ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، - ۱۳۰۵
عنوان و نام پديدآور : رهبران بزرگ/ نويسنده مكارم شيرازي
مشخصات نشر : قم: مدرسه الامام عليبن ابيطالب(ع)، ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهري : ص ۲۴۶
شابك : 964-6632-30-0
يادداشت : فهرستنويسي براساس اطلاعات فيپا.
موضوع : نبوت
رده بندي كنگره : BP۲۲۰/۱/م۷ر۹ ۱۳۷۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۳
شماره كتابشناسي ملي : م۷۹-۳۱۸۴
در اين كتاب چه ميخوانيم؟
آيا انسان مىتواند با «پاى عقل» و با «مركب انديشه» و باتكاء «معلومات محدود خويش» راه سعادت را طى كند و از پيچ و خم اين راه دشوار بسلامت بگذرد؟
آيا براى سر و سامان بخشيدن بوضع آشفته زندگى اجتماعى بشر همان نقشهها و طرحهاى اصلاحى متفكران و دانشمندان كافى است؟
آيا براى اجراء اين طرحها همين قدرتهاى بشرى، همين دادگاهها، همين مأمورين انتظامى، و بالاخره همين سرنيزهها و دندانها كفايت مىكند؟
آيا اين نيروى فكر انسانى بتنهائى قادر است با انواع خرافات و نادانيها و انحرافات فكرى و اخلاقى كه در مسير زندگى دامنگير انسان مىشود مبارزه كند؟
آيا براى تربيت افراد و تكامل روح و جان بشر، و پرورش نهالهاى فضيلت و تقوى در سرزمين وجود ما همين مربيان معمولى كافى هستند؟
و آيا براى آشنائى بيشتر با مبدء جهان آفرينش، و شناسائى آفريدگار جهان بطور صحيح محتاج بمربى و معلم ديگرى نيستيم؟
يا اينكه براى پيمودن اين راه پرنشيب و فراز، و رسيدن بسعادت فردى و اجتماعى از نزديكترين راهها، براى تأمين آرامش فكرى، براى برقرار ساختن نظام صحيح اجتماعى، براى مبارزه با انواع خرافات و كجرويها و گمراهيها، براى بثمر رساندن استعدادها و شايستگيهائى كه در وجود نوع بشر نهفته است، براى نمو و رشد عقلى و اخلاقى و تربيت انسان كامل، و بالاخره براى آشنائى هر چه بيشتر با خدا و انجام وظايف انسانى در پرتو اين عقيده مقدس نيازمند بمربيانى هستيم كه با مبدء جهان هستى مستقيماً ارتباط دارند، و از درياى بىپايان علم و دانش او سير آب شده و از شعلههاى اويدان علم و دانش وى چراغ عقل خود را برافروختهاند، مردانى كه علاوه بر قدرت علم و عقل مظهر پاكى و تقوى و فضيلتند.
آيا براى رسيدن بآن هدفها براهنمائى و رهبرى چنين مردانى نيازمنديم يا نه؟
خلاصه آيا بدون يك مذهب صحيح آسمانى مىتوانيم يك زندگى صحيح، آرام، منظم، خالى از هرج و مرج و اضطراب و نگرانى داشته باشيم يا نه؟
اينها سؤالاتى است كه همه ميل دارند پاسخ منطقى آنها را بدانند ... و نخستين موضوعى است كه در اين كتاب از آن بحث مىشود.
بنابراين «بخش اول اين كتاب» درباره «لزوم بعثت پيامبران از نظر تعليم و تربيت و اداره اجتماع» گفتگو مىكند.
آيا اين نيروى مرموزى كه در نهاد انسان بنام «وجدان» نهفته است و در همه حال بر اعمال و گفتار و حتى افكار او نظارت مستقيم دارد، و
منبع الهامبخشى براى پاكى و صداقت و درستى است، نمىتواند بجاى مذهب و راهنمائى پيامبران خدا بنشيند؟
اگر نمىتواند چرا؟ و به چه دليل؟
وانگهى افراد، بلكه ملتهائى را مىشناسيم كه در سايه رشد وجدان توانستهاند همان اصول تعليمات اخلاقى پيامبران را، بدون اينكه معتقد بمذهب باشند، بكار بندند، آيا اينها دليل بر اين نيست كه وجدان مىتواند بجاى مذهب بنشيند؟
در دومين بخش اين كتاب بحث جامع و مشروح و دقيقى در پيرامون اين پرسشها يعنى ارزش «وجدان» و «قدرت اجرائى آن» از نظر خوانندگان گرامى مىگذرد.
با اينكه هيچيك از ما رابطه مستقيمى با مبدء جهان آفرينش و عالم ماوراء طبعيت نداريم، چگونه مىتوان صدق گفتار مدعيان نبوت را تشخيص داد؟
جاى ترديد نيست كه در طول تاريخ پر انقلاب بشر عدهاى از جاهطلبان بدروغ دعوى نبوت كردهاند، با چه وسيله مىتوان پيامبران واقعى را از اين پيغمبران قلابى شناخت؟
معجزه چيست؟ حقيقت اعجاز كدام است؟
آيا برهم زدن قانون عليت و نظم ثابت علل و معلول عالم ماده ممكن است؟
قبول مسأله اعجاز با «علم» چگونه سازش دارد؟
چگونه معجزه دليل بر صدق گفتار مدعيان نبوت مىشود؟
آيا معجزات علل طبيعى دارند؟ و اگر دارند اين موضوع با روح معجزه چگونه سازگار است؟
با مدارك زيادى كه در دست است مسلم شده كه كارهاى خارقالعادهاى از مرتاضان و كسانيكه با طريقه خواب مغناطيسى و امثال آن آشنا هستند سر مىزند، در حالى كه پيامبر نيستند. از چه راهى مىتوان ميان اين كارها و معجزات پيامبران فرق گذاشت؟ و اينكه گفتهاند: «سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار!» راست است كه اين دو باهم پهلو نمىزنند؟ و با چه منطقى مىتوانيم دل خوش داشته باشيم؟
در سومين بخش اين كتاب كليه اين مسائل مورد بررسى قرار داده شده است.
ترديدى نيست كه پيامبران خدا براى دريافت اصول تعليمات خود از مبدء جهان هستى يكنوع رابطه مرموز با جهان اوراء طبيعت داشتهاند.
اين رابطه را كه «وحى» مىناميم چگونه بوده است؟
آيا ما مىتوانيم حقيقت وحى را تصور كنيم؟ يا اينكه يكنوع احساس فوقالعاده است كه حتى تصور آن هم براى ما محال است؟
فلاسفه جديد و قديم درباره اين «رابطه مرموز» چگونه فكر مىكنند؟ چه نظراتى دادهاند؟ كداميك بحقيقت نزديكتر است؟
«وحى» يا «نبوغ فكرى» و الهاماتى كه از «وجدان ناخودآگاه» (ضمير مخفى) سرچشمه مىگيرد چه فرقى دارد؟
اين مسائل پيچيده در چهارمين بخش اين كتاب مورد تجزيه و تحليل قرار مىگيرد.
آيا پيامبران خدا كه مأمور انجام آنهمه مأموريتها و وظائف سنگين هستند لازم است امتيازات روحى و جسمى خاصى داشته باشند؟
اين اتيازات كدام است؟
اينكه مىگويند: پيامبر هرگز گناه نمىكند، حتى فكر گناه در سر نمىپرواند، و بطور كلى از تمام مفاسد اخلاقى و گمراهىها و خطاها و اشتباهها مصونيت دارند و «معصوم» هستند يعنى چه؟ حقيقت اين «مصونيت» چيست؟
ايا ما هم لااقل در برابر بعضى از گناهان ممكن است مصعوم باشم؟
آيا فكرى براى اشكالات و ايرادهائى كه در زمينه معصوم بودن پيامبران شده كردهايد؟
پيامبران علاوه بر مقام عصمت ومصونيت از گناه و خطا چه امتيازات ديگرى از نظر معلومات و غير آن بايد داشته باشند؟
پنجمين بخش اين كتاب باين سئوالات پاسخ مىدهد.
مجموعه بحثهاى فوق كه در كتب پيشينيان گاهى از آن به «نبوت عامه» تعبير شده مشتمل بر يك سلسله از اساسىترين مطالبى است كه با سرنوشت و سعادت هر انسانى رابطه مستقيم دارد و دانستن آنها بر همه كس لازم است.
سعى ما اينست كه دور از هرگونه تعصب و جمود، با واقعبينى و بىنظرى درباره مسائل بغرنج و عميق فوق گفتگو كنيم، در اين راه دشوار تنها تكيهگاه ما خدا است و از ساحتمقدسش استمداد مىطلبيم.
سعى ما اينست مندرجات اين كتاب با بيانى كاملا ساده و روان، و دور از هر گونه اصطلاحات پيچيده علمى باشد، در عين اينكه از
ارزش علمى آن چيزى كاسته نشود.
گرچه در تهيه مطالب اين كتاب بسيار دقت فراوان شده، و قبلها هم بصورت يك سلسله درسهاى منظم، در شبهاى پنجشنبه، براى جمع كثيرى از فضلاء جوان حوزه علميه قم تشريح و مورد بحث و انتقاد واقع گرديده است، ولى با اينحال هيچ مانعى ندارد كه در پارهاى از مسائل اشتباهاتى رخ داده باشد (بخصوص اينكه احياناً بحثهائى در اين كتاب عنوان شده كه كاملًا تازگى دارد).
بنابراين از دانشمندان و صاحبنظران تقاضا مىشود هرگونه ايراد و توضيح و تكميلى در اين مسائل بنظرشان مىرسد مستقيماً براى نگارنده ارسال دارند، و بديده عفو و اغماض در بحثهاى ما ننگرند 1 و از اين راه بر ما منت نهند.
قم- ناصر مكارم شيرازى
آبانماه 1342 مطابق رجب 1373
1- از نظر تعليم
2- از نظر تربيت و اخلاق
3- از نظر قانون و اجتماع
در حالى كه از سويى طرفداران مذاهب بزرگ و زنده جهان، بعثت پيامبران خدا را براى تعليم و تربيت نوع انسان، لازم و حتمى مىشمرند و بدون آن همه چيز (حتى نظام اجتماعى) را ناقص مىدانند و دلايل گوناگونى براى اين ادّعا مىآورند.
از سوى ديگر برهمايىها، به طور كلى بعثت پيامبران را بيهوده و بلكه محال و غير معقول دانسته و انجام همان وظايفى را كه عقل براى انسان تعيين مىكند كافى مىشمرند و بيش از آن براى بشر در پيشگاه خداوند، وظيفهاى قائل نيستند! در اينجا لازم است با منطق و طرز تفكر برهمايىها 1 آشنا شويم تا زمينه فكرى مناسبى براى بحثهاى آينده (لزوم بعثت انبياء) براى ما پيدا شود.
برهمايىها مىگويند:
1- پيامبران آنچه را كه ممكن است براى ما بياورند از دو حالت خارج نيست:
الف) عقل ما آن را درك مىكند.
ب) عقل ما آن را درك نمىكند.
اگر عقل ما آن را درك مىكند، احتياجى به زحمت پيامبران نيست
و اگر درك نمىكند (يعنى نامعقول است)!، اصلًا قابل قبول نيست، زيرا هيچ انسانى زير بار چيزهاى غير معقول نمىرود.
2- گناهى از اين بزرگتر نيست كه انسانى خود را بدون چون و چرا در اختيار انسان ديگرى- كه مثل خود اوست- بگذارد و مانند يك جماد، مطيع اراده و ميل او باشد و هيچ ارادهاى از خود نداشته باشد.
اصولًا پيامبران چه فضيلتى نسبت به ما دارند؟ و به كدام دليل، اين همه مقام را براى خود قايلند؟ اگر كارهاى خارقالعادهاى انجام مىدهند، اشخاص ديگرى هم هستند كه چنين مىكنند و ادعايى هم ندارند!
3- استدلالهاى عقلى، آشكارا ما را با خدا آشنا مىسازند، نعمتهاى فراوان او را به ما معرفى مىكنند، ما را به خضوع و شكر در برابر او وا مىدارند و از كفران و ناسپاسى بر حذر مىدارند. اگر به اين فرمان عقل، گردن نهيم جزاى خير و گر نه مستحقّ مجازات خواهيم بود. اگر سخن پيامبران مطابق اين حكم عقلى باشد، كارى انجام ندادهاند و اگر با آن مخالفت كنند، بزرگترين دليل خلاف گويى، آنها همين است.
اين نمونههايى از دلايل «مخالفين سرسخت» بود.
اشتباهات روشن
نخستين مطلبى كه در استدلال اول آنها به چشم مىخورد اين است كه در ميان «نامعقول و مجهول» تفاوتى قايل نشدهاند و تصور كردهاند كه عقل ما مىتواند همه چيز را درك كند و خوب و بد آن را معرفى نمايد. يعنى عقل مىتواند مانند يك كارشناس مطّلع، در مورد هر مسئلهاى قضاوت كند و صحيح را از باطل روشن سازد.
جواب استدلال اول
اولين اشتباه آنها همين است. همه مىدانيم كه بيشتر حقايق اين عالم از ديد تيزبين دانشمندان جهان پنهان است و معلومات ما در برابر مجهولات، مانند قطرهاى در برابر دريايى بيكران است.(1)
به جرأت مىتوان گفت: تمام معلومات دانشمندان و متفكران بشر كه در طى هزاران سال مطالعات و آزمايشهاى طاقت فرسا در راه شناخت حقايق جهان به دست آمده و به صورت كتابهاى بىشمارى نوشته شده كمتر از يك صفحه از كتاب فوقالعاده قطورى
1) شهرستانى، ملل و نحل، ج 2، ص 252- 251
است كه شايد ابتدا و انتهاى آن، معادل ابتدا و انتهاى عالم هستى باشد. 2
بنابراين قلمرو قضاوت و درك عقل ما منحصراً همان منطقه كوچكى است كه شعاع علم و دانش، آن را روشن ساخته و به كلى از ماوراء آن بى خبريم، در حالى كه قسمت عمده تعليمات انبيا مربوط به همين قسمت است، يعنى آنها ما را با حقايق تازهاى آشنا مىسازند كه به كلى بر ما مخفى بوده است.
منطق برهمايىها در اين قسمت درست مانند آن داستان معروف است كه مىگويند: ناطقى از مستمعين خود پرسيد: آيا مىدانيد كه چه مىخواهم براى شما بگويم؟ اگر مىدانيد پس چه بگويم؟ و اگر نمىدانيد مرا با آدمى كه نمىداند چه كار؟ .... ولى مستمعين مىبايست گفته باشند: نمىدانيم و مىخواهيم از تو ياد بگيريم.
گذشته از اين بسيار اتفاق افتاده كه ما در معلومات خود دچار اشتباه مىشويم و با تذكرات صحيح و منطقى متوجه حقيقت مىگرديم. يك قسمت ديگر از تعليمات انبيا، اصلاح اشتباهات ماست، آنها هستند كه ما را از انحرافات فكرى باز مىدارند.
از همه اينها كه بگذريم در همان قسمتهايى كه فكر مىكنيم عقل ما به طور صحيح دريافته، گاه دچار اضطراب خاطر و وسوسه مىشويم كه آيا درست فهميدهايم يا اشتباه مىكنيم؟ بديهى است تأييد و تصديق پيامبران، نسبت به آنچه درست فهميدهايم، ما را در معلومات صحيح خود راسختر و مصممتر مىسازد و در اين قسمت نيز از تعليمات و تذكرات آنها بى نياز نيستيم. اين هم قسمت ديگرى از تعليمات آنهاست.
جواب استدلال دوم
در مورد استدلال دوم بايد گفت: اين سخن به كلى از موضوع خارج است، زيرا بحث در اين نيست كه ما خود را در بست در اختيار كسى بگذاريم كه همه چيزش مثل ماست، بلكه بحث در اين است كه ما خود را در اختيار كسى بگذاريم كه مقام علم و دانش او با ما اصلًا قابل قياس نيست، او مستقيماً به آفريدگار جهان اتصال دارد و از درياى بيكران علم و دانش او بهره مىگيرد. به علاوه جز پاكى، تقوا و فضيلت راه و رسم ديگرى ندارد. سخن ما تنها درباره چنين كسى است. راه شناختن او كدام است؟ اين خود بحث جداگانهاى دارد كه به طور مشروح در اين كتاب خواهد آمد.
ديگر اينكه: پيروى از انبيا، يك پيروى بدون قيد و شرط و بى چون و چرا نيست. پيامبران با احكام عقلى ما هماهنگ و همصدا هستند و آنچه را كه عقل ما به روشنى دريافته، مورد تأييد آنهاست و چنانچه مدعى نبوت، قدمى بر خلاف اين گونه احكام مسلّم عقلى بردارد، خود نشانه عدم صدق گفتار او در دعوى نبوت است.
(كلما حكم به العقل حكم به الشرع.)
تسليم شدن در برابر كسى كه در وى آن همه مزاياى علمى و اخلاقى است و با آنچه علم و عقل به روشنى دريافته همصدا است، نه تنها گناه نيست بلكه دقيقاً منطبق بر عقل و منطق است. اما اينكه برهماييان مىگويند: اگر پيامبران كارهاى خارقالعادهاى انجام مىدهند كسان ديگرى نيز هستند كه اين گونه كارها را انجام دهند و
ادعايى هم ندارند، اين قسمت مربوط به تفاوت ميان معجزه و ساير كارهاى خارقالعادهاى است كه از بعضى سر مىزند و در بخش چهارم به طور مشروح از آن بحث خواهد شد.
جواب استدلال سوم
استدلال سوم برهمايىها هم در حقيقت تكرار همان مطلب اول است و آنچه در پاسخ آن گفتيم عيناً در اين مورد نيز صدق مىكند و احتياجى به تكرار نيست.
هيچ آدم با شعورى نمىتواند باور كند كه براى سير و حركت در گوشهاى از اين جهان وسيع و پهناور به هزاران برابر عمر نوح (عليه السلام) و تندروترين مركب خيال (امواج سرسام آور نور كه 300 هزار كيلومتر در ثانيه است). احتياجى نيست و آن همه كهكشانها و سحابىها، آن همه اتمها با آن ساختمان حيرتانگيز و با آن همه اشكال مختلف حيات و زندگى، بى هدف آفريده شده است. اين موضوع با علم و حكمت خدا، حتى با علم و دانشى كه ميليونها مرتبه از آن كمتر باشد سازگار نيست. بنابراين بايد اعتراف كنيم كه حتماً هدف بزرگى در ساختمان اين جهان پهناور وجود داشته است.
از طرفى در بحثهاى خداشناسى (1)اين نكته را به خوبى آموختهايم كه هدف آفرينش چيزى نيست كه به ذات مقدس خدا بازگشت كند، زيرا او از هر جهت وجودى است بى نهايت (بىنهايت در بىنهايت!) بنابراين چيزى كم ندارد و كمالى را فاقد نيست كه بخواهد با آفرينش اين جهان براى خود فراهم سازد و خود را تكميل كند 3 او سرچشمه و منبع هر كمال است و كمالى در خارج از وجود او نيست كه از غير خود آن را تحصيل كند.
1) به كتاب آفريدگار جهان مراجعه شود
از اين بيان چنين نتيجه مىگيريم كه حتماً هدف آفرينش چيزى بوده كه به ما مخلوقات بازگشت مىكند و به عبارت سادهتر منظور از آفرينش، همان تكامل وجود ماست.
در اينجا ممكن است بعضى ايراد بگيرند كه چه مانعى داشت كه از اول همه چيز به طور كامل آفريده مىشد تا بساط قانون تكامل كه نشانه نقصان نسبى موجودات جهان است- به كلى برچيده شود؟ خلاصه اينكه: چرا ما از اول ناقص آفريده شديم كه حالا محتاج به تكميل باشيم؟!
اينان كه چنين ايراد مىگيرند اصولًا از اين نكته غافلاند كه يك سلسله از كمالات و افتخارات، جنبه اكتسابى دارد و ما بايد با اعمال خود آن را به دست آوريم. يعنى اگر از روى اراده و اختيار خود آنها را انجام ندهيم به آن كمال نمىرسيم.
هرگز كمالات ذاتى و فطرى كه بدون دخالت اراده و اختيار ما به وجود آمده- نمىتواند جاى كمالات اكتسابى را بگيرد.
به مثالى توجه فرماييد: يكى از صفات عالى و ممتاز انسان، روح همدردى و كمك به افراد ناتوان و دردمند اجتماع است. اگر ما از روى اختيار و با آزادى كامل به آنها كمك كنيم، در واقع دو كار انجام دادهايم:
الف) آنها را از پريشانى نجات دادهايم.
ب) روح نوع دوستى را در وجود خود پرورش داده و با تكرار اين
عمل، يك امتياز بزرگ اخلاقى كه افتخار و فضيلت بزرگى براى ما محسوب مىشود براى خود به دست آوردهايم.
اما اگر هر قدرت ديگرى ما را مجبور كند كه به اين افراد كمك كنيم، درست است كه آنها در هر صورت اداره مىشوند، ولى ما از رسيدن به آن امتياز بزرگ اخلاقى محروم خواهيم شد. يعنى اين كمك كردن اجبارى، فضيلتى براى ما نخواهد بود. اين يك نمونه كوچكى از كمالات اكتسابى است كه جز از راه افعال ارادى ما به دست نمىآيد.
اكنون كه از هدف آفرينش به طور مختصر آگاه شديم، اين سئوال پيش مىآيد كه آيا راه رسيدن به اين هدف (تكامل و پرورش وجود ما در تمام جنبههاى علمى و عملى) آن قدر روشن و واضح است كه احتياجى به هيچ گونه علم و دانشى نباشد؟ يا اينكه براى رسيدن به اين هدف، محتاج به علوم زيادى هستيم كه در پرتو آن در بيراههها و سنگلاخها سرگردان نشويم، از خرافات و انحرافات مصون بمانيم، آنچه ما را در اين راه طولانى و پر پيچ و خم تقويت و يا تضعيف مىكند به خوبى بشناسيم و خلاصه اينكه: به تمام معنى از عوامل سعادت و نيكبختى با خبر باشيم؟
آيا با اين علم و دانش محدود بشرى كه پس از آن همه تلاش و كوشش دانشمندان، اسرار اين جهان و بلكه وجود خود ما، همچنان به صورت معمايى باقى مانده و در كنار هر فصلى از علوم، هزاران نقطه ابهام و علامت استفهام به چشم مىخورد كسى را مىتوان پيدا كرد كه با توسل به همين معلومات از تمام اسرار و رموز و عوامل
سعادت بشر با خبر باشد و راه صحيح وصول آن را با تمام مشخصات به او نشان دهد؟ ما چگونه مىتوانيم در پيمودن اين راه، تنها به علم و دانش بشر، تكيه كنيم، در حالى كه هنوز بعد از آن همه پيشرفتهاى شگرف علمى، بسيارى از مسائل ابتدايى بر ما مجهول است؟.
ما همه چيز را با عقل خود تشخيص مىدهيم، ولى آيا مىتوانيد دانشمندى را در جهان پيدا كنيد كه به راستى بداند حقيقت اين عقل چيست؟! ما قبل از هر چيز يك موجود زنده و جاندار هستيم، ولى آيا بزرگترين زيستشناسان دنيا مىتوانند بگويند كه حقيقت زندگى 4 و جان چيست؟!
تحت چه عواملى پيدا شده و چه قوانينى بر آن حكومت مىكند؟
اين از نظر شناسايى روح و جسم خود.
اما از نظر اجتماعى: دنياى امروز از نظر اجتماعى و بلكه سياسى و اقتصادى به چند قطب كاملًا متضاد تقسيم شده، اين چند دسته براى خود دانشمندان و متفكرانى دارند و براى اثبات درستى عقيده و مرام خود و نادرستى عقيده و مرام طرف مقابل، هزاران كتاب، رساله و مقاله نوشته و ميليونها سخنرانى كردهاند. هر كدام روش خود را تنها راه ترقى و سعادت مىداند و راه ديگرى را مايه بدبختى، و عقب افتادگى و هرج و مرج! و هر چند يك بار، اين كشمكش به صورت جنگ گرم و سرد ظهور پيدا مىكند. در حقيقت دنياى امروز در تشخيص الفباى زندگى اجتماعى، سياسى و اقتصادى خود تا اين اندازه سرگردان و حيران است و مرجعى براى حل اختلاف عقيده ندارند. و با اين حال باز مىتوان گفت: بشر تنها با پاى عقل و دانش
خود مىتواند اين راه را طى كند و به سر منزل سعادت برسد؟
چرا چنين است؟ زيرا معلومات ما در برابر انبوه مجهولات به قدرى ناچيز است كه اصلًا به حساب نمىآيد.
از طرفى ما مسلماً در معلومات خود دچار اشتباهاتى مىشويم.
واضحترين دليل اين است كه: همواره متفكران بزرگ بشر- به غير از مسائل كاملًا روشن و بديهى- 5 در مسائل زيادى با هم اختلاف نظر دارند و كمتر مسئلهاى را مىتوان پيدا كرد كه از طرف دانشمندان و متفكران بزرگ، نظرهاى متناقضى درباره آنها اظهار نشده باشد.
بديهى است كه همه اين نظرات ضد و نقيض نمىتواند درست باشد و حتماً گروهى از اين دانشمندان بزرگ در اشتباهاند.
بنابراين معلوماتى كه ممكن است اين قدر آميخته به اشتباهات باشد تا چه اندازه قابل اطمينان خواهد بود؟ و در راه رسيدن به آن هدف عالى چه اندازه كمك خواهد كرد؟
آيا ما نيازمند به كسى نيستيم كه اشتباهات ما را در تشخيص راه درست سعادت اصلاح كند؟ و خود دچار اشتباه و خطا نشود؟
البته نمىتوان انكار كرد كه در ميان معلومات ما واقعيات صحيح و درستى وجود دارد، اين دسته از معلومات، گر چه نسبت به مجهولات ما بسيار كم و ناچيز است، ولى در حدّ خود كم نيست، اما عيب كار اينجاست كه بر اثر اشتباهاتى كه در غير مسائل بديهى، دامنگير ما و بلكه بزرگترين متفكران و دانشمندان مىشود، نمىتوانيم با اطمينان كامل روى اينها تكيه كنيم و از وسوسه و تزلزل خاطر در امان باشيم.
آيا ضرورت ندارد كسى كه داراى تشخيص صحيح و خالى از هر گونه اشتباه است، ما را نيز در اين قسمت تأييد كند و بر معلومات صحيح ما صحّه بگذارد تا با اطمينان خاطر در راه آن هدف مقدس از آن استفاده كنيم؟
اينجاست كه بايد صريحاً بگوييم: براى رسيدن به هدف آفرينش (پرورش و تكامل وجود ما در جهات مختلف) قبل از هر چيز يك سلسله تعليمات جامع و صحيح كه خالى از هر گونه اشتباه و متكى به واقعيات زندگى است ضرورت دارد و اين جز از طريق وحى و تعليم پيامبران الهى كه مستقيماً با مبدأ جهان آفرينش ارتباط دارند- ممكن نيست. آرى تنها در سايه تعليمات پيامبران خداست كه مىتوانيم از يك طرف نقايص معلومات خود را بر طرف سازيم و از طرف ديگر، اشتباهات خود را اصلاح نماييم، و به معلومات صحيح خود با تأييد آنها اطمينان خاطر پيدا كنيم.
اين سئوالى است كه گروهى از فلاسفه قديم يونان- كه در رأس آنها سقراطو ارسطو 6 قرار داشتند- به آن پاسخ مثبت دادهاند. يعنى معتقد بودند كه فضيلت و حسن اخلاق چيزى است كه بر اثر علم به خوبى و بدى پيدا مىشود. 7 اگر انسان نيك و بد را بداند هرگز به بدى نمىگرايد و از خوبى روى نمىگرداند. آنها كه بدند حتماً در اشتباهاند و اگر از اشتباه بيرون آيند خوب مىشوند. اگر كسى دزدى مىكند، مفاسد دزدى را نمىداند، اگر جانى مرتكب جنايت مىشود از نتايج
بد آن آگاه نيست، اگر مردم زيانهاى دروغ و آثار شوم آن را در اجتماع بدانند، هرگز دروغ نمىگويند و اگر عواقب دردناك ترس، ترك مجاهدات اجتماعى و ذلتها و خوارىها را بدانند، بى جهت نمىترسند و تن به خوارى نمىدهند!
اين مكتب راه تربيت را تعليم مىداند و اصولًا تربيت چيزى جز تعليم خوب و بد و صلاح و فساد نيست.
سقراط اصول چهار گانه اخلاق را مطابق اين مكتب چنين تفسير مىكند. 1- حكمت عبارت است از: دانش و فضيلت مطلق هم چيزى جز علم و دانش نيست.
2- شجاعت عبارت است از: علم به اين كه از چه چيز بايد ترسيد و از چه چيز نبايد ترسيد.
3- عفت عبارت است از: علم به چگونگى رعايت مقتضيات نفسانى.
4- عدالت عبارت است از: علم به قواعدى كه حاكم بر روابط مردم نسبت به يكديگر است. 8
شايد عقيده سقراط و پيروان او در مورد رابطه علم و اخلاق در زمان خود مورد توجه بوده، ولى امروزه مخصوصاً با توجه به اصول روانشناسى نوين، به هيچ وجه قابل قبول نيست. 9
بى اساس بودن اين عقيده را آزمايشهاى فراوانى- كه به عمل آمده و خود ما هم شامل مواردى از آن در زندگى روزانه هستيم- روشن مىسازد، زيرا افراد بسيارى ديده شده كه از روى علم و عمد،
دست به كارهاى ننگين و خلاف زدهاند و با اينكه از عواقب شوم و نتايج نكبت بار اعمال خود با خبر بودهاند، بر اثر طغيان شهوات، هيجان غرايز سركش و يا عادات غلط، مرتكب آن شدهاند؛ حتى تذكرات و پند و اندرزهاى بعدى هم نتوانستهاند از تكرار آن جلوگيرى كنند. در مقابل افرادى را مىشناسيم كه اطلاع زيادى از مسائل اخلاقى و نتايج و عواقب آن ندارند، اما به خاطر سلامت نفس، اعتدال غرايز و يا عادات خوب، به ور ذاتى به نيكىها گرايش دارند و از بدى گريزانند. اين حقيقتى غير قابل انكار است.
اشتباه نشود، زيرا نمىتوان تأثير علم را در بهبود اخلاق ناديده گرفت، 10 چرا كه هستند كسانى كه تعليمات صحيح، مايه تربيت اخلاقى آنها شده، ولى آن چنان هم نيست كه هر كس خوب و بد را دانست آدم خوبى شود و هر آدم بدى به خاطر نادانى بد باشد!
كسانى كه اخلاق را به طور مطلق، نتيجه علم مىدانند، تنها نيمى از شخصيّت انسان را شناختهاند و تصور كردهاند كه شخصيّت انسان منحصراً يك شخصيّت عقلانى است و زمام حكومت كشور وجود ما تنها در دست عقل است؛ در حالى كه قسمت مهمى از شخصيّت انسان (و در بعضى قسمت اعظم!) را همان غرايز (حبّ ذات، ميل به كمال، استخدام ديگران، حس انتقام، ترس، غضب و اميال و علاقههاى گوناگون به مال، مقام، جمال و ...) تشكيل مىدهد 11
در حقيقت اگر عقل را به عنوان قوه قانونگزار مجلس كشور وجود خود تصور كنيم، غرايز و اميال در حكم قوه مجريه است، اما نه يك قوه مجريّه مطيع و راضى به حدود اختيارات خود! اين قوه مجريه بسيار
سركش و قلدر است و گاه مىشود كه چنان از حدود اختيارات خود تجاوز مىكند كه عقل را به زندان مىافكند و سرنوشت وجود ما را به كلى در اختيار خود مىگيرد و اينجاست كه خط مشى زندگى ما به دست او تعيين مىشود و اينجاست كه تعليم و آموزش، هيچ گونه نقشى در وجود ما نخواهد داشت. جار و جنجال غرايز سر كش چنان غوغايى در سرزمين وجود ما به راه مىاندازد كه هرگز صداى عقل خير انديش، مدبّر و راهنما به گوش نمىرسد و مقدرات ما به دست همين غرايز مىافتد.
با توجه به اين حقايق- كه غالباً شواهد زنده آن را در دوران زندگى خود ديده و آزمودهايم- تصديق مىفرمايد كه مشكل تربيت و تهذيب اخلاق، تنها مسئله جهل و ندانستن خوب و بد نيست، بلكه مشكل اساسى همان تعديل غرايز و بهره بردارى صحيح از آنها در راههاى مفيد و سودمند است.
به عبارت ديگر: تربيت صحيح آن است كه علاوه بر راهنمايى عقل و درك صحيح عوامل سعادت و فضيلت، اميال و غرايز را آن چنان پرورش دهيم كه با نداى عقل و وجدان هماهنگ شود و از اين منابع بزرگ وجودمان (اميال و غرايز) در راه هدفهاى عالى عقلانى به صورت صحيحى بهره بردارى كنيم. 12
به عبارت سادهتر: بايد اين قوه اجرايى، صد در صد مطيع، با انضباط و از نظر تشكيلات، هماهنگ و همصدا با قوه قانونگزارى عقل باشد و اين مسير نيست مگر از طريق به كار بستن اصول دقيق
روانى.
تربيت، بيشتر جنبه عملى دارد، تا جنبه علمى. بايد مربى با يك سلسله كارهايى كه بيشتر جنبه روانى دارد در روح افرادى نفوذ كند كه تحت تربيت او هستند، به اعماق دل و جان آنها دست بيندازد و به تعديل و پرورش غرايز آنها بپردازد.
به بيان ديگر: مربى كامل كسى است كه علاوه بر آشنايى دقيق به خوبىها، بدىها و اطلاع دقيق از اسرار و رموز وجود انسان، شخصاً يك رد كامل از نظر اخلاق و عمل باشد. مسلماً انتظار تربيت از ذات تربيت نايافته انتظار بسيار نابجايى است، زيرا آنقدر كه صفات و اخلاق مربى در تكميل و تربيت افراد مورد تربيت مؤثر است، هيچ چيز حتى علم و دانش او مؤثر نيست.
يكى از اصول مسلّم روانى، اصل محاكات (همرنگ ديگران شدن) است. 13
مطابق اين اصل، انسان كششى در وجود خود به سوى هماهنگى و همرنگى با دگران احساس مىكند و در اثر آن به طرف اعمال و صفات آنها جذب مىشود. اين احساس جذب در برابر افرادى كه انسان به آنها ايمان دارد خيلى نيرومندتر است.
پس بنابراين بايد مربى علاوه بر كامل بودن، مورد اطمينان و علاقه نيز باشد تا افرادى كه مىخواهند در سايه او تربيت شوند بر اساس اصل محاكات به سرعت تحت تأثير او قرار گيرند و اين ممكن نيست مگر اينكه از ناحيه يك مبدأ مطمئن و غير قابل ترديدى، كامل بودن
آن مربى از تمام جهات، تضمين شده باشد.
آيا چنين كسى جز پيامبر معصوم كه از طرف آفريدگار جهان به عنوان مربى و راهنما تعيين شده و علاوه بر علم سرشار، از هر گونه گناه و انحراف و خطا مصونيت دارد- مىتواند باشد؟
بنابراين رسيدن به هدف آفرينش و تكامل انسان در جنبههاى اخلاقى بدون بعثت انبيا ممكن نيست و مسلماً خدايى كه ما را براى اين هدف مقدس آفريده چنين مربيانى را نيز براى ما فرستاده است 14!
در ضمن اين موضوع نيز به خوبى روشن مىشود كه بايد حتماً پيامبران از جنس خود ما باشند (نه فرشته يا موجود ديگرى) و اين اصرار اقوام عقب افتاده پيشين، مبنى بر يكسان نبودن جنسيت فرستادگان خدا با بشر، بى مورد بوده است، 15 زيرا همان طور كه دانستيم مربيان اخلاق بيشتر از راه اصل محاكات در روح دگران نفوذ مىكنند و اين در صورتى ممكن است كه تربيت كننده و تربيت شونده داراى خلقت مشابه و شرايط مساوى در زندگى باشند. در غير اين صورت، مربى جز از راه تعليم نمىتواند در دگران نفوذ كند و پايه اصلى تربيت و پرورش و تعديل غرايز) از بين مىرود.
به عبارت ديگر: فرشته تنها مىتواند به انسان تذكراتى بدهد و مسائلى را كه نمىداند براى عقل او روشن سازد، اما هرگز نمىتواند در قلمرو غرايز و اميال او نفوذ كند، زيرا او از كنترل و رهبرى آنها به كلى عاجز است.
بسيارى از دانشمندان در بحث لزوم بعثت پيامبران بيشتر روى جنبه اجتماعى آن تكيه كردهاند و مسئله لزوم بعثت را از نظر ساختن يك اجتماع صحيح و منظم انسانى بر اساس حق و عدالت كه روابط افراد آن مانند روابط افراد يك خانواده از اعماق دل و جان سرچشمه بگيرد- مورد مطالعه قرار دادهاند.
گر چه اين هدف عالى (بنيانگزارى يك اجتماع صحيح انسانى) از هدفهاى مهم انبيا بوده، ولى همان طور كه از بحثهاى گذشته روشن شد منحصر به آن نيست، بلكه مسئله فرد (تربيت انسان كامل كه در جنبههاى علمى، عملى و اخلاق، نمونه عالى فضيلت باشد) نيز جزء هدفهاى اصلى و اساس آنهاست، گو اينكه هر دوى آنها ريشههاى مشترك فراوانى دارند.
در هر حال براى روشن شدن اين بحث (احتياج به پيامبران براى پى ريزى يك اجتماع صحيح) به ناچار بايد به تجزيه و تحليل موضوعات زير بپردازيم.
در باره اينكه: چرا انسان يك موجود اجتماعى است و بر اساس يك الهام درونى تمايل به زندگى دسته جمعى دارد؟ سخن بسيار گفتهاند و ماسه نمونه از آن را نقل مىكنيم. الف) بسيارى معتقدند كه:
اين تمايل جزء سرشت و فطرت انسان است و مىتوان آن را در رديف اميال و غرايز ديگر گذاشت و به همين دليل اشتقاق كلمه انسان را از ماده انس مىدانند.
در واقع جمله معروف الانسان مدنى بالطبع معرف همين مكتب
است.
ب) گروهى ديگر از دانشمندان، دليل اين تمايل را غريزه استخدام مىدانند و مىگويند: انسان بر اثر داشتن غريزه استخدام، هميشه سعى مىكند از موجودات ديگر به نفع خود بهره بردارى كند، مثلًا:
همان طور كه از ساق، برگ، ميوه و ريشه يك درخت يا از گوشت، پوست، شير و پشم حيوانات و يا از نيروى بادها و آبشارها تا نيروى برق، اتم، ليزر و ... به نفع خود استفاده مىكند؛ همين كار را هم در مورد همنوعان خود (افراد بشر) مىخواهد انجام بدهد، ولى چون آنها مانند گياهان و حيوانات در برابر او تسليم بدون قيد و شرط نيستند (گر چه گياهان و حيوانات هم به تمام معنى تسليم نيستند و بهره بردارى از آنها نيازمند به پذيرايىهايى از قبيل آب دادن و مانند آن است.) ناچار مىشود در مقابل استفادهاى كه از آنها مىبرد بهرهاى هم به آنها برساند.
به عبارت ديگر: بهره بردارى انسان از افراد همنوع خود به صورت بهره بردارى متقابل و بر اساس اصل تعاون است و اينگونه است كه انسان به دنبال غريزه استخدام به زندگى اجتماعى تن در مىدهد.
جمله الانسان مستخدم بالطبع نيز معرف اين مكتب است.
ج) در برابر اين دو مكتب، مكتب سومى را مىتوان طرح ريزى كرد كه شايد به حقيقت نزديكتر باشد و آن اينكه: «تمايل انسان به زندگى اجتماعى نتيجه ميل به تكامل به همراه يك استدلال روشن عقلى است.»
توضيح اينكه: انسان طبعاً مايل به كمال و تكامل است، مىخواهد هر چه بيشتر از مواهب حيات استفاده كند و حداكثر بهره بردارى را از نيروهايى كه در طبيعت ذخيره شده به نفع خود بنمايد.
(البته ممكن است كه شما ميل به تكامل را از شئون غريزه حبّ ذات بدانيد و يا اصلًا آن را غريزه مستقلى محسوب كنيم، ولى فعلًا كارى به اين قسمت ندارم.)
از طرفى انسان، روى يك حساب روشن مىبيند كه اگر بخواهد تنها زندگى كند و تنها به جنگ مشكلات حيات برود، احتمال موفقيت او بسيار- كم و به فرض موفّقيّت، بهره او كمتر خواهد بود. به صورت گروهى بهتر مىتوان نيروهاى سركش طبيعت را مهار كرد، بر مشكلات پيروز شد و با موانعى كه موجوديت بشر را تهديد مىكند جنگيد.
از اين گذشته نيروهاى جسمى و فكرى يك فرد، آماده هر كارى نيست و هر كس به تنهايى استعداد انجام كارهاى معين و محدودى دارد، در صورتى كه در اجتماع استعدادها و آمادگىهاى گوناگونى براى كارهاى متفاوت وجود دارد.
نه تنها در زندگى مادى بلكه در سرمايههاى معنوى انسانى نيز عين اين حساب وجود دارد، يك فكر، هر قدر هم كه نيرومند باشد از حقايق علمى مىتواند به طور محدودى پرده بردارد، اما تراكم تراكم عقلها و افكار دانشمندان مىتواند حقايق بسيارى را كشف كند، زيرا تحقيقات و تجّسسات علمى، يكديگر را تكميل مىكنند. پس بنابراين براى به دست آوردن ملكات فاضله و اخلاق عالى انسانى نيز راهى جز استفاده از همه افراد نيست.
نتيجه اينكه: از ضميمه كردن اين دو مقدمه با يكديگر (1- ميل طبيعى انسان به تكامل 2- بهتر يافتن راه ترقى و تكامل در اجتماع با يك حساب
روشن) علت تمايل نوع انسان به زندگى اجتماعى روشن مىشود.
احزاب كنونى دنيا- كه در واقع اجتماعات فشردهترى در دل اجتماع بزرگ انسانى هستند- بر اساس همين منطق و طرز تفكر بنا شدهاند، نه بر اساس غريزه استخدام (1)و امثال آن. اجتماع بزرگ انسانى هم از روز نخست بر همين پايه بوده است. البته شكى نيست كه انسانهاى اوليه- كه اين حقايق را به صورت مبهمى درك مىكردند- اجتماع خيلى ناقصى داشتند كه از حدّ اجتماعات قبيلگى تجاوز نمىكرد و هر قدر لزوم اين همكارى حياتى بيشتر درك شد، ارتباطات اجتماعى محكمتر و اجتماع به صورت كاملتر و وسيعترى در آمد.
به همين جهت از هم اكنون پيش بينى مىشود كه در آينده بر اثر رشد فكرى انسانها لزوم همكارى ملتها و تعاون بين المللى و جهانى آن قدر روشن شود كه همه دنيا به صورت يك كشور و بلكه يك خانواده در آيد و تمام مرزهايى كه به دست بشر ساخته شده، برداشته شود و يك قانون بر سراسر جهان حكومت كند.
ماهيت اجتماع را مىتوان يك قرارداد عمومى بر اساس تعاون و همزيستى دانست.
ممكن است سئوال كنيد كه ما اين قرارداد را در چه زمان و مكانى
1) اصولًا استخدام و به عبارت ديگر استثمار و استعمار، معلوم نيست جزء غرايزانسان باشد!
امضا كردهايم؟ ما چنين قراردادى با كسى نبستهايم!
پاسخ اين سئوال روشن است، زيرا همين كه افراد در دل اجتماع پرورش يافتند، به اندازه كافى رشد عقلى پيدا كردند، خود را در مقابل اصول و مقرراتى يافتند و با اين حال اجتماعى بودن را بر كنارهگيرى ترجيح دادند، عملًا اين قرارداد عمومى را امضا نمودهاند و ديگر احتياج به تشريفات خاصى ندارد.
حال كه دانستيم ماهيت اجتماع در يك نوع قرارداد خلاصه مىشود، بلافاصله صحبت از وظيفه به ميان مىآيد، زيرا هر قراردادى ايجاد وظيفه مىكند. ما تا با كسى قرارداد نبستهايم، در برابر او وظيفهاى نداريم، اما همين كه قراردادى- به هر صورت و از هر نوع كه باشد- منعقد ساختيم، فوراً وظايفى براى ما به وجود مىآيد كه ناچار از انجام آن هستيم.
بنابراين همين كه اجتماع شكل گرفت، افراد جامعه در برابر يكديگر وظايفى پيدا مىكنند و همين كه پاى وظيفه به ميان بيايد، سر و كله قانون نيز پيدا مىشود، زيرا:
الف) بايد حدود و وظايف هر فرد در برابر ديگران روشن شود.
ب) بايد با وسايلى بر انجام اين وظايف نظارت شود.
ج) بايد اقدامات مقتضى براى جلوگيرى و كيفر متخلفين به عمل آيد.
و اين سه موضوع بر عهده قانون است و بس، زيرا قانون، مقرراتى است كه اين جهات سه گانه را تأمين مىكند. اينجاست كه ضرورت قانون براى حفظ يك اجتماع كاملًا احساس مىشود. اگر قانون نباشد،
حدود و وظايف افراد معلوم نمىشود، نظارتى بر انجام وظايف اجتماعى وجود نخواهد داشت و سرانجام هر كس مىتواند آزادانه از انجام وظايف خود سرباز زند بدون اينكه احساس ناراحتى و نگرانى كند.
اين هم ناگفته نماند كه بسيارى از دانشمندان، هنگامى كه سخن از لزوم قانون اجتماعى به ميان بم آورند، بيشتر روى اين قسمت تكيه مىكنند كه اگر قانونى در بين نباشد، افراد اجتماع به خاطر طغيان حس خودخواهى، به حقوق يكديگر تجاوز مىكنند و در نتيجه هرج و مرج عجيبى به وجود مىآيد.
ولى گويا اين آقايان تأثير قانون را تنها از جنبهاى كيفرى و جزايى مورد مطالعه قرار دادهاند و تأثير آن را در نظم و تكامل اجتماعى- در صورتى كه هيچ گونه طغيانى هم در كار نباشد- ناديده گرفتهاند!
واضحتر اينكه: اگر ما فرض كنيم آن مدينه فاضله خيالى افلاطون به وجود آيد، يعنى در روى زمين اجتماعى پيدا شود كه مطلقاً كسى تحت تأثير حسّ خودخواهى قرار نگيرد و كوچكترين تجاوزى به حقوق يكديگر نكنند (گر چه امروزه براى ما تصور و خيال اين موضوع هم كار مشكلى است!) باز هم قانون براى چنين اجتماعى ضرورت حتمى دارد.
درست است كه در چنين اجتماعى (مدينه فاضله) همه افراد را وظيفه شناس فرض كردهايم ولى سرانجام مرجعى لازم است كه حدود، وظايف و حقوق افراد را مشخص كند. اگر چه در هر اجتماع، همه افراد آن آدمهاى سر به راه و راست و درستى باشند، ولى تزاحم
و برخورد حقوق اشخاص و تصادم منافع، امرى قهرى است، بنابراين بايد مرجعى باشد كه در موارد برخورد قهرى منافع، تكليف افراد را روشن كند. همچنين براى تعيين تكليف تصادمهاى اشتباهى و حفظ و نگهدارى طبقات ناتوان و ضعيف (اطفال، ديوانگان و افراد ناقص و از كار افتاده) و موارد ديگرى از اين قبيل، وجود قانون لازم است.
جامعه شناسان معتقدند كه براى تشكيل پايههاى اساسى اجتماع به سه عنصر اصلى نياز است.
منظور از تقسيم كار اين است كه كارهاى مختلفى كه براى تأمين نيازمندىهاى يك جامعه ضرورت دارد به صورت صحيحى در ميان افراد تقسيم گردد و براى هر قسمت مسئوليتى در نظر گرفته شود.
خوشبختانه قسمت اعظم اين مشكل در اجتماعات به طور خودكار حل شده، زيرا از يك طرف بر اثر اختلاف استعدادها و ذوقها- كه هر فردى را براى يك نوع كار آماده مىكند- و از طرف ديگر به واسطه اصل عرضه و تقاضا- كه هر كارى براى اجتماع بيشتر ضرورت پيدا كند طالبان زيادترى پيدا خواهد كرد و به واسطه درآمد بيشترى كه از آن به دست مىآيد، خواه و نا خواه افراد را به سوى خود جلب خواهد نمود- تقسيم كار به خودى خود و به مقدار قابل توجهى در اجتماعات صورت مىگيرد.
ول در عين حال در اجتماعات مترقى براى جلوگيرى از بحرانهاى اقتصادى- كه از عدم تقسيم صحيح كار به وجود مىآيد- و هم براى
اينكه استعدادهاى شايسته به هدر نرود، مسئله تقسيم كار را تحت كنترل و نظارت دقيق قرار مىدهند. مؤسسات استعداديابى سعى مىكنند تا استعدادهاى نهانى افراد را آزموده و آنها را به كارهايى تشويق نمايند كه از نظر روحى و جسمى آمادگى انجام آن را دارند و با در نظر گرفتن ميزان نيازمندىهاى اجتماع و تطبيق آن با ميزان توليد هر كالا، از توليدهاى اضافى و بى مصرف و در نتيجه از به هم خوردن موازنه و تعادل اقتصادى جلوگيرى به عمل آورند.
منظور از سازمان و تشكيلات اجتماعى، كليه دستگاههايى است كه كارهاى عمومى اجتماعى را- كه مسئول معينى ندارد- انجام مىدهد، مانند:
1- حفظ امنيت.
2- تعليم و تربيت و هدايت عمومى.
3- حل اختلافات، منازعات و كيفر مجرمين.
4- حفظ و نگهدارى طبقات ضعيف و ناتوان.
5- حظ اموال عمومى.
6- جمع آورى سرمايههاى لازم براى حفظ اين دستگاهها و امثال آن.
بديهى است كه اگر سازمان و تشكيلاتى در كار نباشد تمام اين كارهاى سنگين و بزرگ- كه فرد معينى مسئول آن نيست- زمين مىماند و جامعه در چنين حالى مانند بدنى خواهد بود كه تمام اعصاب آن را قطع كرده باشند. وضع چنين بدنى ناگفته پيداست.
اين سازمان و تشكيلات در صورتى مىتواند نقش اساسى خود را ايفا كند كه از افراد درست، پاك، لايق و مطيع تشكيل يافته باشد. در غير اين صورت نه تنها دردى را دوا نمىكند بلكه به سقوط اجتماع به طرز وحشتناكى سرعت مىبخشد، زيرا چنين افرادى با در دست داشتن نام تشكيلات اجتماع، بهتر و سريعتر مىتوانند به افكار شيطانى خود جامه عمل بپوشانند.
در چنين اجتماعى قوانين و مقررات هر قدر هم عالى باشد باز نتيجه معكوس خواهد داشت و سركنگبين موجب فزونى صفرا و روغن بادام باعث خشكى مىشود!، زيرا قانون- كه سپرى براى حفظ طبقات ضعيف از مظالم و تعديّات زورمندان است- به ميل صاحبان زور و زر و براى تضعيف و خفه كردن طبقات ناتوان و محروم تفسير مىشود. وكيلان زبر دست و قانون دان آنها، شب را روز، شنبه را جمعه و نر را ماده مىكنند!، اما ضعيفان به حكم نداشتن زور زر، از اين مزاياى قانونى محروماند! در چنين اجتماعى، صاحبان زور و زر مجبور نيستند براى جنگ با طبقات ضعيف، قدم رنجه فرمايند و شخصاً به ميدان رفته و آنها را ببلعند، بلكه قانون و متوليان قانون كه افراد محترم و حق به جانبى هستند، به كمك همين زور و زر به جنگ آنها فرستاده مىشوند تا بدون سر و صدا و كوچكترين مقاومتى، كار خود را صورت دهند. تازه يك چيزى هم از آنها طلبكارند، زيرا اين زورمندان به حكم محكمه و قانون سر نهادهاند و ديگران سركشى كردهاند، اينها قانونى هستند و دگران قانون شكن!! اين است حال
اجتماعى كه سا. مان و تشكيلات او به دست افراد نالايق و نااهل بيفتد. آرى اين يك بلاى بزرگ اجتماعى است كه از بلاهاى آسمانى هم خطرناكتر و اسفانگيزتر است.
پس بنابراين نتيجه اين شد كه: اولين و اساسىترين شرط براى استفاده از سازمانها و تشكيلات اجتماعى، اين است كه اين مراكز حساس به دست افراد پاك، درستكار، جدّى، فعّال، دلسوز، لايق و كاردان سپرده شود و ناگفته پيداست كه اين شرط اساسى بدون ايمان به خدا است و شاهد و ناظر عمل انسان در هر حال و در هر جا مىباشد، ممكن نيست. (دقت كنيد).
مسئله تقسيم كار و سازمانها و تشكيلات اجتماعى با اينكه از عناصر اوليه هر اجتماع محسوب مىشوند به تنهايى قادر نيستند كه كوچكترين مشكلى را حل كنند، مگر اينكه از قوانين و مقررات صحيح الهام بگيرند.
اين دو اصل در واقع مانند لكوموتيو نيرومند و پر قدرتى هستند كه واگنهاى عظيم طبقات اجتماع به آن بسته شده. گر چه اين قطار عظيم و پر قدرت، آمادگى فراوانى براى پيشروى دارد، اما تا يك راه آهن خوب، محكم، صاف و بدون دست انداز كه مطابق اصول صحيح فنى- آن هم به سوى نقطهاى كه مورد نظر است- در اختيار نداشته باشد، هيچ اثر وجودى نخواهد داشت و بايد براى هميشه در جاى خود بماند ...
قوانين و مقررات اجتماعى، خط آهنهاى اجتماع هستند كه مسير
آن را از ميان پيچ و خمها، كوهها، درهها، تونلهاى مشكلات زندگى مشخص نموده و راه را براى حفظ امنيت، تحكيم روابط دارد اجتماع، راهنمايى و هدايت افكار، جلوگيرى از تجاوزها و ... هموار مىسازد.
ناگفته پيداست كه وجود يك نقص فنى در يكى از پلها، تونلها، آبراهها و يا حتى در يك پيچ اتصال- كه دو قطعه ريل را به هم وصل مىكند- كافى است تاريك قطار عظيم را با همه سرنشينانش به قعر دره نيستى سرنگون سازد. هر گاه سازمانها و تشكيلات اجتماعى هم- كه بايد در انجام وظايف مهم خود از قوانين و مقررات اجتماعى الهام بگيرند- با يك نقص كوچكى رو به رو شوند، ممكن است جامعه كهن و ريشه دارى را به سقوط بكشانند و يا به مدت چندين سال به عقب برگردانند با اين تفاوت كه راه آهن با همه مشكلات و ريزه كارىهاى فنى كه دارد- در برابر قوانين و مقرراتى كه بر يك اجتماع حكومت مىكند موضوع بسيار ساده و پيش پا افتادهاى است.
قوانين و مقررات مربوط به زندگى انسانها- مانند ساختمان وجود خود آنها- به قدرى پيچيده و اسرارآميز است كه دانشمندان را سرگردان و حيران ساخته و آشكارترين دليل اين حيرت و سرگردانى، همان فعل و انفعالات و تغيير و تحولاتى است كه هميشه در قوانين تمام كشورهاى جهان صورت مىگيرد و هر روز مشكل تازهاى را در مقابل حقوقدانها قرار مىدهد.
هرگز نبايد انتظار داشته باشيم كه آنها بتوانند راه حلى براى انبوه
اين مشكلات پيدا كنند و قوانينى تنظيم نمايند كه صد در صد با منافع نوع انسان تطبيق كند.
مگر آنان انسان را شناختهاند و اسرار وجود او را دريافتهاند؟!
آيا تنظيم چنين قانونى با توجه به عدم شناخت كامل اسرار وجود انسان، انتظار بيجايى نيست؟!
شايد به طور مختصر، پاسخ اين سئوال را با توجه به بحثهاى گذشته دانسته باشيد، ولى خوب است براى توضيح بيشتر، همان مثال سادهاى را كه براى طبقات اجتماع، سازمانها و تشكيلات اجتماعى و قانون ذكر كرديم (كه به ترتيب: اوّلى را به اتاقهاى قطار، دومى را به دستگاه لكوموتيو و سومى را به راه آهن تشبيه نموديم) كمى تجزيه و تحليل نموده، سپس به اصل مطلب باز گرديم.
يك راه آهن خوب آن نيست كه ريل گذارى آن ظريف و زيبا و يا داراى ايستگاههاى درختكارى شده و با صفا و مأمورين خوش قيافه و خوش لباس باشد، بلكه يك راه آهن خوب آن است كه دهها نكته باريكتر از مو مانند: (تطبيق دادن وضع خطوط آن با وضع قطارهايى كه از آن عبور مىكنند) در آن رعايت شده باشد. مثلًا:
الف) بايد فاصله دو خط با فاصله چرخهاى قطار، كاملًا مساوى باشد.
ب) بايد مقاومت و زير سازى ريلها و پلها وسط راه با وزن سنگينترين قطارهايى كه از آن خط عبور مىكنند و حداكثر فشارى كه از ناحيه حركت آنها به وجود مىآيد تناسب داشته باشد.
ج) بايد دهانه، ديواره و ارتفاع تونلها با قطار تناسب داشته باشد.
د) بايد سر بالايىها تنها با قدرت كشش ضعيفترين لكوموتيوهايى كه از آن خط عبور مىكند، تطبيق كند.
ه- بايد سراشيبىها با حداقل قدرت ترمزها مناسب باشد.
و) بايد استحكام خطوط و پيچهاى اتصال به قدرى باشد كه حداكثر سرعت قطار، آن را از جا تكان ندهد و ...
بديهى است كه بايد مهندسين قبلًا تمام اين جزئيات را با كمال دقت حساب كنند و در ساختن خطوط و راههاى نهايت مراقبت را در تطبيق آن با وضع قطارهاى به عمل آورند تا خطرات و سوانحى از اين ناحيه پيش نيايد.
از اين مثال به خوبى روشن مىشود كه يك مهندس لايق راه آهن آن نيست كه تنها از وضع زمينها، جاده، طرز بريدن كوهها و ساختن پلها آگاه باشد، بلكه بايد قبل از هر چيز قطار شناس باشد، يعنى از تمام جزئيات لكوموتيوها و واگنها كاملًا مطلع باشد تا بتواند آنها را با وضع خطوط تطبيق دهد.
همچنين براى تنظيم يك قانون خوب تنها دانستن كلياتى از وضع قوانين و عكسالعمل آنها در اجتماعات كافى نيست. قانون وقتى براى اجتماع مفيد و سودمند و مايه ترقى و پيشرفت و تكامل اجتماع خواهد بود كه به طور كامل با تمام مقتضيات روحى و جسمى افراد اجتماع، چگونگى روابط آنها با يكديگر و پديدههايى كه از آن ناشى مىشود، تطبيق كند.
1- يك انسان شناس كامل باشد و بدون استثنا از تمام اسرار و رموز، ريزه كارىهاى جسم و جان انسان، عواطف، غرايز، اميال، شهوات، هوسها و خلاصه از همه جزئيات درون و برون اين وجود مرموز با خبر باشد.
2- بايد از تمام كيفيات و تأثيراتى كه از روابط افراد با يكديگر و در هنگام زندگى دسته جمعى در دل اجتماع پيدا مىشود، آگاه باشد.
3- بايد به طور كلى از تمام استعدادها، شايستگىها و كمالات بالقوّهاى كه در افراد و در اجتماع نهفته، مطلع باشد.
4- بايد بتواند تمام حوادث و عكسالعملهايى را كه ممكن است در آينده نزديك يا دور براى اجتماع پيش آيد، پيش بينى كند.
5- از كليه اصولى كه مىتواند انسان را به سوى تكامل سوق دهد و از موانع و شرايط آن مطلع باشد و آن چنان حسن انتخابى داشته باشد كه بتواند نزديكترين راهها را از ميان راههاى مختلف انتخاب كند.
6- هيچ گونه منافعى در اجتماع نداشته باشد تا محور افكارش در هنگام تنظيم قانون- دانسته يا ندانسته- متوجه جهتى- كه حفظ منافع شخصى او را مىكند- نشود و بر خلاف مصالح اجتماع و به نفع خود قانونى وضع نكند.
7- هرگز لغزش، گناه، خطا و اشتباهى از او سر نزند و همچنين فردى خير خواه، دلسوز، مهربان و در عين حال داراى ارادهاى قوى و باشهامت باشد و از هيچ قدرتى در اجتماع نهراسد مسلماً اگر بتوانيم انسانى را پيدا كنيم كه داراى تمام اين شرايط باشد، لقب بهترين قانونگزار، شايسته اوست و مىتوانيم در سايه طراحهاى اجتماعى و
قوانينى كه او تنظيم مىكند، عمرى با خاطرى آسوده زندگى كنيم و به تمام اين نابسامانىهاى كنونى خاتمه دهيم. نقشه مدينه فاضله را به كمك او در خارج از ذهن-/ و نه در عالم خيال- طرح كنيم.
اما چگونه و در كجا مىتوانيم چنين انسانى را بيابيم؟ آيا مىتوانيد كسى را بيابيد كه با جرأت بگويد: «من از تمام اسرار ساختمان وجود انسان با خبرم.»؟
امروزه دانشمندان بزرگ اعتراف مىكنند كه علوم مربوط به انسانشناسى با آن همه وسعت و دامنهاى كه پيدا كرده، تنها گوشهاى از اين سرزمين مرموز را روشن ساخته و بقيه همچنان در تاريكى ابهام باقى مانده است! تا آنجا كه بعضى از دانشمندان انسان شناس اين گوشه روشن شده وجود انسان را در برابر قسمتهاى مجهول و ناشناخته، آن قدر ناچيز مىدانند كه رسماً انسان را به عنوان يك موجود ناشناخته معرفى مىكنند(1)
آيا مىتوانيد در ميان دانشمندان جامعه شناس، كسى را پيدا كنيد كه بتواند ادعا كند: «من از تمامى كيفيات پيچيده اجتماعى- كه نتيجه روابط افراد و طرز خاص روحى و جسمى آنهاست- باخبرم.»؟ و يا بگويد: «تمام استعدادهاى نهفته وجود انسانها را كشف كردهام.»؟
آيا كسى مىتواند بگويد: «من مىتوانم تمام حوادث و پيش آمدهايى را كه ممكن است براى اجتماع و در طول حيات آن رخ دهد و همچنين واكنشها و عكسالعملهاى اجتماعى آن را پيش بينى كنم.»؟
1) الكسيس كارل؛ انسان موجود ناشناخته
كيست كه در هيچيك از جوامع بشرى، منافع شخصى نداشته باشد؟ و يا بتواند ادعا كند كه محور فكر او- حتى ندانسته- متمايل به منافع شخصى خود نيست؟ آيا كسى مىتواند قول بدهد كه هرگز اشتباه نكند؟ و يا ادّعا كند كه از هر گناه و لغزشى مصونيت دارد؟
بنابراين اگر تمام دنيا را زير پا بگذاريم نه تنها نمىتوانيم فردى را كه داراى تمام اين شرايط باشد پيدا كنيم، بلكه كسى كه حتى يكى از آنها را به طور كامل داشته باشد، پيدا نمىكنيم. اينكه ملاحظه مىفرماييد قوانين بشرى همواره دستخوش تغيير و تحول است، تنها بر اثر تغيير شرايط محيط نيست، بلكه قسمت عمده آن بر اثر نقص فاحش قانونگزاران در قسمتهاى فوق مىباشد.
با توجه به اين حقايق گمان نمىكنم اين مطلب محتاج به بحث باشد كه تنها مبدئى را كه مىتوان به عنوان بهترين قانونگزار صلاحيتدار معرفى كرد، آفريدگار بشر و مبدأ جهان هستى است.
اوست كه تمام اين شرايط را به عالىترين وجه داراست.
اوست كه انسان را آفريده و از همه اسرار وجود او آگاه است.
اوست كه گذشته و آينده در برابر علم و دانش او يكسان مىباشد.(1)
1) اساساً آينده و گذشته براى ذات نامحدودى كه مافوق زمان و مكان است مفهوم ندارد و اين وجود محدود و نسبى ماست كا گذشته و آيندهاى براى خود ترسيم كرده. توضيح بيشتر اين مطلب را در كتاب خدا را چگونه بشناسيم، صفحه
اوست كه هيچ گونه منافعى در اجتماعات ما ندارد و از همگان بى نياز و بر همه مشفق است.
تنها اين مبدأ و يا كسى كه مستقيماً با او ارتباط دارد، از وى الهام مىگيرد و براى اين كار مأموريت يافته، صلاحيت چنين مقامى را دارد.
نتيجه اينكه: اصول قوانين صحيح اجتماعى را تنها بايد از مكتب انبيا و از مجراى وحى آموخت.
مطالعه و برسى در پيرامون اسرار شگفتانگيز جهان آفرينش- همان طور كه در بحث خداشناسى بهترين راهنما و تكيه گاه استدلالات ما بود- در بحث لزوم بعثت پيامبران نيز مىتواند راهنماى خوبى باشد. در واقع هنگام مطالعه اسرار جهان هستى (مخصوصاً با وسعت و دامنهاى كه امروزه علوم طبيعى پيدا كرده) به موضوعاتى برخورد مىكنيم كه اين نكته را با وضوح و صراحت به ما مىآموزد كه: «سازنده اين جهان براى رساندن هر موجودى به كمال ممكن خود، همه گونه وسايل لازم را در اختيار آنها گذارده و در اين راه، كوچكترين مضايقهاى نكرده است»
نه تنها به هر موجودى وسايل ضرورى براى ادامه حيات داده، بلكه از دادن وسايل غير ضرورى كه در اين راه مىتواند كمكهاى جزئى به او بكند خوددارى ننموده تا به راحتى بتواند به سير تكاملى خود ادامه دهد ... مثلًا: اگر چشم را مأمور تصوير بردارى از مناظر مختلف كرده، براى تكميل كار آن، همه گونه ابزار و وسايل را به او
بخشيده است. از جمله:
1- براى اينكه اين دستگاه بتواند در يك لحظه از مناظر مختلف دور و نزديك تصوير بردارى كند، عدسى چشم را به گونهاى آفريده كه مىتواند كار هزاران عدسى را براى تصوير بردارى از فواصل مختلف انجام دهد و اين كار عجيب و خارقالعاده را با عضلات كوچكى به طور خودكار انجام مىدهد. يعنى با فشار آوردن بر روى عدسى چشم، تحدّب و برجستگى آن را به سرعت كم و زياد كرده و با فاصلههاى اجسام تطبيق مىدهد.
2- براى اينكه چشم بتواند در برابر نورهاى شديد و ضعيف به خوبى انجام وظيفه كند، مردمك آن، چنان حساس قرار داده شده كه بدون توجه ما در مقابل نورهاى شديد، خود به خود تنگ و در برابر نورهاى ضعيف، وسيع مىشود تا اشعه نورانى به مقدار متناسبى وارد اين دستگاه شود و به شبكيه حساس چشم- كه از هر فيلم عكاسى حساستر است- آسيبى نرساند.
3- براى اينكه انسان در مقابل گرد و غبار و طوفان، مجبور نباشد تمام چشم خود را ببندد و فعاليت آن را به كلى متوقف سازد؛ مژگانها چنان قرار داده شده كه در چنين مواقعى، شبكهاى مانند پرده كركره تشكيل مىدهد و در عين اينكه از داخل شدن ذرات غبار به چشم جلوگيرى مىكند، شعاع نور را به آسانى به درون آن مىفرستد.
4- روى لبه پلكهاى چشم، يك سلسله غده چربى قرار داده شده تا لبه پلكها- كه هميشه با هم اصطكاك پيدا مىكنند- نرم باشد و برخورد آنها با يكديگر ايجاد ناراحتى نكند.
5- پلكهاى چشم آن چنان حساس قرار داده شده كه حتى در برابر حوادث و آسيبهاى احتمالى بر روى هم قرار مىگيرند و چون در اين مواقع، فرصتى براى فكر كردن نيست، اين عمل به طور غير ارادى و خيلى سريع انجام مىگيرد ... و بسيارى امور ديگر.
البته تصديق مىفرماييد كه اگر هر يك از اين امور از ميان برود، قسمتى از فعاليت چشم متوقف مىشود. بنابراين معلوم مىشود كه سازنده چشم، تمام وسايلى را كه براى تكميل كار آن لازم بوده بى مضايقه در اختيار انسان گذارده است.
در كف دست و سر انگشتان، خطوط برجستهاى ديده مىشود كه در هنگام گرفتن اشياء گوناگون به ما كمك مىكند و از ليز خوردن اجسام صيقلى جلوگيرى مىنمايد. در ضمن چون نقشه اين خطوط در افراد با يكديگر تفاوت كلى دارد، مىتواند معرّف صاحب آن شود و همين نقش هاست كه در انگشت نگارى از آن استفاده و هنگام وقوع جنايتها دستهاى گناهكار را معرفى مىكند.
تفاوت انگشتان با يكديگر (از نظر طول و ضخامت) از جمله امورى است كه انجام كارهاى گوناگون را براى انسان آسان مىكند و اگر درست دقت كنيم همين موضوع ساده است كه به پيشرفت صنايع ظريف، كمك شايان كرده است، در صورتى كه اگر هر پنج انگشت (از نظر طول، ضخامت و ساير موارد) مساوى بودند، بسيار كم مصرفتر از حالا بودند.
اينها نمونههاى سادهاى هستند و از اين قبيل، هزاران نمونه پيچيدهتر در سر تا پاى وجودمان، جانداران، عالم گياهان و بلكه در
تمام موجودات اين جهان ديده مىشود(1).
اكنون بايد حساب كرد آيا ممكن است آفريدگارى كه تا اين اندازه وسايل تكامل را در اختيار هر عضوى از اعضاء بدن ما و ساير جانداران و گياهان قرار داده، موضوع بعثت پيامبران را- كه مطابق توضيحات گذشته نقش بسيار مؤثرى در تكامل نوع بشر از نظر مادى و معنوى دارد- ناديده بگيرد و جامعه انسانيت را از اين موهبت بزرگ محروم كند؟!
آيا هيچ عاقلى پيدا مىشود كه بگويد: بعثت پيامبران حتى به اندازه غدههاى چربى پلك چشمها يا خطوط سرانگشتان، در زندگى بشر مؤثر نيست؟!
با اين حال چگونه مىتوان باور كرد كه سازنده اين جهان، سادهترين وسايل تكامل را از نظر تكوين در اختيار نوع انسان گذارده باشد، ولى در عالم تشريع، اساسىترين ركن آن را- كه فرستاده پيامبران براى رهبرى بشر است- فراموش كرده باشد.؟!
شيخ الرئيس ابو على سنيا در كتاب شفاضمن عبارت كوتاه و جالبى به اين معنى اشاره كرده و مىگويد:
«و الحاجة الى هذا (بعث الرسل) فى ان يبقى نوع الانسان و يتحصل وجوده اشد من الحاجة الى انبات الشعر على الأشفار و على الحاجبين و تقعير الاخمص من القدمين و اشياء اخر من المنافع- التى لا ضرورة فيها فى البقاء- ... فلا يجوز ان يكون العناية الازلية
1) آيةا ... مكارم شيرازى؛ آفريدگار جهان
تقتضى تلك المنافع و لا تقتضى هذه! يعنى مسلماً احتياج به بعثت پيامبران در بقاع نوع انسان و تحصيل كمالات وجودى او از روييدن موهاى مژگان، ابرو، فرورفتگى كف پاها و امثال اين منافع- كه براى ادامه حيات انسان ضرورى نيست- بيشتر است ...
بنابراين امكان ندارد كه عنايت ازلى، آن منافع را ايجاب كرده باشد و اين را ابجاب نكند!» 16
آرى جهان آفرينش به وسيله مژگانهاى چشم، خطوط سر انگشتان، فرو رفتگى كف پاها، غدههاى چربى بين موها، نرمى لاله گوش، فشردگى عضلات پا و ... به آنهايى كه تصور مىكنند آفريدگار جهان، انسان را آفريده و او را در برابر انبوه مشكلات زندگى و پرتگاه هايى كه در مسير سعادت اوست تنها گذارده، با صراحت مىگويند:
«كسى كه هنگام آفرينش انسان حتى از كوچكترين وسايل غير ضرورى غفلت نكرد، محال است او را چنين تنها بگذارد!» 17
توضيحات
شهرستانى در كتاب ملل و النحل خود مىگويد: «اين نام از نام براهام (مؤسس اين مذهب) گرفته شده و به طور كلى انتساب آنها به ابراهيم خليل عليه السلام، عارى از حقيقت است.» فريد وجدى دانشمند مصرى در دائرة المعارف خود مىگويد: «اين نام از نام يكى از خدايان بزرگ آنها (برهما) مشتق شده است.» در هر حال، پيروان اين مسلك، علاوه بر انكار
مطلق نبوت پيامبران به يك نوع تثليت وخدايان سه گانه) معتقد هستند و به تناسخ و حلول روح انسان پس از مرگ در جسم ديگرى نيز عقيده دارند. (ملل و النحل، جلد 2، ص 250.)
2- كرمى موريس در كتاب خود راز آفرينش انسان صفحه 87 مىنويسد:
«وقتى درباره اتم ذخيره شده يا به عوالم نامحدود كه منظرمههاى بيشمار و سيارات و ثوابت بى حساب در آن شناوند يا به قدرت تشعشع سيارات يا به قوه جاذبه زمين و يا قوانين ديگرى كه نظام عالم به وجود آن بستگى دارد مىانديشيم، آن وقت به حقارت وجود خود و نقصان دانش خويش پى مىبريم! ...»
ويليام جمس: «علم ما همچون قطرهاى است ولى جهل ما يك درياى عظيم!»
فلاماريون: «من مىتوانم ده سال از مجهولات سئوال كنم ولى شما هيچ يك از آنها را نمىتوانيد جواب داد!» (على اطلال امذهب المادى، ص 138)
آلكسيس كارل: «به خوبى واضح است كه يارى و كمك تمام علومى كه انسان را مورد مطالعه قرار دادهاند به جايى نرسيده است و هنوز شناسايى ما از خود، نقائص زيادى در بر دارد!» (انسان موجود ناشناخته، ص 5) 3- اين حقيقت نيز- كه خداوند كامل است و بى نياز و جهان را از روى احتياج نيافريده- در سخنان پيشوايان يزرگ اسلام ديده مىشود. امير مومنان على عليه السلام در خطبهاى- هنگام تحريص مردم بر جنگ با معاويه ايراد فرمود چنين مىفرمايد:
«... لم يكونها لتشديد سلطان و لا خوف من زوال و لا نقصان و لا
استعانة على ضدمنا و و لا ندمكاثر و لا شريك مكابر، لكن خلائق مربوبون و عباد داخرون جهان را به وجود نياورده تا سلطنت خود را محكم كند و يا ترس او نيستى و نقصان داشته باشد و يا در برابر حريف ستيزه جو و رقيب توسعه طلب و شريك لجوج از آن كمك بگيرد! بلكه همگى آفريدهها و بندگان محتاج او هستند و سر بر آستان او مىسايند.» (اصول كافى، ترجمه محمد سعيدى، ص 63- 62).
5- عدهاى به نام سوفيستها مسائل بديهى را هم مورد ترديد قرار دادهاند! اينان كه پيرو مكتب سيتى سيسم هستند، آخرين فلاسفه يونان باستان بودند كه در زمان خود كم و بيش، شهرت و نفوذ به دست آوردند.
بزرگترين فيلسوف و در عين حال پايه گذار اين مكتب، شخصى به نام پيرهونnohrryp بود. شكاكان و سرفيسها معتقد بودند كه حقيقت وجود، شناختنى نيست و انسان به حقايق دسترسى ندارد.
آنان امكان حصول بر حقيقت عينى را امرى غير ممكن مىدانستند و بر اين عقيده بودند كه انسان توانايى ادراك امور و غهم حقايق را ندارد، زيرا معرفت انسان در هر امرى نسبى است و حواس بشرى- كه يگانه وسيله سيجش امور و كسب اطلاعات خارجى است- دچار اشتباه مىشود و همچنين وسعت معلومات بشر محدود است. ما براى اثبات صحت عقيده خود، مجبور به قبول مباحثه و محاورهاى هستيم كه مىتوان آن را تا زمان نامحدود ادامه داد!
پيرهون معتقد بود كه: هيچ كدام از راهنمايىهاى حواس و دلايل
عقلى ما معتبر نيستند و تنها طريقى كه براى تماس با جهان مادى موجود مىباشد اين است كه از اظهار نظر مثبت يا منفى درباره اشياء و پديدهها خوددارى كنيم!
ولى نبايد اين آقايان را- كه حتى بديهيان را قابل ترديد مىدانند- به حساب فلاسفه و دانشمندان گذارد، بلكه آنها به بيماران روانى شبيه ترند و به قول صدر المتألهين در اسفار اينها را بايد به آتش نزديك ساخت و وقتى ناله آنها از سوزش آتش بلند شد به آنها گفته شود كه: خيال مىكنيد كه آتش مىسوزاند!!!
6- البته افلاطون هم مانند سقراط و ارسطو اخلاق را نتيجه علم مىدانست و مىگفت: «عمل نيك لازمه علم به نيكى است و اگر مردمان تشخيص نيكى دادند البته به بدى نمىگرايند. پس حسن اخلاق (فضيلت) نتيجه علم است.» سير حكمت در اروپا ج 1، ص 43.)
7- سقراط مىگويد: «انسان جوياى خوشى و سعادت است» و جز اين تكليفى ندارد، اما خوشى با به دست آوردن كامل لذات و شهوات به دست نمىآيد، بلكه به وسيله جلوگيرى از خواهشهاى نفسانى بهتر ميسر مىگردد و سعادت افراد در ضمن سعادت جماعت است و بنابراين سعادت هر كس در اين است كه وظايف خود را نسبت به ديگران انجام دهد و چون نيكوكارى بسته به تشخيص نيك و بد است، پس نيكوكارى معادل دانايى است و سرانجام فضيلت، به طور مطلق چيزى جز دانش و حكمت نيست. (سير حكمت در اروپا سقراط است. مرحوم محمد على فروغى پس از تشريح چهار اصل مذكور در مقام بيان اصل پنجم چنين مىنويسد: «و اگر وظايف انسان نسبت به
خالق در نظر گرفته شود ديندارى و خداپرستى است و اين فضايل پنجگانه (حكمت، شجاعت، غفت، عدالت و خداپرستى) اصول اوليه اخلاق سقراطى بوده است.»
9- البته در صورتى كه سقراط صرفاً علم را به معناى نظرى و انتزاعى حمل كند و از عمل جدا نمايد؛ ولى اگر مراد او دانش حقيقى (نتيجه عمل و تجارب زندگى) باشد، اين ايراد به او وارد نخواهد بود.
10- يعنى تربيت اخلاقى وابسته به موضوع دانش و تربيت است و ايجاد عادات و انگيزههاى اخلاقى مناسب، مستلزم شناختن اين عادات و انگيزهها ميباشد، ولى اگر كسى ادعا بكند كه اين وابستگى به شكل علت تامه در خارج وجود دارد، ادعايى است كه شواهد خارجى آن را بى اساس مىدانند، مثلًا: دانش آموزى كه به وسيله كتابهاى درسى نكاتى مىآموزد و در كلاس بازگو مىكند، اجمالًا در رفتار او تأخير خواهد داشت، ولى اين تأثير، بسيار سطحى و بى اهميت است، زيرا دانشى كه براى خوشنود ساختن معلم فراهم آيد به هيچ وجه نمىتواند در خارج از مدرسه دگرگونى شايستهاى در كردار شاگرد به وجود آورد.
11- عناصرى كه شخصيّت را مىسازند بسيارند و براى اينكه اين عناصر ب طور صحيح و مؤثر انجام وظيفه كنند، بايد به طور موزون، آرام و متحد، با هم همكارى نمايند.
زيست شناسان و روانشناسان در اين موضوع كه عوامل مهم تشكيل دهنده شخصيّت انسان، طبايع اصلى بشر، صفات اكتسابى و تأثير محيط مىباشند، توافق نظر كامل دارند.
(روانشناسى پرورشى، ص 467).
12- جون روسكينyeuied nhoj حكيم و روانشناس آمريكايى درباره اهيّت اصل محاكات و تقليد در آموزش و پرورش چنين مىنويسد.
«چرا معمولًا فرزندان انسانهاى وحشى و متمدن به ترتيب وحشى و متمدن هستند؟ پاسخى كه عوام الناس به اين پرسش مىدهند اين است كه: وحشيان به طور ذاتى هوش پست و استعدادهايى محدود دارند، ولى برسىهاى علمى بطلان اين نظر را ثابت كرده است. اكنون براى ما روشن است كه اختلاف فرهنگى اقوام را نمىتوان به هوش و استعدادهاى ذاتى نسبت داد. بى گمان ذهن مردم، نه تنها علت شئون اجتماعى نيست، بلكه معلول آن است ...
در جوامع ابتدايى كه محركات فراوانى وجود ندارد، فرد در برابر تحريكات معدودى قرار مىگيرد و به اين جهت ذهن او رشد اندكى مىكند؛ اما جامعه متمدن از هزاران طريق ذهن فرد را تحريك مىكند و به فعاليت بر مىانگيزد. از اينجاست كه نيروى مشاهده انسان متمدن از انسان وحشى دامنه دارتر است ....
در هر حال چه در جامعه متمدن و چه در جامعه بربرى، چه در محيطى كه انسان مقهور طبيعت باشد و چه در غير آن، آنچه مهم است اين است كه اشياء و وسايلى كه مورد عمل و استفاده انسان قرار مىگيرند، در ساختن و پرداختن شخصيّت افراد، سخت مؤثرند و زمينه تربيت آنان را تشكيل مىدهند ...
اگر براى هميشه، آموزش و پرورش زبانى يا كتابى از عمل و
واقعيت غافل شود، معلم را به ماشينى سخن گوى محض و شاگرد را به وجودى مرده و اثرپذير تبديل مىكند. با تعاليم زبانى تنها مىتوان فعاليتهاى خارجى كودك را تغيير داد، ولى نمىتوان مطمئن شد كه اين فعاليتها براى او با معنا است و ذهن او را درست تغيير مىدهد.
با تعاليم زبانى مىتوان كودك را از جبر، هندسه، زبان و رشتههاى ديگر آگاه ساخت، ولى هيچ گاه نمىتوان با اين وسائل در او هوشى پديد آورد كه او را عملًا به سوى هدفهاى مفيدى رهبرى كند.
هنگامى آموزش و پرورش بازدهى دارد كه وابسته زندگى و فعاليت اجتماعى باشد، وقتى كودك، اجتماعى بار مىآيد كه از روى علم و هدف، ناظر تجربه و عمل ديگران باشد و خود به همان شيوه، دست به تجربه و عمل زند. (مقدمهاى بر فلسفه آموزش و پرورش، ترجمه دكتر ا. ح. آريانپور ص 45 تا 43).
14- امير مومنان على عليه السلام در نخستين خطبه نهج البلاغه، بعد از اينكه بعثت پيامبران را براى هدايت و كمال بشريت شرح مىدهد، چنين مىفرمايد:
«و لم يخل سبحانه خلقه من نبى مرسل، او كتاب منزل، او حجة لازمة، او محجة قائمهة. رسل لا تقصر بهم قلة عددهم و لا كثرة المكذبين لهم. هيچ گاه خداوند متعال جامعه انسانى را از پيامبر يا كتاب آسمانى يا برهانى محكم و يا راهى متين و استوار خالى نگذارده، پيامبرانى كه كمى ياران و فراوانى مخالفان، آنها را از تبليغ رسالت باز نداشت.» (خويى، منهاج البراعة ج 2، ص 153).
امام صادق (عليه السلام) در ضمن حديث مشروحى در جواب شخصى
كه منكر رسالت انبيا بود چنين فرمود.
«آنها مبعوث شدند تا اينكه مردم را به سوى مصالح و عواملى راهنمايى كنند كه سبب بقاء و سعادت آنها مىشود.» (خويى، شرح نهج البلاغه ج 2، ص 156. نقل از اصول كافى
15- دو دسته از آيات در قرآن مجيد به اين مطلب اشاره دارند:
الف) آياتى كه حكايت از اين مىكنند كه كفار به پيامبران مىگفتند:
ما در صورتى ادعاى شما را تصديق مىكنيم كه فرشتهاى از آسمان فرود آيد و شما را تأييد كند. مانند آيات زير:
1- لو لا انزل عليه كنز او جاء معه ملك .... (هور/ 12)
2- لو لا انزل اليه ملك فيكون معه نذيراً (فرقان/ 7)
3- و قالوا لو لا انزل عليه ملك ... (انعام/ 8)
ب) آياتى كه حكايت از آن مىكنند كه: كافران از اينكه پيامبر از جنس خود آنهاست، در بازارها راه مىرود و مانند آنها غذا مىخورد ناراحتند و نمىخواهند گفتار او را تصديق كنند، بلكه ميگويند: چرا براى ما فرشتهاى نازل نگرديد و به پيامبرى مبعوث نشد، و از اين هم قدم فراتر نهاده و مىخواستند خدا را ببينند و پروردگار با هر يك از آنها گفت و گو نمايد و هدف او را از ارسال پيغمبران بفهمند. مانند آيه زير:
1- و قال الذين لا يرجون لقاء نا لو لا انزل علينا الملائكة او نرى ربّنا ... (فرقان/ 21) خداوند متعال روى همين نكته اساسى كه بايد پيامبر از جنس خود مردم باشد تا اينكه بتواند بدون گرفته شدن اختيار از آنها به هدايت آنها بپردازند؛ در چند جاى قرآن اين
اشكالات را ود مىكند.
1- و لو جعلناه ملكاً لجعلناه رجلًا ... (انعام/ 9)
2- قل لو كان فى الارض ملائكة يمشون مطمئنين لنزلناه عليهم من السماء ملكاً رسولًا (اسراء/ 95)
16- حتى پيش از ابوعلى سينا، هشام بن حكم- شاگر جوان و دانشمند مكتب امام صادق (عليه السلام)- اين استدلال را به صورت جالبترى براى عمر بن عبيد- دانشمند اهل تسنن- تشريح كرد.
خود هشام در مجلس امام صادق (عليه السلام) و در حضور جمعى از بزرگان اصحاب نقل مىكند كه:
وارد بصره شدم و در مجلس عمر بن عبيد شركت كردم و پس از آنكه از حواس ظاهرى بدن او و وظايف آنها سئوال نمودم و جواب شنيدم، به او چنين گفتم: مگر اين اعضاء، تاو را از عقل بى نياز نمىكنند؟ گفت: نه. گفتم: چطور و حال آنكه همه آنها سالم و بى عيبند؟ گفت: پسر جان! وقتى كه اين اعضاء چيزى را حس مىكنند، مىبويند، مس شنوند، مىبينند و يا مىچشند، در تشخيص آن به عقل مراجعه مىشود تا يقين حاصل گردد. گفتم: پس خداوند عقل را براى رفع شك حواس قرار داده؟ گفت: بلى. گفتم: بايد عقل باشد و در غير اين صورت براى اعضاء يقين حاصل نمىشود. گفت: آرى.
گفتم: آيا باور كردنى است كه خداوند براى كشور كوچك تن پيشوايى قرار دهد تا اعضاء گوناگون بدن در كارهاى خود از آن الهام بگيرند و اشتباهات خود را به وسيله او اصلاح كنند، اما براى مجموعها جهان انسانيت پيشوايى را نفرستد تا مردم در پنچ و خمهاى زندگى از وى
استفاده نكنند؟!
به راستى آيا باور كردنى است كه اعضاى تو، براى گريز از حيرت و سرگردانى، راهنمايى چون عقل داشته باشند، ولى راهنمايى براى شك و ترديد جامعه انسانى نباشد؟! (كلينى؛ اصول كافى، باب الاضطرار الى الحجّة، ج 1، ص 315.)
17- اميل درمنگامmehgnemred elime - نويسنده و محقق فرانسوى- در كتاب خود- زندگانى محمدtemoham ed eiv al eiv al ,1 - مىنويسد: «پيغمبران براى دنيا همان قدر ضرورى هستند كه نيروهاى سود بخش و شگرف طبيعت» (مثل خورشيد، باران و طوفانهاى زمستان كه زمينهاى خشك و بى حاصل را شكاف مىدهند تا از سبزى و خرّمى پوشيده شود!)
بايد عظمت و حقانيت چنين حوادث را از روى نتايج آنها قضاوت كرد. استعدادهايى كه مطمئن و نحكم شدهاند، دلهايى كه آرامش يافتهاند، ارادههايى كه قوت گرفتهاند، اضطرابهايى كه فرو نشستهاند، بيمارىهاى اخلاقى كه شفا يافتهاند و سرانجام نيايش هايى كه به آسمان برخاستهاند!» (مهندس مهدى بازرگان، مسئله وحى، ص 31).
1- ايراد روشنفكران.
2- مقايسه نظارت وجدان و مذهب با يكديگر.
3- دو ايراد قابل توجه.
از جمله ايرادهايى كه در بحث لزوم بعثت پيامبران و تأثير مذهب در تربيت فرد و نظم اجتماع شده اين است كه مىگويند:
در نهاد انسان نيروى مرموزى است به نام وجدان كه نه تنها مىتواند جاى تعليمات مذهبى را بگيرد، بلكه پيامبرى درونى است اين نيروى مرموز در همه حال بر اعمال ما نظارت دقيق دارد، ما را به انجام وظايف انسانى تشويق مىكند، از ظفم، ستم، تعدى، احجاف و ساير كارهاى خلاف اخلاق باز مىدارد، به نيكىها دعوت و از بدىها جلوگيرى مىنمايد و به شدت در برابر مناظر غير اخلاقى متأثر مىشود. هر گاه انسان مرتكب اعمال خلافى شود او را دردادگاه خود محاكمه و مجازات مىكند. مجازات او مجازات روحى دردناكى است كه انسان را به شدت از درون وجود خود ناراحت كرده و مىسوزاند. اكثر ما در هنگام كارهاى خلاف، تلخى ملامت وجدان را چشيدهايم. گاهى شدت اين مجازات (بر اثر قدرت وجدان و يا بزرگى گناه) با اندازهاى است كه انسان را به كلى از پاى در مىآورد. اگر اين نيرو در همه افراد پرورش داده شود، نه تنها همان اثر ايمان به مبانى
مذهبى را خواهد داشت، بلكه كار پيامبران را نيز انجام مىدهد. اين ايراد ممكن است كه از ناحيه دو گروه باشد:
مادىها ممكن است در برابر فوايد آثارى كه خداپرستان براى ايمان به خدا در تمام شئون زندگى فردى و اجتماعى ذكر مىكنند، مسئله بأثير وجدان را مطرح كنند و بگويند: «ما همان آثار را از پرورش وجدان به دست مىآوريم. بنابراين لزومى ندارد به خدا پرستى تن در دهيم!»
پاسخ اينان بسيار روشن است، زيرا ما هرگز فوايد خدا پرستى و آثار ايمان به خدا را در زندگى بشر، دليل براثبات وجود خدا نمىگيريم، به خاطر اينكه اينها فايده است نه دليل. ايمان به آفريدگار جهان و علم و قدرت بى پايان او يك امر مصلحتى نيست كه به خاطر فوايد و آثارش به آن پايبند باشيم.
به عبارت سادهتر: ايمان به يك مبدأ دانا و توانا براى جهان هستى يك حفيقت مسلّم علمى و فلسفى است كه با دلايل غير قابل انكارى براى ما ثابت شده و به جرأت مىتوان گفت كه: هيچ يك ا مسائل علمى به اندازه اين موضوع، دليل و برهان ندارد، بنابراين اعتقاد به وجود خدا يك عقيده علمى و واقعى است نه يك خيال مفيد و سودمند! درست است كه اين عقيده آثار فراوانى در افكار، اخلاق و كردار انسان دارد، اما آن مطلب ديگرى است. همچنين از بحثهاى آينده به خوبى معلوم خواهد شد كه هرگز وجدان نمىتواند به جاى ايمان به خدا بنشيند و آن آثارى از خود ظاهر سازد.
ب) خدا پرستانى كه زير بار تعليمات پيامبران نرفتهاند
اگر خدا پرستانى كه نمىخواهند زير بار تعليمات انبيا و مبانى مذهبى بروند، مسئله تأثير وجدان را به عنوان دليلى بر نفى لزوم بعثت پيامبران پيش بكشند، موضوع قابل بحثى است، زيرا روح اين ايراد اين است كه: چون مصالحى را كه شما براى لزوم بعثت پيامبران ذكر مىكنيد در پرورش وجدان هم هست، به همين خاطر دليلى بر لزوم بعثت نمىبينيم.
اينجاست كه ما بايد بر روى عناوين زير، تجزيه و تحليل كاملى به عمل آورديم، سپس قدرت حكومت وجدان و ميزان تأثير آن را در افعال انسان برسى كنيم و آن را با ميزان تأثير مذهب و منطقه حكومت تعليمات پيامبران مقايسه نماييم. آنگاه ببينيم كه آيا وجدان مىتواند در همه جا يا حداقل در بعضى از افراد، به جاى مذعب بنشيند يا خير؟
قبل از هر چيز بايد درباره حيقت وجدان و چگونگى فعاليت و نحوه تأثير آن در اعمال و رفتار انسان صحبت كنيم. ترديدى نيست كه هر كس نيروى مرموزى را در درون خود احساس مىكند كه بر تمام اعمال، گفتار و حتى بر انديشهها و افكار او نظارت دارد. گر چه مردم در اين احساس با هم تفاوت بسيار دارند، ولى كمتر كسى را مىتوان پيدا كرد كه اصل وجود آن را انكار كند 1 (مگر افراد استثنايى و احياناً بيمار!)
هرگز اين نيروى مرموز راحت نمىنشيند و هميشه احساس مىكنيم كه با تذكرات پى در پى خود ما را به كارهاى خوب تشويق
مىكند و از كارهاى بد باز مىدارد. مثلًا به ما مىگويد: پيمان شكنى مكنيد، ظلم و ستم روا مداريد، نسبت به يكديگر مهربان باشيد، ناتوانان را دستگيرى و حمايت كنيد، در برابر كسانى كه بر شما حق تعليم و تربيت دارند خضوع نماييد، حق شناس، پاكدامن و راستگو باشيد و ...
اگر تصميم بر انجام عمل خلافى بگيرم، وجدان ما به جنگ با ما برمى خيزد و در درون وجود ما طوفان و انقلابى بر پامى سازد. آار اين انقلاب درونى به صورت رنگ پريدگى، عصبانيت پراكندگى حواس و بى خوابى در وحود ما ظهور مىكند، آيا هرگز چنين حالتى در هنگام تصميم بر انجام يك كار مثبت در خود مشاهده مىكنيم؟ البته كه خير، زيرا در آن حال، وجدان ما با آن هماهنگ است و در محيط روح ما آرامش كامل حكمفرماست.
اگر تذكرات وجدان سودمند نيفتاد و عمل خلاف انجام گرفت وجدان شروع به سرزنش و ملامت مىكند، سيل اعتراض خود را متوجه فك انسان كرده و او را ناراحت و متأثر مىنمايد، او را در دادگاه خود محكوم و مجازات مىكند، شلاق بر روح او مىزند و او را وادار به توبه مىسازد.
بسيار اتفاق افتاده است كهخ افراد جنايتكار، پس از انجام عمل خود نه تنها به شدت پشيمان مىشوند، بلكه در وجود خود شعلههاى سوزانى را احساس مىكنند كه به جان آنها افتاده و آنها را شكنجه مىدهد. 2 درست مانند اين است كه دستگاه مخصوصى از جنايت هولناك آنها فيلمبردارى كرده و به تكرار نمايش آن در مقابل
چشم آمها مىپردازد. (مانند: نالههاى جانخراش مظلوم بى گناهى كه در لحظات آخر با لحن تضرعآميزى به آنها التماس مىكرد) اين حالت باعث مىشود كه روح او با تازيانه وجدان، مورد شكنجه سختى قرار بگيرد! به همين دليل بسيار ديده شده كه براى رهايى از شكنجه دردناك وجدان، خود را به دادگاههاى بشرى معرفى مىكنند و گدن خود را زير شمشير قانون مىگذارند، تا شايد آسوده شوند.
داستان افسرى كه در جنگ دوم جهانى بر روى شهر هيروشيما 3 ى ژاپن بمب اتمى انداخت و در چند لحظه، شهر آبادى را به تل خاكستر تبديل نمود و دهها هزار نفر از افراد بى گناه (كودكان شيرخوار، بيماران بيمارستانها، و حيوانات بى زبان) را نابود كرد و اكنون بر اثر فشار و شكنجه وجدان، ديوانه شده است 4، نمونهاى از مجازات وجدان است. اين افسر جنايتكار را- كه مجرى فرمان جنايتكاران ديگرى بود- چه چيزى ديوانه كرد؟ آرى، تنها و تنها فشار و شكنجه وجدان! 5 اما هنگامى كه انسان تصميم به كار نيكى مىگيرد، وجدان او را تشويق مىكند، پس از انجام عمل، از ورى تقدير و تحسين مىنمايد و تا آخر عمر هرگاه خاطره آن عمل را به ياد مىآورد، مورد نوازش وجدان قرار مىگيرد: به همين جهت احساس يك نوع خوشحالى، انبساط، غرور و سربلندى در خود مىكند.
در همان لحظاتى كه انسان مشغول انجام يك عمل نيك يا بد است، وجدان آرام نيم نشيند و با كمال قدرت مىكوشد تا در صورت اول، انسان را تقويت و در صورت دوم، تضعيف نمايد، شجاعتى را كه انسان در هنگام انجام كارهاى خوب و تزلزل، سرافكندگى، لكنت
زبان، رنگ پريدگى و لرزش دستى را كه در هنگام انجام كارهاى بد در خود احساس مىكند، بر اثر فعاليت وجدان است.
شايد ما نتوانيم براى وجدان تعريف جامعى- جز از راه همين آثار- پيدا كنيم، زيرا وجدان هم مانند ساير نيروهاى درونى ما (مانند: روح حقيقت مرموزى دارد كه تنها آن را از راه آثارش مىتوان شناخت.)
ممكن است كه حقيقت وجدان- كه جزء سرشت آدمى است- جلوهاى از عشق به كمال و فرار از نقصان باشد. اما آنچه كه مسلّم است اين است كه چنين نيرويى با چنان آثار درخشانى در نهاد آدمى وجود دارد.
شكى نيست كه انسانها از نظر قدرت وجدان، يكسان نيستند.
افراد بسيارى ديدهشدهاند كه به ظاهر در شرايط مساوى پرورش يافتهاند (مانند: محيط زندگى، سن و مقدار معلومات) اما از نظر قدرت و ضعف وجدان متفاوتند. يعنى در برابر پيش آمدهاى گوناگونى كه با وجدان ارتباط دارد، عكسالعملهاى مختلفى نشان مىدهند. 6
حقيقت اين است كه حكومت وجدان همانند حكومتهاى خودمان لايق و نالايق، ضعيف و قوى و با كفايت و بى كفايت دارد، از يك طرف اشخاصى هستند كه از مشاهده چشمهاى گريان يك كودك يتيم يا سيلى خوردن يك مظلوم به شدت ناراحت مىشوند و اگر خودشان مرتكب يك ستم كوچكى شوند مدتها در فكر هستند و هرگز فراموش نمىكنند. از طرف ديگر افرادى را مىشناسيم كه از مشاهده جسد خونين بى گناهى كه به دست جنايتكارى نقش بر زمين
شده، فقط لحظات كوتاهى احساس ناراحتى كى كنند
پارهاى اوقات- به دلايلى كه بعداً اشاره خواهد شد- نداى وجدان در درون وجود بعضى به قدرى ضعيف مىشود كه كمتر احساس مىشود و گويا اصلًا وجدانى ندارند. دست به هر جنايتى مىزنند و هرگز احساس ناراحتى هم نيم كنند! اين هم قابل انكار نيست كه وجدان نيز مانند بسيارى از نيروهاى درونى قابل رشد و نمو است و با تلقيت، تكرار عمل و راهنمايى علمى و عملى قوىتر و بر اثر عدم مراقبت يا تكرار عمل مخالف، ضعيف مىشود.
اينكه بعضى وجدان را به يك قاضى عادلى تشبيه كردهاند كه كرسى قضاوت او روى قلب انسان گذارده شده، گر چه از بعضى جهات صحيح است ولى بك عيب بزرگ دارد و آن اينكه: قاضى وجدان بر خلاف ساير قاضىها، هيچ گونه اطلاعات علمى از خود ندارد و حتماً بايد در تشخيص نيك و بد به عقل مراجعه كند 7
به عبارت ديگر: وجدان يك نيروى ادراكى نيست. ادراكات تنها به وسيله عقل و فكر صورت مىگيرد، ولى به محض اينكه انسان به كمك عقل و فكر خود خوبى و بدى چيزى را تشخيص داد، نيروى مرموز وجدان از جا بر مىخيزد انسان را به خوبىهايى كه عقل شناخته تشويق و از بدىها منع مىكند. بنابراين اگر عقل در تشخيص نيك و بد دچار اشتباه شود، وجدان هم به دنبال او گمراه خواهد شد!
براى روشن شدن اين موضوع به مثال زير توجه فرماييد:
بسيار اتفاق افتاده كه طرفداران دو مسلك (اعم از دانشمندان، مخترعان، نويسندگان، سياستمداران، ارتش و ...) در برابر يكديگر صف آرايى مىكنند. جنگهاى سرد و گرم شروع مىشود. ممكن است عده زيادى از طرفين ايمان واقعى به هيچ يك از اين دو مسلك نداشته باشند و تنها شرايط زندگى و منافع شخصى، آنها را به همايت يكى از دو طرف وا داشته باشد، ولى به طور مسلم در ميان صفوف هر دو طرف، افرادى يافت مىشوند كه به مسلك خود ايمان دارند و به همين دليل به حمايت آن برخاسته و از آن دفاع مىكنند.
بديهى است كه وقتى طرفين به جان هم مىافتند، به كشتن و نابود كردن يكديگر افتخار مىكنند و چنين به نظر مىرسد كه نه تنها وجدان هر دو طرف هم از اين عمل راضى است، بلكه به خود مىبالند و اين اعمال را قدمى در راه خدمت به جهان بشريت مىدانند! در حقيقت وجدان اين دو گروه در دو راه متناقض سير مىكند و دو حكم مخالف يكديگر صادر مىنمايد و به همين دليل وجدان هر دو آسوده است.
چرا چنين جريانى پيش آمده؟ براى اينكه وجدان هر يك تابع تشخيص عقل اوست و به طور مسلم عقل و فكر يكى از طرفين (يا هر دو) دچار اشتباه شده، اما همين اشتباه فكرى، وجدان را هم- كه يك قدرت اجرايى است- به گمراهى كشانيده است!
وضع محيط و آداب و رسوم نيز نقش مهمى در قضاوت وجدان دارد.
بسيار ديده شده كه كارهاى غلط و خلافى در يك محيط رايج مىگردد و قبح آن از بين مىرود. در چنين محيطى كمتر كسى پيدا مىشود كه وجدانش از انجام آن كار ناراحت شود. (مگر افراد بسيار نادرى كه زنجير عادات و رسوم را از دست و پاى عقل خود گشوده و قادر به قضاوت صد در صد منطقى و آزاد مىباشند.)
اما در محيط ديگرى كه اين عمل رايج نشده و به صورت رسم و عادت در نيامده و وجدان هر كس از انجام آن متأثر مىگردد. اين خود دليل بر اين است كه قضاوت وجدان به وضع محيطها و چگونگى عادات و رسوم آن بستگى دارد.
مثلًا: در ميان اقوام هندى- كه كشتن حيوانات و خوردن گوشت آنها ممنوع است- وجدان افراد از مشاهده منظره سر بريدن يك حيوان يا جويدن يك تكه گوشت، به شدت ناراحت مىشود، در صورتى كه در محيطهاى ما- كه اين موضوع كاملًا رايج است- تقريباً هيچ گونه ناراحتى احساس نمىشود.
البته اين طرز فكر هندوها غلط و نادرست است، زيرا در حقيقت كمالى بالاتر از اين براى يك حيوان متصور نيست كه جزء بدن موجود عالىترى مىگردد و به اين ترتيب در يك سطح بالاتر از هستى معمولى خود قرار گيرد. همان طور كه خاك جزء گياه و گياه به نوبه خود جزء بدن حيوانات مىشود و اين همان قانون تكامل و ناموس جهان آفرينش است. (بگذريم از اينكه در ميان فرزندان آدم و حوا كسانى پيدا مىشوند كه نه تنها امتيازى بر چهارپايان ندارند، بلكه وجودشان به مراتب كم
مصرفتر است و اگر طعمه حيوانات شوند تكاملى براى آنها روى داده است!) حال بر فرض اينكه طرز فكر هندوها صحيح باشد، آيا هيچ دليلى براى عدم ناراحتى وجدان ما از انجام اين عمل، جز رايج بودن آن در محيط ما وجود دارد؟ اينكه مىگويند:
رواج عمل زشتى در يك محيط، قبح (زشتى) آن را كم مىكند، تقريباً اشاره به همين معنى است. اين وجدان ماست كه در چنين محيطهايى بد عادت مىشود و شمشير برنده قضاوت آن زنگ مىزند. بنابراين ترديدى در اين موضوع باقى نمىماند كه قضاوت وجدان، بستگى زيادى به وضع عادات و رسوم محيط دارد. بر همين اساس نمىتوانيم براى مبارزه با عادات و رسوم غلطى كه در يك محيط وجود دارد از حربه وجدان استفاده كنيم. مثلًا: در پشت كوه قاف كشورى وجود دارد كه مردم آن مهارت عجيبى در باطل نمودن حق و حق نشان دادن باطل درند و به طور رسمى روى اين عمل، معامله مىكنند و نام آن را هم حق حساب مىگذارند! شايد بى وجدان هم نباشند و به اندازه خود سهمى از وجدان داشته باشند، اما اين عمل- كه از زشتترين كارهايت به قدرى در ميان آنها رايج شده كه با وجدان و خاطرى آسوده آن را انجام مىدهند، حتى دلالانى براى اين كار وجود دارد كه درست مانند خريد و فروش اجناس تجارتى براى جوش دادن اين گونه معاملات، فعاليت مىكنند، شايد هم اين عمل را يك نوع كار گشايى و خدمت به خلق مىدانند! به همين جهت با اينكه آب، خاك و منابع زير زمينى آنها در دنيا كم نظير است، مردمى بيچاره، تهى دست و قابل ترحماند! در چنين محيطى وجدان به
ندرت مىتواند با اين عمل رايج مبارزه كند.
تكرار عمل يا عادات شخصى (در مقابل عادات محيط) نيز در تأثير وجدان دخالت فراوان دارد. افرادى كه مرتكب جنايات پى در پى مىشوند ممكن است وجدانشان در دفعه اول به شدت متأثر و ناراحت گردد، ولى به قدرى اين ناراحتى در دفعات بعد كمتر مىشود تا جايى كه اين عادت در روح آنها به قدرى رسوخ پيدا مىكند كه هنگام ارتكاب جنايت هيچ گونه ناراحتى احساس نمىكنند. مانند بعضى از سياستمداران كهنه كار كه براى حفظ موقعيت خود دست به جنايات هولناكى مىزنند كه از شنيدن آن مو بر بدن راست مىشود، ولى هنگامى كه خودشان آن منظره را مشاهده مىكنند كاملًا خونسرد و آرامند و از ظاهرشان پيداست كه هيچ گونه عذاب وجدانى ندارند و علت اين امر آن است كه: به تدريج اين نيروى الهى بر اثر تكرار عمل و بى اعتنايى به قضاوت وجدان، تحليل رفته و از كار افتاده است.
اگر وجدان هم مانند ساير نيروهاى جسمى و روحى به كار نيفتد، به تدريج تحليل مىرود و از كار مىافتد، دانشمندان علوم طبيعى مىگويند: حيواناتى در غارهاى تاريك زندگى مىكنند كه عموماً چشمهاى نابينايى دارند، آنها از روز نخست چنين نبودهاند، چشمهاى بينايى داشتند و در بيرون غار زندگى مىكردند، ولى هنگامى كه ضرورت زندگى، آنها را به درون آن غارهاى تاريك راند، چشم هايشان از فعاليت باز ماند و به تدريج تحليل رفت و نابينا شد.
و همچنين افرادى كه براى مدتى طولانى محكوم به زندانهاى
انفرادى مىشوند، اعصاب پاهايشان در آن محيط كوچك از كار مىافتد و هنگامى كه آزاد مىگردند تا مدتى قدرت حركت ندارند.
نيروى وجدان نيز درست همين گونه است. يعنى هنگامى كه مورد بى اعتنايى واقع شد به تدريج از بين مىرود.
از طرف ديگر اگر انسان بخواهد كارهاى نيكى را كه بر اثر تكرار، به آن عادت كرده- ترك كند، فوقالعاده ناراحت مىشود، زيرا وجدان، حساسيت فوقالعادهاى پيدا كرده است.
اين سئوال مهمى است كه پاسخ آن حتماً مثبت است. يعنى بسيار شده است كه انسان، به اصطلاح سر وجدان خود كلاه مىگذارد و او را گول مىزند. به اين ترتيب كه: ما با اينكه زشتى و بدى عملى را در اعماق عقل و فكر خود دريافتهايم و حقيقتاً به آن ايمان داريم، ولى براى فرار از سرزنش و فشار وجدان، توجيه و تفسيرى براى آن تراشيده و مطلب را در برابر وجدان خود وارونه نشان مىدهيم و چنين وانمود مىكنيم كه عملى صحيح و پسنديده است! از ترومن- رئيس جمهور اسبق آمريكا- نقل مىكنند كه براى توجيه عمل خود (فرمان انداختن بمبهاى اتمى بر روى دو شهر بى پناه هيروشيما و ناكازاكى، ژاپن در جنگ دوم جهانى و كشتن هزاران نفر بى گناه) گفته است: «اگر اين كار را نمىكردم ناچار به ادامه جنگ بوديم و آن وقت افراد بيشترى كشته مىشدند! بنابراين من از صدور اين فرمان، ناراحت نيستم!!» 10
اما چرا مجبور بودند جنگ را ادامه دهند، بايد از خودشان پرسيد! بديهى است كه آقاى رئيس جمهور براى فريب وجدان خود يا
ديگران، متوسل به چنين عذرى شده وگر نه چگونه مىتوانست از مجازات دردناك وجدان خود آسوده بماند و عمرى زندگى كند؟! در حالى كه افسرى كه مأمور اين كار بوده از شدت ناراحتى وجدان ديوانه شده، زيرا آنقدر سياستمدار نبوده كه بتواند چنين عذرى براى وجدان خود بتراشد و يا وجدانش بيدارتر از اين بوده كه با اين گونه منطقهاى ضعيف و بى پايه اغفال گردد! خيلى راه دور نرويم، زيرا در محيطهاى خودمان، هزاران كار غلط مىشود كه مرتكبين آن براى رهايى از توبيخ، سرزنش و مجازات وجدان به عذرهاى خنده دارى متوسل مىشوند. مثلًا: وقتى به بسيارى از افراد مىگوييم كه: چرا دزدى مىكنيد؟ مىگويند: كى در اين مملكت دزد نيست؟! ... مىگوييم: چرا هزار تومان از فلان كسى رشوه گرفتى؟
مىگويد: مگر روزنامهها را نخواندهاى؟ بعضى ميليون ميليون رشوه مىگيرند. مال ما كه اهميت ندارد؟!
يكى از دوستان مىگفت: در حالى كه داشتم چند نفرى را كه مسئول قمار بودند، سرزنش مىكردم و از اين عمل زشت بر حذر مىداشتم، ناگهان يكى از آنها گفت: آقا اينكه اشكالى ندارد. خداوند در قرآن فرموده:
«مىِ بخور، منبر بسوزان، مردم آزارى مكن!!!»
همچنين بارها جمله ساختگى المأمور معذور 11 و بسيارى از مثالهاى ديگر را براى توجيه خيلى از كارها با گوش خودمان شنيدهايم.
چنين نيست كه هميشه اين گونه سفسطهها و عذرهاى بى اساس
براى فريب ديگران باشد، بلكه انسان نيز در بسيارى از اوقات، براى فريب دادن وجدان ديگران باشد، بلكه انسان نيز در بسيارى از اوقات، براى فريب دادن وجدان خود از آن استفاده مىكند. او مىخواهد به اين وسيله وجدان خود را به اين وسيله، گمراه و فعاليتهاى ناراحت كننده آن را خاموش سازد تا از شر محاكمه وجدان راحت شود. البته خودش هم باطل بودن اين عذرها را مىداند، اما براى كلاه گذاردن بر سر وجدان، اين تشخيص را در اعماق قلب مخفى مىسازد تا به گوش وجدان نرسد. مسلماً چنين افرادى داراى وجدانى كاملًا نيرومند و بيدار نيستند. وجدان آنها مانند آدمهاى گيج و ويج، ساده و هالويى است كه مىتوان خيلى سريع آن را گول زد!
گر چه وجدان بيدار در وجود ما يك عامل مؤثر معنوى است و مىتواند اعمال ما را تا حدودى كنترل كند، ولى آن چنان كه بايد باشد نيست.
بلكه بسيار اتفاق افتاده كه در كشاكش وجدان و ساير اميال و غرايز (خودخواهى، جاهطلبى، شهوت جنسى، مال پرستى، و ....) وجدان شكست خورده و مجبور به عقب نشينى شده است. 12
وجدان جوانى كه بر اثر طغيان غريزه جنسى به ناموس ديگرى تجاوز مىكند، مرده نيست. چه بسا وجدان زنده و بيدارى هم دارد، اما نيروى غريزه جنسى او بيش از نيروى وجدان بوده است.
افرادى كه براى اندوختن ثروتهاى بى حساب، دست به تقلّب و
تزوير در تمام نيازمندىهاى مردم (انواع دارو، اوراق بهادر تقلبى و ...) مىزنند و از اين راه جان عدهاى را به خطر مىاندازند، ممكن است وجدان هم داشته باشند، ولى مسلماً يك وجدان شكست خورده كه در برابر علاقه مفرط به ثروت، عقب نشينى مىكند.
شايد بعضى از رجال سياسى سراسر دنيا- كه در بسيارى از موارد تمام اصول اخلاقى و انسانى را زير پا مىگذارند- در مواقع عادى، وجدان نسبتاً بيدارى داشته باشند، اما جاهطلبى مفرط و علاقه زياد به حفظ موقعيت در آنها چنان نيرومند است كه قوىترين وجدانها را به زانو در مىآورد! خلاصه اينكه: همواره يك كشمكش دائمى در ميان وجدان و ساير احساسات و اميال و غرايز وجود دارد، گاهى پيروزى با وجدان است و در بسيارى از اوقات با نيروهاى مخالف.
بديهى است موارد شكست وجدان در افرادى كه بهره كافى از تربيت ندارند، بسيار زياد است و در افراد تربيت يافته كمتر.
تا اينجا مطالب مختلفى براى شناسايى وجدان گفته شد و به مقدار كافى به موقعيت وجدان و چگونگى تأثير اين نيروى مرموز آشنا شديم. اكنون به اصل مطلب باز مىگرديم و ببينيم كه آيا نيروى وجدان مىتواند جاى خالى نيروى مذهب و تعليمات پيامبران را پر كند يا خير؟
در حقيقت كسانى كه مدعى جانشينى وجدان به جاى مذهب هستند، هيچ كدام را به طور كامل نشناختهاند! به عبارت ديگر: نه موقعيت فردى و اجتماعى مذهب را ارزيابى كردهاند و نه حدود تأثير وجدان را.
با توجه به نكاتى كه درباره ماهيت وجدان و قلمرو حكومت آن گفته شد، احتياج چندانى به دليل ديگرى براى اثبات اين موضوع نداريم، ولى چون موضوع مهم و قابل توجهى است، خوب است كه در اين باره، بحث و دقت بيشترى شود. در بخش اوّل كتاب، هدف بعثت پيامبران را در سه قسمت (تعليم، تربيت و اصلاح قوانين اجتماعى) خلاصه كرديم و به طور مشروح درباره هر يك از اين سه قسمت بحث شد.
حال بايد از كسانى كه مىگويند: وجدان مىتواند جانشين مذهب شود، سئوال كرد كه: منظور شما كدام يك از سه پرسش زير است؟
1- آيا وجدان مىتواند در نقش يك معلم بزرگ آسمانى قرار گيرد و علومى را- كه براى سعادت فردى و اجتماعى ما لازم است و از طريق مطالعات عادى نمىتواند آن را دريافت- به ما بياموزد؟
2- آيا وجدان مىتواند به عنوان يك مربى كامل، خالى از گونه لغزش، گناه و خطا، ما را تربيت كند و در اصول اخلاقى، راهنماى ما باشد؟
3- آيا وجدان مىتواند اصول قوانين اداره اجتماع را به ما تعليم دهد و قوانين موجود را اصلاح كند؟ به طور مسلم، پاسخ سئوال اول،
منفى است، زيرا همان طور كه قبلًا گفته شد، وجدان جنبه تعليمى ندارد، بلكه بايد در قضاوتهاى خود از تشخيص عقل استفاده كند، به همين جهت اگر عقل در تشخيص مطالب، دچار گمراهى و اشتباه شود، وجدان نيز به تبع آن گمراه خواهد شد، با اين حال چگونه وجدان مىتواند در مورد حقايقى كه عقل از درك آن عاجز است ما را راهنمايى كند؟! پاسخ سئوالهاى دوم و سوم نيز منفى است، زيرا بايد مربى، جهت تأثير گذارى، وجود كاملترى نسبت به ما داشته باشد و با روحيات و اخلاق ممتاز خود در اعماق وجود ما نفوذ كند.
روشن است كه اين كار از وجدان ساخته نيست. همچنين وجدان نيز ناچار است كه در تشخيص اخلاق نيك و بد، متكى به تشخيص عقل باشد و از اين رو امكان همه گونه گمراهى درباره او مىرود. با اين حال چگونه مىتواند رهبر اخلاق شود؟
اين هم مسلّم است كه وجدان، قانونگزار نيست، بلكه تنها يك قدرت اجرايى است كه هميشه به دنبال قوانين به رسميت شناخته شده عقل و فكر انسان، قدم بر مىدارد و يا اينكه شبيه يك قاضى است كه بايد هنگام قضاوت، طبق قوانين و مقررات تدوين شده قبلى، حكم كند. با توجه به آنچه كه در بحث لزوم بعثت و نقش پيامبران در موضوعات تعليم، تربيت و قانونگزارى گفتيم و مقايسه دقيق آن با آنچه در باره حدود فعاليت و تأثير وجدان گفته شد، به خوبى روشن مىشود كه وجدان نيم تواند، در هيچ يك از اين سه قسمت، جانشين بعثت پيامبران باشد. ولى بايد متذكر شد كه وجدان با مذهب يك وجه مشترك دارد و آن موضوع «نظارت در اعمال و رفتار»
ماست كه در تربيت و اصلاح عمل انسان مؤثر است. اما ما ثابت مىكنيم كه فعاليت وجدان در اين قسمت، بسيار ضعيفتر از تأثير و نفوذ مذهب است.
جاى انكار نيست كه وجدان براى بشر، يك نيروى مراقبت درونى محسوب مىشود. از اين جهت مىتوان نام آن را پيامبر باطنى گذارد!
و يكى از آثار مهم ايمان به خدا و تعليمات مذهبى، به وجود آوردن چنين حالتى است.
ولى اگر وجدان به اساس ايمان و تعليمات مذهبى متكى نباشد، اين وظيفه را به طور ناقص و نارسا انجام مىدهد، در حالى كه اعتقادات مذهبى آن را به صورت كاملترى انجام خواهند داد.
توضيح اينكه: اگر چه ممكن است كه در پارهاى از موارد نظارت و مراقبت دائمى وجدان انسان را از انجام كارهاى خلاف و تجاوز به حقوق دگران باز دارد، ولى هنگامى كه آن را با مراقبت و نظارت اعتقادات مذهبى و تعليمات پيامبران مقايسه كنيم، متوجه خواهيم شد كه به دلايل زير بسيار ناچيز است:
وجدان در برابر كسانى كه از فرمان او سرپيچى مىكنند، كارى جز سرزنش و ملامت از او ساخته نيست. درست است كه گاهى اين سرزنشها در افرادى كه وجدان فوقالعاده قوى دارند و جنايت هولناكى مرتكب شدهاند، به اندازهاى شديد است كه ممكن است آنها را ديوانه يا بيمار كند تا آنجا كه براى رهايى از شكنجه و فشار
وجدان دست به انتحار بزنند، امّا اين امور به ندرت واقع مىشود و جنبه استثنايى دارد. شايد از ميان صدها گناهكار ما يك نفر را هم نتوان پيدا كرد كه فشار شكنجه وجدان در آنها تا اين اندازه شديد باشد، به خصوص در مورد خلافهاى كوچكتر اين موضوع بسيار كم است. خلاصه اينكه: مجازات وجدان به قدرى ملايم است كه براى اكثر مردم قابل تحمل مىباشد!
همچنين وجدان در برابر كارهاى نيك و نمىتواند پاداشهاى قابل توجهى بده! و جز همان احساس آرامش روحى- كه هنگام انجام وظايف و كارهاى نيك ايجاد مىشود و براى اكثر مردم زودگذر است- نمىتوان پاداش ديگرى از او انتظار داشت.
باز بايد در اينجا افرادى كه وجدان فوقالعاده حساس و قوى دارند و احياناً ممكن است اين آرامش خاطر و آسودگى وجدان را بر تمام پاداشها مقدم دارند، مورد بحث خود قرار نمىدهيم، زيرا در اينگونه بحثهاى اجتماعى، حكم بر روى اكثريت افراد اجتماع است و افرادى آن چنانى، بسيار نادر و كمياباند.
اما عقايد مذهبى (ايمان به خدا و روز جزا، سعادت جاودانى و كيفرهاى سخت و دردناك)- كه از آثار تعليمات انبيا است- بزرگترين ضمانت اجرايى براى دستورها و قوانين مذهبى محسوب مىشوند.
كسى كه معتقد به اين باشد كه: پروردگار جهان از اسرار درون و برون هر كس و از همه چيز و همه جا با خبر است، كوچكترين
حوادث اين جهان بر وى مخفى نمىماند(1)، بر همه چيز تواناست، هيچ چيز در برابر قدرت او مشكل نيست،(2)، پاداش او فوقالعاده زياد و بهشت برينش جاودانى و مركز تمام خواستنىهاست، مقام قرب و نزديكى به ذات پاك او عالىترين لذت معنوى است و مجازات او دردناك، جانفرسا و در حساب اعمال، باريك بين و سختگير است (3)، تأثير اين اعتقاد در وجود انسان بسيار بيشتر از تأثير وجدان و پاداش و كيفر اوست و اين يك حقيقت غير قابل انكار است.
به همين دليل بارها شده است كه وجدان در برابر قدرت شهوات و غرايز شكست مىخورد و عقب نشينى مىكند، در حالى كه ايمان به خدا و روز جزا باعث مىشود كه در برابر آن مقاومت كرده و پيروز گردد. اين موضوع نمونههاى زيادى در تاريخ زندگى مردان و زنان با ايمان دارد كه فرصت شرح آن نيست و در زندگى روزانه خود نيز نمونههايى از آن را ديدهايم.
از مجموع اين بيانات چنين نتيجه گرفته مىشود كه: قدرت
اجرايى وجدان قابل مقايسه با قدرت اجرايى ايمان و عقايد مذهبى نيست.
همانطور كه در ضمن مقدمات اين بحث اشاره شد، وجدان ممكن است بر اثر اشتباهات فكرى گمارده شود، زيرا به يك مبدأ تضمين شده متكى نيست و به همين دليل با اختلاف محيطها و عادات و رسوم تغييرپذير است.
در حالى كه ايمان به خدا و تعاليم پيامبران- كه مصونيت آنها از اشتباه و گمراهى از ناحيه خداوند تضمين شده- هيچيك از اين عيوب را ندارد. آنها نه تنها تحت تأثير محيطهاى آلوده واقع نمىشوند بلكه باعث سازندگى محيطها- به شهادت تاريخ- مىشدند.
همانطور كه بيان شد فرار از چنگال وجدان كار مشكلى نيست.
بسيارند آنهايى كه وجدان خود را فريب مىدهند و به روى آن سرپوش مىگذارند، اما هيچ آدم با ايمانى حتى خيال اين را هم نمىكند كه خدا را مىتوان با سفسطهها و استدلالات غلط و ساختگى فريب داد و از مجازاتش فرار كرد. خلاصه اينكه به غير از راه حقيقت، درستكارى صداقت نمىتوان به او نزديك شد و از چنگال مجازاتش رهايى يافت. هر كسى تصور كند كه مىتواند خدا را فريب دهد در حقيقت خودش را فريب داده است. وجدان از اين نظر نيز با عقايد مذهبى قابل مقايسه نيست.
در بالا اشاره شد كه بايد در بحثهاى اجتماعى همه با اكثريت اجتماع را در نظر گرفت و موضوعاتى را كه براى افراد معدودى مفيد
و مؤثر است نمىتواند به عنوان يك اصل اساسى اجتماعى مورد قبول واقع شود
از طرفى روشن است كه اكثر مردم در بيشتر اجتماعات از يك وجدان قوى و مؤثر- كه بتواند در اعمال و رفتار آنها اثر قاب توجهى (به مقدار تأثير عقايد مذهبى) بگذرد برخوردار نيستند و اگر عقايد مذهبى نتواند آنها را وادار به انجام وظيفه كند، به طريق اولى نيروى وجدان نمىتواند اين كار را انجام دهد و پرورش آن چنان وجدان مؤثرى هم در آنها جنبه بحث درباره اجتماعى كه مردمش از هر نظر رشيد، تربيت يافته و از يك وجدان محكم برخوردار باشند يك بحث خيالى بيش نيست. توسعه وحشتناك جنايات، مخصوصاً در ممالكى كه از تمدن كنونى سهم بيشترى دارند و آمار حيرت آور مفاسد آنها شاهد گوياى اين مطلب است.
ولى ايمان به خدا و عقايد مذهبى مىتواند به صورت يك عامل عمومى و جهانى باشد و تا آنجا كه ممكن است پيروان خود را از آلودگيها و تبهكارىها حفظ نمايد، در حالى كه موضوع وجدان (وجدان قوى و مؤثر) بيشتر جنبه خصوصى دارد.
مثلًا: اگر پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله) مىخواست آن قوم را از چنگال فساد اخلاقى، پراكندگى، قتل، جنايت، ... بوسيله تربيت و پرورش وجدان نجات دهد، مسلماً ممكن نبود، ولى به شهادت تاريخ از راه توجه دادن مردم به سوى خدا و تعليمات آسمانى- كه از طريق وحى دريافته بود- آن چنان تحول عظيمى بوجود آورد كه تمام تاريخ نويسان جهان به عنوان يك فصل بزرگ و برجسته تاريخ بشرى از آن
ياد مىكنند.
در جامعههاى كنونى معلوم نيست كه استفاده از وجدان نتيجه بهترى داشته باشد درست است كه پيشرفتهاى علمى امروز زمينه فكرى مناسبترى براى قبول واقعيات فراهم ساخته است، ولى در مقابل زرق و برق و فريبندگى زندگى كنونى نسبت به زندگى ساده گذشته، زمينه را براى انحراف و تضعيف وجدان آمادهتر گردانيده است!
در بحثهاى مقدماتى وجدان اين مطلب ثابت شد كه بى اعتنايى به نداى وجدان و ارتكاب اعمال خلاف به تدريج وجدان را ضعيف و ضعيفتر مىسازد و كار به جايى مىرسد كه عملًا آن را به صورت يك حاكم مغرولى در مىآورد! كه قدرت كوچكترين دخل و تصرفى را در قلمرو خود ندارد.
بنابر اين بيشترين تأثير وجدان در افرادى است كه كمتر مرتكب كار خلافى شدهاند. اين هم در قلمرو حكومت وجدان يك نوع محدوديت محسوب مىشود، در حالى كه اعتقادات مذهبى و تعليمات پيامبران اگر به صورت صحيحى در دلها جاى بگيرد مىتواند آلودهترين افراد را اصلاح كند، نمونههاى فراوان اين موضوع در تاريخ، مخصوصاً در لابهلاى تاريخ اسلام، فراوان است.
از آنچه گفته شد چنين نتيجه مىگيريم كه از طرفى منطقه حكومت وجدان از جهات زيادى نسبت به حكومت منطقه مذهب محدودتر است و از طرف ديگر، تأثيرش در همان منطقه نفوذ نسبت به تأثير
ايمان و مذهب بسيار كمتر و ضعيفتر مىباشد.
وجدان قوى را مىتوان به يك رفيق صميمى و پاكدامنى تشبيه كرد كه هميشه با انسان همراه است و از هر گونه پند و اندرزى مضايقه نمىكند. بديهى است چنين رفيقى نصيب همه كس نمىشود. آنها هم كه دارند همه در قبول اندرزهاى اين دوست صميمى و دلسوز يكسان نيستند. از اين گذشته ممكن است احياناً اين رفيق صميمى را فريب داده و كلاه گذاشت. به علاوه اندرزهاى او ضامن اجرايى قابل توجهى ندارد و سرانجام هرگز نفوذ و تأثير آن را نمىتوان با تأثير ايمان به خدا و عقايد صحيح و مذهبى مقايسه كرد(1)
1- ممكن است كسى بگويد: اگر وجدان نمىتواند صد در صد مفاسد اخلاقى و اجتماعى را ريشه كن سازد و انسانها را به يك زندگى صحيح و خالى از هر گونه خلافكارى سوق دهد، مذاهب هم تا كنون نتوانستهاند چنين كارى را انجام دهند و به اصطلاح يك مدينه فاضله انسانى به وجود آورند. پس اين ايراد تنها متوجه وجدان نيست، بلكه گريبانگير مذاهب هم مىباشد.
پاسخ: منظور ما بحثهايى كه درباره نارسايىهاى وجدان (از نظر نظارت و كنترل اجتماع) كرديم اين نبود كه بگوييم: مذاهب در هر
1) لامارتين- شاعر و فيلسوف معروف فرانسوى- مىنويسد:« وجدان بدون خدا مانند دادگاهى بدون قاضى است!»
اجتماعى كه قدم گذاردهاند مفاسد را به كلى ريشه كن ساختهاند، بلكه منظور ما مقايسه وجدان و مذهب از نظر مقدار تأثير در اصلاح فرد و اجتماع و مبارزه با مفاسد گوناگون بود. ما مىخواهيم اثبات كنيم كه:
اثر ايمان و عقايد مذهبى صحيح در كنترل اعمال و گفتار انسان به مراتب بيش از تأثير وجدان است، حتى چندان قابل مقايسه با هم نيستند. علاوه بر اين تعليمات پيامبران بزرگ خدا، تأثيرات ديگرى نيز در تكامل فرد و اجتماع- غير از مسئله نظارت بر اعمال- دارد كه تأثير وجدان از اين نظر در برابر آن صفر است. (قبلًا به طور مشروح در اين باره بحث شد.)
نظارت وجدان، نارسايىهايى دارد كه هيچ يك از آنها در حكومت عقايد مذهبى ديده نمىشود. به همين دليل تأثير عقايد مذهبى عميق و ريشه دار و تأثير وجدان، ضعيف است.
جامعههاى بزرگى بودهاند كه در سايه تعليمات پيامبران بزرگ، موفق به اصلاحات اساسى و همه جانبهاى در شئون مختلف اجتماعى شدهاند، در صورتى كه اگر مىخواستند تنها به نداى وجدان گوش دهند، هرگز چنين موفّقيّتى نصيب آنها نمىشد.
راه دور نرويم. اگر امروزه هم اعتقادات مذهبى- با آن همه تحريفها! از جوامع بشرى برداشته شود و مردم جهان هيچ گونه مسئوليتى جز مسئوليت وجدانى در خود احساس نكنند، به طور يقين مفاسد كنونى چندين برابر مىشود و حتى عدهاى از مردم به آدم خوارى خواهند پرداخت!
اگر دائماً به وسيله رسانههاى جهان، يك سرى تبليغات صحيح
مذهبى متنوع و مطابق با زبان روز و اصول روانشناسى به گونهاى اجرا شود كه عقايد مذهبى در تمام مردم دنيا زنده و تقويت گردد و ايمان به خدا، روز رستاخيز و پاداش و كيفر اعمال، در كانون دلها جاى گير شود،
بدون شك چهره دنياى كنونى عوض خواهد شد و مفاسد اخلاقى و اجتماعى به حد اقل كاهش خواهد يافت.
ولى اگر همين تبليغات درباره وجدان صورت گيرد، مسلماً 110 اين تأثير را نخواهد داشت و علت آن، همان نواقص و نارسايىهاى مختلفى است كه وجدان در كار خود دارد. بنابراين اگر ما مىگوييم:
وجدان در هيچ قسمت حتى در قسمت نظارت و كنترل اعمال- نمىتواند جاى مذهب را بگيرد، به اين دليل است.
2- دومين ايراد اين است كه بعضى مىگويند: شما چگونه مىتوانيد نقش وجدان را در هدايت و رهبرى اجتماعات بشرى انكار كنيد، در حالى كه تجربه نشان داده شده كه تربيت وجدان مىتواند تمام اصول اخلاقى را در يك اجتماع بزرگ زنده كند و همان آثارى را كه از عقايد مذهبى و تعليمات پيامبران انتظار مىرود به طور كامل از آن به دست مىآيد. مثلًا: وجود كشور سويس در دل اروپا و در ميان جهان متمدن امروز، گواه زنده اين موضوع است.
كشورى كه تقريباً پليس و دادگاه در آن مفهومى ندارد! و غالباً ميزهاى دادگسترى آن خاك مىخورد!! با اينكه در اين كشور، ايمان و عقايد مذهبى امتياز خاصى بر ساير آشورهاى اروپايى ندارد، اما بر اثر حكومت وجدان و رشد اخلاقى او اجتماعى، بسيارى از
مشكلات اجتماعى به خودى خود حل شده، مفاسد اخلاقى، فوقالعاده تقليل پيدا كرده و اهالى آن مردمى درستكار، وظيفه شناس و راستگو هستند
پاسخ: اين ايراد از جهات مختلفى قابل بحث است.
افراد مطلعى كه به سويس مسافرت كردهاند و همچنين كسانى كه با تجار سويسى يا نمايندگان كارخانجات آنجا سر و كار داشته و دارند، تأكيد مىكنند كه: اين داستانهايى كه از وضع اخلاقى مردم سويس نقل مىكنند (مانند: تعطيل بودن دادگسترى به علت نبودن پروندههاى جنايت) بسيار اغراقآميز است، زيرا ادارات دادگسترى سويس در تمام مدت سال جريان عادى خود را طى مىكنند.
از جمله مداركى كه مىتواند مبالغهآميز بودن اين اظهارات را ثابت كند، آمارى است كه در سال 1335 در خصوص خودكشى و انتحار از طرف سازمان پزشكى جهان در جرايد انتشار يافت.
مطابق اين آمار مجموع خودكشىهاى يك ساله سراسر جهان بالغ بر 72000 نفر بوده است. در اين گزارش تصريح شده بود كه خودكشى در ممالك ژاپن، دانمارك، استراليا، سويس به نسبت جمعيت، بيش از ساير كشورها بوده است!
اين گزارش نشان مىدهد كه طوفانهاى اجتماعى و مفاسد اخلاقى كه سرچشمه اصلى انتحارها و خودكشى هاست- در اين كشور نسبت به جمعيت خود فراوان است. و عليرغم تبليغات و تصورات عدهاى خوش باور، آنقدرها هم وضع اجتماع آنجا آرام
نيست، زيرا خودكشى در يك اجتماع سالم و آرام- كه اصول اخلاقى با قدرت در آن حكومت مىكند- معنى ندارد. اما از آنجا كه در شهر كوران، يك چشم، پادشاه است، در برابر فجايعى كه در ممالك هم مرز سويس رخ مىدهد، بايد سويس را يك مدينه فاضله دانست؟ زيرا مردم آن نسبت به ديگر ملتها، مردمى سالم، آرام و وظيفه شناس هستند! و همين مقايسه سبب شده كه وضع اخلاقى مردم آنجا را را به مراتب بيش از آنچه هست نشان دهند.
كشور سويس داراى يك موقعيت خاص جغرافيايى و يك سلسله شرايط استثنايى است كه به طور كلى با هيچ يك از ممالك دنيا قابل مقايسه نيست، زيرا از طرفى موقعيت جغرافيايى و سياسى اين كشور به گونهاى است كه توانسته است بىطرفى واقعى و كامل خود را در ميان قطبهاى متضاد سياست جهان حفظ كند و به همين جهت اين كشور در جنگهاى جهانى گذشته، طعمه فاتحين زورمند نشد و گر نه وضعش به گونهاى ديگر بود.
از طرف ديگر، اين كشور كوهستانىترين كشور اروپا با بهترين مناظر طبيعى است و از نظر منابع طبيعى يك كشور غنى محسوب مىشود. بديهى است كه مجموع اين مسائل در سلامت روح و پاكى نسبى مردم اين مملكت تأثير دارد، ولى آيا مجموع اين شرايط در ساير كشورهاى جهان، دست به دست هم مىدهند؟ آيا همه كشورها مىتوانند در شرايط و اوضاع كنونى بى طرف تمانند؟ آيا تضادهاى سياسى اختلافات مرزى و تصادمهاى قهرى، بى طرفى را به هم
نمىزند؟ و آيا تمام ملتها به اندازه ملت سويس از شرايط اوليه زندگى بهرهمند مىباشند؟!
مسلماً پاسخ تمام يا اكثر اين سئوالات منفى است، زيرا از يك طرف اكثريت مردم جهان در انواع محروميتها به سر مىبرند و از طرف ديگر دامه كشمكشهاى سياسى دول زورمند به اكثر كشورها گسترش پيدا كرده و دود آن به چشم همهخ مىرود! آرى همين مسائل است كه زمينه را براى در هم كوبيدن وجدان و خاموش ساختن نداى آن فراهم مىسازد. گذشته از تمام اين مسائل، سويس به دلايل جوانى (1)كوچك بودن (2)كمى جمعيت (3)و ... در دوران استعمار، مستعمراتى پيدا نكرد.
اگر اين كشور ازنظر وسعت، جمعيت، سوابق سياسى و احتياجات اقتصادى وضعش به گونهاى ديگر بود مسلماً دامانش به استعمار آلوده شده بود و طبعاً براى حفظ مستعمرات خود مجبور بود در اتحاديههاى دفاعى و پيمانهاى مشابه آن وارد شود و همين مسائل كافى بود كه به مبارزات سياسى، رقابتهاى ناسالم اقتصادى و هزار و يك بدبختى ديگر- كه سرچشمه انحرافات اخلاقى است- كشيده شود.
همچنين كشور سويس بر اثر رعايت مقررات بى طرفى كامل، به
مقدار قابل توجهى از شرّ تحريكات بيگانگان ما، دسيسه بازيها و خرابكارىهاى جاسوسان آنها- كه عامل مهم انحرافات و آلودگىهاى اجتماعى هستند- در امان است. بنابراين بايد تصديق كنيم كه وضع كنونى سويس مرهون يك سلسله شرايط خاص تاريخى، جغرافيايى، طبيعى و سياسى است كه كاملًا جنبه استثنايى دارد.
5/ 98% از مردم اين كشور پيرو مذهب مسيح (عليه السلام) مىباشند و تبليغات مذهبى در ميان آنها كم نيست. هيچ آيين و مذهبى پاى بند نبودند وضع اخلاقى آنها مثل امروز بود.
موضوع تأثير مذهب و تعليمن مذهبى در روحيه مردم سويس از اينجا روشن مىشود كه قانون تعليمات ابتدايى مورخ 2 دسامبر درباره وظايف مدارس ابتدايى مقرر مىدارد كه: «هنگامى كه طفل به سن 6 سال تمام رسيد دبستان براى تربيت وى جانشين خانواده مىشود و بايد سعى كند اخلاق، نيروهاى ذهنى و جسمى و استعدادهاى او را پرورش دهد و مطالبى را كه متناسب با سن اوست به وى بياموزد.»
تربيت ابتدايى بايد ايمان به خداوند را در روح طفل رسوخ دهد و به او بياموزد كه نسبت به هم نوعان خود بر طبق دستورات مذهبى رفتار نمايد و ....؟(1)و نيز درباره مواد درسى در مدارس ابتدايى چننى مىخوانيم: تعليمات دينى، زبان مادرى حساب، شناختن
1) نشريه وزارت فرهنگ، شماره 9، تيرماه 1338
كشور، ...(1)در دوره دوم (تحصيلات متوسطه) عين همين مواد به اضافه مواد ديگرى برنامه درس آنها را تشكيل مىدهد. همچنين با توجه به اينكه: «كشور سويس كشورى است كه تعداد اشخاص بى سواد آن تقريباً صفر است. به علاوه كيفيت تحصيل در آنجا نيز بيسار خوب و رضايت بخش مىباشد»(2)روشن مىشود كه نسبتاً تعليمات مذهبى و روح دينى، در مردم اين سرزمين نفوذ دارد و مسلماً اين موضوع در وضع اخلاقى آنها بى اثر نيست.
تعليمات دينى يكى از مواد اساسى برنامههاى اساسى برنامههاى ابتدايى و متوسطه آنهاست و عموم افراد بدون استثناء بايد آن را فرا گيرند و طرز تعليم تمام مواد درسى (و از جمله تعليمات دينى) به روش صحيحى انجام مىگيرد. بنابراين در سالهايى كه اطفال آنها آمادگى كامل براى پذيرفتن حقايق دارند به مقدار قابل توجهى تعليمات دينى مىبيند.
با اين وضع چگونه مىتوان ادعا كرد كه وضع اخلاقى آنها- كه نسبت به كشورهاى هم جوار نسبتاً بهتر است- معلول پرورش و تربيت وجدان است و نه معلول تربيت مذهبى؟ آرى بايد اطمينان داشت كه اگر آنها به كلى از تعليمات مذهبى بى بهره بودند چنين وضعى را نداشتند و طرز اخلاق آنها با آنچه فعلًا ديده مىشود تفاوت بيسار داشت.
همانطور كه در بحثهاى سابق نيز اشاره شد بايد مقياس بحث در مسائل اجتماعى عموم يا اكثر افراد باشد و هرگز افراد نادر نمىتوانند مقياس سنجش صحيح يا باطل يك نظريه اجتماعى باشد.
به عبارت ديگر: ما اگر بخواهيم يك نظريه اجتماعى را آزمايش كنيم هرگز نبايد آن را روى يك يا چند نفر يا جامعه كوچك يا محدودى بيازماييم، بلكه بايد روى عموم افراد و اجتماعات يا اكثريت قبل ملاحظهاى آزنايش شود تا بتوان در مورد نتايج آن قضاوت صحيح نمود؛ بنابر اين هيچ مسألهاى نمىتواند در موارد خاص و محدود به عنوان يك اصل اساسى پذيرفته شود.
وسعت تمام خاك سويس بيش از 140 كشور ما- ايران- نيست و اگر بخواهيد اين وسعت را در نظر مجسم كنيم كافى است بدانيد فاصله اين مرز تا آن مرز كشور كمى بيش از فاصله قم تا تهران مىباشد.
جمعيت آن گر چه نسبت به مساحتش كم نيست ولى نسبت به مجموع جمعيت روى زمين بسيار ناچيز است.
بنابراين به فرض اينكه از تمام اشكالات گذشته صرفنظر نماييم و قبول كنيم كه در اين كشور با آن شرائط مخصوص به خود، وجدان توانسته است به جاى مذهب بنشيند، باز نمىتوان اين موضوع را دليلى براى اثبات صحت نظريه كلى وجدان به جاى مذهب دانس، زيرا اين آزمايش تنها روى تعداد معدودى صورت گرفته و چنين آزنايشى در اينگونه بحثهاى اجتماعى ابداً ارزش ندارد.
اين استدلال درست مانند اين است كه مثلًا كسى بگويد: از ميان
هر 1000 نفر يك نفر قول و تعهدش به اندازه سند رسمى او ارزش دارد، بنابراين مىوان ادارات و دفاتر مربوط به اسناد رسمى را برچيد و قول و تعهدات لفظى را به جاى آن نشانيد!
اميدوارم آنچه درباره محدود بودن قلمرو حكومت وجدان گفته شد به اين معنى تفسير نشود كه ما مىخواهيم ارزش و تأثير اين نيروى مرموز درونى را كه تربيت و سعادت بشر به كلى انكار كنيم.
منظور ما تنها بر طرف كردن اشتباهى بود كه براى بعضى پيدا شود و تصور كردهاند كه مىتوان از وجدان به جاى مذهب استفاده كرد و ثابت كردن اين مطلب كه اين كار به دلايل مختلفى از وجدان ساخته نيست، زيرا خود وجدان چنين ادعايى دارد و نه ما مىتوانيم به گردن او بگذاريم.
همچنين بايد متذكر شويم كه يان نيروى مرموز مىتواند به عنوان يك وسيله مؤثر در دست پيامبران و مربيان بزرگ بشر براى كنترل اعمال و تربيت اخلاقى و اجتماعى نوع انسان قرار گيرد. از اين نظر مىتوان براى وجدان، نام بازرس خوب قاضى بى طرف و از همه بهتر پيامبر باطن اگر از پيامبر برون الهام بگيرد و در سايه تعليم و تربيت آنها رشد و نمو كافى پيدا كند مىتواند نقش يك رهبر اخلاق را در درون وجود انسان داشته باشد.
نا گفته پيداست اين پيامبر درون مستقيماً با جهان ماوراء طبيعت تماس ندارد، دستگاه گيرنده پر قدرت وحى در اختيار او نيست، در برابر خطا، لغزش و اشتباه مصونيتى ندارد و معصوم هم نيست. به
همين دليل نمىتواند به طور مستقل يك نقش اساسى داشته باشد، بلكه بايد در تنظيم نقشههاى اصلاحى و تربيتى خود از پيامبران برون الهام بگيرد كه در اين صورت عامل خوبى براى تربيت بشر خواهد بود. در كتب آسمانى و سخنان پيشوايان بزرگ دين نيز به اهميت اينموضوع اشاره شده است.
گر چه اصلاح وجدان و نام گذارى اين نيروى مرموز درونى به اين نام چيز تازهاى است و در بيانات پيشوايان بزرگ دين ديده نمىشود، ولى با تعبيرهاى زندهتر ديگرى از آن ياد شده و چند نمونه آن را ذيلًا از نظر مىگذرانيم:
«لا اقسم بيوم القيامه* و لا اقسم بالنفس الّوامّه سوگند به روز قيامت و سوگند به (نفس لوّامه) و وجدان بيدار و ملامتگر (كه رستاخيز حق است!)»(1)
نفس يا روح ملامتگر دقيقاً همان وجدان است- كه هنگام انجام كارهاى بد انسان را ملامت مىكند زيرا همانطور كه در بحث حقيقت وجدان دانستيم روشنترين اثر اين نيروى درونى، ملامت و سرزنش در مقابل كارهاى غلط و نارواست. بنابراين تعبير به نفس لوّامه يا روح ملامتگر از زندهترين تعبيراتى است كه ممكن است در اين مرود به كار برده شود. اين را هم مىدانيم كه يكى از اسرار قرآن مجيد توجه دادن مردم به اهميت موضوعاتى سات كه قسم به آن ياد شده، زيرا مردم به چيزى سوگند مىخورند كه داراى اهميت فوقالعاده است و اين
1) قيامت/ 1 و 2
مسئله نشان مىدهد كه اين كتاب بزرگ آسمانى تا چه اندازه براى روح ملامتگر يا وجدان اهميت قايل شده است.
قابل توجه اينكه سوگند مزبور در رديف سوگند به روز قيامت قرارداده شده (لا اقسم بيوم القيامة) و اين تقارن پر معنى است، شايد اشاره به اين باشد كه هر دو موضوع (ايمان به روز جزا وجدان) داراى يك اثرند و آن ايجاد يك نوع مراقبت و كنترل دائمى نسبت به اعمال انسان و وسيلهاى براى هدايت بشر به نيكىها و جلوگيرى از بدى هاست.
تنها دو چيز مىتواند مبدأ يك تحول و اصلاح عميق در فرد و اجتماع شود، اول ايمان به روز رستاخيز و دوّم، وجدان و هماهنگى ميان اين دو.
2- «فرجعوا الى انفسهم فقالوا انكم انتم الظالمون» (ابراهيم) گفت:
آيا جز خدا چيزى را مىپرستيد كه نه كمترين سودى براى شما دارد و نه زيانى به شما مىرساند؟! (نه اميدى به سودشان داريد و نه ترسى از زيانشان!؟)(1)قرآن مجيد ضمن شرح سرگذشت ابراهيم بت شكن و مبارزات قهرمانانه، پى گير و پر هيجان او با بت پرستان، در اين آيه اين چنين ب تأثير اين نيروى مرموز اشاره مىكند: هنگامى كه ابراهيم تمام بتهاى معبد را جز بت بزرگ در هم شكست و او را به دادگاه حاضر كردند، در برابر قضات گفت: شرح ماجراى معبد را از همين بت بزرگ كه شاهد اين صحنه بود سئوال كنيد!
1) انبيا/ 64
در اينجا بت پرستان در بن بست عجيبى گرفتار شدند، بن بستى كه هر طرفش مايه سرشكستگى و محكوميت قطعى بود.
اگر بگويند: بت نمىفهمد، سخن نمىگويد، قدرت تشخيص ندارد، گنگ و لال است، زهى رسوايى! چگونه خدايى كه اينقدر ضعيف، ناتوان، بيچاره و در خور هر گونه ترحم و كمك است! مىتواند به داد بندگان بيچارهاش برسد، در حالى كه از بندگانش بيچارهتر است.
اگر بگويند: مىفهمد و سخن هم مىگويد؛ تازه اول بدبختى است، زيرا ابراهيم اصرار دارد كه بهتر از همه كس براى ادء شهادت كسى است كه ناظر اين ماجرا بوده پس چرا از او سئوال نمىكنيد؟!
بت پرستان در تنگناى اين بن بستى كه بدست خود فراهم ساخته بودند گرفتار شدند. اينجا بود كه برقى از وجدان آنها جستن كرد و پردههاى اوهام و خرافات را از مقابل چشم آنها كنار زد كه: اى ديوانهها! اين بتهاى بى عرضه- كه حتى از اداى شهادت عليه كسانى كه آنها را در هم كوبيدهاند عاجزند لايق پرستش نيستند، اينها با سنگها و چوبهاى ديگر كمترين تفاوتى ندارند، بلكه آنها فايدهاى دارند در حالى كه اينها به تمام معنى موجودى هستند معطّل. اينها لايق پرستش موجود شريفى چون شما انسانها نيستند.
اينجا بود كه بت پرستان خود را مورد ملامت و سرزنش قرار دادند و گفتند:
«... انكم انتم الظالمون ... شما آرى شما، ظالم و ستمگريد.»(1)
در اينجا پيامبر باطن (وجدان) و عقل با پيامبر برون (ابراهيمبت شكن) هم صدا شد و متفقاً بر آئين بت پرستى خط بطلان كشيدند، اما افسوس كه عمر اين بيدارى بسيار كوتاه رود. وجدان خواب آلوده آنها پس از چند لحظه دوباره به خواب سنگين و عميقى فرو رفت و بار ديگر پردههاى ضخيم اوهام و خرافات چهره درخشان آن را پوشانيد و به دنبال آن حكم اعدام (سوزانده شدن) ابراهيم صادر شد.
3- پيشواى بزرگ اسلام على (عليه السلام) مىفرمايد:
«انه من لم يعن على نفسه حتى يكون له منها واعظ و زاجركم تكن تدومن غيرها زاجر و لا واعظ؛(2)كسى كه كوشش نكند تا از درون وجود خود واعظى كه او را پند و اندرز دهد و واجرى (ملامتگرى) كه او را از كار بد باز دارد، پيدا كند، پند و اندرز و منع دگران در وجود او اثر نخواهد كرد!»(3)
در اين عبارت كوتاه پيشواى بزرگ اسلام اهميت وجدان را در تربيت و هدايت بشر تشريح نمود و آن را به عنوان اولين پايه نفوذ هر
گونه تعليم و تربيت خارجى در روح و جان انسان معرفى كرده و نام واعظ درون بر آن گذارده است.
دانشمند معروف مصرى محمد عبده در شرح نهج البلاغه خود اين جمله را چنين تفسير كرده است: كسى كه لطف الهى شامل او نشود تا وجدانش بيار كننده باشد، تنبيه دگران در او تأثيرى نخواهد داشت.(1)
توضيحات
1- دوسو مىنويسد: «بر فرض هم نتوانيم به وسيله طبيعت خود اصل و ماهيت وجدان را بفهميم، اما يك چيز در درون ما شهادت مىدهد كه آن حتماً در ما وجود دارد!» (اميل، ص 207)
2- يك دانشمند روانشناس مىگويد: «بايد عدم ارضاى وجدان اخلاقى و شكنجههاى ناشى از آن را در نظر گرفت پشيمانى، خشم، هيجان در تبرئه خود و كينه، همه از شكنجههاى وجدان اخلاقى هستند. اين شكنجه وجدان ممكن است بيمارىهاى روحى را به وجود آورد.» (بيمارىهاى روحى و عصبى، ص 70)
3- اين بمب در سال 1945 بعد از نخستين آزمايش بمب اتمى در صحرايى بى آب و علف نيومكزيكو در شهر هيروشيما فرود آمد.
چند دقيقه بعد از سقوط بمب منظره شهر به كلى عوض شد و به صورت ويرانهاى در آمد. كه از زير آوارهاى وحشتناك آن نالههاى جانخراش به گوش مىرسيد. قطعات متلاشى شده مردان و زنان و حتى كودكان بى گناه در هر طرف به چشم مىخورد، عدهاى كه به اصطلاح جان سالمى از اين واقعه به در برده بودند بدنها و صورت
1) عبده، محمد؛ نهج البلاغه/ 161
هايشان زخمهاى هولناكى برداشت و جمعى هم حالتى شبيه به جنون پيدا كردند. طبق آمار شهردارى، مجموع كشته شدگان اعم از نظامى و غير نظامى به 000/ 270 رسيد!
4- پس از پايان جنگ كه تلفات و ضايعات وارده بر شهر هيروشيما فاش شد، ضربه روحى شديدى بر سرگردكلود وارد گرديد. او هميشه خود را مسئول كشتار مردم اين شهر مىدانست. معالجات پزشكان به بهبود حال او تأثيرى نكرد و ناچار در بيمارستان امراض روحى بسترى گرديد!
خلبان آمريكايى پس از بمباران شهرهاى هيروشيما و ناكازاكى، موفق به اخذ بزرگترين نشان نظامى آمريكا شد! ولى او كه روزى به خاطر مهارت در خلبانى و داشتن اعصابى فولادين انتخاب و پرتاب اولين بمبهاى اتمى به وى سپرده شده بود، اينك كاملًا ديوانه شده است (روزنامه اطلاعات، شماره 10377- 10382) وى مدّتها اين جمله را تكرار مىكرد: «من قاتل 150 هزار نفر هستم و هرگز خود را براى اين گناه بزرگ نيم بخشم!» در بمباران اتمى شهرهاى ژاپن حداقل صد و پنجاه هزار نفر كشته شدهاند و كلود خود را مسئول اين كشتار دسته جمعى مىداند. (روزنامه اطلاعات، شماره 10393)
5- آرى فشار و شكنجه وجدان با وجود نيروى جوانى، اعصاب پولادين و بزرگترين نشان نظامى و تشويق دولت آمريكا، تأثير خود را گذارد و چنان طوفان سهمگين و خطرناكى در وجود او بر پا كرد كه تمام متخصصين بيمارىهاى روانى از درمان او مأيوس شده و اظهار عجز كردند!
6- ژان ژاك روسو مىگويد: اگر او (وجدان) با همه قلبها سخن مىگويد، پس چرا كمتر دلى صداى او را مىشنود و سخن او را گوش مىكند؟! علت اين است كه او به زبان طبيعت حرف مىزند، ولى هر چه در اطراف ما است، ما را وا مىدارد كه طبيعت را فراموش كنيم! وجدان محجوب است و انزوا و آرامش را دوست مىدارد. از مجامع و محافل و از قيل و قال، وحشت دارد. آوازهاى بلند صداى او را خفه مىكند و مانع آن مىشود كه به گوش ما برسد، گاهى تعصب شديد مردم تغيير صورت مىدهد، و به اسم وجدان، مرتكب جنايات مىشود از بس كه وجدان را طرد مىكنيم سرانجام دلسرد مىشود.
ديگر با ما سخن نمىگويد. به ما پاسخ نمىدهد و به واسطه اين همه توهينى كه به او شده و مىشود، احضار او به همان اندازه اشكال دارد كه طرد او داشت!»
7- ژان ژاك روسو در اين باره چنين مىگويد: (اميل، ص 207)
«اعمال وجدان نوعى از قضاوتهاى عقل محسوب نمىشود، بلكه نتيجه يك نوع حس فطرى و درونى مىباشد، اما وقتى كه عقل ما قادر به تشخيص تقوى مىشود، اين حس فطرى ما را وادار مىسازد تا آن را دوست بداريم.» (اميلترجمه غلام حسين زيرك زاده؛ ص 206- 207)
8- در حقيقت عمل وجدان، مختصر است به يك نوع تذكر در مورد يك رشته اعمالى كه خود شخص بر حسب آداب و رسوم محيط اجتماعى خوب يا بد مىداند. بنابراين چون وجدان قادر نيست بين خوب و بد اعمال قضاوت كند، ممكن است در حقيقت خود اين اعمال عكس آن باشد كه شخص در ذهن خود تصور
مىكند. براى همين است كه نصايح وجدان بر حسب زمان، محيط، عادت و رسوم تغيير مىكند. تاريخ شاهد اعمال وحشيانه ايست كه اشخاص مختلف در زير سرپوش زيباى وجدان مرتكب مىشوند.
همه مىدانند كه اعراب قبل از اسلام دختران خود را زنده به گور مىكردند، ولى در آن زمان وجدان اين گونه اشخاص از اين جنايت ننگين ممانعت نمىكرد. در آن زمان كمتر كسى بود كه پدرى را كه تازه دختر معصومش را زنده زير خاك كرده ملامت كند، زيرا پدرى با انجام چنين عمل ننگينى حس مىكرد كه وظيفه وجدانى خود را به نحو اكمل انجام داده است و بنابراين وجدان شاد و آرامى داشت!!
9- مزون امپراطور رم- كه يادگار حزن آورى را به يادگار گذاشته- چاقوى آلوده به خون را پس از كشتن مادرش به وجدان خود نشان داد تا براى آرامش درونى خود دليل قانع كنندهاى داشته باشد!
زمانى كه همين امپراطور خون آشام امر كرد شهر رم- پايتخت امپراطورى- را آتش بزنند، روى تپهاى رفت تا با شادى و خرمى، شعلههايى را كه به آسمان زبانه مىكشيد و خانههايى كه روى همديگر فرو مىريخت، با دقت تماشا كند!
تسكين دهنده وجدان مزون، زبانههاى آتش، صداى خراب شدن خانهها و ويرانى شهر بود!
امروزه از اين گونه افرادى كه سعى دارند جنايات و وحشى گرىهاى خود را منطبق با وجدان گردانند در گوشه و كنار دنيا ديده مىشودند!
10- اين عذر، انسان را به ياد داستانى مىاندازد كه مىگويد كه از
كسى پرسيدند: چرا مؤذنها در موقع اذان، دستها را روى گوششان مىگذارند؟ گفت: براى اينكه اگر روى دهانشان بگذارند صدايشان شنيده نمىشود!
11- نقل مىكنند كه: اين جمله از ابتكارات شمر بن ذى الجوشن لعنت الله عليه (قاتل امام حسين (عليه السلام) است كه بعد از ارتكاب آن جنايت فجيع، براى توجيه عمل خود آن را جعل نمود و امروزه هم تكيه كلام گروهى شده است!
12- فرض كنيد يك مرد ثروتمند خود خواه از منزل مجلل خود خارج مىشود، در ضمن گردش، به يك كلبه محقر يك رعيت فقير مىرسد. چشم او به زن زيباى رعيت مىافتد كه با زحمت و مشقت مشغول انجام كارهاى منزل است. البته وجدانش بيدار و مواظب است كه خلافى از او سر نزند اما شهوت جنسى او هم آرام نمىنشيند و با وجدان به مشاجره مىپردازد. پس از مدت كمى زد و خورد، وجدان- كه قدرت كافى ندارد- تسليم مىشود و حق خود را به شهوت واگذار مىكند! در اين موقع آن شخص با خود فكر مىكند كه زن به اين زيبايى شايسته زندگى بهترى است و انصاف نيست كه چنين زندگى مشقت بارى داشته باشد، پس بايد او را نجات داد و به قصر اختصاصى خود برد! اما هيچ به خاطر شما نمىآيد كه با اين عمل يك اتحاد مقدسى در هم مىريزد و يك درد به ساير دردهاى موجود آن خانواده افزوده مىشود! ولى او اين كار خود را صد در صد موافق با وجدان مىداند.
و يا شخص ديگرى را فرض كنيد كه هرگز در مدت عمر خود كار
نكرده، زحمت نكشيده و در نتيجه فقير شده، آنگاه با مشاهده زندگى كسى كه تمام عمر خود را صرف تلاش و فعاليت نموده و ترقى پيدا كرده، با خود مىگويد: آيا اين عدالت و انصاف است كه شخصى اين قدر ثروت داشته باشد و من در نهايت فقر و بينوايى باشم؟ وجدان فريب خورده چنين شخصى به او اجازه مىدهد كه مال آن شخص را از طريق نامشروع تصاحب كند. (مرتكب دزدى شود!)
1- اعجاز
2- مطالعات در حالات مدعى نبوت
و برسى محتويات آيين او
3- گواهى پيامبران پيشين
هنوز تاريخ از غوغاى بشر به خاطر دارد كه عدهاى جاه طلب براى تأمين خواستههاى نامشروع خود به دروغ دعوى پيامبرى كردند و براى اغفال مردم ساده لوح و رسيدن به مقاصد پليد خود ما مقدسترين موضوعات (رسالت از ناحيه خداوند) را ملعبه قرار دادند.
گاهى اين پيامبران قلابى منطقه وسيعى را زير نفوذ خود در مىآوردند و افراد ساده لوح فراوانى را به دام مىانداختند. طبيعى است هر قدر موضوعى مهمتر باشد تقلب در آن خطرناكتر است!
در اينجا اين سئوال پيش مىآيد كه: مردم چه گناهى دارند؟ آنها كه مسقيماً به مبدأ جهان هستى ارتباط ندارند، از كجا بدانند كه اين يكى راست مىگويد و آن يكى دروغ؟!
درست است كه لزوم بعثت پيامبران براى تعليم و تربيت، نظم اجتماع و تكامل نوع انسان به عنوان يك اصل اساسى در بخش اول اثبات شد و در بخش دوم نيز اين موضوع روشن شد كه نه تنها وجدان بلكه هيچ چيز ديگر نمىتواند جانشين مكتب انبيا و مذهب گردد، اما از چه راهى مىتوان يقين كرد كه به راستى اين مدعى پيامبرى از طرف خداوند
مبعوث شده است، آيين خود را از طريق وحى دريافته، او روى هوى و هوس سخن نمىگويد و منظور او سوء استفاده از جعل اين عنوان نيست؟ آيا هيچ عقلى اجازه مىدهد كه به گفتار هر مدعّى گوش فرا دهيم و سخنان او را به عنوان وحى آسمانى بپذيريم؟ اين سئوالى است كه بايد در اين بخش به آن پاسخ بدهيم.
به طور كلى براى كشف اين حقيقت سه راه در اختيار داريم كه هر كدام- به طور جداگانه- مىتوانند مدرك قانع كنندهاى باشند.
اعجاز داراى نقاط مبهم و اسرارآميزى است كه بايد مو به مو مورد بحث قرار گيرد. تعجب آور اين است كه بعضى از افرادى كه با اين گونه مسائل سر و كار زيادى ندارند، چون نتوانستهاند در مطالعات ابتدايى، تصور صحيحى از معجزه در ذهن خود ترسيم كنند و در حل پارهاى از ايرادات- كه در مورد معجزات شده- عاجز ماندهاند، به كلى روى معجزات پيامبران خط بطلان كشيده و آنها را جزء خرافات و افسانهها شمردهاند و مىگويند اعجاز امرى است محال!
البته دو موضوع ديگر نيز به اين طرز تفكر كمك كرده است:
الف) آميخته شدن معجزات واقعى پيامبران بزرگ خدا با يك رشته اوهام، اباطيل و داستانهاى مجعول، به وسيله دوستان نادان و بى اطلاع يا دشمنان دانا و مطلع!
دوستان نادان به گمان اينكه هر چه بيشتر، كارهاى عجيب و خارقالعاده به انبيا نسبت داده شود، و تمام شئون زندگى آنها (خواب و خوراك، پوشاك، مركبسوارى، راه رفتن و ...) مملو از انواع افعال عجيب
و حيرتانگيز معرفى گردد، ايمان مردم را نسبت به انبيا راسختر، دور افتادگان را نزديكتر و مخالفين را سرشكستهتر مىسازد، به همين جهت مطالب بى اساس و گاهى صد و نقيض با فكر ناقص خود ساخته و به آن بزرگواران نسبت دادهاند و به تصور خود از اين راه خدمت شايان توجهى به مبانى مذهب كردهاند! اين از دوستان نادان.
دشمنان دانا هم كه حالشان معلوم است.
ب) ادعاى پيامبران دروغين دين ساز.
براى اينكه يقه خود را از چنگ مردمى كه از آنها درخواست معجزه داشتند، نجات دهند، به كلى مسأله اعجاز را انكار كرده و با پيروى از منطق شتر ديدى نديدى خود را آسوده ساختند! ضمناً سخنان سفسطهآميزى براى توحيد كار خود و اثبات محال بودن معجزه ذكر نمودهاند كه بعداً به آن اشاره خواهد شد(1)مجموع اين مسائل باعث شده كه مسأله اعجاز در نظر بعضى به صورت مشكل- لا ينحلى جلوه كند، در حالى كه اين مسأله نه تنها لا ينحل نيست بلكه مشكل هم نيست تنها نقاط مبهمى دارد كه بايد با توضيحاتى روشن شود.
در ضمن هدف ما در اين بحثها اين نيست كه از هر معجزهاى- كه در هر كتاب يا حديث ضعيفى به پيامبران نسبت داده شده- دفاع كنيم، زيرا در ميان آنها معجزات مجعول يا مشكوكى وجود دارد كه
1) قهرمان اين موضوع كسروى است كه در كتاب ضوفيگرى و كتابهاى ديگر خودمطالب جالبى در اين زمينه دارد كه در بحثهاى آينده به آن شاره خواهد شد
حال آن بر همه كس معلوم است.
منظور ما يك بحث كلى و اصولى در پيرامون مسأله اعجاز، امكان وجود آن حل تمام مشكلات مىباشد، و در اينجا به هيچ وجه وارد جزئيات نخواهيم شد مگر در پارهاى از موارد آن هم به عنوان مثال.
اكنون به مسائلى كه در اينجا مطرح مىشود به دقت توجه فرماييد:
الف) معجزه چيست؟ معجزه عبارت از كار خارقالعادهاى است كه بايد سه نكته زير در آن جمع باشد:- بايد به كلى خارج از حدود توانايى نوع بشر باشد و هيچ كس حتى نوابغ جهان نتوانند با نيروى انسانى همانند آن را بياورند.
2- بايد توأم با دعوى پيامبرى باشد، يعنى آورنده آن به عنوان يك سند زنده براى صدق گفتار خود در دعوى رسالت از طرف خدا آن را انجام دهد.
3- بايد توأم با تحدى (دعوت به مبارزه و مقابله) باشد، يعنى از تمام انسانها دعوت كند كه اگر مىتوانند مانند آن را بياورند.
بنابراين اگر يكى از شرايط سه گانه فوق در آن نباشد معجزه ناميده نمىشود.
از اينجا تفاوت معجزه با كارهاى نوابغ جهان و اكتشافات حيرتانگيز علمى به طور مختصر روشن مىشود، زيرا در چه كارهاى نوابغ و اكتشافات عجيب علمى در نوع خود نادر و كم نظير است ولى از توانايى نوع انسان بيرون نيست، زيرا اين امكان وجود دارد كه نابغه ديگرى نظير آن را انجام دهد.
امّا بايد معجزات در وضع و شرايطى باشد كه حتى يك بشر بى
ارتباط با جهان ماوراء طبيعت- هر قدر هم فوقالعاده و نابغه باشد- نتواند مانند آن را انجام دهد.
اين مطلب را مىتوان در ضمن مثالى اين گونه روشن ساخت كه:
اگر كودك 6 يا 8 سالهاى مانند يك سخنران ورزيده و ماهر با عبارات سليس و روان و دلنشين صحبت كند اين يك نبوغ فوقالعاده است اما از حدود توانايى نوع بشر بيرون نيست، زيرا ممكن است كودك ديگرى پيدا شود كه به همين زيبايى و مهارت سخن بگويد، به همين دليل نمىتوان نام آن را معجزه گذاشت.
ولى اگر يك نوزاد دو روزه اين چنين سخن بگويد قطعاً او يك نابغه نيست، زيرا اين عمل از حد نبوغ هم خارج است و مسلماً چنين مسى به جهانى غير از اين جهان طبيعت علل و معلول عادى آن ارتباط خاصى پيدا كرده است، چنين عملى در صورتى كه با شرايط ديگرى، كه گفته شده- همراه باشد معجزه ناميده مىشود و منظور ما از معجزه يعنى كارى كه از قدرت بزرگترين نوابغ جهان هم بيرون باشد.
مثال ديگر: ممكن است دانشمندى بتواند با وسائل علمى درخت خرمايى را- كه بايد در مدت 7 سال به ثمر برسد، در مدت يك سال به ثمر برساند، مسلماً چنين دانشمند گياهشناسى به يك كشف بزرگ و كم نظير علمى نايل شده، ولى اين عمل را ممكن است دانشمند نابغه ديگرى در همين مورد يا مورد مشابه آن انجام دهد. حال اگر كسى پيدا شود كه در يك دقيقه هسته خرمايى را به ثمر برساند يا در يك چشم بر هم زدن درخت خشكيدهاى را باردار نمود، چنين عملى
معجزه است و از قدرت علم، عقل و نبوغ بشر عادى بيرون مىباشد.
در ضمن از اين بيان معلوم شد كه هيچ مانعى ندارد انجام يك عمل در زمان معين يا در شرايط خاصى معجزه باشد، اما در شرايط و ازمنه ديگر معجزه نباشد.
مثلًا حضرت مسيح (عليه السلام) بيماران غير قابل علاج يا كور مادر زاد را به فرمان خدا شفا مىداد و اين عمل در آن زمان و يا طريقهاى كه حضرت مسيح انجام مىداد معجزه بوده است، زيرا از حدود قدرت و توانايى انسانها به كلى بيرون بوده. امّا امروزه مانعى ندارد كه بر اثر پيشرفت علم پزشكى و با فن آورى خاصى آن بيمارىها قابل علاج باشند. البته امروزه انجام اين عمل و با اين وسائل، معجزه نيست، زيرا ممكن است كسان ديگرى مشابه آن را انجام دهند، ولى در آن روز و با آن ترتيب خاص معجزه بوده است. (دقت كنيد)
ب) آيا اعجاز يعنى بر هم زدن قانون عليت؟
الف) گروهى مىگويند: «قبول معجزه با علم سازگار نيست، زيرا هر اندازه علم در مسير تكامل خود پيشرفت كرده و از اسرار تازهاى پرده برداشته اين مسأله محققتر شده است كه هيچ حادثهاى در جهان بدون علت نيست.
جنبش برگهاى درختان، حركت جنينها در دل مادران، امواج خورشان، درياها، صاعقهها، گردبادها، زمين لرزهها، و ... همه داراى يك سلسله علل طبيعى هستند، و يك نظم ثابت و مسلم بر آنها حكومت مىكند.»
با اين حال چگونه مىتوان باور كرد كه ناگهان درخت خشكيدهاى بدون هيچ عامل طبيعى، سبز و بارور شود و يا نوزاد چند ساعتهاى با نداشتن هيچ گونه آمادگى طبيعى سخن بگويد؟!
براى سخن گفتن يك سلسله علل لازم است از جمله: ريه، حنجره، تارهاى صوتى، مخارج كلمات، زبان، عقل و هوش براى تنظيم و تركيب جملهها و ... با اين وضع چگونه سخن گفتن سنگريزهاى كه هيچ يك از اين امور را ندارد قابل قبول است؟!
اگر ما قبول كنيم كه چنين امورى امكان دارد، بايد اصل عليّت را به كل به هم بزنيم و- بپذيريم كه ممكن است معلولى بدون هيچ گونه علّتى وجود پيدا كند و اين موضوعى است كه هيچ عالم و دانشمندى نمىتواند آن را قبول كند.
اصل عليّت نه تنها جزء اصول مسلم علوم طبيعى است، بلكه در فلسفه نيز جزء ابتدايىترين و مسلمترين مسائل است، زيرا در فلسفه مىخوانيم: «هيچ حادثهاى بدون علّت ممكن نيست.»
اين سخنى است كه ممكن است يك عالم مادى در زمينه انكار معجزات بگويد.
اما انكار معجزات تنها منطق دانشمندان مادى نيست، بلكه يكى از دانشمندان خداپرست نيز مىگويد:
اصولًا ما خدا را از روى نظام ثابت و مسلم جهان آفرينش شناختهايم. اگر بنا شود اين نظام به وسيله معجزات متزلزل گردد، اساس مسأله توحيد و خداشناسى متزلزل خواهد شد، شما مىخواهيد با اثبات معجزات، پايههاى نبوت را محكم كنيد ولى توجه نداريد كه با اين عمل، پايه توحيد را لرزان مىسازيد!
ب) بعضى از نويسندگان اسلامى- تحت تأثير منطق مادىهاى قرار گرفتهاند- بى ميل نيستند كه با مادىها در موضوع انكار معجزات
همصدا شوند و از آيات قرآن مجيد نيز شاهدى براى مقصور خود بياورند! آنها مىگويند:
هنگامى كه مشركان عرب از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم تقاضاى معجزات گوناگونى كردند، آن حضرت سريعاً به عجز خود اعتراف نمود و دست رد به سينه آنها گذارد، قرآن مجيد اين داستان را چنين نقل مىفرمايد:
«و قالوا لن نؤمن لك حتّى تفحر لنا من الارض يندوعاً او تكون لك جنة من نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيراً او تسقط السماء كما زعمت عليما كسفاً او تأتى بالله و الملائكة قبيلًا او يكون لك بيت من زخرف او ترقى فى السماء و لن نومن لرقيّك حتّى تنزّل علينا كتاباً نقرؤه قل سبحان ربى هل كنت الا بشراً رسولًا(1)و گفتند: ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم مگراينكه چشمهاى از زمين براى ما بيرون بياورى يا باغستانى از خرما و انگور داشته باشى كه نهرهاى آب جارى از ميان آن بجوشد يا قطعات آسمان را- آنچنان كه پنداشتهاى- بر سر ما فرود آورى يا خدا و فرشتگان را حاضر گردانى! يا خانهاى از طلا داشته باشى، يا به آسمان صعود كنى، حتى به صعود كردن تو ايمان نمىآوريم تا نامهاى (از طرف خدا!) بر ما نازل كنى كه شخصاً آن را بخوانيم، بگو: منزه است پروردگارم، (از اين سخنان بى معنى!) مگر من جز بشرى هستم كه به
1) بنى اسراييل/ 93 تا 90
سوى شما فرستاده شدهام؟!»
كسروى- در يكى از سخنان خود- براى انكار معجزات، صاف كردن جاده نبوت خود و راحت شدن از دست مردمى كه وقت و بى وقت از او تقاضاى معجزه مىكردند، دست به منطق ديگرى زده و مىگويد:
«دستگاه خدا بازيچه نيست كه هر كسى براى هنر نمايىهاى خود در آن دستى برد، و آن را ديگر گرداند. آنچه درباره موسى و عيسى و ديگر پيغمبران گفتهاند دروغ است! بزرگتر از عيسى و موسى پيغمبر اسلام بوده كه هر زمان نتوانستنى (معجزه) از او خواستهاند، ناتوانى نشان داده، اين قرآن او در دست ما است.»(1)
اين بود خلاصه سخنانى در زمينه انكار معجزه.
پاسخ:
الف) بايد در پاسخ ايراد مادىها تنها يك نكته را روشن ساخت، همان نكتهاى كه عدم توجه به آن موجب اشتباه بزرگى در اين مسأله شده است و آن اينكه: هيچ كس در اصالت، صحت و عموميت قانون عليت ترديد ندارد و مسلماً هيچ حادثهاى در جهان بدون علت نيست و اين همان چيزى است كه در فلسفه مىگويند: «وجود و عدم براى هر امر ممكن يكسان و بى تفاوت است و تنها يك علت خارجى مىتواند آن را از
1) صوفيگرى صفحه 81( اگر قرآن در دست ما است پس چرا همين قرآن، صريحاً مرده زنده كردن و كور مادر زاد شفا دادن از راه اعجاز را به حضرت مسيح( عليه السلام) نسبت مىدهد؟ آيا كسروى اين را هم دروغ مىداند؟!)
عدم به وجود يا از وجود به عدم باز گرداند» و در هر صورت موضوعى است مسلم و غير قابل انكار. 2
هر گز طرفداران اثبات معجزه نمىگويند: «معجزه يعنى معلول بدون علت، معلول چيزى كه از خود هستى ندارد.» چيزى كه از خود هستى ندارد چگونه بدون هستى دهندهاى به وجود مىآيد؟ اگر بنا بود بدون علت به وجود بيايد، پس چرا هميشه به وجود نمىآيد؟ تفسير معجزه به معلول بدون علّت يك اشتباه غير قابل بخشش است!
بحث در اين است كه علت گاهى عادى و معمولى و گاهى غير عادى است. عللى كه ما به آن خو گرفتهايم يك سلسله علل عادى است، مثلًا: ما سبز شدن و بار دار شدن درخت به اين ديدهايم كه فصل بهارى برسد، به تدريج شاخههاى خشكيده شكوفه، برگ و گل پيدا كنند، پا به پاى گرمى هوا پيش بروند و پس از مدتى ميوههاى رسيده بر شاخهها ظاهر شوند. ما سخن گفتن طفل را به صورت ديدهايم كه پس از گذشتن چندين ماه از عمر او كم كم الفاظ مفرد و ساده را به صورت بريده بريده و توأم با لكنت شروع كند و سپس روز به روز لهجه، اداء حرف و طرز جمله بندىهاى او به صورت كاملترى در آيد تا به طور كامل بر حرف زدن مسلط شود. البته اگر از روز اول غير از اين ديده بوديم، مثلًا: ديده بوديم بچهها همانطور كه از روز اول مىخورند، مىآشامند، مىبينند و مىشنوند، سخن هم مىگويند، به همان عادت مىكرديم و هيچ جاى تعجب هم نبود. چه مانعى داشت كه زبان به گونهاى آفريده مىشد كه از همان عادت مىكرديم و هيچ جاى تعجب هم نبود. چه مانعى داشت كه زبان به گونهاى آفريده
مىشد كه از همان ابتدا به خوبى بزرگترهاى سخن مىگفت يا لااقل تمام گفتههاى ما را تقليد مىكرد؟ و يا بر عكس، چه مانعى داشت كه چشمهاى نوزاد يك مرتبه قدرت بينايى پيدا نمىكرد بلكه به تدريج بعد از دو سه سال به كار مىافتاد؟
هيچ يك از اينها محال نيست و هيچ دليل عقلى بر خلاف آن وجود ندارد، تنها چيزى كه هست سلسله علل و معلول عادى اين چنين تنظيم شده كه: چشم از روز نخست ببيند ولى زبان در طى ماهها قدرت سخن گفتن را پيدا كند.
حال اگر حادثهاى بر خلاف علل عادى واقع شود ما نبايد خيال كنيم معلولى بدون علّت به وجود آمده، بلكه بايد گفت: آن هم علتى دارد كه ما تا كنون نشناختهايم و چيزهاى بسيارى است كه تا كنون نشناختهايم! اين علت ممكن است كه يك مبدأ ماوراء طبيعى باشد يا يك عامل طبيعى ناشناخته و در هر صورت كسى كه توانسته آن نظم عادى علت و معلول طبيعى را بر هم بزند و آن حادثه را پديد آورد يك فرد عادى و معمولى نيست، زيرا فرض بر اين است كه اين كار (معجزه) از هيچ بشرى، حتى نوابغ جهان، ساخته نيست و چنين كسى حتماً با مبدئى مافوق جهان طبيعت رابطه دارد.
بديهى است مبدئى كه اين نظم فعلى را در ميان علل و معلولات جهان طبيعت به وجود آورده و آن را به عالىترين وجهى اداره مىكند محكوم و گرفتار اين علل نيست، بلكه حاكم و مسلط بر آنها است و تغيير موقتى و استثنايى آن براى او هيچ اشكالى ندارد. همانطور كه اگر از روز نخست آن را طور ديگرى قرار مىداد مانعى نداشت. (دقت
كنيد) خلاصه اينكه: معجزه يك تغيير استثنايى در نظام عادى و معمولى علل طبيعى است. با استفاده از علل ناشناخته و مرموزى كه علوم طبيعى نتوانسته پرده از روى آن بر دارد، نه استثناء از اصل قانون عليت.
اما اينكه بعضى از دانشمندان الهى گفتهاند: «معجزه پايه توحيد و خداشناسى را متزلزل مىسازد، زيرا ما خدا را از نظام ثابت و لا يتغير طبيعت مىشناسيم و اگر اين نظام بر هم بريزد، دليل روشنى بر وجود اين مبدأ بزرگ جهان آفرينش پيدا نمىكنيم.»
سفسطهاى بيش نيست، زيرا اين سخن در صورتى صحيح است كه وقوع يك يا چند معجزه، نظام عادى طبيعت را به كلى به هم بريزد و به جاى آن هرج و مرج و بى نظمى برقرار سازد، در حالى كه چنين نيست، زيرا با وجود معجزات پيامبران، باز اين نظام عمومى جهان به حال خود باقى است و اين استثناء بسيار جزئى در علل عادى بسيار كمتر از آن است كه نظام جهان را به هرج و مرج بكشاند.
به عبارت ديگر: معجزه آن نيست كه پيامبرى از صبح تا شب بنشيند و به دلخواه مردم تمام اوضاع جهان را- از گردش كواكب و اجرام آسمانى گرفته تا حركت زمين، فصول سال، نظام مرگ و حيات در عالم گياهان و جانداران، طرز كار دستگاههاى داخلى بدن انسان و ...- به هم بريزد و جهان را به صورت كلاف سر در گمى در آورد!
بلكه معجزات يك سلسله استثناهاى بسيار محدود و محدودند كه از نظر تعداد، در برابر حوادث جهان طبيعت، حكم صفر را دارند و تنها در موارد خاصى- كه تنها راه توجه دادن مردم به مقام رسالت پيامبران باشد- انجام داده مىشدند.
نكته قابل توجه اينكه اين تغييرات استثنايى در نظام عادى طبيعت چون مطابق يك برنامه قبلى صورت مىگيرد و قبلًا اعلام مىشود نه تنها پايه ايمان ما را در مسأله توحيد سست نمىكند بلكه آن را محكمتر مىسازد، زيرا اين جريان به خوبى ثابت مىكند كه نظام ثابت فعلى از يك مبدأ فاقد علم و شعور سرچشمه نگرفته و اين نظم عجيب تنها معلول يك سلسله علل جبرى و ناخود آگاه نيست، بلكه اين نظام از ناحيه يك مبدأ عاقل و عالم، كنترل و هدايت مىشود. به دليل اينكه اگر نخواهد آن را در موارد خاصى طبق يك نقشه قبلى و پيش بينى شده تغيير بدهد مىتواند(1).
پاسخ گفتههاى كسروى از اينجا به خوبى روشن مىشود، زيرا از عباراتش چنين بر مىآيد كه گمان كرده پيامبران هم مانند فالگيران- كه صبح مىآيند و بر دكّه خود مىنشينند و هر پير و جوان و عاقل و ديوانه و واماندهاى از آنها خواهش سركتابى، فالى، جادويى، باطل السحرى و يا بستن و باز كردن كسى را مىكند شب و روز خود را در اختيار مردم گذارده بودند كه هر كس از گرد راه مىرسيد و هوس معجزه عجيب و غريبى مىكرد، پرده جالبى براى او نمايش دهند.
در صورتى كه هرگز چنين چيزى نبوده، حتى خود پيامبران اختيار معجزات را نداشتند و براى انجام يك معجزه منتظر فرمان الهى بودند. بعضى اوقات مردم آنها را در فشار مىگذاشتند و براى صدق
1) آية الله العضمى مكارم شيرازى؛ آفريدگار جهان، بحث دلايل خداشناسى
دعويشان از آنها تقاضاى اعجاز مىكردند. آنها مىفرمودند: «ما از پيش خود نمىتوانيم كارى انجام دهيم، در انتظار فرمان خدا هستيم!»
چنانكه قرآن مىفرمايد: هنگامى كه آيتى (آيهاى از قرآن يا معجزهاى از معجزات) به دلخواه آنها نياورى مىگويند: چرا آن را انتخاب نكردى؟ بگو: من فقط پيرو آنم كه به من وحى شده ...»(1)خلاصه اينكه معجزه سندى براى اثبات رسالت است كه در حد ضرورت و در شرايط خاصى انجام مىشود، نه وسيله سرگرمى، تفريح و هوس رانى جاهلان امت! بعيد است كسروى به چنين نكته واضحى توجه پيدا نكرده باشد، ولى او مىخواسته هم راه را براى دعوى نبوت خود هموار كند و هم خود را از چنگال تقاضاى معجزه مردم برهاند، به همين جهت راهى بهتر از اين نيافته كه با اين منطق نارسا- به گمان خود- ريشه معجزات را به طور كلى بزند.
ب) اگر آياتى را كه بعضى از نويسندگان اسلامى دستاويز خود قرار داده و قضاوت عجولانهاى درباره انكار معجزات كردهاند به دقت بررسى كنيم، پاسخ گفتههاى آنها در خود آن آيات نهفته است زيرا:
1- بسيارى از خواستههاى مخالفان پيامبر، مطابق همين آيات، منطبق با شرائط معجزه نبوده، مثلًا در يكى از خواستههاى خود گفته بودند: «بايد خدا و فرشتگان را اينجا بياورى؟»(2)
ب) أو تأتى بالله و الملائكة قبيلًا»( اسراء/ 92)
خداوند نه جسم است و نه مكانى دارد كه او را به درخواست چند نفر عرب بت پرست پا برهنه شبه جزيره عربستان احضار كنند! (قابل توجه اين است كه مىگويند او را نزد ما بياور و نمىگويند: ما را نزد او ببر!) در جاى ديگر گفته بودند: «آسمان (يا سنگهاى آسمانى) را بر سر ما فرود آور!»(1)
ب) و تسقط السّماء كما زعمت علينا كسفاً ...»( اسراء/ 92)
اين تقاضا درست مثل اين است كه كسى به پيامبر بگويد: اگر راست مىگويى و از طرف خدا برانگيخته شدهاى از خدا بخواه تا كنون جان مرا بگيرد! بديهى است منظور از معجزه راهنمايى و هدايت افراد است، اگر معجزه سبب نابودى آنها شود اين معجزه چه فايدهاى دارد؟!
يكى ديگر از خواستههاى آنها اين بود كه به پيامبر مىگفتند: «بايد باغى از خرما و انگور(2)يا خانهاى از طلا داشته باشى!»(3)ناگفته پيداست كه داشتن باغ خرما و انگور، يا خانهاى از طلا معجزه نيست. اگر چنين بود مىبايست سرمايهداران بزرگ امروز يا بيسارى از شيوخ عرب آن روز و بعضى از پادشاهان يمن كه چنان باغ و چنين خانهاى را
داشتهاند پيامبر خدا باشند. (توجه داشته باشيد كه تقاضاى آنها تنها داشتن چنين باغ و چنان خانهاى بودند ايجاد آن از طريق غير عادى.)
اينها نشان مىدهد كه هدف تقاضا كنندگان، استفاده از معجزه و هدايت يافتن نبوده، بلكه هوى و هوسهاى ديگرى در سر داشتهاند.
2- از اين آيات به خوبى بر مىآيد كه آنها مردمى لجوج، معاند و بى منطق بودهاند و حتى با ديدن معجزات آشكار باز هم حاضر نبودهاند كه در برابر حقيقت تسليم شوند. مثلًا گفته بودند: «تا به آسمان نروى به تو ايمان نمىآوريم و صعود به آسمان هم كافى نيست، بلكه بايد نامهاى از طرف خدا (حتماً نامه فدايت شوم!) براى ما بياورى تا به تو ايمان بياوريم ...»(1)
خوب بيانديشيد اگر منظور اين گروه كشف حقيقتى بوده پس چرا با صراحت مىگويند: اگر معجزه روشنى مانند صعود به آسمان هم انجام دهى سر تسليم فرود نمىآوريم و بايد چنين و چنان كنى؟ ...
تازه از قرائن پيداست كه باز هم نمىخواستهاند ايمان بياورند و اصلًا به چنين منظورى نيامده بودند.
اكنون فرض كنيد شما خودتان در برابر يك عده افراد بى سواد، لجوج و بى منطق مانند اين گروه قرار مىگرفتيد. جز اينكه بگوييد:
«من بشرى بيش نيستم و آنچه خدا بخواهد مىتوانم انجام دهد و تسليم و هوى و هوسهاى اين و آن نمىتوانم باشم» چه چارهاى داشتيد؟ پيامبر بزرگ اسلام هم در برابر آنها جز اين چيزى نفرمود:
1) « ... او ترقى فى السماء ولن نؤمن لرقبك حتّى تنزّل علينا كتابّا نقروه ...»( اسراء/ 93)
«... سبحان ربّى هل كنت الّا بشراً رسولًا!(1)منزه است پروردگار من «از اين سخنان بى معنى!) مگر من جز انسانى فرستاده خدا هستم؟!»
3- آيات قرآن مجيد مملو از شرح معجزات پيامبران گذشته است.
بعضى از اين معجزان (مانند: معجزات ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام) با صراحت هر چه تمامتر در چندين سوره تكرار شده به طورى كه به هيچ وجه جاى توجيه و تأويل در آن نيست. براى درك اين مطلب كافى است يك مطالعه اجمالى در آيات سوره مريم، قصص، انبيا، و مائده بشود.
حالا فكر كنيد پيامبرى كه در كتاب آسمانى خود اين همه داستان معجزات پيامبران پيشى را به عبارت مختلفى با صراحت آورده و از طرفى مىگويد: من از تمام آنها برترم
«... و جئنابك على هؤلاء شهيداً»(2)
ج) آيا معجزات علل طبيعى دارند؟
معمولًا تصور مىكنند كه بايد معجزه يك علت غير طبيعى داشته باشد، در حالى كه چنين نيست. هيچ مانعى ندارد كه معجزه داراى يك سلسله علل طبيعى باشد، اما با اين شرط كه دسترسى به آن علل طبيعى از عهده بشرى كه مرتبط به جهان ماوراء طبيعت نيست برون باشد. درست است كه سرانجام آن علل طبيعى هم همانطور كه تمام
حوادث جهان هستى به آن مبدأ بزرگ باز مىگردد به ماوراء طبيعت منتهى مىشود، ولى در اينجا عامل نزديك همان عامل طبيعى است.
(دقت كنيد).
بد نيست اين موضوع را با يك مثال ساده روشنتر سازيم:
ممكن است معجزه پيامبرى اين باشد كه در هر ساعتى كه بخواهد، دعا كند و باران بيايد. البته نزول باران، معلول تابش آفتاب بر سطح اقيانوسها، حركات ابرها، وزش بادها و ... است.
اينها همه يك سلسله علل طبيعى و عادى است، ولى مسلماً دسترسى به عوامل ناشناخته- كه جنبش ابرها و شرائط ريزش باران را در اختيار اراده كسى در آورد- جنبه عادى ندارد و از يك رابطه ماوراء طبيعى حكايت مىكند.
منظور از اين مثال ساده اين است كه: لزومى ندارد اصرار بورزيم كه معجزات نمىتوانند علل طبيعى داشته باشند، همانطور كه روى طرف مقابل آن هم نمىتوان اصرار ورزيد. يعنى براى تمام معجزات يك سلسله علل طبيعى و مادى ناشناخته قايل شد، زيرا اگر چه اين موضوع امر ممكنى است ولى دليلى هم بر لزوم آن نمىبينيم. البته بايد توجه داشت كه معجزه در هر دو صورت داراى يك رشته شرايط مادى و طبيعى است (مانند مكان، زمان و مادهاى كه معجزه روى آن واقع مىشود) و اگر نام اين شرايط را علل طبيعى بگذاريم بايد، در اين صورت تصديق كنيم كه هيچ معجزهاى خالى از علل طبيعى نيست.
چگونه اعجاز دليل نبوت است؟
ممكن است بعضى ايراد كنند و بگويند: چگونه انجام يك كار
خارقالعاده بر راستگويى مدعى نبوت و درستى تعليمات او دلالت دارد؟ اساساً چه ارتباطى ميان اين دو (انجام كار خارقالعاده و مقام نبوت) موجود است؟ چه اشكالى دارد كه كسى معجزهاى انجام دهد، ولى پيامبر نباشد؟ و خلاصه به نظر مىرسد كه اين دو موضوع با يكديگر ارتباطى ندارند، با اين حال چگونه مىتوان يكى را دليل بر ديگرى گرفت؟ اگر كسى فرضاً خطاط ماهرى باشد، آيا دليل بر اين است كه مرد دانشمند و نكته سنجى هم هست؟!
دانشمندان در پاسخ اين ايراد دو نوع جواب دادهاند:
1- هنگامى كه كسى از طرف خداوند دعوى رسالت كند و مردم از وى سندى بر صدق گفتارش بخواهند تا ارتباط خود را با مبدأ جهان هستى اثبات نمايد و او هم دست به كارى بزند كه انجام آن از قدرت بشر عادى بيرون باشد، نشانه اين است كه او راست مىگويد و از طرف خداوند است، زيرا دادن چنين قدرتى به چنين كسى، تفسيرى جز اين نمىتواند داشته باشد كه خداوند گفته او را تصديق كرده و او را سفير، نماينده و پيامبر خود شناخته است. اگر او دروغگو باشد چه معنى دارد كه چنان قدرتى به او داده شود؟ بنابر اين دادن چنين قدرتى در حقيقت امضاء دعوى نبوت اوست (1)
2- پيامبر با ادعاى رسالت مطلب، خارق عادتى ادعا مىكند. او مىگويد از طريق وحى و ادراك خاصى كه مغاير ادراكات ظاهرى و
1) ( تفسير المنار ج 1، ص 217)
باطنى ساير افراد بشر است، حقايقى به او تعليم مىشود و مأموريت دارد كه مردم را در سايه اين تعليمات: راهنمايى و هدايت كند.
اين ادعا به ظاهر از كسى كه از نظر قواى جسمى و روحى با ديگران تفاوتى ندارد، البته عجيب و خارقالعاده است، به همين جهت هميشه مىبينيم كه پيامبران در ابتداى كار با اعتراض شديد مردم روبروى شدند و مردم حاضر نبودند به اين سادگى زير بار آنها بروند.
و از آنجا كه ميان اين امر خارقالعاده محسوسى كه براى همه قابل مشاهده باشد انجام دهد تا صدق گفتارش در ادعاى وحى ثابت گردد(1)
به نظر نگارنده هر دو پاسخ صحيح است ولى بيان اول راه نزديكترى براى حل مطلب مىباشد.
گر چه آنهايى كه خيلى ميل دارند خود را به روشنفكرى بزنند، سعى مىكنند تمام امور خارقالعادهاى را كه به عنوان رياضت، احضار ارواح، خوابهاى مغناطيسى نقل شده، انكار كننده و همه را بدون استثناء جزء خرافات و موهومات بشمارند و يا گاهى ناشى از فعاليت نيروى تو هم و خيال بر اثر تلقينهاى قوى در افراد ساده دل بدانند، ولى امروزه بر خلاف خواستههاى آنها ديگر اين طرز فكر براى هيچ محققى قابل قبول نيست و نشانه كمى اطلاعات گوينده محسوب
1) تفسير الميزان، ج 1
مىشود. نمىخواهيم بگوييم قسمتى از آنها قطعى و غير قابل انكار است.
مثلًا: كارهاى حيرتانگيز و خارقالعادهاى كه از مرتاضان در نشريات و كتب دانشمندان نقل مىكنند به قدرى زياد است كه جاى انكار باقى نگذاشته است.
عدهاى از دانشمندان علوم طبيعى دير باور- كه غير از علل مادى معمولى به هيچ چيز ايمان نداشته- شخصاً از نزديك ناظر صحنههاى عجيب و باور نكردنى كارهاى مرتاضان هندى بوده و پس از مشاهده آنها تغيير رأى دادهاند و اعتراف كردند كه در وجود اين گونه افراد، نيروى مرموزى است كه به كمك آن مىتوانند كارهاى خارقالعادهاى انجام دهند. علم امروز از تفسير چگونگى تأثير اين نيروى مرموز، عاجز است.
بارها اين موضوع آزمايش شده كه بعضى از مرتاضان هندى هفتهها از خوردن و آشاميدن خود دارى كرده، حتى آنها را در تابوت هايى گذارده و دفن كردهاند و پس از چند هفته بيرون آورده و با ريختن آب گرم بر روى آنها و تنفس مصنوعى به حال عادى باز گشتهاند! اعمال حيرت آور ديگرى از آنها نقل مىكنند كه در بسيارى از مجلات و كتابها به آن تصريح شده است. امروزه خوابهاى مغناطيسى 3 (هيپنوتيزم (1)و مانيتيزم (2))- كه به وسيله آن شخص را در
يم خواب مصنوعى نيمه آگاهى فرو مىبرند و كارهايى انجام مىدهد كه در حال عادى از وى ساخته نيست- جز رشتههاى علمى در آمده و كتابهاى مختلفى در اين زمينه نوشته شده. همچنين جمعيتهايى نيز به همين نام در كشورهاى متعددى تشكيل يافته است. گاهى در پزشكى امروز براى كشف علل بيمارىهاى روانى از خوابهاى مغناطيسى استفاده مىشود به اين صورت كه: بيمار را به خواب مصنوعى فرو مىبرند، سئوالات فراوانى از او مىكنند و به اين ترتيب اسرارى كه در حال عادى حاضر به افشاء آن نبود به دست مىآوردند و گاه از راه تلقينهاى قوى- كه در آن حال مىشود- بعضى از بيماران روحى را درمان مىكنند. در مورد جراحى نيز يكى از راههاى عالى بيهوشى استفاده از خوابهاى مصنوعى است. 4 حال با قبول اين مطلب مشكل بزرگى در بحث اعجاز پيش مىآيد و آن اينكه: چگونه ميان اين گونه امور خارقالعاده و معجزات فرق بگذاريم، و به كدام وسيله آنها را از يكديگر تشخيص دهيم، هيچ يك از آنها با علل عادى طبيعى قابل تعطيل نيست و علل همه آنها به طور يكشان، اسرارآميز و مرموز است. ما از كجا بدانيم كه آيا مدعى نبوت به راستى پسامبر است يا يك نفر مرتاض و ساحر و مانند آن؟!
اين موضوع با اينكه شايان اهميت فراوان است، روشن نيست كه چرا كمتر روى آن بحث شده؟ و چرا در كتب دانشمندان عقايد كمتر بحث قابل توجهى درباره امتياز معجزه از اين گونه كارها ديده ميشود؟
بعضى خود را از درود سر اين بحث راحت كرده و مىگويند:
سحر با معجزه پهلو نزند، دل خوش دار.سامرى كيست كه دم از يد بيضا بزند؟!
اما به چند دليل پهلو نمىزند و چگونه دل خوش بداريم؟ معلوم نيست!
در هر حال آنچه مىتوان به طور قطع و يقين گفت اين است كه: از دور راه مىتوان ميان اين دو فرق گذاشت:
كارهاى خارقالعادهاى كه از مرتاضان و مانند آنها سر مىزند از جهات مختلفى محدود و داراى قيد و شروط خاصى است، در حالى كه معجزات قيد و شرط خاصى ندارند. توضيح اينكه: از آنجا كه نيروى انسانى- هر چه كه باشد- محدود است، امورى هم كه متكى به كآن است طبعاً محدود خواهد بود، بنابراين: تنها كارهاى خارقالعادهاى كه متكى به نيروى انسانى است از هر جهت محدود مىباشند، مثلًا: مرتاضان براى انجام كارى نخواهند بود، به همين جهت هرگز مرتاض مادرزاد پيدا نمىكنيد.
از يك طرف، اين گونه افراد قادر به انجام هر نوع كارى نيستند، بلكه توانايى هر يك محدود به امور معينى مىباشد، به همين خاطر براى همه همان كارهاى معين را تكرار مىكنند و از طرف ديگر، مرتاضان و مانند آنها در هر شرايط زمانى و مكانى و با هر ابزارى قادر به انجام كارهاى خود نيستند، بلكه اكثراً محتاج به ابزار معين و شرايط خاصى از نظر مكان، زمان و يا ساير جهات مىباشند.
ولى معجزات پيامبران هيچ يك از اين شروط را ندارد، زيرا متكى به نيروى لايزال و نامحدود خداست. پيامبر نيازمند به تعليم، تربيت، تمرين و آزمايش خاصى براى انجام معجزات نيست، حتى ممكن است مانند حضرت مسيح (عليه السلام) در همان گهواره با سخن گفتن شيرين و جالت خود، اعجاز كند.
معجزات پيامبران بر محور موضوعات خاصى دور نمىزند.
ممكن است بگوييد: بالاخره معجزات هم هر چه كه بوده، محدود و محدود بوده و از تعداد معينى تجاوز نمىكند، ولى بايد توجه داشته باشيد كه اين هم بر اثر اقتضاى محيطها و احياناً در خواست مردم بوده و به عبارت روشنتر: پيش از اين چيزى از آنها نخواستند و اگر مىخواستند (به فرمان خدا) از انجام آن عاجز نبودند.
به همين جهت بارها اتفاق افتاده كه افراد حقيقت جو (نه لجوج و معاند) از پيامبرانن عصر خود معجزه خاصى مىخواستند، آنها هم از انجام آن سرباز نمىزدند، ولى غير از پيامبران چنين نيستند و نمىتوانند با هر پيشنهادى موافقت كنند. فراموش نكنيد كه سر چشمه تمام اين امتيازات يك موضوع است و آن اينكه معجزات پيامبران متكى به نيروى لايزال و نامحدود الهى است، در حالى كه كارهاى خارقالعادهاى كه از ديگران سر مىزند نيروى محدود انسانى مايه مىگيرد، همين موضوع موجب مىشود كه معجزات پيامبران دو مزيت بزرگ بر خوارق عادت بشرى پيدا كند.
يعنى ممكن است كسى مانند آنها انجام دهد و به همين دليل
انجام دهنده آن جرأت ندارد تحدى (دعوت به معارضه) كند و بگويد:
كيست كه بتواند چنين كارى انجام دهد، زيرا تنها قدرت او يك قدرت انسانى است و مانند او بسيار پيدا مىشود.
ولى معجزات انبيا قابل معارضه نيست. به همين جهت يكى از ويژگىهاى معجزه را همراه بودن با تحدى شمردهاند. پيامبر چون كار خود را به كمك يك نيروى الهى انجام مىدهد مىتواند با كمال اطمينان خاطر بگويد: «اگر جهانيان جمع شوند نمىتوانند مانند اين كار انجام دهند» و اين اطمينان و جرأت خود نشانه اين است كه تكيه گاه آنها يك تكيه گاه مطمئن ماوراء طبيعى است.
يعنى هنگامى كه با آنها در يمك ميدان وارد شوند به زودى شكست مىخورند(1)و دليل آن هم روشن است، زيرا معجزه متكى به يك نيروى بى پايان و غير قابل شكست است، در حالى كه خوارق عادات بشرى از قدرتهاى كوچكى سرچشمه مىگيرد كه در مقابل قدرت بى پايان خداوند كمترين مقاومتى ندارد.
1) چنانچه ساحران فرعون در برابر معجزه حضرت موسى كه متكى به نيروىشكستناپذير الهى بود، شكست خوردند و به عجز خود اقرار كرده و به موسى ايمان آوردند
راه ديگرى كه به وسيله آن مىتوان معجزات پيامبران را از كارهاى خارقالعاده بشرى باز شناخت و مطالعه در وضع كردار و صفات آورندگان آنهاست.
كسى كه دست به كارهاى خارق عادتى (مانند: اعمال مرتاضان، ساحران و كاهنان) مىزند مسلماً داراى يك هدف عالى و روحيه و صفات ممتاز نيست، زيرا اين گونه كارها را معمولًا براى يكى از چند منظور انحام مىدهند:
الف) سرگرمى و كسب در آمد.
ب) اغفال مردم ساده لوح.
ج) كسب شهرت و مانند آن.
اينكه مىگوييم: حتماً انجام اين گونه كارها براى يكى از مقاصد بالاست به اين دليل است كه اين گونه كارها مانند كارهاى مفيد علمى، تربيتى، توليدى، صنعتى و خلاصه كارهاى مثبت نيست كه كسى به خاطر يك هدف عالى (مانند: خدمت به اجتماع) دنبال آن برود.
بنابراين مرتاضى كه، خود را صرف فرا گرفتن و تمرين چنين كارهايى مىكند به طور مسلم يك روح عالى و صفات برجسته و ممتاز ندارد، به همين جهت ديده مىشود كه همواره افراد كم مايه، بى سواد و ضعيف گرد اين گونه كارها مىگردند. آيا هرگز شنيدهايد كه دانشمندى بزرگ يا فيلسوفى متفكر دنبال اين گونه كارها باشد؟
اين هم ناگفته پيداست كه انسان هر قدر در پرده پوشى افكار و هدفهاى خود مهارت داشته باشد باز چهره واقعى آن از پس اعمال او بروز مىكند،
بنابراين مطالعه در سوابق زندگى اين گونه اشخاص، چگونگى بهره بردارى از كارهاى خارقالعادهاى كه انجام مىدهند و با در نظر گرفتن طرز اخلاق و رفتار آنها در اجتماع، مىتواند راهنماى خوبى براى پى بردن به وضع آنها باشد و هدف اصلى و نهايى آنها را روشن سازد.
تفاوت پيامبران خدا و معجزاتشان با اين گونه اشخاص و كارهايشان خيلى واضح است، انبيا دارداى هدف على تربيتى بودند و معجزاتى كه مىآوردند به همين منظور و براى راهمايى و هدايت نوع بشر و اجراى برنامههاى اصلاحى) بوده و قصد هيچ گونه اغفال، سوء استفاده، كسب شهرت و امثال آن را نداشتهاند.
اين هدف مقدس از لابه لاى اعمال، چگونگى رفتار با مردم، سوابق زندگى و به خصوص در نوع بهره بردارى از معجزاتى كه انجام مىدادهاند، كاملًا مشخص مىشود. 5
ياد آورى لازم
آكنون مىخواهيم بحث اعجاز را پايان دهيم ذكر يك نكته را لازم مىدانيم و آن اين كه: معجزه هر چه كه باشد به محال عقلى تعلق نمىگيرد.
به عبارت ديگر: معجزات در عين اينكه بر خلاف جريان عادى طبيعت است (1)(و به همين جهت آن را خرق عادت نيز مىناميم) بايد امر
1) در بحث« آيا اعجاز يعنى بر هم زدن قانون عليت؟» ثابت گرديد كه تغيير مسيرعادى علل طبيعى محال عقلى نيست
ممكنى باشد (عقل بتواند آن را بپذير.)
مثلًا: هرگز ممكن نيست معجزه پيامبرى اين باشد كه خدا را به مردم نشان دهد، تا با چشم خود آن را ببينند، زيرا خدا جسم نيست و محال است ديده شود و همچنين ممكن نيست معجزه پيامبرى اين باشد كه مردهاى را به گونهاى زنده كند كه در آن واحد هم مرده باشد و هم زنده، زيرا به اين كار اجتماع نقيضين مىگويند و چون محال است، اعجاز به آن تعلق نمىگيرد. بنابراين هر گاه در معجزاتى كه از پيامبران نقل مىشود به امرى برخورد كنيم كه جزء محالات عقلى باشد بايد حتماً بدانيم كه از روى نادانى يا غرض، جعل و به پيامبران نسبت داده شده است.
راه ديگر شناسايى پيامبران، انتخاب راهى است كه مىتوان آن را راه جمع آورى قرائن نام گذارد.
امروزه اين راه از بهترين راهها براى كشف موضوعات قضايى شمرده مىشود و حتى در بسيارى از موارد دليل منحصر به فرد است.
مثلااً اًهر گاه قتلى در محل واقع شود و هنگام وقوع حادثه كسى جز مرتكب يا مرتكبين در آنجا حاضر نباشند، موقعى كه پرونده آن به دست يك قاضى مطلع و زبردست مىافتد براى كشف حقيقت امر و تشخيص مجرمين واقعى، شروع به جمع آورى قرائن مىكند. اين قرائن را از لابهلاى پرونده و تحقيقاتى كه شخصاً كرده به دست مىآورد مثلًا:
از ميان گفتگوهاى متهمين.
چگونگى مناسبات و روابط متهمين با مقتول.
چگونگى رقوع قتل.
مكان و زمان حادثه.
اطلاعات همسايگان محل از رفت و آمدهاى انجام شده به مكان قتل.
نوع صلاح ضارت.
وضع جسد بعد از كشته شدن.
روحيها مقتول (با استفاده از بيانات دوستان نزديك او).
روحيه متهمين در هنگام نشان دادن لباسهاى خونين مقتول و ...
به آنها
گاهى مىشود كه قاضى از مطالعها مجموع اين قرائن، يك نوع رابطه خاصى را در ميان آنها كشف مىكند و ارتكاب قتل را از ناحيه متهمين به طور قطع و يقين تشخيص مىدهد، به طورى كه رأى نهايى خود را درباره آنها صادر مىكند. البته گاهى هم از مطالعه مجموع اين قرائن، حكم به برائت قطعى آنها مىدهد، گاهى ممكن است كه قرائن مزبور، به جهت مهارت مرتكبين در پنهان كردن قرائن يا به علل ديگر براى كشف حقيقت كافى نباشد، در اين صورت به دليل نبودن دليل كافى، حكم به برائت متهم و ختم پرونده مىكند.
اين طرز استدلال تنها به موضوعات قضايى حصر نيست، بلكه در بيسارى از مسائل اجتماعى و تاريخى نيز از اين روش استفاده فراوان
مىشود، مثلااً: براى كشف مؤلف كتابى كه مؤلفش هنوز شناخته نشده، يا كشف بانيان اصلى يك بناى تاريخى، يا مفاد موافقت نامهاى كه در صدها سال قبل بين دو دولت بزگر دنيا منعقد شده و مفاد آن در صفحات تاريخ ضبط نگرديده، از همين روش، (راه جمع قرائن) استفاده مىشود، گاهى قرائن مزبور به اندازهاى زياد است كه مىتوان از روى آن يك نظر قاطع داد، ولى در پارهاى از اوقات بيش از يك دليل ظنى ارزش ندارد. اين بسته به وضع قرائن و طرز جمع آورى آن است. (دقت كنيد)
ما مىخواهيم اين روش را به بحثهاى مربوط به عقائد، مسائل مذهبى و مخصوصاً به بحث شناسايى پيامبران تعمم دهيم و از آن استفاده كنيم.
بسيارى از اوقات مىتوان با قطع نظر از معجزات از همين راه، صدق و كذب گفتار مدعى نبوت را دريافت!
از نظر خوانندگان گرامى مىگذرانيم:
بايد محيطى را كه مدعى نبوت از آنجا برخاسته دقيقاً بررسى كنيم كه از ميان چه مردمى برخاسته؟ سوابق آن جمعيت از نظر تمدن و توحش و آشنايى به اصول اخلاقى تا چه اندازه بوده؟ و جمعيت آن محيط در برابر دعوت مدعى نبوت، چه عكس العملى نشان دادهاند؟
بايد ببينيم كه مدعى نبوت از چه زمانى قيام كرده؟ وضع دنيا در آن زمان چگونه بوده است؟ و بشر در آن زمان در چه علومى مهارت
داشته و چه پيشرفتهايى در تمدن و اخلاق نصيب او شده است؟
بايد ديد كه علاقه مدعى نبوت به مال، مقام، شهرت و ساير امور مادى تا چه اندازه بوده؟ سوابق زندگى او در ميان مردم از نظر تقوى، امانت، درستكارى و پاكدامنى چگونه بوده و آيا در افكار عمومى حسن سابقه داشته يا سوء سابقه !
آيا معارفى كه در باب شناسايى خدا، صفات او و ساير امور مربوط به عقائد مذهبى آورده، با دلائل عقلى تطبيق مىكند يا نه؟ خدا را به مردم معرفى مىنمايد؟ چگونه از روز رستاخيز خبر مىدهد؟ نوع منطق او در اين بحثها قوى است يا ضعيف؟
تا چه اندازه قوانينى را كه آورده براى نظم و پيشرفت اجتماع مؤثر مىباشد؟ تعليمات اخلاقى و عباداتى كه آورده در پرورش ملكات فاضله، تصفيه روح و جان، توجه دادن به خداوند و هدايت به پاكى و فضيلت چه تأثيرى دارد؟
براى پيشرفت خود از چه وسائلى استفاده مىكرده؟ آيا دروغ، تهمت، ظلم و ستم رابراى پيشبرد مقصد خود روا مىدانسته؟ يا آنكه هميشه براى پيشرفت خود از وسائل صحيح استفاده مىكرده است؟
مثل معروفى است كه مىگويد: «امامزاده را بايد از زوارش شناخت» و
حقيقتاً چنين است؛ يعنى يكى از قرائن براى شناسايى يك شخص، اطرافيان، دوستان و نزديگان او هستند، به اين ترتيب وضع و حال ايمان آورندگان به مدعى نبوت، از نظر خوبى و بدى، پاكى و ناپاكى، عقل و درايت يا بىعقلى و حماقت، آئينه خوبى براى نشان دادن وضع مدعى نبوت است. به همين جهت به دقت درباره آنها مطالعه كرد و ديد چگونه اشخاصى هستند،
بايد ديد خود مدعى تا چه اندازهاى به گفتههاى خود ايمان دارد؟
اين مطلب را هم از طرف عمل او درمقابل دستورهايى كه آورده و از ميزان فداكارى و از خود گذشتگى او در برابر مشكلات مىتوان تشخسث داد!
بايد موقعيت مدعى نبوت را در برابر انحرافات، خرافات و آلودگيهاى محيط سنجيد و ديد كه آيا او براى جلب افكار توده مردم با اين گونه موضوعات سازش مىكند و سعى دارد آئين خود را با آن تطبيق دهد؟ يا اينكه براى اصلاح محيط و هدايت افكار، پرچم مخالفت را بر مىافرازد؟
به عبارت ديگر: بايد ديد كه شخص مدعى، سازشكار است يا سازنده آيا به فكر دگرگون ساختن محيط و ايجاد يك انقلاب اصلاحى است يا به فكر سازشكارى و بهره بردارى از وضع موجود؟
بايد ديد كه آيا در اصول دعوت خود منظم و ثابت است؟ يا
نوسان، ترديد و تغيير عقيده نشان مىدهد؟ امروز مدعى مقامى و فردا- كه تنور او گرمتر شد مدعى مقام بالاتر! يك روز توبه و اظهار ندامت مىكند و فردا گفتههاى سابق را از سر مىگيرد. خلاصه بايد در اين قسمت هم بررسى كافى كرد كه آيا در طول دعوت خود مدافع اصول ثابتى بوده و به طرز منظم و طبق برنامه روشنى از آنها طرفدارى مىكرده، يا هر روز به رنگى ديگر؟! و قرائنى ديگر از اين قبيل.
البته ممكن اتس هر يك از اين قرائن، به تنهايى يا به همراه دو يا سه قرينه ديگر، براى اثبات قطعى صدق و كذب گفتار مدعى نبوت، كافى نباشد، ولى مسلماً اگر همه اين قرائن به صورت كامل و صحيحى جمع آورى شود دليل قاطعى براى اثبات مطلب خواهد بود! ان شاء الله در بحث نبوت خاصه ابات پيامبرى پيشواى بزرگ اسلام مىتوانيم به طرز مؤثرى از اين روش بهره بردارى كنيم.
راه ديگريكه مىتوان با آن پيامبران واقعى را از مدعيان دروغينن شناخت، اخبار قطعى و صريح پيامبران پيشين، نسبت به پيامبران آينده است. بديهى است از اين راه براى شناختن نخستين پيامبر خدا نمىتوان استفاده كرد، بلكه بايد او را با يكى از ده راه گذشته (اعجاز، مطالعه در وضع مدعى نبوت و محتويات دعوت او) شناخت. گر چه اين راه نسبت به دو راه گذشته راه سادهاى است، ولى نه آن قدر ساده كه بعضى از سوء استفاده كنندگان پنداشتهاند.
براى اينكه از اين راه نتيجه قطعى و غير قابل انكار گرفته شود بايد شرائط چهارگانه زير را كاملًا در آن رعايت كرد:
1- ثبوت نبوت كسى كه از پيامبر بعد از خود مىدهد و مىگويد:
بعد از من فلان پيامبر با اين صفات و مشخصات ظهور خواهد كرد.
البته بايد اين خبر با دليل قطعى و غير قابل انكار (به وسيله يكى از دو طريق سابق، يا اخبار پيامبر ديگرى پيش از او) باشد. ناگفته پيداست كه اگر نبوت شخص خبر دهنده كاملًا محرز و مسلم نباشد گواهى او هيچ گونه ارزشى نخواهد داشت.
2- بايد خبر مزبور به طور قطع و نقين از پيامبر پيشين صادر شده باشد. بنابراين به هر خبر ضعيف و مشكوكى كه در هر كتابى- حتى كتابهاى معتبر باشد نمىتوان تكيه كرد.
3- دلالت اين خبر بايد صريح، قاطع و غير قابل ترديد باشد، نه اينكه يك جمله سخنان ايهان داد (دو پهلو) را برداريم و با تفسير، توحيد و احياناً تحريف و چنانكه سنت بهايى هاست!) آن را بر نبوت مدعى جديد منطبق كنيم! زيرا منظور پيامبر پيشين از چنين خبرى هرگز معما گويى و لغز خوانى نبوده، مسلماً او نمىخواسته بر روى يك راز مگو سرپوش ابهام بگذارد، بلكه او مىخواسته از يك حقيقت مهم- كه سرنوشت آيندگان به آن بستگى داشته- پرده بر دارد و پيروان خود را نسبت به پيامبر آينده از شك و ترديد و سرگردانى بيرون آورد.
روشن است كه بايد در چنين مقامى با صراحت تمام و بى پرده سخن بگويد و از هر گونه ابهام و پرده پوشى- كه مسلماً دستاويزى براى مدعيان دروغين و ماجراجويان خواهد شد به شدت بپرهيزد.
با اين حال آيا تعجب آور نيست كه بعضى به تمام اين حرفها
پشت پا زده و براى اثبات نبوت بعضى از دين سازان حرفهاى! دست به تأويلات و توجيهات عجيب و غريبى در كتب آسمانى زده و كار را به جايى رساندهاند كه از حساب ابجد و حروف جمل! به عنوان يك مدرك محكم استفاده كرده و به حسابهايى نظير آنچه فال گيران و طالع بينان مىكنند توسل جستهاند!
معلوم نيست كه اينها چگونه فكر مىكنند؟ نبوت- كه بايد راهنماى جهان بشريت باشد يك مطلب قاچاق و مرموز نيست كه مانند اسرار كيمياگران قديم براى اينكه به دست نااهلان نيافتد آن را به حساب ابجد صغير و كبير ادا كنند. فعلًا در اين باره بيش از اين صحبت نمىكنيم و بحث مشروحتر آن را براى زمان ديگرى مىگذاريم.
4- بايد كاملًا علائم و مشخصاتى كه در گفتار پيامبر پيشين ذكر شده بر وضع مدعى جديد تطبيق كند، نه اينكه مجبور باشيم آن را به وسيله دست كارى كردن، منطبق سازيم. اگر چنين كنيم مسلماً خود را فريب دادهايم و چنين پيامبرى مبعوث افكار شيطنتآميز ما اس نه مبعوث از طرف خدا!
اگراين چهار نكته در اخبار پيامبران پيشيين جمع باشد مىتوان به وسيله آن، مقام نبوت مدعى جديد را شناخت و اگر حتى يكى از اينها هم ناقص باشد، نتيجه صحيحى از آن به دست نمىآيد.
خوب است در اينجا به عنوان نمونه يكى از مواردى را كه بهاييان براى اثبات مذهب خود از قرآن استفاده كردهاند جزو شاهكارهاى
آنها محسوب مىشود، ياد آور شويم و با روشن ساختن نقاط ضعف و اشتباهاتى كه مرتكب شدهاند، طرز به كار بستن شرائط چهار گانه بالا را مشخص سازيم، ضمناً ببينيم با زير پا گذاردن شرائط فوق چه سوء استفادههايى ممكن است از اين راه بشود.
در سوره سجده چنين مس خوانيم:
«يدتّر الأمر من السّماء الى الارض ثم يعرج اليه فى يوم كان مقدارن الف سنة ممّا تعدّون (1)
امور اين جهان را از آسمان به سوى زمين تدبير مىكند؛ سپس در روزى كه مقدار آن هزار سال از سالهايى است كه شما مىشمريد و به سوى او بالا مىرويد (و دنيا پايان مىيابد)».
همانطور كه گفته شد بهائيان استدلال به اين آيه را يكى از شاهكارهاى خود مىدانند و يا اكثر مبلغين آنها به همين آيه متوسل مىشدند.
آنها مىگويند: در اين آيه منظور از امر دين و مذهب است و تدبير به معنى فرستان دين و عروج به معنى برداشتن و سنخ اين است، روى اين حساب هيچ مذهبى نمىتواند بيش از هزار سال عمر كند و بايد جاى خود را به مذهب ديگر بسپارد. آنها مىگويند: ما قرآن را قبول داريم، اما همين قرآن مىگويد: پس از گذشتن هزار سال مذهب ديگرى خواهد آمد!
اكنون مىخواهيم به عنوان يك فرد بى طرف، آيه مزبور را به طور
1) ( سجده/ 5)
دقيق بررسى و تجزيه و تحليل كنيم و ببينيم كه بهائيان تا چه اندازه درست مىگويند، البته ناگفته پيداست كه معنى اينان از اين آيه به قدرى از مفهوم آيه دور است كه به فكر هيچ خواننده خالى الذهنى هم نمىآيد. پس از دقت خواهيم ديد كه تطبيق آيه بر آنچه آنها مىگويند نه تنها با مفهوم آيه سازگارى ندارد، بلكه از جهات بسيارى اشكالات واضحى دارد زيرا:
1- نه تنها امر به معنى دين و مذهب نيست، بلكه آيات ديگر قرآن آن را نفى مىكنند، زيرا در آيات ديگر، امر به معنى فرمان آفرينش استعمال شده است، مانند:
«انمّا امروه اذا أراد شيئاً ان يقول له و كن فيكون (1)امر او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مىگويد: موجود باشد. آن نيز بى درنگ موجود مىشود.»
در اين آيه و آيات بسيار ديگرى (2)
ب)« فأوحينا الله أن اصنع الفلك بأعيننا و وحينا فاذا جاء أمرونا و فار التنّور ...»( مؤمنون/ 27)
ج)« .. ألا له الخلق و الأمر تبارك اللّه رب. العالمين.»( اعراف/ 54)
د)« و قال الشّيطان لمّا قضى الامر انّ اللّه وعدكم و عد الحقّ و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لى عليكم من سلطان ...»( ابراهيم/ 22)
ه)« و سخّر لكم الّليل و الّزار و الشّمس و القمر و النجوم مسخرّات بأمره انّ فى ذالك لايات لقوم بعقلون.»( نحل/ 12)
و)« و من آياته أن تقوم السماء و الارض بأمره ...»( روم/ 25)
ز)« اللّه الّذى سخّر لكم البحر لتجرى الفكل فيه بأمره ...»( جاثيه/ 12)
امر به معنى امر تكوينىاستعمال شده نه به معنى تشريع دين و مذهب.
اساساً هر جا سخن از آسمان، زمين، آفرينش و خلقت است، امر به همين معنى است.
2- كلمه تدبير نيز در مورد خلقت، آفرينش و سامان بخشيدن به وضع جهان هستى به كار مىرود، نه به معنى نازل گردانيدن مذهب، به همين جهت مىبينيم كه هرگز در آيات ديگر قرآن كلمه تدبير در مورد دين و مذهب به كار نرفته، بلكه كلمه تشريع، تنزيل و يا انزال به كار رفته است. (آيات يكديگر را تفسير مىكنند.) از جمله:
«شرع لكم من الدّين ما وصّى به نوحاً ...»(1)
«... و من لم يحكم بما انزل اللّه فأولئك هم الكافرون»(2)
«نزّل عليك الكتاب الحقّ مصدّقاً لما بين يديه ...»(3)
3- آيات قبل و بعد آيه مورد بحث مربوط به خلقت و آفرينش جهان است نه مربوط به تشريع اديان، زيرا در آيها قبل سخن از آفريش آسمان و زمين در شش روز (ياشش دوران!) است و در آيات بعد از سخن از آفرينش انسان (4)
و در آيات بعد مراحل خلقت انسان را بيان مىفرمايد:« الّذى احسن كلّ شيىء خلقه و بدأ خلق الانسان من طين* ثم جعل نسله و من سلالة من ماء مرس* ثمّ سوّيه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السّمع و الأبصار و الأفئدة قليلًا ما تشكرون.»( سجده/ 7 تا 9)
ناگفته پيداست كه تناسب آيات ايجاب مىكند كه اين آيه هم كه در وسط آيات خلقت واقع شده، مربوط به مسأله خلقت و تدبير امر آفرينش باشد. (چنان كه ظاهر آنهم- قطع نظر از اين جهت همين است.)
به همين جهت اگر تفاسيرى را هم صدها سال قبل نوشته شده مطالعه كنيم، مىبينيم با وجود اينكه در تفسير اين آيه احتمالات گوناگونى دادهاند، امّا هيچ كس احتمال نداده كه آيه مربوط به تشريع اديان بوده.
مثلًا: در تفسير مجمع البيان (1)- كه از معتبرترين تفاسير اسلامى است- با اينكه اقوال مختلفى در تفسير آيه فوق، ذكر شده، اما از هي يك از دانشمندان اسلامى قولى مبنى بر ارتباط اين آيه با تشريع اديان نقل نشده.
4- كلمه عروج به معنى صعود كردن و بالا رفتن است نه به معنى نسخ اديان و زائل شد و در هيچ جاى قرآن عروج به معنى نسخ ديده نمىشود(2)
الف)« تعرج الملائكة و الرّوح اليه ...»( معارج/ 4)
ب) آيه مورد بحث.
ج)« يعلم مايلج فى الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السّماء و ما يعرج فيها و هو ارحم الغفور.»( سبأ/ 2)
د)« ... يعلم ما يلج فى الأرض و فاليخرج منها و ما ينزل من السّماء و ما يعرج فيها و هو معكم أين ما كنتم ...»( حديد/ 4)
ه)« و لو فتحنا عليهم باباً من السّماء فظلّوا فيه يعرجون.»( حجر/ 14)
بلكه در اين مورد همان كلمه نسخ يا تبديل و امثال آن رهكار مىرود.
اساساً اديان و كتب آسمانى مانند ارواح بشر نيستند كه پس از پايان عمر، با فرشتگان به آسمانها پرواز كنند، بلكه آئينهاى نسخ شده در همين زمين هستند ولى اعتبارى ندارند، خلاصه اينكه: كلمه عروج نه تنها در هيچ جاى قرآن مجيد به معنى نسخ اديان به كار نرفته، بلكه اصولًا با نسخ اديان، سازش هم ندارد، زيرا دايان منسوخه، عروجى به آسمان ندارند.
5- هرگز اين معنى با مصاديق خارجى تطبيق نمىكند، زيرا فاصله هيچ يك از اديان گذشته با اين حساب جور در نمىآيد.
مثلًا: فاصله ميان ظهور حضرت نوح (عليه السلام) با حضرت ابراهيم (عليه السلام) را بيش از 1600 سال و فاصله حضرت ابراهيم (عليه السلام) با حضرت موسى (عليه السلام) را كمتر از 500 سال نوشتهاند.
همچنين فاصله ميان پيدايش حضرت موسى (عليه السلام) و حضرت مسيح (عليه السلام) بيش از 1500 سال و فاصله ميان حضرت مسيح (عليه السلام) و ظهور پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله)، كمتر از 600 سال است!
همانطور كه ملاحظه مىفرماييد نه تنها هيچ يك از اين دو با هزار سالى كه آنها مىگويند مطابقت ندارد، بلكه فاصله زيادى هم دارد.
از اين زوضوع چنين نتيجه مىگيريم كه: فاصله هيچ يك از مذاهب و اديان گذشته با آئين بعد از خود، هزار سال نبوده است!
6- از همه اينها كه بگذريم دعوى سيد على محمد باب كه اين همه توجيهات ناروا را به خاطر او متحمل شدهاند- هرگز با اين حساب تناسب ندارد، زيرا به اعتراف خود آنها تولش در سال 1325 و شروع دعويش در سال (1260 هق) بود و با توجه به اينكه شروع دوت پيامبر اسلام 13 سال پيش از هجرت بوده فاصله ميان اين دو 1273 سال مىشود، يعنى فقط 273 سال اضافه دارد. حالا ما با چه نقشهاى سر اين 273 سال را زير آب كنيم و چگونه اين عدد درشت را درز بگيريم؟ بايد از خودشان پرسيد! ولى اگر تعجب نكنيم آنها براى اين كار فكر بكرى كرده و دليلى آوردهاند كه مصداق روشن عذر بدتر از گناه است! مىگويند: چون تا سال 260- كه آغاز غيبت صغراى امام زمان (عليه السلام) است- دين اسلام كامل نبوده و به تدريج كامل مىشده، نبايد جزء حساب بيايد و باقى مانده هم كه يك هزار سال تمام مىشود!
اما اينها گويا فراموش كردهاند كه در زمان شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله) اسلام تكميل شد و قرآن با صراحت كامل اين حقيقت را در آيه زير بيان فرموده:
«... اليوم اكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الأسلام ديناً ...»(1)
امروز (روز نزول آيه، سال دهم هجرت) دين شما را كامل گردانيدم
1) ( مائده/ 3)
و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان آئين (جاودان) شما پذيرفتم ...»
آيا با اين تصريح آيه ديگر جايى براى اينگونه حرفها باقى مىماند؟ اساساً وظيفه امام تبليغ و حفظ دين است نه تكميل آن.
(دقت كنيد.)
به علاوه به اتفاق عموم، در زمان غيبت صغرى، رابطه مردم با امام زمان (عليه السلام) قطع نبوده و به وسيله نواب اربعه (نمايندگان مردم) با حضرتش ارتباط داشتند و مسائل و احكام دين را از حضرتش فرا مىگرفتند اگر بنا باشد دوران امامان (عليهم السلام) كه دوران بيان و توضيح احكام بوده، جزء دوران نزول دين محسوب شود باز هم هفتاد سال كسر مىآوردند، آرى از هر طرف كه رفو كنيم، طرف ديگرش پاره مىشود. وانگهى ما تمام اين شش ايراد را كنار مىگذاريم و از اين تجزيه و تحليلهاى روشن ما صرف نظر مىنماييم و كلاه خودمان را قاضى مىكنيم، فرض مىكنيم به جاى پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله) بوديم و مىخواستيم تكليف آيندگان را در برابر مدعيان تازه نبوت روشن سازيم و بگوييم: بعد از گذشتن هزار سال در انتظار پيامبر تازهاى باشيد آيا راهش اين بود كه به اين صورتى كه در آيه مزبور ذكر شده، مطلب را بگوييم تا مدت دوازده، سيزده قرن، هيچ دانشمند و غير دانشمندى كمترين اطلاعى از معنى آيه پيدا، ولى بعد از گذشتن 1273 سال و بلكه بيشتر(1)عدهاى به عنوان يك كشف جديد- كه آن
1) تمام اين توجيهات، بعد از زمان پيدايش باب پيدا شده است
هم فقط مورد قبول خودشان است- از آن پرده بردارند؟!
آيا عاقلانهتر نبود كه به جاى اين جمله گفته مىشد: «به شما بشارت مىدهم كه بعد از هزار سال پيامبرى به اين نام ظهور خواهد كرد.» چنانكه حضرت عيسى (عليه السلام) درباره پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله) گفته بود:
«... و مبشّراً برسول يأتى من بعدى اسمه أحمد ...(1)4. و مبشّراً برسول يأتى من بعدى اسمه أحمد ...، 1 (عيسى (عليه السلام) به بنى اسرائيل گفت: من) ... بشارت دهند به رسولى هستن كه بعد از من مىآيد و نام او احمد است ...»
اين بود نمونهاى از سوء استفادههايى كه از اين طريق سوم شده و علت اصلى آن همان رعايت نكردن شرايط چهارگانه گذشته است.
به هر حال اگر گواهى پيامبران گذشته درباره پيامبر آينده با اين شرايط همراه باشد، يكى از راههاى شناسايى اوست.
توضيحات
1- شايد پو آنكاره رياصى دان معروف قرن اخير فرانسه- درباره اعجاز نيز چنين عقيدهاى دارد زيرا در كتاب خود ارزش علم مىنويسد: مردم از خداى خويش مىخواهند وجود خود را به وسيله
1) ( صف/ 6)( توجه داشته باشيد كه استدلال ما به اين آيه در برابر كسى است كهمىگويد: قرآن را قبول دارم.)
معجزات ثابت نمايد. اتفاقز اعجاز ازلى در اين است كه معجزهاى در كار نباشد و به همين دليل است كه دنيا، مصنوع خدا است، زيرا داراى نظام است و موزون مىباشد، اگر دنيا روى هوى و هوس مىگشت كى مىتوانس ثابت كند كه روى اتفاق و تصادف نيست.
(بازرگان، مهدى راه طى شده)
2- گر چه در پارهاى از نوشتههاى اخير دانشمندان علوم طبيعى عباراتى درباره تزلزل اصل عليت ديهد مىشود ولى با كمى دقت معلوم مىشود كه آنها علل ناشناخته و غير معلوم را به حساب معدوم گذاشتهاند.
3- خواب مغناطيسى عبارت از خواب مصنوعى است كه در اثر تمركز نگاه طولانى به يك نقطه روشن و نورانى و يا در اثر توجه خاص نسبت به يك موضوع براى انسان حاصل مىشود.
تا اواسط قرن هجدهم اثرى از اين علم در اروپا ديده نمىشد و براى نخستين باز پزشك مشهور اتريشى فرانسوا انتوان مسمر در حدود سالهاى 1775 اظهار كرد كه: «در آدمى نيروى سيال مغناطيسى وجود دارد كه مىشود از راه اراده آن را به ديگران نفوذ داد.»
پس از مسمر يكى از شاگردان و پيروانش به نام پويسگور در كاخ خود به وسيله اسبلوب و روش استاد شروع به درمان بيماران نمود.
روزى كه مشغول معالجه و درمان دهقان ساده لوحى بود و سعى مىكرد تا مطابق روش مسمر نيروى مانيتيزم را هر چه بيشتر به بيمار منتقل كند، با كمال حيرت و تعجب مشاهده مىكند كه دهقان به آرامى خواب رفته است، پويسگور با ترس و هراس مىكوشد تا او را از خواب بيدار كند ولى دهقان همچنان در خواب بود و حركتى نمىكرد. ولى در حالى كه او را حركت مىداده گفت: برخيز؛ آنگاه
دهقان به آرامى بلند شده و شروع به حركت و راه رفتن مىكند.
پويسگور بار ديگر مىگويد: بايست، و او مب ايستد و در تمام اين احوال دهقان مزبور، به همان حالت خواب، اين اعمال را انجام مىداد. پويسگور از بروز اين حادثه به خواب مصنوعى پى برد و در اثر آزمايشهاى متعدد دريافت كه در كحالت خواب مصنوعى، عامل و خواب كننده، هر دستورى كه به خواب شده بدهد، آن را اجرا مىنمايد.
بعد از پويسگور كسى كه دنبال تحقيقات او را گرفت و علم هيپنوتيسم را در قالب خاص علمى ريخت و شكل مخصوصى به آن داد جيمزبريد دانشمند معروف انگليسى- بود.
اين پزشك و جراح مشهور، كتابى درباره اصول تنويم مغناطيسى و در آن كتاب اصول حدود و همچنين علل تحقق يافتن هيپنوتيسم را روشن نمود.
پس از وى ليبو و پس از او شاگرد دانشمندش برنهايم و همزمان با او شاركو در پاريس و رشيه، نونر، اميل كوئه و بسيارى از دانشمندان ديگر، در گوشه و كنار اروپا و آمريكا شروع به گسترش و توسعه اين دانش نو ظهور نمودند و هر روز عجايب و غرايبى از اين علم در كتابها و مجلات خود منتشر ساختند (به كتابهاى علم مغناطيس، عالم پس از مرگ و به سوى جهان ابدى مراجعه شود.)
كسانى كه به عربى آشنا باشند از دائرة المعارف فريد وجدى و كتاب «التنويم المغناطيسى» نيز مىتواند استفاده كنند.
4- دكتر فيپ كارت- متخصص بى هوشى بيمارستان سارك
انگلستان- در مجله بهداشت عمومى انگلستان، اعلام نمود كه: ظرف دو سال گذشته بارها بيمارانى را كه تحت عمل جراحى بودهاند، به جاى تزريق داروى بيهوشى، آنها را هيپنوتيزم كرده و با موفقيت عمل آنها به پايان رسيده است. دكتر كارت كه ادعا مىكند استاد هيپنوتيسم مىباشد نوشته است: انجام هيپنوتيسم براى بيماران در موقع عمل جراحى، سادهتر و بسيار كم خطرتر از تزريق بيهوشى و يا خوردن قرص مىباشد.
نام برده خاطر ناشن كرده اسن كه: در سال گذشته يكى از مأمورين انگلستان را- كه در جنگهاى رود زيا مجروح شده بود- در حالى كه يكى از پاهاى او شكسته و يك تير زهر دار نيز به سينه او زده بودند، به سرعت با هواپيما به بيمارستان سارك حمل نمودند. وى در حال بيهوشى مورد عمل جراحى قرار گرفت و پس از به هوش آمدن درد شديدى احساس نمود، به طورى كه فريادهاى او بيمارستان را فرا گرفته بود. از طرف پزشك معالج، دستور تزريق هر سه ساعت يك مرفين داده شد، ولى من بلافاصله او را هيپنوتيسم نمودم و او تا مدتى (در حدود 22 ساعت) آرام روى تخت خود دراز كشيده بود. پس از رفع هيپنوتيسم دوباره درد او شروع شد، به طورى كه با فرياد التماس مىكرد تا او را مجدداً هيپنوتيز نمايم. (اطلاعات، مورخه 23/ 6/ 1343)
5- يكى از مزاياى قرآن مجيد اين است كه به مسائل عقلانى- كه نيازمند به استدلالات عقلى است- جنبه تعبدى نمىدهد، بلكه عقلها را به سوى يك سلسله دلائل روشن عقلانى- با عبارات كوتاه و فشردهاى- رهبرى مىكند.
مثلًا: قرآن مجيد در همين مسأله مورد بحث و تشخيص معجزات از خوارق عادت) با عبارت كوتاهى به اين دو طريق مذكور اين چنين اشاره نموده:
1- «... قال موسى ما جئتم به السّحران اللّه سيبطله و انّ اللّه لا يصلح و عمل المفسدين ... موسى گفت: اين كارهاى (خرق عادتى) كه آورديد سحر است خداوند به زودى آن را ابطال مىكند، خداوند كار مفسدان را اصلاح نمىكند!» (يونس/ 81)
همانطور كه ملاحظه مىكنيد در قسمت اول آيه به خاصيت سحر و رياضت- كه محدود و قابل ابطال است- اشاره كرده و مىفهماند اين كارهاى كه از نيروى محدود بشرى مايه مىگيرد به سرعت مغلوب مىشوند و شكست مىخورند و تاب مقاومت در برابر خوارق عادات پيامبران را- كه از قدرت لايزال و بى پايان الهى سرچشمه گرفته- ندارند.
در ذيل آيه اشاره به طريق دوم كرده و مىگويد: «ساحران مردم مفسد و تبه كارى هستند و خدا هرگز عمل آنها را اصلاح نمىكند» و به اين ترتيب مىفهماند كه كار آنها يك نوغ فساد و تبه كارى است و چهره آن با چهره معجزات انبيا- كه جنبه اصلاحى دارد- بسيار فرق دارد.» در آيه زير نيز اشاره به همين موضوع شده است:
«قال موسى أتقولون يلحقّ لمّا جائكم أسحر هذا و لايفلح و السّاحرون» در اينجا نيز مىگويد: «ساحران مردم رستگارى نيستند.» (يونس/ 77)
1- ميزان فهم وحى
2- تفكر فلاسفه قديم درباره وحى
3- نظر فلاسفه جديد درباره وحى
4- آيا وحى، همان نبوغ فكرى است؟
شكى نيست كه مىبايست پيامبران براى دريافت فرمان نبوت و همچنين فرا گرفتن آئين خود، يك نوغ رابطه با مبدأ. هان آفرينش داشته باشند و به اين وسيله حقايق را از آن مبدأ بزرگ دريافت دارند.
اين رابطه كه وحى نام دارد از نقاط اسرارآميز زندگى پيامبران است.(1)همه دوست دارند بدانند اين رابطه چگونه صورت گرفته و چگونه ممكن است موجودى در جهان ماده با مبدئى كه از هر گونه ماده مجرد و منزه است رابطه پيدا كند؟ آيا به هنگام وحى ارتباط خاصى ميان روح پيامبر و آن مبدأ بزرگ جهان هستى صورت مىگرفته و حقايق را مسقيماً از طريق الهاماتى كه به قلب او القا مىشده دريافت مىداشته است؟
آيا ما هم مىتوانيم تصور كنيم كه اين رابطه به چه كيفيت بوده؟ آيا در اين هنگام يك وجود عالى به نام فرشته با پيامبر تماس داشته و مطالب لازم را به او مىگفته و در حقيقت رابطه ميان اين دو عالم
1) از طريق رابطه با دل پيامبر، به وسيله فرشته وحى، از ظريق ايجاد امواج صوتى.
، همين فرشته بوده است؟ تازه اين سئوال پيش يم آيد كه: فرشته چيست؟ و خود آن فرشته چگونه مطالب را درياقت مىداشته؟ آيا در موقع وحى، خداوند امواج صوتى مخصوصى در فضاى اطراف پيامبر ايجاد مىكرده و از اين راه تعلميات لازم را به پيامبرانش مىداده؟ آيا گوشهاى ديگران هم قادر به درك اين امواج بوده؟
امثال اين پرسشها در بحث فراوان است و آنچه از سرگذشت انبيا بر مىآيد اين است كه: وحى به هر سه صورت واقع مىشده (1)ولى آنچه فعلًا براى ما اهميت فراوان دارد و بايد مورد برسى قرار گيرد مسائل زير است.
1- تا چه اندازه مىتوان به جهان اسرارآميز «وحى» راه يافت؟
2- فلاسفه قديم درباره «وحى» چگونه فكر مىكنند؟
3- نظريه فلاسفه جديد درباره حقيقت «وحى»
4- آيا «وحى» همان نبوغ فكرى نيست؟!
نخستين سئوالى كه در بحث وحى مطرح مىشود اينست كه: آيا وحى يعنى ارتباط مسقيم تعليمى با مبدأ جهان هستى و با هر كيفيت ممكن؟
هنگامى كه اين سوال مطرح مىشود، گروهى از ميل دارند تا پاسخ عجولانهاى به آن داده و بگويند: نه، اينها همان طرفداران مغرور و افراطى علوم طبيعى هستند.
1) از طريق رابطه با دل پيامبر، به وسيله فرشته وحى، از طريق ايجاد امواج صوتى.
اگر بپرسيد: چرا نه؟
با يك لحن قاطع و غرورآميز مىگويند: زيرا چنين موضوعى بر خلاف علم است.
اگر سئوال كنيد: در كدام علم، كدام مبحث و به وسيله كدام يك از دانشمندان ثابت شده كه چنين ارتباطى با مبدأ جهان هستى و دريافت چنين علومى از آن مبدأ بزرگ ممكن نيست؟
در جواب خواهند گفت: «همين اندازه كه علم (علوم طبيعى امروز) چيزى را ثابت نكرد، كافى است كه ما نيز آن را انكار كنيم! به طور كلى مطالبى براى ما قابل پذيرش اتس كه علم آن را تأييد كرده باشد و از طريق علمى به اثبات برسد بايد هر موضوعى بدون استثناء از طريق علمى (علوم طبيعى امروز) حل شود.
علم امروز پرده از روى اسرار وجود انسان برداشته و تمام خصوصيات جسمى و روانى بشر را مورد بررسى دقيق قرار داده است، متأسفانه در اين پژوهشها، حسى را كه بتوان به كمك آن با جهان اسرارآميز دگرى مربوط شد و حقايق فوقالعادهاى را كه عقل بشر از طريق عادى از درك آن عاجز است، از اين راه درياف، نيافته است. اگر چنين موضوعى امكانپذير بود هرگز از نظر تيز بين و موشكاف علم مخفى نمىماند!
از اين گذشته اصلًا چنين رابطهاى براى ما قابل تصور نيست، زيرا ما چاونه مىتوانيم چيزى را كه قابل تصور نيست تصديق كنيم آيا تصديق بدون تصور ممكن است؟!
علازه بر اينها ما هر چه در وجود خود جست و جو مىكنيم و در
حواس ظاهر و باطن خود مىنگريم، چنين قدذرتى را نيم بينيم! با اين حال چگونه مىتوان باور كرد كه پيامبران- كه از جنس ما بودهاند- احساس يا ادراكى ماواء ما داشتهاند؟»
اين بود قضاوت عجولانهاى كه گروهى در مورد وحى و حتى بيشتر مسائل ماوراء الطبيعه مىكنند.
حربه رنگ زده ديگر!
ما بارها در بحثهاى خود پاسخ اين سفسطهها و اشتباه كارىها را گفتهايم، اما در اينجا نيز بايد اين چند جمله را اضافه كنيم كه: اين آقايانى كه خود را طرفدار با وفاى علم معرفى مىكنند، در حقيقت سوء استفاده كنندگانى بيش نيشتند و از دو حال خارج نيست:
الف) اطلاعات آنها درباره علوم بسيار سطحى است.
ب) در برابر سير تكاملى علوم به گونهاى گرفتار حالت خود باختگى شدهاند كه نمىتوانند قلمرو حكومت علوم و وسعت ديدگاه علم را آنچنان كه هست، دريابند. اينها در حقيقت نه فيلسوف هستند و نه عالم. فيلسوف نيستند، زيرا در ماوراء علوم حسى و تجربى، به چيز ديگرى نيم انديشند، عالم نيستند، زيرا درباره علوم طبيعى چيزى را ادعا مىكنند كه خود علم هم آن را قبول ندارد.
تمام گفتگوهاى اين افراد را در مسائلى از اين قبيل مىتوان در يك جمله خلاصه كرد و آن اين كه: «تا چيزى از طريف علوم تجربى اثبات نشود به هيچ وجه قابل قبول نيست،»
ما هم با اين گفتار موافقت مىكنيم، اما به دو شرط:
1- موضوع مورد بحث مربوط به ماده و جهان طبيعت باشد، زيرا
چشمهاى علم هر قدر هم تيز بين و مجهز باشد، قدرت ديد آن از اين اندازه تجاوز نمىكند.
علوم طبيعى بر پايههاى حس، آزمايش و مشاهده بنا شده و ابزارش تلسكوپها و ميكروسكوپها، آزمايشگاهها، سالنهاى تشريح و ... است، با اين حال چگونه مىتواند- جز درباره مسائلى كه مربوط به ماده و طبيعت است، به نفى و اثبات بپردازد؟ مسائل ماوراء طبيعت نه با تلسكوپ و ميكروسكوپ قابل مشاهده است و نه روى ميز آزمايشگاه و سالن تشريحقرار مىگيرد.
2- علوم به آخرين سير تكاملى خود برسد و متوقف شود! يعنى هيچ راز پوشيده، گره ناگشوده و سنگر فتح نشدهاى در برابر علوم وجود نداشته باشد، اما تا اين سير تكاملى ادامه دارد و دانشمندان بزرگ دنيا در آزمايشگاهها و كتابخانهها مشغول به مطالعه و آزمايش هشتند، اين سخن بى معنا است.
روشنتر اينكه: اگر اكنون كسى بگويد: «آنچه را علوم اثبات نكرده انكار مىكنم» مفهومش اين است كه: تمام دانشمندان و مكتشفين بيهوده تلاش مىكنند، زيرا همه آنها به دنبال چيزى ميگردند كه هرگز علم آن را ثابت نكرده!
جالب توجه اينكه، هر زمان كه علوم در سير تكاملى خود ما را به حقيقت تازهاى آشنا مىكنند، به موازات آن مجهولات فراوان تازهاى هم پيش پاى ما مىگذارند. مثلًا: ما قبل از كشف جهان جانداران ذره بينى به وسيله پاستور، تنها يك مجهول در اين زمينه داشتيم، ولى پس از كشف آن، صدها مجهول از رابطه با انواع و اقسام ميكربها،
باكتريها، ويروسها چگونگى ساختمان آنها، طرز تغذيه، شيوه تولى مثل و سرانجام شرايط پرورش و راه از بين بردن آنها دراطراف ما خودنمايى كرد.
به اين ترتيب بايد گفت: در حال حاضر با پيشرفت علوم، مجهولات ما سير تصاعدى خود را مىپيمايند، ولى معلوم نيست چرا عدهاى نمىخواهند اين حقايق را درك كنند و درباره معلومات فعلى بشر و ارزيابى موفقيت آن در برابر مسائلى كه براى علوم طبيعى حل نشده، اين مقدار مبالغه، اغراق و گزافه گويى مىكنند، شايد پيش خود چنين مىپندارند كه: به علم خدمت مىكنند، در حالى كه با اين عمل ارزش علوم را پايين مىآورند.
اگر در قرن 17 و 18 ميلادى- كه افكار بعضى از دانشمندان علوم طبيعى مانع ارزيابى صحيح علوم بود- استفاده از حربه علم براى كوبيدن تمام مسائل ماوراء طبيعى فايدهاى داشت، ولى امروز ديگر بيهوده است و بايد بهاينگ نه افرادى كه مىخواهند از اين راه سخنان خود را- اگر چه خالى از منطق باشد- به كرسى بنشانند و گناه آن را به گردن علم بياندازد گفت: «متأسفانه اين حربه، مدتى است كه زنگ زده و اگر در گذشته آب و رنگى داشته، اما امروز ديگر آن آب و رنگ از بين رفته به اصطلاح از مد افتاده است!
نكته قابل توجه اينكه: يك روز حاميان كليسا و روحانى نمايان مسيحى، هر گونه جنبش علمى را با حربه كتب مقدسه مىكوبيدند! و دانشمندان علوم طبيعى را به نام مخالف با آيات اين كتب، زجر و شكنجه مىدادند و يا نابود مىكردند و امروز هم گروهى از علماى
طبيعى بى ميل نيستند تا هر گونه تفكر غير مادى را با سلاح علم بكوبند و به عنوان مخالف با علوم مثبته تكفير علمى كنند! شايد مىخواهند از كليسا انتقام بگيرند!
اما مسلماً سرنوشت و پايان اين مبارزه بهتر از سرنوشت آن مبارزه نخواهد بود. هر دو محكوم بشكستند، زيرا هر دو بر خلاف حقيقتند!
در پاسخ سؤالى كه در آغاز بحث مطرح شد (آيا وحى يعنى ارتباط مستقيم تعليمى با مبدأ جهان آفرينش و با هر كيفيت ممكن؟) مىگوييم: آرى، ممكن است، زيرا نه در فلسفه و نه در علوم طبيعى كوچكترين دليلى بر محال بودن چنين رابطهاى نمىيابيم. با هيچ منطقى نمىتوان اثبات كرد كه ارتباط انسان با خداوند و دريافت حقايقى ازآن مبدأ بزرگ ممكن نيست.
ما در بحثهاى آينده ثابت خواهيم كرد كه حتى در حيواناتى كه از ما پستتر هستند، احساسات و ادراكات مرموزى ديده مىشود كه نه تنها ما از درك چگونگى آن به تفضيل عاجز هستيم، بلكه تمام دانشمندان جهان در تفسير آن عاجز ماندهاند، ولى اين عدم درك تفصيلى، مانع از آن وجود آن احساسات و ادراكات مرموز نخواهد بود.
چيزهاى زيادى وجود دارد كه به طور مختصر به وجود آنها يقين داريم ولى از ماهيت آنها به طور تفصيل بى خبريم- مانند: روان، حيات و زندگى، عقل و هوش، نيروى جاذبه، نيرور برق و حقايق بسيار ديگرى كه شب و روز با آنها سر و كار داريم.
تنها چيزى كه ممكن است بعضى بگويند و در گذشته هم به آن اشاره شد اينست كه: ما هر چه در وجود خود و حواس ظاهر و باطن خويش مطالعه مىكنيم، چنين رابطهاى نمىبينيم. اصلًا تصور چنين رابطهاى براى ما ممكن نيست! تازه چطور مىتوان باور كرد اين رابطه را ديگرى داشته باشد و ما نداشته باشيم؟!
اين سخن خيلى عجيب به نظر مىرسد. آيا اگر ما چنين رابطهاى را نداشته باشيم دليل بر اين مىشود كه ديگرى هم ندارد؟ و اگر بر فرض از تصور تفصيلى آن عاجز شويم چگونه ممكن است تصور اجمالى آن را نيز انكار كنيم؟
اجازه بدهيد با ذكر چند مثال اين موضوع را روشنتر سازيم.
1- فرض كنيد در ميان شهر كوران (البته كوران مادر زاد) آدم بينايى باشد كه مىتواند به كمك چشم خود همه چيز را ببيند. البته اين نابينايان چهار حسى حق دارند تا از اطلاعات وسيعى كه آن شخص بيناى پنج حسى در اختيار دارد، با اعجاب و تحسين ياد كنند و جزئيات اين حس مرموز پنجم اظهار بى اطلاعى نمايند.
ولى آيا آنها حق دارند وجود چنين حسى را انكار كنند؟ و يا از تصور اجمالى آن با وجود مشاهده آثار آن- اظهار عجز و ناتوانى بنمايند؟ آرى آنها از حس بينايى، حسى است كه به كمك آن يك نوع رابطه مرموز (البته از نظر آنها) برقرار مىشود و دارنده آن از بسيارى چيزها آگاه خواهد شد.
همچنين آدمى كه كر مادر زاد است، نمىتواند به طور دقيق معنى امواج صوتى و چگونگى تأثير آن را روى استخوانهاى چكشى،
سندانى، پرده صماخ و اعصاب شنوايى تصور كند، اما به طور مختصر مىداند كه چنين رابطه مرموزى (از نظر خودش) ميان آدمهاى شنوا و جهان خارج وجود دارد و به اين وسيله در فكر او يك تصور مبهم و نيمه تاريك از اين حس منعكس مىشود.
2- در عالم حيوانات- كه معمولًا روى حس خودخواهى، آنها را پستتر از خود مىدانيم! حواس مرموز و عجيبى ديده مىشود كه اگر تعجب نكنيد و جسارت نباشد، قصد ما درباره آن همان تصور نابينا و كر مادر زاد از بينايى و شنوايى است. 2
حتماً ديدهايد ه شب پره 3 (خفّاش) در هنگام شب با سرعت زيادى در تاريكى پرواز پرواز مىكند، اما به محض اينكه به مانعى نزديك شود خيلى سريع راه خود را تغيير مىدهد. آيا هيچ فكر كردهايد كه چگونه اين پرنده شب گرد، با وجود نداشتن ديد معمولى، خيلى سريع وجود مانع را در تاريكى احساس و با سرعت كم نظيرى به هر سو پرواز مىنمايد؟!
دانشمندان علوم طبيعى پرده از روى اين راز برداشته و مىگويند:
به نظر مىرسد كه شب پره، امواج مرموزى مانند امواج رادار 4 از خود بيرون مىفرستد. اين امواج پس از برخورد به موانع، بر مىگردند و شب پره را از چگونگى مسير مطلع مىسازد!
از جمله آزمايشهاى عجيبى كه روى شب پره انجام و از تلويزيون نمايش داده شده اين بود كه: اتاقى را با سيمهاى نازكى كه از هر طرف و به صورت نامنظم كشيده شده بود، آماده كردند، يه گونهاى كه در اثر تماس با هر يك از تارهاى نازك سيم، لامپ مخصوصى روشن
مىشد، اباق مورد نظر را تاريك كردند و دوربين فيلمردارى مجهز به سيستم مادون قرمز را آماده نمودند.
آنگاه چندين شب پره را در داخل اتاق رها كردند، شب پرهها با چنان مهارتى از لابه لاى سيمها عبور مىكرند كه تعجب همگان را بر انگيخت و هرگز لامپ مخصوص روشن نشد!
3- حيوانات مدتى قبل از وقوع زلزله به وسيله حس مرموزى با خبر مىشوند و لوله فوقالعادهاى (پاره كردن بندها و فرار و صداهاى دلخراش)- كه حكايت از تكوين حادثه ناگوارى است، سر مىدهند!
در حالى كه نه ما و نه آن زلزله سنجهاى دقيق ما قادر به پيش بينى چنين حادثه اى نيستند! اين چه حس مرموزى است كه در اين حيوانات به اصطلاح بى شعور وجود دارد و ما با آن همه عقل و شعور از آن بى بهرهايم؟!
يا آن شب پره داراى چه احساسى است كه ما (اشرف مخلوقات) آرزو مىكنيم: اى كاش ما هم از چنين حسى بهرهمند بوديم تا ديگر شبها مشكلى برايمان پيش نمىآمد.
درست است كه ما نمىتوانيم چگونگى اين احساسات مرموز را دريابيم، ولى آيا هرگز مىتوانيم وجود آنها را به اين بهانه- كه تصور آنها به طور تفصيل براى ما محال است!- انكار كنيم؟
چرا ما نمىتوانيم وجود اين گونه احساسات را انكار كنيم؟ زيرا آثار آن را با چشم خود مىبينيم و همين كافى است تا تصوير اجمالى از آنها در ذهن ما ترسيم شود.
البته منظور از ذكر اين مثالها، نزديك ساختن مطلب به ذهن
است، وگر نه موضوع وحى با آنها تفاوتهاى روشنى دارد و از جهاتى، اصلًا قابل مقايسه نيست.
در هر حال ما چارهاى نداريم جز اينكه به وجود چنين رابطه اسرارآميزى، ميان پيامبران و مبدأ عالم اعتراف كنيم و شاهد آن همان آثارى است كه در وجود پيامبران و تعاليم آنها ديده مىشود، حال شما نام اين رابطه را هر چه مىخواهيد بگذاريد، يك احساس مرموز يا حس ششم و يا هر نام ديگر.
1- دستگاه گيرنده وحى
اگر ميل داشته باشيد مىتوانيد براى نزديك شدن مطلب به ذهن، وحى را يك دستگاه گيرنده مرموز بناميد كه در وجود پيامبران نهفته است و با آن مىتوانند امواج جهان مارواء طبيعت را دريافت كنند!
فرض كنيد كسى همين دستگاههاى گيرنده معمولى را (تلفن همراه:
فاكس، اينترنت و ...) نديده باشد، مسلماً در نخستين برخورد به كسى كه داراى چنين دستگاهى است (دچار حيرت و تعجب بسيارى مىشود، زيرا مىبيند كه در اينجا نشسته، در همان لحظه از كشورهاى دور دست خبر مىدهد، گويا در آنجا حاضر است و حوادث آن كشورها را با چشم خود مىبيند.)
البته براى ما هم كه دستگاه گيرنده وحى در اختيارمان نيست ممكن است اخبار پيامبران از جهان ماوراء طبيعت، شگفتانگيز باشد، ولى حق اينست كه هيچ كدام شگفت آور نيست!
از مجموع اين گفتار چنين نتيجه مىگيريم كه ارتباط با مبدأ جهان آفرينش و عالم ماوراء ماده، از طريق وحى نه تنها بعيد نيست، بلكه
كاملًا قابل قبول است، ولى بايد به وسيله اعجاز يا قرائن و روشهاى ديگرى- كه براى شناسايى پيامبران گفته شد وجود چنين ارتباطى در مورد شخص يا اشخاصى محرز گردد تا بتوان گفتار آنها را به عنوان وحى آسمانى پذيرفت. در بحثهاى آينده، باز هم در هنگام بررسى نظريه فلاسفه جديد در مورد وحى در اين باره صحبت خواهيم كرد.
از نظر فلاسفه قديم، وحى عبارت است از: اتصال قوى و رابطه فوق العاده نفس پيامبر با عقل فعّال كه سايه آن بر عالم (حس مشترك و خيال) نيز گسترده مىشود(1)
براى توضيح اين مطلب به ناچار سه موضوع را ياد آور مىشويم:
1- فلاسفه پيش معتقد بودند كه: نفس يا روح انسان داراى سه قوه است.
كه با آن صور محسوسات را درك مىكند، مثلًا هر گاه جسمى در برابر چشم ما قرار گيرد، شعاع نورى كه از آن حسم منعكس مىشود، از دريچه چشم ما وارد شده و روى پردهاى به نام شبكيه قرار مىگيرد، سپس اين تصوير به وسيله اعصاب بينايى به مغز منتقل مىشود و بعد به كمك حس مشترك- كه يكى از قواى سه گانه روح است- آن صورت را درك مىكنيم.
1) لاهيجى، ملاعبدالرزاق؛ گوهر مراد ص 257
كه با آن صورتهاى جزئى ذهن را درك مىكنيم، مثلًا: اگر چيزى را كه در برابر ماست از مقابل ما بردارند، باز هم مىتوانيم همان شئى خاص را در ذهن خود مجسم سازيم. همچنين مىتوانيم صورت دوست، خانه، كتاب، فرزند و يا فلان شخص را كه سال هاست از دنيا رفته، همه را در ذهن خود مجسم سازيم، اين عكسها در كجاست و با چه وسيلهاى توانستهايم آن را به وجود آوريم؟ صاحب عكس كه در برابر چشم نا نيست تا از راه چشم و به وسيله حس مشترك آن را درك كرده باشيم، پس اين اشكال با چه وسيلهاى در برابر فكر ما مجسم مىشوند؟!
بايد گفت: تنها با قوه خيال است كه مىتوانيم صورتهايى را كه گذشته بو وسيله چشم و حس مشترك دريافتهايم، دوباره ايجاد كنيم و هر وقت مايل باشيم نظير آن را تكرار نماييم.
روشن است كه اين صور خيالى به تمامى، مادى نيستند، زيرا فساد و تباهى در آنها راه ندارد.
با گذشت زمان صورت رفيقمان را كه در ذهن خود مجسم مىكنيم پير نمىشود، ريش در نمىآورد و بيمار نمىگردد، اما در عين حال مجرد خالص هم نيست، زيرا اين صورت، مقدار و اندازهاى (مثلًا: دو متر در 60 سانتى متر) دارد. وضع مخصوصى دارد و بسيارى از كيفيات (مانند: رنگ و شكل) در آن ديده مىشود.
نا گفته پيداست كه ما به وسيله همين قوه خيال است كه مىتوانيم در ذهن خود صورتهايى از مجموع چند صورت، به گوهاى بسازيم كه اصلًا وجود خارجى نداشته باشند، مثلًا: يك آدم دو سر هست
چشم در ذهن خود مجسم كنيم در حالى كه گردنش 360 درجه مىچرخد! ...
شايد همين مسائل است كه قوه خيال را بد نام كرده و هر وقت اسمى از قوه خيال برده مىشود، در نظر مردم، صورتهاى غير واقعى مجسم يم شود و چنين مىپندارند كه قوها خيال همان نيرويى است كه منشاء تصوّرات باطل و بى اساس مىباشد.
كه به وسيله آن صور كليه را درك مىكنيم، مثلًا: وقتى مىگوييم:
انسان يك مفهوم جامع و كلى در نظر ما مىآيد كه بر انسان بزرگ، كوچك، چاق، لاغر، سياه، سفيدو ... تطبيق مىكند. مسلم است كه اين مفهوم را با حس مشتركيا قوه خيال درك نكردهايم، زيرا كار آنها درك صورتهاى مشخص و جزيى است، پس اين مفهوم كلى و جامع را با نيروى ديگرى- كه ما نامش را قوه عقليه مىگذاريم- درك مىكنيم.
2- فلاسفه پيشين پس از اعتقاد به افلاك نه گانه و اعتقاد به حركت آنها، از روى اين حركات دورانى و با مقدمات مفصلى براى افلاك اثبا نفس مجرد مىكردند. (مانند: روح براى بدن ما!) سپس به وسيله دلايلى معتقد بوند كه: اين نفوس فلكى از موجودات مجرد ديگرى به نام عقول الهام مىگيرند و كسب فيض مىكنند و به اين ترتيب براى هر فلكى، عقلى قايل بودند و اين گونه بود كه به وجود عقل افلاك نه گانه، عقيده پيدا كردند(1)
1) لاهيجى، ملا عبدالرزاق؛ گوهر مراد، فصل 8، ص 121./ شيرازى، صدر الدين؛ اسفار/ سبزوارى، ملا هادى، شرح المنظومه
از طرفى معتقد بودند كه: نفوس انسانى (ارواح ما) بايد براى فعليت يافتن استعدادهايشان و درك حقايق از موجود مجردى (عقل فعّال) كسب فيض كنند و به اين ترتيب ناچار شدند تا عقل دهمى را- كه آن را عقل فعّال مىناميدند (به دليل به فعليت رساندن نفوس انسانى)- قائل شوند. به عقيده آنها اين عقل منبع تمام حقايق و معلومات است.
بنابراين از نظر فلاسفه پيشين سر چشمه تمام معلومات ما همان ارتباط و اتصال با عقل فعّال است و از اين راه است كه ما مىتوانيم حقايقى را درك كنيم.
3- هر قدر روح انسان قوىتر باشد ارتباط و اتصال او با عقل فعّال كه منبع و خزانه معلومات است- بيشتر خواهد بود و بهتر و بيشتر خواهد بود و بهتر و بيشتر مىتواند حقايق عالم را دريابد. بنابراين يك نفس قوى و كامل مىتواند در كوتاهترين مدت، وسيعترين معلومات را به عالىترين وجه از عقل فعّال كه به فرمان خداوند اضافه علوم مىكند- كسب نمايد.
همچنين هر اندازه قوه خيال قوىتر باشد، بهتر مىتواند مفاهيم و صور كليّهاى را كه با قوه عقليه دريافته، در لباس صورتهاى حسى (صورتهاى جزئى) مجسم سازد. و هر اندازه قوه خيال قوىتر گردد، سبب مىشود كه انسان صور محسوسه خارجى را بهتر و كاملتر درك كند. (دقت كنيد)
فلاسفه پيشين از مجموع اين مقدمات چنين نتيجه مىگرفتند: از آنجا كه نفس پيامبر (روح او) فوقالعاده قوى است، در نتيجه رابطه و اتصال او با عقل فعّال بسيار زياد است، به همين دليل او مىتواند خيلى سريع، عالترين معلومات را به صورت كلى از عقل فعّال بگيرد.
و از آنجا كه قوه خياليه او نيز فوقالعاده قوى و در عين حال تابع قوه عقليه است، مىتواند مناسب آن صور كلى صورتهاى محسوسى- كه از عقل فعّال دريافت داشته- بسازد و به اين ترتيب پيامبر آن معانى كلى عقلى را در ذهن خود به صورت محسوس مىبيند. مثلًا: اگر آن حقايق كلى مانند: معانى و احكام باشد، آنها را به صورت الفاظى بسيار موزون و در نهايت فصاحت و بلاغت- كه از زبان شخصى در نهايت كمال شنيده مىشود- درك مىكند.
و از آنجا كه قوه خياليه او تسلط كامل بر حس مشترك دارد و حس مشترك او نيز فوقالعاده قوى است، اين صور خيالى را در آستانه حس او منعكس مىگرداند و در نتيجه پيامبر آن شخص را با چشم خود مىبيند و آن الفاظ و كلمات را با گوش خود مىشنود! و به اين ترتيب وحى صورت مىگيرد! (دقت كنيد).
اين بود خلاصه آنچه كه فلاسفه پيشين، درباره حقيقت وحى از نظر اصول فلسفه قديم گفتهاند، پس بنابراين:
1- پيك وحى خدا همان عقل فعّال است كه به فرمان خدا به پيامبر افاضه علم مىشود.
2- وحى چيزى جز ارتباط قوى با عقل فعّال و سپس تجسم حقايق عقلى در آستانه حس و خيال نيست!.
3- در واقع فرشتهاى به صورت حسى وجود ندارد و صدايى در كار نيست، بلكه اين قدرت قوه خياليه پيامبر است كه چنين صورت و صدايى را در افق ذهن ايجاد كرده و سپس قدرت حس مشترك آن را به صورت يك امر محسوس در حواس پيامبر منعكس ساخته است!
4- هنگام وحى طرز ادراك پيامبر دقيقاً بر عكس ماست، زيرا ما اول از طريق حس چيزى را درك مىكنيم، سپس صورت ذهنى آن در قوه خياليه ايجاد مىگردد و بعد آن را به صورت يك مفهوم كلى عقلى در مىيابيم، اما پيامبر نخست با اتصال و ارتباط به عقل فعّال، حقايق كليه را درك مىكند، سپس ساير آن بر افق خيال و حس او منعكس مىگردد!
تفسيرى را كه فلاسفه پيشين از وحى يك نوغ درك قوى (مانند: ساير ادراكات) است و طرز دريافت آن با طرز دريافت ساير علوم تفاوتى ندارد، (به عقيده فلاسفه پيشين، منبع تمام علوم و ادراكات كليه ما، همان ارتباط با عقل فعّال است و در اين قسمت تفاوتى ميان افراد انسان و نوع معلومات نيست.)
بنابراين تنها تفاوت ميان پيامبران و ساير مردم همان قدرت و تكامل قوه عقليه آنهاست، و گرنه نوغ ادراكات آنها همانند ماست، زيرا همانطور كه اشاره شد ما هم به عقيده فلاسفه قديم بايد براى كسب علوم با عقل فعّال ارتباط پيدا كنيم و به قدر استعداد خود از آن منبع پر فيض كسب علم نماييم و اگر اين حقايق در نيروى خيال و حس ما منعكس نمىشود و صورتهاى مناسب آنچه را كه با عقل
دريافتهايم با حس نمىبينيم، به دليل ضعف و ناتوانى قدرت خيال و حس ماست و شايد افرادى شاهد چنين تجسماتب بوده باشند و آنچه در خيال آنها مىآيد در برابر چشم آنها مجسم مىشود!
خلاصه همان جبرئيل (عقل فعّال) كه بر پيامبران نازل مىشده بر ما هم نازل مىشود! و تمام ادراكات ما، وحى و الهام اوست، اما يك وحى ضعيف و كم رنگ!
ناگفته پيداست كه اين تفسير با آنچه پيروان اديان، درباره وحى معتقدند، سازش ندارد و آنچه در كتابهاى آسمانى در زمينه وحى ديده مىشود، با چنين تفسيرى نمىسازد. مطابق اين تفسير، پيامبران نوابغى بودند كه بر اثر قدرت فكر و توانايى عقل خود به حقايق تازهاى- كه ديگران موفق به درك آنها نبودند- دست يافتند و چگونگى درك آنها نسبت به اين حقايق دقيقاً مانند طرز درك ما نسبت به ساير مسائل زندگى بوده است.
روشن است كه اين تفسير، با منطق پيروان اديان و كتب آسمانى، تطبيق نمىكند و ميان اين دو فاصله زيادى است، زيرا اديان و كتب آسمانى، وحى را يك نوغ خاص ارتباط به ماوراء جهان طبيعت، معرفى مىكنند كه با نوغ ادراكات معمولى ما و حتى نوابغ جهان، فرق اصولى و اساسى دارد.
2- مقدماتى كه در اين استدلال به كار رفته متأسفانه از جهات مختلفى مخدوش است، به عنوان نمونه:
افلاك نه گانه بطليموسى- كه پايه اثبات نفوس فلكى و عقول ده گانه قرار داده شده- مدت هاست ويران گرديده و تنها شبح كم فروغى از
آن در لابه لاى كتب تاريخ علوم ديده مىشود. هيئت جديد، اين افلاك را به رسميت نمىشناسد و مشاهدات نجومى هم نظريه استقلال كرات آسمانى و معلق بودن آنها را در فضا تأييد مىكند.
البته فلك قمر، جنبه حسى پيدا كرده، زيرا موشكهاى كيهان پيما روى ماه نشسته و در اطراف آن گردش نمودهاند و صد البته كوچكترين برخوردى باجسم بلورين و قشر عظيم، شفاف و كروى شكل- كه دور تا دور كره ماه را فرا گرفته باشد و آن را در دل خود جاى داده باشد- نكردهاند!
ما هر اندازه هم كه بدبين و دير باور باشيم، حداقل بايد اين مقدار را بپذيريم كه هيچ گونه دليل علمى بر اثبات افلاك بطليموسى نداريم.
اختر شناسان قديم معتقد بودند كه: طبقات افلاك مانند پوست پياز روى يكديگر قرار گرفتهاند! اما چه مىتوان كرد كه علم آن را تأييد نمىكند، براى نگه داشتن اجرام و كراتى به آن سنگينى در وسط آسمان مجبور بودند تا چنان افلاك محكيم را بسازند و براى اينكه چنين طاق ضخيم و محكمى از رسيدن نور كواكب به ما جلوگيرى نكند، ناچار بودند آن را مانند بلور صيقل دهند، اما با استعفاى زمين از مركزيت جهان و كشف قانون جاذبه عمومى ديگر احتياجى به اين دردسرها نيست. تازه به فرض اينكه ما چنان افلاك و نفوسى را قائل شويم، باز هم اثبات عقول ده گانه مجرده كار بسيار مشكلى است، زيرا تمام دلايلى را كه براى اثبات عقول در فلسفه عالى آوردهاند، قابل ايراد است. به همين جهت عدهاى از محققان فلاسفه پيشين، در
وجود اين عقول ترديد كردهاند.
فيلسوف معروف خواجه نصير الدين طوسى (1)ادله وجود عقول عشره (ده گانه) را به كلى مردود دانسته و در عبارت كوتاه و فشرده خود مىگويد:
«و ادلة وجوده مدخولة(2)يعنى دلائل وجود عقول، همگى مخدوش است.»
در صفحه 153 كتاب ايضاح المقاصد عن حكمة عين القواعد(3)نيز بيانان مشرحى در ابطال ادله فلاسفه پيشين در اثبات عقول ديده مىشود.
3- مقدمه ديگرى كه در اين استدلال به كار رفته و قابل ايراد است، اين است كه مىگويند: «تكامل قوه خياليه به اين است كه آنچه را كه در قوه عاقله منعكس مىشود، به صورت مناسبى در افق خيال مجسم سازد. همچنين كمال قدرت حس مشترك به اين است كه آنچه در افق خيال منعكس مىشود، در برابر حس مجسم نمايد.»
جواب اين است كه: كمال و سلامت حواس مشترك در اين است كه آنچه وجود خارجى دارد احساس كند، نه آنچه فقط در افق خيال نقش بسته و اثرى از آن در خارج نيست. همچنين كمال و سلامت قوه
خياليه در اين سات كه صورت آنچه را كه قبلًا از خارج دريافته، به هنگام لزوم در افق ذهن ايجاد نمايد يا صورتهايى را با يكديگر تركيب كند، نه اينكه بدون اختيار، به صورتى كه در عقل است لباس خيالى بپوشاند. به همين جهت هنگامى كه پارهاى از اختلافات روحى به انسان دست مىدهد، آنچه را در عالم خيال تصور مىكند، به صورت شبحهاى خارجى در برابر چشم او مجسم مىگردد، اين نوع فعاليت قوه خياليه، دليل بر قدرت آن نيست، بلكه دليل بر بيمارى و انحجراف آن از سلامت و تعادل مىباشد.
به طور كلى فلاسفه جديد، وحى را به عنوان يكى از مظاهر شعور باطن و يا وجدان نا آگاه معرفى مىكنند.
خوب است براى توضيح اين سخن، قسمتى از گفتار دانشمند بزرگ مصرى- محمد فريد وجدى نويسنده معروف دائرة المعارف را در باره تاريخچه اين نظريه نقل كنيم و سپس به بررسى در پيرامون آن نظر بپردازيم.
او در دائرة المعارف خود ذيل ماده وحى مىنويسد: «غربىها تا قرن 16 ميلادى، مانند ساير ملتها، قائل به وحى بودند، ميرا كتابهاى مذهبى آنها پر از اخبار انبيا بود. علم جديد آمد و قلم روى كليه مباحث روحى و ماوراء طبيعى كشيد و مسئلهوحى هم جزء خرافات قديمى شمرده شد و آن را معلول سوء استفاده مدعيان نبوت يا مولود بيمارىهاى روحى دانستند!.
قرن 19 ميلادى (1864) فرا رسيد جهان روح به وسيله دانشمندان
و به كمك دلائل حسى، اثبات گرديد. مسأله وحى نيز دوباره زنده شد. اين مباحث را روى شيوههاى تجربى و علمى دنبال كردند و به نتايجى رسيدند كه گر چه با نظريه علماى اسلامى تفاوت داشت، اما قدم بر جستهاى بود در جهت اثبات موضوع مهمى كه روزى از خرافات شمرده مىشد.
در سال 1882 ميلادى جمعى به نام جمعيت بحثهاى روحى به رياست استاد جويك استاد دانشگاه كمبريج- كه از بزرگترين متفكران انگلستان بود- تشكيل شد.
اعضاء اين جمعيت عبارتند از: استاد اوليفرداوچ (داروين علوم طبيعى (1))، ويليام كروكس و شمى دان بزرگ انگليسى)، استاد فردريك ميرس و استاد هورسن اساتيد دانشگاه هاروارد آمريكا، استاد هيزلوپ استاد دانشگاه كلمبيا و دانشمندان بزرگ ديگرى مانند عارمى باربت بورمور و شارل ريشيه استاد دانشكده طب و رياصى دان بزرگ كاميل فلاماريون و همچنين دانشمندان فلكى فرانسه و ...
اين جمعيت روى مباحث روحى مطالعه كردند و تا سال تأليف دائرة المعارف (45 سال) پنجاه جلد كتاب بزرگ، از طرف جمعيت مزبور، در پيرامون مطالب فوق نگاشته شد و بسيارى از مشكلات مسائل روحى، از جمله مسئله وحى به كمك آنها حل شد.
اين دانشمندان طى تحقيقات خود ثابت كردند كه هر انسانى داراى دو شخصيّت است.
1) در برابر داروين معروف كه استاد تاريخ طبيعى بود
الف) شخصيّت ظاهر: كه همان دستگاه شعور، تفكر، انديشه، اراده و حواس ظاهر ماست.
ب) شخصيّت باطن: كه دستگاهى عالىتر و مهمتر در ماوراء دستگاه اول است و خزانه علوم و دانشها مىباشد و ما در حال عادى از آن بىخبريم.
آنها معتقدند امور زير مربوط به شخصيّت باطن انسان است:
1- حركات غير ارادى برخى از دستگ؟ اههاى بدن (قلب، معده و ...)
2- رؤياهاى صادق
3- الهامات ناگهانى دانشمندان، شعرا، فلاسفه و كتشفين كه بىاختيار آنها را متوجه حقيقت تازه و كشف جديدى مىكند.
راه تجربى اثبات شخصيّت باطن، همان خوابهاى مغناطيسى (هيپنوتيسم و مانيتيسم) است. دستگاه شعور ظاهر در حال خواب مغناطيسى از كار مىافتد و شعور پنهان شروع به فعاليت مىكند، با كمال تعجب ديده مىشود كه انسان در اين حال از علوم بسيارى- كه در حال عادى بىخبر بود مطلع است و مسائلى را كه در حال عادى قادر به حل آن نيست حل مىكند.
مثلًا ديده شده كسى كه در حال عادى، قادر به حل يك مسئله ضرب ساده و معمولى نبوده مسائل ضربى 36 رقمى را حل نموده است!»
همانطور كه در گفتار بالا ملاحظه فرموديد، عقيده دانشمندان و فلاسفه جديد درباره حقيقت وحى اين است كه: وحى يك نوع تجلى
شعور باطن است كه براى پيامبران صورت مىگرفته است. بايد براى توضيح اين سخن بدانيم كه: روان شناسان و فلاسفه جديد، موضوع شخصيّت باطن را- كه گاهى از آن به شخصيّت نامرئى، شعور ناآگاه، وجدان مخفى و ضمير باطن نيز تعبير مىشود- كليد حل بسيارى از مشكلات روحى، روانشناسى و حتى پزشكى مىدانند. آنها معتقدند كه وسعت و منطقه نفوذ و فعاليت شعور ناآگاه، به مراتب بيش از شعور آگاه است.
ويليام منين جر روان شناس آمريكايى- درباره قدرت و وسعت شعور ناآگاه چنين مىگويد:
«ما مىتوانيم شعور آگاه را به 19 قطعه يخى تشبيه كنيم كه در سطح آب شناور است. قسمت بيرون از آب همان قسمتى از شخصيّت ماست كه بر وجودش واقفم.
در مقابل شعور نا آگاه، قسمت ديگرى هست كه نه تنها از فعاليت و وجودش آگاهى نداريم، بلكه اختيارش نيز در دست ما نيست و قسمت بزرگ شخصيّت انسانى را تشكيل مىدهد و به منزله 89 باقى مانده قطعه يخ شناورى است كه نمىشود آن را ديد و زير آب قرار داد. شعور نا آگاه شبيه قدرت تاج و تخت شاهى است! اين قدرت شما را وادار مىكند كه محبت يا نفرت داشته باشيد. شعور نا آگاه، انرژى لازم را براى احساس و تفكر فراهم مىسازد. اميال سر كوفته نيز در شعور نا آگاه سعى مىكنند تا راهى را براى خروج يافته و خود
را در رفتار شخص ظاهر سازد ...(1)»
تفاوتى نمىكند كه متفكران اين نظريه، فرويد- روان شناس معروف- يا شخص ديگرى بوده است و يا در سخنان پيشينيان و قدما هم اشاراتى- كه حاكى از شعور نا آگاه باشد- ديده مىشود، آنچه جاى ترديد نيست، اين است كه قرار گرفتن اين نظريه در شمار كشفيات بزرگ علوم و حل بسيارى از مشكلات علمى به كمك آن، تازگى دارد و در قرن 19 و 20 ميلادى صورت گرفته است.
از طرفى روشن است كه شخصيّت نامرئى انسان قوىتر باشد، تجليلات آن بيشتر خواهد بود و به اين ترتيب پيامبران- كه مردان فوقالعادهاى بودند- داراى شعور نا آگاه فوقالعاده قوى و نيرومندى بودهاند، بديهى است تراوشات چنين شعور نا آگاهى بسيار مهم و قابل ملاحظه است.
به هر حال پيروان اين عقيده مىگويند: ممكن است وحى همان تراوشات وجدان مخفى پيامبران بوده باشد كه به صورت جهشهاى فكرى ناگهانى بر آنها ظاهر مىشده است.
1- وحى يك رابطه خاص با جهان ماوراء طبيعت و مغاير با روابط فكرى و عقلى ساير افراد انسان نيست.
1) منين جر، ويليام؛ خودشناسى،
2- سرچشمه وحى، همان برترى روحى، نبوغ فكرى و عظمت شخصيّت پيامبران است.
3- وحى به وسيله يك موجود روحانى مستقل از وجود ما (به نام پيك وحى يا فرشته) صورت نمىگيرد، بلكه آن شعور نا آگاه و به عقيده فلاسفه قديم، ناشى از تماس با عقل فعّال است.
1- فلاسفه قديم مىگويند: عقل فعّال كه خزانه و منبع تمام علوم انسانى است- بيشتر از يكى نيست و تمام پيامبران با آن رابطه نزديك داشته و از آن الهام مىگرفتهاند، در حالى كه فلاسفه جديد، شخصيّت مخفى هر كس را جدا از ديگرى مىدانند.
2- فلاسفه قديم مىگويند: عقل فعّال (سرچشمه وحى) يك موجود روحانى مستقل از وجود ماست ولى شعور نا آگاه- كه از نظر فلاسفه جديد منبع وحى است- مستقل از وجود ما نيست، بلكه قسمتى از شخصيّت ما را تشكيل مىدهد.
1- نمىتوان انكار كرد كه عقيده به وحجود يك شخصيّت دوم براى انسان به نام شعور نا آگاه، گر چه هنوز از نظر علمى دوران كودكى خود را سپرى مىكند و نقاط مبهم و نا شناخته فراوانى دارد، ولى امروزه اصل وجود چنين شخصيتى جزا مسلمات علمى شمرده مىشود و قرائن مختلفى نيز آن را تأييد مىكند. بنابراين ما در اصل وجود اين شخصيّت نامرئى بحثى نداريم. بحث ما در اين است كه هيچ گونه دليلى مبنى بر تطبيق مسئله وحى بر موضوع شعور ناآگاه وجود ندارد. شايد كسانى كه مسئله وحى را به كمك اين نظريه، تفسير كرد و
گفت: «وحى همان تجلى شخصيّت نامرئى و ظهور شعور نا آگاه پيامبران است.»
به عبارت ديگر: دانشمندان علوم طبيعى سعى دارند تمام محتويات فكر انسانى را با كشفيات علوم طبيعى تطبيق دهند و همه را از طريق اكتشافات علمى توجيه كنند، حتى رابطه پيامبران را با مبدأ جهان هستى مىخواهند طورى تفسير نمايند كه با كشفيات علمى امروز بسازد، يعنى از تظر مسلمات علمى روز، امرى ممكن و بلا مانع باشد.
در حقيقت آنها مىخواهند بگويند: اگر يك عالم طبيعى هم بخواهد غير معلومات خود را ناديده بگريد و تنها از دريچه علوم طبيعى و تجربى به مسئله وحى بنگرد، باز هم مىتواند آن را بپذيرد، زيرا در علم امروز موضوعى به نام شعور نا آگاه ديده مىشود كه ممكن است با مسئله وحى تطبيق كند، ولى آيا حتماً وحى، همان تجلى شعور نا آگاه است و غير از آن نيست؟ اين موضوع- هيچ گونه دليلى ندارد و احتمالى بيش نيست.
بنابراين به فرض اينكه نظريه دانشمندان جديد درباره وحى هيچ اشكال ديگرى نداشته باشد؛ اين ايراد را دارد كه فقط امكان و احتمال مطلب را ثابت مىكند.
اين چه اصرارى است كه بايد تمام حقايق جهان و محتويات فكر انسانى را تنها با همين معلومات تجربى فعلى تفسير كنيم؟ وقتى ما مىدانيم كه حقايق اسرار اين جهان، منحصر به همين كشفيات علمى
امروز نست 7 و آنچه را كه مىدانيم در برابر آنچه را كه نمىدانيم، به منزله قطره كوچكى در برابر يك اقيانوس عظيم يا همچون يك برگ از كتاب فوقالعاده قطورى است؛ اين اصرار و پافشارى، بسيار بىمورد است.
اين عمل درست به آن مىماند كه زنبور عسل بخواهد با همان معلومات محدود خود، حركت موشكهاى كيهان پيماى بشر را توجيه و تفسير كند! آيا چنين حقى به او مىدهد؟
در گذشته هم گفتيم كه ما در همين مطالعات ساده روزانه خود، دركها و احساساتى در جهان حيوانات مشاهده مىكنيم كه به راستى با اصول علمى امروز، قابل فهم نيست و با صراحت بايد گفت كه: ما از تفسير آن عاجز هستيم. به عنوان نمونه: الف) چرا و چگونه حيوانات مدتى قبل از وقوع زلزله و پيش از ثبت علائم متوسط زلزله سهجهاى دقيق ما با خبر مىشوند و عكس العملهاى عجيبى از خود نشان مىدهند؟!
ب) چرا پرندگان مهاجر در مسافرتهاى ساليانه خود- كه شايد هفتهها و ماهها به طول مىانجامد و از قارهاى به قاره ديگر مهاجرت مىكنند- در پيدا كردن جهات و خط سير واقعى خود دچار اشتباه نمىشوند و راه را كاملًا درست طى مىكنند، در حالى كه ما انسانهاى با هوش، بدون راهنما، قطبنما و يا وسايل جهات يابى راه را گم مىكنيم؟!
ج) چرا هنگامى كه بسيارى از حيوانات چشم بسته را به نقطه دور دستى- كه هرگز به آنجا نرفتهاند- مىبريم و رها مىكنيم، به منزل
اصلى خود باز مىگردند؟
اينها و مانند اينها، سؤالاتى است كه هنوز علم پاسخ صريح و روشنى براى آن نيافته است، وقتى براى يافتن تفسير علمى اين گونه دركها و احساسات، در جهان حيوانات 8 دچار اشكال شويم، نبايد اصرار داشته باشيم كه مسئله پيچيده وحى- كه يك رابطه مرموز با جهان ماوراء طبيعت است- با كشفياتى كه تا امروز در علوم تجربى شده است تطبيق كند.
علاوه بر مه اينها، توجيه وحى از طريق شعور نا آگاه با اظهارات پيامبران و كتابهاى آسمانى سازگار نيست و هرگز پيروان اديان را قانع نمىكند؛ زيرا نخستين نتيجه اين توجيه اين است كه: وحى رابطه خاصى با مبأ جهان هستى نيست، و درك پيامبران نسبت به مسائلى كه به آنها وحى مىشده، مغايرتى با طرز درك ما- نسبت به مسائلى كه از ضمير مخفى و شعور نا آگاه ما سرچشمه مىگيرد- ندارد، جز اينكه آنها در اين جهت قوىتر و نيرومندتر از ما بودهاند.
هر كسى كه كمترين آشنايى با سخنان، تعليمات پيامبران و كتب آسمانى آنها داشته باشد، مىداند كه آنها وحى را به صورت يك نوغ رابطه مخصوص با مبدأ جهان هستى و مغاير با روابط فكرى و عقلى ديگر معرفى نمودهاند. بنابراين ميان اظهارات آنها و فلاسفه جديد مناسبتى وجود ندارد.
ديگر اينكه: در مسائلى كه از طريق شعور نا آگاه به انسان القاء مىشود، امكان هر گونه اشتباهى وجود دارد، زيرا شعور نا آگاه مانند
شعور ظاهر مصونيت از اشتباه و خطا ندارد. تنها تفاوت ميان اين دو، در محدوديت، توسعه منطقه نفوذ و فعاليت آنهاست، در حالى كه خطا ندارد، تنها تفاوت ميان اين دو، در محدوديت، توسعه منطقه نفوذ و فعاليت آنهاست، در حالى كه خطا و اشتباه در مسائلى كه از طريق وحى به پيامبران القاء مىشده وجود ندارد(1)نتيجه اينكه:
توجيه مزبور براى حقيقت وحى نه تنها دليل ندارد بلكه با گفته خود (انبيا نيز سازگار نيست). پس چه بهتر كه اين مسئله را نيز در رديف مسائل بىشمارى قرار دهيم كه علم هنوز نتوانسته پرده از روى آن بردارد و تنها از وحى به عنوان يك رابطه مرموز ياد كنيم.
در بين گفت و گوهايى كه از فلاسفه جديد و قديم در پيرامون مسئله پيچيده وحى نقل كرديم، اين مطلب خود نمايى مىكرد كه بسيارى از آنها وحى را به گونهاى تفسير كردهاند كه بازگشت به يك نوغ نبوغ فكرى مىكند.
گر چه بيشتر آنها اين موضوع را با صراحت بيان نكرده و در يك لباس خاص فلسفى پيچيدهاند، ولى در حقيقت همان راهى را تعقيب كردهاند كه امروز در گفتگوهاى بعضى با صراحت ادا مىشود و آن اينكه: «پيامبران بزرگ، نوابغى بودن كه براى اصلاح جهان بشريت قيام كردند، طرحهايى ريختند و احكام و دستورهايى تشريح نمودند!»
1) توضيح بيشتر اين سخن در بحث معصوم بودن پيامبران خواهد آمد
البته منظور آنها از نبوغ چيزى جز هوش و فكر فوقالعاده خارج از حدود معمولى نيست و از اين رو بايد گفت: پيامبران در نظر آنها در رديف دانشمندان و فلاسفه بزرگ جهان بودهاند، با اين تفاوت كه آنها براى اصلاح اجتماع انسانى، روش خاصى را انتخاب كردند كه ديگر دانشمندان انتخاب ننمودند، زيرا اين روش را مؤثرتر تشخسص داده بودند!
اين طرز تفكر- آن هم با اين صراحت- بيشتر به طرز تفكر فلاسفه مادى شبيه است كه اصرار دارند همه چيز را طبق اصول مادى گرى تفسر كنند، اگر چه كمترين تناسبى هم با آن نداشته باشد. آنهايى كه از دريچه ماترياليس به همه چيز نگاه مىكنند چارهاى جز اين ندارند كه چنين فكر كنند.
ولى بديهى است كه طرف صحبت ما از بحث وحى آنها نيستند، زيرا ما در اين بحث توحيد و خداشناسى گذاشتهايم و با دليئل محكم و متكى به آخرين نظرات علمى، با آن مبدأ بزرگ جهان هستى آشنا شدهايم. ما در اين بحث و آنچه مربوط به پيامبران خداست با مادىها رو ره رو نيستيم، بلكه با دانشمندان و متفكرانى كه همه در قبول اصل توحيد با ما شريك هستند گفت و گو مىكنيم.
ما ديگر مجبور نيستيم تا از دريچه چشم تنگ ماترياليسم به همه چيز نگاه كنيم و الزامى نداريم كه اين اصول خشك و جامه را مقياس سنجش، براى تمام پيدهها قرار دهيم.
نكته قابل توجه اينحاست كه اگر مادىها براى وحى چنين تفسيرى انتخاب كنند، جاى تعجب نيست، آنها مجبورند همه چيز را
با مقياس عقيده خود بسنجند و پيامبران را گروهى نوابغ و وحى را يك نوغ نبوغ فكرى بدانند، ولى تعجب آور اين است كه ممكن است فلاسفه الهى و خداپرستان جهان، تحت تأثير چنين منطقى قرار گيرند و وحى را به گونهاى تفسير نمايند كه روح آن مطابق طرز فكر مادهها باشد، همانطور كه نمونه آن را در ميان نظرات فلاسفه قديم و جديد ديديم. اما از بحثهاى سابق روشن شد كه نه تنها وحى نوع درك خاص و رابطه مخصوصى با مبدأ جهان آفرينش است كه با ادراكات معمولى ما تفاوت بسيار دارد بلكه وجود يك چنين ادراك و رابطهاى در يم بشر عالى جاى تعجب نيست، زيرا در ميان جاندارانى كه به مراتب پايينتر از جهان انسانيت هستند، اداركاتى ديده مىشود كه براى ما به هيچ وجه قابل فرم نيست.
در هر حال كسانى كه وحى را يك نوع نبوغ فكرى و انبيا را گروهى نوابغ معرفى مىكنند دو دستهاند:
الف) مادىها
ب) كسانى كه تحت تأثير منطق مادىها واقع شدهاند و ميل دارند همه چيز را حتى مسائل مربوط به متافيزيك و ماوراء الطبيعه با اصول موجود در علوم طبيعى و روانشناس امروز توجيه كنند.
در هر صورت، اين گفتار نيز از چند جهت قابل ايراد است:
1- هيچ گونه ذليلى براى اثبات صحّت اين تفسير (وحى عبارت است از: نبوغ فكرى) وجود ندارد.
2- هيچ دليلى براى اثبات محال بودن وحى- به آن صورتى كه در بالا و در سخنان كذشته توضيح داده شد موجود نيست.
3- كسانى كه وحى را چنين تفسير كردهاند، در برابر اعجاز پيامبران- كه وجود چنين رابطه مرموزى را با آفريدگار جهان و عالم ماوراء طبيعت اثبات مىكنند- هيچ گونه جوابى ندارند، زيرا اعجاز و ساير دلائلى كه براى شناسايى صدق گفتار پيامبران گفته شد، همگى حاكى از اين است كه ميان پيامبران و آفريدگار جهان، يك نوغ رابطه مرموز- كه غير از تفكرات معمولى، علم، دانش و نبوغ انسان است- وجود داشته است.
توضيحات
1- وحى در لغت به مهنى صداى آهسته و يا چيزى را آهسته به كسى گفتن است و گاهى نيز به معنى اشاره مىآيد. امير مؤمنان على (عليه السلام) در پاسخ مشخصى كه از لفظ وحى سؤال نمود، آن را به هفت قسم تفسيم نمود:
الف) وحى رسالت و نبوت
«انّا أوحينا اليك كما أوحينا الى نوح و النّبييّن من بعده و أوحينا الى ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الأسباط و عيسى و أيّوب و يونس و هرون و سليمان و آتينا داود زبوراً» (نساء/ 163)
ب) وحى به معنى الهام
«و أوحى ربّك الى النّحل أن اتّخذى من الجبال بيوتاً و من الشجر و مما يعرشون (نحل/ 68)
ج) وحى به معنى اشاره
«فخرج على قومه من المحراب فأوحى اليهم أن سبّحوا بكرة و عيسيا» (مريم/ 11)
د) وحى به معنى تقدير
«... و أوحى فى كلّ سماء أمرها ...» (فصلت/ 12)
ه) وحى به معنى امر
«و اذا أوحيت الى الحوارييّن أن آمنوا بى و برسولى قالوا آمنّا و اشهد بأننّا مسلمون (مائده/ 111)
و) وحى به معنى كذب
«و كذالك جعلنا لكلّ نبيّى عدوّاً شياطين الأنس و الجنّ يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غروراً ...» (انعام/ 112)
ز) «جعلنا هم أئمّة يهدون بأمرنا و أوحينا اليهم فعل الخيثرات و اقام الصّلواة و ايتاء الزّكواة و كانوا لنا عابدين (انبيا/ 73) (بحار الانوار؛ ج 19، باب 128، ص 98.)
از مجموع موارد استعمال كلمه وحى، مىتوان گفت، وحى پروردگار به دو صورت انجام مىگيرد:
الف) وحى تكوينى
وحى تكوينى در حقيقت همان صفات، غرايز و استعدادهاى درونى است كه خداوند در نهاد موجودات قرار داده. وحى فرستادن به زنبور عسل، همان تكوين غرايز درونى او است. البته به كار بردن كلمه وحى در اين موارد، يك نوغ تشبيه و مجاز است، زيرا خلقت مرموز و اسرار درونى موجودات به صداى آرام تشبيه شده است.
ب) وحى تشريعى
وحى تشريعى همان است كه بر پيغمبران فرستاده مىشده و رابطه خاصى پيغمبران با مبدأ آفرينش بوده و به وسيله آن حقايق را
دريافت مىداشتند.
امكان حصول اين نوع وحى- كه مورد بحث ما مىباشد- براى كسى كه خداوند او را مورد عنايت قرار داده چيزى نيست كه ادراك آن براى عقل مشكل باشد. بعضى از دانشمندان علوم جديد كه خيال مىكنند تمام حقايق جهان را مىتوان با معلومات تجربى تفسير نزد، وحى را يك نوغ تجلى شعور باطن و يا وجدان نا آگاه پنداشتهاند! ولى حقيقت اين است كه اسرار جهان منحصر به كشفيات امروز نيست. بسيارى از مسائل وجود دارد كه هنوز علم نتوانسته است به آنها پاسخ صريح و روشن بدهد و مسئله وحى نيز يكى از آنها است.
توجيه وحى از راه شعور نا آگاه با اظهارات پيامبران و كتابهاى آسمانى سازگار نيست، زيرا نتيجه آن توجيه اين مىشود كه: درك پيغمبران نيست به مسائلى كه به آنان وحى مىشده با درك ما نسبت به مسائلى كه از طريق تجلى شعور باطن سرچشمه مىگيرد، مغايرتى ندارد، به غير از آنكه آنان در اينجهت نيرومندتر بودهاند! حال آنكه پيغمبران، وحى را به صورت يك رابطه مخصوص با مبدأ هستى و مغاير با روابط فكرى و علمى ديگر، معرفى كردهاند. (در داخل متن اصلى شرح مفصل اين مطلب آمده است.)
2- در اينجا براى اطلاع بيشتر به چند نمونه از عجائب شعور و حواس حيوانات اشاره مىكنيم:
الف) يك نوع از عنكبوتهاى آبى، لانه كروى شبيه توپ از تارهاى خود مىسازند و آن را به جسمى بسته و در زير آب مىاندازند؛ سپس خود بر سطح آب آمده، موهاى زير شكم خود را پر
از هوا مىكنند و دوباره به زير لانه رفته، هوا را در آن مىدمند (در واقع آن را باد مىكنند) و آنقدر اين عمل تكرار مىشود تا لانها او مثل توپ باد كرده مىشود، آن وقت در اين لانه تخم مىگذارند و بچههاى خود را بزرگ مىكنند به اين وسيله آنها را از خطرات هوايى محفوظ مىدارند، لازمه اين عمل عنكبوت، يك سلسله اقدامات دقيق علمى- از نساجى و مهندسى گرفته تا ساختمان و عمليات دريايى- مىباشد!
ب) ماهى آزاد سالها در دريا زيست مىكند و سپس به رود خانهاى كه از آنجا به دريا آمده بر مىگردد، عجيبتر آنكه از حاشيه رودخانه بالا رفته و به نهرى مىرود كه در آن متولد شده است، ماهى آزاد فقط به تبعيت از شعور باطنى خود به محل نشو نماى خود مىرود. به نظر شما چه حسى سبب مىشود كه اين حيوانات اين طور دقيق و قطعى به وطن خود برگردند؟!
عجيبتر از ماهى آزاد قضيه مار ماهى است. اين حيوانات عجيب همين كه به مرحله رشد رسيدند، در هر گوشه عالم كه باشند، به طرف جنوب جزاير برمودا حركت مىكنند و در ژرفاى اقيانوس، تخم مىگذارند و در همانجا مىميرند. مار ماهىها كه از اروپا مىآيند مىبايد هزاران كيلومتر را در دريا بپيمايند تا به اين نقطه برسند.
بچه مار ماهىها كه هنگام تولد از هيچ كجاى عالم، خبرى ندارند و فقط خود را در اقيانوس بىكران ديدهاند، مراجعن به وطن اصلى خود را آغاز مىكنند و پس از عبور از درياهاى گوناگون، غلبه بر طوفانها، امواج و جزر و مدها دوباره به همان رودخانه يا بركهاى كه
والدين آنها از آنجا آمدهاند بر مىگردند. ما راهىهاى جوان پس از رسيدن به وطن اصلى، در آنجا رشد مىكنند و چون به رشد كامل رسيدند، بر طبق همان قوانين مرموز و لاينحل به نزديكى جزاير برمودا بر مىگردند و اين گردش را از سر مىگيرند. اين حس جهت يابى و بازگشت به وطن از كجا سرچشمه گرفته است؟ تا كنون هيچ مار ماهى اروپايى هم در سواحل آمريكا شكار نشده است، بلكه هر نژادى به وطن خود بازگشته است! ج) اگر پروانه مادهاى را در كنار پنجره اتاقتان بگذاريد، علايم خفيفى از خود پخش مىكند؛ پروانه نر از مسافتى بسيار دور- كه انسان مشكل مىتواند باور كند- اين علايم را مىگيرد و جواب آن را يم فرستد و شما هم هر چه بيشتر سعى كنيد تا اختلافى در اين خبر گزارى ايجاد كنيد، محال است موفق شويد! آيا اين موجود ضعيف دستگاه فرستنده با خود دارد يا پروانه نر در كنار شاخكهاى خود دستگاه گيرنده دارد؟
3- شب پره يا خفاش از لحاظ اينكه داراى پستا است، بچه خود را در شكم حمل مىكند و از پستانش شير مىدهد، جزء طبقه پستانداران است و از جهت اينكه با بالهاى مخصوص خود پرواز مىكند، به پرندگان شبيه است.
يكى از عجايب خلقت اين حيوان آنست كه در برابر نور خورشيد، سخت ناتوان مىباشد و به همين جهت شبها به فعاليت و تحصيل روزى مىپردازد و روزها در گوشه لانه خود خزيده و در انتظار فرا رسيدن شب مىماند.
دانشمندان با تجربههاى دقيقى پى بردهاند كه ديدن خفاش به
وسيله چشم نيست بلكه در گوش اين حيوان دستگاهى است كه به وسيله آن اشياء را تشخيص مىدهد. يكى از جانور شناسان، چشم چند خفاش را در آورد و آنها در محلهايى كه داراى ديوارهاى زيادى بود رها كرد، ديد آنها نزديك هر مانعى كه مىرسند ناگهان مانند خفاش سالم بر مىگردند و از برخورد به مانع خوددارى مىكنند!
خفاش هر بار يك يا دو بچه مىزايد و شبها كه به شكار حشرات مىرود، بچههاى خود را نيز همراه خود مىبرد. به اين ترتيب كه بچه زير شكم او مىچسبد و خفاش در عين حال كه آن را نگاه داشته به پرواز در مىآيد.
4- در فيزيك سخن از امواجى به ميان مىآيد به نام امواج ماوراء صوت اين امواج همان امواجى هستند كه تناوب و طول آنها به قدرى زياد است كه گوش انسان قادر به درك آن نيست و به همين جهت آن را ماوراء صوت مىنامند.
هنگامى كه چنين امواجى را به وسيله يك فرستنده قوى، در فضا ايجاد مىكنند، اين امواج همچنان به پيش مىرود تا به مانعى برخورد كند، سپس منعكس مىشود و به سوى مبدأ خود باز مىگردد، به اين ترتيب با محاسبه زمان بازگشت اين امواج و كيفيت آن، مىتوان محل و فاصله آن مانع را نيز حساب كرد.
هواپيماهاى بدون خلبان نيز به وسيله دستگاه رادار هدايت مىشوند تا به هر مقصدى كه بخواهند بفرستند و نيز در پيدا كردن هواپيماهاى دشمن از آنها استفاده مىكنند. كشتىها نيز در هنگام حركت شبانه براى آگاهى از نزديك شدن ساحل يا كشتى ديگر از
رادار استفاده مىكنند.
5- كرسى موريس در كتاب خود تحت عنوان قوه تخيل يكى از مهمترين مواهبى است كه به انسان اعطا شده است. انسان با اين قوه مىتواند فورى به هر كجا كه دوست داشته باشد سفر كند. خطيبى زبردست مىتواند مستمعين خود را در عالم تخيل، همراه خود ببرد .... قوه تخيل در اطفال، سر منشاء بسيارى از خوشىها و مسرات آنها است و كودكان در مواقع بازى، تخيل خود را آزادانه به كار مىاندازند ....
قوه تخيل با قوه روحانى نزديكى و مشابهت كامل دارد و اگر روح ما جاودانى و سرمدى است، قوه تخيل ما نيز همچنان ازلى و ابدى خواهد بود ...»
(راز آفرينش انسان، ترجمه محمد سعيدى، ص 138)
6- نام افلاك نه گانه به ترتيب چنين است: فلك قمر، فلك عطارد، فلك زهره، فلك آفتاب، فلك مريخ، فلك مشترى، فلك زحد، فلك ثوابت و فلك اطلس يا فلك الافلاك!
7- به قول يمى از دانشمندان معاصر، علت اساسى اين اصرار بىمورد اين است كه: اروپايىها مىخواهند مسئله وحى را از طريقگ مسائل عمومى زندگى عادى بشرى حل كنند. آنها به طور عمد، خصزصيات الهى بودن وحى را انكار مىكنند، در حالى كه مىبينند كه افكار و آيينهاى بشرى، مظهر تنازع و تفرقه و مشمول تأثير و تحولى بر حسب زمان و مكان است، اما انبيا، مظهر وحدت و منادى لا نفرق بين احد من رسله هستند و بنابراين بايد آنها را مرتبط وناشى از
مبدأ مشترك واحدى دانست كه مستقل از قيد زمان و مكان است.
8- كرسى موريس تحت عنوان شعور حيوانى پس از ذكر مثالهايى در مورد حيوانات مختفل مىنويسد: «راجع به عجايب حواس و شعور حيوانى- كه ماوراء اطلاعات كنونى ماست- صفحات بسيارى مىتوان نگاشت، اما از همين چند مثال به خوبى آشكار مىشود كه، ما هنوز اندر خم يك كوچهايم و بسيارى مسائل نداشته هست كه بايد در آينده آنها را بياموزيم ....
هر قدرتى كه حيوانات دارند و ما فاقد آن هستيم، وسيلهاى است كه نبوغ و قوّه خلّاقه ما را بر انگيزد و تا زمانى كه چنان قدرتى براى خويش تحصيل نكردهايم و معلوم است كه هنوز اطلاعات ما درباره آن ناقص مىباشد، ما هنوز كيفيت شعور حيوانى را نمىدانيم و تا اطلاعات ناقصى كه در دست داريم نمىتوانيم اظهار نظر جامعى درباره آن بكنيم و تا زمانى كه از حواس تمام مخلوقات زمين بىبهرهايم نخواهيم توانست در خصوص مناسبات حقيقى قوانين طبيعت يا درباره حيات ازلى، عقيده جامع و كاملى داشته باشيم ...»
سپس بحث خود را با جملات زير خاتمه مىدهد: «وقتى درباره فضاى نامتناهى، زمان بى سر و ته، نيروى شگرفى كه در درون هسته اتم ذخيره شده، عوالم نا محدودى كه منظومههاى بىشمار و سيارات و ثوابت بىحساب در آن شناوند، قدرت تشعشع سيارات، قوه جاذبه زمين و قوانين ديگرى كه نظام عالم بسته به وجود آنست مىانديشيم، آن وقت در حقارت وجود خود و نقصان دانش خويش پى مىبريم. بايد بشريت چه راههاى طولانى ديگرى را بپيمايد تا به
وجود عقل كل و حمت بالغه پى ببرد و در طريق عالىترين قواعد و قوانين معنوى سالك شود. (راز آفرينش انسان، ص 88)
1- معصوم بودن (مصونيت از گناه و خطا)
2- علم و دانش كافى
3- منزه بودن از عيوب تنفرآميز جسمى
از آنجا كه وظيفه پيامبران، يك وظيفه فوقالعاده سنگين، مهم و پر مسئوليت است، شرايط آن هم به همان نسبت، سنگين و پر اهميت مىباشد. چه وظيفهاى از اين سنگينتر كه كسى بخواهد رهبر روح و جسم و مدير و مدبّر اجتاع انسانى باشد؟ آيااحراز چنين مقام حساسى، بدون داشتن يك سلسله امتيازات روحى و جسمى ممكن است؟ از ميان آه همه شرايط و امتيازات لازم، جهت احراز اين مقام، سه موضوع- كه در حقيقت سه ركن اساسى اين منصب بزرگ محسوب مىشوند- بيش از همه اهميت دارند.
الف) معصوم بودن. (مصونيت از گناه و خط.)
ب) علم و دانش كافى.
ج) منزه بودن از عيوب تنفرآميز جسمى.
كه بايد هر يك از اينها به طور جداگانه و با دلائل كافى، مورد بحث قرار گيرد.
عصمت چيست؟
اين موضوع، نخستين بحثى است كه در مورد صفات پيامبران، جلب توجه مىكند. عصمت عبارت است از: يك نيروى درونى كه دارنده آن را از هر گونه گناه و خطا باز مىدارد. به اين ترتيب، عصمت بر دو نوع است:
1- مصونيت از گناه.
2- مصونيت از خطا و اشتباه.
گر چه در اين مورد، بسيارى از علماى كلام (دانشمندان بحث عقايد و مذاهب) و بعضى از فلاسفه، استدلالات اين دو نوع را به هم آميختهاند، ولى چنانكه خواهيم ديد، اين كار صحيح نيست و بايد هر يك را جداگانه مورد بحث قرار دهيم.
در ميان پيروان اديان، در مورد ازوم عصمت پيامبران، اختلاف نظرهاى غير قابل انكارى وجود داردج و از آنجا كه توجه به نقاط مورد اختلاف، به درك استدلالات آينده، كمك مىكند، خوب است به عنوان نمونه، نظرات فرق مختلف مسلمانان جهان را- كه ديگران در پيرامون اين مسئله بحث كردهاند- به طور اختصار يادآور شويم.
1- آيا بايد پيامبر از تمام گناهان معصوم باشد؟
تمام فرق مسلمانان متفّقند كه بايدپيامبر از كفر معصوم باشد(1)ولى جمعىاز اخباريين اهل تسنن، ساير گناهان- حتى گناهان كبيره
1) به جز از بعضى از خوارج كه گناه بر انبياء تجويز مىكنند و هر گناهى را هم كفرمىدانند! البته نبايد اين گروه را به حساب مسلمانان و فرق آنان گذارد
عمدى- را منافى مقام نبوت نمىدانند!
گروهى ديگر نيز كه معتقدند ارتكاب گناهان كبيره، مضّر مقام نبوت است و بايد پيامبر از اين نوع گناهانمعصوم و مصون باشد، عقيده دارند كه ارتكاب گناهان صغيره،(1)به شرط اينكه نشانه پستى و خفت و خوارى (2)انجام دهنده آن نباشد، منافى مقام نبوت نيست.
2- آيا بايد پيامبر از تمام گناهان عمدى و سهوى، معصوم باشد؟ يا تنها مصونيت از گناهان عمدى كافى است؟
بعضى معتقدند كه: ارلتكاب گناهان سهوى، مانع احراز مقام نبوت نيست.(3)
3- آيا بايد مصونيت از گناه، از آغاز تا پايان عمر باشد؟ يا بعد از مبعوث شدن به مقام نبوت؟(4)
در اين قسمت نيز از نظر زمان صدور گناه، اختلافاتى وجود دارد.
تنها گروهى كه معتقد به لزوم عصمت پيامبران- از نظر نوع، كيفيت، زمان، عمدى، سهوى، صغيره و يا كبيره- است، شيعه اماميّه مىباشد 1
1) اين گروه، فرقه معزله مىباشند
2) به عنوان مثال: گناهى را كه نشانه پستى و موجب خفت مىدانند، سرقت اشياء بسيار ناچيز و كوچك( يك لقمه نان) مىباشد
3) ... و اشاعره تجويز نكنند تعمّد صغائر و كبائر را و تجويز كنند صغيره را سهواً.( اسرار الحكم، ص 403)
4) بسيارى از اهل سنت، عصمت را مخصوص بعد از بعت مىدانند
عصمت پيامبران را به چند طريق مىتوان اثبات كرد.
هر گناهى كه از انسان سر مىزند، سرچشمهاش در وجود خود اوست.
اين سرچشمه بر دو نوع است:
1- عدم تشخيص زشتى عمل.
2- غلبه شهوتها و هوسها بر نيروى عقل و ادراك.
كسى كه دست به دزدى، قتل، شراب خوارى و يا قمار مىزند، يا به مفاسد اين اعمال، آشنايى كامل ندارد و يا مىداند، اما عقل و درك او در چنگال هوسهاى سركش او مغلوب است.
بنابراين علم به تنهايى براى ترك يك عمل نا پسند، زشت كافى نيست، بلكه علاوه بر اين، بايد انسان مسلط بر نفس، اعصاب و هوى و هوسهاى خود نيز باشد.
از اين بيان يك نتيجه روشن گرفته مىشود و آن اينكه: اگر كسى از مفاسد و زشتى تمام گناهان اطلاع كامل داشته باشد، به طور عادى محال است كه گناهى از او سر بزند.
شايد بپرسيد: چطور ممكن است كه انسان نه تنها هيچ گناهى نكند، بلكه فكر گناه را هم در مغز خود راه ندهد و ارتكاب گناه در باره او محال عادى باشد؟ (احتمال انجام چنين عملى در مورد او صفر باشد) آيا چنين چيزى امكان دارد؟
اگر تعجب نكنيد خواهيم گفت كه، خود شما هم در برابر پارهاى از كارهاى ناپسند، معصوم هستيد، يعنى احتمال ارتكاب آن در مورد
شما صفر است.
آرى شما هم معصوم هستيد، اما در موارد خاص و محدود! نه تنها شما، بلكه مردم بسيار ديگرى نيز در اين قسمت با شما شريكند، اگر باور نداريد، به چند مثال زير با دقت توجه فرماييد.
1- آيا هيچ آدم عاقلى حاضر مىشود خاكروبه و كثافات را بخورد؟! و يا قطعات آتش را با دست خود بردارد و در ميان دهان بگذارد؟! و يا اينكه در روز روشن لخت مادر زاد در كوچه و بازار ظاهر گردد؟
البته خواهيد گفت: نه و مسلماً اگر اين گونه كارها از انسان سر بزند، حتماً مبتلا به يك بيمارى روحى و اختلال مغزى شده است و گر نه هرگز آدم عاقل، دست به چنين اعمالى نمىزند.
از اين گذشته آيا مىتوان باور كرد كا انسان عاقلى حتى به فكر خوردن آتش، خاكروبه، كثافات و مانند آن بيفتد؟
پاسخ اين سوال نيز منفى است، زيرا نه تنها اين اعمال از انسان با شعورى سر نمىزند، بلكه حتى فكر آن را هم در مغز خود نمىپروراند و اگر به عنوان مثال ببينيم كه يكى از دوستان ما- خداى نكرده- به فكر انجام چنين كارهايى افتاده و يا درباره آن گفت و گو مىكند- اگر چه هنوز عملى انجام نداده است- مىگوييم: بيچاره حالش خراب است و حتماً بايد او را نزد روان پزشك برد.
اينجاست كه مىتوانيم اين حقيقت را مجسم كرده و بگوييم: تمام افراد عاقل و سالم در برابر اين بگونه كارها يك نوغ مصونيت (عصمت) دارند! زيرا «عصمت» چيزى نيست كه انسان داراى يك حالت درونى
باشد كه او را از انجام آنچنان عملى باز دارد كه ارتكاب آن، صورت محال عادى به خود بگيرد.
آيا خوردن آتش، خاكروبه و كثافات براى يك آدم با شعور و سالم محال عادى نيست؟
اما فراموش نكنيد كه در تمام اين مثالها، عصمت و مصونيت، در يك دايره بسيار كوچكى است، (اين در مورد افراد عادى.)
2- يك پزشك هر قدر هم كه در امور مربوط به زندگى خود بىاعتنا باشد، عادتاً محال است از آبى بنوشد كه تمام لباسهاى بيماران گوناگون بيمارستان را در آن شستهاند و كانون انواع ميكروب هاست، در حالى كه ممكن است يك انسان او همه جا بىخبر، از آن آب بياشامد. يك شخصيّت معروف اجتماع، (وزير، وكيل، تاجرو ...) بر فرض اينكه منحرف هم باشد، عادتاً محال است به خاطر سرقت يك آفتابه، شبانه از ديوار خانه مردم بالا برود! اگر آنها افراد ناپاكى باشند، دست به كارهاى ديگرى مىزنند.
بر فرض اگر يك روحانى معروف و يا يك واعظ برجسته، انحرافى پيدا كند، عادتاً محال است كه وسط محراب يا بالاى منبر شراب خوارى و يا بد مستى كند.
به عبارت ساده: اين اشخاص در برابر اين كارها مصونيت دارند، در حالى كه همه مردم چنين نيستند، زيرا افرادى هم هستند كه تن به آفتابه دزدى، شراب خوارى علنى و يا بد مستى مىدهند!
قبلًا دانستيم كه هر گاه احتمال انجام كارى در مورد كسى صفر باشد و صدور آن عمل از او صورت محال عادى به خود بگيرد
مىتوانيم نام آن را يك نوع عصمت بگذاريم.
جلوه مىكند، در حالى كه امكان دارد ديگران به آن آلوده شوند؟
پس از يك مطالعه دقيق به اين نتيجه مىرسيم كه: سه عالمل سبب مىشود كه انسان به كلى از ارتكاب عملى چشم بپوشد و نسبت به آن يك نوع مصونيت پيدا كند و حتى فكر آن را نيز در مغز خود راه ندهد.
آن سه عامل عبارتند از:
1- توجه به زشتى و مفاسد يك عمل.
2- بىارزش بودن نتيجه آن عمل در برابر ضررهاى آن.
3- غلبه نيروى عقل بر شهوتها و هوسها.
در مثالهاى بالا، مصونيت در دايره بسيار محدودى بود. حال اگر كسى در برابر تمام گناهان، چنين حالتى را پيدا كند، يعنى به قدرى اطلاعات او وسيع و چشم عقل او واقع بين باشد كه به زشتى تمام اعمال ناپسند و مفاسد آنها توجه كامل داشته باشد، ايمان او به روز رستاخيز و پاداش اعمال به قدرى قوى و همّت او به قدرى عالى باشد كه خوشنودى خدا و پاكى و پاكدامنى را به هيچ چيز نفروشد و بداند كه لذت و منفعت اين گونه كارها بسيار سطحى و كم دوام و عواقب دردناك و شوم آنها بسيار طولانى و طاقت فرساست و همچنين تسلط او بر نفس خود به قدرى مىباشد كهخ هيجانانگيزترين صحنهها نتواند زمان اعصاب او را از دست عقلش بيرون برد و هيچ عاملى نتواند پرده غفلت و بىخبرى بر درك و تشخيص صحيح او بيندازد، مسلماً چنين كسى در برابر تمام گناهان و
مفاسد، مصونيت همه جانبه دارد.
در مثالهاى بالا، مصونيت در دايره بسيار محدودى بود. حال اگر كسى در برابر تمام گناهان، چنين حالتى را پيدا كند، يعنى به قدرى اطلاعات او وسيع و چشم عقل او واقع بين باشد كه به زشتى تمام اعمال ناپسند و مفاسد آنها توجه كامل داشته باشد، ايمان او به روز رستاخيز و پاداش اعمال به قدرى قوى و همت او به قدرى عالى باشد كه خوشنودى خدا و؟ پاكى و پاكدامنى را به هيچ چيز نفروشد و بداند كه لذت و منفعت اين گونه كارها بسيار سطحى و كم دوام و عواقب دردناك و شوم آنها بسيار طولانى و طاقت فرساست و همچنين تسلط او بر نفس خود به قدرى مىباشد كهخ هيجانانگيزترين صحنهها نتواند زمان اعصاب او را از دست عقلش بيرون برد و هيچ عاملى نتواند پرده غفلت و بىخبرى بر درك و تشخيص صحيح او بيندازد، مسلماً چنين كسى در برابر تمام گناهان و مفاسد، مصونيت همه جانبه دارد.
در مثالهاى بالا، مصونيت در دايره بسيار محدودى بود. حال اگر كسى در برابر تمام گناهان، چنين حالتى را پيدا كند، يعنى به قدرى
پيامبران در برابر تمامى گناهان، چنين حالتب را داشتند و سرچشمه آن نيز، علم، تقوى، ايمان و قدرت عقل و فكر آنهاست كه هوسهاى سركش را در برابر آنها رام كرده است.
همان طور كه آن آقاى پزشك در برابر آشاميدن آب آلوده، مصونيت دارد، پيامبران هم در مقابل ظلم، ستم، تجاوز به خقوق مردم، شراب، قمار، دروغ، تهمت، دزدى، خيانت و تمام گناهان
چنين حالتب را دارند.
بنابراين معصوم بودن پيامبران از تام گناهان، يك موضوع پيچيده، نا مفهوم و غير قابل تصور نيست، بلكه مطلبى بسيار روشن و قابل درك است، ولى به وجود آمدن چنين حالتب، نيازمند به مقدماتى است كه براى همه كس- جز آنهايى كه چنين موهبتى را از خدا دريافتهاند- ميسر نيست.
بنابراين اگر مىگوييم: پيامبران معصومند، براى اين است كه عوامل گناه (1)
الف) بى اطلاعى و جهل نسبت به مفاسد كارهاى بد.
ب) ارزش لذات و منافع آنى در نظر انسان.
ج) عدم توجه به عواقب شوم اعمال زشت.
د) عدم تسلط بر نفس و محكوم بودن قدرت عقل در برابر نيروى شهوات، ..
در وجود آنها محكوم به شكست است. 2بسيارى از دانشمندان بحث عقايد، براى اثبات لزوم عصمت در وجود پيامبران و امام، از اين راه وارد شدهاند كه: اگر آنها معصوم نباشند، نمىتوانند اعتماد مردم را به خود جلب كنند(2)
توضيح اينكه: مردم به طور فطرى در صورتى حاضرند به دستورهايى كه به آنها داده مىشود، عمل كنند كه به صحت و درستى آن كاملًا اطمينان داشته باشند، يعنى هر اندازه ايمان و اعتماد انسان،
نسبت به دستور يا برنامهاى كم شود، به همان مقدار از ميزان علاقه او در عمل كردن به آن كاسته مىگردد. در مقابل هر اندازه ايمان و اعتماد بيشتر گردد، علاقه انسان به عمل كردن بيشتر خواهد شد.
به همين دليل ملاحظه مىكنيم كه دستور يك پزشك عمومى، آن قدر مورد توجه و عمل ما واقع نمىشود كه دستور يك هيئت چندين نفرى از پزشكان بسيار ماهر به همين جهت تصميم مىگيريم به چنين دستورى به طور جدى عمل كنيم، مگر اينكه موانع ديگرى پيش بيايد.
اين را نيز مىدانيم كه منظور از بعثت پيامبران، هدايت و تربيت نوغ بشر، در سايه يك سرى تعليمات و دستورهاى آسمانى است.
مطابق بيان فوق، مردم در صورتى اين دستورها را به كار خواهند بست و از جان و دل اطاعت خواهند نمود كه صد در صد به درستى و صحت آنها و اينكه از ناحيه مبدأ جهان آفرينش صادر شده است، ايمان پيدا كنند.
بديهى است كه اگر پيامبران معصوم نباشند، درباره آنها احتال دروغ، تحريف حقايق، پرده انداختن روى واقعيات به خاطر اغراض شخصى و ... مىرود و مسلماً با وجود چنين احتمالاتى، هرگز به گفتار و كردار آنها اطمينان پيدا نمىشود و هر قدر هم كه آدمهاى خوبى باشند وقتى داراى مقام عصمت نبودند، ممكن است در برابر مظاهر فريبنده دنياى مادى، پاى آنها بلغزد و اين عمل احتمال هميشه خاطر پيروان آنها را نگران و در گرفتن تصميم قاطع براى عمل مردد مىسازد.
اما هنگامى كه بدانند پيامبران خدا با يك نوع تأييد اهلى در برابر تمام گناهان مصونيت دارند و محال است دامانشان آلوده گناهان شود، به درستى سخنان آنها ايمان كامل پيدا مىكنند و هيچ عذر و بهانهاى براى سرپيچى ازدستورهاى آنان باقى نمىماند.
اشكال
ممكن است كسانى به اين دليل ايراد بگيرند كه: تنها چيزى كه مىتوان از اين دليل استفاده كرد، همانا مصونيت در برابر دروغ است، زيرا اگر پيامبر در برابر دروغ معصوم باشد، مردم مىتوانند به گفتههاى او صد در صد ايمان پيدا كنند، اما در برابر ساير گناهان از اين دليل نمىتوان استفاده كرد.
پاسخ
1- بيشتر گناهان لازم و ملزوم يكديگرند و به يكديگر دعوت يم كنند، مثلًا: كسى كه زبان خود را آلوده به دروغ مىكند، حتماً عللى دارد، يا به واسطه حبّ جاه و مقام است كه براى رسيدن به آن هزار گونه دروغ مىگويد يا پول پرست و شهوت راناست كه براى به دست آوردن ثروت سرشار از طريق نا مشروع و ارضاى شهوات خود دروغ مىگويد. گاهى حسد، سرچشمه دروغ مىشود و زمانى ترس بى جا از مردم. همچنين بسيار مىشود كه انسان مرتكب جنايتى مىشود و براى پوشاندن آن، دهها دروغ ديگر مىگويد.
بنابراين دروغ يا هر گناه ديگر، علل مختلفى دارد و از طريق اين علل با گناهان ديگر رابطه نزديك پيدا مىكند. اين سات كه ما تفكيك ميان دروغ و ساير گناهان كار بسيار مشكلى است.
نتيجه اينكه: اگر كسى بخواهد در برابر گناه دروغ معصوم باشد، بايد از بيشتر و بلكه تمام گناهان، مصونيت داشته باشد، زيرا مفاسد و گناهان با يكديگر رابطه نزديك و پيوند نا گسستنى دارند.
2- به فرض اينكه عقلًا تفكيك دروغ از ساير گناهان ممكن باشد، براى افكار عمومى، هضم اين مطلب بسيار مشكل است. چگونه توده مردم مىتوانند باور كنند كه كسى به هزار گونه ظلم، احجاف و خلافكارى آلوده باشد، اما اگر دنيا را به او بدهند كه يك دروغ بگويد، حاضر نشود؟! قبول چنين مطلبى بسيار دشوار است.
به همين دليل، هنگامى كه مىخواهند روحيه كسى را تشخيص دهند، چند عمل خوب و بد او را معرف وضع عمومى روحيه او قرار مىدهند و اگر گاهى در ميان افراد آلوده، گناهكار و فاسد، افرادى پيدا شوند كه از بعضى جهات اخلاقى، امتيازاتى داشته باشند، اعجاب و شگفتى از آنها ياد مىشود. حال اين طرز قضاوت درست است يا نه، مظلب ديگرى است، ولى منظور ما اين است كه چنين تفكيكى را- به فرض اينكه عقلًا امكانپذير باشد- افكار توده مردم آن را نمىپذيرد و در نتيجه، جلب اطمينان و اعتماد آنهااز اين راه ميسر نيست، زيرا يك عمل خلاف و زننده از يك رهبر- آن هم يك رهبر روحانى و معنوى- براى بد بين ساختن آنها كافى است.
نتيجه اينكه: براى جلب اعتماد عمومى صد در صد نسبت به پيامبران، راهى جز معصوم بودن آنها در برابر تمام گناهان نيست و خدايى كه آنها را براى اين منصب بزرگ برگزيده، اين موهبت را نيز به آنها داده است.
تربيت بيش از آنچه جنبه علمى دارد، جنبه عملى دارد، يعنى آن قدر كه طرز عمل و حالات و صفات مربى در افرادى كه تحت تربيت او قرار دارند مؤثر است، تذكرات و بيانات او اثر ندارد.
بايد مربى از راه عواطف و احساسات در درون قلب افراد نفوذ و در داخل وجود آنها تحول و انقلابى بر پا كند. نه تنها قانع كردن عقل با بيانات اخلاقى و استدلالات علمى كافى نيست، زيرا آنها تنها مىتوانند زمينه مساعدى براى انقلاب روحى فراهم سازند و تنها عوامل اصيل انقلاب، نفوذ در درون وحود افراد از طريق عواطف و احساسات آنهاست.
اين اخلاق، صفات و رفتار مربى است كه پايه اصلى تربيت را تشكيل مىدهد، نه گفتههاى و سخنرانىهاى پر آب و تاب او! گر چه آن هم به نوبه خود مؤثر است.
يكى از دلايلى كه خداوند، پيامبران را از ميان قوم و ملت خود انتخاب مىكرده، همين است كه آنها بهتر مىتوانند از راه عمل، در اعماق دل وحان ملت خويش نفوذ كنند، زيرا وقتى كه مردم وقتى كه مردم، خود را در شرايطى مشابه شرايط زندگى پيامبران ديدند، سبب مىشود كه طبق اصل محاكمات (1)- كه يكى از اصولمسلّم روانى است- خود را به
1) درباره اصل محاكمات به توضيحات شماره 13 بخض اول مراجعه شود
سرعت با وضع اخلاقى و عملى پيامبران تطبيق دهند.
اگر بنا بود پيامبران تنها از راه گفتار، منطق و استدلال در مردم نفوذ كنند، ديگر چه ازومى داشت كهاز ميان قوم و ملت خويش انتخاب شوند؟ بيگانگان هم مىتوانستند چنين مأموريتى را به خوبى انحام دهند.
حال بينديشيد كه: اگر اين منصب بزرگ- كه عالىترين مناصب روحانى، معنوى و اجتماعى است- يه عهده فردى گذارده شود كه او خود نيز آلوده به گناه است، در پرتگاههاى اخلاقى قدم هايش مىلرزد، بر نفس خويش تسلط ندارد و هنوز اسر چنگال هوى و هوس است؛ آيا هرگز چنين كسى مىتواند نقش رهبرى اخلاقى و مربى نفوس انسانها را داشته باشند؟!
آيا گفتار و سخنان چنين كسى- هر قدر هم حكيمانه و آسمانى باشد- مىتواند اثر عميق و ريشه دارى در دلها بگذارد؟ البته كه خير.
چگونه ممكن است يك فرد ستمگر، مردم را به عدالت دعوت نمايد؟ و چگونه مىتواند آلوده قه گناه، مردم آلوده را از گناه پاك كند؟
آيا مردم نخواهند گفت: اگر اين شخص راست مىگويد كه فرستاده خداست، از ما بهخ خدا نزديكتر است، فرشته وحى را مىبيند و اسراى كه بر ما پوشيده است بر او آشكار است و اين سخنان، دستورهاى الهى است؛ پس چرا خودش عمل نمىكند؟ آيا با اين حال باور كردنى است كه او از طرف خدا باشد؟
خلاصه انحام يك گناه، نه تنها هدف مهم بعثت را- كه تربيت و
تكامل نفوس انسان هاست- بى نتيجه مىگذارد، بلكه مردم را در اصل دعوت پيامبران مردد مىسازد.
براى بر طرف شدن اين اشكالات، راهى جز اين نيست كه خداوند، فرستادگانش در برابر تمام گناهان بيمه كند، يعنى به قدرى به آنها قدرت ايمان، عقل و تسلط بر نفس و علم و دانش ببخشد كه در برابر همه گناهان مصونيت پيدا كنند.
اين مطلب را مىتوانيم در قالب يك استدلال فلسفى بريزيم و بگوييم: «هر فعلى، شعاعى از وجود و هستى فاعل است و به همين جهت هرگز نمىتواند از فاعل قوىتر باشد، روى اين حساب، كسى كه خودش ازتمام جهات اخلاقى، روحى و عملى كامل نيست، محال است انسان كامل تربيت كند.» (دقت كنيد)
ارزيابى دلائل عصمت
1- دليل اول (محكوميت عوامل گناه در وجود پيامبران) تنها عصمت آنها را بعد از عصمت و نسبت به گناهان عمدى اثبات مىكند، زيرا امورى كه عوامل گناه را در هم مىشكنند (علم، ايمان، تسلط بر نفس و مانند آن) هنگام بعثت به حد كمال نهايى خود مىرسند. با مطالعه شرح دليل اول، اين حقيقت كاملًا روشن مىگردد. همچنان كه اختصاص اين دليل به گناهان عمدى نيز از آن معلوم مىشود.
2- دليل دوم (جلب اطمينان عمومى) مىتواند لزوم عصمت را نسبت به گناهان عمدى و سهوى در قبل و بعد از زمان بعثت اثبات كند، زيرا وجود يك سوء سابقه براى يك رهبر بزرگ آن هم يك روحانى- كافى است ه موقعيت او را در دلها متزلزل سازد.
البته ممكن است كسى در آغاز جوانى گناهى كند و سپس توبه
نمايد و پس از سالها در يك پست مهم مورد توجه واقع شود و مردم به او اعماد كنند، اما بايد تصديق كرد كه اين اعتماد يك اعتماد صد در صد و بدون دغدغه نيست، زيرا مردم مىگويند: اين آقا تا چند وقت پيش فلان كاره بوده، حالا آمده رهبر جمعيت شده!
بنابراين هر لحظه كه پيشينه بد او به خاطر مىآيد، خواه نا خواه يك نوع بد گمانى و سوء ظن در دل افراد ايجاد خواهد كرد، اما اگر هيچ افزش و گناهى از او سر نزده باشد، مىتواند از اعتماد كامل و صد در صد قطعى مردم برخوردار گردد و به اين دليل بايد پيامبران در تمام دوران زندگى معصوم باشند.
گر چه گناهان سهوى نيز اطمينان و اعتماد را به طور كلى سلب نمىكند، اما در تزلزل عقيده افراد نسبت به عامل آن مؤثر است. شما فرض كنيد كه يك شخصيّت برجسته سياسى، علمى و يا روحانى از روى اشتباه مرتكب قتل نفس شود، به طور مسلم در مدت كوتاهى وجاهت اجتماعى خود را به مقدار قابل توجهى از دست مىدهد.
خلاصه گر چه كسى كه مرتكب گناه سهوى شده، عقلًا مقصر نيست، اما خواه ناخواه عمل او يك اثر روانى در افكار توده مردم دارد و ايجاد تنفّر خواهد نمود. 3
3- دليل سوم (بى نتيجه ماندن هدف بعثت پيامبر در صورت معصوم نبودن) نيز مانند دليل اول است، يعنى موضوع عصمت از گناهان را بعد از بعثت اثبات مىكند و دلالت آن بر موضوع عصمت از گناهان سهوى نيز قابل بحث است.
اين بود خلاصه ارزيابى دلائل عصمت، ولى به طور كلى از
مجموع اين سه دليل مسئله عصمت نيز اثبات مىگردد.
پيامبران نه تنها بايد از گناهان مصونيت داشته باشند، بلكه بايد از هر گونه خطا و اشتباهى در تشخيص مطالب، مصون باشند. دليلى كه مىتوان براى اين قسمت اقامهكرد، همان دليل دوم (جلب اطمينان عمومى) و سوم (بى نتيجه ماندن هدف بعثت در صورت عدم عصمت) است.
توضيح اينكه: اگر از پيامبر اشتباه و خطايى سرزند از گفتهها و تعليمات او سلب اطمينان خواهد شد، زيرا اين خطا از سخ حالت خارج نيست.
به عنوان مثال: كار خوبى را بد و كار بدى را خوب تصور كند و همان طور مردم را تبليغ نمايد.
بديهى است اشتباه در اين قسمت، نه تنها اعتاد و اطمينان مردم را نسبت به گفته پيامبر و تعليمات او از بين مىبرد، بلكه هدف بعثت را نيز بى نتيجه مىگذارد، زيرا هرگز تعليمات اشتباه نمىتواند هدف تربيت و اصلاح اجتماع را تأمين كند.
مثل اينكه: هنگام عمل، مرتكب اشتباهى شود، بى گناهى را به قتل برساند يا عبادتى را غلط انجام دهد. (اگر چه هنگام تبليغ درست گفته باشد.)
گر چه اشتباه در اين قسمت، به اهميت اشتباه در شماره يك
نيست، اما خواه ناخواه تأثير خود را در سلب اعتماد مردم، نسبت به ساير كارهاى پيامبر خواهد داشت، زيرا اين گونه فكر مىكنند كه:
وقتى پيامبر در اين مورد اشتباه مىكند، چه مانعى دارد تا در ساير موارد نيز شاتباه كند؟ به علاوه رفتار و كردار پيامبر، سر مشق بزرگى براى پيروان اوست، اگر پيامبر در عمل خود دچار اشتباه شود، اين عمل غلط ممكن است سر مشق غلطى براى مردم گردد و يا حداقل، بهانه و دستاويزى براى افراد آلوده و گناهكار و مغرض شود.
گر چه اشتباه در اين قسمت از دو قسمت گذشته كم اهميتتر است، ولى از آنجا كه تفكيك مصونيت از اشتباه در موارد خاص (تبليغ رسالت و تعليم و تربيت مردم) از موارد ديگر (امور عادى) در نظر توده مردم بعيد و مشكل است، و همين امر سبب مىشود كه آنها نسبت به تمام گفتار و كردار پيامبر بد بين شودند.
به عبارت ديگر: اگر چه عقلًا مانعى ندارد كه كسى در قسمتى از كارها به خواست و اراده خداوند- از هر گونه لغزش و اشتباهى مصون باشد و در قسمت ديگر، اين مصونيت را نداشته باشد، اما ايم تفكيك از نظر طرز فكر توده مردم- همان مردمى كه بايد تحت تعليمات پيامبران قرار گيرند و تربيت شودن- كار مشكلى است.
مردم چنين فكر مىكنند كه: اگر اين شخص در كارهاى عادى و روزانه خود دچار اشتباه شود، چطور مىتوان باور كرد كه در تشخيص مطالب پيچيده مربوط به مبدأ و معاد، اسرار جهان هستى، مقررات اجتماعى و اصول اخلاقى- كه ضامن سعادت بشر است- دچار
اشتباه نشود؟
بنابراين سرزدن اشتباه از پيامبر در اين گونه موضوعات ساده دليل روشنى بر امكان اشتباه او در آن موضوعات پيچيده و حساس تلقى مىشود و با اين وضع، اطمينان كاملى به درستى گفتههاى و تعليمات او پيدا نخواهد شد.
نخستيم اشكالى كه در بحث عصمت پيامبران به نظر بسيارى مىرسد اين است كه مىگويند: اين طور كه شما عصمت را تفسير يم كنيد، يك نيروى مرموز خدا دادى است كه به هر كس داده شود، در برابر هر نوع گناه و انحراف و خطا مصونيت پيدا مىكند، در حالى كه اين افتخار نيست، زيرا خدا به هر كس كه اين نيروى مرموز را بدهد، چنين حالى را پيدا خواهد كرد. مسلماً ما، شما و هر شخص ديگرى هم با داشتن چنين نيروى الهى، معصوم خواهيم شد. اگر به جانىترين انسان روى زمين هم چنين نيرويى بدهند، از هر گونه گناه و خطا مصونيت پيدا خواهد كرد.
بنابراين ترك گناه براى پيامبران و امامان فصيلتى نيست، آنها به اراده خدا در برابر گناه بيمه شدهاند و به همين دليل مزد و ثوابى هم لازم نيست به آنها داده شود! زيرا آنها نمىتوانند گناه كنند تا ترك گناه براى آنها افتخارى باشد و اين درست مانند آن است كه سارقى را در يك سلول انفرادى قرار دهند و آن سارق نتواند سرقت كند، اين كه افتخارى نيست!
پاسخ
نه تنها اين ايراد متوجه اصل مسئله لزوم عصمت پيامبران نيست، بلكه متوجه مسئله فضيلت بودن عصمت است. كسانى كه چنين ايرادى را كردهاند، به درستى معنى عصمت و مصونيت پيامبران را از خطا، درك ننمودهاند. آنها چنين پنداشتهاند كه: مصونيت پيامبران از گناه و خطا و مانند مصونيت در برابر مالاريا، حصبه، وبا و مانند آن است كه با تزريق واكسنهاى مخصوص، چنين حالى در آنها پيدا مىشود و چه بخواهند و چه نخواهند اين حالت در وجود آنها هست.
اشتباه آنها در همين نكته است كه آنها عصمت را يك نوع مصونيت غير ارادى و غير اختيارى پنداشتهاند، در حالى كه دقيقاً مطلب به عكس آن است، زيرا از بحثهايى كه درباره چگوهنگى عصمت شد، اين حقيقت روشن مىگردد.
توضيح اينكه: بر خلاف آنچه ايراد كنندگاه تصور كردهاند، عصمت پيامبران و پيشوايان بزرگ دين، يك حالت كاملًا ارادى و اختيارى است كه سر چشمه آن عقل، علم و ايمان آنهاست.
براى روشن شدن اين حقيقت لازم است مثالهاى گذشته را ياد آور شويم.
گفتيم: هرگز يك پزشك حاضر نيست آبى را كه مملو از انواع ميكربها مىباشد، بنوشد، زيرا عادتاً محال است به چنين كاريتتن در دهد؛ در حالى كه يك انسان بى اطلاع ممكن است جرعههايى از آن را بنوشد!
امكان ندارد يك شخصيّت معروف، برجسته و محترم اجتماع، به
خاطر دزديدن يك آفتابه شبانه از ديوار خانه مردم بالا رود و اگر بر فرض چنين كارى از او سر زند، حكايت از بيمارى روحى او مىكند.
آيا آن آقاى پزشك و اين شخصيّت برجسته، به حكم اجبار و بدون اراده و اختيار، اين كارها را ترك مىكنند؟ و آيا آنها يك نوع مصونيت خالى از اراده در برابر اين اعمال دارند؟
آيا نوشيدن آن آب مملو از ميكر و دزديدن اين آفتابه، براى آقاى پزشك و كن شخصيّت معروف، محال ذاتى است؟ يعنى آنها اصلًا قدرت بر انحام اين كار ندارند؟!
بديهى است كه پاسخ تمام اين سئوالها منفى است. آنها به خوبى مىتوانند اين كارها را انجام دهند، ولى علم و دانش آنها، موقعيت آنها، ايمانى كه به خطر و پستى و بى ارزش بودن آن دارند، سد محكمى در برابر آنها ايجاد مىكند كه با توجه به آن، احتمال چنين اعمالث در مورد آنها صفر (محال عادى) خواهد بود، ولى نبايد فراموش كرد كه اين سد محكم، چيزى جز علم، دانش، ايمان و شخصيّت آنها نيست! آنها در برابر اين عمل و مانند آن مصونيت دارند و اين مصونيت به طور مسلم براى آنها فضيلت است، زيرا زاييده فضايل رونى (عم، دانش، ايمان و شخصيّت) آنهاست، گو اينكه ممكن است در برابر بسيارى از اعمال ناپسند ديگر، چنين مصونيتى را نداشته باشند.
حال اگر كسى پيدا شود كه ايمان او به قدرى قوى و علم و دانش و احاطه او به حقايق، اسرار جهان و عوامل خوشبختى و بد بختى انسان به قدرى وسيع و تسلط او بر هوى و هوسهاى خود به قدرى زياد باشد كه انجام تمام گناهان براى و حال نوشيدن آن آب مملو از
انواع ميكربها را براى آن آقاى پزشك داشته باشد؛ آيا اين فضيلت محسوب نمىشود؟!
اين همان مقام عظيم عصمت و مصونيت ازگناه است كه پيامبران و امامان آن را دارا مىباشند و سرچشمه اصلى آن، ايمان، علم و دانش، تسلط بر نفس، همت والا و فكر بلند آنهاست. آيا اين مصونيت، فضيلت نيست؟! و آيا آنها در اين امر اختيارى نمىتوانند مرتكب گناه شوند؟!.
آنها مىتوانند و قدرت دارند، اما هرگز از اين قدرت خود استفاده نمىكنند و اين بزرگترين افتخار و عالىترين فضيلت است، 4
ممكن است بعضى ايراد كنند و بگويند: شما كه معتقديد امام يا پيامبر در هنگام تقيه، مىتواند چيزى را بر خلاف واقع بگويد، نمىتوانيد ادعا كنيد كه آنها از تمام گناهان معصوم هستند! مگر دروغ و خلاف واقع گفتن، جزء گناهان نيست؟
اگر آنها در برابر همه گناهان مصونيت دارند، نبايد در هيچ حال چيزى بر خلاف واقع بگويند.
خلاصه تجويز تقيه براى امام يا پيامبر- هر چند در موارد خاص- با اصل عصمت آنها از هر گناه و در هر حال سازش ندارد(1)
1) اين ايراد را مىتوان از لابه لاى كلمات دانشمند معروف سنّى، فاضل قوشجى در شرح تجريد العقايد،
بايد در پاسخ اين ايراد، قبل از هر چيز، تقيه را از نظر شيعه، معنى كنيم، زيرا عدم اطلاع از معنى آن، سرچشمه اشتباهات فراوانى شده، در حالى كه تقيه يك موضوع ساده، عادى و همگانى است و در اين قسمت، شيعه با ديران هيچ تفاوتى ندارد. در واقع شيعه در اين باره چيز تازهاى نگفته و همان را مىگويد كه ساير فرق و تمام دنيا مىگويند، ولى ممكن است اسمى را كه بر آن گذاشته، تازگى داشته باشد.
قبلًا لازم مىدانيم اين نكته را ياد آور شويم كه آنچه را ما در اينجا درباره معنى تقيه مىگوييم، مطلبى است كه دانشمندان و بزرگان شيعه در آن اتفاق نظر دارند و چيزى نيست كه از خودمان يا نظر افراد معدودى باشد.
، مگر فرار از يك ضرر بزرگتر و استقبال از ضرر كوچكتر در هنگامى كه امر ميان دو، داير شود.
توضيح اينكه: به طور كلى كارهايى را كه انسان انجام مىدهد، از سه حالت خارج نيست.
الف) صد در صد خوب (خير محض) است.
ب) صد در صد بد (شر محض) است.
ج) هم خوبى و هم بدى (خير آميخته به شر) دارد.
تكليف الف و ب روشن است عقل هر كس قضاوت مىكند كه بايد به سراغ الف رفت و از ب دورى كرد، اما در مورد ج چه بايد كرد؟
در اينجا نيز عقل هر كس يم گويد: بايد صلاح و فسادكار را سنجيد، اگر صلاح و فايده آن بيشتر باشد، بايد آن را انجام داد (ضرر كمتر را تحمل نمود.) و اگر ضرر و فسادش بيشتر است، بايد از آن صرف نظر كرد (بايد از منافع كمتر چشم پوشيد.) و اگر هر دو مساوى بودند، هم مىتوان آنن را انحام داد و هم مىتوان ترك كرد. اين يك تقسيم روشن و غير قابل ترديد است كه هر كس پيرو هر عقيدهاى باشد، نمىتواند اين موضوع را انكار كند.
هر كس در زندگى روزانه خود از اين اصل پيروى مىكند، يعنى هر گاه سود و زيان او از نظر او اهميت بيشترى دارد، يعنى براى كسب منافع بيشتر، ضررهاى كمتر را استقبال مىكند، همان طور كه به خاطر دفع ضررهاى مهمتر از منافع كمتر چشم مىپوشد.
اگر كسى مبتلا به بيمارى آپانديست بشود(1)و جان خود را در معرض خطر ببيند، پس از مطالعه در اطراف و جوانب كار، خود را بر سر دو راهى مىبيند.
الف) تحمل درد و رنج طاقت فرسا و سپس چشم از جهان فرو بستن.
ب) تحمل درد و ناراحتىهاى موقت عمل جراحى و سر انجام بهبودى يافتن.
بديهى است هر آدم با شعورى، راه دوم را- كه راه عاقلانهاى است
1) آپانديس نام دنباله كوتاهى است كه در انتهاى روده كور قرار دارد و آپانديسيت ناممرضى است كه بر اثر التهاب آن به وجود مىآيد
امثال اين پيش آمد در زندگى روزانه ما فراوان است و همان طور كه گفته شد، بيشتر فعاليتهاى اجتماعى، جنبههاى منفى و مثبت آميخته به هم دارد و سود و زيان در آن يافت مىشود و ما بايد هميشه سود بيشتر و ضرر كمتر را انتخاب كنيم.
تقيه هم با آن همه هياهويى كه افراد بى خبر، در اطراف آن به راه انداختهاند، چيزى جز انتخاب ضرر كمتر نيست و همان طور كه گفتيم: اين يك قانون كلى و عمومى مىباشد.
بنابراين هر گاه كسى در ميان گروهى متعصب و لجوج از پيروان مذاهب ديگر گرفتار شود و ببيند كه اظهار عقيده واقهى خود يا سرانجام مراسم مذهبى با تمام آداب و شرايط و به طور كامل و آشكار، نه تنها اثرى در ارشاد و راهنمايى آنها ندارد، بلكه ممكن و يا قطعى است كه آن افراد متعصب، دردسرهاى فراوان براى او توليدمايند و يا جان او را به خطر اندازند؛ آيا صرف نظر از اظهار عقيدها صريح خود و دستورهاى مذهبى به طور كامل و حفظ جان خود و ديگران عمل خلافى است؟ مسلماً كه خير.
اين شجاعت و رشادت نيست كه كسى بدون جهت، در اين گونه موارد، بى حساب به آب بزند و حيثيت يا جان خود را به خطر بيندازد؛ اين حماقت است!
آرى اگر صراحت در اظهار عقيده در برابر گروهى متعصب، فوايدش از ضررهايش بيشتر و مهمتر باشد، مسلماً تقيه صحيح نيست.
حتى گاهى تأثير اظهار عقيده صريح، ممكن است به قدرى اهميت داشته باشد كه هر گونه فداكارى در راه آن، نه تنها عيب نباشد، بلكه افتخار و فضيلت محسوب شد و اين به اوضاع و احوال و شرايط و امكانات افراد بستگى دارد.
امروزه نيز در سازمان ملل و جوامع ديگر در هنگام رأىگيرى، گروهى رأى ممتنع مىدهند و چنان نيست كه هميشه اين رأىهاى ممتنع، ناشى از بى تفاوت بودن رأى دهنده، نسبت به موضوع باشد، بلكه بسيرا مىشود كه رأى دهنده، پس از مطالعه كافى در اطراف مناسبات خود با كشورهاى ديگرى كه در آن مسئله ذينفع هستند، صلاح كشور خويش را در اين مىبينند كه از اظهار نظر صريح خود دارى كند، آيا اين عمل چيزى جز تقيه است؟!
بنابراين اگر پيامبر يا امام در مواردى كه اظهار واقع، هيچ گونه اثرى در ارشاد و هدايت شنوندگان ندارد- و بلكه ممكن است جان گروهى را به خطر بيندازد- سخنى بگويد كه ظاهر آن خلاف واقع باشد، (با اينكه به گونهاى قصد كرده كه خلاف نيست.) آيا اين گناه محسوب نمىشود و با مقام عصمت منافات ندارد؟ مسلماً خير و بلكه عين انجام وظيفه و ترك آن گناه و منافى عصمت است!
سومين ايراد اين است كه: شما چگونه مىگوييد پيامبران از تمام گناهان معصومند و مصونيت دارند، با اينكه در كتاب آسمانى شما و كلمات پيشوايان بزرگ اسلام، شواهد زيادى وجود دارد ه حكايت از ارتكاب گناه بعضى از پيامبران مىكند. از جمله:
درباره حضرت آدم (عليه السلام) در قرآن مجيد مىخوانيم:
«... و عصى آدم ربّه فغوى .... آدم پروردگارش را نافرمانى كرد و از پاداش او محروم شد.»(1)
در اينحا نسبت عصيان به حضرت آدم (عليه السلام) داده شده است.
به موسى و يونس عليهما السلام و بعضى از پيامبران ديگر، نسبت ظلم داده شده است و مانند:
«... ربّ انّى ظلمت نفسى فأغفرلى فغفر له .... پروردگارا! من (موسى) به خود ستم كردم، مرا ببخش. خدا او را بخشيد ...»(2)
«... فنادى فى الظّلمات ان لا اله الّا انت سبحانك انى كنت من الظّالمين .... (يونس) در آن ظلمتهايى (متراكم) صدا زد:
خداوندا! جز تو معبودى نيست، منزهى تو. من از ستمكاران بودم.»(3)
در بعضى موارد ديگر نسبت ذهب (گناه) به آنها داده شده و همچنين تعبير به آمرزش و غفران- كه لازمه آن وجود آن گناه است- در مورد آنان بسيار ديده مىشود 5 در دعاها و مناجاهاى فراوانى كه از أئمه عليهم السلام نقل شده، اعترافات زيادى به گناه، تقصير، عصيان و امثال آن ديده مىشود كه هنگام مناجات از خداوند طلب عفو و گذشت از آن كردهاند 6
پاسخ اين ايراد از قديمىترين ايردادهايى است كه در بحطث عصمت پيامبران عنوان شده و دانشمندان عقايد، پاسخهاى گوناگونى به آن گفتهاند 7 كه شايد روح همه آنها يك چيز باشد و آن اينكه: گناه، ظلم و معصيت در همه اين موارد جنبه نسبى دارد، يعنى اينها از قبيل گناهان مطلق و معمولى نيست كه نسبت به مقام شامخ و موقعيت برجسته پيشوايان بزرگ دين، اطلاق شده است.
توضيح اينكه: در تام امور اجتماعى، اخلاقى، علمى تربيتى و دينى انتظاراتى كه از افراد مختفل مىرود، همه يكسان نيست. به عنوان مثال: هنگامى كه گروهى براى انام يك خدمت احتماعى، پيش قدم مىشوند و تصميم مىگيرند يك بيمارستان براى مستمندان بسازند، اگر يك فرد كارگر معمولى- كه در آمدش براى مخارج خودش كافى نيست- مبلغ مختصرى به اين كار كمك كند بسيار شايان تقدير است،
اما اگر همين مبلغ را يك فرد بسيار ثروتمند بدهد، نه تنها شايان تقدير نيست، بلكه ايجاد يك نوع نفرت، ناراحتى و انزجار نيز مىكند، يعنى همان چيزى كه نسبت به يك فرد، خدمت قابل تحسينى محسوب مىشد، از يك فرد ديگر، كار ناپسندى شمرده مىشود!
در امور علمى نيز اگر يك شاگرد اول دبستان، نامه بسيار سادهاى با الفاظ عاميانه و معمولى حتى با چند غلط املايى براى دوستش ينويسد، جاى تحسين و تشويق است، در حالى كه براى يك نويسنده معروف، 110 اين اشتباهات، عيب بزرگ و گناه نا بخشودنى است.
همچنين در امور مذهبى اگر يك فرد عامى و كاملًا بى سواد- كه در
نقطه دور دستى زندگى مىكند و هرگز چشمش به يك مبلّغ لايق مذهبى نيفتاده است- يك نماز ساده معمولى و خالى از تمام مستحبات، در آخر وقت به جا آورد، بسيار شايسته تحسين و تقدير است، اما همين عمل از يك روحانى بزرگ- كه خود مىخواهد مربى اجتماعى باشد- ناپسند و قابل اعتراض و ملامت است.
دليل همه اينها يك چيز است و آن اينكه: انتظاراتى كه از هر كس مىرود به امكانات او (عقل، دانش، ايمان و قدرت و توانايى) بستگى دارد، عبارت معروف حسنات الابرار سيّئات المقرّبين (1)نيز اشاره به اين حقيقت دارد.
اى بسا كارهايى كه صادر شدن آن از يك نفر، عين ادب، خدمت، محبت و عبادت شمرده مىشود، اما از فرد ديگرى، عين بى ادبى، خيانت، خلاف صميميت و كوتاهى در بندگى و اطاعت محسوب مىگردد!
اكنون با توجه به اين حقيقت، موقعيت پيامبران را در نظر بگيريم و اعمال آنها را با آن موقعيت فوقالعاده عظيم مقايسه كنيم.
آنها مستقيماً با مبدئى در ارتباط هستند كه شعاع علم و دانش بى پايانش بر دلهاى آنها مىتابد، حقايق بسيارى بر آنها آشكار است كه از ديگران مخفى است، علم، ايمان و تفوى آنها در عالىترين درجه است. خلاصه آنها به اندازهاى به خدا نزديك اند كه حتى يك لحظه سلب توجه از خداوند براى آنها لغزشى محسوب مىشود.
1) اعمال نيك خوبان، گناه نزديگان خدا محسوب مىشود
بنابراين جاى تعجب نيست كه افعالى كه براى ديگران مباح يا مستحب شمرده مىشود، براى آنها گناه ناميده شود!
به عبارت سادهتر: گناه بر دو قسم است.
كه ز هر كس سر زند گناه، عصيان و سركشى است و در خور مجازات؛ اعم از مجازاتهاى اين جهان و يا آن جهان. (اگر چه ممكن است درجه اين مجازات به اختلاف مرتكبين آن، متفاوت باشد، يعنى درباره بعضى خفيفتر و درباره برخى شديدتر و در مورد گروهى ديگر، اشدّ مجازات تعيين شود.)
بايد به طور كلى پيشوايان بزرگ دين (پيامبران و امامان) از تمام اين گناهان مصونيت داشته باشند.
يعنى كارهايى كه از نظر قانون الهى مجاز است، اما در عين حال، انجام آنها متناسب اب مقام بعضى نيست ز ازاين رو نام گناه بر آن گذارده ميشود؛ اگر چه ممكن است از ديگرى گناه حساب نشود و بلكه حسنهاى هم محسوب گردد. (مانند، مثالهايى كه در گذشته بيان شد)
بديهى است اين نوع گناه، در حقيقت گناه نيست، زيرا گناه واقعى همان سرپيچى، تمرّد و تخلف از قانون است و همان طور كه گفته شد:
انجام اين نوع از كارها، مستلزم هيچ گونه سرپيچى و تخلف از فرمان خدا نيست، بلكه امورى است كه انجام آن كه انجام آن ازنظر قانونى جايز است، ولى با موقعيت و شخصيّت افراد ممتاز و برجسته تناسب
ندارد.
مثلًا: در همان مثال خدامات اجتماعى هيچ كسى ز نظر قانونى، هيچ اجبارى ندارد كه در ساختن فلان بيمارستان شركت كند و اگر هم مايل به شركت بود، تعهدى درباره مقدار كمكى و ثروتمند- كه از همسايگان آن بيمارستان است-
در اين خدمت احتاعى يا يك كمك ناچيز، زشت و نا زيبا و به يك معنى گناه است؛ در عين اينكه ز نظر قانون، جرم و خلافى از او سرنزده است.
گناهانى كه در آيات و سخنان پيشوايان بزرگ اين به آنها نسبت داده شده، همه از اين قبيل است، يعنى مقام، موقعيت معنوى، علم و دانش و ايمان آنها به قدرى برجسته است كه يك غفلت جزئى در يك كار ساده معمولى و يا در توجه خاص و هميشگى كه بايد به خداوند داشته باشند، گناه ناميده مىشود.
اشكال
ممكن است كسى بگويد: شما اعتراف مىكنيد كه: به كار بردن نكته معصيت وگناه و مانند آن در گناهان نسبى، جنبه مجازى دارد و ظاهر آن در ابتدا، همان نوع اول است، پس به چه دليل و با كدام قرينه، اين همه تعبيرات را بر معنى مجازى حمل مىكنيد؟!
پاسخ
به دليل اينكه قرائن گوناگونى هم در خود اين عبارات و هم در خارج براى اين معنى وحود دارد.
از يك طرف دلائل عصمت، به طور قطع به ما يم گويد: امكان
ندارد كه پيشوايان بزرگ دين (پيامبران و امامان) مرتكب گناهى شوند.
اين خود يك قرينه قطعى عقلى است.
از طرف ديگر در خود اين تعبيرات، شواهدى وجود دارد كه مىرساند منظور، نوع دوم از گناه بوده است (1)و موقعيت آنان نيز قرينه ديگرى بر اين مطلب محسوب مىشود.
بايد پيامبران علاوه بر مصونيت از هر گونه گناه و اشتباه امتيازات ديگرى نيز از نظر روحى و جسمى داشته باشند كه كم و بيش از سخنان گذشته روشن شد.
از جمله، علم و دانش سرشارى كه بتوانند از آن در راه تعليم و تربيت انسانها، آشنا ساختن آنها به معارف دينى، اخلافى، فضايل انسانى، حفظ و اجراى قوانين آسمانى و طرز پيشگيرى و مبازره با مفاسد اخلافى و اجتاعى، استفاده كنند.
بايد پيامبران از تمام عيوب و نواقص بدنى و اخلاقى (بد نامى خانواده و فاميل، ناپاكى پدر يا مدار، خشونت و تند خويى، نشانههاى دنائت و پستى روح و همچنين امراض و بيمارىهايى تنفرآميز) كه موجب نفرت و پراكندگى مردم و در نهايت، بى نتيجه ماندن برنامههاى تعليم و
1) ذكر اين قرائن به درازا مىكشد. خوانندگان گرامى مىتواند به كتاب تنزيه الانبياء تأليفدانشمند بزرگ شيعه، سيد مرتضى مراجعه كنند
تربيتى آنها مىگردد، منزه و پاك باشند، زيرا در غير اين صورت، هدف اصلى بعثت آنها تأمين نخواهد شد.
توضيحات
1- آنچه كا اشاره شد، نظريه اكثريت علماء و دانشمندان شيعه است و گر نه به ندرت مخالفينى درباره خصوصيات مسئله ديده مىشود، مثلًا دانشمند معروف شيعه، مرحوم شيخ مفيد در كتاب اوائل المقالات تصريح مىكند كه: ارتكاب گناهان سهوى- كه نشانه پستى شخص مرتكب نباشد- قبل از مبعوث شدن به مقام نبوت، مصر به احراز اين مقام نيست.
2- در آيات قرآن مجيد و سخنان پيشوايان بزرگ اسلام عباراتى ديده مىشود كه قابل تطبيق بر همين معنى است. مثلًا: در جريان عشق آتشين زليخا نسبت به يوسف (عليه السلام) و خلوتگاه عجيبى كه براى انحراف فكر يوسف (عليه السلام) فراهم ساخته بود، قرآن مىفرمايد:
«و لقد همّت به و همّ بها لو لا ان را برهان ربّه ... آن زن قصد او كرد و او نيز- اگر برهان پروردگار را نمىديد- قصد وى مىنمود ...»(1)
در نهج البلاغه در خطبه عقيل، على (عليه السلام) مىفرمايد:
«به خدا سوگند اگر هفت اقليم روى زمين و آنچه را در زير افلاك آن واقع شده به من دهند تا درباره مورچهاى ستم كنم و پوست جوى را از دهان وى بيرون كشم، نخواهم كرد. دنياى شما در نظرم از برگ درخت نيم جويدهاى كه در همان دهان ملخى است، پستتر است!
1) ( يوسف/ 24)
مرا به نعمتهاى زود گذر و لذات ناپايدار اين چهار چه كار؟!»
على (عليه السلام) سرچشمه مصونيّت خود را در برابر يك تعدّى بسيار كوچك- عملى كه حتى نام گناه نمىتوان بر آن نهاد- كوچك بودن دنياى ناپايدار و زرق و برق آن معرفى مىفرمايد:
در كتاب امالى صدوق، ص 376، حديث جالبى از هشام نقل شده كه كاملًا منطبق بر بيان ماست.
«محمد بن ابى عمير مىگويد: عالىترين سختى كه در طول دوران همنشينىام با 2 هشام از وى شنيدم اين بود كه روزى از او پرسيدم: آيا امام معصوم است؟
هشام جواب داد: آرى.
گفتم: عصمت چيست؟ و چگونه امام معصوم است؟
گفت: براى اينكه سرچشمه تمام گناهان چند چيز است: حرص، حسد، شهوت، و عضب و هيچ يك از اين عوامل در وجود امام راه ندارد.
چرا حريص باشد؟ با اينمكه بر همه چيز قدرت دارد و حتى بيت المال مسلمين در اختيار اوست.
چگونه ممكن است حسود باشد؟ در حالى كه حسد براى كسى است كه بالاتر از خود ببيند. چه مقامى از مقام امام بالاتر؟
ممكن نيست كه امام در امور دنيا خشمگين شود، زيرا خداوند كارى به دست او سپرده كه هرگز با چنان غضبى سازگار نيست و آن، اجراى حدود الهى است و اگر عضب مربوط به امور آخرت و خدا باشد، نه تنها عيب نيست، بلكه بسيار خوب است. چطور ممكن
است امام در چنگال شهوتها و هوسها اسير گردد، با اينكه او به خوبى مىداند كه لذات اين جهان زود گذر در برابر آنچه خداوند در سراى ديگر براى پرهيزكاران معين فرموده، قابل مقايسه نيست ...»
از اين حديث به خوبى روشن يم شود كه سرچشمه عصمت امام (عليه السلام) در نظر هشام- آن مرد دانشمند كم نظيرى كه در حقيقت در دامان امام صادق (عليه السلام) پرورش يافته- همان محكوم بودن عوامل معصيت در وجود امام است، به عبارت ديگر، در نهاد پيامبر يا امام، تمام غرايز انسانى وجود دارد، اما هرگز اين غرايز طغيان نمىكنند و عامل گناه نمىشوند، زيرا زمينهاى براى طغيان آنها در وجود پيامبر و امام نيست.
3- دانشمند بزرگ جهان تشيع سيد مرتضى در كتاب معروف خود تنزيه الانبياء براى اثبات لزوم عصمت در تمام دوران عمر و نسبت به تمام گناهان از همين راه وارد شده است.
4- امير مؤمنان على (عليه السلام) در صمن نامه مشروحى كه براى عثمان بن حنيف- فرماندار خود در بصره مىفرستد، چنين مىنويسد:
«و انّما هى نفسى أروضها بالتّقوى لتأتى آمنةّ يوم الخوف الا كبير، و تثبت على جوانب الخرلق. و لو شئت لاهتديت الطّريق الى مصفّى هذا العسل و لباب هذا المقمح و نسارئج هذا القزّ، ولكن هيهات أن يغلبنى هواى و يقودنى جشعى الى تخيّه الا طعمة و لعّل بالحجا زأو اليمامة من لا طمع لد فى القرص و لا عهد له بالشبع، أو أبيت مبطاناً و حولى بطون عرثى و أكباد حرّى؛ من به كمك تقوى و پرهيز كارى، نفس خود را رياضت مىدهم و شهوات سركش را رام
مىكنم تا روز باز پسين، در امن و امان باشد و از لغزشهاى آن جهان به سلامت بگذرد. من اگر بخواهم از عسل خالص و مغز گندم، غذا و از ابريشم، لباس براى خود تهيه كنم، مىتوانم، اما هيهات كه هوى نفس بر من چيره شود و به خوردن غذاهاى لذيذ بپردازم، ولى در گوشه و كنار كشور اسلام گرسنگانى باشند.» (نهج البلاغه، خطبه 45)
5- مانند آيات زير
يوسف أعرض عن هذا و استغفرى لذنبك ... (يوسف/ 29)
ليغفر لك اللّه ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر ... (فتح/ 2)
فأصبر أنّ وعد اللّه حق و استغفر لذنبك و سبّح بحمد ربّك ... (غافر/ 55)
6- در دعاى معروف كميل كه منسوب به امير المؤمنين على (عليه السلام) است، دارد:
«... يا سيدى فأسئلك بعزّتك أن لا يحجب عنك دعايى سوء على و فعالى و لا تفصحنى بخفّى ما اطّلعت عليه من سرّى و لا تعاجلنى بالعقوبه على ما عملته و فى خلواتى من سوء فعلى و اسائتى و دوام تفريطى و جهالتى و كثرة شهواتى و غفلتى ..».
فيلسوف معروف، حكيم سبزوارى در اين باره مىنويسد:
آنچه در قرآن مجيد آمده است از نسبت معصيت به انبيا و ذكر توبه واستغفار و مغفرت، محامل (معانى مختلف) دارد ... و مجملًا در نزد اشاعره، محمول است بر صدور صغيره سهواً و يا بر صدور ذنب (گناه) قبل از بعثت ... و در نزد اماميه محمول است بر ترك اولى و در
سير انبيا محمول است بر آنكه شايد توجهى به ماسواى حق از آن جناب صادر شده باشد (اسرار الحكم، ج ا ص 405)
پايان
، 39، 182
آدم، 247
آفريدگار جهان.، 45
؛ آفريدگار جهان، 127
آلكسيس كارل:، 47
آمريكا، 74، 193، 210
-/ آية الله العضمى مكارم شيرازى، 127
آيةا ... مكارم شيرازى؛، 45
ابراهيم، 100، 101، 102
ابراهيم خليل، 46
ابو على سنيا، 45
ابوعلى سينا، 55
ارسطو، 16، 49
استراليا، 91
اسرار الحكم، 258
اسفار، 49، 185
اصول كافى، 48، 54، 56
اطلاعات، 164
افلاطون، 29، 49
التنويم المغناطيسى، 163
الّذى احسن كلّ شيىء خلقه و بدأ خلق الانسان من طين، 155
اللّه الّذى خلق السمواوات و الارض و ما بينهما فى ستّة ايّام ثمّ
استوى على العرش ...، 155
اللّه الّذى سخّر لكم البحر لتجرى الفكل فيه بأمره ...، 154
المتألهين، 49
... اليوم اكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الأسلام ديناً ...، 159
امالى، 255
امام حسين، 107
امام صادق، 53، 55، 256
امير المؤمنين على، 257
امير مؤمنان على، 206، 256
اميل، 103، 106
اميل درمنگامmehgnemred elime ، 56
اميل كوئه، 163
انسان موجود ناشناخته، 48
«... انكم انتم الظالمون، 102
انگلستان، 163، 164، 193
اوائل المقالات، 254
... او ترقى فى السماء ولن نؤمن لرقبك حتّى تنزّل علينا كتابّا نقروه ...، 130
او تسقط السماء كما زعمت عليما كسفاً او تأتى بالله و الملائكة قبيلًا، 121
او تكون لك جنة من نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيراً،
121
اوليفرداوچ، 193
او يكون لك بيت من زخرف او ترقى فى السماء، 121
.. ألا له الخلق و الأمر تبارك اللّه رب. العالمين.، 154
أو تكون لك تبت من زخرف ...، 129
باربت، 193
براهام، 46
برمودا، 209، 210
برنهايم، 163
برهما، 47
برهمايى، 5، 8، 10، 46
برهماييان، 10
بصره، 256
بورمور، 193
به سوى جهان ابدى، 163
بيمارستان سارك، 163، 164
بيمارىهاى روحى و عصبى، 103
پاستور، 174
پو آنكاره، 161
پويسگور، 162، 163
پيرهون، 49
پيرهونnohrryp ، 48
تجريد العقائد، 191
تجريد العقايد، 242
ترومن، 74
تعرج الملائكة و الرّوح اليه ...، 157
تفسير المنار، 134
تنزيه الانبياء، 252، 256
ثم جعل نسله و من سلالة من ماء مرس، 155
ثمّ سوّيه و نفخ فيه من روحه و جعل لكم السّمع و الأبصار و الأفئدة قليلًا ما تشكرون.، 155
جعلنا هم أئمّة يهدون بأمرنا و أوحينا اليهم فعل الخيثرات و اقام الصّلواة و ايتاء الزّكواة و كانوا لنا عابدين، 207
جون روسكينyeuied nhoj ، 51
جويك، 193
جيمزبريد، 163
حضرت آدم، 247
حضرت ابراهيم، 157، 158
حضرت عيسى، 160
حضرت مسيح، 119، 139، 158
حضرت موسى، 158
حضرت نوح، 157
خدا را چگونه بشناسيم، 41
خواجه نصير الدين طوسى، 190
خودشناسى،، 196
خويى، 53، 54
دائرة المعارف، 47، 192
دائرة المعارف فريد وجدى، 163
داروين، 193
دانمارك، 91
دبيران كاتب، 191
دكتر ا. ح. آريانپور، 53
دوسو، 103
راز آفرينش انسان، 47، 214
(راز آفرينش انسان، 213
رشيه، 163
روانشناسى پرورشى، 51
ريشيه، 193
زليخا، 254
زندگانى محمدtemoham ed eiv al ، 56
ژاپن، 66، 74، 91
ژان ژاك روسو، 105، 106
... سبحان ربّى هل كنت الّا بشراً رسولًا!، 131
سبزوارى، 258
سبزوارى، ملا هادى،، 185
سرگردكلود، 104
سرّى و لا تعاجلنى بالعقوبه على ما عملته و فى خلواتى من سوء فعلى و اسائتى و دوام تفريطى و جهالتى و كثرة شهواتى و غفلتى ...، 258
سقراط، 16، 17، 18، 49، 50
سويس، 90، 91، 92، 93، 94، 95
سيتى سيسم، 48
سيد على محمد باب، 158
سيد مرتضى، 252، 256
سير حكمت در اروپا، 50
شاركو، 163
شديد سلطان و لا خوف من زوال و لا نقصان و لا استعانة على ضدمنا و و لا ندمكاثر و لا شريك مكابر، لكن خلائق مربوبون و عباد داخرون، 48
شرح المنظومه، 185
شرح تجريد، 227
شرح نهج البلاغه، 54
شرع لكم من الدّين ما وصّى به نوحاً ...، 155
شفا، 45
شهرستانى، 7، 46
شيخ مفيد، 254
شيرازى، صدر الدين؛، 185
صدوق، 255
صوفيگرى، 122
ضوفيگرى، 116
طوسى، خواجه نصير الدين؛، 191
عارمى، 193
عالم پس از مرگ، 163
عبده، 102
عبده، محمد، 103
عثمان بن حنيف، 256
عقيل، 254
علامه حلّى، 191
علم، 161
على، 102، 254، 255
على اطلال امذهب المادى، 47
على عليه السلام، 48، 53
عمر بن عبيد، 55
عيسى، 160
غلام حسين زيرك زاده، 106
فاضل قوشجى، 242
فأسقط علينا كيسفاً من السّماء ان كنت من الصادقين، 129
فأصبر أنّ وعد اللّه حق و استغفر لذنبك و سبّح بحمد ربّك ...، 257
فأوحينا الله أن اصنع الفلك بأعيننا و وحينا فاذا جاء أمرونا و فار
التنّور ...، 154
فخرج على قومه من المحراب فأوحى اليهم أن سبّحوا بكرة و عيسيا، 206
فرانسوا انتوان مسمر، 162
فرانسه، 193
«فرجعوا الى انفسهم فقالوا انكم انتم الظالمون»، 100
فردريك ميرس، 193
فرعون، 140
فرويد، 196
فريد وجدى، 47
فلاماريون:، 47
فيپ كارت، 163
... قال موسى ما جئتم به السّحران اللّه سيبطله و انّ اللّه لا يصلح و عمل المفسدين ...، 165
قرآن، 254، 258
قرآن مجيد، 247
قزوينى، 191
كارت، 164
كاميل فلاماريون، 193
كاً لجعلناه رجلًا ... (انعام/ 9) 2- قل لو كان فى الارض ملائكة يمشون مطمئنين لنزلناه عليهم من السماء ملكاً رسولًا (اسراء/ 95)، 55
5- كرسى موريس، 212
كرسى موريس، 213
كرمى موريس، 47
كسروى، 116، 122، 127، 128
(كلما حكم به العقل حكم به ااشرع.)، 9
كلمبيا، 193
كلود، 105
كلينى، 56
كمبريج، 193
كوچهايم، 213
گوهر مراد، 182
گوهر مراد،، 185
«لا اقسم بيوم القيامه* و لا اقسم بالنفس الّوامّه، 99
(لا اقسم بيوم القيامة)، 100
لامارتين، 88
لاهيجى، ملا عبدالرزاق؛، 185
ليبو، 163
ليغفر لك اللّه ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر ...، 257
محقق طوسى،، 227
محمد بن ابى عمير، 255
محمد سعيدى، 213
محمد عبده، 103
محمد على فروغى، 50
محمد فريد وجدى، 192
مزون، 107
مسئله وحى، 57
مسمر، 162
مسيح، 94
مغناطيس، 163
مقدمهاى بر فلسفه آموزش و پرورش، 53
ملاعبدالرزاق، 182
ملل و النحل، 46، 47
من بعده و أوحينا الى ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الأسباط و عيسى و أيّوب و يونس و هرون و سليمان و آتينا داود زبوراً، 206
منهاج البراعة، 53
منين جر، ويليام؛، 196
موسى، 140، 247
مهدى، 161
مهندس مهدى بازرگان، 57
ناشناخته، 39
ناكازاكى، 74
نحل، 7
نوع، 10
نونر، 163
نهج البلاغه، 102، 103، 254
نيومكزيكو، 103
و اذا أوحيت الى الحوارييّن أن آمنوا بى و برسولى قالوا آمنّا و اشهد بأننّا مسلمون، 206
و اذا لم تأتهم بآية قالوا لو لا احتبيتها قل انمّا اتّبع ما يوحى الىّ من ربّى ...، 128
و أوحى ربّك الى النّحل أن اتّخذى من الجبال بيوتاً و من الشجر و مما يعرشون، 206
... و أوحى فى كلّ سماء أمرها ...، 206
و تسقط السّماء كما زعمت علينا كسفاً ...، 129
... و جئنابك على هؤلاء شهيداً، 131
و سخّر لكم الّليل و الّزار و الشّمس و القمر و النجوم مسخرّات بأمره انّ فى ذالك لايات لقوم بعقلون.، 154
و قال الّذين لا يرجون لقائن كو لا انزل علينا الملائكة او نرى ربّنا» (الفرقان/ 21) ب) أو تأتى بالله و الملائكة قبيلًا، 128
1- و قال الذين لا يرجون لقاء نا لو لا انزل علينا الملائكة او نرى ربّنا ... (فرقان/ 21)، 55
و قال الشّيطان لمّا قضى الامر انّ اللّه وعدكم و عد الحقّ و وعدتكم فاخلفتكم و ما كان لى عليكم من سلطان ...، 154
و قالوا لن نؤمن لك حتّى تفحر لنا من الارض يندوعاً، 121
و كذالك جعلنا لكلّ نبيّى عدوّاً شياطين الأنس و الجنّ يوحى
بعضهم الى بعض زخرف القول غروراً ...، 207
و لن نومن لرقيّك حتّى تنزّل علينا كتاباً نقرؤه قل سبحان ربى هل كنت الا بشراً رسولًا، 121
و لو فتحنا عليهم باباً من السّماء فظلّوا فيه يعرجون.، 157
و ما أمرونا الّا واحده گلميح بالبصر.، 154
... و مبشّراً برسول يأتى من بعدى اسمه أحمد ...، 160
و من آياته أن تقوم السماء و الارض بأمره ...، 154
و من كان له من نفسه واعظ كان عليه من الله حافظ، 102
ويليام جمس:، 47
ويليام كروكس، 193
ويليام منين جر، 195
هاروارد، 193
هشام، 255، 256
هشام بن حكم، 55
هند، 46
هورسن، 193
هيروشيما، 65، 74، 103، 104
هيروشيما و ناكازاكى، 104
هيزلوپ، 193
يخل سبحانه خلقه من نبى مرسل، او كتاب منزل، او حجة لازمة، او محجة قائمهة. رسل لا تقصر بهم قلة عددهم و لا كثرة المكذبين لهم.، 53
... يعلم ما يلج فى الأرض و فاليخرج منها و ما ينزل من السّماء و ما يعرج فيها و هو معكم أين ما كنتم ...، 157
يعلم مايلج فى الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السّماء و ما يعرج فيها و هو ارحم الغفور.، 157
يوسف، 254
يوسف أعرض عن هذا و استغفرى لذنبك ...، 257
يونس، 247