ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : عقيده يك مسلمان/ ناصر مكارم شيرازي.
مشخصات نشر : قم: هدف، ۱۳.
مشخصات ظاهري : ج، ۱۸۵ص.
فروست : انتشارات هدف؛ شماره ۸.
شابك : ۱۲۰ ريال
وضعيت فهرست نويسي : برونسپاري.
يادداشت : چاپ ديگر: هدف، ۱۳( بدون فروست).
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : اسلام -- عقايد
رده بندي كنگره : BP۲۰۰/۶۲/م۷ع۷ ۱۳۰۰ي الف
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۰۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۵۲۹۶۱۷
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
چه جالب است كه دين را به درخت بارورى تشبيه كردهاند كه ريشههاى آن «عقايد» و شاخههاى آن «برنامهها و دستورات» و ميوه آن «تربيت انسان كامل» است. و تعبيربه «اصول دين» و «فروع دين» همواره اين خاطره را در نظرها زنده مىدارد.
شك نيست اگر ريشههاى دين بر اساس تقليد از نياكان و پدر و مادر بوده باشد، بسيار سطحى و كم دوام خواهد بود، و هرگز در مقابل طوفانهاى تبليغات دشمنان پايدار نخواهد ماند.
امّا اگر اين ريشهها بر پايه منطق و استدلال قرار داشته باشد، از هيچ طوفانى نمىلرزد و همواره پابرجا خواهد بود.
به همين دليل اسلام دستور مىدهد كه همه مسلمانان بدون استثنا در شناخت اصول عقايد دينى تحقيق و كنجكاوى كنند، و بدون دليل چيزى را نپذيرند، و كوركورانه گام برندارند، تا مسلمانانى عميق و ريشه دار و پر استقامت و پايدار و نسبت به اصول اسلامى وفادار بوده باشند.
از همين جهت در آيات قرآن كراراً با استدلالات شيرين و محكم در مسائل مربوط به خداشناسى و معاد و شناخت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله رو به رو مىشويم و حتى مىبينيم كه دشمنان را به خاطر گفتار بدون دليل مذمت مىكند و از آنها مطالبه استدلال مىنمايد، و مىگويد اى پيامبر به آنها بگو اگر راست مىگوييد دليل بياوريد «قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ»(1)
2
البتّه شك نيست هر كس به فراخور حال خود و به ميزان استعداد و معلوماتش بايد استدلال كند، هيچ گاه دليلى را كه از يك دانشمند بزرگ و مغز متفكّر خواستهاند، از يك فرد كم سواد نمىخواهند، مهم آن است كه هر كدام دليلى قانع كننده در مسائل مربوط به اصول دين و اعتقادات مذهبى داشته باشند.
عجيب اين است كه مسيحيّت كنونى كه آميخته به انواع خرافات شده است مذهب را مربوط به «دل» (عواطف) مىداند و عقل را در آن دخالتى نمىدهد، و استدلالات عقلى را لازم نمىشمرد، در حالى كه اگر پاى استدلال در ميان نباشد، پذيرش هر مذهبى آزاد خواهد بود، حتى مذهبهاى ساختگى و احياناً استعمارى.
بايد ما اين امتياز بزرگ اسلام را فراموش نكنيم كه در تمام مباحث مربوط به اعتقادات بدون فرمان عقل چيزى را نمىپذيرد، و همه پيروان خود را دعوت به اين موضوع مىكند.
امّا در مسائل مربوط به وظايف و دستورات عملى در زمينه عبادت، تجارت، اخلاق، اقتصاد، سياست و ساير حقوق فردى و اجتماعى و به عبارت ديگر در مورد «فروع دين» نيز دستور جالبى دارد و آن اين كه اگر كسى بتواند در آنها تخصص پيدا كند يعنى به مدارك و منابع اسلامى آشنا باشد و بتواند احكام خدا را از قرآن و سخنان پيشوايان اسلام و دلائل ديگر بفهمد، بر چنين شخصى لازم است كه خودش به تحقيق و بررسى بپردازد. ولى از آن جا كه شاخههاى دين بسيار زياد است و هر شاخه نيز شاخههاى ديگرى دارد و آگاهى از تمام جزئيات آن، نياز به سالها غور و بررسى در علوم اسلامى دارد، اگر كسانى به اين علوم وارد نباشند وظيفه دارند به دانشمندنى مراجعه كنند كه هم آگاهى كافى دارند و هم پاك و دلسوزند، درست همانند مسائل پزشكى كه اگر كسى در اين رشته درس خوانده باشد به تشخيص خود عمل مىكند و گر نه به هنگام نياز به طبيب مراجعه مىنمايد.
ولى فراموش نكنيد آنچه در بالا گفتيم تنها مربوط به شاخههاى دين است امّا ريشههاى آن كه براى همه قابل تحقيق و بررسى است بايد بدون استثنا همه در آن متّكى به استدلال و تحقيق باشند.
3
كتابى كه از نظر شما مىگذرد به همين منظور تهيه شده است كه همه افراد بدون استثنا بتوانند با مطالعه آن از دلائل زنده عقايد اسلامى باخبر شوند، و بدون احتياج به تقليد از اين و آن خود را بيابند و به هنگام رو به روشدن با مخالفان از عقيده خود به خوبى دفاع كنند.
مباحث مربوط به خداشناسى با دليلهايى زنده و روشن و همچنين صفات خدا.
مسائل مربوط به اصالت اسلام، و حقانيّت دعوت پيامبر، و عظمت كتاب آسمانى ما قرآن.
و مسائل مربوط به رستاخيز و جهان پس از مرگ و دلائل زندهاى كه وجود اين جهان را اثبات مىكند، و چگونه زندگى انسانها در آن جهان.
همه بدون استثنا يا عباراتى ساده و روان و در عين حال متين و استوار در اين كتاب آمده است.
تنها بخشى كه از آن در اين كتاب سخن به ميان نيامده مسائل مربوط به امامت و جانشينان راستين پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و عقايد خاص شيعه در اين زمينه است، زيرا ما اين مباحث را به طور فشرده در كتاب «آيين ما» آوردهايم و كسانى كه اطّلاعات بيشترى در اين زمينه بخواهند مىتوانند به آن كتاب مراجعه كنند.
توفيق همه خوانندگان گرامى را در آگاهى هر چه بيشتر از حقايق اسلام و همچنين نشر و تبليغ آن در همه جا و براى همه كس از خداوند بزرگ خواستاريم.
قم- ناصر مكارم شيرازى
ربيع الاول 1397
1
درباره خداشناسى از دورترين زمان تا امروز كتابها نوشته شده و بحثها و گفتگوهاى فراوانى در ميان دانشمندان و غير دانشمندان بوده است.
هر كدام براى پى بردن به اين حقيقت راهى را انتخاب كردهاند، امّا از همه راهها بهتر كه مىتواند ما را به زودى به اين مبدأ بزرگ جهان هستى نزديك سازد دو راه است:
1- راهى از درون (نزديكترين راه)
2- راهى از برون (روشنترين راه)
در قسمت اوّل سرى به اعماق وجود خود مىزنيم و نداى توحيد را از دورن جان خود مىشنويم.
و در قسمت دوّم در عالم پهناور آفرينش به گردش مىپردازيم و نشانههاى خدا را در پيشانى تمام موجودات و در دل هر ذرهاى مشاهده مىكنيم. هر كدام از اين دو راه، بحثهاى طولانى دارد، امّا كوشش ما اين است كه در يك گفتار فشرده، هر يك از اين دو راه را اجمالًا مورد بررسى قرار دهيم.
1) سوره بقره، آيه 111.
دانشمندان مىگويند هر انسانى را كه فكر كيند، از هر نژاد و هر طبقهاى كه باشد اگر او را به حال خود واگذارند و تعليمات خاصّى نبيند و حتى از گفتگوهاى خداپرستان و ماديها عريان شود، خود به خود متوجّه نيروى توانا و مقتدرى مىشود كه مافوق جهان مادّه است و بر تمام جهان حكومت مىكند.
او در زواياى قلب و اعماق دل و روان خويش احساس مىكند كه ندايى لطيف و پر از مهر و در عين حال رسا و محكم، وى را به طرف يك مبدأ بزرگ علم و قدرت كه ما او را خدا مىناميم مىخواند.
اين همان نداى فطرت پاك و بىآلايش بشر است.
ممكن است غوغاى جهان مادى و زندگى روزانه و زرق و برقهاى حيات او را به خود مشغول سازد، و موقّتاً از شنيدن اين ندا غافل شود، امّا هنگامى كه خود را در برابر مشكلات و گرفتاريها مشاهده مىكند، هنگامى كه حوادث وحشتناك طبيعى همانند سيلها و زلزلهها و طوفانها و لحظات پر اضطراب يك هواپيما در يك هواى نامساعد و خطرناك به او حمله ور مىشوند آرى در اين هنگام كه دست از تمام وسايل مادى كوتاه مىگردد و هيچ گونه پناهگاهى براى خود نمىيابد، اين ندا در درون جان او قوّت مىگيرد، احساس مىكند كه از دورن وجودش قدرتى او را به سوى خود مىخواند، قدرتى كه برتر از تمام قدرتهاست، نيروى مرموزى كه همه مشكلات در برابر او سهل و ساده و آسان است. البتّه نداى فطرت هميشه در درون جان او قوّت مىگيرد، احساس مىكند كه از درون وجودش قدرتى او را به سوى خود مىخواند، قدرتى كه برتر از تمام قدرتهاست، نيروى مرموزى كه همه مشكلات در برابر او سهل و ساده و آسان است.
البتّه اين نداى فطرت هميشه در درون جان آدمى هست ولى در اين لحظات قوّت بيشترى مىيابد.
تاريخ نشان مىدهد حتى قدرتمندانى كه در لحظات آرامش و عادى از بردن نام خدا ابا مىكردند به هنگامى كه پايههاى قدرت خود را متزلزل و كاخ هستى خود را در حال فرو ريختن مىديدند، دست به دامن اين مبدأ بزرگ مىشدند، و نداى فطرت را به روشنى مىشنيدند.
تاريخ مىگويد به هنگامى كه فرعون در ميان امواج خروشان، خود را گرفتار ديد و مشاهده كرد، آبى كه مايه حيات و آبادى كشور او و سرچشمه تمام قدرت ماديش شده، اكنون فرمان مرگ او را اجرا مىكند، و در برابر چند موج كوچك عاجز مانده و دستش از همه جا كوتاه هست، فرياد زد الآن اعتراف مىكنم كه جز خداى بزرگ موسى هيچ معبودى نيست، اين ندا در حقيقت از درون فطرت و جان او برخاست. نه تنها فرعون، تمام كسانى كه در شرايط او قرار مىگيرند، همين ندا را به روشنى مىشنوند.
يك سؤال مهم
در اين جا ممكن است، اين سؤال پيش آيد كه اين نداى درونى كه نام آن را نداى فطرت مىگذارند ممكن است نتيجه تبليغاتى باشد كه در محيط اجتماع، و در مكتب و مدرسه، و از پدر و مادر درباره خدا شنيدهايم و اين يك نوع عادت براى ما شده است كه به هنگام ترس قوت مىگيرد.
جواب
پاسخ اين اشكال با توجّه به يك مقدمه كوتاه روشن مىشود.
عادات و رسوم، امورى متغير و ناپايدارند ما نمىتوانيم عادت و رسمى را پيدا كنيم كه در سراسر تاريخ بشر و در ميان تمام اقوام، يكسان باقى مانده باشد، مسائلى كه امروز عادت و رسم مىشود، ممكن است فردا دگرگون گردد، عادت و رسوم يك ملّت در ميان ملّت ديگر ديده نمىشود.
بنابراين اگر مشاهده كنيم موضوعى در ميان تمام اقوام و ملّتها و در هر عصر و زمان بدون استثنا وجود داشته، بايد بدانيم يك ريشه فطرى دارد و در درون بافت روح و جان انسان قرار گرفته است.
مثلًا علاقه مادر به فرزند به طور قطع نمىتواند نتيجه يك تلقين و يا تبليغ ويا عادت و رسم باشد، زيرا در هيچ قوم و ملّتى و در هيچ عصر و زمانى نمىبينيم مادرى نسبت به فرزند خود مهر نورزد.
البتّه ممكن است، مادرى بر اثر ناراحتى روانى فرزند خود را از بين ببرد و يا پدرى در زمان جاهليّت، دختر خود را بر اثر افكار غلط و خرافى زنده بگور كند، ولى اينها موارد بسيار نادر و استثناهاى زودگذرى هستند كه به زودى از ميان رفته و فطرت اصلى خود را نشان مىدهد.
با توجّه به اين مقدمه، نگاهى به مسأله خداپرستى در ميان انسانهاى امروز و گذشته مىكنيم.
گواهى دانشمندان جامعه شناس و مورّخان بزرگ همچون ويل دورانت هيچ عصرو زمانى را نمىيابيم كه مذهب و ايمان به يك مبدأ بزرگ در ميان بشر وجود نداشته باشد بلكه در هر عصر و زمان و در هر نقطهاى از دنيا شكلى از مذهب وجود داشته است، و اين خود يك دليل روشنى است بر اين كه خداپرستى از اعماق روح و فطرت انسان سرچشمه گرفته، نه اين كه نتيجه يك تلقين و رسم و عادت باشد.
حتى قرائنى در دست داريم كه نشان مىدهد اقوامى كه قبل از تاريخ زندگى مىكردند آنها نيز داراى نوعى مذهب بودهاند.
البتّه شك نيست كه اقوام ابتدايى چون نمىتوانستند خدا را به عنوان يك موجود مافوق طبيعى فكر كنند، او را در لابه لاى موجودات طبيعى جستجو مىكردند از موجودات طبيعت براى خود بت مىساختند.
ولى با پيشرفت فكر انسان و قدرت انديشه او تدريجاً توانست حق را بيابد و چشم ازموجودات محدود جهان ماده برگيرد و در وراى اين جهان به قدرت بزرگ خداوند آشنا گردد.
بعضى از روانشناسان بزرگ صريحاً اعتراف كردهاند كه براى روح آدمى چهار بعد يا چهار حس و فطرت نخستين وجود دارد.
1- حسّ دانايى كه انسان را به دنبال علوم و دانشها مىفرستد و روح او را تشنه فراگرفتن علم مىكند.
2- حسّ نيكى كه سرچشمه مسائل اخلاقى و انسانى در جهان بشريّت است.
3- حسّ زيبايى كه منشأ پيدايش شعر و ادبيات و هنر (به معناى واقعى) است.
4- حسّ مذهبى كه انسان را دعوت به شناسايى خدا و انجام فرمان او مىكند و به اين ترتيب مشاهده مىكنيم كه حس مذهبى بعد چهارم روح انسانى است هيچ گاه از او جدا نبوده و هيچ گاه از او جدا نخواهد شد.
و حتى در بحثهاى آينده ملاحظه خواهيم كرد كه بيشتر ماديها و
منكران خدا نيز به نوعى اعتراف به وجود خدا كردهاند، اگر چه از بردن نام او خوددارى مىكنند، و نام طبيعت يا نامهاى ديگر بر او مىگذارند، ولى صفاتى براى طبيعت قائل مىشوند كه شبيه صفات خداست.
از آنچه در اين بحث گفتيم چنين نتيجه مىگيريم كه عشق به خدا هميشه در جان ما بوده و خواهد بود.
ايمان به خدا شعله جاويدانى است كه قلب و روح ما را گرم مىسازد.
براى شناسايى خدا ما مجبور نيستيم راههايى طولانى بپيماييم سرى به اعماق وجود خود مىزنيم، ايمان به او را در آن جا مىيابيم.
با يك نگاه ساده به جهانى كه در آن زندگى مىكنيم به اين حقيقت مىرسيم كه جهان هستى در هم و برهم نيست، بلكه تمام پديدهها بر خط سير معينى در حركتند و دستگاههاى جهان همچون لشكر انبوهى هستند كه به واحدهاى منظم تقسيم شده و به سوى مقصد معيّنى در حركتند، نكات ذيل مىتواند هر ابهامى را در اين زمينه برطرف سازد:
1- براى پديد آمدن و باقى ماندن هر موجود زندهاى بايد يك سلسله قوانين و شرايط خاص دست به دست هم بدهند مثلًا براى پديد آمدن يك درخت زمين مناسب، آب و هواى مناسب و حرارات معين لازم است كه دانه را بكاريم و خوب تغذيه و تنفس كند، سبز شود و رشد نمايد و در غير اين شرايط رشد آن ممكن نيست.
2- هر موجودى اثرى مخصوص به خود دارد، آب و آتش هر كدام اثرى مخصوص به خود دارند كه از آنها جدا نمىشود و همواره از قانون ثابتى پيروى مىكنند.
3- تمام اعضاى موجودات زنده با يكديگر همكارى دارند، به عنوان نمونه همين بدن انسان كه خود عالَمى است، در وقت عمل تمام اعضايش خودآگاه و ناخودآگاه با هماهنگى خاصى كار مىكنند، مثلًا اگر خطرى پيش
آيد همگى براى دفاع بسيج مىشوند، اين ارتباط و همكارى نزديك نشانه ديگرى از نظم در جهان هستى است.
4- يك نگاه به صحنه جهان آشكار مىسازد كه موجودات مختلف جهان نيز هماهنگى مخصوصى با هم دارند، مثلًا براى پرورش موجودات زنده، آفتاب مىتابد، ابر مىبارد، نسيم مىوزد، و زمين و منابع زمينى نيز كمك مىكند، اينها نشانه وجود يك نظام معيّن در عالم هستى است.
اين حقيقت در برابر وجدان همه كس ظاهر است كه نظم در هر دستگاهى باشد حكايت از «عقل و فكر و نقشه و هدف» مىكند.
زيرا انسان هر كجا نظم و حساب و قوانين ثابتى ديد مىداند كه در كنار آن مبدأ علم و قدرتى را بايد جستجو، و در اين درك وجدانى خود نياز چندانى به استدلال نمىبيند.
او مىداند هرگز يك آدم نابينا و بىسواد نمىتواند با ماشين تايپ يك انشاى خوب، يا يك مقاله اجتماعى و انتقادى بنويسد، و هرگز يك كودك دو ساله نمىتواند با گردش دادن نا منظم قلم روى كاغذ تابلوى بسيار زيبا و پر ارزشى به وجود آورد، بلكه اگر ما يك انشاى خوب يا مقاله با ارزشى را ديديم مىدانيم آدم با سواد و با عقل و هوشى آن را به وجود آورده، و يا اگر در يكى از موزهها تابلوى بسيار زيبا و جالبى را مشاهده كرديم شك نخواهيم كرد كه دست نقاش هنرمند و چيره دستى در ايجاد آن به كار رفته، اگر چه هرگز آن نويسنده و نقاش هنرمند را نديده باشيم.
بنابراين هر جا دستگاه منظمى است در كنار آن هم عقل و هوشى وجود دارد، و هر قدر آن دستگاه بزرگتر، دقيقتر و جابتر باشد علم و عقلى كه آن را ايجاد كرده است به همان نسبت بزرگتر خواهد بود.
گاهى براى اثبات اين موضوع كه هر دستگاه منظم نياز به مبدأ عقل و دانش دارد از «حساب احتمالات» كه در رياضيات عالى از آن بحث شده كمك گرفته مىشود، و از اين راه اثبات مىكنند كه مثلًا يك فرد بىسواد
اگر بخواهد به وسيله ماشين تايپ، با فشار دان روى دكمههاى ماشين از روى تصادف، يك مقاله يا يك قطعه شعر را تايپ كند، مطابق حساب احتمالات ميلياردها سال طول مىكشد كه حتى عمر كره زمين براى آن كافى نيست (براى توضيح بيشتر به كتاب آفريدگار جهان مراجعه فرماييد).
ستاد بزرگ فرماندهى تن ما
يك پرنده كوچك و جهانى از اسرار
گياهان شگفتانگيز
سيرى به جهان مرموز «اتم» بزنيم
چرا بعضى از دانشمندان علوم طبيعى به خدا ايمان ندارند.
آيا خدا هم آفريدگارى دارد؟
گفتيم در سراسر جهان هستى نظم و هدف و نقشه آشكارا ديده مىشود، لابد ميل داريد نمونه هايى از آن را مورد بررسى قرا دهيد.
در اين جا ما چند نمونه بزرگ و كوچك را براى شما جمع آورى كردهايم خوشبختانه امروز با پيشرفت علوم طبيعى و كشف اسرار و شگفتيهاى جهان طبيعت و ريزه كاريهاى ساختمان وجود انسان، و حيوان، و گياه، و مواد مختلف آلى، ومعدنى، و ساختمان حيرتانگيز يك سلول و يك اتم و نظام تحسين آفرين عالم ستارگان تمام كتابهاى علوم طبيعى، كتابهاى توحيد و خداشناسى است كه به ما درس عظمت پروردگار را مىدهند.
بنابراين فراموش نكيند كه آنچه ما در اين جا مىآوريم نمونههايى است از اين جهان بزرگ، و در هر طرف نگاه كنيد نمونههاى بيشترى پيدا خواهيد كرد كه هر كدام از ديگرى شگفت انگيزتر و جالبتر است.
جمجمه انسان را مادهاى خاكسترى رنگ و ظاهراً ناهموار پر كرده كه ما آن را «مغز» مىناميم. و اين مغز، مهمترين و دقيقترين دستگاه بدن ما را تشكيل مىدهد زيرا كار آن فرماندهى قواى بدن و اداره امور تمام دستگاههاى جسم انسان است.
مغز براى كسب اطّلاعات لازم، درك احتياجات اعضاى و رساندن فرمانهاى خود به تمام بدن از رشتههاى باريكى كه در سراسر بدن پخش است و به نام «سلسله اعصاب» موسوم است استفاده مىكند.
«سلسله اعصاب» به نوبه خود از وسائل مختلف ديگرى بهرهبردارى مىنمايد كه به چند قسمت آن در ذيل اشاره مىشود:
1- چشم اين دستگاه عكسبردارى خودكار با سرعت شگفت انگيزى از تمام موجودات اطراف ما، زشت يا زيبا، كوچك يا بزرگ، عكسبردارى مىكند و به شبكه اطّلاعاتى مغز مىرساند.
2- گوش اين گيرنده امواج صوتى مأمور ضبط و جمع آورى تمام صدها و آهنگهايى كه در اطراف انسان موجود است، آنها را جمع مىكند و به مغز گزارش مىدهد.
3- لامسه اين دستگاه سنجش گرما، سرما، رطوبت، نرمى و زبرى مانند آن وظيفهاش جمع آورى اطّلاعات لازم در اين قسمت و گزارش دادن به مغز است.
4- شامه مأموريت جمع آورى اطّلاعات مفيد در مورد غذاها و ساير موجودات محيط را به عهده دارد كه اين اطّلاعات را از طريق اجزاى بسيار ريزى كه در فضا پراكنده است و هنگام تنفس وارد بينى مىشوند كسب مىنمايد.
5- ذائقه يا سازمان بررسى و كنترل غذاها، عهده دار نظارت بر غذاهاى مختلف و گوناگونى است، كه مىخواهند وارد معده بشوند، اين دستگاه از طريق طعم چگونگى هر خوراكى را تشخيص داده، خوب و بد را
از هم جدا مىكند و به مغز مخابره مىنمايد و بلافاصله دستور لازم در مورد خوردن و يا بيرون ريختن آن، به اعصاب داده مىشود. و ضمناً در اثر لذتى كه از خوردن غذا به وسيله اين حس مىبرد انسان را به خوردن غذاى مناسب و جبران نيروهاى مصرف شده وارد مىنمايد.
«مغز و سلسله اعصاب» از دو بخش ممتاز تشكيل شده است.
بخش اوّل سلسله اعصاب ارادى است كه «دماغى و نخاعى» نيز ناميده مىشوند و كليه حركات ارادى بدن از قبيل راه رفتن، نگاه كردن، حرف زدن و ... از اين سلسله سرچشمه مىگيرد.
بخش دوّم اعصاب غير ارادى هستند كه منشأ حركت غير ارادى بدن از قبيل حركات قلب، معده و ...
مىباشند. اين بخش خود دو قسمت دارد:
1- اعصاب «سمپاتيك» كه حركات غير ارادى بدن را تند مىكنند يعنى حكم گاز اتومبيل را دارند.
2- اعصاب «پاراسمپاتيك» كه حركات غير ارادى را كند مىكنند و حكم ترمز اتومبيل را دارند.
و علّت اين كه اين دو دستگاه اختيارى نيستند ضرورت وجود آنها براى بدن است كه بدون چون و چرا و كوچكترين دخالت اراده بايد انجام پذيرد و تعادل حركات دستگاههاى بدن را تأمين كند.
«مخ» مركز هوش، اراده، شعور و حافظه است و خلاصه از حساسترين بخشهاى مغز مىباشد و بسيارى از عكس العملهاى روحى همچون خشم و ترس و امثال آن مربوط به آن است.
براى روشن شدن مطلب توجّه به اين نكته لازم است كه
اگر مخ جانورى را بردارند ولى اعصابش سالم باشد، زنده مىماند امّا فهم و شعور را به كلّى از دست مىدهد. مخ كبوترى را برداشتند، تا مدّتى زنده بود. امّا دانه كه جلويش مىريختند تشخيص نمىداد و اگر به پروازش در مىآوردند آن قدر مىپريد تا به مانعى برخورد و بيفتد.
مىگويند در يكى از جراحيها، قسمتى از مخ شخصى را برداشتند او حوادث چند سال از عمرش را فراموش كرد و با كسانى كه در آن مدّت آشنا شده بود اظهار ناآشنايى مىكرد.
اين قوّه حافظه چه شگفتانگيز است؟
هيچ انديشيدهايد؟
اين عضو كوچك خطرات يك دوران عمر را با تمام خصوصياتش بايگانى كرده، هر شخصى كه با شما نوعى ارتباط داشته باشد تمام خصوصيات وى از نظر اندازه، شكل، رنگ، لباس، اخلاق و روحيات همه را در بايگانى خود حفظ نموده و براى آن پرونده مخصوصى تشكيل داده است، و هر منظرهاى را كه ديدهايد كيفيت و چگونگى آن را با توجه به اشجار، گياهان و چگونگى آنها نگهدارى كرده، و به مجرّد اين كه با آن شخص يا آن منظره رو به رو شويد پرونده آن را بلافاصله از بايگانى بيرون مىكشد، مطالعهاى فورى روى آن مىكند، تمام وضع گذشته او را با آنچه حالا ديده تطبيق مىنمايد سپس دستور احترام و پذيرايى دوست و ابراز تنفّر و دورى از دشمن را مثلًا صادر مىكند، ولى اين كار آن به قدر به سرعت انجام مىگيرد كه هيچ فاصله زمانى احساس نمىشود.
شگفتى اين مسأله وقتى آشكارتر مىگردد كه فرض كنيد پروندههاى تمام حوادث دوران عمر يك انسان در ادارهاى بايگانى شده باشد و افرادى زبر دست مأمور آنها باشند سپس ما روزى يكى از آن پروندهها را كه عكس صاحب آن را دست داريم از مأمور آن بخواهيم آن وقت است كه مىفهميم چقدر طول مىكشد تا پرنده او را پيدا كنند و مشخصات مربوط به او
رابازگو نمايند.
اين سرعت عمل كارهاى عجيب مغز است.
مبادا كسى خيال كند به هنگام خواب تمام فعاليتهاى عصبى تعطيل مىشود، خير، زيرا تعطيل شدن همه آنها مساوى است با مرگ، بلكه تنها بخشى از آنها تعطيل مىشود تا نشاط تازه براى فعاليت پيدا كند، امّا بقيه تمام شبانه روز مشغول فعاليتند.
در بحثهاى مربوط به انسان هيچ بحثى از بحثهاى روانى و سلسله اعصاب جالبتر نيست زيرا ساختمان سلسله اعصاب و مغز به قدرى دقيق و ظريف هستند كه كوچكترين تغيير در آن آثار مهمّى در تمام بدن از خود به يادگار مىگذارد.
به همين دليل شواهد، و دلايل توحيد در اين جا از همه جا بيشتر است.
بيچاره دانشمندان مادى كه مىخواهند اين همه نظم و دقّت و حساب را مخلوق طبيعت كور و كر بدانند. شگفت آورتر از اين چيزى نيست كه بخواهيم طبيعت بىعقل و فاقد شعور را خالق عقل و شعور بدانيم.
شايد روزى همين جهات است كه در ميان دانشمندانى كه متخصّص در رشتههاى روانشناسى و علوم روحى هستند كمتر طرفدار مكتب مادى و منكر خدا پيدا شود.
يكى از پرندگان عجيب «شب پره» يا «خفاش» است كه همه چيزش عجيب است امّا پروازش در دل تاريكى شب از همه عجيبتر.
«حركت سريع خفاش در تاريكى شب بدون برخورد به مانع» به قدرى شگفتانگيز است كه هر قدر درباره آن مطالعه شود اسرار تازهاى از اين پرنده اسرارآميز به دست مىآيد.
اين پرنده در شب تاريك با همان سرعت و شجاعتى حركت مىكند كه كبوتر در دل آفتاب. و مسلّماً اگر وسيلهاى براى اطّلاع از وجود موانع نداشت خيلى دست به عصا حركت مىكرد، اگر او را در تونلى تاريك و باريك و پرپيچ و خم كه آن را به دوده آغشته باشند رها سازند از تمام پيچ و خمها مىگذرد بدون اين كه حتى يك بار به ديوار تونل برخورد كرده باشد و ذرهاى دوده روى بال او بنشيند.
بايد توجّه داشت اين وضع عجيب خفاش معلول خاصيّتى در وجود آن است شبيه «رادار»
در اين جا بايد كمى با «دستگاه رادار» آشنا شويم تا پس از آن به شگفتى اين خاصيّت در وجود كوچك خفاش پى ببريم.
در «فيزيك» در بحث «صوت» سخنى درباره «امواج ماوراى صوت» است اين امواج همان امواجى هستند كه تناوب و طول آنها به قدرى زياد است كه گوش انسان قادر به درك آنها نيست و به همين جهت آنها را ماورى صوت مىنامند.
هنگامى كه چنين امواجى را به وسيله يك مبدأ فرستنده قوى ايجاد كنند، اين امواج همه جا پيش مىروند ولى همين كه در يك نقطه از فضا به مانعى برخورد كنند (مانند هواپيماى دشمن يا هر مانع ديگر) مانند توپى كه به ديوار بخورد باز مىگردند درست مانند صدايى كه ما در برابر يك كوه يا يك ديوار بلند مىدهيم و با دستگاههايى مىتوان فاصله آن را
دقيقاً اندازهگيرى كرد.
بسيارى از هواپيماها به وسيله «دستگاه رادار» هدايت مىشوند و به هر مقصدى بخواهند مىروند و نيز براى پيدا كردن هواپيماى دشمن از رادار استفاده مىكنند.
دانشمندان مىگويند در وجود اين پرنده كوچك دستگاهى شبيه «رادار» وجود دارد، به اين نشان كه اگر آن را در اطاقى به پرواز در آوريم و در همان لحظه ميكروفونى كه امواج ماوراى صوت را به امواج قابل شنيدن تبديل مىكند، به كار اندازيم همهمه گوشخراشى دراطاق به راه خواهد افتاد و در هر ثانيه 30 الى 60 مرتبه امواج ماوراى صوت از خفاش شنيده مىشود.
البته خفاش در حال استراحت نيز اين امواج را بيرون مىفرستد ولى در هر ثانيه 10 مرتبه بيشتر تكرار نمىشود.
ولى اين سؤال پيش مىآيد كه اين امواج به وسيله كدام عضو خفاش به وجود مىآيد و به وسيله كدام عضو بازگشت آن را درك مىكند يعنى دستگاه فرستنده كدام و دستگاه گيرنده او كدام است؟
دانشمندان در پاسخ اين سؤال مىگويند: اين امواج به وسيله عضلات نيرومند حنجره خفاش از طريق سوراخهاى بينى او فرستاده مىشود و گوش بزرگ او عهده دار گرفتن امواجى است كه باز مىگردد.
بنابراين خفاش در سير و سياحت شبانه خود مديون گوشهاى خود است و يك دانشمند روسى به نام «ژورين» با تجربياتى ثابت كرده كه اگر گوشهاى خفاش را بردارند نمىتواند بدون برخورد به مانع در تاريكى پرواز كند. در حالى كه اگر چشم او را به كلى بردارند حركت او با كمال مهارت انجام خواهد يافت، يعنى خفاش با گوش خود مىبيند.
اكنون بينديشيد اين دو دستگاه عجيب و حيرتانگيز را چه كسى در اين جثه كوچك و ناچيز اين پرنده به وجود آورده، و طرز استفاده از آنها را چگونه به او تعليم داده است كه بتواند در پناه اين وسيله مطمئن از خطرات فراوانى كه در حركات شبانهاش پيش روى اوست مصون بماند؟
... راستى چه كسى؟
آيا ممكن است طبيعت فاقد عقل و شعور چنين عملى را انجام داده باشد؟
شايسته ستايش آن آفريدگارى استكارد چنين دلاويز نقشى زماء و طينى
ساختمان همه گياهان جالب است ولى بعضى شگفتانگيزتر است.
آيا گياهان گوشتخوار را شنيدهايد؟ لابد در دل خود مىگوييد اين ديگر دروغ است. حيوانات گوشتخوار ديدهايم اما گياهان گوشتخوار نديدهايم مگر گياه حركت مىكند تا طعمه خود را بتواند به دست آورد؟ مگر دستگاه هاضمه دارد؟ اينها افسانه است.
ولى به شما توصيه مىكنيم در اين گونه موارد سخن فيلسوف بزرگ «ابوعلى سينا» را فراموش نكنيد كه مىگفت «آنچه از موضوعات عجيب مىشنويد فوراً انكار نكنيد و مادامى كه دليل قاطعى بر عدم آن در دست نيست احتمال بدهيد شايد آن حرف صحيح باشد، (و روى آن تحقيق كنيد)
و از طرفى در جهان آفرينش پيدايش حيات در چهرههاى گوناگون آن قدر زياد شده كه هيچ چيز را نمىتوان در آن عجيب دانست.
خصوصاً كه موضوع حركت گياه را به شكل ساده آن در گل آفتاب گردان كه هميشه به طرف خورشيد مىچرخد مشاهده مىكنيم. بنابراين مطمئن باشيد كه دانشمندان علوم طبيعى انواع زيادى از گياهان گوشتخوار را كشف كردهاند كه با سرعت طعمه خود را صيد مىكنند و در كتب علمى نام
و مشخصات آنها را آوردهاند.
در ذيل چند نمونه از اين گياهان را به اتكاى تحقيقات دانشمندان علوم طبيعى مخصوصاً «پرفسور لئون برتن» مدير موزه ملّى تاريخ طبيعى فرانسه مىآوريم:
اين دانشمندان مىگويند تا كنون 450 نوع گياه گوشتخوار ديده شده كه 10 نوع آن در كشور فرانسه وجود دارد ومعروفترين آنها عبارتند از:
1- آلدروداند
اين گياه در ايالت «ژيروند» مىرويد (ژيروند در غرب فرانسه و ساحل اقيانوس اطلس واقع است) خوراك اين گياه مگس است و لذا آن را گياه مگس گير مىگويند.
اين گياه داراى برگ دو پارچهاى مخصوصى است كه مانند دو صفحه كتاب باز، در برابر هم قرار دارند و از قسمت پايين به وسيله لولاى مخصوصى به هم چسبيدهاند. روى برگهاى گياه را كركهاى حساسى پوشانيده است.
اگر پاها يا بدن مگسى با اين كركها تماس پيدا كند دو صفحه بلافاصله به سرعت بسته مىشوند و مگس در ميان آنها زندانى مىشود و سرانجام در اثر شيرهاى كه از برگ آن، ترشح مىشود حشره بيچاره هضم و جزء بدن گياه مىشود.
2- ديونه
اين گياه مجهز به «لولايى» است كه از گياه قبل اين امتياز را دارد كه انقباض صفحات برگهاى آن به قدرى سريع انجام مىگيرد كه كمتر حشرهاى مىتواند از دام آن فرار كند. اين گياه يك منطقه مرگ حتمى براى اين گونه حشرات است.
3- درورزا
اين گياه در جنگلهاى «رامبوى يه» مىرويد، برگهاى سرخى دارد كه روى آن شاخكهاى باريكى شبيه مو وجود دارد و در انتهاى هر يك غدّهاى قرار دارد.
اگر مگس، بىخبر روى برگهاى اين گياه بنشيند، ناگهان شاخكها از اطراف بر سرش مىريزند و او را دست بسته به درون برگ مىكشانند. خود برگ نيز تدريجاً منقبض مىشود و تقريباً پس از ربع ساعت انقباض كامل مىيابد و حشره بينوا مجبور است در عرض چند روز به وسيله ترشحات چسبنده تدريجاً هضم و جذب گياه گردد.
4- نپانتس
اين گياه از عجيبترين نوع گياهان گوشتخوار است. در انتهاى شاخه باريكش چيزى شبيه كوزه كوچكى است كه دهانه آن رو به طرف بالاست و درب مخصوصى دارد كه در حال عادى باز است. اين كوزه دام خطرناكى براى حشرات بىاحتياط وسر به هواست زيرا:
اوّلًا در درون كوزهها عسل شيرين چسبناكى است كه مستوره آن هم روى جدار بيرونى كوزه ريخته است كه حشرات شكم پرست كمتر ممكن است از آن چشم بپوشند.
ثانياً رنگ كوزهها به قدرى زيبا و شفاف است كه حشرات خوش ذوق را جذب مىكند. شيرينى عسل و زيبايى كوزهها به حشرات چشمك مىزنند و هر كدام اسير هواى نفس شوند و وارد كوزه گردند فوراً دهانه كوزه بسته مىشود و ديگر هرگز راه خلاصى نيست.
اين كوزه حكم معده اين گياه را دارد و شيرهاى آن مانند شيره معده روى حشره تأثير كرده و آن را به صورت قابل جذب در مىآورد.
حشرهكش بىزبان
دانشمندان اظهار اميدوارى مىكنند كه در اثر پيشرفت علم گياهشناسى روزى بشود مقادير زيادى از اين گياهان را در باغچههاى منازل و كنار استخر پرورش داد و با اين وسيله طبيعى به جنگ مگس و حشرات موذى رفت.
بديهى است اين سالمترين نوع حشركشهاست، زيرا موادى كه براى كشتن حشرات به كار مىرود معمولًا ماده سمى است. اگر چه سميّت آن
براى انسان كم است ولى بالاخره هوا را از صورت طبيعى بيرون مىبرد، امّا گياهان حشره خوار اين عيب را ندارند.
اين صحنههاى عجيب آفرينش انسان را در شگفتى فرو مىبرد كه چه دست پرقدرتى به آفرينش اين موجودات پرداخته است؟ و انسان را به ياد شعر معروف «سعدى» مىاندازد.
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجودهر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار
مىدانيم كوچكترين موجودى كه تاكنون شناخته شده «اتم» و اجزاى آن است اتم به قدرى ريز است كه نيرومندترين ميكروسكپها كه به اصطلاح كاهى را كوه نشان مىدهد از ديدن آن عاجز است.
اگر مىخواهيد بدانيد اتم چقدر كوچك است همين قدر بدانيد كه «پروتون» كه يكى از اجزا آن است بايد هزار ميليارد تا ده هزار ميليارد آن كنار هم چيد تا يك سانتيمتر تشكيل دهد. و يك قطره آب بيش از تمام نفرات روى زمين اتم دارد. و اگر بخواهيم پروتونهاى يك سانتيمتر سيم نازك را بشماريم و از هزار نفر هم كمك بگيريم و در هر ثانيه يكى از آنها را جدا كنيم 30 تا 300 سال (به اختلاف اتمها) شب و روز بايد بيدار بمانيم تا همه آنها را بشمريم.
و امّا از كجا به اين موجود ريز پىبردهاند؟ در درجه اوّل از روى محاسبات رياضى و در درجه دوّم از آثارى كه روى شيشههاى عكاسى و مانند آن ظاهر مىشود.
حالا كه فهميديم يك سانتيمتر سيم نازك اين اندازه اتم دارد ببينيد، آسمان، زمين، آب، هوا، كهكشانها و منظومه شمسى ما چه اندازه اتم دارند؟ آيا فكر بشر از تصوّر آن خسته نمىشود؟ و جز آفريننده جهان كه مىگويد «اگر تمام درختان روى زمين قلم و آبهاى هفت دريا
مركب شوند (تا كلمات و مخلوقات خدا را بنويسند) كلمات خدا تمام نخواهد شد»(1)كسى سر از حساب آنها بيرون خواهد آورد؟
تاريخچه ماجراى اتم
از قديم بين دانشمندان بحث بوده است كه آيا در موجودات جهان جزئى كه قابل تقسيم نباشد و از اجزاى ديگرى تركيب نيافته باشد وجود دارد يا نه؟
«ذيمقراطيس» نخستين كسى است كه نظريه اين كه موجودات از اجزاى «لايتجزا» يعنى «نشكن و بدون جز»، تركيب يافتهاند داد كه همان معناى «اتم» را مىبخشد و تا مدّتى روى آن بحث و گفتگو بود و طرفدارانى هم پيدا كرد تا اين كه در سال 1919 ميلادى دانشمندانى به نام «روترفورد» نخستين قدم را براى شكستن اتم برداشت يعنى «اتم» كه معناى نشكن را مىداد، شكست و شكافتن اتم كمكم بالا گرفت به طورى كه اين قرن را «قرن اتم» نام نهادند (يا صحيحتر قرن اتم شكافى) و نظريه ذيمقراطيس عملًا رد شد.
اجزاى مرموز اتم
اتم با آن كوچكى و حقارت خود از اجزايى تركيب يافته كه عمده آنها سه جزء است يكى هسته اتم كه از دو جزء «پروتون» و «نوترون» تشكيل يافته «پروتون» داراى الكتريسته مثبت و «نوترون» فاقد هر گونه الكتريسته است.
و ديگر اجزائى كه اطراف هسته مىچرخند و «الكترون» يا «نگاتون» نام دارند. و داراى الكتريسته منفى هستند. سرعت الكترونها (در اتم ئيدروژن) در ثانيه 3 هزار كيلومتر و در (اتم اورانيوم) به 201164 كيلومتر مىرسد.
1) سوره لقمان، آيه 36.
حالا فكر كنيد اين سرعت در آن محيط كوچك چه وضعى خواهد داشت و در هر ثانيه چند مرتبه بايد گرد مركز خود طواف كند؟ و چگونه در اين حركت، الكترونها مزاحم يكديگر نمىشوند.
بيابانهاى هولناك درون اتم
خيال نكنيد درون اتم پر است بلكه فاصله الكترونها تا هسته خالى و اگر هسته اتم را جسمى به شعاع يك متر فرض كنيم الكترونها در يك كيلومترى گردش مىكنند و بقيه خلاء وجود دارد.
«ژوليو» دانشمند معروف مىگويد: اگر خلاء بين اتمهاى بدن انسان را از بين ببرند يعنى الكترونها را به هسته بچسبانند جسم انسان آن قدر كوچك مىشود كه بايد آن را با ميكروسكوپ ديد. ولى وزن بدن هيچ تغييرى نمىكند. زيرا فضاى خالى درون اتم اثرى در وزن آن نمىگذارد.
توجّه داشته باشيد عناصر مختلف جهان همه از اتم تشكيل يافتهاند ولى تعداد الكترون آنها مساوى نيست بلكه در بعضى مانند «ئيدرژن» يك الكترون و بعضى بيشتر دارد تا به اتم «اورانيوم» مىرسد كه 92 الكترون دارد. عناصر ديگرى هم كشف شده كه الكترونهاى بيشترى دارند.
اتمشناسى از مهمترين مباحث علوم طبيعى و نشاطانگيزترين آنهاست، اين موجود ريز به ما درس توحيد مىدهد، زيرا، در جهان اتم بيش از همه چهار قست جلب توجّه مىكند.
1- نظام فوق العاده
تاكنون بيش از 100 عنصر كشف شده كه تعداد الكترونهاى آنها به تدريج از يك شروع شده و به بالاتر از 100 پايان مىپذيرد. اين نظام نمىتوان معلول علل فاقد شعور باشد.
2- تعادل قوا
مىدانيم دو الكتريسته مخالف يكديگر را جذب مىكنند بنابراين الكترونها كه بار الكتريكى منفى دارند و هسته كه بار الكتريكى مثبت دارد
بايد يكديگر را جذب كنند.
و از طرف ديگر مىدانيم گردش الكترونها به دور هسته نيروى دافعه (گريز از مركز) به وجود مىآورد.
بنابراين نيروى گريز از مركز مىخواهد الكترونها را از محيط اتم دور سازد و اتم تجزيه گردد و نيروى جاذبه مىخواهد التكرونها را جذب كند كه به دنبال آن همه چيز از حركت خواهد افتاد.
اين جاست كه بايد ديد چگونه با حسابى دقيق نيروى «جاذبه» و «دافعه» در اتمها تنظيم شده كه نه الكترونها مىگريزند و نه جذب مىگردند.
آيا ممكن است اين تعادل را طبيعت كور و كر به وجود آورده باشد؟
3- هر كدام در مسير خود
گفتيم بعضى از اتمها الكترونهاى متعددى دارند ولى نه اين كه همه الكترونها در يك مدار حركت كنند، بلكه در مدارهاى متعدّد، و ميليونها سال اين الكترونها در فاصله معين نسبت به هم با آن سرعت در حركتند بدون اين كه تصادمى بر ايشان پديد آيد.
آيا قرار داردن آنها در مدارهاى معين و گردش بدون تصادم ساخته طبيعت بىفكر است؟
4- نيروى وحشتناك و هيجان انگيز
دانستيم در درون اتم نيروى فوق العادهاى وجود دارد كه ضميمه شدن نيروى تعدادى از آن انرژى بسيار عظيمى به وجود مىآورد و مبدأ آثار بزرگى مىتواند باشد.
اكنون بينديشيد مهار كردن اين نيروى بزرگ و ديوانه، چقدر مشكل است و ايجاد دوستى و اتحاد بين اتمها چه حيرت آور است! آيا آن تمركز و اين همبستگى جز در سايه يك قدرت و دانش فوق العاده معقول است؟
نيروى عظيم اتم
براى اين كه به عظمت نيروى اتم پىببريد فقط در نظر بگيريد كه
1- درسال 1945 در صحراى بىآب و علف مكزيك يك آزمايش اتمى انجام شد يك بمب كوچك كه روى يك برج فولادى بود، پس از انفجار آن با وسايل مخصوص، برج آب گرديد و سپس بخار شد و برق و صداى مهيبى برخاست و ابرى از آن ايجاد گرديد كه 12 كيلومتر در آسمان بالا رفت.
2- در همين سال دو بمب كوچك را امريكاييها بر روى كشور ژاپن پرتاب كردند يكى روى شهر «ناكازاكى» و ديگرى روى شهر «هيروشيما» در شهر اوّل 70 هزار نفر نابود و همين مقدار مجروح داد و در شهر دوّم 30 الى 40 هزار تلفات و همين مقدار مجروح داد. كه ژاپن به ناچار تسليم بلاشرط آمريكاشد.
تنها مطالعه اسرار «يك اتم» كافى است كه انسان را به خدا آشنا كند، لذا مىتوان گفت كه به تعداد اتمهاى جهان دليل بر وجود مبدأ بزرگ عالم داريم.
در اين جا يك سؤال پيش مىآيد كه اگر راه خداشناسى اين قدر روشن است كه حتى با مطالعه گوشهاى از جهان هستى و نظم و اسرار آن مىتوانيم به خدا آشنا شويم پس چرا جمعى از بنيانگذاران علوم طبيعى به خدا ايمان ندارند؟
پاسخ اين سؤال را امروز ما به خوبى مىدانيم. زيرا:
1- نخستين دليل مخالفت جمعى از علماى علوم طبيعى با مذهب اين است كه كلسا با آن خرافات وحشتناكش سالها باشدّت تمام با نشر حقايق علمى و مطالعات دانشمندان علوم طبيعى مبارزه مىكرد و اجازه نفس كشيدن به آنها نمىداد. امپراطوران و سياستمداران هم كه تحت الشعاع كليسا بودند با آنها همكارى داشتند، تا آن جا كه به فرمان كليسا بسيارى از دانشمندان را زير شكنجه نابود ساختند، بر اثر اين حوادث بود كه دانشمندان علوم طبيعى به مبارزه با كليسا پرداختند و خداوند هستى را كه كليسا معرفى كرده بود، به كلى كنار زدند، و به اين ترتيب از روحانيون مسيحى انتقام گرفتند.
ولى در اين جا دانشمندان علوم طبيعى يك اشتباه نابخشودنى مرتكب شدند، و اشتباه ديگر را غرب زدگان.
امّا اشتباه دانشمندان طبيعى اين بود كه به خاطر انتقامجويى و مبارزه با كليسا به كلّى منكر خدا و هر مذهبى شدند، و تدريجاً آب و رنگ علمى به آن دادند، و البتّه آن مذهب خرافى و خدايان سه گانه و كتاب آسمانى تحريف شده با آن همه مطالب نادرست كه كليسا از آن دفاع مىكرد چيزى نبود كه دانشمندان بتوانند آن را بپذيرند و مىبايست منكر شوند، ولى مگر مذهب منحصر به همان مذهب خرافى بود كه كليسا معرفى مىكرد.
و اشتباه غرب زدگان اين بود كه درست آن مبارزه را در مورد اسلام كه به عكس كليسا پشتيبان و مبتكر پيشرفت علوم بود نيز به كاربردند بى خبر از اين كه آن هياهو كمترين ارتباطى با اسلام نداشت.
ضمناً بايد توجّه داشت كه بسيارى از دانشمندان علوم طبيعى در واقع خداپرستند ولى نام «طبيعت» را بر او مىگذارند امّا تمام صفات خدا را مانند علم و قدرت و هدف براى «طبيعت» قائل مىشوند.
عدّه ديگرى هم از دانشمندان علوم طبيعى، رسماً طرفدار خداپرستى هستند، و نمونه آن كتابى است كه وسيله 40 نفر از اساتيد و دانشمندان مشهور علوم طبيعى غرب تحت عنوان «اثبات وجود خدا» نگاشته شده است كه هر يك از آنها از راه رشتههايى كه در آن تخصّص داشته
اند براى اثبات خداشناسى استدلال نمودهاند.
2- سنجيدن همه چيز با مقياس علوم طبيعى نيز اشتباه ديگر آنها بود آنها خيال مىكردند هر چيز با مقياس علوم طبيعى و آزمايش و مشاهده درست درنيامد وجود ندارد، در صورتى كه هر چيزى مقياس خاصى دارد، بنابراين غلط است كه گفته شود مثلًا «تا روح يا خدا را زير چاقوى تشريح نبينيم باور نمىكنيم» زيرا ابزراها و مقياسهاى علوم طبيعى مقياسهاى مادّى است و در ماوراى مادّه راه ندارد.
3- بسيارى از آنها تمام صفاتى را كه براى خدا اثبات مىكنيم براى طبيعت ثابت مىدانند مثلًا مىگويند «طبيعت دريچههاى قلب را به اين جهت يك طرفه قرار داده كه خون از حفرههاى پايين قلب به حفرههاى بالا برنگردد و عمل گردش خون مختل نشود».
اين جاست كه مىبينيم براى طبيعت هدف، نقشه و علم قائل مىشوند در صورتى كه «طبيعت كور و كر» هدف و نقشه ندارد، به همين دليل ما اين دسته را «خداپرستان شرمگين» يعنى با اين كه حاضر نيستند اسم خدا را ببرندبه همه صفات او اقرار دارند و در واقع خداپرستند ولى به جاى نام «خدا» نام «طبيعت» را گذاردهاند.
4- اين كه گفتيم دانشمندان علوم طبيعى همه منكر خدا نيستند بىدليل نيست از آنها خداپرستان برجستهاى هستند مثلًا «هرشل» كه از بزرگان علم هيئت است مىگويد:
«هر قدر دائره علم وسيعتر مىگردد براهين دندان شكن و قويترى براى وجود خداوند ازلى و ابدى به دست مىآيد».
«مونت نل» يكى ديگر از دانشمندان بزرگ طبيعى مىگويد:
«اهميّت علوم طبيعى تنها از اين نظر نيست كه عقل ما را سير مىكند (و به احتياجات ما پاسخ مىدهد) بلكه اهميّت بيشتر آن از اين جهت است كه عقل ما را به اندازهاى بالا مىبرد كه عظمت خدا را درك مىكنيم و ما را به احساسات بزرگداشت ذات او زينت مىدهد.
«ليته» يكى از طبيعىدانهاى معروف كه در ساختمان نباتات كشفيات و تحقيقاتى دارد، مىگويد:
«خداى ازلى و بزرگ، با خبر از آشكار و نهان و قادر متعال گويا از مقابل چشمان من عبور كرده است ... من اثر او را در تمام مخلوقات و موجودات مشاهده نمودم و در تمام اين موجودات و مخلوقات حتى در كوچكترين آن. در آن موجوداتى كه ابداً به چشم ديده نمىشود، چه قدرت و قوّتى به كار رفته؟ ... چه عقلى؟ ... چه كمال غير قابل توصيفى در آنها ديده مىشد؟»
«نيوتن» دانشمندان معروف و مبتكر قانون جاذبه عمومى مىگويد:
«ما با مطالعه گوش مىفهميم كه سازنده آن قوانين مربوط به «صوت» را كاملًا مىدانسته و سازنده چشم تمام قوانين پيچيده مربوط به «نور» را مىدانسته و از مطالعه نظم افلاك به آن حقيقت بزرگى كه آنها را طبق نظم مخصوصى اداره مىكند پى مىبريم».(1)
5- و اين را هم مىدانيم كه غالب دانشمندان علوم طبيعى در محيطهايى بودند كه تورات و انجيل بر آنها حكومت مىكرد. و با معرفىهايى كه تورات تحريف شده از خداوند مىكند هرگز يك دانشمند علوم طبيعى نمىتواند چنين خدايى را بپذيرد. خدايى كه در باغ بهشت راه مىرود، و نمىداند كه آدم كه از ميوه درخت ممنوع خورده كجا پنهان شده؟(2)و خدايى كه مانند يك قهرمان كشتى شب تا صبح با يعقوب كشتى مىگيرد و نمىتواند يعقوب را زمين بزند و با خواهش و دادن رشوه از دست يعقوب خلاص مىشود.(3)
آيا چنين خداى موهومى قدرت آفرينش آسمانهاى عظيم و پهناور و ستارگانى كه ميليونها سال طول مىكشد تا نور آنها به ما برسد، دارد؟ و مىتواند اين همه اسرار شگفتانگيز را در وجود موجودات قرار دهد كه كشف يكى از آنها انسان را جزء دانشمندان قرار مىدهد.
انصاف دهيد يكى دانشمند علوم طبيعى چگونه مىتواند به اين
خداوند ايمان داشته باشد؟
وجود اين گونه خرافات در تورات و انجيل ساختگى سبب فرار عدّه زيادى از دانشمندان علوم طبيعى از مذهب شد.
اى كاش مباحث خداشناسى قرآن به تمام زبانهاى زنده دنيا ترجمه و در يك تيراژ وسيع چاپ و در سراسر جهان منتشر مىشد تا دانشمندان علوم طبيعى حقيقت دين را دريابند و مفهوم خداشناسى را خالى از هر گونه خرافه درك كنند.
بعضى از تحصيل كردهها مىپرسند فيلسوف معروف انگليسى «برتراند راسل» در يكى از كتابهايش تصريح مىكند «در جوانى به خداوند عقيده داشتم و بهترين دليل آن را برهان علةالعلل مىدانستم به اين معنا كه هر چيز در جهان معلول علتى است و اگر زنجير علّتها را دنبال كنيم سرانجام به علت نخستين مىرسيم، و اين علّت نخستين را «خدا» مىناميم.
ولى بعداً فكر كردم اگر هر چيز علّت مىخواهد خدا خود نيز علّت مىخواهد به اين دليل بود كه از عقيده خدا برگشتم؟
آيا اين ايراد راه حلّى دارد؟
پاسخ
اين همان ايراد معروف و ابتدايىترين ايراد مادّيهاست كه «اگر همه چيز را خدا آفريده، خدا را كه آفريده است؟»
ولى با توجّه به چند نكته پاسخ آن كاملًا روشن مىشود.
1- خود مادّيها نيز به قانون عليّت عقيده دارند يعنى معتقدند هر چيزى علّتى دارد پس بايد آنها هم سلسله علل را دنبال كنند تا به
نخستين علّت كه به عقيده آنها «ماده» است برسند و آن را علت العلل بدانند، در اين جا است كه ما مىپرسيم اگر هر چيز علّتى دارد علّت «ماده نخستين» چيست؟ و چه كسى او را به وجود آورده است؟
مشاهده مىكنيد كه اشكال مربوط به همه است نه به خداپرستان بنابراين هم ماديها، هم آقاى «راسل» و هم خداپرستان به يك موجود ازلى معتقدند كه براى آن علّتى وجود ندارد منتها آنها نامش را ماده مىگذارند.
2- اكنون فرق بين خداپرستان و مادّيها را در اين مىيابيم كه مادّيها علت نخستين را «ماده» يعنى يك موجود بدون عقل و شعور مىدانند و خداپرستان علت نخستين را موجودى داراى بىنهايت علم، بىنهايت قدرت و بىنهايت عقل مىدانند.
در اينجا ناچاريم باز هم به نظم هستى باز گرديم و بپرسيم.
آيا آن ساختمان عجيب بدن انسان و آن اسرار وجود حيوانات و جانداران، و آن مسائل شگفتانگيز گياهان گوشتخوار و اسرار مرموز و عجيب اتم، آيا مطالعه اينها به ما نمىگويند علّت نخستين عاقل و با شعور است و موجودات را روى هدفى ساخته است؟
3- توجّه به اين نكته نيز لازم است كه قانون علّت و معلول و نياز به علّت، مخصوص موجودات حادث است يعنى نمىتوان گفت: «هر موجودى علّتى مىخواهد» زيرا به عقيده مادّيها مادّه نخستين موجود است و علّتى نمىخواهد. بنابراين يك وجود ازلى و هميشگى نياز به علّت و آفريدگار ندارد.
ممكن است براى نزديك شدن اين موضوع به ذهن، از ما مثال بخواهيد.
مىگوييم هنگامى كه مىبينيم اطاق روشن است سؤال مىكنيم چرا روشن است؟ جواب مىشنويم روشنى از خود اطاق نيست، و به زودى به اينجا مىرسيم كه روشنى اطاق به وسيله ذرات يا امواج نور است. فوراً مىپرسيم روشنى ذرات نور از كجاست؟
اين جاست كه به ما مىگويند روشنايى «نور» از خود آن است و از خاصيّت وجودى آن مىباشد زيرا در هيچ كجا نمىتوانيد نورى را پيدا كنيد ولى روشنايى نداشته باشد.
اين جاست كه قبول مىكنيم روشنايى همه چيز از نور است امّا روشنايى ذرات نور از خودشان است، رطوبت هر چيز از آب است امّا رطوبت آب از خود اوست.
و به همين ترتيب وجود همه چيز از خداست و وجود خدا از خود اوست.
به هوش باشيد راه باريكى است
صفات ثبوتى و سلبى
يكتايى خدا و دلايل يكتايى او
شاخههاى توحيد
چرا خدا ديده نمىشود؟
خداوند بر هر چيز تواناست
جبر يا اختيار
نه جبر است نه تفويض
علم بىپايان خدا
خدا عادل است.
حوادث دردناك- ناقص الخلقهها
صفات ديگر او
به هوش باشيد به همان اندازه كه «خدايابى» يعنى پى بردن به وجود خدا از طريق مطالعه اسرار جهان آفرينش سهل و آسان است، شناسايى «صفات خدا» مشكل، و به دقّت و احتياط فراوان نيازمند است، يعنى بحث صفات خدا را بايد در رديف مسائل پيچيده علمى شمرد.
لابد مىپرسيد چرا؟ دليل آن روشن است، زيرا خداوند هيچ چيزش با ما و آنچه ديدهايم و شنيدهايم شباهت ندارد، بنابراين نخستين شرط شناسايى «صفات خداوند» نفى تمام صفات مخلوقات از آن ذات مقدّس، يعنى تشبيه نكردن او به هيچ يكى از موجودات محدود عالم طبيعت است، و اين جاست كه كار به جاى باريكى مىكشد، زيرا ما در دل اين طبيعت، بزرگ شدهايم، تماس ما با طبيعت بوده، با آن انس گرفتهايم حتى بنابر تحقيقات علمى و فلسفى تمام صورتهاى ذهنى و مفاهيم عقلى و فكرى ما روز اوّل از همين طبيعت و موجودات آن گرفته شده، لذا ميل داريم همه چيز را با مقياس آنها بسنجيم.
به عبارت ديگر ما هر چه ديدهايم جسم و خواص جسم بوده موجوداتى كه داراى «زمان» و «مكان» معينى بودهاند، ابعاد و اشكال
مخصوصى داشتهاند، با اين حال تصوّر «ذاتى» كه نه جسم دارد، نه زمان و نه مكان، و در عين حال به تمام زمانها و مكانها احاطه دارد، و ازهر نظر نامحدود است، كارى است بس دشوار، نمىگوييم محال است، بلكه مىگوييم مشكل است و احتياج به بلند پروازى فكر و انديشه دارد.
امّا يادآورى اين نكته بسيار لازم است كه ما به حقيقت ذات خدا هرگز پىنخواهيم برد، و انتظار آن را هم نبايد داشته باشيم، زيرا چنين انتظارى به اين مىماند كه انتظار داشته باشيم اقيانوس بيكرانى را در ظرف كوچكى جاى دهيم.
تعجّب نكنيد اگر بگوييم همين موجودات طبيعت كه بهترين راهنماى خدايابى بودند، در راه شناسايى صفات خدا ما را فريب خواهند داد، زيرا مقايسه صفات خداوند ازلى و ابدى، به صفات مخلوقات محدود و متناهى خطرناكترين پرتگاهى است كه در جاده خداشناسى تصوّر مىشود (دقّت كنيد).
و اين جاست كه يك لغزش كوچك ممكن است انسان را فرسنگها از جادّه اصلى خداشناسى به دور اندازد و در سنگلاخ بت پرستى و مخلوق پرستى سرگردان سازد (باز هم دقّت كنيد).
معمولًا صفات خدا را به دو دسته تقسيم مىكنند «صفات ثبوتيه» يعنى آنچه خداوند آنها را دارا است. و «صفات سلبيه» يعنى آنچه را خداوند از آنها منزه است.
و اكنون اين سئوال پيش مىآيد كه ذات خداوند داراى چند صفت است؟
پاسخ آن اين است كه صفات خدا از يك نظر بىپايان و نامحدود و از نظرى دريك صفت خلاصه مىشود، زيرا تمام صفات ثبوتى خدا را مىتوان در جمله زير خلاصه كرد:
«ذات خدا ذاتى است نا متناهى از هر
جهت و داراى تمام كمالات».
در مقابل صفات سلبى نيز در اين جمله خلاصه مىگردد:
«ذات خدا از هيچ نظر نقصان ندارد».
ولى از نظر ديگر چون كمالات و نقائص درجات دارند، يعنى بىنهايت كمال و بىنهايت نقص را مىتوان تصور نمود، لذا مىتوان گفت خداوند بىنهايت صفات ثبوتى، و بىنهايت صفات سلبى دارد، زيرا هر كمالى تصوّر شود او دارد، و هر نقصى تصوّر شود خداوند از آن پيراسته است.
پس صفات ثبوتى و سلبى خداوند نامحدود است.
مشهورترين صفات ثبوتى خداوند همان است كه در شعر معروف زير جمع آورى شده است.
عالم و قادر وحى است و مريد و مدركهم قديم و ازلى پس متكلّم صادق
و معروفترين صفات سلبى نيز در شعر زير جمع است.
نه مركب بود و جسم نه مرئى نه محلبىشريك است و معانى (1)تو غنىدان خالق
از ميان اين صفات به شرح چند قسمت كه نيازمند به توضيح بيشترى است مىپردازيم و آن عبارت است از:
1- يكتايى خداوند.
2- خداوند مرئى نيست.
3- محل و مكان ندارد.
4- تواناست.
5- داناست.
6- عادل است.
و اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه چرا دانشمندان «عقايد و
1) منظور از نبودن« معانى» براى ذات خدا آن است كه معانى صفات او زايد بر ذات او نيست بلكه صفاتش عين ذاتش است.
مذاهب» صفات محدودى براى خداوند شمردهاند؟
پاسخ آن اين است كه آنها اصول صفات خداوند را مورد مطالعه قرار دادهاند، نه اين كه صفات او را در همان چند عدد منحصر سازند.
و تازه تعدّد اين صفات ساخته عقل ماست زيرا ما از اين نظر كه محدود هستيم، صفات او را از دريچههاى مختلف مىبينيم و گر نه تمامى صفات او از حقيقت واحدى خبر مىدهند، و به عبارت ديگر تمام اين «مفاهيم مختلف» فقط يك وجود دارند يك وجود يگانه از تمام جهات و آن هم عين ذات بىپايان اوست (دقّت كنيد).
توحيد يكى از محكهاى آزمايش اديان صحيح و باطل است يعنى مجسّم شدن معناى توحيد و يگانگى خدا با آن باريك بينى و موشكافى لازم ميدان آزمايشى است كه مىتوانيم اديان مختلف را با آن بسنجيم، توحيد كامل نشانه پاكى دين و شرك و دوگانگى و چندگانگى نشانه خرافى بودن يك آيين است.
ابتدا بايد ديد اين كه مىگوييم «خداوند يكتا و يگانه است» يعنى چه؟(1)
مفهوم اين جمله را بايد در دو قسمت جستجو كرد.
نخست اين كه «هيچ گونه شبيه و نظير و مانندى براى ذات بىپايان خدا تصوّر نمىشود».
دوّم اين كه «ذات خدا مركب از اجزايى نيست، و هيچ گونه تركيبى در ذات او امكان ندارد»
و اگر معناى توحيد را غير از اين بگيريم در اشتباه قرار گرفتهايم.
و اكنون بايد دلايل توحيد را بررسى كرد، ولى پيش از پرداختن به دلايل توحيد دو مطلب را بايد دانست.
1) توجّه داشته باشيد كه اين فصل از كتاب كمى پيچيده است امّا با دقّت بيشتر، روشن خواهد شد، اين خاصيّت ذات اين بحث است.
1- «ذات خداوند عين هستى و وجود است»
2- «خداوند وجودى است بىنهايت از هر جهت»
امّا اين كه «ذات خداوند عين هستى است» به خاطر اين است كه گفتيم همه موجودات از وجود او سرچشمه گرفتهاند، بنابراين هستى او از آن خود اوست و كسى كه هستى از خود دارد «ذات او عين هستى» و «هستى مطلق است».
و امّا قسمت دوّم كه خداوند وجودى است بىنهايت، به اين دليل است كه نهايت داشتن، يعنى ناقص بودن و ناقص بودن به معناى آلوده بودن به عدم است، و چنين چيزى با هستى مطلق نمىسازد، زيرا هستى مطلق با «عدم» مناسبتى ندارد، پس بايد گفت هستى مطلق نهايت ندارد پس خداوند بىنهايت است، از هر جهت (كاملًا دقّت كنيد)
اكنون به دلايل توحيد باز مىگرديم
1- حقيقت خالص تعدّد ندارد
اجازه بفرماييد ابتدا اين حقيقت را روشن سازيم كه تعدّد و دوگانگى از كجا سرچشمه مىگيرد؟
معلوم است كه تعدّد در اثر قيدهاى مختلف مانند زمان، مكان، كميّت، كيفيّت و ... به وجود مىآيد.
براى مثال «نور» را در نظر مىگيريم اين حقيقت را اگر بدون قيد تصوّر كنيم تعدّد براى آن معنا ندارد، امّا همين كه گفتيم.
«نور چراغ»، «نور شمع»، «نور خانه ما»، «نور زياد»، «نور كم»، «نور سفيد»، «نور سبز» نور را متعدّد مىبينيم، امّا اگر آن را از هر گونه قيدى جدا كنيم، و فقط بگوييم «نور» ديگر تعدّد در آن معنا ندارد.
بنابراين مىگوييم «ذات خداوند كه عين هستى و هستى خالص است و هيچ گونه قيدى در آن مفهوم ندارد» نمىتوان دو فرد براى او تصوّر نمود.
2- هستى بىنهايت ممكن نيست متعدّد باشد
گفتيم خداوند وجودى است «بىنهايت در بىنهايت» يعنى از هر جهت نامحدود است.
آيا مىتوان دو موجود نامحدود از هر جهت را تصوّر كرد؟
هرگز نه، زيرا تعدّد به محدوديّت مىانجامد يعنى بايد از يك جهت محدود باشد تا تعدّد در آن تصوّر شود.
باز هم مثالى مىزنيم اگر در روى زمين دو خانه داشته باشيم بايد هر كدام در سطح معيّن و حد مشخصى قرار داشته باشند. ولى اگر فرضاً تمام كره زمين را يكى از خانهها فرا بگيرد و هيچ گونه حدى نداشته باشد، آيا جايى براى خانه دوّم تصوّر مىشود؟ مسلّماً نه، به عبارت ديگر دو خانه در صورتى ممكن است كه هر كدام ابعاد معيّنى داشته باشند و اگر ابعاد آنها بىنهايت گردد فقط يك خانه خواهيم داشت.
بنابراين حقيقتى كه بىنهايت در بىنهايت است تعدّد در آن مفهوم نخواهد داشت.
او جسم نيست
و امّا اين كه او جسم نيست به خاطر اين است كه هر جسمى محدود است، محدود از نظر زمان، مكان، كيفيّات و خواص و آثار و هر جسمى ابعاد معيّنى دارد، خلاصه جسميت همواره همراه است با يك سلسله از محدوديّتها.
در حالى كه در بحثها ى سابق ثابت كرديم كه ذات خداوند وجودى است از هر نظر بىپايان و نامحدود و بديهى است چنين وجودى را نمىتوان در ابعاد جسم و در زندان «زمان و مكان» محصور كرد.
دانشمندان ما «توحيد» را با يك معناى وسيع مورد مطالعه قرار دادهاند و براى آن چهار مرحله قائل شدهاند.
1- توحيد ذات
2- توحيد صفات
3- توحيد افعال
4- توحيد عبادات
1- توحيد ذات
منظور از توحيد ذات اين است كه خداوند ذاتى است كه هيچ گونه مثل و مانند و شبيه براى او نيست يعنى «ذاتى است از هر جهت بى نظير» و از هيچ گونه اجزايى هم تركيب نيافته و به اصطلاح از هر جهت بسيط است، همان گونه كه در بحث قبل به آن اشاره شد.
2- توحيد صفات
منظور از توحيد صفات خداوند اين است كه همه صفات او به يك چيز بازگشت مىكنند، و گفتيم كه تعدّد صفات او ساخته فكر ماست، اين ما هستيم كه آن حقيقت واحد و يگانه را از دريچههاى مختلف مىبينيم.
گاهى از دريچه توانايى به او نگاه مىكنيم و مىگوييم او بر همه چيز قادر است، و گاهى از دريچه حضور او در همه جا به او مىنگريم و مىگوييم او از همه چيز باخبر و به همه چيز عالم است، ولى در حقيقت او يك ذات بىپايان و بىنهايت از هر جهت است كه ما از «ديدهاى مختلف عقلى» به او نگاه مىكنيم.
3- توحيد افعال
منظور از «توحيد افعال» اين است كه تمام كارهاى دو جهان به ذات خدا باز مىگردد و هر موجودى هر گونه خاصيّتى دارد از اوست، سوزندگى آتش، درخشندگى آفتاب، زيبايى گل، درمان بخشيدن داروها
... همه از ناحيه خداست اوست كه اين صفات را به آنها بخشيده.
و حتى كارهايى كه از ما سر مىزند و ما در انجام آن مختار و آزاد هستيم باز قدرت بر انجام آن از ناحيه خداست، منتها گاهى ما از آن حسن استفاده و گاهى سوء استفاده مىكنيم.
به عبارت ديگر توحيد در افعال يعنى هيچ موجودى از خود استقلال در تأثير ندارد، مؤثر مستقل در سراسر عالم هستى فقط ذات پاك خداست.
4- توحيد عبادت
از نظر يك خداپرست و موحد واقعى در جهان هستى هيچ كس شايسته پرستش جز خدا نيست.
پرستش و عبادت يعنى حداكثر خضوع و اعلام فرمانبردارى بدون قيد و شرط.
استدلالات توحيدى به ما مىگويد هيچ مقامى در جهان جز خداوند شايسته و لايق اين مقام نيست.
اين استدلالات به ما مىگويد سرچشمه تمام قدرتها و هستىها خداست، او از همه چيز برتر است او مالك اصلى و صاحب اختيار ما و بخشنده تمام نعمتها و سعادتهاست.
اوست كه مصالح واقعى ما را تشخيص مىدهد و خط سير زندگى سعادتمندانه ما را تعيين مىكند پس او سزاوار پرستش است و بس.
به عبارت ديگر عامل اصلى عبوديت و بندگى و اطاعت بدون قيد و شرط يا مالكيت است، يا بخشنده نعمتها بودن، يا عظمت و بزرگى مقام، و يا از مصالح واقعى بندگان آگاه بودن، تمام اينها مخصوص ذات خداوند است.
و بنابراين بندگى، عبوديت، و پرستش و فرمانبردارى مطلق هم، مخصوص ذات اوست. البتّه ما در برابر كسانى كه از طرف او وظيفه راهنمايى دارند خضوع مىكنيم ولى باز به آخرين مرحله كه پرستش ناميده مىشود نمىرسد و آن مخصوص خداست.
گفتيم هر جسمى از جهات گوناگونى محدود است. و نيز مىدانيم كه هر جسمى همواره در تغيير و تحوّل است، اين تغيير و تحوّل به سوى تكامل و يا نقصان است يعنى يا كمالى را دريافت مىدارد و يا كمالى را از دست مىدهد.
بنابراين وجودى كه از هر جهت كامل و نامحدود است، تغيير و تحوّل در او راه ندارد، و لذا نمىتواند جسم هم باشد، و هر چيزى جسم نباشد مكان و رنگ و جهتى هم ندارد. و روى اين گفته خداوند هرگز قابل رؤيت نخواهد بود. زيرا جسم نيست و براى رؤيت يك چيز محدوديّت مكان و رنگ لازم است، پس نبايد انتظار ديدن او را داشته باشيم.
«خداوند همه جا هست و در عين حال جا و مكان هم ندارد» امّا آيا مىشود اين گفته را پذيرفت؟
در پاسخ مىگوييم آرى، زيرا مطالعه در گفتههاى گذشته اين حقيقت را ثابت مىكند.
گفتيم خداوند «وجودى است بىپايان و نامحدود» وجود بىپايان نمىتواند در يك نقطه باشد زيرا در اين صورت محدود خواهد شد و اين كه مىگوييم همه جا هست يعنى اساساً او مافوق مكان است لذا مكانها در برابر او يكسان مىباشند و هيچ كس و به هيچ چيز از ديگرى نزديكتر نيست.
امّا تصوّر اين حقيقت براى ما كه با موجودات مادى همواره سر و كار داريم كمى مشكل است.
بنابراين ناچار بايد به كمك يك مثال اين حقيقت را مجسّم ساخت و آن اين كه:
«اگر از ما بپرسند حاصل ضرب (2* 2) چقدر مىشود؟ خواهيم گفت چهار، حال اگر بپرسند در كجا حاصل ضرب (2* 2) چهار مىشود؟ فوراً خواهيم گفت در همه جا(1)، يعنى اساساً اين حقيقت جا و مكان ميان ماده كه مجرد محض و مافوق جهان ماده است هرگز نقطه مشخصى براى او تصوّر نمىتوان كرد.
1) اين مثال فقط براى نزديك ساختن مطلب به ذهن بود.
حيوانات گوناگون، پرندههاى مختلف، با آن پرها و منقارهاى زيبا ماهيهاى متفاوت و گياهان و درختان سرسبز و خرم و گلهاى رنگارنگ را ديدهايد؟
اگر نديدهايد سرى به باغ وحش و موزههاى علوم طبيعى مخصوصاً غرفههاى گياهشناسى بزنيد و يا قدمى در جنگلها بگذاريد و تنوع گياهان و جانداران را ببينيد.
و آن گاه به ياد آوريد كه «مصالح اصلى» اين جهان پهناور چيزى جز همين اتمهاى ساده نيست.
سپس بينديشيد سازنده اين جهان با اين مصالح ساده و محدود چه نقشهاى عجيبى را ابداع كرده، و چه طرحهاى دل فريبى را ريخته است آيا اينها نشانه قدرت بىپايان و نامحدود نيست؟
دليل ديگر بر قدرت او
ما در سابق ثابت كرديم كه خداوند يك هستى بىپايان و نامحدود است چنين وجودى مسلّماً بر همه چيز تواناست، زيرا عجز و ناتوانى از انجام يك منظور، يا به واسطه محدود بودن قدرت خالق است، يا بر اثر
محدود بودن وسايل توليد، و يا وجود موانع، ولى اگر كسى داراى قدرت نامحدودى بود وسايل توليد در اختيار اوست، و موانع را مىتواند از سر راه بردارد.
قرآن مىگويد: «وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ شَىْءٍ فِى السَّموَاتِ وَ لَافِى الْأَرْضِ إِنَّهُ كَانَ عَلِيماً قَدِيراً؛(1)هيچ چيز او را عاجز نخواهد ساخت چه آن چيزهايى كه در آسمانها هستند و چه آنهايى كه در زمينند، او از همه چيز آگاه و بر همه چيز قادر است».
1) سوره فاطر، آيه 43.
اين همان مسأله پرغوغائى است كه گاهى از آن به مسأله «آزادى اراده» و گاهى «جبر و اختيار» تعبير مىشود، و به خاطر آن، نزاعها و كشمكشها در گرفته است. و بالاخره براى بسيارى از افراد اين سؤال مطرح است كه آيا ما در كارهاى خود آزاديم و همه را طبق خواسته خود انجام مىدهيم، يا به عكس يك سلسله عوامل «جسمى» و «روانى» و خارجى» ما را بىاختيار وادار به انجام كارها مىكنند.
در اين جا هر كدام از طرفداران دو مكتب سخنى دارند.
1- طرفداران جبر مىگويند: آزادى اراده با «توحيد كامل» سازگار نيست، زيرا اگر ما انسان را در كارهايش آزاد بدانيم معناى آن اين مىشود كه انسان خالق افعال خويش است، بنابراين خداوند بزرگ، آفريدگار آسمانها و زمين و موجودات است و انسان هم خالق كردار خودش مىباشد، با اين تفاوت كه او آفريدگارى است بزرگ و اين كوچك، پس بايد به دو آفريدگار معتقد شويم يكى خدا، و ديگرى انسان ولى در مقابل.
طرفداران اختيار مىگويند: جبر با عدالت نمىسازد اين چه عدالتى است كه ما در حيطه اعمال خود از خود هيچ قدرتى نداشته باشيم و همه كارها را با اجبار انجام دهيم و پس از آن مجازات آن را هم ببينيم؟ خلاصه با قبول جبر نه تنها دادگاههاى بشرى، بلكه دادگاههاى خدايى در قيامت هم غير عادلانه است.
2- طرفدارن جبر مىگويند: قبول آزادى اراده با عموميّت قدرت خداوند سازگار نيست، زيرا مىپرسيم آيا خداوند قدرت تصرّف در اعمال ما را دارد يعنى مىتواند بر خلاف خواسته ما كارى انجام دهد يا نه؟
اگر بگوييد مىتواند كه جبر را پذيرفتهايد، و اگر بگوييد نمىتواند قدرت خدا را محدود دانستهايد، زيرا قلمرو قدرت او خارج از افعال و اعمال ماست.
ولى طرفداران اختيار مىگويند، خداوند خودش اين آزادى اراده را به ما داده و هر لحظه مىتواند از ما بگيرد بنابراين ما از محيط قدرت او بيرون نيستيم.
در مقابل تندروى مكتب جبريها مكتب طرفداران «تفويض» است كه مىگويند خدا ما را آفريده و همه چيز ما را به دست ما سپرده و به كلّى كنار رفته است كه آن نيز نادرست است زيرا مفهوم آن سلب قدرت از خداست.
نه جبر است و نه تفويض
در ميان دو پرتگاه «جبر» و «تفويض» جاده سوّمى، امّا خيلى باريك به باريكى مو، يا از آن هم باريكتر و دقيقتر، وجود دارد كه نه مفاسد جبر مانند انكار اصل «عدالت خداوند» در بر دارد و نه منجر به دو گانه پرستى و سلب قدرت از خداوند مىشود.
اين همان راهى است كه پيشوايان بزرگ دينى، ما را به آن راهنمايى كردهاند و جمله معروف «لاجبر و لاتفويض بل امر بين الامرين» نه مجبوريم و نه صاحب اختيار مطلق بلكه راهى است ميان اين دو اشاره به همين است.
توضيح اين كه: پيروان جبر و تفويض تصوّر كردهاند دو راه بيشتر نداريم يا بايد كار انسان را منحصراً به خودش نسبت دهيم (تفويض) و يابايد همه اعمال را منحصراً مربوط به خدا بدانيم (جبر).
در حالى كه اين اشتباه است، راه منحصر به اين دو نيست در ميان اين پرتگاه راه صاف و مستقيمى وجود دارد و آن اين كه كارهاى ما هم كار خود
ما و هم كار خداست، امّا از دو نظر، و به دو ملاحظه.
زيرا ما در وجود خود دو نوع حركت مىيابيم. حركت دست لرزان پيرمرد و حركت دست ماشين نويس، كسى نمىتواند بگويد اين دو نوع حركت يكى است، زيرا مسلّماً حركت دست ماشين نويس، با اراده او صورت مىگيرد و حركت دست لرزان پيرمرد بدون اختيارش، حال كه به اين نكته توجّه كرديد مىگوييم.
كارهاى ارادى ما فعل خود ماست چون از روى اراده و اختيار و آزادى انجام مىدهيم و وجدان ما شاهد گوياى آن است و مانند حركات دست لرزان نيست. و كارهاى ما كار خداست چون آنچه مىكنيم با استفاده از آزادى است، همان آزادى كه خداوند به ما بخشيده و در هر لحظه بخواهد مىتواند از ما بگيرد.
پس اعمال ما هم كار اوست و هم كار ما، كار اوست چون او خواسته ما آزاد باشيم و به ميل خود يكى از دو طرف را انتخاب كنيم. بنابراين هر طرفى را انتخاب كنيم چيزى برخلاف خواسته او انجام ندادهايم.
و امّا كار ماست چون از ما سرزده، از روى اراده و اختيار و با كمال آزادى اگر خوب كردهايم از اين آزادى حسن استفاده و اگر بد كردهايم سوء استفاده نمودهايم و بنابراين مسئوليت اعمال ما بر دوش خود ماست.
اكنون مىپرسيم آيا اگر كسى به جبريها تجاوز كند و آنها را زير شلّاق بگيرد از او شكايت نمىكنند و در صدد انتقام بر نمىآيند؟ مسلّماً مىكنند.
اگر راستى معتقد به جبر هستند چه فرقى است ميان «شلّاق» و «دست زننده»؟ همان طور كه از شلّاق در دادگاه شكايت نمىكنند از آن انسان هم نبايد شكايت كنند؟ چون هيچ كدام از خود اختيار ندارند.
اين تفاوت از كجاست؟ پيداست آنها هم قلباً اصل آزادى انسان را قبول دارند فقط با زبان جبرى هستند.
براى اثبات اين مطلب دانشمندان دلايل متعدّدى ذكر كردهاند كه از ميان همه دو راه زير را انتخاب مىكنيم.
از راه نظم جهان هستى
از طريق حضور خداوند در همه جا
1- آفرينش هر چيز دليل بر علم او به همه چيز است
در آغاز بحث خداشناسى دانستيم كه در سراسر اين جهان نظم واحد و ثابتى حكومت مىكند، آثار اين نظام حيرتانگيز در قيافه تمام موجودات اين جهان ديده مىشود، و هر اندازه بر علم و دانش ما افزوده گردد، وحدت و يكپارچگى اين جهان و هماهنگى قوانين منظّم آن و حكومت نظام دقيق و حساب شدهاى بر آن، روشنتر مىشود.
در وجود خود ما، در اعضاى پيكر ما، در ساختمان اعصاب و مغز ما و در غرائز و روحيات ما، هزاران گواه براى اين نظم و هماهنگى عجيب ديده مىشود.
با توجّه به اين نظام دقيق و با توجّه به اين كه هر دستگاه منظم، از وجود يك مبدأ علم و قدرت خبر مىدهد، ثابت مىشود كه پديد آورنده اين دستگاه از تمام جزئيات كار خود قبلًا با خبر بوده است، زيرا نظم و حساب در تمام جزئيات آن مشاهده مىشود و هر كجا نظم و حساب است علم و دانش و نقشه و طرح محاسبه شدهاى در كار بوده.
اين دليل نه تنها علم او را نسبت به تمام اجزا و جزئيات جهان امروز ثابت مىكند، بلكه دليل بر علم او نسبت به تمام حوادث آينده و گذشته جهان هستى نيز هست.
زيرا «گذشته» و «حال» و «آينده» همچون حلقههاى زنجير كاملًا به يكديگر مربوط هستند، حوادث فعلى معلول يك سلسله حوادث گذشته و علّت حوادث آينده است كسى كه از جزئيات اين حوادث و كيفيت و كميت آنها در حال حاضر باخبر باشد به خوبى از تاريخچه گذشته و وضع آينده آنها مطلع خواهد بود.
2- كسى كه همه جا حاضر است همه چيز را مىداند
بارها گفتهايم او وجودى است «نامحدود» و ما «محدود» براى ما كه محدوديم «گذشته» و «آينده» و «دور» و «نزديك» وجود دارد، زيرا ما از نظر زمان محدود هستيم، آن وقت كه نبودهايم گذشته است و آن چه بعد از ما خواهد بود آينده است.
از نظرمكان نيز محدوديم، چون اين جا هستيم طبعاً در جاى ديگر نخواهيم بود، امّا وجودى كه از هيچ نظر محدوديّت ندارد، براى او گذشته آينده و حال، اين جا و آن جا معنى ندارد، همه جا هست و در همه زمانها بوده و خواهد بود، بنابراين چنين كسى معنا ندارد از چيزى بىاطّلاع باشد. (دقّت كنيد)
بعضى از دانشمندان براى روشن ساختن اين موضوع مثال خوبى زدهاند مىگويند فرض كنيد ما در اطاق كوچكى زندانى هستيم كه فقط يك روزنه كوچك به خارج دارد، و باز فرض كنيد در همان حال قطار شترى از مقابل اين روزنه بگذرد بديهى است ما قطار شتران را نمىتوانيم با هم ببينيم، بلكه شترها به همان وقار مخصوص از برابر آن روزنه يك يك مىگذرند اوّل سرو گردن يك شتر پيدا مىشود،
بعداً كوهان و شكم، سپس پا و دم او، حال اگر ما در پشت بام اين اطاق قرار داشتيم آيا باز هم شتران و بخشهاى مختلف بدن آنها را به تدريج مىديديم؟ مسلّماً نه، بنابراين كسى كه مافوق چهار ديوار محدود مادهست او در همه جا حاضر مىباشد، همه حوادث را در تمام قرون و اعصار مىبينند، اين ماييم كه همچون يك زندانى در محدوده زمان و مكان قرار گرفتهايم و حوادث را جز به جز مىبينيم.
امّا او از كرانههاى «ازليّت» تا «ابديّت» يعنى از گردش تمام ستارگان و كهكشانها و عالم پرغوغاى سحابيها، از حركات مرموز الكترونهاى جهان در دل اتمها، از جنبش ميلياردها موجود زنده كوچك و بزرگ در اعماق درياها، از لرزش برگهاى درختان تمام كوها وجنگلها، از تاريخچه قطعى شكفتن هر غنچه و باز شدن گلبرگها، از جريان امواج نسيمها در قله كوهها و خميدگى درهها، از همه چيز اين عالم آگاه است.
قرآن مىگويد:
1- «أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ؛ آيا آن كه آفريننده جهان است از اسرار مخلوقات خود باخبر نيست؟ با اين كه از تمام دقائق آن آگاه است»(1).
2- «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مَنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ؛ ما انسان را آفريديم و اسرار و وسوسههاى درون دل او را مىدانيم (چرا ندانيم با اين كه) ما نسبت به او از خود او نزديكتريم»(2).
و اكنون كه روشن شد خداوند از تمام جزئيات آگاه است اين سؤال معروف و قديمى كه «خيام» راهم در مشكل قرار داده بود (اگر شعر از خيام باشد) مطرح مىشود كه خداوند از ازل مىدانسته فلان شخص جنايتكار در فلان ساعت و فلان روز با چند ضربه چاقو بىگناهى را از پا در مىآورد» پس بايد بپذيريم كه قاتل چارهاى جز اين نداشته كه شخص بى گناه را بكشد زيرا اگر دست به اين جنايت نمىزد علم خداوند بر خلاف واقع مىشد.
و به قول خيام
مِى خوردن من حق ز ازل مىدانستگر مىنخورم علم خدا جهل شود
و بنابراين باز سخن جبريها زنده مىشود.
پاسخ:
جواب اين سؤال ساده است، قبلًا به يك مثال توجّه كنيد.
يك استاد دانشگاه دلسوز و كنجكاور و بسيار باهوش را در نظر بگيريد كه پس از چند ماه تدرس و پرسش درس براى دانشجويان، مىتواند قبولى و يا رفوزه شدن آنها را در پيشانيشان بخواند، مخصوصاً در ماههاى آخر سال تحصيلى اين موضوع به قدرى براى او روشن مىشود كه مىتواند به طور قطع درباره موفقيّت و يا عدم موفقيّت همه يا بعضى از آنها در امتحانات نظر بدهد.
آيا پيشبينى اين استاد را مىتوان براى او گناه شمرد؟ و آيا مىتواند گفت عدم موفقيت آن دانشجوى رفوزه شده را به گردن استاد بيندازيم به خاطر اين كه او مىدانسته اين شاگرد با تنبلى كردن رفوزه خواهد شد؟
آيا شاگردان حق اعتراض به او دارند كه اين آگاهى تو سبب شده ما قبول نشويم؟ البتّه نه.
خداوند نيز عقل، اراده، هوش و اختيار و آزادى به ما داده و اين ما هستيم كه راه سعادت و يا شقاوت را انتخاب مىكنيم.
و علم و اطّلاع خداوند ازوضع آينده ما كه كدام راه را انتخاب خواهيم كرد كوچكترين لطمهاى به آزادى ما نمىزند.
اگر بخواهيم اين حقيقت را به زبان علمى و فلسفى بيان كنيم بايد بگوييم.
درست است كه خداوند از ازل مىدانسته هر كسى را چه راهى را انتخاب مىكند، ولى اين را هم مىدانسته كه هر كس آنچه را انتخاب مىكند از روى آزادى و اختيار انتخاب خود اوست.
به عبارت ديگر، همان طور كه اصل انجام «فعل» در علم خدا بوده، «آزادى اراده» هم در علم او بوده است، يعنى «فعل» با قيد «اختيار» معلوم خدا بوده است، بنابراين اگر ما در انجام اعمال خود مجبور و بىاختيار باشيم علم خدا بر خلاف واقع خواهد شد و به اصطلاح علم خدا جهل شود.
اين جاست كه دانشمند بزرگ اسلام خواجه نصيرالدين طوسى در پاسخ شعر منسوب به خيام گفته:
علم ازلى علّت عصيان گشتننزد عقلا ز غايت جهل بود
خدا عادل است يعنى هر چيز را در جاى خود قرار مىدهد هر كس را مطابق عملش جزا و پاداش مىدهد.
زيرا خداوندى كه از تمام حقايق و اسرار با خبر است و چيزى در برابر علم و دانش او مخفى نيست، خدايئى كه بر هر چيز قادر و تواناست خدايى كه از همگان بىنياز است و همه به او نيازمندند وكمالى نيست كه در وجود او نباشد، معنا ندارد ظلم و ستم و يا كار ناقص و يا بىمورد انجام دهد.
1- كسى ظلم مىكند كه نيازى دارد يا «ضعيف و زبون و ناتوان» است و نمىتواند به منظور خود نائل گردد، لذا با پايمال كردن حقوق ديگران وتعدّى و ستم، نيازمنديهاى خود را تأمين مىكند.
2- ممكن است كسى نيازمند و ناتوان نباشد باز ظلم و ستم كند، ا زاين نظر كه «نادان» است زيرا يكى ازسرچشمههاى ظلم و ستم جهل و نادانى و بىخبرى از نتايج آن است.
3- باز ممكن است كسى را فرض كنيم كه نه احتياجى دارد و نه از انجام مقاصد خود عاجز است، عواقب شوم ظلم را نيز مىداند در عين حال ظلم و ستم مىكند اين عمل ممكن است بر اثر كينه توزى، بخل، حسادت و احساس حقارت، و مانند اينها باشد.
امّا كسى كه از همگان بىنياز است و از همه چيز باخبر و بر همه چيز قدرت و توانايى دارد و ضعف و زبونى و حقارت و كينه توزى و بخل و حسادت
درباره او مفهوم ندارد. ممكن نيست كوچكترين ظلم و ستمى از او سر زند، او برتر و بالاتر از اينهاست.
اين آسمان پهناور، اين كهكشانها و سحابيها، اين همه كرات بىشمار، اين همه جنبندگان و جانوران و گياهان و مانند آنها در برابر او مانند ذرهاى است كه در فضا معلّق باشد، و در برابر نور آفتاب خودنمايى كند و همين كه اشعه طلايى آفتاب برچيده شد از نظرها محو گردد.
آيا در مورد چنين كسى ظلم و ستمگرى مفهومى دارد؟
طرز تقسيم عادلانه نور و ظلمت، نيروى جاذبه و دافعه، نيازمنديها و اعضاى گوناگون و ابزارى كه موجودات مختلف براى ادامه حيات خود به آن محتاج هستند، دستگاه برنشى ماهيان، دستگاه تنفس جانوران، بالهاى نيرومند پرندگان، ريشههاى مختلف گياهان، سرعت گردش خون به تناسب احتياج سلولها، و هزاران هزار مانند اينها نمونهاى از عدالت عمومى اوست.
تنها دو مطلب در اينجا باقى مىماند كه بايد به آن اشاره شود.
1- چرا «عدل» را مستقلًا جزء اصول دين مىخوانيم؟
2- آيا پارهاى از حوادث با اصول عدالت سازگار است؟
با اين كه «عدل» يكى از صفات خداست (از صفات فعل) در عين حال در بحثهاى مربوط به اصول عقايد معمولًا آن را به طور مستقل به عنوان اصول دوّم عقايد مذهبى در برابر اصل اوّل كه «توحيد» و خداشناسى است قرار مىدهند.
درست است «عدالت» از مهمترين صفات خداست و روى اهميّت فوق العادهاى كه دارد شايسته است آن را مستقلًا مورد بحث قرار دهند.
ولى علّت اساسى اين موضوع چيز ديگر است.
عدّهاى در همان عصر ائمه عليهم السلام پيدا شدند به نام «اشاعره» كه همان پيروان «ابوالحسن اشعرى» مىباشند.
آنها مىگفتند اساساً نه عدالت و نه ظلم درباره خداوند مفهومى
ندارد، خداوند هر كارى كند عين حق و عدالت است.
كار به جايى رسيد كه هر گاه از آنها سؤال مىشد اگر خداوند تمام پيامبران و نيكوكاران و مردم صالح را به دوزخ بفرستد و تمام بدكاران و جانيان را به بهشت آيا ظلم نيست؟
آنها با كمال صراحت در پاسخ گفتند نه هر كارى او بكند عين عدالت است، اصلًا عدالت و ظلم يعنى چه؟ او «فعال مايشاء» است.
اينها به گمان خود مىخواستند با اين عقيده تقديس بيشترى نسبت به ساحت قدس خدا كرده باشند و اين را يك نوع «توحيد كامل» مىپنداشتند.
خيلى روشن است كه چنين سخنى معنايش آن مىشود كه هيچ چيزشرط هيچ چيز نخواهد بود، نه لازم است در جهان خلقت نظم و حسابى باشد و نه پيامبران خدا امتيازاتى از نظر روحى و علمى و اخلاقى بر ديگران داشته باشند و نه پاداش و حساب به دليل عقل لازم است.
در برابر اين دسته پيروان اصل «عدالت» كه به نام «عدليه» ناميده مىشوند براى مشخص ساختن صفوف خود «عدل» را يكى از صفات خدا به طور مستقل در تعداد عقايد مذهبى شمردند تا مطلب كاملًا روشن و آشكار باشد و جاى هيچ ترديد و ابهامى باقى نماند و چارهاى جز اين نبود و گر نه صفت عدالت خدا مانند ساير صفات اوست.
البتّه به عقيده ما مخالفت «اشاعره» در مسأله «عدل» بيشتر معلول تعصبهاى افراطى، لجاجت، بحثهاى موسمى و احتمالًا مسائل سياسى روز بوده است و گر نه «عدالت خدا» از نظر قضاوت عقل روشنتر از اين است كه قابل بحث و ترديد باشد.
هر كس به وجدان خود رجوع كند اين حقيقت را آشكار مىيابد كه تمام كارهاى خدا روى حساب و عدالت است و محال است كوچكترين كار نا به جا و خلاف عدالت از او سر زند، او چه احتياجى به بندگان دارد كه ظلم كند؟
او چه چيز ندارد كه بخواهد با ستم به دست آورد؟
آيا ممكن است او نيكوكاران را مجازات و بدكاران پاداش خوب بدهد؟
ممكن است بعضى وقوع حوادثى را مانند «زلزلهها» و «طوفانها» و از ميان رفتن عدّهاى از مردم جهان، محروميّت بعضى از نيكوكاران در زندگى، وجود افراد ناقص الخلقه، و امثال اينها عنوان كنند و بگويند اينها چگونه با اصل عدالت سازگار است؟
در پاسخ اين سؤال به چند نكته بايد توجّه داشت.
1- بلاها جنبه نسبى دارد
درست است كه از دريچه مطالعات سطحى، حوادثى از قبيل زلزله و طوفان قيافههاى هولناكى دارند.
ولى بايد از مطالعات عجولانه پرهيز كرد و حقايق نسبى را با حقايق مطلق اشتباه نكرد.
توضيح اين كه مطالعات ما درباره سود و زيان حوادث اين جهان نسبى است يعنى چيزى كه براى ما سود داشته باشد خوف و آنچه زيان داشته باشد بد مىدانيم، در صورتى كه اگر بخواهيم درست درباره يك
حادثه قضاوت كنيم بايد تمام آثار اين حادثه را در تمام طول تاريخ گذشته و آينده نسبت به تمام مكانها و موجودات در نظربگيريم آن گاه قضاوت كنيم، اگر ديديم اين حادثه در مجموعه جهان هستى (در تمام اعصار و در تمام مكانها) زيانش از منافعش بيشتر است مىتوانيم به آن عنوان «بلا» و «حادثه» زيان بخش بدهيم، و الّا بايد از قضاوت قطعى خوددارى كنيم.
در نظر بگيريد نسيمى مثلًا از سواحل درياى عظيم هندوستان برخاسته و مقدارى بخار آب همراه خود حركت داده، هواى منطقههاى ساحلى را به صورت خفقان آورى درآورده كه همه ساحل نشينها مىگويند چه هواى بدى است؟
اين نسيم به جريان خويش ادامه مىدهد، به نقاط خشك و سوزان كه مىرسد گرماى هوا را تخفيف مىدهد، روح مردم را شاد مىسازد. كم كم تندتر مىشود، ابرها را به حركت در مىآورد هوا به شدت سرد مىشود، رعد و برق ظاهر مىگردد باران نافعى مىبارد و كشاورزان مناطق وسيعى از اين نعمت بزرگ خوشحال مىشوند، ولى اين هوا در يك لحظه به اوج شدّت مىرسد، به دهكدهاى حمله مىشود خانههايى را خراب كرده، درختان را شكسته و به مزارع و باغها آسيب مىرساند.
حالا اگر درباره اين نسيم از مردم بپرسيم مردم هر منطقه يك نوع قضاوت مىكنند بعضى به طور مطلق آن را نعمت بزرگ و بعضى آن را «بلا» مىنامند.
اين جاست كه مىبينيم افراد، مقياس سنجش را سود و زيان خود قرار دادهاند در حالى كه چنين قضاوتى مسلّماً نادرست است.
بنابراين كسانى كه از تمام زمانها و مكانها مطّلع نيستند نمىتوانند درباره هيچ حادثهاى به طور قطع قضاوت كنند كه اين با عدالت نمىسازد.
2- بعضى نعمتها را بلا مىناميم
احساس درد كه با يك مطالعه سطحى بسيار ناگوار است و انسان با خود مىگويد چه مىشد رشته حساس (سلسله اعصاب) وجود نداشت كه با يك سردرد آن قدر ما به زحمت بيفتيم، اگر اين سلسله اعصاب نبود ما راحت
بوديم، آتش را با دست بر مىداشتيم و به هنگام دعوا هر چه كتك مىخورديم اثرى در ما نمىگذاشت.
ولى با كمى مطالعه بيشتر مىفهميم اگر اين دستگاه اعصاب نگهبان بدن ما نبود، بدن ما در مدّت كوتاهى از بين مىرفت، اين كه مىبينيم مشتى استخوان و گوشت بيش از آهن دوام مىكند و مدّت 80 سال عمر مىنمايد مرهون همين دستگاه است يعنى همين احساس درد است كه ما را به فكر چاره مىاندازد و خود را از هر خطر دور مىكنيم. بنابراين درد و تألم درست است ناراحت كننده است ولى حافظ و نگهبان بدن انسان و از مواهب بزرگ الهى است نه كارى غير عادلانه و مانند اين نعمت كه گاهى آن را بلا مىشمريم فراوان مىباشد.
مثال ديگر ما از فراموشكارى رنج مىبريم ولى اگر فراموش نباشد زندگى چقدر تلخ مىشود، مثلًا كسى كه جمعى از عزيزانش در تصادفى كشته مىشوند اگر پس از گذشتن مدّتى اين فراموشى همچون ابر رحمتى وجودش را آرامش نبخشيد زندگيش متلاشى مىگردد.
3- زنگ بيدار باش
از موضوعاتى كه بر غفلت انسان مىافزايد، يكنواخت بودن زندگى و هميشه كامياب بودن است كه حالت غرور و مستى به بار مىآورد، ولى افرادى كه گاهى ناكاميها را ديدهاند افرادى بيدار، پرعاطفه، مصمّم، روشن، و چاره جو هستند.
آيا براى بيدار كردن اين مغرورانى كه با در اختيار داشتن نيروى برق وبخار غير از سرگرمى در شهوات چيز ديگرى به ياد ندارند نبايست گاهگاه گوشهاى از اين زمين ناآرامى كند و زلزلهاى رخ دهد و چنان تكانى به خود دهد كه تمام قدرتها در برابر آن ناتوان گردد، سنگهاى بزرگى را از كوهستانى بكند و به دريا بريزد و آن چنان تلاطمى به وجود آورد كه كشتيها به خشكى پرتاب شوند.
دولتهاى نيرومند هنگام كه مىخواهند به كمك آنها بشتابند مشاهده كنند كه هيچ كارى از آنها ساخته نيست تنها بايد از طريق هواپيما
خوراك و پوشاك بريزند و فرار كنند؟
بدون شك اين گونه حوادث پردههاى غفلت را مىدرد، انسان را تكان مىدهد و متوجّه ضعف و ناتوانى خود مىكند.
آيا مىتوان گفت بلاهايى كه از ادامه غفلت و مستى متوجّه انسان مىشود، از اين بلاها كمتر است؟ به خصوص كه افرادى از اين حوادث درسهاى فراوانى مىآموزند و به آفريدگار هستى بيش از پيش آشنا مىشوند،
بنابراين اين حوادث گهگاه براى تربيت انسانها لازم است.
4- ناقص الخلقه
غالباً فكر مىكنند كه اين افراد ناقص الخلقه را خداوند مخصوصاً اين چنين به وجود آورده است، در حالى كه اگر كمى دقت كنيم خواهيم ديد كه اينها نتيجه عدم آشنائى ما با قوانين آفرينش و ندانم كاريهاى ماست.
مثلًا سابقاً چنين فكر مىكردند كه «كرم درخت» از خود درخت است و لازم مىدانستند كه در يك باغ ميوههاى زيادى «كرمو» از آب در آيند، ولى امروز ثابت شده كه درختان ذاتاً كرم ندارند و با تدبيرات لازم مىتوان باغهاى وسيعى ايجاد كرد كه حتى يك ميوه آن هم كرمو و خراب نباشد و همگى سالم سالم باشند.
در مورد انسانها نيز مسأله همين است، تمام افراد بشر ممكن از مادر سالم متولّد شوند، اما كمبودهاى اقتصادى و اجتماعى كه معلول استثمار و استعمار انسانهاست و يا كمبودهاى آموزشى و فرهنگى كه آن هم نتيجه كار خود بشر است سبب تولد فرزندان ناقص مىگردد.
بنابراين نبايد گناهان خود را به گردن دستگاه آفرينش بيندازيم و شك نيست كه خداوند حق كودكان ناقص الخلقه را كه مظلوم واقع شدهاند از پدر و مادر يا از جامعه ظالم و ستمگر خواهد گرفت همان طور كه حق هر مظلومى را از هر ظالمى مىگيرد. (دقّت كنيد).
توجّه داشته باشيد فلاسفه و دانشمندان در بحث «شناسايى خدا» صفات متعدّد ديگرى براى خداوند بيان كردهاند مانند «سميع» (شنوا) «بصير» (بينا) «مدرك» (ادراك كننده) «حى» (زنده) «متكلّم» (سخن گو) «مريد» اراده كننده و غير اينها.
ولى حقيقت اين است كه اين صفات به صفات اصلى بازگشت مىكند مثلًا اين كه مىگوييم خداوند «بينا» است نه به اين معناست كه او هم مانند ما چشم دارد و تصوير اشيا از مردم چشم او روى پرده شبكيه منعكس مىگردد، و اعصاب بينايى آن را به مغز او مخابره مىكنند، نه، بلكه به اين معناست كه آنچه را ديگران با چشم مىبينند او با علم بىپايان خود مىداند (دقّت كنيد)
بنابراين «بينا بودن خداوند» يعنى «علم و آگاهى او از تمام ديدنيها»
بديهى است حقيقت بينايى هم چيزى جز اين نيست و اين معنا به كاملترين صورت در مورد خداوند صدق مىكند.
و به همين ترتيب شنوا بودن خدا يعنى او از آنچه مردم مىشنوند آگاه است.
و حيات خداوند به معناى اين است كه او «منبع علم و قدرت» است چه اين كه عالىترين مظهر حيات و معرف زندگى اين است كه موجودى هم دانا باشد و هم بتواند كارهايى انجام دهد.
و بديهى است كه اين دو صفت يعنى علم و قدرت به حدّاكمل در وجود خداوند هست.
و سخن گفتن خداوند به معناى داشتن عضو مخصوصى به نام زبان نيست بلكه او قادر است كه امواج صوتى را در فضا ايجاد كند.
بنابراين تمام اين صفات به صفات گذشته يعنى علم و قدرت باز مىگردد.
دلايل مختلفى كه براى نياز به وجود رهبران الهى داريم
پيامبران معصوم هستند
معجزه چيست؟ آيا اعجاز امكانپذير است؟
قرآن يك معجزه بزرگ و جاويدان
در پاسخ اين سؤال كه چه نيازى به راهنمايى پيامبران داريم بايد گفت دلايل فراوانى براى اثبات اين «نياز» و لزوم بعثت پيامبران در دست است كه در اين جا چهار طريق آن را مورد بحث قرار مىدهيم.
1- لزوم بعثت پيامبران از نظر تعليم
2- لزوم بعثت پيامبران از نظر تربيت
3- لزوم بعثت پيامبران از نظر قانونگذارى
4- لزوم بعثت پيامبران از طريق مطالعه در جهان آفرينش
ولى قبل از ورود به بحث درباره طرق چهارگانه بالا لازم است به دو سؤال كه از طرف مخالفين سرسخت بعثت پيامبران مىشود پاسخ گوييم.
سؤال اوّل
مىگويند آنچه را كه پيامبران ممكن است براى ما بياورند از دو صورت خارج نيست يا عقل ما آن را درك مىكند يا نه؟ اگر درك مىكند كه احتياجى به زحمت پيامبران نيست، و اگر درك نمىكند كه اصلًا قابل قبول نيست زيرا هيچ انسانى زير بار چيزهاى غير معقول نمىرود.
پاسخ اشتباهى كه براى اين افراد رخ داده است اين است كه «مجهول» را با «نامعقول» فرق نگذاردهاند، زيرا روشن است آنچه عقل ما درك نمىكند و پيامبران مىآورند براى ما «مجهول» است نه «نامعقول» اينها خيال كردهاند هر مسألهاى به عقل داده شود، عقل مىتواند همچون يك كارشناس متخصّصى درباره آن قضاوت كند و صحيح را از باطل روشن سازد.
در صورتى كه به جرأت مىتوان گفت آنچه دانشمندان بشر از ابتداى تاريخ تا حال فهميدهاند هنوز به اندازه يك صفحه از يك كتاب بزرگ نيست، و قلمرو قضاوت و درك عقل ما همان منطقه كوچكى است كه شعاع علم و دانش آن را روشن ساخته و از مارواى آن به كلّى بىخبريم در حالى كه قسمت عمده تعليمات انبياء مربوط به همين قسمت است، يعنى
آنها ما را با حقايق تازهاى آشنا مىسازند كه به كلى بر ما مخفى بوده است.
و به عبارت ديگر بسيار چيزها كه عقل مستقلًا درك نمىكند امّا به كمك و راهنمايى پيامبران درك مىكند.
علاوه بر اين در همان قسمتى هم كه عقل ما به طور صحيح درك كرده گاهى دچار اضطراب خاطر و وسوسه مىشويم كه آيا درست فهميدهايم يا نه. در اين موارد نيز اطمينان خاطر و اين كه بدانيم درست فهميدهايم از تذكّرات انبيا بىنياز نيستيم.
سؤال دوّم
آيا گناهى بزرگتر از اين هست كه انسانى خود را دربست و بدون چون و چرا در اختيار ديگرى بگذارد كه همه چيزش مثل خود اوست، و هر چه او گفت قبول كند؟ مگر پيامبران غير از انسانند؟ به كدام دليل خود را در اختيار آنها بگذاريم؟
پاسخ
اين سخن بسيار عجيب به نظر مىرسد زيرا بحث در اين نيست كه ما خود را دربست در اختيار كسى بگذاريم كه همه چيزش مثل ماست، بلكه بحث در اين است كه ما خود را در اختيار كسى بگذاريم كه مقام علم و دانش او با ما اصلًا قابل مقايسه نيست، او مستقيماً با آفريدگار جهان مربوط است و از درياى بيكران علم و دانش او مايه مىگيرد، و جز پاكى و درستى و تقوا و فضيلت راه و رسم ديگرى ندارد.
سخن ما درباره چنين كسى است، امّا راه شناختن او كدام است اين خود بحث جداگانهاى دارد كه به زودى خواهيد خواند.
اكنون كه پاسخ اين دو سؤال روشن شد به دلايل لزوم بعثت پيامبران مىپردازيم.
مسلّماً اگر بخواهيم به وسيله يك مركب خيالى و افسانهاى كه از امواج نور ساخته شده (و بتواند در هر ثانيه 300 هزار كيلومتر راه
طى كند) گوشهاى از اين جهان وسيع را سير كنيم، هزاران عمر نوح لازم دارد، آيا مىتوان باور كرد اين جهان با آن همه كهكشانها و سحابيها و ستارگان بدون هدف و نقشه آفريده شده باشد؟ و آيا اين موضوع با علم و دانش خداوند مىسازد؟ (اين از يك طرف)
و از طرفى ديگر در بحثهاى خداشناسى آموختيم كه هدف آفرينش به خداوندبازگشت نمىكند زيرا او وجودى است از هر نظر كامل، و بنابراين او نيازى ندارد تا بخواهد از طريق آفرينش برطرف سازد.
پس نتيجه مىگيريم كه هدف آفرينش به ما بازگشت مىكند يعنى هدف «تكامل وجود ماست»
اكنون مىپرسيم آيا راه رسيدن به اين هدف آن قدر روشن است كه نياز به هيچ گونه علم و دانشى ندارد؟ و يا به عكس نياز به علم و دانش فراوان داريم؟
و در اين جا باز اين سؤال مطرح مىشود كه مگر بشر چه مقدار از اسرار جهان را درك كرده است؟
مگر نه اين است كه در كنار هر فصلى از علوم هزاران نقطه ابهام و علامت استفهام به چشم مىخورد؟ آيا كسى هست كه با تمام اين علوم از رموز و اسرار عوامل سعادت بشر باخبر باشد و ما يك موجود زنده هستيم آيا بزرگترين زيست شناسان دنيا مىتوانند بگويند حقيقت «زندگى» و «حيات» چيست؟
از نظراجتماعى و اقتصادى، دنياى ما به دو قطب اقتصادى «كمونيسم» و «كاپيتاليسم» تقسيم شده، هر دو طرف دانشمندانى دارند كه مىنويسند و سخنرانى مىكنند هر كدام بر صحت مسلك خود، دليل مىآورند، كدام يك درست مىگويند؟ مسلّماً يكى از دو طرف (يا هر دو طرف) در اشتباهند.
پس چگونه مىتوان گفت بشر تنها با پاى عقل خود مىتواند به سرمنزل سعادت برسد؟ علّت عدم قدرت بشر بر درك تمام عوامل سعادت اين است كه معلومات ما در برابر مجهولاتش آن قدر ناچيز است كه اصلًا به حساب نمىآيد.
گاهى در معلومات خود نيز دچار اشتباه مىشويم، و واضحترين
آن اين است كه غير از مسائل بديهى كمتر مسألهاى مىتوان پيدا كرد كه دانشمندان در آن اختلاف نظر نداشته باشند.
اين جا است كه منصفانه بايد اعتراف كنيم براى رسيدن به هدف آفرينش يعنى پرورش و تكامل وجود خود در جهات مختلف، قبل از هر چيز يك سلسله تعليمات جامع و صحيح كه خالى از اشتباه و متّكى به واقعيات زندگى است لازم است و اين جز از طريق «وحى» و تعليم پيامبران الهى كه مستقيماً به مبدأ جهان آفرينش ارتباط دارند ممكن نيست.
آرى تنها در سايه تعليمات پيامبران خداست كه مىتوانيم از يك طرف نقصان معلومات خود را جبران كنيم، و از طرف ديگر اشتباهات خود را اصلاح نمائيم، و از سوى سوّم در معلومات صحيح خود به كمك آنها اطمينان خاطر پيدا كنيم.
امروز مسلّم شده كه نيمى از شخصيت انسان را «علم و عقل» و نيم ديگر آن را «غرايز» مانند غريزه «حب ذات»، «ميل به كمال»، و اميال و علاقههاى گوناگون ديگر تشكيل مىدهند.
لذاست كه مىگويند اگر در تعديل غرايز نكوشيم صداى عقل و دانش ابداً به گوش ما نمىرسد.
به همين جهت است كه مىگويند مشكل تربيت و تهذيب اخلاق تنها مسأله جهل و ندانستن نيست بلكه مشكل اساسى همان تعديل غرايز و رام كردن اميال سركش است. يعنى علاوه بر راهنمايى عقل و درك صحيح عوامل سعادت و فضيلت، غرايز و اميال را بايد آن چنان پرورش داد كه با نداى عقل و وجدان هماهنگ شوند، و از اين منابع بزرگ كه نامش غرايز و اميال است در راه هدفهاى عالى به صورت صحيحى بهره بردارى گردد.
در حقيقت عقل به منزله «قوّه قانونگذارى» و «غرايز و اميال» قوّه مجريه است ولى قوّه مجريه سركش و قلدرى است كه براى كار كشيدن از او نياز به تعديل شدن دارد.
بنابراين اين كه در گذشته «سقراط» و «ارسطو» معتقد بودند كه «فضيلت» و «حسن اخلاق» چيزى است كه بر اثر «علم به خوبى و بدى» پيدا مىشود صحيح نيست، زيرا بسيارى هستند كه از مفاسد كارها كاملًا اطّلاع دارند ولى كراراً آن را انجام مىدهند و به پند خيرخواهان گوش فرا نمىدهند و اين چيزى جز طغيان غريزه نيست.
مربى كامل
يك مربى كامل كسى است كه علاوه بر آشنايى كامل به خوبيها و بديها و اطّلاع دقيق از اسرار و رموز وجود انسان، خود يك فرد كامل از نظر «اخلاق و عمل» باشد.
اگر بپرسيد چرا؟ خواهيم گفت:
اصل «محاكات» (همرنگ ديگران شدن) يكى از اصول روانى است، مطابق اين اصل انسان كششى در خود به سوى هماهنگ شدن با ديگران احساس مىكند.
و اين احساس در برابر افرادى كه انسان به آنها ايمان دارد خيلى نيرومندتر و قويتر است، لذا مربى بايد خود فرد كاملى باشد تا طبق اين اصل افراد به زودى تحت تأثير او قرار گيرند.
و اين ممكن نيست مگر اين كه از ناحيه يك مبدأ مطمئن، كامل بودن او از تمام جهات تضمين شده باشد.
آيا چنين كسى جز «پيامبران معصوم» كه از طرف خداوند به عنوان مربى و راهنما تعيين شدهاند و علاوه بر علم سرشار، از هر گونه گناه و انحراف مصونيّت دارند، مىتواند باشد؟
بنابراين رسيدن به هدف آفرينش و تكامل انسان در جنبههاى اخلاقى، بدون بعثت انبيا ممكن نيست، و خدايى كه ما را براى اين هدف مقدّس آفريده مسلّماً چنين مربيانى را براى ما فرستاده است.
يك مطلب ديگر هم از اين جا به دست مىآيد و آن اين كه پيامبران بايد از جنس بشر باشند، زيرا مربيان بشر مىتوانند از راه «اصل محاكات»
در روح ديگران نفوذ كنند، و اين در صورتى ممكن است كه تربيت كننده و تربيت شونده داراى خلقت مشابه و شرايط مساوى باشند.
لذاست كه مىگوييم سخن اقوام گذشته كه مىگفتند فرشته به عنوان پيامبران، فرستاده شود صحيح نيست، زيرا آنها تنها مىتوانند تذكّراتى به انسان بدهند، نه انسان را بسازند و سرمشق عملى او شوند.
طرح جامع براى تشكيل يك اجتماع صحيح انسانى
ترديدى نيست كه بنيانگذارى يك اجتماع صحيح انسانى از هدفهاى مهم انبيا بوده ولى همان طور كه از بحثهاى گذشته روشن شد، هدف آنان منحصر به آن نيست بلكه مسأله «فرد» يعنى تربيت انسان كامل كه در جنبههاى علمى و عملى و اخلاق نمونه عالى فضيلت باشد نيز جزء هدفهاى اصلى و اساسى آنها بوده است گو اين كه هر دو ريشههاى مشترك دارند.
احتياج به پيامبران براى پىريزى يك اجتماع صحيح نياز به تجربه و تحليل موضوعات زير دارد.
1- سرچشمه تمايل انسان به زندگى اجتماعى از كجاست؟
2- زيربناى اجتماع و علل احتياج به قانون چيست؟
3- اجتماع كامل كدام است؟
4- بهترين قانونگذار كيست؟
1- سرچشمه تمايل به زندگى اجتماعى
تمايل انسان به زندگى اجتماعى مولود ميل به تكامل، به ضميمه يك استدلال روشن عقلى است.
يعنى انسان طبعاً ميل به كمال دارد و مىخواهد از مواهب حيات هر چه بيشتر استفاده كند (اين از يك طرف)
و از طرف ديگر مىبيند اين كار به تنهايى از دستش ساخته نيست، زيرا اگر تنها به جنگ مشكلات برود يا پيروز نمىشود و يا سهم كمى نصيبش خواهد شد امّا به طور دسته جمعى نيروى طبيعت را بهتر مىتوان مهار كرد، به خاطر اين كه استعداد افراد متفاوت است و نيرويهاى افراد با همكارى بهره گرفت تا هر چه بيشتر پيشرفت نمود.
اين مطلب اختصاص به زندگى مادى ندارد بلكه در قسمت سرمايههاى معنوى و حقايق علمى نيز صادق است.
براى تحصيل ملكات فاضله و اخلاق عالى انسانى نيز راهى جز استفاده از نيروى همه افراد نيست، بنابراين
1- هر انسانى طبعاً مايل به تكامل است.
2- ترقى و تكامل را با يك حساب روشن در «اجتماع» بهتر مىتوان يافت.
و با اين بيان معلوم شد كه علت اجتماعى بودن انسان را «مدنى بالطبع» بودن و يا «غريزه استخدام» نيست.
2- زيربناى اجتماع و علل احتياج به قانون
ماهيّت اجتماع را بايد يك «قرار داد عمومى بر اساس تعاون و همزيستى» دانست و اگر كسى بپرسد در چه زمانى و در كجا اين قرار داد را امضا كردهايم؟ خواهيم گفت همين كه پس از پرورش در دل اجتماع و يافتن خود در مقابل اصول و مقرّرات آن بقاى در آن اجتماع را برگوشهگيرى اختيار كردهايم عملًا اين قرارداد عمومى را امضا نمودهايم.
پس از روشن شدن اين كه ماهيت اجتماع يك نوع «قرارداد» است بلافاصله سخن از «وظيفه» به ميان مىآيد زيرا هر قراردادى ايجاد وظيفه مىكند روى اين اصل هسته اجتماع كه بسته شد افراد جامعه در برابر يكديگر وظايفى پيدا مىكنند، و پاى وظيفه كه به ميان آمد «قانون» پيدا مىشود، زيرا:
اوّلًا بايد وظايف هر فرد در اجتماع در برابر افراد ديگر روشن گردد.
ثانياً بايد با وسايلى برانجام اين وظايف نظارت شود.
ثالثاً بايد اقدامات مقتضى براى جلوگيرى و كيفر متخلّفين به عمل آيد.
اين سه موضوع به عهده «قانون» است، يعنى قانون عبارت از مقرّراتى است كه اين جهات سه گانه را تأمين مىكند.
اگر قانون نباشد حدود و وظايف افراد معلوم نمىشود.
اگر قانون نباشد نظارتى بر انجام وظايف اجتماعى وجود نخواهد داشت.
و بالاخره اگر قانون نباشد هر كس مىتواند آزادانه از انجام وظايف خود سرباز زند بدون اين كه احساس ناراحتى كند.
لازم به تذكر است كه قانون تنها براى جلوگيرى از تجاوز و جنبههاى كيفرى نيست، بلكه اگر اجتماع وظيفه شناس هم پيدا كنيم و مدينه فاضلهاى هم بيابيم باز به قانون نياز داريم كه حدود و وظايف و حقوق افراد را مشخص كند، و بالاخره در برخوردهاى اجتماعى بايد تكاليف روشن شود و طريقى براى حفظ و نگاهدارى طبقات ناتوان و ضعيف (مانند اطفال، ديوانگان و بيماران) بايد در نظر گرفته شود.
اجتماع كامل كدام است؟
دانشمندان علم الاجتماع معتقدند هر اجتماعى محتاج به سه عنصر اصلى است كه پايههاى اساسى آن را تشكيل مىدهند.
1- تقسيم كار
2- سازمان و تشكيلات
3- قوانين و مقرّرات
منظور از تقسيم كار اين است كه نيازمنديهاى يك جامعه به طور صحيح بين افراد تقسيم شود.
سازمان و تشكلّات
منظور از اين قسمت كليه دستگاههايى است كه كارهاى عمومى را كه مسئول معيّنى ندارد انجام دهد مانند
1- حفظ امنيّت
2- تعليم و تربيت و هدايت عمومى
3- حل اختلافات و منازعات و كيفر مجرمين.
4- حفظ و نگهدارى طبقات ضعيف
5- حفظ اموال عمومى
6- جمع آورى سرمايههاى لازم براى حفظ اين دستگاهها.
روشن است اگر سازمان و تشكيلاتى نباشد تمام اين كارها زمين مىماند.
ولى بايد توجّه داشت كه اين سازمان و تشكيلات در صورتى مىتواند پيشرفت كند كه از افراد لايقى تشكيل يافته باشد و گر نه قانون كه بايد به نفع همه باشد به ميل صاحبان «زور» و «زر» تفسير مىشود، و متوليان قانون با قيافه حق به جانب قانوناً حق ضعفا را پايمال مىكنند و تازه زورمندان چيزى هم از بينوايان طلبكار خواهند شد.
بنابراين شرط اوّل براى استفاده از سازمانها و تشكيلات سپردن اين مراكز به دست افراد حساس و لايق است.
قوانين و مقرّرات
«تقسيم كار» و «سازمانها و تشكيلات اجتماعى» به تنهايى قادر نيستند كوچكترين مشكلى را بدون قوانين و مقرّرات حل كنند. در حقيقت «تقسيم كار و تشكيل سازمانهاى اجتماعى به منزله واگنها و لكوموتيو يك قطار عظيم و پر قدرتى هستند كه بدون يك راهآهن خوب و محكم و صاف به جايى نمىرسند، اين راه آهن خوب همان «قوانين و مقرّرات» است.
امّا قوانين و مقرّرات مربوط به زندگى انسانها مانند ساختمان
وجود خود آنها به قدرى پيچيده و اسرارآميز است كه دانشمندان در برابر آن سرگردان و درحيرتند.
هرگز نمىتوان انتظار داشت كه حقوقدانان بتوانند قوانينى تنظيم نمايند كه صد در صد با منافع نوع انسان تطبيق كند، مگر اين كه انسان را به طور كامل شناخته، و اسرار ساختمان روح و جسم او را دريابند.
آيا با عدم شناخت كامل اسرار وجود انسان تنظيم چنين قانونى انتظار بىجايى نيست؟ و اين را نيز مىدانيم كه آگاهى ما از ساختمان روح و جان انسان بسيار محدود و نقاص است.
4- بهترين قانونگذار
براى شناخت بهترين قانونگذار مىتوان از همان مثال ساده پيش استفاده كرد كه تقسيم كار به منزله واگنها و اطاقهاى قطار و سازمان و تشكيلات به جاى لكوموتيو، و قانون به منزله راه آهن مىباشد، زيرا در يك راه آهن خوب بايد نكات زير مراعات شده باشد.
فاصله دو خط ريل با فاصله چرخهاى لكوموتيو و ريلها مساوى باشد.
مقاومت ريلها و زيرسازى آنها با سنگينترين قطارهايى كه از آن عبور مىكند متناسب باشد.
دهانه تونلها و ارتفاع و ديواره آن بايد با ارتفاع قطارها كاملًا وفق دهد.
سربالاييها با كشش ضعيفترين لكوموتيوها تطبيق كند.
سراشيبى بايد با حدّاقل قدرت ترمزها مناسب باشد.
استحكام خط و پيچهاى اتصال ريلها بايد به قدرى باشد كه حدّاكثر سرعت قطار آن را از كجا تكان ندهد و مانند اينها ...
مهندسين بايد تمام اين نكات را به دقّت مراعات نمايند تا از هر گونه حادثهاى پيشگيرى شود. ولى آيا مهندسى كه مىخواهد خط آهن بسازد مىتواند از قطار آگاهى نداشته باشد؟ نه، زيرا بدون آگاهى از قطار و چگونگى آن هرگز نمىتواند خط آهن خوبى بسازد.
براى تنظيم يك قانون انسانى نيز آشنايى به تمام مقتضايات روحى و جسمى انسانها لازم است، بنابراين يك قانونگذار بايد:
1- انسان شناس كامل باشد و از تمام ريزهكاريهاى جسم و جان، عواطف، غرايز، اميال شهوات و هوسهاى او آگاه باشد.
2- تمام كيفياتى را كه در دل اجتماع پيدا مىشود و تأثيرى كه زندگى دسته جمعى روى هم دارند بداند.
3- از تمام استعدادها و شايستگيهايى كه در افراد وجود دارد مطّلع باشد.
4- تمام حوادثى كه براى اجتماع پيش مىآيد و تمام عكس العملهاى آن بتواند پيشبينى كند.
5- از تمام اصول پيشرفت انسانها مطلع و از تمام موانع آگاه باشد و نيز بتواند نزديكترين راه را از ميان راههاى مختلف انتخاب كند.
6- هيچ گونه منافعى در اجتماع نداشته باشد تا فكرش متوجّه مصالح شخصى خودش گردد.
7- لغزش و اشتباه و گناه از او سرنزند و فردى خيرخواه، دلسوز و مهربان و قوى الاراده باشد و از هيچ قدرتى در اجتماع نهراسند.
اگر چنين كسى پيدا شد لقب بهترين قانونگذار خواهد گرفت ولى آيا كسى مىتواند به جرأت بگويد من از تمام اسرار ساختمان وجود انسان باخبرم؟
با اين كه علوم مربوط به انسانشناسى تنها گوشهاى از آن را روشن ساخته و بقيه هنوز در بوته ابهام مانده، تا آن جا كه بعضى انسان شناسان اين گوشه را ناچيز شمرده و آن را به عنوان «يك موجود ناشناخته» معرفى مىكنند؟
آيا كسى هست كه بگويد «من تمام حوادث و پيش آمدهايى را كه ممكن است براى اجتماع در طول حيات آن رخ دهد و واكنشهاى اجتماعى آن را مىتوانم پيشبينى كنم؟»
كيست كه منافع شخصى در اجتماع نداشته باشد؟
و آيا كسى قول مىدهد هرگز اشتباه نكند؟ ... پاسخ همه اينها منفى است.
با توجّه به اين حقايق گمان نمىكنيم اين مطلب محتاج بحث باشد كه تنها مبدئى را كه مىتوان به عنوان «بهترين قانونگذار» بلكه تنها قانونگذار صلاحيت دار معرفى كرد، «آفريدگار بشر» و مبدأ جهان هستى است.
اوست كه همه اين شرايط را دارد، انسان را آفريده و از تمام اسرار وجود او مطّلع است. آينده و گذشته برايش مساوى است، هيچ گونه منافعى برايش تصوّر نمىشود.
پس تنها اين مبدأ يا كسى كه مستقيماً با او ارتباط دارد و از وى الهام مىگيرد و براى اين كار مأموريت يافته صلاحيت چنين مقامى را دارد.
نتيجه اين كه اصول قوانين صحيح اجتماعى را فقط بايد از مكتب انبيا و از مجراى «وحى» آموخت.
جهان آفرينش با ما سخن مىگويد:
مطالعه اسرار جهان هستى اين نكته را با وضوح و صراحت به ما مىآموزد كه سازنده اين جهان براى رساندن هر موجودى به كمال ممكن خود همه گونه وسايل لازم را در اختيار آنها گذارده و در اين راه مضايقهاى نكرده است.
نه تنها وسايل ضرورى بلكه از دادن وسايل غير ضرورى كه در اين راه مىتواند كمكهاى جزئى به او كند خوددارى ننموده تا به راحتى بتواند به سير تكاملى خود ادامه دهد مثلًا
«چشم» را مأمور عكسبردارى از مناظر مختلف كرده و همه گونه وسايل لازم را به او بخشيده است.
1- چشم در آنِ واحد بايد از مناظر مختلف دور و نزديك عكسبردارى كند لذا يك عدسى به آن داده همراه با عضلات كوچكى كه به طور خودكار با فشار آوردن روى عدسى «تحدب» و برجستگى آن را به سرعت كم و زياد
كرده و با فاصلههاى اجسام تطبيق دهد.
2- چون چشم در برابر نور شديد و ضعيف قرار مىگيرد، براى اين كه بتواند خوب انجام وظيفه كند مردمك آن را آن چنان حساس قرار داده كه خود به خود در برابر نورهاى شديد تنگ و در برابر نورهاى ضعيف وسيع مىشود تا اشعه نورانى به مقدار لازم وارد چشم شود.
3- براى اين كه انسان مجبور نشود در مقابل گرد و غبار به كلى چشمش را ببندد مژگانها را آن چنان قرار داده كه همچون كركره پنجره، هم از آمدن گرد و غبار جلوگيرى كند هم از فاصلههاى ميان خود نور را براى ديدن اشيا به چشم راه دهد.
4- لبه پلكها روى هم قرار گيرند براى اين كه در اثر قرار گرفتن و اصطكاك آسيبى نبينند غدههاى چربى روى لبه پلكها قرار داده كه هميشه نرم باشند.
5- پلكها را آن چنان حساس آفريده كه حتى در برابر حوادث احتمالى به طور خودكار بلافاصله روى هم مىافتند.
اين يك نمونه ساده است و از اين قبيل هزاران نمونه پيچيدهتر در سرتاپاى وجود ما، در سائر جانداران و در عالم گياهان بلكه در تمام موجودات اين جهان ديده مىشود.
حال بايد حساب كرد آفريدگارى كه اين اندازه وسايل تكامل در اختيار موجودات مىگذارد، ممكن است موضوع بعثت پيامبران را كه مطابق توضحيات گذشته نقش بسيار مؤثرى در تكامل نوع بشر از هر جنبه دارد ناديده بگيرد؟ و جامعه انسانيّت را از اين موهبت بزرگ محروم كند.
آيا هيچ عاقلى پيدا مىشود كه بگويد بعثت پيامبران به اندازه غدههاى چربى پلك چشمها در زندگى بشر مؤثر نيست.
شيخ الرئيس ابوعلى سينا در كتاب «شفا» ضمن عبارت كوتاهى به اين حقيقت اشاره كرده و مىگويد:
«احتياج به بعثت پيامبران در بقاى نوع انسان و تحصيل كمالات وجودى او، از روييدن موهاى مژگان و ابرو و فرورفتگى كف پاها و امثال اين منافع كه براى ادامه حيات انسان ضرورى
است نيست، مسلّماً بيشتر است ... بنابراين ممكن نيست «عنايت ازلى» آن را ايجاب كرده باشد و اين را ايجاب نكند».
آرى مطالعه اسرار جهان هستى با صراحت مىگويد، كسى كه هنگام آفرينش انسان حتى از كوچكترين وسايل غير ضروى غفلت نكرده محال است در پيچ و خمهاى زندگى و دست انداز مشكلات و مسير سعادت او را تنها بگذارد.
عصمت چيست؟
اين نخستين بخشى است كه در مورد صفات پيامبران جلب توجّه مىكند.
و عصمت عبارت است از يك «نيروى درونى» كه دارنده آن را از هر گونه گناه و خطا باز مىدارد و به اين ترتيب عصمت دو شعبه پيدا مىكند.
1- مصونيت از گناه 2- مصونيت از اشتباه و خطا.
دلايل عصمت
معصوم بودن پيامبران از گناه از چند طريق مىتوان اثبات كرد:
1- عوامل گناه در وجود آنها دائماً محكوم به شكست است.
2- اگر پيامبران معصوم نباشند به گفتار آنها اعتمادى نخواهد بود.
3- اگر معصوم نباشند هدف تربيتى آنها عقيم خواهد ماند.
ولى ما به خاطر اختصار فقط به توضيح دليل اوّل مىپردازيم.
امّا اين توضيح را در قالب پاسخ سؤالى مىريزيم تا مطلب روشنتر گردد، و آن سئوال اين است:
چگونه ممكن است گناه نكنند؟
قبول اين معنى مشكل است زيرا چطور مىشود انسانى هيچ گناهى نكند و حتى فكر گناه هم ننمايد؟
يعنى احتمال گناه در مورد او صفر باشد.
پاسخ
براى حل اين مشكل راه را نزديك مىكنيم و آن اين كه اگر تعجب نكنيد خود شما نيز در برابر پارهاى از كارهاى ناپسند معصوم هستند يعنى احتمال ارتكاب آن در مورد شما «صفر» است اكنون به مثال زير توجّه كنيد.
آيا هيچ آدم عاقلى حاضر مىشود خاكروبه و كثافات را از زباله دان برداشته و بخورد؟
آيا هيچ آدم باشعورى پيدا مىكنيد كه دست خود را در آتش سوزان كرده و آن را با دست خود بردارد و در دهان بگذارد؟
حتماً خواهيد گفت نه، و اگر از كسى اين كارها سربزند مبتلا به يك نوع بيمارى است.
از اين گذشته آيا مىتوان باور كرد انسان عاقلى حتى به فكر خوردن آتش و خاكروبه و كثافات و لجنهاى ته فاضلاب بيفتد؟
يك طبيب ماهر، هر قدر هم در امور مربوط به زندگى خود بىاعتنا باشد آيا ممكن است از آن جا كه لباسهاى بيماران گوناگون بيمارستان در آن شستهاند و كانون تمام انواع ميكربهاست بنوشد؟ در حالى كه ممكن است يك فرد بىسواد و از همه جا بىخبر از آن آبها بياشامد.
اين جاست كه مىتوانيم در يك جمله كوتاه اين حقيقت را مجسم سازيم و بگوييم شما و هر فرد عاقل و سالمى در برابر آن گونه كارها يك نوع «مصونيّت» و يا به تعبير ديگر يك نوع «عصمت» داريد.
امّا چرا انجام اين كارها براى اينها محال عادى است؟
پس از يك مطالعه دقيق پى مىبريم كه توجّه به «زشتى مفاسد يك عمل» و «بىارزش بودن نتيجهاى كه از آن عائد مىگردد» و «غلبه نيروى عقل بر شهوات و هوسها» سبب مىشود كه انسان به كلى از آن چشم بپوشد و نسبت به ارتكاب آن يك نوع «مصونيت» پيدا كند و حتّى فكر آن را نيز در مغز خود راه ندهد.
بنابراين ارتكاب گناه سرچشمهاى دارد كه به يكى از دو موضوع بازگشت مىكند.
1- عدم تشخيص زشتى عمل.
2- غلبه شهوات و هوسها به طرزى كه نيروى عقل با درك زشتى عمل در برابر آنها زانو بزند.
اگر زشتى را درك كند. و بر نفس و اعصاب و هوسهاى سركش كاملًا مسلّط بود گناه نمىكند. روى اين اصل اگر كسى به قدرى اطّلاعاتش وسيع باشد و چشم عقل او واقع بين كه به زشتى تمام اعمال ناپسند و مفاسد آنها توجّه كامل داشته باشد، ايمان او به روز رستاخيز و پاداش اعمال به قدرى قوى، و همّت او به قدرى عالى باشد كه رضا و خشنودى خدا و پاكى و پاكدامنى را به هيچ چيز نفروشد و بداند لذت و منفعت اين گونه كارها بسيار سطحى و كم داوم و عواقب دردناك و شوم آنها بسيار طولانى و طاقت فرساست، همچنين تسلّط او بر نفس خود به قدرى باشد كه هيجانانگيزترين صحنهها نتواند زمام اعصاب او را از دست عقلش بگيرد، و هيچ عاملى نتواند پرده غفلت و بىخبرى بر درك و تشخيص او بيندازد، مسلّماً چنين كسى در برابر تمام گناهان و مفاسد «مصونيّت» خواهد داشت، پيامبران در برابر تمام گناهان چنين حالى را دارند.
و سرچشمه آن علم پيامبران، تقواى و ايمان آنها و قدرت عقل و فكر آنهاست كه هوسهاى سركش را در برابر آنها رام كردهاند.
بنابراين اگر مىگوييم پيامبران معصوم هستند براى اين است كه عوامل گناه در وجود آنها محكوم به شكست است.
گاهى مىگويند اين طور كه شما عصمت را معنا كرديد كه «يك نيروى مرموز خدادادى است كه به هر كس داده شود در برابر هر نوع گناه و انحراف و خطا مصونيت پيدا مىكند» اين افتخارى نيست، چنين نيرويى به هر كس داده شود حتى به جانىترين مردم، از هر گونه گناه و خطا مصونيت پيدا خواهد كرد.
پس اين چه فضيلتى براى پيامبران و امامان است؟ آنها در برابر گناه «بيمه» شدهاند اصلًا محال است گناهى از آنها سربزند، پس ترك گناه برايشان افتخارى نيست.
پاسخ
كسانى كه اين ايراد را مىكنند معناى عصمت را خوب نفهميدهاند آنها خيال كردهاند مصونيت پيامبران در برابر گناه چيزى شبيه مصونيّت در برابر مالاريا، حصبه وبا مىباشد كه با تزريق واكسنهاى مخصوص چنين حالى در انسان پيدا مىشود و چه بخواهد يا نخواهد اين حالت در وجود او هست، در حالى كه اين كاملًا اشتباه است، زيرا آنها با اين بيان عصمت را يك نوع «مصونيت غير ارادى» پنداشتهاند در صورتى كه از بحثهاى گذشته درست عكس آن استفاده مىشود يعنى عصمت پيامبران و پيشوايان بزرگ دين يك «حالت كاملًا ارادى و اختيارى» است كه سرچشمه آن عقل و علم و ايمان آنهاست.
براى روشن شدن اين بحث مثالهاى گذشته را به نظر آوريد مگر يك طبيب ماهر كه آب مملو از ميكربهاى وبا، سل، حصبه، كزاز، سياه زخم، را نمىنوشد به طور غير ارادى است يعنى قدرت ندارد بنوشد؟ بديهى است كه مىتواند بياشامد و براى او «محال ذاتى» نيست امّا علم و دانش او، ايمانى كه به خطر اين كار و پستى و بىارزش بودن آن دارد «سد محكمى» در برابرش ايجاد كرد كه احتمال انجام آن در مورد وى به صفر مىرسد، ولى نبايد فراموش كرد كه اين «سد محكم» چيزى جز «علم و دانش و ايمان و شخصيت» او نيست.
و اين مصونيت فضيلت است، زيرا زائيده فضايل درونى و علم و دانش شخصيت او مىباشد.
بنابراين اگر كسى پيدا شود كه ايمان او به قدرى قوى، علم و دانش و احاطه او به حقايق و اسرار جهان و عوامل خوشبختى و بدبختى انسان به اندازهاى وسيع، و تسلّط او بر هوا و هوسهاى خود به قدرى زياد باشد كه انجام تمام گناهان براى او حال نوشيدن آب مملوّ از انواع ميكربها را براى آن طبيب داشته باشد، آيا اين فضيلت محسوب نمىشود؟
اين همان مقام شامخ عصمت و مصونيت از گناه است كه پيامبران و امامان آن را دارا هستند و سرچشمه اصلى آن ايمان آنها، علم و دانش آنها، تسلّط بر نفس آنها و همّت والا و فكر بلند ايشان است، آيا اين مصونيت و فضيلت نيست؟
معجزه چيست؟
براى دريافت صحّت ادعاى شخصى كه مدّعى نبوّت است دو راه روشن در پيش داريم.
1- اعجاز
2- جمعآورى قرائن
1- اعجاز بعضى هستند كه از لفظ «معجزه» وحشت دارند و شايد معجزات پيامبران را در رديف «افسانههاى كهن و اساطير» مىدانند و نوعى خرافات مىپندارند.
معجزه را مخالف «علم» و علم را مخالف «معجزه» تصوّر مىكنند و ميل دارند اين موضوع را به كلّى از منطقه بحثهاى علمى خارج كنند.
اين دسته غالباً كسانى هستند كه مطالعاتشان درباره مسايل مذهبى به آنچه از پدر و مادر شنيدهاند، يا در افواه عامه مشهور است، محدود مىشود. آنها از حقيقت «اعجاز» جز پارهاى از شايعات و توضيحات ناقص كه در ميان مردم وجود دارد، در نيافتهاند، تصوير نادرستى از معانى معجزه در مغز خود ترسيم كرده و با آن مىجنگند و از آن وحشت دارند.
دسته ديگرى نيز در برابر معجزات، قيافه انكارآميز به خود مىگيرند نه از اين جهت كه مطالعات عميق و تجزيه و تحليل و بررسى روى اين مسأله كردهاند، بلكه فكر مىكنند انكار امور خارق عادت و معجزات نشانه «روشنفكرى» است و چون ميل دارند مردم آنها را «روشن فكر» بدانند يك قلم سرخ روى تمام معجزات كشيده، همه را انكار مىكنند.
چيزى كه به اين طرز فكر، آب و رنگى مىدهد و آن را در نظر بعضى موجه مىسازد، افراطى است كه عدهاى از افراد نادان و كم اطّلاع در موضوع معجزه به خرج مىدهند، و هر روايت ضعيف و بى مأخذ و هر تاريخ غير معتبرى را دستاويز خود ساخته، به عنوان اين كه «باب فضال» وسيع است و نقل معجزه عيب نيست، بلكه سلسله معجزات ساختگى و نامعقول به پيامبران خدا نسبت مىدهند و قيافه علمى معجزات واقعى آنها رابا اين اوهام مىپوشانند.
اينها به گمان خود با نقل اين گونه «معجزات دروغين» خدمت با ارزشى به آيين پيامبران مىكنند، و مقام آنها را در انظار بالا مىبرند، و ايمان مردم را نسبت به آنها راسختر مىسازند، در حالى كه بزرگترين ضربه را مىزنند.
مثال سادهاى عرض كنم در نجف اشرف در ميان عدّهاى از «عوام مردم» مشهور بود پرندگان روى گنبد حضرت اميرمؤمنان عليه السلام نمىنشينند و احترام مىگذارند. و اين را به گمان خود نشانه شخصيت آن حضرت مىدانستند، در صورتى كه با چشم خودمان مىديديم اين مطلب دروغ است و پرندگان بر آن مكان مقدّس مىنشينند. فكر كنيد همين يك مطلب دروغ كافى است كه افراد ساده لوح را نسبت به معجزات واقعى اميرمؤمنان عليه السلام بد بين كند و پس از اين كه با چشم خود مىبينند كه اين موضوع دروغ از آب درآمد، مىگويند نكند بقيه هم همين طور باشد؟
درست بينديشيد كه اين سخن چقدر مقام شامخ اميرمؤمنان عليه السلام را با آن خارق عادات و مقام ارجمندى كه فكر بشر در آن حيران مىماند پايين مىآورد؟ آيا يك چنين موضوع مبتذل و پيش پا افتادهاى شخصيتى براى پيشواى بزرگ اسلام محسوب مىشود؟
اين يك نمونه ساده بود، اين گونه اشخاص كه دست به نقل و جعل چنين خارق عاداتى مىزنند درست متوجّه زيان و لطمهاى كه از اين راه به عقايد صحيح وارد مىشود نيستند، و نمىدانند اين گونه داستانهاى خرافى و ساختگى، قيافه روشن و جذاب مذهب را چه اندازه «بدنما» مىكند؟
اگر مىبينيم بزرگان علما و دانشمندان در تهذيب كتابهاى تاريخ و حديث آن اندازه دقّت به خرج مىدهند، و علم رجال رابراى تشخيص احاديث ضعيف از غير ضعيف، با آن همه وسعت به وجود آوردهاند، و اصرار دارند مطالب موهوم و بىاساس را از حقايق مسلّم جدا كنند، به علّت درك همين خطر است.
اگر دانشمندان علم عقايد مىگويند بايد اعتقادات مذهبى بر اساس «مدارك قطعى و غير قابل انكار» باشد. حتى تواريخ و روايات ظنى را در مسايل مربوط به عقايد (اصول دين) كافى نمىدانند، همه براى اين است كه عقايد مذهبى كه پايههاى اصلى مذهب محسوب مىشود، بايد روى يك اساس محكم و استوار و خللناپذير باشد.
اگر معجزات واقعى پيامبران و پيشوايان بزرگ دين با مطالب موهوم و خرافى و غير معقول آميخته شود، بهانه خوبى به دست افراد مغرض و بهانه جو، مىافتد كه با ارائه چند نمونه از مطالب غير معقول و ساختگى، قلم سرخ، روى همه معجزات بكشند و آنها را در رديف افسانههاى كهن قرار دهند و مسلّماً اين تبليغ موسوم در افرادى كه قدرت تجزيه قسمتهاى صحيح از نادرست ندارند بىاثر نخواهد بود، لااقل سوء ظنى نسبت به تمام موارد اعجاز در آنها ايجاد مىكند.
از طرفى طبق قانون «عكس العمل» كه نه تنها در «فيزيك» صادق است. بلكه در اجتماع و تمام مسائل مربوط به اجتماع نيز جارى است.
اين دسته «افراطى»، يك دسته «تفريطى» در مقابل خود مىسازند كه چوب انكار به دست گرفته و همه چيز را انكار مىكنند، بنابراين، افراطيها هم خودشان گمراه مىشوند و هم ديگران را به گمراهى مىكشانند.
از همه بدتر اين كه اين وضع، مشكل بزرگى براى دانشمندان و رهبران فكرى ايجاد مىكند، گاهى چنان مىشود كه سخنان عميق و منطقى آنها را دسته افراطى حمل بر ضعف ايمان، و دسته تفريطى حمل بر جهل و بىاطّلاعى از علوم مىكنند.
اين يك بحث دامنهدار، و يكى از دردهاى بزرگ اجتماعى است كه بايد به موقع خود بيش از اين روى آن گفتگو كرد، به هر حال، منظور اين
است كه بحث ما درباره اعجاز و تشريح حقيقت معجزه، دليل بر اين نيست كه هر تاريخ ساختگى و حديث مجعولى را درباره معجزه انبيا بپذيريم.
شايد بهترين راه براى پاسخ به تمام ايراداتى كه در بحث معجزات مىشود، اين است كه حقيقت اعجاز را كه ما به آن ايمان داريم و از آن دفاع مىكنيم تشريح نماييم تا خود به خود پاسخ ايرادات داده شود.
به طور اجمال معجزه انجام يك عمل «غير معقول» و «نشدنى» و «غير عملى» و «معلول بودن علت» نيست بلكه «معجزه عبارت از عمل خارق العادهاى است كه انجام آن از قدرت افراد عادى بيرون باشد و جز به اتكاى يك نيروى ما فوق طبيعى امكانپذير نباشد.
مثلًا سخن گفتن يك نوزاد چند روزه موضوع محال و غير مقولى نيست، ولى مسلّماً از قدرت افراد انسان عادى بيرون است، امّا به اتكاى يك قدرت ماوراى طبيعى كه زبان و اعصاب و مغز نوزاد را آن چنان نيرو بخشد كه قدرت بر اداى كلمات و حروف و جمله بندى داشته باشد كاملًا ممكن است همچنين قيام فردى درس نخوانده، از يك محيط عقب افتاده و نيمه وحشى و آوردن يك آيين پاك با يك سلسله احكام و قوانين عالى و عميق، و به وجود آوردن يك تمدّن خيره كننده و ريشه دار، از حدود توانايى انسان معمولى بيرون است، امّا به اتكاى يك قدرت مافوق طبيعى كاملًا ممكن مىباشد.
روى هم رفته هر «معجزه» بايد داراى شرايط و امتيازات زير باشد:
1- معجزه بايد از نظر عقل و علم، امر معقول و ممكنى باشد.
2- بايد يك عمل خارق العاده باشد كه هيچ فرد انسانى حتى نوابغ جهان، و همچنين مرتاضان قادر به انجام آن به اتكاى نيروى بشرى نباشند.
3- آورنده معجزه با كمال اطمينان و قدرت از تمام انسانها و متفكّران و نوابغ جهان دعوت براى «مقابله به مثل» بكند و همه را از
انجام آن عاجز بداند.
4- معجزه از نظر زمان، مكان، كيفيت، نوع و سائر شرايط محدود به هيچ حدى نيست، يعنى در هر گونه شرايط و در هر وضع و كيفيت امكانپذير است، زيرا از نيروى لايزال و نامحدود خداوند سرچشمه مىگيرد، و از همين جا يكى از فرقهاى اساسى ميان «معجزات» و «سائر خارق عاداتى» كه از مرتاضان و امثال آنها سر مىزند روشن مىشود. زيرا هر مرتاضى عمل خارق العاده خود رادر شرايط خاص و به كيفيت معيّنى انجام مىدهد، چون از نيروى محدود بشرى سرچشمه مىگيرد، و ممكن نيست كه او قادر به انجام هر خارق عادتى به هر كيفيت و در هر نوع شرايطى باشد، خود مرتاضان نيز مدّعى چنين قدرتى نيستند. (دقّت كنيد)
5- آورنده معجزه، هرگز در برابر رقيب خود شكست نمىخورد، و اگر شكست بخورد، مىفهميم عمل او معجزه نبوده است، زيرا نيروى لايزال و نامحدود الهى غير قابل شكست است، از اين جا فرق ديگرى ميان خارق عادات بشرى و معجزات پيامران به دست مىآيد.
6- معجزه يك معلول بدون علّت نيست، زيرا معلول بدون علّت عقلا محال است بلكه معجزه به نوبه خود معلول علتى است، يك علت غير عادى و غير مافوق طبيعى كه تسلّط بر آن از قدرت انسان عادى خارج است.
7- معجزه حتماً داراى هدف خاص تربيتى است و به عنوان سند زندهاى براى اثبات ارتباط آورنده آن، به جهان ماوراى طبيعت، و مبدأ جهان هستى است و چنان نيست كه يك نفر بنشيند به هوس خود، با مردم هوسبازى كه دور او جمع شدهاند كلافه علل و معلول عادى جهان طبيعت را به هم بريزد و بازيچه خود سازد و هر كارى كه آنها مىخواهند و هوس دارند انجام دهد و به همين دليل معجزات تنها در موارد استثنايى صورت مىگيرد.
اين معرفى اجمالى از معناى «معجزه» مقدّمهاى براى بحثهاى مختلف اعجاز قرآن و بررسى جنبههاى گوناگونى است كه با صراحت گواهى مىدهد اين كتاب بزرگ يك كتاب آسمانى است و ساخته مغز بشر نيست و آورنده آن پيامبر خداست.(1)
1) براى توضيح بيشتر درباره حقيقت معجزه و پاسخ ايراداتى كه به آن شده به كتاب« رهبران بزرگ و مسئوليتهاى بزرگتر» مراجعه فرماييد.
قرآن يك معجزه گوياست.
چرا نتوانستند همانند قرآن بياورند؟
همه مسلمانان مىگويند قرآن سند زنده حقانيّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، و فوق افكار بشر است، و اين كتاب يك «معجزه» بزرگ آسمانى است.
امّا به چه دليل قرآن معجزه است؟ چرا مانند آن را نمىتوان آورد و چرا فوق افكار متفكّران است؟
مگر محتويات اين كتاب بزرگ چيست؟ كه توانست در كالبد ملّتى مرده جان بدمد؟
بسيارى تصوّر مىكنند براى اثبات عظمت و اعجاز قرآن بايد به عبارات صريح و روشنى كه دانشمندان بيگانه درباره عظمت قرآن گفتهاند استشهاد كنيم، در حالى كه اين راه صحيحى نيست، بايد رمز اعجاز و عظمت اين كتاب آسمانى را در خود آن جستجو كرد نه در خارج آن.
همان طور كه نزديكترين راه براى شناخت ارزش يك داروى شفابخش اين است كه روى خود آن مطالعه كنيم نه فقط گواهى پزشكان و تبليغات جرايد.
امّا چرا از ميان معجزات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله «قرآن» را انتخاب كرديم. و آن را محور بحثهاى خود در اين قسمت قرار دادهايم؟
پاسخ آن اين است كه اين كتاب بزرگ آسمانى سه امتياز غير قابل انكار بر تمام معجزات پيامبران پيشين و بر ساير معجزات خود پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دارد.
كارهاى اعجازآميزى كه از پيامبران پيشين نقل مىشود در دائره معينى از زمان و مكان قرار دارد مثلًا سخن گفتن نوزاد مرديم يعنى «عيسى» و همچنين گذشتن موسى عليه السلام از دريا بدون وسيله معمولى در مدار معينى از زمان و مكان قرار داشتند كه هر چه از آن فاصله گرفته شود كهنه مىگردد و علّت كهنه شدن همان قرار داشتن آنها بر نقطه معينى از نوار زمان و در دايره محدودى از مكان است كه براى افرادى كه بعداً مىآيند و يا در مكانهاى ديگر بودهاند پذيرفتن آن خالى از مشكلاتى نيست.
ولى قرآن مجيد مافوق زمان و مكان است يعنى همان است كه در دست اصحاب پيامبر بود، و همان قدر ما مىتوانيم از آن بهره بگيريم كه اصحاب رسول خدا از آن بهره مىگرفتند، بلكه ما در اثر پيشرفت علوم به مسائلى از شگفتيهاى قرآن پى مىبريم كه شايد آنها مىبردند.
و نيز فاصله مكانى نمىتواند تأثيرى در وضع اعجاز قرآن داشته باشد زيرا كسانى كه در حجاز زندگى مىكردند به قرآن نزديكتر از كسانى كه در روم و ايران زندگى مىكردند، نبودند.
بنابراين قرآن مجيد يك حادثه زمانى نيست كه با گذشت زمان چون ديگر معجزات محو گردد و يك حادثه مكانى نيز نيست تا براى كسانى كه آن جا حضور داشتهاند پذيرفتن آن مشكل باشد.
بلكه بايد گفت قرآن معجزهاى است كه مرزهاى «زمان و مكان» را درهم شكسته و به «ابديّت» پيوسته و به صورت يك معجزه «جهانى» و «جاودانى» در آمده است. بديهى است يك دين جهانى و جاويدانى بايد يك چنين سند جهانى و جاودانى هم در اختيار داشته باشد. اين يكى از امتيازات قرآن است.
امور خارق العادهاى كه از پيامبران ديگر نقل شده همه جنبه جسمى داشته يعنى چشم و گوش انسان را تسخير مىكرده، همچون زنده ساختن مردگان و سخن كودك نوزاد.
ولى الفاظ قرآن كه از همين حروف معمولى تركيب يافته آن چنان معانى بزرگ در بر دارد كه در اعماق جان نفوذ مىكند، مغزها، انديشهها و ارواح انسانها را مسخّر مىسازد. برترى چنين معجزهاى بر معجزات جسمى نيازى به توضيح ندارد.
پيامبران پيشين مىبايست همراه معجزه خود باشند و براى معجزه بودن آن مردم را به مقابله به مثل دعوت كنند.
ولى قرآن يك معجزه گوياست، نياز به معرفى ديگرى ندارد، خودش به سوى خود دعوت مىكند مخالفان را به مبارزه مىخواند، محكوم مىسازد و از ميدان مبارزه پيروز بيرون مىآيد لذا پس از وفات پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله همچون زمان حيات او به دعوت خود ادامه مىدهند.
اين سخن در ميان همه مردم، اعم از مسلمانان و غير مسلمانان مورد اتفاق است كه كتابى كه محمّد صلى الله عليه و آله آورده، عقلها را در برابر خود تسليم كرد و تا كنون كسى نتوانسته است مانند آن را بياورد.
سبك اين كتاب با هيچ يك از سبكهاى معمول ميان عرب شباهت ندارد.
امتياز و جاذبه اين كتاب به قدرى است كه اگر يك آيه از آن در ميان كلمات ديگران قرار گيرد همچون ستاره فروزانى در شب تاريك مىدرخشد.
«ابوالعلاء معرى»(1)
چرا و چگونه قرآن ساخته فكر بشر نيست؟
اين سؤال يك پاسخ كوتاه و اجمالى و يك پاسخ مفصّل دارد. پاسخ مفصل آن را در بحثهاى مختلف آينده تحت عنوان:
1) وى از نويسندگان و شعراى نامى قرن چهارم و پنجم هجرى است، تولّد او را در سال 363 و وفات او را در 449 نوشتهاند از هوش و ذكاوتش داستانها نقل مىكنند، ايمانش به اسلام مورد ترديد است ولى به قرآن احترام فوق العادهاى مىگذاشته است.
1- اعجاز قرآن از دريچه كشش الفاظ و جاذبه و معانى شيرينى بيان و رسا بودن عبارات تا آن جا كه مخالفان آن را «سحر» ناميدند.
2- از دريچه فرهنگ و معارف دينى
3- از دريچه علوم و دانشهاى گوناگون
4- از دريچه تاريخ
5- از دريچه قوانين مختلف مدنى و اثرات عظيم اجتماعى
6- از دريچه پرده برداشتن از حوادث آينده.
و امّا پاسخ اجمالى آن
گفتيم اعجاز يك امر خارق العاده و مافوق توانايى انسان و حتى نوابغ جهان است، به طورى كه حكايت كند كه يك عامل مافوق طبيعى در آن تأثير داشته است.
هر گاه چنين عملى از كسى سربزند و مردم را به مقابله دعوت كند و همه از انجام مانند آن عاجز شوند، مسلّم مىشود كه از ناحيه مبدأ جهان آفرينش تأييد مىگردد.
و هر قدر اين دعوت عمومى (تحدّى) قويتر، گوياتر و اعتراف ديگران به عجز صريحتر باشد، قدرت اعجاز زيادتر خواهد بود.
مقدّمات روشن
اين مسائل براى هيچ كس جاى ترديد نيست كه:
1- پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله از يك محيط عقب افتاده و نيمه وحشى قيام نمود.
2- سرزمين حجاز آن قدر عقب مانده بود كه حتّى جهان گشايان بزرگ دنيا مانند «رامسيس دوّم» «اسكندر مقدونى» از تسخير آن چشم پوشيدند چون به مشكلاتش نمىارزيد.
3- پيامبر اسلام فردى درس نخوانده بود، چه اين كه محيط حجاز
جاى تحصيل نبود و دانشمندى در آن وجود نداشت.
سفرهاى پيامبر صلى الله عليه و آله به خارج هم آن قدر كوتاه مدّت و پر مشقّت بود كه احتمال تحصيل وى در آن مسافرتها مساوى صفر است.
چگونه ممكن است كسى درس خوانده باشد و مرتب خود را «امى» معرفى كند و به او اعتراض نكنند، و چگونه مىشود مردم خود و استادش را نشناسند. قرآن روى كلمه «امى» يعنى درس نخوانده در مورد پيامبر اسلام مكرّر تكيه كرده است (1)و نيز صريحاً مىگويد:
«وَ مَا كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِه مِنْ كِتَابٍ وَ لَاتَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذَا لَّارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ»(2)
«پيش از اين كتابى نمىخواندى و چيزى با دست خود نمىنوشتى تا مايه ترديد و شك گمراهان گردد».
چنين كسى از چنان محيطى به پاخاست و كتابى آورد كه وضع آن محيط آشفته، فقير، تاريك، محروم و پرهرج و مرج را به كلّى دگرگون ساخت و هر شنوندهاى را مسحور و مجذوب خود نمود.
و با صراحت و قاطعيت همراه با «تشويق» و «تحريك» همه را دعوت به مبارزه كرد. جملاتى در دعوت به مقابله در قرآن ديده مىشود كه بايد به اصطلاح معمولى به «رگ غيرتشان» برخورد كرده باشد و اگر مىتوانستند مثل آن را آورده باشند ولى نياوردند.
مثلًا در اين آيه مىخوانيم:
«بگو اگر تمام جهانيان اجتماع كنند مانند قرآن بياورند نمىتوانند، اگر چه نهايت همكارى و همفكرى را به خرج بدهند».(3)
و در آيه 13 و 14 سوره هود شرايط مبارزه را سبكتر گرفته و مىفرمايد: «مىگويند: اين آيات را به خدا بسته (ساختگى است) بگو (اگر چنين است) شما هم ده سوره ساختگى مانند آن بياوريد، و غير از خدا هر كسى را مىتوانيد به كمك خود دعوت كنيد، اگر راست مىگوييد.
اگر اين دعوت را اجابت نكردند بدانيد اين آيات از طرف خدا
است.
و در مورد سوّم شرايط مبارزه را به حدّاقل كاهش داده و درسوره بقره آيه 21 و 22 مىگويد: «اگر در كتابى كه بر بنده خود نازل كردهايم ترديدى داريد (لااقل) يك سوره مانند آن را بياوريد، و گواهان (و همفكران) خود را غير از خدا دعوت كند، اگر راست مىگوييد (و اگر اين دعوت صريح را نپذيرفتيد) اين كار را انجام ندادند- گر چه هرگز نمىتوانند انجام بدهند- (بگو) از آن آتشى بپرهيزيد كه آتش افروزش مردم و سنگهاست و براى كافران مهيا شده است».
صراحت اين دعوت و تحريك به مبارزه در اين آيات را از جملات زير به خوبى استفاده مىشود:
«اگر راست مىگوييد» «غير از خدا هر كسى را مىتوانيد به كمك خود دعوت كنيد» «ده سوره ساختگى» «هرگز نمىتوانيد» «از تمام جهانيان استمداد كنيد» «لااقل همانند آن يك سوره بياوريد» «اگر كافر شويد آتش سوزانى در انتظار شماست».
با توجّه به اين كه شنوندگان كسانى بودند كه ماده تحريك شدن در وجودشان مساعد بود، و همه چيزشان در خطر مىديدند و در صورت مبارزه مىتوانستند همه چيز و حتى جان خود را از مهلكه نجات دهند، به اين نكته نيز توجّه داريد كه اين دعوت منحصر به يك زمان نيست بلكه تمام مراكز علمى دنيا در تمام اعصار را به مقابله دعوت مىكند.
از بحث گذشته دو نكته روشن مىشود:
1- قرآن با لحنى قاطع مخالفان را به مبارزه دعوت كرده كه اگر مىتوانند مانند آن را بياورند، و طرز بيان در اين دعوت «دعوت به مبارزه» توأم با انواع تعبيرات تحريكآميز است.
2- اين مبارزه موضوع سادهاى نبود بلكه مبارزه «سياسى» «اقتصادى» و «اجتماعى» بود كه به قيمت موجوديت آنها تمام مىشد لذا ناچار بودند در آن شركت كنند. به عبارت ديگريك مبارزه حياتى بود كه مسير و سرنوشت زندگى و مرگ آنها را روشن مىساخت، چرا؟
به خاطر اين كه قرآن با هر گونه معبودى جز خداوند يگانه مبارزه مىكرد و عبوديت را مخصوص خدا مىدانست. و آنها ملّتى بودند كه بتپرستى در تمام شئون زندگيشان حكومت مىنمود.
بديهى است اين برنامه، اساس زندگى آنها را درهم مىريخت، لذا ناچار بودند تا آخرين نفس با اين آيين جديد مبارزه نمايند.
در تواريخ مىخوانيم كه آنها از بزرگان و ريش سفيدان دنيا ديده و باهوشى چون «وليد بن مغيره مخزونى» كه مردى ثروتمند بود، و در ميان اعراب به حسن تدبير و فكر و صائب شهرت داشت، نظر خواستند حتى او را براى تحقيق بيشتر نزد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرستادند كه نظر خود را درباره چگونگى اين آيات عجيب كه نفوذ خارقالعادهاش آنها را به وحشت انداخته بود اعلام دارد.
«وليد» از پيامبر صلى الله عليه و آله خواهش كرد آياتى از قرآن را بر او بخواند و پيامبر صلى الله عليه و آله قسمتى از سوره «حم سجده» را تلاوت كرد، اين آيات چنان تأثير و هيجانى در او ايجاد كرد كه بى اختيار از جا حركت نمود و به محفلى كه از طرف طايفه او (بنى مخزوم) تشكيل شده بود درآمد و گفت:
«به خدا سوگند از محمّد سخنى شنيدم كه نه شباهت به گفتار انسانها دارد و نه پريان.
تا آن جا كه گفت: «و ان له لحلاوه، و ان عليه لطلاوه و ان اعلاه لمثمر، و ان اسفله لمغدق، و انه يعلوا و لايعلى عليه گفتار او شيرينى و زيبايى مخصوصى دارد، بالاى آن (همچون شاخههاى درختان برومند) پر ثمر و پايين آن (مانند ريشههاى درختان كهن) پرمايه است. گفتارى است كه بر هر چيز پيروز مىشود و چيزى برآن پيروز نخواهد شد».
زمزمه در ميان قريش افتاد كه «وليد» دلباخته محمّد صلى الله عليه و آله شده، ابوجهل تصميم گرفت چاره او را بكند، به منزل او رفت و جريان را به او گفت و او را به مجلس قريش آورد.
«وليد» رو به جمعيّت كرد و گفت آيا تصوّر مىكنيد محمّد ديوانه است؟ هرگز آثار جنون در او ديدهايد؟
... حضار گفتند نه.
سرشناسان قريش گفتند پس چه بايد به او نسبت دهيم؟
وليد فكرى كرد و گفت بگوييد «ساحر» است.
آرى تنها جواب آنها براى خاموش كردن توده مردمى كه هر زمان به آنها فشار مىآوردند و مىخواستند پاسخ اين گفتار پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را بدهند كه به آنها مىگفت «اگر راست مىگوييد اين آيات را از طرف خدا نيست مانند آن را بياوريد» اين بود
«اين آيات سحر است و محمّد ساحر چيره دستى است كه مىخواهد آيين نياكان شما را به خطر اندازد، از او دورى كنيد از او فاصله بگيريد».
آنها تلاش نمودند ولى اثرى نبخشيد و نتوانستند بياورند و خواهيم دانست كه همين انتخاب تعبير «سحر» چه اندازه پرمعناست و چگونه حكايت از نفوذ خارق العاده آيات قرآن در اعماق دلها مىكند كه آنها به غلط نام آن را «سحر» نهادند در حالى كه هيچ ربطى به سحر نداشت.
از كجا كه نياوردند؟
اكنون اين سؤال پيش مىآيد كه ما از كجا بدانيم مانند قرآن را
نياوردهاند؟ شايد آورده باشند ولى در لابهلاى تاريخ گذشتگان، مانند بسيارى از حوادث ديگر مدفون شده و يا مسلمانان متعصّب در محو آن كوشيدهاند؟
پاسخ اين سؤال براى كسانى كه با تاريخ اسلام آشنا هستند واضح است و براى ديگران با در نظر گرفتن سه نكته واضح مىگردد:
1- در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از رحلت آن حضرت مسيحيان و يهوديان سرسخت و متعصّبى در مكّه و مدينه بودند كه براى تضعيف روحيه مسلمانان از هر سوژهاى استفاده مىكردند و با هم مسلكان خود در خارج ممالك اسلامى ارتباط داشتند و نيز گروهى «مسلمان نما و منافق» در بين مسلمانان بودند كه رل جاسوسى بيگانگان را نيز برعهده گرفته بودند.
اگر كسى مثل قرآن آورده بود همه جا را پر مىساختند و به هر قيمتى بود آن را حفظ كرده و به خارج مىفرستادند، در صورتى كه در هيچ تاريخى چنين مطلبى نيامده است.
2- قرآن در آيات متعدّد، هم در مكّه و هم در مدينه «تحدى» و دعوت به مبارزه نموده، اگر مانند آن را آورده بودند ديگر دعوت خود را تكرار نمىكرد، ولااقل بايد در مورد آنچه آوردهاند براى تازه مسلمانان توضيحى بدهد، آن هم تازه مسلمانانى كه از كوچكترين چيز خرده مىگرفتند.
3- در همين زمان و اعصار نزديك به ما، دستگاههاى تبليغاتى مسيحيان و سائر مخالفان كه اسلام را دشمن سرسخت خود مىدانند و بودجههاى هنفگتى را صرف تبليغات مىكنند و نويسندگان تواناى عربى الاصل را در اختيار دارند، اينها چرا مانند قرآن نمىآورند؟
اگر مىتوانستند آياتى بياورند كه با آيات قرآن رقابت كند حتماً اين كار را مىكردند زيرا در اين صورت سنگر بزرگى را فتح كرده بودند و يك وسيله مؤثر تبليغى به چنگ آنها مىافتاد و به اين وسيله مسلمانان را خلع سلاح مىكردند امّا نياوردند چون نمىتوانستند و نخواهند توانست (1).
1) افرادى خواستهاند چيزى مانند قرآن بياورند ولى خود را رسوا ساختهاند براى آشنايى با اين قسمت به كتاب« قرآن و آخرين پيامبر» صفحه 43 به بعد مراجعه فرماييد.
1- اعجاز قرآن از نظر جاذبه فوق العاده
2- اعجاز قرآن از نظر ارائه يك مكتب فكرى عالى
3- اعجاز قرآن از نظر علوم روز
تاكنون سربسته درباره اعجاز قرآن سخنانى گفتيم و اكنون نوبت تفكيك جنبههاى مختلف آن رسيده است.
چنان كه گفتيم اعجاز قرآن را از دريچههاى مختلفى مىتوان بررسى كرد مانند.
1- رسا بودن تعبيرات، و نفوذ فوق العاده يعنى «فصاحت و بلاغت»
2- از نظر ارائه عقايد صحيح
3- از نظر علوم و دانشهايى كه بشر در آن روز به آن دست نيافته بود.
4- از نظرتاريخ صحيح و خالى از هر گونه خرافات.
5- از نظر طرح قوانين و آثار اجتماعى.
6- از نظر اخبار از حوادث آينده.
7- از نظر عدم تضاد و اختلاف در آن.
ولى به خاطر اختصار ما تنها سه قسمت آن را در اين جا يادآور مىشويم و كسانى كه اطّلاعات بيشترى در اين زمينه مىخواهند، به كتاب «قرآن و آخرين پيامبر» مراجعه كنند.
در لابهلاى گفتگوهاى دشمنان سرسخت و لجوج اعترافاتى يافت مىشود كه بيش از گفتار مستدل دوستان پرده از روى مطالب بر مىدارد. زيرا دشمنان مىخواهد نقاط قوّت را به هر وسيله است انكار كند و آن را «وارونه نشان دهد» براى اين كار ناچار است تفسيرهاى غلط و ناهنجارى از خود بتراشد كه با يك نوع اعتراف ضمنى به اصل وجود نقطه قوت همراه است.
از تواريخ و از خود قرآن مجيد بر مىآيد كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبتهاى ناروايى از قبيل «مجنون» «شاعر» «گاهى» «كاهن» و «ساحر» مىدادند(1)كه در حقيقت هر كدام نكتهاى داشت.
از اين جهت «مجنون» مىگفتند كه او با رسوم و عادات ديرينه آنها كه جزء امور بديهى و مسلّم آنها شده بود مخالفت مىكرد، آنها تقليد كوركورانه و پيروى بدون قيد و شرط از عادات و رسوم غلط محيط خود «شرط عقل» مىدانستند و كسى كه با آن مخالفت كند «مجنون».
و از اين نظر «شاعرش» مىناميدند كه آيات موزون قرآن و جملههاى زيبا و رساى آن چنان شور و هيجانى در دلها برپا مىكرد كه موزونترين اشعار حماسى عرب در آن عصر كه «عمر طلايى شعر و ادب عربى» محسوب مىشد قدرت برابرى با آن نداشت. و گرنه پيامبر صلى الله عليه و آله هرگز سابقه شعر و قافيهپردازى نداشته است.
و اگر نسبت «كهانت» به او مىدادند بر اثر اين بود كه با صراحت و قاطعيت، اخبارى مربوط به حوادث آينده بيان مىداشت.
مخالفان براى پرده افكندن بر اين حقيقت نام «كاهن» بر آن
1) سوره صافات، آيه 36، سوره طور، آيه 29 و سوره مدثر آيات 24 و 25 در اين باره است.
حضرت گذاشتند.
امّا نسبت «سحر» بسيار قابل دقّت است. به گواهى آيات 24 و 25 سوره «مدثر» علّت اين نسبت ناروا همين آيات قرآن بوده است يعنى اگرسحرى بود، چيزى جز همين نفوذ خارق العاده آيات نبوده است.
اين نسبت گواهى مىدهد كه نفوذ آيات قرآن در دلها به قدرى عميق و صريح بوده كه نمىتوانستند آن را يك امر عادى تلّقى كنند. لذا واژهاى جز «سحر» پيدا نكردند كه بتواند آن نفوذ فوق العاده را مجسم نمايد و پردهاى بر روى يك حقيقت بزرگ يعنى «جاذبه فوق العاده قرآن» بيندازد.
بنابراين نسبت «سحر» و «شعر» به آيات قرآن دادن و متّهم ساختن پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به اين دو موضوع از ناحيه مخالفان يكى از مدارك زنده نفوذ و تأثير خارق العاده آيات قرآن در افكار و نفوس شنوندگان است و شيرينى و جذابيت و فصاحت و بلاغت اعجاز اخير قرآن را مدلّل مىسازد، منتها آنها براى اغفال مردم ساده لوح اين دو واژه را به غلط در اين مورد بكار مىبردند تا روى واقعيتى بزرگ پرده بيفكنند.
آثار ادبا و نويسندگان به دو دسته متمايز تقسيم مىشود جمعى بيشتر به زيبايى الفاظ اهميّت مىدهند و دربند عمق معنا نيستند. و به عكس گروهى الفاظ را به چيزى نمىگيرند و تمام قدرت خود را متوجّه عمق معانى مىكنند. البتّه در ميان سخن سرايان عدّهاى هم هستند كه به هر دو قسمت توجّه دارند ولى بسيار محدودند و انگشت شمار.
علّت تقسيم به دو دسته هم معلوم است زيرا الفاظ و جمله بنديهاى زيبا هميشه با معانى تطبيق نمىكند و تمام ريزه كاريهاى آن را دقيقاً منعكس نمىسازد. لذاست كسانى كه به عمق معنا توجّه دارند بر سر دو راهى «زيبايى الفاظ» و «زيبايى معنا» ناچار يكى را انتخاب مىكنند گاهى معنايى را مقدّم مىدارد و الفاظ زيبا را فداى معنا مىكنند و گاهى به الفاظ زيبا و سجع و قافيه توجّه دارند معنا را فداى الفاظ مىنمايند.
بدين جهت است كه جمع هر دو (زيبايى الفاظ و زيبايى معنا) يك قدرت و نبوغ فوق العاده مىخواهد.
قرآن اين امتياز بزرگ را در حد اعجاز دارد، الفاظ آن در نهايت عذوبت و شيرينى، جمله بنديهايى در نهايت ظرافت و زيبايى، كلمات آهنگ دار و موزون، و با اين همه كاملًا قالب معانى با تمام ريزه كاريها و دقائقش مىباشد.
براى يافتن اين حقيقت بهترين راه مطالعه و دقّت خود قرآن است كه در ذيل نمونههايى از آن خواهيد خواند.
اين بود اشارهاى به معانى عميق قرآن و عبارات دلنشين آن و لذا پيامبر صلى الله عليه و آله درباره قرآن مىگفت:
«ظاهره انيق و باطنه عميق؛ ظاهرش زيبا و باطنش عميق است».
رهبران فكرى بايد صراحت داشته باشند
همه از صراحت لهجه لذت مىبرند، چرا كه در پرتو آن حقايق عريان و پوست كنده و بدون تحريف بيان مىشود، صراحت لهجه دليل شهامت و ايمان گوينده است در حالى كه افراد «ترسو و محافظه كار» چهره حقيقت را در لا به لاى هزار گونه پردههاى رنگارنگ با تار و پود «خيال و ترس» مىپيچند.
چند پهلو سخن گفتن نشانه عدم اعتماد گوينده به گفتههاى خود و يا علامت ترس و وحشت او از طرز قضاوت شنوندگان است.
لذا مىبينيم رهبران فكرى مخصوصاً پيامبران كه مدافع حقوق رنجبران بودهاند در صراحت و قاطعيت برديگران امتياز داشتهاند. گفتگوى موسى عليه السلام با فرعون نمونه اين موضوع است و جمله پرمعناى امام على عليه السلام در فرمان خود به مالك اشتر شاهد ديگرى براى اين حقيقت است كه مىگفت «ملّتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با «صراحت» نگيرد هرگز روى سعادت نخواهد ديد».
از امتيازات بزرگ قرآن همين صراحت و قاطعيت است.
مىدانيم قرآن بسيارى از مطالب خود را با قسم شروع مىكند سوگند به زمين و آسمان و قلم و مانند آن كه علاوه بر توجّه دادن مردم به اهميّت چيزى كه به آن قسم خورده، نمونهاى از قاطعيت و صراحت خاص قرآن است.
و نيز علاوه بر سوگندهاى متعدّد بسيارى از آيات با ادات تأكيد توأم است كه هر كس با اين كتاب آسمانى آشنا شود در همان مراحل نخستين تحت تأثير لحن جدى و قاطع و نافذ آن قرار مىگيرد.
نمونهاى از صراحت قرآن
هم اكنون به لحن قاطع و كوبنده قرآن درباره آيين بت پرستى كه در آن محيط جلال و شكوه خاصّى داشته توجّه كنيد.
قرآن براى درهم شكستن آن «جلال و شكوه قلّابى» (بتها) و نشان دادن ضعف و ناتوانى آنها مىگويد «إِنَّ الَّذيِنَ تَدْعُونَ مِنَ دُونِ اللَّهِ لَن يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِن يَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَيْئاً لَايَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ تمام خدايان شما اگر اجتماع كنند حتى از آفريدن يك مگس عاجزند و اگر مگس چيزى از آنها بربايد قدرت بازگرفتن آن را ندارند»(1)
و زمانى بيچارگى و زبونى آنها را در داستان ابراهيم بت شكن بدين صورت بيان مىكند «چگونه خدايانى كه نه به حال شما سودى دارند و نه مىتوانند كمترين ضررى به شما برسانند پرستش مىكنيد؟
اف بر شما و برخدايان ساختگى شما اى بىعقلها»(2)اين سخن را ابراهيم هنگامى به آنها گفت كه در برابر استدلالش گنگ شده بودند و عرق شرم از پيشانى آنها جارى بود.
و باز ابراهيم به زبان ديگر از آنها قرار مىگيرد «هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ* أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ؛ آيا اين خدايان، صداى شما را مىشنوند يا اين كه سود و زيانى به شما مىرسانند؟»(3)
و بالاخره هنگامى كه بتپرستان براى فرار از اين منطق كوبنده مىگويند «بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَائَنَا»(4)پيرو آيين و سند پدران هستيم» و خود را در پناه احترام و قداست نياكان در افكار عمومى قرار دهند، قرآن آنها را به باد انتقاد مىگيرد و با صراحت مىگويد: أَوَ لَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لَايَهْتَدُونَ؛ آيا نه اين است كه پدران آنها نيز بىعقل و گمراه بودند».(5)
و در جاى ديگر صريحاً مىگويند «لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ فِى
ضَلَالٍ مُبِين؛ مسلّماً شما و پدرانتان در يك گمراهى آشكار بوديد».(1)
البتّه اين مبارزه در امروز شايد ساده جلوه كند ولى اگر عظمت بتها را در آن عصر به نظر آوريم اهميّت آن در خواهيم يافت.
قرآن در تعبيرات خود نهايت متانت و عفّت را رعايت نموده است و اين موضوع به فصاحت و بلاغت آن رنگ خاصّى بخشيده است.
در قرآن هيچ گونه تعبير زننده، ركيك، ناموزون و دور از عفت يافت نمىشود. در ميان تمام سرگذشتهاى قرآن يك داستان عشقى واقعى (نه خيالى) وجود دارد و آن داستان يوسف و زليخاست كه از عشق سوزان يك زن زيباى هوس آلوده با جوانى ماهرو و پاك دل سخن مىگويد.
گويندگان و نويسندگان داستانهاى عشقى هر قدر مهارت داشته باشند گرفتار يكى از دو اشكال مىشوند يا بايد جلو زبان و قلم را رها كنند و حقّ مطلب را ادا سازند گو اين كه همه گونه تعبيرات تحريكآميز همراه داشته باشد.
و يا جلو زبان و قلم را بگيرد و پارهاى از صحنهها را به خاطر حفظ نزاكت درهم بپيچند و سربسته تحويل دهند.
امّا قرآن در ترسيم صحنههاى حساس داستان يوسف و زليخا به طرز شگفت انگيزى «دقّت در بيان» را با «متانت» به هم آميخته، بدون اين كه از ذكر وقايع چشم بپوشد.
و اين جاست كه مىگوييم يك فرد درس نخوانده آن هم در آن محيط هرگز قدرت ندارد چنين عملى را انجام دهد.
1) سوره انبياء، آيه 54.
محيطى است پر از بتها و بتكدههاى باشكوه، از بتهاى خانگى گرفته تا بتهاى قبيله و بتهاى بزرگ كه مورد توجّه هر شهر و ديار است.
بتها را با دست خود مىسازند و مقدّرات خود را به دستش مىسپارند و در برابرش زانو مىزنند و با اصرار آن «شريك خدا» يا «واسطه فيض» و يا «شفيع» درگاه او مىدانند.
آنها «اللَّه» را خالق آسمانها و زمين مىدانستند ولى بتها را طبق آيه 33 سوره «رعد» شريك خدا قرار مىدادند. «وَ جَعَلُو للَّهِ شُرَكَاءَ؛ ويا شفيعان درگاه خدا مىدانستند» وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَالَايَضُرُّهُمْ وَ لَايَنْفَعَهُمْ وَ يَقُولُونَ هوُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِندَاللَّهَ؛ آنها چيزهايى را پرستش مىكنند كه نه به آنها زيان مىرسانند و نه سودى به حال آنها دارند و مىگويند اين بتها شفيعان ما در پيشگاه خدا هستند»(1).
عقيده به بتها زيربناى زيربناى عقايد و افكار مذهبى آنان را تشكيل مىداد و روح بت سازى و بت تراشى و بت پرستى بر سراسر ايدههاى آنها با تمام قدرت حكومت مىكرد.
اعراب با اين كه خود از داشتن دختر نفرت داشتند، فرشتگان را دختران خدا مىدانستند(2)براى خداوند صفات انسانى قائل بودند. و مسأله شرك (تعدد خدايان) به قدرى پيش آنها مسلّم بود كه اگر كسى دم از وحدت و يگانگى معبود ميزد از سخن او وحشت مىكردند و با تعجب مىگفتند «أَجَعَلَ الْأَلِهَةَ إِلهاً وَاحِداً إِنَّ هذَا لَشَىءٌ عُجَابٌ؛ آيا اين پيامبر به جاى آن همه معبود تنها يك معبود قرار داده؟ راستى چيز عجيبى است؟»(3)
معاد و رستاخيز مورد انكار آنان بود و نمىتوانستند هضم كنند كه ممكن است اعضاى پوسيده بار ديگر جامه حيات در تن كنند.
«وَ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُواْ هَلْ نَدْلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلِّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِىْ خَلقٍ جَدِيدٍ* أَفْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ(4)كافران
گفتند آيا كسى را به شما نشان دهيم كه مدّعى است هنگامى كه شما به صورت اجزاى بسيار زيادى در زمين پراكنده شديد بار ديگر آفرينش تازهاى خواهيد يافت؟ آيا او بر خدا دروغ بسته يا جنون دارد؟»
افكار آنها در همه جا پر از خرافات بود.
حال توجّه كنيد كه معارف قرآن در اين مورد چيست و چگونه براى كوبيدن افكار بتپرستان و تكان دادن مغزهاى خفته آنان، و بالاخره براى توجّه دادن آنها به قبح و زشتى اين عقيده خرافى وارد ميدان مىشود
يك جا از قول ابراهيم معلّم توحيد چنين نقل مىكند:
«مَا هذِهِ التَّمَاثِيلُ الَّتِى أَنْتُمْ لَهَا عَاكِفُون* قَالُوا وَجَدْنَا آبَائَنَا لَهَا عَابِدِينَ* قَالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمْ فِى ضَلَالٍ مُبِينٍ اين عكسها و نقوش و مجسمهها كه در برابر آن زانو مىزنيد چيست؟ گفتند ما پدران خود را ديديم كه آنها را پرستش مىكنند. گفت شما و پدرانتان در گمراهى آشكارى بودهايد»(1).
در اين جا قرآن بر مسأله حفظ عادات و رسوم نياكان كه مصداق «گمراهى» يا «گمراهى آشكار» است خطّ بطلان مىكشد.
و در جاى ديگر مىگويد: «قُلْ أَفَاتَخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ لَايَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لَاضَرّراً) اين بتها كه پرستش مىكنيد مالك سود و زيان خويش نيستند (پس پرستش آنها چه نتيجهاى دارد؟)(2)»
قرآن درباره اثبات وجود خدا نزديكترين و روشنترين راه را پيموده گاهى از طريق توجّه دادن به نداى فطرت وارد شده و مىگويد: «فَإِذَا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوْا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرّ إِذَا هُمْ يَشْرِكُونَ هنگامى كه سوار بر كشتى شوند (و در ميان امواج خروشان و طوفانهاى كوبنده گرفتار آيند) خدا را با توحيد و اخلاص تمام مىخوانند (و نور فطرت
آنها در اين هنگام آشكار مىگردد) امّا موقعى كه آنها را نجات داديم و به خشكى رسيدند بار ديگر شرك و بت پرستى را آغاز مىكنند»(1).
ولى بيش از «توحيد فطرى»، روى «توحيد استدلالى از طريق «سير در آفاق و انفس» و مطالعه در اسرار آفرينش زمين، آسمان، انسان گياهان، حيوانات، كوهها، درياها و ... تكيه مىكند.
قرآن در بيان صفات خدا بيان عميق و جالبى دارد، يعنى او را از آنچه در عالم امكان از صفات محدود و آميخته به نقص است مبرّا مىكند و مىگويد: «لَيْسَ كَمَثْلِهِ شَىْءٌ» هيچ چيز مانند او نيست».(2)
و در آيه 22 تا 24 «سوره حشر» خداوند را چنين توصيف مىكند:
«او خداوندى است كه به جز او معبودى نيست، از اسرار درون و برون، پنهان و آشكار آگاه است، او بخشنده و بخشايشگر است، او خداوندى است كه جز او معبودى وجود ندارد، سلطان و حكمروا اوست، از هر عيب و نقصى منزه است، ايمنى بخش و نگاهبان و مراقب و پيروز و قاهر و بلند مرتبه و شايسته عظمت مىباشد، پاك و منزه است از اين شريكهايى كه براى او درست كردهاند، او خداوندى است ايجاد كننده، آفريننده، طرح كننده صورتها، صاحب نامها و صفات نيك، تمام موجودات زمين و آسمان تسبيح او مىگويد و او صاحب قدرت و داناست»(3)
درباره توصيف علم خداوند مىگويد «اگر تمام درختان روى زمين قلم شوند و دريا با هفت درياى مركب گردد، با اين حال كلمات خدا تمام نمىشود (و قادر به نوشتن علوم او نخواهد بود)(4).
در واقع اين بيان تصويرى است از بىنهايت ولى تصويرى با يك عدد «زنده» كه يك واقعيت اجمالى عظيم را با يك تجسّم فوق العاده قوى در فكر انسان منعكس مىسازد. و در مورد علم بىپايان خدا به همه چيز مىگويد «يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ مَا تُخْفِى الصُّدُورٌ؛ از چشمهايى كه به خيانت گردش مىكنند آگاه و از اسرار درون سينهها باخبر است»(5).
1) سوره عنكبوت، آيه 65.
2) سوره شورى، آيه 11.
3) هُوَ اللَّهُ الَّذِى لَاإِلهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِيمُ* هُوَ اللَّهُ الَّذِى لَاإِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلْكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ* هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِىُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِى الَّسمواتَ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.
4) سوره لقمان، آيه 27.
5) سوره غافر، آيه 19.
و درباره عموميت قدرتش در ضمن بحث معاد مىفرمايد: «إِنّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ؛ هنگامى كه چيزى را اراده كند فرمان مىدهد ايجاد شو و فوراً ايجاد مىشود».(1)
و درباره احاطه او به همه چيز و حضور او در همه جا تعبيرات بلندى دارد كه مخصوص خود قرآن است.
«وَ للَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ؛ مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر طرف رو كنيد رو به سوى اوست».(2)
«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ؛ او همراه شما و با شماست هر كجا باشيد و آنچه را عمل مىكنيد مىبينيد»(3).
هنگامى كه به مفاهيم اين آيات توجّه شود و به يادآوريم كه عموم موجودات تسبيح خدا مىگويند و نغمه روحپرور توحيد از تمام ذرات هستى به گوش مىرسد مىشود انسان خود را در عالمى ديگر احساس مىكند، عالمى كه با عالم معمولى مابسيار فرق دارد، جهانى كه سراسر گوش و زبان است سراسر روح و احساس و سراسر مراقبت و مسئوليت و بالاخره سراسر نور و روشنايى است.
چگونه مىتوان باور كرد كه اين تعليمات از درون بتكدههاى كثيف و آلوده برخيزد و محيطى كه جز ظلمت و جهل محصولى نداشت مبتكر چنين افكارى باشد.
قرآن درباره نسبتى كه بتپرستان مىدادند كه فرشتگان دختران خدايند مىگويد: «گفتند خداوند فرزندى براى خود اختيار كرده است، چنين نيست، آنها (فرشتگان) بندگان بزرگوار او هستند كه هرگز بدون اجازه سخنى نمىگويند، و به فرمان او عمل مىكنند، او اعمالى را كه انجام دادهاند و اعمالى را كه انجام خواهند داد مىداند، و آنها جز براى كسانى كه خداوند راضى است شفاعت نمىكنند و از ترس (كيفر) او بيمناكند».(4)
در مورد رستاخيز كه براى بت پرستان زنده ساختن استخوانهاى پوسيده باوركردنش سخت بود مىگويد:
«خداوند نه تنها قادر بر اين كار است بلكه قادر است كه خطوط
سرانگشتان را نيز دوباره به همان صورت بازگرداند».
«أَيَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ* بَلى قَادِرِينَ عَلى أَن نُسَوِّىَ بَنَانَهُ»(1)
موضوع تجديد ساختمان سرانگشتان با توجّهى كه اخيراً در مورد خطوط سرانگشتان شده خيلى پرمعنا است.
حتى براى رنگ حسى دادن به مسئله معاد گاهى انسان را متوجّه خلقت نخستين خودش مىكند و زمانى توجّه به دوران جنينى مىدهد و گاهى هم او را به سير طبيعت مىبرد كه چگونه خداوند زمينهاى مرده را زنده مىكند، چنانكه در سوره حجّ آيه 5 و 6 آمده است.
در اين جا ابتدا صحنه آفرينش انسان نخستين را خاك، سپس خلقت انسانهاى بعد را كه در آغاز نطفهاى تك سلولى هستند شرح مىدهد كه چگونه در ظلمتكده رحم پرورش مىيابند، بعداً زندگى و مرگ گياهان و حيات و مرگ مكرر زمين را در زمستان و بهار پيش مىكشد و معاد را به صورت يك قانون عمومى و همگانى در جهان آفرينش مجسّم مىسازد.
قرآن در مورد ضبط اعمال و حفظ آنها سخنانى دارد. گاهى زمين را يك بايگانى بزرگ اعمال مىشمارد «يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا* بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَهَا؛ آن روز زمين خبرهايش را باز مىگويد و به وحى و الهام الهى اين كار را انجام مىدهد»(2).
و در جاى ديگرى پوست بدون و دست و پا را شاهد و گواه اعمال معرفى مىكند «وَ قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللَّهُ الَّذِى أَنْطَقَ كُلَّ شَىْءٍ؛ به پوستهاى بدن خود مىگويند چرا به زيان ما گواهى داديد مىگويند خدايى كه همه موجودات را به سخن در آورده ما را نيز به سخن درآورد (تا حقايق را بازگو كنيم»(3).
ترديدى نيست كه توجّه به بقاى انرژى، و تغيير شكل آنها و بقاى اعمال و افعال انسان، وامكان استكشاف آنها از آثار باقيمانده در دل موجودات مختلف نداشت ولى قرآن با اشارات روشنى همه را بازگو مىكند.
اگر اين معارف را در برابر عقايد مذهبى اعراب دوران جاهليّت بگذاريم فاصلهاى كه در ميان آنها وجود دارد با چيزى غير از «اعجاز» تفسير نخواهد شد زيرا از طرق مادّى مطلقاً تفسيرى براى اين تفاوت نمىتوان يافت.
آيا ظهور اين گونه عقايد عالى و منطقى و پاك در تمام زمينههاى مذهبى، آن هم از آن محيط جهل و خرافه و بت، نشانه روشنى بر ارتباط آورنده آن با عالم ماوراى طبيعت نيست؟
اكنون نوبت آن رسيده كه اين روش تطبيقى را در مورد قرآن و ساير كتابهاى آسمانى به كار بريم، با اين كه اين كتابها در عصر قرآن به اصطلاح مترقّىترين افكار مذهبى را در برداشتند مىبينيم در برابر مباحث عقيدهاى قرآن چنان كوتاه، كم مايه، تاريك، غير مستدل جلوه مىكنند كه هر گونه احتمال اقتباس كردن از آن منتفى مىگردد. در اين جا به عنوان نمونه يك حادثه از سرگذشت انبيا را كه هم قرآن مطرح كرده و هم در عهدين است با هم مقايسه مىكنيم.
قرآن مسأله آفرينش انسان را چنين مطرح مىكند
«خداوند به فرشتگان فرمود: «در روى زمين جانشينى براى خود قرار مىدهم گفتند آيا كسى را مىآفرينى كه در زمين فساد و خونريزى كند؟ در حالى كه ما تسبيح و حمد تو را به جا مىآوريم، خداوند فرمود من چيزهايى مىدانم كه شما از آن بىخبريد، سپس (آدم را آفريد) و علم اسما (حقايق و اسرار جهان هستى) را به او تعليم داد، سپس موجودات عالم را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود مرا از اسرار اينها آگاه سازيد اگر راست مىگوييد، فرشتگان گفتند خداوندا منزهى تو، ما هيچ دانشى نداريم جز آنچه تو به ما آموختهاى (و از اين علوم بىخبريم) خداوند به آدم فرمود اين حقايق و اسرار را براى آنها بيان كن، و هنگامى كه آدم آنها را بيان كرد خداوند فرمود آيا به شما نگفتم (من چيزهايى مىدانم كه شما از آن
آگاه نيستيد) من غيب آسمان و زمين را مىدانم و نيز مىدانم آنه را شما آشكار و آنچه را پنهان مىساختيد، و به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده (و خصوع) كنيد، همه سجده كردند جز ابليس كه امتناع و تكبّر ورزيد و از كافران شد، و به آدم گفتيم تو و همسرت در بهشت سكونت اختيار كنيد و از ميوههاى آن فراوان بخوريد ولى نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران محسوب خواهيد شد، سپس شيطان آنها را به لغزش انداخت (و از آن درخت كه بهتر بود نخورند خوردند) و آنها را از بهشت و نعمتهاى آن بيرون ساخت، و ما به آنها گفتيم به زمين فرود آييد در حالى كه بعضى دشمن بعض ديگر هستيد و زمين قرارگاه و وسيله زندگى شما تا موقع معيّنى خواهد بود، سپس آدم كلماتى را از پروردگار خود دريافت داشت و توبه كرد، خداوند نيز توبه او را پذيرفت خدا بازگشت كننده به سوى بندگان و مهربان است»(1).
طبق اين آيات بزرگترين نقطه قوت آدم كه وى را به عنوان شاهكار آفرينش و خليفه اللَّه و مورد سجده فرشتگان گردانيد، همان آگاهى او از «علم الاسماء» يعنى اطّلاع از «حقايق و اسرار آفرينش و جهان هستى» بود.
و بيرون رفتن آدم به خاطر خوردن از درختى بود كه قرآن نام معيّنى براى آن ذكر نكرده، امّا خروج او را به شيطان و وسوسههاى او نسبت مىدهد.
اكنون ببينيم تورات كنونى كه مورد قبول يهوديان و مسيحيان جهان است در اين باره چه مىگويد در فصل دوّم سفر تكوين چنين مىخوانيم:
«... (7) پس خداوند خدا آدم را از خاك زمين صورت داد و نسيم حيات را بر دماغش دميد و آدم جان زنده شد. (8) و خداوند خدا در عدن از طرف شرقى باغ غرس نمود و انسانى كه مصوّر ساخته بود در آنجا گذاشت (9) و خداوند خدا هر درخت خوش نما و به خوردن نيكو از زمين رويانيد و هم درخت «حيات» در وسط باغ و درخت «دانستن نيك و بد» را ... (16) و خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت كه از تمامى درختان باغ مختارى كه بخورى (17) امّا از درخت «دانستن نيك و بد» مخور چه در
1) خلاصه آيات 30 تا 37 از سوره بقره.
روز خوردنت از آن مستوجب مرگ مىشوى ... (25) و آدم و زنش برهنه بودند و شرمندگى نداشتند» ...
سپس در فصل سوّم چنين آمده
« (1) و مار از تمام جانوران صحرا حيله سازتر بود كه خداوند خدا آفريده بود و به زن گفت آيا خدا فى الحقيقة گفته است كه از تمامى درختان باغ مخوريد؟ (2) و زن به مار گفت كه از ميوه درختان باغ مىخوريم (3) امّا از ميوه درختى كه در وسط باغ است خدا فرموده است كه از آن مخوريد و آن را لمس ننماييد مبادا كه بميريد. (4) و مار به زن گفت كه البتّه نمىميريد (5) و حال اين كه خدا مىداند روزى كه از آن مىخوريد چشمان شما گشوده شده چون خدايانى كه نيك و بد را مىدانند خواهيد شد (6) پس زن درخت را ديد كه به خوردن نيكوست، پس از ميوهاش گرفت و خورد و به شوهرش نيز داد كه خورد (7) آن گاه چشمهاى هر دوى ايشان گشوده شده دانستند كه برهنهاند و برگهاى درخت انجير را دوخته از براى فوطه (چيزى شبيه لنگ) ساختند.
(8) و آواز خداوند را شنيدند كه به هنگام نسيم روز در باغ مىخراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان درختان پنهان كردند (9) و خداوند خدا آدم را آواز كرده، وى را گفت كه كجايى؟ (10) او ديگر جواب گفت كه آواز تو را در باغ شنيدم و ترسيدم زيرا كه برهنهام به جهت آن پنهان شدم (11) و خدا به او گفت كه تو را گفت كه برهنهاى؟ آيا از درختى كه تو را امر فرمودم نخورى خوردى؟ (12) و آدم گفت زنى كه از براى بودن با من دادى او از آن درخت به من داد كه خوردم (13) و خداوند خدا به زن گفت اين كه كردى چيست؟ و زن گفت كه مار مرا اغوا نمود كه خوردم (14) و خداوند خدا به مار گفت چون كه اين را كردى از تمام بهائم و تمامى حيوانات صحرا ملعونى، بر شكمت خواهى رفت و تمامى روزهاى عمرت خاك خواهى خورد ...»
(22) و خداوند خدا گفت كه اينك آدم نظر به دانستن نيك و بد چون يكى از ما شده است پس حال مبادا كه دست خورا دراز كرده، هم از
درخت «حيات» بگير و خورده، دائماً زنده ماند (23) پس از آن سبب خداوند خدا او را از باغ عدن راند، تا آن كه در زمينى كه از آن گرفته شده بود فلاحت نمايد (24) و آدم را راند، و در طرف شرقى باغ «عدن» كروبيان (فرشتگان) را و شمشير آتشبارى كه به جهت نگهبان راه شجره حيات گردش مىكردند مسكن داد» ...
اين افسانه زننده كه در تورات كنونى به صورت يك واقعيت تاريخى آمده است علّت اصلى اخراج آدم را از بهشت و گناه بزرگ او را توجّه به علم و دانش و دانستن نيك و بد مىداند، ولى آيا بايد آدم از اين كار پشيمان شده باشد؟ در بهشت بودن و خوب و بد و زشت و زيبا حتى قبح برهنه بودن را ندانستن بهتر بود، يا بيرون رفتن نيك و بد را دانستن؟ مسلّماً چيز فهميدن و بيرون بهشت بودن تجارت پرسودى براى آدم بود.
و ملاحظه مىكنيد كه افسانه دروغين تورات، درست در نقطه مقابل قرآن كه ارزش مقام و برترى انسان و رمز آفرينش او را «علم الاسماء» يعنى علم به حقايق موجودات عالم معرفى مىكند، قرار دارد.
(و توجّه داشته باشيد كه اين افسانه دروغين تورات اصلى نبوده و بعداً به آن افزوده شده است).
در اين افسانه مطالب زننده عجيبى درباره خداوند و يا مخلوقات او ديده مىشود كه هر يك از ديگرى حيرت انگيزتر است از جمله:
1- نسبت دروغ به خداوند دادن (چنان كه شماره 17 فصل دوّم مىگويد: خداوند گفت از اين درخت نخوريد كه مىميريد «در صورتى كه نمىمردند دانا مىشدند).
2- امكان وجود شريك براى خداوند (چنان كه در جمله 22 فصل سوّم مىگويد:
«آدم پس از خوردن درخت نيك و بد همچون يكى از ماها (خدايان) شده است».
3- نسبت جسم بودن به خداوند (چنان كه از جمله 8 فصل سوّم استفاده مىشود كه خداوند به هنگام صبح در خيابانهاى بهشت مىخراميد).
4- مىگويد خداوند از حوادثى كه در نزديكى او مىگذارد بىخبر است (چنان كه در جمله 9 مىخوانيم: صدا زد آدم كجايى؟ و آنان در لابه لاى درختان خود را از چشم خداوند پنهان كرده بودند).
5- شيطان و به تعبير تورات «مار» از خداوند دلسوزتر بوده است (چه اين كه او انسان را به علم و دانش دعوت كرد در حالى كه خداوند اصرار داشت نادان بماند و به اين ترتيب همه ما در دانستن نيكيها و بديها مديون «شيطان» يا «مار» هستيم).
6- نسبت مجازات بىدليل به خداوند دادن (زيرا از جمله 14 فصل دوّم بر مىآيد كه خداوند ما را مجازات كرد با اين كه چيزى جز يك كار خير (تعليم جاهل) انجام نداده بود و بيچاره چوب آن را خورد).
7- آدم و حوا با اين كه نيك و بد را نمىدانستند از كجا نصيحت مار را كه راه تكامل را به آنها نشان مىداد فهيمدند و ترتيب اثر به آن دادند، اصولًا آنها از كجا مىدانستند «علم» و دانستن نيك و بد خوب است؟
اين بود نمونهاى از عقايد مذهبى يهوديان و مسيحيان درباره خداوند و اسرار آفرينش و معارف مذهبى موجود در هنگام نزول قرآن و در محيط وحى و با مقايسه آن و امثال آن با محتويات قرآن چهره ديگرى از اعجاز قرآن آشكار مىگردد.
قرآن و زوجيّت در جهان گياهان
قرآن و زوجيّت عمومى در عالم هستى
قرآن و جاذبه عمومى
قرآن و حركت زمين
قرآن و اسرار آفرينش كوهها
پيش از ورود به اين بحث ذكر دو موضوع لازم به نظر مىرسد:
1- قرآن يك كتاب تربيت و هدايت است، بنابراين قرآن يك كتاب علوم طبيعى نيست كه انتظار داشته باشيم تمام اسرار علوم طبيعى و فرمولهاى رياضى و جزئيات علم تشريح و مانند آن در آن بررسى شده باشد.
ولى خواهيد گفت خود قرآن مىگويد: «وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيانَاً لِّكُلِ شَىءٍ»(1)اين كتاب را بر تو نزال كرديم در حالى كه بيان كننده همه چيز است».
در پاسخ مىگوييم منظور از اين جمله آن است تمام امورى كه دخالت در هدف قرآن يعنى هدايت انسانها به سوى كمال دارد، در اين كتاب موجود است و يا اين كه مراد اين است كه كليّات و اصول علوم و دانشها و آنچه انگيزه انسان بركشف و جستجوى اسرار طبيعت و قوانين آفرينش مىباشد در آن وجود دارد نه جزئيات آنها.
2- در اين كه آيا ما حق داريم آيات قرآن را با مسائل مختلف علوم طبيعى و اكتشافات علمى تطبيق كنيم يا نه؟ در ميان دانشمندان اسلامى نظرات مختلفى وجود دارد بعضى راه افراط را در پيش گرفتهاند كه آيات قرآن را با كمترين تناسب بر يك سلسله فرضيّات علمى تطبيق مىكنند.
در حالى كه اين اشتباه است زيرا فرضيّاتى را كه همواره در حال تغيير و تحوّل مىباشند با قرآن كه حقيقت ثابتى است نبايد تطبيق نمود، چه اين كه ممكن است به زودى فرضيه ديگرى جاى اين فرضيه را بگيرد آن گاه با آيه قرآن چه بايد كرد؟
در برابر اين دسته دسته ديگرى هستند كه راه تفريط را پيموده و معتقدند به هيچ وجه حق نداريم مسائل علمى را هر قدر مسلّم باشد، بر آيات قرآن هر قدر روشن باشد و صريح، تطبيق كنيم.
اين جمود و تعصّب نيز كاملًا بىدليل به نظر مىرسد، اگر راستى يك مسأله علمى به روشنى ثابت شده و قرآن هم صراحت در اين معنى داشته
1) سوره نحل، آيه 89.
باشد چرا از تطبيق اين مسائل بر آيات سرباز زنيم و از اين توافق كه نشانه عظمت اين كتاب آسمانى است وحشت داشته باشيم؟
با ملاحظه گفته بالا ما معتقديم تطبيق مسائل علمى و آيات قرآن با هم، بايد با توجّه به دو نكته باشد.
نخست اين كه مسائلى از علوم طبيعى را بايد انتخاب نمود كه صد در صد ثابت و قطعى و يا حسى باشد و از رفتن به سراغ «فرضيهها» اجتناب كرد.
ديگر اين كه دلالت آيات قرآن بر آنها كاملًا روشن، و طبق قواعد ادبى قابل اعتماد باشد و نيازى به توجيه و تفسيرهاى مخالف ظاهر پيدا نكند.
اگر حد اعتدال را در اين مسأله رعايت كنيم، به نتايج شايان توجّهى دست يافته و از هر گونه انحراف مصون مىمانيم. و روش ما در اين بحث نيز همين است، اكنون با توجّه به توضيح بالا به چند آيه زير كه از معجزات علمى قرآن است توجّه فرماييد:
«لينه» گياه شناس معروف سوئدى در قرن 18 ميلادى كشف كرد كه در گياهان نيز جنس نر و مادّه وجود دارد، اين موضوع آن چنان محافل كليسا را خشمگين ساخت كه چند سال در اروپا كتابهاى او به عنوان كتب ضلال شناخته مىشد(1).
در كتاب «تاريخ علوم» نوشته «پى ير روسو» نيز مىخوانيم:
«لينه همواره نباتات را دوست مىداشت، به خصوص هنگامى كه نوشتههاى گياه شناس فرانسوى «سياس تين- وايان» به دستش افتاد علاقهمند شد درباره اسرار گياهان دقّت بيشترى به عمل آورد، و براى نخستين بار نوعى تقسيم بندى را بر اساس آلت نر و ماده گياه طرح ريزى كرد وى اين نظريه را در سال 1731 منتشر كرد»(2).
شكى نيست كه قبل از «لينه» افرادى از وجود جنس نر و ماده در گياهان اطّلاع داشتند و لذا درخت نخل را «نر» مىدادند، ولى هيچ كس به درستى نمىدانست كه اين يك قانون تقريباً عمومى در جهان گياهان محسوب مىشود، نه تنها نخلها، بلكه تمام ميوهها، و گلها، مشمول هيمن قانون است، بايد گردههاى مخصوص «نر» بر قسمت «مادگى» افشانده شود، و سپس عمل لقاح صورت گيرد و تخم نبات بسته شود و ميوه يا بذر گلها آشكار گردند.
امروز اين مسأله از مسائل مسلّم گياهشناسى است كه همه محصلين دبيرستان مىدانند ولى در عصر نزول قرآن كسى به اين واقعيت پى نبرده بود، بلكه قرنها بعد نيز آن را نمىدانستند. و ديديم كه پس از كشف آن كليسا چقدر وحشت دارد.
با اين حال بسيار جالب است كه ببينيم اين حقيقت در چند جاى قرآن با صراحت آمده است:
1- «وَ انْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِنَ نَّبَاتٍ شَتَّى»(1)
«و از آسمان آبى فرو فرستاديم و به وسيله آن جفتهايى از گياهان گوناگون رويانديم».
2- «اوَلَمْ يَرَوْا إِلَى الْأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِ زَوْجٍ كَرِيمٍ»(2)
«آيا به زمين نگاه نكردند كه چقدر از هر زوج مفيد و جالب در آن رويانديم».
3- «وَ أَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ»(3)
«و از آسمان آبى فرستاديم و از هر زوج گياه مفيد و جالب در زمين رويانديم».
اين آيات با صراحت مسأله زوجيت را در جهان گياهان اثبات مىكند. (توجّه داشته بايد كه مفسّران پيشين چون زوجيتى در عالم گياهان سراغ نداشتند آيات را طور ديگرى تفسير كردهاند).
امّا چگونه در جهان گياهان تلقيح صورت مىپذيرد؟ بايد گفت شما مىتوانيد منظره زوجيت گياهان را به آسانى با چشم خودتان ببينيد.
يك گل را به دست بگيريد، گلبرگها را كنار بزنيد، در وسط گل دقّت كنيد جهان پرغوغايى است، در واقع يك بزم بسيار باشكوه است، امّا خالى از هر گونه جار و جنجال قسمتهاى مختلف آن هر كدام مظهرى از جنس نر و ماده است.
بادها مىورزند، ميلههاى ظريف و لطيفى كه كيسههاى گرده را با خود حمل مىكنند به رقص در مىآيند، كيسههاى گرده گشوده شده و ذرّات آن بر «طبق» گل كه زير آن گسترده است مىباشد. دانههاى گرده كه هر كدام به تنهايى موجود زندهاى هستند بر روى مادگى قرار گرفته به سرعت ريشه مىدوانند و پس از عبور از طبق گل در خلوتگاه مرموزى كه در بن گل نهفته است با نطفه ماده آميزش كرده تخم گل يا ميوه را تشكيل مىدهند، گويا تمام برگهاى زيباى گل نيز براى آرايش اين بزم تهيه شده، حشرات و پروانههاى زيبا و زنبوران عسل به اين بزم فرا خوانده مىشوند و شيرينى آن را هم كه در بن گلها از پيش تهيه شده مىخورند و براى ما هم سهمى مىآورند، و اين علسها همان سهم ماست كه زنبوران عسل از آن بزم فراهم آوردهاند.
دانشمندان از مدّتها پيش مىدانستند كه موجودات جهان از ذرات كوچكى به نام «اتم» تشكيل شده ولى كسى نمىدانست اين ذرات به نوبه خود داراى اجزاى فوق العاده كوچكترى هستند كه بعضى داراى الكتريسيته «مثبت» و بعضى داراى الكتريسيته «منفى» مىباشند.
بسيارى از دانشمندان آن اجزا را «نشكن» مىدانستند و نام «اتم» (نشكن) به همين مناسبت بر آن گذارده بودند.
ولى پيشرفت علوم، اتم را شكست و اين درب را به روى انسانها گشود، و آشكار ساخت كه «اتم» از «الكترونها» و «پروتنها» تشكيل شده است كه توضيح آن را در بخش خداشناسى خوانديد.
و امّا قرآن در اين مورد چنين مىگويد:
«وَ مَنْ كُلِّ شَىْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَينِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (1)از هر چيزى دو زوج آفريديم باشد كه شما متذكّر شويد»
اگر مفسّران گذشته در تفسير اين آيه به درد سر افتادهاند، تفسير اين آيه امروز براى ما روشن است، زيرا مىدانيم تمام موجودات اين جهان ماده بدون استثنا از ذرات اتم تشكيل يافته و هر دانه اتم هم از دو زوج مختلف كه يكى الكتريسيته «منفى» و ديگرى الكتريسيته «مثبت» دارد تشكيل شده است. آيا براى بيان اين واقعيت در محيط نزول قرآن كه كلمات «الكترون» و «پروتون» هنوز جزء فرهنگهاى بشرى نشده بودند، تغييرى رساتر و مناسبتر از «زوجين» (دو موجود نر و ماده) پيدا مىشد؟
و اين را نيز مىدانيم كه دو جسم با دو الكتريسيته «ناهمنام» (مثبت و منفى) يكديگر را جذب مىكنند. و آيا جاذبه و كششى كه ميان دو جسم با دو نوع بار الكتريكى وجود دارد شباهت كاملى با جاذبه جنسى كه ميان دو زوج وجود دارند نيست؟ بديهى است وجود اجزاى ديگرى در اتم ضررى به آنچه گفتيم نمىزند.
در معناى آيه حديث جالبى در تفسير «برهان» از اميرمؤمنان على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «مولف بين متعادياتها و مفرق بين متدانياتها؛ او (خداوند) در ميان قواى متخاصم جهان الفت ايجاد كرده و در ميان قواى نزديك جدايى افكنده است».
چه بسيارند اشخاصى كه حس كردهاند بدنشان در آب سبك مىشود يا سيبى از درخت سقوط كند، يا چلچراغى در بالاى سرشان به تموج در مىآيد. امّا فقط «ارشميدس» پيدا مىشود كه از آن اصول «تعادل مايعات» و «نيوتن» قانون «جاذبه عمومى» و «گاليله» قانون «سقوط اجسام» را از روى آن به دست آورند لذا است كه مىگويند متفكّران بزرگ اين اختصاص را دارند كه هيچ مطلبى رابيهوده و نامربوط نمىانگارند و از نمودهاى بسيار ساده و عادى درسهاى بزرگ مىگيرند.
1) سوره ذاريات، آيه 49.
شك نيست كه پيش از «نيوتن» همه احساس كرده بودند كه وجود نيروى مرموزى در درون زمين همه چيز را به سوى خود مىكشد، امّا اين كه اين يك قانون عمومى در سرتاسر جهان آفرينش در تمام كرات و سيارات و كواكب و كهكشانهاى عظيم و حتى در ميان دو ذره بسيار كوچك مىباشد كسى پيش از نيوتن ظاهراً از آن آگاهى نداشت، تنها او بود كه در قرن 17 ميلادى با الهام از سقوط يك سيب پرده از روى اين قانون بزرگ برداشت. (كسى نمىتواند انكار كند كه او پايهگذار قانون جاذبه عمومى است).
نيوتن ساعتهاى طولانى در سكوت و انديشه فرو رفت تا توانست اين قانون پيچيده را كشف كند و اثبات نمايد كه هر دو جسم يكديگر را به نسبت مستقيم جرمها، و به نسبت معكوس مجذور فاصلهها، جذب مىكنند.
ولى بيش از هزار سال قبل از نيوتن و كشف عظيم او اين آيه در قرآن نازل شده بود:
«اللَّهُ الَّذَى رَفَعَ السَّمَواتِ بِغَيْر عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُّمَ اسْتوى عَلَى الْعَرشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلُّ يَجْرِى لِأَجَلٍ مُّسَمّىً يُدَبِرُ الْأَمْرَ يُفَصَّلُ الْأَيَاتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ»(1)
«خدايى كه آسمانها (و كرات آسمانى) را با ستونهايى نامريى بر افراشت سپس بر عرش استيلا يافت و آفتاب و ماه را مسخّر (شما) ساخت هر يك ا زاينها تا مدّت معلومى به حركت خود ادامه مىدهند، خداوند تدبير امور (جهان هستى) مىكند، و آيات (خود را براى شما تشريح مىنمايد باشد كه به (قيامت) و لقاى پروردگار يقين پيدا كنيد).
براى درك بيشتر معناى آيه توجّه داشته باشيد كه «عمد» و «عمد» جمع «عمود» به معناى «ستون» است و بنابراين معناى آيه چنين است:
«خداوندى كه آسمانها را بدون «ستون قابل رويت» برافراشت نتيجه آن اين مىشود كه آسمانها ستونى دارد امّا قابل مشاهده نيست.
حديثى كه در تفسير آيه نقل شده نيز اين حقيقت را تأييد مىكند در تفسير «برهان» ذيل همين آيه از «حسين بن خالد» نقل مىكند كه امام هشتم عليه السلام فرمود: «أَلَيْسَ اللَّهُ يَقُوْلُ بِغَيُرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا؟ قلت بلى قال ثم عمد لكن لاترونها؛ يعنى آيا خداوند نفرمود بدون
1) سوره رعد، آيه 2.
ستونى كه آن را مشاهده كنيد؟ گفتم آرى چنين است فرمود بنابراين ستونى وجود دارد امّا ديده نمىشود.
در حديث ديگرى از امام على عليه السلام رسيده است كه فرمود «هذه النجوم الّتى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الارض مربوطه كل مدينة الى عمود من نور؛ اين ستارگانى كه در آسمان است شهرهايى همچون شهرهاى زمين است هر شهرى با شهر ديگرى (هر ستارهاى با ستاره ديگر) با ستونى از «نور» ارتباط دارد.
آيا ستون نامرئى كه آسمانها و كرات را نگهداشته چيزى جز نيروى جاذبه هست؟
و آيا تعبيرى روشنتر و رساتر از «ستون نامرئى» در افق ادبيّات آن روز براى نيروى جاذبه پيدا مىشد؟
اين را هم مىدانيم كه بدون نيروى جاذبه آسمانها و كرات به هم مىريزد و بدون اين نيرو هيچ سيارهاى در مدار خود گردش نمىكند يعنى اين نيرو همچون يك ستون نامرئى را برپا داشته است.
مىگويند نخستين كسانى كه حركت زمين را كشف كردند «گاليله ايتاليايى» و «كپرنيك لهستانى» در اواخر قران 16 و اوائل قران 17 ميلادى بودند، مخصوصاً گاليله كه با اختراع دوربين كوچك خود آن را به صورت قطعى درآورد.
او گر چه چوب اين شهامت علمى را خورد و از طرف حاميان كليسا تكفير شد ولى با توبه در حضور ارباب كليسا از مرگ حتمى نجات يافت، امّا با اين همه نبايد فراموش كرد كه پيش از گاليله افرادى از جمله «فيثاغورث» حكيم معروف نظريه حركت زمين را ابراز داشته بود، ولى چون دليل كافى براى اثبات آن نداشت و از طرفى در برابر عقيده «بطلميوس» دانشمند بزرگ فلكى مصرى قرار گرفته بود، نظرش مورد توجّه محافل علمى جهان
واقع نشد.
نظريه «بطلميوس» مبنى بر سكون و مركزيت زمين حدود 15 قرن بر تمام افكار دانشمندان سايه افكنده بود، و هر نظريهاى بر خلاف آن را مردود مىدانستند.
بنابراين هنگام نزول قرآن (اوائل قرن 7 ميلادى) نظريه سكون در مركزيت زمين بر همه جا حكومت مىكرد و قرآن در حدود يك هزار سال پيش از گاليله اين عقيده (مركزيت و سكون زمين) را در لابه لاى آيات مربوط به اسرار آفرينش و توحيد صريحاً رد كرد و تصريح نمود كه زمين با سرعت در گردش است آن جا كه مىگويد:
«وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَهً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِى أَتْقَنَ كُلَّ شَىْءٍ إِنَّهُ خَيبرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ (1)كوهها را مىبينى در حالى كه چنين مىپندارى آنها ساكن و جامدند ولى همچون ابرها در حركتند، اين آفرينش خداوندى است كه هر چيزى را از روى اسلوب صحيحى ساخته است، او از اعمال شما آگاه است».
اين آيه صريحاً مىگويد كوهها به سرعت در حركتند اگر چه به نظر ساكن مىآيند اين نيز روشن است كه حركت كوهها بدون حركت زمينهاى ديگر كه به آن متّصل مىباشد معنا ندارد و به اين ترتيب معناى آيه چنين مىشود كه زمينها همه با هم به سرعت در حركتند همچون حركت ابرها.
و امّا اين كه حركت زمين را تشبيه به حركت ابرها كرده از اين جهت است كه حركت سريع را در گذشته و حتى در امروز به حركت ابرها تشبيه مىكردند چنانچه در حديث آمده «الفرصة تمر مر السحاب؛ فرصت همچون ابرها زودگذر است» به علاوه حركت ابرها با نهايت آرامش انجام مىپذيرد همانند حركت زمين به دور خود كه كاملًا آرام و خالى از هر گونه اضطراب و سر و صداست.
آيا خبردادن از حركت زمين در لا به لاى آيات قرآن در آن عصر و زمانى كه نظريه سكون زمين و حركت خورشيد به دور زمين بر تمام محافل علمى حكومت مىكرد و غير آن مردود شناخته مىشد دليل روشنى بر عظمت قرآن و سند حقانيّت آن نيست؟
1) سوره نمل، آيه 90.
در آيات قرآن اشارههاى گوناگونى درباره كوهها ديده مىشود كه مىتواند پرده از روى حقايق جالبى بردارد.
«وَ أَلْقَى فِى الْأَرْضَ رَوَاسِىَ أَنْ تَمِيدَبِكُمْ (1)در زمين كوههائى افكند تا از حركت ناموزون آن جلوگيرى كند».
«وَأَلْقَى فِى الْأَرْضَ رَوَاسِىَ أَنْ تَمِيدَبِكُمْ وَ أَنْهَاراً وَ سُبُلًا لَّعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (2)و در زمين كوههايى افكند تا از حركت ناموزون آن جلوگيرى كند و نهرها و راههايى (از ميان كوهها) ايجاد نمود شايد هدايت شويد».
«وَ جَعَلْنَا فِيهَا رَوَاسِىَ شَامِخَاتٍ وَ أَسْقَينَاكُمْ مَّاءً فُراتاً(3)و در آن (زمين) كوههاى بلندى قرار داديم و آب گوارا (از آنها) به شما نوشانديم.
«... وَ الْجِبَالَ أَوْتَاداً(4)كوهها را ميخهاى روى زمين قرار داديم».
در اين آيات چند موضوع جلب توجّه مىكند:
1- كوهها به منزله ميخهايى هستند كه قطعات زمين را از پراكندگى حفظ مىكنند.
2- كوهها مانع حركات ناموزون و اضطراب و لرزش زمين هستند.
3- رابطه ميان كوهها و فراهم شدن آب آشاميدنى وجود دارد. زيرا در دو آيه بلافاصله پس از ذكر كوهها مسأله آب مطرح شده است.
اين نكات هر كدام از نكات اعجاز علمى قرآن به شمار مىروند، براى روشن شدن اين حقيقت به توضيحات زير توجّه فرماييد:
1- كوهها اسكلت زمين محسوب مىشوند با توجّه به ارتباط و پيوندى كه كوهها از زير به هم دارند، همانند يك زره محكم و پولادين براى زمين محسوب مىشوند.
اگر پوسته زمين از يك قشر نرم مانند شن و ... تشكيل شده بود به
آسانى تحت تأثير جاذبه نيرومند ماه قرار مىگرفت و در آن جزر و مد دائمى پديد مىآمد و در نتيجه دائماً در اضطراب و لرزش بود و حركات ناموزون و ويران كنندهاى بدتر از زلزلهها در آن وجود داشت.
هم اكنون با اين كه قشر محكمى آن را پوشانده باز حركات جزر و مد در آن پيدا مىشود (هر بار حدود 30 سانتيمتر پوسته زمين تدريجاً بالا مىآيد و پايين مىرود)
اكنون فكر كنيد اگر پوسته زمين نرم بود آيا هرگز آرامشى كه اكنون احساس مىكنيم وجود داشت؟
علاوه اين پوسته محكم فشار موادّ مذاب درونى زمين را كنترل مىكند، اگر اين شبكه نيرومند كوهها نبود زمين چهره ديگرى داشت، اگر امروز كوههاى آتشفشانى را در پارهاى از نقاط مىبينيم آن روز در همه جا مىديديم و فشار گازها و موادّ مذاب درونى دائماً آنها را مىلرزاند.
با توجّه به اين حقايق آيا كوهها به منزله ميخهاى زمين نيستند؟
2- كوهها هوا را مىچرخانند
اطراف كره زمين را بيش از صد كيلومتر هوا فراگرفته، تراكم آن سبب شده كه بر هر سانتيمتر مربع يك كيلوگرم فشار وارد كند. از طرفى زمين تقريباً با سرعت 30 كيلومتر در دقيقه به دور خود مىچرخد، اگر با اين سرعت، «هواى اطراف زمين» ثابت بماند از برخورد مولكولهاى هوا با سطح زمين آن چنان حراراتى توليد مىشود كه همه چيز را مىتواند بسوزاند.
امّا خوشبختانه پستيها و بلنديهاى زمين مخصوصاً كوهها اين مشكل بزرگ را حل كردهاند، زيرا مانند دانههاى چرخهاى ساعت پنجه در هوا انداخته و آن را با خود به حركت آوردهاند به طورى كه اين قشر ضخيم هوا مخصوصاً در قسمتهاى مجاور سطح زمين پا به پاى كره زمين گردش مىكنند.
اين نيز يك نوع آرامشى است كه به بركت وجود كوهها نصيب بشر مىگردد.
3- كوهها وزش باد را كنترل مىكنند
مىدانيم بر اثر اختلاف درجه حرارت «نقاط استوايى» و «نقاط قطبى» دائماً بادهايى از قطب به استوا و از استوا به قطب مىوزد، اگر سد عظيم كوهها اين وزش را كنترل نمىكردند سطح همه كره زمين مانند سطح كويرها دائماً در معرض طوفانهاى ناراحت كننده و كشنده شن بود، و به اين ترتيب انسان هرگز آرامش نداشت و زندگى بر روى كره زمين كار مشكل و طاقت فرسايى بود، ولى كوهها قدرت اين طوفانها را درهم مىشكنند و آنها را به صورت ملايم و مفيدى تعديل مىكنند.
اين آرامش و جلوگيرى از اضطراب نيز از بركت كوههاست.
4- اگر كوهها نبودند نهرهاى آب وجود نداشت
مىدانيم هوا در ارتفاعات بالاى زمين بسيار سرد است و انعكاس تابش گرما از زمين كمتر مىباشد، به همين دليل مقادير زيادى از آب به صورت برفها و يخچالهاى طبيعى برفراز كوهها ذخيره شده، و با آب شدن تدريجى، منبع دائمى و قابل اطمينانى براى نهرها و رودخانههاى عظيم تشكيل مىدهند.
اگر كوهها و ارتفاعات زمين نبودند بارانها به صورت سيلاب سطح زمين را مىشست و به زودى به درياها سرازير مىشد، و پس از آن زمينهاى خشك در انتظار آب مىسوختند و از ذخيره آب جارى محروم بودند. و بديهى است تنها ذخائر آبهاى زير زمينى هرگز نمىتوانست مشكل را حل كند.
بنابراين اگر مشاهده كنيم قرآن رابطهاى ميان كوهها و تهيه آب آشاميدنى و گوارا و جريان رودخانهها برقرارساخته يكى از نكاتش همين است.
با توجّه به آنچه گفتيم نكات سه گانه ابتداى بحث روشن گرديد.
آيا اين حقايق نشانه ديگرى از اعجاز علمى قرآن نيست؟
راه دوّم براى شناسايى پيامبر
علاوه بر معجزاتى همچون قرآن راه ديگرى براى اثبات نبوت پيامبران و صدق گفتار آنها موجود است و آن را «جمع آورى قرائن» است.
اين طريق امروز مخصوصاً در مسائل قضايى براى اثبات صدق گفتار مدعيان يا كذب آنها مورد بهرهبردارى فراوان است. و مىتوان از دائره محدود مسائل قضايى بيرون كشيد و در موارد مهمترى يعنى براى اثبات صدق گفتار مدّعيان پيامبرى پياده كرد:
فرض كنيد جنايتى روى داده و شخصى به عنوان متّهم در دادگاه احضار شده كه به كلّى منكر است.
قاضى نمىداند او مجرم است يا گناهكار؟ نه شاهدى موجود است و نه مدركى.
در اينجاست كه قاضى بىكار نمىنشيند و از طريق جمع آورى قرائن به روشن ساختن جريان مىپردازد، مثلًا امور زير را مورد بررسى قرار مىدهد.
1- سوابق متّهم
2- نوع رابطه متّهم با كسى كه جرم بر او واقع شده.
3- زمين و مكان وقوع حادثه
4- آثارى كه در بدن متّهم و همچنين در بدن شخص مورد جنايت ديده مىشود.
5- نوع اسلحه يا گلولهاى كه در اين حادثه به دست آمده.
6- خونى كه در لباس متّهم مشاهده شده و نوع آن خون.
7- احساسى كه به متّهم هنگام مشاهده لباس مقتول و سائر آثار جرم دست مىدهد.
8- جملههاى ضد و نقيض و يا كاملًا هماهنگ متّهم در طى چند جلسه.
بسيار مىشود كه از بررسى مجموع اين قرائن برائت متهم و گاهى مجرم بودن او به طور يقين ثابت مىشود.
و امّا جمع آورى قرائن در بحث نبوّت كه بتوان از آنها صدق و يا كذب مدعى پيامبرى را فهميد حداقل ده قرينه است كه بايد مورد مطالعه قرار داد.
1- خصوصيات اخلاقى و روانى و سوابق او پيش از دعوت.
2- محيط دعوت او از نظر شكل زندگى، وضع فكرى و عقيدهاى، طرز اقتصاد و جهت ديگر.
3- زمان دعوت از نظر وضع عمومى جهان.
4- محتويات دعوت و اصول مسائلى كه مردم را به سوى آن مىخواند و چگونگى انطباق آن در ترازوى سنجش عقل.
5- اثرى كه احكام و قوانين وى در اجتماع گذارده است.
6- وسايلى كه براى پيشبرد هدفش از آنها استفاده نموده.
7- افرادى كه به او ايمان آوردهاند.
8- اندازه ايمان خودش به گفته هايش و مقدار فداكارى او در راه هدف خود.
9- اندازه سازش او با خواستهها و افكار انحرافى ميحط و اندازه مبارزه با آنها.
10- سرعت پيشرفت دعوت او در افكار مردم بيدار و فهميده.
حال به گردآورى اين قرائن در مورد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىپردازيم.
به شهادت تواريخ اعم از آنهايى كه مسلمانان نوشته و يا غير مسلمانان،
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در جاهليّت مورد قبول همه و لقب «امين» را براى وى به رسميّت شناخته بودند، و پس از بعثت با آن همه دشمنى و كينه باز بسيارى ازمردم امانتهاى خود را به دست او مىسپردند كه به هنگام هجرت (13 سال پس از بعثت) على عليه السلام را مأمور رساندن امانتهاى مردم كرد.
حسن خلق، حوصله عيجب، گذشت و جوانمردى او را، از خلال حوادث فتح مكّه، جنگ احد و سائر غزوات و رفتار او با اسيران جنگى و حمايت او از بردگان مىتوان دريافت. آيين او آيين تودهها و رنجديدگان بود و لذا بسيارى از ثروتمندان از او فاصله مىگرفتند.
عفو ابوسفيان دشمن شماره يك اسلام و آتش افروز جنگهاى ضد اسلامى، و عفو عمومى نسبت به مردم مكّه كه مرتكب هزاران جنايت شده بودند خود نشانه روشنى از صفات پاك اوست.
انسان عادى هر قدر از نظر نيروى فكرى قوى باشد بالاخره رنگ محيط خواهد گرفت مخصوصاً انسانى كه درس نخوانده است.
با اين وصف خيلى عجيب است كسى چهل سال در ميان مردمى زندگى كند كه بت عزيزترين و مقدّسترين موجودات در نظر آنها محسوب مىگردد، ولى بتشكن از آب درآيد.
كسى كه پرورش يافته محيط جهل و فساد باشد ولى بنيانگزار علم و تمدّن درخشانى گردد.
درست است كه از ميان دانشگاهها فيلسوفان بزرگ بر مىخيزند ولى چه كسى شنيده كه از ميان اقوام وحشى و يا نيمه وحشى چنين كسانى برخيزند؟
راستى چگونه مىتوان باور كرد محيطى كه هرگز نسيم علم و دانش به آن نوزيده اين چنين محيط دعوت پيامبر مركز پخش امواج نيروند علم و فرهنگ گردد؟
در عصر ظهور او نه تنها حجاز در تاريك فرو رفته بود، بلكه ممالك نيمه درخشان نيز در ظلمت جهل قرار داشتند، او در عصر بردگى، تبعيض، و امتيازات كثيف طبقاتى، كه بر جوامع انسانى حكومت مىكرد قدم به عرصه ظهور گذاشت.
زمان دعوت او را شاگرد بزرگش على عليه السلام كه شاهد دوران پيش از اسلام و بعد از اسلام بوده چنين ترسيم مىكند:
«به هنگامى او را برانگيخت كه مردم جهان در وادى حيرت، گمراه و در ميان امواج فتنهها سرگردان بودند.
هوسهاى كشنده، عقلهاى آنها را ربوده، و كبر و نخوت آنها را به سقوط كشانده بود، جاهليّت تاريك آنها را از راه حق به در برده بود، و در ميان «اضطراب» و «جهل» به سرگردانى گرفتار بودند ...»(1)
او آمد و طرحى نوين با خود آورد، طرحى كه در آن همه انسانها، همه نژادها، و همه طبقات يكسان و برابر و برادر بودند و شعار «انّما المؤمنين اخوه» و «لافخر لعربى على عجمى ...» او را همه شنيدهايم.
او دعوت به توحيد كرد و مردم را از هر نوع شرك بر حذر داشت.
اعلام داشت كه هر كس در گرو اعمال خويش است، آداب و رسوم خرافى را كه از پريدن پرندگان گرفته تا طلوع و غروب ستارگان را در سرنوشت مردم مؤثر مىداست در هم كوبيد، خداوند را با صفاتى معرفى كرد كه با منطق عقل كاملًا سازگار است.
با اين كه آن چنان نفوذ داشت كه آب وضويش را نمىگذاشتند روى زمين بريزد و اين زمينه هر نوع ادعايى (حتى ادعاى خدايى) را براى او فراهم مىساخت ولى او هموراه خود را بنده خاضع خدا مىدانست.
1) نهج البلاغه، خطبه 91.
تنها توصيفى كه در نماز بدرقه نامش مىشود صفت بندگى خدا (عبده و رسوله)
او در يك جامعه فئوداليته و داراى زندگى طبقاتى خشن طرح يك جامعه بدون طبقات، و در يك محيط بردگى طرح آزادى تدريجى بردگان را ريخت، او در محيطى كه «ناسيوناليسم» در محدودترين شكل خود يعنى شكل قبيلهاى خودنمايى داشت طرح «حكومت جهانى» را ارائه داد و امكان عملى آن را نيز با ايجاد يك حكومت نيرومند نشان داد.
هر كس محتويات اين دعوت را، مورد بررسى قرار دهد، نمىتواند باور كند كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله يك فرد عادى و حتى يك انسان نابغه و متّكى به فكر خود بوده است بلكه مىداند او فقط پيامبر خدا بود.
اين قسمت نياز به بحث ندارد، زيرا چه كسى مىتواند انكار كند كه يك ملّت متروك و فاقد نام و نشان كه ظاهراً آمادگى هيچ گونه پيشرفت چشمگيرى حتى در چند قرن آينده نداشت، آن چنان مسير تاريخ بشريت را عوض كرد، و تمدّنهاى عظيم روم و ايران و مصر و بابل را در خود هضم نمود و سپس يك رنگ الهى به آن داد و تمدّنى شگرف به وجود آورد كه جامعه شناسان و مورّخان هنوز در تشخيص عوامل آن حيرانند.
اين جهش و انقلاب در يك بدنه خاص اجتماع نبود، بلكه انقلابى در فرهنگ، در فكر، در اقتصاد، در نظامات اجتماعى، در آداب و رسوم، در اخلاق و پرستش و در همه چيز بود، بنابراين اثر دعوت او در محيط نشان مىدهد كه او يك مرد آسمانى بود.
اين يكى از نشانههاى شناخت پيامبران راستين با پيامبران دروغين است. آنان كه براى نيل به اهداف و پيشبرد مقاصد خويش هيچ گونه
قيد و شرطى را به رسميّت نمىشناسند و استفاده از هر نوع وسيلهاى را اعم از اين كه مشروع و خردپسند باشد يا نامشروع، مباح مىشمرند و مفاهيمى همچون عدالت، راستى، و امانت را هنگامى كه در جهت مخالف هدفشان قرار بگيرد زير پا مىگذارند در زمره پيامبران دروغين هستند.
امّا پيامبران راستين، هيچ گاه چنين نيستند آنها يك سلسله اصول اساسى را كه به آن پاى بندند و ايمان دارند و طرح ريزى كردهاند در جنگ و صلح، در خشم و آرامش، در سختيها و آسانيها محترم مىشمارند و هرگز از آنها عدول نمىكنند.
هيچ گاه در مواقع خطر و احتمال شكست متوسّل به امور غير انسانى و غير منطقى نمىشوند و به هنگام پيروزى اصول عدالت را درباره دشمن فراموش نمىكنند. اين دستور آسمانى پس از پيروزى محمّد صلى الله عليه و آله بر نيرومندترين پايگاههاى مكّه نازل گرديد.
«وَلَايَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامَ أَنْ تَعْتَدُوا؛ دشمنى با مردمى كه شما را از زيارت مسجد الحرام باز داشتند نبايد موجب تعدّى شود»(1).
و در آيه 11 سوره مائده مىخوانيم: «اى مؤمنان براى خدا قيام كنيد و به عدل و داد گواهى دهيد و دشمنىها و كينهها هرگز مانع اجراى عدالت شما نگردد، عدالت كنيد كه به پرهيزگارى نزديكتر است، و پرهيزگار باشيد خدا به اعمال شما آگاه است».
با توجّه به اين كه دو آيه در سوره «مائده» يعنى آخرين سورهاى كه بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شده مىباشد، يعنى در هنگامى كه او به اوج قدرت رسيده بود و مىتوانست هر گونه انتقامى را بگيرد اين حقيقت روشنتر مىشود، كه او براى پيشبرد هدف خويش از آنچه خلاف اصول انسانى بود استفاده نكرد.
دستوراتى كه به سربازانش هنگام نبرد مىدهد كه:
«اى مردم هيچ گاه گرد مكر و فريب نگرديد، كشتگان را مورد هتك قرار ندهيد، و چشم و گوش آنها را نبريد، پيران و كودكان را به قتل نرسانيد، درختان را از ريشه نكنيد، نخلستانها را مسوزانيد، هرگز آبهاى دشمن را به زهر آلوده نسازيد» ... گواه اين مدّعاست.
1) سوره مائده، آيه 2.
و نيز دستوراتى كه على عليه السلام شاگرد بزرگ مكتبش به سربازانش مىداد همه گواه ديگرى محسوب مىشود. امام على عليه السلام به سربازانش هنگام حركت براى ميدان جنگ مىفرمود: «شما هرگز به جنگ دست نزنيد تا دشمن شروع كند ... و هنگامى كه به فرمان الهى سپاه دشمن رو به هزيمت نهاد فراريان را مكشيد، افرادى كه تسليم شدند به قتل مرسانيد، متعرّض مجروحان نگرديد و از آنها انتقام نگيريد.
هرگز زنان دشمن را آزار ندهيد اگر چه به شما بد و ناسزا گويند و به امرا و پيشوايانتان دشنام دهند»(1).
و نيز در تاريخ زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله نوشتهاند كه هنگام فتح مكّه يكى از فرماندهان لشكرش شعارى داد كه «امروز روز انتقام و ذلت دشمنان ماست «پيامبر پس از بركنار ساختن آن فرمانده دستور داد شعارى دهند كه «امروز روز عفو و گذشت و عزت آنهاست».
اينها و نمونههاى ديگر به ما مىفهماند كه او در پيشبرد هدفش از وسايلى استفاده مىكرد كه مشروع و مطابق خرد بوده است نه همچون پيامبران دروغين و افرادى كه به دروغ خود را مصلح مىناميدند، كه براى پيشبرد نقشه خود از اصل «الغايات تبرد الوسائط» يعنى هدفها، استفاده از هر گونه وسيله تجويز مىكند «و يا از اصل» آنچه به پيروزى انقلاب (پرولتاريا) كمك كند همان اخلاق است استفاده مىكنند.
اكنون به خاصان و رازداران و شاگردان اصلى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نگريم در رأس آنها على عليه السلام و بعد سلمان، ابوذر، مقداد و عمار را خواهيم يافت، مردانى باهوش، شجاع، از خود گذشته، وفوق العاده پاك كه باور نمىشود بدون يافتن حق به كسى ايمان بياورند.
بعلاوه در ميان ياران او كسانى بودند كه از نظر مادى و سطح زندگى پايين بودند، و لذا عدّهاى ثروتمند به پيامبر مىگفتند كنارهگيرى ما از تو
1) نهج البلاغه، بخش دوّم، فرمان 14.
به خاطراين افراد تهيدست است كه گرد تو را گرفتهاند. و قرآن در آيه 28 سوره كهف راه پيامبر صلى الله عليه و آله را روشن ساخت كه «پاكيزه خويان كهن جامه و پرهيزگار را» انتخاب كند و «سپيد جامههاى دل سيه» را رها نمايد، و در آيه ديگر با تهديد كوبندهاى تقاضاى آنها را رد كرد كه «وَ قُلِ الْحَقُّ مَنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنَ وَ مَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُر إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِميْنَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا؛ بگو اين آيين حقى است از طرف خدا هر كس مىخواهد ايمان بياورد و هر كس نمىخواهد نياورد، ما براى ستمگران آتش فراهم ساختهايم كه همچون خيمه از هر سو آنها را احاطه مىكند»(1).
اين بود وضع كسانى كه به او ايمان آورده بودند و از طرف وى حمايت مىشدند. اگر او مرد حق نبود دوستى ثروتمندان را به خاطر دوستى اين افراد به ظاهر ضعيف از دست نمىداد.
استقامت و پافشارى مدعى نبوت و عدم انحراف و ترديد و دو دلى و از خود گذشتگى و فداكارى او در راه هدفش نشانه ديگرى بر صدق گفتار اوست.
در هيچ يك از تواريخ ديده نشده كه پيامبر صلى الله عليه و آله از ميدان عقبنشينى كرده باشد حتى در صحنه نبرد «احد» كه جز على عليه السلام همگى عقب نشينى كردند او با همان جراحات فراوان در صحنه نبرد ايستادگى كرد.
مورّخان شرق و غرب اين ايستادگى را ستودند.
دكتر گوستاولوبون مىگويد: «از هيچ خطرى فرار نمىكرد و در عين حال خود را بدون جهت هم به خطر نمىانداخت.(2)
آرى او در ميدان احد هنگامى كه خون صورتش را گرفته بود و با تأسف
فرمود: «كيف يفلح قوم خضبوا نبيهم و هو يدعو الى ربهم چگونه جمعيّتى كه چهره پيامبر خود را به خون آلودند سعادتمند مىشوند در حالى كه او آنها را به سوى پروردگارشان دعوت مىكند».
جهتگيرى پيامبران راستين و دروغين در برابر انحرافات فكرى و علمى محيط كاملًا مختلف است.
مدّعيان دروغين مىخواهند پيشرفت كنند و به هدف خود برسند لذا باخواسته اكثريت خود را تطبيق مىدهند تا از پشتيبانى آنها برخوردار شوند، يعنى هر گونه اصولى را فداى جلب رضاى عوام مىكنند.
در حالى كه پيامبران راستين تابع مقرّرات الهى و اصول خارجى هستند كه هرگز نمىتوانند از آن منحرف گردند، اينها در بسيارى از موارد درست در جهت مخالف افكار عمومى قدم بر مىدارند، و طبعاً با مخالفت بسيارى از اعوام رو به رو خواهند شد.
لذا مىبينيم پيامبر اسلام مبارزه با بتپرستى را در رأس تمام مبارزات قرارداد، در محيطى كه بت از درو ديوارش مىريخت، با يهود و نصارى حاضر به همزيستى مسالمتآميز شد، چون داراى شريعت آسمانى بودند امّا با بت پرستان نه.
با رباخواران به سختى مبارزه كرد، و با اين مبارزه سران رباخوار كه دشمنش شدند ولى او از هدفش دست برنداشت. حتّى جمعى ا زسران مكه مانند عتبه، شيبه، ابوسفيان، وليد بن مغيره، ابوجهل، عاص بن وائل و عدّهاى ديگر، دنبال پيامبر فرستادند كه در مجمع آنها كنار كعبه حاضر شود، تا با او سخن خود را بگويند، و به وى چنين گفتند: «ما از تو دعوت كردهايم كه به تو اتمام حجّت كنيم، ما احدى را سراغ نداريم كه اين بلا را كه تو به سر قوم و ملت خود آوردهاى آورده باشد.
به خدايان ما (بتها) ناسزا گرفتهاى، بر آيين ما عيب گرفتهاى، صاحبان مغزهاى متفكر ما را سفيه و نادان خواندهاى، و در ميان جمعيّت
تفرقه افكندهاى.
اگر هدفت از اين كار مال و ثروتى باشد در اختيار تو مىگذاريم، اگر طالب مقام و شخصيتى هستى به تو رياست مىدهيم».
پيامبر (با خونسردى آميخته با صراحت و قاطعيت) گفت:
«هيچ يك از اينها نيست، بلكه خداوند يكتا (اللَّه) مرا به عنوان رسول به نزد شما فرستاده و كتابى نيز بر من نازل نموده است».
به خوبى مىبينيم پيامبر در برابر افكار محيط هيچ گونه انعطافى به خرج نداده است در صورتى كه مطالعه در حالات و احكام پيامبران دروغين به روشنى نشان مىدهد كه چنين نبودند.
سرعت تأثير و دوام اثر در افكار صاحبدلان و قشرهاى فهميده يكى ديگر از نشانههاى واقعيت يك دعوت است.
زيرا چنين تأثير، هنگامى ممكن است كه پايه دعوت، روى فطريات و واقعيات زندگى، و منطبق با قوانين آفرينش كه حاكم بر زندگى اجتماعى بشر است بوده باشد. يك قانون غير فطرى و ناسازگار با سازمان روحى، و ارگانيسم جسمى انسان، كم اثر و بر فرض تأثير كم دوام و ناپايدار است.
سر اين موضوع روشن است زيرا انسان همواره به سوى امورى كشانيده مىشود كه فطرت او اقتضا مىكند، نه امورى بر ضد فطرت. و يا مخالف عقل و خرد.
پيشرفت سريع اسلام چيزى نيست كه بر كسى مخفى باشد. جالب اين كه پيدايش اين آيين از ميان قومى وحشى و پيشرفت آن با سرعتى عجيب و عميق در ميان تودهها هنوز به صورت يك معما براى مورّخان غربى باقى مانده است.
نويسندگان كتاب «تمدّن غرب و مبانى آن در شرق» كه سه تن از اساتيد بزرگ غربى هستند به «پيدايش و گسترش اسلام» كه مىرسند صريحاً اعتراف مىكنند: «با تمام كوششهايى كه براى شناخت پيشرفت سريع
اسلام در جهان شده تا آن جا كه در مدّتى كمتر ازيك قرن توانست بر قسمت عمده جهان متمدّن آن روز سايه بيفكند، هنوز اين مسأله به صورت معمايى باقى مانده است».
بايد توجّه داشت در ميان اقوام عقب مانده شانس پيشرفت يك انقلاب اصلاحى همه جانبه توأم با اتحاد و يگانگى كم است زيرا:
1- در چنين محيطهايى اختلافات بين افراد ريشه دار است كه با جزئىترين موضوع، برخوردهاى شديد پيش مىآورد لذا طرح اتجاد با موانع رو به رو خواهد شد.
2- نسبت به كمى رشد آنها گذشت آنها نيز كم است با اين كه لازمه وحدت و اتّحاد گذشت و فداكارى است.
3- به همان اندازه كه سطح افكار اين چنين افراد پايين و منطقشان ضعيف است حكومت عادات و رسوم بر آنها قوى و ديرپاست، و قطع آنها از عاداتشان كار بسيار دشوارى است.
نمونه بارز چنين ملّتى اقوام عرب در زمان جاهليّت بودند.
ولى محمّد صلى الله عليه و آله آمد، كينهها از دلها شست و اختلافات را برچيد و سازمان فكرى و اجتماعى آنها را به كلى دگرگون ساخت، مبلّغان ورزيده در همه جا فرستاد تا از تاريكى نور بيافرينند، و از مرگ، زندگى، و از پراكندگى و نفاق و جهل، اتّحاد و برادرى و دانش، و چنين كردند.
شك نيست كه شرح هر يك از اين قرائن، با ذكر شواهد مستند تاريخى كتاب بزرگ خواهد شد كه از عهده اين بحث فشرده خارج است.
ولى بررسى همين بحث كوتاه مىتواند چراغى فرا راه ما قرار دهد تا به سوى اين پيامبر بزرگ برويم، او را بشناسيم، و در برابر او سر تسليم فرود آوريم.
آيا مرگ پايان زندگى است يا سرآغاز زندگى ديگر
چرا از مرگ مىترسيم؟
رستاخيز پاسخى به معماها
سه دليل براى وجود دادگاه قيامت
1- فلسفه آفرينش انسان دليلى است بر زندگى پس از مرگ
2- خداوند حكيم و رستاخيز
3- فرمان عمومى عدالت
مرگ آن قدر هم وحشتناك نيست، گاهى اين زندگى از آن وحشتناكتر است.
با تمام اختلافاتى كه در ميان مردم جهان هست و با همه اختلاف عقيدهها و روشهايى كه دارند از هر كجا و هر نقطه شروع كنند بالاخره در يك جا به هم مىرسند و آن نقطه مرگ و پايان اين زندگى است
به هنگام مرگ ناگهان به طرز عجيبى همه در يك سطح قرار مىگيرند و مساوات كامل كه هيچ كس نتوانسته آن را پياده كند برقرار مىشود.
به همين دليل مردم جهان با تمام تفاوتهايى كه در طرز فكر دارند در ايمان به مرگ اتّفاق نظر دارند و شايد انتخاب نام «يقين» در دو آيه از آيات قرآن براى «مرگ» اشاره به همين حقيقت باشد.(1)
فرار از واقعيتها، عاقلانه نيست
بدترين راه مبارزه با واقعيتهاى تلخ فرار از درك آنها و يا به دست فراموشى سپردن آنهاست.
كم عقلى از اين بالاتر نمىشود كه آن چيزى را كه هرگز ما را فراموش نمىكند فراموش كنيم. بنابراين چرا به مسأله مرگ و حوادث بعد از آن و صدها مسأله مربوط به آن نينديشيم در حالى كه مسلّمترين و قطعىترين
1) سوره حجر، آيه 99 و سوره مدثر، آيه 47.
حادثهاى است كه در زندگى ما رخ مىدهد. تاريخ با صراحت به ما مىگويد: بزرگترين زورمندان بشر، اسكندرها، چنگيزها، ناپلئونها و نيرومندترين دانشمندان و قوىترين شعرا و نويسندگان همگى در آستانش زانو زدند و سرتسليم فرود آوردند.
امام على عليه السلام در اين مورد مىفرمايد: «چگونه از چيزى غافل مىشويد كه او از شما غافل نخواهد بود و طمع در چيزى مىكنيد كه هيچ گاه شما را مهلت نمىدهد»؟
بنابراين چه بهتر كه براى يافتن پاسخهاى معماهاى مربوط به جهان پس از مرگ شجاعانه گام در پيش نهيم و به بررسى دقيق آن بپردازيم.
آيا لحظه مرگ، لحظه وداع با همه چيز است؟
لحظه پايان راه زندگى، لحظه بيگانگى ابدى و جدايى مطلق از اين جهان است يا لحظه تولد ثانوى؟
و به تعبير ديگر لحظه بيرون شتافتن از رحم دنيا به جهان وسيع و پهناور ديگر، لحظه شكسته شدن يك زندان وحشتناك؟ ...
لحظه آزاد شدن از يك قفس كوچك و تنگ و گشوده شدن دريچهاى به سوى جهانى وسيع و دور از آلايش اين جهان ماده و براى نيكوكاران پاك از غمها، اندوهها، رنجها، و خصومتها و دروغها و بىعدالتيها و ... و آنچه در اين جهان پرغوغا رخ مىدهد؟ كدام يك؟
تصوير مرگ به معناى اوّل تاريك، وحشتنزا، هولانگيز است و همين تصوّر، زندگى انسان را هم هر قدر مرفه باشد در كامش تلخ مىكند.
در حالى كه تصوير در چهره دوّم زيبا، دلپذير، آرامبخش است و شربت زندگى را گوارا و حتى شهادت در راه حق و هدف را گواراتر مىسازد و به انسان مىگويد به خاطر اين زندگى در برابر هر شرطى تسليم مشو. آزاد باش و از مرگ افتخارآميز مترس.
بيشتر مردم از نام مرگ مىترسند، از اسم گورستان متنفرند، و از مظاهر آن نيز مىگريزند.
تعبيرات «هيولاى مرگ»، «سيلى اجل» «چنگال موت» و ضرب المثلهاى مانند «دور از حالا فلان همچنين بود» و «زبانم لال بعد از شما چنين و چنان مىشود» «خداوند عمر يك روزه شما را هزار سال كند» و مانند آن هر كدام نشانهاى از اين واقعيّت است.
و سرچشمه اين ترس از اين جاست كه انسان از عدم و نيستى و هر چيز كه به آن منتهى مىگردد مىهراسد.
از فقر مىترسد، چون نيستى ثروت است.
از بيمارى مىترسد، چون نيستى سلامت است.
از تاريكى مىترسد، چون نيستى نور است.
از بيابان، و خانه خالى مىترسد چون كسى در آن نيست.
بنابراين مىتوانيم بگوييم كسى از مرگ مىترسد كه آن را به معناى نيستى و فناى مطلق تفسير مىكند و راستى اگر مرگ پايان همه چيز باشد، چيزى از آن وحشتناكتر نخواهد بود و آنچه درباره هيولاى مرگ گفته شود كاملًا به جاست.
ترس از مرگ يك سرچشمه ديگر نيز دارد و آن اين كه عدّهاى آن قدر پرونده اعمال خود را سياه كردهاند كه شكنجهها و مجازاتهاى دردناك بعد از مرگ را گويا با چشم خود مشاهده مىكنند و يا لااقل چنين احتمالى را مىدهند.
اينها نيز حق دارند از مرگ بترسند زيرا به مجرمى مىمانند كه از پشت ميلههاى زندان آزاد شده و به سوى چوبه دار مىرود.
البتّه آزادى خوب است امّا نه آزادى از زندان به سوى چوبه دار، امّا آنها كه نه مرگ را به معناى فنا مىبينند، نه پرونده تاريك و سياهى دارند چرا از مرگ بترسند؟ چرا از شهادت در راه هدفهاى پاك وحشت داشته باشند؟ چرا ...؟
بنابراين دو كس از مرگ مىترسند آن كس كه آن را به معناى نيستى و فناى مطلق تفسير مىكند، و آن كس كه پروندهاش سياه و تاريك است، آيا آنها كه نه جزء اين دستهاند و نه آن، چرا وحشت كنند؟
مگر چيزى از دست مىدهند؟
بديهى است منظور اين نيست كسى بىدليل خود را به خطر بيندازد بلكه منظور اين است كه از بسته شدن پرونده زندگى- كه به هر حال روزى بسته خواهد شد- وحشت نداشته باشد، زيرا اگر انسان پاكى بوده باشد با مرگ چيزى را از دست نخواهد داد.
حقيقت اين است كه اگر ارتباط اين زندگى را از جهان پس از مرگ قطع كنيم همه چيز شكل معما به خود مىگيرد و پاسخى براى اين چراها نخواهم داشت.
براى روشن ساختن سخن بالا خوب است اين جهان را از دريچه چشم يك جوجه بررسى كنيم، و آن گاه گفته بالا را تصديق خواهيم كرد.
آرى بسيار جالب است كه مفهوم زندگى، و گذشته و آينده، و همچنين جهان هستى را از زاويه ديد «يك جوجه» كه هنوز سر از تخم بر نداشته است و دنياى خارج را نديده، مورد بررسى قرار دهيم.
«... آه ... چه زندان كوچكى، اصلًا دست و پايم را نمىتوانم تكان بدهم ...»
نمىدانم چرا آفريدگار جهان تنها مرا آفريده؟ و چرا دنيا اين قدر كوچك و تنگ آفريده شده است اصلًا يك زندانى تك و تنها به چه درد او مىخورد؟ و چه مشكلى را حل مىكند.
نمىدانم ديوار اين زندان را از چه ساختهاند؟ چقدر محكم و نفوذناپذير است، شايد براى اين بوده است كه موج وحشتناك عدم از بيرون اين جهان به درون سرايت نكند، نمىدانم.
آه ... غذاى نخستين من «زرده» به كلى تمام شده، اكنون از «سفيده» دارم تغذيه مىكنم و اين ذخيره هم به زودى تمام مىشود و من از گرسنگى مىميرم و با مرگ من دنيا به آخر مىرسد، چه بيهوده، چه بىحاصل و چه بىهدف است آفرينش اين جهان.
امّا باز جاى شكر او باقى است، افتخار بزرگى به من داده است، من تنها آفريدگار و برگزيده جهان هستم. مركز اين جهان قلب من است،
و شمال و جنوب و شرق و غرب آن اطراف بدن من ... از تصوّر اين موضوع احساس غرور مىكنم امّا چه فائده؟ كسى نيست كه اين همه غرور و افتخار را ببيند و به اين موجود برگزيده خلقت، آفرين بگويد.
آه ... يك مرتبه هوا سرد شد ... (مرغ چند لحظه براى آب و دانه از روى تخم برخاسته است) سرماى شديد تمام محيط زندان مرا فرا گرفته است و درون استخوانم مىدود، اوه، اين سرما مرا مىكشد، نور خيره كنندهاى از مرز عدم به دورن اين جهان تابيده شد و ديوارهاى زندان مرا روشن ساخته است، گمان مىكنم آخر دنيا فرا رسيده است و همه چيز جهان در شرف پايان يافتن است، اين نور شديد آزار دهنده و اين سرماى كشنده هر دو مرا از پا در مىآورند.
آه اين آفرينش چقدر بيهود و زودگذر، و فاقد هدف، در زندان تولّد يافتن، و در زندان مردن، و ديگر هيچ ... بالاخره نفهميدم «از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟» ...
آه ... خداى من، خطر برطرف شد (مرغ مجدداً روى تخم مىخوابد) استخوانم گرم شد، و نور خيره كننده و كشنده از بين رفت، اكنون چقدر احساس آرامش مىكنم همه چيز روبراه شده ... به به زندگى چقدر لذّت بخش است؟
اى واى زلزله شد ... دنيا كن فيكون شد (مرغ، تخمها را در زير پاى خود براى كسب حرارت مساوى زير و رو مىكند) صداى ضربههاى سنگين وحشتناكى تمام استخوانهايم را مىلرزاند، اين لحظه پايان دنيا است، و ديگر همه چيز تمام شده سرم گيج مىخورد، اعضاى بدنم به ديوار زندان كوبيده مىشوند گويا بناست اين ديوار بشكند و يك باره اين جهان هستى به دره وحشتزاى عدم پرتاب شود، دارم زهره چاك مىشوم ... اى خدا.
آه ... خداى من خوب شد آرام شدم، و زلزله فرو نشست، همه چيز به جاى خود آمد، تنها اين زلزله عظيم كارى كرد قطبهاى جهان را عوض كرد ... امّا مثل اين كه بهتر شد، مدّتى بود كه احساس گرماى زياد و سوزش در سرم مىكردم و به عكس، دست و پايم سرد شده بود، الان هر دو به حال تعادل برگشت ... گويا اين زلزله نبود، اين حركت و جنبش حيات و
زندگى بود (چند روزى به همين صورت مىگذرد)
آه ... غذاى من به كلّى تمام شد، حتى امروز آنچه بر ديوار زندان چسبيده بود با دقّت و با نهايت ولع و حرص خوردم و ديگر چيزى باقى نمانده ...
اوه، خطر، اين بار جدى است ... راستى آخر دنياست، و مرگ و فنا در چند قدمى من دهان باز كرده است. بسيار خوب بگذار من بميرم امّا بالاخره معلوم نشد هدف از آفرينش اين جهان و اين تنها مخلوق زندانى آن چه بود؟ چقدر بيهوده؟ چه بىهدف؟ چه بىحاصل بود، در زندان زاده شده و در زندان مردن و نابود شدن «من كه خود راضى به اين خلقت نبودم زور بود»
آه ... گرسنگى به من فشار مىآورد، تاب و توان از من رفته، و مرگ در يك قدمى است، مثل اين كه اين زندان با همه بدبختيهايش از عدم بهتر بود، فكرى به نظرم رسيد، مثل اين كه از درون جانم يكى فرياد مىزند محكم با نوك خود به ديوار زندان بكوب. عجب فكر خطرناكى؟ مگر مىشود اين يك «انتحار» است اين آخر دنياست، اين جا مرز ميان عدم و وجود است ...
ولى نه شايد پشت اين ديوار چيزى و خبر ديگرى باشد و من نمىدانم ... من كه محكوم به مرگم، بگذار با تلاش بميرم ... من بايد اين ديوار را بشكنم هر آنچه باداباد ...
اين فرياد در درون جانم قوّت گرفته و به من مىگويد ديوار را بشكن ... آه نكند مأمور كشتن خودم باشم ...
در هر حال چارهاى جز اطاعت اين فرمان درونى را ندارم (در اين جا جوجه با ترس و اضطراب و احتياط آهسته شروع به كوبيدن نوك خود بر پوسته ظريف تخم مىكند) ...
اوه ... ديوار وجود و عدم فرو ريخت، بيچاره شدم، طوفانى از اين روزنه به درون پيچيد، نه، طوفان نيست مثل اين كه نسيم لطيف و جان بخشى است، بهبه جان تازهاى گرفتم، همه چيز دگرگون شد، زمين و
آسمان در حال تبديل دگرگونى است، محكمتر بايد زد؟ اين زندان را بايد به كلّى متلاشى كرد ...
آه خداى من چه زيباست؟ ... چه دلانگيز است؟ ... اوه چه پهناور است؟ چه وسيع است؟ چه ستارههاى زيبا، چه مهتاب زيبايى، چشم از نور آن خيره مىشود، چه منظرهها؟ چه نغمهها؟ ... چه مادر مهربانى دارم؟ چه غذاهاى گوناگون و رنگارنگ؟ ... اوه چقدر خدا مخلوق دارد؟ ... اوه چقدر من كوچكم؟
و چقدر اين جهان بزرگ است. كجا من مركز جهانم؟ من به ذره غبارى مىمانم معلق در فضاى بيكران ...
حالا مىفهمم آن جا زندان نبود، يك مدرسه كوچك بود، يك مكتب خصوصى محدود تربيت بود، يك محيط پرورش بود كه مرا براى زندگى در چنين جهان زيبا و پهناورى آماده مىكرد، الان مىفهمم زندگى چه مفهومى دارد، چه هدفى دارد، چه برنامهاى در كار بوده است، حالا مىتوانم بگويم مقياسهاى من چقدر كوچك بود، و مفاهيم اين جهان چقدر بزرگ، و آنچه در آن بودم حلقه كوچكى بود از يك رشته زنجير مانند حوادث كه آغاز و آخر آن ناپيداست، در حالى كه من همه چيز را منحصر در همان يك حلقه مىدانستم و آغاز و پايان را در آن خلاصه مىكردم.
اكنون مىدانم كه من يك جوجه كوچكم ... كوچكتر از آن چه به تصوّر مىگنجد ... و آفرينش چه هدف بزرگى دارد.
اين بود منظره جهان هستى از ديدگاه يك جوجه زندانى ... آيا فكر نمىكنيم چهره اين عالم كه ما در آن زندگى مىكنيم در برابر آنچه در پشت اين جهان قرار دارد به همين گونه باشد؟ ... آيا هيچ دليلى بر نفى آن در دست داريم؟
در طول تاريخ ايرادات فراوانى از طرف مكتبهاى مادّى به آفرينش انسان، و به طور كلى آفرينش جهان، و همچنين رنجها و مصائب و آلام، و مشكلاتى كه در چهار روز انسان با آن مواجه است، شده است.
ولى آيا احتمال نمىدهيد بيشتر اين اشكالات مولود مطالعات محدود در زندگى مادى اين جهان و بريدن پيوند آن از زندگى آينده و
عالم پس از مرگ باشد، و درست به ايرادهاى همان جوجهاى ماند كه هنوز سر از تخم برنداشته، كه نمونهاى از احساسات او در بالا تشريح شد.
البته اگر ما از رستاخيز زندگى پس از مرگ، چشم بپوشيم، پاسخى براى اين چراها نخواهيم داشت.
امّا هنگامى كه اين زندگى را به عنوان يك حلقه تكامل در ميان يك رشته طولانى تكاملها مورد بررسى قرار دهيم، شكل مسأله عوض مىشود و بيشتر اين ايرادها با توجّه به ارتباط «حال» و «آينده» زندگى بشر، خود به خود حل خواهد شد.
اين كه مىگوييم، بيشتر ايرادها- نه همه آنها- به خاطر اين است كه قسمتى از اشكالات از اين دردها و رنجها و مصائب موجود بر اثر ندانم كاريهاى خود ما، و يا نظام اجتماعى، و يا تنبليها و سستيها و سهل انگاريهاى افراد مىباشد كه بايد عوامل آن را در طرز فعاليتهاى فردى و اجتماعى خود جستجو كنيم و از ميان برداريم.
با روشن شدن اين مسائل اكنون به دلايل وجود معاد و زندگى پس از مرگ مىپردازيم و از ميان آنها سه دليل را بررسى مىكنيم:
غالباً سؤال مىشود كه فلسفه آفرينش ما چه بوده است؟ اگر ما آفريده نمىشديم چه مىشد؟ باغبان درخت را براى ميوه مىكارد، باغبان عالم هستى ما را براى چه كاشته است؟ نفهميديم براى چه آمدهايم و براى چه مىرويم؟
براى حل اين سؤالات بايد از همان طريق دكارت استفاده كرد يعنى از نقاط روشن شروع كرد و نقاط تاريك را تدريجاً در پرتو آن روشن ساخت.
فرض كنيد از كنار شهرى عبور مىكنيم، چشمانمان به ساختمانى
زيبا و پرشكوه مىافتند كه از نظر اسلوب، نقشه، معمارى خيره كننده، و انتخاب مصالح و ... تحسين ما را بر مىانگيزاند، مىبينيم همه چيز آن حساب شده و دقيق است، امّا نمىدانيم براى چه ساخته شده، آيا عقل و منطق به ما اجازه مىدهد كه فكر كنيم تمام اجزاى اين ساختمان حساب شده و روى هدف است امّا مجموعه آن بيهوده است و بىهدف؟ قطعاً نه.
حال خوب است به كارگاه وجود خود سرى بزنيم، وضع قلب و حركات و كار و فعاليتهاى آن، و چگونگى دستگاه تنفس و تصفيه خون، و نيز مغز كه فرمانده كل قواى تن است و طرز كوششهايش را ببينيم، پس از آن بينديشم آيا ممكن است هر كدام از دستگاههاى وجود ما حتى يك «مژه» به خاطر هدفى آفريده شده باشد امّا مجموعه وجود ما بيهوده و بىهدف باشد؟
همچنين آيا ممكن است هر كدام از اجزاى اين جهان به خاطر هدفى خلق شده باشد امّا مجموعه اين جهان پهناور بىهدف باشد؟
آيا در كنار اين عالم پهناور تابلوى بزرگى براى نشان دادن هدف نهايى نصب نشده؟ كه شايد بر اثر عظمتش نمىتوانيم آن را در لحظات نخست ببينيم؟ و آيا روى اين تابلوى بزرگ چيزى جز كلمات «تكامل و تربيت» به چشم مىخورد.
حقيقت اين است كه به خوبى مىفهميم هدف آفرينش با تكامل و تربيت مابوده و اين است فلسفه آفرينش انسان، حال بايد ديد آيا اين تكامل مىتواند با مرگ پايان بيابد؟ و همه چيز با مرگ تمام شود؟
آيا اين زندگى كوتاه مدّت با آن همه دردسرها و بدبختيها و رنجها مىتواند هدف آفرينش ما و جهان باشد؟
بنابراين با مرگ ما جهان انسانيّت خاتمه نمىپذيرد بلكه ما جاى خود را به افراد مترقىتر مىدهيم، و به اين ترتيب قافله تكامل به پيش مىرود.
ولى اين پاسخ نمىتواند مشكل اصلى را حل كند زيرا:
اوّلًا، آيا ادامه تكامل نوع انسان با فنا و نابودى يك فرد تبعيض ظالمانه نيست؟ اگر محصول زندگى ما فراهم كردن يك سلسله امكانات براى
پيشرفت آيندگان باشد و ما خود از آن بهرهاى نبريم و نردبان ترقى ديگران باشيم آيا اين با عدالت مطلقهاى كه بر هستى حكومت مىكند سازگار است (چون تمام اين بحثها پس از قبول خدا و صفات اوست)
پس مرگ نمىتواند نقطه پايان حتى براى يك فرد باشد و گرنه مسأله پوچى و بيهودگى حيات انسانى زنده خواهد گشت.
دانشمندان مىگويند سيارهاى كه روى آن زندگى مىكنيم به زودى خاموش مىشود و زمين تبديل به كرهاى ويران و سرد و خاموش خواهد شد، لذاست كه اين فكر پيش مىآيد كه از اين آمد شدن چه حاصلى به دست آمد؟ آيا اين شبيه ساختن يك تابلوى زيبا و بسيار نفيس و بعد شكستن و نابود كردن آن نيست؟
امّا اگر قبول كنيم كه زندگى انسان به شكل ديگر و در جهانى وسيعتر تا بىنهايت ادامه مىيابد آن گاه است كه مىتوانيم فلسفه آفرينش را به روشنى لمس كنيم و شاهد ادامه قانون تكامل باشيم.
بنابراين فلسفه آفرينش و قانون تكامل انسان به ما مىگويند مرگ نمىتواند نقطه پايان زندگى باشد و زندگى به شكل عالىترى پس از مرگ همچنان ادامه خواهد يافت.
در لا به لاى سورههاى قرآن از رستاخيز صحبت شده است ولى گاهى از آغاز تا پايان يك سوره همه درباره معاد است از جمله آنها سوره «واقعه» است كه تقريباً سراسر آن بحث درباره معاد و زندگى پس از مرگ است.
در قرآن از آيه 57 اين سوره بحث فلسفه آفرينش و قانون تكامل را به طرز جالبى در ضمن چند مثال تعقيب مىكند كه خلاصه مجموع آن چنين است:
«شما چگونه در رستاخيز ترديد مىكنيد با اين كه: اوّلًا، ما شما را آفريديم و به صورت نطفهاى در رحم مادر قرار گرفتيد و سير تكاملى خود را پيموديد و انسانى كامل شديد (آيا آن كس كه اين سير
تكاملى نطفه را در جنين رهبرى مىكند ممكن است آن را پس از به ثمر رسيدن متوقّف سازد و يا ممكن است از تجديد حيات بعد از مرگ ناتوان باشد؟)
ثانياً، شما به اين دانهاى كه در زمين مىافشانيد بنگريد آيا شما مراحل تكامل آن را رهبرى مىكنيد؟
ما اگر مىخواستيم محصول آن را چيزى جز كاه خشكيده و بدون دانه قرار نمىداديم (امّا ما اين جهان را به سوى تكامل پيش مىبريم و از يك دانه گندم دانهها مىرويانيم و سپس جزء بدن انسان مىشود و مرحله تازهاى از تكامل را سير مىكند آيا ممكن است اين شعله فروزان تكامل با مرگ اين انسان به كلى خاموش گردد و سرانجام تبديل به خاك بىارزش شود؟ آيا اين عمل بيهوده كارى نيست؟
ثالثاً، به اين آب گوارايى كه شما مىنوشد بنگريد، فراموش نكنيد كه آب شور و تلخ و ناگوارى در دريا بود، ما آن را تصفيه كرديم و به صورت ابر و بخار به آسمان فرستاديم ما مىتوانستيم (املاح آن را نيز همراه آن به آسمان بفرستيم و) آن را آب تلخى قرار دهيم (ولى نه، چنين نكرديم و قانون تكامل را در آن پياده نموده آب گوارا از آن ساختيم كه جزء بدن گياهان و سپس انسانها گردد، آيا با مرگ انسان اين بساط تكامل را بر مىچينيم آيا اين بيهوده كارى نيست؟)
رابعاً، اين آتشى را كه مىافروزيد بنگريد، آيا شما درخت و چوب آن را ايجاد كرديد؟ يا ما بوديم كه براى يادآورى شما و همچنين رفع نيازمنديتان آن را آفريديم (ما بوديم كه به آفتاب فرمان تابش داديم و انرژيهاى پراكنده آن را از طريق تابش در بدن درخت و چوب آن ذخيره كرديم تا بتوانيد در چند لحظه كوتاه مجموعهاى از انرژى آفتاب را به صورت شعلههاى داغ از درون آن بيرون بكشيد و از آن انرژى در حيات خود استفاده كنيد و جزء خود سازيد.
ما كه اين انرژى را در مسير تكامل مرحله به مرحله رهبرى كرديم تا ميوهاى به نام انسان داد آيا ممكن است با مرگ او همه چيز پايان يابد، نه چنين نيست) همه اينها گواهى مىدهند كه حيات واقعى با مرگ جسم پايان نمىپذيرد.
اگر مرگ نقطه پايان باشد آفرينش جهان بيهوده خواهد بود.
ايمان به مبدأ علم و حكمت در جهان هستى از ايمان به «زندگى پس از مرگ» قابل تفكيك نيست.
راستى اگر كوزه گرى كوزهاى را بسازد و نقش و نگارهاى بسيار جالب و زيبا روى آن نقش كند و يك اثر «هنرى به معناى واقعى» به وجود آورد و سپس بيهوده آن را بشكند آيا ممكن است او را عاقل بدانيم؟
و يا مهندس ثروتمند و ماهرى با هزينهاى بسيار سنگين ساختمان پرشكوه و زيبايى را با بهترين مصالح بسازد و يا دست به احداث سد عظيمى بزند، و پس از اتمام آنها با چند ديناميت آنها را منفجر سازد، و در پاسخ مصاحبه خبرنگاران توضيح دهد ايجاد آن عمارت به خاطر يك روز استراحت و يا ايجاد يك سد به خاطر چند ساعت قايقرانى روى درياچه پشت آن بوده است.
اين سخن چقدر كودكانه و دور از عقل است؟
اين كار نه تنها از يك فرد حكيم و دانشمند به دور است بلكه از يك آدم عادى هم بعيد به نظر مىرسد.
حال چه بهتر كه درباره عظمت جهان دقّت كنيم و سخن «انيشتين» در كتاب «فلسفه نسبيت» را بخوانيم كه مىگويد آنچه ما از كتاب بزرگ تكوين و آفرينش خواندهايم بيش از صفحه (يا صفحاتى) نبوده است و ما در پرتو جهش عظيم دانش بشرى تنها به الفباى اين كتاب عظيم آشنا شدهايم.
و نيز گفته پروفسور «كارل گيلزين» را در كتاب «سفرى به جهانهاى دور دست در صفحه 8» را مطالعه نماييم كه مىگويد: «مجموعه غول پيكر ستارگان يا كهكشانها ... كه پيرامون محور خود مىچرخند و در فضا شناورند، در فواصل عظيمى از هم قرار دارند كه انديشيدن آن نيز دشوار است.
هر يك از كهكشانها شامل چندين ميليارد ستاره است، فواصل آنها چنان عظيم است كه پرتو نور (با آن سرعت) گاهى صدها هزار سال وقت لازم دارد تا فاصله ميان دو ستاره را كه در مرزهاى يك كهكشان قرار دارند طى كند» ...
و نيز توجّه داشته باشيد كه طبق تصريح دانشمندان صدها ميليون كهكشان در اين جهان وجود دارد.
از سوى ديگر
اين انسان را كه عالىترين محصول جهان است كه مىشناسيم بنگريد در ميان چه مشكلها بزرگ مىشود.
در دوران طفوليت حتى طرز نگاهدارى آب دهان را نمىداند، جهت صدا را تشخيص نمىدهد، از اندازهگيرى فاصلهها با چشم خود كاملًا بىخبر است، از حركت دادن امواج هوا روى تارهاى صوتى و ايجاد انواع صدها و سپس شكستن و بريدن و شكل دادن به صداها به وسيله حركات ماهرانه و چابك زبان و عضلات دهان و گلو اطّلاعى ندارد و خلاصه يك كلمه نمىتواند حرف بزند، يك گام نمىتواند راه برود.
اينها را همه بايد با تجربيات و تمرينها و آزمايشهاى زياد فرا گيرد با انواع بيماريها بايد مبارزه كند تا سرانجام بتواند هماهنگى با
محيط را تحمّل نمايد. هنوز نفسى تازه نكرده كه دوران پرغوغاى جوانى فرا مىرسد دورانى طوفانى و كوبنده كه در كوره حوادث قرار مىگيرد تا تدريجاً خامى او از بين برود و پخته شود.
هنوز جاى پاى خود را كاملًا محكم نكرده فصل جوانى گذشته دوران كهولت و پيرى فرا مىرسد، و اين جاست كه مىخواهد چيزى از زندگى بفهمد از اشتباهات گذشته افسوس مىخورد دوست دارد زندگى را دوباره شروع كند تا تجربههاى خود را به كار اندازد امّا ديگر وقت ندارد لحظه مرگ فرا مىرسد.
آيا باور كردنى است كه هدف اين دستگاه بزرگ و عظيم و شگرف مخصوصاً هدف از آفرينش انسان تنها همين زندگى همين رفت و آمد آميخته با هزاران ناراحتى باشد؟ و پس از آن همه آموزشها و آمادگيهاى روحى كه به نظر مىرسد جنبه مقدّماتى براى زندگى ديگرى دارد اين دفتر به كلى بسته شود؟
و با يك عقبگرد وحشتناك آن سلولهاى عجيب مغزى كه محتوى بزرگترين پروندههاى دنياست با مرگ، تبديل به ذرات سادهاى از خاك و غبار جهان طبيعت گردد؟
آيا اين شبيه كار آن كوزه گر و آن مهندس سازنده آن سد عظيم نيست؟ آيا اين با حكمت پروردگار مىسازد؟
بنابراين آن كس كه ايمان به خدا و حكمت او دارد نمىتواند انكار كند كه با مرگ آدمى هستى او برچيده نمىشود، اگر برچيده شود زندگى اين جهان بىهدف خواهد بود.
در قرآن مجيد در چند مورد به اين استدلال اشاره شد و با بيان كوتاهى ذكر گرديده.
«أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثاً وَ أَنَكُمْ إِلَيْنَا لَاتُرْجَعُونَ (1)آيا گمان كرديد كه ما شما را بيهوده آفريديم و شما به سوى او باز نمىگرديد»؟
در اين جا مىگويد اگر پاى معاد و زندگى پس از مرگ در ميان نيايد آفرينش به بيهودگى خواهد انجاميد.
و در آيه 36 سوره قيامت مىخوانيم «أَيَحُسَبُ الإِنْسَانُ أَنْ يُتْرِكَ
1) سوره مؤمنون، آيه 115.
سُدىً؛ آيا انسان چنين مىپندارد كه «بيهوده» آفريده شده»
يعنى اگر به گمان منكران عالم پس از مرگ همه چيز با مرگ تمام مىشد آفرينش مهمل و بيهوده بوده اين است كه مىگوييم ايمان به يك مبدأ علم و حكمت در جهان هستى از ايمان به «زندگى پس از مرگ» قابل تفكيك نيست.
انسان در چهار دادگاه در همين جهان محاكمه مىشود ولى دادگاهى بسيار بزرگتر در پيش دارد، اگر اين دادگاه بزرگ رستاخيز وجود نداشته باشد عدالت پروردگار مفهومى نخواهد داشت.
انسان در برابر خلافكاريها و بيدادگريها و آلودگيها در «چهار دادگاه مختلف» در همين جهان مجازات و محكوم به پرداختن جريمههاى سنگينى مىشود كه «نخستين» آنها دادگاه اسرارآميز «وجدان» است كه بسيارى از حسابها را تصفيه مىكند.
و «دوّمين» آنها دادگاه «آثار طبيعى عمل» است كه مخصوصاً در گناهانى كه جنبه «همگانى» به خود مىگيرد خيلى زود تأثير اين دادگاه آشكار مىگردد.
تاريخ عبرتانگيز بشر مملوّست از سرنوشت دردناك ملتهايى كه بر اثر ظلم و ستم و تبعيض، و دروغ و خيانت و نفاق و تنبلى در مدّت كوتاهى طومار زندگيشان در هم پيچيده شد و به كلّى متلاشى شدند.
«سوّمين» دادگاه، دادگاه «مكافات عمل» است از همه اين دادگاهها اسرار آميزتر است و گاهى روابطش ناشناخته گويا قضات اين دادگاه در پشت درهاى بسته به دادرسى مىنشينند و احكام قاطعى صادر مىكنند و به شكل اسرارآميزى نيز اجرا مىگردد.
ما نمىتوانيم انكار كنيم كه در زندگى خود بارها به چشم ديدهايم يا در صفحات تاريخ خواندهايم كه افراد فاسد، و منحرف و بيدادگر در پايان كار، چنان در آتش مكافات سوختند كه براى هيچ كس قابل پيش بينى نبود.
اين گونه حوادث اين اعتقاد قديمى را كه دست مكافاتى در كار است كه به شكل مرموز، امّا به صورت قاطع و كوبنده، عمل مىكند، در افكار هم چنان زنده نگه مىدارد.
بالاخره «چهارمين» دادگاه، دادگاههاى رسمى و عادى بشرى است كه دايره عمل آن محدود است يعنى همه كارهاى خلاف به گوش او نمىرسد و اگر برسد نمىتواند همه را بدون اشتباه به مجازات خود برساند، و بسيارند كسانى كه با مخفى كردن عمل خلاف يا صحنه سازى از دست آن فرار مىكنند و هرگز مجازات نمىشوند.
درست است كه اين «محكمههاى چهارگانه» در برابر ما وجود دارد امّا اگر درست از يك يك آنها به دقّت ديدن كنيم خواهيم ديد كه بر سر در همه آنها اين جمله نوشته شده «اين محكمه خصوصى است و تنها به بعضى جرائم رسيدگى مىكند».
خصوصى بودن اين دادگاهها نيازى به بحث ندارد زيرا دادگاههاى رسمى كه تكليفش- چنان كه گفتيم- روشن است و دامان همه گناهكاران و خلافكاران را نمىتواند بگيرد، و اگر مىگرفت و داد همه مظلومان را از ستمگران باز مىستاند امروز جهان در آتش ظلم و ستم و جنگ و كشتار نمىسوخت.
و امّا دادگاه مكافات آن هم جنبه عمومى و همگانى ندارد، گويا تنها يك برنامه تربتى است، و هشدارى است به عموم افراد از طريق نشان دادن نمونهها، و به همين دليل افرادى را مىبينيم كه هرگز گرفتار آن نشدهاند.
و امّا دادگاه «آثار طبيعى عمل» آن نيز جنبه عمومى ندارد زيرا شعاع آن معمولًا گناهانى را در بر مىگيرد كه جنبه همگانى به خود گرفته، و يا اگر يك فرد آن را مرتكب شود بايد مدّتى طولانى به آن عمل ادامه دهد، تا ريشه كند، و جوانه زند، و ميوه تلخ و شوم آن آشكار گردد. بنابراين بسيارى از گنهكاران و بسيارى از گناهان از قلمرو قضاوت آن بيرونند باقى
مىماند «محكمه وجدان» كه مىدانيم همه مردم از «يك وجدان بيدار و زنده» برخوردار نيستند، و ضعف وجدان كه به علل گوناگونى صورت مىگيرد سبب مىشود كه جمعى از آلودگان و جانيان خطرناك، در لباسهاى مختلف، از چنگال مجازات اين دادگاه نيز فرار كنند.(1)
بنابراين نتيجه كلّى كه از بررسى همه جانبه دادگاههاى چهارگانه بالا مىگيريم اين است كه هيچ يك از آنها يك شكل عمومى و همگانى كه همه منحرفان و مجرمان را به خاطر هر گناه، و ارتكاب هر گونه جرم محاكمه كند و به كيفر شايسته برساند ندارد، گويا همه آنها به منزله اخطارهاى پى در پى و زنگهاى خطرى هستند كه براى تربيت و بيدارباش بشر نواخته مىشوند نه غير آن بنابراين دادگاه عمومى و همگانى ديگرى لازم است.
اگر يك نظر كلّى به وضع عمومى عالم هستى بيفكنيم خواهيم ديد. قانونى به نام «نظم و عدالت» بر همه جا سايه افكنده است.
اين قانون به قدرى نيرومند است كه كوچكترنى انحراف از آن سبب هرج و مرج و نابودى موجودات مىگردد، اگر آسمانها و زمين يعنى اين همه كرات عظيم و بيشمارى كه صحنه هستى را پر كردهاند و تا آن جا كه فكر كار مىكند پيش مىروند، اگر آنها بر پا هستند به خاطر همين نظم و عدالت است.
دوام يك دانه فوق العاده كوچك «اتم» در طى ميليونها سال، با آن همه ظرافت و دقتى كه در ساختمان آن به كار رفته و قاعدتاً مىبايست اين چنين دستگاه ظريفى خيلى زود از كار بيفتد، مولود همان عدالت و محاسبه دقيق نظام الكترونها و پروتونهاست، و بقاى منظومه شمسى نيز در پرتو نظام عادلانه قانون جاذبه و دافعه است. و هيچ دستگاهى- كوچك و بزرگ- از اين نظام شگرف وعدالت عمومى بر كنار نيست. حديث معروف «بالعدل قامت السماوات و الارض با عدالت آسمانها و زمين برپاست» نيز اشاره به همين حقيقت است.
1) براى آگاهى بيشتر از تأثير محكمه وجدان به كتاب رهبران بزرگ و مسئوليتهاى بزرگ قسمت مربوط به وجدان مراجعه فرماييد.
آيا انسان يك موجود استثنايى است كه بدون پيروى از قانون عدل بتواند به زندگى خود ادامه دهد؟
مسلّماً انسان با تمام موجودات جهان طبيعت يك تفاوت اساسى دارد، و آن اين كه نيروى عجيبى به نام اراده- توأم با اختيار و آزادى- دارد، يعنى پس از مطالعه و بررسى و تفكر هر چيز را به سود خود تشخيص داد انجام مىدهد و هر چه به زيان خود ديد ترك مىكند، و از اين نظر خودش حاكم برسرنوشت خويش است.
و همين امتياز بزرگ وسيله «تكامل معنوى و اخلاقى» اوست، زيرا اگر او آزاد نمىبود و مثلًا كارهاى نيك، و خدمات انسانى، را با اجبار از طرف عوامل دورنى يا بيرونى انجام مىداد هيچ گونه تفاوتى با سنگهاى بيابان نداشت كه در ميان آنها هم اجناس و انواع مختلف گران قيمت و ارزان قيمت وجود دارد و اين تفاوت جنس امتياز افتخارى براى آنها نيست آيا اگر من مجبور باشم مبلغ زيادى از مال خودم را به يك بيمارستان كمك كنم افتخار و تكامل اخلاقى براى من محسوب مىشود مسلّماً نه در صورتى مايه افتخار و پيشرفت اخلاقى و انسانى من است كه با اراده خودم و در نهايت آزادى اين كار را بكنم.
بنابراين شرط نخستين تكامل انسانى و اخلاقى داشتن آزادى اراده است كه بشر با پاى خود اين راه را بپويد نه به اجبار همچون عوامل اضطرارى جهان طبيعت، و اگر آفريدگار جهان اين امتياز بزرگ را به انسان داده به خاطر همين هدف عالى بوده است.
طبيعى است كه جمعى هم از اين آزادى سوء استفاده مىكنند و دست به جنايات و خلافكاريهايى مىزنند و در مقابل، بعضى از اين نيروى بزرگ الهى استفاده كرده و در راه حق و حقيقت گام بر مىدارند آيا دو دسته ممكن است يكسان و مساوى بوده باشند؟ آيا انسان مىتواند از قانون عدالت كه فرمان آفريدگار در سراسر عالم هستى است بر كنار باشد و وصله ناهمرنگى براى جهان خلقت گردد؟ اين استثنا كاملًا بى دليل است.
به اين دليل يقين پيدا مىكنيم كه براى او نيز دادگاه و محكمهاى
تعيين شده كه همگان بدون استثنا در آن حضور خواهند يافت و سهم خود را از عدالت عمومى جهان آفرينش دريافت خواهند كرد، در غير اين صورت عدالت در مورد انسانها مفهوم نداشت.
آنچه در اين بحث آورديم درباره اصل وجود «زندگى پس از مرگ» بود، امّا در مورد جزئيات آن مسأله بقاى روح، چگونگى مجازات و پاداش، بهشت و دوزخ، معاد جسمانى و روحانى، حساب و بررسى اعمال و مانند اينها سخن بسيار است كه شرح آن از عهده اين بحث كوتاه و فشرده است.
كسانى كه علاقه به توضيح بيشتر دارند مىتوانند به كتاب به ما به نام «جهان پس از مرگ» مراجعه نمايند.
«پايان»