ghaemiyeh.com
شابك : ۸۵۰۰ ريال:964-6314-09-0 ؛ ۲۰۰۰۰ ريال (چاپ ششم) ؛ ۳۰۰۰۰ ريال (چاپ هفتم)
شماره كتابشناسي ملي : م۷۸-۵۹۷۰
عنوان و نام پديدآور : معاد و جهان پس از مرگ / تاليف مكارمشيرازي.
مشخصات نشر : قم: سرور، ۱۳۷۶.
مشخصات ظاهري : ۳۰۳ ص.
يادداشت : كتاب حاضر در سالهاي مختلف توسط ناشرين متفاوت منتشر شده است.
يادداشت : چاپ ششم: ۱۳۸۶.
يادداشت : چاپ هفتم: ۱۳۸۸.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : معاد
موضوع : مرگ
موضوع : رستاخيز
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۴
رده بندي كنگره : BP۲۲۲/م۷م۶ ۱۳۷۶
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
بسمه تعالى
ايمان بر مبدأ و معاد
دو اصل بالا مهمترين اركان اسلام است. چرا، كه بدون آن هيچ برنامه اخلاقى و عملى سامان نمىيابد و هيچ انسانى راه حق و عدالت و تقوى را نمىسپرد.
اعتقاد به مبدأ يعنى خود را دائماً در حضور خدا دانستن، خداوندى كه از تمام نيات و اعمال، خرد و كلان، آشكار و نهان، آگاه است، گردش چشمهاى خطاكاران را مىبيند. نجواى نجوا كنندگان را مىشنود و از آنچه در دل داريم يا در سر مىپرورانيم آگاه است «يَعْلَمُ خائِنَةَ اْلأَعْيُنِ وَ ما تُخْفِي الصُّدُورُ»(1).
او به ما از ما نزديكتر است، نزديكتر از شريانهاى گردنمان و نزديكتر از رگهاى قلبمان «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَريدِ»(2).
هيچ حجابى ما را از او مستور نمىدارد، و در هيچ زمان و مكانى از ما جدا نيست «وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»(3).
اعتقاد به معاد يعنى ايمان به دادگاه عظيمى كه هيچ شباهتى به دادگاههاى جهان ما ندارد، همه اعمال ما در آنجا حاضر است «وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِرًا»(4).
كوچكترين اعمال و بزرگترين آنها همه پرونده دارد «لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلَّا أَحْصاها»(5).
خودمان بايد به مطالعه پرونده خود بنشينيم، و خود بايد قاضى و داور خود باشيم «اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيبًا»(1).
خودمان گواه خويش هستيم و جزء جزء بدن ما شاهدان اين دادگاهند و بر ضدّ ما گواهى مىدهند «شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»(2).
نه جاى انكار است، نه راهى به سوى بازگشت و جبران وجود دارد، نه توان تحمل مجازات الهى را داريم، و نه راه گريزى.
نيكان و پاكان، صالحان و مقربان در جوار قرب حق از نعمتهايى كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و بر قلب هيچ انسانى خطور نكرده بهرهمندند؛ در حالى كه بدكاران تبهكار و ظالمان آلوده در آتشى كه از درون جانشان سر مىكشد مىسوزند و مىگدازند «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ* الَّتي تَطَّلِعُ عَلَى اْلأَفْئِدَةِ»(3).
آرى اگر ايمان به اين دو اصل اساسى زنده شود حتى توجه مختصرى به آن در اعماق جان ما باشد، براى تربيت و هدايت ما كافى است، و اگر ايمان به مبدأ و معاد نباشد هيچ قانونى انسان را اصلاح نخواهد كرد.
كتاب حاضر كه اكنون به همّت «انتشارات سرور» جان تارهاى بخود مىگيرد كوششى است براى احياى اصل دوم يعنى معاد، به زبان روز، و به صورتى كاملًا مستدل و قابل فهم براى همه قشرها و ناظر به تمام سؤالات و پرسشها.
به اين اميد كه قبل از فرا رسيدن آن روز، خود را بوسيله اعتقاد به آن بسازيم و گام مؤثرى در اصلاح خويش برداريم.
قم- حوزه عليمه
ناصر مكارم شيرازى
ارديبهشت 1376
بسم الله الرحمن الرحيم
در زمينه معاد و رستاخيز ارواح و اجساد، و جهان بعد از مرگ با تمام اهميتى كه دارد متأسفانه كمتر نوشته شده و از تعداد محدودى تجاوز نمىكند. با اينكه هر انسانى تشنه اين است كه بداند بعد از مرگ چه خواهد شد، آيا زندگى همچنان- و در افقى وسيعتر- ادامه خواهد يافت؟
آيا شرايط زندگى در جهان ديگر همانند زندگى در اين جهان است يا همانطور كه طفل در حال جنين قادر نيست وضع زندگى جهان بيرون رحم مادر را تصور كند، و از همه مفاهيم حيات، روشنايى آفتاب، درخشش ماه، طراوت نسيم بهارى، زيبايى شكوفهها، هيجان امواج، و عظمت جهان آفرينش چيزى جز يك مشت گوشت و خون درك كند، ما نيز مىتوانيم مفاهيم و حقايق مربوط به جهان ديگر را دريابيم؟
آيا در اين صورت تلاش ما در اين زمينه به جايى مىرسد؟
آيا به راستى اعمال نيك و بد ما در آن جهان با ما خواهند بود، و براى ما شادى مىآفرينند يا ما را رنج و شكنجه و عذاب مىدهند؟
آيا با اينكه كسى از اين راه باز نگشته مىتوانيم از اخبار آن جهان با خبر
شويم؟
آيا مرگ دردناك است؟ راستى در لحظه مرگ چه احساسى به انسان دست مىدهد؟
آيا با پوسيدن بدن، روح باقى مىماند؟
روح چيست؟ و چگونه مىتوان آن را از نظر علمى و فلسفى شناخت و با آن ارتباط برقرار ساخت؟
آيا بازگشت اين بدن (معاد جسمانى) با اينكه دائماً در تغيير است و احياناً ذرات آن با گذشت زمان جزء چندين بدن ديگر شده، مشكلى بوجود نمىآورد؟!
آيا ايمان به رستاخيز مىتواند اثر تربيتى، اجتماعى، فكرى و اخلاقى در روح و جسم انسان بگذارد؟
و در هر حال آيا مسائل مربوط به زندگى پس از مرگ را مىتوان با اصول علمى و ... اثبات كرد؟
اين سؤالها و دهها سؤال ديگر نظير آن، مسائلى هستند كه در كتاب حاضر مورد بحث قرار گرفته است.
و با اينكه محتويات اين كتاب چند سال مورد بررسى و مطالعه بوده، اما چون- همان طور كه ذكر شد- در اين زمينه كمتر بحث شده كاملًا امكان دارد كه نارسائيها و نقايصى در كتاب وجود داشته باشد، لذا از صاحب نظران و انديشمندان تقاضا مىشود كه نقدها و اصلاحات و نظرات تكميلى خود را براى نگارنده بفرستند و مطمئن باشند با نهايت تشكر از آنها استفاده خواهد شد.
ولى بدليل تازه بودن بسيارى از بحثها لازم مىدانم از همه مطالعه كنندگان محترم خواهش كنم از داورى نهائى پيش از مطالعه تمام كتاب خوددارى فرمايند.
يادآورى اين نكته نيز لازم است كه براى كسانى كه «زندگى» در مكتب آنها جز «نان و آب» مفهومى ندارد و حد اعلاى شعار مكتبهاى انسانى آنها «نان و آب براى همه» مىباشد ممكن است بحثهاى اين كتاب مسائلى خارج از محيط زندگى جلوه كند، ولى به فرض كه ما داراى چنين ديد تنگ و محدودى باشيم باز خواهيم ديد كه ايمان به زندگى پس از مرگ چه اثر عميقى در تأمين رفاه و آسايش همين زندگى مادى- از جهات مختلف- دارد، و در حقيقت انسان بدون ايمان به معاد، نه قادر به اجراى عدالت اجتماعى است، نه سير كردن در مراحل تكامل انسانى و معنوى و اخلاقى.
ذكر دو موضوع ديگر را در اين مقدمه نيز لازم مىدانم:
بحمداللّه بحثهايى كه در زمينه عقايد اسلامى به سبك نوين از كتاب «آفريدگار جهان» آغاز گرديد و به كتاب حاضر منتهى شده؛ بدون شك تحولى در چگونگى عرضه كردن عقايد مذهبى در يك قالب تازه كه براى همه قابل فهم باشد، بوجود آورد.
اما نمىدانم حمل بر خودستايى مىكنيد يا بيان يك «حقيقت» و رسيدن به يك «هدف»، هر چه باشد خود را ناچار از ذكر آن مىبينم كه اين سلسله بحثها كه شامل مهمترين مسائل عقيدتى اسلام بود و در چهار كتاب: 1- آفريدگار جهان (در زمينه دلائل توحيد و پاسخ به مكتبهاى مادى)؛ 2- خدا را چگونه بشناسيم (در زمينه صفات خداوند و مسأله جبر و اختيار)؛ 3- رهبران بزرگ (در زمينه لزوم رهبرى پيامبران و مسأله وحى و مانند آن)؛ 4- قرآن و آخرين پيامبر (در زمينه محتويات اعجاز قرآن و شناخت پيامبر اسلام)؛ مطرح گرديد عميقاً در محيط ما- مخصوصاً در طبقه جوان تحصيل كرده- اثر گذاشت.
چاپهاى فراوان و پى در پى اين كتابها يك دليل روشن بر اين موضوع بود، دليل ديگر اينكه در بعضى از مجامع و جلسات علمى و دينى در داخل يا در خارج به عنوان يك متن درسى مورد استفاده قرار گرفت.
بعضى از آنها به زبان عربى و بعضى به زبان اردو ترجمه شده و بعضى هم در دست ترجمه به زبان انگليسى است.
دليل اين موفقيت در حقيقت، رعايت چهار اصل بود: پرهيز از اصطلاحات پيچيده، صداقت در بحث، دورى از تعصب، و نوآوريها.
ولى بعضى معتقدند اين سلسله كتابها يك عيب بزرگ دارد كه مىتواند از ارزش آن بكاهد؛ و اگر تعجب نكنيد عيب بزرگش در نظر آنها پرهيز از اصطلاحات و عبارات قلمبه و سلمبه، پرهيز از جمله بنديهاى گنگ و مبهم، و رعايت حد اكثر روانى عبارات و نزديك ساختن مطالب مشكل به اذهان عموم است كه آن را از بحث «سطح بالا»! به پائين مىآورد!
من به اين «عيب» يا «گناه» معترفم! و مىدانم اگر جلو قلم را رها مىساختم تا از اصطلاحات پيچيده و عبارات گنگ كمك بگيرد بحثها در نظر بعضى «علمىتر»! جلوه مىكرد، اما آگاهانه اين كار را نكردم و فكر مىكنم رسالت يك نويسنده همين است.
به جرأت مىتوان گفت هر يك از بحثهاى اين سلسله را مىتوان چنان پيچيده نوشت كه اكثر خوانندگان عادى نفهمند و فقط بگويند بحثها خيلى علمى است و در سطح بالا كه ما نمىفهميم.
ولى آيا مىتوان مصالح عموم را كه درك حقايق است فداى يك شخصيت كاذب و خيالى كه با قلمبه نويسى بدست مىآيد نمود؟! آيا وجدان بيدار اجازه چنينن كارى را به كسى كه توانايى ساده نويسى دارد مىدهد؟!
در هر صورت من به اين گناه عادت كرده و معتاد شدهام و اگر خداى نكرده
يك روز بخواهم اين اعتياد را ترك كنم قادر نيستم.
شگفت آور است كه بسيارى از كتب دانشگاهى و غير دانشگاهى را مىبينم كه مىتوان مطالب آن را بدون كم و كاست با عباراتى بسيار روانتر و آسانتر نوشت تا هم صرفهجويى در وقت و عمر «دانش پژوهان» و هم نفع آن عمومىتر شود.
از طرفى نمىتوانيم همه نويسندگان آن را متهم بر عدم قدرت بر ساده نويسى كنيم، بنابراين بايد بگويم لااقل شايد عدهاى نمىخواستهاند اين كار را بكنند، شايد بخاطر اينكه اگر پيچ و خم عبارات كم مىشد كتاب ارزش علمى خود را از دست مىداد! بايد نظم طبيعى مطالب را شكست، جمله را جلو عقب برد، از لغات و الفاظ نامأنوس و احياناً بيگانه، كمك گرفت تا علمىتر شود! و هنوز اين يكى از دردهاى اجتماع ماست.
مطلب ديگرى را كه براى ثبت در تاريخ لازم مىدانم بگويم اين است كه روزى يكى از دوستان اظهار داشت: مشغول ترجمه كتابى در زمينه خداشناسى از عربى به فارسى بودم، ديدم مطالب آن كتاب آشناست، پس از بررسى ديدم بسيارى از بحثها عيناً بحثهاى كتاب «آفريدگار جهان» است كه شما نوشتهايد، معلوم شد نويسنده محترم كتاب مزبور، مطالب را بدون ذكر مأخذ از كتاب آفريدگار جهان گرفته و به عربى ترجمه كرده و نشر داده و الآن من دارم بار ديگر آن را از عربى به فارسى برمىگردانم!
گفتم چون بالاخره نشر اين ترجمه گامى در راه خداشناسى و خدمت به علم و دانش است نشر آن از نظر من بى مانع است ولى لااقل براى اينكه من متهم نشوم كه مطالب را بدون
ذكر مأخذ از او گرفتهام در مقدمه كتاب واقعيت را
بنويس!
بعد ديدم نه تنها آن نويسنده محترم عرب از اين بحثها استفاده كرده، بلكه بعضى از نويسندگان ديگر نيز- گاهى به همان عبارت و گاهى به عبارت ديگر- بدون اينكه كمترين ذكرى از مأخذ بنمايند، آنها را در كتاب خود آوردهاند.
شايد اصل موضوع چندان مهم نباشد، ولى آيا بهتر اين نيست كه بجاى گرفتن ابتكارات و مطالب ديگران، مغزهاى نويسندگان محترم در مسيرهاى تازه به كار بيفتد و هر كس به اندازه توانايى خود مشكلى را بشكافد و مسائلى را كه ديگران در زمينه آن مطالعه و بررسى نكردهاند مورد بررسى قرار دهد وانگهى از ذكر كردن مأخذ و حقشناسى نمودن چه ضررى عائد نويسنده مىگردد؟
انكار نمىكنم هر نويسنده و دانشمندى حق دارد از افكار ديگران استفاده كند، ولى مادام كه ابتكارات تازه قابل ملاحظهاى بر آنها نيفزايد و مطالب را به شكلهاى نوين و كاملتر عرضه نكند واقع بينانهتر آن است كه عين عبارات طرف را با ذكر مأخذ در كتاب خود بياورد.
خداوند به همه ما توفيق بيشتر براى خدمت به آيين پاكش مرحمت فرمايد. در پايان اين مقال بار ديگر تكرار مىكنم اگر در تكميل مسائل اين كتاب مطلبى به نظر صاحب نظران برسد خواهشمند است براى نگارنده ارسال فرمايند.
قم- حوزه علميه
ناصر مكارم شيرازى
ذى القعده 1396
مردم غالباً در زمان حال زندگى مىكنند، و تنها به آنچه امروز دارند دلخوشند و به اصطلاح «گنجشك روزى» هستند.
كسانى كه در زمان ماضى زندگى دارند نيز كم نيستند، اين دسته همواره پيكرهاى پوسيده حوادث تلخ و شيرين گذشته را از زير خاكهاى فراموشى بيرون كشيده و به تشريح آنها مىپردازند، در واقع عمرشان به «نبش قبر گذشتهها» مىگذرد. دائماً يا بر حوادث تلخ آن اشك مىريزند و يا روى استخوانهاى نياكان قدرتمندشان بالانس مىروند و الكى خوشند! در اين ميان، آنها كه به زمان آينده آن هم «آينده دور» بينديشند بسيار كمند.
اين خوددارى از بررسى حوادث آينده كه گاهى شكل «فرار» به خود مىگيرد به خاطر چيست؟
آيا به خاطر آن است كه آينده از دسترس حس ما بيرون است و مردم بيشتر «فرزندان حساند» و تنها به اين مادر، انس و علاقه دارند؟
يا اينكه پردههاى ابهامى كه روى آينده را پوشانيده، قيافه آن را مخوف
ساخته. لذا از نزديك شدن به آن وحشت مىكنند؟
و يا اينكه «آينده» خواه ناخواه با نام پيرى، فرسودگى، و بالاخره مرگ و نابودى آميخته است و اينها همان چيزهائى هستند كه آدمى با تمام وجودش از آنها مىگريزد.
ولى به هر حال، على رغم تمام اين دوركشيها و وحشتها، سر و كار ما با آينده هاست، و اين آينده است كه سرنوشت ما در آن نهفته شده، «گذشتهها» گذشتهاند، «حال» هم تا چشم به هم بزنيم به درياى گذشته فرو مىريزد، پس ما مىمانيم و آيندهها، آيندهاى طولانى و اسرارآميز كه ناخوانده به سراغ ما مىآيد، پس چرا آن را در نيابيم و به آن نينديشيم؟
با تمام اختلافاتى كه در ميان مردم جهان هست، و با همه اختلاف مسيرها و روشهايى كه دارند، از هر كجا و هر نقطه شروع كنند بالاخره در يك جا به هم مىرسند و آن نقطه مرگ و پايان اين زندگى است.
نقطه آغاز زندگى فقر باشد يا ثروت، در محيط جهل باشد يا دانش، با خوشبختى توأم باشد يا بدبختى، به هنگام مرگ ناگهان به طرز عجيبى همه در يك سطح قرار مىگيرند و مساوات كامل- كه هيچ كس نتوانسته آن را پياده كند- برقرار مىشود.
به همين دليل در مقدار عمر و طول زندگى مىتوان بحث كرد، ولى در مرگ جاى بحث نيست، حتى اگر آب حيات را از ظلمات بيرون آوريم و لا جرعه سر بكشيم زندگى ابدى ممكن نيست.
زيرا طول عمر به مفهوم ابديت نمىباشد.
روى همين جهات است كه مردم جهان با تمام تفاوتهائى كه در طرز تفكر دارند، در ايمان به مرگ اتفاق نظر دارند. و شايد انتخاب نام «يقين» در دو آيه از آيات قرآن براى «مرگ» اشاره به همين حقيقت است يكى از اين دو آيه مىگويد «پروردگار خود را تا لحظه يقين (مرگ) بندگى كن».(1)
و آيه ديگر از قول بدكارن مىگويد: «ما تا لحظه يقين (مرگ) روز جزا را تكذيب مىكرديم».(2)
يعنى؛ هم نيكوكاران و هم بدكاران در اين لحظه قطعى و يقينى به هم مىرسند.
هيچ كس نمىداند در لحظه مرگ چه احساسى به انسان دست مىدهد، چون كسى از اين راه برنگشته است كه احساس خود را در آن لحظه خاص براى ديگران شرح دهد.
آيا وداع با اين زندگى همچون كشيدن يك دندان در حال سر شدن و بى حسى كامل است بدون هيچ ناراحتى، بلكه بازوال تديجى همه ناراحتيها و در ميان آرامش كامل.
و يا آنكه دردناكترين رنج و عذابى كه زبان از شرح آن عاجز است به انسانها دست مىدهد؟
و يا بستگى به روحيات و اخلاقيات و صفات و اعمال افراد دارد؟
براى بعضى به آسانى و سادگى بوئيدن يك گل، و براى بعضى به اندازه كشيدن بار سنگينى به عظمت يك كوه.
و شايد احساس ديگرى غير از آنچه به فكر و انديشه ما مىگنجد و در شرايط اين زندگى ابداً براى ما قابل درك نيست در لحظه مرگ به انسان دست مىدهد، بطورى كه اگر مردگان به اين جهان باز گردند نتوانند آنچه را ديدهاند و احساس كردهاند شرح دهند.
اگر دو قلويى را فرض كنيم كه يكى از آنها پس از تولد مجدداً به رحم در كنار برادرش باز گردد و بخواهد آنچه را در لحظه تولد و پس از ورود به اين جهان پهناور بيرون رحم، مشاهده كرده براى برادرش شرح دهد، آيا توانايى بر اين كار هرگز پيدا مىكند؟
آيا همچون «يك گنك خواب ديده» كه بخواهد براى «آدمى كر» رؤياهايش را تشريح كند نخواهد بود؟
بدترين راه مبارزه با واقعيتهاى تلخ فرار از درك آنها و يا به دست فراموشى سپردن آنهاست.
كم عقلى از اين بالاتر نمىشود كه چيزى را كه هرگز ما را فراموش نمىكند فراموش كنيم، و يا انتظار تجديد نظر از مطلبى كه حتمى و غير قابل اجتناب است داشته باشيم.
چرا به مسأله مرگ، و حوادث بعد از آن و سرنوشت روح پس از وداع با اين زندگى و صدها مسأله مهم مربوط به آن نينديشيم؟ در حالى كه مسلمترين و قطعىترين حادثهاى كه در زندگى آينده ما رخ مىدهد
همين مسأله است.
هنگامى كه تاريخ را ورق مىزنيم و مىبينيم بزرگترين زورمندان بشر، اسكندرها و چنگيزها و ناپلئونها، و نيرومندترين دانشمندان و قوىترين شعرا و نويسندگان، همگى در آستانش زانو زدند و سرتسليم در برابرش فرود آوردند؛ معقول نيست كه ما آن را فراموش كنيم يا از آن بهراسيم و بى دليل از آن بترسيم.
همانطور كه پيشواى بزرگ اسلام اميرمؤمنان على (ع) در بيان مستدل خود مىفرمايد: «وَ كَيْفَ غَفَلْتُكُمْ عَمَّا لَيْسَ يُغْفِلُكُمْ وَ طَمَعُكُمْ فِيمَنْ لَيْسَ يُمْهِلُكُمْ چگونه از چيزى غافل مىشويد كه او از شما غافل نخواهد بود، و طمع در چيزى مىكنيد كه هيچ گاه شما را مهلت نمىدهد»؟(1)
پس چه بهتر كه براى دريافت پاسخهاى صحيح و منطقى به معماهاى مربوط به پايان زندگى، با شجاعت و واقع بينى گام جلو بگذاريم و به بررسى دقيق اين مسائل بپردازيم.
آيا لحظه مرگ لحظه وداع با همه چيز است؟ لحظه پايان راه زندگى؟ لحظه بيگانگى ابدى و جدايى مطلق از اين جهان؟ و تجزيه و بازگشت مواد تركيبى بدن انسان به عالم طبيعت است؟
يا لحظه تولد ثانوى؟
بيرون شتافتن از رحم دنيا به جهان وسيع و پهناور ديگر؟
1) نهج البلاغه، خطبه 188.
شكسته شدن يك زندان وحشتناك؟
آزاد شدن از يك فقس كوچك و تنگ و گشوده شدن دريچهاى به سوى جهانى وسيع و روح پرور، دور از آلايش ماده اين جهان، پاك از غمها و اندوهها، رنجها و خصومتها، دروغها و بى عدالتىها، ستمگرىها و تن به ستم دادنها، تنگ چشمىها و كوته نظرىها، كينه توزىها و جنگها و آنچه در اين جهان محدود و زندگى پر دردسر رخ مىدهد و با جان و سرشت آدمى بيگانه است، كدام يك؟ ...
قطع نظر از اين كه كدام يك از اين دو «چشم انداز» به حقيقت و منطق نزديكتر است- كه طبعاً در بحثهاى آينده از آن سخن خواهيم گفت- اولى چقدر تاريك و وحشت زا و هولانگيز و درد آلود است، و دومى چقدر زيبا و دلپذير و دلانگيز و آرام بخش.
تصوير مرگ در قيافه نخست كافى است كه همين شربت زندگى را- هر قدر هم زندگى مرفه باشد- در كام آدمى تلخ و ناگوار سازد و يا او را براى فرار از مرگ به تن در دادن به هر چيز وادارد و در برابر هر شرطى تسليم كند.
در حالى كه تصوير آن در چهره دوم، مىتواند شربت زندگى گوارا و شربت شهادت را در راه حق و هدفهاى پاك از آن گواراتر سازد و به انسان بگويد به خاطر اين زندگى در برابر هر شرطى تسليم نشو، و به هر قيمتى آن را مپذير، آزادباش و از مرگ افتخارآميز نترس! خلاصه مرگ هميشه وحشتناك نيست، گاهى اين زندگى از آن وحشتناكتر است.
دو كس از مرگ مىترسند، آن كس كه آن را به معنى نيستى و فناى مطلق تفسير مىكند، و آن كس كه پروندهاش سياه و تاريك است!
آنها كه نه جزء اين دستهاند و نه آن، چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت كنند مگر چيزى از دست مىدهند؟
دستان «آب حيات با آب و تاب فراوان در همه جا مشهور است.
و نيز از قديمترين ايام، بشر در جستجوى چيزى به نام «اكسير جوانى بوده است، و براى آن افسانهها به هم بافته، و آرزوها در دل پرورانده است.
اين همه گفتگو، از يك چيز حكايت مىكند و آن مسأله وحشت آدمى از مرگ، و عشق به ادامه حيات و فرار از پايان زندگى است، همان طور كه افسانه «كيميا» همان ماده شيميايى مرموزى كه چون به مس كم ارزش برسد تبديل به طلاى پرارزش مىشود، روشنگر وحشت انسان از فقر اقتصادى، و تلاش و كوشش براى جلب ثروت بيشتر مىباشد.
افسانه اكسير جوانى نيز منعكس كننده وحشت از پيرى و فرسودگى و بالاخره پايان زندگى و مرگ است.
بيشتر مردم از نام مرگ مىترسند، از مظاهر آن مىگريزند، از اسم گورستان متنفرند و با زرق و برق دادن به قبرها مىكوشند ماهيت اصلى آن را به دست فراموشى بسپارند حتى براى فرار دادن افراد از هر چيز خطرناك- يا غير خطرناكى كه مىخواهند كسى آن را دستكارى و خراب نكند- روى آن مىنويسند «خطر مرگ و در كنار آن هم عكس يك
جفت استخوان مرده آدمى به حالت «ضربدر»! در پشت يك جمجمه كه خيره و بى روح به انسان نگاه مىكند قرار مىدهند.
آثار وحشت انسان از مرگ در ادبيات مختلف دنيا فراوان ديده مىشود، تعبيراتى همچون «هيولاى مرگ ، «سيلى اجل ، «چنگال موت و دهها مانند آن همه نشانههاى اين وحشت و اضطراب همگانى است.
داستان معروف رؤياى هارن الرشيد- كه در خواب ديده بود همه دندانهاى او ريخته است- و تعبير خواب كردن آن دو نفر كه يكى گفت: «همه كسان تو پيش از تو بميرند».
و ديگرى گفت: «عمر خليفه از همه بستگانش طولانىتر خواهد بود» و واكنش هارون در برابر دو تعبير كننده- كه به دومى صد دينار داد و اولى را صد تازيانه زد- نيز دليل ديگرى براى اين حقيقت است.
زيرا هر دو يك مطلب را گفته بودند اما آنكه نام مرگ كسان خليفه را بر زبان جارى كرده بود صدتازيانه نوش جان كرد، و كسى كه مرگ آنها را در قالب «طول عمر خليفه ! ادا نمود صد دينار پاداش گرفت!
ضرب المثلهاى مملو از اغراق، همانند «هرچه خاك فلانى است عمر تو باشد»! يا به هنگامى كه مىخواهند كسى را با كسى كه از دنيا رفته است در جنبه مثبتى تشبيه كنند مىگويند: «دور از شما فلانى هم چنين بود» و يا «زبانم لال!» بعد از شما چنين و چنان مىشود» ويا ترتيب اثر دادن به هر چيز كه احتمال مرگ را دور كند و يا در طول عمر مؤثر باشد اگر چه صد در صد خرافى و بى اساس به نظر برسد و همچنين دعاهايى كه با كلمه دوام خلود، جاويدان بودن مانند دامَ عُمْرَه، دامَ مَجْدُه، دامَتْ بَرَكَاتُهُ وَ
خَلَّدَ اللَّهُ مُلْكُه يا خدا عمر يك روزه تو را هزار سال كند و يا صد سال به اين سالها! ...
هر كدام نشانه ديگرى از اين حقيقت است.
البته انكار نمىتوان كرد كه افراد نادرى هستند كه از مرگ به هيچ وجه وحشت ندارند و حتى با آغوش باز به استقبال آن مىشتابند اما تعداد آنها كم است و تعداد واقعى به مراتب كمتر از آنهايى است كه چنين ادعايى را دارند!
اكنون بايد ديد سرچشمه اين ترس و وحشت از كجاست؟
اصولا انسان از «عدم و «نيستى مىهراسد.
از فقر مىترسد، چون نيستى ثروت است.
از بيمارى مىترسد، چون نيستى سلامت است.
از تاريكى مىترسد، چون نور در آن نيست.
از بيابان خالى و گاهى از خانه خالى مىترسد، چون كسى در آن نيست.
حتى از مرده مىترسد، چون روح ندارد،، در صورتى كه از زنده همان شخص نمىترسيد!
بنابراين اگر انسان از مرگ مىترسد به خاطر اين است كه مرگ در نظر او «فناى مطلق و نيستى همه چيز است.
و اگر از زلزله و صاعقه و حيوان درنده وحشت دارد چون او را به فنا و نيستى تهديد مىكند.
البته از نظر فلسفى؛ اين طرز روحيه چندان دور و بيراه نيست، زيرا انسان «هستى» است، و هستى با هستى آشناست و جنس خود را
همچون كاه و كهرباست.
اما با «نيستى» هيچ گونه تناسب و سنخيت ندارد، بايد از آن بگريزد و فرار كند، چرا فرار نكند؟
ولى در اينجا يك سخن باقى مىماند و آن اينكه: همه اينها صحيح است اگر مرگ به معنى نيستى و فنا و پايان همه چيز تفسير شود، و راستى اگر اين چنين تفسير شود چيزى از آن وحشتناكتر نخواهد بود و آنچه درباره هيولاى مرگ گفتهاند كاملًا به جا و به مورد است.
اما اگر مرگ را- همچون تولد جنين از مادر- يك تولد ثانوى بدانيم، و معتقد باشيم با عبور از اين گذرگاه سخت، به جهانى گام مىگذاريم كه از اين جهان بسيار وسيعتر، پرفروغتر، آرام بخشتر و مملو از انواع نعمت هايى است كه در شرايط كنونى و در زندگى فعلى براى ما قابل تصور نيست، خلاصه اگر مرگ را نوع كاملتر و عالىترى از زندگى بدانيم كه در مقايسه با آن، اين زندگى كه در آن هستيم مرگ محسوب مىشود، در اين صورت مسلماً چيز نفرتانگيز و وحشتناك و هيولا، نخواهد بود، بلكه- در جاى خود- دلانگيز و رؤيايى، زيبا و دوست داشتنى است.
زيرا اگر جسمى از انسان مىگيرد، بال و پرى به او مىبخشد كه بر فراز آسمان ناپيدا كرانه ارواح، با آن همه لطافت و زيبايى فوق حد تصور و خالى از هر گونه جنگ و نزاع و اندوه و غم، پرواز مىكند.
اينجاست كه شاعرى كه اين طرز تفكر را دارد به حكيم دانشمند دستور مىدهد:
بمير اى حكيم از چنين زندگانىكز اين زندگى چون بميرى بمانى
سفرهاى علوى كند مرغ جانتچو از چنبر آز بازش رهانى
مترس از حياتى كه در پيش دارىاز اين زندگى ترس، كاينك در آنى!
و نيز شاعر ديگرى با مباهات و وجد و سرور مىگويد:
حجاب چهره جان مىشود غبار تنمخوش آن دمى كه از اين چهره پرده بر فكنم
چنين قفس نه سزاى من خوش الحانى استروم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم
و ديگرى مىگويد:
مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاكدو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنم
خرّم آن روز كه پرواز كنم تا بر دوستبه هواى سر كويش پر و بالى بنم
بالاخره شاعر ديگر به مرگ فرياد مىزند و او را به سوى خود دعوت مىكند:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آىتا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من ز او جانى ستانم جاوداناو ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
اينجاست كه چهره مطلب به كلى دگرگون مىشود و مسأله شكل ديگرى به خود مىگيرد كه هيچ شباهتى با شكل اول ندارد.
بديهى است، آن كس كه چنين برداشتى از مسأله مرگ دارد هرگز نمىگويد مرگ بى حاصل، بدون دليل، و يا مثلًا از طريق انتحار و خودكشى، دريچه به آنچنان عالمى است، بلكه او به استقبال مرگى پرشكوه مىشتابد كه در راه هدف و آرمان پاك و آميخته با قهرمانى و فداكارى و شهامت باشد، مرگى كه انسان را از تن در دادن به ذلت و هر گونه بدبختى به خاطر چند روز عمر بيشتر مىرهاند.
جمعى ديگر نيز هستند كه از مردن وحشت دارند، نه به خاطراينكه مرگ را به معنى فنا و نيستى مطلق تفسير كنند، و منكر زندگانى پس از آن باشند، بلكه به خاطر اينكه آنقدر پرونده اعمال خود را سياه و تاريك مىبينند كه شكنجههاى طاقت فرسا و مجازاتهاى دردناك بعد از مرگ را گويا با چشم خود مشاهده مىكنند و يا لااقل چنين احتمالى را مىدهند.
اينها نيز حق دارند از مرگ بترسند، زيرا به مجرمى مىمانند كه از پشت ميلمههاى زندان آزاد شده و به سوى چوبه دار مىرود، البته آزادى خوب است، اما نه آزادى از زندان به سوى چوبه دار!
آزادى اينها هم از زندان بدن، يا زندان دنيا، نيز توأم با رفتن به سوى چوبه دار است، «دار» نه به معنى اعدام بلكه به معنى شكنجه هايى بدتر از آن.
اما آنها كه نه مرگ را فنا مىبينند، نه پرونده تاريك و سياه دارند چرا از مرگ بترسند؟ چرا از مرگ در راه هدفهاى پاك وحشت داشته باشند؟ چرا؟ ...
الهامات فطرى به ما مىگويند: مرگ پايان زندگى نيست، اين الهامات منحصر به ما نمىباشد، تمام اقوام حتى انسانهاى نخستين كه قبل از تاريخ مىزيستهاند به گواهى مدارك موجود به طرز جالبى به آن ايمان داشتهاند.
مىگويند: پيوسته از اعماق آسمانها، از درون كهكشانها، امواج مرموزى- شبيه امواج راديويى- پخش مىشود كه روى دستگاههاى گيرنده قوى اثر مىگذارد.
هيچ كس نمىداند اين امواج از كجا مخابره مىشود و سرچشمه اصلى آن از كجاست؟ آيا تمدنهايى به مراتب پيشرفتهتر از تمدن زمينيان در ماوراى منظومه شمسى ما وجود دارد كه صاحبان آنها به وسيله اين امواج پيام هايى به جهانيان مخابره مىكنند؟ و يا سرچشمه ديگرى دارد؟ نمىدانيم.
عجيبتر اينكه از اعماق وجود ما، از درون جان ما، نيز پيامهاى مرموزى مرتباً به ما مىرسد كه سرچشمه آن نيز ناشناخته است و به ناچار نام «فطرت يا «نهاد» بر آن مىگذاريم، همين قدر مىدانيم الهامات مختلفى به ما مىشود، بر سر دو راهىها خطوط اصلى را به ما نشان
مىدهند، و اين الهامات به طرز مرموزى از درون ما مىجوشد.
مثلًا: يك حادثه ناگهانى در نزديك ما يا در دورترين نقطه جهان رخ مىدهد، همين نيروى مرموز درونى؛ ما را به دنبال كسب خبر مىفرستد و بدون اينكه خودمان بدانيم چرا و به چه علت اين همه اشتياق به ديدن و شنيدن ماجراى حادثهاى كه معلوم نيست ارتباطى به ما داشته باشد داريم نيروهاى خود را در اين راه به كار مىاندازيم و تا نفهميم چه بوده آرام نمىگيريم.
اين حالت از نخستين لحظات عمر همراه ماست و تا آخر عمر هم از ما جدا نمىشود. بعد مىبينيم نام آن را «حس كنجكاوى» گذاردهاند و مىگويند جزء فطرت و نهاد آدمى است.
نظير اين غرايز و الهامات فطرى فراوان است، ولى هيچ كس نمىتواند توضيح بيشترى درباره سرچشمه اين الهامات فطرى در اختيار ما بگذارد، اما به هر حال در اصل وجود آنها و نفش آنها در راهنمايى تكوينى ما ترديدى نيست.
ايمان به زندگى پس از مرگ از جلمه همين «الهامات فطرى» است:
شواهد تاريخى فراوانى در دست داريم كه بشر در طول تاريخ خود بلكه در دوران قبل از تاريخ نيز به زندگى پس از مرگ ايمان راسخ داشته و آثار مختلفى كه از انسانهاى پيشين به يادگار مانده و چگونگى ساختمان قبرهاى آنان و اشيايى كه همراه مردگان به خاك مىسپردند- چنان كه مشروحاً توضيح آن خواهد آمد- همه گواه بر اين موضوع است كه انسان مسأله زندگى پس از مرگ را طبق يك الهام درونى دريافته.
زيرا باور نمىتوان كرد مسألهاى فطرى نباشد و بتواند با اين استحكام، خود را در تمام طول تاريخ و پيش از آن تا دورترين زمان هايى كه امروز شعاع كم رنگى از آن در ذهن و فكر ما تابيده است حفظ كند.
اينگونه مسائل ريشه دار كه هرگز از بشر جدا نمىشود حتماً يك هسته غريزى و فطرى دارند و به همين دليل، هميشگى و جاودانى خواهند بود.
«ساموئيل كنيگ» جامعه شناس معروف، تصريح مىكند كه:
«اسلاف انسان امروزى- كه آثار آنها در حفريات به دست آمده- يعنى «نئاندرتالها» داراى مذهب بودهاند، به دليل اينكه مردههاى خود را به وضع مخصوصى به خاك مىسپردند و ابزار كارشان را كنارشان مىنهادند و بدين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت مىرساندند».(1)
مىدانيم انسانهاى نئاندرتال دهها هزار سال قبل مىزيستهاند، به هنگامى كه هنوز نه خط اختراع شده بود و نه تاريخ بشر آغاز گشته بود.
درست است كه در زندگى پس از مرگ- هر چه باشد- ابزار زندگى فعلى به كار نمىآيد، اما منظور اين است كه اين اعمال گواه بر ايمان اسلاف انسان امروزى به زندگى پس از مرگ است.
نخستين خط ابتدايى پا به مرحله وجود مىگذارد و انسان مىتواند شرح سرگذشت خود را براى آيندگان در دل تاريخ بنويسدو ثبت نمايد، در اينجا از همه پيشگامتر مردم مصر هستند كه به گفته مورخ معروف «آلبرماله»: «در ميان تواريخى كه از ملل دنيا در دست داريم تاريخ ملت مصر از همه قديميتر مىباشد، زيرا وقايعى را ذكر مىكند كه در زمانى
1) جامعهشناسى ساموئيل كنيگ، جلد اول، صفحه 291.
دورتر از پنج هزار سال پيش واقع شده است».(1)
تاريخ كهن مصر نشان مىدهد كه مردم آن سامان عقيده محكمى به زندگى پس از مرگ داشته و براى آن تشريفات زيادى قائل بودهاند، گرچه آن را- مانند بسيارى از اقوام ديگر- با خرافاتى آميخته بودند.
مورخ نامبرده در اينجا بحث جالبى دارد كه نقل آن از جهاتى مفيد است، او مىنويسد: «مردم مصر بر اين عقده بودند كه روح مرده از قبر مفارقت كرده و در محضر خداوند بزرگ «آزيريس» حضور مىيابد ... هنگامى كه او را به محضر «احكم الحاكمين» آزيريس رهبرى مىنمايند قلب او را در ميزان حقيقت مىسنجند، روحى كه از حساب پاك بيرون آيد، رهسپار مزرعه (و باغى) مىشود كه حد بركتش در تصور نگنجد ....
در كنار اموات نامهاى مىگذاشتند كه در سفر به آن دنيا راهنماى آنها باشد اين نامه عجيب و جالب جمله هايى را در برداشت كه مرده بايد در محضر خداوند بزرگ (آزيريس) بگويد تا ذمهاش برىء گردد و پاك شود به اين ترتيب:
بزرگى به تو مىبرازد اى خداوند عالى مقام و اى خداوند راستى و عدالت!
من در برابر مردم پيرامون تقلب نگشتهام ....
هيچ بيوه زنى را نيازردهام.
در محكمهاى دروغ نگفتهام.
به نيرنگ و تزوير آلوده نشدهام.
به كارگر بيش از آنچه بتواند در يك روز انجام دهد تحميل نكردهام.
1) تاريخ آلبرماله، تاريخ ملل شرق، جلد اول، صفحه 15.
در انجام وظيفه تكاهل نورزيدهام. گرد تنبلى نگشتهام.
هتك احترام مقدسات را روا نداشتهام.
از بندهاى نزد آقايش سعايت نكردهام.
نان كسى را نبريدهام.
كسى را گريه نينداختهام.
آدم نكشتهام.
نوارها و آذوقه اموات را ندزديدهام.(1)
زمين كسى را غصب نكردهام ....
شير از دهان اطفال شير خوار نگرفتهام.
هيچ نهرى را قطع نكردهام.
من پاكم، پاك ....
اى قضات! امروز كه روز حساب است اين مرحوم را به خود راه دهيد كه گرد گناهى نگشته دروغ نگفته. بدى نمىداند چيست در زندگى و معاش جانب حق و انصاف را فرو نگذارده، اعمال او مورد توجه مردم و موجب خشنودى خدايان (فرشتگان) بوده، او گرسنگان را پوشانيده، در راه خدا قربان كرده و به اموات غذا رسانيده، دهانش پاك است و هر دو دستش نيز پاك ...».
«آلبرماله» پس از نقل اين سخن مىگويد: «از اين عبارات به خوبى روشن مىشود كه مردم مصر معاصى كبيره و حسنات و مستحبات را
1) گويا مردم مصر مىپنداشتند كه مردگان پس از بازگشت به اين جهان نياز به اثاث البيت و غذا دارند، لذا يك دست اثاثيه و مقدارى غذا با آنها دفن مىكردند. منظور از نوار نيز ظاهراً همان نوارهاى موميائى است كه بر اندام مردگان مىپيچيدند.
چگونه تشخيص مىدادهاند».(1)
مسلّم است منظور آنها از اين «بيلان زندگى» صحنه سازى و فورماليته كارى امروز ما نبوده، زيرا بعيد به نظر مىرسد كه آدمهاى آن روز اين راهها را كشف كرده بودند كه مثلًا انسان مىتواند چنين بيلانى را ارائه دهد بدون اينكه كوچكترين حرف درستى در آن باشد و روشن است كه اگر انسانى بيلان عملش اين باشد چه آدم خوبى خواهد بود و توجه به زندگى پس از مرگ چه اثر تربيتى عميقى روى او گذارده است.
به هر حال تاريخ به ما مىگويد كه در تمدنهاى كهن ديگر كه مقارن تمدن مصر يا پس از آن به وجود آمدند مانند تمدن كلدانيان، آشوريان، يونانيان و ايرانيان، مذهب بطور كلى و اعتقاد به زندگى پس از مرگ بخصوص موقعيت خاصى داشته است.
توجه به اين موضوع در مذاهب بزرگ جهان نيز كاملًا آشكار است و نيازى به توضيح ندارد و در آينده نمونههايى از آن را خواهيم ديد.
در اينجا توجه شما را به نكته قابل توجهى كه دانشمند معروف اسلامى نويسنده كتاب «روح الدين الاسلامى» از مجله «ريدرزد ايجست» نوامبر 1975 از «نورمان فن سنت بيل» نقل مىكند جلب مىكنيم، او مىگويد: «حقيقت اين است كه شور غريزى به وجود جهان ديگر پس از مرگ يكى از محكمترين دلايل اين مسئله است زيرا هر گاه خدا مىخواهد انسان را به حقيقتى قانع سازد، ريشه آن را در سرزمين غرائز و فطرت او غَرْس مىكند.
عقيده به زندگى جاويدان در سراى ديگر يك نوع احساس عمومى در
1) آلبرماله، تاريخ ملل شرق و يونان، جلد اول، صفحه 47 و 48.
درون وجود همه انسانهاست، به طورى كه نمىتوان با نظر حقارت به آن نگريست. مسلماً چيزى كه ما با اين سرعت به سوى آن مىرويم عكسالعمل يك ريشه اساسى است كه در درون ما وجود دارد.
ما به اين گونه حقايق از طريق دلائل مادى ايمان نمىآوريم بلكه از طريق الهام و درك درونى است. هميشه الهام به تنهايى عامل مهمى براى درك حقايق محسوب مىشود و همانطور كه «برگسون» مىگويد:
«هنگامى كه دانشمندان به يك واقعيت علمى كه نيازمند به اثبات است مىرسند ناگهان با برقى از الهام، حقيقت را درك مىكنند».(1)
و عقيده به زندگى بعد از مرگ از همين الهامات فطرى است.
با اينكه الهامات فطرى، انسان را در كشف معماى زندگى پس از مرگ كمك مىكنند، اگر درست رهبرى نشوند سر از خرافات عجيب و غريب در مىآوردند. چگونه در افريقا و مكزيك دلقكها و كاهنها، دختران زيبا را همراه پادشاهان به خاك مىسپردند!
تقريباً شش هزار سال پيش دنيا چهره ديگرى داشت كه با امروز بسيار متفاوت بود.
از اين همه ابزارهاى گوناگون فلزى اثرى نبود، و انسان تنها با سنگ و چوب و استخوان و پوست حيوانات سرو كار داشت و چه مشكل است تنها با اين وسايل زندگى كردن.
1) روح الدين الاسلامى، صفحه 116.
ولى با اين حال دنيا از امروز بسيار آرامتر بود، نه صداى ماشينهاى غول پيكر و نه غوغاى انفجار بمبها و نه غرش هواپيماهاى مافوق صوت از هيچ يك خبرى نبود، زندگى- همچون مرگ- بى نهايت ساده و بدون تشريفات بود!
به درستى نمىدانيم انسان آن روز چه احساسى از زندگى و مرگ داشته، اگر نوشتن را مىدانست شايد گوشهاى از احساسات خود را براى فرزندان كنجكاو امروز خويش به يادگار گذارده بود، اما متأسفانه هنوز خط اختراع نشده بود و اين كار صورت نگرفت.
اما غارها و اعماق زمين گنجينههاى گرانبهايى از آثار زندگى انسانهاى آن روز را براى امروز در خود حفظ كردند و همان طور كه در بحث گذشته اشاره كرديم اين آثار- و مخصوصاً چگونگى قبرهايى كه از آنها به يادگار مانده- نشان مىدهد آنها عقيده به زندگى پس از مرگ داشتند و به همين دليل ابزار كار مردگان را با آنها به خاك مىسپردند به خيال اينكه پس از بازگشت به زندگى مورد استفاده آنها قرار خواهد گرفت.
اعتقاد انسان به رستاخيز، پس از ورود او به «عصر تاريخ (پيدايش خط و كشف فلزات) جاى هيچ گونه ابهامى نيست، و در پيشانى تاريخ اقوام و ملل ثبت شده است.
و همه اينها- چنانكه گفتيم- از آميخته بودن اين عقيده با فطرت و سرشت آدمى خبر مىدهد.
«الهامات فطرى» همواره به صورت يك انگيزه ناخودآگاه و خودكار، انسان را به دنبال مسائل مختلفى كه مورد نياز روح و جسم اوست مىفرستند واگر اين الهامات فطرى نبودند، و بنا بود همه چيز را ما با آزمايش و تجربه و نيروى عقل كشف كنيم، كار بر ما بسيار مشكل مىشد.
هماهنگى اين دو دستگاه (الهامات فطرى و اكتشافات عقلى و تجربى) سبب شده است كه انسان با اين سرعت در مسير تمدن و تكامل پيشروى كند.
اما نبايد فراموش كرد كه نتيجهگيرى صحيح از اين الهامات فطرى همواره بستگى به طرز فكر و محتويات ذهنى انسان دارد، يعنى اگر افرادى از نظر تفكر و علم ضعيف و ناتوان باشند الهامات فطرى آنها به صورت منحط و ناقص و گاهى واژگونه خودنمايى مىكند.
به عبارت ديگر: الهامات فطرى بايد همواره با آب علم و دانش آبيارى شوند تا محصول زنده و ارزندهاى داشته باشند در غير اين صورت آميخته با انواع خرافات و موهومات خواهند شد و گاه ممكن است نتيجه معكوس بدهند.
مثال روشنى براى اين موضوع مىتوان زد: «غريزه جنسى» يك نوع الهام طبيعى و فطرى براى «حفظ نسل» است و انسان را براى ابقاى نسل خود بسيج مىكند، ولى اگر با افكار پست و اخلاق منحط آميخته شد، سر از فحشا بيرون مىآورد كه نابود كننده نسل است، يعنى درست در جهت عكس مقصود به جريان مىافتد.
از سوى ديگر، همه اقوام جهان براى اينكه هرج و مرج جنسى نسل آنها را متزلزل نسازد و نظام اجتماعى را به هم نريزد، مقرراتى براى پيمان زناشوئى قائل شدهاند، اما گاه اين گونه مقررات و نظامات بر اثر كوته فكرى و نادانى، آنچنان پيچيده و سنگين مىگردد كه افراد را به ترك ازدواج و يا تن در دادن به فحشا دعوت مىنمايد كه هر دو به زيان حفظ نسل خواهد بود.
بنابراين رهبرى غلط غريزه جنسى نتيجه معكوس براى حفظ نسل مىدهد.
در نيازهاى روحى، و الهامات مربوط به آن، نيز مسأله همين طور است. مثلًا انسان- طبق يك الهام فطرى- در جستجوى آفريدگار جهان هستى است ولى گاهى افكار كوتاه و جهل و نادانى او را در چنگال «تشبيه و قياس» گرفتار مىسازد، زيرا اين عادت هميشگى كوته فكران است كه خود را محور همه چيز قرار مىدهند و همه چيز را با خود قياس و تشبيه مىكنند.
به دنبال اين تشبيه و قياس كار به جايى مىرسد كه همه چيز را جز «خداى حقيقى» مىپرستند و به گفته مورخ مشهور «ويل دورانت» تقريباً مىتوان گفت: «هر حيوانى از سوسك مصرى گرفته تا فيل هندى روزى در يك گوشه از زمين به عنوان خدا مورد پرستش بوده است»!(1)
و عجيبتر اينكه مسافراتى كه از ژاپن امروز مىآيند به ما مىگويند با چشم خود بتخانه هايى را ديدهاند كه بتهاى كوچك و بزرگى به شكل «آلات تناسلى مرد و زن»! در آنها وجود داشته و جمعى آن را تقديس
1) تاريخ دويل دورانت، جلد اول، صفحه 93.
مىكردهاند!
در مسأله معاد و رستاخيز كه الهام فطرى به يارى انسان شتافته، و راه را براى توجه عقلانى به جهان پس از مرگ براى او هموار نمودهاند نيز همين اشكال پيش آمده، زيرا عبور پرتو اين الهام فطرى از شيشههاى كج و معوج افكار مردم كوته بين سبب انحرافات و كج روىهاى فراوانى شده و قيافه اين مسأله را دگرگون ساخته است.
در حقيقت همان «تشبيه و قياسها» سبب شده است كه بشر در مسأله رستاخيز گرفتار خرافات عجيب و غريب و باورنكردنى گردد، و به گمان اينكه زندگى آن جهان، از هر نظر عين زندگى اين جهان است، بايد تمام وسايل و لوازم و اسباب مورد نيازش را از اينجا همراه او بفرستد.
اين طرز فكر خرافى در طول تاريخ موجب اعمال اسفانگيز و احياناً خنده آورى شده است.
مثلًا در ميان مردم «كنگو» معمول بوده كه به هنگام مرگ سران قبايل، دوازده دختر زيبا زنده زنده با او دفن مىكردند تا ملال از خاطر عاطر او در آن جهان، بزدايند.
و يا اينكه بعضى اهالى «مكزيك» دلقك (به اصطلاح هنر پيشه كمدين) رئيس قبيله را همراه او به خاك مىسپردند كه از تكدر خاطر وى در آن دنيا جلوگيرى كند.
و گاهى يك كاهن را زنده زنده با بزرگان خود دفن مىكردند تا مشاور
مذهبى و روحانى او در سراى ديگر گردد!(1)
در ميان پارهاى از اقوام رسم بوده كه لباسهاى مردگان را با آنها دفن نكنند بلكه به درختى (به جاى رختآويز) بياويزند تا مردگان پس از زندگى فوراً آن را بپوشند و از برهنگى ناراحت نشوند!
موميايى كردن مردگان در مصر قديم، فلسفهاى جز استفاده از آن بدن پس از بازگشت روح نداشته است.
موميايى كردن براى جلوگيرى از فساد و پوسيدگى بدن مرده بوده، به اين ترتيب كه بدن مرده را با مواد شيميائى مخصوصى خشك مىكردند و پس از آنكه جسد كاملًا خشك مىشد آن را با چندين لايه نوارهاى كتانى آغشته به صمغهاى مخصوص مىپوشانيدند و چند صد متر كتان براى اين كار لازم بود. سپس آنها را در تابوتهاى مخصوصى گذاشته و گاهى آن را در چندين تابوت ديگر جاى مىدادند و روى تابوت بزرگ آخر، نقشهاى جالبى ترسيم مىكردند.
موميايى كردن يك جسد گاهى هفتاد روز وقت لازم داشت!
موميايى، مخصوص كشور مصر نبود، ولى مصريان در اين كار مهارت زيادى داشتند بطورى كه امروز در بسيارى از موزههاى جهان موميائىهاى مصرى وجود دارد و اين موميايىها به همان صورتى هستند كه قرنها پيش بودهاند و گذشت قرون و اعصار در آن اجساد اثرى نگذاشته است.(2)
مردم مصر ديوار مقبرهها را از تصويرهائى كه شرح حال دقيقى از
گزارش روزانه شخص مرده و خدمتكاران و شغل و تفريح او در دنيا بود مىپوشانيدند. مثلًا در يك گوشه تصوير، كاركنان او نان مىپختند و يا آبجو و شراب به سبو مىريختند. و در جاى ديگر خدمتكاران، بز يا گاو مىكشتند و يا از رودخانه ماهى مىگرفتند، در جاى ديگر گاوها را مىدوشيدند و آشپزى مىكردند.(1)
گويا به اين ترتيب مىخواستهاند با تجديد خاطرات گذشته، ارواح مردگان را شاد نگهدارند!
اينها همه نشان مىدهد كه پيروان عقايد مزبور چنين مىپنداشتند كه انتقال به جهان ديگر همانند مسافرتهاى اين دنياست كه بايد مشمول تمام كيفيات و مقررات اين زندگى باشد.
در حقيقت اين موضوع درست به آن مىماند كه كودكى در رحم مادر آگاهى از لزوم مسافرت به خارج رحم پيدا كند و براى اينكه پس از آمدن به اين دنيا از گرسنگى نميرد مقدارى از خون درون رحم را كه با آن تغذيه مىكند همراه خود بياورد، آيا اين طرز فكر صحيح است!
ولى به هر حال، وجود اينگونه خرافات و انحرافات دليلى جز آميخته شدن الهام فطرى با جهل و نادانى ندارد و در عين حال يك واقعيت در لابه لاى همه آنها نهفته است و آن اينكه بشر طبق يك الهام درونى به رستاخيز ايمان داشته اگر چه با افكار كوتاه خود گاهى شكل خرافى به آن بخشيده است.
1) آلبرماله، تاريخ ملل شرق، جلد اول، صفحه 46.
چگونه پژوهشهاى علمى جديد، بسيارى از مشكلاتى را كه بر سر راه زندگى پس از مرگ به نظر مىرسيد و آن را به صورت يك محال در نظر كوته بينان جلوه مىداد، از ميان برداشت و دروازدهها را گشود؟
مرده عرب از پيدا كردن يك قطعه استخوان پوسيده انسانى كه شايد طعمه حيوان درندهاى گشته بود و يا از تشنگى در بيابان سوزان حجاز جان داده بود، خوشحال و سرمست فرياد كشيد «لَأَخْصِمَنَّ مُحَمَّداً؛ با اين دليل دندان شكن به مخاصمه با «محمد» بر مىخيزم و به او ثابت مىكنم كه چيزى را كه او به عنوان زنده شدن مردگان مىگويد محال است».
شايد پيش خود چنين فكر مىكرد: «آيا هيچ كس ديده يا شنيده ميوه گنديده و سپس پوسيده و خشكيدهاى، دوباره ميوهتر و تازهاى شود؟
آيا هيچ كس شنيده اين شير كه بچه شتر از مادر مىخورد و جزء گوشت و پوست او مىشود، بار ديگر به شكل شير در آيد و به پستان برگردد؟
وانگهى اين استخوان پوسيده امروز، فردا خاك مىشود، و در ميان طوفانهاى شن در اين بيابانهاى وسيع پخش و گم مىگردد، و كمترين اثرى از آن باقى نمىماند، كدام عقل مىگويد بار ديگر به صورت كودك زيبا و جوان نيرومند و پيرمرد فرزانهاى خواهد شد؟»
اين سخن را جز ديوانگان باور نمىكنند!
«و كافران گفتند آيا كسى را به شما نشان دهيم كه مىگويد: هنگامى كه شما مرديد و از هم متلاشى شديد آفرينش جديدى پيدا خواهيد كرد؟ اين شخص يا به خدا تهمت مىزند و يا ديوانه است».(1)
و به اين ترتيب بعد از مسئله ايمان به خداى ناديده اين مشكلترين مطلبى بود كه بر فكر جمعى از مردم جاهليت سنگينى مىكرد با اينكه از درون فطرت خود زمزمه لطيف رستاخيز را مىشنيدند اما جنجالى كه از رهگذر جهل و نادانى آنها بر مىخاست اين زمزمه را در خود گم مىكرد.
آنها نمىدانستند همين دانه خرماى خشكيده و پوسيدهاى كه در لا به لاى خاكها گم مىشود، شايد تاكنون دهها بار جزء زمين شده و سپس از مجراى ريشه درخت خرمايى سر از شاخهها برآورده و دوباره شكوفه و سپس خرماى لذيذ وتر و تازهاى شده و باز هم خكشيده و به روى خاك افتاده است.
و يا آن شير شتر، بارها جزء بدن بچه شترى شده و پس از مردن و خاك شدن او به زمين برگشته و از مجراى ريشه گياه و يا بوته خارى جزء بدن شتر ديگرى گشته و از عروق او به پستانش انتقال يافته و سپس شير تازهاى گرديده است!
اين فكر جاهلى كه موجودات زنده اين جهان معدوم مىگردند و بازگشت معدومان ممكن نيست، تنها در مغز آن عرب بيابانى نبود، بلكه شايد از مغز يك فيلسوف نيز در شكل ديگرى خودنمايى كرده باشد كه اگر بنا باشد رستاخيز و معاد صورت گيرد «اعاده معدوم ! لازم مىآيد و اعاده معدوم محال است!
1) سوره سبأ( 34)، آيه 7 و 8.
ولى پيشرفت و تكامل علوم طبيعى- بر خلاف انتظار ماده پرستان و ماترياليستها- پرده از اسرارى برداشت كه در پرتو آنها جاده معاد و زندگى جديد بعد از مرگ، روشنتر گرديد.
در حقيقت دانشمندان علوم طبيعى به سان كاوشگرانى هستند كه هر روز در حفارىهاى خود به آثار تازه و جالبترى از تمدنهاى پيشين پى مىبرند. ممكن است اين كاوشگران روى حساب سود مالى به دنبال اين اشياء قديمى و عتيقه در تلاش و كوشش باشند ولى مسلماً كاوشهاى آنها اثر مهمتر ديگرى دارد و آن كشف چگونگى تمدنهاى كهن و ميزان هنر بنيانگذاران اين تمدن هاست.
توضيح اينكه:
پيشرفت علوم تجربى براى نخستين بار نشان داد كه فناى مطلق و نابودى مواد جهان كه فكر جمعى از پيشينيان را به خود مشغول داشته بود، مطلقاً وجود ندارد.
«لاوازيه» دانشمند بزرگ فرانسوى اثبات كرد هيچ مادهاى در جهان از بين نمىرود بلكه مواد جهان دائماً در حال تغيير شكل هستند.
اگر درختى را بسوزانيم و خاكسترش را بر باد دهيم، و يا اگر مقدارى بنزين را به طور كامل بسوزانيم به طورى كه كمترين دود سياهى از آن برنخيزد و تا آخرين قطره شعله گيرد و تمام شود، هيچ گونه تفاوتى در مواد موجود جهان صورت نگرفته، بلكه در فرض اول ذرات درخت تجزيه و در زمين و هوا پراكنده شده، قسمتى خاكستر و قسمتى تبديل به گازهاى كربن (تركيببى از كربن درخت و اكسيژن هوا) گرديده است و اگر با وسايلى آنها را از لابهلاى اجزاى زمين و آسمان جمع آورى كنيم و اكسيژن هوا را از
آنها جدا كرده و سپس همه اجزاى آن را با هم تركيب نماييم همان درخت اول، حتى بدون اينكه يك هزارم گرم از آن كاسته شود، به دست مىآيد.
و در فرض دوم (سوختن كامل بنزين) همه آن تبديل به گازها مىشود كه با جمع آورى و تجزيه آن، همان بنزين نخستين بدون اينكه سرسوزنى از آن كم شود به دست خواهد آمد، منتها سهل انگاريها وعدم دقت ما به ما اجازه مىدهد كه بگوييم آنها نابوده شدهاند.
در حقيقت همان طور كه در تبديل پولها به يكديگر با نرخهاى ثابت- مثلا تبديل ريال به ليره- تنها شكل پول عوض مىشود، وگرنه ارزش آن ثابت است و هر زمان قابل تبديل به صورت اول مىباشد مواد اين جهان نيز با نرخ ثابتى قابل تبديل به يكديگرند.
و به اين ترتيب در مسئله متلاشى شدن ذرات بدن انسان نيز هيچ چيز از ميان نرفته و در صندوق پس انداز جهان طبيعت ذخيره شده و هر زمان قابل پس گرفتن است.
البته در اينجا مسئله ديگرى طرح مىشود كه اين اجزا گاهى جزء بدن انسانهاى ديگر مىشوند، و به نظر مىرسد مشكلى در امر تجديد حيات مردگان ايجاد خواهد كرد زيرا ممكن است ارواح متعددى بر سر تصاحب اجزاء معينى به مبارزه و دعوا برخيزند و هر كدام آن را از آن خود بدانند.
ولى به زودى خواهيم ديد كه اين يك اشتباه بيش نيست و هيچ گونه دعوايى از اين نظر وجود نخواهد داشت، و حتى اگر انسانى فرضاً تمام بدن انسان ديگرى را بخورد، مشكلى در امر معاد به وجود نخواهد آمد.
به هر حال محاسبات «لاوازيه» در همه جا درست بود جز در يك مورد كه ماده در آنجا وجود خود را به كلى از دست مىداد بدون اينكه به
ماده ديگر تبديل شده باشد، و آن در مورد تجزيه اتمها و انفجارات اتمى بود كه ماده تبديل به انرژى مىشد.
اين موضوع را نخستين بار «مادام كورى و همسرش «پير كورى به هنگام مطالعه روى اجسام راديواكتيو (اجسامى كه تشعشع اتمى دارند و به اصطلاح، اتمهاى آنها در حال پوسيدن و متلاشى شدن است) كشف كردند.
آنها در سال 1898 در آزمايشگاه غير مجهز خود در پاريس، عنصر جديدى را به نام «راديوم» كشف كردند، از خاصيت عجيب اين عنصر آن بود كه دائماً حرارت و نور از خود بيرون مىداد و خاطره گوهرهاى شب چراغ افسانهاى را در دلها زنده مىكرد.
اين وضع بسيار جالب به نظر مىرسيد و پس از تحقيق كافى در اين زمينه دانشمندان به اين نتيجه رسيدند كه اتمهاى «راديوم» مرتباً در حال تجزيه شدن و پوسيدن است.
در حقيقت اين اجسام در همان موقع كه انرژى حرارتى و نورانى از خود بيرون مىفرستند جزئى از وجود خود را از دست مىدهند، اين اكتشاف بزرگ، قانون بقاء ماده لاوازيه را اصلاح كرد و قانون «بقاء ماده- انرژى جاى آن را گرفت يعنى ثابت شد كه مجموعه «ماده- انرژى» جهان كاملًا ثابت است و سرسوزنى از آن كم نمىشود، تبديل ماده به ماده ممكن است، تبديل انرژى به انرژى ممكن است، تبديل ماده به انرژى ممكن است امّا فنا و نيستى به هيچ وجه در اين جهان راه ندارد.
بنابر اين نه تنها ذرات وجود ما در جهان هرگز از ميان نمىروند، بلكه به نام خود ما در اين دفتر بزرگ بايگانى مىگردند افعال و اعمال و گفتار و كردار ما و حتى امواج مغناطيسى مغز ما به هنگام فكر كردن كه همگى
اشكال مختلفى از انرژىهاى ما هستند نيز در اين صندوق بزرگ به امانت سپرده مىشوند و اگر دستگاهها و وسايل كافى در دست داشته باشيم مىتوانيم تمام امواج صوتى پيشينيان و حتى نقش چهرههاى آنها را از محيط زيست آنها بگيريم.
مىدانيم هم اكنون اين كار در مقياس كوچكى انجام شده و دانشمندان توانستهاند با استفاده از امواج صوتى كه به روى ظروف سفالينى كه از دو هزار سال پيش به يادگار مانده، صداى كوزه گران آن زمان را زنده كنند، به طورى كه همه آن را بشنوند.(1)
مطالعه روى بدنه اين ظروف سفالين نشان مىدهد كه به هنگام ساختن آنها امواج صوتى سازندگان از طريق ارتعاشات دستشان روى بدنه آنها نقش بسته است و به كمك همينها صداى آنها باز مىگردد.
آيا اينها هر كدام گام برجسته تازهاى به سوى اثبات علمى رستاخيز نيست! اگر آن مرد عرب بيابانى امروز هم زنده بود و دوره تحصيلات عالى راميديد باز حاضر بود استخوان پوسيده را دستاويزى براى اثبات محال بودن معاد قرار دهد و به خدمت پيامبر برد؟
اگر آن مرد عرب تحصيلاتى هم نمىكرد و دستگاههاى ضبط صدا و فيلم بردارىهاى امروز را مىديد، باز نمىتوانست امكان معاد را انكار كند.
آيا بااين حال نبايد اعتراف كنيم: همان طور كه به گفته «آدلف بوهلر» شيمى دان معروف: «هر قانونى كه بشر كشف مىكند او را يك گام به خدا نزديكتر مىسازد، هر قانونى كه كشف مىشود، او را يك قدم به رستاخيز و زندگى پس از مرگ نيز نزديكتر مىنمايد»؟
1) كتاب« راه طى شده».
«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثًا وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ:
آيا گمان كرديد بيهوده آفريده شدهايد و به سوى ما باز نمىگرديد»؟(1)
از اثرات ايمان به رستاخيز در شكل دادن به زندگى انسان اين است كه؛ اگر زندگى بعد از مرگ نباشد زندگى اين جهان «پوچ» و «بيهوده» خواهد بود.
صداى حركت آب كه شتابان روى سنگهاى ناهموار و خزه گرفته كف رودخانه، مىغلتيد و از لابهلاى درختان به شكل مارپيچ پيش مىرفت، مانند صداى پاى آشنايى روى قلبم اثر مىگذاشت و آرامشى در درون خود احساس مىكردم.
براى من كه اين فرصتها بسيار كم پيش مىآيد لحظات گرانبهايى بود. شايد بارها اين شعر معروف حافظ را از بزرگترها به هنگامى كه چشمشان بر چشمههاى آب جارى مىافتاد شنيده بوديم كه:
بر لب جوى نشين و گذر عمر ببينكاين بشارت ز جهان گذران ما را بس!
روى تداعى معانى، اين شعر مانند نسيم ملايمى از قلبم گذشت، و در گوشم صدا كرد، من هم يكبار ديگر اين شعر را زمزمه كردم، فكر
1) سوره مؤمنون( 23)، آيه 115.
مىكردم روحم سبك شده، مثل اينكه بار فوق العاده سنگينى را تازه بر زمين گذارده، نفس آزادى مىكشيدم، ميل داشتم بال و پرى داشته باشم و مانند مرغان سبكبالى كه بالاى سرم در گردش بودند بى خبر از همه چيز آزاد پرواز كنم، ولى از آنجا كه نبايد در زندگى آسوده خاطر باشيم ناگهان اين فكر در برابرم مجسم شد:
با اينكه تشبيه گذر عمر با گذشت آب شايد در عين سادگى جالبترين مثالى باشد كه براى حركت عمومى و وقفهناپذير عالم حيات بلكه جهان هستى مىتوان بيان كرد، اما با خودم فكر كردم آيا گذشت عمر و زندگى چه بشارتى مىتواند در بر داشته باشد كه با همين يك بشارت از جهان گذران به سادگى گذر كنيم؟
فرض مىكنم من هم يكى از ميليونها قطرات آب اين نهرم كه طبق فرمان آفرينش از آن چشمه جوشيدهام، و از لابهلاى اين سنگها و درختان پيش مىروم، ولى آخر به كجا مىرسم، مسلماً تا ابد در اين سير پيش نمىروم ... فكر آينده مبهم مرا شديداً آزار مىدهد.
آيا در باتلاقى متعفن و گنديده و مملو از حيوانات پست فرو خواهم رفت ... اين چه بشارتى است؟
و آيا در انتهاى اين دشت پهناور در وسط بيابان سوزانى تبخير خواهم شد. اين هم افتخارى نيست؟
و يا بار ديگر به درياى وسيعى كه در آغاز از آن سرچشمه گرفته بودم، بدون هيچ هدفى باز مىگردم و يك زندگى تكرارى و پوچ خواهم داشت؟ گذرا بودن عمر كه سرانجامش اينها باشد چه دردناك است!
در كنار ريشه درختى در زمين فرو خواهم رفت و طبق قانون «اسمز»،
نيروى جاذبه زمين را پشت سر خواهم گذاشت، و از شاخهها به سرعت بالا رفته، در رگهاى لطيف و زيبا مىدوم، و از گلهاى معطر سر بر مىآورم، و در آنجا ميوهاى مىشوم و دائماً مشغول خود سازى خواهم بود تا رسيده شوم، و نيازم از وابستگى به شاخه تمام شود و مانند فضا نوردى كه موشك خود را رها كرده و در كرات عالم بالا فرود مىآيد از شاخه درخت پياده مىشوم و در دامان انسانى متفكر و انديشمند كه زير درخت نشسته و به خلق و ابداع يك اثر ارزنده ادبى، علمى، اخلاقى و فلسفى مشغول است مىافتم.
لطافت و طراوت من چشم اين مرد انديشمند را جلب خواهد كرد و به زودى جزء بدن او مىشوم و در مسير خون او تلاش و كوشش مداوم خود را دنبال مىكنم.
از رگهاى او به سرعت بالا مىروم و از ميان پردههاى ظريف و نازك و حساس مغز او مىگذرم، و به امواج انديشه ابداع گرى در راه يك شاهكار ادبى و فلسفى، و يا يك اكتشاف علمى تبديل مىشوم.
و به صورت يك اثر جاودان از نوك قلم او به صفحه كتاب نقش مىگردم و به اين ترتيب رنگ ابديت به خود مىگيرم و در كتابخانهها براى هميشه مورد استفاده همگان مىشوم.
اگر چنين باشد اين گذرا بودن براى من نشاطانگيز است، چرا كه يك قطره بى ارزش آب در وجود كاملترى ادغام شده و سرانجام تبديل به يك اثر جاويدان گرديده است.
چه بشارت و افتخارى از اين بالاتر!
ولى اگر سرانجام من محو شدن در باتلاقهاى متعفن يا تبخير شدن و يا
در هوا شدن و يا بى هدف به دريا باز گشتن باشد چه وحشتناك و دردناك خواهد بود.
آيا سرنوشت آنها كه مرگ راآخرين نقطه زندگى مىدانند با سرنوشت اين قطره آب فرق دارد؟
آيا زندگى و مرگ آنها مىتواند مفهوم صحيحى داشته باشد؟
آيا قبول اصل معاد و ادامه تكامل انسان پس از مرگ و گام نهادن در جهانى وسيعتر و برتر و بالاتر، به زندگى انسان شكل و هدف نمىدهد؟ و آن را از پوچى در نمىآورد؟
به همين دليل مىبينم پوچى زندگى از مهمترين مسائلى است كه انسان عصر فضا به شدت از آن رنج مىبرد. تب داغ مكتبهاى فلسفى نوظهور همچون «اگزيستانسياليسم»- اگر بتوانيم نام مكتب بر آنها بگذاريم- شاهد اين احساس دردناك نيست؟
انديشمندانى كه با بينش صحيح از كشورهاى صنعتى ديدن كردهاند اعتراف دارند كه مردم آن سامان با اينكه مسأله بيكارى و بيمارى و تحصيل و پيرى را به وسيله كارگاههاى عظيم و تشكيلات وسيع بهداشتى و فرهنگى و بيمه و بازنشستگى و مانند آن تقريباً حل كردهاند و زندگى آنها از لحظه تولد تا لحظه مرگ و حتى وضع فرزندان آنها تأمين شده است، از پوچ بودن زندگى ناله مىكنند و خود رادر يك حال بى هدفى و بى وزنى احساس مىكنند.
و شايد رمز بسيارى از تنوعطلبىهاى غرب و سرگرمىهاى عجيب و غريب آنها فرار از فكر كردن درباره همين پوچى و بى هدفى است.
اين حقيقت را به تعبير فلسفهاش در مكتب اگزيستانسياليسم چنين
مىخوانيم: (دقت كنيد)
«ميان موجودات تنها انسان است كه مفهوم وجود را درك مىكند و از هستى خويشتن آگاه مىباشد، همان طور كه هستى براى انسان يك امر بديهى است، نيستى نيز همراه با تصور هستى در ذهن انسان وجود دارد، ما در عين اينكه وجود خود يا چيز ديگر را حس مىكنيم، عدم خود يا عدم آن چيز نيز در نظر ما روشن است.
روى اين زمينه، انسان نه تنها از وجود خويشتن آگاه است، عدم خود را نيز به طور واضح حس مىكند، و «اضطراب» و «نگرانى انسان نتيجه همين آگاهى از وجود و عدم است به قول «ساتر» بى معنى بودن وجود (و پوچى آن) از اينجا روشن مىشود: ما براى چه به وجود آمدهايم و دليل بودن ما چيست؟ (پاسخى براى اينها در دست نداريم) ....
وقتى كه فرد دليلى بر هستى خود نمىبيند در اين دنيا احساس بيگانگى مىكند، او خود را از ديگر اشياء و افراد جدا حس مىكند و خلاصه وجود او به صورت وصله ناجورى است كه محلى مناسب براى خود نمىيابد.»(1)
اگر جنين در شكم مادر، هوش و دانشى داشته باشد اما خبرى از بيرون رحم نداشته باشد و درباره زندگى در آن محيط بينديشد در پيروى كردن از مكتب ساتر ترديد نخواهد كرد.
او هم آن زندگى محدود و ناراحت كننده را كه به صورت وابسته اداره مىشود كاملا پوچ و بى هدف و بى حاصل خواهد خواند اما اگر بداند، از آنجا آماده براى زندگى وسيعتر ديگرى مىشود و اين دوران، دوران
1) كتاب فلسفه( مسائل فلسفى، مكتبهاى فلسفى، مبانى علوم) دكتر شريعتمدارى/ صفحه 363.
تربيتى خاصى است كه بدون آن نمىتواند از يك «زندگى مستقل» برخوردار گردد، آنگاه زندگى دوران جنينى براى او مفهوم خواهد داشت.
اگر ما هم يقين داشته باشيم كه منزلگاهى كه در پيش داريم منزلگاه عدم نيست، هستى است در يك سطح عالىتر، ادامه همين حيات است در يك افق بالاتر، و همه تلاشها و كوششها سرانجام به آن منتهى مىگردد در اين حالت زندگى ما از پوچى و بيهودگى خارج مىشود و مفهوم مىگيرد.
بنابراين بايد گفت: «نخستين اثر ايمان به زندگى پس از مرگ و رستاخيز مفهوم دادن و هدف بخشيدن به زندگى دنيا و از بيهودگى درآوردن آن است».
جوان تحصيل كردهاى مىگفت: «من فكر مىكنم از وجدان نيرومندى برخوردارم و با داشتن يك وجدان نيرومند به اصول حق و عدالت پايبندم و به اين ترتيب نيازى به مذهب و تعليمات مذهبى در خود نمىبينم، زيرا آنچه را مذهب در پرتو ايمان به خدا و ترس از كيفر و مجازات جهان ديگر، به انسان مىبخشد من در پرتو وجدان بيدار دارم.
آيا با اين حال فكر نمىكنيد كه ضرورت مذهب براى كسانى باشد كه در سطوح پايينترى قرار دارند و بدون يك ايمان نيرومند مذهبى اصلاح نمىشوند و گوشت و پوست يكديگر را مىخورند. تازه ايمان مذهبى نيز با تمام قدرتش گاهى نمىتواند آنها را اصلاح كند، بلكه با كلاه بازىهاى شرعى از همان قوانين در مسير غلط كارهايشان، بهره بردارى مىكنند؟»
مىدانيم اين طرز تفكر مخصوص به اين جوان نيست، در ميان فلاسفه و دانشمندان نيز بعضى خود را به اصطلاح «مافوق مذهب!» مىدانند و عقيده دارند مذهب وسيله تربيتى مؤثرى براى مردمى است كه در سطوح پايين قرار دارند، اما خودشان به كلى از اين تعليمات بى نيازند!
ولى گويا اينها توجه ندارند كه هميشه جنايات بزرگ را شخصيتهاى بزرگ و دانشمندان بزرگ، و همان افراد سطوح بالا انجام مىدهند:
بمبهاى اتمى و هيدروژنى را آنها مىسازند، طرح جنگهاى الكترونيكى را آنها مىريزند، نقشههاى استعمار سياسى و اقتصادى كشورها را آنها مىكشند.
خلاصه همين «دانشمندان و متفكران» هستند كه همواره در اختيار «قدرتهاى جهنمى» دنيا بوده و هستند و با فروش معلومات و ابتكارات و استعدادهاى سرشار خودپايههاى استعمار، استبداد خودكامگى آنها را محكم مىسازند.
اين موضوع منحصر به دنياى امروز نيست، در گذشته تاريخ نيز همواره در كنار فرعونها، صفى از هامانهاى باهوش، و قارونهاى دانشمند و ثروتمند كه هم پسر عموى موسى است، و هم نماينده فرعون در بنى اسرائيل، و هم ثروت كلانى دارد كه معتقد است با علم و دانشش آنها را به دست آورده است، و در كنار دست معاويهها عمرو عاصها و ابوهريرهها نشسته بودند.
بنابراين نياز دانشمندان و باهوشها و با استعدادها و افراد سطح بالا، به كنترل مذهب از همه بيشتر است كه اينها مىتوانند دنيا را به آتش بكشند و يا به سوى صلح رهبرى نمايند!
و مردمى كه در سطوح پايين هستند غالباً سر بر فرمان آنهايند و مهره هايى در دست آنها كه ضررشان به هنگام انحراف به مراتب كمتر و ضعيفتر است.
اما اينها- و به طور كلى تمام مردم جهان- اگر ايمان داشته باشند مرگ پايان دفتر زندگى نيست، بلكه آغاز دفتر است و آنچه در اين دنيا مىگذرد فقط ديباچهاى بر آن است، همه چيز رنگ ابديت به خود مىگيرد، اعمال و گفتار، نيكىها و بدىها، هيچ كدام فانى نمىشوند، و همانها هستند كه در زندگى طولانى كه در پيش داريم مزاحم و آزاده ما هستند و يا وسيله آرامش و نيكبختى ما.
همان طور كه اگر «جنين» عقل داشته باشد و در دوران كوتاه زندگى خود در شكم مادر- كه دوران سازندگى جسم و جان است- در ساختن خود كوتاهى كند، و با افراط كارىها نقايصى در خود ايجاد نمايد، يك عمر طولانى (يكصد ساله مثلًا) بايد عواقب آن را تحمل كند و رنج ببرد، كسانى كه در اين زندگى دنيا نيز در سازندگى خود كوتاهى كنند و با نقايص و عيوب و انواع بيمارىهاى اخلاقى و روانى گام در جهان ديگر و عالم پس از مرگ بگذارند بايد براى هميشه رنج و شكنجه ببينند.
اين عقيده مىتواند زندگى انسان را به كلى دگرگون كند و به عنوان يك درس عالى تربيتى، روح و جان انسان را پرورش دهد، و از آن همه جناياتى كه از يك انسان مادى ممكن است سربزند و به عقيده او با فنا و نابوديش همه آنها نيز نابود مىشوند، باز دارد.
عقيده به عالم پس از مرگ و بقاى اثر اعمال آدمى هم مىتواند يك «عامل بازدارنده قوى» در برابر گناه و خطاكارى، و هم يك «عامل محرك نيرومند» براى تشويق سرمايه گذارى مادى و معنوى در راه خدمت به خلق خدا و نيكىها گردد.
اثراتى كه ايمان به عالم پس از مرگ مىتواند در اصلاح افراد فاسد و
منحرف و تشويق افراد فداكار و مجاهد و لايق بگذارد به مراتب بيش از اثرات دادگاهها و كيفرهاى معمولى، و بيش از پاداشها و تشويقهاى عادى است.
زيرا: از مشخصات دادگاه رستاخيز اين است كه نه تجديد نظر در آن راه دارد، و نه توصيه و پارتى بازى، و نه مىتوان فكر قضات آن را با پشت هم اندازى و ارائه مدارك دروغين تغيير داد، و نه تشريفات آن نيازمند به طول و تفصيل خواهد بود.
بلكه همان طور كه مشروحاً خواهيم گفت كيفرها و پاداشها در آن عالم از جهات زيادى شبيه به آثار و خواص طبيعى است. يعنى همان طور كه مثلًا يك داروى شفابخش يا يك سم كشنده، در تأثير خود خطا و اشتباه بردار نيست و رشوه و توصيه نمىتواند آن را عوض كند، اعمال و كارهاى انسان در زندگى پس از مرگ نيز تقريباً چنين وضعى را دارند اين از يكسو.
و از سوى ديگر در دادگاههاى عادى اين جهان- كه هزار و يك عيب دارد- مسأله تشويق مفهوم ندارد و مثلًا اگر كسى پنجاه سال از مرز قانون تجاوز نكرد و مرتكب يك خلاف كوچك هم نشد پاداشى در برابر عمل به قانون به او نمىدهند. يعنى پاداشى ندارند كه بدهند.
بنابراين ضمانت اجرايى اين قوانين يك جانبه است، يعنى هميشه سراغ قانون شكن و متجاوز مىرود، نه قانون شناس و پايبند به قانون، در حالى كه ضمانت اجراى قوانين مذهبى دو جانبه است، و كفه پاداش به همان اندازه سنگين است كه كفه مجازات و كيفر.
بدون شك كسى كه مؤمن به چنين جهانى باشد، در اصلاح خود، در انجام اعمال گوناگون فوق العاده سختگير و موشكاف است و همانطور كه
يك فرد مطلع از خواص داروهاى شفابخش و سموم كشنده، نسبت به اولى فوق العاده علاقهمند و از دومى بسيار وحشت دارد او هم هر لحظه كه مىخواهد اقدام به كارى كند آثار قطعى آن عمل را در برابر چشمان خود مجسم مىبيند!
و به اين ترتيب همواره تحت يك مراقبت دائمى و دقيق از درون وجود خويش قرار دارد، و به طور خودكار در برابر جنايات و تبهكارىها و مفاسد كنترل مىشود.
ايمان صريح به اين واقعيت، انسان را به جايى مىرساند كه مىگويد:
«به خدا سوگند اگر شبها تا به صبح بستر من نوك خارهاى جانگداز باشد، و روزها زنجير در دست و پاى من نهند و در كوچه و بازار بكشانند، از آن خوشتر دارم كه در دادگاه بزرگ پروردگار خويش حاضر شوم در حالى كه ستمى بر بندهاى از بندگان خدا كرده باشم و حق كسى را غصب نموده باشم!».(1)
چنين كسى آهن تفتيده و سوزان نزديك دست برادرش- برادرى كه خواهان تبعيض در بيت المال خلق است- مىبرد و هنگامى كه از مشاهده اين صحنه فريادش بر مىخيزد به او اندرز مىدهد و مىفرمايد:
«تو از شعله آتش كوچكى كه به سان بازيچهاى در دست انسانى است، فرياد مىكشى و فرار مىكنى، اما برادرت را به سوى آتشى مىكشانى كه شعله قهر و غضب پروردگار آن را برافروخته است؟!»(2)
و هنگامى كه پارهاى از اطرافيان نزديك بين، او را براى تقويت
پايههاى حكومتش به تبعيضهاى ناروا در جامعه مسلمين دعوت مىكنند به آنها فرياد مىزند:
«واى بر شما، به من مىگوييد پيروزى خود را در ستم كردن به آنها كه در پناه حكومت من زندگى مىكنند جستجو كنم! به خدا سوگند تا ستارهاى در آسمان مىدرخشد چنين نخواهم كرد!»(1)راستى اگر همه زمامداران جهان، و همه مردم عادى، گوشهاى از اين ايمان صريح و قاطع در اعماق وجودشان روشن باشد دنياى ما چه قيافهاى خواهد داشت؟
آيا اثرى از اين خود خواهىها، خودكامگىها، خودپرستىها و ظلم و تجاوزها در آن خواهد بود؟
به همين دليل، همه اديان و مذاهب آسمانى براى تربيت افراد و اصلاح اجتماعات، كوشش وسيعى براى پرورش ايمان به عالم پس از مرگ، در دل مردم، به عمل آورده اند.
مخصوصاً در قرآن قسمت مهمى از مسائل تربيتى از همين راه تعقيب مىشود و به همين جهت تعجب آور نيست اگر بشنويم در قرآن در حدود 1400 مرتبه به اين مسأله و خصوصيات آن اشاره شده است كه از ميان آنها به چند تعبير جالب اشاره مىكنيم.
1- قرآن مىگويد: نه تنها ايمان و يقين قطعى به آن روز بزرگ براى تربيت انسان كافى است، بلكه «ظن و گمان» به آن هم اثر عميق دارد:
1) نهج البلاغه، خطبه 126.
أَ لا يَظُنُّ أُولئِكَ أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظيمٍ يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ
آيا آنان (كم فروشان كه حق خود را به طور كامل مىگيرند و حق مردم را به آنها نمىدهند) گمان نمىكنند در روز بزرگى برانگيخته خواهند شد، روزى كه همه مردم در پيشگاه پروردگار حاضر مىشوند».(1)
2- در موارد مختلفى تأكيد مىكند كه تنها «اميد» و «رجا» به آن جهان براى جلويگرى از طغيان انسان و ترك لجاجت در برابر حق و انجام عمل صالح كافى است- توجه داشته باشيد در مفهوم اميد و رجاء قطع و يقين نيفتاده است.
«فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحًا؛ كسيكه اميد ملاقات پروردگار دارد بايد عمل صالح انجام دهد».(2)
«وَ قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَرى رَبَّنا؛ آنها كه اميد ملاقات ما را نداشتند (از طريق غرور و لجاجت) گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نمىشوند و خدا را با چشم خود نمىبينيم؟»(3)
3- در قرآن مخصوصاً تصريح شده كه اعمال و رفتار و گفتار انسان رنگ ابدى، به خود مىگيرد، و در آن جهان همگى در كنار انسان حاضر مىشوند و با او خواهند بود:
«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَرًا وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ؛ آن روز كه انسان هر كار نيك و بدى كرده در برابر خود حاضر مىبيند.»(4)
و در جاى ديگر تأكيد مىكند: «وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حَاضِراً؛ همه اعمال خويش را در حضور خود مىيابند».(1)
و به اين ترتيب موجى نيرومند از احساس مسؤوليت در برابر همه رويدادهاى زندگى در اعماق روح انسان، انسانى كه مؤمن به زندگانى پس از مرگ است به وجود مىآورد.
1) سوره كهف( 18)، آيه 49.
اين دادگاه كه قاضى و گواه و مجرى احكامش يكى است و در درون جان همه ماست نمونه زندهاى از دادگاه رستاخيز است.
امروز معمولًا هنگامى كه مىخواهند ساختمان، يا كارخانهاى بسازند قبلًا نمونه بسيار كوچكى از آن را كه داراى تمام مشخصات آن ساختمان عظيم و كارخانه غول پيكر است درست مىكنند تا الگويى براى كار آنها باشد و آن را «ماكت» مىنامند.
«انسان» اين اعجوبه جهان آفرينش نيز ماكت بسيار كوچك و فشردهاى از آن است با اين تفاوت كه اين ماكت را بعدا از همه آنها ساختهاند، چون سازنده آن همچون سازندگان انسانى كه علمشان محدود است براى حل اشتباهات خود آن را نساخته است. اصولًا «كوچكى» و «بزرگى» براى ما كه محدوديم مفهوم دارد، اما براى آن كس كه علم و قدرتش بى انتهاست هر دو يكسانند.
در اين ماكت عجيب جهان خلقت، از همه چيز به دقت نمونه بردارى شده، ازآن همه رازها، نيروها، اسرار، شگفتىها، انگيزهها، خورشيدها، ستارگان، حيوانات با خلق و خوى شان، فرشتگان و روحانيتشان، همه چيز و همه چيز در اين جهان كوچك و پرغوغا هست.
و زيباترين و رساترين تعبير همان است كه در شعر منسوب به پيشواى آزادگان اميرمؤمنان على (ع) ديده مىشود:
«آيا گمان مىكنى ذره كوچكى هستى؟ نه جهان بزرگى در تو، در هم پيچيده شده است!»
امروز در كتاب خانههاى بزرگ دنيا براى اينكه مشكل محل اشغال كتاب، حل شود، طرحى براى استفاده از ميكروفيلم به وجود آمده است كه با استفاده از فيلمهاى بسيار بسيار كوچك، كتاب خانه بزرگى را مىتوان مثلًا در جعبهاى جاى داد، و در موقع لزوم فيلمها را با ذره بينهاى مخصوصى بزرگ مىكنند و مىخوانند.
گويا انسان هم مجموعه ميكروفيلمى است از كتابخانه بزرگ آفرينش، و همين يك افتخار، او را بس است.
اين همانندى جالب، ميان كوچك و بزرگ جهان، با پيشرفت روز افزون علم، روشنتر مىشود و نمونههاى كوچكترى از آن را در موجودات ديگر جهان نيز مىبينيم.
ساختمان حيرتانگيز «اتم» ماكتى است از منظومه عظيم شمسى با همان سيارات و همان گردش سرسام آور، و منظومه شمسى به نوبه خود ماكتى است براى ساختمان كهكشانها، و همچنين ساختمان يك سلول كه با ذره بين بايد به تماشاى زيبايىهاى آن پرداخت، ماكتى است از ساختمان يك درخت، يك حيوان و يك انسان.
بذر كوچك گلها و سلول زندهاى كه در كنار هر هستهاى نهفته است، و نطفه كوچكى كه در كنار زرده تخم مرغ آويزان است هر يك نمونه ظريف و زيبايى از يك شاخه گل، يا يك درخت بزرگ ميوه، يا يك
مرغ دلانگيز است و تمام آنچه در آنها وجود دارد در اينها نيز به طور سر بسته ديده مىشود، و بايد هم چنين باشد، مگر عالم هستى يك واحد به هم پيوسته نيست؟
اين همانندى ميان جهان كوچك (انسان) و جهان بزرگ گاهى سبب مىشود كه از آنچه در آن عالم بزرگ است به مشابه آن در انسان توجه كنيم و گاهى به عكس، از آنچه در انسان وجود دارد پى به مشابه آن در «عالم كبير» ببريم. (اين را به خاطر داشته باشيد).
در درون وجود انسان دادگاه كوچكى است كه امروز آن را «وجدان و فلاسفه آن را «عقل عملى و در لسان قرآن «نفس لوامه يا «نفس ناميده شده است و عربها به آن «ضمير» مىگويند، و به راستى دادگاه عجيبى است كه دادگاههاى دنياى ما با آن همه عرض و طول و زرق و برق و يال كوپالش در برابر آن چيز مسخرهاى است.
دادگاهى است كه «قاضى» و «شاهد» و «مجرى احكام» و «تماشاچى» در آن، همه يكى است، همان نيروى مرموزى كه نام «وجدان» به آن دادهايم.
اين دادگاه بر خلاف دادگاههاى پر سر و صدايى كه گاهى يك محاكمهاش پانزده سال! طول مىكشد نياز به وقت ندارد، يك ساعت، يك دقيقه و گاهى يك لحظه، همه چيز در آن تمام است.
اثرى از دادگاههاى استيناف و تجديد نظر، و ديوانهاى عالى و عالىتر كه همگى نشانه عدم اعتماد به كار دادگاههاى قبلى است، در آن ديده نمىشود و حكمش فقط يك مرحله دارد، زيرا در اينجا اعتماد حكومت
مىكند، اعتماد.
انحراف هايى كه در كار قضات در دادگاههاى رسمى روى مىدهد مانند: ترس از مقامات بالاتر، و چرخاندن شاهين ترازوى عدالت به آن سمت! و يا توصيه هايى كه همچون طوفان به اين كفهها مىوزد و اين كفههاى ظريف را كه با اندك نسيمى مىلرزند و كج مىشوند به هم مىزند!
و با حق و حساب هايى كه با استفاده از بسته بودن چشم فرشته عدالت- كه اگر چشمش هم باز بود نمىديد چون مسجمه فرشته است نه فرشته- گرفته مىشود ... هيچ يك از اينها در دادگاه و محكمه وجدان مطرح نيست و صاحبان زر و زور و توصيه و پارتى به حريم آن نمىتوانند راه يابند كه اين يك نيروى الهى است و مافوق جهان طبيعت.
تنها عيبى كه اين دادگاه دارد اين است كه چون معصوم نيست و علم و دانش آن هر چه باشد حدودى دارد، گاهى ممكن است از پاكى و صفاى آن سوءاستفاده كرد و آن را فريب داد و حقى را در نظر او ناحق يا به عكس ناحقى را حق جلوه داد.
و به همين دليل مىگوييم جدان به تنهايى نمىتواند جانشين مذهب شود ولى باز با مقايسه به انحرافاتى كه در دادگاههاى رسمى بشرى روى مىدهد انحراف آن شايد از يك در هزار هم كمتر است.
اين محكمه، هم كيفر به مجرمان مىدهد، هم پاداش به وظيفه شناسان. بر خلاف محاكم رسمى كه اگر من صد سال هم سر سوزنى از مرز قانون تجاوز نكنم و يك نقطه سياه در تمام پرونده عمر من نباشد يك
«آفرين كاغذى» يا حرفى هم به من نمىگويد و اصولًا محكمهاى براى رسيدگى به كار خوب ندارد و تنها كارش رسيدگى به كارهاى بد است.
كيفر آن هم هيچ شباهتى با كيفرهاى عادى ندارد چنان از درون مىسوزاند و شلاق مىزند كه گاهى دنيا با تمام وسعتش براى انسان تنگ مىشود، تنگتر از يك سلول زندان وحشتناك.
گاهى كه گناه انسان بسيار بزرگ است آنچنان شكنجه و فشار به انسان مىدهد كه سر از جنون و ديوانگى در مىآورد و گاه فشار عذاب آن به حدى است كه انسان ترجيح مىدهد اعدام شود و از عذابى كه شعله آتش آن به اندازه كوه هاست ولى كسى آن را نمىبيندنجات يابد.
پاداش آن هم همين قدر پر شكوه و نشاطانگيز و وصف ناكردنى است كه ما آن را «آرامش وجدان مىناميم، چون لغت ديگرى براى آن نداريم.
مىگويند: يكى از عوامل توسعه بيماريهاى روانى در عصر ما گسترش گناه در اجتماعات امروز است، گناهكاران از هر چه خود را برهانند از فشار و شكنجه وجدان نمىتوانند خود را رهايى بخشند و همين مجازاتهاى وجدان است كه به صورت بيماريهاى مختلف روانى خودنمايى مىكند.
بسيارى از شخصيتهاى معروف سياسى را مىشناسيم كه به هنگامى كه پست خود سقوط كردند در مدت بسيار كوتاهى همچون بادكنكى كه سوزن به آن بزنند، تمام قواى خود را از دست دادندو در برابر مرگ زانو زدند.
شايد يكى از عوامل مهم آن اين باشد كه به هنگامى كه در مصدر كار بودند وقت آن را كه صداى وجدان خود را- در برابر كارهاى خلافى
كه داشتند- بشنوند نداشتند، اما به هنگامى كه سر و صداها فرو نشست محاكمات وجدان پى در پى شروع شد و ضربات سنگين مجازاتش آنها را در هم كوبيد.
اين بود گوشه كوچكى از فعاليتهاى اين دادگاه عجيب كه نام آن وجدان است.
آيا مىتوان باور كرد در اين ماكت كوچك انسان چنين دادگاه مرموزى با چنان دستگاهى باشد، اما در دل اين جهان بزرگ دادگاه و رستاخيزى عظيم براى رسيدگى به كارهاى ما- اعم از نيك و بد- نباشد.
آيا وجود اين دادگاه به ما بيدار باش نمىدهد كه در باطن اين جهان، در عمق اين عالم بزرگ، دادگاهى عظيم به وسعت اين عالم به عظمت آفريدگار آن، خالى از هر گونه محدوديت و نارسايى هست كه سرانجام همه بايد در آنها حضور يابند و پروندههاى اعمال همه، حتى اعمالى كه به كلى از نظر ما محو و فراموش شده اما بايگانى عظيم اين جهان كه هيچ چيز در آن نابود نمىشود آن را حفظ كرده، در آن محكمه مطرح گردد و آتشى سوزندهتر و عميقتر و وحشتناكتر از آتش مجازات وجدان، و پاداشى شورانگيزتر از پاداش نشاطانگيز وجدان در برابر اعمال هركس قرار داده شود؟ مسلماً نمونه اين دادگاه در عالم بزرگ هم هست و آن را مىتوان وجدان عالم نام نهاد.
شايد به خاطر همين است كه در كتاب بزرگ آسمانى ما هنگامى كه سخن از قيامت و رستاخيز عظيم به ميان آمده در كنار آن و دوش به دوش
آن محكمه وجدان مطرح شده است: «لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ* وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ* أَ يَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَلَّنْ نَّجْمَعَ عِظامَهُ بَلى قادِرينَ عَلى أَنْ نُّسَوِّيَ بَنانَهُ به روز رستاخيز سوگند، و به وجدان بيدار سرزنش كننده قسم، آيا انسان چنين مىپندارد كه استخوانهاى پراكنده او را جمع آورى نمىكنيم، (نه چنين نيست) ما قادريم كه حتى انگشتان او را (و حتى خطوطش را كه معرف هر شخص است همچون روز نخست) بسازيم».(1)
دراين آيات اين دو دادگاه در كنار هم نشستهاند.
1) سوره قيامت( 75)، آيه 1 تا 4.
اگر ارتباط اين زندگى را از جهان پس از مرگ قطع كنيم همه چيز شكل معما به خود مىگيرد، و پاسخى براى چراها نخواهيم داشت.
بسيار جالب است كه مفهوم زندگى و گذشته و آينده، و همچنين جهان هستى را از زاويه ديد «يك جوجه» كه هنوز سر از تخم بر نداشته است و دنياى خارج را نديده، مورد بررسى قرار دهيم:
«آ! چه زندان كوچكى، اصلًا دست و پايم را نمىتوانم تكان دهم ... نمىدانم چرا آفريننده جهان تنها مرا آفريده، و چرا دنيا اين قدر كوچك و تنگ آفريده شده، اصلًا يك زندانى تك و تنها به چه درد او مىخورد، و چه مشكلى را حل مىكند؟ نمىدانم ديوار اين زندان را از چه ساختهاند، چقدر محكم و نفوذناپذير است شايد براى اين بوده كه موج وحشتناك عدم از بيرون اين جهان به درون سرايت نكند، نمىدانم ....
آه! غذاى روز نخستين من «زرده» به كلى تمام شده اكنون از سفيده دارم تغذيه مىكنم و اين ذخيره هم به زودى تمام خواهد شد و من از گرسنگى مىميرم و با مرگ من دنيا به آخر مىرسد، چه بيهوده، چه بى حاصل و
چه بى هدف است آفرينش اين جهان!
اما باز جاى شكر او باقى است، افتخار بزرگى به من داده است من تنها آفريده و برگزيده جهان هستم!
مركز اين جهان قلب من است، و شمال و جنوب و شرق و غرب آن اطراف بدن من! ... از تصور اين موضوع احساس غرور مىكنم اما چه فايده، كسى نيست كه اين همه افتخار را ببيند و به اين موجود برگزيده خلقت آفرين بگويد!
آه! يك مرتبه هوا سرد شد (مرغ چند لحظهاى براى آب و دانه از روى تخم برخاسه است) سرماى شديدى تمام محيط زندان مرا فرا گرفته و در درون استخوانم مىمدود، اوه، اين سرما مرا مىكشد، نور خيره كنندهاى از مرز عدم به درون اين جهان تابيده و ديوارهاى زندان مرا روشن ساخته است، گمان مىكنم لحظه آخر دنيا فرا رسيده است و همه چيز جهان در شرف پايان يافتن است اين نور شديد آزار دهنده و اين سرماى كشنده هر دو مرا از پاى در مىآورد.
آه! اين آفرينش چقدر بيهوده بود و زودگذر، و فاقد هدف، در زندان تولد يافتن و در زندان مردن و ديگر هيچ! ... بالاخره نفهميدم «از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود!» ...
آه! خداى من، خطر برطرف شد (مرغ مجدداً روى تخم مىخوابد) استخوانم گرم شد، و نور خيره كننده و كشنده از بين رفت، اكنون چقدر احساس آرامش مىكنم، به به زندگى چه لذت بخش است!
اى واى زلزله شد! دنيا كن فيكون شد (مرغ، تخمها را در زير پاى خود براى كسب حرارت مساوى زير و رو مىكند) صداى ضربه سنگين
وحشتناكى تمام استخوانهايم را مىلرزاند، اين لحظه پايان دنياست، و ديگر همه چيز تمام شده، سرم گيج مىخورد اعضاى بدنم به ديوار زندان كوبيده مىشوند، گويا بناست اين ديوار بشكند و يكباره اين جهان هستى به دره وحشتزاى عدم پرتاب شود، دارم زهره چاك مىشوم ...
اى خدا!
آه! خداى من، خوب شد آرام شدم، زلزله فرو نشست، همه چيز به جاى خود آمد، تنها اين زلزله عظيم قطبهاى جهان را عوض كرد، قطب شما تبديل به جنوب، و جنوب به شمال تبديل شد! اما مثل اينكه بهتر شد، مدتى بود كه احساس گرماى زياد و سوزش در سرم مىكردم و به عكس، دست و پايم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت ... گويا اين زلزله نبود، اين حركت و جنبش حيات و زندگى بود! (چند روزى به همين صورت مىگذرد) آه! غذاى من به كلى تمام شد، حتى امروز آنچه به ديوار زندان چسبيده بود با دقت و با نهايت ولع و حرص خوردم و ديگر چيزى باقى نمانده ... خطر، اين بار، جدى است ... راستى آخر دنياست، و مرگ و فنا در چند قدمى من دهان باز كرده است.
بسيار خوب بگذار من بميرم، اما بالاخره معلوم نشد هدف از آفرينش اين جهان و اين تنها مخلوق زندانى آن چه بود؟ چقدر بيهوده! چه بى هدف! چه بى حاصل بود! در زندان زاده شدن، و در زندان مردن و نابود شدن، «من كه خود راضى به اين خلقت نبودم زور بود!»
آه! گرسنگى به من فشار مىآورد، تاب و توان از من رفته و مرگ در يك قدمى است، مثل اينكه اين زندان با همه بدبختى هايش از عدم بهتر بود، فكرى به نظرم رسيد، مثل اين كه از درون جانم يكى فرياد مىزند محكم با نوك خود بر ديوار زندان بكوب!
عجب فكر خطرناكى مگر مىشود. اين يك «انتحار» است اين آخر دنياست، اينجا مرز ميان عدم و وجود است ... ولى نه، شايد خبر ديگرى باشد و من نمىدانم ... من كه محكوم به مرگم، بگذار با تلاش بميرم.
اين فرياد در درون جانم قوت گرفته و به من مىگويد ديوار را بشكن ... آه! نكند مأمور كشتن خود باشم ... در هر حال چارهاى جز اطاعت اين فرمان درونى را ندارم (در اينجا جوجه آهسته شروع به كوبيدن نوك خود بر پوسته ظريف تخم مىكند).
محكم بكوب ... باز هم محكمتر ... نترس! از اين هم محكمتر! ...
اوه! ديوار وجود و عدم شكسته شد، طوفانى از اين روزنه به درون پيچيد، نه، نسيم لطيف و جان بخشى است، به به جان تازهاى گرفتم! همه چيز دگرگون شد، زمين و آسمان در حال تبديل و دگرگونى است، محكمتر بايد زد! اين زندان را بايد به كلى متلاشى كرد ....
آه! خداى من چه زيباست! ... چه دلانگيز است! ... اوه چه پهناور است! چه وسيع است! چه ستارههاى زيبا! چه مهتاب زيبايى! چشمم از نور آن خيرره مىشود، چه گلها! چه نغمهها! ... چه مادر مهربانى دارم! ... چه غذاهاى گوناگون و رنگارنگ! ... اوه چقدر خدا مخلوق دارد! ... آه چقدر من كوچكم و چقدر اين جهان بزرگ است! كجا من مركز جهانم! من به ذره غبارى مىمانم معلق در يك فضاى بيكران ....
حالا مىفهمم كه آنجا زندان نبود، يك مدرسه بود، يك مكتب تربيت بود، يك محيط پرورش عالى بود كه مرا براى زندگى در چنين جهان زيبا و پهناور آماده مىكرد، الان مىفهمم زندگى چه مفهومى دارد، چه هدفى دارد، چه برنامهاى در كار بوده است، حالا مىتوانم
بگويم مقياسهاى من چقدر كوچك بودند و مفاهيم اين جهان چقدر بزرگ، و آنچه در آن بودم حلقه كوچكى بود از يك رشته زنجير مانند حوادث كه آغاز و آخر آن ناپيداست در حالى كه من همه چيز را منحصر در آن يك حلقه مىدانستم و آغاز و پايان را در آن خلاصه مىكردم.
اكنون مىدانم كه من يك جوجه كوچكم. كوچكتر از آنچه به تصور مىگنجد.»
اين بود منظره جهان هستى از ديدگاه يك جوجه زندانى.
آيا فكر نمىكنيم چهره اين عالم كه مادر آن زندگى مىكنيم در برابر آنچه در پشت سر آن قرار دارد به همين گونه باشد؟ آيا هيچ دليلى بر نفى آن در دست هست؟
در طول تاريخ ايرادات فراوانى از طرف مكتبهاى مادى به آفرينش انسان، و به طور كلى آفرينش جهان و همچنين رنجها و مطائب و آلام و مشكلاتى كه در چهار روز عمر، انسان با آن مواجه است شده، كه نمونه كامل آن را شاعر معروف مادى مذهب عرب «ايليا ماضى» در اشعار تكان دهنده خود كه همه با جمله «لستُ ادْرِى (نمىدانم) ختم مىشود آورده است. و شاعر فارسى زبان «بهمنى نيز در اشعار معروفش همان گونه مسائل را آورده است.
ولى ما فكر مىكنيم بيشتر اين اشكالات مولود مطالعات محدود در زندگى مادى اين جهان و بريدن آن از زندگى آينده و عالم پس از مرگ است و درست به ايرادهاى همان جوجهاى مىماند كه هنوز سر از تخم برنداشته، كه نمونهاى از احساسات او در بالا تشريح شد.
البته اگر ما از رستاخيز و زندگى پس از مرگ، چشم بپوشيم، پاسخى براى اين چراها نخواهيم داشت.
اما هنگامى كه اين زندگى را به عنوان يك حلقه تكامل در ميان يك رشته طولانى تكاملها، مورد بررسى قرار دهيم، شكل مسأله عوض مىشود و بيشتر اين ايرادها با توجه به ارتباط حال و آينده زندگى بشر، خود به خود حل خواهد شد.
اين كه مىگوييم بيشتر ايرادها- نه همه آنها- به خاطر اين است كه قسمتى از اشكالات از اين دردها و رنجها و مصائب موجود بر اثر ندانم كارهاى خود ما، و يا نظام فاسد اجتماعى، و يا جنبشهاى استعمارى و يا تنبلىها و سستىها و سهل انگاريها است كه بايد عوامل آن را در چگونگى فعاليتهاى فردى و اجتماعى جستجو كنيم و از ميان برداريم.
«يهود» بر اثر فرو رفتن در مادّيات و سجده در برابر بت ثروت، در محو آيات رستاخيز كوشيدند تا با وجدانى آرام به كارهاى خود ادامه دهند!
و «مسيحيان» با پيش كشيدن مسأله فداء و نجات به وسيله مسيح و گناه بخشى كشيشان، آثار تربيتى ايمان به رستاخيز را از ميان بردند!
توجه دادن به دو چيز و پاسخ دادن به دو معما جزء برنامه همه پيامبران، و متفكران بشر بوده است «آغاز آفرينش» و «انجام آن» و به عبارت ديگر: «مبدأ» و «معاد».
مسلماً فهم معنى زندگى و حيات، بدون فهم اين دو ممكن نيست. همانطور كه جهانشناسى واقعى، بدون فهم اين دو امكانپذير نمىباشد.
تربيت به معنى حقيقى- يعنى؛ تربيتى كه تنها در تشريفات و آداب ميهمانى و طرز غذا خوردن وتعارف بادوستان و مانند اينهاخلاصه نشود بلكه از سطح زندگى بگذرد و به اعماق حيات و جان انسان نفوذ كند- آن هم نياز به حل اين دو مسأله دارد يعنى؛ توجه به دستگاه مراقبتى كه بر انسان حكومت مىكند، و توجه به پاداش و كيفر، و تكامل و سقوط
انسان در سايه اعمالش.
به همين دليل هيچ كتاب آسمانى نبوده و نه هيچ پيامبرى كه اساس دعوت خود را بر اين دو موضوع استوار نساخته باشد. ولى از آنچه كه دست تحريف از روى عمد، يا به واسطه جهل ونادانى به كتابهاى آسمانى پيامبران پيشين دراز شده، چهره رستاخيز در آنها در پارهاى از قسمتها دگرگون گرديده است.
ولى به هر حال لازم است در اينجا يك بررسى اجمالى روى محتويات اين كتب از نظر بحث رستاخيز به عمل آيد كه از جهاتى آموزنده و جالب است.
بد نيست بدانيد كتب مقدسى كه از يهود ونصارى امروز در دست است، از نظر خود آنها فقط كتب مقدس است نه كتاب آسمانى ولذا نام كتاب آسمانى بر آنها نمىگذارند، هيچ يهودى و مسيحى پيدا نمىكنيم كه بگويد اين كتب همان وحى آسمانى است كه بر مسيح و موسى نازل شده است، بلكه همه معترفند كه اينها بعد از اين دو پيامبر بزرگ به وسيله شاگردان و پيروان آنها به رشته تحرير در آمده، اگر چه در آنها چيزى از وحى آسمانى وجود دارد و به همين دليل بيوگرافى مسيح (ع) و موسى (ع) و حتى حوادث بعد از آنها در اين كتابها به وضوح نوشته شده است.
توضيح اينكه:
عهد عتيق (كتب مقدس يهوديان) مشتمل بر 39 كتاب است كه پنج
كتاب آن اسفار پنجگانه تورات است و مثلًا در آخرين فصل سفر پنجم- كه سفر تثنيه يا «تورات مثنى» نام دارد- مىخوانيم: «پس موسى بنده خداوند در آنجا به زمين «مواب» موافق قول خداوند وفات كرد واو را در دره زمين مواب برابر يعور دفن كرد ...»
و اين خود گواه تأليف آنها بعد از وفات موسى (ع) است.
و هفده كتاب آن كه به نام «مكتوبات مورخان» آمده است چنانكه از نامشان پيداست تاريخى از ملوك و پادشاهان و مانند آنها مىباشد و هفده كتاب باقيمانده به عنوان مكتوبات انبياء و پيامبران بنى اسرائيل است كه شرح حال و بيان كلمات قصار و پند و اندرزها و مناجاتهاى پيامبران خداست.
و اما كتب عهد جديد (كتب مقدس مسيحيان) مشتمل بر 27 كتاب است چهار كتاب آن كه «اناجيل اربعه» نام دارند به وسيله شاگردان مسيح (ع)، يا شاگردان شاگردان مسيح (ع) نوشته شده و بيست و دو كتاب از آن، نامههايى است كه پولس و رجال برجسته ديگر مسيحيت براى مناطق مختلف فرستادهاند و آخرين كتاب آن هم كتاب «مكاشفات يوحنا» است كه شرح مكاشفات او را مىدهد.
و به هر حال در ميان عهد عتيق و جديد يك تفاوت روشن به چشم مىخورد و آن اينكه در كتب يهود، سخن از دنيا فراوان است و از رستاخيز بسيار كم! در حالى كه در انجيل چنين نيست و سخن از رستاخيز و عالم پس از مرگ و پاداش و كيفر نسبتاً زياد است تا آنجا كه «مستر هاكس» آمريكايى نويسنده «قاموس كتاب مقدس» تصريح مىكند كه افكار قوم يهود در پارهاى از مسائل مربوط به عالم پس از مرگ نامعلوم و غير واضح است.
آنچه مىتوان با توجه به وضع خاص روحى قوم يهود در اين جا حدس زد اين است كه: يهود- كه در ميان مردم دنيا به مادى بودن و خودخواهى و ثروت پرستى بى قيد و شرط مشهورند، تا آنجا كه گفتهاند: خداى آنها نيز پول است- به هنگامى كه دست تحريف به سوى كلمات و حالات پيامبران گشودند آنچه سخن از زندگى مادى بود به خوبى ثبت كردند ولى آنچه سخن از رستاخيز و كيفر دنيا پرستان و ستمكاران و غاصبان بازگو مىكرد حذف نمودند.
آنها تنها اخبار جهان را به سود خود تحريف نمىكنند بلكه سخنان انبيا و كتب آسمانى را نيز هم!
در قرآن مجيد نيز آياتى وجود دارد كه نشان مىدهد يهوديان معاصر پيامبر اسلام (ص) نيز مردمى بودند فوق العاده حريص به زندگى مادى.
«وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَياةٍ»(1)
اين روحيهاى است كه امروز در آنها ديده مىشود و ديروز هم وجود داشته و گويا به مرور ايام جزء خون آنها شده است «و ريشه دربه درى گذشته، و سرسختى و لجاجت امروز آنها را كه سر از دربه درى ديگرى بيرون خواهد آورد در همين بايد جستجو كرد».
مگر اينكه به راستى در برنامه زندگى خود تجديد نظر كنند و با مردم دنيا از در آشتى در آيند و براى غير «ماده» نيز ارزشى قائل شوند.
به هر حال، با همه بى اعتنائى كتب عهد قديم به مسأله رستاخيز باز تعبيرات روشنى در پارهاى از كتابهاى آن در اين زمينه ديده مىشود كه به عندان نمونه چند قسمت را يادآور مىشويم:
1) سوره بقره( 2)، آيه 96.
1- در كتاب اول سموئيل (باب 2 جمله 6) مىخوانيم:
«خداوند مىميراند و زنده مىكند، به قبر فرود مىآورد و بر مىخيزاند».
اين جمله- همانطور كه مىبينيم- علاوه بر اصل مسأله رستاخيز صراحت در معاد جسمانى دارد، چه اينكه قبر جاى جسم انسان است كه تبديل به خاك شده، و الّا قبر جايگاه روح نيست كه از آن بر خيزد، و اين درست شبيه آن است كه در قرآن مىخوانيم:
وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ؛ و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها هستند زنده مىكند»(1)
2- در كتاب اشعياى نبى (باب 26 جمله 19) مىخوانيم:
«مرگان تو زنده خواهند شد، و جسدهاى من خواهند برخاست اى شما كه در خاك ساكنيد بيدار شويد و ترننم نماييد!»
در اين جمله رستاخيز يك نوع بيدارى (شبيه بيدارى از خواب) معرفى شده همانطور كه در روايات اسلامى نيز مىخوانيم: «النّاسُ نِيامٌ اذا ماتُوا انْتَبَهُوا؛ مردم خوابند، هنگام مرگ (و ورود در آستانه رستاخيز) بيدار مىشوند».
اين تشبيه «مرگ» يا «رستاخيز» به بيدارى از خواب بسيار چيزها به ما مىآموزد كه بعداً- به خواست خدا- مورد بررسى قرار مىگيرد.
ضمناً تعبير به جسدهاى من (با اينكه هر كس يك جسد بيشتر ندارد). شايد به منظور اجزاء و اعضاى مختلف جسد- و يا جسدهائى است- كه در طول عمر و با گذشت زمان عوض مىشود.
1) سوره حج( 22)، آيه 7.
3- در مزامير داوود (مزمور 23، جمله 4 تا 6) مىخوانيم:
«چون در وادى سايه موت نيز راه روم از بدى نخواهم ترسيد زيرا تو با منى. هر آينه نيكوئى و رحمت تمام عمرم در پى من خواهد آمد و در خانه خداوند ساكن خواهم بود تا ابد الاباد».
و از اين جملهها پيوند انسان، در عالم پس از مرگ، با اعمالى كه در اين جهان انجام داده است به خوبى به دست مىآيد، كه اعمال او همه جا به دنبال او خواهد شتافت و هرگز از او جدا نمىشود.
و به اين ترتيب در سخنان پيامبرانى همچون «سموئيل» و «اشعياء» و «داود» اشارات قابل ملاحظهاى درباره رستاخيز آمده است ولى قوم يهود آنچنان رستاخيز را فراموش كردند كه گوئى جز اين زندگى مادى دنيا، زندگى ديگرى در كار نبوده است!
همان طور كه گفته شد در اناجيل، مسأله رستاخيز با صراحت بيشتر و تعبيرات زندهترى به چشم مىخورد از جمله:
1- در انجيل يوحنا (باب 5، جمله 27- 28) مىخوانيم:
«ساعتى مىآيد كه جمله كسانى كه در قبور مىباشند آواز او را خواهند شنيد و بيرون خواهند آمد، هر كس اعمال نيكو كرد براى قيامت حيات و هر كس بد كرد به جهت قيامت داورى».
منظور از قيامت حيات، همان حيات جاودانى در نعمت خداست كه
پاداش نيكوكاران است و منظور از قيامت داورى كيفر بدكاران به مقتضاى داورى و عدل پروردگار است.
اين جمله- با توجه به ذكر قبور كه جايگاه جسم انسان است- اشاره به معاد جسمانى است.
2- در انجيل متى كه نخستين اناجيل است- صريحاً به مسأله جزا و پاداش روز رستاخيز اشاره شده آنجا كه مىگويد:
«زيرا پسر انسان خواهد آمد در جلال پدر خويش، به اتفاق ملائكه خود و در آن وقت هر كسى را موافق اعمالش جزا خواهد داد» (انجيل متى، باب 16، جمله 27).
و نظير اين تعبيرات كه حكايت از پاداش و كيفر و بهشت و دوزخ و داورى در جهان پس از مرگ مىكند در انجيل و كتب عهد جديد فراوان است.
امّا افسوس! مسيحيان گنهكار و آتش افروز با بدعت خطرناكى كه در مورد مسأله نجات و قربانى شدن مسيح (ع) در برابر گناهان پيروان خود، و مسأله گناه بخشى به وسيله كشيشان گذاردند، چنان اثرات تربيتى عقيده به معاد و رستاخيز را از كار انداختند كه گوئى پاكى و ناپاكى عمل براى نجات از كيفر و برخوردارى از حيات آرام بخش جاويدان چندان اثرى ندارد و آنچه هست در مسأله شفاعت مسيح (ع) و گناه بخشى كشيش گنهكار است!
نخستين راهنمايى
ذراتى كه امروز بدن ما را تشكيل مىدهد روزى در ميان آنها ميليونها كيلومتر فاصله بود و در همه جا پراكنده، آيا بعد از مرگ كه مجدداً از هم متلاشى مىشود ممكن است بار ديگر به هم بپيوندند؟
در ميان بت پرستان جنب و جوش عجيبى افتاده بود، زيرا پايههاى كاخ بتان به شدت مىلرزيد.
آيين جديد، آيين توحيد، آيين پرستش خداى يگانه، به سرعت در افكار نفوذ مىكرد و مخصوصاً جوانان را بيش از همه شيفته خود ساخته بود.
انجمنها و جلسات كوچك و بزرگ براى مقابله و پيشگيرى از نفوذ اين آئين در كوچه و بازار و مسجد الحرام و دورن خانههاى مشركان تشكيل مىشد، و هر كس به فكر اين بود نقطه ضعف تازهاى از آيين نوين كه لرزه بر اركان آيين كهن افكنده بود پيدا كند.
ناگهان يك نفر از گوشه مجلس با لحن خشونت بارى فرياد زد: «هَل نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ اذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ انَّكُمْ لَفى خَلْقٍ جَديدٍ* افْتَرى عَلَى اللهِ كَذِباً امْ بِه جِنَّة؛ آيا مردى را به شما نشان بدهم كه مىگويد هنگامى كه بدن شما بكلى از هم متلاشى و در هر سو پراكنده شد دوباره آفرينش جديدى
مىيابيد، راستى آيا اين مرد عمداً به خدا افترا مىزند يا ديوانه است؟! ...»(1)
آرى آن روز عقيده به عالم پس از مرگ، و رستاخيز مردگان يك نوع جنون يا تهمت بر خداوند محسوب مىشد، و جوشش چشمه حيات از ماده بى جان مطلبى عجيب، باور نكردنى و جنونآميز تلقى مىگرديد.
البته اين طرز تفكر از آن مردمى كه در «ظلال مبين و گمراهى آشكار بودند، و براى محيطى كه ساليان دراز نسيم علم و دانش در آن نوزيده بود غير منتظره نبود.
اما جالب اينجاست كه بدانيم قرآن به چه استدلالهاى زيبا و مثالهاى جالب و منطق سهل و ممتنعى كه هم عوام بىسواد از آن بهره مىگيرند و هم دانشمندان موشكاف، دست زد، و چگونه رستاخيزى عظيم در مسئله رستاخيز به پا كرد.
شايد كمتر صفحهاى از قرآن باشد كه ذكرى از عالم پى از مرگ، و مسائل گوناگون مربوط به آن، در آن نباشد، و اين خود اهتمام قرآن را نسبت به اين مسأله مهم روشن مىسازد.
بطور كلى آيات رساخيز را از نظر منطق و استدلال مىتوان به هفت دسته تقسيم كرد كه هر كدام براى خود راهى به سوى اين مسأله بزرگ گشوده است، راهى روشن، مطمئن و دلپذير.
1) سوره سبأ( 34)، آيه 7 و 8.
نخستين راه: يادآورى آفرينش نخستين
«آيا از آفرينش نخست عاجز و ناتوان شديم كه از تجديد آن در رستاخيز عاجز بمانيم».(1)
مرد عرب بيابانى همين كه چشمش به قطعه استخوان پوسيده در وسط بيابان افتاد كه معلوم نبود صاحب آن در كدام كشمكش قبيله يا غارتگرى كشته شده و يا به مرگ خدائى از دنيا رفته است، برقى در مغز جامد او زد، پيش خود فكر كرد محمد مىگويد: اين استخوان پوسيده بار ديگر لباس زندگى در بر مىكند و انسانى شاداب و جوان و سرحال و باهوش مىشود. چه افسانه عجيبى! ... به بتها سوگند، كه با همين دليل دندان شكن منطق او را در هم مىكوبم.
استخوان پوسيده را برداشت و با عجله به سوى شهر روانه شد و سراغ پيامبر اسلام (ص) را گرفت و به هنگامى كه حضرت را يافت فرياد زد:
«مَنْ يُحْىِ الْعِظامَ وَ هِىَ رَمِيم چه كسى قادر است اين استخوان پوسيده را زنده كند؟»(2)
در اين موقع آيات قرآن همچون قطرات حيات بخش باران بهار بر قلب پيامبر (ص) ريزش كرد، و با منطقى صريح و شيرين به او پاسخ داد:
«بگو: همان كس كه در آغاز او را (از ماده بى جان) ايجاد كرد بار ديگر زنده مىكند».(3)
«آيا آن كس كه آسمانها و زمين را آفريد قادر بر آفرينش همانند آنها نيست؟»(1)
و در آيات ديگر نيز همين منطق در جمله كوتاهترى به چشم مىخورد: كَمَا بَدَأنا اوَّلَ خَلْقٍ نُّعيدُهُ همانطور كه در آغاز آفريديم باز مىگردانيم».(2)
اكنون تاريخچه پيدايش بشر را ورق مىزنيم و به عقب بر مىگرديم و به آغاز آفرينش او مىنگريم:
ناگهان گوى آتشين عظيمى كه بعدها نام «زمين» به خود گرفت از كره خورشيد به خارج پرتاب شد، و بلافاصله شروع به حركت به دور خورشيد كرد، امّا آنقدر شعله ور و سوزان بود كه اگر ناظرى به آن مىنگريست چيزى كه احتمال نمىداد اين بود كه روزى اين كره سوزان مركز باغهاى زيبا و گلستانها و آبشارها و مرغان خوشرنگ و انسانها گردد.
درست نمىداينم از آن لحظه تا كنون چقدر مىگذرد، اما شايد پنج هزار ميليون سال پيش بوده است!
هزاران ميليون سال گذشت و زمين داغ و سوزان بود.
گازهاى ئيدروژن و اكسيژن در جو زمين با هم تركيب شدند و بخار آب پيدا شد و باگذشت زمان كه طبقات بالاى جو سرد مىشد و به حد كافى از بخار آب اشباع مىگرديد بارانهاى سيلابى وحشتناكى آغاز گشت.
اما زمين هنوز آنقدر داغ بود كه بارانها را به خود راه نمىداد، و پيش از آنكه به او برسند مجدداً بخار شده به بالا پرتاب مىشدند، و به اين ترتيب ساليان دراز- كه شايد ميليونها سال بود- درياها در وسط زمين و آسمان سرگردان و معلق بودند!
نه در زمين راه داشتند نه در جو آسمان، هر گاه به زمين فرستاده مىشدند زمين بر اثر گرمى اجازه ورود به آنها نمىداد، و هنگامى كه به آسمانها فرستاده مىشدند قدرت حل اين همه بخار آب را در خود نداشتند، و آنها دائماً در رفت و آمد بودند.
اما اين رفت و آمد همچون بادبزنى كره زمين را رفته رفته سرد كرد، و از جوش و خروش انداخت.
آبها با زمين آشتى كردند، و زمين آنها را به آغوش خود پذيرفت و در گودالهاجاى داد، ولى جز صداى رعد و برق و غرش آبشارها و امواج درياهاو غريو طوفانها، نغمهاى در كره زمين به گوش نمىخورد.
نه گلى مىخنديد، نه شكوفهاى مىشكفت، نه پروانهاى روى گلبرگها حركت داشت، و نه صداى همهمه بالهاى پرندگانى كه دسته جمعى پرواز داشتند سكوت اين قبرستان را در هم مىشكست، نه نعره جانورى به گوش مىرسيد ونه صداى بلبلى ... همه جا خاموش بود، همه جا سكوت بود!
ناگهان انقلاب عجيب و تحول بى سابقهاى روى داد و نخستين موجودات زنده در درياها پيداشدند، تدريجاً گياهان در همه جا گستردند، و به دنبال آن نخستين جنبندگان ذرهبينى و سپس حيوانات گوناگون صحنه درياها و خشكيها را جولانگاه خود قرار دادند.
اما هنوز هيچ كس نمىداند چه عاملى سبب شد كه از ماده بى جان، موجودى جاندار به وجود آمد، همين قدر مىدانيم عوامل مرموزى دست به دست هم دادند و اين ابداع خيره كننده صوت گرفت، اما جزئيات آن هنوز از اسرارى است كه دانشمندان بشر به آن راه نيافتهاند.
بنابراين به روشنى مىبينيم اجزاى اين بدن كنونى ما، قبلًا هر كدام در گوشهاى از اين زمين پهناور و بى جان پراكنده بوده، و شايد ميان ذرات آن ميليونها كيلومتر فاصله وجود داشته است.
اما نه آن پراكندگى و نه اين فاصلهها مانع از اين نشد كه روزى گرد هم آيند و دست به دست هم بدهند و بدن ما را بسازند.
آيا جاى تعجب است كه اين كار بار ديگر تكرار گردد ذرات خاك شده و پراكنده بدن ما گرد هم آيند و لباس حيات بپوشند و آفرينش نخستين مكرر گردد؟
اگر آن عرب جامد و بى سواد اين سخن را محال و نشانه جنون مىدانست ما امروز در پرتو پيشرفت علم و دانش آن را كاملًا عملى و انجام شده مىدانيم و اين همان است كه فلاسفه هم در عبارت كوتاه و پرمعنيشان مىگويند: «حُكْمُ الامْثالِ فيما يَجُوزُ وَ فيما لا يَجُوزُ واحِد».
دومين راه
در جهان بينى اكثر ما اين عيب بزرگ به چشم مىخورد كه:
در زندگى روزانه تنها چيزهايى جلب توجه ما را مىكند كه به گونه استثنايى با آن برخورد كنيم، اما آنها كه هميشه با ما هستند- هر چند جالب، عجيب و آموزنده باشند- كمتر مىتوانند توجه ما را به سوى خود بكشانند!
يك منظره، يك تابلو، يك لباس، هر قدر بى اهميت باشد اگر با آنچه تا كنون ديدهايم تفاوت داشته باشد، به عنوان يك موضوع اعجابانگيز مردم را دور خود جمع مىكند امام ظريفترين، زيباترين و اسرار آميزترين موجودات اين جهان اگر هميشه در كنار ما باشند هيچ گاه نمىتوانند موجى در فكر و روح ما بر انگيزند.
انسانهاى برجسته و فوق العادهاى را سراغ داريم كه تنها عيبشان اين است كه زندهاند و در ميان ما و در دسترس ما هستند و به همين دليل نه به نبوغشان اهميت مىدهيم و نه به افكار بلند و روح مواجشان اعتنايى داريم!
بعكس افراد بى ارزشى را مىشناسيم كه هزار گونه احترام براى آنها قائليم، زيرا تنها حسنشان اين است كه مردهاند و از دسترس ما بيرونند.
اين يك طرز تفكر سطحى و عوامانه است كه متأسفانه در همه
اجتماعات در ميان قشرهاى وسيعى- حتى جمعى از خواص!- به اشكال مختلفى ديده مىشود.
از اصل سخن دور نشويم، در همين جهان طبيعت، بارها منظره زنده شدن مردگان را ديدهايم اما چون هميشه در دسترس ما بوده، جلب نظر ما را نكرده است.
فصل پائيز فرا مىرسد، قدمى به صحرا و بيابان مىگذاريم آنجا كه هنوز رنگ طبيعى خود را حفظ كرده است، همه چيز را پژمرده، افسرده و رنگ پريده مىبينم. برگهاى نيمه جان و محتضر، آخرين تلاش مذبوحانه خود را براى چسبيدن به شاخهها كرده و سرانجام تسليم باد سرد پائيزى شدهاند، دست از دامان مادر خود برداشته و بى اراده روى تابوتى كه از امواج باد ساخته شده، به سوى قبرستان فراموشى پيش مىروند.
شاخههاى افسرده، آخرين فعاليت حياتى خود را تعطيل كردهاند و آهسته در خواب عميقى- كه برادر و برابر مرگ است- فرو مىروند، چنان سرد و خشك و بى روح مىشوند كه گوئى هرگز نسيم حيات به آنها نوزيده بود.
فصل زمستان كه فشار عوامل طبيعى را روى آنها بيشتر مىكند، يكباره برهنه و عريان و ساكت و خاموش مىشوند، نه طرواتى، نه برگى، نه گلى، نه سايهاى دارند، و جز اسكلت غم انگيزى همچون اسكلت بى روح مردگان چيزى از آنها باقى نمىماند.
اين صحنه مخصوصاً در بيابانهاى خشكى همچون بيابانهاى حجاز- كه تنها رگبارهاى موسمى آنها را آبيارى مىكند- به شكل واضحترى خودنمائى مىكند، منظره آنها در زمستان درست منظره قبرستانهاى كهنه و
متروك است و حتى آواى جغد (دوست ديرين ويرانهها) هم از آن شنيده نمىشود!
اما چند ماه بعد، بهار با نسيم حيات بخشش، با رگبارهاى جان پرورش، با حرارت مطبوع و دل انگيزش، و با تمام بركاتش فرا مىرسد، زمينهاى مرده جان مىگيرند، و با نفس مسيحائى بهار، اسكلتهاى بى روح درختان زندگى را از نو آغاز مىكنند، همان بيابانها كه بوى قبرستانهاى متروك و قديمى مىداد، غرق سبزه و گل، غرق حيات و جنبش، غرق خنده و شادى مىشوند. و رستاخيزى عظيم سرتاسر جهان طبيعت را فرا مىگيرد، و قيامتى بر پا مىگردد.
اين مرگ و حيات طبيعت كه هر سال در برابر چشم ما تكرار مىگردد، و به تعداد سالهاى عمرمان آن را ديدهايم، نمونه زندهاى از رستاخيز آدميان و زندگى آنها پس از مرگ است.
چه فرق مىكند، قانون مرگ و حيات همه جا يكى است.
اگر زندگى پس از مرگ غير ممكن باشد، بايد زمينهاى مرده نيز از اين قانون مستثنا نباشند.
اگر ممكن است براى آدميان هم ممكن است.
اگر بيابان خشكيده ديروز كه هيچ اثرى از حيات در آن به چشم نمىخورد و حتى جغدهايى كه به ويرانهها علاقه دارند از آن فرار كرده بودند امروز در پرتو بالا رفتن چند درجه حرارت هوا، و وزش چند نسيم لطيف، و ريزش چند رگبار، آنچنان زنده و خرم و سر سبز شدهاند كه گويى هميشه غرق حيات و زندگى و نشاط بوده، چرا اين قانون را به زندگى و مرگ انسانها تعميم ندهيم و راستى چه تفاوتى اين دو با هم دارند.
و اين است يكى از صحنههاى رستاخيز كه بارها از كنار آن گذشتهايم.
اينجاست كه مىبينيم قرآن مجيد در آيات متعددى براى نشان دادن چهره رستاخيز آدميان همين حقيقت را به طرز لطيفى مطرح ساخته است:
1- «وَ اللَّهُ الَّذي أَرْسَلَ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحابًا فَسُقْناهُ إِلى بَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَحْيَيْنا بِهِ اْلأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها كَذلِكَ النُّشُورُ؛ خداوند كسى است كه بادها را فرستاد تا ابرهايى را به حركت در آوردند. سپس ما اين ابرها را بسوى زمين مردهاى رانديم و به وسيله آن زمين را پس از مردنش زنده مىكنيم، رستاخيز نيز چنين است».(1)
همانطور كه مشاهده مىكنيم مسأله رستاخيز انسانها با رستاخيز جهان گياهان مقايسه شده است.
2- «وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَكًا فَأَنْبَتْنا بِهِ جَنَّاتٍ وَ حَبَّ الْحَصيدِ* وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَّها طَلْعٌ نَّضيدٌ* رِّزْقًا لِّلْعِبادِ وَ أَحْيَيْنا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتًا كَذلِكَ الْخُرُوجُ از آسمان آب پر بركتى فرستاديم، و به وسيله آن باغستانها و دانههاى درو شده و نخلهاى سر به آسمان كشيده با شكوفههاى فراوان پرورش داديم، اينها همه به خاطر روزى بندگان است- و زمينهاى مرده را با آن زنده كرديم- خروج مردگان در رستاخيز نيز چنين است».(2)
3- «وَ تَرَى اْلأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ* ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ يُحْيِ الْمَوْتى وَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ؛ زمين را (به هنگام زمستان) افسرده مىبينى اما
هنگامى كه قطرههاى باران را بر آن نازل كرديم جنبشى پيدا مىكند، و بالا مىآيد و از هر زوج گياه خوش منظره مىروياند، اين به خاطر آن است كه بدانيد خدا بر حق است و مردگان را زنده مىكند و بر هر چيزى تواناست».(1)
و به اين ترتيب مسأله زندگى پس از مرگ كه روزى براى عربهاى جاهليت به صورت يك امر محال و غير معقول و حتى جنونآميز بود، به گونه يك امر «حسى» و ملموس كه همه سال پيش چشم ما تكرار مىشود، جلوه مىكند.
در اينجا ايرادى به نظر بعضى مىرسد كه ممكن است مهم جلوه كند و آن اينكه:
در ميان مسأله زندگى انسان پس مرگ، و تجديد نشاط و حيات زمينهاى مرده در فصل بهار فرق بسيار است، زيرا مىدانيم در مثال زمين و گياهان مرگ حقيقى در كار نيست، بلكه فرو كشيدن شعله حيات است. درختان هرگز در فصل زمستان نمىميرند، بلكه به خواب مىروند و خاموش مىشوند، اما جرقه حيات در درون ريشهها و شاخهها و ساقهها وجود دارد و به همين دليل با درختان خشكيده و سرما زده فرق بسيار دارند. همچنين زمينهاى به ظاهر مرده، مرده واقعى نيست، چه اينكه بذرهاى زنده گياهان در لابه لاى آن گستردهاند و همين كه محيط مساعدى بيابند، شروع به نمو و رشد مىكنند، و گرنه خاك فاقد بذر اگر هزاران سال هم باران بخورد، زنده نخواهد شد و اين با مرگ حقيقى بدن انسان فرق دارد.
1) سوره حج( 22)، آيه 5 و 6.
در پاسخ اين ايراد بايد به دو نكته توجه داشت:
1- بايد ديد بذر گياه و يا هسته درخت كه تنها يك سلول زنده بيش ندارد، چگونه تبديل به صدها خروار شاخه و ساقه و ريشه و برگ زنده مىگردد؟ آيا جز اين است كه خاكهاى بى جان و مرده و ذرات زمين و قطرات آب و اكسيژن و كربن هوا كه همه از مواد مرده عالم طبيعتند جزء اندام خود ساخته و از اين موجودات بى جان، موجوداتى جاندار مىسازد؟ آيا اين درختى كه سايه گسترده، اين غنچهاى كه مىخندد، اين گياهانى كه با وزش نسيم مىرقصند، آيا همه و همه تا چند روز و چند ماه قبل همان ذرات مرده خاك نبوده كه اكنون به اين شكل در آمدهاند؟
آيا اگر بگوييم زمين مرده تبديل به موجودات زنده شده است خلاف گفتهايم؟
قابل توجه اينكه قرآن نمىگويد درختان مرده زنده مىشوند (زيرا آنها نمردهاند) مىگويد:
زمينهاى مرده و ذرات خاك زنده مىشوند! يعنى جزئ اندام گياه و درخت شده و تبديل به سلولهاى زنده مىگردند.
2- اگر نگاهى به آغاز آفرينش حيات در كره زمين بيفكنيم، مسأله باز روشنتر مىشود، زيرا كه در آغاز، كره زمين سوزان بود و هيچ موجود زندهاى در آن وجود نداشت، دوران بارانهاى سيلابى شروع شد. گاز خفه كننده ئيدوژن با اكسيژن تركيب گرديد و ميليونها سال بارانهاى سيل آسا زمين را شلاق زدند و خنك كردند و شخم نمودند، و پس از آن كه محيط آماده حيات شد نخستين جوانههاى حيات به كيفيتى كه هنوز اسرارش بر دانشمندان مخفى است از همان مواد مرده زمين آشكار گشت و زمين مرده زنده شد.
سومين راه
هر كبريتى كه آتش مىزنيم و انرژى حرارتى خاصى كه از آن آزاد مىشود، رستاخيزى را با چشم خود مىبينيم، گرما و حرارتى كه شايد پنجاه سال پيش از خورشيد جدا شده و همه گمان كردند نابود گرديده اما به طرز مرموزى در دل اين چوب كبريت ذخيره شده و الآن رستاخيز اوست.
و آن قطره نفت يا بنزينى كه آتش مىزنيم و انرژى حرارتى از آن آزاد مىگردد، به احتمال قوى گرمائى است كه ميليونها سال قبل، از خورشيد جدا شده، و به گونه اسرارآميزى در اعماق زمين در اين مواد، قرار گرفت و اكنون ناظر رستاخيز آن هستيم.
چگونه قرآن در بحث معاد براى ترسيم صحنه هائى از آن در اين دنيا به اين موضوع اشاره مىكند و رستاخيز انرژيها را با مثال جالبى در برابر ديدگان ما مجسم مىسازد!
اين بحث را با دقت مطالعه فرماييد.
سرچشمه تمام انرژيهايى كه روى زمين وجود دارد (به جز انرژى اتمى) همه از آفتاب است.
اين سخن نه اغراقآميز است و نه مبالغه بلكه
يك واقعيت است.
به عنوان مثال همه سرچشمههاى انرژى زا را مورد بررسى قرار مىدهيم، زغال سنگ، نيروى برق، بادها، حيوانات و انسان و موجوادات زنده بطور كلى، كه هر كدام از خود توليد انرژى مىكنند و چوبهاى درختان.
هنگامى كه تاريخچه هر يك را ورق مىزنيم به عامل اصلى كه نور آفتاب است برخورد مىكنيم.
1- «ذغال سنگ چنانكه از نامش پيداست باقيمانده جنگلها و درختان اعصار و قرون پيشين است كه بر اثر حوادث گوناگون كه بر كره زمين گذشته است در اعماق زمين مدفون شده، و با گذشت زمان و تحت شرايط مخصوص، تبديل به «ذغال روسياه» شده و به زودى خواهيم دانست كه انرژى ذخيره شده در درختان از نور آفتاب مىباشد.
2- «نفت» طبق آخرين نظريهها از باقيمانده حيوانات كوچك و بزرگ دريايى اعصار گذشته است كه بر اثر تغيير شرايط جوى و ارضى در اعماق زمين دفن شدهاند، و لاشههاى آنها پس از فعل و انفعالات مختلف، با قدرت نمائى عجيب دستگاه آفرينش، تبديل به اين طلاى سياه مذاب گرديده كه مىگويند چند هزار نوع فرآورده دارد كه هر يك از ديگرى جالبتر و مفيدتر است و به زودى خواهيم دانست كه سرچشمه پيدايش حيوانات و مواد انرژى زاى بدن آنها از دولت سر نور آفتاب است.
3- «توربينها و موتورهاى مولد برق» يا بايد و وسيله فشار آب آبشارها و سدها و حركت در آيند، كه ارتباطشان با نور آفتاب- كه عامل تبخير آب درياها و تشكيل ابرها و نزول باران مىباشد- روشن است، و يا به
كمك مواد نفتى و امثال آن به جنبش در آيند كه ديديم آنها نيز به نوبه خود از نور آفتاب سرچشمه گرفتهاند.
4- «حركت بادها» كه عاملى براى حركت پارهاى از دستگاههاى كوچك مانند آسيابهاى بادى و يا كشتيهاى بادبانى هستند، نيز بيش از همه چيز مربوط به نور آفتاب است كه تابش آن بر نقاط مختلف كره زمين موجب اختلاف درجه حرارت مىشود، و مىدانيم اختلاف درجه حرارت دو نقطه از كره زمين موجب وزش باد است.
5- «حيوانات» كه منبعى از انرژى محسوب مىشوند، بدون «گياهان» نمىتوانند زندگى كنند زيرا هر حيوانى- معمولًا- يا گياه خوار است، يا از گوشت حيواناتى كه گياه خوارند، تغذيه مىكند، حتى حيوانات دريائى كه از گياهان بسيار كوچك دريائى به نام «دياتمه» ها و «پلانگتون» ها تغذيه مىنمايند، از اين قانون مستثنا نيستند.
6- «پرورش گياهان و درختان بدون استفاده از نور آفتاب- خواه بصورت تابش مستقيم يا تابش غير مستقيم- ممكن نيست به همين دليل در اعماق درياها آنجا كه نور آفتاب نمىتابد (عمق ششصد متر به پائين) مطلقاً گياهى نمىرويد.
البته موارد نادرى از انرژى را مىتوان يافت كه از نور آفتاب سرچشمه نگيرد، مانند انرژى حاصل از جزر و مد درياها بوسيله جاذبه ماه كه در پارهاى از موارد براى آبيارى، و توليد برق مورد استفاده قرار مىگيرد، و همچنين انرژى مهار نشده آتشفشانها و امثال آن، ولى همانطور كه گفتيم، اينها بسيار نادرند.
درست است كه مىگويند گرمى آتش از خود اوست، و از يك نظر هم صحيح است، زيرا هر كجا آتشى هست گرم و سوزان است و اگر سوزندگى و حرارت از آتش گرفته شود، ديگر آتش نيست و به اصطلاح اين كيفيت از خواص ذاتى آتش محسوب مىشود.
ولى از سوى ديگر اگر درست بنگريم اين گرمى يك روز در دل خورشيد بود كه وسيله تابش آفتاب به زمين انتقال يافت و در دل چوب درخت به طرز مرموزى جاى گرفت، و گذشت ماهها و سالها و نزول صدها برف و باران بر درخت نتوانست آن را خاموش كند.
و به عبارت سادهتر: اگر چوب كبريت شعلهاى براى آتش زدن بيرون مىفرستد و يا در حريق مُدهشى در يك جنگل يا يك انبار چوب عظيم، انرژيهاى حرارتى فوق العادهاى پخش مىگردد، همه ذخايرى است كه در طى دهها يا صدها يا هزاران سال آرام آرام از نور آفتاب گرفته شده، و چون يك مرتبه آن را بيرون مىدهند با چنان صحنهاى روبه رو مىشويم. خواهيد گفت چطور؟ ...
قانونى در علم شيمى داريم كه توضيح آن اساس بحث فوق را روشن مىسازد و آن اينكه:
هر «تركيب» و «تجزيه شيميايى» از دو صورت بيرون نيست يا يك انرژى مىگيرد يا آزاد مىكند.
مثلًا هنگامى كه مىخواهيم چند قطره آب به دست آوريم مقدارى «اكسيژن» و «ئيدروژن» را در شيشه محكم و خشكى مىكنيم، اما مىبينيم
با هم تركيب نشدند، و تشكيل آب ندادند، يك كبريت روشن مىكنيم و در دهانه شيشه نگاه مىداريم، صداى عظيمى كه بى شباهت به صداى انفجار مواد منفجره نيست، بلند مىشود، و اين دو عنصر دست به گردن هم انداخته و در هم فرو مىروند و تركيب مىشوند، و به صورت قطرات آب در اطراف شيشه ظاهر مىگردند.
از اينجا نتيجه مىگيريم كه: آب برابر است با حرارت بعلاوه اكسيژن بعلاوه ئيدروژن.
ممكن است سالها اين آب را در شيشه در بستهاى نگهداريم اما به هنگامى كه آن را با وسائل مخصوص آزمايشگاهى تجزيه مىكنيم مىبينيم علاوه بر اينكه «اكسيژن» و «ئيدروژن» سابق بدون كم و كاست برگشت، «حرارت» آن يك كبريت هم بازگشت نموده و دستگاه تجزيه كننده ما را داغ كرد.
در صورت اول مىگوئيم: تركيب شيميائى ما يك انرژى گرفت، و در صورت دوم مىگوئيم:
تجزيه شيميائى ما انرژى را آزاد كرد.
اكنون برگرديم به بررسى «چوب درختان» مطالعات شيميائى روى آن به ما مىگويد كه آنها تركيبى هستند از اكسيژن و ئيدروژن و كربن و مقدارى املاح مختلف.
املاح را كه مىدانيم از زمين گرفتهاند و اكسيژن و ئيدروژن را هم از آب. باقى مىماند «كربن» آن را هم از هوا به دست آوردهاند، زيرا يكى از گازهاى موجود در هوا گاز كربنيك است كه تركيبى از «اكسيژن» و «كربن» مىباشد.
سلولهاى درختان در پرتو نور آفتاب اين گاز را تجزيه كرده كربن آن را
به خود جذب مىنمايند، و اكسيژن آن را آزاد مىكنند (به همين دليل مىگوئيم درختان هوا را تصفيه مىكنند و اكسيژن به ما مىدهند، و جنگلها و فضاى سبز شهرها، براى مردمش حيات آفرينند).
ولى فراموش نكنيد كه گفتيم «در پرتو نور آفتاب ؛ اين جمله پر معنى است يعنى؛ به هنگام پرورش درختان و تشكيل سلولز گياهى و تركيب مرموز، مقدارى انرژى آفتاب نيز در درخت ذخيره مىشود و طبيعى است به هنگام سوختن چوب درخت و تجزيه شدن آن به اكسيژن و ئيدروژن (يعنى آب) و آزاد شدن كربن، و تركيب آن با اكسيژن، همان حرارت ذخيره شده آفتاب را كه ساليان دراز ضمن عمل «كربنگيرى در خود اندوخت، يكباره بيرون مىفرستد.
در پايان اين سخن يك نكته را فراموش نكنيد كه درخت مادام كه سبز و زنده است و مصداق «شجر اخضر» مىباشد عمل كربنگيرى و ذخيره نور آفتاب را انجام مىدهد و به هنگامى كه بخشكد كارى از او ساخته نيست.
اكنون كه اين بحث روشن شد، باز گرديم به قرآن مجيد و ببينيم چگونه معاد و رستاخيز انرژيها را با همين مثال در برابر ما مجسم مىكند.
از كبريتى كه آتش مىزنيم تا كورههاى عظيمى كه با چوب يا ذغال سنگ مىسوزند هر كدام صحنهاى از رستاخيز انرژيهاست، چگونه قرآن اين حقيقت را در جمله كوتاهى بازگو كرده است؟
سخن از صحنههاى گوناگون بازگشت به حيات و زندگى در همين جهان بود كه با چشم خود مىبينيم يا از كنار آن مىگذريم و به آن دقت نمىكنيم.
قرآن مجيد در عبارات كوتاه و پر مغز خود، مردم را به دقت در اين مظاهر شگفتانگيز رستاخيز دعوت مىكند، از جمله تجديد حيات انرژيهاى به ظاهر مرده است.
در بحث گذشته با استدلال روشنى ثابت كرديم كه تقريباً همه انرژيهاى موجود روى زمين- به جز انرژى هستهاى- از «نور آفتاب» سرچشمه مىگيرند و مثلًا هنگامى كه چوب و هيزم و برگ درختان خشك مىسوزند اين حرارت و نورى كه به ما تحويل مىدهند، مجموعه نور و حرارتى است كه طى ساليان دراز تدريجاً از آفتاب گرفتهاند، و اكنون در يك لحظه كوتاه، يا چند ساعت كه به سرعت مىگذرد، همه را يك جا پس مىدهند و در واقع به ميدان «رستاخيز» كشيدهاند!
اكنون باز گرديم به قرآن و ببينيم در اين زمينه چگونه بحث مىكند.
در ضمن آيات آخر سوره يس (آيه 80) به دنبال بحث درباره رستاخيز و معاد چنين مىخوانيم:
«الَّذي جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الشَّجَرِ اْلأَخْضَرِ نارًا فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ آن خدايى (قادر است انسانها را بار ديگر زنده كند) كه از درخت سبز براى شما آتش آفريد و شما از آن براى آتش افروختن استفاده مىكنيد» چه تعبير عجيب و جالبى!
اما بايد توجه داشت اين آيه همانند بسيارى از آيات قرآن داراى چند معنى است: بعضى «ساده» براى فهم عموم، و در هر زمان و مكان، بعضى «عميق» براى خواص، بعضى «كاملًا عميق» براى زبدههاى خواص، يا اعصار و قرون آينده (نسبت به زمان نزول آيه).
نخستين معنى براى آيه كه بعضى از مفسران پيشين به آن اشاره كردهاند اين است كه در اعصار قديم عربها براى آتش افروختن، از چوب درختان مخصوصى به نام «مرخ و «عفار»(1)كه در بيابانهاى حجاز مىرويند استفاده مىكردند. آيه مزبور اشاره به آنها كرده و مىگويد: آن خدايى كه مىتواند از درون آب (درختان سبز كه قسمت مهم آنها آب است) آتش بيرون بفرستد مىتواند از درون مردگان زندگى بيافريند! آيا فاصله «آب» و «آتش» شبيه فاصله «مرگ» و «حيات» نيست؟!
براى آن هستى آفرينى كه آتش را در درون آب، و آب را در درون آتش نگاه مىدارد، پوشانيدن لباس زندگى بر اندام انسان پس از مرگ مشكل
1) « مرخ» بر وزن چرخ و« عفار» بر وزن تبار، دو نوع چوب آتش زنه بوده كه اولى را زير قرار مىدادند و دومى را روى آن مىزدند ومانند سنگ آتش زنه جرقه از آن مىجست!
نيست.
و اگر از اين معنى گام فراتر بگذاريم مىبينيم مسأله خاصيت آتش افروزى بوسيله چوب درختان! منحصر به چوبهاى درختان «مرخ» و «عفار» نيست، بلكه در همه درختان اين خاصيت هست- اگر چه آن دو چوب بر اثر مواد و وضع مخصوص خود آمادگى بيشتر براى اين كار دارند- و تمام چوبهاى درختان اگر محكم به هم بخورند جرقه مىدهند.
به همين دليل گاهى آتش سوزيهاى وحشتناك و وسيع در دل جنگلها روى مىدهد كه هيچ انسانى عامل آن نبوده، و فقط اين «آتش زير سر «بادها» است كه شاخههاى درختان را به هم كوفتهاند و جرقهاى در ميان برگهاى خشك افتاده، و سپس ادامه وزش باد به آن آتش دامن زده است.
اين همان جرقه الكتريسته است كه بر اثر اصطكاك و مالش آشكار مىگردد. اين همان آتشى است كه در حقيقت در دل تمام ذرات موجودات جهان (حتى در دل درختان و آبها) نهفته است، و در شرايط خاصى خود را نشان مىدهد و از «شجر اخضر»، «نار» مىآفرينند!
اين معنى وسيعترى است كه چشم انداز جمع اضداد را در آفرينش گستردهتر مىسازد، و بقاى در فنا را مشخصتر نشان مىدهد.
اما تفسير و معنى عميقترى كه به كمك دانشهاى روز بر آن دست يافتهايم همان بازگشت انرژى ذخيره شده نور آفتاب به هنگام تركيب سلولز نباتى (از كربن و اكسيژن و ئيدروژن) مىباشد كه وقت سوزاندن چوب و هيزم و تجزيه شدن سلولز و تركيب «كربن» آن با «اكسيژن» هوا، آزاد مىگردد.
اين نور و حرارت مطبوعى كه در زمستان درون كلبه آن روستايى را
روشن و گرم مىسازد، رستاخيز خود را آغاز كرده، و آنچه يك عمر از آفتاب گرفته بود، اكنون پس مىدهد، بدون كم و كاست، حتى به اندازه روشنى يك شمع در يك لحظه از آن كم نشده! (دقت كنيد).
شكى نيست كه اين معنى در زمان نزول آيه بر توده مردم روشن نبود، ولى همانطور كه گفتيم اين موضوع هيچ مشكلى ايجاد نمىكند، زيرا كه آيات قرآن معانى چند مرحلهاى دارند كه در سطوح مختلف براى اعصار و قرون گوناگون قابل درك و استفادهاند. معاصران قرآن از آن چيزى مىفهميدند، و ما امروز چيزى بيشتر از آن.
اتفاقاً در آيه مورد بحث دو تعبير به چشم مىخورد كه با تفسير اخير سازگارتر و هماهنگتر است.
1- نخستين نكته اين است كه قرآن مىگويد: «فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ از آن آتش روشن مىكنيد».
«تُوقِدُونَ» از ماده «وقود» است و در لغت عربت «وُقُود» به معنى «آتشگيره» است نه «آتش زنه .
به عبارت ديگر هنگامى كه با كبريت يا فندك چوبى را آتش مىزنيم، «چوب» را در فارسى «آتش گيره» و كبريت و فندك را «آتش زنه» مىناميم، و در عربى چوب را «وقود» و كبريت و فندك را «زند، و يا زناد» مىنامند (دقت كنيد).
بنابراين قرآن مىگويد آن خدايى كه درختان را «آتش گيره» شما قرار داد نه «آتش زنه» و به كمك آن نور و حرارت ايجاد مىكنيد هم او قادر
است كه مردگان را به زندگى باز گرداند و اين سخن كاملًا با رستاخيز انرژيها منطبق است.
ولى آنچه مفسران درباره درختان آتش زنه «مرخ» و «عفار» گفتهاند با «زناد» متناسبتر است در حالى كه آيه تعبير به وقود كرده نه زناد.
2- نكته ديگر تعبير «الشَّجَرُ الاخْضَرُ» (درخت سبز) است كه ابتدا به ذهن مىزند كه با چوب تر آتش افروختن ممكن نيست، چه خوب بود به جاى آن «الشجر اليابس (چوب خشك) مىفرمود تا با اين معنى سازگار باشد، ولى نبايد فراموش كرد كه تنها درختان سبزند كه مىتوانند عمل كربنگيرى و ذخيره كردن نور و گرمى آفتاب را انجام دهند، درختان خشك، صد سال هم در معرض تابش آفتاب باشند ذرهاى بر ذخيره انرژى حرارتى آنها افزوده نمىشود بلكه فقط موقعى كه درختان، زنده و سبزند قادر بر اين كار مهم مىباشند.
پس تنها درخت سبز است كه آتش گيره براى ما مىسازد و همانند يك انبار ذخيره انرژى، گرما و نور را به شكل مرموزى در چوب سرد و مرطوب خود نگاه مىدارد، اما هنگامى كه درختها خشكيدند عمل كربنگيرى و ذخيره كردن انرژى در آنها تعطيل مىشود. اين بود چهرهاى از رستاخيز انرژيها در قرآن مجيد و هم يك معجزه علمى از اين كتاب آسمانى.
چهارمين راه
تا كنون منطق عميق قرآن را درباره عالم پس از مرگ از سه طريق مورد بررسى قرار دادهايم:
1- از طريق چگونگى آفرينش نخستين.
2- از طريق رستاخيز عمومى در جهان گياهان كه بارها با چشم خود ديدهايم.
3- از طريق رستاخيز انرژيها حتى در مورد موجودات به ظاهر بى جان و بى روح!
اكنون به بررسى چهارمين طريق، يعنى توجه به مظاهر قدرت او در جهان هستى مىپردازيم:
در آيه 33 سوره احقاف مىخوانيم: «كسى كه آسمانها و زمين را آفريده و از آفرينش آنها ناتوان و خسته نشد چگونه نمىتواند مردگان را زنده كند، آرى او بر همه چيز تواناست!»
در اثناء يك سفر تابستانى از وسط جنگلى عبور مىكنيم، منظره زيباى طبيعى جنگل، درختان خاموش كه اسرار زيادى در دل نهفته دارند، نجوا و همهمه برگهائى كه در معرض وزش نسيمها و طوفانهاى وحشى قرار گرفتهاند، حيوانات، و پرندگان و حشرات جنگل كه هر يك داستانى دراز و طولانى دارند، نقش و نگار طبيعى زمين جنگل با آثار و بقاياى قرون و اعصار، هر كدام براى ما كه ميهمانى رهگذر هستيم، به نوعى نشاط بخش و خاطرهانگيز است، مخصوصاً در دنياى ماشينى امروز كه از بس صحنههاى بى روح و ساختگى و غير طبيعى ديدهايم خسته و كسل شدهايم، بازگشت به آغوش طبيعت، طبيعتى كه دست آفرينش، آن را مملو از لطف و زيبايى ساخته، به روح و جان مرده ما زندگى و طراوت مىپاشد، زيرا نقشها، رنگها، خطوط و چهرههايش همه براى روح ما مأنوس و آشناست، نه مانند نقوش و خطوط زندگيهاى ساختگى و بىروح و فاقد لطافت!
امام به هر حال آنچه ما مىبينيم داستان امروز جنگل است در حالى كه اين جنگل، تايخچهاى بسيار طولانى- شايد صدها ميليون سال- در گذشته دارد، و در آينده نيز به همين مقدار ممكن است ادامه يابد اگر زندگى ماشينى امروز تكنولوژى خشن و خشك و «حيات كش»، خاكستر آن را به باد فنا ندهد.
همين درختى كه الان در برابر ما ايستاده و به نظر سى ساله مىرسد شايد تا كنون صدها هزار بار متولد شده و مرده و پوسيده و خاك شده و از نو بوسيله يك بذر كوچك، جان گرفته و جذب ريشههاى آن شده
و زندگى را از سر گرفته است، و معلوم نيست در آينده نيز چند بار اين صحنه مرگ و زندگى تكرار گردد؟
اگر مجموعه جهان هستى را به آن جنگل تشبيه كنيم منظومه شمسى يكى از درختان آن، و كره زمين ما يكى از شاخههاى آن مىباشد، و ممكن است هزاران بار اين منظومه و اين كرات متولد شده و مرده باشند، پوسيده و متلاشى شده و همانند همان درخت جنگلى از نو جان تازه گرفته باشند، مگر نه اين است كه ژئوفيزيستها اخبارى جسته گريخته درباره خاموشى تدريجى جهان و پديد آمدن حالت سردى و يكنواختى در آن و سپس تجديد حيات نوين با انفجار جرقه عظيم ديگرى در كانون آن جهان بىروح به ما مىدهند؟
در حقيقت زندگى ما بى شباهت به زندگى يك مشت موجودات زنده ذره بينى كه روى يك برگ شناور در وسط يك اقيانوس عظيم به سر مىبرند، نيست. همين قدر مىبينيم امواجى قايق ما را بالا و پائين مىبرد، اما اين امواج از كدامين نقطه اقيانوس سرچشمه گرفته، براى ما روشن نيست.
بنابراين آنچه درباره عظمت جهان هستى ذيلًا مىگوئيم در حدود شعاعى است كه هم اكنون از آن آگاهى داريم، شعاعى كه نسبت به پهنه آفرينش بسيار ناچيز و محدود است و بيش از آنچه تصور شود كوچك.
اما همين شعاع كوچك بسيار عظيم و حيرت زاست و شاهكار بزرگى است كه هم «عظمت» و هم «ساختمان» آن شگفتانگيز است.
مىدانيم در گذشته ابعاد اين جهان را سه هزار ميليون سال نورى
(همان مقياس فضائى كه به راستى بك سالش با توجه به مقياسهاى زمينى ما سر سام آور است) تخمين مىزدند، ولى اخيراً يكى از دانشمندان ضمن مطالعات خود به ستاره، يا منظومهاى، در آن طرف كهكشانها بر خورد كه احتمالًا 12 هزار ميليون سال از ما فاصله دارد! گر چه اين دانشمند مدعى بود كه فضا بعد از آن ستاره در تاريكى «عدم فرو رفته، و ماوراى آن هيچ نيست، اما بهتر اين است كه بگوئيم در تاريكى «بى اطلاعى و ضعف آگاهى ما فرو رفته است، و همانطور كه چشم انداز جهان در چند سال چهار برابر شده در چند سال آينده ممكن است باز به همين نسبت افزايش يابد و همچنين ...
در اين جهان عظيم هر نوع موجودى كه تصور كنيم هست، حيات و زندگى در چهرههاى بسيار متنوع و رنگارنگ با تجهيزات و دستگاههاى فوق العاده مختلف، تا آنجا كه تنها در كره زمين ما و تنها در جهان حشرات بيش از دويست هزار نوع به وسيله دانشمندان حشره شناس شناخته شده كه ارگانيسم بدن آنها بسيار با هم متفاوت است و اگر گفتار دانشمندان علوم طبيعى را بپذيريم كه فقط در كهكشانى كه منظومه شمسى ما يك عضو ساده آن مىباشد دهها ميليون ستاره مسكونى ديگر وجود دارد، با موجودات زنده گوناگون ديگر، كه حتى تصور اشكال و دستگاههاى حياتى و چگونگى زندگى آنها براى ما غير ممكن است، پى به تنوع عجيب حيات و زندگى در اين جهان مىبريم.
اينجاست كه قرآن ندا مىدهد: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذي خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلأَرْضَ وَ لَمْ يَعْيَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلىأَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتى بَلى إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ؛ آيا آنها نمىدانند خداوندى كه آسمانها و زمين را
آفريده و از آفرينش آنها ناتوان نشده است، مىتواند مردگان را زنده كند؟ آرى او بر هر چيز تواناست».(1)
و آيا زنده كردن مردگان چيزى بالاتر و مهمتر و پيچيدهتر از پيدايش اين جهانهاى وسيع و آن همه موجودات گوناگون آن است؟
آيا آن قدرت نمايى خيره كننده دليل بارز اين قدرت نيست؟
تنها كسانى كه در خود، و قدرت محدود ناچيز خويش فرو رفتهاند ممكن است چنين چيزى را «مشكل» بپندارند، اما دانشمند فرزانهاى كه از ديدگاه علم به افقهاى وسيعترى مىنگرد و چشم انداز عالم هستى را با شگفتيهايش بررسى مىكند بر چنان فكرى لبخند مىزند، و امكان بازگشت انسان را به زندگى امرى ساده مىداند.
در آيات آخر سوره يس نيز اين منطق به گونه ديگرى منعكس شده:
«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ* فَسُبْحانَ الَّذي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ فرمان او چنين است كه هر گاه چيزى را اراده كند مىگويد: موجود باش، آن هم بلافاصله موجود مىشود، پس منزه است آن كس كه حكومت همه چيز جهان در دست اوست و به سوى او بازگشت مىكنيد».(2)
اين دو آيه با توجه به آيات قبل، امكان رستاخيز را از طريق عموميت قدرت خداوند اثبات مىكند.
حالا كه سخن به مسأله «عموميت قدرت آفريدگار» رسيد و در مسأله رستاخيز روى آن تكيه شد، بد نيست ايرادى را كه براى بعضى «گيج كننده!» جلوه كرده طرح كنيم.
آنها مىگويند: اگر عموميت قدرت خدا را بپذيريم به تناقض عجيبى برخورد مىگنيم و آن اينكه از ما سؤال مىكنند: آيا خداوند مىتواند جسم عظيمى بيافريند كه نتواند آن را حركت دهد؟
آيا مىتواند موجودى بيافريند كه نتواند آن را نابود سازد؟
اگر بگوئيم مىتواند، قبول كردهايم كه نمىتواند آن را حركت دهد يا نابود كند، و اگر بگوئيم نمىتواند، باز هم قدرت او را انكار كردهايم!
يا اينكه مىگويند: آيا مىتواند همانند خود را بيافريند؟
اگر بگوئيم مىتواند، براى او شبيه و شريك قائل شدهايم و اگر بگوئيم نمىتواند قدرت او را محدود ساختهايم!
پاسخ
اين ايراد را كه بعضى با آب و تاب زياد نقل مىكنند در حقيقت نه چندان مهم است، و نه بايد گيجكننده باشد، و پاسخ آن را به گونههاى مختلف دادهاند، اما به شكل تازهترى مىتوان آن را توضيح داد و آن اينكه: در مسائل رياضى گاهى به مسألهاى برخورد مىكنيم كه مىگويند «صورت مسأله غلط است» يعنى مسأله اصلًا پاسخ ندارد، مثلًا اگر كسى بگويد: «ده متر پارچه داريم كه مىخواهيم آنها را ميان پنج نفر تقسيم كنيم
به طورى كه بر هر كدام كمتر از پنج متر نرسد»، فوراً مىگوئيم صورت مسأله غلط است و اول و آخر آن ضد و نقيض است، زيرا در آغاز مىگوئيم ده متر پارچه بيشتر نداريم و در آخر مىگوئيم بيست و پنج متر داريم بديهى است چنين مسألهاى اصلًا جواب ندارد.
سؤالات بالا درباره قدرت پروردگار عيناً همين گونه است. زيرا: در آغاز كه مىگوئيم «خدا جسمى را بسازد» يعنى آن جسم مخلوق باشد، و طبعاً هر مخلوق بالاخره محدود است (و نامحدود تنها خداست) و در آخر كه مىگوئيم «نتواند آن را حركت دهد» مفهومش اين است كه آن جسم نامحدود باشد، بنابراين صورت سؤال به اين شكل در مىآيد كه: آيا خدا مىتواند جسمى را بسازد كه محدود باشد و نامحدود باشد؟!
بديهى است اين صورت مسأله اصلًا از نظر جمله بندى و طرح سؤال غلط و نادرست است و چنين سؤالى اصلًا جواب ندارد.
و يا اينكه در سؤال آخر وقتى مىگوئيم موجودى را بسازد يعنى؛ حادث باشد نه ازلى، و هنگامى كه مىگوئيم مثل خودش باشد يعنى؛ ازلى باشد، و روى هم رفته سؤال به اين شكل در مىآيد: «آيا خداوند مىتواند موجودى بسازد كه هم حادث باشد و هم ازلى و غير حادث!».
آيا چنين سؤالى نياز به جواب دارد؟ ... مسلماً نه!
براى توضيح بيشتر مىتوانيد به كتاب «خدا را چگونه بشناسيم» مراجعه كنيد.
پنجمين راه:
آيا داستان اصحاب كهف، يك واقعيت تاريخى است وانگهى با مسأله رستاخيز چه ارتباطى دارد؟
آيا چنين خواب طولانى از نظر علمى امكانپذير است و مىتوان شواهدى براى آن يافت؟
در قرآن مجيد (سوره كهف) سرگذشت چند جوان با ايمان را مىخوانيم كه از مردم بت پرست زمان خود كه درباره «خدا» و «معاد» (هر دو) ترديد داشتند فرار نمودند و به غارى پناهنده شدند.
«آنها به خاطر آزاد منشى و انديشه بيدار خود دريافته بودند كه بت پرستى كه محيط خفقان بار آنها را پر كرده، و افكار مردم را به زنجير كشيده، خرافهاى بيش نيست كه بتهاى بزرگ اجتماع و زمامداران وقت، براى تحميق تودههاى مردم، و تخدير افكار آنها، و هموار ساختن راه الوهيت خود، بوجود آوردهاند.
آنها كه پستهاى حساسى در اجتماع خود داشتند آزادى از اين خرافات و اسارتها و ذلتها را بر حفظ مقام خود ترجيح دادند و به طور پنهانى شهر و ديار خود را به سوى مقصد نامعلومى پشت سر گذاشتند و پس از مدتى به
غارى رسيده و آن را به عنوان پناهگاه خود انتخاب كردند. و در آن غار يك خواب عجيب و طولانى آنها را فرا گرفت. صدها سال خوابيدند! و هنگامى كه از اين خواب گران و سنگين بيدار شدند تصور مىكردند- طبق معمول- يك روز يا قسمتى از يك روز، بيشتر نخوابيدهاند، اما همه شواهد؛ قيافهها و وضع محيط اطراف غار نشان مىداد كه موضوع غير از اين است و به همين دليل آنها در ترديد عميقى فرو رفتند.
اما همين كه يكى از آنها براى خريد غذا به شهرى كه در آن نزديكى بود آمد، ماجرا براى همه، براى مردم شهر و براى خود آنها، روشن شد و فهميدند كه چه حادثه شگف آورى روى داده است.
نه تنها سكه هائى كه در دست آنها بود گواهى مىداد كه مربوط به صدها سال پيش است، بلكه طرز برخورد آنها با مردم شهر- شهرى كه چند قرن را پشت سر گذاشته، و با عادات و رسوم و شكل زندگى گذشته فاصله زيادى گرفته بود- به ضميمه آنچه در تاريخ درباره ناپديد شدن چند جوان صاحب منصب عالى مقام خوانده بودند، همه شاهد بر صحت وقوع چنين حادثهاى بود.
و همين موضوع درس بزرگى، به آنها كه در امر رستاخيز شك و ترديد داشتند، داد كه اگر زندگى پس از خوابى كه «برادر مرگ» بلكه همچون «خود مرگ» بوده امكانپذير باشد، زنده شدن مردگان نيز چندان بعيد به نظر نمىرسد، و اين نقطه عطفى در افكار مذهبى آنها بود» ...
و اين راه ديگرى است كه قرآن براى رفع استبعاد از مسأله معاد، و نزديك ساختن آن به اذهان تودههاى مردم پيموده است.
«إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَّدُنْكَ رَحْمَةً وَ هَيِّىْ لَنا
مِنْ أَمْرِنا رَشَدًا
فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنينَ عَدَدًا.
ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصى لِما لَبِثُوا أَمَدًا» «وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَساءَلُوا بَيْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْفَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدينَةِ فَلْيَنْظُرْ أَيُّها أَزْكى طَعامًا فَلْيَأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْأَحَدًا.
إِنَّهُمْ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعيدُوكُمْ في مِلَّتِهِمْ وَ لَنْ تُفْلِحُوا إِذًا أَبَدًا.
وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لا رَيْبَ فيها»
«به خاطر بياوريد هنگامى را كه آن جوانان به غار پناه بردند و در آن مسكن گزيدند و به پيشگاه خدا عرضه داشتند: پروردگارا! رحمتت را بر ما بفرست و راه راستى پيش پاى ما بگذار و ما را از اين حادثه نجات بده.
سپس ما سالها پردهاى (از خواب سنگين) بر گوش آنها افكنديم و بعد از آن آنها را بيدار ساختيم تا روشن گردد كدامين گروه كه در مقدار خواب آنها گفتگو داشتند حساب آن را بهتر نگاه داشتهاند».(1)
«و اين گونه آنها را بر انگيختيم تا از يكديگر پرسش كنند. يكى از آنها پرسيد: چقدر در اين جا درنگ كردهايد؟
گفتند: يك روز يا كمتر (سپس از روى قرائنى به ترديد افتادند و) گفتند: پروردگار شما از مدت توقف (و خواب) شما آگاهتر است اكنون يك نفر را با اين پول به شهر بفرستيد تا غذاى پاكيزهاى براى شما بياورد و بايد با نهايت ملايمت
1) سوره كهف( 18)، آيه 10 تا 12.
رفتار كند و هيچ كس را از راز شما آگاه نسازد.
زيرا اگر آنها به شما دست يابند سنگسارتان مىكنند، يا به آئين خود باز مىگردانند و هيچ گاه رستگار نخواهيد شد.
و اين گونه مردم آن زمان را از راز آنها با خبر ساختيم تا بدانند وعده خدا حق است و شك و ترديدى در رستاخيز نيست».(1)
آيا اين داستان در هيچ يك از كتب آسمانى غير از قرآن آمده است؟
آيا در منابع تاريخى اثرى از آن به چشم مىخورد؟
آيا چنين خوابى اصولًا از نظر علمى امكانپذير است؟
آيا چنين عمر طولانى براى بشر- آن هم انسانى كه در مدت خواب طبعاً تغذيهاى ندارد- قابل قبول مىباشد؟ و از همه گذشته چنين حادثهاى چگونه ممكن است به فهم مسأله معاد كمك كند؟
اينها علامتهاى استفهامى است كه در گرداگرد اين حادثه نقش بسته است و بايد به يكايك آنها پاسخ داد.
در مورد سوال اول و دوم بايد گفت:
سرگذشت اصحاب كهف مسلماً در هيچ يك از كتب آسمانى پيشين نبوده است- اعم از كتب اصلى و كتب تحريف يافته كنونى- و نبايد هم باشد، زيرا طبق نقل تاريخ اين حادثه مربوط به قرون بعد از ظهور مسيح (ع) است.
اين جريان مربوط به زمان «دكيوس (كه معرب آن دقيانوس است) مىباشد كه در عصر او مسيحيان تحت شكنجه سختى قرار داشتند.
1) سوره كهف( 18)، آيه 19 تا 21.
و به گفته مورخان اروپائى اين حادثه ميان سالهاى 49 تا 251 ميلادى روى داده است، اين مورخان مدت خواب آنها را 157 سال مىدانند و آنها را به عنوان «هفت تن خفتگان افسوس» مىشناسند(1)در حالى كه در ميان ما به عنوان «اصحاب كهف» شناخته مىشوند.
اكنون ببينيم «افسوس» كجاست و نخستين دانشمندانى كه در زمينه داستان اين خفتگان كتاب نوشتهاند چه كسانى، و در چه قرنى بودهاند «افسوس» يا «افسس» (به ضم الف و سين) يكى از شهرهاى آسيايى صغير (تركيه كنونى كه قسمتى از روم شرقى قديم است) بوده و در نزديكى رود كاستر در حدود چهل ميلى جنوب شرقى «ازمير» قرار داشته كه پايتخت پادشاه «ايونى» محسوب مىشده است.
«افسوس» به خاطر معبد معروف و بتخانه «ارطاميس» كه از عجائب هفتگانه جهان بود نيز معروفيت جهانى دارد.(2)
مىگويند: داستان اصحاب كهف براى نخستين بار در قرن پنجم ميلادى بوسيله يكى از دانشمندان مسيحى به نام «ژاك كه خليفه كليساى سوريه بود در رسالهاى كه به زبان سريانى نوشته است تشريح گرديد.
سپس شخص ديگرى به نام «گوگويوس آن رساله را به زبان لاتين ترجمه نمود و نام «جلال شهداء» را بر آن گذاشت.(3)
و اين خود مىرساند كه اين حادثه يكى دو قرن پيش از ظهور اسلام در ميان مسيحيان شهرت داشته و مورد توجه محافل كليسايى بوده است.
البته همان طور كه اشاره شد پارهاى از مشخصات آن- از جمله مقدار
مدت خواب آنها- با آنچه در منابع اسلامى آمده تفاوت دارد زيرا قرآن صريحاً مدت خواب آنها را 309 سال ذكر كرده است.
از طرفى طبق نقل «ياقوت حَمَوى در كتاب «المعجم البلدان (جلد دوم، صفحه 806) و «ابن خرداد به در كتاب «المسالك و الممالك (صفحه 106 تا 110) و «ابوريحان بيرونى در كتاب «الاثار الباقية» (صفحه 290) جمعى از جهانگردان قديم در شهر «آبس» غارى يافتهاند كه در آن چندين جسد خشك شده وجود داشته است و احتمال مىدهند كه اين موضوع مربوط به همين داستان باشد.
از لحن آيات قرآن در سوره كهف و شأن نزولهائى كه در اين زمينه در منابع اسلامى براى آيات مزبور وارد شده استفاده مىشود كه حادثه مزبور در ميان دانشمندان يهود نيز به عنوان يك حادثه تاريخى مشهور بوده است و به اين ترتيب روشن مىگردد كه ماجراى اين خواب طولانى در منابع تاريخى اقوام مختلف آمده است.
گفتيم سرگذشت اصحاب كهف (خفتگان شهر افسوس) يك واقعيت تاريخى است كه اسناد آن در تواريخ شرق و غرب موجود است. اكنون به بررسى مسأله از جنبههاى علمى روز توجه كنيد:
در مورد خواب طولانى خفتگان شهر افسوس (اصحاب كهف كه ساليان درازى به طول انجاميد ممكن است افرادى ترديد كنند و آن را با موازين علمى سازگار ندانند، و آن را در رديف اسطورهها و افسانهها فرض كنند زيرا: چنين عمر طولانى چند صد ساله براى افراد بيدار بعيد است تا چه رسد به افراد خواب، اين از يكسو.
از سوى ديگر، اگر قبول كنيم كه در بيدارى چنين عمرى امكانپذير است براى كسى كه در خواب باشد مسلمان امكان ندارد زيرا مشكل غذا و آب پيش مىآيد كه چگونه ممكن است انسانى در چنان مدتى بدون غذا و آب زنده بماند، و اگر براى هر روز فرضاً يك كيلو غذا و معادل يك ليتر آب در نظر بگيريم براى عمر اصحاب كهف، بيش از يك صد تن غذا و يكصد هزار ليتر آب لازم است كه ذخيره كردن آن در خود بدن معنى ندارد.
از سوى سوم، اگر از همه اينها صرف نظر كنيم باز اين اشكال پيش مىآيد كه ماندن بدن در شرايط يكنواخت براى چنان مدت طولانى به
ارگانيزم آن صدمه مىزند و ضايعاف فراوانى به بار خواهد آورد.
اين ايرادها ممكن است در آغاز بن بستها و موانع غير قابل عبورى بر سر راه اين مسأله مجسم كند، در حالى كه چنين نيست: زيرا مسأله عمر دراز مدت- چند صد سال و حتى بيش از هزار سال- يك مسأله غير علمى نيست، چه اينكه مىدانيم طول عمر هيچ موجود زندهاى- از نظر علمى- ميزان ثابت و معينى ندارد كه با فرا رسيدن آن، مرگ حتمى باشد.
به عبارت ديگر درست است كه نيروهاى جسمى انسان هر چه باشد بالاخره محدود و پايانپذير است، اما اين سخن به آن معنى نيست كه بدن يك انسان يا موجود زنده ديگر توانايى زيست بيشتر از مقدار عادى را ندارد، مثلًا همان طور كه در طبيعت هنگامى كه آب به يكصد درجه حرارت رسيد مىجوشد و در درجه صفر يخ مىزند، انسان هم به يكصد يا يكصد و پنجاه سال كه رسيد قلب او متوقف مىگردد و مرگ او فرا مىرسد.
بلكه ميزان طول عمر موجودات زنده بستگى زيادى به وضع زندگى و شرايط خاص آن دارد و با تغيير آن كاملا تغييرپذير است.
گواه زنده اين سخن اين است كه از يك طرف مىبينيم هيچ يك از دانشمندان جهان ميزان معينى براى عمر انسان كشف نكردهاند، و از سوى ديگر توانستهاند در آزمايشگاهها گاهى طول عمر بعضى از موجودات زنده را به دو، يا چند برابر، و گاهى به دوازده برابر و بيشتر برسانند، و حتى امروز به ما اميدوارى مىدهند كه در آينده با پيدا شدن «روشهاى نوين علمى» عمر انسان نيز به چندين برابر فعلى افزايش خواهد يافت.
اين درباره اصل مسأله طول عمر (به طور خلاصه).
دوم اين كه، در مورد آب و غذا در اين خواب طولانى اگر خواب عادى و معمولى باشد، مىتوان حق را به ايراد كننده داد كه اين موضوع با اصول علمى سازگار نيست، زيرا مصرف غذاى بدن به هنگام خوابهاى عادى كمى از حال بيدارى كمتر است و روى هم رفته براى سالهاى متمادى بسيار زياد خواهد بود، ولى بايد توجه داشت كه خواب هايى در جهان طبيعت وجود دارد كه مصرف غذاى بدن در آنها بسيار ناچيز است.
بسيارى از جانداران هستند كه در سرتاسر زمستان در خواب فرو يم روند و به اصطلاح «زمستان خوابى» دارند.
در اين نوع خوابها فعاليتهاى حياتى تقريباً متوقف مىگردد، و تنها شعله بسيار ضعيفى از آن روشن است، «قلب» تقريباً از ضربان مىافتد و يا به تعبير صحيحتر ضربان آن به قدرى خفيف مىشود كه ابداً قابل احساس نيست، در اين گونه موارد بدن را مىتوان به كورههاى عظيمى تشبيه كرد كه به هنگام خاموش كردن آنها «شمعكى» از آن در حال اشتعال است.
واضح است كه مقدار خوراكى را كه آن كوره در يك روز از مواد نفتى- مثلًا- مىطلبد تا شعلههاى عظيم خود را به آسمان بفرستد ممكن است خوراك دهها يا صدها سال آن در حال اشتعال شمعك بسيار كوچك باشد (البته اين بستگى به شعلههاى عظيم در حال بيدارى كوره و حال شمعك آن دارد).
دانشمندان در مورد زمستان خوابى بعضى از جانداران چنين مىگويند:
«اگر وزغى را كه در حال زمستان خوابى است از جايش بيرون آوريم، به نظر مرده مىرسد، در ششهاى آن هوا نيست، ضربان قلبش چنان ضعيف است كه نمىتوان به آن پى برد ... در ميان حيوانات خونسرد كه زمستان خوابى دارند بسيارى از پروانهها و حشرات و حلزونهاى خاكى و خزندگان را مىتوان نام برد. بعضى از پستان داران (خونگرم) نيز زمستان خوابى دارند، در دوران زمستان خوابى فعاليتهاى حياتى بسيار كند مىشود و چربى ذخيره بدن آنها به تدريج مصرف مىگردد».(1)
منظور اين است يك نوع خواب داريم كه در آن نياز به غذا، فوق العاده تقليل پيدا مىكند، و فعاليتهاى حياتى نزديك به صفر مىرسد، و اتفاقاً همين موضوع كمك به جلوگيرى از فرسودگى اعضا و طول عمر اين گونه جانداران مىكند، اصولًا زمستان خوابى براى اين حيوانات كه احتمالًا قادر بر تحصيل غذاى خود در زمستان نيستند فرصت بسيار گرانبهايى است.
در مورد مرتاضان نيز ديده شده است كه بعضى از آنها را در برابر چشمان حيرت زده عدهاى از افراد ديرباور، در تابوى گذارده و گاهى براى مدت يك هفته در زير خاك دفن كردهاند و پس از تمام شدن مدت مزبور بيرون آورده و ماساژ و تنفس مصنوعى مىدهند تا كم كم به حال عادى باز گردند.
مسأله نياز به غذا در اين مدت اگر مهم نباشد، مسأله نياز به اكسيژن هوا بسيار مهم است. زيرا مىدانيم حساسيت سلولهاى مغز مخصوصاً در
1) اقتباس از كتاب فرهنگ نامه( دائرة المعارف جديد فارسى) ماده« زمستان خوابى».
برابر اكسيژن و نيازشان به اين ماده حياتى به قدرى زياد است كه اگر چند دقيقه از آن محروم بمانند ضايع مىشوند.
حالا چطور است جناب مرتاض هندى كمبود اكسيژن را مثلًا براى مدتى در حدود يك هفته تحمل مىكند؟
پاسخ اين سؤال با توجه به توضيحى كه داديم چندان مشكل نيست، در اين مدت فعاليت حياتى بدن مرتاض تقريباً متوقف مىگردد، بنابراين نياز سلولها به اكسيژن و مصرف آن فوق العاده تقليل مىيابد، به طورى كه در اين مدت همان هواى محفظه تابوت براى تغذيه يك هفته سلولهاى تن او كافى است.
در مورد منجمد ساختن بدن جانداران و حتى بدن انسان براى طولانى ساختن عمر آنها، امروز تئورىها و بحثهاى فراوانى است كه قسمتى از آن جامه عمل به خود پوشيده است.
طبق اين تئورىها، ممكن است با قرار دادن بدن انسان يا حيوانى در سرماى زير صفر، حيات و زندگى او را متوقف ساخت، بدون اينكه واقعاً بميرد، و پس از مدتى كه لازم باشد او را در حرارت مناسبى قرار دهند و دوباره به حال عادى باز گردد.
براى مسافرتهاى فضايى به كرات دور دست كه احتمالًا صدها يا هزاران سال طول مىكشيد طرح هايى پيشنهاد شده كه يكى از آنها همين طرح است كه بدن فضانورد را در محفظه خاصى قرار دهند و آن را منجمد سازند، و پس از ساليان دراز به هنگام نزديك شدن به كرات مورد نظر، با يك سيستم
خودكار حرارت عادى به محفظه برگردد و آنها به حال عادى درآيند، بدون آنكه در حقيقت عمرى تلف كرده باشند!
در يكى از مجلّات علمى اين خبر انتشار يافت كه در سالهاى اخير كتابى درباره منجمد ساختن بدن انسان به خاطر يك عمر طولانى به قلم «رابرت نيلسون منتشر شده كه در جهان دانش انعكاس وسيع و دامنه دارى داشته است.
در مقالهاى كه در مجلّه مزبور در اين زمينه تنظيم شده بود تصريح شده كه اخيرا يك رشته علمى در ميان رشتههاى علوم نيز به همين عنوان به وجود آمده است، در مقاله مزبور چنين مىخوانيم:
«زندگى جاويدان، در طول تاريخ همواره از رؤياهاى طلايى و ديرينه انسان بوده اما اكنون اين رؤيا به حقيقت پيوسته است و اين امر مديون پيشرفتهاى شگفتانگيز علم نوينى است كه «كريونيك نام دارد (علمى كه انسان را به عوالم يخبندان مىبرد و از او همچون بدن منجمد شدهاى نگهدارى مىكند به اميد روزى كه دانشمندان او را به زندگى دوباره بازگردانند).
آيا اين منطق باوركردنى است؟ بسيارى از دانشمندان برجسته و ممتاز از جهات ديگر به اين مسأله مىانديشند و نشرياتى چون «لايف و «اسكواير» و همچنين روزنامههاى سراسر جهان شديداً به بحث درباره اين مهم پرداختهاند و از همه مهمتر اينكه برنامهاى هم اكنون (در اين زمينه) در دست اجراست».(1)
چندى قبل نيز در جرائد اعلام شده بود كه در ميان يخهاى قطبى كه به
1) مجله دانشمند، بهمن ماه 47، صفحه 4.
گواهى، قشرهاى آن مربوط به چند هزار سال قبل بود، ماهى منجمدى پيدا شده كه پس از قرار گرفتن در آب ملايمى زندگى را از سر گرفته و در مقابل ديدگان حيرت زده ناظران شروع به حركت كرده است.
روشن است كه حتى در حال انجماد، دستگاههاى حياتى همانند حال مرگ متوقف نمىگردند، زيرا در آن صورت بازگشت به حيات ممكن نبود.
از مجموع اين گفتگوها نتيجه مىگيريم كه متوقف ساختن و كند كردن فوق العاده حيات امكانپذير است، و مطالعات مختلف علمى، امكان آن را از جهات مختلفى تأييد كرده است.
و در اين حال مصرف غذاى بدن تقريباً به صفر مىرسد و ذخيره ناچيز موجود در بدن مىتواند براى زندگى كند آن در سالهاى دراز كافى باشد.
مسلمان خواب اصحاب كهف يك خواب عادى و معمولى مانند خوابهاى شبانه ما نبوده و خوابى بوده كه كاملًا جنبه استثنايى داشته است، بنابراين جاى تعجب نيست كه آنها در خواب طولانى خود نه گرفتار كمبود غذا شوند و نه ارگانيزم بدن آنها صدمه ببيند!
جالب اينكه از آيات سوره كهف درباره سرگذشت آنها بر مىآيد كه طرز خواب آنها با خوابهاى معمولى فرق داشته است:
وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظًا وَ هُمْ رُقُودٌ ... لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرارًا وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا؛ آنها چنان به نظر مىرسيدند كه گويا بيدارند (چشمشان باز بود) ... اگر آنها را مشاهده مىكردى از وحشت فرار مىكردى و ترس سراسر وجود تو را فرا مىگرفت».(1)
1) سوره كهف( 18)، آيه 18.
اين آيه گواه بر آن است كه آنها يك خواب عادى نداشتهاند بلكه حالتى شبيه حالت يك مرده- با چشم گشوده- داشتهاند.
به علاوه قرآن مىگويد: «نور آفتاب به درون غار آنها نمىتابيد» و با توجه به اينكه غار در يكى از ارتفاعات آسياى صغير در منطقه سردى بوده، شرايط استثنايى خواب آنها را روشنتر مىسازد.
از سوى ديگر قرآن مىگويد: «... وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ ما آنها را به سوى راست و چپ بر مىگردانيديم».
و اين نشان مىدهد كه آنها در حال يكنواختى كامل نبودهاند و عوامل مرموزى كه هنوز براى ما ناشناخته مانده است (احتمالًا در هر سال يك بار) آنها را به سمت راست و چپ مىگردانده تا به ارگانيزم بدن آنها صدمهاى وارد نشود.
اكنون كه اين بحث علمى به قدر كافى روشن شد نتيجهگيرى از آن، در بحث معاد نياز به گفتگوى زيادى ندارد، زيرا بيدار شدن پس از آن خواب طولانى بى شباهت به زنده شدن پس از مرگ نيست، و امكان معاد را به ذهن نزديك مىكند.
ششمين راه
«يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَ غَيْرِمُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَ نُقِرُّ فِي اْلأَرْحامِ ما نَشاءُ إِلى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا؛ اى مردم! اگر در رستاخيز ترديد داريد (بى جهت است، زيرا) ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه، و از آن پس از خون بسته، و بعد از چيزى شبيه به گوشت جويده شده كه قسمتى شكل يافته و بعضى شكل نيافته است تا براى شما روشن سازيم، و آنچه را در عالم رحم هست تا مدت معينى قرار مىدهيم، و سپس شما را به شكل كودك بيرون مىآوريم».(1)
عادت كردن و خو گرفته به چيزى در عين اينكه بسيارى از مشكلات ما را حل مىكند گاهى گمراه كننده است، زيرا، موضوع سادهاى را كه قبلًا نديدهايم و بدان عادت نداريم براى ما مهم است مثل اينكه دندان اسبى آنچنان نمو و رشد كند كه از دهان او سر بيرون آورد، يا مرغى تخم خود را به صورت كروى يا مخروطى بگذارد كه همه جا با آب و تاب از آن ياد مىشود.
1) سوره حج( 22)، آيه 5.
اما موضوعات فوقالعاده عجيب و اسرارآميز كه با آن خو گرفتهايم در نظر ما كاملًا عادى است.
ما مىشنويم فلان بانو فرزندى آورده مىگوئيم: انْ شَاءَ اللَّه مبارك است اما هيچ فكر نمىكنيم در مدت اين نه ماه چه حوادث عجيب دگرگون كنندهاى در رحم او گذشته كه صدها كتاب نمىتواند آن را روشن سازد.
ذره خاكى كه از طريق گياهان وارد بدن انسانى مىشود و با وجود او آميخته مىگردد، به صورت سلول زندهاى در رحم زنى پياده خواهد شد و با سلول ماده مىآميزد و تخمكى تشكيل مىدهد كه هيچ چيز ندارد.
اين موجود تك سلولى با سرعت سرسام آورى كه از طريق تصاعد هندسى در چند ماه به موجودى كه هزاران ميليارد سلول دارد تبديل مىگردد.
گويا يك اكيپ مجهز از نقاشان چيره دست در آن محيط تاريك و ظلمانى، شب و روز به نقاشى بر روى «آب» مشغولند و هر عدهاى از اين سلولها را به شكلى در آورده، و رنگ و قيافه و كيفيت خاصى به آن مىبخشند.
دهها مهندس و تكنسين، فيزيكدان و شيميدان، دست در كار ساختن دستگاههاى فوقالعاده ظريف و حساب شده آن هستند و از چند گرم آهن به اضافه چند گرم كلسيم، فسفر و كربن و ... و مقدارى زيادى آب، موجودى مىسازند كه بزرگترين مغزهاى الكترونيكى و عظيمترين صنايع سنگين جهان، و حساسترين ابزارهاى دقيق، و زيباترين تابلوهاى دنيا از رقابت با آن عاجز است.
جالب اينكه انسان پس ازتولد، يك حركت آرام و تدريجى را كه بيشتر شكل «تكامل كمى» دارد نه «كيفى» تعقيب مىكند، حركت او در محيط
طوفانى رحم بسيار سريع و دگرگون كننده است و هر هفته بلكه هر روز پرده عجيبى را نشان مىدهد.
تحولات پىدر پى و شگفتانگيز جنين در عالم خود به همان اندازه عجيب است كه سنجاق كوچك و سادهاى با گذشت چند ماه تبديل به هواپيماى بدون خلبانى گردد و پرواز كند!
هنگامى كه جنين در مرحله «مورولا» قرار دارد و سلولهاى آن همچون يك دانه توت بدون شكل مشخصى دور هم جمع شدهاند، و هنگامى كه به مرحله «بلاستولا» مىرسد و حفره تقسيم كه سرآغاز تقسيم نواحى جنين مىباشد پيدامى شود، و هنگامى كه جنين سه لايهاى «گاسترولا» مىگردد و لايههاى «آندودرم و «اكتودرم و «مزودرم به وجود مىآيد، در تمام اين مراحل سلولهاى جنين كاملًا باهم شبيه هستند و اثرى از اعضاى مختلف انسانى در آن وجود ندارد.
اما ناگهان در پوستهاى سه گانه جنين تغييراتى پيدا شده و شكلشان متناسب با كارى كه بايد انجام دهند تغيير مىيابد و اعضاى بدن جوانه مىزنند. هيچ كس نمىداند تحت چه شرايطى اين تغييرات در سلولهاى كاملًا مشابه پيدامى شود و اسرار آن مانند بسيارى ديگر از اسرار جنين مكتوم است و تمام اين مراحل پىدر پى در محيطى صورت مىگيرد كه هيچ گونه دسترسى به آن نيست و كاملًا تحت كنترل نيروى داخلى بدن قرار دارد.
قرآن مجيد به آنها كه عالم پس از مرگ و نوسازى حيات و پيدايش زندگى نوين را محال يا مشكل مىپندارند مىگويد: مشاهده اين دگرگونيهاى سريع و تبديل يك قطره كوچك آب به يك انسان كامل هر گونه
ترديدى را در اين زمينه نفى مىكند، در حقيقت رستاخيز مردگان چيزى بالاتر از اين نخواهد بود، بنابراين چگونه ممكن است كسى عالم جنين را ببيند باز در امكان رستاخيز شك كند؟
آيهاى كه در آغاز سخن ذكر شد، نخست اشاره به تبديل خاك به موجود زنده كه آن خود يك جهش بزرگ است مىكند و سپس اشاره به مراحل گوناگون جنين كه همه جهشهاى پىدر پى محسوب مىگردند مىنمايد و منكران رستاخيز را به بررسى اين مسائل دعوت مىكند، آن هم در عصرى كه جنينشناسى نه به صورت علم مستقل بود و نه حتى جزء يكى از علوم، و تنها اطلاعات بسيار ناقصى درباره آن در اختيار دانشمندان آن زمان، آن هم نه در محيط حجاز قرار داشت.
تعبير قرآن، در آيه بالا از قيامت به «بعث» گويا اشاره لطيفى به معنى «جهش» مىباشد كه در رستاخيز همانند دنياى رحم صورت مىگيرد.
و اين يكى ديگر از طرق انتخابى قرآن براى آشنا ساختن مردم به مسأله رستاخيز است.
شَبَح رستاخيز
حقيقت اين است كه اگر بنا باشد شبحى از رستاخيز را در نظر مجسم سازيم و آن را با وضع زندگى اين جهان مقايسه كنيم بهترين راه آن همين است كه فكر كنيم انسانى در عالم جنين به سر حد عقل و شعور رسيده و درباره مراحل بعد از تولد انديشه مىكند او همين قدر از قرائن مختلف در مىيابد كه:
1- محيط رحم بسيار محدود، مواهب آن ناچيز، امكانات آن كم، دوران آن كوتاه است همانند محيط اين جهان كه در برابر عالم پس از مرگ كوچك، محدود، كوتاه مدت و ناچيز مىباشد.
2- دوران جنينى يك دوران آمادگى، ورزيدگى براى قدم گذاردن در محيط وسيعتر و بزرگترى همچون اين جهان است- نه يك دوران زندگى آيده آل- همچنين دوران زندگى اين جهان يك دوران زندگى آمادگى براى زندگى جاويدان جهان ديگر است.
3- زندگى براى جنين آميخته با انواع مشكلات و فشارهاست همانطور كه زندگى اين جهان در برابر زندگى جهان ديگر توأم با ناراحتيهاى مختلف است.
اگر براى فنا آفريده شدهايم غريزه عشق به بقا چه مفهومى دارد؟
اگر رستاخيز فطرى نيست چرا اين عقيده در طول تاريخ از بشر جدا نشده؟
اين باور كردنى نيست كه در درون جان ما محكمهاى باشد و در اين عالم بزرگ حساب و كتابى مطلقاً نباشد!
بحثهاى مقدماتى درباره رستاخيز به پايان رسيد. اكنون موقع آن است كه- به اصطلاح- وارد ذى المقدمه شويم و دلايل اثبات چنان عالمى را با مشخصات و ويژگيهايش- تا آنجا كه براى ما كه در چهار ديوار زندگى اين دنيا محبوسيم قابل درك است- بررسى نمائيم.
پيش از هر چيز راه را ميان بر كرده و سرى به قلبمان نه اين تلمبه خودكار، بلكه اعماق روح و جانمان- كه آن را قلب مىناميم- مىزنيم و به ندايى كه از درون آن بر مىخيزد گوش فرا مىدهيم.
آيا در آنجا زمزمهاى از زندگى پس از مرگ هست، اصولًا اين مسأله در
محفل قلبها مطرح است يا نه؟
چرا ما نخست به اينجا سر زديم؟
چرا ندارد ... زيرا حوادث جهان بزرگ قبلًا در اينجا ظاهر مىشوند.
توضيح اينكه: همانطور كه روح ما از دو دستگاه «خودآگاه» و «ناخودآگاه» تشكيل يافته، قوانين جهان بزرگ هم در دو رشته تنظيم شدهاند، قوانين آفرينش (تكوين) و قوانين قراردادى (تشريع) كه گويا در جهان هستى اوّلى دستگاه ناخود آگاه روح جهان را تشكيل مىدهد و دوّمى «خودآگاه» آن را.
قوانين آفرينش بدون اراده و تصميم و توجه ما، راه خود را گرفته به پيش مىروند، و همانند دستگاه ناخودآگاه وجود انسان، گوششان بدهكار خواست و اراده مانيست، اما قوانين تشريعى و آنچه با تعليم و تربيت و آزادى سرو كار دارد مثل دستگاه خودآگاه وجود ما بسته به خواست و اراده ماست. بدون ترديد هر قانونى كه به عنوان يك قانون آسمانى به پيامبرى اعلام شده، قبلًا در آفرينش، ريشهاى داشته، و در مجلس آفرينش به تصويب رسيده است.
اين دو دستگاه در حقيقت «تار» و «پود» بافت هستى را تشكيل مىدهند. آيا تار و پود يك پارچه مىتواند با هم تضاد داشته باشد؟ مسلماً نه. والّا پارچهاى نخواهيم داشت بلكه بايد الزاماً مكمل يكديگر بوده باشند تا پارچه كاملًا زيبائى بوجود آيد.
فى المثل وجود ما در اين جهان بدون علم و دانايى كالبد بى روح و بى ارزشى است، به همين دليل تار و پود جهان هستى دست به دست هم دادهاند تا ما را به دنبال علم و دانش بفرستند.
نخست عشق سوزانى در درون جان ما ريخته كه لحظهاى از «گاهواره» تا «گور» از ما جدا نمىشود، گاهى به مطالعه كهكشانها، زمانى به آنچه در كره مريخ مىگذرد، روزى به آنچه در سلولهاى تن ما وجود دارد، زمانى به اسرار اعماق اقيانوسها و جنگلها، خلاصه اين محرك ناخودآگاه، لحظهاى از سر ما دست بردار نيست.
جالب اينكه در تعليمات مذهبى (دستگاه خودآگاه آفرينش) نيز دستورى درست همانند آن مىبينيم كه «اطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ الَى اللَّحْدِ؛ ز گهواره تا گور دانش بجوى»(1)درست همان نداى آفرينش و فطرت.
بنابراين نه تنها اصل «توحيد» بلكه تمام اصول و فروغ تعليمات انبياء ريشهاى در فطرت و نهاد آدمى دارد و دستورهاى پيامبران در تمام زمينهها، پرورش دهنده فطرت و مكمل آن است.
از اينجا يك نتيجه مهم مىگيريم كه اگر در درون فطرت خود علاقه به چيزى يافتيم بايد بدانيم آن چيز حتماً وجود خارجى دارد.
حالا برگرديم و ريشههاى رستاخيز را در وجود خودمان جستجو كنيم:
اگر انسان راستى براى فناو نيستى آفريده شده بود بايد عاشق فنا باشد، و از مرگ- هر چند مرگ به موقع و در سنين بالا- لذت ببرد، در حالى كه مىبينيم قيافه مرگ (به معنى نيستى) در هيچ زمانى براى او خوشايند نبوده و نيست، نه تنها خوشايند نيست بلكه، با تمام وجود خود عاشق بقاء و هستى
1) نهجالفصاحه، حديث 367.
است، و اين عشق و علاقه شديد از خلال همه كارهاى او نمايان است.
كوشش براى زنده نگه داشتن نام و فكر و ذكر خود، تهيه اهرام چند هزار ساله مصر، و مقابر جاويدان، موميائى كردن بدن مردگان، با آن مخارج هنگفت، حتى علاقه به حيات فرزند كه دنباله حيات او است و ... همه نشانه اين عشق غريزى به بقاء است.
دويدن دنبال عمر طولانى، اكسير جوانى و آب حيات هر كدام نشانهاى از اين واقعيت است.
اگر ما براى «فنا» آفريده شدهايم، اين علاقه به «بقا» چه مفهومى دارد؟ و در حقيقت يك علاقه مزاحم، و يا لااقل بيهوده و بى مصرف است.
در سخنى كه از آزاد مرد جهان حضرت على (ع) نقل شده اين حقيقت در جمله كوتاهى تجلّى كرده است:
«ما خُلِقْتَ انْتَ وَ لا هُمْ لِدارِ الْفَناءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِدارِ الْبَقاءِ؛ شما براى بقا آفريده شدهايد نه براى فنا»(1)و نشانههاى آن در وجود شما به چشم مىخورد.
تاريخ بشر همانطور كه گواه وجود مذهب در ميان انسانها از قديمترين ايّام است گواه بر اعتقاد راسخ او به زندگى بعد از مرگ نيز مىباشد.
آثارى كه از انسانهاى قديم پيش از تاريخ نيز در دست ماست مخصوصاً طرز ساختن قبور اموات، و چگونگى دفن مردگان گواه بر اين است كه آنها مرگ را نطقه پايان زندگى نمىدانستند.
در كتاب جامعهشناسى «كنيگ» صفحه 192 مىخوانيم:
1) مجلسى، بحارالانوار، جلد 37، صفحه 146.
«امروز در سرتاسر جهان نه تنها مذهب وجود دارد بلكه تحقيقات دقيق نشان مىدهد كه طوايف نخستين بشر نيز داراى نوعى مذهب بودهاند. چنانكه اسلاف انسان امروزى (نيندارتالها) نيز داراى قسمى مذهب بودهاند، زيرا مردههاى خودشان را به وضع مخصوصى به خاك مىسپردند و ابزار كارشان را كنارشان مىنهادند و بدين طريق عقيده خود را به وجود دنياى ديگر به ثبوت مىرسانيدند.»
«ويل دورانت در جلد اول تاريخ خود صفحه 225 مىنويسد:
«چرا آن مردم اهرام را ساختهاند؟ شك نيست كه منظور آنها از اين كار بر پا كردن يك اثر بزرگ معمارى را نبوده، و اين كار تنها براى منظور دينى صورت گرفته، اهرام مصر گورهائى بوده كه رفته رفته از صورت ابتدائى خود ترقى كرده و به اين شكل در آمده است.»
سپس شرح مبسوطى درباره عقايد مصريان در زندگى پس از مرگ ذكر كرده كه انگيزه ساختن اهرام بوده است.
و با توجه به اينكه اهرام مصر به راستى يكى از عظيمترين و شگفتانگيزترين بناهاى بشرى است و تنها در هرم «خوفو» دو ميليون و نيم قطعه سنگ است كه وزن متوسط هر كدام دو تن و نيم و وزن پارهاى از آنها به 150 تن مىرسد! و زمينى را به وسعت 46 هزار متر مربع در برگرفته! و اين سنگها را از صدها فرسخ راه به پاى اهرام آوردهاند، و يك صد هزار نفر در مدت بيست سال، براى ساختن اين هرم و ساير اهرام به كار گرفته شدهاند كه به روايتى مبلغى معادل 16 ميليون دلار در اين مدت تنها به مصرف تهيه سبزى و بعضى داروها براى اين عده شده است.(1)
1) ويل دورانت، تاريخ تمدن، جلد اول، صفحات 211- 224 و 225.
با توجه به اينها ثابت مىشود كه مصريهاى عهد باستان چه عقيده محكمى به معاد داشتهاند (البته عقيدهاى كه با خرافات آميخته شده بود).
اين عقيده ريشه دار را نمىتوان ساده فرض كرد يا صرفاً يك عادت يانتيجه يك تلقين دانست، بلكه اينگونه عقايد ريشه دار كه ميان افراد عمومى و جاودانى است نشانه فطرى بودن يك مسأله است.
زيرا تنها فطرت و غريزه است كه مىتواند در برابر طوفان شديد گذشت زمان و تحولات اجتماعى و فكرى مقاومت كند و همچنان پا بر جا بماند. نه عادات و رسوم و تلقينها.
همانطور كه سابقاً هم اشاره كرديم نمونهاى از رستاخيز و دادگاه بزرگ آن در وجود ماست كه بعد از انجام يك كار نيك يا بد بلافاصله در درون جان انسان تشكيل مىگردد.
گاهى در برابر يك كار نيك و مؤثر آن چنان احساس آرامش درونى مىكند و روح او لبريز از شادى و نشاط مىشود كه لذت و شكوه و زيبائى آن با هيچ بيان و قلمى قابل توصيف نيست.
و بعكس، گاهى به دنبال يك خلاف و جنايت كه از او سر زده چنان دچار كابوسهاى وحشتناك و طوفانهاى غم و اندوه مىگردد و از درون مىسوزد كه از زندگى بكلى سير مىشود، و حتى براى رهائى از چنگال اين ناراحتى خود را آگاهانه به چوبه دار تسليم مىكند.
اين دادگاه عجيب درونى چه شباهت عجيبى به دادگاه رستاخيز دارد!
1- قاضى و شاهد و مجرى حكم در حقيقت در اينجا يكى است،
همان طور كه در قيامت چنين است:
«عالِمَ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبادِكَ خداوندا! تو از اسرار پنهان و آشكار آگاهى، و تو در ميان بندگانت قضاوت خواهى كرد».(1)
2- دادگاه وجدان توصيه و رشوه و پارتى و پرونده سازى رايج بشرى را نمىپذيرد، همانطور كه درباره دادگاه قيامت نيز مىخوانيم:
«وَ اتَّقُوا يَوْمًا لا تَجْزي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئًا وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ از آن روز بترسيد كه هيچ كس به جاى ديگرى مجازات نمىشود و نه شفاعتى پذيرفته مىگردد و نه فديه و رشوهاى و نه يارى مىشوند».(2)
3- محكمه وجدان مهمترين و قطورترين پروندهها را در كوتاهترين مدت رسيدگى كرده و حكم نهائى خود را به سرعت صادر مىكند، نه استيناف در آن هست و نه تجديد نظر و نه ماهها و سالها سرگردانى و دربه درى، همانطور كه درباره دادگاه رستاخيز نيز مىخوانيم:
«وَ اللَّهُ يَحْكُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ وَ هُوَ سَريعُ الْحِسابِ خداوند حكم مىكند و حكم او رد و نقض نمىشود و حساب او سريع است».(3)
4- مجازات و كيفرش بر خلاف مجازاتهاى معمولى اين جهان نخستين جرقههايش در درون افروخته مىشود و از آنجا به بيرون سرايت مىكند، نخست روح انسان را مىآزارد سپس آثارش در جسم و چهره و خواب و خوراك او آشكار مىگردد همانطور كه درباره دادگاه قيامت نيز مىخوانيم:
«نَارُاللّهِ الْمُوقَدَةُ* الَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الأفْئِدَةِ؛ آتش برافروخته الهى كه از
قلبها زبانه مىكشد»!(1)
5- اين دادگاه وجدان چندان نياز به ناظر و شهود ندارد، و در صورت لزوم دست به خارج از وجود انسان دراز نمىكند بلكه معلومات و آگاهيهاى خود انسان را به عنوان شهود به نفع يا بر ضد او مىپذيرد.
همانطور كه در دادگاه رستاخيز نيز ذرات وجود انسان حتى دست و پا و پوست تن او گواهان بر اعمال او هستند:
«حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ چون به كنار آتش دوزخ برسند گوش و چشم و پوست تن آنها بر ضد آنها گواهى مىدهد».(2)
اين شباهت عجيب در ميان اين دو دادگاه نشانه ديگرى بر فطرى بودن اين مسأله است زيرا چگونه مىتوان باور كرد در وجود يك انسان كه قطره كوچكى از اين اقيانوس عظيم هستى است چنان حساب و كتاب و دادگاه مرموز و اسرارآميزى وجود داشته باشد اما در درون اين عالم بزرگ مطلقاً حساب و كتاب و دادگاه و محكمهاى وجود نداشته باشد اين باور كردنى نيست.
بنابراين از سه راه، فطرى بودن ايمان به زندگى پس از مرگ را مىتوان اثبات كرد.
از طريق غريزهء عشق به بقا، و از راه وجود و ادامه اين ايمان در طول تاريخ بشر و از طريق وجود نمونه كوچك دادگاه رستاخيز در درون وجود انسان.
انسان در چهار محكمه در همين جهان محاكمه مىشود اما ...
انسان نمىتواند از قانون عدالت عمومى آفرينش مستثنا گردد.
درست است كه انسان در برابر خلافكاريها و بيدادگريها و آلودگيها در «چهار دادگاه مختلف» در همين جهان مجازات و محكوم به پرداختن جريمههاى سنگينى مىشود كه «نخستين» آنها دادگاه اسرارآميز «وجدان» است كه گاه به تنهايى همه حسابها را تصفيه مىكند و چيزى باقى نمىگذارد.
و دومين آنها دادگاه «آثار طبيعى عمل است كه مخصوصاً در گناهانى كه جنبه «همگانى» به خود مىگيرد خيلى زود تأثير قضاوت اين دادگاه آشكار مىگردد.
تاريخ عبرتانگيز بشر مملو است از سرنوشت دردناك جوامعى كه بر اثر ظلم و ستم و تبعيض، و دروغ و خيانت و نفاق و تنبلى در مدت كوتاهى طومار زندگى آنها در هم پيچيده و بكلى از هم متلاشى شدند.
سومين محكمه، محكمه «مكافات عمل است كه از همه اين محاكم اسرارآميزتر است و روابطش ناشناخته! گويا قضات اين دادگاه در پشت
درهاى بسته به دادرسى مىنشينند و احكام قاطعى صادر مىكنند و به شكل اسرارآميزى نيز اجرا مىگردد.
ما امروز هيچ توضيح علمى براى مسأله «مكافات» نمىتوانيم بدهيم، اما اين را هم نمىتوانيم انكار كنيم كه در زندگى خود بارها به چشم ديدهايم يا در صفحات تاريخ بسيار خواندهايم كه افراد بيدادگرى در پايان كار، چنان در آتش مكافات سوختند كه براى هيچ كس قابل پيش بينى نبود، و رابطه سرنوشت شوم و دردناك آنها با اعمال خلافى كه مرتكب مىشدند، نه از طريق «وجدان» قابل تفسير بود و نه از طريق «اثر طبيعى عمل»، و نه ممكن بود همه آنها را حمل بر تصادف كرد.
و اين اعتقاد قديمى را كه دست مكافاتى در كار است، كه به شكل مرموز و ناشناخته، امّا به صورت قاطع و كوبنده، عمل مىكند در افكار همچنان زنده نگه مىدارد.
بالاخره چهارمين دادگاه، «دادگاههاى رسمى و عادى بشرى است كه قدرت ضعيفى دارد، و شايد از ده مورد خلاف تنها يك مورد را ببيند و بقيه، خود را از او پنهان كنند، و تازه در همين يك مورد هم احكام او هميشه عادلانه نيست، زيرا چنانكه مىدانيم هم چشم فرشته عدالتش بسته است و با چشم بسته تشخيص دادن، كار آسانى نيست و هم كفهها و شاهين ترازوى ظريفش تاب تحمل آن همه طوفانهايى كه در دل اجتماعات مىوزد ندارد لذا بسيار مىشود كه اعتدالش به هم مىخورد!
اين محكمههاى چهار گانه در برابر ما وجود دارد، اما اگر درست از يك يك آنها به دقت ديدن كنيم خواهيم ديد كه بر سر در همه آنها اين جمله نوشته شده «اين محكمه خصوصى است و تنها به بعضى از جرائم رسيدگى مىكند!»
خصوصى بودن اين دادگاهها نياز زيادى به بحث ندارد زيرا: دادگاههاى رسمى كه تكليفش- چنانكه گفتيم- روشن است و دامان همه گنهكاران و خلافكاران را نمىتواند بگيرد، و اگر مىگرفت و داد همه مظلومان را از ستمگران باز مىستاند امروز جهان در آتش اين همه ظلم و ستم و استعمار و استعباد و استثمار نمىسوخت.
و اما دادگاه مكافات، آن هم جنبه عمومى و همگانى ندارد، گويا تنها يك برنامه تربيتى است، و هشدارى است به عموم از طريق نشان دادن نمونهها! و به همين دليل بيدادگرانى را مىشناسيم كه از چنگال آن هم فرار كردهاند، بعلاوه جنايت گاهى چندان سنگين است كه مكافات نمىتواند از عهده همه آن برآيد و تنها جريمهاى براى گوشهاى از آن تعيين مىكند.
و اما محكمه «آثار طبيعى عمل» آن نيز جنبه خصوصى دارد، زيرا شعاع عملش معمولًا گناهانى را در بر مىگيرد كه جنبه همگانى به خود گرفته، و يا اگر يك فرد آن را مرتكب شود بايد مدتى طولانى به آن عمل ادامه دهد، تا ريشه كند، و جوانه زند، و ميوه تلخ و شوم آن آشكار گردد.
بنابراين بسيارى از گنهكاران و بسيارى از گناهان از قلمرو قضاوت آن بيرونند.
باقى مىماند «محكمه وجدان» كه در بحثهاى مشروحى كه درباره طرز كار اين دادگاه داشتهايم
خصوصى بودن آن ثابت شده است، چه اينكه: همه مردم از يك «وجدان بيدار و زنده» برخوردار نيستند، و ضعف وجدان كه به علل گوناگونى صورت مىگيرد سبب مىشود كه جمعى از آلودگان و جانيان خطرناك، در لباسهاى مختلف، از چنگال مجازات اين محكمه نيز فرار كنند.
بنابراين نتيجه كلى كه از بررسى همه جانبه دادگاههاى چهارگانه بالا مىگيريم اين است كه هيچ يك از آنها يك شكل عمومى و همگانى كه همه منحرفان و مجرمان را به خاطر هر گناه، و ارتكاب هر گونه جرم محاكمه كند و به كيفر شايسته برساند ندارد، گويا همه آنها به منزله اخطارهاى پىدر پى و زنگهاى خطرى هستند، كه براى تربيت و بيدار باش بشر نواخته مىشوند نه غير آن.
اكنون ببينيم آيا مىتوان به وجود يك عدالت عمومى و همگانى در ماوراى اين زندگى اطمينان داشت، يا انسانها تصفيه حساب نشده از اين جهان مىروند و ديگر هيچ!
چشم بر مىداريم از زندگى انسانها كه گوشه بسيار كوچكى از نظام آفرينش را تشكيل مىدهد و يك نظر كلى به وضع عمومى عالم هستى مىافكنيم:
مىبينيم قانونى به نام «نظم و عدالت» بر همه جا سايه افكنده است. اين
قانون به قدرى نيرومند است كه كوچكترين انحراف از آن سبب نابودى هر چيزى است، اگر آسمانها و زمين يعنى اين همه كرات عظيم و بى شمارى كه صحنه هستى را پر كردهاند و تا آنجا كه فكر كار كند پيش مىروند حتى هنگامى كه مركب فكر از كار مىافتد آنها همچنان، به حركت، به هستى، به پيشروى، به گسترش خود، ادامه مىدهند، اگر آنها بر پا هستند به خاطر همين نظم و عدالت است كه: «بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّمواتُ وَ الارضُ به عدالت آسمانها و زمين برپاست».(1)
دوام يك دانه فوق العاده كوچك «اتم» در طى ميليونها سال با آن همه ظرافت و دقتى كه در ساختمان آن به كار رفته، و قاعدتاً مىبايست اين چنين دستگاه ظريفى خيلى زود از كار بيفتد، مولود همان عدالت و محاسبه فوق العاده دقيق نظام الكترونها و پروتونها است.
و هيچ دستگاهى- كوچك و بزرگ- از اين نظام شگرف و عدالت عمومى بركنار نيست، به جز انسان!
البته انسان يك تفاوت اساسى با تمام موجودات جهان طبيعت دارد، و آن اينكه قدرت عجيب به نام اراده توأم با اختيار و آزادى دارد، يعنى؛ پس از مطالعه و بررسى و تفكر هر چيز را به سود خود تشخيص داد انجام مىدهد و هر چه را به زيان خود ديد ترك مىكند، و از اين نظر خودش
1) فيض كاشانى، تفسير صافى، ذيل آيه 7 سوره الرحمن.
حاكم بر سرنوشت خويش است.
و همين امتياز بزرگ ضامن «تكامل معنوى و اخلاقى و انسانى» اوست، زيرا اگر او آزاد نمىبود و مثلًا كارهاى نيك، و خدمات مردمى را با اجبار از طرف عوامل درونى يا بيرونى انجام مىداد هيچ گونه تفاوتى با سنگهاى بيابان نداشت كه در ميان آنها هم اجناس و انواع مختلف گران قيمت و ارزان قيمت وجود دارد و اين تفاوت جنس، امتياز اخلاقى براى آنها نيست.
فى المثل اگر كسى را زير فشار سر نيزه وادار به كمك چند ميليونى به يك مؤسسه خيريه كنند، آن مؤسسه به هر حال به راه مىافتد ولى اين امر هيچ گونه تكامل اخلاقى و انسانى براى او ايجاد نمىكند در حالى كه اگر حتى يك ريال با دست خود و با آزادى اراده مىداد به همان نسبت سهمى از اين نوع تكامل داشت. بنابراين شرط نخستين تكامل انسانى و اخلاقى، داشتن آزادى اراده است كه بشر با پاى خود اين راه را بپيمايد، نه به اجبار همچون عوامل اضطرارى جهان طبيعت. و اگر آفريدگار جهان اين امتياز بزرگ را به انسان داده به خاطر همين هدف عالى بوده است (دقت كنيد).
طبيعى است كه جمعى هم از اين آزادى سوء استفاده مىكنند و دست به جنايات و خلافكاريهايى مىزنند.
حال اگر انسان تا نيت گناه كند قلبش «سنگ كوب» كند و گرفتار «آنفاكتوس» و «سكته قلبى» شود، و به مجرد اينكه مال يتيم مىخورد از دل درد تا دم مرگ پيش رود، و يا به هنگامى كه دست به سرقت مىزند- به قول آن مرد پشت كوهى كه تكليف براى خدا درست مىكرد- دستش فوراً خشك شود و نام او به عنوان سارق بر صفحه آسمان با خط درشت و روشن
نوشته شود، باز مسأله شكل اجبار به خود مىگيرد و هيچ كس سراغ اين گناهان نمىرود، ولى اين گناه نكردن سر سوزن افتخارى براى او نمىآفريند، و امتياز انسانى و تكامل روحى محسوب نمىشود ... اينها همه از يك سو.
از سوى ديگر انسان نمىتواند از قانون عدالت كه فرمان آفريدگار در سراسر عالم هستى است مستثناباشد و وصله ناهمرنگى براى جهان خلقت گردد زيرا اين استثنا كاملًا بى دليل است، به اين دليل يقين پيدا مىكنيم كه براى او نيز دادگاه و محكمهاى تعيين شده كه همگان بدون استثنا در آن حضور خواهند يافت و سهم خود را از «عدالت عمومى جهان آفرينش» دريافت خواهند كرد (باز هم دقت كنيد).
شناخت فلسفه آفرينش و خلقت انسان به شناخت عالم پس از مرگ كمك مىكند.
بالاخره روزى منظومه شمسى خاموش مىگردد!
آيا چرخهاى تكامل انسان هم پس از آن همه پيشرفت از كار مىافتد؟
آيا اين بيهوده كارى نيست؟! ....
غالباً سؤال مىكنند فلسفه آفرينش ما و اين جهان وسيع چيست؟
اگر ما آفريده نمىشديم چه مىشد؟
باغبان، درخت را براى ميوه مىكارد، باغبان عالم هستى ما را براى چه كاشته است؟
ما كه نمىفهميم براى چه آمدهايم؟ و براى چه هستيم؟ و براى چه خواهيم رفت؟ به همين دليل، احساس بيهودگى و پوسيدگى مىكنيم، و اين احساس رنج دهنده هر وقت از كار روزانه فارغ مىشويم و لحظهاى در فكر فرو مىرويم به ما دست مىدهد.
مطالعه آثار بعضى از فلاسفه و شعرا نيز نشان مىدهد آنها نيز چنين
احساسى را داشتهاند.
ولى شايد قبلًا هم اشاره كرده باشيم كه براى حل اينگونه سؤالات به ظاهر پيچيده بايد از نقاط روشن و ساده شروع كرد، همان نقاط روشنى كه «دكارت فيلسوف معروف فرانسوى مكتب خود را روى آن بنا نهاد.
فرض كنيد از كنار شهرى عبور مىكنيم در بيرون شهر چشم ما به ساختمان عظيم و پرشكوهى مىافتد كه تازه از زير دست نقاش بيرون آمده، از آن ديدن مىكنيم، اسلوب جالب، نقشه عالى، معمارى خيره كننده، روشنايى كافى، و انتخاب صحيح مصالح، تحسين و اعجاب ما را بر مىانگيزد، ما از نظر اصولى هر چيزى را در جاى خود و حساب شده مىيابيم، اما نمىدانيم اين ساختمان پرشكوه براى چه ساخته شده است؟
آيا عقل و منطق به ما اجازه مىدهد كه فكر كنيم تمام اجزاء اين ساختمان حساب شده و روى هدف است، اما مجموعه آن بيهوده و بى هدف است؟ قطعا نه، آن كس كه در كوچكترين جزء هدفى را داشته چگونه ممكن است كل را فراموش كند؟
حالا به درون كارگاه عظيم وجود خودمان فرو مىرويم قلب را مىبينيم كه با صداى موزن و حركات منظم و پىدر پى خود بدون يك لحظه توقف در وسط سينه ما ايستاده و كار مىكند، آنچه درباره ساختمان قلب شنيدهايم از دريچهها، بطنها، دهليزها، رگهاى خارج كننده خون و رگهاى داخل كننده خون، همه را در جاى خود مىبينيم كه هر كدام هدفى دارند و به دنبال آن در حركتند، حتى يك جزء زائد و بى هدف در اين تلمبه خودكار نمىبينيم، و كار آن تغذيه و تهويه و سيراب كردن و
شستشوى تمام سلولهاى بدن است، از آن مىگذريم و به تماشاى معده و سپس كبد، كليه، ريه، و ماهيچهها و ... مىپردازيم مىبينيم همه داراى برنامه و هدف هستند.
سپس به كارگاه عجيب مغز وارد مىشويم و پس از بررسى يك يك دستگاههاى بدن و گيرندهها و فرستندهها و دستگاههاى كنترل كننده به فكر فرو مىرويم و از خود مىپرسيم:
آيا ممكن است كوچكترين دستگاههاى بدن ما- حتى يك مژه- هدفى داشته باشد، اما مجموعه اين انسان، پوچ و بيهوده و بى هدف باشد؟
آيا عقل اجازه مىدهد كه حتى چنين احتمالى را در مغز خود راه بدهيم؟
و سپس از درون خود بيرون مىآئيم و بر بالهاى فرشتگان دور پرواز خيال سوار مىشويم، و به سير عالم هستى مىپردازيم، مىبينيم در كنار هر اتمى تابلويى نصب شده و هدف آفرينش آن اتم روى آن نوشته شده و ما در پرتو علم و دانش اين قدرت را پيدا كردهايم كه اين خطوط را به مقدار وسيعى بخوانيم.
اكنون كه در همه ذرات اين جهان هدفى مىيابيم، آيا راستى مجموعه اين جهان پهناور مىتواند بى هدف باشد؟
آيا در كنار اين عالم پهناور تابلوى بزرگى براى نشان دادن هدف نهائى نصب نشده كه بر اثر عظمتش نمىتوانيم آن را در لحظات نخست ببينيم و آيا روى اين تابلوى بزرگ چيزى جز كلمات «تكامل و تربيت به چشم مىخورد؟(1)
اكنون كه دانستيم هدف آفرينش ما تكامل و تربيت ما بوده و اين است
1) براى توضيح بيشتر درباره فلسفه آفرينش به كتاب« معماى هستى» مراجعه فرمائيد.
فلسفه آفرينش انسان، بايد ببينيم آيا اين تكامل مىتواند با مرگ ما پايان يابد و همه چيز با مرگ ما تمام شود؟
آيا اين زندگى كوتاه مدت با آن همه دردسرها و بدبختيها و رنجها مىتواند هدف اين آفرينش بزرگ باشد؟
ممكن است بگوئيم: با مرگ ما جهان انسانيت پايان نمىپذيرد بلكه ما جاى خود را به افرادى مترقىتر و پيشترفتهتر مىدهيم و به اين ترتيب قافله تكامل همچنان پيش مىرود، امروز در جنبههاى مادى و تكنولوژى، و فردا در جنبههاى اخلاقى و انسانى.
بنابراين، فلسفه آفرينش تكامل و تربيت نوع انسان است نه افراد. و اين تكامل نوعى، با مرگ افراد نابود و متوقف نمىگردد و همچنان پيش خواهد رفت. ولى اين پاسخ شباهت به يك داروى مسكن دارد و هرگز نمىتواند مشكل اصلى را حل كند چرا كه:
اولًا- آيا ادامه تكامل نوع انسان، با فنا و نابودى يك فرد، تبعيض ظالمانه نيست؟
اگر محصول زندگى ما فراهم كردن يك سلسله امكانات براى پيشرفت آيندگان است و ما خودمان هيچ نتيجهاى جز نردبان ترقى آيندگان شدن، و جز براى آنها بيگارى كردن نمىبريم، آنها را نابرده رنج، گنج ميسر مىشود، و ما رنج بران را سهمى از آن گنج نيست، اين با عدالت مطلقهاى كه بر هستى حكومت مىكند چگونه سازگار است؟ (چون تمام اين بحثها
بعد از قبول وجود خدا و صفات اوست).
بنابراين مرگ نمىتواند نقطه پايان حتى براى يك فرد باشد و گرنه مسأله پوچى و بيهودگى حيات انسانى زنده خواهد گشت.
ثانياً- همه دانشمندان به ما مىگويند: سيارهاى كه ما روى آن زندگى مىكنيم در آينده- آيندهاى كه از نظر مقياسهاى فضائى چندان دور نيست- به خاموشى مىگرايد، و تمدن فوق العاده عالى و تكامل يافته آن زمان نيز تدريجاً يا بطور ناگهانى خاموش مىگردد، و به زمين تبديل به كرهاى ويران و سرد و خاموش مىشود و آنگاه اين فكر پيش مىآيد كه از اين آمد و شد چه حاصلى به دست آمد؟ آيا اين كار شبيه به ساختن يك تابلوى بسيار نفيس و زيبا و شكستن و نابود كردن آن نيست؟
اما اگر قبول كنيم كه زندگى انسان- به شكل ديگر و در جهانى وسيعتر- تا بى نهايت ادامه مىيابد آنگاه است كه مىتوانيم فلسفه آفرينش را به روشنى لمس كنيم و شاهد ادامه قانون تكامل بوده باشيم.
بنابراين فلسفه آفرينش و قانون تكامل انسان به ما مىگويد: مرگ نمىتواند نقطه پايان زندگى باشد و زندگى به شكل عاليتر پس از مرگ همچنان ادامه خواهد يافت.
با اينكه قرآن مجيد در لا به لاى سورههاى مختلف از رستاخيز و زندگى پس از مرگ و جزئيات آن بحث مىكند، مىبينيم بعضى از سورههاى قرآن از آغاز تا پايان به مسأله معاد مىپردازد، از جمله سوره واقعه كه تقريباً
سراسر آن بحث معاد است و از آيه 57 تا 73 (هفده آيه) همين بحث فلسفه آفرينش و قانون تكامل را به شكل جالبى با ذكر چند مثال تعقيب مىكند كه خلاصه مجموع آن چنين است:
«شما چگونه در رستاخيز ترديد مىكنيد» با اينكه:
اولًا: ما شما را آفريديم و به صورت نطفهاى در رحم مادر قرار گرفتيد و سير تكاملى خود را پيموديد و انسانى كامل شديد.
آيا آن كس كه اين سير تكاملى نطفه را در جنين رهبرى مىكند ممكن است آن را پس از به ثمر رسيدن متوقف سازد و يا ممكن است از تجديد حيات بعد از مرگ ناتوان باشد؟
ثانياً: شما به اين دانهاى كه در زمين مىافشانيد بنگريد، آيا شما مراحل تكامل آن را رهبرى مىكنيد، ما اگر مىخواستيم محصول آن را چيزى جز كاه خشكيده قرار نمىداديم.
اما ما اين جهان را به سوى تكامل پيش مىبريم و از يك دانه گندم دانهها مىرويانيم و سپس جزء بدن انسان مىشود و مرحله تازهاى از تكامل را سير مىكند.
آيا ممكن است اين شعله فروزان تكامل با مرگ اين انسان بكلى خاموش گردد و سرانجام تبديل به خاك بى ارزش شود؟ آيا اين عمل، بيهوده كارى نيست؟
ثالثاً: اين آب گوارايى را كه شما مىنوشيد بنگريد، فراموش نكنيد كه آب شور و تلخ و ناگوارى در دريا بود، ما آن را تصفيه كرديم و به صورت ابر به آسمان فرستاديم ما مىتوانستيم (املاح آن را نيز همراه آن به آسمان بفرستيم و) آن را آب تلخى قرار دهيم.
ولى نه، چنين نكرديم و قانون تكامل را در آن پياده نموده آب گوارا از آن ساختيم كه جزء بدن گياهان و سپس انسانها گردد، آيا با مرگ انسان اين بساط تكامل را برمىچينيم؟ آيا اين بيهوده كارى نيست؟
رابعاً: اين آتشى را كه مىافروزيد بنگريد، آيا شما درخت و چوب آن را ايجاد كرديد؟ يا ما بوديم كه براى يادآورى شما و همچنين رفع نيازمنديهايتان آن را آفريديم.
ما بوديم كه به آفتاب فرمان تابش داديم و انرژيهاى پراكنده آن را از طريق تابش در بدنه درخت و چوب آن ذخيره كرديم، تا بتوانيد در چند لحظه كوتاه مجموعهاى از انرژى آفتاب را به صورت شعلههاى داغ از درون آن بيرون بكشيد و از آن انرژى، در حيات خود استفاده كنيد و جزء خود سازيد.
ما كه اين انرژى را در مسير تكامل مرحله به مرحله رهبرى كرديم تا ميوهاى به نام انسان داد آيا ممكن است با مرگ او همه چيز پايان يابد، نه: چنين نيست.
همه اينها گواهى مىدهند كه حيات واقعى با مرگ جسم پايان نمىپذيرد.
افسوس كه سوداى من سوخته خام استتا پخته شود خامى من عمر تمام است!
ايمان به يك مبدأ علم و حكمت در جهان هستى از ايمان به «زندگى پس از مرگ» قابل تفكيك نيست.
كوزه گرى را فرض كنيم كه كوزهاى را مىسازد همين كه از كوره در آمد، آن را به زمين مىزند و مىشكند، آيا در حماقت اين كوزه گر ترديد خواهيد كرد؟
اگر اين كوزه گر هنرمند هم باشد و نقش و نگارهاى بسيار جالب و زيبا روى آن نقش كند، و يك اثر هنرى به معنى واقعى- نه به معنى مسخ شده و تهوع آور آن- به وجود آورد، و سپس بيهوده آن را بشكند، آيا ممكن است او را عاقل بدانيم؟
مهندس ثروتمند و ماهر و باذوقى را در نظر بگيريد كه با صرف هزينهاى سنگين، ساختمان پرشكوه و زيبايى با بهترين مصالح و حساب شدهترين نقشهها، بسازد كه هر بينندهاى را به اعجاب و تحسين وادارد، و يا با همين هزينه، دست به احداث سدعظيمى بزند و پس از اتمام ساختمان، يا
سد، با تشريفات و مراسم پرشكوه و جالبى آن را افتتاح كند و از همه شخصيتها براى اين مراسم دعوت نمايد.
اما فردا در جرايد بخوانيم كه آقاى مهندس، ساختمان و سدمزبور را با چند ديناميت نيرومند منفجر ساخته است و در مصاحبهاى كه با خبرنگاران انجام داد، چنين توضيح داده است كه هدف او از اين ساختمان اين بوده كه يك روز در آن استراحت كند و يا چند ساعت با قايق روى درياچه سدبه گردش پردازد!
چقدر اين سخن كودكانه و دور از عقل است؟ نه تنها يك فرد حكيم و دانشمند از چنان كار بيهوده و بى حاصلى بر كنار است، از يك آدم بى سواد هم بعيد به نظر مىرسد.
اگر تشكيلات و سازمان اين عالم پهناور را بنگريم و به عظمت و دقتى كه در ساختمان اين جهان عموماً، و انسان از نظر جسمى و روحى خصوصاً، به كار رفته بينديشيم، خواهيم دانست كه «مرگ» نمىتواند پايان زندگى بشر و نقطه توقف هستى او باشد؛ زيرا در اين صورت زندگى او و جهانى كه پيرامون اوست بى حاصل يا نامفهوم، و غير منطقى خواهد بود، و درست شبيه به كار آن كوزه گر و مهندس بيهوده كار است.
توضيح اينكه:
مطالعه جهان آفرينش هم از نظر «عظمت» و هم از نظر «دقت» اين حقيقت را اثبات مىكند كه اين جهان بيش از آنچه تصور مىكنيم وسيع و پرشكوه و اسرارآميز است.
به گفته «اينشتين» در كتاب «فلسفه نسبيت :
«آنچه ما از كتاب بزرگ تكوين و آفرينش خواندهايم بيش از صفحه (يا صفحاتى) نبوده است و ما در پرتو جهش عظيم دانش بشرى تنها به الفباى اين كتاب عظيم آشنا شدهايم».
و به اين سخن بايد اضافه كرد: اين كتابى است كه جلد روئين آن را «ازليّت و جلد زيرين آن را «ابديّت تشكيل مىدهد و اوراق آن پهنه زمين و آسمان را فرا گرفته، كلمات و حروف آن را منظومهها و ستارگان و كرات عظيم و كهكشانها تشكيل مىدهند و چه عمر طولانى و شايستگى بى نظيرى مىخواهد كه كسى همه اين كتاب را بخواند، اگر چنين چيزى امكان داشته باشد.
و يا به گفته پرفسور «كارل گيلزين» در كتاب «سفرى به جهانهاى دور دست :
«مجموعه غول پيكر ستارگان يا كهكشانها، همين جزاير فلكى كه پيرامون محور خود مىچرخند و در فضا شناورند در فواصل عظيمى از هم قرار دارند كه انديشيدن آن نيز دشوار است.
هر يك از اين كهكشانها شامل چندين ميليارد ستاره است، فواصل آنها چنان عظيم است كه پرتو نور (با آن سرعت بى نظير و سرسام آور) گاهى صدها هزار سال وقت لازم دارد تا فاصله ميان دو ستاره را كه در مرزهاى يك كهكشان قرار دارند طى كند».(1)
دقتى كه در ساختمان كوچكترين واحد اين جهان به كار رفته همانند دقتى كه در ساختمان عظيمترين واحدهاى غول پيكر آن ديده مىشود حيرتانگيز است و «انسان»- در اين ميان- لا اقل كاملترين موجودى
1) سفرى به جهانهاى دور دست، صفحه 8.
است كه ما تاكنون شناختهايم، و با آن ساختمان عجيب خود عالىترين محصول اين جهان- البته تا آنجا كه ما مىدانيم- محسوب مىگردد.
از سوى ديگر:
مشاهده مىكنيم كه اين انسان كه عالىترين محصول شناخته شده اين دستگاه است، در اين عمر كوتاه مدت خود كه در برابر عمر كواكب و كهكشانها لحظهاى بسيار زودگذر و ناپايدار است در ميان چه ناراحتىها و مشكلاتى بزرگ مىشود.
دوران طفوليّت او كه دشوارترين و پرمشقتترين دورانهاى زندگى اوست، برنامه بسيار سنگين و طاقت فرسا دارد، در محيط تازهاى گام گذارده كه همه چيز براى او نامأنوس و تازه است او حتى طرز نگاهدارى آب دهان را نمىداند و بايد با تجربيات زياد و آزمايشها و تمرينهاى مكررى كه روزها به طول مىانجامد بر عضلات لب و اطراف دهان، و طرز مهار كردن اين چشمه جوشان مسلط گردد. او جهت صدا را نمىشناسد، از اندازهگيرى فاصلهها با چشم خود كاملًا بى خبر است و شايد در آغاز همه چيز را روى يك صفحه و نزديك به چشم خود مىپندارد، از حركت دادن امواج هوا روى تارهاى صوتى و ايجاد انواع صداها و سپس شكستن و بريدن و شكل دادن به صداها، به وسيله حركات ماهرانه و چابك زبان و عضلات دهان و گلو كمترين اطلاعى ندارد و شب و روز بيش از يك جوان دانشگاهى بايد در همان گاهواره فراموش شده برنامه اجرا كند، درس بخواند و تمرين كند، تا به محيط زيست خود آشنا و بر ابزار
بهره بردارى آن مسلّط گردد.
و در ضمن با انواع بيمارىها به مبارزه برخيزد تا بتواند سرانجام هماهنگى با محيط را تحمّل نمايد، و در هر حال تمرين هايى را كه او مىكند تا به محيط آشنا گردد بيش از تمرينهاى طاقت فرساى فضانوردان براى زيست در كره ماه، واجد اهميت است، و به اين ترتيب دوران پرمشغله كودكى را با تمام دردسرهايش پشت سر مىگذارد.
هنوز نفسى تازه نكرده دوران پرغوغاى جوانى با طوفانهاى شديد و كوبندهاش فرا مىرسد و او را در ميان امواج خود پى در پى مىفشارد تا نيروى تازهاى به جان و روح او بدهد، از اين كوره حادثه بايد به كوره ديگر، و از آن به كورههاى جديد، نقل مكان كند تا تدريجاً خامى او بريزد و پخته شود.
هنوز جاى پاى خود را كاملًا محكم نكرده فصل شباب گذشته و دوران كهولت و سپس پيرى فرا رسيده است، كه كم كم دارد چيزى از زندگى مىفهمد از اشتباهات گذشته- كه قسمتى از آنها براى رسيدن به حالت نضوج و پختگى اجتنابناپذير بود- ناراحت و نگران است و مشغول بررسى و تهيه بيلان و جبران آنهاست و پيش خود فكر مىكند كه اكنون از نظر پختگى و تجربه آماده زندگى جديد است اما، افسوس كه نيروى جوانيش تحليل رفته و زير لب آن شعر معروف را زمزمه مىكند:
مرد هنرمند هنرپيشه راعمر دو بايست در اين روزگار
تا به يكى تجربه اندوختنبا دگرى تجربه بستن به كار!
اما كسى نيست كه اين دستور او را اجرا كند، و به زودى لحظه مرگ فرا مىرسد و همه قالب ها فرو مىريزند و تمام پختگيها، تجربهها، دانشها
و ... به خاك مىروند!
از اينها گذشته دورانهاى سه گانه عمر با تمام برنامههاى فشردهاش جولانگاه حوادث دردناك طبيعى و اجتماعى، از دست رفتن دوستان و عزيزان، ناكاميها، تلخيها و اندوههاى فراوان است.
خوب، حالا كلاه خود را قاضى كنيم:
آيا باور كردنى است كه هدف اين دستگاه بزرگ و عظيم و شگرف آفرينش، مخصوصاً هدف از آفرينش اين دنياى كوچك عجيبى كه نامش «انسان» است تنها همين زندگى، همين آمد و رفت آميخته با هزاران ناراحتى باشد، و پس از آن همه آموزشها و آمادگيهاى روحى كه به نظر مىرسد جنبه مقدماتى براى زندگى ديگرى دارد، اين دفتر بكلى بسته شود و با يك عقب گرد وحشتناك آن سلولهاى عجيب مغزى كه محتوى بزرگترين پروندههاى دنياست با مرگ، تبديل به ذرات سادهاى از خاك و غبار جهان طبيعت گردد؟
آيا اين شبيه به كار آن كوزه گر نيست؟
آيا شبيه به كار آن مهندس سازنده سد عظيم نيست؟
آيا اين با حكمت بالغه پروردگار مىسازد؟
باغبان درخت را براى ميوه مىنشاند، باغبان جهان هستى اين نهال عجيب را براى چه نشانده؟ ... براى همين چند روز پر دردسر!
آيا اگر- فرضاً- ما با همين عقلى كه داريم به جاى او بوديم چنين كارى را مىكرديم؟ تا چه رسد به او كه عقل است و علم و حكمت بى پايان.
چگونه مىتوان باور كرد اين همه غوغا را براى هدفى دانست كه تقريباً مساوى با هيچ است!
آيا اين شبيه به آن نيست كه كودكى را در يك رحم مصنوعى پرورش دهند آنگاه كه ورزيده و آماده زندگى شد او را بكشند؟
بنابراين آن كس كه ايمان به خدا و حكمت او دارد نمىتواند انكار كند كه با مرگ آدمى حيات او برچيده نمىشود.
در قرآن مجيد در چند مورد به اين استدلال اشاره شده و با بيان كوتاه و لطيف در ضمن استفهام انكارى تجسم يافته است:
«أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثًا وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ آيا گمان كرديد ما شما را بيهوده آفريديم و شما به سوى ما باز گردانده نمىشويد؟»(1)
در اينجا عدم رجوع به سوى پروردگار (يعنى رستاخيز و ادامه حيات و حركت به سوى نقطه بى نهايت هستى) مساوى با عبث بودن آفرينش معرفى شده كه اگر پاى معاد و زندگى پس از مرگ در ميان نيايد، آفرينش به بيهودگى خواهد انجاميد.
«أَ يَحْسَبُ اْلإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدًى* أَ لَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِيٍّ يُمْنى ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى* فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ اْلأُنْثى أَ لَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ عَلى أَنْ يُحْيِيَ الْمَوْتى آيا انسان چنين مىپندارد كه بى هدف رها مىشود؟ آيا او نطفهاى از منى كه در رحم ريخته مىشود نبود؟ سپس بصورت خون بستهاى در آمد و خداوند او را آفريد و موزون ساخت و دو زوج مرد و زن از آن آفريد! آيا چنين كسى قادر نيست كه مردگان را زنده كند؟»(2)
روى سخن در اينجا با منكران رستاخيز است، كه اگر به زعم آنها همه
چيز با مرگ تمام مىشد آفرينش مهمل و بيهوده بود (سُدّى در لغت به معنى مهمل است) به همين دليل بعضى از مفسران بزرگ اسلام گفتهاند كه منظور از انسان در آيه بالا «الْكافِرُ بِالْبَعْثِ الْجاحِدُ لِنِعَمِ اللّهِ منكران رستاخيز و نعمتهاى گسترده پروردگار در زندگى ديگرند».(1)
و راستى در خور ملامتند كه با مشاهده اين جهان و عظمت آن، جهان آينده را نمىبينند.
1) تفسير مجمع البيان، جلد 10، سوره قيامت.
يكى ديگر از دلائلى، كه با مسأله رستاخيز و زندگى پس از مرگ رابطه نزديك دارد و نشان مىدهد كه با «مرگ»، فنا و نابودى مطلق به سراغ انسان نمىآيد، مسئله بقاى روح است.
اثبات وجود روح به عنوان يك حقيقت مستقل- نه يك خاصيت عارضى بدن- اين موضوع را روشن مىسازد كه پس از مرگ، روح آدمى باقى مىماند و مرگ پايان زندگى به معنى مطلق نيست و اثبات اين موضوع در حقيقت يك گام بزرگ به سوى اثبات وجود جهان بعد از مرگ و معاد است. ولى براى رسيدن به اين هدف بايد سه موضوع را جداگانه بررسى كرد:
1- استقلال روح
2- تجرد روح
3- بقاى روح
اما قبلًا ذكر اين نكته لازم است كه مسأله روح از قديمىترين و پيچيدهترين مباحثى است كه فلاسفه و دانشمندان با آن روبهرو بودهاند.
هيچ كس نمىتواند آغازى براى اين بحث بيان كند، زيرا طبق گواهى تاريخ از پنج هزار سال قبل، مصرىها- و احتمالًا اقوام ديگر- به مسئله روح
كم و بيش آشنايى داشتهاند، حتى به گفته «آلوسى» دانشمند معروف اسلامى تاكنون (در حدود) يك هزار قول و نظريه در اين مسئله ابراز شده، و هر كس به نوعى از ماهيت روح سخن گفته است.
اما به نظر مىرسد نخستين چيزى كه سبب توجه انسان به مسئله روح شده موضوع خواب و رؤيا بوده است.
انسان- حتى انسان قبل از تاريخ- در عالم خواب صحنهها و عوالم وسيعى را مشاهده مىكرد كه پس از بيدارى هيچ يك از آنها را در محيط خود نمىديد.
انسان با توجه به اين مسئله، چنين احساس مىكرد كه نيروى مرموزى در وجود او نهفته است كه به هنگام بيدارى به شكلى، و به هنگام خواب به شكل ديگر، فعاليت و خودنمايى مىكند، حتى در موقعى كه دستگاههاى بدن خاموشند و انسان در گوشهاى افتاده، «او» مشغول فعاليت است.
اين نيروى مرموز را «روح (يا معادل آن در زبانهاى ديگر) ناميد.
به هنگامى كه فلسفه به صورت يك «علم مُدوَّن» شكل گرفت، مسئله روح يكى از مسائلى بود كه در صدر مباحث فلسفى جايى براى خود باز كرد.
و همانطور كه به زودى- به خواست خدا- خواهيم ديد، همين مسئله خواب يكى از كليدهاى عالم ارواح است، بلكه خواهيم ديد كه خواب ديدن و رؤيا از دو جهت مىتواند ما را به عالم ارواح راهنمايى كند:
نخست اصل مسئله رؤيا و صحنه هايى كه انسان در خواب مىبيند- خواه وجود خارجى پيدا كند يا نه و به اصطلاح خواه تعبيرى داشته باشد يا نداشته باشد- و ديگر كيفيت و چگونگى خوابها و رؤياهايى كه انسان
مىبيند و احياناً پرده از حوادث «موجود» يا «گذشته» يا «آينده» بر مىدارد.
در اينجا افراد سطحى فوراً خود را راحت مىكنند و مىگويند: خواب و رؤيا كه چيز مهمى نيست، همان صحنه هايى است كه در بيدارى مىبينيم و گاهى هم فعاليت نيروى واهمه و خيال و يا روشنگر محتويات ضمير ناآگاه است.
كار نداريم كه خواب و رؤيا از كجا سرچشمه مىگيرد و نتيجه فعاليت چيست؟ و آيا مربوط به گذشته است يا آينده؟ سخن در اين است كه اين صحنههاى وسيعى را كه در عالم خواب مىبينيم لابد جايى در وجود ما دارند، آيا محل آنها سلولهاى مغزى ما و درون جمجمه ما است و يا اين نقشههاى وسيع روى تابلوى ديگرى ترسيم مىگردد.
مثلًا ما در خواب مىبينيم در باغى نشستهايم، استخر وسيعى با امواج لرزان و زيبايش در وسط باغ به چشم مىخورد، اين باغ زيبا در دامنه كوه عظيمى قرار گرفته كه شانههاى آن در آسمان پيش رفته است.
كار نداريم كه اين صحنه مربوط به گذشته ياآينده است، ولى به هر حال اين نقشه ذهنى محلى لازم دارد كه همانند يك تابلو نقاشى در آن محل پياده شود، آيا محل آن مىتواند سلولهاى مغزى باشد؟ به زودى خواهيم فهميد كه نه، پس محل ديگرى لازم دارد كه آن را «روح» مىناميم.
به هر حال در آينده خواهيم ديد كه مسئله خواب و رؤيا تا چه اندازه مىتواند پرده از روى اسرار روح بردارد و نشان دهد كه اين مسئله همان طور كه در آغاز كليدى براى راه يافتن به منطقه وسيع روح بوده است امروز هم ارزش خود را به عنوان يك دليل فلسفى و حتى يك دليل تجربى از دست نداده است.
از آن به بعد هر قدر هم علم و دانش بشر و مسائل فلسفى گسترش يافت دلايل تازهاى براى اثبات وجود روح به دست آمد، كه بحثهاى آينده اين دلايل را تعقيب مىكند، منظور در اينجا فقط اشاره به تاريخچه پيدايش گفتگو درباره روح و مسائل روحى در سطح عموم و در سطح افكار دانشمندان بود.
در اينكه انسان با سنگ و چوب بى روح فرق دارد شكى نيست، زيرا ما به خوبى احساس مىكنيم كه با موجودات بى جان و حتى با گياهان تفاوتداريم، ما مىفهميم، تصور مىكنيم، تصميم مىگيريم، اراده داريم، عشق مىورزيم، متنفر مىشويم و ... ولى گياهان و سنگها هيچ يك از اين احساسات را ندارند، بنابراين ميان ما و آنها يك تفاوت اصولى وجود دارد، و آن داشتن روح انسانى است.
نه ماديها و نه هيچ دستهاى ديگر هرگز منكر اصل وجود «روح» يا «روان» نيستند و به همين دليل همه آنها روانشناسى «پيسيكولوژى» و روانكاوى «پسيكاناليزم» را به عنوان يك علم مثبت مىشناسند. اين دو علم گرچه تقريباً از جهاتى مراحل طفوليت خود را طى مىكنند ولى به هر حال از علومى هستند كه در دانشگاههاى بزرگ دنيا به وسيله استادان و دانش پژوهان تعقيب مىشوند، و همان طور كه خواهيم ديد، «روان» و «روح» دو حقيقت جدا از هم نيستند بلكه مراحل مختلف يك واقعيتند.
آنجا كه سخن از ارتباط روح با جسم است، و تأثير متقابل اين دو در يكديگر بيان مىشود، نام «روان بر آن مىگذاريم و آنجا كه پديدههاى روحى جداى از جسم، مورد بحث قرار مىگيرند نام روح را به كار مىبريم.
خلاصه اينكه هيچ كس انكار نمىكند كه حقيقتى به نام روح و روان در ما وجود دارد.
اكنون بايد ديد جنگ دامنه دار «مادىها» يا «فلاسفه متافيزيك و روحيون در كجاست؟
پاسخ اين سؤال اين است كه: دانشمندان الهى و روحيون معتقدند غير از موادى كه جسم انسان را تشكيل مىدهد، حقيقت و گوهر ديگرى در او نهفته است كه از جنس ماده نيست و بدن آدمى تحت تأثير مستقيم آن قرار دارد.
به عبارت ديگر: روح يك حقيقت ماوراى طبيعى است كه ساختمان و فعاليت آن غير از ساختمان و فعاليت جهان ماده است، درست است كه دائماً با جهان ماده ارتباط دارد ولى ماده و يا خاصيت ماده نيست!
در صف مقابل، فلاسفه مادى و ماترياليستها قرار دارند، آنها مىگويند: ما موجودى مستقل از ماده به نام روح يا نام ديگر سراغ نداريم هر چه هست همين ماده جسمانى و يا آثار فيزيكى و شيميايى آن است.
ما دستگاهى به نام مغز و اعصاب داريم كه بخش مهمى از اعمال حياتى ما را انجام مىدهند و مانند ساير دستگاههاى بدن مادى هستند و تحت قوانين ماده فعاليت مىكنند.
ما غدّههايى در زير زبان داريم به نام «غدّههاى بزاق» كه هم فعاليت فيزيكى دارند و هم شيميايى، هنگامى كه غذا وارد دهان مىشود، اين چاههاى آرتزين! به طور خودكار و كاملًا اتوماتيك شروع به كار مىكنند، و چنان حسابگرند كه درست به همان اندازه كه آب براى جويدن و نرم كردن
غذا لازم است روى آن مىپاشند، غذاهاى آبدار، كم آب و خشك، هر كدام به اندازه نياز خود، سهميهاى از آب دهان را دريافت مىدارند، مواد اسيدى مخصوصاً هنگامى كه زياد غليظ باشند، فعاليت اين غدّهها را افزايش مىدهند تا سهم بيشترى از آب دريافت دارند، و به اندازه كافى رقيق شوند و به ديوارهاى معده زيانى نرسانند!
و هنگامى كه غذا را فرو برديم، فعاليت اين چاهها خاموش مىگردد، خلاصه نظام عجيبى بر اين چشمههاى جوشان حكومت مىكند كه اگر يك ساعت تعادل حساب آنها به هم بخورد يا هميشه آب از «لب و لوچه» ما سرازير است و يا به اندازهاى زبان و گلوى ما خشك مىشود كه لقمه در گلوى ما گير مىكند.
اين كار فيزيكى بزاق است ولى مىدانيم كار مهمتر بزاق كار شيميايى آن است، مواد مختلفى با آن آميخته است، كه با غذا تركيب مىشوند و زحمت معده را كم مىكنند.
ماترياليستها مىگويند: سلسله اعصاب و مغز ما شبيه عدّههاى بزاقى و مانند آن داراى فعاليتهاى فيزيكى و شيميايى است (كه به طور مجموع «فيزيكوشيميايى» به آن گفته مىشود) و همين فعاليتهاى «فيزيكو شيميايى است كه ما نام آن را «پديدههاى روحى» و يا روح مىگذاريم.
توضيح اينكه: هنگامى كه مشغول فكر كردن هستيم يك سلسله امواج الكتريكى مخصوص از مغز ما بر مىخيزد، اين امواج را امروز با دستگاه هايى مىگيرند و روى كاغذ ثبت مىكنند، مخصوصاً در بيمارستانهاى روانى با مطالعه روى اين امواج راه هايى براى شناخت و درمان بيماران روانى پيدا مىكنند، اين فعاليت فيزيكى مغز ماست.
علاوه بر اين، سلولهاى مغزى به هنگام فكر كردن، و يا ساير فعاليتهاى روانى داراى يك رشته فعل و انفعالات شيميايى هستند.
بنابراين روح و پديدههاى روحى چيزى جز خواص فيزيكى و فعل و انفعالات شيميايى سلولهاى مغزى و عصبى ما نمىباشد.
آنها از اين بحث چنين نتيجه مىگيرند:
1- همانطور كه فعاليت غدّههاى بزاقى و اثرات مختلف آن قبل از بدن نبوده و بعد از آن نيز نخواهد بود فعاليتهاى روحى ما نيز با پيدايش مغز و دستگاه اعصاب، موجود مىشوند و با مردن آن مىميرند!
2- روح از خواص جسم است، پس مادى است و جنبه ماوراى طبيعى ندارد.
3- روح مشمول تمام قوانينى است كه بر جسم حكومت مىكند.
4- روح بدون وجود مستقلى ندارد و نمىتواند داشته باشد.
مادىها براى اثبات مدعاى خود و اينكه روح و فكر و اراده و ساير پديدههاى روحى همگى مادى هستند و از خواص فيزيكى و شيميايى سلولهاى مغزى و عصبى مىباشند شواهدى آوردهاند كه در زير به آنها اشاره مىشود:
1- «به آسانى مىتوان نشان داد كه با از كار افتادن يك قسمت از مراكز و يا سلسله اعصاب، يك دسته از آثار روحى تعطيل مىشود».(1)
1) ارانى، تقى، پيسكولوژى، صفحه 23.
مثلًا آزمايش شده كه اگر قسمتهاى خاصى از مغز كبوتر را برداريم، نمىميرد، ولى بسيارى از معلومات خود را از دست مىدهد، اگر غذا به او بدهند مىخورد و هضم مىكند واگر ندهند و تنها دانه در مقابل او بريزند نمىخورد و از گرسنگى مىميرد!
همچنين در پارهاى از ضربههاى مغزى كه بر سر انسان وارد مىشود و يا به علل بعضى از بيمارىها قسمت هايى از مغز از كار مىافتد، ديده شده است كه انسان قسمتى ازمعلومات خود را از دست مىدهد.
چندى قبل در جرائد خوانديم: يك جوان تحصيل كرده در يك حادثه در نزديكى «اهواز» بر اثر يك ضربه مغزى تمام حوادث گذشته زندگى خود را فراموش كرد و حتى مادر و خواهر خود را نمىشناخت و هنگامى كه او را به خانهاى كه در آن متولد و بزرگ شده بود بردند كاملًا براى او ناآشنا بود!
اينها و نظاير آن نشان مىدهد كه رابطه نزديكى ميان فعاليت سلولهاى مغزى و پديدههاى روحى وجود دارد.
2- «هنگام فكر كردن، تغييرات مادى در سطح مغز بيشتر مىشود، مغز بيشتر غذا مىگيرد، و بيشتر مواد فسفرى پس مىدهد، موقع خواب كه مغز كار تفكر را انجام نمىدهد كمتر غذا مىگيرد، اين خود دليل بر مادى بودن آثار فكرى است».(1)
3- مشاهدات نشان مىدهد كه وزن مغز متفكّران عموماً بيش از حد متوسط است (حد متوسط مغز مردان در حدود 1400 گرم و حد متوسط مغز زنان مقدارى از آن كمتر است) اين نشانه ديگرى بر مادى بودن روح است.
4- اگر نيروى تفكّر و تظاهرات روحى دليل بر وجود روح مستقل باشد
1) ارانى، تقى، بشر از نظر مادى، صفحه 6.
بايد اين معنى را در حيوانات نيز بپذيريم زيرا آنها هم در حد خود ادراكاتى دارند.
خلاصه آنها مىگويند: ما احساس مىكنيم كه روح ما موجود مستقلى نيست و پيشرفتهاى معلوم مربوط به انسانشناسى نيز اين واقعيت را تأييد مىكند.
از مجموع اين استدلالات چنين نتيجه مىگيرند كه پيشرفت و توسعه فيزيولوژى انسانى و حيوانى روز به روز اين حقيقت را واضحتر مىسازد كه ميان پديدههاى روحى و سلولهاى مغزى رابطه نزديكى وجود دارد.
به نظر مىرسد اشتباه بزرگى كه دامنگير مادىها در اينجا شده اين است كه «ابزار كار» را با «فاعل كار» اشتباه كردهاند.
براى اينكه بدانيم چگونه آنها ابزار را با كننده كار اشتباه كردهاند اجازه بدهيديكى دو مثال بياوريم:
از زمان «گاليله» به اين طرف تحولى در مطالعه وضع آسمانها پيدا شد، گاليله ايتاليايى به كمك يك عينك ساز، موفق به ساختن دوربين كوچكى شد كه بى شباهت به دوربينهاى كودكان امروز نبود، ولى البته آن روز «گاليله» بسيار خوشحال شد و شب هنگام كه به كمك آن به مطالعه ستارگان آسمان پرداخت صحنه شگفت انگيزى در برابر چشم او آشكار گرديد كه تا آن روز هيچ انسان ديگرى نديده بود، او فهميد كشف مهمى كرده است، و از آن روز به بعد كليد مطالعه اسرار جهان بالا به دست انسان افتاد.
تا آن روز انسان شبيه پروانهاى بود كه فقط چند شاخه اطراف خود را مىديد، اما هنگامى كه دوربين را به چشم گرفت مقدار قابل ملاحظهاى از درختان اطراف خود را نيز ديد.
اين مسئله به تكامل خود ادامه داد تا اينكه دوربينهاى بزرگ نجومى ساخته شد كه قطر عدسى آنها پنج متر يا بيشتر بود و آنها را بر فراز كوههاى بلندى كه در منطقه مناسبى از نظر صافى هوا قرار داشت نصب كردند، اين دوربينها كه مجموع دستگاه آنها گاهى به اندازه يك عمارت چند طبقه مىشد، عوالمى از جهان را بالا را به انسان نشان داد كه چشم عادى حتى يك هزارم آن را نديده بود.
حال فكر كنيد اگر روزى وضع فنى و تكنولوژى بشر اجازه ساختن دوربين هايى با عدسى به قطر يكصدمتر با تجهيزاتى به اندازه يك شهر دهد چه عوالمى بر ما كشف خواهد شد كه شايد امروز حتى تصور آن براى ما مشكل است.
اكنون اين مسئله پيش مىآيد كه اگر اين دوربينها را از ما بگيرند به طور قطع بخشى يا بخشهايى از معلومات و مشاهدات ما درباره آسمانها تعطيل خواهد شد، ولى آيا بيننده اصلى ما هستيم، يا دوربين؟
آيا دوربين و تلسكوپ ابزار كار ما است كه به وسيله آن مىبينيم و يا فاعل كار و بيننده واقعى است؟!
در مورد مغز نيز هيچ كس انكار نمىكند كه بدون سلولهاى مغزى انجام تفكر و مانند آن ممكن نيست، ولى آيا مغز ابزار كار روح است و يا پديد آورنده روح؟!
مثال ديگرى مىزنيم: ما سوار كشتى يا هواپيما مىشويم و به وسيله
امواج بى سيم از درون كشتى يا هواپيما با مراكز خود در روى زمين و ساحل ارتباط داريم و مرتباً دستورهاى لازم را از آنها مىگيريم، مسلماً اگر دستگاه بى سيم ما خراب شود ديگر صدايى نمىشنويم، يعنى ميان شنيدن پيامهاى مراكز ما و دستگاه بى سيم رابطه نزديكى وجود دارد.
ولى آيا آنكه مىشنود و درك مىكند بى سيم است يا ما هستيم؟!
كوتاه سخن اينكه: تمام دلايلى كه مادىها در اينجا آوردهاند فقط ثابت مى كند كه ميان سلولهاى مغزى و ادراكات ما ارتباطى وجود دارد، ولى هيچ كدام از آنها اثبات نمىكند كه مغز انجام دهنده ادراكات است و ابزار آن نيست (دقت كنيد).
و از اينجا روشن مىشود اگر مردگان چيزى نمىفهمند به خاطر اين است كه ارتباط روح آنها با بدن از بين رفته نه اينكه روح فانى شده است، درست همانند كشتى يا هواپيمايى كه دستگاه بى سيم آن از كار افتاده است، كشتى و راهنمايان و ناخدايان كشتى وجود دارند اما ساحل نشينان نمىتوانند با آنها رابطهاى برقرار كنند، زيرا وسيله ارتباطى از ميان رفته است.
سخن از مسئله روح بود و اينكه ماديها اصرار دارند، پديده روحى را از خواص سلولهاى مغزى بدانند و «فكر» و «حافظه» و «ابتكار» و «عشق» و «نفرت» و «خشم» و «علوم و دانشها» را همگى در رديف مسائل آزمايشگاهى و مشمول قوانين جهان ماده بدانند، ولى فلاسفه طرفدار استقلال روح، دلايلى بر نفى و طرد اين عقيده دارند كه در ذيل به قسمتهايى از آن اشاره مىشود:
نخستين سؤالى كه مىتوان در اين زمينه از ماترياليستها كرد اين است كه: اگر افكار و پديدههاى روحى همان خواص «فيزيكو شيميائى» مغزند، بايد تفاوت اصولى ميان كار مغز و كار معده يا كليه و كبد نبوده باشد، زيرا كار معده- مثلًا تركيبى از فعاليتهاى فيزيكى و شيميائى است و با حركات مخصوص خود و ترشح اسيدهايى غذا را هضم و آماده جذب بدن مىكند، و همچنين كار بزاق چنان كه گفته شد تركيبى از كار فيزيكى و شيميايى است، در حالى كه ما مىبينيم ميان اين دو فرق بسيار روشنى است.
اعمال تمام دستگاههاى بدن كم و بيش شباهت به يكديگر دارند به جز
«مغز» كه وضع آن استثنايى است آنها همه مربوط به جنبههاى داخلى است در حالى كه پديدههاى روحى جنبه خارجى دارند و ما را از وضع بيرون وجود ما آگاه مىكنند.
براى توضيح اين سخن بايد به چند نكته توجه كرد:
نخست اينكه: آيا جهانى بيرون از وجود ما هست يا نه؟
مسلماً چنين جهانى وجود دارد، و ايده آليستها- كه وجود جهان خارج را انكار مىكنند و مىگويند: هر چه هست «مائيم» و «تصورات ما»، و جهان خارج درست همانند صحنههايى كه در خواب مىبينيم چيزى جز تصورات نيست- سخت در اشتباهند، و اشتباه آنها را در جاى خود اثبات كردهايم كه چگونه ايده آليستها در عمل رئاليست مىشوند و آنچه را در محيط كتابخانه خود مىانديشند در كوچه و خيابان و در محيط زندگى فراموش مىكنند!(1)
ديگر اينكه: آياما از وجود جهان بيرون آگاه هستيم يا نه؟ قطعا پاسخ اين سؤال نيز مثبت است زيرا ما آگاهى زيادى از جهان بيرون خود داريم، و از موجوداتى كه در اطراف ما يا نقاط دور دست است اطلاعات فراوانى در اختيار ما هست.
اكنون اين سؤال پيش مىآيد آيا جهان خارج به درون وجود ما مىآيد؟ مسلماً نه، بلكه نقشه آن پيش ما است كه با استفاده از خاصيت «واقع نمايى» به جهان بيرون وجود خود پى مىبريم.
اين واقع نمايى نمىتواند تنها خواص فيزيكوشيمايى مغز باشد زيرا اين خواص زائيده تأثرات ما از جهان بيرون است و به اصطلاح معلول آنها
1) به كتاب« فيلسوف نماها» از نگارنده مراجعه شود.
است درست همانند تأثيرهايى كه غذا روى معده مامى گذارد آيا تأثير غذا روى معده و فعل و انفعال فيزيكى و شيميايى آن سبب مىشود كه معده از غذاها آگاهى داشته باشد، پس چطور مغز ما مىتواند از دنياى بيرون خود باخبر گردد؟
به تعبير ديگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عينى يك نوع احاطه بر آنها لازم است و اين احاطه كار سلولهاى مغزى نيست. سلولهاى مغزى تنها از خارج متأثر مىشوند، و اين تأثر، همانند تأثر ساير دستگاههاى بدن از خارج است، اما احاطه و آگاهى بر وضع خارج چيز ديگرى است، اين موضوع را ما به خوبى درك مىكنيم.
اگر تأثر از خارج دليلى بر آگاهى ما از خارج بود لازم بود ما با معده و زبان خود نيز بفهميم در حالى كه چنين نيست، خلاصه وضع استثنايى اداركات ما دليل بر آن است كه حقيقت ديگرى درآن نهفته است (دقت كنيد).
دليل ديگرى كه براى استقلال روح مىتوان ذكر كرد، مسئله وحدت شخصيت در طول عمر آدمى است.
توضيح اينكه: ما در هر چيز شك و ترديد داشته باشيم در اين موضوع ترديدى نداريم كه «وجود داريم».
«من هستم» و در هستى خودم ترديد ندارم، و علم من به وجود خودم به اصطلاح علم حضورى است نه «حصولى» يعنى من پيش خودم حاضرم و از خودم جدا نيستم.
بنابراين آگاهى من به وجود خودم به اين صورت نيست كه عكسى از وجود من در ذهنم ترسيم شده باشد بلكه از اين راه كه خود من از خودم جدا نيستم.
به عبارت ديگر: آگاهى ما از موجودات خارجى، مثلًا از اينكه اين كتاب پيش روى ما است و خطوط و نقوشى دارد از اين راه است كه نقشهاى از آنها در ذهن ما ترسيم مىگردد و از اين طريق احاطه به وضع خارج پيدا مىكنيم.
اين نوع علم را در فلسفه «علم حصولى» يا ارتسامى مىنامند.
اما آگاهى ما از وجود خودمان چنين نيست زيرا همان طور كه گفتيم اين آگاهى از طريق نقشه و تصوير ذهنى نمىباشد؛ بلكه زائيده اين است كه ما خودمان پيش خودمان حاضريم.
اين نوع علم را علم حضورى مىنامند.
به هر حال، آگاهى ما از خودمان روشنترين معلومات ما است و احتياج و نيازى ابداً به استدلال ندارد، و استدلال معروفى كه دكارت فيلسوف معروف فرانسوى براى وجود خودش كرده كه: «من فكر مىكنم پس هستم» استدلال زايد و نادرستى به نظر مىرسد، زيرا پيش از آنكه اثبات كند، دوبار اعتراف به وجود خودش كرده (يكبار آنجا كه مىگويد «من» و بار ديگر آنجا كه مىگويد «مىكنم») ... اين از يكسو.
از سوى ديگر اين «من از آغاز تا پايان عمر يك واحد بيشتر نيست «من امروز» همان «من ديروز» همان «من بيست سال قبل» مىباشد. من از كودكى تاكنون يك نفر بيشتر نبودم من همان شخصى هستم كه بودهام و تا آخر عمر نيز همين شخصم، نه شخص ديگر، البته درس خواندم، با
سواد شدهام، تكامل يافتهام و باز هم خواهم يافت، ولى يك آدم ديگر نشدهام، و به همين دليل همه مردم از آغاز تا پايان عمر مرا يك آدم مىشناسند، يك نام دارم، يك شناسنامه دارم و ...
. اكنون بنشينيم و حساب كنيم و ببينيم اين موجود واحدى كه سراسر عمر ما را پوشانده چيست؟ آيا ذرات و سلولهاى بدن ما و يا مجموعه سلولهاى مغزى و فعل و انفعالات آن است؟ اينها كه در طول عمر ما بارها عوض مىشوند و تقريباً در هفت سال يكبار تمام سلولها تعويض مىگردند، زيرا مىدانيم در هر شبانه روز ميليونها سلول در بدن ما مىميرد و ميليونها سلول تازه جانشين آن مىشود، همانند ساختمانى كه تدريجاً آجرهاى آن را بيرون آورند، و آجرهاى تازهاى به جاى آن كار بگذارند، اين ساختمان بعد از مدتى به كلى عوض مىشود اگر چه مردم سطحى متوجه نشوند و يا همانند استخر بزرگى كه از يك طرف آهسته آهسته آب وارد آن مىشود، و از طرف ديگر خارج مىگردد، بديهى است بعد از مدتى تمام آب استخر عوض مىشود اگر چه افراد ظاهربين توجه نداشته باشند و آن را به همان حال ثابت ببينند.
به طور كلى هر موجودى كه دريافت غذا مىكند و از سوى ديگر مصرف غذا دارد، تدريجاً «نوسازى» و «تعويض» خواهد شد.
بنابراين يك آدم هفتاد ساله احتمالًا ده بار تمام اجزاى بدن او عوض شده است. بنابراين اگر همانند ماديها، انسان را همانند جسم و دشتگاههاى مغزى و عصبى و خواص فيزيكوشيميايى آن بدانيم بايد اين «من» در مدت هفتاد سال ده بار عوض شده باشد و همان شخص سابق نباشد، در حالى كه هيچ وجدانى اين سخن را نخواهد پذيرفت.
از اينجا روشن مىشود كه غير از اجزاى مادى، يك حقيقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود دارد كه همانند اجزاى مادى تعويض نمىشود و اساس وجود ما را همان تشكيل مىدهد و عامل وحدت شخصيت ما همان است.
بعضى تصور مىكنند سلولهاى مغزى عوض نمىشوند و مىگويند: در كتابهاى فيزيولوژى خواندهايم كه تعداد سلولهاى مغزى از آغاز تا آخر عمر يكسان است، و هرگز كم و زياد نمىشوند بلكه فقط بزرگ مىشوند، اما توليد مثل نمىكنند و به همين جهت اگر ضايعهاى براى آنها پيش بيايد قابل ترميم نيستند، بنابراين ما يك واحد ثابت در مجموع بدن داريم كه همان سلولهاى مغزى است.
اما اين اشتباه بزرگى است، زيراآنها كه اين سخن را مىگويند دو مسئله را با يكديگر اشتباه كردهاند آنچه در علم امروز ثابت شده اين است كه سلولهاى مغزى از آغاز تا پايان عمراز نظر تعداد ثابت است، و كم و زياد نمىشود، نه اينكه ذرات تشكل دهنده اين سلولها تعويض نمىگردند، زيرا همان طور كه گفتيم سلولهاى بدن دائماً غذا دريافت مىكنند و نيز تدريجاً استهلاك مىيابند و ذرات كهنه را از دست مىدهند، درست همانند كسى هستند كه دائماً از يك طرف دريافت و از طرف ديگر پرداخت دارد، مسلماً سرمايه چنين كسى تدريجاً عوض خواهد شد اگر چه مقدار آن عوض نشود مانند همان استخر آبى كه از يك سو آب به آن مىريزد و از سوى ديگر آب از آن خارج مىشود، پس از مدتى
محتويات آن به كلى تعويض مىگردد، اگر چه مقدار آن ثابت مانده است.
اتفاقاً در كتابهاى فيزيولوژى نيز به اين مسئله اشاره شده است به عنوان نمونه به كتاب هورمونها، صفحه 11، و كتاب فيزيولوژى حيوانى تأليف دكتر محمود بهزاد و همكاران، صفحه 32 مراجعه شود.
بنابراين سلولهاى مغزى نيز ثابت نيستند و همانند ساير سلولها عوض مىشوند.
بعضى از مادىها براى حل اين مشكل بزرگ يعنى مسأله «وحدت شخصيت» به دست و پا افتادهاند.
گاهى مىگويند: «من مجموعه تصورات مختلف و پى در پى است كه در ذهن وجود مىيابد، بنابراين اتصال وارتباط دائمى اين ادراكات، سلسله واحد زنجير مانندى را تشكيل مىدهد كه معرف وحدت شخصيت ما در طول عمر است.
دكتر ارانى مىگويد: «در موجودات زنده سالم مفهوم خود منظما و به طور متوالى در زمانهاى متوالى وجود دارد، و فقط به وسيله خواب قطع مىشود. اختلال در «خود» ممكن است به واسطه مواد بيهوش كننده و مسكرات به ظهور برسد».(1)
ولى لازمه اين سخن بريده شدن من و عوض گشتن و عدم وحدت شخصيت است، زيرا اين «من» كه آقاى ارانى درست كرده همانند
1) پسيكولوژى، صفحه 104.
پارچههاى يك كارخانه پارچه بافى كه دائماً عوض مىشود ولى با يكديگر اتصال دارد.
به همين جهت عدهاى از آنها مجبور شدهاند بگويند: من جنبه نسبى دارد و هر كس از جهتى خودش است و از جهتى غير خودش چنانكه نامبرده در همان كتاب مىگويد:
«من در عين اينكه خودم هستم خودم نيستم، من همان خود و ثابت هستم، ولى متغير مىباشم، بهترين مثال براى فهميدن اين قضيه تشبيه به رودخانه است، رودخانه جارى است و هر لحظه آن با لحظه گذشته اختلاف دارد و در عين حال همان رودخانه است.»(1)
اما اين سخن عجيبى است، زيرا معنى آن چنين است كه من همان آدم چند سال قبل نيستم و حقيقاً عوض شدهام ولى خيال مىكنم همانم! ... و اين برخلاف وجدان هر كس است!
از اين گذشته «من» مجموعه تصورات نيستم، تصورات كار «من» است نه «من»، پس اين «من» كيست كه مبدأ تصورات است؟
آنها پاسخ قانع كنندهاى براى اين سؤال ندارد، و نمىتوانند موجود ثابتى را در طول عمر به ما نشان دهند كه پايه وحدت شخصيت ما باشد.
بحث در اين بود كه آيا روح انسان يك حقيقت ثابت و مافوق طبيعى است يا يك خاصيت وابسته به بدن و دائماً در حال تغيير.
1) سايكولوژى، صفحه 106.
آيا همانطور كه دهان ترشح بزاق، و كبد ترشح صفرا مىكند، مغز هم فعاليت فكرى دارد و با خاموش شدن مغز روح هم نابود مىگردد؟ و يا مانند سفينههاى فضاپيماست كه هنگامى كه موشكهاى چند مرحلهاى آنها را به پرواز درآورند، اين موشكها يكى پس از ديگرى از سفينه جدا مىشوند و آن سفينه با دريافت سرعت لازم به پرواز و پيشروى خود همچنان ادامه خواهد داد، روح آدمى هم پس از جدا شدن از بدن در جهان ارواح مىماند و به پيشروى خود ادامه مىدهد.
تاكنون دلايلى براى اثبات نظريه استقلال روح ذكر كردهايم و اكنون به سراغ دليل ديگرى مىرويم:
فرض كنيد در كنار درياى زيبايى نشستهايم، چند قايق كوچك و يك كشتى عظيم روى امواج آب در حركتند، آفتاب را مىبينيم كه از يك سو غروب مىكند و ماه را مىبينيم كه از سوى ديگر در حال طلوع كردن است.
مرغهاى زيباى دريايى دائماً روى آب مىنشينند و بر مىخيزند و در يك سمت ما كوه عظيمى سر به آسمان كشيده است.
اكنون ما لحظاتى چشم خود را مىبنديم و آنچه را ديدهايم در ذهن خود مجسم مىنماييم: كوه با همان عظمت، دريا با همان وسعت، و كشتى عظيم با همان بزرگى كه دارد در ذهن ما مجسم مىشوند و همانند تابلوى فوق العاده بزرگى در برابر روح ما يا در درون روح ما وجود دارند.
حالا اين سؤال پيش مىآيد كه جاى اين نقشه بزرگ كجا است؟
آيا سلولهاى فوق العاده كوچك مغزى مىتواند چنين نقشه عظيمى را در خود بپذيرد؟
مسلماً نه، بنابراين بايد ما داراى بخش ديگرى از وجود
باشيم كه مافوق اين ماده جسمانى است و آنقدر وسيع است كه تمام اين نقشهها را در خود جاى مىدهد.
آيا نقشه يك عمارت پانصدمترى را مىتوان روى زمين صدمترى پياده كرد؟
آيا يك سالن ورزشى ده هزار مترى را مىتوان روى يك زمين يك مترى بنا نمود؟
مسلماً پاسخ اين گونه سؤالات همه منفى است، چون يك موجود بزرگتر با حفظ بزرگى خود هرگز منطبق بر موجود كوچكى نمىشود، لازمه انطباق اين است كه يا مساوى آن باشد يا كوچكتر از آن كه بتواند روى آن پياده شود.
با اين حال چگونه ما مىتوانيم نقشههاى ذهنى فوق العاده بزرگى را در سلولهاى كوچك مغزى خود جاى دهيم؟!
ما مىتوانيم كره زمين را با همان كمربند چهل ميليون مترىاش در ذهن خود ترسيم كنيم و نيز مىتوانيم كره خورشيد را كه يك ميليون و دويست هزار مرتبه از كره زمين بزرگتر است و همچنين كهكشانهايى را كه ميليونها بار از خورشيد ما وسيعترند همه را در فكر خود مجسم كنيم، اين نقشهها اگر بخواهند در سلولهاى كوچك مغزى ما پياده شوند طبق قانون عدم انطباق بزرگ بر كوچك امكانپذير نيست، پس بايد به وجودى مافوق اين جسم اعتراف كنيم كه مركز پذيرش اين نقشههاى بزرگ مىباشد و جنبه مادى ندارد.
ممكن است گفته شود، نقشههاى ذهنى ما، همانند «ميكروفيلمها» و يا «نقشههاى جغرافيايى» است كه در كنار آن يك عدد كسرى نوشته شده مانند 1100000 و يا 1100000000 كه مقياس كوچك شدن آن را نشان مىدهد و به ما مىفهماند كه بايد اين نقشه را به همان نسبت بزرگ كنيم تا نقشه واقعى به دست آيد، و نيز بسيار ديدهايم عكسى از كشتى غول پيكرى گرفته شده كه نمىتواند به تنهايى عظمت آن كشتى را نشان بدهد، و لذا قبل از گرفتن عكس براى نشان دادن عظمت آن انسانى را در عرشه كشتى قرار مىدهند و عكس آن دو را با هم مىگيرند تا با مقايسه آن دو عظمت كشتى روشن شود.
نقشههاى ذهنى ما نيز تصويرهاى بسيار كوچكى هستند كه با مقياسهاى معينى كوچك شدهاند به هنگامى كه به همان نسبت آنها را بزرگ كنيم نقشه واقعى به دست مىآيد، و مسلماً اين نقشههاى كوچك مىتواند به نوعى در سلولهاى مغزى ما جاى گيرد (دقت كنيد).
پاسخ
مسئله مهم اينجاست كه ميكروفيلمها را معمولًا بوسيله پروژكتورها بزرگ مىكنند و روى پردهاى منعكس مىنمايند و در نقشههاى جغرافيايى عددى كه زير آن نوشته شده است به ما كمك مىكند كه نقشه را در آن عدد ضرب كنيم و نقشه بزرگ واقعى را در ذهن خود منعكس نمائيم. حالا اين
سؤال پيش مىآيد كه آن پرده بزرگى كه ميكروفيلمهاى ذهنى ما روى آن به صورت عظيم منعكس مىگردد كجاست؟ آيا اين پرده بزرگ همان سلولهاى مغزى هستند؟ قطعاً، نه. و آن نقشه جغرافيايى كوچك را كه ما در عدد بزرگ ضرب مىكنيم و تبديل به نقشه عظيمى مىنمائيم، مسلماً محلى لازم دارد، آيا مىتواند سلولهاى كوچك مغزى باشد.
به عبارت روشنتر: در مثال ميكروفيلم و نقشه جغرافيائى آنچه در خارج وجود دارد، همان فيلمها و نقشههاى بسيار كوچك هستند ولى در نقشههاى ذهنى ما چنين نيست، اين نقشهها درست به اندازه وجود خارجى آنها مىباشند و قطعاً محلى لازم دارند به اندازه خودشان اينها از هر تابلو نقاشى رنگينتر و زنده ترند چگونه نياز به محلى ندارند و مىدانيم سلولهاى مغزى كوچكتر از آن است كه بتواند آنها را با آن عظمت منعكس سازد.
كوتاه سخن اينكه: ما اين نقشههاى ذهنى را با همان بزرگى كه در خارج دارند تصور مىكنيم و اين تصوير و تصور عظيم نمىتواند در سلول كوچكى منعكس گردد، بنابراين نيازمند محلى غير از آن است و از اينجا به وجود حقيقتى مافوق اين سلولها پى مىبريم كه مافوق جهان ماده است.
دليل ديگرى كه مىتواند ما را به استقلال روح و مادى نبودن آن رهنمون گردد اين است كه: در پديدههاى روحى، خواص و كيفيتهائى مىبينيم كه با خواص و كيفيتهاى موجودات مادى هيچ گونه شباهت ندارد.
زيرا: موجودات مادى «زمان» مىخواهند و جنبه تدريجى دارند.
ديگر اينكه: با گذشت زمان، فرسوده مىشوند.
از سوى سوم: قابل تجزيه به اجزاء متعددى هستند.
ولى پديدههاى ذهنى داراى اين خواص و آثار نيستند، ما مىتوانيم جهانى همانند جهان فعلى در ذهن خود ترسيم كنيم بدون اينكه احتياج به گذشت زمان و جنبههاى تدريجى داشته باشد.
از اين گذشته عكسهايى كه مثلًا از زمان كودكى در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه كهنه مىشود و نه فرسوده، و همان شكل خود را حفظ كرده است. ممكن است مغز انسان فرسوده شود ولى با فرسوده شدن مغز، خانهاى كه نقشهاش از بيست سال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمىگردد، و از يك نوع ثبات كه خاصيت جهان ماوراى ماده است برخوردار است.
روح ما نسبت به نقشها و عكسها خلاقيت عجيبى دارد، و در يك «آن» مىتوانيم بدون هيچ مقدمهاى هر گونه نقشى را در ذهن ترسيم كنيم، كرات آسمانى، كهكشانها و يا موجودات زمينى، درياها و كوهها و مانند آن، اين خاصيت يك موجود مادى نيست بلكه نشانه يك موجود مافوق مادى است.
بعلاوه ما مىدانيم مثلًا 2 به اضافه 2 مساوى با 4، شكى نيست كه طرفين اين معادله را مىتوانيم تجزيه كنيم، يعنى عدد 2 يا 4 را تجزيه نمائيم، ولى اين برابرى را هرگز نمىتوانيم تجزيه كنيم و بگوئيم «برابرى» دو نيم دارد و هر نيمى غير از نيم ديگر است، اين موضوع ممكن نيست، برابرى يك مفهوم غير قابل تجزيه است، يا وجود دارد و يا وجود ندارد و هرگز نمىتوان آن را دو نيم كرد.
بنابراين اين گونه مفاهيم ذهنى قابل تجزيه نيستند و به همين دليل
نمىتوانند مادى باشند، زيرا اگر مادى بودند قابل تجزيه بودند، و باز به همين دليل روح ما كه مركز چنين مفاهيم غير مادى است نمىتواند مادى بوده باشد بنابراين مافوق ماده است (دقت كنيد).
تاكنون از طريق چهار استدلال عقلى و منطقى، استقلال روح را اثبات كردهايم و ثابت نموديم كه روح نمىتواند طبق گفته ماديها خاصيت فيزيكى يا شيميايى سلولهاى مغزى بوده باشد بلكه حتماً بايد موجودى مافوق ماده جسمانى باشد.
اكنون به سراغ دلايل تجربى مىرويم تا به كمك آنها «استقلال» و «مادى نبودن» روح را نيز اثبات كنيم.
فلاسفه و دانشمندان روحى امروز، روح را در سر حد مسائل تجربى در آورده و براى آنها كه پذيرش استدلالات عقلى برايشان مشكل است صورت حسى و تجربى به اين مسئله دادهاند، تا آنجا كه جمعى از دير باورترين دانشمندان علوم طبيعى در برابر اين دلائل تجربى تسليم شده و به وجود روح به عنوان يك موجود مافوق ماده اعتراف كردهاند.
دلايل تجربى را مىتوان در چند قسمت بطور فشرده بيان كرد:
1- اسپرى تيسم و ارتباطى با ارواح.
2- خوابهاى مغناطيسى.
3- خوابهاى عادى و رؤياها.
4- كارهاى خارق العاده مرتاضان.
5- تله پاتى و انتقال فكر از راه دور.
اكنون هر يك از اين راههاى پنجگانه را بطور فشرده مورد بررسى قرار مىدهيم.
موضوع ارتباط با ارواح و گفتگو با آنها، امروز به صورت يك علم درآمده و جمعيت هايى به اين نام در نقاط مختلف جهان تشكيل شده است، و به گفته دانشمند معروف مصرى فريد وجدى (در جلد چهارم از دائرة المعارف خود در ماده روح) در حدود سيصد مجله و روزنامه از طرف «جمعيتهاى روحيون» در سراسر جهان انتشار مىيابد و جمعى از بزرگترين دانشمندان علوم مختلف در اين جلسات شركت داشته و دارند.
در آمريكا، انگلستان، فرانسه و آلمان و بسيارى از كشورهاى ديگر كراراً جلساتى به منظور رسيدگى به اين موضوع تشكيل شده و افراد سرشناسى از شخصيتهاى مختلف در آن شركت جستهاند، و در حضور آنها ارتباط با ارواح برقرار شده و كارهاى خارق العادهاى انجام گرفته است.
از جمله در كتاب اصول روانكاوى فرويد صفحه 32، چنين مىخوانيم: يك هيئت 33 نفرى از اساتيد دانشگاههاى انگلستان و قضات و مانند آنها براى رسيدگى به اين كار تشكيل شد، آنها يك سال و نيم روى اين مسئله بررسى كردند كه آيا ارتباط با ارواح يك واقعيت است و يا يك خرافه و نيرنگ؟
اما پس از تحقيق، رأى خود را دائر به صحت اين موضوع به
«انجمن زبان شناسان انگلستان» كه از طرف آنها اين مأموريت را داشتند تقديم كردند.
در كتابهاى عالم پس از مرگ (تأليف لئون دنى) و روانكاوى فرويد و كتاب على ابطال المذهب المادى مسائل حيرت آورى كه در اين جلسات ديده شده بطور مشروح آمده است.
از جمله:
1- سخن گفتن به غير زبان مادرى (يعنى شخصى را كه در خواب مغناطيسى فرو مىبرند و با ارواح تماس مىگيرند، مىتواند احياناً با زبانى كه هيچ گونه آشنايى تا آن روز با آن نداشته، سخن بگويد!).
2- حل مسائل پيچيده رياضى، بوسيله كسانى كه هيچ گونه آمادگى براى حل اين مسائل نداشتهاند در خواب مغناطيسى.
3- نوشتن مطالبى روى الواحى كه داخل صندوقى قرار داده بودند و درب آن را بسته و مهر و موم كردهاند!
4- برداشتن اجسامى از روى زمين بوسيله ارواح بدون اينكه كسى دست به آنها بزند!
5- ظاهر شدن ارواح به صورت اشباحى در اين جلسات.
همانطور كه گفتيم اينها مسائلى است كه به وسيله دانشمندان بزرگى مشاهده شده و به صحت آن اعتراف كردهاند و در كتابها و مجلات گوناگون ثبت شده است.
آيا با توجه به اين مشاهدات حسى مىتوان گفت روح، همان خواص فيزيكى و شيميايى سلولهاى مغزى است؟
آنها به يكى از سه جواب دست مىزنند.
1- گاهى مىگويند: اينگونه امور ممكن است از طريق شعبده بازى و تردستى و استفاده از وسائل الكتريكى بوده باشد و يا توطئهها و تبانيهائى از قبل در كار بوده است.
2- ممكن است اينگونه پديدهها وجود واقعى نداشته باشد و از تلقينهاى پى در پى و مكرر بوسيله افراد ورزيده سرچشمه بگيرد.
3- اين احتمال نيز هست كه قسمتى از اين پديدهها اثر وجدان ناآگاه باشد، به اين معنى كه يك سلسله از مسائل در وجدان ناآگاه شخص قرار دارد و خود او از آن غافل است و به هنگام خواب مغناطيسى، پرده از روى آن برداشته مىشود، و افرادى كه از وجود اين وجدان ناآگاه خبر ندارند تصور مىكنند با مسئله خارق العادهاى برخورد كردهاند.
ولى دانشمندان روحى (اسپريتها) تمام اين راهها را بستهاند و براى اينكه هرگونه احتمال تبانى، و شعبده بازى، و استفاده از وسائل مختلف الكتريكى، از بين برود و جاى كمترين ابهام و ايرادى باقى نماند دست به اقداماتى زدهاند از جمله اينكه:
اولًا گاهى «مديومها»(1)را از ميان بچههاى دو ساله يا كمتر انتخاب مىكنند و پيام ارواح را بوسيله آنها مىشنوند و يا اگر بزرگسالند آنها را در قفس مخصوصى قرار داده و حتى دست و چشم آنها را مىبندند تا هيچ
1) مديوم به كسى مىگويند كه به واسطه او با ارواح ارتباط پيدا مىكنند، و او را در خواب مغناطيسى فرو مىبرند.
گونه استفادهاى از وسائل خاصى براى آنها ممكن نشود.
ثانياً شركت كنندگان در اين جلسات همانطور كه گفتيم گاهى از ميان دانشمندان بزرگ انتخاب مىشوند، بديهى است احتمال تلقين پذيرى در مثل چنين اشخاصى، آن هم بطور دسته جمعى، عادتاً ممكن نيست.
از طرفى گاهى بعضى از حيوانات را در آن جلسات شركت مىدهند، تا عكس العمل صحنههاى وحشت زا را در آنها بررسى كنند و اتفاقاً نتيجه مثبت است، يعنى آنها با ديدن چنان صحنه هائى آماده فرار مىشوند و يا فرار مىكنند و شك نيست كه مسئله تلقين در مورد آنها قابل قبول نيست.
ثالثاً واسطهها و مديومها گاهى به هنگام خواب مغناطيسى مسائلى را اظهار مىدارند كه در گذشته به هيچ وجه به گوش آنها نخورده و احتمال رسوب در وجدان ناآگاه آنها نيست. (به كتابهايى كه قبلًا نام برديم مراجعه شود).
در اينجا لازم است براى روشن ساختن جوانب اين بحث، چند موضوع را يادآورى كنيم:
1- مسئله ارتباط با ارواح گرچه همانطور كه گفتيم از نظر محققان اين فن، و جمعى از دانشمندان ديگر، يك موضوع قطعى و مسلم است و ما در كتاب «عود ارواح نام جمع كثيرى از محققانى كه به اين موضوع صريحاً اعتراف كردهاند آوردهايم، ولى اين موضوع به آن معنى نيست كه ما ادعاهاى بى اساس جمعى «شياد» و يا «ساده لوح» را كه مدعى ارتباط با ارواحند بپذيريم.
زيرا متأسفانه از مسئله ارتباط با ارواح، سوء استفاده
فراوان شده است، و عده زيادى از سود جويان حرفهاى و يا ساده لوحان ابله، گاهى چنين ادعاهائى را مىكنند و خود را با همه ارواح در ارتباط مىدانند، و از اين رهگذر احياناً استفادههاى سرشار مىبرند، اينگونه افراد بدبختانه رنگ خرافى به اين مسئله علمى و تجربى در انظار بعضى از آگاهان زدهاند، و خيالبافىها و شياديهاى آنها سبب شده كه بعضى اصل موضوع را انكار كنند، در حالى كه حساب اينگونه افراد از دانشمندان و محققان اين بحث جدا است و گاهى از ميان دهها مدعى ارتباط با ارواح، يكى صادق نيست، بنابراين ما بايد كاملًا به هوش باشيم و اين بحث علمى را از سوء استفاده افراد شياد و يا خيالباف بركنار داريم، و فريب مدعيان دروغين را نخوريم، و اعمال نادرست آنها را به حساب اين بحث علمى نگذاريم.
مخصوصاً بازى خاصى كه ميان جمعى به نام ارتباط با ارواح بوسيله ميزگرد رائج شده و عدهاى بدون هيچ گونه آمادگى علمى يا عملى تنها با تهيه كردن يك ميز گرد با يك صفحه گردان، ادعا مىكنند كه كليد عالم ارواح را به دست آورده و با ارواح صغير و كبير ارتباط دارند، از روشنترين نمونههاى اينگونه ارتباطهاى قلابى و بى اساس است كه بايد از آن به شدت بر حذر بود (شرح اين مطلب را در كتاب عود ارواح آوردهايم).
2- آيا در منابع اسلامى، دليل بر امكان ارتباط با ارواح وجود دارد؟
پاسخ اين سؤال مثبت است، زيرا در تواريخ اسلامى مىخوانيم كه بعد از جنگ بدر پيامبر (ص) دستور داد كشتگان دشمن را در چاهى بريزند، سپس سر در چاه كرد و فرمود: «هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَكُمْ رَبُّكُمْ حَقّاً فَانّى قَدْ
وَجَدْتُ ما وَعَدَنى رَبّى حَقّاً؛ آيا شما آنچه را خداوند وعده كرده بود يافتيد ما كه وعده خدا را به حقيقت دريافتيم»
بعضى از حاضران گفتند: آيا با افراد بى جانى صحبت مىكنى كه به صورت جيفهاى در آمدهاند؟
پيامبر (ص) فرمود: «شما سخنان مرا بهتر از آنها نمىشنويد».(1)
و در نهج البلاغه مىخوانيم: على- عليه السلام- به هنگامى كه از جنگ «صفين» باز مىگشت در كنار قبرستانى كه پشت شهر كوفه قرار داشت ايستاد، و رو به قبرها كرده و با ساكنان آنها چنين سخن گفت:
«اى صاحبان خانههاى وحشتناك و قبرهاى تاريك! ... شما پيشرو اين قافله بوديد و ما به دنبال شما مىآئيم، اما خانههاى شما به دست ديگران افتاد و همسران شما ازدواج كردند و اموال شما تقسيم شد! ... اينها خبرهائى است كه نزد ماست. نزد شما چه خبر؟ ... سپس رو به ياران خود كرده و فرمود: اگر به آنها اجازه سخن دهند به شما مىگويند كه بهترين زاد و توشهها تقوا ست».(2)
با توجه با اين مدارك و مانند آن روشن مىشود كه از نظر منابع اسلامى نيز، ارتباط با ارواح امر غير ممكنى نيست.
3- آيا ارواح همه چيز را مىدانند؟ و يا تمام آنچه را مىدانند مىتوانند بگويند؟
جواب اين سؤال مسلماً منفى است، زيرا روح پس از جدائى از اين
جهان اگر چه فعاليت وسيعترى مىيابد، ولى باز هر چه باشد معلوماتش محدود است، و چنان نيست كه از همه چيز آگاه باشد و به فرض محال كه به همه چيز آگاه باشد، معلوم نيست كه بتواند همه را بازگو كند و جمله «اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود» كه در عبارت نهج البلاغه بود گواه بر اين است كه آنها مجاز به ذكر همه چيز نيستند.
4- موضوع مهم ديگر اينكه گاهى مسئله امكان «ارتباط با ارواح با مسئله «عود ارواح و زندگى تكرارى، اشتباه مىشود، و بعضى چنين مىپندارند كه هر كس معتقد به ارتباط با ارواح است الزاماً بايد مسئله عود ارواح را نيز بپذيرد، يعنى معتقد باشد كه روح بعد از جدائى از بدن در جنين مادر ديگرى قرار مىگيرد، و مجدداً متولد مىشود، و اين كار ممكن است چندين بار تكرار گردد و يك روح چندين بار به اين جهان بيايد.
ولى اين عقيده كه همان عقيده به تناسخ است اشتباه محض است، زندگى تكرارى ممكن نيست، و روح بعد از جدايى از اين بدن در بدن ديگر قرار نخواهد گرفت.
ما دلايل زيادى بر باطل بودن اين عقيده در كتاب «عود ارواح بيان كردهايم، براى آگاهى از آن به كتاب مزبور مراجعه فرمائيد.
دانشمندان از قديم دريافته بودند كه نيروى مرموزى در بدن انسان وجود دارد كه بدون توسل به وسائل عادى مىتواند در افراد و يا اجسام ديگر اثر
بگذارد كه بعدها نام آن را «نيروى مغناطيس» و يا «مانيتيسم» كه همان «مغناطيس» است و گويا به هنگام ترجمه علوم اسلامى به زبان لاتينى به اين شكل تغيير صورت داده است ناميدند!
اين قوه مرموز (سياله مغناطيسى) شايد در همه افراد وجود داشته باشد، منتها در بعضى بسيار ضعيف است، در حالى كه در بعضى ديگر فوق العاده نيرومند مىباشد، كه بوسيله تمرين نيز مىتوان آن را پرورش داد و نيرومندتر كرد.
حتى درباره بعضى از حيوانات- از جمله مار- نقل مىكنند كه آنها بوسيله اين سياله مخصوص، دشمنان يا شكار خود را از حركت باز مىدارند، و اگر در مورد وجود اين نيرو در حيوانات ترديد كنيم در مورد انسان قابل ترديد نيست.
در آغاز وجود چنين نيروئى در مشرق زمين كشف شده بود، كلدانيها و مصريها و هنديها به آن پى برده بودند، اما چندان شكل عمومى نداشت تا اينكه يك پزشك اطريشى به نام «مسمر» در اواخر قرن 18 ميلادى (در سال 1775) آن را به عنوان يك كشف علمى مطرح كرد و گفت: در وجود انسان نيروى سيال مخصوصى وجود دارد كه مىتوان براى درمان بعضى از بيماران از آن استفاده كرد.
البته مطابق معمول كه هر كس كشف جديدى مىكند، مورد هجوم حملات افراد غير وارد و يا مطلعين حسود واقع مىگردد، در آن روز طوفانى از اعتراضات پيرامون «مسمر» به راه افتاد حتى بعضى او را ديوانه خواندند، البته بلند پروازيهاى مسمر نيز به اين حملات دامن زد و دستاويز به دست مخالفان داد.
او به ناچار از اطريش به فرانسه آمد و كار خود را ادامه داد، اما تا اينجا سخنى از خواب مغناطيسى د رميان نبود، تنها بحث از سياله مغناطيسى بود. تا اينكه «پويسگور» يكى از شاگردان مسمر به روش استاد آشنا شد و براى درمان بيماران از اين نيروى مرموز بدن خود استفاده مىكرد و به اصطلاح اين امواج مغناطيسى مخصوص را به بدن بيمار روانه مىساخت.
يك روز هنگامى كه مشغول درمان يك روستايى بود ناگهان با نهايت تعجب ديد او به خواب فرو رفت، او از اين جريان سخت متوحش و دستپاچه شد و خواست وى را بيدار كند، او را صدا زد برخيز! برخيز!.
در اين موقع با صحنه عجيبترى روبرو شد، بيمار در حالى كه هنوز در خواب بود از جا برخاست و شروع به راه رفتن كرد!
او با تعجب و وحشت گفت: بايست! ايستاد.
كم كم فهميد كه بيمار در حالى شبيه به خواب فرو رفته كه با خوابهاى معمولى فرق بسيار دارد، او در اين حال صداى خواب كننده را مىشنود و هر چه به او دستور داده شود انجام مىدهد.
بالاخره هر طور بود، او را بيدار و به حال عادى برگرداند و به اين ترتيب موضوع خواب مغناطيسى لااقل در آن محيط كشف شد و معلوم گرديد كه از طريق مانيتيسم (سياله مغناطيسى) مىتوان به هيپنوتيسم (خواب مغناطيسى) دست يافت.
با ادامه تحقيقات در اين زمينه آشكار شد كه نگاههاى طولانى به يك نقطه نيمه روشن، توأم با تلقينهاى پى درپى، به ضميمه استفاده از سياله مزبور، براى خواب كردن افرادى كه آمادگى دارند كافى است و با اين سه عامل مىتوان افراد را به خواب مغناطيسى فرو برد.
آزمايشها ادامه يافت، و هر زمان شگفتيهاى تازهاى از اين خواب آشكار گشت كه نشان مىداد اين خواب با خوابهاى طبيعى فرق بسيار دارد.
مسئله مهم اينجا بود كه «عامل (خواب كننده) مىتوانست جانشينى اراده و تصميم «معمول (خواب رونده) گردد، و معمول به تمام معنى تسليم اراده او شود، و هر دستورى به او بدهد بدون چون و چرا- جز در موارد استثنائى- انجام دهد.
از جمله:
1- عامل مىتواند با تلقينهاى پى درپى بدن او را بى حس كند بطورى كه كمترين احساس درد، نداشته باشد.
اين كار مخصوصاً امروز در پزشكى به جاى داروى بى هوشى مورد بهره بردارى است و هم اكنون در مجلات پزشكى بحثهاى فراوان پيرامون استفاده از خوابهاى مغناطيسى به جاى داروى بى هوشى مىشود، و در پارهاى از كشورها جنبه عملى به خود گرفته و جمعى معتقدند كه اثر آن از داروى بى هوشى بهتر و عوارض آن كمتر است.
2- عامل مىتواند به او تلقين كند كه مثلًا او يك فرمانده لشكر و يا يك زندانى زنجيرى است، و او بلافاصله در صورت اول قيافه يك فرمانده لشكر به خود مىگيرد، و با همان تن صدا و حركات مخصوص يك فرمانده لشكر سخن مىگويد، و در صورت دوم درست مانند يك اسير زندانى واكنش از خود نشان مىدهد!
نگارنده در شهرستان خرم آباد در يكى از مسافرتها شاهد و ناظر يكى از صحنههاى خواب مغناطيسى كه در منزل يكى از دوستان به پيشنهاد بعضى ديگر از دوستان انجام گرفت بودم.
خواب كننده كه مرد محترمى است پس از آنكه به «معمول» كه جوان مؤدبى بود دستور داد بطور طاق باز روى زمين دراز بكشد، با حركات مخصوص دست خود، كه در اصطلاح آنها پاس دادن ناميده مىشود، سياله مغناطيسى را به بدن او فرستاد، و با نگاه مداوم در چشم او و تلقينهاى مكرر كه «الان نزديك است به خواب بروى» و «به زودى به خواب خواهى رفت» يا مانند آن در حالى كه اتاق بصورت نيمه تاريك در آمده بود، و جمعى در حدود پانزده نفر از افراد فاضل ناظر اين صحنه بودند، معمول را خواب كرد.
سپس بوسيله تلقين، ارتباط او را از همه كس جز از خودش قطع نمود، بعد به او تلقين كرد كه بدنش مانند چوب خشك خواهد شد.
چيزى نگذشت كه چنين شد بطورى كه يك نفر پاى معمول، و يك نفر سر او را گرفت و از روى زمين بلند كردند و پشت پاى او را روى لبه بالاى پشتى يك صندلى و گردن او را روى لبه بالاى صندلى ديگر كه در فاصلهاى از هم قرار داشتند گذاردند، منتهابراى اينكه گردن و پاى او روى لبههاى صندلى ناراحت نشود زير هر كدام عبائى از حاضران قرار دادند.
جالب اينكه معمول، همانند يك قطعه چوب خشك روى اين دو صندلى قرار گرفته بود و حتى هنگامى كه روى شكم او فشار مىآوردند كمر او درست مانند فنر حركت مىكرد بدون اينكه از روى صندلى به زمين بيفتد و يا كج شود.
سپس او را به روى زمين گذاردند و «عامل» با تلقيناتى بدن او را به حال عادى باز گرداند، بدون اينكه از خواب بيدار شود.
بار ديگر با تلقينهاى مكرر بدن او را بى حس كرد بطورى كه احساس
درد نكند در اين موقع سيگارى را آتش زد و آتش سيگار را روى دست او گذارد، اما او هيچ گونه عكس العملى از خود نشان نداد، تنها موقعى كه از خواب بيدارش نمود، اظهار مىداشت روى دست خودم كمى احساس سوزش مىكنم.
3- عامل گاهى به معمول دستور سخن گفتن به زبانهاى مختلف مىدهد حتى زبانهائى كه آشنائى با آن نداشته است!
4- گاهى عامل، خاطراتى را كه معمول براى هميشه فراموش كرده به ياد او مىآورد و او را به زندگانى گذشته خود مىفرستد، جالب اينكه در تمام اين حالات عكس العملهايى همانند حالات سنين گذشته از خود نشان مىدهد!
5- گاهى عامل به او دستور مىدهد كه به نقاط دور دستى مسافرت كند و مشاهدات خود را بازگو نمايد.(1)
اينها همه نشان مىدهد كه غير از سلولهاى مغزى ما و فعل و انفعالات آن، نيروى ديگرى در وجود ما است كه با نيروهاى مادى كه مىشناسيم فرق بسيار دارد و قدرت و فعاليت آن بالاتر از نيروهاى مادى است كه بوسيله علم و دانش امروز شناخته شده است، و پديدهها و آثارى از خود نشان مىدهد كه با آنچه در جهان ماده ديده و با آن آشنا هستيم متفاوت است.
مشاهدات متعددى كه افراد مورد اعتماد درباره تجريد روح يعنى جدايى موقت آن از بدن، و رفتن به نقاط مختلف نقل مىكنند به اندازهاى
1) مدارك ما در موضوعات بالا: دائرة المعارف فريد وجدى- عالم پس از مرگ- اسرار مرگ- التنويم المغناطيس، است.
است كه انسان مىتواند از مجموع آنها به وجود روح به عنوان يك واقعيت مستقل، و مافوق ماده از طريق تجربه، اطمينان پيدا كند كه به عنوان نمونه يكى از آنها ذيلًا نقل مىشود:
مرحوم «آقا شيخ هاشم قزوينى» از علما و اساتيد بزرگ حوزه علميه «مشهد» بود و جريانى كه ذيلًا نقل مىشود بسيارى از دوستان و شاگردانش از او شنيدهاند از جمله يكى از شاگردان آن مرحوم- كه از فضلاى حوزه علميه قم است- چنين نقل مىكرد: روزى خدمت مرحوم شيخ هاشم قزوينى رسيدم و از او خواهش كردم، جريانى را كه در زمينه تجريد روح و جدائى موقت آن از بدن براى ايشان واقع شده شخصاً توضيح دهند، او چنين گفت:
«مردى بود كه با اين علم آشنائى داشت، من نزد او رفته و از او خواستم كه روح مرا از بدن تجريد كند، او قبول كرد و هنگامى كه آماده اين موضوع شدم ناگاه ديدم بدنم به گوشهاى افتاد و خودم از آن جدا شدم!
من گفتم: بد نيست از اين آزادى استفاده كنم و سرى به روستاى خودمان كه در اطراف قزوين قرار داشت بزنم، ناگاه ديدم در نزديكى روستا هستم، در بيرون ده، مردى را ديدم كه به هنگام سحر، آب را از نهر دزديده و به سوى ملك خودش مىبرد، طولى نكشيد ديدم صاحب آب آمد و هنگامى كه از جريان مطلع گرديد عصبانى شد و با بيلى كه در دست داشت چنان بر سارق زد كه او بر زمين افتاد و جان داد.
من كاملًا ناظر اين جريان بودم ولى او مرا نمىديد، سرانجام قاتل فرار كرد و جسد مقتول روى زمين ماند، زنان ده كه براى بردن آب، كنار نهر آمده بودند از جريان قتل آگاه شدند، و وحشتزده اين خبر را به اهالى ده
رساندند، مردم ده دسته دسته به تماشا مىآمدند ولى از قاتل خبرى نبود و به همين جهت مضطرب و متحير بودن كه چه كنند، بالاخره بدن مقتول را براى دفن آماده ساختند.
من به خود آمدم كه راستى طلوع آفتاب نزديك است و من هنوز نماز نخواندهام ناگهان ديدم در بدنم هستم و شخصى كه روح مرا تجريد كرد به من گفت: حالت چطور است؟ من آنچه را ديده بودم براى او نقل كردم و تاريخ حادثه را دقيقاً ضبط نمودم.
دو ماه از اين جريان گذشت چند نفر از اهالى روستا به «مشهد» آمدند. هنگامى كه با من ملاقات كردند، من از حال مقتول جويا شدم و بدون اينكه سخنى از قتل او بگويم پرسيدم حالش چطور است؟
گفتند: متأسفانه دو ماه قبل او را كشتهاند و جسد او را در كنار نهر يافتهايم! اما قاتل او شناخته نشده است.
هفت سال از اين جريان گذشت، من به ده آمدم تا بستگان و دوستان را از نزديك ببينم، مردم دسته دسته به ملاقات من مىآمدند تا اينكه شخص قاتل به مجلس آمد، هنگامى كه مجلس خلوت شد او را به نزديك خود دعوت كردم و گفتم: راستى بگو ببينم قاتل فلانى چه كسى بوده است؟ او اظهار بى اطلاعى كرد گفتم: پس آن بيل را چه كسى بلند كرد و با آن فلانى را كشت؟
رنگ از صورتش پريد و فهميد كه من از اين موضوع باخبرم، ناچار شد جريان را براى من بازگو كند.
گفتم: من مىدانستم ولى مىخواستم به تو بگويم كه بايد بروى ديه او را به ورثه او بپردازى و يا از آنها بخواهى كه تو را حلال كنند».
از آنجا كه موضوع خواب مغناطيسى موضوع قابل انكارى نيست، طرفداران مادى بودن روح، مىگويند: ما اين پديده را قبول داريم ولى مسئله سادهاى است و دليل بر اين نيست كه روح چيزى غير از خواص فيزيكوشيميائى ماده مغزى است، زيرا اين خواب اثر تلقين به ضميمه خستگى به خاطر تكرار يك عمل است كه او را در خواب فرو مىبرد (حتى صداى يكنواخت قيچى سلمانى و يا صداى يكنواخت لكوموتيو، گاهى انسان را به خواب فرو مىبرد!) ولى در اين خواب انسان اراده خود را از دست مىدهد و حس تلقين پذيرى او جانشين آن مىگردد و سپس بر اثر تلقين، آثارى از وى آشكار مىشود.
اما بايد توجه داشت اگر خواب مغناطيسى منحصر به اين بود كه انسان در خواب فرو رود و بر اثر تلقين حركاتى انجام دهد، چنين تفسيرى براى آن قابل قبول بود. ولى سفر كردن روح به نقاط ديگر و سخن گفتن به زبانهايى كه با آن آشنا نيست و آگاهى از مسائلى كه از حدود معلومات او خارج است با اينگونه توجيهات و تفسيرها حل نخواهد شد، و بايد اعتراف كنيم كه در وجود انسان حقيقت ديگرى غير از آنچه علوم طبيعى و مادى به ما مىگويند نهفته است و آثار شگفت آورى كه با اصول و قوانين مادى سازگار نيست از خود نشان مىدهد.
مسأله خواب از دو جنبه همواره فكر دانشمندان را به خود مشغول داشته است.
1- خواب چيست؟ چرا انسان به خواب مىرود؟ اصولًا در حال خواب چه نوع تغييرات فيزيولوژيكى در انسان پيدا مىشود؟
2- صحنههايى را كه انسان در خواب مىبيند و رويا ناميده مىشود چيست و چگونه است؟
تا كنون به گفته بعضى از دانشمندان صدها نظريه درباره خواب و حقيقت رؤيا ابراز شده است، كه نشان مىدهد اين مسئله از دير زمان مورد مطالعه و بررسى دانشمندان بوده و آنچه ما در اينجا مىآوريم فشردهاى از مهمترين نظراتى است كه در اين بحث ابراز شده است.
نخست به اصل حقيقت خواب مىپردازيم تا ببينيم چه مىشود كه انسان به خواب مىرود؟
بعد بحث خود را درباره حقيقت «رؤيا» كه نقطه اصلى بحث ما است دنبال خواهيم كرد.
خواب يعنى تعطيل شدن قسمتى از فعاليتهاى مغزى انسان (فعاليتهاى خودآگاه)، بديهى است هيچ گاه تمام فعاليتهاى اين مركز فرماندهى بدن تعطيل نمىشود زيرا تعطيل عمومى آن مساوى است با مرگ!
به عقيده جمعى از دانشمندان خواب در تمام موجودات زنده هست، همه حيوانات و حتى گياهان مىخوابند، يعنى قسمتى از فعاليتهاى حياتى
آنها بطور متناوب با گذشت شب و روز تعطيل مىشود.(1)
و جالب اين است كه از امام صادق( ع) نقل شده كه فرمود:«\i كُلُّ حَىِّ يَنامُ ما خَلَا الله E؛ همه موجودات زنده، جز ذات خداوند، مىخوابند».
اما اينكه چطور مىشود مغز انسان قسمتى از فعاليتهاى خود را تعطيل مىكند و د رخواب فرو مىرود و فعاليتهاى جسمى به صورت كند و ملايم در مىآيد، و به زبان ساده چه مىشود كه انسان خوابش مىبرد؟ اين سؤالى است كه پاسخهاى فراوانى به آن داده شده است، و مهمترين آنها سه نظريه زير است:
1- نظريه عامل فيزيكى
2- نظريه عامل شيميايى
3- نظريه عامل عصبى
نخستين نظريه مىگويد:
خواب عامل فيزيكى دارد و علت اصلى آن انتقال خون از مغز به سوى قسمتهاى پائين بدن و پاهاست، هنگامى كه خون متوجه قسمتهاى پائين بدن شد و كمتر به مغز رسيد مغز قسمتى از فعاليت خود را تعطيل مىكند در اين موقع مىگوئيم به خواب رفته است.
طرفداران اين نظريه براى اثبات عقيده خود، از تختخوابهاى مخصوصى استفاده كردهاند- كه تختخواب ترازويى ناميده مىشود- شخصى كه مىخواهد به خواب فرو رود روى اين تختخوابها دراز مىكشد، تجربه نشان مىدهد كه قبل از خواب رفتن سر او سنگينتر است
1) آرى تنها وجودى كه خواب در ذات او راه ندارد، ذات پاك خداست همان طور كه قرآن مىگويد:«\i لا تَاخُذُهُ سِنُة وَ لا نَوْم E» هيچ گاه خواب سبك و سنگينى او را فرا نمىگيرد»- سوره بقره( 2)، آيه 255.
زيرا مقدار بيشترى خون را به سوى خود جلب كرده، اما هنگامى كه به خواب رفت طرف پاها سنگينتر مىشود و نشان مىدهد كه خون متوجه به آن سمت از بدن شده است.
اين نظريه گرچه ذاتاً قابل قبول است- چون متكى به آزمايش مىباشد- ولى به هيچ وجه نمىتواند عامل اصلى خواب را نشان دهد، زيرا جاى اين سؤال باقى مىماند كه بر اثر چه عاملى خون، مغز را رها كرده و متوجه به سوى پاها مىشود و به عبارت ديگر آنها نتيجه خواب را بيان كردهاند نه عامل اصلى پديد آمدن آن را.
طرفداران نظريه دوم (عامل شيميائى) مىگويند: به هنگام تلاش و كوشش، سمومى در بدن انسان جمع مىشود كه بخشى از مغز را از كار مىاندازد و هنگامى كه اين سموم در بدن انسان جذب شد از خواب بيدار مىشود.
ولى آنها نتوانستهاند اين مطلب را روشن سازند كه چرا انسان به خواب مىرود و يك مرتبه از خواب بيدار مىشود، در حالى كه مىدانيم مسموميت يك موضوع تدريجى است و زائل شدن آن هم تدريجى، بنابراين انسان بايد تدريجاً از حالت بيدارى به حالت نيمه خواب و خواب زدگى و سپس خواب كامل فرو رود و همچنين تدريجاً بيدار شود در حالى كه چنين نيست، و اين دو پديده غالبا در يك «آن» انجام مىگيرد، البته ممكن است انسان يك ساعت در بستر بماند تا به خواب فرو رود ولى لحظه فرو رفتن در خواب يك لحظه بيش نيست، همانطور كه بيدار شدن نيز در يك لحظه انجام مىگيرد، و اين با مسأله تدريجى بودن سازگار نمىباشد.
نظريه سوم مىگويد:
در مغز آدمى يك سيستم فعال وجود دارد كه مغز را به كار وا مىدارد، هنگامى كه اين سيستم فعال از كار افتاد انسان مىخوابد اين سيستم فعال عصبى كه حكم گاز اتومبيل را دارد بر اثر خستگى خاموش مىشود.
اما اين خستگى چيست؟ و چرا اين سيستم فعال عصبى از كار مىافتد؟
اينها سؤالاتى است كه پاسخ روشنى هنوز براى آن ندارند.
از آنچه گفته شد چنين نتيجه مىگيريم كه با تمام گفتگوها و بررسىهايى كه درباره حقيقت خواب شده است هنوز راز اصلى اين مسئله در پردهاى از ابهام باقى مانده است و ممكن است تحقيقات آينده دانشمندان پرده از روى آن بردارد.
از اصل مسأله خوابيدن مهمتر، «خواب ديدن و رؤيا» است. همان صحنههاى گوناگون زشت و زيبا، دلپذير و غمانگيز، وحشتناك و روح افزا كه انسان در خواب مىبيند.
هميشه انسان در اين فكر بوده كه راستى اين صحنه هائى كه در خواب مىبيند چيست و سرچشمه اصلى رؤيا كجاست؟
چه عامل مرموزى در كار است كه اين صحنهها را در ساعات خواب در برابر انسان مجسم مىسازد؟
درباره حقيقت رؤيا، تفسيرهاى زيادى شده است كه مىتوان آنها را به دو بخش تقسيم كرد:
1- تفسير مادى
2- تفسير روحى
ماديها مىگويند رؤيا چند علت مىتواند داشته باشد:
الف: ممكن است خواب ديدن و رؤيا نتيجه مستقيم كارهاى روزانه انسان باشد يعنى؛ آنچه را انسان در روزهاى گذشته انجام داده به هنگام خواب در مقابل فكر او مجسم گردد.
ب: ممكن است يك سلسله آرزوهاى برآورده نشده باعث ديدن خوابهايى شود، همان طور كه شخص تشنه، در خواب آب مىبيند و كسى كه در انتظار سفر كردهاى است خواب آمدن او از سفر را مىبيند (و از قديم گفتهاند: شتر در خواب بيند پنبه دانه! ...).
ج: ممكن است ترس از چيزى باعث شود كه انسان خواب آن را ببيند، زيرا مكرر تجربه شده كسانى كه در خانه تنها از دزد وحشت دارند شب خواب دزد مىبينند (ضرب المثل معروف «دور از شتر بخواب و خواب آشفته مبين» اشاره به همين حقيقت است).(1)
فرويديستها و پيروان مكتب فرويد يك نوع تفسير و تعبير مادى ديگرى براى خواب دارند؛ آنها طى مقدمات مشروحى اظهار مىدارند كه: خواب و رؤيا عبارت است از ارضاى تمايلات واپس زده و سركوفتهاى كه هميشه با تغيير و تبديلهائى براى فريب «من» به عرصه خودآگاه روى مىآورند.(2)
توضيح اينكه: بعد از قبول اين مسئله كه روان مشتمل بر دو بخش است.
«بخش آگاه (آنچه به تفكرات روزانه و معلومات ارادى و اختيارى
انسان ارتباط دارد).
«بخش ناآگاه (آنچه در ضمير باطن به صورت يك ميل ارضاء نشده، پنهان گرديده است.)
مىگويند: بسيار مىشود اميالى كه ما داريم و به عللى نتوانستهايم آنها را ارضا كنيم و در ضمير باطن ما جاى گرفتهاند، به هنگام خواب كه سيستم خودآگاه از كار مىافتد براى يك نوع اشباع تخيلى به مرحله خودآگاه روى مىآورد، گاهى بدون تغيير منعكس مىشوند (همانند عاشقى كه محبوب از دست رفته خود را در عالم خواب مشاهده مىكند) و گاهى تغيير شكل داده و به صورتهاى مناسبى منعكس مىشوند كه در اين صورت نياز به تعبير دارند.
بنابراين رؤياها هميشه مربوط به گذشته است و از آينده هرگز خبر نمىدهد، تنها مىتوانند وسيله خوبى براى خواندن «ضمير ناآگاه» باشند، و به همين جهت براى درمان بيماريهاى روحى كه متكى به كشف ضمير ناآگاه است بسيار مىشود كه از خوابهاى بيمار كمك مىگيرند.
بعضى از دانشمندان غذاشناس، ميان «خواب و رؤيا» و «نيازهاى غذائى بدن» رابطه قائل هستند و معتقدند كه مثلًا اگر انسان در خواب ببيند از دندانش «خون» مىچكد لابد ويتامين ث بدن او كم شده است!
و اما فلاسفه روحى، تفسير ديگرى براى خوابها دارند، آنها مىگويند: خواب و رؤيا بر چند قسم است.
1- خوابهاى مربوط به گذشته زندگى و اميال و آرزوها، كه بخش مهمى از خوابهاى انسان را تشكيل مىدهد.
2- خوابهاى پريشان و نامفهوم كه معلول فعاليت و نيروى توهم و خيال است (اگر چه ممكن است انگيزههاى روانى داشته باشد).
3- خوابهايى كه مربوط به آينده است و از آن گواهى مىدهد.
شك نيست كه خوابهاى مربوط به زندگى گذشته و جان گرفتن و تجسم صحنه هايى كه انسان در طول زندگى خود ديده است تعبير خاصى ندارند، همچنين خوابهاى پريشان و به اصطلاح اضغاث احلام كه نتيجه افكار پريشان، و همانند افكارى است كه انسان در حال تب و هذيان پيدا مىكند نيز تعبير خاصى نسبت به مسائل آينده زندگى نمىتواند داشته باشد، اگر چه روانشناسان و روانكاوان از آنها به عنوان دريچهاى براى دست يافتن به ضمير ناآگاه بشرى استفاده كرده و آنها را كليدى براى درمان بيماريهاى روانى مىدانند.
بنابراين تعبير خواب آنها براى كشف اسرار روان و پيدا كردن سرچشمه بيماريهاست، نه براى حوادث آينده زندگى.
و اما خوابهاى مربوط به آينده نيز داراى دو شعبه است، قسمتى خوابهاى صريح و روشن مىباشند كه به هيچ وجه تعبيرى نمىخواهند و گاهى بدون كمترين تفاوتى، با نهايت تعجب، در آينده دور يا نزديك تحقق مىپذيرد.
دوم، خوابهايى است كه در عين حكايت از حوادث آينده بر اثر عوامل خاص ذهنى و روحى تغيير شكل يافته و نيازمند به تعبير است.
براى هر يك از اين خوابها نمونههاى زيادى وجود دارد كه همه آنها را نمىتوان انكار كرد، نه تنها در منابع مذهبى و كتب تاريخى نمونه هائى از
آن ذكر شده بلكه در زندگى خصوصى خود ما يا كسانى كه مىشناسيم مكرر رخ داده است به اندازهاى كه هرگز نمىتوان همه را معلول تصادف دانست. در اينجا چند نمونه از خوابهايى را كه به طرز عجيبى پرده از روى حوادث آينده برداشته و از افراد كاملًا مورد اعتماد شنيدهايم يادآور مىشويم:
1- يكى از علماى معروف و كاملًا مورد وثوق همدان مرحوم آقا ميرزا عبدالنبى كه از علماى بزرگ تهران بود چنين نقل مىكرد:
«هنگامى كه در سامرا بودم هر سال مبلغى در حدود يكصد تومان از مازندران براى من فرستاده مىشد، و به اعتبار همين موضوع قبلًا كه نياز پيدا مىكردم قرضهائى مىنمودم و به هنگام وصول آن وجه، تمام بدهيهاى خود را ادا مىكردم. يكسال به من خبر دادند كه امسال وضع محصولات بسيار بد بوده و بنابراين وجهى فرستاده نمىشود، بسيار ناراحت شدم و با همين فكر ناراحت خوابيدم، ناگهان در خواب پيامبر اسلام (ص) را ديدم كه مرا صدا زد و فرمود:
فلانكس برخيز در آن دولاب را باز كن (اشاره به دولابى كرد) و يك صد تومان در آن هست بردار.
از خواب بيدار شدم چيزى نگذشت در خانه را زدند بعد از ظهر بود ديدم فرستاده مرحوم ميرزاى شيرازى مرجع بزرگ شيعيان است گفت: ميرزا شما را مىخواهد، من تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مىخواهد، رفتم ديدم در اطاق خود نشسته، من خواب خود را فراموش كرده بودم ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت: ميرزا عبدالنبى در آن دولاب را باز كن و يكصد تومان در آنجا هست بردار! بلافاصله داستان خواب به نظرم رسيد و از اين حادثه سخت تعجب كردم، خواستم چيزى بگويم، احساس كردم مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته
شود، وجه را برداشتم و بيرون آمدم.
2- دوستى كه مورد اعتماد است نقل مىكرد نويسنده كتاب «ريحانة الادب» مرحوم تبريزى فرزندى داشت، دست راست او ناراحت بود؛ (شايد رماتيسم شديد داشت) بطورى كه به زحمت مىتوانست قلم به دست بگيرد، بنا شد براى معالجه به آلمان برود.
او مىگويد: در كشتى كه بودم در خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است، تقويم را باز كردم و جريان را با قيد روز و ساعت نوشتم بعد از مدتى كه به ايران برگشتم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند، تعجب كردم و جريان خواب بكلى از خاطرم رفته بود بالاخره تدريجاً به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده، بلافاصله به ياد جريان خواب افتادم، تقويم را بيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته است.
3- در سالنامه دنيا، سال شانزدهم، از يكى از رجال معروف سابق نقل مىكند كه در نزديكى قزوين زمين باير وسيعى به قيمت نسبتاً زيادى خريدارى مىكند كه به زودى مورد ملامت دوستان قرار مىگيرد و همه آن را يك نوع اشتباه مىدانند زيرا هيچ اميدى براى تهيه آب براى آن زمين نبود. هر قدر كوشش مىكند و از مقنىهاى قديم و مهندسين جديد براى حفر چاه و رسيدن به آب استفاده مىنمايد نتيجهاى نمىگيرد، اين جريان او را بسيار پريشان كرده بود ولى از آنجا كه پشتكار عجيبى داشت، دست از كوشش بر نمىداشت، اما ناكاميهاى او در اين كوششها كم كم او را مأيوس مىكند تا اينكه شبى در خواب مىبيند كه در آن زمين مشغول گردش براى يافتن آب است ناگهان به نقطهاى مىرسد كه آب از آن مىجوشد، فرداى آن
روز به سراغ همان قطعه زمين مىرود و نقطهاى را كه در خواب ديده بود پيدا مىكند و دستور حفر آن را مىدهد، چيزى نمىگذرد كه آب فراوان از آن فوران مىنمايد.
4- نويسنده معروف اسلامى، سيد قطب، در تفسير «فى ظلال القرآن» ذيل آيات مربوط به سوره «يوسف» چنين مىنويسد: «اگر من تمام آنچه را درباره رؤيا گفتهاند انكار كنم، هيچ گاه نمىتوانم جريانى را كه براى خودم- هنگامى كه در آمريكا بودم- واقع شد انكار نمايم، در آنجا من در خواب ديدم كه خواهر زادهام خون چشمانش را فرا گرفته بود و قادر به ديدن نيست (خواهرزادهام با ساير اعضاى خانوادهام در مصر بودند). من از اين خواب متوحش شدم، فوراً نامهاى براى خانوادهام به مصر نوشتم و مخصوصاً از وضع چشم خواهرزادهام سؤال كردم چيزى نگذشت جواب نامه به دستم رسيد، نوشته بودند كه چشم او مبتلا به خون ريزى داخلى شده و قادر به ديدن نيست و هم اكنون مشغول معالجه است، قابل توجه اينكه خونريزى داخلى چشم او طورى بود كه در مشاهده معمولى قابل رؤيت نبود، و تنها با وسايل پزشكى ديدن آن ميسّر بود به هر حال از بينائى چشم محروم گشته بود، من حتى اين خونريزى درونى را در خواب به شكل آشكار ديدم».
خوابهاى كه پرده از روى اسرارى برداشته و حقايق مربوط به آينده و يا حقايق پنهانى مربوط به حال را كشف كرده بيش از آن است كه حتى افراد دير باور بتوانند انگشت انكار روى همه آنها بگذارند، و يا آنها را حمل بر تصادف كنند، با تحقيق از دوستان نزديك خود غالباً مىتوانيد به
نمونه هايى از اين خوابها دست يابيد.
اينگونه خوابها از طريق «تفسير مادى رؤيا» هرگز قابل تعبير نيستند، و تنها با تفسير فلاسفه روحى، و اعتقاد به استقلال روح مىتوان آنها را تفسير كرد، بنابراين از مجموع آنها به عنوان شاهدى براى استقلال روح مىتوان استفاده نمود.
راه چهارم و پنجم براى اثبات استقلال روح از طرق تجربى مسئله انتقال فكر مخصوصاً از راههاى دور است، و اين همان چيزى است كه امروز به عنوان «حس ششم از آن ياد مىشود.
به اين ترتيب كه دو نفر كه آمادگى كافى روحى دارند، پس از تمرينهاى لازم مىتوانند بدون آنكه با وسائل عادى با يكديگر حرف بزنند افكار يكديگر را از راه دور بخوانند.
اين كار نيز ممكن است در يك جلسه يا يك شهر و گاهى در دو شهر دور افتاده انجام پذيرد- و اصولًا كلمه تلهپاتى به معنى انتقال فكر از نقاط دور است-.
مكرر آزمايش شده كه پدران و مادران و بستگان نزديك و دوستان صميمى يك مرتبه و بدون عامل شناخته شدهاى در درون دل خود احساس تشويش و ناراحتى و اضطراب مىكنند بدون آنكه خودشان دليل آن را بدانند، چيزى نمىگذرد كه معلوم مىشود حادثه ناگوارى براى فرد مورد علاقه آنها رخ داده بوده است و گويا از همان راه دور با قلب خود استمداد مىكرده و دست به يك مخابره روانى زده است.
«فلاماريون» دانشمند معروف فلكى در كتاب «اسرار مرگ» نمونههاى زيادى از مردم گوناگون در نقاط مختلف جهان را در اين زمينه نقل مىكند- به فرض كه ما قسمتى از آنها را تصادفى و يا اشتباه و تخيل و يا سادگى بدانيم ولى آيا مىتوانيم همه آنها را انكار نمائيم؟
آيا مسئله انتقال فكر از طريق تفسيرهاى مادى براى روح قابل توجيه است؟ و اگر «فكر» را صرفاً يك پديده مادى بدانيم چگونه مىتواند بدون استفاده از وسائل مادى اين چنين نقل و انتقال پيدا كند و حتى مسئله زمان و مكان براى او مطرح نباشد؟
عمليات مرتاضان كه با نيروى اراده و بدون دست زدن به چيزى اجسامى را در هوا به حركت در مىآورند و يا از حركت باز مىدارند، اشياء فلزى را با نگاه كج مىكنند و يا مىشكنند (كه اخيراً در جرائد نمونههائى از آن ذكر شده بود كه يك جوان مرتاض چگونه در انگلستان در حضور خبرنگاران متعدد و در برابر چشم جمعيت زيادى از انگليسىهاى دير باور اشياء فلزى را كج مىكرد نه تنها در انگلستان در نقاط مختلف دنيا در برابر چشم هزاران نفر اين گونه كارها را انجام مىداد و خبرنگاريها به سراسر جهان مخابره كردند).
يا اينكه گاهى يك فرد مرتاض را براى يك يا چند هفته در تابوتى گذارده و در زير خاك دفن مىكنند و پس از بيرون آوردن و تنفس مصنوعى دادن تدريجاً به حالت زندگى قبلى باز مىگردد، چنانكه نمونه آن را در يكى از «مطبوعات» نوشته بودند كه مرتاضى به نام «هاريك لس در يكى از شهرهاى هند در برابر حاكم انگليسى به نام «كلوديوس وى دو» اين كار را
انجام داد.
به اين ترتيب كه او را در تابوتى گذارده و مهر و موم كرده و به خاك سپردند و قراولان شب و روز در كنار قبر پاسدارى مىكردند، و هزاران نفر از مريدان او در كنار قبر حاضر بودند و اين نمايش عجيب را مشاهده مىكردند، بعد از چندين روز او را بيرون آوردند، پوست بدن مرتاض چروك خورده و بدن ظاهراً خشك شده بود و آثارى از حيات در او ديده نمىشد، آهسته آهسته آب گرم بر او ريختند و تنفس مصنوعى به او دادند و به هوش آمد.
اگر ما روح را صرفاً از خواص فيزيكو شيميايى سلولهاى مغزى بدانيم اعمال شگفتانگيز و خارق العاده فوق را چگونه مىتوانيم تفسير نمائيم، خواص فيزيكوشيميائى سلولهاى مغزى چگونه قادر است جسمى را حركت دهد يا ميله فلزى را كج كند و يا اعمال حيرتانگيز ديگر شبيه آن انجام دهد؟
نتيجهگيرى
نتيجهاى كه مىتوانيم از مجموع بحثهاى مربوط به استقال روح، اعم از دلايل علمى و تجربى بگيريم اين است كه روح حقيقى است مافوق ماده و بنابراين خاصيت ماده كه مسأله فناپذيرى و كهنگى و فرسودگى است، در آن راه ندارد و به اين ترتيب مىتواند بعد از فناى بدن باقى بماند.
اثبات بقاى روح بعد از فناى بدن اگر چه با مسئله رستاخيز تفاوت دارد، ولى در هر حال گامى به سوى رستاخيز و جهان ابدى و عالم پس از مرگ محسوب مىشود و پاسخى خواهد بود به آنهايى كه مرگ را آخرين مرحله
وجود انسان و نقطه فنا و نابودى او مىدانند و معتقدند كه انسان با مرگ، بازگشت به جهان بى جان مىكند و ذرات وجود او، در لابه لاى خاك و آب و هوا گم مىشود و همه چيز پايان مىيابد!
آيا اثبات رستاخيز و جهان پس از مرگ الزاماً ارتباط به مسئله اثبات استقلال روح دارد؟ و يا اگر ما منكر استقلال روح باشيم و روح را صرفاً از خوص ماده بدانيم باز مسئله معاد در جاى خود ثابت است؟
در پاسخ اين سوال صريحاً بايد گفت: اثبات استقلال روح و مادى نبودن آن، اگر چه گام برجستهاى به سوى اثبات معاد و زندگى پس از مرگ است، ولى در عين حال هيچ مانعى ندارد افرادى كه درباره روح مطابق مكتب ماديها مىانديشند و روح را مادى مىدانند به قيامت و زندگى پس از مرگ قائل باشند به اين ترتيب كه بگويند: به هنگام مرگ بدن انسان از هم متلاشى مىشود و روح كه از خواص آن بود نيز از ميان مىرود ولى ذرات آن در زمين و هوا باقى مىماند، سپس به هنگام رستاخيز همان ذرات تحت شرايطى به هم مىپيوندند و درست همان طور كه در آغاز زندگى اين دنيا نيز پراكنده بودند و تحت عواملى به هم پيوستند، آن روز هم تحت عواملى مؤثرتر به هم پيوسته، وجود ما را از نو مىسازد، اعمال ما كه بصورت انرژيهايى در اين دنيا باقى مانده بود ما را پيدا مىكند و در برابر ما قرار مىگيرد.
اگر خاطرتان باشد سابقاً گفتيم: بسيارى از ميوهها، گياهان، بذرها
و دانهها ممكن است در اين جهان چندين مرتبه خاك شوند و باز بصورت نخست برگردند، فى المثل ميوههاى يك درخت جنگلى پس از رسيدن از شاخه جدا مىشوند، و به روى خاك مىريزند، سپس مىپوسند و تجزيه مىشوند و به صورت ماده غذايى مؤثرى، از طريق ريشههاى درخت مجدداً جذب مىشوند، و مسير سابق را طى كرده و باز بصورت ميوهاى ظاهر مىشوند- اين در حقيقت يك نوع زندگى پس از مرگ و نمونه كوچكى از معاد است در حالى كه مىدانيم ميوهها و دانهها داراى روح نيستند-.
بنابراين اثبات معاد الزاماً متكى به مسئله اثبات روح نيست- هر چند استقلال روح با دلايلى كه ذكر شد قطعى است-.
جالب توجه اينكه در آيات قرآن نيز در بحثهاى مربوط به معاد روى مسئله روح و بقاى آن كمتر تكيه شده است و علت آن ظاهراً همين است كه ما بدون اثبات بقاى روح نيز مىتوانيم معاد را اثبات كنيم.
اشتباه نشود نمىخواهيم بگوئيم كه قرآن از مسئله روح و بقاى آن سخن به ميان نياورده است بلكه مىخواهيم بگوئيم اثبات معاد را متكى به آن نكرده است.
در قرآن آيات متعددى وجود دارد كه صريحاً و يا بطور اشاره حكايت از بقاى روح و استقلال آن و فانى نشدن آن به فناى بدن مىكند.
از جمله: در سوره آل عمران آيه 169 و 170 درباره شهيدان راه خدا چنين
مىخوانيم:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتًا بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛
« (اى پيامبر!) هرگز گمان مبر آنها كه در راه خدا كشته شدهاند، مردگانند، بلكه آنها زندهاند و در نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند، آنها به خاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است خوشحالند و به خاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشدهاند (/ مجاهدان و شهيدان آينده) خوشوقتند، (زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مىبينند و مىدانند) كه نه ترسى بر آنهاست و نه غمى خواهند داشت».
اين آيه صراحت در بقاى روح شهداء دارد و مىدانيم كه اين حكم مخصوص شهيدان راه خدا نيست زيرا روح آنها با ارواح ديگران از نظر مادى بودن و نبودن، تفاوتى ندارد و اگر تنها از آنها نام برده شده، به خاطر آن است كه بحث و گفتگو پيرامون وضع شهيدان در ميان مردم بوده (آنچنان كه از شأن نزول آيه نيز به خوبى استفاده مىشود).
در سوره غافر آيه 46، درباره آل فرعون چنين مىخوانيم:
«النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ عذاب آنها آتش است كه هر صبح و شام بر آن عرضه مىشوند و هنگامى كه قيامت برپا مىشود (دستور داده خواهد شد كه) آل فرعون را در سختترين عذابها وارد كنيد».
اين آيه نيز گرچه درباره آل فرعون است ولى مسلماً اختصاصى به اين دسته از ستمگران و گنهكاران ندارد!
بنابراين از دو آيه فوق استفاده مىشود كه ارواح «نيكوكاران» و «بدكاران» بعد از مرگ داراى يك نوع حيات برزخى هستند و بنابراين دليل بر استقلال روح محسوب مىشوند.
از آيات ديگرى همانند: قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ فرشته مرگ كه مأمور شماست، (روح) شما را مىگيرد».(1)
شبيه اين تعبير در آيات متعدد ديگرى مانند آيه 50 سوره انفال، آيه 42 سوره زمر، آيه 36 سوره يونس و غير اينها نيز ديده مىشود در اين آيات به جاى مرگ تعبير به گرفتن شده است كه نشان مىدهد چيزى در وجود انسان است كه با مرگ جسم، باز گرفته مىشود، و اين نشان مىدهد كه با مرگ جسم، انسان بكلى نابود نمىگردد و چيزى از او باقى مىماند و اين تعبيرات اشاره لطيفى به مسئله بقاى روح است.
1) سوره سجده( 32)، آيه 11.
آيا زندگى بعد از مرگ تنها جنبه روحانى دارد؟ يعنى جسم به هنگام مرگ براى هميشه از ما جدا مىشود و زندگى جاويدان تنها مربوط به روح است؟
و يا اينكه معاد در هر دو جنبه صورت مىگيرد، يعنى جسم و روح توأماً باز مىگردند؟
و يا اينكه معاد جنبه روحانى و نيمه جسمانى دارد، يعنى روح باز مىگردد و جسم هم بر مىگردد، اما نه اين جسم مادى عنصرى معمولى، بلكه جسم لطيفى كه مافوق اين جسم و عصاره آن است بازگشت مىكند.
و يا اينكه معاد صرفاً جنبه جسمانى دارد و اين عقيده كسانى است كه براى روح استقلالى قائل نيستند و آن را از آثار و خواص همين جسم مىدانند. هر يك از اين چهار نظريه طرفدارانى دارد.
بسيارى از فلاسفه پيشين طرفدار اين عقيده بودند و مىگفتند به هنگام مرگ روح براى هميشه از بدن جدا مىشود و در عالم ارواح باقى مىماند، بنابراين مسئله «معاد» يعنى بازگشت اصولًا مفهومى ندارد و بازگشتى در كار نيست، بلكه روح به بقاى خود همچنان ادامه مىدهد، آنها معتقد بودند
همانطور كه جوجه براى مدتى نياز دارد كه در درون پوست تخم مرغ زندگى كند، و جنين در شكم مادر، و هنگامى كه دوران تكاملى خود را در آن طى كردند و از آن جدا شدند، ديگر هرگز به آن باز نمىگردند، نه مرغ به درون پوست بر مىگردد و نه جنين بعد از تولد به رحم، انسان نيز چنين است و بنابراين تمام پاداشها و كيفرها، لذات و ناراحتيهاى پس از مرگ و جهان ديگر همه جنبه روحانى دارد.
اين نظر را جمعى از دانشمندان و فلاسفه قديم و جديد اختيار كردهاند، و- همانطور كه خواهيم ديد- آيات قرآن هم عموماً اين نظر را تأييد مىكند كه در رستاخيز اجزاى پراكنده جسم جمع آورى و نوسازى مىشود و جان مىگيرد، منتها در سطحى بالاتر و در جهانى و حياتى عاليتر.
بعضى از فلاسفه پيشين و روحيون معتقد بودند كه اين جسم مادى و عنصرى ديگر بازگشت نمىكند، روح كه از بدن جدا شد، در جسم لطيفى كه فوق العاده از نظر زمان و مكان فعال است و حتى قادر به عبور از موانع مىباشد و فنا و فساد در آن راه ندارد قرار مىگيرد و با آن به زندگى جاويدان خود ادامه مىدهد.
در حقيقت اين جسم همانند ماده و جرم نيست، بلكه شبيه امواج و همانند «اتر» است، اما از آنجا كه از جهاتى شباهتى با اين جسم دارد و
شبحى از آن است، از آن تعبير به «جسم مثالى مىكنند.
اين نظر را بعضى از دانشمندان قديم و جديد انتخاب كردهاند و معتقدند هنگامى كه ما مرديم همه چيز تمام مىشود، درست همانند يك موتور برق كه اگر متلاشى شود، هم ماده آن به هم ريخته است، و هم انرژى آن از بين رفته، و به هنگام رستاخيز، اجزاى متلاشى شده اين موتور برق يعنى بدن انسان جمع آورى و به هم پيوند داده مىشود و لباس حيات مىپوشد و طبعاً روح كه از آثار و خواص آن بود همانند انرژى برق كه از آثار موتور برق است به آن باز مىگردد.
در اينجا اجازه مىخواهيم نخست نظر اسلام را در اين مسأله بررسى كرده، سپس موضوع را با استدلالات عقلى تعقيب كنيم.
مىدانيم مهمترين منبع براى مسائل اسلامى قرآن مجيد است. اين كتاب آسمانى در همه جا با صراحت از معاد جسمانى (البته توأم با روحانى) سخن مىگويد و كمترين آشنايى با آيات قرآن براى نفى انحصار معاد در معاد روحانى كافى است.
زيرا- همانطور كه در آغاز كتاب مشروحاً بيان كرديم- قرآن براى نزديك ساختن معاد به ذهن منكران در پاسخ گفتن به ايرادهاى آنها مثالهاى جالبى
زده كه با يك نوع استدلال زنده آميخته است و مىخواهد مسئله رستاخيز را در سر حد مشاهده و احساس مردم قرار دهد، تمام اين مثالها و تشبيهات قرآن در زمينه معاد، معاد جسمانى را تأييد مىكند.
گاهى مردم را به مشاهده تكرار صحنه مرگ و حيات در جهان گياهان دعوت مىكند كه چگونه همه سال در برابر چشم همه ما، در جهان گياهان، «معاد» تكرار مىشود.
زمينها در فصل خزان تدريجاً رو به سوى مرگ مىروند، گلها و شاخهها و گياهان رنگ مرگ به خود مىگيرند، و در فصل زمستان همگى مردهاند، اما به هنگام وزش نسيمهاى روحبخش بهارى، و ريزش قطرههاى لطيف باران در اين فصل، از نو، جنبشى مىيابند و حيات نوينى آغاز مىكنند.
(آيات مربوط به اين قسمت را در آغاز كتاب آورديم)
آيا اينها چيزى جز معاد جسمانى را تفهيم مىكند؟
گاهى اشاره به آغاز آفرينش كرده و مىگويد: آن كس كه روز اول شما را آفريد، بار ديگر پس از متلاشى شدن، شما را باز مىگرداند.
بديهى است اين تشبيه صرفاً براى اثبات معاد جسمانى است و گرنه بقاى روح بعد از فناى جسم با اين تشبيه هيچ گونه ارتباطى ندارد.
همچنين بحث قرآن درباره رستاخيز انرژيها كه مشروحاً در آغاز كتاب گذشت، و داستان خواب اصحاب كهف، و يا داستانهايى همچون داستان مرغهاى ابراهيم و يا آمدن عرب بيابانى خدمت پيامبر (ص) و به دست گرفتن استخوان پوسيده، و سؤال از چگونگى بازگشت حيات به آن، و پاسخهاى سه گانه قرآن به اين سؤال كه در آخر سوره «يس» آمده است و همه آنها در آغاز كتاب گذشت، عموماً مربوط به مسئله معاد جسمانى است والا معاد
روحانى بدون جسمانى، هيچ گونه تناسبى با اين بحثها ندارد (دقت كنيد).
قابل توجه اينكه: عرب جاهلى اعتقاد به بقاى روح داشت، از آنچه او تعجب داشت و به شدت انكار مىنمود مسأله معاد جسمانى و بازگشت اين بدن به زندگى بعد از مرگ بود، لذا قرآن از زبان آنها چنين مىگويد:
«أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُرابًا وَ عِظامًا أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ آيا (اين پيامبر) به شما وعده مىدهد، هنگامى كه مرديد و خاك و استخوانهاى (پوسيده) شديد بار ديگر (از قبرها) بيرون آورده مىشويد.»(1)
و در جاى ديگر مىخوانيم: «وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي اْلأَرْضِ أَ إِنَّا لَفي خَلْقٍ جَديدٍ؛ آنها گفتند: آيا هنگامى كه ما (مرديم و) در زمين گم شديم آفرينش تازهاى خواهيم يافت؟»(2)
و در جاى ديگر مىگويد:
«وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفي خَلْقٍ جَديدٍ* أَفْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاْلآخِرَةِ فِي الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعيدِ؛ و گفتند: آيا مردى را به شما نشان بدهيم كه خبر مىدهد هنگامى كه بكلى متلاشى و پراكنده شديد آفرينش نوينى خواهيد يافت! آيا اين مرد دروغ به خدا بسته؟ يا مجنون است! ولى آنها كه به رستاخيز ايمان ندارند در مجازات و گمراهى دورى قرار دارند».(3)
از تمام اين آيات استفاده مىشود كه پيامبر اسلام (ص) همه جا سخن از بازگشت اين جسم و معاد جسمانى مىگفته است و لذا مخالفان از آن تعجب مىكردند و آيات قرآن به پاسخگويى آنها در موارد مختلف پرداخته و مىگويد:
«اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ خداوند آفرينش را آغاز مىكند، سپس آن را تجديد مى نمايد و سپس به سوى او باز گردانده مىشود».(1)
كوتاه سخن اينكه الفباى معاد در قرآن، معاد جسمانى- عنصرى است و آنها كه اين همه آيات فراوان را كه حكايت از معاد جسمانى دارد، «توجيه» و يا صحيحتر «تحريف» مىكنند و به جسم مثالى و مانند آن تفسير مىنمايند، چيزى جز طفره رفتن از حقيقت و بيهوده گرايى ندارند!
در بحثهاى سابق اين حقيقت كاملًا روشن شد كه در قرآن هر كجا سخن از معاد به ميان آمده، منظور معاد جسمانى بوده است و اصولًا كمتر كسى در محيط نزول قرآن «معاد روحانى فقط» را انكار مىكرده است، بنابراين وحشتى كه عرب جاهلى از طرح معاد قرآن داشته به خاطر همان جنبه جسمانى آن بوده است.
اكنون ببينيم از «عقل» هم مىتوانيم سندى براى اين سخن بيابيم؟
عقل مىگويد: روح و بدن دو حقيقت جدا از هم نيستند بلكه كاملًا به هم پيوستهاند، و همانند «ماده» و «انرژى» لازم و ملزوم يكديگرند، با هم پرورش مىيابند و با هم تكامل پيدا مىكنند بنابراين ادامه بقاى هيچ يك از آن دو (براى يك مدت طولانى) ممكن نيست اين از يكسو.
از سوى ديگر همانطور كه جسم دو انسان هيچ گاه از تمام جهات مثل
1) سوره روم( 30)، آيه 11.
هم نيست، و حتى به گواهى تحقيقات وسيعى كه درباره انسانها به عمل آمده، خطوط سرانگشتان دو نفر نيز همانند يكديگر ديده نشده، دو روح نيز همانند يكديگر نيست و همان طور كه جسم بدون روح ناقص است، روح نيز بدون جسم كمبود دارد و اگر در جهان برزخ (عالمى كه در ميان دنيا و سراى آخرت است) اين دو از هم جدا مىشوند، جنبه موقتى دارد و در همان مرحله موقتى نيز فعاليتهاى روح محدود است و لذا زندگى برزخى به هيچ وجه توسعه زندگى عالم قيامت را ندارد.
به عبارت ديگر روح فرمانده و عامل مؤثر است و بدن فرمانبر و ابزار كار، همان طور كه هيچ فرمانده و هنرمندى از فرمانبر و يا ابزار كار بى نياز نيست، روح هم براى ادامه فعاليتهاى خود بى نياز از جسم نيست، منتها روح در جهان ديگر در سطحى بالاتر از اين جهان قرار مىگيرد به همان نسبت بايد جسمى كاملتر و عالىتر در اختيار داشته باشد و چنين هم خواهد بود.
در هر صورت جسم و روح همزاد يكديگر و مكمل يكديگرند و بنابراين معاد نمىتواند تنها جنبه روحانى و يا تنها جنبه جسمانى داشته باشد، مطالعه در وضع پيدايش جسم و روح اين حقيقت را روشن مىسازد.
ولى در اينجا چهار «اشكال» و يا به عقيده بعضى چهار «بن بست» خودنمايى مىكند كه بايد به طور گسترده مورد بررسى قرار گيرد:
1- شبهه آكل و مأكول؛
2- كمبود مواد خاكى روى زمين
3- با وجود تبديل جسم انسان در طول عمر، كداميك باز مىگردد؟
4- رستاخيز در كجا صورت مىگيرد؟ زيرا سطح كره زمين براى حشر
و نشر اين همه انسان مسلماً كافى نيست.
هر يك از اين ايرادهاى چهارگانه بايد جداگانه مورد بحث قرار گيرد.
اين ايراد يكى از قديمىترين ايرادهايى است كه در مورد معاد جسمانى ذكر شده و خلاصه آن چنين است:
فرض كنيد انسانى به هنگام قحطى و گرسنگى شديد از گوشت انسان ديگرى تغذيه كند به طورى كه همه يا قسمتى از بدن انسان اول جزء بدن انسان دوم شود، آيا اجزاى بدن انسان اول در رستاخيز از انسان دوم جدا مىشود يا نمىشود؟ اگر بگوييم مىشود؛ بدن انسان دوم ناقص مىگردد و اگر بگوييم نمىشود بدن انسان اول ناقص مىشود.
اصولًا احتياج به اين فرض هم نيست، اين موضوع دائماً در طبيعت جريان دارد كه انسان هايى از دنيا مىروند بدن آنها خاك مىشود، خاكها جزء زمين مىگردد، و از طريق جذب ريشه درختان تدريجاً تبديل به گياه يا ميوه مىشود و انسانهاى ديگرى از آن تغذيه مىكنند، و يا حيواناتى از آن استفاده مىكنند كه بعداً انسان گوشت آن حيوانات را مىخورد، بنابراين اجزاى بدنهاى پيشين از اين طريق جزء بدن انسانهاى بعد مىشود.
تعجب نكنيد اگر بگوييم اين سيبهايى كه الان در ميوه خورى پيش روى ما گذارده شده شايد تاكنون ده بار جزء بدن انسانى گرديده مجدداً به خاك برگشته، بار ديگر از طريق ريشههاى درخت جذب و مبدل به سيب شده سپس انسانى آن را خورده و جزء بدن او گرديده است.
با اين حال اگر معاد جسمانى باشد، در روز رستاخيز ده بدن درباره اجزاى معينى به جنگ و نزاع مىپردازند و هر كدام مدعى خواهند بود كه اين اجزاء از آن آنهاست، با اين حال چگونه معاد جسمانى امكانپذير است؟
گفتيم اين ايراد يكى از قديمىترين ايرادها در معاد جسمانى است و فلاسفه و متكلمان پيشين همانند خواجه نصيرالدين طوسى و علامه حلى و ... هر يك به نوعى به آن پاسخ گفتهاند.
مهمترين پاسخى كه دانشمندان پيشين به اين ايراد دادهاند از طريق «اجزا اصلى و «اجزاء غير اصلى است.
طبق اين نظر آنها مىگويند: بدن انسان داراى دو قسم اجزاء است: اجزاى اصلى و اجزاى اضافى.
اجزاى اصلى اجزايى است كه در تمام طول عمر باقى مىماند نه عوض مىشود و نه نابود مىگردد و هرگز جزء بدن انسان ديگرى نخواهد شد، حتى اگر انسان ديگرى آن را بخورد جذب بدن او نمىشود.
اما اجزاى اضافى قابل تغيير و دگرگونى هستند و دائماً در حال عوض شدن مىباشند و ممكن است جزء بدن انسان يا حيوان ديگرى شوند.
به اين ترتيب مشكل حل مىشود، يعنى در روز رستاخيز اجزاى اصلى بدن هر كس همانند دانههاى گياه و يا نطفه انسان در مدت كوتاهى پرورش مىيابند و بدن اصلى را مىسازند.
تنها سؤالى كه در برابر اين جواب باقى مىماند و آن را به صورت يك
«فرضيه مبهم» نشان مىدهد اين است كه اين اجزاى اصلى كدام اجزاى بدنند و در چه عضوى قرار دارند و چگونه مىتوان آنها را از ديگر اجزا باز شناخت؟
در برابر اين سؤال، پاسخهاى مختلفى گفته شده كه شايد نتواند ابهام را برطرف سازد، از جمله:
1- اجزاى اصلى همان «ژنها» هستند، كه در درون «كروموزمها» در وسط هسته سلولها قرار دارند، بنابراين «ژنها» جزيى از هسته سلول هستند كه وضع آنها در تمام عمر ثابت است، و اجزاى اصلى بدن انسان را تشكيل مىدهند.
2- آخرين استخوان ستون فقرات يعنى پايينترين استخوانى كه در اين ستون قرار دارد جزء اصلى بدن انسان است كه هرگز از بين نمىرود و جذب حيوان يا انسان ديگرى نيز نمىشود.
3- اجزايى كه آنها را به طور مشخص نمىشناسيم، اما مىدانيم در بدن انسان وجود دارند و خاصيتشان اين است كه هرگز از بين نمىروند و جذب بدن انسان يا حيوان ديگرى نمىشوند.
ولى هيچ يك از اين احتمالات از نظر علمى قابل قبول نيست.
زيرا: ژنها از نظر مواد دائماً در تغييرند و با گذشت زمان مواد آنها عوض مىشود آنچه باقى مىماند و ثابت و يكنواخت است خواص ژنهاست.
از سوى ديگر، آخرين استخوان ستون فقرات نيز از نظر ساختمان تفاوتى با ساير استخوانهاى بدن ندارد و اين ادعا از نظر علوم روز ثابت نيست، زيرا اين استخوان همانند ساير اجزاى بدن در تغيير و تحول است و بعد از مرگ خاك مىشود، و طبعاً جذب بدن انسان يا حيوان ديگر مىگردد.
از سوى سوم، موضوع «اجزاى ناشناخته ثابت» نيز به فرضيه شبيهتر است تا به يك موضوع قطعى، يعنى دليلى بر وجود چنان اجزايى در بدن انسان نداريم و ما تفاوتى در ميان اجزاى بدن نمىيابيم و قانون نمو و تحليل مىگويد همه در تغييرند و پس از مرگ خاك مىشوندو امكان دارد به بدن حيوان يا انسان ديگرى باز گردند.
بنابراين مسأله اجزاء اصلى و غير اصلى يك فرضيه است كه اثبات آن احتياج به دليل دارد و متأسفانه چنين دليلى فعلًا در دست نداريم.
براى حل اين اشكال راه روشنترى يافتهايم كه شرح آن نيازمند به مقدماتى است كه بايد دقيقاً مورد بررسى قرار گيرد.(1)
1- بدن ما در مدت عمر چندين بار عوض مىشود، و همانند يك استخر بزرگ كه از روزنه كوچكى آب به آن وارد و از روزنه كوچك ديگر تدريجاً از آن خارج مىشود، پس از گذشت مدتى طولانى تمام آن عوض مىگردد بدون آنكه احساس گردد و همان طور كه در بحث استقلال روح گفتيم هيچ يك از سلولهاى بدن حتى سلولهاى مغزى از اين قانون مستثنا نيستند.
مقدار زمانى را كه يك بدن براى تبديل تمامى اجزاى خود به اجزاى جديد لازم دارد بعضى هفت يا هشت سال مىدانند، و به اين ترتيب يك
1) اين راه را در هيچ يك از نوشتههاى پيشينيان نيافتهايم، بنابراين چون براى اولين بار اين راه عرضه مىشود شايد نياز به بررسىهاى بيشتر دارد تا ارزش نهائى آن آشكارتر شود.
انسان هفتاد ساله ممكن است از آغاز تا پايان عمر ده بار عوض شده باشد!
2- هر بدن كه عوض مىشود صفات خود را به سلول هايى كه جانشين آن مىگردند منتقل مىسازد و لذا رنگ پوست بدن و شكل و رنگ چشمها و ساير مشخصات قيافه يك انسان، در تمام طول عمر يكسان باقى مىماند، با اينكه مواد آن شايد ده بار عوض شده باشد، و اين به خاطر آن است كه سلولها به هنگام تغيير و تبديل، خواص خود را به سلولهاى بعد مىسپارند، و در واقع بدنى كه انسان در آخر عمر دارد داراى تمام مشخصات و صفات و كيفياتى است كه در بدنهاى پيشين بوده و از اين نظر مىتوان گفت: آخرين بدن انسان عصاره و فشرده همه بدنهاى او در طول عمر است.
3- آنچه به وضوح از آيات قرآن بر مىآيد اين است كه در روز رستاخيز، آخرين بدنى را كه انسان داشته و تبديل به خاك شده و در واقع داراى همه صفات بدنهايى است كه در طول عمر او عوض شدهاند، زنده مىشود.
در سه آيه از قرآن مىخوانيم كه: «مردم در روز قيامت از قبرها برانگيخته مىشوند»(1)
يَخْرُجُونَ مِنَ الاجْدَاثِ كَانَّهُمْ جَرَاد مُنْتَشِر( قمر، 8)
يَوْمَ يَخْرُجُونَ مِنَ الاجْدَاثِ سِرَاعاً( معارج، 43).
اين آيات نشان مىدهد كه آخرين بدن در روز رستاخيز برانگيخته مىشود زيرا در قبرها چيزى جز خاك آخرين بدن نيست.البته اين در صورتى است كه بدن دفن شود، ولى اگر بدنهايى مثلًا در حريق تبديل به خاكستر گردد يا بر اثر عوامل ديگر از بين برود در رستاخيز
1) فَاذَا هُمْ مِنَ الاجْدَاثِ الَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ( يس، 51)
ذرات آخرين بدن باز مىگردد اگر چه قبرى در كار نبوده است.
در آخر سوره يس كه درباره معاد بحث مىكند، چنين مىخوانيم:
«قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِى انْشَأهَا اوَّلَ مَرَّة؛ بگو: اين (استخوان پوسيده) را خداوندى كه آن را در آغاز آفريده زنده مىكند».(1)
اين آيه نشان مىدهد كه آنچه مبعوث مىشود آخرين بدن است.
آيات متعدد ديگرى در قرآن داريم كه اين حقيقت را تأييد مىكند.
بنابراين چنين نتيجه مىگيريم كه: آنچه در رستاخيز باز مىگردد، همان آخرين بدن است كه محتوى تمام صفات و ويژگى هاى تمام بدنهاى دوران عمر مىباشد.
4- آيا دو بدن ممكن است به طور كامل متحد شوند؟ و به عبارت ديگر آيا ممكن است تمام بدن يك نفر بر اثر تغذيه تبديل به تمام بدن ديگرى شود؟
پاسخ اين سؤال منفى است زيرا بدن يك انسان فقط مىتواند جزء بدن انسان ديگرى شود نه كل آن، دليل آن هم روشن است چون شخصى كه از بدن ديگرى تغذيه مىكند، قبلًا وجودى دارد و با تغذيه از بدن ديگرى او را جزء خود مىكند نه كل خود.
درست است كه بدن شخص اول به طور كامل در بدن شخص دوم حل مىشود، ولى آنچه در اين مقدمه هدف ما را تشكيل مىدهد اين است كه شخص اول تمام شخص دوم هرگز نخواهد شد، و تنها مىتواند جزئى از او را تشكيل دهد (دقت كنيد).
آرى اگر فرض كنيم انسانى در مدت هفت سال هيچ چيز جز بدن انسان ديگرى نخورد و حتى از آب و اكسيژن هوا كه تدريجاً جذب بدن او مىشوند
1) سوره يس( 36)، آيه 79.
استفاده نكند، در اين صورت بدن انسان اول، تمام بدن انسان دوم خواهد شد، ولى ناگفته پيداست كه اين يك فرض محال بيش نيست و ممكن نيست انسانى در مدت هفت سال حتى از آب و هوا به كلى بى نياز گردد، به علاوه اين هم عادتا صورت خارجى پيدا نمىكند كه انسانى غذاى منحصرش مواد بدن انسان ديگرى بوده باشد (قطع نظر از مسأله آب و هوا).
نتيجه اينكه اتحاد دو بدن انسان از جميع جهات عملًا امكان ندارد، بلكه هميشه بدنى ممكن است جزء بدن ديگرى گردد (باز هم دقت كنيد).
5- هر سلولى از سلولهاى بدن ما محتوى تمام شخصيت ما است كه اگر پرورش پيدا كند مىتواند بدن ما را بسازد و به عبارت ديگر تمام خصوصيات بدن ما در درون هر سلولى نفهته شده است.
اين موضوع مخصوصاً با توجه به «بحثهاى ژنتيك» و اينكه در هسته هر سلولى در درون كروموزومها ذرات بسيار كوچكى به نام ژن وجود دارند كه حامل كليه صفات انسانند روشنتر مىشود.
اين موضوع منحصر به بدن ما نيست بلكه قانونى است كه درباره همه موجودات زنده صدق مىكند، به همين جهت مىبينيم بسيارى از درختان را از طريق قلمه زدن تكثير مىكنند يعنى مختصرى از گوشه يك شاخه كوچك آن در يك محيط مساعد، مىتواند به خودى خود درخت كاملى شود.
در حيوانات ساده مانند بعضى از كرمها تجربه شده است كه اگر بدن آنها را قطعه قطعه كنند هر قطعهاى تدريجاً تبديل به يك حيوان كامل مىشود يعنى درست ماند قلمههاى يك درخت نمو كرده و نقائص خود را تكميل مىكند.
در بدن انسان نيز از نظر اصولى و كلى اين موضوع غير ممكن نيست، يعنى اگر بتوان شرائط مساعدى فراهم كرد، هر سلولى از بدن انسان به
تنهايى مىتواند انسانى بسازد كه در همه چيز مانند او است، بلكه به يك معنى خود اوست.
مگر روز اول، ما يك موجود تك سلولى نبوديم كه از طريق تكثير تصاعدى نمو كرده و تدريجاً اعضاء مختلفى پيدا نموديم، آيا همه اين اعضاء و اجزاى آن از تقسيم همان سلول واحد نخستين به وجود نيامدهاند؟ يعنى سلول نخستين نمو كرد و تبديل به دو سلول شد و آن دو نمو كردند و تبديل به چهار سلول شدند، و همين طور افزايش يافتند و همه عضلات بدن را ساختند، بنابراين هر سلول به تنهايى اين استعداد را دارد كه سازنده تمام بدن انسان گردد.
گاه مىشود كه بر اثر يك حادثه قطعه گوشتى از بدن يك انسان جدا مىگردد ولى مىبينيم به مرور زمان سلولهاى اطراف نمو كرده و جاى خالى را پر مىكنند و جزء از دست رفته را مىسازند.
6- آيا شخصيت ما از نظر جسمانى با كم و زياد شدن مواد و كوچك و بزرگ شدن آن تغيير مىكند؟ مسلماً نه.
فى المثل ما روز اول يك نطفه تك سلولى بوديم، پس از گذشتن چند هفته تبديل به جنينى شديم كه شايد چند گرم بيشتر وزن نداشت، و پس از چند ماه وزن ما به دو سه كيلو رسيد، و به همين صورت متولد شديم براى ما نام انتخاب كردند و به همان نام شناسنامه گرفتند اما با گذشت زمان ما كه در لحظه تولد چند كيلو بيشتر وزن نداشتيم، يك انسان بزرگ سال به وزن هفتاد كيلوگرم- مثلًا- شديم، و اى بسا در سراشيبى زندگانى در آينده عضلات و استخوانهاى ما آنچنان تحليل برود كه وزن ما به چهل كيلوگرم تنزل يابد.
آيا اين تغييرات شخصيت ما را از نظر جسمانى عوض مىكند؟ يعنى ما همان كودك نوزاد روز نخست نيستيم؟ همان جنين چند گرمى و همان نطفه تك سلولى نيستيم و اگر وزن ما بر اثر بيمارى و يا كهولت، سقوط كند و به نصف وزن فعلى برسد، آيا باز، همان شخص سابق نيستيم؟
آيا در لابهلاى اين دگرگونيها و تغييرات يك شخصيت واحد وجود ندارد؟
پاسخ اين پرسشها روشن است و آن اينكه: در ميان اين همه دگرگونيها و تغيير و تحولات، واقعيت واحدى وجود دارد كه از آن به نام زيد يا عمرو، مسعود يا فاطمه تعبير مىكنيم بنابراين شخصيت انسان با تغيير ماده جسمانى و كم و زياد شدن آن عوض نمىشود.
اكنون كه اين مقدمات ششگانه كاملًا معلوم شد به اصل بحث برگرديم و ببينيم آيا تغذيه يك انسان از بدن انسان ديگر مشكلى در امر معاد جسمانى ايجاد مىكند يا نه؟
حقيقت اين است كه هيچ گونه مشكلى ايجاد نمىكند، چون به هنگام رستاخيز اجزاى بيگانهاى كه در بدن يك انسان وجود دارد، به جاى اصلى خود باز مىگردد و تنها اجزاى خود بدن باقى مىماند. زيرا همان طور كه گفتيم يك بدن هرگز تمام بدن ديگرى نخواهد شد بلكه جزء او خواهد شد بنابراين اگر از او جدا بشود اجزائى براى او باقى خواهد ماند (دقت كنيد).
و اين مسلم است كه بدن دوم با از دست دادن اجزاى بيگانه كه در تمام بدن پراكنده بود به همان نسبت كوچكتر و ضعيفتر مىشود ولى پيداست كه اين موضوع مشكلى ايجاد نمىكند زيرا همان طور كه گفتيم اگر به اندازه يك سلول هم از بدن دوم باقى بماند مىتوانند مانند نطفه اصلى روز اول، يا
قلمههاى درختان، رشد و نمو پيدا كند و بدن اصلى را بسازد تا چه رسد به اينكه مقدار قابل ملاحظهاى از بدن دوم باقى بماند.
بنابراين در آستانه رستاخيز (در يك زمان كوتاه يا طولانى) اجزاى باقيمانده از هر بدن هر قدر كم باشند نمو مىكنند و پرورش مىيابند و همانند قلمه گياهان بدن نخستين را مىسازند و به سر حد اصلى و طبيعى مىرسند و اين موضوع هيچ اشكالى ايجاد نمىكند، بدن همان بدن است و شخصيت همان شخصيت و صفات و مشخصات همان صفات و مشخصات و لذا عينيت و وحدت در ميان اين دو بدن محفوظ خواهد بود.
شايد لازم به يادآورى نباشد كه اين راه حل براى مشكل آكل و مأكول، ارتباطى با فرضيه اجزاى اصلى و غير اصلى ندارد، چون تمام اجزا از نظر ما اجزاى اصلى هستند، و همه قابل جذب در بدن ديگرى مىباشند.
سؤال
تنها پرسشى كه در اينجا باقى مىماند اين است كه طبق اين نظريه، اجزاى معينى را مىتوان يافت كه روزى جزء بدن گنهكارى بوده و بعداً از طريق خاك شدن و جزء اندام گياهان گشتن، جزء بدن انسان نيكوكارى شده است، آيا بازگشت اين اجزاء كه روزى در مسير گناه و روزى ديگر در مسير عبادت بودهاند به بدن اول كه بدن گناهكار بوده است با اصل عدالت سازگار است؟
پاسخ
جواب اين سؤال با توجه به يك نكته روشن مىشود و آن اين است كه كانون آلام و دردها و همچنين آرامشها و راحتيها، روح آدمى است، و جسم
ابزارى بيش نيست، لذا اگر بدن مردهاى را قطعه قطعه كنند هيچ گونه تألمى پيدا نمىكند و يا در حال بيهوشى پاره كردن اعضاى بدن ناراحتى به وجود نمىآورد، بنابراين گناه و ثواب از روح سرچشمه مىگيرد و بدن ابزار آن است، همچنين پاداش و كيفر نيز سرانجام به روح مىرسدو بدن ابزار آن است، و ما هرگز در مسأله معاد جسمانى روى اين مطلب كه فلان بدن گناه كرده يا فلان بدن كار نيك كرده تكيه نمىكنيم، بلكه روى اين معنى تكيه مىكنيم كه روح بدون بدن نمىتواند حيات كاملى داشته باشد و به همين دليل روح بايد به جسم اصلى خود بازگردد و به حيات كامل خويش ادامه دهد.
نتيجه اينكه بدون اجزاى معين در دو بدن (پس از حل شدن مسئله وحدت شخصيت) مشكلى از نظر پاداش و كيفر و ثواب و عقاب ايجاد نخواهد كرد.
و به اين ترتيب مشكل «آكل و مأكول» كه فكر افراد زيادى را به خود مشغول كرده و شايد عدم حل آن سبب شده كه در مسأله معاد جسمانى متزلزل شوند مشكلى است قابل حل، يعنى با قبول معاد جسمانى با همين بدن عنصرى مادى- آنچنان كه قرآن مىگويد- مىتوان به ايراد مزبور پاسخ گفت (اگر در اين بحث ابهامى باقى مانده يك بار ديگر از آغاز آن را مطالعه فرماييد).
ايراد ديگرى كه در مورد معاد جسمانى مىكنند اين است كه اگر بنا شود تمام افراد انسان در روز رستاخيز با همين بدن مادى باز گردند، اصولًا خاكهاى روى زمين براى آن همه انسان كافى نيست و به اين صورت گرفتار
كمبود مصالح اصلى براى ساختمان اين همه انسان مىشويم! و اگر بگوييم اين انسانها به شكل كنونى نخواهند بود بلكه تبديل به آدمكهايى خواهند شد بسيار كوچك و ريز، آن هم مطلب عجيب و باورنكردنى است.
پاسخ: كسانى كه اين سخن را مىگويند و مسأله كمبود خاكها و مصالح ساختمانى بدن آن همه انسانها را مطرح مىكنند، در حقيقت گز نكرده پاره كردهاند! و تيرى درتاريكى پرتاب نمودهاند كه متأسفانه به هدف نخورده است! چه خوب بود كه در اين گونه بحثها كه با اعداد و ارقام بايد سر و كار داشته باشيم، قلم و كاغذى به دست مىگرفتند و يك محاسبه اجمالى روى مطلب مىكردند تا بدانند چه اندازه گرفتار اشتباه شدهاند!
اكنون بفرماييد قلم و كاغذ به دست گرفته، حساب كنيم:
مىگويند 65 تا 70 درصدبدن هر انسانى آب است بنابراين مواد معدنى و آلى بدن يك انسان تقريباً در حدود يك سوم وزن بدن اوست، يعنى يك انسان شصت كيلويى تقريباً بيست كيلو- يا مقدارى كمتر- خاك و مواد آلى و معدنى دارد و بقيه آب است. حالا حساب مىكنيم كه اگر يك متر مكعب خاك داشته باشيم براى مصالح ساختمان بدن چند انسان كافى است؟
به آسانى مىتوانيم دريابيم كه اين مقدار خاك (يك متر مكعب) براى بيش از يكصد نفر كفايت مىكند. اگر وزن مخصوص خاك را دو برابر آب حساب كنيم يك متر مكعب خاك دو هزار كيلوگرم وزن خواهد داشت كه اگر آن را تقسيم به عدد بيست (وزن مواد لازم براى هر انسانى) كنيم نتيجه صد مىشود.
اكنون به خوبى مىتوانيم بدانيم كه يك كيلومتر مكعب خاك يعنى قطعه زمينى كه طول و عرض و عمق آن يك هزار متر بوده باشد براى ساختن يكصد
ميليارد انسان كافى است.
يعنى در يك كيلومتر مكعب- به زبان ساده- يك ميلياد متر مكعب وجود دارد كه هر كدام براى ساختن يكصدانسان كافى است.
و به عبارت روشنتر:
اين مقدار خاك مىتواند تقريباً 25 برابر جمعيت كره زمين را بسازد و تصديق مىكنيد اين مقدار خاك وسعت ناچيزى از سطح كره زمين را اشغال مىكند.
حالا كه زحمت محاسبه را كشيديد بياييد در افق زمان نيز به سير و حركت بپردازيم:
فكر مىكنيد حد متوسط عمر يك انسان چند سال است؟ و به تعبير ديگر: چند سال طول مىكشد كه يك نسل به كلى از ميان برود و نسل ديگرى جانشين آن گردد؟
فكر مىكنيد بيش از پنجاه سال باشد؟ نه، امروز كه بيش از اين نيست و در گذشته البته از اين كمتر بوده است.
اكنون عدد 25 را كه در بالا داشتيم و معرف 25 نسل بود ضرب در عدد پنجاه سال كه متوسط عمر هر نسلى است مىكنيم مىشود 1250 سال يعنى يك «كيلومتر مكعب خاك» براى ساختن ماده اصلى تمام انسانهاى روى كره زمين به مدت 1250 سال كافى است.
بنابراين اگر مجموع دوران تاريخ زندگى بشر را روى زمين فى المثل دوازده هزار و پانصد سال فرض كنيم، و باز فرض كنيم هيچ جزئى از بدن انسان جزء بدن فرد ديگر نشده باشد، فقط ده كيلومتر مكعب خاك كافى است كه مصالح بدن اين همه انسان را از نو تشكيل دهد.
و اگر طول عمر انسان را در كره زمين دو ميليون و پانصد هزار سال بدانيم! كه از آخرين جمجمههاى پيدا شده به دست مىآيد و شايد نتوان از آن دورتر رفت، در اين صورت دو هزار كيلومتر مكعب خاك كافى است كه مصالح بدن اين همه انسان را در طول 2500000 سال تشكيل دهد، و مىدانيم اين مقدار خاك مقدار كمى از روى زمين را اشغال مىكند.
نتيجه اينكه اگر سطح مساحت كشور ايران را با عمق هزار متر خاك در نظر بگيريم مىتواند جواب نيازمندى مصالح جسمى ميلياردها ميليارد انسان را در طول دو ميليون و پانصد هزار سال بدهد، با اينكه كشور ما گوشه كوچكى از سطح كره زمين را اشغال كرده كه با يك نگاه سطحى روى نقشه جغرافيا وضع آن روشن مىگردد.
از مجموع آنچه گفتيم روشن مىشود كه ادعاى عدم كفايت خاكهاى كره زمين براى پاسخ گفتن به مواد لازم براى تشكيل بدن انسانها تا چه اندازه بى اساس است و مصداق همان «گز نكرده و پاره كردن» مىباشد!
سؤال ديگرى كه در زمينه معاد جسمانى مطرح مىشود اين است كه اگر معاد با جسم صورت مىگيرد، با كداميك از بدنها و اجسامى كه انسان در طول عمر با آن زندگى كرده، رستاخيز انجام مىشود؟ زيرا مىدانيم يك انسان در طول عمر چندين بار جسم و بدن خود را عوض مىكند، و احتمالًا هر هفت سال تمام سلولهاى بدن يك انسان عوض مىشوند و سلولهاى نو جانشين آنها مىگردد.
البته اين دگرگونى آنچنان دقيق و ماهرانه و تدريجى صورت مىگيرد كه به هيچ وجه محسوس نيست، و جالبتر اينكه سلولهاى نو تمام مشخصات و خصوصيات سلولهاى كهنه را به خود جذب مىكنند، يعنى به همان اندازه، به همان شكل و به همان رنگ در مىآيند، مگر نه اين است كه زائيده و مولود و وارث سلولهاى پيشين هستند؛ چرا در همه چيز همانند آنها نباشند؟
به هر حال با توجه به آنچه گفته شد جاى اين سؤال باقى مىماند كه انسانى كه در مدت عمر هفتاد سالهاش ده بار قالب عوض كرده و با هر يك اعمالى از نيك و بد انجام داده است آيا با مجموع اين بدنها باز مىگردد كه هيولاى عجيبى خواهد شد؟! يا با يكى از آنها كه ترجيح بلامرجح خواهد بود، علاوه بر اين هر بدنى براى خود پرونده اعمال دارد كه ممكن است با پرونده اعمال بدن ديگر كاملًا متفاوت باشد، اما اگر معاد روحانى باشد هيچ يك از اين اشكالات بروز نخواهد كرد.
پاسخ: جواب اين سؤال را در خود سؤال مىتوان يافت، زيرا همانطور كه در متن آمده هر بدنى تمام مشخصات و صفات بدن پيشين را به خود جذب مىكند، و بنابراين آخرين بدن بايگانى تمام پروندههاى يك عمر است و خلاصه و فشرده و عصارهاى است از تمام مشخصات بدنهاى گذشته، زيرا وارث و جانشين بلكه محتوى و حافظ تمام ويژگيهاى آنهاست.
و به اين ترتيب هرگاه آخرين بدن مبعوث و برانگيخته شود چنان است كه تمام بدنها برانگيخته شده باشد. جالب اينكه سلولها به هنگام تعويض حتى عوارض اكتسابى را نيز به خود جذب مىكنندمثلًا كسانى كه روى بدن خود خالكوبى كردهاند اين خالها ممكن است تا آخر عمر از آنها جدا نشود
با اينكه سلولها عوض مىگردند و اين به خوبى نشان مىدهد كه حتى صفات اكتسابى نيز نقل مكان داده، به «سلولهاى جانشين» منتقل مىگردند.
و همان گونه كه گفتيم از آيات متعددى از قرآن مجيد نيزاستفاده مىشود كه معاد رستاخيز با آخرين بدن انجام مىگيرد.
در سوره يس آيه 51 مىخوانيم:
«وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ اْلأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ و (بار ديگر) در صور دميده مىشود، ناگهان آنها از قبرها شتابان به سوى (دادگاه) پروردگارشان مىروند».
و در سوره حج آيه 7 مىخوانيم:
«وَ أَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي الْقُبُورِ؛ و خداوند مردگانى را كه در قبرها هستند بر مىانگيزد».
از اين آيات و مانند آنها به خوبى استفاده مىشود كه رستاخيز با آخرين بدن صورت مىگيرد، قانون خرد نيز اقتضا مىكند كه چنين باشد، زيرا بدنى كه عصاره و فشرده همه بدنهاى دوران عمر است در حقيقت هميشه با روح بوده است و از هر جهت تناسب و سنخيت با آن دارد، و روح تنها با آن مىتواند زندگى كاملى داشته باشد بنابراين، مشكلى از اين جهت در امر معاد جسمانى پيدا نخواهد شد.
بالاخره آخرين سؤالى كه در زمينه معاد جسمانى ممكن است صورت گيرد اين است كه اگر همه مشكلات در اين مورد حل شود تازه براى
بازگشت اين همه انسان كه در دوران عمر به زمين آمدهاند جايى در روى كره زمين وجود نخواهد داشت، زيرا هم امروز وسعت كره زمين براى نسل موجود در پارهاى از نقاط كم است و برنامه مبارزه با افزايش جمعيت در همه جا مطرح مىباشد حالا فكر كنيد اگر بخواهند همه انسانهاى گذشته و آينده در زمان واحد باز گردند چه غوغايى برپامى شود، اما اگر معاد تنها جنبه روحانى داشته باشد مشكلى به وجود نخواهد آمد چون در جهان ارواح مزاحمتى وجود ندارد.
پاسخ: كسى كه اين ايراد را مىكند گويا از يك نكته غفلت كرده است و آن اين كه همان گونه كه در قرآن نيز صريحاً آمده، در پايان اين جهان نظام كرات عالم هستى به هم مىريزد: خورشيد خاموش و ماه تاريك مىگردد كوهها همانند ذرات غبار پراكنده مىگردند، سپس بر ويرانه اين جهان كهنه، جهان نو و تازه بنياد مىگردد و زندگانى نوين انسانها در جهانى نو صورت مىگيرد، و به اين ترتيب مشكل كمى وسعت كره زمين اساساً مطرح نخواهد بود، زيرا آن روز كره زمينى به اين شكل نخواهيم داشت كه از كمى وسعت آن نگران باشيم در آينده توضيح بيشترى- به خواست خدا- در اين زمينه خواهيم داد.
رستاخيز دادگاه عظيمى است كه همه بدون استثناء در برابر آن حاضر و محاكمه مىشوند، ولى همانطور كه گفتهايم اساساً الفاظ ما از روز نخست براى زندگى روزانه ما «ابداع» شده است لذا به محض اينكه از دايره زندگى روزمره گام بيرون بگذاريم، حرف زدن براى ما جدّاً مشكل مىشود، چون الفاظى براى بيان مفاهيمى كه با آن سرو كار پيدا مىكنيم نمىيابيم!
مخصوصاً در مورد زندگى در جهان ديگر، جهانى كه همه چيز آن تقريباً با اين جهان متفاوت است، جهانى كه در سطحى بسيار بالاتر از اين جهان، و زندگى ملامت بارش، قرار دارد.
درست به اين مىماند كه دو بچه دوقلو هنگامى كه در شكم مادر هستند- فرضا- براى درد دل با يكديگر و رفع نيازمنديهاى خود الفاظى وضع كنند، بديهى است هنگامى كه متولد مىشوند و انواع منظرهها، صحنهها، موجودات، پديدهها، و افراد و اشخاص را مىبينند درست مانند دو نفر گنگ ناچارند با حركت دست و چشم و سر مقاصد خود را به يكديگر تفهيم كنند، زيرا لغت نامه دوران جنين آنها شايد بيش از ده لغت نداشته باشد، در حالى كه جهان وسيع كنونى نياز به دهها هزار لغت دارد تا بتوان مطالب
مربوط به آن را بازگو كرد!
وسعت عالم بعد از مرگ، نسبت به اين جهانى كه در آن زندگى مىكنيم، همانند وسعت اين جهان است نسبت به عالم جنين و به اين ترتيب جاى تعجب نيست كه الفاظ و كلماتى كه در اين جهان با آن سخن مىگوييم نتواند ترسيم كاملى از چهره زندگى در جهان ديگر كند و ما در بيان آن همه شكوه و عظمت و تنوع نعمتها و تكامل آن زندگى گرفتار عجز وناتوانى شويم، حتى تصور آن براى ما كه در زندان دنيا محصور هستيم مشكل شود.
به هر حال، اينكه مىگوييم در جهان ديگر همه انسانها محاكمه مىشوند، نه به اين معنى است كه ميزهاى متعددى در عرصه قيامت گذارده مىشود و هر كس پرونده كوچك يا بزرگى زير بغل دارد و همراه گواهان و شهود وارد محشر مىگردد و در برابر قضات و دادرسان اين دادگاه كه مثلًا از جنس فرشتگانند قرار مىگيرد، و پس از بازپرسىهاى مقدماتى محاكمه علنى شروع مىگردد، و متهم نيز از خود مدافعاتى كرده، بعد «فرشتگان دادرس» وارد «شور» مىشوند، و رأى نهايى به محكوميت يا به تبرئه يا تشويق و پاداش افراد صادر مىكنند، و پس از امضاى «حاكم مطلق عرصه محشر» يعنى ذات پاك خداوند، براى اجرا به مأموران اجراى احكام الهى، يعنى فرشتگان بهشت و دوزخ، ابلاغ ميگردد نه به هيچ وجه چنين نيست! و در آنجا الفاظ رنگ و مفهوم ديگرى به خود مىگيرند.
شبحى از محكمه و دادگاه وجود دارد اما در سطحى فوق العاده عالىتر و شكلى غير از آنچه ديدهايم و شنيدهايم.
اگر سخن از ميزان عمل (ترازوى سنجش كارها) به ميان مىآيد، نه به اين معنى است كه اعمال رادر يك كفه از ترازوى دو كفهاى قرار مىدهند، و در برابر آن آنقدر سنگ مىريزند تا تعادل برقرار گردد و وزن واقعى معلوم شود. و يا اگر زياد باشد به وسيله ترازوهاى غول پيكرى همانند باسكول وزن آن را معلوم مىكنند و سپس با قلم و مداد و چتكه يا چيزى شبيه ماشينهاى حساب، به حساب اعمال رسيدگى مىگردد نه هيچ كدام از آنها نيست.
گفتيم در اينجا الفاظ رنگ تازهاى به خود مىگيرند (و بايد چنين باشد) زيرا سخن از جهانى در ميان است كه با دنياى ما به كلى مغايرت دارد.
البته نبايد اين حقيقت را بهانهاى براى تفسيرهاى نابجا، و سوء استفاده و ايجاد يك نوع هرج و مرج ادبى در الفاظ مربوط به جهانى ديگر قرار داد، بلكه بايد مفاهيم اين الفاظ را در پرتو قرائن موجود روشن ساخت.
از طرفى درزندگى اين دنيا نيز مفاهيم الفاظ با گذشت زمان دگرگون مىگردد: سابقا هنگامى كه كلمه چراغ گفته مىشد ظرف كوچكى محتوى يك ماده روغنى در نظر مجسم مىگشت كه يك «فتيله دراز» در وسط آن جاى گرفته بود، آن سر فتيله را كه بيرون بود آتش مىزدند و روغن يواش يواش مىسوخت، گاهى براى جلويگرى از دود كردن «حبابى» هم بر آن مىگذاردند كه هوا را به سرعت از يك طرف وارد و از طرف ديگر خارج كند.
ولى امروز اين اسم به چراغهاى فلورسنتى گفته مىشود كه مانند يك «حلقه ماهتاب» به سقف چسبيده، نه از روغندان، خبرى در آن است و نه از روغن و نه فتيله و حباب، تنها چيزى كه به قوت خود كاملًا باقى مانده، آن است كه خاصيت هر دو چراغ يكى است و آن مبارزه با ظلمت و تاريكى است.
اين سخن در مورد ساير وسايل زندگى قديم و جديد نيز صادق است كه
ابزار و آلات به كلى عوض مىشوند ولى نتيجه ثابت و باقى مىماند.
هنگامى كه در دو زمان مختلف درجهان ما اين قدر دگرگونى واقع شود، در مورد جهان ديگرى كه همه چيزش با اين جهان متفاوت است، مسأله روشن خواهد بود كه اگرالفباى ديگرى براى بيان مفاهيم آن به دست نياوريم حداقل بايد در مورد به كار بردن الفاظ بيشتر روى نتايج آن بينديشيم و تكيه كنيم، نمىگويم با ميل خود آنها را هر جور خواستيم تفسير كنيم و مىگويم توجه داشته باشيم كه اين الفاظ وضع خاصى دارد.
اكنون كه اين مقدمه روشن شد باز مىگرديم به تفسير اين مفاهيم.
در آيات قرآن مجيد، گواهان مختلفى براى آن دادگاه بزرگ ذكر شده است، به اين ترتيب:
1- ذات پاك خداوند: «وَ ما تَكُونُ في شَأْنٍ وَ ما تَتْلُوا مِنْهُ مِنْ قُرْآنٍ وَ لا تَعْمَلُونَ مِنْ عَمَلٍ إِلَّا كُنَّا عَلَيْكُمْ شُهُودًا إِذْ تُفيضُونَ فيهِ وَ ما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي اْلأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرَ إِلَّا في كِتابٍ مُبينٍ !
«در هر حال كه باشى، و هر آيهاى از قرآن بخوانى، و هر كارى انجام دهى، ما گواه بر شما هستيم و هيچ امرى بر علم و دانش پروردگار تو- حتى به اندازه سنگينى ذرهاى- مخفى نمىماند نه در زمين و نه در آسمان، و نه كوچكتر و نه بزرگتر از آن، مگر اينكه همگى در كتاب آشكار ثبت است».(1)
1) سوره يونس( 10)، آيه 61.
2- پيامبران نيز از گواهانند: «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهيدًا؛ چگونه خواهد بود آن روز كه از هر امتى گواهى خواهيم آورد و تو را گواه بر آنها قرار خواهيم داد».(1)
3- زبان و دست و پا گواهى ميدهند: «يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْديهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ روزى كه زبان و دست و پاى آنها به اعمال آنها گواهى مىدهد!»(2)
4- پوستهاى تن نيز گواهند: «وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ؛ به پوستهاى تن خود مىگويند چرا بر ضد ما گواهى داديد؟ آنها جواب مىدهند:
پروردگارى كه همه چيز را به نطق در آورده ما را نيز به نطق درآورد (تا حقايق را بازگو كنيم)».(3)
5- زمين نيز گواه اعمالى است كه بر آن انجام يافته: «يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها! بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها؛ در آن روز زمين اخبار خود را بازگو مىكند زيرا پروردگار او به او وحى كرده است».(4)
6- فرشتگان نيز از گواهانند: «وَ جاءَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهيدٌ؛ همه كس وارد دادگاه قيامت مىشوند در حالى كه با هر فردى مأمورى و گواهى (از فرشتگان) مىباشد».(5)
با توجه به قرار گرفتن زبان و دست و پا و اعضاى بدن و همچنين، زمينها در زمره گواهان روشن مىشود كه اين گواهى از آن «گواهيهاى قراردادى بشر» كه گاهى از منطفه حرف تجاوز نمىكندو هيچ گونه مطابقتى با واقع ندارد، نيست.
اين يك گواهى «عملى و «اثرى است كه دروغ را در آن راهى نيست.
توضيح اينكه: گاهى مىگوييم چشمهاى فلان كس گواهى مىدهد كه ديشب نخوابيده است!
رنگ پريده و صداى لرزانش گواهى مىدهد كه از چيزى ترسيده است!
نظافت فوق العاده لباس و خانهاش گواهى مىدهد كه در انتظار ميهمانى به سر مىبرد.
اين «گواهى طبيعى و عملى» رساترين و صادقترين نوع گواهى مىباشد كه كسى را ياراى انكار آن نيست.
بسيار مىشود كه متهم شهادت تمام شهود را انكار مىكند، اما همين كه نوار سخنان او را برايش مىگذارند و يا عكسهايش از لحظه جنايت را به او نشان مىدهند تمام راههاى انكار را به روى خود بسته مىبيند و اعتراف مىكند، دليل آن اين است كه گواهى عكس و نوار يك گواهى طبيعى و اثرى است، كه هيچ كس قادر بر انكار آن نمىباشد.
نبايد فراموش كنيم كه روح و جسم ما يك بايگانى عجيب اسرارآميز از تمام اعمال و رفتار و سخنان عمر ماست، يعنى همان طور كه غذاهايى از آغاز عمر تاكنون خوردهايم در جسم ما- بدون استثناء اثر گذارده، و آثار هر يك
از آنها در خون ما، در سلولهاى بدن، در استخوان و رگ و پى ما وجود دارد، حتى با تغيير سلولها و عوض شدن آنها باز اين آثار به سلولهاى آينده انتقال مىيابند، به طورى كه اگر يك دستگاه فوق العاده دقيق باشد و روى خون يا سلولهاى بدن ما بررسى كند، ممكن است تمام غذاهايى را كه از آغاز تاكنون خوردهايم- حتى با قيد تاريخ!- بازگو كند.
همچنين هر يك از اعمال ما انعكاس و بازتابى در روح و جسم ما دارد: يك دروغ، يك خيانت، يك تجاوز به حق ديگران، يك ضربه سيلى به صورت بى گناه، يك شهادت و گواهى ظالمانه همه نقشى در روح و جسم ما مىگذارند و خطوطى ترسيم مىكنند كه خواندن اين خطوط در دادگاه قيامت كه عالم ظهور و بروز است كاملًا آسان مىباشد، اينها همه گواهان و شهودان دادگاهند.
و راستى اگر جامعهاى توجه و ايمان به چنين واقعيتى داشته باشد چقدر مراقب اعمال و رفتار خويش خواهد بود؟ و اين ايمان مذهبى به رستاخيزى اين چنين، چه اثر تربيتى عظيم و فوق العادهاى خواهد داشت!
از آنچه در بالا گفته شد به خوبى معلوم مىشود كه مسأله پرونده و نامه اعمال و محاسبه در محكمه رستاخيز نيز شكل تازهاى به خود مىگيرد.
سرتاپاى مجرمان و نيكوكاران پرونده است، زمينى كه روى آن زندگى داشته، در و ديوارهاى خانهاى كه در آن مسكن كرده بود، هر كدام
پروندهاى مىباشد و مسلماً نامه عملى كه به دست راست نيكوكاران و به دست چپ بدكاران داده مىشود و آيات قرآن ميگويد آنها قادر به انكار محتويات آن نيستند نوعى از اين پروندههاى اثرى است كه شايد تصور آن هم امروز براى ما مشكل باشد.
و از اينجا مشكل ديگرى براى ما حل مىشود كه چگونه قرآن مىگويد: «وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ خداوند به سرعت حساب خلايق را مىرسد».(1)
زيرا حساب همه در آنجا روشن است، اين حساب مجموعه اثرات اعمال نيك و بدى است كه در وجود هر كس متراكم شده، و همواره نتيجه آن معلوم و مشخص مىباشد.
گاهى براى نزديك ساختن اين حقيقت به ذهن، به يك مثال ساده- و شايد از جهاتى دور از مقصود- متوسل مىشويم مىگوييم اتومبيلهاى معمولى ممكن است در طول عمر خود راههاى زيادى در جادههاى مختلف را پيموده باشند بدون آنكه حتى راننده آن به خاطر داشته باشد تا چه رسدكه بتواند به حساب آنها برسد ولى هر لحظه اراده كنيم با يك نگاه به كيلومتر شمار آن، مىتوانيم مقدار راهى را كه پيموده دقيقاً تعيين نماييم كه اين نيز يك گواه اثرى است، چون پيوند سيم كيلومتر شمار با دستگاههاى حركت ماشين دائماً روى آن اثر گذارده و آن را به حركت در مىآرود.
در محاسبههاى معمولى اشتباه وجود دارد، حساب با انگشت با اعداد با چتكه و حتى با مغزهاى الكترونيكى، اما يك نوع حساب در اين جهان داريم
1) سوره بقره( 2)، آيه 202.
كه در آن اشتباه نيست، مثلًا كندههاى درختان هر سال قشرى بر خود مىافزايند كه روشنگر سن آنهاست، همچنين طبقات يخ، اين حسابى است كه در آن اشتباه وجود ندارد و هميشه «سرجمع» آن حاضر است، محاسبه قيامت نوع عالىتر اين گونه حساب مىباشد.
در متون اسلامى سخن از ميزان يا ترازوى عمل فراوان به ميان آمده است.
بعضى فكر مىكنند ترازوئى به همين شكل كه در اين جهان مىبينيم در كار است، لذا اين زحمت را به دوش خود انداختهاند كه پيدا كنند چه چيز در اين ترازو وزن مىشود.
1- خود افراد؟
2- نامههاى اعمال وزن دارند و توزين مىشوند؟
3- اعمال تجسم يافته وزن دارند؟
همه اينها به خاطر آن است كه ميزان و وزن را به همان مفهوم عادى آن كه در زندگى روزانه با آن سرو كار داريم تفسير كردهاند.
در حالى كه مىبينيم در زبان قرآن ميزان به يك مفهوم بسيار وسيعتر و جامعتر آمده است:
«وَالسَّمَاءَ رَفَعَهَا وَ وَضَعَ الْمِيزَانَ آسمان را برافراشت و در هر چيز ميزان (و حسابى) قرار داد».(1)
«وَ انْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ ما به همراه پيامبران كتاب و ميزان (سنجش حق و باطل) فرستاديم».(2)
توضيح اينكه: در ميان هر قوم و ملتى مقياس سنجشهائى براى تعيين ارزشها وجود دارد كه مىتوان گفت سرنوشت ملتها را همين «مقياس سنجشها» تعيين مىكند، فى المثل مقياس سنجش «علم و عالم» و دانش و دانشمند در دنياى مادى ماشينى چيزى است و در مكتب انبياء و رجال آسمانى و وحى چيز ديگر.
امروز دانشمند به كسى مىگويند كه فضاى مغز او از فرمولهاى بيشترى انباشته شده، و شناخت او از طبيعت و اسرار آن قابل ملاحظه باشد، و طرز بهرهگيرى از آن را به خوبى مىداند، و مدتى از عمر خود را در دانشگاهها و آزمايشگاهها گذرانده و از عهده امتحاناتى برآمده است.
حالا فرق نمىكند كه علم او در خدمت انسانها باشد يا در خدمت بمبها و موشكهاى قاره پيما يا كلاهكهاى اتمى! و يا ساختن هروئين، و يا به عنوان وكيل مدافع براى دفاع از باندهاى سارقان بين المللى به هنگامى كه در دادگاهها گرفتار مىشوند، و يا در خدمت سازمانهاى استعمار اقتصادى جهانى.
اما همين كلمه در مكتب انسانى پيشوايان الهى همچون على (ع) رنگ ديگرى به خود مىگيرد او مىگويد: «عالم كسى است كه حامى مردم باشد و دانشش در راه نجات انسانها به كار گرفته شود، آن كس كه از درد و رنج مردم آگاه و با آنها سهيم نباشد شايسته نام عالم و دانشمند نيست».
«وَ ما اخَذَ اللهُ عَلى العُلَماءِ الا يُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمِ وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ خداوند از علما و دانشمندان پيمان گرفته كه در برابر شكم خوارگى ستمگران و گرسنگى ستمديدگان سكوت نكنند».(1)
1) نهج البلاغه، خطبه 3( شقشقيه).
از اصل بحث دور نشويم، مقياس سنجشها در ميان ملتها در زمينههاى مختلف، در زمينه علم، در زمينه شخصيت، ارزشهاى انسانى، نيكبختى و سعادت، كاملًا متفاوت است و كليد خوشبختى و بدبختى آنها نيز در همين مقياسها نهفته شده است، محيط عرب جاهلى كه شخصيت را در غارتگرى و كثرت فرزندان ذكور مىدانست محصولش يك مشت غارتگر بود با تعدد زوجات بى حساب، اما هنگامى كه علم و تقوى، بعد از ظهور اسلام، مقياس شناخته شد، وضع بكلى دگرگون گشت و محصول تازهاى به وجود آمد.
يكى از رسالتهاى پيامبران الهى اعطاى ضوابط و مقياسها و ميزانهاى واقعى و انسان ساز است و آيه 25 سوره حديد كه گذشت مىتواند اشارهاى به همين حقيقت بوده باشد.
بنابراين مىبينيم ميزان، به يك وسيله سنجش معنوى كه تنها در «نتيجه» يعنى تعيين «وزن واقعى» با ميزانها و ترازوهاى حسى شباهت دارد، تبديل شده است.
جالب اينكه در يكى از زيارتنامه هائى كه در برابر تربت پاك اميرالمؤمنين على (ع) خوانده مىشود مىگوئيم:
«السَّلام عَلَيْكَ يا ميزانَ الاعْمالِ سلام بر تو اى انسانى كه ميزان سنجش اعمالى!»
در اينجا يك انسان كامل ميزان و ترازوى سنجش مىگردد، چون هر كس به مقدار شباهت با او در ايمان و عمل و تقوى و عدالت و شهامت مىتواند وزن و ارزش خويش را دريابد، او يك ترازوى دقيق و يك وسيله سنجش تام و كامل براى ارزشهاى انسانى محسوب مىگردد.
امروز ترازوهاى دقيق هست كه حتى وزش باد و نوشتن يك كلمه روى آن اثر مىگذارد، و نيز ميزانهائى براى سنجش فشار خون، حرارت بدن، و حتى مقدار استعداد و هوش انسان وجود دارد، اما هيچ ميزانى براى سنجش نيكى و بدى عمل و اندازه اخلاص و حسن نيت و چگونگى انگيزههاى اعمال در دست نداريم، مثلًا در روايتى مىخوانيم كه: «رياكارى و تظاهر، گاهى درنيت و عمل انسان به قدرى مخفيانه وارد مىشود كه از حركت مورچه سياه بر سنگ سخت در شب ظلمانى هم مخفىتر است».
مسلماً حركت چنان مورچهاى بر آن سنگ اثر مىگذارد و از برخورد پاى او به سنگ صدائى بلند مى شود و حتى آن سنگ را مىسايد، اما بقدرى ناچيز است كه ما با هيچ وسيلهاى نمىتوانيم آنها را اندازهگيرى كنيم، و به طريق اولى براى نفوذ افكار نادرست در نيت انسان كه از اين هم دقيقتر و باريكتر است، هيچ وسيله سنجشى در دست نيست، اما در جهان ديگر چنين مقياسهايى بطور مسلّم وجود دارد، همين اندازه مىدانيم هست اما از چگونگى و كيفيت آن هيچ اطلاعى نداريم تنها شبحى از دور مىبينيم.
برداشتهاى نادرست از مسأله پاداش و كيفر در عالم پس از مرگ، آن را بصورت معمايى با نقاط مبهم فراوان درآورده است.
پيرامون مسأله پاداش و كيفر در عالم پس از مرگ و رستاخيز نقاط مبهم فراوان و علامتهاى استفهام زيادى ديده مىشود كه غالباً از «تفسيرهاى نادرست» در موارد اصل مسأله پاداش و كيفر سرچشمه مىگيرد.
مثلًا بعضى، از خود مىپرسند:
گناهان ما چه زيانى به خدا مىرساند كه ما را مجازات ميكند؟
وانگهى ما بد مىكنيم او كه بزرگ است و عالم و قادر، چرا ما را مكافات مىكند؟ پس فرق ميان «ما» و «او» چيست؟ او بزرگوارى كند و گذشت نمايد.
از همه اينها گذشته ستمگرترين و گناهكارترين كفّار حداكثر يكصد سال عمر خود را غرق عصيانگرى و ويرانگرى هستند چرا ميليونها سال و بيشتر بلكه براى هميشه مجازات شوند و مُخلَّد در عذاب گردند؟
اصولًا مجازات يا از روح انتقامجويى سرچشمه مىگيرد. يا براى عبرت ديگران و يا تربيت خود خلافكاران و هيچ يك از اين سه موضوع درباره كيفرهاى پس از مرگ درست نيست. اما انتقام
و انتقامجويى از ساحت پاك پروردگار به دور است، زيرا انتقام (برخلاف آنچه تصور مىشود) نشانه قدرت نيست، بلكه نشانه ضعف و ناتوانى روح آدمى است، انتقام مرهمى بر ارواج مجروح و زخم خورده است و يا به تعبير صحيحتر عاملى است براى تخدير ارواح ناراحت و ناتوان و بيمار. بنابراين كيفرهاى الهى داراى «عنصر انتقامى» نيستند.
همچنين «عنصر تربيتى» براى خود شخص مرتكب گناه يا ديگران ندارد، چه اينكه مركز تربيت، اين جهان است، و در جهان ديگر، تربيت مطرح نيست، بنابراين مجازاتهاى عالم پس از مرگ، مانند قوانين كيفرى و جزائى اين جهان هم نيست، زيرا در اين گونه كيفرها و مجازاتها مسأله تربيت كاملًا مفهوم دارد ولى نسبت به بعد از مرگ نامفهوم است.
تمام اين سؤالات پيچيده را با توجه به يك حقيقت مىتوان پاسخ گفت و آن اينكه: سرچشمه اصلى كيفرها و مجازاتها در عالم رستاخيز و پس از مرگ، آثار و نتايج خود گناه در روح و جسم آدمى و همچنين تجسم آنهاست.
توضيح اينكه: در آيات و روايات اسلامى تعبيرات جالب و حساب شدهاى درباره چگونگى ارتباط اين جهان با جهان پس از مرگ ديده مىشود كه مىتواند روشنگر نقاط تاريك اين بحث باشد، مثلًا در آيه 20 سوره شورى مىخوانيم: «مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ اْلآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ في حَرْثِهِ آنها كه زراعت و كشت سراى ديگر را (با اعمال نيك خود) مىطلبند كشت آنها را افزون مىكنيم».
تعبير به كشت تعبير جالبى است كه نشان مىدهد پاداش و كيفر در آن جهان چيزى جز نتايج اعمال خود انسان نيست.
و در آيه 15 سوره جن مىخوانيم: «وَ أَمَّا الْقاسِطُونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ
حَطَبًا؛ اما ستمگران هيزم و آتش افروز دوزخند».
بنابراين آنها و اعمالشان هستند كه در شكل آتش ظاهر مىشوند، پس آن آتش چهره ديگرى از اعمال خود آنهاست كه دامانشان را مىگيرد.
و در آيه 39 سوره صافّات چنين آمده است: «وَ ما تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ پاداشى به شما داده نمىشود جز اعمالى كه انجام دادهايد».
بنابراين پاداششان همان اعمالشان است كه به دست آنها مىرسد! از همه اين تعبيرات به خوبى استفاده مىشود كه آنچه ما در جهان پس از مرگ با آن سرو كار داريم، همان اعمال نيك و بد ماست كه به صورت انرژيهاى سودمند ويا ويرانگرى در اين جهان از ما صادر گرديده، و علاوه بر انيكه روح ما را تكامل داده يا جريحهدار ساخته، در پرونده جهان هستى همچنان باقى مانده و طبق قانون تكامل پرورش يافته است.
اين اعمال در آن روز از مخفيگاههاى خود خارج مىشوند و پس از تغيير شكل دادن- كه از آثار عمومى انرژيهاست- در قيافههاى جديدى بر ما ظاهر مىشوند.
اين چهرههاى جديد ما را تا اعماق جان نشاط مىبخشند، و يا مىسوزانند و در هر حال با ما هستند و از ما جدا نمىشوند.
اينها همانند همه چيز ديگر اين جهان، نابود نمىگردند و به فرمان خدا مانند خود ما رنگ ابديت به خود مىگيرند، و به اين ترتيب مسأله كيفر و پاداش نه همانند مزد كارگران و مجازات بردگان است، و نه جنبه انتقامى دارند و نه درس عبرت است براى مرتكبين آنها و يا ديگران.
بلكه نوع ديگرى است كه از آن به «اثر عمل» مىتوان تعبير نمود.
جالب توجه اينكه: در روايت معروفى تصريح شده كه «الدُّنْيا مَزْرَعَةُ
الاخِرَةِ؛ اين جهان كشتگاه جهان ديگر است». با توجه به مفهوم «مزرعه» روشن مىشود آنچه در آنجا مىدرويم محصول و تكامل يافته همان بذرهاى اعمال نيك و بدى است كه در اينجا افشاندهايم.
اگر ما چند گرم بذر خار مغيلان در راه خود بيفشانيم و پس از چند سال خود را با يك ميدان وسيع خارهاى جانگداز كه به حكم اجبار بايد از لابهلاى آنها عبور كنيم روبهرو ببينيم، آيا چيزى جز محصول عمل خود را دريافت داشتهايم؟
همانطور كه اگر چند گرم بذر گل در زمينهاى اطراف خود بپاشيم و پس از مدتى با صحرايى از گلهاى خوشبو كه بوى عطر دل انگيزشان جان انسان را تازه مىكند، و زيبايى آنها چشم را نوازش و دل را آرامش مىبخشد، روبهرو شويم، با همان نتيجه عمل خود روبهرو شدهايم.
نه در صورت اول كسى به ما ستم كرده و نه در صورت دوم چيزى بى جهت و بدون حساب دريافت داشتهايم، و در هر دو صورت محصول عمل خود را بازيافتهايم (دقت كنيد).
حال مىپرسيم اگر آن خارها و اين گلها جاودانى و ابدى باشند و ما را براى هميشه در شكنجه يا لذت فرو برند آيا كسى در اينجا مقصر است؟ يا با مسأله عدالت منافاتى دارد؟ و يا حق شكايت از اين وضع را داريم؟
اگر دريافت و برداشت ما از مسئله پاداش و كيفر جهان پس از مرگ چنين باشد، همه علائم استفهامها از پيرامون اين مسئله برچيده خواهد شد (باز هم دقت كنيد).
در بحث «خلود» و بحث «تجسم اعمال باز هم مشروحتر در اين زمينه صحبت خواهيم كرد.
چگونه در عرصه رستاخيز اعمال ما جان مىگيرند و هر كدام به صورتى متناسب خود مجسم مىگردند؟
از جمله ويژگىهاى آن جهان و تفاوتهاى آشكار آن، با زندگى اين جهان، مسأله تجسم اعمال است.
در دنيايى كه ما در آن زندگى داريم اعمال و گفتار ما، حركات زودگذرى هستند كه پس از انجام يافتن ظاهراً محو و نابود مىشوند و دوام و بقايى ندارند، ممكن است يك عكاس ماهر و وقت شناس درست در لحظه وقوع جنايتى در محل حاضر باشد و فوراً چند عكس گويا از تمام مراحل جنايت بگيرد و يا از صداها نوار بردارد و تا حدى رنگ جاودانگى به آن ببخشد، ولى اصل گفتار و عمل هرچه بود چند لحظهاى انجام يافت و گذشت و تمام شد.
اما همين الفاظ و سخنان و اعمال نيك و بدى كه در اين زندگى انجام دادهايم و ظاهراً نابود و فراموش شده است و حتى در آن چند لحظه وجود، نيز به ما وابسته بود و بدون ما وجودى نداشت، در رستاخيز به صورت موجودات مستقلى در مىآيند كه احتمالًا همنشينهاى اصلى ما را تشكيل مىدهند و از ما دورى نخواهند كرد!
ظلم و ستم و بيدادگرى به شكل ابرى سياه و ظلمانى اطراف ما را خواهد گرفت (1)اموال نامشروع يتيمان به صورت شعلههاى آتش (2)و ايمان به صورت نور و روشنايى (3)و خلاصه هر كارى به شكل متناسب خود مجسم مىگردد.
گاهى كيفيّات عملى، تبديل به كيفيات روحى و جسمى مىگردند، و مثلًا رباخوارانى كه با عمل زشت و آلوده خود تعادل اقتصادى جامعه را برهم زدند، به گونه بيماران مصروعى در مىآيند كه به هنگام برخاستن از زمين قادر به حفظ تعادل خود نيستند.(4)
اموالى را كه ثروتمندان محتكر و بخيل روى هم انباشتند و با اينكه در اطراف آنها افراد محروم و گرسنه بودند كمترين ترحمى بر آنها نكردند، و حتى خودشان هم بهرهاى از آن اموال نبردند جز اينكه سنگينى حفظ و نگاهدارى آن را بر دوش كشيدند و مسؤوليت آنها را بر گردن گرفتند. سپس گذاردند و رفتند، اين اموال به صورت طوقهاى سنگينى بر گردن آنها قرار خواهد گرفت كه انجام هر گونه فعاليتى را از آنها سلب خواهد كرد!»(5)
در آيات مختلف قرآن، علاوه بر اشارتى كه در موارد خاص گذشته
1) در حديث از پيامبر( ص) نقل شده:« الظُّلْمُ هُوَ الظُّلُمَاتُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ»( سفينه، ماده ظلم).
2) « إِنَّ الَّذينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْمًا إِنَّما يَأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ نارًا؛ آنها كه اموال يتيمان را از روى ستم مىخورند آتش در دلهاىخود مىخورند( و به جرم سوزاندن دلهاى يتيمان، دلهاى آنها مىسوزد)». سوره نساء( 4)، آيه 10.
3) يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ؛ آن روز كه مردان و زنان با ايمان را مىبينى كه نور آنها در پيش رو و سمت راست آنها حركت مىكند». سوره حديد( 57)، آيه 12.
4) « الَّذينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ» سوره بقره( 2)، آيه 275.
5) « سَيُطَوِّقُونَ مَا بَخَلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» سوره آل عمران( 3)، آيه 180.
و مانند آن، راجع به تجسم اعمال مىيابيم، در چندين مورد به صورت يك حكم كلى نيز به اين مطلب اشاره شده است از جمله:
1- «وَ وَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً؛ آنها اعمال خود را در آنجا حاضر مىبينند». و در واقع هر چه مىكشند از دست اعمال خود مىكشند و لذا بلافاصله بعد از اين جمله مىگويد:
«وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ احَداً؛ و خداى تو به كسى ستم نمىكند!»(1)
2- «وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ اعمال سوء آنها براى آنان آشكار خواهد شد و آنچه از مجازات و كيفر الهى را به باد مسخره گرفته بودند دامان آنها را خواهد گرفت».(2)
3- «يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النَّاسُ أَشْتاتًا لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ در آن روز مردم دسته دسته خارج مىشوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود».(3)
4- «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ هر كس به اندازه سنگينى ذرهاى كار نيك انجام داده آن را خواهد ديد و هر كس به قدر سنگينى ذرهاى كار بدى انجام داده او نيز آن را مشاهده خواهد كرد».(4)
اين آيه مىگويد انسان نفس عمل نيك و بد را خواهد ديد نه سزا و كيفر و پاداش آنها را، و همچنين آيات قبل، البته ممكن است همه اينها را به عنوان مشاهده نتيجه و پاداش و كيفر عمل يا مشاهده نامه اعمال توجيه و تفسير كنيم، ولى مسلماً اين توجيه و تفسيرها بر خلاف ظاهر آيات است، و شاهد و قرينهاى براى آن در دست نيست.
علاوه بر اين روايات زيادى كه در منابع اسلامى وارد شده ما را از چنين
توجيهى باز مىدارد و مىگويد كه اعمال اعم از نيك و بد در آنجا چگونه مجسم مىگردند!
مسأله مهمى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه آيا اين مسأله به راستى با موازين علمى تطبيق مىكند؟
پاسخ اين سؤال پس از توجه به چند مقدمه كوتاه روشن خواهد شد.
1- مىدانيم جهان تركيبى از «ماده و «انرژى است و در آسمانها و زمين و هر چه بنگريم اين دو را مىبينيم كه در كنار يكديگر در چهرههاى مختلف خودنمايى مىكند.
سابق بر اين چنين تصور مىشد كه در ميان اين دو يك مرز غير قابل عبور كشيده شده است، ماده هميشه ماده بوده، و هميشه ماده خواهد ماند، و انرژى نيز چنين است، اما با پيشرفتهاى علوم طبيعى پى به اسرار نهانى از اين دو اصل اساسى جهان خلقت بردهايم و معلوم شده اينها دو خويشاوند ديرين بلكه هر كدام پدر و در عين حال فرزند ديگرى است.
دژ «اتم» كه به عنوان آخرين مرز جهان ماده در برابر علم و تكنولوژى سرسختانه مقاومت مىكرد سرانجام فرو ريخت، و درون آن چيزى جز انرژى نيافتند و روشن شد كه اين «ماده مشت پر كن» چيزى جز انرژى فشرده نيست و به اين گونه تبديل ماده به انرژى يك امر انجام شده تلقى گرديد.
اجسام «راديواكتيو» كه در حال عادى و طبيعى تشعشعات اتمى پخش مىكنند، يعنى ماده آنها در حال پوسيدن و پلاسيدن و فرو ريختن و تبديل شدن به انرژى است ثابت كرد كه براى شكافتن و شكستن مرزهاى اتم همه
جا نياز به رآكتورهاى نيرومند اتمى نيست، بلكه بسيارى از اتمهاى سنگين جهان خود به خود- اما به طور تدريجى و آهسته- در حال شكسته شدن هستند. اين يك طرف مسأله بود.
آيا همان طور كه اتمها مىشكنند و تبديل به انرژى مىشوند، ممكن است انرژىها نيز تبديل به ماده شوند.
همان طور كه مثلًا در رفتن «مهار يك فنر» موجب باز شدن آن مىشود و با يك فشار شديد بار ديگر مىتوان آن فنر را جمع كرد و به مهار كشيد، آيا در جهان انرژىها نيز اين اصل حكومت مىكند و مىتوان آن را فشرد و تبديل به ماده كرد؟
البته- تا آنجا كه مىدانيم- علم و دانش امروز نتوانسته چنين كارى كند ولى هيچ دليل بر نفى آن نيز در دست نيست، هنگامى كه قبول كرديم اينها دو خويشاوند نزديك، بلكه دو چهره مختلف از يك حقيقت هستند، تبديل هر كدام به ديگرى كاملًا قابل درك است، و به اين ترتيب مانعى بر سر راه تبديل «انرژى» به «ماده» به چشم نمىخورد.
2- اعمال ما اشكال مختلفى از انرژى هستند، سخنان ما انرژى صوتى است كه با انرژيهاى مكانيكى زبان و لب آميخته مىشود و از انرژيهاى خاص مغزى مدد مىگيرد.
حركات و افعال و كارهاى ما اعم ازخوب و بد، ظلم و عدالت، احسان و بخل، عبادت و نيايش شكلهاى ديگرى از انرژى مكانيكى يا آميختهاى از انرژى مكانيكى و صوتى هستند.
در اينجا اشتباه بزرگى وجود دارد كه بايد از آن پرهيز كرد و آن اينكه غالباً تصور مىكنند كه مواد غذايى در درون بدن ما تبديل به انرژيها و حركات
و اعمال مختلف ما مىگردد، در حالى كه اين اشتباه است، هرگز مواد غذايى تبديل به انرژى نمىشوند، (تبديل ماده به انرژى مخصوص شكستن اتم يا تشعشعات اتمى در اجسام راديواكتيو است).
پس اينكه مىگويند غذا سوخت و سوز بدن است و در موتور بدن تبديل به نيرو مىشود چيست؟
پاسخ اين سؤال چندان پيچيده نيست زيرا در بدن ما مانند هر موتور ديگر يك نوع انرژى تبديل به نوع ديگرى از انرژى مىشود، نه اينكه ماده تبديل به انرژى گردد (دقت كنيد).
توضيح اينكه: «هر تجزيه» يا «تركيب» شيميايى، معمولًا يك انرژى مىگيرد يا يك انرژى آزادى مىكند، مثلًا هنگامى كه هيزم را آتش مىزنيم كربن موجود در آن با اكسيژن هوا تركيب مىگردد و انرژى حرارتى را كه در دل خود به هنگام انجام عمل كربنگيرى طى ساليان دراز در خود ذخيره كرده بود آزاد مىكند، بدون اينكه چيزى از كربن درخت يا اكسيژن هوا تبديل به انرژى شده باشد.
حال ما مىتوانيم اين انرژى حرارتى را زير يك ديگ آب قرار دهيم و آن را تبديل به بخار كرده چرخ هايى را به وسيله آن نيروى بخار به حركت در آوريم، در اينجا انرژى حرارتى تبديل به انرژى مكانيكى و حركتى شده است.
و نيز مىتوانيم آن بخارها را به فشار از لولهاى عبور داده و صداى عظيمى ايجاد كنيم، يعنى انرژى حرارتى تبديل به انرژى صوتى شود و همچنين ....
در تمام اين احوال چيزى از مواد كاسته نشده، بلكه انرژى ذخيره شده در درون مواد تغيير شكل داده است.
همين موضوع در مورد مواد غذايى در بدن ما صادق است، زيرا مواد غذايى در بدن ما با اكسيژن تركيب شده مىسوزند و از تركيب آنها انرژى حرارتى آزاد مىگردد و اين انرژى تغيير شكل داده تبديل به حركت و صوت و مانند آنها مىشود.
از اصل مطلب دور نشويم، اعمال و سخنانى كه از ما سر مىزند به صورت انرژيهاى گوناگون در فضاى اطراف ما پراكنده مىشوند و روى در و ديوار و حتى بدن ما و زمينى كه بر روى آن زندگى مىكنيم اثر مىگذارند اثرى جاودانى و فناناپذير و براى هميشه در پرونده جهان طبيعت بايگانى مىشوند، زيرا فنا و نابودى- چنانكه قبلًا هم گفتهايم- در اينجا مفهوم ندارد؛ بلكه دائماً تغيير شكل مطرح است.
و سرانجام روزى فرا مىرسد كه اين انرژىهاى ظاهراً خاموش و فراموش شده، جمع آورى مىگردند، از نو جان مىگيرند و آشكار مىشوند و نشان مىدهند كه نابود نشدهاند!
جايى كه مىشنويم دستگاه هايى اختراع شده يا در دست تكميل است كه مىتواند از سارقانى كه به محلى دستبرد زده و فرار كردهاند (يعنى از جالى خالى آنها!) عكسبردراى كند زيرا اشعه مادون قرمز كه به صورت حرارت بدن از آنها در محل باقيمانده قابل عكسبردارى است و يا مىشنويم دانشمندان توانستهاند از برگرداندن امواج موجود روى بدنه كوزه هايى كه از دو هزار سال پيش از كارگران مصرى به يادگار مانده، صداى آنها را از نو زنده كنند و قابل شنيدن سازند، براى ما كاملًا ممكن خواهد بود كه بپذيريم فرا رسيدن چنان روزى نسبت به تمام اعمال و گفتار ما امكان خواهد داشت.
و از آنجا كه طبق مقدمه اول امكان تبديل انرژى را به ماده پذيرفتيم، مسأله تجسم اعمال و تبديل آنها به موجودات مادى حل مىشود.
بنابراين مأله تجسم اعمال، از نظر علمى قابل قبول است و خود اين موضوع نشان مىدهد كه زندگى سراى ديگر با زندگى اين جهان چقدر تفاوت دارد.
فكركنيد اگر اين تجسم در جهان امروز صورت مىگرفت و مثلًا يك دشنام و حرف ناسزا تبديل به موجود مزاحم و آزاردهنده در كنار ما مىشد، و يا همانند يك لجن سياه بر روى صورت ما مىنشست و يا سيلى به صورت بى گناه و غصب حق ديگران نيز تبديل به موجوداتى ناهنجار و تنفرآميزى مىشدند زندگى ما چه صورتى به خود مىگرفت!
خواهيد گفت: چه خوب بود چنين مىشد تا مردم از ترس آنها هم كه باشد راه خطا نپويند بلكه با سرعت به نيكىها روى آروند (دقت كنيد).
ولى نبايد از نظر دور داشت كه در آن صورت هيچ نوع تكامل در روح و جان ما صورت نمىگرفت، بلكه يك نوع جبر عملى براى افراد پيدا مىشد، يعنى مردم همانند كسى بودند كه به زور سرنيزه به يك مؤسسه خيريه كمك كند كه هيچ گونه تكامل اخلاقى و معنوى از كار خود نمىبرد، لذا تنها به فرمانهاى عقل و خرد و تعليمات عالى انبياء و پيامبران در اين زمينه اكتفا شده است.
اما به هر حال ايمان به اصل تجسم اعمال اثر فوق العادهاى از نظر مسائل تربيتى در انسان مىگذارد و او را به نيكيها علاقهمند و در برابر زشتىها سختگير و محتاط، و در امورى كه نياز به فداكارى دارد، دست و دل باز مىكند (باز هم دقت فرماييد).
اگر رابطهاى ميان مادر و كودكى كه در شكم اوست برقرار شود، و بتوانند با هم سخن بگويند، هيچ مادرى قادر نخواهد بود منظره لذت بخش و دلانگيز لحظه طلوع يا غروب آفتاب را در كنار يك درياچه زيبا كه گرداگرد آن را درختان سر سبز فرا گرفته و بيدهاى مجنون با شاخههاى آويزان خود امواج درياچه را نوازش مىدهند بازگو كند.
او هرگز نمىتواند نسيم روح افزاى آميخته با عطر گلها را كه پيام آشنايى از لابهلاى آن به گوش جان مىرسد شرح دهد.
و نه او مىتواند درد فراق يك دوست صميمى را كه در آتش عشق و اشتياق دوست خود مىسوزد و مىسازد تشريح كند، و شبهايى كه تا صبح بيدار مانده و با ستارگان آسمان با زبان خاموش درد دل داشته مجسم سازد ... جنين كه جز با يك مشت خون و گوشت سر و كار ندارد چگونه مىتواند اين مفاهيم را درك كند؟
شرح نعمتهاى بهشت و دردهاى جانكاه كيفرهاى دوزخ براى ما كه در جنين اين دنيا زندگى مىكنيم درست همين گونه است.
اصولًا- همان طور كه گفتهايم- كلمات ما كه براى اين زندگى محدود ساخته شدهاند عاجزتر و ناتوانتر از آنند كه بتوانند حقايقى را كه در بيرون
دايره اين زندگى است شرح دهند.
الفاظ و كلمات ديگر و احساس و ديد و درك ديگرى لازم است تا بتوان از آنها سخن گفت و يا سخن شنيد.
چه زيبا مىگويد قرآن مجيد: «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ هيچ كس درك نمىكند چه نعمت هايى كه مايه روشنى چشمهاست براى تو (در آن سرا) نهفته شده است!»(1)
و در آن حديث پرمعنى مىخوانيم:
«فِيهَا مَا لا عَيْن رَأَتْ وَ لا اذُنٌ سَمِعَتْ وِ لا خَطَرَ عَلَى قَلْبِ بَشَر؛ در آنجا چيزهايى است كه هيچ چشمى نديده، هيچ گوشى نشنيده و حتى از لابهلاى پردههاى خيال هيچ كس نگذشته است».(2)
و اگر مفهوم وسيع «هيچ كس» را در نظر بگيريم آنگاه به اهميت موضوع آشناتر خواهيم شد! اين از يك سو.
از سوى ديگر صفات و امتيازاتى براى نعمتهاى بهشتى در آيات قرآن مىخوانيم كه با آنچه در دنيا وجود دارد اصلًا قابل مقايسه نيست:
1- «اكُلُهَا دَائِمٌ وَ ظِلُّهَا؛ ميوه آن هميشگى و سايهاش دائمى است».(3)
2- آبهاى آن هيچ گاه گنديده نمىشود، نهرهايى از شير دارد كه هرگز طعمش عوض نمىگردد (و گويا همگى به طور دائم در محيطى سرباز به شكل پاستوريزه و هموژنيزه هستند، بدون آنكه شكل طبيعى خود را از دست بدهند) نهرهايى از بادههاى خوشگوار در آن جارى است، لذت بخش و لذت آفرين نه گنديده و مستى زا!
«فيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبينَ»(1)
3- سايههاى درختانش نزديك، چندين ميوهها آسان و حتى شاخههاى آن در برابر چيننده تسليم است و نه سركش!
«وَ دانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطُوفُها تَذْليلًا»(2)
4- بادههاى آن گوارا، و نه سكر آور، مهرزده (وپلمپ شده) و دستنخورده! اما مهرش از مشك روحپرور است (و نه از آهن و لاك و مانند آن:
«يُسْقَوْنَ مِنْ رَحيقٍ مَخْتُومٍ خِتامُهُ مِسْكٌ»(3)
5- نعمتهاى آنجا هيچ گونه محدوديتى از نظر نوع و جنس ندارد بلكه آنچه دل بخواهد و چشم لذت ببرد ايجاد مىگردد!
«وَ فيها ما تَشْتَهيهِ اْلأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اْلأَعْيُنُ»(4)
6- در آنجا هيچ گونه كينه توزى و حسد و صفات مزاحم وجود ندارد، يك جهان صفا يك دنيا پاكى و محبت در درون هر سينهاى نهفته است:
«وَ نَزَعْنا ما في صُدُورِهِمْ مِنْ غِلّقٍ إِخْوانًا»(5)
7- محيطى است كاملًا امن و امان، نه از جنگ و خونريزى در آنجا خبرى است، و نه از جدالها و كشمكشها اثرى، يكپارچه صلح و سلامت:
«لَهُمْ دَارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ»(6)
8- هيچ لذتى در آنجا بالاتر از لذت مناجات با خدا و غرق در جمال و
جلال او بودن و احساس خشنودى پروردگار كردن نيست:
«دَعْواهُمْ فيها سُبْحانَكَ أَللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فيها سَلامٌ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ»(1)
9- آتش دوزخ از درون جان خود مردم سر مىزند و هيزم اين آتش خود مردمند و معبودها و اعمالشان:
«وَ امَّا الْقَاسِطُونَ فَكَانُو لِجَهَنَّمَ حَطَباً»(2)«وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَة»(3)
10- اين آتش بر خلاف تمام آتشهاى ديگر از درون مىسوزاند و به برون سرايت مىكند و نخستين جرقه آن بر قلب آدمى مىزند!
«نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةٌ! الَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»(4)
از آنچه گفتيم چنين نتيجه مىگيريم كه جهان پس از مرگ و رستاخيز، عالمى است به مراتب وسيعتر از اين جهان، با مفاهيم كاملًا تازه و زنده، مواهبش پربركتتر، و كيفرش دردناكتر، كه تنها شبحى از آن را از دور مشاهده مىكنيم.
همان گونه كه خدمات و خلافكاريهاى همه مردم- از نظر كيفيّت و كميّت- يكسان نيست، پاداش و مجازات آنها نيز نمىتواند يكسان بوده باشد.
در مقررات كيفرى و جزائى قوانين عادى بشرى نيز هيچ گاه مجازات كسى كه مثلًا يك انگشترى ارزان قيمت را سرقت كرده با مجازات كسى كه حمله به خانه مردم نموده و ضمن سرقت تمام هستى اهل آن خانه، زنان و كودكان آنها را نيز به قتل رسانيده است هرگز مساوى نمىباشد.
در پاداشها و مجازاتهاى الهى كه از هر نظر حساب شده است، و دور از اشتباهات و غلط كارهايى است كه قوانين بشرى معمولًا از آنها خالى نيست، اين تناسب دقيقاً در ميان «اعمال» از يكسو و پاداش و كيفر آنها از سوى ديگر وجود دارد.
به خصوص اينكه: همان طور كه قبلًا توضيح داده شد- همواره يك رابطه طبيعى و تكوينى ميان «عمل» و «كيفر پاداش» موجود است.
بنابراين تفاوت پاداشها و كيفرهاى اشخاص، امرى است روشن و تا اينجا بحثى نيست.
اما از منابع اسلامى- اعم از قرآن و كتب معتبر حديث- به خوبى استفاده مىشود كه عموم افراد پاك و با ايمان جاودانه در بهشت خواهند بود، و بعضى از افراد گناهكار كه وجود آنها غرق در كفر و انكار و گناه و تجاوز شده است براى هميشه در مجازات و عذاب دوزخ مىمانند، و به تعبير ديگر مجازات آنها نيز جاودانه است.
در زبان قرآن از اين موضوع به «خلود» تعبير شده كه در اصل لغت به معنى بقاى چيزى به حال خود است، و اگر به اشياء فسادناپذير «خالد» گفته مىشود نيز به همين جهت است.
از 25 مورد كه در قرآن مجيد كلمه «خالدون» به كار رفته چهارده مورد آن درباره عذاب دوزخ و جاودانگى آن است.
و از 44 مورد كه كلمه «خالدين» به كار رفته سيزده مورد مربوط به اين قسمت مىباشد، گاهى علاوه بر تعبير به خلود، با عبارات ديگرى جاودانگى پاداش و كيفر مشخص شده است.
مثلًا در سوره هود در مورد نيكوكاران سعادتمند مىخوانيم: «وَ أَمَّا الَّذينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدينَفيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ؛ اما سعادتمندان، در بهشت تا آسمان و زمين برپاست باقى مىمانند- مگر آنچه را كه خدا بخواهد- اين بخششى است قطع نشدنى».(1)
و در مورد شقاوتمندان مىگويد:
«خالِدينَ فيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ إِلَّا ما شاءَ رَبُّك آنها، تا آسمان و زمين برپاست در دوزخ مىمانند، مگر آنچه خدا بخواهد».(2)
روشن است كه استثناء آخر آيه (مگر آنچه را خدا بخواهد) به معنى قطع پاداش و كيفر نيست، بلكه بيان قدرت پروردگار است يعنى نه آنكه خيال شود با چنان پاداش و كيفرى كار از دست خدا بيرون مىرود، نه، همه چيز همچنان در قبضه قدرت اوست.
شاهد اين سخن ذكر جمله: «عَطاءَ غَيْرَ مَجْذُوذِ؛ (اين بخششى است قطع نشدنى) بعد از استثناء مذكور است.
به علاوه اگر كسى در دوام كيفر بدكاران ترديد كند در دوام پاداش نيكو كاران جاى ترديدى وجود ندارد و اين قرينه ديگرى است بر آنچه گفتيم (دقت كنيد).
در اينجا فوراً يك علامت استفهام بزرگ در فكر هر شنوندهاى ترسيم مىشود كه اين نابرابرى چگونه در كار خدا ممكن است؟
چگونه مىتوان پذيرفت كه انسانى تمام عمر خود را كه حداكثر هشتاد يا صد سال بوده كار خوب يا بد كرده است ولى ميليونها ميليون سال- و بيشتر- پاداش و كيفر ببيند؟!
باز اين مطب در مورد پاداش چندان مهم نيست، زيرا بخشش و پاداش هر چه بيشتر باشد نشانه فضل و كرم پاداش دهنده است بنابراين جاى هيچ گونه ايراد و خردهگيرى نيست.
اما در مورد كار بد و گناه و ظلم و كفر و انكار، چگونه عذاب جاودانه در برابر گناه محدود با اصل عدالت سازگار است؟
كسى كه دوران طغيان و سرگشى و تجاوزش حداكثر از يك صد سال تجاوز نمىكند چرا هميشه بايد در آتش و مجازات شكنجه ببيند؟
آيا عدالت ايجاب نمىكند كه يك نوع تعادل در اينجا برقرار گردد و مثلًا هشتاد يا صد سال (به اندازه اعمال خلافش) كيفر ببيند؟!
پيچيدگى پاسخ اين اشكال سبب شده كه بعضى به فكر توجيه آيات خلود بيفتند و آنها را طورى تفسير كنند كه مجازات جاودان كه به عقيده آنها بر خلاف اصل عدالت است از آن استفاده نشود.
1- بعضى مىگويند: منظور از «خلود» معنى كنائى يا مجازى آن است
يعنى يك مدت نسبتاً طولانى، همانطور كه به افرادى كه تا آخر عمر بايد در زندان بمانند مىگويند آنها محكوم به «زندان ابد» هستند، با اينكه مسلماً ابديتى در هيچ زندانى وجود ندارد و با پايان عمر، پايان مىيابد، حتى در زبان عربى نيز «يُخَلَّدُ فِى السِّجْنِ كه از ماده خلود است در اين گونه موارد به كار مىرود.
2- بعضى ديگر مىگويند: اينگونه گردنكشان طاغى و ياغى كه گناه سراسر وجود آنها را فراگرفته است و وجودشان به رنگ كفر و گناه درآمده اگر چه هميشه در دوزخ خواهند بود، ولى مهم اينجاست كه دوزخ هميشه به يك حال باقى نمىماند بلكه روزى فرا مىرسد كه آتش آن- مانند هر آتش ديگر- بالاخره خاموش مىگردد! و آرامش خاصى دوزخيان را فرا مىگيرد!
3- بعضى ديگر احتمال دادهاند كه با گذشت زمان و پس از كشيدن مجازاتهاى فراوان، سرانجام يك نوع سازش با محيط در دوزخيان به وجود مىآيد و آنها به رنگ محيط خود در مىآيند و كم كم به آن خو مىگيرند و عادت مىكنندو در اين حال هيچ گونه احساس ناراحتى و عذاب ندارند!
البته همان گونه كه گفتيم همه اين توجيهات به خاطرعجز و ناتوانى در برابر حل مشكل خلود و جاودانى بودن عذاب است، وگرنه ظهور آيات خلود، در جاودانى بودن عذاب يك دسته خاص، قابل انكار نيست.
براى حل اين مشكل بايد به بحثهاى سابق بازگرديم و اشتباهى را كه در مقايسه مجازاتهاى رستاخيز با مجازاتهاى ديگر روى مىدهد اصلاح كنيم تا
معلوم شود كه مسأله خلود هرگز با اصل عدالت پروردگار مخالف نيست.
براى توضيح اين بحث بايد به سه اصل توجه كرد:
1- مجازات ابدى و جاويدان، همان طور كه قبلًا هم اشاره شد، منحصر به كسانى است كه تمام روزنههاى نجات را به روى خود بستهاند و عالماً و عامداً غرق در فساد و تباهى و كفر و نفاق گشتهاند سايه شوم گناه تمام قلب و جان آنها را پوشانيده، و در حقيقت به رنگ گناه و كفر درآمدهاند، همان گونه كه در قرآن مىخوانيم:
«بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ آرى كسى كه مرتكب گناهى گردد و آثار آن تمام وجود او را احاطه كند چنان كسى اهل دوزخ است و جاودانه در آن خواهد ماند».(1)
2- اين اشتباه است كه بعضى خيال مىكنند كه مدت و زمان كيفر بايد به اندازه مدت و زمان گناه باشد، زيرا رابطه ميان «گناه» و «كيفر» رابطه زمانى نيست بلكه رابطه «كيفى» است يعنى مقدار زمان مجازات تناسب با كيفيت گناه دارد نه مقدار زمان آن.
مثلًا كسى ممكن است در يك لحظه دست به قتل نفس بزند و طبقه پارهاى از قوانين محكوم به زندان ابدگردد، در اينجا مىبينيم زمان گناه تنها يك لحظه بوده در حالى كه مجازات آن گاهى هشتاد سال زندان خواهد بود.
بنابراين آنچه مطرح است «كيفيت» است نه «كميّت زمان».
3- سابقاً گفتيم مجازاتها و كيفرهاى رستاخيز بيشتر جنبه اثر طبيعى عمل و خاصيت گناه دارد و به عبارت روشنتر: رنجها و دردها و ناراحتيهايى كه گناهكاران در جهان ديگر مىكشند اثر و نتيجه اعمال خود
1) سوره بقره( 2)، آيه 81.
آنهاست كه دامانشان را فرا مىگيرد.
در قرآن مىخوانيم:
«فَالْيَوْمَ لا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَ لا تُجْزَوْنَ إِلَّا ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ امروز (روز رستاخيز) به هيچ كس ذرهاى ستم نمىشود و جز اعمال خود شما جزائى براى شما نيست!»(1)
«وَ بَدَالَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ اعمال بد آنها در برابر آنان آشكار مىگردد و آنچه را به باد مسخره مىگرفتند بر آنها وارد مىگردد».(2)
«فَلا يُجْزَى الَّذينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ إِلَّا ما كانُوا يَعْمَلُونَ به آنها كه كار بد انجام دادهاند جزايى جز اعمال آنها داده نمىشود».(3)
قبلًا در بحث تجسم اعمال نيز توضيحات لازم در اين زمينه داده شد.
اكنون كه اين مقدمات سه گانه روشن شد حل نهايى از دسترس ما چندان دور نيست، و براى رسيدن به آن كافى است به چند سؤال زير جواب دهيد:
فرض كنيد كسى بر اثر مصرف كردن پى در پى مشروبات الكلى در مدت يك هفته گرفتار زخم معده شديد شود به طورى كه مجبور باشد تا آخر عمر با اين درد بسازد و رنج برد، آيا اين برابرى ميان عمل بد و نتيجه آن بر خلاف عدالت است؟
حال اگر عمر اين انسان به جاى هشتاد سال، يك هزار سال و يا يك ميليون سال باشد و بايد به خاطر يك هفته هوسرانى يك ميليون سال رنج
ببرد آيا اين بر خلاف اصل عدالت است؟
در حالى كه قبلًا وجود اين خطر در ميگسارى به او اعلام شده و عاقبت آن نيز براى او توضيح داده شده است.
و نيز فرض كنيد كسى دستورات و مقررات رانندگى را كه به كار بستن آنها مسلماً به نفع عموم و موجب كاهش تصادف و ناراحتىهاى ناشى از آن است، به دست فراموشى بسپارد و به اخطارهاى مكرر دوستان عاقل گوش فرا ندهد و حادثه در يك لحظه كوتاه- و همه حوادث در يك لحظه رخ مىدهد- به سراغ او بيايد، و چشمان خود و يا دست و پاى خود را در حادثه از دست بدهد، و به دنبال آن ناچار شود ساليان دراز رنج نابينايى و بى دست و پايى را تحمل كند، آيا اين پديده، هيچ گونه منافاتى با اصل عدالت پروردگار دارد؟
سابقا مثال جالبى داشتيم- و مثالها مطالب عقلى را به ذهن نزديك كرده، و براى گرفتن نتيجه نهايى و استدلالى آماده مىكند- گفتيم: فرض كنيد چند گرم بذر خار مغيلان را بر سر راه خود مىپاشيم و پس از چند ماه يا چند سال، خود را با يك صحراى وسيع خار مىبينيم كه دائماً مزاحم ماست و ما را آزار مىدهد ... و يا اينكه چند گرم بذر گل- آگاهانه- مىپاشيم و چيزى نمىگذرد كه آنها تكثير مثل مىكنند، و خود را با صحرايى از زيباترين و معطرترين گلها روبهرو مىبينيم كه همواره مشام جان ما را معطر و ديده و دل ما را نوازش مىدهد.
آيا اين امور كه همه از آثار عمل است هيچ گونه منافاتى با اصل عدالت دارد، در حالى كه مساوات و برابرى در ميان كميت عمل و نتيجه آن موجود نيست؟
از مجموع آنچه گفته شد چنين نيتجه مىگيريم:
هنگامى كه پاداش و كيفر نتيجه و اثر خود عمل آدمى باشد مسئله مساوات و برابراى از نظر كميّت و كيفيت مطرح نخواهد بود اى بسا عمل به ظاهر كوچكى كه اثرش يك عمر محروميت و شكنجه و ناراحتى است و اى بسا كار ظاهراً كوچكى كه سرچشمه خيرات و بركات براى يك عمر خواهد بود.
(اشتباه نشود منظور ما از كار كوچك، از نظر مقدار زمان است والا كارها و گناهانى كه باعث خلود در عذاب مىگردد حتماً كوچك از نظر كيفيت و اهميت نخواهد بود).
بنابراين هنگامى كه گناه و كفر و طغيان و سركشى سراسر وجود انسانى را احاطه كرد و تمام بال و پرهاى روح و جان او در آتش بيدادگرى و نفاق سوخت چه جاى تعجب كه در سراى ديگر براى هميشه از نعمت پرواز در آن جهان وسيع محروم گردد، و گرفتار درد و رنج اين محروميت بزرگ باشد.
آيا به او اعلام نكردند و او را از اين خطر بزرگ آگاه نساختند؟!
آرى ... پيامبران الهى از يكسو، و فرمان خرد از سوى ديگر، به او آگاهى لازم را دادند.
آيا بدون توجه و اختيار دست به چنان كارى زدو چنان سرنوشتى پيدا كرد؟ نه، از روى علم و عمد و اختيار بود.
آياجز خودش و نتيجه مستقيم اعمالش اين سرنوشت را براى او فراهم ساخت؟ نه، هر چه بود از آثار كار خود او بود.
بنابراين نه جاى شكايتى باقى است و نه ايراد و اشكال به كسى، و نه منافاتى با قانون عدالت پروردگار دارد.
يك نكته در اينجا باقى مانده كه با ذكر آن اين بحث را پايان مىدهيم و آن اينكه: در حديثى از امام صادق (ع) مىخوانيم كه فرمود:
«انَّمَا خُلِّدَ اهْلَ النَّارِ فِى النَّارِ لانَّ نِيَّاتِهِم كَانَتْ فِى الدُّنْيَا انْ لَوْ خُلِّدُوا فِيهَا انْ يَعْصُوا اللَّهَ ابداً وَ انَّمَا خُلِّدَ اهْلَ الْجَنَّةِ لانَّ نِيَّاتِهِم كَانَتْ فِى الدُّنْيَا انْ لَوْ بَقُوا فِيهَا انْ يُطِيعُوا اللَّهَ ابداً- فَبِالنِّيَّاتِ خُلِّدَ هؤُلاءِ وَ هؤُلاءِ»(1)
«به اين سبب (جمعى از) اهل دوزخ هميشه در آن مىمانند كه نيت آنها اين بوده كه اگر جاودانه در دنيا بمانند گناه و مصعيت خدا كنند و به اين سبب اهل بهشت هميشه در آن مىمانند كه قصد آنها اين بوده كه اگر به طور دائم در اين جهان بمانند اطاعت فرمان خدا كنند، بنابراين هر دو دسته به خاطر نيت و قصدشان، «خلود» يافتند».
اگر با نظر ابتدائى به اين حديث بنگريم ممكن است سؤالاتى براى ما پيش آيد كه پاسخ آن آسان نباشد، زيرا تنها تصميم بر گناه كافى براى آن همه مجازات نيست.
به علاوه در روايات متعددى كه در باب نيت گناه وارد شده تصريح گرديده كه نيت گناه به تنهايى گناه نيست تا چه رسدبه اينكه مجازاتش جاودانى باشد.
اما با دقت مىتوان گفت كه اين حديث نيز اشاره لطيفى به بحثهاى گذشته دارد، زيرا نيت گناه جاويدان، تنها براى كسانى است كه تمام وجودشان به رنگ گناه درآمده است طغيان و سركشى همه وجود آنان را احاطه كرده، و تمام روزنهها را به روى خود بستهاند و بال و پر خويش را سوزاندهاند.
1) وسائل الشيعه، جلد اول، صفحه 36، حديث 4.
و به تعبير روشنتر: اين نيت به تنهايى چنان اثرى را نمىگذارد بلكه «خلود» خاصيت آنچنان روح آلوده و طغيانگرى است كه تصميم بر گناه دائم دارد، كسى كه بر اثر گناه به چنين حالتى درآمده آنچنان از خدا دور شده كه راهى براى بازگشت او باقى نمانده، و اين از آثار اعمال خود اوست.
آيا بهشت و دوزخ الان موجودند؟ ... يا در حال موجود شدن هستند؟ ...
و اگر وجود دارند كجا هستند؟
و به فرض كه الان وجود نداشته باشند و بعداً موجود شوند محل آنها كجا خواهد بود؟
از سوى ديگر ما در بعضى از آيات قرآن مىخوانيم كه پهنه بهشت به پهنه آسمانها و زمين است با اين حال چه جايى براى دوزخ باقى مىماند؟!
اينها سؤالاتى است كه در اين بحث در برابر ما خودنمايى مىكند. ولى پيش از آن كه به پاسخ آنها بپردازيم بايد به يك نكته توجه داشته باشيم كه از مجموع تعبيراتى كه در آيات قرآن و روايات اسلامى آمده بهشت و دوزخ به سه معنى مختلف اطلاق شده است:
1- بهشت دنيا.
2- بهشت برزخ.
3- بهشت برين و جنة المأوى در جهان ديگر.
بهشت دنيا از نظر ظاهر همان باغهاى خرم و سرسبز اين جهان هستند
مثلًا در قرآن درباره قوم سبأ- همان جمعيت متمدنى كه در سرزمين آباد «يمن» مىزيستند و آثار تمدن عظيم آنها هنوز مورد توجه باستان شناسان است- مىخوانيم.
«لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ في مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمينٍ وَ شِمالٍ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبُّ غَفُورٌ؛ براى قوم سبأ در محل سكونتشان نشانهاى (از قدرت الهى) بود: دو باغ (بزرگ و گسترده) از راست و چپ (رودخانه عظيم با ميوههاى فراوان؛ به آنها گفتيم:) از روزى پروردگارتان بخوريد و شكر او را به جا آوريد شهرى است پاك و پاكيزه و پروردگارى آمرزنده».(1)
اطلاق كلمه «جَنّت» به باغهاى سرسبز دنيا منحصر به اين مورد نيست، در موارد ديگرى از قرآن نيز اين تعبير ديده مىشود.
به احتمال قوى، بهشت و جنت آدم نيز يكى از همين باغهاى خرّم و باطراوت زمين بوده است و هبوط و فرودآمدن آدم (ع) از بهشت به روى زمين يك نوع هبوط و نزول مقامى بوده است،(2)زيرا آدم از آغاز به عنوان نماينده خدا در روى زمين انتخاب شده بود، اين از نظر مادى؛
از نظر معنوى نيز مجلس علم و دانش و مانند آن باغى از باغهاى بهشت ناميده شده است.
بهشت و دوزخ برزخى كانونى از نعمت و عذاب است براى نيكوكاران و بدكاران در «جهان برزخ» يعنى عالمى كه در ميان دنيا و آخرت قرار دارد، چنانكه درباره شهيدان راه خدا مىخوانيم كه «آنها زندهاند و در
پيشگاه پروردگار متنعمند»(1)
و يا اينكه شهيد به هنگامى كه ازروى مركب به روى زمين مىافتد در آغوش بهشت و بهشتيان جاى مىگيرد(2)و يا تعبيرات ديگرى از اين قبيل كه نشان مىدهد، افرادى هستند كه با مردن در آغوش بهشت جاى مىگيرند(3)همه اينها مربوط به بهشت برزخى است. همچنين كيفر و مجازاتى كه براى جمعى از ستمگران و گنهكاران، بعد از مرگ و پيش از رستاخيز در آيات قرآن و يا روايات اسلامى وارد شده همه مربوط به دوزخ برزخى است.
بهشت و دوزخ رستاخيز كه گاهى از آن تعبير به جَنَّة المأوى يا جنات عدن و گاهى ناراً خالداً فيها (آتس جاودانى) شده است كانونى است از رحمت يا عذاب دردناك در عالم قيامت و جهانى به مراتب وسيعتر از اين جهان.
اما گاهى اشتباه ميان اين سه معنى درباره بهشت و دوزخ سرچشمه نتيجهگيريهاى نادرست در اين قسمت شده است كه بايد به دقت از آن پرهيز كرد.
اكنون به اصل سخن بازگرديم:
نخستين پرسش اين بود كه آيا هم اكنون بهشت و دوزخ رستاخيز وجود خارجى دارند؟
در حالى كه عدّهاى از دانشمندان معروف اسلامى- اعم از شيعه و سنى- مانند علم الهدى سيد مرتضى و برادر بزرگوارش سيد رضى و همچنين
عبدالجبّار و ابوهاشم كه دو نفر از علماى عقايد هستند، عقيده دارند كه بهشت و دوزخ الان وجود ندارند و بعداً ايجاد مىشوند، اكثريت دانشمندان اسلامى معتقد به وجود فعلى آنها هستند، و قرائن و شواهدى نيز در منابع اسلامى براى اين موضوع به چشم مىخورد از جمله:
1- «وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى بار ديگر پيامبر (ص) فرشته وحى را مشاهده كرد، نزد سدرة المنتهى، همانجا كه بهشت جاويدان قرار دارد».(1)
اين آيات كه از جريان معراج پيامبر (ص) سخن مىگويد نشان مىدهد كه بهشت هم اكنون موجود است.
2- «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ هم اكنون دوزخ كافران را احاطه كرده است».(2)
اين تعبير كه در دو آيه قرآن ديده مىشود نشانه احاطه فعلى دوزخ به كافران است و كلمه جهنم معمولًا به دوزخ رستاخيز گفته مىشود.
3- جمله «اعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ بهشتى كه براى پرهيزكاران آماده است».
و جمله «اعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ دوزخ براى كافران آماده است» كه در آيات مختلف قرآن وارد شده نيز شاهد ديگرى براى اين موضوع محسوب مىگردد.(3)اين از يكسو.
ولى از سوى ديگر از پارهاى از آيات قرآن استفاده مىشود كه وسعت بهشت، به اندازه پهنه زمين و آسمان است:
«وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ أُعِدَّتْ
لِلْمُتَّقينَ سبقت بگيريد و شتاب كنيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن آسمانها و زمين است و براى پرهيزگاران آماده شده».(1)
در اين آيه پهنه بهشت «پهنه آسمانها و زمين» شمرده شده، ولى در آيه ديگرى «همانند پهنه آسمان و زمين» و فرق ميان اين دو تعبير روشن است.
در آيه ديگر مىخوانيم:
«سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ اْلأَرْضِ سبقت بجوييد به سوى آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه پهنه آن همانند پهنه آسمان و زمين است».(2)
(ناگفته پيداست كه منظور از «عرض» در اين دو آيه عرض هندسى كه نقطه مقابل طول است نمىباشد بلكه عرض به معنى لغوى يعنى وسعت و پهنه است).
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه از يك طرف، ظاهر آيات قرآن مىگويد: بهشت و دوزخ هم اكنون موجودند و از سوى ديگر وسعت بهشت به تنهايى به اندازه وسعت آسمان و زمين است، پس اين ميعادگاه بزرگ نيكوكاران كجاست؟
به علاوه در اين صورت جايى براى دوزخ و كانون عذاب و رنج باقى نمىماند؟
اينجاست كه اين فكر براى ما پيدا مىشود، نكند اين هر دو در باطن اين جهان وجود داشته باشند، ما امروز اين بطن را نمىبينيم و در آن روز كه به مقتضاى:
«فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَديدٌ؛ ما پرده از تو برداشتيم و
امروز چشم تو تيزبين است».(1)
آشكار و ظاهر مىشوند و هركس به ميزان استعداد خود سهم خويش را مىگيرد و محل خود را مىيابد!
ممكن است اين سخن عجيب به نظر آيد ولى شايد بتوانيم با ذكر يك مثال آن را به ذهن نزديك سازيم: مىدانيم ما تمام امواج صوتى اين جهان را نمىشنويم بلكه گوش ما تنها استعداد شنيدن پارهاى از صداها را دارد كه تعداد نوسانات امواج آن از حد معينى كمتر و بيشتر نباشد و بقيه را به هيچ وجه احساس نمىكنيم.
از سوى ديگر اين را نيز مىدانيم كه ايستگاههاى فرستنده دنيا به طور مستمر در شبانه روز امواج مخصوصى را پخش مىكنند كه بدون دستگاههاى گيرنده قادر به شنيدن آنها نيستيم.
حال فرض كنيد دو فرستنده نيرومند كه امواج آنها با ماهوارههاى بزرگ فضايى تقويت گردد و سراسر كره زمين را زير پوشش امواج خود قرار دهد، يكى در شرق و ديگرى در غرب داشته باشيم.
از يك فرستنده نغمهاى روحپرور، از قرآن مجيد، با صدايى مليح و نشاط بخش و دلانگيز پخش مىگردد كه روح انسان را نوازش مىدهد و او را دريك جذبه الهى غيرقابل توصيف فرو مىبرد.
از فرستنده ديگر صداى گوش خراش، ناهنجار، چندش آور با محتوياتى بسيار نامطلوب و آزار دهنده پخش مىشود كه مايه ناراحتى روح و خستگى گوش و خلاصه عذابى است اليم!
اين دو دسته امواج در دل امواج ديگر صوتى در فضا جريان دارند و همه
1) سوره ق( 50)، آيه 22.
جا را پر كردهاند ولى در حال عادى براى ما ابداً قابل احساس نيستند.
حال اگر گيرندهاى داشته باشيم كه تنها يك موج دارد و يك مركز را مىتواند بگيرد و آن مركز فرستنده صداى زيبا و مليح است، بديهى است هر لحظه آن را روشن مىكنيم سرتاپاى ما غرق نشاط و سرور و لذت و معنويت مىگردد، اما واى به حال ما اگر دستگاه گيرنده مان تنها بتواند امواج فرستنده دوم را بگيرد و مجبور هم باشيم آن را روشن كنيم، فكر كنيد شبانه روز چه زجر و ناراحتى خواهيم كشيد!
اشتباه نشود منظور فقط بيان يك مثال است براى نزديك ساختن مطلب به ذهن، اكنون دقت كنيد، آيا ممكن نيست بهشت و دوزخ نيز در ابعاد ديگرى از اين جهان غير از ابعادى كه ما احساس مىكنيم يعنى در عمق و بطن اين جهان وجود داشته باشد كه اگر درك و ديد ديگرى مىداشتيم مىتوانستيم آن را درك كنيم؟!
آيا آيهاى كه در بالا درباره دوزخ نقل كرديم كه مىگفت هم اكنون دوزخ كافران را احاطه كرده با اين تفسير كاملًا قابل انطباق نيست؟
آيا آياتى كه مىگويد وسعت بهشت به اندازه وسعت آسمان و زمين است (با توجه به اينكه بيرون آسمان و زمين چيزى نداريم) با اين سخن مفهومتر نخواهد بود!
آيا آيهاى كه مىگويد:
«يَوْمَ تُبَدَّلُ اْلأَرْضُ غَيْرَ اْلأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ؛ در آن روز كه اين زمين به زمين ديگر و آسمانها (به آسمانهاى ديگرى) مبدل مىشود و آنان در پيشگاه خداوند يگانه (اى كه مسلّط بر همه چيز است) ظاهر مىگردند».(1)
1) سوره ابراهيم( 14)، آيه 48.
مفهومش اين نيست كه به هنگام رستاخيز اين زمين و آسمان در ابعاد كنونى ويران مىگردند و ابعاد رستاخيز كه امروز در درون اين جهان قرار دارد آشكار مىشود!
گرچه تصور اين مسأله- همانند ساير مسائل مربوط به زندگى پس از مرگ و معاد- خالى از پيچيدگى نيست ولى با توجه به مقدماتى كه گفته شد شايد احتمال قابل ملاحظهاى در زمينه تفسير وجود كنونى بهشت و دوزخ باشد. ذكر اين نكته نيز لازم است كه آنچه در بالا گفتيم يكى از احتمالات درباره مكان بهشت و دوزخ است، احتمالات ديگرى نيز وجود دارد كه براى پرهيز از طولانى شدن بحث از آن صرف نظر مىكنيم.
بيشتر سورههاى قرآن در مكه نازل شده، لحن بسيارى از سورههاى مكى كوبنده، بسيار پرحرارت و مملو از يادآوريهاى مكرر درباره معاد و زندگى پس از مرگ و مخصوصاً نشانهها و علائم هيجانانگيز رستاخيز است.
انسان بى درد، بى خبر از مسؤوليتها، دور از مسير هدف نهايى آفرينش و گم كرده راه در بيابان زندگى، بايد تكان شديد بخورد، و مخصوصاً در آن محيط خواب آلود عصر جاهليت بايد فريادى سخت و تكان دهنده او را بيدار و هوشيار سازد، و چيزى بهتر از توجه به حوادث هولناكى كه در زندگى آينده در پيش است نمىتواند اين نقش را ايفا كند.
آيات متعددى كه در زمينه مقدمات و علائم رستاخيز نازل شده همگى نشان مىدهد كه قيامت به طور ساده و آرام برپا نمىشود بلكه رستاخيز انسانها مقارن با رستاخيزى در مجموعه جهان آفرينش است و آميخته با يك دگرگونى عظيم و ناگهانى در سراسر نظام كائنات!
البته عقل و خرد نيز چنين مىگويد كه: نظام نوين زندگى و فرسوده پيشين ممكن نيست بلكه بايد اين طرح نو، در جهانى نو، پياده شود، و اين تحول و نوسازى مانند تحولات و نوسازيهاى مهم ديگر جهان با يك جهش و انقلاب صورت مىگيرد، انقلابى عظيم و فوق العاده وسيع كه امواج آن
سراسر عالم هستى را مىپوشاند.
اكنون به قسمتى از آياتى كه در اين زمينه وارد شده است توجه كنيد:
«اى مردم! از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد كه زلزله رستاخيز حادثه عظيمى است، اين حادثه آنقدر عظيم است كه هنگامى كه آن را ببينيد هر مادر شيردهندهاى كودك شير خوار خود را فراموش خواهد كرد و هر زن باردارى جنين خود را سقط مىكند و مردم را مست مىبينى در حالى كه مست نيستند ولى كيفر الهى شديد و سخت است!».(1)
مسلما اين زلزله قبل از رستاخيز و در آستانه آن واقع مىشود نه در روز رستاخيز زيرا در آن روز نه زن باردار وجود دارد و نه شيردهندهاى و در هر صورت اين زلزله عظيم سرآغاز دگرگونى وسيعى در تمام جهان هستى است و به اصطلاح ابتداى كار است و سپس- چنانكه خواهيم ديد- تا متلاشى شدن و درهم پيچيدن كرات آسمانى پيش مىرود تا بر ويرانههاى آنها جهانى نوبنياد گردد!
و هنگامى كه خورشيد تاريك شود.
و هنگامى كه ستارگان بى فروغ گردند.
و هنگامى كه كوهها به حركت درآيند.
1) « يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظيمٌ* يَوْمَ تَرَوْنَها تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذاتِ حَمْلٍ حَمْلَها وَ تَرَى النَّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى وَ لكِنَّ عَذابَ اللَّهِ شَديدٌ» سوره حج( 22)، آيات 1 و 2.
و هنگامى كه نفيسترين اموال به دست فراموشى سپرده شود.
و هنگامى كه حيوانات وحشى (از ترس و وحشت خانه و لانه خود را ترك گويند و در بيابانها) جمع شوند.
و هنگامى كه درياها برافروخته گردند.
و هنگامى كه مردم دسته دسته شوند.
و هنگامى كه از دخترانى كه زنده به گور شدند سؤال شود كه به چه گناه كشته شدند؟
و هنگامى كه نامههاى عمل گشوده شود.
و هنگامى كه آسمان بركنده گردد.
و هنگامى كه دوزخ برافروخته شود.
و هنگامى كه بهشت نزديك گردد.
(آرى) در آن هنگام هر كس مىفهمد چه (كارى انجام داده و چه) چيز (براى آن زندگى) حاضر ساخته است!».(1)
در حقيقت اين انقلاب عمومى شامل انسانها و حيوانات و كوهها و درياها و زمين و آسمانها مىگردد، و همگى در اين رستاخيز بزرگ شركت دارند و دگرگون مىشوند!
دقت فرماييد كه در آيات فوق اشاره به علائم و مقدمات رستاخيز و همچنين به قسمتى از حوادث خود رستاخيز شده است و هر دو به شكل جالبى به هم آميخته شدهاند.
1) سوره تكوير( 81)، آيات 1 تا 14.
كوبنده، چه كوبندهاى؟ و تو نمىدانى كوبنده چيست؟ آن روز كه مردم مانند پروانهها پراكنده شوند! و كوهها همچون پشم رنگ كرده و زده شده و بر باد رفته متلاشى گردند!»
در حقيقت زلزله و ضربه و لرزه آن روز به قدرى شديد است كه همه چيز را در هم مىكوبد و «قيامتى» برپا مىكند!
در اينجا اشاره به وضع انسانهاى سرگردان شده كه در نخستين ضربهها به قدرى به هيجان مىآيند كه همچون پروانگانى كه پى در پى خود را به شعلههاى شمعها مىكوبند تابسوزند و نابود شوند، خود را به هر طرف مىزنند!
بعضى معتقدند كه بر خلاف تصور مشهور و شاعرانه و دلپذيرى كه درباره پروانه و شمع در اذهان وجود دارد كه از عشق و پاكبازى و قربانى شدنش در پاى معشوق سنگدل و بى رحم، در عين سكوت و خاموشى داستانها سرودهاند، پروانه هرگز قربانى راه عشق به شمع نمىشود بلكه فقط قربانى راه فراموشكارى خويش است، زيرا حافظهاش به قدرى ضعيف و ناتوان است كه با نزديك شدن به شعله شمع و احساس سوزش گرما فوراً به عقب بر مىگردد، اما با گذشتن يك لحظه، فراموشى به او دست مىدهد، مجدداً به سوى شعله باز مىگردد و آنقدر اين كار را تكرار مىكند تا جان خود را بر سر فراموشكارى بگذارد!
و شايد تشبيه مردم، در آيات بالا، به پروانههاى پراكنده به هنگام بروز نخستين نشانههاى هولناك رستاخيز نيز براى نشان دادن عظمت حادثه است
كه عقلها را مىربايد و هوش و حافظه را به كلى از بين مىبرد!
اين بود قسمتى از نشانههاى رستاخيز كه همگى روشنگر آن است كه جهان ديگر باجهانى كه در آن زندگى داريم تفاوت فوق العاده زيادى دارد و پس از ويرانى كامل اين جهان، در ابعادى فوقالعاده گستردهتر طرح ريزى مىشود.
و با اين بحث گفتار خود را در بحث معاد و عالم پس از مرگ پايان مىدهيم اگر چه در گوشه و كنار اين بحث وسيع و دامنه دار هنوز مسائل ديگرى وجود دارد كه شايسته بررسى است، اما ترس از طولانى شدن سخن مانعى از طرح آنهاست.
همچنين در زمينه جهان برزخ و عالمى كه واسطه ميان اين جهان و جهان رستاخيز است بحثهاى بسيار فراوانى است كه بايد جداگانه و در كتاب مستقلى بررسى گردد.
خداوندا! به ما توفيق مرحمت كن كه خود را براى چنان زندگى بسازيم.
پروردگارا! به ما شايستگى حيات جاويدان در جوار رحمتت كرامت نما.
بارالها! ما را يارى فرما كه از طريق خدمتهاى بزرگ به آيين پاكت و به بندگانت، صفحات عمر خود را با خطوط زرينى كه نمايانگر رضاى كامل توست رقم زنيم و سرانجام به فيض شهادت در راه تو نائل گرديم و در آغوش رحمتت جاى گيريم.