ghaemiyeh.com
سرشناسه : عسكري، فاطمه، ۱۳۶۱ -
عنوان و نام پديدآور : برگي از فضايل و كرامات اهل بيت عليهمالسلام/ فاطمه عسكري.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۲۱۹ص.
شابك : 978-964-540-364-3
موضوع : چهارده معصوم -- كرامتها
موضوع : چهارده معصوم -- فضايل
موضوع : كرامت -- جنبههاي مذهبي -- اسلام
رده بندي كنگره : BP۳۶/ع۴۵ب۴ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۳۳۰۹۵
ص1
ائمه معصومين عليهم السلام همچون پيامبران، براى تربيت افراد جامعه و هدايت بشر از جانب خداوند برگزيده شدند و از آنجا كه مظهر تام فضايل معنوى و نمونه عينى كمالند، بايسته است كه هر انسانى براى رسيدن به كمال از آنها پيروى كند. آنها از هر كاستى و عيب دور، و از هر گناه و لغزش منزه بودند. از اين رو اقيانوس بيكران فضايل اخلاقى و كرامات و معجزات آنها گستردهتر از گستره ديد هر بيننده و عميقتر از نظرگاه هر انديشه و بالاتر از حوزه معرفتى هر خردمند است. آنچه از فضايل و كرامات اهل بيت عليهم السلام در اين اثر نقل شده است، گوشهاى از درياى بىكران عظمت آنان است كه هر انسان منصفى را خاضع و علاقمند آنها مىسازد.
سركار خانم فاطمه عسكرى، اثر پيش رو را با عنوان «برگى از فضايل و كرامات اهل بيت عليهم السلام» جمعآورى كرده كه در آن به گوشهاى از عظمت بىكران معصومين اشاره شده است. اميد است، زائران محترم سرزمين
وحى و عتبات عاليات، در كنار مطالعه آثار فقهى، اخلاقى و تاريخى با مطالعه داستانهاى اين اثر، سيره و اخلاق اهل بيت را بيشتر بشناسند و از سفرهاى زيارتى خود بيشتر بهره برند.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
مكتب تربيتى اسلام كه آيينى فراگير و جهانشمول است، براى فتح قلههاى كمال الگوهاى انسانساز را به همه معرفى مىكند تا با برقرارى ارتباط و الگوپذيرى، به تعالى و رشد برسند.
اسلام براى پاسخگويى به نيازها، اصل همانندسازى با الگوهاى برتر را تحت عنوان «نبوت و امامت» مطرح نموده و تمام محتواى نظرى مكتب را در وجود نبى و امام، به عنوان حقيقت عينى و قابل لمس به نمايش گذاشته است و اهل بيت عليهم السلام را كه مظهر همه صفات جمال خداوند و جامع كمالات روحى هر ملكات نفسانى و درياى علم و حكمت و مظهر تقوا و پارسايى و مجسمۀ زهد و حلم و ديگر خصلتهاى ستوده هستند، به عنوان گلهاى سرسبد خلقت و گوهرهاى درخشان آفرينش، به انسانها معرفى كرده است.
براى آنكه انسانها در پيروى از اين اسوهها ترديد نكنند، آنان را با معجزات و كرامات ويژهاى همراه كرد، تا دليلى بر صداقت گفتارشان
باشد؛ چنانكه امام صادق (ع) فرمود:
الْمُعْجِزَةُ عَلامَةٌ لِلَّهِ لا يُعْطِيهَا إِلاَّ أَنْبِيَاءَهُ وَ رُسُلَهُ وَ حُجَجَهُ لِيُعْرَفَ بِهِ صِدْقُ الصَّادِقِ مِنْ كَذِبِ الْكَاذِب.(1)
معجزه نشانهاى براى خداست كه خداوند آن را به كسى جز پيامبران و رسولان و حجتهايش عطا نمىكند و هدف از آن اين است كه به وسيله آن راستگويى راستگو از دروغگويى دروغگو شناخته شود.
در طول تاريخ، فضايل و معجزات و كرامات اهل بيت عليهم السلام باعث هدايت، رستگارى و نجات انسانهاى مستعد و حقپذير شده و آگاهى از آنها براى هر انسان، روشنىبخش حقيقت و رهگشاى سعادت است.
1) بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج ١١، ص ٧١.
ص:١٧
ص:١٨
ص:١٩
«كرامت» ، پيشگويى يا تصرّفى است كه شخص صاحب كرامت به اذن الهى انجام مىدهد. افراد معمولى اين مقام را ندارند و شايستگى بالاى معنوى و عنايت ويژه خداوندى، شرط اساسى برخوردارى از اين موهبت است. كرامت، بهطور مستقيم و غير مستقيم، انسانها را به سوى خدا و معنويت هدايت مىكند و در تقويت روحيه اهل ايمان نقش اساسى دارد. به بيان ديگر، مقام كرامت، نه امرى حسى است تا به چشم بينندگان درآيد و نه از امور عادى است كه هر كسى بتواند دارنده آن را بشناسد. بهطور خلاصه مىتوان گفت كرامت، رابطهاى است ميان جهان غيب و عالم شهود. بنابراين، در شخص بايد قدرت انجام اعمال خارقالعاده وجود داشته باشد كه نشانه ارتباط او با عالم غيب و ملكوت باشد.
منظور از دو واژه «معجزه» و «كرامت» كه در روايات، زياد ديده مىشوند و در اصطلاح علما و مردم نيز رايجند، انجام دادن كارهاى
ص:٢٠
خارقالعادهاى است كه از توان بشر عادى خارج باشد، مانند عصاى موسى كه اژدها شد، كورى كه به دعاى حضرت عيسى شفا يافت و مردهاى كه به دعاى او و به اذن خدا زنده شد يا درخت خشكى كه به دعاى پيامبر اكرم (ص) سبز و خرم گرديد و سوسمارى كه به دعاى آن حضرت به سخن آمد. صدها عمل خارقالعاده و خبرهاى غيبى ديگر از پيامبران و ائمه معصومين عليهم السلام به وقوع پيوسته است كه همه اينها را معجزه و كرامت مىنامند.
معجزه براى اثبات نبوت يا امامت همراه با تحدّى و مبارزهطلبى است و به خصم اعلام مىشود كه اگر مىتواند، مثل آن را انجام دهد، مانند آنكه خداوند براى اثبات قرآن كريم به عنوان معجزه جاودان پيامبر اسلام، دشمنان نبوت را به آوردن حتى يك سوره يا يك آيه فراخواند كه آنها از آوردن مثل آن ناتوان بودند. كرامت با مبارزهطلبى و تحدّى همراه نيست، بلكه براى توجه طرف مقابل يا نجات از گمراهى، هدايت و جذب شخص يا اشخاصى انجام مىپذيرد.
گفتار و رفتار انسانهاى كامل، حجت است و آدميان پاكنهاد كه فطرتشان تشنه حقيقت است، مىتوانند با نگريستن به قول و فعل آنان، مسير صحيح را بيابند و در پرتو نورشان، هدايت يابند. در حقيقت، امامان معصوم عليهم السلام به دليل مقام عصمت و امامت، با خداى متعال و جهان غيب ارتباط ويژهاى دارند و مانند پيامبران الهى معجزهها و كرامتهايى داشتهاند كه مؤيد مقام امامت و ارتباط آنان با خداست. نمونههايى از اين
علم و قدرت الهى آن بزرگواران در موارد مناسب - به اذن الله - بروز و ظهور مىكرد كه مايه تربيت پيروانشان و اطمينان خاطر آنان مىشد و حجت و دليل آشكارى نيز بر حقانيت آن گراميان بود.
گاهى هم پيشوايان دين و دعوتگران به حق با انسانهاى ديرباور يا عنودى روبهرو مىشدند كه چيزى فراتر از گفتار و رفتار يعنى كرامت مىطلبيدند. در اين صورت، اولياى خدا به اذن حضرت حق، كرامت خويش را آشكار مىساختند و برهان قاطع و انكارناپذيرى پيش چشم همگان مىنهادند. اين كرامتها گاه مؤثر بود و جاهلى را از خواب غفلت و نادانى بيدار مىكرد و گاه نيز بر آهن سرد قلبشان كارگر نمىافتاد و به لجاجت خود ادامه مىدادند. البته در هر صورت، حجت تمام بود.
يكى از آثار تخلفناپذيرى كه در پرتو بندگى حق تعالى نصيب بندگان مخلص مىشود، تقرّب به خداوند و برخوردارى از مقام ولايت تكوينى است. در سايه چنين ولايتى، دارنده آن به اذن الهى از كرامتها و معجزههايى بهرهمند مىشود. اين حقيقت، در حديثى كه در منابع معتبر شيعه و اهل سنت از قول رسول خدا (ص) نقل شده، به عنوان حديث قدسى آمده است. رسول خدا (ص) مىفرمايد: «خداوند متعال فرموده است: هر كه با ولى من دشمنى در پيش گيرد، با او اعلام جنگ مىكنم و بندهام به چيزى همانند انجام واجبات به من تقرّب نجويد و او همواره با انجام مستحبات (افزون بر واجبات) چنان به من تقرب مىيابد
كه او را دوست خواهم داشت. وقتى او را دوست داشتم، در اين هنگام، من گوش او مىشوم كه با آن مىشنود. چشم او مىگردم كه با آن مىبيند و دست او مىشوم كه با آن امور را در دست مىگيرد و پاى او مىشوم كه با آن به سوى مقصد راه مىرود (يعنى همه رفتار او الهى مىشود. در اين صورت،) اگر از من چيزى بخواهد، بىگمان، به او عطا خواهم كرد و اگر پناه جويد، پناهش خواهم داد»(1)
در حقيقت خداوند، معصومين عليهم السلام را با كراماتى كه ديگر مردم از آوردن مانند آن عاجزند، يارى كرده است تا گواهى راستين بر درستى راه و هدايتى باشد كه از سوى خدا براى مردم آوردهاند. از جمله امدادهاى الهى، علم امامان به باطن و اعماق دلهاى مردم است و آگاهى به آنچه در آينده اتفاق خواهد افتاد. خداوند اين عنايت ويژه را به همه امامان داشته است كه در موارد خاصى و به اذن الهى به اعمال خارقالعاده اقدام مىكردند.
1) صحيح بخارى، محمد بن اسماعيل بخارى، ج ٧، ص ٢۴٣؛ اصول كافى، كلينى، ج ٢، ص٣۵٢.
همه پيامبران آنگاه كه به سوى قوم خود مبعوث شدند، همراه با معجزات و كرامات بودند تا بدينوسيله مردم در پيروى از آنان دلگرم شوند و در نبوت آنان دچار شك و ترديد نگردند.
هر پيامبر به تناسب درك و نياز مردم زمان خود معجزهاى را ارائه مىكرد. موسى (ع) با يد بيضاء و عصاى اژدها مبعوث شد تا بتواند سحر ساحران را باطل كند. حضرت عيسى (ع) با دم مسيحايى فرستاده شد تا با زندهكردن مردگان و شفاى بيماريهاى صعبالعلاج بر همۀ توانمنديهاى روزگار خود فائق آيد و محمد (ص) آخرين فرستاده پروردگار همراه با معجزات عظيم و كرامات خارقالعاده به سوى بشريت مبعوث شد تا با معجزات و كرامات جاودانهاش هدايتگر بشريت باشد .
در اين بخش از كتاب به گوشههايى از معجزات و كرامات رسول گرامى اسلام اشاره مىكنيم.
بزرگترين معجزۀ رسول اكرم (ص) قرآن است كه باطل را بدان راهى نيست. قرآن محكمترين دليل بر صدق نبوّت و رسالت پيامبر (ص) است؛ با وجود آنكه قرآن، فصيحان و بليغان را به ميدان طلبيده تا سورهاى مانند سورههاى قرآن بياورند، از آوردن مانند آن درماندهاند. خداى متعال فرموده است:
(أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ) (يونس: ٣٨)
آيا آنها مىگويند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟ ! بگو: اگر راست مىگوييد، يك سوره همانند آن بياوريد و غير از خدا هر كس را مىتوانيد، به يارى فرا خوانيد.
همچنين فرموده است:
(وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ) (بقره: ٢٣)
و اگر درباره آنچه بر بندۀ خود نازل كردهايم شك و ترديد داريد، يك سوره همانند آن بياوريد.
يكى از جنبههاى اعجاز قرآن، اختلاف نداشتن آيات آن است؛ بهطورى كه از هرگونه تناقض يا دروغى محفوظ است؛ خداوند مىفرمايد:
(أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً) (نساء: ٨٢)
آيا درباره قرآن نمىانديشند؟ ! درحالىكه اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتند.
اگر ما انجيلها را بخوانيم و محتواهاى آن را با هم مقايسه كنيم تناقض و اختلاف زيادى در آموزههاى آنها مىبينيم.
قوانين قرآن سازگار با فطرت انسان و همسو با سنتهاى هستى است؛ خداى متعال مىفرمايد: ( إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِي أَقْوَمُ) ؛ «اين قرآن به راهى كه استوارترين راههاست، هدايت مىكند» . (اسراء: ٩)
از اينرو احكام قرآن برپايه عدالت و حقيقت خالص است؛ چنانكه خداوند مىفرمايد:
(إِنَّ اللهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْي يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) (نحل:٩٠)
خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مىدهد و از فحشا و منكر و ستم نهى مىكند. خداوند به شما اندرز مىدهد، شايد
متذكر شويد.
احكام تشريعى قرآن عبارت است از: «دادگرى، حق محورى، احسان كردن، پيوند با خويشان، پرهيزدادن از كارهاى ناشايست» . اينها احكامى است كه زندگى را دگرگون مىسازد و انسان در سايۀ آن، با عزت و آرامش زندگى مىكند.
از جمله معجزات پيامبر (ص) حديث درخت است؛ اميرمؤمنان على (ع) مىفرمايد: «من با پيامبر (ص) بودم، زمانى كه گروهى از بزرگان قريش نزد او آمدند و گفتند: اى محمّد تو امر بزرگى (نبوت) را ادّعا مىكنى كه پدران تو و هيچكس از خاندان تو آن را ادعا نكرده است و ما از تو كارى مىخواهيم كه اگر انجامش دهى، مىدانيم كه پيامبر و فرستاده خدايى و اگر انجام ندهى، درمىيابيم كه جادوگر و دروغگويى.
پيامبر (ص) فرمود: چه مىخواهيد؟ ! گفتند: اين درخت را براى ما فرا خوان تا با ريشههايش [از زمين] كنده شود و جلوى رويت بايستد. پيامبر (ص) فرمود: خداوند بر همه چيز تواناست. اگر اين خواهش شما را برآورد، آيا ايمان مىآوريد و به حقّ گواهى مىدهيد؟ ! گفتند: آرى. فرمود: من به شما آنچه را مىطلبيد نشان مىدهم و البتّه مىدانم كه به خير و خوبى نمىگرويد و در ميان شما كسى هست كه [بر كفرش باقى مىماند و در جنگ بدر كشته مىشود و]، در چاه افكنده مىشود و كسى هست كه لشكرها گرد آورد. پس از آن پيامبر (ص) فرمود: اى درخت! اگر
تو به خدا و روز رستاخيز ايمان دارى و مىدانى كه من پيامبر خدا هستم، با ريشههاى خود كنده شو و به فرمان خدا جلوى من بايست» .
اميرمؤمنان (ع) مىفرمايد: «سوگند به خدايى كه آن حضرت را به حق (راستى و درستى) برانگيخت، درخت با ريشههايش كنده شد و آمد، درحالىكه صدايى سخت داشت؛ صدايى همچون صداى بال مرغان. تا جلوى پيامبر (ص) [آمد و] مانند مرغ، بالزنان ايستاد. شاخه بالاى خود را بر
سر رسول خدا (ص) و بعضى از شاخههايش را بر دوش من افكند و من در طرف راست آن حضرت (ص) بودم. پس چون آن گروه آن را ديدند، از روى طغيان و گردنكشى گفتند: فرمان بده نيمى از درخت پيش تو آيد و نيم ديگر در جاى خود بماند. پيامبر (ص) درخت را به آن درخواست فرمان داد. پس نيم آن به سوى حضرت رو آورد كه به شگفتترين رو آوردن و سختترين صدا كردن شبيه بود و نزديك بود به رسول خدا (ص) بپيچد. آنان از روى ناسپاسى و سركشى گفتند: امر كن آن نيمه بازگردد و به نيم ديگر خود بپيوندد؛ همچنان كه بود. پيامبر (ص) امر فرمود و درخت بازگشت.
پس من گفتم: كسى جز خدا سزاوار پرستش نيست. اى رسول خدا من نخستين كسىام كه به تو ايمان آوردم و نخستين كسىام كه اقرار كردم به اينكه درخت فرمان و خواست خدا را بهجا آورد؛ آنچه را براى اعتراف به پيامبرى تو و احترام امانت لازم بود. پس هميۀ آن گروه گفتند: جادوگر بسيار دروغگويى است. جادويى شگفت دارد كه در آن چابك است و [گفتند:] آيا تو را در كارت غير از اين شخص [كسى] تصديق
مىكند كه مقصود قريش، من بودم»(1)
آنها كه بر قلبشان باطل چيره و به جهل ظلمانى شده بود، هيچكس ايمان نياورد. ( وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها) ؛ «و اگر هر نشانه و معجزهاى را ببينند ايمان نياورند» . (انعام: ٢۵) آرى، آن كه خدا قلبش را از پليدى و شك پاك كرد، به پيامبر (ص) ايمان آورد و او دروازيۀ شهر دانش پيامبر (ص) ، امام على (ع) بود.
1) زندگانى پيامبر اعظم ص ، باقر شريف قَرَشى، ترجمه سيد ابوالحسن هاشمى تبار و محمد تقدمى صابرى، ص٢٠٨؛ به نقل از شرح نهج البلاغه، ج٢، صص١۵٨و ١۵٩. با اندكى تصرف .
از جمله معجزههاى پيامبر (ص) شكافتن ماه به درخواست مشركان بود. وليد بن مغيره، ابوجهل، عاص بن وائل، عاص بن هشام، اسود بن عبد، اسود بن مطّلب، زمعة بن اسود، نضر بن حارث و مشركانى چند، با پيامبر (ص) ديدار كردند و به او گفتند: «اگر راست مىگويى، ماه را براى ما بشكاف و دو نيم كن؛ نيمى را روى كوه ابوقبيس و نيمى را روى كوه قعيقعان قرار ده» . پيامبر (ص) به آنان فرمود: «اگر اين كار را بكنم، ايمان مىآوريد؟ !» گفتند: «آرى» . پيامبر (ص) از خداى متعال درخواست كرد كه خواسته آنان را به دست او اجر اكند. ديرى نپاييد كه ماه دو نيم شد؛ نيمى روى كوه ابوقبيس و نيمى روى كوه قعيقعان قرار گرفت. درحالىكه رسول خدا (ص) فرياد مىزد: «اى ابوسلمة بن عبدالأسد و ارقمبن ارقم، گواه باشيد» ! امّا با وجود اين معجزه، آنها ايمان نياوردند و
همگى گفتند: «اين جادويى دروغ است»(1)
جَهل و باطل دلهايشان را فرا گرفته بود، در نتيجه به هيچ آيهاى از آيات خداى متعال ايمان نياوردند و بر دشمنى و كينه خود پافشردند.
قريش تعيين كرد، به كسى كه پيامبر (ص) را در راه مدينه دستگير كند، صد شتر بدهد. از اينرو، سراقه به جستوجوى پيامبر (ص) پرداخت و به
1) زندگانى پيامبر اعظم٩، ص٢٠٩؛ به نقل از السّيرة النبوّيه، ابن كثير، ج٢، صص١١۶و ١١٧؛ صحيح بخارى، ج۴، ص٢۴٣؛ صحيح ترمذى، ج٣، ص٢١١؛ مسند احمد بن حنبل، ج١، ص۴١٣؛ السّيرة النبوّيه، زينى دحلان، ج٢، ص١٩٨.
آن حضرت رسيد. پيامبر (ص) فرمود: «خدايا شرّ سراقةبنمالك را به هر چه مىخواهى، از من دور دار» . خداى متعال دعاى او را مستجاب كرد و پاهاى اسب سراقه را در زمين فرو برد. وى به پيامبر (ص) گفت: «مصيبتى كه به پاهاى اسب من رسيد، از سوى توست. خدا را بخوان تا اسبم را رها كند؛ به جان خودم سوگند، اگر خيرى از من به شما نرسد، شرى نيز از من به شما نخواهد رسيد» .
پيامبر (ص) دعا كرد و خدا اسب او را رهانيد. ولى وى از سوء قصد خود به پيامبر (ص) رويگردان نشد و ديگر بار به تعقيب پيامبر (ص) پرداخت. ازاينرو دوباره پاهاى اسبش در زمين فرو رفت و از پيامبر (ص) خواهش كرد كه اسبش را رها كند. پيامبر (ص) دعا كرد و اسب او رها شد. سراقه بار سوم نيز پيامبر (ص) را تعقيب كرد كه اينبار هم پاهاى اسبش در زمين فرو رفت. باز به پيامبر (ص) متوسّل شد و اسبش نجات يافت. وى به پيامبر (ص)
رو كرد و گفت: «اى محمّد، اين شتر من است كه در برابر توست. غلام من نيز با اوست. اگر به سوارى يا شير او نياز داشتى، از آن استفاده كن و اين تير از تركش من نشانه است. من برمىگردم و به تعقيب تو نمىآيم» . پيامبر (ص) فرمود: «ما به مال تو نيازى نداريم»(1)
هنگامى كه رسول خدا (ص) به سمت مدينه روى آورد، خداوند او را از گزند آن وحشىهاى درندهاى كه دلهايشان از رذايل و آلودگىها آكنده بود، رهاند. ابوبكر نيز با پيامبر (ص) حركت كرد و آنان با يكديگر رفتند تا
1) روضه كافى، ص٢۶٣. با اندكى تصرف
به غار ثور رسيدند.(1)سه روز در غار ثور ماندند؛ خداى متعال يك جفت كبوتر را مأمور كرد تا در دهانيۀ غار تخم گذاشتند. همچنين به عنكبوت فرمان داد تا در دهانه غار، تار تنيد. قريش با همراهى سراقيۀ بن مالك كه در پيشاپيش آنان بود و رد پاها را مىشناخت، با شتاب به جستوجوى پيامبر (ص) پرداختند، تا اينكه به درِ غار رسيدند. سراقه تخم كبوتر و تارهاى عنكبوت را كه ديد، گفت: «اگر كسى وارد غار مىشد، تخم كبوتر مىشكست» . در آن حال پيامبر (ص) آنان را مىديد و اينگونه دعا مىكرد: « اَللّهُمَّ أعْمِ أَبْصارَهُم » ؛ «بار خدايا چشمانشان را كور كن» . خداوند هم چشمانشان را كور كرد و پيامبر (ص) از ديد آنان پنهان ماند. ابوبكر كه ترسيده بود؛ به پيامبر (ص) گفت: «اگر قرشيان به جلوى
پاى خود بنگرند، ما را مىبينند» . پيامبر (ص) ترس او را فرو نشاند و به او فرمود: « لا تَخَفْ إِنَّ اللهَ مَعَنا » ؛ «مترس كه خدا با ماست» .
در پى اين ماجرا آييۀ چهلم سوره توبه بر پيامبر (ص) نازل شد.(2)
1) زندگانى پيامبر اعظم٩، ص٢١٩؛ به نقل از كشّاف، ج٢، ص١٣، غار ثور در سمت راست مكّه است و با مكّه يك ساعت فاصله دارد.
2) إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثانِي اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لاتَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللهِ هِى الْعُلْيا وَ اللهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ ؛ «اگر پيامبر را يارى نكنيد، خداوند او را در سختترين لحظات يارى كرد؛ آن هنگام كه كافران او را از مكه بيرون كردند، در حالى كه يكى از دو نفر بود و يك نفر بيشتر همراه نداشت ؛ در آن هنگام كه آن دو در غار بودند و او به همسفر خود مىگفت: «غم مخور، خدا با ماست» آنگاه، خداوند، آرامش خود را بر او فرستاد؛ و با لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد او را تأييد نمود؛ و گفتار و خواستۀ كافران را پايينتر قرار داد و آنها را با شكست مواجه ساخت و تنها سخن خدا و آيين او برتر و پيروز است و خداوند توانا و حكيم است» .
مردى از قريش بر در غار فرود آمد و بول كرد. ابوبكر ترسيد وگفت: «اى رسول خدا، قريش ما را ديدند» . پيامبر (ص) فرمود: «اگر ما را مىديدند، مقابل ما كشف عورت نمىكردند» (1)
هنگامى كه قريش از دستيابى به پيامبر (ص) نوميد شدند، به مكّه بازگشتند. پيامبر (ص) نيز با دو شترى كه اجاره كرده بود، با ابوبكر به مدينه رفت.
قبيليۀ قريش، پس از ويران شدن كعبه، به ساختن آن پرداخت. دايى
پيامبر (ص) «عائد بن عمران بن مخزوم» پيشقدم شد و به قريش گفت: «اى گروه قريش، در ساختن كعبه تنها از دارايىهاى حلال هزينه كنيد. مَهر زناكار و پول ربا و مال مردم را در آن هزيه مكنيد» . قبايل قريش دست به كار ساختن كعبه شدند. هنگامى كه به محلّ ركن حجرالأسود رسيدند، درباريۀ نصب حجر، ميان قبيلهها كشمكش و ستيز درگرفت. هر قبيلهاى مىخواست كه نصب حجر را به خود اختصاص دهد تا به افتخار و شرف نايل آيد. كشمكش بين آنها شدت يافت تا آنجا كه نزديك بود به جنگ و كشتار بينجامد. «ابواُميّة بن مغيره» كه از سرشناسان قريش بود و از او فرمانبردارى مىكردند، به كشمكش پايان داد و به آنان گفت: «حكم نصب حجر را از نخستين كسى كه از درِ بنىشيبه به مسجدالحرام درآيد، بپذيريد. . .» . همگى سخن او را پذيرفتند و دانستند كه با اين
1) مجمع البيان، ج۵، ص٣٠.
پيشنهاد ستيز پايان مىگيرد. نخستين كسى كه از درِ بنىشيبه وارد شد، رسول گرامى اسلام (ص) بود. هنگامى كه قريش آن حضرت را ديدند، با صداى بلند گفتند: «اين شخص محمّد امين است. . . ما به حكم او خشنوديم. . .» .
آنان داستان خود را براى پيامبر (ص) بازگو كردند؛ آن حضرت نيز آتش فتنه را فرو نشاند و مشكل را به زيباترين روش حل كرد و همگان را خشنود ساخت؛ او فرمان داد جامهاى آماده كردند و حجر را در آن گذاشتند. سپس به آنان فرمود: «هر قبيلهاى از شما گوشهاى از اين جامه را بگيرد تا همگى در اين فضيلت شريك باشيد» . آنگاه جامه را برداشتند و برابر جايگاه بردند. پيامبر (ص) حجرالأسود را از ميان جامه برداشت و
آن را در جايگاهش گذاشت و اين كار شادمانى و شادباش قبايل قريش را در پىداشت.(1)
اين عمل پيامبر اكرم (ص) پيش از رسالت، هم باعث فرونشاندن آتش فتنه شد و هم اين وعده الهى را محقق كرد كه حجرالأسود يا بايد به دست رسول نصب شود يا به دست وصّى او.
ازاينرو امام سجاد (ع) ، در مسجد جامع دمشق، در معرفى خود و ويژگىهاى خاص نبى مكرم اسلام (ص) فرمود: «اَنا ابنُ مَن حَمَلَ الرُّكْنَ بِاَطرَافِ الرّداءِ»(2)« من پسر كسى هستم كه حجرالأسود را در ميان عبا نهاد و در جاى خود نصب كرد» .
پيامبر (ص) از «حارثبننعمان فهري» براى امام على (ع) بيعت گرفت. حارث خشمگين شد و به سوى پيامبر آمد و بانگ برآورد: «اى محمد! ما را امان دادى كه گواهى دهيم خدايى جز الله نيست و تو فرستاديۀ خدايى؛ پذيرفتيم و ما را امان دادى كه روزانه پنج نماز بگزاريم، زكات دهيم، يك ماه روزه بداريم و حج گزاريم، پذيرفتيم. سپس خشنود نشدى تا آنكه دست پسرعمويت را بالا بردى و او را بر ما برترى دادى و گفتى: هركه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست. آيا اين از سوى توست يا پروردگار؟» پيامبر با آزردگى به او پاسخ داد: «سوگند به او كه خدايى جز
او نيست، اين از سوى خداست» .
سپس آن فرومايه، با خشم از نزد پيامبر بازگشت و درحالىكه بر امام حسادت مىكرد، گفت: بار خدايا! اگر آنچه محمد مىگويد، راست است، از آسمان بر ما بارانى از سنگ فرو فرست يا به عذابى دردناك، گرفتارمان ساز» .
حارث درحالىكه از خشم برافروخته بود، در راه خود مىرفت كه پروردگار به دست فرشتگانش، سنگى بدو زد كه بر فرق سرش خورد و پيكر بىجانش بر زمين افتاد و خداوند اين آيه را بر پيامبرش نازل كرد: ( سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ) ؛ «تقاضا كنندهاى تقاضاى عذابى كرد كه انجام مىگيرد» . (معارج: ١)(1)
1) موسوعة الغدير، علامه امينى، ج١، ص٢۴٠؛ با اندكى تصرف علامه منابعى كه اين داستان را ياد كردهاند، آورده است.
زينب بنت حارث گوسفندى بريان و شرنگآلود براى پيامبر (ص) هديه آورد. او چون مىدانست پيامبر (ص) گوشت شانه را بيشتر دوست مىدارد، بدانجا شرنگ بيشترى زد. پيامبر (ص) از گوشت شانه لقمهاى برگرفت و آن را جويد. ليك لقمه را بيرون انداخت. بشر بن براء، لقهاى كه برگرفته بود، بيرون نينداخت و اين سبب مرگ او شد. پيامبر (ص) فرمود: «اين استخوان شرنگآلود است» . آنگاه زينب را فرا خواند و او به شرنگآلودگى گوسفند زبان گشود. پيامبر (ص) به او گفت: «چه چيز تو را
به اين كار واداشت؟» زينب گفت: «بر تو پوشيده نيست كه با قومم چه كردى. ازاينرو با خود گفتم: اگر پادشاهى باشد از او آسوده مىگردم و اگر پيامبرى، آگهى مىيابد» . پيامبر (ص) از لغزش او درگشت.(1)
هنوز چند ماه از هجرت پيامبر اسلام به مدينه نگذشته بود كه يهوديان زمزمه مخالفت كردند. درست در هفدهمين ماه(2)هجرت، دستور آمد كه از اين پس قبله مسلمانان كعبه است.
جريان از اين قرار بود كه پيامبر گرامى، سيزده سال تمام در مكه به
1) زندگانى پيامبر اعظم ص ، ص۵٧۵.
2) فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، جعفر سبحانى، صص ٢١٧ - ٢٢٠؛ به نقل از طبقات ابنسعد، ج١، صص٢۴١ و ٢۴٢؛ إعلام الورى لاعلام الهدى، صص٨١ و ٨٢؛ ابن هشام مىگويد: «تغيير قبله هيجده ماه پس از ورود رسول خدا به مدينه بود» . ابن اثير تاريخ آن را نيمۀ شعبان مىداند. ر. ك: سيرة ابن هشام، ج١، ص۶٠۶؛ كامل، ج٢، ص٨٠.
سوى بيت المقدس نماز مىگزارد؛ زيرا پس از مهاجرت به مدينه، دستور الهى اين بود كه قبله همان وضعيت سابق را داشته باشد و به همان سو كه يهوديان نماز مىگزارند، مسلمانان هم نماز بگزارند. اين كار، اقدامى مؤثر در تقريب دو آيين قديم و جديد بود. ولى پيشرفت مسلمانان باعث ترس يهوديان شد؛ زيرا پيشرفتهاى روزافزون آنان نشان مىداد كه اسلام در اندك مدتى سراسر شبه جزيره را خواهد گرفت و قدرت و آيين يهود را از بين خواهد برد. بنابراين يهوديان شروع به كارشكنى كردند. آنان، از
راههاى گوناگون مسلمانان و پيامبر را آزار مىدادند. از آن جمله، مسئله نماز گزاردن به بيت المقدس را پيش كشيدند و گفتند: «محمد مدعى است كه آيين مستقل دارد و شريعتش ناسخ آيينهاى گذشته است، در صورتى كه هنوز قبله مستقلى ندارد و به قبله يهوديان نماز مىگزارد» .
اين خبر سنگينى براى پيامبر بود، بهطورى كه نيمههاى شب از خانه بيرون مىآمد و در انتظار نزول وحى به آسمان مىنگريست تا دستورى در اينباره نازل شود. چنانكه آييۀ ١۴۴ سوره بقره اين مطلب را گواهى مىدهد:
( قَدْ نَري تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها)
نگاههاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان (براى تعيين قبله نهايى) مىبينيم. اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن خشنود باشى، باز مىگردانيم.
از آيات قرآن استفاده مىشود كه دليل تغيير جهت قبله، افزون بر اعتراض يهوديان، براى امتحان مؤمنان بوده است. مقصود اين بوده كه مؤمنان راستين، از مدعيان دروغين جدا شوند و پيامبر اين افراد را خوب
بشناسد؛ زيرا پيروى از فرمان دوم، يعنى تغيير قبله بهسوى مسجدالحرام، نشانيۀ ايمان و اخلاص به آيين جديد بود و سرپيچى و توقف، علامت دودلى و نفاق به شمار مىرفت. چنانكه قرآن آشكارا اين مطلب را مىفرمايد:
(وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللهُ) (بقره: ١۴٣)
و ما آن قبلهاى را كه قبلاً بر آن بودى، تنها براى اين قبله قرار داده بوديم كه افرادى كه از پيامبر پيروى مىكنند، از آنها كه به جاهليت بازمىگردند، مشخص شوند و مسلماً اين حكم جز بر كسانى كه خداوند آنها را هدايت كرده، دشوار بود.
در اين موقع برخى تصور كردند كه نمازهاى پيشين آنها باطل بوده است. وحى الهى نازل شد كه:
(وَ ما كانَ اللهُ لِيُضِيعَ إِيمانَكُمْ إِنَّ اللهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ) (بقره: ١۴٣)
و خداوند هرگز ايمان (و نمازهاى گذشته) شما را ضايع نمىگرداند؛ زيرا خداوند نسبت به مردم، رئوف و مهربان است.(1)
بدينترتيب پيامبر درحالىكه دو ركعت از نماز ظهر را خوانده بود، مأمور شد كه به سوى مسجدالحرام رو گرداند.
در برخى روايات آمده است كه جبرئيل دست پيامبر را گرفت و
1) از مواردى كه لفظ «ايمان» ، در موارد عمل به كار رفته است، همين آيه است.
متوجه مسجدالحرام كرد. زنان و مردان حاضر در مسجد هم از ايشان پيروى كردند و از آن روز، كعبه، قبله مستقلِ مسلمانان شد.
در جريان تغيير قبله، اين فضيلت نصيب پيامبر گرامى اسلام (ص) شد كه نيمى از يك نماز را به سوى بيتالمقدس و نيم ديگر را بهسوى مسجدالحرام بخواند؛ بدون آنكه نماز حضرت به هم بخورد و از اين دو قبلگاه منحرف شود.
طبق محاسبههاى هيئتدانان قديم، عرض جغرافيايى مدينه ٢۵ درجه و طول آن ٧۵ درجه و ٢٠ دقيقه بوده است. بر اساس اين محاسبه، قبلههايى كه در مدينه استخراج مىشد، با محرابهاى كنونى كه از زمان پيامبر به يادگار مانده، مطابق نبود. اين اختلاف باعث حيرت عدهاى از اهل فن مىشود و گاهى هم براى رفع اختلاف توجيههايى مىآوردند.
ولى اخيراً، دانشمند معروف، سردار كابلى، با مقياسهاى امروزى اثبات كرده كه عرض مدينه، ٢۴ درجه و ۵٧ دقيقه، و طول آن ٣٩ درجه و ۵٩ دقيقه است.(1)
نتيجيۀ اين محاسبه اين شده است كه قبله مدينه، درست نقطه جنوب است و فقط ۴۵ دقيقه از نقطه جنوب انحراف دارد. اين استخراج درست با محراب پيامبر، بدون كم و زياد، انطباق دارد و اين خود كرامتى علمى
1) فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام، ص٢٢٠؛ به نقل از «تحفة الاجلة فى معرفة القبلة» ، ص٧١.
٣٩است كه در آن روز، با نبودن كوچكترين وسائل تشخيص، بلكه بدون محاسبه در حالت نماز(1)، چنان از بيتالمقدس رو به كعبه كرده كه هيچ انحرافى هم پديد نيامده است و چنانكه گفته شد، امين وحى دست پيامبر (ص) را گرفت و متوجه كعبه كرد.(2)
نام پيشواى اول شيعيان، «على» ، و كنيهاش، «ابوالحسن» ، «ابوالحسنين» ، «ابوالسّبطين» ، «ابوتراب» و «اخوالرّسول» است. از القاب ايشان مىتوان به «اميرالمؤمنين» ، «مرتضى» ، «وصى رسولالله» (ص) ، «خليفة الرسول» ، «سيّد الاوصياء» ، «امام المتقين» و «اسدالله الغالب» اشاره كرد. پدر بزرگوار ايشان، حضرت «ابوطالب» (ع) ، عموى فداكار پيامبر اكرم (ص) و مادرش، «فاطمه بنت اسد» است. ايشان در «مكه» و داخل «كعبه مكرمه» ، ده سال قبل از بعثت پيامبر اكرم (ص) متولد شد. مدت امامت ايشان از سال ١١ تا ۴٠ه. ق به طول انجاميد و مدت خلافت ظاهرى آن حضرت پنج سال بود. سرانجام در سحرگاه ١٩ ماه رمضان سال ۴٠ه. ق، «ابن ملجم» هنگام نماز صبح ضربتى بر فرق مبارك او فرود آورد و ايشان ٢١ رمضان در ۶٣ سالگى به لقاءالله پيوست. مدفنش در «نجف اشرف» ، زيارتگاه شيعيان و دوستداران اوست. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص١۴٣)
نقل است كه يكى از سلاطين عثمانى كه نامش، «سلطان مراد» يا «سلطان سليمان» بود، به زيارت «نجف اشرف» رفت. وقتى بارگاه ملكوتى حضرت اميرالمؤمنين على (ع) از دور نمايان شد، يكى از وزيران او كه در باطن، شيعهمذهب بود، پياده شد. سلطان علت پياده شدنش را پرسيد. او گفت: «براى احترام به صاحب قبر است؛ چون او يكى از خلفاى راشدين است» . سلطان گفت: «من هم به احترام او پياده مىشوم» . يكى از ناصبىها(1)كه در خدمت سلطان بود، گفت: «اگر على (ع) ، خليفه بود، تو نيز خليفه و والى مسلمانان هستى و احترام زنده، بالاتر و بيشتر است از احترام ميّت!»
سلطان در تصميم خود دچار ترديد شد و گفت: «به كتاب خداى تعالى تفأل(2)مىزنيم» .
چون قرآن را گشودند، اين آيه در اول صفحه آمد: ( فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً) ؛ «كفشهايت را بيرون آر كه تو در سرزمين مقدس طوى هستى» . (طه: ١٢)
سلطان چون اين آيه را ديد، فورى پياده شد و امر كرد آن ناصبى را گردن زدند. آنگاه اين شعر را خواند:
تَزاحَمَ تِيجانُ المُلوكِ بِبابِهِ
وَ يكثُرُ عِندَ الاستلام اِزدِحامُها
اذا ما رَأتهِ مِن بغيدٍ تَرَجَّلَت
و اِن هِيَ لَم تَفعَل تَرَجَّلَ هامُها(1)
تاج پادشاهان در آستان او جمع شده است. هنگام دست زدن و بوسيدن ضريحش، ازدحام شده است. وقتى از دور، حرم او را مشاهده كنيد، از مركب به زير مىآييد. در غير اين صورت، رييس آنان پياده مىشود.
«على بن مسهر» روايت كرده كه على (ع) بالاى منبر فرمود: «منم بنده خدا و برادر رسول خدا و از پيغمبر رحمت ارث بردهام و بانوى زنان اهل بهشت را به همسرى گرفتهام. منم سيد اوصيا و آخرين وصى پيمبران. كسى آنچه را كه گفتم، ادعا نكند جز اينكه خداوند او را به درد بدى دچار سازد. مردى از قبيله «عبس» كه در ميان مردم نشسته بود، گفت: «كيست كه نتواند بگويد اين را: منم، بنده خدا و برادر رسولخدا. . . ؟» پس كاملاً از جاى خود برنخاسته بود كه ديوانه شد. (و حالت صرع به او دست داد) . پس پايش را كشيدند و از مسجد بيرون بردند. ما از فاميل او پرسيديم: «آيا
1) فصول العليه، عباس قمى، صص ١٧ و ١٨.
اين مرد پيش از اين، عارضه (و بيمارى) داشت؟» گفتند: «خدا را گواه مىگيريم كه (دردى) نداشت (و هم اكنون دچار اين بيمارى شد)»(1)
مردى به نام «محمد بن ابياذينة» ، متولّى مسجدى در روستايى به نام «نيلة» بود. روزى مجبور شد در خانه بماند. مردم به دنبال او آمدند تا به مسجد برود، ولى او نتوانست به مسجد برود. علت ماندن او را در خانه سؤال كردند. در پاسخ، پيراهن خود را بالا زد و بدن خود را نشان داد كه سوخته بود و درد شديدى داشت. سپس گفت: «من در خواب ديدم كه قيامت برپا شده است و مردم در سختى بزرگى قرار دارند. بيشتر مردم را به سوى آتش مىبردند و عده كمى را به سوى بهشت. مرا نيز به سوى بهشت مىبردند. در راه به پلى رسيديم كه طول و عرض زيادى داشت و گفتند اين پل صراط است. ما داخل راه شديم و هر چه پيش مىرفتيم، عرض آن كم و طول آن اضافه مىشد تا جايى كه عرض آن به اندازه تيزى شمشير شد. زير آن، درّه بسيار بزرگى بود كه آتش سياهى در آن جريان داشت و سنگهايى در آن مىجوشيد كه به اندازه قله كوهها بود. عدهاى از مردم از پل مىگذشتند و اهل نجات مىشدند. گروهى نيز در آتش سقوط مىكردند. من گاهى طرف راست خم مىشدم و زمانى به طرف چپ، تا به آخر پل رسيدم. آنجا نتوانستم خودم را نگه دارم. پس از روى پل به داخل آتش افتادم. به سختى خود را به نزديك كوه رساندم
1) الارشاد، شيخ مفيد، ج ١، صص ٣۵٣ و ٣۵۴.
و هر چه تلاش كردم، نتوانستم خود را به كوه بياويزم. آتش با جريانى كه داشت، مرا حركت مىداد و من فرياد مىزدم و كمك مىخواستم. در آن حال، فراموشى به من دست داده بود و قدرت تفكر نداشتم تا اينكه به من الهام شد و گفتم: «يا على بن ابىطالب (ع)» . در اين حال، ديدم آقايى كنار دره ايستاده است. به دلم افتاد كه او امام على (ع) است. پس گفتم: «اى آقاى من، اميرالمؤمنين (ع)» .
حضرت فرمود: «دستت را به من بده» . من نيز دست خود را بلند كردم و حضرت مرا كشيد و روى كوه برد و با دست خويش، آتش را خاموش كرد. با حالت ترس بيدار شدم و اكنون شما مرا با اين حال مىبينيد و جز آنجا كه دست امام به بدن من تماس پيدا كرده است، جايى از بدنم سالم نمانده است» .
محمد بن ابىاذينه سه ماه در منزل به مداواى خويش پرداخت تا آنكه بهبود يافت، ولى اين حكايت را زياد براى مردم بازگو نمىكرد؛ چون بدن او با بيان اين واقعه دچار تب مىشد(1)
«ابواسرائيلى» از «زيد بن ارقم» روايت مىكند كه على (ع) ، مردم را در مسجد سوگند داد و فرمود: «سوگند مىدهم به خدا، هر كس كه از پيغمبر اكرم (ص) شنيده است كه مىفرمود: هر كه من مولا و فرمانرواى اويم، على مولاى اوست؛ خدايا دوست بدار آن كس كه او را دوست
1) سفينة البحار، ج ۶، ص ۴٢٨.
بدارد و دشمن دار آن كس كه او را دشمن مىدارد» (برخيزد و گواهى دهد) . دوازده نفر از اهل بدر (آنان كه در جنگ بدر بودند) برخاستند. شش تن از سمت راست و شش تن از سمت چپ و بدان گواهى دادند. زيد بن ارقم مىگويد: «من نيز از كسانى بودم كه اين سخن را از پيغمبراكرم (ص) شنيده بودم، ولى آن روز گواهى ندادم و كتمان شهادت كردم. پس خداى تعالى (به جرم اين كار) بينايى را از من گرفت» . وى براى شهادتى كه نداده بود، افسوس مىخورد و اظهار پشيمانى مىكرد و از خدا آمرزش مىخواست.(1)
اواخر شب بود. امام على (ع) همراه فرزندش امام حسن (ع) ، براى مناجات و عبادت كنار كعبه آمدند. ناگاه على (ع) صداى جانگدازى شنيد. دريافت كه شخص دردمندى با سوز و گداز در كنار كعبه دعا مىكند و با گريه و زارى، خواستهاش را از خدا مىطلبد. على (ع) به فرزندش، امام حسن (ع) فرمود: «نزد اين مناجاتكننده برو و ببين كيست. سپس او را نزد من بياور» . امام حسن (ع) نزد او رفت. ديد جوانى بسيار غمگين با آهى پرسوز و جانكاه مشغول مناجات است. فرمود: «اى جوان، اميرمؤمنان، پسر عموى پيامبر اكرم (ص) مىخواهد تو را ببيند. دعوتش را اجابت كن» . جوان لنگان لنگان و با اشتياق فراوان به حضور على (ع) آمد. على (ع) فرمود: «چه حاجت دارى؟» جوان گفت: «حقيقت
1) الارشاد، ج ١، ص ٣۵٣.
اين است كه من به پدرم آزار مىرساندم. او مرا نفرين كرده و اكنون نصف بدنم فلج شده است» . امام على (ع) فرمود: «چه آزارى به پدرت رساندهاى؟»
جوان عرض كرد: «من جوانى عيّاش و گناهكار بودم. پدرم مرا از گناه نهى مىكرد، ولى من به حرف او گوش نمىدادم، بلكه بيشتر گناه مىكردم. روزى پدرم مرا در حال گناه ديد. باز مرا نهى كرد. سرانجام من ناراحت شدم و چوبى برداشتم و به او زدم كه بر زمين افتاد. او با دلى شكسته برخاست و گفت: اكنون كنار كعبه مىروم و تو را نفرين مىكنم.
كنار كعبه رفت و نفرين كرد. نفرين او سبب شد نصف بدنم فلج شود. (در اين هنگام، آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد) بسيار پشيمان شدم. نزد پدرم آمدم و با خواهش و زارى از او معذرتخواهى كردم و گفتم: مرا ببخش و برايم دعا كن. پدرم مرا بخشيد و حتى حاضر شد كه با هم به كنار كعبه بياييم و در همان نقطهاى كه نفرين كرده بود، دعا كند تا سلامتى خود را بازيابم. با هم به طرف مكه رهسپار شديم. پدرم سوار شتر بود. ناگاه در بيابان، مرغى از پشت سر، سنگى پراند. شتر رم كرد و پدرم از بالاى شتر به زمين افتاد. وقتى به بالينش رفتم، ديدم از دنيا رفته است. همان جا او را دفن كردم و اكنون با حالى جگرسوز براى دعا به اينجا آمدهام» .
امام على (ع) فرمود: «از اينكه پدرت با تو براى دعا در حق تو به طرف كعبه مىآمد، معلوم مىشود كه پدرت از تو راضى است. اكنون من در حق تو دعا مىكنم» .
امام على (ع) در حق جوان دعا كرد. سپس دستهاى مباركش را به بدن او ماليد. هماندم جوان سلامتى خود را باز يافت. سپس امام على (ع) نزد پسرانش آمد و به آنها فرمود: « عليكم ببرّ الوالدين »(1)«بر شما باد، نيكى به پدر و مادر» .
«ابوحمزه ثمالى» از امام صادق (ع) روايت كرده است: «زمانى كه اميرالمؤمنين على (ع) قبض روح شد، سنگى از روى زمين برداشته نشد مگر اينكه خون تازهاى زير آن پيدا شد» .
همچنين آمده است: «عبدالملك بن مروان از زهرى پرسيد: نشانه روزى كه على (ع) كشته شده، چه بود؟ او گفت: هيچ سنگريزهاى در بيتالمقدس برداشته نشد، مگر اينكه زير آن خون تازهاى بود»(2)
هنگامى كه حضرت على (ع) به شهادت رسيد، فرزندانش جنازه آن بزرگوار را شبانه به طور پنهانى دفن كردند. محل قبرش نيز مخفى بود؛ زيرا آن حضرت دشمنان كينهتوز بسيار داشت، به ويژه «خوارج» و «بنىاميه» ، آن قدر با ايشان دشمن بودند كه احتمال داشت قبر آن حضرت را نبش كنند. نزديك به صد سال گذشت و همچنان قبر آن
حضرت مخفى بود تا اينكه در زمان خلافت «هارون الرشيد» ، حادثهاى موجب پيدا شدن قبر آن حضرت شد.
«عبدالله حازم» مىگويد: «روزى براى شكار، همراه هارون از كوفه بيرون رفتيم. در بيابان به ناحيه «غرّيين» رسيديم. در آنجا آهوانى را ديديم. بازها و سگهاى شكارى را به سوى آنها فرستاديم. آن آهوان به تپهاى كه در آنجا بود، پناه بردند و بالاى همان تپه ايستادند. ناگهان بازها كنار آن تپه فرود آمدند و سگهاى شكارى بازگشتند. هارون از اين جريان در شگفت شد كه اين چه رازى است كه آهوان به آن تپه پناه مىبرند و بازها و سگها جرئت رفتن به آنجا را ندارند. بار ديگر ديديم آهوان از آن تپه فرود آمدند و بازها و سگها به سوى آنها رفتند. آهوان دوباره به سوى آن تپه رفتند و بازها و سگها از رفتن به سوى تپه باز ايستادند. اين حادثه سه بار تكرار شد. هارون به من گفت: بشتاب و جستوجو كن. احتمالاً اين تپه، مكان مقدسى است و اسرارى در آن نهفته است.
ما به جستوجو پرداختيم تا پيرمردى از طايفه بنىاسد را يافتيم. او را نزد هارون آورديم. هارون از او سؤالاتى كرد. پيرمرد گفت: آيا در امان هستم؟ هارون به او امان داد. پيرمرد گفت: پدرم از پدرش حديث كرد كه آنها گفتند: قبر شريف حضرت على (ع) در اين تپه است و خداوند آنجا را حرم امن قرار داده است و هيچ كس به آنجا پناه نمىبرد، مگر اينكه ايمن گردد. هارون از اسب پياده شد و آبى طلبيد و وضو گرفت و كنار آن تپه رفت و در آنجا نماز خواند. خود را به خاك آن ماليد و گريه
كرد. سپس از آنجا به سوى كوفه بازگشتيم»(1)
به اين ترتيب، قبر مقدس امام على (ع) پس از حدود ١٣٠ سال مخفى بودن، آشكار شد.
«شيخ مفيد» مىنويسد: «يكى از روزها اميرمؤمنان على (ع) به براء بن عازب فرمود: اى براء! فرزندم حسين را مىكشند و او به شهادت مفتخر مىشود و تو زنده خواهى بود و او را يارى نخواهى كرد» .
چون حادثه كربلا اتفاق افتاد، براء مىگفت: «اميرمؤمنان على (ع) راست مىگفت؛ زيرا فرزندش، حسين (ع) را شهيد كردند و من او را يارى نكردم» . در تاريخ آمده است كه براء همواره از كار خود اظهار پشيمانى مىكرد.(2)
«سيد اسماعيل حميرى» ، از مداحان اميرالمؤمنين على (ع) در حال احتضار بود. عدهاى از همسايگانى كه عثمانىمذهب بودند، كنار بسترش حضور داشتند. سيد، مردى خوشصورت و گشادهپيشانى بود. ناگهان نقطه سياهى در پيشانىاش پديد آمد و كمكم زياد شد تا تمام صورتش را فرا گرفت. شيعيانى كه حاضر بودند، از اين پيشامد، محزون شدند.
برعكس، ناصبىها شادمان شدند و شروع به سرزنش كردند. چيزى نگذشت كه از محل همان نقطه سياه، يك روشنى پديد آمد. رفته رفته زياد شد و تمام صورت سيد نورانى گشت. زبان او باز شد و شروع به لبخند زدن كرد و اين شعر را در همان حال گفت:
كَذِبَ الزّاعِمونَ اَنَّ عليّاً
لن يُنجيَ مُحِبَّهُ مَن هََنات
قد و ربّي دَخَلتُ جَنَّةَ عَونٍ
وعَفي لي الإلهُ عن سَيَّاتي
فَأبشِروُا اليومَ اَولياءَ عليٍّ
وَ تَوَلَّوا علياً حتَّي المَمات
ثُمَّ مِن بَعدِهِ تَوَلَّوا بَنيهِ
واحِداً بَعدَ واحِداً بَعدَ واحدٍ بالصّفاتِ(1)
دروغ گفتند آنهايى كه خيال مىكنند على (ع) ، دوستانش را در گرفتاريها نجات نمىدهد. سوگند به پروردگار، داخل بهشت شدم و خداوند گناهان مرا بخشود. اينك اى دوستان على، شاد باشيد و على را تا هنگام مرگ دوست بداريد. پس از او، يكايك فرزندانش را با صفاتى كه براى آنها معين شده است، بشناسيد و نسبت به آن بزرگواران نيز ولايت پيدا كنيد.
مردى به نام «عيزار» براى معاويه جاسوسى مىكرد و اخبار حكومت اميرمؤمنان على (ع) را محرمانه به او گزارش مىداد. اصحاب على (ع) از كارش آگاه شدند و او را دستگير كردند و نزد على (ع) آوردند. حضرت فرمود: «چرا براى معاويه خبر مىبرى؟» عيزار منكر اين كار شد و گفت:
1) الغدير، علامه امينى، ج ٢، ص ٢٧۴؛ سيره عملى اهل بيت عليهم السلام ٢ ؛ امام على ع ، سيد كاظم ارفع، صص ۴٢ و ۴٣.
«دروغ به اطلاع شما رساندهاند» . امام فرمود: «حاضرى قسم ياد كنى كه هيچ خبرى براى معاويه نبردهاى؟» گفت: «بلى» و بر انكارش سوگند ياد كرد. اميرمؤمنان على (ع) كه بر اصل ماجرا آگاه بود، او را نفرين كرد و فرمود: «
إنْ كنتَ كاذِباً فأعمَي الله بَصَرَك » ؛ «اگر به دروغ سوگند ياد كردى، خداوند تو را كور گرداند» .
در روايت است كه يك هفته نگذشته بود كه عيزار كور شد و از خانه بيرون نمىآمد، مگر آنكه كسى دست او را بگيرد و عصاكش او شود.(1)
مرحوم «آيتالله حاج آقا جمال اصفهانى» ، از عالمان وارسته و زاهد و عارف و عامل به فرمان حق و از عاشقان بىقرار اهل بيت عليهم السلام بود. او پس از كسب مقام اجتهاد، از «نجف اشرف» به «اصفهان» و از آنجا به «تهران» رفت و عهدهدار امور دينى يكى از مساجد مهم تهران - معروف به مسجد حاج سيد عزيزالله - شد و به دعوت عالمان بزرگ، در «مدرسه مروى» تهران به تدريس پرداخت.
كسانى كه اهل درس و بحث بودند با آمدن به مجلس درس آن عالم بزرگ، پايبند آن محفل نورانى شدند و به تدريج، آوازه دانش او سبب شد مجلس درسش از كميت و كيفيت كمنظيرى برخوردار شود. حسودان كه چشم ديدن نعمت خدا را براى ديگران ندارند، موقعيت آن انسان الهى را تحمل نياوردند و درصدد شكستن او بر آمدند. پس با
1) كشف الغمه، ج ١، ص ٣٩٠.
لطايفالحيل، دو نفر را براى امتحان علمى او انتخاب كردند كه يكى از آن دو نفر، فيلسوف و فقيه بزرگ، مرحوم سيد كاظم عُصّار بود. از آن دو نفر خواستند به مجلس درس او بروند و پرسشى دشوار از حكمت و فلسفه مطرح كنند تا ميزان دانشش معلوم شود. پس اگر مايه چندانى ندارد، از مقام و منزلتش به زير افتد و ارزشش در ميان علما و دانشمندان از بين برود.
مرحوم عصار كه از باطن حسودان خبر نداشت، پذيرفت كه در محفل درس او حاضر شود و آن انسان الهى را از طريق حكمت و فلسفه امتحان كند. عالم ديگرى هم حاضر شد به محفل او برود و او را از طريق فقه آزمايش كند.
مرحوم عصار مىگويد: «اسفار ملاصدرا را كه از مشكلترين و دقيقترين كتابهاى فلسفه است، همراه خود به مجلس درس او بردم. زمانى رسيديم كه درس آيتالله حاج آقاجمال شروع شده بود. از ايشان اجازه گرفتم تا مسئلهاى را بپرسم. او اجازه داد و من پرسش بسيار دشوارى از اسفار مطرح كردم. چشمها به دهان استاد دوخته شد تا اين پرسش را چگونه پاسخ مىدهد. او كه به نورانيت باطن، ماجرا را فهميده بود، فرمود: اسفار را ببنديد و آنگاه آن را باز كنيد و از هر كجايش كه خواستيد، سؤال كنيد. كتاب را بستم و سپس به شيوه استخاره آن را گشودم. استاد فرمود: كلمه نخست همان صفحه را بخوان. من هنگامى كه كلمه اول را خواندم، او تا آخر صفحه را از حفظ خواند، بىآنكه كلمهاى را جا بيندازد و حذف كند. سپس گفت: آيا آنچه را خواندم،
شرح و توضيح دهم؟ پاسخ دادم: نيازى نيست. آنگاه استاد بالاى كرسى درس زار زار گريست و فرمود: اگر بناى پرسش ديگرى از رشته فقه و اصول داريد، بپرسيد! نفسها در سينه حبس شد. كسى را ياراى گفتن نماند.
استاد در سكوت مجلس گفت: لازم نيست براى آزمايش من از من چيزى بپرسيد؛ چون هر كتابى از كتابهاى علمى شيعه را بياوريد، از هر كجاى آن بخواهيد، براى شما از حفظ خواهم خواند. سپس گفت: اى طلاب! اى عالمان! اى دانشجويان! من اين مقام را از پيش خود كسب نكردهام. من مدتها در نجف درس خواندم. درس فقه و اصول و حكمت و فلسفه و تفسير و منطق و بيان را خواندم، ولى به بيمارى سخت حصبه گرفتار شدم. چهل روز در اغما و بيهوشى فرو رفتم و پزشكان از علاج من نااميد شدند. ولى عنايت و لطف حق مرا شفا داد و از بند مرگ نجات يافتم. پس از رهايى از بيمارى و بازيافتن سلامتى حس كردم همه حافظه و معلوماتم را از دست دادهام و حتى كلمهاى از علم و دانش در خاطرم نيست و به بىسوادى مادرزاد تبديل شدم.
هنگام سحر برخاستم و به حرم مطهر اميرمؤمنان على (ع) مشرف شدم و به محضر الهى و ملكوتى حضرت عرضه داشتم: با چه رويى به ايران بازگردم. من چهل سال در دانشگاه شما اهلبيت عليهم السلام شاگردى كردم تا به مقامات عالى علمى رسيدم و اميدم اين بود كه از دانش و علمم براى خدمت به اسلام بهره گيرم. اكنون يكپارچه جهل و نادانىام. شما اى برگزيده حق، اى باب مدينه علم پيامبر! اى مشكلگشاى مشكلداران! بر
من مپسند كه آبرويم از دست برود. بر اثر شدت توسل، خسته و درمانده شدم و خوابم برد. ديدم مرا به محضر حضرت على (ع) بردند. امام به من فرمود: جمال! ناراحتى؟ عرضه داشتم: آرى، سخت ناراحت و رنجيدهخاطرم. ظرفى از عسل برابر حضرت بود. قاشقى از آن به من مرحمت فرمود و گفت: از اين عسل بخور كه مشكلت حل مىشود. من هم به فرمان مولايم از آن عسل خوردم. هنگامى كه بيدار شدم، حس كردم تمام كتابهاى شيعه در سينه من است»(1)
عالم متقى، مرحوم «حاج ميرزا محمد صدر بوشهرى» نقل فرمود: «هنگامى كه پدرم، مرحوم «حاج شيخ محمد على» از نجف اشرف به هندوستان مسافرتى كرد، من و برادرم، شيخ احمد، شش هفت ساله بوديم. اتفاقاً سفر پدرم طولانى شد طورى كه آن مبلغى كه براى مخارج به مادر ما سپرده بود، تمام شد. طرف عصر از گرسنگى گريه مىكرديم و به مادر خود مىچسبيديم. مادرم به من و برادرم گفت: وضو بگيريد. سپس لباس ما را طاهر كرد و ما را از خانه بيرون آورد تا وارد صحن مقدس على (ع) شديم. مادرم گفت: من در ايوان مىنشينم. شما به حرم برويد و به حضرت على (ع) بگوييد: پدر ما نيست و ما امشب گرسنهايم. پس از حضرت خرجى بگيريد و بياوريد تا براى شما تدارك كنم.
ما وارد حرم شديم. سر به ضريح گذاشتيم و عرض كرديم: پدر ما
1) اهل بيت عليهم السلام عرشيان فرشنشين، حسين انصاريان، صص ۵٧٢ - ۵٧۵.
نيست و ما گرسنه هستيم. دست خود را داخل ضريح كرديم و گفتيم: خرجى بدهيد تا مادرمان شام تدارك كنند. مقدارى گذشت. اذان مغرب را گفتند و صداى «قد قامت الصلاة» شنيديم. من به برادرم گفتم: حضرت على (ع) مىخواهند نماز بخوانند. (به خيال بچگى گفتم كه حضرت نماز جماعت مىخوانند) . پس گوشهاى از حرم نشستيم و منتظر تمام شدن نماز شديم. ساعتى كه گذشت، شخصى مقابل ما ايستاد و كيسه پولى به من داد و فرمود: به مادرت بده و بگو تا پدر شما از مسافرت بيايد، هر چه لازم داشتيد، به فلان محل (بنده فراموش كردم نام محلى را كه حواله فرمودند) مراجعه كن. مسافرت پدرم چند ماه طول كشيد و در اين مدت، به بهترين وجهى مانند اعيان و اشرافزادگان نجف معيشت ما اداره مىشد تا پدرم از مسافرت برگشت»(1)
«محدّث عاملى» در «اثبات الهداة» از «ابن عباس» چنين روايت مىكند: «هنگامى كه اميرمؤمنان على (ع) به جانب صفيّن مىرفت، من با او بودم. هنگامى كه در كنار نينوا - كه شط فرات است - پياده شد، با صداى بلند فرمود: اى ابن عباس! آيا اين مكان را مىشناسى؟ عرض كردم: اى اميرمؤمنان! نمىشناسم. فرمود: اگر چنانكه من مىشناسم، تو هم مىشناختى، از اين مكان نمىگذشتى تا تو هم مثل من گريه كنى.
ابن عباس مىگويد: آنگاه على (ع) مدتى طولانى گريست تا محاسنش
1) داستانهاى شگفت، ص ٣٧.
از اشك چشمش تر شد و ما هم با او مىگريستيم و او مىفرمود: آه، آه، مرا چه كار با ابوسفيان؟ مرا چه كار با آل حرب(1)، حزب شيطان و سران كفر. صبر كن اى اباعبدالله كه پدرت مثل آنچه تو خواهى ديد، ديده است.
سپس فرمود: و اين زمين كرب (اندوه) و بلاست. حسين با نوزده مرد كه همه از فرزندان من و فاطمه هستند، در آن دفن مىشوند»(2)
حضرت «فاطمه عليها السلام» روز جمعه بيستم ماه جماديالثانى سال پنجم بعثت در «مكه» ديده به جهان گشود. كنيه ايشان، «امّ الحسن» ، «امّالحسين» ، «امّ الائمه» و «ام ابيها» است. برخى از مشهورترين القاب ايشان نيز «زهرا» ، «بتول» ، «صديقه كبرى» ، «مباركه» ، «عذراء» ، «طاهره» و «سيدة النساء» است. پدر ايشان، رسول اكرم، «محمد بن عبدالله» ، پيامبر عظيمالشأن اسلام (ص) و مادر ايشان، «خديجه كبرى» ، است. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ١٠۵) عمر آن بزرگوار هجده سال بود و بنابر قولى در سوم جمادى الثانى سال يازدهم هجرت، در مدينه شهيد شد. (زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، ص ٣٧) على (ع) ، جايگاه مزار فاطمه عليها السلام را با زمين يكسان كرد تا مزارش شناخته نشود (مقتل الحسين (ع) ، ج ١، ص ٨۶) و به روايتى، صورت چند قبر را بنا كرد تا مزار واقعى ايشان مشخص نشود.
(منتهى الآمال، ج ١، ص ٣٠۴)
در يكى از روزهاى سخت زندگى كه گرسنگى بر خاندان پيامبر فشار آورده بود، حضرت فاطمه عليها السلام وضو گرفت و پس از خواندن دو ركعت نماز، در دعايش از خداوند خواست تا براى اهلبيت پيامبر، مائدهاى بفرستد. ناگهان ظرفى از غذا و طعام بهشتى نازل شد كه بوى آن، خانه على (ع) را معطر ساخت. امام پرسيد: «اين غذا از كجا آمده است؟» فاطمه عليها السلام پاسخ داد: «از سوى پروردگار است» . رسول خدا (ص) فرمود: «سپاس خداوندى را كه دخترى همچون مريم به من عطا كرد»(1)
در يكى از شبهاى جمعه، هنگام سحر، فرشتگان الهى، «جبرئيل» ، «اسرافيل» و «ميكائيل» بر حضرت زهرا عليها السلام نازل شدند و ديدند كه دختر پيامبر مشغول نماز است. همه ايستادند تا نماز حضرت تمام شد. آنگاه دستهجمعى به حضرت سلام كردند و گفتند: «خداوند بزرگ به شما
1) احقاق الحق، قاضى نور الله شوشترى، ج ١٠، ص ٣٢٢.
سلام مىرساند» . فاطمه پاسخ داد: «سلام از آن خداست و از اوست سلام و به سوى اوست. و بر شما اى فرشتگان خدا، سلام و درود باد!»(1)
فاطمه عليها السلام از زن «زيد» يهودى مقدارى جو قرض گرفت و در مقابل، جامهاى را نزد او گرو گذاشت. از بركت جامه زهرا عليها السلام، خانه يهودى نورباران شد. وقتى زيد يهودى به خانهاش آمد و آنجا را غرق نور ديد، با شگفتى از همسرش پرسيد: «اين نور در خانه ما از چيست؟» آن زن پاسخ داد: «اين نور كه مىبينى، از جامه فاطمه عليها السلام، دختر پيامبر است» . زيد يهودى با شنيدن اين سخن بىدرنگ ايمان آورد و مسلمان شد. پس از او، زنش و همسايگانش تا هشتاد نفر نيز به دين اسلام گرويدند(2)
پس از ازدواج خديجه با پيامبر، زنان مكه با خديجه قطع رابطه كردند. خديجه از تنهايى احساس ناراحتى مىكرد تا اينكه دوران باردارى او فرا رسيد. در آن روزها، فاطمه عليها السلام از درون رحم مادر با او سخن مىگفت و او را به صبر سفارش مىكرد. در يكى از روزها، هنگامى كه خديجه با فرزندش، فاطمه عليها السلام گفتوگو مىكرد، پيامبر بر او وارد شد و پرسيد: «با چه كسى سخن مىگويى؟» خديجه پاسخ داد: «جنينى كه در رحم دارم،
با من سخن مىگويد و مونس تنهايى من است» . پيامبر فرمود: «اى خديجه عليها السلام! جبرئيل اكنون به من خبر مىدهد كه اين فرزند، دختر است و امامان پاك از نسل او پديدار خواهند گشت و آنان، جانشينان من در زمين خواهند بود»(1)
عليها السلام
از «جابر بن عبدالله» نقل كردهاند: «رسول خدا (ص) كه چند روزى بود غذايى نخورده بود، به خانه همسرانش سر زد. هيچ كدام غذايى نداشتند. سرانجام به سراغ دخترش، فاطمه عليها السلام رفت و فرمود: دخترم، غذايى دارى كه من تناول كنم؛ زيرا گرسنهام؟ فاطمه عليها السلام گفت: نه به خدا سوگند. هنگامى كه رسول خدا (ص) از پيش فاطمه عليها السلام رفت، زنى از همسايگانش دو قرص نان و مقدارى گوشت براى فاطمه عليها السلام هديه آورد. حضرت آنها را گرفت و در ظرفى گذاشت. سپس روى آنها را پوشاند و گفت: به خدا سوگند، رسول الله (ص) را بر خودم و فرزندانم مقدّم مىدارم! اين در حالى بود كه همه اهل خانه گرسنه بودند. حضرت زهرا عليها السلام، حسن و حسين عليهما السلام را به دنبال پيامبر فرستاد و از او خواست تا به خانه ايشان بيايد.
آنگاه كه پيامبر آمد، فاطمه عليها السلام گفت: فدايت شوم. خداوند چيزى براى ما فرستاده است و من آن را براى شما ذخيره كردهام. پيامبر فرمود: آن را بياور. ايشان ظرف غذا را نزد آن حضرت آورد. هنگامى كه پيامبر سر
1) امالى، محمد بن على بن بابويه شيخ صدوق ، ص ٢۵٣.
ظرف را برداشت، پر از نان و گوشت بود. هنگامى كه فاطمه عليها السلام آن ظرف را ديد، تعجب كرد و فهميد اين بركت و نعمتى است از سوى خدا. پس شكر خدا را به جا آورد و بر پيامبر درود فرستاد. پيامبر فرمود: دخترم اين غذا را از كجا آوردهاى؟ فاطمه عليها السلام گفت: اين هديهاى از سوى خداست. خداوند هر كس را بخواهد، بى حساب روزى مىدهد! پيامبر نيز شكر خدا را به جا آورد و اين جمله را فرمود: شكر مىكنيم خدايى را كه تو را شبيه مريم، بانوى زنان بنىاسرائيل قرار داد. سپس پيامبر كسى را به سراغ على (ع) فرستاد. او نيز آمد و همگى از آن غذا خوردند. بقيه همسران پيامبر نيز از آن غذا خوردند و همگى سير شدند، درحالىكه هنوز ظرف غذا پر بود. فاطمه عليها السلام مىگويد: من از آن [غذا] براى همه همسايگان فرستادم و خدا در آن، بركت و خير زيادى قرار داد.(1)
پيامبر اكرم (ص) ، «ابوذر غفارى» را به خانه دخترش، فاطمه عليها السلام فرستاد تا على (ع) را نزد آن حضرت فرابخواند. ابوذر وارد خانه على (ع) شد و ديد آسياب دستى فاطمه عليها السلام، خود به خود و بدون اينكه كسى نزد آن باشد، مىچرخد و گندم يا جو آرد مىكند. پس از ديدن اين ماجراى شگفتانگيز خدمت على (ع) رفت و گفت: «رسول خدا (ص) شما را پيش
1) زندگانى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام، ناصر مكارم شيرازى، صص ٣٢٠ - ٣٢٢؛ به نقل از: كشاف زمخشرى، ذيل آيه ٣٧ آل عمران؛ در قصص الانبياء، ثعلبى، ص ۵١٣ و بحارالانوار، ج ۴٣، صص ۶٨ و ۶٩ نيز عين اين داستان نقل شده است.
خود خواسته است» . على (ع) و ابوذر خود را به پيامبر رساندند. ابوذر نزد پيامبر از آن صحنه شگفتانگيز سخن به ميان آورد. پيامبر كه آثار حيرت را در چهره ابوذر ديد، خطاب به او فرمود: «اى اباذر! از اين كار تعجب نكن؛ زيرا براى خداوند در زمين، فرشتگان سيّارى هستند كه خدمترسانى و كمك به آلمحمد (ص) به آنها واگذار شده است»(1)[و آنها هميشه در خدمت خاندان و عترت من هستند].
1) مناقب آل ابىطالب، ج ٣، ص ٣٣٧؛ بحارالانوار، ج ۴٣، ص ۴۵.
نام مبارك ايشان، «حسن» ، كنيهاش، «ابومحمد» و القابش، «مجتبى» ، «سيّد» و «سبط اكبر» است. پدر بزرگوار ايشان، اميرالمؤمنين، على (ع) و مادر گرامىاش، فاطمه زهرا عليها السلام است. در شب پانزدهم ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى قمرى در «مدينه منوره» متولد شد. مدت امامت اين امام بزرگوار، ده سال (از سال ۴٠ تا ۵٠ه. ق) و عمر شريفش ۴٧ سال بود. سرانجام در ٢٨ صفر سال ۵٠ه. ق، با تحريك «معاويه» ، به دست همسر خود، مسموم و شهيد شد. محل دفن ايشان، «قبرستان بقيع» در «مدينه طيبه» واقع است. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، صص ١٧۵-١٩٠)
مردم كه از ستم «زياد بن ابيه» به تنگ آمده بودند، پيش امام مجتبى (ع) از او شكايت كردند. امام نيز دست به دعا برداشت و او را نفرين كرد و فرمود: «خدايا! انتقام ما و شيعيانمان را از زياد بن ابيه بگير و عذاب خود را به او بنما، به راستى كه تو بر هر چيزى توانا هستى» . در آن هنگام، خراشى در انگشت شست دست او پديدار شد و زخم تمام دستش را تا گردن فرا گرفت. سپس ورم كرد و سبب مرگ زياد شد.(1)
امام مجتبى (ع) به قصد زيارت حج، با پاى پياده از «مدينه» به «مكه» مىرفت. پاهاى حضرت در راه ورم كرد. به امام گفتند: «اگر سواره برويد، زخم پاهايتان خوب خواهد شد» ، ولى امام فرمود: «هرگز! به منزلگاه كه رسيديم، مرد سياه چردهاى نزد ما خواهد آمد كه روغنى به همراه دارد. آن روغن، دواى اين درد است. آن را به هر قيمتى، از او
1) مناقب آل ابىطالب، ج ۴، ص ١٠.
بخريد» . پس از مدتى، آن مرد سياهچهره از دور نمايان شد. امام به غلام خود فرمود: «نزد او برو و آن روغن را از او خريدارى كن» . مرد سياه به غلام امام گفت: «روغن را براى چه مىخواهى؟» غلام گفت: «براى امام مىخواهم» . مرد گفت: «مرا نزد او ببر» . وقتى خدمت امام رسيد، گفت: «اى فرزند رسول خدا (ص) ، من از دوستداران شما هستم و در عوض اين دارو، هرگز از شما پولى نمىگيرم، ولى از شما مىخواهم دعا كنيد تا خدا به من پسر سالمى هديه فرمايد كه دوستدار شما خاندان پيامبر (ص) باشد؛ زيرا زايمان همسرم نزديك است» . امام فرمود: «وقتى به خانه برگردى، خدا به تو پسرى سالم و بىعيب هديه داده است» . وقتى مرد سياهچهره به خانهاش بازگشت، ديد پسرى زيبا در آغوش همسرش هست.(1)
امام مجتبى (ع) در يكى از سفرها، با مردى از فرزندان «زبير» همسفر شد. در ميان راه به منزلگاهى رسيدند و براى برداشتن آب و استراحت توقف كردند. همراهان ايشان زير نخل خشكيدهاى، فرشى براى امام پهن كردند و امام روى آن نشست. آن مرد نيز پارچهاى كنار امام پهن كرد و بر آن نشست. وقتى چشم مرد به آن نخل خشكيده افتاد، گفت: «كاش اين نخل خشك خرما مىداد و كمى خرما مىخورديم» . امام مجتبى (ع) خطاب به او فرمود: «خرما مىخواهى؟» در پاسخ گفت: «آرى» .
1) بحارالانوار، ج ۴٣، ص ٣٢۴.
امام دست به سوى آسمان دراز كرد و دعا فرمود. در اين هنگام، درخت خرما در عين ناباورى حاضران سبز شد، برگ درآورد و خرماى اعلايى داد.(1)
«حُذَيفه يَمانى» روايت كرده است كه روزى اصحاب نزديكىهاى كوه «حِرا» گرد پيامبر اكرم (ص) نشسته بودند كه امام حسن (ع) در حالى كه كودك خردسالى بود، پيش آمد. پيامبر به گونهاى خاص او را نگاه مىكرد و چشم از او بر نمىداشت. سپس فرمود: «بدانيد كه حسن پس از من، پيشوا و راهنماى شما خواهد بود. او هديهاى از خدا براى من است. درباره من، شما را آگاه خواهد كرد و مردم را با آثار علم من آشنا خواهد ساخت. سيره و روش زندگانى مرا زنده خواهد كرد؛ زيرا رفتار او مانند رفتار من است. خدا به او عنايت دارد. خدا رحمت كند كسى را كه او را واقعاً بشناسد و به پاس احترام من به او نيكى كند» . در همين هنگام، مرد بياباننشينى با عصبانيت و چماقى در دست وارد شد و فرياد كشيد: «كدام يك از شما محمد است؟» اصحاب برخاستند و با تندى جوابش را دادند، ولى پيامبر (ص) فرمود: «صبر كنيد» . عرب دوباره فرياد زد: «من دشمن تو بودم و اكنون دشمنىام بيشتر شده است. تو كه ادعاى پيامبرى مىكنى، نشانهات چيست؟» پيامبر (ص) با آرامش پاسخ داد: « اگر خواستى، نشانههايم را فرزند خردسالم، حسن به تو نشان خواهد
1) مناقب آل ابىطالب، ج ۴، ص ٩٠.
داد» . مرد عرب به گمان اينكه مسخره شده است، با عصبانيت بيشترى گفت: «خودت نمىتوانى پاسخ دهى، اين بچه خردسال را بهانه مىكنى؟» امام مجتبى (ع) به اشاره پيامبر برخاست و اشعار زيبايى را با اين مضمون خواند: «تو از انسان نادان يا فرزند نادانى پرسش نمىكنى، بلكه تو در برابر انسانى آگاه و دانشمند هستى و تويى كه گرفتار نادانى هستى. حال كه چنين گرفتار نادانى هستى، پاسخ پرسشت و داروى دردت نزد من است. هر چه مىخواهى، بپرس كه من درياى بىكران دانشم و آن را از پيامبر به ارث بردهام» . سپس فرمود: «از حق خودت تجاوز كردى، ولى به زودى ايمان خواهى آورد» . سپس هدف آن مرد عرب را از آمدن به نزد پيامبر بيان كرد؛ زيرا او مىخواست اين امر را بهانهاى براى كشتن پيامبر قرار دهد. امام مجتبى (ع) پرده از اسرار او برداشت و فرمود: «شبانه از خانهات بيرون آمدى، ولى توفان شديدى درگرفته بود و تو توان حركت نداشتى. ستارگان ديده نمىشدند و نمىتوانستى راهت را پيدا كنى. توفان، تو را آزرده ساخت و اينك هم توانى برايت نمانده است» . مرد كه با شگفتى تمام به سخنان اديبانه و عالمانه امام مجتبى (ع) گوش مىداد، پرسيد: «اى پسر! اين چيزها را از كجا دانستى؟ تو اسرارى را كه در دلم نهفته بود، آشكار ساختى. گويى همراه من بودهاى. تو غيب مىدانى! چگونه بايد مسلمان شوم؟» امام مجتبى (ع) در حضور بزرگانى چون پيامبر اكرم (ص) ، على (ع) و اصحاب، اسلام آوردن را به او ياد داد. آن مرد بياباننشين، اسلام آورد و
به قبيلهاش بازگشت. چند روز بعد، به همراه بسيارى از بستگانش براى مسلمان شدن بازگشت. از آن روز، درباره آن كودك مىگفتند: «حسن، هديهاى است كه خدا به ما داده و مانندش را هيچ كس به ما ارزانى نداشته است»(1)
1) بحارالانوار، ج ۴٣، صص ٣٣٣ - ٣٣۵ با گزينش .
نام آن بزرگوار، «حسين» است كه آن را پروردگار عالم برگزيد. آن حضرت در سوم شعبان سال چهارم هجرى قمرى به دنيا آمد. مشهورترين كنيه ايشان، «ابوعبدالله» است و مشهورترين القاب شريف ايشان، «سيد الشهداء» ، «المظلوم» ، «سبط» ، «شهيد» و «سعيد» . پدر بزرگوار ايشان، على (ع) و مادر گرامىاش، حضرت فاطمه عليها السلام است. آن حضرت ۵٧ سال زيست. مدت امامت ده ساله آن بزرگوار با خلافت زمامداران ستمگر اموى، «معاويه» و «يزيد» همزمان بود. سرانجام در دهم محرم الحرام سال ۶١ه. ق، در «كربلا» به دست لشكريان «يزيد بن معاويه» شهيد شد. (ر. ك: تاريخ چهارده معصوم عليهم السلام، محمدباقر مجلسى، ص ۴٧۵؛ زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، ص ٧٣)
يكى از زنان دانشمند به نام امّسليم كه با كتابهاى آسمانى مانند تورات و انجيل بسيار آشنا بود، پس از آنكه محضر پيامبر اكرم (ص) ، اميرالمؤمنين (ع) و امام مجتبى (ع) رسيده و معجزات آن بزرگواران را ديده بود، خدمت امام حسين (ع) رسيد. ايشان مىگويد: «بعد از آنكه خدمت امام حسين (ع) رسيدم، اوصاف و نشانههاى آن حضرت را همانگونه كه در كتابهاى آسمانى خوانده بودم، در ايشان مشاهده كردم. ولى چون [به ظاهر] كودكى كوچك بود، متحيّر شدم كه چگونه از ايشان نشانيۀ امامت و معجزه بخواهم. در هر صورت نزديك آن حضرت شدم؛ درحالىكه آن حضرت بر لبه سكوى مسجد نشسته بود، عرض كردم: شما چه كسى هستيد؟ آن حضرت فرمود: من گمشديۀ توام اى امّسليم. من خليفه اوصياى خداوندم. من پدر نُه امام هاديام. من جانشين برادرم امام حسن مجتبى (ع) و خليفيۀ او هستم و او خليفيۀ پدرم حضرت علىبن ابىطالب (ع) و ايشان خليفه رسول خدا (ص) مىباشند» . امّسليم مىگويد: «من از گفتار و بيان امام حسين (ع) در آن زمان
كودكى، بسيار متعجّب و شگفتزده شدم. عرض كردم كه علامت و نشانيۀ درستى گفتار شما چيست؟» آن حضرت فرمود: «چند عدد ريگ از روى زمين بردار و به من بده» . چند عدد ريگ از روى زمين برداشتم و به ايشان دادم. آن حضرت سنگها را در كف دستان مبارك خود قرار داد و آنها را به هم ماليد تا تمامشان پودر شد. سپس آنها را خمير كرد و انگشتر مبارك خود را بر آن زد و نقش انگشتر بر خمير نمايان گرديد. سپس فرمود: «اى امّسليم، خوب در آن دقت كن، ببين چه مىبينى؟» وقتى خوب دقت كردم، ديدم اسامى مبارك پيامبر اكرم (ص) ، اميرالمؤمنين، امام حسن، امام حسين و نُه فرزندش عليهم السلام به همان ترتيبى كه در كتابهاى آسمانى خوانده و ديده بودم، در آن است به همين خاطر بيش از اندازه تعجب كردم و با خود گفتم كه چه نشانهها و علامتهاى بزرگ و ارزشمندى برايم آشكار شد؟ سپس عرض كردم: «اى مولاى من! چنانچه ممكن است علامت ديگرى نيز به من نشان بدهيد» . امام حسين (ع) تبسمى كرد، درحالىكه نشسته بود، بلند شد و ايستاد، سپس دست شريف خود را به سمت آسمان بالا برد؛ ناگهان ديدم همانند عمود و ستونى آسمانها را شكافت و از چشم من ناپديد شد. من فرياد كشيدم و بيهوش افتادم. پس از لحظهاى به هوش آمدم و چشمهاى خود را بازكردم. ديدم امام حسين (ع) دسته گل ياس در دست مبارك دارد و بر صورت و بينى من مىگذارد. تا امروز كه سالها از آن واقعه گذشته،
هنوز بوى آن گل ياس برايم باقى مانده است. سپس عرض كردم: «اى سرور من، وصى و خليفيۀ شما كيست؟» امامحسين (ع) فرمود: «هر كس كه مانند من و گذشتگان من، چنين كارى را انجام دهد» (1)
حضرت امام موسى بن جعفر (ع) مىفرمايد: «مردى روزى كه بسيار خشن بود، به امام حسن و امام حسين عليهما السلام برخورد كرد، درحالىكه آن بزرگواران كودك بودند. امام حسين (ع) نگاه تندى به آن مرد كرد. آن مرد دستش را بلند كرد تا به صورت امام حسين (ع) بزند. امّا خداوند دستش را از كتف خشك كرد. دست چپش را هم بلند كرد تا به صورت آن حضرت بزند، آن هم خشك شد. پس آن مرد عرض كرد: به حق جد و پدرتان از شما مىخواهم كه خدا را بخوانيد تا من آزاد شوم [و شفا بگيرم]. حضرت ابا عبدالله (ع) اينگونه دعا كرد: اللّهمّ أطلقه، واجعل له فى هذه عبرة، واجعل ذلك حجّة عليه. خدايا او را آزاد كن و براى او در اين [امر] عبرت قرار ده و آن را براى او حجت قرار ده. پس خداوند دو دست او را آزاد كرد [و شفا داد]»(2)
در كتاب «مناقب» نوشته شده است: «زراريۀ بن اعين گويد كه از مولايم امام صادق (ع) شنيدم كه از پدران گرامش نقل مىفرمود: روزى امام حسين (ع) به عيادت بيمارى رفت كه در تب شديدى مىسوخت. وقتى آن حضرت وارد خانيۀ بيمار شد، تب او قطع گرديد. بيمار به امام حسين (ع) عرض كرد: «به راستى، به حقانيت آن مقامى كه به شما عطا شده راضى شدم. تب از شما فرار مىكند؟ امام حسين (ع) فرمود: والله ما خلق الله شيئاً إلاّ وقد أمره بالطاعة لنا. به خدا سوگند هيچ چيزى را نيافريده، جز آنكه به او دستور داده تا در فرمان ما [اهل بيت عليهم السلام] باشد. آنگاه مىگويد: ما صدايى را شنيديم، ولى شخصى را نمىديديم كه مىگفت: لبّيك. و امام حسين (ع) فرمود: أليس أميرالمؤمنين (ع) أمرك أن لاتقربي إلاّ عدوّاً أو مذنباً لكى تكونى كفارةً لذنوبه، فما بال هذا؟(1)مگر اميرمؤمنان على (ع) به تو دستور نداده كه نزديك نشوى جز به دشمن و شخص گنهكار تا كفّارة گناهان او باشى؟ گناه اين شخص چيست؟
شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «تهذيب الأحكام» مىنويسد: «ايّوب بن اعين گويد كه امام صادق (ع) فرمود: زنى در بيتالله الحرام مشغول طواف كعبه
1) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام، ج٢، ص۴٩۶؛ بحارالانوار، ج۴۴، ص١٨٣؛ مناقب آل ابىطالب، ج۴، ص۵١.
بود. پشت سرش هم مردى بود. زن بازوى خود را از چادر بيرون آورد و آن مرد هم دستش را روى بازوى زن گذاشت. خداوند توانا دست آن مرد را روى بازوى زن چسبانيد. حاجيان از اين امر آگاه شدند و از طواف بازماندند. كار به جايى رسيد كه نزد امير فرستادند. مردم اجتماع كردند و فقيهان را هم فرا خواندند تا حكم آن را بپرسند. پاسخ فقيهان اين بود كه بايد دست اين مرد را بريد؛ چرا كه او جنايت كرده است. حاكم گفت: آيا اينجا از فرزندان پيامبر خدا، محمد مصطفى (ص) كسى نيست؟ گفتند: چرا، همين امشب امام حسين (ع) وارد [مكّه] شده است. امير شخصى را نزد امام حسين (ع) فرستاد تا حضرتش تشريففرما شود؛ آن حضرت تشريف آورد. امير عرض كرد: ببين اين دو نفر چه كار كردهاند؟ ! امام حسين (ع) رو به قبله ايستاد و دستان مباركش را به سوى آسمان بلند كرد و مدت زيادى مشغول دعا شد. سپس نزد آن دو آمد و دست مرد را از بازوى زن جدا كرد. امير گفت: آيا اين مرد را به سبب اين كار مجازات نمىكنى؟ حضرت فرمود: نه»(1)
امام حسين (ع) در برخى از روزها، غلامانش را براى آبيارى مزارع به خارج مدينه مىفرستاد كه به آنها فرموده بود روز پنجشنبه براى اين كار
1) قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت عليهم السلام، ج٢، ص۴٩۶؛ به نقل از مناقب آل ابىطالب، ج۴، ص۵١؛ بحارالأنوار، ج۴۴، ص١٨٣؛ جلاء العيون، ص٣٠٣.
مناسب است و روزهاى ديگر راهزنان آنان را غارت كرده، خواهند كشت. غلامان به توصيه امام عمل نكردند و از مدينه خارج شدند. ازاينرو راهزنان آنان را غارت كردند و كشتند. حضرت سيّد الشهداء (ع) در همان ساعت نزد والى مدينه رفت. والى مدينه عرض كرد: «به من خبر دادند دوستان و غلامان تو كشته شدند! خداوند به شما اجر بدهد» . امام حسين (ع) فرمود: « أما إنّى أدلّك علي من قتلهم، فاشدد يدك بهم؟» ؛ «آيا به تو بگويم چه كسانى آنها را كشته تا آنها را گرفته و مجازات كنى؟» عرض كرد: «آيا آنها را مىشناسى؟» امام فرمود: «آرى، همانگونه كه شما را مىشناسم» . سپس به مردى كه در مجلس حضور داشت، اشاره كرد و فرمود: «اين هم با آن دزدان بوده است» . پس آن مرد گفت: «اى پسر رسول خدا چگونه مرا مىشناسى كه من با آنها بودم؟ ! درحالىكه شما در آن حوالى نبوديد و حضور نداشتيد» ! حضرت فرمود: «اگر هميۀ جزئيات را بگويم، آيا تصديق مىكنى» ؟ آن مرد گفت: «آرى حتماً تصديق مىكنم» . پس امام حسين (ع) فرمود: «خارج شديد از مدينه، درحالىكه با فلانى و فلانى بوديد و بين شما، چهار نفر از دوستان والى بود و بقيه شما از اهل حُبشان (تيرهاى از سودان) بودند كه در مدينه ساكن هستند» . والى به آن مرد گفت: «راست بگو و الا به خداى قبر و منبر (مرقد مطهر و منبر پيامبر اكرم (ص)) هر آينه گوشت بدنت را با تازيانه جدا كنم» . آن مرد گفت: «به خدا سوگند امام حسين (ع) راست مىگويد؛ به
گونهاى كه گويا با ما بوده است» . پس والى همه آن دزدان را جمع كرد و همگى اقرار كردند. پس گردن همه آنان را زد.(1)پرده از چشم من برداشته شد امام حسين (ع) هنگام جنگ، بعضى را مىكشت و از بعضى مىگذشت. سببش را پرسيدند، فرمود: «پرده از چشمم برداشته شده است؛ پس مىبينم نطفهها كه در صلبهاست تا روز قيامت. پس هر مردى كه در صلب او مؤمنى هست او را نمىكشم» . امام زين العابدين (ع) فرمود: «ديدم مردى را كه نيزه به پهلوى پدرم زد، امّا پدرم هيچ متعرض او نشد. چون امامت به من منتقل شد، دانستم كه در صلب اين كافر مردى بود كه محب ما اهل بيت عليهم السلام بود»(2)
روز عاشورا چون «ابن جويريه مزنى» آتش را در خندقها ديد، دست بر دست زد و فرياد كشيد: «اى حسين و اى ياران حسين! بشارت باد شما را به آتش دوزخ. به تحقيق كه شتاب كردهايد به آتش» . امام (ع) فرمود: «اين مرد كيست كه اين سخن را مىگويد» ؟ عرض كردند: «ابن جويريه مزنى است» . حضرت او را اينگونه نفرين كرد: «خداوندا! به او عذاب آتش را در دنيا بچشان» . در آن حال اسب آن معلون رميد و او را در همان خندق انداخت و
آتش كارش را ساخت. امام (ع) فرمود: « الله اكبر! من دعوة ما اسرع اجابتها»(1)«الله اكبر، چه زود اين نفرين اثر نمود» . اين ملعون كيست؟ «تميم بن حصين فزارى» ملعون به امام حسين (ع) گفت: «اى حسين و اى لشكر حسين! آيا نمىبينيد كه آب فرات مانند شكم ماهى مىدرخشد؟ ! به خدا قسم كه قطرهاى از اين آب را به شما نخواهيم داد تا از تشنگى بميريد» . امام (ع) فرمود: «اين ملعون كيست» ؟ عرض كردند: «تميم بن حصين است» . فرمود: «اين مرد و پدرش از اهل جهنمند» . پس اينگونه نفرين كرد: «خدايا! اين ملعون را از تشنگى بكش» . در آن حال عطش بر آن ملعون غالب شد و از اسب افتاد و زير دست و پاى مركبان پايمال گرديد و به جهنم واصل شد. در روايت ديگرى است كه امام حسين او را اينگونه نفرين كرد: خدايا او را بكش درحالىكه تشنه باشد و هرگز او را نيامرز» . حميد بن مسلم گفت: «بعد از واقعه كربلا اين ملعون مريض شد و من به عيادتش رفتم. به خدا سوگند او را ديدم كه آنقدر آب مىخورد تا شكمش پر مىشد. بعد آبها از دهانش خارج مىشد و فرياد العطش العطش او بلند مىشد. دوباره آب بسيار مىخورد و از تشنگى برخود مىپيچيد. تا آنكه به همين حالت به جهنم واصل گرديد»(2)
ملعونى گفت: «اى حسين! پسر فاطمه! تو را با پيغمبر چه نسبت و قرابتى است كه ديگران ندارند و چه حرمتى دارى كه ديگران ندارند؟ !» (به روايت صدوق قدس سره، در كتاب «مجالس» اين ملعون همان محمّد بناشعث بود) . آن بزرگوار آيهاى از قرآن خواند كه دليل قرابتش به پيغمبر (ص) بود. پس بر او اينگونه نفرين كرد: «خداوندا! بنما در همين روز به اين ملعون، خوارى را و بعد از اين روز عزت مده» . او براى قضاى حاجت رفت؛ عقربى بر اسافل اعضايش زد و در پليدى خود دست و پا مىزد، درحالىكه عريان بود و همچنان فرياد مىزد تا به جهنم واصل شد.(1)
«سِبط بن جوزى» در كتاب «تذكرة الخواص» نقل كرده است كه «هِلال بن ذَكْوان» گفت: «دو ماه يا سه ماه پس از شهادت امام حسين (ع) از نماز صبح تا غروب آفتاب، ديوارها آغشته به خون بود» . همچنين گفت: «ما به سفرى رفته بوديم و بارانى به ما نازل شد كه اثرش مانند خون در لباسهاى ما باقى ماند» .(2)
«جعفر بن سليمان» گفته است: «خالهام، «امّسَلَمه» برايم نقل كرد
و گفت: وقتى حسين (ع) به شهادت رسيد، مانند خون بر خانهها و ديوارها باريد»(1)
يكى از فضلا از «حضرت آيتالله بهاءالدينى رحمه الله» نقل كرد كه ايشان فرمود: «من به زيارت عاشورا مداومت داشتم و هنگام خروج از منزل تلاوت آن را آغاز مىكردم و به سوى حرم مطهر روانه مىشدم. روزى در نزديكىهاى حرم كه به «گذرخان» رسيدم، حالت مكاشفه به من دست داد و آواز در و ديوار را كه همصدا با من السلام عليك يا اباعبدالله مىگفتند، مىشنيدم»(2)
زراره مىگويد: «امام صادق (ع) فرمود: آسمان چهل روز با خون بر حسين (ع) گريه كرد و زمين چهل روز باسياه شدن بر حسين (ع) گريه كرد و خورشيد چهل روز با كسوف و سرخى بر حسين (ع) گريه كرد و فرشتگان چهل روز بر حسين (ع) گريه كردند»(3)
از مرحوم آيتالله حاج شيخ عبدالكريم حائرى رحمه الله نقل شده است كه فرمود: «من و فرزند مرحوم ميرزاى شيرازى رحمه الله شبى در سامرا، در
پشتبام در خدمت استاد ميرزا محمد تقى شيرازى رحمه الله درس مىخوانديم كه ناگهان استاد بزرگوارمان، مرحوم آيتالله العظمى سيّد فشاركى رحمه الله وارد شد، در حالى كه آثار گرفتگى و انقباض در چهره ايشان نمايان بود و از شنيدن خبر شيوع وبا در عراق بسيار ناراحت بود. در اين هنگام، خطاب به ما فرمود: آيا مرا مجتهد مىدانيد؟ عرض كرديم: آرى. فرمود: آيا مرا عادل مىدانيد؟ عرض كرديم: آرى. فرمود: من به تمام زن و مرد شيعه سامرا حكم مىكنم كه هر كدام يك فقره از زيارت عاشورا را به نيابت از نرجس خاتون، والده ماجده امام زمان (ع) بخوانند و آن مخدّره را نزد فرزند بزرگوارش شفيع قرار دهند كه بيمارى وبا از شيعيان دفع گردد. ما به سرعت، پيام مرجع تقليد مردم را به آنها رسانديم. پس از اطلاع از دستور آن مرجع بزرگ، بدان عمل كردند و كسى در سامرا آسيب نديد، در حالى كه روزانه، بيش از ١۵٠٠ نفر غير شيعه در عراق مىمردند»(1)
يكى از عجايبى كه در مورد مرحوم آيتالله شيخ عبدالكريم حائرى يزدى رحمه الله، مؤسس حوزه علميه قم نقل مىكنند، چنين است: «ايشان در موقعى كه سرپرستى حوزه علميه اراك را به عهده داشتند، براى حاج آقا مصطفى اراكى رحمه الله نقل كردند: هنگامى كه در كربلا مشغول تحصيل علم بودم، شبى كه سهشنبه بود، در خواب ديدم كه شخصى به من گفت:
1) الكلام يجر الكلام، احمد زنجانى، ج ١، صص ۵۴ و ۵۵؛ داستانهاى شگفت، ص ٣٩٩ با اختلاف در متن .
شيخ عبدالكريم! كارهايت را انجام بده و وصيت كن؛ چرا كه سه روز ديگر خواهى مُرد. من از خواب بيدار شدم، در حالى كه متحير بودم، ولى عاقبت به خود گفتم: اين يك خواب معمولى بود و تعبيرى ندارد و آن را فراموش كردم. روز سهشنبه و چهارشنبه مشغول درس و بحث بودم و خوابى را كه ديده بودم، كاملاً از ياد برده بودم. روز پنجشنبه كه درسها تعطيل بود، با بعضى از رفقا به باغ بزرگ مرحوم سيد جواد رفتيم. در آنجا قدرى گردش [كرديم] و مدتى را به مباحثه علمى گذرانديم. ناهار را [نيز] همانجا صرف كرديم و ساعتى خوابيديم. من نيز در گوشهاى به خواب رفتم. ناگهان لرزه شديدى سراسر وجودم را فراگرفت. دوستانم به سويم دويدند و هر چه عبا و روانداز همراه داشتند، روى من انداختند، ولى همچنان بدنم لرز داشت و در ميان آتش تب افتاده بودم. حالت عجيبى بود. حس كردم كه حالم بسيار وخيم است. به رفقا گفتم: كارى از دست شما ساخته نيست. زودتر مرا به منزلم برسانيد. آنان وسيلهاى فراهم كردند و مرا به شهر كربلا رساندند و وارد منزل نمودند. در منزل، بىحال و بىحس در بستر افتاده بودم. بسيار حالم دگرگون شده بود. در اين ميان، به ياد خواب سه شب پيش افتادم. علايم مرگ را به وضوح مشاهده كردم و با در نظر گرفتن خوابى كه ديده بودم، مرگ را احساس كردم. ناگهان ديدم دو نفر ظاهر شدند و در طرف راست و چپ من نشستند. نگاهى به يكديگر كردند و گفتند: اجل اين مرد رسيده است. مشغول قبض روحش شويم. در همان حال عجيب با توجّه قلبى
به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله الحسين (ع) متوسل [شدم] و عرض كردم: اى حسين عزيز! دستم خالى است و كارى نكردهام و زاد و توشهاى براى آخرت خود تدارك نديدهام. تو را به جان مادرت، زهرا عليها السلام از من شفاعت نما تا خداوند مرگ مرا تأخير اندازد تا فكرى به حال خود نمايم. بلافاصله پس از اين توسل، ديدم شخصى نزد آن دو نفر مأمور آمد و گفت: حضرت سيدالشهدا (ع) فرمودند: شيخ عبدالكريم به ما متوسل شده [است] و ما نيز در پيشگاه خداوند از او شفاعت كرديم تا مرگش را به تأخير اندازد و خداوند متعال تقاضاى ما را اجابت نموده است. هماكنون از نزد او خارج شويد! در اين موقع، آن دو نفر به هم نگاه كردند و گفتند: سمعاً و طاعةً. پس ديدم آن دو نفر به همراه فرستاده امامحسين (ع) [سه نفرى] صعود كردند و رفتند. در اين وقت، احساس سلامتى كردم و به خود آمدم. صداى گريه و زارى اطرافيانم را شنيدم و متوجّه شدم كه بستگانم در اطرافم جمع شده [اند] و به سر و صورت خود مىزنند. خواستم دستم را حركت دهم، ولى از شدت ضعف نتوانستم. آرام چشم گشودم و ديدم كه به رويم پارچهاى كشيدهاند. خواستم پايم را جمع كنم، ولى متوجّه شدم كه دو انگشت بزرگ پايم را بستهاند گويا مرا آماده غسل و كفن كرده بودند. به هر زحمتى بود، دستانم را تكان دادم و در آن حال شنيدم كه كسى مىگويد: ساكت شويد! گريه نكنيد! گويا بدن حركت دارد! همگان آرام شدند و رواندازى كه به رويم كشيده بودند، برداشتند و چشمم را
گشودند و پاهايم را باز كردند. با دست اشاره به دهانم كردم كه به من آب بدهيد. كمكم از جا برخاستم و نشستم. تا پانزده روز ضعف و كسالت داشتم و بحمدالله پس از مدتى كوتاه كاملاً بهبهود يافتم و اين موهبت به بركت مولايم، حضرت امام حسين (ع) حاصل شد؛ آرى به خدا قسم!»(1)
1) گنجينه دانشمندان، محمد شريف رازى، ج ١، صص ٣٠٢ -٣٠۴.
نام آن گرامى، «على» و مشهورترين لقبش، «زين العابدين» و «سجاد» است. در نيمه ماه جماديالاول سال ٣٨ه. ق در «مدينه» چشم به جهان گشود. سرور شهيدان، حضرت امام حسين (ع) ، پدر او و «شهربانو» ، مادر گرامى اوست. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ٢۵۵) «يزيد» ، «عبدالله بن زبير» ، «مروان حكم» ، «عبدالملك بن مروان» و «وليد بن عبدالملك» ، حكمرانان بيدادگرى بودند كه در دوران امامت ٣۵ ساله حضرت زين العابدين (ع) ، مدتى بر جامعه مسلمانان فرمانروايى كردند. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ٢۶۶) آن بزرگوار مثل پدر بزرگوارش ۵٧ سال زيست. (زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام، ص ٣؛ به نقل از: اصول كافى، ج ١، ص ۴۶۶) ايشان در سال ٩۴ يا ٩۵ه. ق به دسيسه «وليد بن عبدالملك» مسموم شد و به شهادت رسيد. آنگاه در قبرستان «بقيع» كنار قبر عمويش، امامحسن (ع) به خاك سپرده شد. (سيره پيشوايان، صص ٢٣۴ و ٢٣۵)
به نقل از «مسعودى» ، «مردم [در واقعه حرّة] به عنوان بردگى و بندگى با يزيد بيعت مىكردند و هر كه چنين بيعتى نكرد، كشته شد؛ به جز علىبن الحسين (ع) ملقّب به سجاد و على بن عبدالله بن عباس. مردم على بن الحسين (ع) را ديدند كه به قبر پيامبر پناه برده بود و دعا مىخواند. وى را نزد «مُسرف» ، فرمانده لشكر يزيد آوردند، درحالىكه نسبت به او خشمگين بود و از وى و پدرانش بيزارى مىجست. ولى چون على بن الحسين (ع) را ديد، به خود لرزيد و به احترامش به پا خاست و او را پهلوى خود نشانيد و گفت: «هر آنچه خواهى، از من بخواه [كه انجام مىدهم]» . او نيز درباره مردم و كسانى كه در معرض كشته شدن بودند، شفاعت خواست كه پذيرفته شد. وقتى على بن الحسين (ع) از نزد مسرف خارج شد، از وى پرسيدند: «هنگام رفتن به نزد مسرف ديديم كه لبهايت مىجنبد؛ چه مىگفتى؟» ايشان فرمود: «به خداوند مىگفتم: بار خدايى كه پروردگار آسمانهاى هفتگانه و زمينهاى هفتگانه و پروردگار عرش عظيم و پروردگار
محمّد و آل پاك او هستى، از شرّ او به تو پناه مىبرم و از تو مىخواهم كه خير او را به من برسانى و شرّش را كفايت كنى» . همچنين وقتى به مسرف گفتند: «تو درباره اين جوان و پدرانش ناسزا مىگفتى، ولى چگونه شد كه وقتى نزد تو آمد، به او احترام كردى؟» مسرف گفت: «به دلخواهم نبود، بلكه دلم از ترس او پر شده بود»(1)
از ديگر كرامتهاى امام سجاد (ع) ، ملاقات وى با خضر نبى (ع) است. خضر نبى (ع) ساليان طولانى پيش از پيامبر خاتم (ص) مىزيست و تاكنون نيز زنده است. او مقام والايى در ولايت معنوى دارد و قرآن نيز به مقام آن حضرت اشاره كرده است.(2)«ابوحَمزه ثَمالى» ، ماجراى ملاقات على بن الحسين (ع) و خضر (ع) را چنين نقل مىكند: «به در خانه على بن الحسين (ع) آمدم، ولى [به دليل مناسب نبودن وقت] خوش نداشتم در را به صدا درآورم. از اين رو، پشت در خانه نشستم تا خود ايشان بيرون آمد. به او سلام دادم و دعايش كردم. جواب سلام مرا داد و او نيز دعايم كرد. آنگاه با هم به راه افتاديم تا به ديوار باغ وى رسيديم. در آنجا به من فرمود: اى ابوحمزه! اين ديوار را مىبينى؟ گفتم: آرى اى فرزند رسول خدا. گفت: روزى به
اين ديوار تكيه داده بودم، در حالى كه غمگين بودم. ناگاه ديدم مردى خوشچهره و خوشلباس روبهرويم ايستاده است و به من نگاه مىكند. آنگاه به من گفت: اى على بن الحسين، چرا تو را ناراحت مىبينم؟ آيا براى دنياست [كه ناراحتى ندارد؛ زيرا] روزى آن آماده است و نيكوكار و بدكردار از آن برخوردارند. گفتم: بر آنچه تو مىگويى، ناراحت نيستم. گفت: آيا بر آخرتى كه وعده درستى است و مالك قاهرى در آن حكم مىكند، ناراحتى؟ گفتم: بر اين موضوع نيز آنچنان كه تو مىگويى، ناراحت نيستم. پرسيد: پس براى چه چيز ناراحتى؟ گفتم: از فتنه فرزند زبير [كه جامعه را به آشوب كشيده] مىترسم. گفت: اى على! آيا كسى را ديدهاى كه از خدا چيزى بخواهد و به او ندهد؟ گفتم: نه. سپس آن مرد از ديدهام غايب شد و به من گفته شد: اى على! اين مرد خضر (نبى) بوده است. در اين روايت نيامده است كه خضر (ع) چيزى به على بن الحسين (ع) آموخت، بلكه خضر مىدانست كه آن حضرت همچون او اسم اعظم را مىداند. از اين رو، به او تسلى داد و فرمود كه دعا كند.(1)
«حبّابه والبيه» در حالى كه مىگريست، نزد على بن حسين (ع) آمد. وقتى آن حضرت سبب گريهاش را از او پرسيد، گفت: «فدايت شوم! اهل
1) حلية الاولياء، ابونعيم احمد اصفهانى، ج ٣، ص ١٢۵؛ تاريخ دمشق، ابن عساكر دمشقى شافعى، ج ۴١، ص ٣٨٣؛ مجمع الاحباب، محمد بن حسن واسطى، ج ٢، ص ١٨٣.
كوفه به من مىگويند: اگر على بن حسين چنانكه تو مىگويى، امام بر حق مىبود، اين برص صورت تو را از بين مىبرد» . امام به او نزديك شد. سپس از خدا برايش چيزى درخواست كرد كه او نفهميد. به بركت دعاى آن حضرت، خداوند بيمارى برص را از چهره او برطرف ساخت.(1)
«ابونعيم» از «سالم بن فرّوخ» ، از «ابن شهاب زُهْري» نقل كرده است كه او گفت: «روزى كه مىخواستند على بن حسين را [به دستور عبدالملك بن مروان] از مدينه به شام ببرند، خدمت حضرت بودم. غل و زنجير بر پاى ايشان سنگينى مىكرد و آن بزرگوار تحت محافظت شديد بود. از نگهبانان خواستم با امام بزرگوار، احوالپرسى و خداحافظى كنم. آنان اجازه دادند. بر حضرت وارد شدم. ايشان در خيمهاى بودند و غل و زنجير بر دست و پايشان بود. چشمم كه بر ايشان افتاد، اشكم جارى شد و عرض كردم: اى كاش من به جاى شما بودم [و اين غل و زنجير بر گردن من بود] و شما آزاد مىبوديد. فرمود: اى زهرى! گمان مىبرى چنين حالى بر من دشوار است و من ناتوان از چاره كردن اين مشكل هستم؟ اگر بخواهم اين كُنده و زنجير به دست و پايم نباشد، نيست. به تو و امثال تو نرسيده است تا مرا از عذاب خدا بترسانى. سپس دست و پاى مبارك را از بند رها فرمود»(2)
سپس راوى (سالم بن فروخ) مىافزايد: «زهرى هر وقت على بن الحسين (ع) را به ياد مىآورد، مىگريست و مىگفت: زين العابدين»(1)از بخش پايانى سخن امام سجاد (ع) چنين برمىآيد كه زهرى درصدد پندآموزى به آن بزرگوار بوده و گويا نافرمانى عبدالملك بن مروان را مايه عذاب اخروى مىدانسته است. از اين رو، به گمان خود، مطالبى را به ايشان يادآورى كرده است. امام نيز با پاسخ قاطع، جايگاه او و خود را يادآورى فرموده و گفته است: تو در مرتبهاى نيستى كه به من پند و اندرز دهى، بلكه اگر بخواهم، خود، مىتوانم آن را چاره كنم. پس تحمل چنين وضع به ظاهر دشوار و طاقتفرسا تنها براى تكليف الهى است و بس.
روايت شده است كه امام باقر (ع) فرمود: «پدرم، على بن الحسين (ع) به سفر حجّ مىرفت. هنگامى كه به صحرايى ميان مكه و مدينه رسيد، ناگهان دزدى آمد و گفت: «[از مركب] پايين بيا و تمام مال و ثروتى را كه با خود دارى، به من تسليم كن» . پدرم فرمود: «آنچه دارم، با تو تقسيم مىكنم و بر تو حلال دارم» . او قبول نكرد. امام فرمود: «پروردگارت كجاست؟» گفت: «خوابيده است» . در اين حال، دو حيوان درنده پيدا شدند. يكى سر او را گرفت و ديگرى پايش را. امام فرمود: «گمان كردى كه خدايت خوابيده است؟» (2)
امام زين العابدين (ع) در مجلسى مىفرمود: «مرگ ناگهانى براى مؤمنان تخفيف [عذاب] و براى كافر، اندوه است. مؤمن، غسلدهنده و بر دوش گيرنده خود را مىشناسد. اگر براى او خيرى نباشد، آنها را سوگند مىدهد كه او را ديرتر ببرند» . در اين هنگام، «ضَمْرَة بن سَمُرَه» [منافق] كه آنجا بود، گفت: «من كه از روى تخت غسل پايين مىپرم» . اين حرف را گفت و خنديد. ديگران نيز خنديدند. امام دعا كرد: «خدايا ضمرة در برابر سخن فرزند پيامبرت خنديد و ديگران را خنداند. پس او را به بدبختى بكشان» . امام پس از اين سخن برخاست و رفت. مدتى نگذشت كه غلام ضمرة آمد و گفت: «ضمرة ناگهانى مُرد و از او شنيدم كه وقت مرگ مىگفت: واى بر ضمرة بن سمره! آنها كه به من نزديك بودند، از من دور شدند. به دوزخ افتادم و مسكن و مأوايم در آنجا قرار گرفت» . امام فرمود: «الله اكبر! اين است سزاى كسى كه به كلام فرزند رسولخدا (ص) بخندد و ديگران را نيز بخنداند»(1)
از «عبدالله زاهد» نقل شده است كه وقتى «عبدالملك بن مروان» خلافت را بر عهده گرفت، نامهاى بدين مضمون به «حجاج بن يوسف» نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم. از اميرالمؤمنين، عبدالملك بن مروان به حجاج بن يوسف. اما بعد، از ريختن خون فرزندان عبدالمطلب
1) زندگانى امام زينالعابدين ع ، ص ٨٠؛ به نقل از: الخرائج و الجرائح، راوندى، ص٩٠.
بپرهيز؛ زيرا خود شاهد بودم كه آل ابىسفيان به چنين كارى اقدام كردند [و خون آنان را ريختند] و اندكى بيش حكومتشان باقى نماند. و السلام» . عبدالملك پس از نوشتن اين نامه آن را مهر و موم كرد و مخفيانه به سوى حجاج فرستاد و به او پيغام داد اين راز را مخفى بدارد. ولى اين راز براى على بن الحسين (ع) مكاشفه شد. از اين رو، در نامهاى به عبدالملك نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم. از على بن الحسين به عبدالملك بن مروان. امّا بعد، تو در فلان روز از فلان ماه نامهاى به حجاج نسبت به ما فرزندان عبدالمطلب با چنين مضمونى نوشتى. خداوند نيز اين عمل تو را بدون پاداش نمىگذارد» . آنگاه نامه را در همان روز براى عبدالملك فرستاد. وقتى نامه على بن الحسين (ع) به دست عبدالملك رسيد، دانست كه نامه على بن الحسين (ع) درست همان روزى نوشته شده كه وى به حجاج نامه داده بود. همچنين دريافت درست همان روزى كه وى غلامش را به سوى حجاج فرستاده بود، در همان روز، غلام على بن الحسين (ع) از مدينه به سوى او رهسپار شده است. از اين رو، بهدرستى گفتار و بزرگى و صلاح على بن الحسين (ع) پى برد و غلام آن حضرت را گرامى داشت و هديههايى براى امام فرستاد.(1)
1) نورالابصار، مؤمن بن حسن شبلنجى شافعى، ص ١۵۵.
امام «ابوجعفر» ، «باقرالعلوم» ، پنجمين پيشواى شيعيان، جمعه نخستين روز ماه رجب سال ۵٧ه. ق در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او را «محمد» ناميدند و «ابوجعفر» ، كنيه و «باقرالعلوم» ؛ يعنى شكافنده دانشها، لقب آن گرامى است. پدر بزرگوار ايشان، امام زينالعابدين و مادر او، بانوى گرامى، «امعبدالله» ، دختر امام حسن مجتبى (ع) است. دوران امامت ١٨ ساله (سيره پيشوايان، ص ٣٠۵) امام باقر (ع) با حكومت ظالمانه «هشام بن عبدالملك» اموى همزمان بود. ايشان روز هفتم ذيالحجه سال ١١۴ه. ق در پنجاه سالگى به دست «هشام بن عبدالملك» ، مسموم و شهيد شد. تن پاك آن درياى بىكران دانش خدايى را در قبرستان «بقيع» كنار آرامگاه امام حسن مجتبى و امام سجاد عليهما السلام به خاك سپردند. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، صص ٢٩١ - ٣٠٧)
«ابوبصير» مىگويد: «با امام باقر (ع) در حال طواف خانه خدا بودم كه صداى ناله و انابه مردم به گوشم رسيد و گفتم: چه بسيارند حاجيان و چه بسيارند نالهزنان. امام فرمود: اى ابابصير، چه كمند حاجيان و چه بسيارند نالهزنان. دوست دارى درستى آنچه را گفتم، بدانى و با چشم خود ببينى؟ گفتم: سرور من، چطور ممكن است؟ فرمود: نزديكتر بيا. جلو آمدم. پس با دستش بر چشمانم كشيد و زير لب نيايشى كرد و چشمانم بينا شد. سپس فرمود: اى ابابصير، اكنون به حاجيان نگاه كن. خوب نگاه كردم، ديدم بيشتر مردم به صورت ميمون و خوك ديده مىشوند و مؤمنان در بين آنها چون نور در تاريكى آشكارند. گفتم: آرى، راست گفتى سرورم. چه كمند حاجيان و چه بسيارند نالهزنان. . .»(1)روزى امام باقر (ع) با گروهى از ياران خود سرگرم صحبت درباره موضوعى خاص بود كه مردى به نام «نَضر بن قرواش» وارد شد و جايى نشست كه مىتوانست صداى امام را بشنود. ياران امام ناراحت شدند و
1) اثبات الهداة، محمد بن حسن حرّ عاملى، ج ٣، ص ۶٢.
گفتند: «او مرد پستى است و همه چيز را شنيد» . امام فرمود: «نه، اين گونه نيست. اگر از او بپرسيد، هيچ چيز از سخنان مرا به ياد ندارد» . برخى از ياران گفتند: «بعدها او را ديديم و به او گفتيم: دوست داريم از سخنانى كه آن روز از ابوجعفر (ع) شنيدى، برايمان بازگويى كنى. او گفت: به خدا سوگند، هيچ از سخنان او نفهميدم؛ نه كمش را و نه زيادش را»(1)
نقل است كه روزى «زيد بن على بن الحسين (ع)» از كنار امام باقر (ع) گذشت. امام رو به اصحاب خود كرد و فرمود: «اين برادرم، زيد بن على كه مىبينيد، در كوفه قيام خواهد كرد و كشته خواهد شد. او را به دار مىآويزند و سرش را از بدن جدا مىكنند و از شهرى به شهر ديگر مىبرند»(2)
«ابوبصير» مىگويد: «زنى نزد من قرآن مىآموخت. روزى هنگام درس، سخنى آميخته با شوخى گفتم. جلسه پايان يافت و حضور امامباقر (ع) رسيدم. امام خطاب به من فرمود: اى ابوبصير، به آن زن چه گفتى؟ من شرمگين شدم. امام فرمود: ديگر چنين مكن!»(3)
«محمد بن مسلم» از امام باقر (ع) روايت مىكند كه فرمود: «گمان مىكنيد كه ما شما را نمىبينيم و سخنان شما را نمىشنويم؟ اشتباه مىكنيد. اگر آنگونه باشد كه شما مىپنداريد، پس ما بر شما چه برترى داريم؟ گفتم: چيزى را كه فرموديد، به من نشان دهيد. فرمود: بين تو و همكارت در «رَبَذه» اختلافى به وجود آمد و او از تو به خاطر ارتباط با ما و حجت و معرفت ما اشكال گرفت. گفتم: آرى به خدا سوگند، چنين است. فرمود: آنچه را گفتم، خداوند به من خبر داده بود و من جادوگر و پيشگو و مجنون نيستم، بلكه از دانش پيامبران است كه به ما آگاهى داده مىشود. عرض كردم: چه كسى به شما مىگويد؟ فرمود: گاهى به قلب ما الهام مىشود يا به گوش ما مىخورد. افزون بر آن، ما خدمتكارانى از جنيان داريم كه مؤمن و شيعه ما هستند و بهتر از شما ما را اطاعت مىكنند. . . . (1)
«جابر جُعفى» مىگويد: «حدود پنجاه نفر در محضر امام باقر (ع) نشسته بوديم كه فردى از فرقه «مُغيريّه» (2)به نام «كَثير النّواء» وارد شد،
1) الخرائج و الجرائح، ج ١، ص ٢٨٨؛ بحارالانوار، ج ۴۶، ص ٢۵۵.
2) فرقهاى كه به رؤيت و تجسيم و نيز امامت مغيرة بن سعيد عجلى پس از امام باقر ع اعتقاد داشتند و مىگفتند او منجى آخرالزمان است؛ نمىميرد و ظهور خواهد كرد. هنگامى كه او به قتل رسيد، در بين ياران و پيروانش اختلاف افتاد و دستهاى از آنان در پندار انتظار ظهور او و رجعتش باقى ماندند و دستهاى ديگر قائل به انتظار ظهور امام باقر ع شدند. . . ؛ موسوعة الملل و النحل، ابوالفتح شهرستانى، صص ٧۵ و ٧۶.
سلام كرد و نشست. سپس گفت: مغيره نزد ما در كوفه است و گمان مىكند كه با شما فرشتهاى است كه براى شما كافر را از مؤمن و شيعيان را از دشمنان شما معرفى مىكند. امام فرمود: شغلت چيست؟ گفت: گندم مىفروشم. امام فرمود: دروغ مىگويى. گفت: گاهى اوقات نيز جو مىفروشم. امام فرمود: اينگونه هم كه مىگويى نيست. بلكه تو هسته خرما مىفروشى. كثير تعجب كرد و پرسيد: چه كسى اين را به شما گفته است؟ امام فرمود: آن فرشتهاى كه براى من، شيعيانم را از دشمنانم مىشناساند. او به من گفته است كه تو ديوانه مىشوى و سپس مىميرى. جابر گفت: بعدها وقتى با عدهاى به كوفه رفتيم، از كثير سراغ گرفتيم. ما را به سوى پيرزنى راهنمايى كردند. او گفت: وى ديوانه شد و سه روز پيش مرد.(1)
«عَبّاد بن كَثير» مىگويد: «از امام باقر (ع) پرسيدم: حقّ مؤمن بر خدا چيست؟» حضرت روى گرداند. تا سه مرتبه پرسش خود را تكرار كردم. آنگاه فرمود: «حقّ مؤمن بر خدا اين است كه اگر به اين درخت بگويد: اينجا بيا، بيايد» . عبّاد مىگويد: «به خدا سوگند، ديدم كه همان درخت خرما از جاى خود حركت كرد كه بيايد، ولى امام اشاره كرد و فرمود: بمان! منظورم تو نبودى»(2)
«حسين بن زيد» مىگويد: «از اباجعفر (ع) شنيدم كه فرمود: مردى از فرزندان امام موسى كاظم (ع) به دنيا مىآيد كه همنام اميرالمؤمنين على (ع) است و در سرزمين طوس در خراسان دفن مىشود. او را سمّ مىخورانند و به قتل مىرسانند و در تنهايى و غربت به خاك سپرده مىشود. . .»(1)
«ابوبصير» مىگويد: «[هنگامى كه امام سجاد (ع) در قيد حيات بود] با امام باقر (ع) در مسجد النبى (ص) نشسته بوديم. «[منصور] دوانيقى» و «داوود بن سليمان» وارد مسجد شدند. داوود نزد امام آمد، ولى دوانيقى همان جا ماند. امام فرمود: چرا او نيامد؟ داوود گفت: او ادب را رعايت نمىكند. امام فرمود: روزگارى چند نمىگذرد كه او بر مردم مسلّط مىشود و شرق و غرب را قلمرو خود مىسازد و آن قدر زندگانىاش به درازا مىانجامد كه دارايىهاى بسيارى گرد مىآورد كه كسى قبل از او به دست نياورده است. داوود نزد دوانيقى سخنان امام را بازگفت. او پيش امام آمد و پوزش خواست. گفت: هيچ چيز جز شكوه و بزرگى شما مرا از آمدن نزد شما بازنداشت. آيا آنچه به داوود گفتيد، درست است؟ امام فرمود: آرى اينگونه مىشود. پرسيد: آيا حكمرانى ما پيش از شماست؟ فرمود: بلى. پرسيد: آيا پس از من فرزندانم نيز حكومت مىكنند؟ فرمود:
1) اثبات الهداة، ج ٣، ص ۴۵.
آرى. پرسيد: مدت حكومت بنىاميه بيشتر خواهد بود يا حكومت ما؟ فرمود: حكومت شما طولانىتر خواهد بود. بچّههايتان حكومت را مىربايند و با آن مانند توپى بازى مىكنند. . .» . بعدها هنگامى كه دوانيقى به حكومت دست يافت، از پيشگويى امامباقر (ع) تعجب كرد(1)
«يزيد بن حازم» مىگويد: «همراه امام باقر (ع) از كنار خانه هشام كه در حال ساخت بود، مىگذشتيم كه امام فرمود: به خدا سوگند، اين خانه ويران خواهد شد. به خدا سوگند، حتى خاكهايش را پس از ويرانى بيرون خواهند برد. . . . من از اين سخنان شگفتزده شدم و با خود گفتم: چه كسى مىخواهد خانه هشام را ويران سازد؟ روزگار گذشت و مرگ هشام در رسيد و وليد دستور داد خانه را ويران كنند و خاكش را هم به جاى ديگرى ببرند؛ آن قدر كه زمينش هموار شود»(2)
ابوبصير از امام صادق (ع) روايت مىكند: «پدرم، امام باقر (ع) روزى در مجلسى نشسته و سر خود را پايين انداخته بود. پس از مدتى سكوت، سرش را بلند كرد و فرمود: اى مردم، چه مىكنيد [اگر بشنويد] مردمى با
چهار هزار نفر سپاه وارد شهر شما مىشوند و سه روز شما را از دم تيغ مىگذرانند و پهلوانانتان را مىكشند و ماتمى بزرگ بر شما وارد مىسازند و شما هم قدرتى براى دفاع از خود نداريد. تا اين رويداد، فرصت زيادى نمانده است. پس آماده باشيد و بدانيد كه رخ خواهد داد. مردم به سخنان پدرم بىاعتنايى كردند و گفتند: هرگز چنين نخواهد شد و فقط عده كمى از خواص بنىهاشم كه مىدانستند پدرم درست مىگويد، باور كردند. ديرى نپاييد كه ابوجعفر (ع) به همراه خانوادهاش و گروهى از بنىهاشم از مدينه بيرون رفتند. سپس «نافع بن اَزرق» مدينه را محاصره كرد و مبارزان را كشت و نواميس را هم هتك كرد. پس از آن، مردم مدينه متوجّه شدند و گفتند: از اين پس، هرگز سخنان ابوجعفر (ع) را تكذيب نمىكنيم كه او غير از حقّ نمىگويد. همانا كه آنان خاندان رسالتند و همواره راستگو»(1)
«نُعمان بن بشير» در روايتى مىگويد: «در سفر حج با جابر بودم. جابر در مدينه نزد امام باقر (ع) رفت و در واپسين روز با آن حضرت وداع كرد و شادمان از نزدشان بيرون آمد. رهسپار كوفه شديم. در يكى از منازل ميان راه، شخصى به ما رسيد و نامهاى به جابر داد. جابر نامه را بوسيد و بر چشم نهاد و سپس باز كرد و خواند. ديدم هر چه نامه را مىخواند، چهرهاش گرفتهتر مىشود. نامه را به پايان رسانيد و پيچيد. از آن پس، تا
1) الخرائج و الجرائح، ج ١، ص ٢٨٩؛ بحارالانوار، ج ۴۶، ص ٢۵۴؛ كشف الغمه، ج ٢، ص ٣۵٩.
به كوفه رسيديم، جابر را شادمان نديدم. روز بعد، از روى احترام، به ديدار جابر شتافتيم. ناگهان با منظرهاى شگفت روبهرو شدم. جابر درحالىكه مانند كودكان بر نى سوار شده و گردنبندى از استخوان گوسفند بر گردن افكنده بود و شعرهايى بى سر و ته مىخواند، از خانه بيرون آمد. نگاهى به من افكند، ولى هيچ نگفت. من نيز سخنى نگفتم. ولى از اين وضع، بىاختيار، گريهام گرفت. كودكان پيرامون من و او گرد آمدند. جابر بىخيال به راه افتاد و مىرفت و كودكان همه جا او را دنبال مىكردند. مردم به يكديگر مىگفتند: «جابر بن يزيد» ديوانه شده است! چند روزى بيش نگذشت كه نامه خليفه، «هشام بن عبدالملك» به حاكم كوفه رسيد كه نوشته بود: تحقيق كن كه مردى به نام جابر بن يزيد جُعفى كيست؟ دستگيرش كن و گردنش را بزن و سرش را نزد من بفرست. حاكم از حاشيهنشينان، سراغ جابر را گرفت. گفتند: امير به سلامت باد! او مردى بود از فضل و دانش و حديث، برخوردار. امسال حجّ كرد و ديوانه شد و اكنون بر نى سوار است و با كودكان بازى مىكند. حاكم سراغ جابر و كودكان رفت و او را بر نى در حال بازى ديد و گفت: خدا را شكر كه از كشتنش معاف شدم»(1)
«ابوبصير» در روايتى مىگويد: «با امام باقر (ع) در مسجدالنبى نشسته بوديم كه «عمر بن عبدالعزيز» با لباسهايى زيبا با رنگى روشن متمايل به
1) قاموس الرجال، محمدتقى تسترى، ج ٢، صص ٣٢٩ و ٣٣٠؛ بحارالانوار، ج ۴۶، ص ٢٨٢ و ٢٨٣.
زرد وارد شد، درحالىكه به خدمتكارش تكيه داده بود. امام باقر (ع) فرمود: اين جوان در آينده به خلافت مىرسد و شيوهاى عادلانه در پيش مىگيرد و. . . هنگام مرگ، زمينيان بر او مىگريند و آسمانيان نفرين مىكنند. عرض كرديم: مگر نه اين است كه عدل و انصاف پيشه مىسازد. پس نفرين آسمانيان براى چيست؟ امام فرمود: او جايگاه ما را غصب مىكند، درحالىكه شايسته آن نيست»(1)
1) الخرائج و الجرائح، ج ١، ص ٢٧٩.
پيشواى ششم شيعيان، امام «صادق» (ع) در هفدهم ربيع الاول سال ٨٣ه. ق (اعلام الورى، ص ٢۶۶) در «مدينه» به دنيا آمد. نامش، «جعفر» ، كنيهاش، «مدابوعبدالله» و لقبش، «صادق» است. پدر گرامىاش، امام محمد باقر (ع) ، پنجمين امام و پيشواى شيعيان است. بانوى گرامى، «امفروه» نيز مادر اوست. (كافى، ج ١، ص ۴٢٧) مدت زندگىاش ۶۵ سال و امامتش ٣۴ سال، از ١١۴ تا ١۴٨ه. ق، بود. زمامداران عصر ايشان، «هشام بن عبدالملك» ، «وليد بن يزيد بن عبدالملك» ، «يزيد بن وليد» ، «ابراهيم بن وليد» و «مروان حمار» از بنىاميه و «سفاح» و «منصور دوانيقى» از بنىعباس بودند. (اعلام الورى، ص ٢۶۶) منصور آن امام گرامى را در ماه شوال سال ١۴٨ه. ق مسموم ساخت و ايشان در ٢۵ شوال در ۶۵ سالگى به شهادت رسيد. پيكر پاكش را در «بقيع» كنار قبر پدر گرامىاش به خاك سپردند. (كافى، ج ١، ص۴٧٢؛ ر. ك: پيشوايان معصوم عليهم السلام، صص ٢٩١ - ٣٠٧)
«جمالالدين مَزى» به سند خود در «تهذيب الكمال» آورده است: «ربيع» مىگويد: منصور مرا فرا خواند و گفت: همانا جعفر بن محمد در برابر حكومت من نافرمانى مىكند. خدا مرا بكشد، اگر او را نكشم. پس من به دستور منصور، امام صادق (ع) را نزد منصور احضار كردم. پس حضرت لباس پوشيد و با طهارت نزد منصور آمد. من از منصور اجازه ورود خواستم. منصور گفت: او را نزد من بياور. خدا مرا بكشد، اگر او را نكشم. پس چون حضرت داخل شد و چشم منصور به ايشان افتاد، از جاى خود بلند شد و خود را به حضرت رساند و گفت: آفرين بر مرد پاكيزه كه دامنش از هر خيانت و دغل پاك است؛ همان برادرم و پسر عمويم. پس حضرت را بر جاى خود نشاند و رو به حضرت كرد و از حال ايشان پرسيد. سپس گفت: حوايج خود را بيان كن. امام فرمود: همانا نسبت به مردم مكه و مدينه بخل كرده و حقّ آنان را ندادهاى. دستور ده حقوق آنان را پرداخت كنند. گفت: اين كار را مىكنم. سپس دستور داد
تشتى از بوى خوش حاضر كردند. آنگاه غاليه(1)و عنبر از آن تشت بر مىداشت و به محاسن حضرت مىماليد. . . . پس حضرت بلند شد و برگشت. در پى او رفتم و گفتم: اى پسر پيامبر! شما را من نزد منصور آوردم و شكى نداشتم كه او قصد كشتن شما را دارد، ولى اكنون او اينگونه با احترام با شما برخورد كرد. من ديدم شما وقت داخل شدن، چيزى زير لب زمزمه مىكرديد، آن، چه دعايى بود؟ حضرت فرمود: گفتم: « اللّهُمَّ احْرُسْنى بِعَينِكَ الَّتى لا تَنامُ. . .»(2)
«صَفوان بن يحيى» مىگويد: «جعفر بن محمد بن اشعث به من گفت: مىدانى چرا ما شيعه شديم با آنكه از اين مذهب، سخنى نزد ما نبود و آنچه ديگران در اين باره مىشناختند، نمىشناختيم؟» گفتم: «جريان چيست؟» گفت: «روزى منصور دوانيقى از پدرم خواست مردى هوشيار و زيرك براى انجام مأموريتى ويژه معرفى كند. پدرم، دايى خود را معرفى كرد. منصور او را احضار كرد و پولى به او داد و گفت: به مدينه برو و با عبدالله بن حسن بن الحسن و گروهى از خويشاوندانش و از جمله جعفر بن
محمد ملاقات كن و به آنان بگو من غريبم و از خراسان آمدهام. در آنجا شيعيان و پيروانى داريد كه اين پول را براى شما فرستادهاند و به هر كدام مبلغى با شرايطى بپرداز و بگو من فرستاده آنها هستم و دوست دارم رسيد پول را با خط خودتان بنويسيد كه همراه من باشد. دايى پدرم به مدينه رفت و پس از مدتى مراجعت كرد و نزد منصور آمد. پدرم نيز در مجلس منصور بود. منصور پرسيد: چه كردى؟ گفت: همه آنان را ملاقات كردم و پولها را پرداختم و رسيد گرفتم به جز جعفر بن محمد كه در مسجد پيامبر نزد او رفتم. ديدم نماز مىخواند. پشت سر او نشستم تا نمازش تمام شود. چون نماز را به پايان برد، به من رو كرد و گفت: از خدا بترس و اهلبيت پيامبر را فريب مده و به منصور بگو از خدا بترسد و خاندان پيامبر را مفريبد. گفتم: منظورتان چيست؟ گفت: پيشتر بيا. آنگاه همه آنچه ميان من و تو گذشته بود و مأموريت مرا بازگفت؛ چنانكه گويى همراه ما بوده است»(1)
يكى از اهالى خراسان، مرد توانمندى از علاقهمندان به خاندان اهلبيت عليهم السلام بود. همسرش نيز دوستدار اهلبيت عليهم السلام بود. سالى از همسرش خواست تا او را به حج ببرد كه بتواند همسر و دختران جعفر صادق (ع) را ملاقات كند و هدايايى را به ايشان تقديم كند. آنان به حج
1) پيشوايان معصوم عليهم السلام، هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق، صص ٣۴۶ و ٣۴٧؛ به نقل از: كافى، ج ١، ص ۴٧۵؛ مناقب آل ابىطالب، ج ۴، ص ٢٢٠؛ بحارالانوار، ج ۴٧، ص ٧۴.
آمدند و شبى را مهمان امام صادق (ع) بودند. روزى مرد خراسانى به منزل خود آمد و همسر را در حال احتضار ديد. پس نزد امام صادق (ع) رفت. حضرت بىدرنگ برخاست و دو ركعت نماز خواند و دعا كرد. سپس به آن مرد فرمود: «برخيز و به سوى خانهات برو. همسرت را به سلامت خواهى يافت» . آن مرد بازگشت و آنچه را حضرت به او فرموده بود، درست يافت و آن دو به مكه رفتند تا عمره به جاى آورند. در ميان طواف خانه خدا، چشم آن زن به حضرت افتاد. از شوهرش سؤال كرد: «اين مرد كيست؟» شوهرش گفت: «امامصادق (ع) است» . زن گفت: «به خدا قسم اين همان كسى است كه نزد پروردگار شفاعت كرد تا دوباره زنده شوم و به حياتم ادامه دهم»(1)
مردى از حاجيان در مدينه به خواب رفت و چون برخاست، پنداشت هَمْيان او را دزديدهاند. جعفر بن محمد را در نماز ديد و او را نمىشناخت. بدو درآويخت كه هميانم را تو بردهاى. پرسيد: «در هميانت چه بود؟» گفت: «هزار دينار» . وى را به خانه برد و هزار دينار بدو داد. چون مرد به خانه رفت، هميان خود را در خانه ديد. عذرخواهان بازگشت. امام مالى را كه بدو داده بود، نپذيرفت و گفت: «چيزى كه از دستم برون شود، به من باز نمىگردد» . مرد خواست كه او را بشناسد، بدو گفتند: «جعفر صادق (ع) است» . گفت: «چنين كردارى از چون او سزد»(2)
«على بن حمزه» مىگويد: «جوانى از كارمندان حكومت اموى با من دوست بود. او از من خواهش كرد از امام صادق (ع) اجازه بگيرم كه به خدمت امام شرفياب شود. اجازه گرفتم و جوان به خدمت امام آمد. نشست و گفت: فدايت شوم، من از كارمندان بنىاميه بودم و اموال فراوانى از اين راه به دست آوردهام! امام كلامى فرمود كه خلاصهاش اين است: اگر بنىاميه كسانى چون شما را نداشتند، نمىتوانستند حقّ ما را از بين ببرند و اگر مردم به آنها كمك نمىكردند و آنها را تنها مىگذاشتند، چيزى جز آنچه در دستشان بود، نمىيافتند. جوان گفت: فدايت گردم! آيا براى من راه نجاتى هست؟ فرمود: اگر بگويم، انجام مىدهى؟ گفت آرى. فرمود: اموالى كه از اين راه به دست آوردى، به صاحبانش برگردان و آنچه صاحبش را نمىشناسى، صدقه بده. اگر اين كار را بكنى، من بهشت را براى تو ضمانت مىكنم. جوان سر به زير افكند و پس از مدتى سر برداشت و گفت: فدايت شوم، اين كار را خواهم كرد. جوان با ما به كوفه آمد و آنچه داشت، حتى لباسهايش را يا به صاحبانش برگرداند يا صدقه داد و چنان تهىدست شد كه ما برايش لباس خريديم و براى معيشتش به او كمك كرديم. چند ماهى نگذشت كه بيمار شد و ما به عيادت او مىرفتيم. روزى به ديدنش رفتم، در حال احتضار بود. چشمانش را گشود و گفت: به خدا سوگند، امام صادق (ع) به وعده خود وفا كرد. اين جمله را گفت و از دنيا رفت. او را به خاك سپرديم. مدتى بعد به خدمت امام شرفياب شدم. امام
تا مرا ديد، فرمود: به خدا سوگند، به وعدهاى كه به آن جوان داده بوديم، وفا كرديم! عرض كردم فدايت شوم، راست مىگوييد. به خدا سوگند، خود او نيز هنگام مرگ همين سخن را به من گفت»(1)
«ابوبكر بن دُرَيْد» از «زرام ابوقيس» نقل مىكند: «منصور مرا به سوى جعفر بن محمد بن على بن حسين فرستاد تا حضرت را نزدش ببرم. در ميان راه كه حضرت را نزد منصور مىبردم كه در «حيره» بود، چون به بلندى نجف رسيديم، جعفر بن محمد از مركب پياده شد. وضو ساخت و دو ركعت نماز گزارد. سپس دست به دعا برداشت. به او نزديك شدم و شنيدم كه مىگفت: بار خدايا! از تو كمك و فتح مىخواهم و از تو نجات مىطلبم و به پيامبر و بندهات، محمد متوسّل مىشوم. بار خدايا! حزن و اندوه او را بر من آسان گردان و سختىها را بر من هموار ساز و از خير و نيكى بيش از آنچه اميد دارم، به من بده و شر و بدى را بيش از مقدارى كه مىترسم، از من دور گردان. سپس حضرت سوار مركب شد و به راه افتاد. چون به بارگاه منصور رسيد و او از حضور حضرت باخبر شد، درها را باز كرد. سپس منصور براى احترام به حضرت بلند شد و دست حضرت را گرفت و كنار خود نشاند. سپس از حال امام صادق (ع) پرسيد»(2)
«قندوزى» در «ينابيع الموده» به نقل از كتاب «فصل الخطاب» نوشته «خواجه پارساى بخارى» آورده است: «شبى منصور، وزيرش را خواند و گفت: جعفر صادق (ع) را نزد من بياور تا او را بكشم. وزيرش گفت: او مردى است كه از دنيا روى گردانده و غرق در عبادت خداست. منصور گفت: آيا تو به امامت او قائل هستى؟ به خدا سوگند كه او امام تو و من و امام تمام خلايق است، [ولى چه كنم] كه مُلك عقيم است. وزير گويد: رفتم. امام صادق را در حال نماز ديدم. پس از پايان نماز گفتم: منصور تو را مىخواند. پس حضرت با من آمد. منصور هم به نوكرانش دستور داده بود كه هرگاه ديديد من كلاه از سر برداشتم، جعفر بن محمد را بكشيد. ولى وقتى ما وارد شديم، منصور تا دم در به استقبال امام صادق (ع) آمد. سپس حضرت را در صدر مجلس نشاند و خود، روبهروى حضرت دست به سينه خم شد و گفت: اى پسر پيامبر! حاجت خود را از من بخواه. حضرت فرمود: حاجت من اين است كه از من دست بردارى و مرا به اختيار خودم بگذارى كه من به عبادت با خدايم بپردازم. منصور گفت: خواست تو برآورده است. پس حضرت برگشت و منصور در هراس عجيبى بود و سپس به خواب رفت. من لحاف روى او انداختم. منصور گفت: اينجا باش تا من بيدار شوم. او به خواب سنگينى رفت، به گونهاى كه نمازهايش هم قضا شد. پس بيدار شد و قضاى نمازهايش را خواند. پرسيدم كه چه اتفاقى افتاد؟ گفت: چون جعفر صادق به خانهام وارد شد، اژدهاى بزرگى ديدم كه دهان باز كرده بود و يك طرف دهانش
به پايين تخت و طرف ديگرش بر بالاى آن بود و به زبان فصيح مىگفت: اگر آزارى به او برسانى، تو را همراه تختت مىبلعم»(1)«فضل بن روزبهان» نيز اين ماجرا را با اندكى اختلاف آورده است كه مفصلتر از نقل پيشين است. وى مىنويسد: «اين اشارات است. بدان كه حضرت در واقعه قصد ابوجعفر دوانيقى به حرز الهى پناه برد و بر آن دشمن غدّار كه قصد آن حضرت كرده بود، فايق آمد. بحمدالله تعالى اين فقير ضعيف، آن [حرز حضرت صادق (ع)] را به ياد دارم و از اوراد فقير است كه سالهاست بدان مواظبت مىكنم و تمام عمرم در پناه آن حرز بحمدالله از شرّ دشمنان در امانم»(2)
«ابن حجر هيثمى» در «صواعق المحرقه» آورده است: «چون منصور به حج رفت، كسى از جعفر بن محمد نزد وى بدگويى كرد. [منصور، امام صادق را احضار كرد] پس حضرت به آن مرد گفت: آيا سوگند مىخورى؟ گفت: آرى و به خداى عظيم سوگند خورد كه آنچه گفته راست است. امام صادق (ع) به منصور فرمود: او بايد آنگونه كه من مىگويم، سوگند ياد كند. سپس حضرت فرمود: بگو: بَرِئتُ مِنْ حَولِ اللهِ وَ قُوّتِهِ وَاِلْتَجَأْتُ اِلي حَوْلي وَ قُوّتي، لَقَدْ فَعَلَ جَعْفَرُ كَذا و كَذا. اگر آنچه در مورد جعفر بن محمد صادق گفتم كه چنين كارى انجام
داد، راست نباشد، از ذمه و حول و قوّت خدا خارج و به حول و قوّت خود پناه بردهام. مرد از تكرار سوگند سر باز مىزد، ولى سرانجام پذيرفت. هنوز سخنش تمام نشده بود كه همانجا مُرد. پس منصور به حضرت گفت: اكنون مشكلى بر تو نيست و ساحت تو نزد ما مبرّاست و نزد ما تو فردى مأمون از هر فتنهاى هستى. پس حضرت برگشت و در پى آن، هديهاى به ايشان دادند»(1)نيز گفتهاند كه «داوود بن على بن عباس» ، «معلّى بن خنيس»(2)را كه يكى از ياران حضرت بود، كشت و مال او را گرفت. وقتى خبر به حضرت صادق (ع) رسيد، پيوسته آن شب را مشغول نماز بود. چون وقت صبح شد، شنيدند حضرت مىگويد: « يا ذَالْقُوَّةِ القويّة وَ يا ذالمِحالِ الشَّديدِ وَ يا ذَالعِزّةِ الَّتي كُلُّ خَلقِكَ لَها ذليلٌ، إكفِنا هذِهِ الطّاغية وانْتَقِمْ لَنا مِنْهُ» . چيزى نگذشته بود كه صداى نالهاى بلند شد كه در پى آن گفتند داوود مرد.(3)
«ليث بن سعد» مىگويد: «در سال ١١٣ه. ق به حج مشرف شدم. چون نماز عصر را در مسجد خواندم، به بالاى كوه ابوقبيس رفتم. ناگهان ديدم
1) الصواعق المحرقه، ابىالعباس ابنحجر هيثمى، ج ٢، ص ۵٨٧؛ الفصول المهمه، على بن محمد مالكى، ج ٢، ص ٩١٨. در اين منابع، ماجرا به تفصيل ذكر شده است.
2) معلى بن خنيس از ياران و دوستان خالص امام صادق ع و وكيل آن حضرت بود. او مردى فاضل و خيّر بود. رواياتى در مدح او موجود است؛ ر. ك: بحارالانوار، ج ۴٧، ص ٣۴٢.
3) نورالابصار، ص ٢٢٢؛ الفصول المهمه، ج ٢، صص ٩١٩ و ٩٢٠.
مردى نشسته است و دعا مىكند. او پيوسته يا ربِّ يا ربِّ مىگفت تا نفسش قطع شد. سپس گفت: يا حى يا حى تا نفسش قطع شد. آنگاه عرض كرد: بار خدايا! من ميل به انگور دارم. پس بر من برسان. بار خدايا! لباسم كهنه شده است؛ لباس بر من بپوشان. به خدا سوگند! هنوز كلامش تمام نشده بود كه ديدم سبدى پر از انگور نزد او حاضر شد، درحالىكه آن فصل، فصل انگور نبود. دو بُرد نيز ديدم كه نظير آن را در دنيا نديده بودم. . . سپس نزديك آمدم و با او از انگور خوردم. انگورى كه هرگز مثل آن نخوردهام. آن انگور بىهسته بود. ما خورديم و سير شديم، ولى از آن هيچ كم نشد. پس فرمود: چيزى از آن برندار. سپس يكى از دو بُرد را برداشت و ديگرى را به من داد. گفتم: نيازى به آن ندارم. يكى را پوشيد و آن ديگرى را با لباس كهنهاش برداشت و از كوه پايين آمد. در مسعى، مردى به حضورش رسيد و عرض كرد: اى پسر پيامبر! من عريانم. با لباسى كه خدا برايت رسانده است، مرا بپوشان. حضرت از آن دو [بُرد دومى و لباس كهنهاش] را به آن سائل داد. به آن مرد گفتم: اين آقا كيست؟ گفت: جعفر صادق. به جستوجويش رفتم كه چيزى از او بشنوم، ولى او را نيافتم»(1)
ابوحمزه ثمالى مىگويد: «به همراه جعفر بن محمد صادق (ع) ميان مكه و مدينه بوديم كه ناگهان ديدم سگى سياه در سمت چپ حضرت
1) الصواعق المحرقه، ج ٢، ص ۵٩٠؛ مطالب السئول، شيخ كمالالدين محمد بن طلحه شافعى، ص ٢٨٧؛ تذكرة الخواص، ص ٣٠٩؛ جامع كرامات الاولياء، بنهانى، ج ٢، ص۵.
است. امام صادق (ع) به آن حيوان گفت: چرا اينقدر با عجله به سوى ما آمدى؟ در اين هنگام ديدم آن حيوان همچون پرندهاى به پرواز درآمد. بسيار تعجب كردم كه حضرت فرمود: اين پيكى از جن است كه اكنون خبر مرگ هشام [بن عبدالملك] را داد»(1)
در «اِحقاق الحقّ» ، به نقل از نسخه خطى «مفتاح المعارف» اثر «عبدالفتاح بن محمّد نعمان حنفى» آمده است: «پيرزنى گاوى داشت كه مرده بود و براى از دست دادن آن پيوسته مىگريست. امام صادق (ع) كه از آنجا مىگذشت، گفت: چرا گريه مىكنى؟ پيرزن گفت: گاوى داشتم كه خود و اولادم با شير آن زندگى مىكرديم، ولى مرده است. حضرت فرمود: مىخواهى از خدا بخواهم آن را زنده كند. پيرزن گفت: مرا مسخره مىكنيد. حضرت دعا كرد و از خدا خواست آن را زنده كند. آنگاه پاى خود را به حيوان زد و حيوان زنده شد»(2)
گروهى نقل كردهاند كه در راه مكه همراه جعفر بن محمّد (ع) بوديم و زير نخل خشكيدهاى منزل كرديم. حضرت لبانش حركت كرد و دعايى مىخواند كه ما متوجّه نمىشديم. سپس امام به نخل توجّه كرد و فرمود: «اى درخت! از آنچه خدا در تو نهاده است، بر ما اطعام كن» . در پى
دعاى حضرت، نخل خشكيده، سبز و پر خرما شد. حضرت ما را دعوت كرد و فرمود: «به نام خدا از آن بخوريد» و ما از رطبى خورديم كه در عمرمان مانند آن نخورده بوديم. در آنجا عربى بود كه گفت: «اين سِحر است» . حضرت فرمود: «ما وارث پيامبران هستيم. دعا مىكنيم و خدا دعاى ما را مستجاب مىكند. اگر بخواهى و دعا كنم، تو مسخ مىشوى» . مرد عرب گفت: «آن را از خدا بخواه» . حضرت دعا كرد و مرد عرب به سگ تبديل شد. چون با آن حال نزد خانوادهاش رفت، خانوادهاش او را زدند و از خود راندند. آن مرد به سوى حضرت برگشت، درحالىكه اشك از چشمانش سرازير بود. حضرت بر او رحم آورد و دعا كرد و آن مرد به حال اول برگشت.(1)
«ابراهيم بن عبدالحميد» مىگويد: «از مكه، بُردى خريدم و با خود پيمان بستم كه اين برد را نگه دارم تا كفن من باشد. به سوى «عرفه» رفتم و وقوف را به جاى آوردم. سپس به سوى مزدلفه رفتم و نماز مغرب و عشا را خواندم. آنگاه آن برد را زير سر نهادم و خوابيدم. چون بيدار شدم، آن را نيافتم. بسيار غمگين شدم. چون نماز صبح را خواندم، به همراه مردم به منا رفتم. به خدا سوگند! من در مسجد خيف بودم كه غلام امام جعفر صادق (ع) به سوى من آمد و گفت: جعفر بن محمد، تو را نزد خود مىخواند. بلند شدم و با عجله به سوى حضرت رفتم.
1) احقاق الحقّ، ج ١٢، ص ٢۶٠؛ به نقل از: وسيلة النجاة، ص ٣۵٨.
حضرت در خيمهگاه خود بود. سلام كردم و نشستم. حضرت متوجّه من شد و فرمود: اى ابراهيم! ما دوست داريم كه بُردى به تو بدهيم تا كفن تو باشد. گفتم: بُردى داشتم كه گم شد. حضرت به غلامش فرمود تا بُردى به من دهد. وقتى بر آن نگريستم، ديدم مثل برد خودم است. گفتم: اين مثل برد من است؟ حضرت فرمود: بگير و خدا را شكر كن كه خدا دوباره به تو رساند»(1)
پس از قيام و شهادت زيد، بنىهاشم از عباسى و علوى، جز امامصادق (ع) و تنى چند، بر بيعت «محمّد بن عبدالله بن حسن» گردن نهادند. بديهى است شركت عباسيان در اين قيام صرفاً به دليل استفاده از قيام محمّد در راستاى منافع و اهداف خود بود. امام صادق (ع) از همان آغاز با قيامشان مخالف بود و به آنان گوشزد مىكرد كه شما به حكومت نمىرسيد و محمّد كشته مىشود و بدينگونه آنان را از اين كار باز مىداشت. منابع تاريخى، ماجراى بيعت علويان و عباسيان را با محمّد كه عبدالله او را «قائم آل محمّد» معرفى مىكرد، به تفصيل نوشتهاند، ولى خلاصه ماجرا اين است كه گروهى از بنىهاشم انجمنى در «ابواء» تشكيل دادند كه در آن ميان، چون سخن از حضور امام صادق (ع) به ميان آمد، عبدالله (پدر نفس زكيه) گفت: «او را اينجا نمىخواهيم كه مبادا او كار را بر شما
1) نورالابصار، ص ٢٢۴؛ الفصول المهمه، ج ٢، ص ٩٢۶.
تباه كند (يعنى با قيام شما مخالفت كند)»(1)امام در آن جمع حاضر شد و فرمود: «اين كار را نكنيد؛ زيرا هنوز زمان آن [قيام مهدى موعود] نرسيده است» . سپس خطاب به عبدالله فرمود: «اگر تو گمان كردهاى كه اين پسرت، مهدى [موعود] است، چنين نيست و اكنون زمان آمدن او نيست» . عبدالله خشمگين شد و گفت: «خود مىدانى كه مطلب آنگونه نيست كه تو مىگويى، ولى حسدى كه نسبت به فرزند من دارى، شما را به گفتن اين سخن وادار كرده است» . حضرت فرمود: «به خدا سوگند، حسد مرا وادار نكرد تا اين سخنان را بگويم، بلكه اين مرد و برادران و فرزندانشان - دست به پشت ابوالعباس زد - به خلافت مىرسند، نه شما» . آنگاه دست به شانه «عبدالله بن حسن» زد و فرمود: «به خدا سوگند، منصب خلافت به تو و فرزندانت نخواهد رسيد، بلكه اين منصب به آنها مىرسد و پسران تو كشته خواهند شد» . اين سخن را گفت و به دست «عبدالعزيز بن عمران زهرى» تكيه كرد و از جا برخاست. سپس رو به «عيسى بن عبدالله» كرد و فرمود: «آن فرد را ديدى رداى زرد بر دوش داشت؟ (مراد، ابوجعفر منصور بود)» . عرض كردم: «آرى» . فرمود: «به خدا سوگند، مىبينم كه او محمّد بن عبدالله را مىكشد» . من با تعجب پرسيدم: «محمّد را مىكشد؟» فرمود: «آرى»(2)«عبدالله بن جعفر بن مسوّر» گفته است كه جعفر بن محمّد (ع) از آن
مجلس بيرون آمد و به دست من تكيه زد. پس خطاب به من فرمود: «صاحب رداى زرد؛ يعنى منصور را ديدى؟» گفتم: «آرى» . فرمود: «به خدا سوگند كه مىبينم او محمّد را مىكشد» . با تعجب پرسيدم: «محمّد را مىكشد؟» فرمود: «آرى» . با خود گفتم: «به خداى كعبه سوگند، او به محمّد رشك مىبرد و اين سخن را از روى حسد مىگويد، ولى زنده ماندم و روزى را كه منصور، محمّد را كشت، به چشم خودم ديدم»(1)
وقتى خبر شهادت «زيد» و رفتن پسرش، «يحيى» به خراسان و تجهيز نيرو براى قيام، به حضرت صادق (ع) رسيد، حضرت فرمود: « يُقتَلُ كَما قُتِلَ اَبُوهُ» ؛ «او همچون پدرش كشته مىشود» . عاقبت آنگونه كه امام صادق (ع) خبر داده بود، يحيى كشته شد. پس از كشته شدن يحيى، «محمّد» و «ابراهيم» به سفارش يحيى زمام امور را به دست گرفتند و به سوى «مدينه» آمدند و ابراهيم به «بصره» رفت. گروهى به آنها پيوستند، ولى آنها هم كشته شدند، همانگونه كه پيشتر امام صادق (ع) تمام قضايا را براى آنها خبر داده بود(2)در ادامه، «شهرستانى» مىگويد: «حضرت صادق (ع) از روى كار آمدن دولت بنىعباس و منصور هم خبر داده بود» . «قندوزى» نيز آورده است كه حضرت فرمود: «يُقتَلُ كَما قُتِلَ أبُوهُ وَ
يُصْلَبُ كَما صُلِبَ أبوهُ»(1)«او همچون پدرش كشته مىشود و همچون پدرش به دار آويخته مىشود» .
«حسين بن على بن حسن بن حسن بن على بن ابىطالب» در سال ١۶٩ه. ق، قيامى ضدّ «هادى عباسى» ترتيب داد. در سرزمين «فخ» از توابع مكه، جنگى ميان وى و سپاه عباسيان رخ داد و سرانجام او به همراه شمار ديگرى از سادات حسنى به شهادت رسيدند. قيام وى مورد تأييد امامان شيعه بود و رواياتى هم درباره او نقل شده است. «ابوالفرج اصفهانى» از «نضر بن فرواش» روايت كرده كه گفت: «من شترانى به جعفر بن محمّد (امام صادق (ع)) كرايه دادم تا از مدينه به مكه برود. چون از «بطن مرّ» گذشتيم، به من فرمود: اى نضر، هرگاه به فخ رسيديم، مرا آگاه كن. گفتم: مگر شما آنجا را نمىشناسيد؟ فرمود: چرا، ولى مىترسم خواب مرا فراگيرد و از آنجا بگذريم. چون به سرزمين فخ رسيديم، من نزديك محمل رفتم. ديدم آنجناب خواب است. سرفهاى كردم، حضرت بيدار نشد. محمل را حركت دادم، حضرت برخاست و نشست. گفتم: به فخ رسيديم. فرمود: محمل را بگشا. من آن را گشودم. فرمود: قطار شتر را به هم ببند. من آنها را به هم بستم. آنگاه شتر حضرت را به كنارى بردم و بر زمين خواباندم. فرمود: ظرف آب بياور. من آب را نزدش بردم. حضرت وضو ساخت و نمازى خواند. آنگاه
1) ينابيع المودة، ج ٣، ص ١۶٢.
سوار شد. من گفتم: قربانت گردم، ديدم كارى انجام داديد. آيا اين هم جزو اعمال و مناسك حج است؟ فرمود: نه، ولى در اين سرزمين، مردى از خاندان من با جمعى از يارانش به شهادت مىرسند كه ارواحشان زودتر از اجسادشان به سوى بهشت مىشتابد» (1)
1) مقاتل الطالبيين، ص ۴١٨.
ايشان روز هفتم ماه صفر سال ١٢٨ه. ق در «ابواء» به دنيا آمد كه بين «مكه» و «مدينه» قرار دارد. نام او «موسى» و كنيه مشهورش، «ابوالحسن» و «ابوابراهيم» و القابش، «كاظم» ، «صابر» و «صالح» است. در ميان مردم به «باب الحوائج» معروف است. پدر گرامىاش، امام صادق (ع) و مادر او، «حميده مُصفّاه» است. زندگى پيشواى هفتم شيعيان با خلافت «ابوالعباس سَفّاح» ، «منصور دوانيقى» ، «هادى» ، «مهدى» و «هارون» همزمان بود. آن حضرت در ٢۵ رجب سال ١٨٣ه. ق در زندان «سندى بن شاهك» در بغداد مسموم شد و به شهادت رسيد. قبر آن حضرت در «مقابر قريش» واقع در شهر «بغداد» (كاظمين) ، زيارتگاه عموم شيعيان و مسلمانان است. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، صص ٣۶١ - ٣٩٢)
«شقيق بن ابراهيم بلخى» مىگويد: «در سال ١۴٩ه. ق به حج رفتم. در «قادسيه» به فزونى جمعيت مىنگريستم. جوانى نيكوسيما را ديدم كه روى لباسهايش لباس پشمى پوشيده و نعلينى در پا دارد و تنها در گوشهاى نشسته است. با خود گفتم: حتماً از طايفه صوفيه است و مىخواهد بارى بر دوش مردم باشد. خوب است بروم او را نصيحت و ملامت كنم. نزديك رفتم. وقتى مرا ديد، فرمود: يا شقيق! ( اجتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظّنِّ إنَّ بَعْضَ الظّنّ إثم) ؛ «از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است» . (حجرات: ١٢) مرا واگذاشت و رفت. اين موضوع برايم بزرگ آمد. گفتم: چه كسى بود كه از نيّتم باخبر بود و مرا به نام صدا زد، درحالىكه مرا نمىشناخت؟ اين شخص جز بنده صالح خدا نبود. مىروم تا او را بيابم و از اين موضوع بپرسم. با شتاب در پى او رفتم، امّا از نظرم پنهان شد و او را نديدم تا به «واقعه» رسيدم. آنجا ديدم كه نماز مىگزارد، درحالىكه بدنش مىلرزد و اشكش جارى است. با خود گفتم: اين همان شخص
است. نزدش مىروم و از نيتى كه دربارهاش داشتم، بخشش مىطلبم. منتظر ماندم تا از نمازش فارغ شد و نشست. به سوى او رفتم. امّا پيش از آنكه سخن بگويم، رو به من كرد و فرمود: يا شقيق! بخوان: (و إنّي لَغَفّارٌ لِمَن تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدي) (طه:٨٢) و من هر كه را توبه كند و ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدايت شود، مىآمرزم. بار ديگر مرا واگذاشت و از نظرم ناپديد شد. يقين كردم او از ابدال است؛ چون دو بار از نيتم خبر داد. چون به «رمال» رسيديم، بار ديگر او را بر سر چاه آب ديدم كه مىخواست آب بردارد. ظرفى كه در دست داشت، از دستش به داخل چاه افتاد و من به او مىنگريستم. نگاهى به آسمان كرد و فرمود: أَنْتَ رَبِّي إِذَا ظَمِئْتُ إِلَى الْمَاءِ وَ قُوتِي إِذَا أَرَدْتُ الطَّعَامَا(1)تو پروردگار منى هنگام شدت تشنگيم به آب و غذاى منى آن لحظه كه اراده غذا كنم. به خدا سوگند، ديدم آب چاه جوشيد و بالا آمد. پس ظرفش را با دست گرفت و آب نوشيد و وضو گرفت. چهار ركعت نماز خواند و سپس به سمت تپه شن رفت. شنها را با دست به داخل ظرفش مىريخت و حركت مىداد و تبديل به آب گوارا مىشد و مىنوشيد. نزدش رفتم و سلام كردم و جواب داد.
1) بحارالانوار، ج ۴٨، ص ٨١.
عرض كردم: آنچه خداوند به شما روزى كرده است، به من هم بدهيد. فرمود: يا شقيق! نعمتهاى خداوند هميشه به صورت پنهان و آشكار بر ما نازل مىشود. گمانت را نسبت به خداوند نيكو گردان. سپس ظرف را به من داد، درحالىكه پر از سويق(1)و شكر بود. به خدا قسم آن چنان معطر و خوشطعم بود كه در طول عمرم غذايى همانند آن نخورده بودم. هم سير شدم، هم سيراب و پس از آن تا مدتى نياز به غذا و آب نداشتم تا اينكه به مكه رسيديم. نيمه شبى او را نزديك قبه آبخورى ديدم كه با حالت خشوع و گريه نماز مىخواند. در حال نماز بود تا وقت نماز صبح نزديك شد. در مصلايش نشست و مشغول تسبيح شد تا نماز صبح را خواند. سپس هفت بار طواف كرد و از مسجدالحرام بيرون رفت و من هم در پى او رفتم. ديدم خدمتكاران و همراهان بسيار دارد و برخلاف آنچه مىپنداشتم، بود. مردم دور او جمع شدند و بر او سلام كردند. از كسى پرسيدم: ايشان كيست؟ پاسخ داد: اين جوان، موسى بن جعفر بن محمّد عليهم السلام است. با خود گفتم: شگفت نيست كه اين شگفتىها جز براى همانند ايشان نيست»(2)
«محمّد بن مغيث» از كشاورزان سالخورده مدينه بود. وى مىگويد: «يك سال خربزه، خيار و كدو در زمين مزروعى خود در كنار چاه
«عظام» كاشتم. آن سال زراعت خوب شد. ولى وقت فرا رسيدن محصول، ملخهاى بسيار آمدند و همه زراعت مرا خوردند. دو شترم نيز از بين رفت و در مجموع، ١٢٠ دينار خسارت ديدم. در همين بحران، در جايى نشسته بودم، ناگهان امام كاظم (ع) را ديدم كه پيش آمد، سلام كرد و فرمود: حالت چطور است؟ از زراعت چه خبر؟ گفتم: صبح كردم مانند كسى كه همه زراعتش درو شده و چيزى باقى نمانده است. ملخها ريختند و همه را نابود كردند. فرمود: چقدر خسارت ديدهاى؟ عرض كردم: ١٢٠ دينار خسارت ديدهام. به غلامش، «عرفه» فرمود: براى ابن مغيث، ١۵٠ دينار به اضافه دو شتر، جدا كن و به او تحويل بده. آنگاه به من فرمود: ٣٠ دينار با دو شتر، اضافه بر خسارت تو دادهام. عرض كردم: مبارك باشد، به اينجا تشريف بياوريد و براى من دعا كنيد. وارد شد و بر من دعا كرد. . . . آن دو شتر بر اثر زاد و ولد، بسيار شدند و آنها را به ده هزار دينار فروختم و زندگىام پر بركت شد»(1)
«على بن يَقطين» ، وزير «هارون الرشيد» ، از پيروان و دوستان امامكاظم (ع) بود. او همواره به صورت محرمانه با حضرت نامهنگارى مىكرد و به دور از چشم هارون، براى امام در مدينه، هداياى نفيس مىفرستاد. روزى هارون به على، خلعتهاى فاخرى بخشيد كه از جمله آنها، پارچهاى زر بفت و گرانقيمت بود. آن پارچه، مخصوص پادشاهان
1) داستانهاى شنيدنى از چهارده معصوم، محمّد محمّدى اشتهاردى، صص ١۴٣ و ١۴۴؛ به نقل از: تاريخ خطيب بغدادى، مطابق نقل اعيان الشيعه، ج ٢، ص ٧.
بود، ولى به سبب شدت علاقه و احترام، آن را به على بن يقطين هديه كرد. على آن هديهها را به همراه هدايايى ديگر به خدمت امام فرستاد و امام نيز تمام هدايا را پذيرفت، ولى آن پارچه را برگرداند و در نامهاى به حفظ آن سفارش فراوان كرد. پس از مدتى، ابن يقطين يكى از زيردستان خود را تنبيه كرد. او نيز به دربار هارون گزارش داد كه على بن يقطين، از دوستان و پيروان امام موسى كاظم (ع) است؛ براى وى ماليات و هداياى گرانقيمت مىفرستد و پارچه مخصوصى كه چندى پيش، هارون به او هديه كرده بود، از آن جمله است. اطرافيان، اين مطلب را به هارون گزارش كردند و هارون گفت: «اگر پارچه را براى موسى بن جعفر (ع) فرستاده باشد، بىترديد، از دوستان و پيروان اوست» . بىدرنگ، على بن يقطين را خواست و گفت: «آن پارچه خلعتى اكنون كجاست؟» گفت: «عطرآگين كرده و داخل صندوق نهادهام. هر بامداد، آن را بر چشم و سر مىمالم و دوباره در همانجا قرار مىدهم» . هارون گفت: «آن را حاضر كن!» او كسى را با دادن نشانى مأمور كرد تا صندوق را بياورند. وقتى آن شخص صندوق را آورد، در صندوق را باز كردند و آن پارچه، با همان ويژگىها داخل صندوق قرار داشت. هارون خوشحال شد و على را نوازش كرد. سپس دستور داد خبرچين را به قتل برسانند.(1)
1) الفصول المهمه، ص ٢١٨؛ وسيلة الخادم الى المخدوم، ص ١٩۶؛ كشف الغمه، ج ٢، ص ٢٢۴.
«علامه شبلنجى شافعى»(1)در «نور الابصار»(2)از زبان «ابوخالد زبالى» از ياران امام نقل كرده است: «الامام ابوالحسن، موسى كاظم (ع) به همراه گروهى از مأموران مهدى، خليفه عباسى، در راه مدينه به عراق، در نخستين منزلگاه به نام «زباله» اتراق كردند. من با نگرانى خدمت ايشان رسيدم و سلام كردم. امام از ديدن من خوشحال شد و سفارش فرمود كه براى ايشان چند كالا بخرم و نگهدارى كنم. سپس فرمود: چرا ناراحتى؟ گفتم: چگونه غمگين نباشم درحالىكه شما را در بند اين دژخيمان مىبينم. فرمود: اى اباخالد! براى من نگران نباش. چشم انتظار باش كه من شبهنگام در فلان روز از فلان ماه در كنارت خواهم بود. من ماهها و روزها را مىشمردم تا روز موعود فرا رسيد. هنگام غروب بيرون آمدم و چشم به راه دوختم، ولى كسى را نديدم و بر نگرانىام افزوده شد. هنگامى كه شب فرا رسيد، ناگهان از راه عراق، شخصى را ديدم كه به سوى من مىآمد. به سوى او شتافتم و ديدم خود اوست كه سوار بر استرى، پيشاپيش قطار شتران در حركت بود. سلام كردم و از
1) سيد مؤمن بن حسن مؤمن، اهل مصر، شافعى مذهب، معروف به شبلنجى روستاى شبلنجه مصر متولد سال ١٢۵٢و متوفاى اوايل قرن چهاردهم است. وى تحصيلات خود را در الأزهر گذراند. الأعلام، خيرالدين زركلى، ج ٧، ص ٣٣۴؛ معجم المؤلفين، عمر رضا كحاله، ج ۴، ص ٢٨٨؛ ج ١٣، ص ۵٣.
2) الأعلام، معجم المؤلفين و يوسف اليان سركيس در معجم المطبوعات العربيه بيروت، ج ١، ص ١١٠٠ آن كتاب را از آثار او برشمردهاند. كتاب نورالابصار بيش از پنج بار در كشور مصر تجديد چاپ شده است.
آزادى و تشريففرمايى وى خشنود گشتم. اعلام فرمود: نگران شدى اباخالد! گفتم: ستايش خدايى را سزاست كه شما را از چنگ اين دژخيم رها ساخت. فرمود: اباخالد! ديگر بار گرفتار خواهم شد، ولى ديگر از آن، رهايى نخواهم يافت»(1)
«عون بن محمّد» از قول «اسحاق موصلى»(2)مىگويد كه وى بارها اين داستان را برايم بازگو كرد. او (اسحاق) مىگفت: «فضل(3)بن ربيع(4)حاجب دربار از پدرش حكايت كرد: وقتى مهدى، موسى بن جعفر (ع) را زندانى كرد، على بن ابىطالب (ع) را در خواب ديد كه اين آيه را خطاب به مهدى عباسى فرمود: «اگر حكومت را به دست گيريد، آيا جز
1) نور الابصار فى مناقب آل نبى المختار، سيد مؤمن شبلنجى، ص ١٣٨.
2) «اسحاق بن ابراهيم» اهل «موصل» ، مكنّى به «ابومحمد» و مشهور به «ابن نديم» بود. وى در سال ١۵۵ در بغداد زاده شد و در همانجا درگذشت. او ايرانىالاصل بود و در دوران خود، زبردستترين استاد موسيقى و مجلسآرايى بود. از دانشهاى گوناگون به ويژه شعر، زبان و ادبيات بهره فراوان داشت. وى بزمآراى هارونالرشيد، مأمون و واثق عباسى بود. الأعلام، ج ١، ص ٢٩٢.
3) «فضل بن ربيع بن يونس» ، مكنّى به «ابوالعباس» و مشهور به «حاجب» است. وى در سال ١۴١ه. ق زاده شد و در سال ٢٠٧ه. ق درحالىكه امين را همراهى مىكرد، در «توس» درگذشت. او حاجب وزير تشريفات دربار هارون و محمد امين بود. پدرش، ربيع نيز حاجب دربار منصور و مهدى بود. محمد امين تمام اختيارات را به او واگذار كرده بود. تاريخ بغداد، احمد بن على بغدادى، ج ١٢، ص ٣٣٩.
4) «ربيع بن يونس» ، حاجب منصور، وزير و همپيمان او و نيز وزير هادى بود. او و پسرش، فضل و پسر زادهاش، عباس بن فضل، حاجبان خلفاى عباسى بودند. وى در سال ١٧٠ه. ق درگذشت. تاريخ بغداد، ج ٨، ص ۴١٢.
اين انتظار مىرود كه در زمين فساد نماييد و پيوند خويشاوندى را قطع كنيد؟»(1)ربيع مىگويد: [مهدى] شبانه در پى من فرستاد و اين امر، مرا نگران كرد. وقتى پيش او رفتم، همان آيه را با لحنى زيبا خواند و او خوشصداترين مردم بود. سپس گفت: [اى ربيع!] موسى بن جعفر را حاضر كن! وقتى حضرت را آوردم، ايشان را كنار خود نشانيد و [با احترام تمام] گفت: ابوالحسن! اميرالمؤمنين على بن ابىطالب را در خواب ديدم كه آيه: اگر حكومت را به دست گيريد، آيا جز اين انتظار مىرود كه. . . را براى من خواند. آيا اطمينان مىدهى كه عليه من يا فرزندانم شورش نكنى؟ امام پاسخ فرمود: به خدا سوگند، نه سابقه چنين كارى دارم و نه شورشگرى برازنده من است. مهدى گفت: راست گفتى. اى ربيع! سه هزار دينار به ايشان ببخش و او را به مدينه نزد خانوادهاش برسان. ربيع مىگويد: همان شب كارش را سامان دادم. او هم از بيم مانعتراشىها، پيش از سپيده صبح، راه مدينه را پيش گرفت»(2)
«شبلنجى» در كتاب «نور البصائر» از «اسحاق بن عمّار» نقل مىكند:
«وقتى هارون الرشيد، امام موسى كاظم (ع) را زندانى كرد، ابويوسف(1)و محمد بن الحسن(2)، دو تن از ياران ابوحنيفه، شبانه به زندان رفتند تا با چند پرسش، توانايى علمى امام را بيازمايند. آنان در حال احوالپرسى بودند كه يكى از زندانبانان خدمت امام رسيد و عرض كرد: نوبت كارى من پايان يافته است. اگر خارج از زندان كارى داريد، بفرماييد تا فردا كه ان شاء الله بر مىگردم، آن را انجام دهم. امام فرمود: نيازى ندارم. آنگاه خطاب به آن دو فرمود: در شگفتم كه اين مرد از من مىخواهد او را مكلّف كنم فردا كارى انجام دهد، با اينكه همين امشب مىميرد! آن دو [وقتى اين پيشگويى را شنيدند]، از پرسشهاى خود چشم پوشيدند و برخاستند و هيچ نگفتند. [وقتى از محضر امام بيرون آمدند] با
1) «يعقوب بن ابراهيم بن حبيب» مكنّى به «ابويوسف» و ملقب به قاضى بود. وى شاگرد، همفكر و يار ابوحنيفه بود. در سال ١١٣ه. ق در «كوفه» زاده شد و در سال ١٨٢ه. ق در ۶٩ سالگى در «بغداد» درگذشت. اولين كسى بود كه پيش از امام شافعى، به «قاضى القضات» ملقب شد. در دوران سه تن از خلفاى عباسى مهدى، هادى و هارون عهدهدار سمت قضاوت بود. هارون منزلت و احترام فراوانى براى او قائل بود. «ذهبى» از او به عنوان «فقيه العراقيين» بصره و كوفه و صاحب مكتب فقهى ياد كرده است. «احمد بن حنبل» ، پيشواى حنبلىها، محمد بن الحسن شيبانى و يحيى بن معين سه تن از ائمه فقه، حديثشناسى و علم رجال از شاگردان او بودند. تذكرة الحفاظ، محمد بن احمد ذهبى، تصحيح: عبدالرحمان بن يحيى المعلمى، ج ١، ص ٢٩٣؛ ميزان الاعتدال، محمد بن احمد ذهبى، ج ٣، ص ۵١٣.
2) «محمد بن فَرقَد» ، مكنّى به «ابوعبدالله» ، اهل كوفه، منسوب به قبيله «شيبان» و حنفى مذهب بود. در سال ١٣٢ه. ق در «واسط» عراق از پدرى دمشقى زاده شد و در ١٨٩ه. ق در ۵٨ سالگى در «رى» درگذشت و همانجا دفن شد. او فقه و حديث را نزد ابوحنيفه، سفيان ثورى، مالك بن انس و قاضى ابويوسف فراگرفت. امام شافعى و يحيى بن معين از شاگردان او بودند؛ تاريخ بغداد، ج ٢، ص ١۶۵؛ ميزانالاعتدال، ج ٣، ص۵١٣.
يكديگر گفتند: مىخواستيم از فقه بپرسيم، ولى او از اسرار پشت پرده سخن گفت! حال، بر در خانه زندانبان مراقب خواهيم گماشت تا مطلب روشن شود و چنين كردند. نيمههاى شب [با كمال شگفتى] از آن خانه صداى ناله و شيون برخاست. [وقتى مراقب] از اهل خانه جوياى حال شد، گفتند: صاحب خانه به طور ناگهانى جان داد! سپس آن شخص نزد ابويوسف و محمّد آمد و درستى ماجرا را به آنان گزارش كرد و آن دو، بىنهايت شگفتزده شدند»(1)
1) نورالابصار، ص ٢٠٣؛ الأتحاف بحب الأشراف، شيخ عبدالله شبراوى، تحقيق: سامى الغديرى، ص ٣٠٧.
روز يازدهم ماه ذيالقعده سال ١۴٨ه. ق در خانه موسى بن جعفر (ع) در «مدينه» ، فرزندى چشم به جهان گشود كه بعد از پدر، تاريخساز صحنه ايمان، علم و امامت شد. او را «على» ناميدند و به «رضا» معروف شد. مادر گرامى او، «نَجمه» نام داشت. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ٣٩٧) امام رضا (ع) در سال ١٨٣ه. ق بعد از شهادت امام كاظم در زندان «هارون» ، در ٣۵ سالگى عهدهدار پيشوايى امت شد. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ٣٩٨) امام رضا (ع) در طول مدت امامت خويش با «هارونالرشيد» و دو فرزندش، «امين» و «مأمون» ، همعصر بود؛ ١٠ سال با سالهاى آخر زمامدارى «هارون» ، ۵ سال با حكومت «امين» و ۵ سال با حكومت «مأمون» . (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ۴٠۴) واقعه شهادت امام رضا (ع) بر اثر مسموميت به دست مأمون در روز آخر ماه صفر سال ٢٠٣ه. ق رخ داد. امام در اين هنگام، ۵۵ سال داشت. پيكر پاك آن امام همام در بقعهاى در توس از توابع ولايت خراسان به خاك سپرده شد و امروزه زيارتگاه شيعيان جهان است. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ۴٢٧)
در زمان امامت حضرت رضا (ع) ، يكى از شيعيان با كاروان خراسان به سوى «كرمان» مىرفت. در راه، گروهى از راهزنان به كاروان حمله كردند و او را به خيال اينكه ثروتمند است، گرفتند و با خود بردند تا آنچه دارد، از او بگيرند. او را ميان برف انداختند و دهانش را پر از برف كردند و شكنجه دادند تا محل ثروت خود را نشان دهد. آنگاه رهايش كردند. او بر اثر آن شكنجهها از ناحيه دهان، آسيب سختى ديد و زبان و لبهايش زخم و شكاف برداشت. با اين حال، به خراسان بازگشت، ولى هر چه مداوا كرد، خوب نشد. شنيد كه حضرت رضا (ع) در «نيشابور» است. در عالم خواب، شخصى به او گفت: «نزد امام برو تا تو را در مورد درمان بيمارى راهنمايى كند» . در عالم خواب، خود را به امام رسانيد و ماجرا را بيان كرد. حضرت رضا (ع) فرمود: «مقدارى زيره كرمان را با آويشن و نمك مخلوط كن و بكوب و روى زخم دهان بگذار. دو سه بار اين كار را تكرار كن، خوب مىشوى» . او از خواب بيدار شد و به آنچه در خواب
ديده بود، اهميت نداد و به نيشابور رفت تا به محضر امام شرفياب شود. به او گفتند كه حضرت اكنون در «كاروانسراى سعد» است. او به آنجا رفت و ماجراى زخم دهان خود را بازگو كرد و گفت: «به قدرى دهانم آسيب ديده است كه با زحمت و سختى حرف مىزنم. دوايى را به من نشان بدهيد تا با آن خود را درمان كنم» . امام رضا (ع) فرمود: «مگر آن دوا را در عالم خواب به تو معرفى نكردم؟ برو به همان دستور عمل كن» . او عرض كرد: «آن دستور را بار ديگر برايم بيان كنيد» . امام همان دستور را تكرار كرد. او دستور را انجام داد و سلامتى خود را بازيافت.(1)
«دِعبِل خُزاعى» ، شاعر متعهّد و آگاه، وقتى قصيده شورانگيز خود را در حضور امام رضا (ع) خواند، لباسى از آن حضرت (براى تبرك) خواست. امام رضا (ع) نيز يكى از لباسهاى خود را به او داد. وقتى دِعبِل از خراسان به وطن خود (شوش) برگشت، كنيزى داشت كه بسيار به او علاقهمند بود. ديد زخم جانكاهى در چشمهاى او پديد آمده است. پزشكان پس از معاينه چشم كنيز چنين نظر دادند: «در مورد چشم راست او، ما قادر به معالجه نيستيم و راهى براى بهبود آن نمىيابيم. در مورد چشم چپ او، به درمان مىپردازيم و اميدواريم كه سلامتى خود را بازيابد» . دِعبل از اين پيشامد، سخت ناراحت و غمگين شد و بسيار گريست.
1) عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، ج ٢، ص ٢١؛ داستان دوستان، ج ۵، صص ٢١٢ - ٢١۴.
سپس به ياد باقىمانده لباس حضرت رضا (ع) افتاد كه نزدش بود (چون قسمت ديگرى از آن را مردم «قم» از او گرفته بودند) . آن لباس را به چشم كنيز كشيد و چشم او را با قسمتى از آن باقىمانده لباس در اول شب بست. وقتى صبح شد و دستمال را باز كرد، ديد چشمش خوب شده است. به بركت حضرت رضا (ع) ، چشم كنيز حتى بهتر از قبل از بيمارى شده بود.(1)
«ابوبكر حَمّامى» كه در «نيشابور» از اصحاب حديث بود، مىگويد: «بعضى از مردم مالى را به من امانت دادند و من آن را در جايى دفن كردم. ولى جاى دفن را فراموش كردم. پس از مدتى صاحب امانت آمد و امانتش را از من خواست. من هم جاى دفنش را نمىدانستم. حيران و نگران بودم و صاحب امانت هم مرا به تصرف در امانت متهم كرد. اندوهگين و ناراحت از خانه بيرون آمدم. گروهى از مردم را ديدم كه قصد زيارت حضرت امام رضا (ع) را دارند. با آنان به سوى مشهد رفتم. امام هشتم را زيارت كردم و در آنجا از خدا خواستم كه جاى امانت را به من بنماياند. چنانكه شخص به خواب رفته، چيزى در خواب مىبيند، در خواب ديدم شخصى نزد من آمد و گفت: وديعه را در فلان موضع دفن كردهاى. نزد صاحب وديعه برگشتم و او را به همان موضع راهنمايى كردم، درحالىكه خوابم را باور نداشتم. صاحب امانت به
1) سفينة البحار، ج ١، ص ۴۴٨؛ داستان دوستان، ج ٢، ص ۶٩.
همانجا رفت و امانت خود را با مُهر صاحبش بيرون آورد. او پس از آن، اين ماجرا را براى مردم مىگفت و همواره آنان را به زيارت آن مشهد شريف تشويق مىكرد»(1)
«ابراهيم بن موسى» روايت كرده است: «من به حضرت رضا (ع) درباره چيزى كه از او خواسته بودم، اصرار و پافشارى مىكردم [كه زودتر حاجتروايم سازد] و آن جناب هر بار به من وعده مىداد. روزى آن حضرت به استقبال والى مدينه بيرون آمد و من نيز همراهش بودم. پس از مدتى، نزديك قصر فلان رسيد و در آنجا زير چند درختى كه بود، پياده شد. من نيز با او پياده شدم و شخص ديگرى با ما نبود. گفتم: قربانت شوم. اين عيد رسيد و به خدا سوگند، من يك درهم، بلكه كمتر از آن نيز ندارم! حضرت با تازيانه خود، زمين را به سختى خراش داد. آنگاه به آن زمين دست زد و شمش طلايى از آن درآورد و به من فرمود: از اين بهرهمند شو و آنچه ديدى، پنهان دار»(2)
«ابوالحسن محمّد بن عبدالله هِرَوى» مىگويد: «فردى از اهالى بلخ با غلامش به زيارت حضرت امام رضا (ع) آمد. خود و غلامش آن حضرت را زيارت كردند. ارباب بالاى سر حضرت آمد و مشغول نماز شد و
غلام پايين پاى حضرت به نماز ايستاد. چون نماز هر دو تمام شد، به سجده رفتند و سجده را طولانى كردند. ارباب پيش از غلام سر از سجده برداشت و غلام را صدا كرد. غلام سر از سجده برداشت و گفت: لبيك اى مولاى من! به غلام گفت: مىخواهى آزادت كنم؟ گفت: آرى. گفت: تو در راه خدا آزادى و فلان كنيز من هم كه در بلخ هست، در راه خدا آزاد است و من در اين حرم مطهر، او را با اين مقدار مهريه به همسرى تو درآوردم و پرداخت آن را نيز ضامن شدم. فلان زمين حاصلخيز خود را هم بر شما دو نفر و اولادتان و اولاد اولادتان و همينطور نسل و ذريه شما وقف كردم و حضرت امام رضا (ع) را هم بر اين برنامه شاهد گرفتم. غلام گريست و به خدا و به حضرت رضا (ع) سوگند ياد كرد كه من در سجودم جز اين امور را نخواستم و به اين سرعت، اجابتش از سوى خدا برايم معلوم شد»(1)«ابوطالب حسين بن عبدالله طائى» مىگويد: از «ابومنصور بن عبدالرزاق شنيدم كه به حاكم طوس كه معروف به «ابيوردى» است، گفت: آيا تو فرزند دارى؟ او گفت: نه. ابومنصور به او گفت: پس چرا به زيارت مشهد امام رضا (ع) نمىروى و در آنجا دعا نمىكنى تا خداوند پسرى روزى و نصيب تو گرداند؟ من در آنجا (مشهد رضا (ع)) دعاها كردم و از خداوند عزّوجلّ چيزها خواستم. همه را اجابت فرمود و حاجتم روا شد. حاكم گفت: من قصد زيارت آنجناب كردم كه سلام
1) ترجمه عيون اخبار الرضا، ج ٢، صص ۶٩۴ و ۶٩۵؛ بحارالانوار، ص ۴٩، ص ٣٣٠.
خدا بر او باد. در مشهد و مزار حضرت رضا (ع) دعا كردم و از خداوند عزّوجلّ خواستم كه به من پسرى عنايت فرمايد. خداوند فرزندى پسر روزيام فرمود. پس نزد ابومنصور رفتم و به او گفتم كه خداوند دعايم را در اين بُقعه مستجاب كرد و به من پسرى داد و مرا اكرام فرمود»(1)
روايت است در سالى كه هارون الرشيد براى انجام حج رفته بود، امام رضا (ع) نيز از مدينه به قصد حج بيرون شد. چون به كوهى كه در سمت چپ راه است و نامش «فارغ» بود، رسيد، نگاهى به آن كوه كرد و فرمود: «آن كسى كه در فارغ ساختمان مىسازد و آن را ويران مىكند، قطعه قطعه خواهد شد» . ما [كه همراه آنجناب بوديم] معناى اين سخن را نفهميديم. چون هارون به آن كوه رسيد، در آنجا فرود آمد. جعفر بن يحيى (برمكى) از آن كوه بالا رفت و دستور داد براى او در آنجا [اتاق و] مجلسى بسازند. چون جعفر از مكه برگشت، بالاى آن كوه رفت و دستور داد آن را ويران كنند. چون به عراق بازگشت، [ورق برگشت و برمكيان مغضوب شدند و هارون نابودشان كرد. جعفر نيز] تكه تكه شد.(2)
«ابوعلى محمّد بن احمد معاذى» گفت: «از ابونصر مؤذّن نيشابورى شنيدم كه گفت: سيلى عظيم از ناحيه «سناباد» به سوى مشهد سرازير شد
كه خوف آن مىرفت بقعه و مزار را ويران كند. به خواست خدا، در ميانه راه، سيل منحرف شد و بالا گرفت و در قناتى كه از محل مشهد بلندتر بود، ريخت و آسيبى به مشهد امام وارد نيامد»(1)
«سليمان جعفري قدس سره» مىگويد: «با حضرت رضا (ع) در باغى بوديم. ناگاه گنجشكى آمد و نزد آن حضرت صيحه زد. هر چه توان داشت، فرياد كشيد و اظهار پريشانى كرد. امام به من فرمود: آيا مىدانى اين گنجشك چه مىگويد؟ گفتم: نه، خدا و رسول خدا و فرزند رسولخدا (ص) داناترند. فرمودند: به من مىگويد: مارى به كنار لانهام آمده و مىخواهد بچّههايم را بخورد. به داد من برسيد. اين چوب را بگير و كنار لانهاش برو و آن مار را بكش. برخاستم و چوبى برداشتم و وارد خانه شدم. ناگاه مارى را ديدم كه درون خانه حركت مىكند. آن مار را كشتم و آن بچّه گنجشك را از آسيب مار حفظ كردم» .(2)
«محمّد بن حبان تميمى بُسْتى» ، فقيه، رجالى و يكى از پيشوايان بزرگ اهل سنت در كتاب بسيار معتبر خود به نام «الثقات» ، بركات مرقد شريف امام رضا (ع) و توسل خود را به آن آرامگاه ارجمند چنين بيان كرده است: «بارها قبرش را زيارت كردهام و در ايام اقامتم در طوس، هر
مشكلى برايم پيش آمد، كنار قبر على بن موسى الرضا (ع) - كه درود خدا بر او و جدّش باد - مشرّف مىشدم. آن را زيارت مىكردم و از خدا مىخواستم مشكل را رفع كند. بىاستثنا هم پاسخ مىشنيدم و آن سختى از من برطرف مىشد. اين چيزى است كه بارها آن را آزموده و همواره چنين يافتهام. خداوند ما را بر محبّت مصطفى (ص) و دودمانش - كه درود خدا بر او و آنان باد - بميراند»(1)
«عامر بن عبدالله» ، حاكم «مَروْ» مىگويد: «كنار مرقد حضرت رضا (ع) رفتم. در آنجا يك نفر تُرك ديدم كه در ناحيه بالاى سر مرقد شريف ايستاده است و به زبان تركى سخن مىگفت و من زبان تركى را مىدانستم. او مىگفت: خدايا، اگر پسرم زنده است، او را به ما برسان و اگر مرده است، ما را از آن آگاه كن. به زبان تركى به او گفتم: چه شده است و حاجتت چيست؟ گفت: پسرم در جنگ اسحاقآباد با من بود. او در آنجا مفقودالاثر شد و از آن پس هيچ اطلاعى از او ندارم. مادرش شب و روز گريه مىكند. من در اينجا از خدا مىخواهم كه ما را از حال او باخبر كند؛ زيرا شنيدهام دعا در اين مكان شريف به استجابت مىرسد. من به آن ترك محبت و ترحم كردم و دستش را گرفتم تا آن روز او را مهمان خود سازم. وقتى با او از مسجد (كنار مرقد شريف) بيرون آمديم، ناگاه با جوانى قدبلند روبهرو شديم كه خطوطى در چهرهاش بود
1) الثقات، امام حافظ بُستى، ابوحاتم محمّد بن حبّان بن احمد تميمى، ج ٨، ص ۴۵٧.
و دستمالى بر سر داشت. وقتى جوان آن ترك را ديد، با شور و شوق، او را در آغوش گرفت و با او معانقه كرد و گريست و هر دو همديگر را شناختند. ترك دانست كه آن جوان پسر اوست. من از آن پسر پرسيدم: چگونه در اين وقت به اينجا آمدى؟ در پاسخ گفت: من در جنگ اسحاقآباد، به مازندران رفتم و در آنجا يك شخص گيلانى مرا پناه داد و بزرگ كرد. اكنون كه بزرگ شدهام، براى يافتن پدر و مادر از خانه بيرون آمدم، ولى نمىدانستم پدر و مادرم كجا هستند. در مسير راه، كاروانى به خراسان مىآمدند. من هم به آنها پيوستم و به اينجا آمدم. اكنون پدرم را اينجا يافتم. آن ترك گفت: من يقين دارم كه در كنار مرقد شريف حضرت رضا (ع) ، كرامات عجيبى رخ مىدهد. از اين رو، با خود عهد كردهام تا آخر عمر در مشهد و در پناه اين مرقد عظيم بمانم»(1)
1) داستان دوستان، ج ۴، صص ٧٩ و٨٠؛ عيون اخبار الرضا، ج ٢، ص ٢٨٧؛ ترجمه عيون اخبار الرضا، ج ٢، صص ٧٠۶ و٧٠٧.
امام «محمد تقى (ع)» در دهم ماه رجب سال ١٩۵ه. ق در مدينه به دنيا آمد. نام آن حضرت، «محمد» و كنيهاش «ابوجعفر» و مشهورترين القاب او، «تقى» و «جواد» است. نام مادر امام جواد (ع) ، «سَبيكه» است كه پدرش، امام رضا (ع) ، او را «خَيزُران» ناميد. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ۴٣۵) حضرت جواد (ع) در حدود هشت يا نه سالگى به مقام شامخ امامت رسيد. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ۴٣٨) خلفاى زمان ايشان، «مأمون» و «معتصم» بودند. امام جواد (ع) در آخر ذيالقعده سال ٢٢٠ه. ق مسموم و شهيد شد. پيكر پاك ايشان را كنار قبر جدّ گرامىاش، امام موسى بن جعفر (ع) ، در «مقابر قريش» شهر «بغداد» به خاك سپردند. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ۴۵٣)
زمانى كه حضرت جواد (ع) با «امّ فَضل» از بغداد به مدينه مىرفت، چون به كوفه رسيد، در «دار مُسيّب» فرود آمد. هنگام غروب آفتاب داخل مسجد شد. در صحن مسجد، درخت سدرى بود كه بار نمىداد. حضرت، كوزه آبى طلبيد و زير آن درخت وضو ساخت و نماز مغرب و عشا به جا آورد. سپس دو سجده شكر انجام داد و بيرون شد. پس از آن، درخت بارور شد و ميوه داد. مردم با تعجب از ميوه آن خوردند و آن را شيرين و بىدانه يافتند. پس با آن حضرت خداحافظى كردند و برگشتند و ايشان به جانب مدينه رهسپار شدند.(1)
«مُطَرِّفى» مىگويد: «حضرت رضا (ع) از دنيا رفت و من چهار هزار درهم از ايشان طلب داشتم و جز من كسى از آن خبر نداشت. امام جواد (ع) شخصى را پى من فرستاد و فرمود: فردا نزد ما بيا. روز
1) مناقب آل ابىطالب، ج ۴، ص ۴٢٣.
ص160
بعد به خدمت امام رفتم. فرمود: ابوالحسن (امام رضا (ع)) از دنيا رفت و به شما چهار هزار درهم بدهكار بود. آنگاه از زير سجاده خود، دينارهايى را به من تقديم كرد. دينارها را كه شمردم، معادل چهار هزار درهم بود» . (1)
«احمد بن حديد» مىگويد: «با گروهى براى انجام مراسم حج مىرفتيم كه راهزنان راه را بر ما بستند [و اموالمان را بردند]. چون به مدينه رسيديم، امام جواد (ع) را در كوچهاى ملاقات كردم. به منزل آن گرامى رفتم و داستان را به عرض امام رساندم. فرمان داد لباسى و پولى برايم آوردند و فرمود: پول را ميان همراهان خويش به همان مقدار كه دزدها از آنان بردهاند، تقسيم كن. پس از آنكه تقسيم كردم، دريافتم پولى را كه امام عطا كرده بود، درست به همان اندازه بود كه دزدها برده بودند؛ نه كمتر و نه بيشتر»(2)
«محمّد بن سَهل قمى رحمه الله» مىگويد: «در سفر مكّه، به مدينه رفتم و به حضور امام جواد (ع) مشرّف شدم. مىخواستم لباسى را از آن حضرت براى پوشيدن مطالبه كنم، ولى فرصتى به دست نيامد. با آن حضرت خداحافظى كردم و از خانه ايشان بيرون آمدم. تصميم گرفتم نامهاى براى
آن حضرت بنويسم و در آن نامه، لباسى را درخواست كنم. نامه را نوشتم و به مسجد رفتم. پس از انجام دو ركعت نماز و استخاره، به قلبم آمد كه نامه را نفرستم. از اين رو، نامه را پاره كردم و از مدينه بيرون آمدم. ناگاه شخصى پيش آمد و دستمالى داشت كه لباسى در آن بود. او از افراد كاروان مىپرسيد: محمّد بن سهل قمى رحمه الله كيست؟ تا اينكه نزد من آمد. وقتى مرا شناخت، گفت: مولاى تو (امام جواد (ع)) اين لباس را براى تو فرستاده است. وقتى نگاه كردم، ديدم دو لباس مرغوب و نرم است» . محمّد بن سهل رحمه الله آن لباسها را گرفت و تا آخر عمر نزدش بود. وقتى كه از دنيا رفت، پسرش احمد، با همان دو لباس، او را كفن كرد.(1)
«على بن جرير» مىگويد: «خدمت امام جواد (ع) شرفياب بودم. گوسفندى از خانه امام گم شده بود. يكى از همسايگان را به اتهام سرقت آن، كشان كشان نزد امام آوردند. امام فرمود: واى بر شما! او را رها سازيد. او گوسفند را ندزديده است. گوسفند هماكنون در فلان خانه است. برويد و گوسفند را بگيريد. افراد به همان خانهاى رفتند كه امام فرموده بود و گوسفند را يافتند. آنگاه صاحب خانه را به اتهام دزدى دستگير كردند و كتك زدند و لباسش را پاره كردند. او سوگند ياد
1) داستانهاى شنيدنى از چهارده معصوم عليهم السلام، ص ١٧٠؛ به نقل از: مختار الخرائج، ص ٢٧٣.
مىكرد كه گوسفند را ندزديده است. او را نزد امام آوردند. فرمود: واى بر شما، بر اين شخص ستم كرديد. گوسفند خودش به خانه او وارد شده بود و او اطلاعى نداشت. آنگاه امام براى دلجويى و جبران لباسش، مبلغى به او عطا كرد»(1)
«ابن قولويه» از «محمّد بن على هاشمى» روايت كرده است كه گفت: «بامداد آن روزى كه حضرت جواد (ع) با دختر مأمون عروسى كرده بود، خدمت آن حضرت شرفياب شدم. شب قبل، دوايى خورده بودم و بامداد كه شد، من نخستين كسى بودم كه نزد آن حضرت رسيدم. [بر اثر خوردن آن دارو]، تشنه شده بودم، ولى نمىخواستم آب طلب كنم. حضرت جواد (ع) به من نگريست و فرمود: چنين مىبينم كه تشنهاى؟ گفتم: آرى. فرمود: اى غلام، آبى براى ما بياور! من پيش خود گفتم: هماكنون آب زهرآلودى برايش مىآورند. از اين رو، غمناك شدم. غلام آمد و آب آورد. حضرت لبخندى به من زد و فرمود: اى غلام، آب را به من بده. پس آب را گرفت و آشاميد. سپس به من داد و من نيز آشاميدم. زمانى دراز نزد آن حضرت بودم كه دوباره تشنه شدم. حضرت آب خواست و چنان كرد كه نخست رفتار كرده بود؛ [يعنى] نخست خود آن حضرت آشاميد و سپس به من داد و لبخندى زد. محمّد بن حمزه [كه از محمّد بن على هاشمى حديث را روايت كرده
1) پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ۴۴٣؛ به نقل از: بحارالانوار، ج ۵٠، ص ۴٧.
است] مىگويد: محمّد بن على هاشمى به من گفت: به خدا سوگند، من گمان دارم كه حضرت جواد از آنچه در دلهاست، آگاه است؛ چنانكه شيعيان مىگويند»(1)«داوود بن قاسم جعفرى» مىگويد: «در راه كه مىرفتم، ساربانى با من گفتوگو كرد تا من از حضرت جواد (ع) بخواهم كه او را با برخى از همراهانش در كارهاى خود وارد كند. به خدمت امام رفتم كه در اين باره با ايشان صحبت كنم. ديدم ايشان مشغول غذا خوردن است و گروهى نيز آنجا هستند. از اين رو، نتوانستم درباره آنچه مىخواستم، با ايشان صحبت كنم. حضرت به من فرمود: اى اباهاشم (كنيه داوود است) بخور. آنگاه غذايى را كه مىخورد، پيش روى من گذارد. سپس بىآنكه سخنى از آن ساربان بگويم، فرمود: اى غلام، آن ساربانى را كه ابوهاشم آورده است، ببين و او را [براى كارها] پيش خود نگاه دار»(2)«قاضى يحيى بن اَكثَم» كه از دشمنان خاندان نبوّت و امامت بود، اعتراف مىكند: «روزى نزديك قبر پيامبر اكرم (ص) ، امام جواد (ع) را ديدم. با ايشان در مسائل مختلفى به مناظره پرداختم و آن حضرت به همه آنها پاسخ داد. گفتم: به خدا سوگند، مىخواهم چيزى از شما بپرسم، ولى شرم دارم. امام فرمود: من پاسخ را بدون آنكه پرسش را به زبان آورى، مىگويم؛
تو مىخواهى بپرسى امام كيست؟ گفتم: آرى، به خدا سوگند، پرسشم همين است. فرمود: امام منم. گفتم: نشانهاى بر اين ادّعا داريد؟ در اين هنگام، عصايى كه در دست آن حضرت بود، به سخن آمد و گفت كه او مولاى من و امام اين زمان و حجّت خداست»(1)
«اباصلت هِرَوى» كه از ياران نزديك امام رضا (ع) بود و پس از شهادت امام رضا (ع) به فرمان مأمون به زندان افتاد، مىگويد: «يك سال زندانى بودم و دلتنگ شدم. شبى بيدار ماندم و به عبادت و دعا پرداختم. پيامبر و خاندان گرامى او را شفيع خويش قرار دادم و خداوند را به حرمت آنان سوگند دادم كه مرا نجات دهد. هنوز دعايم پايان نيافته بود كه ديدم امام جواد (ع) در زندان نزد من است. فرمود: اى اباصلت، سينهات تنگ شده است؟ عرض كردم: آرى، به خدا سوگند. فرمود: برخيز. سپس بر زنجيرهاى من دست زد و قيدها باز شد. آنگاه دست مرا گرفت و از زندان بيرون آورد. نگهبانان مرا ديدند، ولى به كرامت آن حضرت ياراى سخن گفتن نداشتند. امام چون مرا بيرون آورد، فرمود: برو در امان خدا. بعد از اين، هرگز مأمون را نخواهى ديد و او نيز تو را نخواهد ديد و چنان شد كه امام (ع) فرموده بود»(2)
«ابوهاشم جعفرى» از اصحاب امام جواد و امام هادي عليهما السلام و از بزرگان شيعه بود. وى گويد: «به امام جواد (ع) عرض كردم: فدايت شوم، من به خوردن خاك عادت كردهام. در حقم دعا فرماييد. چند روزى كه گذشت، حضرت فرمود: اباهاشم! بيمارى تو برطرف شد. از آن به بعد، منفورترين چيز نزد من خاك بود»(1)
روزى امام جواد (ع) به كسانى كه در منزل بودند، فرمود: «براى برپايى ماتم و عزا آماده شويد» . گفتند: «ماتم و عزاى چه كسى؟» فرمود: «بهترين انسان روى زمين» . چند روز گذشت و خبر رسيد كه حضرت ابوالحسن رضا (ع) در همان روزى كه حضرت جواد فرموده بود، به شهادت رسيده است.(2)
پس از شهادت حضرت رضا (ع) ، مردم نسبت به مأمون (هفتمين خليفه عباسى) بدبين شدند و موقعيت اجتماعى و سياسىاش به خطر افتاد. او براى كسب وجاهت از دست رفته خويش، همواره مىخواست خود را به آل على (ع) نزديك كند، بر همين اساس، خواست دخترش را به همسرى امام جواد (ع) درآورد. بستگان مأمون از اين كار ناراضى بودند
و اعتراض شديد كردند. مأمون در سفرى كه از خراسان به بغداد رفت، امام جواد (ع) را از مدينه به بغداد طلبيد. امام جواد (ع) عازم بغداد شد. مأمون قبل از آنكه با امام جواد (ع) ملاقات كند، به شكار رفته بود. در بين راه، حضرت جواد (ع) را ديد. آنگاه مأمون به صحرا رفت و باز شكارى او، ماهى كوچكى را صيد كرد. مأمون آن ماهى را از منقار باز گرفت و در دست خود پنهان كرد. در بازگشت، بار ديگر امام جواد (ع) را ملاقات كرد و از آن حضرت پرسيد: «آنچه در درون دستم پنهان كردهام، چيست؟» امام جواد (ع) فرمود: «خداوند درياهايى آفريد كه ابر از آن درياها بلند مىشود و ماهيان ريز با آن ابر بالا مىروند و بازهاى سلاطين آنها را شكار مىكنند و پادشاهان آنها را در كف مىگيرند و سُلالة نبوّت را با آنها مىآزمايند» . مأمون گفت: «حقّا كه تو فرزند امام رضا (ع) [و وارث علم او] هستى و اين عجايب از اين خانواده بعيد نيست» . سپس به ايشان بسيار احترام كرد و دخترش، «امّ فضل» را به ازدواج او درآورد. بنىعباس اعتراض شديد كردند كه مأمون دخترش را به نوجوانى داده است كه هنوز علم و فضل كسب نكرده است. مأمون براى آنكه معترضان را قانع كند، مجلسى تشكيل داد و علماى بزرگ را به آن مجلس دعوت كرد. يكى از آنها «يحيى بن اكثم» ، قاضى بغداد، اعلم علماى عصر بود. امام جواد (ع) را در صدر مجلس جاى دادند و مأمون نيز كنار آن حضرت نشست. در حضور معترضان و اشراف، «يحيى بن اكثم» ، پس از اجازه گرفتن از مأمون، به امام جواد (ع) رو كرد و گفت:
«در حق كسى كه در احرام حج بود و حيوانى صيد كرد و آن را كشت، چه مىفرماييد؟» امام جواد (ع) فرمود: اين مسئله، داراى شاخههاى بسيار است: ١. آيا آن مُحرِم درون حرم بود يا بيرون حرم؟ ٢. آيا او از موضوع آگاه بود يا ناآگاه؟ ٣. آيا او آن صيد را به عمد كشت يا از روى خطا؟ ۴. آيا آن مُحرم، آزاد بود يا برده؟ ۵. آيا آن محرم، صغير بود يا كبير؟ ۶. آيا نخستين بار بود كه صيد مىكرد يا درگذشته نيز صيد كرده بود؟ ٧. آيا آن صيد از پرندگان بود يا غير پرندگان؟ ٨. آيا آن حيوان صيد شده، كوچك بود يا بزرگ؟ ٩. آيا به كار خود اصرار داشت يا اظهار پشيمانى مىكرد؟ ١٠. آيا در شب صيد كرد يا در روز؟ ١١. آيا در احرام حج بود يا در احرام عمره؟ يحيى با شنيدن اين مسائل، متحير ماند و درماندگى در چهرهاش پديدار گشت و زبانش لكنت پيدا كرد. چون عظمت كمال و مقام علمى امام بر حاضران معلوم شد، پاسخ پرسشهاى يازدهگانه فوق را از آن حضرت خواستند. آن بزرگوار با بيانى شيوا به آن مسائل يك به يك پاسخ داد. مأمون فرياد زد: «أحسَنت، أحسَنت!» (1)
1) داستان دوستان، ج ۴، صص ۴٣ - ۴۵؛ به نقل از: كشف الغمه، ج ٣، ص ٢٠٧.
«ابوالحسن على النقى الهادي (ع)» ، پيشواى دهم شيعيان، در نيمه ذيحجه سال ٢١٢ه. ق در محلى به نام «صريا» در اطراف «مدينه» به دنيا آمد. پدرش، پيشواى نهم شيعيان، امام جواد (ع) و مادرش، بانوى گرامى، «سمانه» ، كنيزى بافضيلت و پرهيزكار بود. مشهورترين القاب امام دهم، «نقى» و «هادى» است. به آن گرامى، «ابوالحسن ثالث» نيز مىگويند. مدت زندگانى امام با حكومت هفت خليفه عباسى همراه بود. پيش از امامت با «مأمون» و «معتصم» ، برادر «مأمون» و در سالهاى امامت، با ادامه حكومت «معتصم» و نيز با «واثق» ، پسر «معتصم» ، «متوكل» برادر «واثق» ، «منتصر» پسر «متوكل» ، «مستعين» ، پسر عموى «منتصر» و «معتز» پسر ديگر «متوكل» ، همعصر بود. امامهادي (ع) در سال ٢٢٠ه. ق پس از شهادت پدرش بر مسند امامت نشست و در آن هنگام، ٨ ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار، ٣٣ سال و عمر شريفش، ۴١ سال و چند ماه بود. ايشان در سال ٢۵۴ه. ق در زمان «معتز» و به دسيسه او به شهادت رسيد و در «سامرا» دفن شد. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، صص ۴۶۵ و ۴۶۶)
يكى از طاغوتهاى عصر امام هادي (ع) ، «واثق» (نهمين خليفه عباسى) بود. گروهى از دژخيمان «واثق» براى سركوبى شورشيان حجاز به مدينه آمده بودند و فرمانده آنها يكى از افسران ترك بود. «ابوهاشم جعفرى» مىگويد: «امام هادي (ع) به ما چند نفر كه در محضرش بوديم [و سخن از تاخت و تاز دژخيمان واثق به ميان آمد]، فرمود: برخيزيد تا با هم برويم و از نزديك، آمادگى و تجهيزات اين فرمانده ترك را مشاهده كنيم. ما همراه آن حضرت از خانه بيرون آمديم و به سوى محل استقرار لشكر آن فرمانده ترك حركت كرديم و در كنار آن لشكر در چند قدمى ايستاديم و به تماشا پرداختيم. ناگاه فرمانده ترك، سوار بر اسب، به سوى ما آمد. وقتى كه نزديك رسيد، امام هادي (ع) به زبان تركى چند كلمه با او سخن گفت. او به قدرى تحت تأثير عظمت معنوى امام قرار گرفت كه همان دم از اسب پياده شد و سُم مركب امام را بوسيد. از آن فرمانده پرسيدم: چه چيز موجب شد كه اينگونه تحت تأثير امام هادي (ع) قرار گرفتى با اينكه او
را نمىشناختى؟ فرمانده گفت: آيا اين شخص، پيامبرى از پيامبران است؟ گفتم: نه. فرمانده گفت: اين آقا (اشاره به امام) مرا به همان نامى صدا زد كه در كودكى در منطقه تركستان داشتم، با اينكه هيچ كس تاكنون نمىدانست كه من چنين نامى داشتم»(1)
خليفه عباسى (واثق يا متوكل) براى اينكه توان نظامى خود را به رخ امام بكشد، دستور داد تا نيروهاى نظامىاش كه نزديك به نود هزار نفر مىشدند، بر اسبهاى خود بنشينند. آنگاه هر كدام خورجين اسب خود را كه پر از خاك سرخ بود، در نقطه مشخصى خالى كند. سپس لباس رزم بپوشند و با آرايش نظامى خاصّى صفآرايى كنند. لشكريان بر اساس دستور وى، خاكها را در همان نقطه مشخص خالى كردند و بدين ترتيب، تپه بزرگى از خاك سرخ تشكيل شد. سپس با ساز و برگ كامل نظامى در آنجا مستقر شدند. خليفه بالاى تل خاك رفت و امامهادي (ع) را نزد خود فراخواند و گفت: «هدف من از اين كار اين است كه قدرت سپاهيان مرا ببينيد» . امام براى درهم شكستن قدرت پوشالى او فرمود: «آيا مىخواهى من هم سپاهيانم را به تو نشان دهم؟» خليفه كه تاكنون سخنى از سپاهيان امام نشنيده بود، شگفتزده گفت: «آرى!» امام دست به دعا برداشت و در پرتو دعاى او، آسمان و زمين و مشرق و مغرب از سپاهيان الهى آكنده شد كه همگى غرق در
1) داستان دوستان، ج ۵، صص ١۵٧ و ١۵٨.
سلاح بودند. خليفه با ديدن اين همه نيروى نظامى وحشتزده و مدهوش شد.(1)
در زمان خلافت «متوكل عباسى» ، زنى پيدا شد كه ادّعا مىكرد «زينب» ، دختر فاطمه زهرا عليها السلام است. متوكل به او گفت: «تو بسيار جوانى، درحالىكه سالهاى بسيارى از زمان رسول خدا (ص) مىگذرد» . پاسخ داد: «بله، رسول خدا (ص) بر سرم دستى كشيد و از خداوند خواست هر چهل سال، دوباره جوانىام بازگردد. اين امر هرگز به مردم آشكار نشد و اينك نيازى مرا مجبور به اظهار آن كرد» . متوكل همه بزرگان علوى، عباسى و قريشى را فراخواند و موضوع را بازگو كرد. برخى پذيرفتند و برخى تكذيب كردند و اظهار داشتند كه زينب عليها السلام درگذشته است. زن تكذيب مىكرد و مىگفت: «اينها دروغ مىگويند. اين موضوع بر مردم پوشيده بود و كسى از مرگ يا زندگى من آگاهى نداشته است» . متوكل از حاضران خواست تا دليل قانعكنندهاى براى اثبات ادّعاى خود بياورند. همه ساكت شدند. سپس گفتند: «ابن الرضا (ع) را احضار كنيد. شايد او دليلى بر ردّ ادّعاى اين زن داشته باشد» . امام هادي (ع) را فراخواندند و ايشان را از جريان آگاه ساختند. امام فرمود: «اين زن دروغ مىگويد: زينب عليها السلام وفات كرده است. من دليلى براى ردّ ادّعاى او دارم» . گفتند: «دليل شما چيست؟» فرمود: «گوشت
1) بحارالانوار، ج ۵٠، ص ١۵۵.
فرزندان فاطمه عليها السلام بر درندگان حرام شده است. او را در قفس درندگان بيندازيد. اگر از اولاد فاطمه باشد، آسيبى به او نمىرسد» . به زن رو كردند و گفتند: «نظر تو چيست؟» زن دروغگو گفت: «او مىخواهد با اين كار، مرا از بين ببرد» . امام فرمود: «اينجا جماعتى از فرزندان حسين (ع) هستند. هر كدام را كه مىخواهيد، بيازماييد» . در اين لحظه همه ترسيدند و رنگ از رخسارها پريد و هيچ كس حاضر به انجام دادن چنين كارى نشد. متوكل در اين هنگام، موقعيت را بسيار مناسب ديد تا خود امام را داخل قفس بفرستد و با اين كار هم ايشان را [با توجيه خودش] به قتل برساند و هم كذب مدّعاى ايشان را به همگان بنماياند. بنابراين، به امام رو كرد و گفت: «اى اباالحسن، چرا خود اين كار را نمىكنى؟» امام فرمود: «انتخاب با توست» . گفت: «پس خودت انجام بده» . حضرت بىدرنگ از جاى خود برخاست و داخل قفس درندگان گرسنهاى شد كه شش شير بزرگ در آن بودند. امام بىهيچگونه پروايى ميان قفس نشست. شيرها دور امام را گرفتند و زانو زدند و سرهايشان را به دست امام ماليدند. امام با آرامش، آن حيوانات را نوازش كرد و با اشارهاى به آنها فهماند كه در گوشهاى از قفس كنار هم بايستند. وزير متوكل گفت: «اين تصميم اصلاً درست نبود [و موجب آبروريزى ما شد]. زود بگوييد بيرون بيايد پيش از اينكه اين خبر انتشار يابد» . متوكل گفت: «اى اباالحسن، ما قصد بدى در مورد تو نداشتيم. فقط مىخواستيم به آنچه گفتيد، يقين كنيم. حال مىخواهيم كه بيرون بياييد» .
امام از جاى برخاست و به سمت نردبان آمد؛ شيرها دوباره گرد حضرت را گرفتند و خود را به پاى امام مىماليدند. امام با دست به آنها اشاره كرد كه دور شوند. همگى بازگشتند. امام بيرون آمد و فرمود: «هركس گمان مىكند كه فرزند فاطمه است، ميان شيرها برود» . متوكل كه سخت احساس رسوايى مىكرد، زن را مجبور كرد كه ميان قفس برود. زن فرياد مىزد: «به خدا سوگند، دروغ گفتم. من دختر فلانى هستم و مشكلات زندگى مرا به اين كار واداشت» . متوكل كه گمان مىكرد آن زن بايد تاوان اين رسوايى را بدهد، دستور داد او را ميان قفس شيرها بيندازند. در اين هنگام، مادر متوكل ميانجى شد و نگذاشت كه با او چنين كنند.(1)
بر اساس روايات فراوان، امام معصوم (ع) هرگاه بخواهد از چيزى كه بر او پوشيده است، آگاه شود، خداوند او را بدان آگاه خواهد ساخت. امام على النقى (ع) نيز بسان ديگر پيشوايان از غيب خبر مىداد و آينده را آشكارا مىديد. همچنين از درون افراد آگاه بود و زمان مرگ افراد را مىدانست. «ابوالعباس احمد ابى النصر» و «ابوجعفر محمد بن علويه» مىگويند: «شخصى از شيعيان اهل بيت عليهم السلام به نام عبدالرحمان در اصفهان مىزيست. روزى از او پرسيدند: سبب شيعه شدن تو در اين شهر چه
1) بحارالانوار، ج ۵٠، ص ١۴٩؛ وفيات الائمه، ص ٣۶٢.
بود؟ گفت: من مردى نيازمند، ولى سخنگو و با جرئت بودم. سالى با جمعى از اهل شهر براى دادخواهى به دربار متوكل رفتم. به كاخ او كه رسيديم، شنيديم دستور داده است امام هادي (ع) را احضار كنند. پرسيدم: على بن محمّد كيست كه متوكل چنين دستورى داده است؟ گفتند: او از علويان است و رافضىها او را امام خود مىخوانند. پيش خود گفتم شايد متوكل او را خواسته است تا به قتل برساند. تصميم گرفتم همانجا بمانم تا او را ملاقات كنم. مدتى بعد سوارى آهسته به كاخ متوكل نزديك شد. با وقار و شكوهى خاصّ بر اسب نشسته بود و مردم از دو طرف او را همراهى مىكردند. به چهرهاش كه نگاه كردم، محبتى عجيب از او در دلم افتاد. ناخواسته به او علاقهمند شدم و از خدا خواستم كه شرّ دشمنش را از او دور گرداند. او از ميان جمعيت گذشت تا به من رسيد. من در سيمايش محو بودم و برايش دعا مىكردم. مقابلم كه رسيد، در چشمانم نگريست و با مهربانى فرمود: خداوند دعاهاى تو را در حقّ من مستجاب كند، عمرت را طولانى سازد و مال و اولادت را بسيار گرداند. وقتى سخنانش را شنيدم، از تعجب - كه چگونه از دل من آگاه است؟ - ترس وجودم را فرا گرفت. تعادل خود را از دست دادم و بر زمين افتادم. مردم اطرافم را گرفتند و پرسيدند چه شد؟ من كتمان كردم و گفتم: خير است انشاءالله و چيزى به كسى نگفتم تا اينكه به خانهام بازگشتم. دعاى امام هادي (ع) در حقّ من مستجاب شد. خدا دارايىام را فراوان كرد. به من ده فرزند عطا فرمود و عمرم نيز اكنون از هفتاد سال
فزون شده است. من نيز امامت كسى را كه از دلم آگاه بود، پذيرفتم و شيعه شدم»(1)
«خَيران اَسباطى» در زمينه آگاهى امام از اسرار مىگويد: «نزد اباالحسنالهادي (ع) در مدينه رفتم و خدمت ايشان نشستم. امام پرسيد: از واثق (خليفه عباسى) چه خبر دارى؟ گفتم: قربانت شوم! او سلامت بود و ملاقات من با او از همه بيشتر و نزديكتر است. با اين حال، الآن حدود ده روز است كه او را نديدهام. امام فرمود: مردم مدينه مىگويند: او مُرده است. گفتم: ولى من از همه او را بيشتر مىبينم و اگر چنين بود، من هم بايد آگاه مىبودم. ايشان دوباره فرمود: مردم مدينه مىگويند او مرده است! از تأكيد امام بر اين كلمه فهميدم منظور امام از مردم، خودشان هستند. سپس فرمود: جعفر (متوكل عباسى) چه؟ عرض كردم: او در زندان و در بدترين شرايط است. فرمود: بدان كه او هم اكنون خليفه است. سپس پرسيد: «ابنزيات»(2)(وزير واثق) چه شد؟ گفتم: مردم، پشتيبان او و فرمانبردارش هستند. امام فرمود: اين قدرت برايش شوم بود. پس از مدتى سكوت، فرمود: دستور خدا و فرمانهاى او بايد اجرا شوند و گريزى از
1) سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج ٢، ص ٢۴٠.
2) او وزير معتصم و واثق بود كه مخالفان را در تنورى مىانداخت كه كف آن ميخهاى آهنى بزرگى قرار داشت. مردم به شدّت از او متنفّر بودند. متوكل بعد از به قدرت رسيدن، او را در همان تنور انداخت؛ مروّج الذهب و معادن الجوهر، على بن حسين مسعودى، برگردان: ابوالقاسم پاينده، ج ٢، ص ۴٨٩.
مقدّرات او نيست. اى خيران، بدان كه واثق مُرده، متوكل به جاى او نشسته و ابن زيات نيز كشته شده است. عرض كردم: فدايت شوم، چه وقت؟ با اطمينان فرمود: شش روز پس از اينكه از آنجا خارج شدى»(1)
«ابن اُورمه» نقل مىكند: «در عصر خلافت متوكل، به سامرا رفتم. خبر يافتم كه او، حضرت امام هادي (ع) را زير نظر يكى از درباريانش به نام «سعيد بن حاجب» زندانى كرده و حكم اعدام آن حضرت را به سعيد داده است. نزد سعيد رفتم. از روى مسخره به من گفت: آيا مىخواهى خداى خود را بنگرى؟ گفتم: خداوند پاك و منزه از آن است كه چشمها او را ببينند. گفت: منظورم اين شخص (امام هادي (ع)) است كه شما مىپنداريد او امام شماست» . گفتم: «بىميل نيستم آن حضرت را ببينم» . گفت: «من مأمور اعدام او هستم و فردا او را اعدام مىكنم» . رييس پست نگهبانى كه نزد سعيد بود، واسطه شد تا من به خدمت امام برسم. به اتاقى رفتم كه امام در آنجا بود. ناگاه ديدم در مقابل آن حضرت قبرى كندهاند. سلام كردم و سخت گريستم. حضرت فرمود: «چرا گريه مىكنى؟» گفتم: «به دليل آنچه مىنگرم» . فرمود: «گريه نكن. آنها به مراد خود نخواهند رسيد» . قلبم آرام گرفت. دو روز بعد، خبر كشته شدن متوكل و همدمش (فتح بن خاقان) را شنيدم. آرى، سوگند به خدا، بيش از دو روز از ديدار من با امام نگذشته بود كه آنها كشته شدند. (1)(عجيب اينكه متوكل و فتح بن خاقان به دست پسر متوكل كشته شدند) .
1) داستانهاى شنيدنى، صص ١٩۵ و ١٩۶؛ به نقل از: مختار الخرايج، ص ٢١٢.
«ابومحمد حسن بن على العسكري (ع)» ، يازدهمين پيشواى شيعيان پس از پيامبر اكرم (ص) در سال ٢٣٢ه. ق در شهر «سامرا» متولد شد. پدر بزرگوارش، امام دهم، حضرت هادي (ع) و مادرگرامىاش، بانوى پارسا و ارجمند، «حديثه» است كه «سوسن» نيز ناميده مىشود. امام عسكري (ع) در محلهاى از «سامرا» به نام «عسكر» سكونت داشت. به همين دليل، به «عسكرى» شهرت يافت. مشهورترين القاب ديگر او، «زكى» و «نقى» و كنيه او، «ابومحمد» است. ايشان ٢٢ سال داشت كه پدرش به شهادت رسيد. مدت امامتش پس از پدر، شش سال و عمر شريفش، ٢٨ سال بود. امام يازدهم با خلافت شش خليفه عباسى - «متوكل» ، «منتصر» ، «مستعين» ، «معتز» ، «مهتدى» ، و «معتمد» - همعصر بود. ايشان در زمان «معتمد» در سال ٢۶٠ه. ق در ٢٨ سالگى به شهادت رسيد و در شهر «سامرا» كنار قبر پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص ۵٠٧)
«محمّد بن على بن ابراهيم» مىگويد: «كار معاش بر ما تنگ شد. پدرم گفت: بيا به محضر ابومحمّد حسن عسكرى برويم؛ چون مىگويند آدم باسخاوتى است. گفتم: با او آشنايى دارى؟ گفت: نه، او را نمىشناسم و تا به حال او را نديدهام. در ميان راه، پدرم گفت: اى كاش پانصد درهم به من مىداد؛ دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى مخارج (روزمره زندگى) . من هم در دلم گفتم: اى كاش مىفرمود به من سيصد درهم مىدادند. با صد درهم، الاغى مىخريدم، صد درهم براى مخارج و صد درهم براى لباس. در اين صورت، به طرف قزوين و همدان براى كار مىرفتم. چون به خانه آن حضرت رسيديم، غلامى بيرون آمد و ما را با نام صدا كرد و گفت: على بن ابراهيم و پسرش، محمّد داخل شوند. چون به خدمتش رسيديم و سلام كرديم، فرمود: يا على! چه چيز سبب شده است كه از ملاقات ما تأخير كردهاى؟ گفتم: آقاى من! مقيد بودم كه در اين حال تنگدستى به محضر شما آيم. چون از خدمت ايشان بيرون
آمديم، غلامش آمد و كيسهاى به پدرم داد و گفت: اين پانصد درهم است؛ دويست درهم براى لباس، دويست درهم براى آرد و صد درهم براى نفقه. پس كيسه ديگرى به من داد و گفت: اين سيصد درهم است؛ با صد درهم الاغ بخر، صد درهم براى لباس و صد درهم براى نفقه. به سوى «جبل» (قزوين و همدان) و به طرف «يسورى» (نام محلى در عراق) نيز سفر كن»(1)
«اسماعيل بن محمّد» مىگويد: «سر راه حضرت عسكري (ع) نشستم و چون بر من گذشت، از تنگدستى به او شكايت كردم و برايش سوگند خوردم كه يك درهم پول ندارم و خوراكى هم براى چاشتگاه و شام ندارم. امام فرمود: سوگند ياد مىكنى، درحالىكه دويست دينار در خاك پنهان كردهاى! اين سخن را براى آن نگفتم كه به تو عطايى ندهم. سپس به غلام خود رو كرد و فرمود: آنچه همراه دارى، به او بده. غلام صد دينار به من داد. سپس رو به من كرد و فرمود: در وقتى كه سخت به آنها نيازمند هستى، از دينارهايى كه زير خاك پنهان كردهاى، محروم خواهى ماند و راست فرمود؛ زيرا پولى را كه حضرت به من داده بود، خرج كردم و به سختى به چيزى گرفتار شدم كه پولى را خرج كنم و درهاى روزى بر من بسته شد. به ناچار، به سراغ پولى رفتم كه زير خاك پنهان كرده بودم و خاكها را پس زدم،
1) خاندان وحى، سيد على اكبر قُرشى، ص ٧٢۶.
ولى پولها را نيافتم. بعد معلوم شد پسرم جاى پول را دانسته و آنها را برداشته و گريخته است. به اين ترتيب، به هيچ چيزى از آن پولها دست نيافتم»(1)
«ابوهاشم جعفرى» مىگويد: «به حضور امام حسن عسكري (ع) رفتم. هدفم نيز اين بود كه نگين انگشترى را از آن حضرت تقاضا كنم تا انگشترى بسازم و آن نگين را به عنوان تبرّك، بر سر انگشترم بگذارم. وقتى به حضورش شرفياب شدم، به طور كلى آن تقاضا را فراموش كردم. پس از ساعتى، برخاستم و خداحافظى كردم. همين كه خواستم از محضرش بيرون بيايم، انگشترى را به طرف من گرفت و فرمود: تقاضاى تو، نگين بود. ما به تو، نگين را با انگشترش داديم. خداوند اين انگشتر را براى تو مبارك گرداند. از اين حادثه، تعجب كردم كه آن حضرت به آنچه در ذهنم پوشيده بود، خبر داد. عرض كردم: اى آقاى من! به راستى كه تو ولى خدا و همان امامى هستى كه خداوند فضل و اطاعت آن امام را دين خود قرار داده است. فرمود: « غَفَر اللهُ لَكَ يا اَباهاشمٍ»(2)«خدا تو را ببخشد اى ابوهاشم» .
«محمّد بن عياش» مىگويد: «چند نفر بوديم كه درباره معجزات امامعسكرى با هم گفتوگو مىكرديم. فردى ناصبى كه حاضر بود، گفت: من نوشتهاى بدون مركّب مىنويسم. اگر امام پاسخ آن را داد، مىپذيرم كه او بر حق است. ما مسائلى داشتيم كه نوشتيم. ناصبى نيز مطلب خود را بدون مركّب روى برگهاى نوشت و آن را همراه نامههاى ديگر به خدمت امامعسكري (ع) فرستاديم. ايشان پاسخ پرسشهاى ما را مرقوم فرمود و روى برگه مربوط به ناصبى، اسم او و اسم پدر و مادرش را نوشت. ناصبى چون آن نامه را ديد، از هوش رفت و چون به هوش آمد، به حق اعتقاد پيدا كرد و از شيعيان امام شد» .(1)
«شبلنجى» در كتاب «نورالابصار» از «ابوهاشم جعفرى» نقل مىكند كه گفت: «من و چهار تن ديگر در زندان «صالح بن وصيف» زندانى بوديم كه امام عسكري (ع) و برادرش، جعفر به زندان وارد شدند. ما دور امام را گرفتيم تا به ايشان خدمت كنيم. در زندان، مردى از قبيله «بَنيجُمَح» بود و ادّعا مىكرد كه از علويان است. امام به ما فرمود: اگر در جمع شما فردى كه جزو شما نيست، نمىبود، مىگفتم چه وقت رهايى رخ مىدهد و به مرد جمحى اشاره فرمود كه بيرون برود و او بيرون رفت. آنگاه به
1) پيشوايان معصوم عليهم السلام، صص ۵٢۶ و ۵٢٧؛ به نقل از: مناقب آل ابىطالب، ج ٣، ص ۵٣٨.
ما فرمود: اين مرد از شما نيست. از او در حذر باشيد. از آنچه گفتهايد، گزارشى براى خليفه نوشته است و هم اكنون در لباس اوست. برخى از دوستان ما به تفتيش او پرداختند و گزارش را كه در لباسش پنهان كرده بود، يافتند. چيزهاى مهم و خطرناكى درباره ما نوشته بود. . .»(1)
«ابوهاشم جعفرى» روايت مىكند: «از تنگى زندان و سنگينى قيد و زنجير [كه گرفتار شده بودم]، به امام عسكري (ع) شكايت كردم. حضرت به من نوشت: امروز نماز ظهر را در منزل خودت خواهى خواند. هنگام ظهر آزاد شدم و چنان كه فرموده بود، نماز ظهر را در خانه خود خواندم» .(2)
«ابوالفرات» ، يكى از شيعيان عصر امام حسن عسكري (ع) مىگويد: «ده هزار درهم از پسرعمويم طلب داشتم. چند بار نزد او رفتم و مطالبه كردم. او جواب منفى داد و مرا با شدت رد كرد. سرانجام نامهاى براى امام حسن عسكري (ع) نوشتم و در آن نامه، جريان را يادآورى كردم و عرض كردم كه براى من دعا كن تا پسرعمويم، پول مرا بدهد. آن حضرت، جواب نامه مرا داد. در آن نوشته بود كه پسرعمويت بعد از روز
جمعه مىميرد و قبل از مرگش، پول تو را خواهد داد. قبل از روز جمعه، پسرعمويم نزد من آمد و طلب مرا پرداخت. به او گفتم: چطور شد كه آن همه نزد تو آمدم، طلب مرا نمىدادى، ولى اكنون خودت آمدى و پرداختى؟ در جواب گفت: در عالم خواب، با امام حسن عسكري (ع) ملاقات كردم. آن حضرت به من فرمود: وقت مرگ تو نزديك شده است؛ طلب پسرعمويت را بپرداز»(1)همچنين «عمر بن ابى مسلم» مىگويد كه «سميع مسمعى» ، همسايه ديوار به ديوار من بود و مرا بسيار آزار مىداد. به امام عسكري (ع) نامهاى نوشتم و تقاضا كردم دعا بفرمايد كه خداوند فرجى بفرمايد. پاسخ داد: «تو را به فرجى سريع بشارت مىدهم. تو مالك خانه همسايهات خواهى شد» . پس از يك ماه صاحب آن خانه فوت كرد و من خانه او را خريدم و به بركت امام، آن را به خانه خويش ضميمه ساختم.(2)
هنگامى كه خليفه وقت عباسى، امام حسن عسكري (ع) را دستگير و زندانى كرد، چند تن از وابستگان عباسى نزد «صالح بن وصيف» كه رييس زندان بود آمدند و به او سفارش كردند در زندان بر آن حضرت سخت بگيرد. صالح در پاسخ گفت: «چه كنم؟ دو نفر از نانجيبترين افرادى را كه مىشناختم، يافتم و آنان را مأمور شكنجه حسن بن على (ع)
ساختم. ولى آنان با مشاهده وضع معنوى وى در نماز، روزه و دعا و مناجات، چنان دگرگون شدهاند كه خود همواره به روزه و نماز اشتغال دارند. به آنان گفتم: چرا چنين شدهايد؟ مگر از او چه ديدهايد؟ در پاسخ گفتند: چه مىگويى درباره شخصى كه روزها را روزه دارد و شبها را از آغاز تا پايان به عبادت مشغول است. نه سخن مىگويد و نه به چيزى سرگرم مىشود. وقتى به چهره او مىنگريم، دلهاى ما به لرزه مىافتد. چنان منقلب مىشويم كه نمىتوانيم خود را نگه داريم» . وابستگان طاغوت وقتى چنين شنيدند، با نااميدى بازگشتند.(1)
يكى از شيعيان گرگانى به نام «جعفر بن شريف» در سفر حج، به شهر سامرا رفت و به محضر امام حسن عسكري (ع) رسيد. پول و اموالى از جانب شيعيان آورده بود تا به آن حضرت برساند. در اين فكر بود كه به چه كسى تحويل دهد. امام حسن عسكري (ع) بدون مقدمه فرمود: «هر چه دارى، به خادمم، مبارك بده» . جعفر به دستور امام عمل كرد. آنگاه جعفر سلام شيعيان گرگانى را به آن حضرت رساند. امام از او پرسيد: «شما قصد داريد پس از انجام حج به گرگان بازگرديد؟» جعفر گفت: «آرى» . امام حسن عسكري (ع) فرمود: «شما پس از ١٧٠ روز ديگر، در صبح روز جمعه، سوم ربيعالثانى به گرگان خواهى رسيد و شيعيانم به ديدارت
1) اصول كافى، ج ١، ص ۵١٢.
مىآيند. سلام مرا به آنان برسان و بگو همان روز عصر به حضور شما خواهم آمد. درباره اين سفر نگران نباش؛ چون به سلامت به گرگان مىرسى. سپس آگاه مىشوى كه پسرت، شريف پسردار شده است. نام او را «صَلْت» بگذار. او از مبلّغان حقيقى دين و دوستان ما خواهد شد» . جعفر گفت: «در گرگان، يكى از شيعيان شما به نام «ابراهيم بن اسماعيل» زندگى مىكند كه ثروتمند است و هر سال صد هزار درهم به شيعيان شما كمك مىكند» . امام حسن عسكري (ع) نيز فرمود: «خدا به او پاداش فراوان عطا كند. گناهانش را بيامرزد و فرزند پسر به او عطا فرمايد. از جانب من به او بگو كه نام آن پسر را احمد بگذارد» . پس از آن، جعفر بن شريف با امام حسن عسكري (ع) خداحافظى كرد و براى انجام مراسم حج به مكه رفت. سپس به گرگان بازگشت. همانگونه كه امام فرموده بود، در صبح جمعه، سوم ربيعالثانى به گرگان رسيد. دوستان و آشنايان به ديدارش آمدند و او سلام امام حسن عسكري (ع) و پيامهاى ايشان را به آنها ابلاغ كرد و بشارت داد كه عصر همين امروز، امام به اينجا خواهد آمد. شيعيان با شادى براى استقبال آماده شدند. همه در خانه جعفر بن شريف بودند كه ناگاه امام حسن عسكري (ع) وارد شد و بر همه شيعيان سلام كرد. شيعيان به سوى امام رفتند و دستش را بوسيدند. آن حضرت فرمود: «نماز ظهر و عصر را در سامرا خواندم. سپس به اينجا آمدم تا با شما ديدارى تازه كنم. اينك در حضور شما هستم. هر سؤال و نيازى داريد، بپرسيد و بخواهيد» . نخستين كسى كه سؤال كرد، شخصى به نام «نضر بن جابر» بود.
گفت: «اى پسر رسول خدا، مدت يك ماه است كه عارضهاى در چشمان پسرم پديدار شده و هر دو چشمش كور گشته است. از درگاه خدا بخواه كه چشمانش را به او برگرداند» . امام حسن عسكري (ع) فرمود: «او را به اينجا بياور» . آن پسر را نزد امام آوردند. امام بر چشمان او دستى كشيد كه همان دم بينا شد. سپس يك يك حاضران پيش مىآمدند و امام نيازهايشان را برآورده مىساخت و به پرسشهاى آنان پاسخ مىگفت و براى همه دعاى خير مىكرد. سپس همان هنگام به سامرا بازگشت.(1)
«احمد بن حارث قزوينى» مىگويد: «با پدرم (حارث) در شهر سامرا بوديم. پدرم، نگهبان و سرپرست دامهاى كاروانسراى منسوب به امام حسن عسكري (ع) بود. در آن هنگام، «المستعين» (دوازدهمين خليفه عباسى) ، استرى داشت كه از نظر زيبايى و قامت بلند و چالاكى نظير نداشت. ولى سركش بود و نمىگذاشت كسى او را زين كند يا لگام بر دهانش ببندد يا بر پشتش سوار شود. گروهى از سواران باتجربه اجتماع كردند و هرگونه حيله و نيرنگى به كار بردند، نتوانستند آن اسب را رام كنند و بر پشتش سوار شوند. يكى از دوستان نزديك مستعين به وى گفت: براى حسن بن على (امام حسن عسكري (ع)) پيام بفرست تا به اينجا بيايد. يا بر اين استر سوار مىشود يا اين استر او را خواهد كشت.
1) مختار الخرايج، ص ٢١٣؛ بحارالانوار، ج ۵٠، ص ٢۶٣.
مستعين، شخصى را نزد امام حسن عسكري (ع) فرستاد و آن حضرت را احضار كرد. آن حضرت ناگزير نزد مستعين رفت. پدرم (حارث) نيز همراه آن حضرت بود. وقتى كه امام حسن عسكري (ع) وارد خانه مستعين شد. من هم خود را به خانه او رساندم. ديدم استر با كمال چالاكى در حياط خانه ايستاده است. امام (ع) به طرف او رفت و دستى بر پشتش كشيد. ديدم بدن آن استر چنان عرق كرده است كه قطرههاى عرق از پيكرش مىريخت. سپس امام حسن عسكري (ع) نزد مستعين آمد. مستعين با احترام، خير مقدم عرض كرد و سپس گفت: اى ابومحمّد! اين استر را لگام كن. . . . امام (ع) روپوشش را درآورد و كنار گذاشت. پيش استر رفت و بر دهانش لگام زد. سپس نزد مستعين برگشت و نشست. مستعين گفت: اين استر را زين كن. . . . حضرت برخاست. زين بر پشت استر نهاد و بست و سپس به جايگاه خود بازگشت. مستعين گفت: مىخواهى بر آن سوار شوى؟ امام حسن عسكري (ع) فرمود: آرى، رفت و بر آن سوار شد و چند قدمى با بهترين شيوه راه رفتن، راه رفت و بازگشت و پياده شد. مستعين گفت: اين استر را چگونه مىبينى؟ امام فرمود: در زيبايى و راهوارى، بىنظير است. مستعين گفت: آن را به تو واگذار كردم. امام حسن عسكري (ع) به پدرم (حارث) فرمود: افسار استر را بگير. پدرم افسار آن استر را كشيد و برد»(1).
1) داستانهاى شنيدنى از چهارده معصوم عليهم السلام، صص ٢٠٨ و ٢٠٩؛ كشف الغمه، ج ٣، ص٢٨۵.
روزى مردى از دوستان ابومحمّد حسن عسكري (ع) كه به پيشه حكّاكى روى نگين اشتغال داشت، نزد امام آمد. وى عرض كرد: «اى فرزند رسول خدا! خليفه، فيروزه بزرگى را به من داد و گفت: روى آن نقش چنين و چنانى بزنم. همين كه آهن را روى آن گذاردم، به دو نيم شد و اين ماجرا سبب مرگ من خواهد شد» . امام به او فرمود: «ان شاء الله بيمى بر تو نيست» . مرد حكّاك مىگويد: «به خانه خود بازگشتم. چون صبح روز بعد فرا رسيد، خليفه مرا خواست و گفت: دو كنيزم در اين نگين با هم خصومت كردند و راضى نمىشوند، مگر آنكه اين نگين ميان آنان قسمت شود. تو نيز آن را دو قسمت كن. . .» . من بازگشتم و نگين را كه دو تكه شده بود، برداشتم و به دارالخلافه آمدم. آن دو كنيز به اين تقسيم خرسند شدند و خليفه نيز به همين دليل به من نيكى كرد و من خدا را سپاس گفتم»(1)علم امام «شبلنجى» در «نورالابصار» به نقل از «ابوهاشم داوود بن قاسم جعفرى» درباره مقام الهى حضرت چنين نوشته است: «به همراه ابومحمّد عسكري (ع) و شمارى ديگر زندانى بوديم. مردم سامرا دچار خشكسالى بودند. چند روزى از زندانى شدن امام نگذشته بود كه مردم به دستور
1) هدايتگران راه نور، سيد محمدتقى مدرسى، ج ٢، ص ٣۴١؛ به نقل از: سيرة الائمة الاثنىعشر، ص ٢٧۶.
معتمد، خليفه عباسى، سه روز پياپى براى نماز باران به بيرون شهر رفتند، ولى نتيجهاى نبخشيد. روز چهارم، پيشوا، روحانيان و مردم مسيحى براى دعاى باران به بيابان رفتند. در آن ميان، راهبى بود كه هر وقت دست به دعا بر مىداشت، باران تند باريدن مىگرفت. روز دوم نيز بيرون رفتند و باران فراوانى باريد تا مردم بىنياز شدند. مردم از اين پيشامد شگفتزده شدند. شمارى به ترديد افتادند و گروهى به دين مسيحيت تمايل پيدا كردند. اين مطلب براى خليفه گران آمد. پس به «صالح بن يوسف» (زندانبان) پيغام فرستاد كه ابومحمّد حسن عسكري (ع) را از بند رها كن و پيش من بياور. چون چشم خليفه به حضرت افتاد، گفت: امّت محمّد را درياب كه به پيشامد ناگوارى دچار شده است. امام فرمود: روز سوم (فردا) نيز به آنان اجازه دهيد راهى بيابان شوند و مانند دو روز پيش طلب باران كنند. خليفه گفت: اين كار چه سودى دارد؟ مردم از باران بىنياز شدهاند. حضرت فرمود: تا شك از دل مردم زدوده شود. روز سوم نيز خليفه دستور داد تا مسيحيان همانند دو روز پيش به صحرا روند و دعاى باران به جا آورند. امام و گروهى از مسلمانان نيز با آنان همراه شدند. آنان به عادت دو روز پيش دعا كردند. در همان حال، آسمان ابرى شد و باران تندى فرو باريد. حضرت دستور داد دست همان راهب را در حال دعا بگيرند و آنچه در آن است، بيرون آورند. ناگهان پاره استخوان آدمى از بين انگشتانش درآوردند. امام استخوان را گرفت و داخل پارچهاى پيچيد. سپس به مسيحيان فرمود: اكنون دعا كنيد. اين بار، دعاى آنان بىفايده بود؛ چون ابرها از هم گسست و
خورشيد نمايان شد. مردم از كار امام شگفتزده شدند. خليفه پرسيد: اى ابومحمّد! اين چه ماجرايى بود؟ فرمود: اين تكه استخوان، استخوان يكى از پيامبران است كه اين مرد از قبرشان به دست آورده است. هرگاه استخوان پيامبرى زير آسمان برهنه شود، باران مىبارد. آن را آزمودند و همان گونه يافتند كه حضرت فرموده بود. امام به منزل خويش در سامرا بازگشت، درحالىكه آن شبهه از ميان مردم رخت بربست و مسلمانان و خليفه شادمان بودند»(1)
تاريخنگاران نقل مىكنند [در دوران كودكى امام حسن عسكري (ع)] روزى شخصى بر ابومحمد عسكري (ع) گذر كرد و ايشان را ديد كه كنار كودكان همبازى خود ايستاده است و مىگريد. آن شخص پنداشت ايشان به دليل نداشتن بازيچهاى كه دست كودكان ديگر است، مىگريد و با ايشان همبازى نمىشود. بنابراين گفت: «برايت بازيچهاى مىخرم تا بازى كنى» . حضرت انكار كرد و گفت: «نه، ما را براى بازى نيافريدهاند. . .» . آن مرد حيرت كرد و گفت: «پس براى چه آفريدهاند؟» گفت: «براى دانش و پرستش» . آن شخص گفت: «از كجا اين را مىگويى؟» ايشان فرمود: «زيرا خداوند مىفرمايد: ( أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً) ؛ «آيا پنداشتيد شما را به عبث آفريديم» . (مؤمنون: ١١۵)(2)
پيشوايان معصوم عليهم السلام، پيروان خويش را از ذكر نام آن حضرت (محمد) نهى كرده و فرمودهاند كه او همنام پيامبر اكرم (ص) است و روا نيست نام اصلى او را آشكارا بر زبان آورند تا هنگامى كه ظهور فرمايد. ايشان در جمعه نيمه شعبان سال ٢۵۵ه. ق در شهر «سامرا» متولد شد. مشهورترين القاب آن گرامى، «مهدى» ، «قائم» و «بقية الله» است. پدرش، پيشواى يازدهم، حضرت امام حسن عسكري (ع) و مادرش، بانوى گرامى، «نرجس» است. (پيشوايان معصوم عليهم السلام، ص۵۴١) تاكنون كه سال ١۴٣١ه. ق است، حدود ١١٧۶ سال از عمر شريفش مىگذرد و تا هر وقت خداى متعال بخواهد، اين زمان ادامه خواهد داشت. وى روزى به فرمان خدا ظهور مىفرمايد و جهان را پر از عدل و داد مىسازد.
«محمّد بن سوره قمى رحمه الله» از مشايخ و بزرگان اهل قم نقل مىكند كه «على» (على بن حسين بابويه) با دخترعموى خود (دختر محمّد بن موسى بابويه) ازدواج كرد، امّا از او صاحب فرزندى نشد. نامهاى به جناب «حسين بن روح» ، سومين نايب خاص امام غايب نوشت و به وسيله او از امام تقاضا كرد كه دعا بفرمايد خدا فرزندانى فقيه به او عنايت كند. از ناحيه امام پاسخ آمد كه از همسر فعلى خود فرزندى نخواهى داشت، ولى به زودى، مالك كنيزى ديلمى مىشوى و دو پسر فقيه از او نصيب تو خواهد شد. ابن بابويه سه پسر پيدا كرد (محمد(1)و حسين و حسن) . محمّد و حسين دو فقيه خوشحافظهاند و مطالبى را
1) «محمد» فرزند «على بن حسين بابويه» كه به دعاى امام عصر ع متولد شده، همان شيخ صدوق \ معروف است كه از علماى بزرگ شيعه قرن چهارم هجرى و صاحب تأليفات بسيار و ارزشمندى است. مرحوم محدث قمى مىنويسد كه حدود سيصد تأليف دارد و از آن جمله است: «من لايحضره الفقيه» ، «توحيد صدوق» ، «خصال» ، «اكمال الدين» ، «عيون اخبار الرضا» و. . . . مرحوم صدوق در سال ٣٨١ه. ق درگذشت و در شهر رى در قبرستانى كه هماكنون معروف به «ابن بابويه» است، مدفون شد و آرامگاه او مزار مسلمانان است.
حفظ كردهاند كه هيچ كس از اهل قم آن را حفظ نيست و برادرشان، حسن كه فرزند دوم است، به عبادت و زهد مشغول است و با مردم الفتى ندارد و از فقه هم بىبهره است. مردم از حافظه ابوجعفر (محمّد) و ابوعبدالله (حسين) ، دو فرزند على بن حسين بن بابويه در نقل روايات و احاديث تعجب مىكنند و مىگويند اين مقام به دعاى امام زمان (ع) نصيبشان شده است و اين موضوع در ميان مردم قم مشهور است.(1)
بزرگترين افتخار «شيخ مفيد» ، دريافت سى نامه مبارك از ناحيه امام زمان (عج) بوده كه در طول سى سال رهبرى و زعامت شيعيان دريافت كرد. حسن مطلع بسيارى از آن نامهها چنين است: «براى برادر عزيز و استوار و ولى رشيد و راهيافته، شيخ مفيد، سلام بر تو اى ولى مخلص ما در دين! خداوند تو را توفيق عنايت فرمايد! ما خود تو را براى يارى حقّ تعليم مىدهيم. . .» ، «سلام خدا بر تو اى ياريكننده حقّ! ولى دعوتكننده به سوى او با صدق و راستى!» اينك ماييم و مجموعهاى از صحيفههاى سبز كه از ساحت مولايمان به دست آن رادمرد الهى رسيده و پيامهايى شورانگيز را به ما ابلاغ داشته است. بايد به دقت بنگريم كه انتظار امام غايب از ما چيست و رمز هجران و دورى ما از او چه بوده است؟ اينك چند نمونه از آن پيامهاى معرفتبخش را از نظر مىگذرانيم:
1) پيشوايان معصوم، ص ۵٨٣؛ به نقل از: الغيبه، شيخ طوسى، ص ١٨٨؛ بحارالانوار، ج ۵١، صص ٣٢۴ و٣٢۵.
١. ما از اخبار و احوال شما آگاهيم و چيزى از شما بر ما پوشيده نيست. ٢. هر يك از شما بايد به چيزى كه مايه محبّت ماست، عمل كند و از آنچه به كراهت و ناخشنودى ما نزديك است، دورى كند. ٣. اگر شيعيان ما دلهايشان با هم متحد باشد و به عهد و پيمانى كه با ما دارند، وفا كنند، بركت ديدار و سعادت ملاقات ما از آنها به تأخير نيفتد و آنگاه، ديدار ما به سبب حقيقت معرفت و صدقى كه با ما دارند، حاصل مىشود. ۴. ما را از آنها دور نمىدارد، مگر آنچه از آنها صادر مىشود كه ما از آن ناخشنوديم و براى آنها نمىپسنديم.(1)
«شيخ حرّ عاملى» كه مرقدش در حرم رضوى است، مىنويسد: «در احاديثى وارد شده است كه هر كسى ائمه عليهم السلام را به خواب ببيند، اشتباه نكرده است؛ زيرا شيطان به صورت آنها درنمىآيد. شبى در مشهد خواب ديدم كه حضرت مهدى (عج) وارد مشهد شدهاند سراغ منزل ايشان را گرفتم. گفتند در طرف غربى مشهد در باغى كه عمارتى داشت، وارد شدهاند. خدمتش مشرف شدم. ديدم در وسط مجلسى كه حضور دارند، حوضى است و نزديك به بيست نفر در مجلس نشستهاند. ساعتى گفتوگو كرديم. غذا آوردند. غذا اندك، ولى بسيار لذيذ بود. همه
1) مستدرك الوسائل، محدث نورى، ج ٣، ص ۵١٧.
خورديم و سير شديم، امّا غذا به حال خود باقى مىماند. چون از غذا فارغ شديم، دقت كردم و متوجّه شدم كه اصحاب حضرت از چهل نفر تجاوز نمىكنند. با خود گفتم: كاش حضرت خدمتى را به من ارجاع مىدادند و خلعت و مخارجى براى تبرك به من عطا مىكردند. چون به در باغ رسيدم، دلم راه نداد و همان جا نشستم. ناگاه غلامى آمد و پارچه سفيدى را به همراه مقدارى پول آورد و گفت: مولايت مىفرمايد: «اين چيزى است كه مىخواستى و به زودى خدمتى به تو ارجاع مىكنم. از باغ خارج مشو!» آنجا بود كه از خواب بيدار شدم» .(1)
حضرت «حكيمه خاتون» ، «قابلة النور» ، مىگويد كه پس از تولد طفل، امام حسن عسكري (ع) فرمود: «عمه جان! كودكم به پدرش سلام كرد» . امام او را دربرگرفت و يكى از پرندگانى را كه بالاى سرش در پرواز بودند، صدا زد و فرمود: «او را بگير و محافظت كن و هر چهل روز يك بار به ما بازگردان!» آن پرنده، كودك را گرفت و به سوى آسمان پرواز كرد و پرندگان ديگر به دنبالش به پرواز درآمدند. امام در آن حال فرمود: «تو را به كسى مىسپارم كه مادر موسى نيز طفلش را به او سپرده بود» . پرسيدم: «اين پرنده چه بود؟» فرمود: «او روحالقدس بود كه وكيل مراقبت از امامان است. آنها را موفق و محفوظ داشته است و با دانش تربيت مىكند. . .» . بعد از چهل روز، پسر بچّهاى را ديدم كه كنار امام راه
1) اثبات الهداة، شيخ حرّ عاملى، ج ٧، ص ٣٧٩.
مىرود. پرسيدم: «او كيست؟ ! « فرمود: «رشد فرزندانى كه داراى منصب امامتند، با رشد ديگران متفاوت است. كودك يك ماهه ما، مانند طفل يك ساله ديگران است. در شكم مادر سخن مىگويد، قرآن مىخواند و خدا را عبادت مىكند. هنگام شيرخوارگى، فرشتگان از او اطاعت مىكنند و هر صبح و شام بر او فرود مىآيند»(1)
«محمّد بن قولويه» ، استاد «شيخ مفيد» ، مىگويد: «قرامطه كه پيروان «احمد بن قرمط» بودند، اعتقاد داشتند كه او (احمد بن قرمط) امام زمان است. آنها به مكه حمله كردند و حجرالاسود را ربودند. پس از مدتها آن را در سال ٣٠٧ه. ق باز پس فرستادند و مىخواستند در محل قبلى خود نصب كنند. من اين خبر را پيشتر در كتابهاى خويش خوانده بودم و مىدانستم كه حجرالاسود را فقط امام زمان (عج) مىتواند در جاى خود نصب كند. در زمان امام زين العابدين (ع) نيز حجرالاسود از جاى خود كنده شده بود و فقط امام سجاد (ع) توانست آن را در جاى خود نصب كند. به همين دليل، به شوق ديدار امام زمان (عج) به سوى مكه به راهافتادم. بخت با من يارى نكرد و در بغداد به بيمارى سختى دچار شدم. ناچار شخصى به نام «ابن هشام» را نايب گرفتم تا علاوه بر اداى حج به نيت من، نامهاى را كه خطاب به حضرت نوشته بودم، به دست آن حضرت
1) كمال الدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، ج ٢، ص ۴٢٨.
برساند. در آن نامه خطاب به ناحيه مقدسه عرض كرده بودم كه آيا از اين بيمارى نجات خواهم يافت و مدت عمر من چند سال خواهد بود؟ به او گفتم: «تمام تلاش من آن است كه اين نامه به دست كسى برسد كه حجرالاسود را در محل خود نصب مىكند. وقتى نامه را به او دادى، پاسخش را نيز دريافت كن!» ابن هشام پس از اينكه مأموريت خود را با موفقيت انجام داد، بازگشت و جريان نصب حجرالاسود را چنين تعريف كرد: وقتى به مكه رسيدم، خبر نصب حجرالاسود به گوشم رسيد. خود را فورى به حرم رساندم. مقدارى پول به شُرطهها دادم تا اجازه بدهند كسى را كه حجرالاسود را در جاى خود نصب مىكند ببينم و عدهاى از آنها را نيز استخدام كردم كه مردم را از اطرافم كنار بزنند تا بتوانم از نزديك، شاهد جريان باشم. وقتى نزديك حجرالاسود رسيدم، ديدم هر كس آن را برمىدارد و در محل خود مىگذارد، سنگ مىلرزد و دوباره مىافتد. همه متحير مانده بودند و نمىدانستند چه بايد بكنند. سرانجام جوانى گندمگون كه چهره زيبايى داشت، جلو آمد و سنگ را برداشت و در محل خود قرار داد. سنگ بدون هيچ لرزشى بر جاى خود قرار گرفت. گويى هيچگاه نيفتاده بود. در اين هنگام، فرياد شوق از مرد و زن برخاست. او در مقابل چشمان جمعيت بازگشت و از در حرم خارج شد. من ديوانهوار به دنبال او مىدويدم و مردم را كنار مىزدم. آنها فكر مىكردند كه من ديوانه شدهام و از مقابلم مىگريختند. چشم از او بر نمىگرفتم تا اينكه از جمعيت دور شدم. با اينكه او آرام قدم
برمىداشت، ولى من به سرعت مىدويدم و به او نمىرسيدم. به جايى رسيديم كه هيچ كس جز من، او را نمىديد. او ايستاد و رو به من كرد و فرمود: آنچه با خود دارى، بده! وقتى نامه را به ايشان تقديم كردم، بدون اينكه آن را بخوانند، فرمود: به او بگو: از اين بيمارى هراسى نداشته باش. پس از اين، سى سال ديگر زندگى مىكنى. آنگاه مرا چنان گريه گرفت كه توان هيچ حركتى نداشتم. او در مقابل ديدگانم مرا ترك كرد و رفت. پس از اين قصه، سال ٣۶٠ دوباره بيمار شدم و به سرعت خود را آماده كردم و وصيت كردم. اطرافيان به من گفتند: «چرا در هراسى؟ انشاءالله خداوند شفا عنايت خواهد كرد» . گفتم: «اين همان سالى است كه مولايم وعده داده است» . وى در همان سال و با همان بيمارى دار فانى را ترك گفت و به مواليانش پيوست. رحمت خدا بر او باد! الخرائج و الجرائح، ج ١، صص ۴٧۵ و ۴٧٨؛ بحارالانوار، ج ۵٢، صص ۵٨ و
هنگامى كه زمان رحلت «ابوالحسن سَمُري» فرا رسيد و مرگ وى نزديك شد، به وى گفتند: «چه كسى را جانشين خودتان قرار مىدهيد؟» او در جواب، توقيعى درآورد و به مردم نشان داد كه متن آن بدين گونه است:(1)«اى على بن محمد سمرى، خداوند پاداش برادران دينى تو را در مصيبت مرگ تو بزرگ دارد. تو از اكنون تا شش روز ديگر خواهى مرد. پس امر (حساب و كتاب) خود را جمع كن و درباره نيابت و وكالت به
1) كمال الدين و تمام النعمه، ج ٢، ص ۵١۶.
هيچ كس وصيت مكن تا به جاى تو بنشيند؛ زيرا غيبت كامل فرا رسيده است. ديگر تا آن روزى كه خداى تبارك و تعالى بخواهد، ظهورى نخواهد بود و آن پس از مدت درازى خواهد بود كه دلها را سختى و قساوت فرا گيرد و زمين از ستم و بيداد پر شود. به زودى، افرادى از شيعيان من ادعاى مشاهده خواهند كرد. بدان هر كس پيش از خروج سفيانى و برآمدن صيحه و بانگى از آسمان، ادعاى ديدن من را كند، دروغگو و تهمتزننده است. قدرت و توانايى از آنِ خداوند بلندپايه بزرگ است و بس» . حاضران از توقيع شريف نسخه برداشتند و از نزد او بيرون رفتند. چون روز ششم رسيد، به سوى او بازگشتند و ديدند نزديك است جان به جان آفرين تسليم كند. به وى گفتند: «جانشين شما كيست؟» فرمود: «خدا را مشيتى است كه خود انجام خواهد داد» . اين مطلب را گفت و درگذشت و آخرين سخنى كه از او شنيده شد، همين بود. خداوند متعال او را رحمت كند.كمالالدين و تمام النعمه، ج٢، ص۵١۶؛ بحارالانوار، ج۵١، ص٣۶٠؛ الخرائج و الجرائح، ص١١٢٩.
شخصى كتابى در رد مذهب شيعه نگاشته بود و در مجالس عمومى آن را مطرح مىكرد و در نتيجه، بعضى را نسبت به مذهب شيعه، بدبين و عقيده آنها را منحرف مىكرد. از طرفى، كتاب را در اختيار كسى نمىگذاشت تا مطالبش به طور مستقيم يا با واسطه در دست دانشمندان
قرار نگيرد و ايرادى بر آن وارد نكنند. «علامه حلى» كه يكى از بزرگترين متفكران جهان شيعه است، چندى به طور ناشناس در جلسه درس آن شخص رفتوآمد كرد و سرانجام درخواست كرد كتاب را ببيند. آن شخص نتوانست دست ردّ بر سينه او بزند، ولى گفت: «من نذر كردهام كه كتاب را جز يك شب به كسى واگذار نكنم» . ناگزير علامه پذيرفت كه آن كتاب فقط يك شب نزد وى بماند. علامه آن شب با يك دنيا خرسندى به رونويسى كتاب پرداخت. نظر علامه اين بود كه هر چه مقدور شود، از آن كتاب يادداشت بردارد و به پاسخگويى آن بپردازد. همين كه شب به نيمه رسيد، علامه را خواب فرا گرفت. ناگاه ديد مردى كه در واقع، چشم بيدار انسانهاست، داخل اتاق شد و فرمود: «اى علامه! تو كاغذها را خط كشى و آماده كن. من كتاب را مىنويسم» . با اين حال، علامه در خطكشى هم به آن شخص نمىرسيد؛ زيرا سرعت نوشتن او فوقالعاده بود. سپس فرمود: «علامه، تو بخواب و نوشتن را به من واگذار» . علامه بىچون و چرا فرمان آن مرد را پذيرفت و خوابيد. چون از خواب برخاست، تمام كتاب را بدون هيچ كم و كاستى در دفتر خود نوشته شده يافت. تنها اثر شخص نويسنده، نام مباركش بود كه در پايان كتاب ظاهراً با نقش «كَتَبَهُ الحُجَّة» به چشم مىخورد.(1)
1) منتظر تا صبح فردا، فاطمه صالح مدرسهاى، صص ٩٧ و ٩٨؛ به نقل از: داستان دوستان، ج۴، صص ٧١ و ٧٢؛ به نقل از: بهجة الآمال، ج ٣، ص ٢٣٢؛ فوائد الرضوية، ص ١٢٧؛ سفينة البحار، ج ٢، ص٢٢٨.
«حسن بن فضل يمانى» مىگويد: «به سامرا آمدم. از ناحيه امام، كيسهاى كه در آن، چند دينار و دو پارچه بود، برايم رسيد. من آنها را بازگرداندم و با خود گفتم: منزلت من نزد آنان همين است! و تكبر مرا فرا گرفت. بعد پشيمان شدم و نامهاى نوشتم و عذرخواهى و استغفار كردم. در خلوت با خود گفتم: به خدا سوگند مىخورم كه اگر كيسه دينارها را به من بازگرداند، من آن را نمىگشايم و خرج نمىكنم تا اينكه نزد پدرم ببرم كه او از من داناتر است. از ناحيه امام به فرستاده [كه قبلاً كيسه را براى من آورده بود] پيام رسيد كه تو كار نادرستى كردى به او نگفتى، ما گاهى با دوستان و پيروان خود چنين مىكنيم و گاهى آنان از ما چنين چيزهايى مىخواهند تا بدان تبرك جويند. به من نيز پيام رسيد: تو خطا كردى كه هديه و احسان ما را نپذيرفتى و چون از خدا آمرزش خواستى، خداوند، تو را مىبخشايد و چون تصميم و نيت تو آن است كه در دينارها تصرف نكنى و در سفر نيز خرج نكنى، بنابراين، آنها را ديگر نفرستاديم، ولى دو پارچه را لازم دارى تا با آنها مُحرم شوى» .(1)
«علامه سلماسى» مىگويد كه در خدمت «علامه بحرالعلوم» به مكه معظّمه مشرف شديم. ايشان در مكه حوزه تدريس تشكيل مىداد. جود و
1) پيشوايان معصوم عليهم السلام، صص ۵٨٢ و ۵٨٣؛ به نقل از: بحارالانوار، ج ۵١، ص ٣٢٨؛ الارشاد، ج٢، ص ٣٣٨ با اندكى اختلاف در متن .
كرم خاصى از او ديدم كه آنچه داشت، به افراد بخشش مىكرد. يك شب به ايشان عرض كردم: اينجا عراق و نجف اشرف نيست كه اينگونه بخشش مىكنى. اينجا اگر در ولايت غربت، پولهايمان تمام شد، از چه كسى بگيريم؟ سيد سكوت كرد. وى هر روز صبح زود به مسجد الحرام مشرف مىشد. طواف و نماز طواف را انجام مىداد و سپس نماز صبح و تعقيب آن را مىخواند و اول طلوع آفتاب به منزل بازمىگشت. آنگاه صبحانه مىخورد. سپس مردم گروه گروه مىآمدند و از محضرش بهرهمند مىشدند. آن شب كه به او گفتم پول تمام شده است و از كجا پول بياوريم، روز آن شب، كه صبح از حرم بازگشت، چند لحظه بعد در را كوبيدند، در صورتى كه آن وقت، هنگام آمدن افراد معمولى نبود. مىخواستم بروم در را باز كنم كه ديدم سيد بحرالعلوم با شتاب حركت كرد و به من فرمود: نيا. من تعجّب كردم. پس از آنكه سيد رفت و در را باز كرد، ناگاه ديدم شخص بزرگوارى سوار بر مركب است. سيد بيرون دويد و سلام كرد و عرض ادب كرد. ركاب ايشان را گرفت و آن بزرگوار پياده شد. سيد بحرالعلوم عرض كرد: اى آقاى من بفرما. آن بزرگوار وارد منزل شد و در اتاق سيد بحرالعلوم به جاى سيد نشست. پس از ساعتى صحبت، آن بزرگوار برخاست، بر مركب سوار شد و رفت. سيد برگشت و بسيار شاد بود. به من حوالهاى داد كه بروم «بازار صفا و مروه» و بر اساس آن حواله، پول بگيرم. به بازار رفتم و به همان مغازهاى رسيدم كه سيد فرموده بود. ديدم صاحب مغازه، منتظر من است.
حواله را به او دادم. او آن را بوسيد و گفت: برو حمّال بياور. رفتم چند حمّال خبر كردم. آمدند و چند جُوال از پولهاى رايج را به منزل سيد آورديم. بعد كه مطلب را با سيد به طور خصوصى در ميان گذاشتم، فرمود: «تا زندهام، به كسى نگو. حواله از حضرت صاحب الامر، امام مهدى (عج) بود، همان كسى كه ديروز صبح با مركب به منزل ما تشريف آورد»(1)
1) داستان دوستان، ج ٢، صص ٢٢٢ و ٢٢٣.
١. الائمة الاثنى عشر، شمسالدين محمد بن طولون، پژوهش: صلاحالدين المنجّد، بيروت، دار صادر، بىتا. ٢. الاتحاف بحب الاشراف، شيخ عبدالله شبراوى، تحقيق: سامى الغريري، مصر، مؤسسة الكتاب الاسلامى، بىتا. ٣. اثبات الوصية، ابوالحسن على بن الحسين المسعودي، ترجمه: محمد جواد ذهنى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، ١٣۴٣ه. ش. ۴. اثبات الهداة، محمد بن حسن حر عاملى، بىجا، بىنا، بىتا. ۵. احقاق الحق، قاضى نورالله شوشترى، چاپ اول، قم، كتابخانه آيت الله مرعشى، بىتا. ۶. الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه: سيدهاشم رسولى محلاتى، تهران، انتشارات علميه اسلاميه. ٧. الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه: سيدهاشم رسولى محلاتى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٨ه. ش.
٨. اشك روان بر امير كاروان (ترجمه: خصائص الحسينيه) ، شيخ جعفر شوشترى، چاپ هشتم، ١٣٨٠ه. ش. ٩. اصول كافى، ابىجعفر محمد بن يعقوب اسحاق كلينى، تصحيح: على اكبر غفارى، چاپ سوم، دارالكتب الاسلاميه، تهران، ١٣٨٨ه. ق. ١٠. الاعلام، خيرالدين زركلى، چاپ پنجم، بيروت، دارالعلم للملايين، ١٩٨٠م. ١١. اقامة البرهان على اصول دين الاسلام، موسى بن على قائم مقام فراهانى، به كوشش: عبدالمجيد قائم مقام فراهانى، تهران، نشر وحيد، ١٣۶۶ه. ش. ١٢. امالى، محمّد بن على بن بابويه (شيخ صدوق) ، تهران، كتابچى، ١٣٧۶ه. ش. ١٣. انوار المشعشعين، شيخ محمد على بن حسين كاتوزيان، تهران، چاپ سنگى، بىتا. ١۴. اهلبيت عليهم السلام؛ عرشيان فرشنشين، حسين انصاريان، چاپ اول، قم، دارالعرفان، ١٣٨٣ه. ش. ١۵. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، چاپ دوم، بيروت، مؤسسة الوفاء، ١۴٠٣ه. ق. ١۶. البداية و النهاية، ابوالفداء اسماعيل بن كثير، مكتبة المعارف، بيروت. ١٧. پيشوايان معصوم عليهم السلام (زندگىنامه چهارده معصوم عليهم السلام) ، هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق، چاپ اول، قم، انتشارات مؤسسه در راه حق، ١٣٨١ه. ش. ١٨. تاريخ بغداد، احمد بن على بغدادى، تحقيق: مصطفى عبدالقادر عطا، چاپ اول، بيروت، دار الكتب العلميه، ١۴١٧ه. ق.
١٩. تاريخ مدينه دمشق، على بن عساكر دمشقى، بيروت، دارالفكر، ١۴١۵ه. ق. ٢٠. تذكرة الحفاظ، شمس الدين ذهبى، چاپ چهارم، هند، حيدرآباد دكن، نشر دائرة المعارف العثمانيه، ١٣٩٠ه. ق. ٢١. تذكرة الحفاظ، محمد بن احمد ذهبى، تصحيح: عبدالرحمان بن يحيى المعلمى، بيروت، دار احياء التراث العربى، بىتا. ٢٢. تذكرة الخواص، سبط بن جوزى، تهران، مكتبة نينوى الحديثه، بىتا. ٢٣. تذكرة الخواص، سبط بن جوزى، قم، منشورات رضى، ١۴١٨ه. ق. ٢۴. تذكرة الشهداء، ملا حبيب الله كاشانى، نشر مهر آيين، بىتا. ٢۵. تفسير كشّاف، محمود بن عمر زمخشرى حنفى، چاپ اول، قم، دفتر تبليغات اسلامى، ١۴١۶ه. ق. ٢۶. تهذيب الكمال، جمالالدين مزى، بيروت، دار الفكر، ١۴١۴ه. ق. ٢٧. الثقات، امام حافظ ابوحاتم محمّد بن حبّان بن احمد تميمى بُستى، بيروت، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع. ٢٨. جامع كرامات الاولياء، بنهانى، بيروت، دار المعرفة، ١۴١۴ه. ق. ٢٩. جامعه در حرم اهل بيت، ناصر شهيدى، چاپ اول، قم، نصايح، ١٣٨٣ه. ش. ٣٠. جلاء العيون، محمدباقر مجلسى، انتشارات قائم، بىتا. ٣١. چهره درخشان حسين بن على (ع) ، على ربانى خلخالى، قم، مكتب الحسين (ع) ، ١٣٧٨ه. ش. ٣٢. حلية الاولياء، ابونعيم احمد اصفهانى، بيروت، دار احياء التراث العربى، بىتا.
٣٣. حلية الاولياء، ابونعيم احمد اصفهانى، چاپ دوم، قم، اسماعيليان، از روى نسخه دار الكتاب العربى، بيروت، ١٣٨٧ه. ق. ٣۴. خاندان وحى، سيدعلى اكبر قُرشى، چاپ اول، قم، دارالكتب الاسلاميه، چاپخانه آفتاب، ١٣۶٨ه. ش. ٣۵. الخرائج و الجرائح، قطب الدين راوندى، چاپ اول، قم، المطبعة العلمية، ١۴٠٩ه. ق. ٣۶. دائرة المعارف قاموس عام لكلّ مطلب و فن، المعلم بطرس البستانى، بيروت، دار المعرفة. ٣٧. داستان دوستان، محمد محمدى اشتهاردى، چاپ پنجم، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٧٣ه. ش. ٣٨. داستانهاى شگفت، سيد عبدالحسين دستغيب، تهران، رهنما، ١٣۶١ه. ش. ٣٩. داستانهاى شنيدنى از چهارده معصوم عليهم السلام، محمد محمدى اشتهاردى، چاپ نهم، قم، انتشارات نبوى، ١٣٧٧ه. ش. ۴٠. دلائل الامامة، ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبرى، نجف، منشورات مطبعة الحيدرية، ١٣۶٩ه. ق. ۴١. زندگانى امام زينالعابدين (ع) ، حبيب روحانى، چاپ اول، مشهد، آستان قدس رضوى، ١٣٧۴ه. ش. ۴٢. زندگانى امام صادق (ع) ، سيد جعفر شهيدى، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٧٧ه. ش. ۴٣. زندگانى پيامبر اعظم (ص) ، باقر شريف قرشى، ترجمه: سيد ابوالحسن هاشمى تبار و محمد تقدمى صابرى، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، ١٣٨٧ه. ش.
۴۴. زندگانى حضرت فاطمه زهرا عليها السلام، ناصر مكارم شيرازى، چاپ چهارم، مشهد، انجمن محبان الفاطمه، ١٣٧١ه. ش. ۴۵. سفينة البحار، شيخ عباس قمى، چاپ اول، قم، دارالأسوة للطباعة والنشر، ١۴١۴ه. ق. ۴۶. سير اعلام النبلاء، شمسالدين ذهبى، بيروت، مؤسسة الرسالة، ١۴٠۶ه. ق. ۴٧. سير اعلام النبلاء، شمسالدين ذهبى، تحقيق: شعيب الارنؤوط و حسين الأسدى، چاپ نهم، بيروت، مؤسسة الرساله، ١۴١٣ه. ق. ۴٨. سيره عملى اهل بيت (٢) ؛ امام على (ع) ، سيد كاظم ارفع، تهران، انتشارات تربيت، ١٣٧٩ه. ش. ۴٩. سيماى پر فروغ، اصغر ناظمزاده قمى، چاپ اول، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٧٩ه. ش. ۵٠. صحيح بخارى، محمّد بن اسماعيل بخارى، بيروت، دار الفكر، بىتا. ۵١. صفة الصفوة، ابن جوزى، دارالكتب العلمية، ١۴٠٩ه. ق. ۵٢. الصواعق المحرقه، ابن حجر هيثمى، تصحيح و تحشيه: عبدالوهاب عبداللطيف، قاهره، مكتبة القاهرة. ۵٣. الصواعق المحرقه، ابن حجر هيثمى، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الرسالة، ١۴١٧ه. ق. ۵۴. عجايب و معجزات شگفتانگيز چهارده معصوم عليهم السلام، عمادزاده اصفهانى. ۵۵. العقد الفريد، احمد بن محمد بن عبد ربه اندلسى، تحقيق: عبدالمجيد حسينى، بيروت، دار الكتب، ١۴١۵ه. ق. ۵۶. عوالم العلوم، علامه بحرانى، قم، امير، ١۴١١ه. ق.
۵٧. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الاعلمى، ١۴٠۴ه. ق. ۵٨. عيون اخبار الرضا (ع) ، شيخ صدوق، ترجمه: حميدرضا مستفيد و علىاكبر غفارى، چاپ اول، تهران، نشر صدوق، ١٣٧١ه. ش. ۵٩. الغدير، علامه امينى، چاپ دوم، تهران، دار الكتب الاسلاميه، ١٣۶۶ه. ش. ۶٠. الفرج بعد الشدة، قاضى بن على تنوخى، تحقيق: عبود شالچى، بيروت، دار صادر، ١٣٩٨ه. ق. ۶١. فرهنگ سخنان حضرت فاطمه عليها السلام، محمد دشتى، چاپ ششم، قم، مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين، ١٣٧٣ه. ش. ۶٢. الفصول العليه، شيخ عباس قمى، چاپ اول، قم، مؤسسه در راه حق، ١٣۶۵ه. ش. ۶٣. الفصول المهمه، ابن صباغ، چاپ دوم، نجف اشرف، چاپخانه حيدريه، ١٣٨١ه. ق. ۶۴. الفصول المهمه، على بن محمد مالكى، چاپ اول، قم، دارالحديث، ١۴٢٢ه. ق. ۶۵. قاموس الرجال، محمدتقى تسترى، چاپ دوم، قم، مؤسسة النشر الاسلامى، ١۴١۵ه. ق. ۶۶. قطرهاى از درياى فضائل اهل بيت، سيد احمد مستنبط، چاپ دوم، ١٣٨٣ه. ش. ۶٧. كشف الغمة، على بن عيسى اربلى، تبريز، بنىهاشم، ١٣٨١ه. ق. ۶٨. كشف الغمه، ابوالحسن على بن عيسى ابيالفتح اربلى، ترجمه: على بن حسين زوارئى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، بىتا.
۶٩. كشف الغمه، على بن عيسى بن ابيالفتح اربلى، تهران، دارالكتب اسلاميه، بىتا. ٧٠. الكلام يجر الكلام، احمد زنجانى، قم، كتابفروشى حقبين. ٧١. كمالالدين و تمام النعمه، شيخ صدوق، تصحيح: شيخ حسين العلمى، چاپ اول، بيروت، مؤسسه اعلمى، ١۴١٢ه. ق. ٧٢. گنجينه دانشمندان، محمّد شريف رازى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، ١٣۵٢ه. ش. ٧٣. ماهنامه كوثر، ستارگان حرم، گروهى از نويسندگان، قم، زائر (آستانه مقدسه قم) ، ١٣٨٢ه. ش. ٧۴. مجله حرم، شماره ۶٩، مورخ ١٧/١١/١٣٧٠. ٧۵. مجمع الاحباب، محمد بن حسن واسطى، چاپ اول، دار المنهاج، ١۴٢٣ه. ق. ٧۶. مجمع البيان فى تفسير القرآن، امين الاسلام فضل بن حسن طبرسى، بيروت، مؤسسة الاعلمي، ١۴١۵ه. ق. ٧٧. مروج الذهب و معادن الجوهر، على بن حسين مسعودى، برگردان: ابوالقاسم پاينده، چاپ چهارم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٠ه. ش. ٧٨. مطالب السئول، شيخ كمالالدين محمد بن طلحه شافعى، چاپ اول، بيروت، مؤسسة ام القرى، ١۴٢٠ه. ق. ٧٩. معادشناسى، محمدحسين حسينى طهرانى، چاپ اول، تهران، حكمت، ١۴٠٧ه. ق. ٨٠. معجم المؤلفين، عمر رضا كحاله، بيروت، دار التراث العربى، ١٣٧١ه. ق. ٨١. معجم المطبوعات العربيه، سركيس يوسف اليان، بيروت، بىنا، بىتا.
٨٢. مقاتل الطالبيين، ابوالفرج اصفهانى، ترجمه: سيدهاشم رسولى محلاتى، چاپ اول، تهران، دفتر نشر فرهنگ، ١٣٨٠ه. ش. ٨٣. مقتل الحسين (ع) ، موفق بن احمد خوارزمى، قم، مكتبة المفيد، بىتا. ٨۴. الملل و النحل، ابوالفتح شهرستانى، تصحيح: احمد فهيمى، چاپ اول، بيروت، دار الكتب، ١۴١٠ه. ق. ٨۵. مناقب، ابن شهرآشوب، چاپ دوم، بيروت، دارالاضواء، ١۴١٢ه. ق. ٨۶. مناقب، ابن شهرآشوب، قم، مؤسسه انتشارات علامه، تصحيح و حاشيه: سيد هاشم رسولى محلاتى، ١٣٧٩ه. ق. ٨٧. منتظر تا صبح فردا، فاطمه صالح مدرسهاى، چاپ اول، اصفهان، مركز فرهنگى شهيد مدرس، ١٣٧٧ه. ش. ٨٨. موسوعة الغدير، عبدالحسين امينى، قم، دائرة المعارف فقه اسلامى، ١٣٨٧ه. ش. ٨٩. موسوعة الملل و النحل، ابوالفتح شهرستانى، چاپ اول، بيروت، مؤسسه ناصر للثقافه، ١٩٨١م. ٩٠. ميزان الاعتدال فى نقد الرجال، محمد بن احمد ذهبى، تحقيق: على محمد البجاوى، چاپ اول، بيروت، دار المعرفه، ١٣٨٢ه. ق. ٩١. نورالابصار فى آل بيت النبى المختار، سيد مؤمن شبلنجى، مصر، بوداق، ١٣١٢ه. ق. ٩٢. وسيلة الخادم الى المخدوم، فضلالله بن روزبهان، قم، مؤسسه انصاريان، ١٣٧۵ه. ش. ٩٣. وفيات الائمه، مراجع من العلماء الاعلام، چاپ اول، بيروت، دارالبلاغه، ١۴١٢ه. ق.
٩۴. وفيات الاعيان، شمسالدين احمد بن محمد بن خلكان، تحقيق: احسان عباس، بيروت، دار صادر، ١٩۶٨م. ٩۵. هدايتگران راه نور، سيدمحمدتقى مدرسى، چاپ اول، تهران، نشر بقيع، ١٣٧۵ه. ش. ٩۶. ينابيع المودّه، سليمان بن ابراهيم قندوزى حنفى، چاپ هفتم، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، ١٣٨۴ه. ق.