ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : معماي هستي / ناصر مكارمشيرازي.
مشخصات نشر : قم: نسل جوان، ۱۳۶۸.
مشخصات ظاهري : ۲۰۸ ص. ؛ ۱۲ × ۱۶ سم.
فروست : انتشارات نسل جوان؛ ۱۵.
شابك : ۳۵۰ريال ؛ ۲۵۰۰۰ ريال : چاپ چهاردهم : 964-6275-03-6 ؛ ۱۱۰۰۰ ريال ( چاپ هيجدهم )
يادداشت : چاپ دوازدهم: ۱۳۶۸.
يادداشت : چاپ چهاردهم: ۱۳۷۷.
يادداشت : چاپ هيجدهم : ۱۳۸۸.
يادداشت : كتابنامه بصورت زيرنويس
موضوع : هستيشناسي (فلسفه اسلامي)
موضوع : فلسفه اسلامي
رده بندي كنگره : BD۳۱۸ /ف۲م۷ ۱۳۶۸
رده بندي ديويي : ۱۱۱
شماره كتابشناسي ملي : م۶۱-۳۹۷
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
آنچه در اين كتاب مىجوئيم
از كجا آمدهايم؟
به كجا مىرويم؟
و اكنون در كجا هستيم؟
و ما در اين ميان چه نقشى داريم و چكارهايم؟
و بالاخره وظيفه ما چيست؟ ...
اينها پرسشهائى است كه انسان هر قدر هم كم هوش
باشد باز در لحظاتى به فكر آنها مىافتد، منتها بسيارى به سرعت از آن مىگذرند چنانكه گوئى اصلًا پرسشى وجود نداشته است، و به عكس پى جوئى وسوسهآميز بعضى، گاهى آنها را به شكل سؤالات غير قابل جواب در مىآورد.
و به هر حال گمان نمىكنم كسى باشد كه تشنه شنيدن پاسخى- هر چند كوتاه- درباره اين پرسشها نباشد.
آيا مىتوانيم تنها به اين دلخوش باشيم كه زندگى عادى ما كه در خور و خواب و لباس و مسكن و مسائل جنسى خلاصه مىشود، مىگذرد، پيش از آن چه بودهايم، و پس از اين چه خواهيم شد به ما مربوط نيست، با اينكه چنين طرز فكرى بالاتر از سطح فكر يك گوسفند پروارى، يا يك مرغ ماهيخوار يا يك زنبور عسل وملخ دريائى نيست، و چه مشكل است كه انسان به آن تن در دهد و قانع و راضى گردد، و مرغ بلند پرواز انديشه خود را در چنين قفس پست و كوچكى زندانى كند.
البته ممكن است ما جوابهاى صد در صد روشنى براى همه اين پرسشها پيدا نكنيم، و در پارهاى از موارد پرده ابهام
روى پاسخها را پوشانده باشد و تنها به جوابهائى كه خالى از پارهاى از ابهامها نيست قناعت كنيم.
اما چارهاى نيست چيزى كه ريشههاى آن احياناً در ازل و ابد فرو رفته نمىتواند به روشنى مسائلى كه مربوط به امروز و ديروز است باشد. بعلاوه طبيعى است كه شنيدن جواب مبهم همچون ديدن يك شبح از دور است كه به هر حال از نديدن بهتر است.
تلاش براى يافتن پاسخ اين سؤالات از طرف فلاسفه و انديشمندان بشر زياد صورت گرفته است، و اين شانس را ما داريم كه با استمداد و استفاده از زحمات آنها راههاى پاسخ را زودتر و آسانتر پيدا كنيم.
كتاب حاضر گوشهاى از تلاش و كوششى است كه نگارنده طى ساليان دراز براى يافتن اين پاسخها انجام داده و اعتراف دارد كه تنها مىتواند پرتوى روى قسمتى از آنها بيندازد، ولى در هر حال كوششى است مثبت و نتيجه بخش سعى ما در اين است كه در اين كتاب صراحت را بر هر چيز ديگر مقدم داريم و نيز از الفاظ پر طمطراق اصطلاحى پرت
كننده بپرهيزيم، با زبان دل سخن بگوئيم و باگوش جان بشنويم، و «يافته» ها را از «بافته» ها جدا سازيم، و از خيال بافى و بحثهاى غير مستند دورى كنيم، و در پرتو حق جوئى و حقطلبى راه به حقيقت بيابيم.
قم- ناصر مكارم شيرازى
آبانماه 1352
شوال 1393
اين افكار همه، مخصوصاً جوانان را رنج ميدهد
ما هميشه بدنبال «تازهها» هستيم
شور و نشاط زندگى ما نيز مديون آنها است.
و اگر زندگى يكنواخت بود بسيار زود خسته مىشديم و زود با آن وداع مىگفتيم.
شايد بهمين جهت است كه حوادث زندگى هر روز خود را در قيافههاى تازهاى بما نشان مىدهند، تا توجه ما را بيشتر بخود جلب كنند.
و اگر «جوانان» و از آن بيشتر «كودكان» داراى نشاط بيشترى هستند بخاطر همين است كه دنيا در نظر آنها «تازههاى بيشترى» دارد.
من نيز در آن روز كه بخود آمدم، و فكرم راه استقلال را در پيش گرفت، همان دورانى كه مردم نام «بلوغ» بر آن
ميگذارند همه چيز برايم تازگى داشت، ولى بيش از همه در «اسرار هستى» انديشه مىكردم و هميشه سؤالات گوناگونى مغز مرا آزار ميداد اين پرسشها در نظرم بصورت كوههاى سهمگين و خطرناكى جلوه مىكردند كه با نوكهاى بلند و تيز خود دل آسمان فكر انسان را شكافته و همچنان پيش ميرفتند.
درست احساس مىكردم كه فكر من در برابر اين پرسشها مانند «قايق كوچكى» است كه در يك درياى بى كران و عميق، گرفتار طوفان شده باشد و در ميان امواج خرد كننده آن نزديك است درهم بشكند!
گاهى آرزو مىكردم مرغ سبكبال روحم از اين قفس كه نامش تن است آزاد ميشد، و بر فراز آسمانها آنجا كه فرشتگان در حركتند پرواز مىكرد، شايد پاسخ اين پرسشها را در آنجا بجويم.
اين پرسشها مانند سنگهاى سنگين روى سينه من فشار مىداد و درون جانم را ميخورد ولى تنها به اين اميد كه شايد روزى پاسخ آنها را بيابم دلخوش بودم.
آرى تنها همين اميد مرا زنده نگه ميداشت.
اكنون اجازه ميخواهم اين سؤالات، اين گرههاى پيچيده روح را براى شما باز گويم چون تصميم دارم احساسى را كه در آن روزها دست ميداد براى شما مجسم كنم.
فكر مىكردم: اين همه ستارههاى درخشان و پر فروغ اين كهكشانها و سحابيها، اين جهان هاى اسرارآميز و با شكوهى كه تنها موج ضعيفى از هستى خود را بسوى ما مىفرستند، و بدنبال آن هزاران «وسوسه» در دل ما بر مىانگيزند براى چه منظورى بوجود آمدهاند؟ اصلًا هدف آفرينش چيست؟
ما براى چه منظورى قدم در اين جهان گذاردهايم؟
از كجا آمدهايم؟
و به كجا خواهيم رفت؟
و آمدن و رفتن ما چه حاصلى دارد؟
ما كه در آفرينش خود اختيارى نداشتهايم، بدليل اينكه نه در زمان، و نه در مكان تولد ما، و نه در هيچيك از مشخصات وجود ما با ما مشورت نشده است، پس در اين ميان چه نقشى داريم؟!
يا اينكه عوامل مبهم و پيش بينى نشده و بدون هدف با مرور «زمان» جهان را بصورت كنونى در آوردهاند و همانها نيز در اين راه بى سرانجامى كه جهان در پيش دارد آنرا بجلو ميرانند، نه نقشهاى در كار بوده و نه فكر و هدفى؟
و اگر آفتاب و ماه و كره زمين وجود نداشت، و ما در گوشهاى از اين فضاى لايتناهى زندگى يكنواختى داشتيم چگونگى گردش چرخ زمانرا احساس مىكرديم؟ آيا اين دقايق و ساعات باز در آن حال بر فكر ما سنگينى داشت؟* آيا راست است كه ما «سرنوشت» معينى داريم كه
از قبل پيش بينى شده و خواه نا خواه بايد در برابر آن سر تسليم فرود آريم؟ اگر چنين است پس چرا ما بيهوده براى سعادت و خوشبختى خود تلاش مىكنيم، مگر سرنوشت را مىتوان تغيير داد؟!
انيها نمونهاى از سؤالات ناراحت كننده و بى سرانجام من بود «سؤالاتى» در پيرامون معماى آفرينش، راز خلقت انسان، نقطهاى كه وجود از آن سرچشمه مىگيرد، دريائى كه سرانجام به آن ميريزد، مسئله سرنوشت و مسائل ديگرى از اين قبيل.
اين پرسشها اطراف فكر مرا مانند ابرهاى متراكم و ضخيمى فرا گرفته بود و آنرا فشار ميداد، درست است كه در يك خانواده مذهبى پرورش يافته بودم و طبعاً مانند ديگران يكنوع ايمان تقليدى بخدا داشتم، ولى چگونه مىتوانستم
تنها به اين مقدار قناعت كنم و بدون هيچگونه دليل منطقى در برابر اين پاسخها تسليم شوم؟
ولى شكى نيست كه بروز اين افكار نشانه تحول در زندگى، و گام نهادن در راهى طولانى و خطرناك بود.
دوران بلوغ، دوران پرسشها
اكنون كه كمى از زندگى گذشته خود را براى شما شرح دادم و دانستيد آن روزها با چه افكارى دست بگريبان بودم لازم است اين جمله را نيز به آن اضافه كنم كه مطالعات بعدى نشان داد كه اين گونه افكار براى بسيارى افراد همراه دوران بلوغ يا كمى عقبتر، پيدا مىشود كه دوران آن در بعضى كوتاه و زودگذر، و در بعضى بعكس طولانى و ناراحت كننده است.
ولى آيا ميدانيد كه پيدايش اين گونه سؤالات در مغز انسان نبايد موجب نگرانى باشد، چه اينكه نشانه استقلال روحى و بلوغ فكرى و دليل شكوفا شدن استعدادهاى درونى اوست؟!
بله، اينها علائم اميد بخشى از يك مرحله نوين زندگى انسان است يعنى همه كسانيكه «بلوغ فكرى» آنها همزمان با «بلوغ جسمى و فيزيولوژيكى» آنان آغاز ميگردد، در سنين بلوغ در دريائى از اينگونه افكار غوطهور ميشوند كه براى رهائى از آنها به هر وسيلهاى دست ميزنند، ولى براى آنها كه بلوغ فكريشان بعدها فرا ميرسد، مدتى طول مىكشد تا قيافه چنين سؤالات از زواياى افكارشان سر بيرون بياورد.
و طبعاً براى كسانيكه هميشه از نظر فكرى و روانى در حال كودكى بسر مىبرند هرگز دوران بلوغ عقلى را به خود نمىبينند، هرگز چنين سؤالات ناراحت كنندهاى پيش نخواهد آمد آنها هميشه در يك حال «آرامش آميخته با بى خبرى» بسر مىبرند. چون هرگز استقلال فكرى پيدا نكردهاند!.
در هر صورت شما هم هيچگاه از پيدايش چنين افكارى نبايد ناراحت شويد، اينها نشانه شكوفا شدن استعداد فكرى شماست، و دليل بر اين است كه وارد مرحله نوينى يعنى مرحله بلوغ فكرى، از زندگى شدهايد.
اگر اينگونه افكار براى شما پيدا شد بدانيد شما از مرحله تقليد و وابستگى قدم بيرون گذارده، وارد مرحله استقلال شدهايد، بايد بكوشيد با جديت و خونسردى راه حل منطقى و قانع كننده اين سؤالات را پيدا كنيد.
البته بهمان اندازه كه پيدايش چنين افكارى در مغز انسان اميد بخش است اگر پاسخ صحيحى باين پرسشها داده نشود خطرناك خواهد بود، زيرا در اين حال «تلاش آميخته با اميد» جاى خود را به يك نوع «خمودى و يأس و بدبينى» خواهد سپرد، لذا بسيار ديده شده كه عدهاى از جوانان بر اثر نيافتن پاسخ صحيح اين سؤالات، براى رهائى از چنگال اين گونه انديشهها، پناه به سر گرميهاى غلط، و اشباع بى قيد و شرط غرائز گوناگونى كه در اين سالها بيدار مىشود مىبرند، و مىكوشند از اين راه يكنوع آرامش خيالى و كاذب براى خود فراهم سازند.
به هر حال اين يك امر طبيعى است كه انسان هنگامى كه قدم در يك محيط تازه مىگذارد همه چيز براى او مبهم و سؤالانگيز است، و ميكوشد بكمك انديشه و فكر، اين پردههاى
ابهام را بشكافد و اسرار پشت پرده را ببيند.
ولى تازگى اين محيط هنگامى آغاز مىشود كه انسان وارد مرحله «بلوغ» مىگردد، در چنين زمانى هر كس جهان را با ديد تارهاى مينگرد و طبعاً پرسشهاى گوناگونى براى او پيدا ميشود، بنابراين از پيدايش اينگونه پرسشها هرگز ناراحت نشويد بلكه به استقبال آنها بشتابيد.
يك درياچه كوچك مخصوصاً اگر كمعمق باشد با نسيم مختصرى مىلرزد
تاره به بلوغ رسيده بودم، شخصيت تازهاى در خود احساس مىكردم، دنيا در نظرم تازگى داشت، اما آميخته با دلهره و اضطراب بود، در آن روزها كلمه «آرامش برايم بسيار لذت بخش و خيالانگيز بود.
همواره بدنبال آرامش روحى مىدويدم و متأسفانه از آن كمتر اثرى مىيافتم!.
و شايد بهمين دليل اين «كلمه» براى من با خاطرات ناگوار و اندوه بارى آميخته شده بود. گاهى از لابلاى نوشتهها و تارخ زندگى بعضى از دانشمندان چنين احساس مىكردم كه آنها روحى آرام و لبريز از عشق بحقيقت داشتهاند گويا رشته افكار و انديشههاى آنها بجاى دگرى بسته بود، و همين تكيه گاه محكم آنها را در برابر طوفانهاى سخت زندگى نگاه ميداشته است.
در برابر حوادث خونسرد، و در پيكار با مشكلات شجاع و توانا بودهاند، و حتى بر چهره مرگ، اين مرگ اسرارآميزى كه آن خود يكى از سؤالات آزار دهنده ماست لبخند مىزدند.
من از اين آرامش عجيب كه بر زندگى آنها سايه افكنده بود، لذت ميبردم و بر آن غبطه ميخوردم، ولى هر چه زواياى روحم را كاوش مىكردم اثرى از اين «آرامش» نمىديدم.
گويا كرانههاى روحم در تاريكى عميقى فرو رفته بود و از لابلاى آن تاريكى، اشباح مرموز و ناراحت كنندهاى همراه با سئوالات و پرسشهاى گوناگون بيرون ميدويدند، و سراسر روح مرا ميدان تاخت و تاز خود قرار ميدادند سپس در ميان همان تاريكىها محو مىشدند! ...
فكر مىكردم چه ميشد اگر شعاعى از آن «آرامش»: بر سراسر روح ما مىپاشيد و تمام زواياى آن را روشن مىساخت و اين «اشباح وحشتناك» كه گويا علاقه خاصى با «تاريكىها» دارند براى هميشه از صفحه روح ما طرد مىشدند ...
اين آرزوى نهائى و تقاضاى درون من بود، آرزوئى كه تنها در عالم خيال به آن دسترسى داشتم.
ولى شايد اين دانشمندان در سنين «بلوغ فكرى» همين حال را داشتهاند و با جهاد پىگيرى بر آن پيروز شدهاند و شايد با همين فكر خود را تسلى ميدادم.
بخوبى ياد دارم كه در آن سالها چه اندازه پريشان و در چه افكارى غوطه ور بودم.
گاهى احساس مىكردم كه وجود من در برابر پرسشهاى مربوط به اسرار آفرينش، آغاز و انجام زندگى، مسئله سرنوشت، و مانند آنها بسان پر كاهى است كه با وزش يك نسيم مختصر از اين سو به آن سو پرتاب ميشود.
طبيعى است يك «درياچه كوچك مخصوصاً اگر كم عمق هم باشد، نسيم مختصرى آن را به تلاطم در مىآورد، ولى اگر وسيع و عميق باشد آرامش مخصوصى بر آن حكمفرما خواهد بود، طوفانها تنها آرامش ظاهرى آنرا بهم مىزند ولى اعماق آن آرام است.
لابد اين دانشمندان كه از آرامش روحى آنها تعجب مىكنيم راه حل اساسى اين سئوالات را پيدا كرده بودند، كه اينچنين آسوده خاطر و مطمئن و آرام بودهاند، روح آنها مانند درياى عميقى بوده كه طوفانهاى سخت آرامش درون آنرا بر هم نمىزده است (ولى بر شخص نو سفرى در آغاز كار اينها امكان نداشت).
آنها عقيده داشتند كه: «آفرينش» اين جهان ساده نيست، و تمام شواهد و قرائن موجود در حوادث و پديدههاى اين عالم پهناور گواهى ميدهند كه طرح آن از يك منبع قدرت بىپايان سرچشمه گرفته، و هم اوست كه در تمام مراحل، جهان را رهبرى مىكند، قوانينى كه جهان هستى بر محور آن مىگردد بقدرى دقيق و حساب شده و اسرارآميز است كه تنها براى «كشف يك گوشه از آن بايد سالها متفكران بشر، فكر و مطالعه كنند، هر قدر علم و دانش بشر پيش مىرود، و هر نكتهاى كه از اسرار اين جهان وسيع كشف مىشود انسان را بعلم و قدرت آن مبدأ بزرگ آشناتر مىسازد و به موازات آن نور مخصوصى از «ايمان به دلها مىپاشد.
آنها معتقد بودند: اسمان راسخ و محكمى كه از مطالعه ريزه كاريها و اسرار شگفتانگيز اين جهان پهناور سرچشمه مىگيرد قلبها را لبريز از «عشق و نشاط» مىكند عشقى سوزان نسبت به مبدئى بزرگ كه طراح اصلى اين جهان پهناور است.
هنگامى كه آنها سر بر آستان پر شكوه و جلال او مىگذارند در پرتو «بندگى او» از قيد «بندگى غير او» آزاد مىشدند.
و هنگامى كه با آن مبدأ بزرگ، آن وجود لايتناهى آشنا مىشدند همه چيز (جز او) در نظرشان كوچك مىشد، بهمين دليل هرگز بخاطر از دست دادن چيزى، روح آنان دستخوش طوفانهاى اضطراب و نگرانى نمىگرديد.
با مشكلات و دشواريهاى زندگى، به اتكاى قدرت او، با شهامت مبارزه مىكردند، و همين اعتقاد و ايمان، اعصاب آنها را گرم مىساخت، و به دلهاى آنها نيرو و توان مىبخشيد تا خود را در برابر هيچ مشكلى زبون و ناتوان نبينند.
آنها خود را با «ابديت پيوسته مىديدند زيرا معتقد بودند از آنجا سرچشمه گرفته، و بهمان باز مىگردند، و بهمين دليل فنا و نابودى كه فكر آن اعصاب انسانرا مىلرزاند براى آنان مفهومى نداشت.
يك «قطره كوچك» در وسط بيابانى سوزان خيلى زود از بين مىرود اما اگر با «دريا» مربوط گردد هميشه خواهد بود و رنگ ابديت بخود مىگيرد.
«مرگ» در نظر آنها دريچهاى بسوى يك جهان تازه، جهانى كه بمراتب از دنيائى كه در آن زندگى مىكنيم، وسيعتر، لذت بخشتر، نشاطانگيزتر، و نوارانىتر بود و بنابراين آنرا مرحلهاى كاملتر از اين زندگى مىديدند.
از اين رو هرگز مرگ در نظر آنها، آن قيافه مهيبى كه از تصور آن مو بر بدن راست مىشود، نداشت، اين افكار جزء وجود آنها شده بود با تمام روح و جان خود به آن ايمان داشتند.
اما من نو سفر بودم و تازه كار و اينها برايم سراب بود!
ولى به هر حال رمز آرامش روحى آنها را در همين «طرز تفكر» مىديدم، اما افسوس، پيدا كردن اين طرز فكر در آن روز برايم ممكن نبود لذا از يك نا امنى روحى عجيب رنج مىبردم.
گويا آتشى در درون جانم روشن بود، و مرا از درون مىسوخت، بارها مىنشستم و تنها گريه مىكردم، درست نمىتوانم توضيح دهم براى چه گريه مىكردم، گمشدهاى داشتم؟ عشق مبهمى مرا رنج ميداد؟ روحم مضطرب بود و به دنبال آرامش مىگشبت و نمىيافت و ناراحت مىشد، و همچون طفل گمگشتهاى بخاطر اين سرگردانى اشك مىريخت!؟ نمىدانم اين اشكها هر چه بود كمى از شعلههاى سوزان آتش درونى را- آنهم براى مدت كوتاهى- مىكاست ولى چيزى نمىگذشت كه دوباره شعله ور مىشد و سراسر وجود مرا مىگرفت.
آرزو داشتم من هم روزى گوشهاى از آن آرامش و امنيت روحى را ببينم، در برابر حوادث سخت زندگى شجاع و جسور باشم، بر چهره خشمناك و عبوس زندگى در همه حال
بخندم، و با مشكلات با كمال قدرت بجنگم حتى از مرگ نهراسم، «آينده» براى من مانند «گذشته» روشن و خالى از ابهامهاى كشنده باشد، ولى همانطور كه گفتم من نو سفر بودم و از راه و رسم اين سفر بى خبر!
بعلاوه نمىخواستم اين آرامش روحى را در پناه يك سلسله خيالات و مطالب غير واقعى پيدا كنم و مىخواستم «واقعيت را آنچنان كه هست درك كنم و در پرتو آن گمشده خود يعنى آرامش را بيابم.
درست است كه مانند غالب افراد يك ايمان تقليدى به مبدأ هستى داشتم، و استدلالهاى ساده و كلاسيك نيز آنرا رونق مىداد، ولى اينگونه اعتقادها و استدلالها هرگز يك روح تشنه را سيراب نمىكند اينها در برابر طوفانهاى «وسوسه و ترديد» پايدارى ندارد و همواره در اعماق آنها يكنوع تزلزل وجود دارد ...
مدتها در اين اضطراب و نگرانى گذشت ...
چرا فكر كنيم؟ آيا اين فكر دشمن آرامشماست؟
گفتيم بهنگام «بلوغ فكرى» مغز هر انسانى كه مختصرى اهل فكر باشد مورد هجوم وحشتناك انواع سؤالها و پرسشها، مربوط به زندگى، مرگ، آينده، گذشته و مخصوصاً سؤالات مربوط به معماى آفرينش، سرنوشت، آغاز و انجام جهان قرار ميگيرد كه نگارنده خود يكى از آن افرادى است كه اين هجوم سيل آسا را با شدت هر چه تمامتر احساس و لمس كرده است، و رنجها كشيده تا توانسته گوشهاى از حقيقت را دريابد.
راستى خود اين موضوع مسئله مهمى است چرا طرح سؤال اينقدر آسان است، و يافتن پاسخهائى كه «عقل» و «دل» را هر دو قانع كند مشكل؟
چرا هنگامى كه مىخواهيم يك سؤال را طرح كنيم
هزاران سؤال جلو فكر ما سبز ميشود، و مانند كيسه جادوئى هر چه از آن بر ميداريم تمام شدنى نيست، و يا مانند تخم ريزى ماهيان دريا از هر سؤال صدها سؤال ديگر پيدا مىشود.
ولى بهنگام يافتن پاسخها مثل اينكه بخواهيم از قله كوه صعب العبورى بگذريم با مشكلات فراوانى رو برو مىشويم تا پاسخ يك سؤال را بيابيم؟
آيا علل اصلى اين موضوع اين نيست كه سؤالات ما در واقع فهرست «مجهولات» ماست، بنابراين مانند مجهولات ما بى انتهاست، و بعكس پاسخهاى ما فهرست «معلومات» ماست و طبعاً محدود و در برابر مجهولات ناچيز است؟!
بهر حال اكنون موقع آن رسيده است كه به اتفاق آنان كه براى نخستين بار در اين راه خطرناك و پر پيچ و خم كه چارهاى جز پيمودن آن نيست، قدم مىنهند، بار ديگر اين ره را به پيمائيم، شكى نيست كه پيمودن اين راه- مانند هر راه پر خوف و خطر ديگر- با رفيق و راهنما بهتر و عاقلانهتر است، ما مىخواهيم دست به تلاش و كوششى پى گير براى
يافتن پاسخ اين پرسشها و معماها بزنيم و تا آنجا كه قدرت داريم پيش برويم.
نخستين گام
در نخستين گام، اين فكر براى ما پيش مىآيد كه اصولًا چه لزومى دارد ما بخود زحمت بدهيم و فكر كنيم؟ براى چه بى جهت براى خود دردسر درست كنيم.
مگر نه اين است كه عدهاى اصلًا زحمت فكر كردن درباره اين مسائل را بخود نمىدهند، بى خيال بدنيا مىآيند و بى خبر از جهان مىروند (درست مانند يك گوسفند!).
آمدنشان بهر چه بود. از كجا آمدهاند و به كجا مىروند هيچكدام براى آنها معلوم نيست اصرارى هم ندارند كه معلوم باشد.
آنها مىگويند: ما را با گذشته و آينده، مبدأ و منتها آغاز و انجام، چكار تازه، چه كسى اينها را ميداند كه ما بدانيم. كس ندانست كه سر منزل مقصود كجاست
اينقدر هست كه بانگ جرسى مىآيد!
و تازه گوش ما بدهكار اين «بانگ جرس» هم نيست ميخواهد بانگى داشته باشد يا نداشته باشد.
زندگى براى آنها، مفهومى جز درك لذتهاى زود گذرى كه انسان تا به آنها نرسيده عطش سوزانى تمام ذرات وجودش را به التهاب مىآورد و بهنگام رسيدن به آنها يك حال «وازدگى» و نفرت و گاهى «وحشت!» از تو خالى بودن آنها به او دست مىدهد، ندارد.
لذتهائى كه مانند بسيارى از تابلوهاى دورنما، دلانگيز و رؤيائى است، اما هنگامى كه به آن نزديك مىشويم قطعه پارچه خشن و بى ارزشى را مىبينيم كه رنگهاى پراكنده و ناصافى آنرا پوشانيده است!
ولى اين گونه افراد كه به گفته «هدايت» همگى دهانى هستند كه يك مشت روده بدنبال آن چسبيده و به دستگاه تناسلىشان ختم مىشود، امتياز روشنى بر حيوانات و جانوران ندارند كه آنها هم افتخارشان در همينها خلاصه مىشود.
آيا هيچ آدم فهميدهاى حاضر مىشود زندگى را تنها
بخاطر اين چند كار تكرارى بى ارزش بپذيرد؟ من كه هيچ ترديدى ندارم اگر پيش از تولد، با من مشورت مىكردند كه آيا مايل هستى به دنيا بروى و در ميان انبوهى از مشكلات، چند روزى از اين لذتها بهره ببرى گيج بدنيا بيائى و گيج از دنيا بروى و ديگر هيچ من بدون هيچگونه گفتگو «عدم» را بر چنين وجودى ترجيح ميدادم، بلكه به اين پيشنهاد «وجود» مىخنديدم.
تازه اگر قبول مىكردم براى همين زندگى كوتاه با آنهمه مشكلاتش باز قبل از هر چيز «آرامشى» ميخواستم آرى آرامش همان نقطه مبهمى كه تمام خطوط تلاشها و كوششهاى ما، بالاخره به آن منتهى مىشود و يا لااقل بخاطر آن صورت مىگيرد.
اين آرامش، اين هدف اصلى تلاشها، اين گمشده نهائى كوچك و بزرگ، هرگز بدون فكر كردن و بكار انداختن انديشه براى ما ميسر نيست، زيرا:
بر خلاف آنچه بعضى فكر مىكنند، «ندانستن هرگز
مايه آرامش نيست» بلكه بيش از هر چيز وحشتناك و ترس آور و اضطرابانگيز است، جهل و نادانى همچون ظلمت است و ظلمت همواره هولانگيز بوده است.
«افراد نادان به كسانى ميمانند كه در بيانان بى انتهائى در شب تاريك وحشتزائى گرفتار شدهاند، ابر سياهى بر ظلمت شب افزوده، و حوادث مبهم زندگى براى آنان بسان طوفان هولناك، و صاعقه، و رگبارهاى سيل آسائى است كه در اين بيابان هولناك آنانرا تعقيب مىكند.
اضطراب سر تا پاى آنها را فرا گرفته، نور خيره كننده برق زودگذر و بىوفا، و صداى غرش آمرانه رعد و صاعقه، لرزه بر اندامشان انداخته، نه راهى بسوى منزل مقصود پيداست و نه پناهگاهى براى حفظ جان».(1)اما «دانائى» هر قدر كم باشد چراغ است و روشنائى و خاصيت نور آرام بخشى است همانطور كه اثر ظلمت وحشت
1) اين مثال از آيات 16 تا 20 سوره بقره اقتباس شده است.
و اضطراب است، اصولًا اگر مردم از تاريكىها مىترسند بخاطر همان ابهام آن است، اگر از مردگان وحشت دارند بخاطر ابهام وضع آنهاست، اگر از آينده خائف هستند آنهم معلول ابهام و جهل به آن مىباشد.
بنابراين آرامشى جز در دانستن، جز در يافتن پاسخ سؤالاتى كه در برابر مجهولات است پيدا نمىشود.
و اگر مىبينيم پارهاى از مردم نادان در يك «حالت بى تفاوتى شبيه آرامش» بسر مىبرند، و هيچ غمى ندارند، نبايد فراموش كنيم كه آنها از نادانى خود هم بيخبرند، و به اصطلاح «جهل مركب» دارند، آرامش آنان همچون آرامش گوسفندانى است كه با يك دسته علف آنها را بكشتارگاه مىبرند، و در برابر چشم يكديگر سر مىبردند و با خونسردى و بى تفاوتى باين صحنه نگاه مىكنند اين آرامش نيست اين حالتى شبيه بيهوشى و تخدير است.
و گرنه كسانى كه از جهل و نادانى خود باخبرند، هرگز آرامش نخواهند داشت، و در دنياى تاريكى مملو از شبحهاى
هولناك بسر مىبرند، دلهره و اضطراب هميشه بر روان آنها سايه شوم و سنگينى مىافكند.
بنابراين براى بدست آوردن آرامش روحى بايد فكر كنيم، باز هم فكر كنيم.
اصولًا اگر بنا باشد ما انديشه نكنيم اين مغز را براى چه مىخواهيم؛ چرا اين بار سنگين را يك عمر بر شانه و دوش خود حمل مىكنيم؟ چه بهتر آنرا جدا كنيم و دور اندازيم! اگر من از دستم هرگز كار نكشم و يك عمر ساكت كنار بدن من آويزان باشد حمل اين بار سنگين بى مصرف از عقل و درايت دور است!
مىگويند اين عقل و انديشه براى خاطر آن به من داده شد كه بيشتر از اين زندگى لذت ببرم، بهتر بخورم، بهتر بپوشم، بهتر آميزش جنسى داشته باشم؟
اين حرف نيز باور كردنى نيست زيرا اين همه عقلى كه بشر دارد راستى براى چنان هدف كوچك و پستى بسيار زياد است باين مىماند كه يك نيروى عظيم اتمى را در اختيار
كودكى براى بكار انداختن «روروك» او بگذارند.
پس روى هر حسابى باشد، موظفم فكر كنم، در آغاز و انجام آفرينش، در هدف زندگى، در آينده و گذشته، در حيات و مرگ در سرنوشت و در همه چيز.
آرى من قبل از هر چيز موظفم فكر كنم!
انسانيت در كوچه تاريكى مىدود كهانتهاى آن جز نگرانى مطلق نيست
همه بدنبال «خوشبختى» مىدوند و تمام تلاشها و كوششها، بخاطر آن انجام مىگيرد، ولى غالب افراد در تفسير اين كلمه دچار اشكال مىشوند، و درست نمىتوانند بگويند اين «خوشبختى» كه همه، در بدر، بدنبال آن هستند چيست؟
راستى چطور مىشود اين همه انسان دنبال يك واقعيت مبهم و غير مشخص كه از تفسير آن عاجزند بگردند.
حقيقت اين است كه اين كلمه در نظر همه مردم يك جور معنى نمىدهد، و شايد به تعداد انسانها، معانى مختلف داشته باشد، و هر كس آنرا طورى تفسير كند.
اما اينقدر مسلم است كه باتمام «اشكالات» و اختلافات كه در تفسير اين كلمه هست يك قدر مشترك را در ميان آنها ميتوان يافت و آن اينكه:
«خوشبختى» چيزى است كه هنگامى انسان به آن
مىرسد در خود احساس «آرامش» آرامش روح، آرامش تن، و آرامش وجدان مىكند، و بنابراين اگر اين كلمه را به «آرامش» كه اثر عمومى جلوههاى گوناگون آن است تفسير كنيم اشتباه نكردهايم.
اما اين تفسير ما را متوجه واقعيت تلخى مىكند كه اگر چه پذيرفتن آن دردناك است ولى چارهاى جز اعتراف بآن نداريم و آن اينكه:
اگر خوشبختى بمعنى آرامش باشد بايد قبول كنيم كه مخصوصاً در جهان امروز «خوشبختى» ابداً وجود ندارد، چون كسى را نمىيابيم كه روحش آرام، جسمش آرام، و وجدانش آرام باشد.
در عصر ما همه چيز هست، اما آرامش نيست و اگر آن را عصر دلهره و اضطراب بناميم توصيف نادرستى نخواهد بود با اينكه تمام تلاشها بخاطر آن صورت مىگيرد اما عجيب اينست روز بروز فاصله ميان مردم عصر ما و اين «گمشده بزرگ» بيشتر ميشود!
نشانه اين عدم آرامش همه جا بچشم ميخورد، در درون بارها و ميكدهها، دخمههاى اگزيها، در مراكز پخش مصرف مواد مخدره، در بيمارستانهاى روانى، و در مطب اغلب پزشكان، همه دنبال اين گمشده بزرگ مىگردند، و چون به وجود واقعى آن دست نمىيابند به وجودهاى بدلى و آنچه آنرا آرامش مىپندارند پناه ميبرند.
اين آرامش بقدرى در نظر انسان پر ارزش است كه حتى گاهى جان خود را بر سر آن مىنهد، و براى رسيدن به آن- به خيال خود- دست به انتحار ميزند تا اين گمشده را كه در روشنائيهاى «وجود نتوانست پيدا كند در لابلاى پردههاى ظلمت «عدم» بيابد! (چه خيال خامى! ...)
«صادق هدايت» كه هم نوشته هايش و هم تاريخ زندگيش تجسم روشنى از نا آرامى و عطش براى يافتن آرامش بود، و متأسفانه با همه استعداد و ذوق سرشارى كه داشت سرانجام در بيراهههاى زندگى پس از يأس كامل از رسيدن باين سرچشمه و هم مأيوس ساختن پيروان مكتب خود بطرز دردناكى جان
سپرد، در مقدمه اثر معروش «بوف كور» چنين مىنويسد:
«در زندگى زخمهائى هست كه مثل خوره روح را آهسته و در انزوا مىخورد و ميتراشد، اين دردها را نمىشود به كسى اظهار كرد ... بشر هنوز چاره و دوائى برايش پيدا نكرده و تنها داروى آن فراموشى بتوسط شراب، و خواب مصنوعى بوسيله افيون و مواد مخدره است، ولى افسوس كه تأثير اينگونه داروها موقت است و بجاى تسكين پس از مدتى بر شدت درد مىافزايد!» ...
اين زخمها و دردهائى كه «هدايت» به آنها اشاره ميكند چيزى جز ناآراميها، دلهرهها و نگرانيها از آنچه واقع شده، و از آنچه هنوز در پشت پردههاى تاريك آينده براى اظهار وجود «نوبت» گرفتهاند نيست.
از نمونههاى تكامل يافته اين اضطراب و وحشت، نگرانى آميخته به بيمارى روانى است كه او در يكى از صحنههاى «بوف كور» در مورد قهرمانش ترسيم مىكند:
«... در اين رختخواب نمناكى كه بوى عرق گرفته بود، وقتى پلكهاى چشم سنگين مىشد و مىخواستم خودم خودم را تسليم
نيستى و شب جاودانى كنم همه يادبودهاى گمشده و ترسهاى فراموش شدهام از سر نو جان مىگرفت.
ترس اينكه پرهاى متكا تيغه خنجر بشود! دكمه سترهاى بى اندازه بزرگ باندازه سنگ آسيا بشود! ترس اينكه تكه نان لواش كه به زمين مىافتد مثل شيشه بشكند! دلواپسى اينكه اگر خوابم ببرد روغن پيهسوز بزمين بريزد و شهر آتش بگيرد! وسواس اينكه پاهاى سگ جلو دكان قصابى مثل سم اسب صدا كند! ... ترس اينكه رختخوابم سنگ قبر بشود و بوسيله لولا دور خودش بلغزد و مرا مدفون كند! ... هول و هراس اينكه صدايم ببرد و هر چه فرياد بزنم كسى بدادم نرسيد!)(1)گرچه او قهرمان اين صحنهها را يكنفر ماليخوليائى فرض كرده، ولى هر چه هست مخصوصاً با توجه به استقبالى كه حتى در كشورهاى اروپائى از اين اثر شده.
ميتواند دردها و نگرانيهائى را كه بر افكار مردم عصر ما سايه افكنده، بازگو كند، اين نشانه ديگرى از وضع فكرى و روانى مردم عصر ماست.
1) بوف كور صفحه 140.
رئيس جمهور امريكا (نيكسون) در نخستين نطق خود پس از اداى سوگند بعنوان سى و هفتمين رئيس جمهور آن كشور، كه طبعاً بايد دست روى نقاط حساسى بگذارد كه مورد توجه ملت صنعتى پر پولى مانند آمريكا گردد به اين حقيقت تلخ اعتراف كرده و گفت:
«ما گرداگرد خويش زندگانيهاى تو خالى مىبينيم، در آرزوى ارضا شدن هستيم» «ولى ارضا نميشويم».
اين زندگانيهاى تو خالى كه نيكسون بآن اشاره ميكند چيزى جز زندگانى منهاى «آرامش» نيست، چون آرامش در آن نيست هيچ در آن نيست و تو خالى است، اگر چه ظاهراً همه وسائل زندگى در آن محيط هست و همه دنيا خراب شده تا آنجا آباد گردد.
شايد بهترين تعبير در ترسيم وضع دردناك ناآرامى روح بشر در عصر ما همان است كه «پولانسكى» گفت:
او كه از چهرههاى مشهور هاليوود (شهرى كه باصطلاح مىخواهد براى دنيا شادى و سرگرمى بيافريند!) هست پس از بيدار شدن موقت از نشئههاى «زندگى سينمائى» بر اثر
ضربه شديد قتل همسرش «شارون تيت» چنين گفت:
«من مىبينم كه انسانيت در كوچه تاريكى مىدود كه در انتهاى آن چيزى جز نگرانى مطلق نيست»!
يكبار ديگر اين جمله را تكرار كنيد «من مىبينم كه انسانيت در كوچه تاريكى ميدود كه در انتهاى آن چيزى جز نگرانى مطلق نيست» ... آرى نگرانى مطلق!
ولى على زغم اين يأس و نوميدى و تسليم در برابر اضطراب و نگرانى و بالاخره تسليم در برابر مرگ، اگر از بيراهه نرويم پيدا كردن اين گمشده بزرگ يعنى آرامش كامل كار مشكلى نيست و يا اگر مشكل است لااقل محال نيست.
حالت بى ايمانى همچون «حالت بى وزنى»
اضطرابانگيز و دلهره آور است
على رغم كوششهاى جمعى از ماترياليستها كه سعى دارند ساختمان «انسان» را تشبيه به ساختمان يك «ماشين» كنند تحقيق و بررسىها، مخصوصاً در جنبههاى روانى انسان، نشان ميدهد كه تفاوت ميان اين دو بقدرى است كه حتى شباهتهاى آنها را بدست فراموشى مىسپارد.
يكى از امتيازات و مشخصات انسان اين است كه بدون عقيده و هدف و يا به تعبير ديگر بدون اتكا به يك «ايدئولوژى» نمىتواند زندگى كند، در حالى كه ماشين براى ادامه حيات خود، نه «فكر» مىخواهد و نه «ايدئولوژى».
اين بارزترين خصوصيات انسان است، بطورى كه اگر بجاى تعريف معروف «انسان حيوان ناطق است» بگوئيم انسان حيوان متفكر و صاحب ايده است تعريف رساترى خواهد بود، گرچه تفسيرهائى كه فلاسفه براى «نطق» كردهاند
نيز سر از مسئله «تفكر و ادراك» بيرون مىآورد.
بهر حال، همانطور كه جسم انسان آب و مواد غدائى ميخواهد، «فكر و عقيده» نيز غذاى روح است و به همين دليل هر انسانى احساس يك نوع نياز طبيعى به داشتن يك طرز تفكر، و پيروى از يك «مكتب فكرى» مىكند و بدون آن خلاء هولناكى در درون خود احساس مىنمايد.
حال اگر دسترسى به مكاتب صحيح فكرى پيدا نكند ناچار اين خلاء را با اوهام و خرافات و اساطير و افسانهها پر خواهد كرد و علت گرايش اقوام عقب افتاده را به اوهام و خرافات در همين جا بايد جستجو كرد. خلاصه، اين نياز يك نياز طبيعى و مسلم است.
حالت بى عقيدهاى را براى انسان مىتوان بحالت بى وزنى تشبيه كرد، مطالعات فضائى نشان مىدهد كه انسان در حال بى وزنى قادر بكنترل خود نيست، يعنى با مختصر حركتى به هر سو پرتاب مىشود، حتى هنگام غذا خوردن و جويدن غذا بايد دهان خود را كاملًا ببندد والا هر ذرهاى از غذائى كه در دهان اوست با مختصر حركت زبان و دندان
بيك سو پرتاب مىگردد.
ميگويند احساسى كه در حالت بى وزنى به انسان دست مىدهد شبيه احساس كسى است كه در حال سقوط در چاه عميق و بى انتهائى باشد، زيرا ما، در زندگى عادى خود هرگز حال بى وزنى را جز در حال «سقوط آزاد» احساس نمىكنيم در حال سقوط آزاد از بلندى انسان در يك نوع حالت بى وزنى به سر ميبرد.
در حال بىوزنى انسان به هيچ وجه «آرامش» ندارد و شايد به همين جهت است كه دانشمندان فضائى مىكوشند براى مسافران فضا، يك نوع وزن مصنوعى از طريق ايجاد حركت دورانى و نيروى گريز از مركز ايجاد كنند تا بتوانند به آنها آرامش بيشترى دهند.
فقدان عقيده و ايمان و هدف نيز يك نوع «حالت بىوزنى روانى» محسوب ميشود، در چنين حالتى انسان بخوبى احساس مىكند كه هيچ نوع تكيه گاهى ندارد و همچون كسى است كه در چاه عميق و بى انتهائى سقوط مىكند، يك ناراحتى مرموز و جانكاه از درون او را ميخورد و با اندك چيزى به هر سو پرتاب مىشود.
تأثير عوامل و انگيزههاى گوناگون بر روى افكار او كه در حالت بى تفاوتى به سر مىبرد و طبعاً مانند يك شهر بلادفاع در برابر هجوم لشكريان بيگانه است، بر اين ناآرامى مىافزايد.
ايمان و هدف به هر صورت كه باشد اثر «آرامبخش» معجزهآساى خود را دارد، به انسان وزن مىدهد، زيانها و از دست دادن سرمايهها را توجيه مىكند، افق آينده را روشن مىسازد و نور اميد به زندگى انسان مىپاشد و بر نيروى فعاليت او مىافزايد و به پايدارى دعوت مىكند.
ولى بايد توجه داشت نقطه اتكاى روح و فكر انسان هنگامى مىتواند اين اثر را به طور عالى به او ببخشد كه خود يك نقطه ثابت و غير متزلزل باشد، به اين معنى كه دست تحول به سوى آن گشوده نشود.
هدفهاى مادى و آنچه بر محور ماده متغير مىگردد، از اين خاصيت بى بهرهاند، آنها خودشان تكيه گاه مىخواهند، چگونه مىتوانند تكيه گاه افكار و ارواح ما گردند.
آلبرت اينشتاين نابغه عصر ما در عين اينكه او خود
يك فرد مذهبى است، ولى مذهبش- به گفته خودش- با مذاهب مردم عادى تفاوت دارد، پيدايش بسيارى از مذاهب را معلول انگيزههاى خاصى از جمله كمبودهاى روانى انسان مىداند و در اين باره سخنى دارد كه در اين بحث قابل استنتاج است.
او درباره چگونگى پيدايش «مذهب اخلاقى» (مذهبى كه بر اثر كمبودهاى اجتماعى به وجود آمده نه بر اثر مطالعه اسرار كاينات و آفرينش) مىگويد:
«خصيصه اجتماعى بشرنيز يكى از تبلورات مذهب است، يك فرد مىبيند پدر و مادر، خويشان و رهبران و بزرگان مىميرند و يك يك اطراف او را خالى مىكنند.
پس آرزوى هدايت شدن، دوست داشتن، محبوب بودن و اتكا و اميد داشتن به كسى، زمينه قبول «خدا» را در او ايجاد مىكند.»(1)اينشتاين در اين سخن ناخودآگاه به اين حقيقت اعتراف كرده كه موضوعات متغير و متحول نمىتواند تكيه گاه روحى انسان باشد و انسان گمشده خود را در آنها بيابد بلكه اين «تكيه گاه آرام بخش» بايد حتماً يك مبدأ ثابت فناناپذير و
1) دنيايى كه من مىبينم، صفحه 55.
طبعاً مافوق جهان ماده بوده باشد.
اينجاست كه نقش ايمان به يك مبدأ مافوق طبيعى، يك مبدأ لايتغير ابدى و ازلى در آرامش روحى انسانها، روشن مىگردد.
جالب توجه اينكه حتى «ماترياليستها» بدون توجه، به اين حقيقت اعتراف كرده و روى اثر آرام بخشى «ايمان» صحه گذاردهاند، زيرا مىدانيم آنها اين سخن را بارها تكرار مىكنند كه:
اعتقاد به مبدئى به نام خدا زائيده «ترس» بشر است، برتراند راسل به تقليد از ماترياليستهاى پيش از خود مىگويد «گمان مىكنم منشأ مذهب قبل از هر چيز ديگر، ترس و وحشت انسان باشد، ترس از بلاهاى طبيعى، ترس از آسيبى كه ديگران ممكن است به او برسانند و ناراحتى هايى كه بعد از انجام اعمال خلاف كه بر اثر طغيان شهوات از وى سر زده، دست مىدهد- سپس اضافه مىكند- مذهب از شدت اين خوف و ناراحتى مىكاهد»(1)اين سخن گرچه ارزش فلسفى ندارد، زيرا مىدانيم اعتقاد
1) نقل با تلخيص از جهانى كه من مىشناسم، ص 68.
به چنان مبدئى قبل از آنكه معلول «ترس از حوادث اتفاقى طبيعى»، باشد معلول درك «حوادث منظم دائمى» و «نظام غير قابل انكار كائنات» است كه انسان در هر عصرى به قدر شايستگى خود از آن اطلاعاتى داشته است خواه اين اطلاعات محدود باشد و يا وسيع.
ولى اين سخن به هر حال بازگو كننده اين واقعيت است كه ايمان به چنان مبدئى مىتواند انسان را در غلبه بر ترس و وحشت و اضطراب يارى كند.
نكته قابل توجه ديگر اينكه كمونيستها كه سر سختترين مخالفان ايمان مذهبى و عقيده به جهان ماوراى طبيعى هستند و با مذاهب نه تنها به عنوان يك ايدئولوژى فلسفى مخالفند بلكه به عنوان يك مانع تاكتيكى نيز بر سر راه اهداف سياسى و اقتصادى و اجتماعى خود، مبارزه مىكنند، باز نتوانستهاند اثر آرام بخشى ايمان به خدا را انكار كنند منتها آن را در لفافه «تخدير» جلوه داده و مذهب را به اصطلاح افيون تودهها مىدانند.
از اين دو طرز تفكر كداميك آرام بخشتر است؟
چرا بعضى در زندان، در هنگام مرگ و حتى در برابر چوبه دار و تيغه گيوتين، آرامش خود را حفظ مىكنند، در حالى كه بعضى ديگر در قصرهاى مجلل و با داشتن همه گونه وسائل ظاهرى، ناراحت و پريشان به نظر مىرسند؟!
چرا بعضى در برابر ناملايمات كوچك، فوراً دست به سوى وسائل انتحار مىبرند، ولى بعضى ديگر همچون كوه، در برابر سختترين حوادث زندگى ايستادگى به خرج مىدهند؟
چرا بعضى حتى با داشتن اعضاى ناقص، يا محروميتهاى جانكاه ديگر، با نشاطند، ولى بعضى با نداشتن هيچ يك از اينها و ظاهراً بدون هيچ دليل، در رنج و عذابند؟
اين چراها- مانند بسيارى از چراهاى ديگر- يك پاسخ بيش ندارد و آن اينكه آرامش روحى ما پيش از آنكه به ظواهر جسمى ما ارتباط داشته باشد به طرز تفكر و چگونگى ايدئولوژى و برداشت ما از جهانى كه در آن زندگى مىكنيم، مربوط است.
در فلسفه مىخوانيم «حالات روحى» و «فعاليتهاى خارجى» ما همواره از «صور ذهنى» ما سرچشمه مىگيرد، عشق، عداوت، نگرانى، اضطراب، ترس، آرامش و هر گونه فعاليت و كوشش جسمانى ما به دنبال تصوراتى صورت مىگيرد كه در فكر ما خودنمايى مىكند، حتى اگر صورتهاى ذهنى ما، با واقعيتهاى عينى نيز تطبيق نكند اين اثرها را به دنبال خواهد داشت، در حالى كه وجود عينى به تنهايى (در صورتى كه در ذهن ما منعكس نگردد) هرگز منشأ اثر جسمى و فعاليتهاى ارادى نخواهد بود.
اكنون براى روشن شدن اين حقيقت كه آرامش و اضطراب روحى ما بستگى به طرز عقيده و فكر ما دارد، ميان دو طرز فكر زير مقايسه كنيد:
1- يك فرد ماترياليست چنين مىانديشد.
پس از آن از ما چه مىماند؟ هيچ، آرى هيچ، فقط مشتى خاك و گازهاى پراكنده در فضا؟
مسائلى از قبيل آرامگاه مجلل، نام نيك، لوحه افتخار، بناى ياد، تاج گل، شخصيت تاريخى- و مانند اينها را براى
فريب دادن خود و احساس كاذب يك نوع بقاء و ادامه وجود و هستى- ساخته و پرداختهايم و گرنه هنگامى كه ما هيچ و پوچ شويم اينها چه اثرى مىتواند داشته باشد؟!
اصولًا ما پس از مرگ چه هستيم كه بتوانيم از اين تشريفات بى روح احساس لذت و رضايت و غرور كنيم؟ شايد اكنون كه زندهايم تصور وجود چنان عناوينى بعد از مرگ، ما را دلخوش كند، ولى مسلماً آن روز هيچ اثرى براى ما نخواهد داشت.
اين عناوين را گويا براى تحميق زندهها و واداشتن به كار و زحمت و فداكارى بيشتر ساختهاند، نه به خاطر يك واقعيت و يا پاداش براى از دست رفتگان، مگر آنها چيزى از اين پاداشها را درك مىكنند؟
اينكارها درست به آن مىماند كه هزار نوع غذاى رنگين و وسايل پذيرايى اطراف جسد بى جان مردهاى بچينند او از آنها چه سودى خواهد برد؟
را نچشيده پيرى و ناتوانى و انواع محروميتها و بيمارىها ما را به صورت يك عضو طرد شده از اجتماع در مىآورد تازه هر علم و دانش و ثروت اندوختهاى داريم بايد بگذاريم و به سوى نيستى مطلق روانه شويم و در ميان امواج وحشتناك اين «درياى ظلمات» به سان رؤيايى كه از مغز كودكى به سرعت برق مىگذرد، محو گرديم.
وانگهى در اين چند روزى كه چشممان باز است اگر احساسى داشته باشيم در عذاب خواهيم بود زيرا بايد ناظر هزار گونه بى عدالتى و تبعيضات باشيم.
يكى اصلًا غذا ندارد، اما ديگرى هنوز از مادر متولد نشده هزاران چشم مراقب اوست تا از گزند روزگار مصونش دارند.
اگر حسابى در كار است چرا بعضى از گرسنگى مىميرند يا پشت در بيمارستانها جان مىدهند، اما ديگرى به قدرى ثروت دارد كه نمىداند چگونه خرج كند، ناچار براى كشتن ثروت دست به سوى كارهاى احمقانهاى دراز مىكند و مثلًا يك تمبر پستى را به قيمت دو ميليون تومان مىخرد و يا مبلغ هنگفتى را
به گربه و سگ عزيزش! مىبخشد و او را صاحب الاف و الوف مىكند، چرا بيمارىها بى رحمانه كودكان بى گناه و افراد خدمتگزار را درو مىكنند، در حالى كه جمعى از دزدان و چپاولگران به رقص و پايكوبى مشغولند.
قانون جبر علت و معلول با خشونت انعطاف ناپذيرى بر سراسر وجود ما، بلكه بر تمام جهان هستى حكومت مىكند و در واقع سلطان حكمران جهان، همين قانون چشم و گوش بسته فاقد رحم و عدالت است، نه تنها تاريخ زندگى ما، بلكه سرتاسر تاريخ بشريت را گويا از اول نوشتهاند، و همچون نمايشنامهاى بدون ذرهاى كم و كاس تاجرا مىشود و ما در چنگال اين سرنوشت كمترين اختيارى از خود نداريم!
اصلًا يكى نيست بپرسد (و اگر هم بپرسد، كسى نيست جواب بدهد) كه ما براى چه به اين جا آمديم و چرا از اينجا مىرويم؟ نه در آمدنمان با ما مشورت شده و نه در رفتنمان مشورت خواهد شد، ولى نه، معلوم است كه طبيعت كور و كر هدفى نداشته، يك بازى بى معنى شروع كرده و آن را پايان
مىدهد و ديگر بار ...
ممكن نيست كسى ماترياليست باشد و از نظر «تفكر فلسفى» اين چنين كه در بالا گفته شد، فكر نكند وحشت و اضطراب كه از اين نوع تفكر به انسان دست مىدهد كاملًا قابل درك است، البته ممكن است طرفداران اين مكتب سعى كنند درباره اين مطالب كمتر بينديشند، و چنان خود را سرگرم زندگى و وسائل گوناگون سرگرم مىسازند كه اصلًا مجال چنين افكارى براى آنها پيدا نشود، ولى مسلماً به مجرد اين كه فرصت كوتاهى براى فكر كردن بيابند امواج سهمگين اين افكار ضربات سنگين خود را بر آنها وارد مىسازند.
طرز فكر دوم
كلى است كه آن را با هدف مشخصى ايجاد كرده و همواره در مسير همان هدف رهبرى مىكند. آن مبدأ بزرگ چون سرچشمه همه هستىها و قدرتهاست، طبعاً هيچگونه نيازى به ما ندارد، و هم اوست كه ما را براى هدف عالى «تكامل» پديد آورده است، مسلماً چنان مبدئى با اين مشخصات بينهايت با ما مهربان خواهد بود.
مگر او امكانات فراوانى براى بهتر زيستن در اختيار ما نگذارده و ما را غرق انواع مواهب خويش نساخته است؟ آرى او ما را براى «زندگى» و «تكامل» آفريده و امكانات آن را نيز به ما داده است.
اگر ما گرفتار ناراحتى هايى مىشويم بر اثر عدم آشنايى ما به قوانين آفرينش و امكانات وسيعى است كه در اختيار گذارده شده و يا بر اثر به كار نبستن آنهاست.
مثلًا ما با آشنايى به قوانين طبيعت و استفاده از امكاناتى كه داريم مىتوانيم چنان خانه هايى بسازيم كه زلزلهها كوچكترين اثرى روى آن نگذارد و با استفاده از اصول بهداشت و امكان بهزيستى و خواص درمانى داروها چنان زندگى كنيم
كه فردناقص و ناتوان و معيوبى وجود نداشته باشد، پس اين ويرانىها و مصيبتها و افراد ناقص و معيوب و ناتوان از خود ماست!
اين بى عدالتىها نيز همه معلول تقسيم بندىهاى غلط اجتماعى ماست، و با تغيير اين سيستم غلط همه اين بى عدالتىها از ميان مىرود و همه مىتوانند از مواهب زندگى استفاده كنند.
آخر ما مثل چرخها و پيچ و مهرههاى ماشين مجبور به حركات جبرى نيستيم، اين مائيم كه با داشتن آزادى اراده نقشه صحيح يا غلطى براى زندگى خويش ترسيم مىكنيم و از آن همه مواهب «حسن استفاده» يا «سوء استفاده» مىنمائيم.
«سرنوشت» به آن معناى ماشينى ابداً درست نيست و «جبر تاريخ» به اين معنى نيز غلط است و اگر باشد بايد به مفهوم ديگر تفسير گردد.
وجود ما از دو طرف به «ابديت» پيوسته است و سلسله تكاملى وجود ما با مرگ هرگز قطع نمىشود، به جاى كلمه نفرت
انگيز مرگ بايد جمله «انتقال به يك جهان وسيعتر» را به كار بريم جهانى كه نسبت به اين جهان همچون اين جهان است نسبت به عالم «رحم مادر» و به اين ترتيب ما با مرگ هيچ چيز را از دست نخواهيم داد.
مسلماً ما از همه اسرار هستى آگاهى نداريم، ولى اين را مىدانيم كه هرچه در علم و دانش پيش برويم، چهره درخشانترى از نظام هستى و زيبايىها و ظرافتهاى آن در برابر ديدگان ما مجسم مىگردد و روى اين حساب، دليل ندارد كه آن طراح چيره دست كمترين بى نظمى و بى عدالتى درباره ما انجام دهد.
تمام هستى ما افراد بشر كه روى زمين زندگى داريم به سان قطره آبى است كه در منقار مرغى باشد. اگر اين پرنده سبكبال اوج بگيرد و اين قطره كوچك را روى اقيانوس بى پايانى بيندازد براى آن اقيانوس چه فرق مىكند؟ بنابر اين ما براى خدمت به مبدأ بزرگ هستى آفريده نشدهايم بلكه او ما را براى «سعادت» خودمان به وجود آورده است.
فعلًا كار به اين نداريم كه كداميك از اين دو طرز تفكر از نظر استدلالات فلسفى صحيح و كداميك مردود داست اين بحث را به آينده وامىگذاريم.
فعلًا منظور اين است كداميك از اين دو طرز تفكر (قطع نظر از استدلالات فلسفى) مىتواند «آرامش واقعى» ما را تأمين كند و كداميك ما را در عالمى از بدبينى و سوء ظن و نفرت و يأس و احساس تنهايى فرو برد؟
پاسخ اين سؤال روشن است.
آيا با اين حال مىتوانيم در انتخاب يكى از اين دو مكتب كه تا اين اندازه درسرنوشت ما اثر دارد بى تفاوت بمانيم و يا لااقل استدلالات طرفداران هر يك ازاين دو طرز تفكر را درباره جهان هستى مورد بررسى دقيق قرار ندهيم؟
اين بحث را با گفتار جالبى از ارنست آدلف پزشك و جراح معروف پايان مىدهيم:
«من با تجربيات فراوان» به اين نكته پى بردهام كه از اين پس بايد جسم بيمار را با به كار بردن وسائل طبى و جراحى و روح او را با تقويت نيروى ايمان به خدا درمان كنم، زيرا اعتماد من به داروها و جراحى و ايمان من به پروردگار «هر دو» روى مبانى علمى استوار شده است ...
اين تجربه و استنتاج من اكنون مصادف با پيدايش نوعى بيدراى در جهان پزشكى شده و آن توجه پزشكان به عامل روانى بيماريهاست.
مثلًا امروز ثابت شده كه هشتاد درصدبيمارانى كه در شهرهاى مهم آمريكا به پزشكان مراجعه مىكنند يك عامل مهم روانى دارند، و در حدود نصف اين هشاد درصد هيچگونه تظاهر جسمانى براى تشخيص بيمارى نشان نمىدهند! بايد توجه داشت كه به عقيده پزشكان اين افراد كه بيمارند و در بدنشان بيمارى عضوى ديده نمىشود بيمارى خيالى نيستند، بلكه واقعاً مريضند ....
به نظر پزشكان روانى مهمترين علل بيمارى آنها عبارتند از گناه، كينه توزى، نداشتن عفو و گذشت، ترس، اضطراب
شكست و محروميت، عدم تصميم و اراده، شك و ترديد و افسردگى.
ولى بدبختانه بعضى از پزشكان روانى هنگام جست و جوى عوامل اين بيمارىها چون خودشان به خدا ايمان ندارند مسئله «ايمان به خدا» را از نظر دور مىدارند.(1)
1) اثبات وجود خدا- صحفه 238 و 239.
آيا شما هم مانند چنين سرگذشتى تاكنون داشتهايد؟
همه چيز اين جهان مادى شنيدنش بيش از ديدن و دور نمايش بيش از نزديكآن است، در حالى كه همه چيز سراى ديگر ديدنش بيش از شنيدن و نزديكش پرشكوهتر و با عظمتتر از دورنماى آن مىباشد.
(على عليه السلام)
مىگويند در دل هر اتم خلاء هولناكى است كه ذرات و اجزاى ناچيز اتم در آن خلاء، يعنى در هيچ شناورند!
«پرفسور ژوليو» دانشمند اتم شناس اطمينان مىدهد كه اگر بتوانيم بدن خود را چنان تحت فشار قرار دهيم كه تمام اين فضاهاى خالى از ميان اتمهاى آن برچيده شود هيكل
ما به صورت يك ذره غبار در مىآيد كه به زحمت با ذره بين قابل رؤيت است! و البته وزن اين يك ذره غبار مثل همان 72 كيلوگرم است.
و به اين حساب اگر دستگاه پرس با عظمتى به بزرگى كره زمين باشد و اين كره خاكى را در درون آن به اصطلاح «پرس اتمى» كنيم، تمام اين اراضى پهناور كاخها و گنجها و مزارع آباد و باغهاى سرسبز و معادن و منابع زيرزمينى و روى زمينى و بالاخره همه كره زمين، به صورت كره كوچكى در مىآيد كه باور كردنش مشكل است.
مثل اينكه همه چيزهايى كه به جهان ماده پيوستگى دارد همين حال «اتم» را دارند، از دور خيلى با شكوه و پر جلوه است اما به هنگام نزديكى چنان تو خالى به نظر مىرسد كه در دالان بى انتهايش جز صداى خشك انعكاس گامهاى ما كه به سوى هدف بيهوده و نامعلومى پيش مىرود چيزى شنيده نمىشود.
ما هر قدر بدبين باشيم باز نمىتوانيم گفتار اين همه بزرگان دنيا كه به هنگام نيل به معشوقها و هدفهاى مادى خود، از عدم احساس خوشبختى، زبان به گله و شكايت گشودهاند
بر يكنوع رياكارى حمل كنيم.
از كجا كه ما نيز همان مراحل را پشت سر بگذاريم با آنها هم صدا نشويم؟ به خصوص كه در پارهاى از موارد نيز آن را آزمودهايم.
اكنون بياييد نمونه هايى از اين دور نماهاى زيبا و دلانگيز و در عين حال تو خالى، را مثلًا از زبان يك «وزير» بشنويم.
«... تصديق مىكنيد در محيطى كه بر اثر به هم خوردن تعادل عرضه و تقاضا قبول شدن در كنكور دانشگاه بى شباهت به برنده شدن جايزه نوبل، يا لااقل جوايز بزرگ بخت آزمايى و هم وزن خود و خانواده خود پول بردن، نيست در چنين محيطى هيچ چيز براى يك جوان پشت كنكور مانده لذت بخشتر از اين نمىباشد كه يك روز در روزنامهها- در ميان يك مشت دلهره و اضطراب- نام خود را در ليس قبول شدگان ببيند و بداند كه در امتحانات ورود به دانشگاه پيروز شده است!
من فكر مىكردم اگر چنين حادثه مسرّت بخشى رخ
دهد ديگر هيچ غمى در زندگى نخواهم داشت، ستاره سعادت من در آسمان زندگى خواهد درخشيد، همه چيز بروى من لبخند مىزند و هيچ چيز كم و كسر ندارم.
فكر مىكردم آسمان دانشگاه رنگ ديگرى دارد رنگى كه جز «خوشبختى» نامى براى آن نمىتوان يافت.
اما همين كه به دانشگاه قدم گذاردم با كمال تعجب ديدم آسمانش همان رنگى را دارد كه چشمم با آن آشناست، بلكه تازه آغاز مشكلات و دردسرهاى طاقت فرساست هم جور استاد دارد و هم قهر پدر!
مشكل كمبود استاد و وسائل آموزشى، مشكلات كمر شكن مالى، طغيان غريزه جنسى و محروميتهاى گوناگون، همه مانند كوه صعب العبورى در برابر من خودنمايى مىكرد، فكر مىكردم اگر روزى مانند قهرمانان قله اورست از اين گردنه بگذرم و از محيط تنگ و پررنجى كه مانند ديوارهاى قبر در شب اول روح و جسم مرا مىفشارد آزاد شوم و به وصال همان «مدركى» كه «تنها» به خاطر آن اين همه كوشش و فداكارى به خرج دادهام برسم، ديگر سعادت و خوشبختى به تمام معنى
واقعى كلمه درب خانه مرا محكم خواهد كوفت!
اين ديگر مثل خيالات دوران پشت كنكور نيست، اين دفعه راستى آسمان رنگ ديگرى خواهد داشت، زيرا من تاكنون در حاشيه زندگى بودهام و به همين دليل همه نسبت به من با ديده تحقير، با همان ديدهاى كه به دستگاههاى بلعنده ثروت، نگاه مىكنند- مىنگريستند، اما پس از فراغت از تحصيل مانند يك «موتور پرقدرت توليدى» در چشم همه محترمم، نهالى هستم كه به ثمر نشسته، «هر جا قدم نهم قدمم خير مقدم است»!
در هر مجلسى ورود كنم صداى آقاى دكتر! ... و جناب مهندس! ... از هر سو بلند است به خاطر همين موقعيت و مقام هم كه باشد تمام نيشهاى زحمات دوران تحصيل را چون نوش به جان مىخرم.
فارق التحصيل شدم، تازه، «جوانى بودم بيكار و جوياى كار»! به هر درى مىزدم دستم به كارى بند نمىشد هر شب با پول قرضى كه بود روزنامه را مىخريدم و قبل از هر چيز
به دنبال آگهىهاى استخدام مىگشتم، اما هر چه كوشش مىكردم كارى مناسب به دست نمىآوردم.
خود را همچون يك سرمايه دار احساس مىكردم كه به قيمت جان خود كالاهاى گرانبهايى تهيه نموده، اما كالاهاى او باد كرده و خريدارى در كار نيست، با خود مىگفتم راستى مثل اينكه مردم چشم ندارند اين همه كالاى پرقيمت را ببينند؟
باز هم صد رحمت به دوران دانشگاه، هم ورزش و سرگرمى داشتيم و هم كسى از من توقع نداشت، حالا پدر و مادر، برادر زاده و كاسب سرگذر و حمامى همه از آقاى دكتر و جناب مهندس توقع دارند من هم كه آه در بساط ندارم!
بيكارى مانند موريانهاى به جانم افتاده و از درون مرا مىخورد دارم ديوانه مىشوم حتى براى اطوى لباس و واكس كفش كهنهام كه مىكوشم آن را مانند صورتم براق نگهدارم بايد از اين و آن قرض كنم.
به هر مؤسسهاى سر مىزنم، اين يكى مىگويد آقا تازگى كادر ما تكميل شده، ديگرى مىگويد اى كاش دو روز قبل مراجعه كرده بوديد به كسى مانند شما نياز داشتيم، ديگرى
پاسخ مىدهد در كريدورهاى فلان وزارت خانه شايع است كه تا شب عيد اداره تازهاى بر ادارات بى شمار آن افزوده مىشود لطفاً برويد نام خود را در ليست انتظار ثبت كنيد، شايد قرعه كشى بشود و به نام شما اصابت كند.
روزهاى دردناكى را مىگذراندم، هيچ گاه اينقدر ناراحت نبودم با خود مىگفتم آيا از من بيچارهتر در اجتماع پيدا مىشود؟
يك نفر آبرومند مانند من به كجا بايد پناه ببرد؟ گويا خانههاى شهر همه خانههاى قبرند و اين ماشينهاى پرهياهو همه تابوتند و مردمى كه در كوچهها و خيابانها ميلولند اسكلتهاى متحركى هستند كه از سكوت اين قبرستان به ستوه آمده و با عاريه كردن ارواح شياطين به حركت در آمدهاند نه رحمى در دل آنهاست نه عاطفهاى.
گويا خاكستر غليظى از غم و اندوه از آسمان مىبارند همه چيز به رنگ غم درآمده، حدود 30 سال از عمرم مىگذرد نه كارى نه خانهاى نه زن و فرزندى و نه زندگى رو به راهى، گذشته همه زحمت بوده و آينده همه مبهم و وحشتناك!
آن قدر كه فكر آينده مبهم مرا رنج مىدهد به ياد آوردن رنجهاى گذشته مرا ناراحت نمىسازد.
بالاخره با توصيه اين و آن و پناه بردن به افرادى كه سر فرود آوردن در برابر آنها، همچون آتش سوزان جهنم نخست بر دل مىزند و سپس شعله مىگيرد و به بيرون سرايت مىكند و تمنا كردن از كسانى كه اگر «آنها را در بهشت باشد جاى دگران دوزخ اختيار كنند».
بالاخره دستم به شغلى بند شد و روى استعداد ذاتى و پشتكار زياد پستهاى حساس را يكى پس از ديگرى در اختيارم قرار دادند و آخرالامر وزير شدم و يك وزارتخانه مهم را با همه تشكيلات و مسؤليت هايش به من سپردند از خوشحالى در پوست نمىگنجيدم، فكر مىكردم اين دفعه راستى آسمان رنگ ديگرى دارد تفاوت اين دفعه با دفعات پيش جاى گفتگو نيست آن همه خواب و خيال بود و اين يكى عين واقعيت و متن حقيقت.
مدتى گذشت ... گرچه تازگى ويلاى زيبايى گرفتهام و از شر اتومبيل كرايه نجات يافتهام و چند فرزند زيبا دور و برم
را گرفتهاند و ثروت قابل توجهى به دست آوردهام، و همه گونه وسايل دارم و دست و پايم كاملًا گرم شده ولى چه فايده؟
امروز در آينه به موهايم نگاه مىكردم تقريبا نصف بيشترش سپيد شده بود، اصلًا استراحت ندارم، زنگهاى ممتد و گوش خراش تلفن وزارت خانه، لحظهاى مرا راحت نمىگذارد.
حتى گاهى نيمه شب براى كارهاى مهم مرا از خواب با يك دنيا شكنجه و عذاب بيدار مىكند، هر گوشهاى از مملك حادثهاى اتفاق بيفتد يك سر آن در وزارتخانه ماست كه من بايد فوراً براى حل مشكل ناشى از آن به پاخيزم والا ...
گاهى خسته مىشوم به پيشخدمت سفارش مىكنم انبوه پروندههاى شلوغ و درهمى را كه مانند استخوانهاى اجساد تشريح شده افراد گمنام و در به درى كه با زبان بى زبانى به انسان فحش مىدهند از جلو چشمم بردارد و درب اتاق كار مرا به روى همه افراد سرگردانى كه از هفتههاى قبل وقت گرفتهاند و ساعتها در اتاق انتظار نشستهاند ببندد.
چه كنم؟ خسته شدهام، بگذار آنها با عصبانيت دندان
روى هم فشار دهند، و با نگاه چشمانشان به در اتاق من، به دوست سابق خود كه تازه به نوايى رسيده و همه چيز را فراموش كرده فحش و ناسزا گويند، آخر مگر من از آهن و پولادم؟ آنها هر طور مىخواهند قضاوت كنند.
لحظهاى سكوت، سكوتى زودگذر فضاى اتاق را فرا مىگيرد، در وسط دود سيگارهايى كه به خيال تخفيف خستگى پى در پى دود مىكنم خيره مىشوم و خاطرات گذشته را به ياد مىآورم ...
آه چه روزهاى خوشى داشتم و قدر آن را ندانستم، دوران شيرين دانشگاه و دوران دلانگيزتر پيش از آن.
اگر هيچ چيز نداشتم ولى يك چيز داشتم آرامش آرامش! ...
نه اين همه افراد پرتوقع سمج دورم ريخته بودند و نه اين همه مراجعان كه راستى انسان نمىداند كدامشان راست مىگويند كدام دروغ؟
اين مردم مثل اينكه آدم را خريدهاند، مثل اينكه خيال
مىكنند اگر يك روز دوست و رفيق و آشنا و يا همكلاس بوديم بايد تا آخر عمر نوكر آنها باشم و در برابر هر خواهش و توقعى بگويم بچشم!
اينها نمىدانند هر امضايى كه پاى يكى از اين پروندههاى قطور كه هرگز حوصله مطالعه آنها را ندارم مىكنم مثل اين است كه نوك قلم همچون خنجرى مىشود و در قلب من فرو مىرود، آخر سرنوشت من و افراد زياد ديگرى به همين دو خط چپ و راستى كه نامش امضاست بسته است.
هركس به من مراجعه مىكند مدعى است كار ضرورى دارد و بايد حتماً با او ملاقات كنم و به همين ترتيب مرتباً تلفن به صدا در مىآيد و همه كار ضرورى دارند، نيمه شب مرا از خواب بيدار مىكنند، حوادث خيلى ضرورى پيش آمده مثل اينكه كسى كه ابداً كار ضرورى ندارد خود من هستم، همه شب در فكرم كه دشمنان و متوقعان پشت سرم آتشى دود نكنند خيلى روزها از در خانه كه بيرون مىآيم اميد بازگشت ندارم.
نه برنامهاى براى استراحت و نه تفريح، نه گفت و شنود با دوستان و حتى بچههاى خودم، همه روز كميسيون
است و همه روز سمينار، همه روز زهر مار!
امروز فلان هيئت عالى رتبه نظامى، فردا فلان هيئت سياسى، پس فردا فلان اكيپ اقتصادى، به محيط ما مىآيند ميهمانند و بايد با لباس رسمى و تشريفات خشكى كه از بس آن را تكرار كردهام تهوع به من دست مىدهد، به استقبال آنها بشتابم.
راستى خسته شدهام، به ستوه آمدهام!
قلبم درد مىكند سر معدهام مىسوزد، زخم معده و اثنى عشر مرا رنج مىدهد.
امروز دكتر مىگفت «اوره» خونم بالا رفته، احتمال بيمارى قند هم مىداد، اعصابى برايم نمانده، چقدر قرص و كپسول بخورم؟ كنار بستر استراحت من يك ميز پر از دارو است مثل يك داروخانه، مىگويند تمام اينها از كار زياد و خسته كننده است.
راستى اين زندگى چقدر تو خالى است هر چه جلوتر مىروم تو خالى بودن آن را بيشتر احساس مىكنم.
انگار در دالان تاريكو وحشتناكى براى گمشد
نامعلومى پيش مىروم و تنها صداى خشك پاهاى خود را در اين فضاى خالى مىشنوم و ديگر هيچ!
كاش به عقب بر مىگشتم ... نه، كاش اصلًا متولد نمىشدم ...
راستى اين زندگى چه كار احمقانهاى است ... اصلًا چرا به اين جهان آمدم، اين هم يك معماست.
اين بود نمونه يك زندگى مادى كه تنها دورنماى دل انگيزى دارد، همه چيز در آن هست و هيچ در آن نيست. بنابراين معلوم مىشود زندگى به معنى واقعى را بايد در محيطى بالاتراز جهان ماده و نان و آب و مقام، جستجو كنيم و مواهب مادى هدف قرار نگيرد بلكه آنها را بخواهيم به عنوان وسيله براى يك زندگى عالىتر.
غرق بودن ما در زندگى روز مره معمولا به ما امكان نمىدهد كه به «كم» و «كيف» هستى خود؛ و نقطهاى را كه روى اين نقشه بزرگ اشغال كردهايم بينديشيم.
وجود ما از دو سو به «عدم» ختم ميشود.
اگر تاريخچه گذشته زندگى خود را ورق بزنيم خيلى زود به «عدم» ميرسيم 20 سال، 30 سال، 50 سال و حداكثر 70 سال، يا كمى بيشتر، با تفاوتهائى كه داريم و پيش از آن ظاهراً چيزى نبوديم.
آينده را هم اگر خيلى با آرزوهاى بلند پرواز و خوش باوريهاى بى دليل خود، بعقب برانيم، باز از همين اندازه تجاوز نخواهد كرد و بعد از آن (ظاهراً) تاريكى عدم است. اين از يكسو.
و اما از سوى ديگر اگر بر مركب تندرو و رايگان انديشه
سوار شويم و در مسير قافله انسانيت بعقب برگرديم بيش از چند هزار سال نمىگذرد كه گرد و غبار ابهام فضاى اين مسير را مىپوشاند، تنها شبحهائى را مىبينيم كه بسرعت در اين وادى مىآيند و مىگذرند و كمتر اثرى از خود بيادگار ميگذارند مثل اينكه خود را «مسافران قاچاق» مىدانند كه سعى دارند از ديدگاه بازرس «تاريخ» مكتوم بمانند!
باز بسرعت ميليونها سال بعقب بر مىگرديم- مدتى كه شايد نسبت به عمر جهان هستى لحظهاى بيش نباشد- در اين موقع گويا در دالان وحشتناك عدم (عدم انسانيت) گام گذاردهايم كرانههاى «درياى ظلمات عدم» بخوبى نمايان است، جرأت نمىكنيم جلوتر برويم و اگر هم برويم فايدهاى ندارد. زيرا سفر در «هيچ» نتيجه طبيعى آن «هيچ» است و اگر قبلًا چيزى بودهايم لابد خاك بودهايم و سنگ و چوب.(1)سفر بسوى آينده از اين بسيار مشكلتر و پيچيدهتر است، زيرا حتى با محاسبه و استمداد از نيرومندترين ماشينهاى
1) هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئاً مذكورا- سوره دهر- آيه 1.
الكترونيكى و اتكاى بحدس و تخمينهاى هوشمندان با تجربه مشكل بتوانيم پيش بينى وضع صد سال ديگر را بكنيم، زيرا مركب تندرو انديشه در اين سمت خيلى كند پيش ميرود و زود از كار مىافتد.
گويا ما و كاروان جامعه انسانيت در وسط دامنه كوهى ايستادهايم كه از يك سو قلههاى آن سر به آسمان كشيده و در وسط ابرهاى تاريك و سياهى فرو رفته است و از سوى ديگر به دره عميقى منتهى ميگردد كه تا چشم كار مىكند عميق و سپس تاريك و ظلمانى است. نه از آغاز مسير خود خبر روشنى داريم و نه از آينده دور و دراز آن.
وانگهى آيا ما و همه نسل بشر نخستين كسانى هستيم كه در وادى زندگى گام نهادهايم؟
نهايت خود خواهى و بى احتياطى است كه جواب مثبت به اين سؤال بدهيم و بگوئيم آرى ...
آيا آخرين كسانى مىباشيم كه به اين جهان راه يافتهايم و نقطه ختم اين سلسله طولانى و بى انتها محسوب مىشويم.
اينهم خيلى جرأت ميخواهد كه جواب مثبت به آن بدهيم.
كسى چه مىداند؟ شايد تا كنون هزاران، ميليونها، ملياردها نوع انسان- همچون نوع بشر، يا برتر از آن به اين جهان آمدهاند و رفتهاند.
و باز كسى چه ميداند كه آينده هم چنين نباشد و ميليونها نوع انسان ديگر گام در زندگى نگذارند و «نوع ما» تنها حلقهاى از رشته زنجيز مانندى كه دو كرانه آن ناپيدا است نباشد.
از طرف ديگر در ميان ميلياردها ستارهاى كه انسان با چشم مسلح و نيرومندش مشاهده مىكند كه شايد در مقياس عظيم جهان هستى فقط باندازه ديد مورچهاى باشد. آيا تنها كره زمين ماست كه موجودات زنده و متمدنى پرورش داده است؟ آيا شرايط حيات و زندگى «تنها» و «منحصراً» قرعه فالش را بنام كره حقير و كوچك مسكونى ما زدهاند؟
هيچ عقلى نمىتواند اين احتمال را بپذيرد، روى حساب رياضى احتمالات هم كه باشد صدها ميليون از ستارگان بيشمارى كه در قلمرو ديد ما قرار دارد بايد مركز جنبش و حيات و
زندگى باشد.(1)راستى ساكنان كرات ديگر چگونه زندگى ميكنند؟ آيا آنها هم مانند ما كشمكش و جنگ و خونريزى دارند، مثلًا براى خود «و يتنامى» درست كردهاند كه دهها سال بخاطر «هيچ» در آن مىجنگند و يا اينكه اصلًا لغتى بنام «جنگ» در قاموسشان نيست و همچون ميلياردها سلول يك تن كه در نهايت صلح و صفا با هم زندگى و همكارى دارند بسر ميبرند؟ كسى نميداند.
پس خوب كه فكر كنيم مىبينيم آنچه نام آنرا علم و دانش بشرى مىگذاريم و كتابخانههاى عظيمى را به وسعت چندين كيلومتر با چندين ميليون كتاب پوشانيده است همه شرح نادانيهاى ما و يا دانستنيهاى مربوط بنقطه روشن كوچكى است كه بى شباهت بشعاع يك كرم شب تاب در يك شب تاريك آن هم در دل بيابانى پهناور نيست.
براى دوباره نوشتن تمام اين علوم و دانشهاى وسيع
1) دانشمندان فعلى امروز نيز به اين حقيقت معترفتند كه دايره حيات و زندگى وسيعتر از آنچه ما تصور مىكنيم هست و پهنه آسمانها را فرا گرفته است.
انسانى كه به وسيله ميليونها دانشمند بزرگ و در ميليونها كتاب نوشته شده است احتمالًا حوضچه كوچكى از مركب يا جوهر كافى است، در حاليكه براى نوشتن اسرار همه هستى و صورت بردارى از همه موجودات اين جهان و آنچه در دورترين اعماق آسمانها وجود دارد و آنچه در گذشته ناپيدا و آينده بى انتها وجود داشته يا خواهد داشت ممكن است تمام اقيانوسهاى دنيا هم كافى نباشد.(1)با اين حال تصديق خواهيد كرد كه در چنين جهان و با چنين احوال و شرايطى «نفى» كار مشكلى است. اگر نگوئيم احمقانه است.
بايد با احتياط گام برداشت بايد خضوع و كوچكى كرد و يا صحيحتر بايد از كوچك بودن خود آگاه شويم.
و در ضمن بايد در پيله زندگى محدود روزانه خود محصور نشويم هر چه ميتوانيم گام از اين زندگى بيرون نهيم، بيشتر فكر كنيم، بيشتر مطالعه نمائيم.
1) قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربى لنفدالبحر قبل ان تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله مددا- كهف- 109.
افتخار ما در ادامه اين زندگى عادى و روزانه كه تكرار مكرر مبتذلى بيش نيست، نمىباشد، افتخار ما بسته به تعداد گامهائى است كه براى بيرون رفتن از اين چهار ديوار محدود و حل آن معماهاى بزرگ (البته بمقياس توانائى و قدرت خود) هر چند كم و ناچيز باشد برميداريم.
اين طرز تفكر درباره آنچه نمىدانيم و از آن آگاهى نداريم، به ما آمادگى مىدهد كه يك سلسله حقايق را بيرون از اين محدوده، بطور جدى مورد بررسى قرار دهيم- يعنى اينجا آغاز راه است، راهى بسوى سرنوشت و بسوى حل معماها در مقياس وجود يك انسان.
بديختيها و گرفتاريهاى مردم معلول شانس و طالع نيست بلكه مولود «بد فكركردن» است.
امير مؤمنان على (ع)
گاهى فكر مىكنيم چرا فكر مىكنيم؟
از اين فكر كردنها چه خيرى ديدهايم؟ كه هر درد سر و بلائى داريم از همين فكر كردن و باريك شدن در مسائل زندگى، مسائل هستى، و مسائل مربوط به سرنوشت و مانند اينها است.
مگر ديوانهها كه اينهمه سر حال هستند فكر ميكنند؟
اصلًا آنها چون فكر نميكنند اينقدر پر نشاط و پر قدرتند آنها عاقلان را مزاحم خود ميدانند و زمزمهشان اين است.
«خوش عالمى است عالم ديوانگى اگرموى دماغ ما نشود مرد عاقلى»!
و به اين ترتيب چه بهتر كه عاقلها نيز خود را به عالم آنها بزنند و بدون آنكه موى دماغ آنها شوند همچون آنها اين چهار روزه عمر را بى دغدغه، و دور از هر فكر و خيال بگذرانند.
ولى روى اين حساب، از عالم بيخبرى ديوانگان بهتر و بى دغدغهتر، عالم گوسفندان پروارى است! زودتر از همه در سايه آن بى خبرى چاق و چله مىشوند و اگر مسابقهاى در اين زمينه ترتيب داده شود مسلماً آنها برنده خواهند بود.
و از آنها بى خبرتر سنگ و چوب و اين ديوارهائى است كه ما را احاطه كردهاند كه حتى آن مغز كوچك و ناتوان گوسفندان پروارى و نگاه كردنهاى بى تفاوت آنها را هم ندارند، پس بايد حال آنها را آرزو كنيم و مايه حسودى ما گردد.
ولى نه، هرگز چنين نيست، افتخار ما در اين نيست همچون ديوانگان با گوسفندان يا يك قطعه چوب خشك و بى جان و بى تأثر باشيم، خوشبختى ما در اين نيست كه مانند يك دست
فلج هيچگونه درد و رنجى را احساس نكنيم، به عكس بايد احساس داشته باشيم اگر چه اين احساس گاهى دردهاى جانكاهى را هم بما تحميل كند.
اگر دست احساس نداشته باشد كارى از او ساخته نيست اگر انسان هم فكر و انديشه نداشته باشد هميشه در جا خواهد زد و گامى به پيش نخواهد گذارد و هميشه در حقارت و پستى خواهد ماند.
اصولًا تمام بدبختيهائى كه دامنگير انسان مىشود مولود فرار بى دليل از تفكر و درك واقعيتهاست.
يك محاسبه غلط و فاقد تفكر كافى است كه دنيائى را بهم ريزد.
امروز تقريباً نيمى از ثروتهاى جهان، و معادل همينقدر از نيروهاى انسانى مردم روى زمين، در اين راه صرف مىشود كه چگونه بهتر و زودتر ممكن است نسل بشر را از بين برد؟
در دنياى امروز نه تنها نيمى از نيروهاى انسانى
بصورت سرباز، و اسلحه ساز، و تكنيسين و كارشناس جنگى و محاسبات چى امور لجستيكى، و مخترعان و مكتشفان صنايع عظيم و گسترده ويرانگر، «سربار» نيم ديگر هستند، بلكه آن نيم ديگر به نوبه خود اينها را استخدام كردهاند كه جاده مرگ و نابودى آنان را صاف كنند، كه گور آنها را با دست خود بكنند، و اين درست به آن مىماند كه كسى نيمى از حقوق يا درآمد خود را «زهر» بخرد و براى نابود كرده خود ذخيره كند، و يا به «جلاد» خود بدهد كه او را براى انجام وظيفه نهائى نيرومند و آماده سازد!
راستى اگر فكر و انديشهها بكار مىافتاد هرگز دنيا چنين قيافهاى داشت؟
مسلماً هيچگاه فكر و انديشه سبب وقوع قتل و جنايتى نمىشود، بلكه اين بى فكريها و گرفتار شدن در چنگال احساسات طغيانگر است كه اينهمه حوادث مىآفريند بهمين دليل هنگاميكه انسان آرام مىگيرد و در فكر فرو مىرود غالباً از كارهاى غلط خود پشيمان مىشود.
پس بايد قبول كنيم كه مهمترين و ضرورىترين وظيفه
هر انسانى در زندگى تفكر است، فكر روشنى بخش محيط زندگى، سرچشمه آب حياط، راه درمان همه بيماريهاى اجتماعى، حلال همه مشكلات، و آزاد كننده انسان از اسارتها و بردگيهاست، به همين دليل در منابع اسلامى تفكر بعنوان بزرگترين عبادت و عاليترين نيايش معرفى شده است.
نخستين مسئله براى تفكر
مسلماً نخستين چيزى كه بايد روى آن فكر كنيم اين است كه آغاز هستى ما از كجا شروع شده؟ مبدأ اين عالم چيست؟ و اين راه دراز را ما چگونه پيمودهايم؟
موضوعى قبل از اين براى فكر و انديشه نداريم، چه اينكه آشنائى با مبدأ هستى و حل اين معما مىتواند كمك زيادى به حل معماهاى ديگر كند.
ممكن است بگوئيد بسيار خوب بايد نيروى انديشه را بكار انداخت، ولى مگر نه اين است كه پارهاى از مكتبهاى فلسفى جديد «مانند پراگماتيسم بما توصيه ميكنند كه ارزش و اصالت بلكه وجود هر پديده بسته به نتايج آنست
يعنى چيزى كه در زندگى ما نتيجهاى ندارد اصلًا بايد گفت وجود ندارد و يا وجود و عدمش در ترازوى فكر و انديشه ما يكسان است.
ما چه الزامى به شناسائى مبدأ نخستين هستى از نظر ادامه زندگى فردى و اجتماعى داريم، مگر نه اين است كه ملتهائى همچون «ملت چين» بدون حل اين مسئله زنده هستند و شايد از ما هم بهتر زندگى مىكنند، و هرگز زحمت مطالعه در چنان مسئله پيچيدهاى را هم به خود نمىدهند؟
ولى كسانى كه با اين منطق مىخواهند خود را حتى از زير بار فكر و انديشه در مورد اين حقيقت بزرگ كنار بكشند دو مطلب را فراموش كردهاند:
نخست اينكه براى كاوش و مطالعه در مسائل مختلف نتيجهاى بالاتر از «درك واقعيت» تصور نمى شود، و بعبارت ديگر ما هميشه علم را بخاطر علم مىخواهيم و حقايق را بخاطر درك واقعيت آنها مىجوئيم نه فقط بخاطر اثرى كه در زندگى ما دارند (دقت بفرمائيد) علم بزرگترين گمشده بشر و درك واقعيات جهان هستى آخرين هدف و آرزوى انسانهاست
و لذا در تمام طول تاريخ زندگى بشر شاهد تلاشها و كوششهاى خستگىناپذير انسان براى درك حقايق هستيم، و بخوبى احساس مىكنيم كه انگيزه درونى نيرومندى ما را بسوى اين هدف مىراند، بدون اينكه خود را مسئول ارتباط علوم و دانشهائى كه بخاطر آنها زمين و آسمان را جستجو مىكنيم، با زندگى روزمره، بدانيم.
مگر اين همه تلاش و كوشش كه براى پى بردن به اسرار كهكشانها و سحابيها و چگونگى پيدايش عوالم دور دست مىشود به خاطر اثرى است كه آنها در زندگى روزانه ما دارند؟
با اينكه در شرائط فعلى هيچگونه اثر محسوسى براى آنها در زندگى ما بچشم نمىخورد، حتى اگر بفرض محال موشكهائى به سرعت سير نور ساخته شود باز دسترسى ما به آنها امكانپذير نيست.
و يا اينكه پى بردن به اسرار زندگى مورچگان، و تمدن خيره كننده موريانه و حشراتى مانند آنها كه ساليان دراز افكار دانشمندان را بخود جذب كرده است بخاطر تأثير آنها در زندگى مادى ماست.
چرا دانشمندان فلكى يا حشره شناس از اينهمه تلاشهاى خود خسته نمىشوند؟ زيرا آنها درك اسرار آفرينش را (هر چه باشد) بزرگترين پاداش خود در برابر زحمات طاقت فرسا مىدانند و از عمل خود احساس غرور و افتخار مىكنند.
جائى كه درباره موضوعات سادهاى از جهان هستى چنين فكر كنيم آيا مىتوانيم درباره بزرگترين و اساسىترين مسئله مربوط به پيدايش اين جهان يعنى درباره مبدأ نخستين عالم آفرينش (فرضاً كه در زندگى و سرنوشت ما اثر نداشته باشد) از فكر و مطالعه خوددارى نمائيم؟.
ثانياً- از بحثهاى گذشته بخوبى اين نتيجه را گرفتهايم كه اين مسئله اثر عميقى در زندگى فردى و اجتماعى، مادى و معنوى ما دارد، و سرنوشت ما تا حدود زيادى به آن مربوط است، اصلاح نابسامانيهاى كنونى و شكست بن بستهائى كه در زندگى ماشينى فعلى پيدا شده. بدون اعتقاد به آن مبدأ ميسر نيست.
آرامش روح و جان ما و باز يافتن قدرت معنوى براى مقابله با مشكلات زندگى بدون اتكاء به چنين مبدئى
ممكن نيست.
در كاوشها و پژوهشهاى علمى نيز اعتقاد به يك مبدأ علم و قدرت كه طرح اصلى آفرينش را با نظام خاصى ريخته بما روشن بينى ميدهد و بدقت و تفكر هر چه بيشتر در همه پديدهها و نظامات هستى واميدارد و اين خود سرچشمه بسيارى از اكتشافات علمى خواهد بود.
بنابراين چگونه ميتوان گفت حل اين مسئله در زندگى ما اثر محسوسى ندارد و به همين دليل بايد آنرا كنار گذاشت و فكر خود را بخاطر آن خسته نكرد؟
حواس ما- بدون رهبرى عقل ما را گمراه مىكنند!
بهانه مهم ديگر
بهانه ديگرى كه بعضى براى شانه خالى كردن از زير بار انديشه و فكر درباره مبدأ نخستين عالم هستى، ذكر مىكنند اين است كه:
ممكن است قبول كنيم كه حل اين مسئله به حل بسيارى از مشكلات ما كمك مىكند ولى متأسفانه حل اين مسئله ممكن نيست و به عبارت ديگر، راهى براى اثبات يا نفى وجود «خدا» نداريم زيرا:
هيچ چيز نمىتواند ارزش علمى داشته باشد مگر اينكه تحت «آزمايش» و «مشاهده» درآيد چيزى كه قابل «تجربه» نيست قابل اثبات نيست و از آنجا كه اثبات يا نفى وجود آن مبدأ با هيچ وسيلهاى قابل تجربه و مشاهده نمىباشد بايد اعتراف كرد كه اين مسئله راه حل علمى ندارد و نبايد فكر
خود را بخاطر آن بزحمت بيندازيم!
به عبارت ديگر:
بحث درباره «مبدأ نخستين عالى هستى» و «آفريدگار جهان» گرچه بحث بسيار جالب و پر ارزشى است، اما افسوس كه از دايره حس ما بيرون است و چيزهائى كه از دايره حس بيرون است امروز ارزش علمى ندارد، زيرا راهى بسوى اثبات آن نيست.
اصولًا گام نهادن در بيرون از دايره حس اگر خطرناك نباشد، لااقل مايه سرگردانى است و چه بهتر كه خود را در اين وادى سرگردان نسازيم.
بسيار بودند كسانى كه در اين وادى قدم گذاردند و از نيمه راه سرگردان باز گشتند سرو كار ما در زندگى با حواس ماست و ما را با وجودى كه خارج از قلمرو «مشاهده» و «حس» و «آزمايش» است سرو كارى نباشد!.
و شايد بهمين دليل، مكتب «حسيّون» مكتبى است كه امروز در عالم فلسفه طرفداران فراوانى دارد.
طرفداران اين مكتب مانند «ژان لاك» انگليسى (از
فلاسفه قرن هفدهم) كه سردسته حسيّون محسوب مىگردد و پيروان او مانند داويد هيوم و ژرژ بركلى، كه هر دو از فلاسفه قرن هيجدهم هستند اساس همه معلومات انسان را حس قرار دادهاند و براى آنچه بيرون از اين منطقه باشد اصالتى قائل نيستند و از اين كار ضررى هم نديدهاند.
مكتب فلسفى «پراگماتيسم» كه يكى از جديدترين مكاتب فلسفى است كه در نيمه دوم قرن نوزدهم و نيمه اول قرن بيستم نضج گرفته و ميانى آن به وسيله دانشمندانى همچون «جان ديوئى» و «ويليام جيمز» آمريكائى تحكيم شده است نيز در واقع چهره ديگرى از همين «مكتب اصالت حس» محسوب مىگردد.
آقاى «باتلر» نويسنده كتاب چهار مكتب فلسفى به پيروى از پروفسور «چايلدز» مؤلف كتاب «پراگماتيسيم» آمريكائى و تعليم و تربيت» جهان را از دريچه چشم «پراگماتيستها» مورد بررسى قرار داده و خصوصيات ده گانهاى براى آن مىنويسد كه يكى از آنها چنين است.
«از نظر پراگماتيستها جهان واقعيتى جز براى تجربه
ندارد، اين فلسفه فلسفهاى است طبيعى و تجربى، تجربه به عنوان يك امر حياتى و در عين حال متغير اساس كار را تشكيل مىدهد»
با توجه به اين روشهاى جديد فلسفى و منطق چگونه مىتوان در ماوراى محسوسات مبدئى را همچون آفريدگار جستجو كرد؟
اصولًا مسائل حسى متكى به يك مقياس روشن و ارزنده است و آن تجربه و مشاهده و احساس است كه همگان در آن اتفاق نظر دارند و اشتباهى در آن راه ندارد.
در حالى كه با فرا نهادن گام در ماوراى مسائل حسى و طبيعى هر گونه مقياسى براى تشخيص حق از باطل از دست ما گرفته مىشود و ما در اين حال به مهندسانى مىمانيم كه بخواهند در تاريكى و بدون هر گونه ابزار و وسيله، مساحت و حجم و ساير مشخصات يك بنا را تعيين كنند و اين غير ممكن است.
كوتاه سخن اينكه اين راه بسته است و نبايد سر به ديوار بكوبيم (اين بود خلاصه مكتب طرفداران حس).
براى اينكه بدانيم اين طرز تفكر چقدر دور از حقيقت
است لازم است دقيقاً چند موضوع زير را مورد بررسى قرار دهيم.
حواس ما به تنهائى به ما خيانت مىكنند
گرچه در ابتداء چنين به نظر مىرسد كه محسوسات روشنترين معلومات ما هستند ولى كمى دقت بما نشان مىدهد كه هرگز چنين نيست و اگر تكيه گاه ما در مسائل فلسفى و حتى مسائل علمى تنها محسوسات باشد مسلماً گمراه خواهيم شد.
در تمام كتابهاى روانشناسى بخش وسيعى درباره خطاهاى حواس، حتى خطاى باصره، ذكر كردهاند و دهها نوع خطا براى همين «چشم» ما شمردهاند.
اينكه مىگوئيم تا با چشم خود نبينيم قبول نمىكنيم و مفهومش اينست «چشم» مطمئنترين راه درك واقعيات است از بزرگترين اشتباهات ما محسوب ميشود.
زيرا بسيار چيزها را با چشم مىبينيم كه واقعيت ندارد و مربوط به خطاى چشم و يا عدم قدرت درك آن است.
مثلًا هنگاميكه آتش گردان را مىچرخانند (يا هر شعله آتشى كه بسرعت بچرخد) ما يك دايره آتش با چشم خود مىبينيم،
در حالى كه يقين داريم چنين دايرهاى در خارج وجود ندارد و اين «گول» را چشم ما به ما مىزند.
بسيارى از «تابلوهاى نئون» حركات، گردشها و امواج زيبائى را بوسيله چراغهاى رنگارنگ خود براى ما مجسم مىكنند كه هيچكدام واقعيت ندارد و همه زائيده خطاى باصره و خيال ناشى از آن است.
اگر چشم ما همه چيز را درست مىديد هرگز اين تابولهاى زيبا وجود نداشت.
همين «سينما» و هياهوى عجيب فيلمهاى آن همه مربوط به استفاده از يك خطاى باصره است، زيرا اگر چشم خطا نداشت فيلمهاى سينما بصورت يك مشت عكسهاى جداگانه و پراكنده بيش نبود و هيچكس را نمىتوانست به خود جلب كند، اگر يك روز مردم جهان چشم بينا و كاملترى پيدا كنند و فاصله فيلمها را ببينند در تمام سينماها تخته خواهد شد.
هيچكس شاديد نباشد كه منظره «سراب» را به هنگام مسافرت در بيابانها در تابستان از دور نديده باشد، از دور امواج زيباى آب در وسط جاده، يا در دو طرف، روى هم
مىغلطند، اما هنگامى كه نزديك مىرسيم هيچ چيز جز بيابان خشك و سوزان بچشم نمىخورد، معلوم ميشود شكست نور و خطاى باصره ما را دست انداختهاند.
همه ما، در «شب مهتاب و ابر پاره پاره» منظره فرار سريع ماه را از لابلاى ابرها همچون جاسوسى كه از چنگ مأموران ماهرى مىگريزد ديدهايم، در حالى كه ماه فرارى نيست و اين ابرها هستند كه درگذرند و ما آنرا ساكن و ماه را متحرك مىپنداريم، اين يكى ديگر از خطاهاى باصره ماست.
باز راه را نزديكتر مىكنيم.
همه مىگويند فلان مطلب «ملموس» است و يا فلان حقيقت را لمس كردهايم، كنايه از اينكه فوق العاده روشن مىباشد در حالى كه همين حس لامسه از آن «چاخان چى هاست»؟
مىگوئيد نه، شما سه ظرف آب تهيه كنيد، يكى بسيار گرم (اما بطوريكه دست شما را صدمه نزند) دومى بسيار سرد و سومى ملايم، سپس يك دست خود را در آب «داغ» و دومى را در آب «سرد» كمى نگه داريد، بعد هر دو را در ظرف «ملايم» فرو بريد، مطلب عجيبى خواهيد ديد، دو احساس متضاد در
آن واحد پيدا مىكنيد، يك دست شما مىگويد اين آب سوم خيلى سرد است و دومى مىگويد اين آب خيلى گرم است و اگر با دو انگشت از يكدست هم اين كار را انجام دهيد همين نتيجه عجيب را خواهيد گرفت، در حاليكه يك آب بيش نيست با درجه حرارت معين.
مثال ديگر
«انگشت وسط» خود را روى «انگشت دوم» كه انگشت اشاره نام دارد برگدانيد و اين دو انگشت را بهمين صورت روى يك ريگ كوچك كه در كف دست ديگر گرفتهايد حركت دهيد بطوريكه ريگ كوچك ميان دو سر انگشت شما قرار گيرد به خوبى يك ريگ را دو ريگ احساس مىكنيد و فرمول عجيب 2- 1 را لامسه به عقل شما مخابره مىكند و صدها مثال ديگر.
آيا با اين وضع مىتوان روى حس بتهائى تكيه كرد؟
آيا بدون پا در ميانى ادراكات ذهنى و عقلى، آدمى مىتواند از اشتباهات حواس مصون و بركنار بماند و گمراه نشود؟
مسلماً اينكه ما مىگوئيم حس ما در موارد بالا و صدها
مورد ديگر مرتكب اشتباه شده است يك قضاوت عقلى است كه از ماوراى حس سرچشمه مىگيرد و در حقيقت اين قضاوت عقلى مقياس و وسيلهاى است براى اصلاح حواس ما.
پس اگر بگوئيم قوانين حسى بدون رهبرى قوانين ذهنى ارزشى ندارند سخنى بگزاف نگفتهايم.
اعتراف جالب فلسفه حسى و پراگماتيست
جالب اينكه حتى فلاسفه حسى كه اساس و بنيان كار را حس قرار دادهاند معترفند كه محسوسات ارزش نظرى و واقع بينى ندارند بلكه تنها ارزش آنها «ارزش عملى» است يعنى در امور زندگى بايد به حس اعتماد كرد، كشتى ساخت، اتومبيل تهيه كرد، كشاورزى راه انداخت و ... ولى هيچيك از اين ادراكات حسى به تنهائى نمىتواند حقايق و واقعيات را چنانكه هست بر ما روشن سازد و از نظر معرفت و اصول نظرى قابل اعتماد باشد. مثلًا همان جناب ژان لاك انگيسى كه سردسته حسيون محسوب مىشود، عقيده دكارت را كه سر دسته فلاسفه عقلى قرون اخير است درباره نفى ارزش محسوسات
پذيرفته و مىگويد:
«منكر موجودات محسوس شدن چندان معقول نيست و البته يقين به آنها هم مانند يقين بمعلومات وجدانى نمىباشد، و از نظر علمى و فلسفى مىتوان آنها را در زمره گمانها و پندارها بشمار آورد، ولى در امور زندگى روزانه بايد به حقيقت محسوسات (عملًا) يقين داشت».
عجيبتر اينكه بعضى از پيروان ژان لاك مانند «ژرژ بركلى» و «هيوم» پا را از اين هم بالاتر نهاده و با اينكه مبدء «علم» را «حس» شمردهاند هيچگونه ارزش و اعتبارى براى ادراكات حسى قائل نيستند و حتى وجود خارجى محسوسات ما را انكار مىكنند!.
پراگماتيستها با اينكه همه چيز را از دريچه اثرات خارجى آن مخصوصاً در زندگى ما مورد بررسى قرار مىدهند و قضاوت درباره وجود و عدم يك واقعيت حسى و ذهنى را بسته به تأثير آن در زندگى انسانها مىپندارند و از اين نظر بايد آنها را «فيلسوفان تاجر پيشه» خواند «نه فيلسوف واقعى» اعتراف دارند كه مسائل ماوراى طبيعى قابل مطالعه و بررسى
هستند.
مثلًا «ويليام جيمز» كه از بنيانگزاران مكتب نو بنياد «پراگماتيسم» است درباره «خدا» مىگويد:
«با اينكه تصور او، مانند تصورات رياضى، واضح و روشن نيست، ولى از لحاظ اينكه يك نظم ايده آلى را كه بايد دائماً حفظ شود مطرح مىسازد و اعتقاد به او سبب مىشود كه افراد امور دردناك را موقتى و جزئى تلقى كنند و تزلزل وجدانى را مطلق و نهائى فرض ننمايند، ارزش علمى در زندگى انسان دارد، از لحاظ روانى فرد را در حال سكون و آرامش قرار مىدهد بنابراين مىتوان وجود خدا را توجيه نمود»(1)
از مجموع اين بحثها چنين نتيجه مىگيريم كه حس بتنهائى نمىتواند رهبر ما گردد تنها مىتواند ابزار و وسائل و موادى در اختيار فكر و ذهن ما قرار دهد كه اگر تحت رهبرى دقيق عقل و ذهن قرار نگيرد نه تنها مشكلى را حل نمىكند بلكه گاهى گمراه كننده نيز هست.
1) فلسفه، تأليف دكتر على شريعتمدارى، صفحه 346.
حس به تنهائى مشكلى را حل نمىكند
اگر تعجب نكنيد امروز حتى صفات روحى انسان مانند «پشتكار، اراده، دقت، حوصله» و امثال آن را با عقربهها و ابزارها اندازهگيرى مىكنند و همه چيز صورت حسى بخود گرفته اما با اين حال «حس» بدون رهبرى عقل و مقياسهاى فكرى هيچ مشكلى را حل نمىكند.
در حقيقت مكتب «اصالت حس» از درون فرو ريخته است.
و آنها كه تنها در مطالعات خود روى حواس تكيه مىكنند هيچگاه معماهاى بزرگ هستى را حل نخواهند كرد.
اكنون بايد اضافه كنيم.
اين افراد به «جنينى» مىمانند كه در شكم مادر رشد كرده باشد و فرضاً عقل و شعور كافى پيدا كند، مسلماً خودش را تنها موجود زنده جهان هستى مىپندارد و در نقشهاى كه از
عالم هستى ترسيم مىكند شمال آنرا بالاى سرش و جنوب را پائين پا و شرق و غرب عالم را طرف راست و چپ خود مىپندارد و مركز عالم را «قلب» خود تصور مىكند!
و يا به كرم ابريشمى مىمانند كه درون پيله خود جهان هستى را تركيبى از يك مشت تارهاى ابريشمى و خود را مركز آن مىداند!.
جالب اينكه محدوديت و اشتباهات حواس ما بقدرى زياد است كه جمعى از فلاسفه را بسوى انكار وجود محسوسات بطور كلى، كشانيده و پيش خود فكر كردهاند ممكن است آنچه در بيدارى با حواس خود مىبينيم همانند صورتها و مناظرى كه در يك خواب شيرين يا رؤياى هولناك مشاهده مىكنيم خيالى و تو خالى و بى حقيقت باشد.
و اين همان مكتب «ايده آليسم» است كه طرفداران آن در ميان فلاسفه قديم و جديد كم نيستند و جهان هستى را تركيبى از ايدهها و تصورات مىپندارند.
درست است كه خيال پردازيها و مشاجرات بى حاصل و به اصطلاح فلسفه بافيهاى نادرست و احياناً مضحك پارهاى از
فلاسفه پيشين، طرفداران مكتب اصالت حس را به انكار هر چه ماوراى حس قرار داد تشويق كرده است ولى اين انكار به همان اندازه غير منطقى است كه مكتب ايده آليسم، آنها هم از اشتباهات حواس نتيجهاى نامعقول يعنى «انكار موجودات حسى بطور كلى» گرفتهاند و هر دو دسته راه خطا مى پويند.
جهان حسى دائماً در توسعه است
اكنون بد نيست اين مطلب را نيز مورد بررسى قرار دهيم كه اصولًا وقتى مىگوئيم حس و موجودات حسى اشاره به حقيقت ثابت و مشخصى نمىكنيم، بلكه واقعيتى در اين كلمه نهفته شده است كه باپيشرفت و توسعه ابزار و وسائل مطالعات حسى دائماً در حال تغيير و گسترش است.
يك روز جهان محسوسات ما محدود به همين چند هزار ستارهاى بود كه با چشم خود در سراسر آسمان شب مشاهده مىكرديم و ذرات معلق غبار هم احتمالًا كوچكترين واحد آن بشمار مىرفت.
ولى امروز ابزار و وسائل كاوشهاى علمى بما اجازه
مىدهد كه هزاران ميليون ستاره در همان آسمان و ميليونها واحد كوچك را در دل همان «يك زره غبار معلق» مشاهده كنيم آيا جهان محسوس امروز با جهان محسوس ديروز يكى است؟
وضع گذشته و امروز ما را بحال «يك زنبور طلائى كوچك» ميتوان قياس كرد كه در اعماق جنگلى پهناور با صدها ميليون درخت تنومند، روى شاخه درختى نشسته و از جهان هستى با چشم ضعيف خود تنها چند شاخه پر برگ را مىبيند كه او را احاطه كرده است، واحد كوچك در نظر او يك برگ كوچك درخت و واحد بزرگ همان چند شاخه اطراف او است، اگر اين پروانه عينكى دوربين و ذرهبين بسازد كه با آن از يك سو سراسر جنگل وسيع را تماشا كند و از سوى ديگر در دل يك برگ كوچك هزاران ياخته زنده را بشمارد.
آيا جهان هستى اين پروانه در دو حال يكسان است؟
ما چه مىدانيم در آينده نيز عين اين جهش بار ديگر- با بارهاى ديگر- تكرار نشود كه هر بار انسان گام به جهانى بگذارد كه فاصلهاش با جهان محسوس كنونى همان فاصله امروز و ديروز باشد؟!
آيا هيچ دليلى بر نفى اين احتمال داريم؟
با اين حال تكيه بر محسوسات- آن هم در همين مقياس كه در آن هستيم- عملى كوته بينانه و دور از منطق نيست؟
نقش عقل در رهبرى حس
گفتيم امروز آزمايشگاههائى داريم بعنوان روانشناسى كه در آن صفات و روحيات انسان را با يك سلسله ابزار وسائل مادى اندازهگيرى مىكنند، سماجت، پشتكار، حوصله، سرعت انتقال، دقت و ... همه را همانند سرعت سير اتومبيل كه به وسيله سرعت سنج كنترل مىشود با عقربهها و همان صفحات مُدَرَّج اندازهگيرى مىكنند!
ممكن است براى آنها كه چنين آزمايشگاههائى را نديدهاند اين سخن عجيب آيد كه روحيات انسان مثل فشار خون نيست كه بتوان با عقربه آنرا نشان داد.
ولى من مانند بسيارى ديگر از نزديك اين صحنهها را در يك آزمايشگاه مجهز ديدهام. مثلًا بنا بود ميزان پشتكار و حوصله يكنفر اندازهگيرى شود دستگاهى بود مركب از يك
وزنه (نه چندان سنگين و نه خيلى سبك) شخص مورد آزمايش مىبايست آن را بدست گرفته ودستهاى خود را مرتباً در دو طرف بدن صاف بالا برد تا با شانههاى خود خط افقى تشكيل دهد و از طرفى يك نوار مخصوصى به مچ دست اين شخص بسته مىشد كه با يك سيم بيك بازوى الكتريكى اتصال داشت.
هر بار كه او دستش رابالا مىبرد در آن دستگاه نمرهاى مىافتاد ضمناً ميزان بالا بردن دست و اينكه آيا بمقدار نصاب بالا برده يا نه نيز در آن دستگاه كاملًا منعكس بود.
البته بدون اينكه به او بگويند مورد چه آزمايشى قرار گرفته است به او دستور حركت دستها مرتب داده مىشد.
طبيعى است افراد كم حوصله و فاقد پشتكار از اين كار يكنواخت و ظاهراً بى حاصل، خيلى زود خسته مىشوند، دو سه دفعه كه بگذرد دستشان به حد نصاب بالا نمىآيد، فوراً عقربهها تمام مطالب را روى صفحه مخصوص نشان داده، بى حوصلگى طبيعى شخص را منعكس مىسازند، اما بعكس يك آدم پر كار و پر حوصله مرتباً دست را به حد لازم بالا و پائين مىبرد و نمره مىاندازد دو مثلًا معلوم مىشود كه اين فرد به درد كارهاى يكنواخت
و خسته كننده كه حوصله زياد مىخواهد مىخورد.
و به همين ترتيب ابزارهاى متعدد ديگرى براى اندازهگيرى دقت، سرعت انتقالات سمعى و بصرى. آمادگى براى كارهاى متعدد و مختلف در آن واحد و ميزان عشق و علاقه بكار يا مانند اينها درست كردهاند.
من با مشاهده اين وسائل پيش خود فكر كردم كه راستى در عصر ما همه چيز جنبه حسى بخود گرفته و شادى روزى بيايد كه ميزان تنفر ما را از فلان شخص يا فلان چيز و مقدار تكبر و حسدو كينه توزى اين و آن را به همان دقتى كه گرماسنج حرارت هوا را اندازهگيرى مىكند اندازه بگيرند.
دستگاه دروغ سنج را شايد غالباً شنيدهايم كه راست و دروغ سخن انسان را با عقربه روى صفحه مخصوص نشان مىدهد، اين دستگاه بر خلاف آنچه فكر مىشود دستگاه جادوئى پيچيده و مرموزى نيست و اساس آنرا تأثير راست و دروغ در انتقالات عصبى و سپس در گردش و فشار خون و ميزان ضربان قلب تشكيل مىدهد.
ولى با همه اينها يك واقعيت قابل انكار نيست كه
بدون رهبرى عقل كارى از حس ساخته نيست، اين رهبرى را در چند چيز مىتوان خلاصله كرد «اصلاح، تجريد، تعميم، كلىگيرى و قانون سازى» اكنون بشرح هر يك توجه فرمائيد: در مورد «اصلاح» همانطور كه گفتيم حواس ما صدها اشتباه مىكنند و هم اكنون در همه كتب روانشناسى بحث مشورحى درباره خطاهاى حواس داريم شما فكر مىكنيد چه كسى مچ حس راگرفته و خطاى او را برملا ساخته است؟
اين همان كنترل عقل و استنتاجى است كه او از مقايسه حوادث مىكند مثلًا عقل و منطق مىگويد اجتماع ضدين در آن واحد و محل واحد محال است، بنابراين يك آب در لحظه معين نمىشود هم «گرم» باشد و هم «سرد» پس دست راست ما اگر سابقاً در آب گرم بوده و دست چپ در آب سرد و هر دو را در آب نيمه گرم فرو برديم اگر دست راست به ما مىگويد آب سرد است و دست چپ به ما مىگويد گرم است دروغ مىگويند، آب واحد محال است دو حال متضاد داشته باشد و اين خطا بگردن حس لامسه ماست كه تحت تأثير آبهاى قبلى قرار گرفته و كنترل خود را از دست داده و اينجاست كه به كمك يك قانون
مسلم عقلى «پته» حس لامسه روى آب مىافتد و از اينجا نقش مهم عقل و ذهن در اصلاح خطاهاى حواس روشن مىگردد.
در مورد «تجريد و تعميم و قانون سازى» نقش عقل روشنتر است:
سنگينى به شيشه در اطاق ما پرتاب مىشود و آنرا مىشكند، اين يك حادثه است كه انسان هنگامى آنرا براى نخستين بار در زندگى مىبيند نمىتواند هيچ قانون كلى و اساسى از آن درك كند، شايد آن شيشه، آن سنگ، يا آن مكان، يا آن لحظه مشخص، دخالتى در اين پديده (شكستن شيشه) داشته است.
بار ديگر در مكان و زمان ديگر سنگ ديگرى به شيشه ديگرى مىخورد آن هم مىشكند، حس ما آنرا هم مانند اول درك مىكند، صداى مخصوص خرد شدن شيشه را با گوش و قطعات ريز آنرا كه روى زمين مىپاشد با چشم مىبينيم، ولى از نظر حس هيچكدام قانون نيست بلكه دو حادثه است.
اينجاست كه عقل شروع بكار مىكند اين دو حادثه (و چند حادثه مشابه ديگر) را كنار هم مىچيند و به اصطلاح از آنها فاكتورگيرى مىكند، نخست قيود مختلف زمانى و مكانى
و جنس شيشه و اندازه سنگ و ... را حذف مىكند و با «تجريد» اين حادثه را به موارد ديگر «تعميم» مىدهد و پس از انجام اين مطالعات يك قانون كلى ميسازد و مىگويد «سنگ شيشه را مىشكند».
اين يك قانون عقلى است كه محصول نتيجه گيريها و كارهاى مختلفى است كه ذهن روى حوادث حسى انجام داده، در اين قانون «سنگ و شيشه و شكستن» معنى بسيار وسيعى دارد كه به موارد زيادى كه انسان هرگز نديده كشانيده مىشود و در پناه آن هر كس مىتواند حوادث مشابه اين حادثه را در زندگى خود پيش بينى كند.
اين بررسى و مطالعه را كه در يك مثال ساده انجام داديم در مورد مهمترين و دقيقترين آزمايشهاى علمى نيز صادق است، يعنى اگر دخالت و رهبرى عقل نباشد هيچ قانون علمى وجود نخواهد يافت (دقت كنيد).
نكته ديگرى كه انكار طرفداران مكتب «افكار ماوراى حس» را طرد مىكند اين است كه مطمئنترين علوم امروز علوم رياضى است، نتايجى كه از قضاياى پيچيده رياضى و معادلات
گوناگون آن گرفته مىشود حتى از مسائل حسى اطمينان بخشتر است و اگر «رياضيات» به كمك «علوم تجربى» نمىشتافت هيچگاه نه انسان راه مسافرت به فضا را مىتوانست در پيش گيرد و نه در كره ماه پياده شود.
مغزهاى الكترونيكى و «رياضى دانها» بايد همه محاسبات لازم را براى اينكار مدتها قبل انجام دهند و امكانات لازم را براى اين كار فراهم سازند.
ولى با اين همه مسائل رياضى مسائلى است كاملًا ذهنى و جنبه حسى ندارد و بر محور يك مشت مخلوقات ذهنى بنام «عدد» و مانند آن دور مىزند.
با اين حال چگونه مىتوان در مرحله حس توقف كرد و از ماوراى حس چشم پوشيده؟. تا اينجا توانستيم راه را براى مطالعه در حقايق هستى اگر چه بيرون از دايره محدود و كوچك حس باشد هموار سازيم و گذرنامه لازم را براى سفر به جهان ماورى حس دريافت داريم. و به آنها كه از مطالعه ماوراى محسوسات وحشت دارند اطمينان دهيم چارهاى جز پيمودن اين راه ندارند.
نخستين بار كه يك مغز الكترونيكى مجهز را ديدم چه احساسى به من دستداد.
اكنون آمادگى پيدا كردهايم كه سفر خود را به ماوراى حس آغاز كنيم، ولى بديهى است نقطه شروع ما از جهان حس خواهد بود.
بيائيد اين سفر رااز درون خود آغاز كنيم، و نخست انگشت روى همين مغز، كه با آن فكر مىكنيم بگذاريم ولى ناچارم قبلًا شما را به مشاهده يك مغز الكترونيكى ببرم تا راه ما صافتر شود.
آن روز من هم مانند بسيارى از افراد ديگر تصور مىكردم «مغز الكترونيكى» چنانكه از اسمش پيدا است اعجوبهاى است كه در مدت كوتاهى كار صدها مغز آدمى را انجام مىدهد و در حقيقت سد «فرع زايد بر اصل ممكن نيست»
راشكسته، و چيزى از آب در آمده كه خود انسان بايد براى حل مشكلاتش از او خواهش و التماس كند و دست به دامن او شود.
دوستان وسيله مشاهده اين اعجوبه صنعت را كه در يكى از مؤسسات بزرگ صنعتى بكار گرفته شده بود فراهم ساخته بودند.
دستگاهى بود تقريباً به اندازه يك ماشين بزرگ چاپ (چند متر مكعب) با يك مشت چرخ و پيچ و مهره و يك ساختمان پيچيده مانند بسيارى ماشينهاى ديگر.
دوستان از هنرنمائى اين دستگاه داستانها مىگفتند كه اگر نام فلان كشتى را روى كارتهاى مخصوصى بنويسند (البته منظور از نوشتن با قلم نيست بلكه با زبانى كه حالى ماشين شود و آن سوراخهاى مختلفى است كه روى كارتها بوجود مىآورند) و به ماشين بدهند در يك مدت كوتاه تمام مشخصات آن كشتى، مدت بارگيرى، مقدار ظرفيت كامل مقدار سوخت، نوع ساختمان، كاپيتان كشتى، و بسيارى مطالب ديگر را در چند نسخه با خط خواناى لاتينى تايپ
كرده، و شسته و رفته و بدون غلط تحويل مىدهد!
مىگفتند اگر به اين ماشين (مغز الكترونيكى) دستور دهيد نقشه فلان جزيره را بكش، فوراً يك نقشه زيبا و دقيق و صحيح با تمام مشخصات در چند نسخه به شما تقديم مىكند كه خودتان در آن حيران بمانيد!
و از همه مهمتر اگر مطالبى را كه براى سئوال به «مغز» تحويل مىدهيد و بايد روى كارتهاى متعدد به شمارههاى منظم قرار گيرد غلط رديف كنيد مغز هنگامى كه به كارت غلط رسيد فوراً متوفق مىشود، و دستگاه غلط ياب آن مثل فرفره به كار مىافتد، و بسرعتى كه سريعترين ماشين نويسهاى دنيا به گرد آن نمىرسد، روى يك كاغذ به خط خوانا به شما اطلاع مىدهد كه فلان كارت را غلط گذاردهايد، و بايد چه عملى انجام دهيد كه كار اصلاح شود و به مسير خود بيفتد! و چون اين مطلب اخير از همه عجيبتر به نظر مىرسد و با آزمايش آن بقيه هم در واقع آزمايش شده بود بنا شد جلو چشم ما آنرا عملى كنند.
تقريباً ده عدد كارت سئوال انتخاب كرده بودند كه
روى آنها مطالبى نوشته شده بود و بنا بود به ترتيب آنها را روى هم بچينند و به دستگاه مغز بدهند و چند صفحه پاسخ لازم را فوراً دريافت دارند.
در اينجا مهندس مربوط «عمداً مرتكب اشتباهى شد» و مثلًا كارت شماره پنج را به جاى كارت شماره 6 گذاردا و سپس دكمه مغز را زد و ماشين بكار افتاد و به سرعت مشغول بررسى و مطالعه كارتهاى سئوالات شد، همين كه به كارت غلط شماره 6 رسيد فوراً متوقف شد و بلافاصله دستگاه غلط ياب بكار افتاد و درست مانند يك آدم عصبانى ماشين تايپ فرفره مانند خود را كه به سرعت سرسام آورى مىچرخيد بكار انداخت، و با لحنى آمرانه اين دستور را به انگليسى نوشت:
«كارت شماره 6 غلط چيده شده، جاى آنرا با كارت شماره 5 عوض كنيد و عمل را از نو تكرار نمائيد ...؟»
اينجا بود كه اعجاب من به حداعلى رسيد عجب «رقيب» و عتيدى ساختهاند كه هم اعمال ما را بهتر و سريعتر از ما انجام مىدهد، و هم اشتباهات ما، و هم راه اصلاح
آن را مانند يك استاد مقتدر و دانشمند گوشزد مىنمايد؟ چه حافظهاى؟ چه هوشى؟ چه دقت نظر و صراحت منطقى؟ اين بشر چيزى ساخته كه نه تنها بگردش نمىرسد بلكه بر او حكومت و آقائى هم مىكند چه كسى مىداند شايد يك مشت ارواح عالى و شياطين را در او محبوس ساختهاند! راستى كه اى والله! ...
اين را نگفتم كه در كنار اين اعجوبه تكنيك و صنعت مخزن نسبتاً بزرگى به چشم مىخورد، دوست ما دست كرد از كنار آن يك حلقه نوار بزرگى را در آورد و گفت اين يكى از حافظههاى مغز الكترونيكى ماست و دنبال آن سؤالاتى ميان ما و آن دوست رد و بدل شد.
در آخر كاشف به عمل آمد كه اين اعجوبه، مثل بسيارى از آدمهاى زمان ماست، ظاهرش با باطنش دو تاست! او هرگز نمىتواند هر سئوالى را پاسخ بگويد، بلكه تنها سؤالاتى كه پاسخ آن را قبلًا مانند نوار تهيه كرده و به حافظهاش سپردهاند بازگو مىكند.
اگر نقشه جغرافيائى مىكشد قبلًا طرح نقشه دقيق
فلان جزيره را بشكل خاصى به نوار سپردهاند و در حافظه او قرار دادهاند، هنگامى كه ما تقاضا مىكنيم فلان نقشه را بكشد اين سؤال نقطه خاصى از حافظه او را تحريك مىكند و همان نوار بكار مىافتد و نقشه را كه قبلًا انسان دانشمندى به او سپرده است تحويل مىدهد!
و به اين ترتيب اگر صد رشته وسيع علمى را در حافظه او قرار دهند و سپس سؤالاتى از رشته صدو يكم بكنند مانند ... به گِل مىماند و پاسخى ندارد بدهد!
در واقع يك طوطى بسيار بزرگ و سريع و چابك و اسرارآميز است كه هر چه استاد ازل گفت بگو مىگويد.
اين عالى جناب گر چه در سرعت عمل مانند همه ماشينها دست انسان را از پشت مىبندد، ولى با اينهمه قدرت نمائى و طمطراق سر سوزن ابتكار ندارد، و يكپارچه حافظه است، بر خلاف مغز انسان كه مىتواند يك دنيا ابتكار به تناسب حوادثى كه پيش مىآيد از خود نشان بدهد.
اينجا بود كه مشت اين اعجوبه صنعت باز شد و معلوم گشت كه اين كار اعجوبه صنعت هر قدر وسيع باشد باز محدود
است به آنچه به او گفتهاند بگو ... و نه بيشتر از آن، در حالى كه كار مغز انسان محدود نيست و مىتواند به سؤالات تازه و بى سابقه بينديشد و به آنها پاسخ گويد.
حال فرض كنيد همه دانشمندان و تكنيسينهاى جهان جمع شوند و به جاى رقابتهاى غلط و مسابقه در ساختن سلاحهاى ويران كنندهتر، يك مغز الكترونيكى بسازند به اندازه يك شهر بزرگ، به اندازه «يك كوه عظيم» و نوارهاى حافظه بسيار زيادى براى او بسازند كه در بزرگترين انبارها و سيلوهاى جهان جاى آنها نشود، و تمام مسائل علمى موجود را به اين مغز بزرگ بى نظير بسپارند تا هر مشكلى در مباحث ادبى و طبى و صنعتى و فلسفى رياضى و اقتصادى و ... پيش آيد بتوانند از اين اعجوبه دهر سؤال كنند و با سرعت بى مانندى جواب بشنوند و هزاران مهندس مراقب اعمال و بكار انداختن آن باشند.
آيا اين مغز عظيم و غول پيكر الكترونيكى با آن همه تشكيلاتش ارزش مغز يك انسان را كه يك كيلوو نيم بيشتر وزن ندارد خواهد داشت؟
صريحاً بايد گفت: نه. هرگز، ابداً! ...
چرا كه شعاع قدرت و فعاليت او محدود به همان حافظههائى است كه به او سپرده شده و در برابر مسائل جديد و پيش بينى نشده، عاجز و ناتوان است، او هرگز فكر تازه نمىكند، كار او الزاماً متعلق به «گذشته» است، نه به آينده و مسائلى كه آينده پيش پاى ما مىگذارد براى او جزو مسائل لاينحل است.
در حالى كه مغز انسان، هم به گذشته تعلق دارد، و هم به هزاران سال بعد، و ميتواند درباره همه مسائل بينديشد و البته به مقدار توانائى خود راهى به سوى حل آنها بگشايد.
مشاهده اين مغز الكترونيكى يك درس بزرگ توحيد به من داد، درسى كه پيش از آن هرگز نخوانده بودم اين مشاهده راهى بسوى جهان ماوراى طبيعت بر من گشود و شعاع نيرومند تازهاى از ايمان بر قلب من پاشيد.
فكر كردم اگر كسى بگويد: ساختمان همين دستگاه موجود مغز الكترونيكى با آن فرفره غلط ياب، و آن سرعت
عمل بى نظير، و آن پشتكار و مطالعه دقيق، يك موجود كاملًا تصادفى است كه بدست كارگر بى سواد و بدون هيچ اطلاع فنى ساخته شده است، آيا كسى باور مىكند؟ آيا همه به اين سخن واهى نمىخندند فرضاً همه مردم دنيا هم چنين ادعائى كنند من آنها را در اشتباه و گمراهى مىدانم و حاضرم همه را ديوانه خطاب كنم بدليل اينكه حرفى مىزنند كه عاقل نبايد بزند!.
آيا با اين حال مىتوانم باور كنم مغز انسان كه معمولًا بيش از يك كيلو و نيم وزن ندارد، در عين حال هم ابتكار دارد و هم شعاع فعاليتش محدود به حدودى نيست و قدرت آن از يك مغز الكترونيكى به اندازه يك شهر عظيم هم فوق العاده بيشتر است، يك پديده كاملًا تصادفى مىباشد و صرفاً نتيجه پيش بينى نشده فعاليت بدون برنامه عوامل مختلف طبيعى است؟ هيچكس اگر درست بينديشد نمىتواند اين سخن را باور كند.
و همين واقعيت روشن مىتواند عموم دانشمندان علوم طبيعى را بسوى قدرت مرموز و عقل كل و حكمت فوق العادهاى
كه در پشت دستگاه طبيعت قرار دارد متوجه سازد عده زيادى از آنها همچون اينشتاينها، داروينها، فلاماريونها و ... نام او را هم يافتهاند و مىگويند او «خدا» است.
در حالى كه جمع ديگرى تنها حقيقتش را يافتهاند و در نامگذارى او راههاى ديگرى را پيموده و رسم ديگرى را انتخاب كردهاند و بر خلاف آنچه بسيارى تصور مىكنند در وجود يك عقل كل در ميان دانشمندان تقريباً اختلافى نيست، اختلاف در نامگذارى آن است، كه جمعى او را طبيعت ناميدهاند، اما صفات خدائى همچون علم و قدرت براى او قائل شدهاند.
تا كنون بشر مركزى اسرارآميزتر از اين اطاق نيافته است.
بنا بود بحث معماها را از خودمان شروع كنيم از مركز اداركاتمان، از مغزمان و از آنچه ماوراى آن قرار گرفته و آنچه «خودمان» نام دارد.
در اينجا با جهان اسرارآميزى روبرو مىشويم كه اگر همه عمرمان را وقف شناخت آن كنيم باز نقاطى كشف نشده در آن خواهد بود!
حيرتآور است، ما همه چيز را با عقلمان درك مىكنيم اما فكر درباره ماهيت همين فكر، عقل ما را گيج و ويج مىكند.
اصلًا ما چگونه اشياء را درك مىكنيم؟ مفهوم واقعى «ادراك» چيست؟
خاطرات ما در كجاست؟
رابطه روح با جسم و با خارج چگونه است؟
اين يك مشت ماده خاكسترى رنگ و به ظاهر نامنظم
و بى مصرف، كه يك عمر در ميان جمجمه ما زندانى است چه نقشى در اين ميان دارد؟ و اصلًا اينهمه قدرت و استعداد عجيب و باور نكردنى را كجا يافته است؟
اين نخستين گام ما براى شناخت هستى است كه با اين همه پيچيدگى روبروست، اما نبايد اين سخن را به اين معنى گرفت كه ما در نخستين گام در راه حل معماهاى هستى با شكست روبرو شدهايم و چه بهتر كه از همين آغاز كار دست از اين تلاش برداريم، از اين «خيال محال» صرف نظر كنيم كه اين مسافرتى است كه گام اولش تمام عمر ما را مىبلعد و بنابراين مانند بعضى از فلاسفه كه آب پاك روى دست همه ريخته و شناخت هستى را بكلى محال پنداشتهاند بگوشهاى بنشينيم و بفكر زندگى، زندگى تنها بمعنى «خور و خواب و شهوت» و آنچه «طريق دد است» باشيم: نه، ابداً اينطور نيست، وضع ما همچون مسافرى است كه در يك شب تاريك با اتومبيل از جاده هائى عبور مىكند، چراغهاى اتومبيل او قسمتى از جاده و اطراف آنرا روشن كرده و او را بسوى مقصد رهبرى مىنمايد، اما در دو طرف جاده در هر قدم تا مسافتى كه انتهاى آن معلوم
نيست هزاران هزار اشياء و ساختمانها و موجودات ناشناخته سر به آسمان كشيده و در تاريكى فرو رفتهاند.
مسلّم است عدم شناخت اين اشياء و ساختمانهاى مرموز و اسرارآميز، هرگز مانع از پيشروى اين مسافر نخواهد شد و حتى نبايد از سرعت سير او بكاهد.
ما نيز مسير خود را از ميان اين معماها مىشكافيم و پيش مىرويم و از لابلاى «شناختهها و حل شدهها» تعقيب مىكنيم گواينكه در اطراف ما باز هزاران نقطه ناشناخته باشد، تكيه گاه ما در اين مسير «معلومات ماست» نه «مجهولات ما».
در بحث استقلال روح، با دلايل مختلفى اين حقيقت را خواهيم يافت كه اين ماده مغزى ما «ابزار دقيقى» براى فعاليتهاى نيروى مرموزى به نام روح است، نه خود روح، و به اصطلاح مغز «خانه» است نه «صاحب خانه» و بعبارت ديگر تلكسوب عظيمى براى رصد كردن ستارگان آسمان وجود است نه خود «منجم»!
و بالاخره مغز مهندس «اطاق كنترل» است.
حالا كه صحبت «اتاق كنترل» به ميان آمد اجازه بدهيد كمى درباره آن بحث كنيم، كه اين تشبيهات و مثالها راههاى دشوار را آسان مىسازد و جادههائى را كه استدلالهاى عقلى «دور» ميزنند، مثالها «ميان بر» مىكنند!
اين روزها هنگام بازديد از مؤسسات عظيم و مدرن صنعتى، غالباً به اطاقى برخورد مىكنيد كه «اطاق كنترل» نام دارد، اين اطاق محيطى است خاموش و آرام و بى سرو صدا اما پر از يك مشت صفحات، با دكمهها و كليدها و چراغها كوچك رنگارنگ روى آن.
مهندسان از درون اين اطاق تمام جزئيات آن مؤسسه صنعتى كه گاهى ممكن است در چندين ده كيلومتر مربع گسترده باشد زير نظر مىگيرند.
با فشار يك دكمه فلان بخش عظيم را بكار مىاندازند و فلان لوله عظيم را بطور خودكار باز مىكنند، يا مىبندند، با فشار دكمه ديگرى كار فلان بخش را كند، يا تند، مىكنند روشن شدن يك چراغ كوچك قرمز در اينجا نشان مىدهد در ديگ عظيم بخار يا در كورهها مثلًا چه مىگذرد و از همه
مهمتر اينكه عقربههاى كوچكى با مركب مخصوص كه منظماً روى نوارهاى ظريف كاغذى در حركت است مانند «نامه عمل انسان» تمام جزئيات كار اين دستگاهها را ثبت مىكند.
مغز انسان در واقع اطاق كنترل كارگاه عظيم بدن است، همان اطاق اسرارآميز، با همان دكمهها و چراغها، با تحريك يك يا چند سلول بخشى از بدن شروع بكار مىكند، يا از كار مىايستند، قلب، معده، دستگاه تنفس، چشم و زبان، گوش به فرمان اين اطاق كنترل عجيب هستند.
با اين تفاوت كه پيچ و مهرههاى اين اطاق و چراغها و دكمههاى آن همه جان دارند، همه زندهاند، غذا مىخورند و نمو مىكنند، اما فوق العاده كوچك و ظريفند.
با اينكه سلولهاى آن از لطيفترين گلبرگها لطيف تر است از آهن و پولاد با دوامتر مىباشند، مرتباً خود را سرويس و تعمير مىكنند و برخلاف همه ماشينهاى دنيا كه كارشان يك نواخت است كار اين دستگاه دائماً رو به تكامل مىرود.
و عجيبتر اينكه در حال پيرى كه نيروهاى جسمى همگى رو به ضعف و فرسودگى مىروند اين دستگاه مىتواند
قدرت خود را در بسيارى از قسمتها حفظ كند، منتها شرطش اينست كار مداوم خود را تعطيل نكند.
مگر نه اينست كه دانشمندان و علماى بزرگ و رجال سياسى و اقتصادى تا آخرين لحظات زندگى قدرت علمى و فكرى خود را (جز در موارد خاصى) حفظ مىكنند كه اين خود علاوه بر خاصيت عجيب مغز، دليل زندهاى بر استقلال روح مىباشد كه با فرسوده شدن همه دستگاههاى بدن و رسيدن آن به حداقل قدرت، روح همچنان نيرومند و سرشار از علم و قدرت است.
غالباً مىشنويم فلان كس با نهايت تأسف گرفتار سكته مغزى شده كه اگر از نوع كامل آن باشد فاتحه او خوانده مىشود و اگر از نوع ناقص آن باشد بخشى از اعضاى بدن از كار مىافتد، گاهى نيمى از تن، گاهى تنها زبان و قسمتى از صورت و زمانى چشم يا گوش بيمار را در حال اسف انگيزى فرو مىبرد.
دوستى مىگفت: همه چيز كاملش خوب است جز
«سكته» كه ناقص آن ترجيح دارد!
گفتم اتفاقاً آنهم كاملش خوب است، تكليف انسان را يكسره مىكند، يا زنده اين ديناست، يا مرده آن دنيا، نه يك موجود فلج معلق ميان اين دو!.
منظورم اين نبود. منظور اين بود كه سكته مغزى چنانكه از نامش پيدا است همان از كار افتادن ناگهانى همه يا قسمتى از اين اطاق كنترل عجيب است.
بسيار ميشود يك رگ موئين (كه بسيار از مو نازكتر و باريكتر و لطيف تر است) و مسؤليت تغذيه سلولهاى ظريف مغزى را به عهده دارد بر اثر از دست دادن قدرت ارتجاعى خود پاره مىشود و يك قطره كوچك خون روى يك بخش كوچك از مغز مىافتد و آنرا فاسد مىكند و از كار مىاندازد.
اين دكمه بسيار ظريف و كوچك گاهى دكمه كنترل زبان است و بلافاصله زبان از كار مىافتد، در حاليكه در خود زبان هيچ گونه اختلالى پيدا نشده، يا مربوط به چشم است و بلافاصله چشم، با آنكه ساختمانش هيچ آسيبى نديده، از كار مىايستد و اگر مربوط به عصاب طرف راست تن باشد طرف
راست فلج مىشود و هنگاميكه با داروها اين قطره خونرا برطرف سازند و آن دكمه از كار افتاده سرويس و تعمير شود كار دستگاه مربوط به آن مانند اول از نو شروع ميگردد.
آقاى محترمى را ديدم كه گرفتار سكته مغزى شده بود و بخشى از تن او بضميمه زبانش از كار افتاده بود، گاهى براى اداى يك كلمه با فشار زياد، مانند بچه هائى كه تازه به زبان آمدهاند، آنرا شكسته بسته ادا مىكرد و فوراً متوقف مىشد، اما با نهايت تعجب هنگام نماز حمد و سوره را به همان روانى و فصاحت هميشگى مانند بلبل مىخواند!.
اگر بگوئيم بخاطر اين بود كه اين جملهها را زياد تكرار كرده بود كلمات زياد ديگرى وجود داشت كه در شبانه روز بيش از حمد و سوره تكرار مىكرد و اگر بگوئيم علاقه خاص او روى دستگاه گويائى فلج شده اثر مىگذارد و آنرا بكار مىانداخت باز اين خود پرده ديگرى از طرز كار عجيب اين دستگاه است كه در عين فلج بودن كار مىكند و در عين كار كردن فلج است! ...
چه كسى مىتواند باور كند كه در ساختمان اين «اطاق
كنترل استثنائى» هيچگونه محاسبه و برنامه قبلى در كار نبوده و پديدههاى كاملًا تصادفى دست به دست هم داده و چنين اعجوبهاى را بوجود آوردهاند بدون اين كه از كار عجيبى كه انجام گرفته و از ارزش آن حتى خود اين عوامل باخبر باشند. آيا همين مقدار خودشناسى و اطلاع از وضع ساختمان اين مركز شگفتانگيز براى كشف نخستين راز آفرينش و آن قدرت و علم بىپايانى كه جهان را اداره و رهبرى مىكند كافى نيست؟
آنچه عقل ندارد چگونه عقل مىآفريند.
و آنچه حساب در كارش نيست و اعمالش همه تصادفى است چگونه چنين ماشين حساب عجيبى را بوجود مىآورد.
و آنچه سر از فرمول و حساب در نمىآورد چگونه همه كارهايش ممكن است بر طبق فرمولهاى دقيق صورت گيرد؟!
اينجاست كه «خودشناسى» دليل راه «خداشناسى» مىشود.
اگر صدها نفر را مأمور حفظ بايگانى معلومات خود كنيد هرگز به اندازه اين پردهنازكى كه روى مغز كشيده شده نمىتوانند بشما كمك كنند.
در بازديد خود از اين شهر بى كرانه كه «هستى» نام دارد اكنون وارد نخستين خانه (خانه وجودمان) شدهايم و در اين خانه بزرگ كه خود به تنهائى شهر عظيم يا كشورى است، مشغول بررسى نخستين اطاق، اطاق اسرارآميز مغزمان بوديم. كمى خم شده و به اين شيارهاى نامنظم كه توده خاكسترى رنگ مغز را در برگرفته خيره مىشويم.
اوه ... مثل اينكه اين شكل در نظر ما آشناست و مانند اين شيارها در جاى ديگر نيز ديدهايم.
بله، هنكاميكه با هواپيما مسافرت مىكنيم و به نقطهاى كه رودخانهها و شطوط عظيم به دريا مىريزند مىرسيم نمونه هائى از همين شيارها را كه بر اثر جزر و مد دريا و عقب نشينى و بازگشت آب رودخانه ترسيم شده مشاهده مىكنيم. آيا شيارهاى مغز اثراتى است كه جزر و مد اقيانوس فكر انسان در طى قرون و اعصار بر صفحه آن ترسيم كرده است؟ و يا تقسيم بندى ظريفى است براى مراكز حساس مغز و تعيين وظائف آنها؟
و يا خطوط ارتباطى معينى از لابلاى آنها مىگذرد؟ نمىدانيم.
همينقدر مىدانيم كه پرده بسيار ظريفى كه اين توده خاكسترى رنگ را پوشانيده به احتمال قوى محتوى بزرگترين بايگانيهاى جهان است.
آرى طبق آخرين تحقيقات دانشمندان مركز حافظه (و يا صحيحتر كليد حافظه) در اين پرده ظريف نهفته شده است و به طرز اعجازآميزى تمام معلومات و خاطرات و مشاهدات پيشين و دانستنيهاى ما از هر قسم و هرگونه روى اين پرده ظريف ترسيم شده، اما چگونه و به چه شكلى؟ هيچكس نميداند.
براى اينكه بدانيم اين پرده جادوئى چه خدمتى بما مىكند كافى است يك روز دست به اعتصاب بزند و از يادآورى هر گونه خاطره خوددارى كند.
راستى زندگى ما آنروز چه رنگى خواهد داشت؟
پيش بينى وضع آن چندان مشكل نيست.
يك حالت گيجى عجيب، در همه چيز و همه كار درست مانند حال كودكان نوزاد به ما دست ميدهد، همه چيز براى ما
ناآشناست و گويا نخستين بار است كه آنها را مىبينيم، يك كلمه نميتوانيم سخن بگوئيم.
يك گام بخواهيم برداريم تعادل خود را از دست داده زمين مىخوريم، زيرا رسم راه رفتن را فراموش كردهايم، و تازه اگر بتوانيم راه برويم، نه راه خانه خودمان را بلديم و نه مركز كارمان را، سرگردان و بى هدف بايد پرسه بزنيم تا بميريم.
نه تنها دوستان خود را نمىشناسيم، برادر و پدر و مادر و فرزندان ما هم براى ما ناآشنا هستند و هيچگونه ميان آنها و ساير مردم فرق نمىگذاريم چه اينكه حافظه ما از كار افتاده است!
اگر گرسنه شويم نميدانيم چه چيز بخوريم، زيرا همه غذاها را فراموش كردهايم و اگر غذائى جلو ما باشد تازه راه دهان خود را به زحمت مىتوانيم پيدا كنيم و با اين حال تصديق ميكنيد كه زندگى چه عذاب اليمى براى ما خواهد بود.
ممكن است اينها را فرضيه و يك نوع خيال باقى تلقى كنيد، ولى اينطور نيست، در بيماريهاى حافظه كه معمولًا گوشهاى از آن را مىافتد و يا اختلال پيدا مىكند نمونه حالتى كه از فقدان حافظه به انسان دست مىدهد كاملًا مشهود
است: «كورى ذهنى» يا «الكمى» يكنوع بيمارى روحى است كه در آن حالت بيمار نميتواند «صورت مبصرات» را بشناسد و آنچه را با چشم مىبيند براى او ناآشناست.
«كرى ذهنى» نوع ديگرى از اين بيمارىها است كه بيمار در آن حالت ادراكهاى سمعى خود را فراموش مىكند و اصوات و كلمات و آهنگها را اصلا نمىشناسد، مثلًا نميتواند صداى «ريزش آب» را از صداى «بوق اتومبيل» تشخيص دهد!
نوع ديگرى از اختلالات حافظه بنام «فراموشى لمسى» است كه بيمار شكل اشياء را از طريق لمس نميتواند بشناسد، مثلًا اگر سكهاى بدست او بدهند با حس لامسه نمىتواند آنرا بشناسد و تفاوت آنرا مثلًا با يك مداد تشخيص دهد.
اين بيماريهاى عجيب كه تاكنون نمونههائى از آن در پارهاى از افراد مشاهده شده وضع غم انگيزى را كه انسانها بر اثر از دست دادن قسمتى از دستگاه حافظه پيدا مىكنند مجسم ميسازد و شبح وحشتناكى را كه از اختلال اين دستگاه به انسان ممكن است دست دهد تا حدودى منعكس مىكند.
اكنون كه سخن از شگفتيهاى اين پرده اسرارآميز به ميان كشيده شده بد نيست به چند موضوع ديگر، توجه كنيم:
طبقه بندى حافظه
اگر خيال كنيم خاطرات ما در روى اين پرده مانند كتابهائى كه در كتابخانهها در قفسهها مىچينند رده بندى شده اشتباه است، نه اينطور نيست، خاطرات و معلومات و محفوظات ما هر كدام شناسنامهاى دارند و بر طبق تاريخ تولدشان بايگانى مىگردند، يعنى شبكههاى حافظه روى نظام معينى تدريجاً پر مىشوند.
و به همين دليل انسان معمولًا فاصله زمانى خاطرههاى گذشته را با مراجعه بحافطه خود بخوبى مىتواند تخمين بزند كه مثلًا فلان حادثه به تازگى روى داده يا يكسال و ده سال و 20 سال پيش؟
گاهى كه بر اثر پارهاى از بيمارىهاى روحى اين روابط به هم مىخورد و به اصطلاح سيمهاى ارتباطى قفسههاى بايگانى حافظه «قاطى» ميشود، انسان باوضع ناراحت كننده و رقت انگيزى روبرو مىشود.
گاهى «حال» را در «گذشته» مىپندارد و چنين خيال مىكند حوادثى را كه اكنون مىبيند در گذشته ديده است، اما نمىداند كجا و در چه موقع؟! ...
و يا بعكس، «گذشته را در «حال» توهم مىكند و چنين فكر مىكند كه اكنون مثلًا زمان كودكى او است، لذا همچون كودكان ادا در مىآورد و بازى مىكند و عيناً همان عكس العملهاى حال كودكى را نشان مىدهد.
اين دو نوع بيمارى به خوبى نشان مىدهد كه اگر تنظيم زمانى شبكههاى حافظه بهم خورد چه درد سر عجيبى انسان پيدا مىكند.
سرعت يادآورى
دانشمندان مىگويند براى يادآورى يك خاطره بيش از يكهزارم ثانيه! وقت لازم نيست.
حال فكر كنيد از ميان ميليونها خاطره و حادثه و مطلب كه در اين بايگانى عجيب گرد آورى شده، بيرون كشيدن يك
خاطره و قرار دادن آنها در برابر «ديد فكرى» آنهم در يكهزارم ثانيه چه كار خارق العادهاى است؟
فرض كنيد يك دوست عزيز ما ده سال پيش سفر كرده، در اين ده سال چقدر حادثهها، خاطرهها، افراد و مسائل براى ذهن و حافظه، مطرح شده و در آن بايگانى گرديده است، ناگهان در خانه را مىكوبند تا در را باز مىكنيم و چشم ما بصورت او مىافتداو را مىشناسيم و فرياد شادى مىكشيم. اما مىدانيد جمله «او را مىشناسيم» يعنى چه؟ يعنى در يك لحظه برق آسا عكسى را كه به وسيله چشم مىبينيم باعكسى كه از او در ميان ميليونها عكس ديگر در حافظه از ده سال پيش نگهدارى شده، تطبيق كرده و تصديق مىكنيم كه اين همان دوست عزيز ماست.
آيا اگر خاطرات و محتويات حافظه يك نفر انسان بصورت پروندههائى در آيد و هر كدام تحت شماره مخصوصى در يك مركز بزرگ بايگانى شود و صدها نفر مأمور رسيدگى و تنظيم آنها باشند، هرگز قدرت دارند به اين سرعت يك پرونده را حاضر سازند، اين است قدرت عجيب دستگاه حافظه ما!
از اين راه مىتوان به حافظه كمك كرد و آنرا تقويت نمود.
فراموشى و فراموشكارى از موهبتهاى بزرگ خدا است!
لابد فراموش نكردهايد كه در داخل وجود اسرارآميز و پر معماى خود مشغول گردش بوديم به اطاقى دسيديم كه بى شك اسرارآميزترين و پيچيدهترين دستگاههاى موجود جهان در آن است، يعنى مركز فرماندهى بدن، اطاق اسرارآميز مغز.
مىخواستيم نخستين پردهاى را كه روى آن كشيده شده بود كنار بزنيم كه به ما گفتند يواش! ...
گفتند كه اين يك پرده ساده و معمولى نيست اين مركز تمام خاطرات و محل بايگانى تمام حوادثى است كه ما درطول عمر خود با آن روبرو هستيم، بله اينجا مركز حافطه است و هر گوشهاى از آن آسيب ببيند ممكن است بخش عظيمى از
خاطرات گذشته ما را به ديار نيستى بفرستد.
به ما گفتند كسانى را سراغ داريم كه بر اثر يك عمل جراحى مغزى قسمتى از مغز آنها را كه مستقيماً با دستگاههاى حساس بدن ارتباط نداشته برداشتهاند و به دنبال آن چند سال از خاطرات و عمر گذشته خود را بكلى فراموش كردهاند، گوئى در آن چند سال و حوادثى كه روى داده و اشخاصى را كه شناختهاند همگى را از ياد برده و با آنها بيگانه شدهاند.
گفتيم همين جا بايد بيشتر توقف كنيم و به بررسى همين پرده نازك بپردازيم كه هدف ما همين جاست، خودشناسى را بايد در اينجا تكميل كنيم:
عجب غوغائى است، پشت سر هم از ستاد فرماندهى مغز، دستور احضار پروندهها و سوابق اشخاص و موضوعات مختلف داده مىشود، تا بر اساس آنها حوادث و موضوعات جديد ارزيابى گردد و در مدتى در حدود «يك هزارم ثانيه» پروندهها برق آسا رد و بدل مىگردد.
شلوغى عجيبى است، هيچ مركز تلفن خودكارى به اين پركارى و سرعت نيست، راستى سرسام آور است.
معجزه حافظه
ولى به ما گفتند شاهكار اين دستگاه تنها مسئله سرعت و وسعت خيره كنندهاش نيست بلكه معجزه ميكند.
گفتيم چگونه؟ ... و چه كسى اين نام را بر آن گذارده است؟
گفتند دانشمندان و علماى فن به يكى از كارهاى حيرتانگيز آن نام معجزه دادهاند(1)و آن اينكه:
بسيار مىشود كه انسان نام شخص يا موضوعى را بكلى فراموش نموده، سپس شروع به تلاش و كوشش براى پيدا كردن آن مىكند، فقسههاى بايگانى حافظه را يكى پس از ديگرى زيرورو مىنمايد و گمشده خود را همه جا دنبال مىكند.
خوب اگر انسان آن اسم، يا آن موضوع را ميداند، چرا دنبالش مىگردد؟ و اگر نمىداند چگونه دنبال چيزى كه نمىداند مىگردد آيا ممكن است انسان دنبال گمشدهاى بگردد كه اصلًا نمىداند چيست؟ يا كيست؟
1) به كتاب حافظه از سرى« چه مىدانم» مراجعه شود.
با اين حال، در مورد نسيان و فراموشى، انسان دنبال گمشدهاى كه نمىداند چيست مىگردد و ناگاه با جمع آورى قرائن مختلف به سراغ فقسهاى مىرود كه گمشده او آنجاست و آنرا مىيابد!
دانشمندان نام اين را «معجزه حافظه» گذارده و راستى جاى اين هم هست، وقتى در حقيقت در اينجا نكته باريكى است كه راه حل اين تضاد شگفت آور در آن نهفته است و آن اينكه:
در اينگونه موارد انسان دنبال خود آن نام و يا آن موضوع كه نمىداند چيست نمىگردد، بلكه براى بدست آوردن آن، مجموعه حوادثى را كه همراه نام مورد نظر در ذهنش جمع آورى شده جستجو مىكند.
مثلًا ميداند با اين دوست در فلان روز و فلان محل براى نخستين بار آشنا شده، فوراً پرونده آن روز و آن محل را از حافظه مىخواهد و به ورق زدن آن مشغول مىشود ناگاه در لابلاى پرونده مزبور نام مشخصى توجه او را بخود جلب مىكند اين نام بدون شك همان نام رفيق است آنچنان از پيدا كردن گمشدهاش شاد مىشود كه تمام رنجهائى را كه براى يافتن
آن متحمل شده است فراموش مىكند.
صحنه جالب ديگر، مسئله تداعى
گفتند: از خواص جالب ديگر اين بايگانى عظيم اين است كه خاطرهها را بطور جداگانه و مستقل از يكديگر بايگانى نمىكند كه اين كارى است بسيار بيهوده و پر زحمت، بلكه خاطرهها را بصورت گروه گروه حفظ مىكند و حتى در ميان اين گروهها حلقههاى اتصال و رشتههاى سيم ارتباطى برقرار مىسازد، كارى كه در هيچ بايگانى معمول نيست.
فايده مهم اين كار سرعت و وسعت فوق العاده عمل يادآورى و جلوگيرى از نسيان و فراموشى است، زيرا مسائل يك گروه مانند حلقههاى زنجير به هم پيوستهاند و كافى است يكى از حلقهها را بحركت درآوريم، تا همه حلقهها تحريك شودند و عمل يادآورى صورت گيرد.
ممكن است انسان پارهاى از مشخصات يك شخص يا يك حادثه را فراموش كند، اگر هر كدام از آنها جداگانه بايگانى مىشد عمل يادآورى در اين موقع ممكن نبود، اما
بايگانى دسته جمعى سبب مىشود كه هميشه راهى بسوى پيدا كردن گمشدههاى فكرى در دست باشد چه اينكه فراموش كردن همه اجزاى يك گروه كمتر اتفاق مىافتد.
اين همان چيزى است كه نام آن را اتداعى معانى مىگذارند.
و نيز از اينجا يك راه مؤثر براى «تقويت حافظه» استنباط مىگردد و آن اينكه به هنگامى كه چيزى را حفظ مىكنيم، سعى نمائيم تداعى بيشتر ميان «آن مطلب» و «حوادث زمانى و مكانى ديگر» ايجاد كنيم، يعنى آن موضوع را به همراه گروهى از حوادث اطراف آن بحافظه بفرستيم، تا با تكان دادن يكى از حلقات اين حوادث يادآورى به آسانى صورت گيرد، مثلًا به هنگام حفظ كردن نام فلان شهر توجه داشته باشيم كه حرف اول آن شبيه نام رفيقمان و شكل كلمهاش مرادف نام فلان مؤسسه، يا فلان خيابان است، اينها كمك زيادى به امر يادآورى و يا تقويت حافظه مىكند (دقت كنيد).
نعمت بزرگ فراموشى
به ما گفتند: شايد تعجب كنيد و حق دارد تعجب كنيد
كه فراموشى يكى از موهبتهاى بزرگ خدا است، فراموش كردن ضررها و مصيبتها و مانند آنرا نمىگوئيم آنها كه جاى خود دارند- منظور فراموش كردن تدريجى مقدار زيادى از خاطرات گذشته دوران كودكى و يا دورانهاى بعد است.
در حقيقت دستگاه بايگانى حافظه با اين عمل كار بسيار مهمى را انجام مىدهد، چه اينكه تعداد قفسههاى حافظه اگر چه فوق العاده زياد است ولى بالاخره محدود است و حسابى دارد و اگر روزى همه آنها پر شود، هر حادثه جديدى بخواهد به اين «محفظه» راه يابد، عقب زده مىشود و به او گفته مىشود: ببخشيد جا نيست! ...
و به اين ترتيب انسان حتى از حفظ يك كلمه، يا يك نام جديد عاجز خواهد ماند چه سرنوشت شوم و وحشتناكى؟
اما اين دستگاه بطور اتوماتيك با ورود خاطرات و مسائل جديد تعدادى از پروندههاى بىمصرف گذشته را به دور مىريزد و خاطراتى را كه چندان به درد نمىخورد و اهميت حياتى ندارد فراموش مىكند و به اصطلاح خانه تكانى مىنمايد و قفسهها را براى پذيرش موضوعات جديد، تر و تميز و آماده
مىسازد.
و جالب اينكه در اين كار به قدرى باهوش است كه مسائل مورد نياز و پرونده هايى كه در زندگى شخص دخالت دارد مشمول اين تصفيه نمىشود، تنها به سراغ آنها ميرود كه كم اهميت است وشايسته سپردن به دست فراموشى.
و ما گفتيم اوه ... چه دستگاه عجيب و حساب شدهاى كه تاكنون از نقش آن اطلاع نداشتيم و خداحافظى كرديم و از اين اطاق اسرارآميز بيرون آمديم در حالى كه هنوز بيش از يك پرده آن را مطالعه نكرده بوديم.
فكر كرديم اگر بخواهيم همه زواياى «مغز» را به همين صورت بررسى كنيم، سپس از اين اطاق بيرون آمده به گردش در ساير اطاقها و خانهها و محلهها و شهرهاى كشور وجود خودمان بپردازيم چه كار عجيبى مىشود، چه شورانگيز، چه جالب و چه طولانى؟!
آيا با اين حال باز مىتوان گفت، اين كشور پهناور يك پديده كاملًا تصادفى است و مطلقاً مهندس و نقشهاى نداشته؟
درباره يك آجرش نمىتوان چنين قضاوت كودكانهاى
كرد تا چه رسد كه درباره يك اطاق يا يك محله يا يك شهر يا مجموع آن و تازه كشور وجود ما ذره غبارى است معلق، در بيكران كاخ هستى.
و اينجاست كه مىفهميم: چگونه خودشناسى كليد خداشناسى است.
و اينجاست كه مىيابيم وجود خدا نه «معما» است و نه حتى «مخفى» بلكه شايد از شدت روشنى گاهى فراموش شده است.
روز روشن گرفته شمع به دستدر بيابان كه آفتاب كجاست؟
ماهيان نديده غير از آبپرس پرسان زهم كه آب كجاست؟
ناگهان در اعماق هستى جرقهاى درخشيد و طرحى نوايجاد شد اما عامل پيدايش اين جرقه نمىتوانست از دروندنياى خاموش باشد.
يك معماى ديگر
تمام مشاهدات موجود نشان مىدهد كه جهان رو به «فرسودگى» مىرود، زيرا مىدانيم جهان از اتمها تشكيل شده و اتمهاى جهان همه بدون استثناء در حال تجزيهاند.
و بر خلاف آنچه بعضى مىپندارند تنها اجسام راديواكتيو نيستند كه اتمهاى ناپايدار و در حال تجزيه و متلاشى شدن دارند، بلكه سايراتمها نيز رو به سوى همين مقصد پيش مىروند.
تنها تفاوت در اينجاست كه اتمهاى اجسام راديواكتيو با سرعت نسبتاً زياد و اتمهاى اجسام ديگر، با كندى اين راه را طى مىكنند.
البته ميزان اين تجزيه پذيرى در يك جسم كوچك مانند يك سنگريزه بسيار ناچيز است اما در جسمى به عظمت خورشيد كه يك ميليون و سيصدهزار مرتبه از كره ما بزرگتر است در يك شبانه روز به 300 هزار ميليون تن مىرسد.
اين جريان مىتواند دو موضوع مهم را درباره آغاز و انجام جهان تا حدود زيادى براى ما روشن سازد.
1- اين جهان مادى حتماً آغازى دارد و بر خلاف تصور بعضى، طول عمر آن به بى نهايت نمىپيوندد، زيرا اگر بى نهايت سال بر عمر آن گذشته بود، بايد بى نهايت سال پيش تمامى اتمهاى آن تجزيه و تبديل به انرژى شده باشند، چه اينكه تجزيه همه اتمهاى جهان هر قدر بطىء و كند باشد و زمان طولانى بخواهد به بى نهايت نمىرسد و به اين ترتيب لازم بود جهان كنونى در حال حاضر چيزى به جز يكپارچه انرژى نباشد اين از يك سو.
از سوى ديگر انرژىهاى جهان دائماً روى به سوى يك نواختى و تقسيم متعادل و يكسان پيش مىروند، يعنى درست مانند قطعه آهن گداختهاى كه در هواى آزاد تدريجاً
گرماى خود را به خارج مىپاشد و زمانى مىرسدكه حرارت قطعه آهن با حرارت اجسام و هواى اطراف كاملًا يكى خواهد بود انرژىهاى جهان نيز چنين سرنوشتى را در پيش دارند.
البته اين قطعه آهن گداخته مادام كه به اين حالت نرسيده منبع پخش «گرما» (اشعه مادون قرمز) مىباشد، اما همين كه درجه حرارت آن با اطراف مساوى شد ديگر امواج و اشعه مزبور خاموش مىگردد.
به علاوه هنگامى كه آهن گداخته بود هواى مجاور آن دائماً در حركت بود يعنى هوا گرم مىشد و به بالا حركت مىكرد و هواى خنك اطراف جاى آن را مىگرفت و به اين ترتيب يك نسيم ملايم دائمى در منطقه محدودى پيرامون آن در گردش بود اما به هنگامى كه حرارت فرو نشست (يا صحيحتر: درجه حرارت آهن با درجه حرارت اطراف يكسان شد) آن نسيم نيز خاموش مىگردد.
مثال ديگر: حركت نهرها، غرّش آبشارها و جنبش امواج رودخانهها و هزاران صحنه زيباى مربوط به آن در سراسر كره زمين، همه مولود اختلاف سطوح آنهاست و اگر يك روز
همه اين آبها در يك سطح مساوى در كره زمين قرار گيرند يعنى به طور يكنواخت در كره زمين تقسيم شوند آن روز از غرّش آبشار و صداى زمزمه جويبار خبرى نخواهد بود و يك حالت سكوت مرگبار بر همه آبها حكومت خواهد كرد.
وضع انرژيهاى موجود در جهان هستى عيناً همين است تدريجاً به سوى يكنواختى و سكوت پيش مىروند و به هنگامى كه به طور يكسان در جهان تقسيم شدند چيزى جز خاموشى مطلق نخواهد ماند.
بنابراين اگر بى نهايت از عمر جهان گذشته بود مىبايست اين حالت تاكنون حاصل شده باشد. اين همان چيزى است كه در اصل دوم ترموديناميك به عنوان «آنتروپى» يا «كهولت» از آن نام مىبرند.
اين اصل به ما مىآموزد كه جهان مادى حتماً آغازى دارد، ممكن است بر اثر بُعد زمان ما نتوانيم دقيقاً تاريخ پيدايش و سال هايى كه بر آن گذشته است روشن سازيم ولى به طور مسلم چنين چيزى وجود داشته است.
2- همچنين اين اصل به ما مىآموزد كه جهان كنونى
بالاخره پايانى دارد و تا ابد نمىتواند ادامه يابد زيرا تجزيه تدريجى اتمها و يكنواختى انرژىها سرانجامش تبديل شدن همه اتمها به انرژى و تبديل انرژى فعال به يك انرژى يا حالت غير فعال و سكوت و سكون خواهد بود.
اين جهان نيز مانند آدمى كه بر اثر گذشت زمان تدريجاً نيروهاى خود را از دست مىدهد و سرانجام روزى فرا مىرسد كه چراغ عمر او خاموش خواهد گشت، يك روز خاموشى و بى فروغى و از دست دادن همه نيروها در پيش دارد (دقت كنيد).
دورانهاى مكرر، جرقه نخستين و رستاخيز جهان تنها سخنى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه امكان دارد اين جهان صدها يا هزاران يا ميليونها بار از چنان نقطهاى شروع شده و پس از طى دوران طولانى حيات خويش و متلاشى شدن و تجزيه همه اتمها از نو بنياد گرديده و طرح نوينى به خود پذيرفته است.
در آن حالت يكنواختى و سكوت محض انفجارى عظيم در قلب اين جان روى داده و از نو انرژىها جان گرفته و كم كم
تراكم يافته و مواد جديدى تشكيل داده و از نو گردش به دور خود را آغاز نموده و كهكشانها و سحابىها و ستارگان مختلف و از نو كراتى همچون كره زمين و موجودات زنده و ... به وجود آمدهاند.
همچنين پس از آنكه جهان كنونى ما به خاموشى گرائيد، ستارگانش فرو مردند و انرژى هايش خاموش گشتند اين طرح از نو چيده مىشود بنابراين اگرچه هر دورانى از جهان ماده، آغاز و پايانى دارد، اما مجموعه آنها رنگ ازلى و ابدى به خود گرفته است (دقت كنيد).
اما يك حقيقت غير قابل انكار در اينجا نهفته است و آن اينكه در آغاز كه همه چيز يكنواخت و بى تفاوت بود و در انجام كه چنين خواهد شد بايد نيروى عظيمى از خارج اين جهان طبيعت بر آن وارد آيد و جرقه نخستين: جرقه هستى بخش و نيرو سازش جرقه حيات و جنبش و زندگى را در اين خرمن خاموش بيفكند وگرنه يك محيط آرام و بى تفاوت و فاقد هر گونه انرژى فعال، چگونه مىتواند منشأ جنبش و حركت گردد.
از مجموع اين سخن نتيجه مىگيريم كه جهان در پيدايش
نخستين، نيازمند به يك قدرت ماوراى طبيعى بوده است. همانطور كه در طرح آينده پس از خاموش شدن قطعاً نيازمند به چنين نيرويى خواهد بود.
و از اينجا يكى ديگر از معماهاى هستى براى ما گشوده مىشود كه آن را مى توانيم در چند جمله زير خلاصه كنيم:
؛ جهان ماده آغازى دارد و تاريخ پيدايشى.
؛ جهان ماده انجامى دارد و تاريخ خاموش شدنى.
؛ ممكن است اين آغاز و انجام بارها تكرار شده باشد.
؛ جهان در آغازش، نياز به يك عامل ماوراى طبيعى دارد.
؛ جهان در طرح آيندهاش پس از خاموشى مطلق نيز به چنين نيرويى نيازمند است.
؛ و به اين ترتيب ازليت و ابديت اين جهان كنونى مفهومى ندارد، اين حقايق مىتواند به سؤالات زياد ديگرى پاسخ گويد (دقت فرماييد).
فكر درباره سرنوشت انسان را مىلرزاند
مىگويند هر كسى سرنوشتى دارد كه همراه او از مادر متولد مىشود.
اين سرنوشت همچون سايه اشباح در درّه تاريك زندگى همه جا او را تعقيب مىكند و لحظهاى از او جدا نمىشود. اين سرنوشت از رنگ پوست تن انسان ثابتتر است كه اين رنگ ثابت روح و جان او است!
كوچك و بزرگ و شاه و گدا و برده و آزاد، بينوا و با نوا، همه در زير سايه سنگين سرنوشت زندگى مىكنند و اين بازى سرنوشت است كه افراد ظاهراً احمق و مهملى را به اوج ترقى مىرساند و افراد فرزانه و عاقل و لايقى را بر خاك سياه مىنشاند.
اين بازى سرنوشت است كه مجنون را در غم تنها معشوقش ليلى پير و ناتوان مىكند و به دست مرگ مىسپارد اما بفلان خان قبيله يا فلان خاقان بن خاقان هزاران لعبت
شيرين مىبخشد!
و نيز اين بازى سرنوشت است كه بى گناهانى را به زندان مىافكند يا بر سر چوبه در مىكند و گنهكاران تبهكارى را به اوج عزت و آزادى مىرساند.
فكر درباره اين موضوع و اينكه نكند سرنوشت ما از سرنوشتهاى شوم و وحشتناك باشد- چقدر دلهره و وحشتانگيز است، نه تنها از نظر فلسفه آفرينش كه از نظر زندگى فردى نيز تار و پود وجود انسان را مىلرزاند كه اى واى اگر با سرنوشت شومى از مادر متولد شده باشيم چه مىشود ...
ولى مسلماً سرنوشت به اين معنى كه جزئيات زندگى ما در درون كتاب اسرارآميزى با مركب ثابتى كه رنگ ابديت دارد نوشته شده باشد و در درون وجود يا بيرون وجود ما نگاهدارى شود خرافه و موهومى بيش نيست و ريشه آن به دوران اساطير و افسانهها باز مىگردد.
و در حقيقت هيچ دليل منطقى و قانع كننده و هيچ نشانهاى كه اين موضوع را تأييد كند در دست نيست بلكه همه
دلايل آنرا نفى مىكند.
اما آنچه به اين خرافه وحشتناك آب و رنگ داده و به صورت يك افسانه جهانى در آورده است بيش از همه، چند چيز است.
نخست اينكه وسيله مؤثرى است براى تمام كسانى كه در مقياس وسيع يا محدود مىخواهند انسانها را به زنجير اسارت و بردگى بكشانند، براى آنها كه مىخواهند انسانها را استعمار كنند و مقاومت آنها را در هم بشكنند و از قيام و شورش و انقلاب آنها جلوگيرى كنند.
چه اينكه فكر يك سرنوشت جبرى تعيين شده و غير قابل تغيير و حتى احتمال آن كافى است كه ارادهها را در مبارزه بر ضد بردگى و استعمار سست كند و آتش شورشها و طغيانها و انقلابها را خاموش سازد و به آنها بگويد:
«يك ملت فقير و برده و استعمار زده سرنوشتش از ازل چنين بوده و «چون قسمت ازلى بى حضور ما كردند، اگر نه بر وفق مراد است نبايد خرده بگيريم»!
و اگر مثلًا «غربيها» تمام ثروت دنيا و حتى منابع
ملتهاى فقيرى همچون آفريقائيها كه خودشان از همه به آن نيازمندترند مىبلعند و «شرق» در ميان مرگ و زندگى دست و پا مىزند، يك تقسيم ازلى است كه:
«در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بودآن شاهد بازارى و اين پرده نشين باشد»! ...
و مبارزه با چنين تقديراتى همچون مبارزه با قوانين مسلم طبيعى سرانجامش شكست است، شكست ...!
و عجيب اين است «ماركسيستها» و بطور كلى «ماترياليستها» كه به اصطلاح خود را از پيش گامان نهضتهاى آزادى بخش ميدانند معتقد به يك نوع جبر ماشينى تاريخى با فلسفى هستند كه طرح آن در بسيارى از موارد بى شباهت به فرضيه سرنوشت نيست.
در اين ميان «اگزيستا نسياليستها» هستند كه ميكوشند با قبول اصل ماترياليسم سرنوشت انسان را بدست خودش بسپارند و «ماهيت» را كه در اصطلاح آنها «مجموعه ارزشهاى فردى و اجتماعى يك انسان» است مخلوق خود او بدانند.
به هرحال بنظر ميرسد كه دامن زدن به عقيده جبر و
تقدير مثلًا از طرف خلفاى بنى اميه يا بنى عباس و ساير ديكتاتورهاى تاريخ بشر نيز زائيده همين خاصيت تخديرى و استعمارى آن بوده، گويا هنگامى كه يكى از لشگريان غارتگر مغول به يكى از شهرها ريختند فرمانده لشكر كه از مقاومت سرسختانه مردم بيم داشت، براى مردم سخنرانى كوتاهى كرد و طى آن به مردم اعلام نمود كه آمدن اين لشكر يك نوع عذاب الهى و سرنوشت حتمى است و چه بهتر كه مردم به آن تن در دهند.
دعوت پيامبران كه پرچمداران نهضتهاى آزادى بخش انسانى بودند به آزادى اراده و سپردن سرنوشت انسان به انسان نشانه ديگرى براى اين موضوع است.
2- موضوع ديگرى كه به افسانه سرنوشت جان مىدهد اين است كه توجيه بى دردسر و راحتى براى انواع شكستها، كمبودها و غلط كاريهاست و به كمك آن مىتوان گناه همه اينها را به گردن سرنوشت انداخت و خود را از همه مسؤليتها و خطاها و اعتراضها، به دور داشت و حتى وجدان خود را نيز قريب داد!
به همين دليل كمتر مىبينيد كسى پيروزىهاى بزرگ خود را به گردن سرنوشت بيندازد و مثلًا بگويد اگر در كنكور دانشگاه، يا احراز فلان مقام مهم سياسى يا فلان تجارت پيروز شدم به خاطر سرنوشت بوده است، اينها را معمولًا نتيجه لياقت و كاردانى و درايت و استعداد ذاتى و هوش سرشار خود مىدانند!
اما به هنگامى كه ورشكست مىشوند، از مقام خود سقوط مىنمايند، در مسابقه، مواجه با شكست مىشوند مىگويند سرنوشت ما اين بوده است و از اين راه سرپوشى روى اشتباهات يا خرابكاريهاى خود مىگذارند!
«بيچاره سرنوشت» كه هميشه در بدبختىها به سراغ انسان مىآيد و گناهان او را به گردن مىگيرد. اما در پيروزىها نبوغ و استعداد ذاتى بازيگر ميدان است و اين خود يكى از چهرههاى گريز از واقعيت و خودخواهى و خودپسندى انسان محسوب مىشود.
به عنوان مثال
دختر و پسر جوانى در يكى از اماكن عمومى مانند
سينما تحت تأثير جذبه يك فيلم سكسى باهم آشنا مىشوند و طبق معمول فوراً درجه حرارت عشقشان به جاى قوس صعودى خط عمودى را طى كرده و در حد ماكزيمم قرار مىگيرد و چيزى نمىگذرد كه طرح يك ازدواج كاملًا عجولانه رؤيايى و سينمايى با هم مىريزند.
در اين موقع، به جاى اينكه پدر و مادر يا دوستان روشن و واقع بين را خبر كنند و طرف مشورت قرار دهند هر كدام به گمان اين كه لقمه چرب و تحفه جالبى به دست آوردهاند مبادا شخص ثالثى بزند و ببرد، از همه كتمان مىكنند و بدون كمترين مطالعه يكديگر را انتخاب مىنمايند.
دوران نامزدى با دستپاچگى و حواس پرتى خاصى انجام مىگيرد و هر كدام از طرفين سعى مىكند عيوب جسمى و اخلاقى خود را از ديگرى پنهان كنند و خويش را از هر جهت آراسته و پيراسته و ايده آل جلوه دهند.
ازدواج به سلامتى سر مىگيرد و ماه عسل در يك حال تخدير اعصاب كامل مىگذرد، سپس آقاو خانم گام در متن زندگى مىگذرند و اوضاع عادى مىشود، كمكم چشم و
گوششان از خواب بيدار مىگردد و هر روز از عيب يا ناهماهنگى تازهاى در يكديگر آگاه مىشوند و چيزى نمىگذرد كه هر كدام هزار و يك عيب براى ديگرى مىشمارد و تمام صفحات دفترچه عيوب را از متن و حاشيه سياه مىكند!!
اينجاست كه آقا آه سوزانى از دل بر مىكشد و مىگويد: چه كنم قسمت من اين بوده است، بازى سرنوشت مرا گرفتار چنين همسرى كرده و الان من كجا و اين كجا؟
راستى دست تقدير چهها كه نمىكند ما كوچكتر از آن هستيم كه بتوانيم از دست سرنوشت فرار كنيم، «گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را»!
«خانم» نيز مىگويد آه، از دست شانس و طالع بد اينكه از قديم و نديم گفتهاند پيشانى بعضى سياه است درست گفتهاند، دليلش اين است آن همه خواستگار خوب، انسان با شرافت، از خانوادههاى اصيل و نجيب و شريف براى من آمدند كه هر كدام در ملك خود پادشاهى بودند اما دست رد به سينه همه زدم، ولى بخت سياه و بازى سرنوشت مرا گرفتار اين ديو آدم نما و اين جوان جعنلق بى همه چيز كرد راستى خوب گفتهاند.
گليم بخت كسى را كه بافتند سياهبه آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد!
در حالى كه تمام اين بدبختىها مولود «حماقت اختيارى» خودشان بوده، كه با چشم خود سرانجام اين عشقهاى نافرجام را ديده بودند ودر كارى كه هيچ تجربه نداشتند و نخستين بار در زندگيشان بود بدون كمترين مطالعه، مشورت و حتى به طور اخفاء با آن دستپاچگى انجام دادهاند.
و از اين نمونه در مسائل سياسى، تجارى، تحصيلى ازدواج و همه چيز فراوان است.
3- عامل ديگر روانى كه به افسانه سرنوشت قوت بخشيده، عدم اطلاع بسيارى از مردم از علل پديدههاى اجتماعى است، آنها براى اينكه به خودشان زحمت فكر و مطالعه را ندهند و روح جستجوگر خويش را در برابر تقاضاى پاسخ به علل حوادث راضى سازند، افسانه سرنوشت را پيش مىكشند و مىگويند اگر مثلًا لشگر مغول شرق و غرب جهان را در هم كوبيدند و ملتى كه ادعاى مقابله با بزرگترين ارتشهاى نيرومند جهان داشت در برابر يك قوم وحشى و فاقد هر گونه
تاكتيك به زانو درآمد و ويران گشت و ذوب شد اين يك نوع تقدير و سرنوشت در تاريخ ملت ما بوده است.
و هيچ فكر نمىكنند نقاط ضعف داخلى ما در آن روز چه بوده، به علاوه اين سيل لشكر وحشى يك مرتبه از زمين سبز نشدند، مسلماً تدارك كار آنها از مدتهاى طولانى قبل بوده كه اگر سردمداران وقت به هوش بودند مىتوانستند اوضاع را پيش بينى كنند، از طريق مسالمت و مصالحه يا مبارزه و پيوستن به كشورهايى كه احساس چنان خطرى را مىكردند مقابل اين سيل را بگيرند.
و يا اگر مسلمانان در اسپانيا، در آغاز، چنان درخشيدند كه همه چشمها را خيره كردند و سپس سقوط كردند كه همه چشمها را گريان ساختند، به خاطر تقدير و سرنوشت و اقبال و طالع و نقل و انتقال قمر به عقرب و شمس به برج سرطان و جوزان و سنبله نبوده است، بلكه معمول تن پرورىها، هوس رانيها و فراموش كاريهاى زمامداران و نسل غافل و بى خبر مسلمانش بوده است.
منتهى چون كارش درباره اين عوامل كار آسانى نيست
و همه كس حوصله آن را ندارند، به اصطلاح «ميان بر» زده و كار را آسان مىكنند و مىگويند تا آن روز كه تقدير بود مسلمانان در اندلس حكومت كنند كردند و آن روز كه تقدير واژگون شد آنها هم واژگون شدند!
4- طرز تفكر ماترياليستى نيز همانطور كه گفتيم يك نوع سرنوشت جبرى را در دل خود مىپروراند.
زيرا هنگامى كه تحت تعليمات اين مكتب ما اصل جبر علت و معلول را به رسميت بشناسيم مفهومش اين است كه ساختمان مخصوص جسمى و روحى هر انسانى، به اضافه محيط و تعليم و تربيتش، براى او سرنوشتى ترسيم مىكند كه درست مانند قانون جاذبه و ساير قوانين طبيعى تخلفناپذير است و هيچگونه اراده و اختيارى در كار نيست و آنچه به نام اراده مىبينيم آن هم نتيجه جبرى عوامل درونى هر كس است و طبق خاصيت علت و معلول به وجود مىآيد و گريزى از آن نيست.
تا اينجا سرچشمههاى مختلف پيدايش سرنوشت را بررسى كرديم اكنون ببينيم آيا هيچ گونه دليلى براى سرنوشت
به اين معنى داريم.
به طور قطع در پاسخ اين سؤال بايد گفت: نه، بلكه اين شيطنت استعمار، يا ندانم كاريهاى خود ما، يا بى حوصلگىها ما در پى جوئى علل پديدهها و يا افكار نادرست ماترياليست هاست كه يك مسئله خرافى وحشتناكى كه در تعيين مسير اجتماعات و افراد فوق العاده مؤثر است و در همه جا عامل ركود و عقب افتادگى و گريز از واقعيت است پيش پاى او مىگذارد.
در حقيقت سرنوشت (به اين معنى غلط) را بايد در رديف غولهاى افسانهاى و داستانهاى شاه پريان و اساطير رب النوعهاى نان و مانند آن دانست.
بهترين دليل بر رد چنين سرنوشتى وجدان آگاه و ناآگاه هر انسانى است، زيرا همه انسانها بدون استثناء براى بهبود زندگى خود تلاش مىكنند (كم يا زياد) به طورى كه قانون نخستين زندگى انسان را تلاش و كوشش براى زندگى بهتر تشكيل مىدهد، به طورى كه انحراف از اين اصل تنها در موارد خاص و استثنايى است.
خوب، اگر سرنوشت واقعيت داشت، مىبايست
هيچ كس دست به هيچ تلاشى نزند و همه در انتظار سرنوشت تعيين شده قبلى باشند.
بيمار براى بهبود بيماريش تن به درمان و رژيمهاى سخت ندهد.
قهرمانان ورزش براى پيروزى در مسابقه تمرينهاى طاقت فرسا نكنند.
دانشجويان براى موفقيت در امتحانات اين همه درس نخوانند.
بالاخره كارگران و بازرگانان و دانشمندان هيچ كدام براى رسيدن به مقصود خويش زحمت بر خود هموار نكنند زيرا كه سرنوشت قطعى است و خودش به سراغ انسان مىآيد.
اين مىرساند كه وجدان بشر، مسأله سرنوشت را به اين معنى، صددرصد رد مىكند و حتى آنها كه پس از شكست به سرنوشت پناه مىبرند، به هنگام آغاز كار عملًا آن را قبول ندارند.
به علاوه اگر ما سرنوشت را بپذيريم ديگر حق نداريم هيچ كس- حتى قاتلان و جانيان را- به خاطر اعمالشان سرزنش
كنيم زيرا كه سرنوشت شان بوده و راه فرار نداشتهاند!
ستونهاى انتقاد روزنامهها، بحثهاى انتقادى از فرد و اجتماع همه بايد تعطيل گردد، چرا كه آنها جنگ با سرنوشت است و جنگ با سرنوشت نتيجهاى ندارد.
شعله مبارزات آزادى بخش و جهادهاى پى گير براى كسب استقلال و آزادى همه بايد در جهان خاموش گردد زيرا كه تغيير نمىتوان داد قضا را!
تمام كسانى كه دست در كار امر تعليم و تربيتند حتماً پيش از قبول اين مسئوليت سرنوشت را مردود شناختهاند، وگرنه به تلاش بيهوده بر نمىخاستند.
پيامبران بزرگ آسمانى روشنترين و ابتدايىترين ماده تعليماتشان مسئله تكليف و مسؤليت و وظيفه است كه با قبول سرنوشت هيچ گونه تناسبى ندارند.
با قبول اصل دروغين سرنوشت همه تقديرنامهها، تشويق نامهها، مدالهاى افتخار همه بى اساس است.
و نيز همه دادگاهها و كيفرها و مجازاتها ظالمانه و احمقانه است.
از همه گذشته، آنها كه عقيده به خدا دارند هيچ گاه نمىتوانند چنين سرنوشتى را قبول كنند كه ظلم آشكار و فاحشى است، آيا مىتوان باور كرد كسيكه مختصر منطق و عدالت داشته باشد ديگرى را از طريق سرنوشت مجبور به كارى كند و بعد او را مسؤل بشناسد در حالى كه اگر مسؤليتى باشد متوجه خود او است نه بنده بيچاره مجبور به آن سرنوشت شومش!
و اگر كسى عقيده به خدا ندارد باز اين قدرمى فهمد كه ميان انسان و يك قطعه سنگ كه از آسمان به زمين سقوط مىكند، يا برگ درختانى كه در برابر نسيم مىلرزند فرق است زيرا:
ما هر چه را انكار كنيم اين حقيقت را نمىتوانيم منكر شويم كه ميان موجودات زنده و بى جان يك فرق واضح وجود دارد كه اين دو جهان را از هم ممتاز مىكند نمىگوييم اينها حد مشترك ندارند، دارند، ولى يك وجه امتياز آشكار نيز ميان آنها هست يكى داراى نيروى مرموز و ناشناختهاى است كه نامش را «حيات» مىگذاريم و اثرش تغذيه و نمو و
توليد مثل است- در حالى كه ديگرى به كلى فاقد اينهاست.
سپس در ميان موجودات زنده مرز ديگرى مىبينيم به نام حس و حركت كه گياهان فاقد آن هستند و حيوانات دارند.
و باز امتياز روشنى در ميان انسان و ساير حيوانات مشاهده مىكنيم زيرا كه او مى تواند بينديشد، فكر كند، تصميم بگيرد، خودسازى كند، مطالعه نمايد، ابتكار به خرج بدهد، گذشته و آينده را مورد بررسى قرار دهد و به تكامل خود بپردازد همه اينها نه در يك افق محدود و مخصوص به زندگى خود بلكه در يك مقياس وسيع و نامحدود و مربوط به همه انسانها.
اين امتياز در هيچ يك از حيوانات نيست و به همين دليل سرنوشت انسان به دست خود او سپرده شده و اين خود او است كه سرنوشت خويش را مىسازد اگر مايل باشد شوم و تاريك و اگر بخواهد زيبا و روشن!
و به همين دليل همه او را «مسؤل» در برابر كارهايش مىشناسند، نه گياهان و نه حيوانات را.
با اين حال قبول مسأله سرنوشت درباره انسان مفهومى جز انكار همه تفاوتها و امتيازهاى انسان بر حيوانات و گياهان و موجودات بى جان نخواهد داشت و اين با هيچ يك از اصول انسانشناسى سازگار نيست. بنابراين همه دلايل مىگويد سرنوشت هر كس به دست خود او سپرده شده است.
براى چه به وجود آمديم؟ و سرانجام چه خواهيم شد؟ و آمد و رفت ما چه حاصلى دارد؟
كمتر كسى است كه اين سؤال را از خود يا از ديگران نكند: ما براى چه به وجود آمدهايم؟
خداوند بزرگ چه چيز كم داشت كه ما را آفريد؟!.
اگر آفرينش ما نبود، كجاى عالم خراب مىشد آسمان به زمين مىآمد؟
كهكشانها به هم مىريختند؟ ثوابت و سيارات متلاشى مىشدند؟! ظاهراً آب هم از آب تكان نمىخورد مگر بسيارى از كرات فاقد سكنه نيستند؟ آنها چه عيبى دارند؟
يك مشت ماجراجو و پرمدعاى پر توقع كمتر، يك مشت علف هرزههاى بدبوى بيهوده كمتر! ... راستى چه مىشد اگر ما نبوديم؟
وانگهى اگر منظور خداوند بزرگ اين بوده كه نيازى از خود را برطرف كند، مثلًا ما او را ستايش و پرستش كنيم و
بر آستان عظمتش جبين بسائيم كه با بى نيازى ذات بى انتهاى او سازگار نيست.
آيا اگر شب پرهاى، در گوشه دور افتادهاى از يكى از كرات منظومه شمسى، زبان به مدح يا ذم آفتاب بگشايد كمترين اثرى براى او دارد ... مسلماً و بدون شك كفر و ايمان ما در برابر يك وجود بى نهايت از آن هم كمتر است، زيرا كه خورشيد ذره غبارى است كه در بارگاه با عظمت او سرگردان است!
و اگر آفرينش ما براى اينها نيست، پس براى چيست؟ اى كاش در چاه عدم مىمانديم و سر بر نمىآورديم كه «خلقت ما از ازل يك وصله ناجور بود»! ...
در برابر اين سؤال و اين معما، جمعى خود را به كلى آسوده كردهاند و معتقد به پوچى آفرينش شدهاند و هيچ گونه هدفى براى خلقت قائل نيستند!
طرفداران عقيده وحشتناك پوچى آفرينش كه مادىها و ماترياليستها از نخست و «اگزيستا نسياليستها» اخيراً مبلّغ آن هستند گرچه آرامش كاذبى به آنها مىدهد زيرا كه هيچ گونه
وظيفه و مسؤليتى براى خود قائل نيستند (و شايد آگاهانه يا ناآگاه براى همين فرار از زير بار مسؤليت و آزادى مطلق در لذتطلبى به سراغ چنين مكتبى رفتهاند) ولى هيچ توجه ندارند كه تمام ارزشهاى انسانى و اجتماعى با اين طرز فكر فرو مىريزد و هيچ فلسفه يا مكتب يا منطقى نمىتواند براى اين گونه افراد محدوديت قائل شود؟
چرا محدود باشند؟ چرا هر كار را از آنها ساخته است انجام ندهند؟ چرا قوانين و الزامات اخلاقى و اجتماعى را بپذيرند؟ هنگامى شالوده خلقت بر هيچ و پوچ است هيچ و پوچ كه مقدمه و ذى المقدمه نمىخواهد!
و چنين افرادى چقدر خطرناك و وحشتناكند؟
جزئيات آرى، كليات نه!
من فكر مىكنم طرفداران پوچى آفرينش چقدر بايد ساده لوح باشند، در حالى كه معتقدند هر عضوى از اعضاى پيكرشان حتى ناخنها و مژهها و خطوط سرانگشتان و اجزاى ذره بينى بدن، داراى هدف حساب شده و كاملًا مشخصى
است، مجموعه بدن و هستى خود را بى هدف بدانند!
«خداوند» يا «طبيعت» يا «اقنومها» يا هر چه نامش بگذاريم هر يك از طبقات هفتگانه چشم و پلكها و مژهها و عضلات ظريف ششگانهاى كه كره چشم را به هر طرف مىگردانند و مويرگها و غدههاى اشك و روزنه فاضلات آن را- هر كدام- براى هدف روشنى آفريده و همچنين گوش و بينى و قلب و اعصاب و ... همه و همه هدف دارند و برنامه دارند حساب در كارشان است اما مجموعه بدن نه! آيا مجموعه وجود انسانها از يك مژه هم كمتر است؟!
چيزى كه اجزائش همه هدف دارد كلش مىتواند بى هدف باشد؟ چه قضاوت ساده لوحانهاى.
فرض كنيم مهندسى كاخى ساخته كه تمام آجرها و سنگها و درها و سالنها و دكورها و حوضها و چمنها همه را با دقيقترين حسابها و براى هدفهاى روشنى بنا كرده، آيا مىتوان باور كرد كه مجموعه آن كاخ بى هدف، بيهوده و بازيچه است.
گيرم من به هدف عالى او پى نبرم اما آيا مىتوانم باور كنم بى هدف بوده است.
شخصى ما را دعوت به منزل خود كرده و انواع وسايل پذيرايى، از هر قبيل فراهم ساخته خوب دقت مىكنيم، مىبينيم حقاً در پذيرايى كم و كسرى نگذاشته و هر چيزى به جاى خودش و از روى سليقه و با دقت تنظيم شده و جزئيات برنامه پذيرايى همه داراى اهداف مشخصى است، آيا مىتوان گفت اصل دعوت پوچ و احمقانه و بيهوده بوده است.
عجيب است همين طرفداران پوچى خلقت در هر رشتهاى از علوم طبيعى وارد مىشوند براى تفسير پديدههاى مختلف، مخصوصاً در مورد فيزيولوژى و وظايف اعضاى انسانى، به قدرى موشكافند كه حاصر نيستند از شناخت وظيفه يك غده كوچك، يك استخوان ريز، يك عصب ساده، صرف نظر كنند اما هنگامى كه به وظايف مجموع مىرسند با صراحت مىگويند هيچ و پوچ!
آيا خودشان مىفهمند گرفتار چه تناقض مضحكى هستند؟
بنابراين با توجه به وجود هدف در همه ذرات و اجزاى وجود انسان بايد قبول كرد كه «كل» آن هم هدفى دارد عالى
و ارزشمند.
و با توجه به وجود هدف در پديدهها و موجودات مختلفى كه در اطراف ماست بايد قبول كنيم كه دركل جهان نيز يك هدف عالى نهفته است حتى اگر (فرضاً) ما آن هدف را هنوز نيافته باشيم باز مىدانيم هست مسلماً هست.
و به همين دليل در قرآن عقيده به پوچى خلقت را گمان مردم بى ايمان معرفى كرده آنجا كه مىگويد وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ اْلأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا ذلِكَ ظَنُّ الَّذينَ كَفَرُوا» ما آسمان و زمين و آنچه را ميان آنها است بيهوده نيافريديم اين گمان كافران است سوره ص- آيه 27
تاكنون دانستيم كه فلسفه پوچى آفرينش انسان از پوچترين سخنانى است كه از انسانى صادر شده اكنون بايد تلاش و كوشش خود را در مشخص ساختن هدف به كار اندازيم.
اگر چشم باز كنيم و سير حوادث را بنگريم پيدا كردن پاسخ اين سئوال مشكل نيست در دسترس ماست ... چرا؟
زيرا در زندگى شخص خودمان به عقب برمى گرديم. اوه، بچه كوچكى بوديم كه با جست و خيز و حركات تند و بچگانه خود، عضلات خود را نيرو مىبخشيديم و ازطريق انواع بازىها به خواص و آثار هر موجودى پى مىبرديم و خود را براى زندگى يعنى- دورانى كه كاملتر از دوران كودكى بود- آماده مىكرديم.
باز عقبتر مىرويم در عالم جنين در محيطى تاريك و وحشتزا زندانى بوديم چرا كه در يك فضاى آزاد قدرت بر زندگى نداشتيم، اما در آن فضاى محدود سربسته خود را ساختيم، تا آماده زندگى مستقل در فضاى باز شديم و با يك جهش خود را به بيرون افكنديم و يك مرحله تكاملى صورت پذيرفت.
باز عقبتر مىرويم اجزايى كه نخستين «اسير» و «اول» ما را تشكل داد، در ميان ذرات طبيعت بى جان پراكنده بودند، در ميان خاكها، در آب درياها، در ساقه و برگ درختان ... كمكم با شهامت و تلاش خستگىناپذير قدم جلو گذارديم و از راه رفتن خسته نشديم و از نطفه انسانى
سربرآورديم و به اين ترتيب باز شاهد يك مرحله تكاملى هستيم.
نتيجه اينكه در اين مسير طولانى همواره به سوى تكامل پيش رفتهايم.
در مجموع جامعه انسانى نيز يك روز در غارها و جنگلها زندگى مىكرديم، تنها وسيله دفاعى ما در برابر حيوانات وحشى و خطرناك چوبها و قطعات سنگ تيز و برنده و سوراخ كننده بود، آتش افروختن براى ما اختراع بزرگ بود، و ساختن يك جسم مدور ساده به صورت چرخ بزرگترين صنعت!
اما هيچ گاه در يك حال نمانديم تا امروز كه با استفاده از پيچيدهترين سيستمهاى الكترونيكى- سفينههاى فضانورد را ما (البته جهان بشريت، نه ما!) به سوى كرات آسمانى روانه مىسازيم و باز يقين داريم در اين حال نمىمانيم و شايد روزى فرا رسد كه ساختن سفينههاى آسمانى و ماشينهاى كامپيوترى در نظر مردم آن زمان همچون كشف آتش و اختراع چرخ براى ما باشد!
به اين ترتيب ما همواره شاهد تكامل هايى بودهايم ... نمىگوييم نقص در جامعه انسانيست نيست، بسيار هم هست، ولى وجود تكاملهاى فراوانى قابل انكار نمىباشد.
آيا از مجموع اين مطالعات نمىفهميم كه هدف آفرينش انسان در همه جا تكامل بوده، منتها نه فقط تكامل در جنبههاى مادى، بلكه در همه زمينهها، در زمينه علم، صنعت، فلسفه، اخلاق، ارزشهاى انسانى و در همه چيز.
البته ابزار اين تكامل و پيشرفت از جنبههاى مختلف دراختيار ما گذاشته شده است و نيروهاى مرموزى ما را در اين مسير به پيشروى دعوت مىكند.
در حقيقت ما از صفر شروع كردهايم و به سوى بى نهايت مىرويم و حركت ما دائماً و هميشه در ميان صفر و بى نهايت است.
و اگر مىبينيم كه در قرآن فلسفه آفرينش انسان «عبادت» ذكر شده وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ سوره 51 آيه 56 نيز اشاره به همين حقيقت است، چه اينكه حقيقت عبوديت و بندگى خدا همان پرورش انسان
كامل است و مراسم عبادت نيز درسهايى براى تربيت انسان است و عبادات هر كدام به نوعى انسان را در مكتب خود تربيت مىكنند.
چرا از عدم به وجود آمديم
لابد خواهيد گفت قبول داريم كه پس از وجود، مسير ما همواره يك مسير تكاملى بوده ولى اصلًا چه لزومى داشت كه بوجود آئيم، تا تكليفى بر دوش آفرينش بگذاريم و بخواهد ما را به سوى كمال سوق دهد؟- خلاصه تكامل مربوط به «موجود» است «معدوم» نياز به تكامل ندارند (دقت كنيد)
اما در برابر سؤال يك پاسخ روشن وجود دارد و آن اينكه:
اگر عددى را از 9 به 10 برسانيم مسلماً تكاملى صورت گرفته (به اندازه يك واحد) حال اگر «صفر» را به عدد برسانيم آيا تكاملى صورت گرفته يا نه؟ مسلماً بى نهايت
تكامل صورت گرفته، جائى كه يك «واحد» تكامل محسوب مىشود تبديل شدن صفر به عدد فوق العاده تكامل است (باز هم دقت كنيد).
يعنى اگر پيشرفت نطفه در عالم جنين تكامل باشد به وجود آمدن نطفه و ذرات آن از عدم، بى نهايت تكامل محسوب مىگردد.
اصولًا تكامل چه فايدهاى دارد؟
بارها شنيدهايم كه در برابر توضيحات بالا در مورد هدف آفرينش انسان، بعضى مىپرسند بسيار خوب، ما براى تكامل و پيشرفت همه جانبه در تمام قسمتهاى مادى و معنوى آفريده شدهايم، ولى اصلًا اين «تكامل» چه فايدهاى دارد؟ اگر نباشد چه مىشود؟
در پاسخ اين پرسش غالباً يك سلسله سؤالات تستى از جوانان مىكنيم و خودشان آخر كار متوجه جواب قاطع اين سؤال مىشوند مثلًا مىپرسيم:
شما براى چه درس مىخوانيد؟ آنها در جواب مىگويند:
براى اينكه در امتحانات قبول شويم.
براى چه در امتحانات قبول شويد؟
براى اينكه مدرك خوبى به دست آوريم.
مدرك چه فايدهاى دارد؟
براى اينكه به شغل خوبى دست يابيم.
شغل خوب براى چه مىخواهيد؟
براى اينكه درآمد خوب و آبرومندى داشته باشيم.
درآمد خوب براى چيست؟
براى اينكه از زندگى آبرومند و مرفّهى برخوردارشويم و از زندگى لذت بريم.
لذت از زندگى براى چيست و زندگى مرفّه و آبرومند براى چه مىخواهيد؟
اينجاست كه در پاسخ مىمانند و مىگويند ... خوب زندگى مرفّه و آبرومندى داشته باشيم ... خوب، ديگه معلوم است همين ...
در اينجا آنها را متوجه يك اصل كلى مىسازيم كه هدفها در زندگى همه جنبه مقاماتى دارد تا برسدبه يك هدف نهايى كه آن را براى خودش مىخواهند، نه براى چيز ديگر، يعنى بقيه مقدمه هستند و آن به اصطلاح ذى المقدمه و گاهى آن را «هدف نهايى» و «غاية الغايات» مىنامند.
بنابراين ما همه چيز را براى تكامل انسان مىخواهيم و اما تكامل هدف نهايى است و آن را براى خودش مىخواهيم.
وجود ما براى آفريدگار چه سودى دارد
باز به دنبال بحث بالا اين سؤال از گوشه فكر آدمى جوانه مىزند كه:
بسيارخوب هدف آفرينش ما تكامل وجود و هستى ما در سايه تعليم و تربيت و پرورش ارزشهاى انسانى است ولى اينها براى آفريدگار چه سودى دارد؟ او چه بهرهاى از اين كار مىبرد؟
اين طرز سؤال در حقيقت از يك مقايسه نادرست
سرچشمه مىگيرد، مقايسه آفريدگار جهان كه وجود نامتناهى از هر جهت است، به وجود خودمان كه محدود از هر نظر مىباشد.
فرزندى از پدر ثروتمندش مىپرسد پدر! من با اين پولم مىخواهم فلان بازيچه براى خودم بخرم شما با آن همه پولها چه بازيچه هايى براى خودتان مىخريد؟ او تصور مىكند همه مثل او كودكند و عاشق بازيچه!
از آنجا كه تار و پود وجود ما با نيازها بافته شده و هرگامى بر مىداريم براى رفع نيازى است. روى همان «مقايسه گمراه كننده» تصور مىكنيم خداوند هم اگر كارى مىكند بايد براى رفع نيازى باشد و سودش به او بازگشت كند و در حالى كه اين كار براى او اصلًا مفهومى ندارد، يعنى كار او همواره از اين نظر به عكس كارهاى ماست، كه ما معمولًا براى رفع نياز خود كار مىكنيم و او براى رفع نياز ديگران و تكامل و پرورش «بندگان».
ذات او همچون آفتاب درخشان نورافشانى مىكند و اين نور افشانى نه به خاطر سودى است كه استفاده كنندگان از
نور او براى او دارند بلكه او ذاتى است فيض بخش و فياض و نور افشان و خوددارى او از نور پاشيدن- نور هستى و وجود، نور تربيت و تكامل- يك نوع بخل و نقص است و او از هر گونه بخل و نقصى پاك و بيگانه است.
اگر خورشيد با جرم يك ميليون و سيصد برابرى كره زمين در سراسر منظومه شمسى نور و گرمى و حيات و زندگى مىپاشد نه به خاطر اين است كه فلان پروانهاى كه بر شاخه درختى در برابر آفتاب بالهاى خود را خشك مىكند و يا فلان زنبور عسلى كه در خميدگى درّهاى در كنار كندويش حمام آفتاب گرفته در سرنوشت خورشيد كمترى اثرى دارند بلكه او منبع نور است و نورافشانى لازمه ذات او است با اين تفاوت كه خورشيد آگاهى و اختيارى در اين نور افشانى ندارد ولى ذات پروردگار دارد.
تكامل در دل مرگ
آيا اين رشته تكاملى وجود انسان بعد از مرگ هم
ادامه مىيابد؟ با اينكه ما به روشنى مىبينيم كه حداكثر تا سن 40 سالگى تكامل جسمى انسان پايان مىپذيرد و عقب گرد آغاز مىگردد و در آستانه مرگ به حد صفر مىرسدو همه چيز پايان مىپذيرد.
ولى بايد فراموش نكرد كه اگر ما مردن را پايان زندگى و بعد از آن را تاريكى عدم و نيستى بدانيم البته در اينجا يك حركت ضد تكاملى صورت گرفته است (با اينكه تازه اين حساب از نظر فردى صحيح است ولى از نظر كلى، نوع انسان به سير تكاملى خود ادامه مىدهد و انسانها هر چه كم اثر باشند آثارشان مىماند و جامعه بشريت على رغم از بين رفتن افراد، در مسير خود همچنان پيش مىرود و توقف و عقب گردى براى او نيست).
ولى هنگامى كه مرگ در نظر ما يك نوع تولد ثانوى (همچون تولد از تخم وانسان از رحم مادر) و انتقال از يك محيط محدود به محيطى كه به مراتب از آن وسيعتر است بدانيم
ادامه سير تكاملى حتى در جهان برزخ و عالم رستاخيز حتمى خواهد بود. و هيچگونه دليلى نداريم كه سير تكاملى روح پس از مرگ متوقف گردد بلكه اين سير همچنان به سوى بى نهايت (به سوى ذات پاك او) ادامه خواهد يافت.
«پايان»