ghaemiyeh.com
شابك : ۱۰۰۰۰ ريال:964-533-025-4
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۰۳۸۵۳
عنوان و نام پديدآور : مشكات هدايت:درسهايي از اخلاق پيشوايان/تدوين محمدرضا حامدي،مسعود مكارم.
مشخصات نشر : قم: مدرسةالامام عليبنابيطالب(ع)، ۱۳۸۵.
مشخصات ظاهري : ۲۳۰ ص.
يادداشت : پشت جلد به انگليسي: Makarem Shirazi. The guidance light.
يادداشت : عنوان ديگر: مشكلات هدايت سلسله مباحث اخلاقي حضرت آيهالله العظمي مكارمشيرازي.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
سرشناسه : مكارمشيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
شناسه افزوده : مكارم، مسعود، ۱۳۴۶ -
شناسه افزوده : حامدي، محمدرضا، ۱۳۴۸ -
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي توصيفي
الحمد للّه ربّ العالمين و الصلوة و السلام على
سيّدنا محمّد و آله الطاهرين
بحثهاى اخلاقى و خودسازى در حوزههاى علميّه، همواره از جايگاه ويژهاى برخوردار بوده و مشتاقان فراوانى را به سوى خود جلب مىكند. اين درسها كه به صورت جلسات هفتگى از ديرباز در حوزههاى علميّه مرسوم بوده و ادامه دارد، طلّاب را از عالم مادّى و خاكى رها و به عالم ملكوت سوق مىدهد تا آنان علاوه بر تعليم و تعلّم و طىّ مدارج علمى، تزكيه شده و در راه خودسازى قدم بردارند.
گاه اين درسها جمعآورى شده و به صورت كتابهاى مفيدى درآمده كه قرنها باقيمانده است و شايد كتاب منية المريد وآداب المتعلّمين از اين قبيل باشد.
اهميّت اين مسأله هنگامى آشكارتر مىشود كه بدانيم در اسلام علم و عمل همه جا قرين هم شمرده شده و همواره هر جا علم شرط است
عدالت نيز شرط شده همچون شاهد و قاضى و مراجع تقليد و ... و اگر علم از عمل جدا گردد بر سر جوامع امروز همان خواهد آمد كه بر سر جوامع غربى از نظر اخلاقى و اجتماعى آمده است.
به هر حال با توجّه به اين مهم مرجع عاليقدر حضرت آية اللّه العظمى مكارم شيرازى مدّظلّه روزهاى چهارشنبه قبل از درس خارج فقه، حديثى ناب را بيان و تفسير مىنمايند، تا دروس علمى با نصايح اخلاقى همراه و قلوب دانشطلبان همچون افكار آنها روشن و نورانى گردد.
مجموعه حاضر بخشى از اين احاديث است كه در سالهاى اخير، مطرح گرديده كه پس از تدوين در اختيار علاقمندان قرار مىگيرد.
اين درسها، گنجينه و توشه گرانبهايى براى تهذيب نفس بوده و اهل منبر و وعظ مىتوانند براى پربار كردن سخنان خود از آن بهره گيرند.
اميد است؛ با استفاده از اين مباحث اخلاقى بيش از پيش در تهذيب نفس كوشا باشيم.
قم- حوزه علميّه
مسعود مكارم- محمّدرضا حامدى
شهريور 1384
قَالَ الامام البَاقِرُ عليه السلام:
«عَالِمٌ يُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ خَيْرٌ مِنْ سَبْعِيْنَ الْفَ عَابِدٍ»(1)
امام باقر عليه السلام فرمودند: عالمى كه مردم از علم او بهره بگيرند از هفتاد هزار عابد بهتر است.
شرح حديث:
عبادت مسأله مهمّى است به طورى كه خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَ مَا خَلَقْتُ الجِنَّ و الإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونَ من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادتم كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند»(2)حتّى در تشهّد هم قبل از رسالت، عبوديّت مطرح شده است: «أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ» ولى با اين همه اهميّتى كه عبادت
دارد، در حديث چنين آمده است. پس مقام عالم، مقام والا و باعظمتى است، در صورتى كه قدر اين نعمت را بداند، يعنى مردم از علم او بهره بگيرند و او چراغ هدايت و ستاره درخشان و كشتى نجاتى براى هدايت مردم باشد. چنين عالمى از هفتاد هزار عابد بالاتر است.
گاهى به وسيله يك عالم ميليونها نفر هدايت مىشوند و هر نفرى كه هدايت مىشود، از تمام آنچه در عالم است بهتر است و به همين دليل است كه مىگويند اگر امر دائر شود بين عبادتهاى مستحبّى و تحصيل علم، تحصيل علم برترى دارد، حتّى در شبهاى قدر كه شب عبادت است، كسى كه براى بحث و تحقيق علمى بيدار باشد، برتر است. دليل آن معلوم است، چون كار علما، كار انبيا، اوليا و كار خداست كه مردم را هدايت مىكنند و به همين دليل، از هفتاد هزار عابد افضل است.
سعى كنيم به همان اندازه كه علم را فرا مىگيريم آن را منتشر كنيم، كسانى كه محتكران علم هستند در پيشگاه خدا مسئولند، بايد با قلم، بيان، تدريس و موعظه مردم را هدايت كنيم، مخصوصاً در اين عصر و زمان كه دشمنان بشريّت و جهانخواران، مانع اصلى پيشرفت در دين به خصوص دين اسلام هستند. در جنوب لبنان، در سرزمينهاى اشغالى و در جنگ تحميلى، دين مانع راه دشمنان بود، و به همين جهت تمام تبليغاتشان را متوجّه دين اسلام كردهاند. گاهى مىگويند كه دين از سياست جدا شود، در حالى كه اسلام دينى است كه تمام لحظات زندگى انسان را شامل مىشود و از لحظهاى كه انسان متولّد مىشود
بخشى از زندگى اوست؛ جدايى دين از سياست يعنى محو اسلام، تخريب عقايد و اخلاق. اخيراً هم به كمك اينترنت كه دنيا را از لحاظ اخلاقى ناامن كرده، بدترين توهينها، تخريبها و تهاجمات فرهنگى را انجام مىدهند كه اگر انسان ذرّهاى انسانيّت، شرف و دين داشته باشد اين كار را نمىكند.
در چنين زمانى بايد شرايط زمان و نقشههاى دشمن را بدانيم و مجهّز باشيم و بسيج شويم. خوشبختانه جاذبه اسلام به عنوان يك عامل مهم براى پيشرفت، در مقابل آنها ايستاده است، حتّى در آمريكا و اروپا كه مركز اين تهاجمات است، اسلام در حال پيشرفت است، اين جاذبه اسلام به ما كمك مىكند كه در مقابل آنها بايستيم، چون دين مطابق فطرت است و مردم دنيا از دروغ گفتن زورمندان خسته شدهاند.
امروزه نهادهايى كه زورمندان تأسيس كردهاند خود به آن ملتزم نيستند و به هر جا كه مصلحت خود بدانند حمله مىكنند. وقتى مردم دنيا اين برنامه را مىبينند مأيوس شده و پناهگاهى جز دين براى خود نمىيابند.
بنابراين ما بايد از شرايط موجود استفاده كنيم، از اسلام بيشتر بدانيم، به دستورات آن بيشتر عمل كنيم، بيشتر تبليغ و دعوت كنيم و در مقابل دشمن هوشيارتر باشيم.
جلد 65 كتاب بحارالانوار داراى دو بخش مهّم است:
1- فضائل الشيعه.
2- صفات الشيعه.
فضائل الشيعه، مقامات شيعه و صفات الشيعه، شرايط واوصاف آنها را بيان مىكند، به اين معنا كه در كنار مقاماتى كه در احاديث براى شيعه بيان شده، وظايفى هم براى شيعه تعيين شده است.
شيعه بودن مفهومى است پرمحتوا و مسئوليّتهايى دارد كه تحت عنوان «صفاتالشيعه» در بيانات معصومين عليهم السلام آمده است؛ و تنها به ادّعا و يا اين كه پدر و مادرم شيعه بوده، نمىتوان شيعه بود، ما از باب نمونه به شرح بعضى از اين روايات مىپردازيم.
قال الامام الباقر عليه السلام:
«يَا مُيَسِّرُ أَلَا اخْبِرُكَ بِشِيعَتِنَا؟ قُلْتُ: بَلى جُعِلْتُ فِداكَ قَالَ: إِنَّهُمْ حُصُونٌ حَصِينَةٌ و صُدُورٌ أمِيْنَةٌ وَ أَحْلَامٌ وَزِيْنَةٌ لَيْسُوا بالمَذِيعِ البَذِرِ وَلَا بِالجُفَاتِ المُرَاعِيْنَ رُهْبَانٌ بِالْلَيلِ اسُدٌ بِالْنَهارِ».(1)
حضرت امام محمّد باقر عليه السلام فرمود: اى ميسّر(2)، آيا شيعيانمان را به تو معرّفى كنم؟ عرض كردم: فدايت شوم بفرماييد. حضرت فرمود: آنها دژهاى محكم و سينههاى امانتدار و صاحبان عقلهاى وزين و متين هستند،
1) بحار الأنوار، ج 65، ص 180.
2) « ميسّر بن عبدالعزيز» از معاريف اصحاب امام باقر عليه السلام بوده كه در كتب رجال هم توصيف شده است. امام باقر عليه السلام جملهاى درباره او دارد كه در حالات ميسّر آمده است. حضرت مىفرمايد: اى ميسّر چند بار مرگ تو فرارسيده و خداوند اجل تو را به تأخير انداخت براى اين كه صله رحم بجا آوردى و مشكلات آنان را حل كردى.
شايعهپراكنى نمىكنند و اسرار را فاش نمىكنند و آدمهاى خشك و خشن و رياكار هم نيستند، راهبان شب و شبزندهداران و شيران روزند.
شرح حديث:
اين حديث كوتاهى است كه هفت صفت براى شيعيان در آن بيان شده و يك دنيا مطلب و مسئوليّت در آن نهفته است.
1- دژهاى محكم
شيعيان بايد در مقابل تبليغات دشمن نفوذناپذير باشند؛ اكنون كه وضع فرهنگى دنيا به شكل خطرناكى نسل جوان ما را تهديد مىكند، آيا راهى براى اين كه جوانانمان را تقويت كنيم پيدا كردهايم؟ اگر نمىتوانيم ميكروبها را نابود كنيم بايد خود را تقويت كنيم.
2 و 3 و 4- امانتدار، عاقل و رازدار
در زمان ائمّه عليهم السلام يكى از گِلههاى ايشان اين بود كه بعضى از شيعيان اسرار ما را فاش مىكنند. مراد از اسرار اين بود كه مقاماتى كه ائمّه عليهم السلام داشتهاند مانند مقام علم غيب امام، شفاعت در روز قيامت، امانتدارى علوم رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، شاهد و ناظر اعمال شيعيان و معجزات و ... از مسائلى بود كه مردم عادّى و مخالفان قادر به درك آن نبودند ولى بعضى از شيعيان سادهلوح و خام، در هر جا كه مىنشستند همه چيز را
مىگفتند و اين كار ايجاد اختلاف، عداوت و دشمنى مىكرد، به همين جهت امام عليه السلام فرمودند شيعيان ما، سينههاى امانتدارند، افشاكننده بىجهت نيستند، ايجاد اختلاف در ميان اين و آن نمىكنند.
از اين بدتر گروه غلاتى هستند كه در زمان ما پيدا شدهاند كه به بهانه ولايت، كفريّات و تعبيرات زشتى درباره ائمّه عليهم السلام مىگويند كه هرگز ائمّه از آن راضى نيستند. بايد مراقب اين غلات جديد باشيم. اين گروه دو عيب دارند: يك عيب اين است كه خودشان را از بين مىبرند؛ خيال مىكنند اگر ما صفات خدا را براى ائمّه عليهم السلام يا حضرت زينب عليها السلام يا شهداى كربلا بگويند، عين ولايت است؛ و عيب بزرگتر اين است كه زمان ما زمان رسانههاى جمعى است، اگر خبرى امروز صبح صادر شود، يك ساعت بعد تا گوشه و كنار دنيا مىرسد. اين كلمات غلوّآميز و اين سخنان نادرست را از اين جا به جاهاى ديگر پخش مىكنند و لكّه بزرگى را بر دامان شيعه مىچسبانند و شيعه را كافر معرّفى كرده و بعد هم كشتن شيعيان شروع مىشود. اين اشخاص نادان خبر ندارند كه با حرفهايشان منشأ كشتار يك عدّه از شيعيان در جاى ديگرى از دنيا مىشوند.
واى از اين دوستان نادان و انسانهاى جاهل، واى از آن زمانى كه نبض مجالس به دست افراد بىسواد، بىاطّلاع، ناآگاه و نادان بيفتد؛ نبايد بگذاريم كه ابتكار مجالس به دست اين گونه افراد باشد.
5- با محبّت
شيعيان خشن نيستند، بلكه پرمحبّت و داراى لطافتند. شيعه روح علىبن ابىطالب عليه السلام و ساير ائمّه هدى عليهم السلام را دارد، كه حتّى با دشمنانشان هم محبّت مىكردند.
6 و 7- شب زنده دار و شجاع
شيعيان رياكار نيستند، و دو حالت مختلف را باهم جمع كردهاند، اگر كسى عبادتهاى شبانه آنها را ببيند مىگويد زاهدان روزگاراند و در امور زندگى ضعيفاند، امّا روز هنگام مشاهده مىكند كه مثل شير در صحنه اجتماع حاضر مىشوند.
اقسام شيعه:
«شيعه» را طبق يك تقسيم به پنج قسم مىتوان تقسيم نمود:
1- شيعيان جغرافيايى
كسانى كه در كشور شيعه نشين متولّد مىشوند، از لحاظ آمارى جزءِ افراد آن كشور محسوب مىشوند.
2- شيعيان ارثى
كسانى كه پدر و مادرشان شيعه بوده و در دامان پدر و مادر شيعه متولّد شدهاند.
3- شيعيان لفظى
كسانى كه با زبان مىگويند كه ما شيعه علىبن ابىطالب عليه السلام هستيم، امّا در عمل خبرى نيست.
4- شيعيان سطحى
شيعيانى كه عملشان سطحى است و به عمق تشيّع نرسيدهاند، از تشيّع فقط عزادارى و توسّلات و امثال اينها را بلد هستند. از كجا معلوم كه شيعه هستند؟ آيا به خاطر آن كه در ايّام عاشورا در دستجات سينهزنى و مجالس عزادارى شركت مىكنند و به مسجد جمكران مىروند؟! البتّه قصد ما كم اهميّت جلوه دادن اين امور نيست، ولى اين گروه، از تشيّع همين را فهميدهاند، امّا از صفات «رهبان بالليل، اسد بالنهار، احلام وزينة و صدور امينة و ...»، خبرى در آنها نيست.
5- شيعيان واقعى
كسانى كه با معارف الهيّه و كتب اهل بيت عليهم السلام آشنا هستند و برنامههاى آنها صفاتى است كه در اين روايت آمده بود.
قَالَ الامام الصَّادِقُ عليه السلام:
«إِمْتَحِنُوا شِيْعَتَنَا عِنْدَ مَوَاقِيْتِ الصَّلاةِ كَيْفَ مُحَافَظَتُهُمْ عَلَيْهَا و إِلَى أَسْرَارِنا كَيْفَ حِفْظُهُمْ لَهَا عِنْدَ عَدُوِّنَا وَإِلَى أَمْوَالِهِمْ كَيْفَ مُوَاسَاتُهُمْ لِإِخْوَانِهِمْ فِيْها».(1)
امام صادق عليه السلام فرمودند: شيعيانِ ما را به اوقات نماز امتحان كنيد كه چگونه به آن اهميّت مىدهند، و اين كه چگونه اسرار و مقامات ما را در نزد دشمنان بازگو نمىكنند و همچنين با اموالشان امتحان كنيد كه چگونه به ديگر برادرانشان كمك مىكنند.
شرح حديث:
در اين حديث امام صادق عليه السلام ملاك تشخيص شيعيان را در چند صفت مهمّ زير بيان مىكنند:
1) بحار الأنوار، ج 65، ص 149.
1- اهميّت به نماز اوّل وقت
«إِمْتَحِنُوا شِيْعَتَنَا عِنْدَ مَوَاقِيتِ الصَّلَاةِ»
آيا به اوقات نماز اهميّت مىدهند؟ در هنگام كار آيا كار را عقب مىاندازند يا نماز را؟ بعضى نماز را براى زمان بىكارى مىدانند و مىگويند: «اوّل الوقت رضوان اللَّه و آخر الوقت غفران اللَّه». اخيراً بعضى از اهل تسنّن مىگويند مسلمان واقعى ما هستيم، چرا كه اهميّتى كه ما به نماز مىدهيم شما نمىدهيد.
2- اهميّت به نماز
در مورد اهميّت نماز، حضرت على عليه السلام در سفارشهايش خطاب به مالك اشتر مىفرمايد: «
إِجْعَلْ أَفْضَلَ أَوْقَاتِكَ لِلصَّلَاةِ؛
بهترين اوقاتت را براى نماز قرار بده».
كلمه «محافظة» به اين معناست كه نماز آفات دارد و بايد آن را حفظ كرد. زمانى كه مرحوم امام رحمه الله در حوزه علميّه مدرّس بودند، در هنگام صحبت و مباحثه علمى وقتى صداى اذان بلند مىشد، بلافاصله ايشان براى نماز برمىخاستند، بدون اين كه درنگى كنند. قانون همين است كه هر كجا هستيم و هر كه هستيم، به نماز اهميّت دهيم، به خصوص نماز صبح. امروزه عدّهاى هستند كه نماز صبح را با استصحاب (به اميد اين كه هنوز خورشيد طلوع نكرده است) مىخوانند كه اين نماز شيعه نيست.
3- رازدارى
منظور از محافظت از اسرار، حفظ مقامات اهل بيت عليهم السلام است، يعنى مقاماتى از آنها را در نزد دشمنان نگوييم كه باور نكنند (مثلًا ولايت تكوينى، معجزات، علم به غيب ...) زيرا اين مقامات جزء اسرار هستند.
در زمان ما عدّهاى علاوه بر اين كه اسرار را مىگويند غلوّ هم مىكنند، مثلًا بعضى از مدّاحان نادان زينب اللّهى مىشوند. مدّاحان مقام والايى دارند و ائمّه عليهم السلام به آنها اهميّت مىدادند؛ مثل دعبل خزائى كه مقام والايى داشت؛ مدّاحان بايد اشعار خود را بر علما عرضه كرده و از اشعار غلوّآميز پرهيز كنند، به خصوص اگر در بين مدّاحان براى جلب نظر عوام مسابقه بيفتد، در اين صورت يكى غلوّ مىكند و ديگرى اغلى و اين كار خيلى خطرناك است.
4- چگونگى صرف اموال
مواسات از دو ريشه لغوى مىتواند باشد، يكى از مادّه «واسى و ديگرى از ماده «آسى كه هر دو مواسات و به معناى اعانت و كمك كردن است. شيعه را بايد با اموالش امتحان كرد كه چه اندازه ديگران در اموال او سهم دارند. در زمان ما مشكلات زياد است:
1- مشكل بيكارى كه منشأ اصلى بسيارى از مفاسد مانند: اعتياد، سرقت، خودفروشى و ... است.
2- مشكل ازدواج جوانان.
3- مشكل مسكن.
4- مشكل تحصيل، خانوادهها براى تأمين هزينه تحصيل دانشآموزان خود با مشكلات مواجه هستند، جامعه ما، جامعه شيعه است، پولهاى هنگفتى در مسائل بيهوده صرف مىشود در حالى كه عدّهاى در اوّليات زندگى لنگ مىزنند.
بنابراين بايد صفات شيعه را مدّ نظر قرار دهيم نه اين كه صرفاً جايگاه شيعه و پاداش آن را بيان كنيم. اميد است كه بتوانيم فرمايشات ائمّه عليهم السلام را در زندگى روزمرّه مدّ نظر قرار داده و به آنها عمل كنيم.
«... عَنْ سُلَيْمانِ بنِ مَهْرانَ قالَ: دَخَلْتُ عَلَى الصادِقِ جَعْفَرِبْنِ مُحَمَّدٍ عليه السلام وَ عِنْدَهُ نَفَرٌ مِنَ الشِّيعَةِ وَ هُوَ يَقُولُ:
مَعَاشِرَ الشِّيعَةِ كُونُوا لَنَا زَيْناً وَلَا تَكُونُوا عَلَيْنَا شَيْناً قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ احْفَظُوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ كُفُّوهَا عَنِ الفُضُولِ وَ قُبْحِ القُولِ».(1)
سليمان بن مهران مىگويد: بر امام صادق عليه السلام وارد شدم و عدّهاى از شيعيان نزد او بودند و او در حال گفتن اين مطلب بود: اى شيعيان ما آبرو و زينت ما باشيد و باعث ننگ و بىآبرويى ما نباشيد، با مردم خوب صحبت كنيد، زبانتان را حفظ كنيد و از حرفهاى اضافى و زشت بپرهيزيد.
1) بحارالأنوار، ج 65، ص 151.
شرح حديث:
امام صادق عليه السلام در اين حديث دو مطلب را بيان مىكند، يك قاعده كلّى و يك مصداق روشن.
قاعده كلّى اين است كه با اعمال خودتان باعث آبروريزى ما نشويد، يعنى به گونهاى باشيد كه وقتى مردم شما را مىبينند به صاحبان آن مكتب درود بفرستند و بگويند آفرين به كسانى كه چنين افرادى را تربيت كردهاند و باعث بىآبرويى ما نشويد، زيرا ما فرزندان پيغمبر صلى الله عليه و آله هستيم، سپس انگشت روى مصداق خاص مىگذارند كه زبان است.
علماى علم اخلاق مىگويند در سير و سلوك الى اللَّه اوّلين عضوى كه بايد اصلاح شود زبان است و تا زبان اصلاح نشود دل پاك نمىشود.
زبان كليد تمام وجود انسان است به طورى كه انسانها را از زبانشان مىتوان شناخت، «اخْتَبِروهُمْ بِصِدْقِ الحَدِيثِ» وقتى خواستيد مردم را امتحان كنيد، ببينيد راست مىگويند يا دروغ. زبان اگر قفل و بست داشته باشد، روى حساب و كتاب صحبت كرده و در آنچه كه مىگويد دقّت مىكند.
يكى از طرق حفظ زبان همان دستور آخر روايت است كه مىگويد:
«كفّوها عن الفضول» يعنى زياد صحبت نكنيد. كم سخن گفتن يكى از راههاى نخستين سير و سلوك و نام آن «صَمت» است. يكى از دانشمندان مىگويد پنج چيز است كه هر ناقصى را كامل مىكند:
صمت و صوم جوعو سَحَر و عزلت و ذكرى به دوام ناتمامان جهان را كند اين پنج تمام در واقع اگر كسى اين امور را رعايت كند به قرب الى اللَّه مىرسد كه اوّلين آن صمت يعنى سكوت است. صمت به اين معنا نيست كه اصلًا صحبت نكند بلكه به اين معناست كه فضول الكلام و قبح الكلام را حذف كند.
«... عَنْ مُحَمَّدِ بنِ سُلَيْمَان، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ أَبِى عَبْدِاللَّهِ عليه السلام: إِذَا دَخَلَ عَلَيْهِ أَبُوبَصِيرٍ ... فَقَالَ: يَا أَبَامُحَمَّدٍ لَقَدْ ذَكَرَكُمُ اللَّهُ فِى كِتَابِهِ فَقَالَ:
«انَّ عِبَادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ»(1)
وَاللَّهِ مَا أرَادَ بِهَذَا إِلَّا الأَئِمَّةَ عليهم السلام وَشِيعَتَهُمْ، فَهَلْ
سَرَرْتُكَ يَا أَبَامُحَمَّدٍ؟ قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ زِدْنِى ...».(2)
محمّد بن سليمان از پدرش نقل مىكند كه گفت: نزد امام صادق عليه السلام بودم كه ابوبصير وارد مجلس شد (در حالى كه نفس نفس مىزد نشست. امام رو به او كرد و فرمود:
ناراحتى؟ عرض كرد پير و ناتوان شدهام و تنفّس براى من سخت شده و در آستانه رفتن هستم، ولى از همه بدتر نگران بعد از مرگ هستم و نمىدانم سرنوشت من
چيست؟ امام فرمود: چرا اين حرف را مىزنى كه افتخار تشيّع هستى، سپس امام فضايل و افتخارات شيعه را بيان كردند و هر فصلى را كه امام مىفرمود، مىگفت: آيا اين مطلب تو را خوشحال كرد و ابوبصير مىگفت: بله قربانت گردم بازهم برايم بگو ...)
حضرت فرمود: اى ابوبصير خداوند در قرآن به شما شيعيان اشاره كرده و فرموده شيطان نمىتواند سلطهاى بر بندگان من پيدا كند، به خدا قسم كه خداوند اراده نكرده از بندگان مگر ائمّه و شيعيان آنها را، آيا تو را خوشحال كرد، اى ابا محمّد؟
ابوبصير گفت: فدايت شوم بيشتر بفرما ....
شرح حديث:
در مورد شيطان سؤالاتى است كه اكثراً توسّط جوانان پرسيده مىشود و لازم است آنها را مورد بررسى قرار دهيم:
1- چرا خداوند شيطان، اين موجود خبيث و اغواگر را آفريد تا ما را وسوسه كند و از راه سعادت باز دارد، در حالى كه ما براى پيمودن راه سعادت آفريده شدهايم؟
جواب: خداوند شيطان را شيطان نيافريد، بلكه پاك آفريد و در صف ملائكه بود، عامل نفوذى نبود، بلكه موجود صالحى بود، جزء عابدان و زاهدان و مقرّبان درگاه خدا، ولى بعداً به سوء اختيار خودش
منحرف شد. تكبّر، خودبزرگبينى، حسد، پيروى از هواى نفس، جاه و جلال طلبيدن، سبب شد تا سقوط كند و هواى نفس عامل اصلى است كه اگر نباشد نفوذ شيطان هم نيست. «أَبَى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الكَافِرِينَ سر باز زد و تكبّر ورزيد و (به خاطر تكبّر و نافرمانيش) از كافران شد»(1)و خداوند او را از آن مقام خلع كرد.
اشكال: ملائكه معصوم و همه تحت فرمان خداوند هستند، اگر شيطان جزءِ ملائكه بوده چرا از فرمان الهى تمرّد و سرپيچى كرد؟
جواب: شيطان از ملائكه نبود بلكه از جنّيان بود.
2- ما براى سعادت آفريده شدهايم «وَ مَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونَ من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادتم كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند)»(2)پس موجود مزاحم (شيطان) براى چيست، آن هم چيزى كه ديده نمىشود و قابل دفاع و پيشگيرى نيست، كه با هدف آفرينش سازگار نيست؟
جواب: قرآن مىفرمايد شيطان بىاختيار در شما نفوذ نمىكند، دروازه قلب شما به روى او بسته است و شما دروازه را باز مىكنيد؛ در واقع هيچ موجود خبيثى راهى به كشور تن و روح انسان ندارد «إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ تسلّط او تنها بر كسانى است كه او را به سرپرستى خود برگزيدهاند و آنها كه نسبت به او
خدا شرك مىورزند (و فرمان شيطان را به جاى فرمان خدا گردن مىنهند)».(1)كسانى كه او را شريك خداوند قرار مىدهند و از او اطاعت مىكنند، روز قيامت شيطان به آنها مىگويد: «وَ مَا كَانَ لِىَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا انْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِى فَلَا تَلُومُونِى وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ من بر شما تسلّطى نداشتم جز اين كه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد بنابراين مرا سرزنش نكنيد خود را سرزنش كنيد»(2).
اين نكته قابل ذكر است كه خودِ شيطان براى كسانى كه در راه تكامل هستند اسباب تكامل است، چون با او گلاويزشدن و دست و پنجه نرم كردن باعث تقويت ايمان است. يكى از مورّخان معروف غربى «تواينبى» در كتاب فلسفه تاريخ مىگويد:
من در تمام تمدّنهايى كه در دنيا به وجود آمده دقّت كردم، هيچ تمدّنى به وجود نيامد مگر مورد هجوم دشمن قوى خارجى قرار گرفت و براى دفاع، تمام قوايش را بسيج كرد و شكوفا شد.
پس در خلقت شيطان حكمتى است، همچنان كه اگر هواى نفس نبود عارفان قوى نمىشدند.
قرآن مىفرمايد: «انَّ عِبَادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطِانٌ»(3)لحن آيه اين نيست كه شيطان با شيعيان گلاويز نمىشود، بلكه خداوند مىفرمايد من حامى و ياورشان هستم، آنها به سوى من آمده و بنده من شدهاند و
من هم حامى آنها هستم، پس اين مقام والايى است و از تحت نفوذ شيطان خارج بودن افتخار شيعه است، مفهوم آن اين است كه كسانى كه سلطه شيطان بر آنها وارد شده، شيعيان واقعى نيستند، پس اين جمله مسئوليّت ما را زياد مىكند. شيعيان معصوم نيستند و ممكن است شيطان سراغ آنها هم بيايد، ولى قرآن مىفرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ پرهيزگاران هنگامى كه گرفتار وسوسههاى شيطان شوند به ياد (خدا و پاداش كيفر او) مىافتند و (در پرتو ياد او راه حق را مىبينند و) ناگهان بينا مىگردند»(1). ممكن است شيطان بيايد ولى سلطه پيدا نكند. پس مسئوليّت بسيار سنگين است و بايد در جامعه اسلامى سلطه شيطان بر فرد، اجتماع، مطبوعات، بازار و به طور كلّى در زندگى مادّى و معنوى حاكم نباشد كه اگر حاكم شد آن افراد شيعه واقعى نيستند.
1) سوره اعراف، آيه 201.
قَالَ الامامُ الصَّادِقُ عليه السلام:
«إنَّ أحَقَّ النَّاسِ بِالْوَرَعِ آلُ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله وَ شِيعَتُهُمْ كَىْ تَقْتَدِىَ الرَّعِيّةُ بِهِمْ».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: سزاوارترين مردم به ورع و تقوا، آلپيامبر صلى الله عليه و آله و شيعيان آنها هستند، تا ساير مردم به آنها اقتدا كنند.
شرح حديث:
شيعه بودن جزئى از امام بودن است، امامان معصوم عليهم السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله براى تمام مردم امام و پيشوا هستند و شيعيان هم بايد براى گروهى از مردم امام باشند. در واقع در جامعه اسلامى شيعيان بايد پيشرو باشند وديگران به آنها اقتدا كنند، همان گونه كه در جنوب لبنان
1) بحارالأنوار، ج 65، ص 166.
در صف مبارزان، شيعيان پيشرو هستند و همه آنها را به ايثار و صلابت و فداكارى مىشناسند. شيعيان بايد در تمام دنيا نه تنها در مبارزه و جهاد بلكه در تمام جهات قدوه و اسوه باشند.
«ورع» مرتبهاى بالاتر از تقواست، بعضى از بزرگان ورع را به چهار مرحله تقسيم كردهاند:
مرحله اوّل: ورع تائبين
اين مرحله پايينترين مرتبه و مساوى با عدالت است و انسان را از فسق نجات مىدهد، يعنى از گناه توبه كرده و در صف عادلان در مىآيد.
مرحله دوم: ورع صالحين
در اين مرحله انسان بايد از شبهات هم پرهيز كند، يعنى از چيزهايى كه در ظاهر حلال ولى شبهناك است، اجتناب كند.
مرحله سوم: ورع متّقين
در اين مرحله از گناه و شبهات اجتناب مىكند، علاوه بر اين از حلالى هم كه ممكن است او را به حرام بكشاند، اجتناب مىكند، مثلًا كم سخن مىگويد زيرا مىترسد اگر زياد حرف بزند در لابهلاى آن غيبتى انجام دهد كه اين مرحله در واقع همان عنوان «أُتْرُكْ مَا لَابَأْسَ
بِهِ حَذَراً مِمَّا بَأْسَ بِهِ؛ آنچه را كه بلامانع است ترك كن تا گرفتار امر ممنوع نشوى» است.
مرحله چهارم: ورع صدّيقين
بالاترين مرحله، اعراض و روى گرداندن از غير خداست يعنى چشم برداشتن از غير خدا و چشم دوختن به خدا به خاطر اين كه مبادا ساعتى از عمرش ضايع شود. بالاترين سرمايه، عمر ماست كه آن را به تدريج هدر مىدهيم و غافل هستيم.
مطابق اين روايت امام صادق عليه السلام فرمود: سزاوارترين مردم به ورع آل پيامبر صلى الله عليه و آله و شيعيان او هستند كه بايد در مراتب ورع، حدّاقل مرتبه اوّل را داشته باشند، يعنى شيعه بايد عادل و مقتداى مردم باشد و فقط خود را نجات ندهد، بلكه به فكر نجات ديگران هم باشد.
در آخر سوره فرقان دوازده ويژگى براى «عبادالرحمن» ذكر شده است كه يكى از ويژگىها، مطابق آيه «وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَ ذُرِّيَاتِنَا قُرَّةَ أعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلمُتَّقِينَ إِمَاماً؛ و كسانى كه مىگويند:
پروردگارا از همسران و فرزندانمان مايه روشنى چشم ما قرار ده و ما را براى پرهيزگاران پيشوا گردان»،(1)اين است كه آنها از خدا تقاضا مىكنند كه فرزند آنها معمولى نباشد، بلكه در بين ساير مسلمين قرّة العين و نمونه باشد و از خدا تقاضا مىكنند كه ما را امام متّقين قرار ده.
1) سوره فرقان، آيه 74.
آيا اين برترىجويى است كه مىخواهند هر كدام امامى براى ديگران باشند؟ نه اين علوّ همّت است، پس معلوم مىشود كه نام تشيّع را بردن و آن را يدك كشيدن و در صفوف شيعه قرار گرفتن، ساده است، ولى شيعه واقعى شدن مشكل است، به خصوص انتظار امام زمان (عج) و ائمّه هدى عليهم السلام از اهل علم و شاگردان اين مكتب بيشتر است و اين عدّه بايد اسوه و مقتداى مردم باشند، تا مردم به آنها اقتدا كنند. مهمترين راه تبليغ همين است كه انسان چنان تقوا و ورع داشته باشد كه مردم به وسيله او خدا را بشناسند و بدانند كه انسان واقعى و شيعه واقعى كيست. شيعيان واقعى افرادى شجاع، صبور، پر محبّت، پرهيزكار و اجتناب كننده از حرام هستند، و حبّ جاه و مقام ندارند.
قَالَ الامام الصَّادِقُ عليه السلام:
«يُعْرَفُ مَنْ يَصِفُ الحَقَّ بِثَلَاثِ خِصَالٍ: يُنْظَرُ إِلَى أَصْحَابِهِ مَنْ هُمْ وَ إِلَى صَلَاتِهِ كَيْفَ هِىَ وَ فِى أَىِّ وَقْتِ يُصَلِّيهَا فَانْ كَانَ ذَامَالٍ نُظِرَ أيْنَ يَضَعُ مَالَهُ».(1)
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه متّصف به حق (اشاره به مكتب اهل بيت عليهم السلام) مىباشد، با سه صفت شناخته مىشود: به اطرافيانش نگاه مىشود كه چگونه افرادى هستند، و نماز را چگونه و در چه وقت مىخواند و اگر صاحب مال است اموالش را چگونه مصرف مىكند.
شرح حديث:
در اين حديث امام عليه السلام سه ويژگى از ويژگىهاى شيعيان واقعى را
1) بحار الأنوار، ج 64، ص 302.
بيان مىكند:
1- بايد اطرافيان او انسانهاى صالحى باشند. در زمان حضرت على عليه السلام صحابى مقدّس و علاقهمند به اسلام، در اطراف على عليه السلام و منافقها و تفالههاى زمان جاهليّت، اطراف معاويه بودند.
اين ويژگى در جوانان بسيار مهم است، وقتى با افراد پاكدامن رفيقند، همه چيزشان اصلاح مىشود، «الإِنْسَانُ عَلَى دِيْنِ خَلِيلِهِ وَ رَفِيقِهِ؛ انسان با دوست خود هم كيش و هم آيين است» اين همان حالتى است كه در روانشناسى به آن «محاكات» مىگويند كه به معناى جذب خصوصيّات از همنشينان است كه در موارد بسيارى غير ارادى است و به خصوص اين حالت در جوانان قوىتر است.
در آيات و روايات سخن در اين زمينه بسيار است. قرآن مجيد مىفرمايد:
«وَ قَيَّضْنَا لَهُمْ قُرَنَاءَ فَزَيَّنُوا لَهُمْ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ ما براى آنها، هم نشينانى (زشت سيرت) قرار داديم كه زشتيها را از پيش رو و پشت سر آنها در نظرشان جلوه دادند»(1)
دوستان ناباب براى گمراه كردن انسان هيچگاه نمىگويند كه اين كار بد است و مرتكب شو، بلكه مىگويند اشكالى نداشته و كار بدى نيست و يا راهى به سوى خداست، اين همان كار شيطان است كه براى گمراه كردن انسان، زشت را زيبا و زيبا را زشت جلوه مىدهد.
1) سوره فصّلت، آيه 25.
بعضى از جوانها مىگويند: در شرايط فعلى كه مجرّد هستيم و وسايل ازدواج هم سخت است و از سوى ديگر بيكارى زياد و توقّعات همسران هم زياد است، چه كنيم؟
تنها نسخه شفا بخش رعايت سه اصل زير است:
الف) از دوستان ناباب بپرهيزيد.
ب) در مجالس بىبند و بارى و تحريكآميز شركت نكنيد.
متأسّفانه بعضى از مجالس عروسى، به مجالس مملّو از گناه تبديل شده است، كه مجلس پيوند دو نفر است ولى بناى طلاق چند خانواده گذاشته مىشود. حضور در چنين مجالس، حرام و نماز خواندن در آن جا هم باطل است.
ج) فيلمهاى مستهجن و برنامههاى فاسد و سايتهاى مخرّب را نگاه نكنيد.
اگر از اينها پرهيز كنيد و خود را به خدا سپرده و بر خدا توكّل كنيد، خدا شما را حفظ كرده و وسيله ازدواج سالم را براى شما فراهم مىكند.
وقتى انواع وسايل گناه فراهم شده، نمىتوان انتظار سلامت داشت؛ مثل اينكه انسان در محيط پر از ميكروب وارد شود و بخواهد بيمار نشود، اين ممكن نيست.
قرآن در آيه ديگرى مىفرمايد:
«قالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ إنِّى كَانَ لِى قَرِينٌ* يَقُولُ أءِنَّكَ لَمِنَ المُصَدِّقِينَ* أَءِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباً وَ عِظَاماً أَءِنَّا لَمَدِينُونَ* قَالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ* فَاطَّلَعَ
فَرَءَاهُ فِى سَوَاءِ الْجَحِيمِ* قَالَ تَاللَّهِ إِنْ كِدْتَ لَتُرْدِينَ* وَلَوْلَا نِعْمَةُ رَبِّى لَكُنْتُ مِنَ الَمُحْضَرِينَ يكى از آنها مىگويد من همنشينى داشتم* كه پيوسته مىگفت: آيا (براستى) تو اين سخن را باور كردهاى* كه وقتى ما مُرديم و به خاك و استخوان مبدّل شديم (بار ديگر) زنده مىشويم و جزا داده خواهيم شد؟! (پس) مىگويد: آيا شما مىتوانيد از او خبرى بگيريد؟* اين جاست كه نگاهى مىكند، ناگهان او را در ميان دوزخ مىبيند* مىگويد: به خدا سوگند نزديك بود مرا (نيز) به هلاكت بكشانى* و اگر نعمت پروردگارم نبود من نيز از احضارشدگان (در دوزخ) بودم.»(1)
اين آيات نشان مىدهد دوست بد ممكن است يك انسان خوب را جهنّمى كند و دوست خوب ممكن است يك انسان بد را بهشتى كند.
2- بايد ديد نماز را چگونه و چه موقع مىخواند. حضرت على عليه السلام به مالك اشتر فرمود: «بهترين وقت را براى نماز قرار بده»، زيرا به وسيله نماز قوّت و قدرت براى انجام كارها پيدا مىكنيم.
3- بايد ديد اموالش را چگونه مصرف مىكند، لازم نيست كه زندگى تنگ و سخت باشد، بلكه اعتدال لازم است. در روز قيامت در مورد اموال از دو چيز سؤال مىكنند: از كجا آوردهايد و در كجا مصرف كردهايد. قانون از كجا آوردهايد مخصوص زمان ما نيست و از زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روى اين مسأله سفارش شده است.
1) سوره صافّات، آيات 51- 57.
«وَلَمَّا جَعَلَ المَأْمُونُ إلَى عَلِىِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا عليهما السلام وِلَايَةَ العَهْدِ دَخَلَ عَلَيْهِ آذَنَهُ وَ قَالَ انَّ قَوْماً بِالْبَابِ يَسْتَأْذِنُونَ عَلَيْكَ يَقُولُونَ: نَحْنُ شِيعَةُ عَلِىّ عليه السلام ... إنَّمَا شِيعَتُهُ الحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ أبُوذَرُ وَ سُلْمَانُ وَ الْمِقْدَادُ وَ عَمَّارٌ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أبِى بَكْرٍ الَّذِينَ لَمْ يُخَالِفُوا شَيْئاً مِنْ أوَامِرِهِ ... فَلَوْقُلْتُمْ إنَّكُمْ مُوَالُوهُ وَ مُحِبُّوهُ وَ المُوَالُونَ لِأوْلِيَائِهِ وَ الْمُعَادُونَ لأعْدَائِهِ لَمْ أُنْكِرْهُ مِنْ قَوْلِكُمْ ...».(1)(2)
هنگامى كه مأمون ولايتعهدى را بر عهده امام رضا عليه السلام قرار داد، خادم آن حضرت بر ايشان داخل شده و اجازه گرفته و عرض كرد: جمعى از مردم در پشت در اجازه
ملاقات مىخواهند و مىگويند ما شيعه على عليه السلام هستيم ...
(امام به آنان اجازه ملاقات ندادند؛ روز دوّم، سوّم و تا دو ماه پشت سر هم هر روز آمدند و در اين مدّت حضرت اجازه ملاقات ندادند، روز آخر كه شد آنها به خادم گفتند به امام بگو اگر ما به ديار خود برگرديم و بگويند دو ماه در طوس بوديد آيا حضرت را زيارت كرديد يا نه، اگر بگوييم اجازه ملاقات ندادند، ديگر آبرو نخواهيم داشت، خادم گفته آنان را به حضرت عرض كرد و حضرت اجازه ملاقات دادند. بعد از ورود، حضرت به آنها اجازه جلوس ندادند، آنها عرض كردند: اى پسر رسول خدا ما چه كردهايم كه شما با ما چنين مىكنيد؟! حضرت فرمودند: شما خود را شيعه على عليه السلام مىدانيد، در حالىكه) شيعه على، امام حسن و حسين عليهما السلام ابوذر، سلمان، مقداد، عمّار و محمد بن ابىبكر هستند كه فرمانهاى حضرت على عليه السلام را مخالفت نكرده (و امورى را كه نهى كرده، مرتكب نشدهاند، در حالى كه شما در بيشتر اعمالتان با امام مخالفت مىكنيد و در بسيارى از فرايض و در حقّ برادران دينيتان كوتاهى و سستى مىكنيد و در جايى كه تقيّه واجب است، آن را ترك كرده و در جايىكه تقيّه واجب نيست، مرتكب مىشويد). پس
اگر بگوييد ما دوستدار و محبّ او و دوستدار دوستان او و دشمن دشمنان او هستيم، من شما را در اين گفتارتان انكار نمىكنم. (آنها عرض كردند: ما توبه مىكنيم وقتى اين را گفتند، حضرت به خادم دستور فرمودند كه آنها را اكرامكند).
شرح حديث:
اين حديث واقعاً تكان دهنده است. ما مىگوييم شيعيان على بن ابى طالب عليه السلام هستيم، در حالىكه آنها كه به ملاقات حضرت آمده بودند از ما بهتر بودند، معلوم مىشود كه اين ادّعا خيلى بزرگ است. امام صادق عليه السلام در مورد صفات شيعيان مىفرمايند:
«إنَّمَا أصْحَابِى مِنْ لَهُ أشَدُّ الوَرَعِ وَ خَافَ مِنْ عِقَابِ اللَّهِ وَ رَجَا ثَوَابَ الهِ هَؤلَاءِ أصْحَابِى».
تقوا مرحله نازله ورع است، چرا كه تقوا پرهيز از گناه و ورع، پرهيز از شبهات است، و امام صادق عليه السلام مىفرمايد اصحاب من بيشترين حدّ ورع و خوف از خدا را دارند و اميد به پاداش الهى دارند و سرتاپا، مطيع فرمان او هستند.
ما اين مسأله (ادّعاى تشيّع) را خيلى ساده حساب كردهايم به طورى كه با توسّل، و زيارت و دعا مىخواهيم خود را شيعه بدانيم. كسى نمىخواهد توسّل و زيارت را كم ارزش كند ولى شيعه بودن، غير از اينها امور متعدّدى مانند: فداكارى، ايثار، معرفت، تقوا و ... مىخواهد.
تمام زندگى ما خانه، بازار، ادارات، جشنها، سفر، حضر و ... همه بايد بوى ولايت دهد.
بايد التزام به ولايت را كه در بيان امام رضا عليه السلام آمده و حتّى حضرت فرمود مدّعيان دروغين توبه كنند، از خود و خانواده خود شروع كنيم، چرا كه شيعه على بودن فقط به ادّعا نيست.
قَالَ الإمَامُ الْحَسَنُ الْعَسْكَرى عليه السلام:
«... إنَّ شِيعَتَنَا هُمُ الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ آثَارَنَا وَ يُطِيعُونَا فِى جَمِيعِ أوَامِرِنَا وَ نَوَاهِينَا فَأولئِكَ شِيعَتُنَا فَأمّا مَنْ خَالَفَنَا فِى كَثِيرٍ مِمَّا فَرَضَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ فَلَيْسُوا مِنْ شِيعَتِنَا ...».(1)
امام حسن عسكرى عليه السلام مىفرمايد: شيعيان ما كسانى هستند كه از سنّتهاى ما پيروى كرده و تمام اوامر و نواهى ما را اطاعت مىكنند، پس اينان شيعيان ما هستند و امّا كسانى كه در بسيارى از چيزهايى كه خداوند واجب كرده، ما را مخالفت مىكنند از شيعيان ما نيستند ....
شرح حديث:
«آثار» اشاره به سنّتهايى است كه بعد از انسان هم مىماند كه گاهى
1) بحار الأنوار، ج 65، ص 162.
سنّت حسنه و گاهى سنّت سيّئه است. امام عليه السلام مىفرمايد شيعيان ما غير از اوامر و نواهى، سنّتهاى ما را هم حفظ مىكنند. به عنوان مثال سنّت ائمّه عليهم السلام اين بوده است كه بدون واسطه شبها به در خانه نيازمندان رفته و به آنها كمك مىكردند. سنّت ديگر آنها تواضع و ملايمت در مقابل برخوردهاى خشن بود، يعنى دفع سيّئه به حسنه مىكردند، پس مطابق فرمايش امام كسانى كه سنّتها را زنده بدارند و تمام اوامر و نواهى را عمل كنند، آنها شيعه هستند، در صدر روايت امام عليه السلام مخالفت با جميع اوامر و نواهى را دليل بر عدم تشيّع مىداند، در حالى كه در ذيل روايت مىفرمايد آنها كه كثيرى از اوامر و نواهى را اطاعت نكنند شيعه نيستند، آيا اين تناقض بين صدر و ذيل نيست؟
به نظر ما قليل در اين جا هم، كثير است؛ شبيه اين تعبير را هم در قرآن داريم «يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَلِيلًا؛ و آن را به بهاى كم مىفروشند»(1)كه اين تعبير در قرآن در موارد متعدّدى به كار رفته است. آيا منظور آيه اين است كه اگر براى تحريف آيات تورات رشوه سنگينى بگيرند، اشكال ندارد؟
جواب داده شده كه كثير در اين جا هم قليل است، يعنى اگر دنيا را بدهند تا آيهاى را تحريف كنيد كم است و گاهى كم هم زياد است، يعنى با توجّه به مقامات ائمّه معصومين عليهم السلام ذرّهاى مخالفت هم زياد است و اگر غير از اين باشد صدر و ذيل تناقض دارد پس معناى روايت اين
1) سوره بقره، آيه 174.
است كه اگر در قليلى كه خود به منزله كثير است مخالفت كنند، شيعه نيستند.
با توجّه به اين روايت، انسان اميدوار شده و مىفهمد كه بايد براى شيعه بودن خيلى زحمت كشيد، چرا كه محبّ بودن آسان و شيعه بودن مشكل است و ما در ابتداى راه هستيم و بايد از آنها كمك بخواهيم تا شيعه شويم.
«... قالَ: دَخَلْتُ أَنْا وَ أَبِي إِلياسِ ابنِ عَمْرو عَلى أَبى بَكْرِ الحَضْرَمِي وِ هُو يَجُوْدُ بِنَفْسِهِ فَقال: يا عَمْرو لَيْسَ سَاعَةَ الكِذْبِ أشْهَدُ عَلى جَعْفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ أنّي سَمِعْتُهُ يَقُوْلُ:
لا يَمُسُّ النَّارُ مَنْ ماتَ وَ هُوَ يَقُوْلُ بِهَذا الأمْرِ».(1)
راوى مىگويد من وابوإلياس بن عمرو داخل بر ابىبكر حضرمى (يكى از ياران مخصوص امام صادق عليه السلام) شدم كه در حال جان دادن بود، گفت: اى عمرو، اين ساعت، ساعت دروغ گفتن نيست، شهادت مىدهم بر امام صادق عليه السلام و (از آن حضرت) شنيدم كه اين جمله را مىفرمايد: هر كس بميرد و قائل به اين امر (ولايت اهلبيت عليهم السلام) باشد، آتش دوزخ به او اصابت نمىكند.
1) بحارالأنوار، ج 65، ص 114.
قَالَ الإمامُ الصَّادِقُ عليه السلام:
«لَا تَكُونُ مُؤْمِناً حَتَّى تَكُونَ خَائِفاً رَاجِياً وَ لَاتَكُونُ خَائِفاً رَاجِياً حَتَّى تَكُونَ عَامِلًا لِمَا تَخَافُ وَ تَرْجُو».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: هرگز مؤمن و اهل ايمان نخواهى بود، مگر آن زمان كه داراى خوف و رجا باشى و خائف و راجى نخواهى بود مگر آن زمانى كه از آنچه مىترسى بپرهيزى و به آنچه اميدوارى عمل كنى.
شرح حديث:
براى حركت به سوى كمال و مقصود دو نيرو لازم است:
1- نيروى پيش برنده.
2- نيروى باز دارنده.
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 253.
نيروى پيش برنده نيرويى است كه دستگاه را به سوى مقصود پيش مىبرد و نيروى بازدارنده دستگاه را در جايى كه مىخواهد منحرف شود، حفظ مىكند. تمام دستگاههايى كه حركت مادّى يا معنوى دارد اين دو نيرو را در مقابل هم لازم دارد تا سالم به مقصد برسد.
خوف ورجا به عنوان دو نيروى بازدارنده و پيش برنده، نقش مهمّى در مسائل اخلاقى دارد و در روايات بر آن تأكيد فراوانى شده است. در بعضى از روايات آمده است كه اگر تمام عبادت عابدان دنيا را انجام دهى، بايد از عمل خود خوف داشته باشى و اگر تمام گناهان را مرتكب شدى، مايوس نباش، شايد در مسير صحيح قرار بگيرى.
امام عليه السلام در اين روايت مىفرمايد تو با ايمان نمىباشى، مگر اين كه اين دو نيرو در تو زنده باشد و اين دو نيرو دو نشانه دارد كه امام آن دو را بيان كرده و مىفرمايد: اگر از غضب خدا مىترسى، گناه نكن كه اگر گناه كنى خوف تو دروغين است و اگر اميد به رحمت خدا دارى، بايد كارى كنى كه مورد رحمت خدا قرارگيرى و اگر چنين نكنى، رجاى تو دروغين است. بنابراين اگر بخواهيم انسانهاى با ايمان را بشناسيم نشانه آن خوف و رجا است و علامت خوف و رجاى راستين اين است كه در عمل ظاهر باشد (عمل او نشان دهنده حالت درونيش باشد).
اين دو مقياس در جامعه هم هست، يعنى همان گونه كه انسان نبايد مغرور و مأيوس باشد، جامعه هم بايد چنين باشد، به اين معنى كه بايد به پيروزيش اميدوار باشد ولى از ضربات دشمن هم بترسد و بين
خوف و رجا باشد، چرا كه خوف او سبب مىشود خود را در مقابل دشمن مجهّز كرده و اميدش سبب مىشود كه با دلگرمى به سوى مقصود پيش رود.
حضرت على عليه السلام در عهد نامه مالك اشتر كه نامهاى براى ديروز، امروز و فرداهاست و در سازمان ملل هم به عنوان منشور اداره جامعه ترجمه شده است، مىفرمايد:
اگر دشمن از در صلح درآمد با او از در صلح درآى ولى بعد از صلح هم از دشمن غافل نباش، چون گاهى خودش را نزديك مىكند و غافلگيرانه ضربه مىزند.
دشمنان اسلام و كشور ما اعلام كردهاند كه فلان مبلغ را براى براندازى حكومت ايران قرار دادهاند كه اين سبب شده مسئله خوف و رجا زنده شود و بدانيم كه دشمن ما دشمنى نيست كه بتوان با آن صحبت كرد و بايد بدانيم در مقابل دشمن مغرورى قرار داريم كه احمقانه نقشه خود را فاش مىكند كه موجب بيدارى ما مىشود.
با چنين دشمنى نمىتوان كنار آمد چون با صراحت مىگويد مىخواهيم ريشه شما را بكنيم و از اين هم فراتراست و معلوم مىشود كه منحصر به كشور ما نيست، بلكه تمام كشورهاى اسلامى مدّ نظر آنها است.
آنها كشورهاى داراى حكومت دست نشانده مىخواهند و حتّى حكومتهاى دست نشانده شوروى سابق را هم مىخواهند دست
نشانده خود كنند. پس دنياى اسلام بايد بيدار شوند وقتى امام راحل (ره) مىفرمود: اينها با اسلام مخالفند، امروز معلوم مىشود كه در واقع هم همين بوده است.
خوشبختانه اين نقشه در كشور ما نقش بر آب شده چرا كه جوانان و اقشار مختلف جامعه بيدار هستند و در مقابل دشمن در صحنه حاضرند.
قَالَ رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله:
«يَا عَلِىُّ يَنْبَغِى أنُ يَكُونَ لِلْمُؤْمِنِ ثَمَانُ خِصَالٍ: وَقَارٌ عِنْدَ الهَزَاهِزِ وَ صَبْرٌ عِنْدَ البَلَاء وَ شُكْرٌ عِنْدَ الرَّخَاءِ وَ قُنُوعٌ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ لَايَظْلِمُ الأعْدَاءِ وَ لَايَتَحَامِلُ لِلْأصْدِقَاءِ بَدَنُهُ مِنْهُ فِى تَعَبٍ وَالنَّاسُ مِنْهُ فِى رَاحَةٍ».(1)
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند: اى على، سزاوار است مؤمن هشت صفت داشته باشد: در طوفانهاى حوادث باوقار و در بلاها صبور و در آرامش و آسايش شاكر و به آنچه خدا به او داده، قانع است، به دشمنانش ظلم و بر دوستانش تحميل نمىكند و بدنش در زحمت و مردم از دست او راحتند.
1) بحار الأنوار، ج 64، ص 294.
شرح حديث:
مطابق اين حديث پيامبر هشت صفت براى مؤمن بيان مىفرمايند:
1- با وقار در مقابل طوفانهاى حوادث
حوادث سياسى، اقتصادى و يا اعتقادى ممكن است كه انسان را به حركت در آورد، ولى مؤمن در طوفانهاى حوادث با هر بادى به هر طرف متمايل نمىشود. وقار و سنگينى دارد، و از شبهات فكرى، تحريكات اخلاقى و حوادث سياسى تكان نمىخورد و مانند كوه است.
2- صبور در برابر بلاها
هنگامىكه بلايى پيش مىآيد، مؤمن صبور است. زندگى دنيا خالى از بلاهايى مانند زلزله، بيمارى و امراض، سيل و ... نيست، مؤمن كسى است كه در زير و بالاى زندگى تكان نخورده و صبور است و استقامت مىكند، كه اين استقامت زاييده ايمان اوست.
حضرت على عليه السلام در اين زمينه مىفرمايد:
«الَصَّبْرُ مِنَ الإيْمَانِ كَالرَّأسِ مِنَ الجَسَدِ وَ لَاخَيْرَ فِى جَسَدٍ لَارَأْسَ مَعَهُ وَ لَافِى إيمَانٍ لَاصَبْرَ مَعَهُ؛
صبر نسبت به ايمان مانند سر به بدن است، همان گونه كه بدن بدون سر ارزشى ندارد، ايمان بدون صبر هم بى ارزش است (1)».
1) نهج البلاغه، كلمه قصار 82.
3- شكر گذار در حال آرامش
وقتى در آسايش و آرامش است همه چيز را فراموش نمىكند.
بعضى از افراد هستند كه وقتى در شدّت امواج گرفتار مىشوند به ياد خدايند
«فَإِذَا رَكِبُوا فِى الفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَّمَا نَجَّاهُمْ إِلَى البَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ
؛ هنگامى كه سوار كشتى شوند خدا را با اخلاص مىخوانند (و غير او را فراموش مىكنند) امّا هنگامى كه خدا آنها را به خشكى رساند و نجات داد باز مشرك مىشوند»(1)و يا وقتى گرفتار زندان است مشغول دعا، نماز و زيارت عاشوراست، ولى وقتى از زندان خلاص شد، همه چيز را فراموش مىكند.
انسان با ايمان در موقعى كه خدا به او نعمت مىدهد خدا را فراموش نمىكند، مانند «أياز» كه وقتى وزير شاه شد، لباس چوپانى خودش را نگه داشت و به آن نگاه مىكرد و مىگفت: تو همان چوپانى كه الآن وزير شاه شدهاى و خدا تو را به اين مقام رسانده است.
4- قانع به روزى خدا
مؤمن قانع است و حريص نيست و به بالا دست خودش نگاه نمىكند، بلكه به پايين دست خود نگاه مىكند كه ببيند آنها در چه وضعيّتى هستند. تلاش مىكند، ولى حرص ندارد، قانع است ولى تلاش هم مىكند. در روايات داريم كه غناى واقعى قناعت است كه در
1) سوره عنكبوت، آيه 65.
واقع غناى درون است.
5- عدالت در برابر دشمن
حضرت نمىفرمايد مؤمن به مسلمانان و يا مردم ظلم نمىكند، يعنى معلوم است كه به مسلمان ظلم نمىكند بلكه به دشمن خود هم ظلم نمىكند و مصداق «وَ لايَجْرِمَنَّكُمْ شَنَئَانُ قَوْمٍ عَلَى ألَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى دشمنى با جمعيّتى، شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند، عدالت كنيد كه به پرهيزگاران نزديكتر است»(1)مىباشد. مبادا در مقام داورى خورده حسابها و دشمنىها باعث شود كه درباره دشمنان داورى به ظلم كنيد؛ وقتى در مقام قضاوت، بزرگترين دشمن و نزديكترين دوست را براى قضاوت بياورند، اگر حق با دشمن هم باشد مؤمن ظلم نمىكند، حتّى در حقّ دشمن خود.
6- تحميل نكردن به دوستان
مؤمن درباره دوستانش تحميل نمىكند، به عنوان مثال در جمعى كه زندگى مىكند اگر بنشيند و دست به سياه و سفيد نزند و كمك نكند، اين تحميل كردن است و صحيح نيست. در حديث معروفى داريم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در سفرى همراه دوستان و اطرافيانش به منزلگاهى رسيدند و گوسفندى همراه داشتند كه بنا شد آن را ذبح كرده و غذا تهيّه كنند؛ يكى گفت ذبح گوسفند بر عهده من، ديگرى پوست كندنش را بر عهده گرفت، سوّمى آماده كردن براى طبخ را عهده دار شد، ديگرى
1) سوره مائده، آيه 8.
طبخش را و پيامبر هم جمع كردن هيزم و آتش روشن كردن را به عهده گرفتند؛ همراهان عرض كردند يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله ما در خدمت شما هستيم، حضرت فرمود: خداوند دوست ندارد كه كسى در ميان جمعى زندگى كند و منتظر بماند كه ديگران به او خدمت كنند.
7 و 8- تحمّل زحمت و آسايش ديگران از دست او
بدنش در زحمت است و مردم از دست او راحتند، يعنى زحمات را تحمّل مىكند و فرياد نمىزند تا مردم ناراحت شوند و دردهايش در درون خود اوست.
حال هريك از ما بايد به خودش نمره دهد كه از هريك از اين اوصاف چه اندازه در خودش دارد و ببيند چه اندازه مؤمن است. ادّعاى ايمان آسان است ولى صفات مؤمن را در خود جمع كردن آسان نيست.
قَالَ الإمامُ الصَّادِقُ عليه السلام:
«المُؤْمِنُ مَنْ طَابَ مَكْسَبَهُ وَحَسُنَتْ خَلِيقَتُهُ وَ صَحَّتْ سَرِيرَتُهُ وَ أنْفَقَ الفَضْلَ مِنْ مَالِهِ وَ أمْسَكَ الفَضْلَ مِنْ كَلَامِهِ».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: مؤمن كسى است كه كسب و كارش پاك و پاكيزه، اخلاقش خوب، و درون، نيّت و باطنش درست است، اگر اضافهاى بر نياز زندگى دارد، انفاق مىكند و اضافات سخن را حذف مىكند.
شرح حديث:
ادّعاى ايمان بسيار ساده ولى رسيدن به حقيقت آن بسيار مشكل است. در اين روايت امام عليه السلام پنج صفت براى مؤمن بيان مىكند:
1) اصول كافى، ج 2، ص 235.
1- پاكيزگى در كسب و كار
انسان بايد بداند در آمدش از كجاست؟ آيا حلال است يا حرام؟
بسيارند كسانى كه ادّعاى ايمان مىكنند ولى در امور مالى مشكل دارند.
در زمان ما جمعيّتى هستند كه ادّعاى ايمان مىكنند ولى در آخر سال بازار سياه درست مىكنند و مردم را به زحمت مىاندازند تا در آمد بيشترى بدست آورند، كه اين طيب مكسب نيست؛ و يا در امور مربوط به ارثيّهها، دختران يا مادر را از ارث محروم مىكنند كه اين برنامه زمان جاهليّت است؛ و يا صندوقهايى به نام قرض الحسنه با سود 28% و يا 30% به نام كارمزد درست كردهاند، آيا اين كارمزد است؟! كار مزد حداكثر 2% مىشود و بيشتر از آن ربا است.
و يا مؤسّساتى مانند گلدكوئيست و امثال آن يك كلاهبردارى آشكار است.
2- خوش خلقى
اخلاق مؤمن خوب است و با همسر، فرزند، همسايه، دوست و دشمن و ... خوش اخلاق و خوش برخورد است و اگر امر به معروف و نهى از منكر و ارشاد جاهل هم مىكند، با زبان خوب است.
3- پاكى درون
مؤمن حسن خلقش تصنّعى نيست؛ ظاهر و باطنش يكى است و در
باطن هم خيرخواه مردم است. درون او پاك است و حسود و بخيل نيست.
4- انفاق در راه خدا
مومن اضافات اموالش را در راه خدا انفاق مىكند. بسيار هستند كسانى كه اموال را جمع كرده و فقط خازن للغير هستند و در روز قيامت فقط بايد جواب اموال را بدهند و بهرهاى از آن نمىبرند.
بايد توجّه داشت وقتى انسان انفاق مىكند، ابتدا به دست خدا مىرسد. عدّهاى در ابتداى سال تمام لوازم منزل را نو مىكنند، در مقابل عدّهاى بايد حسرت بخورند، آيا اگر انسان وجدان داشته باشد اين برايش گواراست؟!
5- كم حرفى
مؤمن حرف زيادى نمىنزند، چرا كه بدبختى انسان در زياد سخن گفتن او است كه دشمنى ايجاد كرده و انسان را از خدا غافل مىكند و به سبب آن انسان وارد غيبت مىشود.
اين روايت يك برنامه پنج مادّهاى است كه اگر پياده شود بسيار مؤثّر است. ما داراى چنين فرهنگ غنى و قوى هستيم.
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام:
«أرْبَعٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ كَانَ مُؤمِناً وَ إنْ كَانَ مَنْ قَرْنِهِ إلى قَدَمِهِ ذُنُوباً: الصِّدْقُ وَالْحَيَاءُ وَ حُسْنُ الخُلْقِ وَ الشُّكْرُ».(1)
امام صادق عليه السلام فرمودند: چهار چيز است كه اگر در هر كس باشد مؤمن است اگر چه از فرق سر تا پاها غرق در گناه باشد: راستگويى، حيا، حسن خلق و شكر.
شرح حديث:
اين حديث يك معناى ابتدايى دارد كه غير قابل تصوّر است ولى معنايى عندالتامّل دارد كه لطيف و دقيق است. معناى ابتدايى آن اين است كه هر گناهى كه شخص مرتكب شود ولى اين چهار صفت را داشته باشد، مؤمن است كه اين معنا، مفهوم و معقول نيست ولى معناى
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 253.
دقيق روايت اين است كه كسى كه آلوده همه گناهان است، اگر اين چهار صفت را پيدا كند، از گناهان ديگر پاك مىشود و اين چهار صفت، بسيارى از آن گناهان را از انسان دور مىكند.
1- صداقت
اين صفت موجب مىشود بسيارى از گناهان مانند كم فروشى، احتكار، تقلّب، دزدى، ... از بين برود چرا كه اگر اين گناهان را مرتكب شود، مجبور است براى پوشاندن آن دروغ بگويد. نمونه آن داستان جوانى است كه خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: آلوده جميع گناهان هستم، چه كنم؟ حضرت به او فرمود: فقط دروغ نگو كه اين امر باعث شد سراغ هيچ گناهى نرود، چون اگر هر گناهى را مرتكب مىشد و خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىرسيد، مجبور بود براى پوشاندن آن دروغ بگويد.
2- حيا
حيا به معنى كفّ النفس عن القبيح است يعنى در مقابل زشتىها رو برگرداند و وقتى كه از قبائح حيا كند، بسيارى از گناهان را ترك مىكند.
3- حسن خلق
حسن خلق عامل شستشوى از گناه است، چون انسان بسيارى از
گناهان را در حال عصبانيّت انجام مىدهد و كسى كه حسن خلق دارد، عصبانى نمىشود و به همين جهت گناه نمىكند.
4- شكر
معنى شكر اين است كه هر عضوى را در جاى خودش و در راهى كه خدا آن را آفريده استفاده كند و اگر شكر اين نعمتها را به جاى آورد ديگر گناه نمىكند.
قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله:
مٌنْ أحْزَنَ مُؤْمِناً ثُمَّ أعْطَاهُ الدُّنْيَا لَمْ يَكُنْ ذَلِكَ كَفَّارَتُهُ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه انسان با ايمانى را غمگين كند، بعد تمام دنيا را به او دهد، كفّاره گناه او نخواهد شد.
شرح حديث:
در تأييد روايت فوق، حديثى قدسى از امام صادق عليه السلام نقل مىكنيم:
«قَالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لِيَأْذَنَ بِحَرْبٍ مِنِّى مَنْ أَذَى (آذى عَبْدِى المُؤْمِنَ ...
؛ كسى كه بنده مؤمن مرا اذيّت كند به من اعلان جنگ كرده است»(2).
اگر ما بخواهيم مكاتب مختلف را ارزيابى كنيم، يكى از معيارها اين
است كه ببينيم انسان در آن مكتب چه بهايى دارد؟ اسلام بيشترين مقام را براى انسان قائل شده و به مسائل انسانى فوق العاده اهمّيت داده است. نكاتى در قرآن اشاره شده كه بايد كنار هم قرار دهيم:
1- بهترين مخلوقات
«ثُمَّ أنْشَأنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارِكَ اللَّهُ أحْسَنُ الخَالِقِينَ؛ سپس آن را آفرينش تازهاى داديم، پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است»(1). وقتى خدابهخاطر خلقت انسان احسنالخالقين است لازمهاش احسن المخلوقين بودن، انسان است، از اين بالاتر ارزشى نيست.
2- سجود ملائكه
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ؛ هنگامى كه كار آن را به پايان رساندم، و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ) دميدم همگى براى او سجده كنيد»(2)، در مورد آفرينش انسان مىفرمايد تمام ملائك بر او سجده كنند.
3- تسخير عالم هستى
«وَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِى السَّمواتِ وَ مَا فِى الأرْضِ؛ او آنچه در آسمانها و
آنچه در زمين است همه را از سوى خودش مسخّر شما ساخته»(1)، عالم هستى در خدمت انسان است. در كدام مكتب چنين ارزش والايى براى انسان قائل شدهاند؟!
دو حديثى كه ذكر شد شاهد ديگرى بر اين معناست. انسان با ايمان به قدرى احترام دارد كه غمگين كردنش تا اين اندازه مهمّ است ويا اعلان جنگ با خداست. اين مسئله نشان دهنده دو چيز است:
اوّلًا؛ اسلام يك مكتب انسان پرور و انسان دوست است.
ثانياً؛ مقدار ارزش انسان با ايمان را بيان مىكند.
ما داراى چنين مكتبى هستيم ولى بايد ببينيم در زندگى اجتماعى و فردى چقدر آزار ما به ديگران مىرسد؟ گاهى مسائل جدّى را تحت لباس شوخى به ديگران تحويل مىدهد و يا همسر آزارى، فرزند آزارى، همسايه آزارى، اشغال پيادهرو و آزار مردم، آزار در رانندگى و ... همه آزار مؤمن است. حتّى عبادت نبايد مزاحمت براى ديگران باشد، صداى بلندگوهاى مساجد فقط در موقع اذان آن هم با صداى معتدل بايد پخش شود تا مزاحم همسايهها نشود ولى امروزه طورى شده كه خانهاى كه در همسايگى مسجد است ارزشش كم مىشود.
در مكاتب ديگر انسان چقدر احترام دارد؟ مكاتب مادّى از نظر فلسفه خلقت، انسان را تكامل يافته ميمون مىدانند، كه با «نفخت فيه من روحى» بسيار تفاوت دارد.
1) سوره جاثيه، آيه 13.
از نظر عمل هم آزار انسانها در دنياى امروز هيچ اهميّتى ندارد و مهم حفظ منافع است و تمام غربىها به دنبال حفظ منافع خودهستند.
اسرائيلىها كه خانهها، باغها و مزارع را نابود مىكنند و زنها و بچّهها را مىكشند، مورد حمايتاند. عناوينى هم مانند حقوق بشر، آزادى بيان، سلاحهاى كشتار جمعى و ... درست كردهاند كه بى اعتبارى آن بر همه آشكار است.
انسان در دنياى امروز ارزشى ندارد و بر اساس آمارها در اروپا سى درصد از مردان، زنان خود را كتك مىزنند، در مقابل، اسلام مىگويد اگر بر بدن كسى زدى و كبود شد، بايد سه مثقال طلا بدهى. در اسلام انسان قيمت و ارزش دارد.
قَالَ الامام الصَّادِقَ عليه السلام:
«إِنَّى لَأُسَارِعُ إِلَى حَاجَةِ عَدُوّى خَوْفَاً أَنْ أَرُدَّهُ فَيَسْتَغْنِى عَنِّى».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: من سرعت مىگيرم در قضاى حاجت دشمنم براى اين كه مىترسم تأخير بيندازم و او از من بىنياز شود (و اين براى من مايه تأسّف است كه دشمن به من نياز پيدا كند و من نياز او را برنياورم).
شرح حديث:
دانشمندان علم اجتماع اختلاف دارند در اين كه آيا در جامعه بشرى اصالت با جامعه است يا فرد؟ به عبارت ديگر فرد اصيل است يا جمع؟
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 207.
روشن است كه از نظر طبيعى تا اجزا نباشد، كل نيست و تا افراد نباشد، جامعه نيست، و تا قطرهها نباشد، دريا نيست، بنابراين اصل، اجزا و افراد است، ولى منظور آنها اين نيست، بلكه منظورشان يكى از اين دو چيز است:
1- اصالت جامعه
بركات و آثار براى جمع و جامعه است و آثار فرد جزئى است و انسانهاى مستقل به تنهايى آثار و بركات چندانى ندارند، بلكه آثار علمى و پيشرفتها و تمدّنها براى جمع است، پس اصل به معناى پايه پربركت و منظور از آن جماعت است.
2- اصالت فرد
در تضادّ بين منافع فرد و جامعه اگر منافع جامعه را بخواهيم، باعث مىشود افراد قربانى شوند.
طرفداران اصالت جامعه، منافع جمع را مقدّم مىكنند. اسلام هم اصالة الاجتماعى است و مىگويد «يَدُاللَّهِ مَعَ الجَمَاعَةِ؛ خداوند با جماعت است» و يا «عَلَيْكَ بِالسَّوَادِ الأعْظَمِ بر تو باد همراهى جماعت» و يا «الشّاذُ مِنَ الغَنَمِ لِلذَّئْبِ گوسفند جدا شده از گلّه نصيب گرگ است»، پس مطابق اين تعبيرات هر چه هست در جامعه است و گاهى افراد بايد فداى جامعه شوند؛ به عنوان مثال وقتى كيان اسلام به خطر
مىافتد افرادى بايد قربانى شوند، مانند حركتهاى انتحارى كه در اصل شهادت طلبانه است يعنى شخص خود را قربانى دين اسلام مىكند.
عبادتهاى ما هم جمعى است به عنوان مثال نماز رسمى، نماز جماعت است و يا عمره مراسم فردى است ولى مهم حج است كه گروهى و جمعى است، پس اسلام طرفدار جامعه است، و بر همين اساس يكى از امورى كه در اسلام جايگاه مهمّى دارد كمكهاى مردمى است. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «الخَلْقُ كُلُّهُمْ عِيَالُ اللَّهِ مردم همگى تحت سرپرستى خداوند هستند»(1)و انفاق در راه خدا هم انفاق بر بندگان خداست و خداوند مىفرمايد: «لَنْ تَنَالُوا البِرِّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ هرگز به (حقيقت) نيكوكارى نمىرسيد مگر اين كه از آنچه دوست مىداريد (در راه خدا) انفاق كنيد»(2)پس اگر مىخواهيد بنده خوبى باشيد انفاقكنيد.
در ميان اعمال هيچ عملى مانند انفاق پاداش ندارد. در بعضى از تعابير براى اعمال حسنه ده برابر و در بعضى هفتاد برابر ثواب گفته شده است، ولى در مورد انفاق حداقل ثواب آن هفتصد برابر است:
«مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِئَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ؛ كسانى كه اموال خود را
در راه خدا انفاق مىكنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه يك صد دانه باشد و خداوند آن را براى هر كس كه بخواهد (و شايستگى داشته باشد) دو يا چند برابر مىكند».(1)
مهمتر اين كه كمكشوندگان فقط مسلمانان نيستند بلكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «فِى كُلِّ ذَاتِ كَبَدٍ حَرَّاء أجْرٌ؛ (سيراب كردن) هر جگر تشنهاى پاداش دارد»(2)كه حتّى حيوان را هم شامل مىشود، پس دامنه كمكها و انفاق شامل دوست و دشمن، مسلمان و غير مسلمان و انسان و حيوان مىشود. نمونه آن حديث امام صادق عليه السلام است كه مىفرمايد: اگر كسى چيزى از من بخواهد و دشمن من باشد بيشتر عجله مىكنم تا اين كه مبادا سراغ من نيايد تا من از كمك كردن محروم شوم.
حال با وجود اين تعاليم چگونه اين مكتب را به خشونت متّهم مىكنند؟! در كدام ملّيت چنين برنامههايى را سراغ داريد؟ اين برنامهها است كه به اسلام جاذبه مىدهد. انتقام باعث تداوم عداوت و اگر ادامه يابد به جاهاى خطرناك مىرسد ولى چيزى كه عداوت را خاتمه مىدهد، عدم مقابله به مثل است.
اگر مىخواهيم مردم عاشق امام زمان (عج)، ائمّه عليهم السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله شوند همانا راه آن، عمل به اين تعاليم ارزشمند است.
قَالَ الإمَامُ عَلِىِّ النَّقِىِّ عليه السلام:
«مَنْ هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فَلَا تَأْمَنْ شرَّهُ».(1)
امام هادى عليه السلام مىفرمايد: كسى كه شخصيّتش بر او بى ارزش باشد (ارزش براى خودش قائل نباشد) از شرّ او در امان نباش.
شرح حديث:
يكى از مسائل مهم، مسائل نظام ارزشى در اديان آسمانى در جوامع بشرى است. در عالم مادّه و در عالم معنويّت، هر چيزى قيمتى دارد و امورى ارزان و امورى با ارزش هستند و طبيعى است اگر انسان چيزى را كمبها تشخيص دهد، به آسانى آن را از دست خواهد داد و اگر پربها تشخيص دهد، به آسانى از دست نمىدهد؛ به عنوان مثال يك گوهر
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 365.
گرانبها در دست كودك، وسيلهاى براى بازى است و در نظر او ارزشى ندارد و به ارزانى آن را از دست مىدهد.
جواهرهاى گرانقيمت و پربها در جهان داراى اسم است و يكى از گوهرهاى نامى دنيا توسّط شخص رهگذرى كشف شد، در حالى كه بچّهها با آن در حال بازى بودند و در مقابل چيز بى ارزشى آن رابه دست آورد.
شخصيّت انسان هم همين است، اگر براى آن ارزش قائل باشد به آسانى نمىفروشد. قرآن در اين زمينه مىفرمايد، در عالم هستى بعد از ذات پاك الهى چيزى گرانقيمتتر از انسان نيست و دليل آن اين است كه همه چيز براى انسان خلق شده:
«خَلَقْتُ الأشْيَاءَ لِأجْلِكَ وَ خَلَقْتُكَ لِأجْلِى همه اشيا را براى تو خلق كردم و تو را براى خودم خلق كردم»(1)و بالاترين مخلوقات خدا (فرشتگان) بر انسان سجده كردند «فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ پس همه ملائكه بر آدم سجده كردند»(2)، از اين جا قيمت و ارزش انسان روشن مىشود. علاوه بر اين تمام اشيا براى انسان مسخّر شدهاند؛ يعنى همه آنها براى انسان كار مىكنند كه نشان دهنده مقام انسان است.
حال اگر گوهر نفس را بشناسيم آن را در مقابل شهوات زودگذر و مقامات بىارزش دنيايى نمىفروشيم، ولى اگر ارزش خود را نشناسيم،
شخصيّت خود را مىفروشيم و از شرّ چنين انسانى بايد ترسيد، زيرا با مبلغ ناچيزى انسان مىكُشد، چرا كه ارزشى براى خود قائل نيست.
حال در مقابل «مَنْ هَانَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ» كه در روايت آمده «مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ» چگونه است؟
جواب اين سؤال را مولا على عليه السلام در سه جمله بيان مىفرمايند:
«مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ لَمْ يُهِنْهَا بِالْمَعْصِيَةِ؛
كسى كه ارزش خود را بشناسد، با شهوات او را كوچك نمىكند».(1)
«مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَيْهِ شَهْوَتُهُ؛
كسى كه ارزش خود را بشناسد، شهوات در مقابل او كوچك است».(2)
«مَنْ كَرُمَتْ نَفْسُهُ صَغُرَتْ الدُّنْيَا فِى عَيْنِهِ؛
كسى كه ارزش خود را بشناسد، دنيا در نظر او كوچك است».(3)
قال الامام الصَّادِقِ عليه السلام:
«ثَلَاثَةٌ تَدُلُّ عَلَى كَرَمِ الْمَرْءِ: حُسْنُ الْخُلْقِ وَ كَظْمُ الغَيْظِ وَ غَضُّ البَصَرِ».(1)
امام صادق عليه السلام فرمودند: سه چيز نشانه شخصيّت انسان است: حسن خلق، فرو بردن خشم و چشم پوشى كردن.
شرح حديث:
«كرم» در فارسى به معناى جود، سخاوت و بخشش است و در عربى هم گاهى به اين معنا استعمال مىشود. در آيات و روايات به معناى شخصيّت و ارزش استعمال شده است، به عنوان مثال در آيه «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أتْقَاكُمْ گرامىترين شما نزد خداوند باتقواترين شماست»(2)به معناى گرامىتر و بزرگوارتر است و «مكارم اخلاق» هم
به معناى ارزشهاى اخلاقى است.
مطابق اين حديث شخصيّت انسان از سه چيز شناخته مىشود:
1- حسن خلق
برخورد خوب، حسن معاشرت و رعايت ادب همگى حسن خلق است كه در آيات و روايات تأكيد زيادى بر آن شده است، حتّى يكى از معجزات پيامبر صلى الله عليه و آله حسن خلق است.
افراد با ظرفيّت اگر كم و زيادى هم در زندگى آنها پيش آيد، به روى خودشان نمىآورند و خود را كنترل مىكنند، در مقابل افراد بىشخصيّت با اندك ناملايمات بىتاب شده و با همه برخورد مىكنند.
براى اهل علم، حسن خلق بسيار ضرورت دارد و براى جذب مردم در مسائل معنوى سرمايه مهمّى است كه تمام هم نمىشود. پنجاه درصد تبليغ، حسن خلق و بقيّه آن مطالب علمى است.
2- فرو بردن خشم
«كظم» در لغت به معناى بستن دهان مَشك است. از آن جا كه خشم در درون انسان مانند آتشى است كه از درون زبانه مىكشد و شخص جلوى آن را مىگيرد، از آن تعبير به كظم شده است، كه اين نشانه شخصيّت است. البتّه خشمهاى مقدّس هم داريم كه در جاى خود لازم است.
3- چشم پوشى كردن
«غمض» به معناى بستن و چشم بر هم گذاشتن است ولى «غضّ» به معناى نقصان، يعنى پايين نگريستن است.
چشم را بايد از چه فرو بندد؟
چشم پوشى معناى وسيعى دارد:
چشم پوشى از نامحرم، چشم پوشى از عيوب مردم، چشم پوشى از خطاهاى كوچك مردم، چشم پوشى از زرق و برق دنيا و ...
بايد سعى كنيم اين نشانهها را در خود زنده كنيم.
وَقِيلَ لَهُ (امام سجّاد عليه السلام) يَوْماً:
«إنّ الحَسَنَ البَصْرِى قَالَ: لَيْسَ العَجَبُ مِمَّنْ هَلَكَ كَيْفَ هَلَكَ؟ وَ إنَّمَا العَجَبُ مِمَّنْ نَجَا كَيْفَ نَجَا. فَقَالَ عليه السلام: أنَا أقُولُ: لَيْسَ العَجَبُ مِمَّنْ نَجَا كَيْفَ نَجَا وَ أمَّا العَجَبُ مِمَّنْ هَلَكَ كَيْفَ هَلَكَ مَعَ سِعَةِ رَحْمَةِ اللّهِ».(1)
به امام سجّاد عليه السلام گفته شد حسن بصرى مىگويد: كسانى كه گمراه مىشوند تعجّب ندارد بلكه آنهايى كه هدايت مىشوند تعجّب دارد. امام عليه السلام فرمودند: من مىگويم كسانى كه هدايت مىشوند تعجّب ندارد بلكه آنهايى كه گمراه مىشوند تعجّب دارد كه با وجود رحمت واسعه الهى چگونه گمراه شدهاند!
1) بحارالأنوار، ج 75، ص 153.
شرح حديث:
اين حديث به نكته مهمّى اشاره دارد. بعضى به سوء ظن و بدبينى عادت دارند و به تعبير امروزى همه چيز را تاريك مىبينند و مىگويند نجات پيدا كردن بشر، با وجود شيطان گمراه كننده و هواى نفس و آلودگىهاى زمان و مكان جاى تعجّب است؛ يعنى اصل بر آلودگى هاست و امّا هدايت خلاف اصل است و تعجّب دارد. افرادى كه اين گونه فكر مىكنند، از نظر ما افكارشان شيطانى است، كما اين كه «حسن بصرى» شخصى بود كه افكار شيطانى داشت.
داستان او با حضرت على عليه السلام معروف است؛ حضرت به او فرمودند: چرا در جنگ جمل شركت نكردى؟ گفت: من براى شركت در جنگ بيرون آمدم ولى ديدم يك نفر صدا مىزند در اين جنگ قاتل و مقتول هر دو در آتش هستند. حضرت در جواب فرمودند: درست است اين همان برادر تو شيطان بوده كه چنين ندايى داده تا تو را گمراه كند. يكى از عوامل فساد در دوران على عليه السلام همين شخص بود كه از فقها و مفسّران اهل سنّت شمرده مىشود.
اولياء اللّه اين گونه فكر نمىكنند، بلكه معتقدند حق اين است كه همه مردم بايد اهل نجات باشند، چرا كه رحمت واسعه الهى سبب شده تا خداوند صدو بيست و چهار هزار پيامبر و اين همه كتابهاى آسمانى به خصوص قرآن را بفرستد، علاوه بر اين به انسان عقل و هوش داده كه اگر از آن استفاده كند، بر نفس مسلّط مىشود؛ همچنين فطرت پاكى به
او داده كه باعث هدايت مىشود و وجدان به او داده كه داور و قاضى خوبى است. درسهاى عبرتى براى او در زندگى قرار داده كه با چشم خويش مىبيند؛ آيات توحيد و عظمتش، آسمان و زمين را پر كرده است، ديگر براى هدايت چه چيزى لازم است؟!
اگر مويى را در زير ميكروسكپ مشاهده كرده و بررسى كنيم درمىيابيم كه همين يك مو، دليل بر خداشناسى است، تا چه رسد به چشم، قلب و مغز با آن ساختمان اعجابانگيز و يا گياهان و پانزده هزار نوع ماهى درياها، همه و همه نشانههاى خداوند و وسيلهاى براى هدايت است.
امام كاظم عليه السلام به هارون پرادّعا فرمود:
«كَّلُّ مَا تَرَاهُ فَهُوَ لَكَ عِظَةٌ
؛ هر چه كه مىبينى براى تو موعظه است» رحمت خدا ايجاب كرده كه در عالم تكوين، نشانههاى هدايت را براى بشر قرار دهد، پس آن كه نجات پيدا مىكند، تعجّبى ندارد چرا كه اصل بر نجات است نه هلاكت.
يكى از وسوسههاى شيطان كه دامن بزرگ و كوچك و حتّى بعضى از بزرگان را هم مىگيرد، اين است كه انسان بگويد زمانه فاسد شده و ما مأيوسيم و وظيفهاى نداريم؛ اين در واقع براى برداشتن بار مسئوليّت از روى دوش است كه با ديد حسن بصرى نگاه مىكند و مىگويد انسانها نجات پيدا نمىكنند.
انسان مؤمن بايد مانند امام سجّاد عليه السلام باشد و بگويد، آنهايى كه
نجات پيدا مىكنند تعجّب ندارد، بلكه آن كس كه گمراه مىشود تعجّب دارد؛ يعنى اميدوار به نجات همه باشيم و كار كنيم. دوران بنى اميّه، دوران تاريكى بود، ولى در عين حال امام مىفرمايد كه نجات يافتگان تعجّب ندارند.
قَالَ الامام عَلِىٌّ عليه السلام:
«مَا المُجَاهِدُ الشَّهِيدُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَعْظَمَ أَجْراً مِمَّن قَدَرَ فَعَفَّ لَكَادَ العَفِيفُ أَنْ يَكُونَ مَلَكاً مِنَ الْمَلَائِكَةِ».(1)
امام على عليه السلام فرمودند: مجاهدى كه در راه خدا شهيد مىشود، اجرش بيش از كسى نيست كه قادر بر گناه است، ولى مرتكب گناه نمىشود؛ نزديك است كه شخص عفيف، ملكى از ملائكه باشد.
شرح حديث:
مقام شهدا در اسلام بسيار بالاست و مقامى بالاتر از آن نيست. قرآن تعبيرى دارد كه در مورد هيچ كس در قرآن چنين تعبيرى نيامده است:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ
1) نهج البلاغه، كلمه قصار 474.
يُرْزَقُونَ؛ (اى پيامبر) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدهاند مردگانند! بلكه آنان زندهاند ونزد پروردگارشان روزى داده مىشوند».(1)
مخاطب در اين آيه پيامبر است و تعبيراتى در آن است كه در مورد هيچ كس نيامده است. در احاديث هم به شهدا خيلى اهمّيّت داده شده؛ مرحوم كلينى روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند:
«فَوْقَ كُلِّ ذِى بِرِّ بِرٌّ حَتَّى يُقْتَلَ الرَّجُلُ فِى سَبِيلِ اللّهِ فَإِذَا قُتِلَ فِى سَبِيلِ اللّهِ فَلَيْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ
؛ بالاتر از هر خوبى خوبى است تا جايى كه شخصى در راه خدا كشته شود، پس اگر در راه خدا كشته شد بالاتر از آن خوبى نيست».(2)
تعبيرى هم مولا على عليه السلام در ذيل نامه مالك اشتر دارد و مىفرمايد:
«وَ أنَا أسْئَلُ اللّهَ بِسِعَةِ رَحْمَتِهِ وَ بِعَظِيمِ قُدْرَتِهِ أنْ يَخْتِمَ لِى وَ لَكَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ
؛ و از رحمت واسعه الهى و قدرت عظيمش مىخواهم كه پايان كار من و تو را به سعادت و شهادت ختم كند».(3)
آيات و روايات متعدّد ديگرى هم در اين زمينه وجود دارد كه نشان دهنده مقام والاى شهداست.
از سوى ديگر در اسلام معناى شهادت گسترش داده شده است.
معناى شاخص آن، اين است كه در راه خدا، در معركه جنگ كشته شود
كه احكام خاصّى دارد، به طورى كه اگر در بيرون معركه باشد بعضى از آن احكام را ندارد ولو شهيد است.
ولى معناى ديگرى هم دارد كه مطابق آن، مفهوم وسيعى پيدا مىكند؛ يعنى هر كسى كه در راه انجام وظيفه الهى بميرد، شهيد است، به عنوان مثال: «
مَنْ قُتِلَ دُونَ مَالِهِ فَهُوَ شَهِيدٌ
؛ كسى كه در دفاع از اموالش كشته شود شهيد است»(1)و «
مَنْ مَاتَ مِنْكُمْ عَلَى فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَى
مَعْرِفَةِ حقٍّ مِنْ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أهْلِ بَيْتِهِ مَاتَ شَهِيداً؛
هر كسى از شما در راه دفاع از ناموس خود كشته شود، در حالى كه حقّ پروردگار، رسول خدا و اهل بيت عليهم السلام را بشناسد، شهيد از دنيا رفته است»(2)و «
مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله مَاتَ شَهِيداً
؛ كسى كه بر دوستى آلپيامبر صلى الله عليه و آله از دنيا برود شهيد است»(3)چون در راه وظيفه يعنى حبّ توأم با عمل مرده است، پس معناى شهادت وسيع و گسترده شده، بنابراين شهادت مفهوم جامعى دارد.
مطابق اين بيان، حضرت على عليه السلام مىفرمايد كسى كه در راه خدا شهيد و به خون خود آغشته مىشود، از كسى كه قادر بر گناه است ولى به خاطر خدا از آن چشم مىپوشد بالاتر نيست، بنابراين هر روز انسان مىتواند ثواب شهيد را داشته باشد.
«عفيف» در اين جا فقط به معناى چشمپوشى از لذّت جنسى نيست، بلكه معناى آن وسيع است و چشمپوشى از هر گناهى را عفّت مىگويند. به عنوان مثال تمام وسايل گناه براى حضرت يوسف عليه السلام فراهم بود ولى چشمپوشى كرد و دو جمله گفت:
«قَالَ رَبِّ السَّجْنُ أَحَبَّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِى إِلَيْهِ وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِّنَ الْجَاهِلِينَ؛ (يوسف) گفت: پرودگارا زندان نزد من محبوبتر است از آنچه اينها مرا بسوى آن مىخوانند و اگر مكر و نيرنگ آنها را از من بازنگردانى به سوى آنان متمايل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود».(1)
و يا آسيه همسر فرعون، تمام امكانات در اختيارش بود و مىتوانست مشرك باشد و در كنار فرعون زندگى كند ولى چشم پوشى كرد، «إذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِنْدَكَ بَيْتاً فِى الجَنَّةِ وَ نَجِّنِى مِنْ فِرْعَونَ وَ عَمَلِهِ در آن هنگام كه گفت: پروردگارا، خانهاى براى من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و كار او نجات ده»(2)، چنين انسانهايى داراى مقام شهيد هستند.
دليل اين كه اين افراد داراى مقام شهيد هستند روشن است، چون ما مىگوييم «جهاد اكبر»، جهاد با نفس است و كسى كه در ميدان جهاد اكبر باشد مانند كسى است كه در ميدان «جهاد اصغر» بوده، بلكه بالاتر از آن است.
راه خدا و رسيدن به قرب الى اللّه و مقام صالحان و مقام شهود، روشن ولى پيمودن آن مشكل است، بايد خود را به خدا بسپاريم، به خصوص ما در زمانى زندگى مىكنيم كه وسايل گناه زياد است و دسترسى به آن آسان شده، پس بايد سعى كنيم كه خود، خانواده و جامعه را حفظ كنيم.
قَال الامام عَلِىُّ بنُ مُوسَى الرِّضا عليه السلام:
«... مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِرَ وَ مِنْ خَافَ أَمِنَ».(1)
امام رضا عليه السلام مىفرمايد: كسى كه محاسبه نفس كند سود مىبرد و كسى كه از محاسبه نفس غافل بماند خسران مىبيند و كسى كه از خطرات بترسد ايمن مىماند.
شرح حديث:
اين قسمت از روايت سه جمله كوتاه و بسيار پر معنا است. غالباً در احاديث به اين مسأله برخورد كردهايم كه انسان بايد در دنيا به حساب اعمال خود برسد و در احاديث آمده است كه حساب انسان، علاوه بر اين كه به دست فرشتگان است، به دست خود او نيز مىباشد. مطابق
1) سفينة البحار ماده« وعظ».
بعضى از آيات در قيامت هم، حسابگر انسان، خود اوست: «كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً؛ كافى است كه امروز خود حسابگر خويش باشى»(1)، چون نامه عملى دارد كه «لَايُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لَاكَبِيرَةً إلَّاأَحْصَاهَا وَ وَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً؛ هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته مگر اين كه آن را به شمار آورده است؟! و (اين در حالى است كه) همه اعمال خود را حاضر مىبينند»(2)و يا «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ (عمل)؛ هر كس هم وزن ذرّهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند»(3)، با وجود اينها حسابرسى در آخرت آسان است، پس حساب آن جهان از يك نظر با ماست.
در اين جا به ما گفته شده كه حسابگر خود باشيد. همان گونه كه در امور مالى حسابگر خويش هستيد، اعتقادات، اعمال، اخلاق و ايمان خود را حساب كنيد. در محاسبه اخلاق بايد ديد آيا فضايل بيشتر شده و قلب نورانىتر شده و يا تاريكتر شده است؟ در زمينه اعمال هم بايد محاسبه كنيم كه آيا اعمال فزونى يافته يا كمتر شده است؟
براى محاسبه اين سه شاخه (اعمال، اخلاق، ايمان) مشكلات بزرگى داريم كه در حسابهاى مادّى وجود ندارد و در واقع رسيدگى و محاسبه حسابهاى مادّى آسانتر است، چرا كه دفاترى وجود دارد
كه همه چيز در آن ثبت شده است ولى در حساب اعمال سه مشكل مهمّ وجود دارد:
مشكل اوّل:
عيبها را نمىتوانيم ببينيم چون حبّ ذات مانع است، حتّى انسان گاهى عيوب خود را محاسن مىبيند و يا گناهان خويش را عبادت و تنبلى خود را زهد حساب مىكند. قرآن آيات متعدّدى در مورد تزيين اعمال دارد و اين مسأله اجازه نمىدهد كه انسان اعمالش را آن چنان كه هست، بنگرد.
مشكل دوم:
ما معمولًا اعمالمان را نمىنويسيم، لغزشها، اشتباهات و رياها ...
ولى در امور مادّى حسابها نوشته مىشود. حال كدام حافظه است كه كارهايى كه در طول روز، ماه و سال انجام شده به ياد بياورد.
مشكل سوم:
گاهى لغزشها به نظر نمىآيد به عنوان مثال روايت داريم، كه شرك در عمل، گاهى از حركت مورچه در شب تاريك بر سنگ سخت، مخفىتر است، حال چنين گناهانى را چگونه بنويسيم، خيلى مشكل است.
ما مىدانيم اگر در امور مادّى حسابگر باشيم، سود مىبريم و اگر محاسبه نكنيم ضرر مىكنيم، چون عوامل سود و زيان با محاسبه روشن شده و نقاط ضعف اصلاح مىشود و به نقاط قوّت هم بيشتر اهمّيّت مىدهيم؛ در امور معنوى هم با محاسبه، نقاط ضعف و قوّت روشن مىشود؛ بايد حساب كنيم و ببينيم عوامل عدم موفّقيّت چه بوده است.
بزرگان پيشين محاسبه را جزء برنامههايشان قرار مىدادند و اوّلين قدم سير و سلوك را «مراقبه» و سپس «محاسبه» و بعد از آن «مشارطه» و در آخر «معاقبه» مىدانستند.
در جمله آخر امام عليه السلام مىفرمايد كسانى كه بترسند در امان قرار مىگيرند. اگر اين ترس ادامه پيدا كند و عمل كنند امنيّت حاصل مىشود.
قَالَ الامام الصَّادِقُ عليه السلام:
«إِحْذِرُوا أَهْوَائَكُمْ كَمَا تَحْذَرُونَ أَعْدَائَكُمْ فَلَيْسَ شَىْءٌ أَعْدَى لِلرِّجَالِ مِنْ اتّبَاعِ أَهْوَائِهِمْ وَ حَصَائِدِ أَلْسِنَتِهِمْ».(1)
امام صادق عليه السلام فرمودند: از هواى نفس بپرهيزيد همانگونه كه از دشمنانتان مىپرهيزيد، چيزى براى افراد با شخصيّت دشمنتراز پيروى هواى نفس و درو شدههاى زبان نيست.
شرح حديث:
بالاترين دشمن انسان پيروى از هواى نفس و گردشهاى نامناسب زبان و تمايلات و غرايز سركش است. هواى نفس، خواهشهاى كنترل نشده و طغيانگر دل انسان است. اگر هواى نفس تحت كنترل عقل
1) بحار الأنوار، ج 67، ص 82.
باشد، خطرى ندارد ولى اگر بىقيد و شرط و مطابق خواست دل قرار گرفت، ديگر قانون خدا و وجدان را به رسميّت نمىشناسد، نام اين خواستههاى طغيانگر، «هواى نفس» و بزرگترين دشمن انسان است.
انسان وقتى وجود دشمن را احساس كند، سعى مىكند كه در تيررس او قرار نگيرد و براى اينكه در دام او نيفتد كارى مىكند، ولى متأسّفانه بسيارى در مقابل اين دشمن عكس العملى نشان نمىدهند و با هواى نفس دوست هستند و از آن بالاتر بسيارى هستند كه هواى نفس، امير و فرمانده آنها است و بسيارى هستند كه هواى نفس معبود آنهاست:
«أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ آيا ديدى كسى را كه هواى نفسش را معبود خود برگزيده است؟!»(1)، پس گاهى انسان در مقابل هواى نفس سجده مىكند.
يكى از شاخههاى توحيد، توحيد اطاعت است. انسان موحّد كسى است كه غير خدا را اطاعت نكند و اطاعت از پيامبر، امام، پدر و مادر و مرجع تقليد همه به فرمان خداست؛ حال اگر مُطاع ديگرى در كنار خدا قرار دهد، شرك در عبادت است. هواى نفس گاهى قلب را بتخانه مىكند، قلبى كه بايد فقط جايگاه خدا باشد ولى بتهاى مختلفى مانند عشق به مال، مقام، و فرزند در آن جاى مىگيرد.
بت ساختهاى در دل و خنديدى بر كيش بد برهمن و بودا را
1) سوره فرقان آيه 34
شاعر مىگويد ما بت پرستان را مذمّت مىكنيم، در حالى كه وقتى به دل خود نگاه مىكنيم بت خانهاى است كه در درونش انواع بتهاست.
«مَنْ أصْغَى إلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ؛ كسى كه به گويندهاى گوش كند، مثل اين است كه او را عبادت مىكند»(1). انسان وقتى به هواى نفس گوش مىكند در واقع او را مىپذيرد. اگر ناطق حرف خدا بزند به تحقيق اطاعت خدا كرده و اگر ناطق حرف شيطان بگويد اطاعت شيطان را كرده است.
چند نكته:
نكاتى در حديث قابل توجّه است.
1- روايت تعبير به «إحْذِرُوا» مىكند و نمىگويد اطاعت نكنيد. بر حذر بودن به اين است كه انسان هميشه حواس خود را جمع كند تا در دام نفس نيفتد، و اين بالاتر از اين است كه بگويد پيروى نكنيد.
2- روايت تعبير «اعدا للرجال» دارد و به نظر مىرسد مراد از آن، افراد باشخصيّت و با ايمان است، يعنى براى اين افراد هم، بزرگترين دشمن هواى نفس است و آنها بيشتر بايد از اين دشمن بترسند. تعبير معروفى كه شايد مضمون حديث باشد اين است كه:
«النَّاسُ كُلُّهُمْ هَالِكُونَ إلَّاالعَالِمُونَ وَ العَالِمُونَ كُلُّهُمْ هَالِكُونَ إلَّا الْعَامِلُونَ وَ الْعَامِلُونَ كُلُّهُمْ هَالِكُونَ إلَّاالْمُخْلَصُونَ وَ الْمُخْلَصُونَ فِى
1) بحار الأنوار، ج 2، ص 94.
خَطَرٍ عَظِيمٍ»(1)كه خطر عظيم همان خطر هواى نفس است.
3- «حصائد» جمع «حصيدة» و به معناى چيزى است كه از درو شدن به دست مىآيد. زبان به يك داس تشبيه شده كه چيزهايى را درو مىكند. گناهان زبان داخل در هواى نفس است ولى چرا در روايت جداگانه ذكر شده است؟
گناهان زبان هم از قبيل هواى نفس است و جدا شدن آن در كلام امام به جهت اهمّيّت آن است؛ به اين معنا كه گناهان زبان گناهانى است كه ابزار و وسليه خاصّى نمىخواهد و شب و روز و در همه حال در اختيار انسان است. خطر اين گناهان خيلى بيشتر است و حدود سى گناه كبيره از زبان صادر مىشود. هيچ گناهى مانند گناه زبان نيست، هيچ گناهى در نظر مردم كم اهمّيّتتر از گناه زبان نيست و از همه خطرناكتر اين كه هميشه در اختيار انسان است و قبح آن از بين رفته است.
در روايت آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد زبان و خطرات زبان صحبت مىكرد، عربى عامّى گفت:
«أَفَنُؤَاخِذُ بِمَا نَتَكَلَّمُ؟ پيامبر در جواب فرمود:
وَ هَلْ تَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهُمْ فِى النَّارِ إلَّاحَصَائِدُ ألْسِنَتِهِمْ؛
تو مىگويى سخنان ما جزء اعمالى است كه مورد مؤاخذه قرار مىگيرد، من مىگويم بيشترين عامل دوزخى شدن كه به رو انسانها را در جهنّم مىاندازد، گناهان زبان است».(2)
بنابراين دليل اهمّيّت گناهان زبان سه چيز است:
1- تعداد گناهان اين عضو از اعضاى ديگر بيشتر است و حدود سى گناه كبيره از زبان سر مىزد.
2- وسيله اين گناه به آسانى در اختيار است.
3- قبح گناهان زبان از بين رفته است.
كَتَبَ الامام محمد التَّقِى عليه السلام إلى سَعْدِ الخَيْرِ(1):
«... وَ كُلُّ أُمَّةٍ قَدْ رَفَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ عِلْمَ الكِتَابِ حَيْنَ نَبَذُوُهُ وَ وَلّاهُمْ عَدُوَّهُمْ حَيْنَ تُوَّلُوُه وَ كَانَ مِنْ نَبْذِهِمُ الْكِتَابَ أَنْ أَقَامُوا حُرُوفَهُ وَ حَرِّفوا حُدُودَهُ فَهُمْ يَرْوُونَهُ وَ لَايَرْعُونَهُ وَ الجُهَّالُ يُعْجِبُهُمْ حِفْظُهُمْ لِلرَّوَايَةِ وَ الْعُلَمَاءُ يَحْزُنُهُمْ تَرْكُهُمْ لِلرَّعَايَةِ ...».(2)
امام جواد عليه السلام به سعد الخير نوشتند: ... هر امّتى كه كتاب اللَّه را رها كنند، خداوند «علم الكتاب»، روح و حقيقت كتاب را از ميان آنها بر مىدارد و در زمانى كه دشمنان را دوست مىدارند، آنان را بر ايشان مسلّط مىكند. «نبذ» كتاب به اين است كه حروف و الفاظ آن را به پا مىدارند
ولى حدود آن را رعايت نمىكنند و جاهلان از حفظ الفاظ توسّط آنها خوشحال مىشوند ولى علما از عدم رعايت آن محزون مىشوند.
شرح حديث:
دو گونه به قرآن مىتوان نگريست:
1- قرآن الفاظ مقدّسى است به گونهاى كه دست بى وضو بر آن نمىتوان گذاشت.
2- قرآن برنامهاى مقدّس است.
اگر فقط الفاظ را مقدّس دانستيم در الفاظ متوقّف مىشويم، ولى اگر آن را برنامه هم دانستيم، آن را در زندگى دخالت مىدهيم.
برخورد امروز ما مسلمانان با قرآن چگونه است؟
در جامعه امروز ما بعد از پيروزى انقلاب به قرآن بهاى زيادى داده شده و بحثهاى تخصّصى قرآن، قاريان و حافظان قرآن فراوان است و دانشگاههاى قرآنى متعدّدى تأسيس شده است كه همه اين امور نوعى برخورد با الفاظ مقدّس است نه به عنوان يك برنامه مقدّس.
از جمله برنامههاى مقدّس قرآن، سفارش به امانت دارى است. امّا اين سؤال مطرح است كه ما تا چه اندازه امانتدار هستيم يعنى تا چه اندازه امانت در اموال، اولاد، مكتب اهلبيت عليهم السلام و ... را رعايت مىكنيم؟
و يا قرآن مىگويد «وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ» ولى بايد بدانيم كه «مطففين» معناى وسيعى دارد و هركس در كار خودش كم بگذارد، مصداق آن است.
بنابراين در عين اينكه به قرائت، تجويد و حفظ قرآن اهمّيّت مىدهيم، بايد به حدود و معانى آن هم اهمّيّت دهيم.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله:
«نَوّرُوا بُيُوتَكُمْ بِتِلَاوَةِ القُرْآنِ وَ لَاتَتَّخِذُوهَا قُبُوراً كَمَا فَعَلَتِ اليَهُودُ وَ النَّصَارى صَلُّوا فِى الكَنَائِسِ (1)وَ البِيَعِ (2)
عَطَّلُوا بُيُوتَهُمْ فَإنَّ البَيْتَ إذَا كَثُرَ فِيهِ تِلَاوَةُ القُرْآنِ كَثُرَ خَيْرُهُ وَ اتَّسَعَ أهْلُهُ وَ أضَاءَ لِأهْلِ السَّمَاءِ كَمَا تُضِيئُ نُجُومُ لسَّمَاءِ لِأهْلِ الدُّنْيَا».(3)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايند: خانههاى خود را با تلاوت قرآن نورانى كنيد و آنها را مثل قبرستان خاموش و تاريك نكنيد، همان گونه كه يهود و نصارى رفتار كردند كه عبادت را مخصوص معابد قرار دادند و خانهها را
تعطيل كردند (و در خانهها خبرى نبود) پس هر خانهاى كه در آن زياد تلاوت قرآن شود، خير و بركت در آن زياد مىشود، گستردگى و گشايش (در مال، ثروت، دانش، محبّت، قدرت، ...) در اهل خانه پيدا شده و آن خانه بر اهل آسمان نور افشانى مىكند، همان گونه كه ستارگان بر اهل زمين نورافشانى مىكنند.
شرح حديث:
رابطه خلق با خالق، زمان و مكان مخصوص ندارد. قرآن مجيد مىفرمايد: «سَبّحُوهُ بُكْرَةً وَ أصيلًا»(1)يعنى صبح و شام به ياد خدا باشيد، كنايه از اين كه هميشه به ياد خدا باشيد، مثل اين كه در عرف مىگويند آيا به ياد فلانى هستيد؟ در پاسخ گفته مىشود: صبح و شب، يعنى هميشه به ياد او هستم.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
«جُعِلَتْ لِى الأَرْضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً».(2)
از نظر اسلام ارتباط خلق با خالق مخصوص مساجد و معابد نيست.
روايت مىفرمايد خانه هايتان تاريك نباشد و قرآن تلاوت كنيد و گوش اهل خانه را تلاوت قرآن بنوازد تا كم كم معناى آن را بفهمند و انديشه كنند و نبايد قرآن فقط مخصوص جاى به خصوص باشد.
تلاوت قرآن در منزل سه اثر مهمّ دارد:
1- خير و بركت زياد شده و نورانيّت، روحانيّت، صفا و صميميّت در خانه پيدا مىشود.
2- باعث گشادگى و گستردگى مال و ثروت و وسعت فكرى و وسعه صدر و گشايش در روزى است.
3- اين خانه ستارهاى براى فرشتگان آسمان مىشود كه نظير اين حالات را در احوال حضرت زهرا عليها السلام مىخوانيم كه وقتى در محراب مىايستادند نور از محراب عبادت ايشان به آسمانها پاشيده مىشد و فرشتگان مىپرسيدند كه اين نور از كجاست، خطاب شد: اى ملائكه من، به محراب فاطمه نگاه كنيد.
هر جا قرآن زنده شود عاطفه، صميميّت، وحدت، صداقت و امانت هست و وقتى قرآن از ميان مردم برچيده شود، تمام ارزشهاى اخلاقى برچيده مىشود.
قَالَ الامام على عليه السلام:
«كَانَتِ الفُقَهَاءُ وَ الْحُكَمَاءُ إذَا كَاتَبَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً كَتَبُوا بِثَلَاثٍ لَيْسَ مَعَهُنَّ رَابِعَةٌ: مَنْ كَانَتْ الآخِرَةُ هَمَّهُ كَفَاهُ اللَّهُ هَمَّهُ فِى الدُّنْيَا وَ مَنْ أصْلَحَ سَرِيرَتَهُ أصْلَحَ اللَّهُ عَلَانِيَتَهُ وَ مَنْ أصْلَحَ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ أصْلَحَ اللَّهُ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النَّاسِ».(1)
امام على عليه السلام مىفرمايد: فقها و حكما هر گاه مىخواستند نامهاى به هم بنويسند (و نصيحتى كنند)، سه جمله مىنويسند كه چهارمى ندارد: كسى كه همّتش آخرت باشد خداوند مهمّات او را در دنيا كفايت مىكند و كسى كه باطنش را اصلاح كند، خداوند ظاهر او را اصلاح مىكند و كسى كه رابطه خود را با خدا اصلاح كند، خداوند رابطه او را با مردم اصلاح مىكند.
1) بحار الأنوار، ج 74، ص 396.
شرح حديث:
امام عليه السلام در ابتداى اين حديث مىفرمايد: فقها و حكما هرگاه مىخواستند نامهاى به هم بنويسند و نصيحتى كنند، اين سه جمله را مىنوشتند؛ ممكن است تعبير «فقها» اشاره به تابعين شرع و «حكما» اشاره به تابعين عقل باشد. نصايح سه گانه عبارتنداز:
1- اگر بر سر دو راهى دنيا و آخرت قرار گرفتيد و ادامه هر دو ممكن نبود، آنها كه به راه آخرت بروند، خدا مشكل دنياى آنها را هم حل مىكند، «وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ يَرْزُقْهُ مَنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مىكند* و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مىدهد».(1)
2- در رابطه انسان با خودش، در جايى كه ظاهر و باطن در تضاد قرار گيرد كسى كه باطنش را اصلاح كند، خدا ظاهرش را اصلاح مىكند.
3- كسى كه در دو راهى رضاى خالق و مخلوق، رضاى خالق را در نظر بگيرد، خدا رابطه او را با بندگان اصلاح مىكند.
اينها شاخههاى «توحيد افعالى» است، يعنى اگر اعتقاد داريم كه دلهاى بندگان به دست خداست بايد به سمت رضاى خدا برويم و رفتن به اين سو، چيزى از ما نمىكاهد.
اين كه امام فرمود سه چيز است و چهارمى ندارد دليل آن، اين است
1) سوره طلاق، آيات 2 و 3.
كه رابطه انسان يا با خداست يا با خودش يا با ديگران، كه در همه اينها بايد خدا را در نظر بگيرد.
ما بعضى از آثار را مىفهميم به عنوان مثال حسن باطن به ظاهر هم سرايت مىكند و كسى كه رابطهاش را با خدا درست كند مردم هم چنين افرادى را دوست دارند كه اينها طبيعى است، امّا بعضى از ثمرات را نمىفهميم به عنوان مثال «يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَايَحْتَسِبُ» و جهش براى ما روشن نيست.
مهمّ اين است كه رابطه ما با خدا درست باشد و كسانى كه خالق قادر و توانا را رها كرده و سراغ بنده ناتوان مىروند، ضرر مىكنند، زيرا نوعى شرك است و بدبختى دنياى امروز هم همين است كه خدا را رها كرده و سراغ بندگان ناتوان مىروند.
قَالَ الامَامُ الصَّادِقُ عليه السلام:
«مَنْ صَدَقَ لِسَانَهُ زَكَى عَمَلُهُ وَ مَنْ حَسُنَتْ نِيَّتُهُ زِيدَ فِى رِزْقِهِ وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِأَهْلِ بَيْتِهِ مُدَّ لَهُ فِى عُمْرِهِ».(1)
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه زبانش به راستى گردش كند، اعمال او پاك مىشود (بين صداقت سخن و پاكى اعمال رابطه است) و كسى كه حسن نيّت داشته باشد، خدا روزيش را زياد مىكند و كسى كه به خانوادهاش نيكى كند، خدا عمرش را طولانى مىكند.
شرح حديث:
افعال انسان بر دو گونه است: بعضى از افعال، قبيح و بعضى حسن است. بعضى از افعال حسن يا قبيح جنبه كليدى دارد، يعنى فعل حسنى
1) وسائلالشيعه، ج 8، ص 514.
است كه سرچشمه افعال حسن ديگر مىشود و يا قبيحى است كه سرچشمه گناهان ديگر مىشود؛ به عنوان مثال كم فروشى گناه كليدى نيست ولى دروغ و شراب خوارى سرچشمه بسيارى از گناهان ديگر است و جنبه كليدى دارد.
مطابق اين حديث امام عليه السلام مىفرمايد: راستگويى كليد پاكى اعمال است. انسان راستگو بايد از بسيارى از كارها بپرهيزد، چرا كه با صدق نمىسازد، چون بايد در مقابل كم فروشى، تقلّب، رشوهخوارى ... دروغ بگويد تا آنها را بپوشاند، پس دروغ سرچشمه بسيارى از گناهان است.
در حديث معروفى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است كه جوانى خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده و عرض كرد كه آلوده انواع گناهانم. حضرت به او فرمود: فقط دروغ نگو. دوستانش او را به گناه دعوت كردند او با خود فكر كرد كه اگر مرتكب گناه شود، بايد به پيامبر صلى الله عليه و آله دروغ بگويد و به همين جهت انجام نداد. پس اوّلين قدم در راه راست صداقت است.
دروغ شاخههاى سه گانهاى دارد، گاهى به خدا دروغ مىگويد و گاهى به مردم و گاهى به خود.
دروغ به خدا مثل اينكه در نماز مىگويد «إيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إيَّاكَ نَسْتَعِينُ» در حالىكه بتهاى زيادى مثل بت شهوت، هواى نفس .... را پرستش مىكند؛ و يا در تشهّد مىگويد «وَحْدَهُ لَاشَرِيكَ لَهُ» در حالىكه شريكهاى زيادى براى خدا قرار مىدهد و شيطان، هواى نفس و مقام ... را مىپرستد.
گاهى هم به خودش دروغ مىگويد به عنوان مثال خود را بىاعتنا به زرق و برق دنيا و زاهد مىداند، در حالىكه تنبل است و يا كارهايش را حمل بر احتياط مىكند، در حالى كه ترسو است، و يا خسيس و بخيل است ولى آن را تحت عنوان آيندهنگرى و تدبير قرار مىدهد كه در واقع به خودش دروغ مىگويد.
جمله دوم در روايت اين بود كه انسانى كه حسن نيّت دارد، محبوبيّت پيدا مىكند و كسى كه محبوبيّت پيدا كرد، مردم به او اعتماد مىكنند و كار و كسبش رونق مىيابد، پس كسى كه نيّتش پاك باشد، روزيش وسيع مىشود.
جمله سوم، در روايت اين بود كه كسى كه به خانوادهاش نيكى كند عمرش طولانى مىشود. نيكى به خانواده و طولانى شدن عمر دو رابطه دارد:
1- رابطه معنوى كه براى ما روشن نيست، مانند صله رحم كه باعث زيادى عمر است ولى وجه و دليل آن را نمىدانيم.
2- رابطهاى كه قابل درك است و آن اينكه كسى كه به خانوادهاش نيكى كند، فضاى زندگى او آرام مىشود و در نتيجه فشارهاى روحى كم شده و عمرش طولانى مىشود.
دليل كوتاهى عمر فشارهاى روحى و قسمت مهمّى از فشارها به واسطه فشارهاى داخلى است. پس كسى كه فضاى زندگى آرامى دارد، فشار روحى ندارد و عمر او طولانى مىشود.
قَالَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله:
«... وَتَصَدَّقُوا عَلَى فُقَرَاءِكُمْ وَ مَسَاكِينِكُمْ وَ وَقِّرُوا كِبَارَكُمْ وَارْحَمُوا صِغَارَكُمْ وَ صِلُوا أَرْحَامَكُمْ وَ احْفَظُوا ألْسِنَتَكُمْ وَ غُضُّوا عَمَّا لَايَحِلُّ النَّظَرُ إلَيْهِ أَبْصَارَكُمْ وَ عَمَّا لَايَحِلُّ الاسْتِمَاعُ إِلَيْهِ أسْمَاعَكُمْ وَ تَحَنَّنُوا عَلَى أَيْتَامِ النَّاسِ يُتَحَنَّنْ عَلَى أيْتَامِكُمْ وَ تُوبُوا إلَى اللّهِ مِنْ ذُنُوبِكُمْ وَ ارْفَعُوا إلَيْهِ أيْدِيكُمْ بِالدُّعَاءِ فِى أوْقَاتِ صَلَاتِكُمْ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: ... بر فقرا ومساكينتان تصدّق كنيد و بزرگانتان را اكرام كنيد و بر كوچكترهايتان ترحّم كنيد و صله رحم كنيد و زبانتان را حفظ كنيد و چشمهايتان را از آنچه كه نظر به آن حرام است بپوشانيد و گوشهايتان را از آنچه كه شنيدن آن حرام است حفظ كنيد، به يتيمهاى
1) وسائل الشيعه، ج 7، ص 227.
مردم محبّت كنيد تا به يتميهاى شما محبّت كنند و به سوى خدا از گناهانتان توبه كنيد و دستهايتان را براى دعا در اوقات نماز به درگاهش بلند كنيد.
شرح حديث:
در ميان رواياتى كه در مورد ماه رمضان وارد شده، جامعترين روايتحديث معروفى است كه هر چه انسان در مورد آن تعمّق كند مطالب جديدى استفاده مىكند؛ عبارات فوق چند جمله از آن روايت است.
در فصلى از اين حديث پيامبر صلى الله عليه و آله ده دستور مىدهد كه پنج دستور اجتماعى و مردمى و پنج دستور الهى و سازنده است. از اين حديث استفاده مىشود كه ماه رمضان بايد سازنده باشد، هم رابطه خلق با خلق و هم رابطه انسان با خالق را مىسازد و در ضمن معلوم مىشود كه اسلام آيين محبّت است.
الف) دستورات اجتماعى
1- كمك به فقرا و بيچارگان
هميشه بايد فكر فقرا و مساكين باشيم ولى اين يك سفارش مضاعف است.
2- احترام به بزرگترها
بزرگترها را بزرگ بداريد، نه اين كه وقتى استقلال فكرى و جسمى
پيدا مىكنيد، پدر و مادر را كنار بگذاريد، به طورى كه پدر و مادر در خانه سالمندان باشند. گويا بچّهها خيال مىكنند كه هميشه جوان خواهند بود و غم و پيرى سراغ آنان نخواهد آمد و سرنوشت مادران و پدران براى آنها نخواهد بود. متأسّفانه اين برنامه غربى كم كم در كشور ما هم پيدا شده ولى عاقبت اين قبيل افراد، تاريك است.
3- ترحّم بر كوچكترها
كوچكترها را ترحّم كنيد و به آنها ارزش قائل شويد، تا بتوانند راه استقلال را طى كنند.
4- صله رحم
ماه رمضان ماه صله رحم است، البتّه در ماههاى ديگر هم صله رحم واجب است ولى در ماه رمضان تأكيد بيشترى دارد. نبايد فرهنگ غربى به جامعه ما هم سرايت كند كه فرزندان از پدر و مادر و يا به عكس پدر و مادر از حال فرزندان و بقيّه بستگان از يكديگر بىاطّلاع باشند، آنها عاطفه ندارند، پس چگونه انتظار داريم چنين افراد بىعاطفهاى در عراق و فلسطين به مردم محبّت كنند.
5- محبّت به يتيمان
يكى از آثار وضعيّه محبّت به ايتام اين است كه اگر اكرام ايتام مردم كرديد، مردم هم يتيمان شما را اكرام مىكنند كه ثمره اين عمل در اين دنيا ديده مىشود.
ب) دستورات خودسازى:
1- حفظ زبان
گام اوّل خودسازى و سير و سلوك الى اللَّه، اصلاح زبان است و تا زبان اصلاح نشود هيچ چيز اصلاح نمىشود.
زبان بزرگترين عامل قرب الى اللَّه و بزرگترين وسيله براى شيطان است. زبان را از آبروى مردم حفظ كنيد، البتّه اين تعبير شامل قلمهاى جرايد هم مىشود.
2- چشم پوشى از حرام
گاهى يك نگاه زندگى انسان را عوض كرده و باعث گرفتارى مىشود و خلافهاى متعدّدى به دنبال مىآورد كه اگر آن نگاه اوّل نبود، كار به اينجا نمىرسيد. جوانهايى كه گرفتار شدهاند، از ما راه حل مىخواهند و ما براى آنها نسخهاى داريم و مىگوييم:
به فيلمهاى مستجهن نگاه نكنيد، در مجالس آلوده شركت نكنيد، با رفقاى آلوده دوستى نكنيد، چشمچرانى نكنيد و خود را به خدا بسپاريد و هميشه خود را مشغول كنيد ولو به ورزش و مطالعه، كه باعث مىشود خود را حفظ كنيد تا توفيق ازدواج پيدا كنيد.
3- گوش نكردن به صداى حرام
گوشها را هم از شنيدن صداهايى مانند موسيقى، غيبت، تهمت، تشويق به گناه و ... حفظ كنيد.
4- توبه كردن از گناهان
از گناهان توبه كنيد، البتّه هميشه بايد توبه كرد ولى بهار توبه ماه مبارك رمضان است.
5- دعا و مناجات با خدا
در موقع نماز دستها را به دعا برداريد. بهترين وسيله قرب الى اللَّه و بهترين رابطه خلق و خالق دعاست و ماه رمضان ماه دعاست. مشكلاتى كه جهان اسلام را فرا گرفته، به جهت كمى دعا است.
قَالَ الإمامُ الصَّادِقُ عليه السلام:
«أبْلِغَ مَوَالِينَا السَّلَامَ وَ أوْصِهِمْ بِتَقْوَى اللَّهِ العَظِيمِ وَ أنْ يَعُودَ غَنِيُّهُمْ عَلَى فَقِيرِهِمْ وَقَوِيُّهُمْ عَلَى ضَعِيفِهِمْ وَ أنْ يَشْهَدَ حَيُّهُمْ جَنَازَةَ مَيّتِهِمْ وَ أنْ يَتَلَاقُوا فِى بُيُوتِهِمْ فَإنَّ فِى لِقَاءِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً حَيَاةُ أمْرِنَا»(1).
امام صادق عليه السلام (به يكى از شيعيانش) مىفرمايد: سلام مرا به دوستانم برسان و آنها را به تقواى الهى سفارش و وصيّت كن و اين كه اغنيا به فكر فقيران باشند و قوىها به ضعيفان كمك كنند و زندهها به تشييع جنازه مردهها بروند و احترام يكديگر را حتّى از بعد از مرگ رعايت كنند و اينكه همديگر را در خانههايشان ملاقات كنند كه در ملاقات بعضى با بعض ديگر زنده كردن مكتب اهل بيت عليهم السلام است.
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 410.
شرح حديث:
در اين روايت امام عليه السلام به مواليان خود سلام رسانده و چهار سفارش فرمودهاند. تعبير به موالى در روايت به اين جهت است كه همه شيعه نيستند و اگر موالى اين دستورات چهارگانه را انجام دهند شيعه مىشوند. اوّلين توصيه، فردى و بقيّه توصيههاى اجتماعى است.
1- تقوا
نام شيعه بر خود گذاشتن و شركت در مجالس دعا، توسّل و عزادارى- كه همه مطلوب است- براى شيعه واقعى بودن كافى نيست بلكه شرط اوّل تقواست كه او را از گناه باز دارد و هوا و هوس را مهار كرده و حلال و حرام را از هم جدا كند.
مقام عصمت مانع ارتكاب گناه است به طورى كه معصوم حتّى فكر گناه هم نمىكند و همان گونه كه انسان از نوشيدن آب گنديده جويها اكراه دارد و دورى مىكند، معصوم هم از ارتكاب گناه دورى مىكند.
عدالت مقام پايينتر از عصمت است، يعنى اگر گناهى هم مرتكب شود توبه مىكند.
2- كمك به فقرا و ضعيفان
اگر امكاناتى دارند، بايد اشتغال زايى كنند و دردسرهاى آن را هم بپذيرند، چرا كه بركت در اينجاست، ولى امروزه اغلب مردم راحت
طلب شدهاند و به كارهاى واسطه گرى كه درآمد بيشتر و دردسر كمتر دارد و اشتغال زايى ندارد روى آوردهاند.
معنى اين كه به فكر فقير باشند اين نيست كه فقط به فقرا كمك مالى كنند بلكه اگر اشتغال زايى كرده و كار توليد كنند، اين هم نوعى كمك به فقير است.
بعضى قوّت فكرى، بعضى نفوذ اجتماعى و بعضى قوّت جسمانى دارند كه امام مىفرمايند در هر زمينه كه قوى هستيد به فكر ضعيفها باشيد.
3- حضور در تشييع جنازه
بعد از مرگ هم بايد احترام ميّت مسلمان رعايت شود. اين همه دقّت در مورد جنازهاى كه زير خاك قرار مىگيرد براى چيست؟ در هر يك از مسائل تجهيز ميّت درسهايى نهفته است، تا اين اندازه احترام به مرده مسلمان، نشانه احترامى است كه زنده مسلمان دارد.
4- تذكّر كلمات اهل بيت عليهم السلام
بايد كار فرهنگى كرد، يعنى كلمات پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام را بازگو كرد و نبايد جوانها را فراموش كرد، آن هم در زمانى كه شبه افكنى بسيار زياد است؛ اين درس بزرگى است كه امام صادق عليه السلام در سه بخش بيان فرمود: طهارت درون، كمكهاى اجتماعى، احياى فرهنگى.
قَالَ الإمَامُ عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عليه السلام:
«إذَا دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ فَأذّنْ وَ أَقِمْ، تَعْرِفُ الغَالِبَ».(1)
امام سجّاد عليه السلام (در پاسخ شخصى كه از ايشان پرسيد چه كسى در كربلا پيروز شد) مىفرمايد: زمانى كه وقت نماز شد، اذان و اقامه بگو، پيروز را مىشناسى.
شرح حديث:
وقتى قافله كربلا به مدينه بازگشت عدّه زيادى از مردم به استقبال آن رفته و شيون كرده و نفرين بر بنىاميّه فرستادند، ولى بعضى از منافقان مثل ابراهيم بن طلحه، زخم زبان مىزدند. او با امام سجّاد عليه السلام ملاقات كرده و عرض كرد: (
يابْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله مَنِ الغَالِبُ؟
) چه كسى در كربلا پيروز شد؟ كه در واقع مىخواهد زخم زبان بزند. امام عليه السلام متوجّه اين
1) امالى شيخ طوسى، ص 66، و مقتل الحسين مقرّم، ص 375.
مسأله شده و پاسخى به او دادند كه مفهوم كلام ايشان اين است كه تو خيال مىكنى در كربلا نبرد براى حكومت بود، تا بگويى بنىاميّه غالب شد و به حكومت رسيد؛ نه، نزاع براى مكتب بود. بنىاميّه طرفدار مكتب جاهليّت، و بنىهاشم و خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله خواستار مكتب توحيد بودند، اكنون ببين كدام مكتب حاكم است آيا مكتب آنها يا مكتب ما؟ وقتى اذان و اقامه گفتى مىفهمى غالب كيست.
مسأله پيروزى بنىاميّه ظاهرى و سطحى بود و آنچه كه در عمق نهفته، پيروزى مكتب امام حسين عليه السلام است كه اين پيروزى داراى مراحلى است:
1- اوّلين جرقّه بر ضدّ حكومت بنىاميّه عصر عاشورا در خود كربلا زده شد. در مقاتل آمده است كه زنى از قبيله بكر بن وائل برخاست و شعار خون خواهى در مقابل اين جنايت را سر داد (
فَخَرَجَتْ امْرَأَةٌ مِنْ آلِ بَكْرِبْنِ وَائِل فَقَالَتْ: يَا لَثَارَتِ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله
). 2- در كوفه همه مردم وقتى اسيران را شناختند، اشكها جارى شد و به قدرى مسأله عميق بود كه حضرت زينب عليها السلام در خطبهاى فرمود:
خدا فريادتان را خاموش نكند و اشك چشمتان خشك نشود. از اين بيانات معلوم مىشود كه اهل كوفه گريه مىكردند.
3- چند روز بعد ابن زياد فاتحانه در كوفه بر منبر نشست و خواست به امام حسين عليه السلام توهين كند، در اين موقع «عبداللَّه بن عفيف» نابينا، از شيعيان على عليه السلام از وسط مجلس برخاسته و گفت: «انت
الكذّاب و ابن الكذّاب» و اجازه نداد كه ابن زياد صحبت كند و مجلس به هم ريخت.
4- در شام خطبه امام سجّاد عليه السلام كار را به جايى رساند كه يزيد خود را تبرئه كرده و گفت: خدا روى ابن زياد را سياه كند (قَبَّحَ اللَّهُ ابنَ مَرْجَانَة) و اوّلين مجلس رسمى امام حسين عليه السلام در شام برپا شد و كسانى كه پيش از اين جشن و شادمانى برپا كرده بودند، فهميدند چه خبر است؛ يزيد هم از ترس، دستور برگرداندن اسيران را به مدينه صادر كرد.
بعد از اين ايّام قيامهاى مختلفى شروع شد و شعار همه آنها خون خواهى امام حسين عليه السلام بود، تا به قيام ابومسلم خراسانى رسيد كه شعار او «الرضا لآل محمد صلى الله عليه و آله» بود.
اكنون از تاريخ مىپرسيم كه تا اين زمان چه كسى پيروز است؟ بعد از هزار و چهارصد سال چه دستجات با عظمتى برگزار مىشود. در شامى كه ساليان دراز پايتخت حكومت بنى اميّه بود، همه آثار آنها محو شده است، امّا دختر سه ساله امام حسين عليه السلام چنين تشكيلات با عظمتى دارد. اين جاست كه مىفهميم آنچه براى خدا و در راه خداست جاودانى است و آنچه براى هوا و هوس و شيطان است زود فانى مىشود.
قَالَ الامام عَلِىُّ بْنُ الْحُسَيْنِ عليه السلام:
«إبْنُ آدَم لَاتَزَالُ بِخَيرٍ مَا كَانَ لَكَ وَاعِظٌ مِنْ نَفْسِكَ وَ مَا كَانَتْ الْمُحَاسَبَةُ مِنْ هَمِّكَ وَ مَا كَانَ الخَوْفُ لَكَ شِعَاراً و الحُزْنُ لَكَ دِثَاراً ...».(1)
امام سجّاد عليه السلام فرمود: اى بنى آدم خوشبخت خواهى بود، مادامى كه واعظ درونى و نفسانى داشته باشى و اعمالت را محاسبه كنى، خوفت نسبت به آينده مانند لباس رويين و اندوهت نسبت به گذشته مانند لباس زيرين باشد.
شرح حديث:
امام سجّاد عليه السلام در اين حديث سعادت انسان را در چهار اصل خلاصه فرموده است كه اگر هر قومى اين اصول چهارگانه را به كار ببندد به يقين خوشبخت و با سعادت مىگردد.
1) سفينة البحار مادّه« وعظ» و مستدرك سفينة البحار، ج 10، ص 386.
اصل اوّل: واعظ درونى
مراد از واعظ درونى چيست؟
چهار احتمال وجود دارد:
احتمال اوّل: عقل
عقل خوب و بد را تشخيص مىدهد و انسان را موعظه كرده و با دليل مىگويد راست گويى خوب و دروغگويى بد است و يا خيانت بد است و سبب بىاعتبارى انسان و از بين رفتن همه سرمايهها مىشود، پس موعظههاى اين واعظ درونى مستدلّ است.
قرآن مجيد هم گاهى مستدلّ موعظه مىكند، به عنوان مثال مىفرمايد:
«وَ لَاتَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ؛ اگر نزاع كنيد، سستى دامن شما را مىگيرد و روح و قوّت شما از بين مىرود»(1).
احتمال دوم: وجدان
مراد از واعظ درون، قوّهاى است كه درك مىكند و براى موعظه نياز به اقامه دليل ندارد، به عنوان مثال عدل خوب و ظلم بد است و نوعى درك درونى و وحى باطنى است و زمانى كه انسان كار بدى انجام مىدهد، او را ملامت كرده و در مقابل اعمال خلاف محاكمه مىكند كه
1) سوره انفال، آيه 46.
شاهد و مدّعى و حاكم اين دادگاه وجدان است. گاه وجدان، انسان را وادار به خودكشى مىكند و به خاطر جنايتى كه كرده و يا كسى را كه كشته وجدان او را راحت نمىگذارد.
احتمال سوم: ايمان
ايمان به خدا و معاد، واعظ درونى است كه انسان را از ارتكاب معاصى باز مىدارد.
احتمال چهارم: عقل، وجدان و ايمان
ممكن است هر سه با هم واعظ درون باشد كه اگر زنده و بيدار باشند، اصل اوّل سعادت انسان (واعظ درونى) مهيّا شده است.
نكته: واعظ درون از واعظ برون بهتر است، چرا كه واعظ برون گذشته انسان و يا تصميمات آينده او را نمىداند و همه جا همراه انسان نيست، در حالى كه واعظ درون اين ويژگىها را دارد.
اصل دوم: محاسبه
حسابرسى، اساس سعادت انسان است و دليل روشنى دارد، زيرا دو كار انجام مىدهد:
1- جلوى ضرر را مىگيرد.
2- به برنامههاى سودآور، شتاب مىدهد.
ما محاسبه اموال را دقيق نگه مىداريم ولى محاسبه اعمال را نداريم.
اصل سوم و چهارم: خوف و حزن
انسان آيندهاى دارد و گذشتهاى؛ در گذشته كارهايى كرده و بايد جبران كند و عامل آن حزن است و دشمنى به نام شيطان دارد كه قسم خورده همه را گمراه خواهد كرد «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ همگى را گمراه خواهم ساخت»(1)و دشمنى بزرگتر به نام نفس «أَعْدَا عَدُوِّكَ نَفْسُكَ الَّتِى بَيْنَ جَنْبَيْكَ بزرگترين دشمن تو نفسى است كه در درون تو قرار دارد»(2). در زمان ما ابزار شيطان فراگير است، و همه جا را پر كرده، پس بايد از آينده ترسيد تا حفظ شد و به فرمايش امام عليه السلام حزن بايد لباس زيرين و خوف بايد لباس رويين باشد.
قَالَ الامام الصَّادِقُ عليه السلام:
«حَدَّثَنِى أَبِى عَنْ أَبِيهِ عليهما السلام أَنَّ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ الكُوفَةِ كَتَبَ إِلَى الحُسَيْنِ بْنِ عَلِىٍّ عليهما السلام: يَا سَيِّدِى أَخْبِرْنِى بِخَيْرِ الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ. فَكَتَبَ عليه السلام: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مَنْ طَلَبَ رِضَى اللّهِ بِسَخَطِ النَّاسِ كَفَاهُ اللّهُ أمُورَ النَّاسِ وَ مَنْ طَلَبَ رِضَى النَّاسِ بِسَخَطِ اللّهِ وَكَّلَهُ اللّهُ إِلَى النَّاسِ، وَ السَّلَام».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: پدرم از پدرش روايت كرد كه مردى از اهل كوفه خدمت امام حسين عليه السلام نامه نوشته و عرض كرد: اى آقا و سرورم، برنامهاى به من بدهيد كه خير دنيا و آخرت در آن جمع باشد. امام عليه السلام (جواب كوتاه و پرمعنايى) براى او نوشتند: به نام خداوند بخشنده
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 126.
بخشايشگر، كسى كه رضايت خدا را بر ناراحتى مردم ترجيح دهد، خداوند قلبهاى مردم را به سوى او جلب خواهد كرد و كسى كه رضايت مردم را بر خشنودى خدا ترجيح دهد، خداوند او را به مردم وا مىگذارد.
شرح حديث:
در بسيارى از موارد رضاى خلق و خالق در مقابل هم قرار مىگيرند؛ اگر رضاى خالق را طلب كنيم از رضاى خلق جدا مىشويم و اگر رضاى خلق را طلب كنيم از رضاى خالق جدا مىشويم، در اين جا چه بايد كرد؟
امام عليه السلام مىفرمايد: به سوى خشنودى خدا برو و غضب خدا را به قيمت رضايت مردم، براى خود خريدارى مكن، چون اگر رضاى خدا را طلب كنى، خداوند قلبهاى مردم را به سوى تو جلب كرده و مشكل مردم را با تو حل خواهد كرد، ولى اگر رضايت مخلوق را طلب كنى، خداوند تو را به انسانهاى ضعيفى كه «لَايَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفَعاً وَلَا ضَرّاً؛ (كسانى كه حتّى) مالك سود و زيان خود نيستند (تا چه رسد به شما)»(1)واگذار مىكند تا هر چه مىخواهى از آنان بخواهى، كه نتيجه آن ناكامى در دنيا و آخرت است.
گاهى دو نفر با هم دوست هستند و يكى از ديگرى مىخواهد كه
1) سوره رعد، آيه 16.
شهادت باطلى دهد يا حقّى را ناحق كند، در اين جا امر داير است بين رضاى خلق و رضاى خالق، كه امام مىفرمايد رضاى خالق را مقدّم كن، «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وَدّاً؛ به يقين كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، خداوند رحمان محبّتى براى آنان در دلها قرار مىدهد».(1)
به قول آن مرد بزرگ، وقتى كه يكى از دوستان قديميش از او تقاضاى خلافى كرد در جواب گفت: ما تا لب جهنّم با هم رفيق هستيم ولى آن طرفتر نمىآيم.
عقيل برادر على عليه السلام هم وقتى چيزى بيش از سهم خودش از بيتالمال طلب كرد، حضرت عليه السلام رضايت خدا را طلبيد. اين داستان قرنهاست به عنوان يك درس باقى مانده است.
گاهى اين كار در مقياس جوامع مطرح است. مردمسالارى گاهى دينى است كه معناى آن انجام خواستههاى مردم در چهارچوب رضاى خداست، ولى دنياى امروز اين را نمىگويد، بلكه فقط خواست مردم مهمّ است، تا جايى كه به عنوان مثال هم جنسبازى را قانونى مىكنند.
مردمسالارى به اين معنا سبب جنگهاى زيادى در دنياست چرا كه به عنوان مثال مردمسالارى در آمريكا بر محور خواست ملّت آمريكا و در انگلستان خواسته مردم آن جاست كه در بعضى موارد با هم در تعارض است، چون منافع مادّى نوعاً در تضاد است و سردمداران اين كشورها
1) سوره مريم، آيه 96.
هيچ گاه خواسته تمام مردم دنيا را در نظر نمىگيرند.
گاه در يك كشور هم، مردم سالارى داراى تضاد است، چون گاهى منافع 25% از مردم كه در انتخابات پيروز شدهاند بر 75% مقدّم مىشود، و حتّى در جايى كه 51% در يك طرف و 49% در طرف ديگر باشد، باز منافع 49% برآورده نمىشود، ولى اگر مردمسالارى دينى باشد نه تنها منافع مردم كشور خود، بلكه منافع كشورهاى همسايه و تمام دنيا (رضاى خلق) بايد تأمين شود. ما قائل به مردمسالارى هستيم و در نهجالبلاغه هم در موارد متعدّدى سفارش تودههاى مردم شده است، از آن جمله عهدنامه مالك اشتر است كه حضرت به مالك مىفرمايد: عامّه مردم پشتيبان اسلام و مدافع تو هستند. پس اگر دنيا بخواهد جنگ نداشته باشد، بايد مردمسالارى دينى در آن حاكم و خشنودى خدا مورد توجّه باشد.
امام عليه السلام فصيح و بليغ است و مقتضاى حال را رعايت مىكند، در اين جا امام مشاهده مىكند كه سؤال كننده اهل كوفه است و آنها كسانى هستند كه رضاى مخلوق را به رضاى خالق ترجيح دادهاند و امام مىفرمايد: اگر شما اطراف على عليه السلام و امام حسن عليه السلام را خالى نكرده بوديد، عزّت دنيا و آخرت داشتيد و چون اين را رعايت نكرديد، در چنگال بنىاميّه اسير شدهايد.
بنابراين هر پيشنهادى به ما شد، هميشه بايد در نظر بگيريم كه خدا چه مىگويد و رضايت او را مدّ نظر قرار دهيم.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله (لأِبِى ذَر):
«أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإنَّهُ رَأْسُ الأمْرِ كُلُّهُ قُلْتُ: زِدْنِى قَالَ: عَلَيْكَ بِتِلَاوَةِ الْقُرْآنِ وَ ذِكْرِ اللَّهِ كَثِيراً فِإنَّهُ ذِكْرٌ لَكَ فِى السَّمَاءِ وَ نُورٌ لَكَ فِى الأرْضِ. قُلْتُ: زِدْنِى، قَالَ: الصَّمْتُ فَإنَّهُ مَطْرَدَةٌ لِلشَّيَاطِينِ وَ عَوْنٌ لَكَ عَلَى أَمْرِ دِينِكَ».(1)
(ابوذر به پيامبر عرض كرد: يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مرا موعظه كنيد)، حضرت در جواب فرمودند: تو را به تقواى الهى سفارش مىكنم، كه سرچشمه همه چيز است. عرض كردم:
يا رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مرا (از چشمه فيض خويش) بيشتر بهرهمند سازيد. حضرت فرمود: بر تو باد تلاوت قرآن و زيادى ياد خدا، چرا كه سبب مىشود تا (فرشتگان) در آسمان تو را ياد كنند و در زمين براى تو نور است. عرض
1) بحار الأنوار، ج 74، ص 72.
كردم: موعظه بيشترى بفرماييد: حضرت فرمود: (تو را به) سكوت (سفارش مىكنم)، چرا كه شيطان را دور كرده و تو را در امور دينت كمك مىكند.
شرح حديث:
اين سه جمله بسيار پرمعنا و گرانبهاست. در جمله اوّل مىفرمايد، تقواى الهى را پيش بگير كه سرچشمه همه خوبيهاست. تقوا يك نيروى كنترل درونى است كه انسان را از گناه باز مىدارد و در واقع احساس مسؤوليّت از درون است. عامل باز دارنده گاهى بيرونى است و گاهى درونى؛ عامل بيرونى تأثير چندانى ندارد، اگر تقواى درونى نباشد عوامل بيرونى قابل خريد و كم اثر است.
يكى از مسائلى كه دنيا با آن دست به گريبان است، به عنوان مثال موادّ مخدّر است، ولى بسيارى از شخصيّتهاى سياسى دنيا در آن دخالت دارند. در حكومت سابق هم نزديكان شاه از بزرگترين عوامل تجارت موادّ مخدّر بودند. اسلحه و وسايل كشتار جمعى، همه در سايه عدم تقوا توليد و پخش مىشود و دادگاهها و بازرسىها بىاثر است، چون عامل بازدارنده درونى نيست.
حال مىگويند مىخواهيم دين را از حكومت جدا كنيم، اگر دين از حكومت جدا شود، حكومت بازيچهاى مىگردد و دنيا روى آرامش را نمىبيند.
در جمله دوّم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود، قرآن بخوان كه قرآن خواندن باعث مىشود فرشتگان در آسمان به ياد تو باشند و در زمين نور تو باشد. زمين عالم مادّه و ظلمانى است كه نياز به نور دارد. كفر، جهل، ظلم و ... همه ظلمت است و قرآن و تعليمات قرآن، مانند نورى اين ظلمتها را برطرف مىكند.
در جمله سوّم مىفرمايد، خاموشى در جايى كه سخن گفتن لازم نيست، چرا كه سخن گفتن از دامهاى شيطان است؛ علاوه بر اين سكوت موجب تعمّق فكر است و وقتى فكر عميق شد به پيشرفت دين كمك مىكند.
قالَ الامام الصَّادِقُ عليه السلام لِبَعْضِ النَّاسِ:
«إنْ أرَدْتَ أنْ يَخْتِمَ بِخَيْرٍ عَمَلُكَ حَتَّى تُقْبَضَ وَ أنْتَ فِى أفْضَلِ الأعْمَالِ فَعَظِّمْ لِلَّهِ حَقَّهُ أنْ تَبْذُلَ نَعْمَائَهُ فِى مَعَاصِيهِ وَ أنْ تَغْتَرَّ بِحِلْمِهِ عَنْكَ وَ أكْرِمْ كُلَّ مَنْ وَجَدْتَهُ يَذْكُرُ مِنَّا أوْ يَنْتَحِلَّ مَوَدَّتَنَا».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: اگر اراده كردهاى كه عاقبت به خير شوى و قبض روح تو در بهترين حالات باشد، حقّ خداوند را بزرگ بشمار به اين كه از نعمتهاى خدا در معصيت او استفاده نكن و (اگر گناه كردى و خدا تو را عذاب نكرد) مغرور به حلم خدا نباش و گرامى بدار هر كس را كه از ما اهل بيت سخن مىگويد و موّدت ما را پذيرفته است.
1) ميزان الحكمه، ح 4621.
شرح حديث:
مطابق اين روايت امام عليه السلام مىفرمايد: سه كار موجب عاقبت بخيرى است:
1- نعمتهاى خدا را در مسير معصيت به كار نبريد
اين عبارت به اين نكته اشاره دارد كه: اى معصيتكنندگان به هوش باشيد، چرا كه از نعمتهاى خدا (عمر، ثروت، اعضا و جوارح و ...) در راه معصيت او استفاده مىكنيد، و اين كار زشتى است.
2- به حلم مغرور نشويد
وقتى گناهى مىكنيد و خداوند به جهت حلمش به شما مجال توبه مىدهد، مبادا اين مجال، باعث غرورتان شود و فكر كنيد كه كار بدى نكردهايد.
3- احترام به شيعيان اهل بيت عليهم السلام
كسانى را كه به اهل بيت عليهم السلام علاقه دارند و شيعه آنان هستند و همواره از آنان سخن مىگويند، اكرام و احترام كنيد.
اين مراقبتها سبب عاقبت به خيرى مىشود چرا كه انسان نمىداند زمان مرگ او چه وقت فرا مىرسد و چه خوب است انسان در حال انجام اعمال پسنديدهاى مانند عبادت در مسجدالحرام و حرم
امامان عليهم السلام از دنيا برود، و چه ناپسند است كه در حال عصيان از دنيا برود.
همه بزرگان از عاقبت كار مىترسيدند و از خدا تقاضاى حسن عاقبت مىكردند، چرا كه مهم صفحه آخر پرونده است. هميشه بايد خودمان را به خدا بسپاريم و از هر گناهى كه از ما سر زد، توبه كنيم.
قال الامام الصّادق عليه السلام:
«مَكْتُوبٌ فِى التَوْرَاةِ لَازَوَالَ لِلنَّعْمَاءِ إذَا شُكِرَتْ وَلَا بَقَاءِ لَهَا إذَا كُفِرَتْ».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: در كتاب آسمانى تورات نوشته شده- در واقع حديث قدسى است- كه زوالى براى نعمتها نيست، اگر شكر آن به جاى آورده شود و بقايى براى نعمتها نيست، اگر كفران شود.
شرح حديث:
بسيارى از نعمتها كه در اختيار انسان قرار مىگيرد يك سلسله عوامل پيچيده دست به دست هم دادهاند تا آن نعمت فراهم شده و ما در واقع نتيجه را مىبينيم. به عنوان مثال پيراهنى كه انسان مىپوشد نعمتى
1) اصول كافى، ج 2، ص 94.
از نعمتهاى خداست و افراد و اشياى زيادى دست به دست هم دادهاند تا اين نعمت فراهم شده است، كسى كه زمين را شخم زده و تخم پنبه را كاشته، كسى كه آن را برداشت كرده، كارخانهاى كه آن را نخ كرده، كارخانهاى كه نخ را به پارچه تبديل كرده و كارخانجاتى كه آهن را استخراج كرده و ابزار لازم را ساختهاند و ... پس هزاران هزار انسان در ساخت يك پيراهن دخيل بودهاند، علاوه بر اين دانشى كه براى ساخت آن به كار رفته محصول تجربيّات هزاران ساله بشر است.
حوزههاى علميّهاى هم كه اكنون در دسترس ماست، حاصل دسترنج انسانهاى زيادى است و عدّهاى شهيد شدهاند تا اين نعمت به دست ما رسيده است. كسانى كه بنيان حوزه را گذاشتهاند و بزرگانى كه براى توسعه آن زحمت كشيدهاند، اگر همه را حساب كنيم، خواهيم ديد كه بيش از هزار سال كار شده تا اين نعمت به دست ما رسيده است و ما هم كه مىخواهيم در آن به تحصيل بپردازيم، بايد سلامت و فراغت داشته باشيم كه اين هم از ديگر نعمتهاى الهى است. در اين جا نيز ما نتيجه را مىبينيم ولى نمىانديشيم كه چقدر زحمت كشيده شده تا امروز اين حوزه به اين جا رسيده است.
اگر به اين مقدّمات فكر كنيم، حسّ شكرگذارى ما تحريك مىشود و در مقام شكر برمىآييم و توفيق را از خدا مىخواهيم ولى بايد توجّه نمود كه مقدّمات توفيق به دست ماست.
شكر فقط لفظى نيست بلكه بايد در عمل هم شكر گزارى كنيم و
بهرهبردارى صحيح از يك نعمت شكر عملى است. افرادى بودند كه شكرگزار نبوده و اوقات را به بطالت گذراندند كه در نتيجه نعمت از آنها سلب شد و گرفتار شده و نتوانستند به جايى برسند. شكر نعمت را بجاى آوريد تا بتوانيد تا آخر عمر از نعمتهاى الهى بهرمند شويد.
«و قَالَ أَحْمَدُ بْنُ عُمَرَ وَ الحُسَيْنُ بْنُ يَزِيدَ: دَخَلْنَا عَلَى الرِّضَا عليه السلام فَقُلْنَا: إنَّا كُنَّا فِى سِعَةٍ مَنَ الرِّزْقِ وَ غَضَارَةٍ مِنَ العَيْشِ فَتَغَيَّرَتِ الحَالُ بَعْضَ التَغَيُّرِ فَادْعُ اللَّهَ أَنْ يَرُدَّ ذَلِكَ إلَيْنَا؟ فَقَالَ عليه السلام: أىُّ شَىْءٍ تُرِيدُونَ تَكُونُونَ مُلُوكاً أيَسُّرُكُمْ أَنْ تَكُونُوا مِثْلَ طَاهِرٍ وَ هَرْثَمَةٍ وَ إنَّكُمْ عَلى خِلَافِ مَا أنْتُمْ عَلَيْهِ؟ فَقُلْتُ: لاوَ اللَّهِ مَا سَرَّنِى أنَّ لِى الدُّنْيَا بِمَا فِيهَا ذَهَباً وَ فِضَّةً وَ إنّى عَلى خِلَافِ مَا أنَا عَلَيْهِ. فَقَالَ عليه السلام: إنَّ اللَّهَ يَقُولُ: «اعْمَلُوا آلَ داوُود شُكراً وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِىَ الشَّكُور».(1)
احمد بن عمرو حسين بن يزيد (از ياران امام رضا عليه السلام) مىگويند: خدمت آن حضرت رسيده و عرض كرديم: ما زندگانى وسيع، پر نعمت، شاداب و باطراوتى داشتيم،
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 343.
اوضاع دگرگون شده و كمى تغيير پيدا كرده است، از خدا بخواهيد كه آن زندگانى وسيع و پر نعمت به ما بازگردد، امام در پاسخ فرمود: چه مىخواهيد آيا مىخواهيد مانند ملوك باشيد؟ آيا خوشحال مىكند شما را اين كه مانند طاهر و هرثمه (1)
هرثمه هم يكى از فرماندهان مأمون در خراسان بود، در مورد او هم گفته شده كه شيعه بوده است.
باشيد در حالى كه بر خلاف چيزى باشيد كه الان هستيد (از نعمت ولايت خارج شويد)؟ در جواب گفتند: به خدا سوگند دوست ندارم كه تمام دنيا را پر از طلا و نقره كنند و به من بدهند و نعمت ولايت را از من بگيرند. امام فرمود: خداوند مىفرمايد: «اى آل داوود! شكر (اين همه نعمت را) به جا آوريد ولى عدّه كمى از بندگان من شكرگزارند».(2)شرح حديث:
مطابق اين حديث امام عليه السلام وقتى ملاحظه مىكنند كه دل مشغولى اين افراد است كه مقدارى از درآمدشان كاسته شده و فقط در فكر
1) طاهر يكى از فرماندهان سپاه مأمون و ظاهراً شيعه بوده كه بغداد را فتح كرد و چون مأمون تظاهر به تشيّع مىكرد، فرماندهانش را از شيعيان انتخاب مىكرد و به او ذواليمينين گفتهاند چون هر دو دستش قوى و مانند دست راست بود و در يكى از جنگها با دست چپش شخصى را به دو نيم كرد مأمون به او گفت كه تو دو دستت دست راست است.
2) سوره سبأ، آيه 13.
زندگى دنيا هستند، به عنوان يك طبيب، مصلحت بيمار را در نظر گرفته و آنها را به نعمتهايى كه دارند و از آن غافلند متوجّه مىكنند و مخاطب هم، چون شخص با معرفتى بوده با هشدار امام متوّجه مىشود.
اين حديث دو پيام دارد:
1- ما نعمتهايى داريم كه از آن غافليم و گاهى به اندازه دنيا ارزش دارد. يكى از آن نعمتها نعمت ولايت است، چون براى آن زحمت نكشيده و ارزان بدست آوردهايم، قدر آن را نمىدانيم ولى براى اين نعمت زحمات زيادى كشيده شده و خونهاى زيادى ريخته شده است تا در شرايط سختى مانند زمان حجّاج اين آيين را حفظ كردهاند.
نعمت سلامت، امنيّت، فرزندان صالح و ... هم از نعمتهايى است كه قدر آن مجهول است، پس بايد با توجّه به فرمايش امام به نعمتهاى ديگر هم توجّه داشته باشيم.
2- شكر نعمت ولايت را بايد به جاى آوريم. شكر سه مرحله دارد:
الف) شكر زبانى
يعنى به زبان «الحمداللَّه» بگويد.
ب) شكر عملى
هر چيزى را در جاى خويش به كار گرفتن شكر است و شكر نعمت ولايت اين است كه راه ائمّه عليهم السلام را طى كنيم. امام فقط براى حلّ
مشكلات و گرفتاريها نيست بلكه براى اين است كه در خطّ آنها حركت كنيم.
ج) شكر قلبى
در دل هم به نعمت خدا راضى باشيم.
در نعمتها بايد هميشه به پايين دستها نگاه كرد. ما هم بايد از خدا بخواهيم كه نعمت ولايت را از ما سلب نكند.
«اللّهم لَاتَسْلُبْنَا صَالِحَ مَا أنْعَمْتَ بِهِ عَلَيْنَا وَ زِدْنَا مِنْ فَضْلِكَ وَ مَوَاهِبِكَ يَا كَرِيمُ».
قَالَ الإمامَ الْكَاظِمُ عليه السلام:
«اَّلَّلهُمَّ إِنِّى أَسْئَلُكَ الْعَافِيَةَ وَ أَسْئَلُكَ جَمِيلَ العَافِيَةِ وَ أَسْئَلُكَ شُكْرَ العَافِيَةِ وَ أَسْئَلُكَ شُكْرَ شُكْرِ الْعَافِيَةِ».(1)
امام موسى كاظم عليه السلام فرمود: خدايا از تو تقاضاى عافيت دارم، و از تو تقاضاى عافيتى نيكو دارم، خدايا از تو تقاضاى شكر بر عافيت دارم، و از تو تقاضاى شكر بر شكر عافيت دارم.
شرح حديث:
عافيت از نعمتهاى مجهوله است و تا انسان آن را دارد، قدرش را ندانسته و از آن غافل است. حديثى از حضرت على عليه السلام هست كه مىفرمايد:
1) ميزان الحكمه، ح 13274.
«بِالْعَافِيَةِ تُوجَدُ لَذَّتُ الْحَيَاةِ؛
لذّت زندگى در سايه سلامتى است».(1)
انسان مرد دين باشد يا دنيا، اهل علم باشد يا ثروت ....، بدون سلامتى كارى نمىتواند بكند و بايد توجّه داشت كه بيمارى مخصوص گروه خاصّى نيست. انسان وقتى سرى به بيمارستانها مىزند، مىبيند از هر صنفى روى تختهاى بيمارستان خوابيدهاند.
در روايات اسلامى تأكيد فراوانى بر عيادت از بيماران شده است كه اين عمل دو فلسفه مهم دارد:
1- باعث روحيّه بيمار است و گفته شده كه در عيادت به بيمار روحيّه بدهيد تا باعث آرامش او شود.
2- فلسفه ديگر براى عيادت كنندگان است، يعنى انسان بيانديشد كه اگر من به جاى او بودم چه مىشد، پس الآن كه من سالم هستم بايد قدر اين نعمت و سلامتى را بدانم. جوان بايد بداند كه وقتى انسان پير شد، انواع مشكلات جسمانى براى او پيش مىآيد، پس تا جوان است بايد از نيروى جوانيش استفاده كند. شاعر معاصر در رثاى جوانش اشعارى مىسرايد كه مرحوم علّامه امينى در كتاب «شهداء الفضيلة» اين شعر را نقل مىكند:
حكم المنيّة فى البريّة جارما هذه الدنيا بدار قرار
حكم مرگ در بين مخلوقات جارى است و همه آنها مىميرند اين دنيا جايگاه دائمى نيست. در ادامه مىگويد اى جوانان اين جوانى
1) ميزان الحكمه، ح 2771.
مركب راهوارى است ولى عاريتى است، پس سوار مركب شويد و به مقصد برسيد:
فتراكضوا خيل الشباب و بادرواأن تسترد فإنهنّ عوارى
(اى جوانان) اسب جوانى را سوار شده و سرعت بگيريد (چرا كه) از شما پس گرفته مىشود چون عاريتى است قيمت اجزاى انسان به ميلياردها مىرسد. در مطبوعات نوشته بودند كه قلبى مصنوعى ساخته و در سينه بيمارى قرار دادهاند و آن شخص شش روز عمر كرد و خرج آن سى ميليون شد كه روزى پنج ميليون مىشود. حال در شصت سال عمر انسان كه حدود بيست هزار روز است، قيمت قلب صد ميليارد تومان مىشود؛ اين فقط قيمت قلب است و هريك از دستگاههاى بدن نيز چنين قيمت دارد؛ پس عافيت خيلى ارزش دارد كه ما قدر آن را نمىدانيم.
امام عليه السلام در اين حديث مىفرمايد جميل عافيت مىخواهم يعنى اين عافيت همراه با توفيق باشد كه شاهد اين سخن حديثى از امام باقر عليه السلام است كه مىفرمايد:
«لَانِعْمَةَ كَالعَافِيَةِ وَ لَاعَافِيَةَ كَمُسَاعِدَةِ التَّوْفِيقِ
؛ نعمتى مانند سلامتى نيست و سلامتى بدون همراهى و مساعدت توفيق سلامتى نيست».(1)
نشاط عبادت و درس خواندن، توفيق الهى است كه گاهى از انسان گرفته مىشود.
1) ميزان الحكمه، ح 2771.
در ادامه روايت امام عليه السلام مىفرمايد: شكر بر عافيت مىخواهم كه منظور شكر با عمل است، يعنى سلامت را در مسير طاعت خدا و سعادت دنيا و آخرت به كار گيريم، نه اين كه زندگى را به بطالت بگذرانيم.
سلامتى (نعمت اوّل) يك نعمت بىمانند است و سلامتى نيكو (نعمت دوم) هم بسيار مهم است و شكر بر عافيت (نعمت سوم) بلكه بر تمام اين نعمتها شكر لازم است و شكر شكر هم (نعمت چهارم) لازم است؛ پس هيچوقت نمىتوانيم شكر نعمت را به جا آوريم و بايد بگوييم كه در شكر نعمتها ناتوانيم و به قول شاعر:
بنده همان به كه زتقصير خويش عذر به درگاه خداى آوردورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجاى آورد
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله:
«إنَّ أَقرَبَكُمْ مِنِّى غَداً وَ أَوْجَبَكُمْ عَلَىَّ شَفَاعَةً أَصْدَقُكُمْ لِلْحَدِيثِ وَ أدّيكُمْ لِلْأَمَانَةِ وَ أَحْسَنُكُمْ خُلْقاً وَ أَقْرَبُكُمْ مِنَ النَّاسِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: نزديكترين شما نسبت به من در روز قيامت و شفاعت شوندهترين شما كسانى هستند كه راستگوتر در گفتار، امانت دارتر، خوش خُلقتر و به مردم از همه نزديكتر باشند.
شرح حديث:
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مطابق اين حديث مىفرمايد:
در روز قيامت افراد با ايمان و نيكوكار به تناسب اعمالى كه دارند، به
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 514.
من نزديك مىشوند ولى از همه نزديكتر به من در قيامت كسانى هستند كه داراى چهار صفت باشند، همچنين در قيامت براى همه شفاعت مىكنم و شفاعت من بيشتر شامل كسانى است كه اين چهار صفت را دارا باشند:
1- كسى كه راستگوتر از همه باشد.
2- كسىكه در حفظ امانت از همه قويتر باشد.
3- كسىكه اخلاقش از همه بهتر باشد.
4- كسىكه به مردم از همه نزديكتر باشد.
در قرآن مجيد و روايات اسلامى اعمال خير بيان شده است، ولى پيامبر از ميان اعمال خير اين چهار مورد را انتخاب فرموده است.
مسئله صدق گفتار و اداى امانت، اساس زندگى بشر است كه اگر اين دو باشد، زندگى بشر مرتّب و منظّم است و اگر نباشد انواع بدبختىها در جامعه حاكم مىشود و به هرج و مرج كشيده مىشود. اگر مردم صادق و امانتدار باشند دنيا بهشت مىشود و اگر نسبت به هم بى اعتماد و دروغگو باشند جهنّم مىشود.
منشأ بسيارى از بدبختىها دروغ است؛ كسانى كه اكنون ادّعاى طرفدارى از حقوق بشر را دارند، از همه بدتر و خائن ترند. اگر واقعاً اين دو اصل كه دو ستون اجتماع است، زنده شود ديگر مشكلى نخواهد بود.
على رغم اينكه بسيارى از بيمارىها ريشهكن شده ولى
بيمارىهاى روانى در دنيا در حال گسترش است و شايد روزى فرا رسد كه يك انسان سالم در دنيا از نظر فكر و روان پيدا نشود. كتابهاى مختلفى در مورد بيمارىهاى روانى نوشته شده و داروهاى آرام بخش بسيارى توليد شده، ولى فايدهاى ندارد؛ وقتى انسان هميشه فكرش اين باشد كه مبادا در حقّ او خيانت شود، و يا به او دروغ گفته شود، ديگر آرامشى نخواهد بود، امّا اگر امانتدارى حاكم باشدآرامش حاكم مىشود.
افزايش پروندههاى دادگسترى و طلاقها با آمارهاى تكان دهنده، به خاطر دروغ و خيانت است.
دو عامل ديگر كه باعث جلب محبّت مىگردد، حسن خلق و نزديكى و ارتباط با مردم است. آيا نزديكى فيزيكى و جسمانى مراد است و يا نزديكى مكانى؟
روشن است كه مراد نزديكى به عواطف و درك مشكلات مردم است. بعضى فكر مىكنند كه ديگران هيچ مشكلى ندارند و فقط خودشان داراى مشكل هستند.
مشكلات مردم گاهى فردى است و گاهى اجتماعى كه بايد به مردم نزديك شد و براى رفع مشكلات آنها كوشيد. گاهى مصيبت زده است و نياز به تسلّى خاطر دارد و يا بيمار است و نياز به روحيه و اميدوارى دارد است و يا مشكل اقتصادى دارد و يا با همسايه و فرزند خود مشكل دارد كه بايد پا در ميانى كرد؛ پس بايد به سراغ دردهاى مردم رفت.
بعد از انقلاب كارهايى صورت گرفته است كه بايد مردم را به آن تشويق كرد. ستاد ديه، جمعيّت بيماران كليوى و بيماران سرطانى و جشن نيكوكارى و عاطفهها كه در آغاز هر سال تحصيلى در جريان است، و يا برنامههايى كه براى حمايت از يتيمان درست شده است. اين كارها دو فايده دارد: يكى خدمت به جامعه انسانى و ديگرى تبليغ دين است، وقتى كه پيامبر اين دين چنين مىفرمايد چنين دينى جاذبه پيدا مىكند.
امّا به يك درد سوزان هم بايد اشاره كنيم و آن اينكه در عصر و زمان ما وهّابيّت بىرحم و خونريزى پيدا شده است كه تعليمات عجيبى دارد و مىگويد هركس كه مشرك شد، خون، مال و عرضش مباح است، حال از نظر آنها مشرك كيست؟ «محمّد بن عبدالوهّاب» در كتابش مىگويد كسى كه بگويد: «يَا رَسُولَاللَّهِ إشْفَعْ لِى عِنْدَ اللَّهِ» مشرك است؛ با چنين طرز فكرى خون بىارزش شده و چه بلايىهاى كم بر سر انسانها مىآورند.
حدود هشتاد سال قبل هم به كربلا حمله كردند و بسيارى از زنها و بچّهها را كشتند. اينها چهره اسلام را در دنيا خراب كردند به طورى كه در غرب به مسلمانان به ديده تروريست نگاه مىكنند.
ما بايد بگوييم كه اسلام آن نيست كه وهّابىها مىگويند بلكه آنها يك اقليّت و افرادى گرفتار اشتباه و تعصّب هستند. اسلام آن است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد، سراسر عاطفه و محبّت و شاهد آن يك صد
و سيزده سوره قرآن است كه با بسم اللَّه و عطوفت و رحمت عامّه و خاصّه شروع مىشود و فقط يك سوره در مورد خشونت است. پس اسلام دين محبّت و عاطفه است، حتّى در برخورد با مشركان هم دستور محبّت مىدهد.
قَالَ الامامُ عَلِىٌّ عليه السلام:
«مَا خَلَقَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ شَيْئاً أحْسَنَ مِنَ الكَلَامِ وَ لَاأقْبَحَ مِنْهُ بِالْكَلَامِ ابْيَضَّتِ الوُجُوهُ وَ بِالْكَلَامِ اسْوَدَّتِ الوُجُوهُ ...
فَإنَّ اللِّسَانَ كَلْبٌ عَقُورٌ فَإنْ أنْتَ خَلَّيْتَهُ عَقَرَ وَ رُبَّ كَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً».(1)
حضرت على عليه السلام (در وصيّتش به محمّد بن حنفيّه) مىفرمايد:
خداوند مخلوقى را بهتر از كلام و مخلوقى را بدتر از كلام نيافريده است، رو سفيدى و روسياهى به سبب كلام است و همانا زبان مانند سگ درندهاى است كه اگر رها شود، مىدرد و چه بسا كلامى كه نعمت را سلب مىكند.
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 535.
شرح حديث:
اين حديث در مورد اهمّيّت زبان و اصلاح زبان و گفتار است و دو جمله تكان دهنده در آن آمده است: خداوند هيچ مخلوقى بهتر از سخن و هيچ مخلوقى زشتتر از سخن نيافريده است. اگر در مسير حق قرار بگيرد، زيباترين مخلوق خدا و اگر در مسير باطل قرار گيرد زشتترين مخلوق خداست.
گاهى يك جمله امّتى را نجات مىدهد، مثلًا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در فتح مكّه فرمود:
«إذْهَبُوا فَأنْتُمُ الطُّلَقَاءُ؛ برويد كه شما آزاد شدهايد» كه اگر اين جمله را پيامبر صلى الله عليه و آله نمىفرمود به جهت كينههاى موجود، چنان خونريزى در حرم امن خدا به راه مىافتاد كه انتهايش معلوم نبود ولى اين جمله موجب شد كه «يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللّهَ أفْوَاجَاً» و فوج فوج اسلام را پذيرفتند.
در جنگ حنين وقتى لشكر اسلام در حال فرو پاشى بود، پيامبر صلى الله عليه و آله به عمويش عبّاس دستور داد كه افرادى را كه در حال فرار بودند صدا كند و او فرياد زد:
«يَا أهْلَ بَيْعَتِ الشَّجَرَةِ يَا أهْلَ سُورَةِ البَقَرَةِ ...».
اين جمله موجب جمع شدن لشكر اسلام و شكست تبديل به پيروزى شد.
در مقابل، مواردى داريم كه كلمهاى آتش جنگى را روشن مىكند و يا بين دو خانواده عداوت و دشمنى ايجاد مىكند.
يك دروغ ممكن است دنيايى را ناأمن كند، مثل دروغى كه در عصر ما آمريكايىها و انگليسىها گفتند كه به دنبال مبارزه با تروريسيم و كشف سلاحهاى كشتار جمعى هستند كه با اين جمله ناامنى عجيبى در منطقه و دنيا ايجاد كردند و با پررويى تمام مىگويند كه ما به اين وسيله امنيّت ايجاد كردهايم، در حالىكه بودجههايى كه اكنون در دنيا صرف مبارزه با تروريسيم مىشود، سرسامآور است.
پس بايد پذيرفت كه زشتترين و زيباترين مخلوق خدا سخن است. حضرت در ادامه مىفرمايد: سخن است كه روى انسان را سفيد و يا سياه مىكند. روز قيامت روزى است كه تبيّض وجوه و تسودّ وجوه و از عوامل سياهى و سفيدى وجوه، سخنان انسان است، نه تنها در قيامت بلكه در دنيا هم عدّهاى به خاطر سخنان و دروغهايشان رو سياه هستند ولى به روى خودشان نمىآورند. زبان تربيت نشده مانند سگ درنده (كلب عقور) است كه اگر رها شود صاحب آن را هم مىگيرد.
بايد سعى كنيم زبان خود را در مقابل دوست، خانواده، بزرگتر و كوچكتر، اساتيد، مردم عادى، حفظ كنيم.
قلم هم برگردان زبان است، نوشتههاى بدآموز كه اسباب روسياهى است از زشترين مخلوقات خداست. گاهى انسان جملهاى مىگويد و نعمت بزرگى از او سلب مىشود، گاه يك ناشكرى همه چيز را به هم مىزند. قرآن داستان قوم صبا را نقل مىكند كه خداوند به آنها توفيق داد سدّى ساختند و در سايه آن باغهاى فراوانى ساخته شد، به طورى كه
وقتى از شهرى به شهر ديگر مىرفتند، زير سايه باغها بودند تا آنجا كه ناشكرى كردند و گفتند: خدايا بين فقرا و اغنياى ما جدايى بيانداز، كه اين جمله باعث شد خداوند آنها را عذاب كند. خدا وقتى مىخواهد اقوام بزرگ را عذاب كند با كوچكترين مخلوقات عذاب مىكند. در مورد قوم صبا هم خداوند مقاومت سدّ آنها را با چند عدد موش صحرايى به هم زد و آب سرازير شد و تمام باغها و شهر را فرا گرفته و نابود كرد كه اين عذاب در سايه ناشكرى بود.
گام اوّل در سير و سلوك الى الله زبان است و بايد مواظب آن و ناشكرىهايش باشيم تا مبادا خداوند نعمتهاى خود را از ما بگيرد.
(عج)
«إِذَا قَامَ القَائِمُ حَكَمَ بِالْعَدْلِ وَ ارْتَفَعَ فِى أَيَّامِهِ الْجَوْرُ وَ أَمَنَتْ بِهِ السُّبُلُ وَ أَخْرَجَتِ الأرْضُ بَرَكَاتِهَا وَ رُدَّ كُلُّ حَقٍّ إِلَى أَهْلِهِ وَ لَمْ يَبْقَ أَهْلُ دَيْنٍ حَتَّى يَظْهَرَ الإِسْلَامُ وَ يَعْتَرِفُوا بِالإِيمَانِ».(1)
زمانى كه حضرت حجّت (عج) ظهور كند به عدالت حكم مىكند و كسى نمىتواند به ديگرى جور و ستم روا دارد و راهها به وسيله او امن مىگردد، و زمين بركاتش را براى استفاده مردم خارج مىكند و امور را به دست اهلش مىسپارد و هيچ دينى غير از اسلام باقى نمىماند و همه به اسلام گرايش پيدا مىكنند و به ايمان اعتراف مىكنند.
1) بحارالأنوار، ج 52، ص 338.
شرح حديث:
در اين حديث هفت برنامه براى حضرت بيان شده است:
1 و 2- حكومت عادلانه و رفع ظلم و جور
«اذا قام القائم حكم بالعدل و ارتفع فى ايّامه الجور»
نقطه مقابل عدل، ظلم است نه جور، و قسط نقطه مقابل جور است. فرق بين عدل و قسط اين است كه عدالت يعنى حقّ ديگرى گرفته نشود و قسط اين است كه بين افراد تبعيض نشود، پس ظلم به نفع خويشتن گرفتن، و جور حقّ كسى را به ديگرى دادن است. به عنوان مثال، يك وقت خانه زيد را براى خودم مىگيرم، كه اين ظلم است و يك وقت خانه او را مىگيرم و به ديگرى مىدهم كه اين جور است. نقطه مقابل اين است كه خانه زيد را براى خودم نمىگيرم كه اين عدل است و اگر به كسى هم ندهم اين قسط است، پس قسط عدم تبعيض و عدل عدم ظلم است.
3- امنيّت راهها
«و امنت به السبل» راهها به وسيله او امن مىشود.
4- شكوفايى طبيعت
«وأخرجت الارض بركاتها» زمين بركاتش را خارج مىكند چه بركات كشاورزى و چه معادن و چه نيروهاى ديگرى كه براى ما مخفى است.
5- سپردن امور به اهل خبره
«و رُدّ كلّ حقّ إلى أهله» كارها را به اهلش مىسپارند، به خلاف زمان ما كه بسيارى از كارها به دست نااهلان است چرا كه رابطهها بر ضابطهها مقدّم شده است.
6- حاكميّت دين اسلام
«ولم يبق أهل دين حتّى يظهر الإسلام» هيچ دينى باقى نمىماند و همه اديان، دين واحد مىشوند كه همانا اسلام است.
7- گرايش قلبى به اسلام
«و يعترفوا بالإيمان» دو معنا دارد ممكن است اشاره به اين باشد كه همه تابع مكتب اهل بيت عليهم السلام مىشوند و يا اشاره به اين باشد كه علاوه بر اين كه در ظاهر ايمان دارند در باطن هم مؤمن هستند.
فرق بين ايمان و اسلام در روايات آمده است، بعضى از روايات مىگويد اسلام آن چيزى است كه اگر شخص آن را اظهار بدارد جانش محفوظ و ذبيحهاش حلال است و ايمان آن چيزى است كه مايه نجات او در قيامت است. در بعضى از روايات داريم كه اسلام مانند مسجدالحرام و ايمان مانند كعبه است. احتمال دارد كه اين عبارت اشاره به آيهاى باشد كه مىفرمايد: «قَالَتْ الْأَعرَابُ آمَنَّا ...»(1).
1) سوره حجرات، آيه 14.
برنامههاى حضرت مهدى (عج):
رئوس كارهايى كه آن حضرت انجام مىدهد و از روايات استفاده مىشود در چهار محور خلاصه مىشود:
1- اصلاح عقائد
«مَا عَلَى ظَهْرِ الأرْضِ بَيْتُ حَجَرٍ وَ مَدَرٍ إلَّاأدْخَلَهُ اللَّهُ كَلِمَةَ الإسْلَامِ»(1)در تمام روى زمين خانههاى سنگى براى ثروتمندان و خانههاى گِلى فقرا و چادرها باقى نمىماند جز اين كه كلمه «لا إله إلّااللَّه» در آنها خواهد بود و شرك برچيده خواهد شد.
2- تكامل عقول
در آن زمان جهش علمى و عقلانى پيدا مىشود. مرحوم علّامه مجلسى چنين مىفرمايند:
«إذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ يَدَهُ عَلَى رُئُوسِ العِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ كَمُلَتْ بِهَا أحْلَامَهُمْ (2)زمانى كه حضرت حجت (عج) ظهور كند، دست مباركش را بر سر بندگان قرار مىدهد (شايد منظور روايت اين باشد كه مردم تحت تربيت او قرار مىگيرند) كه به سبب آن انديشه و خردهاى آنها كامل مىشود».
3- عدل و داد
در روايات زيادى آمده است: «
يَمْلَأُ الأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ
ظُلْماً وَ جَوْراً(1)
؛ زمين را از عدل و داد پر مىكند همان گونه كه از ظلم و جور پر شده است».
4- اصلاح اخلاق
يكى از برنامههاى حضرت از بين بردن مفاسد اخلاقى و زنده كردن ارزشهاى اسلامى است كه اين را از روايات علائم آخرالزمان استفاده مىكنيم، رواياتى كه مىفرمايد قبل از قيام قائم انحرافات اخلاقى مثل زنا، سرقت، رشوهخوارى، كمفروشى، شرابخوارى، خون بىگناهان را ريختن زياد مىشود و معنايش اين است كه مهدى (عج) قيام مىكند تا اينها را از بين ببرد، يعنى نظام ارزشى به طور كلّى مختل شده و حضرت مهدى (عج) نظام ارزشى را درست مىكند.
حضرت مهدى (عج) داراى لشكر و سپاه و اعوان و انصار است همچنان كه در «زيارت آليس» آمده است:
«وَاجْعَلْنِى مِنْ شِيعَتِه وَ أتْبَاعِهِ وَ أنْصَارِهِ»
و يا در بعضى از روايات آمده است كه:
«وَالْمُجَاهِدِينَ بَيْنَ يَدَيْهِ»، كسانى كه مىخواهند از اعوان آن حضرت باشند بايد در اين چهار محور كار كنند و كسى كه هيچ يك از اين امور را نداشته باشد و دعا كند كه از اعوان او باشد، اين دعا دور ازاجابت است.
اگر اين برنامهها پياده شود يك كلاس بزرگ تربيتى پيدا مىشود.
1) بحارالأنوار، ج 14، ص 33.
توسّل در جاى خودش خوب است امّا «وَاجْعَلْنِى مِنْ شِيعَتِهِ وَ أتْبَاعِهِوَ ...» با توسّل حل نمىشود، بلكه بايد توحيد خالص شود و آثار شرك را از دل و جان و جامعه برچيد. بايد عدل و داد را در مورد مردم، خانواده و اطرافيان خود پياده كنيم. بايد ارزشهاى اخلاقى را در خودمان زنده كنيم. اگر خوب تبيين شود كه حضرت براى چه قيام مىكند اين كار چهره جامعه را عوض مىكند. نمىتوان بدون داشتن هيچ يك از اين مبانى در صفوف پيروان حضرت قرار گرفت.
خوب است كه در ايّام ولادت آن حضرت كارى شود كه مردم متوجّه اهداف و برنامههاى ايشان شوند تا در مسير آن قرار گيرند؛ و بدانيد كه دستهايى در كار است تا جشنهاى حضرت مهدى (عج) را آلوده خواندن و نواختن و بىبندوبارىها كنند. گاه دشمن براى رسيدن به مقاصدش از همين برنامههاى مذهبى استفاده مىكند؛ مثل مسجد ضرار كه مىخواستند با آن ريشه مسجد را بزنند. بايد ارزشها به صورت صحيح زنده شود، مبادا كه دشمنان بخواهند اين ارزشها را از بين ببرند.
قرآن و قيام حضرت مهدى (عج):
آيات متعدّدى در قرآن مجيد ناظر به قيام حضرت مهدى (عج) است كه از باب نمونه به چند آيه اشاره مىكنيم:
«وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ
الصَّالِحُونَ* إِنَّ فِى هَذَا لَبَلَاغاً لِقَوْمٍ عَابِدِينَ»(1).
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِيْنَهُمُ الَّذِى ارْتَضَى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِى لَايُشْرِكُونَ بِى شَيْئاً»(2).
«وَ نُرِيدُ أَنْ نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ»(3).
در اين ايّام همه به فكر ظهور حضرت هستند و سفارش به توسّلات مىكنند، ولى ظهور شرايطى دارد. عدّهاى به جنبه منفى شرايط فكر مىكنند يعنى معتقدند بايد زمين پر از ظلم و جور شود و همهجا را ظلم و فساد بگيرد تا عصر ظهور شود، ولى مطابق آيات قرآن تا يك قوم صالح و داراى ايمان و عمل نباشد ظهور ميسّر نيست، چون مطابق آيه قرآن خدا به جمعيّت صالح وعده پيروزى بر كافران و ناصالحان را داده است، همچنين مطابق آيه «أنَّ الأرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّالِحُونَ» بايد هم بنده و هم صالح باشند و يا مطابق آيه ديگر كه مىفرمايد «نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً» مراد ائمّه هدايت است نه ائمّه ضلال، بنابراين شرط ظهور تربيت يك گروه عظيم صالح است تا آنها براى همراهى با حضرت مهدى (عج) براى برافراشتن پرچم حقّ و عدالت آماده شوند و تا اينها نباشد، كار درست نمىشود.
از اين جا معلوم مىشود كه در كنار دعاهايى كه براى تعجيل ظهور مىكنيم، بايد دو كار را فراموش نكنيم:
1- خودمان را بسازيم، يعنى ايمان، عمل صالح، شجاعت، تقوا و خدا ترسى، ترك گناه، داشتن افكار بلند و والا در حدّ يك حكومت جهانى داشته باشيم.
2- جامعه را بسازيم، چرا كه ما عهدهدار هدايت ديگران هستيم يعنى بگوييم كهاى مردم اگر مىخواهيد حضرت ظهور كند، بايد «الذين آمنوا و عملوا الصالحات» و «عبادى الصالحون» باشيد.
مسأله انتظار ظهور كار مشكلى است، برخلاف آن چه كه ما فكر مىكنيم و مسأله تعجيل ظهور نياز به مقدّماتى دارد كه بايد آماده و مهيّا شود.
مطابق روايات تعداد ياران حضرت 313 نفر است ولى منظور صف اوّل ياوران مهدى (عج) است و در صفوف بعدى افراد ديگرى هم هستند.
قَالَ الإمامُ العَسْكَرِىُّ عليه السلام:
«فَهذِهِ لِآلِ مُحَمَّدٍ إلى آخِرِ الأئِمَّةِ وَ المَهْدِىّ وَ أصْحَابِهِ يُمَلّكُهُم اللَّهُ مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ يُظْهِرُ بِهِ الدِّينَ وَ يُمِيتُ اللَّهُ بِهِ وَ بِأصْحَابِهِ البِدَعَ وَ البَاطِلَ كَمَا أَمَاتَ السُّفَهَاءُ الحَقَّ حَتَّى لَايَرى أيْنَ الظُّلْمُ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهُونَ عَنِ المُنْكَرِ».(1)
امام حسن عسگرى عليه السلام فرمودند: اين ويژگى براى آل محمد صلى الله عليه و آله تا آخرين امام و حضرت مهدى (عج) و اصحاب ايشان مىباشد كه خداوند به آنها در مشارق و مغارب زمين قدرت مىدهد و دين خود را به وسيله آنها پيش مىبرد و خداوند به وسيله او و اصحابش بدعتها و باطل را از بين مىبرد، (از يك سو دين را پيش مىبرد و از سوى ديگر
1) بحارالأنوار، ج 51، ص 47.
در درون مسلمين بدعتها را نابود مىكند) همانگونه كه سُفَها حق را از بين مىبرند، تا آنجا كه ظلمى ديده نمىشود و امر به معروف و نهى از منكر مىكنند.
شرح حديث:
روايت در تفسير امام حسن عسگرى عليه السلام در ذيل آيه:
«الَّذِينَ إنْ مَكَّنَّاهُمْ فِى الأَرْضِ أقَامُوا الصَّلوةَ وَ آتُوا الزَّكوةَ؛(1)كسانى كه اگر به آنها تمكين و قدرت در زمين داديم نماز را به پا مىدارند و زكوة مىدهند» آمده است.
با توجّه به آيه قبل كه مىفرمايد: «وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مِنْ يَنْصُرُهُ إنَّ اللَّهَ لَقَوىٌّ عَزِيزٌ»(2)مراد از «الذى» در اين آيه، كسانى هستند كه ناصر دين خدا و بندگان خدا و ارزشهاى والاى اسلامى باشند كه خداوند آنها را يارى مىكند، پس ناصران دين خدا همان «الذين إن مكّنّاهم ...» هستند كه نماز به پا مىدارند و همه را نماز خوان كرده و با ارزشهاى والاى نماز آشنا مىكنند و زكوة مىپردازند.
از اين حديث استفاده مىشود كه ناصران دين خدا فقط ائمّه نيستند، بلكه مصداق اتّم آن ائمّه عليهم السلام و حضرت مهدى (عج) و اصحاب ايشان هستند. براى اين كه بدانيم كه آنها چه مىكنند تا در مسير آنها حركت
كنيم و شبيه آنها شويم، برنامههاى آنها را بيان مىكند:
1- در مشارق و مغارب زمين مبلّغ اسلام هستند.
2- بدعت و باطل را در جامعه اسلامى از بين مىبرند كه اين كار مربوط به درون جامعه اسلامى است.
3- با ظلم و ستم مبارزه مىكنند، به طورى كه آثارى از ظلم نباشد.
4 و 5- امر به معروف و نهى از منكر مىكنند، خداوند هم به آنها كمك مىكند، چون قول يارى داده است.
در اينجا نكاتى قابل توجّه است:
نكته اوّل: در مورد سالروز ولادت حضرت مهدى (عج) شادى، مجالس جشن، چراغانى و اطعام طعام و ... همه خوب است، ولى نبايد به اينها بسنده كرد، بلكه بايد مردم را با برنامههاى حضرت آشنا كنيم و پيوند مكتبى، اخلاقى، عملى و عينى، بين حضرت مهدى (عج) و مردم ايجاد كنيم، آن هم نه فقط پيوند نياز و حاجت.
عدّهاى براى رفع مشكلاتشان عاشق حضرت هستند، نبايد به اين هم بسنده كرد، بلكه آنچه كه مهمّ است، سازندگىهايى است كه در اينجا پيدا مىشود، ما مىخواهيم به اقيانوس علم، عدالت، تقوى و تدبير اتّصال پيدا كنيم، پيوند عشق، محبّت، اطاعت و پيوند شباهت و فقط پيوند حاجت نباشد، پس نبايد به پوستهها بسنده كنيم، بلكه بايد زير پوستهها به مغزها هم توجّه كنيم و خود را با حضرت پيوند دهيم.
نكته دوم: عدّهاى در عصر و زمان ما پيدا شدهاند كه به نام آن
حضرت كارهاى خلاف شرع مىكنند، به عنوان مثال موسيقىهاى لهوى يا جشنهاى آلوده به گناه راه مىاندازند جلسات مولودى خوانى به خصوص مجالس زنانه در بسيارى از جاها از شكل اسلامى خارج شده است كه يا ناآگاهند و يا مىدانند ولى چون از راه ديگر نمىتوانند، به اين نام، برنامه خود را عملى مىكنند. بايد مراقب اين برنامهها بود تا مبادا از نام مبارك حضرت سوء استفاده شود.
نكته سوم: به تازگى بعضى غلات از ناحيه مدّاحان غير متعهّد پيدا شده و در مورد ائمّه و امام زمان (عج) و حضرت زينب عليها السلام غلوّ مىكنند، اين عمل ظاهر الفساد و كفر است. خود ائمّه عليهم السلام هم راضى نيستند، تعبيراتى كه بوى غلوّ و كفر مىدهد در مورد ايشان استفاده شود.
زمان گذشته غلوّ يك اشكال داشت ولى امروزه علاوه بر گناه غلوّ به مذهب هم ضربه مىزند و دست آويزى براى دشمن است. همانگونه كه بايد مراقب دشمن بود، بايد مراقب دوستان نادان هم باشيم و آنها را هدايت كنيم تا كار به غلوّ نكشد كه موجب فساد مىشود.
قَالَ رَسُولُ اللَّه صلى الله عليه و آله:
«أولَئِكَ هُمْ خَيْرُ البَرِيَّةِ» أنْتَ وَ شِيعَتُكَ يَا عَلِىُّ».(1)
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: اى على تو و شيعيان تو (بهترين خلايق) هستيد.
شرح حديث:
وقتى آيه شريفه «إنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتَ اولَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ»(2)نازل شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به حضرت على عليه السلام نگاه كرده و فرمودند: تو و شيعيان تو، بهترين مخلوقات هستيد. اين حديث را علماى اهل سنّت هم در تفاسير خود نقل كردهاند. مطابق اين حديث مقامى بالاتر از خير البريّه و پيشواى خير البريّه بودن كه به فرمايش
پيامبر صلى الله عليه و آله مخصوص على عليه السلام و شيعيان اوست، پيدا نمىشود ولى طبق آيه مذكور، اين افراد بايد داراى دو ويژگى باشند:
1- ايمان
ايمانى لازم است كه هفتاد و چند باب دارد كه در روايت ذيل آمده است:
«الإِيمَانُ بِضْعٌ وَ سَبْعُونَ شُعْبَةً أفْضَلُهَا قَوْلُ لَاإلَهَإلَّااللَّهُ وَ أدْنَاها إمَاطَةُ الأَذِى عَنِ الطَّرِيقِ ايمان داراى هفتاد و چند بخش است كه بالاترين آن كلمه لا إله إلّااللَّه و پايينترين آن كناز زدن موانع از راه است»(1)اين حديث جامعيّت اسلام را نشان مىدهد.
2- عمل صالح
از جمله تعبيراتى كه در قرآن مجيد آمده و گسترش زيادى دارد، تعبير عمل صالح است كه مسائل عبادى، اجتماعى، كمكهاى مالى، برنامههاى اخلاقى و ... همه را شامل مىشود.
اين حديث روشن مىسازد كه تا چه اندازه وظيفه شيعيان سنگين است.
1) كنز العمّال، ج 1، ص 35.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله:
«إنَّ أعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللَّهِ يَوْمَ القِيَامَةِ أمشَاهُمْ فِى أرْضِهِ بِالنَّصِيحَةِ لِخَلْقِهِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: برترين مقام در پيشگاه خدا در روز قيامت براى كسى است كه بيش از همه براى خير خواهى مردم گام بردارد.
شرح حديث:
نصيحت در اصل و لغت به معنى خالص گردانيدن است و در اين گونه موارد اشاره به اين است كه انسان خالصانه و مخلصانه براى بندگان خدا قدم بردارد و اين روايت بالاترين مقام را در قيامت براى اين افراد مىداند. مرحوم علّامه مجلسى (2)در تفسير اين روايت
مىفرمايد اوّلين قدم در نصيحت اين است كه:
ارشاده إلى مصالح دينيه و دنياه و تعليمه إذا كان جاهلًا و تنبيهه إذا كان غافلًا، يعنى از نظر فكرى كمك كند و راه و چاه را نشان دهد و اگر جاهل است به او بياموزد و اگر غافل است او را متنبّه كند.
ارشاد به مصالح دين و دنيا از دو راه است گاهى جاهل است كه او را تعليم مىكند و گاهى عالم است ولى غفلت كرده و او را متوجّه مىكند.
بسيارى از افراد راه و چاه را نمىدانند كه بايد به آنها آموخت و بسيارى هستند كه مىدانند ولى غافلند كه بايد آنها را از غفلت بيدار كرد.
مرحله ديگر نصيحت اين است كه:
و الذبّ عنه و عن أعراضه إذا كان ضعيفاً، و اگر ضعيف است از او دفاع كند. حال با توجّه به اين تعاليم بايد دقّت كنيم و ببينيم كه آيين مردمى كدام است؟ امروز هر كسى مىخواهد به جايى برسد، شعار مردم را سر مىدهد. روايت مىفرمايد كسى كه بيش از همه خيرخواه مردم است روز قيامت از همه برتر است.
در روايت تعبير «امشاهم» جالب است، يعنى حرف نزند بلكه عمل و اقدام كند و همچنين تعبير «لخلقه» قابل توجّه است، يعنى نه فقط مسلمانها بلكه تمام انسانها و حتّى شايد غير انسانها را هم شامل شود.
نكته ديگرى كه از اين روايت فهميده مىشود اين كه ابتدا خودش عالم، آگاه و اهل عمل باشد، همان گونه كه شاعر در اين زمينه مىگويد:
آموزگار خلق شدى امّانشناختهاى خود الف و با را
و در مورد تنبيه غافل هم بايد خودش غافل نباشد تا بتواند غافلان را تنبيه كند و حمايت ضعيف هم به اين است كه خود قوى باشد.
اين برنامه را با آنچه كه در دنياى امروز وجود دارد و شعار حمايت از خلق مىدهند، مقايسه كنيد؛ مسئله دموكراسى، حقوق بشر و آزادى انسانها امروزه شعارى رياكارانه در تمام دنياى غرب است؛ غربيها مصداق واضح ريا كارى هستند و از همه آنها رياكارتر آمريكا است.
وقتى مىگويند دموكراسى منظورشان جامعهاى است كه حافظ منافع آنها باشد. اگر حكومتى در خدمتشان باشد از ليست سياه خارج است و اگر حكومتى در مقابل آنها و مخالف برنامههاى آنها باشد، در ليست سياه جاى دارد. اينها در شعارهايشان فريبكارند. بايد جوانان را بيدار كرد و بيچاره كسانى كه آلت دست آنها هستند؛ تا آنجا كه به دردشان بخورند مىدوشند و وقتى به دردشان نخوردند دور مىاندازند.
اسلام بهترين راه را براى مردمى بودن، معرّفى مىكند؛ اگر ما مسائل مردمى اسلام را پر رنگ نشان داده و عمل كنيم جاذبه اسلام چند برابر مىشود و وقتى مردم ببينند كه من به صورت متكلّم وحده سخن نمىگويم و همه جا منافع مردم را در نظر مىگيرم به اين آيين گرايش مىيابند. به عنوان مثال مسلمان وقتى كارى را كه منافع بيشتر و اشتغال زايى كمترى دارد رها كرده و كارى را كه اشتغال زايى بيشتر و منافع
كمترى دارد، انتخاب مىكند تا مردم بيشترى از آن نفع ببرند، نشانگر اين است كه اسلام به جنبه مردمى اهميّت بيشترى مىدهد، در ميان غربيها كجا سراغ از دفاع مظلوم داريد؟! آنها به دنبال حفظ منافع خود هستند. ما بايد شعارهاى مردمى اسلام را در سخن و عمل تبليغ كنيم تا جاذبه اسلام، دنيا را بگيرد و اگر اين تبليغات مسموم عليه اسلام نبود، اسلام تمام دنيا را فرا گرفته بود، البتّه با وجود تمام اين تبليغات اسلام درقلب اروپا و آمريكا در حال پيشروى است.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله:
«مَنْ أتَى بِمَا افْتَرَضَ اللّهُ عَلَيْهِ فَهُوَ مِنْ أعْبَدِالنَّاسِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: كسى كه واجباتش را بجا آورد عابدترين مردم است.
شرح حديث:
همين معنا از سه معصوم نقل شده است:
«لَّا عِبَادَةَ كَأدَاءِ الفَرَائِضَ؛
هيچ عبادتى مانند انجام واجبات نيست»(2).
امام سجّاد عليه السلام مىفرمايد:
«مَنْ عَمِلَ بِمَا افْتَرَضَ اللّهُ فَهُوَ أعْبَدُ النَّاسِ؛
كسى كه به واجبات الهى عمل كند از همه عابدتر است».(3)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:
«أعْبَدُ النَّاسِ مَنْ أَقَامَ الفَرَائِضَ؛
عابدترين مردم كسى است كه واجباتش را به پا دارد».(1)
از اين تعابير استفاده مىشود كه عبادت مسئله مهمّى است كه اين همه بر آن تأكيد شده است. به طور معمول ما كسى را كه ركوع، سجود، دعا، قرآن، زيارات و نماز شبش بيشتر باشد، اعبدالناس مىدانيم، البتّهاين امور مهمّ است ولى اعبدالناس اين گروه نيستند بلكه مطابق اين روايات كسى است كه واجباتش را انجام دهد.
بسيارند كسانى كه وقتى پدر و مادر از دنيا مىرود در حقّ برادر و خواهر خود ظلم مىكنند، به عنوان مثال به خواهر ارث نمىدهند و يا برادر بزرگتر، خود را مالك تمام اموال مىداند، در حالى كه ارث مال مشترك و براى تمام ورثه است و يا بعضى از انسانها بسيار عابد هستند ولى واجبات مالى را نمىدهند.
يكى از واجبات حفظ آبروى ديگران و يا حفظ احترام خانواده است، هستند عابدانى كه اين را رعايت نمىكنند. پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: براى تشييع جنازه سعد بن معاذ ملائك بيشمارى آمده بودند، ولى او از فشار قبر در عذاب است چون با خانوادهاش بد رفتارى مىكرد. و يا كسانى هستند كه امر به معروف و نهى از منكر نمىكنند كهاز واجبات است، پس مطابق اين احاديث عابدترين مردم كسى است كه
1) ميزان الحكمه، ح 11681.
به واجباتش مانند مثالهايى كه ذكر شد عمل كند.
«قَالَ عَلِىُّ بْنُ شُعَيْبٍ دَخَلْتُ عَلَى أبِى الحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام فَقَالَ لِى: يَا عَلِىُّ مَنْ أحْسَنُ النَّاسِ مَعَاشاً؟ قُلْتُ: يَا سَيّدِى أنْتَ أعْلَمُ بِهِ مِنّى، فَقَالَ عليه السلام: يَا عَلِىُّ مَنْ حَسُنَ مَعَاشُ غَيْرِهِ فِى مَعَاشِهِ، يَا عَلِىُّ مَنْ أسْوَءُ النَّاسِ مَعَاشاً؟
قُلْتُ: أَنْتَ أعْلَمُ، قَالَ: مَنْ لَمْ يَعِشْ غَيْرُهُ فِى مَعَاشِهِ، يَا عَلِىُّ أحْسِنُوا جِوَارَ النّعَمِ فَإنَّهَا وَحْشِيَّةٌ مَانَأَتْ عَنْ قَوْمٍ فَعَادَتْ إلَيْهِمْ».(1)
على بن شعيب (يا على بن أبى شعيب) مىگويد: خدمت امام رضا عليه السلام رسيدم و حضرت به من فرمود: چه كسى است كه معاش و كسب و كار او از همه بهتر است؟ گفتم:
اى آقاى من، شما آگاهتر از من هستيد. حضرت فرمود:
كسى كه زندگى ديگران در زندگى او بهبودى پيدا كند (و
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 341.
افراد ديگر سر سفره كسب و كار او نشسته و بهرهمند شوند به عبارت ديگر اشتغالزايى كند و گروهى از كنار او بهرهمند شوند). حضرت مجدّداً پرسيد: چه كسى زندگى و كسب و كارش از همه بدتر است؟ گفتم: شما آگاهتر هستيد. حضرت فرمود: كسانى كه ديگران از كنار زندگى آنها نان نمىخورند. وقتى نعمتهاى خدا سراغ شما آمد، حقّ آنها را ادا كنيد، چرا كه نعمتها گريز پاست و وقتى دور شد، ديگر به آسانى بر نمىگردد.
شرح حديث:
اين مسأله در دنياى امروز بحث مهمّى است. برنامه اسلام اين است كه مسلمانان به منفعت كم قانع شوند ولى كارى كنند كه ديگران از كنار آن استفاده كنند و نان بخورند.
اين معنى در دنياى امروز برعكس است و تمام سرمايه داران غرب به دنبال اين هستند كه منافع خود را اضافه كنند و از دستگاهها استفاده كرده تا در آمد بيشترى داشته باشند، اگر چه به قيمت اخراج كارگران باشد، كه اين باحقوق بشرى كه آنها منادى آن هستند سازش ندارد. آنها صنايعشان را مخفى نگه مىدارند تا ديگران از آن استفاده نكنند.
انحصارطلبى، مخفى كارى و به مصلحت خود انديشيدن همه در بين آنها مرسوم است، در حالى كه اين كارها با حقوق بشر سازگار نيست؛
البتّه بر همگان روشن است كه آنها دروغ مىگويند.
عدّه زيادى در آفريقا از گرسنگى مىميرند ولى آنها به دنبال منافع خود هستند. آنها براى منافع خودشان سلاحهاى مرگبار مىفروشند و ملّتها را به جان هم مىاندازند تا بيشتر اسلحه بفروشند و سود بيشترى بدست آورند.
در محيط ما هم عدّهاى به دنبال اين هستند كه كارگر كمترى را به كار گيرند تا سود بيشترى به دست آورند، ولى اسلام اين را نمىپسندد، بلكه مىفرمايد معاش پسنديده آن است كه افراد بيشترى از كنار آن روزى بخورند و بدترين زندگى براى كسى است كه ديگران از كنار او بهرهمند نمىشوند، كه اين كار ناپسند است، اگر چه خمس خود را بپردازد و از راه حلال پول در بياورد.
تعليمات اسلام را بايد به گوش همه برسانيم. اين مذهبى است كه در مورد كسب و كار چنين عقيدهاى دارد؛ با اين وجود مستكبران و جهان خواران براى ما معلّم حقوق بشر شدهاند. اگر يكسال به اين دستور امام هشتم عليه السلام عمل شود، بيكارى كه منشأ همه مفاسد مانند اعتياد، فحشا، ناامنى و سرقت ... است؛ كم مىشود. سعادت بزرگ ما ايرانيان اين است كه در جوار اين امام بزرگوار هستيم و در سايه او پناه گرفتهايم.
قَالَ الرضا عليه السلام:
«إنَّ لِلْجَنَّةِ ثَمَانِيَةَ أبْوَابٍ وَ لِأهْلِ قُمْ وَاحِدٌ مِنْهَا فَطُوبَى لَهُمْ ثُمَّ طُوبى لَهُمْ ثُمَّ طُوبى لَهُمْ».(1)
امام رضا عليه السلام فرمودند: بهشت هشت در دارد كه اهل قم يكى از آن درهاى هشت گانه را در اختيار دارند؛ خوشا به حال آنها، خوشا به حال آنها، خوشا به حال آنها.
شرح حديث:
مىدانيم درهاى بهشت مثل درهاى اين دنيا نيست بلكه درهاى بهشت اسبابى است كه انسانها را به بهشت مىبرد، به عنوان مثال يكى از درهاى بهشت باب المجاهدين است؛ مطابق فرمايش حضرت على عليه السلام: «
الجِهَادُ بَابٌ مِنْ أبْوَابِ الجَنَّةِ
؛ جهاد يكى از درهاى بهشت
1) سفينة البحار، مادّه« قم».
است».
امام رضا عليه السلام در اين روايت مىفرمايد: يكى از درهاى بهشت در قم است، يعنى در اين سرزمين عاملى وجود دارد كه مىتواند مردم را به بهشت دعوت كند. اين عامل چيست؟
چند احتمال وجود دارد:
احتمال اوّل: اين در همان قبر حضرت معصومه عليها السلام است كه امام صادق عليه السلام درباره آن مىفرمايد: در آينده نزديك زنى از نسل من در اين جا دفن مىشود:
«فَمَنْ زَارَهَا وَجَبَتْ لَهُ الجَنَّةُ».
مىدانيم زيارت با اين همه ثواب كه در روايات براى آن بيان شده، يك زيارت ساده معمولى نيست بلكه زيارتى است كه عارفاً بحقّها باشد، يعنى وقتى به اينجا براى زيارت مىآيد، در افعال خود باز نگرى كرده و با توبه به اصلاح خويشتن بپردازد كه اين سبب مىشود، اينجا درى از درهاى بهشت باشد.
احتمال دوم: ممكن است اين در باب ولايت باشد، چون از همان دوران ائّمه عليهم السلام ولايت در قم ريشه داشته و علمايى كه در عصر ائمّه در قم مىزيستند، با ائمّه عليهم السلام رابطه داشتند و علوم آنها را به قم منتقل مىكردند، پس ولايت از ريشه دارترين امورى است كه در تاريخ قم نهفته است، و ولايت بابى از ابواب بهشت است و كسى كه اعمالش با ولايت توأم باشد، بهشت بر او واجب است.
احتمال سوم: درى از درهاى بهشت بودن به جهت وجود حوزه
علميّه در اين شهر است، چرا كه علم از اينجا به ساير دنيا گسترش مىيابد.
احتمال چهارم: ممكن است كه همه اين امور موجب شود كه قم درى از درهاى بهشت باشد.
اين احاديث اگر درست تحليل شود همهاش منطقى است و چيز غير متعارفى نيست.
نتيجهاى كه در اينجا مىگيريم اين است كه بايد قداست اين شهر حفظ شود و جهات دينى، بيشتر از جاهاى ديگر در آن رعايت شود، چرا كه اين شهر حرم ائمّه معصومين عليهم السلام است:
«لَنَا حَرَماً وَ هُوَ قُم».
قَالَ عَلِىٌّ عليه السلام:
«تَعَطَّرُوا بِالِاسْتِغْفَارِ لَاتَفْضَحُكُمْ رَوَائِحُ الذُنُوبِ»(1).
حضرت على عليه السلام فرمودند: خود را با استغفار خوشبو كنيد تا بوى بد گناهان را بپوشاند.
شرح حديث:
گناه، در فكر، زندگى شخصى و اجتماعى انسان آثار بدى دارد كه امام آن را به بوى بد تشبيه كرده است كه تعبير زيبايى است.
و امّا تشبيهى هم در كلام امام رضا عليه السلام در مورد استفغار آمده است كه آن حضرت مىفرمايد:
«مَثَلَ الاسْتِغْفَارِ مَثَلُ وَرَقٍ عَلى شَجَرَةٍ تَحَرَّكَ فَيَتَنَاثَرُ».(2)
گاهى برخى از درختان برگهاى خشكى پيدا مىكنند كه درخت را زشت مىكند، گناهان هم مانند اين برگهاى خشك است و استغفار برگهاى زشت را فرو مىريزد و چهره درخت را زيبا مىكند.
بسيارى از مردم در توبه و استغفار گرفتار اشتباهاتى هستند و خيال مىكنند همين كه هفتاد بار «استغفر اللَّه» و يا سيصد بار «العفو» بگويند كافى است، در حالى كه توبه فقط اين نيست بلكه استغفار دروازه توبهاست.
مراحل توبه:
مرحله اوّل: پشيمانى و ندامت كه آثار سازندگى دارد، چرا كه استغفار بدون پشيمانى مثل مسخره كردن استغفار است.
مرحله دوم: تصميم بر ترك در آينده كه بايد تصميم جدّى باشد.
اگر تصميم بر ترك گناه گرفته شد ولى شكسته شد بايد دوباره تصميم گرفت. اين مسئله شبيه حفظ است كه اگر در دور اوّل براى حفظ كردن مطلبى، پنج بار تكرار كرده و فراموش كرد، براى مرتبه دوم چهار بار تكرار مىكند و به همين ترتيب در مرتبه بعدى سه بار تكرار مىكند، تا جايى كه آثار حفظ در وجود او مىماند. تصميم بر ترك هم همين گونه است اگر شكست دوباره تصميم مىگيرد و آثار تصميم اوّل در وجود او باقى مىماند، تا جايى مىرسد كه تصميم نمىشكند.
مرحله سوم: جبران حقوق الناس و حقوق اللَّه است، اگر حق الناس
است توبه به اين است در جايى كه صاحبان حق را مىشناسد جبران كند و اگر نمىشناسد ردّ مظالم بدهد يعنى از جانب صاحب آن صدقه دهد. همچنين در حقوق اللَّه اگر از واجباتى است كه قضا دارد قضاى آن را انجام دهد.
مرحله چهارم: جبران مافات، يعنى به همان اندازه كه گناه كرده با اعمال صالح آن را جبران كند. چنين توبهاى منشأ اثر است و در بعضى از روايات در مورد حدود وارد شده است كه با توبه حد برداشته مىشود، ولى در بعضى از روايات دارد كه بايد آثار صلاح در او ظاهر شود تا حد ساقط شود.
اسلام طرفدار خشونت نيست بلكه طرفدار اصلاح مردم است و وقتى گناهكار اصلاح شد، ديگر حد جارى نمىشود، البتّه اگر توبه حقيقى و قبل از گرفتار شدن در امواج بلا باشد.
همانطور كه در اين دو حديث وارد شده، رسيدن به حقيقت توبه نياز به كار كردن دارد و فقط استغفار نيست، بلكه استغفارى لازم است كه انسان را خوشبو كند و دل و جان انسان را حركت دهد تا برگهاى زشت گناه بريزد.
از جمله شرايط ديگر استغفار دورى كردن از مجالس گناه، پرهيز از دوستان آلوده، عوامل محرّك در فيلمها و عكسهاى مستهجن است كه هر انسانى را آلوده مىكند.
قرآن در مورد حضرت يوسف مىفرمايد: زليخا تمام عوامل
تحريك را فراهم كرده بود «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أنْ رَأى بُرْهَانَ رَبِّهِ»(1)اگر خدا به كمك يوسف نيامده بود و مقام عصمتش نبود گرفتار مىشد، پس علاوه بر اين امور كمك خدا هم لازم است.
1) سوره يوسف، آيه 24.
قَال الإمام الجَوَادُ عليه السلام:
«مَنْ انْقَطَعَ إلى غَيْرِاللَّهِ وَكَّلَهُ اللَّهُ إلَيْهِ وَ مَنْ عَمِلَ عَلى غَيْرِ عِلْمٍ مَا أفْسَدَهُ أكْثَرُ مِمَّا يُصْلِحُ».(1)
امام جواد عليه السلام فرمودند: كسى كه از خدا بريده و به غير خدا بپيوندد، خداوند او را به همان شخص واگذار مىكند و كسى كه بدون علم و آگاهى عمل كند، خراب كارى او بيش از آباد كردن اوست.
شرح حديث:
در واقع اين روايت دو دستور حكيمانه است:
الف) كسى كه از خدا بُريده و تكيه گاهش در زندگى غير خدا باشد و به غير خدا اميد داشته باشد، خداوند او را به همان شخص واگذار
1) احقاق الحق، ج 12، ص 439.
مىكند و كارش به جايى نمىرسد. دو مطلب غير قابل انكار است و رعايت آن گاهى براى بعضى مشكل مىشود:
1- هر چه هست از ناحيه خداست
«وَ مَا بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»(1)
هر چه در آسمان و زمين است از آن خدا و همه نعمتها از جانب او است وهمه فقيرند و دلايل توحيد هم همين معنا را به ما مىگويد (توحيد درذات، صفات، افعال، رازقيّت و ...).
2- اين عالم، عالم اسباب است به اين معنا كه مريض بايد پيش طبيب برود، زارع بايد كشت كند، صنعتگر بايد صنعت كند و ... و اين كه كسى در خانه بنشيند و فقط دعا كند كافى نيست، چرا كه
أبَى اللَّهُ أنْ يَجْرِىَ الأمورَ إلَّابِأسْبَابِهَا
كه اين هم قانونى است كه خدا وضع كرده است.
جمع بين اين دو مطلب چگونه است، چرا كه اگر دنبال اسباب نرود خطا كرده و اگر خدا را مسبّب الاسباب نداند، مشرك است؟ اگر دنبال اسباب برود و مسبّب الاسباب را خدا بداند، بين اين دو مطلب جمع كرده است، مانند كسى كه دارو مىخورد و تأثير دارو را به دست خدا مىداند و تكيه گاه اصليش خداست.
حال اگر كسى تمام اميدش به اسباب مادّى باشد، راه را گم كرده است مثل اين كه در برنامههاى امروزى، عدّهاى معتقدند كه اگر ما با
1) سوره نحل، آيه 53.
كشورهاى قوى ارتباط نداشته باشيم و يا از جامعه جهانى جدا شويم، بيچاره مىشويم؛ اينها عالم اسباب است و خداى ما اينها نيستند و بايد تكيه گاه ما خدا باشد، چرا كه امام جواد عليه السلام مطابق اين حديث مىفرمايد:
كسى كه در عالم اسباب غرق شود، خدا او را به همان اسبابى واگذار مىكند كه نمىتواند خود را اداره كند.
مولا على عليه السلام چه زيبا فرمود: پنج چيز را به شما توصيه مىكنم كه يكى از آن پنج چيز اين است: «
لَايَرْجُوَّنَ أحَدٌ مِنْكُمْ إلّارَبَّهُ
؛ به غير خدااميد نداشته باشيد»، اگر چنين رفتار كنيم با اندك شكستى مأيوس نمىشويم و يأس و نااميدى در زندگىها به جهت ضعف ايمان و عدم توجّه به خداست.
ب) كسى كه بدون علم و آگاهى عمل كند، خراب كارى او بيش از آباد كردن اوست، در حالى كه اسلام طرفدار اصلاح كارهاست. اگر دهها راه در پيش رو داشته باشيم، و راهنما نباشد تمام ده راه بايد امتحان شود، ولى اگر راهنما باشد به راحتى به نتيجه مىرسد. فقها هم بايد در امورى كه فتوى مىدهند، از اهل خبره استفاده كنند و همه بايد در محدوده خبرويّت خود كار كنند و فراتر از آن را از اهل خبره استفاده كنند.
متأسّفانه در زمان ما عدّهاى با وامهاى سنگين سراغ كارهايى رفتهاند كه خبرويّت در آن نداشتهاند و ورشكست شدهاند، در حالى كه امام جواد عليه السلام مىفرمايد: بايد كار به دست اهلش سپرده شود و اين دستور بايد در كشور ما به كار بسته شود و كار را به كاردان سپرد.
قَالَ الامام الْبَاقِرُ عليه السلام:
«مَا مِنْ عَبْدٍ يَمْتَنِعُ مِنْ مَعُونَةِ أخِيهِ الْمُسْلِمِ وَ السَّعْىِ لَهُ فِى حَاجَتِهِ قُضِيَتْ أوْلَمْ تُقْضَ إلَّاابْتُلِىَ بِالسَّعْىِ فِى حَاجَةٍ فِيمَا يَأْثِمُ عَلَيْهِ وَ لَايُؤْجَرُ وَ مَا مِنْ عَبْدٍ يَبْخَلُ بِنَفَقَةٍ يَنْفَقُهَا فِيمَايَرْضَىاللَّهُ إلَّاابْتُلِىَبِأنْيَنْفِقَ أضْعَافَهَا فِيمَا أسْخَطَ اللَّهُ».(1)
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: كسىكه برادر مؤمنش به او نياز پيدا كند و حاضر نشود به او كمك كرده يا در رفع مشكل تلاش كند، خدا او را مبتلا مىكند به اين كه نيروهايش را در جايى صرف كند كه نه در آخرت ثواب دارد و نه در دنيا نفع مىبرد (كار بيهوده) و كسىكه در راه خدا اموالش را انفاق نكند، خداوند او را مبتلا مىكند به اين كه چند برابر آن را در راه حرام صرف كند.
1) تحف العقول، كلمات قصار امام باقر عليه السلام و بحارالأنوار ج 75، ص 173.
شرح حديث:
گناه و اطاعت دو دسته آثار دارد:
1- تكوينى
2- تشريعى
به عنوان مثال رباخوارى يك اثر تشريعى دارد كه همان مجازات قيامت و فشار قبر است و يك اثر تكوينى، كه ربا خوار منفور جامعه است.
آثار تكوينى خود به دو گونه است؛
الف) رابطه منطقى آن را با دليل عقل مىفهميم، به عنوان مثال قرآن مىفرمايد:
«وَ لَاتَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ و نزاع (و كشمكش) نكنيد كه سست شويد وقدرت (شوكت) شما از ميان برود»(1)، كه اين اثر تكوينى اختلاف است و رابطه منطقى آن هم معلوم است، چون وقتى اختلاف شود نيروها هدر مىرود و به جاى برخورد با دشمن با خود درگير مىشوند.
و يا قرآن مىفرمايد:
«إِدْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ بدى را با نيكى دفع كن نا گاه (خواهى ديد) همان كسى كه ميان تو و او دشمنى است گويى دوستى گرم و صميمى است»(2)، در جواب بدىها
نيكى كن، اين نيكى سبب مىشود دشمنان سرسخت تبديل به دوست مهربان شوند؛ ائمّه عليهم السلام و پيامبر صلى الله عليه و آله چنين بودند و دشمن را با محبّت خود شرمنده مىكردند.
ب) رابطه منطقى آن روشن نيست و ما آن را نمىفهميم، به عنوان مثال در روايت داريم كه:
«صِلَةُ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّيَارَ وَ تَزِيدُ فِى الأعْمَارِ
؛ صله رحم موجب آبادانى شهرها و طول عمر مىشود»(1)، كه اثر تكوينى است، ولى معلوم نيست چگونه عمر را زياد مىكند.
و يا قرآن مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَايَحْتَسِبُ و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خداوند راه نجاتى براى او فراهم مىكند* و او را از جايى كه گمان ندارد روزى مىدهد»(2)، چه رابطهاى بين تقواى الهى و روزى فراوان از جايى كه گمان ندارد، موجود است كه ما نمىتوانيم آن را درك كنيم؟
مسأله مهمّ اين است كه تمام عبادات و معاصى داراى اينگونه آثار هستند؛ بنابراين ممكن است بعد از گناه توبه كند و خدا هم ببخشد ولى آثار تكوينى آن باقى است، پس با توبه اثر تشريعى كنار مىرود، ولى اثر تكوينى آن تا مدّتى باقى است، مثل سمومى كه در بدن وارد مىشود
ولى به زودى خارج نمىشود و بايد پادزهر بيايد تا اثر سم برود.
در اين روايت هم به دو اثر تكوينى اشاره شده است و اگر به اين آثار توجّه شود جامعه زودتر اصلاح مىشود.
قَالَ الامام البَاقِرُ عليه السلام:
«إنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِ أقْفَالًا وَ جَعَلَ مَفْاتِيحَ تِلْكَ الأقْفَالِ الشَّرَابَ وَ الْكِذْبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرَابِ».(1)
امام باقر عليه السلام فرمود: خداوند تبارك و تعالى براى گناهان قفلهايى قرار داده و كليد آنها شراب است و دروغ از شراب هم بدتر است.
شرح حديث:
در اسلام گناهانى كه ممنوع شده بر دو گونه است، بعضى يك گناه و بعضى به اصطلاح امروز جنبه كليدى دارد و باعث ارتكاب انواع گناهان است. هر دو قسم گناه خطرناك، ولى گناهان كليدى خطرشان بيشتر است. در اين حديث به دو گناه كليدى اشاره شده است.
1) سفينة البحار، مادّه« كذب».
1- شراب خوارى
دليل اين كه شراب خوارى از گناهان كليدى است در حديث بيان شده است؛ امام عليه السلام مىفرمايد: خداوند براى آلودگىها و گناهان قفلهايى قرار داده كه مانع از آلودگى انسان به آنها مىشود و كليد اين قفلها شراب است. اين قفل همان عقل، دانش و خرد انسان است كه قفلى در برابر گناهان است. انسان اگر بينديشد تمام آنچه كه در اسلام حرام شده، قابل استدلال عقلى است، مانند غيبت، فحشا، اعانه بر اثم، ظلم، دروغ و ....، بنابراين اگر عقل و انديشه به كار افتد، انسان آثار دنيوى و اخروى گناه را حساب كرده و آلوده گناهان نمىشود، ولى اگر به واسطه شراب، كليد عقل از كار بيفتد، چيزى نمىفهمد و مانند يك حيوان درنده است و هر گناهى را انجام مىدهد.
بسيارى از جنايات و برخورد وسايل نقليّه، دعواها، چاقوكشىها و اختلافات خانوادگى در حال مستى انجام مىشود، در بسيارى از مواقع وقتى كسى را مىخواهند به فحشا كشانده و تجاوز ناموسى كنند، ابتدا او را مست مىكنند. به همين جهت اسلام دستور مىدهد كه قفل عقل را با كليد شراب باز نكن.
البتّه اين عواقب غير از بيمارىهاى جسمى است كه شرابخوار و نسل آينده او را تهديد مىكند.
2- دروغ
يكى از قفلها كه جلوى بسيارى از مفاسد را گرفته و بزرگترين
سرمايه به شمار مىرود، اعتماد مردم به يكديگر است، و از چيزهايى كه اعتماد را ويران مىكند، دروغ است.
در جوامع امروزى به ظاهر همه دور هم هستند، ولى هيچكس به ديگرى اعتماد ندارد، چون به يكديگر دروغ مىگويند.
دروغ انواعى دارد، گاهى مردم به هم دروغ مىگويند و گاهى به خدا و گاهى به خود، به عنوان مثال روزانه در نمازهاى خود ده بار «إِيَّاكَ نَعْبُدُ و إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» مىگويد، ولى در كنار خداپرستى چيزهاى ديگرى مانند مقام، شهوت، مال و ... را مىپرستد، و يا در تشهّد «وَحْدَهُلَاشَرِيكَ لَهْ» مىگويد، ولى در عمل شريكهاى متعدّدى مثل هواى نفس و ثروت نامشروع دنيا را براى خدا شريك قرار مىدهد، و يا «اسْتَغْفُرِاللَّهَ» مىگويد و از گناه خود ابراز پشيمانى مىكند، ولى بازمرتكب آن مىشود.
گاهى انسان به خودش دروغ مىگويد؛ به عنوان مثال تنبل است و حوصله انجام كار را ندارد ولى مىگويد تقوا اجازه نمىدهد و يا تكبّر دارد ولى نام خويشتندارى بر آن مىنهد، در واقع به خودش دروغ مىگويد و خود را فريب مىدهد.
قَالَ الإمامُ البَاقِرُ عليه السلام:
«ثَلَاثُ خِصَالٍ لَايَمُوتُ صَاحِبُهُنَّ أَبَداً حَتّى يَرى وَبَالَهُنَّ، البَغْىُ وَ قَطِيعَةُ الرَّحِمِ وَ اليَمِينُ الكَاذِبَةُ».(1)
امام باقر عليه السلام فرمودند: سه خصلت است كه دارنده آن از دنيا نمىرود مگر اين كه در همين دنيا وبال و آثار سوء آن را مىبيند: ظلم، قطع رحم و سوگند دروغ.
شرح حديث:
بعضى از گناهان تمام كيفرش در آخرت است ولى بعضى از گناهان ولو گوشهاى از كيفرش در اين دنيا است. امام در اين حديث به سه نمونه از اين گناهان اشاره مىفرمايد:
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 178.
1- ظلم
ظلم از گناهانى است كه تنها مجازاتش در آخرت نيست بلكه در دنيا هم دامن گير شخص ظالم است.
در طول عمر خود ظالمانى را ديدهايم كه سرنوشت آنهابه كجا رسيده است، مانند رضاخان و محمّدرضا پهلوى و يا صدّام و ديگر ظالمان، حتّى مىبينيم كه در اين دنياى متمدّن و استعمارگر با دست خودشان چه بلاهايى بر سر خودشان آوردند و تمام ظلمهايى را كه در استعمار و استثمار ممالك ديگر كرده بودند، بدتر از آن را در جنگ اوّل و دوّم جهانى ديدند و جمعاً نزديك به پنجاه ميليون كشته دادند و ويرانى عجيبى به بار آمد.
آنها باز هم نتيجه مظالم فعلى خودشان را خواهند ديد، بايد از ظلم در حقّ ديگران ترسيد، خواه در مقياس شخصى يا در مقياس اجتماعى و جهانى؛ اينها بدون كيفر نمىماند و به نوعى خداوند جزاى آن را خواهد داد.
ما دورنمايى از زندگى غربيهاى مستكبر و زرق و برق زندگى آنها را مىبينيم و خيال مىكنيم كه خوشبختند، درحالى كه از جهات مختلف گرفتارند، به طورى كه پر فروشترين دارو در بين آنها داروهاى رفع اضطراب و نگرانى است، چرا كه در درون مىسوزند و اينها همه نتيجه ظلم آنها است.
2- قطع رحم
اسلام طرفدار عواطف است، به خصوص در بين خانواده، فاميل و خويشاوندان بايد عواطف بجوشد، به عنوان مثال پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: كسى كه فرزندش را از روى محبّت ببوسد ثواب فراوان دارد، يكى از حاضران گفت من چند فرزند دارم و حتّى يك بار هم آنها را نبوسيدهام. حضرت بعد از خروج او از مجلس فرمود او از اهل ناراست.
در دنياى امروز عواطف از موارد ناياب و يا حدّاقل كمياب است، به طورى كه پدر و مادر بچّهها را ترك مىكنند و بچّهها هم پدر و مادر را رها مىكنند. وقتى پايههاى ايمان از بين برود عواطف هم از بين مىرود. در بين مسلمانان بيشتر پدرها و مادرها در بين خانواده هستند، ولى در جوامع غربى بيشتر آنها در خانههاى سالمندان هستند. متأسّفانه در مورد جوامع غربى اينها بررسى نمىشود و فقط به صنايع و ثروت جامعه توجّه مىشود.
3- قسم دروغ
قسم دروغ گاهى براى باطل كردن حقّى در دادگاه است، و گاهى در بيرون دادگاه است، مثلًا بساز و بفروش قسم مىخورد كه خانهاى محكم ساخته و با قسم دروغ جنس نامرغوب را مرغوب مىكند، همه اينها يك عيب مهم دارد و آن اين كه از سرمايه معنوى براى بدست
آوردن منافع مادّى سرمايه گذارى مىشود تا يك سرمايه مختصر مادّى پيدا كند.
قوم بنى اسرائيل با قسمهاى كاذب منافع مادّى براى خودشان تأمين مىكردند، قرآن هم آنها را تهديد به عذاب كرد. اين گناهى است كه خدا از آن نمىگذرد چون مقدّسات را براى بدست آوردن منافع مادّى سرمايه كرده است.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله:
«إنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ عَهِدَ إلَىَّ فِى عَلِىِّ بْنِ أبِىطَالِبٍ عَهْداً قُلْتُ: يَارَبّ بَيّنْهُ لِى قَالَ: إنَّ عَلِيّاً رايَةُ الهُدَى وَ إمَامُ اوْلِيَائِى وَ نُورُ مَنْ أطَاعَنِى وَ هُوَ الكَلِمَةُ الَّتِى ألْزَمْتُهَا المُتَّقِينَ مَنْ أحَبَّهُ أحَبَّنِى وَ مَنْ أطَاعَهُ أطَاعَنِى».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: خداوند از من درباره على عليه السلام پيمانى گرفته است، (خداوند ابتدا سربسته وبهطور مجمل عهد را از پيامبر صلى الله عليه و آله گرفت) به خدا عرض كردم: خدايااين پيمان را براى من بيان كن، خداوند فرمود: همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و نور كسانى است كه مرا اطاعت مىكنند و او همان كلمهاى است كه من به متّقين الزام كردم، كسى كه او را دوست داشته باشد، مرا دوست دارد و كسى كه او را اطاعت كند، مرا اطاعت كرده است.
1) تفسير نور الثقلين، ج 5، ص 73.
شرح حديث:
حديث بسيار پر معنى است و دستورى است كه خداوند به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله داده و مقامات على عليه السلام را در پنج جمله بيان كرده است:
1- پرچم هدايت
در ميدانهاى جنگ و قافله هايى كه حركت مىكردند، براى اين كه افراد گم نشوند، پرچمى به دست يكى از افراد مىدادند؛ على عليه السلام وجودش پرچم هدايت است و كسانى كه راه حق و حقيقت را گم كردهاند بايد به دنبال او حركت كنند.
2 و 3- پيشواى دوستان خدا و نور كسانى كه خدا را اطاعت مىكنند
شيعه بودن به اين است كه دنبال على عليه السلام حركت كند و على عليه السلام در علم، تقوى، امانت، شجاعت، بى اعتنايى به دنيا و ... پيشواى او باشد.
على عليه السلام مانند نورى است كه همه به سوى او حركت مىكنند، چون نور جاذبه دارد و افراد را به سوى خود جذب مىكند.
متأسّفانه پيوندهاى بسيارى از افراد اين مكتب به آن حضرت، پيوند محبّت و توسّل و حاجت است، نه امام و مأموم و راهنما و راهبر، در حالى كه نور وجود او بايد تمام كسانى كه خدا را اطاعت مىكنند به سوى خود جلب كند و در زندگى از او الگو بگيرند.
4- على عليه السلام كلمهاى است كه خداوند به مؤمنين الزام كرد
قرآن در اين زمينه مىفرمايد:
«فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى المُؤمِنِينَ وَ ألْزَمَهُمْ كَلِمَةُ التَّقْوى خداوند آرامش و سكينه خود را بر فرستاده خويش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقيقت تقوا ملزم ساخت».(1)
«كلمه» در آيه به معنى روح است، همان گونه كه در مورد حضرت مسيح مىفرمايد كلمهاى بود كه به مريم القا كرد و «ألزمه كلمة التقوى» يعنى روح تقوا را به مؤمنان القا كرد و آن كلمه تقوا وجود مقدّس اميرالمؤمنين عليه السلام است و در روايات هم آمده است كه
«نحن كلمةالتقوى .
5- محبّت على عليه السلام، محبّت خدا و اطاعت او، اطاعت خداست
وقتى اين بيان پيامبر صلى الله عليه و آله را در مورد على عليه السلام مىشنويم، مىبينيم كه على عليه السلام در مسير اطاعت خدا است و اطاعت او اطاعت خداست و حقيقت توحيد همين است كه ما اولياء اللَّه را به خاطر اولياء اللَّه بودن دوست مىداريم؛ در مقابل كسانى هستند كه تبليغات مسموم مىكنند، به خصوص وهّابيّت متعصّب كه به خاطر جهل و بى خبرى و برداشتهاى غلطى كه از واژه توحيد و شرك، شفاعت و عبادت و ...
دارند، همه مسلمانان را تكفير مىكنند و باعث خون ريزىهاى فراوان مىشوند.
1) سوره فتح، آيه 26.
در دنيا تنها مملكتى كه به تشيّع معروف است ايران است و اين امر مسئوليّتى براى ما ايجاد مىكند چرا كه صلاح ما، صلاح مكتب ما و فساد ما، فساد مكتب ما است. بنابراين بايد مواظب فساد و آلودگيها بود. نبايد آلودگى زياد شود، با آلودگى به جايى نمىتوان رسيد، اينها سبب مىشود كه جوانهاى مبارز و جان بركف از دست بروند. از جمله راهكارهايى كه دشمنان براى پيروزى بر ما دارند اين است كه قرآن و امام حسين عليه السلام را ازجوانان شيعه بگيرند تا بر آنها پيروز شوند.
قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله:
«عَلِىٌّ مَعَ الحَقِّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلِىٍّ وَ لَنْ يَفْتَرِقَا حَتّى يَرِدَا عَلَىَّ الحَوْضِ يَوْمِ القِيَامَةِ.(1)
وَ قَالَ صلى الله عليه و آله: عَلِىٌّ مَعَ القُرْآنِ وَ الْقُرْآنُ مَعَ عَلِىٍّ لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الحَوْضِ».(2)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: على با حق و حق با على است و از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض كوثر در قيامت بر من وارد شوند.
و آن حضرت مىفرمايد: على با قرآن و قرآن با على است و از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.
شرح حديث:
قرآن كلام خدا و قانون اساسى اسلام است و اصول و فروع اسلام را در بر دارد و مفاهيمش همچون ذات خدا بى نهايت است. اين كلام اللَّه صامت با كلام اللَّه ناطق همراه است و از هم جدا نيستند. اگر بر فرض ما قول كسانى را كه منكر نصّ بر خلافت و ولايت هستند بپذيريم وبخواهيم خليفهاى انتخاب كنيم، عقل سليم مىگويد بايد شخص برتر را انتخاب كرد و برتر كسى است كه حق با او است و او با حق، و قرآن بااوست و او با قرآن. هر انسان حقطلبى اگر سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را درحقّ على عليه السلام در كتب اهل سنّت مطالعه كند، مشاهده مىكند كه بايدعلى عليه السلام را خليفه قرار داد.
در روايات در مورد قرآن آمده است:
«مَنْ جَعَلَهُ أمَامَهُ قَادَهُ إلَى الجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إلَى النَّارِ؛(1)
كسى كه قرآن را در مقابلش قرار دهد قرآن او را به جنّت راهنمايى مىكند و كسى كه قرآن را پشت سرش قرار دهد، او را به جهنّم سوق مىدهد».
از روايات استفاده مىشود كه حوض كوثر نهرى است كه از تحت عرش الهى جارى است و در دروازه بهشت قرار دارد و ساقى آن پيامبر صلى الله عليه و آله است و از قراين و روايات استفاده مىشود اين نهر براى آن است كه بهشتيان از آن بنوشند و هر چه ناخالصى در وجود آنان است از
1) وسائل الشيعه، ج 4، ص 828.
بين برود و پاك و خالص و شستشو شده، وارد بهشت شوند. قرآن، حق، على عليه السلام و عترت آنجا وارد شده (مطابق روايت ثقلين) و در آنجا تكليف همه روشن مىشود.
معناى حق:
حق از الفاظى است كه زياد استفاده مىشود. گاهى به واقعيّتهاى تكوينى و گاهى به واقعّيّتهاى تشريعى گفته مىشود؛ به عنوان مثال خداوند، آفرينش آسمان و زمين، آمدن انسان به روى زمين، نظام آفرينش، همه واقعيّتهاى تكوينى و حق است و تمام احكام تشريعى، مثل نماز، جهاد و ... واقعيّتهاى تشريعى و حقّ است، ولى حق از ديدگاه هر گروه به گونهاى تعبير مىشود، به عنوان مثال ما در مورد حقوق بشر يك ديدگاه داريم و جهان غرب ديدگاه ديگر؛ آنها بشر را براى زندگى چند روزه مىدانند و به دنبال اين ديدگاه قوانين حقوق بشر را وضع مىكنند و به همين جهت حتّى ارتباط نامشروع، هم جنس بازى و ازدواج با محارم را قانونى مىدانند، ولى ما كه معتقديم انسان بىهدف آفريده نشده و اين دنيا پلى براى جهان آخرت است «أيَحْسَبُ الإنْسَانِ أَنْ يُتْرَكَ سُدى (1)انسان گمان مىكند كه مهمل و بى هدف آفريده شده است» حقوق بشر ما اين آزادىها را به رسميّت نمىشناسد؛ و يا آنها انسان را كمى بالاتر از حيوان مىدانند ولى ما انسان را «نفخت فيه روحى»
1) سوره قيامة، آيه 36.
و برتر از فرشتگان مىدانيم، حال وقتى اعتقادات و نگرشها با هم متفاوت شد، آثار آن هم متفاوت مىشود و در نتيجه حقوق بشرى كه ما به آن قائل هستيم، با آنچه كه آنها به آن قائلند متفاوت خواهد شد.
متأسّفانه عدّهاى ريشهها را نمىبينند و سراغ شاخهها مىروند و اين تفاوتها را نمىبينند و به همين جهت چشم و گوش بسته به دنبال حقوق بشر آنها مىافتند و توجّه ندارند كه ديدگاههاى ما در آفرينش متفاوت است.
اين عدّه معتقدند اگر ما حقوق بشرى را كه آنها قائلند نپذيريم آنها ما را نمىپذيرند، آيا چون از نظر تكنولوژى و صنعت از ما برترند، از نظر جهان بينى و مكتب و حقوق بشر نيز برترند؟! ما نبايد منفعل باشيم، چرا كه معناى حقوق بشر آنها را در اين روزها مىبينيم. اين چه حقوق بشرى است كه اجازه نمىدهد يك دختر مسلمان مقدارى پارچه بر سر كشيده و به مدرسه برود، اين عمل با حقوق بشر چگونه سازگار است؟!
آنها مىگويند انسان عبث آفريده شده ولى ما مىگوييم عبث نيست «أَفَحَسِبْتُمْ أنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً»(1)با چنين ديدگاهى چگونه در حقوق بشر يكسان باشيم! ما آنچه از حقوق بشر آنها كه با هدف آفرينش انسان از نظر مكتب ما سازگار است مىپذيريم و آنچه متفاوت است نمىپذيريم.
1) سوره مؤمنون، آيه 115.
قَالَ الإمامُ السَّجَاد عليه السلام:
«إفْعَلِ الخَيْرَ إلى كُلّ مَنْ طَلَبَهُ مِنْكَ فَانْ كَانَ أَهْلُهُ فَقَدْ أصَبْتَ مَوْضِعَهُ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ بِأَهْلٍ كُنْتَ أنْتَ أهْلُهُ وَ إِنْ شَتَمَكَ رَجُلٌ عَنْ يَمِينِكَ ثُمَّ تَحَوَّلَ إلى يَسَارِكَ وَ اعْتَذَرَ إلَيْكَ فَاقْبَلْ عُذْرَهُ»(1).
امام سجّاد عليه السلام فرمودند: هر كس كه از تو طلب خيرى كند انجام بده و مضايقه نكن، پس اگر اهلش باشد به مقصود رسيدهاى و اگر اهلش نباشد تو اهل بودهاى و اگر كسى از طرف راست تو دشنامى دهد و سپس در طرف چپ تو قرار گرفته و عذر خواهى كند، عذرش را بپذير.
1) بحار الأنوار، ج 75، ص 141.
شرح حديث:
اسلام آيين محبّت و اساس آن بر محبّت است و خشونت جنبه استثنايى دارد. از صد و چهارده سوره قرآن، صد و سيزده سوره با «بسم اللَّه الرحمن و الرحيم» شروع مىشود- رحمن، رحمت واسعه خداوند دوست و دشمن و همه موجودات را شامل مىشود و رحيم، رحمت خاصّه خداوند مخصوص مؤمنان است- و فقط يك سوره است كه با آن شروع نشده، يعنى خشونت يك در مقابل صدو چهارده و محبّت صد و سيزده در مقابل صد و چهارده است.
متأسّفانه در اين اواخر وهّابيون متعصّب، ضربات شديدى بر اسلام وارد كردند، گروههايى مانند سپاه صحابه، طالبان و القاعده كه امروز در عراق بىداد مىكنند، همه زاييده وهابيّت و فرهنگ آنها خشونت است.
در ساليان نه چندان دور، هر كس براى بوسيدن ضريح و يا منبر پيامبر صلى الله عليه و آله اقدام مىكرد او را با شلّاق مىزدند و با خشونت برخورد مىكردند، در حالى كه اسلام دين محبّت است. اينها از اسلام بيگانهاند، چرا كه اسلام اين است كه امام سجّاد عليه السلام مىفرمايد. حضرت در روايت ديگرى مىفرمايد:
«نظَرُ المُؤْمِنِ فِى وَجْهِ أخِيهِ المُؤْمِنِ لِلْمَوَدَّةِ وَ المَحَبَّةِ عِبَادَةٌ
؛ نگاه به صورت برادر مؤمن از روى محبّت عبادت است».
اسلام چنين دينى است.
در روايت مورد بحث هم امام عليه السلام مىفرمايد هر كسى از تو مطالبه
كمك كند، او را كمك كن كه از دو حال خارج نيست يا نيازمند واقعى است كه به مقصود رسيدهاى و اگر هم نيازمند واقعى نباشد تو اهل بهشتى.
كمك به نيازمند دو اثر دارد، كه يك اثر در كمك شونده است و مشكل او حل مىشود و خدمت به خلقِ خداست كه از بزرگترين عبادات است.
اثر ديگر براى كمك كننده است چون كمك كننده از كمك كردن اثر معنوى مىگيرد كه همان تقويت روح تقوا، نورانيّت، صفا، همبستگى و محبّت است. قرآن مىفرمايد:
«مَثَلُ الَّذَيِنَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِأَةُ حَبَّةٍ(1)
؛ مَثَل كسانى كه يك درهم در راه خدا بدهند مَثَل دانهاى است كه بكارند و هفتصد دانه شود».
بعضى در تفسير آيه مىگويند كسى كه در راه خدا درهمى خرج كند هر درهم او مانند دانهاى است كه مىكارند و 700 دانه مىشود، ولى ما معتقديم كه شخص بخشنده درهم مانند دانه است و رويش پيدا مىكند، پس در جايى كه كمك خواهنده اهل نبود، تو اهل آن خواهى شد و براى تو نورانيّت و صفا مىآورد.
عدّهاى براى فرار از كمك به مردم مىگويند از كجا معلوم كه آن شخص اهل باشد، امام سجّاد عليه السلام مىفرمايد، بهانه درست نكنيد،
1) سوره بقره، آيه 261.
شخصى كه ظاهرش نشان مىدهد كه نيازمند است به او كمك كنيد.
جمله دوّم حديث مىگويد كينه جو نباش، چرا كه كينه جويى افتخار نيست. حضرت فرمود اگر از دست راست به تو دشنام دهد و بعد از سمت چپ عذر خواهى كند از او بپذير.
تعليمات قرآنى فراوانى هم در اين زمينه وجود دارد مثل «إدْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أحْسَنُ السَيِّئَةَ».(1)
اگر اين دستورات اسلامى را كه واقعيّت اسلام است عرضه كنيم همه به آن گرايش مىيابند.
1) سوره مؤمنون، آيه 96.
«وَ عَنْ إبْنِ أعْيَنَ إنَّهُ سَأَلَ أبَا عَبْدِاللَّهِ عليه السلام عَنْ حَقِّ المُسْلِمِ عَلَى أخِيهِ فَلَمْ يُجِبْهُ قَالَ: فَلَمَّا جِئْتُ أُودّعُهُ قُلْتُ: سَأَلْتُكَ فَلَمْ تُجِبْنِى قَالَ: إنّى أخَافُ أنْ تَكْفُرُوا وَ إنَّ مَنْ أشَدّ مَا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَى خَلْقِهِ ثَلَاثاً: إنْصَافُ المُؤْمِنِ مِنْ نَفْسِهِ حَتّى لَايَرْضى لأخِيهِ المُؤْمِنِ مِنْ نَفْسِهِ إلَّابِمَا يَرْضى بِنَفْسِهِ وَ مُوَاسَاةِ الأخِ المُؤْمِنِ فِى المَالِ وَ ذِكْرِ اللَّهِ عَلى كُلِّ حَالٍ وَ لَيْسَ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الحَمْدُللَّهِ وَ لكِنْ عِنْدَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ فَيَدَعُهُ»(1).
زرارة بن أعين (كه از اصحاب امام باقر و امام صادق عليهما السلام است) مىگويد: از امام صادق عليه السلام از حقّ مسلمان بر برادر مسلمانش پرسيدم و امام جواب نداند. زراره مىگويد:
وقتى خواستم از ايشان خداحافظى كنم، عرض كردم: از
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 415.
شما سؤال كردم و شما جواب مرا ندايد. امام فرمود: بيم آن داشتم كه كافر شويد و امّا از مهمترين چيزهايى كه خدا بر مخلوقاتش واجب فرموده سه چيز است: نسبت به ديگران منصف باشد به طورى كه چيزى در حقّ برادر مؤمنش قائل نشود مگر آنچه را كه براى خود مىپسندد و در اموال با برادر مؤمنش مواسات داشته باشد و در همه حال به ياد خدا باشد كه آن فقط ذكر سبحان اللَّه والحمدللَّه (ذكر زبانى) نيست، بلكه وقتى گناه پيش آمد به ياد خدا باشد.
شرح حديث:
اين كه در ابتدا امام جواب سئوال ابن أعين را نمىدهد، ممكن است به اين جهت باشد كه مسئوليّت او را كم كند، چون اگر بداند و عمل نكند، مسئوليّتش سنگين است؛ و ممكن است به اين جهت باشد كه امام مىخواهد تشنگى بيشترى در مخاطب ايجاد كند تا جواب را كاملًا پذيرا باشد.
«مواساة» مراتبى دارد كه از حدّاقل شروع مىشود و تا جايى مىرسد كه اموالش را با برادر مؤمنش تقسيم مىكند و از اين بالاتر مرحله ايثار است كه از خود دريغ داشته و در حقّ برادرش روا مىدارد.
«ذكر اللَّه» معانى مختلفى دارد و سادهترين آن ذكر زبانى و بالاتر از
آن ذكر قلبى است و مرحله سوّم ذكر عملى است يعنى در اعمالش آثار خدا نمايان باشد.
قَالَ رَسُولُ اللَّهَ صلى الله عليه و آله:
«ثَلَاثَةٌ لَايَسْتَخِفُّ بِحَقّهِمْ إلّامُنَافِقٌ بَيّنُ النّفَاقِ: ذُوالشَّيْبَةِ فِى الإسْلَامِ وَ الإمَامُ المُقْسِطُ وَ مُعَلّمُ الخَيْرِ».(1)
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: سه گروه هستند كه حقّ آنها را فقط منافقان واضح النفاق كوچك مىشمرند: كسى كه عمرى را در اسلام گذرانده، پيشواى عادل و كسى كه نيكى را آموزش مىدهد.
شرح حديث:
سه گروه هستند كه حقّ اينها را تنها منافقان واضح النفاق كوچك مىشمرند:
1) ميزان الحكمه، ح 13896.
1- پير شده در راه اسلام
كسى كه عمرى را در اسلام گذرانده و موهايش در اسلام سفيد شده است، نمىشود با اين سابقه در اسلام، هيچ پرونده روشنى نداشته باشد.
متأسّفانه در دنياى امروز بىتوجّهى به ريش سفيدان كار رايجى شده و وقتى سنّ پدر و مادر كمى بالا مىرود آنها را به خانه سالمندان مىفرستند، بحمداللَّه اين برنامه به مملكت ما چندان سرايت نكرده و آمار نشان مىدهد كه تعداد زيادى از پدران و مادران در نزد فرزندانشان زندگى مىكنند.
2- پيشواى عادل
پيشواى عادل كسى است كه توحيد خالص و دعوت به خير و نيكى و حقّ و عدالت متن برنامه او را تشكيل مىدهد و فرمان خدا را بر فرمان خلق و اراده خويش مقدّم مىدارد و حكم او را برترين احكام مىداند در حالى كه پيشواى جور فرمان خويش را بر فرمان خدا مقدّم داشته و حكم خويش را قبل از حكم او مىشمرد، چنين پيشوايى رهبر ضلال و گمراهى است. حال اگر كسى حق پيشواى عادل را كوچك بشمارد از منافقان واضح النفاق است.
3- معلّمان خير
معلّمان خير كسانى هستند كه نيكىها را به مردم ياد مىدهند؛ كسى
كه حقّ معلّمان خير را سبك بشمرد، منافق بيّن النفاق است.
معلّم خير تعبير جالبى است و همه امورى كه داراى منشأ خيرى است در ذيل آن داخل است. تعبير خير علوم قرآن و علومى مانند حديث، فقه، علوم طبيعى، پزشكى، علومى كه باعث آبادى جامعه است و علوم نشأت گرفته از مبادى الهى كه خير و بركتى براى جامعه دارد همه را شامل مىشود، چرا كه خير يكى از وسيعترين كلمات است و تمام پهنه جامعه انسانى را در بر مىگيرد.
احترامى كه در همين روايت كوتاه به مقام معلّم گذاشته شده، احترام بزرگى است چرا كه استخفاف كننده آن را منافق بينّ النفاق مىداند. مقام علم و معلّم بسيار والاست و كافى است براى اهميّت مقام علم و معلّم به اين نكته توجّه كنيم كه براى همه چيز حدّى هست ولى اسلام براى علم حدّى معيّن نكرده و از نظر زمان و مكان و معلّم و مقدار تلاش نامحدود است.
نامحدود از نظر زمان، زيرا مىفرمايد:
«أُطْلِبُوا العِلْمَ مِنَ المَهْدِ إِلَى اللَّحَدِ».
نامحدود از نظر مكان، زيرا مىفرمايد:
«أُطْلِبُوا العِلْمَ وَلَوْ بِالصِّينِ
(چين نقطه انتهايى آبادى در دنياى آن روز بود»(1).
نامحدود از نظر مقدار تلاش، زيرا مىفرمايد:
1) ميزان الحكمه، 13740.
«أُطْلِبُوا التَّعَلُّمَ وَلَوْ بِخَوْضِ اللُّجَجِ
(فرو رفتن در اعماق درياها) شَقِّ المُهَجِ (خون قلب ريخته شود يعنى در راه علم شهيد شويد)»(1).
نامحدود از نظر معلّم، زيرا مىفرمايد:
«الحِكْمَةُ ضَالَّةُ المُؤْمِنِ يَأْخُذُهَا حَيْثُ وَجَدَهَا»(2).
به همين جهت مىگوييم در مقابل علوم غربىها تعصّبى نداريم و معتقديم علم محترم است و وطن ندارد. در گذشته آنها بر سر علوم دانشمندان اسلام نشستند و امروز اگر ما از علوم آنها استفاده كنيم و چيزى به آن اضافه كنيم، اشكالى ندارد.
در مورد مقام عالم در اسلام تعبيرات جالبى وجود دارد از جمله اين كه مىفرمايد:
«عَالِمٌ يَنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ أفْضَلُ مِنْ سَبْعَيْنَ ألْفَ عَابِدٍ».(3)
قَالَ الإمامُ الصَّادِقُ عليه السلام:
«إنَّمَا يَأْمُرُ بِالمَعْرُوفِ وَ يَنْهى عَنِ المُنْكَرِ مَنْ كَانَتْ فِيهِ ثَلَاثُ خِصَالٍ: عَالِمٌ بِمَا يَأمُرُ عَالِمٌ بِمَا يَنْهى عَادِلٌ فِيمَا يَأْمُرُ عَادِلٌ فِيمَا يَنْهى رَفِيقٌ بِمَا يَأْمُرُ رَفِيقٌ بِمَا يَنْهى .(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: كسى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكند بايد داراى اين سه صفت باشد: آنچه را كه به آن امر مىكند و يا از آن نهى مىكند بداند، در امر به معروف و نهى از منكر عادل باشد، در امر به معروف و نهى از منكر مدارا كند.
شرح حديث:
مطابق اين روايت كسى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكند بايد داراى سه ويژگى باشد:
1) بحارالأنوار، ج 75، ص 240.
1- عالم به معروف و منكر
كسى كه مىخواهد امر به معروف و نهى از منكر كند بايد معروف و منكر را بشناسد. بسيارند كسانى كه فكر مىكنند امر به معروف مىكنند، در حالى كه امر به منكر مىكنند، چون مسئله را نمىدانند و يا گمان مىكنند كه نهى از منكر مىكنند، در حالى كه نهى از معروف مىكنند.
آيا علم به معروف و منكر شرط تكليف است يا شرط واجب؟ به عنوان مثال استطاعت شرط وجوب حجّ است ولى وضو شرط نماز واجب است، تا استطاعت نيايد وجوب حج نمىآيد، ولى نماز واجب است و وضو شرط آن است نه شرط وجوب، به عبارت ديگر آيا اين علم مانند استطاعت شرط وجوب است يا مثل وضو شرط واجب است؟ بعيد نيست كه از قبيل شرط واجب باشد چون امر به معروف و نهى از منكر واجب است و مقدّمه آن (علم به معروف و منكر) هم واجب است، اگر چه اكثراً آن را از قبيل شرط وجوب مىدانند. اگر در محيط اطراف ما منكرات زيادى انجام شود، نمىتوانم بگويم چون من نمىدانم امر به معروف و نهى از منكر از من ساقط است.
2- عدالت
در چيزى كه امر و نهى مىكند عدالت داشته باشد، يعنى بين افراد فرق نگذارد، به طورى كه اگر شخص بيگانه كارى انجام دهد آن را منكر بداند ولى اگر فرزند خودش انجام دهد، منكر نداند. بالاتر از اين
بين خود و ديگران عدالت داشته باشد و اگر ديگران را نهى از منكر مىكند، اوّل خود را نهى از منكر كند. اين خصلت هم به عنوان شرط واجب است نه شرط وجوب. بالاتر از اين تعابير، تعبيرى است كه على عليه السلام فرمود:
«إنّى وَاللَّهِ لَاأحُثُّكُمْ عَلى طَاعَةِ اللَّهِ إلَّاوَ أسْبَقُكُمْ إلَيْهَا وَ لَاأنْهَاكُمْ مِنْ مَعْصِيَةِ اللَّه إلَّاأنْتَهِي قَبْلَكُمْ عَنْهَا؛(1)
اگر من شما را به چيزى امر مىكنم، قبل از شما خودم انجام مىدهمو اگر از چيزى نهى مىكنم، اوّل خود آن را ترك مىكنم».
3- مدارا:
«رفيق» از ماده رفق به معنى مدارا است. بسيارند كسانى كه با خشونت، بىادبى، اهانت، تهمت و ... امر به معروف و نهى از منكر كرده و افراد را به لجبازى وادار مىكنند، در حالى كه اگر با ادب، برخورد نيكو و بدون تحقير و توهين باشد، همه آن را مىپذيرند.
در امر به معروف و نهى از منكر بايد اين سه اصل را مطابق كلام امام صادق عليه السلام مدّ نظر قرار دهيم. متأسّفانه در زمان ما اين دو فرضيّه كمرنگ شده كه عواملى دارد و مهمترين آن نفوذ فرهنگ مادّى غرب است، چرا كه آنها معتقدند اگر مزاحم ديگرى نباشى در انجام هر كارى آزاد هستى، مثل آزادى جنسى، فحشا، قمار، شرب مسكر و ... به طورى كه
1) عيون الحكم و المواعظ، ص 169.
بعضى از دولتهاى غربى يكى از منابع مهمّ درآمدشان، مالياتى است كه از مراكز فحشا مىگيرند.
ما نبايد در فرهنگ غرب ذوب شويم چرا كه علاوه بر زندگى مادّى به زندگى معنوى معتقد هستيم و چيزهايى است كه اگر چه در زندگى مادّى به طور مستقيم تأثير ندارد ولى در زندگى معنوى مؤثّر است. در اسلام «به شما چه مربوط» نداريم. كسانى كه در يك جامعه زندگى مىكنند، مانند افرادى هستند كه سوار يك كشتى شدهاند و كسى نمىتواند جاى خودش را سوراخ كند، چون سرنوشت همه آنها به هم گره خورده است.
عجيب است آنها به زندگى اجتماعى قائلند ولى مسئوليّتها را فردى مىدانند، در حالى كه اين (زندگى اجتماعى و مسئوليّت فردى) تناقض است اگر به زندگى اجتماعى قائلند، بايد به مسئوليّتهاى اجتماعى هم قائل باشند. اسلام با آن بينش عميق و وسيع مىگويد در جامعه همه مسئولند.
مراحل امر به معروف و نهى از منكر:
امر به معروف و نهى از منكر داراى دو مرحله است:
مرحله اوّل: برخورد قلبى و زبانى
گفتن و نصيحت كردن به عهده همه است، البتّه فقط ناراحتى در دل كافى نيست بلكه بيزارى قلبى را بايد در عمل نشان داد.
مرحله دوم: برخورد عملى (يدى)
اين مرحله وظيفه دولت است. در جامعه اسلامى بايد امر به معروف و نهى از منكر زنده و پر رنگ شود؛ زمانى كه امر به معروف و نهى از منكر كم رنگ شود، گناه و فساد پر رنگ مىشود. يكى از اصول قانون اساسى اصل امر به معروف و نهى از منكر است. بعضى فكر مىكنند كه امر به معروف و نهى از منكر درگيرى ايجاد مىكند ولى اگر با برخورد صحيح و مؤدّبانه باشد درگيرى ندارد. اگر امر به معروف و نهى از منكر ترك شود جوانان آلوده مىشوند و جوانان آلوده نمىتوانند از مملكت و اسلام دفاع كنند و دشمن هم همين را مىخواهد، همان گونه كه در اندلس كردند و براى فتح آنجا جوانان را آلوده كردند. صدا و سيما هم بايد آموزش دهد تا اين فرهنگ فاسد را كه فكر مىكنند امر به معروف و نهى از منكر مخالف آزاديهاست، از بين برود.
قَالَ الصَّادِقُ عليه السلام:
« «إنَّا نَريكَ مِنَ المُحْسِنِينِ»»(1)كَانَ يُوَسّعُ المَجْلِسَ وَ
يَسْتَقْرِضُ لِلْمُحْتَاجِ وَ يُعِينُ الضَّعِيفَ».(2)
امام صادق عليه السلام در تفسير آيه شريفه «إنّا نريك من المحسنين» مىفرمايد: حضرت يوسف عليه السلامدر مجالس براى تازه واردين جا درست مىكرد و براى محتاجان قرض مىگرفت و به ضعيفان كمك مىكرد.
شرح حديث:
واژه «محسنين» در قرآن 32 بار تكرار شده است كه پنج مورد از آن در سوره يوسف و در مورد حضرت يوسف عليه السلام است. محسن به معنى
نيكوكار است ولى در فضاى برنامههاى اسلامى معناى خاصّى دارد.
مطابق اين حديث، امام صادق عليه السلام مىفرمايد: حضرت يوسف به سه جهت از محسنين شناخته مىشود:
1- جا دادن به تازه واردين
حضرت يوسف وقتى در مجالس مىنشست، براى تازه واردين جا درست مىكرد تا مبادا در بدو ورود به مجلس به جهت نبود جا خجالت بكشند و سر در گم شوند. اين كار، به ظاهر كوچك ولى پر معنا و از دو جهت قابل توجّه است:
الف) اين عمل نشان مىدهد كسى كه به اين جزئيّات دقّت مىكند، شخصى امين و حق شناس است.
ب) معنى وسيعترى هم دارد به اين بيان كه در جامعه افراد زيادى زندگى مىكنند و نسلهاى جديد مىآيند كه به شغل و كسب در آمد براى زندگى نياز دارند؛ بعضى از افراد در جامعه چندين كار را قبضه كرده و باعث مىشوند تا ديگران بيكار بمانند ولى كسى كه در جامعه فراخ نشسته و چندين كار را قبضه كرده، مىتواند خودش را جمع و جور كند و جايى هم به ديگران بدهد و فقط به فكر اين كه گليم خود را از آب بيرون بكشد، نباشد، بلكه به ديگران كار و زندگى و اميد دهد، پس همان گونه كه در نشستن در مجلس خود را جمع و جور مىكند و به ديگران جا مىدهد در مورد كار هم مىتواند چنين كند.
يكى از مسائل مهم جامعه ما بيكارى است كه علل و عوامل متعدّدى دارد و يكى از عوامل آن انحصارطلبى هاست كه اگر اين عامل از بين برود بسيارى از بيكاران به كار مىرسند و يوسف كسى بود كه صحنه را باز مىكرد تا ديگران هم بهرهمند شده و سرگردان و شرمنده نشوند.
2- قرض گرفتن براى نيازمندان
«يستقرض» با «يقرض» فرق مىكند، چون «يقرض» به معنى قرض دادن از مال خود است ولى «يستقرض» به اين معناست كه اگر اموال خودش هم تمام شود، واسطه مىشود و از ديگران براى نيازمندان قرض مىگيرد و ضمانت مىكند.
3- كمك به ضعيفان
اين تعبير معنى وسيعى دارد و ضعيف در ايمان، مال، جسم، هوش، عقل و همه ضعفايى را كه به واسطه كم بودها و كاستىها گرفتار هستند شامل مىشود؛ به عنوان مثال يعنى براى بيماران طبيب و دارو، براى راه گم كردهها معلّم و راهنما، براى فقيران كمك مادّى، براى جوانانى كه موفّق به ازدواج نشدهاند و بسيارى از آنها سنّ ازدواجشان گذشته، به خصوص در ميان دختران، براى آنها وسايل ازدواج و براى بىخانهها خانه و ... مهيّا مىكند؛ امروز هر كس اين كارها را انجام دهد، از محسنين است و تنها حضرت يوسف عليه السلام نبود كه به خاطر اين امور از محسنين
شد و خداوند آن همه عظمت به او داد.
بعضى فكر مىكنند كه اگر به ديگران كمك كنند، عقب مىمانند و حال آن كه كمك به ديگران باعث پيشرفت است.
اين تفسير كوتاه از امام صادق عليه السلام در ذيل آيه يك دنيا درس است، اينها كسانى هستند كه در زيارت جامعه خطاب به آنها مىگوييم:
بٌكُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِينِنَا وَ أصْلَحَ مَا كَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْيَانَا.
قَالَ الإمامُ الصَّادِقُ عليه السلام:
«أكْثِرُوا مِنَ الأصْدِقَاءِ فِى الدُّنْيَا فَإنَّهُمْ يَنْفَعُونَ فِى الدُّنْيَا وَ الآخِرَةِ، أمَّا فِى الدُّنْيَا فَحَوَائِجُ يَقُومُونَ بِهَا وَ أمَّا فِى الآخِرَةِ فَإنَّ أهْلَ جَهَنَّمَ قَالُوا: فَمَا لَنَا مِنْ شَافِعِينَ وَ لَاصَدِيقٍ حَمِيمٍ».(1)
امام صادق عليه السلام مىفرمايد: تا مىتوانى در دنيا براى خودت دوست با ايمانانتخاب كن، كه اين دوستان هم در دنيا به نفع تو هستند و هم در آخرت، امّا در دنيا نيازهايت را برآورده مىكنند و در آخرت به يارى تو مىشتابند چرا كه اهل جهنّم مىگويند كه ما شفاعت كننده و دوست گرم و شفيق نداشتيم.
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 407.
شرح حديث:
از اين روايت استفاده مىشود كه در قيامت دو گروه شفاعت مىكنند، گروه اوّل معصومين عليهم السلام و گروه دوّم دوستان با ايمان هستند كه وقتى به آنها گفته مىشود كه داخل بهشت شويد مىگويند داخل نمىشويم تا دوستمان بيايد. خطاب مىشود كه دوست تو گناهكار است، دوست با ايمان مىگويد: خدايا تو غفّار هستى او را ببخش كه در اين موقع دوست او به إذن خدا بخشيده مىشود.
اسلام دين دوستى و محبّت است بلكه بالاتر از دوستى است، چون ما مسلمانان را برادر خطاب مىكنيم. نزديكترين رابطه دو انسان با يكديگر بر اساس مساوات، اخوّت است، البتّه رابطه پدر و مادر با فرزند هم نزديك است ولى آنها در يك رتبه نيستند. پس اسلام دين برادرى، برابرى، دوستى و محبّت است.
در همين باب حديثى از لقمان حكيم نقل شده كه لقمان به پسرش خطاب مىكند:
«اتَّخِذْ ألْفَ صَدِيقٍ وَ ألْفٌ قَلِيلٌ وَ لَاتَتَّخِذْ عَدُوّاً وَاحِداً وَالْوَاحِدُ كَثِيرٌ؛
هزار دوست انتخاب كن و هزار تا هم كم است و براى خود يك دشمن هم درست نكن كه يك دشمن هم زياد است».
در مسائل مربوط به دوستى آفات زيادى وجود دارد. گاهى يك دوست خوب انسان را بهشتى و يك دوست ناصالح انسان را جهنّمى مىكند. اكثر جوانانى كه معتاد مىشوند به سبب دوستان ناسالم است.
اگر در انتخاب دوست دقّت كنند، هرگز به سوى اعتياد و باندهاى فساد كشيده نمىشوند. بايد در انتخاب دوست دقّت كرد و سخت گير بود و بايد مراقب فرزندان خود باشيم كه چه دوستى انتخاب مىكنند، زيرا دوست سرنوشت ساز است، هم مايه سعادت و هم باعث شقاوت مىشود؛ مطابق آيات قرآن دوست هم باعث نجات است و هم باعث بدبختى.
جوانان چون خودشان صاف و پاكدامنند، فكر مىكنند كه همه همين گونه هستند و به سادگى به ديگران اعتماد كرده و گرفتار مىشوند.
گاهى شياطينى مىشوند در لباس دوست و به سراغ انسان مىآيند.
جوانان را به پنج چيز سفارش مىكنيم:
1- تا مىتوانيد به ياد خدا باشيد. «ألَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ».
2- تا مىتوانيد به مردم كمك كنيد «خَيْرُ النَّاسِ أنْفَعُهُمْ لِلنَّاسِ».
3- از دوستان ناباب بپرهيزيد.
4- از مجالس آلوده بپرهزيد.
5- هميشه نماز را را در اوّل وقت بخوانيد كه نماز شما را هدايت و تربيت كرده و از انحرافات حفظ مىكند.
يكى از آفات دوستى اين است كه گاهى انسان به خاطر دوستش حق را زير پا مىگذارد. قرآن مىفرمايد:
«فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كَانَ ذَا قُرْبى عدالت را رعايت كنيد ولو خويشاوند
نزديك شما باشد»(1)و مبادا به خاطر دشمنى حق را به حقدار ندهيد، بايد در دوستى مراقب اين امور باشيم.
1) سوره انعام، آيه 152.
قَالَ الإمام البَاقِر عليه السلام:
«يَا صَالِحُ إتّبِعْ مَنْ يُبْكِيكَ وَ هُوَ لَكَ نَاصِحٌ وَ لَاتَتَّبِعُ مَنْ يُضْحِكُكَ وَ هُوَ لَكَ غاش ...»(1).
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: از كسى پيروى كن كه تو را مىگرياند (امّا دوستدار توست) و نصيحت خالصانه مىكند و پيروى نكن از كسى كه تو را شاد و خوشحال مىكند ولى با سخنان خلاف واقع (چون واقعيّات را دگرگون مىكند).
شرح حديث:
انسان بر حسب حبّ ذات عيب خود را نمىبيند و گاهى عيب خود را حسن مىپندارد، مثلًا شخصى است ترسو، ولى خويش را محتاط
1) وسائل الشيعه، ج 8، ص 413.
مىداند و يا شخصى است بخيل ولى خود را عاقبت بين و آينده نگر مىداند.
انسان بايد اين ضعفها را جبران كند و بايد آينهاى داشته باشد تا بتواند خويش را اصلاح كند. بهترين آينه، دوست ناصح و خالص است كه حقيقت را دگرگون نمىكند و ايراد انسان را بازگو مىكند و گاهى بقدرى مىگويد كه اشك انسان جارى مىشود؛ روايت مىفرمايد چنين دوستان را براى خود نگه دار.
گاهى هم دوست واقعيّت را دگرگون نشان مىدهد و تو را مىخنداند و در حالى كه تو گرفتار بيمارى اخلاقى هستى آن را به تو نمىگويد.
در اينجا يك مسئله مهمّ اجتماعى وجود دارد و آن اين كه در جامعه مردم بايد عيوب حاكمانشان را بگويند. هميشه اين گونه بوده كه اطراف قدرتها را انسانهايى متملّق احاطه مىكنند و اين متملّقان عيوب را محاسن نشان مىدهند، و وقتى متوجّه مىشوند كه كار از كار گذشته و افكار عمومى از آنها برگشته است. بايد اين افراد را كنار زد و مواظب آنها بود. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
«وَ إنَّمَا يُحِبُّكَ مِنْ لَايَتَمَلَّقُكَ (1)
؛ فقط دوست تو كسى است كه تملّق نمىگويد» و در روايت ديگرى مىفرمايد: «
أدْوَا الدَّاءِ الصَّلَفُ (2)
بدترين دردها تملّق است».
بايد مردم آزاد باشند و بتوانند انتقاد كنند ولى انتقاد بايد همان گونه كه امام در اين روايت فرمود خالص و براى سازندگى باشد. انتقاد غير از عيب جويى است، چون عيب جويى آثار منفى دارد و مغرضانه است ولى انتقاد، دوستانه و از روى محبّت است، به همين جهت آثار آن سازنده است.
در بعضى از ادارات صندوقهايى براى انتقادات و پيشنهادات نصب مىشود كه اگر مردم بدانند انتقاد و پيشنهاد آنها اثر دارد، انتقاد وپيشنهاد مىكنند و بسيارى از مشكلات حل مىشود، البتّه عدّهاى عادت دارند كه فقط ضعفها را ببينند، در حالى كه بايد نقاط قوّت را هم ديد.
داستان حضرت مسيح عليه السلام در اين زمينه بسيار آموزنده است. وقتى ايشان با جمعى از ياران از كنار لاشه حيوانى گذشتند، هر كس عيب آن را گفت، ولى حضرت فرمود چه دندانهاى سفيدى دارد، در حالى كه همه نقاط ضعف را ديدند او به ياران خود آموخت كه بايد نقاط قوّت را هم ديد.
تجربه نشان داده است كه اگر خواستيم كسى را اصلاح كنيم بايد ابتدا محاسن او را بگوييم و بعد عيبش را گوشزد كنيم. اين نصيحت اثر مىكند چون مىفهمد كه اين شخص خيرخواه و منصف است و قصد نصيحت خالص دارد.
پايان