ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : وهابيت و توسل/علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۲۸۸ ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : 978-964-540-331-5
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : وهابيه -- عقايد
موضوع : توسل -- نظر وهابيه
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ر۵۵و۹۳۵ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۴۶۸۲۰۲
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند. در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايستۀ تحقيق كه پژوهشگر ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
يكى از موارد اختلاف بين وهابيان وساير مسلمانان، توسل به اولياى الهى يا به تعبيرى، وسيله قرار دادن آنان نزد خداوند متعال است. وهابيان آن را جايز نمىدانند، اما عموم مسلمانان نه تنها آن را جايز مىشمارند، بلكه در طول تاريخ به آن عمل كردهاند. توسل انواع واقسامى دارد كه نزد عموم مسلمانان برخى از آنها صحيح و بعضى باطل ودستهاى ديگر مورد اختلاف است؛ به همين دليل هر كدام را بهصورت جداگانه بررسى مىنماييم.
ابن سيده در كتاب «المخصص» مىگويد:
قال صاحب العين: الوسيلة ما تقربتَ به و قد توسلت به إليه، و منه توسل إلى الله تعالى بعمل: تقرّب.(1)
صاحب كتاب العين گفته: وسيله چيزى است كه به سبب آن تقرب جسته و با آن به سوى مقصد توسل نمودهاى و از همين معناست جمله: توسل الى الله تعالى بعمل كه به معناى تقرب است.
توسل در اصطلاح آن است كه چيزى يا كسى كه نزد خداوند متعال قدر و منزلتى دارد را وسيلهاى براى اجابت دعا قرار دهيم؛ مثل توسل به اسماء و صفات خداوند، توسل به ايمان به خدا و رسولش (ص) و اعمال صالح، توسل به ذات انبيا و اوليا و دعاى آنها.
1) المخصص، ابن سيده، ج۴، ص٢٢۴.
ابن حجر عسقلانى مىگويد:
الوسيلة هى ما يتقرب به إلى الكبير. يقال: توسلت أى تقربّت، و تطلق على المنزلة العلية، و وقع ذلك فى حديث عبدالله بن عمرو عند مسلم بلفظ (فانّها منزلة فى الجنة لاتنبغى إلاّ لعبد من عباد الله) الحديث.(1)
وسيله چيزى است كه با آن به بزرگى تقرب جسته مىشود. گفته مىشود: توسل جستم يعنى تقرب نمودم. و بر منزلت بلند اطلاق مىگردد، و اين معنا در حديث عبدالله بن عمرو نزد مسلم با اين لفظ آمده است: (وسيله منزلتى است در بهشت كه به جز براى بندهاى از بندگان خدا سزاوار نمىباشد) .
عيسى بن عبدالله بن محمد بن مانع حميرى مىگويد:
والتوسل فى الشريعة هو تجاهل المتوسل لقبول اعماله المبذولة و التماس رجائها من الله سبحانه بأعمال مقبولة لذوات موصولة. و المعنى انّ المتوسل عمل اعمالاً صالحة جهل حقيقة قبولها عندالله، فالتمس رجاءها من فضل الله فى قبول عمل اوزاد فى التواضع و الانكسار لمولاه، فتلمس رجاءها من اعمال مقبولة لذوات مقربة موصولة أى بالنبيين و المرسلين و عباد الله الصالحين. . . .(2)
توسل در شريعت عبارت است از تجاهل توسلكننده نسبت به قبول
اعمالى كه انجام داده و درخواست اميد از جانب خداوند سبحان، به واسطه اعمالى كه از اشخاص واصل به حق، مورد قبول واقع شده را دارد. معناى اين جمله آن است كه توسلكننده اعمال نيكى را انجام داده ولى حقيقت قبول آنها را نزد خداوند متعال جاهل است. لذا او درخواست اميد از فضل خدا دارد تا به عمل يا زاد و توشه مولايش در تواضع و انكسار قلب به او لطف كند. لذا او به دنبال عملهاى مقبول از افراد متقرب و واصل به خداست يعنى انبيا و رسولان و بندگان صالح خداوند سبحان. . . .
شكى نيست در اينكه خداوند سبحان مشيّتى دارد همانگونه كه انسانها نيز اراده و مشيتى دارند، ولى مشيت مردم تمام نمىشود مگر با خواست و اراده خداوند متعال؛ چنانكه خداوند متعال مىفرمايد:
وَما تَشَآءُونَ إِلاَّ أَن يَشَآءَ اللهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (تكوير: ٢٩)
و شما اراده نمىكنيد، مگر اينكه خداوند - پروردگار جهانيان - اراده كند و بخواهد.
محدث اهل سنت عبدالله بن ابىحمزه در كتاب «بهجة النفوس» مىگويد:
. . . و امّا التنزيل فقوله عزّوجلّ وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللهَ رَمَى.(1)وقوله عزّوجلّ: أَفَرَءَيْتُم مّا تَحْرُثُونَ * ءَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ.(2)
فاثبت عزّوجلّ الفعل للعبد و اثبت الفعل
لنفسه معاً، فامّا ما هو من فعل العبد فهو انّ النبى (ص) أخذ غرفة من تراب بيده ثم رماها، و هذا حقيقة فعل من البشر مرئى محسوس. و امّا ما هو من فعل الرب سبحانه فهو انّ تلك الغرفة للبشر قوة على ايصالها إلى جميع الأعداد، و قد وصلت لجميع اعينهم حتّى اوقعت الهزيمة فيهم. . . .(1)
. . . امّا آيه نازل شده مثل گفتار خداوند عزّوجلّ: «و اين تو نبودى (اى پيامبر كه خاك و سنگ به صورت آنها) انداختى، بلكه خدا انداخت» . و گفتار خداى عزّوجلّ: «آيا هيچ دربارۀ آنچه كشت مىكنيد انديشيدهايد؟ آيا شما آن را مىرويانيد يا مىرويانيم؟ !» خداى عزّوجلّ فعل را براى بندهاش ثابت كرده و نيز بر خودش نيز اثبات نموده است؛ اما آنچه كه عبارت است از فعل بنده اين است كه پيامبر (ص) مشتى از خاك را به دست گرفت و آن را به سوى مشركان پرتاب نمود، و اين در حقيقت كارى است از بشر كه ديده شده و محسوس است، و امّا آنچه كه از فعل پروردگار سبحان مىباشد اين است كه در آن مشت خاك قدرت رساندن به چشم تمام دشمنان نبوده، ولى در عين حال به تمام چشمها رسيد به طورى كه همه آنان را فرارى داد. . .
او در ادامه مىگويد:
وما جعل الله عزّوجلّ لعبيده من المشية و ربط الاسباب بالمسببات و ربط العوائد فى بعض الأشياء بما جرت، فهو اثر حكمته، و حكمته عزّوجلّ وصف قائم بذاته. (2)
و آنچه را كه خداوند عزّوجلّ براى بندهاش از مشيت و ربط اسباب به مسببات و ربط امور در برخى چيزها آنگونه كه هست قرار داده از آثار حكمت اوست، و حكمتش (عزّوجلّ) وصفى است قائم بر ذات او.
در حقيقت توسل امرى است كه انسان گرفتار به جهت دفع گرفتارى يا جلب منفعت به آن پناه مىبرد، و گويا بازگشت به فطرت خدايى است كه انسان بر آن خلق شده است؛ زيرا انسان فطرتاً رجوع به اسباب دارد.
بدين جهت است كه حتى اطفال در گرفتارىها و شدايد به مادر خود پناه مىبرند، اطفالى كه بر فطرت توحيدى آفريده شدهاند. و اين امر به اطفال اختصاص ندارد بلكه در بزرگان نيز سارى و جارى است. لذا خداوند سبحان آن را بر زبان حضرت آدم عليه السلام جارى ساخت آنگاه كه ترك اولى از او سر زد و به نور پيامبر (ص) و اهلبيتش عليهم السلام متوسل شد.
عيسى بن عبدالله حميرى در اينباره مىگويد:
. . . و كأنّ البارى سبحانه و تعالى يرينا مشهداً رائعاً فى اقرار الوسيلة فى ديننا، يلتمسها العبد من الأدنى إلى الأعلى، و كأنّ نعمة الله سبحانه و تعالى تسرى فى ارواح المقربين متفاوتة بقدر علوّ مقاماتهم. فلو لميلتجئ العبد إلى الأدنى لما بلغ الأعلى، فلا يجسر العبد ان يصل إلى الباب الأعظم حتّى يلج إلى ما تقدمه من ابواب؛ لانّ فى ذلك ابرازاً لمنازل اولى الفضل؛ إذ فى طياتها حمد و شكر لنعمة الله السارية فيهم. و كأنّ البارى سبحانه و تعالى يرينا تلك الحقائق بانّها ذات مقامات و رتب و انّها فعّالة فى قضاء الحوائج.
فحقّ القوة و الحول عندالله و حقائقه أكسبها سبحانه من شاء من خلقه على قدر ما هيّئ له ذلك المخلوق، يدخل تحت قاعدة: انّ الله انّما اظهر الأسباب فى خلقه بالإطلاق، و اظهر البركة فى بعضهم بالخصوص.
وما الملك و الرسول و النبى و الولى إلاّ حول من حوله سبحانه و
تعالى، و طَول من طوله، كما قال عمر: (نفرّ من قَدَر الله إلى قدر الله) . (1)فعَنى بذلك انّه فرّ من حول الله إلى حول الله، فالعبد إذا تبرّأ من حوله و طَوله إلى حول و طَول المقبولين عندالله فلا غضاضة فى ذلك؛ لأنّهم جند الحق و رسله إلى الخلق. . .
ومن هنا صحّ التوسل بالذات و العمل الصالح و الدعاء، الذى اثبته الأنبياء جميعاً فى إحالة كل نبى على من بعده من نبى. ولو انّ الوسيلة باطلة لألجأ آدم الخلائق إلى الله دون أن يلجئهم إلى من بعده، ولكن آدم و الأنبياء عليهم الصلاة و السلام ارادوا أن يعرّفوا الخلق انّ الأخذ بالوسائل من السابق و اللاحق من أهل الإيمان و التقوى اعظم مظهر من مظاهر الإعتراف بنعمة الله حتّى يبلغوا مجامع الرحمات و النعم، ألا و هو سيدنا محمّد بن عبدالله (ص) . (2)
. . . و گويا بارى تعالى با قراردادن وسيله به ما جايگاه روشن آن را در دينمان نشان مىدهد كه بندۀ پايين، از بالاتر از خود مىخواهد، و گويا نعمت خداوند سبحان و بلندمرتبه در ارواح مقربان درگاهش به
صورت متفاوت و به مقدار علوّ مقاماتشان سريان داده شده است. لذا اگر بنده به پايينتر پناه نبرد نمىتواند به بالاتر دست يابد. و بنده نمىتواند جسارت كرده و به درب بزرگ برسد تا آنكه از دربهاى سابق آن بگذرد؛ چرا كه در اين مسأله، ابراز منازل، صاحبان فضيلت است؛ زيرا در لابهلاى آن ستايش و سپاس از نعمت خداوند است كه در آنها جريان يافته است. و گويا خداوند بارى تعالى آن حقايق را به ما چنين نشان دهد كه داراى مقامات و رتبهها بوده و آنها در برآورده شدن حوايج، فعّال مىباشند. . .
پس حقيقت و اصل قوت و شوكت نزد خداوند است و حقايق آن را خداوند سبحان به هر كه از خلقش بخواهد به اندازهاى كه براى آن مخلوق آماده نموده عطا كرده است و داخل قاعدهاى مىشود كه خداوند اسباب را به طور گسترده و عموم در مخلوقاتش ظاهر كرده و به طور خصوص به برخى از آنها بركت داده است. و فرشته و رسول و پيامبر و ولى نيست مگر قدرتى از قدرتهاى خداوند سبحان و متعال و عنايتى از عنايات او، همانگونه كه عُمَر گفت: (از مقدرات خدا به مقدارت او پناه مىبريم) . و مقصود او آن است كه از شأنى از شؤون الهى به شأنى ديگر فرار مىكنيم. و بنده چون از شأن و عنايت او به نشان و عنايت مقربان و مقبولان نزد خدا پناه برد اشكالى در آن نيست؛ چراكه آنان لشكر حق و فرستادگان به سوى خلقند. . .
و از اينجاست كه توسل به ذات و عمل صالح و دعا صحيح است، امرى كه تمام پيامبران آن را اثبات كرده و هر پيامبرى به پيامبر بعد از خود احاله داده است. و اگر وسيله قرار دادن باطل بود، آدم
خلايق را به خدا واگذار مىنمود نه آنكه به اولياى بعد از خود واگذارد، ولى آدم و انبيا - عليهم الصلاة و السلام - خواستند به مردم بفهمانند كه اخذ به وسايل از گذشتگان و آيندگان از اهل ايمان و تقوا، بزرگترين مظهر از مظاهر اعتراف به نعمت خداست تا به رحمتها و نعمتهاى جامع برسند، آگاه باشيد كه آن مظهر او سرور ما محمّد بن عبدالله (ص) است.
برخى مىگويند: اينگونه بحث در اين عصر و زمان كه امت اسلامى در سختترين شرايط خود به سر مىبرد خلاف وحدت و اتحاد امت است؛ امرى كه از همه چيز بيشتر به آن احتياج است.
عيسى بن عبدالله حميرى از علماى اهل سنت در پاسخ به اين سؤال مىگويد:
. . . انّ جمع القلوب و تصحيح العقيدة و حبّ الخير للمؤمنين جميعاً اركان زعزعها هذا المدّ الزائف الذى تحوّل مع انحسار العلم إلى مدّ جارف لكل الروابط الاسلامية و الاصول العقدية و الفقهية، و بات يهدد اقوى رابطة بين المسلمين، تلك الرابطة المتمثلة فى أواصر الإيمان و الحب و الإخاء و الولاء لله و رسوله فى ظلال الإسلام، و ذلك عن طريق النشرات و الكتيبات التى تنشر هنا و هناك بأقلام مأجورة و آراء مشبوهه. . . اضف إلى ذلك اخى المسلم انّ البحث فى حقيقة التوسل لا يعنى اثارة الفتنة و ايقاظ الإحن، و انّما يؤدى إلى ردع الفتنة و اطفاء نارها،
والوصول إلى الحق و ردّ الأمور إلى نصابها، و تصحيح المفاهيم. . .(1)
. . . همانا تأليف قلوب و تصحيح عقيده و خيرخواهى براى همه مؤمنين اركانى هستند كه اين خط انحرافى آنها را به لرزه درآورده است، خطّى كه با ضعيف شدن علم تا حدّ قشرىگرى در تمام روابط اسلامى و اصول عقيدتى و فقهى كشيده شده و امتداد يافته است، و به جايى رسيده كه قوىترين رابطه بين مسلمانان را تهديد مىكند، رابطهاى كه در حقيقت ايمان و محبّت و برادرى و دوستى به خاطر خدا و رسولش در سايه اسلام تجلّى يافته است، و اين كار از طريق نشريات و كتابهاى كوچكى انجام مىگيرد كه اينجا و آنجا با قلمهاى افراد مزدور و آراء انحرافى منتشر مىگردد. . . اضافه بر اين، اى برادر مسلمان! همانا بحث از حقيقت توسل به معناى برانگيختن فتنه و روشنكردن شعله كينهها نيست، بلكه اين كار موجب جلوگيرى از فتنه و خاموشكردن آتش آن و رسيدن به حق و باز گرداندن امور به اصل آنها و تصحيح مفاهيم مىشود. . .
برخى از بزرگان اهل سنت به برخى از صحابه توسل جستهاند، از قبيل:
«ابوبكر دينورى» از «احمد بن مروان دينورى مالكى» ، و او از «احمدبن على مقرئ» ، و او از «عبدالملك بن قريب بن عبدالملك اصمعى» ، و او از پدرش «قريب» ، و او از پدرش «عبدالملك بن على بن اصمع» نقل كرده كه گفت:
انّ أبا أيوب الأنصارى و هو خالد بن زيد غزا بلاد الروم، فمات بالقسطنطنية، فقُبِر مع سور المدينة و بنى عليه، فلمّا اصبحوا اشرف عليهم الروم فقالوا: يا معشر العرب! قد كان لكم الليلة شأن؟ ! فقالوا: مات رجل من اكابر اصحاب رسول الله (ص) ، و والله لئن نُبِشَ لا ضُرِبَ بناقوس فى بلاد العرب. قال: و كان الروم إذا امحلوا كشفوا عن قبره فأمطروا.(2)
ص:33
ابوايوب انصارى كه همان خالد بن زيد است در شهرهاى روم جنگيد و در قسطنطنيه از دنيا رحلت نمود، و با ديوار شهر دفن شده و بر روى آن مقبرهاى بنا شد، و چون صبح كردند روميان خطاب به مسلمانان كرده و به آنان گفتند: اى مردم عرب! امشب اتفاقى افتاده است؟ گفتند: مردى از بزرگان اصحاب رسول خدا (ص) از دنيا رحلت كرده، و به خدا سوگند! اگر نبش قبر شود ديگر در شهرهاى عرب ناقوس زده نخواهد شد. او گفت: روميان چون قحطى بر آنان عارض مىشد پرده از قبر او برمىداشتند و خداوند بر آنان باران نازل مىكرد.
«ابن قاسم» از مالك نقل كرده كه گفت:
بلغنى عن قبر أبىأيوب انّ الروم يستصحون به و يستسقون.(1)
به من خبر رسيده درباره قبر ابو ايوب كه روميان از آن درخواست سلامتى و باران مىكنند.
ابن عساكر از ابونعيم حافظ نقل كرده كه گفت:
امّحرام بنت ملحان الانصارية خاله انس بن مالك، كانت تحت عبادة بن الصامت، و خرجت معه فى بعض غزوات البحر و ماتت بالشام و قبرت بقبرس و أهل الشام يستسقون بها يقولون: قبر المرأة الصالحة. (2)
«امّحرام» دختر «ملحان انصارى» كه دايىاش «انس بن مالك» و
ص:34
زن «عبادة بن صامت» بود، موقعى با شوهرش در برخى جنگهاى دريايى شركت كرد و در شام وفات يافت و در قبرس مدفون شد، اهالى شام از او طلب باران مىكنند و مىگويند: قبر زن صالحه است.
عموم امت اسلامى بر اصل جواز توسل و اتخاذ وسيله نزد خداوند متعال اتفاق نظر دارند و اختلاف در نحوه و كيفيت آن است، به اين صورت كه وهابيان برخى از اقسام توسل را جايز ندانسته و بدعت مىدانند.
ص:30
«ابو انس على بن حسين ابولوز» از وهابيان معاصر در كتاب «التوسل، اقسامه و احكامه» مىگويد:
وقد اتفق جمهور علماء اهل السنة و الجماعة على شرعية التوسل، و استدلوا على ذلك بالآيات و الأحاديث الصحيحة؛ فقد ذكر الله عزوجل الوسيلة بلفظها الخاص فى موضعين من كتابه العزيز، قال تعالى: أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ (1)، وقال تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ(2).
وامّا الأحاديث فقد روى البخارى فى صحيحه عن جابر قال: قال رسول الله (ص) : (من قال حين يسمع النداء: اللّهم ربّ هذه الدعوة التامة و الصلاة القائمة، آت محمّداً الوسيلة و الفضيلة، و ابعثه اللّهم مقاماً محموداً الذى وعدته، حلّت له شفاعتى يوم القيامة) .(3)
وفى صحيح مسلم عن عبدالله بن عمرو بن العاص قال: قال رسولالله (ص) : (إذا سمعتم المؤذن فقولوا مثل مايقول، ثم صلّوا عَلَى، فانّه من صلّى على صلاة صلّى الله عليه بها عشراً، ثم سلوا الله لى الوسيلة؛ فانّها منزلة فى الجنة لاتنبغى إلاّ لعبد من عبادالله، و ارجو ان اكون أنا هو، فمن سأل لى الوسيلة حلّت له الشفاعة) . (4)و الوسيلة لرسول الله (ص) هى الدرجة العالية الرفيعة.(5)
ص:31
جمهور علماى اهل سنت و جماعت بر مشروعيت توسل اتفاق نظر دارند و بر آن بر آيات و احاديث صحيح استناد كردهاند؛ زيرا خداى عزوجل وسيله را به لفظ خاص در كتاب عزيزش دوبار ذكر كرده يكى در آيه «كسانى را كه آنان (بهعنوان معبود) مىخوانند، خودشان وسيلهاى (براى تقرّب) به پروردگارشان مىجويند، وسيلهاى هرچه نزديكتر. . .» و ديگر آيه «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد؛ و وسيلهاى براى تقرّب به او بجوييد. . .» .
و اما احاديث، پس بخارى در صحيحش از جابر نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود: هر كس هنگامى كه ندا را مىشنود بگويد: بارخدايا! اى پروردگار اين دعوت تام و دعاى پابرجا! ! به محمّد مقام وسيله و فضيلت عنايت فرما و او را به مقام محمودى كه وعده فرمودى برسان، هركس چنين بگويد شفاعت من در روز قيامت شامل حال او مىگردد.
و در صحيح مسلم از عبدالله بن عمرو بن عاص نقل شده كه رسولخدا (ص) فرمود: هرگاه صداى مؤذّن را شنيديد، مثل كلام او را تكرار كنيد، آنگاه بر من درود فرستيد؛ چرا كه هرگاه كسى بر من درود فرستد خداوند به ازاى آن ده درود بر او خواهد فرستاد. آنگاه از خداوند براى من تقاضاى وسيله كنيد؛ چرا كه آن منزلتى است در بهشت كه تنها براى بندهاى از بندگان خدا سزاوار است، و اميدوارم كه من آن بنده باشم، و هركس وسيله را براى من بخواهد شفاعت شامل حالش خواهد شد و وسيله براى پيامبر (ص) همان درجه و مقام عالى و رفيع است.
ص:32
وى همچنين مىگويد:
ولا خلاف بين العلماء فى مشروعية التوسل، ولكن الخلاف فى كيفية التوسل. . (1)
بين علما در مشروعيت توسل اختلافى نيست، بلكه اختلاف در كيفيت آن است. . .
علامه امينى در كتاب شريف الغدير پيرامون توسل مىگويد:
. . . فلا تعدو ان تكون توسّلا بهم إلى المولى سبحانه، و اتّخاذهم وسائل إلى نُجح طلباتهم عنده جلّت عظمته، لقربهم منه و زلفتهم إليه و مكانتهم عنده، لأنّهم عباد مكرمون، لا لأنّ لذواتهم القدسية دخلا فى إنجاح المقاصد أولا و بالذات، لكنّهم مجارى الفيض، و حلقات الوصل و وسائط بين المولى و عبيده، كما هو الشأن فى كلّ متقرّب من عظيم يتوسّل به إليه، و هذا حكم عام للأولياء و الصالحين جميعاً، و إن كانوا متفاوتين فى مراحل القرب، كلّ هذا مع العقيدة الثابتة بانّه لامؤثّر فى الوجود إلاّ الله سبحانه، و لاتقع فى المشاهد المقدسة كلّها من وفود الزائرين إلاّ ماذكرناه من التوسل، فأين هذه من مضادّة التوحيد؟ و أين هؤلاء من الخصومة معه و مع أهله؟(2)
. . . از اين بيشتر نيست كه اين كارها در حقيقت وسيله قرار دادن آنها به سوى خداوند سبحان و قرار دادن آنها به عنوان واسطه براى رسيدن به حاجاتشان نزد خداوند بزرگ است؛ زيرا كه اهل بيت عليهم السلام
مقرب نزد خدا و داراى جاه و مقام نزد اويند؛ از آن جهت كه بندگانى تكريم شده مىباشند، نه به آن جهت كه ذوات قدسيه آنها در رسيدن به مقاصد در مرحله اصلى دخيل باشد، ولى آنها مجراى فيض الهى و حلقههاى وصل و واسطه بين مولى و بندگان او مىباشند، همانگونه كه اين مطلب در مورد هر متقرب به شخص بزرگى است كه براى رسيدن به او وسيله قرار مىدهد. و اين حكمى عمومى براى تمام اوليا و صالحان است، گرچه در مراحل تقرب متفاوت باشند. همه اينها همراه با اعتقاد ثابتى است به اينكه، تنها مؤثر در وجود، خداوند سبحان است. و در مشاهد مقدس كه زائران مىآيند در مورد توسل همين امر اتفاق مىافتد، و اين كار چه ضدّيتى با توحيد دارد؟ و اين افراد چه دشمنى با توحيد و اهل آن دارند؟
توسل ووسيله قراردادن براى رسيدن به خداوند وحوائج، خود بر چند نوع است:
١. برخى از آنها به اتفاق مسلمانان جايز است؛
٢. دستهاى به اتفاق مسلمانان جايز نيست؛
٣. گروهى ديگر مورد اختلاف بين وهابيان وساير مسلمانان است.
برخى از موارد توسل است كه مورد اتفاق بين مسلمانان حتى وهابيان مىباشد، از قبيل:
خداوند متعال مىفرمايد: وَللهِِ الأَسْمآءُ الْحُسْنَى فادْعُوهُ بِها؛ «و براى خدا، نامهاى نيك است؛ خدا را به آن [نامها] بخوانيد» . (اعراف: ١٨٠)
عبدالله بن مسعود در دعايى اين چنين عرضه مىدارد:
اللّهم انّى عبدك و ابن عبدك و ابن امتك، ناصيتى بيدك، ماض
فى حكمك، عدل فى قضاؤك، اسألك بكلّ اسم هو لك سمّيت به نفسك او علمته احداً من خلقك، او انزلته فى كتابك، او استأثرت به فى علم الغيب عندك، ان تجعل القرآن العظيم ربيع قلبى و نور صدرى و جلاء حزنى و ذهاب همّى.(1)
بارخدايا! همانا من بنده تو و پسر بنده تو و پسر كنيز تو هستم كه زمام امرم به دست توست، و حكمتت در من جارى و قضاوتت در مورد من عادلانه است. از تو مىخواهم به هر اسمى كه براى توست و خودت را به آن ناميدى يا به يكى از خلقت تعليم دادى يا در كتابت نازل نمودى، يا در علم غيب نزد خودت مخفى داشتى، اينكه قرآن عظيم را بهار قلبم و نور سينهام و جلاى حزنم و رفتن اندوهم قرار دهى.
شيخ عبدالعزيز بن باز مىگويد:
فالتوسل يكون بأسماء الله و بصفاته و بتوحيده كما جاء فى الحديث الصحيح: اللّهم انّى اسألك بانّى اشهد انّك انت الله لا إله إلاّ أنت الأحد الصمد الذى لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفواً أحداً.(2)
پس توسل به اسما و صفات و توحيد او صحيح مىباشد همانگونه كه در حديث صحيح آمده است: بارخدايا! از تو مىخواهم به اينكه شهادت مىدهم، تو خدايى هستى كه جز تو خدايى نيست، يكتايى هستى كه نيازمندان قصد تو را مىكنند، نزاده و زاييده نشدهاى و هيچ كس همتاى تو نيست.
از امام سجاد عليه السلام نقل شده كه فرمود:
إلهى استشفعت بك اليك، و استجرت بك منك، اتيتك طامعاً فى احسانك، راغباً فى امتنانك، مستسقياً وابل طولك، مستمطراً غمام فضلك، طالباً مرضاتك، قاصداً جنابك، وارداً شريعة رفدك، ملتمساً سنى الخيرات من عندك.(1)
بارالها! درخواست شفاعت مىكنم به وسيله تو به سوى تو، و پناه مىبرم از تو به تو، نزد تو آمدهام در حالى كه طمع در احسان تو دارم، و رغبت در منت تو دارم، و درخواست سيراب شدن از چشمه جود تو دارم، و درخواست باران از ابرهاى رحمت تو دارم، و خشنودى تو را مىخواهم، و تو را قصد نمودهام، و در طريق عطاى تو وارد شدهام، و بهترين خيرات را از تو مىخواهم.
و نيز مىفرمايد:
يا من لاينقص ملكوته عصيان المتمردين، ولا يزيد جبروته ايمان الموحدين، إليك استشفع بقديم كرمك ان لا تسلبنى ما منحتنى من جسيم نعمك.(2)
اى كسى كه نافرمانى متمردان نقصى به سلطنتش وارد نمىكند، و ايمان موحدان به بزرگىاش نمىافزايد، تنها از تو شفاعت مىخواهم به كرم سابقت اينكه آنچه از نعمتهاى بزرگ به من عطا كرده از من سلب نكنى.
و در توسل به اسماى الهى بايد اسمى را در نظر آورد كه با حاجت انسان تناسب داشته باشد.
از پيامبر (ص) نقل شده كه به ابوبكر فرمود: در نمازت بگو:
أللّهم إنّى ظلمت نفسى ظلماً كبيراً، ولا يغفر الذنوب إلاّ أنت، فاغفرلى مغفرة من عندك و ارحمنى، إنّك أنت الغفور الرحيم.(1)دم ظلم بزرگى كردهام، و گناهان را جز تو كسى نمىآمرزد، پس مرا به مغفرت از جانب خودت برسان و به من رحم نما؛ چرا كه تو بخشنده رحمكنندهاى.
ابوداود به سندش نقل كرده:
انّ النبى (ص) سمع رجلا يقول فى تشهده: أللّهم إنّى أسألك يا الله الأحد الصمد، الذى لم يلد و لم يولد، و لم يكن له كفواً أحد، أن تغفر لى ذنوبى، إنك أنت الغفور الرحيم. فقال (ص) : (قد غفر له، قد غفر له) ثلاثاً.(2)
پيامبر (ص) از مردى شنيد كه در تشهدش مىگويد: بارخدايا! من از تو مىخواهم اى خداى يگانهاى كه همه محتاجان به سوى تو توجه دارند، (اى خدايى) كه نه زاده و نه زاييده شدهاى و براى تو همتايى نيست، اينكه گناهانم را بيامرزى؛ چرا كه تو بخشندۀ رحيمى. پيامبر (ص) سه بار فرمود: او آمرزيده شد.
نقل شده كه از جمله ادعيه پيامبر (ص) اين بوده است:
«يا حى يا قيّوم،
برحمتك استغيث»(1)«اى زنده پابرجا! به رحمتت استغاثه مىكنم» .
ناصرالدين البانى مىگويد:
فهذه الأحاديث و ماشابهما تبيّن مشروعية التوسل إلى الله تعالى باسم من اسمائه أو صفة من صفاته، و انّ ذلك ممّا يحبّه الله و يرضاه. . . .(2)
پس اين احاديث و شبيه آن دو، مشروعيت توسل به سوى خداوند متعال با اسمى از اسما و صفاتى از صفاتش را روشن مىسازد، و اينكه اين عمل از كارهايى است كه مورد محبت خدا و رضايت او مىباشد. . . .
شيخ عبدالعزيز بن باز مىگويد:
فالتوسل يكون. . . و بصفاته و بتوحيده كما جاء فى الحديث الصحيح: أللّهم إنّى أسألك بانّى أشهد إنّك أنت الله لا إله إلاّ أنت الأحد الصمد الذى لم يلد ولم يولد ولم يكن له كفواً أحد.(3)
توسل به اسماى خدا و به صفات و به توحيد او مىباشد همانگونه كه در حديث صحيح آمده كه مىگويى: بارخدايا! از تو مىخواهم به اينكه شهادت مىدهم تو خدايى هستى كه جز تو خدايى نيست، يكتايى هستى كه نيازمندان قصد تو را مىكنند، نزاده و زاييده نشدهاى و هيچ كس همتاى تو نيست.
در صحيفه سجاديه آمده است:
يا مجيب المضطر، يا كاشف الضرّ، يا عظيم البرّ، يا عليماً بما فى السرّ، يا جميل الستر، استشفعت بجودك وكرمك إليك، وتوسلت بحنانك وترحمك لديك، فاستجب دعايى ولا تخيب رجايى وتقبل توبتى وكفّر خطيئتى، بمنّك ورحمتك يا أرحم الراحمين.(1)
اى اجابتكننده مضطرّ، اى برطرفكننده گرفتارى، اى داراى نيكى بزرگ، اى عالم اسرار، اى خوب پوشنده (گناهان) ، به جود وكرمت به سوى تو طلب شفاعت مىكنم، وبه مهربانى وترحمى كه از تو سراغ دارم به تو توسل مىجويم، پس دعايم را اجابت كن واميدم را نااميد مگردان وتوبهام را بپذير، وخطايم را بپوشان. به منت ورحمتت اى مهربانترين مهربانان.
در حديثى چنين آمده است:
أعوذ بعزة الله و قدرته من شرّ ما اجد و أحاذر. (2)
پناه مىبرم به عزت خدا و قدرتش از شر آنچه مىيابم و حذر مىكنم.
ترمذى به سندش از «بُرَيده اسلمى» نقل كرده كه گفت:
سمع النبى (ص) رجلا يدعو و هو يقول: أللّهم إنّى أسألك بانّى أشهد أنّك أنت الله لا إله إلاّ أنت الأحد الصمد الذى لم يلد ولميولد
ولم يكن له كفواً أحد. قال: فقال: والذى نفسى بيده لقد سأل الله باسمه الأعظم الذى إذا دُعِى به أجاب و إذا سئل به اعطى.(1)
پيامبر (ص) از مردى شنيد كه دعا مىكند و در دعايش مىگويد: (بارخدايا! از تو مىخواهم به اينكه گواهى مىدهم تو همان خدايى هستى كه جز تو خدايى نيست، يكتايى كه نيازمندان قصد تو را مىكنند، تو كه نه زاده و نه زاييده شدهاى و براى تو هيچ همتايى نيست. راوى مىگويد: حضرت فرمود: قسم به كسى كه جانم به دست اوست او خدا را به اسم اعظمش خوانده است، اسم اعظمى كه هرگاه خدا به آن خوانده شود اجابت كرده و هرگاه به آن خواسته شود عطا كند.
و نيز از انس نقل شده كه اينگونه عرضه داشت:
أللّهم بعلمك الغيب و قدرتك على الخلق: احينى ما علمت الحياة خيراً لى، و توفّنى إذا علمت الوفاة خيراً لى. (2)
بارخدايا! به علم غيبت و قدرتت بر خلق، مرا زنده بدار تا جايى كه زندگى براى من بهتر است و مرا بميران هنگامى كه مرگ براى من بهتر مىباشد.
از پيامبر (ص) نقل شده كه اينگونه بر من درود بفرستيد:
أللّهم صلّ على محمّد و على آل محمّد، كما صلّيت على ابراهيم
وعلى آل ابراهيم.(1)
بارخدايا! بر محمّد و آل محمّد درود فرست همانگونه كه بر ابراهيم و بر آل او درود مىفرستى.
درود خداوند متعال بر ابراهيم و آل ابراهيم از افعال الهى است و ما از خداوند مىخواهيم كه بر پيامبراسلام (ص) نيز اينگونه درود فرستد كه اين نوعى توسل به افعال الهى مىباشد و اين در صورتى است كه «كاف» در « كما صلّيت » براى تعليل باشد نه تشبيه همانگونه كه «ابن عثيمين» از مفتيان وهابى گفته است.(2)
از امام سجاد عليه السلام نقل شده كه در دعايى مىفرمايد:
يا من ربانى فى الدنيا باحسانه و تفضّله و نعمه، و اشار لى فى الآخرة إلى عفوه و كرمه. معرفتى يا مولاى دليلى عليك، و حبّى لك شفيعى إليك، و أنا واثق من دليلى بدلالتك، و ساكن من شفيعى إلى شفاعتك. (3)
اى كسى كه مرا در دنيا به احسان و تفضل و نعمتهايت تربيت نمودى، و در آخرت براى من به عفو و كرمت اشاره كردى، معرفت من اى مولاى من راهنماى من براى توست، و محبتم به تو شفيع من به سوى توست، و من راهنماى محكمى دارم كه مرا به تو راهنمايى مىكند و از شفيعم به سوى شفاعت تو آرام هستم.
و نيز مىفرمايد:
يا ذا المنّ ولايمنّ عليك، يا ذا الطول و يا ذا الجلال و الإكرام، لا إله إلاّ أنت، ظهر اللاجئين، و جار المستجيرين، و أمان الخائفين، إليك فررت بنفسى يا ملجأ الخائفين، لا أجد شافعاً إليك إلاّ معرفتى بانّك افضل من قصد إليه المقصرون، و آمل من لجأ إليه الخائفون.(1)
اى صاحب نعمت و كسى كه به تو نعمت نمىدهد، اى صاحب كرم، و اى صاحب جلال و اكرام! خدايى جز تو نيست، (اى خدايى كه) پشتيبان كسانى هستى كه به تو پناه آوردهاند، و پناه كسانى هستى كه به تو پناهنده شده و امان خائفانى، تنها به سوى تو فرار كردهام اى پناه خائفان، من شافعى به سوى تو جز شناختم نمىيابم، به اينكه تو بهترين كسى هستى كه تقصيركنندگان او را قصد كردهاند، و اميد دهندهترين كسى هستى كه خائفان به او پناه مىبرند.
از اينكه امام سجاد عليه السلام در ابتدا سخن از افعال الهى به ميان آورده و سپس درخواست حاجت كرده در حقيقت توسل به افعال او در گرفتن حاجت است.
خداوند متعال مىفرمايد:
إِنَّ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لآياتٍ لأُِولِى الأَلْبابِ * الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى
1) الاقبال، ص۶٧؛ البلد الامين، ص٢٠۶؛ مصباح كفهمى، ص۵٨٨؛ مصباح المتهجد، ص۵٨٢.
جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ * رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنْصارٍ * رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِياً يُنادِى لِلإِْيمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الأَبْرارِ (آل عمران: ١٩٠ - ١٩٣)
مسلماً در آفرينش آسمانها وزمين، وآمد ورفت شب وروز، نشانههاى (روشنى) براى خردمندان است. همانها كه خدا را در حال ايستاده ونشسته، وآنگاه كه بر پهلو خوابيدهاند، ياد مىكنند؛ ودر اسرار آفرينش آسمانها وزمين مىانديشند؛ (و مىگويند:) بارالها! اينها را بيهوده نيافريدهاى! منزهى تو! ما را از عذاب آتش، نگاه دار! پروردگارا! هر كه را تو (بهخاطر اعمالش،) به آتش افكنى، او را خوار ورسوا ساختهاى! وبراى افراد ستمگر، هيچ ياورى نيست! پروردگارا! ما صداى منادى (تو) را شنيديم كه به ايمان دعوت مىكرد كه: به پروردگار خود، ايمان بياوريد! وما ايمان آورديم؛ پروردگارا! گناهان ما را ببخش! وبدىهاى ما را بپوشان! وما را با نيكان (و در مسير آنها) بميران!
در اين آيات ايمان، وسيله براى طلب و درخواست مغفرت و پوشش گناهان و وفاتِ همراهِ با نيكان، قرار گرفته شده است.
و نيز در قرآن كريم آمده است:
إِنَّهُ كانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبادِى يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا (مؤمنون: ١٠٩)
گروهى از بندگانم مىگفتند: پروردگارا! ما ايمان آورديم؛ ما را ببخش وبر ما رحم كن.
در اين آيات، ايمان به خدا وسيلهاى براى طلب مغفرت آورده شده است.
در آيه ديگر، توسل به ايمان به آيات الهى، وسيله طلب مغفرت قرار داده شده است.
خداوند متعال از قول حواريون نقل مىكند كه گفتند:
رَبَّنا آمَنَّا بِما أَنْزَلْتَ وَ اتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (آلعمران: ۵٣)
پروردگارا! به آنچه نازل كردهاى، ايمان آورديم واز فرستاده (تو) پيروى نموديم؛ ما را در زمره گواهان بنويس!
در اين آيه، ايمان به آيات نازل شده الهى، وسيله قرار گرفته شده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ * رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (بقره: ١٢٧و ١٢٨)
و (نيز به ياد آوريد) هنگامى را كه ابراهيم واسماعيل، پايههاى خانه (كعبه) را بالا مىبردند، (و مىگفتند:) پروردگارا! از ما بپذير، كه تو شنوا ودانايى! پروردگارا! ما را تسليم فرمان خود قرار ده! واز دودمان ما، امتى كه تسليم فرمانت باشند، به وجود آور! وطرز عبادتمان را به ما نشان ده وتوبه ما را بپذير، كه تو توبهپذير ومهربانى!
در اين آيه اشاره شده كه حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام با وسيله قرار دادن عمل صالح و اطاعت، حاجت خود را درخواست كردهاند.
و نيز مىفرمايد: وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ؛ «ووسيلهاى براى تقرب به او بجوييد!» (مائده: ٣۵)
قدر مسلم، مقصود از وسيله نزد همه، عمل صالح است كه وهابيان نيز آن را قبول دارند؛ گرچه ما آن را به ذات اوليا نيز تعميم مىدهيم.
شيخ عبدالعزيز بن باز مىگويد:
. . . و يكون أيضاً بالأعمال الصالحة، كسؤال أهل الغار لما انطبقت عليهم الصخرة ولم يستطيعوا الخروج و سألوا ربّهم؛ أحدهم سأل ببرّ الوالدين و الثانى سأل بعفته عن الزنا، و الثالث سأل بأدائه الأمانة، ففرّج الله عنهم. فدلّ ذلك على انّ التوسل بالأعمال الصالحة، كأن يقول: أللّهم إنّى أسألك بمحبّتى لنبيّك (ص) أو باتباعى شرعك أو بعفّتى عمّا حرمت على أو نحو ذلك، توسل شرعى و صحيح.(1)
. . . توسل نيز به اعمال صالح مىباشد، همانند درخواست اهل غار آن زمان كه صخره، درب غار را بر روى آنان بست و نتوانستند از آنجا خارج شوند و از پروردگارشان خواستند؛ يكى از آنها نيكى به پدر و مادر را واسطه قرار داد، و ديگرى عفت از زنا را و نفر سوم اداى امانت را وسيله قرار داد، و خداوند متعال مشكل را از آنان برطرف كرد. و اين دلالت دارد بر اينكه توسل به اعمال صالح صحيح است مثل اينكه انسان بگويد: بارخدايا! از تو مىخواهم به محبّتى كه
1) مجموع فتاوى و مقالات متنوعه، ج۴، ص٣١١.
نسبت به پيامبرت دارم، يا به جهت پيروى از شرعت يا به جهت آنكه از آنچه بر من حرام كردهاى عفت دارم يا مثل اينها كه توسل شرعى و صحيح است.
و اما داستان اهل غار چنان است كه بخارى و مسلم از عبدالله بن عمر نقل كردهاند كه گفت:
سمعت رسول الله (ص) يقول: انطلق ثلاثة نفر ممّن كان قبلكم حتّى آواهم المبيت إلى غار فدخلوه، فانحدرت صخرة من الجبل فسدّت عليهم الغار، فقالوا: انّه لا ينجيكم من هذه الصخرة إلاّ أن تدعوا الله بصالح أعمالكم. قال رجل منهم: أللّهم كان لى ابوان شيخان كبيران و كنت لا اغبن (اقدّم شرب العشى) قبلهما أهلا و لا مالاً، فنأى بى طلبُ شجر يوماً فلم أَرِح (ارجع) عليهما حتّى ناما، فحلبت لهما غبوتهما فوجدتهما نائمين، فكرهت ان أغبِن قبلهما أهلاً أو مالاً، فلبثت و القدح على يدى انتظر استيقاظهما حتّى برق الفجر. زاد بعض الرواة: و الصبية يتضاغون عند قدمى، فاستيقظا فشربا غبوتهما. أللّهم ان كنت فعلت ذلك ابتغاء وجهك ففرّج عنّا ما نحن فيه من هذه الصخرة. فانفرجت شيئاً لايستطيعون الخروج.
قال النبى (ص) : و قال الآخر: أللّهم كانت لى ابنة عمّ كانت احب الناس إلى، فاردتها عن نفسها فامتنعت منّى، حتّى المتّ بها سنة من السنين، فجاءتنى فاعطيتها عشرين و مائة دينار على أن تخلى بينى و بين نفسها ففعلت، حتّى إذا قدرت عليها قالت: لا احلّ لك ان تفضّ الخاتم إلاّ بحقّه، فتحرجت من الوقوع عليها، فانصرفت عنها و هى أحب الناس إلى و تركت الذهب الذى اعطيتها. أللهم
ان كنت فعلت ذلك ابتغاء وجهك ففرّج عنّا ما نحن فيه، فانفرجت الصخرة، غير انهم لا يستطيعون الخروج منها.
قال النبى (ص) : و قال الثالث: اللهم انّى استأجرت أجراء فاعطيتهم أجرهم غير رجل واحد ترك الذى له و ذهب، فثمّرت اجره حتّى كثرت منه الاموال، فجاءنى بعد حين فقال: يا عبدالله! ادّ إلى اجرى. فقلت له: كل ما ترى من اجرك من الابل و البقر و الغنم و الرقيق. فقال: يا عبدالله! لا تستهزئ بى. فقلت: إنّى لا استهزئ بك، فاخذه كلّه، فاستاقه فلم يترك منه شيئاً. أللّهم فإن كنت فعلت ذلك ابتغاء وجهك ففرّج عنّا ما نحن فيه، فانفرجت الصخرة، فخرجوا يمشون.(1)
از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: سه نفر از گذشتگان به سفرى رفتند، در بين راه مجبور شدند كه به غارى پناه برده و در آنجا بيتوته كنند و چون داخل غار شدند سنگ بزرگى از كوه جدا شد و درب غار را بر آنان بست. آنان گفتند: از اين صخره نجات پيدا نمىكنيم جز آنكه به اعمال نيك خود خدا را بخوانيم. يكى از آنها گفت: بار خدايا! من پدر و مادر پير و كهنسالى داشتم و تا به آنان سر نمىزدم به سراغ اهل بيت و اموالم نمىرفتم. روزى به جهت رفتن به دنبال درختى نزد آنها نرفتم تا آنكه خوابشان برد و چون غذاى آنها را كه از آن غفلت كرده بودم نزدشان آوردم مشاهده نمودم كه هر دو خوابيدهاند و نمىخواستم كه قبل از آنكه حاجتشان را برآورده كنم به سراغ اهل بيت خود و اموالم بروم. همانجا
1) صحيح بخارى، ح٢٢٧١؛ صحيح مسلم، ح٢٧۴٣؛ الجمع بين الصحيحين، ج٢، ص١۵۵.
درنگ كردم در حالى كه پيمانه غذا در دستان من بود و منتظر بيدار شدنشان بودم تا آنكه صبح شد. برخى از راويان اضافه كردهاند كه بچهها جلو پاهايم صدا مىكردند. پدر و مادرم بيدار شده و آشاميدنى خود را نوشيدند. بار خدايا! اگر اين كار را به جهت و خاطر تو انجام دادم پس ما را از اين مصيبت و صخره نجات بده. در اين حال مقدارى سنگ كنار زده شد ولى نمىتوانستند از آن خارج شوند.
پيامبر (ص) فرمود: و ديگرى عرض كرد: بار خدايا! من دختر عمويى داشتم كه محبوبترين افراد نزد من بود، خواستم كه با او نزديكى كنم كه امتناع نمود تا اينكه يك سال در فراقش مىسوختم. روزى نزد من آمد و به او صد و بيست دينار دادم تا خودش را در اختيار من گذارد و او چنين كرد، ولى چون بر او قدرت يافتم گفت: بر تو حلال نمىكنم جز آنكه خاتم را به حقش سوراخ كنى. من از واقع شدن بر او امتناع كردم و او از نزد من رفت در حالى كه محبوبترين افراد نزد من بود و از طلاهايى كه به او دادم نيز صرفنظر كردم. بار خدايا! اگر اين كار را به جهت و خاطر تو انجام دادم پس ما را از آنچه در آن گرفتار شدهايم نجات بده. در اين حال سنگ كنار رفت، ولى در عين حال هنوز نمىتوانستند از غار خارج شوند.
پيامبر (ص) فرمود: نفر سوم گفت: بار خدايا! من عدهاى را اجير كردم و به همه آنها اجرتشان را دادم به جز يك نفر كه به دنبال اجرتش نيامد و رفت، و من با اجرت او كار كرده و سود به دست آوردم
به حدى كه بهرهاش زياد شد. او بعد از مدتى آمد و گفت: اى بنده خدا! اجرت مرا بده. به او گفتم: هر چه را مىبينى از شتر و گاو و گوسفند و برده اجرت توست. او گفت: اى بنده خدا! مرا مسخره مكن. به او گفتم: من هرگز تو را مسخره نمىكنم، و او تمام اموال را برداشت و برد و هيچ چيز از آن را باقى نگذاشت. بار خدايا! اگر اين كار را به جهت و خاطر تو انجام دادم پس ما را از اين وضع موجود نجات بده. در اين حال بود كه سنگ از درب غار كنار زده شد و همگى از غار بيرون آمده و به راه خود ادامه دادند.
در ضمن مىتوان اين نكته را استفاده كرد كه توسل به عمل صالح خود در حقيقت توسل به ذات خود است؛ زيرا عمل صالح باعث تقرب به خدا شده از اين رو دليل براى توسل به ذات اوليا مىشود.
مسلم از عمر بن خطاب نقل كرده كه گفت:
سمعت رسول الله (ص) يقول: انّ خير التابعين رجل يقال له: اويس، و له والدة و كان به بياض، فمروه فليستغفر لكم.(1)
از رسول خدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: همانا بهترين تابعين مردى است كه به او اويس مىگويند. او مادرى دارد و در او لكهاى سفيدى است، از او بخواهيد كه براى شما استغفار كند.
نووى در مورد اين حديث مىگويد:
وفى الحديث استحباب طلب الدعاء و الإستغفار من <هل
1) صحيح مسلم، ح٢۵۴٢.
الصلاح و ان كان الطالب افضل منهم.(1)
اين حديث دلالت بر استحباب درخواست دعا و استغفار از اهل صلاح دارد گرچه درخواستكننده از او برتر باشد.
بخارى و مسلم از انس بن مالك نقل كردهاند كه گفت:
انّ رجلاً دخل يوم الجمعة من باب كان وجاه المنبر و رسولالله (ص) قائم يخطب، فاستقبل رسول الله (ص) قائماً فقال: يا رسولالله! هلكت المواشى و انقطعت السبل، فادع الله يغيثنا. قال: فرفع رسول الله (ص) يديه فقال: أللّهم اسقنا، أللّهم اسقنا، أللّهم اسقنا. . . . (2)
شخصى روز جمعه از درى كه مقابل منبر بود وارد مسجد رسولخدا (ص) شد در حالى كه حضرت ايستاده خطبه مىخواند، پس رو به رسول خدا (ص) كرده و در حالى كه ايستاده بود عرض كرد: چهارپايان هلاك شده و راهها بسته شدند از خدا بخواه تا ما را نجات دهد. او مىگويد: رسول خدا (ص) دو دست خود را بالا برد و عرض كرد: بار خدايا! ما را سيراب كن، بار خدايا ما را سيراب كن، بار خدايا ما را سيراب كن. . . .
گروه دائمى بحوث علمى و فتواى وهابيان مىگويد:
والتوسل إلى الله باوليائه انواع: الأول: أن يطلب انسان من الولى الحى أن يدعو الله بسعة رزق أو شفاء من مرض أو هداية و توفيق و نحو ذلك فهذا جائز. و منه طلب بعض الصحابة من
النبى (ص) حينما تأخّر عنهم المطر أن يستسقى لهم، فسأل (ص) ربّه أن ينزل المطر، فاستجاب دعاؤه و انزل عليهم المطر. . . .(1)
و توسل به سوى خدا به واسطه اوليائش داراى انواعى است؛ اول اينكه انسان از ولى زنده بخواهد كه از خدا وسعت روزى يا شفاى مرض يا هدايت يا توفيق و نحو آن براى او طلب كند كه اين نحو خواستن جايز است. و از همين قبيل است درخواست برخى از صحابه از پيامبر (ص) هنگامى كه وقت نزول باران تأخير مىافتاد و آنان از او مىخواستند كه درخواست باران برايشان بنمايد، و حضرت نيز از پروردگارش مىخواست براى آنان باران ببارد و خداوند نيز دعايش را به اجابت مىرساند و براى آنان باران مىباريد. . . .
از امام على عليه السلام نقل شده كه فرمود:
أنا من رسول الله (ص) كالعضد من المنكب و كالذراع من العضد، و كالكفّ من الذراع، ربّانى صغيراً و آخانى كبيراً. و قد علمتم إنّى كان لى منه مجلسُ سرِّ لايطّلع عليه غيرى، و انّه اولى إلى دون اصحابه و أهل بيته. و لأقولنّ مالم اقله لأحد قبل هذا اليوم؛ سألته مرّة ان يدعو لى بالمغفرة فقال: أفعلُ، ثم قام فصلّى، فلمّا رفع يده للدعاء استمعت إليه فإذا هو قائل: أللّهم بحق على عبدك اغفر لعلى. فقلت: يا رسول الله! ما هذا؟ فقال: أو احدٌ اكرم منك عليه، فاستشفع به إليه؟ (2)
من نسبت به رسول خدا (ص) همانند بازو نسبت به شانه و ذراع نسبت به بازو و كف دست نسبت به ذراع بودم. او مرا در كودكى تربيت كرد و در بزرگى مرا برادر خود قرار داد. و شما مىدانيد كه من با او وقت ملاقات خصوصى داشتم كه بر آن كسى غير از من مطّلع نبود، و اينكه پيامبر (ص) از همه بيشتر به من سزاوار بود. چيزى را به شما مىگويم كه به احدى قبل از امروز نگفتهام؛ يك بار از او خواستم تا براى من دعا كرده و طلب مغفرت نمايد. حضرت فرمود: انجام مىدهم. آنگاه برخاست و نماز بهجاى آورد و چون دستان خود را به دعا بلند نمود به سخنانش گوش فرا دادم كه مىگفت: بارخدايا! به حق بنده تو على، على را بيامرز. عرض كردم: اى رسولخدا! اين چگونه دعايى است؟ حضرت فرمود: آيا كسى با كرامتتر از تو نزد خداست تا او را شفيع به سوى خدا قرار دهم؟
مطابق اين روايت رسول گرامى اسلام (ص) به حق على بن ابىطالب عليه السلام كه از ناحيۀ انجام عمل صالح پيدا شده قسم خورده و در حقيقت، توسل به عمل صالح آن حضرت است.
بيهقى به سندش از انس بن مالك نقل كرده كه گفت:
جاء اعرابى إلى النبى (ص) فقال: يا رسول الله! لقد أتيناك و ما لنا بعير يَئطّ و لا صبى يغطّ و انشده:
أتيناك و العذراءُ يدْمى لَبانُها
وقد شغلت امّ الصبى عن الطفل
و القى بكفيه الصبى استكانة
من الجوع ضعفاً لا يمرّ ولا يخلى
ولا شيء ممّا يأكل الناس عندنا
سوى الحنظل الحامى والعِلْهِز الفسل
وأين فرار الناس إلاّ إلى الرسل
فقام رسول الله (ص) حتّى صعد المنبر، ثمّ رفع يديه إلى السماء فقال: أللّهم اسقنا غيثاً مغيثاً مريئاً غدقاً طبقاً عاجلا غير رائث، نافعاً غير ضارّ، تملأ به الضرع و تنبت به الزرع و تحيى به الأرض بعد موتها و كذلك تخرجون. فوالله ما ردّ يديه إلى نحره حتّى القت السماء بابراقها و جاء اهل البطانة يعجّون: يا رسولالله! الغرق الغرق، فرفع يديه إلى السماء ثم قال: أللّهم حوالينا ولا علينا. فانجاب السحاب عن المدينة حتّى احدق بها كالإكليل. فضحك رسول الله (ص) حتّى بدت نواجذه، ثم قال: لله درّ أبىطالب، لو كان حياً قرت عيناه، من ينشدنا قوله؟ فقام على بن أبىطالب فقال: يا رسول الله! كأنك اردت:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للأرامل
يلوذ بك الهلاك من آل هاشم
فهم عنده فى نعمة و فواضل. . .(1)
شخصى اعرابى نزد رسول خدا (ص) آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! ما نزد شما آمدهايم در حالى كه نه شترى داريم كه صدا دهد و نه بچهاى كه بگريد. آنگاه اين اشعار را براى آن حضرت خواند: ما به نزد شما آمدهايم در حالى كه دخترها از پستانهايشان خون به جاى شير مىآيد و مادر بچه از فرزندش غافل شده است.
پدر، بچهاش را با دو دستش از شدت گرسنگى انداخته و به جهت ضعف نمىتواند راه رود و يا در جايى آرام گيرد.
و چيزى كه مردم از آن مىخورند نزد ما نيست به جز حنظل
1) فتح البارى، ج٢، ص۴٩۵.
تلخ و علهز(1)پست.
و ما چارهاى جز آمدن نزد تو نداشتيم، چرا كه مردم به كجا جز رسولان فرار مىكنند.
پس رسول خدا (ص) برخاست و بالاى منبر رفت، آنگاه دو دست خود را به طرف آسمان بلند نمود و عرضه داشت: بارالها! بر ما بارانى بفرست كه ما را سيراب كند، بارانى باطروات، كه سبزهها را بروياند، بارانى بسيار، بارانى پياپى و سريع و بدون تأنى، بارانى نافع و بدون ضرر، كه توسط آن پستانها پر از شير شده و زراعتها روييده و زمينها بعد از موات شدنش زنده گردند و اينگونه شما از زمين خارج مىگرديد. پس به خدا سوگند! حضرت دستانش را به زير گلويش پايين نبرده بود كه برقهايى از آسمان به صدا درآمده و اطرافيان حضرت آمده و فرياد مىزدند: اى رسول خدا! غرق شديم، غرق شديم. حضرت دستهاى خود را به طرف آسمان بالا برد. سپس عرضه داشت: بارالها! بر حوالى ما باران فرست نه بر ما، در اين هنگام بود كه ابرها مدينه را پشت سر گذاشته و همانند سرمه كه به دور چشم كشيده مىشود اطراف مدينه را احاطه كردند. رسول خدا (ص) خنديدند بهطورى كه دندانهاى نواجذش پيدا شد، سپس فرمود: خدا ابوطالب را خير دهد، اگر او زنده بود چشمانش برافروخته مىشد، چه كسى است كه گفته او را بخواند؟
على بن ابىطالب برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا! گويا اين
1) علهز، غذايى است كه از خون مخلوط با موى شتر درست مىشود. ر. ك: صحاح جوهرى، ج٣، ص٨٨٧.
اشعار را اراده كردهاى:
و سفيدرويى كه از ابرها به جهت آبروى او درخواست باران مىشود، او كه متكفل يتيمان و پشت و پناه بيچارگان است.
بىبضاعتان از آل هاشم به او پناه برده و نزد او در نعمت و اكرام بسيار به سر مىبرند. . .
ابن حجر مىگويد:
واسناد حديث انس و ان كان فيه ضعف لكنّه يصلح للمتابعة.(1)
و سند حديث «اَنَس» گرچه در آن ضعفى است ولى براى پيروى صلاحيت دارد.
از اينكه در روايت آمده: حضرت بعد از درخواست اعرابى برخواست و منبر رفت و دستها را به سوى آسمان بلند نمود استفاده مىشود در حقيقت اعرابى متوسل به دعاى پيامبر (ص) شده و از او خواسته تا برايش دعا كند.
ابن هشام در كتاب «السيرة النبويّة» مىگويد: « وحدّثنى من اثق به» (2)«و حديث كرد مرا كسى كه به او اطمينان دارم» ، آنگاه اين روايت را نقل كرده است.
بخارى و مسلم به سند خود از انس نقل كردهاند:
اصابت الناس سنة على عهد النبى (ص) ، فبينا النبى (ص) يخطب فى يوم جمعة، قام اعرابى فقال: يا رسول الله! هلك المال و جاع العيال، فادع الله لنا، فرفع يديه، و ما نرى فى السماء قزعة، فوالذى نفسى
بيده ماوضعها حتّى ثار السحاب امثال الجبال، ثم لم ينزل عن منبره حتّى رأيت المطر يتحادر على لحيته (ص) ، فمطرنا يومنا ذلك و من الغد، و الذى يليه حتّى الجمعة الأخرى. و قام ذلك الاعرابى - أو قال: غيره - فقال: يا رسول الله! تهدّم البناء، و غرق المال، فادع الله لنا، فرفع يديه، فقال: (أللّهم حوالينا ولا علينا. . .) . (1)
در زمان پيامبر (ص) قحطى بر مردم عارض شد، روز جمعهاى كه حضرت خطبه مىخواند شخصى اعرابى برخاست و گفت: اى رسولخدا! چهارپايان هلاك شده و اهل خانه گرسنهاند، براى ما دعا كن. حضرت دستها را به دعا برداشت و براى ما دعا كرد. و ما در آسمان ابرى نمىديديم، قسم به كسى كه جانم به دست اوست دستها را حضرت پايين نياورد تا اينكه ابرها همچون كوهها پديدار شدند، و حضرت از منبرش پايين نيامد تا اينكه مشاهده كردم باران بر محاسن حضرت جارى بود. ما آن روز و فردا و پس فردا تا روز جمعه ديگر از باران بهرهمند شديم. آن مرد اعرابى يا شخصى ديگر عرض كرد: اى رسول خدا! خانهها خراب شده و اموال غرق شدند، براى ما دعا كن. حضرت دستها را به دعا برداشت و عرض كرد: بارخدايا! بر حوالى ما (باران ببار) نه بر ما. . .
گروه دائمى فتواى وهابيان مىگويند:
وهكذا يوم القيامة يفزع المؤمنون إلى آدم، ثم إلى نوح، ثم إلى
1) صحيح بخارى، ج١، ص٢٩۵؛ صحيح مسلم، ج٢، ص۶١۴.
ابراهيم، ثم إلى موسى، ثم إلى عيسى، فكلّهم يعتذرون، فيقول لهم عيسى عليه الصلاة و السلام: اذهبوا إلى محمّد عبد قد غفرالله ماتقدم من ذنبه وما تأخّر، فيأتونه عليه الصلاة و السلام فيسألونه أن يشفع لهم إلى الله حتّى يريحهم من كرب الموقف، فيتقدّم عليه الصلاة و السلام إلى ربّه و يسجد بين يديه، فيقول الله سبحانه له: ارفع رأسك و قل يسمع لك، و سل تعط، و اشفع تشفع. فيرفع رأسه و يشفع عليه الصلاة و السلام.(1)
و همچنين است كه روز قيامت مؤمنان به سوى آدم و سپس نوح و ابراهيم و موسى و عيسى عليهم السلام پناه مىبرند و همه آنها عذر مىآورند. و عيسى عليه الصلاة و السلام به آنها مىگويد: به نزد محمّد (ص) برويد كه او بندهاى است كه خداوند گناهان پيشين و پسين او را آمرزيده است. مؤمنان نزد آن حضرت عليه الصلاة و السلام مىآيند و از او مىخواهند كه براى آنان نزد خداوند شفاعت كند تا از گرفتارى موقف روز قيامت نجات يابند. پيامبر عليه الصلاة و السلام نزد پروردگارش آمده و نزد او سجده مىكند. خداوند سبحان به او مىگويد: سرت را بردار و بگو كه براى تو شنيده مىشود و بخواه كه به تو داده مىشود و شفيع شو كه شفاعتت پذيرفته مىگردد. حضرت سرش را برمى دارد و شفاعت مىكند. بر او درود و سلام باد.
حاكم نيشابورى به سندش نقل كرده:
انّ آدم لمّا اقترف الخطيئة قال: يا ربّ! اسألك بحقّ محمّد
1) البدع و المحدثات و ما لا اصل له، صص ٢۶۵ و ٢۶۶.
لماغفرت لى. فقال الله: يا آدم! من علّمك هذا؟ فقال: يا ربّ رأيت على ساق عرشك مكتوباً: (لا إله إلاّ الله. محمّداً رسول الله) فعلمت إنّه اكرم خلقك عليك؛ إذ قرنت اسمه مع اسمك. فقال: نعم، قد غفرت لك، و هو آخر الأنبياء، و من ذرّيتك، ولولاه ما خلقتك.(1)
حضرت آدم عليه السلام بعد از آنكه خطايى از او سرزد، عرض كرد: بار خدايا تو را به حقّ محمّد سوگند مىدهم از من بگذرى! خداوند فرمود: اى آدم چه كسى به تو اين كلمات را ياد داد؟ ! عرض كرد: بار خدايا! بر ساق عرش ديدم چنين نوشته شده است: لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله، از اين فهميدم كه رسول تو كريمترين انسانها نزد توست؛ زيرا اسم او را با اسم خودت مقرون ساختى. خداوند فرمود: آرى، تو را بخشيدم، او آخرين پيامبران واز ذريه تو است واگر او نبود تو را خلق نمىكردم.
واقدى در كتاب «فتوح الشام» نقل كرده:
. . . لمّا خلق الله العرش كتب عليه: لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله. فقال: يا ربّ! من هذا؟ قال: ولدك يا آدم الذى لولاه ما خلقتك. قال: يا ربّى! فبرحمة هذا الولد ارحم هذا الوالد. فقال: يا آدم! لو تشفعت إلينا بمحمّد فى أهل السماوات و الأرضين لشفعناك. . .(2)
. . . چون خداوند عرش را آفريد بر آن نوشت: لا اله الاّ الله، محمّد
رسول الله. آدم عرض كرد: اى پروردگار من! اين كيست؟ خداوند فرمود: فرزند تو اى آدم كه اگر او نبود تو را خلق نكرده بودم. آدم عرض كرد: اى پروردگار من! پس به رحمت اين فرزند، به اين پدر رحم كن. خداوند فرمود: اى آدم! اگر محمّد را در اهل آسمانها و زمينها شفيع قرار دهى، شفاعتش را مىپذيريم. . .
اين حديث گرچه از متفردات عبدالرحمان بن زيد بن اسلم دانسته شده و او را ضعيف دانستهاند، ولى اين حديث شاهدى قوى دارد، كه ابن جوزى در كتاب «الوفا» از طريق ابن بشران نقل كرده و ابن تيميه آن را در كتاب «مجموعة الفتاوى» آورده و به آن استشهاد كرده است.(1)
ابوالحسن بن بشران، از ابوجعفر محمد بن عمرو، از احمد بن اسحاق بن صالح، از محمد بن صالح، از محمد بن سنان عوقى، از ابراهيم بن طهمان، از بُديل بن ميسره، از عبدالله بن شقيق، از ميسره نقل كرده كه گفت:
قلت: يا رسول الله! متى كنت نبيّاً؟ قال: لمّا خلق الله الأرض و استوى إلى السماء فسوّاهنّ سبع سماوات، و خلق العرش، كتب على ساق العرش: محمد رسول الله خاتم الأنبياء. و خلق الله الجنة التى اسكنها آدم و حواء، فكتب اسمى على الأبواب و الأوراق و القباب و الخيام، و آدم بين الروح و الجسد. فلمّا احياه الله تعالى نظر إلى العرش، فرأى اسمى، فاخبره الله انّه سيد ولدك، فلمّا غرّهما الشيطان تابا و استشفعا باسمى إليه. (2)
عرض كردم: اى رسول خدا (ص) ! چه موقع پيامبر بودى؟ فرمود:
هنگامى كه خداوند زمين را آفريد و حكمش بر آسمان استيلاء يافت، و آن را به هفت طبقه مساوى تقسيم كرد، و عرش را آفريد و بر ساق عرش نوشت: محمد رسول خدا خاتم پيامبران. و خداوند بهشتى كه آدم و حواء را در آن سكنى داد، آفريد و اسم مرا بر درها و برگها و قبّهها و خيمههاى آن نوشت، در حالى كه آدم بين روح و جسد بود. و چون خداوند متعال او را زنده كرد نظر به عرش نمود و اسم مرا ديد و خداوند به او خبر داد كه او سرور اولاد توست. و چون شيطان آن دو را فريب داد توبه كرده و به اسم من نزد خدا شفيع آوردند.
سيد عبدالله بن صديق غمارى درباره اين حديث مىگويد:
اسناد هذا الحديث قوى، و هو اقوى شاهد وقفت عليه لحديث عبدالرحمن بن زيد.(1)
اسناد اين حديث قوى است و اين قوىترين شاهدى است كه براى حديث عبدالرحمان بن زيد پيدا كردهام.
محمود سعيد ممدوح مىگويد:
«اسناده مسلسل بالثقات، ما خلا راو واحد صدوق»(2)«اسنادش مسلسل به ثقات است به جز يك راوى كه صدوق مىباشد» .
ابن تيميه در كتاب «توحيد الألوهية» مىگويد:
وروى ابونعيم الحافظ فى كتاب (دلائل النبوة) و من طريق
الشيخ أبىالفرج، حدّثنا سليمان بن احمد، حدثنا احمد بن رشيدين، حدثنا احمد بن سعيد الفهرى، حدّثنا عبدالله بن اسماعيل المدنى، عن عبدالرحمن بن زيد بن اسلم، عن ابيه، عن عمر بن الخطاب قال: قال رسول الله (ص) : (لمّا اصاب آدم الخطيئة رفع رأسه فقال: يا ربّ! بحقّ محمّد إلاّ غفرت لى. فأوحى إليه: و ما محمّد و من محمّد؟ فقال: يا ربّ انّك لمّا اتممت خلقى رفعت رأسى إلى عرشك فإذا عليه مكتوب: لا إله إلاّ الله، محمّد رسول الله، فعلمت انّه اكرم خلقك عليك اذ قرنت اسمه مع اسمك. فقال: نعم قد غفرت لك و هو آخر الأنبياء من ذريّتك، و لولاه ما خلقتك) . فهذا الحديث يؤيد الذى قبله، و هما كالتفسير للأحاديث الصحيحة.(1)
ابونعيم حافظ در كتاب (دلائل النبوة) روايت كرده، و از طريق شيخ ابوالفرج روايت شده كه حديث كرد ما را سليمان بن احمد، حديث كرد ما را احمد بن رشيدين، حديث كرد ما را احمد بن سعيد فهرى، حديث كرد ما را عبدالله بن اسماعيل مدنى، از عبدالرحمان بن زيد بن اسلم، از پدرش، از عمر بن خطاب كه رسول خدا (ص) فرمود: (چون از آدم خطا سر زد سر خود را بالا برد و عرض كرد: اى پروردگار من! به حق محمّد مرا بيامرز. خداوند به او وحى كرد: محمّد چيست و محمّد كيست؟ آدم عرض كرد: اى پروردگار من! تو چون خلقت مرا تمام نمودى سرم را به سوى عرشت بلند نمودم، ناگاه ديدم كه بر آن نوشته شده بود: لا اله الاّ الله، محمّد رسول الله،
1) توحيد الألوهية، ابن تيميه، ج٢، صص١۵٠ و ١۵١.
لذا دانستم كه او كريمترين خلق نزد توست؛ چرا كه نام او را به نام خودت مقرون ساختى. خداوند فرمود: آرى، تو را آمرزيدم، و او آخر پيامبران از ذريه توست، و اگر او نبود تو را خلق نمىكردم) . پس اين حديث حديث قبلى را تأييد مىكند، و اين دو به مانند تفسير براى احاديث صحيح است.
الف) بخارى از عبدالله بن دينار و او از پدرش نقل كرده كه گفت:
سمعت ابنعمر يتمثل بشعر أبىطالب:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للأرامل
وقال عمر بن حمزة: حدثنا سالم عن ابيه: ربما ذكرت قول الشاعر و أنا انظر إلى وجه النبى (ص) يستسقى، فما ينزل حتّى يجيش كل ميزاب:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه
ثمال اليتامى عصمة للأرامل
وهو قول أبىطالب. (1)از ابن عمر شنيدم كه به شعر ابوطالب تمسك مىجست:
و سفيدرويى كه به آبروى او باران طلب مىشود، او كه يار يتيمان و محافظ بىپناهان است.
عمر بن حمزه مىگويد: حديث كرد ما را «سالم» از پدرش كه چه بسا ياد كردم قول شاعر را در حالى كه به صورت پيامبر (ص) نظر مىكردم و او طلب باران مىكرد، و پايين نيامد تا اينكه از هر
1) صحيح بخارى، ح١٠٠٩؛ سنن ابن ماجه، ح١٢٧٢.
ناودانى باران آمد.
و سفيدرويى كه به آبروى او طلب باران مىشود، او كه يار يتيمان و محافظ بىپناهان است.
و اين قول ابوطالب است.
محمود سعيد ممدوح از محدثان معاصر اهل سنت درباره اين حديث مىگويد:
طريق عمر بن حمزة العمرى وصلها بسند صحيح احمد (٢/٩٣) و ابن ماجه (١/۴٠۵) و البيهقى فى دلائل النبوة (۶/١۴٢) و فى السنن الكبرى (٣/٨٨) . كلّهم من طريق أبىعقيل عبدالله بن عقيل، و هو ثقة؛ و هو نصّ صريح فى توسل ابن عمر بذاته (ص) .(1)
طريق عمر بن حمزه عمرى را احمد و ابن ماجه و بيهقى در (دلائل النبوة) و در (السنن الكبرى) متصلاً آوردهاند. و تمام اين افراد از طريق ابىعقيل عبدالله بن عقيل كه ثقه است حديث را نقل كردهاند. و اين نصّ صحيح در توسل ابن عمر به ذات پيامبر (ص) است.
ب) بخارى و مسلم به سند خود از ابوموسى اشعرى نقل كردهاند كه گفت:
كان رسول الله (ص) إذا جاءه السائل أو طلبت إليه حاجة قال: اشفعوا تؤجروا، و يقضى الله على لسان نبيه (ص) ما شاء.(2)
رسول خدا (ص) هرگاه سائلى نزد او مىآمد يا حاجتى نزد او آورده
مىشد مىفرمود: شفيع قرار دهيد تا اجر داده شويد، و خداوند بر زبان پيامبرش آنچه بخواهد حكم مىكند.
شيخ محمد حبيب الله شنقيطى در شرح اين حديث مىگويد:
ويؤخذ من هذا الحديث انّه عليه الصلاة و السلام يحبّ توسل الناس به لله تعالى مطلقاً؛ فى زمن حياته الدنيوية و فى البرزخ و فى القيامة؛ لانّه عليه الصلاة و السلام حضّ على شفاعة الناس بعضهم لبعض و وعد عليها بالأجر و قضاء الله على لسان نبيه ما شاءه ممّا سأله السائل، فالتشفع به هو (ص) اولى بالجواز و الندب و ثبوت الأجر و قضاء الحوائج، لانّ جاهه عند الله تعالى عظيم كخُلُقه، و له المقام المحمود، والله تعالى اكرم مسؤول، كما اشرت إليه فى منظومة «حجج التوسل» بقولى:
هو كريم و النبى مكرم
فمن توسل به لايحرم(1)
از اين حديث برداشت مىشود كه پيامبر عليه الصلاة و السلام توسل مردم به خود، نزد خداوند متعال را به طور مطلق دوست مىداشت؛ چه در زمان حيات دنيوىاش و چه در برزخ و يا در قيامت؛ زيرا آن حضرت عليه الصلاة و السلام بر شفاعت برخى نسبت به ديگران تشويق نموده و وعده اجر بر آن داد، و خداوند بر زبان پيامبرش آنچه را از حاجات سؤالكننده مىخواست انجام داد، پس شفيع قرار دادن پيامبر (ص) اولى به جواز و استحباب و ثبوت اجر و برآوردن حوايج است؛ زيرا مقام و وجاهت او نزد خداوند متعال همانند اخلاق او عظيم است، و براى او مقام پسنديده مىباشد، و خداوند متعال
1) زاد المسلم فيما اتفق عليه البخارى و مسلم، ج۴، ص۴۴۵.
كريمترين سؤال شده است، همانگونه كه به آن در منظومه «حجج التوسل» اشاره كردم به قولم:
او كريم و پيامبرى تكريم شده است. و هر كس به او توسل جويد محروم نخواهد شد.
ج) عمرو بن عاص مىگويد:
انّ وفد هوازن أتوا لمّا رسول الله (ص) بالجعرانة و قد اسلموا قالوا: انّا اصل و عشيرة، و قد اصابنا من البلاء ما لايخفى عليك، فامنن علينا منّ الله عليك. . .
فإذا صليت الظهر بالناس فقولوا: انّا نستشفع و فى رواية النسائى انّا نستعين برسول الله (ص) إلى المسلمين، و بالمسلمين إلى رسولالله (ص) فى ابنائنا و نسائنا. . . (1)
همانا قافله قبيله هوازن چون در جعرانه در حالى كه اسلام آورده بودند خدمت رسول خدا (ص) رسيدند به حضرت عرض كردند: ما ريشه و عشيره خود هستيم و به مصائبى گرفتار شدهايم كه بر شما مخفى نيست، بر ما منّت گذار، خداوند بر شما منّت گذارد. . .
حضرت فرمود: چون نماز ظهر را با مردم خواندم بگوييد: ما درخواست شفاعت مىكنيم و بنا بر نقل نسايى ما استعانت مىجوييم به رسول خدا (ص) براى مسلمانان و به مسلمانان نزد رسول خدا (ص) درباره فرزندان و زنان خود. .
1) الاصابة فى تمييز الصحابة، ابن حجر، ج۴، ص٢٠؛ السيرة النبوية، ابن كثير، ج٣، صص۶۶٧ و۶۶٨؛ المعجم الكبير، ج۵، صص٢٧٠ - ٢٧٢.
د) احمد بن حنبل از ربيعه بن كعب نقل كرده كه گفت:
كنت اخدم رسول الله (ص) و اقوم له فى حوائجه نهارى اجمع حتّى يصلّى رسول الله (ص) العشاء الآخرة، فأجلس ببابه إذا دخل بيته اقول: لعلها ان تحدث لرسول الله (ص) حاجة، فما ازال اسمعه يقول رسول الله (ص) : سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله و بحمده حتّى أمل فارجع او تغلبنى عينى فارقد. قال: فقال لى يوما لما يرى من خفتى له و خدمتى اياه: سلنى يا ربيعة اعطك. قال: فقلت: انظر فى امرى يا رسول الله ثم اعلمك ذلك. قال: ففكرت فى نفسى فعرفت انّ الدنيا منقطعة زائلة، و انّ لى فيها رزقاً سيكفينى و يأتينى. قال: فقلت: أسأل رسول الله لآخرتى، فانّه من الله عزّوجلّ بالمنزل الذى هو به. قال: فجئت فقال: ما فعلت يا ربيعة؟ قال: فقلت: نعم يا رسول الله! أسألك ان تشفع لى إلى ربك فيعتقنى من النار. فقال: من امرك بهذا يا ربيعة؟ قال: فقلت: لا و الله الذى بعثك بالحق ما امرنى به احد ولكنّك لما قلت: سلنى اعطك و كنت من الله بالمنزل الذى انت به، نظرت فى امرى و عرفت انّ الدنيا منقطعة و زائلة و انّ لى فيها رزقاً فياتينى. فقلت: اسأل رسول الله (ص) لآخرتى. فقال: فصمت رسولالله (ص) طويلاً ثم قال لى: انّى فاعل فأعنّى على نفسك بكثرة السجود.(1)
من به رسول خدا (ص) خدمت مىكردم و تمام روز درصدد برآورده كردن حوائج آن حضرت بودم تا وقتى كه او نماز عشا را مىخواند.
1) مسند احمد، ج۵، ص۵٩؛ صحيح مسلم، ح۴٨٩ به طور مختصر ؛ سنن نسائى، ح١١٣٧؛ سنن ابوداود، ج٢، ص٣۵ و. . . .
پس من هنگامى كه حضرت وارد خانه مىشد درب خانه او مىنشستم و به خود مىگفتم: شايد آن حضرت حاجت و كارى داشته باشد، و دائماً از حضرت مىشنيدم كه مىگويد: سبحان الله، سبحان الله، سبحان الله و بحمده، تا اينكه اطمينان پيدا مىكردم كه حضرت كارى ندارد. لذا باز مىگشتم يا اينكه خواب بر چشمانم غلبه مىكرد و مىخوابيدم. حضرت رسول (ص) چون اين حالت فروتنى و خدمتكاريم نسبت به خود را ديد فرمود: اى ربيعه! از من چيزى بخواه تا به تو عطا كنم. عرض كردم: اى رسولخدا! در امرم نظر مىكنم و سپس به شما خبر مىدهم. با خودم فكر كردم و فهميدم كه دنيا تمام شدنى و نابود شونده است، و براى من در آن مقدار روزى است كه مرا كفايت مىكند و به من مىرسد. از رسولخدا (ص) درباره آخرتم مىخواهم؛ زيرا او نزد خداى عزّوجلّ منزلتى اختصاصى دارد. خدمت حضرت رسول (ص) رسيدم، او به من فرمود: چه تصميمى گرفتى اى ربيعه؟ ! عرض كردم: آرى اى رسولخدا! از شما مىخواهم كه مرا نزد پروردگارت شفاعت كنى تا مرا از آتش دوزخ آزاد سازد. فرمود: چه كسى تو را به اين خواسته دستور داد اى ربيعه؟ ! عرض كردم: نه به خداوندى كه تو را به حق مبعوث نمود، كسى مرا به اين خواسته دستور نداد، ولى چون شما فرمودى از من بخواه تا به تو عطا كنم و شما نزد خداوند منزلت خاصى داريد. لذا در امرم نظر كردم و فهميدم كه دنيا پايانپذير و نابودشونده است، و براى من در دنيا رزقى است كه مىرسد. لذا با خود گفتم كه از رسول خدا (ص) براى آخرتم
مىخواهم. او گفت: رسول خدا (ص) مدت طولانى ساكت شد آنگاه به من فرمود: من انجام مىدهم، ولى تو مرا در اين امر با كثرت سجود كمك كن.
ه) ابن حجر در كتاب «الاصابة» از ميمونه دختر حارث نقل كرده:
انّ النبى (ص) قام عندها فى ليلتها للصلاة، فسمعته يقول: لبيك لبيك ثلاثاً. فقلت: يا رسول الله! سمعتك تكلم انساناً؟ قال: هذا راجز بنى كعب يسترحمنى و يزعم انّ قريشاً اعانت عليهم بنىبكر. قال: فأقمنا ثلاثاً فصلّى النبى (ص) ، فسمعت الراجز ينشد. . . فقال رسول الله (ص) : نُصرت نُصرت ثلاثاً أو قال: لبيك لبيك ثلاثاً. . .(1)
همانا پيامبر (ص) در شبى كه بايد نزد من مىبود براى نماز به پا خواست، و من از او شنيدم كه سه بار فرمود: لبيك لبيك، عرض كردم: اى رسول خدا! شنيدم كه با انسانى سخن مىگفتى؟ ! حضرت فرمود: اين رجزخوان بنىكعب است كه از من درخواست ترحم دارد و گمان مىكند كه قريش را بنىبكر اعانت و كمك كرده است. ما سه روز اقامت كرديم. پيامبر (ص) نماز بهجاى آورد و از راجز شنيدم كه شعرى را انشاد نمود. . . رسولخدا (ص) سه بار فرمود: يارى شدى، يارى شدى، يا سه بار فرمود: لبيك، لبيك. . .
مطابق اين روايت راجز بنىكلب به پيامبر (ص) توسل جسته است.
1) الاصابة، ابن حجر، ج٧، ص١٠٨؛ المعجم الكبير، ج٢٣، ص۴٣٣؛ مجمع الزوائد، ج۶، ص١۶۴.
و) ابن تيميه مىگويد:
قد روى الترمذى حديثاً صحيحاً عن النبى (ص) انّه علّم رجلا ان يدعو فيقول: أللّهم إنّى أسألك و اتوجّه إليك بنبيّك. . .(1)
ترمذى حديث صحيحى را از پيامبر (ص) روايت كرده كه آن حضرت، مردى را تعليم داد كه در دعايش بگويد: بارخدايا! از تو مىخواهم و به وسيله پيامبرت به سوى تو توجه مىكنم.
گروه دائمى بحثهاى علمى و فتواى وهابيان مىگويد:
. . . و الثانى: ان ينادى الله متوسلا إليه بحبّ نبيّه و اتباعه اياه و بحبّه لاولياء الله، بان يقول: أللّهم إنّى أسألك بحبّى لنبيّك و اتباعى له و بحبّى لأوليائك ان تعطينى كذا، فهذا جائز. . .(2)
. . . و دوم اينكه خدا را بخواند و به واسطه محبت نسبت به پيامبرش و پيروى از او و به محبت اولياى خدا به او توسل جويد، به اينكه بگويد: بارخدايا! همانا من از تو مىخواهم به محبّتم نسبت به پيامبرت و پيروى من از او و به دوستى اوليائت اينكه به من فلان عطا را نمايى، و اين جايز است. . .
برخى از اقسام توسل به اتفاق مسلمانان جايز نيست كه عبارت است از:
خداوند سبحان مىفرمايد:
يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ (نساء: ۶٠)
مىخواهند براى داورى نزد طاغوت وحكّام باطل بروند؟ ! با اينكه به آنها دستور داده شده كه به طاغوت كافر شوند.
در اين آيه از توسل به طاغوت، براى دستيابى به حق خود نهى شده است.
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللهِ (يونس: ١٨)
آنها غير از خدا، چيزهايى را مىپرستند كه نه به آنان زيان مىرساند، ونه سودى مىبخشد؛ و مىگويند: اينها شفيعان ما نزد خدا هستند.
برخى از موارد توسل، مورد اختلاف علماى مذاهب اسلامى است به اين نحو كه وهابيان آنها را جايز نمىدانند، ولى عموم مسلمانان جايز مىشمارند. اينك به اين موارد اشاره مىكنيم:
وهابيان اين قسم را جايز نمىدانند.
گروه دائمى بحثهاى علمى و فتواى وهابيان مىگويد:
. . . ثالثاً: ان يسأل الله بجاه انبيائه أو ولى من اوليائه، بان يقول: أللّهم إنّى أسألك بجاه نبيّك أو بجاه الحسين مثلا فهذا لايجوز؛ لانّ جاه اولياء الله و ان كان عظيماً عندالله و خاصة حبيبنا محمّد (ص) ، غير انّه ليس سبباً شرعياً ولا عادياً لإستجابة الدعاء. . .(1)
. . . سوم آنكه از خدا بخواهد به آبروى انبيائش يا وليى از اوليائش به اينكه بگويد: بارخدايا! از تو مىخواهم به آبروى پيامبرت يا مثلا به آبروى حسين كه اين جايز نيست؛ زيرا آبروى اولياى خدا گرچه نزد خداوند عظيم است خصوصاً حبيب ما محمّد (ص) جز آنكه سبب شرعى و عادى براى استجابت دعا به حساب نمىآيد. . .
گروه دائمى بحثهاى علمى و فتواى وهابيان مىگويد:
. . . الرابع: ان يسأل العبد ربّه حاجته مقسماً بوليّه أو نبيّه أو بحق نبيه او اوليائه؛ بان يقول: أللّهم إنّى أسألك كذا بوليّك فلان أو بحقّ نبيّك فلان، فهذا لايجوز؛ فانّ القسم بالمخلوق على المخلوق ممنوع، و هو على الله الخالق اشدّ منعاً. ثم لاحق لمخلوق على الخالق بمجرد طاعته له سبحانه حتّى يقسم به على الله أو يتوسّل به. . . .(2)
. . . چهارم اينكه بنده از پروردگارش حاجت خود را با قسم به وليش يا پيامبرش يا به حق پيامبرش يا اوليائش بخواهد، به اينكه بگويد: بارخدايا! من از تو فلان چيز را به حق فلان وليّت يا به حق فلان
نبىات مىخواهم، و اين جايز نيست؛ زيرا قسم به مخلوق بر مخلوق ممنوع است، و بر خداى خالق منعش شديدتر مىباشد. وانگهى هيچ مخلوقى بر خالقش به جهت اطاعت خداى سبحان، حقى ندارد تا به آن بر خدا قسم ياد كرده، يا به او توسل جويد. . . .
شيخ عبدالعزيز بن باز از مفتيان وهابى مىگويد:
التوسل بجاه فلان أو ببركة فلان أو بحقّ فلان بدعة وليست من الشرك. . . .(1)
توسل به آبروى فلان شخص، يا به بركت فلان كس، يا به حقِ فلان ولى، بدعت است اما شرك به حساب نمىآيد. . . .
گروه دائمى فتواى وهابيان مىگويد:
«لايجوز التوسل بذات النبى (ص) ولا غيره من الأنبياء و الصالحين. . .» (2)«توسل به ذات پيامبر (ص) و غير او از انبيا و صالحان جايز نيست. . .» .
مقصود آنان توسل به ذات پيامبر اسلام (ص) و ديگر پيامبران در اين زمان است كه آنان در عالم برزخ قرار دارند.
ابن تيميه در اين باره مىگويد:
وهذا بأن تطلب من النبى (ص) ان يدعو لك، كما تقول للحى: ادع لى، و كما كان الصحابة يطلبون من النبى (ص) الدعاء، فهذا مشروع فى الحى، و أمّا الميت من الأنبياء و الصالحين فلم يشرع لنا ان نقول: ادع لنا ولا أسأل ربّك. . . فلم يفعل هذا أحد من الصحابة و التابعين، ولا أمر به أحد من الأئمة ولا ورد فيه حديث. . .(1)
و اين به آن است كه از پيامبر (ص) بخواهى كه برايت دعا كند، همانگونه كه به شخص زنده مىگويى: برايم دعا كن، و همانگونه كه صحابه از پيامبر (ص) مىخواستند كه برايشان دعا كند، و اين امرى مشروع در مورد شخص زنده مىباشد، ولى در مردگان از انبيا و صالحان براى ما مشروع نيست كه بگوييم: براى ما دعا كن يا از پروردگارت بخواه. . . ؛ زيرا هيچ يك از صحابه و تابعين چنين درخواستى را نكرده و هيچ يك از پيشوايان به آن امر نكردهاند و در حديثى نيز وارد نشده است. . .
قبل از شروع در بحث از موارد اختلافى توسل و حكم آن، به مقدماتى در اين رابطه اشاره مىكنيم:
١. اختلاف در مسايل فرعى امرى معمول بوده و از زمان صحابه تاكنون رايج بوده است، ولى نبايد اين مسأله موجب نزاع و خصومت و كشتار در بين مسلمانان گردد.
1) زيارة القبور، صص٢۴ و ٢۵.
٢. وظيفه عموم مردم در مسايل اختلافى رجوع به علماى متدين و متعبد است كه بدون تعصب براى مردم فتوا داده و وظيفه آنها را بيان مىدارند.
٣. از عصر پيامبر (ص) و صحابه و تابعين هيچگونه انكارى درباره توسل به پيامبر (ص) و اولياى الهى نبوده تا آنكه ابن تيميه از علماى قرن هفتم به عنوان اولين مخالف سرسخت توسل به پيامبر (ص) ، ظهور و بروز كرد.
۴. هدف ما در اين بحث كم كردن اختلاف بين مسلمانان و رسيدن به حق و حقيقت است، شايد خداوند متعال از اين طريق لطف كرده و امت اسلامى را به وحدت رساند.
۵. كسى نمىتواند ادعا كند كه به جهت رفع اختلاف بين عموم مسلمانان بهتر است كه از اين مسأله گذشته و همانند وهابيان توسل به پيامبر (ص) را انكار كنيم تا امت اسلامى يكپارچه شوند؛ زيرا اگر اين راه براى اتحاد يا وحدت مسلمانان پيشنهاد شود لازم مىآيد كه بسيارى از عقايد و اعمال و رفتار مسلمانان كنار گذاشته شود تا به اين هدف نايل گرديم. وانگهى چرا وهابيان كه در اقليت قرار دارند با پذيرش اين مسأله داخل در جرگه عموم مسلمانان نمىشوند.
۶. گاهى گفته مىشود: چرا حاجات خود را بدون واسطه از خداوند نمىخواهيم؟ در جواب مىگوييم: رسول خدا (ص) چنين كرده و به ما نيز آن را تعليم داده است؛ همانگونه كه به اثبات خواهيم رساند. وانگهى نظام معنويات همانند نظام ماديات نظام اسباب و مسببات است.
وهبى سليمان غاوجى مىگويد:
انّ المؤمن العالم و المتأدب بأدب العلماء من العامة يقول و يعتقد انّ الأمور جميعاً بيد الله تعالى، ولا يكون فى الكون خير أو شرّ إلاّ باذن الله تعالى و ارادته، لكن الله سبحانه و له المثل الأعلى جعل ثمة اسباباً، فاذا شاء الله تعالى تحقق المقصود بعد تلك الأسباب و إذا شاء لم يتحقق، و التوسل و دعاء الغير لنا من ذلك السبيل ايضاً. (1)
همانا مؤمن عالم و ادبپذير به ادب علما از عموم مردم مىگويد و معتقد است كه تمام امور به دست خداوند متعال است، و در عالم، خير يا شرّى جز به فرمان خداوند متعال و اراده او نيست، ولى خداى سبحان كه براى او مَثَل اعلى است اسبابى را در دنيا قرار داده است و چون خداى سبحان آن را اراده كند مقصود او بعد از آن اسباب تحقق مىيابد، و اگر هم بخواهد تحقق نمىيابد؛ توسل و دعاى غير براى ما نيز از همين قبيل است.
٧. گاهى گفته مىشود كه چرا به توسل به ذات و اسماى حسناى الهى اكتفا نمىكنيد كه مورد اتفاق بين عموم مسلمانان است تا اختلاف برطرف گردد؟ در جواب مىگوييم: توسل به پيامبر (ص) و اعمال صالح و. . . نيز قابل اثبات مىباشد؛ همانگونه كه به آنها خواهيم پرداخت.
٨. توسل يكى از راههاى دعا و بابى از ابواب توجه به خداوند متعال است. لذا مقصود اصلى، خداوند متعال مىباشد، و كسى كه به او توسل شده، واسطه و وسيله تقرب به خداست.
1) محق التقول، صص ١۴ و ١۵.
٩. شخص توسلكننده اگر معتقد باشد كه فردى كه به او توسل كرده به طور مستقل نفع رسانده و ضرر مىرساند به خداوند متعال شرك ورزيده است. لذا بايد ديدگاه استقلالى درباره او نداشته باشد.
١٠. انسان مسلمان تا مىتواند بايد از تكفير ديگران برحذر باشد. . . .
١١. ما معتقديم كه خداوند متعال خالق مستقل در عالم است و تمام افعال به قدرت او باز مىگردد و او تنها مدبر مستقل و پروردگار عالم است.
١٢. محبت خداوند متعال در رأس محبتهاست و ما او را از همه كس بيشتر دوست داريم، و هرگز توسل به اوليا اين قاعده را در ما نقض نكرده است.
١٣. پناه و پناهدهنده واقعى و حقيقى خداست و هر پناهى كه ديگران مىدهند از جانب اوست و خداست كه به دست آنان امورى را جارى كرده است.
١۴. انبيا و اوليا هر چه انجام مىدهند به اذن و اراده و مشيت و خواست خداوند سبحان است، همانگونه كه خداوند متعال مىفرمايد: مَن ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِندَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ؛ «كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟ !» (بقره: ٢۵۵)
از عبارت ابن تيميه و ديگران كه در ابتداى كتاب به آن اشاره شد استفاده مىشود كه توسل به اموات بدعت است نه شرك.
او مىگويد:
. . . الثانية: ان يقال للميت أو الغائب من الأنبياء و الصالحين: ادع الله لى أو ادع لنا ربك أو أسأل الله لنا. . . فهذا أيضاً لا يستريب عالم انّه غير جايز و انّه من البدع التى لم يفعلها أحد من سلف الأمة. . . (1)
. . . دوم اينكه به ميت يا غايب از انبيا و صالحان خطاب شود: براى من نزد خدا دعا كن، يا براى ما نزد پروردگارت دعا نما، يا براى ما از خداوند بخواه. . . اين را نيز هيچ عالمى شك نكرده كه جايز نيست و اينكه اينگونه درخواست از جمله بدعتهايى است كه هيچ يك از سلف امت انجام نداده است. . .
بسيارى از علماى اهل سنت و حتى ابن تيميه كه وهابيان او را شيخالاسلام مىنامند با تكفير متوسلان به اولياى الهى مخالفند.
١. ابن تيميه بعد از ذكر اختلاف آراى فقها در مسأله توسل مىگويد:
ولم يقل أحد انّ من قال بالقول الأول يعنى من قال بجواز التوسل فقد كفر، ولا وجه لتكفيره؛ فانّ هذه مسألة خفية ليست أدلتها جلية ظاهرة، و الكفر انّما يكون بإنكار ما علم من الدين بالضرورة أو بإنكار الأحكام المتواترة و المجمع عليها و نحو ذلك. . . بل المكفّر بمثل هذه الأمور يستحق من غليظ العقوبة و التعزير ما يستحقه امثاله من المفترين على الدين، لاسيما مع
1) قاعدة جليلة فى التوسل و الوسيلة، صص ١۶۴ - ١۶٨.
قول النبى (ص) : من قال لأخيه: كافر، فقد باء بها احدهما. . . (1)
و هيچ كس نگفته كسى كه قائل به قول اول باشد يعنى كسى كه قائل به جواز توسل باشد كافر است، و وجهى براى تكفير او نيست؛ چرا كه اين مسألهاى پيچيده است و ادله آن آشكار و ظاهر نيست. و كفر عبارت است از انكار آنچه از دين به ضرورت دانسته شده و يا انكار احكامى كه متواتر و اجماعى و نحو آن است. . . بلكه تكفيركننده به مثل اين امور، مستحق غليظترين عقوبت و تعزير است، عقوبتى كه امثال او از تهمتزنندگان بر دين آن را مستحق مىباشند، خصوصاً با قول پيامبر (ص) كه فرمود: هر كس كه به برادرش نسبت كفر دهد يكى از آن دو كافرند. . .
٢. حسن بن عنام احسائى كه از اصحاب محمد بن عبدالوهاب بوده در شرح افكار او در كتابى به نام «روضة الأفكار و الأفهام لمرتاد حال الإمام» مىنويسد:
هذه المسألة التوسل من مسائل الفقه، ولا انكار فى مسائل الإجتهاد.(2)
مسأله توسل از مسائل فقهى است و در مسائل اجتهادى جاى هيچ انكارى نمىباشد.
٣. سعد بن حمد بن عتيق نجدى كه از رهبران دعوت محمد بن عبدالوهاب است در رسالههايى كه در اداره بحوث علمى و افتاء رياض چاپ شده مىنويسد:
نحن لا نشدّد فى ذلك التوسل على من فعله مستدلاً بالحديث. (1)
ما در مسأله توسل و كسى كه آن را انجام داده و به حديث استدلال مىكند، هرگز شدت به خرج نمىدهيم.
۴. سيد صديق حسن خان قنوجى كه از علماى هند بوده و محمد بن عبدالوهاب را در دعوتش يارى كرده است در اينباره مىگويد:
ومسألة التوسل بالأنبياء و الصالحين ممّا اختلف فيه أهل العلم، و بلغت النوبة فيه إلى ان كفّر بعضهم بعضاً أو بدّع أو ضلل، والأمر ايسر من ذلك و اهون مما هنالك. (2)
مسأله توسل به انبيا و صالحان از جمله مسائلى است كه اهل علم در آن اختلاف كردهاند به حدّى كه نوبت به تكفير يكديگر يا نسبت دادن به بدعت و گمراهى رسيده است، در حالى كه امر در اين مسأله سادهتر و سهلتر از آن مىباشد.
١. شيخ عبدالعزيز بن باز مىگويد:
التوسل بجاه فلان أو ببركة فلان أو بحق فلان بدعة وليست من الشرك، فاذا قال: اللّهمّ إنّى أسألك بجاه انبيائك أو بجاه وليّك فلان أو بعبدك فلان أو بحقّ فلان أو بركة فلان فذلك لايجوز وهو من البدع ومن وسائل الشرك؛ لانّه لم يرد عن النبى (ص) ولاعن الصحابة فيكون بدعة. . .(1)
توسل به جاه يا بركت يا حقّ فلان شخص بدعت است ولى شرك نيست، لذا اگر كسى بگويد: بار خدايا! از تو مىخواهم به جاه انبيا وفلان ولىات، يا به حقّ فلان عبدت، يا به حقّ يا بركتِ فلان شخص، اين جايز نيست، بلكه از بدعتها ووسايل شرك است؛ زيرا از پيامبر (ص) وصحابه نرسيده است، لذا بدعت مىباشد. . .
٢. شيخ صالح بن فوزان الفوزان مىگويد:
من آمن بانّ الله هو الخالق الرازق ولكنّه يجعل بينه وبين الله
1) مجموع فتاوى ومقالات متنوعة، ج۴، ص٣١١.
وسائط فى العبادة فقد ابتدع فى دين الله ما لم يأذن به الله؛ لانّ الله سبحانه أمر بعبادته بدون اتخاذ وسائط. ثمّ ان كان هذا يتقرب إلى الوسائط بشيء من العبادة كالذبح للأولياء والصالحين والنذر لهم وطلب قضاء الحوائج من الموتى ويستغيث بهم فهذا شرك اكبر يخرج عن الملة. وان كان يتوسّل بالوسائط لحقهم أو جاههم دون أن يعرف لهم شيئاً من العبادة فهذا يعتبر بدعة محرمة ووسيلة من وسائل الشرك. وعلى كل حال لايجوز اتخاذ الوسائط بين الله وبين العبد فى العبادة والدعاء؛ لانّ الله امر بعبادته ودعائه دون اتخاذ وسائط. . .(1)
كسى كه ايمان دارد كه خداوند همان خالق روزىرساننده است، ولى بين خود وخدا واسطههايى در عبادت قرار دهد، او در دين خدا چيزى را بدعت گذاشته كه خداوند به آن اذن نداده است؛ زيرا خداوند سبحان دستور به عبادتش بدون قرار دادن واسطه داده است. واگر اين فرد به اين وسائط تقرب جسته وآنها را با امورى چون ذبح ونذر براى اوليا وصالحان ودرخواست حوائج از مردگان عبادت كنند وبه آنها استغاثه نمايند، اينها شرك اكبر است كه او را از ملت اسلام بيرون مىكند. ولى اگر وسائط را وسيله به خاطر حقّ يا جاه ومقام آنها قرار دهد بدون آنكه براى آنها حقّ عبادت قائل شود، اين عمل، بدعتِ حرام ووسيلهاى از وسائل شرك است. در هر حال وسيله قرار دادن بين خدا وبنده، در عبادت وخواندن او
1) المنتقى من فتاوى الشيخ صالح بن فوزان الفوزان، ج٢، ص۵۴.
جايز نيست؛ زيرا خداوند بندگانش را به عبادت وخواندن خود بدون گرفتن وسيله امر كرده است. . .
٣. گروه دائمى افتاى وهابيان مىگويد:
لايجوز التوسل بذات النبى (ص) و لاغيره من الأنبياء و الصالحين، ولا يجوز ايضاً التوسل بجاهه ولا بغيره؛ لانّ ذلك بدعة لم ينقل عنه (ص) ولا عن اصحابه. (1)
توسل به ذات پيامبر (ص) و غير او از انبيا و صالحان جايز نيست. و نيز توسل به مقام پيامبر (ص) و غير او جايز نمىباشد؛ زيرا آن عمل بدعتى است كه از او و اصحابش نقل نشده است.
۴. ناصرالدين البانى درباره متوسلين مىگويد:
انا اقول. . . هؤلاء ضالّون عن الحق، ولا اشكال فى اطلاق هذا التعبير اسلامياً حين اقول: انّهم ضالّون عن الحقّ، فانّ الله عزّوجلّ اطلق على نبيّه عليه السلام انّه حينما كان قبل نزول الوحى يقول: وَوَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى. (2)
من مىگويم. . . اين افراد از حق گمراهند و به لحاظ حكم اسلام در اين تعبير كه مىگويم: اين افراد از حق گمراهند، اشكالى نيست؛ چرا كه خداوند عزّوجلّ اين تعبير را قبل از نزول وحى بر پيامبرش نموده است آنجا كه مىفرمايد: (خدا تو را گمراه ديد پس هدايت نمود) ! !
علماى اهل سنت در مسأله توسل با تأليف كتابهايى مخالفت خود را با عقيده وهابيان ابراز نمودهاند. اينك به برخى از كلمات آنان در اين كتابها اشاره مىكنيم:
او درباره معتقدات وهابيان مىگويد:
ومن معتقداتهم الباطلة المهلكة لهم انّهم يعتقدون بانّ كلّ من زار قبر سيدنا محمّد ليردّ عليه السلام و يتوسل به فانّهم يحكمون عليه بالكفر و الشرك؛ لاعتقادهم انّ الزيارة للقبر الشريف و ردّ السلام لساكنه و التوسل به عبادة للقبر، فويل لمن يعتقد ذلك، و لايوجد أحد على وجه الأرض من المسلمين بل و من الكفّار جميعاً بان يعتقد مرتبة الألوهية أو الربوبية فى مخلوق قطّ ما عدا محمّد بن عبدالوهاب الذى اتخذ الهه هواه و اضلّه الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة بتغييره و تحريفه للقرآن و الحديث مع تنقيصه الأنبياء و المرسلين و الأولياء و الصالحين، و تنقيصهم تعمّداً كفر باجماع الأئمة الأربعة، ولاسيّما تنقيص سيّدنا محمّد، و انّ محمّد بن عبدالوهاب أصله من قبيلة تميم و هى اكبر قبيلة آذت الرسول. . .
وانّ محمّد بن عبدالوهاب كان مغضوب الوالد و المشايخ و الأهل، و كان يطرد من بلد إذا بدا وعظه و ارشاده و اظهار عقيدته الفاسدة ذليلا حقيراً مهاناً، إلى ان وصل إلى بلد اهلها
بادية و رعاة بهائم، ولا يفقهون شيئاً فى الدين، و اثر فيهم بهذه العقيدة و اضلّهم و تعاونوا معه، و بهم قد تمكن من نشر دينه الجديد و كفّره علماء مكّة و منع من الحجّ. . .(1)
از اعتقادات باطل و مهلك وهابيان آن است كه آنان معتقدند به اينكه هر كسى كه به زيارت قبر سيّد ما محمّد (ص) رود تا بر او درود فرستاده و به او توسل جويد، او محكوم به كفر و شرك است؛ به جهت آنكه زيارت قبر شريف حضرت و ردّ سلام بر ساكن آن و توسل به او را عبادت قبر به شمار مىآورند. پس واى بر كسى كه چنين اعتقادى را دارد، و هرگز كسى از مسلمانان در روى زمين چنين اعتقادى را ندارد، بلكه حتى از كفّار كسى اين عقيده را ندارد كه مرتبه الوهيت يا ربوبيّت براى مخلوق است، جز محمّد بن عبدالوهاب كه خداى خود را هواى نفسش قرار داده و خداوند او را با وجود علم گمراه كرده و بر گوش و قلبش مهر كرده و بر چشمش پردهاى قرار داده است؛ زيرا قرآن و حديث را تغيير و تحريف داده و به انبياى مرسلين و اوليا و صالحان نقص وارد كرده است، و مىدانيم كه نقص وارد كردن به آنها از روى عمد به اجماع امامان چهارگانه كفر است، خصوصاً واردكردن نقص به آقاى ما محمّد (ص) . و نيز مىدانيم كه محمّد بن عبدالوهاب اصلش از قبيله تميم است، كه بزرگترين قبيلهاى است كه پيامبر (ص) را آزار داده است. . .
و همانا محمّد بن عبدالوهاب مورد غضب پدر و اساتيد و اهل خود
1) صاروخ الغارة، صص ٩ - ١١.
بود و هنگامى كه موعظهها و ارشادات و عقايد فاسدش را اظهار مىكرد او را از شهرى به شهر ديگر با ذلت و حقارت و اهانت طرد مىنمودند تا آنكه به شهر اهل خود رسيد كه همگى باديهنشين و حيوان چران بودند و هيچ چيز از دين نمىدانستند. لذا عقيده او در آنها تأثير گذاشته و آنان را گمراه كرد، و همگى او را در آن راه كمك كردند. لذا با كمك و مساعدت آنها توانست دين جديد خود را منتشر كند. و در آن حال بود كه علماى مكه او را تكفير كرده و از حج منعش نمودند. . .
شيخ احمد زينى دحلان، مفتى مكه در اواخر سلطنت عثمانى درباره محمّد بن عبدالوهاب مىنويسد:
كان فى ابتداء امره من طلبة العلم فى المدينة المنورة -على ساكنها افضل الصلاة و السلام - و كان ابوه رجلا صالحاً من اهل العلم، و كذا اخوه الشيخ سليمان، و كان ابوه و اخوه و مشايخه يتفرسون فيه انّه سيكون منه زيغ و ضلال؛ لما يشاهدونه من اقواله و افعاله و نزعاته فى كثير من المسائل، و كانوا يوبخونه و يحذرون الناس منه، فحقّق الله فراستهم فيه لما ابتدع ما ابتدعه من الزيغ و الضلال الذى اغوى به الجاهلين و خالف فيه ائمة الدين و توصل بذلك إلى تكفير المؤمنين، فزعم انّ زيارة قبر النبى (ص) و التوسل به و بالأنبياء و الأولياء و الصالحين و زيارة قبورهم للتبرك شرك، و انّ نداء النبى (ص) عند التوسل به شرك، و كذا نداء غيره من الأنبياء و الأولياء و الصالحين
عندالتوسل بهم شرك. و انّ من اسند شيئاً لغير الله ولو على سبيل المجاز العقلى يكون مشركاً، نحو: نفعنى هذا الدواء، و هذا الولى الفلانى عند التوسل به فى شيء. و تمسك بأدلة لاتنتج له شيئاً من مرامه، و أتى بعبارات مزورة زخرفها و لبس بها على العوام حتّى تبعوه، و الّف لهم فى ذلك رسائل حتّى اعتقدوا كفر أكثر أهل التوحيد.(1)
او در ابتداى زندگىاش از طالبان علم در مدينه منوّره بود -بر ساكن آن بهترين سلام و درود باد- پدرش مردى صالح و از اهل علم بود، و همچنين برادرش شيخ سليمان. پدر و برادر و اساتيدش به زيركى در مورد او فهميده بودند كه زود است كه به جهت سخنان و رفتار و انحرافاتى كه از او در بسيارى از مسائل مشاهده كردند، از او گمراهى و ضلالت سر زند. لذا او را توبيخ نموده و مردم را از او برحذر داشتند. خداوند فراست و زيركى آنان را - به جهت گمراهىها و ضلالتى كه از او سر زد و با آنها جاهلان را منحرف كرده و با امامان دين مخالفت نمود و به آنها مؤمنان را تكفير كرد- محقق ساخت. او گمان نمود كه زيارت قبر پيامبر (ص) و توسل به او و انبيا و اوليا و صالحان و زيارت قبور آنها به جهت تبرّك شرك است، و نيز صدا زدن پيامبر (ص) هنگام توسل به او شرك مىباشد، و نيز صدا زدن غير او از انبيا و اوليا و صالحان هنگام توسل به آنان شرك است. و اينكه هر كس چيزى را به غير خدا نسبت دهد گرچه از طريق مجاز عقلى باشد شرك مىباشد؛ مثل
1) الفتوحات الاسلامية، ج٢، ص۶۶.
اينكه بگويد: فلان دوا من را نفع داد، يا فلان ولى هنگام توسل به او در موردى مرا نفع بخشيد. او به ادلهاى تمسك كرده كه هيچ يك از مرامش او را نفع نخواهد داد؛ زيرا عباراتى را آورده كه در آنها مغالطه نموده و زينت داده است و با آنها عوام را به اشتباه انداخته تا او را پيروى نمايند، و براى عوام مردم رسالههايى نوشته تا اينكه معتقد به كفر اكثر اهل توحيد شدند.
او نيز مىگويد:
كان محمّد بن عبدالوهاب الذى ابتدع هذه البدعة يخطب للجمعة فى مسجد الدرعية و يقول فى كلّ خطبته: و من توسل بالنبى فقد كفر. و كان أخوه الشيخ سليمان بن عبدالوهاب من أهل العلم، فكان ينكر عليه انكاراً شديداً فى كلّ مايفعله أو يأمر به، ولم يتبعه فى شيء ممّا ابتدعه. و قال له اخوه سليمان يوماً: كم اركان الإسلام يا محمّد بن عبدالوهاب؟ فقال: خمسة، فقال: أنت جعلتها ستة، والسادس: من لم يتبعك فليس بمسلم، هذا عندك ركن سادس للإسلام. . . .(1)
محمّد بن عبدالوهاب كسى است كه اين بدعت را جعل كرد. او در روز جمعه در مسجد درعيه خطبه مىخواند و در هر خطبهاى مىگفت: هركس به پيامبر توسل كند كافر است. برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب كه از اهل علم بود شديداً در تمام كارهايى كه انجام مىداد يا به آن امر مىكرد بر او شديداً انكار مىنمود، و از هيچيك از بدعتهايش پيروى نمىكرد. روزى برادرش سليمان به
1) الدرر السنية فى الردّ عليالوهابية، صص۴٢ و ۴٣.
او گفت: اركان اسلام چند تا است اى محمّد بن عبدالوهاب؟ ! گفت: پنج تا، او گفت: ولى تو اركان اسلام را شش تا مىدانى، و ششم آن را اين مىدانى كه كسى كه از تو پيروى نكرده است مسلمان نيست، و اين نزد تو ركن ششم از اركان اسلام است. . . .
او مىگويد:
الخلاف هو على التوسل بالميت الصالح ولم يكن يختلف على جوازه أحد من السلف إلى القرن السابع، حيث ابتدع ابن تيمية هذا الخلاف الفتان.(1)
اختلاف در توسل به ميّت صالح است، و در جواز آن هيچيك از علماى سلف تا قرن هفتم اختلاف نكرده است تا اينكه ابن تيميه اين اختلافِ فتنهگر را بدعت گذاشت.
او درباره توسل مىگويد:
. . . و يسأل الله تعالى بجاهه فى التوسل به؛ إذ هو محطّ جبال الأوزار و اثقال الذنوب؛ لانّ بركة شفاعته و عظمها عند ربّه لايتعاظمها ذنب. و من اعتقد خلاف ذلك فهو المحروم الذى طمس الله بصيرته و اضلّ سريرته. ألم يسمع قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ. . .(2)
. . . و از خداوند متعال مىخواهد به جاه و مقام او در توسل به حضرت؛ زيرا اوست كه كوههايى از عيبها و سنگينىهاى گناهان را نابود مىكند؛ چرا كه بركت شفاعتش و عظمت او نزد پروردگارش هرگز هيچ گناهى با آن مقابله نمىكند. و كسى كه معتقد به خلاف آن شود پس او محروم است كه خداوند بصيرتش را گرفته و قلبش را گمراه كرده است. آيا نشنيدهاى گفتار خداى متعال را كه فرمود: (و اگر آن زمان كه به خود ظلم كردند نزد تو مىآمدند. . .) .
او در «المواهب اللدنية» نقل كرده:
وقد روى انّ مالكاً لمّا سأله أبوجعفر المنصور العباسى: يا أباعبدالله! أأستقبل رسول الله (ص) و ادعو ام استقبل القبلة و أدعو؟ فقال له مالك: ولم تصرف وجهك عنه و هو وسيلتك و وسيلة أبيك آدم عليه السلام إلى الله عزّوجلّ يوم القيامة.(1)
روايت شده كه چون ابوجعفر منصور عباسى از مالك سؤال كرد: اى ابوعبدالله! آيا رو به رسول خدا (ص) نمايم و دعا كنم، يا رو به قبله نموده و دعا نمايم؟ مالك در جواب او گفت: چرا صورتت را از طرف حضرت برمىگردانى در حالى كه او وسيله تو و وسيله پدرت آدم عليه السلام نزد خداى عزّوجلّ در روز قيامت است.
او در ردّ ابن تيميه كه اين قصّه را درباره «مالك بن انس» رد كرده مىگويد:
1) شرح المواهب اللدنية، ج١٢، ص١٩۴.
ولكن هذا الرجل - ابن تيمية - ابتدع له مذهباً و هو عدم تعظيم القبور، و انّها انّما تزار للترحم و الاعتبار بشرط ان لايُشدّ إليها رحل، فصار كلّ ما خالفه عنده كالصائل لايبالى بمايدفعه، فإذا لم يجد له شبهة واهية يدفعه بها بزعمه، انتقل إلى دعوى انّه كذب على من نُسب إليه، مجازفة و عدم نصفه، و قد انصف من قال فيه: علمه اكبر من عقله. . .(1)
ولى اين مرد -يعنى ابنتيميه- مذهبى را بدعت گذاشته است كه همان تعظيمنكردن قبرهاست، و اينكه تنها به جهت ترحّم و عبرت گرفتن بايد زيارت كرد به شرط آنكه به سوى آنها بار سفر بسته نشود. لذا تمام مخالفانش نزد او همانند كسى هستند كه حمله كرده و باكى ندارد كه به چه وسيلهاى او را دفع مىكند. و چون - به گمان خود - شبهه سستى نداشته باشد تا به وسيله آن از خودش دفاع كند بىجهت و بدون انصاف به نسبتدادن به دروغ روى آورده است. لذا منصفانه در حق او گفتهاند كه عملش از عقلش بيشتر است. . .
او مىگويد:
فاتضح انّ مجرد النداء أو الإستغاثة أو الخوف أو الرجاء أو التوسل أو التذلل لايسمّى عبادة، فقد يتذلّل الولد لأبيه و الجندى لقائده و يخافه و يرجو منه أشياء، فلايسمّى ذلك عبادة له باتفاق
1) شرح المواهب اللدينة، ج١٢، ص١٩۴.
العقلاء، و ليس مجرد النداء عبادة، ولو كان هذا النداء للأموات. ففى الصحيحين: انّ النبى (ص) قال لأهل البئر و اسمها القليب التى ألقى فيها جماعة من الكفار فى بدر: (هل وجدتم ما وعدكم الله و رسوله حقاً، فانّى قد وجدت ماوعدنى الله حقاً) ، خاطب النبى كفار قليب بدر. قال عمر: يا رسول الله! كيف تكلّم اجساداً لاأرواح فيها؟ ! قال: ما أنتم بأسمع لما اقول منهم غير إنّهم لايستطيعون أن يردّوا على شيئاً. رواه البخارى (٧/٣٠١ فتح) و مسلم (۴/٢٢٢٠٣) .
وليس التوسل عبادة للمتوسل به إلى الله، فقد علّم رسول الله (ص) الأعمى أن يقول (أللّهم إنّى أتوجّه إليك بنبيّك محمّد نبى الرحمة، يا محمّد! إنّى أتوجّه بك إلى ربّى فى حاجتى. . .) الحديث، و هو صحيح مشهور بين اهل العلم. رواه الترمذى (۵/۵۶٩) و البيهقى فى (دلائل النبوة) (۶/١۶۶- ١۶٨) و الحاكم (١/٣١٣) و صحّحه على شرطهما، و اقرّه الذهبى و غيرهم بأسانيد صحيحة. كما انّ الإستغاثة أيضاً بمخلوق ليست عبادة له. . . (1)
پس واضح شد كه مجرّد صدا زدن يا استغاثه يا خوف و يا رجاء يا توسل يا تذلل، عبادت ناميده نمىشود؛ چرا كه پسر نسبت به پدرش كُرنش مىكند و نيز سرباز نزد فرماندهاش تواضع مىنمايد و از او مىترسد و اميد چيزهايى را از او دارد، و اين كارها به اتفاق عقلا عبادت به حساب نمىآيد؛ زيرا مجرد صدا زدن عبادت نيست گرچه صدا زدن اموات باشد. در صحيح بخارى و مسلم آمده كه پيامبر (ص)
1) التنديد لمن عدّد التوحيد، صص٣٢ و ٣٣.
به اهل چاهى كه قليب نام داشت و در آن جماعتى از كشتههاى كافران جنگ بدر افتاده بودند خطاب كرده و فرمود: (آيا آنچه را كه خدا و رسولش وعده داده بود حق يافتيد؟ ! من كه آنچه را خدا وعده داده بود حق يافتم) .
پيامبر (ص) با كافرانِ در چاهِ بدر افتاده صحبت كرد. عمر گفت: اى رسول خدا! چگونه با جسدهايى صحبت مىكنى كه روح در آنها نيست؟ ! حضرت فرمود: شما شنواتر از آنها در آنچه من مىگويم نيستيد، جز آنكه آنان قدرت پاسخ دادن مرا ندارند. بخارى و مسلم اين روايت را نقل كردهاند.
و توسل، عبادت كسى كه به او توسل براى رسيدن به خدا شده، نمىباشد؛ زيرا كه رسول خدا (ص) شخص كورى را چنين تعليم داد كه بگويد: بارخدايا! همانا من به واسطه پيامبرت محمّد، پيامبر رحمت به سوى تو رو مىكنم. اى محمّد! همانا در حاجتم از خدا به تو رو مىنمايم. . .
اين حديث، صحيح و مشهور بين اهل علم است كه ترمذى و بيهقى در (دلائل النبوة) و حاكم آن را نقل كرده و مطابق شرط بخارى و مسلم تصحيح نموده و ذهبى و ديگران نيز با سندهاى صحيح آن را اثبات كردهاند. همانگونه كه استغاثه به مخلوق نيز عبادت او به حساب نمىآيد. . .
علماى اهل سنت معتقد به فقهى بودن مسأله توسّلند و آن را جزء مسائل اعتقادى نمىدانند.
محمود سعيد ممدوح از محدثان معاصر اهل سنت مىنويسد:
التوسل من موضوعات الفروع؛ لانّ حقيقته اتخاذ وسيلة أى قربة إلى الله تعالى. قال الله عزّوجلّ: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ.(1)
والتوسل على انواع، و أمره يدور بين الجواز و الندب و الحرمة، و ما كان امره كذلك فهو من الأحكام الشرعية التى موضوعها علم الفقه، و اقحام موضوعات الفقه فى التوحيد و العقائد خطأ يجب مجانبته. . .
والسادة الفقهاء يذكرون استحباب التوسل أو جوازه فى باب الإستسقاء فى كتاب الصلاة و عند زيارة قبر النبى (ص) فى كتاب الحج.
أما سلك بحث التوسل فى العقائد و جعله وسيلة من وسائل الشرك، فبدعة قد حلّت بالمسلمين، و مسلكاً قد زرع العداوة بينهم و نفخ فى بوق الخلاف بين الأخ و أخيه، و الأب و ابنه. . .
وينبغى على العقلاء كشف اوزار و اخطار هؤلاء الجهلة و من على شاكلتهم من المتأجرين بالخلاف بين المسلمين. . (2)
توسل از موضوعات فرعى است؛ زيرا حقيقت آن گرفتن وسيله است، يعنى چيزى كه موجب تقرّب به خداوند متعال شود. خداوند عزوجل فرمود: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از (مخالفان فرمان) خدا بپرهيزيد! و وسيلهاى براى تقرّب به او بجوييد!»
و توسل بر چند نوع است و امر آن دائر مدار جواز و ندب و حرمت مىباشد، و عملى كه امرش اينگونه است از احكام شرعيهاى است كه موضوع آن علم فقه مىباشد، و وارد كردن موضوعات فقه در توحيد و عقايد خطايى است كه بايد از آن اجتناب جست. . . و بزرگان از فقها استحباب توسل يا جواز آن را در باب استسقاء در كتاب نماز و زيارت قبر پيامبر (ص) كتاب حج آوردهاند.
اما واردكردن بحث توسل در عقايد و قرار دادن آن را وسيلهاى از وسايل شرك بدعتى است كه بر مسلمانان عارض شده و مسلكى است كه عداوت را در بين آنها كاشته و در بوق اختلاف بين برادر و برادرش و پدر و فرزندش دميده است. . .
و بر عقلاست كه تبعات و خطرهاى اين جاهلان و امثال آنان كه از راه ايجاد اختلاف بين مسلمانان تجارت مىكنند را كشف نمايند. . .
از محمد بن عبدالوهاب درباره قول برخى در مسأله استسقاء سؤال شد؛ وى در پاسخ مىگويد:
لابأس بالتوسل بالصالحين و قول احمد: يتوسل بالنبى (ص) خاصة، مع قولهم: انّه لايستغاث بمخلوق؟ فقال: فالفرق ظاهر جداً، وليس الكلام ممّا نحن فيه، فكون بعض يرخص بالتوسل بالصالحين و بعضهم يخصّه بالنبى (ص) ، و اكثر العلماء ينهى عن ذلك و يكرهه، فهذه المسألة من مسائل الفقه، و ان كان الصواب
عندنا قول الجمهور من انّه مكروه، فلاننكر على من فعله، و لاانكار فى مسائل الإجتهاد. . .(1)
در توسل به صالحان باكى نيست. و گفتار احمد كه تنها به پيامبر (ص) توسل مىشود با گفتارشان كه به مخلوق استغاثه نمىگردد [تهافتى نيست] و فرق بين اين دو جدّاً ظاهر است و بحث ما از اين قبيل نيست؛ زيرا برخى توسل به صالحان را رخصت داده و برخى به پيامبر (ص) اختصاص دادهاند و اكثر علما از آن نهى كرده و مكروه دانستهاند، اين مسأله از مسائل فقهى است گرچه قول صحيح نزد ما همان قول جمهور است كه مكروه مىباشد. لذا بر كسى كه چنين كارى انجام مىدهد انكار نخواهيم كرد؛ زيرا در مسائل اجتهادى جاى انكار نيست. . .
او در نامه خود به اهالى قصيم مىنويسد:
. . . و الله يعلم انّ الرجل افترى على أموراً لم أقلها ولم يأت أكثرها على بالى. . . فمنها: قوله: إنّى اكفر من توسل بالصالحين، و انّى اكفر البوصيرى لقوله: يا أكرم الخلق و انّى اقول: لو اقدر على هدم قبة رسول الله (ص) لهدمتها، ولو اقدر على الكعبة لأخذت ميزابها و جعلت لها ميزاباً من خشب، و انّى احرّم زيارة قبر النبى (ص) و انّى انكر زيارة قبر الوالدين و غيرهما و انّى اكفر من حلف بغيرالله، و انّى اكفر ابن الفارض و ابن عربى. . . جوابى عن هذه المسائل ان اقول: سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ. . . (2)
. . . و خدا مىداند كه اين مرد به من امورى را تهمت زده كه قائل به
آن نبوده و بيشتر آنها بر خاطر من نيامده است. . . از جمله آنها اينكه من كسى را كه به صالحان توسل كند تكفير مىكنم و نيز بوصيرى را به جهت اينكه خطاب به پيامبر (ص) گفته (يا اكرم الخلق) تكفير مىنمايم، و اينكه مىگويم: اگر قدرت بر خراب كردن گنبد رسولخدا (ص) پيدا كنم آن را خراب مىنمايم. و اگر بر كعبه دست يابم ناودان آن را برداشته و به جاى آن ناودانى از چوب قرار مىدهم، و من زيارت قبر پيامبر (ص) را حرام مىدانم و نيز زيارت قبر پدر و مادر و ديگران را انكار مىكنم، و كسى را كه به غير خدا قسم بخورد تكفير مىكنم و نيز ابن فارض و ابن عربى را كافر مىدانم. . . جواب من از اين مسائل اين است كه مىگويم: (منزهى تو اين تهمت بزرگ است) .
او همچنين مىگويد:
. . . فكون بعض يرخص بالتوسل بالصالحين و بعضهم يخصّه بالنبى (ص) ، و اكثر العلماء ينهى عن ذلك و يكرهه، فهذا المسألة من مسائل الفقه و ان كان الصواب عندنا قول الجمهور من انّه مكروه، فلاننكر على من فعله ولا انكار فى مسائل الإجتهاد، و لكن انكارنا على من دعا لمخلوق اعظم ممّا يدعو الله تعالى و يقصد القبر يتضرّع عند ضريح الشيخ عبدالقادر أو غيره يطلب فيه تفريج الكربات و اغاثة اللهفات و اعطاء الرغبات، فأين هذا ممّن يدعوالله مخلصاً له الدين لايدعو مع الله احداً ولكن يقول فى دعائه: أسألك بنبيك أو بالمرسلين أو بعبادك الصالحين أو يقصد قبراً معروفاً أو غيره يدعو عنده، لكن لايدعو إلاّ الله
مخلصاً له الدين، فاين هذا ممّا نحن فيه.(1)
. . . اينكه برخى توسل به صالحان را رخصت داده و برخى آن را مختص به پيامبر (ص) دانسته، و اكثر علما از آن نهى كرده و مكروه مىدانند، اين از مسايل فقه است، گرچه صواب نزد ما همان قول جمهور است كه مكروه مىباشد. لذا ما بر كسى كه متوسل به اوليا شود انكار نمىكنيم؛ چرا كه اين مسأله از مسائل اجتهادى است. ولى انكار ما بر كسى است كه مخلوقى را بيشتر از خدا بخواند، و قصد قبر كند و كنار ضريح شيخ عبدالقادر و يا ديگران تضرّع نمايد و از او بخواهد تا گرفتارىهايش را برطرف نمايد و در مصائب او را نجات دهد و آنچه مىخواهد به او عطا نمايد. اين كجا و كسى كه خدا را خالصانه مىخواند و همراه او هيچ كسى را شريك در دعاى خود نمىداند، ولى در دعايش مىگويد: (از تو مىخواهم به پيامبرت يا به انبياى مرسلين يا به بندگان صالحت، يا قصد قبر معروف و يا غير معروفى كند تا در كنار آن دعا نمايد ولى دعا را خالصانه براى خدا انجام مىدهد، اين كجا با آنچه ما در آن هستيم.
از اينجا استفاده مىشود در مورد جايگاه توسل كه عقيدتى است يا فقهى نزد وهابيان اختلاف وجود دارد.
با آنكه محمدبن عبدالوهاب توسل را از مسائل فقهى مىداند اما برخى از وهابيان معاصر آن را از مسائل عقيدتى برشمردهاند.
1) مجموعه مؤلفات محمد بن عبدالوهاب، قسم سوم، ص۶٨.
محمد بن صالح عثيمين از علماى وهابى در اين باره مىنويسد:
بالنسبة للتوسل فهو داخل فى العقيدة؛ لانّ المتوسل يعتقد انّ لهذه الوسيلة تأثيراً فى حصول مطلوبه و دفع مكروهه، فهو فى الحقيقة من مسائل العقيدة؛ لانّ الإنسان لايتوسل بشيء إلاّ و هو يعتقد انّ له تأثيراً فيما يريد(1)
نسبت به توسل بايد گفت كه آن داخل در عقيده است؛ زيرا توسلكننده اعتقاد دارد كه اين وسيله داراى تأثير در رسيدن به خواسته و دفع كراهت از اوست، پس توسل در حقيقت از مسايل اعتقادى است؛ زيرا انسان به چيزى توسل نمىكند، مگر آنكه اعتقاد دارد كه آن وسيله در آنچه مىخواهد تأثيرگزار است.
منع از توسل از بدعتهاى بنىاميه
داود بن ابىصالح مىگويد:
اقبل مروان يوماً فوجد رجلا واضعاً وجهه - جبهته - على القبر، فأخذ مروان برقبته ثم قال: هل تدرى ماتصنع؟ فأقبل عليه فإذا ابوأيوب الأنصارى، فقال: نعم، إنّى لم آتِ الحجر، إنّما جئت رسول الله (ص) ، و لمآت الحجر. سمعت رسول الله (ص) يقول: (لاتبكوا على الدين إذا وليه اهله، و لكن أبكوا على الدين إذا وليه غير أهله) .(2)
مروان روزى وارد مسجد رسول خدا (ص) شد و مشاهده كرد كه
مردى صورت يا پيشانى خود را بر روى قبر حضرت گذاشته است. مروان گردن او را گرفت و گفت: آيا مىدانى كه چه مىكنى؟ او به صورت آن مرد نگاه كرد ديد كه ابوايوب انصارى است. او گفت: آرى مىدانم كه چه مىكنم، من به جهت اين سنگها نيامدهام، بلكه براى رسولخدا (ص) آمدهام نه سنگها. از رسولخدا (ص) شنيدم كه مىفرمود: (بر دين نگرييد اگر اهلش متولى آن شد، بلكه بر دين آن وقتى بگرييد كه غير اهلش متولّى آن شود) .
علماى اهل سنت غير از وهابيان توسل به ارواح اوليا خصوصاً پيامبر (ص) را پذيرفتهاند. اينك به ديدگاههاى برخى از آنان اشاره مىكنيم:
او مىنويسد:
اعلم انّ الاستغاثة و التشفع بالنبى (ص) و بجاهه و بركته إلى ربّه تعالى من فعل الأنبياء و سير السلف الصالح واقع فى كلّ حال، قبل خلقه و بعد خلقه، فى حياته الدنيوية و مدّة البرزخ و عرصات القيامة. و إذا جاز السؤال بالأعمال - كما فى حديث الغار الصحيح و هى مخلوقة - فالسؤال بالنبى (ص) أولى. و فى العادة انّ من له عند شخص قدر فتوسّل به إليه من غيبته، فإنّه يجيب اكراماً للمتوسّل به. و قديكون ذكر المحبوب أو المعظّم سبباً للاجابة.(1)
بدان كه استغاثه و درخواست شفاعت به پيامبر (ص) و به آبرو و بركت او نزد خداى متعال، از فعل انبيا و سيره و روش سلف صالح
1) وفاء الوفاء، ج۴، ص١٣٧٢.
است كه در هر حال واقع شده است، قبل از خلقت و بعد از خلقتش، در حيات دنيوىاش و در مدت برزخ و عرصات قيامت. و اگر درخواست به واسطه اعمال جايز است - آنگونه كه در حديث صحيح غار وارد شده كه مخلوق است - پس درخواست به واسطه پيامبر (ص) به طريق اولى جايز مىباشد. و امرى عادى است، شخصى كه نزد ديگرى آبرويى دارد و در غيبتش به او توسل مىجويد، آن شخص به جهت تكريم وسيله، درخواستش را اجابت مىكند. و گاهى ذكر محبوب يا شخص تعظيم شده سبب اجابت دعاست.
او مىگويد:
إذا قلت: أللّهم إنّى توسلت إليك بجاه فلان نبى أو صالح فهذا أيضاً ممّا ينبغى ان لايحصل بجوازه خلاف؛ لانّ الجاه ليس هو ذات المتوسّل به، بل مكانته و مرتبته عندالله، و هى حصيلة الاعمال الصالحة؛ لانّ الله تعالى قال عن موسى عليه السلام: وَكانَ عِندَ اللهِ وَجِيهاً
وقال عن عيسى عليه السلام: وَجِيهاً فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ
فلاينكر على من يتوسل بالجاه إذا كنّا منصفين؛ لانّه لايحتمل نسبة التأثير إلى المتوسل به؛ إذ ليس هو المقصود، بل المتوسل به جاهه و مكانته عندالله لاغير. . .(1)
هرگاه بگويى: بارخدايا! من آبروى فلان نبى يا صالح را به سوى تو
1) البدعة فى مفهومها الاسلامى، ص۴۵.
وسيله مىآورم، اين از جمله كارهايى است كه خلافى در آن سزاوار نمىباشد؛ زيرا آبرو همان ذات وسيله نيست، بلكه منزلت و مقام او نزد خداست، و آن حاصل اعمال صالح است؛ زيرا خداوند متعال در مورد موسى عليه السلام فرمود: (او نزد خدا آبرومند است) . و درباره عيسى عليه السلام فرمود: (او در دنيا و آخرت آبرومند است) .
پس ما اگر منصف باشيم نبايد بر كسى كه توسل به جاه داشته انكار نماييم؛ زيرا نسبت تأثير به وسيله داده نشده است، چون او مقصود نيست، بلكه توسل به آبرو و منزلت او نزد خداست نه چيز ديگر. . .
او نيز در مورد قصه استسقاء عمر از عباس عموى پيامبر (ص) مىگويد:
انّ عمر لم يقل: و اليوم نستسقى بالعباس بن عبدالمطلب، بل قال: بالعباس عمّ نبيّك، فالوجاهة حصلت له؛ لانّه عمّ النبى (ص) الميّت، و هذا اعتراف بانّ جاه النبى (ص) بعد موته مازال باقياً حتّى سرى إلى عمّه العباس.(1)
همانا عمر نگفته: امروز باران را به وسيله عباس بن عبدالمطلب طلب مىكنيم؛ بلكه گفته: باران را به وسيله عباس عموى پيامبرت مىخواهيم. پس آبرو براى پيامبر (ص) است، چون كه او عموى حضرت مىباشد گرچه حضرت از دنيا رحلت نموده است. و اين اعترافى است به اينكه آبروى پيامبر (ص) بعد از مرگش دائماً باقى است تا اينكه به عمويش عباس سرايت كرده است.
1) البدعة فى مفهومها الاسلامى، ص۴۵.
او مىنويسد:
وينبغى للزائر ان يكثر من الدعاء و التضرّع و الإستغاثة و التشفع و التوسل به (ص) ، فجدير بمن استشفع به ان يشفعه الله فيه. قال: و انّ الإستغاثة هى طلب الغوث، فالمستغيث يطلب من المستغاث به اغاثته أن يحصل له الغوث. فلافرق بين ان يعبّر بلفظ الإستغاثة أو التوسل أو التشفع أو التوجه أو التجوّه. . .(1)
براى زائر سزاوار است كه بسيار دعا و تضرّع و استغاثه و درخواست شفاعت و توسل به او (ص) نمايد. و سزاوار است براى كسى كه درخواست شفاعت از او مىكند اينكه خدا او را شفيع در حقش قرار دهد. او نيز مىگويد: و استغاثه به معناى درخواست پناه دادن است. پس درخواست كننده پناه از پناهدهنده مىخواهد تا او را پناه دهد. و در اين مسأله فرقى بين استغاثه يا درخواست شفاعت يا خواستن به جاه و آبرو نيست. . .
او مىنويسد:
. . . فإن كان الميّت المزار ممّن ترجى بركته، فيتوسّل إلى الله تعالى به. . . ثم يتوسل بأهل تلك المقابر - أعنى بالصالحين منهم- فى قضاء حوائجه و مغفرة ذنوبه، ثم يدعو لنفسه و لوالديه و لمشايخه و لأقاربه و لأهل تلك المقابر و لأموات
1) المواهب اللدنية، ج۴، ص۵٩٣.
المسلمين و لأحيائهم و ذرّيتهم إلى يوم الدين و لمن غاب عنه من اخوانه و يجأر إلى الله تعالى بالدعاء عندهم. و يكثر التوسل بهم إلى الله تعالى؛ لانّه سبحانه و تعالى اجتباهم و شرّفهم و كرّمهم. فكما نفع بهم فى الدنيا ففى الآخرة اكثر. فمن أراد فليذهب إليهم و يتوسل بهم؛ فإنّهم الواسطة بين الله تعالى و خلقه. و قد تقرّر فى الشرع و علم ما لله تعالى بهم من الاعتناء. . .(1)
. . . اگر ميّتى كه زيارت مىشود از جمله كسانى است كه اميد بركت از او مىرود به او براى رسيدن به خدا توسل مىشود. . . آنگاه به اهل آن مقبرهها توسل مىشود يعنى به صالحان از آنها تا حوائجش برآورده و گناهانش آمرزيده شود. سپس براى خود و پدر و مادر و اساتيد و نزديكانش و براى اهالى آن مقبرهها و اموات مسلمانان و زندهها و ذريه آنها تا روز قيامت دعا مىكند و براى هركس كه از برادرانش غايبند، و با دعا نزد آنان به خداى متعال پناه مىبرد و زياد آنان را وسيله به سوى خود قرار مىدهد؛ زيرا خداوند متعال و سبحان آنان را انتخاب كرده و شرافت داده و تكريم نموده است. و همانگونه كه به آنها در دنيا نفع خواهد برد در آخرت بيشتر نفع مىبرد. و هركس خواست بايد نزد آنها رود و به آنان توسل جويد؛ چرا كه آنان واسطه بين خداى متعال و خلق اويند، و در شرع ثابت شده و اعتناى خداى متعال به آنان دانسته شده است. . .
1) المدخل، ج١، ص٢۵۴.
او مىگويد:
فالتوسل و الإستغاثة و التشفع بسيّد الأنام نبيّنا محمّد (ص) مصباح الظلام، من الأمور المندوبات المؤكّدات، و خصوصاً عند المدلهمّات، و على ذلك سار العلماء العاملون، و الأولياء العابدون، و السادة المحدّثون، و الأئمة السالفون، كما قال السبكى فيما نقل عند صاحب (فيض القدير) (1): (و يحسن التوسل و الإستغاثة و التشفع بالنبى (ص) إلى ربّه، ولم ينكر ذلك أحد من السلف ولا من الخلف. . .) .
حتّى نص السادة الحنابلة فى مصنّفاتهم الفقهيّة على استحباب التوسل بسيّدنا رسول الله (ص) ، و نقلوا ذلك عن الإمام أحمد أنّه يستحبّه، كما فى كتاب الإنصاف فيما ترجح من الخلاف (2)، و غيره. و نقل ابن كثير فى (البداية و النهاية) (3): انّ ابنتيمية أقرّ اخيراً فى المجلس الذى عقده له العلماء العاملون الربانيّون المجاهدون بالتوسل و أصرّ على إنكار الإستغاثة، مع انّه يقول فى رسالة خاصة له فى الإستغاثة بجوازها بالنبى (ص) فيما يقدر عليه المخلوق.
واعتمد الإمام الحافظ النووى استحباب التوسل و الإستغاثة و التشفع فى مصنّفاته كما فى حاشية الإيضاح على المناسك له(4)، و
فى شرح المهذب «المجموع» (1)، و فى الأذكار (2)، و هو مذهب الشافعية و غيرهم من الأئمة المرضيّين المجمع على جلالتهم و ثقتهم. . . . (3)
پس توسل و استغاثه و درخواست شفاعت از بزرگِ مردمان، پيامبر ما محمّد (ص) ، چراغ تاريكىها، از امور مستحب و مؤكّد است، خصوصاً در گرفتارىها. و اين روش علماى عامل و اولياى عابد و بزرگان محدث و امامان سلف است آنگونه كه بنابر نقل صاحب «فيض القدير» از سبكى نقل شده كه گفت: و حُسن دارد توسل و استغاثه و درخواست شفاعت از پيامبر (ص) نزد خداوند، و هيچ يك از متقدمين و متأخرين اين مطلب را انكار نكردهاند. . . حتى اينكه بزرگان حنابله در تصنيفات فقهى خود بر استحباب توسل به آقاى ما رسول خدا (ص) تصريح كرده و آن را از امام احمد نقل كردهاند كه او نيز مستحب مىدانسته است آنگونه كه در كتاب (الانصاف فيما ترجح من الخلاف) و ديگر كتابها آمده است. و ابن كثير در كتاب (البداية و النهاية) نقل كرده كه ابنتيميه اخيراً در مجلسى كه علماى عامل، ربّانى، مجاهد تشكيل دادند به جواز توسل اقرار كرده گرچه بر انكار استغاثه اصرار نموده است، با اينكه در رسالهاى جداگانه قائل به جواز استغاثه به پيامبر (ص) شده در امورى كه مقدور مخلوق است.
و امام حافظ نووى بر استحباب توسل و استغاثه و درخواست شفاعت در مصنفاتش همانند (حاشيه الايضاح على المناسك) و
(شرح المهذب «المجموع») و (الاذكار) اعتماد كرده است و اين مذهب شافعيه و غير آنها از امامانى است كه مورد رضايت بوده و بر جلالت و وثاقت آنان اجماع است. . . .
او مىگويد:
ومن تتبع أذكار السلف و الخلف و أدعيتهم و أورادهم وجد فيها شيئاً كثيراً فى التوسل، ولم ينكر عليهم أحد فى ذلك حتّى جاء هؤلاء المنكرون، ولو تتبعنا من أكابر الأمّة فى التوسل لامتلأت بذلك المصحف، و فيما ذكر كفاية و مقنع لمن كان بمرأى من التوفيق و مسمع. (1)
هر كس ذكرهاى متقدمين و متأخرين و ادعيه و اوراد آنها را پيگيرى كند در آنها موارد بسيارى از توسل را مىيابد، و كسى بر آنها در اين امور انكار نكرده است تا آنكه منكران آمدند. و اگر ما از بزرگان امت در مورد توسل جستوجو كنيم كتابمان با آنها پر مىشود، و در آنچه ذكر شد كفايت و بىنيازى است براى كسى كه در معرض توفيق و شنيدن است.
او مىگويد:
عندنا و عند مشايخنا يجوز التوسل بهم فى حياتهم و بعد
1) الدرر السنيّة، زينى دحلان، ص٣١.
وفاتهم، بأن يقول: أللّهم إنّى أتوسّل إليك بفلان أن تجيب دعوتى و تقضى حاجتى، كما صرّح به الشاه محمّد اسحاق دهلوى و المهاجر المكى و رشيد احمد الكنكومى.(1)
نزد ما و مشايخ ما توسل به اوليا در زمان حيات و بعد از وفاتشان جايز است، به اينكه انسان بگويد: بارخدايا! من به واسطه فلان شخص به سوى تو رو مىكنم و از تو مىخواهم كه خواستهام را اجابت كرده و حاجتم را برآورده كنى، همانگونه كه شاه محمّد اسحاق دهلوى و مهاجر مكى و رشيد احمد كنكومى به آن تصريح كردهاند.
او مىنويسد:
انّ موضوع التوسل لا يستحق كل ما أثير حوله من شقاق و نزاع و كثرة الجدل فيه؛ فانّ سؤال الله ببركة ولى من اوليائه أو بجاه أهل بيت نبيّه (ص) لا ينبغى أن يختلف على جوازه اثنان إذا وجد الإنصاف، فالأدلة تبرهن على صحة التوسل بالذات؛ لانّ الذات اصل للمعنى، و صلاح المعنى من صلاح الذات و فساده من فسادها؛ إذ انّ اوّل من امر بالواسطة هو الرحمن سبحانه، و أول واسطة هو آدم، و أول معترض هو الشيطان الرجيم، اعاذنا الله منه، و أول مستجيب هم الملائكة الكرام عليهم السلام، ولو انصف الناس فى بحثه لما وصلوا إلى الشقاق و الفراق.(2)
همانا موضوع توسل اين اندازه مستحق اختلاف و نزاع و كثرت
جدال در آن نيست؛ زيرا درخواست از خداوند به بركت وليّى از اوليائش يا به جاه و مقام اهل بيت پيامبرش (ص) سزاوار نيست كه بر جواز آن دو نفر اختلاف كنند اگر انصاف پيدا شود. پس ادله بر صحت توسل به ذات اوليا اقامه برهان مىكند؛ زيرا ذات، اصل معناست و صلاح معنا از صلاح ذات و فساد معنا از فساد ذات نشأت مىگيرد؛ چون كه اول كسى كه امر به واسطه كرد، خداوند رحمان سبحانه و اول واسطه آدم و اول اعتراضكننده شيطان رانده شده بود، خداوند ما را از شرّ او نجات دهد، و اول درخواستكنندۀ اجابت ملائكه كرام عليهم السلام بودند. و اگر مردم در بحث، انصاف مىدادند هرگز به اين اختلاف و افتراق كشيده نمىشدند.
محيى الدين ابوزكريا نووى شارح صحيح مسلم در كتاب «الأذكار» درباره كيفيت زيارت قبر پيامبر (ص) مىنويسد:
. . . ثم يرجع إلى موقفه الأول قُبالة وجه رسولالله (ص) فيتوسل به فى حق نفسه و يتشفع به إلى ربّه سبحانه و تعالى، و يدعو لنفسه و لوالديه و اصحابه و احبابه و من احسن إليه و سائر المسلمين، و ان تجهد فى اكثار الدعاء، و يغتنم هذا الموقف الشريف، و يحمدالله تعالى و يسبحه و يكبره و يهلله، و يصلّى على رسولالله (ص) ، و يكثر من كل ذلك. . . (1)
. . . آنگاه به جايگاه اول خود در برابر صورت رسول خدا (ص) باز
1) الأذكار من كلام سيد الأبرار، نووى، ص٢١٧.
مىگردد و در حق خودش به او توسل مىجويد و او را به سوى پروردگار سبحانه و تعالى شفيع مىآورد، و براى خود و پدر و مادر و اصحاب و دوستانش و كسانى كه به او نيكى كردهاند و ديگر مسلمانان دعا مىكند، و در دعا نمودن زياد كوشش مىنمايد، و اين موقعيت شريف را غنيمت مىدارد و خداوند متعال را ستايش كرده و او را تسبيح و تكبير و تهليل مىگويد و بر رسول خدا (ص) درود مىفرستد، و زياد اين كارها را انجام مىدهد. . .
حسن بن على سقاف شافعى در ذيل كلام نووى مىگويد:
فانظر رحمك الله تعالى و هداك كيف استحسن العلماء و منهم الإمام النووى هذه الصيغة فى نداء النبى (ص) ، و طلب العفو و ان يستغفر الله له، و نحن لانفعل إلاّ ذلك ولا نستحب إلاّ هذا، و لانزيد على ما ورد فى الأحاديث المتقدمة أو ما جاء عن العلماء الكبار فى العلم، ولا نعتقد فى المخلوقين انهم يرزقون بذاتهم أو يحيون و يميتون، فالله تعاليبيّن لنا فى كتابه انّ اسناد الفعل لغيره على طريق المجاز ليس شركاً، ولكن ماذا نصنع بمن لايُدرك المجاز و ينكره اشدّ الإنكار.
قال تعالى فى شأن سيّدنا عيسى عليه الصلاة و السلام: وَ أُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ وَ أُحْى الْمَوْتى بِإِذْنِ اللهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِى بُيُوتِكُمْ(1)
فلو قال شخص انّ سيّدنا عيسى عليه السلام كان يحيى الموتى و يبريء الاكمه و الأبرص لم يكن كافراً، مع انّ الله تعالى هو محيى الموتى حقيقة، و هو الذى يبرئ الاكمه و
1) آل عمران: ۴٩.
الأبرص، و كلّنا يعتقد انّ التأثير لله لا لسيدنا عيسى عليه الصلاة و السلام. و كذلك إذا استغاث رجل برسول الله (ص) راجياً ان يدعو الله له فى تفريج مصيبته أو كربه معتقداً انّه حى فى قبره يبلغه سلام امته اينما كانوا، و تعرض عليه اعمالهم، لم يكن ذلك شركاً عند من تجرد عن العصبية و اتقى الله تعالى، بل سيستحق انّ ذلك سنة وردت بها الأحاديث الصحيحة، و نصّ عليها علماء الأمة الثقات من السلف و المحدثين.(1)
پس نظر كن -خداوند متعال تو را بيامرزد و هدايت كند- چگونه علما از آن جمله امام نووى اينگونه سخن گفتن و صدازدن پيامبر (ص) و درخواست عفو و طلب مغفرت از خدا را براى خود حسن شمردهاند و ما انجام نمىدهيم، مگر همين را مستحب نمىدانيم؛ مگر همين را بر آنچه در احاديث پيشين آمده يا آنچه از علماى بزرگ در علم رسيده چيزى را زياد نمىكنيم و در حق مخلوقين معتقد نيستيم كه آنان به طور مستقل روزى مىدهند يا زنده كرده و مىميرانند؛ زيرا خداوند متعال براى ما در كتابش تبيين كرده كه اسناد فعل به غيرش به طريق مجاز شرك نيست، ولى ما چه كنيم با كسانى كه مجاز را نمىفهمند و آن را شديداً انكار مىنمايند. خداوند متعال در شأن سرور ما عيسى عليه الصلاة و السلام فرمود: (و به اذن خدا كور و مبتلا به بيمارى پيسى را بهبودى مىبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مىكنم و به شما خبر مىدهم از آنچه مىخوريد و آنچه را در خانههاى خود ذخيره مىكنيد) . پس
1) صحيح شرح العقيدة الطحاوية، صص٧٣١ و ٧٣٢.
اگر شخصى بگويد: سرور ما عيسى عليه السلام مرده زنده مىكرد و مرض كورى و برص را شفا مىداد او كافر نمىباشد، با اينكه خداوند متعال زندهكننده مردگان به طور حقيقى است و اوست كه مرض كورى و پيسى را بهبودى مىدهد و همه ما معتقديم كه تأثير براى خداست نه براى سرور ما عيسى عليه الصلاة والسلام. و همچنين است اگر پناه ببرد شخصى به رسول خدا (ص) به اميد اينكه از خدا بخواهد تا او را از مصيبت يا گرفتارىاش برهاند با اعتقاد به اينكه او در قبرش زنده بوده و سلام امتش هر جا كه باشد به او مىرسد و اعمال آنان بر او عرضه مىگردد، اين اعتقاد شركآلود نيست نزد هر كس كه از تعصب تهى باشد و از خداوند متعال بترسد، بلكه به اين نتيجه مىرسد كه اين مطلب، سنتى است وارد شده در احاديث صحيح كه علماى مورد اعتماد از سلف و محدثان بر آن تصريح كردهاند.
او در كتاب «المجموع» مىنويسد:
واعلم انّ زيارة قبر الرسول (ص) من أهم القربات و انجح المساعى. . . ثم يأتى القبر الكريم فيستدبر القبلة و يستقبل جدار القبر، و يقف فى مقام الهيبة و الإجلال فيقول: ألسلام عليك يا رسول الله. . . و يتوسل به فى حق نفسه و يستشفع به إلى ربّه سبحانه و تعالى.(1)
و بدان كه زيارت قبر پيامبر (ص) از مهمترين امورى است كه موجب تقرّب به خدا است و از مهمترين كوششهايى است كه به ثمر
1) المجموع، ج٨، ص٢٧٢.
مىنشيند. . . آنگاه به سوى قبر كريم آمده و پشت به قبله كرده و رو به ديوار قبر مىنمايد و در مقام هيبت و اجلال مىايستد و مىگويد: درود بر تو اى رسول خدا (ص) . . . و در حق خود به او توسل مىجويد و او را شفيع نزد پروردگارش سبحانه و تعالى مىآورد.
او مىگويد:
يجوز التوسل إلى الله سبحانه و تعالى برسله و انبيائه عليهم الصلاة و السلام و على آلهم، و باوليائه، فانّه جائز و سائغ عند اهل الحق، بل انّه مستحب؛ إذ هو من اسباب اجابة الدعاء، و ليس فيه ادنى شبه بشرك. . . (1)
توسل نزد خداوند سبحانه و تعالى به رسولان و انبيائش كه درود و سلام خدا بر آنان و بر آل آنان باد و نيز به اولياى او كه خشنودى خدا بر آنان باد نزد اهل حق جايز، بلكه مستحب است؛ زيرا كه اين امر از اسباب اجابت دعاست و هيچ شبهه شرك در آن وجود ندارد.
او در كتاب «طريق الهجرتين» مىگويد:
ويكفى فى فضل الأنبياء و شرفهم انّ الله سبحانه و تعالى اختصهم بوحيه و جعلهم امناء على رسالته، و واسطة بينه و بين
1) الردّ على اباطيل، ص۴٠.
عباده و خصّهم بأنواع كراماته. . . .(1)
در فضيلت انبيا و شرف آنها كافى است كه خداوند سبحانه و تعالى آنان را به وحى اختصاص داده و امينانِ بر رسالتش و واسطه بين خود و بندگانش قرار داده و آنان را به انواع كرامتش اختصاص داده است. . . .
او نيز در كتاب «مفتاح دار السعادة» مىنويسد:
لم يعط نبى ما اعطيه، فرفع الله له ذكره، و قرن اسمه باسمه، و جعله سيد الناس كلّهم، و جعله اقرب الخلق إليه وسيلة واعظمهم عنده جاهاً واسمعهم عنده شفاعة. . . .(2)
به هيچ پيامبرى آنچه كه به پيامبر اسلام (ص) داده عطا ننموده است، لذا خداوند نام او را بلندمرتبه كرده و اسم او را به اسم خود مقرون ساخته و او را سرور همه مردم قرار داده و او را نزديكترين مردم از حيث وسيله قرب كرده و منزلتش را از همه نزد خود عظيمتر و شفاعت او را از ديگران پذيرفتهتر دانسته است. . . .
قاضى سبكى كه از امامان شافعى بوده و معاصر با ابن تيميه است در ردّ بر او در كتاب «شفاء السقام» مىنويسد:
اعلم انّه يجوز و يحسن التوسل و الإستغاثة و التشفع بالنبى (ص) إلى ربّه سبحانه و تعالى، و جواز ذلك و حسنه من الأمور
المعلومة لكلّ ذى دين، المعروفة من فعل الأنبياء و المرسلين و سير السلف الصالحين، و العلماء و العوام من المسلمين. ولم ينكر أحد ذلك من اهل الأديان، ولا سمع به فى زمن من الأزمان حتّى جاء ابن تيمية، فتكلّم فى ذلك بكلام يلبس فيه على الضعفاء الأغمار، و ابتدع ما لم يسبق إليه فى سائر الأعصار.
وحسبك انّ انكار ابن تيمية للإستغاثة و التوسل قول لم يقل عالم قبله و صار بين أهل الإسلام مثلة. . .
واقول: انّ التوسل بالنبى (ص) جائز فى كل حال: قبل خلقه و بعد خلقه، فى مدة حياته فى الدنيا و بعد موته، و فى مدة البرزخ و بعد البعث فى عرصات القيامة و الجنة.(1)
بدان كه جايز است و حسن دارد توسل و استغاثه و شفيع قرار دادن پيامبر (ص) نزد خداوند سبحان و متعال، و جواز آن و حُسنش از امور معلوم نزد هر صاحب دينى و معروف از فعل انبيا و مرسلين و سيره سلف صالحين و علما و عوام از مسلمانان است، و هيچ كس از اهل اديان آن را انكار نكرده و در هيچ زمانى از زمانها انكار از كسى شنيده نشده است تا اينكه ابن تيميه آمد و درباره آن سخنى گفت كه امر را بر ضعيفانِ فرو رفته در جهل مشتبه ساخت، و بدعتى گذاشت كه در هيچ عصرى چنين بدعتى گذاشته نشده بود.
و بس است تو را اينكه انكار ابن تيميه بر استغاثه و توسل، قولى است كه هيچ عالمى قبل از او نگفته، و به آن بين اهل اسلام دو دستگى پيدا شد. . .
و من مىگويم: همانا توسل به پيامبر (ص) جايز است در هر حال: قبل
1) شفاء السقام، ص٢٩١.
از خلقتش و بعد از خلقتش، در مدت زندگانى او در دنيا و بعد از مرگ او، در عالم برزخ و بعد از برانگيختهشدن در عرصههاى قيامت و بهشت.
او در ردّ مفتى وهابيان «بن باز» مىگويد:
ونقول لمن يكفر المتوسلين بالنبى أو الولى: هذّبوا هذا القول قليلاً؛ انّ حدوث مثل هذا القول هو نتيجة عدم الفهم، فالذى يتوسل إلى الله بالنبى أو الولى هو يعتقد انّ له منزلة عند الله، و هل يعتقد احد انّ الولى يجامله ليعطيه ما ليس له عندالله؟ طبعاً لا. و هناك من قال: انّ الوسيلة بالأحياء ممكنة و انّ الوسيلة بالأموات ممنوعة. و نقول له: أنت تضيق امراً متسعاً؛ لأنّ حياة الحى لا مدخل لها بالتوسل؛ فان جاء التوسل بحضرته (ص) إلى الله، فانك قد جعلت التوسل بحبك لمن علمت انّه اقرب منك إلى الله، فحبّك له هو الذى يشفع، و اياك ان تظنّ انّه سيأتى لك بما لا تستحق. . . .(1)
ما به كسانى كه توسلكنندگان به پيامبر (ص) يا ولى را تكفير مىكنند مىگوييم: كمى در اين گفتارتان تأمل كنيد خواهيد يافت كه حادث شدن مثل اين گفتار نتيجه نفهمى است؛ چراكه توسلكننده به نبى يا ولى نزد خدا، معتقد است كه براى او نزد خداوند منزلتى است. و آيا كسى معتقد است كه شخص ولى مجامله كرده تا چيزى را كه براى او نزد خدا نيست به او داده شود؟ طبعاً
1) تفسير القرآن، شيخ شعراوى، صص٣١٠٧ و ٣١٠٨.
اين چنين نيست. و در اينجا كسانى هستند كه مىگويند: توسل به زندهها ممكن است ولى به اموات ممنوع مىباشد. ما در جواب آنها مىگوييم: شما چيزى را تنگ مىكنيد كه وسيع است؛ زيرا حيات زنده هرگز دخالتى در جواز توسل به او ندارد، و اگر رسولخدا (ص) به سوى خدا وسيله آورده شود در حقيقت آن محبت تو به اوست كه شافع تو مىباشد، و بپرهيز از اينكه گمان كنى رسول خدا (ص) براى تو كارى انجام مىدهد كه مستحق آن نيستى. . . .
او مىگويد:
ونحو هذا فى منسك العلاّمة خليل وزاد: وليتوسّل به (ص) ويسأل الله تعالى بجاهه فى التوسل به؛ إذ هو محطّ جبال الأوزار واثقال الذنوب؛ لأنّ بركة شفاعته وعظمها عند ربّه لايتعاظمها ذنب. ومن اعتقد خلاف ذلك فهو المحروم الذى طمس الله بصيرته وأضلّ سريرته. الم يسمع قوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ. . . .(1)
قال: ولعلّ مراده التعريض بابن تيمية.(2)
و همچنين است مسلك وروش علاّمه خليل. واضافه مىكند: به پيامبر (ص) بايد توسّل شود ودر توسّل به احترام مقام آن حضرت از خداوند درخواست مىشود؛ چون پيامبر (ص) محلّ نزول كوههاى گناهان وسنگينى آنهاست [كنايه از اين است كه حضرت، شفاعت
امّتش را از خداوند مىخواهد] به خاطر اينكه به بركت شفاعت حضرت وعظمت آن نزد پروردگار، هيچ گناهى برابرى نمىكند و هر كس خلاف اين مطلب را معتقد باشد، محرومى است كه خداوند بصيرتش را پوشانده وسريرتش را گمراه نموده است. آيا او سخن خدا را نشنيده است كه فرمود: «و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذارند) ، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند. . .» . من مىگويم: وشايد مراد او از اين حرف، تعريض وگوشهزدن بر ابن تيميه باشد.
او در آداب زيارت قبر پيامبر (ص) مىنويسد:
. . . ثم تأتى القبر فتقول: و قد اتيتك مستغفراً من ذنوبى بك إلى ربّى. . .(1)
آنگاه به كنار قبر پيامبر (ص) مىآيى و مىگويى: من نزد تو آمدهام در حالى كه از گناهانم به واسطه تو به سوى پروردگارم استغفار مىكنم. . .
او مىگويد:
انّ الإستغاثة و التوسل ان كان المصحح لطلبها هو الحياة كما يقولون، فالأنبياء احياء فى قبورهم و غيرهم من عبادالله
1) الشرح الكبير مع المغنى، ج٣، صص۴٩۴ و ۴٩۵.
المرضيين، ولو لم يكن للفقيه من الدليل على صحة التوسل و الاستغاثة به (ص) إلاّ قياسه على التوسل و الإستغاثة به فى حياته الدنيا لكفى، فانّه حى الدارين، دائم العناية بأمته، متصرف باذن الله فى شؤونها. (1)
همانا استغاثه و توسل اگر مصحح درخواست آن زنده بودن است، آنگونه كه مىگويند، پس انبيا و ديگران از بندههاى مورد رضايت خداوند در قبرهايشان زنده مىباشند، و اگر براى فقيه دليلى بر صحت توسل و استغاثه به پيامبر (ص) جز قياس آن بر توسل و استغاثه به او در حيات دنيا نبود، كفايت مىكرد؛ چرا كه پيامبر (ص) زنده در هر دو دنياست و دائماً به امتش عنايت مىنمايد و به اذن خدا در شئون آنان دخالت مىكند.
او نيز مىگويد:
«اما دعوى انّ الميت لايقدر على شيء فهى باطلة»(2)«امّا ادعاى اينكه ميت قدرت بر چيزى ندارد باطل است» .
او نيز مىگويد:
انّ الأرواح لها من الإطلاق و الحرية مايمكنها من ان تجيب من يناديها و تغيث من يستغيث بها، كالأحياء سواء بسواء، بل اشدّ و اعظم.(3)
همانا ارواح داراى آزادى و رها بودن هستند به نحوى كه مىتوانند پاسخ ندادهنده خود را داده و كسانى را كه به آنان استغاثه مىكنند پناه دهند، همانند زندهها بدون كم و زياد، بلكه آنان قوىتر و بزرگترند.
او درباره برداشت غلط وهابيان از توسل مىگويد:
يخطئ كثير من الناس فى فهم حقيقة الواسطة فيطلقون الحكم هكذا جزافاً بانّ الواسطة شرك و انّ من اتخذ واسطة باى كيفية كانت فقد اشرك بالله، و انّ شأنه فى هذا شأن المشركين القائلين ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى
وهذا كلام مردود، و الإستدلال بالآية فى غير محلّه؛ و ذلك لانّ هذه الآية الكريمة صريحة فى الإنكار على المشركين عبادتهم للأصنام و اتخاذها آلهة من دون تعالى و اشراكهم اياها فى دعوى الربوبية، على انّ عبادتهم لها تقربهم إلى الله زلفى، فكفرهم و اشراكهم من حيث عبادتهم لها و من حيث اعتقادهم انّها ارباب من دون الله. . . فالواسطة لابدّ منها و هى ليست شركاً، و ليس كل من اتخذ بينه و بين الله واسطة يعتبر شركاً، و إلاّ لكان البشر كلهم مشركين بالله؛ لانّ امورهم جميعاً تبنى على الواسطة، فالنبى (ص) تلقى القرآن بواسطة جبرئيل، فجبرئيل واسطة للنبى (ص) و هو (ص) الواسطة العظمى للصحابة. . . و هو الذى يقول: (انا قاسم و الله معط) . و بذلك يظهر انّه يجوز وصف أى بشر عادى بانّه فرج الكربة و قضى الحاجة، أى كان واسطة فيها، فكيف بالسيد الكريم و النبى العظيم (ص) ؟(1)
بسيارى از مردم در فهم حقيقت واسطه اشتباه مىكنند و بىپايه و مطلق حكم مىكنند كه واسطه شرك است و اينكه هر كس واسطهاى را قرار دهد به هر كيفيتى باشد او به خداوند شرك
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص٩۵.
ورزيده است، و اينكه شأن او در اينباره همانند مشركان است كه مىگويند: (ما بتها را عبادت نمىكنيم جز آنكه ما را به سوى خدا نزديك كنند) . و اين كلام مردودى است و استدلال به آن بىجاست؛ زيرا كه اين آيه صريح در انكار بر مشركان است از آن جهت كه بتها را پرستيده و تنها آنها را خدايان خود خواندهاند، و نيز آنها را شريك خدا در ادعاى ربوبيت مىدانند، با اين ديد كه عبادت آنها آنان را به خداوند نزديك مىگرداند. پس كفر و شرك آنها بدين جهت است كه بتها را پرستيده و معتقدند كه آنها با قطع نظر از خداوند ربّ مىباشند. . . پس واسطه بايد باشد و در عين حال شرك نيست، و هر كس كه بين خود و خدا واسطهاى قرار دهد كار شركآميزى نكرده است، وگرنه بايد تمام بشر مشرك به خدا مىبودند؛ زيرا تمام امور آنها مبتنى بر واسطه است؛ چرا كه پيامبر (ص) قرآن را از طريق واسطه جبرئيل تلقى كرده و جبرئيل واسطه براى پيامبر (ص) است و پيامبر (ص) هم واسطه بزرگتر براى صحابه مىباشد. . . و او كسى است كه مىفرمود: (من تقسيمكننده و خدا عطاكننده است) . و به اين مطلب ظاهر مىگردد كه جايز است بشر عادى را اينگونه توصيف كرد كه او گرفتارى را برطرف نموده و حاجت را برآورده كرد؛ يعنى واسطه در آن بوده، تا چه رسد به سرور كريم و پيامبر عظيم (ص) ؟
او نيز در توجيه توسل به اولياى الهى مىگويد:
انّه ممّا لا شك فيه انّ النبى (ص) له عند الله قدر على و مرتبة رفيعة و جاه عظيم، فاى مانع شرعى أو عقلى يمنع التوسل به؟ فضلاً
عن الأدلة التى تثبته فى الدنيا و الآخرة. و لسنا فى ذلك سائلين غير الله تعالى ولا داعين إلاّ اياه. فنحن ندعوه بما أحب أيّاً كان؛ تارة نسأله باعمالنا الصالحة؛ لانّه يحبّها، و تارة نسأله بمن يحبّه من خلقه. . .
وسرّ ذلك انّ كلّ ما احبّه الله صحّ التوسل به، و كذا كل من احبّه من نبى أو ولى، و هو واضح لدى كل ذى فطرة سليمة، و لا يمنع منه عقل ولا نقل، بل تظافر العقل و النقل على جوازه، و المسئول فى ذلك كلّه الله وحده لا شريك له، لا النبى ولا الولى ولا الحى ولاالميت. . . و إذا جاز السؤال بالأعمال فبالنبى (ص) أولى لانّه افضل المخلوقات. . .(1)
هماناشكى نيست كه پيامبر (ص) نزد خداوند منزلت بلند و مرتبه بالا و مقام بزرگى دارد، و چه مانع شرعى يا عقلى از توسل به او جلوگيرى مىكند؟ تا چه رسد به ادلهاى كه توسل به او را در دنيا و آخرت اثبات مىنمايد. و ما در اين عمل از غير خدا سؤال نكرده و به جز او را نخواندهايم. و ما خدا را به آنچه دوست دارد مىخوانيم، هر چه باشد؛ گاه او را به اعمال صالح خود مىخوانيم؛ چراكه آنها را دوست دارد، و گاه او را به فردى از خلقش مىخوانيم كه دوستش دارد. . .
و سرّ آن اين است كه هر چه را خداوند دوست دارد مىتوان به آن توسل جست، و همچنين هر كسى را از پيامبر يا ولى خداوند دوست دارد مىتوان به او توسل كرد، و اين امرى است واضح نزد
1) مفاهيم يجب ان تصحح، ص١۵۴.
هر صاحب فطرت سالم كه عقل و نقل مانع آن نمىباشد، بلكه عقل و نقل بر جواز آن دلالت دارد.
و سؤال شده در همه اين موارد تنها خداست كه شريك و همتايى ندارد، نه پيامبر، يا ولى و نه زنده و نه مرده. . .
و اگر سؤال به اعمال صحيح است پس به پيامبر (ص) اولى است؛ چرا كه او برترين مخلوقات مىباشد. . .
او نيز مىگويد:
فان قالوا: انّ الممنوع انّما هو سؤال الأنبياء و الصالحين من أهل القبور فى برازخهم؛ لانّهم غير قادرين و قد سبق ردّ هذا الوهم مبسوطاً و اجمالاً: انّهم احياء قادرون على الشفاعة و الدعاء، و حياتهم حياة برزخية لائقة بمقامهم يصحّ بها نفعهم بالدعاء و الاستغفار، و المنكر لذلك اخف احواله انّه جاهل بما كاد يلحق بالمتواتر من سنته عليه الصلاة و السلام الدال على انّ موتى المؤمنين لهم فى حياتهم البرزخية العلم و السماع و القدرة على الدعاء و ما شاء الله من التصرفات، فما الظنّ بأكابر اهل البرزخ من النبيين و سائر الصالحين؟ !(1)
اگر بگويند: همانا آنچه منع شده درخواست از انبيا و صالحان از اهل قبور در برزخهاى آنهاست؛ چراكه آنها قادر نيستند، [در جواب مىگوييم] ردّ اين توهم سابقاً به طور مبسوط و اجمال گذشت، كه انبيا و صالحان، زنده بوده و قدرت بر شفاعت و دعا دارند، و حيات آنها حيات برزخى است و لايق به مقام آنهاست و به آن نفع دادن مردم به
1) مفاهيم يجب ان تصحّح، ص١٨٠.
دعا و استغفار صحيح مىباشد، و منكر اين امور كمترين احوالش اين است كه او جاهل به سنت پيامبر عليه الصلاة و السلام است، سنتى كه نزديك است كه ملحق به متواتر شود و دلالت دارد بر اينكه اموات از مؤمنان در عالم برزخ زنده بوده و داراى علم و شنود و قدرت بر دعا و آنچه از تصرفات كه خدا بخواهد مىباشند، پس چه گمانى به بزرگان اهل برزخ از پيامبران و ساير صالحان مىباشد؟ !
نبهانى در كتاب «شواهد الحق فى الاستغاثة بسيد الخلق» از محمد بن عمر غمرى واسطى نقل مىكند:
. . . فانّه (ص) هو الواسطة بيننا و بينه تعالى، و الدليل لنا عليه، و المعرف لنا به عزّوجلّ و التعلق بالواسطة متقدم على التعلق بالمتوسط إليه؛ فانّ الواسطة هو السبب فى الدخول على الملك العظيم و وسيلة إلى منازل القرب، فهو (ص) الواسطة بين الخلق و بين ربهم تعالى.(1)
. . . همانا پيامبر (ص) همان واسطه بين ما و بين خداوند متعال و راهنماى ما بر اوست، و معرّف ما به خداى عزّوجلّ مىباشد. و تعلق به واسطه مقدم بر تعلق به كسى است كه براى رسيدن به او، واسطه آورده شده است؛ چرا كه واسطه سبب وارد شدن بر پادشاه عظيم و وسيله براى رسيدن به منازل قرب است، پس او (ص) واسطه بين خلق و بين پروردگارشان مىباشد.
1) شواهد الحق فيالاستغاثة بسيد الخلق، نبهانى، ص٢٧١.
نهبانى از استادش عدوى نقل مىكند:
انّ الولى بعد موته اشدّ كرامة منه فى حال حياته؛ لانقطاع تعلقه بالمخلوق و تجرد روحه للخالق، فيكرمه الله تعالى بقضاء حاجة المتوسلين به.(1)
همانا ولى بعد از مرگش كرامتش از حال حيات او بيشتر مىشود، به جهت قطع شدن تعلقش به مخلوق و تجرد روحش براى خالق. لذا خداوند متعال به او اكرام كرده و حاجات متوسلين به او را برآورده مىنمايد.
او در كتاب «كشف فيوض» درباره حضرت امام كاظم عليه السلام و توسل و استغاثه به او مىگويد:
«قبر موسى الكاظم الترياق الأكبر»(2)«قبر موسى كاظم عليه السلام بزرگترين دارو براى هر دردى است» .
او در كتاب «شواهد الحق» مىگويد:
وجميع الأوصاف الجميلة التى ذكرها فى عبارته السابقة للأنبياء و الرسل عليهم الصلاة و السلام لا شك انّها تؤهّلهم لمرتبة الاستغاثة بهم إلى الله تعالى، لقضاء حوائج المستغيثين، و هو
مصرّح فيها بانّهم وسيلة الناس و وسائطهم إلى الله تعالى، فكما جعلهم تعالى واسطة لخلقه فى تبليغ دينه جعلوهم واسطة له فى قضاء حوائجهم، و إلاّ فَلِمَ لم يبلغ الله تعالى شرائعه و احكام دينه إلى كل فرد من افراد الناس بلا واسطة؟ ! . . .
فان قلت: ما هو ذلك السبب؟ قلت: هو - و الله اعلم -معرفتهم بالله تعالى بحسب درجاتهم و استعدادهم و قرب المناسبة بينهم و بين الحق تعالى و النظر إلى كمال صفاتهم و كثرة طاعتهم لله عزّوجلّ و معرفتهم بآداب العبودية له تعالى، بخلاف سائر الناس. . . ، و هم درجات اعلاهم سيدنا محمّد (ص) و مثلهم فى ذلك الأولياء و الصالحون، و مع كونهم يكونون وسائط فى ذلك لمن هو دونهم فى الصفاء و الطاعة و معرفة آداب العبودية يتخذون من هو فوقهم فى ذلك كالأنبياء وسائط لهم لدى الله تعالى، كما ورد فى حديث الشفاعة. . . .(1)
و تمام اوصاف زيبايى را كه در عبارت سابقش براى انبيا و رسولان عليهم الصلاة و السلام ذكر كرد، شكى نيست كه لياقت پناه بردن به آنها نزد خدا را به آنان مىدهد تا از اين راه حاجات استغاثهكنندگان برآورده شود، و او در آن تصريح كرده كه آنان، وسيله و واسطه مردم به سوى خداوند متعال هستند، همانگونه كه خداوند متعال آنها را واسطه خلق در تبليغ دينش قرار داد، همچنين آنها را واسطه خود در برآوردن حوايج آنها كرد، وگرنه پس چرا خداوند متعال شرايع و احكام دينش را به سوى هر كس بدون واسطه ابلاغ نكرد؟ ! . . .
1) شواهد الحق، ص٢٧۵.
اگر بگويى كه آن سبب چيست؟ مىگوييم: سبب - و خداوند داناتر است - معرفت آنها به خداوند متعال به حسب درجات و استعداد آنها و قرب مناسبت بين آنها و بين حق تعالى و نظر به كمال صفات آنان و كثرت اطاعت دستورات خداى عزوجل و معرفت آنان به آداب عبوديت خداى متعال است، برخلاف ديگر مردم. . .
و آنان داراى درجاتى هستند كه بالاترين آنها سرور ما محمّد (ص) است. و مثل آنها در اين امر اوليا و صالحانند، كه با وجود آنكه آنان وسائط براى كسانى هستند كه در صفا و طاعت و شناخت آداب عبوديت پايينتر از آنان هستند، ولى اوليايى كه بالاتر از خودشان مىباشند، همچون انبيا را وسائط براى خود نزد خدا مىگيرند، آنگونه كه در حديث شفاعت وارد شده است. . . .
و نيز مىگويد:
لقد اتفق العلماء العارفون على جواز التوسل به (ص) إلى الله لقضاء الحاجات فى حياته و بعد الممات، و قد صار من المجربات انّ من استغاث به (ص) إلى الله باخلاص و صدق التجاء تقضى حاجته مهما كانت، ولم يحصل التخلف لأحد إلاّ من ضعف اليقين و حصول التردد و عدم صدق الإلتجاء.(1)
هر آينه علماى عارف بر جواز توسل به پيامبر (ص) نزد خداوند به جهت برآوردهشدن حاجات در زمان حيات و مرگ او اتفاق دارند، و از مسايل تجربى است كه هركس به آن حضرت با اخلاص و
1) حجة الله على العالمين، صص٨١۴ و ٨١۵؛ وفاء الوفاء، سمهودى، ج۴، ص١٣٧١.
صداقت نزد خدا پناه برد حاجتش برآورده شود هرچه باشد، و حاصل نشده تخلف بر احدى مگر از روى ضعف يقين و حصول ترديد و عدم صدق پناه بردن.
او كه از علماى مكه بوده است در كتاب «برائة الاشعريين» در اينباره مىنويسد:
انّ التوسل لا يسمى عبادة قطعاً ولا يقال فيه عبادة، و انّما هو وسيلة إليها و وسيلة الشيء غيره بالضرورة، و هو واضح؛ فانّ التوسل لا تقرب فيه للمتوسَّل به ولا تعظيمه غاية التعظيم، و التعظيم إذا لم يصل إلى هذا الحدّ لا يكون الفعل المعظم به عبادة، فلا يطلق اسم العبادة على ما ظهر من الإستعمال اللغوى إلاّ على ما كان بهذه المثابة؛ من كون العمل دالاً على غاية الخضوع منوّياً به التقرب للمعبود، تعظيماً له بذلك التعظيم التام، فإذا اختل شيء منها منع الإطلاق. . . .(1)
همانا توسل را به طور قطع عبادت نمىتوان ناميد و به آن نمىتوان عبادت گفت، بلكه وسيله به عبادت است، و بديهى است كه وسيله چيزى غير از آن چيز است، و اين امرى است واضح؛ زيرا توسل به جهت تقرب به وسيله و تعظيم كامل او نيست، و اگر تعظيم به اين حدّ نرسد كارى كه با آن تعظيم انجام گرفته عبادت به حساب نمىآيد. لذا اسم عبادت اطلاق نمىشود بر آنچه از استعمال لغوى
1) برائة الاشعريين، ص٢۶.
ظاهر شده، جز بر كارى كه به اين نحو باشد؛ يعنى اينكه عمل انسان دلالت بر غايت و نهايت خضوع كند در حالى كه نيت او از اين كار تقرب به معبود و تعظيم او با اين تعظيم تام باشد، و اگر در موردى چيزى از اين خصوصيات مختل شود نمىتوان به آن اطلاق عبادت نمود. . . .
شيخ محمّد بن على شوكانى درباره توسل به اولياى الهى مىگويد:
وعندى انّه لا وجه لتخصيص جواز التوسل بالنبى (ص) كما زعمه الشيخ عزالدين بن عبدالسلام؛ لأمرين:
الاوّل: ما عرفناك به من اجماع الصحابة.
والثانى: انّ التوسل إلى الله بأهل الفضل و العلم هو فى التحقيق توسل بأعمالهم الصالحة و مزاياهم الفاضلة؛ إذ لايكون فاضلا إلاّ باعماله. فإذا قال القائل: أللّهم انّى أتوسل إليك بالعالم الفلانى فهو باعتبار ما قام به من العلم. و قد ثبت فى الصحيحين و غيرهما انّ النبى (ص) حكى عن الثلاثة الذين انطبقت عليهم الصخرة: انّ كل واحد منهم توسل إلى الله بأعظم عمل عمله، فارتفعت الصخرة. فلو كان التوسل بالأعمال الفاضلة غير جائز او كان شركاً كما زعمه المتشددون فى هذا الباب كابن عبدالسلام و من قال بقوله من اتباعه، لم تحصل الاجابة لهم، و لاسكت النبى (ص) عن انكار مافعلوه بعد حكايته عنهم. و بهذا تعلم انّ مايورده المانعون من التوسل بالانبياء و الصلحاء هو من نحو قوله تعالى: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى
ونحو قوله
تعالى: فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً
ونحو قوله تعالى: لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا يَسْتَجِيبُونَ لَهُمْ بِشَىءٍ
ليس بوارد بل هو من الإستدلال على محلّ النزاع بما هو اجنبى عنه؛ فانّ قولهم: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى
مصرح بانّهم عبدوهم بذلك، و المتوسل بالعالم مثلا لم يعبده، بل علم انّ له مزية عندالله بحمله العلم فتوسل به لذلك. و كذلك قوله تعالى: فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً
فانّه نهى عن ان يدعى مع الله غيره كان يقول بالله و بفلان، و المتوسل بالعالم مثلا لم يدع إلاّ الله، فانّما وقع منه التوسل عليه بعمل صالح عمله بعض عباده، كما توسل الثلاثة الذين انطبقت عليهم الصخرة بصالح اعمالهم.
وكذلك قوله: وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ
الآية، فانّ هؤلاء دعوا من لايستجيب لهم، و لم يدعوا ربهم الذى يستجيب لهم، و المتوسل بالعالم مثلا لم يدع إلاّ الله ولم يدع غيره دونه ولا دعا غيره معه. . . و هكذا الإستدلال على منع التوسل بقوله: لَيْسَ لَكَ مِنَ الأَمْرِ شَىءٌ ، قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعاً وَ لا ضَرًّا؛
فانّ هاتين الآيتين مصرّحتان بانّه ليس لرسول الله (ص) من امر الله شيء، و انّه لايملك لنفسه نفعاً ولا ضرّاً، فكيف يملك لغيره، وليس فيهما منع التوسل به أو بغيره من الأنبياء أو الأولياء أو العلماء، وقد جعل الله لرسول الله (ص) المقام المحمود، مقام الشفاعة العظمى و ارشد الخلق إلى أن يسألوه ذلك و يطلبوه منه. . .
وهكذا الإستدلال على منع التوسل بقوله (ص) لما نزل قوله تعالى: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ
يا فلان بن فلان! لااملك لك من الله شيئاً، يا فلانة بنت فلان لا املك لك من الله شيئاً، فانّ هذا ل-يس
فيها إلاّ التصريح بانّه (ص) لايستطيع نفع من أراد الله ضرّه، ولاضرّ من اراد الله تعالى نفعه، و انّه لايملك لأحد من قرابته فضلا عن غيرهم شيئاً من الله. و هذا معلوم لكلّ مسلم و ليس فيه انّه لايتوسل به إلى الله؛ فانّ ذلك هو طلب الأمر ممّن له الأمر و النهى، و انّما أراد الطالب أن يقدم بين يدى طلبه مايكون سبباً للإجابة ممّن هو المنفرد بالعطاء و المنع و هو مالك يوم الدين.(1)
نزد من وجهى براى اختصاص دادن جواز توسل فقط بر پيامبر (ص) نيست آنگونه كه «عزالدين بن عبدالسلام» گمان كرده است، به دو جهت، يكى به جهت آنكه بر تو معلوم كرديم كه اجماع صحابه است و ديگرى اينكه وسيله آوردن نزد خدا به اهل فضل و علم در حقيقت توسل به اعمال صالح و مزاياى فاضل آنان است؛ زيرا انسان با اعمالش فاضل مىگردد. و اگر كسى بگويد بارخدايا! همانا من به توسط اين عالِم به تو توجه مىكنم به جهت علم اوست. و در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتابها آمده كه پيامبر (ص) درباره آن سه نفرى كه در غار بر رويشان بسته شد فرمود: هر آينه هر كدام از آنان با بزرگترين عملش به خدا روى آورد. لذا سنگ از جلوى در غار كنار رفت. و اگر توسل به اعمال صالح جايز نباشد يا آنگونه كه افراد تندرو همچون «ابنعبدالسلام» و پيروان او گفتهاند شرك باشد اجابت براى آنان حاصل نمىشد و پيامبر (ص) نيز بعد از حكايت عمل آنها ساكت نمىگشت. و از اينجا مىدانى آنچه را كه
1) عقيدة السلف الصالح، محمّد عادل عزيزه كيالى، صص٢۵٠ - ٢۵٣، به نقل از «الدر النضيد فى اخلاص كلمة التوحيد» ، شوكانى.
منعكنندگان توسل به انبيا و صالحان به آن استدلال مىكنند از قبيل آيه: «اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند» و آيه «پس هيچكس را با خدا نخوانيد» و آيه «دعوت حق از آن اوست و كسانى را كه (مشركان) غير از خدا مىخوانند (هرگز) به دعوت آنها پاسخ نمىگويند» هيچ كدام وارد نيست، بلكه براى استدلال بر محلّ نزاع اجنبى مىباشد؛ زيرا گفتار آنان ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى تصريح است به اينكه آنان بتها را اينگونه مىپرستيدند، در حالى كه متوسل به شخص عالم مثلا او را نمىپرستد، بلكه مىداند كه او داراى مزيّتى به جهت علم نزد خداوند دارد. لذا بدين جهت به او توسل مىكند. و نيز قول خداوند متعال: فَلاَتَدْعُوا مَعَ اللهِ أَحَداً كه نهى مىكند از اينكه همراه و در عرض خداوند غير او را قرار دهيم، مثل اينكه بگوييم: به خدا و به فلان شخص، در حالى كه متوسل به عالم مثلا غير از خدا را نمىخواند، و تنها از او توجه به خدا به وسيله عمل صالح برخى از بندگانش سر زده است، همانگونه كه آن سه نفرى كه درب غار با سنگ بزرگ بر رويشان بسته شد متوسل به اعمال صالح خود شدند.
و نيز قول او «و معبودهايى را كه غير از او مىخوانند» ؛ زيرا آنان كسانى را مىخواندند كه حاجتشان را برآورده نمىكرد و خدايى را كه حاجتشان را برآورده مىكرد نمىخواندند، در حالى كه متوسل به عالم مثلا جز خدا را نمىخواند و تنها ديگرى را به جز او صدا نمىزند و همراه خدا ديگرى را نمىخواند. . .
و نيز استدلال بر منع توسل به قول خداوند «هيچگونه اختيارى براى تو نيست» ، «بگو: من مالك سود و زيان خويش نيستم» ؛ زيرا اين دو آيه تصريح دارد بر اينكه رسول خدا (ص) مالك امر خدا در هيچ چيزى نيست و او براى خودش مالك نفع و ضررى نمىباشد، پس چگونه مالك براى ديگرى گردد، و اين دو آيه اشاره به منع توسل به او يا ديگرى از انبيا و يا اوليا و علما ندارد؛ چرا كه خداوند براى رسولش مقام محمود و شفاعت بزرگ قرار داده و مردم را دعوت كرده تا از او آن را خواسته و طلب نمايند. . .
و همچنين استدلال بر منع توسل به قول پيامبر (ص) ؛ كه چون آيه «و خويشاوندان نزديكت را انذار كن» بر او نازل شد فرمود: اى فلان فرزند فلان! من از جانب خدا براى تو مالك چيزى نيستم. اى فلان دختر فلان من از جانب خدا براى تو مالك چيزى نيستم؛ زيرا در اين جملات تصريح به اين است كه پيامبر (ص) نمىتواند به كسى كه خداوند اراده ضرر به او رسانده نفع برساند. و نيز كسى را كه خداوند متعال اراده كرده به او نفع برساند ضرر بزند. و نيز براى هيچ يك از نزديكانش مالك چيزى از جانب خداوند نيست تا چه رسد به ديگران. و اين مطلب بر هر مسلمانى معلوم است. و اين حديث دلالت ندارد بر اينكه پيامبر (ص) را وسيله به سوى خدا قرار ندهيم؛ چرا كه اين كار در حقيقت درخواست كارى است از كسى كه براى اوست امر و نهى، و درخواستكننده در برابر درخواستش چيزى را مقدم كرده كه سبب اجابت دعايش گردد، ولى از كسى كه او تنها عطا كننده و منع كننده است و او مالك روز جزا است.
او در كتاب «الدر النضيد فى اخلاص كلمة التوحيد» مىنويسد:
انّ التوسل به (ص) يكون فى حياته و بعد موته، و فى حضرته و مغيبه، و لا يخفاك انّه قد ثبت التوسل به (ص) فى حياته و ثبت التوسل بغيره بعد موته بإجماع الصحابة، اجماعاً سكوتياً؛ لعدم انكار احد منهم على عمر فى التوسل بالعباس.(1)
همانا مىتوان به پيامبر (ص) در زمان حياتش و بعد از مرگش و در حضورش و از راه دور توسل جست. و مخفى نماند تو را كه توسل به پيامبر (ص) در زمان حياتش ثابت است و نيز توسل به غير آن حضرت بعد از مرگش به اجماع صحابه به نوع اجماع سكوتى ثابت مىباشد؛ به جهت انكار نكردن هيچ يك از صحابه بر عمر در توسل به عباس.
البانى در كتاب «التوسل، انواعه و احكامه» مىگويد:
. . . و اجاز غيره كالإمام الشوكانى التوسل به و بغيره من الأنبياء و الصالحين.(2)
. . . و اجازه كرده غير او - احمد بن حنبل - مثل امام شوكانى توسل به پيامبر و به غير او از انبيا و صالحان را.
او درباره توسل مىگويد:
وأما التوسل إلى الله تعالى بجاه انبيائه عليهم الصلاة و السلام و أوليائه الصالحين فليس شركاً ولا حراماً ولا هو بدعة مستحدثة
فى الدين كما يدعيه المخالفون، و انما هو محبوب و مندوب إليه شرعاً، و ما مخالفة المخالفين فيه و تنوع مقالتهم حوله. . . إلاّ من اظهر الأدلة على حيرة عقولهم و فساد تكفيرهم، و إلاّ فما وجه هذه التفرقة بين الولى و النبى و الحى و الميت هنا مادمنا نعتقد انّ الفعل لله وحده من غير شريك؟ و انّه عزّوجلّ المتصرف فى الكون بالمنع و الإعطاء؟ و ما الخلق من ملائكة و انبياء و اولياء و غيرهم إلاّ وسائط و اسباب فقط يجرى الله تعالى الخير و ضدّه على أيديهم من غير ان يكون لهم فى ذلك ايجاد ولا تأثير مطلق، كما اشار إليه رسول الله (ص) بقوله: (انّ هذا الخير خزائن و لتلك الخزائن مفاتيح، فطوبى لعبد جعله الله مفتاحاً للخير، مغلاقاً للشر، و ويل لعبد جعله الله تعالى مفتاحاً للشر، مغلاقاً للخير) . (1)و هل كان يتصور احد انّ الحى هو الذى كان يجلب الخير أو يدفع الضرّ بذاته للمتوسل به حتّى إذا مات لم يمكنه ذلك، فيكون التوسل به عبثاً قبيحاً أو شركاً صريحاً كلا و الله. . .
ولا يخرج التوسل فى الحقيقة عن كونه سبباً من الأسباب العادية التى نصبها الله تعالى مقتضيات لمسبباتها و جعل بينهما مقارنة فى الوجود مع كون التأثير له وحده جل و علا، فيكون حكمه حكم بقية الأسباب العادية التى يخمر فيها الإفراط و المغالاة، لما يقع من بعض الجهال، و التفريط كما يقع من أهل القسوة و الجفاء المنكرين لخواص أولياء الله تعالى الثابتة و كراماتهم الواقعة بالمشاهدة و العيان؛ إذ ليس من المستحيل بل ولا من
1) سنن ابن ماجه، ج١، ص٢٣٨؛ المعجم الكبير، طبرانى، ح ۵٩۵۶؛ مسند ابىيعلى، ح ٧۵٢۶.
البعيد ان يعلّق الله تعالى قضاء حاجة من الحوائج كشفاء من مرض اوسعة فى رزق، على التوسل بأحد عباده الصالحين، و فى هذه الحالة لا يمكن أن يحصل المطلوب من الشفاء و غيره من غير طريق التوسل بحال، لا لانّ التوسل مؤثر بذاته ولا لانّ الولى أو النبى هو الذى خلق الشفاء و اوجده، بل لما سبق فى علمه تعالى القديم من تعليق هذا الشفاء على التوسل المذكور.(1)
و اما توسل به سوى خداوند متعال به جاه انبيائش -عليهم الصلاة و السلام -و اولياى صالحين او شرك و حرام و بدعت حادث شده در دين نيست آنگونه كه مخالفان ادعا مىكنند، بلكه اين كار محبوب بوده و شرعاً به آن دعوت شده است، و مخالفت مخالفان در آن و تنوع مقاله آنها درباره اين موضوع نيست. . . مگر از ظاهرترين ادله بر حيرت عقول و فساد تكفيرشان، وگرنه چه فرقى بين ولى و پيامبر و زنده و مرده در اينجاست، مادامى كه معتقديم فعل تنها براى خداست و در اين امر شريكى ندارد؟ و اينكه خداى عزّوجلّ متصرف در عالم است به منع و اعطاء؟ و هر خلقى از ملائكه و انبيا و اوليا و ديگران تنها وسيلهها و اسبابى هستند كه خداوند متعال خير و ضدّ آن را به دست آنها جارى مىسازد، بدون آنكه براى آنان در اين امر ايجاد يا تأثير مطلق باشد، همانگونه كه رسولخدا (ص) به قولش به اين مطلب اشاره كرده است آنجا كه فرمود: (همانا اين خير خزائنى دارد و براى آن خزائن كليدهايى است، پس خوشا به حال بندهاى كه خداوند او را كليدهاى خير و قفلهاى شر قرار داده است، و بدا به
1) نفحات الدومى، شيخ عبدالجواد محمد الدومى، ص٣٣۴.
حال بندهاى كه خداوند متعال او را كليدهاى شر و قفلهاى خير قرار داده است) . و آيا كسى تصور مىكند كه فرد زنده كسى است كه خير را جلب كرده، يا ضرر را به ذاته براى كسى كه به او توسل كرده دفع مىكند تا اينكه اگر مرد اين كار جايز نباشد و در نتيجه توسل به او بيهوده و قبيح، يا شرك صريح باشد؟ به خدا سوگند كه هرگز چنين نيست. . .
و توسل در حقيقت از اين خارج نيست كه تنها سببى از اسباب عادى است كه خداوند متعال آن را مقتضى مسبباتى قرار داده و بين آنها مقارنه در وجود گذاشته است، ولى تأثير تنها براى خداوند جلّ و علا است، و حكم اين همانند حكم ساير اسباب عادى است كه در آن افراطگرى و غلو مىشود، همانگونه كه از برخى جاهلان انجام مىگيرد و نيز تفريطگرى مىشود همانگونه كه از سوى افراد قسىالقلب و خشك، كه منكر خاصيتهاى اولياى خدايند صورت مىپذيرد، خواصى كه ثابت شده و كراماتى كه به مشاهده و عيان واقع است؛ زيرا محال نيست، بلكه هرگز بعيد به نظر نمىرسد كه خداوند متعال برآوردن حاجتى از حوائج همچون شفاى از مرض يا وسعت در روزى را معلّق بر توسل به يكى از بندههاى صالحش نمايد، و در اين حالت امكان ندارد كه مطلوب انسان از شفا و ديگر خواستهها از غير راه توسل به هيچ نحو ممكن تحقق يابد، نه به جهت اينكه توسل به ذاته مؤثر است و نه به جهت اينكه ولى يا پيامبر كسى است كه شفا را آفريده و ايجاد نموده است، بلكه به جهت علم سابق و قديم الهى است كه اين شفا معلق بر اين توسل است.
او مىنويسد:
لا أرى بأساً فى التوسل إلى الله تعالى بجاه النبى (ص) عند الله تعالى، حياً و ميتاً، و يراد من الجاه معنى يرجع إلى صفة من صفاته تعالى، مثل أن يراد به المحبة التامة المستدعية عدم رده و قبول شفاعته؛ فيكون معنى قول القائل: إلهى اتوسل بجاه نبيّك (ص) ان تقضى لى حاجتى، إلهى اجعل محبتك له وسيلة فى قضاء حاجتى.
ولا فرق بين هذا و قولك: إلهى أتوسل برحمتك أن تفعل كذا؛ إذ معناه أيضاً إلهى اجعل رحمتك وسيلة فى فعل كذا، بل لاأرى بأساً ايضاً بالإقسام على الله تعالى بجاهه (ص) بهذا المعنى. . . بقى ههنا امران:
الأوّل: انّ التوسل بجاه غير النبى (ص) لا بأس به أيضاً، ان كان المتوسَّل بجاهه ممن علم انّ له جاهاً عند الله تعالى، كالمقطوع بصلاحه و ولايته.
الثانى: من لا قطع فى حقه بذلك فلا يتوسل بجاهه؛ لما فيه من الحكم الضمنى على الله تعالى بما لم يعلم تحققه منه عز شأنه، و فى ذلك جرأة عظيمة على الله تعالى.(1)
و مشكلى در توسل به خداوند متعال به جاه پيامبر (ص) نزد خداوند متعال در زمان حيات و ممات او نمىبينم، و مقصود از جاه پيامبر (ص) معنايى است كه رجوع به صفتى از صفات خداوند متعال دارد، مثل اينكه اراده شود به آن محبت تامى كه مستلزم عدم ردّ او
1) روح المعانى، آلوسى، ج۶، ص١٢٨.
و قبول شفاعتش مىباشد. لذا معنى قول كسى كه مىگويد: بار خدايا به جاه پيامبرت توسل مىجويم كه حاجتم را برآورده كنى اين است كه خدايا! دوست داشتن پيامبرت را وسيله در برآورده شدن حاجتم قرار بده.
و فرقى بين اينگونه دعا و قول تو نيست كه مىگويى: بار خدايا! به رحمتت توسل مىجويم كه اينگونه انجام دهى؛ زيرا معناى آن نيز اين است كه بگويى: بار خدايا! رحمتت را وسيله در انجام فلان عمل قرار بده، بلكه همچنين باكى نمىبينم در قسم خوردن به جاه پيامبر (ص) به اين معنا. . . در اينجا دو امر باقى مىماند:
اول: همانا توسل به جاه غير پيامبر (ص) نيز اشكالى ندارد اگر كسى كه توسل به جاه او شده از جمله كسانى باشد كه نزد خداوند متعال آبرو دارد، مثل كسى كه قطع به صلاح و ولايت اوست.
دوم: كسى كه قطعى به صلاح او نيست. لذا به جاه او توسل جسته نمىشود؛ زيرا كه در آن حكم ضمنى بر خداوند متعال است به چيزى كه تحقق آن را از خداوند عزيزالشأن نمىداند و در اين امر جرأتى عظيم بر خداوند متعال است.
او كه امام مسجد جامع «نجارين» در دمشق است در اين باره مىگويد:
إنّ الإعتقاد بالتوسل بالأنبياء و المرسلين عليهم الصلاة و التسليم و الأولياء الصالحين المجمع على فضلهم و صلاحهم و عدلهم و ولايتهم إيمان لا كفر و جائز عندى لا محظور، و انّ المتوسل
بهؤلاء إلى الله تعالى لتقضى حاجاته يكون مؤمناً موحداً ليس بمشرك و تصح جميع عباداته.(1)
همانا اعتقاد توسل به پيامبران و رسولان كه درود و سلام خدا بر آنان باد و اولياى صالح كه اجماع بر فضل و صلاح و عدالت و ولايت آنان است ايمان مىباشد نه كفر، و نزد من جايز است و محذورى در آن نيست، و اينكه توسلكننده به آنان نزد خداوند متعال به جهت برآوردهشدن حاجاتش مؤمن موحد است نه مشرك و تمام عباداتش صحيح مىباشد.
او كه از مفتيان «حماة» در سوريه است، مىگويد:
وقد اجمعت الأمة على جواز التوسل إذا صحت العقيدة، و اجماع الأمة حجة شرعية، كما قال (ص) : (لاتجتمع امتى على ضلالة) . اما ما يدعيه بعض الغلاة من الوهابية بانّ حكم التوسل بانّه شرك فلا دليل عليه شرعاً ولا عقلا.(2)
امت اجماع دارند بر جواز توسل در صورتى كه عقيده صحيح باشد، و اجماع امت، حجت شرعى است همانگونه كه پيامبر (ص) فرمود: (امتم بر گمراهى اجماع نمىكنند) . و اما آنچه را كه برخى از غاليان از وهابيان ادعا مىكنند كه حكم به شرك بودن توسل است، دليل شرعى و يا عقلى بر آن نمىباشد.
او كه مفتى لبنان است، مىگويد:
وأما التوسل بالنبى (ص) و التوجّه به فى كلام الصحابة فيريدون به التوسل بدعائه و شفاعته. . . و على التوسل بالأنبياء و الصالحين احياءً و امواتاً جرت الأمة طبقة فطبقة.(1)
و اما توسل به پيامبر (ص) و توجه به او در كلام صحابه، پس مقصودشان از آن توسل به دعا و شفاعت اوست. . . و بر توسل به انبيا و صالحان چه در زمان حيات يا مرگ، طبقه طبقه امت اجماع كردهاند.
او كه رئيس مجلس مركزى اتحاد مبلّغان در جاكارتاى اندونزى است در اين باره مىگويد:
واقول: انّ التوسل بالنبى (ص) جائز فى كل حال؛ قبل خلقه و بعد خلقه، فى مدّة حياته فى الدنيا و بعد موته، فى مدّة البرزخ و بعد البعث فى عرصات القيامة و الجنة.(2)
و مىگويم: همانا توسل به پيامبر (ص) در هر حالى جايز است؛ چه قبل از خلقتش و چه بعد از خلقتش، در مدت حياتش در دنيا و بعد از مرگش، در مدت برزخ و بعد از محشور شدن در عرصههاى قيامت و در بهشت.
محمّد برهان الدين به دستور شيخ ابوالحسن على ندوى، رئيس جماعت علما در «لكنهو» مىنويسد:
إنّ الإعتقاد بالتوسل بالأنبياء ليس شركاً، فالمتوسّل ليس بمشرك، فنرجوا الله تعالى أن يتقبل اعماله الصالحة من الصلاة و الحج و غيرهما.(1)
همانا اعتقاد به توسل به انبيا شرك نيست، پس توسلكننده مشرك نيست، و ما از خداوند متعال اميدواريم كه اعمال صالح او از نماز و حج و ديگر اعمالش را قبول كند.
او كه از اجله فضلاى كويت و مشايخ آن ديار است درباره حكم توسل مىگويد:
والحاصل انّ مذهب اهل السنة و الجماعة صحة التوسل و جوازه بالنبى (ص) فى حياته و بعد وفاته، و كذا بغيره من الأنبياء و المرسلين و الأولياء و الصالحين، كما دلت الاحاديث السابقة. و امّا الذين يفرقون بين الاحياء و الأموات حيث جوزوا بعض التوسلات بالأحياء لا الأموات فهم القريبون من الزلل؛ لأنّهم اعتبروا انّ الأحياء لهم التأثير دون الأموات، مع انّه لا تأثير ايجادياً لغير الله سبحانه و تعالى على الإطلاق، و أما الافادة و فيض البركات و الإستفادة من ارواحهم استفادة اعتيادية، و توجه
1) سيوف الله الاجله، ص١۶١.
ارواحهم إلى الله سبحانه و تعالى طالبين فيض الرحمة على ذلك المتوسل، فهو شيء جائز و واقع و خال من كل خلل بدون الفرق بين الاحياء و الاموات.(1)
و حاصل اينكه مذهب اهل سنت و جماعت، صحت توسل و جواز آن به پيامبر (ص) است در حال حيات او و بعد از مرگش، و همچنين به غير او از انبيا و رسولان و اوليا و صالحان، آنگونه كه احاديث سابق بر آن دلالت دارد. و اما كسانى كه بين زندهها و مردهها فرق مىگذارند به حيثى كه برخى از توسلات به زندهها را قبول مىكنند نه مردهها را، آنان به لغزشها نزديكترند؛ زيرا اعتبار مىكنند كه زندهها داراى تأثيرند نه مردهها، با آنكه تأثير ايجادى به طور مطلق بر غير خدا نيست، و اما فايده رساندن و فيض بركات و استفاده از ارواح آنان به استفاده عادى است و توجه ارواح آنان به سوى خداوند سبحان و بلندمرتبه، رحمت در حال طلب فيض بر آن شخص متوسل، پس اين توسل امرى جايز و واقع و خالى از اشكال است، بدون فرق بين زندهها و مردهها.
او كه مفتى در دارالعلوم ديوبند بوده بعد از نقل احاديث و اقوال اهل علم درباره توسل مىگويد:
واتضح من هذه النقول انّ المتوسلين ليسوا مشركين، و انّ التوسل ليس شركاً؛ صومهم و صلاتهم و حجّهم و زكاتهم جائز
1) الرد المحكم المنيع.
وصحيح، مثل سائر المسلمين.(1)
از اين نقلها واضح شد كه توسلكنندگان مشرك نيستند، و توسل هم شرك نمىباشد، و روزه و نماز و حج و زكات توسلكنندگان جايز و صحيح است، همانند ساير مؤمنان.
1) سيوف الله الاجله، ص١۶٧.
در قرآن كريم به موضوع توسل به ارواح اوليا اشاره شده و به آن ترغيب شده است. اينك به برخى از آيات در اين باره اشاره مىكنيم:
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً (نساء: ۶۴)
و اگر اين مخالفان هنگامى كه به خود ستم كردند [و فرمانهاى خدا را زير پا گذاردند] به نزد تو مىآمدند واز خدا طلب آمرزش مىكردند وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
ممكن است كسى ادّعا كند كه آيه، ظهور در زمان پيامبر (ص) دارد، ولى به تنقيح مناط واخذِ ملاك، مىتوان آن را به عصر بعد از وفاتشان نيز تعميم داد؛ زيرا انسان هميشه ودر هر زمان گناهكار است وبه وسيلهاى نياز دارد تا او را براى طلب مغفرت از خداوند واسطه قرار دهد. از همين
رو، صحابه بعد از پيامبر (ص) با تمسك به اين آيه از آن حضرت طلب استغفار مىنمودند. اين مطلب على الخصوص با اثبات حيات برزخى ووجود ارتباط بين عالم برزخ ودنيا هموارتر خواهد شد.(1)
برخى از علماى اهل سنت به اين آيه (نساء: ۶۴) براى بعد از وفات پيامبر (ص) نيز استدلال كردهاند:
١. سامرى حنبلى در كتاب «المستوعب» در باب زيارت قبر پيامبر (ص) مىنويسد:
ثم يأتى الزائر حائط القبر، فيقف ناحيته، و يجعل القبر تلقاء وجهه، و القبلة خلف ظهره، و المنبر عن يساره، ثم ذكر كيفية السلام و الدعاء، و فيه: اللهم انك قلت فى كتابك لنبيّك (ص) : وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً
وانّى قد اتيت نبيك مستغفراً، فاسألك أن توجب لى المغفرة كما اوجبتها لمن اتاه فى حياته.(2)
آنگاه زائر كنار ديوار قبر مىآيد و قبر را در برابر صورت و قبله را پشت سر خود و منبر را طرف چپ خود قرار مىدهد، آنگاه نحوه سلام و دعا را ذكر كرده كه در آن چنين آمده است: بار خدايا! در كتابت به پيامبرت فرمودى: (و اگر آنان هنگامى كه به خود ظلم كردند نزد تو بيايند و طلب مغفرت از خدا كرده و
پيامبر (ص) نيز براى آنان درخواست مغفرت كند خدا را توبهپذير رحيم خواهند يافت) ، و همانا من خدمت پيامبر تو آمدهام در حالى كه استغفاركنندهام، پس از تو مىخواهم كه مرا مستوجب بخشش خود كنى همانگونه كه در مورد كسانى كه در زمان حيات حضرت به نزدش آمدند، چنين كردى.
٢. عيسى بن عبدالله بن محمد بن مانع حميرى مىنويسد:
فهذه الآية عامة تشمل حالتى الحياة و الوفاة؛ لانّ القاعدة المقررة فى الأصول انّ الفعل إذا وقع فى سياق الشرط كان عاماً؛ لانّ الفعل فى معنى النكرة لتضمنه مصدراً منكراً، و النكرة الواقعة فى سياق النفى أو الشرط تكون للعموم وضعاً.(1)
اين آيه عموميّت دارد و شامل زمان حيات و وفات مىشود؛ زيرا كه قاعدهاى در علم اصول مقرر است و آن اينكه فعل هرگاه در سياق شرط باشد عموميت پيدا مىكند؛ زيرا فعل در معناى نكره است به جهت متضمنبودنِ مصدرِ نكره، و نكره واقع در سياق نفى يا شرط، وضعاً براى عموم است.
او همچنين مىنويسد:
فهذه الآية و ان كانت نزلت بسبب المنافقين المتحاكمين إلى الطاغوت، فهىعامة تشمل كل عاص و مقصّر؛ لانّ ظلم النفس المذكور فيها يشمل كل معصية.
ثم انّها تدل على الإستشفاع بالنبى (ص) فى حالتى حياته و وفاته؛ لانّ كلاً من فِعلى المجيئ و الإستغفار وقع فىسياق الشرط، و
1) التأمل فيحقيقة التوسل، حميرى، ص۴۶٨.
الفعل فى سياق الشرط يدلّ على العموم، و الإستشفاع فى حال الحياة ظاهر ليس فيه خلاف.(1)
اين آيه گرچه شأن نزولش منافقينى است كه حكم و قضاوت را نزد طاغوت بردهاند، ولى عموميت داشته و شامل هر معصيت كار و مقصّر مىشود؛ زيرا ظلم به نفسى كه در آن ذكر شده شامل هر معصيتى مىشود. و نيز اين آيه دلالت بر درخواست شفاعت از پيامبر (ص) در حال حيات و مرگ او دارد؛ زيرا هر كدام از فعل آمدن و استغفار در سياق شرط واقع شده، و فعل در سياق شرط دلالت بر عموم دارد، و درخواست شفاعت در حال حيات ظاهر است و خلافى در آن نيست.
برخى از صحابه و تابعين اين آيه را براى بعد از وفات پيامبر (ص) نيز به كار بردهاند:
١. محمد بن حرب باهلى مىگويد:
دخلت المدينة فانتهيت إلى قبر النبى (ص) ، فإذا اعرابى يوضع على بعيره فاناخه و عقله، ثم دخل إلى القبر فسلّم سلاماً حسناً و دعا دعاءً جميلاً ثم قال: بأبى أنت و أمّى يا رسول الله! إنّ الله خصك بوحيه و انزل عليك كتاباً و جمع لك فيه علم الأولين و الآخرين و قال فى كتابه و قوله الحق: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً
و
1) التأمل فى حقيقة التوسل، ص١٢٠؛ اتحاف الأذكياء، سيد عبدالله غمارى، ص١٣.
قد اتيتك مقراً بالذنوب، مستشفعاً بك إلى ربك و هو ما وعدك، ثم التفت إلى القبر فقال:
يا خير من دفنت بالقاع اعظمه
ثم ركب راحلته، فما اشك إن شاء الله إلاّ انّه راح بالمغفرة، ولم يسمع بأبلغ من هذا قطّ.
انصرف الاعرابى، فغلبنى عينى، فرأيت النبى (ص) فى النوم فقال: يا عتبى! الحق الأعرابى و بشرّه انّ الله قد غفرله.
وفى رواية: فرقدت فرأيت النبى (ص) وهو يقول: الحق بالرجل و بشرّه بانّ الله عزّوجلّ قد غفر له بشفاعتى.(1)
وارد مدينه شده و به سوى قبر پيامبر (ص) رفتم كه ناگهان شخصى اعرابى را ديدم كه از شترش پياده شد و آن را خوابانيد و پايش را بست، آنگاه وارد مقبره حضرت (ص) شد و سلام خوبى كرده و دعاى زيبايى نمود، سپس فرمود: پدر و مادرم فداى تو اى رسولخدا! همانا خداوند تو را به وحيش اختصاص داده و بر تو كتابى نازل نمود و برايت در آن علم اولين و آخرين را جمع كرد،
1) القربة الى ربّ العالمين بالصلاة على محمّد سيد المرسلين، ابن بشكوال، صص١٢١و١٢٢؛ الدرر الثمينة فى اخبار المدينة، ابن النجار، صص٢٢٣ و ٢٢۴؛ مثير العزم الساكن، ابنالجوزى، ج١، صص٣٠١ و ٣٠٣؛ مختصر تاريخ دمشق، ابن منظور، ج٢، ص۴٠٨.
و در كتابش فرمود كه فرمودهاش حق است: (و به طور حتم اگر كسانى كه به خود ظلم كردند نزد تو آمده و طلب مغفرت از خدا كرده و پيامبر (ص) نيز بر آنان طلب مغفرت مىنمود خداوند را توبهپذير و رحيم خواهند يافت) ، و من نزد تو آمده و به گناهانم اقرار مىكنم و تو را شفيع خود به نزد پروردگارت قرار مىدهم، و اين چيزى است كه خداوند به تو وعده داده است. آنگاه رو به قبر حضرت كرد و گفت:
اى بهترين كسى كه در اين بقعه استخوانهايت دفن شده و از بوى خوش آن، بقعه و خاكها خوشبو شدهاند.
تو پيامبرى هستى كه اميد به شفاعتت در كنار صراط مىباشد، هنگامى كه قدمها مىلغزد.
اگر تو نبودى خورشيد و ماه و ستارهها و لوح و قلم خلق نشده بود.
درود فرستاد خداوند بر تو در تمام روزگاران، و تو كريمترين كسى هستى كه امتها به او ايمان آورده است.
جانم فداى قبرى كه تو ساكن آن هستى، قبرى كه در آن عفاف و جود و كرم است.
آنگاه سوار بر مركب خود شد، و من شك ندارم -اگر خدا بخواهد -جز آنكه او با مغفرت الهى رفت، و به بليغتر از اين هرگز چيزى شنيده نشد.
مرد اعرابى رفت و خواب بر چشمان من غلبه نمود، پيامبر (ص) را در عالم رؤيا ديدم كه فرمود: اى عتبى! به دنبال اعرابى برو و او را بشارت ده كه به طور حتم خداوند او را بخشيده است. و در روايت
ديگر آمده كه گفت: خوابيدم و در عالم رؤيا پيامبر (ص) را مشاهده كردم در حالى كه مىفرمود: به دنبال آن مرد برو و او را بشارت ده كه خداى عزّوجلّ به شفاعت من او را بخشيده است.
ابن كثير نيز اين ماجرا را از عتبى آورده است.(1)
٢. ابن سمعانى به سندش از امام على عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
قدم علينا اعرابى بعد ما دفن رسول الله (ص) بثلاثة ايام، فرمى بنفسه على قبر النبى (ص) و حثا من ترابه على رأسه و قال: يا رسول الله! قلت فسمعنا قولك و وعيت فوعينا عنك، و كان فيما انزل الله عليك: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً
وقد ظلمت نفسى وجئتك تستغفر لى. فنودى من القبر: انّه قد غفرلك.(2)
مردى اعرابى بعد از سه روز از دفن رسول خدا (ص) بر ما وارد شد و خود را بر قبر پيامبر (ص) انداخت و خاك قبر را بر سر ريخت و گفت: اى رسول خدا! فرمودى و ما فرمودهات را شنيديم و برگرفتى و ما نيز از تو گرفتيم، و از آن جمله كه بر تو نازل شد اين آيه بود: (و به طور حتم اگر كسانى كه بر خود ظلم كردهاند نزد تو آمده و از خدا طلب مغفرت نمايند و پيامبر (ص) نيز براى ايشان درخواست مغفرت كند به طور حتم خدا را توبهپذير و رحيم خواهند يافت) . و من به خود ظلم كردهام و نزد تو آمدهام تا برايم استغفار نمايى. در اين هنگام از داخل قبر ندا داده شد كه به طور حتم بخشيده شدى.
اين قصه را عدهاى از علماى اهل سنت حسن شمرده و آن را در كتابهاى خود نقل كردهاند از آن جمله:
الف) ابومحمد ابن قدامه مقدسى حنبلى.(1)
ب) ابوالفرج ابن قدامه مقدسى حنبلى. (2)
ج) نووى شافعى.(3)
د) ابن كثير دمشقى.(4)
ه) قرطبى مالكى. (5)
٣. نووى در كتاب «المجموع» مىگويد:
ومن احسن ما يقول اى الحاج المتوسل و المستشفع به (ص) ما حكاه الماوردى و القاضى ابوالطيب و سائر اصحابنا عن العتبى مستحسنين له، ثم ذكر القصة.(6)
و از بهترين چيزى كه حاجى توسلكننده و درخواست شفاعتكننده از رسول خدا (ص) مىگويد چيزى است كه «ماوردى» و قاضى «ابوالطيب» و ديگران از اصحاب ما از عتبى نقل كرده و آن را حسن دانستهاند. آنگاه قصه را نقل مىكند.
۴. شيخ عيسى بن عبدالله حميرى مىگويد:
ثم انّ الإمام النووى حينما قال بالإستحسان لقصة العتبى و غيره
من العلماء لم يقولوا باطلاً فالقصة ذات أصل صحيح من الكتاب و السنة؛ امّا من الكتاب فهى الآية المتقدمة، بل و آيات أخرى سردناها فى هذا السفر فى الأدلة من الكتاب. امّا السنة فقد صحّ فى ذلك رواية الضرير و بلال بن الحارث، و رواية الدارمى فى فتح الكوة و غيرها من الأدلة فى السنة قد اسهبنا من ذكرها فى ادلة السنة من هذا الكتاب.
إذا قد صحّ معنى هذه الروايات الضعيفة بما احتفت به من ادلة لمعناها من الكتاب و السنة، فارتفعت من درجة الضعف إلى درجة القبول، فهى صحيحة المعنى بلا ريب، كما انّ تعدد الروايات دليل قوى على ثبوتها، كما هو مقرر فى علم مصطلح الحديث. و ليس كل حديث ضعيف يبطل العمل به، كما لا يلزم انّ كل حديث صحيح يجب العمل به؛ فكم من حديث ضعيف ثبت العمل به؛ كما هو الحال فى جلسة الإستراحة بين الركعتين، فقد ثبت الجلوس بين الركعتين فى صحيح البخارى، ولكن لم يثبت عند بعض أهل العلم العمل به، كما هو عند المالكية و الأحناف و اخذوا برواية عبدالله بن عمر من طريق عبدالرزاق. و أيضاً الصاق القدم بالقدم كما فى رواية أنس فى البخارى حديث صحيح ولم يثبت العمل به و عُمل بالرواية الضعيفة التى أخرجها الترمذى فى سننه، كما قرّر ذلك خاتمة المحدثين الإمام الكشميرى فى فيض البارى. . .(1)
آنگاه امام نووى و غير او از علما چون قائل به استحسان در قصه
1) التأمل فى حقيقة التوسل، صص١٢۴ و ١٢۵.
عتبى شدند حرف باطلى نزدهاند، پس قصه داراى اصل صحيح از كتاب و سنت است؛ امّا كتاب عبارت باشد از آن آيهاى كه گذشت. و اما سنت، در اين مورد روايت ضرير و بلال بن حارث و روايت دارمى در مورد باز كردن سوراخ از مقبره حضرت (ص) و ديگر از ادله روايات است كه آنها را در ضمن ادله سنت از اين كتاب ذكر كرديم.
و چون اين روايات ضعيف با آنچه كه از ادله محفوف به معناى آن از قرآن و سنت تصحيح شد از درجه ضعف بالا رفته و به درجه قبول رسيده است. لذا اين روايات از حيث معنا بدون شك صحيح مىباشد، همانگونه كه تعدد روايات، دليل قوى بر ثبوت آنهاست، همانگونه كه در علم مصطلح حديث تقرير يافته است. و اينطور نيست كه هر حديث ضعيفى عمل به آن باطل باشد، همانگونه كه هر حديث صحيحى هم عمل به آن واجب نيست؛ چه بسيار حديث ضعيفى كه عمل به آن ثابت شده همانگونه كه در مورد جلسه استراحت بين دو ركعت آمده است؛ چراكه جلوس بين دو ركعت در صحيح بخارى ثابت شده ولى عمل به آن نزد برخى از اهل علم ثابت نشده است، همانگونه كه مالكيه و احناف مىگويند، و آنان در اين مسأله به روايت عبدالله بن عمر كه از طريق عبدالرزاق نقل شده اخذ كردهاند. و نيز چسبيدن قدمها به يكديگر و جفتشدن آنها ]در حال نماز [ آنگونه كه در روايت انس در كتاب بخارى آمده، حديثى صحيح است ولى عمل به آن ثابت نشده و در مقابل به روايت ضعيفى عمل شده كه ترمذى آن را در سنن خود آورده
است، همانگونه كه اين مطلب را خاتمه محدثان امام كشميرى در (فيضالبارى) تقرير نمودهاند. . .
۵. عز بن جماعه در كتاب «هداية السالك» مىنويسد:
ولله درّ هذا الأعرابى حيث استنبط من الآية الكريمة المجئ إلى زيارته بعد موته، مستغفراً؛ فانّ ذلك اظهر فى قصد التعظيم و صدق الإيمان، و استغفار الرسول (ص) بعد الموت حاصل؛ لانّه الشفيع الأكبر يوم القيامة و الوسيلة العظمى فى طلب الغفران و رفع الدرجات من بين سائر ولد آدم. و المجئ إليه (ص) بعد موته تجديد لتأكيد التوسل به إلى الله سبحانه و تعالى وقت الحاجة، و شتان بين هذا الأعرابى و بين من ضلّه الله فحرم السفر إلى زيارته (ص) ، و هو من اعظم القربات كما قدمناه.(1)
نزد خدا خير اين اعرابى باشد كه چگونه از اين آيه كريمه آمدن به زيارت پيامبر (ص) بعد از مرگش را با حالت استغفار استنباط كرده است؛ زيرا كه اين عمل ظاهرتر در قصد تعظيم و صدق ايمان است، و استغفار پيامبر (ص) بعد از مرگ حاصل است؛ زيرا كه او بزرگترين شفيع و وسيله بزرگ در درخواست مغفرت و ترفيع درجات از بين تمام اولاد حضرت آدم مىباشد. و آمدن به سوى پيامبر (ص) بعد از مرگش، تجديد تأكيد توسل به او نزد خداوند سبحان و بلندمرتبه در وقت حاجت است، و چه قدر فرق است بين اين اعرابى و بين كسى كه خداوند او را گمراه كرده و سفر براى زيارت آن حضرت (ص) را كه از بزرگترين قربتهاست -آنگونه كه گفتيم- تحريم كرده است.
1) هداية السالك، ج٣، ص١٣٨۴.
از امام صادق در دعايى چنين نقل شده است:
أللّهم و اعطه الدرجة و الوسيلة من الجنة، و ابعثه مقاماً محموداً يغبطه به الأولون و الآخرون، أللّهم انك قلت و قولك الحق: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً
وانّى اتيت نبيّك مستغفراً تائباً من ذنوبى. يا رسول الله انّى أتوجه إلى الله و ربّك ليغفر لى ذنوبى.(1)
بارالها! و به او درجه و وسيلهاى از بهشت عطا كن، و او را به مقام محمود برسان، مقامى كه اولين و آخرين بر آن غبطه خورند. بارالها! همانا تو فرمودى و قول تو حق است «واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند) ، به نزد تو مىآمدند؛ واز خدا طلب آمرزش مىكردند» ؛ وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند) . و همانا من به نزد پيامبرت آمدهام در حالى كه استغفار مىكنم و از گناهانم توبه مىنمايم. اى رسول خدا! همانا من به واسطه تو به سوى خداوند پروردگارم و پروردگارت رو مىكنم تا گناهانم را بيامرزد.
برخى مىگويند:
. . . أراد الله بذكر استغفار الرسول لهم تعظيم نبيّه وتفخيم منزلته بينهم وتصديق نبوته لا غير، وإلاّ لو انّ ظالماً كان فى زمن النبى (ص)
1) من لايحضره الفقيه، ج ٢، ص ۵۶۵.
يسكن فى بقعة نائية ويشقّ عليه الوصول إلى رسولالله (ص) وأراد أن يتوب فاستغفر الله لذنبه أفلا يتوب عليه؟ أو فى عصرنا هذا عصر وفاة الرسول (ص) وغيبة الحجة القائم (عج) إذا أراد الظالم أن يتوب توبة نصوحاً إلى أين يذهب؟ ألم يكفه أن يتوجه إلى الله تعالى مستغفراً تائباً منيباً عليه أم لا؟ وهل انّ باب التوبة والإستغفار موصداً بعد وفاة النبى (ص) أم هو مفتوح إلى يوم القيامة.(1)
. . . مقصود خداوند متعال از ذكر استغفار پيامبر (ص) براى آنان تعظيم وبزرگ جلوه دادن شأن ومنزلت پيامبر (ص) بين مردم و تصديق نبوت اوست نه غير آن، وگرنه اگر كسى در زمان پيامبر (ص) به خود ظلم كرده ودر سرزمين دورى زندگى مىكند ورسيدن به خدمت رسول براى او دشوار است و مىخواهد توبه كند واز خدا به جهت گناهش طلب مغفرت نمايد، آيا توبه او پذيرفته نمىشود؟ يا در عصر ما كه پيامبر (ص) فوت كرده وحجت قائم غايب است، هرگاه كسى كه به خود ظلم كرده بخواهد توبه بدون بازگشت كند كجا بايد برود؟ آيا كفايت نمىكند او را كه به خداى متعال متوجه شود وبا استغفار به سوى او برگردد؟ آيا باب توبه بعد از وفات پيامبر (ص) بسته است يا تا روز قيامت باز است؟
در زمانى كه پيامبر (ص) زنده بود مردم به نزد او مىآمدند واز او درخواست استغفار مىكردند وخدا نيز آنان را مورد عفو وبخشش قرار
1) معيار الشرك فى القرآن الكريم، سيد عز الدين زنجانى، به نقل از برخى از مخالفان.
مىداد. وكسانى كه از مدينه دور بودند وآمدن به نزد رسول خدا (ص) برايشان دشوار بود به پيامبر (ص) متوسل شده وخدا را به حقّ او قسم مىدادند واز او طلب استغفار مىكردند.
وبعد از وفات رسول خدا (ص) كسانى كه مىتوانند به زيارت قبر حضرت مشرف شوند در آنجا از حضرت مىخواهند كه برايشان استغفار كند وخود نيز استغفار مىكنند.
وكسانى كه به زيارت قبر پيامبر (ص) نمىتوانند بروند آنها نيز مىتوانند از راه دور از حضرت بخواهند تا برايشان استغفار كند؛ زيرا ما حيات برزخى را اثبات نمودهايم وبُعد منزل در سفر روحانى نيست.
خداوند متعال مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَ جاهِدُوا فِى سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (مائده: ٣۵)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از [مخالفت فرمان] خدا بپرهيزيد! ووسيلهاى براى تقرب به او بجوييد! ودر راه او جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد!
اولاً: وسيله كلمهاى عام است و شامل هر وسيلهاى مىشود.
ثانياً: قبل از وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ اشاره به تقوا و عمل صالح شده، پس مقصود از وسيله بايد چيزى غير از عمل باشد كه همان ذوات اولياست.
ثالثاً: در آخر آيه سخن از جهاد به ميان آمده، پس نمىتواند وسيله همان جهاد باشد.
زمخشرى در تفسير آيه مىگويد:
الوسيلة كل ما يتوسل به، أى يقرّب من قرابة أو صنيعة أو غير ذلك.(1)
وسيله هر چيزى است كه به آن چارهجويى مىشود، يعنى به آن تقرب جسته مىشود از نزديكان يا وسيله ساخته شده يا غير آن.
سيوطى به سندش از قتاده نقل كرده كه مقصود از «وسيله» در آيه فوق «قربت» يعنى هر چه مايه تقرب است، مىباشد.(2)
حاكم نيشابورى از «حذيفه» نقل كرده كه شنيد كسى اين آيه را تلاوت مىكند، در آن هنگام گفت:
الوسيله القربة، ثم قال: لقد علم المحفوظون من اصحاب محمّد (ص) انّ ابن ام عبد من أقربهم إلى الله وسيلة. (3)
وسيله يعنى قربت، سپس گفت: به طور حتم محفوظين از اصحاب محمّد (ص) مىدانند كه ابن ام عبد (خادم رسول خدا) از نزديكترين ايشان به سوى خدا از نظر وسيله است.
حذيفه كه خود از صحابه است وسيله را به معناى نزديكى به رسولخدا (ص) گرفته و چون «ابن ام عبد» خادم رسول خدا (ص) بود حذيفه وى را نزديكترين فرد به خدا مىدانست چون وسيلهاى همانند رسول خدا (ص) را دارد.
ابوبكر عبدالرحمان مخيون مىگويد:
. . . و قال قوم فى الآية: الأمر بالتقوى للعمل، و الوسيلة: الذوات الشريفة، منعاً من التكرار؛ لانّه لو صرفنا الوسيلة للعمل كان تأكيداً لما سبق من الأمر بالتقوى، و إذا صرفناها للذوات الفاضلة كان تأسيساً، و التأسيس خير من التأكيد.(1)
. . . و قومى درباره آيه گفتهاند: امر به تقوا براى عمل است و مراد از وسيله همان ذوات شريفه مىباشند به جهت جلوگيرى از تكرار؛ زيرا اگر وسيله را به معناى عمل بگيريم تأكيد امر به تقوا مىشود، ولى اگر آن را منصرف به ذواتى كنيم كه داراى فضيلتند معناى تأسيسى پيدا مىكند، و تأسيس از تأكيد بهتر است.
براى وسيله در آيۀ «وسيله» مصداقهاى مختلفى ذكر كردهاند از قبيل:
سيوطى در تفسير «الدرّ المنثور» از جماعتى در تفسير آيه «وسيله» نقل كرده كه مراد به آن قربت است. و نيز از حاكم نيشابورى نقل كرده حذيفه در تفسير آيه «وسيله» آن را به «قربت» تفسير كرده است.
سيوطى نيز در تفسير «الدرّ المنثور» از قتاده در تفسير آيه «وسيله» نقل كرده كه گفت:
1) سهام الموحدين فى حناجر المارقين، ابوبكر مخيوق، ص٢٢.
تقرّبوا إلى الله بطاعته و العمل بما يرضيه.(1)
به خدا با اطاعت او و عمل به آنچه او را راضى مىكند تقرب جوييد.
و نيز سيوطى از «ابىوائل» نقل كرده كه وسيله ايمان است.(2)
محمد بن علوى مالكى مىنويسد:
لفظ (الوسيلة) عام فى الآية كما ترى، فهو شامل للتوسل بالذوات الفاضلة من الأنبياء و الصالحين فى الحياة و بعد الممات، و بالإتيان بالأعمال الصالحة على الوجه المأمور به، و للتوسل بها بعد وقوعها. (3)
لفظ وسيله در آيه عام است آنگونه كه مىبينى، پس اين لفظ شامل توسل به نفوس فاضل از انبيا و صالحان، در زمان حيات و بعد از مرگ، و به انجام اعمال صالحى كه به آنها دستور داده شده، و توسل به آنها بعد از وقوعشان انجام شود.
استاد عبدالرحيم فوده مىگويد:
هذا ما قاله فضيلة المرحوم الاستاذ الشيخ على محفوظ فى كتابه
(الإبداع فى مضار الإبتداع) ، و يبدو من كلامه انّه يميل إلى جواز التوسل على المعنى الذى لايختلف فيه مسلم مع مسلم، و هو أن يكون المدعو هو الله و المسئول هو الله، و الوسيلة أعم من أن يكون عملا صالحاً يقرب إلى الله أو ولياً تقياً يقود إلى الله، أو يقتدى به فى العمل على ارضاء الله، أو يستشفع به فى طلب ما عند الله.(1)
اين آن چيزى است كه جناب مرحوم استاد شيخ على محفوظ در كتابش (الابداع فى مضار الابتداع) گفته است. و از كلامش ظاهر مىشود كه او متمايل به جواز توسل است بر معنايى كه هيچ مسلمانى در آن اختلاف ندارد، و اينكه خوانده شده همان خداست و سؤال شده هم اوست، و وسيله اعم از آن است كه عمل صالحى باشد كه به آن نزد خدا تقرب جسته مىشود، يا ولى پرهيزكارى است كه به سوى خدا رهبرى مىكند، يا به او در عمل براى رضاى خدا اقتدا مىگردد، يا در طلب آنچه نزد خداست از او درخواست شفاعت مىشود.
شيخ محمّد عبدالحكيم شرف در مورد آيه فوق مىگويد:
هذه الآية نصّ صريح فى جواز اتخاذ الوسيلة، و ظاهر انّها مطلقة شاملة للأعمال الصالحة و الذوات الصالحة، ولا يصح قصرها فى الأعمال نظراً إلى حديث أصحاب الغار؛ فانّ ذلك الحديث لايدلّ على الحصر.
ويمكن ان يقال: المعقول انّ اعمالنا الصالحة ليست وسيلة فى
1) ماهنامه لواء الاسلام، ص٣٢٢.
حضرة الله تعالى إلاّ لانّها صالحة حسنة، مع انّا لا ندرى هل هى مقبولة عنده تعالى ام لا؟ فلمّا جاز جعلها وسيلة مع كونها مجهولة القبول، كيف لايجوز اتخاذ نبى الله (ص) وسيلة و هو مقبول مكرّم عندالله تعالى قطعاً. (1)
اين آيه نص صريح است در جواز اتخاذ وسيله، و ظاهر است كه آيه مطلق است و شامل اعمال صالح و انسانهاى صالح مىگردد، و صحيح نيست كه آيه را با توجه به حديث اصحاب غار محصور در اعمال نماييم، زيرا اين حديث دلالت بر حصر ندارد.
و ممكن است كه گفته شود: معقول اين است كه اعمال صالح ما وسيلهاى در محضر خداوند نيست، مگر از آن جهت كه صالح و حسن است با اينكه ما نمىدانيم آيا اين اعمال مقبول نزد خداوند متعال است يا نيست، و چون در عين حال جايز است كه آن را وسيله قرار دهيم با اينكه به قبولى آن جهل داريم، چگونه جايز نباشد كه پيامبر خدا (ص) را وسيله قرار دهيم در حالى كه او مقبول و مكرم نزد خداوند متعال به طور قطع است.
ابن تيميه از ابونعيم در كتاب «دلائل النبوة» نقل كرده كه عمربن خطاب از رسول خدا (ص) روايت نموده كه فرمود:
لما اصاب آدم الخطيئة رفع رأسه فقال: يا ربّ! بحقّ محمد إلاّ غفرت لى. فاوحى إليه: و ما محمّد؟ و من محمّد؟ فقال: يا ربّ! انّك لما اتممت خلقى رفعت رأسى إلى عرشك فإذا عليه مكتوب: لا إله إلاّ الله، محمد رسول الله. فعلمت انّه أكرم خلقك
1) من عقائد اهل السنة، عبدالحكيم شرف، ص١١١.
عليك؛ إذ قرنت اسمه مع اسمك. فقال: نعم قد غفرت لك و هو آخر الأنبياء من ذريتك، و لولاه ما خلقتك. فهذا الحديث يؤيّد الذى قبله، و هما كالتفسير للاحاديث الصحيحة.(1)
چون از آدم آن خطا سر زد سرش را بالا برد و عرضه داشت: اى پروردگار من! به حق محمّد مرا بيامرز. خداوند به او وحى فرستاد كه محمّد چيست؟ و محمّد كيست؟ عرضه داشت: اى پروردگار من! همانا تو چون خلقتم را تمام نمودى سرم را به سوى عرشت بالا بردم ناگهان مشاهده كردم كه بر آن نوشته شده بود: لا اله الاّ الله، محمّد رسول الله. پس دانستم كه او كريمترين مخلوق نزد توست؛ چرا كه نام او را با نام خودت مقرون ساختى. خداوند فرمود: آرى، تو را آمرزيدم، و او آخرين پيامبر از ذريه توست، و اگر او نبود تو را خلق نمىكردم. پس اين حديث تأييد مىكند حديث قبل را، و هر دو به مانند تفسيرى هستند براى احاديث صحيح السند.
از عبارت ابن تيميه در آخر حديث استفاده مىشود او وسيله را بر ذات نيز اطلاق كرده است؛ زيرا در ابتدا قصۀ توسل حضرت آدم عليه السلام را ذكر كرده و سپس آن را مفسر احاديث صحيح در باب توسل قرار داده است.
طبرانى در «المعجم الكبير» به سند صحيح از عثمان بن حنيف نقل مىكند: شخصى به جهت حاجتى مكرّر نزد عثمان بن عفّان مراجعه
1) مجموعة للفتاوى، ج٢، ص١۵١ به نقل از ابونعيم .
مىنمود، ولى عثمان به خواستهاش توجّهى نمىكرد؛ تا اينكه در بين راه عثمان بن حنيف را -كه خود راوى است- ملاقات كرده واز اين موضوع شكايت كرد. عثمان بن حنيف به او گفت: آبى را آماده كن ووضو بگير؛ به مسجد برو ودو ركعت نماز بگزار وبعد از اتمام نماز، پيامبر (ص) را وسيله قرار ده وبگو:
أللّهم إنّى أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد صلّى الله عليه وسلّم نبى الرحمة، يا محمّد إنّى أتوجّه بك إلى ربّى فتقضى لى حاجتى.
آنگاه حاجت خود را بهياد آور.
بخارى به سندش از انس بن مالك نقل كرده كه گفت:
انّ عمر بن الخطاب كان إذا قحطوا استسقى بالعباس بن عبدالمطلب، فقال: أللّهم انّا كنّا نتوسل إليك بنبيّنا (ص) فتسقينا، و انّا نتوسل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا. قال: فيسقون.(1)
همانا عمر بن خطاب چون قحطى مىشد به عباس بن عبدالمطلب طلب باران مىكرد، پس گفت: بارالها! همانا چنين بود كه ما پيامبرمان را به سوى تو وسيله مىآورديم و الآن توسل مىجوييم نزد تو به عموى پيامبرمان، پس ما را سيراب گردان. انس بن مالك گفت: همه سيراب شدند.
وهابيان مىگويند: مطابق اين حديث عمر بن خطاب به عموى
1) صحيح بخارى، ج١، ص١٣٧.
پيامبر (ص) توسل جسته نه خود پيامبر (ص) ، و از اين عمل استفاده مىشود كه توسل به پيامبر (ص) بعد از وفاتش جايز نيست.
اولاً: از اين حديث استفاده مىشود كه توسل به انسانهاى صالح جايز است و اختصاص به اعمال صالح ندارد.
ثانياً: عمر به عموى پيامبر (ص) توسل جسته از آن جهت كه عموى پيامبر (ص) است. لذا در دعايش گفته: « وانّا نتوسل اليك بعمّ نبيّنا فاسقنا » ، و در حقيقت توسل او به عباس نبوده بلكه به قرابت او با پيامبر (ص) بوده كه در اصل، توسل به قرب خود پيامبر (ص) نزد حضرت حق سبحانه و تعالى بوده است.
چنانكه در روايتى ديگر چنين آمده است:
انّ عمر توسّل بالعباس، و كان معه على المنبر، ثم دعا العباس: أللّهم لم ينزل بلاء إلاّ بذنب ولم يكشف إلاّ بتوبة، و قد توجه بى القوم إليك لمكانى من نبيك.(1)
همانا عمر به عباس توسل جست و همراه او بر روى منبر بود، سپس عباس چنين دعا كرد: بارالها! نازل نشده بلايى مگر به جهت گناه و برطرف نمىشود مگر با توبه، و مردم به من توجه پيدا كردند به جهت نسبتم با پيامبر (ص) .
ابن عبدالبر قرطبى مىگويد:
روينا من وجوه عن عمر انّه خرج يستسقى و خرج معه العباس فقال: أللّهم انّا نتقرب إليك بعمّ نبيّك (ص) و نستشفع به فاحفظ فيه
1) عمدة القارى، محمود بدرالدين عينى، ج٧، ص٣٢.
نبيك (ص) كما حفظت الغلامين لصلاح ابيهما.(1)
روايت شدهايم از وجوهى از عمر كه او خارج شد تا طلب باران كند و عباس همراه او بود و گفت: بارالها! ما به سوى تو به عموى پيامبرت (ص) تقرب مىجوييم و او را شفيع مىآوريم، پس حق پيامبرت (ص) را با او حفظ كن همانگونه كه آن دو فرزند را به جهت صلاح پدرشان حفظ كردى.
از روايات اهل بيت عليهم السلام استفاده مىشود كه از انواع وسيله براى تقرب به خداوند متعال پيامبراكرم (ص) و امامان معصومند، گرچه در ادعيه از فرشتگان نيز به عنوان وسيله نام برده شده است.
شيخ طوسى قدس سره در كتاب «مصباح المتهجد» در دعايى چنين آورده است:
أللّهمّ إنّى أتقرّب إليك بجودك و كرمك، و اتشفّع إليك بمحمّد عبدك و رسولك، و أتوسّل إليك بملائكتك المقرّبين و انبيائك المرسلين، ان تقيلنى عثرتى و تستر على ذنوبى و تغفر لى، و تقلّبنى بقضاء حاجتى، ولا تعذّبنى بقبيح كان منّى. . .(2)
بارالها! همانا من به تو به جود و كرمت تقرّب مىجويم و محمّد بنده و فرستادهات را به سوى تو شفيع مىآورم و به سوى تو به فرشتگان مقرّبت و انبياى مرسلت توسل مىجويم تا از لغزشم درگذرى و بر گناهم بپوشانى و گناهم را بيامرزى و مرا با برآورده
شدن حاجتم قبول نمايى و به كارهاى قبيحى كه از من سر زده مرا مؤاخذه ننمايى. . .
خداوند متعال مىفرمايد:
وَ لَمَّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْكافِرِينَ (بقره: ٨٩)
و هنگامى كه از طرف خداوند، كتابى براى آنها آمد كه موافق نشانههايى بود كه با خود داشتند، وپيش از اين، به خود نويد پيروزى بر كافران مىدادند [كه با كمك آن، بر دشمنان پيروز گردند.] با اين همه، هنگامى كه اين كتاب وپيامبرى را كه از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او كافر شدند؛ پس لعنت خدا بر كافران باد!
ابن اسحاق در سيرهاش از عاصم بن عمر بن قتاده و او از مردانى از قومش نقل كرده كه گفتند:
لم يكن أحد من العرب اعلم بشأن رسول الله (ص) منّا، كان معنا يهود، و كانوا اهل كتاب، و كنّا اهل وثن، و كنّا إذا بلغنا منهم ما يكرهون قالوا: انّ نبياً مبعوثاً الآن قد اضلّ زمانه نتبعه نقتلكم معه قتل عاد و إرم، فلمّا بعث الله تعالى رسوله (ص) اتبعناه و كفروا به، ففيهم انزل الله تعالى: وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللهِ عَلَى الْكافِرِينَ. (1)
1) دلائل النبوة، بيهقى، ج٢، صص ٧۵ و ٧۶؛ تفسير طبرى، ج١، ص۴۵۵.
كسى از عرب داناتر از ما به شأن رسول خدا (ص) نبود. يهود كه اهل كتاب بودند با ما زندگى مىكردند و ما بتپرست بوديم، و چون از ناحيه ما سختى به آنها مىرسيد آنان مىگفتند: پيامبرى الآن مبعوث شده كه اهل زمان او گمراهند، ما از او پيروى كرده و همراه او با شما مىجنگيم همانگونه كه با قوم عاد و ارم جنگيديم. ولى چون خداوند متعال رسولش (ص) را مبعوث كرد ما از او پيروى كرده و آنان به او كافر شدند، و درباره آنها بود كه خداوند متعال اين آيه را نازل كرد.
اين سند صحيح و ثابت است؛ چرا كه ابن اسحاق تصريح به سماع آن نموده، و «عاصم بن عمر بن قتاده» ثقه است و شيوخ او نيز جماعتى هستند كه برخى برخى ديگر را جبران كرده و تقويت مىنمايند. لذا سند اين خبر صحيح و مشهور است.
ابن جوزى در تفسير اين آيه مىنويسد:
يستفتحون: يستنصرون، و كانت اليهود إذا قاتلت المشركين استنصروا باسم نبى الله محمّد (ص) .(1)
يستفتحون يعنى طالب يارى مىكردند و يهود هرگاه با مشركان مىجنگيدند به پيامبر خدا محمّد (ص) يارى مىجستند.
ابوحيان اندلسى در تفسير خود مىگويد:
يستفتحون أى يستحكمون أو يستعملون أو يستنصرون، يقولون إذا دهمهم العدو: أللّهم انصرنا عليهم بالنبى المبعوث فى آخر الزمان الذى نجد نعته فى التوراة.(2)
يستفتحون يعنى طلب حكم يا كار يا نصرت مىكردند. هنگامى كه دشمن به آنان هجوم مىبرد مىگفتند: بار خدايا! ما را به حق پيامبرى كه در آخرالزمان مبعوث مىشود و صفت او را در تورات يافتهايم، يارى فرما.
همين مطلب را نيز زمخشرى، و خازن و اسماعيل حقى، و شيخزاده در حاشيه خود بر تفسير بيضاوى و آلوسى در تفاسير خود از اين آيه بيان كردهاند.(1)
ابن قيم جوزيه از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
كانت يهود خيبر تقاتل غطفان، فلمّا التقوا هزمت يهود خيبر، فعاذت اليهود بهذا الدعاء فقالت: أللّهم انّا نسألك بحق محمد النبى الأمى الذى وعدتنا ان تخرجه لنا فى آخر الزمان إلاّ نصرتنا عليهم. قال: فكانوا إذا التقوا دعوا بهذا الدعاء، فهزموا غطفان، فلما بعث النبى (ص) كفروا به، فانزل الله عزّوجلّ: وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا
يعنى بك يا محمد.(2)
يهود خيبر با قبيله غطفان مىجنگيدند و چون رو در رو مىشدند يهود خيبر فرار مىكردند. يهود به اين دعا پناه بردند و گفتند: بارالها! همانا از تو مىخواهيم به حقّ محمّد پيامبر امّى كه ما را وعده دادى تا در آخر الزمان او را بر ما مبعوث نمايى، اينكه ما را بر آنان يارى ده. مىگويد: آنان چون رو در روى يكديگر قرار مىگرفتند اين دعا را مىخواندند و مردان قبيله غطفان فرار مىكردند. و چون
پيامبر (ص) مبعوث شد به او كفر ورزيدند، و خداوند عزّوجلّ فرو فرستاد: «آنان از قبل، درخواست پيروزى بر كافران را داشتند» ؛ يعنى به واسطه تو اى محمّد (ص) .
وهابيان منكر توسل به برخى آيات استدلال مىكنند؛ مىگويند خداوند متعال مىفرمايد:
قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ وَ لا تَحْوِيلاً * أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراً (اسراء: ۵۶ و ۵٧)
بگو: كسانى را كه غير از خدا ]معبود خود [ مىپنداريد، بخوانيد! آنها نه مىتوانند مشكلى را از شما برطرف سازند، ونه تغييرى در آن ايجاد كنند. كسانى را كه آنان مىخوانند، خودشان وسيلهاى [براى تقرب] به پروردگارشان مىجويند، وسيلهاى هر چه نزديكتر؛ وبه رحمت او اميدوارند؛ واز عذاب او مىترسند؛ چرا كه عذاب پروردگارت، همواره در خور پرهيز ووحشت است!
در اين آيه خداوند متعال، مشركان را به جهت اتخاذ وسيله و صدا زدن آن موارد نكوهش قرار داده است. . .
آيه دلالت بر توبيخ كسانى دارد كه غير از خداوند سبحان را خداى خود قرار داده و با نظر تقرب به خدا آنها را مىپرستند، همانگونه كه
خداوند متعال درباره آنها نقل مىكند: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللهِ زُلْفى؛ «اينها را نمىپرستيم مگر بهخاطر اينكه ما را به خداوند نزديك كنند» . (زمر: ٣)
و كسانى كه مىگويند: اين آيه عموميت داشته و شامل كسانى كه به انبيا و اوليا توسل مىكنند نيز مىشود سخت در اشتباهاند؛ چرا كه نص خاص را در معناى عام آن به كار گرفتهاند؛ لذا از چند جهت ادعايشان قابل مناقشه است:
١. آيه فوق آنگونه كه در صحيح بخارى آمده(1)درباره عبادتكنندگان جنّ است و بايد بر آنها اكتفا شود و فعلى كه به آن خطاب شدهاند يعنى «ادعوا» مثبت است و فعل مثبت، عام نيست.
٢. بر فرض اينكه خطاب در «ادعوا» عام باشد و حمل بر استغراق شود معناى آن اين است كه عمومش شامل عبادتكنندگان جن و ملائكه و بتها مىشود و هرگز شامل كسانى كه خدا را با توسل به پيامبر يا امامشان مىخوانند نمىشود؛ چرا كه عمل اينها با مشركان قابل مقايسه نيست.
٣. معناى ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ اين است كه از آنها سؤال كرده و طلب كنيد، و اين معنا هرگز در مورد توسل به اوليا وجود ندارد؛ زيرا توسلكننده، اوليا را وسيله برآورده شدن حاجاتش از سوى خداوند قرار داده است.
۴. اگر مقصود از أُولَئِكَ همان مشركان باشند دو مفعول يَدْعُونَ
1) صحيح بخارى، ح ۴٧١۵؛ صحيح مسلم، ح ٣٠٣٠.
در آيه سوم محذوف است و نمىتواند جمله ما بعد باشد و جمله زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ مانع اين تقدير است. لذا تقدير آيه اينگونه است: « يدعونهم آلهة » و دو مفعول آن « هم » و « آلهة » مىباشد، همانگونه كه ابنحجر عسقلانى اين تقدير را قبول كرده است. (1)
نتيجه اينكه آيه مورد بحث در مذمت كفار و مشركان است و هرگز شامل مؤمنانى كه در درخواست حوائجشان از خداوند متعال به اوليا توسل مىكنند نمىشود.
و اگر مقصود از أُولَئِكَ، الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ باشد؛ يعنى جن كه اسلام آورده و نزد خدا وسيله آوردهاند و ادامه آيه در مدح اينهاست، به طور قطع ربطى به توسلكنندگان به اولياى الهى ندارد.
عبدالله بن مسعود در شأن نزول آيه مىگويد:
نزلت فى نفر من العرب كانوا يعبدون نفراً من الجنّ فاسلم الجنّيون و الإنس الذين كانوا يعبدونهم لايشعرون، نزلت: أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ.(2)
اين آيه در شأن عدهاى از عرب نازل شده كه تعدادى از جن را مىپرستيدند و جنّيان اسلام آوردند و انسانهايى كه ايشان را عبادت مىكردند اين را ندانستند كه اين آيه نازل شد: آنان كسانى هستند كه مىخوانند و به سوى خدا وسيله را طلب مىكنند.
بخارى و مسلم به سندشان از ابن مسعود درباره آيه فوق نقل كردهاند كه گفت:
كان نفر من الإنس يعبدون نفراً من الجنّ، فاسلم النفر من الجنّ، فاستمسك الآخرون بعبادتهم.(1)
عدهاى از انسانها برخى از اجنّه را مىپرستيدند، آن افراد از جن اسلام آوردند ولى آن افراد از انسانها به عبادتشان ادامه دادند.
ابن حجر عسقلانى در شرح اين حديث مىگويد:
استمر الانس الذين كانوا يعبدون الجن على عبادة الجنّ، و الجنّ لايرضون بذلك لكونهم اسلموا، و هم الذين صاروا يبتغون إلى ربّهم الوسيلة.(2)
انسانهايى كه جن را عبادت مىكردند كار خود را ادامه دادند ولى اجنه از اين كار راضى نبودند، چرا كه آنان اسلام آوردند، و آنان همان كسانى بودند كه به سوى پروردگارشان وسيله طلب مىكردند.
بغوى در تفسير آيه أُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ مىگويد:
يعنى الذين يدعونهم المشركون انّهم آلهة يعبدونهم. قال ابن عباس و مجاهد: و هم عيسى و امّه و عزير و الملائكة و الشمس و القمر و النجوم، يَبْتَغُونَ
أى: يطلبون إلى ربّهم الوسيلة، أى القربة. و قيل: الوسيلة الدرجة العليا، أى يتفرعون إلى الله فى طلب الدرجة العليا. و قيل: الوسيلة كل ما يتقرب به إلى الله تعالى. و قوله: أَيُّهُمْ أَقْرَبُ
معناه: ينظرون ايّهم أقرب إلى الله فيتوسلون به. . . (3)
يعنى آن كسانى كه مشركان آنها را الهه خوانده و عبادت مىكردند. ابن عباس و مجاهد گفتهاند، مقصود از آنها عيسى و مادرش و عزير و ملائكه و خورشيد و ماه و ستارگانند. يَبْتَغُونَ يعنى طلب مىكنند به سوى پروردگارشان وسيله يعنى مايه تقرب را. و گفته شده: وسيله به معناى درجه عالى است، يعنى به سوى خداوند در طلب درجه عالى تضرع مىكنند. و گفته شده: وسيله هر چيزى است كه به سبب آن به سوى خداوند متعال تقرب جسته مىشود. و قول خداوند: أَيُّهُمْ أَقْرَبُ يعنى منتظرند كه كدامين از آنها نزديكتر به خدايند تا به آن توسل جويند. . .
علامه طباطبايى (ره) مىنويسد:
والوسيلة على ما فسروه هى التوصل و التقرب، و ربّما استعملت بمعنى ما به التوصل و التقرب، و لعله هو الأنسب بالسياق بالنظر إلى تعقيبه بقوله: أَيُّهُمْ أَقْرَبُ
والمعنى: والله اعلم أولئك الذين يدعونهم المشركون من الملائكة و الجن و الإنس يطلبون ما يتقربون به إلى ربّهم، يستعملون ايّهم اقرب حتّى يسلكوا سبيله و يقتدوا بأعماله ليتقربوا إليه تعالى كتقربه وَ يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ
من كل ما يستمدونه به فى وجودهم وَ يَخافُونَ عَذابَهُ
فيطيعونه و لا يعصونه إِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مَحْذُوراًً
يجب التحرز منه.
والتوسل إلى الله ببعض المقربين إليه على ما فى الآية الكريمة قريب منه قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ
غير ما يرومه المشركون من الوثنيين، فانّهم يتوسلون إلى الله و يتقربون بالملائكة الكرام و الجنّ و الأولياء من الإنس، فيتركون عبادته تعالى ولا يرجونه ولا يخافونه، و انّما يعبدون
الوسيلة و يرجون رحمتها و يخافون سخطها، ثم يتوسلون إلى هؤلاء الأرباب و الآلهة بالأصنام و التماثيل، فيتركونهم و يعبدون الأصنام و يتقربون إليهم بالقرابين و الذبائح.
وبالجملة يدّعون التقرب إلى الله ببعض عباده أو اصنام لبعض خلقه، ثم لا يعبدون إلاّ الوسيلة المستقلّة بذلك، و هو يرجونها و يخافونها مستقلة بذلك من دون الله، فيشركون بإعطاء الإستقلال لها فى الربوبية و العبادة. . . (1)
وسيله آنگونه كه تفسير كردهاند به معناى رساندن و تقرب است و چه بسا استعمال مىشود به معناى چيزى كه به وسيله آن رسانده شده و نزديك مىگردد، و گويا اين معنا مناسبتر با سياق آيه است به جهت تعقيب وسيله در آيه به أَيُّهُمْ أَقْرَبُ و معنا اين است: و خداوند بهتر مىداند، آن كسانى كه مشركان آنها را مىخوانند از ملائكه و جن و انس، طلب مىكنند چيزى را كه به آن نزد پروردگارشان تقرب مىجويند، فكر مىكنند كه كداميك از آنها قرب بيشترى به خدا دارند تا راه او را گرفته و به اعمالش اقتدا كنند تا همانند او به خداوند متعال تقرب جويند (و اميد رحمت او را دارند) از هر چه كه به آن در وجودشان استمداد مىنمايند (و از عذاب او خوف دارند) . لذا او را اطاعت كرده و معصيت نمىكنند (همانا عذاب پروردگار تو بر حذر داشته شده است) و واجب است از آن اجتناب شود.
قريب به اين معنا يعنى توسل به خداوند به وسيله برخى از مقربان به
1) الميزان فى تفسير القرآن، ج٧، صص ١٢٧ و ١٢٨ با اندكى اختلاف .
سوى او آنگونه كه از اين آيه كريمه استفاده مىشود قول خداوند متعال است: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد تقوا پيشه كرده و به سوى او وسيله آوريد) ، غير از آن كارى كه بتپرستان مشرك دنبال مىكنند؛ زيرا آنان به سوى خدا توسل كرده و به ملائكه كرام و جن و اولياى از انس تقرب مىجويند، ولى عبادت خداوند متعال را ترك كرده و اميد به او ندارند و از او نمىهراسند. و تنها وسيله را عبادت كرده و رحمت او را اميد دارند و از غضب او مىهراسند. آنگاه توسل مىجويند به آن ارباب و خدايان با بتها و تمثالها، و آنها را رها كرده و تنها بتها را مىپرستند و به سوى آنها با قربانىها و ذبح شدهها تقرب مىجويند.
خلاصه اينكه آنان ادعاى تقرب به خدا به وسيله برخى از بندگانش يا بتهاى برخى از مخلوقاتش دارند، سپس عبادت نمىكنند جز وسيله را به طور مستقل و از او اميد داشته و از او به صورت مستقل بدون خداوند خوف دارند. لذا به اين جهت كه به آنها عنوان استقلال در ربوبيت و عبادت دادهاند مشرك مىشوند. . .
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود:
إذا اردت ان تقوم إلى صلاة الليل فقل: أللّهم إنّى أتوجّه إليك بنبيك نبى الرحمة و آله و اقدمهم بين يدى حوائجى، فاجعلنى بهم وجيهاً فى الدنيا و الآخرة و من المقربين، أللّهم ارحمنى بهم و لاتعذّبنى بهم، و اهدنى بهم ولا تضلنى بهم، و ارزقنى بهم و لاتحرمنى بهم، و اقض لى حوائجى للدنيا و الآخرة، إنّك على كلّ شيء قدير و بكلّ شيء عليم.(1)
هرگاه خواستى براى نماز شب به پا خيزى پس بگو: بارالها! من به وسيله پيامبرت؛ پيامبر رحمت و آل او به سوى تو رو مىكنم و آنان را در برابر حوائجم قرار مىدهم، پس مرا به واسطه آنان آبرومند و از مقربان در دنيا و آخرت قرار ده. بارالها! مرا به خاطر آنان رحم كن و به خاطر آنان عذاب نكن و به آنان هدايت نما و
1) من لايحضره الفقيه، ج١، ص۴٨٣.
گمراه مگردان، و روزى بده و محروم نگردان و حوائج دنيا و آخرتم را برآورده نما، كه به طور حتم تو بر هر كارى قدرت دارى و به هر چيزى دانايى.
از امام سجاد عليه السلام نقل شده كه در دعايى مىفرمايد:
أسألك يا سيدى و ليس مثلك شيء، بكلّ دعوة دعاك بها نبى مرسل، أو ملك مقرب، أو مؤمن امتحنت قلبه بالإيمان، و استجبت دعوته، و أتوجه إليك بنبيّك نبى الرحمة، و اقدمه بين يدى حوائجى. يا رسول الله! بأبى أنت و أمّى و أهل بيتك الطيبين، إنّى أتوجّه بك إلى ربّى و اقدمك بين يدى حوائجى.(1)
از تو مىخواهم اى سرور من! كه مثل تو كسى نيست، به هر دعايى كه پيامبر مرسل يا فرشته مقرب يا مؤمنى كه قلبش را به ايمان امتحان نمودى، و دعاى او را مستجاب نمودى، و به سوى تو رو مىكنم به واسطه پيامبرت پيامبر رحمت، و او را براى حوائجم پيش مىآورم، اى رسول خدا! پدر و مادرم به فداى تو و اهل بيت پاكت، همانا من به وسيله تو به سوى خدا رو مىكنم و تو را (براى برآورده شدن) حوائجم پيش مىكشم.
و نيز مىفرمايد:
أسألك بحق نبيّك محمّد (ص) ، و أتوسل إليك بالأئمة الذين اخترتهم لسرّك و اطلعتهم على خفيك و اخترتهم بعلمك، و طهّرتهم و اخلصتهم و اصطفيتهم و اصفيتهم و جعلتهم هداة مهديين و ائتمنتهم على وحيك، و عصمتهم عن معاصيك، و
1) اقبال الاعمال، سيد بن طاووس، ص١۶۶.
رضيتهم لخلقك، و خصصتهم بعلمك، و اجتبيتهم و حبوتهم و جعلتهم حججاً على خلقك و امرت بطاعتهم على من برأت. و اتوسل إليك فى موقفى اليوم أن تجعلنى من خيار وفدك.(1)
از تو مىخواهم به حق محمد (ص) و وسيله مىآورم نزد تو امامانى را كه آنان را براى سرّت اختيار نمودى و بر امور مخفيت مطّلع ساختى و آنان را به علمت اختيار كردى و پاكشان كرده و خالصشان نمودى و آنان را برگزيده و تصفيه نمودى و هدايت گرانى قرار دادى كه هدايت شدهاند و آنان را بر وحيت امين كردى، و از گناهانت محفوظشان نمودى، و براى (ارشاد) خلقت به آنان رضايت دادى، و به علمت اختصاصشان داده و انتخاب كرده و برگزيدى، و آنان را حجتهاى بر خلقت نمودى، و دستور به اطاعت از آنان به مخلوقات دادى. و به سوى تو وسيله مىآورم در جايگاهم امروز كه مرا از جمله بهترينهاى وارد شدگان بر خودت قرار دهى.
كلينى به سندش از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه اميرمؤمنان عليه السلام در دعاى «سريع الاجابة» اينگونه فرمود:
. . . و أتوجّه إليك بمحمد و أهل بيته، و أسألك بك و بهم، أن تصلّى على محمد و آل محمد، و أن تفعل بى. . . (2)
. . . و به سوى تو روى مىكنم به محمد و اهل بيتش، و از تو مىخواهم به وسيله تو و بهواسطه ايشان، اينكه بر محمّد و آل محمّد درود فرستى و اينكه با من چنين نمايى. . .
و نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده كه در دعايى ديگر اين چنين عرضه مىدارد:
. . . ثم خذ لحيتك بيدك اليسرى و ابك أو تباك و قل: يا محمد، يا رسول الله! اشكو إلى الله و إليك حاجتى و إلى أهل بيتك الراشدين حاجتى، و بكم اتوجّه إلى الله فى حاجتى. . .(1)
. . . سپس محاسن خود را به دست چپ بگير و گريه كن يا تباكى نما و بگو: اى محمّد، اى رسول خدا! شكوه مىكنم به سوى خدا و به سوى تو از حاجتم، و به اهل بيت راشدين تو در حاجتم، و به شما رو مىكنم نزد خدا در حاجتم. . .
و نيز به سندش از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه مىفرمايد:
إذا أردت أمراً تسأله ربّك، فتوضأ و أحسن الوضوء، ثم صلّ ركعتين، و عظم الله و صلّ على النبى (ص) و قل بعد التسليم: أللّهم إنّى أسألك بانّك ملك، و أنت على كل شيء قدير مقتدر، و بانّك ما تشاء من امر يكون. أللّهم إنّى أتوجه إليك بنبيّك محمّد نبى الرحمة. يا محمّد! يا رسول الله! إنّى أتوجه بك إلى الله ربّك و ربّى لينجح لى طلبتى. أللّهم بنبيّك انجح لى طلبتى بمحمّد. . . ثمّ سلّ حاجتك.(2)
هرگاه خواستى چيزى را از پروردگارت بخواهى پس وضو بگير و رعايت آداب آن بنما و سپس دو ركعت نماز گزار و خدا را تعظيم نما و بر پيامبر (ص) درود فرست و بعد از سلام بگو: بارالها! همانا من
تو را مىخوانم به اينكه تو سلطانى، و اينكه تو بر هر چيز قادر و مقتدرى، و به اينكه تو هرچه مىخواهى موجود مىشود. بارالها! همانا من به سوى تو رو مىكنم به پيامبرت محمد (ص) ، پيامبر رحمت. اى محمد! اى رسول خدا! همانا من به سوى تو رو مىكنم نزد پروردگار تو و پروردگارم تا خواستهام را برآورده سازد، بارالها! به پيامبرت محمّد خواستهام را برآورده نما. . . آن گاه حاجتت را درخواست كن.
و شيخ صدوق قدس سره به سندش از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه در دعايى عرضه مىدارد:
وأسألك بالحق الذى جعلته عند محمّد و الأئمة. . . و تسمهم إلى آخرهم انْ تصلى على محمّد و أهل بيته، و ان تقضى حاجتى، و ان تيسر لى عسيرها و تكفينى مهمّها. . .(1)
و از تو مىخواهم به حقى كه آن را نزد محمّد و امامان قرار دادهاى. . . (نام تمام آنان را به زبان جارى ساز) ، اينكه بر محمّد و اهل بيتش درود فرستى، و اينكه حاجتم را برآورده نمايى، و اينكه دشوارش را آسان نمايى، و مهمش را بر من كفايت كنى. . .
و در صحيفه سجاديه آمده است:
أللّهم فإنّى أتقرّب إليك بالمحمّدية الرفيعة، و العلوية البيضاء، و أتوجه إليك بهما ان تعيذنى من شرّ كذا و كذا، فإنّ ذلك لايضيق عليك فى وجدك ولا يتكأدك فى قدرتك و أنت على
1) من لايحضره الفقيه، ج١، ص۵۵۶.
كل شيء قدير.(1)
بار خدايا! پس من به وسيله منزلت بلند پايه محمد (ص) و مقام على عليه السلام به سوى تو تقرّب مىجويم و به سبب آنان به درگاهت روى مىآورم كه مرا از شرّ و بدى آنچه از شر آن پناه مىطلبند پناه دهى؛ زيرا پناه دادن تو مرا در برابر توانگريت بر تو دشوار نيست و تو را در برابر توانائيت در رنج نمىافكند و تو بر هر چيز توانايى.
و نيز در صحيفه سجاديه آمده است:
. . . و أتوجّه إليك بنبيك محمد نبى الرحمة، و اقدمه بين يدى حوائجى. يا رسول الله! بأبى أنت و أمى و أهل بيتك الطيّبين، إنّى أتوجه إلى ربك و اقدمك بين يدى حوائجى. يا رباه يا الله، يا رباه يا الله، إنّى أسألك بك فليس كمثله شيء، و أتوجه إليك بمحمد نبى الرحمة و بعترته الطيبين، و اقدمهم بين يدى حوائجى، أن تعتقنى من النار، و تكفينى و جميع المؤمنين و المؤمنات كل ما اهمّنا من أمر الدنيا و الآخرة. . .(2)
. . . و به سوى تو رو مىكنم به پيامبرت محمّد، و او را در برابر حوائجم قرار مىدهم. اى فرستاده خدا! پدر و مادرم فداى تو و اهل بيت پاكت، من به سوى پروردگارت رو مىكنم و تو را براى حوائجم پيش مىآورم، اى پروردگار من اى خدا، اى پروردگار من اى خدا، همانا من از تو مىخواهم به خودت كه كسى مثل تو نيست، و به سوى تو رو مىكنم به محمد پيامبر رحمت و به عترت
پاكش، و آنان را در برابر حوائجم پيش مىآورم، اينكه مرا از آتش دوزخ آزاد سازى، و كفايت كنى من و تمام مرد و زن مؤمن را در هر امر مهمى از امور دنيا و آخرت. . .
كلينى به سند خود از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمود: هر كس قبل از شروع نماز اين كلمات را بگويد با محمّد وآلمحمّد محشور خواهد شد:
أللّهمّ إنّى أتوجّه إليك بمحمّد وآل محمّد، واقدّمهم بين يدى صلاتى، وأتقرّب بهم إليك، فاجعلنى بهم وجيهاً فى الدنيا والآخرة ومن المقربين. . .(1)
بار خدايا! همانا من به وسيله محمّد وآل محمّد به سوى تو روى مىآورم، وآنان را از نمازم پيش مىاندازم وبه وسيله آنان به سوى تو تقرّب مىجويم، پس مرا به خاطر آنان با آبرو در دنيا وآخرت واز مقربان درگاهت قرار ده. . .
ونيز به سندش از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: هرگاه به نماز ايستادى بگو:
أللّهمّ إنّى أقدم إليك محمّداً بين يدى حاجتى وأتوجّه به إليك، فاجعلنى به وجيهاً عندك فى الدنيا والآخرة ومن المقربين. اجعل صلاتى به مقبولة، وذنبى به مغفوراً ودعائى به مستجاباً، إنّك أنت الغفور الرحيم.(2)
بار خدايا! همانا محمّد را پيش روى حوائجم قرار مىدهم وبه توسط
او به تو روى مىكنم، پس مرا به توسط او در دنيا وآخرت آبرومند واز مقربان درگاهت قرار ده. نمازم را به واسطه او مقبول وگناهم را به وسيله او آمرزيده ودعايم را به آبروى او مورد اجابت گردان، كه همانا تو بخشنده مهربانى.
كلينى به سندش از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود:
من دخل على سلطان يهابه فليقل: بالله استفتح وبالله استنجح وبمحمّد (ص) أتوجّه، أللّهمّ ذلل لى صعوبته وسهّل لى حزونته، فانّك تمحو ما تشاء وتثبت وعنده امّ الكتاب.(1)
هر كس بر پادشاهى وارد شود كه از او خوف دارد پس بگويد: تنها به خداوند طلب گشايش مىكنم وبه او طلب پيروزى مىنمايم وبه محمّد توجّه مىكنم، بارخدايا! دشوارى او را بر من رام وگرفتارى او را بر من آسان گردان؛ زيرا تو آنچه را بخواهى محو يا اثبات مىكنى، ونزد خداست اصل كتاب.
كلينى به سندش از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه فرمود: شخصى نزد پيامبر (ص) آمد وعرض كرد:
اى رسول خدا! من عيالوارم ودينى به گردن دارم ووضعم خراب است دعايى يادم بده تا با آن از خدا بخواهم تا به من روزى دهد تا بتوانم دينم را بپردازم وخرجى عيالم را تأمين نمايم.
پيامبر (ص) فرمود: اى بنده خدا! برو وضوى كاملى بگير سپس دو ركعت نماز بهجاى آور وركوع وسجود آن را كامل كن سپس بگو:
يا ماجد يا واحد يا كريم يا دائم، أتوجّه إليك بمحمّد نبيّك نبى
1) كافى، ج٢، ص۵۵٨.
الرحمة. يا محمّد يا رسول الله! إنّى أتوجّه بك إلى الله ربّك وربّى وربّ كلّ شيء أن يصلّى على محمّد وأهل بيته. وأسألك نفحة كريمة من نفحاتك وفتحاً يسيراً ورزقاً واسعاً المّ به شعثى وافضى به دينى واستعين به على عيالى.(1)
اى داراى مجد، اى واحد، اى كريم، اى دائم، به سوى تو رو مىكنم به وسيله پيامبرت محمد، پيامبر رحمت. اى محمد اى رسول خدا! همانا به وسيله تو به سوى خدا روى مىكنم كه پروردگار تو و من و هر چيزى است، اينكه درود فرستد بر محمد و اهل بيتش، و از تو درخواست وزيدن وزشى كريم از وزيدنهايت و نيز گشايشى آسان و روزى وسيع را دارم تا بتوانم به واسطه آن پراكندگىام را جمع كرده و دينم را بپردازم و به واسطه آن بر عيالم كمك كنم.
با مراجعه به احاديث اهل سنت نيز پى به رجحان توسل به ارواح اوليا مىبريم.
محمد سليمان كردى مىگويد:
وامّا التوسل بالأنبياء و الصالحين فهو امر محبوب ثابت فى الأحاديث الصحيحة و غيرها، و قد اطبقوا على طلبه و استدلوا بأمور يطول شرحها، بل ثبت فى الأحاديث الصحيحة التوسل بالأعمال الصالحة و هى اعراض، فبالذوات أولى.(2)
و اما توسل به انبيا و صالحان، امرى محبوب و ثابت در احاديث
صحيح و غير صحيح است، و علما اتفاق بر صحت درخواست از پيامبر (ص) داشته و بر آن به امورى استدلال كردهاند كه شرحش طولانى است، بلكه در احاديث صحيحه توسل به اعمال صالح ثابت شده كه اعراضاند، و به طريق اولى مىتوان توسل به ذوات نمود.
اسماعيل تميمى مىگويد:
وإذا جاز التوسل بالأعمال الصالحة و هى اعراض جاز التوسل بالذوات الفاضلة بعد موتها من باب أولى.(1)
اگر توسل به اعمال صالح كه اعراضند جايز است توسل به ذوات فاضل بعد از مرگشان به طريق اولى جايز مىباشد.
شيخ جعفر كاشف الغطاء مىگويد:
انّ من توسل إلى الله بمعظم من قرآن أو نبى أو عبد صالح أو مكان شريف أو بغير ذلك فلا بأس عليه، بل كان آتياً بما هو افضل و أولى. . .(2)
همانا كسى كه به بزرگى از قرآن يا پيامبر (ص) يا عبد صالح يا مكان شريف يا غير آنها به سوى خدا توسل جسته اشكالى ندارد، بلكه كارى كرده كه بهتر و برتر است. . .
اينك به برخى از احاديث اشاره مىكنيم:
طبرانى در «المعجم الكبير» به سند صحيح از عثمان بن حنيف نقل مىكند: شخصى به جهت حاجتى مكرّر نزد عثمان بن عفّان مراجعه
مىنمود، ولى عثمان به خواستهاش توجّهى نمىكرد؛ تا اينكه در بين راه عثمان بن حنيف را -كه خود راوى است- ملاقات كرده واز اين موضوع شكايت كرد. عثمان بن حنيف به او گفت: آبى را آماده كن ووضو بگير؛ به مسجد برو ودو ركعت نماز بگزار وبعد از اتمام نماز، پيامبر (ص) را وسيله قرار ده وبگو:
«أللّهم إنّى أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد (ص) نبى الرحمة، يا محمّد إنّى أتوجّه بك إلى ربّى فتقضى لى حاجتى» . آنگاه حاجت خود را بهياد آور.
عثمان بن حنيف مىگويد:
شخص ياد شده آن اعمال را انجام داد، آنگاه به سوى خانه عثمان روان شد، فوراً دربان آمد واو را نزد عثمان بن عفّان برد، عثمان نيز او را احترام شايانى كرد. سپس عثمان بن عفّان حاجتش را بهطور كامل برآورد وبه او گفت: من همين الآن به ياد حاجت تو افتادم وهر گاه بعد از اين از ما حاجتى خواستى، نزد ما بيا. . . .
عثمان بن حنيف گفت:
اين دستور از من نبود، بلكه روزى خدمت پيامبر (ص) بودم كه نابينايى نزد حضرت آمد واز كورى چشم خود شكايت نمود. حضرت (ص) ابتدا پيشنهاد كرد كه صبر كند ولى او نپذيرفت. سپس به او همين دستور را داد وآن شخص نيز بعد از اداى آن بينا شد وبه مقصود خود رسيد.
اين حديث را جماعت كثيرى از اهل سنّت نقل كردهاند؛ امثال: حاكم
حديث عثمان بن حنيف را عدّهاى از علماى اهلسنت تصحيح كردهاند؛ از آن جمله:
١. ابن تيميه در «قاعدة جليلة فى التوسل والوسيلة» .
او مىگويد:
قال الطبرانى: روى هذا الحديث شعبة عن أبىجعفر واسمه عمير بن يزيد وهو ثقة، تفرد به عثمان بن عمر عن شعبة. قال ابوعبدالله المقدسى: والحديث صحيح. . .
ذَكَر تفرّده بمبلغ علمه ولم تبلغه رواية روح بن عبادة عن شعبة، وذلك اسناد صحيح يبيّن انّه لم يتفرد به عثمان بن عمر.(7)
طبرانى گفته: اين حديث را شعبه از ابوجعفر روايت كرده است، واسم او عمير بن يزيد است كه ثقه مىباشد، وعثمان بن عمر آن را متفرداً از شعبه نقل نموده است. ابو عبدالله مقدسى مىگويد: حديث، صحيح است. . . ايشان حكم به تفرّد حديث به اندازه علمش
كرده، ولى روايت روح بن عباده از شعبه به او نرسيده است، كه آن سند صحيحى است كه واضح مىكند عثمان بن عمر متفرد به اين حديث نبوده است.
٢. طبرانى، در كتاب «المعجم الكبير» (1)، و «المعجم الصغير» .(2)
او بعد از نقل حديث آن را صحيح معرفى كرده است.
٣. منذرى در كتاب «الترغيب و الترهيب» .(3)
او با تصحيح طبرانى موافقت نموده است.
۴. حافظ هيثمى در كتاب «مجمع الزوائد» .(4)
او بعد از نقل حديث مىگويد:
وقد قال الطبرانى عقبه: و الحديث صحيح بعد ذكر طرقه التى روى بها.
طبرانى پشت سر آن نقل كرده كه حديث صحيح است بعد از ذكر طرقى كه به آنها روايت شده است.
۵. حاكم نيشابورى در كتاب «المستدرك على الصحيحين. (5)
او بعد از نقل حديث مىگويد:
صحيح على شرط البخارى و لم يخرجاه.
اين روايت طبق شرط بخارى صحيح است گرچه او و مسلم آن را نقل نكردهاند.
۶. ذهبى در «تلخيص المستدرك» . (1)
محدث على بن محمد بن يحيى باعلوى مىگويد:
واعلم انّ هذه الطائفة يدّعون متابعة السلف، و السلف براء منهم و هم ليسوا طلاب حقّ، فهؤلاء كلّما رأوا حديثاً يخالف مذهبهم نشطوا له تشغيباً و تشفيّاً فيه.
فحديث الأعمى تشعّب فيه كلامهم، فضعّفه جماعة منهم بأبىجعفر الراوى له بانّه مجهول تمسكاً بقول الترمذى انّه غير الخطمى، غاضيّن عن تصريح الترمذى للحديث؛ لانّ الحامل لهم التخلص من الحديث؛ و إلاّ فانّ أبا جعفر مشهور بالخطمى فى هذا الحديث من رواية شعبة. و روح بن القاسم و حماد بن سلمة و هم تلاميذه، و أعرف الناس به و من كلام ابن أبىخيثمة، فقد صرّح بانّه الخطمى، و انّه هو الذى روى شعبة عنه هذا الحديث. و كفى بهذا الإمام الذى يُرجع إليه فى تاريخ الرواة. و كذلك الإمام الدولابى فى «الكنى» و الطبرانى فى «المعجم» فسقطت شبهة هؤلاء.
فانبرى جماعة آخرون منهم إلى التشبث فى زيادة حماد بن سلمة: فان كانت حاجة فافعل مثل ذلك، فقالوا: انّها رواية شاذة و قد اخطأوا، فانّها زيادة من ثقة لاتنافى أصل الحديث، فهى مقبولة كما فى علوم الحديث و نصوص علماء المصطلح. . .(2)
و بدان كه اين طائفه يعنى وهابيان ادعاى پيروى از سلف دارند در حالى كه سلف از آنها بىزار و متبرّى است، و در حقيقت آنها به دنبال حق نيستند؛ زيرا آنان هر جا كه حديثى را ديدند كه با مذهبشان مخالف است براى آن راه و چارهاى انديشيده تا خود را راضى نموده و قانع كنند.
در مورد حديث «اعمى» كلمات آنها پراكنده است؛ زيرا جماعتى از آنها اين حديث را به جهت وجود ابوجعفر كه راوى آن است تضعيف كرده و او را مجهول دانستهاند، و در اين تضعيف به قول ترمذى تمسك كردهاند كه او را غير خطمى مىداند، در حالى كه از اين امر چشمپوشى كردهاند كه ترمذى به اين حديث تصريح نموده است؛ و حمله آنها به اين حديث به جهت خلاصى از آن است، وگرنه ابوجعفر مشهور به خطمى است در اين حديث كه از روايت شعبه و روح بن قاسم و حماد بن سلمه نقل شده و همگى از شاگردان و معروفترين مردم نسبت به او هستند. و نيز آنان غافل از كلام ابن ابىخيثمه هستند كه تصريح كرده كه او همان خطمى است، و اينكه او همان كسى است كه شعبه از او اين حديث را نقل كرده است. و بس است تو را به اين امامى كه مرجع عموم در تاريخ راويان است، و نيز امام دولابى در كتاب «الكنى» و طبرانى در كتاب «المعجم» ، تصريح كردهاند كه او همان خطمى است. لذا با اين بيان، شبهه اينها ساقط مىگردد.
و عدهاى ديگر از اين طائفه (وهابيان) يك گام جلوتر گذاشته و به عنوان اشكال متعرض زيادى آخر حديث شده كه حماد بن سلمه
آن را نقل كرده است؛ زيرا در ذيل آن نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود: هرگاه حاجتى داشتى مثل اين كار را انجام بده. آنان مىگويند: اين زيادتى، روايتى است شاذه، ولى در اين نسبت خطا كردهاند؛ زيرا زيادى از شخص ثقه با اصل حديث منافاتى ندارد. لذا مورد قبول است آنگونه كه در علوم حديث و نصوص علماى اين اصطلاح آمده است. . .
شيخ محمّد عبدالحكيم شرف از علماى اهل سنت درباره حكم اين زيادى، يعنى آخر روايت كه مىفرمايد:
«و ان كانت حاجة فافعل مثل ذلك» مىگويد:
ففى هذه الرواية زيادة و هى قوله (و ان كانت حاجة فافعل مثل ذلك) ، و ظاهر انه قول النبى (ص) ؛ فانّ زيادة الثقة مقبولة. ولو سلّمنا انّه مدرج من قول عثمان بن حنيف فهو صحابى و كفى به قدوة. و قد علّم عثمان رجلا هذا الدعاء لقضاء حاجته بعد وفاة النبى (ص) كما سيأتى، و لايسع لعالم أن يحكم بالكفر و الشرك أو الحرمة على ما اعتقده صحابى.(1)
پس در اين روايت جمله زائدى است و آن قول او كه: (هرگاه حاجتى داشته مثل آن انجام بده) ، و ظاهر است كه اين گفته پيامبر (ص) مىباشد؛ زيرا زيادى جمله از فرد ثقه مورد قبول است و بر فرض تسليم كه از گفته عثمان بن حنيف باشد كه در حديث اضافه شده، او صحابى است و كفايت مىكند به او در الگو بودن. و عثمان به مردى اين دعا را به جهت قضاى حاجتش بعد از وفات
1) من عقائد اهل السنة، عبدالحكيم شرف، ص١٢٠.
پيامبر (ص) تعليم داده آنگونه كه خواهد آمد، و هيچ عالمى حق ندارد كه حكم به كفر يا شرك يا حرمت نمايد بر آنچه صحابى اعتقاد پيدا كرده است.
او درباره اين حديث و دفاع از آن و ردّ شبهات مخالفان مىگويد:
هذه القصة رواها البيهقى فى «دلائل النبوة» من طريق يعقوب بن سفيان. . .
ويعقوب بن سفيان: هو الفسوى، الحافظ، الإمام، الثقة، بل هو فوق الثقة و هذا اسناد صحيح. . .
فالقصة صحيحة جدّاً، و قد وافق على تصحيحها ايضاً المنذرى فى «الترغيب» ، ج ٢، ص ۶٠۶، و الحافظ الهيثمى فى «مجمع الزوائد» ، ج ٢، ص ٢٧٩.(1)
اين قصه را بيهقى -نيز- در كتاب «دلائل النبوة» از طريق يعقوب بن سفيان نقل كرده. . .
و يعقوب بن سفيان، همان فسوى، حافظ، امام، ثقه و بلكه فوق ثقه است، و اين سندى صحيح مىباشد. . .
پس قصه جدّاً صحيح است و بر تصحيح آن نيز حافظ منذرى در كتاب «الترغيب» ج ٢، ص ۶٠۶، و الحافظ الهيثمى فى «مجمع الزوائد» ، ج ٢، ص ٢٧٩ موافقت كرده است.
او همچنين درباره احمد بن شبيب مىگويد: « انّه ثقة » ؛ «او ثقه است» . و
1) غاية التحرير فى بيان صحة حديث توسل الضرير، ص۴.
درباره پدرش شبيب بن سعيد مىگويد:
وثّقه ابوزرعة و ابوحاتم، و النسائى و الذهلى و الدارقطنى و الطبرانى فى «الاوسط» . قال ابوحاتم: كان عنده كتب يونس بن يزيد، و هو صالح الحديث، لابأس به. و قال ابن عدى: و لشبيب نسخة الزهرى، عنده عن يونس عن الزهرى احاديث مستقيمة. و قال ابن المدينى: ثقة، كان يختلف فى تجارة إلى مصر، و كتابه كتاب صحيح. هذا ما يتعلّق بتوثيق شبيب، و ليس فيه اشتراط صحة روايته بأن تكون عن يونس بن يزيد، بل صرّح ابن المدينى؛ بانّ كتابه صحيح، و ابن عدى انّما تكلّم على نسخة الزهرى عند شبيب فقط، ولم يقصد جميع رواياته، فما ادعاه الألبانى تدليس و خيانة.(1)
ابوزرعه و ابوحاتم و نسايى و ذهلى و دار قطنى، و طبرانى در «الاوسط» او را توثيق كردهاند. ابوحاتم گفته: كتابهاى يونس بن يزيد نزد او بوده و او صالح الحديث است و باكى در او نمىباشد. و ابن عدى گفته: براى شبيب نسخه زهرى است و نزد او از يونس از زهرى احاديث مستقيم مىباشد. و ابن مدينى گفته: او ثقه است، و به جهت تجارت به مصر رفت و آمد مىكرده و كتاب او كتاب صحيح است. اين آن چيزى است كه مربوط به توثيق شبيب مىباشد، و درباره او نيامده كه صحت روايتش مشروط به آن است كه از طريق يونس بن يزيد باشد، بلكه ابن مدينى تصريح كرده كه كتابش صحيح مىباشد. و ابن عدى بر نسخه زهرى نزد شعيب فقط
1) غاية التحرير فى بيان صحة حديث توسل الضرير، ص۵.
عتراض داشته و مقصود او تمام رواياتش نبوده است. پس آنچه را كه البانى ادعا كرده - كه روايت ضعيف است - تدليس و خيانت مىباشد.
او همچنين درباره اين حديث مىگويد:
يؤكّد ذلك انّ حديث الضرير صحّحه الحافظ ولم يروه شبيب عن يونس، عن الزهرى، و انّما رواه عن روح بن القاسم.(1)
اين مطلب را تأكيد مىكند اينكه حديث ضرير را حافظ تصحيح كرده و حال آنكه به روايت شبيب، از يونس، از زهرى نبوده بلكه آن را از روح بن قاسم روايت كرده است.
او در ادامه مىگويد:
تبيّن ممّا اوردناه و حقّقناه فى كشف تدليس الألبانى و غشه: انّ القصة صحيحة جدّاً، رغم محاولته و تدليساته، و هى تفيد جواز التوسل بالنبى (ص) بعد انتقاله؛ لانّ الصحابى راوى الحديث فهم ذلك، و فهم الراوى له قيمته العلمية و له وزنه فى مجال الاستنباط. و انّما قلنا: انّ القصة من فهم الصحابى على سبيل التنزّل، و الحقيقة انّ ما فعله عثمان بن حنيف من ارشاده الرجل إلى التوسل كان تنفيذاً لما سمعه من النبى (ص) ، كما ثبت فى حديث الضرير(2)
از آنچه نقل كرده و در اثبات تدليس و حيله البانى ثابت كرديم روشن شد كه اين قصه جداً صحيح است به رغم كوشش و حيلههاى او، و اين قصه دلالت بر جواز توسل به پيامبر (ص) بعد از انتقالش از
اين دنيا دارد؛ زيرا صحابى راوى اين حديث، اين مطلب را فهميده و فهم راوى داراى ارزش علمى است و جايگاهى در مجال استنباط دارد. و اينكه گفتيم: همانا قصه از فهم صحابى است از باب كوتاه آمدن است، وگرنه حقيقت آن است كه عثمان بن حنيف آن مرد را كه به توسل ارشاد نموده، به جهت تنفيذ آن چيزى است كه از پيامبر (ص) شنيده است، همانگونه كه در حديث ضرير ثابت است.
او در ادامه مىگويد:
قال ابن أبىخيثمة فى تاريخه. . . (و ان كانت حاجة فافعل مثل ذلك) . اسناده صحيح، و الجملة الأخيرة من الحديث تصرّح باذن النبى (ص) فى التوسل به عند عروض حاجة تقتضيه.
وقد اعلّ ابن تيمية هذه الجملة بعلل واهية بينت بطلانها فى غير هذا المحلّ. و ابن تيمية جريء فى ردّ الحديث الذى لايوافق غرضه، ولو كان فى الصحيح. (1)
ابن ابىخيثمه در تاريخش گفته: . . . (و اگر حاجتى داشتى مثل اين كار را انجام بده) . سند اين جمله نيز صحيح است، و جمله آخر حديث تصريح به اذن پيامبر (ص) در توسل به او هنگام پديد آمدن حاجت دارد.
ابن تيميه به علل واهى بر اين جمله ايراد وارد كرده كه بطلان آن را در غير اين محل بيان كردهام. و ابن تيميه در ردّ حديثى كه با غرضش موافق نباشد بىباك است گرچه صحيح باشد.
1) غاية التحرير فى بيان صحة حديث توسل الضرير، ص٧.
او نيز در ادامه مىگويد:
ونقول على سبيل التنزّل: لو فرضنا انّ القصة ضعيفة تطييباً لخاطر الألبانى، و انّ رواية ابن أبىخيثمة معلومة، كما فى محاولة ابن تيمية، قلنا: فى حديث توسل الضرير كفاية و غناء؛ لانّ النبى (ص) حين علّم الضرير ذلك التوسل، دلّ على مشروعيته فى جميع الحالات، ولا يجوز أن يقال عنه: توسل مبتدع و لايجوز تخصيصه بحال حياته (ص) ، و من خصّصه فهو المبتدع حقيقة؛ لانّه عطّل حديثاً صحيحاً و ابطل العمل به و هو حرام. و الألبانى جريء على دعوى التخصيص و النسخ لمجرد خلاف رأيه و هواه. فحديث الضرير لو كان خاصاً به لبيّنه النبى (ص) ، كما بيّن لأبىبردة انّ الجذعة من المعز تجزئه فى الأضحية، ولا تجزئ غيره، كما فى الصحيحين، و تأخير البيان عن الحاجة لايجوز.(1)
ما در صورت كوتاه آمدن فرض مىكنيم كه اين قصه ضعيف است تا موجب طيب خاطر البانى گردد و اينكه روايت ابن ابىخيثمه معلوم است همانگونه كه در قصد ابن تيميه مىباشد، مىگوييم: در حديث توسل ضرير كفايت و بى نيازى است؛ زيرا پيامبر (ص) زمانى كه بهضرير اين توسل را تعليم داد، دلالت بر مشروعيت آن در تمام حالات دارد، و جايز نيست كه درباره آن گفته شود كه توسل بدعتى است، و نمىتوان آن را مختص به حال حيات پيامبر (ص) دانست، و هر كس چنين تخصيص بزند او در حقيقت بدعتگزار است؛ زيرا حديث صحيحى را معطّل گذاشته و عمل به آن را ابطال نموده كه
1) غاية التحرير فى بيان صحة حديث توسل الضرير، صص٨ و ٩.
حرام است. و البانى در ادعاى تخصيص و نسخ به جهت مجرد مخالفت با رأى و هوايش بىباك است. پس حديث ضرير اگر اختصاص به زمان حيات پيامبر (ص) داشت حضرت آن را بيان مىكرد، همانگونه كه براى ابوبرده بيان كرد تكهاى از گوشت بز او را براى قربانى مجزى است، و غير آن مجزى نمىباشد، آنگونه كه در صحيحين آمده است، و تأخير بيان از وقت حاجت جايز نيست.
او در ادامه مىگويد:
قد يقال: الداعى إلى تخصيص الحديث بحال حياة النبى (ص) ما فيه من ندائه، و هو عذر مقبول. و الجواب: انّ هذا اعتذار مردود؛ لانّه تواتر عن النبى (ص) تعليم التشهد فى الصلاة و فيه السلام عليه بالخطاب و ندائه: (السلام عليك أيّها النبى (ص)) . . . (1)
گاهى گفته مىشود: انگيزه در تخصيص حديث به حال حيات پيامبر (ص) به جهت نداى (يا محمد) است كه در آن آمده و اين عذرى مقبول مىباشد. جواب آن است كه اين عذر مردود است، به جهت آنكه از پيامبر (ص) به تواتر تعليم تشهد در نماز رسيده است كه در آن سلام بر او با خطاب و ندا به نحو (السلام عليك ايها النبى (ص)) مىباشد. . .
وهابيان درباره حديث عثمان بن حنيف ديدگاه خاصى دارند: از اين رو در اطراف حديث مذكور به شبهات پرداختهاند كه به بررسى آنها مىپردازيم:
1) غاية التحرير فى بيان صحة حديث توسل الضرير، صص٩ و ١٠.
ابن تيميه در كتاب «التوسل و الوسيلة» مىنويسد:
السؤال به -أى المخلوق- فهذا يجوزه طائفة من الناس، لكن ما روى عن النبى (ص) فى ذلك كلّه ضعيف بل موضوع، و ليس عنه حديث ثابت قد يظنّ انّ لهم فيه حجّة، إلاّ حديث الأعمى، لاحجة لهم فيه؛ فانّه صريح فى انّه انّما توسل بدعاء النبى (ص) و شفاعته، و هو طلب من النبى (ص) الدعاء، و قد امره النبى (ص) ان يقول: (اللّهم شفعه فى) و لهذا ردّ الله عليه بصره لما دعا له النبى (ص) ، و كان ذلك ممّا يعدّ من آيات النبى (ص) . (1)
درخواست از مخلوق را طائفهاى از مردم جايز شمردهاند ولى آنچه از پيامبر (ص) در اين باره روايت شده همگى ضعيف بلكه جعلى است، و از او حديثى ثابت نرسيده كه گمان شود در آن حجت است مگر حديث اعمى كه آن نيز حجت نمىباشد؛ چرا كه اين حديث صريح است در توسل به دعاى پيامبر (ص) و شفاعت او، و آن عبارت است از طلب دعا از پيامبر (ص) ؛ چرا كه پيامبر (ص) او را دستور داد كه بگويد: (بارخدايا! او را در حق من شفيع قرار بده) . و بدين جهت است كه خداوند چشمانش را بر او بازگرداند هنگامى كه پيامبر (ص) بر او دعا نمود، و اين قصه از جمله نشانههاى نبوت پيامبر (ص) به حساب مىآيد.
1) التوسل و الوسيلة، ص۶۵.
اولاً: محمود سعيد ممدوح از محدثان اهل سنت درباره اين شبهه مىگويد:
هذا خطأ منه و تسرّع، و خصومات ابن تيمية اوقعته فى مثل هذه العبارات. . . و سيأتى إن شاء الله الردّ على هذا الكلام فى تخريج الأحاديث. ففى احاديث التوسل الصحيح و الحسن و الضعيف عند ائمة هذا الشأن و وفق قواعد الفنّ.(1)
اين خطايى از او و شتاب در ردّ احاديث است، و خصومتهاى ابن تيميه او را در مثل اين عبارات انداخته است. . . و زود است -اگر خدا بخواهد- با تخريج احاديث اين كلام را ردّ نماييم. و در احاديث توسل حديث صحيح و حسن و ضعيف نزد پيشوايان اين فن و بر طبق قواعد آن وجود دارد.
ثانياً: در حديث اعمى توسل به ذات پيامبر (ص) است؛ زيرا پيامبر (ص) او را تعليم داده كه بگويد:
«. . . اتوجّه اليك بنبيّك» ؛ «. . . به نبيّت به سوى تو رو مىكنم» .
و نيز آمده است:
«إنّى توجّهت بك» ؛ «همانا من به سبب تو روى به خدا مىكنم» . كه اين عبارات دلالت بر توسل به ذات پيامبر (ص) دارد نه به دعاى آن حضرت، گرچه حادثه بر محور دعاى حضرت دور مىزند؛ يعنى دعايى كه از ناحيه او شده باشد.
ثالثاً: جمله
«أللّهم شفّعه فِى» دعايى است با توسل به ذات پيامبر (ص) ، و به تعبير ديگر اين دعا در حقيقت توسل به دعاى پيامبر (ص)
1) رفع المنارة، صص٢٠ - ٢٢.
است با توسل به ذات آن حضرت و اين آن معنايى است كه از اين نص استفاده مىشود.
قاضى شوكانى در كتاب «تحفة الذاكرين» مىنويسد:
وفى هذا الحديث دليل على جواز التوسل برسول الله (ص) إلى الله عزّوجلّ مع اعتقاد انّ الفاعل هو الله سبحانه، و انّه المعطى المانع، ما شاء الله كان، و ما لم يشأ لم يكن. (1)
و در اين حديث دليل است بر جواز توسل به رسول خدا (ص) براى رسيدن به خداوند عزّوجلّ، با اعتقاد به اينكه فاعل فقط خداوند سبحان است و اوست كه مىدهد و منع مىكند، و آنچه را خدا بخواهد مىشود و آنچه را كه نخواهد انجام نمىگيرد.
رابعاً: عثمان بن حنيف صحابى كه راوى اين حديث است از آن عموم فهميده، لذا شخصى را در عهد خلافت عثمان بن عفان به اين دعا راهنمايى نموده است تا حاجاتش برآورده شود. و اين قصه با طريق صحيح نقل شده است.
خامساً: در ذيل حديث عثمان بن حنيف جملهاى در روايت ابن ابىخيثمة از طريق حماد بن سلمه حافظ ثقه وارد شده كه پيامبر (ص) فرمود:
«فإن كانت حاجة فافعل مثل ذلك» ؛ «اگر باز حاجتى داشتى دوباره همين كار را انجام بده» .
اين زيادى از شخص ثقه و حافظ نقل شده و صحيح و مقبول مىباشد همانگونه كه در علم حديث مقرر شده است.
1) تحفة الذاكرين، ص١۶٢.
محمد ناصرالدين البانى نيز بر دلالت حديث عثمانبن حنيف اشكالات سهگانهاى مطرح نموده است.
ناصرالدين البانى در كتاب «التوسل» مىنويسد:
لو كان السرّ فى شفاء الأعمى انّه توسل بجاه النبى (ص) و قدره و حقّه كما يفهم عامة المتأخرين لكان المفروض أن يحصل هذا الشفاء لغيره من العميان الذين يتوسلون بجاهه (ص) ، بل و يضمون إليه احياناً جاه جميع الإنبياء المرسلين و كل الأولياء و الشهداء و الصالحين، و جاه كل من له جاه عندالله من الملائكة و الإنس و الجنّ اجمعين. ولم نعلم ولا نظنّ أحداً قد علم حصول مثل هذا خلال هذه القرون الطويلة بعد وفاته (ص) إلى اليوم.(1)
اگر سرّ در شفاى شخص كور اين بوده كه او توسل به جاه و قدر و حق پيامبر (ص) كرده آنگونه كه عموم متأخرين مىفهمند، بايد اين شفا بر ديگران از كورهايى كه به جاه آن حضرت توسل مىكنند نيز حاصل شود، بلكه بايد بتوان جاه و مقام تمام انبياى مرسل بلكه تمام اوليا و شهدا و صالحان و تمام كسانى از ملائكه و انس و جن كه نزد خداوند جاه و مقام دارند را نيز ضميمه نمود. و نمىدانيم و گمان نمىكنيم احدى را كه مثل اين مطلب را در طول قرنهاى طولانى بعد از وفات پيامبر (ص) تا به امروز دانسته باشد.
1) التوسل، ص٧۶.
اولاً: اجابت دعا از شروط صحت دعا نيست؛ زيرا گاهى دعاكننده با ملاحظه شرايط دعا از خداوند حاجت مىخواهد ولى مصلحت در اجابت آن نيست.
ثانياً: عدم توسل ديگر صحابه نابينا و ديگران صرف ادعايى بيش نيست؛ چرا كه ممكن است آنانى كه از اين قصه باخبر شدهاند چنين توسلى داشتهاند و يا آنكه به جهت رغبت در آخرت از چنين توسلى چشمپوشى كردهاند، همانگونه كه پيامبر (ص) به مرد كور چنين پيشنهادى را داد ولى او قبول نكرد.
ناصرالدين البانى مىنويسد:
لو صحّ انّ الاعمى انّما توسّل بذاته (ص) فيكون حكماً خاصاً به (ص) لايشاركه فيه غيره من الأنبياء و الصالحين، و الحاقهم به ممّا لايقبله النظر الصحيح؛ لانّه (ص) سيدهم و افضلهم جميعاً، فيمكن ان يكون هذا ممّا خصّه الله به عليهم ككثير ممّا يصحّ به الخبر، و باب الخصوصيات لاتدخل فيه القياسات. فمن رأى انّ توسل الاعمى كان بذاته (ص) فعليه أن يقف عنده ولا يزيد عليه. . .(1)
اگر صحيح باشد كه شخص كور به ذات پيامبر (ص) توسل جسته، اين حكم خاص به آن حضرت است، و در آن غير از او از انبيا و صالحان شريك نمىباشند، و الحاق ديگر اوليا به آن حضرت را نظر
1) التوسل، ص٧٧.
صحيح قبول نمىكند؛ چرا كه پيامبر (ص) سرور انبيا و برتر تمام آنان است. لذا ممكن است كه اين حكم از اختصاصات آن حضرت از جانب خداوند باشد همچون بسيارى از آنچه خبر صحيح بر آن رسيده است، و در باب خصوصيات قياس داخل نمىشود. پس كسى كه رأيش اين است كه توسل شخص كور به ذات پيامبر (ص) بوده بايد بر آن توقف كرده و از آن تجاوز نكند. . .
اولاً: توسل به ذات اوليا حكم خلاف عقل و اصلى نيست تا بر مورد خاص كه همان توسل به پيامبر (ص) است اكتفا شود، بلكه همانگونه كه در جاى خود به آن اشاره كرديم مقتضاى حكم عقل و قواعد مىباشد.
ثانياً: ادعاى اختصاص توسل به پيامبر (ص) به دليل برترى آن حضرت بر ساير انبيا قابل اثبات نيست؛ چرا كه توسل به پيامبر (ص) به جهت آن است كه آن حضرت وليى از اولياست و نزد خداوند قرب دارد و در هر كسى اين ويژگى قرب باشد، توسل به او جايز است، گرچه اوليا درجاتشان متفاوت است.
ثالثاً: تخصيص حكمى به مورد خاص دليل قطعى مىخواهد و با استظهار ظنّى و وهمى نمىتوان اختصاص را ثابت كرد.
رابعاً: اختصاصات پيامبر (ص) موارد محدودى بوده كه بزرگان به آنها پرداختهاند و كسى توسل به آن حضرت را جزو اختصاصات او قرار نداده است.
البانى مىگويد:
انّ الطبرانى لم يصحح بقوله: (و الحديث صحيح) إلاّ الأصل، و هو ما حصل بين النبى (ص) و الأعمى، و يسمّى مرفوعاً، و امّا ما حصل بين عثمان بن حنيف و ذلك الرجل فلايسمّى حديثاً؛ لانّه حصل بعد النبى (ص) ، و انّما يسمّى موقوفاً.
همانا طبرانى به گفتهاش كه اين حديث صحيح است تنها اصل را تصحيح كرده و آن جريانى است كه بين پيامبر (ص) و مرد نابينا اتفاق افتاده است، و به آن حديث مرفوع مىگويند، و اما آنچه بين عثمان بن حنيف و آن مرد اتفاق افتاده را حديث نمىگويند؛ چرا كه آن حادثه بعد از پيامبر (ص) اتفاق افتاده و آن را حديث موقوف مىنامند.
علما كلمه «حديث» را بر مرفوع و موقوف اطلاق مىكنند و اين مطلبى است كه جماعتى از علماى اهل سنت بر آن اعتراف كردهاند از آن جمله ابن حجر عسقلانى و ابن الصلاح.(1)
شمس الدين رملى در كتاب «فتاوى الرملى» كه در حاشيه كتاب «الفتاوى الكبرى» ابن حجر هيتمى چاپ شده مىگويد:
سئل عن تعريف الأثر فاجاب: انّ تعريف الأثر عند المحدثين هو الحديث، سواء أكان مرفوعاً أموقوفاً، و ان قصره بعض الفقهاء
1) تدريب الراوى، ج١، ص۴٢؛ مقدمه ابن الصلاح فى علوم الحديث، ص٢٣.
على الموقوف. (1)
از تعريف (اثر) سؤال شد؟ جواب داد: همانا تعريف (اثر) نزد محدثان همان حديث است؛ چه مرفوع باشد و چه موقوف، گرچه برخى از فقها آن را تنها بر موقوف اطلاق مىكنند.
حمدى سلفى بعد از نقل حديث عثمان بن حنيف مىگويد:
. . . انّما الشك فى هذه القصة التى يستدلّ بها على التوسل المبتدع، و هى انفرد بها شبيب كما قال الطبرانى، و شبيب كما قال الطبرانى، لابأس بحديثه بشرطين: أن يكون من رواية ابنه احمد عنه، و أن يكون من رواية شبيب عن يونس بن يزيد. و الحديث رواه عن شبيب ابن وهب و والده اسماعيل و احمد، و قد تكلّم الثقات فى رواية ابن وهب عن شبيب، و انّ شبيب و ابنه اسماعيل لايعرف، و احمد و ان روى القصة عن أبيه إلاّ انّها ليست من طريق يونس بن يزيد. ثم اختلف فيها على احمد، فرواه ابن السنّى فى (عمل اليوم و الليلة) ، و الحاكم من ثلاثة طرق بدون ذكر القصة.
ورواه الحاكم من طريق عون بن عمارة البصرى عن روح بن القاسم به. (2)
. . . همانا شك در اين قصهاى است كه به آن بر توسل بدعتگونه استدلال شده است، قصهاى كه منفرداً از شبيب نقل شده آنگونه كه
طبرانى گفته است. و شبيب -آنگونه كه طبرانى گفته- باكى در حديثش نيست به دو شرط؛ يكى اينكه از طريق روايت فرزندش از او باشد و ديگر اينكه از روايت شبيب از يونس بن يزيد باشد. و اين حديث را از شبيب، ابن وهب و پدرش اسماعيل و از احمد نقل كرده است. و بزرگان در روايت ابن وهب از شبيب و فرزندش اسماعيل اشكال كرده و آن دو را غيرمعروف مىدانند و احمد گرچه اين قصه را از پدرش نقل كرده جز آنكه از طريق يونس بن يزيد نيست. سپس در آن بر مورد احمد اختلاف شده است؛ ابنسنّى در كتاب (عمل اليوم و الليلة) آن را روايت كرده است، و حاكم بدون ذكر قصه آن را از سه طريق نقل نموده است و نيز از طريق «عون بن عماره بصرى» از «روح بن قاسم» نقل كرده است.
اولاً: اين قصه را بيهقى نيز در كتاب «دلائل النبوة» از طريق يعقوببن سفيان، و او از احمد بن شبيب بن سعيد، از پدرش، از روح بن قاسم، از ابوجعفر خطمى، از ابوامامة بن سهل بن حنيف، از عمويش عثمان بن حنيف به طور كامل نقل كرده است. (1)
و يعقوب بن سفيان همان فسوى است كه به امام ثقه بلكه فوق ثقه توصيف شده است.
احمد بن شبيب از رجال بخارى است كه در كتاب «صحيح» و كتاب «الأدب المفرد» از او روايت كرده است. ابوحاتم رازى او را توثيق كرده و
1) دلائل النبوة، با تحقيق قلعجى، ج۶، صص١۶۶ - ١۶٨.
با ابوزرعه از او حديث كتابت كردهاست. و ابن عدى گفته: «اهل بصره از او نقل حديث كردهاند و على بن مدينى از او حديث كتابت نموده است» .(1)
پدرش شبيب بن سعيد تميمى حَبَطى بصرى نيز از رجال بخارى است كه در «صحيح» و «الأدب المفرد» از او نقل حديث كرده است. و ابوزرعه و ابوحاتم و نسايى و ذهلى و دارقطنى و طبرانى در «الاوسط» او را توثيق كردهاند.
روح بن قاسم را حافظ ابن حجر در «تقريب التهذيب» توثيق كرده و او را حافظ و از رجال بخارى و مسلم و ابوداود و نسايى و ابن ماجه دانسته است. و بقيه سند مورد اشكال و مناقشه واقع نشده است.
ثانياً: از اين حديث جواز توسل به پيامبر (ص) بعد از وفاتش استفاده مىشود؛ زيرا راوى اين حديث عثمان بن حنيف صحابى است و مطابق رأى اهل سنت، فهم صحابى حجت بوده و داراى ارزش علمى است.
ثالثاً: ابن ابىخيثمه در كتاب تاريخش از مسلم بن ابراهيم و او از حماد بن سلمه و او از ابوجعفر خطمى، از عمارة بن خزيمة، از عثمان بن حنيف چنين نقل كرده است:
انّ رجلا أعمى أتى النبى (ص) فقال: انّى أُصبت فى بصرى فادع الله لى، قال: اذهب فتوضأ و صلّ ركعتين ثم قل: أللّهم إنّى أسألك و أتوجّه إليك بنبيّى محمّد نبى الرحمة، يا محمّد! إنّى
1) تهذيب التهذيب، ج١، صص٣١ و ٣٢.
استشفع بك على ربّى فى ردّ بصرى، أللّهم فشفعنى فى نفسى و شفع نبيى فى ردّ بصرى. و ان كانت حاجة فافعل مثل ذلك.(1)
همانا مرد كورى به نزد پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: چشمم كور شده نزد خدا برايم دعا كن. حضرت به او فرمود: برو و وضو بساز و دو ركعت نماز بگذار. آنگاه بگو: بارخدايا! از تو مىخواهم و به واسطه پيامبرت محمّد (ص) به تو توجه مىكنم. اىمحمّد! همانا من تو را شفيع نزد پروردگارم به جهت بازگشت چشمانم قرار مىدهم، پس شفاعت مرا بپذير و پيامبرم را شفيع من در بازگشت چشمانم قرار بده. و هرگاه حاجتى پيدا كردى اين عمل را تكرار كن.
از اين حديث كه به تصريح غمارى صحيح السند نيز هست استفاده مىشود كه پيامبر (ص) دستور داده تا مردم به اين نحو در زمان حيات و مماتش به حاجاتشان برسند.(2)
«ابن ابىخيثمه» همان «احمد بن ابىخيثمه» است كه نسايى او را ثقه مأمون معرفى كرده است.(3)
مسلم بن ابراهيم از رجال صحاح سته است. (4)
حماد بن سلمه از رجال مسلم و چهار صحاح ديگر به جز صحيح بخارى است و به ثقه عابد تعريف شده است. (5)
ابوجعفر خطمى كه اسمش عمير بن يزيد بن عمير است نيز ثقه مىباشد.(1)
عمارة بن خزيمه نيز ثقه است.(2)
رابعاً: بر فرض كه اين دليل را نپذيريم مىتوان به اطلاق حديث توسل نابينا به پيامبر (ص) و تعليم حضرت به او استدلال كرده و بر زمان بعد از حيات پيامبر (ص) نيز تعميم داد و كسانى كه اين دستور را به زمان حيات پيامبر (ص) اختصاص داده - همچون وهابيان - آنان بدعتگزارند. و اگر مقصود پيامبر (ص) زمان حيات او بوده بايد آن را بيان مىداشت، همانگونه كه نمونههاى آن در موارد ديگر يافت مىشود.
اينكه در آن حديث، پيامبر (ص) مورد خطاب قرار گرفته خود دليل بر اختصاص به زمان حيات اوست.
پاسخ
اولاً: همانگونه كه گفتيم عثمان بن حنيف از اين قصه اختصاص به زمان حيات پيامبر (ص) نفهميده است.
ثانياً: با اثبات حيات برزخى كه در جاى خود به آن اشاره كرديم فرقى بين توسل به پيامبر (ص) و خطاب كردن او در زمان حيات و ممات نيست.
از پيامبر (ص) به سند صحيح نقل شده كه فرمود:
حياتى خيرلكم تحدثون و يحدث لكم و وفاتى خير لكم تعرض على أعمالكم؛ فما رأيت من خير حمدت الله و مارأيت من شرّ استغفرت لكم. (1)
حيات من براى شما خير است؛ حديث مىكنيد و براى شما حديث مىشود و وفات من نيز براى شما خير است؛ زيرا اعمال شما بر من عرضه مىشود؛ و آنچه از خير در آن ببينم خدا را ستايش مىكنم و آنچه از شرّ ببينم براى شما استغفار مىنمايم.
هيثمى اين حديث را در «مجمع الزوائد» نقل كرده و رجال آن را رجال صحيح دانسته است. و نيز سيوطى در «الخصائص الكبرى» آن را نقل كرده و سند آن را صحيح معرفى كرده است.
صالح آل الشيخ در كتاب «هذه مفاهيمنا» مىنويسد:
انّ هذه القصة ليست من سنة الرسول (ص) ولا فعل خلفائه الراشدين و صحابته المكرمين ولا من فعل التابعين و القرون المفضلة، انّما هى مجرد حكاية عن مجهول نقلت بسند ضعيف، فكيف يحتج بها فى عقيدة التوحيد الذى هو اصل الأصول، و كيف يحتج بها و هى تعارض الأحاديث الصحيحة التى نهى فيها عن الغلو فى القبور و الغلو فى الصالحين عموماً و عن الغلو فى قبره و الغلو فيه (ص) خصوصاً. . . . (2)
همانا اين قصه از سنت رسول (ص) و فعل خلفاى راشدين و صحابه
كرام او و از فعل تابعين و قرون تفضيل داده شده نيست، بلكه مجرد حكايتى است از شخصى مجهول كه به سند ضعيف نقل شده است. لذا چگونه در مورد عقيده توحيد كه اصل اصول است به آن احتجاج مىگردد، و نيز چگونه به آن استدلال مىشود در حالى كه با احاديث صحيحهاى معارضه دارد كه در آنها از غلو در قبور و علو در صالحان به طور عموم و از غلو در قبر پيامبر (ص) و غلو درباره او (ص) به طور خصوص نهى شده است. . . .
اولاً: همانگونه كه قبلاً در كلام حميرى ذكر شد چه بسا حديث ضعيف كه مىتوان به جهاتى به آن عمل كرد.
ثانياً: اينكه آل الشيخ، ترك را حجت شرعى قرار داده خطاى اصولى است؛ زيرا ترك دليل بر حرمت نيست بلكه با كراهت، و اباحه و حتى استحباب نيز سازگارى دارد.
ثالثاً: هرگز كسى تنها اين قصه را حجت و دليل در اثبات عقيده توحيد قرار نداده است آنگونه كه آل الشيخ مىگويد، بلكه به جهت تأييد به آن استدلال و استشهاد كردهاند.
رابعاً: كسى كه توسل به پيامبر (ص) كرده نه قبر را عبادت كرده و نه آن را خدا قرار داده و نه بتى را پرستيده است آنگونه كه آل الشيخ ادعا كرده، بلكه به صاحب قبر شريف توسل جسته است، و توسل به پيامبر (ص) بعد از وفاتش به ادله شرعى ثابت است.
خامساً: اينكه مىگويد: اهل قرون اولى اين كار را نكردهاند مجرد
ادعا است و براى آن دليلى وجود ندارد، بلكه دليل دلالت بر ثبوت آن دارد، همانگونه كه در جاى خود به آن اشاره كردهايم.
سادساً: توسل از مسائل فقهى است نه عقيدتى همانگونه كه قبلا اشاره شد.
آل الشيخ در ادامه ادعا كرده كه بر صحابه و ديگران از علما برخى از مسايل توحيد و شرك مخفى شده و به اشتباه افتادهاند. او مىگويد:
. . . انّ هؤلاء الصحابة و ان كانوا حديثى عهد بكفر فهم دخلوا فى الدين بلا إله إلاّ الله و هى تخلع الأنداد و اصناف الشرك و توحّد المعبود، و مع ذلك و مع معرفة قائليها الحقة بمعنى لا إله إلاّ الله خفى عليهم بعض المسائل من افرادها، و انّما الشأن انّه إذا وضح الدليل و أبنيت الحجة فيجب الرجوع إليها و التزامها، و الجاهل قد يعذر كما عذر اولئك الصحابة فى قولهم: اجعل لنا ذات انواط، و غيرهم من العلماء اولى باحتمال ان يخفى عليهم بعض المسائل ولو فى التوحيد و الشرك.(1)
. . . اين صحابه گرچه تازه از كفر بازگشته بودند ولى داخل در دين با كلمه (لا اله الاّ الله) شدند كه مثلها را خلع كرده و اصناف شرك را رد نموده و معتقد به وحدانيت معبود شدهاند، ولى در عين حال و با وجود معرفت به حق، قائلين كلمه توحيد به معناى آن، برخى از مسايل از موارد توحيد بر آنها مخفى ماند، و وظيفه اين
1) هذه مفاهيمنا، ص٧۶.
است كه هرگاه دليل واضح شد و حجت اقامه گشت واجب است كه به آن رجوع شده و به آن التزام داد، و جاهل گاهى معذور است همانگونه كه آن صحابه در قولشان: (قرار بده براى ما چيزهايى كه به آنها علقه داشته باشيم) معذور بودند، و غير صحابه از علما سزاوارتر به اين احتمال هستند كه برخى از مسايل ولو در توحيد و شرك بر آنها مخفى گردد.
عجيب است كه چگونه وهابيان تنها خود را عالم و فهيم دانسته و به عموم مسلمانان و علما و حتى صحابه نسبت جهل مىدهند با آنكه قائل به حجيت سنت و عدالت آنان مىباشند و حتى خود را سلفى و پيرو سلف مىدانند، در حالى كه آنان در اقليت به سر برده و بسيار بسته و متحجرانه فكر مىكنند. اينان از طرفى مىگويند صحابه چنين نكردند پس حجت نيست ولى از طرفى حجيت افعال آنان را زير سؤال مىبرند.
بيهقى و ابن ابىشيبه روايت كردهاند:
انّ الناس اصابهم قحط فى خلافة عمر، فجاء بلال بن الحرث، و كان من اصحاب النبى (ص) إلى قبر النبى (ص) و قال: يا رسول الله! استسق لأمتك فانّهم قدهلكوا. فاتاه رسول الله (ص) فى المنام و اخبره بانّهم سيسقون. (1)
1) الدرر السنيّة، زينى دحلان، ص١٨.
همانا به مردم در زمان خلافت عمر قحطى روى آورد، بلال بن حرث كه از اصحاب پيامبر (ص) بود به كنار قبر پيامبر (ص) آمد و گفت: اى رسول خدا! براى امتت باران بطلب كه هلاك شدند. او رسول خدا (ص) را در خواب ديد و به او خبر داد كه زود است كه از باران سيراب شوند.
اين حديث را ابن ابىشيبه در كتاب «المصنف» از ابومعاويه، و او از اعمش، و او از ابوصالح، و او از مالك الدار كه خزينهدار عمر بر غلات بوده نقل كرده است.(1)
و نيز ابن ابىخيثمه بنا بر نقل «الاصابة» (2)، و بيهقى در «دلائل النبوة»(3)و خليلى در «الارشاد» (4)و ابن عبدالبر در «الاستيعاب»(5)نقل كردهاند.
اين حديث را ابن كثير در كتاب «البداية و النهاية» (6)و ابن حجر در كتاب «فتح البارى»(7)، تصحيح كرده و ابن كثير در «جامع المسانيد»(8)مسند عمر سند آن را خوب و قوى دانسته است. ابن تيميه نيز در كتاب «اقتضاء الصراط المستقيم» اقرار به ثبوت آن نموده است.(9)
در مورد حديث فوق شبهاتى وارد شده كه به يكايك آنها مىپردازيم:
گفته شده كه اعمش مدلّس است و رواياتى را نقل مىكند كه خودش آنها را نشنيده است.
ابوبكر جابر جزايرى مىگويد:
انّ فى سنده الأعمش، و هو معروف بالتدليس، و لذلك فانّ حديثه لايحتج به ما لم يصرح بالسماع.(1)
همانا در سندش اعمش مىباشد كه معروف به تدليس است. لذا به حديثش احتجاج نمىشود مادامى كه تصريح به شنيدن نكرده باشد.
اولاً: اعمش در مرتبه دوم از مدلّسين است، يعنى كسى كه بزرگان محدثين حديث آنان را متحمل شده و در كتب خود به جهت جلالتشان آوردهاند.
ثانياً: اعمش در اين حديث از ابوصالح ذكوان سمّان نقل مىكند كه ذهبى درباره او گفته:
متى قال - يعنى الاعمش - (عن) تطرق إليه إحتمال التدليس إلاّ فى شيوخ له اكثر عنهم: كابراهيم، و ابن أبىوائل، و أبىصالح السمّان؛ فانّ روايته عن هذا الصنف محمولة على الإتصال.(2)
هرگاه اعمش بگويد (عن) در آن احتمال تدليس داده مىشود، مگر در شيوخى كه از آنها زياد روايت نقل كرده است امثال ابراهيم و
ابن ابى وائل، و ابوصالح سمّان؛ زيرا روايتش از اين صنف حمل بر اتصال مىشود.
ثالثاً: تدليس بر دو قسم است:
قسم اول آنكه: راوى از معاصر خود حديثى را نقل مىكند در حالى كه از او نشنيده، ولى به ذهن شنونده چنين القا مىكند كه از او شنيده است. لذا مىگويد: فلانى گفت، يا از فلانى يا مثل آن. و در حكم آن اختلاف است؛ جماعتى از علما مىگويند: اگر از كسى تدليس شناخته شود روايتش هرگز قبول نمىگردد گرچه بيان كند كه اين حديث را سماع كرده است.
نووى شارح صحيح مسلم مىگويد:
والصحيح ما قاله الجماهير من الطوائف انّ ما رواه بلفظ محتمل لم يبين فيه السماع فهو مرسل، و ما بيّنه فيه كسمعت و حدثنا و اخبرنا و شبهها فهو صحيح مقبول يحتج به. و فى الصحيحين و غيرهما من كتب الأصول من هذا الضرب كثير لايحصى؛ كقتادة و الأعمش والسفيانين و هشيم و غيرهم، و دليل هذا انّ التدليس ليس كذباً.
و صحيح آن چيزى است كه جماهير از طوائف مختلف گفتهاند: آنچه را به لفظ محتمل روايت كرده و سماع در آن را بيان نكرده مرسل است، و آنچه را در آن بيان نموده مثل شنيدم و حديث شديم و خبر داده شديم و شبيه آن دو، آن صحيح و مقبولى است كه به آن احتجاج مىگردد. و در صحيح بخارى و مسلم و ديگر كتابهاى اصول از اين نوع بسيار است كه شماره نمىگردد. مثل قتاده و
اعمش و دو سفيانى و هشيم و ديگران. و دليل آن اينكه تدليس دروغ نمىباشد.
در نتيجه اگر مدلس تصريح به سماع نكند حكم آن همانند حكم حديث مرسل است، كه نووى درباره آن مىگويد:
ثمّ مذهب الشافعى و المحدثين أو جمهورهم و جماعة من الفقهاء انّه لايحتج بالمرسل، و مذهب مالك و أبىحنيفة و احمد و اكثر الفقهاء انّه يحتج به، و مذهب الشافعى انّه إذا انضمّ إلى المرسل ما يعضده احتج به، و ذلك بان يروى أيضاً مسنداً أو مرسلا من جهة اخرى، أو يعمل به بعض الصحابة أو اكثر العلماء.(1)
سپس مذهب شافعى و محدثان يا جمهور آنان و جماعتى از فقها آن است كه به حديث مرسل احتجاج نمىشود و مذهب مالك و ابوحنيفه و احمد و اكثر فقها آن است كه به آن احتجاج مىگردد. و مذهب شافعى آن است كه هرگاه به حديث مرسل ضميمه شد چيزى كه آن را كمك مىكند قابل احتجاج به آن است، به اينكه روايت مسند يا مرسلى نيز روايت شود از جهت ديگر، يا برخى از صحابه يا اكثر علما به آن عمل كنند.
در نتيجه: روايت اعمش كه حافظ ابن ابىشيبه آن را تخريج و نقل كرده نزد ابوحنيفه و مالك و احمد بدون شرط مورد قبول است و نزد شافعى به جهت ورود مضمون آن به دو سند ديگر كه ابن كثير در كتاب «البداية و النهاية» آن دو را نقل كرده و نيز اكثر علما به آن عمل كردهاند
1) مقدمه شرح صحيح مسلم، نووى، ص١٧.
مقبول مىباشد. لذا مىتوان گفت كه اين روايت مورد قبول رؤساى چهار مذهب فقهى اهل سنت است.
رابعاً: بخارى و ديگر امامان حديث اهل سنت به حديث معنعنى(1)كه از طريق اعمش نقل شده استدلال كردهاند كه از آن جمله نقل بخارى در باب «الصلاة فى مسجد السوق» است كه مىگويد:
حدّثنا مسدّد، قال نا ابومعاوية، عن الأعمش، عن أبىصالح، عن أبىهريرة، عن النبى (ص) قال: صلاة الجميع تزيد على صلاته فى بيته. . . (2)
حديث كرد ما را مسدّد، گفت: حديث كرد ما را ابومعاويه، از اعمش، از ابوصالح، از ابوهريره، از پيامبر (ص) كه فرمود: نماز جماعت از نماز در خانهاش بيشتر [ثواب] دارد. . .
و مشاهده مىكنيم كه بخارى متابعى نياورده كه تصريح به سماع اعمش داشته باشد، بلكه تنها به نقل او استدلال كرده و اعتماد نموده است، و اين به عينه سند حافظ ابن ابىشيبه مىباشد؛ زيرا در سند او حديث از ابومعاويه از اعمش از ابوصالح از مالك دينار است.
وانگهى ابن ماجه كتابش را با احاديثى شروع كرده كه از اعمش به طريق معنعن يعنى با (عن) نقل شده است و اگر روايات او مقبول نبود علماى اهل سنت به رواياتش اعتماد و استناد نمىكردند.
خامساً: ابن تيميه كه از بزرگان وهابيان است در معنعن اعمش
خدشهاى وارد نكرده است.
او در كتاب «مجموعة الفتاوى» مىگويد:
قال القاضى: و روى أبوبكر بن أبىشيبة عن أبىهريرة قال: قال رسول الله (ص) ! (من صلّى على عند قبرى سمعته، و من صلّى على نائياً ابلغته) ، و هذا قد رواه محمد بن مروان السدى، عن الأعمش، عن أبىصالح، عن أبىهريرة. و هذا هو السدّى الصغير و ليس بثقة، و ليس هذا من حديث الأعمش.(1)
قاضى گفت: و ابوبكر بن ابىشيبه روايت كرده از ابوهريره كه رسول خدا (ص) فرمود: (هركس كنار قبرم بر من درود فرستد آن را مىشنوم، و هركس از راه دور بر من درود فرستد به من ابلاغ مىگردد) . و اين چيزى است كه محمّد بن مروان سدّى، از اعمش، از ابوصالح، از ابوهريره روايت كرده و اين همان سدّى صغير است كه ثقه نيست، و اين از حديث اعمش نمىباشد.
مشاهده مىكنيم كه ابن تيميه اين حديث را به جهت وجود سدّى در سند آن تضعيف كرده نه اعمش به جهت عنعنة در حديثش.
ادعا شده كه مالك الدار مجهول است.
ناصرالدين البانى مىگويد:
مالك الدار غير معروف العدالة و الضبط. و استدل على ذلك بانّ ابن أبىحاتم لم يذكر راوياً عنه غير أبىصالح ففيه إشعار بانّه
1) مجموعة الفتاوى، ج١، ص٢٣٨.
مجهول. و يؤيّده انّ أبىحاتم نفسه - مع سعة حفظه و اطلاعه - لم يحك فيه توثيقاً، فبقى على الجهالة. . . و الحافظ المنذرى اورد قصة من رواية مالك الدار عن عمر ثم قال: و مالك الدار لااعرفه، و كذا قال الهيثمى فى (مجمع الزوائد) .(1)
مالك الدار معروف به عدالت و ضبط [احاديث] نيست، و بر آن استدلال شده كه «ابن ابىحاتم» راوى از او ذكر نكرده به جز ابوصالح، و در اين اشعار است به اينكه او مجهول مىباشد. و مؤيد اين مطلب اينكه خود ابوحاتم - با وسعت حافظه و اطلاعش - درباره او توثيقى را حكايت نكرده است. لذا او بر جهالت باقى مىباشد. . . و حافظ منذرى قصهاى را از روايت مالك الدار از عمر نقل كرده، سپس گفته: مالك الدار را نمىشناسم. و همين مطلب را هيثمى در كتاب (مجمع الزوائد) گفته است.
اولاً: عدهاى از علماى رجال اهل سنت او را توثيق كردهاند، كه از آن جمله ابن سعد او را شخصى معروف دانسته(2)، و ابويعلى خليلى درباره او مىگويد:
تابعى قديم، متفق عليه، اثنى عليه التابعون.(3)
تابعى قديمى است كه بر او اتفاق است، و تابعين او را مدح كردهاند.
و نيز ابن حبان او را توثيق كرده است.(1)
ثانياً: چهار نفر از ثقات از او روايت كرده بلكه برخى از صحابه بر او اعتماد كردهاند، و چنين شخصى نزد بزرگان اهل سنت جهالتش مرتفع شده و عدالتش ثابت مىگردد. ابوالحسن دارقطنى مىگويد:
من روى عنه ثقتان فقد ارتفعت جهالته و ثبتت عدالته. (2)
كسى كه از او دو نفر ثقه روايت كنند جهالت از او مرتفع شده و عدالتش ثابت مىگردد.
ذهبى در ترجمه مالك بن خير زيادى مىگويد:
وفى رواة الصحيحين عدد كثير ما علمنا انّ احداً نصّ على توثيقهم، و الجمهور على انّ من كان من المشايخ قد روى عنه جماعة و لم يأت بما ينكر عليه: انّ حديثه صحيح. (3)
و در راويان صحيح بخارى و مسلم تعداد بسيارى هستند كه ما نمىدانيم كسى به وثاقت آنان تصريح كرده باشد، و جمهور نظرشان بر آن است كه هرگاه جماعتى از مشايخ روايت نقل كردند و در روايتشان منكر وجود نداشته باشد حديثش صحيح است.
او همچنين در ترجمه زياد بن مليك مىگويد:
شيخ مستور، ما وثق ولا ضعف فهو جائز الحديث.(4)
شيخى است مستور، نه توثيق شده و نه تضعيف، پس او جايز الحديث است.
ثالثاً: گفته شده كه مالك الدار زمان پيامبر (ص) را درك كرده. لذا در صحابى بودنش اختلاف است و چنين شخصى ثقه است و نبايد از حال او سؤال نمود، و اين مبناى برخى از علماى اهل سنت است.
حافظ سيوطى در كتاب «حسن المحاضرة» در ترجمه «اكدر بن حمام» مىگويد:
اورده الحافظ ابن حجر فى الإصابة فى قسم المخضرمين، و هم من أدرك النبى (ص) ولم يُسلم إلاّ بعد وفاته، و هم صحابة فى قول ابن عبدالبر و طائفة.(1)
حافظ ابن حجر او را در (الاصابة) در قسمت مخضرمىها آورده است؛ يعنى كسانى كه پيامبر (ص) را درك كرده و اسلام نياوردهاند مگر بعد از وفات آن حضرت، و آنان بنابر نظر ابن عبدالبر و طائفهاى صحابى به حساب مىآيند.
رابعاً: البانى كه روايت مالك بن عياض مشهور به مالك الدار را به ادعاى جهالتش ردّ مىكند، روايت كسانى را قبول كرده كه مرتبه آنها به طور قطع از او پايينتر مىباشد. اينك نمونههايى را از كتابهاى او ذكر مىكنيم:
او روايت يحيى بن عريان هروى را حسن دانسته به استدلال اينكه خطيب بغدادى در ترجمهاش گفته: او محدث است. (2)و مىدانيم كه مجرد محدث بودن، دليل حسن روايت كسى نمىشود.
او حديث «بشر بن عبدالله بن عمر بن عبدالعزيز» را حسن دانسته به
جهت اينكه «ابن ابىحاتم» در مورد او سكوت كرده و برخى از ثقات از او روايت كردهاند، و احتمال اينكه او در ثقات «ابن حبان» است.(1)
ادعا شده كه بين ابوصالح ذكوان سمّان و مالك الدار گمان انقطاع است.(2)
ابوصالح ذكوان سمّان مدنى معاصر مالك الدار بوده و معاصر بودن در حكم به اتصال سند كفايت مىكند همانگونه كه در جاى خود مقرر است.
گفته شده: مدار اين روايت بر رجلى است كه نام آن برده نشده است.
اولاً: مطابق برخى روايات كسى كه چنين خوابى را ديده نزد عمر بن خطاب آمده و بر او خوابش را نقل كرده و از ناحيه عمر مورد مخالفت قرار نگرفته است و اين به نوبه خود نزد اهل سنت دليل بر اعتبار مىباشد.
ثانياً: مطابق روايتى كه نقل كرديم شخص خواب بيننده «بلال بن حرث» بوده گرچه در برخى روايات ديگر، اسم او آورده نشده است.
گفته شده: اين حادثه به اين بزرگى چرا تنها آن را مالك الدار نقل كرده است؟(1)
در علم اصول گفته شده كه خبر در صورتى قطع به كذب آن مىرود كه سه شرط در آن تحقق يابد:
الف) از منفردات يك نفر باشد.
ب) دواعى و انگيزهها براى مردم در نقل آن باشد ولى غير از يك نفر نقل نكرده است.
ج) جماعت بسيارى در آنچه آن يك نفر مىگويد حضور داشته باشند.
و در مورد خبر مالك الدار دو شرط آخر وجود ندارد.
ابوبكر جابر جزائرى مىگويد:
اللهم الاّ اثر بلال بن الحرث الذى اورده البيهقى فى «الدلائل» و البخارى فى «التاريخ الكبير» ، و الحافظ ابن حجر فى «الفتح» ، و هو امر حيّرنى حقاً، و قلت: سبحان الله! كيف يصح هذا الأثر و
1) هذه مفاهيمنا، ص۶٢.
هو يناقض اكبر اصل من اصول الدين، الا و هو توحيد القصد و الطلب؛ اذ جاء فيه سؤال الرسول (ص) فى قبره ان يستسقى لأمته.
اتصلت بمحدث المدينة الشيخ حماد الأنصارى فقال: انّ هذا الأثر قد تتبعته فى مصادره و درست سنده فوجدته باطلا لايقبل سنداً و لامتناً.(1)
بارالها! جز اثر بلال بن حرث كه آن را بيهقى در «دلائل النبوة» و بخارى در «التاريخ الكبير» و حافظ ابن حجر در «فتح البارى» آورده است. و اين امرى است كه به حق مرا متحير ساخته و مىگويم: منزه است خداوند! چگونه اين اثر صحيح مىباشد در حالى كه با بزرگترين اصل از اصول دين تناقض دارد كه همان توحيد در قصد و طلب است؛ زيرا در آن آمده كه از رسول خدا (ص) در قبرش خواسته شده كه براى امتش درخواست باران كند. با محدث مدينه شيخ حماد انصارى ملاقات نمودم و درباره اين حديث سؤال كردم گفت: همانا اين اثر را در مصادرش دنبال كردم ولى آن را باطلى يافتم كه سند و متنى ندارد.
اولاً: حرف استاد ايشان - شيخ حماد انصارى -ادعايى بيش نيست، و جا دارد كه اين حديث را انكار كنند؛ چرا كه با عقايد ساختگى آنان سازگارى ندارد.
ثانياً: بسيارى از علماى اهل سنت اين حديث را نقل كردهاند از قبيل:
1) و جاؤوا يركضون، ابوبكر جابر جزايرى، ص٢٣.
١. بيهقى در «دلائل النبوة» ؛
٢. بخارى در «التاريخ الكبير» ؛
٣. ابن حجر در «فتح البارى» ؛
اين سه مورد را ابوبكر جزايرى اعتراف كرده است.
۴. ابن كثير در «البداية و النهاية» ج٧، صص ٩١ - ٩٢؛
۵. ابن ابىشيبه در «المصنف» ج١٢، صص ٣١ و ٣٢؛
۶. ابن ابىخيثمه، به نقل از ابن حجر در «الاصابة» ؛
٧. ابن عبدالبر در «الاستيعاب» ج٢، ص ۴۶۴؛
٨. تقى الدين سبكى در «شفاء السقام» ص ١٧۴؛
٩. احمد بن محمّد قسطلانى در «المواهب اللدنية» با شرح زرقانى، ج٨، ص ٧٧؛
١٠. نورالدين على بن احمد سمهودى در «وفاء الوفاء» دار احياء التراث العربى، بيروت، ص١٣٧۴؛
١١. احمد بن حجر مكى، در «الجوهر المنظم» ، المكتبة القادرية، لاهور، ص ۶٢؛
١٢. محمّد بن جرير طبرى، در «تاريخ الأمم و الملوك» دارالقلم، بيروت، ج۴، ص ٢٢۴؛
١٣. ابن اثير در «الكامل فى التاريخ» دار صادر، بيروت، ج٢، ص ۵۵۶؛
ثالثاً: برخى از ناقلان اين قصه تصريح به صحت سند آن كردهاند از قبيل:
ابن كثير، و ابن حجر عسقلانى، و احمد بن محمّد قسطلانى، و سمهودى. آنان مىگويند: اين حديث را «ابن ابىشيبه» به سند صحيح نقل
كرده است.
رابعاً: ابن تيميه كه از بزرگان وهابيان است اين قصه را پذيرفته است.
او در كتاب «اقتضاء الصراط المستقيم» مىگويد:
وكذلك أيضاً ما يروى (انّ رجلا جاء إلى قبر النبى (ص) فشكا اليه الجدب عام الرمادة فرآه و هو يأمره ان يأتى عمر، فيأمره ان يخرج فيستسقى بالناس) ، فانّ هذا ليس من هذا الباب، و مثل هذا يقع كثيراً لمن هو دون النبى (ص) و اعرف من هذه الوقائع كثيراً.(1)
و همچنين است آنچه كه روايت مىشود: مردى كنار قبر پيامبر (ص) آمد و از خشكسالى در سال قحطى نزد او شكايت نمود، حضرت را در خواب ديد كه دستور مىدهد به نزد عمر رود و به او بگويد بيرون بيايد و با مردم درخواست باران كند. و اين درخواست از اين باب نيست، و مثل آن زياد واقع مىشود براى كسى كه درجهاش پايينتر از پيامبر (ص) است و از اين وقايع بسيار مىشناسم.
خامساً: اگر طلب و درخواست دعا از پيامبر (ص) بعد از وفاتش شرك به حساب مىآيد طلب و درخواست از پيامبر (ص) در زمان حياتش و در قيامت نيز بايد شرك باشد؛ چرا كه شرك در هر حال شرك است چه در زمان حيات و چه در ممات، و همانگونه كه شخص مرده صلاحيت ندارد كه شريك خدا باشد، همچنين زنده نيز نمىتواند شريك
1) اقتضاء الصراط المستقيم، ابن تيميه، ص٣٧٣.
او گردد. و اگر بزرگترين اصل از اصول دين، توحيد در قصد و طلب از خداوند متعال است پس نبايد از خلق خدا طلب كرد چه آنكه زنده باشد يا مرده.
ابوبكر جزائرى نيز مىگويد:
انّ هذا الأثر لايعدو كونه رؤيا منامية، و الرؤى لاثتبت بها الشرائع و الأحكام، أللّهم إلاّ أن تكون رؤيا الأنبياء؛ لانّها من الوحى.(1)
همانا اين اثر چيزى جز خواب و رؤيايى بيش نيست و با خواب، شرايع و احكام ثابت نمىشود. مگر آنكه رؤياى انبيا باشد كه از جمله وحى مىباشد.
اولاً: در اين حديث استدلال به خواب نشده بلكه به عمل صحابى يعنى بلال بن حارث مزنى در حال بيدارى استدلال شده است، و اگر اين عمل شرك بود هرگز چنين شخصى آن را انجام نمىداد.
ثانياً: اين خبر را بلال به عمر داده و او نيز آن را انكار نكرده، بلكه بر صحابه و تابعين عرضه نموده كه هنگام استسقاء حاضر بودهاند و كسى از آنها خواب را انكار نموده بلكه همگى آن را تصديق كردهاند و اين را در اصطلاح اجماع اقرارى مىگويند.
1) و جاؤوا يركضون، ص٢۴.
اعمش تابعى و از راويان صحاح سته و استاد پيشوايان در حديث و فقه، نزد اهل سنت به شمار مىآيد.
مسلم بن حجاج نيشابورى در مقدمه صحيح خود مىگويد:
الا ترى انّك إذا وازنت هؤلاء الثلاثة الذين سمّيناهم: عطاء و يزيد و ليث، بمنصور بن المعتمر و سليمان الأعمش و اسماعيل بن أبىخالد فى اتقان الحديث و الاستقامة فيه وجدتهم مبائنين لهم لايدانونهم. لاشك عند أهل العلم بالحديث فى ذلك للذى استفاض من صحة حفظ منصور و الأعمش و اسماعيل و اتقانهم لحديثهم.(1)
آيا نمىبينى هرگاه تو اين سه نفرى كه نامشان را برديم يعنى عطا و يزيد و ليث، با منصور بن معتمر و سليمان اعمش و اسماعيل بن ابى خالد در اتقان حديث و استقامت در آن مقايسه كنى، مىيابى آنان را كه از هم دور بوده و نزديك هم نيستند. شكى نيست نزد اهل علم به حديث در آنچه به طور مستفيض رسيده از صحت حفظ منصور و اعمش و اسماعيل و اتقان آنان در حديثشان.
ابوبكر جابر جزائرى در ادامه اشكالش مىگويد:
سيف الضبى، و هو الذى ذكر هذا الأثر، سيف هذا كذّاب متّهم بالزندقة. قال فيه ابن حاتم: سيف متهم بالزندقة و احاديثه منكرة.(2)
سيف ضبى كسى است كه اين اثر را نقل كرده، و سيف كذّاب متهم به كفر است. ابن حاتم درباره او گفته: سيف متهم به كفر و احاديثش منكر مىباشد.
مدار استدلال، بر روايت ابن ابى شيبه است، همانگونه كه حافظ ابن حجر عسقلانى در «فتح البارى» و قسطلانى در «المواهب اللدنية» به آن استشهاد كرده و در سند آن «سيف ضبّى» وجود ندارد. لذا اين اشكال نسبت به روايت او وارد نيست.
آرى گرچه در دو روايت ديگر كه ابن كثير نقل كرده «سيف» وجود دارد ولى آن دو از متابعات و شواهد است و مناط استدلال بر آنها نيست.
دارمى در سننش از ابوالنعمان، و او از سعيد بن زيد، از عمرو بن مالك نكرى، از ابوالجوزاء اوس بن عبدالله نقل كرده كه گفت:
قحط اهل المدينة قحطاً شديداً، فشكوا إلى عايشة فقالت: انظروا قبر النبى (ص) فافتحوا منه كوى إلى السماء حتّى لايكون بينه و بين السماء سقف. ففعلوا. فمطرنا مطراً حتّى نبت العشب و سمنت الابل حتّى تفتقت من الشحم، فسمّى عام الفتق. (1)
اهل مدينه را قحطى شديدى عارض شد، مردم شكايت را به سوى عايشه بردند، او گفت: نظر به قبر پيامبر (ص) نموده و دريچهاى از آن به سوى آسمان باز كنيد به حدى كه بين قبر و بين آسمان سقفى
1) سنن دارمى، ج ١، ص۴۴.
نباشد. آنان چنين كردند و به حدى به ما باران رسيد كه گياهان روييده و شتران چاق شدند تا حدى كه از چربى شكاف برداشتند. لذا آن سال را سال فتق ناميدند.
دارمى اين حديث را تحت عنوان باب «ما اكرم الله تعالى نبيّه بعد موته» يعنى باب آنچه خداوند متعال به پيامبرش بعد از مرگش اكرام كرده، آورده است.
اين حديث را دارمى در سننش از ابونعمان، و او از سعيد بن زيد و او از عمرو بن مالك نكرى، و او از ابوالجوزاء اوس بن عبدالله نقل كرده است.
١. ابونعمان محمد بن فضل سَدوسى ملقب به عارِم، فردى ثقه و مشهور است. گرچه در آخر عمرش اختلاط داشته ولى به دو جهت حديثش مقبول است:
الف) ابن الصلاح در مقدمهاش مىگويد:
عارم محمد بن الفضل اختلط بآخره، فما رواه عنه البخارى، و محمد بن يحيى الذهلى و غيرهما من الحفّاظ ينبغى أن يكون مأخوذاً عنه قبل اختلاطه.(1)
عارم محمد بن فضل در آخر عمرش اختلاط داشته است، پس آنچه را كه بخارى و محمد بن يحيى ذهلى و ديگر حفاظ از او روايت كردهاند در صورتى كه قبل از اختلاطش روايت كرده بايد از او اخذ كرد.
1) مقدمه ابن الصلاح، ص۴۶٢.
حافظ عراقى حرف ابن الصلاح را درباره عارِم تعقيب كرده و مىگويد:
وكذلك ينبغى أن يكون من حدّث عنه من شيوخ البخارى و مسلم.(1)
و همچنين سزاوار است كه اينگونه باشد كسى كه از شيوخ بخارى و مسلم از او حديث كردهاند.
محمود سعيد ممدوح مىگويد:
عبدالله بن عبدالرحمان دارمى از شيوخ مسلم و بخارى است، لذا دارمى از جمله كسانى مىباشد كه از محمد بن فضل سدوسى قبل از اختلاطش حديث نقل كردهاند. (2)
ب) ذهبى در ترجمه عارم مىگويد:
وقال الدار قطنى: تغيّر بآخره، ما ظهر له بعد اختلاطه حديث منكر، و هو ثقة.(3)
دارقطنى گفته: در آخر عمرش اختلاط داشته و بعد از اختلاطش حديث منكرى نداشته و او ثقه است.
ذهبى نيز در كتاب «الكاشف» درباره عارم مىگويد:
«تغيّر قبل موته، فما حدّث»(4)«قبل از مرگش تغييرى داشته ولى حديث نقل نكرده است» .
٢. سعيد بن زيد گرچه درباره او صحبتها شده، ولى يحيى بن معين
و ابن سعد و عجلى و سليمان بن حرب و ديگران او را توثيق كردهاند، و مسلم نيز در كتاب صحيحش به حديث او احتجاج نموده است. و حافظ ذهبى نيز او را در زمره كسانى آورده كه درباره او صحبتها شده در حالى كه موثق است.(1)
٣. عمرو بن مالك نكرى را ابن حبان در كتاب «الثقات» توثيق كرده است. (2)ابن حجر نيز او را صدوق دانسته است.(3)
البانى گرچه در مورد اين حديث عمرو بن مالك را تضعيف مىكند و مىگويد:
انّ عمراً هذا لم يوثقه غير ابن حبان، و هو متساهل فى التوثيق حتّى انّه ليوثق المجهولين عند الأئمة النقاد. . .(4)
همانا اين عمرو را كسى جز ابن حبان توثيق نكرده و او متساهل در توثيق مىباشد حتى اينكه او افرادى كه نزد امامان نقدكننده مجهول است را توثيق كرده است.
ولى تعجب اينجاست كه البانى در تعليقه خود بر «فضل الصلاة على النبى (ص)» به حرف ذهبى اعتماد كرده و عمرو بن مالك نكرى را ثقه دانسته است.(5)و نيز در كتاب «سلسلة الاحاديث الصحيحة» او را توثيق نموده است. (6)
و عجيب اين است كه ابن عدى در كتاب «الكامل» بين عمرو بن
مالك نكرى و عمرو بن مالك راسبى خلط كرده. لذا او را منكر الحديث و. . . دانسته است.(1)
ولى ابن حجر در كتاب «تهذيب التهذيب»(2)و ذهبى در كتاب «ميزانالاعتدال»(3)و كتاب «المغنى» (4)به اشتباه خود پى برده و بين آن دو فرق گذاشته است. و افرادى امثال ابن جوزى و ابن تيميه به حرف اشتباه ابنعدى اعتماد كرده، لذا آن دو حكم به وضع و جعلى بودن اين حديث به جهت وجود عمرو بن مالك در سند آن كردهاند.
۴. ابوالجوزاء، اوس بن عبدالله بصرى، او فردى ثقه بوده و جماعتى به حديث او احتجاج كردهاند.
درباره سماع او از عايشه اختلاف شده، ولى حق اثبات سماع است؛ زيرا مسلم در صحيحش حديث ابوالجوزاء را از عايشه نقل كرده است، و اين خود دليل بر درك عايشه است. لذا روايت او تدليس به حساب نمىآيد بلكه حمل بر سماع مىشود، و اين مذهب مسلم بن حجّاج بلكه جمهور اهل سنت بوده و عمل آنها نيز بر آن استقرار يافته است. و ابونعيم اصبهانى در ترجمه ابوالجوزاء در كتاب «حليةالأولياء» تعدادى حديث از او نقل كرده كه از عايشه است. و ابنقيسرانى نيز در كتاب «الجمع بين الصحيحين» تصريح كرده كه ابوالجوزاء از عايشه سماع حديث داشته است.
نتيجه اينكه سند اين حديث حسن يا صحيح است و رجال آن رجال مسلم مىباشد به استثناء عمرو بن مالك نُكرى كه ثقه است.
١. اين روايت را البانى در كتاب «التوسل، انواعه و احكامه» چاپ دوم ص ١٢٨ به جهت سعيد بن زيد در سند آن تضعيف كرده در حالى كه او از رجال مسلم بوده و يحيى بن معين و ابن سعد و عجلى او را توثيق و بخارى او را صدوق حافظ و دارمى او را حافظ صدوق معرفى كردهاند.
٢. البانى از جهت ديگر درصدد تضعيف اين حديث برآمده است. او ابوالنعمان را به اختلاط متصف كرده، ولى اين عنوان تأثير در روايتش نمىگذارد. دارقطنى مىگويد:
تغير بآخره و ما ظهر له بعد اختلاطه حديث منكر و هو ثقة.(1)
در آخر عمرش تغيير در او حاصل شده بوده، ولى بعد از آن حديث منكرى از او ظاهر نشد و او ثقه است.
وانگهى او از رجال صحاح سته مىباشد.
٣. او نيز مىگويد:
الأثر موقوف على عائشة، ولو صحّ لم تكن فيه حجة.(2)
اين روايت از عايشه است و بر فرض صحت نمىتوان به آن احتجاج نمود.
اين حرف او نيز باطل است؛ زيرا اصل توسل به پيامبر (ص) حتى بعد
از حيات حضرت را نيز صحابه انجام دادهاند و اختصاص به عايشه ندارد، همانگونه كه در جاى خود به آن اشاره شده است.
وانگهى اهل سنت، سيره و عمل عايشه را حجت دانسته و به آن فتوا مىدهند. آرى هر جا عملى بر خلاف عقيده البانى و امثال او باشد مبانى خود را به كلى فراموش كرده و يا تجاهل مىنمايد.
بخارى به سندش از انس نقل كرده كه گفت:
انّ عمر بن الخطاب كان اذا قحطوا استسقى بالعباس بن عبدالمطلب فقال: أللّهم إنّا كنّا نتوسّل إليك بنبيّنا فتسقنا، و إنّا نتوسل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا. قال: فيسقون.(1)
همانا عمر بن خطاب هرگاه قحطى مىشد با عباس بن عبدالمطلب از خدا طلب باران مىكرد و مىگفت: بارخدايا! ما با پيامبرت به سوى تو توجه پيدا مىكرديم و تو ما را سيراب مىنمودى، و ما [اكنون] به عموى پيامبرت به سوى تو رو مىكنيم، پس ما را سيراب گردان. راوى مىگويد: مردم سيراب مىشدند.
محمود سعيد ممدوح درباره اين حديث مىگويد:
اسنده البغوى فى شرح السنة (٣/۴٠٩) ، هكذا من طريق البخارى. و رواه عن انس ايضاً ابنخزيمة (رقم ١۴٢١) ، و ابن حبان (٧/١١٠)
1) فتح البارى، ج٢، ص۴٩۴.
والبيهقى فى دلائل النبوة (۶/١۴٧) و فى السنن الكبرى (٣/٣۵٢) و ابن سعد فى الطبقات. و هو صريح فى التوسل بالصالحين، لاسيما إذا كانوا من اهل البيت النبوى عليهم السلام.(1)
بغوى آن را در (شرح السنة) مسنداً اينگونه از طريق بخارى آورده است. و آن را نيز ابن خزيمه و ابن حبان و بيهقى در (دلائل النبوة) و (السنن الكبرى) و ابن سعد در (الطبقات) از انس روايت كردهاند. و اين صريح در توسل به صالحان است، خصوصاً در صورتى كه از اهل بيت عليهم السلام باشند.
ابن تيميه مىگويد:
ودعاء اميرالمؤمنين عمر بن الخطاب فى الإستسقاء المشهور بين المهاجرين و الأنصار و قوله: (أللّهم انّا كنّا إذا اجدبنا نتوسل إليك بنبينا فتسقينا، و انّا نتوسل إليك بعمّ نبينا) ، يدلّ على انّ التوسل المشروع عندهم هو التوسل بدعائه و شفاعته، لا السؤال بذاته، إذ لو كان هذا مشروعاً لم يعدل عمر و المهاجرون و الأنصار عن السؤال بالرسول (ص) إلى السؤال بالعباس.(2)
و دعاى اميرمؤمنان عمر بن خطاب در استسقاء مشهور بين مهاجرين و انصار و گفته او: (بارخدايا! هرگاه خشكسالى بر ما عارض مىشد به پيامبر تو (ص) توسل مىجستيم و تو ما را سيراب مىنمودى، و الآن به سوى تو به عموى پيامبرت توسل مىجوييم) ، اين دلالت
دارد بر اينكه توسل مشروع نزد آنان همان توسل به دعا و شفاعت پيامبر (ص) است، نه درخواست از ذات آن حضرت؛ زيرا اگر اين نوع توسل مشروع بود، عُمَر و مهاجران و انصار از درخواست پيامبر (ص) عدول نمىكرده و به عباس توسل نمىجستند.
اولاً: در جاى خود به اثبات رسيده كه تنها سيره و عملكرد معصوم عليه السلام براى ما حجت است و دليلى بر حجيت سيره غير معصوم كه از آن جمله عمر بن خطاب باشد وجود ندارد.
ثانياً: سيره او با سيره ساير صحابه از آن جمله عايشه مخالف است؛ زيرا بسيارى از صحابه بعد از وفات پيامبر (ص) به ذات او توسل جستهاند.
ثالثاً: اين حديث دلالت دارد بر اينكه عمر توسل به پيامبر (ص) نكرده، و ترك به تنهايى دليل بر حرمت يا كراهت نيست، بلكه تنها دلالت بر جواز ترك دارد، ولى تحريم يا كراهيت احتياج به دليل خاص دارد كه از آن، منع فهميده شود. لذا نمىتوان به شخص ساكت، قولى را نسبت داد.
رابعاً: اگر ترك دليل بر تحريم است در اين مورد عمر بن خطاب توسل به اسما و صفات خدا را ترك كرده و طبق اشكال ابن تيميه بايد دلالت بر تحريم كند در حالى كه قطعاً اين حرف صحيح نيست و هيچ كس آن را قبول ندارد.
خامساً: توسل به عباس به سبب انتساب او به پيامبر (ص) بوده كه در حقيقت توسل به مقام قرب پيامبر (ص) و ذات او است همانگونه كه
عباس در دعايش مىگويد:
وقد توجّه القوم بى إليك لمكانى من نبيّك.
مردم براى توجه به سوى تو مرا واسطه قرار دادهاند به جهت قربى كه به پيامبرت دارم.
ابن حجر عسقلانى مىگويد:
وقد بيّن الزبير بن بكار فى «الانساب» صفة ما دعا به العباس فى هذه الواقعة، و الوقت الذى وقع فيه ذلك، فاخرج باسناد له انّ العباس لما استسقى به عمر قال: أللّهم انّه لم ينزل بلاء إلاّ بذنب ولم يُكشف إلاّ بتوبة، و قد توجّه القوم بى إليك لمكانى من نبيّك و هذه ايدينا إليك بالذنوب و نواصينا إليك بالتوبة، فاسقنا الغيث، فأرخت السماء مثل الجبال حتّى أخصبت الأرض و عاش الناس.(1)
زبير بن بكار در كتاب «الانساب» كيفيت دعاى عباس را در آن واقعه توصيف كرده و زمانى را كه در آن اين واقعه اتفاق افتاد را بيان نموده است. او به سندش نقل كرده كه چون عمر از عباس تقاضاى طلب باران نمود گفت: بارخدايا! بلايى جز به گناه نازل نمىشود و جز به توبه دفع نمىگردد، و مردم مرا به جهت قرابتى كه با پيامبرت دارم واسطه به سوى تو قرار دادهاند، و اين دستهاى ماست كه پر از گناه به سوى تو دراز است و به سوى تو بازگشتهايم، پس به ما باران عطا فرما. در آن هنگام بود كه از آسمان مثل كوهها باران آمد به حدّى كه سبزهها رشد كرده و مردم به زندگى خود ادامه دادند.
1) فتح البارى، ج٢، ص۵٧٧.
با مراجعه به احاديث و كتب تاريخى پى مىبريم كه صحابه بعد از وفات پيامبر (ص) به آن حضرت توسل جستهاند. اينك به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم:
محمّد بن عمر واقدى مىگويد:
. . . جاء عبدالله بن قرط من اليرموك بكتاب أبىعبيدة إلى عمر بن الخطاب، فلمّا أراد الرجوع حضر روضة رسول الله (ص) ليسلم عليه، و لقى على بن أبىطالب عليه السلام و العباس و طلب منهما الدعاء، فرفعا أيديهما و قالا: أللّهم انّا نتوسّل بهذا النبى المصطفى و الرسول المجتبى الذى توسل به آدم فاجبت دعوته و غفرت خطيئته إلاّ سهلت على عبدالله طريقه و طويت له البعيد و ايدت اصحاب نبيك بالنصر، انك سميع الدعاء.(1)
. . . عبدالله بن قرط از يرموك با نامه ابوعبيده نزد عمر بن خطاب
1) فتوح الشام، واقدى، ج١، ص١٣۶.
آمد، و چون خواست بازگردد نزد روضه رسول خدا (ص) آمد تا بر او سلام دهد كه على بن ابىطالب عليه السلام و عباس را ملاقات كرد و از آن دو درخواست دعا نمود. آنان دستها را به دعا برداشته و عرضه داشتند: بارالها! ما متوسل مىشويم به پيامبر مصطفى و رسول برگزيده كه آدم به او توسل جست، و خواسته او را اجابت كرده و خطايش را پوشاندى، كه بر عبدالله راهش را آسان كرده و دور را بر او نزديك سازى و ياران پيامبرت را نصرت دهى؛ زيرا كه تو شنونده دعايى.
دارمى از ابوالجوزاء اوس بن عبدالله نقل كرده كه گفت:
قحط أهل المدينة قحطاً شديداً، فشكوا إلى عايشة فقالت: انظروا قبر النبى (ص) فاجعلوا منه كوى إلى السماء حتّى لايكون بينه و بين السماء سقف. قال: ففعلوا، فمطرنا مطراً حتّى نبت العشب و سمنت الإبل.(1)
وقتى اهل مدينه را قحطى شديدى فرا گرفت، آنان از اين امر به عايشه شكايت بردند، او گفت: نظر به قبر پيامبر (ص) كرده و از آن سوراخى را به طرف آسمان باز نماييد به طورى كه بين قبر و آسمان سقفى نباشد. او گفت: آنان اينچنين كردند. لذا باران زيادى بر ما نازل شد به حدّى كه علفها روييده و شترها چاق شدند.
شيخ محدث، محمود سعيد ممدوح بعد از نقل اين حديث آن را
1) سنن الدارمى، ج١، صص۴٣ و ۴۴.
تصحيح كرده است.(1)
سيد على بن محمد بن يحيى بعد از تحسين اين حديث و ردّ بر كسانى كه اين حديث را تضعيف كردهاند مىگويد:
ويكفينا من هذه القصة انّها دليل على انّ عائشة امالمؤمنين تعلم انّ رسول الله (ص) لازال بعد وفاته رحيماً و شافعاً لأمته، و انّ من زاره و استشفع به شفع له، كما فعلت امّ المؤمنين، و ليس هو من قبيل الشرك أو من وسائل الشرك، كما يَلغَط به هؤلاء المكفِّرون و المظلّلون، فانّ عائشة و من شهدها لم يكونوا ممّن يجهلون الشرك ولا ما يمت إليه. فالقصة تدمغ هؤلاء و تثبت انّ النبى (ص) يهتم بأمته فى قبره ولميكن توفى و انتهى.
(2) كافى است ما را اين قصه كه دليل باشد بر اينكه عايشه امالمؤمنين مىداند به طور حتم رسول خدا (ص) دائماً بعد از وفاتش رحيم و شافع امتش مىباشد، و اينكه هر كس به زيارت او رفته و او را شفيع خود قرار دهد براى او شفاعت خواهد نمود، همانگونه كه امالمؤمنين چنين انجام داد، و اين عمل از قبيل شرك يا از وسايل آن نيست آنگونه كه افراد تكفيرى و نسبت گمراهىدهنده به غلط مىگويند؛ چرا كه عايشه و كسانى كه شاهد آن قصه بودند كسانى نبودند كه جاهل به شرك بوده و يا از آن چيزى كه به شرك منجر مىشود بىاطلاع باشند. پس اين قصه بينى آنها را به خاك ماليده و ثابت مىكند كه پيامبر (ص) در قبرش نيز به فكر امتش مىباشد و اينگونه نيست كه وفات يافته و تمام شده است.
ابن تيميه در كتاب «التوسل و الوسيلة» مىنويسد:
هذا الدعاء الذى فيه توسل بالنبى (ص) و نحوه قد روى انّه دعا به السلف، و نُقِلَ فى ذلك آثار عن السلف، و هو موجود فى دعاء كثير من الناس.(1)
اين دعا كه در آن توسل به پيامبر (ص) است و نحو آن روايت شده كه سلف به آنها دعا مىنمودند، و در اينباره از سلف آثارى نقل شده و در دعاى بسيارى از مردم موجود است.
در اينجا ابن تيميه تصريح به توسل سلف يعنى صحابه و تابعين و تابعين تابعين به پيامبر (ص) كرده است.
واقدى نقل مىكند:
. . . و ابتلى المسلمون عند فتح دير ابى القدس حين قاتلوا الروم مع كثرتهم، فخرج كمين عظيم و غاب المسلمون فى اوساطهم و لم يبق من المسلمين أحد غير جريح من المشركين، فالتجأ عبدالله بن جعفر إلى ربّه و كان صاحب راية و قال فى دعائه: يا من خلق خلقه و ابلى بعضهم ببعض، و جعل ذلك محنة لهم، أسألك بجاه محمد النبى (ص) إلاّ ما جعلت لنا من امرنا فرجاً و مخرجاً.(2)
. . . مسلمانان در جنگ با روم به هنگام فتح دير ابىالقدس به كمين
بزرگى گرفتار شدند، بهطورى كه مسلمانان از صحنه گريخته و جز تعدادى از مجروحان دشمن در صحنه نماند. در اين هنگام عبدالله بن جعفر كه صاحب پرچم بود به پروردگارش پناه برد و در دعايش گفت: اى كسى كه مخلوقات را خلق كردى و برخى را به برخى مبتلا نمودى و آن را محنت براى آنان قرار دادى از تو مىخواهم به جاه محمّد (ص) كه براى ما از امرمان فرج و مخرجى قرار دهى.
ذهبى در كتاب «سير اعلام النبلاء» در شرح حال محمد بن منكدر اين منقبت را ذكر كرده است:
كان يضع خدّه على قبر النبى (ص) و قال: استعين بقبر النبى (ص) .(1)
او صورتش را بر روى قبر پيامبر (ص) مىگذاشت و مىگفت: به قبر پيامبر (ص) استعانت مىجويم.
صالح ابن ابىالأخضر مىگويد:
سمعت الزهرى يقول: اعتللت علة اشرفت منها على لقاء ربّى، فضاق بذلك ذرعى، فلم اجد احداً أتوسل به بقلّتى غير على بن الحسين عليه السلام، فأتيته فسألته الدعاء. فقال لى: ايّما احبّ اليك؛ ادعو انا و تؤمنّ انت؟ فقلت: دعاؤك افضل و تُتبع دعاؤك تأميناً منك و منّى - فرفع يديه و قال: أللّهم انّ ابن شهاب قد فزع إلى بالوسيلة إليك بآبائى، فبما تعلم بالإخلاص من آبائى و امّهاتى إلاّ جدت علينا بما قد آمل ببركة دعائى و اسكب له من الرزق و ارفع له من القدر و غيره مايصيره كهفاً لما علّمته من العلم.
قال الزهرى: فو الذى نفسى بيده ما اعتللت، و لامرّ بى ضيق و
1) سير اعلام النبلاء، ترجمه محمد بن منكدر.
لابؤس مذ دعا بهذه الدعوات، و إنّى لفى دعة من العيش إلى وقتى هذا، و ما اؤمله من مغفرة الله و رحمته اكثر من ذلك، بدعاء على بن الحسين عليه السلام. (1)
از زهرى شنيدم كه مىگفت: مرضى بر من عارض شد و نزديك به مرگ رسيدم و زندگى بر من تنگ آمد، و به جهت دست خالى بودنم كسى را نيافتم كه به او توسل جويم جز على بن الحسين عليه السلام، لذا نزد او آمدم و از او درخواست دعا كردم. حضرت به من فرمود: كداميك براى تو بهتر است، من دعا كنم و تو آمين بگويى؟ من عرض كردم: دعاى شما افضل است، چرا كه دعاى شما آمرزيده مىشود در حالى كه آمين آن از شما و من باشد. حضرت دستان خود را بالا برد و عرض كرد: بارخدايا! همانا ابن شهاب به سوى من استغاثه كرده و پدران مرا نزد تو وسيله آورده است، پس به حق اخلاصى كه از پدران و مادران من مىدانى بر ما جود فرما؛ زيرا من اميد به بركت دعايم دارم. و از روزى بر او بريز و مقدرات و امور او را به حدّى بالا ببر كه حافظ او باشد به خاطر آنچه او را ياددارى از علم.
زهرى مىگويد: سوگند به كسى كه جانم به دست اوست بعد از آن، هرگز مريض نشدم، و بر من تنگدستى و گرفتارى عارض نشد از آن زمان كه حضرت برايم اينگونه دعا نمود. لذا تا اين زمان در زندگى خوبى به سر مىبرم، و آنچه از رحمت و مغفرت خدا آرزو دارم از اين بيشتر است، و اينها همه به دعاى على بن حسين عليه السلام مىباشد.
1) المستغيثين بالله، ابن بشكوال، ص۴٣.
ائمه مذاهب فقهى اهل سنت نيز در مقام عمل، اهل توسل بودهاند. در ذيل به نمونههايى اشاره مىشود:
از مالك بن انس نقل شده كه گفت:
انّه سأله الخليفة المنصور: إذا زرت النبى (ص) فهل أتوجّه إليه امإلى القبلة؟ فأجابه الإمام مالك: و لِمَ تصرف وجهك عنه و هو وسيلتك و وسيلة ابيك آدم إلى الله تعالى؟ بل استقبله و استشفع به فيشفعه الله.(1)
خليفه منصور از او سؤال كرد: هرگاه پيامبر (ص) را زيارت كردم آيا به او رو كنم يا به قبله؟ امام مالك گفت: چرا صورتت را از او برمىگردانى در حالى كه او وسيله تو و وسيله پدرت آدم نزد خداوند متعال است؟ بلكه رو به او كن و به او طلب شفاعت نما كه خداوند شفاعت او را خواهد پذيرفت.
ابن جماعه در كتاب «هداية السالك الى المذاهب الاربعة فى المناسك» مىنويسد:
رواه الحافظان ابن بشكوال، ثم القاضى عياض فى «الشفاء» ولايلتفت إلى قول من زعم انّه موضوع، لهواه الذى اراده.(2)
اين قصه را حافظ ابنبشكوال و سپس قاضى عياض در «الشفاء» نقل كردهاند، لذا التفات به قول كسى كه مىگويد: اين حديث جعلى است نمىشود؛ چراكه طبق هواى نفسش چنين گفته است.
بيهقى در كتاب «مناقب الشافعى» از محمد بن ادريس شافعى اين اشعار را نقل كرده است:
آل النبى ذريعتى
و هم إليه وسيلتى
أرجو بهم أعطى غداً
بيدى اليمين صحيفتى(1)
آل پيامبر عليهم السلام راه من هستند و آنان به سوى خداوند وسيله من مىباشند. به آنان اميد مىبندم كه در روز قيامت به دست راستم نامۀ اعمالم داده شود. ربيع بن سليمان از شافعى نقل كرده كه گفت:
دخلت المدينة فى اليوم الثامن بعد صلاة العصر، فأتيت مسجد رسول الله (ص) و دنوت من القبر، فسلّمت على رسول الله (ص) و لُذت بقبره. . .(2)
روز هشتم بعد از نماز عصر وارد مدينه شدم و به مسجد رسولخدا (ص) رفتم و نزديك قبر آمده و به حضرت سلام داده و بر قبرش پناه بردم. . .
محمّد ناصرالدين البانى در كتاب «التوسل، انواعه و احكامه» از احمد بن حنبل نقل كرده كه چون سخن از حديث ضرير به ميان آورده قائل به جواز توسل به پيامبر (ص) شده است. (3)
ذهبى در كتاب «معجم شيوخ الذهبى» مىگويد:
وقد سئل احمد بن حنبل عن مسّ القبر النبوى و تقبيله، فلم ير بذلك بأساً. رواه عنه عبدالله بن احمد.(1)
از احمد بن حنبل در مورد مسح كردن قبر پيامبر (ص) و بوسيدن آن سؤال شد؟ پس او باكى در آن نديد. و اين مطلب را عبدالله بن احمد از او روايت كرده است.
ابونعيم اصفهانى مىگويد: اين سند بر احمد بن حنبل قرائت شد:
على بن موسى الرضا، عن أبيه موسى بن جعفر، عن أبيه الصادق جعفر بن محمد، عن ابيه أبىجعفر محمد بن على، عن أبيه السجاد على بن الحسين زين العابدين، عن أبيه الحسين بن على، عن على بن أبىطالب عليهم السلام. قال لى احمد بن حنبل: ان قرأت هذا الاسناد على مجنون برئ من جنونه. (2)
على بن موسى الرضا، از پدرش موسى بن جعفر، از پدرش صادق جعفر بن محمّد، از پدرش ابوجعفر محمد بن على، از پدرش سجاد على بن الحسين زين العابدين، از پدرش حسين بن على، از على بن ابىطالب عليهم السلام. احمد بن حنبل به من گفت: اگر اين سند را بر ديوانهاى بخوانى از جنونش بهبودى خواهد يافت.
و ابونعيم نيز مىگويد:
وكان بعض سلفنا من المحدثين إذا روى هذا الاسناد قال: لو قرئ هذا الاسناد على مجنون لأفاق.(3)
برخى از سلف ما از محدثين چون اين سند خوانده مىشد مىگفت: اگر اين سند بر ديوانه خوانده مىشد بهبودى پيدا مىكرد.
محمد بن عبدالله بن طاهر ابوالعباس خزاعى مىگويد:
كنت واقفاً على رأس أبى و عنده أبن محمد بن حنبل و اسحاق بن راهويه و ابوالصلت الهروى فقال أبى: ليحدثنى كل رجل منكم بحديث، فقال ابوالصلت: حدثنى على بن موسى الرضا و كان و الله رضاً كما سمّى. . . ثم ذكر السلسة المتقدمة، فقال بعضهم: ما هذا الاسناد؟ ! فقال له أبى: هذا سعوط المجانين، إذا سعط به المجنون برأ.(1)
من بالاى سر پدرم ايستاده بودم و نزد او احمد بن محمد بن حنبل و اسحاق بن راهويه و اباصلت هروى بود. پدرم گفت: هر كدام از شما حديثى نقل كند. اباصلت گفت: على بن موسى الرضا مرا حديث كرد، او كه به خدا سوگند مورد رضاى خداست آنگونه كه نام نهاده شده است. . . آنگاه سلسله پيشين را ذكر كرد. سپس برخى گفتند: اين سند چيست؟ پدرم به او گفت: اين دواى ديوانههاست كه هرگاه به ديوانه داده شود بهبودى يابد.
عبدالرحمان بن ابىحاتم رازى مىگويد:
كنت مع أبى بالشام فرأيت رجلاً مصروعاً فذكرت هذا الإسناد، فقلت: أجرب بهذا، فقرأت عليه هذا الإسناد فقام الرجل فنفض ثيابه و مرّ.(2)
من با پدرم در شام بوديم كه مردى را ديدم كه مرض صرع داشت،
اين سند را بر او ذكر كردم، سپس گفتم: آن را به اين مرد تجربه مىكنم، پس آن سند را بر او قرائت كردم كه آن مرد [خوب شد] و برخواست و لباسش را تكاند و رفت.
ابن تيميه مىگويد:
هذا الدعاء أى الدعاء بحديث الأعمى: أللّهم إنّى أتوجه إليك بنبيك محمّد. . . و نحوه دعا به السلف، و نقل عن أحمد بن حنبل فى منسك المروزى التوسل بالنبى (ص) فى الدعاء.(1)
اين دعا يعنى دعا به حديث كور كه عبارت است از اين كلمات: اللّهم انّى اتوجه اليك بنبيك بمحمّد. . . و نحو آن از جمله دعاهايى است كه سلف به آن خدا را خوانده و از احمد بن حنبل در منسك مروزى نقل شده كه در دعا به پيامبر (ص) توسل جسته است.
او نيز مىگويد:
وذكر الإمام احمد بن حنبل الدعاء عند القبر الشريف فقال: و سل الله حاجتك متوسلاً إليه بنبيّه (ص) تقض من الله عزّوجلّ.(2)
امام احمد بن حنبل دعايى را كنار قبر شريف ذكر كرده و مىگويد: از خدا حاجتت را بخواه در حالى كه به پيامبرش براى رسيدن به او توسل جستهاى، كه در اين صورت از جانب خداوند عزّوجلّ برآورده خواهد شد.
محمّد ناصرالدين البانى در كتاب «التوسل، انواعه و احكامه» مىنويسد:
انّ من صحّ عنده انّ توسل الأعمى كان بذاته (ص) فلا شيء عليه،
وعليه ان يقف عنده ولا يزيد عليه، أى لا يزيد على التوسل بالنبى كما نقل عن العز بن عبد السلام و الإمام احمد. (1)
آنكه نزد او به طور صحيح ثابت شده كه توسل شخص كور به ذات پيامبر (ص) بوده بر او چيزى نيست. لذا او مىتواند بر آن توقف كرده و چيزى بر آن نيفزايد، يعنى بر توسل به پيامبر (ص) چيزى زياد نكند، آنگونه كه از عز بن عبدالسلام و امام احمد نقل شده است.
او نيز در شرحش بر كتاب «العقيدة الطحاوية» مىنويسد:
. . . فأجاز الإمام احمد التوسل بالرسول (ص) وحده، و اجاز غيره كالإمام الشوكانى التوسل به و بغيره من الأنبياء، و الصالحين.(2)
. . . امام احمد تنها توسل به پيامبر (ص) را اجازه كرده و غير او همچون امام شوكانى توسل به آن حضرت (ص) و به غير او از انبيا و صالحان را نيز اجازه دادهاند.
از ابوحنيفه نقل شده كه در نصيحت خود به ابويوسف مىگويد:
واكثر من زيارة القبور و المشايخ و المواضع المباركة، و اقبل من العامة ما يقصون عليك من رؤياهم للنبى (ص) فى المساجد و المقابر.(3)
زياد به زيارت قبور و بزرگان و جاهاى مبارك برو و از عموم مردم آنچه از خوابهايى كه از پيامبر (ص) در مساجد و مقبرهها مىبينند بپذير.
بسيارى از محدثان اهل سنت اهل توسل به ارواح اوليا بودهاند:
او اينگونه به رسول خدا (ص) توسل كرده است: « والشكوى إلى رسولالله (ص) من الجوع »(1)«و شكايت نزد رسول خدا (ص) از گرسنگى» .
او با قولش «بمحمّد سيد المرسلين» به رسول خدا (ص) توسل جسته است.(2)
او با جمله «بجاه المصطفى» به پيامبر (ص) متوسل شده است.(3)
ابن جوزى نقل مىكند: «أ تى النبى امام قبره و قال: أنا جائع » (1)«نزد پيامبر (ص) كنار قبرش آمده و عرض كردم: من گرسنهام» .
او با كلمه « بحق النبى » به پيامبر اكرم (ص) متوسل شده است.(2)
او با اين جمله به پيامبر (ص) توسل جسته است: « يا شافع البرية ان تشفع فيها لبارئ النسم » (3)«اى شافع خلايق! شفاعت كن در روز قيامت براى خالق مردم» .
او با جمله « بحق محمّد (ص)» به پيامبر (ص) توسل جسته است.(4)
او مىگويد: « توسلوا به إلى الله»(5)«به پيامبر (ص) نزد خداوند توسل كنيد» .
در كتاب «سير اعلام النبلاء» قصهاى درباره توسل او به پيامبر (ص) و شكايت از گرسنگى نقل كرده است.(1)
از او چنين نقل شده است:
كان إذا أهمّه امر قصد قبر الإمام على بن موسى الرضا فينكشف همّه. قال: و هذا شيء جرتبه مراراً.(2)
او چون امر مهمّى برايش اتفاق مىافتاد قصد قبر امام على بن موسى الرضا [ عليه السلام ] مىكرد و گرفتاريش برطرف مىشد. و گفت: و اين چيزى است كه چندين بار آن را تجربه كردهام.
او سخنان بسيارى درباره توسل دارد كه در كتاب «فتح البارى» و ديگر كتابهايش آورده است.(3)
او در كتاب «تاريخ مدينة دمشق» درباره يكى از صالحان ذكر كرده: « انّ قبره يتبرك به » (4)«همانا قبر او به آن تبرك مىشود» .
او با قولش: « بمحمّد و آله » به پيامبر اكرم (ص) توسل جسته(1)و نيز احاديث توسل را نقل كرده و تصحيح نموده است.(2)
ابن جوزى در كتاب «المنتظم» از مناقب احمد بن حرب چنين نقل كرده است:
«استجابة الدعاء إذا توسل الداعى بقبره»(3)«هرگاه دعاكننده به قبر او توسل جويد دعايش مستجاب مىشود» .
او با جمله « بحق محمّد » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(4)
او با جمله « ووسيلتنا و سندنا » به پيامبر اكرم (ص) توسل جسته است.(5)
او با جمله « بمحمّد و آله » به پيامبر اكرم (ص) توسل جسته است. (6)
او با جمله
«و بخير خلقك لم ازل متوسلاً»(1)«و به بهترين خلق تو من هميشه توسل مىجويم» ، به پيامبر اسلام (ص) توسل جسته است.
او با جمله « وبنبيّه اتوسّل » به پيامبر اسلام (ص) توسل جسته است.(2)
او با نوشتن كتابى به نام «مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الأنام فى اليقظة و المنام» به استقبال از توسل و استغاثه به پيامبر (ص) رفته است.(3)
او با قول: « متوسلاً بنبيّه » به پيامبر اسلام (ص) توسل جسته است. (4)
او نزد قبر معروف كرخى مىآمد و به او توسل مىجست. (5)
او با نوشتن رسالهاى به نام «زوال الظما فى ذكر من استغاث
برسولالله (ص) من الشدة و العمى» به استقبال توسل و استغاثه به ارواح اوليا رفته است.(1)
او با كلمه « بمحمّد و آله » به پيامبر و اهل بيتش عليهم السلام توسل جسته است.(2)
او با تأليف رسالهاى درباره جواز توسل و استغاثه كه در ردّ ابن تيميه نوشته به استقبال آن رفته است.(3)
او در كتاب «العاقبة فى علم التذكير» مىنويسد: « ويسكن فى جوارهم قبور الصالحين تبركاً و توسلاً »(4)«و سكنى گزيند در جوار قبور صالحان به جهت تبرك و توسل» .
او با جمله « بجاه سيدنا محمّد و آله » به پيامبر اكرم (ص) توسل جسته است.(5)
او درباره قبر يكى از صالحان مىگويد: « قبره يتبرك به، قد زرته »(1)«به قبر او تبرك جسته مىشود و من آن را زيارت كردم» .
خطيب بغدادى از احمد بن جعفر قطيعى نقل كرده كه گفت:
سمعت الحسن بن ابراهيم أبا على الخلال و هو شيخ الحنابلة فى وقته يقول: ما همّنى امر فقصدت قبر موسى بن جعفر يعنى الكاظم عليه السلام فتوسلت به إلاّ سهّل الله لى ما احبّ.(2)
از حسن بن ابراهيم ابوعلى خلال شيخ حنابله در وقتش شنيدم كه مىگفت: هيچ مشكلى برايم پيدا نمىشد، جز آنكه قصد قبر موسى بن جعفر يعنى كاظم عليه السلام مىكردم و به او توسل مىجستم و خداوند نيز برايم آنچه را مىخواستم تسهيل و آسان مىنمود.
بسيارى از فقهاى اهل سنت، اهل توسل به ارواح اوليا خصوصاً پيامبر اكرم (ص) بودهاند:
همانگونه كه به شما دو نفر توسل مىجوييم به رسولخدا توسل جوييم» . عملاً توسل را اثبات نموده است.
او با جمله « بمحمّد و آله و صحبه » به پيامبر و اهل بيت او عليهم السلام و اصحابش توسل جسته است.(1)
او با جمله:
وقصدنا نبيك مستشفعين به و حقه عليك.(2)
و قصد پيامبر تو كردهايم در حالى كه به او و حق او بر تو شفاعت مىجوييم.
به پيامبر (ص) توسل جسته است.
او درباره آداب زيارت مىگويد:
ان يخاطب الإنسان رسول الله (ص) و يقول: انّ فلاناً و فلاناً يستشفع بك يا رسول الله. (3)
اينكه انسان رسول خدا (ص) را مورد خطاب قرار داده و بگويد: فلان و فلان شخص تو را شفيع قرار دادهاند اى رسول خدا (ص) .
او با كلمه « بجاه رسول الله » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(1)
او مىگويد:
ومن يتوسل إليه بمحمد نجاه و نفعه.(2)
و هر كس كه به محمّد (ص) نزد خدا توسل جويد، نجات يافته و بهرهمند گشته است.
او كه با ابن تيميه مناظره كرده در عبارتى خطاب به پيامبر اسلام (ص) مىفرمايد: « يا صاحب الجاه» (3)«اى صاحب مقام» .
او با جمله « بمحمد و آله » به پيامبر (ص) و اهل بيتش عليهم السلام توسل جسته است.(4)
او با جمله « بجاه سيد الأنبياء و المرسلين » به پيامبر اكرم (ص) توسل جسته است. (5)
او با جمله « بجاه سيد الأنام » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(1)
او با جمله « بجاه نبيّنا المصطفى » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(2)
او با جمله « بجاه محمّد » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(3)
او هنگام زيارت قبر پيامبر (ص) مىگفت: « يا محمّد! إنّى أتوجه بك إلى ربّى » (4)«اى محمّد! من به سوى تو رو مىكنم براى رسيدن به پروردگارم» .
او با جمله « بجاه نبيّك سيد المرسلين » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(5)
او در ترجمه احمد بن على همدانى مىگويد: «و الدعاء عند قبره مستجاب» (6)«و دعا كنار قبرش مستجاب است» .
او قصه عتبى در توسل به پيامبر (ص) را ذكر كرده و به آن اقرار نموده است.(1)
او با جمله « نتوسل إليك بجاه أحب الخلق » به پيامبر (ص) توسل جسته است.
او با جمله « بجاه النبى المختار » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(2)
او درباره كيفيت زيارت پيامبر (ص) مىگويد:
تأتى القبر فتولّى ظهرك القبلة و تستقبل وسطه و تقول: ألسلام عليك أيّها النبى و رحمة الله و بركاته، ألسلام عليك يا نبى الله و خيرته من خلقه. . . أللّهم اجزِ عنّا نبيّنا افضل ما جزيت به احداً من النبيين و المرسلين، و ابعثه المقام المحمود الذى وعدته، يغبطه به الأوّلون و الآخرون. . . أللّهم قلت و قولك الحقّ: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً
وقد اتيتك يا رسول الله مستغفراً من ذنبى، مستشفعاً بك إلى ربّى. . .(3)
نزد قبر پيامبر (ص) مىآيى و پشت خود را به قبله كرده و رو به وسط
قبر مىنمايى و مىگويى: درود بر تو اى پيامبر (ص) ! و رحمت و بركات خدا بر تو باد، درود بر تو اى پيامبر خدا و اختيارشده از مخلوقاتش. . . بار خدايا! از ناحيه ما پيامبرمان را بهترين جزايى ده كه به يكى از پيامبران و رسولانت دادهاى، و او را به مقام پسنديدهاى كه وعدهاش دادهاى برسان، مقامى كه اولين و آخرين به آن غبطه مىخورند. . . بار خدايا! فرمودى و فرموده تو حق است: (و اگر به طور حتم آنان كه به خود ظلم كردند نزد تو آمده و از خداوند طلب مغفرت نمايند و پيامبر نيز بر آنان درخواست مغفرت كند خداوند را توبهپذير و مهربان خواهند يافت) ، من به نزد تو آمدم اى رسول خدا در حالى كه از گناهم استغفار مىنمايم، و به سوى تو او را شفيع خود مىنمايم. . .
او با جمله « متوسلاً بشفاعة من عنده يوم الجزاء » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(1)
او با جمله « بجاه افضل الأنام » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(2)
او بابى را تحت عنوان «التوسل و التشفع به (ص) و بجاهه و ببركته» در كتاب خود منعقد كرده است.(3)
او با جمله « بجاه سيّدنا محمّد » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(1)
او با جمله « بجاه محمّد سيد الأنام » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(2)
او با جمله « بجاه المصطفى » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(3)
او با قول « بجاه سيدنا محمّد » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(4)
او با كلام « بجاه سيد المرسلين » به پيامبر (ص) توسل جسته است. (5)
وى با اين كلام « ويسأل الله تعالى بجاهه » (6)توسل را تجويز نموده است.
او با كلام « بحضرة نبيك » به رسول خدا (ص) توسل جسته است.(1)
او با كلام « بمحمّد و آله و صحبه » به پيامبر (ص) و اهل بيتش عليهم السلام و اصحاب او توسل جسته است. (2)
او با كلمه «و برسوله » به رسول خدا (ص) توسل جسته است.(3)
او با جمله « وارغب إليه بالنبى المصطفى » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(4)
او كتابى به نام « دفع شُبَه من شبه و تمرد » نوشته و در آن با ابن تيميه در موضوع توسل و زيارت قبور اوليا مناقشه كرده است.
او در كتاب « شفاء السقام فى زيارة خير الأنام » در مسأله توسل و زيارت قبر پيامبر (ص) با ابن تيميه مناقشه كرده است.
او مىگويد:
. . . و لهذا ينتفع بزيارة القبور و الإستعانة بنفوس الأخيار من الأموات.(1)
. . . و بدين جهت به زيارت قبور و استعانت از نفوس نيكان از اموات نفع برده مىشود.
او با كلام « بجاه خير البرية » به پيامبر (ص) توسل جسته است. (2)
او در كتاب «الغنية» چنين به پيامبر (ص) توسل جسته است:
يا رسول الله! إنّى أتوجّه بك إلى ربّى ليغفر لى.(3)
اى فرستاده خدا! همانا من به وسيله تو رو به سوى پروردگارم مىكنم تا مرا بيامرزد.
او مىگويد:
«و امرنا بسؤال الوسيلة و السؤال بجاهه»(4)«و ما به درخواست وسيله و سؤال به جاه او مأمور شدهايم» .
او با كلام « بحرمة سيدنا محمّد » به رسول خدا (ص) توسل جسته است.(1)
او مىگويد:
«و كان يستشفع به (ص) عند الجدب» (2)«هنگام قحطى به پيامبر (ص) توسل جسته و او شفيع قرار مىگرفت» .
مناوى درباره او مىگويد:
كان إذا اشكلت عليه المسائل ذهب إلى قبر شيخه التاج التبريزى و يفكر فيها فتنجلى سريعاً. (3)
چون بر او مسايل دشوار مىشد كنار قبر استادش تاج تبريزى مىرفت و آنجا فكر مىنمود و سريعاً مطالب بر او كشف مىشد.
او كه صاحب كتاب «جوهرة التوحيد» است مىگويد: « ليس للشدائد مثل التوسل به (ص) »(4)«براى گرفتارىها چيزى همچون توسل به پيامبر (ص) نيست» .
بسيارى از مفسران اهل سنت اهل توسل به ارواح اوليا خصوصاً پيامبر اكرم (ص) بودهاند، از قبيل:
او در تفسير خود اينگونه توسّل جسته است: « بجاه عين الرحمة » (1)«به جاه چشمه رحمت» . كه مقصود پيامبر (ص) است.
او در تفسير خود با تعبير « بحق محمّد و آله » به پيامبر (ص) توسل كرده است.(2)
او با تعبير « بحرمة سيد الثقلين » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(3)
او در ذيل آيه:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً (نساء: ۶۴)
واگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى
خدا را زير پا مىگذاردند]، به نزد تو مىآمدند؛ واز خدا طلب آمرزش مىكردند؛ وپيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد؛ خدا را توبهپذير ومهربان مىيافتند.
مىگويد:
وقوله تعالى: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ
الآية، يرشد الله تعالى العصاة و المذنبين إذا وقع منهم الخطأ و العصيان أن يأتوا إلى الرسول (ص) فيستغفروا الله عنده و يسألوه أن يغفرلهم؛ فانّهم إذا فعلوا ذلك تاب الله عليهم و رحمهم و غفر لهم، و لهذا قال: لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً.
وقد ذكر جماعة منهم الشيخ ابومنصور الصباغ فى كتابه الشامل الحكاية المشهورة عن العتبى قال: كنت جالساً عند قبر النبى (ص) فجاء اعرابى فقال: ألسلام عليك يا رسول الله، سمعت الله يقول: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ. . . ،
وقد جئتك مستغفراً لذنبى، مستشفعاً بك إلى ربّى، ثمّ أنشأ يقول:
يا خير من دفنت بالقاع اعظمه
فطاب من طيبهنّ القاع و الأكم
نفسى الفداء لقبر انت ساكنه
فيه العفاف و فيه الجود و الكرم
ثم انصرف الأعرابى فغلبتنى عينى فرأيت النبى (ص) فى النوم فقال: يا عتبى! الحق الأعرابى، فبشّره انّ الله قد غفر له.(1)قول خداوند: «و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند» در اين آيه خداوند معصيتكاران و گناهكاران را ارشاد مىكند كه هرگاه از آنان خطا و معصيتى صادر شد نزد
1) تفسير ابن كثير، ج١، ص۴٩٢.
رسولخدا (ص) آمده و پيش او از خداوند استغفار نمايند و از او بخواهند كه از گناهانشان درگذرد. و چون آنان چنين كنند خداوند توبه آنان را پذيرفته و آنان را مىآمرزد. لذا فرمود: «خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند» . و جماعتى از آن جمله شيخ ابومنصور صباغ در كتاب «شامل» حكايت مشهورى را از عتبى نقل كرده كه گفت: من كنار قبر پيامبر (ص) نشسته بودم كه مردى اعرابى وارد شد و گفت: درود بر تو اى رسول خدا! از خدا شنيدم كه مىفرمود: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ. . . و من نزد تو آمدهام و نسبت به گناهانم درخواست مغفرت مىنمايم و شما را نزد خداوند شفيع قرار مىدهم. آنگاه دو بيت شعر در مدح پيامبر (ص) انشاء نموده و گفت: (اى بهترين كسى كه استخوانهايش در بقعه دفن شده و از بوى خوش او همهجا خوشبو شده است. جانم به فداى قبرى كه تو در آن ساكن هستى، قبرى كه در آن عفاف و جود و كرم است) .
مرد اعرابى از آنجا بيرون آمد. آنگاه خواب بر من غلبه كرد و در عالم رؤيا پيامبر (ص) را ديدم كه فرمود: اى عتبى! اعرابى را درياب و او را بشارت ده كه خداوند گناهانش را آمرزيده است.
اين قصه را نووى در كتاب «الايضاح» باب ششم، ص ۴٩٨ و نيز شيخ ابومحمّد بن قدامه در كتاب «المغنى» ، ج ٣، ص ۵۵۶ و شيخ منصور بن يونس بهوتى در كتاب «كشف القناع» كه از مشهورترين كتابها درباره مذهب حنبلى است در ج ۵، ص ٣٠ آورده است.
بسيارى از لغويان و اديبان اهل سنت اهل توسل به ارواح اوليا خصوصاً پيامبر اكرم (ص) بودهاند، از قبيل:
او در «لسان العرب» با تعبير « بمحمد و آله » به آنها توسل كرده است.(1)
او نيز در كتاب «المصباح المنير» همانند ابن منظور به محمد و آلش توسل كرده است.(2)
او كه صاحب كتاب «الاغانى» است با تعبير « نسألك بحق الله و بحق رسوله» به پيامبر (ص) توسل جسته است.(3)
او كه صاحب كتاب «خزانة الأدب» است با جمله « بمحمّد و آله » به آنان توسل جسته است.(4)
او كه صاحب كتاب «صبح الأعشى فيصناعة الانشا» است نيز با همين تعبير به آنان توسل جسته است.(1)
او كه صاحب كتاب «نفح الطيب» است با جمله « بجاه نبينا » به پيامبر (ص) توسل جسته است.(2)
بسيارى از مورخان اهل سنت اهل توسل به ارواح اوليا خصوصاً پيامبر اكرم (ص) بودهاند، از قبيل:
او با جمله « بمحمّد النبى و صحبه و ذويه » به آنان توسل جسته است.(3)
او با جمله « بمحمّد و آله » به آنان در كتاب «الكامل فى التاريخ» توسل جسته است.(4)
او در كتاب «معجم البلدان» با كلمه « بحق محمّد و آله » به آنان توسل جسته است.(1)
او در كتاب «فتوح الشام» با جمله « فأدع الله و اتوسل اليه بمحمّد » به پيامبر (ص) توسل جسته است. (2)
او در كتاب «كشف الظنون» با جمله « بحرمة امين وحيه » به پيامبر (ص) توسل جسته است. (3)
او در كتاب «سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر» اينگونه به پيامبر (ص) توسل جسته است:
فنتوجه أللّهم إليك به (ص) ؛ إذ هو الوسيلة العظمى.(4)
بار خدايا! به وسيله پيامبر (ص) به سوى تو رو مىكنيم؛ زيرا كه او وسيله بزرگى است.
ابشيهى در كتاب «المستطرف فى كل فنّ مستظرف» مىگويد:
ولمّا حججت و زرته تطفلت على جنابه المعظم و امتدحته بأبيات مطولة و انشدتها بين يديه بالحجرة الشريفة تجاه الصندوق الشريف، و أنا مكشوف الرأس و ابكى، من جملتها:
يا سيد السادات جئتك قاصداً
ارجو رضاك و احتمى بحماكا
والله يا خير الخلائق انّ لى
قلباً مشوقاً لا يروم سواكا
وبحق جاهك انّنى بك معزم
و الله يعلم انّنى اهواكا
أنت الذى لولاك ما خُلِقَ امرؤ
كلاّ ولا خُلِقَ الورى لولاكا
أنت الذى من نورك البدر اكتسى
و الشمس مشرقة بنور سواكا
أنت الذى لمّا رُفِعْت إلى السما
بك قد سمت و تزينت لسراكا
أنت الذى ناداك ربّك مرحباً
و لقد دعاك لقربه و حباكا
أنت الذى فينا سألتَ شفاعة
ناداك ربّك لم تكن لسواكا
أنت الذى لمّا توسل آدم
من ذنبه بك فاز و هو أباكا
وبك الخليل دعا فعادت ناره
برداً و قد خدمت بنور سناكا
ودعاك ايوب لضرّ مسه
فأزيل عنه الضرّ حين دعاكا
وبك المسيح أتى بشيراً مخبراً
بصفات حسنك مادحاً لعُلاكا
وكذاك موسى لم يزل متوسلاً
بك فى القيامة مرتج لنداكا (1)
چون حج بهجاى آوردم به زيارت رسول معظم (ص) رفتم و او را با
1) المستطرف فى كل فن مستظرف، ج١، صص۴٩١ - ۴٩٣.
ابيات طولانى مدح نمودم و آنها را در محضرش، مقابل حجره شريف او و در برابر صندوق شريف در حالى كه سر برهنه بودم و مىگريستم، قرائت كردم كه از جمله آنهاست:
اى سرور بزرگمردان به نزد تو آمده و تو را قصد نمودهام، و اميد خشنودى تو را دارم و در پناه تو مىباشم.
به خدا سوگند! اى بهترين خلايق! براى من قلبى است داراى شوق به تو كه به غير شما كسى را قصد نمىكند.
و به حق جاه تو همانا كه من عاشق توأم و خداوند مىداند كه من هواى تو را در دل دارم.
تو كسى هستى كه اگر نبودى هرگز كسى خلق نشده بود و اگر تو نبودى عالم آفريده نمىشد.
تو كسى هستى كه ماه از نور تو بهره گرفته و آيا خورشيد به جز از پرتو نور تو روشن است؟
تو كسى هستى كه چون به آسمان رفتى به تو آسمان بلند شد و به عظمت تو زينت يافت.
تو كسى هستى كه پروردگارت به تو خوشآمد گفت و تو را مورد خطاب قرار داد، و براى غير از تو چنين نبوده است.
تو كسى هستى كه چون آدم به جهت گناهش به تو توسل جست، نجات يافت، همان كه پدر تو بود.
و ابراهيم خليل به تو دعا نمود و آتشش سرد شد و به نور عظمت تو بود كه [آتشش] خاموش گشت.
و ايوب به جهت مصيبتى كه او را رسيده بود تو را خواند و آن
مصيبت از او زايل شد هنگامى كه تو را خواند.
و مسيح به تو بشارت و خبر داد، به صفات حسن تو در حالى كه مقام عالى تو را مدحكننده بود.
و همچنين موسى هميشه متوسل به تو است در قيامت و اميد پاسخ تو را دارد.
١. اتحاف الأذكياء، سيد عبدالله غمارى، چاپ دوم، بيروت، عالم المكتب، ١٩٨۴م.
٢. احياء علوم الدين، ابوحامد غزالى، بيروت، دار المعرفة.
٣. الاستيعاب، ابن عبدالبر، بيروت، دار صادر.
۴. اصول كافى، محمد بن يعقوب كلينى، بيروت دار الاضواء.
۵. اقتضاء الصراط المستقيم، ابن تيميه، چاپ لاهور.
۶. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، تهران، دار الكتب الاسلامية.
٧. البداية والنهاية، ابن كثير دمشقى، بيروت، مكتبة المعارف.
٨. البدع و المحدثات مالا اصل لها، صالح بن فوزان الفوزان.
٩. البدعة فى مفهومها الاسلامى، عبدالملك سعدى، بغداد، دارالانبار، ١٩٩٢م.
١٠. تاريخ اصبهان، ابونعيم اصبهانى.
١١. التاريخ الكبير، محمد بن اسماعيل بخارى، بيروت، دارالكتب العلمية.
١٢. تاريخ مدينة دمشق، ابن عساكر دمشقى، بيروت، دار الفكر.
١٣. التأمل فى حقيقة التوسل، عيسى بن عبدالله بن محمد بن مانع حميرى، بىنا.
١۴. التذكرة، ابن عقيل حنبلى، دمشق، المكتبة الظاهرية.
١۵. تفسير القرآن العظيم، ابن كثير دمشقى، بيروت، دار الفكر، ١۴٠۴ه. ق.
١۶. التوسل (انواعه و احكامه) ، محمد ناصر الدين البانى، دارالمعارف.
١٧. الجرح و التعديل، ابن ابىحاتم، بيروت، دار الكتب العلمية.
١٨. حلية الأولياء، ابونعيم اصفهانى، بيروت، دار الكتب العربى، ١۴٠۵ه. ق.
١٩. الدرر السنية فى الردّ على الوهابية، شيخ احمد زينى دحلان.
٢٠. ذخائر العقبى فى مناقب ذوى القربى، محب الدين طبرى.
٢١. رفع المنارة، محمود سعيد ممدوح، عمان، دار الامام النووى، ١۴١۶ه. ق.
٢٢. زاد المسير، ابن جوزى، بيروت، مكتب الاسلامى، ١۴٠۴ه. ق.
٢٣. سلسلة الأحاديث الصحيحة، محمد ناصر الدين البانى، رياض، دار التعارف للنشر والتوزيع.
٢۴. سلسلة الاحاديث الضعيفة، محمد ناصر الدين البانى، رياض، دار التعارف للنشر و التوزيع.
٢۵. سير اعلام النبلاء، ذهبى، بيروت، مؤسسة الرسالة، ١۴١٣ه. ق.
٢۶. شذرات الذهب، ابن عماد حنبلى، بيروت، دار الكتب العلمية.
٢٧. شرح العقيدة الطحاوية، محمد ناصر الدين البانى.
٢٨. شرح المواهب اللدنية، زرقانى، چاپ اول، بيروت، دارالكتب الاسلامية، ١۴١٧ه. ق.
٢٩. شواهد الحق، نبهانى، مصر، مطبعة مصطفى البانى الحلبى.
٣٠. صاروخ الغارة، شيخ محمد طاهر يوسف تيجانى مالكى اشعرى، چاپ سودان.
٣١. صحيح شرح العقيدة الطحاوية، حسن بن على سقاف شافعى، چاپ اول، عمان، دار الامام النووى، ١۴١۶ه. ق.
٣٢. صحيح مسلم، محمد بن مسلم قشيرى، دهلى، المكتبة الرشيدية.
٣٣. الطبقات الكبرى، محمد بن سعود، بيروت، دار صادر.
٣۴. الغدير، عبدالحسين امينى، تهران، دار الكتب الاسلامية.
٣۵. فتاوى الألبانى، محمد ناصر الدين البانى، چاپ اول، دار هند، ١۴١۶ه. ق.
٣۶. فتوح الشام، واقدى، بيروت، دار الجبل.
٣٧. فيض القدير، مناوى، مصر، مكتبة التجارية الكبرى، ١٣۵۶ه. ق.
٣٨. قرة العين بفتاوى علماء الحرمين، محمد سليمان كردى، مصر، المكتبة التجارية، ١٣۵٧ه. ق.
٣٩. كافى، محمد بن يعقوب كلينى، بيروت، دار الاضواء.
۴٠. كتاب الأذكار، حافظ نووى، دار الفكر.
۴١. كشف الخفاء، عجلونى، بيروت، دار الكتب العلمية، ١۴١٨ه. ق.
۴٢. كشف الظنون، حاجى خليفه، بيروت، دار الفكر، ١۴١٩ه. ق.
۴٣. لسان العرب، ابن منظور، چاپ اول، بيروت، دار صادر.
۴۴. ماهنامه لواء الاسلام، چاپ مصر.
۴۵. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، نور الدين هيثمى، بيروت، دارالكتب العلمية، ١۴٠٨ه. ق.
۴۶. مجمع الزوائد، هيثمى، قاهره، دار الريان للتراث؛ بيروت، دار الكتاب العربى، ١۴٠٧ه. ق.
۴٧. مجموع فتاوى و مقالات متنوعه، شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز، بيروت، جمعية احياء التراث الاسلامى، ١۴٢٠ه. ق.
۴٨. المجموع، نووى، بيروت، دارالفكر.
۴٩. مرقاة المفاتيح، ملا على قارى حنفى، مصر، چاپ ميمنية، ١٣٠۶ه. ق.
۵٠. معجم البلدان، ياقوت حموى، بيروت، دار الفكر.
۵١. المغنى، ابن قدامه، بيروت، دار الفكر، ١۴٠۵ه. ق.
۵٢. مفاهيم يجب ان تصحح، محمد بن علوى مالكى، چاپ دبى.
۵٣. المنتظم، ابو الفرج بن جوزى، بيروت، دار الكتب العلمية.
۵۴. وفيات الاعيان، ابن خلكان، بيروت، دار الكتب العلمية، ١۴١٩ه. ق.