاه آب قبري حفر كرده بآهك و سنگ و ساروج محكم ساخته او را دفن نمودند و سر قبر را با سنگهاي بزرگ محكم پوشيده آب را بمجراي خود جاري نمودند و الحال آب از روي آن قبر ميگذرد قبر در كنج دانش استكه في تكريس كه ملكه بابل بوده مقبره از براي خودش در بيرون يكي از دروازه هاي بابل بنا نمود و بر روي سنگي كه مي بايستي بر روي قبر نصب كرد اينعبارت را رسم كرده بود هريك از سلاطين بابل كه بعد از من پادشاه كنند وقتي مستأصل و بي پولي شويد قبر مرا بشكافند آنچه لازم دارند از آنجا مييابند ولي در صورتيكه كمال احتياج داشته باشند اين كار را مرتكب شوند و الاّ مورث شومي و بدبختي ايشان ميشود سالها از اينمقدّمه گذشت تا آنكه پادشاهي ايران بداريوش رسيد روزي از اين دروازه بابل عبور ميكرد مقبره در نظرش آمد پرسيد اين قبر كيست يكي از اهالي آنشهر كيفيّة را بيان كرد او حكم بكندن و نبش آن قبر نمود چون قبر را كندند استخوان پوسيده بي مكر پس آنجا ديده شد و نيز لوحي يافتند كه بر آن رسم بود اگر تو حريص ترين مردم بمال دنيا نبودي بكمان مالي كه خسيس است في خذواته مايل نميشدي كه نبش قبر من نمائي و مزار مرا بكاوي و زير و رو كني داريوش بسيار خجل شده
ص:280
از كرده نادم و پشيمان شد قبر در سرّ الاسرار عالم جليل القدر الشيخ عبدالرّحيم الكرمانشاهاني طاب الله ثراه از جابر جعفي از حضرت باقر عليه السلام رواية نموده كه در زمان خلافت عمر خليفه عاملي را بسوي يكي از بلاد شام فرستاد انشخص خواست مسجدي در آنجا بنا كند پس اساسئه آن مسجد را حفر نموده و آنرا بنا نمودند چون باتمام رسيد خراب شد ثانياً او را بنا كردند باز خراب شد تا سه مرتبه آنعامل كيفيّت و چگونگي را بعمر نوشت از هريك از اصحاب رسولخدا علاج پرسيدند كسي چيزي نگفت متحيّر مانده خدمت حلّال مشكلات حضرت اميرالمؤمنين عرض كرد انجناب فرمود جسد پيغمبري در آنجاستكه قومش او را كشته و بخون خودش آغشته نموده در آنجا دفن كرده اند بعامل خود بنويس كه آ«محل را نبش كنند و او را در فلان موضع دفن نمايند بعد از آن مسجد را بنا كنند كه ديگر خراب نشود پس بفرموده آنحضرت عمل نموده مسجد را بنا كردند بر حال خود باقي ماند و در رواية ديگر استكه آنجناب فرمود چون طرف راست مسجد را بجهة اساسئه آن حفر كنند او را خواهند ديد نشسته و دست بر بيني نهاده و او پيغمبر اصحاب اخدود است و قريب بهمين مضمون در باب اصحاب اخدود از جلد پنجم بحارالأنوار است قبر في كنز الكراجكي قدّس سرّه روي عبدالرّحمن بن زياد الأفريقي قال خرجت بافريقيّه مع عمّ لي الي مزروع لنا قال محفر نا موضعاً فاصينا تراباً هشا فطمعنا فيه فحفرنا عامّة يومنا حتي انتهينا الي بيت كهيئة الازج فاذا فيه شيخ مسجّي و اذا عند رأسه كتابة فقرأتها فاذا هي انا حسان بن سنان الاوزاعي رسول شعيب النّبي الي اهل هذه البلاد دعوتهم الي الايمان بالله فكذّبوني و في هذا الحفير الي ان يبعثني الله فاخاصمهم اليه يوم القيامه قبر و فيه ايضاً عن صارم الأعرج مولي بني زريق قال حفرنا بئراً في دوربيني رزيق فرأينا اثر حفر قديم فعلمنا انه حفر قديم مستأثر فحفرناه فا فاضينا الي صخرة عظيمة فقلّبناها فاذا تحتها رجل قاعد كانه يتكلّم فاذا هو لايشبه الأموات فاصبنا فوق رأسه كتابة فيها انا قادم بن اسمعيل بن ابراهيم خليل الرّحمن هربت بدين الحق من اتيملك الكافرو انا اشهد ان الله حقّ و وعده حقّ لااشرك به شيئا ولا اتّخذ من دونه وليّا مرشدا قبر و فيه ايضاً عن عبدالله بن الموهّب قال اصاب بعض عمّال معويّه محضراً بمصر احتفره بعض اهلها لحاجتهم فافضي بهم ذلك الي مخضب عظيم مطبق فظنّوه مالاً فبعث العامل اليه امنائه ليحفروا ما فيه فلمّا فتحوا اصابوا شابّاً عليه جبّة صوف و كساء صوف وخفّ الي نصف ساقه و اصابوا عند رأسه كتاباً بالعبرانيّه فيه انا حبيب بن نوباجر صاحب رسول الله موسي بن عمران من احبّ ان يأخذ بالنّاموس الأكبر فليخالف بني اسرائيل فانهم قدتوا كلوا الحكم و عملوا بالهوي و باعو الرّضاء و تركوا المنهاج الّذي اخذ عليه ميثاقهم قبر در منابع الحكم كه تاليف يكي از فضلاء معاصرين است چنين آورده كه مروان حمار از خلفاي بني اميّه در شام بتخريب شهري امر كرد در انجا خانه يافتند كه دختري بپا ايستاده مانند آفتاب قامت و گردن بلندي داشت و در پيش او لوحي بود كه در آن نوشته شده بود انا بلقيس صاحبة سليمان بن داود ضرب الله ملك من يخرب بيتي قبر در اخبار الدّول است كه قبر سام بن نوح در قريه نوي است كه از اعمال دمشق است و هم قبر محي الدّين نووي مصحّح مذهب شافعي در آنجاست قبر و هم در آن كتاب است كه قبر عزيز نبي در ميان استكه در ميان بصره و واسط است و آنرا مدينة اليهود گويند قبر و ايضاً در آنجاستكه قبر لوط عليه السلام در قريه كفر بر يك است كه نزديك بحبرون مدينه ابر آيمست و قبر صفورا دختر شعيب در كفر هنده استكه يكي از قراي اردن و واقع در ميان طبريّه و عكّاست قبر و هم قبر جعفر بن ابيطالب را در گرگ الشويك ضبط كرده كه در طرف اراضي بلقاء است قبر و قبر حضرت نوح را در قريه كرك ضبط نموده كه در ذيل جبل لبنان واقع شده است قبر و هم گفته استكه قبر ابوالحسن خرقاني كه از كبراء عرفاء است در قارص است كه از بلاد شرقي مملكت روم است
ص:281
قبر و نقلنموده كه قبر افلاطون در قونيه استكه كرسي بلاد قرمان است قبر و هم نقل نموده كه قبر بني هاشم بن عبد مناف عبد پيغمبر صلّي الله عليه و آله و سلّم در غزّه استكه در ميان شام و مصر واقع شده و در آنجا از جهة تجارت رفته اجلش رسيد و همانجا دفن شد قبر و قبر حضرت ابراهيم را در حيرون نوشته كه نزديك بيت المقدّس است قبر و قبر شعيب را در حطين كه قريه است واقع در ميان طبريّه و عكّا ضبط كرده قبر و هم قبر سليمان بن داود را در بعلبك ثبت نموده است قبر و ايضاً قبر حبيب سخّار را در انطاكيه كه در قرب حلب است ضبط كرده قبر در بستان السّياحه است كه قيدار اسم فرزند اسمعيل است و قبرش در قريه قيدار كه يكمنزلي زنجان است واقع شده قبر در ينابيع المودّة قبر عمر بن علي را در نهاوند نوشته
در كتب نفسيّه علماء اسلاميان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است كتاب بدانكه يكي از كتابهاي نفيسه كتاب تحرير شيخ زاهد عارف ابوالعبّاس احمد بن فهد حلي است كه از شاگردهاي شيخ جليل علي بن خازن حاري و ايشان از تلامذه شيخ سعيد شهيد محمد بن مكي بوده اند و جهة تاليف انكتاب از انجناب بنابر انچه قاضي در مجالس خود ذكر نموده اين استكه جناب شيخ مذكور در يكي از رؤياي صالحه خود ديد كه سيّد اجلّ مقتد امير مرتضي علم الهدي دست خود را بر دست حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نهاده و با همديگر در آستانه حضرت امام حسين عليه السلام براه ميروند و لباهاس حرير سبز در بر دارند شيخ پيشرفت و سلام كرد و جواب شنيد آنگاه سيّد مرتضي باو گفت اهلا بناصر اهل البيت يعني خوش آمدي اي ياري دهنده ما كه خاندان رسولهم آنگاه از مضيفّات شيخ پرسيد و شيخ اسامي آنها را مذكور ساخت پس سيّد باو گفت كتابي نضيف كن كه در آن تحرير مسائل و تسهيل طرق و دلائل آن بنمائي و در اوّل آن بگوي و بنويس بسم الله الرّحمن الرّحيم الحمد لله المتقدس بكماله عن مشابهة المخلوقات و چون جناب شيخ بيدار شد بموجب فرموده عملنموده خطبه را تمام كرد تحرير را نوشت كتاب از كتب نفيسه است كتاب كمال الدين و تمام النّعمه شيخ صدوق كه مشهور برئيس المحدّثين است و در قصص العلماء استكه آن كتاب را بامر خود حضرت صاحب الأمر عجّل الله فرجه تأليف فرموده چه انكه حضرت امام عليه السّلام را در مكّه در خواب ديد كه باو امر فرمود كه كتابي در غيبة ما تصنيف كرده و عمر معمّرين را در آنجا نوشته باش پس آنكتاب را نوشت و بكمال الدّين و تمام النعمة نام نهاد كتاب و از كتب نفيسه كتاب لمئه و مشقيّه استكه از مصنفات شهيد سعيد محمّد بن مكّي است كه آنرا از براي شيعيان خراسان نوشت كه بناء اعمال شرعيّه خود را بر طبق آن قرار دهند چنانكه قاضي در مجالس مرقوم داشته كه چون سلطان علي مؤيّد كه آخرين سلطان از طايفه سربداريّه و بغايت كريم و متّقي و پرهيزكار و مروّج مذاهب حق بود بسرير سلطنت نشست ميانه او و شيخ شهيد قدّس سرّه كه از اعاظم مجتهدان شيعه است و در شام ميبود مكاتبه و مراسله بود تا آنكه مير شمس الدّين محمّد را كه يكي از اعيان ملك بود باستحفهاي لايق و كتابتي مشتمل بر اظهار نيازمندي خود و جميع شيعه خراسان بطلب خدمت شيخ بشام فرستاد و در كتابت خود حجّتها به شيخ گرفته اظهار آن نمود كه در خراسان كسي نيست كه مردم در احكام شرعيّه بفتواي او عمل نمايند و بر شما واجب است كه متوجّه اينديار شويد و اهل اينديار را ارشاد فرمائيد و الاّ فرداي قيامت من و جميع شيعه خراسان در خدمت حضرت پيغمبر صلّي الله عليه و آله و ائمّه هدي صلوات الله عليهم از تو شكاية خواهيم نمود چون خدمت شيخ بر مضمون كتابت مطّلع شد بر توجّه جانب خراسان اقبال ننمود امّا كتاب لمئه و مشقيه را
ص:282
باسم سلطان تأليف نموده مصحوب مير شمس الدّين بخراسان فرستاد و در جواب احتجاج سلطان نوشت كه از همين كتاب كه مشتمل بر فتاوي منست اعمال شرعيّه شيعه انتظام مي يابد و وجوب توجّه من بانجا ساقط ميشود معذور خواهند داشت انتهي و شهيد ثاني در شرح لمعه در شرح قول مصنّف كه فرموده اجابة لبعض الدّيانين چنين مرقومداشته كه آن بعض شمس الدّين محمداوي بوده كه از اصحاب سلطانعلي مؤيّد ملك خراسان و ما والاها در آنوقت بوده و بعد از آن مكاتبه سلطانرا با شيخ شهيد نقل نموده تا انكه ميگويد پسر شهيد ابوطالب محمّد فرموده است كه لمعه را والدم در هفت روزنه بيشتر تأليف فرمود پس شمس الدّين آوي ان نسخه اصلرا گرفت و هيچكس قدرت نداشت كه آنرا نسخه كند زيرا كه رسول بآن بخل ميورزيد و آنرا نسخه گرفت بعضي از طلبه و حال اينكه آن نسخه در دست رسول بود از بابت تعظيم و رسول آن نسخه را بهمراه خود برده پيش از انكه مقابله شود پس به سبب آن خلل در آن نسخه حاصل گشت پس از آن مصنّف آنرا بحسب مقام اصلاح فرمود و بسا اتّفاق افتاد كه مخالف و مغاير نسخه اصل شد و صاحب لؤلوء فرموده است از اين نقل شهيد شارح چنين استفاده ميشود كه آنچه در اهل الآمل گفته كه تصنيف لمعه در هفت روز در ايّام حبس شيخ شهيد محمّد بن مكّي در قلعه دمشق واقعشده بي اصل خواهد بود اين ناچيز گويد كه در وقت تصنيف اين كتاب شريف خوارق عاداتي ظاهر شده كه كاشف از قبولي اينخدمت است از انوجود مقدس نسبت بساحة قدس شرع اقدس اوّل انكه اين كتاب را در مدّت هفت روز تأليف فرموده چنانكه از خلف با شرفش نقلشد و اين از اجلّ كرامات است چه انكه فقط مسائل مهمّه عبادات را بحسب فتوي با ملاحظه تمشيت امور ضروريّه تعيثيّه نتوان در هفت روز نوشت بلكه مسائل طهارت و صلوة را در هفت روز نتوان انجام داد بلكه كتابت لمعه را در هفت روز بسيار مشكلست كه كسي بتواند چه جاي تصنيف آن دويم انكه بنا بر نقل صاحب قصص العلماء در حين تاليف لمعه بغير از كتاب مختصر نافع محقق مرحوم كتابي ديگر در نزد انجناب وجود نداشته و اين را در قصص از علماء نقل نموده كه چنين فرموده اند و اين نيز از اجلّ كرامات است چنانچه كرامة بودن اين در نزد فقيه مستنبط از جمله واضحات است سيّم انكه شهيد شارح در شرح و در قصص از علماء نقل نموده اند كه علماء عامه هر روز در دمشق در خدمت شهيد مراوده مينمودند پس چون شروع بتأليف لمعه نمود ترسيد كه مبادا علماء عامّه بنزد او آيند و از اعتقاد او مطّلع شوند پس چنان اتّفاق افتاد كه در آن هفت روز كه بتأليف لمعه اشتغال داشت احدي از عامّه بنزد آن بزرگوار تردّد ننمودند و اين از الطاف خفيّه ربّ الارباب و از كرامات آنجناب شهادت مآب است و اگر نقل صاحب امل الآمل هم اصلي داشته باشد كه آنرا در حبس تأليف فرموده آن نيز از جمله كرامات باهره او است كه كسي را براي قتل حبس نمايند و او در محبس فقه را از طهارت تاويات با كمال اغتشاش حواس باين تنقيح و تهذيب تصنيف نمايد و از جمله خصائص شيخ شهيد بنا بر نقل اقاميرحسين بن سيّد حيدر كركي كه دختر زاده محقق ثاني شيخعلي بن عبدالعالي كركي و پسر خاله مرحوم ميرداماد است در رساله كه در صلوة جمعه تأليف فرموده اينست كه آن بزرگوار يعني شهيد اوّل از هزار نفر از فقهاء اجازه دارد و اين موهبتي استكه مخصوص بخود آنجناب است و در احدي از فقهاء تحقق نيافته كتاب سيبد سند در روضات الجنّات بعد از اينكه كتاب نهاية شيخ الطائفه را از كتب نفيسه شمرده و فصلي مشبع در تمجيد آن كتاب مستطاب تسطير فرموده كرامتي از شيخ مرحوم نسبة بآنكتاب از حدائق المقرّبين آقاميرمحمد صالح خواتون آبادي نقل نموده كه محصّل آن اينست كه جماعتي از ثقاة نقل كرده اند كه جمعي از اجلّاه شيعه مثل حمداني قزويني و عبدالجبار
ص:283
در كتب نفيسه علماء اسلاميان
بن عبدالله المقري الرّازي و حسن بن بابويه مشهور بحسكا در بغداد بودند و نسبة به كتاب نهاية شيخ طوسي تعرضاتي داشتند كه آن كتاب ابواب و فصولش غير مرتّب و مسائل آن خالي از خلل و قصور نيست و اتفاقا هر سه آنها به نجف اشرف جهة زيارت مشرف شدند و اين در زمان حيات شيخ بود و در آنجا هم لسان اعتراض را بر آن كتاب گشوده و آنچه را كه در بغداد درباره آن گفته بودند مجدّداً سرودند پس با خود قرار دادند كه سه روز روزه گرفته و شب جمعه را غسل نموده داخل حرم مطهّر شوند و در انمكان شريف مشغول نماز و عبادت باشند و انكشاف حال انكتاب را مسئلت نمايند و چون چنين كردند هريك از آنها حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را در خواب ديدند كه بآنها فرمود در فقه اهلبيت طاهرين كتابي كه بر او اعتماد توان نمود و رجوع و اقتداء را شايد مثل كتاب نهايه شيخ كه شما در حال او تردّد داريد نوشته نشده است چه انكه مصنّف او در اين تصنيف قصد خود را وِجهَةُ الرّب قرار داده و آنرا خالصاً لوجه الله تصنيف نموده پس در صحّة آن شك نداشته و عمل خود را بر طبق او قرار داده و فتاوي مندرجه در آنرا نشر دهيد زيرا كه آن بي نياز كننده است عاملرا از جهة حسن ترتيب و اتقان و تهذيب از سائر كتب پس چون از خواب بيدار شدند هريك خواب خود را نوشته و اظهار داشتكه من خوابي در صحت مطالب كتاب نهايه ديده ام و چون نوشته هاي خود را مقابله و موازنه نمودند هر سه خواب مطابق بود پس مسرور شده و مجتمعاً خدمت شيخ مشرّف شدند پس لدي الورود شيخ بآنها فرمودم كه كفاية نكرد شما را آنچه من ميگفتم در فضل كتاب نهايه تا انكه فضل و صحّة او را از اميرالمؤمنين شنيديد پس اين باعث شد كه علماء شيعه عمل بر فتاوي نهايه نموده و اعصار متماديه او را مرجع احكام قرار دادند حتي اينكه جماعتي از علماء ذكر نموده اند كه شيعه در ميان ايشان مجتهدي نبود از بعد از قوت شيخ تا مدّت هشتاد سال و در اينمدت عمل آنها بر طبق فتاوي مندرجه در نهايه بود كتاب در قصص العلماء استكه از جمله كتب نفيسه كتاب عناوين مرحوم آميرفتاح بن عليّ مراغي است و او از شاگردان شيخ موسي و شيخعلي ولدان فقيه اكبرالشيخ جعفر بوده است و كتابش مقصور بر تأسيس قواعد كليّه فقهيه است و تسجيل نمودن آنها است بادلّه و بيان مواقع جريان آنها و تفريع فروع و آنكتاب بهتر از قواعد شيخ شهيد است چه قواعد شهيد داراي قواعد كليّه و تفريعست ليكن قواعد را بادلّه اثبات نكرده بلكه بحكم و مصالح انجام داده و بهتر است نيز از كتاب عوائد مرحوم حاجي ملااحمد نراقي قدّس سره چه انكه ان كتاب هم اگرچه داراي قواعد كليّه است امّا چند منقصت دارد اوّل اينكه تفريع فروع در اين كتاب قليل است و چندان فروع ندارد دويّم انكه جميع قواعد را متعرّض نشده بلكه قريب بنصف قواعديكه در عناوين است زيادتر ندارد سيّم انكه بسيار دقايق حكميّه و فلسفيّه در آن كتاب است و اكثر قواعد معروفه مسلمّة فقاهيّه را كه موروثه از اسلاف اشراف فقهاء است بندقيقات فلسفيّه از دلالت انداخته و از مذاق فقاهت و فهم عرفي دور افتاده مجملا كتاب عناوين در اينباب امتياز از كتب اتراب دارد چه انكه قاعده بسيار ذكر كرده و استحكام آن قواعد را بادلّه بسيار نموده و تفريع فروع بيشماند كرده و از مذاق فقاهت و فهم عرف در ادلّه لفظيّه تجاوز نكرده و دور نيفتاده است و اكثر تحقيقات انكتاب از مرحوم شيخ علي بن شيخ جعفر و برخي از شيخ موسي برادر او است چنانكه صاحب عناوين بهمين مضمون اعتراف دارد كتاب و از جمله كتب نفيسه تفسير كشاف زمخشري است كه علاوه بر حسن اسلوب و اتقان وضع باعث تشيّع و هدايت قاضي زاده تته كه مرحوم شيخ احمد بن نصرالله دبيلي تتوي سندي است گرديد و مجمل اينقضيه بنا بر نقل قاضي در مجالس المؤمنين اين استكه در ايّام جواني شيخ احمد مردي عرب از
ص:284
گلشن هفتاد و هفتم
اهل عراق بولاية تته رفته و رفته رفته شيخ احمد با او انس گرفته و عادت اهالي عراق و مذاهب آنها را از او پرسيده و آنعرب اظهار داشته كه مذهب اهالي آنجا تشيّع و اثبات امامت بلافصل اميرالمؤمنين است و امامت يازده فرزند او و اين را اثبات نموده اند بادلّه عقليّه و نقليّه از قرآن و حديث چون شيخ احمد اين را از آنعرب شنيده دغدغه و تردّد بخاطرش افتاده سر در وادي تحقيق مذهب شيعه نهاد و در اين بين شبي در خواب ديد كه حضرت امير عليه السلام نسخه از كتاب تفسير كشّاف را بدست مبارك گشاده اند و باو ميگويند كه بيا و تفسير اين آيه را كه انّما وليّكم الله و رسوله والّذين آمنوا تا آخر مطالعه نماي چون ملااحمد از خواب بيدار شد اضطرابش بيش از پيش شد در مقام تحصيل كشّاف برآمد اتّفاقاً در آن ايام شخصي از بزرگ زادگان عراق كه ميرزاحسن نام داشت از راه مرموز و تته متوجه ولايت هند شده چون به بلده هرموز رسيد شبي حضرت امير عليه السلام را بخواب ديد كه با او ميگويد كه پسر قاضي تته از محبّان ماست و آرزوي مطالعه كشّاف را دارد بايد كه چون بآنجا رسي نسخه كه نزد تو است باو بدهي ميرزا حسن از خواب بيدار شده واقعه را در پشت كشّاف نوشت و متوجّه تته گرديده چون به ظاهر تته رسيد يكي از خادمان خود را رقعه داده و پيغام داد بشيخ احمد كه ما را آرزوي ملاقات تو است پس خادم منزل قاضي تته را پيدا كرده رقعه و پيغام را رسانيده شيخ احمد با جمعي از طلّاب باستقبال او بيرون رفتند چون بخدمت ميرزا رسيد في الفور كشّاف را باو داده و واقعه كه در پشت آن نوشته بود نشان داد پس استكشاف بعضي از مقاصد اماميّه را از ميرزا حسن نموده و بعد از آن مطالعه كشّاف را كه مشتمل بر تحقيق بسياري از اصول عقايد شعه است نموده مستبصر بحق گرديد
در معدلتهاي امراء و پادشاهان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است معدلة در تاريخ مجديست كه در قديم الايّام در كنيات كه از اعمال مجرات است جمعي مسلمانان متوطن شده مسجدي و مناره ساخته بودند و كفار هند به سببي از اسباب با مسلمانان حرب كردند و آنمسجد را سوخته و مناره را خراب كردند و هشتاد مرد مسلمانرا شهيد ساختند و خطيب علي نام كه واعظ و خطيب مسلمانان بود گريخته تظلّم بدرگاه راي برد اركان دولت بجهة موافقت مذهب جانب كافران را گرفته سخن او را بر راي عرض نكردند خطيب بر سر راه رامي در عقب درختي پنهان شده چون راي بانجا رسيد بيرون آمده او را سوگند داد كه فيل خود را بازدار و سخن من استماع تمامي راي ايستاده خطيب صورت حال را كه در قصيده كه بر زبان هندي پرداخته بود براي رامي خواند رامي او را بخواص خويش سپرده چون بقصر خود رسيد با وزير گفت من ميخواهم كه سه روز از حرم بيرون نيايم بايد كه امور ملك را مضبوط داري و چون شب درآمد راي بر جمّازه نشسته در يك شبانه روز چهل فرسخ طي كرده از هزاوله بكنبايت رفت و در لباس سوداگران ببازار درآمده از مردم قصبه مذكوره استفسار نمود و از هركه پرسيد جواب داد كه بر مسلمانان ظلم كرده اند و بي گناه ايشانرا به قتل آوردند راي مطهره از آب دريا پر كرده بازگشت و در روز سيّم شب هنگام بهزاوله رسيده روز ديگر بارداد و اركان دولت را حاضر بباخت و فرمود تا خطيب كه تظلّم نموده بياورند چون خطيب را حاضر ساختند و سخن تمام كرد جماعة كفّار خواستند كه بهانه كنند و سخن او را باطل سازند رأي آبدار خود را گفت كه مطهره مرا باينجماعت ده تا آب خورند هركه از آن آب چشيد دانستكه آب درياست پس رأي گفت چون مرا با كسي اعتمادي نماند چه اختلاف دين وقت در ميان بود پس من خواستم كه خود تحقيق اينقضيّه كنم بنفس خود رفتم و معلوم كردم كه بر مسلمانان ظلم كرده اند و نبايد كه در ملك من چنين حيفي بر جماعتي واقعشود كه در ظلّ امان من باشند و امر كرد كه تا هر صنفي از اصناف كفار مثل برهمنان و پارسايان و مهان و واله و سوده و مغان دو نفر از سرداران ايشانرا سياست كردند و يك تنگه
ص:285
در معدلتهاي امرا و پادشاهان
زر به خطيب داد تا مسجد و منا را عمارت كند معدلة و هم در آنجاستكه از خواجه عبدالحميد مرويست كه در عهد سلطانمحمود سبكتكين يكي از حجاب بارگاه سلطان كه از بلاد خراسان بغزنين ميرفت در عرض راه بخسرو آباد رسيد بالاغي محتاج بود درازگوش روستائي را گرفته بي اذن صاحبش بار كرده بمنزل ديگر برد صاحب اخبار اينمعني را بپادشاه نوشت و چون حاجب بغزنين رسيد ببارگاه درآمد با سلاح بجاي خود ايستاد سلطان مهترقرنفلرا طلبيده گفت با اينمرد بكوي كه مادام كه من بر تخت سلطنت متمكّن باشم امثال ترا چه زهره ديارا كه باركش رعيّت را بالاغ گيرند او را بخسروآباد برده بفرماي تا مردم جمعشوند و در برابر خلايق او را بدو نيم زن و بگو كه جريمه او اين استكه درازگوش رعايا را به الاغ گرفته است معدلة و ايضاً در آن كتاب استكه در بعضي از تواريخ مسطور است كه در وقتيكه ركاب سلطان سعيد سنجر به طرف طالقان حركت فرمود كودكي از طالقان بيرون آمده بر سر تلّي ايستاده بود سلطان پنداشت كه زاغي است كمان از سلاحدار بستد و تير در كمان نهاده چون مرغ چهار پر تير از آشيان كنان پرواز كرد كبوتر روح كودك قفس قالب را وداع كرد شعر چو بوسيد پيكان سر انگشت او*** گذر كرد از مهره پشت او سلطان فرمود تا مشاهده نمايند كه از چه جنس مرغ بود سواران تاختند و آن كودك را بر سپري خوابانده نزد پادشاه آوردند سلطان چون كودك را بآنحال ديد سلك مرواريد بالماس مژه از بهم بگسست و فرمود تا هم آنجا سراپرده بزدند و مثال داد تا اولياي او را بطلبيدند پدري درويش داشت كه بمحنت فقر و فاقه درمانده بود سلطان فرمود تا طشتي پر زر حاضر كرده شمشيري بر زبر آن نهادند و بآنمرد خطاب كرد كه بخطا و غلطه فرزند ترا كشته ايم اينك تيغ و سر و اينك طشت زو هركدام كه اختيار كني فرمان تر است كه مرا طاقت عذاب قيامت نيست انمرد زمين بوسيده گفت هزار جان مقدس فداي شاه باو كلاه گوشه ترا بايد كه نقصان نباشد اگر عمّامه خورشيد پريشان كرد و چه زيان سلطان فرمود تا زر را تسليم او كردند و آنمرد از ارباب ثروت شد معدلة در زهرالرّبيع استكه وقتي مردي گريه كنان نزد ملك شاه آمد و گفت خربزه خريده بودم يكي از خدمتكاران شما آنرا بجبر از من گرفته است ملك شاه هيچ نگفت بعد از اندك زماني از مجلس برخواست و اظهار بيماري مينمود و سراغ خربزه ميگرفت و بغلامان گفت هرجا كه خربزه به بينيد براي من بياوريد يكدانه خربزه بدست شخصي ديدند او را با خربزه نزد پادشاه آوردند و او يكي از امراء بود پادشاه باو گفت هنوز موسم اوّل خربزه است اين را از كجا بدست آوردي امير گفت غلامان من براي من آورده اند پادشاه فرمود بايد غلامان را نزد من بياوري پس امير مطلب پادشاه را يافت و غلامانرا پنهان ساخت و بپادشاه گفت از ترس گريخته اند پادشاه صاحب خربزه را طلبيد و گفت اين امير را بغلامي تو داديم بخدا قسم اگر ادرا مرخّص كردي ترا خواهم كشت پس انشخص دست اسير را گرفته از مجلس بيرون آورد امير سيصد اشرفي باو داد و خود را خريد پس آنمرد نزد سلطان آمده گفت غلام خود را برضاي خود فروختم پادشاه گفت خوب كردي بسلامت برد معدلة در تاريخ حافظ ابرو آمده كه عمرو بن ليث وقتي در زمستان سخت با لشكريان بسيار به نيشابور درآمد و لشكر او در خانهاي مردم نزول كردند از آنجمله پيره زالي پنجدست عمارت خوب داشت در همه نزول كردند و آن پيره زال شكايت بيكي از امراء عمرو برد او گفت وقتي كه من در نزد عمرو ليث باشم تو شكايت نمائي پيره زال زني بود رابعه وقت خود قران دادن و قران خواندن نزد عمرو ليث شكايت نمود و گفت من پيره زالي هستم در اينملك پنجدست عمارت دارم همه را ملازمان تو نزول كرده اند يكخانه زان نشسته ام
ص:286
با پنج دختر و عروس و مناسب نيست ايشان با لشكريان تو در يكمنزل باشند عمرو گفت پس مردم يا در اين سرما بكجا روند و چه كنند راست بوده استكه زنانرا عقل نبوده است دور شو چون از نظر اورد رشد آن امير گفت اين زني است صالحه و عابده اگر در حق او ترحّمي رود بجاي خود است عمرو بن ليث فرمود او را بخوانند چون خواندند گفت قران ميداني گفت بلي گفت اين آيه را در مصحف خوانده كه ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزّة اهلها اذلّة و كذلك يفعلون پيره زال گفت بلي امير سلامت باشد خوانده ام چنين است اما عجيب است از ملك كه آيه بعد از اين را نخوانده آنجا كه خداوند عالم به پيغمبر فرموده فتلك بيوتهم خاوية بما ظلموا ان في ذلك لآيات لقوم يعلمون اينسخن بسيار در عمرو ليث اثر كرد و رقّت نمود و فرمود ايما در هر پنجمنزل خود را صاحب شو كه بعد از اين مردم من در شهر نخواهند بود و فرمود دمناي كردند كه بعد از سه ساعة هركه را در شهر يا در منزل رعيّت به بيند بكشند و شادياخ كه الحال در شهر نيشابور باغي است انجا لشكرگاه شد و جميع لشكر او در آن زمستان انجا خيمه زدند و اين از جمله عدالتهاي او بود معدلة در تاريخ بحيره استكه چون بفرموده المعتضد بالله امير احمد ساماني بر سر عمرو ليث لشكر از بخارا برآورد چون از كوچه باغ بخارا ميگذشت نظرش از ديوار باغ بشاخ ميوه داري افتاد و خواجه نظام الملك در سير الملوك نقل ميكند كه در دل امير احمد گذشت كه اگر سپاه عدالة مرا منظور داشته اينشاخ ميوه را نه شكستند من بر عمرو ليث ظفر مييابم و اگر شكستند برميگردم و نميروم بخراسان پس شخصيرا از معتمدان خود موكّل كرده گفت حاضر باش و هركه اين شاخ را بشكند نزد من آر دوازده هزار سپاهي از آنجا گذشتند و هيچيك از بيم عدالت امير احمد نكاه بر انشاخ نكردند آن شخص آمده بعرض رسانيد قصّه را امير سر بر زمين آورده سجده شكر كرد پس نتيجه اش آن بود كه در روز جنگ كه عمرو ليث با هفتاد هزار كس در برابر او آمده اسب عمر تندي نموده عمرو را در ربود و بخدمت امير احمد آورد و دستگير شد معدلة در مجالس المؤمنين در ترجمه مجدالملك قمي كه وزير سلطان بركيارق بن ملك شاه و از شيعيان حضرت ولاية پناه حضرت اميرالمؤمنين و باني قبّه حسن بن علي عليه السلام در بقيع كه زين العابدين و محمّدباقر و جعفر صادق عليهم السّلام و عباس بن عبدالمطلّب در انجا مدفونند بوده و همچنين چهار طاقي عثمان بن مظعون و مشهد امام موسي و امام جواد در مقابر قريش بغداد و مشهد سيّد واجب التّعظيم حضرت عبدالعظيم عليه السلام در ري از اثار او است چنانكه نگاشته كه سيّد سعيد فخرالدين شمس الاسلام الحسني رواية فرموده كه روزي در خدمت مجدالملك بودم بازرگاناني غريب درآمدند يكي حلبي شيعي علي نام و ديگري ماوراءالنهري سنّي عمر نام بود و هر دو بر سلطان مبلغي داشتند مجدالملك بفرمود تا ماوراءالنهري را كه عمر نم بود از خزانه زرنقد بدادند و علي حلبي را به يكي از شهرها حواله ساختند مردي فراش حاضر بود گفت اي خداوند اين عجب است كه عمر را نقد ميدهي و علي را نسيه گفت ميدانم اما اينكار براي آن كردم كه جوانيان بدانند كه در پادشاهي معامله تعصب مذهب روانباشد و لهذا رعايت او سنبازه نيز شامل بود و ايشانرا نيز مراعات نمودي معدلة در رياض السّياحه استكه شاهزاده عباس ميرزا بن خاقان فتحعليشاه قاجار اميري معدلت مدار بود و از معدلتهاي او انكه وقتي پيره زني از مردي لشكري نزد ان جناب شكايت نموده و عرضكرد كه يكي از لشكريان شاه زاده كاسه ماست اين بيچاره را خورده آن شهريار با حضار ان لشكري فرمانداد و بعد از استفسار لشكري از ترس و خوف پاي در دادي انكار نهاد و آن شهريار بعد از تأمل بسيار بآن پيره زن فرمود ما شكم اين لشكري را پاره كنيم اگر خلاف عرضكرده باشي تو را اجاره كنيم انگاه فرمانداد كه شكم او را چاك و وجود انظالمرا از لوح هستي پاك كنند چون آن لشكري شكم چاك
ص:287
شد معلوم شد كه گناه از لشكري بوده و بران پيره زن بيچاره ستم نموده بيك سياست سطوة و مهابت آن شهريار در دلها قرار گرفت و ظلم و جور به بيعوله عدم شتافت بيست قهر و لطفي از براي خاص و عام شرع ميدارد روابگذار كام ختم ذكره ختم من تاريخ الاثار البافيه عن القرون الخاليه تأليف الحكيم العالم نادرة الفلك اعجوبة العالم محمّد بن احمد المسكّني بابي الرّيحان السيروني الخوارزمي انواع الملوك بالألقاب الواقعة علي اشخاص تلك الأنواع ملوك الفرس الساسيانه شاهنشاه و كسري ملوك الثاس تدن ملوك الرّوم باسيلي و هو قيصر ملوك الأسكندريه بطليموس ملوك اليمن تعّ ملوك الترك الخزرج والفزغرخاقان ملوك الترك الغزيّه حتوبة ملوك الصّين پغپور ملوك الهند بلهرا ملوك قنوج رابي ملوك الجثه النجاشي ملوك النوبه كابيل ملوك جزائر البحر الشرقي مهراج ملوك جبال طبرستان اصفبند ملوك دنباوند مصمغان ملوك غرجستان شار ملوك مرو ماهويه ملوك نيسابور گنبار ملوك سمرقند طرخون ملوك السّرير الحجّاج ملوك دهستان صول ملوك جرجان اناهند ملوك الصّقالبه قبّار ملوك السّريانين نمرود ملوك القبط فرعون ملوك باميان شيرباميان ملوك مصر العزيز ملوك كابل كابلشاه ملوك الترمذ ترمذشاه ملوك خوارزم خوارزمشاه ملوك سرخس زاذويه ملوك نساء وابيورد بهمنه ملوك كش يندون ملوك فرغانه اخشيد ملوك شيروان شيروان شاه ملوك بخارا بخار خداه ملوك كوزكانان كوزكان خداه ملوك اسروشنه افشين و بايد دانست كه جوزجانان معرب كوزكانان كه در حوالي بلخ واقع است و در عهد سلاطين ساماني و غزنوي مقر سلطنت آل فريغون بوده و قبر شريف يحيي بن زيد بن علي بن الحسين در آنجاست
در كفايتهاي نيكوي وزيران و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است كفاية در بحيره استكه گودرز عجمي وزير نرسي بن هرمز بود مشهور استكه چون دولت ساسانيان به نرسي بن هرمز رسيد سلسله اشكانيانرا برانداخت امّا از ايشان دختر برادر حرم خود برسم زني نگاه داشت شبي بر سرمستي بر آندختر خشم گرفت دختر را بگودرز وزير داد كه همين دم سرش را بردار چون گودرز او را برآورد دختر را جامد يافت هماندم قطع الت رجوليّت خود كرده آلة مقطوعه را در صندوقچه نهاد بمهر پادشاه رسانيد و بخزانه دار سپرد و دختر را در خانه كه در زيرزمين بود مخفي داشت و سر كنيزكي را بعوض سر دختر بنرسي نمود و از آن دختر بعد از چند گاه پسري آمد كه موسوم به شاپور شد و در اخر ايّام حيات روزي پادشاه آرزوي فرزندي كرد گودرز پيش آمده قضيّه را نقل كرد بعد از امتحان بسيار چون نرسي را صدق گفتار وزير بتعين پيوست وزارت ايرانرا بر فرزندان او مقرّر كرده و لغت نامه كرد و توليت نوبهار بلخ كه عبارت از بتخانه بزرگ باشد بر او مقرّر كرد و آن توليت بر اولاد او متقرّر بود تا زمان سليمان بن عبدالملك كه جعفر و خالد را طلب فرموده از بلخ بواسطه امر وزارت و برانكه از اولاد گودرز وزيراند كفاية خالد پدر جعفر برمكي چنانكه در تواريخست وزير منصور دوانقي بود و منصور در ابتداء خلافة خواست كه مداين را ويران سازد و بغداد را بنا كند از اينمعني در خلوت با خالد سخن راند خالد او را از اينعمل منع كرد كه بعد از ني بقرنها پادشاهان گويند كه پادشاهي خواست عمارتي كند تا عمارت ديگر را ويران نكرد او را اين آرزو ميسر نشد ابوجعفر گوش بر قول او نكرد و
ص:288
گفت شما هنوز جانب مجوس را نگاه ميداريد گويند تا مدت مديد چندين هزار كس كار كردند و چندين هزار دينار خرج شد اندكي از آنعمارت ويران شد خليفه از آن عمل پشيمان شد باز در خلوت با خالد از آن عمل سخن كرد كه ويراني اينعمارت مشكلست توچه ميگوئي اين نوبت خالد برعكس گفت كه خليفه را نبايست خراب كردن او را چون اين كار نمود البته تمام كند كه مبادا پادشاهان گويند كه پادشاهي ساخت و پادشاهي نه توانست خراب كند البته خليفه مدائن را ويران كند و ايوان او را كه عبارت از طاق كسري باشد بايد نهاد زيرا كه آن اثر عظيمي است بر نبوت عمرّاده ات محمد مصطفي عليه السلام كه در شب ولادت آنجناب اينعمارت شكافته شده است ابوجعفر باينحرف نيز التفات نكرد كفاية در بحيره استكه معوية بن عبدالله اشعري وزير مهدي عبّاسي بود و پدر او عبدالله بنده سفّاح بود و بميراث بمنصور رسيد و بواسطه فضل و هنري كه داشت منصور او را آزاد ساخته و وزارتش داد و اينمعاويه بس با امانت و ديانت بود از انجمله يكي آنستكه گفت روزي بخدمت مهدي رسيدم او را غضبناك ديدم از او پرسيدم كه سبب غضب خليفه چيست گفت بواسطه عبدالله بن الحسن استكه سه بار خروج كرد و فتنه انگيخت و من اغماض فرمودم و بهيچ نوع ترك فتنه نمي كند و از من شرم نمي دارد اينساعت فرموده ام كه او را بياورند و در پيش من سياست كنند تا ديگر از اعبرت شود معويه گويد كه من چندان صبر كردم كه او از خشم فرود آمد آنگاه گفتم چون خليفه اينحكايت به بنده گفت اگر آنچه صلاح دين و دنياي او باشد نكويم خيانت كرده باشم از آنروز كه خليفه بر تخت خلافت متمكن شده هيچ علوي را در پيش او نگشته اند و هيچكس در حبس ملاك نگشته و امراء و عمّالي كه در سرحدّها هستند به هيچكس چنين حكمي نشده و اين نام بزرگيست مر خليفه را و سعادت شگرف كه در دنيا موجب ثناي جميلست و در عقبي وسيله ثواب جزيل التشبه انقسيم سخنان بر زبان نبايد آورد و سيرت بدلّ نبايد كرد كه امروز ميگذرد فردا مبادا در خدمت اميرالمؤمنين عليه السلام باعث شرمندگي شود چون اينفضول گفتم آب در چشم مهدي گشت و مرا گفت حق يار و ياور تو باد كه نيكو نصيحتي كردي كه باين ارشاد تو خشم از من بتمامت دور شد و اگر تو نمي آمدي هر آينه من عبدالله را سياست ميكردم و پشيماني سود نميداشت در اينسخن بوديم كه عبدالله درآمد چون ظر مهدي بر وي افتاد گفت مرا چرا رنجه ميداري و در خون خويش سعي ميكني عبدالله گفت خليفه راست ميگويد من بعد توبه ميكنم اگر عفو فرماني جز طريق اخلاص سلوك نميدارم مهدي فرمود كه او را باز بريد تا در كار او تامّل كنم چون مهدي آنشب بخفت اميرالمؤمنين علي عليه السلام را در خواب ديد كه او را در كنار ميگرفت و ميفرمود تو آن كسي كه فرزندان من از شر او ايمنند پس دست مهدي بگرفته و بر سينه خود ميماليد و مي گفت كه اين آن دست استكه فرزندان من از شر او ايمنند چونمهدي از خواب درآمد في الفور فرمود كه عبدالله را حاضر كردند عبدالله از خوف دست از جان شسته بود چون پيش مهدي رسيد گفت انعم زاده ترك فتنه بكوي و اگر سوگند خوري كه ديگر فتنه نكني ترا چندان مال بدهم كه ديگر محتاج نگردي عبدالله سوگند ياد كرد مهدي فرمود كه او را پيش آوردند و بر روي او بوسه داد و فرمود كه از بيت امال او را سيصد هزار دينار بدهند و چندان ضياع كه حاصل آن در سالي دوازده هزار دينار ميشد و همچنين چندان از ديگر چيزها كه او معمور شد كفاية و هم در آن كتاب استكه ابوعبدالله يعقوب بن طحّان او نيز وزير مهدي عباسي بود او را تشيّع وحبّ علوّيين نسبت كردند مهدي بر او متغيّر شد و بجهة امتحان يكي از علويان را بدو داد تا بكشد يعقوب علوي را امان داده و پنهاني بجانب بصره روان كرد مهدي فهميده كس فرستاد و او علويرا از راه بگرفت و پنهان كرد و احوال او را از يعقوب تفحص كرد گفت كشتم او را بسر خود سوگند داد او برگشتن اصرار نمود مهدي علوي بدو نمود و او را از وزارت عزل كرد
ص:289
در كفايتهاي نيكوي وزيران
و محبوس ساخت يعقوب تا عهد هارون در حبس بود هارون او را خلاص كرد يعقوب رخصت مكه گرفته بمكه رفت و مجاور شد كفاية بدانكه سه نفر موسوم به فضل باختلاف بوزارت هرون الرّشيد و محمّدامين و عبدالله مأمون نائل شدند اوّل فضل بن يحيي برمكي كه دو سال در زمان حيات يحيي پدرش كه وزارت هرونرا داشت بالنيابه از پدرش وزارت نمود و بعد از پدر بالأستقلال وزير شد دويّم فضل بن ربيع بن الايمان كه بعد از برامكه وزارت هرون را يافت و چون هرون الرّشيد در طوس درگذشت تمام خزائن را برداشته و ببغداد نزد محمّدامين رفت تا انكه محمّد امين كشته گشت سيّم فضل بن سهل كه وزير مأمون بود در تاريخ گزيده استكه اصل فضل بن سهل از اكاسره بود و در اوائل دين كسري را داشت بر دست يحيي برمكي مسلمان شد و در آنروز كه مسلمان ميشد غسل كرده جامه پاك پوشيد و بر سجّاده نشست سرود كبري ميگفت او را گفتند چون مسلمان شدي نغمه كبري چيست گفت برخود روا نميدارم كه زماني گذرانم كه مقلّد ديني نباشم و مأمون امور كلّي و جزئي مملكة را در دست اينفضل نهاد و او را ذوالرّياستين لقب داد چنانچه علّت اين تلقّب در اوّل گلشن هفدهم گذشت و اگر در مملكت فتنه توليد ميشد فضل آنرا مخفي ميداشت تا رفع آن ميكرد قدر و منزلتي كه اين فضل بر درگاه مأمون داشت كم كسي از وزراء را آن قدر قدر و منزلت او را دست داده چنانكه بنا بر نقل صاحب تاريخ بحيره و ديگران مأمونرا خادمي بود كه ريحان نام داشت و مردي بود سخت پارسا و نيكو اعتقاد و دروغ كم گفتي روزي مأمون با عبدالله سهل هاشمي در خلوت شطرنج ميباخت و فرموده بود كه كسي را بدرون نگذارند بيايد و فضل بن سهلرا از اين مقدّمه خبر نكنند و اگر كسي بگويد او را سياسة كنم پس فضل بن سهل بر در سراي آمد ريحان خادم را ديد پرسيد كه خليفه چه ميكند گفت شطرنج ميبازد پس فضل بن سهل درآمد و به نزديك مأمون رفت و شطرنج از پيش او برداشت و گفت اينخليفه وقت شطرنج بازي نيست وقت نماز است و اين پسنديده نباشد كه من با مردمان بگويم كه خليفه در نماز است و اوراد ميخواند و تو در بازي شطرنج باشي مأمون گفت روا نداري كه لحظه خرّم باشم گفت روا دارم كه خليفه همه عمر خرّم باشد امّا اينكار كه در پيش گرفته ايم مهمل ماند مأمون او را گفت و گفت زهي وزير دانا و زهي كاردان مردا كه توئي روز ديگر مأمون خدّام را جمع كرده در مقام تفحص شد كه ديروز فضلرا از لعب ما كه خبر كرد ريحان آنجا حاضر بود مأمون از او نيز پرسيد گفت من گفتم گفت چرا گفتي گفت او از من پرسيد و من هرگز دروغ نگفته ام آنچه راست بود لاجرم گفتم مأمون گفت نيكو كردي كه صلاح دولت ما در آن بود و ريحانرا صد هزار دينار بجهة راستگوئيش انعام بخشيد كفاية علي بن عيسي صاحب كتاب كشف الغمه از وزراي المقتدر بالله عباسي بوده در بحيره استكه او پس فاضل و دانا بود و در هيچ حال جانب دينداري را فرو نگذاشتي و رضاي حق را بر رضاي مخدوم مقدّم داشتي آورده اند كه او را بمهمي بمكّه معظّمه فرستادند بوسهل زياد ميگويد كه من در خدمت او بودم و فصل تابستان بود و مو در غابت حرارت روزي ميگفت من از حضرت پروردگار يكشربت آب يخ آرزو دارم گفتم در اينمواضع اين آرزو از جمله محالات است تا مادر اين سخن بوديم ابري برآمد و روي هوا را پوشيد و باراني عظيم آمد و در اثناي آن تگرگي باريدن گرفت چنانكه خلق از كثرت ژاله در ناله آمدند و من غلامان را گفتم تا سبوها را پر از ژاله نموده و علي بن عيسي صائم بود آنروزان تگرگ را نگاهداشتم تا وقت افطار در رسيد آنرا پيش بردم چون آنرا ديد فرمود كه شربتها بسازند و در مسجدالحرام آمد و بدست خود بسادات و مجاورين داده و خود از آن تجرّع ننمود و و گفت پشيمانم كه چرا از حضرت پروردگار مغفرت التماس ننمودم و او را در مكّه معظّمه اجل در رسيد و در آثار البلاد آورده
ص:290
گلشن هفتاد و نهم
كه علي بن عيسي روزي با كوكيه تمام برنشسته بود غربا او را پرسيدند كه اين كيست پيرزني ميگذشت گفت افتاده است از نظر خدا كه مبتلا شده باين بلا وزير شنيده در دم استعفا نمود و بمكه رفته مجاور شد تا از دنيا در گذشت كفاية در كفاية صاحب بن عبّاد كه در اوّل وزير مؤيّدالدوله ديلمي و بعد از آن وزير فخرالدّوله شد بنا بر نقل صاحب بحيره چنين آورده اند كه وقتي در زمان فخرالدّوله صاحب تا چند روز آزرده بود و كم بخدمت ميآمد فخرالدّوله كس بخدمت او فرستاده تحقيق نمود كه باعث آزردگي وزير چيست اگر از جانب ما است به تدارك مشغول شويم و اگر از جانب ديگر است وزير اعللام كند تا تلافي آن كرده شود صاحب گفت معاذالله كه بنده را از خداوند ملامتي باشد و آن آزردگي از ممّر مملكة باشد بد دلت خداوندگار مملكت بر نظام است پس چون صاحب را تنها يافت گفت چه حال بوده است وزير عرضكرد كه منهيان من نوشته بودند كه خاقان چين با فلان سپه سالار سخني گفت و من ندانستم كه چه گفت مرا ظن آن در گلو پيچيد كه چرا خاقان سخني گويد با يكي كه ما ندانيم امروز كاغذ ديگر رسيد كه منهي نوشته بود كه آنسخن چه بوده است پس رفع آن ملال از من شد و خاطر از دغدغه لشگر فارغ گشت كفاية در حالات خواجه ابومنصور ريابي كه وزير طغرل بيك سلجوقي بوده چنين نوشته اند كه او بسيار متديّن و خداترس بود و يكي از عادات حميده او اين بود كه هر بامداد كه نماز سبحرا ادا كردي بر سر سجّاده نشسته مشغول اوراد بودي تا آفتاب طلوع كردي انگاه بخدمت سلطان رفتي وقتي مهمّي افتاده بود سلطان او را خواست او بر سر سجّاده بود و اوراد ميخواند و هيچ بدان امر التفات نفرمود دشمنان وقت يافته در سعابتش كوشيدند چون خواجه حضور آمد سلطان بانك بروي زد كه چرا دير آمدي گفت اي سلطان من بنده خدايم و نوكر تو تا از بندگي خدا فارغ نشوم نمي توانم بخدمت تو آمد سلطانرا از آن دليري او خوش آمده محمد بيش گفت و فرمود خدايرا هميشه بندگي ميكرده باش تا به بركات طاعات تو اسباب و دولت ما منظّم گردد درياب بر وزن كتاب از قراي خبابذاست اين ناچيز گويد كه نقطه مقابل خواجه ابومنصور ابوالمحاسن خواجه عبدالرزاقست كه برادرزاده نظام الملك وزير بوده چه او از فحول علماء و اكابر فضلاء زمان خود بوده و بنا بر نقل صاحب بحيره سلطان سنجر فرمود تا او را از مدرسه و محراب بمسند وزارت آوردند و تمام امور مملكة باو مفوّض گشت و در زمان وزارتش لباس زهد و ورع را تغيير داد و افعال ناپسنديده پيش گرفت و بر درگاه سلطان شراب خوردن آغاز كرد هم با آن افعال ناپسند از دنيا رفت
در قضاوتهاي معجبّه قاضيان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است قضاوة ابن جوزي در كتاب ازكياء از شعبي رواية نموده كه زني نزد خليفه ثاني آمده گفت شكوه مينمايم بسوي تو از بهترين اهل دنيا مگر كسي كه از او در عمل خير سبقت گيرنده و يا انكه عملش مثل عمل او است و انشخص كه گفتم وصف او را شب را تا به صبح بيدار و مشغول بعبادت پروردگار است و روز را تا به شام به صيام اقدام دارد پس از آن آنزن را حيا عارض شده عرض كرد اقلني خليفه در جوابش گفت جزاكِ الله خيرا بتحقيق كه ثناء جميل نمودي چون آنزن از مجلس انصراف نمود كعب بن سور كه حاضر محضر خليفه بود گفت اينخليفه اين زن در شكواي خود مبالغه را از حدّ گذرانيد عمر پرسيد از چه كس شكوه نمود كعب گفت از شوهر خود كه با او مباشرتي ندارد پس خليفه امر با حضّار او و شوهرش كرد چون حاضر شدند بكعب گفت ميان اينها حكم كن كعب گفت آيا من حكم كنم و تو شاهد و حاضر باشي عمر گفت تو متفطّن شدي در امر اينها آنچه را كه من متفطن نشدم پس لابد حاكم قضيه هم بايد تو باشي پس كعب رو بشوهر آنزن نموده گفت خداوند تبارك و تعالي در قرآن ميفرمايد
ص:291
در قضاوتهاي معجبه قاضيان
فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثني و ثلاث و رباع روزه بگير ايمرد سه روز را و در روز چهارم نزد زنت افطار كن و شبها را هم توزيع نموده سه شب را بعبادت بگذران و شب چهارم را نزد زوجه ات بيتوته نما خليفه گفت اي كعب حكم تو درباره اينها عجيب تر از تفطّن تو بود بدعوي آنزن پس خليفه دابّه بكعب داده قاضي بصره قرار داده و بآنجايش فرستاد قضاوة و ايضاً از ابن ليث رواية نموده كه مردي از اهل خراسان شتران چند بمرزبان مجوسي كه وكيل ام جعفر بود سي هزار درهم فروخته بود و مرزباني در اداء ثمن مماطله ميكرد تا انكه آن خراساني به تنگ آمده كيفيت را به يكي از اصحاب حفص بن غياث قاضي اظهار داشت آنمرد گفت نزد مرزبان رفته هزار درهم از ثمن شترانت را گرفته و بگو مرا قصد رفتن بخراسان است بالقي وجه را بديگري حواله ميكنم كه باو بدهي و چون هزار درهم را از او گرفتي نزد من آمده تا چاره كنم آنمرد چنان كرد و چون نزد آن كسيكه از اصحاب حفض بود آمد باو گفت چاره اينستكه بمرزبان بگوئي شما فردا كه سوار ميشويد و اراده رفتن بسراي ام جعفر را داريد چون راه شما از درسراي قاضي است زحمت كشيده آنجا فرود آئيد تا من در حضور قاضي شخصي را از جهة گرفتن مابقي ثمن شترانرا از شما وكيل نمايم و قاضي هم مستحضر از اين امر باشد و چون نزد قاضي حاضر شد ادّعاي مابقي ثمن شتران خود را از او بنما كه قاضي خواهد حكم بتأديه آن وجه نمود چون آنمرد چنين كرد قاضي مرزبان را حكم به حبس نمود و اين خبر بامّ جعفر رسيد نزد خليفه هرون الرّشيد رفت و از حفص بن غياث شكايت كرد كه وكيل مرا امر بحبس نموده خليفه تمثاني نوشته مضمونش انكه در حكم نمودن بر مديوني و اداء دين مرزبان مماطه نمايد و آن تمثال را بخادمي داده كه نزد قاضي برد وقتي خادم وارد شد كه آنمرد خراساني شهود اقامه نموده و حفيص مشغول نوشتن سجّل و حكم بر مرزبان بود خادم خوواست تمثال خليفه را باو بدهد قاضي گفت تأمّل و صبر كن با اين سجلّرا بنويسم چون سجّل نوشته شد و حكيم بدادن وجه كرد آنگاه تمثال خليفه را گرفته مطالعه نمود چون بر مضمونش مطّلع شد بخادم گفت بخليفه بگو كه اين تمثال اگر قبل از حكم و نوشتن سجّل بود فائده از براي مرزبان داشت اما انحال كه حكم صادر شده و سجّل نوشته شده فائده از براي او ندارد پس مرزبان تا تمام وجه شتران آنخراساني را در محضر قاضي رد ننمود خلاصي پيدا نكرد قضاوة و ايضاً در اذكياء ابن جوزي استكه مردي نزد ابن حازم آمده گفت كه شيطان مرا وسوسه مينمايد و بشك مي اندازد كه تو زن خود را طلاق داده و مباشرت تو با آنزن حرام است ابوحازم گفت مگر او را طلاق نداده گفت نه ابوحازم گفت تو در روز گذشته نزد من آمده و زن خود را مطلّقه نمودي والحال انكار مينمائي آنمرد چون اين را از ابوحازم شنيده گفت قسم بخدا كه من تا امروز نزد تو نيامده ام و زن خود را بهيجوجه طلاق نگفته ام ابوحازم گفت چون شيطان تو را در طلاق زوجه ات وسوسه كند بهمين نحو از براي او قسم ياد كن و در حليّت زوجه است دغدغه بخاطر راه مده قضاوة در كتاب ثمرات الاوراق استكه مردي زن جميله داشت و او را بسيار دوست ميداشت و برعكس آنزن را از او بسيار بد مي آمد و بدين واسطه مدتي متمادي در ميان ايشان تشاجر و تشاخ بود تا انكه روزي آنمرد از شدّت انزجاريكه از آنزن پيدا كرده بود باو گفت تو سه طلاقه اگر مرا مخاطب نمائي بكلامي و من مثل آنرا در جواب آنزن سكوت كرد و متحيّر شد كه چه بگويد زيرا كه اگر همين كلمات را در جواب او مي گفت چنانچه مقتضاي قسم او بود آنزن مطلّقه ميشد پس نزد قاضي ابي جعفر طيري فرستاده و از ايشان طريق چاره را مسئلت نمود قاضي گفت در جواب او بگو انت طالق ثلاثا بتاتا ان انا طلّقتك چه اگر اينكلام را بگوئي هم جواب او را بهمان الفاظيكه او گفته است
ص:292
داده و هم وفاي به قسم خود نموده و اين نحو از طلاق مبتني بر مذهب عامة است كمالا يخفي قضاوة در كتاب اذكياء است كه وقتي رئيس دزدان با جماعتي كه تابع او بودند وارد منزل شخصي شده و او را گرفته خواستند كه به قتلش برسانند و اموال او را سرقت كنند بالأخره بشفاعت بعضي از آنها رئيس از قتلش درگذشت بشرط انكه بطلاق ثلث و بقرآن قسم ياد كند كه كسي را از ايشان اسم نبرد كه دزد او است و ايشانرا بمردم نشناساند پس تمام اموال او را در حضورش بردند و در ميان بازارها متاع و اثاث البيت خود را ميديد كه دزدان ميفروشند و از خوف زن طلاق بودن و حنث قسم نمودن قادر بر اظهار نبود تا انكه كيفيّت را بابوحنيفه اظهار داشت ابوحنيفه گفت بزرگان قوم خود و متدّينين آنها و امام جماعة ايشانرا نزد من حاضر نما چون حاضر شدند ابوحنيفه بايشان گفت آيا دوست ميداريد كه خداوند اموال اينمردرا باو برگرداند تماماً گفتند بلي دوست داريم پس امر نمود كه: جميع جوانان و اجلاف آنطائفه در مسجد جامع اجتماع نمايند چون جمع شدند بآنمرد گفت يك يك كه از ميان جامع ميخواهند بيرون بروند من سئوال ميكنم كه اين دزد تو است يا نه اگر دزد نيست در جواب بگو دزد من نيست و اگر دزد تو بود ساكت باش و چيزي مگو چون چنين كردند دزدان معلوم شده و اموال آنمرد مسترد گرديد قضاوة و ايضاً در انكتاب استكه وقتي شريك بن عبدالله قاضي وارد شد بر مهدي عبّاسي مهدي از جهة تشريفات او بخادم خود گفت احقر للقاضي عود او غرض خليفه از عود عود بخور بوده خادم بيرون رفته عوديكه از آلات لهو است حاضر نموده و در دامان شريك گذاشت شريك مضطرب شده گفت يا اميرالمؤمنين اين چه چيز است مهدي بخطاي خادم ملتفت شده گفت ايّها القاضي اين عود را صاحب عس در شب گذشته از دست كسي گرفته است و ما خوشداشتيم كه او بدست قاضي شكسته گردد شريك گفت جزاك الله خيرا يا اميرالمؤمنين پس شريك عود را شكسته مشغول صحبت با خليفه شد چون مدتي گذشت خليفه از شريك سئوال نمود كه اگر كسي امر نمايد وكيل خود را بآوردن چيزي مقين و آن وكيل غير آنرا بياورد و آن تلف شود حكم چيست شريك گفت البنة ضامن است انوكيل پس خليفه رو بخادم نموده گفت ضامن شو غرامة آنچه را كه تلف شد قضاوة در تاريخ مجدي استكه يحيي بن اكتم كه قاضي القضاة بغداد بود يكي از علماء را قضاء ناحيه از نواحي اسلام داده خواست كه او را امتحان نمايد كه در علم قضامهاتي دارد يا ني پس از وي سئوال نمود كه اگر در آنولاية دو نفر ما در يكديگر را بحباله نكاح و زوجيّت درآورند و از تو استفسار نمايند كه قرابة ميان اولاد ايشان چگونه است بجهة حكم ميراث تو در جواب چه خواهي گفت ان عالم از جواب عاجز فرو ماند يحي بن اكثم گفت هر دو پسر عم يكديگر باشند قضاوة و هم در آن كتاب است كه مردي خدمت عبدالملك مروان رفته عرض كرد كه من زني خواسته ام و پسري از من مادر زن مرا در حباله نكاح آورده و از مال دنيا چيزي نداريم ما را عطائي فرماي تا در مصالح خود صرف نمائيم و ميان اقرباي خود مراجعت كنيم عبدالملك گفت اگر از پسر تو و مادر زنت فرزندي متولد شود و از تو نيز ولدي تولّد نمايد ايشانرا با يك ديگر چه قسم قرابتي باشد اگر جواب من بگوئي عطائي گرامند نبود هم آنمرد گفت اي خليفه اينمسئله را از نائب خود كه زمام مصالح جمهور را باو تفويض نموده سئوال كن اگر او جواب گويد من چيزي نخواهم والأمر بنعاصي ده عبدالملك از تا شب خود پرسيد وي لحظه تأمّل نموده عاقبت بعجز خود اعتراف نمود شخصي از اهل عراق كه در انمجلس حاضر بود گفت اگر من جواب اين مسئله را بگويم آنچه مطلوب منست بمن رساني عبدالملك گفت بلي انشخص گفت پسر پدر پسر پسر را عم باشد و پسر پسر خال پسر پدر باشد عبدالملك او را تحسين نموده و حاجت او را روا كرد قضاوة و در همان كتاب اينقضيه را در ضمن نوادر احكام و قضاياي صادره از ائمه
ص:293
و قضّات نوشته است كه از يكي از ثقات مرويست كه گفت فاضلي در مدرسه از مدارس بخارا بدرس اشتغال داشت مردي آمده گفت ايمان قابل زياده و نقصان است ياني انفاضل جواب داد كه نه انشخص گفت پس لازم آيد كه ايمان من با ايمان حيدر كرّار برابر باشد و او را بر من فضيلتي نبود فاضل جواب داد كه آفتاب در فصل تابستان چون به برج آيد حرارت در اقاليم سبعه بدرجه كمال رسد بلكه در بعضي از كره ارض كه در غاية انخفاظ است حرارت بمرتبه رسد كه از زير بگدازد و چون خورشيد بنقطه جدي آيد برودت در مواضعي كه از كره مرتفع است بحدّي رسد كه هيچ حيوان در آنمحل تعيّش نتواند كرد و با وجود اينحال هيچ تغييري در ذات آفتاب ظاهر نشده است بلكه تفاوت در بروج است همچنين ايمان آفتاب كه از برج ذات اميرالمؤمنين حيدر تابد چنانست كه آفتاب ظاهري از نقطه اسد ميتابد و چون از بروج ذوات اقران من و تو پرتو افكند همچنان بود كه از نقطه جدي بود ودلو ميتابد پس ترقّي ايمان بواسطه استعداد ماده است و تنزّل آن بجهة استعداد آن قضاوة بدانكه قضاوتهاي غريبه ائمه معصومين ولايما حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام زياده از حدّ و خارج از حد است ولكن لكوت المسك في الحتام به بيان يكي از آنها در اينمقام ختم مينمائيم كلام را از تفسير كاذر نقلشده كه در زمان حضرت امير عليه السلام مردي چوبي بر سر مردي زد انمضروب دعوي كرد كه از اين چوب روشنائي چشم من و شنوائي گوش و گويائي زبان و بويائي بيني از من تباه شده پس بحكومته نزد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آمدند حضرت يضارب فرمود راضي هستي كه او را سوگند دهم و تو چهار ديه بدهي عرضكرد راضي نباشم چه او سوگند بدروغ خورد و ديه بستاند بايد من بدانم كه اين جنايت لازم است امير عليه السلام آنمرد مضروب را وعظ گفت و بخداي ترسايند و گفت اگر خلاف ميگوئي رجوع كن آنمرد اصرار كرد و طريقي نبود بصدق و كذب او حضرت فرمود ظنّ من آنست كه او خلاف ميگويد و دروغ و لكن من حكمي كنم كه دروغ از راست مميّز گردد آنگاه فرمود كه اينمرد را به بريد و در برابر قرص آفتاب بداريد اگر چشم باز كرده در قرص آفتاب نگرد و چشم برهم نزند و از چشمش آب نريزد راست ميگويد و اگر نه دروغ گويد و ناگاه آواز بلند در گوشش زنيد اگر بهراسد دروغ گويد و اگر نهراسد راست گويد كه گوشش را آفت رسيده و در زبانش سوزني بزنيد اگر خون سياه برآيد راست ميگويد و اگر سرخ آيد دروغ و پاره پنبه را در اتش نهيد و در زير بيني او بداريد اگر عطسه دهد دروغ ميگويد و اگر نه راست گويد همچنان كردند مرد دروغزن بود امير عليه السلام بفرمود تا او را ادب نمودند و گفت ترا بيش از اين نيست كه چوبي بر سر او زني و در جراحت هائي كه خطر نفس در آنها باشد قصاص نشابد كردن و دنداني كه در مقاديم باشد ديه هر يكي پنجاه دينار است و آنچه در مؤاخر بود بيست و پنجدينار آنگاه فرمود كه هر كه صدقه كند قصاص باديه را يا آنچه او را واجب باشد در شرع آن كفارتي باشد او را چنانچه رسولخدا فرموده كه هركه از تن خود چيزي بصدقه كند خدا او را كفاره گناهانش كند
در تأثيرات احترام و اهانة ما از عزائم ملك مئان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است احترام در تفسير روح البيان استكه سبب نائلشدن عثمان بيك جدّ سلاطين آن عثمان بمقام منيع خلافت و سلطنت اين بود كه وقتي در قريه وارد شده شب را در خانه يكي از اهل آنقريه منزل نمود قضا را در انحجره كه او منزل داشت مصحفي بود بر ديوار آويزان شده او را برداشت و بر طاق گذاشت پس از آن با خود گفت من چگونه در حجره كه مصحف و كلام الله مجيد در آنست بخوابم و پاهاي خود را دراز كنم پس انشب را تا به صبح با وجود كثرت تعب و خسته گي مسافرت كه داشت احتراماً للقران نخوابيد و بدو زانوي ادب در ان حجره نشست و از فرداي انشب ابواب فتح و فيروزي بر روي او مفتوح گرديده تا انكه رشيد بآنمقامي كه رسيد اهانة در تاريخ نگارستانست كه ابن جوزي گويد كه در سنه ثلث و عشره و اربعمائه در موسم حج در
ص:294
گلشن هشتادم
حيني كه هنوز حجّاج از مني رجعت نكرده بودند شخصي از مردم مصر اشقر چشم ميل استلام حجرالاسود نموده نگاه بكرزي كه در دست داشت سه ضربت متوالي بر حجر زده گفت تا كي سنگيرا عبادت كنم نه محمد و نه علي مرا از اين منع كنند حاضران را از انحركت شنيع وحشتي دست داده از او كناره كردند چرا كه از رفقاي او ده سوار بر در مسجد الحرام ايستاده بودند بيك بار شخصي از يمن آن شقي را به خنجر زده مسلمانان هجوم نمودند و او را به قتل آوردند و بسوختند بعد از آن چهار نفر ديگر از رفقاي او بدست افتاده معترف شدند كه ما چند نفريم كه بر اين اتفاق نموده بوديم ايشانرا نيز از عقب آن ملعون روانه جهنم گردابندند و در حجر سه سوراخ بقدر سرسوزن شده ريزه هاي او را بمشك و گلاب آكنده كردند و آنرا بجاي خود نهادند اين ناچيز گويد كه اين قضيّه ربطي به قضيّه قرامطه ندارد كه حجرالاسود را از محلّ خود كنده و به بحرين بردند چه تاريخ آوردن آنرا از بحرين بمكّه معظّمه سال سيصد و سي و نه در زمان مطيع عباسي ضبط نموده اند احترام در تاريخ مجدي و ديگر كتب استكه سبب قرب بشرحافي بدرگاه آله آن شد كه نوبتي براهي ميرفت كاغذ پاره بنظرش درآمد كه بر آن نوشته بود بسم الله الرّحمن الرّحيم آنرا از خاك برداشته خاك از او دور كرد و اوردم مطيّب ساخته در شكاف ديواري نهاد در خواب ديد كه بجزاي انكه نام خداي را مطيّب گردانيدي خداوند ذوالجلال ترا در دنيا و اخرت مطيّب ساخت تا كارش بجائي رسيد تا زنده بود حيوانات بجهة احترام او كه پايش برهنه بود روث در طرق و شوارع بغداد نمي انداختند كه مبادا پاي او بروث آنها ملوت شود چنانچه در اثر چهارم از گلشن چهل و يكم مرقوم افتاد اهانة در تذكره الاولياء است كه شيخ ابوالخير اقطع گفته استكه وقتي در كوه لبنان بودم سلطان ميآمد و هركه را ميديد يكدينار بر دست مينهاد و يك دينار هم بمن داد و من بدست خود گرفته در كنار رفيقم انداختم پس بشهر آمد چنان اتفاق افتاد كه بي وضو مصحف برگرفتم چون بميان بازار رسيدم قومي دزدي كرده بودند و گريخته و خلق بهم برآمده در زاهدان و عرفاء اويختند شيخ گفت من مهتر اياشنم ايشانرا خلاصي دهيد و مرا اخذ كنيد پس با مريدان گفت هرچه با من كنند هيچ مگوئيد عاقبت شيخرا بردند و باتهام دزدي دستش ببريدند چون ايشانرا معلوم شد از حال شيخ بسي تشوير خوردند و عذرها خواستند پس چون بخانه رفت عيالش فرياد برآورد گفت ايزن خاموش كه جاي تهنيت است نه جاي تعزيت كه اگر دست ما نه بريدندي دل ما ببريدندي از انكه اين دست خيانت كرد و بي وضو مصحف برگرفته و سيم لشكري در كنار رفيق انداخت احترام در معارج النّبوة و شرح صلوات و سائر از كتب بابركات چنين آورده اند كه تاجري در بلخ دو پسر داشت و از جمله ميراث او سه تار از موي مبارك رسولخدا صلّي الله عليه و آله و سلّم بود چون آن دو برادر خواستند كه ميراث را تقسيم نمايند هريك يكتار موي را برداشتند برادر بزرگ گفت كه آن تار موي ديگر را بدو نيم كنيم و هريك نصفي از آنرا برميداريم برادر كوچك گفت كه قطع كردن موي مبارك انحضرت از ادب دو است برادر بزرگ گفت كه چون به قطع آن راضي نمي شوي آنرا تو بردار و در مقابل مقداري از مال بمن بگذار برادر كوچك گفت كه من هر دو تار موي مبارك را برميدارم و تمام ميراث را بتو ميگذارم كه مرا موئي از آن بجهاني مي ارزد برادر بزرگ راضي شده موها را به برادر كوچك داده تمام تركه را در تصرّف آورد و آن صاحب دولت موها را در حقّه پاكيزه قرار داده در گريبان جان نهاده و پيوسته آنها را بيرون آورده ميبوسيد و بر رسولخدا صلّي الله عليه و آله و سلّم صلوات ميفرستاد و بسي برنيامد كه غبار ادبار بر صفحه روزگار برادر بزرگ نشست و اموالش تلف گشت و برادر كوچك را مراد از شاخسار اقبال شكفت و بر اقران و امثال برتري بهم رسانيد و چون وفات نمود يكي از اولياء بلخ رسولخدا را صلّي الله عليه و آله و سلّم در خواب ديد و باو فرمود كه بمردمان بگو كه هركه را
ص:296
در تأثيرات احترام و اهانة از عزائم ملك منّان
حاجتي باشد بسر قبر فلانرفته دعا كند تا حاجتش برآورده شود آن شخص عرض كرد يا رسول الله سبب اين كرامة چيست فرمود كه در تعظيم موي من مبالغه نمود لهذا در زمان حيات بخوشي گذرانيد و بعد از وفات قبر او محل استجابت دعا گرديد و نيز بر من صلوات بسيار ميفرستاد اهانة ثالث الطبرسيين استاد بالمحدّث الحاج ميرزا حسين النّوري البّه الله من حلل النّور و اسكنه بحبوحة دارالسرور در كتاب دارالسلام نقل فرموده كه يكي از برادران من وارد منزل والده ام شده بود در حاتيكه در جيب پائين قبايش مهري از تربة حضرت سيدالشهداء عليه السّلام بود پس والده ام او را رجز نموده و گفت تربت را در اين جيب نهادن بي ادبي است و موجب استحفاف است و شايد در زير رانت واقع شود و شكسته گردد اخوي عرض نموده بود كه تابحال دو مهر تربت در زير رانهاي من واقعشده و شكسته گرديده پس متعهّد شده بود كه بعد از اين مهر تربت را در آن جيب نگذارد پس والد علّامه ام بعد از چند روز ديگر در حالتيكه اطلاع از اين قضيّه نداشت در عالم واقعه چنين ديده بود كه حضرت سيدالشهدا سلام الله عليه در كتابخانه اياشن وارد شده و در نزد او نشسته و اظهار ملاطفت بسياري با ايشان نموده و فرمود كه پسران خود را بطلب تا ايشانرا جايزه و خلعت دهم و والد را پنج پسر بود پس همه را حاضر ساخته و در جلو آن حجره كه حضرت تشريف داشت ايستادند و در نزد انحضرت پارچه ها گذاشته شده پس يك يك را حضرت ميطلبيد و پارچه بعنوان خلعت باو ميداد چون نوبة بآن برادرم كه مهر تربت در جيب پهلوي قبايش گذارده بود رسيده ان بزرگوار نظري غضب آلود باو نموده و رو بجانب والد نموده فرموده بود كه اين پسر دو مهر از تربت قبر مرا در زير رانش گذارده و شكسته پس آنحضرت آنرا مثل ساير برادرانش در اندرون حجره نطلبيده و خلعتش را نيز بخوبي خلعت ديگر از برادران نداده بلكه قاب شانه از ترمه در بيرون حجره از براي او انداخته پس والدم از خواب بيدار شده و خواب خود را براي والده ام نقلنموده والده قضيّه خود را بآن برادرم از براي ايشان ذكر كرده پس والد در صدق رؤياي خود تعجّب بسيار نموده و اهانة موسي بن عيساي غدّار نسبت به تربت اين امام والاتبار و باعث شدن آن اهانة تعجيل قرارش را در دارالبوار مذكور در اواخر جلد عاشر از بحارالانوار است هركس بخواهد نابهنجار حوع كند احترام در كتاب مختصر رونق المجالس كه اصل آن از ابوحفص عمر بن حسن نيشابوري و مختصرش از عثمان بن يحيي الميري است چنين آورده كه مردي مجوسي در يكي از ايّام ماه رمضان با پسرش كه صغير بود در ميان بازار مسلمانان عبور مينمودند پس آنطفل چيزي از خوردني را كه همراه داشت خواستكه بخورد پدرش منعش از خوردن نمود و گفت آيا نميدانيكه اينماه رمضان است پسر گفت ميدانم و ليكن روزه آن بر مسلمانان واجب است نه بر ما مجوسي گفت اي پسر چنين است كه ميگوئي امّا ما هم بايد از اين ماه احترام نمائيم و آنرا توقير كنيم پس چيزي نگذشت كه باريتعالي آنوالد و ولد را بواسطه اين احترام هداية نموده و بشرف اسلام مشرّف ساخت و از نيكان شدند(2) اهانة قرماني در تاريخ اخبارالّدول از محمّدبن ربيع بن سليمان نقل نموده كه من در آنسال كه قرامطه در مكّه معظّمه داخلشده و حجرالاسود را از جاي خود كنده و ببحرين و هجر بردند در مكّه بودم و در مسجدالحرام ايستاده بودم ناگاه ديدم مردي از قرامطه كه بر بالاي بام كعبه برآمده و قصد كندن ميزاب را داشت پس من طاقتم طاقشد و عرض كردم بار خدايا من نميتوانم اين كيفيت را مشاهده كنم پس آنمرد چون خم شد كه ناودان را بكند ناگاه بمغز سر او بالاني پشت بام در ميان حجر اسمعيل افتاده و في الفور جان بمالكان دوزخ داد احترام مشمول عنايات حضرت باري حسن الشيعي السبزواري در كتاب مرغوب محبوب خود كه موسوم بمصابيح القلوب است چنين آورده كه در بغداد مردي زني را دوست ميداشت و مدّتي در آن محنت و مشقت و خواري بود همچنين است كه والله عبدالشهوة اذلّ من عبدالرّق يعني بنده شهوت از بنده درم خريده بدتر است آنمرد بر مراد قادر
2- و احترام ساحران فرعون از حضرت موسي مشهور و در قران حميد مذكور است مشهره
ص:297
گلشن هشتاد و يكم
نميشد تا اتفاق افتاد كه در شب برات يعني شب نيمه ماه شعبان بهمرسيدند مرد خواستكه مراد خود حاصل كند زن گفت امشب همه مردم آشناي با خداي باشند و ما بيگانه اين نه رواست مرد گفت مرا نيز اينمعني در خاطر است راست گفتي احسنت بر زنيكه هنگام مراد نفس خود از خدايا كند ياد كردن همه آن نيست كه گوئي الله بلكه هنگام گناه خداي را نگاه كند و از وي به ترسد و آن گناه را نكند القصّه هر دو پاي بر سر نفس امّاره نهادند و آن هوا را از دل بدر بردند و از جهة احترام آنشب از هم جدا شدند و روي بحضرت حق آوردند و تا روز بطاعت و عبادت بسر بردند بامداد پدر دختر دست او را گرفته و پيش آنمرد آورد و گفت دوش حضرت مصطفي را صلي الله عليه و آله بخواب ديدم كه مرا فرمود دختر خود را پيش فلان كس برده و عقد شرعي كن و بوي ده تا بداني كه هركه براي رضاي خدا از هواي نفس خود برخيزد و بخدا گريزد و احترام عزائم آلهية را نگاه دارد حق تعالي آنحرام را بجلال مبدلّ گرداند اهانة سيّد جليل و عالم نبيل شمس الدّين محمّدبن بديع الرّضوي كه از سدنه روضه رضويّه و از علماء زمان شاه طهماسب ثاني از سلاطين صفويّه است در كتاب جعل المتين كه در معاجز بعد از دفن اميرالمؤمنين است و استاد بالمحدّث النّوري نورالله مرقده در دارالسّلام از آن كتاب نقل فرموده و فصلي فصيل مؤلّف و مؤلّف را در آنكتاب ستوده است از ابن طاوس نقل كرده كه اسمعيل عبّاسي نقل كرده كه با عمّ خود داود در كوفه در عصر روز جمعه حاضر بودم بمن گفت تو و جمعي از عبّاسيين شب نزد من حاضر شويد چون شب شد بخدمت عمّ خود رفتم ديدم كه انتظار ما را مي كشد و غلام حبشي پيش او حاضر بود گفت با اينغلام جمعي از عمله برداشته به نجف اشرف برويد و آنجا قبري هست ميگويند كه قبر علي بن ابيطالب است آنرا كنده و آنچه آنجا باشد نزد من بياوريد ما روانه نجف شديم چون بدانموضع رسيديم و آن قبر را ديديم ما بگوشه نشسته عمله شروع در كندن قبر نمودند و مي گفتند لاحول ولا قوّة الاّ بالله العليّ العظيم تا بقدر پنج و شش ذرع كندند سنگي عظيم پيدا شد و هرچه سعي مينمودند سنگ شكسته نمي شد آخرالامر غلام حبشي پيش رفته كلنگي گرفته بر آن سنگ زد صدائي عظيم برآمد نوبت تأني زد باز همان صدا برآمد نوبت ثالث غلام نعره زده بيهوش شد ديدم كه زبانش بند شده و خون از مرفقش تا ناخنهاي دست راست اش ميرفت و استغاثه ميكرد و حرف نميتوانست بزند او را بر استري حمل كرده بسرعة روانه كوفه شديم و در راه گوشتهاي بدن او بريخت چون بكوفه رسيديم غلام مرد و ما به نزد داود آمديم و احوال را گفتيم داود روي به قبله كرده توبه دانا به نمود و روز ديگر بزيارت آن قبر مطهّر رفته و ان قبر را تعمير نموده و صندوق را ساخت اين ناچيز گويد قضيّه ابراهيم ديزجي و اهانة قبر سيدالشّهداء مشهور و ديدن طائفه روسيّه آثار اهانة بمرقد ثامن الحجج والائمه عليهم السلام را كالنّور علي الطّور است
در مطايبات ظرفاء و خوش طبعان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است مطايبه در كتاب زنبيل است كه ناپليون اول بناپارت روزي با حكيم باشي خود مسمّي بگورويزار كه حكيم دانشمندي بود صحبت ميكرد در اثناي صحبت باو گفتند كه بطبيعت از يك نفر چند اولاد بعمل ميآيد و آنچه تجربه شده است چيست چون در فرنگستان بمذهب عيسوي يك زن جائز است و غالباً در زمان كهولت زن اختيار مي كنند كه در سنّ كهولت زن جوان داشته باشند كورويزار عرض كرد انچه تجربه شده و اغلب بر اينست در سنّ بيست سالگي تا پنجاه سالگي ممكنست كه ده دوازده اولاد از يكمرد بعمل آيد و از سنّ پنجاه سالگي تا شصت سالگي چهار پنج شش نفر اولاد ممكن است كه بعمل بيايد و از سن شصت سالگي كه گذشت زن آدمي هر ساله توأم ميزايد ناپليون بسيار خنديدند و باو انعام وافر مرحمت كرد و منظور حكيمباشي آن بود كه در سنّ شصت سالگي شمسي و بالاتر ديگر از شخص اولاد بعمل نميآيد و زن او از جاي
ص:298
در مطايبات ظرفاء و خوش طبعان
ديگر حمل ميگيرد كه بگردن انمرد بگذارد و بجهة دلخوشي آنمرد ممكن استكه هر سال توأم بزايد كنايه از اينكه تو سپر نشده و آنمرد پير هم بر خود قبول ميكند كه از قوه رجوليّت نيفتاده ام سهل است زن من هر سال توأم ميزايد مطايبه و ايضا در همان كتاب است كه ناپليون اوّل غالباً شبها به تغيير لباس در ميان اردوهاي خود ميگشت و از احوال صالدات هاي خود جويا ميشد در يكي از اسفار يكي از صاحب منصب ها يكنفر از سرباز كسر داشت يكنفر از اهالي جرمن را اجير كرده بجاي آن سرباز فرانسه گذاشته بود چون از حالت ناپليون خبر داشت احتياطاً بان سرباز بدل گفته بود اگر شخصي نزد تو آمد و از تو جويا شد چنين جواب بده و آن سرباز هيچ زبان فرانسه نميدانست به تعليم همينقدر ياد داده بود اوّل بگو از فلانشهر ثاني بگو بيست ثالث بگو دو سال و رابع بگو هر دو و ناپليون غالباً همين چهار كلمه را مي پرسيد كه از كدام ولاية هستي صالدات ميگفت از فلان شهر ثاني جويا ميشدند چند سال عمر داري ثالث ميپرسيدند چند سال است كه داخل نظام شده رابع ميپرسيدند بتو مواجب چه رسيده برحسب اتفاق شبي در گردش بآن فوج رسيد و اتفاقاً قراولي با آن سرباز بدل بود و آن سرباز از زبان فرانسه بجز آن چند كلمه چيز ديگر نميدانست ناپليون كه باو رسيد در سئوال تقديم و تأخير شد اوّل جويا شد كه از كدام شهري گفت فلان شهر ثاني پرسيد كه چند سال است نوكري ميكني گفت بيست سال ثالث پرسيد كه چند سال از عمرت گذشته است گفت دو سال ناپليون خنديد دانست كه اين بدل است رابع پرسيد من ديوانه ام يا تو گفت هر دو و خيلي بر خنده او افزود و هيچ حرف نزد فرد آنصاحب منصب را خواست و معلوم شد كه بدل بوده است گفت بحرف آخري كه آن سرباز زد از تقصير تو گذشتم مطايبه و ايضاً در آن كتاب است كه زحر بن قيس جعفي با فتح زاء معجمة و سكون حاءحظي آن شخصي استكه رؤس مبارك شهداء كربلا را بشام بدرگاه يزيد بن معويه برد و توفع انعام و احسان داشت و يزيد هيچ باو جايزه نداد بغلط همه روضه خوانها زجر با جيم ميخوانند و بعد از انكه عبارت سبط ابن جوزي را در اينخصوص نقل ميكند ميفرمايد وقتي به يكي از روضه خوانها كه في الجمله ادّعاي سواد ميكرد تعليم كردم كه بعد از اين زجر باجيم نخواند قبول نكرد و بالاي منبر روايت ديگر هم كرد كه اهل بيت را بر قبّه هاي شتر سوار كردند دانستم كه برقبتهاي شتر بوده و معني انرا ندانست قبّها را قبّها خوانده است ديگر دم دركشيدم و چنين ميدانست كه اگر رجز اسم باشد در آن زجر و عذابي متصوّر است كه در ررضر بجاه نيست مطايبه و ايضاً در همانكتاب است كه وگيره طعامي استكه در بناء جديد داده ميشود چنانچه شاعر گفته مشعر قرار دادم اگر خانه كنم بنياد*** و گيره بتو از خايه ريز خواهم داد و خايه ريز عبارت است از خاگينه كه از تخم مرغ و روغنست آقا جلال خانه خريده بنائي نموده بود شاهزاده اعتضاد السّلطنه فرمودند آقا جلال وگيره ما را نميدهي او عرضكرد وگونه ميفرمائيد بدهم حاضر است معني وگيره را ندانست حمل بفارسي كرد در هر حال آقا جلال جواب خوبي داد مطايبه در بسياري از كتب معتبره مثل مشكول و غيره است كه در بغداد عابدي بود رويم نام تكليف قضا باو كردند قبول كرد روزي جنيد باو رسيد و گفت كسي كه خواهد امانتي به كسي سپارد در خفيه كه هيچكس مطّلع نشود بايد كه بسپارد برويم بجهة انكه پنهان كرد خواهش و دوستي دنيا را چهلسال تا دست يافت بر دنيا مطايبه از كلام بعضي از ظرفاء استكه كسي كه نقل كند براي تو اينكه ديدم مكّاري خوشخُلق و قوّادي بدخُلق و مهتريكه چو حيوانرا نميدزديد يا خطّاطي كه از انچه كه باو ميدهند بدوزد نمي دزديد يا معلّم اطفاليكه كم عقل نبود پيري بر خري سوار بود و خود را بسيار حركت ميداد و مي جنبانيد گويا تندتر از آن خر ميخواست برود برخورد به بعضي از ظرفاء و پرسيد كه تا فلان قريه چقدر راه مانده مرد ظريف گفت سه فرسخ پير پرسيد كه چه وقت ميرسم بآن ده
ص:299
گلشن هشتاد و يكم
مرد ظريف گفت امّا تو بعد از يكساعت و امّا خري كه سواري بعد از دو روز ديگر مطايبه في كتاب احبار الأوّل في تاريخ المصر والقاهرة نقلاً عن كتاب النّوادر اللّطيفة مات مأبون يقال له قرنفل فراه شخص في المنام فقال ايش حالك يا قرنفل قال لاتسئلني عن شيئي قال الي اين صرت باقر نفل قال الي جهنّم قال ويحك و من يلوط بك في جهنم قال يزيد بن معويه مطايبه در محاضرات راغب اصفهاني است كه مرد شيعه در بغداد ديد كدام كوري را كه مي گفت كسي كه فلسي بمن دهد خداي تعالي تو را سيراب كند از دست معويه مرد شيعي گويد من همراه آن گدا رفتم تا انكه بمكاني خلوت رسيدم پس سيلي بر آن گدا زدم و گفتم حضرت اميرالمؤمنين را معزول كردي از سقاية حوض كوثر گدا گفت ميخواهي كه خدايتعالي سيراب كند اينمردم را بيك فلس از دست عليّ بن ابيطالب نه والله چنين نيست مطايبه در كتاب عقول عشره كه از تاليفات يكي از دانشمندان هند است چنين آورده كه شخصي صراحي تهي در دست داشت محتسب ديد او را شك گرفت شخصي پرسيد كه از براي چه اينمرد را تنگ گرفته محتسب گفت اين آلت شراب در دست دارد پرسنده گفت من كه آلت زنا در ازار دارم چرا مرا از آن نمي پرسي محتسب بخنديد و از او درگذشت مطايبه و هم در آن كتاب است كه مردي لاابالي و بي قيد در مجلس ملّائي وارد شد اتفاقاً وقت نماز رسيد آنمرد عالم با جمعي از طلاب براي نماز برخواستند بي قيد بدستور نشسته ماند آنعالم بعد از فراغ از نمار رو به بي قيد آورده و به تهديد مشروعكرد كه چرا نماز ادا نكردي بي قيد گفت خدايتعالي در قرآن نماز را منع كرده است آنعالم گفت استغفرالله كجا چنين است كه در قرآن نماز منع شده باشد بي قيد گفت پس لاتقربوا الصّلوة چيست آنعالم گفت تمام آيه را برخوان بي قيد گفت بر تمام مصحف كه عمل كرده است من بر همينقدر عمل ميكنم مطايبه و هم در آن كتاب استكه شاه جهان پادشاه گوركان بسعدالله خان وزير اعظم خود گفت كه در مردم وظيفه خور تقلّب بسيار است شما بغور اين برسيد وزير بعرض رسانيد بنحويكه ارشاد شود بعمل آوريم حكم شد كه از هركس كه وظيفه خوراست سندهاي آنها را گرفته و نصف آنچه در سندش نوشته است در حق او مجري دارند تا انكه وقتي مردي طالب علم حاضر شد كه از جمله وظيفه خوران بود سعدالله خان پرسيد كه تو كيستي گفت از جمله طلّاب خان از او سئوال كرد كه بناي مسلماني بر چند چيز است او گفت بر ده چيز خان متعجب شد كه مردي طالب علم باشد و چنين سخني نگويد سعدالله خان اعاده سخن كرد و گفت فهميده بگو آن مرد باز همان سخن گف كه فهميده ميگويم خان گفت كه تو خود را عالم ميخواني و چنين سخن ميگوئي او گفت كه نوّاب هرچه از وظيفه هركس دارد بالمناصفه ميكند ترسيدم كه از چيزهاي ديگر هم نصف كسر نمايد و اگر من بناي مسلماني را بر پنچ چيز مي گفتم و شما آن را بالمناصفه ميفرموديد در اصل ايمان من نقصان ميشد مضاعف از براي آن گفتم كه اگر نوّاب بالمناصفه ميفرموديد در اصل ايمان من قصور و فتور واقع نشود خان بسيار محظوظ شد و آنچه وظيفه داشت مضاعف فرمود مطايبه در مجالس المؤمنين از تاريخ ابن كثير شامي نقلنموده كه محمّد بن زيد كه والي گيلان بود فاضل ديندار نيكوسيرت بود و مذهب شيعه داشت روزي دو كس پيش او بمخاصمت رفتند كه يكيرا نام معويه بود و ديگريرا نام عليمحمد چون نام ايشانرا شنيد گفت حكم ميان شما ظاهر است پس انكه نام معويه داشت گفت ايّها الامير بنام ما مغرور مشو پدر من از اكابر شيعه بود و بواسطه انكه در بلاد اهل سنّت ميبود از روي تقيّه نام من معويه نهاده بود و اينمرد را پدر او از كنار نواصب بود و از ترس شما نام پسر خود علي نهاد پس محمد تبسّم نموده يا او احسان فرمود مطايبه و هم در آن كتاب استكه روزي علوي بي قيد را با شخصي نزاعي شد و در آن اثناء علوي با وي گفت كه ترا ميرسد كه بر من اعتراض كني و حال آنكه از آن پيغمبرم و ترا در هر نماز صلوات بر من بايد فرستاد انشخص گفت صلوات بر آل ميفرستم و امّا من الطّيبين والطّاهرين نيز ميگويم مطايبه و هم در آن كتاب استكه
ص:300
بعد از اينكه سفّاح تبحر يك سديف بن ميمون الكوفي بني اميّه را در يك مجلس حاضر ساخته و تمام را هلاك ساخت و فرش بالاي انكشتان انداخته و سفّاح با اتباع خود بطعام چاشت اشتغال نمود در ميان غذا خوردن نظر سفّاح بسديف افتاد ديد كه بدستي نان ميخورد و دست ديگرش را در پس پشت خود بر زمين ميمالد سفّاح گفت يا سديف چه ميكني گفت از اين ملعونان يكي نيم كشته بود گلوي او را مي افشارم تا بميرد سفّاح بخنيد و او را نوازش فرمود و اخرالأمر سديف از عبّاسيان برگشته بابراهيم بن عبدالله بن الحسن ملحق شد و ذمّ عباسيان مينمود تا انكه ابراهيم كشته شد و بعد از كشتن او سديف بگريخت و مدتها پنهان بود آخر پيدا و بفرموده منصور بر دست عمّ او كشته شد و بعضي گفته انند او را نزد منصور فرستاد و منصور فرمود تا او را زنده در گور نهادند مطايبه در رياض السّياحه استكه چون شيخ نجم الدين الدّابه در فتنه چنگيزيّه از خوارزم بيرون آمده بردم رفت و در قونيه با شيخ صدرالدّين قونيوي و جلال الدّين رومي او را اتّفاق صحبت افتاد روزي در يكمجلس جمعبودند نماز شام رسيده از وي التماس امامة نمودند و او در هر دو ركعت سوره قل يا ايّها الكافرون را خواند و چون نماز بآخر رسيد مولانا جلال الدّين با شيخ صدرالدّين بمطايبه گفت يكبار براي شما خواند و يكبار براي ما مطايبه در گنج دانش بعد از اينكه شرحي در خصوص مدرسه فاضليّه كه از مدارس مشهد مقدّس رضويّه علي مشرفه الف سلام و تجيّه است مي نگارد مي گويد باني اينمدرسه شروطي جهة سكناي در آن قرار داده و آنرا بر روي سنگي رسم و در محلّيكه در مدّنظر است نصيب نموده و از جمله اين استكه سه طايفه نبايد در اينمدرسه منزل نمايند هندي و مازندراني و عرب چه هنديها بي حقيقت و دروغگو ميباشند و مازندرانيها جنگي و شرورند و اعراب ناتميز و كثيف اند وقتي يكي از طلّاب عرب بمشهد مقدّس علي مشرّفه السّلام آمده خواست در مدرسه فاضلخان ساكن شود متولي و رئيس مدرسه باو گفت باينجهة كه در اين سنگ رسم شده ممكن نيست كه تو را اذن داده باينمدرسه داخل شوي عرب همينكه وقفنامه را خواند دستهاي خود را بلند نموده سر بجانب آسمان كرد و گفت اي فاضلخان خدا ترا رحمت كند كه حرف راستي زده و حقيقت را برخورده گفته
در موادّ تاريخ امور نمايان و گلچين از گلبانهاي آن چند كل است تاريخ تاريخي است كه جناب سلالظ الأطياب الاقا سيّد مهدي الواعظ اليزدي الاصل والحائري الجوار در فوت مرحوم حجّة الأسلام آقاي حاجي سيدحسين كوه كمري اعلي الله مقامه انشاء فرموده است من لاعقب له ولا ولد قد مات فارّخ دخل الخلد1299 تاريخ و ايضاً در تاريخ فوت مرحوم آية الله الحاج ميرزا محمّدحسن الشّيرازي نورّالله مضجعه انشاء نموده است چونكه از داعي حق آمد صوت گفت لبّيك و نصيبش شد موت هاتفي از پي تاريخش گفت شده ميرزا حسن اعلم فوت1312 تاريخ و ايضاً در تاريخ فوت مرحوم حجّة الله في زمانه علي الأنام و مقتدي الخواص والعوام الحاج شيخ زين العابدين المازندراني الحائري اعلي الله مقامه انشاء فرموده است قدمات من كان علوّا الهمّة تاريخه قضي حلية الرّحمة1309 تاريخ و ايضاً در تاريخ فوت مرحوم حجّة الأسلام الحاج ميرزا محمّدحسين الشهرستاني الحائري اعلي الله مقامه انشاء فرموده است من فقده ركن الشريعة منهدم*** والعالم النّحرير فينا مغدم لمّا قضي كهف الور از حبة*** الآن شهرستان علم قدهدم1315 تاريخ و ايضاً تاريخي ديگر است از آنجناب از براي اينعالم غائب در تراب و چون يك عدد از آن ناقص وكم است استعانت بفرد جسته و فرموده است مات من كان عديماً في المثال اية الله الكبير المتعال استعن بالفرد في تاريخه اين شهرستان 1315 علم و كمال تاريخ و ايضاً در تاريخ فوت والد ماجد خود و هو انجناب المستطاب البحر الزّاخر الحاج سيد محمد باقر اليزدي الشارح للفرائد لشيخ مشايخنا التستري اعلي الله مقامهما فرموده است عن موته اخبر اخوان الصّفا
ص:301
گلشن هشتاد و دويّم
تاريخه فضي علي الدنيا العفا1298 تاريخ و ايضاً در تاريخ فوت عمّ ماجد خود السيّد السّند المبرء من كلّ شين الحاجّ سيّد حسين الواعظ اليزدي صاحب كتاب الرّق المنثور البسّه الله في الجنان من حلل النّور فرموده است سرودم از پي تاريخ فوت آنسرو از اينجهان بجنان رفت صاحب منبر1307 تاريخ و ايضاً در تاريخ تذهيب سرهاي گلدسته حضرت ابي الفضل العبّاس بن اميرالمؤمنين عليه السلام فرموده است زهي تاريخ شايسته مطلّا كشت گلدسته1319 تاريخ و ايضاً در تاريخ آينه نمودن شاهزاده شعاع السّلطنه ابن المرحوم مظفرالدّين شاه القاجار حرم محترم شاهزاده آزاده السّلطان سيّد احمد بن الامام موسي بن جعفر صلوات الله عليهما را كه واقع در بلده مينوطراز شيراز و معروف بشاه چراغ است انشاء فرموده مرقد من زادت كراماته رجائنا منه عناياته زيّن بالمرآة تاريخه و من شعاع الحقّ مرآته تاريخ و ايضاً در تاريخ آن بفارسي انشاء نموده اي شاه چراغ فارس وي ميرسطاع و من اي بقعه تو جلوه كنان بين بقاع1322 در آينه هاي حرم محترمت تاريخ ظريف گفته ام تافت شعاع1322 تاريخ عالم ممجّد آقا ميرزا محمّد همداني كه مجاور بلده طيّبه كاظمين و ملقّب بامام الحرمين بود در تاريخ وفات حجّة البرايا من الله البارئ شيخ مرتضي بن محمّدامين الأنصاري طاب ثراه فرموده است قضي المرتضي مأوي الشريعة جنة و انّ بحار العلم من موته غاضت وكم ليديه من يد عند ذي طوي و كم سحب جد واه علي الخلق قد فاضت وكم لجج قدحار غوّاص فكرة بساحلهايتّها و افكاره خاضت و مال عن الدّنيا و عن زهواتها فللّه من نفس اتبهّن وارتاضت ولمّا اطمأنّت نفسه و زكت الي رضي ربّها مرضية ارّخوا فاضت1281 تاريخ و ايضاً در اين خصوص انشاء فرموده انّ الأمام المرتضي و من استقام به الرّشاد مذغاب عنّا قلت في تاريخه ظهر الفساد و ايضاً فرموده اعلمت يوم المرتضي عنّا ترجّل والرّشاد في البّر والبحر اقتضي تاريخه ظهر الفساد و ايضاً در كتاب يواقيت الفصوص خود فرموده مدّت زندگاني مرحوم شيخ انصاري در دار دنيا شصت و هفت سال بوده و من الأتفاق انكه جمل شصت و هفت مطابق با وفات آنمرحوم است و در اينباب اين اشعار را انشا فرموده است انكه از آباء سبع و امّهات اربعه دير دير آيد چه او اندر جهاني زود رفت عالمي كاين نه صدف را يكدر شهوار بود كرد عالمرا يتيم واندر منضود رفت با هزاران همّ و غم بعد از وفاتش گفتمي روز عمر شيخ و تاريخ وفاتش شصت و هفت1281 تاريخ و ايضاً در تاريخ جلوس سلطان عبدالعزيز خان عثماني بر سرير سلطنت انشاء نموده است وهب العزيز لعبده عزّاله خضع العلي و علي سرير خلافة كانت له قدر اعلي سجدالوري شكراله شكراله سجد الوري و ابوالمحاسن قام بعد (كنيه نام الحرمين است) جلوسه نيشئ الثّناء و يقول في تاريخه ملك علي العرش استوي و درفصوص اليواقيت است كه چون سلطان از انشاء اين تاريخ باخبر شد مكتوبي از براي من از اسلامبول مرقوم داشته فرستاد و در آن ثناء بر تاريخ و مؤرّخ بود و در ضمن اين دو بيت را مرقوم فرموده بود وجب الحق علي كل فتي مستقيم في الجوار الكاظمين ان يراه دائما مقتدياً بابن داود امام الحرمين تاريخ و ايضاً در تاريخ وفات مرحوم مغفرت لزوم عالم جليل مبرّء از كلّ شين الحاج شيخ عبدالحسين الطّهراني المشهور بشيخ العراقين انشاء نموده وحين دعي الحسين اليه عبدا سري مستقياً شوقا لرفده و زال من الهدي اقصاه ارّخ فسبحان الّذي اسري بعبده1286 تاريخ و ايضاً قال في الفصوص و من حقائق التواريخ يا قلناه ني وفات الحسن الحسيني بن خليل الله المحلّاتي الشّهير بآقاخان الموت لايفوته انسان يدرك كل النّاس اين كانوا لاينج منه ملك مقرّب ولارعيّت ولا سلطان في كلّ يوم خبر يأتينا مضي فلان
ص:302
در مواد تاريخ امور نمايان
و قضي فلان كما اتي ناع من الهندنعي مورّخا قدمات آقاخان تاريخ و ايضاً در تاريخ تذهيب قبّةً شامخةً عسكرّين عليهما السّلام از جانب سنتي الجوانب سلطان ايران ناصرالدّين شاه قاجار انشاء فرموده است لله قبّةً سمت علي السما المكوكبة العسكريّين سليلي سادة منتجبة نور هدي سخّاله نار قري مُلتهبة قد صاغها من ذهب ذوهمم مهذبة من جعل الله له السلطان والنصر هبه و من بعد له عذت ايرانها معشوشبة ناصر دينه الّذي حمي بسيف مذهبه ندشاوها من ذهب ارّخت عرض ذهبّة1282 تاريخ و ايضاً در تاريخ تباه شاهزاده آزاده مرحوم معتمدالدوله حاج فرهاد ميرزا غفرالله له صحن شريف كاظمين عليهما السّلام را انشاء نموده لمّا بناسبط ملوك الفرس صحنا يضيئ نوره للكرسي لنور عرش الله موسي الكاظم وسبطه الجواد للمكارم فاق علي الفردوس و القصور قلت مورّخا رياض النّور1298 حسن عقيدة و خلوص نيّة از يكي از علماء دارالخلافه طهران كه با اين شاهزاده والاشان كمال خخلطه و آميزش را داشته مسموع شد كه وقتي در مجتمعي سترگ و مجلسي بس عالي و بزرگ كه اعاظم شاه زادگان در آن مجلس حضور داشته مذاكره از ذخاير و اندوختهاي خود مينمايند و هريك اظهار ميدارد كه مرا در فلان بانك چقدر ذخيره و اندوخته ميباشد تا انكه نوبت بشاه زاده فرهاد ميرزا غفرالله له ميرسد كه انجناب نيز از حاضرين در انمجلس بوده پس ايشان چيزي نمي فرمايند جمعي از حضّار بايشان عرض ميكند كه حضرت والا ذخائر خود را بيان فرمايند شاهزاده مرحوم ميفرمايند مرا دو ذخيره است درد و بانك كه مقدار و مبلغ يكي از آنها را ميدانم و از تعيين ديگري عاجزم امّا آن ذخيره كه مقدار آن معيّن است يكصد هزار تومان است كه در بانك امامين همامين كاظمين است و غرضش از اين فرمايش مصارف عمارت صحن مقدّس آن دو امام انام است و امّا آن ذخيره كه قدر آن معيّن نيست ذخيره استكه در بانك امام السعداء و سيّد الشّهداء حضرت حسين بن علي عليهما السلام دارم و تعيين آن موكول بنظر كيميا اثر آنسرور است و مقصودش از اين ذخيره زحماتي استكه در تأليف كتاب قمقام كه در بيان مصائب آن امام انام و در ميان كتب مراثي كالبدر التّمام است كشيده و مصارفي استكه از جهة طبع و انتشار آن مصروف فرموده تاريخ در مآثر والآثار از كتاب موائد مرحوم حجة الاسلام حاج ميرزا محمدحسين شهرستاني علي الله مقامه نقل نموده كه در اوصاف خلقيه و خلقيه مرحوم شيخ مشائحنا التستري صاحب كتاب فرائد الأصول و مكاسب در فقه و غيرهما من التأليف چنين فرموده استكه وي مردي بلند بالا ريش سرخ آبله رو بود ولي نوراني و مليح و خوش محاوره و شوخ برادرش شيخ منصور در تاريخ او گفته است كه غدير سال 1214 ولادت فراغ سال وفات و حقير گفته ام كه بالواحد الفرد استعنت مورّخاً علم الهدي في الخلد حيّ يرزق تاريخ و ايضاً از موائد نقلنموده كه در ترجمه استادش فاضل اردكاني از واردات خاطر شريفش اين تاريخرا در فوت وي نوشته كه زبس آه بر شد زماهي بماه*** نهان گشت تاريخ در زير آه آنگاه در موائد مينويسد كه مراد تكرار عدد آه است كه شش ماهشد دويست و هفده مرتبه كه عدد زير است تاريخ و ايضاً در مآثر والآثار در ذيل ترجمه حجة الاسلام مرحوم حاجي ملّاعلي كني ساكن دارالخلافه طهران مرقوم داشته كه فوتش در بامداد پنجشنبه بيست و هفتم محرّم الحرام سنه يكهزار و سيصد و شش هجري بسنّ هشتاد و شش تقريباً در طهران اتفاق افتاد و از اين رهگذر تلمه غيرمسدود در اسلام پديد آمد و در تاريخ اين سانحه گفته اند كه زجنّت شد يكي حورا برون باجلوه وكفا*** علي در جنّة المأوي علي را ميهمان دارد تاريخ و ايضاً از مرحوم ميرزا حيدرعلي ملقّب بمجد الادباء بمتخلّص بثريّا نقلنموده كه در تاريخ اينسانحه گفته استكه سرود مرتجلا مجد بهر تاريخش*** علي بنزد محمّد بخلد كرد سفام تاريخ و ايضاً
ص:303
گلشن هشتاد و سيّم
از مجدالأدباء در تاريخ اين شيخ العلماء نقل نموده كه گفته است ثريّا با يكي گفت بتاريخ وفات او بمرگ حجّة الاسلام هم دين مرد هم دنيا 1306 تاريخ و ايضاً در آن كتاب استكه ثريّا در تاريخ فوت سيّدالمجتهدين اقاسيّد صادق طباطبائي همداني الأصل طهراني المسكن ساخته كه آن مصيبت را ثريّا از پي تاريخ گفت دين يتيم از مرگ آن محيّي دين شد آه آه تاريخ و نيز از ثريّا در اينخصوص نقل كرده كه گفته است سيّدصادق عماد دين احمد شد بخلد*** از جهان آن سيّد راد مؤيّد شد بخلد پس ثريّا در ميان پاي ادب بنهاد و گفت جايگاه صادق آل محمّد شد بخلد1300 تاريخ در مآثر والآثار اين تاريخرا در وفات خلد الشيان آقا سيّداسمعيل بهبهاني الاصل و طهراني المسكن از ثريّا نقلنموده كه گفته است بخواستم سنه فوتش از ثريّا گفت فقه آل محمّد بخلد كرد مكان تاريخ و ايضاً در اينخصوص از ثريّا استكه گفته پاي ناله در ميان آورد و گفت*** كوه علم و حلم پنهان شد بخاك1295 تاريخ و نيز در آثار اين تاريخرا از ثريّا در وفات مرحوم آقاميرزا صالح عرب مشهور بداماد نقل نموده كه گفته است صالح داماد كاهل علمرا بود از رؤس*** از جهان در حجله جنّت بعشرت كوفت كوس بهر تاريخش ثريّا بي تواني برنگاشت*** صالح داماد را گرويده حور عين عروس1303 تاريخ و ايضاً از ثريّا نقل كرده كه اين تاريخرا در وفات مرحوم حاج ميرزا حسين مشهور بداماد كه اخوي مرحوم آقاميرزا صالح عرب بوده و در كربلا يمعلي فوت نموده سروده است بهر تاريخش ثريّا بي تأمل باز گفت*** شد حسين بن حسن لاحق بشاه كربلا1303 تاريخ و ايضاً در اينخصوص از او نقل نموده كه گفته اشك ريزان مجد پاي اندر ميان بنهاد و گفت*** واحسينا شد بلند از مرد و زن در كربلا1303 تاريخ و نيز از ثريا در تاريخ وفات مرحوم حاج شيخ محمّد حاج شيخ رضائي و نصب فرزندش اقاشيخ جعفر سلطان العلماء بجاي پدر نقلنموده كه گفته است سربرآورد از پي تاريخ او مجد و سرود*** از محمّد مسجد و محراب ابر جعفر رسيد تاريخ و نيز از براي تاريخ وفات مرحوم اقاميرزا مرتضي صدرالعلماء طهران سروده استكه كلك مجدالادباء از پي تاريخ نگاشت*** صدر فردوس بدانمجلس صدر العلماء1301 ختم ذكره حتم در سال هزار و سيصد و بيست و دو كه داعي دو سال بود از نجف اشرف معاودت نموده و در بلده نهاوند بجهة صله اقارب و ارحام پاي بند بودم مكتوبي از شيراز از آقائي رسيد و در آن فوت مرحوم حجة الاسلام فاضل شرابياني مسطور و تاريخي نيز از آن آقا در اينخصوص مزبور بود و آن اينست عالم متصف بالعادل*** فاضل ما مثله من كامل غاب عنّا قلت في تاريخه*** يرحم الله جناب الفاضل داعي حسب الوظيفه مكتوبش را جواب و اين تاريخرا در اين باب گفتم قد نقل من بيننا الي الرّضوان*** عالم كان حقّا فريد الزّمان قلت في تاريخه مع كثرة الهمّ يومن الشرع بعد شرابياني1322
در معالجه غريبه طبيبان و گلچين از گلبانهاي آن چند كلست معالجة در تاريخ بحيره المجمع النّوادر نقل كرده كه در زمان سلطان ملك شاه سلجوقي در هرات طبيبي بود كه مشهور بود باسمعيل حكيم و بس اديب و حاذق بود روزي در بازار ميگذشت ملاحظه نمود كه جوان قصّابي گوسفندي كشته و از پيه كرم او پاره را برآورد و خورد حكيم را از اينصورت كراهة آمد بقّالي همسايه آن قصّاب بود او را طلب نمود و گفت هرگاه اينجوانرا عارضه دست دهد مرا خبر كن ناگاه روزي آوازه افتاد كه فلان قصّاب فجائه شد بقّالرا سخن حكيم بياد آمد دويده حكيم را خبر كرد چون بر سر او آمد فرمود كه فلان رگ را بگشايند بمجرّد گشودن خون سيلان كرد آنقدر كه حكيمرا مقصد بود و در ساعة جوان برخواسته بحال خود آمد و به دكّان خود رفت معالجة و ايضا در بحيره استكه شيخ الأسلام عبدالله انصاري با اينحكيم بزرگ پيوسته در تعصّب بودي و او را قصد ميفرمودي و كتابهاي او را ميسوختي و اين از تعصّبي بود كه مردم نسبت باين حكيم
ص:304
در معالجات غريبه طبيبان
اعتقاد تمام پيدا كرده بودند كه او مرده زنده مي كند تا انكه شيخرا مرض فواق پيدا شد اطبّاء هرچند علاج كردند سود نداشت و نااميد شدند قاروره شيخرا بدو فرستادند و از وي علاج خواستند بر نام غيري چون حكيم اسمعيل آن قاروره را بديد گت اين قاروره فلان است و فواقش پديد آمده و در آن عاجز شده اند او را بگوئيد تا يكسير پوست پسته با يك سير شكّر عسكري بكوبند و او را دهند تا بازخورد و برهد و بگوئيد كه علم ببايد آموخت پس از آندو چيز سفوفي ساختند و بيمار بخورد و از فواق برست معالجة و ايضاً در آنجاستكه وقتي شخصيرا ماليخوليا بر آن داشته بود كه ماري بحلق او رفته و روز بروز از اين بيم ميكاهيد ناكار آن شخص بهلاكت رسيد خويشان قصه را بخدمت محمّد بن زكريّاي رازي كه سرآمد اطبّاء دوران و كتب او ناسخ كتب طيّه پيشينيان است عرضكردند كه فلاني ميگويد كه من ديدم كه ماري باين رنگ و اين قسم بدرون من رفت حكيم فرمود كه مثل آنماري گرفته بياورند آوردند و بر سر آن شخص رفته گفت ترا امروز به ميكنم و چيزي مقيتي باو داده و چشم او را فرمود بستند بعد از آن كه چيزها را از گلويش به طشت ريخت اشاره كرد كه مار را در طشت افكندند و چشم او را گشودند آن شخص چون آن مار را در طشت ديد صحّت يافت و بحال خود عود نمود معالجة و هم در آن كتاب استكه گويند ابتداي ظهور ترياق فاروق آنست كه روزي اندروتاخس كه از بزرگان اطبّاي يونان است در سنّ بيست سالگي بسفري ميرفت در اثناء راه بموضعي رسيد كه درخت خار در آنجا بود و هنوز از آنجا نگذشته بود كه نظرش بر پسري افتاد كه در پنج ديواري بول ميكرد افعي پاي او را گزيد پسر آن افعي را به سنگ گشت و متوجّه درخت خار شده قدري از آن درخت بدهان گرفت و بسرعت آنرا خورده راهي شد اندروتاخس از مشاهده آن متعجّب نموده بجانب پسر توجّه نموده از او پرسيد كه اي پسر مار ترا گزيد و تو هيچ آزار نيافتي جهة چيست پسر گفت به بركت حبّ الفار اگر حبّ الفار را نميخوردم هلاك ميشدم حكيم از او پرسيد كه تو اينحكمت از كه آموختي گفت از پدر خود چه هرگاه او را مثل اينحالت پيش آمدي حبّ الفار را با عسل خوردي و شفا يافتي پس اندروتاخس تتبّع كرده او را بدرجه اعلي رسانيد تا انكه اندروتاخس دويّم لحوم افاعي در آن دخالت داد چه بعضي از كتب محققين از اطبّاء چنين استظهار كرده اند كه ترياق فاروق به سعي نه نفر از حكماء كبار در مدّت هزار و چهارصد و شصت سال باتمام و انجام رسيد معالجة و هم از ابن الصّدور نقلنموده كه گفت مرا غلامي بود كه ممد من ميكرد در جميع امور و اميد من بدو بود و مردي جلد و معتمد بود وقتي چنان اتفاق افتاد كه در آلت او علّتي پيدا شد و آناسي در او ظاهر شد هرچند اطبّاء علاج كردند مفيد نيفتاد وقتي با طبيبي آشنا بود طبيب او را ضيافت نمود و او حال با طبيب بيان كرد طبيب سبب حدوث انعلّت را از او پرسيد غلام گفت بگويم بشرط انكه مرا نصيحت نكني بدانكه من روز در صحرا بودم ناگاه شهوت شديد بر من غلبه نمود و تار بچّه سوراخي طلبيدن گرفت ناگاه درازگوشي در آن صحرا در چريدن بود بمقتضاي قضا بآن درازگوش نزديكي كردم و باين بلا مبتلا كشم طبيب گفت مرض معلوم شد در ساعت غلامانرا گفت كه دست او را محكم بگيرند پس آلت او را چرب كرد و قدري روغن در منفذ ذكر نيز بريخت و آهسته آهسته ميماليد تا بانجا كه آماس بيشتر بود رسيد و بزور ماليد چنانكه غلام بفرياد آمد ناگاه زور سختي بكرد جو دانه از منفذ ذكر بيرون افتاد و چنانكه پر باد شده و دو برابر جو شده بود پس اندك چرك و خوني از آن موضع برآمده و باندك زماني صحّت يافت طبيب گفت ترا آفريدگار از اين علّت صحّت داد بايد كه ديگر كرد اين امور نكردي آن غلام از آن كار توبه كرد و از نيكان شد معالجة در فرج بعد الشدّة نقلنموده كه در مصر طبيبي بود قطيع نام وقتي مردي از معارف مصر بسكته گرفتار شد ببيان هرچند در آن باب معالجات كردند فائده بر آن مترتّب نگشت اولياي او باسباب تجهيز او مشغول گشتند قطيع گفت شما خود دل از حيات او برداشته ايد مرا تدبيري بخاطر رسيده بدانعمل نمايم اگر از حيات ما چيزي باقي باشد شفا يابد و الاّ
ص:305
ضرري بوي نرسد قطيع تازيانه بدست گرفته برخواست و ده تازيانه به قوبت تمام بروي زد و نبض او را احتياط كرده حركتي در او نيافت غلامرا فرمود تا ده تازيانه ديگر بقوّت هرچه تمامتر بر مسكوت زد هم اثر نكرد ده تازيانه فرمود تا بروي زدند چون ملاحظه نمود اندك حركتي در نبض او پديد آمد قطيع اطبّاء را گفت كه نبض مرده حركت ميكند گفتند نه آنگاه فرمود كه تازيانه بروي ميزدند تا ناليدن آغاز كرده چشم بماليد و بنشست از او پرسيدند كه ترا چه حالت پيش آمده و خود را چگونه مييافتي گفت مرا خوابي برده بود كه هرگز خوابي چنان نكرده ام قطيع غذائي موافق باو داده صحّت يافت اطبّاء از قطيع پرسيدند كه باينمعالجه چگونه متفطّن شدي جواب داد كه نوبتي بسفر حجاز ميرفتم و جمعي از اعراب را ببدرقه گرفته بودم يكي از انطائفه از شتر افتاد و سكته شد پيري هم از رفقاي ايشان تازيانه بر وي ميزد تا سكوت برخواست من دانستم كه بضرب تازيانه حرارت غريزي در بدن او اعادت كرده او را برافروخته گردانيد معالجة در كتاب اذكياء ابن جوزي استكه ابومنصور بن ماريه كه از رؤساء بصره بود حكايت نمود از بعض از شيوخ آنجا كه گفت يكي از بستگان ما را مرض استسقاء به نحوي عارض شده بود كه او را بيحال نموده و از حيوة او مأيوس شده ببغدادش بردند و هرچند اطبّاء معالجه فرمودند مفيد نشد و آن بيچاره دست از جان شسته ترك استعلاج نمود و هرچه آرزو مي كرد ميخورد تا انكه روزي بر در خانه نشسته بود ديد كه مردي ملخ بريان ميفروخت مستسقي دور طل از آن ملخ خريده بخورد بعد از لحظه اسهالي شديد در طبيعت او حادث شده قريب دويست مجلس او را اطلاق واقعشد روز ديگر علّت استسقاء بالتّمام از او زايلشده صحّت يافت طبيبي اورا ديده از كيفيّت صحّت او استفسار نموده مرد صورت حال باز نمود طبيب گفت آن ملخ فروش را ميشناسي گفت هر روز از در خانه من ميگذرد طبيب از او التماس نمود كه او را بمن نماي روز ديگر ملخ فروش را پيش طبيب برده طبيب از وي سئوال نمود كه ملخرا از كسي ميخري يا خود صيد ميكني گفت كه خودم صيد ميكنم طبيب از او درخواست كرد كه آنزمين را كه از آنجا ملخ صيد ميكني بمن نماي ملخ فروش طبيب را بموضعي برد كه آن ملخها را از آنجا گرفته بود طبيب ملاحظه كرد ديد كه مار زبون در آنموضع بسيار رسته بود گفت ملخ از ايندوا خورده بوده است لاجرم آنخاصيت از او ظاهر شده چه اگر يكمثقال مار زبون به مستسقي دهند مجموع مواد باسهال دفع كند امّا در استعمال آن خطري عظيم است و چون در ملخ سورت آن شكسته بود ضرري بآن شخص نرسيد معالجة و هم در كتاب اذكياء است كه ابوبكر جفاني گويد روزي وارد شدم بر مجلس قاضي حسين بن ابي عمرو كه قاضي القضاة بغداد بود پس او را غمگين يافتم پرسيدم كه باعث بر حزن مولانا چيست جواب داد كه يزيد مائي كه از حذّاق اطبّاء بود امروز از دنيا رفته است من گفتم مولانا را بقاء باد يزيد مائي چه كسست كه در فوت او مولانا كه قاضي القضّاة بغداد است محزون گردد قاضي گفت او در علم طبّ مهارتي كامل داشت كه اگر در اينشهر كسي را مرض حادث گردد و مانند او كسي نباشد كه در معالجه او سعي نمايد كار دشوار شود انگاه گفت در جوار من يكي از مخدّرات را دروي عظيم در رحم پيدا شده از حيات مأيوس شد يزيد مائي را حاضر كردند و صورت واقعه را باو گفتند بعد از تفحص بزبان آورد كه اگر موضع علّت را بمن نمائيد و بگذاريد كه من دست در آن محلّ برم علاج ميسّر گردد و الاّ فلا و چون مائي مردي پير بود و رخصت شرعي هم در اينباب وارد است بآن رضا دادند مائي فرمود تا آن مخدّره را بخانه تاريك بردند و جمعي زنان او را محكم بگرفتند مائي دست در فرج وي كرده بعد از لحظه جانوري مثل ديوچه از آنجا بيرون آورد و گفت اينجا نور باعث آنوجع بود گفتند تو اينمعني را از كجا دانستي گفت كه چون از مبادي مرض سئوال كردم گفت كه من روزي در حجره كه طالاب بقر را در آنجا مي نهند كه در ميان باغي بود نشستم و از آنروز تاكنون باينعلت مبتلا شدم پس من دانستم كه يكي از شپشهاي گاو در فرج او رفته و بر سر رحمش مستحكم شده گوشت آن موضعرا ميخورد و آن محلّ جراحت شده و جمعي
ص:306
در معالجات غريبه طبيبان
مفرط بدانجهة بروي مستولي كشته بود و در كتاب فرج بعد الشدة اينقضيه را با في الجمله اخلافي بانقل اين جوري ايراد نموده است معالجة در تاريخ مجدي استكه آورده اند كه مردي را مخرج اسفل مقعدش مسدود شده ورم كرده بود و هر چه ميخورد طبيعت آنرا از طرف بالا دفع ميكرد اطباء از معالجه آن عاجز ماندند مريض بخدمت محمد بن زكريا رفت حكيم فرمود كه دو مثقال سيماب بخور مريض چون بخورد في الفور مجراي دبر كشاده شده آن ورم برطرف كشت از محمد زكريا پرسيدند كه بيان فرماي كه حكمت درو آن سيماب چه بود كفت كه روده آن منكوس شده بود و قوت سيماب او را بحال طبيعي برد معالجة در مستطرف استكه وقتي كه مأمون الرشيد در بلده طرطوس بود او را صداعي شديد عارض شده كه بمعالجه اطباء علاج پذير نشد چون خبر اينمرض به قيصر روم رسيد كلاهي را نزد مأمون فرستاده كه بر سر كذارد تا صداع او رفعشود چون كلاه را آوردند مأمون ترسيد كه مبادا آن مسموم باشد واين مكيدني از قيصر باشد پس آنرا بر سر آورنده آن نهاد ديد كه اثري ظاهر نشد پس كسيرا كه مبتلا بصداع بود طلبيده و آن كلاه را بر سر او نهاده في الفور صداع او زائلشد پس از آن انكلاه را كشاده در لحمه آن رقعه ديدند كه درآن نوشته بود بسم الله الرحمن الرحيم كم من نعمة لليه تعالي في عرق ساكن و غير ساكن جمعسق لا يصدعون عنها و لا ينزفون من كلام الرحمن خمدت النيران و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم تدنيلٌ في المقام دخيل بدانكه شش چيز از براي حيات انساني بلكه از جهة كليه صاحبان روح جواني از جمله ضروريات است و مراعات آنها فائده عظيمه در حفظ صحت دارد اول لطافت هواي محيط كه محتاج است انساني بآن براي ترويح قلب و تعديل روح دويّم مأكول و مشروب چه انكه هر غذا كه لطيف تر است كثير التغذيه وجيد الكيموس باشد كه ازآن خون صالح توليد و پيدا شود و غذا كثيف برخلاف اينست و آب اكر چه تغذيه بدن نكند و ليكن بدرقه غذاست و بهترين آنها آبي استكه چشمه اش بمشرق روان باشد و منبعش دورتر بود سيم نوم و يقظه است و نوم مبّر و ظاهر بدن و مسخن بدن باطن او است و تعيظه بضد آن است و مدت خواب كمتر از شش ساعت و زيادتر از ده ساعة نبايد باشد و كثرت بيداري مضرّ دماغ و مفسد هضم است چهارم حركت و سكون است حركت مسخن بدن و سكون مبرّد آن پنجم استفراغ و احتباس است استفراغ مثل استعمال فصدوقي و مسهل و جماع و حيض و احتباس ضد اينهاست و هر دو بايد معتدل باشند ششم اعراض نفساني است مثل غضب و فرح و خوف و غم و خجالت و بدا منت رسته ضروريه عبارت است از اينها ختمٌ شل عن ارسطا طاليس عن الدم قال عبدك و ربما قتل العبد مولاه قيل فما تقول في السّوداء قال لص حاذق يجول في بيتك فيسرق اجلّ ما في منزلك يعني العقل قيل فما تقول في الصفرا قال كلب عفو يغضب بلا شيئ و يرضي عن لا شيئ قيل فما تقول في البلغم قال سلطان جائراذه غضب لا يرضي دون ان يقطع بدا او رجلا
درادويه نافعه از براي بيماران و كلچين از كلبانهاي آن چند كل است دواءٌ در مشكوليكه بخطّ مؤلفش بود و در آن هم خطّ شريف شيخنا البهائي زاد الله بهائي في الجنة بود اين دواء را از براي بواسير نوشته و فرموده بسيار نافع است صبر زرد مصط كي پوست مليله زرد مليله سياه كل سرخ مقل ازرق مقل را يك شبانه روز در آب خيسانيده خوب حل كند و سائر دواها را خوب كوبيده با مقل خمير نمايند و بقدر بخود حب هائي ساخته يك شب در ميان در وقت خوابيدن ده عدد ميل كند نفع عظيم دارد و بايد از خوردن ترشي و لبنيات اجتناب نمايد دواء در زنبيل معتمدي نوشته است دواي درد دل كه مجرب است پوند كندم تباشير عرق نعناع شرين نبات سفيد و اكر بتاشير نباشد مفيثا بدل او است آب صاف جوهر ترياك قطره خوب مخلوط و ممزوج كرده هر خمياعست نيم فنجان قهوه خوري بنوشند دواء و هم در آنجاستكه كنه كنه پانزده كندم در ميان دو سير آب كه مثقال است ريخته دو سه
ص: 307
گلشن هشتاد و چهارم
قطره جوهر كوكرد ملايم نيز ريخته بخورند كه اثر او در قطع تب و نوبه بيشتر است دواء در مشكول سابق الذكر است كه ايندواء براي دردپا در صورت نداشتن بواسير بسيار نافع است صبر زرد پوست هليله زرد صولنجان هر سه را نرم كوبيده و مخلوط ساخته حبّ كنند و قدر خوراك از شش نخود تا نيم مثقال باقتضاء مزاج است دواء در ترياق اربعه ايندو شعر كفته شده است جنطيانا و مرو حب الفار پس از راوند و هر چه هست درآن هست ترياق اربعه اينها جمله اخلاط را برابر دان دواء سفوف ارسطو از قرابادين شفائي نقلشده كه اينسفوف از براي هضم غذا و خوشبوئي دهان بهترين سفوفهاست دو قاشق سه قاشق يك و دو ساعت بعد از خوردن غذا ميل نمايند قرفه ساذج عود هيل سارون مصطكي هليله كابلي فرنجمشك تارمشك زيره كرماني دارچيني اشنه فلفل دار فلفل زنجبيل قرنفل اناردانه جوزبوا كافور قاقله كبار عنبر مشك نبات سفيد شش مقابل ادويه فوق دواء در زنبيل معتمديست كه نسخه تجربه فاضل تحرير كامل و طبيب ماهر عبدالحسين خان كه براي خاقان مغفور در ايامي كه نظارت آن پادشاه را متصدي بوده و از براي تخليل غذاي او ترتيب ميداده اينست قرفه ساذج عود هيل سارون مصطكي پوست هليله كابلي فرنجمشك زرنب زيره كرماني عنبر دارچيني دواله دار فلفل فلفل قرنقل اناردانه جوزبوا قاقله كبار وج زردنباد زنجبيل طباشير سنبل الطيب نيمدرم نبات سه ورم مرواريد دواء در خرقه مرتضي قلي شاملو كه از براي حفظ الصحه نادرشاه نوشته است حب مسهل كه بجهة جميع امراض نافع و بهر مزاجي سازكار و بدل ايارجات شب هم ميتوان داد و روز نافع تر است پوست هليله زرد سورنجان مصري صبرسياه ده مثقال هر سه مساوي و از يكمثقال تا چهار مثقال خوراك آن باشد دواء و هم در آنجاستكه علاج حبس البول هركاه پول ببندد و نيايد بايد اول مغز تخم خيار مغز تخم كدو مغز تخم خربزه همه را كوبيده شيره كشيده تخم كاكنج سه مثقال قند يك مثقال شربت كرده بنوشند و در ميان روز همين شربت را بخورد و غذا آب لوبيا و خروس بچه و اسفناج نافعست نوع ديكر برك سيب و نعناع كوفته و پخته بكلاب ضماد كند و تخم سداب كوبيده و جوشانيده در او نشيند نوع ديكر مشك طرامشيع و نشاسته نرم كوبيده و بكلاب ضماد كنند نوعديكر نفت سياه را نيم كرم كرده ذكر را در آنجا نهند كشاده كردد نوعديكر ده مثقال مسكه با نبات داخل كرده بخورند پول بكشايد نوعديكر جدواخطائي را بسايند يك قطره در احليل چكانند و برزهار طلايه نمايند پول بكشايند نوعديكر شيره تخم كدو و شيره تخم خشخاش با يك دانك و نيم حجر اليهود بخورد دواءٌ في الكنز المدفون للسيوطي لمنع نزف الدم يؤخذ كراث المائده و يخرط مثل الملوخليه و نعمير بالماء و يطبخ حتي يستوي ثم يصفي مائه و يبرد و يسقي منه المنزوف و يتحمل في فرجها بالتفل فانه ينقطع عنها باذن الله مجرّب مراراً عديده عن الشيخ موسي السقطي و الله اعلم دواء در كتاب درة المنتخبه في الادوية المجربه است كه صاحب صداع و دردسر هركاه استشمام كلاب نمايد و يا آنرا بر سرو جبهه طلي نمايد في الفور صداعش ساكن شود وهم چنين كبابه را هركاه كوبيده و با كلاب خمير نموده بر پيشاني صاحب صداع بندند صداع او ساكن شود و همچنين هسته شفتالو را هركاه كوفته و در آب ريخته و آنرا بر سرو جبهه طلايه كنند نافع صداع است و همچنين ثمرحناه را هركاه كوبيده و با كلاب يا آب مخلوط كرده و سر را بآن طلايه كنند از براي صداع و رفع آن نفع عظيم دارد دواءٌ ريحان سفيد فارسي را چون بسيار استشمام
كنند
ص: 308
در ادويه نافعه از براي بيماران
كنند نافع از براي زكام است و همچنين كاغذ كهنه قديمي را هركاه سوخته و مزكوم را بآن بخور دهند نافع است و همچنين مشك و عنبر را هركاه در ميان روغن باز شده ريخته و آنرا بالاي اتش كذاشته تا نيم كرم شده پس از آن سر را بآن تدهين نمايند رفع زكام ميكند و همچنين هركاه مزكوم كه از پيران باشد چون دماغ خود را تدهين نموده و قدري قرنفل سائيده را سعوط نمايد نافع از براي زكام او است دواءٌ از براي عطسه نمودن كه كاهي مزكوم را در نزد تعذر خروج نفس را بيني بواسطه سدّ مجاري آن حاجت ميافتد و هم چنين اسباب سكته و حوامل در نزد تعلّق مشيمه بآن محتاج ميشوند كهنه سفيد رنك را سوزانيده و نرم نموده و قدر قليلي از آنرا در دماغ نفخ نموده باعث فتح عطسه ميشود و بايد مواظبت نمايند كه در دهان داخل نشود كه موجب اسهال ميشود و در تعطيس كندر و زنجبيل و عاقر قرحاً اثر عظيم دارند دواء از براي تنويم و كثرت خواب كه احياناً مريض و غير او را بآن احتياج ميافتد زياد بوئيدن سيب جالب نوم و اثر عظيم دارد دواء و همچنين خشخاش سفيد را در ميان خرقه نموده و كسي كه مبتلاي به بيخوابي شده آنرا ببويد خوابش برد و همچنين اكر قدري از چرك كوش الاغ را در ميان شربتي حل نموده و بخورد بيخواب دهند خوابش دست دهد چرك كوش آدمي هم همين اثر را دارد دواءٌ از براي آرامي طفليكه بي آرامي ميكند و در خواب ميترسد هركاه مرقشيشا را معلّق بآن طفل نمايند آرام ميشود و همچنين هركاه از موي مادر طفليكه بيقرار است فتيله ترتيب داده و بآن طفل معلق كنند آرام كيرد دواءٌ نيل الصباغرا بمقدار چهار شعير اكر در آب ريخته و بعاشق دهند عشقش زايل شود و همچنين كنه شتر را هركاه در آستين عاشق به بندند بنحويكه نداند مزيل عشق او ميشود و همچنين استخوان لق لق را هركاه بر عاشق معلق كنند مزيل عشق او است و همچنين هركاه قدري از سنك تاريخ قبر حك نموده و در ميان آب ريخته بعاشق بدهند زوال عشق او است دواءٌ كف مريم و آن كيا ايست كه شبيه به كف انساني است هركاه كفي از آنرا در خانه معلق نمايند درآنخانه كس مصروع نكردد و روغن بندق را هركاه مصروع سعوط كند افاقه حاصل كند و جند بيدستر را هركاه بر سر مصروع طي نمايند او را نفع عظيم بخشد و همچنين سنك چينه دان خروس از براي رفع صرع و جنون بسيار نافع است دواءٌ هركاه فلفل سياه را كوبيده و در ميان روغن زيتون جوشانيده و آنرا بر مفلوج بمالند باعث رفع فلج او خواهد شد و هم چنين هركاه روزي بوزن يك درهم سداب را ناشتا بخورند نافع است از براي رعشه و تشنّج دواءٌ صمغ عربي را هركاه با كلاب سائيده در چشم چكانند نافع از براي درد او است و همچنين شير زن را هركاه در حالتيكه تازه دوشيده شده از پستان و هنوز كرم است در چشم چكانند نافع از براي درد آنست و همچنين هركاه ذبابي را كرفته درخرقه از كتان سفيد بسته بنحويكه آن ذباب بآن بسته شدن نميرد يعني آن خرقه كتان را وسيع به بندند و در كردن كسي كه چشم او درد مي كند معلق كنند بالخاصيه درد آن ساكن كردد دواءٌ هركاه چرك كوش انساني را بر ميل آلوده كرده و در چشم كسي كه شب كور است بكشند رفع شبكوري او شود و بايد اينعملرا سه شب متوالي بجاي آورند دواءٌ هركاه فجلرا كرفته و سر او را خالي كرده و شير او را بيرون آورده و در عوض روغن كل ريخته و در بالاي اتش كذارده تا كرم شود پس دو سه قطره از آنرا در كوشيكه درد مي كند بچكانند موجب تسكين درد او خواهد شد و همچنين خب حديد را هركاه در ميان سركه كه از شراب انقلاب شده سائيده و آن سركه را بقوام افتاده و بر كوشيكه چرك و قبح از آن ميآيد بمالند باعث قطع چرك و قيح آن ميشود دواءٌ هركاه بوزن دو شعير كافور را در ميان شب نم نخود ريخته و صاحب رعاف بآن سعوط كند خون دماغش ايستاده و بسته ميشود و هم چنين هركاه سداب را چه تر باشد و چه خشك با سركه مخلوط ساخته و بر سر صاحب رعاف به بندند رعاف او قطع كرد و همچنين پوست تخم مرغرا هركاه سوزانيده و نرم نموده و در بيني سعوط نمايند باعث قطع رعاف است
همچنين
ص: 309
گلشن هشتاد و پنجم
و همچنين كمون را هركاه در ميان سركه سائيده و آنرا صاحب رعاف استشمام كند رعافش بسته كردد دواءٌ هركاه سير را بدندانيكه از سردي بدرد آمده شد بمالند دردش را ساكن كند و هركاه قطره از قطران در سوراخ دندانيكه او را كرم خورده بريزند في الفور درد او را ساكن سازد و هركاه قدري از تنكار را در سوراخ دندان كرم خورده كه درد كرفته بكذارند دردش آرام شود و هركاه دندان ناب سك يا دنداني ازروباه را بر طفلي كه هنوز دندان دريناورده معلّق نمايند و بياويزند دندانش باساني بيرون بيايد دواءٌ هركاه غاريقون را در ميان ربّ انكور جوشانيده و بآن غرغره نمايند و يا قدري از آن را در دهان نكاهداشته و آب آنرا فرو برند از براي ورم خلق نفع عظيم بخشد و هركاه زالو در حلق چسبيده باشد اكر بقدري انقوزه غرغره نمايند خارج شود و همچنين دود كوكرد باعث اخراج زالو از حلق است و كيفيت ورودش در حلق باين نحو است كه كبريت را در اتش كذاشته ونئي را در دست كرفته يك سر او را در بالاي كبريت كذارد و سر ديكرش را در حلق فرو برد كه دود كبريت از ميان آن ني بحلق رسد دواءٌ هركاه عطش مفرط داشته باشد سنك كوچكي كه در چينه دان مرغست سائيده در ميان آب و آن آب را بياشامد رفع عطش او خواهد شد و همچنين هركاه دو حبة از كبابه چيني را صاحب عطش مفرط در دهان خود بكيرد و آب دهانرا فرو برد عطش او ساكن كردد و تباشير هم مشهور النفع است در رفع عطش دواءٌ هركاه خولنجان را صاحب نفخ معده در دهان بكيرد و آبش را فرو برد نافع است از براي آن و همچنين هركاه نانخواه را كوبيده با عسل مخلوط نمايد و بخورد همين اثر را دارد دواءٌ هركاه مقدار ربع رطل از روغن نارجيل را صاحب كرم معده بخورد كرم را باسهال دفع نمايد و خوردن سير هم در اخراج كرم از معده همين اثر را دارد و خوردن نانخواه را هر روز بقدر درهمي و پس از آن آب بالاي آن اشاميدن از براي اخراج كرم از معده مجرب است دواءٌ هركاه زن حامله را خود كهرباً بياويزد از سقط حمل ايمن كردد و هركاه عقرب مرده را در ميان خرقه كذارند و بر زن حامله بياويزند همين اثر را بخشد اكر چه عادت او سقط جنين باشد و تعليق مرجان بر حامله نيز همين خاصيته را دارد و تعليق آن بر اطفال باعث حفظ آنهاست از عاهات دواءٌ دواء هركاه زني بسختي بزايد بقدر درهمي از زعفران را چون بخورد في الفور بار بكذارد و بايد اينعمل بعد از مأيوسي از زائيدن باشد و هركاه شيشه را بر دست كرفته و بقوت تمام در آن نفخ كند موجب سهل زائيدن او باشد دواءٌ الزنبار و هو عروق الكافور اذا دقّ و عجن بماء و هي بمقدار الخرزة و تركت يجفّ و علق علي حقو المنقطع من النكاح من علة فانّه يعود اليه كما كان عليه و يزيد في الامغاظ النرجس اذا اخذ منه ثلث دراهم و نقع في الحليب يوماً و ليله و اخرجت و سحقت و طلي به الذكر دون رأسه فعلاً عجيباً خصوصاً للغينين
در زنان صحابيه و راويه احاديث و اخبار از امامان و كلچين از كلبانهاي آن چند كلست صحابية ابن حجر در اصابه از تاريخ اصفهان كه از تاليفات ابن منده است از سلمان فارسي رضي الله عنه نقل نموده كه كفت چون من وارد مدينه منوره شدم زني اصفهانيه را ديدم كه پيش از من بشرف حضور حضرت رسول مشرف شده و اسلام آورده بود و او مرا بسوي آنحضرت دلاله و راه نمائي كرد و نام او ام الفارسيه بود صحابيه زِيزه بكسر زاء و تشديد نون و ياء دو نقطه و بعضي بباء موحّده مثل عنبره كفته اند از نسوان عصر سعادت نشان حضرت خواجه كائنات و جاريه رومية الاصل بوده و بنابر مسطور است ابن اثير و مسفورات ابن حجر ابتدا در تحت تملك يكي از پسران عبدالدار از كفار بني مخزوم بود و بعد از آن بحضرت رسول ايمان آورده بشرف اسلام مشرّف كشت چونمالك او از اسلامش آكاه شد اصرار در ارتداد او نمود و از آنجا كه او قبول ارتداد نميكرد هميشه او را عذاب مينمود تا انكه ابوبكر از حال او خبردار شده وي را بخريد و آزاد كرد و بعد از اينكه زينره قبول دين اسلام كرد چشمان او كور شد مشركين كفتند چون زنزه از لات و عزي بيزاري جسته بايندرد
كرفتار
ص: 310
در زنان صحابيه و راويه اخبار امامان
كرفتار كرديده است او در جواب كفت لات و عزي از حال پرستندكان خود بيخبراند قضاي آسماني مرا باينروز نشانيده وخالق من ميتواند دوباره بينائي دهد و صباح روز ديكر با ديده هاي بينا از خواب برخواست كفره قريش با هم كفتند اين نيز از سحرهاي محمد است صلي الله عليه وآله صحابيه در مسامرات محيي الدينست كه زينب بنت حجش كه از نسوان طاهرات حضرت سيد كائنات است ده حديث از انحضرت رواية نموده و در اصابه ازنزه بنت رافع رواية نموده كه چون وقت عطا دادن عمر شد دوازده هزار درهم بزينب عطا داد بره كويد بمن كفت ثوبي را به بالاي ايند را هم بيفكن چون افكندم كفت دست زير ثوب نما و مشت خود را پر نموده به بني فلان بده و همچنين قبضه قبضه انمال را بارحام و ايتام قسمت كرد و اينفعل را بمرد و منظر عمر بجاي آورد پس بره باو كفت غفرالله لكِ يا ام المؤمنين قسم بخدا كه ما را هم در اينمال حقي است پس زينب فرمود آنچه در زير ثوب باقي مانده حق شما است برّه كويد چون ثوب را برداشتيم در زير آن نبود مكر هشتاد و پنجدرهم پس زينب بعد از تفريق اين عطا دست بجانب آسمان بلند نموده عرض كرد اللهم لا يدركني عطاء عمر بعد عامي هذا بار خدايا عطاي عمر جز اينسال كه مرا درك كرده در ديكر سال درك نكند و او در بين سال دويم وفات كرد و درك زمان عطا و اعطاء نمود صحابيه در اصابه استكه ضباغه نسبت عامرين قرط از زنان استكه در عصر حضرت رسول بشرف اسلام مشرف كشته و از صحابيات بشمار آمده است و او از اجمل نساء عرب و از حيثيت جثه اعظم آنها بوده و هر جا كه مي نشست مبلغي جاي را ميكرفت معذلك موئي وافر داشت كه بدن خود را بدان مي پوشانيد قبل از اسلام ضباعه در تحت هودة بن علي الحنفي بود چون هوذه در كذشت عبدالله بن جدعان از اسخيا واشخاص صاحب شان او را تزويج كرد اما چون او ميل و رغبتي بعبدالله بن جدعان نداشت رهائي و طلاق خود را درخواست مينمود عبدالله بن جدعان كفت ترا از قيد اينمزاوجت رها مينمايم بشرط اينكه هشام بن مغيره مخزومي شوهر نكني و اكر كني بموجب سوكند و عهد سه يكي انكه صد شتر قرباني كني ديكر انكه بكوئي در مسافت ما بين اخشبان كه دو كوه از كوههاي مكه معظمه است طنابي پاينده امتداد دهند سيم آنكه عريان و بدون ساتر به طواف خانه كعبه اجلّها الله پردازي بعد از انكه باين شرايط عبدالله او را رها كرد هشام بن مغيره او را بكرفت و اولا از طرف خود يكصد نفر شتر قرباني نمود ثانيا زنان بني مغيره را برآن داشت كه طنابي تابيده در ميان دو كوه اخشبان امتداد دهند ثالثاً بيت الله را حكم كرد بمشار اليها واكذارند تا در خلوت عرياناً طواف كند مطلب بن ابي واقعه السهمي كويد صنباعه عامريه با حضرت رسول ص همسال بود و من در وقتيكه او خانه كعبه را عريان طواف ميكرد كوچك بودم و مرا در شمار اطفال ميكرفتند بنابراين از مطاف خارج نساختند و طواف صنباعه را مشاهده مينمودم او لباس خود را بيرون ميآورد و ميكفت اليوم يبدو بعضه او كلّه و مابدا منه فلا احلّه و با موهاي خود عورتين خود را ميپوشاند و در هنكام طواف جوانب و اطراف او ديده نمي شد بالجمله چندي در تحت ازدواج هشام بن مغيره مخزومي بماند تا او دركذشت و صنباعه را شرف اسلام نصيب آمد و بمدينه منوره مهاجرت كرد حضرت رسول صلي الله عليه و آله به تزويج او ميل فرمودند و مطلب را به پسر سلمة بن هشام اظهار نمودند اما چون حضرت را از كبر سن او خبر دادند رأي مبارك انجناب منحرف شد صحابيه در خيرات حسان عاتكه بنت زيد بن عمر و بن نفيل كه عمزاده عمر و خواهر سعيد بن زيد كه از عشره مبشره است از صحابيات بشمار آورده و كفته استكه بجمال و دانش مشهور بوده اول عبدالله بن ابوبكر بعد ازآن عمر بعد ازآن زبير بعد حضرت امام حسين او را تزويج كرده و در وقعه كربلا در مرثيه آنحضرت كفته است مرثيه و حسينا و لا نسيت حسينا اقصدته اسنة الاعداء خادرده بكربلا صريعاً جادت المزن في ذري كربلاء كويند عبدالله بن ابوبكر طوري مفتون عاتكه بود كه بهيچ كاز اقبال نمي نمود حتي يك نماز جمعه را ترك كرد لهذا ابوبكر حكم كرد كه او را طلاق
دهد
ص: 311
دهد پس از جدائي حالت آشفتگي بهمرسانيد ابوبكر باو رحم نمود اذن رجوعداد بعد از انكه عبدالله در محاربه طائف بزخم تيري درگذشت عمر او را بزني گرفت و بعد از عمر در تحت ازدواج زبير كه از عشره مبشّره است بنا بر اعتقاد عامّه بيرون آمد چون او نيز در وقعه جمل در وادي سباع در حالتكه در زير درختي خفته بود بدست عمرو بن جرموز كشته گشت بشرف ازدواج حضرت سيدالشّهداء نائل گرديد و معروف شده بود كه هركس عاتكه را بزني گيرد مقتول و شهيد خواهد شد چنانكه اينچهار نفر شوهر او همگي مقتول شدند صحابيّة در اصابه عاتكه نسبت عبدالمطلّب را كه از عمّات حضرت ختمي مرتبت است از صحابيّات شمرده و از ابن سعد رواية كرده كه او در مكّه اسلام آورده و بمدينه هجرت نمود اگرچه در خيرات خسان فاضل معاصر استكه از شش دختر عبدالمطلّب جز صفيّه ظاهراً هيچيك بشرف اسلام مشرف نشده اند و در اصابه خوابي غريب از او نقل كرده و آن بنا بر ترجمه خيرات حسان اينست كه بعد از وقوع هجرت عاتكه بنت عبدالمطلّب در مكّه خواب ديد شتر سواري بمكّه آمد و ندا كرد كه اي جماعت بيوفا تا سه روز ديگر بمحلّ محاربه و جائيكه در آنجا خواهيد افتاد و مرد برسيد بعد در بالاي كعبه و پس از آن در ذروه كوه ابوقبيس اين ندا را تكرار كرد و سنگي بزرگ برداشته بپائين انداخت آن سنگ قطعه قطعه شده هر قطعه بخانه افتاد عاتكه از اينخواب چنين استنباط كرد كه به قريش يعني باهالي مكّه كه هنوز در كفر و شرك بودند بلائي نازل خواهد شد آنخواب را براي برادر خود عبّاس نقل كرد و تعبير آن في الحقيقه جنگ بدر بود و در اصابه استكه اگرچه عاتكه خواب خود را پنهاني بعباس گفت امّا پوشيده نماند و منتشر شد ابوجهل شنيد و بعبّاس بطور استهزاء گفت گويا نبوّت بزنان شما هم سرايت كرده خلاصه سه روز از آنخواب گذشت كه خبر مقدّمه جنگ كه در آن تدمير مكّيان بود بمكة معظّمه رسيد صحابيّة در خيرات حسان استكه در وي بنت الحارث بن عبدالمطلب از بنات عمّ حضرت رسول صلّي الله عليه و آله و سلّم و از صحابيّات بشمار آيد و در تاريخ ابوالفداء در بيان حلم معاويه حكايتي از انيزان بشرح ذيل مسطور است روزي اروي بحضور معاويه آمد و مشاراليها در آنوقت زياد پير شده بود معاويه اظهار ملاطفة كرده باو گفت مرحبا بك يا خالة حال تو چگونه است اروي در جواب گفت اي همشيره زاده حالم خوب است امّا از آنجا كه تو كفران نعمت كردي و با ابن عمّ خود بدرفتاري نموده بخلاف برخواستي و در صورتيكه حق تو نبود خود را خليفه ناميدي و عضب اينحق را روا داشتي ما كه از اين خاندانيم بيشتر از همه كس به بليّات مبتلا هستيم از وقتيكه حضرت رسول فرمودند يتم و عدّي و امّير به غصب حق ما پرداختند و ما را از حقوق خود محروم ساختند حكم شما را شد و ما در ميان شما شديم مثل بني اسرائيل در ميان قبطيان و تابعين فرعون و حضرت عليّ بن ابيطالب عليه السلام مانند هرون شد پس از حضرت موسي عمرو بن العاص كه حاضر محاضر بود از مقاله اروي متغيّر شده گفت ايعجوز كوتاه كن عقل تو تمام شده است اروي گفت يابن النابغة تو بچه رو سخن گوئي و حال انكه مادرت در مكّه فاجره شد مشهوره كه باجرت قليلي مردم را متمتّع ميساخت در وقتيكه تو متولّد شدي پنجنفر مدّعي پدري تو شدند چون از مادرت حقيقت حال را پرسيدند گفت اين پنجنفر همه با من مقاربت كرده اند اين مولود در هركدام شبيه تر است از او است واربخار كه تو به عاص بيشتر شباهت داشتي تو را باو الحاق نمودند معاويه گفت عفي الله عمّا سلف اي اروي حاجتي كه داري بگوي اروي گفت دو هزار دينار ميخواهم كه با آن براي بني الحارث در دشت همواري آبي جاري ابتياع نمايم و دو هزار دينار ديگر براي تهيّه مزاوجت جوانان فقير از بني الحارث و دو هزار دينار هم براي رفع بعضي شدايد و سختي ها معاويه ششهزار دينار باو تقديم نمود اينست آنچه در تاريخ ابوالفداء نوشته شده و اينقضيّه را بنحوي البسط در خيرات حسان از لبيب افندي در كتاب جواهر ملتقطه اش نقلنموده هركه طالب باشد بانجا رجوع كند صحابيّة در اصابه ام شريك را در عداد صحابيّات بشمار آورده و از زنانيكه
ص:312
از مكه بمدينه هجرت نموده اند و قضيّه از او نقل كرده كه ترجمه صاحب كتاب مصابيح القلوب ملحّفش اينست كه او از مكّه روي بمدينه نهاد تا بخدمت حضرت رسول آيد چون اسلام آورده و متمكن از اظهار آن در آنجا نبود پس در راه يهودي همراه وي افتاد پرسيد كجا ميروي گفت بزيارت پيغمبر خدا ميروم جود را سخت آمد هيچ نگفت پاره ماهي شور بامّ شريك داد بخورد چون روز گرم شد تشنه گي بر آن ضعيفه غالب شد از آن جهود آب خواست گفت ندهم تا بمحمّد كافر نشوي امّ شريك گفت معاذالله و اين هرگز نباشد جهود فرود آمد و مطهر در زير سرنهاد و بخفت امّ شريك بجانبي ديگر رفت و بنشست چون ساعتي برآمد كوزه ديد از هوا فروگذاشته فراگرفت و آب بياشاميد و بنهاد جهود از خواب بيدار شد و گفت دانم كه بغايت تشنه شده باشي اگر ميخواهي كه آبت و هم بمحمد كافر شو امّ شريك گفت من بيزارم از تو و از آب تو اينك مرا آب فرستادند جهود نگاه كرد كوزه آبي ديد گفت خدائي كه كسيكه قصد زيارت رسول او را مي كند او را تشنه نميگذارد دين او كه بر رسولش فرستاده بر حق است و اين رسول بر حق پس در حال كلمه شهادتين بر زبان آورد و مسلمان شد پس امّ شريك چون به نزديك مدينه رسيد جبرئيل آمد كه يا رسول الله خداوند عالم ميفرمايد كه امّ شريك بزيارت تو ميآيد استقبال وي كن زهي سعادت و دولت زهي حلال و جلال*** كه شاه هر دو جهان آمدش باستقبال پس خواجه باستقبال وي بيرون رفت امّ شريك را چون چشم بر جمال با كمال مصطفي افتاد و در دست و پاي آن يگانه هر دو سرا افتاد و گفت يا رسول الله اگر همه دنيا و هرچه در او است مال و ملك من بودي فداي خادمي از خادمان حضرت تو كردمي وليكن مرا چيزي نيست جز اين نفس كه دارم اين را بخشيدم مرا قبول كن خواجه توقف كرد جبرئيل آمد كه حق تعالي ميفرمايد كه وي را قبول نما و اينخاص تو است كه زني بي مهر خود را بتو بخشد تو را حلال بود و اين آيه آورد وامرته مؤمنة ان وهبت نفسها للنّبي ان اراد النّبي ان يستنكحها خالصة لك من دون المؤمنين صحابيّةٌ خوله بنت ثعلبه زوجه اوس بن صامت صحابي از جمله زنان صحابيّه است كه عندالله بسيار قدر و منزلت داشته كه قصّه ظهار اوس او را باعث تشريع حكمي از احكام الهي شد چنانچه در تفاسير در تفسير آيه قد سمع الله قول الّتي تجادلك في زوجها و تشتكي الي الله الآيه مذكور است در خيرات حسان استكه گويند عمر در ايّام خلافت خود روزي با چند نفر به پيرزني برخورد مدّتي متمادي ايستاده با مشّاراليها گفتگو كرد و همراهان او ايستاده منتظر بودند يكي از همراهان بعمر گفت بجهة پيرزني جمعيرا معطل مينمائي عمر گفت آيا ميداني اينزن كيست اين همان خاتون جليل القدري است كه شكايت بدرگاه پروردگار برد و حق جلّ وعلاايه شريفه قد سمع الله را در حق او نازل فرمود والله اگر تا شام ميايستاد و با من تكلّم ميكرد مي ايستادم و جز براي نماز سخن او را قطع نميكردم و نميرفتم و براي نماز هم كه ميرفتم اگر او باز طالب گفتگو بود معاودت مينمودم صحابيّة در اصابه استكه ام ورقة بنت حمزة بن عبدالمطلب كه از صحابيّات است در وقت غزوه بدر از حضرت رسالت مسئلت نمود كه با انجناب بآن غزوه رود از براي مداواي مرضي و مواظيت جرحي و اميد رسيدنش بدرجه رفيعه شهادت حضرت باو فرمود يا امّ ورقه تو در منزل خويش آسوده بنشين كه زود استكه خداوند هديه ميفرستد شهادت را از براي تو در منزل خودت تا انكه در زمان خلافت عمر امّ ورقه غلام و كنيزي داشت كه آنها را تدبير نموده و مدبّر و مدبّره قرار داده بود شبي آنها امّ ورقه را خبه كردند و او را در قطيفه پيچيده در كنار حجره گذاشته فرار كردند صبح آنروز عمر گفت چه شده استكه من صداي قرائت امّ ورقه خاله خود را ديشب نشنيدم پس داخل منزل امّ ورقه شد ديد كه او را خبه نموده و در قطيفه پيچيده و در كنار حجره گذاشته اند عمر گفت صدق الله و رسوله و بادش از فرمايش پيغمبر آمد كه فرموده بود بامّ ورقه كه خدا شهادت را بعنوان هديه در منزلت ميفرستد پس بمنبر بر
ص:313
آمده و مردم را از آن كيفيت خبر داد وزير باحضار غلام و كنيز امّ ورقه نمود آنها را پيدا كرده نزدش حاضر ساختند پس از آنها سئوال نمود و ايشان اقرار به قتل امّ وقه نمودند عمر بعد از اقرار امر نمود كه هر دو را بدار آويختند و آنها اوّل مصلوب بودند كه در زمان اسلام در مدينه مصلوب شدند تدنيل ذكره في المقام دخيل مولانا محمّد كه معروف بشاه قاضي و از علماء جليل هند است كه معاصر با قطب شاه هندي شيعي بوده اند در مجموعه خود چنين آورده كه من روي عن رسول الله من النساء فاطمه بنت رسول الله و امّ سلمه زوج النبي و امّ ايمن مولاة رسول الله و زينب العطّارة الخولاء و عايشه بنت ابوبكر و امّ هاني بنت ابيطالب و ميمونه زوج النبي و صفيّه بنت عبدالمطلب و من روي من النّساء عن اميرالمؤمنين حبّابة الوالبيه و نصرة الا زدتّه زوت انّ عليّاً قال ما رَمَدَت عيني منذ نقل رسول الله من روي من النساء عن الحسن حبابة الوالبيه و من روي من النساء عن الحسين فاطمه بنت عليّ و حبّابة الوالبيّه و من روي من النّساء عن عليّ بن الحسين حبّابة الوالبيّه و امّ البراء و من روي من النّساء عن ابي جعفر خديجه بنت عمر بن عليّ بن الحسين و حبّابة الوالبيّه و من روي من النّساء عن ابي عبدالله امّ فروه و فاطمه انبتا ابيعبدالله و امّ بكر سلمي مولاة ابي عبدالله و كلثم بنت يوسف بن عمران ميثم و ام سعيد الاحمعيّه وَسعرة وميّه اختا محمّد بن ابي عمير و امّ البد اقنوا بنت رشيد الزّيات امرئة داود الرّقي و سلمة مولاة ابي عبدالله و حبّابة من روي من النساء عن الكاظم ابي ابراهيم حبابه و جويريّه امرئة عيسي بن موسي الهاشمي و مرينة البارقيه من روي من النساء عن ابي الحسن حليمه بنت موسي من روي من النساء عن الجواد زينب بنت محمّد بن يحيي من روي عن الهادي كلثم الكرخيّه روي عنها ابوعبدالرحمن الشعيري و ابواحمد بن داود بن كلثم رحمه الله
در بيان دانشمندان از طائفه نسوان و گلچين از گلبانهاي آن چند كلست امرأة در قصص العلماء از مقابيس مرحوم شيخ اجلّ شيخ اسدالله كاظميني نقل نموده كه شيخ شهيد محمّد بن مكي المعروف بالشهيد الاوّل رضوان الله عليه در اغلب اجازات اجازه ميگرفت براي خود و براي دو فرزندش محمّد و علي و همچنين اجازه ميگرفت براي دو دخترش و دو دخترش هركدام انها فقيه و صاحب اجازه بودند و يكي از آنها فاطمه نام داشت و او راست المشايخ مي گفتند يعني سيّده مشايخ و بنا بر بعضي از نسخ بنت المشايخش ميگفتند و كنيه او امّ الحسن بود و او عالمة و فقيهه و صالحه و عابده بود و پدرش بر او ثناء ميفرستاد و زنان را امر ميكرد كه باو اقتداء نمايند و در احكام باو رجوع كنند و همچنين شهيد ثناء ميفرستاد بر زوجه خود كه مكثاة بامّ علي بود و او فاضله و پرهيزكار و فقيهه و عابده بود امرأة در خيرات حسان استكه امام سيوطي در اواخر مزهر از اهالي قالي نقل كرده گويد امّ الهيثم عجوزي بوده است از بني منقر كه از فصحاي نسوان بشمار ميآيد وقتي بيمار شد از علّت مرض او استفسار نمودند گفت كنت وحمي بالدكّة فشهدت ماء دبَّه فاكلت حجبته من ضعيف تلعه فاعترتني زلخّه گفتند اينچگونه گفتار است گفت مگر گفتار اقسام داد نهاية من بعربي فصيح با شما سخن گفتم پوشيده نباشد كه جبجنه بضم هر دو جيم شكنبه گوسفند است كه عربهاي بدوي آنرا پاك كرده و از گوشت قورمه شده پرمينمايند و ضعيف گوشتهائي است كه براي بريان شدن روي اتش ميگذارند و بلعه بكسرها و فتح لام مشدّد و بزغاله ماده است و زُلَّخه بضمّ زاء و فتح لام مشدّد وجعي است كه به پشت انسان عارض ميشود و در وقت شدت مريضي كه باينوجع مبتلا شده نميتواند حركت كند بنابراين معني كلام الهّيثم اينست كه من درد كه آش ميخورم بعد به ضيافتي حاضر شدم و شكنبه بزغاله ماده كه پر از گوشت قارورمه بود خوردم و مبتلا بدرد پشت شدم امرأة و هم در آن كتاب استكه از مسطورات اشخاصي كه وقايع غربيه عالمرا نوشته اند چنين مستفاد
ص:314
در دانشمندان از طايفه نسوان
ميگردد كه بنت خدا ويروي در سال ششصد و بيست و چهار در اسكندريّه ظاهر شده و خلقتاً بازو نداشته و پستان هاي او مثل پستان مرد بود با پاي خود قلم ميگرفت و مينوشت و بخوبي از عهده تحرير مقصود و مرام خود برميآمد يكي از وزراء مصر او را احضار كرد و هنر او را معاينه نمود و وظيفه براي او قرار داد گويند مقبره مشاراليها هنوز در اسكندريّه هست و موقوفه دارد امرأةٌ و هم در آن كتاب استكه جانان بيگم از زنهاي مملكة هندوستان و پدرس عبدالرحميخان بن بيرامخان كه ملقب بخان خانان بوده خود از علم و فضل بهره وافري داشته و تفسيري بر قرآن كريم نگاشته جهانگير پادشاه از سلاطين هندصيت حسن صوري و فضائل معنوي او را شنيده بخواستگاري او فرستاد او دندانهاي خود را كنده و گيسوان خود را بريده در جعبه گذاشته نزد پادشاه فرستاد و پادشاه اينحركت را دليل عفّت او دانسته تحسين كرد مشاراليها در سال هزار و هفتاد درگذشت و اينشعر از اوست شعر عاشق زخلق عشق تو پنهان چسان كند*** پيداست از دو چشم ترش خون گريستن امرأةٌ و هم در آنجاستكه جهان خاتون شاعره بوده است شيرازيّه و مالدار معاصر با عبيد زاكاني شعرا و ظرفا غالباً در مجلس او حاضر ميشده و كمال احترام را باو مينموده اند اينشعر رشيق از اوست شعر مصوّري است كه صورت زآب ميسازد*** ز ذرّه ذرّه خاك آفتاب مي سازد امرأةٌ و هم در آن كتاب است كه صفيّه دختر جمال خلوتي استكه از اكابر خلوتيه بوده در عصر سلطان بايزيدخان ثاني سلطان عثماني جمال خلوتي از بزرگواران زمان خود بشمار آمده و چون در ان اوان در اسلامبول متوالياً زلزله ميشد و طاعون مردم را هلاك مينمود جمال خلوتي از جانب شخص سلطان و قاطبه علماء و صلحاء مأمور شد كه بمدينه منوّره رود و بروضه مقدسه نبويّه متوسّل شود و دفع آن بليّات را ملتمس گردد و همانروز كه مشاراليه عازم شد و باسكدار قدم گذاشت همه بلاها رفعشد و ديگر كسي آسيبي نديد و ايندليل بزرگواري و ترفّع مقام جمال خلوتي است امّا خود از آن سيرت نيك و فروتني كه داشت گفت من چقدر مستوجب عقوبت و سخط بوده ام و معلوم ميشود صدماتي كه مردم اسلامبول مي كشيده اند بواسطه بودن من در ميان آنها بوده چه تا پاي من از ميان آنها بيرون آمد بكلّي آسوده شدند رحمت بر آن نهاد پاك باد خلاصه او ترك عزيمه نكرد و قصد حجّ و زيارت خانه خدا نمود و در حوالي حجاز راه سراي قرب را پيش گرفت و تزويج صفيّه دخترش به سنبل افندي برحسب وصيّت او شد و سنبل افندي از اخصّ خلفاي جمال خلوتي بوده است امرأةٌ و ايضاً در آن كتاب استكه عايشه دختر يك نفر چري باشي بوده از اعيان شام در تاريخ يغما سال هزار و شش هجري ميگويد عايشه مذكوره كه انوقت زوجه بگري بيك آلاي بيكي شام بود با حمل سه ماهه دو پسر آمد و پس از آن جرابي انداخته چون او منشق شد چهارده طفل تمام الاعضاء در آن ديدند كه دو از آنها ذكور و باقي اناث بودند و هنوز حيات در آنها سرايت نكرده بود و حكماء اين را غلط طبيعت گويند و اين هم مناسب با مندرجات گلشن صد و يكم است كه در غرايب توليديّه است كما لايخفي امرأةٌ و هم در آنكتاب بعد از اينكه فصلي مشبع در جلالت شأن و بنالة قدر زبيده خاتون زوجه هرون الرّشيد نوشته گويد كه زبيده علاوه بر كمالات نفساني در ادبيات و انشاء اشعار مرتبتي عالي داشته است و از بزرگواريهاي زبيده اينكه روزي غربي او را مخاطب نموده ايندو شعر بگفت غربيّة از بيدة انبة جعفر*** طوبي لسائلك المثاب تعطين من رجليك ما*** تعطي الاّ كفّ من الرّغاب كسانيكه در خدمت زبيده بودند خواستند عرب را اذيت كنند او خود مانع شد و گفت قصد اين بيچاره مدح بوده از عهده اداي آن برنيامده شنيده استكه گفته اند شمالك اندي من يمين غيرك خواسته است نظير اينمضمون را به نظم آرد قصور خيال او را از دقيقه ديگر غافل نموده بعد از آن امر كرد جائزه باو بدهند و او را بر لغزشي در شعر اتفاق افتاده واقف سازند تا منتشر نسازد
ص:315
امرأةٌ در روض الرّياحين يافعي و نفحات جامي استكه شيخ ابوالرّبيع مالقي گفته است كه شنيدم حال زني از صالحات را در بعضي ديها مراد اعيه زيارت وي شد از براي اطلاع بر كرامتيكه از وي شهرت گرفته بود و آنزن را فضّه ميخواندند چون بآن ديه كه آنزن انجا بود رسيديم حكايت كردند كه گوسفندي دارد كه از وي شير و عسل مي دوشد ما قدحي نو خريديم و بيامديم پيش آنزن و بر وي سلام كرديم پس گفتيم كه ميخواهيم به بينيم آنچه ميگويند از گوسفند شما گوسفند را حاضر آوردند بدوشيديم در آن قدح و بياشاميديم شير بود و عسل از قصّه وي پرسيديم گفت ما را گوسفندي بود و ما قومي فقيريم روز عيد شوهر من گفت وي مردي صالح بود كه ما امروز اين گوسفند را قربان مي كنيم گفتم نه كه ما را رخصت است در ترك قربان و خدايتعالي احتياج ما را ميداند باين گوسفند اتفاقا در آنروز مهماني رشيد شوهر را گفتم ما باكرام ضيف مأموريم برخيز و آنرا بكش امّا جائيكه طفلكان ما نه بينند كه برگشتن او گريه كنند آنرا بيرون برد كه در پس ديوار قربان كند ناگاه ديدم كه گوسفندي از ديوار خانه برجست و بخانه فرود آمد من گفتم مگر آن گوسفند از شوهر من گريخته است بيرون رفتم ديدم كه آنرا پوست ميكند در تعجّب ماندم و قصّه را گفتم گفت كه شايد كه خدايتعالي عوض داده باشد بهتر از آن كه مهمانرا گرامي داشتيم بعد از آن گفت اي فرزند بدرستيكه اين گوسفند در دلهاي مريدان چرا ميكند چون دلهاي ايشان خوش است شير او خوش است و اگر متغيّر است شير او نيز متغيّر است پس شما دلها خوش گردانيد يافعي ميگويد كه مراد از مريدان كه آنزن گفت وي و شوهر وي است وليكن عام ذكر كرد از براي ذكر و تلبيس و از براي تحريص مريدان بر طيب قلوب و معني آن استكه چون خوش است دلهاي ما خوش است آنچه نزد ما است پس شما نيز خوش گردانيد دلهاي خود را تا خوش شود انچه نزد شماست امرأةٌ و هم در نفخات استكه شيخ نجيب الدّين علي برغش گفته است وقتي زني از شهر گلپايگان بشيراز آمده بود وقتها بخانه ما ميآمد و زني باخبر بود وقتي چند روز در خانه ما ميبود و مرا دست تنگي روي نموده بود و وي ميدانست ان حالرا و ظرفي چند در خانه بود كه اگر وقتي حقتعالي از حبوبات مثل گندم و جو چيزي فرستادي در آنظرف كردي و ان ظرفها تهي بود و سرهاي آنها پوشيده بوديم تا پاك بماند تا وقت حاجت آن زن پنداشت كه مگر چيزي در آن ظرفها است مرا گفت چون دست تنگي روي نموده است چرا انچه در اينظروف است قوت نسازي گفتم انها تهي است گفت چون تهي است كه سرهاي آنها پوشيده است گفتم سر آنها را پوشيده ام تا پاك بماند آنزن برخواست و سرهاي آنها را برگرفت و گشاده گذاشت و گفت از ان تهي است كه دهن برهم نهاده است چون سر آن گشاده باشد همچون دهني باشد كه باز كرده باشد و گرسنه باشد حقتعالي او را قوت فرستد هر چيزي مناسب آنچيز برساند در وقت حاجة پس قوت اينظروف غلّه است چون تهي شكمي وي ظاهر گردد پرغلّه و حبوب گردانند پس چون آنزن اين تصرّف بكرد در حال حقتعالي چندان گندم فرستاد كه آن ظروف پركرده شد و آن زن از اولياي خدايتعالي بود امرأةٌ در سامرات محيي الدّين استكه غانمه بنت عامر از فصحاي زنان بني هاشم بوده و چون كار بني اميّه بالا گرفت و بناي تحقير هاشميان را گذاشتند و با امويها از جانب هاشميها مفاخره كرده است و صورت مفاخره او بدين نحواست غانمه گفته است هاشميان در شان و مجد و معاد اصل و كريمترين خلق بودند و از حيثيّت علم و حلم بزرگوارتر عبد مناف كه شاعر در حق او ميگويد شعر كانت قريش مضيّه فتقلّفت*** فالمدح خالصة لعبد مناف از ما هاشمي هاست هاشم پسرش كه عمرو نام داشت و هر وقت كاروان قريش در تابستان شام و در زمستان بيمين ميرفتند ترتيب تزيد براي آنها ميداد و باينجهة هاشم ناميده شد و شاعر در حق او گفته است مروالعلا هستم الثريد لقومه*** و رجال مكّة مستنون عجاف نيز از ما است عبدالمطّلب باعث فيض و بركت قريش و اسباب نزول
ص:316
در دانشمندان از طايفه نسوان
رحمت بر آنها كه شاعر در مدح او گفته است و نحن سني المحل قام شفيعنا بمكة مدعود المياه تفور هم از ما است ابوطالب پسرش بزرگ قوم كه شاعر او را اينطور ستوده آتية ملكا فقام بحاجتي باز از ما است پسر ديگر او عباس بن عبدالمطلب كه سيّدعالميان او را بر مركب خود سوار كرده و از مال خود باو بذل فرموده و شاعر در ثناي او گفته است رديف رسول الله لم ترمثله ولامثله حتّي القيامة يولد ايضاً از ماست حمزه كه در حق او گفتهاند ابا يعلي بك الاركان مدت و انت الماجد البر الوسول هم از ماست جعفر ذوالجناحين كه اجمل و اكمل ناس است نه غدّار است و نه جبّار و در عوض دو دست او دو بال عطا شده است كه در بهشت برين با آنها پرواز كند و شاعر در حق او گفته است هاتو اكجعفرنا و مثل علينا انا اعز النّاس عند الخالق از ما است حضرت ابوالحسن علي بن ابيطالب عليهالسلام كه مختار بني هاشم است و فارس يكه تاز و از همه كريمتر و شاعر در ثناي او ميگويد علي الف الفرقان صحفا و والي المصطفي طفلا مبيا از ماست به سبط نبي حضرت حسن بن علي عليهماالسلام كه سيدجوانان بهشت است و شاعر در مدح او گفته يا اجل الانام يابن الوصّي انت سبط النبي و ابن علي از ماست
حضرت حسين بن علي عليهماالسلام كه جبرئيل او را بر دوش گرفته و شاعر حضرتش را چنين ستوده حبّ الحسين ذخيره لمحبّه يا رب فاحشرني خدا في حزبه از ما است و هر كس را همينقدر شرف و شرافت كافي و وافي است امراة در خيرات حسان استكه عباديه كنيزكي بوده است كه مجاهد حامري او را به عباد پدر معتمد امير اشبيليه تقديم كرده و منسوب باو شده از اينجهت وي را عبادة گفتهاند و چون ظرافت طبع و فضل و كمالي داشته و در نظم و شعر و كتابت ماهر بوده از اديبههاي اندس بشمار آمده است محفوظات او را در مفردات لغة زياد گفتهاند صاحب نفخ الطيب از اين عليم شارح كتاب ادب الكاتب ابن قتيبه نقل كرده گويد عباديّه از افادهها كه در محضر علماي عصر خود كرده اينست كه گفته است حالتيكه در هنگام خنده در صورت بعضي جوانان پيدا ميشود اگر در زنخندان است آنرا نونه گوبند و اگر در صورت است فحصه و اين در آن وقت از غرائب اطلاعات ادبيّه بود و از علماي اشبيليه كسي نميدانست و در قوّت و قدرت طبع عباديّه گويند شبي در فراش مولاي خود عباد خوابيده بود عباد بيخيالي دچار بيخوابي شده برخاست و نشست و اشاره بعباديه كه در خواب بود كرده و گفت تنام و مدتها يسر و تصبرعنه و لا يصبر عباديّه بيدار شده و فوراً گفت لئن دام هذا و هذاله سيهلك و جداً و لا يشعر و اين منتهاي قدرت طبع است. امراة و هم در آن كتاب است كه فاطمة الفقيهه و حشر علاءالدين محمدبن احمد السمرقندي مؤلف كتاب معتبر مشهور تحفة الفقهاء است پدرش او را به بمولانا علاءالدين كاشاني با زوجه و پدر زن هر سه در كاشان در يكخانه منزل داشتند و باهالي فتوي ميدادند و هر مسئله كه علاءالدين را شبهه حاصل شدي او را بزوجهاش عرضه داشته حل مينمود بعد ازچندي بحلب رفته سكني گرفتند و بعد از مدّتي زوجه او هواي كاشان نمود مولانا رعاية ميل او را مصّمم شد كه بكاشان برگردد سلطان نورالدين از اينفرم مستحضر و واقف شده علاءالدين را احضار كرد و خواهش ماندن حلب را نمود مولانا گفت اينميل بكاشان رفتن از جانب عيال منست و چون او دختر استاد من است متابعتش را بر خود لازم ميشمارم سلطان با مولانا قرارداد خواجة از طرف خود نزد فاطمه الفييهه فرستاد توقف در حلب را از او خواهش كند پس چنين كرده يعني خواجه بر در خانة فاطمه آمده اذن دخول طلبيد فاطمه بتوسط همان خواجه بشوهر خود پيغام داد كه آيا شما اينقدر از عالم فقا است دور افتادهايد كه نميدانيد نظر كردن من باينخواجه همانطور حرام است كه نظر كردن بساير مردان چون خواجه در حضور سلطان پيغام فقهيه ربا
ص: 317
بشوهر رسانيد سلطان نامة مخصوصي نوشته مطلب را در آن درج ساخته و بتوسط خاتوني آنرا براي فاطمه فرستاد فاطمه خواهش سلطانرا قبول كرد و در حلب بماند تا آنكه از دنيا برفت و در مقبرة قبور الصالحين دفن شد چندي بعد از آن هم علاءالدين در گذشت و در پهلوي قبر فاطمه بخاك سپرده شد و عواب حلب قبور رانيزن و شوهر را قبر المرئة و زوجها گفتهاند و در تذكرة الخطاطين است كه مستفيتن نزد فاطمه رفته او فتوي نوشته بعد از آن پدر و شوهر آنرا امضا مينمودند امراة في زنبيل المعتمدي لما ارادت سكينه بنت الحسين بن علي عليهماالسلام الرحيل من الكوفه الي المدينه بعد قتل زوجها المصعب حف بها اهل الكوفه و قالوا احسن الله صحابتك يا ابنة رسول الله(ص) فقالت لاجزاكم الله خيراً من قوم و لا احسن الخلافة عليكم قتلتم ابي و جدي و اخي و عمي و زوجي اتميموئي صغيرة و ارملتموني كبيرة امراة و هم در آنجاستكه اصمعي گفته است كه در ميان زنان اعراق الناس في الخلافه عائكه دختر يزيد بن معاويه است كه پدرش و جدش خليفه است و برادرش معاوية بن يزيد هم خليفه است و شوهرش عبدالملك بن مروان خليفه است و اولاد او وليد و سليمان و هشام خلفاء هستند محرر گويد عجب است كه نگفته است كه اعرق الناس في الامامه فاطمه دختر حسن بن علي عليهماالسلام است كه پدرش و جدش امام است و عمّش حسين بن علي (ع) امام است و شوهرش علي بن الحسين(ع) امام است و پسرش امام محمّد باقر(ع) امام است و امّ الائمة نيز او است
در معارضة دليل و خجة المثل آنست و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است معارضة في الكتب المعتبرة مثلا كنز الكراجكي و مشكول القزويني و غير همان الشيخ المفيد ابا عبدالله محمدبن النعمان قدس الله روحه العزيز دخل مجلس و قاضي بغداد فسال القاضي رجل من اهل المجلس سمعنا ان النبي(ص) نقل علي علي بن ابيطاب(ع) يوم الغدير فكيف قعود الخلفاء مجلس الخلافه فقال القاضي لا ترك الدراية اي قعودهم في المجلس الخلافة بالرواية هي نص غدير خم فلما سمع المفيد هذا جلس حتي خرج كل من في المجلس و التفت قاضي اليه و كان صبيا فقال مالك يا صبي فقال المفيد سمعنا عايشه و طلحه و زبير خرجوا علي علي بن ابيطالب(ع) بالبصرة فما قول القاضي فيهم فقال القاضي خرجوا ولكن تابوا عن ذلك فقال المفيد الحرب دراية و التوبة رواية و العاقل لا يترك الدرايّة بالرواية فقال القاضي من انت يا صبي فقال انا محمدبن محمد بن النعمان فقال القاضي انت المفيد حقا انت المفيد حقا قلقب بالمفيد اقول فقلبته من كتاب المشكول الذي هو بخط مؤلفه المولي كمال الدين حاجي بابا القزويني من تلامذة الشيخ الجليل البهائي و عليه خط الشيخ المزبور البه الله من حلل النور معارضة در تاريخ گزيده استكه معويه در دمشق منتصف رجب سنة سنتين از هجرت بمرد گويند بوقت وفات با يكي از خواص گفت بر خود از اين سه كار بزرگتر نميدانم اول آنكه در حق البيت طمع كردم و به تغلب بردم دوم آنكه زن حسن را بفريفتم تا او را از هر دادتيم آنكه يزيد را وليعهد كردم و در همه نظر رواج كار يزيد بود. مخفي نماناد كه افرار معاويه به تغلب خودش و اقرار نبيرهاش يعني معاوية بن يزيد بتغلب پدر و جدش باطل مينمايد ان تاويلي را كه مريدان معاويه در حق او كردهاند كه جنگ او را اميرالمؤمنين علي با جتهاد بود چه انكار ايشان بعد از آنكه خودش اقرار به تغلب و غاصبيت نمايد ثمر ندارد و هم رد ميكند اين تاويل را آنچه كه مولي يعقوب بيناني لاهوربي در شرح تهذيب ملاسعدالدين گفته است چه آنكه ملاسعد در مبحث اماميه ان كتاب از فعل معويه باينعبارت عذر خواسيته كه والحق تعظيم جميع الصحابه و الكف عن الطعن فيهم حتي عن معوية بن سفيان فانه و ان بغي علي علي الا مان جهه صحبه للنبي ينبغي ان يراعي ايضاً فهوذ و اعتبارين فبا علبا رفيه جهة الطعن و باعتبار يوجد فيه جهه التعظيم فلا ينبغي ان يترك جهة التعظيم للنبي بوجود الطعن للمولي فمعارض بخالدبن وليدبن عقبة كان اخاعثمان لام فانه فارغ عليا عليهالسلام في حيوة رسول الله و شاهده و قال له انا اشبت منك جنانا واحد اسنانا فقال له علي اسكت يا فاسق فانزل الله فيها افمن كان مؤمناً كمن كان فاسقاً لا يستون
ص:318
قسماه الله مع فاسقا مع انه كان صحابيتاً فترك فيه جهة التعظيم النبي بوجود اطعن للولي و در كشاف مسبب نزول اين آية شريفه را همين منابذه بيان نموده و صاحب استيعاب هم در ترجمة وليد مزبور را همين را گفته و ابن ابي الحديد در شرح نهج از شيخ خود ابي القاسم البلخي همين را نقل نموده و از محب طبري در رياض النضره في فضائل العتره در ذكر آياتي كه دربارة اميرالمؤمنين نازل شده همين استفاده ميشود و در تاويل نمايندگان فعل معويه زياده از ده وجه است و چون اين گلزار نه معد از براي اينگونه از كار است به همينقدر قناعت شد معارضة در طبقات النجاة سيوطي استكه روزي عضدالدوله بويهي در ميان سواري از ابوعلي فارسي نحوي كه از معاصرين و مخصوصين او بود پرسيد كه نصب مستثني بچه چيز است گفت بقدير استثني عضدالدوله گفت سبب تقدير استثني چيست و چرا امتنفع نكنند ما مرفوع شود ابوعلي عاجز شده گفت اينجواب ميداني بود كه گفتم بعد از اين رجوعه و تامل نموده جواب متنفع نكنند ما مرفوع شود ابوعلي عاجز شده گفت اينجواب ميداني بود كه گفتم بعد از اين رجوع و تامل نموده جوال مفتح بعرض رسانم. معارضه در مجالس المؤمنين استكه قاضي عضد در شرح مختصر الاصول در مقام بيان اختلافيكه اصوليين دارند در انكه واو عطف از براي جمع مطلب است يا از براي ترتيب بحسب زمان از جانب قائل بترتيب ايندليلرا ذكر نموده كه شخصي نزد پيغمبر(ص) خطابت ميكرد در اثناي خطبه فرمودند كه بئس الخطيب القوم انت قل و من عصي الله و رسوله بئس اكر ذاو از براي ترتيب نبودي بايستي كه در ميان آندو عبارت فرق نبودي و رد و لمقين پيغمبر موجه بودي و مولانها شمس الدين محمد آملي صاحب كتاب نفايس الفنون در شرحيكه بر مختصر الاصول نوشته فرموده است اولاً ميتوان گفت كه واو از براي مطلق جمع است و معذلك ميان اندو عبارت فرق بسياري است زيرا كه در جد اذكر كردن خداي تعظيمي هست كه در ضم او با غير بطريق تشينه آن تعظيم نيست و ميتواند بود كه رد پيغمبر بر آن خطيب از براي آن باشد كه تعظيمي را كه بجد اذكر كردن خدايتعالي از او حاصل ميشد ترك نموده و ثانياً با آنكه خود قاضي در دو سه كلمه پيشين از اين گفته كه ذكر خدا و رسول به صيغه تشينه منافي تعظيم و مردود رسول كريم است و در مرتبة تقويه جواب بلافاصله مخالفت آنرا نموده و در چند موضع از كلام خود جمع ميان خدا و رسول بضمير واحد نموده چنانكه ناظر بر عبارت او مشاهد و محسوس است و اينعمتي با آنكه عصيان است با خدا و رسول مشعر است بسوء ادب و حماقة و ذهول معارضة در منابع الحكم استكه زيادبن سميه وقتي بسائلي يك درهم داد سائل گفت والي عراقين را نزيبد كه در مقابل سئوال من درهمي عطا نمايد زياد گفت بسا هست خداوندي كه مالك خزائن زمين و آسمان است باخص عباد خود يك لقمه و يا يك خرما رزق ميدهد و ما يكبر عندي ان اصل رجلاً بمأة الف درهم و لا يصغر عندي ان اعطي سائلاً زغيفا اذا كان رب العالمين يفعل ذلك معارضة در مجالس قاضي استكه شهر زوري در تاريخ الحكماء آورده كه شيخ ابوعلي سينا به مجلس درس علي بن مسكويه صاحب كتاب طهارة الاعراق في حلم الاخلاق درآمد و تلامذه را در اطراف او نشسته ديد و چون شيوة او امتحان فضلاء و اظهار مزيت با اكابر علماء بود لاجرم خوري بابي علي مسكويه داد و گفت بيان مساحت اينجور را بشعير است تحديد كن ابن سكويه هم جزوي را كه در علم اخلاق بود باو انداخت و گفت كه اصلاح اخلاق خود بكن تا من استخراج مساحت خود نمايم. معارضه و هم در آنجاستكه در زماني كه شاه اسمعيل ثاني رحم الله اسلافه از زندان قلعه قهفهه خلاصي يافته پادشاه شده و بواسطة خير از در تناول افيون و استمرار عادت بحبس و سكوم از حركت كردن و سواري عاجز و زبون شده بنابر آن ميخواست كه دفع منازعه پادشاه روم و اوزبكان باظهار موافقت در مذهب نمايد تا او را در مدافعة ايشان حركت نمايد كه ميرزا محمد ذم شريفي و ملاميرزا جان باغنوي عمري و ابوحامد پسر شيخ نصرالبيان شيرازي
ص:319
گول خورده بودند و او را راستي كمان برده بودند و بنابراين همواره با خواجه افضل الدين محمد تركه اصفهاني كه در آن زمان از اذكياي فضلاي اماميه و صاحب ذوق در مطالب صوفيه بود مناظره و مشاجره مينمودند و چون در مناظرة او هميشه عزم و مبهوت و پايمال بودند روزي انفاق نمودند بر ايراد اين سئوال كه دفع آن در نظر ايشان ملح ق بمجال بود و بجناب خواجه گفتند كه شما مقاصد صوفية را حق ميدانيد و حال آنكه ايشان در مسئله خلق كه از امعات مسائل علم كلام است با متكلمان مذهب شما مخالفند و با اشاعره و اهل سنت موافق زيرا كه هر يك از صوفيه و اشاعره افعال خود را بخدايتعالي نسبت ميكنند و لامؤثر في الوجود غير الله ميگويند جناب خواجه در بديهه جواب داد كه شما را در اينباب اشتباهي واقعشده بلكه صوفيه با شيعة اماميّه در اينمسئله موافقند زيرا كه حاصل سخن هر يك از ايندو طائفه آنست كه فعل ما غير از ما و مباين ما صادر نميشود اما آنكه سخن اماميه اينست بغايت ظاهر است و اما صوفيه بنابر انكه قائلند بوحدت وجود و مباين و غير در نظر شهود ايشان مفقود ميباشد. معارضه في كنزالفوائد للعلامة الكراجكي قدس سره وجدت في مالي شيخنا المفيد قدس الله نفسه ان ابالحسن علي بن ميثم رضي الله عنه دخل علي الحسن بن سهل والي جانبه لمجدقد عظيمه الناس و حوله فقال له قدرايت عجبا قال و ما هو قال رايت سفينته تعبر الناس من جانب الي جانب بغير ملاح و لاناصر قال فقال له الملحد ان هذا اصلحك الله لمجنون قال و كيف قال لاثه يذكر عن خشب جماد الاحيلة له و لا قوه و لا حيوة فيه و لا عقل انه يغير الناس و يفعل فعل الانسان كيف يصح هذا فقال له ابوالحسن فايما اعجب هذا او هذا المائ الذي يجري علي وجه الارض يمينة و يسرة بلاروح ولا حيلة و لا قوي و هذا النبات الذي يخرج من الارض و المطر الذي ينزل من المساء كيف يصح ما ترجمه من ان لا مدبر له كله و انت تنكران تكون سفينة متحرك بلا مدبر و تغير الناس بلا ملاح قال فبهت الملحد معارضة در طرايق استحايق است كه بعد از اينكه سيدبرهان الدين خيليل الله بن سيد نعمة الله كهنباني بعد از پدر بمسند ارشاد نشست و از هر ديار روي توجه بصوب او ميشد حاكم كرمان را بار شاهرخ ميرزا كه سلطان وقت بود عريضه كرد و از قبول عامة آنجناب و دولت و ثروت او شرحي نگاشت و سلطان او را بنابر مصلحت مملكت بهرات طلبيد هر وقت كه سيدبرهان الدين بدربار سلطان ميرفت با محفه و پالكي ميرفت و با پادشاه بر يك مسند جلوس ميفرمود حاميدين غرض خود را بلباس دولتخواهي هر قدر بحضور شاهي جلوه ميدادند شاهرخ التفات نميفرمود تا آنكه روزي امير فيروزشاه كه از امراي بزرگ دولت شاهرخي بود در محضر شاه بسيد برهان الدين گفت بر شما اعتراض وارد است. اول آنكه حضرت سلطان برحسب شرع اولاالامر است و احترام ظل اللهي فرض عين شما هر وقت بحضور ميآئيد بمحفه چرا مينشينيد اگر پياده نبايد آمد بر اسب سوار شويد و در حوالي عمارت پياده گرديد بحضور بيائيد. دويم آنكه چرا در پهلوي سلطان مينشينيد سيم آنكه چرا اخراج املاك كرمانرا بحاكم مملكة نميدهيد سيدبرهان الدين جواب داد كه سلطان از حضرت صاحبقران بزرگتر نخواهد بود و پدر من با مخفه نزدش ميآيد و وقتي بحضور اميركبير اين بيت را خواند ملك من عالميت بي پايان ملك تو از ختابست تا شيراز و من از پدر خود شنيدم كه از حضرت رسالت(ص) روايت نمود كه فرموده است كه هر كه خواهد فرزندان من در پيش او بايستند به تحقيق كه حرامزاده است و من يقين ميدانم كه اه زحشاه حلال زاده است و اگر شما را دغدغه ايست نميدانم اما خراج نه دادن سبب منازعة يزيد و جدم حسين بن علي(ع) نيز همين بوده است هر چه شما از من ميطلبيد واگذاشتم برو و تصرف كن چون سخن باينجا رسيد شاهرخ شاه بامير فيروز فرمود تو را با اين فضوليها چه كار و از سيد عذرخواهي نمود معارضه و ايضاً در همان كتاب است كه در وقتي كه شاه طاهر دكني كه ترجمة حال او در مجلس حكماي از مجالس المؤمنين است بطرف رسالت از جانب برهانشاه باحمدآباد بيد رفت همگي طالب علمان بزيارت وي رفته بكريكي از علماي دكن كه خود را
ص:320
اعلم علماي عصر ميدانست از كمال غرور بمنزل وي نرفت بعد از چند كاه طرح ضيافت افكنده خواست كه شاه طهماسب را بمنزل خويش آورد پس يكيرا در طلب وي فرستاده اينسطر را نوشته با وي بنمود قال النبي(ص) الاجابة سنة موكده شاه طاهر در تحت آن نوشت كزيارة القادم فادالعارضا تساقطا آن فاضل هندي از اينجواب دانشمندي شاهرا فهميده بديدن وي رفت و خود را قطرة ديد در جنب بحر ز خار پس خجل شده معذرت خواست
در محاكمة ميان اقوال قائلان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است محاكمه بدانكه صلوات فرستادن بر حضرت رسول(ص) و آل آنسرور تعظيم و تسجيل آن بزرگواران است در دنيا با علاء كلمة ايشان و بقاء شريعت و احكام آنها و در آخرت بمضاعف شدن مثوبات و ارتفاع درجات ايشان و بعضي گفتهاند كه فائده و ثمرة صلوات عائد صلوات فرستنده ميگردد لان الله قد اعطاهم من اعلاء الكلمة و علو الدرجة و رفع المنزلة ما لا يؤثر فيه صلوات مصل ولا دعاء داع چنانچه فوائد و عوائد گريه كنندگان بر حضرت ابيعبدالله الحسين عايد بخود با كيان است نظر بمفاد و اخبار كثيره چه انكه حقتعالي عطا فرموده بآن سرور و آل او مقام و درجه و مرتبة را كه اثر نميكند در آن صلوات هيچ صلوات فرستنده چنانچه عطا فرموده است بجناب سيدالشهدا مقام و مرتبة را كه اثر نميكند در آن گريه هيچ گريه كننده و قيل بل غايه الصلوات و فائدتها طلب زياده كما لهم و قربهم من الله تعالي اذ مراتب استحقاق نعم الله تعالي غير متناميّه و حكيم سبزواري در ميان قائلين ايندو قول چنين محاكمه نموده كه چون امّت مرحومه اوراق اعضان درخت وجودات مقدسة آنها ميباشند پس عود فائدة صلوات بآنها عود بآن ذوات مقدسه است و بالعكس زيرا كه اوراق از ناحيه شجره است چه جاي شاخها محاكمة در بسياري از كتب معتبرة مقاتل است كه حضرت سيدالشهداء عليهالسلام در وقت رفتن حضرت علي اكبر بجانب ميدان و قربانگاه رفع شيبه نحو السماء و قال اللهم اشهد علي هولاء القوم الخ يعني آن بزرگوار محاسن شريف خود را بروي دست گرفته و بجانب آسمان بلند نمود و عالم جليل معاصر و الواصل الي رحمة الله الملك الغافر الحاج ميرزا محمدالقمي حشرة الله مع النبي الامي در كتاب اربعين الحسينيه فرموده و از نغمات زايدة غلطي است كه در بعض مؤلفات همديده واقع شده كه لشكريان چون مشاهدة جمال شاهزاده را نمودند گفتند ما با پيغمبر جنگ نكنيم و از اينقبيل انحرافات در السنه و افواه شيعه بسيار شده و علماي مذهب همه مبراي از اينگونه كلمات داهيه هستند و از اين قبيل است عبارت و رفع سبابته الي السماء و قال اللهم اشهد علي هولاء القوم كه در زبان اهل مرثيه شيبه خوانده شده و در نسخ مصحفه هم شيبته نوشته شده و بر اهل بصيرت مخفي نيست كه عبارت سبابته بوده و در نسخه معتمدة قديمه نيز موجود است و اين هيئت حال شخصي است كه خدا ربا بگواهي طلبيد و معهود نيست كه در مقام تظلم كسي محاسن خود را بآسمان بلند كند انتهي محل الحاجة من عبادته اين ناچيز گويد آنچه را كه از قول لشكريان نسبت بخرافات افواه و السنة شيعه داده كلامي است متين و دري است ثمين و اما آنچه را كه از نسخ مقاتل كه اين رو سياه انام و موسفيد ايام در فقرة ثانيه از كلام آن جز علام كه متعلق ينفرين اماهم اسبت در وقت ميدان رفتن علي تشنه كلام ديدهام چه از خطية و قلمي و چه از مطبوعه و مبسومي كه علامت صحت از اغبلي از آنها لاشح بود كلمة شيبته ضبط نمودهاند و تصحيف تمامي اين نسخ در ضبط اين كلمه از مستبعدات است و اينكه فرموده است كه معهود نست كه در مقام تظلم كسي محاسن خود را بآسمان بلند كند خلاف مشاهد و محسوس است زيرا كه اولاً رفع محاسن بآسمان در وقت تظلم نمودن بساحة قدس خداوند سبحان از جور و كين اهل بغي و عدو ان از حضرات مشايخ و پيران از جملة محسوسات بالعيان است و نظر بفرمودة حضرت خاتم الانبياء كه فرموداه اكثر اعمار امتي بين استين و اسبعين حضرت سيدالشهداء كه در آنوقت پنجاه و هشت سال از عمر مباركش گذشته بود
ص:321
از جمله پيرمردان است و چنين فعل در چنين سن و در چنين وقت داب و ديدن ايشان است و همانا اينفعل از آنجناب اشاره است بآخر رسيدن عمر آنحضرت و امكان عادي نداشتن در چنين وقتي كه محاسنش سفيد شده توليد چنين جواني از نسل مباركش نظير زكريا كه در وقت طلب فرزند نمودن از حق الله رهب اني و من العظم مني و اشتعل الراس شيبا گفت و ثانياً آنكه مجرد معهود نبودن رفع شيبه بآسمان در وقت ديدن تعدي و عدوان باعث غلط بودن لفظ شيبيه نميشود در السنه و افواد مرثيه خوانان زيرا كه بسا از آداب و رسوم كه قبل از بجا آوردن آنرا معصوم وجودش غير معهود و جوازش در حكم شرع محجود بوده و بعد از ديدن آنرا از ارباب عصمت فعلش سنة سنية بين رعبت گرديده و اگر نه چنين باشد فعل معصوم بحجيته كجا قرين باشد استدراك ارفع من ساك بلي قول ايشان كه در وقت گواهي طلبيدن حضرت عزّت را معهود و متعارف رفع انگشت سبابه و شهادت است بسمت آسمان كلامي است عالي و جوهري است خالي و همچنين در وقت اظهار شهادت بتوحيد هم رفع سبابه بجانب آسمان معهود و مشهود از موحد فريد است و اينعبد خاسر غائب علة رفع آنرا درا بند و مقام در كتاب ليلة الرغائب في نكات اخبار المصائب ذكر نمودهام وليكن اين امر باعث غلط بودن كلمه شيبته في رفع شيبته نحو السماء و موجب مصحف بودنش در كتب كثيرة ازحذاق علماء نخواهد شد و ممكن است كه اين اختلاف نسخ و اقوال كه در لفظ رفع شيبته نحو السماء است ناشي باشد از اختلاف رويه ناظرين كه ناقل اينقضيهاند چه آنكه از الفاظ معصوم بودن اينفقره غيرمعلوم است پس توان محاكمه باين نحو نمود كه شايد آنحضرت در وقت اشاره فرمودنش بجانب آسمان بانگشت مبارك سبابهاش اشاره فرموده باشد ولي اين رفع يد و انگشت از نزديك ذقن شريفش بوده كه قهراً شيبة مباركهاش هم بلند شده باشد پس بعضي در مقام نقل هم.ان رفع شيبته را كه در مرائي و منظر ظاهر و هويدا بوده است ديده پس و رفع شبيبته نحو السماء نقل نموده و بعضي رفع دست مبارك و انگشت سبابهاش را ديده و منفعت برفع تبعي شبيبه مباركة آنحضرت نشده است پس در مقام نقل و رفع سبابته نحو السماء نقل نموده باشد و الله العالم محاكمة بدانكه مقام محبت عبد بساحة قدس باريتعالي بالاترين مقامات و شامخترين درجات است چه آنكه ماوراء عبادان قرية ولابعد موطن اليهولي نموطن ارفع از اينمقام كدام است و اعلي از اينمدرجه را چه نام و انمقام كه حاصل شد بلحاظ منشاءاش متدرج بدو درجه و متنوع بدو نوع ميشود چه اگر از اعمال اعمال فرضيه حاصل شد آنرا قرب فرائض خوانند و اقصي كمال آن انستكه دربارة اينچنين محب صادق آيد عين الله الناظره و يده الباسطه و اديه الواعيد و خبيبه المكين چنانچه در زيارت امير(ع) وارد شده است و ملحفش آنست كه بنده چشم و گوش و دست خدا كرد دو اگر از اعمال اعمال نقليه حاصل شد فضلاً عن الفرائض آنرا قريب نوافل نامند و منتهاي معراج آن آنستكه در وصف اين چنين محب صادق آيد حديث قدسي معروف كه در ضمن رواية كافي است كه لايزال بعب تيقرب الي بالنوافل حتي احبه فاذا احببته كنت سمع الذي سميع به وبصره الذي ديده التي يبطش بها و برحله التي يمشسي بها ان دعا في احببته و ان سالني اعطيته و ملحفش آنست كه خدا گوش و چشم و دست بنده شود بآن بيا تا اينكه در توحيد هر يك از فقرات زيارت امير(ع) و اينحديث شريف شده است كه علامة مجلسي (ره) بعضي از آنها را در مرآة العقول نقل فرموده است و بالجمله اولي مقام قرب خلق است بحق و ثاني مقام قرب حق است بخلق و كيفكان البته عبادتيكه از اهل مقام محبت صادر شود و بهترين عبادات است چنانكه در كافي بسند حسن از حضرت صادق(ع) روايت نموده استكه فرمود القباد ثلثه قوم عبدو الله خوفا من النار فتلك عبادة العبيد و قوم عبدو الله شوقا الي الجنة فتلك عبادة الاجراء و قوم عبدو الله جتاله فتلك عبادة الاحرار
ص:322
واي افضل العبادة چه آنكه آن بزرگوار عبادتي را كه ناشي از حب پروردگار باشد بهترين عبادت فرموده و در حديث نبوي است كه عبدالله في الرضا فان لم تستطع ففي الصبر خير كثير زيرا كه عبادت در مقام رضا بهترين عبادات است و اولاً و بالذاتم او مكلف به است و اگر ممكن نشد انوقت تكليف بعبادتي دارد كه ناشي از مقام صبر باشد و بايد دانستكه عبادت مقام صبر همان عبادت بقصد فرار از نار و يا قرار در جنات تجري من تحتها الانهار است چنانچه عبادت مقام رضا همان عبادت در مقام محبت است زيرا كه رضا اول اثري است از محبت و در ميان علماء اثناعشريه بلكه فقهاء سنيئه عمريه هم خلاف استكه عبادت در مقام صبر يعني عبادتيكه قصد عابد از آن فرار از اتش و يا قرار در بهشت و قرين با حوران ماهوش باشد آيا شرعاً صحيح و مسقط تكليف است يا نه جمال الصالحين سيدبن طاوس عطرالله مرقده الشريف اصراري بليغ در بطانش نموده و شهيد اول نورالله مضجعه المنيف در قواعد شهرة در فسادش دعوي فرموده و فخر رازي از عامّه در تفسير خود در ذيل تفسير آية يدعوه خوفاً و طمعاً اجماع متكلمين را در عدك اجزاء اقامه ساخته و راه نظر ايشان اينست كه اينعبادت محض و خالص از براي خدا نيست بلكه در آن جلب نفع و دفع ضرر ملحوظ شده است چنانچه اگر كسي مدح و ثنا كند و يكي را بجهة طمعي كه در نعمت آن دارد و يا بجهته خوفي كه از سطوات او دارد مدح و ثناي او را خالص نميدانند چه البته سلطان خواه غير آب و نان خواه است آنكه آب و نان خواهد سلطان نخواهد و اينكه سلطان خواهد آب و نان نخواهد وليكن با همه اين تفاصيل حق آنستكه اينچنين عبادتي صحيح و فجري و مسقط تكليف است بادلة اربعه از كتاب و سنه و عقل و عادت چنانچه دلالت اينها را بر صحة ان مشروحا در كتاب بيان رفيع در حالات خواجه ربيع بيان نمودهام هر كس كه بخواهد بآن كتاب رجوع كند و جواب از اشكال اينكه اينعبادت محض خدا نيست و ممحض بودنش از جهه باريتعالي جايش خالي است چنانچه راه نظر مانعين از صحة هم همين است آنستكه عبادت خالصة لوجه الله آن عبادتي است كه عابد در بجاي آوردن آن نظر بخلق نداشته باشد كه منجر بر ياء شود و اما آنچه كه از ناحية مقدسة خالق است مثل فرار از عذاب و نسيته بودن از رب الارباب را قصد نمودن پس غير مضر بصحة عبادت و غير محل بخلوص اطاعت است و بالجمله اينعبادت خالص نيست چون قصد غير از خدا هم در آن دخيل استكه آن قصد فرار از نار و يا سكون دردارالقرار است و خالص است چون قصد غير خدا و آنچه از غير خدا او است در آن نيست و توان محاكمه نمود ميان قول مانعين در صحه و مشهور كه قائل بصحتهاند باينكه واحد مقام محبت باشد كه تكليفش در آن مقام عبادت حب اللهي است اگر حسنات الابرار سيئات المقرتين تكليف آن همان عبادت مقام رضا و حب الله است نه غير آن و كسيكه فاقد آنمقام و در مقام صبر متمكن و مستدام است عبادتش ولو بلحاظ آن قصود باشد صحيح و مجزي و مستحق ثواب است از خداوند منتسب بكلي و جزئي خذ هذا واغتنمه فانه لم يسبقني اليه احد فيما اعلم و بعبارة واضحة ان اجمارع و شهرت كه سيد و شهيد و فخر رازي بر بطلان اينچنين عبادت دعوي نمودهاند منزلند بر اينمورد خاص از قصد فرار از نارونية دخول در جنات تجري من تجتها الانهار كه ميتواند عباده بمقام رضا و حب الله را بجاي بياورد و عمد اين قصدها را مينمايد و خود را از مقام رفيعي كه در عبادت دارد تنزل ميدهد نه در تمام موارد اين قصود فتايل و تبصر محاكمه من المحاكمات الجيده محاكمه شيخنا الجليل البهائي في الاربعين بين المتأخرين و العلامة في الكعبين في آيه الوضوء فانهما عند اكثر العامة العظمان النايتان عن يمين القدم و شماله و اما عند اصحابنا فالذي ذكره متأخر و هم انهما النايتان في ظهر القدمين بين المفصل و المشط و موصلابة ظهر القدام و ظاهر عبارات اكثر علمائنا
ص:323
بظاهرها مشعرة بذلك و ذهب العلامة قده الي ان الكعب هوالمفصل بين الساق و القدم قائلان هذا هو مذهب اصحابنا و نسب من فهم من كلام الاصحاب غير هذا الي عدم لتحصيل كما في المختلف و المنتهي ثم ان جميع من تأخر عن العلامة من اعيان علمائنا انكر و اهذا القول و شنعوا عليه في نسبته هذا القول الي علمائنا تشينعا بليغا و ادعوا انه احداث قول ثالث و ممن شنع عليه الشهيدان و المحقق الكركي و عباراتهم مذكورة في الاربعين الشيخ الجليل البهائي نقل عبارات اللغومين و ارباب التشريح ان من معاني الاربعة للكعب هو العظم الناتي في القدم الداخل طرفاه في جفرتي عظم الساق و كثيراً يعبرعنه بالمفصل ايضا و قال هذا هو الكعب عند العلامة لانفس المفصل فانه لا ينكران للكعين عظامان مايتان في القدمين خاية الامر ان المتبادر من الناتي ما كان نتوه محسوساً و هو ما قال به المتأخرين و غلطوا من قال بانهما المفصلان لانه لانتو فيهما و غفلوا عن لعظمين النابتين فيها الآن القوّة الباصرة عن ادراك نتوهما قاصرة و من اراد تنقيح المسئلة كما هي فعليه باربعين البهائي محاكمة قال شيخنا الطريحي في المجمع نقل عن ابن سينا ثبهة في بخث علمه بالمعلومات عجز من جوابها و هو ان علمه في الازل متعلق بكل مفهوم فلاا بدللمفهومات من وجود خارجي اذ دمني و علي التقديرين هي قائمة بانفسها او بغيرها و علي تقدير قيامها بغيرها فهي قائمة بذاته او بغيره و الكل محال و يمكن ان يق ان منشاء هذه الشبهته من الحصر المذكور في قوله لابد للمفهومات من وجود خارجي اذ دهني و هذا الحصير ان ثبت في حق المخلوق لكن لا يلزم ثبوت مسئله في حق الخالق الله هذا و قد نقل عن صاحب المحاكمات احتمال با وجود الذهني من غير قيام الوجود الذهني بشي انتهي بعين عباراته
در جوابهاي مسكته كه از مكابران داده شده است و گل چين از گلبانهاي آنها چند گلست جواب در مجالس المؤمنين است كه روزي كثير شاعر كه از مواليان البيت بوده سواره بر راهي ميگذشت و حضرت امام محمد باقر(ع) پياده ميآمد و كثير آن حضرت را نميديد يا در عدم رعاية ادب و پياده شدن تقيّه ميورزيد در آن اثنا شخصي باو گفت كه آيا تو سواره ميروي و حضرت امام پياده ميرود و كثيبر در جواب گفت كه آنحصرت مرا بسواري امر كرده و حال من به سبب طاعة و فرمان برداري امام در سواري افضل است از حال مخالفت او در پيادكي و اينجواب را سيدمرتضي رحمة الله عليه در سلك جوابات حاضره تنظيم ساخته است جواب دائم در آن كتاب استكه سلطان محسن بن سيدمحمد كه ولاية جزائر را داشت روزي يكي از افاضل سادات فارس كه نديم او بود و بطريق سادات مشعشع جامة هاشمي استين فراخي ميپوشيد در مجلس او حاضر بود در آن اثنا يكي طبقي بزرگ پر از نارنج برسم تحفه بخدمت سلطان آورد سلطان از روي ظرافت آن نارنجها را يكي يكي در آستين جامه سيد مذكور انداخت تا تمام نارنجها در آن گنجيده هياتي عجيب و ثقلي غريب سيد را بهمرسيد آنگاه بسيد فرمود برخيز برو و چون سيد دانست كه حمل آن نارنجها نميتواند نمود و معهذا اطمع در اسب و زين مرصع آن كه هميشه در برابر ديوان سلطان قيمها بود نموده في الفور در مقام جواب برآمده و مثل مشهور را كه لا يحمل عطايا كم الا مطاياكم است بر زبان راند پس سلطانرا آنجواب خوش آمده آن اسبرا با زين مرّصع باو بخشيد و امر فرمود كه آن نارنجها را بر آن اسب محمول ساخته بمنزل سيد مذكور رسانند. جواب و ايضاً در آن كتاب است ملك اسپندار فخرالدوله نام آور بن شهيراكم المقلب بشاه غازي در ترغيب رعيت بطاعة و عبادت ساعي بود تا بحديكه در روز جمعه امر نموده بود كه هيچ آفريده بهيچ كاري نپردازد و در مسجد جامع رفته بگذاردن نماز قيام نمايد و جمعي از ضعفاء مشاع و متحرفه بدرگاه شاه رفته معروض داشتند كه بجهته كثرت عيال و اطفال ما را در تمام روز بمهم خود بايد مشغول بود تا وجه معيشت بهمرسد و اگر حسب الحكم در مسجد نيائيم از خدام پادشاهي اذية و ايذاء بيابيم حكم چيست شاه غازي حكم نمود كه جهة مردم ضعيف وظيفه معين سازند تا بجهة نفقة عيال در روز جمعه از
ص:324
عبادت اهمال نورزند تا آنكه وقتي محبتي را معلوم شد كه مردي بي وضو نماز نميگذارد و تبأديب او مشعول گرديدن شخص گفت چرا مرا اذيت مينمائي گفت وظيفه ميخوري و نماز بي وضو بجاي ميآوري انمرد گفت آنچه سلطان بمن عنايت فرموده اجرت گذاردن نماز است اگر شما ميخواهيد كه وضو سازم بايد چيز ديگر براي مزد اينكار مقرر نمائيد و اين قيل و قال به سمع شاه غازي رسيده او را از اينجواب خوش آمده آنچه جهة نماز گذاردن آنمرد فرموده بودند ثلث ديگر بر او افزودند جواب قرماني در تاريخ اخبار الدول آورده استكه روزي ابان با هرون الرشيد بر سر سفرة نشسته بودند كه در آن ظرف هريسه بود و در وسط آن روغن مرغ ريحشه شده بود ابان گويد من ميل بان روغن نموده و سم را بجانب آن ظرف هريسه برده خواستم كه قدري از آن روغن را بجانب خود بياورم تا كل تمام آنروغن كه در وسط بود بواسطة انعمامس دست من در آنظرف بجانب من توجّه نمود هرون چون اينرا مشاهده نمود گفت يا ابان اخترقتها التعرق اهلها من در جواب گفتم نه چنين است يا اميرالمؤمنين بلكه ستفساه الي بلدميت پس هرونرا از جواب من بسيار خوش آمد جواب و هم در آنكتاب استكه شبي هرون الرشيد امر باحضار ابويوسف قاضي نموده حاضر شد باو گفت يا ابا يوسف من كنيزي را تازه خريدهام و ميخواهم الآن با او هم بستر شوم پيش از انكه استبراء بشود آيا حيله و علاجي در نزد تو از براي اينكار هست ابويوسف گفت بلي او را به يكي از اولاد خود ببخش پس از آن او را تزويج نما چه در اينصورت استبراء ساقط ميشود پس هرون امر نمود كه صد هزار درهم باو بدهند ابويوسف گفت اگر خليفه مصلحت ميداند امر بفرمايد كه الآن انوجه را حاضر كنند هرون گفت الان آنوجه را حاضر سازيد پس بعضي از غلامان عرض كردند كه الحال خزانه دار در منزل خود آرميده و در خزانه قفل است ابويوسف گفت مگر در خانه بسته نبود كه از عقب من آمديد پس با اينكه در بسته بود باز شد غلامان از جواب عاجز مانده اندكي نگذشت كه صد هزار درهم را حاضر نمودند پس ابويوسف آنوجه را قبض نموده بمنزل خود مراجعه نمود. جواب در مكتوب پنجاه و چهارم از مكتوبات شيخ شرف الدين يحيي منيري استكه مردي نزد حاتم اصم آمده او را گفت بچه روزگار ميگذراني كه دخلي و خرجي نداري حاتم گفت ازخزانة حق آنمرد گفت نان از آسمان بتو ميآيد گفت اگر زمين از آن او نبودي از آسمان فرستادي آنمرد گفت شما مردمانرا بسخن بسته ميكنيد گفت زيرا كه از آسمان جز سخن نيامده است آنمرد گفت من با توسججة برنيايم حاتم گفت هر آينه باطل با حق در نيايد. جواب و هم در مكتوب هشتاد و دوم از آن كتاب استكه وقتي شبلي بيمار شد طبيبي نزديك وي آمد و گفت پرهيز بايد كرد شبلي گفت از چه چيز از چيزي كه روزي منست يا از چيزيكه روزي من نيست اگر پرهيز از روزي من ميگوئي نتوانم كرد اگر پرهيز از غير روزي من ميگوئي خود آن بمن نميدهند پس بگو پرهيز از چه كنم طبيب حيران بماند. جواب در بسياري از كتب تواريخ و مجالس قاضي استكه مجدالدوله ابوطالب ستم بن فخرالدوله بويهي بعد از پدر پادشاه ري و نواحي آن شد و مادرش سيده دختر شيروته بن مرزبان والي مازندران صاحب اختيار بود و در كار ملك شرايط معتدلت بتقديم ميرسانيد و قواعد جهانداري ممهد ميكرد روز بادر پس پردة رقيق نشستي و با وزير و شخص عارض سخن گفتي و چون رسل از اطراف آمدي بي تقلين كسي جواب بسزا گفتي از جمله سلطانمحمود غزنوي پيغام فرستاد كه بايد سكه و خطبه بنام من كني و خراج فرستي و الا جنگ را آماده باش سيده جواب داد كه تا شوهرم فخرالدوله در حيات بود من از اينمعني انديشناك بودم كه اگر سلطان چنين فرمايد تدبير چيست اما اكنون از آن فارغم جهة آنكه سلطانمحمود پادشاه عادل عاقليست و داند كه كار حرب در غيب است اگر بجنگ من آيد و مرا قهري كند نامي نباشد كه بر زني بيوه قادر شود و اكر شكست يابد اين ننگ تا قيامت از روي دولت او محروم
ص:325
نشود و برنخيزد و ميدانم كه سلطان بدينجهة به چنين مختصر ولايت نشود و باينجواب مسكت پادشاهي چنانرا از جنگ بازداشت جواب قاضي در مجالس از تاريخ ابن كثير شامي نقل فرموده كه يكي از شعرا در مدح حسن بن زيد كه والي گيلان بود و از سادات جليل القدر علوي بود قصيدة گفت كه اولش اينست لاتقل بشري ولاكن بشرمان *** عزة الداعي وعيد المهرجان حسن گفت كه اگر مصرع ثاني را بر اوّل مقدم مينمودي بهتر خواستي بود و بايد كه ديگر در اوّل شعر خود لفظ لانياوري انشاعر عرض كرد كه چگونه ابتدا بحرف لا نيكو نباشد و حال آنكه بزرگترين كلمات قول لا اله الا الله است چون حسن آن بشنيد او را مستحسن اتاد و جائزه نيكو داد و هم ابن كثير نقل نموده كه از جمله تواضع او اين بود كه وقتي شاعري در مدح او قصيدة گفت كه يكمصرعش اينست الله فردوابن فردزيد حسن چون آنمصراع شنيد بر او متغير گرديد و گفت چرا نگفتي الله فردو ابن زيد عبد بعد از آن از سرير فرود آمده سر بسجده نهاد و رخسارمة خود را بخاك ماليد و انشاعر را چيزي نداد جواب در روضات الجنات در ذيل ترجمة ميرغياث الدين منصور دشتكي شيرازي چنين آورده كه وقتي قيصر روم كتابتي بپادشاه مغفور شاه طهماسب اول فرستاد و در آنجا اعتراض كرده بود كه چرا فلان و فلان و فلان را لعن و دشنام ميكنيد و چرا مردم شما را سجده ميكنند و حال آنكه سجدة غير خدايتعالي كفر است و چون حضرت پادشاه بجانب مير اشاره فرمودند كه جواب آنرا مختصر و شاعرانه بنويسد مير در جواب مسئلة اوّل نوشت كه آن سه نفر از خادمان جد بزرگوار مااند شما را با اين وكالت فضولي چه كار است و در جواب مسئله دويم نوشت كه مردم سجدة ما نميكنند بلكه در وقت ملاقات ما از غاية مسرّت سجدة شكر خداي تعالي كرده كه اينچنين پادشاه شيعي نواز دشمن گداز را پشت و پناه دين ما ساخته است و جواب را نزد قيصر فرستاده قصير لا جواب ماند جواب در مجالس المؤمنين استكه چون خواجه نصيرالدين طوسي در حله سيفيه در مجلس شيخ المحققين الشيخ ابوالقاسم صاحب كتاب شرائع الاسلام تشريف بردند در اثناي درس كتاب شرائع بود و اتفاقاً مبحث قبله در ميان بود و چون طرفين از اظهار شوق و عزام فارغ شدند خدمت خواجه از حضرت شيخ التماس نمود كه بافاده مشغول شوند پس قاري درس اينعبارت را كه در بيان قبله اهل عراق واقع است بخواند كه وستجيب لهم التياسر خدمت خواجه در بديهه عرض نمود كه هر ادنياسرا از قبله است يا بسوي قبله اول حرام و ثاني واجب پس استيجاب تياسر چه معني دارد حضرت شيخ في الفور مذكور داشتند جوابيكه مستحسن طبع خواجه افتداد و آن جواب اينست كه فرمود التياسر من القبله الي القبلة منه غفر له الي و بعد از مراجعه خواجه بجانب بغداد شيخ رسالة در آن باب مشتمل بر اجوبة متعدّده ترتيب داده بخدمت خواجه فرستاد و آن رساله در ميان فضلاي اين طايفه مشهور است جواب در منابع الحكم استكه هبته الدين الحسيني الشهرستاني چندي قبل جواب سؤال ذيل را توسط حجلة العلم منطبعة نجف اشرف از علماء و فضلاي اسلام استعلام تنمود. س لم سقطنا و يم نرتقي از اطراف عالم جوابها نوشتند از آنجمله السيد محمدعلي محرر مجلة روضة المعارف در جواب سئوال اول بطريق ايجانه نوشت تركنا كتاب الله و سنن بينه يعني ترك العمل بهما و در جواب سئوال دويم نوشت باتباعهما يعني عمل نمودن به كتاب و سنة موجب ترقي دين و دولت است و الحق جوابي متين و گوهري ثمين است. جواب در معارج النبوة است كه روزي درويشي با جامة شوخكين بنزد پادشاهي درآمد پادشاه از آمدن درويش روي در هم كشيد يكي از ندماي پادشاه گفت اي بي ادب اينمقدار ندانستة كه با جامة شوخكين پيش پادشاهان آمدن عيب است درويش مردي عارف بود گفت با جامة شوخكين پيش پادشاهان آمدن عيب نيست اما با جامه شوخكين از پيش پادشاهان
ص:326
بيروتن آمدن عيب است پادشاه را اينسخن خوش آمد و آندرويشرا بخلقه وافرة فاخره مخصوص گردانيد. الهي درويشي با جامة شوهگين بدرگاه پادشاه مجازي ميرود خلعت مييابد مدت پنجاه و شصت سال ميشود كه با جامة وجود آلوده بمعاصي و زلات شبانه روزي بينجبار بدرگاه تو ميائيم به كرم خود ما را بخلعة رحمت و مغفرت خود مخصوص گردان. جواب در تاريخ گزيده استكه بوعلي سينا با كوكبة وزارت در گذر بود ناگاه شنيد كه كناسي از قعر چجاه مبال اينشعر را ميخواند گرامي داشتم اي نفس از آنت كه آسان بگذرد بر دل جهانت شيخ بر سبيل استهزاء گفت كجايش گرامي داشتي كه بمذلت كناسي گرفتارش كردة كناس گفت از انكه بنزد همت مردذي نان از كناسي خوردن بهتر كه از چون نوئي خواستن و ديگر آنكه بوقت رحيل كناس را از محنت كناسي مردن نيك و آسان بود اما دنيادار را در خود شناسي و كوكبه و طنطنه ناشناسي مردن سخت دشوار باشد شيخ اينجواب صدق و حق را شنيده ساكت شد. جواب در تاريخ اخبار الدول قرماني استكه بعد از آنكه قرامطبه بتوسط شنبر بن حسنت قرمطي حجرالاسود را كه مدت بيست و دو سال الا چهار روز در نزد ايشان بود بمكه معظمة عودت دادند يكي از قرامه به يكي از علماء گفت من از قلة عفول شما مسلمين متعجبم كه چگونه تصديق مينمائيد كه اين همان سنگ است كه ما بردهايم شايد كه غير از آن باشد عالم گفت حجرالاسود علامتي دارد و آن اين استكه در زير آب فرو نميرود و مثل چوب در روي آب ميايستد چون تجربه كردند چنان بود كه انعام گفه بود.
در الهامات غيبيه در مقام جواب از خصمان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است. الهام در مجالس المؤمنين استكه بعضي از مخالفان بعرض خليفة عباسي كه معاصر شيخ ابوجعفر طوسي معروف به شيخ الطايفه بود رسانيدند كه او و اصحاب او از شيعة اماميّه سبّ صحابه ميكنند و كتاب مصباح كه دستور اعمال و ادعية سنة متهجدان ايشان است بر آن گواهي ميدهند زيرا كه در دعاي روز عاشورا از انكتاب واقعست استكه اللهم خص انت اول ظالم باللعن مني و ابدا به اولاً ثم الثاني ثم الثالث ثم الرابع و العن يزيدبن معاوية خامسا پس خليفه بطلب شيخ و كتاب مصباح فرستاد و چون با كتاب حاضر شد و باعث طلب او مذكور گرديد منكر شد و چون كتاب را گشودند و دعاي مذكور را باو نمودند و گفتند اينرا چه عذر خواهيد گفت شيخ در بديهه گفت يا اميرالمؤمنين مراد از آن عبارت نه آنستكه غمازان گمان بردهاند بلكه مراد باول ظالم قابيل قاتل هابيل است كه بنياد قتل در دنيا نهاد و ابواب لعن بر روي خود گشاد و مراد بشاني عاقر ناقه صالح است و اسم عاقر قيد اربن سالف بود و مراد بثالث قاتل يحيي بن زكرياست كه به سبب بغيه از بقاياي بني اسرائيل اقدام بر قتل انمعصوم نمود و مراد برابع عبدالرحمن بن ملجم است لعنه الله كه اقدام بر قتل علي بن ابيطالب كرد خليفه چون آن تأويل را شنيد تصديق او نمود و او را انعام داد و از ساعي و غماز انتقام كشيد. الهام في كتاب زهرالربيع عن محا ضرات الراغب الاصبهاني قال يحيي بن اكثم شيخ بالبصره بمن اقتديت في جواز المتعة قال بخليفة الثاني فقال كيف هذا و هو كان اشد منعا فيها قال لان الخبر الصحيح قداتي انه صعد المنبر فقال ان الله و رسوله اجلا لكم متعتين و انا احرامهما عليكم و اعاقب عليهما فقبلنا شهادته و لم نقبل تحريمه الهام و هم در الكتاب است كه وقتي سيدرضي اعلي الله مقامه در نزد خليفه نشسته و محاسن خود را بلند نموده بدماغ خود ميرسانيد خليفه باو گفت گمانم آنستكه از آن رائحة خلافه استشمام ميكني سيد فرمود چنين است بلكه بوي نبوت استثمام ميكنم الهام در مجالس قاضي نورالله مرقده استكه از جمله علماي اهل خلاف كه
ص:327
در دست شيخ مفيد عاجز و مبهوت و پايمال بودند قاضي ابوبكر باقلاني است كه روزي در مناظرة شيخ چون مرغ رسيده از شاخي بشاخي ميپريد و مانند غريق بجان رسيده از خشيشي به حشيشي متشبث و متوسل ميگرديد و چون شيخ راه پرواز از او را بست و وسائل او را در هم شكست باقلاني خواستكه شيخرا خوش آمدي گويد كه موجب تسكين شيخ شده در الزام مبالغه و استقصا ننمايد و او را در نظر حاضران شرمنده و رسوا نسازد لاجرم اعتراف به قدرت شيخ در فنون علم نموده گفت الك في كل قدر معرفة يعني آياترا در هر ديكي كفكيري است شيخ در جواب فرمود نعمو ما تمثلث بادوات ابيك يعني خوب كردي كه بديك و كفكير كه از ادوات پدر باقلا پر تو است تمثيل نمودي باقلاني ملزم شده خجل گرديد و اهل مجلس بر او بخنديدند الهام و هم در آن كتاب است كه كسي از ابوالحسن علي به اسمعيل بن شعيب بن ميثم بن يحيي التمار الاسدي كه از اكابر متكلمين از اماميّه است پرسيد كه چرا حضرت امير(ع) خلف فلان و قامت ما بر از او نماز ميكرد گفت چون امام حقيقي آن قبلة اهلا راز بود قامت دراز او را در محراب نماز بمنزلة ستون مسجد داشته بود. الهام در زهر الربيع آورده كه متوكل تيري به گنجشكي بينداخت تيرش خطا كرد وزيرش باو گفت احسنت متوكل گفت مرا استهزاء ميكني وزير عرضكرد مقصود من آنست كه به گنجشك احسان كردي. الهام و هم در آنجا است كه روزي شريك بن اعور نزد معاويه بود معاويه باو گفت تو شريك نام داري و خدا را شريك نيست و پدر تو اعور است و صحيح از اعور بهتر است پس چگونه بزرگ قوم خود گرديدي شريك گفت نام تو معاويه است و نيست معاويه مگر سك مادة كه فرياد ميكند و سگان را بفرياد مياورد و تو پسر صخري يعني كوه و زمين هموار از كوه بهتر است و پدر تو حرب است و صلح از حرب بهتر است و مادر تو امه امت يعني كنيز پس او را تصغير نموده اميّه گفتند پس چگونه امير ما شدي پس از مجلس بيرونرفت و ميگفت ايشمني معاويه بن حرب و سيفي صارمي و معني لساني يعني آيا مرا دشنام ميدهد معاويه پسر حرب و حال آنكه شمشير من تيغ منست و زبان من با من است الهام و ايضاً در انكتاب استكه ناصبي به يكي از شيعه گفت آيا ام المؤمنين عايشه را دوست ميداري شيعه گفت نه ناصبي گفت چرا شيعه گفت به سبب آنكه پيغمبر بمن خواهد گفت كه زن دگر نبود كه دوست بداري بغير از زن من آيا تو راضي ميشوي كه كسي زن تو را دوست بدارد الهام در جلد دويم از كتاب سابق الذكر استكه يكي از دوستان من در نجف اشرف حكاية نمود كه من در بعضي از باغات بغداد مشغول وضو ساختن بودم و گمانم اين بود كه كسي از اهل خلاف بر حالم مطلع نيست پس بطريق شيعه وضو ساخته و پاهاي خود را مسح نمودم چون سر بلند ساختم ناگاه يكي از بزرگان مخالفين را ديدم كه بر عمل من مطلع شده في الفور پاهاي خود را شستم پس بمن گفت اين چگونه وضوئي بود كه اولاً پاهاي خود را مسح كرده و بعد از آن آنها را شستي گفتم بلي اعزك الله در اينمسئله ميان خداوند عالم و ابوحنيفه خلاف واقع شده چه خداوند در كتاب خود امر بمسيح رجلين نموده و فرموده فامسحوا برؤسكم و ارجلكم و ابوحنيفه حكم بغسل آنها كرده پس من از خوف خداوند پاهاي خود را مسح نمودم و از خوف سلطان كه بر مذهب ابوحنيفه است آنها را شستم پس آنمرد تبسّم نموده و از من درگذشت الهام و هم در آن كتاب استكه درنزد سلطان بصره مردي شيعي بود كه در نزد سلطان موجّه بود و حوائج مؤمنين را در نزد او عرضه ميداشت و واسطة در انجاح آنها ميشد سيدجزائري قدسّ سرّه ميفرمايد من آنمرد را ديده بودم روزي من با سلطان و علماء بصره كه از اهل سنّة و جماعة بودند در منزل او بوديم پس سلطان از او پرسيد عايشه افضل است يا فاطمه آنمرد شيعي گفت عايشه سلطان از گفتة او تعجّب نمود چه اين گفتار خلاف مذهب او بود پس سلطان گفت سبب افضليّت عايشه چيست آنمرد گفت بجهة
ص:328
چيست آنمرد گفت بجهتة اينكه خداوند تفضيل داده است مجاهدين را بر اعدين و عايشه در حرب بصره مجاهده نمود و فاطمه از خانة خود پاي بعزم جهاد بيرون ننهاد سلطان چون اينرا شنيد گفت هذا تشنيع لطيف الهام و هم در آنكتاب است كه مردي را نزد معاويه حدثي صادر شده و بمعاويه التماس نمود كه آنرا از مردم پنهان بدارد چون مردم جمعشدند معاويه بايشان گفت بدانيد كه از فلان كس ضرطة سر زده است پس آنمرد گفت كسيكه به يك ضر طه بمردم محرم و امين نشود چگونه بامور امّت امين خواهد بود الهام در تاريخ مجدي استكه آوردهاند كه چون عبدالرحمنه بن محمد اشعث بر حجّاج خروج كرده شكست يافت جمعي كثير از مردم او را اسير كردند و از جمله زن يكي از امراء گرفتار شد چون او را نزد حجّاج بردند حجّاج با او عتاب آغاز كرده سخنان درشت ميگفت و آنزن سر پيش انداخته و نظر بر زمين دوخته بود و نه نظر بر روي او ميكرد و نه جواب او را ميداد حاجب گفت اي زن امير با تو سخن ميگويد و تو در او نظر نميكني زن جواب داد كه من شرم ميدارم كه در شخصي نظر كنم كه خداوند جلّ ذكره نظر خود را از او برداشته و در او نظر نكند حجّاج گفت اينمعني از كجا بر تو ظاهر شده زن جوابداد كه اگر خداوند بتو نظري داشتي تو را به ظلم كردن نگذاشتي حجّاج انصاف داده و گفت راست ميگويد پس هزار درم بوي داده و بمسكنش فرستاد الهام و هم در آن كتاب استكه روزي يحيي بن سعيد بن العاص بمجلس حجّاج آمده حجّاج خواستكه انفعالي باو رساند گفت اي يحيي عبدالله بن هلال ميگويد كه يحيي بابليس مويماند يحيي گفت تو منكر اينسخن مباش كه بزرگان مشابه بزرگان باشند من بزرگ انسم و ابليس بزرگ جن پس بعيد نبود اگر باو مانم و اين عبدالله بن هلال مردي مشعبد بود كه ميگفت من شيطانرا ميبينم و استاد منست حجّاج از اينجواب در تعجب ماند چه يحيي آن سخن را چنان تاويل نمود كه انفعالي باو ملحق نگشت. الهام در تاريخ ابن اعشم مسطور استكه چون معاويه بمدينة طيبة آمد بمنبر رفته خطبه خوانده در اثناي خطبه سخنرا بذكر حضرت اميرالمؤمنهين علي عليهالسلام راند و آنحضرت را ببدي ياد كرد و زبان نكوهش اسدالله الغالب دراز كرد حضرت حسن سلام الله عليه در آن مجلس حاضر بود برخواست و فرمود ايزد شما هيچ پيغمبري و هيچ وصيّ را نفرستاد الاّ مجرمان و فاسقان بعد اوت او برخواستند قوله و كذلك جعلنا لكل شي عدوا من المجرمين بعد از آن فرمود من پسر علي ام و تو پسر صحري و مادر تو مد است و مادر من فاطمه بنت رسول الله و جدّة من خديجه كبري است و جدّة تو فتيله است ميان ما دو نفر لعنة خداي بر آن كس باد كه سرشت او نكوهيدهتر و نسب او خسيستر و نفاق او بيشتر است اهل مجلس آمين گفتند و سخن معاويه انقطاع يافته خوار و خفيف از منبر فرود آمد. الهام در تاريخ مجدي استكه چون حجامة ملحد را گرفته نزد هرون الرشيد بردند هارون با او گفت يا عدوالله تو از نادقة كباري حجّامه گفت چگونه زنديق باشم كه فريضه گذاردهام و سنت بجاي آوردهام هارون گفت ترا تيغ زنم تا افترا نمائي حجامه جواب داد كه اگر چنين كني رسول خدا را خلاف كرده باشي هارون پرسيد كه چگونه گفت آنحضرت تيغ ميزد كه بمسلماني اقرار كنند و تو تيغ ميزني كه بكفر اعتراف نمايند پس هارون از اينجواب متحيّر مانده و او را رها كرد الهام و ايضاً در همان كتاب استكه هشام بن عبدالملك مردي از ندما را در معرض خطاب و عتاب آورده بود و آن شخص خود سخنان دلپذير بيان مينمود هشام بانك بر او زد كه با وجود آنكه در معرض عقوبت من ايستادة هنوز فصاحت عرضه ميداري آنمرد گفت خداوند جلّ ذكره با وجود عظمت و كبرياي خويش و كمال نقصان و جرائم عباد ميفرمايد كه در روز قيامت گناه كارانرا بايد كه سخن خود را مستوفي عرضه داشت نمايند و آنئچه را كه از حجّت و برهان توانند ادا نمايند چونحال بر اينمنوال باشد چرا با تو سخن نتوان
ص:329
گفت هشام از اين كلام متأثر شده از جريمة او درگذشت الهام و هم در آنجاستكه عبدالملك بن مروان عتبه را طلبيده گفت ميخواهم كه امارت مصر را بتو تفويض نمايم گفت اين مهم از من برنميايد عبدالملك در غضب رفته او را دشنام داده گفت عمليكه ديگران بآرزو ميخواهند بتو ميدهم و تو منّت نميداري عتبه جواب داد كه آفريدگار تبارك و تعالي در قرآن ميفرمايد انا عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنا و اشفقن عنها و حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولا آفريدگار جلّ ذكره با كمال بزرگي و قدرت خود امانت خويش را بر آسمان و زمين عرضكرد آنها قبول ننمودند قادر مختار و منتقم جبّار خشم و غضب نفرمود پس اگر تو عمل مصر بمن عرض كني و من قبول نكنم چرا خشم گيري عبدالملك او را تحسين نموده تشريفي فاخر داد الهام و ايضاً گويد كه ابراهيم بن مهدي گويد روزي در نزد معتصم نشسته بودم پسر صغير مأمون كه دو ساله بود درآمد و من انگشتري ياقوت در انگشت داشتم آنرا بيرون آورده ميكرد ايندم پرسيد كه اين چيست گفتم كه اين انگشتري است كه در زمان دولت پدرت ساخته بودم و اكنون در زمان خلافت عمّت از كرو بيرون آوردهام برفور گفت همچنانكه شكر پدرم كه ترا تا الحال زنده گذاشت نميگذاري شكر عمّم كه بدولة و انگشتري از كرو بيرون آورده نخواهي گذاردن من بغاية خجلشدم و اهل مجلس او در تعجّب شدند الهام مرديرا گفتند كه هيئتي زشت داري جوابداد كه آن زشتي مرا زيان ندارد زيرا كه صورت خود را نميبينم الهام وقتي نادرشاه خواست پنجة طلايي بالاي قبة نجف اشرف نصيب كند گفتند چيزي هم باين نپجه بنويسند هر كس چيزي گفت نه پسنديدند نادر شاه خودش گفت بنويسيد يدالله فوق ايديهم پس همه تحسين كردند ميرزا مهديخان گفت ان كلام را خدا بزبانش جاري كرد او معني اينكلام را نميفهمد عوام است برويد بپرسيد به ببينيد دو دفعه ميگويد آمدند پرسيدند شما چه فرموديد بنويسند ما فراموش كرديم آنرا گفت همانچه گفتم معلوم شد حرف زن ديگري بوده كه او اينحرف را بر نادر شاه الهام كرده نه آنكه خودش ميدانست
در اصلاح امور مشكله و انجال مارب معضله بتدبير تدبران و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است تدبير در تاريخ كامل ابن اثير استكه علي بن محمّد احدب مزوّر خطوط بود و شيبه بخطوط مردم را چنان مينوشت كه اگر با اصل آن خطوط موازنه مينمودند هيچ كس اصل و شبيه را فرقي نميگذاشت و او از خاصان عضدالدوله ديلمي بود و اگر عضدالدوله ميخواست فتنة در ميان دو نفر اندازد علي بن محمد احدب را ميگفت كه نوشته بخط يكي از آندو نفر مينوشت و عضدالدوله آنرا براي ديگري ميفرستاد و با آن فتنه آندو نفر را بخصومت ميانداخت و در غير وقت حاجة دست احدب را در كيسته كرده مهر مينمودند و احدب كسي را گويند كه استخوان پشتش برآمده و استخوان سينهاش فرو رفته باشد و در لسان اغلب ايرانيان آنرا قوزي گويند و از جملة تدابير حسنة عضدالدوله كه بآن قيصر روم را مرعوب نموده و بدانواسطه چندين سال رشتة مجبة و مودّت قيصر با او استوار بود اينستكه تاجري را بخواست و مال فراوان باو داده روانة مملكة رومش نمود و بعد از ورود خدمت امناي دولة رسيد و تحفه و هديه براي هر يك بفرستاد و خود را تاجر نصراني بگفت و باينوسيله با تمامت اعيان مراوده و دوستي كرده از مقربان درگاه قيصرگرديد و بعد از مدتي اظهار نمود كه بعد از تفحض در ملت مسلماني ميلي تمام بمسلمانان يافتهام ميخواهم خرابة كه در نزديكي منزل منست او را مسجد مسلماني كنيم او را اذن دادند و بعد از حفر زمين براي اساسة عمارت صندوقي ظاهر شد كه اثار كهنهگي داشت و قفلي بر او بود صندوق را بمجلس قيصر بردند و قفل آنرا شكستند طوماري در صندوق ديدند همه گفتند گنجنامة علا شد كه خداوند نصيب قيصر نموده چون طومار را باز كردند در او نوشته بو.د كه در سال سيصد و سي و
ص:330
هشت هجري پادشاهي در مملكة فارس بر سرير سلطنت نشيند و چندين نشانه و علامة الز عضدالدوله در آن نوشته بود و آن پادشاه را شاهنشاهي روي زمين روزي شود و تمامي سركشان در چنبر اطاعة او درآيند قيصر از تاجر پرسيد تو بمملكت فارس رفته و پادشاه آنجا را ديدة تاجر گفت مدتها در فارس بودهام و با پادشاه معامله داشتم و فلان نشان و فلان نشان با او بود و با من كمال مهرباني را ميفرمود چون مقالات تاجر را با نوشتة طومار موافق يافتند قيصر تاجر را خواسته تحفه و هدية مناسب براي عضدالدوله روانه داشت و خود را از مقرّبين و دوستان صميمي عضدوالدوله قرار داد تاجر عود بفارس نمود و قصة صندوق كه از عضدالدوله همراه برده بود بعرض رسانيد و آن طومار بخطّ احدب و املاء عضدالدوله بود و آنرا چنان شبيه بخطّ روميان نوشته بود كه قيصر و امناء دولتش نفهميدند و باين تدبير مادام ابخوه عضدالّدوله از جانب قيصر آسوده خاطر و فارغ البال بود تدبير في روضان الجنّات ان بهلولا كان بجميع نايومب له عند مولاة من كندة و كانت له كالام و ربّما اخفي عنها شبئا و ذفنه فجاء يوما بعشرة دراهم كانت معه الي حربة فدفنها و رآه رجل فلمّا خرج ذهب الرّجل و اخذ الدارهم و عاد بهلول فلم بجدها و كان قدراي الرجل يوم دفنها فعلم انه اخذها فجاء اليه و قال يا احي ان لي دراهم مدفونة في مواضع كثيرة متفرقه و اريدان اجمعها في موضع دفنت فيه هذه الايّام عشرة دراهم فانّه احزر من كلّ موضع فاحب كم نهبلع جملتها قال الرجل هات قل خذ عشرين درهما في موضع كذا و خمسين في موضع كذا حتي طرح عليه مقدار ثلمثاته درهم و قام من بمن يديه وفي فقال الرجل في نفسه الصّواب ان ارّد العشرة الي موضعها حتي يجمع اليها هذه الجمله ثم اخذها كلما فردها وجبت بهلول فدخل الخربة و اخذ الدراهم و ضره مكانها و عطاها بالتراب و مر و كان الرجل يترحتد البلول وقت دخوله و خروجه فلمّا خرج مرّ بعجبلة فكشف عن المواضع فتلوثت يده بالخره و لم يجد شيئا فقلن بخيلية بهلول عليه ثم انّ بهلول عاد اليه بعد ايّام فقال احسب يا سيّدي عشرين درهما و حمت عشر دراهم و شم بديك فوشب الرجل ليضربه فعدي بهلول تدبير در مجالس المؤمنين در ترجمه ملك الكلام بتداريه از سي استكه در وجه اشتهار او به بند ار چنين گفتهاند كه او در اوائل حال بغايت مفلس بود و چون گنجينة ول او از محبت البيت مملو بود در ان ايّام پريشاني كنجي شايگان باو نمودند و او در تصرف آن بسيار تامل كرد و با زن خود گفت كه از انعامات شاه ولايت كنجي حوالة من شده امّا در انديشهام كه چون فقر و اختلال ما به سبب تصرّف در اينمال يكباره به ثروت و غنا استدلال يابد اهل روزگار بسر وقت يافتند و از روي حسد در مقام استعلام حال ما شوند و كار بر ما دشوار سازند اكنون بخاطر ميرسد كه چند شب از آن گنجها داغهاي زر برداشته در خانههاي اهل ري و كوچهاي ايشان نثار كنم تا مردم بسيار از آن بهرهمند شوند آنگاه بغير اغيال بقيّة آنمال را متصرّف شويم كه اگر در اينمرتبه مردم شهر ما رازدار و صاحب ثروت بسيار يابند پندارند كه از آنزرها كه شبها نثار ميشد نصيبي بما رسيده و از سر وقت ما دور افتند و از شرّ ايشان ايمن گرديم آخر پندار باين تدبير آن گنجرا متصرّف شد و بهمان مال كيسه دار بندار شهر خودذ گرديد و تخلص شعر خود را هم همان لقب بندار قرار داد تدبير و هم در آن كتاب استكه ابن منير شاعر كه ضميرش از حب اهلبيت منوّر بود بنابر تصديق يافعي و اين خلكان و غير هما غلامي داشت تر نام و او را زياده از حدّ وصف دوست ميداشت وقتي ابوالرضا كه نقيب اشراف بود و هم مرجع شيعيان اطراف بنقريبي آن غلام را در نزد خود نگاهداشته بود و باو نميداد پس ابن منير قصيدة بنظم درآورده و در آنجا تخويف سيّد مذكور نمود به انكه اگر غلام او را ردّ نمايد از مذهب تشيّع بمذاهب اهل سنة انتقال خواهد نمود و چون آن قصيده به سيّدنقيب رسيد بوكلاي خود گفت كه غلام او را باو ردّ كنيد كه مبادا
ص:331
از اسلام بكفر انتقال نمايد و الحق كه آن قصيده در اعلا درجة از فصاحة و بلاغت است هر كسيكه بخواهد بمجالس رجوع كند و ايضاً فرموده استكه مانند اينحكايت است در نخويف بانتقال از مذهب شيعه بمذهب اهل سنّت انكه شبريف حسن بن زيد شهيد رضي وزير خود را بنابر تقصيريكه از او واقعشده بود اموال او را گرفته و او را حبس نمود وزير اين ابيات از مخبس نوشته بخدمت شريف فرستاد و موجب استخلاص خود را باين تدبير فراهم آورد و آن ابيات اين است اشكوالي الله مالقيت *** اجبيت قومابهم بليت *** لاانتم الصالحين جهراً *** و ما تشيعت مابقيت *** امسح حقي ببطن كفي *** ولو حلي جينفه وضيت *** و قاضي اين هر دو قضيه را از تذكرة ابن عراق نقل فرموده تدبير در رياض السياحه استكه از معلمات وقايع زمان مكفي عباسي خروج ذكروّيه بود و او دو پسر داشت يحيي و حسن اما حسن خال بزرگ سياهي بر روي داشت ميگفت اين علامت امامة است و خود را صاحب الشامة السوداء خواندي در باديه طابقة نبي كلاب را دعوت كرده ايشان متابعت وي نمودند و صاحب الشامه بشام رفته دمشق و حمص را گرفته قتل عام كرد چون بگفتي اينخبر را شنيد با لشكر فراوان بدرقه رفته محمدبن سليمانرا با بيست هزار سوار در مقدّمه فرستاد چون بخوارج نزديك شدند كسان محمّد هزار من نفت آورده در گوشة ميدان ريختند آنگاه بر آنها حمله كردند بعد از لحظة از ميدان گريختند و خوارج ايشانرا تعاقب كردند محمد فرمود نفت را آتش زدند شعلات نار بالا گرفت و خوارج را فرو گرفت محمّد عنان بگردانيد و هر كه را كه از شر آتش خلاصي يافته بود بقتل رسانيد و صاحب الشامّه با هر دو پسرش گرفتار شدند. تدبير در مجالس المؤمنين استكه صاحب لطائف الطوائف آورده كه چون ابراهيم بن مالك اشتر بحرب ابن زياد ملعون ميرفت در خلوت چند كبوتر سفيد دست آموز بمجرمي كه باو اعتماد كلّي داشت سپرد و گفت چون مشاهده كني كه لشكر من روي به ضعف نهاد و لشكر خصمان غاللبه كرد اين كبوتران را در لشكرگاه سر داده چنانچه هيچ احدي بر آن مطلّع نشود پس بلشكريان خود گفت كه در كتب آسماني خواندهام كه در اين محاربه ما را ملائكه عصاب مدد خواهند نمود و در صورت كبوتران سفيد از آسمان بنصرت ما نزول خواهند فرمود و اهل لشكر بآن اشارت قويدل بودند و خوشدلي مينمودند تا وقتيكه تنور حرب تهافت و ضعف به لشكر ابراهيم راه يافت و نزديك شد كه شكست بر مردم ابراهيم آيد و لشكر وي روي به گريز نهند آن محرم چون حال چنان ديد كبوتران را پنهاني سر داد و ايشان بر بالاي سر آن دو لشكر به پرواز آمدند چون لشكر ابراهيم آن صورت مشاهده كردند بيكبار به تكبير گفتند و لشكر خصمرا بشكستند و سر ابن زياد ملعونرا برداشتند تدبير و هم در انكتاب از كتاب حقايق الانوار فخرالدين رازي نقل نموده كه چون ابومسلم مروزي از جانب ابراهيم را بگرفت و محبوس كرد چون ابومسلم شنيد ترسيد كه مروان او را بكشد حيلة ساخت و مردي بازرگانرا پيش مروان حمار فرستاد و آنمرد مروانرا گفت يا اميرالمؤمنين من مردي تاجرم و ماليكه داشتم بابراهيم دادهام و تو او را محبوس گردانيدة مال من ضايع خواهد شد مرا ميبايد كه او را به بينم تا مال من بر كه حواله ميكند مروان آنمردا را پيش ابراهيم فرستاد چون ابراهيم را ديد گفت اي بندة خداي مال مرا بر كه حواله ميكني و مال مرا بكه تسليم ميگرداني گفت به پسر حارثه يعني ابوالعباس سفّاح و او برادر او بوده و ما در سفّاح ريطه بنت عبدالله بن عبيدبن عبدالملك حارثي بود اين ناچيز گويد كه مراد از ماليكه آن تاجر گفت خلافة است يعني چون تو گرفتاري خلافة را بكه حواله مينمائي و چون او ابوالعباس سفّاح را معين نمود اين بود كه ابومسلم هم دعوت از براي او نمود تا آنكه آن امر چنانكه در كتب تواريخ
ص:332
است بر سفّاح مستقر شد تدبير در تاريخ روضة الصفاست كه در سنه 779 كه شاه شجاع مصر در قصر زر منزل داشت امير سيدشريف جرجاني بار دو رسيده خواست كه با پادشاه ملاقات نمايد و او را بدون واسطه بحال خود آگاه گرداند در آن اثنا مولا اسعدالدّين انسي صدر را ديد كه بخدمت شاه شجاع ميرود و خود را در لباسهاي لشكريان بوي نمود و گفت مردي غريب تير اندازم و از ولايت مازندران بآنداعيه آمدهام كه در نظر پادشاغه سه چوبة تير اندازم اميد آنكه بهنگام فرصت ملمتس مرا بعرض رساني و در ركاب مولانا سيد با مولانا سعدالدين تا بدرگاه بيامد مولانا بوي گفت تو در همين موضع توقف نماي تا رخصت دخول حاصل كنم مولانها بشرف ملاقات پادشاه فايز شد و سخن تيراندازي غريب را بعرض رسانيد في الحال او را طلبيدند و ميرسيد شريف ببارگاه درآمد و چون از كيفية تيراندازي پرسيدند جزويكه از نتائج طبع شريف او مشتمل بر اعترضاعات ارباب تصانيف بود از بغل بيرون آورد بدستع شاه داد شاه شجاع از مطالعة آن صحيفه بحال ميترسيد شريف دانا شد و مراسم تعظيم و تكريم بتقديم رسانيد و نقد و جنس بسيار انعام فرموده آنجناب را به شيراز آورد و منصب تدريس دارالشفاي خود را بان سيّد فضيلت انتما تفويض نمود. تدبير صاحب تاريخ قوام الملكي آورده كه روزي هادي و مهدي در ايّام حكومت و خلافت بر خري سوار بودند و سير باغچة خاص خود ميكردند در اين اثنا شخصيرا كه بر مهدي خروج كرده بود گرفته آوردندان باغاي طاغي چون خليفه را باخصار بي سلاح ديد دست خود را خلاص كرد و شمشير از ميان يكي كشيده رو بخليفه دويد نوعيكه جميع ملازمانش گريختند و خليفه را مجال گريز نماند خليفه چون حال را چنان ديد در ساعَة تدبيري كرده و گفت بزن كردن اينطاغي را طاغي عقب نگريست كه مبادا كمي او را زخم بزند خليفه او را د ر بغل گرفت جامدار رسيد و او را كشتند تدبير در بحيره استكه مسلم بن عبدالملك چون براي فتح روم بآنجا رفت قلعة عظيم را در محاصره انداخت فتحش ممكن نشد تا آنكه شبي سگ سياهي را نزد خيمة خود ديد و فردا او را بالاي برج ديد دانسته شد كه رخنة هست پس از انباني را براز آرد كرد و چرب نمود و سوراخش كرد سگ آنرا برد بر اثر آن رفتند رخنة را يافته فتح القلعه شد
در كنايات مليحة كه از كنايه گويان صادر شده است و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است كناية در فارسنامة ناصري استكه سلطان ايران ناصرالدين شاه قاجار در روز بيستم از ماه جمادي دويم سال هزار و دويست و هشتاد و هفت از دارالخلافه طهرانه بعزم زيارت ائمة عراق حركت نموده و روز سيزدهم ماه رجب اينسال شهر همدان را از فر قدوم مزيّن كردند و از غرائب اتفاقات كه نوّاب اشرف و الاحتشانم الدوله سلطان اويس ميرزا حكمران همدان فرمودند آنستكه پيش از ورود موكب همايون مرد تاجر شوشتري در همدان وفات يافت و به تقريبي قاضي همدان اموال او را تصاحب نمود و وارث او را محروم داشت و چون از جانب حكومت مطالبة ايضال ماليه بوارث شد جناب قاضي بعد روزهاي غيرموجه متعذّر گرديد و چون موكب اعلا تشريف فرماي همدان شدند و دو سه روزي گذشت روز پانزدهم اين ماه علماء و اشراف همدان شرفياب حضور مبارك شدند و چون نوبة معرّفي از جناب قاضي رسيد اعليحضرت شهرياري فرمودند قاضي همدان ايشانند و اين كنايه از حكايتي است كه شيخ سعدي در كتاب گلستان فرموده است كه قاضي همدانرا حكايت كنند كه با تعلبند پسري سرخوش بود و نعل دلش در آتش روزگاري متلهف و پوثان و مترّصد و جويان و برحسب واقعه گويان از ياد تو غافل نتوان گرد هيچم سر كوفتة ام نتوانم كه نه پيچم چون اينمعامله به سمعش رسيده زائد الوصف رنجيده دشنام بي تحانشي دادن گرفته و سقط گفتن سنگ برداشت و تسبيح از بحرمتي فرو نگذاشت قاضي با خود گفت همانا از وقاحتش بوي سماجت
ص:333
ميبايد پادشاهان سخن بصلابت گويند و باشد كه در نهان صلح جويند. انگور نو آورده ترش طعم بود روز داو سه صبر كن كه شيرين گردد اين بگفت و بمسند قضا باز آمد الي آخر حكايت و چون شب شد جناب قاضي بپاي خود بمنزل من آمد و از فرمايش اعليحضرت شهرياري سئوال نمود باو گفتم گويا كيفيت معاملة شما با مالية تاجر شوشتري بعرض همايوني رسيده باشد و ارادة انتقام را دارند قاضي از اين سئوال و جواب سخت بترسيد و روز ديگر اموال تاجر را بوارث او بداد. كناية در مجالس المؤمنين آورده كه روزي حضرت اميرالمؤمنين در ميان آندونفر كه بلند بالا بودند ايستاده و چون انجناب ميانه بالا و كوتاهتر از آنها بود يكي از ايشان بحضرت عرضكرد كه تو در ميانه ما مانند حرف نوني در ميان كلمة لنا آنحضرت فرمودند كه لولا انكا لكنتما لا يعني اگر من نباشم شما لا ميشويد يعني باطل و هلاك ميشويد چنانچه قضية لولا علي اه معروف و مشهور است كناية و هم در آن كتاب از تذكرة عبدالله بن متعّز نقل نموده كه يكي از آشنايان ابو تمام طائي كه شاعري معروف است گفت كه نزد ابي تمام در وقتيكه در قزوين بود رفتم و در حوالي او از دفاتر انقدر مرتب ديدم كه در ميان آنها ناپيدا بود و كسيرا نميديد پس ساعتي توقف كردم و او بواسطه استغراق در ميان آن كتب و اشتغال بمطالعة آنها از آمدن من خبردار نشده بود و بعد از ساعتي سر برداشت و چون مرا ديد سلام كرد پس من گفتم اي اباتمام زحمت بسيار در مطالعه ميكني و صبر و طاقت بسيار در اينحنت بكار ميبري گفت بخدا سوگند كه مرا بغير كتب الفتي نيست و لذّتي از غير آن حاصل نميشود و نزديك است كه اگر يكساعت بيمطالعه بنشينم ديوانه شوم گفتم كه از لاين كتب كه در اطراف تو چيده شده الحال بكدام عنايت و اهتمام داري گفت اينكه در يمين منست هاروت است و اينكه در يسار منست ماروت است و من از ايشان سحر ميآموزم پس من نگاه كردم ديدم كه آنچه در طرف يمين او است شعر مسلم بن صريح الفواني است و آنچه در يسار او است شضعر ابي نواس است. كناية و هم در آن كتاب است كه كثير عزه از مواليان اهل بيت بود و معذلك با بني اميه مصاحبت مينمودذ و بنحوي معروف به تشيع بود كه هرگاه عبدالملك بن مروان از او چيزي ميپرسيد يا شعري ميطلبيد باو ميگفت بحق علي بن ابيطالب كه از فلان چيز مرا خبر ده يا فلان شعر را بر من بخوان رواية است كه در وقتي بحب ضرورت عبدالملك بن مروان را مدحي گفته بود پس حضرت امام محمد باقر(ع) از روي استبعاد باو فرمودند كه اي كثير چگونه طبع تو اقبال نمود بانكه دشمن ما را مدح گوئي در جواب عرض كرد كه اي مولاي من او را من در آنمدح كه امام المهدي نگفتهام بلكه او را شجاع گفتهام كه نام مار هم آمده است و اسد گفتهام كه بمعني كلب است پس آنجناب از گفته او تبسّم فرمودند كناية و هم در آن كتاب استكه يكي از افاضل زمان بصاحب بن عبّاد وزير مكتوبي نوشت در غاية عذوبت و لطافت و بسي آثار فصاحت و بلاغت از آن ظاهر بود چون صاحب بن عبّاد آنرا مطالعه كرد ديد كه اكثر آن منشآت خاصّة او است كه آن فاضل در آنمكتوب درج كرده در جواب او اين آيه را نوشت كه هذه بضاعتنا ردّت الينا اين كالاي است كه بسوي ما باز گردانيده شده و جهة ملقب شدنش بصاحب آنستكه چون از مخصوصين ابن عميد وزير ركنالدوله بن بويه بود و بيشتر از اوقات در مصاحبت او بود لذا ملقب بصاحب گرديد كناية در جلد دويم از كتاب زهرالربع سيّد سند جزائري استكه وقتي علماء شيراز چهار حديث از احاديث مشكلة اصول كافي نوشته خدمت شيخنا الاجل بهاءالدين فرستاده كه منت بر ما گذاشته اين احاديث را توضيح فرمائيد جناب شيخ در جواب ايشان مرقوم داشت كه ظاهر از مكتوب شما اينست كه تمام احاديث آن كتاب را فهميدهاند مگر همين چهار حديث پس بر ما منت نهاده توضيح باقي اخباريكه در آن كتاب است براي
ص:334
ما نوشته بفرستيد چه تمام احاديث آنكتاب در نزد من از مشكلات احاديث است كناية فاضل سيوطي در طبقات النجاة بعد از اينكه عضدالدولة ديلمي را در عداد علماء ادبيّه و عربيّت شمرده و گفته است كه ابن هشام خود راوي در كتاب افصاح از او سخنان عالي رتبه نقل نموده ذكر كرده كه چون ابوعلي فارسي نحوي كتاب ايضاح النحور التصنيف نموده بنظر او رسانيد عضدالّدوله آنرا نه پسنديد و گفت اين از براي تعليم كودكان جونست و در آن چيزي زياده بر معلومات من كه در وقت صبي كسب كردهام نيست پس ابوعلي كتاب تكمله را تضنيف نموده بخدمت او برد عضدالدوله مطالعة او نموده فرمود كه ابوعلي از آن سخن كه ما دربارة كتاب ايضاح او گفته بوديم به تقليد افتاده همان مسائل را در لباس الفاظي آورده كه نه ما آنرا ميفهميم و نه خودش ميفهمد كناية شيخ فاضل حسن بن محمّدبن الحسن الاستر آبادي النجفي در كتاب آيات الاحكام خود در تفسير آية ولا تؤتوا السفهاء اموالكم بنابر نقل قاضي در مجالس گفته است كه حكاية كرد مرا پدر من كه اسكند استرآبادي عالمي متبحّر بود كه از غاية همّت و استغناي از خلق بتجارت امور معاشية خود را ميگذراند روزي ميرسيد شريف جرجاني او را در دمشق ديد كه بياض لحيه اش از غبار نيل كه در فروختن او بلحية او رسيده بود نيلگون شده پس او را ملامت كرد اسكند از روي تعرّض بخدمت مير گفت كه اين پيش من بهتر از آنست كه غبار درگاه ملوك بر آن نشيند و بسبب صلات و عطاياي ايشان معتكف درگاه ايشان باشم و هر تصنيفي كه كردهام در آن نيز عمري ضايع كردهام و كمان چنان استكه در آن معايب معاقب باشم اين ناچيز گويد كه اسكندر در ايندو فقره كه يكي ملازمت سلطان و ديگري كثرت اثارية بنان است تعريضي مليح فرموده است تا بغالم جرجان چه اشتهار او در مولع بودنش باين دو فقره غنّي است از بيان كنادية در كتاب لطائف الطوائف كه از تاليفات فخرالدّين علي بن حسين كاشفي است چنين نقل كرده كه قاضي عضد بسيار عظيم و ضخيم و فربه و جيم بوده است روزي با يكي از علماء شيراز كه مولانا پادشاه نام داشت و از دانشمندانم مقرر شيراز بود و بغايت حقيرالجثه و ضعيف و لاغر بوده مباحثه در ميان داشته و مبحث ايشان بغلظت و خشونة انجاميده و اتفاقاً در پيش مولانا پادشاه دوات و علمي بوده است قاضي بر سبيل تعرض گفت كه از پس آن دوات آوازي ميآيد به بينيد كيست و چه چيز است و باين كنايه مولانا را نسبت بحقارت جثّه نمود مولانا در جواب قاضي گفت كه از يك نطفه بيشتر از اين متكّون نميشود قاضي از آنجواب خجل گرديد و از گفته خويش نادم و خجل گشت اين ناچيز گويد كه مولانا پادشاه همانا كلام ملوكانة فرموده زيرا كه قاضي عضد در زمان خود معروف بوده استكه مادرش غير را بر فراش پدرش داخل مينموده چنانچه در كلمات بعضي از معاصرين او و مجالس المؤمنين شهيد سعيد تصريح باينمطلب شده است كناية در اخبار الدول استكه بعضي از فضلاء گويد در بلدة قدموس كدزم بر قبري افتاد كه بر سنگ آن منقور بود متنم پسر كسيكه باد در فرمان و باود هر وقت ميخواست و را حبس مينمود و هر وقت ميخواست او را رها ميكرد اين امر بر من عظيم آمد پس نگاه كردم در مقابل آن قبري ديگر ديدم كه بر سنگ آن منقور بود كه بر قول صاحب آن قبر مغرور مباش چه پدر آن مردي آهنگر بود كه با درادردم آهنگري حبس ميكرد و هر وقت كه ميخواست ميدميد و آنرا رها مينمود كناية در تاريخ حبيب السّير استكه روزي شاه شجاع كه والي شيراز و معاصر با خواجه حافظ بوده بزبان اعتراض خواجه را مخاطب ساخته گفت ابيات هيچيك از غزليّات شما از مطلع تا مقطع بر يك منوال واقع نشده بلكه از هر غزل چهار بيت در تعريف شراب است و دو بيت در تعريف عشق و يك دو بيت در صفت محبوب و تلون در يكغزل خلاف طريقة بلغاست خواجه حافظ گفت آنچه بر زبان شاه ميگذرد عين صدق و محض صواب است
ص:335
امّا معهذا شعر حافظ در اطراف آفاق اشتهار تمام دارد و نظم حريفان ديگر پاي از دروازه شيراز بيرون نمينهد بنابراين كنايه شاه شجاع در مقام ايذاي خواجه حافظ شده بحسب اتفاق در آن ايّام آنجناب غزلي در سلك نظم كشيده كه مقطعش اينست كه مسلماني از اين استكه حافظ دارد *** واي اگر از پي امروز بود فردائي *** شاه شجاع اين بيت را شنيده گفت از مضمون اين بيت مستفاد ميگردد كه حافظ به قيام قيامت قائل نيست و بعضي از فقهاي حسود قصد نمودند كه فتوي نويسند كه شك در وقوع روز جزا كفر است و از اين بيت مستفاد ميگردد خواجه حافظ مضطرب گشته نزد مولانا زين العابدين ابوبكر تايبادي كه در آن ايام عازم حچاز بود و در شهر شيراز تشريف داشته رفته و كيفيت حال را بديشان عرض نمود مولانها فرمودند مناسب آنست كه بيت ديگر مقدم بر اين مقطع درج كني مشعر بدينمعني كه فلاني چنين گفت تا بمقتضاي اينمقدمة مشهوره كه نقل كفر كفر نيست از اين تهمت نجات يابي بنابراين خواجه حافظ اين بيت را گفته پيش از مقطع در آن غزل درج نمود بيت اينحديثم چه خوش آمد كه سحر كه ميگفت بر در ميكدة با دف و ني ترسائي و بدينواسطه از آندغه نجات يافت و در مجالس المؤمنين بعد از اينكه آنچه را كه ما از جبيب السّير نقل نموديم ذكر كرده فرموده استكه ظاهر مرا و خواجه حافظ از حريفان ديگر نه شاه شجاع بود بلكه عماد فقيه كرماني كه شاه شجاع معتقد او بود نيز بود بعد از آن كيفية نماز او را و غزليكه خواجه در تعريض بآن انشاء كرده كه يك شعر او اينست شعر اي كبك خوشخرام كجا ميروي بايست غرّه مشو كه كربة عابد نماز كرد بيان فرموده كناية نقل في الزنبيل عن كتاب جامع صفوي روي الشيخ الجليل الفقيه محمّدبن شهر آشوب في كتاب المثالب ان الصادق(ع) مثل عن فلان و فلان فقال كانا امامين قاسطين عادلين كانا علي الحق و ما تا علي الحق فرحمة الله عليهما يوم القيمة فلمّا خلا المجلس قال له بعض اصحابه كيف قلت يابن رسول الله(ص) فقال نعم امّا قولي كانا امامين فهو مأخوذ من قوله الله و جعلنا هم ائمة يدعون الي النّار و اما قولي قاسطين فهو مأخوذ من قول الله و امّا القاسطون فكانوا بجهنم حطبا و امّا قولي عادلين فهو مأخوذين قوله الله و الذّين كفروا بربّهم يعدلون و امّا قولي كانا علي الحق فالحق علي(ع) و امّا قولي و ماتا عليه قالمراد و انّهما ماتا علي ظلمها اياه و امّا قولي فرحمة الله الخ فالمراد ان الرّسول ينصف له منهما اخذ من قول الله و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين
در بناهاي ممتازة در اقاليم جهان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است بناء در رياض السياحه در ذيل بيان با ميان كه از ولايت طخارستان است چنين مرقوم داشته كه در قدم الزمان درجبال انمكان عمارات خوب بر وضع مرغوب كندهاند و بر فقير معلوم نشد كه از بناهاي كيست از هر كس سئوال نمودم گفتند باني آن معلوم نيست در آن ديار چنان اشتهار دارد كه آن عمارات ششهزار خانه است و بر خردمندان مخفي نخواهد بود كه ششهزار خانه بوضع سراهاي ارباب دولت از كوه تراشيدن و مانند آنعمارات اصحاب قدرت اتمام كرد ايندن در غايت صعوبت و در كمال اشكالست و چند صورت ديگر به شكل انسان تراشيده منجمله دو هيكل بزرگ كه صورت مذكر و مؤنث آنرا ظاهر گردانيدهاند مذكّر آن موسوم به صلصال و مؤنّث به شما سه طول هر يك شصت ذرع و عرض آن شانزده ذرع جميع ابدان آن دو صورت را نمودهاند و پشت آنها را بكوه دادهاند و كمال صنعت را ظاهر كردهاند در السنه و افواه به بيت مذكوراند و در كتب لغة بت با ميان مسطور است و در زير تبان خاري است طولاني بيش باريك و بغايت ظلماني آثار عمارت و سكونت در آنغار نبود فقير نهايت آن غار را معلوم نتوانست نمود و حقيقت آن نيز معلوم نگشت بناء و هم در آن كتاب استكه در سمت شرقي با ميان بمسافت چهار فرسخ غاري اتفاق افتاده كه سيّاحان جهان و مسّاحان زمان در هيچ مكان چنان غاري نشان
ص:336
ندادهاند راقم دفتر احوال آنغار را در هيچ تاريخي نديده و از هيچكس حقيقت آنرا نشنيده آنچه براي براي العينو مشاهده كرده از هزار يك و از بسيار اندك مينمايد در شهور سنه هزار و دويست و بيست و يك برفاقت حاكم آن نواحي با شانزذده نفر ملازم چهار نفر آنها كاه برداشته كه وقت رفتن بريزند تا هنگام مراجعة راه كم نشود و هشت نفر آذوقه حملنموده و دو نفر هيزم و دو نفر ديگر روغن و چراغ با سامان تمام داخل غار شديم و مدت سه روز گرديديم تمامي آنغار را نديده بيرون آمديم آنچه مشاهده شد قريب دوازده هزار خانه و هزار باب دكّان و مشتمل بر چندين چهارسوقهاي رفيع و صفهاي منيع همگي بطرز بديع و بطور غريب بسيار خوشن و بغايت دلكش مرتّب و منظم گردانيدهاند كه في الفور خرد خورده گير از ديدن غار چنان در سنگلاخ از حيرت مدهوش و عقل دقيقه تاب از شنيدن چنين آثار در وادي عبرت بيهوش عجب تر آنكه انغار بغايت مظلم و تار و مغربش بدورة آن حصار است اكنون بين الجمهور بغار ضحاك مشهور و الله اعلم بحقايق الامور بناء بدانكه از انبية معظمة دنيا كعبة معظّمه است زادها الله شرفا و تعظيماً دان علي اختلاف الاوقات ده مرتبه خراب و بنا شده چنانچه در مقامع الفضل فقيه المعي اقامحمدعلي بن الوحيد البهبهاني و در عقول عشرة كه از مؤلفات يكي از دانشمندان هند است متعرضند اول ملائكه زمين بقرمودة حضرت ربّ العالمين در محاذي بيت المعمول خانة ساختند كه هرگاه ملائكه آسمان بيت المعمور را طواف كنند ملائكه زمين هم در بيت الحرام طواف بجاي آورند و مدت بناي بيت الحرام بعد از بناي بينت المعمور چهلسال بوده دويم از حضرت آدم بود كه بتعليم جبرئيل(ع) آدم و حوا حفر زمين آنرا نموده و خانه را از گل ساختند سيم بناي اولاد آدم است كه در زمات شبث خانة) از گل و سنگ مرتب نمودند چهارم بناي ابراهيم(ع) است پنجم بعد از انهدام بناي ابراهيم اول كسيكه وضع آن نمود الياس بن نزار بن معدبن عذمان بود ششم بناي جرهم و عمالقه است هفتم بناي قصي بن كلاب بوده كه جدّ سرور كائنات محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلّم است هشتم بناي قريش است و ايشان ارتفاع خانة كعبه را نه ذرع از بناي سابق بر آن بلندتر گردانيده و بيست و هشت ذرع ساخته بودند و سبب بناي قريش را چنين گويند كه خانه كعبه سنگي چند بر هم نهاده و بدون سقف بود و قريش خزانة خود را در وي نهادندي اتفاقاً شبي خزانه بدزدي رفت لاجرم قريش انجا را بلند و مسقف نمودند و بروايتي انكه نوبتي از سيل ديوار خانة كعبه فرو نشست و قريش بتعمير آن قيام ورزيدند و در آنوقت رسولخدا(ص) بيست و پنجساله و بقولي سي و پنجساله بود و آنحضرت حجرالاسود را در روز دوشنبه بدست مبارك خود بجايش نصب فرمودند نهم بناي عبدالله بن زبير است كه چون در حين محاصره نمودن حصين بن نمير با مريزيد پليد مرعبدالله را بواسطة رسيدن سنگ منخبيق در حدّ انهدام بود پس عبدالله بن زبير بعد از هلاكة يزيد انخانه را ويران ساخته بطريقيكه خليل الرحمن وضع كرده بود بنا نهاد نظر بحديثي كه از عايشه از قول حضرت رسول خدا باو رسيده بود كه كعبه را خراب كنند و بر قواعد ابراهيم(ع) بسازند و بناي قريش را كه برخلاف بناي ابراهيمست بكنند دهم بناي حجاج است و آنملعون چون ابن زبير را به قتل رسانيد بعبدالملك در جواب نوشت كه هر نوع در جاهليت بوده چنان نماي پس حجّاج در سنة هفتاد و چهار از هجرت خانه را خراب ساخته و آنچه را كه ابن زبير داخل كرده بود بيرون كرده و باقي را چنانچه بود واگذاشت معروف چنان است كه هرون الرشيد خواست كه بناي حجّاج را براندازد و مثال ابن زبير اساسه نهد در اينباب با مالك مشورت كرد مالك گفت بگذار خانه
ص:337
كعبه را تا ملعبة ملوك نگردد و خصوصيات اين بناء شريف بسيار و مزاياي آن بيشمار است و اين عجاله را گنجايش ذكر آنها نيست پس به همينقدر اقتضا رفت بناء در عقول عشره استكه قصر عمدان از غرائب عمارات است بيمن كه ضحّاك براي تسخير زهره بنا نهاده بود اركانش را از سنگ الوان بنا نهاده كه هر طرفي از آن برنگي ظاهر ميگشت و در ميان حقيقتي قصر خانة بود كه سقف آن را از يك تخته سنگ رخام پوشيده بودند و بر هر رنگش صورت شيري ترتيب داده بودند كه چون باد در آنجا رسيدي از آن تمثالها آواز شيري برميآمدي و بلندي آن چندان بود كه در وقت طلوع آفتاب سايهاش سه ميل راه رفتي و در بحيره استكه در زمان خلافت عثمان شبي بيدار شد چنان به نظرش درآمد كه مگر ستاره صبح طالع شده بمسجد رفت و از سنن و فرائض فارغ شد و هنوز صبح حقيقي نشده بود چنانكه بعد از ساعتي صبح شد و اصحاب جمع آمدند عثمان قضيه را با اصحاب بيان نمود همه گواهي دادند كه چراغ قصر غمدان خواهد بود كه از جانب يمن تابيده است چون شب ديگر امتحان كردند چنان بود پس بوالي يمن فرمانداد در خرابي آن قصر و انعمارت را ويران كردند و مال بيقياس از انمحل يافتند و آن اموالرا به بيت المال نقل كردند و در عقول عشره استكه بر آن قصر نوشته بودند كه هادم آن يك سال بيشتر زندگاني نيامد و چنان بود چه عثمانرا در همان سال به قتل رسانيدند بناء قصر خورنق و سدير ار انبية ممتازة جهان بود و در عقول عشره آورده كه بهرام گور سنمار نام مهندسرا كه ماهر بود فرمود تا براي او دو قصر بنا نهد يكي خورزوق و آن معرب خوردنكاه است و ديگر سدير و آن عمارت مشتمل بر سه گنبد بوده و گويند كه عمارت مذكور صبح ارزق بودي و هنگام ظهر سفيد و بعد از آن زرد و چون باتمام رسيد بهرام سنما را نعمت فراوان داد سنّمار گفت اگر دانستي كه با من اينچنين احسان ميكني عمارت از اين بدتبير ساختمي بهرام از خوف آنكه مبادا براي ديگري از آن بهتر بنا نمايد او را از بام انعمارت انداخت و هلاك ساخت و جزاي سنما ضرب المثل شد و بعقبتي گويند نعمان بن منذر ساخت در وقتيكه بهرام را به حيره برد بناء در كتب تواريخ است كه سلطان خدابنده در سلطانية قزوين گنبدي براي خود ساخته كه قطرش صد كز است و ارتفاعش صد و بيست كز اينعمارت با چنين تكلّف در عرض چهلروز اتمام پذيرفت بناء در رياض السياحه در ذيل بيان جعفرا في بندر بادكوبه چنين نگاشته كه از حيرت افزاي روزگار يكي آتشكدة آن ديار است كه سمت قرقي بندر مذكور مقدار سه فرسخ دور واقع است طابقه هنود از اقصي بلاد هند آمده بروش كيش خويش پرستش بجا ميآورند و راه و رسم عبوديّت در انمحل ميسپارند و قاعدة روشن كردن آتشكده مذكوره چنانست استكه چون خواهند آتشي مشتعل شود نخست زمين را قليلي حفر نموده نموده شعلة از خارج بر آنزمين مينمايند پس في الفور مشتعل ميگردد و اگر اراضي آن كشت و زار بود زراعت سوخته و معدوم ميشود و چون خواهند كه منطفي شود قدري خاك بر آن آتش مشتعل ريخته انطفاء ميپذيرد عجب تر آنكه اگر اراده نمايند كه آن آتش را بجائي ديگر نقل كننده زميني امثاي نيم ذرع حفر نموده ابنائي را محاذي محفور دارند چون آن انبان پر باد گردد سر آنرا محكم سازند و هر كجا كه خواهند حمل و نقل نمايند و چون اراده كنند كه مشتعل گردد لوله آهني بر لب ابنانت گذارند و شعله از خارج بر لب ديگر لولة مذكوره گذارند ماداميكه باد در انبان بر لوله برسد مانند چراغ كه روشن كنند روشن خواهد شد. بناء در فارسنامة ناصري استكه از آثار قديمه در بلوك خضر بقعة قبر حضرت جاناسب حكيم است در پهلوي مشرقي قرية كراده يك فرسخ ميان جنوب و مغرب شهر خضر عمارتي چار گوشه بي روزنه درگاه ارسنگ تراش و كج به ارتفاعه پنجذرع يا كمتر و درازي هر ضلعي از آن شش ذرع يا بيشتر بر قبر جا ماسب ساخته شده و معلوم ميشود كه اينعمارت بي رخنه و درگاه در زمان مسلمانان بر آن قبر ساختهاند و بر سنگها در دورة بالاي آنعمارت نجليكه
ص:338
ميانة ثلث و كوفي است نوشتهاند استعمر طبا نجريل الثواب واتقن امنا من اليم العذاب في ز من الملك العادل المجد لموك الاسلام الفخر لسلاطين العجم صاحب السيف و القم غياث الحق و الدنيا و الدين كيخسرو زيد معدله حسام الملك حسن الدماوندي بقتبل الله منه الحسنات و يعف عنه السيئات العمارة التي كانت منسوبة الي الحكيم القديم الحكامء المحققين الخسروايينين الواقعة في قرية خاو من ولاية خفر زياده بر اين ناخوانده بماند در فارس مشهور است هر فرمانفرمائي از برابر اينقبر بگذرد و از اسب پياده نگردد در آنسال معزول گردد حضرت اشرف والا خاج فرهاد ميرزا فرمودند من اين تجربه را كرده پياده نگشته در سنة 1258 از آنجا گذشتم و در همان نزديكي از ايالت فارس معزول شدم بناء ايضاً در فارسنامة ناصري در ضمن بيان بلوك داراب كه از بلوكات فارس است چنين نگاشته كه از غرائب داراب خانه ايست سرپوشيده دو فرسخ كمتر مشرقي شهر داراب سينة كوهي چسبيده بزمين تراشيده و در كاه بزرگي فلكي و خانة كه درازي داخلي آن نزديك بده دوازده ذرع در اين او مابين اندازه پهنا و شش هفت ذرع بلندي از اينكوه درآورده و چندين ستون سنگي كه سر آنها به سقف خانه و پاي آنها بحصن خانه چسبيده درآورده و ميان سقف اينخانه را براي روشنائي سوراخ كردهاند و اين خانه پيش از مسلماني اهل فارس يا بتكده و يا عبادتخانه مجوس بوده و بعد از استيلاي دولت اسلام اينخانه را مسجد مسلماني نمودند و محرابي رو بقبله براي آن از سنگ درآوردند و در كنار محراب بخط ثلث نوشتهاند بفرمان پادشاه زمان اتابك ابوالمظفر ابوبكربن اتابك سعدبن زنگي سلغري در ماه رمضان المبارك سال ششصد و پنجاه و دو اين محراب ساخته و اينخط پرداخته گرديد و اين از عجائب است بناء در زنبيل معتمدي استكه كشي درل يعني كليساي اعظم سنت پطرز كه در شهر روما در مملكة ابطابي واقع است از ابنية غريبة عظيمة دنيا است در كل ممالك عيسويون از او بزرگتر بنائي نيست طول 8400 فوت عرض 725 فوت ارتفاع گنبد تا سر خاچ 500 فوت و دور آن كليسا 2465 فوت است و در مدت يكصد و پنجاه سال انكليسا تمام شده و مخارج آن كشتي درل آنچه معلوم شده دوازده مليان پوند شده است و در بالاي گنبد منارة ساختهاند كه بالاي مناره شكل كرة تعبيه شده كه بحوف آن كره شانزده نفر آدم قرار ميگيرد و هر فوت دوازده اينچ است هر اينچ سه شعير است كه به طول به يكديگر ملصف باشد و هر سه فوت يك يارد انگليس است كه در معني هر يارد يك ذرع آنهاست و هر مليان دو كرور است و هر پوند دو تومان و دو ريال رايج ايران است و در اينزمان كه تفاوت در عيار بهمرسيده هر پوند دو تومان و هفتهزار دينار است.
در مخلوقات غريبة الخليقة خالق منّان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است خليقة در تاريخ بحيره استكه اهل تاريخ آوردهاند كه سطيح كاهن پسر مسعودبن نمازن بن زيب است و بحصة پيوسته كه استخوان اعضاء نداشته مكر عظلام سر و دست و اصابع دكلة و بعضي مورخان بر آنند كه روي او در سينهاش بوده چون او سطيحي بود از گوشت لاجرم به سطيح ملقب شد هرگاه در غضب رفتي پر باد شدي و بنشستي و مطلقا بر قيام قدرت نداشتي و او را مثل جامه در هم پيچيدندي و بمجالس بردندي و چون از او سخن خواستندي او را مثل مشك دوغ حركت دادندي بسخن آمدي و سطيح ميگفته كه يكي از جنيان در حين تكلم حضرت عالم السر و الخفيات با موسي آنچه ميگذشته او آنرا ميشنيده پس مرا بر مغيبات او مطلّع ميگردانمد و او سيصد سال بوده از عهد عمروبن ربيعه تا زمان ولادت حضرت خيرالبشر خلقة در كتب معتبره استكه شق نيز در فن كهانت و اخبار ازمغنيبات ثاني اثنين سطيح بوده و اعجوبة دوران خود بوده و بقولي پسر خالة سطيح بوده و ولادت سطيح و شق در يك روز اتفاق افتاده و شق بحسب خليقة نصف بدن آدمي بوده و يك دست و پا نداشته است
ص:339
خلقة از باب پنجم از كتاب بحرالسعادة نقل شده استكه يأجوج و ماجوج از فرزندان جوهربن يافت بن نوحاند و يأجوج بغايت كوتاه قامتند چنانچه قامت هر يكي مقدار يك شبر بيش نيست و ماجوج در غايت درازي چنانچه قامت هر يك بقياس شصت كزاست و ياجوج از تركند و ماجوج از ديلم و بهر قدير با ايشان مخلوقي هستند بسيار و بيرون از وهم و قياس چنانچه در بحيره از نسخ معتبره نقل نموده كه بني آدم ده جزوند از آنجمله نه جزو امم ياجوجند و يك جزو باقي اهل عالم و همچنين در اخبار آمده استكه ماجوج دو گروهند كه هر يك از ايشان بچهارصد فرقه منقسم شوند و هر فريقي چهارصد برابر تمامي امة محمد صلي الله عليه و آله و هر يك از ايشان نميرد تا هزار نفر از نسل خود نه بيند و تمامي ايشان منحصر در سه صنفند صنف اول جماعتي هستند كه هر يك از ايشانرا صد و بيست كز طول قامت بود و عرض كمتر از اين باشد و صنف دويم را صد و بيست كز طول و صد و بيست كز عرض و ضعف سيم طايفه باشند كه طول و عرض آنها از يك شبر تا چهل ذراع كشد و صنف اخير را كليم كوش نامند كه كوشهاي ايشان با قد ايشان برابري كند و وهب بن منبه گويد كه يك كوش ايشان ظاهر و باطن پشم دارد مثال پشم شتر و يك كوش ايشان موئي دارد مثل موئيكه پيش از پر برويد و در گرما و سرما بهر دو محتاجند و بقوت چنان باشند كه فيل و كركدن با ايشان مقاومت نتواند كرد و گويند ضعيفترين ايشانو سنگ صد مني را بسر انگشت بيندازد و از وحوش هر چه بدست ايشان افتد جان نبرد و گويند هر چه در عالم است مرگ خود نداند الا قوم ياجوج و ماجوج كه ايشان وقت فوت خود بدانند و وهب بن منسبه گويد كه وقت مرگ خود را از آن شناسند كه هزار پسر از هر كد ام كه در وجود آيد كه همه سجد تيراندازي رسند و در سواري ماهر شوند مادر و پدر دانند كه وت موت ايشان است چون اثر آنرا در ذات خود مشاهده كنند مردان و زنان از هم جدا شوند و ساختگي كار مردن نمايند خليقة غسق و حشر آدم است و در كافي است كه محل نشستن او يكجريب در يكجريب بوده و هر انگشت او را سه كز طول بود و ناخنوهاي آن مانند داس بود و اينها كاشف از ضخامت جثه او است و در تفسير كارز استكه پسر اوعوج را بلندي قامت بيست و سه هزار ذرع و ثلث ذرعي بود و در وقت طوفان آب از بلندترين جبال چهل كز در گذشت و عوج را هنوز بسر زانو نرسيده و در همان تفسير است كه وقتيكه حضرت موسي را با جباران جنگ بود عوج يك لخت كوه بريده بر سر خود برداشت بقصد آنكه بر سر سپاه حضرت موسي اندازد و همه را هلاك كند پروردگار عالم مر غيرا فرمود كه بمنقار آن سنگ را سوراخ كرده در گردن او افكند و حضرت موسي بموجب وحي بجنگ او رفته با آنكه قد مباركش چهل ارش بود چهل ارش ديگر چنين كرد و چهل ارش طول عصاي آنحضرت بود سر عصا بر شتالنك او رسيد و در افتاده جان بداد مشهور است كه استخوان ساق او بر سر درياي نيل افتاده و چندين هزار سال مثل پل بود و مردم مصر و قوافل بيشمار از روي آن آمد و شد ميكردند تا آنكه در ظهور ملنت بيضاء اسلام برطرف شد خليقة در زنجيره استكه و بار شهريست ميان صنعا و شجردان موسوم است بوبار بن سام بن نوح و در آن شهر مردم خوب بودند و قبايل بسيار و اموال بيشمار فرمان خداوند نبرداند پس مسخ شدند و نسناس كششد چنانكه يكدست و يك پا و يك چشم دارند و دائم مثل بهائم در كنار دريا چرا كننده خلقة در نگارستان استكه ابن جوزي گويد كه در شهور سنه اثني و حمين و ثلثمانه دو شخص آوردهاند كه معدة ايشان بهم چسبيده بود و ديگر جوارح و اعضاء هر يك عليحدة بود نزد حاكم موصل و مادر ايشان همراه بود يكيرا هوس زنان بود در سر و ديگري را عشق خوش پسران لاله عذار قضا را يكي از اين دو مريض شده فوت شد و پس از چند روز متعفن شد و ديگري كه در حيوة بود عذاب ميكشيد تا آنكه پس از مدتي اين نيز هلاك شد خليفة در زنجيره استكه در
ص:340
كتب معتبره آمده كه حجاج بن يوسف چون از مادر متولد شد مخرج زيرين او بسته بود بمحنت زياد آن موضع را گشودند اما او شير از پستان مادر نميگرفت ابليس عليه اللعنة بصورت حكيمي حارث بن كلده نام آمده گفت بزغالة را كشتند و خونش را در او ماليدند و حجّاج را در خونش نشاندند و در روز ديگر آدميرا كشتند و خونش را داده ماليدند و در روز سيم ماري را كشتند و خونش را در او ماليدند و حجاج را در خونش نشاندند پس بعد از اين همه آنوقت شير خورد غرض كه در صغرش آنملعون در تمناي خون اينهمه بود و هم از انملعون منقول استكه ميگفته هيچ چيز نزد من از خون آدمي ريختن لذيذتر نيست و عبدالله سهل در كتاب اوائل آورده كه اول كسي كه اختراع محمل كرد و بر او نشست او بود و زندان بي سقف نيز اختراع او است و زنانرا با مردان در يك زنجير كشيدن اختراع او است گويند چون بمرد پنجاه هزار مظلوم در زندان او بودند آنچه بدست خود گشته بود زياده از صد و بيست هزار ميشد و در جنگها خداوندا خليقة و ايضاً در همان كتاب استكه گويند خدايتعالي انوري شاعر را پسري داده بود كه مقعد او منفذ نداشت زياده از سه روز نزيست چون به او آمدند انوري ميفرمود كه ياران يك مقعد درست در عالم درآمد و او نيز نماند و در دنيا زيست ننمود خليقة و ايضاً گويد كه در زمان سلطان ابوسعيد چنگكيزي مردي بود در سلطانيه كه اصلاً دست نداشت و بر اندام مثل غرس مو داشت و ريشي داست بس طويل و گدائي ميكرد و سخنش را كسي فهم نميكرد و لعنت نميشد خلقة و هم در آنجاست كه ثقة نقل كرد كه روزي در كشمير مردم را به بيگار ميگرفتيم شخصي طويسل اللحيه بنظر درآمد كه اكثر محاسنش سفيد شده بود گفتم اينرا نيز بگيريد بركشته گفت من عورتم چون اعضاي باطني او را مكشوف ساختيم چنان بود كه ميگفت و راقم الحروف نيز مثل اين مشاهده كرده قريب سه اچين در قرية موسوم بكالياده شبي بموضعي نزول كرديم كه ني شكر زراعت كرده بودند تا صبح شخصي بر در خيمة با محافظت زراعت خود ميكرد و چون صحبتشد جمعي گواهي دادند كه اين زنست نه مرد ريشي داشت بس طويل و صورتي داشت بس مردانه اما يقين شد كه زن است خلقة و ايضاض گويد كه ناصريه قريه ايست نزديك طبريه و اهل آن قريه مريم را تهمت كردهاند بشومي اينعمل تا حال در انملك دختر كه ميشود بكر نباشد و در آن موضع درختي است كه بصورت زني باشد ثمرة آندرخت و او را دو پستان و دو دست و دو پا باشد و فرج او مفتوح باشد خلقة و ايضاً نوشته است كه در غرائب الاسرار آمده كه در حدود چين قومي ميباشند به شكل آدمي امّا موي ايشان شبيه موي بوزينه است و آن قوم قارند بر پريدن چنانكه از شاخي به شاخي پرواز كنند. خلقة و از ختان بن ثابت نقل نموده كه گفت زني ديدم كه اصلاً دست نداشت و هر كاريكه مردم بدست ميكردند آنزن بپاي خود ميكرد خلقة و ايضاً از محمدبن زكرّيا نقل نموده و او از تاريخ يافعي كه يافعي ميگويد كه چون بيمن رسيدم تمثال انساني ديدم كه از پاهان بصورت زني و از كمر تا فرق دو زن و يك بدن بود و چهار دست و پا داشت و دو سر و هر دو طعام ميخوردند و سخن ميكردند چنانكه وقتي با يك ديگر جنگ ميكردند و وقتي به صلح بودند خلقة و ايضاً از جامع الحكايات نقلنموده كه صاحب تاريخ ديالمه ميگويد كه دو شخص را از ديار ارمن نزد ناصرالدوله آوردند پشت هر دو بهم چسبيده بود قريب به بيست و يك سال از عمر هر دو گذشته بود و اكل و شرب و خواب هر دو مخالف يك ديگر بود خلقة و ايضاً در سجره استكه ثقة از زبان وزير بحرين نقل كرد كه نوبتي در وقت غوص يكي از غوصيان چون سر از آب برآورد آدم آبي بر پايش چسبيده او نيز دستش را گرفت و برآورد ملاحان او را در كشتي افكنده نزد وزير بحرين آوردند همه چيز او بآدمي شبيه بود الا پوست بدنش كه بغايت نرم بود و موي زردي داشت و ناطق نبود و فريادي ميكرد مثل حيوانات سه روز آنرا نگاهداشتند هيچ چيز نميخورد و بمردن نزديكشد
ص:341
آخر وزير فرمود كه او را بدريا اندازند ملاحان باز او را در كشتي نشانده بدريا بردند با وجود آن ضعف و ناتواني چون دانستكه در قعر او آب است از بيست كز راه خود را در آب افكند و رفت خلقة در تاريخ مجدي استكه يكي از مورخان در تصنيف خود آورده كه در هر موز مردي را ديدم كه بيك پاي ميرفت و بر عصائي تكيه زده آنرا بعوض پاي ديگر بر زمين مينهاد و از تهيگاه او يك پاي ديگر بيرون آمده بود و از پشت او بالا رفته بميان دو كتف او رسيده و آتمرد آن پاي را هرگاه كه ميخواست حركت ميداد خلقة و ايضاً در تاريخ مجدي و تاريخ اخبار الاول المعروف بتاريخ الحقي و ديگر از كتب معتبره استكه ابوالعباس كه ملقب باحزاب الدوله بود حكايت كرده كه از محمدبن سلمه شنيدم كه گفت نوبتي نزد يحيي بن اكثم رفتم صندوقي ديدم پيش او نهاده قاضي مرا مخاطب ساخته و گفت سرايضند و قرا گشاي چون سر صندوق را گشودم جانوري ديدم كه سر از آنجا بيرون آورد سر و روي او بر شكل آدمي و باقي اعضاء او بر شكل مرغي بود كه آنرا زاغ گويند ليكن سه پايه نهانداشت و در پيش سينه و آبخور و دو پيله برآمده مانند دو پستان چون آن هيئت عجيبه را مشاهده نمودم حيران شدم و خداي جل و جلاله را بپاكي ياد كردم چون قاضي آثار هراس در بشرة من مشاهده نمود گفت از او سئوال كن كه نام تو چيست چون پرسيدم جواب داد شعر انا زاغ ابوالعجوه انا ليث مع اللهوه فلا يرقب في تحت و لا يحذر في السطوة انگاه روي بمن آورده گفت ايجوان شعري بخوان من غزلي بر زبان راندم او را ديدم كه مدار يك كز از زمين پرواز نموده گفت زاغ زاغ و باز بزمين افتاد من از قاضي سئوال كردم كه اينجا نور را از كجا آوردهاند گفت حاكم بمن اينجا نور را برسم تحفه نزد مأمون فرستاده و در اينباب نامة نوشته كه شرح حال در نامه مسطور باشد خلقة و ايضاً در تاريخ مجدي استكه در زمان سلطان شمس الدين ايلتمش در دهلي زني فرزندي آورده بود كه تمامة اعضاي او پر موي بود مانند خرس و دندانهاي زيرين نداشت و بعضي از اعضاي او هم نجرس ميمانست و چون دندانهاي زيرين او نبود سخنش معلوم نميشد و راست طبع نبود و گاهي پموجي بر خواسته رقص ميكرد و از عجايب اتفاقات آنكه دختري از آنمرد متولّد شد كه مانند او بود از اهل آنروزگار نقل كردند كه مادر او خرسي برده با وي مجامعة كرده و آنعورت بآن جوهر نفيس حامله گشت سلطان املتيش او را بتحفه بدار الخلافه فرستاد خلقة حمدالله مستوفي در نزهة القلوب گويد كه گوسالة ديدم در ولايت از آن كه چهار چشم داشت و اينصورت در زمان سلطان ابوسعيد خدابنده بود و شئومة آن در آن ايام سلطان وفات نمود و دولت او بدودمان هلاكو رسيد و در آثار الباقيه استكه حاكم سنجاب بجهته نوح ساماني اسبي فرستاد كه دو سر داشت و دو پاي و دو بال و بآنها پرواز ميكرد
در اختراعات بديعة صناعان و پيشه وران و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است اختراع در زنبيل معتمدي استكه كليسيلو كه به تلفظ فرانسه كاليله گويند منجّم معروف مشهور است كه اقمار مشتري را او پيدا كرد و بدر و هلال زهره را او معين نمود و بعضي بر آنند كه واضع دوربين او است اگر قبل از او دوربين بوده ناقص بوده مشاراليه به تكميل او پرداخت چنانچه دوربين بزرگ را او مخترع شد كه يك چيز را هزار مرتبه بزرگ نشان ميداد در شهر يياء كه از شهرهاي ايتالياست در سنه 1564 مسيحي مطابق سنه 973 هجري متولد شده و در سنه 1642 مطابق سنه 1051 هجري وفات يافت اختراع در كنزالعلوم و الّلغة است كه ساعت آلتي است كه بآن وقت شناخته ميشود و كثيرة ايشوعست اول مخترع آن اعراب بوده است در خلافة هرون الرشيد چه اول آنرا از چوب ترتيب ميدادند پس رشيد ساعتي بزرگ را هديه فرستاد از براي شارلماني امپراطور رومان در اروپا پس ديدن آن اروپائيان را باعث دهشت و تعجب شده پس در صدد تحسين و اتقان اين اختراع برآمدند
ص:342
تا اينكه رسيد اتقان او بانچه حاليه مشاهده ميشود اختراع و في الكتاب المذكور اديزون طبيعي امريكي ولد سنه 1874 مسيحي انقطع عن الدراسة صغير الطلب القوت فاكبّ علي العلم بنفسه حتي بلغ فيه و خصوصاً في فرع الكهربائية مبلغا جعل فيه نادرة جيله و كفي انه مخترع فونو غراف اختراع و در همان كتاب است كه اسطول لفظ يوناني معرّب معناه مجموع السفن الحربيه و المراكب الحربيه قديمة برع فيها انفنيقيون فيالقرن الخامس و العشرين قبل المسيح و تلاهم اليونيانيون و كانت تصنع من ابخثب و تسير ما بشراع و قد اخذها العرب عن الرومان تا آنكه ميگويد اول كسيكه كشتي جنگي را در كاربرد در اسلام معاويه بود در زمان عثمان و بواسطة كشتي جنگي در سنة 28 هجري جزيرة قبرص را فتح نمود پس از آن عمل اساطيل رونق گرفته تا آنكه كارخانة از براي او ترتيب دادند و اول كارخانه در تونس نباشد در زمان خلافت عبدالملك مروان پس از آن انشاء دار الصناعة اساطيل شيوع يافت در امريكا و اندلس و مصر و بواسطة سطول و كشتي جنگي سردينيا و سيلياد كريد و قبرص و غير اينها از جزائر بحر ابيض فتح شد اختراع و ايضاً قال في لغة اكادميا انه اسم كان يطلقه اليوناينون علي حديقه المرزوعة زيتوناً و غيره و كانت مرسحا للالعاب الرياضية سميت باسم مهديها للجمهورنه و هو اكاديموس و كان الفيلسوف افلاطون تيردد عليها لالقاء دروسه علي تلامذته من هنا اطلق لفظ اكادميه علي كل مجمع علمي اول من اسس اكادمية فرنسا ريشليو 1635 م و كونها من اربعين عضوا و كلفهم تحرير القاموس الفرنسي ثم تلاها اكادميات اخري للاداب والاثار القديمة و الصنايع الجميلة و العلوم الطبيبة و يطلقول علي مجموع علمائها كلها انستيتوا اي ندوة العلماء اختراع اميرالامراء وظيفه ايست كه اختراع نمود او را راضي عباسي و سبب اين اختراع را در كنزالعلوم و اللغة چنين نوشته كه خواست خود را در راحة اندازد از فشار اتراكي كه در زمان معتصم بعنوان حراسة از خليفه معين شدند رفته رفته غالب بر خلفاء شده بنحويكه جز اسم خلفاء بر آنها چيزي نماند پس راضي بالله اختراع نمود اميرالامرائي را باين نحو كه يكي از آن اتراك را والي بر ديگران قرار داد كه حاكم بر آنها باشد و ايشانرا در تحت نظام درآورد و في الواقع باينكار سلطنت تامه با تراك داده و نتيجة حاصل نكرد چنانچه در تواريخ خلفاء عباسيه ثبت و ضبط است اختراع و في كنزالعلوم و اللغة پايان هود و نيس بابان الطبيعي الفرنسي الذي اكتشف قوة منرونه تجار الماء و هي النظرية التي اتبتي عليها اختراع آلالة النجارية البحرية و قد صنع بنفسه اله تجاراية بحراية في الماينا سنه 1707 م و سبب هجرته الي الماينا الاضطهادات الدينيه في فرنسا في القرن السابع عشر اختراع و فيه ايضاً في لغة باسكال رياضي و طبيعي و فيلسوف فرنسي اختراع و هو ابن ثمانية عشرة سنة اله للحساب و هو مكشف قوانين ثقل الهواء اختراع و فيه ايضاً البالون هو القبة الطيارة و هي مكونة من خلاف رقيق دو شكل كروي متي ملئت بالهواء الحارصارت اقل ثقلاً من الهواء فتسبح فيه اختراع هذه القبه الطيارة الاخوان ايسين و يوسف مونجليفر توفي الاول سنه 1799 م و الثاني سنه 1881 و كانا يصنعان الورق في مدينة الوناي بفرنا اختراع و فيه في لغة بسيكلت هي العجلة التي سماها بعضهم بالدراجه و هي ليست كما قدبنوهم من مخترعات هذا القرن او الذي سبعة فانه يوحبدرسم في المكتبه الاهلاية بباريس تمثيل رجالاً من الرومان يرتاضون عليها و هي و ان كانت موسسة علي نفس النظرية التي تاسست عليها بسيكتنا الحالية الا انها كانت غليظة التركيب بطيئته السير اختراع و فيه في لغة بوصله هي آلة كالساعة بتحرك في وسطها ابرة محمولة من وسطها تستعمل لمعرفة مواقع الشمال و الجنوب الارضين في اي نقطة من نقط الارض يقال ان الصينيين هم الذين اخترعوا البوصلة و يقال ان مخترعيها هم العرب اختراع و فيه ايضا في لغة يومب يطلق هذا الاسم علي كل كرة من المعدن
ص:343
مجوفة و شائله في جوفها مواد السابيه و هذه المقذوفات يضنع الان من الحديد الزهر و تخشي بمواد سريعة الالتهاب و الفرقفه فنفذف لاحراق المساكن و المعسكرات و جميع ماياذي اليه العدو و لايعلم من اكتشف هذه الائمة المبيدة فيقال انها كانت معروفة لدي الصنيين من القدم و يقال ان مكنشفها ضابط فرنستي سنه 1403 و همزيزعم ان مخترعها احد اعيان الغرنسيين الي ان قال فعل البوهب في النفوس مريع فطيع فانه قد تقع اليومية فتفرقع فهتلك ثلاثين نفساً و روي في حرب سجري انها وقعت فمحقت مقدم السفينة و اصابت مائة تسمة و قد اكتشف بعد ذلك بومب يحمل في الجيب و يلقي اليه فيلتهف بمجرد ملامسة للارض اختراع و فيه ايضاً الترامواي كلمة انجليزية مركبة من كلمتين ترام بمعني قضيب منبعج و ويع بمعني طريق هذه الخطوط الحدبدية المنبهجة التي يمكن وضعيها في اوساط الطريق بدون ان تعرقل سير المارة و لا المركبات الاخري فيها صنعت في انجلزه منذ اول الاقرن التاسع عسر و ذلك انتم اولا كانوا اخترعوا عربات علي سطح خشبي لنقل الفحم الججري من شمال انجلزه و كان ذلك سنة 1770 م ثم اخترعوا القضيان تلحديه البارزه علي نحو ما عليه قضبان استكه الحديدية العادية ثم ابدلت با نقضيان المحفورة التي علي شكل اليميا زيب علي نحو ما عليه قضبان ترامواي القاهرة و كانت تلك اتقضيان معروفة بل ذلك في امريكا تاسس الترامواي في انجلزة لنقل الناس في شوراع المدينة منذ سنه 1840 بواسطة ايخول ثم حال دون امامه حائل من القعوبة ثم توجه اليه بطرائق اخري فينج و تاسس شله في اكثريلا و اوروبا ثم ابدلت قوة ايخول بقوة البخار ثم بقوة الكهرباء كمامو شانه الآن في القاهرة و قدحدث بسببه في كل بلد من سهولة الاتصال نااتظمت معه احوال الناس واسعت اعمالهم و كان ذلك سبب ثروت ما ترمي تلك الخطوط الجديدية في كل قفطر اختراع و فيه ايضاً في نفقه ترسلي هو رجل طببعي ايطالي مخترع يا روستر و يكتشف نواميس الضعظ اتجوي سنه 1647 مطابق سنه 1068 هجري و قال في نقه بارومتر مواله نفياس الضفط الواقع من الهواء علي اجسام الارضية اختراع و فيه ايضاً التلسكوب هو المنظار الفلكي و هذه الكلمة الاوروبية آيتة من البونانيه من تيل اي بعيد و سكوبيواي اختبر و هو مركب علي نظرية العدسات البلورية انظر عدسه و اول تلسكوب ظهر في اوروبا كان من صنع العالم الهولاندي ميتيوس سنة 1609 م ثم ضيع العالم الايكوسي غريغوي تلسكوبا ذامرأته في سنه 1663 ثم صنع نيوتن الفلكي الانجليزي تلسكوبا اخر سنه 1666 مشابها للسابق و لم يره ثم جواء الفلكي الالماني هرشل المنوفي سنه 1822 م قكمل صنع التلسكوب و اعطاء الصورة التي هو عليها الآن من الاتقان و قد وضع تلسكوب في مرصد باريس سنه 1875 تمن به المرصدان يري القمر علي بعد 30 فرسخا و ذلك لانه يكبر قطر مرثياته عماتراه و العين المجردة 2400 مرة و لا يزال العلم دائبا علي تحسين هذه آلاله للوقوف علي بدائع السماء اختراع و فيه ايضا تلفراف كلمة ارووبية مشتقه من المبوبابته من تيل اي بعيد و غراف اي اكتب و قد كلفت الامم من اقدم الازمنه بايصال اختبارها باسرع يايمكن تجنباً لخطر اوتهيتوا الطاري حتي ان اليونانيتين الاقدمين كانوا اتيخاطبون عن بعد شاسع يناريسعرونها علي قمم الابراج فيتفاهمون بضوئا ليلاً و بدخانها نهاراً الي ان قال ولكن اختراع التلغراف بمعناه العصري ينسب لكودشاب المهندس الفرنسي فانه اختراع انه تفل الحركات عن بعد في الهواء سنه 1793 م ثم اخذ في بيان تكميله من الامائده بما لا مريد عليه اختراع و فيه ايضاً التلفون هواله معدة لنقل الكلام الي جهات بعيده و اسمها مشتق من اليونانيه من نقطة تيل اي بعيد و فون اي صوت و هو آلة تركب كآلة التلغراف من عدتين احداهما موجودة في نقطه الارسال و الاجزي في نقطة الاستقبال من سلك موصل بينهما و يوجد من هذه الآلة انواع كثيرة علي قرب عهدها اذاوّل تلفون مغناطيسي انشيء
ص:344
كان سنه 1876 م بواسطة بيل الانجريزي ثم شرع في بيان سرسريان الصوت في سلك السفلون اختراع و فيه ايضا في نقه جو تامبرج هو رجل الماني ولد سنه 1400 م و ينب اليه اختراع الطباعة اختراعها اولانجمر حروف كل كتاب يطبع علي الخشب ثم اخذه علي الورق باتفغط فكان يلزم لكل كتاب حفر خاص ثم اخترعت بعده بزمان مديد الحروف المتفرقة اختراع و فيه ايضا اعلم مان الميكروبان اسم علمي يطلق علي البجراثيم الحيوانيه او النبانيه الدقيقة المنشرة في الهواء و الارض و في كل مكان و اشكالها مختلفة فهي اما سيديرة او مستطيلة او غير ذلك و من خصائصها انها تكاثير بسرعة مدهشة بمعني انّ الواحدة منها لووجدت و سطامناسباً قلدفي الساعة الواحدة الوفا من الملامين و قد لا يتجاوز حجم الواحدة منها جزءاً من الالف من الميليتمر و لكنها زعماً عن هذا الصغر تفعل الاعاجيب في عالم الطبيعة فهي التي تحلل الاجسام و تحدث التخمر و التعفن و ليس جميع انواعها ضارا بالانسان بل منها ما هو نافع بل ضروري لحيوته مثل الميكروبات التي في معدته التي بواسطتها ثم له و ظيفه ايضم الاطعمة و تحليلها علي ان منها ما هو سبب اكثر الامراض الهائلة كالسل و البرص و غيرهما و مما يساعد علي تمو جميع اشكال الميكروبات وجود الرطوبة و قليل من الحرارة و اول من اكتشف الميكروبات العلامة باستور الطبيب الفرنسي الاشهر فخدم الانسانية بذلك اجل خدمة اذ عرفت بواسطته الآن اسباب الامراض بعضالة و كيفيتة ابادتها و التوقفي منها و لقد كان الطبيب الجراح عقب عمله الجراحي يعني بالجرح الذي احدثه و لا تيمكن من لامه الا بعد غناء شديد اما الان و قد عرف ان سبب ذلك هجوم الميكروبات علي الجرح و تكاثرها فيه فيقادمونه بالمطهرات من محلول السليماني و غيره فلا تمر عليه ايام الا ثلثم اختراع و فيه ايضاً الميكروسكوب هو المنظاهر المعظم للدقائق فيري به ما لا يري بالبصر من الاجسام البالغة حد الصغر و هذه الآلة المركبة من عدستين زجاجتين كعدستي النظارة العادية فابعدسته الاولي ترسم المرئي مكترا وئ العدسة الثانية برسم ذلك الرسم المبتكر تكبر افيكبر عن اصله مآت من المراة فتراه العين في دقائقه الصغري ختم ذكره حتم و هم در آنكتاب استكه كولومب نام كسي استكه تكشف نيكي دنيا شد اصلاً ايطالياني ولي مستخدم اساينا بود سه كشتي با جمعيتي از جانب دولت برداشته تا چند ماه روي آب بود تا آنكه همراهانش مايوس شده ارادة قتلش نمودند بعد از اينكه قدري از اراضي آنجا نمودار شد مطمئن شدند پس چند مرتبه آمد و رفت كرد تا آن مملكة را كاملاً كشف كرد وقتي بعضي از نظر او از باب حسد گفتند اينحكيم كاري نكرده چه اين اكتشاف را ديگران هم قادر بودند چون كولومب اينرا شنيده از آنها دعوت نموده و دروقت گستردن خوانت امر نمود بهر يك از آنها تخم مرغي داده و گفت التماس من آنست كه هر كدام تخم مرغ خود را بر سر خود راست گذارد پس همگي جدّ و جهد نموده نتوانستند پس فرمود كه اين امريست آسان انگاه سر بيضه را قدري شكستند پهن شد و بالاي سر گذاشته ايستاد چون جانشين اينرا ديده گفتند ما هم اينرا ميدانستيم گفت پس چرا پيش از من نكرديد پس دانشمند كه اين تعريض بر آنها بود اظهار حجلت از گفته خود نموده و زبان بستند از تنقيض او و اين اكتشاف در سال 1493 مسيحي بوده
در فرجهاي بعد از شدت درماندگان و گلچين از گلباغنهاي آن چند گل است فرج در كتاب فرج بعد الشده استكه سارخ نام مردي برزگر نقل كرد كه وقتي از بصره بيرون آمدم گفتند كه در بيراه دزدي است خواستم كه برگردم رفيقي بمن دچار شده گفت انديشه مكن كه من حريف دزد هستم لاجرم من همراه او شده و ميرفتم تا بمنزلي رسيديم و بر سر راه فرود آمديم ناگاه ديدم كه آندزد از كمين برآمده حمله آورد و بر رفيق من و اخر او را زبون كرد و خون او را ريخته قصد من نمود من آنچه داشتم پيش او نهادم و تضرع بسيار كردم مفيد واقع نشد سپس دستهاي مرا بسته روان شد و مرا در ان
ص:345
بيابان افكند من از گرماي آن بيابان مثل ماهي بر خاك ميغلطيدم تا آنكه خود را گشودم و بهر طرفي دويدن گرفتم ناگاه چشمم بر سياه خانة افتاد چون نزديك بآنخانه شدم اتفاقاً خانة آندزد بود چون مرا ديد بدر دويد و شمشيري كشيده قصد من كرد باز من بنياد تضرّع كردم زنش گفت اينرا در اين نزديكي بكش و دورتر بر او دست مرا گرفته دورتر آورد و بر سر پا نشاند چون دست با شمشير بلند كرد ناگاه شيري از عقب او برآمده و او را در ربود و من از شرّ او خلاص شده براه خود رفتم فرج در تاريخ بحيره استكه سعدالدّين ابهري كه در سلك وزراي سلطان تكش انتظام داشت پيوسته در عيب و بدگوئي طايفة اسماعيليان بود و سلطان تكش نيز او را بر قلع و استيصال ايشان ميگماشت تا انكه ايشان نيز قاصد جان او شدند و يكي از قدائان را بر قتلش نامزد كرده فرستادند فدوي مذكور در حوالي منزلش ساكن شده فرصت ميجست اتفاقاً در آنروها وزير بنا بر عداوتيكه كه با صاحب كبير شهاب الدين مسعود خان خوارزمي و وحيدالدّين عارض داشت در خدمت سلطان ايشانرا بجميع قبائح منسوب ميساخت لاجرم هر دو را سلطان بوزير داد كه آنچه خواهي بكن وزير چون سالها در اين آرزو بود هر دو را دست بسته بدر خانة خود آورد و از وفور غرور فرمود كه حميدالدين را گردن بزنند و صاحب را نيز فرمود كه بر سر پا نشانيده گردن زنند هنوز او را نكشته بودند كه فدائي فرصت يافته بدرون دويده بقتلش رسانيد مردم وزير فدائي را كشتند و صاحب از ميانه جان بسلامت برد فرج در كتاب فرج بعد الشدة از قاضي ابوالقاسم تنوخي نقل كرده كه وي گفت روزي در كوفه در مجلس ابوعلي عمروبن تميمي بودم كه غلامي از غلامان او درآمد و فرياد كرد كه فلان وكيل ما را در ييشه شير گرفت و حاضران جملگي بر فوت او اظهار ندامت كردند و تعزية ابوعلي بجاي آوردند وي گفت سبحان الله چند سال قبل از اين هم در آن بيشه شيري پدر او را به بيشه درون برد قاضي گويد روز ديگر در مجلس بوديم پيش ابوعلي كه وكيل او در آمد از ديدن او ما را حيرت افزود و حقيقت حالرا سئوال كرديم وي گفت چون شير مرا به بيشه درون برد از غايت خوف مرا بيهوشي دست داد چون بهوش باز آمدم خود را در بيشه تنها ديدم برجستم ديدم كه شير با گرازي در جنگ است من گريزان شدم ناگاه پايم ببدرة درآمد آنرا برداشته در بغل نهادم و بجانب مأمني شتافتم چون ازمحل خوف و خطر گذشتم سر آنرا گشودم نوشتة ديدم بخطّ پدرم سر آن بمهر از بغل بيرون آورد و پيش قاضي نهاد ابوعلي خطّ پدرش را شناخت و كمال تعجّب باو دست داد فرج در تاريخ بجيره از صاحب طبقات ناصري نقل كرده كه گفته است من در سفر هندوستان بخواجة بلخي كه از عالم معني خبري داشت رفيق شدم و از صحبت يكديگر مخظوظ بوديم تا انكه روزي گفت عجيب قضية در اين روزها در ترمد واقع شد چنانكه پسركي را مغولي در قتل عام ترمد باسيري برده بود و تربيتش مينمود چنانكه آن كودك محسود اقرباء مغول كشته بود و اقرباي آنمغول از ترس او هيچ نمييارستن گفت كه بسيار آن پسر را ميخواست چون آنمغول فوت كرد جميع حسّاد آن پسر زبانرا يكي كردند كه چون فلان تو را بسيار دوست ميداشته در دخمه نيز شما بايد با او همراه باشيد چه رسم مغول استكه چون كسي از اكابر ايشان بميرد او را تنها بدخمه نمينهند و نابالغ چندي با او رفيق ميكنند زنده پس آن پسر باين راضي شد چون آنمغول را در قبر در آوردند همه رفتند پس آن مسلمانزاده كه غسلي برآورده بود و پاكيزه بدخمه درآمده بود در گريه و زاري درآمده گفت ايخداوند من مسلمان زادهام پس چگونه روا باشد كه حشر من با كافري چنين شود در اينحالت بود كه ناگاه ديد دو كس با عمودها درآمدند و بر آنمغول دويدند و بآن پسر گفتند تو كيستي كه بوي مسلماني از تو ميآيد آن پسر حال اسيري خود را گفت يكي از ايشان عمود خود را بر ديوار زد كه شكافته شد پس باو اشارة برآمدن كرد بيرون دويده
ص:346
خود را در صحراي ترمد ديد و از آنجا كه قبر آن مغول بود تا صحراي ترمد سه ماهه راه بود و از آن شرارها كه از عمود ايشان جسته بود برويش اندكي رسيده بود خون از زخمش ميچكيد و به تميشد هر چند كه مدتي از آن قضيه گذشته بود و از بدايع امور است فرج في المستطرف لماوجه سليمان بن عبدالملك محمدبن يزيد الي عراق ليطلق اهل السجون و يقيم الاموال گويد چون سليمان محمدبن يزيد را روانة عراق ساخت تا آنكه مجوسين را رها كند و اموالي را كه گرفته بودند بصاحبانش تقسيم كند محمد بر يزيدبن ابي مسلم تنگ گرفت تا آنكه خلافت به يزيدبن عبدالملك رسيد او يزيدبن ابي مسلم را والي فريقيه نمود و در آنوقت محمدبن يزيد در آنجا از جانب سليمان ولاية داشت چون فهميد كه سليمان مرده و خلافت به يزيدبن عبدالملك رسيده و او يزيدبن ابي مسلمرا والي نموده و فرستاده است او را خوف غلبه كرده پنهان شد و يزيدبن ابي مسلم هم كمال سعي را در پيدا كردن او نمود تا آنكه در يكي از روزهاي ماه رمضان نزديك بمغرب او را پيدا كرده نزد يزيدبن ابي مسلم آوردند يزيد خوشة انگور در دست داشت و منتظر دخول وقت افطار بود چون چشمش بر او افتاد گفت يا محمّدبن يزيد ديرگاهيست از خدا مسئلت مينمايم كه مرا بر تو تسلّط دهد محمّد گفت قسم بخدا كه من هم مدتي مديد است كه از خداوند مسئلت ميكنم كه مرا از شرّ و كيد تو پناه دهد پس يزيد گفت قسم بخدا كه اين حبّة از انگور آنخورم مگر آنكه ترا بقتل رسانم پس امر نمود كتفهاي محمدبن يزيد را بسته و بالاي قطعش نشاندند و جلّاد هم بالاي سر او ايستاده در اين اثنا وقت مغرب داخل شده اقامة نماز گفته شد پس يزيد آنخوشة انگور را از دست خود گذاشت و از براي نماز برخواست و اهل افريقيه باطناً اجماع بر قتل يزيد نموده بودند و در انوقت فرصت يافته يكي از آنها در وقت سر برداشتن از سجده چنان عموئدي بر فرق او زد كه في الفور قالب تهي نمود پس از آن بمحمدبن يزيد گفتند هر كجا كه ميخواهي برو فسجان من قتل الاميرونك الاسير فرج و في الكتاب المذكور و قال اسحق بن ابراهيم للموصلي رأيت رسول الله في النوم و هو يقول اطلق القاتل فارتعت لذلك و دعوت بالتشموع و نظرت في اوراق السجن فاذا ورقة انسان ادعي عليه بالقتل و اقربه فامرت باحضاره قلما رايته و قد ارناع فقلت له ان صدقتتي اطلقتك فحدثني انّه كان هو و جماعة من اصحابه يرتكبون كلّ عظيمته و انّ عجوز اجائت لهم بامرأة فلمتا صارت عندهم صاحب الله الله و غشي عليها فلما افاقت ثالت انشدك الله في امري فان هذه العجوز غربتي و قالت ان في هذه الدار نساء صالحات و انا شريفة جدي رسول الله (ص) و امي فاطمه و الي الحسين بن عليّ فاحفظوهم في فقمت و وهنا و فاضلت عنها فاشتد علي واحد من الجماعه و قال لابدمنها و قاتلني فقتلته و خلصّت الجارية من يده فقالت سترك الله كما سترتي و سمع الجيران بصيحته فدخولوا علينا فوجدوا الرجل مقتولا و اتسكين بيدي فامسكوني و اتوابي اليك و هذا امري فقال استحق قد وهلتك لله و لرسوله فقال و حق اللذين و هبتني لهما لا اعود الي معصيته ابدا فرج و فيه ايضاً قال بعض جلساء المعتمد كنابين يديه ليلة فخفق رأسه بالناس فقال لا ترجوا نعتي اغفي سويته فغفا ساعة ثم افاق جر عامرعو باد قال امضوا الي السجن و أتوني بمنصور الجمال فجاؤا به فقال له كم لك في السجن قال سنة و نصف قال علي ما ذا قال انا جمّال من اهل الموصل و ضاق علي الكسب ببلدي فاخذت جملي و توجهّت الي بلد غير بلدي لاعمل عليه فوجدت جماعة من الجند قد ظفر و القوم غير مستقيمي الحال و هم مقدار عشرة انفيس وجدوهم يقطعون الطريق فدفع واحد منهم شيئا للاعوان فاطلقوة وامسكوني عوضه وخدوا جملي فناشدتهم الله فابوا و سخت انا و القوم فاطلق بعضهم و مات بعضهم و بقيت انا فدفع له المعتمد خيمائة دينار و اجري له ثلاثين ديناراً في كلّ شهر و قال اجعلوه علي جمالنا ثم قال اتدرون ماسبب فعلي هذا قلنالا
ص:347
قال رايت رسول الله (ص) و هو يقول اطلق منصور الجمال من اتسجن و احسن اليه فرج و في الكتب المعتبرة من العامّة و الخاصّة مثل المستطرف والبحار و غيرهما ان الوليد بن عبدالملك كتب الي صالح بن عبدالله عامله علي المدينة المنورة ان اخرج الحسن بن الحسن بن علي(ع) منت اتسجن و كان مجوساً واضربه في مسجد رسول الله(ص) خمسمائه سوط و اخرجه من المسجد واجتمع الناس و صعد صالح يقراء عليهم الكتاب ثم نزل يأمر بضربه فبينمايقرء الكتاب اذ جاء علي بن الحسين(ع) فاخرج له الناس حتي الي جنب الحسن فقال يا ابن النعم مالك ادع الله بدعاء الفرج يفرج الله عنك قال ما هو يابن العّم فقال قل لا اله الا الله ايحلم الكريم الي آخر كلمات الفرج ثمّ انصرف عنه و اقبل الحسن يكرّرها فلمّا فزع صالح من قرائة الكتاب و نزل قال اراه في سجنه مظلوماً اخروه و انا اراجع اميرالمؤمنين في امره فاطلق بعد ايّام واتاه الفرج من عند الله فرج در مرآة الجنان يافعي استكه عون الدّين بن بيره بغايت تنگ دست شد كه مضطّر گرديد چون شنيده بود كه دعاء بر سر قبر معروف كرجي مستجاب است لذا بدانموضع رفته و دو ركعة نماز كرده و دعاء فرج نمود ميگويد كه از آنجا برآمده متوجه شهر شدم در يكي از محلات بغداد بمسجدي رسيدم بخاطرم گذشت كه در آنجا دو ركعت نماز گذاردم چون وارد شدم شخصي بيمار را ديدم كه در حالت نزع بود پيش رفته سر او را بر كنار گرفتم چون اين بديد چشم گشود گفتم دلت چه ميخواهد گفت به بيرون آمده رداي خود را نزد بقّالي كه بيرون مسجد بود گرو گذاشتم و به گرفتم باو دادم پس بمن گفت بوريا را بلند كن چون كردم از زير خاك كوزة برآمد مملو از زر گفتم هيچ وارثي داري گفت برادري دارم ميگويند مرده است الحال از آن تست بردار كه بتو قربت كردم واصل من از رصّافه است چون باينجا رسيد جان بداد بعد از تكفين و تدفين او آنزرها را شمردم پانصد دينار بود چون به كنار شهر رسيدم ناگاه كسي از روز في اشاره بمن كرد چون بدانجا رفتم او را بغايت شبيه به شخص مذكور ديدم چون كيفية حال از وي سئوال كردم معلومم شد كه او برادر آن ميّت است زرها را نزد او نهادم ويرا حيرت تمام دست داده بر من آويخت هر چند مبالغه كرد كه از اين زر چيزي قبول كن نكردم در همانروز اينسخن بدار الخلافه رسيد اشراف خزانه را بمن حواله كردند آهسته آهسته بپاية بلند وزارت رسيدم فرج در فرج بعد الشده استكه علوي كوفي گويد كه از كوفه با جمعي بعزم حج بيرون آمديم يكي از همراهانرا مرض استسقاء دچار شد در اندك روزي شكمش آماس كرد همه گمان كرديم كه او خواهد مرد تا آنكه از سواري باز ماند او را مثل اموات بر شتر بار كردند جمعي از اعراب باديه در تاخته آن قطار شتر را كه آنمرد در آن بود بردند آن مرد گويد چون اعراب بخانهاي خود رسيدند و مرا ديدند دورم افكندند من در پس خانهاي ايشان افتاده بودم و بگدائي لقمة از آنها يافته ميگذراندم و بمرگ خود راضي بودم روزي اعراب از باديه آمده ماران و افاعي آوردند سره دم افكنده بر اتش كباب كرده ميخوردند من يقين كردم كه اگر از آنها بخورم ميميرم از ايشان طلبيدم مرا يكي دادند من آنرا خوردم در خود حالتي ديگر يافتم بخوابيدم عرق بسيار كرده بيدار شدم طبيعت مستعّد اطلاق بود در دو شب و دو روز دويست مجلس اطلاق شد چونروز ديگر شد خود را سبك ديدم و آماس رفته بود قدري زاد از آنها گرفته بكوفه آمدم و از آن مرض مهلك نجات يافتم.
در زهد سلاطين و خواتين و اميران و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست زهد در كتاب عدة الداعي مذكور استكه سبب اينكه معاويه بن يزيدبن معاويه ترك خلافة كرد اين بود كه دو كنيز داشت كه يكي صاحب حسن و جمال بود و ديگري صاحب ادب و كمال و آنها وقتي با همديگر صحبت ميداشتند پس آنكنيز با كمال بانكه صاحب حسن و جمال بود گفت همانا كه جمال تو
ص:348
بكبر ملوك مبتلا ساخته آنكنيز گفت چه ملكي مقابل ملك حسنت زيرا كه آن مالك بر ملوك است و سلاطين مملوك مالك حسن و جمال هستند پس سلطنت حقيقه صاحب حسن و جمال راست كنيزك صاحب كمال گفت چه خوبي در سلطنت و چه خيري در سلطان است چه اگر قائم بحقوق آن باشد و عامل بشكر اين نعمة فرمان دهي گردد لذتي از براي آن در سلطنتش ممكن نيست و هميه منعض العيش است و اگر سلطان منقاد و مطيع به شهوات خود شود و لذّات خود را مقدّم بر وظائف سلطنت بدارد و مضيّع حقوق آن گردد و از شكران نعمت اضراب كند و اعراض نمايد پس قرارگاه او در آتش جهنّم است پس چه چيزي در سلطنت است كه ايندو مخدور بزرگ را داراست معاوية بن يزيد بن معاويه چون اينكلام را از آن كنيز شنيد متأثر شد بنحويكه خود را از خلافة خلع نمود و در خانة خود رفته در را بر روي خود بست تا آنكه بعد از بيست و پنجروز از دنيا گذشت. زهد محيي الدّين در فتوحات چنين آورده كه پادشاهي با خيل خدم و حشم براهي ميگذشت خدمت يكي از بزرگان رسيد عرضكرد ايّها الشيخ باينجامه و لباسها كه من پوشيدهام نماز رواست يا نه آن بزرگ تبسّم نموده سلطان از سر تبسّمش سئوال نمود فرمود از كم عقلي تو و نادانيت تعجّب كرده تبسّم نمودم اي سلطان حال تو بحال سگي ميماند كه در مرداري افتاده باشد و از آن سير خورده باشد و سر تا پاي او از خون و نجاست آلوده شده باشد چون او را بول آيد پاي خود را از زمين بردارد كه قطرات بول و ترشحات آن باو نرسد شكم تو از حرام مملّو است و مظالم عبادالله بر ذمّه است بسيار است و تو از آنها استيحاشي نداري و دغدغه بخاطر راه ندهي امّا از اين دغدغه و توحش داري كه نماز من در اين جامهها رواست يا نه سلطان چون اينكلام از آن بزرگ بشنيد از اسب پياده شد و بگريست و بخاك مذلّت افتاد و ترك سلطنت نمود و ملازم آن شيخ گرديد و آن شيخ او را تا سه روز ضيافت نموده بعد از سه روز ريسماني در نزدش حاضر كرده و گفت ايام ضيافة گذشت برخيز و هيزم از باديه بدوش آورده و ميفروش و صرف معاش خود نما آن سلطنت ريسمانرا گرفته و ميرفت و بر سر خود هيزم ميآورد از بيابان و در بازار ميفروخت و وجهش را صرف معاش خود ميكرد و مردم بعد از سلطنة وي چون او را بآنجالت ميديده ميگريستند محيالدّين بعد از نقل اينقضيه گويد كه آن سلطان خالوي من بود و نامش يحيي بن يفان و سلطان تلمسان بود. زهد در ايقاظ الهمم كه شرحي است بر حكم ابن عطاءالله اسكندري چنين آورده كه يكي از مشايخ نقلنموده كه مردي در ناحية مغرب بود كه از زهاد دنيا بشمار ميآمد و در عبادت جّدي اكيد داشت و معاش او منحصر بود بصيد ماهي و آنچه را كه صيد مينمود قدري از آنرا ميخورد و مابقي را تصديق ميداد و او را مريدان بسيار بود وقتي يكي از مريدانش خواستكه بيكي از بلاد مغرب مسافرت كند آن شيخ باو فرمود كه چون بفلان بلند رسيدي نزد فلان رو كه برادر دسني منست و او را از جانب من سلام برسان و از قول من از او التماس دعاء بنماء چه آنكه او دوستي از دوستان خدا است آن مريد گويد من در مسافرتم چون بآن بلد رسيدم از منزل انشخص پرسش كردم كه او را ديده سلام شيخرا باو برسانم پس مرا دلالت كردند بسرائي ملوكانه چون بآنجا شدم گفتند كه او در نزد سلطان رفته است توقّف كن تا بيايد من از ديدن آن سرا و تجمّلات آن و از شنيدن اينكلام در حيرت افتادم كه چگونه شيخ در حق اينمرد فرمود كه او دوستي است از دوستان خدا و بالجمله چون ساعتي توقف كردم آنمرد از نزد سلطان در سرا آمد در حالتيكه بر اسب ملوكانه سوار و لباس شاهانه در بر داشت و همينت و شوكت او بر من بسيار نمودار گرديد تجديكه سلام آنشيخيرا بخواستم باو برسانم بعد از آن با خود گفتم جواب شيخرا چه بگويم در وقت مراجعت پس لابّد شده نزديك رفتم و سلام شيخرا باو رساندم چون نام شيخرا شنيد گفت چونخدمت ايشان مشرّف شدي سلام مرا باو برسان و بگو
ص:349
برادرت ميگويد تابكي مشغول بدنيا ميباشي و چه قدر رغبت باو داري بست دنيا داري من از گفتة او متعجب شده كه چگونه اينمرد با اينخشميت دنيوي به شيخ كه قوت او از صيد ماهي است پيغام ميدهد كه دست از دنيا داريت بردار پس چون بخدمت شيخ مشرف شدم كيفية را باو عرضه داشتم شيخ فرمود برادرم راست ميگويد زيرا كه خداوند دل او را از محبّت دنيا و مال دنيا شست و شو داده و مال دنيا را در دست او قرار داده و من اگرچه خداوند مال دنيا را از دستم گرفته است وليكن گوشة قلب من هنوز متعلق باو است و محبّت و دوستي آن هنوز از قلبم بيرون نرفته است. زهد ياقوت حموي در معجم البلدان چنين آورده كه ابوشعيب براثي اول كسيست كه در محلّه براثا سكونت اختيار كرده كوخي از براي خود ترتيب داده و در آنجا مشغول عبادت بود روزي دختري از منشيان بزرگ و صاحب ثروت كه در قصور عاليه تربيت شده بود از كنار كوخ او عبور نمود چون نظرش بابو شعيب افتاد از وضع مسكن و حال او خوشش آمده بنحويكه مجذوبه و اسير محبت او گرديد پس نزد ابوشعيب آمده عرضكرد كه من ميخواهم خادمة شما باشم ابوشعيب فرمود اگر ارادة خدمت من داري و در گفتة خود صادقي بايد اين زي و هيئت را كه الحال داري تغيير بدهي و از اين لباسهاي ملوكانه بيرون آئي و آنها را از خود سلب كني تا قابل خدمتگذاري من گردي آندحتر بفرمودة او عمل نمود و از آنچه بود از اموال دنيويه دست كشيد و لباس تساك پوشيده نزد ابوشعيب آمد پس ابوشعيب او را از براي خود عقد بست و بزوجيت قبول نمود چون آن دختر داخل در كوخ ابوشعيب شد قطعة حصير پارة در ميان آن كوخ ديد كه افتاده و ابوشعيب آنرا بجهة حفظ از ضرر رطوبت زمين آنرا در انجا انداخته بود پس آندختر باو عرض نمود كه من با تو مصاحبت نمينمايم مگر اينكه اين حصير پاره را از زير خود بيرون بيندازي چه آنكه من از تو شنيدم كه ميگفتي زمين ميگويد ايفرزند آدم قرار ميدهي ميان من و خودت حجاب و حال آنكه فردا جاي تو در شكم منست پس ابوشعيب آن حصير پاره را از كوخ بيرون انداخت و مدت مديدي آنزن با ابوشعيب در آن كوخ مشغول عبادت بودند تا اجل آنها بسر رسيد و بر اثا كه ابوشعيب مذكور در آنجا سكني داشته محلة بوده است در سمت قبلي از محلة كرخ بغذاد و چنانچه حموي در معجم البلدان متعرّض است و در آنجا مسجد جامعي بوده است مخصوص بطايفة شيعه زهدت بضرالله بن شهر الله ترمدي در اول باب دوازدهم از كتاب جامعه الحكايات خود چنين آورده كه حضرت اميرالمؤمنين در زمان خلافة خود مردي را امارت داده و بشهري فرستاد و ان امير روانه شد و يك نفر غلام سياه همراه داشت تا مهار شتر وي بگرفتي و ديگر كسي نداشت چون به نزديك آن شهر رسيدند مردمان آنجا باستقبال او بيرون آمدند ويرا ديدند كه بر شتري سوار شده و غلامي سياه مهار شترش را گرفته از وي پرسيدند كه چه خبر داري از اميريكه ميآيد غلام گفت امير اينست كه بر شتر نشسته است مردم همه پياده شده و برسم عجم سر بر زمين نهادند امير از شتر فرو آمد و سر بزمين نهاد گفتند يا امر تو چرا سجده ميكني گفت شما سجده كرديد خدايرا من نيز سجده كردم گفتند ما ترا تواضع نموديم امر بخروشيد گفت پنداشتم كه اميرالمؤمين(ع) مرا باميري فرستادهاند ندانستم مرا فرستاده تا به خدائي بگيرند و سجده كنند از آنجا برگشت و بمدينه بخدمت حضرت رفت و مثال عمارت را نزد آنحضرت بر زمين نهاد و گفت مرا بجائي فرستادي كه چون خداوند مرا سجده نمايند حضرت امير(ع) نامة بآنقوم نوشت كه اينفعل شما از عادات كبري است بايد آنرا از ميان برداريد و بغير از خدا كسيرا سجده ننمائيد پس انحضرت دو مرد را از انصار بخواند و بآن شهر باميري فرستاد چون نزديك آنشهر رسيدند و بجائي فرود آمدند كسن شهر فرستادند كه هيچكس را نخواهيم كه باستقبال ما بيرون آيد پس آندو مرد بشهر وارد شدند و بجائي فرود آمدند
ص:350
و ساعتي ببودند و جواني از طعام بياوردند كه بطعامهاي الوان آراسته بود و نزد ايشان نهادند چون لقمة از آن طعام بخوردند و كاسه را از پيش ايشان برداشتند گفتند چرا كاسه را بر ميگيريد كه اين طعامي خوش است و ما را هنوز اشتها غالب است بگذاريد تا بخوريم گفتند ما ديگر طعام ميآوريم برفتند و چند گونه طعام لذيد بياوردند و درنزد ايشان نهادند آنها دست باز گرفتند و در يكديگر نگريستند و گريستن گرفتند و گفتند كه اميرالمؤمنين(ع) ما را باين جايكه فرستاده استكه تا هر طعاميكه نصيب ما در آنجهان خواهد بود ما در اينجهان بخوريم تا ما را در آنجهان نصيبي نباشد برخيز اي برادر تا برويم اين دنيا بدان نيرزد كه بهشت را بدان بدل كنيم پس برخواستند و رو در راه نهادند تا بخدمت آنحضرت آمدند و منشور امارت خود را نزد آنجناب گذاشتند آنحضرت غمناك شده فرمود ايقوم شما هر يك گوشة گرفتهايد پس من چگونه اينكار بسر برم روزي چند برآمد ديگري را فرستاد و بنام او نشان بنوشت و باو داد و او را بجانب انشهر روانه فرمود چون بانجا رسيد در گوشة فرود آمد خبر در شهر افتاد كه اميري ديگر آمده است خلق همگي بيرون آمدند چون نزد وي رفتند سلام كردند و از براي شترش علف بياوردند نگذاشت و گفت شتر من علف شما را نخورد و برويد خراجي كه بر شما واجب شده است بياوريد تا بروم و چند روز در انجا بود و نان ايشانرا نخورد و شترش را از علف ايشان نداد اين ناچيز گويد كه قضية سلوك سلمان در امارات مدائن مصدق ايقضية بصدق مقارن است كمالايخفي علي اولي النهي زهد در مستطرف از عبدالله بن المعلم رواية نموده كه گفت وقتي از مدينة منورّه بقصد حجّ بيت الله بيرون آمده در بين راه يكي از بني هاشم را كه از اولاد عبّاس بن عبدالمطلب بود ملاقات نمودم كه ترك دنيا نموده و اقبال بسوي دار اخرت كرده بود پس با او مأنوس شدم و باو گفتم ميشود كه تو با من هم محمل شوي چه انكه مرا راحلهاي بسيار است و ميتوانم كه هم محمل خود را بر يكي از آنرا حلها سوار نمايم آنمرد در جواب گفت جزاك الله خيرا من اگر بخواهم سواري و آسايش را از براي من ميسّر است و من باختيار خود ترك آنها را نمودهام بعد از آن گفت من مردي از فرزندان عباس بن عبدالمطلب هستم و در بصره ساكن بودم و در اوّل امر بسيار با نعمت و ثروت و صاحب اموال كثيره و مالك غلام و كنيز و صاحب خدم و حشر بودم روزي يكي از خدّام خود را امر نمودم كه رختخوابي از حرير از براي من گسترده كند و بالشتي ببرگ گل آكنده از جهة من بگذارد چون رختخواب را گسترانيد و من داخل در جامة خواب شدم در بين خواب ديدم كه بدنم سوزشي پيدا كرد چون نيك ملاحظه نمودم دانستم كه از اثر برگ سبزي است كه بر اطراف گل روئيده ميشود و خادم غفلت نموده كه آنرا از ميان جامه خواب بردارد پس خادمرا بسيار زدم و آن برگ سبز را بيرون انداخته دو مرتبه خوابيدم ناگاه مرا خواب در ربود و در عالم واقعه مردي را با هيئت منكره ديدم كه بمن گفتن كه از اين بيهوشيكه داري افاقه پيدا كن و از اينخواب بيدار شو و اينشعر را بمن خواند يا خل انك ان توسيدلينا ***و سدّت بعد اليوم صمّ الجندل *** فامهد لنفسك صالحاً تسعد به *** فلتندمن غداً اذا لم تفعل *** من از وحشت از خواب بيدار شدم و ترك مال و منال و اهل و عيال و رياسة و اعتبار و شهر و ديار را نموده و بسوي خداي خود گريختيم و اينحال منست كه ميبيني پس مرا وداع نموده و رفت
در اوّل كسيكه ابداع نموده است امريرا از امور نمايان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است اول كسي كه ابداع تصنيف نمود در اسلام بنابر نقل صاحب كشف الظّنون عبدالملك بن عبدالعزيز بصري است وگرنه ابوسعدبن عروفه وگرنه ربيع بن صبيح است و بنابر نقلي سلمان فارسي اول كسيكه قرآنها را نقطه گذاشت ابوالاسود دئلي است و قال السيوطي في رسالة الاوائل اول مخلوق خداوند نورمحمّدي است چنانچه مفاد بعضي از اخبار است و
ص:351
گفته شده است كه اول مخلوط الهي قلم است اول چيزيكه قلم نوشت اينكلمات است انا التواب اتوب علي من تاب اول چيزيكه خداوند از انسان خلق ميفرمايد فرج او است اول چيزيكه بعد از مردن از انسان متعفن ميشود شكم او است اولا قرية كه نباشد در روي زمين بعد از طوفان قرية ثمانين است اول شهريكه بعد از طوفان نباشد مدينة حرّان است اول كسيكه ساعات ليل و نهار را تقسيم بدوازده ساعت نمود نوح بود و بدينواسطه اوقات عبادات مميز شد اول كسيكه بعد از اسلام بناء مسجد گذاشت كه در آن نماز خوانند عمار ياسر بود اول كسيكه بر منبر خطبه خواند حضرت ابراهيم بود اول كسيكه در اسلام منبر ترتيب داد تميم داري بود كه از براي رسولخدا منبر ترتيب داد اول درختيكه نوح بعد از طوفان غرس نمنود درخت آس بود اول آية كه از قرآن نازل شد بسم الله الرحمن الرحيم بود چنانچه منقول از ابن عباس است اول كسي كه حضيان را از براي خدمت خاصة خود اخذ كرد معويه بود اول كسي كه قرآنرا حفظ نمود ابوالأسود دئلي بود بامر عبدالملك بن مروان و بعضي گفتهاند حسن بصري است اول كسيكه همزه و تشديد و روم و اشمام را ابداع نمود خليل بن احمد است اول كسيكه تصنيف غريب القرآن نمود ابوعبيده معمّربن مثتني است اول كسيكه تضنيف غريب الحديث نمود ابوعبيدة مذكور است و گفته شده استكه نضربن شميل است اول كسي كه قضاة را چهار قرارداد از براي هر مذهبي از مذاهب اربعه قاضي خاص قاضي القضاة طاهر سيبرس بود اول كسي كه در حكام قرآن تصنيف نمود شافعي است اول كسي كه تدوين احاديث كرد زهري است اول كسي كه احاديث را تنويع بانواع مشهوره نموده است ابن صلاح است اول كسي كه مغازي نوشت عروة بن زبير است اول كسي كه در كلام تضنيف نمود واصل بن عطا است اول كسي كه در اصول فقه تضنيف نمود شافعي است بالاجماع اول كسي كه در فقه تصنيف نمود ابوحنيفه است اول كسي كه در امر دين را براي قياس كرد ابليس است اول كسيكه زبانش بعربية گشوده شد اسمعيل است اول كسي كه علم نحو را وضع نمود اميرالمؤمنين علي عليهالسلام است اول كسيكه علم صرف را وضع نمود معاذ الهراء است اول كسي كه وضع نفقه را بر حروف قرار داد خليل است اول كسي كه وضع علم عروض نمود هم خليل بن احمد است اول كسيكه عنوان قصيده را معنون نمود مهلهل وگرنه امراء القيس است اول كسيكه شعر فارسي گفت ابوالعباس بن الجبود المروزي است وگرنه بهرام گور است كه گفت منم آن پيل دمان و منم آن شير يله نام من بهرام گور و كنيتم بوجبله اول كسيكه در بديع تصنيف نمود و او را اين اسم نهاد عبدالله بن المعزاتست اول كسيكه در معاني و بيان تصنيف نمود عبدالقاهر جرجاني است اول كسيكه احداث فلسفه و حكمة را نمود روم است و اين در زمان موسي(ع) شد اول كسيكه منسوب بفلسفه و مشهور بآن شد فلوطرخيس بود در مصر اول كسي كه در رياضيّات تكلّم نمود و او را بصورت علم مصّور كرد اقليدس است اول كسيكه در هيئت فلك تكلم نمود و علم هندسه را پديدار كرد بطليموس بود اول كسيكه علم منطق را اختراع نمود الرسطاطاليس استكه از اهل استخر بوده و در عهد اردشيربن دارا اول كسيكه علم طب را وضع نمود بقراط است اول كسي كه تاريخ اسلاميرا از هجرت نبوي قرار داد عمر است بمشورت اميرالمؤمين علي در سال شانزدهم از هجرت اول كسيكه اسم ديوانرا احداث نمود از براي دفتريكه ارباب عطيّه و اهل جيش دارند هم عمر است پس از آن اسم ديوان اتساع حاصل نموده در اطلاقش بر ملوك و اتباع او از امراء و حكام دعوانان اول كسي كه در مصر تكلم نمود در مقامات اهل ولاية و ترتيب احوال ذوالنون مصري بود اول كسي كه غنا سرو.د
ص:352
شيطان بود اول كسي كه دلالت نمود بر تركيب افلاك و قدر سير كواكب و كشف كرد از وجوه تأثيرات آنها ادريس بود چنانچه ثعالبي در لطائف المعارف گفته و در اختبار اماميه است كه اول كسيكه واضع علم رئل شد و اخبار از ملاحم داد و اختيارات سال را نوشت دانيال نبي بوده است اول كسيكه خطّ كوفيرا بخطّ معهورين زمان تحويلداد كه خطّ نسخ است ابوعلي بن مقله وزير وگرنه برادرش حسن بوده اول كسي كه فارسي نوشت طهمورث سيمين پادشاه فرس بود اول كسي كه بعد از نوشتن حمد خداوند دركتابت نوشت و اسئله ان يصليّ علي محمد هرون الرّرشيد است اول كسيكه اتخاذ كاغذ كرد يوسف عليهالسلام است اول كسيكه دفتر محاسبات در ديوان جعل نمود خالد برمكي است اول كسيكه بر اهل دولت در وقت نصب آنها بامارت و ولايتي خلعت داد رشيد بود كه در وقت وزير نمودنش جعفر برمكيرا باو خلعت داد اول كسيكه جعلت فداك گفت حضرت امير(ع) بود كه در مجلس پيغمبر(ص) باجنابش مخاطبه ميفرمود و جعلت فداك ميگفت چنانچه در كشاف است و از طريق عامّه وارد شده استكه ابن عمر بوده اول كسي كه خشت را پخت هامان بوده اول كسي كه نوروز را تجليل نموده و جشن گرفت جمشيد است اول كسي كه مهر جان را اتخاذ كرد فريدون است اول كسيكه در اخر خطبة آية ان الله يأمر بالعدل و الاحسانرا خواند عمربن عبدالعزيز است اول كسيكه در اخر خطبه ان الله و ملائكة الايه را خواند مهدي عبّاسي است اول كسي كه خطبه را نشسته خواند بجهة كثرت لحم و بزرگي شكم معاويه بود اول كسيكه استراحة نمود در خطبة يوم الجمعه عثمان بود و هم او اول كسي است كه خطبة يوم عيد را پيش از نماز عيد خواند و ايضاً اول كيست كه اخراج زكوة را تفويض بخود مردمان نمود اول كسي كه تمني موت كرد يوسف بود اول كسيكه كيميا اخذ كرد قارون است اول كسيكه لباس سرخ پوشيده و لباس را بلند قرار داده كه بخاك كشيده قارون بود اول زنيكه پيغمبر اختيار فرمود خديجه بود اول فرزنديكه از بمراي حضرت آدم متولّد شد قابيل بود اول فتنه كه در بني اسرائيل اتفاق افتاد دربارة زنان بود اول قضية كه از قضاهاي رسول خدا(ص) رد شد علانية دعوت معاوية بود زياد بن سميه را به برادري خود و اين را ابن عساكر از سعيدبن مسيب نقل كرده و هم از عمروبنم نفجه نقل نموده است كه اول ذلتي كه بر عرب داخلشد قتل حسين بن علي و ادعاء معاويه بود برادري زياد را اول هاشميّه كه از هاشمي متولّد شد و متولّد گرديد و از او هاشمي فاطمه بنت اسد بود اول كسي كه در اسلام بناء زندان گذاشت علي بن ابيطالب(ع) بود و خلفاء پيش از آنجناب مقصّر را در چاهها حبس مينمودند اول زمانيكه خمر پديدار شد زمان نوح(ع) بود اول كسيكه سگ را از براي حراسة نگاهداشت هم آن بزرگوار بود اول كسي كه همسايه بهمسايه و دوست را بدوست گرفت مروان بن حكم بود اول گناهيكه باو معصيت خداي واقعشد حسد است اول كسيكه اخذ سلاح نموده و جهاد كرد و بنده به بندگي گرفت ادريس بود اول كسيكه قتال در راه خدا نمود ابراهيم بود كه چون روم لوط را اسير نمودند او جهاد كرده و لوط را از آنها استقاد كرد اول كسيكه كمان ترتيب داد هم آنجناب است اول كسيكه اسب را مركوب سواري قرار داد اسمعيل بود و پيش از آن در جزو حيوانات وحشي بودند اول سريكه در اسلام از بلدي ببلدي نقل شد رأس محمّد بن ابي بكر بود اگر صحيح باشد حمل آن بسوي معاويه وگرنه سر عمربن حمق بود اول غزوة كه رسولخدا بنفسه تشريف برد غزوة ودان بوده است اول كسيكه سر اويل پوشيد حضرت خليل بود اول كسيكه قبا پوشيد حضرت سليمان بود اول كسيكه عمّامه گذاشت ذوالقرنين بود اول كلمة كه ابراهيم در وقت انداختنش باتش گفت حبسي الله و نعم الوكيل بود اول چيزيكه از اين امّت برداشته ميشود حيا و امانت است
ص:353
اول كسيكه حقة آتشين ميپوشيد ابليس است اول كسي كه در ظل عرش ميايستد كسي استكه مديون ناداخورده خود را مهلتن دهد اول چيزيكه از زن در روز قيامت سئوال ميشود از نماز او است پس از آن از رفتار با شوهرش اول چيزيكه در ميزان گذاشته ميشود در روز قيامت خلق نيكو است برواية ام الدراء و بقولي نفقة مرد است بر عيال خود اول چيزيكه از آدمي به تكلم آيد دروقت سئوال در قيامت فخذ و كيفيتن است اول كسي كه داخل بهشت ميشود تاجر راستگو است اول طعامي كه اهل بهشت در بهشت ميخورند زيادي كبد حوت است تمام شد ترجمة آنچه كه فاضل سيوطي در رسالة اوائل خود ذكر نموده با تغييري اندك و در روضات الجّنات استكه ابن شهر آشوب در معالم العلماء فرموده كه غزالي گفته استكه اول كتابيكه در اسلام تصنيف شده است كتاب ابن جريح است در آثار پس از آن كتاب محمدبن راشد صنعاني است در يمن پس كتاب موطاء لمالك في المدينه ثم جامعه سفيان الثوري پس از آن در معالم العلماء فرموده و گفته شده استكه صحيح بلكه مشهور آنست كه اوّل كسيكه در اسلام تصنيف نموده اميرالمومنين پس از آن سلمان فارسي پس ابوذر غفّاري پس اصبع بن بنّاته پس عبيدالله بن ابي رافع پس زين العابدين(ع) بوده استكه صحيفة سجاديه را تصنيف فرموده اول كسيكه اختراع كرد علم ميزان را جابربن حيّان صوفي بوده اول كسيكه مناظرة در تشيع كرده است كميت بن زيد استكه از شعراء معروفه است اول فقه مصنّف شيعه كتاب علي بن ابي رافع بوده و گفتهاند كتاب عبيدالله بن علي بن ابي شعبة حلبي است كه آنرا بحضرت صادق عرضه داشت و آنجناب او را تحسين فرموده و در وقت خواندن آن فرمود كه از براي مخالفين كتاب فقهي مثل اين نيست اول كسيكه علم خلاف را موضوعداشت عبدالله بن عمربن عيي الدبوسي است كه از تلامذة ابوحنيفه بوده اول كسيكه علم مناظره را انشاء كرد قفال مروزي است اول متكلم بر طبق قانون الحكمة اوائل افلاطون الهي است اول منقح حكمة از زااويد ارسطاطاليس بوده اول واضع علم مجسطي واصطرلاب بطليموس است اول متكلّم در علم موسيقي فيثاغورس است اول كسيكه حد شرعيرا باطل نمود اولي و گرنه معاويه بود چنانچه در ربيع الابرار است اول واضع طلسمات بليناس حكيم است اول كسيكه از علماء حكمة و فلسفه اسلام آورد فارابي است كه بمعلم ثاني لقب دارد اول حكيمي كه شرب خمر نموده و تابع شهوات و ملازم ولاة و حكّام بوده ابوعلي بن سيناست اول كسيكه در تسخير اجنته تأليف نمود محمدبن احمد طبي صاحب كتاب شامل بوده كه در علم تسخير است اول كسيكه در ملل و نحل تأليف نموده محمد شهرستاني است اول كسي كه ابداع تصوّف را نمود ابوهاشم كوفي است اول كسيكه سر تراشيده و اعمال حجّرابجاي آورد آدم(ع) بود اول كسيكه از پسران پيغمبران بآن ختنه شد اسحق بن ابراهيم است اول حدوث آبله در قوم فرعون و از براي عذاب ايشان بود اول بيت وضع للناس ببكة مباركا اول مسجديكه در رويزمين شد احداث مسجدالحرام است و پس از آن بيت المقدس بعد از مضي چهار سال احداث شد اول موضعي كه از رويزمين خداوند در آن عبادت شد نجف است چنانچه گفتهاند اينمضمون حديث است اول مدفون بنجف جناب بن الارت است چنانچه در منتهي المقال است اول مخترع نوره سليمان نبي است اول واضع حمام جمشيد است اول باني مدارس نظام الملك وزير است اول كسيكه عمامة سبز را نشانة سيادت قرار داد ملك اشرف سلطان مصر است در سنه 773 و بعضي گويند لباس سبز را و مخصوصاً عمامه را مأمون از جهة حضرت رضا ترتيب داده و چون آنجناب پوشيد بديگران از بني هاشم نيز تعدي نمود و انسب آنست كه من بابالملك في الختام بيان اوائل بنام اين امام اختتام پذيد قائدة فيها عائدة
ص:354
شيخ مؤمن شبلنجي در نورالابصار گفته كه نسل زينب و عبدالله جعفر را فقهاء عنوان كرده و در ده مسئله مطرح انظار قرار دادهاند و يكي از آنها اين استكه آيا جايز است كه ايشان خود را بشار سادات كه عبارتست از علامت خضراء معلم سازند جواب اين شعار سبز را در شرع اصلي نيست نه در كتاب وارد است كه ايشان بايست اين نشانرا داشته باشند و نه در سنّت همانا دو نوبت سادات را از غير بنا دات بجامه امتياز نهادند يكي علامت خضراء بود و دويم عمامة خضراء اما علامة خضراء و شعار اخضر عبارت از پارچه سبز بود كه سادات بر طرف دستار قرار ميدادند و مردم بآن نشان ايشانرا ميشتاختند و اصل جامة عمّامه سفيد بود و اينشعار نخست درمصر بامر ملك اشرف شعبان بن حسين از طبقة اتراك ايجاد گرديد و اين در سال 773 بود و امّا عمّامة خضراء و دستار سبز را سيّدمحمّد شريف متولي پاشاهي مصر در سال اربع بعد الالف ايجاد كرد و اشمراف را مقرر داشت كه در پيش وي حركت كنند بر حاليكه هر يك را دستاري سبز بر سر بوده باشد و اينكه از الوان سبز را در شعار اختيار كردند براي آنستكه سياه شعار بني عباس بود و زرد شعار يهود و كبود شعار نصاري و سرخ مختلف فيه و در باب اين شعار بسي اشعار گفتهاند از جمله جابربن عبدالله اندسي اعمي گفته جعلوا الابناء الرسول علامة انّ العلامة شأن من لم يشهر نور النبّوة في و سيم وجوههم يغني الشريف عن الطراز الاخضر پس چون در اينباب از سنة و كتاب اصلي نداريم كه تخصيص يا تعميم را بر آن اصل بناگذاريم تلبس بني جعفر را نيز از مجوّزات ميشماريم عجيبة در فارسنامة ناصري استكه از اتفاقات نادره روز شنبه اول محرم عيد نوروز جلالي و چهاردهم ادار ماه رومي سال هزار و چهارصد و هشتاد و نه اسكندرّيه ماه و آفتاب در اول برج حمل بودند كه اول سال عرب و اوّل سال فرسي و اول سال رومي در يك روز بوده است غريبة در زنينل معتمديست كه از غرائب اتفاقات اين استكه روز يكشنبه اول محرم الحرام سنه 1271 مطابق با اول ميزان بود اول هفته روز يكشنبه اول سال عرب محرم الحرام و اول ماه عرب اول عقد هشتم كه هفتاد سال گذشته داخل عقد هشتاد است اول فصل خزان كه اوّل ميزان است و كمتر اتفاق افتاده كه اينطور بشود اول ماه اول سال اول عقد اول فصل اول از شمارة اعداد هفته مطابق بشود تدنيل في المقام دخيل در كتاب معتبري از كتب احاديث و اخبار كه از مؤلفّات يكي از علماء اخيار از تابعين ائمه هست و چهار عليهم صلوات الله الملك الغفار و از مطاوي آن كمال صحّت و اعتبار لاسخ و اشكار بود و بواسطة سقطيكه در اوّل و آخر آن واقعشده بود طريقي از براي دانستنم نام مؤلف و مؤلّف در دست نبود بابي از براي اواخر واقعه در لسان اخبار منعقده نمودته و اين احقرشطري از آنها را بالمناسبه در ذيل اين گلشن ايراد نمودم آخر چيزيكه پيغمبر باميرالمؤمنين تعليم فرمود اين بود كه يا عغلي اذ اصليت فصل صلوة اضعف من في خلفك و لا تتخذن مؤذنا يأخذ علي اذانه اجرا آخر كلمة بنده اگر لا اله الا الله باشد در وقت موت داخل بهشت ميشود كما في النّبوي آخر طعميكه بنده در وقت مردن در دهان خود مييابد طعم انگور است آخر وصاياي انبياء اين بوده كه حب الاعمال الي الله تعالي الصلوة كما في الصادقي اخر پيغمبريكه داخل در بهشت ميشود سليمان بن داود است بواسطة سلطنت دنيوية كه داشت كما في الصادقي اخر وصيّت حضرت امير باولادش وصيت بحسن معاشرت با مردم بود كما في الباقري اخر كلام آنحضرت در منا بر اين بود كه ميفرمود مارنت مظلومانند قبرض الله نبيه اخر كلام مختصر اگر صلوات بر نبي و آل آن سرور باشد داخل
ص:355
بهشت ميشود كما في العلوي اخر كسي كه از آتش جهنم نجات يابد و بيرون بيايد از آن مردي است موسوم بهام كمافي الباقري آخر وصيّتي كه خضر بموسي فرمود اين بود كه كسيرا بر گناهي كه ازاو سر زده تمير و سرزنش منها كما في السجادي آخر اوصياء عيسي(ع) حضرت ابوطالب بود كما في العلوي آخر آية از قرآن كه بر پيغمبر نازلشد آية اليوم اكملت لكم دينكم الايه بود كما في الباقري و الرضوي آخر كسي از ائمه(ع) كه در زمان رجعت قبض روح شريفش ميشود حضرت امير عليه السلام است كما في الصادقي آخر اوصياء حضرت امير است كما في البحار علي آخر الاوصياء و اخر من اخي النبي و آخر من فارقه و آخر من و سده في قبره و خرج آخر دولتها دولة ائمه طاهرين است كما في الباقري آخر پيغمبران است حضرت محمد است و آخر شرايع شريعت آنحضرت است و آخر كتاب آسماني قرآن است كما في الرضوي آخر كلام حضرت خليل در وقت انداختن او در آتش حسبنا الله و نعم الوكيل كما عن ابن عباس آخر كلام اهل جهنّم چيزي استكه در قرآن خداوند از ايشان حكاية ميفرمايد في قوله ربنا غلبت علينا شقوتنا و كتبا قوماً ضالين الي قوله ظالمون ثم بعد ذلك لهم شهيق كشهيق الحمار كما في مجمع البيان آخر كسي كه از مردم داخل بهشت ميشود كسي استكه از غيبت كردن توبه نمايد كما في مجموعة الورام اخر كسيكه در وقت اراده سفر كردن حضرت رسول او را را اسلام ميداد و وداع ميفرمود حضرت فاطمه بود كما في الباقري آخر قوليكه جبرئيل در وقت رفتنش از نزد حضرت رسول بآنجناب عرضميكرد اين بود كه يا محمد ايّاك و مشارة الناس فانها تكشف العورة و تذهب بالعز كما في الصادقي آخر چيزي كه سزاوار است گفته شود در وقت حركت نمودن از مجلس سبحان ربّك ربّ العزّة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمدلله ربّ العالمين كما في النّبوي و العلي آخر صحيفه زالنييدن اعظم طعامهاست از حيث بركت كما في النبوي آخر نماز سلام است كما في الصادقي آخر روز پنجشنبه آخر ماه ازجهة حجامة نمودن بهترين اوقات است كما في الصادقي آخر كسيكه از صحابه باقي مانده بود جابربن عبدالله انصاري بوده كما في الصادقي آخر روزيكه بنده ميخواهد از دنيا برود مال و اولاد و اعمال او در نزدش ممثل شوند كما في العلوي آخر كسيكه از اعمام رسولخدا از دنيا رفت عباس بن عبدالمطلب بود كما في المناقب آخر آية كه در احكام دين نازلشد آيه يستفتونك في الكلاله آلايه است كما في جوامع الجامع آخر اشعاريكه سيدحميري انشاء نموده اين اشعار است احب الذي من بات من اهل وده تلقياه بابشري لدي الموت يضحك الاشعار كما عن المفيد نقلاً عن المرزباني آخر عمر حضرت رسول كتابي مختوم از جانب ربّ العزة در دستورالعمل ائمة در دار دنيا بر آن جناب نازل شد چنانكه در همان كتاب استكه قال ابوعبدالله انّ الله عزّوجلّ انزل علي نبيّه كتاباً قبل وفاته فقال يا محمّد هذه وصيّتك الي الجنة من اهلك قال و ما النجبة يا جبرئيل فقال عليّ بن ابيطالب و ولده و كان علي الكتاب خوانيم من ذهب فدفعه النبي(ص) الي اميرالمؤمنين(ع) و امران يغكّ خاتماً منه و يعمل بما فيه ثم دفعه الي ابنه الحسن ففكّ خاتماً و عمل بمافيه ثم دفعه الي الحسين ففكّ خاتماً فوجد فيه انم اخرج بقوم الي الشهادة فلا شهادة لهم الاّ معك و اشتر نفسك لله عزوجلّ ففعل ثم دفعه الي حلي بن الحسين ففك خاتماً فوجد فيه ان اطرق واصمت و الزم منزلك و اعبيد ربك حتي ياتيك اليقين ففعل ثم دفعه الي محمدبن علي ففك خاتماً فوجد فيه حدّث الناس و افتهم ولاتخافن الا الله عزّوجلّ فانّه لا سبيل لاحد عليك فعفل ثمّ دفعه الي ابنه جعفر ففكّ خاتماً فوجد فيه حدث الناس و افتهم و انشر حكوم اهل بيتك و صدّق آبائك الصّادقين الصالحين و لاتخافن الاّ الله عزّوجلّ فانت في حرز
ص:356
و امان ففعل ثم دفعه الي ابنه موسي و كذلك يدفعه موسي الي الذّي بعده ثم كذلك الي قيام المهدي(ع) آخر بندة كه امر كرده ميشود ازجانب باريتعالي كه او را بجانب آتش ببرند في الكتاب المذكور عبدالرحمن الحجاج قال قلت لا بيعبد الله حديث يرويه الناس فيمن يؤمر به آخر الناس الي النار فقال اما انّه ليس كما يقولون قال رسول الله(ص) اخر عبد يؤمر به الي النّار فاذا امر به التفت فيقول الجّبار ردوه فيردوه فيقول له لم التفت الي فيقول فما كان ظنّك بي فيقول يا ربّ كان ظنّي بك ان تغفرلي خطيئتي و تسكني جنتك قال فيقول الجبار يا ملائكتي لا وعزتي و جلالي و آلائي و علوي و ارتفاع مكاني ما ظن عبدي ساعة من خير قطّ و لوظنّ بي ساعة من خير ما زوي عنه بالنّار راجيزواه كذبه و ادخلوه الجنّة ثم قال رسول الله ليس من عبد يظن بالله خيرا الاّ كان عند ظنه به آخر نمازيكه پيغمبر ادا فرمود در ملحفه بود كما روي رزاره عن ابي جعفر انّه قال انّ اخر صلوة صليها رسول الله بالناس في ثوب واحد الا اريك الثوب قلت بلي فاخرج ملحفة فذرعتها فكانت سبع اذرع في ثمانيه اشيار
در غضب الهي باظهار آيات مدهشه در زمين و آسمان و گلچين ازگلبانهاي آن چند گل است مدهشه در تاريخ بجيره استكه گويند در زمان خلافة المعتصم بالله در بغداد تگرگي باريدن گرفت چنانكه اقلش از بيضة شترمرغ بزرگتر بود در يك روز سيصد و هفتاد كس از صدمة آن مردند و اكثر عمارات دارالسّلام خراب شد و در آنروز صوت هائلي بگوش ميرسيد و گوينده را نميديدند و انكس مناجات ميكرد و ميگفت ارحمك عبادك واعف عن عبادك و اما اثر قدم انشخص پديد بود بدرازي يك گز و پهناي يك وجب و مابين قدم او پنج گز بود مدهشة و ايضا از مترجم ابن جوزي نقلنموده كه محمّد هاشمي در تاتريخش آورده كه در عهد متوكل سيزده قريه از قراي قيروان از زلزلة زمين فرو رفت چنانكه از ساكنان مواضع زياده از چهل كس نجات يافتند مدهشة و هم از تاريخ قوام الملكي نقلنموده كه از زبان شيخ ابوعلي نقل كرده كه روزي در حوالي جوزجان آهن پارة بوزن يكصد و پنجاه من از هوا افتاد بنوعيكه اهالي آنحوالي آواز عظيمي شنيدند چون او را نزد والي جوزجان آوردند سلطان محمود قدري از آن طلب نمود هر چند خواستند كه قدري از آن جدا كنند مبسر نشد آخر آهنگران بتدبيرهاي پسنديده قطعة از آن جدا ساختند و نزد سلطان بردند هر چند سعي كرد كه از آن تيغي بسازد ميسر نشد چه اجزاي آن اكثر مثل دانهاي حاورس بود كه بهم اتصال يافته باشد و در غايست صلابت مدهشة و هم صاحب تاريخ قوام الملكي از ابونصر هرمزي نقل ميكند كه روزي در طبرستان چيزي بهمان وضع از آسمان در افتاد كه نه سنگ بود و نه آهن شيخ ابوعلي نيز در شفا نقل ميكند كه اينحكايت نزد من از روي تواتر بصحت پيوسته و فقيه عبدالله بن عبدالواحدبن محمد جوزجاني مصاحب من بود آنرا براي العين ديده بود و نقل كرد كه شمشيرهاي تبتي كه شعراء آنرا بحدت تعريف كردهاند از اينجوهر ساختهاند مدهشة و ايضاً در بحيره از ابن جوزي نقلنموده كه در ساليكه سلطانمحمود سر ملك عراق آمد و فتح انملك نمود در حوالي ري تگرگي باريد كه هر يك بوزن صد من بود و در صد من از انجمله يكيرا بوزن صد رطل يافتند و جائي كه فرود آمد موازي يكجريب زمين را فرو برد مدهشة قرماني در اخبار الدول از ابن عساكر و او از محمّدبن زيد حكايت نموده كه گفت من بالاي كوه ابوقيس بودم در هنگامي كه حجّاج منجنيق در آنجا از براي گرفتن عبدالله زبير كه متخصن در مسجد الحرام بود استوار كرده ناگاه ديدم صاعقة از آسمان نازلشده و گويا آن موازي حماري احمر بود و از اصحاب منجنيق پنجاه نفر را تقريباً سوخته و شرارة در پردة كعبه معظمة افتاده و پرده را سوخت و از شرارة آتش پرده بنيان كعبه سست گرديد مدهشة و ايضاً در اخبار الدول استكه در زمان متوكّل عبّاسي بادي شديد السموم در عراق وزيدن گرفت كه زراعات كوفه و بصره را سوخت و مسافرنرا هلاك ساخت و تا بهمئان متصّل شد و زراعات و مواشي آن بلد را
ص:357
نيز بسوخت و از انجا به موصل و سنجار رسيده و مردم را از معاش بازداشت و اسواق معطل و شوارع و طرق مهمل گرديد و آن باد تا پنجاه و پنجروز مستمر بود هدهشة و ايضاً نقلنموده در زمان متول زلزلة مهمولة در دمشق حادث شده كه چندين خانه را خراب و خلق بسياري در زير مانده هلاك شدند و هم گويد كه در زمان آنملعون زلزلة عظيمة در دامغان شده كه بنقلي چهل و پنجهزار كس بآن هلاك شدند و دو دانگ بسطان خراب شد و قم و اصفهان و كاشان و جرجان و نيشابور جملگي در يك روز خراب شدند و هم در حفر موت زلزلة شد كه مزرعة را از جاي كنده بمزرعة ديگر انداخت كه قريب دو فرسنگ مسافت مابين آنها بود و اصلاً خلل در آنمزرعه راه نيافت و هم. در انطاكيه كوهي از زلزله كنده شده در دريا افتاد و از صداي افتادن آن در دريا مردم بسيار هلاك شدند مدهشة در بحيره آورده كه در عهد متوكل عباسي در قرية از قراي مصر سنگ باريد چنانكه بوزن هر يك ده رطل از آنجمله يكي بر خيمة اعرابي فرود آمده آتشي از آن جنة جملة آنمكان را بسوخت و از محمّدبن زكرّيا در نسخة كه در غرائب ربع مسكون نوشته نقلنموده كه وقتي ابري غليظ واقع شد در ميان اصفهان و خوزستان و از او آوازي معلوم ميشد مثل آواز نحل و چنان باراني بارزيد كه بيم بود عالم عرق شود و ضفادع بسيار از آن ابر بزير افتاد و هم از آن ابر ماهي بسيار بزير افتاد و از آنماهي مردم گرفتند و نمك سود كردند و آنماهي بود بسيار لذيذ و خوش طعم و نمك سود شده و بقدر يك ذراع بود در طول و مردم بسيار از آن ذخيره كردند مدهشة در اخبار الدول آورده كه در سال دويست و هشتاد و پنج در زمان خلافت معتضد بالله مكتوبي از دبيل باو رسيد كه ماه در شوال منحنف شد بنحويكه تا روز ديگر عصر هو ظلماني و تاريك بود پس از آن باد سياهي وزيدن گرفته و تا ثلث شب طول كشيد وزيدن آن و در عقب آن زلزلة عظيمة حادث شده كه عامة بلد را خراب كرد و عدة كساني كه از تحت ردم بيرون آوردند بصد و پنجاه هزار نفر رسيد و در همانسال در بصره اول بادي زرد وزيدن گرفت پس از آن بادي سبز و در عقب آن بادي سياه حادث شد و در عقب اين بادها تگرگ باريدن گرفت كه وزن هر يك از آنها بصد و پنجاه درهم موازنه شد و ششصد نخله را باد از ريشه برآورده و در يكي از قرانيك سياه و سنگ سفيد از آسمان باريدن گرفت و جماعتي از مردم و مواشني هلاك شدند مدهشة و ايضاً از كتاب شذورابن جزري كه در تاريخست نقلنموده كه در سال سيصد و چهل و شش آب دريا رو بنقصان گذاشت بنحويكه هشتاد ذراع پائين افتاد پس كوهها و جزيرهها و ساير چيزهائي كه ديدن آنها در دريا معهود نبود ديده شد و در ري و نواحي آن زلازل شديده نمودار شد و شهر طالقانه بزمين فرو رفت و پيش از سي نفر از ساكنين آن زنده نماندند و يكصد و پنجاه قريه از قراي ري بزمين فرو رفت و زلزلفه تا حلوان اتصال يافته و اكثر مزارع و قري بزمين فرو رفتند و استخوانهاي اموات از قبور بيرون افتاده و آبها از شكافها كه در زمين از شدّت زلزله پيدا شده بود در روي زمين جاري شد و در ري كوهي از جاي خود كنده شد و قرية از جا كنده شد و نصف روز ميان زمين و آسمان با ساكنين معلّق بود پس از آن افتاده بر زمين فرو رفت و از شكافهاي زمين آبهاي متعفّن و دودهاي غليظ نمودار گرديد مدهشة و ايضاً از تاريخ فاضل سيوطي نقلنموده كه در زمان خلافة راشد بالله ابري در بالاي بلدة موصل نمودار گرديد و آتش از آن باريدن گرذفت و چندين موضع از آن بلده سوخته شد و هم در بغداد عقاربي طيّاره ظاهر شده كه جماعتي از اطفال را هلاك ساخته و مردم باضطرابي شديد افتادند و اين تا مدتي باقي بود و هم در يمن خون از آسمان باريدن گرفت و اراضي و ثياب از آن رنگين شدند مدهشة و ايضاً از تاريخ شذور الذهب نقلنموده كه در سال پانصد و سي و يك اهل بغداد ماه رمضانرا كه سي روز تمام بود
ص:358
روزه گرفتند و در شب سيم و يكم با آنكه هوا صاف و ذرة گرفتگي و ابر در آسمان نبود هر چه تفحص كردند ماه در افق ديده نتشد و در سال پانصد و سي و سه در جزيرة زلزلة عظيمه حادث شد در مساحة ده فرسخ در ده فرسخ و خلق بسياري از آن هلاك شده پس از آن انمكان بزمين خف شد و در انمكان آبي سياه ظاهر گرديد و در همان سال در جلب در يكشب هشتاد و يكمرتبه زلزله واقعشد و همچنين در شيزر و حماة و مقره و طزاس و انطاكيه و حلب زلازل عظيمه شد بنحويكه اهل شيزر بالتمام هلاك شدند و باقي نماند از ايشان مگر يك زن و يك خادم و از اهل كفر طاب يك نفر نجات نيافت و تل حرانرا زلزله دو نيمه كرد مدهشة و ايضاً نقلنموده كه در سال هشتصد و پنجاه و يك شهر قرقص كه از توابع فيوم است كه از بلاد مصريه است ظاهر گرديد در حالتيكه مدتها بود كه آن شهر با قرائي كه از توابع آن بودند در نيل غرق شده بودند و در اينشهر جامعي است و از خصوصيات آنجامع اينست كه هر كس در داخل آن بخوابد چون بيدار شود خود را در خارج آن ميبيند و در شبهاي جمعه نوري از آن ساطع ميشود و در ميان آن نور مردي عظيم ايستاده و مشغول به تسبيح و تحميد باريتعالي است و تاكنون حال بدينمنوال است و اگر حائفن يا جنب در آن داخلشود در برويش بسته گردد و شخصيكه مقداري افيون همراه داشته خواسته بود كه داخل آن گردد هر چند تفحص نموده در آن جامعه را پيدا نكرده بود و چون افيونرا از خود انداخته بود در نمودار گرديده بود مدهشة در عقول عشره استكه در سال هزار و هشتاد هجري نزديك ميدني پور از اعمال بنگاله بر سر راه سلطاني سرائي بود در آن منزل بادي ثمبابة سخت وزيد كه مردم سر او مترددين كه در آن سرا بيتوتت داشتند از شدت آن سه ميل و چهار ميل بريده بودند و افتاده بعضي را پا و بعضيرا سر و بعضي از كمر از هم جدا شده بودند گويا كه از شمشير قطع كردهاند و هم گويد كه متوكل عباسي را خزانه بود كه آنرا بيت المال شمال گفتندي چه هر گاه باد شمال وزيدي هزار دينار از آن تصدق كردي مدهشة از جملة آيات مدهشه نارخالدبن نسان عني است و كيفية آن بنابر آنچه علامة مجلسي ره در بحار از حضرت امام محمدباقر و امام جعفر صادق سلام الله عليهما رواية نموده اين استكه روزي حضرت رسالت پناه نشسته بود كه ناگاه زني بخدمت انحضرت آمد پس آنحضرت او را مرحبا فرمود و دستش را گرفت و او را بر روي رداي خود در پهلوي خود نشانيد و فرمود اين دختر پيغمبري است كه قومش او را ضايع كردند و او خالدبن سنان نام داشت و عنسي بود و ايشانرا بسوي خدا خواند و باو ايمان نياوردند و آتشي هر سال در ميان ايشان بهم ميرسيد و بعضي از ايشانرا ميسوخت و بروايت ديگر هر روز بيرون ميآمد و هر چيز كه نزديك آن بود از حيوانات ايشان و غير آن ميسوخت و آن آتش را نار الحزين ميگفتند و در وقت معيني بيرون ميآمد از غاريكه نزديك ايشان بود پس خالد بايشان گفت كه اگر من آتش را از شما برگردانم بمنت ايمان خواهيد آورد گفتند بلي و چون آتش پيدا شد آنحضرت استقبال آن نمود و آتش را بقوت تمام برگردانيد و از پي آن رفت تا داخل آنغار شد با آتش و قوم او بردر غار نشستند و گمان بردند كه آتش او را سوخته است و بيرون نخواهد آمد پس بعد از ساعتي بيرون آمد از غار و سخني ميگفت كه مضمونش اينست كه اينست كار من و امر من و آنچه ميكنم از جانب خداست و بقدرت او است و بنوعس يعني قبيلة او گمان كردند كه من بيرون نخواهم آمد اينك بيرون آمدم و از جبين من غرق ميريزد پس گفت كه اكنون ايمان ميآوريد بمن گفتند نه آتشي بود كه بيرون ميآمد و برگشت پس گفت در فلانروز خواهم مرد و چون بميرم مرا دفن كنيد و بعد از چند روز گلة از كوره خر بر سر قبر من خواهند آمد و در پيش ايشان كوره خردم بريدة خواهد بود و بر سر قبر من خواهند ايستاد پس در آنوقت قبر مرا بشكافيد و مرا بيرون آوريد و هر چه خواهيد از من بپرسيد كه خيرخواهم داد شما را از آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت و چون انحضرت فوت شد او را دفن
ص:359
كرده پس رسيد روز وعدة كه او كرده بود و بهمان نحو كه فرموده بود كلة كوره خر آمدند و بر سر قبرش ايستادند قوم او خواستند كه او را از قبر بيرون آورند پس بعضي گفتند در حيات او ايمان نياورديد پس از فوت او چگونه ايمان ميآوريد و اگر او را از قبر بيرون آوريد در ميان عرب ننگي خواهد بود براي شما پس او را بحال خود گذاشته برگشتند و او در ميان زمان عيسي و حضرت محمد بود و نام دخترش محياة بود اين ناچيز گويد كه از جملة آيات مدهشه نار مدينة منوّره استكه در ملحمة هفتم از گلشن بيست و سيم مذكور شده است مدهشة در عقول عشره از اكبرنامه نقلنموده كه در سال هفتصد و دوازده در كشمير زلزلة عظيم روي داد چنانكه اكثر قري و بلذاد رو بخرابي آوردند و دو قريه كه جهلاو پاره و آدم يونس نام آنها بود با عمارات و اشجار از اينطرف درياي بهست انتقال نموده بآن كنار بهست ظاهر گرديدند و در مواضعي كه كنار كوه و جبال بودند از افتادن كوه و سنگ قريب شصت هزار نفر بدار بقاء شتافتند مدهشة في الاحتجاج روي عن علي بن يقطين انه قال امر ابوجعفر الدوانيقي يقطين ان يحفريئرا يقصر عبادي فلم يزل يقطين في حفرها حتي مات ابوجعفر و لم يستنبط منها الماء و اخبر المهدي بذلك فقال له احفر ابدا حتي يستنبط الماء و لو انفقست عليها جميع ما في بيت المال قال فوجه يقطين اخاه ابا موسي في حفرها فلم يزل يحفر حتي ثقبو اثقبا في اسفل الارض فخرجت منه الريح قال فهالهم ذلك فاجزوابه اما موسي فقال انزلوني قال فانزل و كان راس البر اربعين ذراعاً فاجلس في شق محمل و دلي في البر فلما صار في قعرها نظر الي هول و سمع دوي الريح في اسفل ذلك فامرهم ان يوسعوا الخرق فجعلوه شبه الباب العظيم ثم ولي فيه رجلان في شق مجمل فقال ايتوني بخبر هذا ما هو قال فنزلا في شق محمل فمكشا مليسا ثم حركاالحيل فاصعد قال لهما موا رايتما قالا امر عظيماً رجالا و نساء و بيوتا و آتية و متاعاً كله ممسوخ من حجارة فامّا الرجال و النباء فعليهم شايبهم فمن بين قاعد و مصطجع و متكي فلما مسناهم اذا ثيابهم تتعثا شبه الهباء و منازل قائمة قال فكتب بذلك ابوموسي الي المهدي فكتب المهدي الي مدينه الي موسي بن جعفر يسئله ان يقدّم عليه فقدم عليه فاجز فبكا بكاء شديداً و قال يا اميرالمؤمين هؤلاء بقية قوم عاد غضب الله عليهم فساخت بهم منازلهم هؤلاء الاصحاب الاحقاف قال فقال له المهدي يا ابالحسن و ما الاحقاف قال الرمل مدهشة در سال هزار و سيصد و يازده در شب دوشنبه هشتم جمادي الاولي دو سابقه و نيم از شب گذشته در مشهد مقدس رضوي زلزلة عظيمي شده و طول نكشيد بازدر ساعت هشت از آن شب زلزله شد و باهاي ارض فيض قرين ضرري نرسيده اما در قوچان چنان زلزله شديد بوده كه تمام شهرش از زلزله خراب شد و قريب يك ربع از نفوس سكنة آن بوادي عدم شتافتند و عمارات شجاع الدوله و تلكرا فخانه منهدم شد كه گويا از اصل نبودند و يك قطعه از كوه در صحرا غلطيد و چند قلعة ديگر خراب شد و منارهاي امامزادة مدفون در آنجا شكست يافت و در همان شب در قوچان قريب هفتاد مرتبه زلزله واقعشد مدهشة و در سنة هزار و سيصد و چهل و يك از قريب بطلوع فجر روز شنبه نهم شهر شوال المكرم تا آخر آنروز در تربت حيدريه و نواحي آن بغتته از اين زلزله هلاك شدند و تا روز بيست و سيم آنماه زلزله باقي بود الله الحافظ
در كشف از نسبي كه مخفي است انتساب منسوب بسوي آن و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است نسب في روضات الجنّات عند ترجمة لاحمد بن حنبل احد ائمة الاربعة لاهل الخطل ما هذا الفظه رابع اربعة الناس و سابع سبعة ليس يكون بواحد منهم القياس الامام عزّالدّين ابوعبدالله احمدبن محمد بن حنبل بن
ص:360
هلال بن اسد انشيباني السل المروزي الاصل البغدادي المنشاء و المسكن و الخاتمة ينتهي نسبه الغير الميمون ذي الشدية الملعون رئيس الخوارج علي اميرالمؤمنين و لهذا اشتهر كونه منحرفا عن الولاء له بالشدة مع انهع من كبار ائمة لاهل السنة و الجماعة القائلين بخلافته و فرض اتباعه و موالاته ولو بعد الثلثة لا محاله بل يروي عنه انه قال احفظ واحدث مما قدرويته بالاسناد عن النبي(ص) ثلثين الف حديث في فضائل علي بن ابيطالب و عن الامام الثعلبي انه ينقل عن احمدبن حنبل المذكور انه قال ما جاء لاحد من اصحاب رسول الله ما جاء لعلي(ع) من الفضائل و عن مناقب ابن شهر آشوب المازندراني نقلاً عن صاحب كتاب مغرقة الرجال انه قال كانت عداوة احمدبن جنبل لاميرالمؤمنين(ع) ان جدّه ذي التشديه قتله اميرالمؤمنين يوم نهروان التي و في وفيات الأعيان لابن خلكان ما يقرب من ترجمة بهذا البيان نسب و فيه ايضاً عند ترجمة ولابي نعيم الاصفهاني صاحب كتاب حلية الاولياء نقلاً عن السّيد الجليل الامير محمدحسين الخاتون آبادي من اسباط علامة المجلسي(ره) قال و ممن اطلعت علي تشيّعه من مشاهير العلماء العامّة هو الحاغظ ابونعيم المحدث باصفهان صاحب كتاب حلية الاولياء و هو من اجداد جدّي اعلامة ضاعف الله انعامه و قد نقل جدي تشيعة عن والده عن ابيه عن آبائه حتي انتهي اليه قال قال و هو من مشاهير محدثي العامة ظاهرا الا انه من خلص الشيعة في باطن امره و كان يتقي ظاهراً علي وفق مااقتضته الحالو لذا تري كتابه المسمي بحلية الاولياء تحوي علي احاديث مناقب اميرالمؤمنين(ع) مالايوجد في سائر الكتب و مدار علمائنا في الاستدلال باخبار المخالفين علي استخراج الاحاديث من كتابه ثم قال و لما كان الوالد اعرف بمذهب الوالد من كل احد لم يبق شك في تشيعه فرجمه الله و قدس سره و انعم عليه في الجنان ما ارضاه و سره انتهي و قال صاحب رياض العلماء ان ابانعيم هذا كان من الاجداد العالية لمولانا محمدتقي المجلسي (ره) و ولده الاستاد الاستناد و المعروف انّه كان من محدثي لعلماً العامة ولكن سماعي من الاستاد المشاراليه انّ الظّاهر كونه من علماء اصحابنا و القائه عن المخالفين كما هو الغالب من احوال ذلك الزمان و الله العالم بحقيقة الحال نسب و فيه عند ترجمة لاحمد الجامي المعروف بزنده پيل ما هذا الفظه الشيخ ابونصراحمدبن ابي الحسن بن محمّدبن جرير بن عبدالله بن ليث بن جريربن عبدالله التجلي الصّحابي الشّيعي هو الجامي الخراساني المعروف بزنده پيل احمد جام كان من اعاظم ائمة الصوفيّه و كابر مشا يخهم الكشفيه و ينتهي نسبه الي اسميعيل بن ابراهيم الخليل بخمسة و ثلثين واسطة كما نقل عن كتابخلاصة المقامات الذي الفه في بيان احواله المولي ابوالمكارم بن علاءالملك الجامي و در مجالس المؤمنين استكه در بيست و دو سالگي جذبة از جذبات الهي كه لجذبة من جذبات الرحمن يوازي عمل الثقلين بوي رسيده بكوه نامق كه ارمحال ترشيز است شتافت و در آنجا بخدمت خضر رسيده تلقين ذكر يافت و هيجده سال دركوه برياضت و عبادت مشعول بود در سالچهارصد و هشتاد كه عمرش بچهل رسيده بود بنابر اشارت غيبي از كوه متوجّه ولاية جام شد و پادشا عباد مشغول گرديد و ششصد هزار مرد بيگانه بدست آنمرد يگانه توبه يافتند تا انكه مينويسند كه شاه اسمعيل امتحان حال او را در تشيّع و تسنّن برديوان اشعار او نهاد و از آن فال حالش را گرفت دذر اول صفحه اين قطعه را ديد كه مشتملست بر مناقب ائمه طاهرين و اعتراف بحقيقت مذهب جعفري و اختصاص بغلامي سدة سنيه حيدري و شعر اول از آن قطعه اين است اي ز مهر حيدرم هر لحظه دردل صد صفا است از پي حيدر حسن ما را امامي رهنما است الخ نسب و فيه ايضاً عند ترجمة ابن حلكان الموّرخ المشهور ما هذا لفظه الشيخ المقتدي الامام و العالم العلم العّلام قاضي القضاة و زين الحكام شمس الدين ابوالعبّاس احمدبن محمدبن ابراهيم بن ابي بكر بن خلكان المكّارلي اللاريلي البرمكي الشافعي الاشعري الي ان قال و اما البرمكي فهو نسبته منه الي
ص:361
البرامكة الوزراء المشهورين لنبي العباس و ذلك لان نسبه ينتهي بست وسائط مذكورة في مواقها الي يحيي بن خالد البرمكي وزير هرون الرشيد و قال في وجه تسميه جدّه تجلكان قيل انه افتخريوما في مجلس كان له علي بعض قرنائه بمفاخر آبائه الذينهم آل البرامكه الوزراء المشهورون فقيل له في ذلك خلّ كان بمعني دغ كان ابي كذا و جّدي كذا و نسبي كذا و حدثنا عمّا يكون في نفسك الان كما يقول في ذلك الشاعر انّ الفتي من يقول ها اذا ليس الفتي من يقول كان ابي نسب و فيه ايضاً عند ترجمة لوالد الشيخ الجليل بهاء الملة و الّدين محمد العاملي(ره) ما هذا الفظه الشيخ الورع البارع عزالّدين حسين بن عبدالصّمد بن شمس الدين محمّدبن علي بن حسين بن صالح الجبعي العاملي الحارثي المهداني والد شيخنا البهائي ره نينتهي نسبه الشريف كما استفيد لنا من مواضعه الي الحارث بن عبدالله بن الاعور المهداني المشهور الذي هو من خواص اصحاب اميرالمؤمنين ولد اليه هذه الأشعار كما في مجمع البيان و غيره نقلا عن رواية الامامّية يا حار همدان من يمت يرني من مؤمن او منافق قبا الي آخر الاشعار نسب و فيه ايضاً عند ترجمة للسّيد الجليل ابن زهرة الجلي ما هذا الفظه السّيد الجليل المتفقه البنيه عزّالّدين ابوالمكارم حمزة بن علي بن ابي المحاسن زهرة بن الحسن بن زهرة الحسين الامامي المعروف بالسيدبن زهرة الجلي نيهتي نسبه الهمام الي الامام الجعفر بن محمد الصادق باثنتي عشرة وسائط وسادات اجلاء و هو نفسه من كبار فقهائنا الاصفياء النبيلاء و كذا ابوه الكامل الّذي يروي هو عنه و جّده السّيد ابوالمحاسن و اخوه الفقيه الكامل الاديب السّيد ابوالقاسم عبدالله ثم ذكر جملة من اولاده و احفاده و بني عمومته بالجلالة و النبالة فارجع نسب و فيه ايضا عند ترجمة للشيخ عبدالقادر الجيلاني المدفون ببغداد نقلا عن نصّ انشيخ المذكور في فاتحه كتابه الموسوم بالمواهب الرحمانيه و الضوخ الربانيه ما هذا لفظه يقول الغوث الاعظم و باز الله الاشهب الافخم ابومحمد محيي الدين عبدالقادر بن السيد ابوصالح المقلب بجنگي دوست ابن موسي بن عبدالله بن يحيي الزاهد ابن محمد بن داود بن موسي بن عبدالله بن موسي بن عبدالله بن الحسن المثني ابن الامام الهمام الحسن بن علي بن ابيطالب و قال انسيه السند في الروضات بعد جملة كلام في ترجمة الرّجل و بيان حاله و دعاويه الواهية في مقاله تمة قال صاحب كتاب شجرة الاولياء و هو السيد الفاضل المتبجر النسابه احمدبن المحمد الحسيني عند عدّه لموسي بن الجون ابن عبدالله المحض من شجرة الحسن المثني ابن مولانا الحسن المجتبي ما يكون نصّه بعدا الترجمة هكذا اعلم انّ معتقد بعض الناس ان عبد القادر الجيلاني الذي هو مدفون ببغداد و العامّة نيرعمونه صاحب مقامات و كرامات بل من جملة الواصلين الي الحق و اشتهر عندهم بعلم الشرق قد كان من جملة اولاد محمدبن داود بن موسي بن عبدالله بن موسي الجون مستدلا عليب ذلك بيت شعر يرويه عنه رجل يضراني و مضمون ذلك البيت انا من ولد خير الحسنين و قد انكره جمهور علمآء الانساب و قالوا لم يصح عن احد النقل بكون الرّجل من جملة السّادات بل قال بعضهم انّ الرجل نفسه ايضا لم يدّع ذلك و الا ادّعاه بالنبيه اليه احد غيره مدّة حيوته و انّ اوّل من اظهر هذه الدعوي الباطلة هو نصربن ابيبكر بن الشيخ عبدالقادر المذكور انتهي و قال السيد الاجلّ الا فضل في هذه الصناعة احمدبن علي بن الحسين الحسيني في كتابه الموسوم بعمدة الطّالب في انساب آل ابيطالب في طي ذكره بعقب عبدالله بن المحض ابن الحسن المثني الشيخ الجليل البارز الاشهب صاحب الخطرات محييالدّين عبدالقادر الگيلاني فقالو هو عبدالقادر محمّدبن جنكي دوست بن عبدالله بن محمد للمقلب بالواردلم يدع الشيخ عبدالقادر هذه النية ولا احمد من اولاده و انما ابتدء بها ولد ولده القاضي ابوصالح نصربن ابي بكر بن عبدالقادر و لم يقيم عليها بنة ولاعرفها له احد علي انّ عبدالله بن يحيي رجل حجازي لم يخرج
ص:362
من الجاز و هذا الاسم اعمي جنكي دوست اعجمي صريح كمانراه و مع ذلك فلا طريق في اثبات هذا النسب الا بالنينه العادلة و قد اعجزت القاضي ابا مصالح عنها و اقترن بها عدم موافقة جدّه الشيخ عبدالقادر و لا اولاده له و الله علم فليتفطن و لا تعفل ثم اعلم ان من تصريح هذين العلمين من انّ الشيخ المذكور لم يدّع هذا النسب لنفسه في ايام حيوته يظهر ما في كلام السيد السند من المساقجه في نسبه فاتحه كتاب مواهب الرّحمانيه الي الشيخ المذكور بل من سوق العبارة و هذا التّصريح يعلم انّه من منسوجات غيره كما لا يخفي علي اولي النهي نسب در مجالس المؤمنين نسب سيّد محمدبن سيد فلاح مشعشعي را كه رئيس سادات مشعشع بوده است كه مدتي در خوزستان ولايت داشتهاند چنين آورده كه سيّدمحمدبن سيّد فلاح بن هيبة الله بن حسن بن علي المرتضي بن سيدعبدالحميد نسابة بن ابوعلي فخاربن احمدبن ابوالغنائم بن ابوعبدالله الحسين بن محمّدبن براهيم المجاب بن محمّد صالح بن امام الموسي الكاظم(ع) پس از آن نوشته كه مسقط الراس او واسطه و در سلك تلامذة شيخ احمدبن فهد كه از اكابر صوفيه و از اعاظم مجتهد انم شيعة اثني عشريه الست منخرط بود جناب شيخ كتابي در علوم غريبه داشت در حين اختصار آنرا به يكي از خدمه داد كه در فرات اندازد و سيد بجيله آنرا از او گرفته و از ريكدر علوم غريبه اعراب حدود خوزستانرا مريد خود ساخت و ايشانرا ذكري مشتمل بر اسم علي تعليم نمود كه مقارن خواندن اين كيفيت تشيع دست داده بدن ايشان متحجر ميشد و مرتكب امور خطيره چون شمشير تيز بر شكم نهادن و آنرا زخم كردن و ديگر اشياء عجيبه ميشدند و روزگار او بالا گرفت خود را ملقب بمهدي ساخته و در سال 828 ظهور كرد و بر تمامي خوزستان چون شوشتر و دزفول و حويزه استيلا يافت تا آخر آنچه كه از حالش در انكتاب است نسب في الروضات عند ترجمة لابن جوزي الواعظ صاحب مؤلفّات كثيرة ما هذا الفظه الشيخ الحافظ الواعظ المتفنين المفضال جمال الدين ابوالفرج عبدالرحمن بن علي بن محمدبن علي الحنبلي البغدادي الصديقي المقلب بابن الجوزي بفتح الجيم نسبته الي فرضته الجوز الذي هو موضع مشخور في بغداد و قيل الي مشرعة الجوز الذي هو مكان منها كان يسكنه بعض اجداده ينتهي نسبه بست عشرة واسطة الي قاسم بن محمد ابيبكر نسب در مجالس المؤمنين در ترجمة شيخ شهابالدين سهروردي چنين مرقوم داشته الشيخ المؤيّد با نفيض السرمدي شهاب الدين السهروردي اگرچه كنيتش ابوحفض و نامش عمر است ليكن از اولاد محمّدبن ابيبكر است و صورت سلسلة نسب او تا محمّد بر اين وجهست كه شهاب الدين ابوحفض عمربن محمّدبن السهروردي بن نصيربن قاسم بن عبدالله بن عبدالرحمن بن قلاسم بن محمدبن ابيبكر انتهي و در ندرة منبريه اول از گلشن چهل و هشتم قضية از او نقلنمودهايم مراجعه شود نسب و ايضاض از كتاب خلاصة المناقب كه از تاليفات نورالدين جعفر بدخشي كه از افاضل تلامذة آميرسيدعلي همداني است نسب سيد مزبور را بدينوجه نقلنموده كه علي بن شهاب الدين بن محمدبن علي بن يوسف بن محب بن محمدبن جعفربن عبدالله بن محمدبن علي بن حسن بن حسين بن علي زينالعابدين بن حسين الشهيد عليهماالسلام نسب و ايضاً در ترجمة قطب الدين محمد رازي نوشته است كه نسب شريفش بر وجهيكه عمدة المجتهدين شيخعلي بن عبدالقال قدس سره در اجازة كه جهة عم بزرگوار اينخاكسار نوشته بسلسلة ال بويه ميرسد و در ترجمة جلال الدين محمد دواني فرموده كه نسب شريفش منتهي ميشود بمحمدبن ابيبكر و تلمذش را در مبدا امر در نزد تلامحي الدين انصاري كه از اولاد سعدبن عبادة صحابي و از افاضل تلامذة سيدالمحققين ميرسد شريف است مرقوم داشته و ظاهراً ملامحيي الدين والد قطبالدين صاحب كتاب مكاتب معروف است.
ص:363
در غرائب توليديّه و امور عجيبة ديگر از قبيل آن و گل چين از گلبانهاي آن چند گل است غريبة غريبترين امور توليديه تولد دجال ملعون است و بنابر نقل صاحب بحيره و ديگر از كتب معتبره والدين آن ملعون يهودي و در قرية ميبودند كه موسوم است به مجمع الاكبر و بقولي مجمع السيول كه مزرعة شعب بن حارث بود نام پدر او قطني بود يا صائد و برواية صاحب مصابيح صياد بود و اسم مادر او حارسه و بقول جهودان كياهنه و نام دجّال يوشن بود و والدين او ساحر بودند و يهوديّ الاصل بودند و مادر دجّال را سي سال بود كه فرزند نشده بود روز چهارشنبه ولادت او شده وقت طلوع شمس و با محاسن از مادر زاد و چون متولد شد في الفور بسخن درآمد و خود را باد كردن گرفت و زود زود ميباليد و چشم راست او چون دانة انگوري كه پر باد باشد بود و چشم چپ او ممسوح بود و بروايتي انكه چشم راست آن ممسوح و چشم چپ وي سبز و بيرون آمده و اين اعجوبه را مادر نام دجّال كرد و پدر ويرا مسيح لقبكرد و كنيتش را ابوجوشن نهادند و چون باد برخواست و روان شد و مردم را از امور گذشته خبر داد و بر پيشاني او نوشته بود كه هو الكافر بالله عقيلرا خبر شد از ولادت او و بقولي عبدالله مسعود و محمدبن مسلمه بكفاية مهمي رفته بودند چون بمجمع السول رسيدند مردم قصّة دجّال را گفتند هر دو نزد آن لعين آمدند بر پيشاني او به نقش صنع يزداني هو الكافر بالله ديدند پس از اينمشاهده بخدمت خيرالبريه آمدند اندوهگين و از آنچه ديده بودند آنسرور را آگاه ساختند حضرت فرمود لعنه الله هذا دجّال تا انكه آنجناب بآن قرية تشريف بردند از جهة ديدن او بتفضيليكه در كتب معتبرة اخبار و تواريخست غريبة يكي از جملة غرائب توليديه تولد نجمان بن پنجاس استكه در حين تولّد مرموزاتي گفت كه دلالة بر مطالب آتيه ميكرد از قبيل بعثت خاتم الانبياء و قضصية جانگداز كربلا و غير اينها و مرموزات آن در ميان يهود معروف به نبوت هيلد استكه بلسان فارسي بمعني وحي كودك است و در مفتاح النبوه است كه چون غرض از آن وحي مبارك بشارت بظهور حضرت خاتم النبيين و ذكر اوصاف حميدة آنجناب و اخبار بوقايعي است كه بعد از انحضرت تا زمان ظهور مهدي آل محمد(ص) و مبسوط حضرت عيسي(ع) بن مريم و زنده شدن مردگان اتفّاق خواهد افتاد و هر چند بسياري از الفاظ آنوحي غيرمفهوم است زيرا كه با خبر از وماقعة ايست كه هنوز وقوع نيافته يا خبر آن بما نرسيده نهاية بسياري از آن عبارات ظاهر استكه معني دارد و هرگاه علماء يهود در آن توغل مينمودند و آنرا مثل سائر كتب خود تفسير نميكردند چارة بغير از اين نداشتند كه ترك دين آباء و اجداد خود نموده طريقة حقة محمدي(ص) اختيار كنند و اين بامزاج ايشان كه مجبول بمر عصبيت و لجاجة است مطلقا موافقت نداشت فلهذا بقدر وسع و طاقت سعي در اخفاء كتاب مذكور نمودند و چنان كردند كه نشان آن در صفحة روزگار نمانده كسي از آن خبر نداشته باشد امّا چون امور عالم منوط بمشيت ديگري است نسخة در كنف حفظ الهي محفوظ تا چندي قبل از اين كه كتابي از كتب بني اسرائيل را كه موسوم است بتاكيده و مصوه بقالبخانه برده بودند كه بقالب رسانند و نسخة مذكوره با آن كتاب در يكجلد بوده بقالب رسيده علماء بر صحت آن شهادت دادند زيرا كه بنماي امر قالبخانه بر اينستكه تا كتابي صحت نه پيوندد و علماء بر خوبي و درستي آن شهادت ندهند و سجّل ننويسند آن را بقالب نميزنند لاجرم چون كتاب مزبور بقالب رسيده في انجمله نسخة آن در عالم انتشاري بهمرسانده يكي از آن نسخ در دارالعبادة يزد بنظر مولانا اسمعيل كه في الحقيقه اعلم از جميع علماي عصر خود بوده رسيده آنجناب در معاني آن تأمل فرموده بسياري از آنرا بنحويكه يقيناً جزم حاصلست كه مراد از اينعبارت همان بوده تفسير نمودهاند و پارة ديگر در پردة ابهام مانده و بعد از آنكه آنمرحوم بجوار رحمت ايزدي رفته مولانا حاجي بابا فرزند ارجمند
ص:364
وي نيز در آن توغل و تأمل نموده برخي از فقرات آنرا ضميمة افكار والد خود فرموده و كيفيت تولّد نجمان بنابر آنچه در كتاب مفتاح النبّوه متعرض است چنان استكه يكي از علماء يهود كه او را پنجاس ميگفتند و مستجاب الدعوه بود زوجة داشت راحيل نام و آن ضعيفه بسيار خدا ترس بود و مطيع و فرمانبردار شوهر و صاحب حسن و وجاهة تمام بود و پيوسته از خدا مسئلت مينمود كه او را فرزندي كرامت فرمايد و در اينمسئلت تضرّع و گريه و زاري بسيار ميكرد تا اينكه نوبتي پنجاس بقريبي گريه و زاري راحيلرا شنيد و عجز و تضرّع او را در طلب فرزند ديد دلش بران ضعيفه سوخته و در طلب فرزند با آنزن همداستان گرديد و تير دعاي ايشان بهدف اجابت رسيد و اثر حمل در راحيل ظاهر شد و بعد از ششماه از ابتداي حمل پسري نيكو سيرت و پاكيزه صورت قدم بعرصة عالم نهاد و تولّد آن مولود در روز پنجشنبه اول تشرين اول ارسال چهارصد و بيست از خرابي بيت المقدس و در مرتبة ثانيه بود و اين تاريخ سي و چهار سال مقدّم است بر تاريخ ولادت با سعادت خاتم الانبياء محمد(ص) و اينمولودر انجمان نام كردند و چون متولد شد بسجده افتاد و بعد از سر برداشتن گفت كه اين پردة آسمان كه شما ميبيند نهصد و پنجاه و پنج پردة ديگر هست و بر بالاي آن پردهها چهار حيوان است و بر بالاي حيوانات كرسي بلند پاية هست و بر بالاي آن كرسي آتش سوزاننده و خدمتكاران آن كرسي و كرسي تمام از آتش است چون پنچاس اينسخنانرا از فرزند خود شنيد او را از سخن گفتن منع بليغ نمود با تندي باو گفت كه خاموش باش پس نجمان خاموش شد و تا دوازده سال ديگر سخن نگفت و راحيل پيوسته گريه و زاري ميكرد و ميگفت كه كاش ما را فرزندي نبود كه عاقبت فرزند ما لال و بيزبان شد روزي پنجاس از مدرس خود بازگشته داخل خانه شد و راحيل بطريقة كه حادث او بود بخدمت پنحاس دعا كند تا خداوند عالم او را گويا گرداند يا او را از ايشان بگيرد پنحاس گفت تو خواهشمنديكه نجمان سخن گويد اما چون گويا گردد مردم از آن خوف بردارند راحيل التماس كرد كه دعا كن كه خدا او را گويا گرداند و سخنان مخفي و مجمل گويد پنحاس دهن بر دهن نجمان گذاشته او را قسم داد كه سخن نگويد مگر سخن مجملي كه كسي نفهمد مگر در وقتيكه آن سخنان بعمل آيد و باينشرط او را رخصت سخن گفتن داد چون آن كودك گويا شد پنج وحي مطابق و موافق حروف ابجد گفت كه تمام آنها اخبار رموز آينده است و خبر داد كه شما مرا بدست خود دفن خواهيد كرد و بعد از چندي آنمولود مسعود جانرا بجهان آفرين سپرد و او را در قرية كفربرعم كه از قراي بيت المقدس است در مقاميكه چهل نفر از علماء يهود دفن بودند دفن كردند. غريبة يكي از غرائب تولدات قضيّة آلان قواء و توليد او است سه پسر توأم با همديگر را بدون مساسه بشر چنانكه در تاريخ نجيره از جميع كتب معتبرة تواريخ نقل نموده كه در زمان ابومسلم مروزي در قبائل مغول قضية عجيب واقعشد چنانكه ديون نويان نام مغولي كه در آن اوان فرمان فرماي قبائل بود وفات يافته مادر فرزندانش الآن قواء كه دخشر جوسته بن سلدوز بن مشكلي خواجه كه از نسل فتيان خان بود و خانزادة آن دودمان بود از قبل پسران خود كه يكي بكدي و ديگري بكيده نام داشتند بسر و روي آن قبيله قيام مينمودند اتفاقاً بعد از انكه اين زن سه فرزند آورده بود بقول روات و العدة عليهم في دفعه الاعتراضات شبي در خلوت خود خوابيده بود ناگاه قبة بارگاه دريده شد و نوري فرود آمده داخل وجود الآن قواء شد و اين نور چند شب متواتر از سر شب تا صبح صعود و نزول ميكرد تا آنكه پس از چند روز آثار آبستني بر او ظاهر شد برادران و پسران او را از اينمعني آگاه شدند و با او عتاب كردن آغازيدند كه اينچه عملست كه كردة در تو آثار آبستني از وجه زنا عارض شده اين چه حالتست كه ما را پيش آمده و ما را در ميان شعب و قبائل مغول فضيحت شديم چون آلان قواء
ص:365
مبالغة ايشانرا در اينمرتبه ديد گفت از امشب تا چند شب مرا امتحان كنيد تا شما را معلوم شود عمل من برادران انشب بدر خرگاه او بسر بردند و آن نور كه ساعة بساعة زياده ميشد و داخل وجود آلان قوامي گشت معاينه ديدند و مشاهده نمودند چونروز شد دست تعرّض از دامان او كوتاه كردند و در تعظيم او كوشيدند تا انكه آلان قواء پس از چند گاه سه پسر آورد بيك شكم كه يكي از آنجمله پور بحرخان است كه جدنهم امير چنگيز است و جد چهاردهم امير تيمور و از آن دو پسر ديگر نيز فرزندان شدند كه تا حال در ميان قبائل از نسل ايشان هستند و معتبراند اين ناچيز گويد كه از شهود اينقضيه ميتوان تصديق آنرا نمود چه مثلي است معروف كه بروباه گفتند شاهد تو كيست گفتن دم من و لعمري ان هذا توطئة عن الا ولاد و الاخوان في رفع الفضيحة عن هذه الست النسوان فتدبر غريبة قاضي ميبدي در شرح ديوان مرتضوي عليهالسلام چنين آورده كه طفلي در يزد متولد شد و انواع سخنان بفصاحت و بلاغة تمام ميگفت و قرآن ميخواند و اشعار بلند عربي ميخواند و از امور غيبي خبر ميداد و سر بزرگي داشت و چون دو ساله شد فوت كرد غريبه قطبالدين علاّمه در شرح كليات قانون آورده كه از ملك العلماء دوران و قدوة الحكماء زمان جمال الملة والدين صاعدبن نجم الدين بن مصدق الكاشفري المعروف بكمال الدين تركستاني شنيدم كه از دختر نجمالدين حفض كه يكي از فخول علماء و اعظم فضلاي خوارزم بود مولانا را خداوند فرزندي داد سرش مثل سر آدمي و باقي بدن مثل مار دمبدم نزد مادر آمده شير ميخوردي و بركة در آنجا بود بعد از شير خوردن خود را در آن بركه انداختي و باز بيرون آمده ميآمد و شير ميخورد و اينچنين تا مدت دو ماه زنده بود و آخر واو را بفتوي فقهاي آنعصر بقتل آوردند غريبة در عجايب المخلوقات آورده كه در بلخ زني بچة آورد در سال اول كه زائيد بچه او مثل آدم دو نيمه كرده از سر تا بپاي و در سال دويم فرزندي آورد بر يك تن دو سر و بر هر سري آنچه لازمة سر باشد هر كدام از آن دو سر بوقتي ميل طعام كردندي و بوقت خاص ميل خواب رفتن غريبة در عجايب المخلوقات از تاريخ بافعي نقل كرده كه گفت در ولاية يمن زني را ديدم كه بچة آورد و بزرگ شد نيمة زيرين او بر هيات ديگر زنان و بالا تنة از آن بر صورت دو زن و مثل دو زن كار ميكرد غريبة در بحيره استكه بتاريخ نهصد و هشتاد و دو در ملك بنگاله زني بيك شكم ماري و پسري آورد و روز بروز هر دو بزرگ ميشدند تا اينكه اينمار روزي در تنور خفته بود ندانسته آتش در تنور ريختند مار بسوخت و پسر هم در بيرون بمرد و از ثقة شنيده شد كه مثل اينماري وقتي در تنور سوخته بود وجود آنمار طلا شده بود و آن قسم طلا را بغايت اعتبار ميكنند و الله العالم غريبة و هم در آن كتاب استكه آنچه را كه اين راقم حروف را مشاهده افتاد از اين قسم آنست كه در سلطان پور كه يكي از قصبات لاهور است در وقتيكه در نزد ميرزاي لشكري صفدرخان بود عورتي كه در خدمت ايشان بامر كارزي قيام مينمود فرزندي آورد بصورت مار و مثل اطفال او را روز بروز شير ميداد و بزرگ ميكرد و همه روزه او را بكازركاه ميبرد تا چند سال گذشت روزي اينمار بدستور معهود در ميان رخوتي كه مادر براي شستن برده بود خوابيده و الغورت از آندور بود ناگاه شخصي آمد كه رخت به شستن دهد ما را ديد كينة ديرينه در حركت آمده و سنگي برداشته و مار را كشت مادرش از اينقضية آگاه شد در او در آويخته او را نزد قاضي برد و دعوي خون فرزند خود كرد قاضي فتوي نداد گفت حسب الشرع چيزي بر او لازم نميآيد چه او مار كشته نه آدم كه خون بها بايد داد و بهمين قطع شد غريبة در اخبار الاول كه تاريخ مصر و قاهره است و هم در
ص:366
تاريخ بحيره استكه حكيم مصري كه يكي از ثقات است نقل كرده كه در مصر بهنگام ولادت خريطة افتاد كه قريب به چهل فرزند در او بود حكيم مزبور فرمود كه هر چهل پسر شدند و بحد بلوغ رسيدند كه من از مصر برآمدم و پس از چند سال در سفر هندوستان احوال ايشانرا تحقيق نمودم گفتند اكثري كدخدا شدند و هر چهل برادر سلامتاند و العدة علي الراوي غريبة و ايضاً در بحيره استكه بتاريخ هزار و هيجده كه راقم حروف در سفر پر خطر هند بود مشاهده نمود كه يكي از سادات مشهد مقدس را خداوند عالم پسري كرامت فرمود كه در عظيم جثه زياده از يك انگشت خضر نبود و از كوچكي دهانش سر پستان مادر بدهنش نميرفت و قطره قطره شير بدهانش ميچكانيدند و در سال دويم از ولادتش چنان ترقي كرد كه جثهاش برابر بطفل دو ساله بود از والد او سبب ترقيرا سئوال كردم گفت هر شبه لته چربي بر فرقش مينهاديم و اين باليدن از او است غريبة و ايضاض در آنكتاب از عجائب الدنيا نقلنموده كه در ملك روم فرزندي از مادر متولد شد بر يك گردن دو سر داشت و هشت دست و هم از كتاب عجائب الدنيا نقل كرده كه در ولايت دهستان شتري بچة آورد مركب الاعضاء چنانكه در روي داشت يك روي آن بصورت شتر و روي ديگر بصورت عورتي و يك چشم درميانه سر داشت و چهار دست و پا داشت و اعضاي درونش تمام دورو بود از يكطرف ميل شير ميكرد و از يكطرف ميل علف غريبة و ايضاً در بحيره استكه اعجوبهترين اينفسم اخبار قصة سلامان و ابسال استكه رئيس الحكماء شيخ ابوعلي سينادر شفاء آوردهاند و آخوند ملاعبدالرحمن جامي در سلامان و ابسال در نسخة هفت اورنگ ذكر كردهاند و اينقضية بوالعجب چنان استكه گويند پادشاهي بود پيش از اين وانلك دغدغه كرد كه آيا بي وجود زنان تركيب بندي نطفه ميشود يا نه حكيمي در خدمت آن پادشاه بود او بر آن برفت كه تواند بود و حضّار سخت نقيض گرفتند تا آنكه حكيم را واجب شد كه صدق گفته خود را ادا نمايد فرمود كه قدري از كل فخار آوردند و از آن كل مثل حبي ساخت و در گرمابه معتدلي چهلشبانه روز نهاد و آنچه خواست ديگر از ادوية نافعه باويار كرد و نطفة را بر جميع اعضاء انصورت ماليد پس از چهلروز بقدرت پروردگار آن تركيب بحركت آمد و لايق غذا شد داية را كه موسوم بود بابسال آوردند در مقام تربيت انطفل شد رفته رفته بسر حد تميز رسيد و بر مادر خود ابسال عاشق شد و اينقضية است بس دور و دراز اگر از اين زياده خواهند به نسيختن مذكورتين رجوع نمايند اين ناچيز گويد كه قضية سلامان و ابسال را بدوتخو ذكر نمودهاند و از براي هر يك از آنها تأويلي بيان كردهاند و ما يكي از آنها را در جزء اوّل از كتاب الجنة العاليه ذكر نمودهايم طالب آن بآنجا رجوع نمايد غريبة و هم در آن كتاب از تاريخ بهادر شاهي نقلنموده كه سلطانمحمود خلجي كه پادشاه مالوه بود در سنه اربعين و ثمانمائه كه به تسخير سركجه رفته بود و آنرا مسخّر كرده در آنجا جمعي كثير آمده نزد سلطان گواهي دادند كه در اين ايّام امر عجيبي در اينجا واقعشده و ان چنانست كه عوريترا بشوهر دادند و او در خانة شوهر چهار فرزند آورد روزي جوكي نزد آنعورت آمده قصد زنا كرد عورت او را دشنام داده از او دور شد جوكي گفت تو مرد خواهي شدن بعد از چند روز فرج آنعورت بنياد درد كرد چنانكه آنعورت از درد بيشعور شد آنگاه از سوراخ فرج او ذكري برآمد باد و خصيه و آنزن مرد شد و بعد از آن شهوت مردي بر آن غلبه كرد زني بخواست و او را از آن چهار فرزند شد حالا هر هشت فرزند هشتصد سلطان با حضار بغايت متعجب شدند و چندين مورد را مؤلّفين در تأليفات خود از ايننقيل نقلنمودهاند كه صاحب آلة انوشيه بعد از گذشتن مدتي از عمر او داراي آلت ذكوريّة شده است غريبة در جيب السير از تاريخ يافعي نقلكرده كه مالك دنيا روزي در مسجدي بود شخصي آمده گفت يا شيخ دعاء نمادر
ص:367
حق كسيكه چهار رسالت كه حامله است و الحال بشدّت كربة گرفتار است شيخ دعا كرد بعد از زماني آن شخص آمد با پسرم چهار سالة كه دندان برآورده بود و در تفسير كارزاست كه هرم بن حيّان زاهد نيز تولدش چنين بوده
در نجات از غرق و حرق و لسع و هدم بنيان و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست نجات در كتاب فرج بعد الشدة استكه نسيم بن ابراهيم الكردي حكاية كرده كه در ديار آذربايجان رودي است كه آنرا كر خوانند و از سرعت رفتن آن آب بكشي از وي گذر تنوان كرد و قعري عميق دارد و كنار آن سنگ مسلمان است و آنرا مشارعي نباشد و عميق احراف و خشونت اطراف آن بغايت هايل و آنرا پلي است كه ممّر راه گذريان بدان پل بود وقتي من با لشكر خود از آن پل ميگذشتم چون بميان پل رسيدم عورتي را ديدم كه طفل شيرخوارة را در قماطي سرخ پيچيده و در آغوش كشيده ميرفت اشتري با بار ميگذشت دوش بدانعورت زد و عورت بميان پل از پاي درآمد و بچهاش از دستش رها شد و در آب افتاد و آن پل بغايت بلند بود و از سقف پل تا سطح آب بعد بسيار بود و در ميان آن سنگهاي بزرگ بود لهذا احدي در هلاك آن كودك شك نكرد و از جزع مادرش و لوله در لشكر افتاد و چون كودك از دست رها شد من ملاحظه كردم چون بآب رسيد غوطه بخورد و در حال بر سر آب آمد و در حوالي آن پل ورود بر پهناي آن رود عقابان بسيار آشيانه نهاده بودند اتفاقاً در آن ساعت كه كودك در آب افتاد عقابي بر سر آن آب در پرواز بود چون كودك را ديد كه بر سر آب آمد سرخي قماط را كمان كرد كه گوشت است از هوا فرود آمده مخالب در قماط آن كودك استوار كرد و او را از سطح آب در ربود و هنجار صحرا و خشكي پيش گرفت و مرا در خلاص انطفل طمع افتاد و سواران را بفرمودم تاا بر صوبي كه عقاب قصد آنموشعرا داشت بتاختند و من نيز موافقت كردم و چون عقاب كودك را بر زمين نهاد به تميزيق قماط ابتدا كرد پيش از آنكه مخلب و منقار او بطفل رسد سواران بدو رسيدند و او را از جوانب به صيحه و تنويح از سر آن طفل فراري كردند چنانكه از حيرت و دهشت باستيلا بر طفل نپرداخت و آنطفل را همچنان در قماط آنجا رها كرد و ببريد چون طفرا برگرفتند بسلامت بود و هيچ زخمي و جراحتي و آسيبي بدو نرسيده بود پس طفلرا نكونسار كردند تا آبي كه در گلوي او از رود رفته بود از جوفش بيرون آمد و او بسلامت از قعر دريا و جو هو او چنگال عقاب بما دررسيد نجات سيد سند جزائري در انوار العمانيه فرموده در زمانيكه من در طريق دريا بجهة طلب علم مسافرت مينمودم ناخدائي از براي من نقل كرد كه روزي از روزها باد زيادي ميوزيد و دريا در كثرت تموّج بود و ما كشتي خود را ميرانديم در اين اثنا يكي از جاسين كشتي بر لب كشتي بجهة قضاء حاجة آمده بود كه ناگاه باد شدت نموده و او را در ميان دريا انداخت و بزير آب رفت يكي از اهل كشتي دست در آنموضعيكه او افتاده بود فرو برد باميد انكه او را بيرون بياورد ناگاه دست شخصي بر دستش خورده آنرا گرفت و از ميان آب بيرون آورد و چون هوا سرد بود بلاتأمّل لحافي بر او پيچيده و تا چند ساعت بسروقت او نرفتند چون بعد از چند ساعت او را از زير لحاف بيرون آوردند و شروع بحرف زدن نمود ديدند كه اين آنمردي نيست كه از ايشان در دريا افتاده پس از او سئوال نمودند كه تو كيستي و باعث بر غرق تو چيست آنمرد گفت هفت روز است كه كشتي ما شكسته و من بر تختة چسبيده شنا ميكردم تا بلكه خلاف از غرض بشوم و امروز بواسطة تعب و گرسنگي از امساك آن تخته عاجز شده تخته از چنگم رها شد و ساعتي در بالاي آب بودم پس از آن بيهوش شده حالت خود را نفهميدم مگر الان كه در اينمركب با شما هستم پس آنمرد رفيق ايشان غرق شد و اينعريق نجات يافت نجاة حقير كه
ص:368
مؤلف اين كتاب است در سال هزار و سيصد وچهارده از نجف اشرف بعزم درك زيارت مخصوصة اربعين سيد الشهداء و امام الشهدا عليهالسلامن با جماعتي از آقايان طلاب و اهل علم بيرون آمديم و شب را در كاروانسراي ميرزا بسر برده كه تقريباً از نجف اشرف سه فرسخ است تا آنجا و چون صبحشد بعد از اداء فريضه بعزم خان شور حركت نموديم و هر كدام الاغي از مكّاري كرايه كرده سوار بوديم و آنروز هم قدري هوار برودت داشت و باد شديدي روبروي ما ميوزيد تا آنكه تقريباً نصف مسافت ميان خان ميرزا و خان شورا را طي نموديم ناگاه حقير ديدم كه يكي از طلاب ترك كه با ما همراه بود تمام لباسهاي او آتش گرفته و فرياد سوختم سوختم از او بلند است و سر در بيابان گذارده و آب چنداني هم در ميان قافله نبود كه بر بدن او بريزند پس تمام اهل قافله قطع ب/ر هلاك او نمودند و چارة هم از براي خاموش كردن جان او نداشتند و آن بيچاره فرياد زنان در ميان آن بيابان ميدويد كه در اين اثناء غديري را مشاهده ميكند كه بواسطة بالا گرفتن آب شطّ فرات آن غدير پر از آب گرديده و الحال كه آب شط پائين افتاده آن غدير در آن بيابان ممّلو از آب است پس خود را در ميان آنغدير انداخت و آتشها خاموش شده بود كه با رسيديم و اگرچه بحمدالله از غرق نجات يافت وليكن بسياري از بدن او مجروح شده بود بعد از آن از كيفيت سوختن لباس و آتش گرفتن او سئوال نموديم رفقاي او گفتند كه در اين باد شديدي كه روبروي ما ميآميد اين آقا ميل بيغاره كرده ما هر چند او را منع كرديم ممتنع نشد تا آنكه بعد از تلف نمودن كبريتهاي زياد از براي آتش زدن بيغاره بيغارهاش را آتش افتاده و او ملتفت نشده بود تا اينكه بوي كهنه سوخته بلند شد و تا خواستيم كه آن آتش را خاموش سازيم باد شدت نموده رفته رفته تمام لباسهاي تن او در گرفت بنحويكه مشاهده نموديد نجات در فرج بعد الشدة استكه ابن ابي سلمة العسكري گويد كه به چشم خويش ديدم كه مردي اصفهاني ازمشاهبر ارباب نعم مطوج شده بود و تمامت اعضاء و جوارج او از حركت باز مانده و زبانش گران گشته و در عسكر طبيعي حاذق بود كه از اطراف اصحاب امراض و ارباب علل را نزد او ميآوردند و او معالجه ميفرمود و آن مفلوجرا غلمان و حواشي او مكرّم و محرّم بر اميد نداد ايعكسر آوردند و روز بيگاه بود كه بمقصد رسيدند در حوالي شهر كاروان سرائي بود كه از بسياري عقاب جراره كه در آنجا بود آنرا خالي گذاشته بودند و هيچكس در آنجا نزول نكردي ايشان از انوجه كه الغريب كالاعمي بودند در آن خان نزول كردند تا روز ديگر منزل طلب كنند و تمامت غلمان و خهدم او كه با آن ملفوج بودند بر بام رفتند و او را در صحن سراي گذاشتند بدان سبب كه در زعم ايشان بود كه نشايد مفلوج را بر بام در شب نم بخوابانند و چونروز ديگر از بام فرود آمدند مفلوجرا ديدند كه نشسته بود و پيش از آن كسي بايستي كه از او از اين پهلو بآن پهلو گردانيدي و بزبان فصيح سخن ميگفت و حال آنكه در مدّت ايّام افلاج جز بر موز و اشارت مراد خويش تفهيم نتوانستي كرد و همانروز بپاي خويش از كاروانسراي بيرون بشهر آمد و عجبتر آنكه نه او و اصحاب او هيچكس سبب صحّت را ندانستند طبيب را حاضر كردند و كيفيّت حال را باو شرح دادند و بيان موجب شفاء را التماس كردند طبيب حاذق در تمامت اعضاء او تأمّل كرد اثر گزيدن كژدمي بر انگشتي از انگشتان پاي او ديد او را گفت در حال از اين كاروانسرا نقل كن كه اينموضع جراران است و هر كژدم جرارة كه شخصيرا نيش بزند در حال هلاك كند و تو بچيزي شفا يافته كه هزار كس بدان مردهاند و سبب اين آن بوده كه حرارت زهر آن جرارة بروت فالجر دفع كرده است و برودت فالج با حرارت زهر مقاومت نموده و چون از هر دو يكي غالب
ص:369
نشده است مضرّت يك ديگر را دفع كردهاند و تو شفاء يافته امّا بعد از اين حدّت حرارت جرّاره در اندرون تو اثر خواهد كرد و من به شربتي مبرّد آنرا دوا كنم و تمام صحّت حاصل كرد و چنان شد كه او كيفت كه بعد از چندي حرارتي وافر بردي مستولي شد و بيك دو شربت تسكين يافت و آنمرد خوشدل و تن درست بولايت خود رفت نجات و ايضاً در آن كتاب استكه جمعي از نقلة اخبار و حملة آثار چنين حكايت كردهاند كه از وفود اعراب مردي در ايام خلافت هشام بن عبدالملك روزي به نزد وي آمد و گفت يا اميرالمؤمنين در اينراه كه ميآمدم عجائبي ديدم كه جنس آنرا نديده بودم و مثل آن از كسي نشنيده بودم هشام پرسيد كه آن چيست گفت چون من متوجه حضرت اميرالمؤمنين گشتم و بميان دو كوه طي رسيدم از طرف دست راست نگاه كردم شيري ديدم ميآمد مثل فيلي و از جانب دست چپ نگريستم ثعاني قصد من داشت چون ميلي من در ميان دو خصم قوي و دو دشمن سهمناك متحير فرو ماندم و بزاري و بيچارگي خدايرا ميخواندم و دست برداشتم و سر سوي آسمان كردم و ايندو بيت بطريق مناجات خواندم غريبه يا دافع المكروه قدتراهما *** فنجني يا رب عن اذا هما و من اذتي من كادني سواهما لاتجعلن بدادي من قراهما ترجمة يا دافع رنج و بلا بيني كه شير و اژدها دارند قصد اين كذا زيشان رهائي ده مرا وز غير ايشان نيز هم مپسند كز جور و ستم اين هر دو اصل رنج و غم خايند عضوم ناشتا چون اينمناجات بخواندم آن شير و اژدها هر يكي از طرفي فرود آمدند و من چون مردة كه در وي هيچ حركتي نبود و رمقي او را نمانده باشد بر جاي بماندم و ايشان آمده مرا ببوئيدند و بازگشتند نجات سيد جزائري در انوار النعمانيه فرموده كه جماعتي از دزدان وارد منزلي شدند در شب تا متاع صاحب منزل را سرقت كنند چون وارد منزل شدند ديدند صاحب منزل طفل شير خوارة دارد كه گهوارهاش در حجرة كه پدر و مادرش خوابيده و اثاث البيت آنها در آنجا است بسته شده با خود گفتند خوب است كه اول گهوارة اينطفرا گشوده او را در ميان صحن منزل بريم چه شايد كه بيدار شود و گريه كند و پدر و مادرش از گرية او بيدار شوند و ما را دستگير كنند پس گهوارة آن طفلرا در ميان صحت آوردند و بعد از آن اثالث البيت را جمع نموده رفته رفته در ميان صحن منزل كذا ششدزدان گفتند اگر چه ما تمامت اثاث البيت را بيرون آوردهايم وليكن احتياطاً خوب است بحجره برگرديم و تفحص كنيم كه شايد چيزي باقي مانده باشد چون وارد حجره شدند مادر الطفل بيدار شده گهوارة طفل خود را نديد پس شوهر را بيدار كرده و مضطربانه از حجره در طلب طفل خود بيرون آمدند چون وارد صحن منزل شدند في الفور حجره بر سر دزدان خراب شد و آنها چون اثالث البيت و طفل خود را با گهوارهاش در صحن منزل ديدند متعجب شدند و علت آنرا ندانستند تا وقتي كه صبحشد و خاكهاي حجره را خواستند بيرون بريزند ناگاه جنازههاي دزدان نمودار شد كه تماماً مرده بودند نجات و ايضاً فرموده استكه عالمي از علماء شوشتر كه از اصدقاء من بود منزلي در كنار رودخانة كه از ميان شهر ميگذرد داشت شبي سفره گسترده و خود با اهل و عيالش بر كنار سفره نشسته ميخواستند كه غذا تناول نمايند اتفاقاً از آوردن نمك كه در وقت غذا خوردن مستحب است ابتدا بآن غفلت كرده بودند پس بزن خود فرموده بود كه برو نمك بياورد آنزن از جاي برخاسته رفت كه نمك بياورد قدري آمدنش تأخير شد پس پسرش رفت آن هم آمدنش تأخير شد پس از آن دخترش را فرستاد آمدن آن نيز طول كشيد از عقب خادمة را كه داشتند فرستاد و تمامت آنها در حجرة تحتاني رفته و جستجوي نمك مينمودند چون
ص:370
آمدن آنها بسيار بطول انجاميد و كسي در آن حجرة فوقاني باقي نمانده بود مگر خود انعالم ناچار آن هم از جاي برخواسته و بطلب ايشان در حجرة آمد و بمجرد رسيدن بآنجا آن حجرة فوقاني كه مسكن آنها بود و خوان طعام دران گسترده بودند با هر چه از اثالث البيت كه در آن بود بيك مرتبه خراب شده و در ميان شطّ افتاد و بقدرت الهيه آن عالم و اهلبيت او از هدم و پس از آن از غرق نجات يافتند و بعد از نقل اين قضيّه سيّد در انوار ميفرمايد كه در اين تاريخ كه من مشغول تأليف اين كتاب ميباشم بعضي از آنها در بلدة شيراز موجود و در قيد حياتاند ختم در تاريخ نگارستان از آثار البلاد نقلنموده كه يكي از فقيران نخجوان نقل كرده كه روزي در كنار آب ارس با جمعي نظاره ميكرديم ناگاه ديديم كه شخصيرا آب ميبرد مردم مدد نموده او را بيرون آوردند اندك رمقي داشت بقدر لمحة كه با خود آمد اط او پرسيدند كه از كجا در آب افتادي موضعيرا نام برد كه از آنجا تا نخجوان پنجروزه راه بود پس اندكي طعام طلبيده شخصي كه بجهة طعام رفت تا آمد كه ناگاه ديواري بر او كه از غرق نجات يافته افتاده درگذشت ممكنان بر آن مدارا و بر اين مفاجا تعجب كردند
در مجالس المؤمنين استكه جمال الدين خليعي موصلي پدر او حاكم موصل و ناصبي و دشمن خاندان نبوت بود و چون مادر او را كه ايضاً ناصبتيه بود پسر متولد نميشد به مقتضاي عقيدة فاسدة شوم خود نذر كرده بود كه اگر خدايتعالي او را پسري روزي كند بشكرانة آن او را بر آن دارد كه هميشه زائران امام حسين(ع) كه از بلاد شام و جبل عامل ميآيند و عبور ميكنند از موصل قتل نمايد و چون لطف نامتناهي الهي متعلق بهدايت آن گروه شده بود بعد از اندك مدتي حمال الدين متولد شده و چون بمرتبة رجال رسيد مادر او را از مضمون نذر خود آگاه ساخت لاجرم او بفرمودة مادر در غقب جماعتي از زوار كربلا رفت كه در آن اوقات از موصل عبور نموده بودند و چون بمسيب كه موضعي است نزديك كربلا رسيد و غبار آنسرزمين بمشام او درآمد و ديد كه زوّار از آب فرات عبور نمودهاند همانجا توقف كرد تا در وقت معاودت زوّار ايشانرا بكشد و در آنجا ببركت وصول غبار آنخاك پاك در خواب ديد كه قيامت قائم شده و او را بدوزخ م.يبرند و چون بدوزخ بردند آتش دوزخ در تصرّف نمودن در او متوقف شد و مالك دوزخ باتش خطاب كرد كه چرا از مؤاخذة او توقّف ميكني در جواب گفت كه غبار كربلا بر او نشسته و در اندرون او جا كرده اگر او را بشويند من در آن تصرّف خواهم كرد لاجرم به شستن او مبادرت نمودند و بارادة الهي آن غبار بتمامي از او دور نشد در اينمرتبه چون آتش در او نيز تصربف ننمود ديگر باره مالك بآتش عتاب و خطاب كرد او همانجواب سابق را بگفت آخر جمالالدين در آن اثناء از هول عتاب مالك از خواب بيدار شد و از عقيدة نمصب و بغض خاندان برگشت و مؤمن گرديد و خلع لباس ظاهر نموده مجاور آستان ملائك پاسبان امام حسين(ع) شد و چون طبع او قدرت تمام بر شعر داشت بمداحي اهلبيت اشتغال نمود اين ناچيز گويد كه شهرتي عظيمه دارد كه خليعي همانوقت كه از خواب بيدار شد في الفور كيفيّت خواب خود را بايندو و شعر برشتة نظم درآورد اذا رمت النجاة فرزحيينا لكي تلقي الالد فريرغين فان النار ليس تمس جسما عليه غبار زوّار الحسين سوء خاتمة در مجالس المؤمنين بعد از نقل رواية معروفه نبّويه كه بحان بن ثابت فرمودند لازلت يا حسان مؤيّد ابروح القدس ما نصرتنا بلسانك ميفرمايد مخفي نماند كه حضرت رسالت دعاي حسّانرا بنابر آن مشروط ساخت كه سوء عاقبت او را درمخالفت اميرالمؤمنين(ع) ميداشت و اگر نه اين بودي آنحضرت دعاي او را بر
ص:371
سبيل اطلاق نمودي و مانند اينست آنكه خدايتعالي در قرآن مجيد مدح ازواج حضرت پيغمبر را مشروطه ساخته بواسطة علم به تغيير مآل بعضي از ايشان بعد از صلاح احوال او ظاهراً در آنجا كه فرموده يا نساء النبي لستن كاحد من النساء الآيه و در مقام مدح اهل بيت و اكرام ايشان در ايثار ايشان مسكين و يتيم و اسير را بر خود جزم و قطع بجزاي ايشان فرموده و بنا بر علم ازلي باستقامت احوال ايشان آنرا مشروط بشرطي و موقت بوقتي ننموده چنانكه ميفرمايد و يطعمون الطعام علي حبه مسكيناً و يتيماً و اسيراً انما نطعمكم بوجه الله لا يريد مسكنم جزاء و لا شكورا اثا نخاف من ربنا يوماً عبوساً قمطريرا فوقهيم الله شر ذلك اليوم ولقيهم نضرة و سروراً اين ناچيز گويد كه از جملة مقاماتيكه حسّان اظهار كفر باطني و ابراز انحراف خود را از اميرالمؤمنين علي نمود وقتي بود كه حضرت امير(ع) قيس بن سعدبن عبّاده را از حكومت و ايالة مصر معزول نموده بواسطة بدگمان شدنش از او و اين بدگماني انجناب از فيتس بتحريك و تدبير معويه بود چه نامهها به قيس نوشت كه او را از ولاء حضرت امير منحرف كند و اثري ببخشيد پس در مجالس ميگفت كه هر چند قيس دم از ولاي علي ميزند امّا در سرّ مكتوب بمن مينويسد و شرايطاخلاص بجاي ميآورد نسبت بما و اينكلمات آن ملعون باعث شده كه حضرت دربارة قيس بدگمان شده و او را از ايالت مصر معزول نمود و محمدبن ابي بكر را بجاي او نصبفرمود چنانچه در روضة الصّفا متعرّض است و هم در آنجاستكه چون قيس بمدينه آمد ملول و محزون بود از آنچه نسبت باو واقع شده بود پس در آن اوان حسّان بن ثابت كه نقاري از حضرت امير در ضمير داشت با قيس گفت كه در قتل خليفة سيم سعي نموديو حضرت امپراتور معزول گردانيد و آن جرم عظيمك در گردن تو ماند الحال بيا و نصيحت من بشنو و نزد معويه برو كه از او عزّت و جاه تمام خواهي يافت قيس با وي خطاب كرد كه يا اعمي القلب و البصر از مجلس من بيرون رو بخدا سوگند كه اگر انديشه نداشتم كه ميان قبيلة من و قبيلة تو محاربه و مقاتله روي نمايد از بار سرو كردن ترا سبكبار ميكردم و مروان نيز از اينمقوله سخن با قيس گفت قيس عليرغم ايشان از سر قدم ساخته هم عنان سعادت و اقبال بجانب آن كعبة آمال متوجّه بصّفين شد و جناب امير(ع) هم در تعظيم و تكريم او مبالغه فرمود حسن عاقبة في البحار و المجلد الثاني من زهر الربيع عن الامام زينالعابدين قال كان في بني اسرائيل رجل ينبس القبور فاعتل جارله فخاف الموت فبعث الي النباش فقال له كيف كان جواري لك قال حسن جوار قال ان لي اليك حاجة قال قضيت حاجتك و قال(ع) فاخرج اليه كفنين فقال اجبّ ان تأخذ اجتهما اليك فاذا ادفنت فلا تنشبني فاتنع النبانش من ذلك و ابي ان يأخذه فلم يزل متي اخذ اجتهما اليه و مات الرجل فلما دفن قال النباش هذا قد دفن فما علمه باني تركت كفنه او اخذته لأخذنه فاتي قبره فنبشه فسمع صائحاً يقول و يصيح به لا تفعل ففزع النباش من ذلك و تركه و ترك ما كان عليه و قال لولده ايّ اب كنت لكم قالوا انعم الاب كنت لبنا قال فان لي حاجة اليكم قالوا قل ما شئت قال احبّ اذا امامت ان تأخذوني فتحرقوني بالنار فاذا صرت رماد افدقوني ثم تعمّد و ابي ريحاً عاصفا فذر و انصفي في البّر و نصفي في البحر قالوا نفعل فلمّا مات فعل به ولده ما اوصاهم به فلمّا ذروه قال الله جلّ جلاله للبّر اجمع ما فيك و قال للبحر اجمع ما فيك فاجتمع الجميع فاذا الرّجل قام بين يدي الله جل جلاله فقال الله سبحانه ما حملك علي ما اوصيت به ولدك ان يفعلوا بك قال حملني علي ذلك و عزّتك خوفك فقال الله جل جلاله فاني سارضي خصومك و قد امينت خوفك و غفرت لك سوء خاتمة في البحار و الجلد الاّول من كتاب نزهة المجالس للشيخ
ص: 372
عبدالرحمن الصّفوري الشّافعي كان رجل يخدم موسي(ع) و يقول حدثني موسي كليم الله حدثني موسي بختي الله ثم افتقدة موسي اياماً فسأل عنه فجاء رجل يقود خنزيراً فسأل عنه الرجل فقال هو هذا الخنزير فدعا موسي ربّه ان يردّه الي حاله فاوحي الله اليه يا موسي لودعوتني بما دعا به آدم(ع) فمن دونه ما اجبتك ولاكن بخيرك بما صنع انّه كان يأكل الدنيا بالدين و قال النبي(ص) من طلب الدّنيا بعمل الآخرة طمس وجهه و محق ذكره و ابنت اسمه في النار رواه الطّبراني حسن عاقبة در السنه وافواه علماء اخبار مشهور و در كتاب قصص العلماء تنكابني مسطور است كه در اوقاتي كه مرحوم سيد بحرالعلوم در مكّه معظّمه مجاورت داشت امام جمعة از اهل سنّت در آنجا بود كه از مدبانش و اشهر مردمان بود و در همانروزهاي جمعه ميآمد و اقامة نماز جمعه ميكرد و ميرفت و در ميان راه با احدي سخن نميگفت و بجاي ديگر هم نميرفت و از مسلمين و مشاهير علماي آن مكان شريف بود پس روزي مرحوم بحرالعلوم از آن امام جماعت سئوال نمود بعد از اينكه در عقب او نماز خوانده و همراهش رفته تا وارد منزلش شد و ديد كتابخانه دارد ممّلو از كتب علميه كه در ميان كتابخانة شما چه كتاب است آن شخص در جواب گفت كه فيها ما تشهية الانفس و تلذ الاعين يعني در كتابخانة من است هر چه نفس را بآن اشتها و چشم از آن لذت ميبرد و مقصودش آن بود كه همة كتابها در كتابخانة من موجود است پس بحرالعلوم مرحوم در مقام نقض همين سخن برآمده چند كتاب ازكتب عامّه را اسم برده و گفت اينها در كتابخانة شما موجود است گفت اين كتب كه گفتي در اينجا نيست پس بحرالعلوم فرمود كه ابوحينفه كتابي در رجال تأليف نموده آيا آنكتاب در اينجا وجود دارد آن شخص گفت كه آنرا ندارم ليكن آن كتاب بنظرم رسيده و آنرا ديدهام سيّد فرمود در آنكتاب در وصف جعفربن محمّد الصّادق گفته استكه من در نزد او تلمذ مينمودم و هر روزي مسقطات او بالنسبه بمن هفتاد مسئله بودس سيّد خودش در مقام تعجّب برآمده و گفت كه جعفربن محمد آيا چقدر علم داشته كه مثل ابوحنيفه عالم متبحري كه وحيد اعصار بود روزي هفتاد مسئله ازاو اخذ مينمود و جعفربن محمد الصادق را تلامذة بسيار بود كه اكثر علماء و فضلا بودند و در خدمت او استفادة تلمّذ مينمودند آيا مسقطات جعفربن محمّد بهر يك از آنها چه قدر بوده و آيا مثبتاتاو كه بكسي تعليم نميكرد و خودش آنها را ميدانست لاغير چقدر بوده است و آيا جعفربن محمّد چگونه كسي باشد كه مانند ابوحنيفه اينقدر او را توصيف و تعظيم نموده و امام جمعه تمام اينها را شنيده و سكوت داشت پس سيّد مرحوم از جاي خود برخاست كه بمنزل خود معاودت نمايد امام جمعه نيز با سيد برخاست و آنجناب را تا بدرخانهاش مشايعت نمود و همراه سيّد رفت تا بدر منزل سيّد رسيدند پس سيّد مرحوم باو تكليف فرمود كه شما باندرون منزل ما نزول فرموده زماني استراحت نمائيد امام جمعه گفت من نمينشينم و مقصودم اين بود كه منزل شما را دانسته باشم پس از مراجعت تقريباً يكسال از آن تاريخ گذشت پس روزي امام جمعه سيد را بنزد خود احضار نمود چون سيّد مرحوم بمنزل او تشريف فرما شد ديد كه امامجمعه در حالت احتضار است پس آنمرد منزل خود را خلوت كرده بسيّد عرضه داشت كه از آنروزيكه شما تعريف و توصيف از جعفربن محمّد الصادق فرموديد من شيعه شدهام وليكن تقيه مي نمودم و كسي را اطلاع از احوال من نيست اكنونه كه مرا عمر بآخر رسيده تو را وصّي خود ساختم مرا شيعه تغسيل و تكفين نموده و نماز خوانده دفن فرما اين را گفته و روحش بآشيان قدس پرواز نمود و بحرالعلوم حسب الوصيّة او را بمذهب شيعه غسل داده و كفن نموده و نماز خوانده و دفن فرمود سوء خاتمه عمربن حسن نيشابوري در كتاب رونق المجالس از ابي نصر سمرقندي روايت
ص:373
نموده كه گفت در شهر بلخ مردي بود كه او را ابوصالح مؤذن ميگفتند و مدّت چهلسال در مسجد بلخ مؤذّن بود و اذان ميگفت روزي بالاي مأذنه مشغول اذان بود ناگاه نظرش بخانة مجوسي افتاد ديد دختري در نهايت حسن و جمال در صحن آنخانه راه ميرود پس مفتون آندختر گرديده از مأذنه فرود آمد و بر در سراي انمجوسي رفت و آندختر را از آنمجوسي خواستگار شد مجوسي گفت ما را در تزويج ايندختر شرطي است هر كس كه آن شرط را بجاي آورد من دختر خود را باو تزويج ميكنم ابوصالح مؤذّن گفت آن شرط چيست مجوسي گفت آنشرط آنست كه در كيس مجوسيته درآمده و شرب خمر نمايد ابوصالح قبول دين مجوسيّته را نموده و في الفور خمر طلبيده آشاميد پس آندختر را باو تزويج نمودند چون خواست كه بحجله گاه درآيد از بالاي سريري كه از براي داماد و عروس مهيا نموده بودند بروي زمين افتاد بواسطة لغزشي كه در پاي او پديدار شد و في الفور گردنش خورد شده و جان بمالك دوزخ سپرد پس آنمجوسي جسد نحس او را در نمد كهنه پيچيده و بيرون آورد در ميان خرابة كه قريب بمنزل او بود انداخت مردم چون ابوصالحرا نديدند در طلب و جستجوي او برآمدند و بعد از سه روز بدن نحس او را در ميان آنخرابه يافتند به كيفيتي كه ذكر شد پس آنمجوسي را گرفته و مطالبة دية او را از او نمودند مجوسي كيفيت را از براي ايشان بيان نمود پس آنها را يقين حاصلشد كه ابوصالح از دين اسلام بيرونرفته و مرتّد شده است پس آنمجوسي را امر نمودند كه جسد نحس او را برداشته و در ناوس مجوسيان و قبرستان آنها برده دفن نمود و اين عاقبت امر بود بعد از اينكه چهلسال از براي مسلمانان مؤذتي كرد نتجير بالله من سوء الخاتمه قال الله تعالي و نقلّب افئدتهم و ابصارهم كمالم يؤمنوا به اوّل مرة حسن عاقبة و سوء خاتمه في حيوة الحيوان و الجلد الاوّل من نزهة المجالس و اللفظ للثاني كان ببلاد الكفر راهبان يخدمها اسير مسلم و كان الاسير كثير التلاوة للقران فحفظا منه آيتين الاولي و اسئلو الله من فضله و الثانية و قال ربكّم ادعوني استجب لكم فاكلا طعاماً في بعض الايّام فغصّ احدهما بلقمة فناوله الأسير خمر افلم ينتفع به فقال في نفسه يا ربّ انت قلت و اسئژلو الله من فضله و انت قلت ادعوني استجب لكم فان كان حقاً فاستفني ماء فخرج ماء من صخرة هناك فشرب منه فذهب غصّة و كان ذلك سبئبا لا سلامهما و امّا الاسير فانّه مات كافراً
در رؤية مردمان ابرار در لباس اشرار و عكس آن و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است روية قاضي در مجالس از رجال كشي نقلنموده كه حضرت امام موسي(ع) بعراق آمدند عليّ بن يقطين كه از محبّان خاندان بود و در سلك وزراء و مقرّبان خلفاي عباسّي انتظام داشت بخدمت آنحضرت رفت و اظهار ملالت ازگرفتاري خود در خدمت بني العبّاس نمود پس آنحضرت در جواب او فرمودند كه يا علي ان الله اولياء مع اولياء الظّلمه ليدفع بهم عن اوليائه و انت منهم يا علي يعني بدرستيكه از براي خدا دوستاني است كه در ميان اولياء ظالمان و در لباس ايشاناند و اين براي آنستكه بواسطة بودن ايشان در ميان اولياء ظلمه ظلم و ستم از اولياء الله دفع شود يعني آنها اعانة مينمايند دوستان خدا را ولو در آن لباس و در ميان آنطائفهاند و تو يا علي يكي از ايشان هستي روية و هم در آنجاستكه در اخبار وارد شده كه روزي يكي از مسلمانان و موالي اهلبيت بخدمت حضرت امام همام جعفربن محمّد الصادق عليهالسّلام آمد و گفت يابن رسول الله مرا مهمّي است پيش سلطان وقت و وسيلة در آندرگاه ندارم بخدمت تو آمدم تا تدبيري در آنباب فرمائي حضرت امام فرمود برخيز و بدرگاه سلطان رو و فرصت نگاهدار تا مردي چنان و چنين بيني كه از جملة حجّاب خاصّ سلطان است و سعي كن تا در خلوت خود را باو برساني آنگاه باو بگوي كه امام جعفر(ع) مرا نزد تو فرستاد و نشان بتو داد تا كاريكه در ايندرگاه دارم بسازي و چون آنشخص خود را
ص:374
باو رساند و پيغام. حضرت امام را ادا نمود آنحاجب امتثال اشارت عليّه نموده در انجام آن مرام اهتمام تمام بجاي آورده و چون آنشخص مقضي المرام بخدمت حضرت امام عليهالسلام مراجعت نمود گفت يابن رسول الله آنحاجبي كه تو مرا پيش او فرستادي چون نام ترا شنيد از فرح و نشاط نزديك بود بيهوش شود و در حال پيش آنجبّار رفت و چنانكه مطلوب من بود مثال حكم حاصل كرد و دوستي چنان بر درگاه دشمنان چه كار دارد حضرت فرمود كه حقتعالي ما را ابن كرامت فرموده كه هيچ حاكمي و سلطاني نباشد الاّ كه بعضي از مواليان ما بر درگاه ملازم و مقرب باشد تا چون بعضي ديگر از مواليان ما را آنجا مصلحّيها يل حادث شود بنشيمنت آن قيام نمايند روية سيد جليل جزائري در انوار النعمانيّه فرموده استكه نقل نمودند از براي من كه جماعتي ازمؤمنين اهل عراق قصد شام نمودند بجهة تجارت و انجاح مرام خود پس در بعضي از سراهاي شام داخلشدند و منزل نمودند و در شبي از شبها در سحر بيرون آمدند بجهة رفتن بحمام يا بمسجد پس غلامان عسس ايشانرال گرفته و در نزد او آوردند و در آن اوقات اتفاقاً در شام دزدهاي زياد پيدا شده بود چون آنها را پيش روي عسس نگاهداشتند و گفتند اينها دزدند آن شخص سر خود بالا نمود در حالتيكه غضبناك و عظيم الهيبته بود و لباسي رومي پوشيده بود پس از آنها سئوال نمود از بلد آنها گفتند ما از اهل عراق هستيم پس شناخت كه آنها از شيعيان اميرالمؤمنين ميباشند گفت اينها دزد رافضي مذهب اند و قسم ياد نمود كه آنها را بانواع سياسات اذية و آزار رساند پس حكم نمود كه آنها را بمنزل او ببرند تا خودش كه بمنزل رفته ايشانرا به قتل رساند پس غلامان ايشانرا بمنزل آن عسس بردند و حبس نمودند چون صبح نزديك شد عسس بمنزل خود آمد و آن مؤمنين يقين به قتل خود نمودند پس امر نمود كه غلامان و اعوان او متفرّق شدند پس در خانه را بسته و بعضي از خدّام منزل او لباس سفيدي از براي او حاضر ساخته آن لباس روميرا از تن بيرون آورد و لباسهاي سفيد را در تن نمود و مصلاّئي از براي او در بالاي زمين گستردند كه در ميان او مهر و سبحة و قرآني و صحيفة بود پس وضوء بوفق مذهب شيعه ساخته و در بالاي آنمصلي بكمال تضرّع مشغول نماز شد چون از تعقيبات فارغ گرديد امر نمود باحضار آن مؤمنين و گفت بايشان كه خوف منمائيد كه من هم مثل شما شيعي مذهب ميباشم و املاك زياد دارم كه غلة آنها از مخارج و مصارف من زيادتر است و اصلاً و ابداً احتياج باينمنصب ندارم و معذلك هر سال مبلغي خطير بسلطان داده و اينمنصب را از براي خود مقرّر مينمايم و نيست اينفعل مگر بجهة خوف برامثال شما شيعيان كه مبادا ضرري بر يكي از شماها وارد گردد چه آنكه عسسالي كه پيش از من متصّدي اينعمل بودند شيعيانرا كه مييافتند بانواع و اقسام بلاها مبتلا مينمودند پس امور آنها را تمشيّت داده و مخفيانه ايشانرا از شام بعراق روانه نمود رحمة الله عليه و علي امثاله روية في الجلد الثاني من زهر الربيع روي الصّدوق طالب ثراه باسناده الي عباية بن ربعي قال ان شابّا من الانصار كان يأتي عبدالله بن العباس و كان عبدالله يكرّمه و يدينه فقيل له انكّ نكرّم هذا الشباب و تدنيه و هو شابّ سوء يأتي القبور و ينبشها بالليالي فقال ابن عباس اذا كان ذلك فاعلموني قال فخرج الشباب في بعض اللّيالي يتخللّ القبور فاعلم عبدالله بن عباس بذلك فخرج ينظر ما يكون من امره و وقف باحيته ينظر اليه من حيث لا يراه الشباب قال فدخل قبراً قد حفر ثم اضطجع في اللّحد و مادي با علي صوته يا ويحي اذا دخلت لجدي وحدي و نطقت الارض من تحتي فقالت لامرحبابك و لا اهلا قد كنت ابفضك و انت علي ظهري فكيف و قد صرت في بطني بل و يحيي اذا نظرت الي الانبياء و قوفاً و الملائكة صفوفاً فمن عدلك عذا من يخلصني و من المظلومين من يستنفذني و من عذاب النار من يجيرني عصيت من ليس باهل ان يعصي عاهدت ربي مرة بعد اخري فلم يجد عندي صدقاً و لاوفاء و جعل يردد هذا الكلام و يبكي فلمّا خرج من القبر الرمة ابن
ص:375
عباس و عانقه ثم قال له نعم النباش نعم النباش ما ابنشك للذنوب و الخطايا ثم تفرّقا قال السّيد بعد نقل هذه الرّواية ماقوال ما فعله الشباب هو احد معاني ماورد من قوله (ص) موتوا انفسكم قبل ان تموتواه قال(ص) اذا اعّد الرجل كفنه كان مأجوراً كلمّا نظر اليه اقول و هذا ايضاً معني ثاني بموتوا انفسكم روية در تاريخ بحيره از خواجه عبدالله انصاري رواية نموده كه گفته است دو سال پيش از آنكه سبكتكين هرات را بگيرد يكي از لشكريان او از روستائي خرواري هميه خريد و گفت هر روز همية خود را بما بفروش و او را تسلّي نمود روستائي را پدري بود پيش وي و با هم دوستي كردند و صحبت ايشانرا با هم دست داد پس روز عرفه عيد قربان بود سپاهي گفت امروز چه نيك روزي است كه حاجيان در حجّاند روستائي گفت بلي اين چنين است به از اين روزي نميباشدخوشوقت كسيكه بآن سعادت برسد سپاهي گفت اگر خواهي مكّه را بتو بنمايم روستائي گفت چه چيز به از اين اگر به از اين اگر ميسّر شود گفت باين شرزط كه با كس نگوئي گفت نگويم آنگاه دست او را گرفته مكّه را باو نمود چنانكه بر قليل و كثير مكّه اطّلااع يافت بازش بجاي خود برآورد روستائي گفت عجب است كه با اينحالت شما در ميان اينمردم جندي و سپاهي ميباشيد گفت اگر در ميان اينمردم من نباشم كه تو را رضا كند كه زن و فرزند مسلمانان را ازعوا نان خلاص كند آنگاه روستائي دعاي خير در حق او كرده روان شد روية در جامع النورين واعظ سبزواري و بعضي ديگر از مجاميع معتبره استكه پورياي ولي مردي بود پهلوان كه آينه بر زانويش بسته بود و آن كنايه از آنستكه اين پهلوان تا بحال از كسي زمين نخورده و الاّ اين آينهها كه در سر تنكه بسته شكسته ميشد وقتي اصفهان آمده و با تمام پهلوانهاي آنجا كشتي گرفته و تمامي آنها را بزمين زد و گفت همة پهلوانها بايد بازوي مرا مهر كنند چنانچه مرسوم در ميان اينطايفه است و همگي هم بازوي او را مهر نمودند مگر پهلوان پاي تخت سلطنتي كه گفت من با او كشتي ميگيرم اگر او مرا بزمين زد انوقت بازويشرا مهر ميكنم پس قرار گذاشتند در روز جمعة در ميدان عتيق اصفهان با يكديگر كشتي بگيرند و از جانب سلطان مردم را از براي حضور در آنجا در روز موعود اعلام نمودند پس چون شب جمعه رسيد ديد پيره زني ظرفي از حلوا در دست دارد و بمردم ميدهد و ميگويد مرا حاجتي است دعا كنيد كه حاجة من برآورده شود چون بدر حجرة پوريا رسيد كه يكي از جرات آن ميدان بود قدري از آن حلوا را بپوريا داده و از او التماس دعا در آنجاح حاجة خود نمو د پوريا كه دلش بحال او سوخته پرسيد چه حاجة داري پيره زال گفت پسر من پهلوان پاي تخت سلطان است ما جمعي بيچاره هستيم كه كفالت ما با او استو او از مواجبي كه از سلطان دارد معاش ما را متعهّد است و چنين قرار شده است كه فردا با اين پهلواني كه تازه باين شهر آمده و تمام پهلوانها را بزمين زده مصارعه كند وكشتي بگيرد و اگر از دست او بزمين خورد و مغلوب گردد مواجب او قطع و نان ماها تماماً بريده ميشود لذا من اينحلوا را پخته بمردم ميدهم كه دعا كنند كه پسر من مغلوب نگردد چونروز جمعه شد سلطان با تمامت امراء و اركان و سائر مردمان در ميدان عتيق اصفهان از براي تماشاي آن پهلوان جمعشدند پس آندو پهلوان برهنه شده و لباس مصارعة بر تن استوار كرده در وسط ميدان آمدند چون دست بهم دادند چنانچه مرسوم آنها است كه در اوّل مصارعة دست بهم ديگر ميدهند پوريا ديد كه لقمة زير دست او است اين پهلوان و در نزد او وقعي ندارد و همان نحو كه ايستاده ميتواند كه او را بزمين زند و احتياج نيست كه خود را زجر دهد در زمين زدن او لكن در آنحال حاجت آن پيره زن بخاطرش آمده با خود گفت پوريا تو تمام پهلوانها را زمين زدة و اين پهلوان هم كه زمين خوردة تو هست اگر امروز اين پهلوانرا بزمين زدي با آه آن پيره زن چه خواهي كرد خدا را خوش نيايد
ص:376
كه باعث قطع نان جماعتي گردي اگر مردي در اينجا خودت را بزمين بزن پس شروع نمود بمصارعه و در اين اثناء خودش را بزمين انداخت و آن پهلوان پايتخت بدو كندة زانو روي سينهاش نشست پس بواسطة اينعمل گويند در آنحال حالت مكاشفه از براي او حاصل گرديده و يكي از اولياء حق شد و در رياض العارفين ترجمة از براي پوريا بعنوان قتالي خوارزمي منعقد است هر كه خواهد بآنجا رجوع كند روية و ايضاً در همان كتاب است كه در زمان منوچهرخان كرجي معتمدالّدوله كه در اصفهان حكومت داشت جواني ارمني از ارامنة جلفاي اصفهان پنج حلقه انگشتري كه قيمتهاي گزاف داشتند خريده رو بجانب جلفا رفا چون بانجا كه منزل او بود رسيد ديد انگشتريها نيست و آنها را كم كرده پس خدمت منوچهر خان آمده كيفيت را عرض نمود و مستدعي شد كه ايشان امر كنند كه جارچي جار زند كه هر كس آنها را پيدا كرده بارمني برساند مبلغ يكصد تومان صاحب انگشتريها باو خواهد داد و بر اينمضمون هم جار كشيده شد تا آنكه روز جمعه دروقت عصر كه معتمدالّدوله با چند نفر از علماء كه در آنوقت در محضرش حاضر ميشدند از براي خواندن دعاي شريف سمات چنانچه رسم او بر اين جا ريشده بود نشسته بودند و مشغول خواندن آن دعاء مبارك بودند در اين اثنا مردي باز از خواب و سرد مدار كه لباسش منحصر بيك كليجه نمد و پيراهن در تن نداشت حاضر شده بملازمان گفت ميخواهم خدمت خان مشرّف شوم هر چند كه گفتند الحال وقت تشرّف نيست قبول نكرده و گفت كارلازمي دارم چون خبرنجان دادند فرمودكه بيايد چون وارد آن مجمع شد سلام نموده و عرضكرد من انگشتريهاي آنمرد را يافته و آوردهاند حاجي معتمدالدوله باو گفت روزي چقدر اجرت بتو ميدهند گفت دو عبّاسي معتمدالدوله فرمود بدبخت ميخواستي اين انگشتريها را در بغداد مثلاً برده و يقيمت گزاف ميفروختي آنمرد عرض كرد من شما را مردي عارف ميدانستم اگر من اين انگشتريها را بمردارمني نميدادم روز قيامت عيسي(ع) به پيغمبر ما ميگفت كه امّت تو مال امّت مرا در دنيا خورد آنوقت پيغمبر ما حجالت ميكشيد من نخواستم كه اينحرف را عيسي برسول ما بگويد پس انگشتريها را بارمني رو نمودند و آنهم بوعدة دادن مبلغ صد تومان وفا نمود روية و امّا ديدن اشرار را بلباس اخيار چون فوق حد احصاء و خارج از استقصاء بود لذا ببيان همين حدت اقتضا رفت در بسياري ازكتب معتبره استكه شبي اجنع عرضكرد از بركة وجود شريف علوي عبّاد و زهّاد بسيار شده حضرت فرمود بلي در اين اثناء صداي او بقرائة آية امن هو قانت آناء اليّل آلا بلند شد اصيغ گفت دلم ميخواهد كه صاحب اين تعجّد و تلاوت را بشناسم حضرت فرمود همين متهجّد قاتل منست يعني ابن ملجم است رجوعه بحالاتش مناسب است
در رسوم خاصّه و آداب مخصوصة بلاد و مردمان و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست رسم در زنبيل معتمديست كه در كاشان رسم ولايت است كه اگر اخياناميان دو محلّه نزاعي واقعشود يا دو نفر از اعيان با يكديگر جدائي نمايند هر كه بكمك و اعانة برود فانوس روشن كرده ميرود و گاهي شده است كه روز روشن چندين فانوس از طرفين روشن كردهاند و اين اقتباس از آتش حرب است و تا آن نزاع بر پا است آن فانوسها مشتعل است. رسم ايضاً دركتاب مذكور بعد از اينكه فصلي فصيل در اوضاع مملكت برمان و كيفيّات و گزارشات آنها نوشته ميگويد در واقعات احكام غريبه دارند و قرارشان در اثبات حقّ اينطور است يكي آنكه مدّعي و مدّعي عليه بدهنشان برنج ميگيرند بقدر معلومي هر كدام كه زودتر آنرا جاويد و خورد كرد او در ادعاي خود صادقست يكي آنكه مدّعي و مدّعي عليه هر يكي شمعي بقدر معلومي بدست ميگيرد و روشن ميكند شمع هر كه
ص:377
زودتر خاموش شود او بر باطلست يكي آنكه در جائي مغاك كودي دارند كه بقدر دو نيزه آب دارد و بدست مدّعي و مدّعي عليه چوب معيّني ميدهند هر كه زودتر بعمق آب فرو رفت و چون را در زمين نصب كرد و بالا آمد او بر حقّ است و در سياسات مخصوص پادشاه گردن ميزنند با چوب هم ميكشند و اگر دزدي بشود كاهي سياست ميكنند در خيانت دولت و پادشاه نميكشند بلكه ريسمان ببازوي شخص بسته ميان كوچه و بازار ميگردانند و در سر هر گذرنگاه ميدارند و زنگ ميزنند كه مردم خبر شوند و خيانت او را بدانند كه عبرت ديگران بشود تا آنكه مينويسد پادشاه برمان در اوائل ربيع الأول سال هزار و دويست و نود و شش وفات يافت و پسرش كه پادشاه شد همانروز هفتاد و چهار نفر از برادر و اقارب خود از زن و مرد و بچهاي صغير كشت و چند نفر را زنده بچاه انداختند و چند نفر را زهر دادند رسم در رياض السّياحه استكه مستنصر عبّاسي كه اولاد سي و هفتمي از عبّاس بن عبدالمطّلب و آخر خلفاء عبّاسيّه بود كه بدست هلاكوخان مغول مقتول گشته بكثرت سيم و زر و وفور در و جواهر و بسياري نخوت و تكبّر از ساير خلفاء ممتاز بود و از سلاطين اطراف و خوانين اكناف هيچكس را در حضرت او بار نبودا در آستانة دارالخلافه سنگي برنگ حجرالاسود انداخته و از پيش طاق قصر استيني از اطلس سياه آويخته بود هر كه بدانجا ميرسيد آن سنگ را ميبوسيد و آن آستين را مانند جامة كعبه بر ديده ميماليد و چون سوار شدي طبلسان سياه بر سر كشيدي و مردم بر گذرگاه او غرفهها و منظرهها ساخته بودند و در روز سواري او آنها را كرايه مينمودند نوبتي كراية آنها را حساب كردند هزار مثقال طلا برآمد رسم در فارسنامة ناصري در ذيل ترجمة شيخ محمّد لاهيجي نوربخشي كه يكي از شرّاح گلشن راز شيخ محمود شبستري است چنين آورده كه وقتي شاهنشاه جهان شاه اسمعيل صفوي طاب ثراه در شيراز از آنجناب پرسيد چرا لباس دائمي خود را سياه و پيروانت را به سياه پوشي امر نمودة در جواب گفت براي مصيبت جناب سيّدالشهداء امام حسين مظلوم پس شاهنشاه فرمود در ايّام عاشورا كفاية است در جواب گفت در تمام عمر هم كم است رسم در گنج دانش است كه هنود فرق و طرق بسيارند و مذاهب و عقايد مختلفه دارند جهة امتياز فرق و بطواف هر يك بر پيشاني جداگانه و طرحي ديگر صندل و زعفران مانند تا از هم تفاوت پيدا كنند و همه را درگردن سجه مانند از چوب چيزهاي بزرگ و كوچك تراشيده دارند كه زنّار عبارت از آنست و آفتاب و مهتاب و آبهاي آنها و اكثري از حيوانات بزرگ و كوچك و متوسّط چون فيل و گاو و ميمون و درختهاي بزرگ و جانوران ديگر همه را پرستش كنند و هر فرقة خدائي جداگانه دارند خاصّه كاو را كه عظيم حرمت كنند و بول و براز آنرا تيمناً و تبّركاً ضماداً بكار برند و در جائيكه مسلمانان گاو كشند آنزمين را از طبقات جهنّم دانند و از آنراه عبور نكنند و هيچ فرقه طعام فرقة ديگر را نخورند حتي زن و مرد اگر از دو طايفه باشند هر كدام عليحدة بجهة خود طعام ميپزند بعد از آن كيفيت طعام خوردن آنها را ذكر نموده كه خالي از غرابة نيست هر كه خواهد بآنجا رجوع كند رسم و هم او نقل كرده كه اهل رياضتش چنان بوده كه رودخانة عظيمي را دارد در نهايت بزرگي از كوههاي سند خيزد و آبهاي زياد نيز بر او ملحق گردد و بحدي تند بر صخور و جبال گذرد كه از مشاهدة آن به شدّت خوف بر انسان مستولي گردد و قريب به منبع آن جائي است كه در فراز كوه مشرف برودخانه كه از فراز قلّة كوه تا محاذي آبمسافة زيادي است پر از اشجار بلند و بسيار و بر تمام شاخهاي آندرختها از قلة الي پائين لب آب همه خنجر و شمشير و آلات قاطعه و برنده چون الماس بسته و نصب نمودهاند و مرتاضين جهة تحصيل ثواب و پاك شدن از گناهان و دوباره آمدن روحشان بحيد يكي از رايان بنشو و نماي دنيا لباسهاي فاخر و نو پوشيده و خود را از آرايش و روغن آلات و عطرّيات ماليده خود را
ص:378
از بالاي آنكوه بزير اندازند تا در راه بدن ايشان بنوك آنحربههاي آبدار و الماسكون تابلب رودخانه رسيده پاره پاره و قطعه قطعه گشته هر ذرة از گوشت و پوست بدنشان سر نيها و نوك نهان و تيرها و نيش خنجرها مانده تا بآب غرق و فناي محض و معدوم گردند رسم و گروهي از مرتاضين ايشان چنانچه در همانكتاب است از پادشاه اذن گرفته جهة سوزاندن خود در خارج شهر جائي آتش عظيمي برافروزند و ندا در دهند كه فلان در روز فلان بتحصيل مثوبات اخروي در فلانجا خود را در آتش اندازد و خلايق بر در خانة او و حوالي آتش جمعيّت كنند و شوري عظيم در آنشهر بر پا كنند و او از خانة خود بيرون آيد و رخوت فاخره پوشيده و تمامي بدن و لباس خود را ذهيات و عطريّات ماليده و لفظ بسياري بروي خود ريخته و كبريت و سندروس بر خود و لباس خود آلوده و مجمرة آهني پر از آتش افروخته بر سر نهاده و دستههاي گل بر اطراف خود بند كرده اقوام و خويشان بر آن مجمره كبريت و سندروس بخور كنند و از پس و پيش سازنده و مطرب و بازيگر با ساز و نواز و رقص در كمال بشاشت و خوشوقتي از كوچه و بازار عبور نموده بهر يك از دوستان و آشنايان كه بر خورد شاخة از گل و ريحان داده و او در حقّش دعا كند تا از شهر بيرون آيند تا آنكه بحوالي آتش رسيد پس بعضي از آنها چون بنزديك آتش رسد اعضاء خود را با خنجر پاره پاره كند و اگر بتواند خودش آنها را در آتش اندازد و بعضي ديگر شكم خود را پاره كنند و ديگرانش در آتش اندازند. رسم قال شيخنا الكر احكي في كتاب التعجب و من عجيب ما سمعت انّهم في المغرب بمدينة قرطبة يأخذون في ليلة العاشوراء رأس بقرة تيته و يجعلونه علي عصا و يحمل و يطاف به الشوارع و الأسواق و قد اجتمع حوله الصيان يصفقون و يلعبون و يقفون به علي ابواب البيوت و يقولون يا مسي المروسة اطعمينا المطنسفه يعنون القطائف و انها تقدمهم و يكرمون و تيبركون بما يفعلون و حدثني شيخ بالقاهرة من اهل الغرب كان يخدم القاضي ابا سعيدبن العارفي (ره) انّه كان ممّن يحمل هذا الرأس في المغرب و هو صغير في ليلة عاشوراء فرأي هذا من فرط المجته لأهل البيت و شدة التفضيل لهم علي الأمام و قد سمع هذه الحكاية بعض المتعصبين لهم فتعجب منها و انكرها و قال ما يستخبر مؤمن ان يفعلها فقلت اعجب منها حمل رأس الحسين(ع) علي رمح عال و خلفه زين العابدين ثم ذكر رحمة الله كيفية اسد آل الله من القوم الذين يظهرون الأسلام و يقرؤن القرآن علي جذو ما ذكر في كتب المرائي رسم در اخبار الّدول استكه خطلخ قومي از تركاند و شوكت آنها از همة اتراك زيادتر است خواهران خود را بزنية گيرند و زني بيش از يك شوي نگيرد و اگر شوهرشمرد شوهر نكند و زاني و زايند را ميسوزانند و مهر زنها تمام دارائي شوهر است و سلطان ايشان نبايد زن بگيرد كه اگر زن گرفت او را بكشند رسم و هم گفته استكه مردم بلاد خرز را رسم اين استكه وقتي سلطان ايشان بسنّ چهلساه رسيد او را ميكشند و ميگويند عقلش ناقص شده و قابل سلطنت نيست
در خواص احجار و جواهر غالية الاثمان و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست خاصية در نفايس الفنون استكه حجراليهود سينگي است دريائي و گويند در دريا نرم باشد باد بر او جهد سخت شود و او را از جانب مغرب آرند و او ميل بكبودي دارد و در افشان بود و اغلب او كرد بود بقدر جوزي خورد و بر او خطها باشد گويند سنگ مثانه را پاك كند و خون از مقعد باز دارد امّا معده را بغايت مضرّ بود و در بحيره استكه او در همة روزها متحرك باشد الاّ روز شنبه كه ساكن است و از اينسبب يهودش گويند سبك گزيده و عسرالبول را مفيد است و اگر چيزي از آن در ظرفي كنند و چند روز بگذارند در عدد بيفزايد خاصية در عجائب المخلوقات است كه يكي از تجار كه بجهة سود بسيار تحمّل خطا بر بحار مينمود و پيوسته بسفر دريا مشغول بود حكايت كرد كه نوبتي بدريايي
ص:379
سرانديب رفتم و در آن شهر پادشاهي بود دانا و اگرچه كافر و بت پرست بود امّا علماء و تجار را تربيت ميكرد و ايندو طايفه را بغايت خويش مخصوص ميساخت و من در آنمدت گاه گاه نزد او تردّد ميكردم و او از من سير سلوك عجبم و احوال ملوك ماضي را استفسار مينمود و من از آنمقوله سخنان ميگفتم و بتدريج ميان من وراي اتحاد تمام روي نمود چون عزيمت سفر كردم راي با من گفت كه اگر بچيزي احتياج داري بيان نماي تا از خزانه تسليم نمايند گفتم شنيدهام كه در خزانة ملك روغني استكه چون آنروغن را در بدن خود بمالند تير و شمشير در آدمي كار نكند و كارد و خنجر در بدنش نفوذ ننمايد اگر ازوي عنايت و كرم فرمائي بعيد نباشد راي اشاره كرد تا از خزانة او دو پاره سنگ بياورند هر يك مقدار بيضة كبوتري كه بعضي نقطهاي سياه داشتند گفت چون اين سنگها را در روغن بجوشانند هر كس كه از آنروغن در اندام مالد تير و تيغ در بدنش كارگر نباشد تا آنوقت كه اندامشرا بشوياد و خوردن آنروغن هم همين خاصيت را دارد راوي گويد كه در راه غلام آن سنگها را در روغن انداخته بجوشانيد و از آنروغن قدري بخورد هر چند كه شمشير بروي زدند نبريد و متألّم نشد و تيغ كند گرديد خاصيةدر بحيره استكه مقناطيس سنگي است كه آهنرا بخود جذب كند و چون بوي سير و پياز بوي رسد از آنحالت باز ماند و چون بسركه و خون ميش بشويند باز باصلاح آيد و در نفايس الفنون استكه معدن آن در درياي فلزم است و گويند كه در آن دريا آهن بر كشتي نزنند و لنگر از سرب سازند و شيخ ابوعلي سينا گفته است اگر كسي مغناطيس حل كرده در دست مالد و بگذارد تا خشك شود آندست بر هر قفل بسته كه مالد باز شود و در تاريخ مجدي استكه مؤلّف جامع الحكايات آورده كه نوبتي در كشته نشسته بودم و از هند بطرف كعبة معظّمه ميرفتم ناگاه بادي صعب برخواسته و ابري سياه و مظلم بر روي هوا متراكم گشت و افواج امواج متلاطم شد دريا در جوش و اهل كشتي در خروش آمدند معلم كه دليل و راهبر كشتي است راه گم كرد في الفور آهني مجوف بهنيت ماهي بيرون آورده سنگي سياه برداشته بقوت بر آن آهن ماليد و آن آهن را بر طاس آبي انداخته بگردانيد آن آهن بر سمت قبله ساكن شد و معلوم عنان كشتي بدانصوب انعطاف داد من از مشاهدة آنحال متحيّر گشته تصرّف آنصورت نمودم گفت آن سنگ كه بر آهن ماليدم سنگ مغناطيس است و خاصية مغناطيس آنستكه چون او را بقوّت بر آهن مالند چنانكه اثر آن بر آهن بماند آن آهن جز به سمت قبله نايستد و چون اينمعني را امتحان كردم چنان بود كه او گفته بود خاصية سنگ يرقان سنگي است خورد و كسي كه او را يرقان باشد اگر آن سنگ را با خود دارد و بر او نگردد صحت يابد چنانچه در نفايس است و در تاريخ مجدي آورده كه يكي از ملوك فرس را پسري بود و او را با آن پسر محبتي عظيم و دوستي مفرط بود ناگاه آن پسر معلول بعلت يرقان شد هر چند اطباء حاذق و حكيمان برجنس فائق معالجه نمودند و در آن باب سعي بليغ كردند آثار صحت بظهور نه پيوست و پادشاه از اينمعني بغايت متألّم شد يكي از طبيبان بر زبان راند كه سنگ يرقان بايد بدست آورد شايد كه بخاصيت آن حجر اينمرض مندفع شود ملك بتفحص آنسنگ برآمد طبيب گفت كه پرستوك معدن آن سنگ را ميداند و آنرا از معدن آورداه در آشيانة خود نهد پس بدستور آن طبيب بچهاي پرستوكي را زعفراني كرده بعد از چند روز حجر يرقان را در آشيانه پرستوك يافتند و قدري از آن را بر دست پسر بستند و در آب انداخته آب آنرا خورد و باندك روزي مرض بكلي زايلشد و عقل در اينمعني حيرات است كه اينجوان بي فهم و عقل اينعلم را در كدام كتاب خوانده و از چه استاد شنيده است. خاصية گويند در ديار مصر سنگي است كه هر كس او را با خود دارد اگر سنگ مثانه داشته باشد سنگ مثانهاش ريزه ريزه گردد و از مخرج بول بيرون آيد محمد عوفي در جامع الحكايات آورده كه از شخصي شنيدم كه وقتي علت ريگ مثانه بر من
ص:380
استيلا يافت و هر چند اطّباء معالجه كردند مفيد نيفتاد نوبتي پيري كه مسافرت بسيار كرده بود بر حال من وقوف يافت گفت در ملك مصر سنگي است كه چون آنسنگ را حركت دهند آوازي از ميان سنگ مسموع گردد و چون آنرا بشكند سنگي فاخته گون از ميان آن بيرون آيد و خاصيت آن حجر آنست كه هر كه آن سنگ را با خود دارد سنگ مثانه اشرا ريزه ريزه كند و از مخرج بول بيرون آيد پس طلب شفاء مرا بر آن واداشت كه تا بمصر رفتم و آن سنگ را بدست آوردم و بخاصية آن حجر از آن مرض خلاص شدم. خاصية در تاريخ مجدي استكه در كتب تواريخ مسطور است كه چون متوكّل عباسي بختيشوع طبيب را گرفته بقتل رسانيد و اموال او را بخزانه فرستاد در ميان صندوقهاي جواهر و نقايس او صندوقچة يافتند كه به تكلّف مهري بر آن نهاده متوكّل گمان برد كه در آنجا جوهري بغايت نفيس باشد چون سر آنرا گشادند سنگي ديدند متوكل غلام بختشيو غرا كه محرم اسرار او بود و در علم طبّ و حكمت مهارتي تمام داشت طلبيده از وي سئوال نمود كه اين سنگ چيست و خاصيّت او چه چيز است غلام گفت كه اگر خليفه عهد كند كه مرا آزاد ساخته بدرقه همراه كند تا برُوم رَوَم خاصيّت اينسنگ را ميگويم والاّ فلا متوكل بر آنجمله پيمان بسته غلام گفت چون اين سنگ را بر موي مالند موي را حلق كند و آدمي را از زحمت اسيره و محنت نوره خلاص كند متوكل خوشحال شده امر كرد كه مرديرا كه موي بسيار در پاي وي بود حاضر ساخته باستعمال آن عمل اشتغال نمودند مجموع مويهاي او را پاك ساخت متوكل فرمانداد تا غلام را بولايت روم برند غلام گفت چون خليفه دربارة من اين لطف فرمود واجب است بر من كه تمامت اينعمني را در خدمت او عرض كنم كه خاصيت اين سنگ چيست متوكل گفت بگوي غلام بر زبان آورد كه هر سال بوقت طلوع شعري او را بايد در خون ميش انداخت تا خصية او بماند و چون فصل تابستان برآمد متوكّل او را در خون ميش انداخت آن خاصيت باطلشد و چونغلام رفته بودا متوكل متأسف و متحير گشته مدّتي محزون ميبود. خاصية ياقوت معدن آنو درجدود سر انديب باشد و گويند در حدود زبكنار كوهيست كه آنرا كوه برف نامند و در زير آن كوه ياقوت سرخ باشد و آن بر چند قسم و چندين رنگ است و بنابر نقل صاحب نفايس الفنون از خواص او آنستكه اگر كسي آنرا با خود دارد از طاعون ايمن باشد و اگر در دهان نهند قوت دل دهد و غم و اندوه را ببرد و تشنگي را بنشاند و بعضي گويند انوشيروانرا ياقوتي بود شب افروز كه آنرا كوكبي خوانند بشب چون چراغ برافروختي و گوهر شب چراغ عبارت از آنست و اينمعني مستبعد نيست چه ياقوترا اين خاصيت است كه چون اخگر درخشد در تاريخ آمده استكه سلطان ملك شاه قاصدي پيش سلطان ابراهيم كه از فرزندان سلطانمحمود بود فرستاد قاصد چون پيش سلطان رفت زمستان بود ديد كه آتشدان زرّيني نزد او بود و اخگري كه در آنجا بود از آتش سرختر نمودي و همچون آتش درخشدي قاصد از آن در حيرت آمد سلطان ابراهيم قدري از آن آتش بكفچة زرّين برداشت و گفت دست بيار كه بدين آتش دست نسوزد و بر دست او ريخت او ندانست كه آن ياقوت است و ابوريحان گفته است كه نيم مثقال ياقوت سرخ پاك و صافي كه سوراخ و عيب نداشته باشد و ممسوح و طولاني بود هزار هزار ارزد. و في اخبار الدول للقرماني ابن برمك جد يحيي بن خالد البرمكي كان جالساً مع ملك الهند في قصر مشرف علي البحر و في يد الملك خاتم ياقوت احمر يغلب نوره نور الشمس قد الضاء المجلس منه فلم ازل انظر اليه فلمّا رآني فعل ذلك نزعه من اصبعه در ماه في البحر فاستجيب منه و طننت اني جنيت جناية فلمّا رآني ضحك و دعا بسقط فاخرج منه سمكته في فضبة في رقبتها سلسلة طويلة فالقاها في البحر فغاصت ثم ظهرت بالخاتم في فيها فجذيها و اخذ الخاتم وردة الي اصيعه فتحرت
ص:381
و لم اعرف سببه و فيه عنه ايضاً ثم قال خرجت و اتيت دمشق و يقت هشام بن عبدالملك فاكرمني و سئلني عن خبري فاخبرته فامرني ان اتخذ له معجوناً فتشاغلت بعلمه فانا في بعض الايام في منزلي مشغولاً بدق اجزاء المعجون الذي امرني به و اذا بغلمانه مجموا علي و قالوا اميرالمؤمنين يطلبك فلمّا حضرت مجلسه و دخلت من الباب قال اتركوه اذهب لا تقربني انّ معك سمّاً فاخرجوني و عدت الي منزلي و انا متحيّر فاغتسلت و لبست ثيابي و رجعت اليه و سألته عمّا كان فقال كان معك ثم او عبثت بشيء من السموم فقلت لا والله يا اميرالمؤمنين الا اني كنت ادّق الأفيون و هو من جملة اجزاء المعجون و هو سمّ فقلت فكيف علم اميرالمؤمنين ذلك فقال ليف ي عضدي كبشان من الياقوت اذ القيني انسان معه سم انتطجا فلمّا وقعت عيني عليك انتطح الكبشان فعلمت انّ في يدك شيئا من السّموم خاصية در نفايس الفنون استكه زمرّد معدن آن درولايت سودان مغرب است و در بربر بالاي صعيد مصر هم گويند و آنرا اقسامي است و از خواصّ او آنست كه هر كه زمرّد با خود دارد خواب بد نهبيند و قوّت دل دهد و از صرع ايمن باشد و خون شكم و اسهال باز دارد و در بعضي از كتب تواريخ آمده است كه در قديم يك قطعه زمرّد بوزن دوازده درم بدوازده هزار دينار زر مغربي فروختهاند و در اخبار الدّول است كه هديّه فرستاد سلطان هند از براي هرون الرشيد قضيب زمّردي را كه طول آن زياده از يك ذراع بود و بر سر آن قضيب صورت طائري بود كه از ياقوت احمر مصوّر شده بود و قيمت شد آن طائر از ياقوت بتنهائي قطع نظر از قضيب نموده بصد هزار دينار. خاصية يكي از جواهر غاليه الماس است و معدن او را در هندوستان نوشتهاند و از خواصّ او آنست كه اگر ريزة از آنرا بخورد جگر او را پاره پاره كند و اگر في الفور جگر گوسفند بلغ كند خورندة او آن الماس كه خورده در آن جگر گوسفند مخلوط شده براه قي بيرون آيد و ريزة از او بر سر مشقب بنشانند و بدان سنگهاي سخت را سوراخ نمايند در بحيره آورده كه از ثقاب شنيده شده كه در جبال جنوبي هند راجة ميباشد كه هرگز هيچيك از ملوك ملايمت نكرده و دشمنرا بر او دست نيست چه از هيچ طرف بيگانة به ملك او نتواند درآمد و در ملك او نيز معدن الماس ميباشد بدين نوع كه در سالي يك هفته و زميني كه همه سال در او الماس يافتهاند مردم خود را بر آن زمين تعيين كند البته الماس يافته شود و جميع مردم الماس بخدمت او آورند و اين از همه عجيبتر كه هيچكس الماس را نتواند از او پنهان كرد چه شب در عالم خواب البته او را معلوم ميشود شخصي كه بآنملك رسيده بود نقل كرد كه مرا اينحال واقعشد از آنزمين التماس يافتم چونروز ديگر خواستم كه برآيم گماشتگان را چه مرا نزد راجه بردند راجه گفت مرا دوش چنين گفتند كه تو الماس يافته بدين شكل و اين اندام چونراست ميگفت من عاجز شده الماس را برآوردم و تسليم كردم گويند در آن فصل مرغان الز كوه خطابآن حدود ميآيند و آب و هواي آنرا هر اينجا مميت است كه اگر آن مرغان اگر الماس در مخلب نداشته باشند زنده نمانند و قول ديگر آنكه هر سال مرغان آنملك را علتي دست ميدهد كه الماس علاج آن ميكند پس بمعدن الماس رفته الماس ميآورند. خاصية مرقشيشا در ساحل بحر مغرب است و از خاصيت او استكه هر كس آنرا ببيندا چندان بخندد كه از خنده هلاك شود در بحيره است كه چون اسكندر از دريايمغرب گذشت سپاه او بجائي رسيدند كه هر كرا چشم برانمكان افتاد از خنده هلاك شد كيفيت را با حشر شناسان گفتند ايشان گفتند شك مرقشيشاد در اينجاست پس تمام سنگها را جمعكرده بكرباس بسته حصاري برآوردند و روي آن كچ نمودند اگر نادراً مسافري از نردبان آنحصار رفته بدرون آن بنگرد از خنده بميرد گويند ملك زادة اينقول را استوار نداشت چون بآن
ص:382
موضع رفته امتحان كرد قبول نمود
در فوائد نباتات و اجزاء هر فرو فروان حيوان و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست فائدة در خريدة العجائب ابن وردي است كه درخت خرما اوّل درختي است كه بر روي زمين استقرار يافته و پيغمبر(ص) فرموده است گرامي داريد نخله را كه عمته شما است و آنرا عمته انساني فرموده بجهة آنست كه از فاضل طبنته آدم خلقت شده و هم بجهه اينكه از چندين جهة شبيه بانسانست اول از حيث استقامت قامت دويم از حيث طول قامت سيم از حيثت امتياز نخلة ذكر از ميان نخلهاي ماده چهارم از حيثيت اختصاص آن بلفاح و آبستن شدن پنجم آنكه بوي طلع آن مثل بوي مني انسان است ششم آنكه از براي ثمرة آن غلافي است مثل مشيمة انسان و بچة دان آن هفتم آنكه چون سرش قطع كنند مثل انسان بميرد هشتم آنكه پيه اندرخت را اگر آفتي رسد نابود شود چه پيه آن مانند مخ انسان است نهم آنكه هرگاه نخلة ذكر بانثي نزديك باشد نخلة انثي زياد بارور شود دهم اگر نخلة انثي را قطع الفت شود از ذكر يا بالعكس انثي بارور نشود از الم فراق يازدهم اگر زياد آب بخورد فاسد شود دوازدهم آنكه اگر آب از سرش بگذرد بار ندهد مثل انسان غريق باشد و او را مثل امراض انوساني امراضي باشد از جملة انكه مثل انسان مغموم شود و علاجش آنست كه بقدر دو ذراع ازاسفل او را قطع كرده و در خلال آن آهن گذارند و از جمله آنكه عاشق گردد و علامت آن آنستكه بدرخت ديگر ميل كند و بارش كم شود و علاجش آنست كه ميان آن نخله و معشوق او كه باو متمايل شده ريسماني به بندند يا از آن معشوق سعفة بر اين عاشقمعلق كنند و يا از طلع آن معشوق بر او ريزند و از جملة منع ثمره است و علاجش آنستكه صاحب نخله طبري بر دست گرفته و با يك نفر ديگر نزد آن نخله رفته و بان همراه خود بگويد كه ميخواهم باين طبر اين نخله را قطع كنم چه آنكه بار نميدهد پس آنمرد همراه بگويد كه او را قطع نكن چه امسال بار ميدهد و صاحب تخله اصرار بر قطع آن كند و آن همراه شفاعة كرده مانع شود پس صاحب نخله طبري كه دردست دارد سه ضربة از پشت طبر بر او بزند كه آنسال بارور شود و ثمرة كثير دهد و از جمله آنكه ثمرهاش را بانتها نرساند و مثل زنيكه بچه سقط كند بارش را قبل از تكميل بريزد و علاجش آنكه كمربندي از سرب ترتيب داده بر ميانش بندند كه ديگر ثمرهاشرا سقط نكند و بعضي از فوائد آن از اين مكاتبة بعضي از ملوك روم بخليفة ثاني معلوم ميشود كه نوشت بخليفه كه شنيدهام در بلاد تو درختي استكه ثمره ميدهد كه شبيه بگوشهاي حمار وحشي است و پس از آن منشق ميشود از چيزيكه مثال لؤلؤ منظوم است پس سبز ميشود مانند زمرد پس سرخ و زرد ميشود و مثل ريزهاي طلا و قطعهاي ياقوت پس ميرسد و بمانند بهترين فانودجها ميشود پس خشك ميشود و از جملة قوت قرار داده مويشود و ذخيره كرده ميشود از براي مؤنه فللّه درّها شجرة و اگر گوينده بمن راست گفته باشد پس چنين درخت از درختان بهشت است چون اين نامه بعمر رسيد در جواب او نوشت كه كوبنده بتور است گفته است و اين همان درخت است كه مسيح در زير آن تولد يافته و گفته است اني عبدالله اتا في الكتاب فائدة و ايضاً در جزيده استكه زيتون بر دو قسم است بنساني و تري و بري آن اسود است و زيتون درخت مباركيست و روئيده نميشود مگر در بقاع شريفة طاهرة مطهرّه و از حضرت رسول(ص) روايت شده كه خون آدم در دار دنيا آمد او را درد شكم عارضشد و ضرباني در بدن پيدار گرديد پس بسوي باريتعالي از مرض خود شكوه نمود جبرئيل از جانب حقتعالي بر او نازل شده و درختي از زيتون همراه داشت پس آنرا بآدم داده و عرض كرد او را غرس كن و چون به ثمر آيد از ثمرة آن گرفته فشار ده و روغن آنرا بگيرد و بر تن خود استعمال نما چه آنكه روغن
ص:383
آن شفاء از تمامت دردها است مگر از داء سام و مرض و موت و گفتهاند كه درخت زيتون تا سه هزار سال عمر ميكند و از خواص آندرخت اينست كه بر تشنهگي صابر است مثل نخله و چوب آن در وقت سوزانيدش دود ندارد و روغنش هم دود ندارد و اگر شخصي جنب ثمرة آن بخشيند فاسد ميشود و قلبل الخمل ميگردد و بايد در شهرهائي غرس شود كه تردد در كنارش زياد شود كه گرد و غبار از كثرت ماره بالا گيرد و ثمرهاش نشيند كه اين باعث زيادي نضج و كثرت و سوته او ميگردد و هرگاه چند ميخ از چوب بلوط در اطراف آن بزمين كوفته شود باعث كثرت ثمرة او ميگردد و اگر كسيرا از هوّام الارض گزيده باشد چون قدري از ريشة درخت زيتون را بر جاي گزيده شده بگذارند في الفور برء حاصل شود و خاكستر برگ درخت زيتونرا بجاي توتيا در چشم كار برند و صمغ آن از براي بواسير نافع است و اگر برگ آنرا در ميان آب خيسانيده و در آن آب قدري نانم ريخته بخورد مار دهنده فوراً هلاك شود و فوائد ديگر هم از براي اوست و بهمين قدر اختصار شد. فائدة در خاصيّت زرد آلو در بحار و كتاب سابق الذكر از حضرت رسولخدا(ع) رواية نموده كه خداوند پيغمبري را بقومي مبعوث فرمود و آنها را در هر سال روز عيدي بود كه در آنروز اجتماع مينمودند پس آن پيغمبر در آنروز به نزد ايشان آمده و آنها را بسوي ايمان بخدا دعوت فرمود آنجماعت گفتند اگر تو در دعوي خود صادقي كه از جانب خداوند بما مبعوث شدة پس خداي را بخوان تا از اينچوب خشك كه در اينجا افتاده ثمرة ايجاد فرمايد كه بر رنگ لباسهاي ما باشد و الوان البسة ايشان در آنوقت زعفراني رنگ بود تا ما بتو ايمان بياوريم پس آنجناب خداي را خوانده آنچوب سبز شد و برگ و ثمر بيرون آورد و ثمرة آن زردآلو بود و برگ آنرا هرگاه صاحب درد دندان مضنع كند وجع دندان او برطرف گردد و آن تر و سرد است و سريع العفونه و خوردن آن باعث تبريد معده است و مفسد طعام است حكايت شده استكه وقتي طبيبي گذشت بر كسيكه درخت زرد آلو غرس ميكرد پس از آنغارس پرسيد كه چه ميكني آن مرد گفت از براي خودم و براي شما كار ميكنم طبيب گفت چگونه از براي من كار ميكني آنمرد گفت درخت زردآلو ميكارم چه من بثمره و پول آن انتفاع ميبرم و شما بمرض كسيكه از آن بخورد منتفع ميشويد از گرفتنم حق الطبابة از او. فايدة در سمأ و العالم از حضرت باقر و آنجناب از حضرت اميرالمؤمنين(ع) رواية نموده كه فرمود بخوريد انجير را زيرا كه آن نافع قولنج است و كم نمائيد خوردن ماهي را چه گوشت ماهي موجب دبول بدن و باعث كثرت بلغم و سبب غلظت نفس است و ايضاً بسند صحيح از حضرت امام رضا(ع) رواية نموده كه انجير كند ردهانرا برطرف ميكند و استخوانرا سخت ميكند و مو را ميروياند و دردها را ميبرد كه با آن بدواتي ديگر حاجت نيست و شبيهترين ميوههاست بميوههاي بهشت و هم از حضرت رسول(ص) رواية نموده كه خوردن انجير دفع ميكند نقرس و بواسير را و قوت مجامعت را ميافزايد و از حضرت ابي جعفر عليهالسلام روايت نموده كه چون ملك قبطيان بعزم خراب كردن بيتالمقدس با سپاه خود بيرون آمد مردم در نزد جبريل پيغمبر اجتماع نموده و شكوه كردند از اين امر خرقيل گفت شايد من امشب با خدايتعالي در اينخصوص مناجات كنم پس چون شب در رسيد با خداوند مناجات نمود خداوند باو وحي فرمود كه من كفاية شر آنها را از شما خواهم فرمود پس به منلكم موكّل بهوا امر شد كه نفسهاي قبطيان را گرفته تماماً هلاك شدند پس چون روز شد خرقيل قوم خود را از هلاكت ايشان خبر داده بيرون آمدند و قبطيانرا مرده ديدند پس خرقيلرا از مردن آنها بدعاي او چيزي در قلب خلجان نموده و با خود گفت كه فضيلت سليمان پيغمبر بر من چيست كه من نيز مثل آنچه را كه او كرده است نمودم پس بمكافات اين خلجان قرحة برجگرد پديدار شده او را بسيار
ص:384
اذية ميكرد تا آنكه تذلل و تجشع از براي خدايتعالي نموده و در ميان خاكستر نشست پس از جانب خداوند جل و علا باو وحي شد كه بگير شير انجير را و از ظاهر بدن خود آنرا بسينهات بمال تا رفع مرضت گردد چون خرقيل چنان كرد مرض او رفعشد. فائدة در بحارالأنوار از حضرت امام رضا(ع) رواية نموده كه بخوريد خربزه را كه در آن ده خصلت است و دردي و فسادي ندارد و خوردني است و آشاميدني است و گلست و آشنانست كه دهانرا پاك ميكندا و تا نخورش و قوّت جماعرا زياد ميكند و مثانه را ميشويد و ادرار بول ميكند در يك مثانه را دفع ميكند و ايضاً در بحار از كتاب روضه از حضرت امام رضا(ع) نقل نموده كه اين اشعار را در توصيف بطيخ انشاء فرموده است عربية اهدت لنا الاّيام بطنيحة من حلل الارض و دارالسلام تجمع اوصافاً عظاماً و قد عددتها موضوفة بانظام كذاك قال المصطفي المحتبي محمد جدي عليهالسلام ماء و حلوآء و ريحانة فاكهة و من طعام ادام تنقي المثانة و تصفي الوجوه تطيب النكهة عشر تمام فائدة در بحارالانوار از حضرت صادق روايت نموده كه فرمود كاسني بهترين سبزيها است و فرزندان را بسيار نيكو ميكند و پسر ميآورد و ايضاً فرموده كه با دروج فتج شده ميكمند و اشتهاي طعام را زياد ميكند و سل را ميبرد و آروق را خوشبو ميكند و امان است از خوره و چون در شكم ساكن شود همه دردها را زايل كند و از حضرت صادق(ع) رواية نموده كه فرمود بخور تره را كه در آن چهار خصلت است كند دهانرا برطرف ميكند و بادها را دفع ميكند و بواسير را قطع ميكند و هر كه بد او مبت كند بر آن از خوره ايمن است و از حضرت صادق و آنجناب از جدّش رسول خدا روايت نموده كه فرمود بر شما باد بخوردن كرفس كه خوراك حضرت الياس و يسع و يوشع بن نون است و از حضرت امام موسي(ع) روايت نموده كه خوردن سيب ترش و گشنيز مورث فراموشي است و از حضرت امام جعفر مرويست كه بر روي زمين سبزي شريفتر و نافعتر از برگ خرفه نيست و آن سبزي حضرت فاطمه است و در حديث ديگر فرمود كه بر شما باد بخوردن كاهو كه خونرا صاف ميكند و از حضرت صادق منقول است كه هر كه تره تيزك را بعد از نماز خفتم سير بخورد تا صبح نفس او بو را كشد بسوي خوره و در حديث ديگر فرمود كه كاسني و بادروج از ما است و ترتيزك از بني اميه است و از حضرت صادق(ع) مرويست كه خدايتعالي دفع كرد از يهودان خوره را بخوردن چغندر و بيرون آوردن رگهاي گوشت و از حضرت امامن موسي(ع) مرويست كه جناب رسولخدا(ص) وصيت نمود بحضرت اميرالمؤمنين(ع) كه با علي بر تو باد بخوردن كدو كه داماغ و عقلرا زياد ميكند و آنجناب امر ميفرمود زنان خود را كه كدو در طعام زياد كنند و از حضرت صادق مرويست كه در ترب سه خصلت هست تخم او طعام را هضم ميكند و ريشهام قطع بلغم ميكند و برگش مورث ادرار بول است و از حضرت صادق مرويست كه خوردن كزر قوت جماعرا زياد ميكند و امان ميدهد از قولنج و دفع بواسير ميكند و در چهار حديث معتبر وارد شده استكه بخوريد شلغم را كه هيچكس نيست مگر آنكه در اورك خوره هست و شلغم آن رگ را ميگدازد و از حضرت صادق منقوليست كه بخوريد بادنجان را كه درد را ميبرد و بآن درد نيست و از حضرت صادق منقول است بچيدين سند كه پياز كند دهنرا ميبرد و بلغمرا زايل ميكند و سستي و واماندگي را برطرف ميكند و پيهاي بدن را محكم ميكند و بن دندان را سخت ميكند و قوّت مجامعت را ميافزايد و نسلرا زيادميكند و تب را ميبرد و بدن را نازك ميكند
ص:385
و احاديث بسيار در مدح ارشم وارد شده استكه تقويت معده ميكند و اگر در صبح ناشتا سفوف كرده بخورد رطوبت معده را دفع ميكند فائدة در حيوة الحيوان استكه نشستن در بالاي پوست شير بواسير را ميبرد و نقرس را زائل ميكند و اگر پيه پيشاني آنرا روغن كل مخلوط نموده و بصورت مالند بلوك و جميع مردم از او در هيبة افتند و كنة شتر را اگر بر آستين شخص عاشق ببندند عشقش زايل شود و مخ ساق آن را هرگاه در پنبه گذارده و زن عقيم آنرا بردارد تا سه روز و بعد از آن با او مجامعت نمايند حامله شود و خصية هرگوش را هرگاه بر موضعيكه مار و عقرب گزيده بمالند في الفور برء حاصل شود و هرگاه شاخ و سمّ بز كوهي را كوبيده و در ميان روغن ريخته كسي كه بسيار راه ميرود بر ساق و بدن خود از آنروغن بمالد خستگي نه بيند و هرگاه بخون افعي اكتحال كنند باعث جلاي بصر ميشود و اگر دل آنرا خشكانيده با خود دارند سحر بر ايشان كارگر نشود و خصية بط را هرگاه برشته نموده و مرد آن را بخورد و فوراً با زن خود جمع شود آنزن حامله گردد باذن الله و اگر از اجزاء گوزن با كسي باشد آنرا خواب نبرد تا آنكه او را از خود دور نمايد و آشاميدن خون گوزن موجب تفتت سنگ مثانه است و زهرة ببر را هرگاه در آب ريخته و بر سر صاحب سرسام و برسام بمالند موجب صحّت او گردد و زهرة طوطي را هرگاه كسي بخورد فصيح للسان و جزي الكلام گردد و زبل قاطر را هرگاه زنيكه بچه در رحمش مرده باشد بخورد بچة او سقط شود و زبل خشكيدة آنرا اگر صاحب خون دماغ در دماغ خود فرو برد رعاف او حبس شود و زبل گاو را هر گاه سوزانيده و زن حامله با بآن دود دهند بجه او چه زنده باشد و چه مرده از او جدا شود و هرگاه صاحب مرض صرع خاتمي ترتيب داده و فصّ آنرا از سمّ الاغ قرار دهد ايمن از صرع گردد و هرگاه بگيرد دو چشم مرغ سياه بسيار سياه را با دو چشم گرنه سياه و آنها را خشكانيده و سحق نموده و بديده كشد روحانيتن در نظر او بيايند و هر چه را كه از ايشان سئوال كند جوابشرا خواهند داد. فائدة دميري در حيوة الحيوان آورده كه اكتحال بآنچه در جوف خفاء است باعث زوال رطوبة چشم و موجب رفع پردة است بگذارند فوراً برء حاصل شود. فائدة في الجلد الاول من نزهة المجالس بعد الرّحمن الصفوري الشافعي راي رجل خنفاء فقال ما اراد الله بخلقها لا صورة خسته و لا رايحة طيبه فابلاه الله بقرحة عجز عنها الاطباء فحضر طبيب و قال ائتوني بخفساء فاحرقها و جعل رمادها علي القرحه فبرأ باذن الله فقال صاحب الفرحة اراد الله ان يعرفني انّ اقبخ الحيوانات اعزّ الادوّية عندي قائدة در زنبيل معتمدي استكه در نمرة چهاردهم روزنامة اختر كه بتاريخ 12 محرم سنه 1303 در اسلامبول طبع شده در باب مكس و منافع آن مينويسد كه در باب منافع اينحيوان ضعيف براي بني نوع انسان روز نامة صحّت تفصيلي نوشته بود ترجمة آنرا خالي از مناسبتي نديده ذيلاً مينگاريم اين يكي معلوم است كه بمناسبت تغيير موسم و درآمدن تابستان اينحيوان بكثرت ظاهر ميشود اگرچه در ظاهر مردم را اذّيت ميكننتد ولي باطناً فوائد بسيار براي حفظ صحت بني نوع بشر از وجود آنها حاصل ميشود چنانكه مرسن نام حكيم كه از اطبّاي حاذقه انگلستان است ميگويد با وجود اذّيتي كه از نوع مگس بآدميان ميرسد نبايد او را مانند حيوان موذي نگاه نمود چه نوع مگس براي بني نوع انسان از حيوانات بسيار خيرخواه است وظائف سودمندي كه دربارة حفظ صحّت آدميان از آنها بظهور ميرسد مستحّق انواع احترامند كه در آنباب لازم است براي اثبات مدّعا شرح و بسطي داده شود كه همه كس را
ص:386
از كمال خيرخواهي و درجة منافع اينجوان ضعيف در خصوص نگاهداري صحّت بني آدم آگاهي حاصل آيد در حالتيكه مگس از پرواز مانده جائي مينشيند خواهيد ديد كه بمحض نشستن پاهايشرا بهمديگر ماليده پس از روي پرهاي خود گذرانيده بعد از آن دستهاي خود را بلند نموده بسر و صورتش بهمديگر خيلي ماليده آنگاه با خرطوم خود تا هر جائي كه ميرسد بدنش را ميليسد تماشا كننده چنين ميپندارد كه اينعمليات محض تجهه طهارت است و حال آنكه مطلب غير اينست طبيب موحي اليه بمناسبت تجربه و تحقيقي كه خود بعمل آورده است ميگويد اينعليمات كه از مگس مشاهده ميشود براي طهارت نيست بلكه براي تلف كردن هوا م بسيار كوچكي است ميكروب نامي است كه مخلوط هوا و محل صحّت و با ذرّهبين در صورتيكه بدقت نگاه كرده ميشود مشهود ميگردد هوام مذكور در حالت طيران مگس روز بال و پر آن جمع ميشود اينو است كه مگس پس از فراغت از پرواز جائي كه نشسته است بواسطة دست و پا و خرطوم هوام مذكوره را كه بوحوش نشسته جمعكرده فرو ميبرد طبيعت مومي اليه نخست چنين گمان كرده بوده است كه مگسها تخم خودشانرلا ميخورند روزي در روي كاغذيكه مگسها نشسته مجلس مهماني غريبي داشتهاند بواسطة ذرهبين نگاه كرده ديده است خيلي هوام سفيد صغير الجّثه روي كاغذ جمع است و مگسها آن را طعمة خود ميكنند سپس همان كاغذ را جائي پاك كرده نگاه ميدارد پس از اندك زماني كاغذ را معاينه ميكند كه باز هوام مذكوره روي آن جمعشده و از اين بكي دريافته بوده استكه خوراك مگسها پيوسته همين هوام ميكروب نام بوده است نه تخم خودشان طبيب مومي اليه ميگويد اين هوام براي حفظ صحت خيلي مضّر است بعلت اينتكه توليد آن از كثافت است چنهانكه در هر جا كه موادكثيفه است هوام مذكوره بيشتر پديد آمده مگسها نيز براي صيد آنها آنجا جمع ميشوند و اين يكي واضحست نوع مگس در جائيكه تميز و پاك است كمتر يافت شده و آنكه هست ضعيف و خفيف است ولي بخلاف جاي كثيف كه مگس در آنجا هم فراوان و هم فربه و چاقتر است.
در منافع اعضاء ظاهره و باطنة انسان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است منفعة در حيوة الحيوان از ابن بختيشوع طبيب نقل نموده كه از چيزهائي كه ذكر شده از خواص و منافع اجزاء انسان و تجربه نيز بر آن شاهد است چيزهائي است كه حكيم جالينوس گفته است و از آنجمله اين است كه هرگاه موي آدمي را سوزانيده و با گلاب داخل كرده و بر سر زني كه درد مخاصّ دارد بگذارند ولادت بر آن آسان گردد. منفعة و هرگاه مني آدمي را بر موضع برص بمالند آنرا زايل كند و اگر مني آدمي در جرة ريخته شود هر چه كيك در آن حجره باشد بر آن مني جمعشوند و در آن حجره بغير از آن موضع كيك يافت نميشود. منفعة و هرگاه آب دهن آدمي تا سه مرتبه بر دهان مار افتد باعث هلاك آن گردد. منفعة و اگر در شبي كه باد بسيار در آن ميوزد چراغي از روغن آدمي روشن كنند باد ساكن شود و اگر موي گيس زن را بآن طولاني كه هست بريده و در دريا اندازند بنحويكه از دريا بيرون نيايد مار آبي گردد و باذن الله منفعة و هرگاه كسي كه در چشم آن سفيدي باشد و بيشتر پستان زن باشكر طبر زد اكتحال نمايد باعث رفع آن سفيدي كرده و هرگاه طفل شير خوارة را كه كبود چشم باشد چهلروز از شير جارية جثيه شير دهند چشم آن سياه گردد. منفعة و هرگاه بول صبتي را گرفته و قدري خاكستر درخت انگور را در آن ريزند و بر بالاي ريش و قرحه گذارند آنرا مندمل كند و هرگاه اول دندانيكه از طفل ميافتد بر زني آويزان باشد حامله نگردد تا آن دندان با او است منفعة و هرگاه بزهرة آدمي اكتحال نمايند از براي سفيدي چشم نافع است و جالينوس و اين ماويشه گفتهاند
ص:387
كه زهرة آدمي ستم قاتل است منفعة و هرگاه استخوان آدميرا سوزانيده و نرم نموده و قدري صبر زرد در آن داخل كرده در بيني كشند كه مرض باسور دارد بهبودي حاصل گردد و باسور مرضي استكه در مقعده و بيني حادث ميشود و جمع آن بواسير است چنانكه در كتاب كنزاللغه مرقوم داشته منفعة و هرگاه كرمهائيكه از آدمي دفع ميشود گرفته شود و خشك كرده آنرا نرم نمايند و در چشم كسي كه سفيدي در چشمش افتاده باشد بكشند سفيدي آن زائل شود و اگر فضلة آدمي را خشكانيده نرم بكوبند و بپزند و با سركه عجين كنند در حالتيكه در آن سركه قدري عسل هم مخلوط كرده باشند و محليرا كه آكله دارد بآن طلي نمايند رفع آكلة آن شود باذن الله و همچنين هرگاه بآن خناقيكه در گلو حادث ميشود طلي نمايند برء حاصل گردد منفعة و هرگاه موي آدمي را معلق بدارد كسيكه او را درد شقيقه است دردش ساكن شود و اگر موي آدمي را بسركه تر نموده و بر موضعيكه آنرا سك نيش زده باشد بگذارند برء حاصلشود و اگر خون آدميرا با آرد حلبه و آب سداب عجين نموده و بر بالاي هر جراحتي كه در بدن باشد بگذارند برء حاصل كند منفعة و هرگاه خون حيض دختر باكره باثيبة جوانرا گرفته و اندكي شراب كهنه در آن ريخته و صاحب سفيدي چشم بآن اكتحال كند سفيدي چشمش زائل شود و خرقه حيض زنان را هرگاه بر دنبال كشتي آويزان كنند از صدمة باد ايمن گردد و هرگاه زني را درد ناف باشد خرفة حيض رال سوزانيده بنحويكه خاكستر گردد پس قدري از آن خاكستر را با اندكي گشنيز بآب نيم گرم ريخته بنحويكه مثل خمير نشود و بآن اطراف ناف را طلايه نموده باذن الله از درد ناف برء حاصل كند و همچنين در وقت نفاس هم اگر ناف را درد بگيرد علاج اينست. منفعة و هرگاه رجيع طفلرا كه در وقت ولادت از او جدا ميشود گرفته و خشكانيده و نرم كوفته و در چشميكه سفيدي دارد بكشند سفيديش زايل گردد و اگر مقدار نخودي از رجيع خشك آدمي را نرم كوبيده و در ميان آب نيم گرم بريزند و بصاحب قولنج بياشامند باذن الله تعالي او را از آنمرض برء حاصل گردد و هرگاه در ميان سركه ريخته باشند در رفع قولنج مؤثرتر باشد و هرگاه رجيع آدمي را كه تازه دفع ميشود و هنوز گرم است گرفته و در شراب كهنه ريخته بحيواني كه دلش درد گرفته بدهند موجب افاقه آن ميگردد. منفعة و هرگاه دستها و پاهاي انساني را در ميان طشتي شسته و آب آنرا هر كس بخورد چنان محبتي دربارة كسي كه دست و پاي او شسته شده است پيدا كند كه طاقت مفارقت او را نداشته باشد و اين سرّي است عجيب و مجرّب منفعة و هرگاه كسيرا مرض لقوه و فلج باشد اگر از شير زن سياه يا حبشية با روغن زنبق مخلوط نمودن سعوط نمايد او را باذن الله برء حاصل گردد و مقدار سعوط از آن از براي انسان كامل اسن و العمر يك قراط است و از براي طفل يكحبه است و اگر در آن قدري از انزروت داخل كرده و بچشميكه در آن سرخي باشد بكشند او را نافع باشد. منفعة و هرگاه انجدان را نرم كوبيده و در ميان بول كودك نابالغ ريخته و به حيواني كه آفت از غولان پيدا كرده بخورانند او را برء حاصل گردد و هرگاه بخواهند كه زن مايل بمفارقت غير از او نباشد قدري ازموي آنزن را گرفته و سوزانيده و خاكستر آنرا در وقت مجانمعت بر سر احليل گذارده و با او مجامعة كند كه ديگر آن زن قبول مجامعت غير او را ننمايد و اينسّري است عجيب منفعة و هرگاه جزئي از مني آدمي را گرفته و جزئي زنبق را در آن داخل كرده و صاحل لقوه از آن سه روز سعوط نموده او رد صحّت و برء حاصل گردد باذن الله تعالي و هرگاه بول طفلي نابالغ را گرفته و در ظرفي نموده بالاي آتش بگذارد تا گرم شود ولتة را در آن انداخته تا تر شود پس از آن بر چشميكه ورم نموده و يا سرخ شده باشد بگذارند او را برء حاصل گردد باذن الله منفعة و هرگاه مني آدمي
ص:388
را در حالتيكه تازه از احليل بيرون آمده و گرم باشد گرفته و بر موضعي كه مبر وصست طلايه كنند رنگ آن موضعرا تغيير ميدهد و برنگ بدن مينمايد باذن الله تعالي و هرگاه بخواهند كه پستانهاي دختر تا سن كهولت شكسته نشود بگيرند از خون اول حيضي كه آندرختر ميبيند و از آن سر پستانهاي او را رنگين كنند و طلايه نمايند كه پستانهاي او هيچوقت شكسته نگردد و اينسريست عجيب و مجرّب منفعة و هرگاه گرفته شود خون حيض در حالتيكه گرم و تازه باشد و بآن چشميرا كه نقطه افتاده و يا ورم كرده ملطع كنند باعث زوال نقطه و ورم آن گردد منفعة و هرگاه بخواهند كه بدن انساني فربه گردد بگيرند پيه مرغابي ماده را و آنرا كوبيده با قدري از بورق و كمون كرماني و آدر جلسه پس از آن بندقه و كلولها از آن ترتيب داده و تا هفت روز آنها را بمرغ سياهي داده تا بلغ كند و آن هفت روز بايد متوالي باشد پس بعد از هفت روز آنمرغرا ذبح نموده و از آن آبگوشت ترتيب داده هر كس كه از آن بخورد چه زن باشد و چه مرد چنان فربه شود كه گوشت و پيه بدنش بحد غلبه و افراط رسد و هرگاه از براي فربهي عملي ابلغ از آنچه ذكر شد بخواهند بگيرند زهره آدمي را و با اندكي از آب داخل كرده و آنچه ممكن است كه خيسيده شود در آن از گندم در آن ريزند و صبر كنند تا گندمها باد كند و خيسيده شود پس آنها را در نزد مرغي سياه ريخته تا هفت روز متوالي تا آنها را بخورد پس آنمرغرا ذبح نموده و بدستور سابق بخورند كه در فربهي اثري عظيم دارد. منفعة و هرگاه بخواهند كه شير زن بند شود و قطع گردد بگيرند جلسدا و آنرا نرم كوبيده و با آب خمير كرده و بر سر پستانهاي زن طلايه نمايند كه شير پستان او باذن الله قطع خواهد شد و اگر بخواهند كه شير زن زياد شود بگيرند يك دانه خنطرا و آنرا نرم كوبيده در ميان روغن زيت بريزند پس از آن قطعة كبودي بر سر چوبي بسته و در ميان آن زيت داخل كرده و بزيت آلوده نموده و بآن سر پستان زنرا طلايه نمايند كه شير آنزن باذن الله و اجازته زياد خواهد شد و هر دو اينعملها صحيح و مجرباند. منفعة و هرگاه صورت كودكي صبيح المنظر را مصوّر نموده و در وقت جماع در مقابل نظر زن گذاشته شود اگر حامله گردد فرزندي بزايد كه در اكثر اعضا و جوارج شبيه بآنصورت باشد تاييد فيه تسديد اين ناچيز گويد كه تائيد مينمايد اينرا آنچه در زهر الرّبيع سيد سند جزائري است چه آنجناب در آن كتاب از حضرت امام رضا(ع) روايت نموده كه پادشاه بخت النصر بدانيال پيغمبر عرضكرد ميخواهم مرا پسري مثل تو بهمرسد دانيال فرمود قدر و منزلت من در دل تو چقدر است پادشاه گفت بزرگتر قدري و عظيمتر محلي دانيال فرمود پس در وقت مجامعت مرا در نظر آورده و دل خود را متوجه من كن بخت النصر بموجب سخن دانيال عملنموده پس براي او متولد شد پسريكه اشبه خلق بود بحضرت دانيال عليهالسلام منفعة و هرگاه استخوان جناح راست هدهد را بادندان آدمي در زير سر كسي كه در خواب است بگذارند از خواب بيدار نشود مگر وقتيكه آنها را از زير سر آن بيرون آورند و هرگاه دتلان انسان مرده را بر كسيكه درد دندان دارد معلق نمايند درد دندانش ساكن گردد و آب دهن آدمي را در وقتي كه ناشتا باشد اگر با ثالول بمالند آنرا برطرف كند و شير زن را هرگاه قدري عسل در آن داخل كرده بخورند از براي تفتت و ريز ربيز نمودن ريگ مثانه بسيار نافع است. منفعة و هرگاه بول آدمي را بر جاي سگ گزيده بمالند آنرا نفع بين بخشد و طائفه گفتهاند اگر مكلوب و سگ ديوانه گزيده را قدري از خون انساني شريف و حسيب بدهند في الفور او را برء حاصلشود و قول شاعر را بر اين امر شاهد آوردهاند كه گفته غريبه احلامكن لسقامو الجهل شافية كما دمائكم تبري من الكلب و قلامة ناخن آدمي را هرگاه آدمي ديگر بخورد در حالتيكه آنرا سوخته باشند آن كسيكه آنمرا خورده چنان شيفته
ص:389
صاحب قلامه گردد كه نخواهد آني از او جدا شود منفعة و هرگاه لعاب انسان روزه دار بگوشي كه كرم داشته باشد بريزد باعث خروج كرم آن گردد و اگر با لعاب روزه دار قدري رزاوند داخل نموده و بر بواسير بگذارند موجب بهبودي آن گردد و بريدة ناف كودك را گرفته و قدري از آنرا در زير نگين انگشتري بگذارند هر كس كه آن انگشتري را در دست كند از قولنج ايمن باشد و هرگاه زن عورت خود را بموي آدمي بخور دهد از تمامت دردهاي رحم ايمن گردد منفعة و هرگاه زن پستانهاي خود را بخون نفاس طلايه نمايد تا زنده است ديگر حامله نگردد بشر آنكه آن خون از خون نفاس اول خودش باشد و اگر اول دندانيكه از طفل ميافتد پيش از آنكه بر زمين برسد برداشته شود و آنرا نگين انگشتري قرار داده و بر زن معلق بدارند هم باعث حامله نشدن او گردد. منفعة و هرگاه صاحب جرب بعرق بدن زن طلايه نمايد موضع جرب خود را برء حاصل كند و هرگاه خاكستر درخت انگور را داخل در بول آدمي نموده و تمجلتيكه خون از آن ميآيد بگذارند باعث قطع خون آن گردد و هرگاه بول طفليكه به بيست سال نرسيده باشد گرفته شود در ظرفي و از آن مبروص بياشامد او را برء حاصل گردد باذن الله و اجازته منفعة و هرگاه خون بكارت را در وقت افتضاض آن بر پستان دختر مالند پستانش بزرگ نشود و هرگاه بريدة از ناف طفلرا زنيكه درد دست دارد بر دست خود ببندد و درد دستش ساكن شود منفعة و هرگاه پوست ختنه گاه طفلرا كه بريده ميشود بگيرند و خشك نموده بسايند و قدري از مشك را در آن خلط نموده و در ميان گلاب بريزند و آن گلاب را مبروص بياشامد از مرض برص نجات يابد و اگر مجذوم هم آنرا بياشامد برء حاصل كند. منفعة و هرگاه كه بخواهد كسي او را دوست داشته گريبان پيراهن خود را شسته و آب آنرا ندانسته بخورد آنكس دهد كه در عمل محبت اثر عظيم دارد. منفعة و هرگاه عرق آدمي را گرفته و قدري از گرد و غبار سنگ آسيا در آن ريزند و بر بالاي پستانيكه ورم نموده باشد بگذارند ورم آن برطرف شود و همچنين از براي قطع شير از پستان بعد از ولادت طفل نفع كامل بخشد يعني باعث او را رشير گردد. حتام نفعه عام و ايضاً در حيوة الحيوان استكه اطبّاء گفتهاند هرگاه بخواهيكه بداني زن ولود است يا نه او را امر كن كه سيري را در ميان پنبه گذارده و آنرا بخود بردارد و هفت ساعت درنگ كند و پس از گذشتن هفت ساعت آنرا بيرون بياورد پس دهان او را ببوي اگر بوي سيز از دهانش بيايد آنرا معالجه كن كه وبود است و اگرنه پس نخواهد بچه آورد و از رازي نقل نموده كه اين مجرّب است.
در نوادر از اخبار واردة از سيّد المرسلين(ص) و ائمة طاهرين(ع) و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است نادرة في لفائف الاثار و جواهر الاخبار للشيخ سليمان بن محمّد العاملي المعاصر للّشيخ الجليل البحر و المترجم في امل آبله في ذيل قوله آلم غلبت الروم قرء في الشواد غلبت بفتح و سينغلبون بانضم و عليه بناء ما في الاستغاثه لابن ميثم ره قال لقدروينا من طريق اهل البيت في اسرارهم و علومهم و التي خرجت منهم الي علماء شيعتهم ان قوياينبون من قريش ولايسوا حقيقة منها و هذا مما لا يعرفه الا معدن النبوة و ورثه علم الرسالة و ذلك مثل بني اميّه ذكر و انه ليسوا من قريش و انّ اصلهم من الروم و فيهم تاويل هذه الاية الم غلبت الروم معناه اتهنم غلبوا علي الملك و سينعلبهم علي ذلك بنوا العباس نادرة در كتاب مشكول كه بخطّ مؤلفش بود و بر آن خطّ شيخنا الجليل البهائي بود از حضرت رسول(ص) روايت نموده كه هرگاه در خانة مؤمني هزار لقمة حلال باشد و در ميان آنهها يك لقمة حرام باشد موكّل ميكند
ص:390
خدايتعالي ملكيرا كه نگاهدارد اينلقمة حرام را تا بيايد فاسقي و بخورد آن لقمة حرام را و هرگاه بوده باشد در خانه فاسقي هزار لقمة حرام و در ميان آنها يك لقمة حلال باشد موكل ميكند خدايتعالي ملكي را كه نگاهدارد آن لقمة حلالرا تا بيايد مؤمني و بخورد او را اين ناچيز گويد كه مؤيد است اين رواية را قضية سيد نعمة الله كهنباني با شاهرخ بن امير تيمور كه ما آنرا در نمايش ششم از گلشن پنجاه و هفتم نقل نمودهايم نادرة در مجموعة مرحوم حاج معتمد الدوله فرهاد ميرزا از مجالس امير كمال الدين حسين فنائي نقلنموده كه حضرت صادق از ام جابر پرسيد كه در چه كاري عرضكرد كه ميخواهم كه تحقيق كنم كه از چرنده و پرنده كدام بيضه مينهند و كدام بچه ميآورند فرمود كه احتياج باينمقدار از فكر نيست بنويس كه گوش هر حيوانيكه مرتفعست بچه مياورد و هر كدام كه متحصص است بيضه مينهد ذلك تقدير العزيز العلم باز با آنكه چرنده است و گو او منخض و بسر او چسبيده بيضه مينهد و سلحاة كه چرنده است چون بدينمنوال است بيضه مينهد و گوش خفاش چون مرتفعست و بسر او چيده نيست بچه ميآورد نادرة و فيها ايضاً قال الصادق(ع) لمن ساله عن الكيميا هل لها وجود امرلا انما سالتموني عن اخت النبوه و عصمه المروة و الله لبقد كان و انه لكائن و لاف ي الارض شجرة و لا ندرة و لا شيني الا و فيه منه اصل و فصل نادرة في المشكول الذي سبق ذكره قال النبي صلي الله عليه و آله من قتبل غلاماً بشهوة عذبه الله تعالي في نار جهنم و انكان ابراهيم خليل الله و موسي كليم الله و عيسي روح الله و عنه اذا غتسيل الواطي بماء البحر لم يحشر يوم القيامه الا جبنا نادرة في روضات الجنات و مجالس القاضي التتري قدذس الله سر هما نقلاً عن شيخنا اللموسي في مجالسه انّ الامام علي بن محمد النقي صاحب العسكر قال لابي السري سهل بن يعقوب بن اسحاق المقلب بابي نواس لكثرة ما كان ينخالع و يطائب معه الناس توطئة الاهار تشيعه علي الطيبة يا ابا الستري انت ابونواس الحق و من تقدمك ابونواس الباطل اقول يظهر من هذه الراوية ذم ابي نواس الشاعر الموسوم بالحسن بن هاني المعاصر للامام علي بن موسي الرضا عليهالسلام و المادح لجنابه في بعض الاحيان دان ورد في حقه احاديث المدح ايضاً و احتمل السيد السند في الروضات بعد ان ذكر جمله منها تبشعه في آخر حاله فقال و في كل ما ذكر من الروايات ايضاض من الدلالة علي حسن حال الرجل و خيرية ماله و امامية مذهبه ما لا يخفي و ظاهر انّ اصحاب المعرفة و العلم و العقل لا يموتون الاّ و هم راجعون الي هذا الامر انشاء الله و تفصيل القول في الكتابين ثمّ اقول تحميل قوياً ان يكون المراد بالحقّ و الباطل في كلام الامام نلاظراً الي الخلاصة و المجون لان ابي نواس الشاعر ايضاً فيه خلاعة كما في تراجمه لا ناظرا الي مذهبهما فافهم نادرة در جلد دويم از زهر الربيع استكه در اخبار وارد شده كه هرگاه كسي بخواهد بر خود قرار دهد و ملتزم شود كه طاعتي از طاعات يا عمل صالحي را بجاي آورد پس آنرا بر خود بواسطة عهد و نذر و قسم واجب نكند چه آنكه در آنوقت شيطان او را بوسوسه مياندازد تا آنكه خلاف آنها را بنمايد و كفارة بر او واجب شود و در حديث وارد است كه اگر ابن آدم با خدا عهد نمايد كه سر خود را بديوار نزند هر آينه شيطان او را وسوسه كند تا آنكه مخالفت كرده سر خود را بديوار زند نادرة و فيه ايضاً عنه صلّي الله عليه و آله انّه قال انّ الله فرح بتوبة العبد المؤمن من المضلّ الواجد و من ايعتصم الوالد و من الظمأن الوارد نادرة و فيه ايضاً قال رجل من اصحاب اميرالمؤمنين صليت خلفه(ع) صلوة الصبح فلما فزع من الصلوة اقبل علينا بوجهه و قد غلبته كاتبه تدلّ علي طول خرنه فلم يزل كذلك حتي طلعت الشمس فبداء تقليب كفيه بطناً و ظهراً و قال اني رايت اصحاب محمد غير مارانيكم كانوا
ص:391
يصبحون صفرا قد باتو الله او قياماً ينسلون آيات الله و يتنعمون بذكره تارة علي اقدامهم و تارة علي جباهم فان ذكر جلت قدرته مادواكماميد الشجر يوم الريح العاصف و اراكم قد اصبحتم غافلين نادرة در اخبار الدول در ذيل عنوان بلاد بربر كه در اراضي غرب است از انس بن مالك از حضرت رسول(ص) روايت كرده كه چون در محضر مبارك آنجناب وارد شدم و با من غلاموي بود از اهل بربر حضرت فرمود او را بفروش اگر چه بيكدينارش بيع نمائي عرضكردم جهتش چيست يا رسول الله فرمود ايشان امتي هستند كه خداوند پيغمبري را بر ايشان مبعوث فرمود پس او را ذبح كرده و پخته و گوشت پخته او را مردان ايشان خوردند و آبگوشت آنرا از براي زنان خود فرستادند خداوند قسم ياد فرموده است كه نه از اينطايفه پيغمبر قرار دهد و نه بسوي ايشان رسول فرستد. نادرة في كنز الكبر اجكي و من كلام النبي صلي الله عليه و آله انكم في زمان من ترك عشر ما امر به هلك و سياتي علي الناس زمان من عمل بعشر ما امر به نجي نادرة في المجلد الثاني من زهر الربيع جاء في الحديث انّ عليّا عليهالسلام قال يوما لفاطمة انّ لي معك صبحة عشرتين ما اكلت معك لقمة طيبة فبكت فاطمة عليهاالسلام و لما خرج من الدار اتت الي ابيها و حكت له قول ابن عمها و شكست اليه الفقر فقال لها رسول الله اذا اطبخبت له شيئا فدبريه و طيبته فبكت و قالت يا رسول الله اذا لم يكن في البيت شيء فبماذا اطيب الطبيخ و افخر طبيخنا كف دقيق شعير غير منخولا علي ماء حار من غير دسم فما تصنع فاطمة بذلك فهبط جبرئيل و قال يا رسول الله لا ذنب لفاطمه و صدق علي(ع) لانها ما نغصت عليه الزاد والدي نغض لذة القوت عليه قوله تعالي كل نفس ذائقة الموت فاذا ارفع اللقمة الي فيه ذكر الموت فافتكر فيه و ذكر القبر و السوال و العرص و الا هوال فلا يجد لها طعماً انّ عليا في وادي و فاطمة في وادي نادرة من كتاب الميزان للشيخ عبد الوهّاب بن احمد الشعراني قال علي عليهالسلام لو شئت لا و قرت لكم ثمانين بغير امن علوم النقطه التي تحت الباء نادرة قاضي در مجالس المؤمنين فرموده است كه عبدالله بن طاوس از اصحاب امام رضا(ع) و باخبار آنحضرت عمر او بسيصد سال رسيد در كتاب مختار كشي از عبدالله روايت نموده كه گفت بخدمت حضرت امام رضا(ع) عرض نمودم كه دختر خود را به برادر زادة خود عقد نمودهام و او شراب ميخورد و حرف طلاق بسيار بر زبان ميآرد آنحضرت فرمودند كه اگر او از برادران تو است يعني امامي مذهب است بر او چيزي متوجه نيست و اگر از آنجماعة يعني اهل سنت و جماعت باشد پس دختر را از او جدا ساز كه قصد او از صيغة طلاق جدائي است پس گفتم از پدرذان تو بمن رسيده كه فرموده ايّاكم و المطلّقات ثلاثا في مجلس واحد فانهن ذوات ازواج آنحضرت فرمودند كه هذا في اخوانكم لافيهم لان من دان بدين قوم لزمه احكامهم نادرة و ايضاً از عبداله مزبور رواية نموده كه گفت از آنحضرت پرسيدم كه يحيي بن خالد پدرتر از هر داد يعني موسي بن جعفر را فرمود آري او را زهر داد درسي رطب گفتم آنحضرت ميدانست كه آن رطبها زهرناكند گفت در آنوقت محدث از پيش او غائب شده بود گفتم محدث كيست فرمود او ملكي است اعظم از جبرئيل و ميكائيل كه با حضرت رسول ميبود و او با ائمه ميباشد و چنين نيست كه هر چه طلبند يابند مؤلف گويد كه از اينجاست كه گفتهاند مشاهدة الابرار بين التنجليس و الاستار و قال العارف الشيرازي مثنوي يكي پرسيد از آن گم گشته فرزند كه اي روشن كهر پير خردمند رمصرش بوي پيراهن شنيدي چرا در چاه كنعانش نديدي بگفت احوال ما برق چمان است دمي پيدا و ديگر دم نهان است گهي بر
ص:392
طارم اعلا نشينم گهي شت پاي خود نه بينم اگر درويش بور يكحال هاندي سر دست از دو عالم بر نشاندي نادرة در رجال كشي استكه احمدبن ابي نصر بزنطي رواية نموده كه وقتي كه حضرت امام عليّ بن موسي الرضا را بفرمودة مأمون از مدينه ميآوردند و او را بجانب بصره بردند و بكوفه درنياوردند من در آنوقت بقاسه بودم پس آنحضرت مصحفي نزد من فرستاد و چون مصحف را بگشودم در آنجا سورة ديدم كه اطول و كثير بود از آنچه در ميان مردم است و از آنچا چند آيه حفظ كردم تا آنكه مسافر مولاي آنحضرت آمد و مصحف را از من بستد و در منديلي نهاد و آنرا مهر كرد پس آنچه را كه از آن مصحف حفظ كرده بودم فراموشم شد و هر چند جهد كردم كه مرا يك كلمه از آن ياد آيد ميسر نشد. نادرة في الجواهر و الوافي مرسلا عن ابان قال اميرالمؤمنين في بريرة ثلث من اتسنن حين اعتقت في التخيير و في الصدقة و في الولاء اقول يوضح و سنين هذا الخبر ما رواه في الفقيه عن الحلبي عن ابيعد الله انّه ذكر ان بريرة كانت عند زوگ لها و هي مملوكة فاشترتها عايشه فاعتقتها فخيزها رسول الله و قال ان شائت تقر عند زوجها و ان شائت فارقته و كان مواليها الذين باعوها اشترطوا علي عايشه ان لهم ولائها فقال رسول الله(ص) الولاء لمن اعتق و تصدق علي بريرة ملجم. قاهدتهه الي رسول الله فقلقته عايشه و قالت ان رسول الله لاماكل لحم الصدقه فجاه رسول الله و اللحم معلق فقال ماشان هذا اللحم لم تطنج فقالت يا رسول الله صدق به علي بريره و انت لا تأكل الصدقه فقال هولها صدقه و لياهدية ثم امر بطيحه فجاء فيها ثلاث من السنن قال في الوافي بعد يقله الرواية بيان آنسته الاولي تخير المعقه في فسخ نكاحها و الثانية ان الولاء لمن اعتق و ان اشترط البابي لنفسه و الثالثه جل الصدقه لبني هاشم اذا اهداها لهم المصدق عليه لانها ليست لهم بصدقه ثم اقول مضي قوله جاء فيها ثلث سنن اي انها الباعث علي اظهار هذه الاحكام و السبب بعيانها كما لا يخفي نادرة در كنزاللغه است كه نماصف بمعني خدمتكار است و جمع آن نصف است و در حاشية اينمقام بعضي از فضلاء مرقوم داشته كه گويا از اينجا باشد كه در السنه مذكور است كه مظلومة النساء جناب زينب خاتون سلام الله عليها فرمودهاندا ما رأيت كافراً نصف من يزيد يعني نديدم هيچ كافر را با خدم و حشم ترا از يزيد پليد لعنة الله نادرة در جاشية كنز اللغة گفته است يكي از معاني توليد تربيه نمودنه ميباشد و حديث قدسي يا عيسي است نبي و اما ولدتك محمول بر همين معني است اي انا ربتك و صاحب اوقيانوس هم همين معني را در اينحديث اختيار نموده نادرة في المجلد الثاني من زهر الربيع روي عن رسول الله(ص) من دعا لظالم بالسقا فقد احب ان يعضي الله في ارضه و عنه (ص) من اعان ظالماً و لو بخطّ حرف او شطر كلمة لتي الله و هو عليه عصيان و عنه(ص) من جبي الظالم در همااكتبه الله علي منجربه في النار و عنه يحصل لا عوان الظلمه في جهنم اظافر من حديد من نار فيحكتون بهاحتي بتدوا افئدتهم فيقولون بارتبا الم نكن نعبدك فيقول بلي ولكنكم كنتم للظالمين اعوانا و عنه المعين للظالم كامعين للفرعون علي موسي قال السيد السند الجزائري بعد نقل هذه الختار اقول الظالم يطلق نارة علي الكافر و اخري علي من يظلم النماس حفوقهم و ثائلا علي الفاسق لانه ظلم نفسه و الظاهر هناتنا و لها كلها نادرة و هم در آنكتاب استكه از لقمان بن بشير روايت شده كه گفت پدرم تصدق علي ببعض قدري از مال خود را بمن داده نزد حضرت رسول مشرف شده كه آنجنا/ب را شاهد بر اين صدقه قرار دهد آنجناب از پدرم پرسيد كه نسبت پيام اولات اينعمل را نموده يا مخصوص بنعمان است پدرم گفت اين مخصوص بنعمان است و دمكران از اولادم را
ص:393
در اختصاص بچيزي منظور نداشتهام حضرت فرمود به پرهيزيد و عدالة بورزيد در اولاد خودتان پس چون پدرم معاودت بمنزل نمود آنچه را كه بمن داده بود از من گرفت سيد بعد از نقل اين روايت فرموده اسنتكه آن محمول بر كراهت است در نزد اصحاب مگر انكه ترجيح داغده شود فرزند به فضيلتي اخروية مثل علم و صلاح و كثرت عيال و شدت حاجة و مثل اينها چه در اينصورت ترجيح جايز است بدون كراهة نادرة در اصحابة ابن حجر در ترجمة اخضر بن ابي الاخضر از طريق حارث بن حصيره از جابر جعفي از محمدبن علي بن الحسين عن ابيه از اخضر بن ابي الاخضر روايت نموده كه گفت قال رسول الله انا اقاتل علي تنزيل القران و علي يقاتل علي تاويله نادرة در جامع كرامات الاوليا از حلية الاولياء ابونعيم اصفهاني نقلنموده كه او از حارث بن عمر رواية كرده قال انطلقت فاتيت المدائن فاذا انا برجل عليه بباث رثه و معه اديم احمر يعركه فاتقت فراني فقال مكانك يا عبدالله فقلت لكمن كان عنبدي من هذا الرجل فقال سلمان الفارسي فدخل بيته فبيس ثياباً بيضاء ثم اقيل و اخذ بيدي و صافحني و سألني فقلت يا ابا عبدالله مازايتني فيما مضي و لائرايتك و لا عرفتني و لا عرفك فقال بلي و الذي نفسي بيده لقد عرفت روحي روحك حين رايتك الست الحارث بن عمير قلت بلي قال سمعت رسول الله يقول الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف و ما تناكرمنها اختلف نادرة در اصابه از ابوليلي غفاري روايت نموده كه گفت از حضرت رسول خدا(ص) و آله شنيدم كه فرمود سيبكون من بعدي فتنة فاذا كان ذلك فالزموا علي بن ابيطالب فانه اول من آمن بي و اوّل من يصافحني يوم القيمة و هو الصديق الاكبر و هو فاروق هذه الامة و هو يعسوب المؤمنين و المال يعسوب المنافقين اقول الحمدالله الذي اظهر الحق علي السنته المخالفين و اقلاقهم حتي نقل مثل ابن حجر الذي قالوا في كتبهم عبد ذكر اسمه هو شيخ الاسلام و علم الاعلام اما الحفاظ في زمانه قاضي الفضاة في اوانه هذا الخبر و اضرابه في حق علي(ع) في كتابه نادرة و هم در اصابه است كه عمره نسبت برساء از حضرت رسول(ص) رواية نموده كه فرمود الدنيا خضرة علوة فمن اصاب منها من شيء من حله بورك له فيه و رب متخوض في مال الله و مال رسوله له النار يوم القيامة نادرة في الفقيه في جملة حديث ذكر فيه بناء الكعبة من ابراهيم الخليل فلما هم اي ابراهيم بنبائه قعد علي ركن ثم نادي هلم الي الحج فلو نادا هم هلمو الي الجيح لم يخج الا من كان يومئذ انسيا مخلوقا ولكنه نادي هلم الي الحج فلني الناس في اصلاب الرجال و ارجان النساء لبيك داعي الله لبيك داعي الله فمن لتي مرة حج حجة و من لبي عشرا حج عشر حجج و من لم يلب لم يجج الحديث في الوافي بيان اهلم الي الحج ماوي جنس الانس بلفظ المفرد و لذا اعهمو تدذاؤ الموجودين و المعدومين ولو نادي الافراد بلفظ الجمع لم يشمل المعدومين بل اختص بالموجودين و ذلك لان حقيقه الانسان موجوده بوچود فرو ما و تمثل جميع الافراد وجدت اولم نوجد و اما بالفرد الخاص منه فلابصير فرد اخاصا جزئينانند ما لم يوجد و هذا من لطائف المعاني نطق به الامام لمن وفق لفهمه و قال في المجمع البحرين قيل لفظ ملم خطاب لمن يصلح ان يحيب و ان لم يكن حاضراً و لفظ مملوا موضوع للموجودين الحاضرين و يفسره الحديث ملهم الي الحج فلو مادي سلموا الي الحج لم يحج يومئذ الا من كان نستا مخلوقا نادرة في المجمعه في لغة علل في الحديث اعيان نبي الام احق بالميراث من ولد نبي العلاّت بنوالعلاّت اولاد الرّجل من افهات شتي سميت بذلك لانّ الذي تزوجها عليها كانت ناهلا ثم عل من هذه مثاله لو ترك اختالاب فالمال كله للاخت للاب و اللام النصف بسميته
ص:394
و الباقي ردا او العلل الشرب الثاني يقال علل بعد نهل نادرة في الكافي العدة عن البرقي رفعه ان امير المؤمنين قضي في رجل و امراة تا ما جميعاً في الطاعون ما تا علي فراش واحد ديد الرجل و رجله علي المرأة فجعل اليراث للّرجل و قال انّه مات بعدها نادرة في الفقه قال الصادق(ع) انّ الله تعالي آجي بين الارواج في الاظلة قبل ان يخلق الاحباء مابقي عام فلوقد قام قائمنا اهل البيت ورث الاخ الدني آخي بينهما في الاظلة و لم يورث الاخ في الولاده نادرة في التهذيب المفيد عن ابن قولويه عن ابيه عنو سعدعن احمد عن ابي اشيم عن يونس قال سألت الرضا عن الرجل يكون له الجارية اليهودية و النصرانية فيواقها فتجمل ثم يدعوها الي ان تستلم فتائبا عليه فدنا ولادتها فماتت و هي تطلق و الولد في بطنها و مات الولدا يدفن معها علي النصرانية او يخرج منها و بدفن علي فطرة الاسلام فكتب يدفن معها نادرة في الكافي علي بن مهزيار رعن فضاله عن موسي بن يكرعن زراره عن ايجعفر(ع) قال الحيوة و الموت خلقان من خلق الله فاذا جاء الموت تدخل في الانسان لم يدخل في شبي الاّ و قد خرجت منه الحيوة نادرة في الفقيه و قال الصادق اكبر ما يكون الانسان يوم لولد و اصغر ما يكون يوم يموت قال في اوافي في بيانه لغل ذلك لاقبال روحه علي بدنه يوم ولادته لتربيته فكانها بتخدمعه غاية الاتحاد كانها هو فيكبر بذلك اشد الكبر رتبه دمعني لانّ الروح من عالم الامر الدي هو اعلي و اشرف من عالم اخاق و من اجل ذلك يحبه اهله و يضمونه الي صدورهم و يضعنونه و حجورهم و يقربونه الي انفسهم و يوم موته يدبر روحه عن جسده لتبانيه و يخرج منه لاقبالها علي نشاة اخري و عالم اخر و لا يبقي منها في البدن الاحشاشة فيبقي انجسد كانه لا شيئ فيصغر اشد الصغر رتبة و معني و لذا الا يحبوئنه بل بوارونه في التراب و يتأذّون بقربه نادرة في الكافي و الفقيه و التهذيب ابن ابي اعمير عن جماد عن اببعبد الله قال اوصي رجل ثبلثين دينار الولد فاطمة(ع) فاتي به الرجل ابا عبدالله فقال ابوعبدالله(ع) ادفعها الي فلان شيخ من ولد فاطمه(ع) و كان معيلا مقلا فقال له الرجل انما اوصي بها الرجل لولد فاطمه فقال ابوعبدالله(ع) انها لاتقع من ولد فاطمه و هي تقع من هذا الرّجل وله عيال قال في الوافي في بيانه يعني لا تسعهم جميعاً ولايمكن ايصالها اليهم قاطبة و انما نمكن اعطائها بعضهم فادفعها الي الشيخ المعيل منهم نادرة في الكافي و الفقيه عن محمد محمدبن الحسين عن محمدبن قيس عمن رواه عن اسعيد الله(ع) قال في رجل مات و اوصي الي رجل و له ابن صغير فادرك الغلام و ذهب الي الوصّي فقال له ردّ علّي مالي لاتزوج فابي عليه حتي زني قال(ع) يلزم ثلثي اثم زما هذا الرجل ذلك الوصّي الذي منعه المال و لم يعظه فكان تيزوج نادرة في الفقيه سأل رجل النبي فقال ما بالنجانجد باولادنا ما لا يجدون بنا قال(ص) لانهم منكم وتسم منهم و في الوافي قال في بيانه بخدمن الوجد بمعني تغير القلب و تأثّره بالجنة نادرة در علل در ذيل روايتي باقري استكه بمحمدبن مسلم فرود و احسن فاني لم ارشيئاقط اشدّ طلبا و لا اسرع در كامن خسته محدثه لذنب قديم در مجمع البحرين در لغة حدث اين فقره را باين نحو معني نموده است كه انّ الحسنة المحدثة تدرك الذنب و تطلبه ولا تبيقيه يعني حسنه محدثه طلب گناه قديم را ميكند و او را باقي نميگذارد پس معني فقره استكه خسارت گناهان را تمام ميكند و بجاي او قرار ميگيرد و بعضي در معني اينفقره چنين گفتهاند كه از امام مأثور استكه اياكم و محدثات الامور و محدثات امور معروفي استكه از كتاب و سنة و اجماع بر طبق آن دليلي نباشد چه حال كه چنين شد منهيّ عنه است پس اينحسنة محدثه بدعة است و طلب مينمايد گناه قديم را يعني از اين گناه تازه گناه قديم را كه كردة ميكند و طلبمينمايد و هرگناهي نسبت باين حسنه محدثه قديم و اينفقره احسان
ص:395
نيست پس از معني اوّل كه صاحب مجمع فرموده مدح معلوم ميشود و از معني اين بعض ذم مفهوم ميگردد و انصاف اين استكه معني صاحب مجمع اظهر است كما لا يخفي نادرة في الفقيطه عبدالله بن جعفر الحميري عن الحسن بن مالك قال كتبت الي ابن اللحسن(ع) رجل زوّج ابنته من رجل فرغب فيه ثم زهد فيه بعد ذلك و احب ان يفرق بينه و بين ابنته و ابي الخن ذلك و لم يجب الي طلاق فاخذه بمهرانيته ليجيب الي الطّلاق و مذهب الاب التخلص منه فلما اخذ بالمهر اجاب الي الطّلاق فكتب عليه السلام ان كان الزهد من طريق الدين فليعمد الي التخلص منه فلما اخذ بالمهراجاب الي الطّلاق فكتب عليهالسلام ان كان الزهد من طريق الدين فليعمد الي التخلص و انكان غيره فلا يتعرّض لذلك نادرة و فيه ايضاً حماد عن الجلي عن اسعد الله قال سألته عن قول الله عزوجل فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها قال ليس للحكمين ان يفرقا حتي تسأمرا الرجل و المراة و يشترطا عليهما ان شئنا جمعنا و ان شئنا فرقنا فان فرقا فجائروان جمعا فجائز ثم قال الصدوق لما بلغت هذا الموضّع ذكرت فضلاً الهشام بن الحكم مع بعض المخالفين في الحكمين بصفين عمروبن العاص و ابي الموسي فاجبيت ايراده و ان لم يكن من جنس ما وضعت له الباب قال المخالف ان الحكمين بقبولهما الحكم كانا مريدين صلاح بين الطائفتين فقال هشام بل كانا غير مديدين للاصلاح بين الطافيتن فقال المخالف من اين قلت هذا قال هشام من قوله الله عزوجل في الحكمين حيث يقول ان يريد اصلاي يوفق الله بينهما فلما اختلفا و لم يكن بينهما اتفا علي امر واحد و لم يوفق الله بينهما علمنا انهما لم يريد الاصلاح روي ذلك محمدبن ابي عمير عن هشام بن الحكم نادرة في الفقيه السكوني عن جعفر عن ابيه عن آبائه عليهمالسلام قال قال رسول الله (ص) لامراة سألته انّ لي زوجاً و به عليّ غلطة و اني صنعت شيئا لا عظفه علي فقال رسول الله(ص) اف لك كدّرت البحار كدّرت الطّين و لعنتك الملائكة الاخبار و ملائكة السّموات و الأرض قال(ع) فصامت المراة نهارها و قامت ليلها و حلقت رأسها و لببست المسوح فلبغ من قبيل السحر و الساحر حدّه القتل و لذلك قال لا يقبل منها يعني في الظاهر و انكانت توبتها مقبوله بينها و بين الله و المسوح جمع مسح بالكسر و هي البلاس نادرة و في الكتاب المذكور روي عن العالم انّه قال اعمل لديناك كانكّ تعيّش ابداً و اعمل لآخرتك كانك تموت غدا قال في الوافي في بيانه هذا الحديث رواه العّامة عن النبي(ص) وود ابدل اعمل احرث في الموضعين و المراد به احد معينين الاول الحث علي احكام اعمال الدنيا و الحرث علي الكب لها ينتفع بها من يجي بعده كما انتفع هو بعمل من كان قبله و الحث علي الخلاص النية في العبادات و احضار القلب فيها و الاكثار منها كما ورد في حديث احرّ صلّ صلوة مودّع و الثاني تقديم امر الآخرة و اعمالها خدا را تفوت بالموت علي عمل الدّنيا و تاخير امر الدّنيا كراهية الاشتغال بها عن الآخرة قال من علم انّه بعيش ابداً قل حرصه يقول ان فاتني اليوم ادركته غدا فان اعيش ابدا و يرحج الأول ظاهر مفهوم اللّفظ و الثاني قرينة التقابل و ظاهر حاله عليهالسلام اذيبعد منه الحّث علي الحرص في الدّنيا فان دابه عليه الصلوة و السلام الترهيد فيها اقول فهذه اربعون حديثا من احاديث ساداتنا الاطيبين كتبتها رجاء لدخولي في عنوان حديث من حفظ علي امتي اربعين تدتتيل جليل بدانكه دركتاب مستطاب كافي از حضرت اميرالمؤمنين عليهالسلام مرويست كه آنجناب فرمودند اذا حدّ شتم بحديث اسندوه الي الذي حدثكم به فانكان حق فعليكم و انكان كذب فعليه يعني چون حديث ميگوئيد آنرا نسبت بدانيد بكسي كه آنرا بشما خير داد و از براي شما حديث نمود پس اگر حقّ است پس ثوابش براي شما است و اگر دروغ است براي
ص:396
او است عقابش و ايضاً در باب عقل و جهل از كتاب مذكور از حضرت صادق(ع) روايت نموده كه فرمودند ايّاكم و الكذب المفترع قيل و ما الكذب المقرع قال(ع) من يحّدثك الرّجل بالحديث فتتركه و ترويه عن الذي حديث عنه يعني از كذب مفترع بپرهيزيد عرضكردند آن كدام است فرمودند كسي از براي تو حديثي ميگويد و تو از آن حديث كننده آنرا رواية نميكن بلكه از آنكه آنحديث كننده آنحديث را از او رواية نموده است روايت مينمائي و مرحوم عالم فالح جناب ملاصالح در شرح اينحديث چنين فرموده كه شايد مفترع از فرع باشد كه بمعني علو است و در كتاب نهاية استكه فرع كلشيئ اعلاه و الفراع ما علي من الارض و ارتفع يعني راوي ميخواهد از محدّث اعلا رواة كند و محّدث خود را بگذارد و اظهار ندارد كه آن واسطة ميان او و محدّث اعلا است و آن دروغ بلند است و علاّمه مجلسي قدّس سرّه القدوسي در جلد اول بحار در معني كذب مفترع چنين فرموده است كه فرع بمعني حاجز است و چون اينگونه كذب و دروغ حايل و حاجز بين گوينده و قبول روايت ميشود و نميگذارد كه رواية آنرا قبول كرد لذا بدينم اسم موسوم گرديد و يا آنكه از فرع بمعني ازاله است يعني برميدارد و زايل ميكند چيزي را كه موجب قبول رواية راوي است و ايضاً در كتاب مستاب كافي استكه زيد شحام از حضرت اباجعفر يا حضرت صادق عليهما السّلام سؤال نمود از معني اين آية مباركه فلينظر الانسان الي طعامه كه مراد از طعام كه در اين آيه است چيست حضرت فرمودند آن علم انسان است كه بايد بداند كه آنرا از كه اخذ مينمايد و از چه كس فرا ميگيرد.
در خصائص حالات شريفه و اوضاع منيفة انبياء و امامان و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست خاصّة در اخبار الدول از كتاب بجر الوقوف في علم الحروف كه از مؤلفّات بوني است نقلنموده كه حروفات هر اسمي از براي آدم(ع) در وقت اراده نمودن او مسمّيات آنها را مشكل ميشدند بقوالبي نورانيّه و اينخاصيتي است كه خداوند آدم را بآن مخصوص گردانيده است. خاصّة و هم در اخبار الدول استكه شيث در رحم حوا مكث نمود تا آنكه دندانهايش بروئيده شد و چون حوّا او را زائيد ملائكه او را گرفته در نزد خود بردند و تا چهلروز در نزد ايشان بود پس از آن او را بحوّا مراجعت دادند و لغات خود را به شيث تعليم دادند. خاصّة و ايضاً در آنكتاب از عجائب الدّنيا كه از مؤلفات مسعودي است نقلنموده كه ادريس را مثلّث گويند چه او جمع نموده بود ميان نبوت و سلطنهت و حكمت و كتاب سرّالملكوت كه زرائيل ملك آنرا بآدم(ع) تعليم داده و باو سپرده بود درنزد ادريس بود و آن كتابي بود كه يدابيد از آدم باو رسيد و آن از مواريث و بعد از شيث نگشود او را مگر ادريس. خاصّة در دعوات راوندي است كه چون نوح در سفينه قرار گرفت امتناع ورزيد از داخل كردن عقرب را در سفينه پس عقرب باو عرضكرد كه عهد كردم تو را كه لسع ننمايم و نيش نزنم كسيرا كه بگويد سلام علي محمد و آل محمّد و علي نوح في العالمين خاصة در اخبار الدّول استكه از خصائص هود پيغمبر اين بود كه پشم و كرك گوسفندان قوم او تماماً ابريشم بودند و اين معجزه از انحضرت بود و انجناب برعاديان مبعوث بوده و هلاكة عاديان در مدهشه هيجدهم از گلشن نود و نهم سمت تحرير يافت. خاصة و ايضاً در آنكتاب از تاريخ مرآت الرّمان از مقاتل نقلنموده كه در ميان قوم صالح جمعي از بقاياي عاديان بودند كه بتي داشتند كه شيطان سالي يكمرتبه در جوف آن رفته و با ايشان تكلّم مينمود و پدر صالح كه موحّد بود سادانان بود پس سالي شيطان از جوف آن بيت ندا كرد بكشيد سادان مرا كه موحّد است پس عاديان او را كشته در مغازة افكندند عيال او بعد از مدّتي از قتلش در آنمغازه رفته و بر او گريه نمود پس خداوند او را زنده نموده با او
ص:397
مواقعه نموده و نطفه صالح در آنوقت منعقد گرديده و پدرش بحالت موت معاودت كرده و صالح متولّد شده چون مراهق شد از جانب باري تعالي بر آنقوم مبعوث شد خاصّة و ايضاض در آنكتابست كه حضرت ابراهيم اوّل كسي است كه موي محاسن او سفيد شده و جهتش اين بود كه چونخداوند متعال بعد از يكصد و پنجاه سال از عمر او اسحق را از بطن ساره باو مرحمت فرمود كنعانيّون گفتند آيا تعجّب نميكنيد از اين شيخ و عجوز كه چگونه پسريرا برداشته و او را تبنّي نموده و پسر خود خواندهاند پس خداوند اسحق را مصّور بصورت ابراهيم نمود و بنحوي بيكديگر شبيه بودند كه احدي در ميان آندو نفر فرق ميگذاشت پس خداوند موي محاسن ابراهيم را سفيد گردانيد تا ميان پدر و پسر فارق باشد. خاصّة و ايضاً در آنكتاب از ثعلبي نقل نموده كه لوط را لوط گويند بجهة اين است كه ليط حبّهاي تعلّق و لقص بقلب ابراهيم چه او پسر برادر و بقولي پسر خالة ابراهيم بود و روميان او را اسير نموده پس ابراهيم با روميان غزا نموده و او را از اسيري نجات داد. خاصّة و ايضاً در آنكتاب از مرأت الزّمان و غيره نقلنموده كه اسمعيل در اوقات توقفّش در مكّه معظّمه از گرمي آنجا بخداوند متعال شكوه نموده پس خداوند بملكي از ملائكه وحي فرمود كه دري از بهشت را بسمت مكّه بگشايد كه از باد بهشت بمكّه وزيده شود و آندر باز است تا روز قيامت. خاصّة و ايضاً در آنكتاب است كه چون يوسف از دنيا رفت اهل مصر در محل دفنش تشاجر كردند چه اهل هر محلّة ميخواستند كه يوسف در آنمحّله دفن شود كه موجب فخر ايشان گردد و نزديك بود كه خونها ريخته شود پس راي تمامي ايشان بر اين قرار گرفت كه او را در ميان نيل دفن كنند تا آب از بالاي قبرش روان گردد و چون تمام مصريان از آن آب استعمال كنند و ديگر فخري از براي اهل محلة خاصّة نماند و جميع آنها در آن شريك باشند پس تابوتي از سنگ خارا ترتيب داده و بدن يوسف را در آن گذارده بر صاص آنرا بسته و و اهائيكه مانع از نفوذ هوا و وصول ما بجوف آن تابوت بود طلايه نموده و آن تابوت را در وسط رود نيل گذاشتند و آن ببود تا وقتيكه موسي بعد از غرق فرعون خواست از مصر بيرون آيد با بني اسرائيل پس آن تابوت را همراه برداشتند و بردند و در مدّت توقفّ او با بني اسرائيل در تيه آن تابوت همراه ايشان بود تا آنكه موسي فوت شد و يوشع نبي آنرا آورده در تابلس و بقولي در نزد قبر خليل الرّحمن دفن نمود و پس از فوت يعقوب و يوسف اسباط بني اسرائيل طغيان نموده و فساد در ارمض نمودند و در ميان ايشان سحر و كهانته شيوع پيدا كرد پس خداوند موسي بن ميثابن يوسف صدّيق بايشان مبعوث كرده و اين دويست سال قبل از تولّد موسي بن عمران بود و اهل توريته را عقيده اين است كه موسي صاحب خضر اين موسي است نه موسي بن عمران و الله يعلم خاصّة در تاريخ مجديست كه حضرت موسي بن عمران مدكلة از زر و صوف و كتان ساخته بود و در نسخ آن از جواهر نفيسه تعبيه كرده و سه سطر نوشته بود و هر سطري ملّون بلوني و اسماء ابراهيم و اسحق و اسباط را بر آنجا نقش كرده و بسبب اين اسامي حروف تهجّي در آنجا ثبت شده بود و چون در ميان بني اسرائيل مهمّي حادث شدي و كيفيّت علاج آنرا ندانستندي نزد امام اعظم هارون آمدندي و بايستادندي تا امام آنجامة آن خاصّة او بود پوشيدي و آندكلمه را كه بريته الحكم نام داشت بر بالاي آن ثباب در بر افكندي بعد از آنكه آن حادثه را بر وي شرح كردند همان لحظه از بريته الحكم جواب شنيدندي و اگر سخن بسيار بودي كيفيت آنصورت از حروف تهجي بدانمحل ظاهر گشتي و از تركيب حروف چگونگي حالات متكشف گشتي و ايندكله تا هزار سال در ميان بني اسرائيل باقي بود گويند كه در زمان يوشع بن نون شخصي مبلغ خطير بدزديد و بهيچ گونه راه بدان نميبردند تا بردند و يوشع بدان و تيره عمل نمود و نام سارق را پيدا كرد و به استيصال او امر نمود. خاصّة و هم در آنكتاب است كه از جملة خاصّهاي موسي اين بود كه حوضي پر آبكرده بود و قفل و بند او را بدست هارون داده چونمرديرا نسبت بمكنوجه خودشكي در خاطر افتادي و دربارة وي گمان بردي نزد هارون رفته آنحال عرض كردي هارون قدري آب آنحوض در كوزة كرده و مقداري خاك بر سر انگشت برداشته در آن آب افشاندي و دعا بر آن خواندي و دميدي و صورت حال را
ص:398
با نام زن برخواندي و آب بزن دادي تا بخوردي پس اگر زاينه بودي في الحال سياه گشته بتركيدي و همان لحظه هلاك شدي و اگر صالحه بودي هيچ مضرّت باو نرسيدي و هم در آنسال از شوهر بفرزند رشيدي حامله شدي اگر چه آنزن عقيم بودي و اينمعجزه نيز در ميان بني اسرائيل تا هزار سال باقي بود نقلست كه در آنزمان دو خواهر بودند شبيه بيكديگر چنانكه بيننده قرق ميان ايشان بدشواري نمودي شوهريكيرا نسبت بمنكوحة خود گمان واقعشده صورت حالرا بآئينه دل هارون عرض كرد و ايشان بطلب زن فرستادند و آنعورت مكر كرده خواهر خويشرا فرستاد و آنعورت آب معمول را خورده و چونعمل قبيح نكرده بود و چيزي از او صادر نشده بود آسيبي بدو نرسيده و بعد از آنكه آنضعيفه بخانه باز آمد خواهر او را استقبال نمود و در كنار گرفت چون نفس اينصالحه كه از آن آب خورده بود بدماغ خواهر زاينهاش رسيد فيالحال سياه شده ورم كرده بتركيد. خاصّة و من جمله خاصّة سليمان(ع) بساط قال صاحب العرايس مما انعم الله علي سليمان ان نسجت له الشياطين بساطاً من ذهب في حرير طوله فرسخان عرض فرسخ و كان ينصب في صدر البساط بنرامن ذهب خالص فجلس عليه سليمان(ع) و يوضع عن يمينه الف كرسّي من ذهب و عن شماله كذالك من فضة فجلس عليها علماء بني اسرائيل و يخلس حول الكرسي الانس و خلف الانس الجن و من خلف الجّن الشياطين و الطّيور تظّلهم باخيتها من حر الشمس فاذا اراد الميرالي الغرور و غيره ركب البساط و معه اهله و خدمه و جنوده بآلة الحرب الدواب و مايحتاجون اليه من ماكول و مشروب و معه مخابز و تنايز من عديد و قدور عظام كلّ قدر منها يطبح فيه تسع عشرة جزو رامن الابل واتخذ علي البساط اصطبلات للدواب و اماكن الطّاغين و الخّبازين و كان له علي البساط قصر عجيب تخذّه ضخر الجّني من صفاء القوار يريكاد البصر لا يدركه من شدّة لمعانه يري من ماوراء ظهره و سقوفه و ابوابه ايضاً من القوارير ادله خمسة آلاف ذراع و عرضه مثله و جعل فيه بيوتا و مجالس و غرفا للّرجال مفرداً و للنساء مفرداً فاذا اراد المسيرالي جهة من الجهات امر الرّيح الرخاء فتدخل تحت البساط و ترفعه بما عليه باذن الله(ص) بين السماء و الارض و يسير بغير انزعاج فتمر بالرزع و لم تحركه و كان غدّوهاشهر و رواحها شهر و لا يقف علي مدينة الا فتحها فاذا كان وقت الغذاء نزل البساط علي موضع انما و تعذي و علامة نزول البساط كان سليمان(ع) اذا رفع رأسه الي الطير ضمّت اجتها و سكنت الرّيح و يدور البساط رويداختي يصير الي الارض و كان اذا تكلّم احد جائت به الرّيح اليه فتجزه بذلك خاصّة از جملة خاصّة و او در زنجير عدل بود كه از آسمان تا مقابل صومعة او آويخته شده بود در تاريخ مجديست كه آوردهاند كه حضرت قادر مختار سلسلة بداود(ع) عنايت فرموده بود كه يكطرف آن بمجره كه عوام او را كهكشان گويند اتصّال داشت و جانب ديگرش قريب بصومعة جناب نبوي بود كه دست مردم بدان ميرسيد و انسلسله بشدّت آهن و رنگ آتش بنظر ميآمد و هرگاه كه حادثة نازلشدي آنزنجير در حركت آمده آوازي از وي صادر گشتي و بسمع داود رسيدي و آنحضرت واقعه را اعلام نمودي و هر صاحب مرضي كه دست بر آن زدي از رنج و الم شفا يافتي و بعد از نقل آنحضرت بسراي آخرت بنواسرائيل سلسله را حكم ساخته قطع دعاوي بتوسّط آن ميساختند و چون صاحب صدق و حقّ دست بر آن دراز كردي بقبضة آن درآمدي و ظالم و كاذب را دست بر او نرسيدي زيرا كه سلسله ميل ببالا كردي لاجرم بمساغس آن فائر نميشدند و مدّتها يهود بدان شيوه عمل نمودندي تا شخصي مكري انديشيده سشلسله از ميان مرتفع شد و صورت حال چنان بود كه يكي از عظماء بني اسرائيل جوهر قيمتي باميني سپرده بود و عندالمطالبه انكار نمود صاحب و وديعه گفت محاكمه بسلسله بريم امين مهلت خواسته جوهر را در عصاي مجوّف تعبيه كرده روز موعود مدّعي و مدّعي عليه با اشراف و اسباط نزد سلسله حاضر شدند و صاحب وديعه دست دراز كرده سلسله را گرفت همه را معلوم شد كه او در دعوي خود محق است آنگاه مداعي عليه عصاي مذكور را بمدّعي داد كه اينرا نگاهدار تا من نيز دست در آن زنم صاحب امانته عصا را گرفته مكّار نزد سلسله رفت و گفت يا ربّ اگر تو ميدانيكه آنچه اينمرد بمن سپرده بود تسليمش كردهام دست مرا بسلسله برسان اينسخن گفته و دست دراز كرده سلسله را بگرفت مردم در شگفت شدند و كسي بآنحيله وقوف نيافت پس شخص امين عصا را گرفته بدين تذوير جوهر ثمين را
ص:399
ببرد و چون نصباح شد و يهودان سر از خواب برداشته ديگر سلسله را نديدند خاصّة قال المحقق في الشرايع خصايص نبينه و آله خمس عشرة و خصلته منها ما هو في النّكاح و هو تجاور الا ربع ما بعقد و ربما كان الموجبته الوثوق بعد بينتهن دونه غيره و العقد بلفظ البهة ثم لا يلزم بهامهراً ابتداءً و لا انتهاء و وجوب التخيير لنسائه بين ارادته و مفارقته و تحريم نكاح الأماء بالعقد و استدلال بنسائه و الزيادة عليهن حتي نسخ ذلك بقوله (ص) انا اعلنا لك ازواجك الايه و منها ما هو خارج عن النكّاحو هو وجوب السواك و الوتر و الاضحية و قيام اليل و تحريك الصّدقة الواجبة و في المندوبة في حقّه خلاف و خائته الاعين اقول اي تحريم غائنته الاعين و هو الغمرتها قال(ع) ما كان النبي ان يكون له خائنته الاعين كما في المسالك وانچ له الوصال في الصّوم و خصّ بانه تنام غيره لا ينام قلبه و يبصر و رائه كما يبصر امامه و ذكر اشياء غير ذلك من خصايصه هذه اظهرها و في الجواهر و المسالك عند شرحهما بقوله و ذكر اشياء غير ذلك قد ذكر العلماء له خصايص كثيرة غير ما ذكره المصنف حتي افردها بعضهم بالتصنيف في كتاب ضخم و العلامة في التذكرة ذكرهنا ما يزيد علي سبعين فمنها انّه اذا رغب في نكاح امراة فان كانت غلية وجبت عليه الاجابة و حرم علي غيره خطبتها و انكانت ذات زوج وجب عليه طلاقها ليحكها كقضية زيد و منها وجوب انكار المنكر اذا رآه و اظهاره و مشاورة اصحابه في الامر و تحريم الحظّ و الشعر عليه واختلف في انّه كان يخهما امم لا و انّه كان اذا لبس لامّة الحرب يحرك عليه نرغها حتي يلقي عددة و يقاتل و ان يمدغيه الي ما متع الكربه الناس و ايچ له دخول مكة من غير احرام خلافاً لامّته و ان ياخذ الطعام و الشراب من المالك و ان اضطّر اليهما و تفضيل زوجاته علي غير من بان جعل ثوابهّن و عقابّهن علي الضعف اقول و كذلك الحال في التادات من ذريته علي مارواه السيد السند التوبلي البحريني في معالم الزلفي فارجع و جعلهن اي زوجاته(ص) امهات المؤمنين و حرم مان يسألهن شيئاً الا من و راحجاب بانه خاتم النبيين(ص) و امته خير الامم و نسخ شريعته ساير الشرايع و جعلها مؤبدة و بعثه الي الكافة و جعل كتابه معجزاً و معجزة يا قية مخوظا ابداً و مصوناً عنو التبديل و التغير و نصره بالرعب علي سيرة شهر و شفعه في اهل الكبائر من امّة علي العموم و جعله اول شافع و شفع و سيّد ولد آدم الي يوم القيامة و اول من تنشق الارض عنه و اول من يضرع باب الجنة و اكثر الانبياء تبعاً و جعل تطوعه قاعد اكتطوعة قائماً من غير عذر و بحرم علي غيره رفع صوته عليه و مناداته من وراء الحجرات و يخاطبه المصّلي بقوله السّلام عليك ايّها النّبي و رحمة الله و بركاته الي غير ذلك من الخصايص و عد المحقق من خصايصه تحريم زوجاته بعد موته علي غيره و نقل عن بعض الفقها انّه لا يجب عليه القسمه تين ازواجه و انّ هذا من خصايصه و ان نسبه الي الضعف و الشذود تميتم نفعه عميم عالم جليل معاصر مرحوم حاجي ملاّ باقر طهراني دركتاب خبة النعيم كه در ترجمة حالات حضرت عبدالعظيم است بعد از اينكه فصلي مشبع از خصايص ائمه طاهرين را در ضمن حالات هر يك مگاشته در آخر چنين مرقوم داشته كه از كتابهاي عامه و خاصه هر آنكس بخواند از فواضل و فضايل اين بزرگواران آگاه ميشود عجالتة بنحو اجمال خصايصي كه ائمه طاهرين با حضرت خاتم النبيين(ص) از صفات ثبوتيه و سبلية شريك بودهاند و كسي جز ايشان اختصاص نيافت در اين اوراق اشاره منمايد اول انوار ايشان از نور حضرت رسول منشق شد و ايشان با نور نبوي متحد بودند و علته غائبة موجودات و كائناتاند با سرها دويم طينت ائمه اطهار از اعلي عليين است و طينات تمام انبياء و اولياء از فاضل طينة ايشان خلق شده است و احاديق صحيحه اصول كافي براي طايفه اماميه كافي است سيم نطفههاي ائمه اطهار را از كوثر است يا از نهر جاري از دو طرف عرش است پس ملكي قطرة ميآود و بپدر ايشان ميخوراندا و نطفة طاهره در ارحام مطهره منعقد ميگردد چهارم چون نطفههاي ائمه اظهار در رحمهاي مادرهاي ايشان قرار گرفت در عالم غيب و شهادت علائم خاصة ظاهر ميشود و آثار ديگر پديدار ميگردد و چون چهل روز بگذرد هر چيز را ميدانند و ميشوند پنجم نطفههاي ايشان غير از مشيمه رحم محل خاص و مستقر مخصوص دارند و آنها را ادعيه و ظروف مختصه است و غذاهاي ايشان غير از دم طمث است بعكس سايرين ششم در ارحام امهّات بطرف دست راست متوقفند و سنگيني ندارند هفتم ائمه اطهار در ارحام و امهّات متذكرند و حديث ميگويند هشتم ائمّمه اطهار از
ص:400
مسلك معروف متعارف متولّد نميشوند بلكه طرف ايمن ارزان راست شكافته ميشود و متولد ميگردند بدون اينكه صدمه زنند نهم ائمه اطهار با بدنهاي مهذّب و مطّهر از جناثت متولد ميشوند دهم نمو ائمه اطهار برخلاف ديگران بوده است يازدهم در ايشان پنج روح است روح القدس و روح ايمان و روح قوة و روح بدرخ و روح شهوة و سائرين چهار روحست يا سه روح دوازدهم ائمة اطهار در تمام اعضاء و اجزاء و ابدان شريفة ايشان از رؤس و شعور و عروق و لحوم و عظام و جلود و اظفار و صدور قلوب و اعين و ابصار و اسماع و مشام و لمن ذوق آثار و خواصي بوده است با آنكه مبشر بودهاند فرمودهاند اا انهم اسرار الله المودعة في هياكل البشرية سيزدهم ابدا من عنصريه ائمة اطهار لطف از ابداان ديگر انست و هر چند بغاصر اربعه مختلط اما اثقال و كثافات عنصريات را نداشتند چهاردهم ائمه اطهار ميبينند آنچه را كه سائرين نميبينند پس در خواب ميديدند آنچه را كه در بيدار ميديدند و همچنين در تاريكي آنچه را كه در روشنائي بود و در آسمانها و آنچه در زمينهاست بلكه حركت هر ذرّة در هخوا و مشي هر در نمو صخره حتي به نظر شهود و يقين از ايشان مخفي نبود حتي اعمال خير و شر از هر تر و فاجر بر ايشان پنهان نبود و آية كريمه قل اع8ملوا فيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون شاهد و گواه متقي است پانزدهم ائمة اطهار بقوه سماع شريفه خودشان هر صوتي و كلامي را ميشنيدند چه از ملائكه و چه جن و چه شياطين و چه حيوانات از وحوش و طيور و جنيان و چه صرير و جرير فلكيّات و تهليل مكليّات و حركات آنها و معتمد شيرها در بيشهها و قعقعه سلاحها در جنگ و خفقان رياح و جريان سياه و همهمة تمام كائنات در عوالم ظاهرة و باطنة و غيب و شهادة بلكه غنا و مغنيات جنات و تسبيحات مسجين و اذكار ذاكرين چه بعيد و چه قريب شانزدهم ائمة طاهرين طبقه و سجية داشتند كه از اخلاط روّيه و اوصاف مرويه مثل بخل و حسد و جبن و صفات و ميمة ديگر منزّه بودهاند هفدهم ائمة طاهرين هيچ يك از صفات حسنة ممدوحه نبودهاند از شجاعت و سخاوت و امثال اينها پس كمال هر صفات حسنه در ايشان بوده است هجدهم ائمة مكرمين از بطون اردلين نيامدهاند و مطعون النسب و الحسب مانند مخالفين ايشان نبودهاند نوزدهم ائمة طاهرين بهر لسان و لغتي كه ميخواستند بارادة خدا تكلم مينمودند از لعات ملائكه و جنّ و اختلاف لغات انس و وحوش و طيور چنانچه اخبار كثيرة در اينخصوص است بيستم در شامة و لامسه و ذائقة ائمة طاهرين كيفيّت ديگر است و ايشانرا مانند شمائم جسمانيّه شمائم و تفحات روحانية است و ناچار هر چيزيكه در عالم وجود موجود است او را رايحه است چه طيبّه و چه منتننه چه مليحه و چه قيچه پس برحسب اختلافات وجود است در آنها روايحي است و قواي شامّة هم مختلف است بعضي از دور استشمام ميكنند و برخي از نزديك و ائمة اطهار اگر بخواهند بعيد از براي ايشان قريب است حتي رايحة كفر و ايمان و اطاعت و معصيت را استشمام ميكنند و حديث آني اشم رايحة الرحمن من طرف اليمن معتبر است و البته جسم رايحة روح را استثمام نميكند براي مبانيت ظاهر با باطن و مبانيت اهل باطن با اهل حقيقت و همين طريقست قوة لامسة ايشان با مملوسات و ساير قواي آنها عليهم السلام بيست و يكم زمين بدون وجود هيچ يك از ايشان بر پاي نيست اگر چه ظاهر نشوند و مستور باشند چنانكه در هر زماني پيغمبري لازم است اما هم بمنزلة اوست و قرآن وي الهام است و هو امان لاهل الارض بيست و دوم خداوند آثار ائمه را از دنيا محو نمينمايد و زمين و سباع و هوّام و ديدان لحوم و عظام ايشانرا نميخورند و اينفقره منصوص است و كرامتي مخصوص بيست و سيم فيوضات و افاضات ائمة طاهرين از خلق منقطع نميشود ولو از ناحية مقابر شريفة ايشان چنانكه مريست افاصة آفتاب بغائب شدن منقطع نميگردد بيست و چهارم اجساد شريفة ايشان بعد ازحيوة متغير و مختلف نميشود و نكهة و رايحة غير حسنه از ايشان استشمام نمينمايند بلكه بمجرد و توجّه ايشان اجساد رعيّت هم بدينمثابه رسند چنانچه قضية غلام سياه كه حضرت سيدالشهدا(ع) دربارة او فرمود اللهم بيض وجهة و طيبّ ريحه مشهور است بيست و پنجم خداوند منّان بائمة طاهرين چنان قدرتي كرامت فرموده كه هر كدام برحسب اراده هر وقت ميخواستند در آن واحد با منكنه بمديده
ص:401
حاضر ميشدند و احاديثي كه در اصول كافي است دلالت دارند كه ايشان در بالين موتي و احياء حاضر ميشدند از روي حقيقت نه مجاز نه خيالي نه تخيلي بامثال و تصوري و حديث وقعة جمل كه يكي ميگفت جرحتي علي و ديگري ميگفت اسرني علي و ثالثي ميگفت هرمنهي علي و اسرني علي معروف است و اخبار معراج و حديث بساط و حضور هر يك در بالين اموات نزديك بقطع است بيست و ششم خداوند ائمه اطهار را در اختيار احكام مفّوض فرموده و تفويض بر سه قسمت يكي در امر رزق و خلق و احياء و اماته است اينمذهب باطل و برخلاف حقّ است و كسانيكه اعتقاد باينمذهب سخيف نمايند از غلاط و طغاة و خارعين از مذهب جعفري و مله محمدي ميباشند دوّم تفويض امور اخرويه است از حساب و كتاب و ادخال در جنّت و نار و امثال اينها و اين قسم از تفويض از براي ايشان از اخبار استفاده ميشود ليكن اختبار را از خداوند در دنيا و آخرت نميتوان سلب نمود و كمال ائمة انام شفاعت و وساطت ايشان است با علوّ درجات خاصّه سيم تفويض در احكام است و آن نيز سه قسم است اول حكمي است كه خداوند بطريق عموم يا خصوص از نفي و اثبات فرمودة است البته ائمه حكم الله را نتوانند تغيير دهند در اينصورت دوم حكمي است كه حضرت رسول(ع) عموماً او خصوصاً اثباتاً او نفياً فرموده است و خداوند او را امضاء داشته البته خلاف آنرا ائمه ننمايند و تغيير آن محال است سيم قضيه ايست كه از خدا و رسول حكمي ايجاباً و سلباً وارد نشده و در اين قسم ائمه هر آنچه حكم نمايند حكم الله و حكم النبي و الرسول است و در كافي است قال الصادق(ع) وضع عدي رسول الله دية العين و دية النفس و حرم النپند و كل مسكر فقال له رجل وضع رسول الله من غير ان يكون جاء فيه شي قال نعم يعملم من يطيع الرسول و من بعصيه بعد فرمود هر آنچه خداوند به پيغمبر تفويض فرمود بما تفويض كرده است قال الله تعالي هذا اعطاء نافلامنن او امسك بغير حساب اول در بحر المعارف فصلي از براي تفويض احكام بائمه طاهرين منعقد است و اخبار كثيره از كافي و بصائر الدرجات و غير اينها در آن ذكر شده است طالب آنها بآنجا رجوعه كند بيست و هفتم ائمه طاهرين پيش از قيامت باين ابدان عنصريه بدنيا رجوع نمايند براي تصرّف و تمليك حق خود چنانچه مفاد اخبار رجعت است بيست و هشتم ائمه طاهرين صاحبان علوم لدنيهاند كه خداوند در طينتهاي ايشان قرار داده بيست و نهم هيچ يك از ائمه در خلق زائد الخلقه و ناقص الخلقه نبودهاند چه اين موجب تنفر طباع است سيام آنكه ايشان مشرك و كافر و فاسق و عابد وشن و شار خمور و فاعل ملاهي نبودهاند انتهي باصفامتني
در جواب اشكالات و ايرادات بر حيات و وجود امام زمان عجل الله فرجه و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است اشكال در تذكرة الائمه است كه بدانكه جميع طوايف امم از بني آدم خاصّه اهل كتاب كه عبارت است از يهود و نصاري و مجوس و از كافران حربي و مرتاضان هندوغان و اهل خطا و صرصر و براهمه و سنيان وحكما و دانايان و اهل يخوم و جمهور ق اسلام از هفتاد سه فرقه بوجود شريف حضرت مهدي(ص) صاحب الزمان قائلند الا قليلي از نصاري و فرقة از فرنگيان كه در خصوصّيات آن اختلاف كردهاند تا آنكه ميگويد و اكثر سنيان كه انكار غيبت و ولادت آنحضرت كردهاند بشهبه اين است كه اگر غائب بود در اين مدت مديد ديده ميگرديد و آنكه طول عمر در اين امد مديد دور و بعيد است و جواب آن اين است كه شما قائليد كه بسيار از نيكان و بدان در دنيا و غير دنيا زندهاند و عمر طويل از چهار هزار سال و پنجهزار سال كردهاند مانند حضرت ادريس كه در آسمان چهارم است و حضرت خضر كه زنده است و در بيابانها است و مانند الباس كه در درياها است و مانند رجال الغيب كه چهل نفرند و در دو جهان ميگردند و از بدان مانند دجال كه صاعدبن عبيد است و زنده است و در جزيرة درياي طبرستان مجوس است و مانند ضحّاك مار بدوش كه ميگويند در چاه دماوند بند است و ديگر هاروت و ماروت است كه گويند در چجاه بابل بهيكل بشر معلق آويختهاند و ديگر مسيحا است كه سامري باشد و گويند كه خداوند بموسي وحي فرمود كه او را مكش و هنوز در بيابانها ميگردد و ديگر شمر ملعون است كه بعضي ميگويند كه مسخ بصورت سگي شده و در بيابانها تشنه ميگردد و ديگر سيمرغ است كه بدعاي حنظلة بن صفوان او را غائب ميدانند و عنقاي معربش خوانند و ديگر شتريست كه باعتقاد
ص:402
ايشان جنازة اميرالمؤمنين بر آن بار شده و هنوز در بيابان نجف ميگردد و ديگر بچة ناقة صالح است كه ميگويند هنوز در كوههاي شام ميباشد و ناله ميكند و قافلة جاح كه بآنكوهها ميرسند و از آنراه ميروند سازها ميزنند و نعره و آواز ميدارند كه شتر آن ايشان صداي آن بچه ناقه را نشوند كه اگر شوند همة آنها بميرند تمام شد ملحضاً اشكال بدانكه از جمله اشكالاتيكه بر وجود و حيات حضرت امام زمان عجل الله فرجه نمودهاند اين است كه شما طائفه شيعه قائليد كه آنحضرت در سال دويست و پنجاه و شش متولد گرديده كه مطابق است با جمل لفظ نور و تاكنون كه سنين بهرت بيكهزار و سيصد و چهل و چهار رسيده يكهزار و هشتاد و هشت سال از عمر آن بزرگوار گذشته است و اين بينة آدمي با كمال ضعف و ناتواني آن چگونه استعداد بقاء تا اينمدّت را دارد و بديهي است كه بنيّه از سنگ سختتر نيست و ما ميبينيم كه سنگ با آنصلابت و دوام اينگونه بقاء را ندارد چه آن بمرور و هور كرد را عوام و شهور متفتت و ريز ريز ميشود جواب از اين اشكال بر دو وجه است اول آنكه سنگ بدل ما تحليل ندارد و آنچه كه از او تحليل ميرود و عوض بجايش نميآيد و لذا ميبيني در مدت قليلة تفاوت فاحشي در حجم آن پيدا ميشود بلكه بساهت كه بالكليه مضحل ميگردد بخلاف بنية آدمي چه او بدل ما تحليل دارد و آنچه را كه حرارت غريزيه او تحليل ميرود في الفور غذا و مأكول جزر بدنش شده و تدارك آن تحليل را مينمايد و اين باعث دوام و بقاء بنيه اوست الي ما شاء البته و بعد از حسي بودن اين امر در حيوان و انسان ديگر مجالي از براي اشكال مزبور نميماند و شاهد برب مدعا نمو نمودن گوشت بدنست در صورت مجروح شدنش و هوذ نمودن نماخنست بعد از افتادنش و هكذا دوم جوابي است كه از صاحب بستان السياحه استفاده ميشود چه بعد از آنكه در آنكتاب ترجمه مختصري از حضرت قطب الوقت و حدث الزمان حضرت حجة بن الحسن عليهماالسلام نموده فرموده است كه راقم گويد كه عجب است از اشخاصي كه قائلند بر اينكه خواجة خضر و الياس از انبياء و شيطان و دجال از اعدا در قيد حياتند و آنگاه دارند در وجود ذيجود صاحب الزمان(عج) و حال آنكه آنحضرت افضل است از انبياء سلف و اوست ولد صاحب نبوة مطلقه ولاية كلية عجبتر آنكه بعضي از متصوفه كه خود را از اهل دانش شمارند و از ارباب بينش پندارند قائلند بر اينكه در ملك هندوستان در ميان برهمنان وجود كيان مرتاضان رياضت كشان ميباشند كه بسبب حبس نفس و قلت اكل چند هزار سال عمر كرده و ميكنند و با وجود اين منكر وجود آنحضرتند فقير گويد انكار وجود آنحضرت در حقيقة انكار قدرت باري تعالي است منت خدايرا كه فقير را همچون آفتاب روشن كه كيمياگر از اجزاي متفرقة اكسيري ساخته هر نقره طرح ميكند و ان نقره را طلاي حمر ميسازد و حال آنكه نقره در اندك زماني پوسيده و نابود ميشود و طلا برعكس آن چند هزار سال بر يك منوال است و نابود نميشود پس اگر ولي خدا مانند آن كيمياگر از اكسير التفات خويش بدن خود را همرنگ روح گرداند و باقي و دائم سازد و بعيد نخواهد بود آنانكه منكر وجود آنحضرتند و لفظ مهداي و صاحب الزمان را تاويل ميكنند از كوردلي ايشان است و الاّ باندك شعوري چه جاي انكار است و الله يعدي منت يشار الي صراط مستقيم اشكال بدانكه از جمله ايراد اينكه مخالفين بر شيعه و خصوصاً بر علماي آنها نمودهاند در خصوص امام عصر(ع) اين است كه شما كه طايفه شيعه هستيد وجوب نصب امام را ائليد از روي قاعدة وجوب لطف كه بدون آن تكليف را قبيح ميدانيد بمعني آنكه شرط صحّت تكليف عباد را مبتني بر قاعدة لطف ميدانيد كه تكليف بدون رئيس منصوب من الله كه مقرّب بسوي طاعت و مبعد از معصيت باشد قبيح است پس لازم خواهد آيد با فقدان آن رئيس منصوب من الله و عدم تصرّف او در امر عباد از امر و نهي و تقريبو تبعيد سقوط تكليف از عباد چه آنكه شرط صحّت تكليف وجوب لطف بمعني مذكور است فاذا فقد التشرط فقد المشروط و حال آنكه بضرورت مذهب اسلام تكليف باقي است با آنكه در نزد شما اماميّه شرط تكليف مفقود است و جواب از اين ايراد را سيّدمرتضي و شيخ طوسي اعلي الله مقامها باين نحو فرمودهاند كه امام و رئيس من الله اصل وجود او لطزف است و تصرف او و بيط يد او لطف ديگر است كه منع آن هستند بتقصير مكلفين است قال السيد وجود لطف و تصرّفه لطف آخر و عدمه متناء اگر مكلفّين
ص:403
ازاله و رفع مانع نمايند منتفع ميشوند از آن رئيس منصوب من الله تعالي و چون او را از تصرّف منع نمودند و تمكينش ندادند پس خودشان سبب انقطاع لطف از خود گرديدند و ايراد علامة مجلسي(ره) باينجواب باينكه لازمة آن اين است كه تمام افراد و آحاد امت فاسق باشند چه تقصيري كه در زمان غيبت راجع بآنهاست كه مانع از ظهور امام است يا كبيره است پس واضح است و يا صغيره است پس بجهة اصرار بر آن فاسق هستند مندفع است باينكه منع از تصرّف امام بسبب طغاة و ظالمين و فقه و اهل فجور از امت است نه تمام آنها و غير اينجماعت بواسطة ظلم اينجماعت ممنوع از لطف شدند پس لازم نيست كه هر يك يك از امت ظالم و مانع از ظهور حق باشند تا آنكه منع ايشان از ظهور باعث عدم عدالت بلكه موجب فسق ايشان گردد بلي آنچه بر سيّد و شيخ وارد است اين است كه لطف بمعني مذكور را كه ايشان مسلم داشتهاند منع مينمائيم بلكه كلية وجوب لطف ممنوع ميباشد مگر در جائيكه ترك لطف مؤدي بنقص غرضي يا بساير قبايح عقليه شود و چنانچه در محل خود اينمطلب مبرهن است فنباء علي هذا جواب از اصل ايراد مخالفين آنست كه لطف باينمعني كه گفتند از شرائط تكليف نخواهد بود بلكه تقريب بسوي طاعات و تبعيد از معاصي نظير امر بمعروف و نهي از منكر مشروط بعدم مفسده است از اضرار بنفس و عرض از قتل بني يا وصي يا القاء مؤمنين در مهلكة بخوان و از اينجهت بود كه انبيا نيز در بسياري از اوقات ممنوع از ارشاد بودند بلكه ممنوع بودند از بيان معارف و دعوت خلايق بسوي معرفت المله از جهة حبس و تهديد و ضرب و شتم و لهذا ساقط نخواهد شد ا خلق و جوب تحصيل معرفة الله اگر كسي فرضاً سبب شود از براي حبس بني و قتل او واجب است بر همه ايشان همه تكاليف از اصول و فروع و حال امام بالاتر از حال رسول نخواهد بود از اين حيثيت پس ايراد مذكور از مخالفين ظاهر الاندفاع بلكه بين الاندفاع است اشكال و از جملة اشكالات مخالفين در خصوص .جود امام عصر(عج) لزوم لغوية وجود اوست العياذ بالله در زمان غيبت چه آنكه فوائد وجوديه آنجناب بالمرّه مسلوب است زيرا كه ثمرة وجوديه او انتفاع خلق است از او از او و امر و نواهي و تقريب ايشان بسوي طاعات و تبعيد از معاصي و اغاثة مظلومين و اعانة ملهوفين و اجرا و حدود و احقاق حقوق و بيان احكام و حفظ و ضبط آن و در حال غيبت او فرقي نخواهد بود بين وجود و حيات او غائباً و بين عدم وجود و موت او و جواب از اين اشكال بدو وجه است اول جواب نقضي باين بيان كه كثري از انبياء بر همه از زمان از قوم خود غيبت گزيدند چونموسي بن عمران كه از بني اسرائيل تا مدت ده سال غيبت گزيد و چون ابراهيم و دانيال و سليمان و عيسي و غير ايشان كه خداوند از غيبت ايشان خبر داده بلكه نفس مقدّس خاتم الانبياء نيزچنانچه قريب چهار سال در شعب ابيطالب بعد از بعثتش عيبت نمود و همچنين غيبت او از مسلمين در وقت هجرتش از مكه كه در نماز بود هر حسب مخالفين در غيبت اين بزرگواران جواب ميگويند بعينه همان جواب شيعه است از غيبت امام زمان(عج) چه در غيبت آن بزرگواران هم بنابرغم فاسد مخالفين لغوية وجودو مسلوب بودن فوائد وجودّية ايشان لازم ميآيد دوم جواب علي به بيان اينكه عمدة فايدة وجوديه نبي يا وصيّ لازم بودن اتمام حجة است بر بندگان از جانب حق تعالي تا آنكه لسان معذرت ايشان منقطع گردد و بر تقدير عصيان آنها و مخالفت نمودنشان از اوامر و نواميه الهيه صحيح باشد عقاب كردن ايشان والا عقاب اياشن قبيح خواهد بود و ميتوانند بگويند كه ما حجتي از جانب تو بار خدايا نداشتيم كه بيان اوامر و نواهي از براي ما نمايد پس بايد عذر ايشان را قطع نمود در همه اوقات باينكه حقتعالي بفرمايد كه من جعل حجة از براي شما نمودم وليكن شما سخنان او را استماع نكرديد و با بظلم و ستم او را محبوس و يا غائب نموديد از انظار و حال آنكه بر شما لازم بود كه از او تمكين نمائيد و اين انقطاع عذر و صحّت تكليف مبتني بر وجود ظاهري حجة نيست بلكه در قطع عذر وجود او كافي است اگر چه غائب باشد بغيبتي كه از جانب مكلفين بسبب آن شده باشد كما لا يخفي با انكه بمذهب حق شيعه اثني عشريه علاوه بر آنكه ذكر شد فوائد لاتعدّي است بر وجود امام عصر و از جمله مبرهن در نزد ايشان است كه امام قطب عالم امكان و واسطة فيوضات الهيه است به بندگان و بقاء زمين و آسمان منوط بوجود آن جان جهان است
ص:404
كه بمنيه رزق الوري و بوجوده ثتبت الارض و السماء و اذا جمله فوائد وجود امام(ع) در حال غيبت انتظار ظهور و فرج اوست كه چه قدر از ثوابها كه مؤمنين بهمين حرف انتظار فرج درك مينمايند چنانچه اينمطلب مضمون اخبار كثيره است چنانچه صدوق عليه الرّحمه در غيون باسناد خود ازحضرت عليّ بن موسي الرّضا عليهماالسّلام روايت نموده كه آنحضرت فرموده كه رسول خدا صّلي الله عليه و آله فرموده است كه افضل اعمال امّت من در زمان غيبت انتظار فرج است از جانب حق تعالي و نيز بسنده خود از عمر و بن ثابت روايت كرده كه حضرت سجاد فرمود كه هر كس در زمان غيبت قائم در ولايت و دوستي ما ثابت قدم باشد هر آينه خدايتعالي عطا ميفرمايد باو اجر هزار شهيد كه مانند شهيدان بدر و احد باشند و غير اينها از اخباريكه بدينمضمونند و از جمله فوائد وجوديّة امام در زمان غيبت دعا و استغفار آن نور الهي است از براي شيعيان خود و رفع هموم و كشف كربات ايشان است در وقتيكه بخلوص نيّت و رسوخ عقيدت بآن بزرگوار متوسّل گردند و از جملة فوائد وجودّية آن بزرگوار در حال غيبت مرتدع شدن شيعيان اوست از معاصي زيرا كه بسا ميشود كه در مجمع ايشان حاضر شود و نشناسند آن حضرترا و باحتمال آنكه نقل آن بزرگوار ناظر بحال ايشان باشد مرتدع و ممنوع ميشوند از ارتكاب بسياري از قبايح اعمال و شنائع افعال و بالجمله تمام عالم امكان هر يك بقدر استعداد و قابليّت خود از وجود مقدّس وليّ عسر و امام زمان عجل الله فرجه در زمان غيبت آن بزرگوار منتفع ميشوند حتّي مخالفيني كه مورد و متشكل ميباشند و كلمة جامعه در فوائد وجودّية آن بزرگوار در حال غيبت همان كلمه ايست كه وجود مبارك خودش در توقيعي كه براي اسحق بن يعقوب مرقوم داشته فرموده است و آن اين است و اما وجه الانتفاع بي في غيبتي و كاالانتفاع بالشمس اذا غيبها عن الابصار السّحاب و انّي امان لاهل الارض كما انّ النّجوم امان لائل السّماء فاغلقوا ابواب السؤال عمّا لا يعينكم و لا تتكلفّوا اعلم ما كفيتم و اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج اللهم عجل فرجه. اشكال و از جملة اشكالات مخالفين در خصوص وجود امام عصر(ع) اين است كه طول غيبت و استمرار آن بنحويكه سبب شود از براي انكار وجود و نفي ولادت آنحضرت عاري از حكمت است و چرا او نيز مانند پدران بزرگوار خود در ميان خلق ظاهر نشد كه داعي بسوي نفس خود نباشد تا آنكه ممكن نشود از براي احدي انكار وجود او و جواب از اين اشكال بر چند وجه است. اوّل آنكه اين اشكال منتقض است بغيبة سائر انبياء و حج چنانچه غيبت جلّي از ايشان مصرّح به اخبار و قرآن است و همين اشكال هم در حقّ آنها جاريست و آنچه را كه مخالفين در جواب شبهة مذكوره بالنبية بغيبة انبياء ميگويند همان بعينه جواب اماميّه است در غيبة امام عصر (عج) دوم آنكه بعد از اينكه ما ببرهان عقل و شرع ثابت كرديم ولادت و حيوة امامت و عصمت آن بزرگوار را چنانكه تمامت اينها دربارة آنحضرت ثابت شده است ببياناتيكه در كتب مفصّلذة اماميّه است پس محقّق بودن سرّ و حكمت غيبة او و غائب بودن از انظار ما مضّر بحال ما نخواهد بود چه آنكه غبة آنحضرت بامر الهي مو حكمت ربّاني است و اين سئوال بر اينوجه نظير سئوال بليس و خالي دانستن امر بسجدة آدم نمودن باري را از غلّت و سرّ و عاري از حكمت فهميدن آنست از آن حيث پرتليسّ سيّم آنكه سبب غيبة آنحضرت خوف او بود بر نفس مقدّس خود كه اعادي دين و دشمنان او از فقه و سلاطين جبابرة زمانم او در مقام قتل نفس مقدّسص او بودند و ليلاً و نههاراً تفحّص و تجسّس از حال او مينمودند كه او را بدست آورده هلاك كنند چه از مجزين صادقين معلوم بر آنها شده بود كه آن بزرگوار مفحّل كنندة دول باطله و قمع كنندة و جبابره و قلع كنندة مذاهب باطله است فان قلت كه همين خوف از اعاديرا نيز آباء طاهرين آنسرور داشتند چنانكه نيمة ايشان بالاخره مقتولاً يا مسموماً هم شهيد شدند و مع ذلك غائب نشدند و تحمّل مشتاق نموده و احكام الهي را بمردمان رسانيدند پس چا حال آنجناب مثل حال ايشان نباشد قلت ميان آنجناب و آباء اعظامش فرقي است بيّن چه آنها از جانب خدا و رسول عالم بودند كه از براي هر يك از ايشان خلف معصومي نيست كه بعد از او بامر امامية قيام نمايد تا حجة الهّيه منقطع نشود اما آنحضرت را قائم مقامي
ص:405
مخصوص نبوده و نيست پس خوف او از قتل اهّم از خوف آباء گرامش بوده
در امارات و علائم ظهور آنجان جهان اعني حضرت صاحب الزّمان است و گلچين از گلبانهاي آن چند گل است علامت بدانكه بنابر آننچه كه از اخبار استفاده ميشود علائم ظهور حضرت بقية الله بر چند قسمست قسمي از آنها علايم خاصّه است كه مخصوص بخود آن بزرگوار است و آنها را خداوند علامت قرار داده است از براي آنحضرت كه بآنها ميفهمد كه خداوند اذن ظهور بآن بزرگوار مرحمت فرموده است و از جملة آنها شمشير آنحضرت است چنانكه شيخ صدوق (ره) بسند خود از حضرت امام محمد تقي(ع) و او از پدران خود روايت كرده است كه رسولخدا(ص) بيان فرمود اوصاف حضرت قائم عجّل الله فرجه را كه خداوند در صلب حضرت امام حسن عسكري(ع) نطفة طيبّة طاهرة قرار داده كه او امام هدايت كننده است و با عدالت حكم مينمايد و خلايق را بعدل امر ميكند و از تهامه خروج ميكند در وقتيكه علائم خروج از براي او ظاهر گردد ابي بن كعب عرض كرد يا رسول الله علايم و دلائل او كدام است فرمود شمشير اوست كه در غلافت چونزمان خروجش نزديك شود آنشمشير از غلاف بيرون ميآيد و خداوند او را بسخن درميآورد و سخن ميگويد و ندا ميكند آنحضرترا كه يا وليّ الله هروج نما و دشمنان خدا را هلاك كن و از بعضي از اخبار استفاده ميشود كه آنجناب را بيرقهاي متعددّه است و به بعضي از نوشته است لا اله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله و خليفته و الحسن و الحسين(ع) و التعة من ولد الحسين(ع) اوصيائه علامت و قسمتي ديگر از علايم ظهور آنحضرت علائم عامّه است كه اختصاص بخود آن بزرگوار ندارد بلكه علامت ظهور براي غير آنحضرت هم خواهد بود خواه از براي عموم ناس و يا از براي بعضي از طوايف و اين نيز بر دو قسم است قسمي از آنها علايم حتميه است و قسمي معلقه و مراد بعلايم حتميّه آن است كه البته واقع خواهد شد باراده حتميه الهيّه كه تخلفّ در او راه ندارد و آنچه را كه از آنها در كتب غيبة ذكر نمودهاند علامتست اوّل خروج دجّال است و خروج آنملعون مقارن با ظهور آن نور الهي است و خروج دجال و از علائم حتمية است كه در اخبار بسيار اعلام بآن فرمودهاند و البته بايد خروج كند بجهة ابتلا و بندگان خدا و چنان فتنه و فسادي در اينعالم بنياد نمايد كه از زمان هبوط آدم الي زمان خروج او چنن فسادي در زمين واقع نشده باشد و آنملعون در ابتدا دعوي نبوّت خواهد نمود و بعد از آن ادّعا و الوهّيت و ربوبيّت مينمايد و بوجود نحس او هرج و مرج و خونريزي و فتنه در عالم واقع خواهد شد چنانچه كيفيّت خروج او و اشكالاتيكه بر دعوي الوهيّة آن وارد است با جواب از آنها را اين ناچيز در كتاب الجنّة العاليه ذكر نمودهام هر كس كه بخواهد بآنكتاب رجوع كند دوّم صيحه و ندا آسمان است كه بمقتضاي اخبار كثيرة حتماً بايد واقع شود به تفصيلي كه در كتب غيبة مذكور است و بعضي ندا و ديگر آسمان را نيز از علائم حتمية شمردهاند و آن ندائي است كه در شب بيست و سيّم ماه رمضان از آسمان شنيده ميشود كه همة ساكنين زمين آنرا ميشوند و آنمنادي جبرئيل است كه باواز بلند ميگويد استحق مع علي و شيعته و در عقب آن شيطان ندا كند كه الحق مع عثمان و شيقه و اين صيحه قبل از ظهور آنحضرت است چنانچه صيحه اولي در روز ظهور آنحضرت است بعد از اينكه آفتاب بلند شده باشد سيّم خروج سفياني است از وادي يابس كه در ميان مكّه و شام است بتفضيلي كه در كتب مفصّلة غيبة است چهارم فرو رفتن لشكر سفانين است در بيدا كه حضرت صادق فرموده كه فرو رفتن لشكر سفيان در بيدا از مختومات است و تغيير و تبديل در آن راه ندارد پنجم قتل نفس ركيّه است كه حضرت
ص:406
صادق(ع) فرمود يكي از علامات ظهور كشته شدن پسري از آل محمد است در ميان ركن و مقام كه نام او محمّدبن حسن نفس زكيّه است ششم خروج سيّد حسني است و آنجوان خوشصورتي است كه از طرف ديلم و قزوين خروج نمايد و بآواز بلند فرياد كند كه بفرياد برسيد كه آل محمد را كه از شما ياري ميطلبد و آن از اولاد امام حسن مجتبي است و اين در وقتي است كه حضرت حجة از مدينه بكوفه تشريف آورده باشد پس آنسيّد حسني هم از جاي خود تا كوفه زمين را از لوث وجود كافران و ظالمان پاك ميكند و در كوفه خدمت حضرت بقية الله مشر]ّف شده و با اصحابش با آنحضرت بيعت ميكنند چنانكه در كتب مفصّله غيبة است هفتم ظاهر شدن كف دستي است كه بروايتي در آسمان پيدا ميشود و در روايت صورت و سينه و كف دستي در نزد چشمة خورشيد ظاهر شود و بعضي از علماء گفته و شايد مراد كف دست اميرالمؤمنين عليّ بن ابيطالب(ع) باشد و يا ستارة باشد بشكل كف دست كه از آسمان طلوع خواهد نمود هشتم كسوف آفتابست در نيمة ماه مبارك رمضان و خسوف قمر در آخر آن چنانچه از غيبت شيخ طوسي نقل شده است كه حضرت امام محمّدباقر (ع) فرمود كه پيش از قيام قائم دو علامت ظاهر ميشود كه مانند آنها از وقت هيوط آدم(ع) بر روي زمين تا آنزمان واقع نشده يكي كسوف شمس در نيمه رمضاغن و ديگري خسوف قمر در آخر آن در آنحال مردي عرض كرد يابن رسول الله قاعده چنان است كه آفتاب در آخر ماه و ماه در نيمه آن گرفته شود فرمود بآنچه مگوئي دانا هستم ولي اينها دو علامت و آيتي هستند كه از وقت فرود آمدن آدم بر روي زمين تا بانوقت واقع نشده است نهم آيات و علاماتي است كه در ماه رجب ظاهر ميشود چنانكه شيخ صدوق در اكمال از حضرت امام رضا(ع) روايت كرده كه فرمودتا ناچار است شيعيانرا از فتنة عظيمي و آنوقتي است كه امام ايشان غائب باشد و اهل آسمان و زمين بر او بگريند و چونظهور را و نزديك شود در ماه رجب سه ندا از آسمان بگوش مردم برسد كه همة خلق و را بشنوند اي اوّل الا لعنة الله علي الظالمين نداء دوّم از فتا الآزفة است يعني نزديكشد امري كه روز بروز و وقت بوقت ميرسد نداي سيّم آنكه بدني پيش روي آفتاب ظاهر شود و ندائي رسد كه اين است اميرالمؤمنين كه بدنيا برگشته است براي هلاك كردن ستمكاران پس آنوقت فرج مؤمنان برسد و همّ اختلاف بني عبّاس و انقراض دولت آنها است كه در اخبار بآن اعلام شده است و آنكه ايشان قبل از ظخور قائم مختلف و منقرض خواهند شد از سمت خراسان و انعلامت بحمدالله واقع شده چه كيفيّت هلاكت ايشان بدست هلاكوخان كه از سمت خراسان حركت كرده بود باعانة خواجه نصيرالدّين طوسي عليه الرّحمه زينت افزاي كتب تواريخ و سير است علامة بدانكه سيّد جليل معاصر الواصل الي رحمة الله الملك الغافر الاقا سيد اسمعيل بعقلي النوري نورالله مرقده در كتاب مستطاف كفاية الموحّدين بست و سه علامت از علائم معلقه يعني از علائم غير حتميه كه در منصة ظهور و بروز بيرون آمدهاند و در خارج وقوع پيدا كردهاند از علائم ظهور نور موفور السرور حضرت حجة بن الحسن(ع) ذكر نموده و اين ناچيز آنها را بطريق اختصار وراينكزا نقلنموده و تفضيل آنها را موكول بمراجعة آنكتاب مينمايم پس ميگوئيم كه آنجناب فرموده اول از آن علائم واقعه علائم عامّه است كه در اكثر زمان مردم مبتلاي بآن امور شدند پس روايت طولاني كه چندين از آنعلائم در آنمندرجست از نقل از مرحوم مجلسي از روضة كافي در اينخصوص ذكر نموده و بهتر اين بود كه آنمرحوم تعداد نمايد علائم مذكورة در آن رواية را چنانكه بعضي از صلحا و از ابناء علماء دار الخلافة طهران در سال هزار و سيصد و بيست و پنج آنرواية را در ورقه بطبع رسانيده و علايم مذكورة در آنرا بصد و چهل و چهار تعداد نموده است. دوم ظاهر شدن شصت نفر كه مدّعي نبوّت ميشوند بدروغ و اينعلامة بنا بفرمودة ايشان واقع گرديده چنانكه بعد از تصريح بوقوعش ميفرمايد خصوصاً در اين ازمنه كه طايفة ضالة بابيه دعوي نبوّت بلكه بعضي از ايشان دعوي الوهيّة كردند و اينطايفه نبوّترا نوعي ميدانند و ظاهراً آنكه از اينعدد زيادتر دعوي نبوّت كردهاند اگرچه بعضي از ايشان ظهور و بروز نداشته و احتمال دارد كه بعد از اين هم پيدا شوند سيّم ظاهر شدن دوازده نفر از سادات است كه مدّعي امامة شوند و جمعي در ازمنة سابقه و در زمان ائمّة ايندعويرا نمودند و در اين زمان سيدعلي محمّد باب دعوي مهدّوية و امامت نمود بلكه بسياري از تابعينش الي زمانناهذا
ص:407
ايندعوي باطل نمودند زيرا كه امامت را نوعي ميدانند چهارم بستن جسر بغداد است بمحلّه كرخ كه از بغداد نو بجانب بغداد كهنه باشد و اينعلامت ظاهر و واقع شد بلكه در اين زمان جسرهاي عديده كشيده شده است و علاوه بر آن جسريكه در زمان سابق متداول بود و از جانب يمين بغداد بكاظمين جسر بزرگي كشيده شده كه معبر زوّار و قوافل است پنجم مسجد نمودن قبرستانهاست چنانكه در ضمن حديث مطرح حسن بن سليمان در كتابمختصر بصائر الدّرجات از حضرت رسول(ص) رواية كه از جملة فرمايشات الهي بعد از ذكر اوصياء من و غيبة وليّ عصر و علائمي از براي ظهور او فرمودند يا محمّد و بگيرند امّت تو قبور را مساجد و در اينمجز و از زمان بسيار متداول شده اينعلامت كه قبرستان را مساجد و مدارس نمودند و امواترا از قبور بيرون كشيدند و عظام آنها را پراكنده كردند و مع هذا آنجاها را محّل عبادت خود قرار دادند ششم خراب شدن بغداد است بعد از اينكه در كمال آبادي شده باشد و فرموده است ظاهر آنكه مراد شهر بغداد كهنه باشد كه محّل سلطنت عباسّيان بوده است و هنوز هم بخرابي باقي است و اينخرابي در زمان هلاكو واقع شده و حضرت امير هم در ضمن خطبهاش كه فرموده ويل لك يا بغداد لدارك العامرة الح خز از اينخرابي و فتنة هلاكو داده است هفتم خراب شدن ديوار مسجد كوفه است و ظاهر اينكه اينعلامت نيز ظاهر شده است و اينديواريكه فعلاً در مسجد كوفه برپاست از بناهاي جديده است هشتم جاريشدن نهريست از شطّ فرات در كوچههاي كوفه و اينعلامت نيز واقع و محقّق شده چه آنكه الآن اكثر شطّ در ميان شهر كوفه عبور ميكند و نهرها از آن در باغات و مزارع كوفه جاريست نهّم آباد شدن كوفه است بعد از خراب شدناش و اين نيز واقع شده كه يوماً فيوماً آبادي آن در تزايد است دهم آن برآوردن درياي نجف است و اين هم واقع شده كه در زمان ائمّه و بعد از آن از ازمنة سابقه خشك بود و بعد از آن پر آب شده بنحويكه كشتيها در آن جاريست يازدهم جاريشدن نهريست از فرات بعزي كه نجف باشد و آن آب از نجف داخل دريا شود و بر روي آن نهر آسيا ساخهته شود و اينعلامت در اين سنوات واقع شد از همّت عالية مرحوم سيّد جليل حاج سيّد اسدالله بن الحجة الاسلام الرشتي الاصفهاني دوازدهم بنا شدن قبّة حمراء است و ظاهر مراد قبّة طلاي هر يك از مشاهد ائّمه باشد كه سلاطين شيعه آنها را بنا كردهاند و عبارتيكه مجلسي مرحوم در اينخصوص نقل كرده اين است كه امير(ع) بعد از اينكه در خبري جملة از علايم ظهور را بيان ميكند ميفرمايد كه قبة خاكستري رنگ در بيابان بنا نهاده ميشود سرخ رنگ و در عقب اينها قائم ظهور ميكند و سيد معاصر در كتاب مزبور فرموده كه احتمال قريب دارد كه مراد از اين قبه قبة عسكريين باشد كه در ميان بيابان واقع شده چه سر من رامي از اطراف آن تا چند فرسخ بيابانست و رنگ آن قبّه چنانكه قبل از تذهيب ديدم كاشي بود خاكستري رنگ پس از آن آنرا مرحوم شيخ العراقين شيخ عبدالحسين طهراني از جانب سلطان ايران ناصرالدّين شاه قاجار مرمّت و تذهيب نمود سيزدهم ظاهر شدن ستارة دنباله دار است در نزديكي ستارة جدي و فرموده كه اين در چند سال قبل اهر شد و زماني هم طول كشيد و در خطبة لؤلؤة حضرت امير(ع) اينرا از جملة آنده علامت كه در آن خطبه است ذكر فرموده چهاردهّم ظاهر شدن قحطي شديد است قبل از ظهور و در بعضي از اخبار اينرا از علائم حتميه شمرده است و ظاهراً بلكه محققاً اينعلامت نيز واقع شده خصوصاً در با و عجم در بين هشتاد و نود بعد از هزار و دويست از هجرت پانزدهّوم وقوع زلزله و طاعون شديد است دبر كثيري از بلاد و ظاهر آنكه محقق الوقوع باشد چنانكه زلزلة قديمة را كه از شيراز نقل نمودند بقسمي بوده كه اكثر بناها و عماراترا خراب نموده و همچنين طاعون كه قريب شصت سال قبل از تاليف اينكتاب كه 1347 ميشود كه كلمة غرمز تاريخ آن است واقع شده كه دو ثلث از هر خانوادة رهسپار عدم شدند شانزدهّم آمدن ملخ است و اين واقع شده و خود بعضي از اوقات در عتبات ديدم كه ملخ بقسمي زياد ميشد كه مانند ابر آفتاب را ميپوشانيد هفدهم خراب شدن بصره است بدست سيّدي كه ملقب بصاحب الريح و اينهم در زمان خلفاء عباسّه واقع شده چنانكه در كتب تواريخ است هيجدهم قتل بيوح يعني وقوع قتل بسيار در ميان مردم است و اينواقع است چنانچه مشهور است نوزدهم فرو گرفتن ظلمت كفر و فسوق و مناهي است تمام عالمرا و وقوع
ص:408
اين نيز مشهود است بيستم تحلية مصاحف و زخرفه مساجد و تطويل مناراتست و اين نيز واقعشده بيست و يكم قراين بعضي كواكب است كه منجمّين بآن اعلام نمودهاند بيست و دوّم خرابشدن مسجد براثا است كه ميان بغداد و كاظمين است و اين هم بسبب كشيدن راه آهن آنجا واقع شده بيست و سيّم انهدام كعبه است و حمل حجرالاسود بسوي كوفه و اين نيز در وقعة قرامطه واقعشده چنانكه در ملحه ششم از گلشن بيست و سيّم اينكيفيّت بتفصيل تمام بيان گرديد و هر كس زيادتر از اينها از علائم ظهور بخواهد رجوع بكتاب كفاية الموحّدين و بحار و غير اينها بنمايد
در گزارشات زمان ظهور و رجعة ائمّه طاهرين(ع) در اينخاكدان و گلچين از گلبانهاي آن چند گلست گزارش در كتاب كفاية الموحّدين است كه از جملة گزارشات زمان ظهور آنحضرت اين است كه آنجناب در ابتدا ظهور بر طريقة رسول خدا با مردم رفتار ميكند و متعرّض اعمال قبيحه و افعال شنيعة مردم كه قبل از ظهور آنحضرت واقعشده نميگردد و از ايشان از آنها مؤاخذه نميكند بلكه هر كس مؤمن بالله و رسوله و مصّدق آن بزرگوار است يعني از اصميام قلب و از روي واقع تصديقنمايد آن بزرگوار رادر نعمت و راحت خواهدا بودا و هر كه فاجر و منافق و هل خدعه و مكر ست بشمشير و غضب حجة الله گرفتر خوهد شد چنانكه رسولخدا(ص) نيز از اعمال و افعال زمان جاهليّت مؤاخذه نميفرمود مجلسي(ره) از تهذيب از حضرت امام محمّد باقر(ع) روايت كرده كه راوي خدمت آنحضرت عرض كرد كه چونحضرت قائم عجّل الله فرجه قيام نمايد بكدام طريقه در ميان خلايق رفتار ميكند فرمود بسيره و طريقة رسولخدا(ص) كه احكام ايّام جاهلية رباطل نمود و با عدالة با خلايق رفتار نميكرد همچنين است رفتار حضرتمقائم عليه صلوات الله الملك الدائم كذا وش و هم در آنكتابست كه آن بزرگوار اگرچه مواخذه از اعمال قبل از ظهور نمينمايد ولي بعد از ظهور بحكم داودي در ميان خلايق حكم ميفرمايد يعني بعلم واقعي و حكم نفس الامري خود حكم ميكند كه تدليس و مكر و حيله و اشتباهكاري با او نميشود با او راه رفت زيرا كه همه چيز در نزد او هويدا و آشكار است و امور خفيّه در نزد او معلوم بالعيان است و گرگان عالم كه بلباس شيادي اظهار قدس و ورع ميكنند بجهة تدليس و اشتباه امور نميتوانند خود را در خدمتش مقرّب نمايند و در بعضي از اخبار است كه بسا باشد كه اشخاصي كه مشغول بخدمات آنحضرت و در ركابش شمشير ميزنند حكم ميكنند كه او را برگردانيد و گردنش را بزنيد و اين بجهة آنست كه آنحضرت عالمست بآنچه در قلب اوست از مكر و نفاق و خيالات فاسده و افكار باطله و از كتاب بصائر الدرجّات چنين نقلشده كه حضرت صادق(ع) فرمود دنيا تمام نميشود تا آنكه مردي از ما اهلبيت خروج نمايد و در ميان خلايق بحكم داوري و آل داود حكم ميكند و شاهد و بيّنه نميطلبد و بهزدي نفي حكمي كه متعلق باوست در واقع و نفس الامرانرا بيان ميكند گزارش در بحار بنا برواية زيد كوفي از حضرت صادق(ع) آنست كه فرمود از فرزندم صاحب الامر هفت نفر معجزه ميخواهند اول يكنفر از ماوراء النهر معجزة الياس ميخواهد امام و من يتوكّل علي الله فهو حسبه گفته و بر روي آب رود و موزهاش تر نشود آنمرد گويد كه سحر كرد حضرت امر بآب كرده او را بگير و تا هفت روز در آب زنده بماند و گويد اينجزاي كسي است كه امام زمانرا انكار كند دويّم مردي از اهل اصفهان از آنجناب معجزه ابراهيم خواهد آنحضرت فسبحان الذي بيده ملكوت كلشي گفته و داخل در آتش شود و بيرون آيد آنمرد گويد سحر كرد پس آتش آنمرد را بگيرد اينجزاي انكست كه امام خود را انكار كند سيم مردي از فارس معجزة حضرت موسي را خواهد از آنحضرت امام و القي عصاه فاذا هي ثعبان مبين خوانده و عصاي خود را انداخته اژدها شود آنمرد گويد سحر كرد و پس عصا او را بگيبرد و فرو برد و سرگردان او بيرون مانده گويد اينجزاي ان كس است كه امام خود را انكار كند چهارم مردي از آذربايجان استخوان بدست گرفته معجزة عيسي را از آنجناب خواهد امام استخوانرا بسخن آورده گويد هزار سال است كه در عذابم و از تو چشم شفاعت دارم آنمرد گويد سحر كرده پس او را بدار زنند و تا هفت روز فرياد زند كه اينجزاي كسي است كه امام خود را انكار كند پنجم مردي از اهل عراق معجزة داود از آنحضرت خواهد چون امام آهن را نرم كند گويد سحر است امام از آهن نرم شده طوقي بگردنش اندازد و با آنطوق گردنش كند و گويد اين است جزاي آنكه امام خود را انكار كند ششم مردي از اتراك گويد كه كارد بر گلوي اسمعيل كار نكرد امام كاردي باو ميدهد كه بر گلوي پسر خود
ص:409
كشد و تا هفتاد مرتبه آنكارد را بر گلوي پسرش كشيده وگلويشرا نبرد پس گويد سحر است و آنكارد را بر زمين زند كار برجسته گلوي آن مرد را ببرد هفتم مردي از عرب معجزة جدش رسولخدا را از آنحضرت طلبكند آنحضرت شيري را خواسته شهادت بر امامت آنجناب دهد پس گويد سحر است آنگاه آنشير اعرابي منكر را دنبال كند اعرابي فرياد كند كه اين است جزاي آنكه امامش را منكر شود اين را گويد و فرار كند و آنشير او را تعاقب نمايد تا آنكه او را گرفته پاره پاره نمايد. گزارش در كفاية الموحّدين است كه مؤمنان در زمان ظهور آنحضرت مستعد ميشوند از براي فهم و دانش و در كمال عقل و دانائي و معرفت خواهند بود و از انمنبع فيوضات ربّاني اقتباس جميعه اقسام علوم ظاهره و باطنه مينمايند و همة علوم انبياء سلف از براي خواص از شيعيان و ازكياء ايشان ببركت آن بزرگوار منكشف خواهد شد و حصول اين امر از براي ايشان از يمن دست مبارك آنحضرتست كه از روي رافت و مهرباني بر سر دوستان خود ميكشد علامة مجلسي(ره) در بحار از كمال الدين شيخ صدوق عليه الرّحمه روايت نموده كه حضرت امام محمد باقر(ع) فرمود كه چونقائم ما قيبام نمايد دست مبارك خود را بر سر بندگان خدا ميكشد از يمن دست مبارك آن بزرگوار عقلهاي ايشان بر سرهاي ايشان جمع ميشود و بروايت ديگر از كليني عليه الرّحمه آنكه دست مبارك خود را بر سر ايشان ميكشد و بآندست كشيدن عقلهاي ايضشانرا بر سر ايشان جمع و اخلاق ايشانرا كامل ميگرداند و بروايت ديگر از حضرت صادق(ع) آنكه علم بيست و هفت حرفست و همة آنچه پيغمبران آوردند و حرفست پس وقتيكه قائم قيام كند آن بيست و پنج حرف ديگر را بيرون ميآورد و در ميان خلايق منتشر ميكند گزارش و در بحار و در سائر كتب غيبة است كه چونوقت ظهور امام شود و آنجناب ظاهر گردد و تغيير ميدهد بنا كعبه را و بنيان و بنائ او را بنوعيكه حضرت ابراهيم هليل و پسرش اسمعيل عليهماالسلام بنا نموده بودند بنا خواهدا كرد و امر ميفرمايد كه دستهاي بني شيبه را كه كليد داران كعبهاند قطع نمايند و ايشانرا در كوچهها بگردانند و ندا نمايند كه ايشانند دزدان كعبه و برواية ديگر دستهاي ايشانرا بدر كعبه ميآويزد و بر ديوار كعبه مينويسد كه اينطايفه از دزدان كعبهاند و برواية ديگر آنها بآواز بلند ميگويند كه ما دزدان كعبه بوديم و اخبار در اينخصوص بسيار است. گزارش ايضاً در انكتب است كه در وقت ظهور آنحضرت امر ميفرمايد كه مشارها و قصرها و نقشها كه در مساجد بنا كردهاند و معمول بوده همه را خراب كنند و دوباره آنها را بنا كنند بنحويكه رسولخدا(ص) آنرا تشريع فرموده است و از غيبة شيخ طوسي نقلشده كه حضرت امام حسن عسگري(ع) فرمود وقتيكه قائم ما قيام كند امر مينمايد بخراب كردن منارها و قصرها كه در مساجد ساخته شده راوي گويد كه در دلم خطور كرد كه بچه سبب آنها را خراب خواهد نمود پس آنحضرت بجانب من ملتفت شد و فرمود كه خراب كردن آنها از اينراهست كه احداث آنها بدعتست نه پيغمبر آنها را ساخته است نه امام و برواية ديگر هر مسجديكه در سر راهها است آنرا خراب ميكند و روزنهها و پنجرهها و ناودانها كه بر سر راهها ميباشند همه را بر هم ميزند و شوارع و طرق را چنان وسيع ميكند كه عرض آنها شست ذراع ميشوند و الله الهادي گزارش در كفايه است كه برواية جمعي از مشايخ اصحاب حديث چونصدوق و نعماني و غير ايشان از حضرت صادق(ع) روايت كردهاند كه آنحضرت فرمود چونقائم آل محمّد ظاهر شود گويا ميبينيم كه آنحضرت در نجف اشرف زره رسولخدا را پوشيده باشد و بر اسب سياهي كه پيشاني او سفيد باشد سوار شده باشد و برواية ديگر كه در دارالسّلام عراقي است آنحضرت فرمود كه قائم بر اسب پيشاني سفيد سوار شود و آن اسب بنوعهي ميجهد در زير آنحضرت كه شهري نماند مگر آنكه نور پيشاني اسب بر اهل آن بتابد و اينخود آيتي است از آيات آنجناب و در كفايه است كه برواية ديگر شمشير خود را بر دست گرفته و اسب خود را بحركت درآورده بنحويكه باعجاز آنحضرت مردم جميع شهرها و قريهها و درياها و صحراها و بلنديها و پستيها و باديه نشينها آنحضرترا به بينند و چنان پندارند كه آنحضرت در ميان ايشان و در شهر و مكان ايشان ميباشد مثل چشمة خورشيد و قرص ماه كه بوسط السّماء ميرسد و بنور انور خود جميع عالم را منوّر خواهد نمود و اينمعجزه از معجزات مخصوصة آنحضرتست اگرچه سائر ائمه طاهرين نيز قادر باتيان چنين معجزة بودند وليكن ظهور ايمعجزه بدست آنحضرت خواهد بود تمام شد عبارت كفاية الموحّدين و در دارالسّلام عراقي است كه در رواية ابوبصير از حضرت صادق(ع) مرويس كه فرمود خداوند بلندي و پستيهاي زمين را يكسان كند بطوريكه هر كس از اماكن بعيده نظر كند مولاي خود را به بيند و در روايت ربيع
ص:410
شامي صادق(ع) فرمود كه چونقائم قيام كند خداوند بچشمها و گوشهاي شيعيان ما قوبتي دهد كه آنقوّه در ميان ايشان و قائم پيك و قاصد باشد چون آنحضرت با او سخن گويد بشنوند و ايشان آنحضرترا از هر جا كه خواهند نظر كنند و به بينند و بروايت ابن مكان از آنجابست كه فرمود اگر در زمان قائم مؤمني در مشرق باشد برادر ديني خود را در مغرب خواهد ديد اين ناچيز گويد كه از اين روايات شريفه بابي از علم منفتح ميگردد كه از آن هزار باب ديگر مفتوح خواهد گرديد و از جمله رفع استبعاد از حضور ائّمة طاهر نيست در بالين مختضر كه ضروري مذهب شيعه گرديده است وجهة استبعاد از اين امر را حصول جسم و اد را در آن واحد در رامكنه متعدّده دانستهاند كه اين غير ممكن بلكه محالست چه بعد از اينكه در زمان ظهور حال رؤية امام را از اهالي اطراف و اكناف عالم بنا بصريح اين روايات دانشمند كه همة آنها در هر كجا باشند آنحضرترا بشخصه مي بيند بلكه از امام گذشته مؤمن واقع در مشرق مؤمن مغربي را خواهد ديد نبايد استبعاد كنند از ديدن محتضرين در آن واحد آن بزرگوارنرا و همچنين نبايد مستبعد شمرند مهماني حضرت امير را در بكشب در چهل مورد و نبايد تاويل و توجيه نمايند اين رواياترا و بعيد بدانند قول منهزمين از واقعة جملرا كه يكي ميگفت قتلي علي و ديگري ميگفت شربني علي و هكذا چنانچه در خاصة بيست و پنجم از خواص ائمّة كه در ذيل گلشن صد و دهمست ذكر شد و اين در نزد عارف بشونات و مقامات ائمة طاهرين كالنّار علي المنار واضح و آشكار است و الله الهادي گزارش در حديث مفصّل مفضّل بن عمر است كه مفضّل بصادق(ع) عرضكرد آيا ملائكه و جن در آنزمان بر مردم ظاهر خواهند شد كه ايشانرا به بينند و ملائكة جنّ با او بروند حضرت فرمود بلاي و الله بمفضل و با ايشان گفتگو خواهند كرد مثل اينكه مردي با ياران و با اهل خود صحبت دارد و آنگروه ملائكه و جنّ با او فرود آيند بربين هجرت مابين نجف و كوفه و لشكر او در آنوقت چهل و ششهزار از جنّ و برواية ديگر چهل و ششهزار از ملائكه باشد و خدا باين لشكر آنحضرترا نصرت خواهد داد و در كاشف الاسرار بعد از ذكر اينفقرة از حديث مذكور ميفرمايد ديدن ملائكه و جن قبل از آنزمان مخصوص ائمّه و پيغمبر است و شايد بعضي از خواصّ نيز به بيند پس به بيند كمال آنزمان و كمال اهل آنزمان را كه اين هر سه طايفه در آنزمان مانند نسل مكيپدر و مادر و اهل يكخانه با هم مأنوس و همجنس باشند پس آنزمان شبيه است باهل آخرت و رتبة ايشان قريب است برتبة نبوّت راوي بامام عرض كرد تا در خدمت شمايم اهل آخرتم وارد دنيا عاقلم و چون از خدمت شما جدا ميشوم طور ديگر ميشوم فرمود اگر بهمانحالت بماني ملائكه را معاينه بيني و با ايشان نشيني و اينحديث را ظاهراً در جلد موعظة بحار ديدهام انتهي گزارش در بحار از حضرت صادق(ع) روايت شده است كه فرمود چونمقام ظهور كند در هر اقليم از اقاليم زمين مردي نصب كند و باو بفرمايد كه كف دست تو دستورالعمل و عهدنامه است از من در نزد تو پس هر وقت كه مسئله بر تو مشكل شود و نداني و نفهمي در آنحال بكف دست خود نگاه كن و هر چه در آن بيني عمل نما و كاشف الاسرار بعد از نقل اينحديث گفته است كه شايد مثل معروف كه كف دست بو نكردهام از اينحكايت اخذ شده باشد و العلم عندالله گزارش در بحا از حضرت صادق(ع) روايتكرده كه اصحاب قائم سيصد و سيزده نفرند از اولاد عجم بعضي از ايشان كساني هستند كه از تيان رختخواب خود مفقود ميشوند ناگاه ايشانرا در مكّه در غير موسم حجّ ميبينند و بعضي از ايشان در روز بروي ابر مينشينند و با نامش و با نام پدرش و صفتن و نبش شناخته مي شوند و اخبار بسيار باينمضمون بسيار است و از جمله آنها روايتي است كه حضرت صادق(ع) فرمود آنسيصد و سيزده نفر كه اصحاب قائمند شمشيرها بگردنهاي خود حمايل ميكنند در هر يكي از آن شمشيرها كلمة نوشته شده كه از آنمكلمه هزار كلمه فهميده ميشود و در حديث ديگر است كه هر كلمة از آنها كليد هزار كلمه است در كاشف گويد و اعجباه كه اين اخبار شبيه است بآنچه حضرت امير فرمود كه رسولخدا(ص) بمن هزار باب از علم تعليم نمود كه از هر بابي هزار باب ديگر مفتوح ميشود و در جاي ديگر از كاشف الاسرار است كه شايد جمعيرا گمان اين باشد كه اين سيصد و سيزده نفر هم اهل آنزمان نيستند بلكه بعضي با اكثرشان از مردگانند و در آنوقت زنده ميشوند و رجعة ميكنند و چنين نيست بلكه همگي از اهل آنزمانند و در روي زمين زنده و در اطراف عالم پراكندهاند بچيند دليل اوّل آنكه باليد تهيه قبل از چهارده معصوم احديرا رجعتي و بازگشتي بدنيا نيست و دوّم آنكه رجعة مدّتي بعد از زمان ظهور خواهد بود و اينجماعة همان شب اوّل ظهور در مكّه بخدمت قائم مشرّف ميشوند سيّم احاديث بسيار است كه بر طبق اينمدّعي است پس از آن چندين خبر كه مضمون آن مطابق
ص:411
بامضمون خبر اوّل كه در اول اينگزارش است نقلنموده طالب آنها بآنكتاب و ساير كتب غيبة مراجعه كند ايقاظ من الجعته النوم و انماض الي الرجعة علاّمة مجلسي(ره) در حقّ اليقين ميفرمايد بدانكه از جمله اجماعيّات شيعه بلكه ضروريّات مذهب فرقه حقّه حقيت رجعة است و اكثر علماي اماميّه دعوي اجماع بر حقيقت رجعة كردهاند مانند محمّدابن بابويه در رسالة اعتقادات و شيخ مفيد و شيخ مرتضي و شيخ طبرسي و سيدبن طاوس و غير ايشان از اكابر علماي اماميه و اين حقير در كتاب بحارالانوار زياده از دويست حديث از زياده از چهل نفر از مضيفن علماي اماميّه كه در پنجاه اصل معتبر ايراد نمودهاند بران نوشتهام هر كرا شكّي باشد بانكتاب رجوع كند انتهي و مراد از رجعة آن است كه در زمان قائم و پيش از قيام قيامت جمعي از نيكان و جمعي از بدان را خداوند زنده ميگرداند و بدنيا ميآورد كه از جملة نيكان ائمّه معصومين بلكه تمام انبياء و مرسليناند چنانچه مجلسي(ره) در كتاب حق اليقين از كتاب بصائر الدرجات در ضمن حديثي از حضرت صادق(ع) روايت نموده كه فرمود بخدا سوگند كه هر پيغمبريكه خدا مبعوث گردانيده است از آدم و هر كه بعد از اوست جميع ايشانرا برميگردانند بدنيا تا قتال و جدال كنند در پيش روي حضرت اميرالمؤمنين(ع) و اخبار باينمضمون بسيار است و تفاصيل رجوع آن بزرگواران موكل بكتب مفصّله است.
در اوضاعه برزخ و قيامت وسعة رحمت خداوند عالميان و گلچين از گلبانهاي آن چند گل اتست وضع علامة مجلسي در حق اليقين ميفرموايد بايد تصديق كرد بعالم برزخ و ثواب و عقاب آن و باقي بودن روح بعد از مفارقت از بدن و سئوال قبر و منكر و نكير و پس از ذكر اين فرموده بدانكه برزخ مابين موت را ميگويند تا قيامت و چون ميّت را در قبر گذارند و ملك ميآيند از براي سئوال و حقتعالي روح را باو برميگرداند از سر تا كمر و او را مينشانند و از او سئوال ميكنند پس جمعي را كه از او سئوال ميكنند بعضي از ايشان بعد از سئوال و راحت و نعمتند و بعضي در عذاب و شدّت و سئوال وضعطه و فشار قبر در اين بدن است پس فرموده است كه در احاديث بسيار از طرق خاصّه و عامّه مذكور است كه روح بعد از مفارقت از بدن تعلّق ميگيرد و ببدن لطيفي مثل بدن دنيا كه در لطافت مثل اجسام ملائكه و جنّ است و بآن بدن حركت ميكند و پرواز ميكند و حضرت صادق براوي فرمود مردم چه ميگوئيد در ارواح مؤمنان بعد از مرگ ايشان عرض كرد ميگويند كه در حوصلة مرعان سبز ميباشند فرمود سبحان الله مؤمن گراميتر است نزد خدا از اين بعد فرمود چون وقت مرگ او ميشود ميآيد بنزد او حضرت رسولخدا(ص) و علي و فاطمه و حسن و حسين و با ايشان ملائكه مقربان خدا هستند تا آنكه فرمود چون حقتعالي قبض روح او نمود ميبرد اين روح را بسوي بهشت در صورتي مثل اين اينصورت كه در دنيا داشته ميخورد و ميآشامد پس مردة تازه كه بنزد ايشان برود ميشناسد ايشان را بآنصورتيكه در دنيا داشتهاند و هم در آنكتاب از كتاب محضر حسن بن سليمان حلي كه از افاضل تلامذة شيخ شهيد مكي است و آنكتاب را در خصوص حضور ائمّه عليهم السّلام در بالين مختصرين تاليف فرموده كه آن بزرگواران باغيانهم و اشخاصهم حاضر ميشوند و لذا آن را بكتاب محتصر موسوم نموده و كثيرا ما اين امر بر خواص از اهل علم مشتبه شده و آنرا مختصر با الخاء و الصّاد المهمله ميخوانند و چنين گمان كنند كه آن محضر كتاب بصائر الدرّجات است كه آن نيز از تأليفات آن بزرگوار است و نه چنين است بلكه هرگاه از آن نقل كنند از او تعبير بمختصر البصائر نمايند و بالجملة از آنكتاب نقل فرموده كه از فضل بن شاذان باسناد خود از اصبغ بن نياته روايت كرده كه گفت وقتي يا اميرالمؤمنين و قنبر غلام آن حضرت در پشت كوفه رفته بوديم پس آن حضرت بر بالاي خاك نشسته و در زير آن جناب ثياب و پلاسي نبود پس قبر بآن حضرت عرض كرد كه ثوب خود را در زير پاي مباركت بيندازم حضرت فرمودند نه نيست اينجا مگر تربت مؤمني يا مزاحمة در مجلس مؤمني اصبغ گويد گفتم يا اميرالمؤمنين تربته مؤمن را دانستم مزاحمة در مجلس آن كدام است حضرت فرمودند يابن نباته اگر پرده از چشمهاي شما برداشته شود هما ميبينيد ارواح مؤمنين را در اين پشت حلقه حلقه كه بزيارت
ص:412
همديگر بروند و با يكديگر صحبت ميدارند بدرستيكه در اين پشت كوفه است روح تمام مؤمنان مورد ادعا برهوت است روح تمام كافران اين ناچيز گويد كه اخبار و احادطث در باب ارواح مؤمنين و تنعّم ايشان بعدا از موت در وادي السّلام و در جنّت و ارواج كفّار و من تبعهنهم و لحقهم در وادي برهوت و جهنّم دنيا و معذّب بودن ايشان زياده از حدّ احصا است چنانكه در كتب مفصّلة عقايد نقل نمودهاند و آنچه كه در اين مقام محتاج به تنبيه و اشاره بسوي اوست آن است كه تيغم و تعذيب ابدان مشاليه و قوالب و اجساد برزخيه كه بعد از موت روح بآن تعلق ميگيرد چه صورت دارد بلكه بعضي شبهة ابدا نموده و گفته است كه تعذيب ارواح در قوالب مشاليه كه آلات و ادوات روح انسان در دنيا نبودهاند و بهيچ وجه بلوث معاصي ملوث نشدهاند چگونه با عدل الهي موافقايد و از اين شبهه بيكي از سه وجه جواب داده شده است و اين احقر آنها را در كتاب خزينته الجواهر نقل نمودهام هر كس كه طالب باشد بانكتاب رجوع كند و ملخص وجه اوّل از آنها اين است كه محمل است كه آنچه منعم و معذّب باشد در عالم برزخ روح فقط باشد ليكن در حالتي كه بهيبت و صورت بدن دنميائي مجسم و مقصور شده است و ملحضّ وجه دوّم آن است كه آن ابدان ميباشد كه ارواج بآنها تعلق ميگيرد و بعد از موت از تبعه و اظلال اجساد اصلية عنصرّيه است كه از براي ارواح تعلّقي بآنها خواهد بود در دار دنيا در عالم رؤيا و نحو آن پس بجهة علاقه مذكوره جايز است عقلاً بتعميم و تعذيب ارواح در آنقوالب و اين را مجلسي(ره) در بحار اختيار فرموده نظر باختباري كه در وجود و خلقة ابدان مشاليه وارد شده است و بنابر اينوجه بديهي است كه خلقة ابدان مشاليه قبل از موت و ورود به نشاة برزخيه است وجه سيّم آن است كه تعلّق ارواح در برزخ با بدان و اجسام مشاليه است كه حق تعالي آنها را از زوايد يا از اجزاء اصليه بدن دنيوي ست كه بعد از مردنش خلقت ميفرمايد و خداوند بر هر شيء قادر است و از براي هر يك از اينوجوه شواهدي از اخبار ائمة اطهار است فارجع وضع بدانكه يكي از اوضاع برزخ فشار قبر است كه از آن در اخبار تعبير بضعظة قبر شده است مجلسي(ره) در بحار و حق اليقين ميفرمايد كه ضعطه قبر و عذاب و ثواب قبر في الجمله اجماعي مسلمانان است و از احاديث معتبره ظاهر ميشود كه ضعطه قبر در بدن اصلي است و عام نيست و تابع سئوال قبر است و كسي را كه سئوال نكند او را ضعطه نميباشد و بسند معتبر از ابوبصير روايت كرده كه گفت از صادق(ع) سئوال كردم كه آيا از خنغطه قبر كسي نجات مييآبد فرمود پناه بخدا ميبرم از آنچه بسيار كم است كسيكه از آن رهائي يابد بدرستيكه قبر را چون عثمان شهيد كرد رسول خدا بر قبر او ايستاد پس گفت خداوندا رقية را بمن به بخش از فشار قبر پس خدا آنمظلومة شهيد را به آنحضرت بخشيدا پس از آن در حقّ اليقين روايت سعدبن معاذ كه دلالت دارد بر فشار دادن قبرش او را و روايت دعا نمودن پيغمبر را در برداشتن ضغطه قبر را از فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤمنين(ع) را نقل نموده با روايات چنديكه دلالة دارند بر اينكه از براي مؤمن نيز فشار قبر ميباشد چنانكه از براي كافر و منافق ميباشد و در آخر باب فرموده كه از بسياري از اخبار معتبره ظاهر ميشود كه مؤمن را ضغطة نميباشد پس از آنجمله خبري از كافي در اينخصوص نقل كرده كه چون ابوبصير از خالات مؤمن سوال ميكند در وقت گذاشتنش در قبر و حضرت او را جواب ميدهد كه روح او را باعالي بدنش برميگردانند و از او از عقائد حقهاش سئوال ميكنند و چون سئوال از او تمام شد دري از بهشت بقبر او باز ميكنند ابوبصير تعجب نموده چنين گويد كه گفتم يا سيّدي فداي تو شوم پس كجاست ضغطة قبر فرمود هيهات بر مؤمنان از ضعظه چيزي نيست الجز پس فرموده است كه جمع ميان اخبار در غاية اشكال است و مؤمن را حمل بر مؤمن كامل اگر كنيم كاملتر از فاطمه بنت اسد و رقيّه و سعدبن معاذكم بهم ميرسد مگر آنكه فاطمه و رقيه را حمل كنيم كه از باب احتياط و اطمينان و خوابيدن و دعا بعمل آمده باشد و گوئيم كه مراد از مؤمن معصوم است و كسي كه تالي مرتبة عصمت باشد مانند مسلمان و ابوذر و امثال ايشان و ممكن است كه احاديث عدم ضغطة مؤمن محمول باشد بر عدم ضغطه شديد و منافات باضغطه خفيفه
ص:413
معاذ اشعار بخفت آن هست يا آنكه حمل كنيم بر عدم ضعطة كه بر وجه غضب باشد و ضعطة مؤمن بر وجه لطف است از براي آنكه قابل دخول بهشت گردد چنانكه ابتلاي او ببلاهاي دنيا از اينجهة است يا آنكه گوئيم در صدر اسلام چنين بود كه از براي غير معصومين بر وجه عموم بود و بعد از آن بشفاعت رسول خدا(ص) و ائمّه هدي از مؤمنان رفع شد و اينوجه قريب است اگر چه بعضي اخبار بعد دارد وضع در كافي بسند صحيح از ضريس كناسي وايت كرده كه گفت از حضرت امام محمّد باقر سئوال كردم كه مردم ميگويند كه فرات ما از بهشت بيرون ميآيد و اين چگونه است و حال آنكه فرات از جانب مغرب بيرون ميآيد و چشمهها و رودها در آن ميريزد حضرت فرمود كه خدا را بهشتي است كه آنرا خلق كرده است در مغرب و آب فرات شما از آنجا بيرون ميآيد و بسوي آن بهشت ميروند ارواح مؤمنان از قبرهاي خود هر وقت شام و از ميوههاي آن ميخورند و متنعّم ميشوند و با يكديگر ملاقات ميكنند و يكديگر را ميشناسند و چوبضح طالع شد از بهشت بيرون ميآيند و در هوا مابين آسمان و زمين پرواز ميكنند و ميآيند و ميروند و چون آفتاب طالع شد رجوع بقبرهاي خود مينمايند و خبر از هم ميگيرند و در هوا با يكديگر ملاقات ميكنند و با هم آشنائي ميكنند و يكديگر را ميشناسند و فرمود كه خدا را آتشي هست كه در مشرق خلق كرده است از براي آنكه ارواح كافران در آن ساكن شوند و ميخورند از طعام زقّوم آن و ميآشامند از حميم آن در هر شب و چون صبح طالع ميشود از آنجا ميروند بوادي كه در يمن است و آنرا برهوت مينامند و از جميع آتشهاي دنيا گرمتر است و در آنجا ميباشد و با يكديگر ملاقات ميكنند و يكديگر را ميشناسند و چون شام ميشود باز بآتش برميگردانند ايشانرا و حال ايشان چنان است تا روز قيامت الحديث وضع در بحار و حقّ اليقين از حضرت كاظم روايت نموده كه در جواب اسحق كه گفت آيا ميّت بزيارت اهل خود ميآيد فرمود بليگفت در چند مدّت فرمود در هفته يا ماهي يا سالي يكبار بقدر منزلت خود گفت بچه صورت ميآيد فرمود بصورت مرغ لطيفي بر ديوار ايشان نشيند و بر ايشان مشرّف ميشود اگر اياشن را بخير و خوبي بيند شاد ميشود و اگر بشرّ و پريشاني بيند محزون و غمگين ميگردد و بروايت ديگر فرمود بقدر فضايل خود بعضي هر روز و بعضي در هر دو روز و بعضي هر سه روز و كمتر ايشان در هر هفته در وقت زوال شمس يا مثل آن بصورت گنجشك يا كوچكتر و با او ملكي ميآيد و باو ميمايد آنچه را كه باعث سرور اوست و از او ميپوشاند آنچه را كه باعث اندوه اوست و برميگردد با شادي و خوشحال و اخبار باينمضمون بسيار است. وضع در حقّ اليقين است كه زيد نرسي در كتاب خود روايت كرده است كه حضرت صادق(ع) فرمود كه چونروز جمعه و روزهاي عيد ميشود حقتعالي امر ميكند رضوان خازن بهشترا كه ندا كند در ميان ارواح مؤمنان و ايشان در غرفههاي بهشتها ساكنند كه خداوند عالم رخصت داده است كه بزيارت اهالي و ياران و برادران خود برويد از اهل دنيا پس خداوند منّان امر ميكند رضوانرا كه از براي هر روحي ناقة از ناقههاي بهشت بياورد كه بر آن ناقه قبّة از زبرجد سبز بسته باشند كه پردة آن از ياقوت زرد باشد و بر ناقهها جلّهها و پردهها و رقعها از سندس و استبرق بهشت پوشانيده باشند پس سوار ميشوند بر آن ناقهها با زينت تمام و حلههاي بهشت و تاجها از مرواريد تر بر سر كه آن تاجها به سر ايشان نور بخشد و درخشند مانند ستارها كه در آسمان از نزديك و دور ميدرخشند پس ارواح مؤمنان در عرصة بهشت جمع ميشوند پس خداوند جليل امر كند جبرئيل را كه و ملائكه آسمانها را باستقبال ايشان فرستد پس ملائكه هفت آسمان استقبال كنند و تا آسمان پائين ايشان را مشايعت كنند تا فرود آيند بوادي السّلام و آنصحرائي است در پشت كوفه يعني صحراي نجف اشرف پس متفّرق شوند در شهرها و قريهها تا زيارت كنند اهالي خود را كه در دنيا با ايشان بودهاند و با هر يك ملكي است كه بدي اهالي آنها را بواسطة گردانيدن رويهاي امواترا از ايشان پنهان ميكنند و خوبي آنها را بايشان مينمايند و بزيارت قبرها كه بدنهاي اصلي ايشان در آنها است ميروند و چونمردم از نماز جمعه و عيد فارغ شوند ندا ميكند جبرئيل در ميان ايشان كه برگرديد بسوي غرفههاي بهشت پس برميگردند و در ذيل اينحديث
ص:414
چونراوي از خاك كفّار سوال ميكند ميفرمايد در دادي برهوتند و معذبند و مانند كسي كه خوابهاي هولناك ببيند و پيوسته خائف و ترسانند تا آنكه قائم ظهور كند پس ارواح خبيثه آنها را با بدان پليده آنها بر ميگردانند و حضرت قائم گردن ايشان را ميزنند و ميروند بسوي آتش و در قيامت بجهنم ميروند و ابدالآ دور آنجا معذّب اند و در آن كتاب بعد از نقل اين حديث فرموده كه از اين حديث ظاهر ميشود كه ارواح مونان در عالم برزخ در بهشت خلدند كه در آن آسمان است و از احاديث سابقه ظاهر ميشود كه در بهشت زمين مي باشند و آن احاديث گذشته معتبرتر است و اين ممكن است كه مخصوص بعضي از مفربّان باشد " خاممة في وضع من اوضاع القيامة"در سجا رازا مالي و مشاورة المصطفي از حضرت صادق روايت كه فرموده چون روز قيامت شود و حق تعالي جمع كند اولين و آخرين را در يك زمين پس تاريكي و ظلمت شديدي ايشان را فراگيرد كه همه به ناله و فغان آيند گويند پروردگارا بگشا از ما اين ظلمت را پس و به محشر آورند كرد همينكه روي نوراني ايشان زمين قيامت را روشن كند پس اهل محشر گويند اينها همه پيغمبران خدايند از جانب خدا ندا آيد كه ايشان پيغمبران نيستند باز پرسند كه ايشان ملائكه اند ندا رسد كه ملائكه نيستند باز پرسند كه ايشان شهيدانند ندا رسد كه شهيدان نيستند گويند پس كيستند ندا رسد كه اي اهل محشر از ايشان بپرسيد كه كيستند شما چون پرسند گويند مائيم ذريه رسول الله ماييم اولاد علي ولّي الله ماييم مخصوص به كرامت خدا ماييم امينان و مطمئنان پس ندا از جانب حق جل و علا به ايشان رسد شفاعت كنيد در محبّان خود و اهل مودّت خود پس ايشان شفاعت كنند و شفاعت ايشان رو گردد رعلل از حضرت صادق روايت نموده كه فرمود شيعيان ما از نوز خدا خلق شده اند و بسوي او برمي گردند و هيچ يك از ايشان نيست مگر آنكه از براي او ظاهر خواهد شد در روز قيامت آتشي از جانب چپ او و بهشتي از جانب راست او پس دوستان خود را داخل بهشت ميكنند و دشمنان خود را داخل جهنم ميسازند و باقي اوضاع قيامت موكول به مراجعه كتب مفصله است التقرب اليه و الانقطاع به نبتّل الي سعة رحمة الغفار ونفال من مؤلف هذا الگلزار بدان كه سعة و رحمة حضرت پروردگار بنابر مضامين احاديث و اخبار صادره از ائمه اطهار و حضرت رسول مختار عليهم صلوات الله املك الغفّار بمثابه ايست كه ابليس نابكار خود را با مرحومين از جانب حضرتش همقطار دانسته در انجا كه فرموده است ورحمتي وسعت كلّ شئ در مجمع البيان است چون اين آيه نازل شد آن لعين گفت من نيز آتشي هستم كه رحمة در قرآن تو بار خدايا او را فراگرفته است پس خداوند او را بقوله فماكتبها للّذين يتقّون رد فرمود از جمله رحمتهاي او سجا نه نعمت وجود و لوازم وجوديّه است و از جمله بسط ارزاق و عدم انقطاع هوا و آنها است از هر مخلوقي سجيال وجهه اگرچه آنها منقطع از طاعت حضرتش كردند و از جمله طرق هدايات بسوي فوز و زلفاي اوست از كتب منزله و رسل مرسله و اسبغ و اكمل و اوسع و افضل از تمامةرحمتهاي او جلّ شانه وجودات مقدسه در ذات قدسيّه حضرت خاتم النبيّين و الطاهرين آن بزرگوار است كه سراسر وجود و تمامت نمود اين بزرگواران از بدو خلقت ممكنات الي بقاء الحيم الجنات عين الرحمة الهي و رحمة عين خدائي وده هستند و خواهند بود و از انحار اين رحمة است شفاعت آن بزرگواران از مذنبين و گناهكاران در روز رستاخيز و طلب عفو كردن از ايشان است از خداوند ملك عزيز اللهم اجعل لي نصيباً من رحمتك الواسعة و احفظني من الآهوال اذا وقعت الواقعة قدتم هذا اگلزار بعون الملك الغفار علي يد مؤلفه العبد المذنب الاحفرابن محمد حسين النهاوندي (علي اكبر) امنها الله من فرغ يوم المحشر و رزقهما شفاعة ساداتهما الاربعة عشر في يوم العشرين من جمادي الاخرة 1344 الذي تولّدت فيه مولاتنا الصديقة الطاهرة من عام اربع و اربعين و ثلثمائة بعد الف و وقع تاليفه في المشهد المقدس الرضويه و دارالمجرة العلوية في تجا قبة المباركة السنية و البقعة المنورة الهية و هذه نسخة الاقسل مبضية و مسودة التي نعم الله علي بها نعمة علّي بها بنعمة الممتدة تمت
در مطبعه علميه جناب مستطاب اشرف الحاج حاجي حاجي آقا مدير كتابخانه علميّه و امت شوكبة طبع المسود الشيخ الكتاب نجفعلي تشرقوي
بدستياري استاد الكامل آقا مشهدي اسمعير طبع گرديد 1352
ص:415
بسم الله الرحمن الرحيم
مده تاريخ گلزار اكبري و لانه زار منبري
طوطي خوشمقال شكر خوار اكبـــري *** شكر شكن ز كلك كهر باراكـــبري
ماچين وچين نهد وختا و ختن هــــمه *** پر عطر شد زنافه تــا تار اكــــــبري
اي بوالهوس كلافه فكرت بدست آرهمه *** ميشو عجوزه وار خريدار اكـــــبري
گلچين كجاستي قدمي نه در اين چمن *** هر نوع گل بچين تو ز گلزار اكبري
جنت كه هست عاليه بنيان آور فيع *** جاري شده ز تحت وي انهار اكبري
اندر خزينه اش كلمات جواهري *** ياقوت احمرش در شهوار اكــــبري
ليل رغائب از در احسان اونجات *** يابد بهر وسيله كژ رفتار اكـــــبري
بهر قلوب رشح ندايش مفرح است *** در راحت است روح ز تيمار اكبري
بمعاب و نور وصل و سائل عبيد را *** سينا و طور مطلع انوار اكبري
از عائد فوايد كوفيه عنبر ش *** ريزد ز ظرف منبر و گفتار اكبري
تائب بگفت اين غزل آمد چو نوبت *** تاريخ سال اين كل بي خار اكبري
ان جنتان كه حاوي مدها متان بود " سيد چو گل شكفت بتاريخ او بگفت هر نوع گل ببين تو بگلزار اكبري 1340" حضرت دهد بمنبري اشجار اكبري
مخفي نما ناد كه چون سيد سند و ركن معتمد لسان الواعظين و ترجمان الحافظين الآقا سيد مهدي ايزدي سلّمه الله تعالي و ايده ماده تاريخ سال تاليف اين كتاب مستطاب زبدة الاخيار و عمدة الابرار الصفي الصالح و الوفي الفاتح المؤيد بتاييدات الملك التبجيل الآقا ميرزا اسمعيل التبريزي الاصل و المشهد المقدس الرضوي الجوار المتخلص بالتائب اين غزل را سروده و شعر سيد سند مزبور را تمامش فرموده و در اين اشعار آبدار تأليفات مؤلف اين گلزار من باب البراعة والامتهلال اشاره فرموده است بنحورمز و احمال و صورت اسامي آنها بنحو تفضيل مطابق اين اشعار خيرية دليل بدينقرار است و
گلزار اكبري و لاله زار منبري *** جنة العاليه و جعبة العاليه در طهران بطبع رسيده *** بنيان رفيع در حالات خواجه ربيع در طهران بطبع رسيده
انهار النوائب المقلب بمبيلة الرغائب في نكت اخبار المصائب *** خزينة الحواهر في زينته المنابر *** جواهر الكلمات في النوادر والمتفرقات
ياقوت الاحمر حمين راي الجنه المنتظر *** وسيله النجات في شرح دعاء السمات در مشهد مقدس بطبع رسيده *** رشحع اتندي في مسئلة البداء
مصرح القلوب و مفرج الكروب في الحكايات المحبوب المرغوب *** راحة الروح في شرح مثل البيتي كمثل سفينة روح *** لمعات الانوار في حل مشكلات الايات و الأخبار
وسائل تعبيد الي مراحل التوحيد *** طور سيناء في شرح حديث الكساء *** انوار المواهب في نكت اخبار المناقب
فوائد الكوفيه في مكائد الصوفيه *** نفخات المعتبرية في بيانات المعتبريه *** جنتان مدها متان فيها فاكهة و نخل و رمان من العقايد و الأخلاق و الفرمان
ص:416