ghaemiyeh.com
شابك : ۲۰۰۰۰ ريال: 978-964-533-149-6
شماره كتابشناسي ملي : ۳۱۶۷۴۶۷
عنوان و نام پديدآور : مسيحيت در دنياي كنوني/ مكارم شيرازي.
مشخصات نشر : قم: امام عليبن ابيطالب، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۱۱۹ص.
موضوع : كتاب مقدس. عهد جديد-- نقد و تفسير
موضوع : مسيحيت -- عقايد
رده بندي ديويي : ۲۲۰/۶
رده بندي كنگره : BS۵۱۸ /ف۲م۷ ۱۳۹۰
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
روزى كه حضرت مسيح- به عنوان پيامبر اولواالعزم مأمور هدايت مردم مخصوصاً قوم يهود كه سر به طغيان برداشته بودند- شد آيين زلال الهى را در اختيار آنها گذارد.
حواريّون- همان دوستان مخلص و فداكار مسيح- مانند پروانه گرد او را گرفته بودند و شهر به شهر مىگشت و مردم را به خداوند يگانه و پرهيز از هرگونه ظلم و فساد دعوت مىكرد.
انجيل، مجموعه كلمات و وحى الهى كه به نيكىها- مخصوصاً محبّت- دعوت مىكرد، را در اختيارشان نهاد.
و سرانجام قوم يهود آن زمان، به سرش آوردند آنچه نبايد بياورند.
مسيح به اعتقاد ما مسلمانان و حتّى به اعتقاد مسيحيان، به
آسمان صعود كرد و آيين او تدريجاً دستخوش دگرگونىها شد؛ آيين توحيد خالص او تبديل به تثليث و خدايان سهگانه شده و كشيش مجبور به زندگى توأم با تجرّد تا آخر عمر (با همه مفاسد و فجايعش شدند) و مردان و زنان تارك دنيا، بر اثر يك بدعت ناروا، روانه ديرها شدند و از جامعه بشرى جدا گشتند و به عباداتى كه هرگز خدا به آن امر نكرده بود روى آوردند و چهره اصيل و شفّاف و منطقى مسيحيّت به سبب تحريفهاى گوناگون به چهره غير منطقى و دور از رحم و انصاف مبدّل گشت.
پاپها، از مقام روحانيون خدمتگزار، به صورت سلاطين پراقتدار درآمدند و كاخهاى سلطنتى آنها يادآور سلاطين افسانهاى تاريخ شد.
اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه در قرون اخير تشكيلات مسيحيّت در خدمت استعمار درآمد و هر نقطهاى را كه استعمار غربى آهنگ آن مىكرد پيشاپيش آنها خيل كشيشان و مبلّغان مسيحى روانه آن ديار مىشدند و با تعليمات تحريفيافته اين آيين افكار مردم را تخدير كرده، آماده تسليم شدن در برابر استعمارگران مىشدند.
به اين نكتهها توجّه فرماييد:
كشورهاى آفريقا بيشترين مركز نفوذ استعمار است و بيشترين مركز تبليغات مسيحيّت كنونى.
سردمداران كليسا پيوسته از دولتهاى استعمارى حمايت
مىكنند و دولتهاى استعمارگر از سردمداران كليسا.
رژيم غاصب اسرائيل كه از سوى اكثريت قاطع مردم دنيا منفور شناخته شده هرگز از سوى ارباب كليسا مورد نكوهش جدّى- تا چه رسد به محكوميّت- قرار نگرفت.
قبل از انقلاب مردمى ما در ايران چندان تبليغى از مسيحيّت نمىشد، زيرا دستگاه طاغوت در خدمت دولتهاى استعمارى- يا لااقل در جهت منافع آنها- در حركت بود.
امّا بعد از انقلاب اسلامى كه منافع استعمارگران به خطر افتاد- و مخصوصاً اين ايّام- تبليغات آنها به شدّت رو به فزونى نهاده، صدها يا هزاران كليساى خانوادگى تشكيل دادهاند تا مذهب را با مذهب بكوبند و اساس انقلاب اسلامى را در برابر زيادهخواهى مستكبران استاده، سست كنند، و اين موج تبليغاتى شديد راستى عجيب است.
در كشورهاى اسلامى كه نسيم بيدارى و حركت به سوى استقلال كامل وزيدن گرفته است، مبلّغان مسيحى نيز فعّالتر شدهاند كه استعمارگران را براى رسيدن به اهداف خود و مصادره كردن انقلابها كمك كنند.
اين امور سبب شد كه براى روشن شدن اذهان برادران و خواهران مسلمان اين مجموعه را كه در عين فشردگى، كاملًا گويا و مستدل و مستند است و دور از هرگونه اهانت، به معرّفى چهره واقعى مسيحيّت كنونى در اختيار همگان قرار گيرد، تا همگى
خطرات و اهداف تبليغاتى آنها را دريابند و هرگز فريب چهره ظاهرى بشردوستانه آنها را نخورند.
همه شما عزيزان را به مطالعه دقيق آن دعوت مىكنم.
والسّلام عليكم ورحمة اللَّه وبركاته
تيرماه 1390
ناصر مكارم شيرازى
امروز در دنيا مذاهب بسيارى وجود دارد كه در ميان آنها چند مذهب داراى پيروان فراوانى است و اصول عقايد و تعليمات آن قابل بحث و گفتوگوست.
اين مذاهب در حقيقت بر دو قسم است:
مذاهب آسمانى كه از وحى سرچشمه مىگيرد و بهوسيله پيامبران نشر داده شده است، مانند اسلام و مسيحيّت.
مذاهب عقلايى كه متّكى به وحى نيست و جنبه بشرى دارد و البتّه مبلّغان آنها مدّعى نبوّت و وحى نبودهاند، مانند مذهب بودايى كه حتّى آورنده آن (بودا) مدّعى پيامبرى نبود و خود را تنها يك اصلاحطلب كه براى درمان دردهاى بشر آمده، معرّفى مىكرد (شرح اين موضوع در جاى خود خواهد آمد).
به هر حال از ميان اين مذاهب گوناگون كه در جهان وجود دارد از پنج مذهب زير به عنوان مذاهب بزرگ كه پيروان هر يك از آنها متجاوز از پانصد ميليون تن است مىتوان نام برد؛ به اين ترتيب:
اسلام
مسيحيّت
هندو
كنفسيوسى
بودايى
مذهب يهود پيروان بسيار اندكى دارد، ولى از اين نظر كه ريشه تاريخى خاصّى دارد كه آن را به مذاهب بزرگ ديگر پيوند مىدهد و از سوى ديگر امروز با غصب سرزمين فلسطين، پايگاهى در ميان كشورهاى اسلامى به وجود آورده، بايسته است مورد مطالعه قرار گيرد.
امّا در درجه اوّل بايد به بررسى مسيحيّت كنونى پرداخت، چه اينكه اوّلًا پيروان آن از مذاهب ديگر بيشتر است، ثانياً انتشار آن فعلًا در ممالك بهاصطلاح متمدّن اروپايى و آمريكايى است، ثالثاً از نظر وابستگى و پيوند آن با استعمار و جنبشهاى ضدّ اسلامى، رابعاً از نظر داشتن دستگاههاى مجهّز تبليغاتى حتّى در كشورهاى اسلامى، در خور مطالعه و بررسى همهجانبه است.
نخستين چيزى كه در مسيحيّت امروز جلب توجّه مىكند موضوع تقسيم آن به مذاهب سهگانه معروف: كاتوليك (1)پُروتِستان (2)ارتودُكس (3)است ...
كاتوليكها اكثريّت مسيحيان را تشكيل مىدهند، نامشان از واژه «كاتوليك» كه بهمعنى كليسا، كنيسه، هيأت گردانندگان كليسا است مشتق شده و از كليساى روم و پاپ پيروى مىكنند.
كاتوليكها تعليمات مذهبى را فقط از پاپ و دستگاه كليسا فرا مىگيرند و غير آنها را صالح براى اين موضوع نمىدانند.
كاتوليكها به بهشتفروشى و مغفرتنامه و بخشش گناه به وسيله
كشيشان و شفاعت مقدّسين عقيده دارند. آنها روحالقدس را در عين حال از پدر و پسر مىدانند و معتقد به رهبانيّت شديد و تجرّد اجبارى كشيشان و ازدواج نكردن آنها در تمام عمر هستند.
قرنها بود كه جامعه مسيحيّت تحت رهبرى كليساى روم و پاپها قرار داشتند ولى رفتهرفته از سوى روحانيان مسيحى روم شرقى (تركيه فعلى و شبهجزيره بالكان) مخالفتهايى شروع شد و كشمكشهايى بر سر پارهاى از مسائل مذهبى ميان آنها و كليساى روم درگرفت. البتّه تضادهاى سياسى ميان روم شرقى و غربى تأثير فراوانى در دامن زدن به اين اختلافات داشت؛ در واقع روم شرقى براى تكميل استقلال سياسى خود به دنبال استقلال مذهبى مىگشت.
محافل كليسايى شرقى با تجرّد اجبارى و ازدواج نكردن كشيشان مخالف و معتقد بودند كه روحالقدس ناشى از «پدر» است. مصونيّت پاپها را از خطا و اشتباه، كه مورد قبول كليساى روم و محافل وابسته به آن بود، مردود مىدانستند. همچنين اعتقاد داشتند كه برگزارى مراسم مذهبى به زبانهاى معمول محلّى مجاز است. شفاعت و ميانجيگرى مقدّسين را قبول نداشتند و معتقد بودند نجات مردم در گرو اعمالشان است.
1) « ارتودكس» در لغت به معنى صاحب عقيده درست و معتدل است.
تفكيك و جدايى كامل كليساى روم شرقى از غربى هنگامى پىريزى شد كه پاپ لئوى چهارم، كشيش قسطنطنيه، پايتخت روم شرقى (استانبول كنونى) را كه «ميشل سرو لاديس» نام داشت تكفير كرد و كاردينالها فرمان تكفير وى را روى محراب «سن سوفى» در انظار مردم قرار دادند.
سرانجام در قرن يازدهم ميلادى اين دو كليسا كاملًا از هم تفكيك شدند و فرقه ارتودكس به صورتى مستقل درآمد كه براى خود تشكيلات روحانى جداگانهاى داشتند.
در قرون وسطى (1)كليسا ظلم و اجحاف عجيبى داشت و بر اثر قدرت مطلقه پاپها و جهل و نادانى اولياى كليسا به وضعيّتى افتضاحآميز كشيده شده بود. بسيارى از مردم از اين اوضاع به ستوه آمده بودند امّا جرأت قيام بر ضدّ دستگاه پرقدرت پاپ و خرافات آنها را نداشتند.
در گوشه و كنار زمزمههايى مىشد امّا اين نغمههاى مخالف انسجام نداشت. تندروىهاى كليسا، سوءِاستفاده از قدرت، سركوب هرنوع جنبش علمى و اصلاحى، حمايت و دفاع از
1) مورّخان امروز دوران ميان سال 500 ميلادى تا 1500 را« قرون وسطى مىنامند و آنرا دوران فقر و بىنظمى و جهل و خرافات اروپا و پرتگاهى ميان دو قلّه تمدّن باستان و معاصر تلقّى مىكنند.
خرافات، بذر يك رفورم و انقلاب مذهبى را در افكار روشنفكران مسيحى پاشيده بود.
تا اينكه در اواخر قرن پانزدهم ميلادى، كشيش نسبتاً دانشمندى به نام «آراسموس» نوشتههايى در زمينه لزوم اصلاح كليسا و نجات مسيحيّت انتشار داد و افكار را آمادهتر كرد.
سرانجام مارتين لوتر(1)كه او نيز از كشيشان بود، در اوايل قرن شانزدهم به مخالفت با دستگاه پاپ قيام كرد و نخست از مخالفت شديد با رسم «گناهبخشى» كليسا و «مغفرتنامه» آغاز كرد و براى اوّل بار 95 مادّه اصلاحى خود را بر درِ كليساى وتينبرگ نصب كرد.
كليساى رُم نخست او را احضار نمود، او نرفت و به مخالفت خود ادامه داد تا اينكه از طرف پاپ لئوى دهم رسماً تكفير شد.
لوتر تكفيرنامه پاپ را در حضور جمعيّت آتش زد و چندى بعد براى نخستين بار به ترجمه اناجيل (عهد جديد) پرداخت كه مورد مخالفت شديد پاپ بود.
بسيارى از روشنفكران دور او را گرفته و رسماً از او حمايت كردند تا آنجا كه پاپ بر اثر نفوذ عميق وى در قشرهاى وسيعى با آنهمه قدرت، توانايى كوبيدن او را پيدا نكرد.
و به اين ترتيب، افكار مخالف دستگاه پاپها تشكّل يافت و به صورت مذهب پروتستان آشكار گرديد و «لوتر» به عنوان رفورميست بزرگ مذهبى معرّفى شد.
1) 1 .Martinlother .
پروتستانها اعتراضات فراوانى بر دستگاه پاپها و عقايد و افكار آنها دارند.(1)
پروتستانها دستگاه پاپ را به رسميّت نمىشناسند و مراجعه به مكتب مذهبى را براى همه آزاد مىدانند. آنها با موضوع گناهبخشى و بهشتفروشى شديداً مخالف هستند و رهبانيّت را غلط مىدانند و اصولًا مسائلى مانند «تثليث» را غير قابل طرح دانسته و درباره آن سكوت اختيار مىكنند. آنها ازدواج را براى همه، حتّى كشيشان، مجاز مىدانند و خود «لوتر» نيز ازدواج كرد.
1) « پروتستان» در اصل از واژهProtest به معنى اعتراض گرفته شده است.
مهمترين كتاب مذهبى مسيحيان كه تكيهگاه عموم فِرق مسيحى است و همچون كتاب آسمانى روى آنها تكيه مىكنند، در حالى كه خواهيم دانست هيچيك صورت كتاب آسمانى ندارد، مجموعهاى است كه آن را «عهد جديد» مىنامند (در برابر تورات و كتابهاى يهود كه «عهد قديم» ناميده مىشود).
عهد جديد كه مجموع آن بيش از يكسوم عهد قديم نيست، از 27 كتاب و رسالههاى پراكنده در موضوعات كاملًا مختلف تشكيل يافته، به اين ترتيب:
اين انجيل به وسيله «متّى كه از شاگردان دوازدهگانه عيسى بود، در سال 38 ميلادى و به عقيده برخى ديگر بين سالهاى 50 تا 60
1) « متّى ، بر وزن« حتّى ، در اصل بهمعنى خدابخش است.
ميلادى نگارش يافته است.(1)و به اين ترتيب معلوم مىشود كه اين انجيل مدّتى بعد از مسيح نوشته شده است.
«مرقس»، طبق تصريح كتاب قاموس مقدّس، از حواريّون نبود ولى انجيل خود را زير نظر پُطرُس تصنيف كرد.(3)
مرقس در سال 68 ميلادى كشته شد و مىگويند وى مؤسّس كليساى اسكندريه بود.(4)
پُطرُس يا پَطرُس، از شاگردان دوازدهگانه معروف عيسى و از اصحاب خاصّ او بود كه نوشتهاند: وى در سال 10 قبل از ميلاد تولّد و در سال 67 ميلادى وفات يافت.
و به اين ترتيب، انجيل مرقس نيز مدّتها پس از عيسى نگارش يافته است.
«لوقا» رفيق و همسفر پولُس رسول بود و چنانكه خواهيم ديد پولس مدّتى پس از عيسى به دين مسيح گرويد و در زمان وى
يهودى متعصّبى بود. وفات لوقا را در حدود سال 70 ميلادى نوشتهاند و به گفته نويسنده قاموس مقدّس، تاريخ نگارش انجيل لوقا بهزعم عمومى تخميناً 63 ميلادى است.(1)
«يوحنّا» از شاگردان مسيح و از رفقا و همسفران پولس است و به گفته نويسنده قاموس مقدّس، شهادت غالب نقّادين تأليف آن را اواخر قرن اوّل نسبت مىدهد ... و اين انجيل بعد از اناجيل ديگر منتشر شده است.(2)
از بيانات فوق و از مندرجات اين چهار انجيل كه عموماً داستان كشته شدن مسيح و حوادث بعد از آن را شرح مىدهند بهخوبى ثابت مىشود كه همه اين اناجيل سالها بعد از مسيح نگاشته شده و حتّى مؤلّف دو انجيل از اين چهار انجيل، غير از شاگردان مسيح بودهاند.
نيست بلكه تمام اعمال «پطرس» و «پولس» در آنجا مذكور است.(1)
«لوقا» بنياد اعمال و زحمات و تعليمات دين مسيح را در انجيل خود بيان مىكند و در كتاب اعمال رسولان انتشار آن را بيان كرده است.(2)
از بيانات مزبور، اجمالًا وضعيّت اين كتاب و مندرجات آن روشن شد. در ضمن استفاده مىشود كه تاريخ تأليف آن پيش از سال 63 ميلادى نبوده، زيرا وقايعى مربوط به اين سال در آن ثبت شده است.
نويسنده كتاب قاموس مقدّس نيز تأليف آن را در سال 63 يا 64 تأييد مىكند (اشاره كرديم كه لوقا جزءِ شاگردان مسيح نبود).
پولس خود از شاگردان مسيح نبود. او در اصل يهودىاى سرسخت و متعصّب بود و با مسيحيان مخالفت شديد داشت.
مىگويند در سال 37 ميلادى در راه دمشق مسيح بر او آشكار گشت
و ايمان آورد و در زمره مبلّغان فعّال و پركار دين مسيح درآمد. وى براى تبليغ مسيحيّت مسافرتهاى بسيارى به نقاط مختلف كرد و بين سالهاى 60 تا 70 ميلادى كشته شد.
نويسنده قاموس مقدّس، تاريخ انتشار نامههاى چهاردهگانه او را بين سالهاى 52 و 67 ميلادى مىداند.
اين رساله مجموعه نصايحى است كه يعقوب به يهوديان تازهمسيحىشده آن زمان نوشته است.
ضمناً بايد دانست كه دو تن از دوازده شاگرد مسيح، يعقوب نام دارند كه يكى را يعقوب كبير و ديگرى را يعقوب صغير مىنامند.
در اينكه آيا اين يعقوب برادر مسيح همان يعقوب صغير است و همچنين در اينكه آيا اين يعقوب برادر مادرى مسيح (از مريم)، يا برادر پدرى او (از يوسف نجّار به عقيده آنها) بوده، اختلاف است.
1) قاموس مقدّس، ص 958.
پُطرُس (1)از شاگردان دوازدهگانه مسيح (حواريّون) بلكه از اصحاب خاصّ او بود زيرا در ميان حواريّون برخى افراد بيشتر مورد توجّه هستند كه پطرس يكى از آنهاست. نويسنده كتاب قاموس مقدّس مىگويد: احتمال كلّى دارد كه وى در سال 66 يا 68 ميلادى جهان را بدرود گفته باشد. بعضى معتقدند انجيل مرقس نيز زير نظر پطرس نگارش يافته است.
امّا در مورد دو نامه فوق كه پطرس به عنوان كليساهاى آسياى صغير و يهوديان جديدالايمان و جديدالايمانهاى قبايل ديگر نگاشته، احتمال مىرود كه نامه اوّل آن در حدود سال 48 ميلادى يا بعد از آن نوشته شده باشد، چون به پارهاى از حوادث سال 48 ميلادى در آن اشاره شده است.
نامه دوم نيز مسلّماً بعد از اين تاريخ بوده است. مضمون اين نامهها، نصايح و پند و اندرزهايى است كه پطرس به تازهمسلمانان آسياى صغير و امثال آنها داده، كه نه جنبه وحى دارد و نه كتاب آسمانى.
1) گاهى« پَطرُس» و« پِطرُس» نيز خواندهاند.
ايرادهايى نوشته كه برخى مخالفان به شخصيّت عيسى داشتهاند.
دو نامه ديگر جنبه خصوصى دارد كه يكى از آنها را براى زن ناشناسى به عنوان مبهم «خاتون» كه احتمال مىدهند از زنان باشخصيّت و كاردان مسيحى بود نوشته، و نامه دوم خطاب به شخصى به نام غايوس است كه او را براى صفات نيكى كه داشته مدح و ستايش مىكند.
صاحب كتاب قاموس مقدّس در مورد غايوس احتمال مىدهد كه او از رفقا و ميزبانان پولس است كه در برخى سفرهاى تبليغى پولس همراه او بوده است.
وى مىگويد: عموماً معتقدند كه نامههاى يوحنّا در افسس (1)به سالهاى 96 تا 98 ميلادى نگارش يافته است.
از مطالب مزبور روشن شد كه نامههاى يوحنّا نيز همان وضعيّت ساير نامهها و رسالات عهد جديد را دارد، افزون بر اينكه دو فقره از اين نامهها جنبه خصوصى دارد.
نويسنده اين نامه كه مربوط به شرايط خاصّ آن روز و مبارزه با
افراد بهاصطلاح منحرف آن زمان بوده، از شاگردان دوازدهگانه مسيح به نام يهودا است. ماهيّت اين نامه نيز از بيانات مزبور معلوم شد.
از مندرجات اين رساله به خوبى برمىآيد كه آن شرح خواب عجيب و غريبى است كه يوحنّا ديده، او مشاهدات خود را در اين خواب كه آميخته با نصايح و موعظههايى است شرح مىدهد و به نام «مكاشفه» معروف شده است.
اين بود وضعيّت اناجيل و ساير رسالههاى عهد جديد و چگونگى پيدايش آنها و مضامينى كه در بر دارند.
از مجموع مطالعه بحثهاى گذشته مربوط به تاريخ نگارش انجيلهاى چهارگانه و ساير كتب عهد جديد و هويّت نويسندگان آنها، همچنين از مطالعه محتويّات اين كتابها و گواهى مسيحيان، چنين به دست مىآيد:
اناجيل و ساير كتابها و رسالههاى عهد جديد بخشى از
1) قاموس مقدّس، ص 967.
نوشتههايى است كه شاگردان مسيح يا شاگردانِ شاگردان او سالها پس از وى به رشته تحرير درآوردند.
اناجيل در حقيقت سيره و تاريخ زندگى و حتّى چگونگى كشته شدن مسيح (به عقيده مسيحيان) و بخشى از حوادث پس از او به ضميمه مختصرى از تعليمات وى است و رسالههاى ديگر نيز تاريخچه بخشى از فعّاليّتهاى تبليغى شاگردان و تابعين مسيح در قرن اوّل ميلادى است.
اكنون اين پرسش پيش مىآيد كه در اين صورت، كتاب آسمانى مسيح (يعنى مجموعه تعليمات الهى و معارف و احكام و دستورهايى كه از ناحيه خداوند به او وحى گرديده) چه شده است و كجا رفته؟ بىترديد آياتى بر مسيح عليه السلام نازل شده، ولى چرا در زمان خود مسيح جمعآورى نگرديده، يا اگر گردآورى شده چگونه از بين رفته است؟
و اصولًا چرا مسيحيان اين مطلب را به روى خود نمىآورند و حاضر نيستند توضيحات كافى و قانعكنندهاى در اين زمينه در اختيار بحثكنندگان بگذارند؟ مسلّماً آنها پاسخى قانعكننده ندارند و نمىتوانند سرنوشت انجيل واقعى را (يعنى آياتى كه بر عيسى نازل شده است) كاملًا روشن سازند، لذا آن را كاملًا ناديده گرفته و محور تمام سخنان خود را كتابها و رسالههايى كه بعد از مسيح به دست افراد مختلفى نوشته شده است قرار مىدهند و نام انجيل را هم بر چهار بخش از اين كتابها مىگذارند با اينكه از پارهاى از
مندرجات همين اناجيل برمىآيد كه مسيح داراى انجيل بوده است.
مثلًا مرقس در جمله اوّل باب اوّل انجيل خود مىگويد: «ابتدا انجيل عيسى مسيح پسر خدا!» ولى پس از آن شرح حالات مسيح را بيان مىكند.
دومين پرسشى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه چرا با اين اناجيل و نامهها و خوابنامهها با آن كيفيّتى كه خود مسيحيان به آن اعتراف دارند معامله وحى آسمانى مىشود و آن را تا اين اندازه مقدّس مىشمرند با اينكه هيچيك كتاب آسمانى نيست؟
مسيحيان براى اين پرسش دو نوع پاسخ مىگويند:
اوّل گاه مىگويند: «منابع اطّلاعات نويسندگان اناجيل، مطالب و حقايقى بود كه بهوسيله رسولان، شاگردان و مردم آن عصر ايراد و تكرار مىشد و يك عنوان و شكل متّحدى بعد از قيام مسيح داشت و بدون شك بعضى از اين وقايع پيش از نوشته شدن اناجيل به رشته تحرير درآمده».(1)
مطابق اين نظريّه، منبع جمعآورى اناجيل اوّلًا برخى شاگردان مسيح و ثانياً مطالبى بوده كه در ميان مردم دهان به دهان مىگشته، به اضافه بعضى از نوشتههاى قبلى بوده است كه كمّو كيف آن در دست نيست.
ولى اين سخن از چند جهت قابل ايراد است:
1) قاموس مقدّس، ص 112.
نكردند بلكه در نوشتن هر انجيلى تنها يكى از شاگردان يا يكى از شاگرد شاگردان دست اندر كار بوده و چنانكه خواهيم ديد خود اين شاگردان نيز (طبق گفته اناجيل) افراد مورد اعتمادى نبودهاند و بعضى از آنها دست به جنايات عجيبى زدند. پس چگونه به چنين كتابهايى كه هر كدام به وسيله يك يا دو نفر نوشته شده مىتوان اعتماد كرد، بهخصوص كه افراد كاملًا مورد اعتمادى هم نبودهاند.
هيچ دليلى در دست نيست كه نويسندگان اناجيل، نوشتههاى قبلى مربوط به زمان مسيح در دست داشتهاند و مطالبى را كه از وى شنيدهاند در زمان وى نوشته باشند، حتّى مورّخان مسيحى جرأت چنين ادّعايى را ندارند و مدركى بر آن يافت نمىشود.
با توجّه به اينكه غالب مردم آن زمان بىسواد بودهاند و با توجّه به اينكه در نوشتن كتاب اصلى مسيح (مجموعه وحىهايى كه بر او نازل شده) در زمان خود مسيح كوتاهى شده و يا اگر نوشته شده از ميان رفته است، هرگز به شايعات و مطالبى كه در افواه مردم آن زمان مشهور بوده (آنهم سالها پس از مسيح) نمىتوان به عنوان يك منبع قابل اعتماد تكيه كرد. خوشبختانه در اين اناجيل نيز كمتر مطلبى به عنوان تعليمات آسمانى مسيح ديده مىشود بلكه چنانكه گفته شد غالباً شرح حال او و يارانش است.
دوم گاهى براى اثبات درست بودن اناجيل، پا را از اين فراتر نهاده و مىگويند: بعد از درگذشت مسيح، روحالقدس مطالب اناجيل را به نويسندگان آنها وحى و الهام كرده، زيرا مسيح پس از
آنكه از مردگان برخاست به ميان آنان آمد و به همه آنها رسالت داد و در روز پنجاهم (پنجاه روز پس از شهادت او) همه شاگردانش- طبق وعدهاى كه مسيح به آنها داده بود- از روحالقدس پر شدند.
براى اثبات اين مدّعا شواهدى از خود اناجيل اقامه كردهاند كه نمونه آن را در اينجا مىآوريم:
در باب بيستم انجيل يوحنّا مىخوانيم: «و در شام همان روز كه يكشنبه بود، هنگامى كه درها بسته بود، جايى كه شاگردان به سبب ترس از يهود جمع بودند، ناگاه عيسى آمده، در ميان ايستاد و بديشان گفت: سلام بر شما باد! و چون اين را گفت دستها و پهلوى خود را به ايشان نشان داد و شاگردان چون خداوند را ديدند شاد گشتند. باز عيسى به ايشان گفت: سلام بر شما باد! چنانكه پدر مرا فرستاد من نيز شما را مىفرستم و چون اين را گفت دميد و به ايشان گفت: روحالقدس را بيابيد».(1)
طبق اين بيان، عيسى چند روز پس از كشته شدن، در ميان شاگردان خود آمد و براى معرّفى خود، آثار شكنجه را كه در دست و پهلويش بود به آنها نشان داد و گفت: شما فرستادگان من هستيد و در آيندهاى نزديك روحالقدس به سراغ شما خواهد آمد.
سپس در كتاب اعمال رسولان مىخوانيم:
«چون روز پنجاهم رسيد همگى بهاتّفاق يكجا بودند. ناگاه صدايى چون صداى باد شديد كه مىوزيد از آسمان آمد و همه آن
1) انجيل يوحنّا، جملههاى 19- 22.
خانه را كه در آنجا نشسته بودند پر كرد ... و همگى ايشان به روحالقدس مملو شدند».(1)
اين ادّعا نيز از جهات مختلفى مردود است زيرا:
اوّلًا هيچگونه دليلى بر رسالت شاگردان دوازدهگانه مسيح به معنى نبوّت از جانب خدا و نزول وحى در دست نيست و جملههايى كه در بالا از اناجيل و ساير كتابهاى عهد جديد نقل شد- و جملات مشابه آنها- كمترين دلالتى بر اين موضوع ندارد.
امّا عبارتى كه از انجيل يوحنّا نقل شد كاملًا بر خلاف دلالت دارد، زيرا اين عبارت مىرسانَد كه شاگردان مسيح، رسول و فرستاده او بودند نه رسول و فرستاده خدا؛ مانند مبلّغانى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله براى دعوت اقوام ديگر به نقاط مختلف مىفرستاد.
امّا پر شدن حواريّون از روحالقدس، كه از كتاب اعمال رسولان نقل كرديم، به هيچوجه به معنى نزول وحى نيست بلكه كلمه روحالقدس در انجيل گاهى به معنى كمكهاى غيبى و معنوى، يا فطرت توحيد و ايمان به خدا كه شامل همه افراد مؤمن مىشود استعمال مىگردد. شاهد گوياى اين مدّعا، جمله پنجم از باب پنجم رساله پولس برديسان است آنجا كه مىگويد: «زيرا كه محبّت خدا در دلهاى ما به روحالقدس كه به ما عطا شد ريخته شده است».
واضح است كه در اين عبارت، اعطاى روحالقدس به معنى نبوّت و رسالت نيست، بلكه به معنى روح ايمان و مددهاى معنوى
1) اعمال رسولان، باب 2، جملههاى 1- 4.
نسبت به همگان است.
از همه گذشته چگونه مىتوانيم با انجيلهايى كه وضعيّت آن مشكوك و فعلًا مورد بحث ماست، صدق و درستى خود آنها را ثابت كنيم؟ آيا به گفته يوحنّا يا پولس و امثال آنها، موقعيّت و مقام خود و همرديفانشان را مىتوان اثبات كرد؟
آيا مىتوان خود اناجيل را شاهد صدق اناجيل گرفت؟ بنابراين بايد اعتراف كرد كه مسأله نبوّت حواريّون، افسانهاى بيش نيست كه براى سرو سامان دادن به اوضاع بىسرو سامان اناجيل فعلى اختراع شده است؛ وگرنه هيچگونه مدركى براى اين ادّعا در دست نيست.
ثانياً معلوم نيست چرا روحالقدس كه زحمت كشيد و انجيل عيسى را- كه احتمالًا پس از عيسى در جريان مبارزه شديد يهود با مسيحيان از بين رفته بود- مجدّداً براى مسيحيان آورد، تنها يك انجيل درستِ مطابق تعليمات اصلى مسيح در اختيار آنها قرار نداد؟ چرا چهار انجيل بر چهار تن از شاگردان با عبارات گوناگون و گاهى با مطالب مختلف و احياناً متناقض و بر ضدّ هم (چنانكه توضيح آن خواهد آمد) نازل گردانيد؟! بنابراين بايد پذيرفت كه اين روحالقدس در اين كار خود گرفتار بىسليقگى يا اشتباهى بزرگ شده است!
ثالثاً بسيارى از مندرجات اناجيل، شرح مشاهدات شخصى حواريّون و حوادثى است كه خود شاهد و ناظر آن بوده، يا از ديگران شنيدهاند و جنبه وحيانى ندارد و اگر فرضاً وحى آسمانى
بهوسيله روحالقدس باشد تشخيص آن از استنباطات و مسموعات نويسندگان اناجيل ممكن نيست.
رابعاً از پارهاى از مندرجات اناجيل برمىآيد كه شاگردان مسيح چنان افراد مورد اعتمادى نبودند كه شايستگى مقام رسالت را داشته باشند.
شاگردان مسيح در آغاز دوازده تن بودند به نامهاى، پطرس و يوحنّا و متّى و يعقوب و اندرياس و فيلپس و توما و برثولما و يعقوب بن حلفى و شمعون غيور و يهودا برادر يعقوب و يهودا اسخريوطى.(1)
يهوداى اسخريوطى در زمان مسيح از خاصّان و نزديكان او و امين بيتالمال بود ولى طبق شهادت عهد جديد، در بيتالمال خيانت كرد و اموال فقرا را دزديد.
و همو بود كه در خون مسيح- به عقيده مسيحيان- شركت جست و در برابر مبلغى بسيار مختصر او را تسليم دشمنان كرد؛ ازاينرو وى را از زمره شاگردان مسيح طرد كردند و شخص ديگرى را به نام «مَتِياس» به جاى او برگزيدند.(2)
اينك به شرح گوشهاى از حالات او از كتب عهد جديد مىپردازيم:
در انجيل متّى مىخوانيم: «آنگاه يكى از آن دوازده تن كه به يهوداى اسخريوطى مسمّى بود، نزد رؤساى كهنه رفته، گفت: مرا چند خواهيد داد تا او (مسيح) را به شما تسليم كنم؟ ايشان سى پاره نقره با وى قرار دادند».
و در همين انجيل مىخوانيم: «ناگاه يهودا كه يكى از آن دوازده تن بود، با جمع كثيرى با شمشيرها و چوبها از جانب رؤساى كهنه و مشايخ قوم آمدند و تسليمكننده او به ايشان (يهودا) نشانى داده، گفت: هر كه را بوسه زنم همان است او را محكم بگيريد در ساعت نزد عيسى آمده، گفت: سلام يا سيّدى!»(1)
به اين ترتيب اين شاگرد بىوفا، با حقّهبازى، عيسى را به قيمتى ناچيز به دست دشمنان سپرد تا او را به قتل برسانند. گرچه از باب بعد (باب 27 انجيل متّى) برمىآيد كه او بعداً پشيمان شد و خواست پول را پس بدهد ولى دشمنان مسيح نگرفتند و گفتند:
اين خونبهاست و آن را در بيتالمال نمىگذاريم! سپس يهودا دست به انتحار زد و خود را خفه كرد! اين يك نمونه.
امّا در مورد ساير شاگردان نيز در اناجيل، مذمّتهاى شديدى ديده مىشود، از جمله اينكه:
1) انجيل متّى، باب 26، شمارههاى 47 و 48.
همه او را رها كرده و متفرّق شدند و هر يك به نزد خاصّان خود رفتند، چنانكه انجيل يوحنّا مىگويد: «اينك ساعتى آمده كه متفرّق خواهيد شد هر يكى به نزد خاصّان خود و مرا تنها خواهيد گذاشت».(1)
در انجيل متّى نيز مىخوانيم: «در آن وقت جميع شاگردان او را گذارده گريختند!»(2)
و به اين ترتيب، پيشوا و بزرگ و استاد خود را در سختترين وضعيّت رها كرده و از حمايت و فداكارى در راه او مضايقه كردند و گريختند.
در حالى كه قبلًا مسيح به او گفته بود قبل از بانگ خروس سه مرتبه مرا انكار خواهى كرد و او در پاسخ گفته بود اگر هم كشته شوم چنين نمىكنم.(4)
با آنكه از اناجيل برمىآيد كه مسيح پيشتر از وضع خطرناك آينده خود و خطرهايى كه از ناحيه يهود متوجّه وى مىشود به او خبر داد، ولى پطرس او را گرفته و گفت: «حاشا از تو اى خداوند كه اينها هرگز بر تو واقع نخواهد شد. ولى عيسى به او گفت: دور شو از من اى شيطان، زيرا كه باعث لغزش من مىباشى، زيرا نه امور الهى بلكه امور انسانى را تفكّر نمىكنى!»(1)
آيا با چنين نقاط ضعفى كه در شاگردان مسيح- البتّه طبق شهادت اناجيل موجود- بوده است مىتوان باور كرد كه آنها پيامبر باشند و از طرف خداوند بر آنها وحى نازل شود و مأمور هدايت مردم گردند؟! كسانى كه از ترس جان خود، در سختترين لحظات هر چيز را فراموش كنند و فرار را بر قرار اختيار نمايند، يا بر پيشواى خود لعن فرستند با آنكه تمام جريان را قبلًا از پيشواى خود شنيده بودند و قول فداكارى داده بودند، چگونه صلاحيّت مقامى به آن عظمت دارند؟!
سؤال
ممكن است به ما ايراد كنند كه اگر غير مسلمانان در صحّت اناجيل موجود ترديد كنند جا دارد ولى مسلمانان حق ندارند در آن ترديد نمايند، زيرا قرآن در آيات بسيارى صحّت اناجيل موجود در زمان پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله را تأييد و تصديق كرده است و اگر تحريفى در
1) انجيل متّى، باب 17.
اناجيل رخ داده باشد مسلّماً مربوط به قبل از آن زمان است؛ بنابراين، اناجيل موجود كه عيناً همان اناجيل زمان نزول قرآن است، از نظر مسلمانان بايد محترم شمرده شود.
قرآن در آيه 41 سوره بقره مىفرمايد: «مُصَدّقًا لِّمَا مَعَكُمْ» و در آيات بسيارى از جمله 89 و 101 سوره بقره مىفرمايد: «مُصَدّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ» و در آيه 48 سوره مائده مىفرمايد: «وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقّ مُصَدّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ».
پاسخ
برخى بزرگان (1)در پاسخ آياتى كه تعبير به «مُصَدّقًا لِّمَا مَعَكُمْ» يا «مُصَدّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ» شده است فرمودهاند كه منظور اين است: «كَوْنُهُ مُصَدّقاً لِما مَعَ اهلِ الكِتابِ مِنَ التَّوحيدِ وَبُطلانِ الثَّنَوِيَّةِ وَمِن الإعتقادِ بِالوَحىِ وَنُبُوَّةِ الأنبياءِ وَالصَّالِحينَ وَنُزُولِ الكُتُبِ المُقَدَّسَةِ وَيَومِ القِيامَةِ».
مختصر اينكه قرآن مجيد اصول معارف حقّه دينى را كه اهل كتاب با آن آشنايى داشتند تصديق مىكند بدينرو «لِما مَعَهُم» فرموده، نه لِما مَعَهُم مِنَ الكِتابِ.
سپس شاهدى بر اين مطلب ذكر كرده، مىگويد: اينكه قرآن چگونه ممكن است تمامى مندرجات تورات و انجيل موجود را تصديق كند با اينكه در آيات خود ضمن بيان سرگذشت پيامبران
1) علّامه بلاغى در الرحلة المدرسيه.
گذشته، بسيارى از نسبتهاى ناروايى را كه به آنها مىدادند تكذيب كرده، با اين حال چگونه ممكن است همه آن كتابها را تصديق كند؟
و در مورد آياتى كه تعبير به «مُصَدّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ» شده، مىفرمايد: منظور از جمله «بَيْنَ يَدَيْهِ» تقدّم زمانى است نه مكانى، زيرا قرآن شخص نيست كه از نظر مكان جلو يا عقب داشته باشد؛ بنابراين، منظور از آيات مزبور تصديق كتابهاى آسمانى است كه پيش از قرآن نازل گرديده. بديهى است كتابهايى كه مورد تصديق قرآن هستند همان كتابهاى اصلى غير محرّف است كه در زمان انبياى گذشته وجود داشتهاند نه كتابهاى موجود.
در مورد كلمه «مُهَيْمِنًا» كه بهمعنى مراقبت قرآن از كتابهاى آسمانى ديگر است چنين مىگويد: قرآن جلوى تحريف كتابهاى آسمانى را گرفته، نه به اين معنى كه قرآن داراى نيرويى مادّى و جسمانى است كه جلوى تحريفكنندگان را بگيرد، بلكه به اين معنى كه قرآن با بيان حقايق، پرده از روى كار محرّفان برداشته و مشتشان را باز مىكند.(1)
ولى ما معتقديم كه آيات مزبور عموماً معناى ديگرى را تعقيب مىكند و اشاره به حقيقت ديگرى است و آن اينكه آيات مختلفى از قرآن گواهى مىدهد كه نشانههاى پيامبر اسلام و آيين او در همان كتابهاى محرّف كه در دست يهود و نصاراى آن زمان بوده وجود
1) تلخيص از الرحلة المدرسيه، ص 232- 236.
داشته، زيرا مسلّم است منظور از تحريف كتابهاى آسمانى اين نيست كه تمام كتابهاى موجود باطل و بر خلاف واقع است، بلكه به يقين بخشى از تورات و انجيل واقعى در لابهلاى همين كتابها وجود داشته و دارد و نشانههاى پيامبر اسلام يا در همين كتابها و يا ساير كتابهاى مذهبى كه در دست يهود و نصارى بوده، وجود داشته است (الان هم اشاراتى در آنها هست).
و به اين ترتيب، قيام پيامبر و دعوت او و كتاب آسمانى وى عملًا تمام آن نشانهها را تصديق كرده و با آن مطابقت داشته است چنانكه در جمله «قَد صَدَّقتَ الرُّءْيَا»(1)يعنى كار تو مطابق خوابى است كه ديدهاى!
و در آيه «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولُ النَّبِّىَّ الْأُمّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِىالتَّورَيةِ وَالْإِنْجِيلِ»(2)اين حقيقت صريحاً بيان گرديده است.
در آيات ديگرى نيز اين مطلب وارد شده كه نشانههاى پيامبر اعظم در كتابهاى مزبور بوده است. از جمله شواهد روشن بر اين معنى، آيه 41 سوره بقره است كه مىفرمايد: «ءَامِنُوا بِمَا أَنْزَلْتُ مُصَدّقًا لِمَا مَعَكُمْ وَلَا تَكُونُوا أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ وَلَا تَشْتَرُوا بَايَاتِى ثَمَنًا قَلِيلًا».(3)
1) ترجمه:« آن رؤيا را تحقّق بخشيدى» سوره صافّات، آيه 105.
2) ترجمه:« همان كسانى كه از فرستاده( خدا)، پيامبر« امّى»( و درسنخوانده) پيروى مىكنند؛ پيامبرى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه به صورت مكتوب نزدشان است، مىيابند». سوره اعراف، آيه 157.
3) ترجمه:« و به آنچه نازل كردهام ايمان بياوريد؛ كه نشانههاى آن با آنچه در كتاب شماست مطابقت دارد؛ و نخستين كافر به آن نباشيد؛ و آيات مرا به بهاى ناچيزى نفروشيد».
منظور از گرفتن «ثَمَن قَليل» در برابر آيات خدا چيست؟ از آيات ديگر قرآن استفاده مىشود كه جمعى از علماى اهل كتاب هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با همان نشانهها ظهور كرد، كتابهاى خود يا آياتى را كه مربوط به پيامبر بود پنهان كردند تا بتوانند چند روزى ديگر بر پيروان خود حكومت كنند.
مخصوصاً در شأن نزول آيه فوق نقل شده كه «حُيّى بن اخطَب» با چند تن از علماى يهود هر سال در منزل يكى از يهوديان ميهمانى داشته، او به خاطر ادامه اينگونه ميهمانىها حاضر نشد كه آيات مربوط به نشانههاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را از كتابهاى مذهبى خود فاش كند.
اتّفاقاً پس از مراجعه به برخى تفاسير معروف اسلامى، مانند مجمعالبيان مرحوم طبرسى ديديم كه در تفسير آيه 41 سوره بقره همين معنى را بىآنكه ذكرى از اشكال مزبور به ميان آمده باشد اختيار كردهاند.
در هر صورت آيات مزبور چيزى جز تصديق عملى قرآن و پيامبر نيست به نشانههاى حقّانيّت آنها در كتابهاى گذشته نمىرساند و كوچكترين دلالتى بر تصديق تمام مندرجات تورات و اناجيل ندارد.
از بحثهاى گذشته اين حقيقت روشن شد كه هيچيك از اناجيل موجود و ساير كتابهاى بيستو هفتگانه عهد جديد، كتاب آسمانىاى كه بر حضرت مسيح عليه السلام نازل گرديده نيست و همه مورّخان مسيحى نيز معترفند كه اين كتابها بعداً نگارش يافته و از دادن توضيح قانعكننده درباره اينكه انجيل واقعى (كتاب آسمانى مسيح) چه شده است عاجزند.
اكنون مىخواهيم قطع نظر از مدارك تاريخى و اعترافات صريح مزبور، خود اناجيل را از نظر محتويّات، مطالعه و بررسى كنيم.
اين مطالعات و بررسىها به ما اطمينان مىدهد كه اناجيل كنونى نمىتواند كتاب آسمانى بوده باشد، زيرا اوّلًا بسيارى از مندرجات و محتويّات آنها زننده و دور از منطق و سست و بىاساس است.
ثانياً مندرجات آنها داراى تناقض و اختلاف است.
براى اثبات بخش اوّل چند نمونه زير كافى است:
است. فىالمثل در انجيل مرقس از قول مسيح چنين نقل مىكند:
«چگونه كاتبان مىگويند مسيح پسر داوود است ... خود داوود او را خداوند مىخواند، پس چگونه او را پسر مىباشد (يعنى پسر او مىباشد) و عوام النّاس كلام او را به خشنودى پذيرفتند».(1)
همين مطلب در انجيل متّى درباره عيسى نقل شده، آنجا كه مىگويد: «عيسى از ايشان پرسيده، گفت: درباره مسيح چه گمان مىبريد؟ او پسر كيست؟ بدو گفتند: پسر داوود! گفت: پس چطور داوود در روح او را خداوند مىخواند چنانكه مىگويد: خداوند به خداوند من گفت: به دست راست من بنشين تا دشمنان تو را پاىانداز تو سازم، پس هرگاه داوود او را خداوند مىخواند چگونه پسرش مىباشد».(2)
نظير اين تعبير در اناجيل ديگر نيز وجود دارد. زننده بودن اين تعبير جاى ترديد نيست، چه اينكه ظاهر آن شرك آشكار و دعوى الوهيّت مسيح است.
پس بديشان گفت: الان برداريد و به نزد رئيس مجلس ببريد پس بردند و چون رئيس مجلس آن آب را كه شراب گرديده بود بچشيد و ندانست كه از كجاست ليكن نوكران كه آب را چشيده بودند مىدانستند، رئيس مجلس داماد را مخاطب ساخته بدو گفت هر كسى شراب خوب را اوّل مىآورد چون مست شدند بدتر از آن را، ليكن تو شراب خوب را تا حال نگاه داشتى!! و اين ابتداى معجزاتى است كه از عيسى در «قاناى جليل»(1)صادر گشت و جلال خود را ظاهر كرد و شاگردانش به او ايمان آوردند».(2)
و عجيبتر اينكه در جملههايى كه در انجيل متّى از مسيح در روز پيش از شهادتش (به عقيده مسيحيان) نقل شده، صريحاً شراب را «خون مسيح» معرّفى مىكند، آنجا كه مىگويد: «و چون ايشان (يعنى شاگردانش) غذا مىخوردند عيسى نان را گرفته، بركت داد و پاره كرده به شاگردان داد و گفت: بگيريد و بخوريد اين است بدن من! و پياله را گرفته شكر نمود و بديشان داد و گفت همه شما از اين بنوشيد زيرا كه اين است خون من! ... امّا به شما مىگويم كه بعد از اين از ميوه مو نخواهم نوشيد تا روزى كه آن را با شما در ملكوت پدر خود تازه آشامم!».(3)
مسيحيان امروز هم براى تجديد آن خاطره، مراسمى به نام
«عشاى ربّانى» برپا مىسازند و نان و شراب را به نام جسم و خون مسيح! با آداب خاصّى ميان افراد خود تقسيم مىكنند (شرح عشاى ربّانى و آداب عجيب آن بعداً خواهد آمد).
اكنون اين پرسش پيش مىآيد مايعى كه آثار سوءِ آن بر جسم و جان انسان محسوس است و زيانهاى بهداشتى آن در تمام كتابهاى بهداشتى نوشته شده و از نظر مفاسد اخلاقى و اجتماعى نيز زيانهايى غير قابل انكار دارد و حتّى كسانى كه به آن آلوده هستند مانند معتادان به موادّ مخدر، در عين اينكه از اثر تخديرى آن لذّتى زودگذر مىبرند به زيان آن معترفند، با اين حال چگونه مىتوان پذيرفت پيامبرى كه راهنماى اخلاقى مردم است شرابسازى كند، سهل است، نخستين معجزهاش ساختن شراب باشد و او و شاگردانش در مجلس عمومى آنچنان ميگسارى كنند؟!
و شگفتآور اينكه شراب را خون خود معرّفى كند؛ خونى كه در عروق انسان جريان دارد و مايه حيات و ادامه زندگى اوست.
آيا ممكن است كتابى كه محتويّاتش از اين قبيل است يك كتاب آسمانى و راهنماى بشر باشد؟
از همه عجيبتر اينكه در كتب عهد قديم (تورات و ساير كتابهاى يهود) كه مورد قبول تمام مسيحيان جهان است و هم بهوسيله آنها ترجمه و در سراسر دنيا نشر گرديده، بارها از شراب مذمّت كرده و آن را منافى پرهيزگارى و مخالف با عقل و حكمت و همرديف زنا شمرده است:
در سفر اعداد از اسفار تورات چنين مىخوانيم:
«خداوند موسى را خطاب كرده گفت: بنىاسرائيل را خطاب كرده به ايشان بگو: چون مرد يا زن نذر خاص (نذر پرهيزگارى) كند و خود را براى خدا تخصيص نمايد (پارسا سازد) از شراب و مسكرات بپرهيزد و سركه شراب و سركه مسكرات را ننوشد و هيچ عصير انگور ننوشد و انگور تازه يا خشك نخورد و تمام ايّام تخصيصش (نذر پرهيزگاريش) از هر چيزى كه از تاك انگور ساخته شود از هسته تا پوست نخورد».(1)
بايد توجّه داشت كه عبارت مزبور تركيبى از دو ترجمه فارسى از ترجمههاى موجود است.
گرچه موضوع بالا مربوط به نذر خاصّى به نام نذر پرهيزگارى است، از آن استفاده مىشود كه نوشيدن مشروبات الكلى با پرهيزگارى سازگار نيست و حتّى در اين حالت بايد از تمام فراوردههاى درخت انگور دورى كند؛ و اين خود نهايت خباثت شراب را مىرسانَد.
و در كتاب هوشع (چهارمين انبياى بنىاسرائيل) مىخوانيم: «زنا و شراب و شيره انگور، دل را مىگيرند».(2)
در اينجا زنا و شراب را در رديف هم ذكر كرده و ممكن است منظور از دل، همان قلب به معنى عقل بوده باشد. يعنى عقل را از انسان مىگيرد. و شيره انگور هم ظاهراً همان عصير مسكر است نه
شيره معمولى.
و در نخستين جمله باب بيستم از كتاب امثال سليمان مىخوانيم: «شراب استهزا مىكند و مسكرات عربده مىآورد و هر كه به آن فريفته شود حكيم نيست!».
اين جمله گواهى مىدهد كه شراب عقل را زايل مىكند و موجب مىشود انسان مورد ريشخند واقع شود.
و در باب 23 كتاب امثال سليمان در مذمّت شراب چنين مىگويد:
هنگامى كه شراب سرخفام است و رنگش در جام نمايان ساخته و هم بهراستى حركت مىنمايد (مىلرزد و موج مىزند) به آن منگر. چه عاقبت مثل مار مىگزد و مثل شاهمار (افعى) نيش مىزند. چشمان تو به زنان بيگانه نگران خواهد شد و دل تو متدبّر كجىها خواهد بود (افكار غلط و گمراهكننده در نظر تو پيدا مىشود).(1)
در كتاب اشعياى نبى جملههاى صريحترى درباره مذمّت مشروبات ديده مىشود، آنجا كه مىگويد:
«واى بر آنان كه سحرگاه برمىخيزند تا در پى مسكرات روند و شب دير مىنشينند تا شراب ايشان را گرم كند».(2)
و در همان كتاب مىگويد: «ايشان نيز از شراب، ضال و از
مسكرات گمراه شدند».(1)
در كتابهاى عهد جديد در رساله پولس به افسسيان نيز مىخوانيم: «مست شراب مشويد كه در آن فساد است».(2)
اين جملههاى صريح در نهى از شراب كه در كتابهاى عهد قديم و جديد است، علاوه بر اينكه گواه زندهاى بر وجود تناقض در اين كتابهاست، زيرا ابداً با نخستين معجزه مسيح سازگار نيست، زشتى و ناپاكى شراب و مفاسد اخلاقى و اجتماعى و گمراهكننده بودن آن را روشن مىسازد.
آيا با اين حال باز مىتوان گفت تمام مندرجات اين كتابها از ناحيه خداست؟
سؤال
ممكن است ايراد شود كه بيشتر عبارات دليل بر ممنوع بودن مشروبات الكلى كه در بالا نقل شد از عهد قديم است و مسيحيان مىتوانند ادّعا كنند كه كتابهاى مزبور عموماً نسخ شده و منافاتى با مباح بودن آن در آيين مسيح ندارد.
پاسخ
اين ايراد از چند جهت قابل قبول نيست، زيرا اوّلًا در رساله
پولس باصراحت از آن نهى شده و منشأ فساد شمرده شده است و مسيحيان پولس را از رسولان و رسالههاى او را همرديف كتابهاى آسمانى مىدانند.
ثانياً چنانكه بعداً خواهيم گفت، از پارهاى از سخنان مسيح كه در اناجيل نقل شده برمىآيد كه او هيچگونه تغييرى در شريعت موسى نداد، بلكه آن را تكميل و ترويج كرد.
ثالثاً از همه اينها گذشته، نسخ در مورد اينگونه احكام (مثل مشروبات الكلى) كه هم عقل گواه بر زيانهاى جسمى و روحى و اخلاقى و اجتماعى آن است و هم در شرايع گذشته با تعبيراتى كه گذشت زمان در آن اثرى ندارد تحريم شده، بهكلّى بىمعناست. مثلًا در كتاب اشعيا شراب منشأ گمراهى معرّفى و در امثال سليمان به مار و افعى خطرناك تشبيه شده است و دليل بر تحريم آن را از دست دادن عقل در حال مستى و نگاه به زنان بيگانه و فكر گناه در سر پرورانيدن ذكر شده. بديهى است اينها امورى نيست كه با گذشت زمان قابل تغيير و تبديل و نسخ باشد و ابداً نسخ در اينگونه احكام راه ندارد.
1) « فريسيان» طايفهاى از يهود بودند.
بود چون شنيد كه در خانه «فريسى» به غذا نشسته است شيشهاى از عطر آورده،* در پشت سر او نزد پاهايش گريان بايستاد و شروع كرد به شستن پاهاى او به اشك خود و خشكانيدن آنها به موى سر خود و پاهاى وى را بوسيده، آنها را به عطر تدهين كرد،* چون فريسى كه از او وعده خواسته بود اين را بديد با خود مىگفت كه اين شخص اگر نبى بودى هر آينه دانستى كه اين كدام و چگونه زن است كه او را لمس مىكند زيرا كه او گناهكارى است* عيسى جواب داده به وى گفت: اى شمعون چيزى دارم كه به تو بگويم! گفت: اى استاد بگو* گفت: طلبكارى را دو بدهكار بود كه از يكى پانصد و از ديگرى پنجاه دينار طلب داشتى* چون چيزى نداشتند كه ادا كنند هر دو را بخشيد بگو كداميك از آن دو او را زيادتر محبّت خواهد نمود* شمعون در جواب گفت: گمان مىكنم آن كه او را زيادتر بخشيد، به وى گفت: نيكو گفتى* پس به سوى آن زن اشاره نموده، به شمعون گفت: اين زن را نمىبينى؟* به خانه تو آمدم آب به جهت پاهاى من نياوردى ولى اين زن پاهاى مرا به اشكها شست و به موهاى سر خود آنها را خشك كرد* مرا نبوسيدى ليكن اين زن از وقتى كه داخل شدم از بوسيدن پاهاى من باز نايستاد* سر مرا به روغن مسح نكردى ليكن او پاهاى مرا به عطر تدهين كرد* از اين جهت به تو مىگويم گناهان او كه بسيار است آمرزيده شد، زيرا كه محبّت بسيار نموده است ليكن آن كه آمرزش كمتر يافت محبّت كمتر مىنمايد.*(1)
1) انجيل لوقا، باب 7، جملههاى 36- 47.
اكنون كه شرح اين ماجرا را عيناً از انجيل دانستيم اين پرسشها مطرح مىشود:
الف) چه لزومى داشت كه عيسى عليه السلام در برابر اظهار محبّتهاى نامناسب و غلط آن زن گناهكار تسليم شود و اجازه دهد كه او با اشكهاى چشمانش پاهاى وى را شستوشو داده و با گيسوانش آن را خشك كند، پاى او را به دست خود عطرمالى كرده و مرتّباً بر آن بوسه زند (بهخصوص اينكه آن زن قاعدتاً پيرزن بدشكل و بدقوارهاى نبوده، چه اينكه گناهكار شهر محسوب مىشد!
و اگر بپذيريم كه او براى توبه از گناهان سابق خود به سراغ عيسى آمده، همانا ندامت او از گناه و ايمان آوردن به خدا و علاقه او به مسيح و تصميم بر ترك اعمال خلاف، كافى بوده و ديگر هيچ مجوّزى براى آنهمه صورتمالى و دستمالى و امثال آن در كار نبوده است. آيا تسليم در برابر اين اعمال دور از عفّت، با مقام نبوّت و رهبرى خلق و با مندرجات يك كتاب آسمانى سازگار است؟
ب) آيا اين عمل مسيح سرمشقى براى مردم ديگر بهخصوص شاگردان او نمىشده كه از چنان اظهار محبّتهاى شرمآورى استقبال كنند؟
ج) عذرى كه در اين باب از مسيح نقل شده خيلى عجيب است، زيرا خلاصه عذر مزبور اين مىشود كه گناه اين زن از تو (شمعون) بيشتر است و چون بيشتر اظهار محبّت كرد، آمرزش بيشترى يافته، معلوم نيست اين پاسخ چه ربطى به ايرادى كه شمعون در دلش به
مسيح داشت دارد و اين مثال با اين منطق چگونه پاسخ ايراد او به مسيح خواهد شد؟
در هر حال اين بخش از انجيل لوقا نيز شاهد ديگرى بر محرّف بودن اين كتابهاست، مخصوصاً اين داستان به افسانه شبيهتر است تا به حقيقت؛ كو آنهمه اشك چشم كه كسى پاى ديگرى را (بهجاى آب) با آن بشويد و با موهايش خشك كند؟!
در اناجيل كنونى حكم شديدى درباره طلاق ديده مىشود كه نه شباهتى به احكام آسمانى و نه به قوانين حسابشده بشرى دارد و با هيچ منطقى تطبيق نمىكند و آن حكم ممنوعيّت مطلق طلاق است:
در انجيل لوقا مىخوانيم:
هر كس زن خود را طلاق دهد و ديگرى را نكاح كند زانى بود و هر كس زن مطلّقه مردى را به نكاح خويش درآورَد زنا كرده باشد.(1)(جمله 18).
جالب توجّه اينكه انجيل متّى مىگويد: جمعى از بنىاسرائيل به مسيح عليه السلام ايراد كردند كه موسى عليه السلام اجازه طلاق داده، چرا تو نهى مىكنى؟ او جوابى داد كه مطالب مختلفى را در اين زمينه روشن مىسازد. اينك عين عبارت انجيل:
«به وى (يعنى عيسى) گفتند: پس از بهر چه موسى امر فرمود كه زن را طلاقنامه بدهند و جدا كنند؟ ايشان را گفت موسى به سبب سنگدلى شما، شما را اجازت داد كه زنان خود را طلاق دهيد ليكن از ابتدا چنين نبوده. و به شما مىگويم هر كس زن خود را به غير علّت زنا طلاق دهد و ديگرى را نكاح كند زانى است و هر كس زن مطلّقه را نكاح كند زنا كند. شاگردانش به او گفتند: اگر حكم شوهر با زن چنين باشد نكاح نكردن بهتر است. ايشان را گفت تمامى خلق اين كلام را نمىپذيرند مگر به كسانى كه عطا شده است زيرا كه خصىها مىباشند كه از شكم مادر چنين متولّد شدهاند، و خصىها هستند كه از مردم خصى شدهاند و خصىها مىباشند كه به جهت ملكوت خدا خود را خصى نمودهاند آن كه توانايى قبول دارد بپذيرد (هركس قابليّت آن را دارد آن را قبول نمايد- ترجمه ديگر)».(1)
از عبارات فوق بهخوبى چند موضوع استفاده مىشود:
الف) طلاق از نخست مشروع نبوده است.
ب) موسى به جهت سنگدلى مردم اجازه طلاق داد.
ج) طلاق به غير علّت زنا به هيچوجه جايز نيست.
1) انجيل متّى، باب 19، جملههاى 7- 12.
د) كسانى كه توانايى دارند زن نگيرند بهتر است (زيرا مسيح قول شاگردانش را تصديق كرد و گفت: ولى تمام مردم نمىتوانند از ازدواج خوددارى كنند مگر كسانى كه مشمول لطف و عنايت خدا شدهاند و سپس براى تأييد اين سخن افراد خصى را سه دسته مىكند: خصى مادرزاد، و خصى به واسطه طرق مخصوصى كه در ميان مردم رايج است، خصى به خاطر خدا و ملكوت! ممكن است عدم ازدواج روحانيان مسيحى، يك بخش از آن مربوط به الهام گرفتن از همين گفتار شاگردان مسيح و خود او باشد).
در هر صورت اين عبارات صريح اناجيل سبب شده كه مسيحيان طلاق را ممنوع بدانند، ولى امروز بسيارى از ملل مسيحى به حكم ضرورت زندگى، اين قانون را شكسته و در كشورهاى خود طلاق را قانونى ساختهاند.
اكنون به بررسى اين حكم مىپردازيم:
در انجيل متّى مىخوانيم:
«گمان مبريد كه آمدهام تورات يا صحف انبيا را باطل سازم، نيامدهام تا باطل نمايم بلكه تا تمام كنم زيرا هر آينه به شما مىگويم تا آسمان و زمين زايل نشود همزه و نقطهاى از تورات هرگز زايل
نخواهد شد تا همه واقع شود، پس هر كس يكى از اين احكام كوچكترين را بشكند و به مردم چنين تعليم دهد در ملكوت آسمان كمترين شمرده شود».(1)
همين مطلب در انجيل لوقا نيز آمده است:
ليكن آسانتر است كه آسمان و زمين زايل شود از آنكه يك نقطه از تورات ساقط گردد.(2)
روشن است كه منظور از عدم زوال يك نقطه از تورات، نقوش و كتابت آن نيست زيرا آنهم با گذشت زمان از بين مىرود، بلكه منظور معانى اين نقوش است. يعنى مطالب و احكام آن هرگز نسخ نمىگردد (البتّه به عقيده كسانى كه به اناجيل كنونى ايمان دارند).
اتّفاقاً «نسخ» در لغت به معنى زايل كردن است و شايد تعبير صحيحتر در ترجمه اين عبارات انجيل همان تعبير به نسخ باشد.
سؤال
ممكن است كسانى سؤال كنند كه اين حكم شايد يك حكم موقّت در لسان موسى عليه السلام بوده است، نه جزءِ احكام شريعت و تورات او.
پاسخ
اين حكم صريحاً در تورات كنونى كه مورد قبول مسيحيان نيز
هست آمده و به صورت يك حكم شرعى مسلّم مانند ساير احكام شريعت موسى عليه السلام ذكر شده است.
در پنجمين كتاب تورات كه به سفر تثنيه معروف است (1)چنين مىخوانيم:
چون كسى زنى را به نكاح خود درآورد اگر در نظر او پسند نيايد از اينكه چيزى ناشايسته در او بيايد آنگاه طلاقنامه نوشته، به دستش دهد و او را از خانهاش رها كند و از خانه او روانه شده، برود زن ديگرى شود و اگر شوهر ديگر نيز او را مكروه دارد طلاقنامه نوشته به دستش بدهد و او را از خانهاش رها كند.(2)
يك حكم غيرمنطقى
ما هرگز نمىتوانيم اصرار كنيم كه اين پيمان در اين موارد ادامه يابد هرچند توليد ناراحتى و مفسده كند. به عنوان نمونه چند مورد را يادآور مىشويم:
الف) در موارد ناسازگارى قطعى كه روحيّه زن و مرد به عللى چنان با هم اختلاف دارد كه هيچگونه اميدى به سازش آنها نيست و اگر علىرغم اين عدم توافق، آنها را به حكم اجبار وادار به ادامه زندگى زناشويى كنيم ممكن است اقدام به خودكشى يا فرار از خانه نمايند، يا بيم آن برود كه يكديگر را نابود كنند. آيا در چنين فرضى كه وقوع آن هيچ بعيد نيست معقول است كه آنها را به ادامه زناشويى مجبور كنيم اگرچه منتهى به اين امور شود؟ و آيا صحيح است كه حقّ طلاق را در اين موارد مطلقاً از مرد سلب نماييم؟
ب) در موارد اضطرار، مانند اينكه مرد و زن هر دو به علّت عدم قدرت بر زندگى در يك محل (به اين ترتيب كه- مثلًا- مزاج يكى ايجاب مىكند در منطقه گرم و خشك و ديگرى در منطقه سرد و مرطوب زندگى كند) يا شغل مرد به گونهاى است كه جز در مناطقى كه با وضع زن سازگار نيست نمىتواند بماند، آيا در چنين مواردى مىتوان گفت زن و مرد مجبورند تا پايان عمر بر همان ازدواج سابق بمانند و اگر مرد اقدام به طلاق و ازدواج جديد كند زنا كرده است؟
ج) در مواردى كه امراض غير قابل علاج يا ديوانگى و جنون براى يكى از طرفين، يا بيمارىهايى كه مانع از هرگونه عمل جنسى است، يا مفقودالاثر شدن يكى از زوجين پيش آيد، آيا مىتوان طرف ديگر را به حكم اجبار در زندان اين ازدواج تا ابد محبوس كرد؛ ازدواجى كه هيچ سودى ندارد و جز ضرر نتيجهاى ازآن عايدنمىشود.
اصولًا اصرار بر ادامه زوجيّت در اينگونه موارد، اغلب منجر به ارتكاب زنا مىشود؛ همان عملى كه ترس از آن باعث جعل چنين حكمى شده زيرا بديهى است كمتر كسى حاضر مىشود يك عمر در چنين حالى بهسر بَرد.
ممكن است كسى بگويد پس از يك بار زنا، طلاق جايز و محذور برطرف مىشود و تا آخر عمر ادامه نمىيابد.
ولى بايد توجّه داشت كه اوّلًا؛ اين حكم فقط در مورد زنا كردن زن است نه مرد؛ بنابراين، اگر زنى ديوانه، يا مفقودالاثر، يا مبتلا به مرضى شود كه مانع از هرگونه عمل جنسى است و شوهرش جوان باشد بايد تا آخر عمر، همسرش صبر كند اگرچه مرتكب دهها عمل منافىعفّت شود. آيا بهتر اين نيست كه او را طلاق دهد و زندگى جديدى براى خود فراهم سازد؟
ثانياً؛ معناى اين سخن اين است كه اوّل او را رها كنيم تا زنا كند و سپس به او اجازه طلاق بدهيم. آيا بهتر اين نيست كه همان اوّل بدون ارتكاب اين عمل خلاف به او اجازه طلاق داده شود؟
ازاينرو مشاهده مىكنيم در محيطهايى كه پايبند به قانون منع طلاق هستند آلودگى زيادى وجود دارد كه حتّى كشيشان مسيحى هم به آن اعتراف كردهاند. به عنوان نمونه:
پروفسور بىسى شل، استاد علوم الهى دانشگاه مانهاتان كه از كشيشان مورد احترام كاتوليكهاست، در مقالهاى نوشته است:
خشونت و سختگيرى كليساى كاتوليك در جلوگيرى از طلاق،
نادرست و باعث انحراف اخلاقى زن و شوهرانى مىشود كه ناچارند از هم جدا زندگى كنند.(1)
گذشته از اين، خود اين مطلب- كه تنها مجوّز طلاق، زنا كردن زن است- شوهران و زنانى را كه ميل و رغبت به ادامه زوجيّت ندارند تشويق مىكند كه براى رسيدن به مقصود خود از اين وسيله استفاده كنند و مرتكب اين عمل شوند تا آزاد گردند.
اتّفاقاً اين موضوع مكرّر واقع شده است. آيا چنين قانونى كه عملًا افراد را به آلودگى دعوت مىكند مىتواند يك قانون آسمانى و كتاب محتوى آن، كتاب آسمانى باشد؟
در اينجا اين پرسش پيش مىآيد كه آيا مىتوان بر اثر سنگدلى جمعيّتى، حكمى را بر خلاف آنچه مصلحت بوده و خواهد بود تغيير داد و به فرض كه اين مطلب را به صورتى توجيه كنيم، باز اين پرسش باقى مىماند كه آيا جمعيّت بنىاسرائيل كه در آن زمان موظّف به پذيرفتن آيين مسيح شدند سنگدلى خود را از دست داده بودند، يا به شهادت اناجيل، بزرگترين سنگدلى را در مورد مسيح و ياران او انجام دادند؟
1) روزنامه كيهان، 6/ 12/ 1346.
مبارزه با يك امر طبيعى
اگر منظور از خصى كردن، معناى واقعى آن باشد كه راستى دستور عجيبى است و ايراد آن بر همه كس روشن.
و اگر منظور، ترك ازدواج بهطور مطلق باشد آن نيز امرى است بر خلاف قانون آفرينش و خلقت و هم بر خلاف منطق عقل و مصالح اجتماع و هم بر خلاف پارهاى از مندرجات صريح كتب عهد جديد.
مىدانيم كه قوانين دينى بايد همواره مكمّل قوانين آفرينش باشد. به عبارت ديگر، دستگاه تشريع بايد دستگاه تكوين را تكميل كند؛ پس چگونه ممكن است خداوند از طريق آفرينش، غرايز خاص را در وجود انسان بيافريند و از طريق قوانين مذهبى بهكلّى جلوى آن را بگيرد (نه اينكه آن را رهبرى و تعديل نمايد)؟
كدام منطق و عقل اجازه مىدهد يك طبقه پرجمعيّت، براى هميشه ترك يك امر فطرى كنند بهخصوص كه اين طبقه- يعنى روحانيان- از طبقات ممتاز جمعيّت باشند و فرزندانى ممكن است از آنها بهوجود آيد كه هم به حكم وراثت و هم به حكم محيط تربيتى، هوش و ذكاوت و استعداد قابل توجّهى براى احراز مقام
رهبرى معنوى مردم داشته باشند.
جان الدر نويسنده كتاب تاريخ اصلاحات كليسا كه خود از طرفداران مذهب پروتستان است، ضمن اعتراض به رسم زندگى مجرّد و اجرا و تحميل آن بر طبقه وعّاظ و كشيشان مىگويد:
در ممالك پروتستان به تجربه ثابت شده است كه اولاد واعظان بيست مرتبه بيشتر از اولاد ساير طبقات مردم، استعداد احراز مقامات عالى و مهم را دارند.(1)
به علاوه اين مطلب با آنچه در رسالههاى پولس از كتب عهد جديد مىخوانيم وفق نمىدهد. در رساله اوّل پولس به قرنتيان مىخوانيم: «آيا اختيار نداريم خواهر دينى را به زنى گرفته، همراه خود ببريم مثل ساير رسولان و برادران خداوند».(2)
از اين بيان بهخوبى استفاده مىشود كه پولس و ساير شاگردان مسيح و رسولان و برادران مسيح نيز ازدواج كردند و بر چنين مطلبى وقعى ننهادند.
و در رساله اوّل پولس به تيموتاوس مىخوانيم: «اسقف بايد بىملامت و صاحب يك زن و هوشيار و خردمند و صاحب نظام و مهماننواز و راغب به تعليم باشد».(3)
قابل توجّه اينكه در همان رساله در باب چهارم مىخوانيم:
«ولى روح صريحاً مىگويد: در زمان آخر بعضى از ايمان برگشته، به ارواح مضلّ و تعاليم شياطين اصغا خواهند نمود* به رياكارى دروغگويان كه ضماير خود را داغ كردهاند كه از مزاوجت منع مىكنند و حكم مىنمايند به احتزاز از خوراكهايى كه خدا آفريد براى مؤمنين و عارفين بهحق تا آنها را به شكرگزارى بخورند».(1)
از اين عبارت بهخوبى برمىآيد كه منع از ازدواج از بدعتهايى است كه در زمانهاى بعد به وجود خواهد آمد و اين بر اثر اغواى شياطين و ارواح گمراهكننده است.
اين بيانات با آنچه از انجيل متّى برمىآيد متناقض است و قابل جمع نيست.
در ضمن از آنچه گفته شد اين حقيقت روشن گرديد كه تجرّد هميشگى كه از جملههاى انجيل متّى مربوط به عدم تشريع طلاق استفاده مىشود و كليساى كاتوليك الان هم آن را به عنوان يك قانون اجبارى براى كشيشان مىشناسد، هم بر خلاف مندرجات كتب مقدّسه عهد جديد است و هم برخلاف عقل و مصالح اجتماع.
از اينها گذشته، مصلحت دستگاه روحانيّت مسيحيّت كاملًا بر خلاف چنين قانونى است، زيرا اين موضوع سبب مىشود كه روحانيّت كاتوليك كه طرفدار تجرّد اجبارى كشيشان است آلودگىهاى فراوانى پيدا كند، چه اينكه مىدانيم غريزه جنسى از سركشترين غرايز بشر است و محدود ساختن آن در يك عمر
1) عهد جديد، رساله پولس، باب 4، جملههاى 1- 3.
براى اغلب افراد ميسّر نيست و طغيان آن موجب بروز رسوايى مىشود و اين موضوع در روحانيّت مسيحيّت بارها اتّفاق افتاده و جنجالهاى عجيبى آفريده است.
جان الدر در كتاب تاريخ اصلاحات كليسا نيز به اين معنى اعتراف كرده است، آنجا كه مىگويد:
در عين حال اين نكته را بايد با كمال پوزش متذكّر شد كه عهد و ميثاق و سوگند مجرّد ماندن و دورى كردن از زن، كراراً از طرف كشيشان در عصر لوتر نقض گرديد و نقض چنين پيمانى خود بهمثابه يك افتضاح و رسوايى بينالمللى بود.(1)
افزون بر آنچه گفته شد، سركوب يك غريزه نيرومند و عدم اشباع آن از راههاى صحيح، اغلب همراه با واكنشهاى شديد و آزاردهنده روحى و جسمى است.
ازاينرو بسيارى از جوانانى كه در سنّ ازدواج اقدام به اين كار نمىكنند گرفتار ناراحتىهاى روانى و اضطراب و كجخلقى و پراكندگى فكر و بىاعتنايى به زندگى و نوميدى و بدبينى و امثال آن مىشوند؛ البتّه پس از ازدواج همه اين آثار برطرف شده و جاى خود را به آرامش كامل مىسپارد.
قرآن مجيد نيز به اين حقيقت علمى اشاره كرده و مىفرمايد:
« «وَمِنْ ءَايَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا»؛ از نشانههاى او (خدا) اينكه همسرانى از جنس خودتان براى شما
1) تاريخ اصلاحات كليسا، ص 116.
آفريد تا در كنار آنان آرامش يابيد».(1)
آيا با اين حال صحيح است جمعى از مردم- بهخصوص علما و روحانيان و مبلّغان مذهبى كه نيازمند آرامش روحى و آسودگى خاطر بيشترى هستند- به عملى دست بزنند كه مايه عدم آرامش و پراكندگى فكر و سوءِ خلق است.
ممكن است در اينجا ايراد شود كه در اسلام نيز ترك ازدواج ممدوح است و شاهد آن آيهاى است كه در قرآن مجيد درباره يحيى وارد شده، آنجا كه مىگويد: «أَنَّ اللَّهَ يُبَشّرُكَ بِيَحْيَى مُصَدّقًا بِكَلِمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَسَيّدًا وَحَصُورًا وَنَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ».(2)
زيرا «حصور» به معنى كسى است كه از ازدواج امتناع مىورزد و روشن است كه آيه در مقام مدح يحيى است.
پاسخ
فقهاى اسلام همه در اين عقيده اتّفاق نظر دارند كه ازدواج براى كسانى كه به آن ميل و علاقه دارند مستحبّ است.
صاحب جواهر الكلام در آغاز كتاب نكاح مىگويد: النّكاح
مشروعٌ بل مستحبٌ لِمَن تاقت واشتاقت نفسه إليه مِن الرّجال وَالنّساء كتاباً وسُنَّة مستفيضة أو متواترة وإجماعاً بقسميه مِن المسلمين فضلًا عن المؤمنين أو ضرورة مِن المذهب بل الدّين.
روايات فراوانى كه در اين زمينه نقل شده نيز با كمال وضوح و صراحت اين حقيقت را تأييد مىكند.(1)
بديهى است مورد بحث ما غالباً كسانىاند كه ميل و علاقه به ازدواج را دارند.
امّا در مورد كسانى كه ميل و علاقه قابل ملاحظهاى به ازدواج ندارند نيز مشهور استحباب آن است و فقط قول ضعيفى به استحباب ترك در اين صورت داريم كه استناد به آيه مزبور كردهاند.
ولى دلالت آيه بر اين معنى روشن نيست، زيرا كلمه «حصور» از مادّه «حصر» به معنى حبس گرفته شده و جمعى از مفسّران آن را چنين معنى كردهاند: «المبالغ فى حبس النّفس عن الشّهوات والملاهى» و بنابراين هيچ دلالتى بر ممدوح بودن امتناع از نكاح ندارد.
سياق آيه نيز اين معنى را تأييد مىكند، زيرا به عنوان يك صفت كاملًا ممتاز در رديف نبوّت ذكر شده است و ترك ازدواج اگر هم ممدوح باشد اينهمه اهمّيّت ندارد.
و به فرض كه مراد از «حصور» كسى باشد كه از ازدواج
1) براى توضيح بيشتر به وسائل الشيعه، كتاب النّكاح مراجعه كنيد.
خوددارى مىكند باز ممكن است مراد لوازم معنى باشد نه خود معناى اصلى، يعنى مدح به اعتبار تملّك بر نفس و تسلّط بر شهوات بوده باشد.
و در هر صورت با يك كلمه مبهم نمىتوان از اجماع و اتّفاق علماى اسلام و آنهمه احاديث و روايات صريح، رفع يد نمود.
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود:
ما استَفادَ امرءٍ مُسلِمٍ فائِدَةً بَعدَ الإسلامِ أفضَلُ مِن زَوجَةٍ مُسلِمَةٍ تَسُرُّهُ إذا نَظَرَ إلَيها وَتُطيعُهُ إذا أمَرَها وَتَحفَظُهُ إذا غابَ عَنها في نَفسِها وَمالِهِ
: «مرد مسلمان فايدهاى بعد از مسلمان شدن نصيبش نشده است كه برتر باشد از زنى كه هرگاه به او بنگرد دلش شاد مىشود، وقتى به او فرمان مىدهد اطاعت مىكند و چون شوهر از خانه بيرون رود او از خود و اموال شوهر حفاظت مىكند».(1)
1) كافى، ج 5، ص 327.
هر يك از اديان و مذاهب جهان از نظر معارف مذهبى و بهاصطلاح مكتب خاصّ فكرى و روحانى قيافه مخصوصى دارند كه در برخوردهاى نخست خود را به انسان نشان مىدهند. اين قيافه كلّى و عمومى مذهب بسيار چيزها مىتواند به ما بياموزد و راهنمايى براى ارزيابى آن مذهب و پى بردن به ساير محتويّات آن است.
منظور از قيافه مذهب همانا برداشت كلّى آن مذهب درباره مسائلى از قبيل هدف آفرينش جهان، منظور از افزايش انسان، هدف بعثت پيامبران، سرنوشت انسان پس از مرگ، راه رسيدن به سعادت واقعى، و كيفيّت روابط انسانها در زندگى اجتماعى و چگونگى تفسيرى است كه از اين مسائل دارد.
بديهى است اين برداشت كلّى، مسير مذهب را در مسائل كوچكتر روشن مىسازد.
در اينجا نخست قيافه اصلى اسلام را در اين مسائل بررسى
كرده، سپس آن را با آنچه مسيحيّت كنونى از خود نشان مىدهد مقايسه مىكنيم آنگاه مطالب فراوانى روشن خواهد شد.
متون اصلى اسلام (آيات قرآن مجيد) درباره مسائل مزبور چنين مىگويد:
«أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ مَا فِى السَّموَاتِ وَمَا فِىالْأَرْضِ».(1)
«وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَائِبَيْنِ».(2)
«وَسخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ».(3)
«وَهُوَ الَّذِى سَخَّرَ الْبَحْرَ».(4)
«وَسَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهَارَ».(5)
«وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِىالْبَحْرِ بِأَمْرِهِ».(6)
و به اين ترتيب، بزرگترين ارزش و شخصيّت از آنِ انسان
1) ترجمه:« آيا نديديد خداوند آنچه را در آسمانها و زمين است مسخّر شما كرده است». سوره لقمان، آيه 20.
2) ترجمه:« و خورشيد و ماه را- كه با برنامه منظّمى در حركتاند- به تسخير شما درآورد». سوره ابراهيم، آيه 33.
3) ترجمه:« و شب و روز را مسخّر شما ساخت». سوره ابراهيم، آيه 33.
4) ترجمه:« او كسى است كه دريا را مسخّر( شما) ساخت». سوره نحل، آيه 14.
5) ترجمه:« و نهرها را مسخّر شما كرد». سوره ابراهيم، آيه 32.
6) ترجمه:« و كشتىها را مسخّر شما ساخت، تا بر صفحه دريا به فرمان او حركت كنند». سوره ابراهيم، آيه 32.
است و همه موجودات اين جهان براى او آفريده شدهاند.
به عبارت ديگر همه به سوى آن وجود كامل و بىپايان از هر جهت، در حركتاند «وَهُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».(1)
قرآن در سرگذشت آفرينش انسان، نخست مىگويد: «إِنّى جَاعِلٌ فِىالْأَرْضِ خَلِيفَةً».(2)
و سپس داستان خلقت انسان و تعليم حقايق موجودات به او (علم اسماء) و آموختن آن به فرشتگان و اعتراف گرفتن از آنها به عجز در برابر معلومات انسان تشريح مىكند.
گذشته از اين، پرورش صفات عالى انسانيّت را نيز هدف ديگرى از آفرينش انسان معرّفى كرده و از «انسان كامل» به بنده خدا تعبير مىكند: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ».(3)
و به اين ترتيب، هدف را تربيت انسان كامل (بنده خدا) ذكر مىكند.
1) ترجمه:« و او شما را نخستين بار آفريد، و به سوى او بازگردانده مىشويد». سوره فصّلت، آيه 21.
2) ترجمه:« من بر روى زمين جانشينى / نمايندهاى قرار خواهم داد». سورهبقره، آيه 30.
3) ترجمه:« من جنّ و انس را نيافريدم جز براى اينكه مرا بپرستند( و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند)». سوره ذاريات، آيه 56.
صفات بندگان خدا، انسان كامل را در دوازده آيه در سوره فرقان (1)بيان كرده كه مضمون آن چنين است:
بندگان خاصّ خدا كسانىاند كه آرام و بىتكبّر بر زمين راه مىروند، و در برابر سخنان نابخردانه پرخاش نمىكنند و آنها را به نيكى پاسخ مىگويند، در پيشگاه خداوند سر به سجده مىنهند و در برابر او به نيايش برمىخيزند، از كيفرهاى او در هراسند و لذا مراقب اعمال خويشاند.
در راه خدا انفاق و بخشش مىكنند و در اين راه از اسراف و بخل بركنارند.
هرگز براى خدا همتا قائل نمىشوند و هرگز دست به خون بيگناهان نمىآلايند.
دامان عفّت خويش را آلوده نمىسازند و اگر مرتكب گناه شوند توبه كرده، به سوى خدا بازمىگردند و با كار شايسته و نيك، كار بد خود را جبران مىكنند.
هرگز در مجالس باطل حضور نمىيابند و بزرگوارانه از برابر لغو و باطل مىگذرند.
در برابر سخنان خدا و آثار او در سراسر جهان هستى، همچون كوران و كران نيستند.
آنان توجّه خاصّى به اصلاح خانواده خويش دارند و از خدا مىخواهند كه همسر و فرزند پاك و لايقى كه مايه روشنى
1) سوره فرقان، آيات 63- 74.
چشمشان شود به آنها عطا كند.
آنها بزرگى و عزّت را در پرهيزگارى مىجويند و از خدا مىخواهند كه آنها را پيشوا و سرمشق پرهيزگاران قرار دهد.
منطق اسلام در اين بخش از آيات مزبور بهخوبى روشن مىشود.
الف) اقامه اصول عدالت «لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ».(1)
ب) پرورش و آموزش، يا تربيت و تعليم و نجات از گمراهىها «هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِىالْأُمّيّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَاتِهِ وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلَالٍ مُبِينٍ».(2)
ج) هدايت از تاريكىهاى گناه به سوى نور ايمان و حقيقت و اطاعت «كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ».(3)
د) بخشيدن حيات و زندگى معنوى به انسانها «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ
1) ترجمه:« ما پيامبران خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب آسمانى و ميزان( شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند». سوره حديد، آيه 25.
2) ترجمه:« او كسى است كه در ميان جمعيّت درسنخوانده، پيامبرى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها بخواند و آنها را تزكيه كند و به آنان كتاب( قرآن) و حكمت بياموزد، هرچند پيش از آن در گمراهىاى آشكار بودند». سوره جمعه، آيه 2.
3) ترجمه:«( اين) كتابى است كه بر تو نازل كرديم، تا مردم را از تاريكىها( ى شرك و ظلم و جهل) به سوى روشنايى( ايمان و عدل و آگاهى)، بيرون آورى». سوره ابراهيم، آيه 1.
ءَامَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ».(1)
سرنوشت هر كس به دست خود اوست و هر كس در گرو عمل خويش است «كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ».(5)و در سايه سعى و كوشش خود به جايى مىرسد.
خداوند همه را راهنمايى كرده و اين انسانها هستند كه راه
1) ترجمه:« اى كسانى كه ايمان آوردهايد، دعوت خدا و پيامبر را اجابت كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مىخواند كه شما را حيات مىبخشد». سوره انفال، آيه 24.
2) ترجمه:« پس هر كس هموزن ذرّهاى كار خير انجام دهد آن را مىبيند- و هر كسهموزن ذرّهاى كار بد كرده آن را نيز مىبيند.» سوره زلزله، آيات 7 و 8.
3) ترجمه:« امروز بر دهانشان مُهر مىنهيم، و دستهايشان با ما سخن مىگويندو پاهايشان به كارهايى كه انجام مىدادند گواهى مىدهند». سوره يس، آيه 65.
4) ترجمه:« در آن روز زمين تمام خبرهايش را بازگو مىكند؛- چرا كه پروردگارت به آن وحى كرده است». سوره زلزله، آيات 4 و 5.
5) ترجمه:« هر كس در گرو اعمال خويش است». سوره مدّثّر، آيه 38.
خوب يا بد را با اراده خود برمىگزينند «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا».(1)
هيچكس گناهكار از مادر متولّد نمىشود و همه پاك و با فطرت ايمان به اين جهان قدم مىگذارند.
كسى به گناه ديگرى مجازات نمىشود «وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى .(2)و شفاعت جز به فرمان خدا ممكن نيست «مَنْ ذَاالَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ».(3)
اين بود دورنمايى از قيافه اسلام درباره مسائل مزبور.
اكنون قيافه مسيحيّت كنونى را درباره اين مسائل بررسى مىكنيم.
«اما توئل اژِرتِر» كه از دانشمندان مسيحى است، در كتاب مذاهب بزرگ از سرى چه مىدانم؟ در بخش دهم، ذيل عنوان «مسيحيّت» چنين مىنويسد:
مسيحيّت يا مذهب رستگارى و نجات را مىتوان قبل از آنكه شعبهها و مسلكهاى مختلف از آن جدا شود اصول و قواعد بزرگ آن را تحت موضوع زير خلاصه كرد:
انسان در بهشت از فرمان خدا سرپيچى كرد و بالنتيجه صفات
و خصائل اوّليه خود را از دست داد و هنوز نژاد بشر در زير بار و شكنجه خطاى انسان اوّليه است.
خدا خواست انسان را نجات دهد، لذا رستگارى و نجات او را در فداكارى خونين پسرش تشخيص داد.
عيسى دومين شخص از سه نفرى است كه پيغمبران گذشته ظهور آنها را پيشبينى كرده بودند. اين شخص پس از برقرارى كليسا كه انتشار آيين او را در عالم ادامه مىدهد مصلوب گرديد.
كليسا مجمع و انجمن عيسويانى است كه داراى عقيده واحد بوده و تابع و مطيع قدرت مذهبى مشخّص مىباشند. انسان قدرت مطلق دارد و مىتواند خود را به واسطه عمليّات خود و عقيده مذهبى كامل نجات دهد.
انسان پس از مرگ پاداش و يا مجازات خود را خواهد ديد و پس از اتمام دنيا و رستاخيز اجساد يك محاكمه عمومى شروع خواهد شد(1)....
در جاى ديگر مىگويد:
عيسى متولّد شد و رنج كشيد و براى خاطر مردم مُرد. انسان مىتواند خود را بهوسيله فداكارى نجات دهد نه بهوسيله شايستگى و عمليّات كارهايش بلكه به واسطه داشتن ايمان و عقيده به رستگارى ... انسان بايد در قالب عيسى زندگى كند و در
1) مذاهب بزرگ، ص 99.
عيسى محو شود ... ما بالاخره بهوسيله اين عيسى و مردمدوستى نجات خواهيم يافت.(1)
قيافه مسيحيّت همين است كه در اين گفتار فشرده تشريح شده.
تمام افراد انسان را گناهكار ذاتى دانستن، گناهى كه از پدر و مادر اوّلى خود به ارث بردهاند و سپس احتياج به يك نجاتدهنده (لقبى است كه بيش از همه به مسيح اطلاق مىكنند) پيدا كردن، و آنگاه آمدن يك تن بيگناه كه از فرزندان آدم گناهكار نيست، بلكه فرزند خداى پدر است و بعد تحمّل انواع شكنجهها براى شستوشوى اين گناه ذاتى از فرزندان آدم.
ولى آنها تأكيد مىكنند كه تنها كسانى نجات خواهند يافت و از گناه پاك خواهند شد كه عيسى مسيح را منجى خود بپذيرند.
در كتاب قاموس مقدّس در بحث گناه چنين مىخوانيم:
«كتاب مقدّس مبدأ پيدايش گناه را به والدين اوّل ما نسبت مىدهد، لهذا هيچكس بدون گناه نمىباشد».(2)
در اناجيل موجود نيز چنين مىخوانيم: «با گناه آدم، گناه داخل جهان گرديد و با گناه، مرگ؛ به اين ترتيب مرگ نصيب همه گرديد
از آنجا كه همه گناه كردند».(1)
اين قيافه خاصّ مسيحيّت كنونى بهقدرى واضح است كه آن را حتّى در سادهترين نشريات تبليغاتى خود كه بهعنوان نخستين دروس براى كسانى كه تازه با مسيحيّت آشنا مىشوند منتشر ساختهاند. مثلًا در درس يازدهم از دروس تبليغات خارجى كليساى تهران كه ذيل عنوان دروس نامهنگارى مژده انتشار مىيابد، بحثى درباره گناه عنوان شده و سپس چنين مىنويسد:
اينك مىخواهيم كه شما درباره نكات ذيل دقّت، تفكّر و تعمّق نماييد:
همه ما گناه كردهايم ....
خدا قدّوس است و نمىتواند بر گناه نظر بنمايد ....
اگر گناهان ما بخشيده نشود تا ابد از حضور خدا محروم مىمانيم.
عيسى مسيح جان خود را فدا كرد تا گناهان بشر بخشيده شود ....
خدا در كلام خود مىفرمايد اگر عيسى مسيح را منجى خود قبول نماييم آمرزيده خواهيم شد ....
خدا فقط يك راه براى آمرزش گناهان بشر معيّن كرده و آن راه اين است كه ما عيسى مسيح را به عنوان نجاتدهنده خود قبول كنيم و قلباً تسليم او شويم و براى نجات از گناه فقط به او تكيه
1) رساله پولس به روميان، باب 5، جملههاى 12- 14.
و توكّل نماييم.
سپس در پايان اين درس اضافه مىكند:
خواننده گرامى اگر شما مىخواهيد از گناهان آمرزيده شويد به آن قربانى كه خدا تعيين نموده است يعنى عيسى مسيح تكيه كنيد تا نجات ابدى يابيد و رستگار شويد.
به اين ترتيب چنانكه ملاحظه شد مسيحيّت كنونى خود را در قيافه يك دستگاه «گناهبخشى»، اعمّ از گناه اوّلى ذاتى و گناهان ديگرى كه خود انسان بعداً مرتكب شده است نشان مىدهد و اگر مسأله تعليم و تربيت بشر و تكامل فضايل معنوى در كار باشد در درجه دوم قرار دارد؛ امّا در مورد تنظيم روابط اجتماعى و اصول زندگى خود را بيگانه نشان مىدهد (چنانكه بعداً شرح داده خواهد شد).
در هر حال اين قيافه ابتدايى از جهاتى قابل ايراد است:
نسل بشر يك نسل گناهكار معرّفى شده و اين موضوع علاوه بر آنكه ضربه شديدى به شخصيّت انسان مىزند، او را به گناه تشويق مىكند، زيرا ارتكاب گناه براى او نوعى بازگشت به فطرت ثانوى است كه از پدر و مادر اوّل به ارث برده است.
گناهى كه براى بشر تعيين شده يك گناه ارثى و بىدليل است.
به فرض كه پدر و مادر اوّل مرتكب گناه شده باشند، به ما چه ارتباط دارد و چرا گناه آنها به همه جهان سرايت كرده و به دنبال آن، مرگ دامنگير انسان شد كه مفهومش اين است اگر گناهى نبود مرگى هم
در سرنوشت انسان نبود.
صرفنظر از اينكه گناه اوّل نيز چيزى جز خوردن از درخت نيك و بد، يا علم و دانش، كه در سفر تكوين تورات مذكور است نبوده و به اين ترتيب دانستن نيك و بد، گناهى بزرگ است كه سراسر جهان بشريّت را آلوده ساخته و لابد مسيح هم به عقيده آنها براى تطهير چنين گناهى آمده است.
چگونه ممكن است تنها با قربانى شدن يك تن و شكنجه ديدن او همه از گناه پاك شوند، در حالى كه گناه آثار عميقى در روح و جان و صفات و اخلاق انسان مىگذارد كه بايد پيش از هر چيز، آن آثار شستوشو شود.
به اين ترتيب، مسيحيّت كنونى حكم يك داروى مخدّر را پيدا مىكند كه تنها اثر آن، تخدير و تسكين غير منطقى وجدان ناراحت گناهكاران است!
به عبارت ديگر اين تعليمات مخصوص، وجدان اخلاقى و مذهبى را كه عاملى مؤثّر و بزرگ براى جلوگيرى از اعمال خلاف و بىرويّه انسان است تضعيف كرده، از اثر مىاندازد و به روح او در برابر مجازاتهاى دردناك وجدان مصونيّت مىبخشد و نفس لوّامه را كه اساس تربيت است بهكلّى از كار مىاندازد.
به گناهكاران تأمين مىدهد كه با ايمان به مسيح، بدون چون و چرا نجات خواهند يافت؛ مگر نه او قربانى همه ايمانآورندگان به او شده است؟!
نتيجه اينكه مذهب كه بايد عامل اصلاح و تربيت شود، عامل فساد و تباهى خواهد شد و افراد آلوده و فاسد را به فساد و آلودگى هر چه بيشتر تشويق و در معصيت جرأت مىبخشد.
شايد براى همين رنگ خاصّ مذهبى مسيحيّت كنونى است كه برتر اند راسل، فيلسوف انگليسى، در مورد منشأ پيدايش «مذاهب»، از جمله عواملى كه ذكر مىكند همين عامل نجات از گناهانى است كه انسان هنگام غلبه شهوات انجام مىدهد. آنجا كه مىگويد:
«عامل سوم كه به مذهب بستگى پيدا مىكند عبارت از اعمالى است كه شهوات ويژه انسان به هنگام غليان و شدّت مىتواند او را وادار به انجام دادن آنها كند. البتّه اين انسان به خوبى مىداند كه پس از اعاده آرامش، از اينكه چنين اعمالى انجام داده است متأسّف خواهد شد».
و كمى بعد از اين گفتار اضافه مىكند: «تصوّر مىكنم مذهب به صورتى كه امروز در كليسا رواج دارد مانع پيشرفت هر نوع فكر شرافتمندانه و صحيح است!»(1)
از آنجا كه اين بحث يكى از مسائل اصولى مسيحيّت كنونى
1) جهانى كه من مىشناسم، ص 28 و 29.
است و چنانكه گفته شد جزءِ قيافههاى اوّلى تعليمات كليسا محسوب مىشود تا آنجا كه يكى از القاب مسيح را «فادى»(1)(فداشونده براى گناهكاران) و اين مذهب را «مذهب نجات» (نجات گناهكاران) ناميدهاند، لذا بايد بررسى دقيقترى روى اين موضوع و نتايج و عواقب آن بشود و ريشههاى اصلى آن را مورد مطالعه قرار دهيم.
بعضى معتقدند كه موضوع بازخريد گناهان بشريّت با خون عيسى از موضوعاتى است كه در قرون بعد از مسيح به وجود آمده و ريشه آن را مربوط به آيينهاى هندى مىدانند كه كليسا از آن تأثّر يافته و اقتباس كرده است، ازاينرو مىگويند در اناجيل چهارگانه اصلى، اثرى از اين مطلب ديده نمىشود.
در حالى كه چنين نيست، زيرا دقّت در اناجيل كنونى نشان مىدهد كه ريشه اين عقيده درباره مسيح از همين اناجيل گرفته شده، منتها در قرون بعد روى عللى- كه ذكر خواهد شد- شاخ و برگهايى بر آن افزودهاند و به صورت يكى از اصولىترين تعليمات كليسا درآمده است.
فىالمثل در انجيل متّى كه آن را معتبرترين اناجيل مىدانند، از قول عيسى در اواخر عمر خود نقل مىكند كه خطاب به شاگردانش گفت: «اين است خون من در عهد جديد كه در راه بسيارى به جهت آمرزش گناهان ريخته مىشود».(2)
و نيز مىخوانيم: «او امّت خويش را از گناهان خداوند رهانيد».(1)اين معنى در رسالههاى شاگردان و رسولان مسيح به صورت روشنترى بيان شده است. در رساله يوحنّا مىخوانيم: «اوست كفّاره به جهت گناهان ما، نه گناهان ما فقط بلكه به جهت تمام جهان».(2)
در رساله پولس به عبرانيان نيز چنين آمده است: «چون طهارت گناهان را به اتمام رسانيد به دست راست كبريا در اعلى علّيّين نشست».(3)
حتّى برخى نويسندگان معروف مسيحى، مانند مستر هاكس امريكايى، مدّعىاند كه: در شرايع يهود مطالب مهمّ بسيارى يافت مىشود كه اشاره به مبدأ و منبع فدايى مىباشد كه مسيح آن را به عمل آورده، تكميل نمود. يعنى در وقتى كه خود را از براى رفع هر قيد و هر مسؤوليّتى فديه گذرانيد تا هر كسى كه در تحت غلامى و بندگى گناه است آزاد سازد و شرط اين آزادى اين بود كه شخص گناهكار، فادى خود را با تمام دل قبول كند و قلباً به وى ايمان آورَد».(4)
اين نكته نيز روشن است كه طبق منابع مسيحى، همه گناهكار
و غلام و بنده گناهان هستند و اصولًا سرشت و طبيعت آدمى بر فساد و گناه بنيان شده است، چنانكه بيلى گراهام در كتاب چگونه مىتوان خدا را يافت صريحاً مىگويد:
«ما در وضع طبيعى در واقع دشمن خدا هستيم، ما مطيع قوانين الهى نمىباشيم و مطابق «روميان 8: 7» اصلًا نمىتوانيم مطيع باشيم ... كتاب مقدّس به ما تعليم مىدهد كه در طبيعت مرده و پرگناه ما عاملى وجود ندارد كه حيات ايجاد كند ... كتاب مقدّس چنين تعليم مىدهد كه طبيعت قديمى ما كاملًا فاسد است».(1)
و به اين ترتيب احتياج عموم به فادى كاملًا روشن مىشود.
ولى نبايد ترديد داشت كه ريشه موضوع فداء اگرچه در اناجيل كنونى و ساير رسالههاى وابسته به آن يافت مىشود، هرگز در قرون اوّل مسيحيّت اينهمه شاخ و برگ نداشته و مسلّماً بعدها به آن افزوده شده و يكى از چهرههاى اصلى تعليمات كليسا را تشكيل داده است.
به نظر مىرسد عوامل زير در شاخ و برگ دادن به اين موضوع كاملًا مؤثّر بوده است:
1) چگونه مىتوان خدا را يافت، ص 80.
و شخصيّت ازدسترفتهاش را به وى بازگرداند، بلكه در يك سطح عالىتر قرار دهد، آنگاه هنگامى كه به او گفته شود تنها با ايمان آوردن به مسيح مىتواند تمام آثار اين گناه را بشويد و بهآسانى پاك و پاكيزه شود، با كمال ميل از آن استقبال خواهد كرد.
جايى كه خون مسيح بتواند تمام آثار گناه ذاتى را بشويد، چگونه نمىتواند آثار اينگونه گناهان را پاك كند؟ روى اين زمينه، كليسا و حاميان آن مىتوانند بهزودى در ميان عوام مردم، طرفداران جدّى براى خود پيدا كنند.
شايد روى همين اصل است كه اين بخش از تعليمات كليسا در قسمت تبليغات خارجى آنها نيز يكى از مهمترين فصول را تشكيل مىدهد و همواره دورافتادگان از مسيحيّت را به نجات از گناه و تطهير از پليدى ذاتى و اكتسابى در سايه ايمان به مسيح دعوت مىكنند.
مراسم هفتگانه مقدّس مذهبى مسيحى است، هموار مىسازد و رونق كاملى به دستگاه كليسا مىبخشد، خصوصاً از نظر درآمدهاى مادّى نيز فوقالعاده حائز اهمّيّت است (شرح اين موضوع در بحث آداب هفتگانه مقدّس خواهد آمد).
جمعى از روشنفكران مسيحى اخيراً بهخوبى دريافتهاند كه مسيحيّت با قيافه كنونى و اعتقادى كه به مسأله فداء و نجات گناهكاران در پرتو خون عيسى دارد، نهتنها قادر به اصلاح افراد فاسد نيست بلكه عامل مؤثّرى در توسعه فساد خواهد بود و اين موضوع و آنچه لازمه آن است با شؤون يك مذهب پاك نمىسازد، بدينرو به فكر چارهجويى برآمده و تفسيرهايى براى موضوع مزبور ذكر كردهاند كه آن را بهصورتى معقول جلوه دهند.
نمونه كامل آن، كتاب از سرگردانى تا رستگارى، تأليف «كيدى الن» است.(1)نامبرده كوشيده موضوع فداء و فروعات آن را به صورتى روزپسند درآورَد.
وى در آغاز كتاب خود در بحثى كه ذيل عنوان «سرچشمه گناه» ذكر كرده، گفتوگوهاى بسيارى را كه درباره سرچشمه گناه شده،
1) اين كتاب را مؤسّسه انتشارات نور جهان از انگليسى به فارسى ترجمه و در ايران منتشركرده است.
بحثهايى بىثمر معرّفى كرده و مىگويد:
گناه چگونه داخل اين جهان شد؟ اين پرسشى است كه مردم نمودهاند. آيا مسؤوليّت گناه متوجّه خداست؟ آيا گناهكار شيطان است؟ آيا آدم مسؤوليّت دارد كه بار گناه را بر سر بشر فرود آورده؟
در پيرامون اين مسائل چه بحثهاى بىثمرى كه به ميان آمده و چه گفتوگوهايى كه شده است. عيسى هيچگاه اين مسائل را مورد مذاكره قرار نداد. وى اين مسائل را براى فلاسفه باز گذاشت تا در پيرامون آن انديشه نمايند! آنچه كه وى به ما فرموده عبارت است از سرچشمه آنى گناه. وى در آيهاى كه در آغاز اين فصل ذكر شده مىفرمايد: گناه از قلب انسان سرچشمه مىگيرد.(1)
سپس وى به دنبال اين بحث مىكوشد موضوع آزادى اراده و اختيار را اساس قرار داده، به دنبال آن در فصلى كه ذيل عنوان «معنى نجات» ذكر كرده، تصريح مىكند:
راجع به موضوع نجات بهقدرى اشتباهات و سوءِ تعبيرات هست كه من مىخواهم بدواً بعضى از تصوّرات غلط را مورد بحث قرار دهم، تا راه را براى فهم صحيح نجات باز كنم و نشان بدهم كه نجات در واقع چيست؟(2)
و به اين ترتيب، نامبرده با اعتراف ضمنى به غلط بودن اعتقاد معمول مسيحيان درباره نجات و فداء، مىكوشد كه اثبات كند
نجات عبارت از داشتن اعتقادات صحيح نيست، همچنين نجات عبارت از اجراى مراسم نيست بلكه نجات عبارت از يك تجربه اخلاقى، يك تجربه روحانى و بالاخره يك حيات جاودانى است.(1)
مختصر اينكه وى در كتاب خود موضوع فداء و نجات را بر خلاف آنچه در ميان مسيحيان معروف و مشهور است تفسير مىكند؛ تفسيرى كه با عقايد اسلامى سازش كامل دارد بلكه رنگ خاصّ اسلامى آن بهخوبى نشان مىدهد كه نويسنده كاملًا تحت تأثير تعليمات و كتابهاى اسلامى قرار گرفته است.
البتّه گفتنى است كه تفاسيرى امثال تفسير «كيدى الن» را هيچگاه نمىتوان بهعنوان قيافه مسيحيّت و تعليمات كليسا به حساب آورد، حتّى از تعبيرات خود او برمىآيد كه آنچه در اين كتاب آمده، بر خلاف عقيده اكثريّت مسيحيان است، امّا اين توجيهات و تفسيرها از يك واقعيّت مىتواند حكايت كند كه نويسندگان روشنفكر مسيحى دارند به زشتى تعليمات كليسا و سوءِ آثار آن در مورد مسأله فداء و نجات كمكم آشنا مىشوند.
ولى چگونه مىتوان سرچشمه اصلى گناه را قلب انسان دانست با اينكه كتب مقدّسه آنان صريحاً مىگويد:
بهواسطه يك آدم، گناه داخل جهان گرديد و به گناه موت و به اينگونه موت بر همه طارى گشت از آنجا كه همه گناه كردند.(2)
و چگونه مىتوان مسأله فداء را انكار كرد با آنهمه مداركى كه در بحث گذشته آورديم؛ مداركى كه صريحاً مىگويد عيسى با خون خود گناهان را شست و فادى گناهكاران شد.
البتّه جاى ترديد نيست كه نخستين تعليمات پيامبر خدا عيسى، آلوده به چنين خرافاتى نبوده و براى تعليم و تربيت نوع بشر آمده بود، ولى اينهم جاى ترديد نيست كه مسائل خرافى و غير منطقى مزبور بر اثر تحريفات بعدى اكنون در تعليمات كليسا وجود دارد واين دليل روشنى بر انحراف كليسا از تعليمات آسمانى مسيح است.
از بحثهاى مشروح گذشته درباره فداء و نجات اين حقيقت روشن شد كه اين موضوع و شاخ و برگهاى فراوانى كه با مرور زمان به آن افزوده شده، اگرچه از نظر واكنشهاى خاصّ روحى در ميان تودههاى عوام مسيحى و غير مسيحى يكى از عوامل فريبندگى تعليمات كليسا و حفظ موجوديّت آن محسوب مىشود، امّا نمىتوان انكار كرد كه اينگونه تعليمات لطمهاى بزرگ بر اساس مسيحيّت از نظر افراد روشنبين و موشكاف مىزند و اين مذهب را به صورت بازيچهاى كمارزش در دست افراد سودجو براى اغفال مردم سادهلوح نشان مىدهد و تمام آنچه را مادّىها درباره مذهب و جنبه افيونى داشتن آن مىگويند، بر مذاهبى امثال مسيحيّت كنونى
منطبق مىسازد.
ولى در اينجا لازم است ببينيم اسلام در اينباره چه تعليماتى دارد، اين موضوع را در چند جمله كوتاه مىتوان بررسى كرد:
در قرآن مجيد كه اصيلترين تعليمات اسلامى است، درباره فداء هيچيك از پيامبران و غير آنها سخنى به ميان نياورده است، هيچكس را به جرم گناه ديگرى گناهكار نمىداند. جمله «لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى در پنج سوره قرآن تكرار شده است.(1)
از سويى وسيله نجات و آمرزش و دخول در بهشت جاودان را ايمان و عمل صالح معرّفى مىكند. اين موضوع در متجاوز از سى آيه قرآن به تعبيرات مختلف بيان شده است، از جمله در آيات زير:
«وَالَّذِينَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِكَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ».(2)
«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ».(3)
«فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَيُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِى رَحْمَتِهِ».(4)
و از سوى ديگر، نجات انسانها و امّتها را در گرو اعمالشان مىداند و پاداشهايى كه به آنها داده مىشود به تناسب همان اعمال
1) سورههاى انعام آيه 164، اسراء آيه 15، فاطر آيه 18، زمر آيه 7، نجم آيه 38.
2) ترجمه:« و كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردند، آنان اهل بهشتاند». سوره بقره، آيه 82.
3) ترجمه:« خداوند به آنها كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردند، وعده آمرزش و پاداشى بزرگ داده است». سوره مائده، آيه 9.
4) ترجمه:« امّا كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند، پروردگارشان آنان را در رحمت خود وارد مىكند». سوره جاثيه، آيه 30.
اكتساب شده معرّفى مىكند. اين موضوع در متجاوز از بيست آيه بيان شده است، از جمله در آيات زير:
عقيده مسيحيان درباره مبدأ و معاد
ابهام و پيچيدگى عقايد آنها
تثليث و معنى آن
سرچشمه تثليث و تاريخ پيدايش آن- تثليث مصرى و هندى و مسيحى
توحيد و تثليث (وحدت در عين تثليث)
تثليث به هيچ صورت، منطقى و قابل قبول نيست.
يكى از مشخّصات عقايد مسيحيان كنونى، ابهام و تاريكى و پيچيدگى خاصّى است كه بر بسيارى از اصول معارف مذهبى آنها سايه افكنده است، مخصوصاً عقيده آنها درباره خدا و شخص عيسى و توحيد و تثليث، بسيار گنگ و مبهم است. مطالعات گوناگون تاريخى به ما نشان مىدهد كه سرچشمه و علّت اساسى اين موضوع دو چيز است:
الف) مسيحيّت با گذشت زمان دستخوش تغييرات و تحوّلات
فراوانى شده و طبق معمول، تحوّلات فكرى آنها بيشتر به سوى غلو درباره عيسى سير كرده و لذا تدريجاً با مرور زمان، تناقضاتى ميان افكار و اعتقادات آنها بروز كرده است كه ناچار از جمع و تلفيق ميان آنها بودهاند.
ب) چون بخشى از اعتقادات آنها قيافه قرون وسطايى و غير منطقى داشته و در عصر حاضر قابل قبول نبوده است ناچار مىبايست به صورتى روزپسند درآيد.
بديهى است جمع ميان آن تضادها از يكسو و صورت منطقى به همه اين عقايد گوناگون دادن از سوى ديگر، جز از طريق تفسيرهاى مبهم و دوپهلو امكان نداشته است و لذا چنانكه خواهيم ديد غالباً راه چاره را منحصر به اينگونه تفاسير ديدهاند.
نمونه كامل اين مطلب، عقيده مسيحيان درباره خداست. اصل اساسى كه امروز مورد قبول كليسا و محافل كليسايى است همانا موضوع تثليث است كه گاهى نيز از آن به «ثالوث اقدس» تعبير مىشود.
مطابق اين عقيده، «طبيعت خدايى قصد از سه اقنوم (1)مساوى الجوهر مىباشد يعنى «خداپدر» و «خداپسر» و «خدا روحالقدس».
خدا پدر، خالق جميع كائنات است بهواسطه پسر، و پسر فادى، و روحالقدس پاككننده مىباشد. لكن بايد دانست كه اين هر سه اقنوم را يك مرتبه و درجه و عمل است».(2)
همين نويسنده در چند سطر قبل درباره خدا مىنويسد:
«خدا يعنى از خود به وجود آمده و آن اسم خالق جميع موجودات و حاكم كلّ كائنات مىباشد و او روحى است بىانتها و ازلى و در وجود و حكمت و قدرت و عدالت و كرامت بىتغيير و تبديل و به انواع مختلف و طرق متنوّع خود را در موجودات ظاهر مىفرمايد، چنانكه در كتب مقدّسه در شخص عيسى مسيح كه منجى كلّ جهان بود تجلّى فرمود».(1)
در دائرة المعارف قرن 19 فرانسه درباره تثليث چنين مىخوانيم: «آن عبارت از اتّحاد سه شخص متمايز است كه خداى واحدى را تشكيل مىدهد».(2)
چنانكه از دنباله گفتار دائرة المعارف مزبور برمىآيد، عقيده تثليث و خدايان سهگانه منحصر به مسيحيان نيست بلكه پيش از آن در ميان هندىها بوده كه آن را تثليث يا ثالوث هندى مىنامند.
مطالعات ديگر نشان مىدهد كه علاوه بر اين دو، در ميان مصريين قديم عقيده تثليث وجود داشته كه اكنون از بين رفته است.
ولى تثليث هندى هنوز طرفداران بسيارى در ميان براهمه دارد.
طبق اين عقيده، برهمايىها معتقدند كه خداوند نخست در «برهما» و سپس در «فيشنو» و بعد «سيفا» ظهور كرد و لذا مجسّمههاى آنها را به صورت بههمچسبيده درست مىكنند.
بىترديد عقيده به تثليث، نخست در آيين مسيح نبوده و همه مطالعات تاريخى اين معنى را تأييد مىكند و نشان مىدهد كه اين موضوع بعداً به عقايد مسيحيان اضافه شده است. آيا پولس نخستين كسى بود كه اين عقيده را ابراز كرد يا بعد از او اين عقيده اظهار شد، محلّ گفتوگوست.
دائرة المعارف لاروس در اين باره مىنويسد:
«اگرچه عقيده به تثليث در كتب عهد جديد و اعمال رسولان و همچنين در ميان شاگردان نزديك آنها نبوده، ولى كليساى كاتوليك و مذهب پروتستان روى تقليد معتقدند كه عقيده مزبور هميشه و در تمام زمانها مورد قبول مسيحيان بوده است، علىرغم مدارك تاريخى كه به ما نشان مىدهد چگونه اين عقيده پيدا شد و نمو كرد و سپس در كليسا وارد گرديد. تنها چيزى كه در اين قسمت ديده مىشود اين است كه هنگام انجام دادن مراسم غسل تعميد، نامى از «اب، ابن، روحالقدس» مىبرند ولى بعداً خواهيم گفت كه معناى اصلى اين كلمات با آنچه امروز مسيحيان از آن مىفهمند تفاوت بسيار دارد.
مسلّماً شاگردان نخستين مسيح كه از نزديك او را شناخته بودند و سخنان وى را شنيده بودند، بسيار از اين عقيده كه «مسيح يكى از اركان سهگانه تشكيلدهنده ذات آفريدگار است» دور بودهاند و (مثلًا) پطرس حوارى معروف، مسيح را جز مردى كه از طرف خداوند به او وحى فرستاده مىشد نمىدانست. ولى پولس با
عقيده شاگردان نخستين مسيح مخالفت كرد و گفت: مسيح از انسان بالاتر است، او نمونهاى از انسان تازه، يعنى «عقل عالى» است كه از خداوند متولّد شده، و پيش از پيدايش اين جهان بوده است و سپس در اين جهان به صورت انسانى درآمد تا مردم را نجات بخشد، ولى در عين حال او پيرو خداى پدر است ...».
دائرة المعارف مزبور سپس اضافه مىكند: «ژوستن مارشير، كه از تاريخنويسان قرن دوم ميلادى است، مىگويد: در زمان او در كليسا كسانى بودند كه عيسى مسيح را انسان خالص، منتها انسانى كه از ساير مردم كاملتر بود مىدانستند ولى بعداً هر قدر دايره مسيحيّت توسعه يافت و افراد تازهاى از بتپرستان آيين مسيح را پذيرفتند عقايد تازهاى به آن افزوده شد».(1)
نويسنده قاموس مقدّس نيز به اين حقيقت اعتراف كرده است، آنجا كه مىگويد: «ولى مسأله تثليث در عهد عتيق و عهد جديد مخفى و غير واضح است».(2)
منظور از اب و ابن و روحالقدس چيست؟
چنانكه در بحثهاى گذشته گفتيم، در كتب مقدّسه مسيحيان با
اينكه تحريف يافته است، ذكرى از خدايان سهگانه نيست و موضوع تثليث از مسائلى است كه پس از دوران شاگردان مسيح، كليسا آن را از ملل تازهاى كه به آيين مسيح گرويدند اخذ نموده است و چون مطابق طبع عامّه بىسواد و كوتهفكر آن زمان كه قبول خداى مجسّم را بر خداى ناديده ترجيح مىدادند بوده و با تمايلاتى كه عوام مردم در مورد غلو درباره پيشوايان خود دارند كاملًا مىساخته است، كليسا به آن دامن زده و آن را يكى از اصول اساسى خود قرار داده است.
ممكن است كسانى تصوّر كنند الفاظ (اب و ابن و روحالقدس) كه در مراسم غسل تعميد (غسلى كه براى پاك شدن از گناهان ذاتى انجام مىدهند) برده مىشود دليل بر وجود ريشه تثليث در كتب مقدّسه مسيحى است، چنانكه در انجيل متّى وارد شده: «همه امّتها را شاگرد سازيد و ايشان را به اسم اب و ابن و روحالقدس تعميد دهيد».(1)
ولى اين موضوع اشتباه است، زيرا «اب» در كتب عهد قديم و عهد جديد به معنى خالق و آفريننده استعمال مىشود. چنانكه در سفر تثنيه تورات مىخوانيم: «آيا او (خدا) پدر و مالك تو نيست».(2)
و در رساله پولس به روميان نيز مىخوانيم: «زيرا همه كسانى كه از روح خدا هدايت مىشوند ايشان پسران خدايند ... همان روح
شهادت مىدهد كه ما پسران خداييم».(1)
و در انجيل يوحنّا از قول عيسى به مريم مجدليه مىخوانيم: «به ايشان (به شاگردان من) بگو: نزد پدر خود و پدر شما و خداى خود و خداى شما مىروم».(2)
با توجّه به اين معنى روشن مىشود كه اطلاق كلمه «ابن» نيز به معنى مخلوق و آفريده و يا مخلوق شريف خدا خواهد بود، نه به معنى فرزند جسمانى يا شبيه آن، نظير آنچه در انسان است.
و امّا روحالقدس در كتب مقدّس مسيحيان در معانى گوناگونى استعمال شده، از جمله: 1. روح پاك ايمان و معنويّت و سكينه خاطر، چنانكه در انجيل لوقا مىخوانيم:
«فرشته در جواب وى (مريم) گفت: روحالقدس بر تو خواهد آمد و قوّت حضرت اعلى (خداوند) بر تو سايه خواهد افكند».(3)
و در همان باب مىخوانيم:
«پدرش زكريّا از روحالقدس پر شده، نبوّت نمود».(4)
«امّا خدا آنها را (آنچه خدا براى دوستداران خود مهيّا كرده است) به روح خود بر ما كشف نموده است زيرا روح همهچيز
حتّى عمقهاى خدا را نيز تفحّص مىكند.(1)
ناگفته پيداست آن روحى كه حقايق را خداوند بهوسيله او بر ما كشف مىكند فرشته وحى است.
و در رساله پولس به روميان مىخوانيم: «روح براى ما شفاعت مىكند ... او براى مقدّسين بر حسب اراده خدا شفاعت مىكند».(2)
در اينجا نيز منظور از «روح»، فرشته مقرّب و شفاعتكننده است.
«ليكن تسلّىدهنده يعنى روحالقدس كه پدر او را به اسم من مىفرستد او همه چيز را به شما تعليم خواهد داد و آنچه به شما گفتم به ياد شما خواهد آورد».(3)
از مجموع آنچه در بالا ذكر شد روشن مىشود كه كلمات «اب و ابن و روحالقدس» هيچگونه ارتباطى با موضوع تثليث خدايان ندارد، زيرا يكى از معانى كنايى «اب»، خالق و مالك و صاحب است، چنانكه در زبان عربى و فارسى كلمه «اب» و «پدر» احياناً در همين معانى به كار مىرود. فىالمثل به شخص دانشمند و بزرگ،
ابوالعلم و ابوالعلاء و به صاحب ماشين، ابوالسيّاره و به جابر بن حيّان، پدر علم شيمى اطلاق مىشود.
هرگاه كلمه «اب» در چنين معانى استعمال شود، كلمه «ابن» نيز به قرينه مقابله در معناى مخلوق و مملوك و امثال آن استعمال مىشود.
در مورد كلمه «روحالقدس» كه در اصل لغت به معنى روح پاك است، اطلاق بر روح ايمان و سكينهخاطر و فرشته وحى و پيامبرى كه بعد از حضرت مسيح مىآيد، بسيار مناسبتر است از اينكه اطلاق بر خدا شود.
خلاصه اينكه هم معناى اصلى اين الفاظ و هم موارد استعمالات فراوان آنها در كتب عهد جديد و عهد قديم، گواهى مىدهد كه منظور از آنها به هيچوجه خدايان سهگانه نيست.
چنانكه اشاره شد، كليسا كه بدعتگذار مسأله تثليث است اصرار دارد كه آن را با توحيد تلفيق كند و اين يكى از مهمترين بنبستهايى است كه كليسا با آن مواجه است، زيرا «مساوى بودن يك با سه»، مسأله عجيبى است كه عقل از قبول آن ابا دارد.
آنان براى رهايى از اين بنبست، راههاى مختلفى را مىپيمايند كه هيچيك از آنها نتيجه قابل ملاحظهاى در بر ندارد، از جمله:
است و بايد تعبّداً آن را پذيرفت و گفتوگو درباره اين موضوع بىثمر است. آنها به اين وسيله خواستهاند خود را از چنگال يك سلسله بحثهاى گيجكنندهاى كه مسلّماً به جايى نمىرسد و نتيجهاى جز پيچيدهتر ساختن موضوع ندارد، راحت كنند؛ غافل از اينكه تعبّد در چنين موضوع غير منطقى نيز مطلبى نيست كه عقل زير بار آن برود.
به عبارت ديگر، اعتقاد ما به حقّانيّت يك مذهب و اصول آن از استدلالات عقلى سرچشمه مىگيرد، پس چگونه مىتوان با استدلالات عقلى، مذهبى را اثبات كرد كه اصول غير عقلى دربر داشته باشد؟!
اعتقاد به وحدت اقانيم ثلاثه نوعى اعتقاد به اجتماع نقيضين (يا اجتماع ضدّين كه به اجتماع نقيضين منتهى مىشود) است و چنانكه در فلسفه خواندهايم، بطلان «اجتماع نقيضين» از بديهيّات است و مسألهاى است كه تمام مسائل نظرى و ضرورى سرانجام به آن بازمىگردد و بدون اعتقاد به بطلان اين موضوع، هيچ مسألهاى- اعمّ از ضرورى و نظرى- قابل اثبات نيست.
با اين حال چگونه ممكن است چنين مطلبى را تعبّداً و چشمو گوشبسته پذيرفت، يا آن را جزءِ اسرار دانست؟!
است. يا اينكه رابطه اين سه، مانند جرم آتش و نور و حرارت آن است. يا اينكه رابطه آنها مانند رابطه روح و فكر و كلمه است كه به يك معنى سه و به يك معنى يكى مىباشند.
ناگفته پيداست اينگونه تشبيهات اگر براى مردم عوام كمى قانعكننده باشد، از نظر علمى كمترين ارزشى ندارد زيرا مىدانيم جرم خورشيد با نور و حرارت آن تفاوت بسيار دارد. «جرم» مادّه است و «حرارت» انرژى خاصّى است كه از امواج خاصّى كه تعداد آن در هر ثانيه مقدار معيّنى است به وجود مىآيد و «نور» يكنوع انرژى ديگر است كه از امواج فوقالعاده سريعتر توليد مىشود و هيچيك از اينها عين ديگرى نيست، بلكه رابطه آنها با هم رابطه علّت و معلول است. جرم خورشيد علّت اصلى براى آنها محسوب مىگردد كه از تجزيه اتمهاى آن، انرژى نورى و حرارتى به وجود مىآيد- ساير تشبيهاتى كه گفته شد نيز از همين قبيل است.
بنابراين با اين مثالها نيز مشكلى حل نخواهد شد.
همانطور كه جمعى از فلاسفه و عرفا معتقد به «وحدت وجود» بوده و ذات خدا را با موجودات از يك نظر متّحد مىدانستهاند، يعنى قائل به وحدت حقيقى و تعدّد اعتبارى بودهاند، ممكن است ميان خداى پدر و خداى پسر و روحالقدس چنين اتّحادى قائل شد و دوم و سوم را مظهر اوّل، يا هر سه را مظهر يك ذات واحد بدانيم.
اين توجيه نيز از جهات متعدّدى غير قابل قبول است، زيرا:
اوّلًا؛ براى «وحدت وجود» سه معنى گفته شده كه دو معناى آن باطل و يك معنى گرچه قابل قبول است، ولى ارتباطى به محلّ بحث ما ندارد؛ به اين ترتيب:
الف) «وجود» در خارج يك واحد شخصى قائم به ذات است و غير از اين وجود واحد شخصى، هيچ وجود ديگرى نداريم و كثرت در ماهيّات امكانى است و آنها عبارت از يك سلسله امور اعتبارىاند كه به آن وجود واحد انتساب و استناد پيدا كرده و از رشحه فيض او نمودى دارند. اين را در اصطلاح «وحدت وجود» مىنامند.
ب) «وجود» در خارج يك واحد شخصى بيش نيست و وجودات متعدّد و متكثّر، تطوّرات و شؤون آن وجود هستند.
بنابراين، تعدّد و تكثّر از تطوّر همان يك وجود واحد شخصى حقيقى بروز و ظهور مىكند، پس هر چه هست همان يك وجود شخصى و تطوّرات آن است و غير از آن در صحنه خارج هيچ نيست و بنابراين مسلك، ماهيّت امر ديگرى (ولو اعتبارى) در مقابل وجود نمىباشد و اين را اصطلاحاً «وحدت موجود» مىنامند.
بطلان اين دو عقيده در فلسفه به ثبوت رسيده است.
ج) وحدت مفهوم وجود، به اين معنى كه اگرچه در خارج وجودات متكثّر داريم، وجود واجب كه نامحدود از هر جهت است و وجودات امكانى كه محدود از هر جهت مىباشند، ولى
حقيقت وجود و مفهوم آن در صفحه ذهن يك چيز بيشتر نيست، همان مفهومى كه ضدّ عدم و نيستى و نقطه مقابل آن محسوب مىشود. اين حقيقت واحد ذهنى همچون حقيقت و مفهوم نور در خارج داراى مراتب مختلفى است.
اين معنى از وحدت وجود (وحدت مفهومى) گرچه صحيح است ولى هيچ ربطى به موضوع وحدت در تثليث و تثليث در وحدت ندارد، زيرا ناگفته پيداست كه اين مربوط به ذهن است و آن مربوط به خارج و وحدت ذهنى ربطى به وحدت خارجى كه منظور آنهاست نخواهد داشت- دقّت كنيد.
ثانياً؛ تفسير «تثليث در وحدت» به موضوع «وحدت وجود»، بر خلاف صريح گفته مسيحيان است زيرا آنها معتقدند: «اين سه اقنوم، متساوىالجوهر و داراى يك رتبه و درجه و عمل است»(1)، نه اينكه خداى پدر كه خالق اصلى جهان است اصل باشد و بقيّه مظاهر وجود و تطوّرات هستى او باشند- باز هم دقّت كنيد.
ثالثاً؛ اگر اين تفسير صحيح باشد اختصاص به اب و ابن و روحالقدس و عناوين «سهگانه» ندارد و شامل همه موجودات عالم هستى مىشود.
از مجموع بيانات و بحثهاى گذشته كه درباره تثليث آورديم
1) نقل از قاموس مقدّس، ص 344 و 345.
چند موضوع نتيجه گرفته شد:
موضوع تثليث يكى از مهمترين ايراداتى است كه به مسيحيّت كنونى متوجّه مىشود.
موضوع تثليث يكى از بدعتها و خرافات كليساست و در اناجيل وكتب مقدّسه كنونى مسيحى نامى از آن به ميان نيامده است.
موضوع تثليث از موضوع غلو درباره شخصيّت عيسى عليه السلام سرچشمه گرفته، تا آنجا كه او را به مرحله الوهيّت رساندهاند و «واسطه» ميان او و خداوند خالق جهان را كه «روحالقدس» باشد خدا سومى دانستند، در حالى كه شاگردان مسيح چنين عقيدهاى درباره او نداشتهاند.
مسأله تثليث را از طريق تعبّد نمىتوان پذيرفت، زيرا مسائل اصولى مذهب همه جنبه عقلانى دارد و تعبّد بر خلاف حكم صريح عقل ممكن نيست. ساير توجيهاتى كه براى اين مسأله كردهاند عموماً فاقد ارزش هستند.
تعبير به «اب» يا «پدر» در اناجيل و نيز «اب و ابن و روحالقدس» در مراسم غسل تعميد، به هيچوجه دليل بر مسأله تثليث نيست.
مسأله تثليث سرچشمه خرافات و مفاسد بسيارى در مسيحيّت شده كه به بخشى از آن در گذشته و بخشى ديگر در آينده اشاره خواهد گرديد.
بهطور كلّى مىتوان گفت: غالب مفاسدى كه دامنگير پيروان
اديان آسمانى شده، از موضوع انحراف از اصل توحيد سرچشمه مىگيرد و به همين دليل، پيامبران الهى نيز بيش از همه به تقويت اين اصل و از بين بردن ريشههاى شرك و بتپرستى در تمام اشكال و قيافههاى خود مىپرداختهاند.
لذا همين مسأله تثليث و مشتقّات و لوازم آن، قيافه مسيحيّت را بهكلّى دگرگون ساخته و همانطور كه در بحث آينده مشاهده خواهيم كرد، فساد آن نيز از مسأله خداشناسى به نبوّت سرايت كرد و اين پيامبر بزرگ خدا (مسيح) را در قيافهاى كه بهكلّى با قيافه اصلى مباينت دارد نشان داده است.
دامنه اين انحراف نيز به مراسم عبوديّت و مسائل اخلاقى و همه دستورهاى مذهبى كشيده شده و آنها را كاملًا مسخ و دگرگون كرده است. گناهبخشى، فروش مغفرتنامه، شفاعت به معنى غلط آن (يعنى بدون شايستگى و قابليّت محل و بدون تعليق بر اذن و قبولى خداوند) و پرستش مجسّمههاى مريم و مسيح و امثال اينها، همه از ميوههاى تلخ اين شجره خبيثه است.
بنابراين اگر ما ريشه همه انحرافات اساسى در مسيحيّت را در همين مسأله تثليث و غلو درباره مسيح بدانيم اغراق نگفتهايم.
موضوع جدايى علم از مذهب نيز كه نه تنها مخالفان مسيحيّت عنوان كردهاند بلكه بسيارى از مؤمنان به مسيحيّت آن را به رسميّت مىشناسند و صريحاً مىگويند نبايد انتظار داشته باشيم كه تمام مسائل مذهبى بر وفق عقل و علم باشد بلكه ممكن است با يكديگر
تطبيق نكنند، ظاهراً از مسأله تثليث (البتّه وامثال آن) سرچشمه گرفته است تا آنجا كه قلمرو علم و دين را بهكلّى از يكديگر جدا ساختهاند.
ابهام و تضادهايى كه بر اصول عقايد مسيحيان سايه افكنده و در گذشته به بخشى از آن اشاره شد، شخصيّت مسيح را نيز فرا گرفته است و او را در هالهاى از ابهام قرار داده.
ولى آنچه نبايد در آن ترديد داشت اين است كه مسيحيان عيسى عليه السلام را مانند ما مسلمانان به عنوان يك پيامبر بزرگ نمىشناسند، بلكه او را مافوق پيامبر مىدانند؛ او در نظر آنها خدا و فرزند خدا و فادى و نجاتدهنده بشريّت از گناه است.
مستر هاكس آمريكايى در كتاب خود درباره مسيح چنين مىنويسد:
«خداوند ما عيسى به مسيح ملقّب گشته است، زيرا كه از براى خدمت و فدا معيّن و قرار داده شده است، ... مقصود از نسل زن همان وجود مبارك است ... كه شيطان و نسل مار را مغلوب خواهد نمود ... و قصد از گزيدن پاشنه مسيح اين است كه وى را زحمت دادند و اذيّت رسانيدند و مقتول نمودند لكن حضرت بالاخره سر شيطان و نسل او را كوبيد زيرا كه بر گناه و موت نصرت يافت».(1)
1) قاموس مقدّس، ص 806. منظور از كوبيدن سر شيطان و نسل مار اشاره به مطلبى است كه در باب سوم سفر پيدايش تورات درباره خلقت آدم آمده.
آنها معتقدند: «قصد از بعثت انبيا اين بود كه مشيّت حضرت الهى را اعلام كرده، شؤون دينى را اصلاح نمايند و مخصوصاً قصد عمده و كلّى انبيا، اخبار از آمدن مسيح و خلاصى عالم بوده است و ايشان آن قوّه فعّاله و مؤثّرهاى بودهاند كه قوم را به راه راست هدايت مىنمودهاند و مداخله عظيم در امور سياسيه داشتهاند».(1)
و از اين بيان بهخوبى استفاده مىشود كه مسيح مافوق پيامبران بوده و هدف اصلى بعثت پيامبران، در درجه نخست اين بود كه خبر از آمدن او دهند.
ولى جالب توجّه اينجاست كه بر خلاف عقيده مسيحيان امروز، از گوشه و كنار همين اناجيل كنونى به خوبى برمىآيد كه هدف از فرستادن عيسى همچون ساير انبيا، براى ارشاد و هدايت خلق و سوق دادن آنها بهسوى آفريدگار جهان و نجات مردم از گناهان از طريق موعظه و راهنمايى و نصيحت و پند و توبه بوده است.
در انجيل لوقا چنين مىخوانيم:
«... او (عيسى) در هر شهرى و دهى گشته، موعظه مىنمود و به ملكوت خدا بشارت مىداد و آن دوازده با وى بودند».(2)
اين انجيل و ساير اناجيل مملو است از موعظههاى مسيح و ارشاد و دعوت مردم به سوى خدا.
در انجيل يوحنّا اين تعبيرات كراراً از زبان مسيح نقل شده است.
آن كه مرا فرستاد حقّ است (باب 8، جمله 26).
من از جانب خدا صادر شدهام و آمدهام زيرا كه من از پيش خود نيامدهام بلكه او مرا فرستاد (باب 8، جمله 42).
پدرى كه مرا فرستاد نيز براى من شهادت مىدهد (باب 8، جمله 18).
(سابقاً اشاره كرديم كه كلمه «پدر» در كتب مقدّس مسيحيان به معنى آفريدگار و صاحب و مالك آمده است. در باب هشتم انجيل يوحنّا نيز شواهدى بر اين موضوع وجود دارد).
همه اين تعبيرات مىرساند كه عيسى خود را رسول و پيامبر و فرستاده خداوند معرّفى كرده، و اين بر خلاف چيزى است كه اولياى كليسا به سوى آن دعوت مىكنند.
به علاوه در اناجيل بارها عنوان «پسر انسان» بر مسيح اطلاق شده، بهطورى كه نويسنده قاموس مقدّس اظهار مىدارد، در هشتاد مورد چنين عنوانى بر مسيح عليه السلام اطلاق شده است!(1)و اين تعبير مىرساند كه عيسى اصرار داشته است او را به عنوان يك بشر بشناسند.
و از همه جالبتر اينكه، مطابق صريح انجيل متّى، حضرت مسيح عبادت و بندگى را مختصّ خداوند دانسته، آنجا كه مىگويد:
«پس ابليس او (مسيح) را به كوهى بسيار بلند برد و همه ممالك
1) قاموس مقدّس، ص 806.
جهان و جلال آنها را بدو نشان داد، به وى گفت: اگر افتاده مرا سجده كنى همانا اينهمه را به تو بخشم، آنگاه عيسى وى را گفت:
دور شو اى شيطان، زيرا كه مكتوب است كه خداوند خداى خود را سجده كن و او را فقط عبادت نما».(1)
از اين بيان بهخوبى برمىآيد كه عيسى هنگام آزمايش، فريب شيطان را نخورد و دعوت او را براى سجده خويش در برابر چنان پاداش بزرگى نپذيرفت بلكه گفت: عبادت مخصوص ذات خداوند خداست (تعبير خداوند خدا، مخصوص آفريدگار جهان است).
از اين عبارت نيز برمىآيد كه مسيح تنها دعوت به عبادت خداى يگانه مىكرد و آنچه امروز از عبادت كردن مسيح يا مريم در ميان مسيحيان رايج است بدعت است.
در دو مورد از اناجيل چهارگانه (انجيل متّى و انجيل لوقا) بحث نسبتاً مشروحى درباره تولّد مسيح و نسب او آمده كه از جهات مختلفى قابل توجّه است.
در انجيل متّى چنين مىخوانيم:
«كتاب نسبنامه عيسى مسيح بن داوود بن ابراهيم- ابراهيم اسحاق را آورد و اسحاق يعقوب را آورد و يعقوب يهودا و برادران او را آورد ... تا آنجا كه مىگويد ... و متّان يعقوب را آورد و يعقوب
1) انجيل متّى، باب 4، جملههاى 9 و 10.
يوسف شوهر مريم را آورد كه عيسى مسمّى به مسيح از او متولّد شد ... امّا ولادت عيسى مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود قبل از آنكه با هم آيند او را از روحالقدس حامله يافتند و شوهرش يوسف چون كه مرد صالح بود و نخواست او را عبرت نمايد پس اراده نمود او را به پنهانى رها كند- امّا چون او در اين چيزها تفكّر مىكرد ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وى ظاهر شده، گفت: اى يوسف پسر داوود از گرفتن زن خويش مريم مترس زيرا كه آنچه در وى قرار گرفته از روحالقدس است- و او پسرى خواهد زاييد و نام او را عيسى خواهى نهاد زيرا كه او امّت خويش را از گناهان خواهد رهانيد ... پس چون يوسف از خواب بيدار شد چنانكه فرشته خداوند بدو امر كرده بود به عمل آورد و زن خويش را گرفت و تا پسر نخستين خود را نزاييد او را نشناخت (1)و او را عيسى نام نهاد».(2)
و در انجيل لوقا چنين مىخوانيم:
«... در ماه ششم (ماه ششم حمل اليصابات مادر يحيى) جبرائيل فرشته از جانب خداوند به بلدى از جليل كه ناصره نام داشت فرستاده شد- نزد باكره نامزد مردى مسمّى به يوسف از خاندان داوود و نام آن باكره مريم بود ... فرشته بدو گفت: اى مريم ترسان مباش زيرا كه نزد خدا نعمت يافته- و اينك حامله شده پسرى
خواهى زاييد و او را عيسى خواهى ناميد- او بزرگ خواهد بود و به پسر حضرت اعلى مسمّى شود و خداوند خدا تخت پدرش داوود را بدو عطا خواهد فرمود ... مريم گفت: اين چگونه مىشود و حال آنكه مردى را نشناختهام (1)فرشته در جواب او گفت: روحالقدس بر تو خواهد آمد و قوّت حضرت اعلى بر تو سايه خواهد افكند از آن جهت آن مولود مقدّس پسر خداوند خواهد شد ...».(2)
اكنون به بررسى عبارات فوق مىپردازيم:
امّا در جاى ديگر مىگويد: پسر خداوند است (به پسر حضرت اعلى مسمّى شود).
در جاى ديگر مىگويد: آنچه در وى قرار گرفته از روحالقدس است.
آيا راستى اين عبارات با هم تضاد و تناقض دارد، يا قابل جمع است؟
انصاف اين است كه با قراينى كه در قبل و بعد اين عبارات است
همه قابل جمع است، زيرا از مجموع عبارات مذكور استفاده مىشود كه يوسف پدر حقيقى مسيح نبود، بلكه ناپدرى او محسوب مىشد كه گاهى در عرف، مجازاً بر او «پدر» اطلاق مىكنند.
اطلاق شوهر به يوسف نيز به مناسبت نامزدى او بود، زيرا از عبارات انجيل متّى كه در بالا آورديم برمىآيد كه يوسف بعداً با او ازدواج كرد و تا هنگام تولّد عيسى با او همبستر نشد (منظور از رها كردن مريم نيز ظاهراً به هم زدن نامزدى بوده است).
اسناد تولّد مسيح به روحالقدس از اين نظر است كه روحالقدس وسيله و واسطهاى بوده براى تولّد مسيح.
و اطلاق پسر خداوند بر او نيز از اين نظر است كه اين فرمان از طرف او صادر و بهوسيله فرشته او اجرا شده است، چنانكه در انجيل لوقا تصريح گرديده: «روحالقدس بر تو خواهد آمد و قوّت حضرت اعلى بر تو سايه خواهد افكند از آن جهت آن مولود مقدّس پسر خداوند خواهد شد».
يوسف در مدّت حمل مسيح با مريم نزديكى نكرد و مسيح از مريم باكره متولّد شد، ولى بهطورى كه از عبارات ديگر اناجيل برمىآيد مريم پس از عيسى فرزند ديگرى آورد كه گاهى «برادر خداوند» بر او اطلاق مىشود (البتّه منظور از خداوند همانا راهنما و صاحب و سرور است و مراد از برادر، برادر مادرى است).
در جملههاى صريحى كه در عبارات دو انجيل فوق در مورد تولّد مسيح وارد شده، بهخوبى برمىآيد كه اطلاق پسر خداوند بر
عيسى در اناجيل تنها از جهت «توجّه خاصّ خداوند نسبت به او» و «ولادت غير عادى او» بوده و به اين ترتيب، نسبنامه مذكور كه متن اصلى دو انجيل معروف است، بر تمام خرافات و اوهامى كه كليسا درباره تولّد مسيح به هم بافته خطّ بطلان مىكشد.
توضيح اينكه: كليسا اصرار بسيار زيادى دارد كه تولّد غير عادى مسيح را دستاويزى براى اينكه او فرزند خداست قرار دهد و در همهجا سخن از «خداى پدر» و «خداى پسر» به ميان مىآورَد و تعبيراتى كه در اناجيل به عنوان اب و ابن (پدر و پسر) وارد شده نيز شاهدى بر مدّعاى خود مىداند.
قابل توجّه اينكه بسيارى از آنها تصريح مىكنند كه لقب «ابناللّه» (پسر خدا) مخصوص عيسى است و به هيچ كس ديگرى اطلاق نمىشود. در قاموس مقدّس مىخوانيم: «لفظ پسر خدا يكى از القاب منجى و فادى ماست كه بر شخص ديگرى اطلاق نمىگردد، مگر در جايى كه از قراين معلوم شود كه قصد از پسر حقيقى خدا نيست».(1)
در حالى كه اين موضوع كاملًا مردود است، يعنى هم از نظر عقلى باطل است و هم از نظر مندرجات اناجيل، زيرا:
اوّلًا كليسا نتوانسته است اين موضوع را روشن سازد كه معناى «پسر خدا» يا «ابناللَّه» چيست؟
مسلّماً منظور «تولّد جسمانى» نيست، زيرا آن نيازمند وجود دو
1) قاموس مقدّس، ص 345.
فرد جسمانى (زوجين) و وضع خاصّ دستگاه تناسلى است كه ابداً چنين چيزى در مورد خداوند مفهوم ندارد. افزون بر اينكه خود كليسا تصريح مىكند كه منظورش اين نيست.
بنابراين بايد منظور از تولّد، ولادت روحانى باشد چنانكه گاه خود آنها تصريح مىكنند كه «جنبه ناسوتى مسيح از مريم و جنبه لاهوتى او از خداست».
در اينجا نيز اين سؤال پيش مىآيد كه آيا تولّد روحانى معنايى جز اين مىتواند داشته باشد كه مسيح «آفريده شايسته» خدا و «بنده خاصّ» اوست و الفت شديدى ميان او و خداوند است؟
بديهى است به كار بردن كلمه «ابن» در اين معنا جنبه مجازى دارد نه حقيقى. همچنين مىتوان همين معنى را در مورد ساير بندگان و فرستادگان خاصّ خدا به كار برد و اختصاص به مسيح ندارد؛ جز اين معناى ديگرى براى فرزند روحانى متصوّر نيست.
از اينها گذشته، عقيده آنها به تثليث و وحدت خدايان سهگانه و اتّحاد آنها در رتبه و مقام و مرتبه كه در بحث تثليث مشروحاً گفته شد، به هيچوجه با اين مسأله سازگار نيست چه اينكه هر سه اقنوم از نظر آنها داراى يك مقام و مرتبهاند و با اين حال اختصاص يكى بهعنوان «اب» و ديگرى به «ابن» به هر معنى كه باشد صحيح نيست.
ثانياً شواهد فراوانى در كتابهاى عهد قديم و عهد جديد وجود دارد كه ثابت مىكند كلمه «ابن» (پسر) كراراً به غير مسيح نيز اطلاق شده است و در همهجا به معناى بنده خاص و آفريده ممتاز خدا
آمده، از جمله:
در برخى موارد به آدم اطلاق شده، چنانكه در انجيل لوقا مىخوانيم: «خود عيسى وقتى كه شروع كرد قريب به سى ساله بود و حسب گمان خلق، پسر يوسف بن هالى بن متّات بن لاوى ... بن شيب بن آدم بن اللَّه».(1)
و در بعضى موارد ديگر به فرشتگان «فرزندان خدا» اطلاق شده، چنانكه در كتاب ايّوب از كتب عهد قديم مىخوانيم: «هنگامى كه ستارگان صبح با هم ترنّم نمودند و جميع پسران خدا آواز شادمانى دادند».(2)
و در بعضى ديگر به مؤمنان نيز فرزندان خدا اطلاق شده است، از جمله در رساله پولس به روميان وارد شده: «همه كسانى كه از روح خدا هدايت مىشوند ايشان پسران خدايند ازآنرو كه روح بندگى را نيافتهايد تا باز ترسان شويد بلكه روح پسرخواندگى را يافتهايد كه به آن «ابا» يعنى اى پدر، ندا مىكنيم. همان روح بر روحهاى ما شهادت مىدهد كه فرزندان خدا هستيم».(3)
اين تعبير در مورد مؤمنان در رساله دوم پولس به قرنتيان نيز ديده مىشود: «و شما را پدر خواهم بود و شما مرا پسران و دختران خواهيد بود، (اين را) خداوند قادر مطلق مىگويد».(4)
بنابراين ترديدى باقى نمىمانَد كه اطلاق واژه «ابن» بر مسيح، نه به معناى حقيقى كلمه است و نه اختصاص به مسيح دارد.
در پايان هر يك از اناجيل چهارگانه شرح مبسوطى درباره كشته شدن مسيح بهوسيله مصلوب شدن ديده مىشود كه همه در كلّيّات مشترك است ولى در جزئيّات واقعه با هم تفاوت بسيار دارد و خلاصه مضمون آنها چنين است:
در آخرين شب زندگى مسيح هنگامى كه او با شاگردانش سخن مىگفت و از كشته شدن خود خبر مىداد، ناگهان گروه بسيارى با شمشيرها و چوبها از طرف رؤساى كهنه آمدند و به راهنمايى يهوداى اسخريوطى كه يكى از دوازده شاگرد او بود او را شناخته، دستگير ساختند. زد و خورد مختصرى در ميان شاگردان او و مأموران رؤساى كهنه واقع شد امّا بهزودى همه شاگردان فرار كردند، آنها وى را گرفته، به خانه رئيس كهنه آوردند، پطرس كه يكى از شاگردان او بود از دور در عقب سر او مىآمد تا به خانه رئيس كهنه درآمد.
رئيس كهنه كوشش داشت مدركى براى كشتن او به دست آورَد، لذا عدّه زيادى آمدند و شهادتهاى دروغين بر ضدّ او دادند امّا چون شهادتهاى آنها با هم موافق نبود رئيس كهنه قانع نشد، تا اينكه شخصاً از عيسى پرسيد: «آيا تو مسيح پسر خداى متبارك
هستى؟ عيسى گفت: من هستم و پسر انسان را خواهيد ديد كه بر طرف راست قوت نشسته، در ابرهاى آسمان مىآيد».(1)
رئيس كهنه جامه چاك زد و با شنيدن اين سخن (كه متضمّن ادّعاى فرزندى خدا يا متضمّن دعوى نبوّت بود) حكم تكفير او را صادر كرد و همه گفتند او مستوجب قتل است.
در اين موقع يكى از كنيزان كهنه متوجّه پطرس، شاگرد معروف مسيح شد كه در ايوان پايين خود را (در كنار آتش) گرم مىكرد. او را به جمعيّت معرّفى كرد، آنها دو سه بار به سراغ پطرس آمدند ولى پطرس ارتباط خود را با عيسى انكار كرد حتّى به او لعن و نفرين نمود و قسم خورد كه او را نمىشناسم تا دست از سر او برداشتند!
صبح رؤساى كهنه او را بند نهاده، تسليم «پيلاطِس» والى قيصر، پادشاه روم كردند. پيلاطس هر چه خواست از او اقرار بگيرد و نسبت پادشاهى يهود را كه به او داده بودند اعتراف كند او چنان اعترافى نكرد (در حقيقت رؤساى كهنه او را به جرم مخالفت با عقايد مذهبى محكوم نمودند ولى پيلاطس به دنبال يك جرم سياسى و مخالفت با رژيم كشور مىگشت).
پيلاطس چون نتوانست گناهى براى او پيدا كند مىخواست او را آزاد سازد امّا رؤساى كهنه شوريدند و نگذاشتند وى مسيح را به آنها تسليم كرد تا هر طور مىخواهند با او رفتار كنند، و خود را از خون او تبرئه نمود.
1) انجيل مرقس.
جمعيّت او را براى مصلوب ساختن بيرون بردند، لباس سرخرنگ (يا ارغوانى) در بدن او پوشانيده، تاجى از خار بر سر وى نهادند و پيوسته او را استهزا مىكردند و به او مىگفتند: سلام بر تو اى پادشاه يهود! و آب دهان بر او مىانداختند.
سپس حكم اعدام او را نوشته و به عنوان ادّعاى پادشاهى يهود او را محكوم نمودند، و همراه دو نفر دزد او را به دار آويختند (او در وسط و دزدان در دو طرف او بودند، براى اينكه قضيه بيشتر لوث شود).
عدّهاى در اين حال او را مسخره مىكردند و مىگفتند اين كه ادّعا مىكرد مىتواند ديگران را نجات دهد پس چرا خودش را نجات نمىدهد؟ چرا از صليب پايين نمىآيد تا ما به او ايمان بياوريم؟
او چندين ساعت بالاى دار بود و در آخرين ساعت عمر خود صدا زد: «ايلى ايلى كما سبقتنى؛ يعنى الهى الهى، چرا مرا واگذار كردى».(1)
چيزى نگذشت كه آوازى بلند در داد و جان بداد. در اين موقع حوادث غريبى در عالم به ظهور پيوست.
هنگام شام، يوسف نامى نزد پيلاطس آمد و جسد عيسى را تحويل گرفته و او را در كفن خوبى پيچيده، در وسط باغى در قبرى كه از سنگ تراشيده بود نهاد و سنگ بزرگى بر درِ قبر گذارد.
1) انجيل مرقس.
عدّهاى به پيلاطس گفتند: او مدّعى بود كه پس از سه روز از قبر برمىخيزد و خوب است عدّهاى مأمور بر قبر بگمارى، زيرا ممكن است شاگردان او جسد وى را بدزدند و سپس بگويند او زنده شده؛ او مأمورانى بر قبر گماشت.
ولى پس از سه روز كه مريم مجدليه و ديگران بر سر قبر آمدند ديدند سنگ به طرفى غلتيده و جسد او در قبر نيست، در همان حال عيسى بر مريم ظاهر گشت و به او فهماند كه زنده شده است و به او گفت برود به شاگردان خبر دهد آنها باور نكردند ولى بعداً خود مسيح بر آنها ظاهر گشت و دستور راهنمايى مردم را به آنها داد و گفت كه بهزودى نزد پدر خود و پدر شما و خداى خود و خداى شما به آسمان خواهم رفت و عدّه ديگرى نيز او را با همين بدن عنصرى و همين گوشت و پوست ديدند و سپس ناپديد شد.
اين بود خلاصه آنچه از اناجيل چهارگانه بهخصوص انجيل مرقس درباره مصلوب شدن مسيح و زنده شدن او استفاده مىشود.
اين سرگذشت كه شباهت فراوانى به افسانه دارد از جهاتى قابل ملاحظه و بررسى است.
پايان
تيرماه 1390