ghaemiyeh.com
سرشناسه : رضواني، علياصغر، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پديدآور : وهابيت و تعظيم شعاير/ علياصغر رضواني.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهري : ۲۰۷ص.
فروست : سلسله مباحث وهابيتشناسي.
شابك : 978-964-540-368-1
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : شيعه -- شعاير و مراسم مذهبي
موضوع : سوگواريهاي اسلامي
موضوع : جشنها -- اسلام
رده بندي كنگره : BP۲۰۷/۶/ ر۵۵و۹۲۵ ۱۳۹۱
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۶
شماره كتابشناسي ملي : ۲۷۳۴۳۳۳
تاريخ انديشه اسلامى همراه فراز و فرودها و آكنده از تحول و دگرگونىها و تنوع برداشتها و نظريههاست. در اين تاريخ پرتحول، فرقهها و مذاهب گوناگون و با انگيزهها و مبانى مختلفى ظهور نموده و برخى از آنان پس از چندى به فراموشى سپرده شدهاند و برخى نيز با سير تحول همچنان در جوامع اسلامى نقشآفرينند. اما در اين ميان، فرقه وهابيت را سير و سرّ ديگرى است؛ زيرا اين فرقه با آنكه از انديشه استوارى در ميان صاحبنظران اسلامى برخوردار نيست، بر آن است تا انديشههاى نااستوار و متحجرانه خويش را به ساير مسلمانان تحميل نموده و خود را تنها ميداندار انديشه و تفكر اسلامى بقبولاند.
از اينرو، شناخت راز و رمزها و سير تحول و انديشههاى اين فرقه كارى است بايستۀ تحقيق كه استاد ارجمند جناب آقاى علىاصغر رضوانى با تلاش پيگير و درخور تقدير به زواياى پيدا و پنهان اين تفكر پرداخته و با بهرهِمندى از منابع تحقيقاتى فراوان به واكاوى انديشهها و نگرشهاى اين
فرقه پرداخته است.
ضمن تقدير و تشكر از زحمات ايشان، اميد است اين سلسله تحقيقات موجب آشنايى بيشتر با اين فرقه انحرافى گرديده و با بهرهگيرى از ديدگاههاى انديشمندان و صاحبنظران در چاپهاى بعدى بر ارتقاى كيفى اين مجموعه افزوده شود.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
يكى از اعمالى كه مسلمانان در طول تاريخ در موقعيتهاى خاص انجام مىدهند برپايى مراسم جشن وشادى در روزها يا شبهاى خاصى و عزادارى در سوگ اولياء الهى است. اين كار به دليل اهميت ومبارك بودن آن موقعيّت انجام مىشود؛ خواه ولادت امام (ع) باشد يا بعثت پيامبر (ص) ومانند آن و يا رحلت و شهادت پيامبر (ص) و اولياء و ائمه عليهم السلام باشد.
مسلمانان به جهت استفاده معنوى در آن اوقات مقدس وكسب فيض از معصومين در چنين مجالسى شركت كرده وبا بزرگداشت آن به بركات عظيمى دست مىيابند، ولى متأسفانه وهابيان علاوه بر اينكه از چنين بركاتى استفاده نمىكنند، ديگران را نيز در برپايى چنين مجالسى منع كرده واز اين طريق خواست دشمنان اسلام را جامه عمل مىپوشانند؛ زيرا دشمن هرگز نمىخواهد مسلمانان با مقدساتشان تجديد عهد نمايند. ابن تيميه مىگويد:
ومن حماقاتهم اقامة الماتم والنياحة علي من قد قتل من
سنين عديدة. ومن المعلوم انّ المقتول وغيره من الموتي إذا فعل مثل ذلك بهم عقب موتهم كان ذلك ممّا حرّمه الله ورسوله. . .(1)
از جمله حماقتهاى آنان برپايى مراسم عزادارى ونوحهخوانى بر كسى است كه سالهاى پيش كشته شده است ومعلوم است كه مقتول وغير او از مردگان اگر بعد از مرگشان اين كارها برايشان انجام شود اينها از جمله چيزهايى است كه خدا ورسولش حرام كرده است. . .
گروه دائمى افتاء وهابيان مىگويند:
لايجوز الاحتفال بمن مات من الأنبياء و الصالحين. . . (2)
برپايى مراسم براى كسى كه از انبيا و صالحان فوت كرده جايز نيست.
به خاطر اهميت اين موضوع در اينجا به بررسى آن مىپردازيم.
از دستورات اكيد شرع مقدس اسلام برپايى شعائر دينى است. امرى كه تعظيم آن از تقواى قلب شمرده شده است. در اصل اين حكم هيچ اختلافى وجود ندارد، ولى اختلاف در آن است كه آيا تطبيق اين حكم بر مصاديق آن به شرع واگذار شده است يا آنكه اين تطبيق مىتواند به واسطه عرف متشرعه و عقلا باشد. در اين مبحث به اين موضوع مىپردازيم:
١. خليل بن احمد فراهيدى مىگويد: «شعرته» ؛ يعنى تعقل كردم و آن را فهميدم. . .(1)
٢. جوهرى مىگويد:
شعائر، اعمال حجّ است، و هر چه كه عَلَم براى اطاعت خداوند متعال
1) كتاب العين، ج ١، ص ٢۵١.
باشد جزء شعائر است. . . و شعار قوم در جنگ، علامت آنان است تا برخى، برخى ديگر را بشناسند. . . «واشعرته فشعر» يعنى او را فهماندم، او نيز فهميد.(1)
٣. فيروزآبادى مىگويد: «اشعره الأمر» يعنى امر را به او اعلام كرد. . . و شعار حجّ عبارت است از مناسك و علامات حجّ. . .(2)
۴. ابن فارس مىگويد: «اشعار به معناى اعلام از طريق حسّ است. و مشاعر به معناى معالم و مفرد آن مشعر است، به معناى مواضعى كه توسط علاماتى معلوم شده است» .(3)
۵. قرطبى مىگويد:
هر چيزى كه براى خداوند متعال است و در آن امرى است كه نشانگر اعلام و اشعار مىباشد به آن شعار يا شعائر مىگويند. و شعار يعنى علامت و «اشعرت» يعنى اعلام كردم، و «شعيره» به معناى علامت و شعائر خدا به معناى عَلَمهاى دين خداست.(4)
از مجموع اين توضيحات استفاده مىشود كه لفظ «شعائر» هم در موارد اعلام حسّى به كار مىرود كه در آن جنبه اعلامى است، و هم مطابق استعمال قرآنى در جنبه اعلام دينى و نشر دين و گسترش نور خداوند به كار مىرود.
در اين كلمه جنبه ديگرى نيز وجود دارد كه همان بُعد بزرگنمايى و
سرافرازى است. اين بُعد گرچه در ماهيت كلمه (شعائر) يافت نمىشود، ولى در ماهيّت متعلّق شعائر وجود دارد.
نتيجه اينكه: شعائر همان نُسك و اعمال حج، من حيث هو نيست، آرى نُسك و اعمال حجّ را مشاعر گويند زيرا در آنها جنبه اعلامى وجود دارد. و به تعبير ديگر، شعائر دين خدا نيستند، بلكه شعائر، اشاره به جنبه اعلامى دين خدا دارند.
شعائر دينى كه مورد اعتراض وهابيت قرار گرفته است، داراى انواع گوناگون و مختلفى است:
١. برپايى يادبود و جشنهاى ميلاد بزرگان دين، همانند پيامبر (ص) و امامان از اهل بيت عليهم السلام امرى كه آن را از امور مستحدثه برشمرده و حكم به بدعت و ضلالت آن نمودهاند.
٢. اهتمام به روزهايى كه در اسلام به يادماندنى بوده و در آن حوادث مهمّى اتّفاق افتاده است، مثل: روز مبعث، جنگ بدر، جنگ خندق، روز فتح مكه، شب معراج، شب هجرت، روز مباهله و روز غدير و. . . .
٣. درجهاى بالاتر از اين موارد، آبادانى قبور اولياى دين و ساختن گنبد و بارگاه براى آنان است، تا در حقيقت اعلان و اشعارى بر وجود امام و رهبرى الهى و دعوت به اقتدا به كيش و آيين ايشان باشد.
۴. اهتمام به مكانهاى جغرافيايى، مكانهايى كه در آنجا وقايع مهمّى اتّفاق افتاده است؛ مثل محل غدير خم، غار حراء، موضع غزوه بدر و مساجدى كه پيامبر (ص) در آنها نماز بهجا آورده است. به اينكه در آن
مكانها حاضر شده، از آنها تبرّك جوييم.
۵. برپايى شعائر حسينى (ع) و اقامه مجالس عزا و روضهخوانى در يادبود اولياى الهى و ذكر مصائب آنان.
۶. خواندن دعاها و وردهاى دستهجمعى و به صورت مشترك، به نيّت برپايى شعائر دينى.
وهابيان همه اين اقسام را بدعت تلقى نموده و جايز نمىدانند.
كسانى كه قائل به جواز و رجحان برپايى چنين امورى هستند آنها را از مصاديق شعائر دينى دانسته و برلزوم تعظيم شعائر به آياتى تمسّك كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
در آيات بسيارى سخن از شعائر الهى به ميان آمده است، از قبيل:
١. ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللهِ وَلاَ الشَّهْرَ الْحَرامَ وَلاَالْهَدْيَ وَ لاَ الْقَلائِدَ وَ لاَ آمِّينَ الْبَيْتَ الْحَرامَ) (مائده: ٢)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! شعائر و حدود الهى [و مراسم حج را محترم شمريد؛ و مخالفت با آنها] را حلال ندانيد؛ و نه ماه حرام، و نه قربانىهاى بىنشان و نشاندار را، و نه آنها را كه به قصد خانه خدا براى به دست آوردن فضل پروردگار و خشنودى او مىآيند.
در اين آيه دو احتمال داده شده است: يكى آنكه حكم ايجابى باشد و در حقيقت خداوند، مؤمنين را امر به تعظيم شعائر الهى نموده است. و
ديگر اينكه حكم تحريمى باشد؛ يعنى در صدد نهى از سستى كردن در برپايى شعائر الهى و مصاديقى كه در اين آيه ذكر شده باشد.
٢. ( ذلِكَ وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ) (حج:٣٢)
اين است [مناسك حج]؛ و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دلهاست.
اين آيه از واضحترين آيات براى اثبات رجحان برپايى مراسم است، زيرا به طور صريح دلالت بر محبوبيّت و رجحان تعظيم شعائر الهى به طور عموم دارد.
٣. ( وَ الْبُدْنَ جَعَلْناها لَكُمْ مِنْ شَعائِرِ اللهِ لَكُمْ فِيها خَيْرٌ) (حج: ٣۶)
و شترهاى چاق و فربه را [در مراسم حج] براى شما از شعائر الهى قرار داديم؛ در آنها براى شما خير و بركت است.
در اين آيه «من» تبعيضيه به كار رفته است كه دلالت دارد بر اينكه شترهاى قربانى در ايام حج نيز از جمله شعائر الهى به حساب مىآيد.
۴. ( إِنّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما) (بقره: ١۵٨)
صفا و مروه از شعائر [و نشانههاى] خداست؛ بنابراين، كسانى كه حج خانه خدا و يا عمره انجام مىدهند، مانعى نيست كه بر آن دو طواف كنند؛ [و سعى صفا و مروه انجام دهند. و هرگز اعمال بىرويه مشركان، كه بتهايى بر اين دو كوه نصب كرده بودند، از
موقعيّت اين دو مكان مقدس نمىكاهد].
۵. ( فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ) (بقره: ١٩٨)
و هنگامى كه از عرفات كوچ كرديد خدا را نزد مشعرالحرام ياد كنيد.
اين آيه نيز درصدد بيان شعائر دينى با لفظ «مشعر» شده است؛ زيرا ريشۀ آن از مادۀ شعور و شعار است و اصل اين معنا در اينجا لحاظ مىشود.
از مجموع اين آيات استفاده مىشود تعظيم شعائر واجب و هتك حرمت آنها حرام مىباشد.
شارع مقدس هنگامى كه در وجود معناى معينى تصرف نمىكند، به معناى آن است كه تطبيق موضوعات و مصاديق آن را به عهده عرف و عقلا و متشرعه سپرده است. و به آنها اجازه داده تا هر مصداقى از آن معنا را كه مىتوانند در خارج پياده كنند.
عنوان «شعائر دينى» نيز كه شارع مقدّس ترغيب به تعظيم آن نموده است، از همين قرار است. براى روشن شدن بيشتر موضوع به سه نكته اشاره مىكنيم:
١. عناوينى كه در لسان شرع وارد شده و دليلى بر نقل آن از معناى لغوى به معناى جديد نيست، بايد آن عناوين را بر معناى لغوى اوّلى خود باقى گذاشت.
٢. در مورد كيفيت موضوعات در خارج، اگر شارع تصرفى كرده و به
كيفيتى خاص تصريح نموده است آن را اخذ مىكنيم، وگرنه همان معناى عرفى آن را اخذ مىنماييم.
٣. وجود اشيا بر دو نحو است: يكى وجود تكوينى و ديگرى وجود اعتبارى. مثلاً عناوين اغلب معاملات از قبيل بيع، اجاره و. . . وجودشان
اعتبارى است.
در مورد كلمه «شعائر» كه به خدا يا دين اسلام اضافه مىشود نيز مطلب از اين قرار است؛ زيرا معناى حقيقى و اصلى كه در كلمه «شعائر» اخذ شده همان اعلام و انتشار است. و از آنجا كه شارع، مصداق خاصى براى آن به طور خصوص تعيين نكرده است. لذا آن را در زمينه اوّل و دوّم به حال خود باقى مىگذاريم، يعنى بر معناى عرفى باقى گذاشته و درباره كيفيت وجود آن در خارج به عرف متشرعه واگذار مىكنيم.
در نتيجه: اين امر اعتبارى كه شارع در بيان مصداق آن در خارج دخالتى نكرده به عرف متشرعه واگذار شده است.
خلاصه اينكه: هر موردى را كه شارع مقدّس به عنوان شعائر دينى معيّن كرده است آن را اخذ كرده و آن را به عنوان يكى از مصاديق شعائر دينى گرامى مىداريم. ولى به مرور زمان مصاديقى پيدا مىشود كه ممكن است عرف متشرعه و عقلا آن را از مصاديق شعائر دينى به حساب آورند، و در عمل به آن هيچ محذورى نبينند، آنها نيز به طور قطع داخل در عموم ادله تعظيم شعائر الهى خواهند بود.
١. ابن تيميه مىگويد:
. . . ما جري فيه حادثة كما كان يجري فى غيره من غير أن يوجب ذلك جعله موسماً، ولا كان السلف يعظمونه؛ كثامن عشر من ذيالحجة. . . انّ اتخاذ هذا اليوم عيداً محدث لا اصل له. . .(1)
. . . روزى كه در آن حادثهاى اتفاق افتاده همانگونه كه در غير آن اتفاق مىافتد بدون آنكه جهتى براى مراسم گرفتن آن باشد، و سلف نيز آن را تعظيم نكردهاند، همانند هجدهم ذى حجة. . . همانا آن روز را عيد گرفتن بدعتى است كه براى آن اصل و اساسى نيست. . .
٢. شيخ بن باز مىگويد:
لايجوز الاحتفال بمولد الرسول (ص) ولا غيره؛ لانّ ذلك من البدع المحدثة في الدين. . .(2)
برپايى مراسم در ميلاد پيامبر (ص) و غير او جايز نيست؛ چرا كه اين عمل از بدعتهايى است كه در دين حادث شده است. . .
٣. گروه دائمى فتواى وهابيان مىگويند:
لايجوز الاحتفال بمن مات من الأنبياء و الصالحين ولا احياء ذكراهم بالموالد و رفع الأعلام. . . لانّ جميع ذلك من البدع المحدثة في الدين. . .(1)
برپايى مراسم براى انبيا و صالحانى كه از دنيا رحلت كردهاند و نيز زنده داشتن ياد آنها در ميلادها و بالا بردن پرچمها. . . جايز نيست؛ چرا كه تمام اين امور از بدعتهايى است كه در دين حادث شده است. . .
۴. صالح بن فوزان مىنويسد:
البدع المعاصرة كثيرة بحكم تأخر الزمن و قلّة العلم و كثرة الدعاة إلي البدع و المخالفات و سريان التشبه بالكفار في عاداتهم. . . فمن هذه البدع. . . الاحتفال بمناسبة المولد
النبوي في ربيع الأول. . .(2)
بدعتهاى در زمان معاصر به جهت تأخر زمان، و كمى علم و زياد شدن دعوتكنندگان به بدعتها و مخالفتها و جريان تشبه به كفار در عادات آنها، بسيار است. . . كه از جمله آنها. . . برپايى مراسم در ميلاد پيامبر (ص) در ماه ربيع الاول است. . .
۵. ابن عثيمين مىنويسد:
انّ الاحتفال بعيد الميلاد للطفل فيه تشبّهاً بأعداء الله، فانّ هذه العادة ليست من عادات المسلمين، و انّما ورثت من غيرهم، و
قد ثبت عنه (ص) انّ من تشبه بقوم فهو منهم. . . .(1)
همانا برپايى مراسم در روز تولد كودك تشبّه به دشمنان خداست؛ زيرا اين عمل از عادات مسلمانان نبوده، بلكه از ديگران به ارث گذاشته شده است. و از پيامبر (ص) ثابت شده كه فرمود: هركس به قومى تشبّه جويد از جمله آنان است. . . .
از مجموعه آيات قرآن جواز بلكه رجحان برپايى مراسم جشن استفاده مىشود:
از آيات قرآن استفاده مىشود كه محبّت به برخى افراد بر انسان واجب است. از جمله كسانى كه محبّت به آنها واجب است، اهل بيت پيامبر عليهم السلام است؛ زيرا با قطع نظر از آنكه آنان مجمع فضائل وكمالات بوده وواسطه فيض تكوين وتشريع الهىاند، پيامبر (ص) به محبّت ورزيدن به آنان امر نموده است؛ مثلاً مىفرمايد:
« وأحبّوا أهل بيتي لحبّي»(2)«و اهل بيتم را به خاطر من دوست بداريد» .
با مراجعه به كتابهاى لغت واصطلاح علما، ونيز كتابهاى حديثى پى مىبريم كه مراد از اهلبيت پيامبر (ص) افراد خاصى هستند و
اهلبيت عليهم السلام، شامل تمام بستگان نسبى وسببى ايشان نمىشود.
راغب اصفهانى در مفردات مىگويد: «اهل انسان، نزديكترين مردم است به انسان، وبه كسانى كه آنان را نسب يا دين جمع مىكند گفته مىشود» .(1)
در قرآن وروايات، اهلبيت در مورد افراد خاصى به كار رفته كه همان رسول خدا (ص) وامام على وفاطمه زهرا وحسن وحسين عليهم السلام است. وبقيه ذريه پاك ومعصوم پيامبر (ص) ، كه همان نُه امام معصوم از فرزندان امام حسين عليهم السلام هستند نيز به آنان ملحقند.
امسلمه مىگويد:
هنگامى كه آيه ( إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) بر پيامبر (ص) نازل شد، آن حضرت، على وفاطمه وحسن وحسين عليهم السلام را احضار كرده وفرمود: «اينان اهلبيت منند» .(2)
و امام حسين (ع) فرمود:
« انّا اهلبيت النبوة»(3)«ما اهلبيت نبوّتيم» .
مسلم به سند خود از عايشه نقل مىكند:
خرج النبى (ص) غداة وعليه مرط مرجّل من شعر اسود، فجاء الحسن بن على فادخله ثم جاء الحسين فدخل معه، ثم جاءت فاطمة فادخلها، ثم جاء على فادخله ثم قال: (إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) .(4)
هنگام صبح پيامبر (ص) از منزل خارج شد، در حالى كه بر دوش او پارچهاى بافته شده از موى سياه به نام «كسا» بود، حسن بن على عليهما السلام بر او وارد شد او را داخل آن كسا نمود. آنگاه حسين (ع) وارد شد او را نيز داخل آن كرد. سپس فاطمه عليها السلام آمد او را نيز داخل كسا كرد، بعد على (ع) وارد شد او را نيز داخل نمود. آنگاه اين آيه را قرائت نمود: إِنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً .
احمد بن حنبل مىگويد:
لمّا نزلت هذه الآية (نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ) ، دعا رسول الله (ص) علياً وفاطمة وحسناً وحسيناً رضوان الله عليهم اجمعين فقال: اللّهم هؤلاء اهلي.(1)
هنگامى كه آيه مباهله بر پيامبر (ص) نازل شد، حضرت؛ على وفاطمه وحسن وحسين عليهم السلام را خواست، آنگاه عرض كرد: بار خدايا! اينان اهل بيت من هستند.
خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
( قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) (شورى: ٢٣)
[اى رسول] بگو: من هيچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمىكنم جز دوستداشتن نزديكانم [اهل بيتم].
اين آيه معروف به آيه مودّت است كه در اغلب كتابهاى تفسير
1) مسند احمد، ج ١، ص ١٨۵.
وحديث وتاريخ، نزول آن در حق اهلبيت عليهم السلام دانسته شده است.
سيوطى در تفسير اين آيه به اسناد خود از ابن عباس نقل مىكند: هنگامى كه اين آيه: قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي بر پيامبر (ص) نازل شد، صحابه عرض كردند: اى رسول خدا! خويشاوندان تو كيانند كه مودت آنان بر ما واجب است؟ حضرت (ص) فرمود: «على وفاطمه و دو فرزندان آنها» .(1)
و در خطبهاى كه امام حسن (ع) بعد از شهادت اميرالمؤمنين (ع) ايراد كردند، بعد از حمد وثناى الهى فرمود:
. . . و أنا من أهل البيت الذي افترض الله مودّتهم علي كلّ مسلم، فقال تبارك وتعالي: ( قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً) فاقتراف الحسنة مودّتنا أهلالبيت.(2)
. . . و من از اهلبيتى هستم كه خداوند مودّت آنان را بر هر مسلمانى واجب نموده است، پس خداوند تبارك وتعالى فرمود: ( قُلْ لاأَسْأَلُكُمْ. . . .) ، پس انجام كار نيك مودت ما اهلبيت است.
در روايات شيعه نيز آمده كه امام صادق (ع) به ابوجعفر احول فرمود:
ما يقول أهل البصرة في هذه الآية: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي ؟ قلت: جعلت فداك إنهم يقولون: إنها
لا قارب رسول الله (ص) ، فقال:
كذبوا إنّما نزلت فينا خاصّة في أهل البيت في علي وفاطمة والحسن والحسين أصحاب الكساء عليهم السلام.
(1) اهل بصره دربارۀ اين آيه: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي چه مىگويند؟ عرض كردم: فدايت گردم، آنان مىگويند: اين آيه در شأن خويشاوندان رسول خدا (ص) است. حضرت فرمود: دروغ مىگويند، تنها در حق ما اهلبيت، على وفاطمه وحسن وحسين، اصحاب كسا عليهم السلام نازل شده است.
و ما مىدانيم كه حصر در اين روايات، اضافى است نه حقيقى، ولذا شامل بقيه امامان نيز مىشود.
در روايات فريقين همانند قرآن كريم به طور صريح بر محبّت اهلبيت عليهم السلام تأكيد شده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
رسولخدا (ص) مىفرمايد:
ادّبوا أولادكم على ثلاث خصال: حبّ نبيّكم، وحبّ أهل بيته، وقراءة القرآن.(2)
اولاد خود را بر سه خصلت تربيت كنيد: دوستى پيامبرتان، دوستى اهل بيتش، وقرائت قرآن.
رسولخدا (ص) فرمود:
أحبّوا الله لما يغذوكم من نعمه، وأحبّوني لحبّ الله، و أحبّوا أهلبيتي لحبّي.(1)
خدا را دوست بداريد به جهت آنكه از نعمتهايش به شما روزى مىدهد. ومرا به جهت دوستى خدا دوست بداريد، واهلبيتم را نيز به جهت دوستى من دوست بداريد.
زيد بن ارقم مىگويد:
در خدمت رسول خدا (ص) بودم كه ديدم فاطمه زهرا عليها السلام داخل حجره پيامبر (ص) شد، در حالى كه دو فرزندش حسن وحسين عليهما السلام با او بودند، وعلى (ع) نيز پشت سر آنان وارد شد، پيامبر (ص) به آنان نظر كرده، فرمود:
من أحبّ هؤلاء فقد أحبّني، ومن ابغضهم
فقد أبغضني.(2)
هر كس اينان را دوست بدارد، مرا دوست داشته وهر كس كه اينان را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.
در روايات شيعه نيز از امام صادق (ع) نقل شده كه فرمود:
من عرف حقّنا وأحبّنا فقد أحبّ الله تبارك وتعالي.(3)
هر كس حق ما را شناخته وما را دوست بدارد در حقيقت خداوند تبارك وتعالى را دوست داشته است.
رسولخدا (ص) فرمود:
« أساس الإسلام حبّي وحبّ أهل بيتي»(1)«اساس اسلام، دوستى من واهلبيت من است» .
همچنين فرمود:
« لكلّ شيء أساس، وأساس الإسلام حبّنا أهل البيت» (2)«براى هر چيز، اساسى است وبنيان اسلام، حبّ ما اهلبيت است» .
رسولخدا (ص) فرمود:
حبّ آل محمّد يوماً خير من عبادة سنة،
ومن مات عليه دخل الجنّة.(3)
يكروز دوستى آل محمّد، بهتر از يكسال عبادت است، و كسى كه بر آن دوستى بميرد داخل بهشت مىشود.
رسولخدا (ص) فرمود:
لا يؤمن عبد حتّي أكون أحبّ إليه من نفسه، وأهلي أحبّ إليه من أهله، وعترتي أحبّ إليه من عترته، وذاتي أحبّ إليه من ذاته.(4)
هيچ بندهاى ايمان كامل پيدا نمىكند، مگر در صورتى كه من
دوستداشتنىتر نزد او از خودش باشم، ونيز اهلبيتم از اهلش محبوبتر، و عترتم از عترتش دوست داشتنىتر وذاتم از ذاتش محبوبتر باشد.
پيامبر (ص) اشاره به على (ع) كرد وفرمود:
أيّها الناس! إمتحنوا أولادكم بحبّه، فإنّ عليّاً لايدعو إلي ضلالة، ولا يبعد عن هدي، فمن أحبّه فهو منكم، ومن
أبغضه فليس منكم.(1)
اى مردم! اولاد خود را به دوستى على امتحان نماييد، زيرا او شما را به گمراهى دعوت نمىكند واز هدايت دور نمىسازد. پس هر يك از اولاد شما كه على را دوست بدارد از شماست، وهر كدام كه او را دشمن بدارد از شما نيست.
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: در وصيّتى كه پيامبر (ص) به اباذر كرده آمده است:
يا أباذر! من أحبّنا أهل البيت فليحمدالله علي أوّل النعم. قال: يا رسول الله! وما أوّل النعم؟ قال: طيب الولادة، انّه لا يحبّنا إلاّ من طاب مولده.(2)
اى اباذر! هر كس ما اهلبيت را دوست دارد بايد بر اوّلين نعمت، خداوند را ستايش نمايد. ابوذر عرض كرد: اى رسول خدا! اولين
نعمت چيست؟ فرمود: پاكى ولادت، زيرا ما را دوست ندارد، مگر كسى كه ولادتش پاك است.
رسولخدا (ص) فرمود:
« أوّل مايُسأل عنه العبد حبّنا أهل البيت»(1)اولين چيزى كه در روز قيامت از بنده سؤال مىشود، دوستى ما اهلبيت است» .
و نيز فرمود:
لا تزول قدما عبد يوم القيامة حتّي يُسأل عن أربع: عن عمره فيما أفناه، وعن جسده فيما أبلاه، وعن ماله فيما أنفقه ومن أين كسبه، وعن حبّنا أهلالبيت.(2)
روز قيامت بنده قدم از قدم برنمى دارد تا آنكه از چهار چيز سؤال شود: از عمرش كه در چه راهى صرف كرده، واز بدنش كه در چه راهى بهكار گرفته، واز مالش كه در چه راهى خرج كرده واز كجا به دست آورده است، واز دوستى ما اهلبيت.
رواياتى كه تاكنون ذكر شد، اشاره به دوستى مجموعه اهلبيت عليهم السلام داشت؛ دستهاى ديگر از روايات، اشاره وتأكيد به دوستى ومحبّت برخى از اهلبيت دارد كه به تعدادى از آنها نيز اشاره مىكنيم:
پيامبر (ص) فرمود:
« برائة من النار حبّ علي»(1)«تنها راه دورى از آتش جهنم، دوستى على (ع) است» .
و نيز فرمود:
يا علي! طوبي لمن احبّك وصدق فيك، وويل لمن أبغضك وكذب فيك.(2)
اى على! خوشا به حال كسى كه تو را دوست داشته ودر تو صادق باشد، وواى بر كسى كه تو را دشمن داشته ودر حقّ تو دروغگو باشد.
امسلمه از پيامبر (ص) نقل مى كند كه فرمود:
« لا يحبّ علياً منافق، ولايبغضه مؤمن» (3)«منافق، على (ع) را دوست ندارد ومؤمن او را دشمن ندارد» .
از امام على (ع) نقل شده كه فرمود:
والذي فلق الحبة وبرأ النسمة، إنّه لعهد النّبي الأمّي إليّ انّه لايحبّني إلاّ مؤمن، ولا يبغضني إلاّ منافق.(4)
قسم به كسى كه دانه را شكافت، وانسان را آفريد، هر آينه عهدى است از پيامبر امّى به من كه دوست ندارد مرا مگر مؤمن، ودشمن ندارد مرا مگر منافق.
از رسول خدا (ص) نقل شده كه فرمود:
فاطمة بضعة منّي، من أغضبها فقد أغضبني.(1)
فاطمه پاره تن من است، هر كس او را به غضب آورد، مرا خشمگين كرده است.
جميع بن عمير تيمى مىگويد:
دخلت مع عمتي علي عائشة فسئلت: أي الناس كان أحب إلي رسول الله (ص) ؟ قالت: فاطمة، فقيل: من الرجال، قالت: زوجها.(2)
با عمهام بر عايشه وارد شديم، او سؤال كرد: كدامين شخص از زنان نزد رسول خدا (ص) محبوبتر بوده است؟ عايشه گفت: فاطمه. سؤال شد: از مردان؟ گفت: همسرش.
براساس اين دو روايت حب فاطمه عليها السلام بر همه واجب است زيرا او پاره تن پيامبر (ص) و محبوب دل اوست و حب محبوب پيامبر (ص) واجب است.
پيامبر (ص) فرمود:
هذان ابناي الحسن والحسين، أللّهم إنّي
أُحبّهما، أللّهم فأحبّهما وأحبّ من يُحبّهما.(3)
اينان حسن و حسين عليهما السلام دو فرزندان من هستند، بار خدايا! من آنان
را دوست ميدارم. بار خدايا! تو نيز آنان وهر كس كه آنان را دوست دارد، دوست بدار.
و نيز فرمود:
« الحسن والحسين ريحانتاي»(1)؛ «حسن وحسين دو دسته گل من هستند» .
انسان كسى را كه دوست دارد اين دوستى تنها حالتى نيست كه در نفس باقى بماند بلكه همانگونه كه اشاره شد، اقبال نفس را در پى دارد واين اقبال نفس، منشأ ظهور وبروز در زندگى انسان است. واگر محبت در موردى رجحان پيدا كرد به تبع آن مظاهر آن نيز راجح مىگردد و ادله استحباب شامل آنها نيز مىشود، مگر در مواردى كه اظهار ارادتى مورد نهى قرار گيرد؛ مثل به هلاكت انداختن خود به جهت محبوب كه اين مورد از دليل استحباب خارج مىشود. اينك به برخى مظاهر حب اشاره مىكنيم:
١. اطاعت وانقياد از محبوب؛
٢. زيارت محبوب؛
٣. تكريم وتعظيم محبوب؛
۴. برآورده كردن حاجتهاى محبوب؛
۵. دفاع از محبوب به انحاى مختلف؛
۶. حفظ آثار محبوب؛
٧. احترام به فرزندان ونسل محبوب؛
1) صحيح بخارى، ج ۵ ص ١٠٢؛ سنن ترمذي، ج ۵، ص ۶۵٧؛ مسند احمد، ج٢، ص ٨۵.
٨. بوسيدن آنچه به او مرتبط است؛
٩. شادى در شادى محبوب؛
١٠. حزن و اندوه در فراق و رنج محبوب.
نتيجه اينكه اقامه عزادارى براى اهل بيت عليهم السلام و برپايى جشن به مناسبت تولد آنان از لوازم ومظاهر حبّ اهل بيت عليهم السلام است.
از آنجا كه محبّت به پيامبر (ص) واجب است، محبّت به اهل بيت رسول نيز به جهات زير واجب ولازم است:
١. انتساب آنان به صاحب رسالت. پيامبر (ص) فرمود:
« كل سبب ونسب منقطع يوم القيامة إلاّ سببي ونسبي»(1)؛ «هر سبب ونسبى در روز قيامت منقطع است، مگر سبب ونسب من» .
٢. اهل بيت، محبوب خدا ورسولند؛ همانگونه كه در حديث «رايه» وحديث «طير» به آنها اشاره شده است.
٣. حبّ اهل بيت عليهم السلام اجر ومزد رسالت محمّدى است؛ همان طور كه
خداوند متعال مىفرمايد: ( قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) (شورى: ٢٣) .
۴. روز قيامت از محبّت آل رسول سؤال مىشود: ( وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ) ؛ «آنها را نگهداريد كه بايد بازپرسى شوند» . (صافات: ٢۴)
سبط بن الجوزى از مجاهد چنين نقل مىكند: «روز قيامت از محبّت
1) المعجم الكبير، ج٣، ص١٢٩.
على (ع) سؤال مىشود» .(1)
۵. معصومين عليهم السلام عِدل كتاب الهىاند؛ همانطور كه پيامبر (ص) در حديث «ثقلين» به آن اشاره فرمود:
« إنّي تارك فيكم الثقلين كتاب الله وعترتي» همانا در بين شما دو چيز گرانبها مىگذارم كتاب خدا و عترتم.
۶. محبّت به اهل بيت عليهم السلام شرط ايمان است؛ زيرا در احاديث صحيح از طريق شيعه وسنى وارد شده است كه پيامبر (ص) خطاب به على (ع) فرمود:
لايحبّك إلاّ مؤمن ولايبغضك إلاّ منافق.(2)
اى على! دوست ندارد تو را مگر مؤمن ودشمن ندارد تو را مگر منافق.
٧. اهل بيت عليهم السلام كشتى نجات امّتند؛ چنانكه پيامبر (ص) فرمود:
مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح من
ركبها نجي، ومن تخلّف عنها زخّ في النار.(3)
مثل اهل بيتم در ميان شما همانند كشتى نوح است، هر كس سوار بر آن شد، نجات يافته وهر كس از آن تخلف كرد، غرق شده است.
٨. حبّ اهل بيت عليهم السلام، شرط قبولى اعمال وعبادات است؛ زيرا پيامبر (ص) خطاب به على (ع) فرمود:
اگر امّت من آنقدر روزه بدارند كه كمرشان مانند كمان خم شده
ودلها فرو رود وآنقدر نماز بدارند به حدّى كه مانند تارها گردند، ولى تو را دشمن بدارند، خداوند آنان را به رو در آتش جهنّم مىاندازد.(1)
٩. اهل بيت عليهم السلام امان اهل زمينند؛ همانگونه كه پيامبر (ص) فرمود:
النجوم أمان لأهل السماء وأهل بيتي أمان لأمّتي من الأختلاف، فإذا خالفتها قبيلة من العرب إختلفوا فصاروا حزب إبليس.(2)
ستارگان امان براى اهالى آسمانند واهل بيت من امان براى امت من از اختلاف مىباشند. پس هر گاه قبيلهاى از عرب با اهل بيتم مخالفت كنند بين خودشان اختلاف مىافتد ودر نتيجه از حزب
ابليس مىگردند.
از اين روايات و عواملى كه ذكر شد استفاده مىشود كه بايد اهل بيت پيامبر عليهم السلام را دوست بداريم.
اين نكته قابل توجّه است كه محبّت به مثابه نيروى محركهاى است كه قواى انسان را تحريك كرده تا به سوى محبوب واقتداى به او پركشد.
در جمعبندى از اين مطالب به اين نتيجه مىرسيم كه برپايى مراسم، جلوهاى از جلوههاى محبّت نسبت به محبوب است؛ زيرا از طرفى مىدانيم كه مردم در درجات محبّت مختلفند واز طرفى ديگر اثر محبّت تنها اقبال نفس وتحريك نفسانى نيست، بلكه ظهور وبروز داشته ودر رفتارهاى خارجى هم مؤثر است. البته اثر بيرونى آن هم تنها اطاعت
وانقياد از محبوب نيست -همانگونه كه برخى مىگويند- بلكه آثار وجلوههاى ديگرى نيز دارد كه اطلاق ادله لزوم محبّت تمام آنها را شامل مىشود، مگر آنكه با ادله ديگر معارضه داشته باشد؛ مثل كشتن خود به خاطر محبوب.
از آيات مربوط به حج پى مىبريم كه بيشتر آنها در حقيقت برپايى يادبود انبيا واولياى الهى است، كه به چند نمونه از آن اشاره مىكنيم:
يك - مقام ابراهيم (ع)
خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى) ؛ «و [براى تجديد خاطره] از مقام ابراهيم، عبادتگاهى براى خود انتخاب كنيد» . (بقره: ١٢۵)
خداوند متعال امر مىكند كه مسلمانان از جاى پاى حضرت ابراهيم (ع) تبرك جسته وآنجا را به عنوان مصلّى انتخاب كنند تا ياد حضرت ابراهيم (ع) وبناى كعبه زنده بماند.
بخارى در صحيح خود درباره مقام ابراهيم (ع) نقل مىكند:
انّ ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام لمّا كانا يبنيان البيت؛ جعل اسماعيل يأتي بالحجارة و ابراهيم يبني، حتّي إذا ارتفع البناء جاء بهذا الحجر، فوضعه له، فقام عليه، و هو يبني و اسماعيل يناوله الحجارة.(1)
1) صحيح بخارى، ج ٢، ص ١۵٨.
ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام خانه خدا را مىساختند، هنگام ساختن خانه خدا، اسماعيل سنگ مىآورد وابراهيم نيز خانه را بنا مىنمود، تا آنكه ساختمان بالا رفت، اين سنگ را آوردند وابراهيم بالاى آن رفت ابراهيم مىساخت و اسماعيل سنگ به او مىداد، [وهر دو با اين حالت ساختمان خانه خدا را به اتمام رساندند].
دو - صفا ومروه
خداوند متعال مىفرمايد:
( إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما) (بقره: ١۵٨)
صفا و مروه از شعائر [و نشانههاى] خداست! بنابراين، كسانى كه حجِ خانۀ خدا و يا عمره انجام مىدهند مانعى نيست كه بر آن دو طواف كنند [و سعى صفا و مروه انجام دهند و هرگز اعمال بىرويّۀ مشركان، كه بتهايى بر اين دو كوه نصب كرده بودند، از موقعيت اين دو مكان نمىكاهد].
خداوند متعال سعى بين صفا ومروه را از مناسك حج قرار داد تا كوشش هاجر، بين صفا ومروه در خاطرهها زنده بماند.
بخارى از ابن عباس نقل مىكند:
ابراهيم (ع) هنگامى كه هاجر وفرزندش اسماعيل را در سرزمين مكه رها نمود، آب تمام شد وعطش شديدى بر هر دو غلبه نمود، فرزند از شدت عطش به خود مىپيچيد. هاجر به طرف كوه صفا رفت تا اين وضعيت فرزند را نبيند ودر ضمن سعى كند تا كسى را پيدا نموده واز او آب طلب نمايد، ولى مأيوس از كوه پايين آمد
وبا شتاب به طرف كوه مروه رفت، از كوه بالا رفت تا شايد شخصى را مشاهده نموده واز او آب طلب كند، ولى در اين مكان نيز كسى را مشاهده ننمود. اين عمل هفت بار تكرار شد. ابن عباس از پيامبر (ص) نقل مىكند كه فرمود: به اين جهت است كه حجاج (هفت بار) بين صفا ومروه را طواف مىنمايند.(1)
سه - فديه
خداوند متعال مىفرمايد:
( فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِيمٍ * فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللهُ مِنَ الصَّابِرِينَ * فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ * وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ) (صافات: ١٠١ - ١٠٧)
ما او [ابراهيم] را به نوجوانى بردبار و صبور بشارت داديم؛ هنگامى كه با او به مقام سعى و كوشش رسيد، گفت: پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مىكنم، نظر تو چيست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى يافت. هنگامى كه هر دو تسليم شدند و ابراهيم جبين او را بر خاك نهاد او را ندا داديم كه اى ابراهيم! آن رؤيا را تحقق بخشيدى [و به مأموريت خود عمل كردى] ما اينگونه، نيكوكاران را جزا
1) صحيح بخارى، ج ٢، ص ١۵٨ با تلخيص .
مىدهيم. اين مسلماً همان امتحان آشكار است. ما ذبحى عظيم را فداى او كرديم.
خداوند متعال به پاس اين فداكارى، حاجيان را امر نموده تا در منا به
حضرت ابراهيم (ع) اقتدا كرده وبه يادبود آن عمل عظيم وامتحان بزرگ، گوسفندى را در سرزمين منا قربانى نمايند.
چهار - رمى جمرات
احمدبنِحنبل وطيالسى در مسندهاى خود از پيامبر (ص) چنين نقل مىكنند:
انّ جبرئيل ذهب بابراهيم إلي جمرة العقبة، فعرض له الشيطان فرماه بسبع حصيات فساخ، ثم أتي الجمرة الوسطي، فعرض له الشيطان فرماه بسبع حصيات، فساخ، ثم أتي الجمرة القصوي، فعرض له الشيطان، فرماه بسبع حصيات فساخ.(1)
جبرئيل ابراهيم را به سوى جمره عقبه برد، در آن هنگام شيطان بر او نمايان گشت، ابراهيم هفت سنگ به او پرتاب نمود كه صداى شيطان از آن بلند شد. سپس نزد جمره وسطى آمد، باز شيطان بر او ظاهر شد، در آن هنگام نيز هفت سنگ بر او پرتاب نمود كه صداى او بلند شد. آنگاه به سوى جمره قصوى آمد، باز هم شيطان بر او ظاهر شد وحضرت ابراهيم او را با هفت سنگ رمى نمود، به حدّى كه صدايش درآمد.
مشاهده مينماييم كه چگونه خداوند متعال به خاطر يادبود اين قضيه، آن عمل را براى حجاج واجب كرده تا ياد آن واقعه، زنده بماند.
1) مسند احمد، ج ١، ص ٣٠۶؛ مسند طيالسى، ح ٢۶٩٧.
خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ) ؛ «و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانۀ تقواى دلهاست» . (حج: ٣٢)
كيفيت استدلال به اين آيه شريفه آن است كه شعائر، جمع شعيره به معناى نشانه است وشعائر خداوند به معناى نشانههاى خداوند ودين اوست. لذا هر عملى كه مردم را به سوى خدا ودينش رهنمون و يادآورى كند، جزء شعائر الهى است كه يكى از آنها برپايى مراسم جشن مولودى براى انبيا واوصيا است كه در آن وقت مردم با ذكر فضايل وكمالات آن ولى، به خداوند متعال نزديك مىشوند.
خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللهِ) ؛ «و ايام الله را به آنان ياد آور» . (ابراهيم: ۵)
مقصود از ايام خدا، ايام غلبه حق بر باطل وظهور حق است، كه ايام ولادت ولى خدا نيز يكى از مصاديق آن است؛ زيرا در روز ولادت پيامبر (ص) ، مظهر حق به دنيا آمد تا بر باطل غلبه كند.
خداوند متعال مىفرمايد:
( قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى) (شوري: ٢٣)
بگو: من هيچ پاداشى از شما براى رسالتم درخواست نمىكنم جز
دوستداشتن نزديكانم [اهل بيتم].
بنابراين با برپايى مراسم مولودى اهل بيت پيامبر عليهم السلام وذوى القربى ويادبود آنها، مقدارى از اجر رسالت نبوى را ادا كردهايم.
خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ الضُّحى * وَ اللَّيْلِ إذا سَجى) ؛ «قسم به روز در آن هنگام كه آفتاب برآيد [و همه جا را فراگيرد] و سوگند به شب در آن هنگام كه آرام گيرد» . (ضحى: ١ و ٢)
حلبى در «سيره حلبيه» مىگويد:
وقد اقسم الله بليلة مولده في قوله تعالى: ( وَ الضُّحى * وَ اللَّيْلِ إِذا سَجى) و قيل: المراد ليلة الاسراء. ولا مانع أن يكون الأقسام وقع بهما، أي استعمل الليل فيهما.(1)
خداوند متعال در اين آيه به شب ميلاد پيامبر (ص) قسم ياد كرده است. برخى گفتهاند كه مراد، شب اسراء است ومانعى ندارد كه قسم به هر دو باشد.
واضح است كه قسم خوردن به چيزى، حكايت از اهميت آن دارد. لذا با قسم، ياد آن را در ذهن مردم زنده كرده تا آن را مورد احترام قرار دهند.
خداوند متعال در تأييد يارى رسانان وتعظيمكنندگان پيامبر (ص) مىفرمايد:
1) السيرة الحلبية، ج ١، ص ۵٨.
( فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (اعراف: ١۵٧)
پس كسانى كه به او ايمان آوردند و بزرگش داشتند و حمايت و ياريش كردند و از نورى كه با او نازل شده پيروى نمودند آنان رستگارند.
خداوند متعال در اين آيه شريفه، يارى كنندگان وتعظيمكنندگان پيامبر (ص) را ستوده وبه رستگارى بشارت داده است. حال آيا برپايى مراسم در روز ميلاد پيامبر (ص) يا مبعث او از مصاديق تكريم وتعظيم پيامبر اكرم (ص) نيست؟
خداوند متعال در شأن پيامبر مىفرمايد: ( وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ) ؛ «و آوازۀ تو را بلند ساختيم» . (انشراح: ۴)
برپايى مراسم نيز نوعى بالا بردن سطح فكرى مردم نسبت به رسولخدا (ص) وشناساندن موقعيت پيامبر (ص) به مردم است.
اگر كسى اشكال كند كه طبق مفاد آيه شريفه، نصرت وتكريم وتعظيم پيامبر (ص) اختصاص به خداوند متعال دارد.
در جواب مىگوييم: خداوند در جايى ديگر مىفرمايد: ( وَ يَنْصُرَكَ اللهُ نَصْراً عَزِيزاً) (فتح: ٣١) . آيا كسى در اين مورد گمان مىكند كه نصرت پيامبر (ص) مخصوص به خداوند است وما در اين باره هيچ تكليف نداريم؟
همچنين خداوند مىفرمايد:
( وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ) (هود:١٢٠)
ما هر يك از سرگذشتهاى انبيا را براى تو بازگو كرديم تا بهوسيلۀ آن به قلبت آرامش بخشيم.
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه حكمت بيان سرگذشت انبيا براى پيامبر (ص) تثبيت قلب ايشان است، تا در مشكلات ثابتقدم باشد. شكّى نيست كه مسلمانان در اين برهه از زمان احتياج بيشترى به تثبيت قلوب دارند. لذا جا دارد كه به مناسبتهاى خاص؛ همانند روز ميلاد پيامبر (ص) يا مبعث، مردم را در محلى مقدّس جمع كرده وآنان را به فضيلت آن روز يا شب، آگاه ساخته وبا سيره وفضائل پيامبر (ص) آشنا سازيم تا قلوب مردم به دين الهى تقويت شود.
استاد عيسى بن عبدالله بن محمّد بن مانع الحميرى -مدير كل اداره اوقاف وشئون اسلامى دُبى- در توضيح آيه فوق مىگويد:
في الآية طلب قصّ انباء الرسل بما في ذلك من تثبيت الفؤاد، و سيدنا رسول الله (ص) افضل الرسل، و المولد النبوي الشريف يشتمل علي انباء النبي (ص) ، ففي ذكره تثبيت لفؤاد المؤمنين، فهو حثّ علي تكرار ذكر المولد و العناية به.(1)
همانگونه كه خداوند متعال قصههاى انبيا را براى پيامبر اسلام (ص) به جهت تثبيت قلب او بيان نمود، ولادت پيامبر (ص) نيز مشتمل بر
1) بلوغ المأمول في الاحتفاء والاحتقال بمولد الرسول ص .
خبرهاى پيامبر (ص) است كه با يادآورى آنها، قلوب مؤمنين تثبيت خواهد شد. لذا اين آيه دلالت دارد بر مطلوبيّت تكرار يادبود مولد پيامبر (ص) وعنايت داشتن به آن.
ترمذى و ديگران از ابن عباس نقل كردهاند كه گفت:
جلس ناس من اصحاب رسول الله (ص) ، فخرج حتّي إذا دنا منهم سمعهم يتذاكرون. قال بعضهم: انّ الله اتخذ ابراهيم خليلا. و قال آخر: موسي كلّمه تكليماً. و قال آخر: فعيسى كلمة الله و روحه. و قال آخر: آدم اصطفاه الله. فخرج عليهم رسول الله (ص) و قال: قدسمعت كلامكم و عجبكم، انّ ابراهيم خليل الله و هو كذلك، و موسي نجّي الله و هو كذلك، و عيسي روحه و كلمته و هو
كذلك، و آدم اصطفاه الله و هو كذلك، ألا و أنا حبيب الله ولافخر، و أنا حامل لواء الحمد يوم القيامة، تحته آدم فمن دونه ولافخر، و أنا اوّل شافع و أوّل مشفّع يوم القيامة ولافخر، و أنا أوّل من يحرّك حلق الجنّة فيفتح الله لي فيدخلنيها و معي فقراء المؤمنين ولافخر، و أنا أكرم الأوّلين و الآخرين علي الله و لافخر.(1)(و هذا حديث قوي و له شواهد ذكرها البيهقي في دلائل النبوّة) .(2)
جماعتى از اصحاب رسول خدا (ص) نشسته بودند كه پيامبر (ص) از منزل خارج شد و هنگامى كه به آنان نزديك شد شنيد كه با يكديگر گفتوگو مىكنند. برخى مىگفتند: همانا خداوند ابراهيم را
دوست خود قرار داده است. ديگرى گفت: خداوند با موسى سخن گفت. ديگرى گفت: عيسى كلمه خدا و روح اوست. ديگرى گفت: خداوند آدم را برگزيد. رسول خدا (ص) بر آنان وارد شد و فرمود: سخن شما را شنيدم و تعجب شما را از اينكه ابراهيم دوست خداست كه همينطور است، و موسى با خدا نجوا كرده كه همينطور است، و عيسى روح و كلمه او است كه همينطور است،
و آدم كه خداوند او را برگزيد كه همين طور است، آگاه باشيد كه من محبوب خدا هستم ولى فخرفروشى نيست و من حملكننده پرچم حمد روز قيامتم كه زير آن آدم و افراد پايينتر از اوست، ولى فخرفروشى نيست. و من اولين شفاعتكننده و اولين شفاعت شده در روز قيامتم، و فخرفروشى نيست و من اولين كسى هستم كه حلقههاى بهشت را به حركت درمىآورد و خداوند مرا داخل آن مىكند درحالى كه همراه من فقراى مؤمنين است، و فخرفروشى نيست. و من كريمترين اولين و آخرينم، و فخرفروشى نيست. (و اين حديثى است قوى و شواهدى نيز دارد كه بيهقى در كتاب دلائلالنبوة آن را ذكر كرده است) .
مطابق اين حديث پيامبر (ص) اسلام عملكرد صحابه را در يادبود پيامبران تأييد كرده و خودش نيز در اين عمل نيك مشاركت نموده است.
خداوند در قرآن مىفرمايد: ( قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا) ؛ «بگو به فضل و رحمت خدا بايد خوشحال شوند» . (يونس:۵٨)
خداوند در اين آيه شادى را بهواسطه رسيدن رحمت الهى امر نموده و در آيه ديگر رسول خدا (ص) را مصداق رحمت الهى دانسته است و در شأن پيامبر (ص) مىفرمايد: ( وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ) ؛ «ما تو را جز براى رحمت جهانيان نفرستاديم» . (انبياء: ١٠٧)
سيوطى در «درّ المنثور» از ابن عباس درباره اين آيه چنين نقل مىكند:
مقصود از فضل خدا علم، ومراد از رحمتش، وجود پيامبر (ص) است.(1)
آلوسى نيز در ذيل آيه شريفه مىگويد: يكى از صفات مشهور پيامبر (ص) رحمت است.(2)
با جمع بين اين دو آيه به اين نتيجه مىرسيم كه بايد در روزهايى كه متعلق به پيامبر اكرم (ص) است؛ مانند ميلاد ومبعث آن حضرت، با برپايى مراسم جشن، شادى نماييم. البته مىتوان با همين ادلّه وملاكها حكم برپايى مجالس بزرگداشت را به ساير اولياى الهى نيز تعميم داد.
با مراجعه به روايات نيز مىتوان به مشروعيت چنين مجالسى پىبرد:
١. مسلم در صحيحش از ابى قتاده نقل مىكند:
إنّ رسول الله (ص) سئل عن صوم يوم الإثنين فقال: ذلك يوم ولدت فيه وفيه أنزل عَليَّ.(3)
همانا از رسول خدا (ص) در مورد علّت استحباب روزه روز دوشنبه
سؤال شد؟ فرمود: بدان جهت است كه من در آن روز متولد شده ودر آن روز، قرآن بر من نازل گشت.
٢. مسلم همچنين از ابن عباس نقل مىكند:
لمّا قدم النبيّ (ص) المدينة وجد اليهود
يصومون يوم عاشوراء، فسألوا عن ذلك، فقالوا: هو اليوم الّذي أظفر الله موسي و بنياسرائيل علي فرعون، ونحن نصوم تعظيماً له. فقال رسولالله (ص) : نحن أولي بموسي. وأمر بصومه.(1)
هنگامى كه پيامبر (ص) وارد مدينه شد مشاهده نمود كه يهوديان روز عاشورا را روزه مىگيرند، از علت آن سؤال نمود؟ گفتند: اين روزى است كه خداوند موسى وبنىاسرائيل را بر فرعون پيروز گردانيد. لذا آن روز را تعظيم مىدارند. پيامبر (ص) فرمود: ما سزاوارتر به اين عمل هستيم. بنابراين دستور داد تا روز عاشورا را روزه بدارند.
ابن حجر عسقلانى بنابر نقل سيوطى بدين حديث بر مشروعيت برپايى مراسم گرامىداشت ولادت پيامبر (ص) استدلال نموده است.(2)
سيوطى مىگويد:
فيستفاد منه فعل الشكرلله علي ما منّ به في يوم معيّن من إسداء نعمة أو دفع نقمة. و يعاد ذلك في نظير ذلك اليوم في كلّ سنة. و الشكرلله يحصل بأنواع العبادة كالسجود و الصيام و
الصدقة و التلاوة و أي نعمة أعظم من النعمة ببروز هذا النبي (ص) ، نبي
الرحمة في ذلك اليوم.(1)
از اين حديث استفاده مىشود شكرگزارى براى خدا در روز معين به جهت منّتى كه خداوند از دادن نعمت يا دفع ضرر به انسان نموده جايز است، و اين شكرگزارى در نظير آن روز در هر سال اعاده مىشود. و شكرگزارى براى خدا با انواع عبادت حاصل مىشود؛ همانند سجده، روزه و صدقه و تلاوت قرآن. و كدامين نعمت از نعمت بروز و ظهور اين پيامبر رحمت در آن روز بزرگتر است.
٣. حافظ بن ناصرالدين دمشقى مىگويد:
قد صحّ أنّ أبالهب يخفّف عنه العذاب في مثل يوم الإثنين، لإعتاقه ثويبة سروراً بميلاد النبيّ (ص) . . .(2)
به نقل صحيح وارد شده كه در روز دوشنبه به ابولهب تخفيف عذاب داده مىشود، به جهت آنكه كنيزش ثويبۀ را در ميلاد پيامبر (ص) از روى خوشحالى آزاد كرد.
از اين مورد به طريق اولويت استفاده مىكنيم كه برپايى مراسم در مولد پيامبر (ص) ويادبود آن حضرت از طرف يك مؤمن ارزش عظيمى دارد.
۴. بيهقى از انس نقل مىكند:
إنّ النبيّ (ص) عقّ عن نفسه بعد النبوّة،
مع إنّه قد ورد إنّ جدّه عبدالمطلب عقّ عنه في سابع ولادته.(3)
پيامبر (ص) بعد از نبوّتش از طرف خود گوسفندى را عقيقه نمود، با
آنكه در روايات وارد شده كه ابوطالب براى پيامبر (ص) در روز هفتم ولادتش گوسفندى را عقيقه كرده بود.
سيوطى در كتاب «حسن المقصد» مىگويد:
والعقيقة لاتعاد مرّة ثانية فيحمل ذلك علي انّ الذي فعله النبي (ص) ، إظهار للشكر علي ايجاد الله ايّاه رحمة للعالمين، و تشريع لأمّته، كما كان يصلّي علي نفسه. لذلك فيستحبّ لنا أيضاً إظهار الشكر بمولده بالإجتماع و إطعام الطعام و نحو ذلك من وجوه القربات، و إظهار المسرّات. (1)
عقيقه هيچگاه دو بار تكرار نميشود، لذا بايد اين عمل پيامبر (ص) را بر اين حمل كنيم كه پيامبر (ص) به جهت اظهار شكر از اينكه خداوند او را آفريده ورحمت براى عالميان قرار داده است، عقيقه نمود؛ همانگونه كه آن حضرت بر خود درود مىفرستاد وبه همين جهت مستحب است كه ما هم به جهت شكرگزارى به درگاه الهى، در روز ولادتش اجتماع نموده وبا اطعام دادن وامثال اين امور كه
جنبه تقرّبى دارد، شكر خدا را اظهار نماييم.
۵. ترمذى از پيامبر (ص) نقل مىكند كه درباره فضيلت روز جمعه فرمود:
« وفيه خلق آدم» (2)«در آن روز است كه آدم خلق شد» .
از اينحديث استفاده مىشود كه برخى از ايام بهجهت اتفاق خاص ومباركى كه در آن رخ داده، فضيلت دارد؛ چه رسد به روزى كه در آن روز، ميلاد پيامبر اسلام (ص) باشد.
۶. احمد بن حنبل وديگران از اسود بن سريع نقل كردهاند كه گفت: به پيامبر (ص) عرض كردم:
يا رسول الله! مدحت الله بمدحة ومدحتك بمدحة؟ قال رسولالله (ص) : هات وابدأ بمدحة الله.(1)
اى رسول خدا! من مديحهاى براى خدا و مديحهاى براى شما سرودهام. پيامبر (ص) فرمود: بياور و اول مدح خدا را بخوان.
پيامبر (ص) نفرمود: مرا مدح نكن، بلكه فرمود: «مدح را از خدا شروع نما» . در مراسم گراميداشت پيامبر (ص) نيز مسلمانان براى پيامبر مديحه مىسرايند.
برخلاف وهابيان علماى اهل سنّت برپايى مراسم جشن به مناسبت ميلاد پيامبر (ص) را ستايش كرده وآن را از اعمال نيك ومستحب
برشمردهاند كه در ذيل به تعدادى از آنها اشاره مىكنيم:
١. قسطلانى در «المواهب اللدنية» مىنويسد:
ولازال أهل الاسلام يحتفلون بشهر مولده (ص) ، و يعملون الولائم، ويتصدّقون في لياليه بأنواع الصدقات و يظهرون السرور ويزيدون في المبرّات ويعتنون بقراءة مولده الكريم، ويظهر عليهم من بركاته كلّ فضل عظيم. . . فرحم الله إمرءاً إتّخذ ليالي شهر مولده المبارك أعياداً.(2)
در طول تاريخ، مسلمانان در ماه ميلاد پيامبر (ص) جشن برپا كرده
وبه مردم اطعام داده وبه انواع صدقات، مستمندان را يارى مىدهند وبا اظهار سرور وتوجه به قرائت مولودى آن حضرت به او اظهار ارادت مىنمايند. . . خداوند رحمت كند كسانىرا كه در شب ميلاد مباركش جشن مىگيرند و بهاين عمل عظيم دست مىزنند.
دياربكرى نيز عين همين سخنان را بيان نموده است.(1)
٢. ابن عباد مىگويد:
. . . و أمّا المولد فالذي يظهر لي: أنّه عيد من أعياد المسلمين، وموسم من مواسمهم، و كلّ مايفعل فيه ممّا يقتضيه
وجود الفرح والسرور بذلك المولد المبارك، من ايقاد الشمع، وإمتاع البصر والسمع، و التزيّن بلباس فاخر الثياب، و ركوب فاره الدواب، أمرٌ مباح لاينكر علي أحد.(2)
به نظر من مولود نبوى از اعياد مسلمانان است وهر چيزى در آن روز از شادى وسرور با پوشيدن لباس فاخر وچراغانى و شادى ابراز شود، امرى مباح انجام گرفته است.
٣. شيخ عبدالله هروى معروف به «حبشى» مىگويد:
برپايى مراسم ويادبود پيامبر اكرم (ص) از كارهاى نيكوست، ودليلى بر انكار آن وجود ندارد، بلكه سزاوار است كه آن را سنّت حسنه بناميم.(3)
۴. ابوشامه مقدسى مىگويد:
ومن احسن ما إبتدع في زماننا مايفعل في اليوم الموافق ليوم مولده (ص) من الصدقات و المعروف بإظهار الزينة و السرور، فانّ في ذلك مع ما فيه من الإحسان للفقراء، شعاراً لمحبّته(1)
و از جمله كارهاى خوبى كه در زمان ما پيدا شده، عملى است كه در روز موافق با روز ولادت پيامبر (ص) از قبيل صدقات وكارهاى خير به ظاهر كردن زينت واظهار سرور، انجام مىدهند. اين كارها علاوه بر اينكه در آن احسان ونيكى به فقراست، شعار واعلان محبت به ايشان نيز مىباشد.
۵. احمد على محدث سهارنفورى حنفى شاگرد شاه محمّد اسحاق دهلوى است در ردّ عقيده وهابيان به حرمت مولوديخوانى مىگويد:
انّ ذكر الولادة الشريفة لسيّدنا رسولالله (ص) بروايات صحيحة في اوقات خالية عن وظائف العبادات الواجبات و بكيفيات لم تكن مخالفة عن طريقة الصحابة و اهل القرون الثلاثة المشهود لها بالخير و بالإعتقادات التي لم تكن موهمة بالشرك و البدعة و بالآداب التي لم تكن مخالفة عن سيرة الصحابة التي هي مصداق قوله (ص) : (ما أنا عليه و اصحابي) و في مجالس خالية عن المنكرات الشرعية، موجب للخير و البركة. . .(2)
همانا يادآورى ولادت شريف آقاى ما رسولخدا (ص) همراه با
روايات صحيح، در اوقاتى كه خالى از وظايف عبادات واجب و با روشى كه مخالف روش صحابه و اهل سه قرن اول كه شهادت به
خير آنها داده شده و همراه با اعتقاداتى كه موهم شرك و بدعت نباشد و نيز آدابى كه مخالف با سيره صحابه كه مصداق گفتار رسول خدا (ص) است كه فرمود: (آنچه من و اصحابم بر آن است) و نيز در مجالسى كه خالى از منكرات شرعى است، موجب خير و بركت مىباشد. . .
۶. رفاعى مىگويد:
ادله جواز جشن وبرپايى مراسم در ميلاد پيامبر (ص) بسيار است؛ مهمترين آنها عبارت است از:
الف) برپايى مراسم در ميلاد شريف، تعبيرى از شادى وسرور بهمصطفى (ص) است.
ب) خود حضرت، روز ميلاد خود را بزرگ داشته وخدا را در آن روز بر نعمت بزرگش وتفضّلش بهجهت بهوجود آمدنش شكر كرده است. . . .
ج) شادى در ميلاد حضرت به امر قرآن كريم مطلوب است؛ زيرا خداوند مىفرمايد: ( قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا) . خداوند ما را امر كرده كه در رحمتش شادى كنيم، وپيامبر (ص) بزرگترين رحمت خداست. قرآن مىفرمايد: ( وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ) .
د) پيامبر (ص) هميشه به حوادث دينى مهم كه وقتش گذشته
ومنقضى شده بود، اهتمام مىورزيد. لذا هرگاه وقت آن مىرسيد، مناسب مىديد تا يادى از آن روز كرده وبا انجام طاعتى از طاعات، آن را تعظيم كند. . .
ه) در وقت ولادت شريف حضرت (ص) مناسبت وفرصتى است تا انسان درود وسلام بسيارى براى پيامبر (ص) بفرستد. كارى كه مطلوب خداست؛ آنجا كه مىفرمايد: ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً) .
و) در وقت ولادت حضرت (ص) ، انسان يادى از شمايل ومعجزات وسيره ايشان مىكند، امرى كه خداوند متعال ما را به شناخت آن سفارش كرده است، آنجا كه مىفرمايد: (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللهَ وَ الْيَوْمَ الآخِرَ) ؛ «مسلماً براى شما در زندگى رسول خدا (ص) سرمشق نيكويى بود. براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند» . (احزاب: ٢١)
ز) برپايى مراسم فرصتى است براى اداى برخى از حقوق بزرگ آن حضرت كه بر گردن ماست؛ زيرا خداوند متعال ما را به واسطه او هدايت كرده واز آتش دوزخ نجات داده واز تاريكىها به نور هدايت كرده است. . .
ح) پيامبر (ص) در مورد فضيلت روز جمعه ومزاياى آن فرمود: «در آن روز آدم متولد شد» . از اينجا استفاده مىشود، زمانى كه پيامبر اسلام (ص) متولد شده به طريق اولى شريف است. . . .
ط) علما ومسلمانان از گذشته وحال در تمام شهرها ومناطق، اين
عمل را نيكو شمرده وآن را انجام دادهاند؛ لذا بدين جهت شرعاً مطلوب است؛ زيرا ابن مسعود نقل كرده:
« ما رآه المسلمون حسناً فهو عند الله حسن، وما رآه المسلمون قبيحاً فهو عندالله قبيح» ؛ «آنچه را مسلمانان نيكو شمردهاند آن عمل نزد خداوند نيكو است
وآنچه را كه مسلمانان ناپسند شمردهاند آن عمل نزد خداوند نيز ناپسند است» .
ى) مراسم جشن در حقيقت اجتماع به جهت زندهكردن ياد مصطفى (ص) است، واين امرى مشروع در اسلام است، همانگونه كه اعمال حج، زندهكردن كارهاى پسنديده است. . .
ك) خداوند تبارك وتعالى مىفرمايد: ( وَ كُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ) . از اين آيه استفاده مىشود كه حكمت در قصهگويى خبرهاى رسولان بر پيامبر (ص) به جهت تثبيت قلب شريف حضرت رسول (ص) است. وشكى نيست كه ما نيز امروز به اين مسأله احتياج داريم تا با قرائت سيره معطّر وجهاد او و. . . قلوب خود را با ايمان به آن حضرت تثبيت نماييم. وبرپايى مراسم نيز در راستاى همين هدف است. . . .
ل) هر كارى را كه پيشينيان انجام ندادهاند ودر صدر اول نبوده دليل بر آن نيست كه بدعت زشت وحرام است، بلكه لازم است كه هر چه را حادث مىشود بر ادله شرع عرضه نمود، آنچه را كه مشتمل بر مصلحت است جايز مىباشد. . . .
م) علما رحمه الله حديث
« وكلّ بدعة ضلالة» ؛ «وهر بدعتى ضلالت است» را مقيّد به بدعت سيّئه كردهاند. ودليل بر اين تقييد، چيزى است كه از بزرگان صحابه وتابعين از امور حادث صادر شده كه در زمان رسول خدا (ص) نبوده است. . . .
ن) ونيز هر نوآورى، بدعت حرام نيست، واگر چنين بود بايد كار ابوبكر وعمر وزيد بن ثابت هم حرام باشد كه دستور دادند قرآن،
جمع وتدوين شود تا با مرگ صحابهقارى آياتخدا از بيننرود! ونيز جمع وتدوين حديثشريف دركتب صحاح وسنن وديگر مصادر، صحيح نباشد. ونيز بايد علم فقه وتجويد وتوحيد وديگر علوم از علوم شرعى كه بعد از عهد نبوى شريف، تصنيف وابتكار شد بدعت باشد.
ودر آخر اينكه: تسامح دينى نشانه دين حنيف ماست كه به آن امر شدهايم تا در حال صلح وجنگ، وهنگام مجادله ومناقشه ومخاطبه به آن رجوع نماييم.(1)
ابن كثير كه وهابيان در موارد بسيارى خود و عقايدشان را به او نسبت مىدهند از جمله كسانى است كه مولوديخوانى و برپايى جشن ميلاد نبوى را جايز دانسته و در اين زمينه كتابى تحت عنوان «مولد رسول الله (ص)» تأليف كرده است.
ابن تيميه در اين باره مىگويد:
فتعظيم المولد و اتخاذه موسماً قد يفعله بعض الناس و يكون له فيه أجر عظيم؛ لحسن قصده و تعظيمه لرسول الله (ص) .(2)
پس تعظيم مولد نبوى و براى آن مراسم گرفتن امرى است كه
برخى از مردم آن را انجام داده و براى آنها در اين كار اجر بزرگى است؛ چرا كه قصد آنها نيك بوده و موجب تعظيم رسول خدا (ص) است.
وى همچنين مىگويد:
وكذلك مايحدثه بعض الناس، امّا مضاهاة للنصاري في ميلاد عيسي (ع) ، و امّا محبة للنبي (ص) و تعظيماً له، والله قديثيبهم علي هذه المحبة و الإجتهاد.(1)
و نيز آنچه را كه برخى از مردم به جهت مشابهت با مسيحيان در ميلاد عيسى (ع) و يا به جهت محبت پيامبر (ص) و تعظيم نسبت به او انجام مىدهند، خداوند بر اين محبت و كوشش، آنها را ثواب خواهد داد.
او نيز مىگويد:
واكثر هؤلاء الذين تجدونهم حرصاء علي امثال هذه البدع مع مالهم فيها من حسن القصد و الاجتهاد الذي يرجي لهم المثوبة. . .(2)
و بيشتر اين افرادى را كه حريص بر امثال اين بدعتها مىبينى با آنكه آنان در اين كارها قصد نيك داشته و كوششى دارند كه اميد ثواب بر آنها مىرود. . .
مشاهده مىشود كه چگونه با تصريح به بدعت بودن برپايى مراسم جشن براى آن ثواب و اجر مترتب كرده است.
برپايى مراسم ويادبود اولياى الهى آثار وبركاتى دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
در مراسم بزرگداشتها، برخى از كمالات وفضائل آن حضرات تشريح وتوضيح داده مىشود ومردم نيز با تأسّى به آنان، به خدا نزديكتر مىشوند. خداوند متعال مىفرمايد:
( لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللهَ وَ الْيَوْمَ الآخِرَ) (احزاب: ٢١)
مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا وروز رستاخيز دارند» .
برپايى اين مجالس فرصت مناسبى است كه مردم بيشتر بر پيامبر خود درود بفرستند. خداوند متعال مىفرمايد:
( إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً) (احزاب: ۵۶)
خدا وفرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستد؛ اى كسانىكه ايمان آوردهايد، بر او درود فرستيد وسلام گوييد وكاملاً تسليم (فرمان او) باشيد.
هر ساله مسلمانان در آن روز به ياد پيامبر (ص) واولياى الهى افتاده ومحبتشان نسبت به آنان زيادتر مىگردد.
با اظهار فرح وشادى، ايمان وارادت خود را به پيامبر (ص) واولياى الهى ابراز داشته وآن را مستحكم ميسازند.
در اينگونه مجالس با اطعام وپخش شيرينى به ثواب اطعام رسيده وگروهى از ضعفا از اين مجالس بهره مادى نيز مىبرند.
در اين مجالس ياد خدا زنده شده ومقدار زيادى از آيات قرآن تلاوت مىشود.
در چنين مجالسى موقعيت مناسبى براى دعوت مردم به خدا ودستورات او فراهم مىگردد.
محمد بن علوى مالكى از عالمان معاصر حجاز، رسالهاى تحت عنوان «حول الاحتفال بالمولد النبوى» تأليف كرده و در آن نكاتى را در مورد جواز برپايى مراسم به اينگونه آورده است:
١. ما قائل به سنت بودن برپايى مراسم در شب مخصوصى نيستيم، بلكه مىگوييم هر كسى چنين اعتقادى داشته باشد در دين بدعت گذاشته است؛ چرا كه ياد آن حضرت و اظهار علاقه به او بايد در
هر زمان باشد.
٢. اجتماعات در مولوديخوانى وسيلهاى است براى دعوت به خداوند.
٣. درود فرستادن بر پيامبر (ص) فائدههاى نبوى و امداداتى محمدى را عائد انسان مىكند، فوائدى كه قلم در محراب بيان، عاجز از شمارش آثار و مظاهر انوار آن است.
۴. در اين كار پاداشدهى است در برابر برخى از حقوقى كه
رسولخدا (ص) به گردن ما دارد، به اينكه اوصاف كامل و اخلاق فاضل او را بيان كنيم.
۵. اگر بر چيزى از مدايحى كه ذكر محبوب (ص) و فضل و جهاد و خصايص او در آن است جمع شويم ولى قصه ولادت پيامبر (ص) را كه عرف مردم مىخوانند و اصطلاحى براى آنها شده را نخوانيم و تنها به آنچه حديثگويان از مواعظ و ارشادات القا مىكنند، و به آنچه كه قارى از آيات قرآن تلاوت مىكند، گوش فرا دهيم، من مىگويم: اگر اينگونه كنيم اين كار داخل در مولد پيامبر شريف (ص) است و به وسيله آن معناى برپايى مراسم در ولادت پيامبر شريف (ص) تحقق مىيابد. و گمان مىكنم كه در اين معنا حتى دو نفر هم با هم اختلاف نداشته باشند و دو بز بر يكديگر شاخ نزنند.
۶. از سيره پيامبر (ص) اين بود كه هر كه بر او وارد مىشد برايش قيام مىنمود و با او الفت و انس برقرار مىكرد، همانگونه كه براى دخترش فاطمه قيام نمود و بر او تعظيم كرد، و انصار را دستور داد تا به احترام بزرگان خود قيام نمايند، و اين دلالت بر مشروعيت
قيام دارد، و او سزاوارتر از ديگران براى تعظيم است.
٧. گاهى گفته مىشود: اين كارها در حال حيات و حضور پيامبر (ص) درست است ولى او هنگام برپايى مراسم ولادت، حاضر نيست؟ !
جواب اين است كه قارى مولوديخوان شريف، او را با مشخص ساختن ذات شريفش نزد خود حاضر مىكند، و لذا او در اين حال
از عالم نورانى قبل از اين وقت به زمان ولادت شريفش به عالم جسمانى وارد شده و نزد مولوديخوان حاضر مىگردد، و او با حضور ظلّى حاضر مىشود كه از حضور اصلى او نزديكتر است.
مؤيّد اين حضور شخصى و حضور روحانى اينكه پيامبر - كه درود و سلام بر او باد - متخلّق به اخلاق پروردگارش مىباشد. رسولخدا (ص) در حديث قدسى از طرف خدا فرمود: (من همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند) . و در روايت ديگر آمده است: (من با كسى هستم كه مرا ياد نمايد) . پس مقتضاى تأسى پيامبر (ص) و تخلّق او به اخلاق پروردگارش اين است كه پيامبر (ص) با يادكننده او در هر مقامى كه ياد او با روح شريفش مىشود حاضر باشد، و حاضر كردن ذاكر، پيامبر (ص) را نزد خود موجب زيادتى در تعظيم او خواهد شد.(1)
1) حول الاحتفال بالمولد النبوي ص ، ص ٣٠.
بعد از بررسى موضوع مورد بحث از ديدگاه قرآن و روايات؛ اينك به بررسى شبهات آن مىپردازيم؛
خداوند متعال مىفرمايد:
( وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلَى الْعالَمِينَ * وَ آتَيْناهُمْ بَيِّناتٍ مِنَ الأَمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ * ثُمَّ جَعَلْناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الأَمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ * إِنَّهُمْ لَنْ يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللهِ شَيْئاً وَ إِنَّ الظَّالِمِينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ اللهُ وَلِيُّ الْمُتَّقِينَ) (جاثيه: ١۶- ١٩)
ما بنىاسرائيل را كتاب (آسمانى) وحكومت ونبّوت بخشيديم واز روزيهاى پاكيزه به آنها عطا كرديم وآنان را بر جهانيان (و مردم
عصر خويش) برترى بخشيديم؛ ودلايل روشنى از امر نبّوت وشريعت در اختيارشان قرار داديم؛ آنها اختلاف نكردند مگر بعد از علم وآگاهى؛ واين اختلاف بهخاطر ستم وبرتريجويى آنان بود؛ امّا پروردگارت روز قيامت در ميان آنها در آنچه اختلاف داشتند داورى مىكند. سپس تو را بر شريعت وآيين حقّى قرار داديم؛ از آن پيروى كن واز هوسهاى كسانى كه آگاهى ندارند پيروى مكن! آنها هرگز نمىتوانند تو را در برابر خداوند بىنياز كنند (و از عذابش برهانند) ؛ وظالمان يار وياور يكديگرند، امّا خداوند يار وياور پرهيزكاران است!
گفته شده: خداوند متعال دستور به پيروى از شريعت اسلام كرده و از پيروى هواهاى نفسانى اهل كتاب كه برپايى مراسم از جملۀ آنهاست، نهى نموده است.
اولاً: كسانى كه در اعياد ومراسم جشن برپا مىكنند، بر جواز بلكه رجحان آن به آيات وروايات اسلامى تمسك مىكنند وهرگز به قصد پيروى از اهل كتاب چنين عملى را انجام نمىدهند. از اينرو، كارى را
كه اهل كتاب خصوصاً مسيحيان به جهت تبليغ دين خود مىكنند واز اين راه مردم را به آيين خود دعوت مىنمايند كه همان برپايى مراسم وعيد گرفتن است، اگر ما نيز -نه به جهت تشابه به آنها - انجام دهيم اشكالى ندارد.
ثانياً: مقصود از اين آيات پيروى از هواهاى نفسانى اهل كتاب
است كه موجب زير سلطه رفتن آنان باشد، همانگونه كه از انتهاى آيات مذكور استفاده مىشود.
خداوند متعال مىفرمايد:
( وَ لَنْ تَرْضى عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصارى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللهِ هُوَ الْهُدى وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذِي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ ما لَكَ مِنَ اللهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ) (بقره: ١٢٠)
هرگز يهود ونصارى از تو راضى نخواهند شد، (تا به طور كامل، تسليم خواستههاى آنها شوى، و) از آيين (تحريف يافته) آنان، پيروى كنى. بگو: هدايت، تنها هدايت الهى است! واگر از هوى وهوسهاى آنان پيروى كنى، بعد از آنكه آگاه شدهاى، هيچ سرپرست وياورى از سوى خدا براى تو نخواهد بود.
گفته شده: بر مسلمانان واجب است تا تنها به دنبال هدايت الهى باشند و هرگز به دنبال هواى نفس اهل كتاب و مسيحيان نباشند كه
برپايى مراسم مولوديخوانى از مصاديق پيروى از آنان است.
مقصود از پيروى ملت يهود ونصارى پيروى از احكام وآيين آنهاست كه رمز يهوديت ونصرانيت به حساب مىآيد، ولى اگر آنان از راههايى عقلايى براى تبليغ آيين خود بهره مىبرند، ما نيز از همان طريق دين خود را تبليغ نماييم به طور حتم مصداق پيروى از ملت آنان نخواهد بود.
خداوند متعال مىفرمايد:
( وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ) (آل عمران: ١٠۵)
ومانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند واختلاف كردند؛ (آن هم) پس از آنكه نشانههاى روشن (پروردگار) به آنان رسيد.
گفته شده: برپايى مراسم مولوديخوانى مصداق پيروى از نصاراست كه در دين خود تفرقه ايجاد كردند.
آيه فوق، نهى از مطلق تشبه به يهود ونصارا نمىكند، بلكه مسلمانان را نصيحت مىنمايد كه همانند آنان متفرق نشوند وبعد از آنكه ادله
روشن براى آنان آمد اختلاف ننمايند، واين معنا ربطى به برپايى مراسم جشن در اعياد وولادتها ندارد.
خداوند متعال مىفرمايد:
( فَاسْتَقِيما وَ لا تَتَّبِعانِّ سَبِيلَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ) (يونس: ٨٩)
استقامت به خرج دهيد؛ واز راه (و رسم) كسانى كه نمىدانند، تبعيت نكنيد.
همچنين مىفرمايد:
( وَ قالَ مُوسى لأَِخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ
سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ) (اعراف: ١۴٢)
وموسى به برادرش هارون گفت: جانشين من در ميان قومم باش. و (آنها) را اصلاح كن! واز روش مفسدان، پيروى منما.
خداوند متعال مىفرمايد:
( وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً) (نساء:١١۵)
كسى كه بعد از آشكار شدن حق، با پيامبر مخالفت كند، واز راهى جز راه مؤمنان پيروى نمايد، ما او را به همان راه كه مىرود
مىبريم؛ وبه دوزخ داخل مىكنيم؛ وجايگاه بدى دارد.
گفته شده: برپايى مراسم مولوديخوانى مصداق پيروى از راه مفسدان و نصاراست و نيز مصداق غير راه مؤمنان است.
اوّلاً: مقصود از غير عالمان در آيه اوّل همان مفسدان در آيه دوماند كه درصدد افساد در روى زمين مىباشند، وخداوند، حضرت موسى و هارون عليهما السلام را از پيروى از مفسدان در هواهاى نفسانى آنها وكفر وفساد، نهى كرده است، وهرگز برپايى مراسم كه در آن دعوت مردم به اقتدا به سيره انبيا واولياست از مصاديق اين آيه به حساب نمىآيد.
ثانياً: كسانى كه در ميلاد پيامبر (ص) واولياى الهى جشن برپا مىكنند نه تنها با رسول گرامى اسلام (ص) مخالفت نكردهاند، بلكه به آيات وروايات او تمسك كرده وبه او اقتدا نمودهاند، همانگونه كه در اين كتاب به آيات آن ودر كتاب «سلفىگرى» به روايات آن اشاره كرديم.
خداوند متعال مىفرمايد:
( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ) (بقره: ١٠۴)
اى افراد باايمان! (هنگامى كه از پيغمبر تقاضاى مهلت براى درك آيات قرآن مىكنيد) نگوييد: «راعنا» ؛ بلكه بگوييد: «انظرنا» . (زيرا كلمه اول، هم به معنى «ما را مهلت بده!» ، وهم به معنى «ما را
تحميق كن!» مىباشد؛ ودستاويزى براى دشمنان است.) و (آنچه به شما دستور داده مىشود) بشنويد! وبراى كافران (و استهزاكنندگان) عذاب دردناكى است.
گفته شده كه يهود (رَاعِنا) را به طور استهزا مىگفتند، ولى خداوند از مؤمنين خواست كه به جاى آن (انظُرْنا) بگويند. بنابراين بايد مسلمانان در برپايى مراسم تابع شرع باشند و عمل مشركان و اهل كتاب و نصارا را تكرار ننمايند.
اوّلاً: كسانى كه در مراسم واعياد وولادت اوليا جشن برپا مىكنند وآن را امرى راجح وجايز مىدانند به ادلهاى از قرآن وسنّت تمسك نموده وآن را منشأ نشر دين اسلام وجلب توجّه مردم به اولياى الهى مىدانند ودر اين جهت به دستورات اسلام گوش فرا دادهاند. لذا عملشان مصداق بارز (وَ اسْمَعُوا) است.
ثانياً: از آنجا كه يهود جمله «رَاعِنا» را از روى استهزاء مىگفتند،
لذا خداوند متعال، مؤمنان را مأمور كرد كه به جاى آن جمله «انْظُرْنا» بگويند.
خداوند متعال مىفرمايد:
( قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها. . .) (بقره: ١۴۴)
نگاههاى انتظارآميز تو را به سوى آسمان (براى تعيين قبله نهايى) مىبينيم! اكنون تو را به سوى قبلهاى كه از آن خشنود باشى، باز مىگردانيم. . .
گفته شده: خداوند متعال به جهت عدم تشبه به يهود، قبلۀ مسلمانان را از مسجدالاقصى به مسجدالحرام منتقل نمود و از آن جهت كه برپايى مراسم مولوديخوانى تشبه به نصاراست، پس حرام مىباشد.
اوّلاً: طبرى به سندش از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
انّ رسول الله (ص) لما هاجر إلي المدينة وكان اكثر اهلها اليهود، امره الله عزّوجلّ ان يستقبل بيت المقدس، ففرحت اليهود، فاستقبلها رسول الله (ص) ستة عشر شهراً، فكان رسول الله (ص) يحب قبلة ابراهيم، فكان يدعو وينظر إلي السماء، فانزل الله عزّوجلّ ( قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ. . .) .(1)
1) جامع البيان، ج ٢، صص ٢۶ و ٢٧.
چون رسول خدا (ص) به مدينه هجرت نمود كه اكثر اهل آن يهودى بودند، خداوند عزّوجلّ او را دستور داد تا رو به بيت المقدس نماز گزارد. يهود خوشحال شدند. رسول خدا (ص) شانزده ماه رو به آن نماز بهجاى آورد، ولى قبله ابراهيم را دوست داشت، لذا از خدا
مىخواست وبه آسمان نظر مىكرد تا اينكه اين آيه نازل شد. . .
ثانياً: اين آيه با شأن نزول آن ربطى به مسأله برپايى مراسم جشن وميلاد ندارد. وبر فرض دلالت، دلالت بر دورى از شعارهاى اصلى يهود دارد، نه هر كارى، گرچه جنبه شعاريت براى آنان نداشته باشد.
ابوداود به سندش از عموهاى ابىعمير بن انس از انصار نقل كرده كه گفت:
اهتمّ النبي (ص) للصلاة كيف يجمع الناس لها؟ فقيل له: انصب راية عند حضور الصلاة فإذا رأوها آذن بعضهم بعضاً فلم يعجبه ذلك. قال: فذكروا له القُنْع شبور اليهود فلم يعجبه ذلك وقال: هو من أمر اليهود. قال: فذكروا له الناقوس فقال: هو من فعل النصاري. . .(1)
پيامبر (ص) همّت نمود كه چگونه براى نماز مردم را جمع نمايد، به او پيشنهاد داده شد تا هنگام نماز پرچمى نصب كند تا هرگاه مردم آن را ديدند همديگر را خبر كنند. پيامبر (ص) از اين پيشنهاد خوشش نيامد. برخى به او گفتند كه از قنع كه همان شيپور يهود است براى اين كار استفاده كند وبا صدا درآوردن آن مردم را به دخول وقت
1) سنن ابى داوود، ج ١، صص ٣٣۵ - ٣٣٧.
نماز مطلع سازد، حضرت اين پيشنهاد را نيز نپذيرفت وفرمود: اين از امر يهود است. برخى ديگر پيشنهاد ناقوس را به حضرت دادند، حضرت فرمود: آن از اعمال نصاراست. . .
گفته شده: برپايى مولوديخوانى از آن جهت كه تشبه به نصاراست نيز حرام و منهى مىباشد.
اوّلاً: اينگونه روايات كه در مورد تشريع اذان آمده مورد قبول ما نيست؛ زيرا اين روايات از عبدالله بن زيد است و در ذيل آن آمده كه تشريع اذان با خوابى است كه او درباره اعلان به توسط اذان ديده، و نمىتوان اين شعار مهم را تنها با خواب او اثبات نمود. آرى آنچه كه در روايات اهلبيت عليهم السلام آمده آن است كه تشريع اذان به دستور خدا ووحى بوده است.
ثانياً: از آنجا كه شيپور زدن از شعائر اختصاصى دين يهود و ناقوس زدن از شعائر اختصاصى نصاراست، لذا پيامبر (ص) با آنها مخالفت كرده است، خصوصاً آنكه با شعائر آنها اشتباه مىشود؛ زيرا در آن زمان در مدينه يهود ونصارا وجود داشتهاند. اما بزرگداشتها ربطى به يهود و نصارى ندارد و از شعائر اختصاصى آنان نيست.
خداوند متعال مىفرمايد:
( وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً) (فرقان:٧٢)
وكسانى كه شهادت به باطل نمىدهند (و در مجالس باطل شركت
نمىكنند) ؛ وهنگامى كه با لغو وبيهودگى برخورد كنند، بزرگوارانه از آن مىگذرند.
از مجاهد نقل شده كه مقصود از «زور» اعياد مشركين است.(1)بنابراين بايد از برپايى مراسم جشن و عيد پرهيز نمود.
اوّلاً: اين تفسير از مجاهد تابعى است وقول يك نفر تابعى حجيت ندارد.
ثانياً: بر فرض حجيت، آيه در مقام مدح مؤمنين است كه در مراسم مشركان حضور پيدا نمىكنند، واين ربطى به برپايى مراسم مؤمنان ندارد.
ثالثاً: آيات ديگر، كلمه «زور» را به معنى گفته به كار گرفته است. لذا ممكن است كه مقصود از آن، شهادت وگواهى به باطل باشد.
خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً) ؛ «آنها سخنى زشت وباطل مىگويند» . (مجادله: ٢)
و در جاى ديگر مىفرمايد: ( وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ) ؛ «واز سخن باطل بپرهيزيد» . (حج: ٣٠) در حالى كه مؤمنان در مراسم بزرگداشت، حرف باطل نمىگويند بلكه به ذكر سجاياى اخلاقى رسول خدا (ص) مىپردازند.
ابن تيميه به احكامى بر حرمت اعياد استدلال كرده كه حكم در آنها به جهت مخالفت با اهل كتاب بوده است؛ از قبيل:
1) تفسير ابن كثير، ج ٣، ص ٣٢٨ و ٣٢٩.
١. امر به رنگكردن محاسن؛ زيرا يهود ونصارا چنين نمىكنند؛
٢. امر به بلند گذاشتن لحيه وگرفتن سِبيل به عنوان مخالفت با مشركان ومجوس؛
٣. امر به سحرى خوردن به جهت مخالفت با يهود؛
۴. امر به تعجيل افطارى به جهت مخالفت با اهل كتاب؛
۵. نهى از صوم وصال مثل نصارى؛
۶. امر به هم غذا شدن با حائض واجتماع با او در اتاق به جهت مخالفت با يهود؛
٧. نهى از بر صورتزدن و جامه دريدن در عزا و خواندن به نحو جاهليت؛
٨. نهى از رفع قبور همچون يهود ونصارا؛
٩. نهى از اختصار در نماز همچون يهود؛
١٠. نهى از تشبه به يهود ونصارا در اشاره به سلام.(1)
اوّلاً: در اين موارد كه در كتب اهلسنت آمده، همگى از احكام اختصاصى يا شعائر اهل كتاب است ولذا از احياى آنها نهى شده است.
ثانياً: اسلام به جهت نسخ تمام احكام ودستورات ومعارف اديان
گذشته نيامده است، بلكه به جهت مقابله با تحريفات آنها وبراى تكميل مكارم اخلاق دستوراتى را آورده است. چنانكه از پيامبراكرم (ص) نقل
1) اقتضاء الصراط المستقيم، ج ١، صص ٢٠۴ - ٢١٨.
شده كه فرمود: « بُعِثْتُ لأُتَمِّمَ مَكارِمَ الأخْلاقِ»(1)«من به جهت تتميم مكارم اخلاق مبعوث شدهام» .
ونيز در قرآن كريم مىخوانيم:
( كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ) (بقره: ١٨٣)
روزه بر شما نوشته شده، همانگونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند نوشته شد؛ تا پرهيزكار شويد.
ما مىدانيم كه در بسيارى از احكام ودستورات، دين اسلام با دين وآيين يهود مشتركند، ودر موارد استثنايى وخارج شده -بر فرض صحت آنها - دست بر مىداريم ودر موارد ديگر حكم به اشتراك مىنماييم.
وهابيان مىگويند: برپايى مراسم يادبود، نوعى عبادت غير خدا است. (2)
عبدالرحمان بن حسن آل الشيخ مىگويد:
وهي التي يسمّيها الناس اليوم (الموالد و الذكريات) التي ملأت البلاد
باسم الأولياء و هي نوع من العبادة لهم و تعظيمهم. . .
وقد إمتلأت البلاد الاسلامية بهذه الذكرايات، و عمّت المصيبة و عادت بها الجاهلية إلي بلاد الإسلام، ولا حول ولا قوة إلاّ بالله،
ولم ينج منها إلاّ نجد و الحجاز فيما نعلم بفضل الله، ثم بفضل آلسعود الذين قاموا بحماية دعوة الشيخ محمّد بن عبدالوهاب.(1)
اين چيزى كه امروز مردم آن را (موالد و ذكريات) مىنامند و به اسم اوليا تمام كشورها را پر كرده و فرا گرفته است، نوعى از عبادت اوليا و تعظيم آنها به حساب مىآيد. . .
كشورهاى اسلامى به اين يادبودها پرشده و مصيبت فراگير شده است، و به اين طريق جاهليت به كشورهاى اسلامى بازگشته است، و حول و قوهاى جز به خدا نيست، و آنگونه كه مىدانم به فضل خدا تنها نجد و حجاز از آن در امان مانده است. سپس به فضل آلسعود كه به حمايت از دعوت شيخ محمد بن عبدالوهاب قيام كردند اين امر ادامه يافت.
در جاى خود اشاره شده است كه عنصر مقوّم عبادت، اعتقاد به الوهيت يا ربوبيّت كسى است كه او را تعظيم مىنماييم. لذا در صورتى
كه تكريم وتعظيمى از اين عنصر خالى باشد، اصطلاحاً آن را عبادت نمىگويند.
ابن الحاج نيز مىگويند:
والمستقريء لشؤون البشر و مايطرأ عليها من التطوّرات الصالحة و الفاسدة يعرف حقيقة هذه الأعياد الجاهلية بما يري اليوم من
1) فتح المجيد بشرح عقيدة التوحيد، صص ١۵۴ و ١۵۵ حاشيه .
الأعياد التي يسميها أهل العصر «الموالد» : أو يسمّيها «الذكريّات» لمعظميهم من موتي الأولياء و غيرهم. . . و كلّ ذلك انّما هو إحياء لسنن الجاهلية و إماتة لشرائع الإسلام من قلوبهم، و إن كان أكثر الناس لايشعرون بذلك لشدة إستحكام ظُلمة الجاهلية علي قلوبهم، ولاينفعهم ذلك الجهل عذراً، بل هو الجريمة كلّ الجريمة التي تولّد عنها الجرائم من الكفر و الفسوق و العصيان.(1)
كسانى كه امور بشر و آنچه بر آنها از پيشرفتهاى خوب و بد
عارض مىشود را دنبال مىكنند حقيقت اين عيدهاى جاهلى را كه امروز به اسم عيد مولوديخوانىها يا يادبودها براى بزرگان خود و ديگران مىنامند مىدانند. . . همگى اينها در حقيقت زندهكردن سنتهاى جاهليت و از بين بردن و نابود كردن شرايع اسلام از قلوب مردم است، گرچه بيشتر مردم اين مطلب را درك نمىكنند؛ زيرا ظلمت و تاريكى جاهليت در قلوبشان محكم شده است. و اين جهل نمىتواند براى آنها عذرى باشد، بلكه جرمى است كه تمام جرمها از آن سرچشمه مىگيرد، جرمى كه جرمها از قبيل كفر و فسوق و عصيان به آن بازمىگردد.
اولاً: اين عمل ربطى به جاهليت ندارد و معلوم نيست كه در جاهليت براى اولياى خود به اين نحو بزرگداشت داشتهاند.
ثانياً: بر فرض كه اين عمل در عصر جاهليت بوده به چه دليل
1) اقتضاء الصراط المستقيم، حاشيه ص ١٩١.
اسلام آن را ابطال كرده است؟
ثالثاً: با توجه به ادلهاى كه ذكر شد، اسلام نه تنها نكوداشت را امضا كرده بلكه برآن تشويق نموده است.
گفته شده: برپايى چنين مراسمى، همراه با امورى است كه غالباً حرام است؛ همانند اختلاط زنان با مردان، قرائت مدح با موسيقى وغنا.(1)
ابن الحاج مىگويد:
إنّ هذه الإحتفالات مشتملة علي أمور محرّمة في الغالب، كاختلاط النساء بالرجال، و قراءة المدائح مع الموسيقي و الغناء.(2)
همانا اين برپايى مراسمها در غالب موارد مشتمل بر امور حرام است، همچون اختلاط زنان و مردان و خواندن مدحها همراه با موسيقى و آوازهخوانى.
عمل گناه در هر مكان وزمانى حرام است؛ خواه در اين مراسم باشد يا غير آن؛ ولى ما نمىتوانيم عملى ممدوح وپسنديده را به جهت امور جانبى كه گاهى اتفاق مىافتد مانع شويم، بلكه بايد از اعمال خلاف وحرام جلوگيرى نمود.
سيوطى مىگويد:
انّ التحريم فيه انّما جاء من قبل هذه الأشياء المحرّمة التي ضمّنت إليه، لامن حيث الإجتماع لإظهار شعار المولد، بل لو وقع مثل هذه الأمور في الاجتماع لصلاة الجمعة مثلا لكانت قبيحة شنيعة،
ولايلزم من ذلك ذمّ أصل الاجتماع لصلاة الجمعة، كما هو واضح. . . نقول: أصل الإجتماع لإظهار شعار المولد مندوب و قربة، و ما ضمّ إليه من هذه الأمور مذموم و ممنوع.(1)
همانا تحريم در آن از ناحيه اين امور حرامى است كه به آن ضميمه شده نه به لحاظ اجتماع به جهت اظهار شعار ولادت، بلكه اگر مثل اين امور از باب مثال در اجتماعات نماز جمعه واقع شود نيز قبيح و پست مىباشد و اين باعث مذمت اصل اجتماع براى نماز جمعه نمىشود همانگونه كه اين مطلب واضح است. . . لذا ما مىگوييم: اصل اجتماع براى اظهار شعار مولوديخوانى مستحب و موجب تقرب به خداست گرچه اگر مشتمل بر اين امور ناشايست شود مذموم و ممنوع است.
پيامبر (ص) فرمود:
لاتجعلوا بيوتكم قبوراً، و لاتجعلوا قبري عيداً و صلّوا علي، فانّ صلاتكم تبلغني حيث كنتم.(2)
خانههاى خود را قبر وقبر مرا عيد قرار ندهيد. و بر من
صلوات بفرستيد زيرا كه شما از هر كجا صلوات بفرستيد به من رسانده مىشود.
ابنقيّم به اين حديث بر حرمت برپايى مراسم استدلال كرده است.(1)
اوّلاً: دليل، اخصّ از مدّعا است؛ زيرا روايت تنها اشاره به قبر پيامبر (ص) دارد، نه مطلق مكانها.
ثانياً: جهت آن شايد اين باشد كه انسان بايد در محضر پيامبر (ص) با خضوع وخشوع باشد واين مسئله با اظهار فرح وسرور در كنار قبر سازگارى ندارد، ولى منافاتى ندارد كه در جايى ديگر انجام گيرد.
سبكى مىگويد: «محتمل است كه معناى حديث اين باشد: قبر مرا مانند روزهاى عيد قرار ندهيد، بلكه در كنار قبر من زيارت وسلام ودعا بخوانيد» .(2)
لذا ابن قيم مىگويد:
. . . نهيه لهم أن يتّخذوا قبره عيداً، نهي لهم أن يجعلوه مجمعاً كالأعياد التي يقصد الناس الاجتماع اليها للصلاة، بل يزار قبره -صلوات الله و سلامه عليه - كما يزوره الصحابة علي الوجه الذي
يرضيه و يحبّه. . .(3)
. . . نهى پيامبر (ص) از اينكه قبر او را عيد قرار دهند نهيى است بر آنها
كه قبر او را محلّ اجتماع قرار مىدهند؛ همچون اعيادى كه مردم قصد اجتماع براى آن به جهت نماز دارند، بلكه قبر او - كه درود خدا بر او باد - را آنگونه كه صحابه زيارت كردند بايد زيارت كرد، آنگونه كه مورد رضايت پيامبر (ص) و خشنودى اوست.
ثانياً: معناى حديث آن است كه خانه خود را همچون قبور تاريك و ظلمانى قرار ندهيد كه نور نماز در آن نباشد و هيچ در خانه نماز نخوانيد و زيارت قبرم را همچون عيد قرار ندهيد كه فقط سالى يكى دوبار مىآيد و شما نيز فقط يكى دوبار به زيارتم بيايد بلكه بايد همواره به زيارتم بياييد.
در برپايى مراسم ومولوديخوانى، تشبّه به نصاراست.(1)
ابن تيميه مىگويد:
وكذلك مايحدثه بعض الناس إمّا مضاهاةً للنصاري في ميلاد المسيح (ع) و إمّا محبّة للنبي (ص) و تعظيماً له، والله قد يثيبهم علي هذه المحبّة و الإجتهاد لا علي البدع، من إتّخاذ مولد
رسولالله (ص) عيداً، مع إختلاف الناس في مولده. . .(2)
و همچنين است آنچه كه برخى از مردم به جهت تشابه با مسيحيان در ميلاد مسيح (ع) ، يا به جهت [اظهار] محبت به پيامبر (ص) و تعظيم او انجام مىدهند، و خداوند به آنان بر اين محبت و كوشش ثواب
مىدهد، نه بر بدعتهايى كه انجام مىدهند، از اينكه ولادت رسولخدا (ص) را عيد مىگيرند، با اينكه مردم در [زمان] ولادت او اختلاف دارند. . .
او نيز مىگويد:
حتّي أنّ بعض القبور يجتمع عندها القبوريّون في يوم من السنة و يسافرون لإقامة العيد، إمّا في المحرّم، أو رجب، أو شعبان، أو ذي الحجة، أو غيرها. . . (1)
حتّى اينكه قبوريها در روزى از سال به سوى برخى از قبرها مسافرت كرده و كنار آن اجتماع مىكنند يا در محرم، يا رجب، يا شعبان، يا ذى حجه يا غير اين ماهها. . .
ابن فوزان مىگويد:
البدع المعاصرة كثيرة بحكم تأخّر الزمن، و قلّة العلم، و كثرة الدعاة
إلي البدع، و المخالفات، و سريان التشبّه بالكفّار في عاداتهم و طقوسهم. . . فمن هذه البدع. . . الاحتفال بمناسبة المولد النبوي في ربيع الأوّل. . .
ومن هذا التشبّه بالنصاري في عمل مايسمّي بالاحتفال بالمولد النبوي. . . يعملون ذلك تشبّها بالنصاري في ابتداعهم الاحتفال بمولد المسيح (ع) . . . (2)
بدعتهايى به حكم گذر زمان و كمى علم، و كثرت دعوتكنندگان به بدعتها و مخالفتها و جريان تشبه به كفار در عادات و رسوم
مردم. . . كه در اين عصر پديد آمده بسيار است. و از جمله آنها. . . برپايى مراسم به مناسبت ولادت پيامبر (ص) در ماه ربيع الاول است.
و از اين تشبّه به مسيحيان عملى است كه آن را برپايى مراسم ولادت پيامبر (ص) مىنامند. . . و اين كار را با تشبّه به مسيحيان در بدعتگزارى در مراسم ميلاد مسيح (ع) انجام مىدهند. . .
اوّلاً: تشبّه از عناوين قصدى است كه در ترتّب حكم بر آن، احتياج به قصد دارد. حال سؤال مىكنيم كه آيا احدى از مسلمانان در برپايى مراسم، قصد تشبّه به كفار ونصارا را دارد؟ قطعاً جواب منفى
است.
بخارى در كتاب مغازى از صحيح خود در باب غزوه احد نقل مىكند: ابوسفيان براى تحريك مشركان صدا داد: «اُعل هبل، اُعل هبل» ؛ «زنده باد بت هُبل، زنده باد بت هُبل» .
پيامبر (ص) فرمود: «شما نيز جواب او را بگوييد» . عرض كردند: «چه بگوييم؟» فرمود: بگوييد: «اَلله أعلي وأجلّ» . ابوسفيان بار ديگر شعار ديگرى را براى تحريك مشركان به حمله سر داد: «نحن لنا العزّي ولاعزّي لكم» ؛ «براى ماست عُزّى وشما عُزّى نداريد» . پيامبر (ص) فرمود: «شما نيز جواب او را بدهيد» . عرض كردند: «چه بگوييم؟» فرمود: بگوييد:
« الله مولانا ولا مولي لكم»(1)«خدا مولاى ماست وشما مولا نداريد» .
آيا كسانى مثل وهابيان مىتوانند به پيامبر (ص) اعتراض نموده و
1) صحيح بخارى، ح ۴٠۴٣؛ البداية والنهاية، ج ۴، ص ٢٨.
بگويند: اى رسولخدا! اين عمل تو تشبّه به كفار است وجايز نيست؟ مگر خداوند متعال در قرآن كريم نفرموده:
( كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ) (بقره: ١٨٣)
بر شما روزه نوشته وحتمى شده؛ همانگونه كه بر كسانى كه قبل از شما بودند نوشته شد.
پس مجرد تشابه يك عمل با كردار پيشينيان، دليلى بر بطلان آن نيست.
شيخ شلتوت در كتاب «الفتاوى» در جواب سؤال كسى كه از او درباره كلاههايى كه از غرب وارد مىشود سؤال نمود، مىگويد:
صحيح نيست كه بگوييم اين كلاهها زى خاص غيرمسلمانان وشعار غيراسلامى است، بلكه مسلمان وغيرمسلمان در آن مساوى است وآنچه كه مسلمانان به سر مىگذارند به قصد تشبه به غير مسلمانان در خصوصيات دينشان نيست، بلكه به جهت جلوگيرى از حرارت خورشيد يا سرماى زمستان از آن استفاده مىكنند. لذا مشكلى ندارد.(1)
هم او مىگويد:
لايشترط في صحة الصلاة غطاء الرأس، فتصحّ الصلاة برأس مغطاة و برأس مكشوف، و لايشترط في غطائها إذا غطيت نوع خاص من الغطاء. فللمسلم أن يصلّي بعمامة و بقبعة مادامت لاتمنعه من وضع الجبهة علي الأرض. و الإسلام لايعرف زيّاً خاصاً للرأس، و الزي و غطاء الرأس من الأمور التي يتركها
1) الفتاوي، شلتوت، ص ٨٨.
الإسلام للعرف الذي يجري عليه الناس.
وليس صحيحاً مايقال: انّ القبعة زي خاصّ بغير المسلمين و شعار غير اسلامى، فالمسلم و غيره في ذلك سواء، و الذين
يلبسون القبعات من المسلمين لايقصدون التشبه بغيرهم فيما هو من خصائص دينهم، و إنّما يلبسونها لتقيهم من حرّ الشمس أو برد الشتاء مثلا أو لأن عُرف بلادهم جري علي ذلك.(1)
در صحت نماز پوشيده بودن سر شرط نيست، لذا نماز چه با پوشيده شدن سر و يا برهنه بودن آن صحيح است. و اگر هم پوشيده مىشود نوع خاصى از پوشش لازم نيست. لذا مسلمان مىتواند با عمامه و شابگاه [كلاه مخصوص غربى] نماز بخواند مادامى كه اين دو مانع از قرار گرفتن پيشانى بر روى زمين نگردد، و اسلام زى خاصى را براى سر معرفى نكرده است، و زى و پوشاندن سر از جمله امورى است كه اسلام آن را به عرفى واگذار كرده كه مردم بر آن عمل مىكنند.
و صحيح نيست كه گفته شود: كلاه شابگاه زى خاصى براى غير مسلمانان و از شعار غير اسلامى است؛ چرا كه مسلمان و غير مسلمان در آن يكسان است، و كسانى كه از مسلمانان كلاه شابگاه به سر مىگذارند قصدشان تشبه به غير خودشان از خصوصيات دينشان نيست، بلكه بدين جهت بر سر مىگذارند تا آنان را از باب مثال از حرارت خورشيد و يا سرماى زمستان نگه دارد، يا بدين جهت كه عرف كشورشان بر اين سبك است.
ثانياً: اساس جواز يك عمل، انطباق آن با كتاب وسنّت است؛
1) الفتاوي، شلتوت، ص ٨٨.
خواه شبيه به عمل ديگران باشد يا نه. وما مشروعيت آن را با ادله عام
وخاص ثابت كرديم.
ثالثاً: همانگونه كه از كلام شيخ شلتوت استفاده شد، مقصود از تشبّه به نصارا، تشبّه در اختصاصيات آنان؛ از قبيل صليب وزدن ناقوس است، نه در هر عملى، و اين مطلبى است كه از نصّ يا ظاهر روايات استفاده مىشود.
ترمذى به سندش از عمرو بن شعيب از پدرش از جدش نقل كرده كه رسول خدا (ص) فرمود:
ليس منّا من تشبّه بغيرنا، لاتشبهوا باليهود ولا بالنصاري، فانّ تسليم اليهود الإشارة بالأصابع و تسليم النصاري الإشارة بالأكف.(1)
از ما نيست كسى كه به غير ما شباهت پيدا كند، به يهود و نصارا تشبّه پيدا نكنيد؛ زيرا سلام يهود با اشاره به انگشت و سلام نصارا با اشاره به كف دست است.
سلف صالح اين عمل را انجام ندادند با اينكه محبت سلف صالح نسبت به رسول خدا (ص) بيشتر بود اگر جايز بود آنان انجام مىدادند.
اوّلاً: در اصول به اثبات رسيده كه عدم فعل معصوم دلالت بر
حرمت، وفعل معصوم دلالت بر وجوب ندارد، بلكه تنها عدم فعل،
1) صحيح ترمذي، ح٢۶٩۵.
دلالت بر عدم وجوب وفعل دلالت بر عدم حرمت دارد. پس مجرّد انجام ندادن، دليل بر حرمت وعدم جواز نيست.
ثانياً: سيره وعمل مسلمانان تا عصر ابنتيميه، برپايى مراسم بوده واهلسنّت تصريح دارند كه اجماع، حجّت است.
ثالثاً: اما اينكه گفته شده: محبت سلف صالح نسبت به رسولخدا بيشتر بوده واگر جايز مىبود حتماً اين عمل را انجام مىدادند، اين حرف، خلاف احاديث نبوى است؛ زيرا در روايتى از پيامبر اكرم (ص) خطاب به صحابه آمده: «همانا زود است كه اقوامى بيايند كه از شما محبتشان نسبت به من بيشتر باشد» .(1)
اختصاص دادن روزى خاص براى اظهار فرح وشادى بدعت است.
ابن تيميه مىگويد:
ما أحدث من الأعياد و المراسم فهو منكر و إن لم يكن فيه مشابهة لأهل الكتاب، لوجهين: أحدهما: إنّه داخل في مسمّي البدع و المحدثات. . .(2)
آنچه از عيدها و مراسم پيدا شده منكر است گرچه در آن تشبه به اهل كتاب نباشد به دو وجه؛ يكى اينكه اين كار داخل در عنوان
بدعت و محدثات است. . .
او همچنين مىگويد:
الأصل في العبادات أن لايشرع منها إلاّ ما شرّعه الله، و الأصل في العادات أن لايحظر منها إلاّ ما حظره الله، وهذه المواسم المحدثة إنّما نهي عنها لما حدث فيها من الدين الذي يتقرّب به.(1)
اصل در عبادات آن است كه تنها از ناحيه خداوند تشريع شده باشد، و اصل در عادتها آن است كه ممنوع نشود، مگر كارهايى كه خداوند آنها را منع كرده است. و اين مراسمى كه حادث شده، به اين دليل از آنها نهى شده كه جنبه دينى و تقرّبى به آنها داده شده است.
صالح بن فوزان مىگويد:
انّ عموم الدليل يقتضى أن يكون جميع الأيام بالنسبة للإحتفال سواسية، فتخصيص يوم واحد في جميع البلاد بالإحتفال بدعة، و إن لم يكن أصل العمل بدعة. (2)
همانا عموم دليل اقتضا مىكند كه تمام روزها نسبت به برپايى مراسم مساوى باشد، پس اختصاص دادن يك روز خاص در تمام شهرها به برپايى مراسم بدعت است، گرچه اصل عمل بدعت نيست.
عبدالعزيز بن عبدالله بن باز مىگويد:
لايجوز الإحتفال بمولد الرسول (ص) و لاغيره؛ لانّ ذلك من البدع المحدثة في الدين. . .(3)
برپايى مراسم ولادت پيامبر (ص) و غير او جايز نيست؛ زيرا كه اين عمل از بدعتهاى حادث شده در دين است.
گروه دائمى فتواى وهابيان مىگويد:
لايجوز الاحتفال بمن مات من الأنبياء و الصالحين، ولا إحياء ذكراهم بالموالد و رفع الاعلام، و لابوضع السرج و الشموع علي قبورهم، ولا بناء القباب و المساجد علي أضرحتهم أو كسوتها أو نحو ذلك، لأنّ جميع ما ذكر من البدع المستحدثة في الدين، و من وسائل الشرك، فانّ النبي (ص) لم يفعل ذلك بمن سبقه من الأنبياء و الصالحين، ولا فعله الصحابة بالنبي (ص) ولا أحد من أئمة المسلمين في القرون الثلاثة التي شهد لها بأنّها خير القرون من بعده بأحد من الأولياء و الصالحين. . .(1)
برپايى مراسم براى اموات از پيامبران و صالحان و يادبود گرفتن براى ولادتها و برپا كردن عَلَمها و قرار دادن چراغها و شمعها بر قبرهاى آنان و ساختن گنبدها و مساجد بر قبور آنها و پوشاندن روى آنها و امثال اين امور جايز نمىباشد؛ زيرا تمام اين امور از بدعتهايى است كه در دين حادث شده و از وسايل شرك است، و پيامبر (ص) اين كارها را نسبت به پيامبران و صالحان انجام نداده و نيز صحابه نسبت به پيامبران و يا يكى از امامان مسلمانان در قرونى كه پيامبر (ص) گواهى به برتر بودن آنها بعد از خود داده نسبت به يكى از اوليا و صالحان انجام ندادهاند.
اوّلاً: همانگونه كه به اثبات رسيده، گاهى مكانى به جهت مظروفش شرف پيدا مىكند، زمان نيز اينچنين است؛ برخى از زمانها
1) اللجنة الدائمة من الفتوي، رقم ١٧٧۴.
به جهت عمل خاصى كه در آن انجام گرفته ارزشمند است؛ همانند شب قدر كه قرآن مىفرمايد: ( إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ) ؛ «ما قرآن را در شب مباركى نازل كرديم» .
پس اگر مراسمى را در وقت خاصى مثل ميلاد پيامبر (ص) يا غدير انجام مىدهيم به جهت مباركى آن زمان خاص است.
ثانياً: اوامر شارع گاهى به شيئى به عنوان عام آن تعلق مىگيرد، كه تطبيقش بر مصاديق بر عهده مكلف است؛ همانند كمك به فقرا، كه حكم بر موضوعى كلّى است (كمك به فقرا) ، ولى تطبيق آن بر مصاديق خاص، به عهده مكلف واگذار شده تا هر نوع كمكى كه فقير لازم دارد ومقدور اوست انجام دهد. در اينجا نيز تطبيق آن بر وقتش به مكلف واگذار شده
تا در هر وقتى كه مناسب مىبيند پياده نمايد.
بر اساس روايات معتبر، حضور در مراسم عزا جايز است. بخارى به سند خود از عايشه نقل مىكند:
لمّا جاء النبي (ص) خبر قتل بن حارثة وجعفر وابن رواحة جلس يعرف فيه الحزن. . .(1)
هنگامى كه خبر شهادت زيد بن حارثه وجعفر وعبدالله بن رواحه به پيامبر (ص) رسيد، حضرت در حالى كه آثار حزن در صورتش نمايان بود وارد مسجد شد ودر آنجا نشست.
ابن هشام نقل مىكند:
لمّا رجع النبي (ص) إلي المدينة سمع البكاء والنواح علي القتلي، فذرفت
عيناه (ص) وبكي، ثم قال: لكن حمزة لابواكي له، فجاء نساء بنيعبدالاشهل لمّا سمعوا ذلك، فبكين علي عمّ
1) ارشاد الساري، ج ٢، ص ٣٩٣.
رسولالله (ص) (1)
هنگامى كه پيامبر (ص) به مدينه بازگشت صداى گريه ونوحه را بر كشتهشدگان شنيد. آن گاه چشمان پيامبر (ص) پر از اشك شد وفرمود: ولى حمزه گريهكنندگانى ندارد. با شنيدن اين سخن، زنان بنىعبدالاشهل آمدند وبر عموى رسولخدا (ص) گريستند.
شكى نيست كه پوشيدن لباس مشكى خصوصاً در حال نماز نزد مشهور اماميه كراهت دارد، بلكه ادعاى اجماع بر آن نيز شده است. ولى بحث اين است كه آيا اين كراهت ذاتى است، يعنى به لحاظ اينكه لباس مشكى است مكروه است يا به جهت اينكه شعار بنىعباس بوده (2)يا چون لباس اهل جهنم است (3)، مكروه مىباشد؟
از ظاهر برخى ادله استفاده مىشود كه كراهت آن ذاتى نيست ولذا در صورتى كه عنوان ديگرى به خود گيرد؛ مثل اينكه شعار حزن بر اولياى الهى شود، نه تنها كراهت سابق را از دست مىدهد بلكه داخل در عنوان احياى شعائر الهى شده، مستحب نيز مىگردد. خصوصاً آنكه با
مراجعه اخبار وتواريخ پى مىبريم كه اهلبيت عليهم السلام هنگام عزا در مصيبت فقدان يكى از بزرگان، لباس مشكى را مىپوشيده، يا پوشيدن آن را امضا كردهاند. اينك به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم:
١. ابن ابى الحديد از مدائنى نقل مىكند:
لما توفي علي (ع) خرج عبدالله بن العباس بن عبدالمطلب إلي الناس فقال: انّ اميرالمؤمنين (ع) توفّي وقد ترك خلفاً، فان احببتم خرج اليكم وان كرهتم فلا أحد علي أحد. فبكي الناس وقالوا: بل يخرج الينا. فخرج الحسن (ع) فخطبهم فقال: . . . وكان خرج اليهم وعليه ثياب سود. . .(1)
چون على (ع) وفات يافت، عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب نزد مردم آمد وگفت: همانا اميرالمؤمنين (ع) وفات يافت، او كسى را به عنوان جانشين خود قرار داده است، اگر دوست داريد نزد شما مىآيد واگر كراهت داريد كسى بر ديگرى اصرارى ندارد؟ مردم گريستند وگفتند: بلكه به سوى ما بيايد. حسن (ع) در حالى كه لباس مشكى به تن داشت نزد آنان آمد وخطبهاى ايراد كرد. پس فرمود: . . . و خارج شد به سوى ايشان و حال آنكه بر او لباسى سياه بود.
٢. ابىمخنف روايت كرده كه نعمان بن بشير خبر شهادت امامحسين (ع) را به اهل مدينه ابلاغ نمود. . . در مدينه زنى نبود جز آنكه از پشت پرده بيرون آمد ولباس مشكى پوشيده، مشغول عزادارى شد. (2)
٣. عمادالدين ادريس قرشى از ابىنعيم اصفهانى به سندش از امّسلمه نقل كرده كه:
انّها لمّا بلغها مقتل الإمام الحسين بن علي عليهما السلام اضربت قبة سوداء في مسجد رسول الله (ص) ولبست السواد.(1)
چون خبر كشته شدن امام حسين (ع) به او رسيد خيمهاى سياه در مسجد رسولخدا (ص) زد ولباس مشكى به تن نمود.
علما ودانشمندان براى گريستن آثار وتأثيراتى ذكر كردهاند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
كسانى كه در مسير عبوديّت حقّ از اشك وآه بهره مىبرند به نتايج معنوى فراوانى دسترسى پيدا مىكنند؛ زيرا اشكى كه براى خدا يا در اندوه اولياى الهى از چشمهسار ديدگان جارى مىشود، از آن جهت كه
حالتى روحانى والهى در آن حاكم است از نورانيّت ومعنويّت فوقالعادهاى برخوردار مىباشد. لذا حضرت اميرالمؤمنين (ع) در دعاى كميل به خداوند متعال عرض مىكند:
يا الهي وربّي وسيدي ومولاي، لأي الأمور إليك اشكوا ولما منها اضجّ وأبكي.
اى پرودگار وآقا ومولاى من! براى كدامين از امور خود شكوه به سوى تو آورم وبراى كدامين از آنها گريه وزارى نمايم.
و در جايى ديگر عرض مىكند:
« ولأبكينّ عليك بكاء الفاقدين» ؛ «و
1) عيون الاخبار وفنون الآثار، ص ١٠٩.
البته من از دورى تو همانند گريه عزيز گم كرده گريه مىكنم» .
ودر فراز آخر دعا مىگويد:
ارحم من رأس ماله الرجاء وسلاحه البكاء.
رحمكن به كسىكه سرمايهاش اميدوارى و اسلحهاش گريه و زارى است.
اشك وگريه سلاحى است قوى وبُرّنده كه مىتواند در راه خودسازى كمك شايانى داشته باشد. لذا حضرت على (ع) در دعاى كميل مىفرمايد:
«ارحم من رأس ماله الرجاء وسلاحه البكاء» . در جنگ با دشمن درونى، يعنى جبهه جهاد اكبر، اسلحه انسان آه است نه آهن، گريه است نه شمشير. كسانى هستند كه در مجلس عزاى حسين بن على (ع) نشستهاند، اما آن هنر ودرك را ندارند تا اشك بريزند، وبر فرض هم كه درك داشته باشند نرمش دل در آنان نيست، چه اينكه تحصيل نرمش دل، كار هر كسى نيست كه نصيب او گردد.
از ديدگاه علماى اخلاق ريشه بسيارى از جنايتها قساوت قلب است. انسان وقتى به قساوت قلب وسختدلى مبتلا شد، بسيارى از مواهب فطرى را از دست مىدهد، به طورى كه نه از آلام ديگران متأثر مىشود ونه دلش در مهر كسى مىتپد، ونه رغبتى به راز ونياز با خدا دارد ونه تمايل به محبّت با مردم در خود احساس مىكند. بديهى است كه بهترين وسيله پيشگيرى يا مداوا در اين زمينه، اشك وگريه است.
عشق در لغت به معناى «دلدادگى» و «خاطرخواهى» است. محدّث قمى مىگويد: «عشق عبارت است از زيادهروى در محبّت» (1)
به طور قطع در بين ابزار ووسايلى كه براى وصول به معشوق حقيقى -كه همان عشق به محبوب عالم، يعنى خدا است -نياز مىباشد پس از شناخت و معرفت، اشك وگريه است. بنابراين اگر انسان، مشتاق رسيدن به حق باشد ولى از اشك وگريه مدد نگيرد هرگز تحوّل معنوى
وسيع ومؤثّر در او پديد نمىآيد.
زبان ترجمان عقل است، ولى ترجمان عشق، اشك چشم است. آنجا كه اشكى از روى احساس ودرد مىريزد عشق حضور دارد، ولى آنجا كه زبان با گردش منظم خود جملههاى منطقى مىسازد، عقل حاضر است. بنابراين، همانطور كه استدلالات منطقى وكوبنده مىتواند همبستگى گوينده را با اهداف رهبران آن مكتب آشكار سازد، قطره اشك نيز مىتواند اعلان جنگ عاطفى بر ضدّ دشمنان مكتب محسوب گردد.
شكسپير، دانشمند، نويسنده وشاعر انگليسى مىگويد: «انديشهها، رؤياها، آهها، آرزوها واشكها از ملازمات جدايىناپذير عشق هستند» .
و در جملهاى ديگر مىگويد: «عشقى كه با اشكهاى چشم شستوشو داده شود، هميشه پاكيزه وتميز وزيبا خواهد ماند» .(2)
ويكتور هوگو، نويسنده معروف غربى مىگويد: «خوشبخت كسى است كه خدا به او دلى بخشيده كه شايسته عشق وسوز وگداز است» .(1)
به عقيده دانشمندان علوم تجربى ومحقّقان علوم پزشكى، براى اشك خواص طبّى مختلفى است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) همراه اشك آنزيمى خارج مىشود كه چشم واطراف آن را
ضدّ عفونى مىكند.
ب) مطابق آزمايشات به عمل آمده، آنان كه بيشتر گريه مىكنند كمتر به زخمهاى معده واثنى عشر دچار مىشوند.
ج) دانشمندان معتقدند كه گريستن، در كاهش آلام درونى، و فشارهاى روحى وروانى تأثير بسيار عجيبى دارد.
د) با اشك وگريه مىتوان برخى از بيماريها را تشخيص داد، چون اشك چشم مايه صاف شده از خون بدن است ولذا به كمك آن مىتوان گونههاى مختلفى از سرطان را شناسايى كرد.
يكى از مظاهر عزادارى گريه بر فراق محبوب بهويژه اولياى الهى است كه وهابيان آن را جايز نمىدانند و حال آنكه روايات متعددى دلالت بر آن دارد كه عزادارى و گريه نه تنها حرام نيست، بلكه گريستن در سوگ اولياى الهى داخل در اصل اباحه است. واين اصل پابرجاست
1) چكيده انديشهها، ص ٢۵٠.
مادامى كه دليلى برخلاف آن يعنى حرمت وجود نداشته باشد. و هيچ دليلى بر حرمت يا كراهت گريستن در سوگ اولياى الهى وجود ندارد، بلكه روايات متعددى وجود دارد كه مىتوان بر استحباب ورجحان گريه اقامه نمود. اينك به نمونههايى از گريستن در سوگ اولياى الهى اشاره مىكنيم:
طبرى به سندش از على بن ابىطالب (ع) نقل كرده كه فرمود:
« لمّا
قتل ابن آدم اخاه بكاه آدم. . .»(1)«چون فرزند آدم را برادرش به قتل رسانيد، آدم بر او گريست. . .» .
طبرى در تفسير آيه ( تَاللهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِينَ) ؛ «گفتند: به خدا تو آنقدر ياد يوسف مىكنى تا در آستانۀ مرگ قرار گيرى، يا هلاك گردى» (يوسف: ٨۵) ، به سندش از حسن بصرى نقل كرده كه گفت:
كان منذ خرج يوسف من عند يعقوب إلي يوم رجع ثمانون سنة، لم يفارق الحزن قلبه، يبكي حتّي ذهب بصره، قال الحسن: والله ما علي الأرض يومئذ خليفة اكرم علي الله من يعقوب (ع) .(2)
از زمانى كه حضرت يوسف از نزد يعقوب خارج شد تا روزى كه بازگشت، هشتاد سال طول كشيد. در اين هنگام حزن از دل يعقوب
مفارقت نكرد. آنقدر گريست تا اينكه چشمانش كور شد. حسن بصرى مىگويد: به خدا سوگند! در آن روز روى زمين مخلوقى كريمتر بر خدا از يعقوب نبود.
ابن هشام مىگويد:
لمّا رجع النبي (ص) إلي المدينة سمع البكاء والنواح علي القتلي، فذرفت عيناه وبكي ثم قال: لكن حمزة لابواكي له. فجاء نساء بنيعبدالاشهل لمّا سمعوا ذلك، فبكين علي عمّ رسول الله (ص) .(1)
چون پيامبر (ص) از احد بازگشت، صداى گريه وناله بر كشتگان به گوشش رسيد، چشمان حضرت پر از اشك شد وگريست. سپس فرمود: ولى حمزه گريهكنندهاى ندارد. زنان بنىعبدالأشهل چون اين ندا را شنيدند، شروع به گريه بر عموى رسول خدا (ص) كردند.
او نيز از ابن مسعود نقل كرده كه گفت:
ما رأينا رسول الله باكياً اشدّ من بكائه علي حمزه، وضعه في القبلة، ثم وقف علي جنازته وانتحب أي شهق حتّي بلغ به الغشي.(2)
ما گريه رسولخدا (ص) را به مانند گريستن پيامبر (ص) بر حمزه نديديم. حضرت او را به طرف قبله نمود، آن گاه بر بالين جنازه او ايستاد وصيحهاى زد كه نزديك بود بيهوش شود.
ابن ابىشيبه به سندش از ابن مسعود نقل كرده كه گفت: روزى نزد رسولخدا (ص) بوديم، ناگهان جماعتى از بنىهاشم آمدند، چون حضرت آنان را مشاهده كرد چشمانش گريان شده، رنگش تغيير كرد. به او عرض كردم: ما در صورت شما چيزى (غمى) مشاهده مىكنيم كه براى شما ناراحتكننده است؟ حضرت فرمود:
انّا أهل بيت اختار الله لنا الآخرة علي الدنيا، وانّ أهل بيتي سيلقون بلاء.(1)
همانا ما اهل بيتى هستيم كه خداوند براى ما آخرت را بر دنيا انتخاب كرده است. وهمانا زود است كه اهلبيتم را بلا فرا رسد.
بخارى نقل مىكند:
انّ النبي (ص) نعي زيداً وجعفراً وابن رواحة للناس قبل ان يأتيهم خبرهم وقال: اخذ زيد الراية فاصيب، ثم اخذ جعفر فاصيب، ثم اخذ ابن رواحة فاصيب، وعيناه تذرفان.(2)
خبر شهادت زيد وجعفر وابنرواحه را قبل از آنكه به مردم برسد
خود پيامبر (ص) به آنان داد وفرمود: پرچم را زيد گرفت، و بر زمين افتاد، سپس جعفر گرفت او نيز بر زمين افتاد، آنگاه ابن رواحه
گرفت و او نيز بر زمينافتاد. اينها را مىگفتدر حالى كه چشمانش گريانبود.
چون جعفر واصحابش به شهادت رسيدند، رسول خدا (ص) وارد خانه او شد وفرزندان جعفر را طلبيد. آنان را بوييد وچشمانش گريان شد. همسرش اسماء به حضرت عرض كرد: «پدر ومادرم به فدايت! چه چيز شما را به گريه درآورده است؟ آيا خبرى از جعفر واصحابش به شما رسيده است؟» حضرت فرمود: «آرى، امروز آنان به شهادت رسيدند» . اسماء مىگويد: «من بلند شدم وگريستم وزنان را نيز بر دور خود جمع كردم. در اين هنگام فاطمه عليها السلام داخل شد در حالى كه گريه مىكرد و مىفرمود: واعمّاه» .
رسول خدا (ص) فرمود:
« علي مثل جعفر فلتبك البواكي»(1)«بر مثل جعفر بايد گريهكنندگان بگريند» .
ابوهريره مىگويد:
زار النبي (ص) قبر امّه فبكي وابكي من
حوله.(2)
پيامبر (ص) به زيارت قبر مادرش رفت وگريست وهر كسى را كه در اطراف او بود نيز به گريه درآورد.
روايت شده كه پيامبر (ص) بر فاطمه مادر حضرت على (ع) نماز خوانده، او را در قبر گذارد وگريست وفرمود:
جزاك الله من امّ خيراً، فلقد كنت خير امّ.(1)
خداوند تو را به جهت مادرى -كه در حق من كردى- جزاى خير دهد، بهطور حتم تو خوب مادرى بودى.
حاكم به سندش از عايشه نقل مىكند كه:
انّ النبي (ص) قبّل عثمان بن مظعون وهو ميّت وهو يبكي.(2)
پيامبر (ص) عثمان بن مظعون را در حالى كه مرده بود بوسيد وگريه كرد.
ابن مسعود وثابت بن زيد وقرظة بن كعب مىگويند:
« رخّص لنا في البكاء» (3)«پيامبر (ص) ما را به گريه هنگام مصيبت رخصت داد» .
حاكم نيشابورى به سندش از ابوهريره نقل مىكند كه گفت: پيامبر (ص) به دنبال جنازهاى در حال حركت بود وعمر بن خطاب نيز همراه او حركت مىكرد. عمر صداى گريه زنان را شنيد، وآنان را از اين كار بازداشت. رسول خدا (ص) فرمود:
يا عمر! دعهنّ، فانّ العين دامعة، والنفس مصابة والعهد قريب.(1)
اى عمر! آنان را رها كن، زيرا چشم اشكبار ونفس مصيبتديده و عهد نزديك است.
ابن صبّاغ مالكى از جعفر بن محمّد عليهما السلام نقل مىكند كه فرمود: «چون فاطمه عليها السلام رحلت نمود، على (ع) هر روز به زيارت او مىآمد. حضرت صادق (ع) فرمود: على (ع) روزى آمد وخود را بر روى قبر حضرت زهرا عليها السلام افكند وگريست واين اشعار را انشاء نمود:
ما لي مررت علي القبور مسلّماً
مرا چه شده كه بر قبور گذر مىكنم وبر قبر دوست وحبيبم سلام
مىدهم ولى جوابم را نمىدهد.
اى قبر! تو را چه شده كه جواب ندا دهنده را نمىدهى؟ آيا بعد من از معاشرت با دوستان ملول وخسته شدهاى؟
ابن قتيبه مىگويد: «چون عمار به قتل رسيد، حضرت على (ع) به عُدَى فرمود:
« يا عُدَي! قتل عمار بن ياسر؟» ؛ «اى عدى! آيا عمار بن ياسر كشته شد؟» عدى عرض كرد: «آرى» . آنگاه حضرت گريست وفرمود:
1) مستدرك حاكم، ج١، ص٣٨١؛ سنن نسائى، ج۴، ص١٩٠؛ مسند احمد، ج٢، ص٣٣٣.
رحمك الله يا عمار! استوجب الحياة والرزق الكريم. . . .(1)
خدا رحمت كند تو را اى عمار! او مستوجب زندگانى ورزق كريم بود. . . .
سبط بن جوزى مىگويد:
. . . قتل في ذلك اليوم ايضاً هاشم بن عتبة بن ابيوقاص، فبكي علي عليهما وصلّي عليهما، وجعل عماراً ممّا يليه، وهاشم بن عتبة ممّا يلي
القبلة ولم يغسلهما.(2)
. . . در آن روز [صفين]، هاشم بن عتبة بن ابىوقاص نيز كشته شد. حضرت بر هر دو گريست وبر آنان نماز گزارد. وعمار را به طرف خود وهاشم بن عتبه را به طرف قبله نمود، وآن دو را غسل نداد.
سبط بن جوزى مىگويد:
وبلغ علياً قتل محمّد فبكي وتأسّف عليه ولعن قاتله.(3)
خبر كشته شدن محمد بن ابوبكر به على (ع) رسيد وگريست وبر او اظهار تأسف نمود وبر قاتلش لعنت فرستاد.
سبط بن جوزى مىگويد:
ثمّ انّها اعتزلت القوم ولم تزل تندب رسول الله (ص) وتبكي حتّي لحقت به.(1)
آنگاه فاطمه عليها السلام از مردم كناره گرفت ودائماً بر رسولخدا (ص) ندبه مىكرد و مىگريست تا به آن حضرت ملحق شد.
يعقوبى مىگويد:
ولمّا توفيت خديجة جعلت فاطمة تتعلق برسول الله (ص) و هي تبكي وتقول: أين امّي؟(2)
چون خديجه رحلت نمود فاطمه در حالى كه مىگريست خود را به رسولخدا (ص) رسانيد وگفت: كجاست مادرم؟
ابن شبّه به سندش از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
لما ماتت رقية بنت رسول الله (ص) قال رسول الله (ص) : الحقي بسلفنا الخير عثمان بن مظعون. . . فبكت فاطمة علي شفير القبر، فجعل النبي (ص) ، يمسح الدموع عن عينيها بطرف ثوبه.(3)
چون رقيه دختر رسولخدا (ص) رحلت كرد، حضرت (ص) فرمود: به سلف خير ما عثمان بن مظعون ملحق باد. . . در اين هنگام بود كه فاطمه كنار قبر گريست وپيامبر (ص) اشكهاى او را با گوشه لباسش از چشمانش پاك كرد.
ابن اثير نقل مىكند:
رسول خدا (ص) بر اسماء وارد شد وخبر شهادت جعفر را به او داد
وبر او به اين مصيبت تسليت گفت. فاطمه عليها السلام وارد شد وشروع به گريه كرد.(1)
ابن ابىالحديد مىگويد:
انّ الحسن بن على (ع) خطب في صبيحة الليلة التي قبض فيها اميرالمؤمنين علي (ع) ، فحمد الله واثني عليه وصلّي علي النبي (ص) ثم قال: لقد قبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون ولم يدركه الاخرون لقد كان يجاهد مع رسول الله فيقيه بنفسه، وكان رسول الله (ص) يوجهه برايته فيكتنفه جبرئيل عن يمينه وميكائيل عن شماله، فلايرجع حتّي يفتح الله علي يديه. ولقد توفي الليلة التي عرج فيها بعيسي بن مريم، وفيها قبض يوشع بن نون، و ما خلف صفراء ولابيضاء الاّ سبعمائة درهم فضلت من عطائه، واراد ان يبتاع بها خادماً لاهله، ثم خنقه البكاء فبكي وبكي الناس معه. . .(2)
حسن بن على (ع) در صبح آن شبى كه اميرالمؤمنين (ع) در آن شب رحلت نمود، خطبهاى ايراد كرد وپس از حمد وثناى الهى ودرود بر پيامبر (ص) فرمود: در اين شب مردى رحلت نمود كه پيشينيان بر
او سبقت نگرفته وآيندگان نيز او را درك نخواهند كرد. او هميشه همراه رسولخدا (ص) جهاد مىكرد وبا جان خود از او دفاع مىنمود. رسولخدا (ص) او را با پرچمش راهنمايى مىكرد. جبرئيل در طرف راست او وميكائيل در طرف چپ او بودند، واز جنگ باز نمىگشت تا خداوند پيروزى را بر دستان او قرار مىداد. او در شبى وفات يافت كه عيسى بن مريم به آسمان عروج نمود، ويوشع بن نون وفات يافت. وهيچ زردى وسفيدى (طلا ونقرهاى) را بر جاى نگذاشت جز هفتصد درهم از زيادى اموالش كه مىخواست با آن خادمى براى خانوادهاش تهيه كند. آن گاه بغض گلوى او را فشرد وگريست ومردم نيز با او گريستند. . .
قندوزى حنفى نقل مىكند:
فضربه رجل منهم بعمود من حديد علي رأسه الشريف ففلق هامته فوقع علي الأرض وهو يقول: يا اباعبدالله! يا حسين! عليك منّي السلام. فقال الامام: واعباساه، وامهجة قلباه وحمل عليهم وكشفهم عنه ونزل اليه وحمله علي
جواده فادخله الخيمة وبكي بكاءاً شديداً وقال: جزاك الله عنّي خير الجزاء. . .(1)
مردى با عمودى از آهن بر سر شريف عباس (ع) كوبيد كه فرقش را شكافت وبر زمين افتاد وفرياد برآورد: اى اباعبدالله! اى حسين! سلام من بر تو باد. امام فرمود: واى بر عباسم، واى بر خون دلم
1) ينابيع المودة، ص ۴٠٩.
آنگاه بر لشكر حمله كرده، آنان را كنار زد. از اسب پياده شد واو را بر آن سوار كرد وداخل خيمه نمود وبسيار گريست وفرمود: خداوند به جهت من تو را بهترين جزا عنايت فرمايد. . .
احمد بن اعثم كوفى مىنويسد:
وبلغ الحسين بن علي بانّ مسلم بن عقيل قد قتل؛ وذلك انّه قدم عليه رجل من اهل الكوفة فقال له الحسين (ع) : من اين اقبلت؟ قال: من الكوفة، وما خرجت حتّي نظرت مسلم بن عقيل وهاني بن عروة المذحجي رحمهما الله قتيلين، مصلوبين، منكسين، في سوق القصابين، وقد وجه برأسيهما إلي يزيد بن معاوية. قال: فاستعبر الحسين (ع) باكياً
ثم قال: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ . (1)يد كه مسلم بن عقيل كشته شده است. به اين طريق كه مردى از اهل كوفه بر امام حسين (ع) وارد شد. حضرت به او فرمود: از كجا آمدهاى؟ گفت: از كوفه. من از كوفه بيرون نيامدم تا اينكه بر مسلم بن عقيل وهانى بن عروه مذحجى نظر كردم كه هر دو كشته شده وبه دار آويخته ودر بازار قصابان بر روى زمين كشيده مىشدند. وسر آن دو را براى يزيد بن معاويه فرستادند. حضرت آهى كشيد وگريست. آن گاه فرمود: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ .
1) الفتوح، ج ۵، ص ١١٠.
سبط بن جوزى از هشام بن محمّد نقل مىكند: «چون امام حسين (ع) مشاهده كرد كه لشكر عمر بن سعد اصرار بر كشتن او دارد، قرآن را برداشت وبر روى سر گذاشت وندا داد: بين من وبين شما كتاب خدا وجدّم رسول خدا (ص) حاكم باشد. اى قوم! به چه جرمى خون مرا حلال مىشماريد؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم؟ آيا گفتار جدّم در حقّ من وبرادرم كه فرمود: «حسن وحسين عليهما السلام دو جوان بزرگوار بهشتند» به شما نرسيده است؟ اگر مرا تصديق نمىكنيد از جابر وزيد بن ارقم وابوسعيد خدرى سؤال كنيد. آيا جعفر طيّار عموى من
نيست؟
در اين هنگام طفلى كه به جهت عطش، بىتابى مىكرد توجه او را به خود جلب نمود. صدا زد: «اى قوم! اگر به من رحم نمىكنيد لااقل به اين طفل رحم كنيد» . مردى از ميان قوم تيرى بر او زد واو را ذبح نمود. حسين (ع) شروع به گريه كرد وگفت:
اللهم احكم بيننا وبين قوم دعونا لينصرونا فقتلونا. فنودي من الهواء: دعه يا حسين! فانّ له مرضعاً في الجنّة.(1)
بار خدايا! بين ما وبين قومى حكم كن كه ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند ولى در عوض ما را به قتل رساندند. از آسمان ندايى داده شد: اى حسين! او را رها كن؛ زيرا براى او شيردهندهاى در بهشت است.
1) تذكرة الخواص، ص ٢۵٢.
چون خبر كشتهشدن قيس به امام حسين (ع) رسيد حضرت آهى كشيد و گريست. آن گاه فرمود:
اللهم اجعل لنا ولشيعتنا منزلا كريماً عندك واجمع بيننا وايّاهم في مستقرّ رحمتك، انّك علي كلّ شيء قدير. (1)
بار خدايا! براى ما و شيعيان ما منزل كريمى نزد خود قرار ده، وبين ما
وبين آنان در مستقرّ رحمتت جمع كن، زيرا تو بر هر كارى توانايى.
قندوزى حنفى نقل مىكند: حرّ بر اهل كوفه حملهور شد واز ميان آنان پنجاه نفر را كشت وسپس كشته شد، سرش را از تن جدا كرده، به طرف امام پرتاب نمودند. حضرت سر او را به دامن گذاشت ودر حالى كه مىگريست، خون را از روى صورتش پاك مىكرد و مىفرمود:
والله ما اخطأت أمّك اذ سمّتك حرّاً فانّك حرّ في الدنيا وسعيد في الآخرة.(2)
به خدا سوگند! مادرت اشتباه نكرد زمانى كه تو را حرّ ناميد، زيرا تو حرّ در دنيا وبا سعادت در آخرتى.
ابوذؤيب هُذلى مىگويد:
قدمت المدينة ولاهلها ضجيج بالبكاء كضجيج الحجيج اهلوا
بالاحرام. فقلت: مه؟ قالوا: قبض رسول الله (ص) .(1)
وارد مدينه شدم، صداى ضجّه وگريه بلند بود همانند صداى حاجيان به هنگامى كه محرم مىشوند. گفتم: چه خبر شده است؟ گفتند: رسولخدا (ص) از دنيا رحلت كرده است.
ابن عساكر به سندش از ابن ابىنجيح از پدرش نقل كرده كه گفت:
بكي علي الحسن بن علي بمكة والمدينة سبعاً النساء والصبيان والرجال.(2)
اهل مكه ومدينه، اعم از زن ومرد وكودك، به مدّت هفت روز بر حسن بن علي عليهما السلام گريستند.
ابن عساكر به سندش از مساور مولى بنىسعد نقل كرده كه گفت:
رأيت اباهريرة قائماً علي باب مسجد رسول الله (ص) يوم مات الحسن بن علي ويبكي وينادي بِأَعلي صوته: يا أيها الناس! مات اليوم حبّ رسول الله (ص) فابكوا.(3)
ابوهريره را مشاهده كردم در حالى كه بر درِ مسجد رسولخدا (ص) روز رحلت حسن بن على عليهما السلام ايستاده و مىگريد وبا صداى بلند ندا مىدهد: اى مردم! امروز محبوب رسولخدا (ص) رحلت نمود. او با اين كلمات همه را به گريه انداخت.
حاكم به سندش از مسلمة بن محارب نقل مىكند:
مات الحسن بن علي سنة خمسين لخمس خلون من ربيع الأول وهو ابن ست واربعين سنة، وصلّي عليه سعيد بن العاص، وكان يبكي عليه.(1)
حسن بن على عليهما السلام در حالى كه پنجاه وپنج روز از ربيع الاول گذشته بود وچهل وشش سال داشت رحلت نمود. وسعيد بن عاص در حالى كه مىگريست بر او نماز گزارد.
ابن عبدربّه وديگران نقل كردهاند:
ولمّا دفن -الحسن بن علي- قام اخوه محمد بن الحنفية علي قبره باكياً وقال: رحمك الله يا ابامحمد.(2)
چون حسن بن علي عليهما السلام دفن شد برادرش محمد بن حنفيه گريان بر بالاى قبر او ايستاد وعرض كرد: خداوند تو را رحمت كند اى ابامحمد!
جزرى نقل مىكند: بلال در عالم رؤيا پيامبر را خواب ديد در حالى كه به او فرمود:
«ما هذه الجفوة يا بلال؟ اما اَن لك اَن تزورنا؟» ؛ «اين چه جفايى است اى بلال! آيا وقت آن نرسيده
كه به زيارت ما بيايى؟»
بلال در حالى كه محزون بود بيدار شد وسوار بر مركب شده، به سوى مدينه آمد ومستقيماً به طرف قبر پيامبر (ص) رفت وشروع به گريه كرد وخود را به قبر حضرت ماليد. حسن وحسين عليهما السلام آمدند. بلال آن دو را مىبوسيد وبه خود مىچسباند. آن دو به بلال فرمودند: ما مىخواهيم تو هنگام سحر اذان بگويى. بلال بالاى بام مسجد رفت. چون گفت: «الله اكبر، الله اكبر» . مدينه از گريه مردم بر خود لرزيد. چون گفت: «اشهد أن لا اله الاّ الله» ، شيون اهل مدينه بيشتر شد. چون گفت: «اشهد انّ محمّداً رسول الله» ، زنان از خانهها بيرون ريختند، وروزى به مانند آن روز ديده نشد كه اينگونه مردان وزنان گريسته باشند.(1)
وهابيان گريستن بر اموات را جايز نمىدانند و به ادلهاى چند تمسك كردهاند كه آنها را مورد بحث وبررسى قرار مىدهيم:
مسلم وديگران از عبدالله نقل كردهاند كه گفت: حفصه بر عمر گريست. عمر به او گفت: آرام باش، اى دختركم! آيا نمىدانى كه رسولخدا (ص) فرمود: «انّ
الميّت يعذّب ببكاء اهله عليه» (2)«گريه خانواده ميت، او را عذاب مىدهد» .
و نيز از ابن عمر نقل شده كه چون عمر مجروح شد بيهوش شد. بر
او صدا به شيون بلند نمودند. چون به هوش آمد، گفت: آيا نمىدانيد كه رسولخدا (ص) فرمود:
« انّ الميّت ليعذب ببكاء الحي»(1)«همانا مرده، بر گريه زنده عذاب مىشود» .
اوّلاً: اين احاديث با احاديثى كه قبلاً ذكر شد وهمه دلالت بر جواز يا رجحان گريه دارد، معارض است.
ثانياً: از احاديث ديگر استفاده مىشود كه عمر بن خطاب در تطبيق اين حديث نبوى بر موردش اشتباه كرده است، زيرا صهيب مىگويد: «من بعد از شنيدن اين حديث از عمر، نزد عايشه رفتم وآنچه از عمر شنيده بودم براى او بازگو كردم. عايشه گفت: نه به خدا سوگند! رسولخدا (ص) هرگز نفرمود كه ميّت به گريه كسى عذاب مىشود، بلكه فرمود:
انّ الكافر يزيده الله ببكاء اهله عذاباً، وانّ الله لهو اضحك وأبكي، ولاتزر وازرة وزر اخري.(2)
همانا خداوند عذاب كافر را به سبب گريه اهلش زياد مىكند. وهمانا خداوند مىخنداند و مىگرياند، و هيچ كسى بار ديگرى را حمل نمىكند.
هشام بن عروه از پدرش نقل مىكند كه نزد عايشه قول عمر نقل شد كه ميت به گريه اهلش بر او عذاب مىشود، عايشه گفت: خدا رحمت
كند اباعبدالرحمان را، او چيزى را شنيده ولى حفظ نكرده است. روزى جنازه مرد يهودى را از كنار رسولخدا (ص) عبور دادند در حالى كه اهلش بر او مىگريستند. پيامبر (ص) فرمود:
« انتم تبكون وانّه ليعذب»(1)«شما گريه مىكنيد واو عذاب مىشود» .
ثالثاً: قبلاً به روايتى اشاره كرديم كه عمر نزد پيامبر (ص) از گريه زنان بر ميّت منع كرد، ولى رسول خدا (ص) به او فرمود:
دعهنّ يا عمر! فانّ العين دامعة و القلب مصاب والعهد قريب.
اى عمر! آنان را رها كن، زيرا چشم اشكريزان وقلب مصيبتديده وعهد قريب است.
رابعاً: اين روايت با ظاهر آيات قرآن سازگارى ندارد؛ زيرا خداوند مىفرمايد: ( وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى) ؛ «هيچ گناهكارى بار گناه ديگرى را بر دوش نمىكشد» . (فاطر: ١٨)
ابن تيميه مىگويد:
فقد ثبت في الصحيح عن النبي (ص) انّه قال: ليس منّا من لطم الخدود و شق الجيوب و دعا بدعوي الجاهلية. وثبت في
الصحيح عنه انّه برئ من الحالقة والصالقة والشاقة؛ فالحالقة التي تحلق شعرها عند المصيبة، والصالقة التي ترفع صوتها عند المصيبة بالمصيبة، والشاقة التي تشق ثيابها. وفي الصحيح عنه انّه قال: من نيح عليه فانّه يعذب بمانيح عليه. وفي الصحيح انّه قال:
1) صحيح بخارى، ج ١، ص ١۵۶؛ صحيح مسلم، كتاب الجنائز، باب ٩، ح ٢۵.
انّ النائحة إذا لم تتب قبل موتها فانّها تلبس يوم القيامة درعاً من جرب وسربالاً من قطران.(1)
در خبر صحيح از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود: از ما نيست كسى كه بر صورت زند و گريبان چاك داده و حرفهاى جاهليت سر دهد. و در خبر صحيح نيز از او نقل شده كه از سه دسته تبرى جسته است؛ از حالقه كسى كه موهاى سرش را هنگام مصيبت بتراشد، و صالقه؛ كسى كه صدايش را هنگام مصيبت به مصيبت بلند نمايد و شاقه؛ كسى كه گريبان چاك دهد و نيز در خبر صحيح از او نقل شده كه فرمود: همانا نوحهگر اگر قبل از مرگش توبه نكند در روز قيامت بر او زرهى از مرض خوارشدار و لباس قبر بپوشاند.
اولاً: اين احاديث براى افراد عادى است، نه اولياى الهى كه در اقامۀ
عزا براى آنان آثار دينى و معنوى متفرع است آنگونه كه گفته شد.
ثانياً: مطابق مطالبى كه گفته شد صحابه و تابعين در سوگ بزرگان نوحهسرايى كرده و شعر سرودهاند و اگر «ابن تيميه» ، سلفى است بايد اين مطلب را بپذيرد زيرا سلف چنين نمودهاند.
ثالثاً: اگر پيامبر (ص) از نوحهسرايى نهى كرده از آن جهت بوده كه در عصر جاهليت و حتى در عصر اسلام برخى براى اموات خود نوحهسرايى كرده و سخنان كفرآميز به زبان جارى نموده يا از خداوند متعال شكوه نموده و يا دربارۀ ميت مطالبى مىگفتند كه در خور شأن او
1) منهاج السنه، ج ١، ص ١٨.
نبوده، امرى كه به طور حتم باطل است.
رابعاً: همانگونه كه قبلاً ذكر كرديم، امام صادق (ع) در مورد امام حسين (ع) و اتفاقى كه براى او افتاده دستور به عزادارى داده و بر نوحهسرايى تشويق كرده است.
خامساً: همانگونه كه قبلاً ذكر شد پيامبر (ص) و ديگران براى امام حسين (ع) نوحهخوانى كرده و بر او اشك ريختهاند.
لذا با اين پاسخها مىتوان به اين نتيجه رسيد كه نوحهسرايى و سينهزنى و گريستن و. . . در سوگ امام حسين (ع) و اولياى الهى از اين رواياتى كه ابن تيميه به آنها استدلال كرده تخصيص خورده يا تخصصاً از آنها خارج است.
برخى به خاطر وضعيّت خاصى كه قلبشان دارد كمتر مىتوانند گريه كنند. اينان اگر تباكى هم كنند به ثواب وارزش گريه خواهند
رسيد.
در حديثى از پيامبر (ص) روايت شده كه آن حضرت آخر سوره زمر ( وَ سِيقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً) ؛ «و كسانى كه كافر شدند گروهگروه به سوى جهنم رانده مىشوند» را بر جماعتى از انصار تلاوت كرد. همگى به جز جوانى از آنان گريستند. جوان عرض كرد: از چشم من قطرهاى بيرون نيامد، ولى تباكى كردم. حضرت فرمود:
« من تباكي فله الجنّة» (1)«هر كس تباكى كند براى او بهشت است» .
1) كنزالعمال، ج ١، ص ١۴٧.
جرير از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
انّي قارئ عليكم ( أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ) من بكي فله الجنّة ومن تباكى فله الجنّة.(1)
همانا من بر شما سوره ( أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ) را مىخوانم، هر كس گريست بهشت بر او واجب مىشود وهر كس تباكى هم كرد نيز بر او بهشت واجب است.
شيخ محمّد عبده مىگويد: «تباكى آن است كه انسان خود را با زحمت به گريه وادارد، ولى بدون ريا» .(2)
مير سيد شريف جرجانى مىگويد: اصل در تباكى قول پيامبر (ص) است كه فرمود:
« ان لم تبكوا فتباكوا»(3)«اگر گريه نمىكنيد پس
تباكى كنيد» . مقصود از اين جمله تباكى از كسى است كه مستعدّ گريه است، نه تباكى غافل وكسى كه از روى لهو اين چنين مىكند.
از روايات اهل بيت عليهم السلام استفاده مىشود كه تباكى با توجه، مطلوبيت دارد. امام صادق (ع) فرمود:
« من تباكي فله الجنّة»(4)«هر كس تباكى كند براى او بهشت است» . و نيز فرمود:
. . . و من أنشد في الحسين شعراً فتباكي فله الجنة.(5)
. . . و هر كس درباره حسين (ع) شعرى بخواند وتباكى كند بهشت بر او واجب است.
با مراجعه به تاريخ واحاديث پى مىبريم كه پيامبر واهل بيت ايشان عليهم السلام و صحابه وتابعين وبزرگان امت، در سوگ مصيبت امامحسين (ع) عزادارى نموده و گريستهاند. اينك به نمونههايى كه در كتب اهلسنت به آن تصريح شده، اشاره مىكنيم:
عايشه مىگويد:
دخل الحسين بن علي [(ع)] علي رسول الله (ص) وهو يوحي اليه، فبرك علي ظهره وهو منكبّ، ولعب علي ظهره. فقال جبرئيل: يا محمد! ان امتك ستفتن بعدك ويقتل ابنك هذا بعدك. ومدّ يده فاتاه بتربة بيضاء وقال: في هذه الأرض يقتل ابنك اسمها الطفّ. فلمّا ذهب جبرئيل
خرج رسول الله (ص) إلي اصحابه والتربة في يده، وفيهم ابوبكر وعمر وعلي [(ع)] وحذيفة وعمار وابوذر وهو يبكي فقالوا: ما يبكيك يا رسول الله! فقال: اخبرني جبرئيل
ان ابني الحسين يقتل بعدي بارض الطف وجاءني بهذه التربة فاخبرني انّ فيها مضجعه.(1)
حسين بن على (ع) در حالى كه بر رسول خدا (ص) وحى نازل شده بود وارد شد واز كمر او بالا رفت وبر پشت او بازى نمود. جبرئيل به حضرت عرض كرد: اى محمّد! همانا زود است كه امتت بعد از تو فتنه كنند واين فرزندت را به قتل برسانند. آن گاه دست دراز كرد ومشتى از تربت را به او داد وگفت: در اين سرزمين است كه فرزندت كشته خواهد شد، سرزمينى كه اسم آن طفّ است. چون جبرئيل رفت، رسول خدا (ص) در حالى كه آن تربت در دستش بود بر اصحابش وارد شد. در ميان آنان ابوبكر، عمر، على (ع) ، حذيفه، عمار وابوذر بودند. حضرت شروع به گريه كرد. عرض كردند: چه چيز شما را به گريه درآورده است اى رسولخدا (ص) ؟ ! حضرت فرمود: جبرئيل مرا خبر داد كه همانا فرزندم حسين بعد از من در سرزمين طفّ كشته خواهد شد. وبراى من اين تربت را آورد وخبر داد كه در آنجا محلّ دفن او خواهد بود.
ابن عساكر از نجى نقل مىكند كه ما با على (ع) حركت كرديم. چون به نينوا كه در راه صفين بود رسيد، حضرت ندا داد:
اصبر يا اباعبدالله! اصبر يا اباعبدالله بشطّ الفرات. قلت: وما ذاك؟
1) تاريخ ابن كثير، ج ١١، صص ٢٩ و٣٠؛ تذكرة الحفّاظ، ج ٢، ص ١۶۴؛ كامل ابن اثير، ج۵، ص ٣۶۴؛ مستدرك حاكم، ج ٣، ص ١٧۶؛ مسند احمد، ج ٣، ص ٣۴٢.
قال: دخلت علي النبي (ص) ذات يوم وعيناه تفيضان، قلت: يا نبي الله! اغضبك احد، ما شأن عينيك تفيضان؟ قال: بل قام من عندي جبرئيل قبل امد فحدّثني انّ الحسين يقتل بشطّ الفرات. قال: فقال: هل لك إلي ان اشمّك من تربته؟ قال: فقلت: نعم، فمدّ يده فقبض قبضة منه تراب فاعطانيها فلم املك عيني ان فاضتا.(1)
صبر كن اى اباعبدالله! صبر كن اى اباعبدالله در شطّ فرات. راوى مىگويد: عرض كردم: براى چه؟ حضرت فرمود: روزى بر پيامبر وارد شدم در حالى كه دو چشمش گريان بود. عرض كردم: اى پيامبر خدا (ص) ! آيا كسى تو را به غضب درآورده است؟ چه شده كه چشمانتان اشكبار است؟ حضرت فرمود: لحظاتى قبل جبرئيل اينجا بود ومرا خبر داد كه حسين (ع) در كنار شطّ فرات به قتل
خواهد رسيد. جبرئيل گفت: آيا مىخواهى از تربتش به تو دهم تا استشمام نمايى؟ عرض كردم: آرى. آنگاه دست خود را دراز كرده ومشتى از خاك برداشت وبه من عطا نمود. من نتوانستم جلوى خود را بگيرم، لذا اشكم جارى شد.
ابن عساكر به سندش از جعفر بن محمّد نقل كرده كه:
سئل علي بن الحسين عن كثرة بكائه فقال: لاتلوموني، فان يعقوب (ع) فقد سبطاً من ولده فبكي حتّي ابيضت عيناه من الحزن ولم يعلم انه مات، وقد نظرت إلي اربعة عشر رجلا من
1) تاريخ دمشق، امام حسين ع ، ص ٢٣٨؛ تهذيب التهذيب، ج ٢، ص ٣٠٠؛ مسند احمد، ج ١، ص ٨۵؛ المعجم الكبير، ج ٢، ص ١٠۵.
اهلبيتي يذبحون في غداة واحدة أفترون حزنهم يذهب من قلبي ابداً.(1)
از على بن حسين عليهما السلام در مورد كثرت گريستنش سؤال شد؟ حضرت فرمود: مرا ملامت نكنيد؛ زيرا يعقوب (ع) يكى از فرزندانش مفقود شد، آنقدر گريست تا اينكه دو چشمش سفيد شد در حالى كه مىدانست او نمرده است. ولى من به چهارده نفر از اهل بيتم نظر كردم كه در صبح يك روز همگى ذبح شدند، آيا شما مىپنداريد كه حزن آنان از قلبم بيرونرود؟
ابوالفرج اصفهانى به سندش از اسماعيل تميمى نقل كرده كه گفت: من نزد ابوعبدالله جعفر بن محمّد عليهما السلام بودم كه خادم براى سيد حميرى -شاعر- از حضرت اجازه ورود گرفت. حضرت دستور داد كه وارد شود و اهلبيت خود را پشت پرده قرار داد. سيد حميرى وارد شد وسلام كرد ودر گوشهاى نشست. حضرت از او خواست تا شعر بخواند. حميرى اين اشعار را در سوگ امام حسين (ع) سرود:
أمرر علي جدث الحسين
1) تاريخ دمشق، ترجمه زين العابدين ع ، ص ۵۶؛ حلية الاولياء، ج ٣، ص ١٣٨.
بر قبر حسين (ع) بگذر و به استخوانهاى پاكش بگو:
اى استخوانها، پيوسته باران (رحمت) بر شما روان و ريزان باد؛
چون به قبر حسين (ع) بگذرى، چون شتر زانو بزن و درنگ كن؛
و برآن پاك نهادى كه فرزند پاكمرد و پاك زنى پيراسته است؛
چون مادر مهربانى كه بر مرگ فرزندى از فرزندان خود مىگريد، گريه كن.
حميرى مىگويد:
مشاهده كردم كه اشكهاى جعفر بن محمّد برگونههايش سرازير بود، وصداى شيون از خانه حضرت بلند شد، به حدّى كه امام
دستور به خوددارى دادند. آنان نيز ساكت شدند. . .(1)
سبط بن جوزى نقل كرده است: «چون حسين (ع) كشته شد، دائماً ابنعباس بر او مىگريست تا اينكه چشمش كور شد» .(2)
قندوزى حنفى مىگويد:
چون سر مبارك حسين بن على عليهما السلام را بر ابنزياد وارد كردند، آن را در تشتى قرار داد وبا چوبدستىاش شروع به زدن به دندانهاى آن حضرت نمود و مىگفت: مثل اين دندانها را نديدم. اَنَس نزد او
بود، شروع به گريه كرد وگفت: حسين (ع) شبيهترين مردم به رسول خدا (ص) است.(1)
ابن ابيالدنيا روايت كرده كه زيد بن ارقم نزد ابنزياد بود، به او گفت: «چوبت را بردار، به خدا سوگند! به دفعات ديدهام كه رسولخدا (ص) ما بين اين دو لب را مىبوسيد. آنگاه شروع به گريه كرد» .(2)
چون خبر كشته شدن امام حسين (ع) به امسلمه رسيد، گفت:
أو قد فعلوها؟ ملأ الله قبورهم ناراً، ثم بكت حتّي غشي عليها.(3)
آيا اين كار را كردند؟ ! خداوند قبرهايشان را از آتش پركند. آنگاه آنقدر گريست تا اينكه غش كرد.
زهرى مىگويد:
لمّا بلغ الحسن البصري قتل الحسين بكي حتّي اختلج صدغاه ثم قال: واذلّ امة قتلت ابن بنت نبيّها. . .(4)س
چون خبر قتل حسين (ع) به حسن بصرى رسيد، گريست، به حدّى كه دو گونههايش پر از اشك شد. آنگاه گفت: ذليل باد قومى كه فرزند دختر پيامبرشان را به قتل رسانده است! . . .
از جمله تابعين كه در سوگ مصيبت امام حسين (ع) گريست ربيع بن خثيم است. سبط بن جوزى نقل مىكند:
لمّا بلغ الربيع بن خثيم قتل الحسين بكي وقال: لقد قتلوا فتية لو رآهم رسول الله (ص) لاحبّهم، اطعمهم بيده، واجلسهم علي فخذه.(1)
چون خبر كشته شدن حسين (ع) به ربيع بن خثيم رسيد گريست وگفت: آنان جوانانى را كشتند كه هرگاه رسول خدا (ص) آنان را مىديد دوست مىداشت وبه دستان خود آنان را طعام مىداد وبر زانوى خود مىنشاند.
چون مركب اُسرا به كوفه رسيد، مردم همگى به ديدن زنان خاندان پيامبر (ص) آمدند. واز هر طرف صداى آه وشيون وسر وصدا و مرثيهسرايى بلند بود. زنان كوفه ندبهكنان در حالى كه گريبان چاك مىدادند، با همراهى مردان بر اسيران مىگريستند. . .(2)
عايشه بنت الشاطى مىگويد: «سال شصت وپنج هجرى داخل نشده بود كه صيحه توابين به «يالثارات الحسين (ع)» زمين را زير پاى بنىاميه به لرزه درآورد، واهل كوفه با اسلحههاى خود به طرف قبر حسين (ع) به راه افتادند، در حالى كه اين آيه را تلاوت مىكردند:
( فَتُوبُوا إِلي بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ) (بقره: ۵۴)
پس توبه كنيد؛ وبه سوى خالق خود باز گرديد وخود را (يكديگر را) به قتل برسانيد، اين كار براى شما در پيشگاه پروردگارتان بهتر است.
چون نزد قبر رسيدند، همگى صيحهاى زدند. ومردم را گريانتر از آن روز نديدند. آنان يك شبانهروز در آنجا اقامت كرده وتضرّع نمودند. . .» (1)
گريه در سوگ اولياى الهى خصوصاً بر سالار شهيدان اباعبدالله الحسين (ع) موافق با عقل سليم بوده وداراى آثار وفوايد بسيارى است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. گريه بر اهل بيت عليهم السلام خصوصاً امام حسين (ع) از مظاهر محبّت به آنان است كه خداوند متعال به آن امر نموده وعقل نيز آن را تأييد مىكند.
1) موسوعة آل النبى ص ، ص ٧۶۴؛ تاريخ طبرى، ج ۴، ص ۴۵١.
٢. اين اشك از مصادق تعظيم شعائر الهى است، زيرا با اين عمل در حقيقت شعارهاى آنان را به پا مىداريم.
٣. گريه بر امام حسين (ع) در حقيقت رجوع به تمام خوبىها است، زيرا گريه بر امام حسين (ع) جهت شخصى ندارد، بلكه به اين دليل است كه او فرزند رسول خدا (ص) وداراى تمام خوبىهاست كه در راه احياى
دين الهى مظلومانه به شهادت رسيده است. پس گريه براى چنين افرادى ارتباط با خوبىهاست. در روايات اسلامى آمده است: هر كس بر امامحسين (ع) گريه كند يا بگرياند يا خود را گريان نشان دهد (تباكى كند) بهشت بر او واجب مىگردد.
۴. انسان تا به باطن خود رجوع نكند واز آن طريق با ولى خدا خصوصاً امام حسين (ع) ارتباط پيدا نكند، دلش نمىشكند واشكش جارى نمىگردد. پس گريه بر امام حسين (ع) در حقيقت ارتباط از راه باطن، بين وجودى محدود با وجودى معنوى بىكران ونامحدود است. پر واضح است كه با اين ارتباط، انسان با معنويت محدود نيز نامحدود خواهد شد. همانگونه كه اگر آب محدود در بركهاى باشد وآن را به درياى بىكران متصل ومرتبط نسازيم، در مدت اندكى آب گنديده ويا به دليل شدّت گرمى هوا، نابود خواهد شد، مگر آنكه آن را به درياى بىكران متصل نماييم كه در اين صورت به مانند دريا عاصم ومصون از هر نوع ميكروب وتعفّن ونابودى خواهد شد.
۵. گريه بر مظلوم، انسان را احساسى كرده، ومدافع مظلوم و دشمن ظالم خواهد نمود، خصوصاً كسى كه معصوم بوده وامام ووصى وجانشين صاحب شريعت باشد، كه در اين هنگام انسان مدافع شريعت
خواهد شد. همچنين با ديدن هر مظلومى به فكر دفاع از او بر خواهد آمد واين مطلبى است كه روانشناسان نيز به آن اشاره كردهاند. از همين رو مىبينيم كه شيعيان به سبب بهرهبردارى از اين اكسير اعظم كه همان گريه بر سيدالشهداء (ع) ومظلوميّت اوست همواره در طول تاريخ حامى وپشت و پناه مظلومان و دشمن ظالمان بودهاند.
۶. گريه بر ولى خدا خصوصاً امام حسين (ع) آرامبخش قلبهاى سوختهاى است كه به جهت مصايبى كه بر آن حضرت (ع) وارد شده، آتش از آن شعلهور شده وقطرههاى اشك، مرهمى بر دل آنان خواهد بود.
٧. اشك، خصوصاً براى اولياى الهى سبب رقّت قلب شده وقساوت را از انسان دور مىكند وزمينه را براى ورود انوار خداوند در دل انسان فراهم مىسازد، زيرا اشكِ خالصانه، صيقلدهنده زنگار دل است.
٨. اشك بر امام حسين (ع) در حقيقت مبارزه منفى وعملى با حاكمان جائر است، يعنى با اين عمل وانمود مىكنند كه از رفتار آنان بيزارند، همانگونه كه حضرت زهرا عليها السلام بعد از وفات پدرش رسول خدا (ص) وبعد از واقعه «سقيفه» گريههاى فراوانى كرد، تا به مردم بفهماند كه براى چه دختر رسول خدا (ص) ناراحت است و مىگريد؟ با آنكه اهلبيت عليهم السلام الگوى صبر ومظهر بردبارى واستقامت وشكيبايىاند.
٩. اشك بر اهل بيت عليهم السلام خصوصاً سرور شهيدان، اعلامِ ادامه دادن وزنده نگه داشتن راه آن بزرگواران است؛ همچنين اعلام اين مطلب است كه ما در طول تاريخ مخالف يزيد ويزيديان بوده وموافق وپيرو حسين (ع) و حسينيان وشعارهايشان هستيم.
عزادارى در سوگ اوليا، خصوصاً سرور وسالار شهيدان مورد تأييد عقل ونظر عقلاست و آثار متعددى دارد؛ اينك اين موضوع را از اين زاويه مورد بررسى قرار مىدهيم:
با مراجعه به عقل سليم پى مىبريم كه برپايى مراسم عزاى اولياى الهى، خصوصاً سرور وسالار شهيدان امام حسين (ع) موافق با عقل مىباشد، زيرا احيا وتكريم آنان در حقيقت تكريم شخصيتهاى عظيم و زنده نگهداشتن مكارم اخلاقى آنان وشعارهاى آنان است وهر امّتى كه بزرگان خود را تكريم نكند محكوم به شكست ونابودى است. زيرا اين بزرگانند كه تاريخ امّتها را ترسيم كرده و صفات پاك انسانى را در مردم مىپراكنند و جوامع انسانى را مىسازند.
شيخ عبدالله علائلى كه از علماى اهل سنت لبنان است درباره امامحسين (ع) مىنويسد:
شيعه هر سال خاطره عاشورا را به جهات تربيتى ودينى تجديد مىكند واين زندهكردن خاطرۀ عاشورا، كارى است بسيار مهم وسازنده كه با نمايش جانبازى دلاوران كربلا، روح شهامت وفداكارى به انسانها مىدهد و آنها را ضدّ قدرتهاى ستمگر بسيج مىكند. از اين رو ما معتقديم كه تنها با آموزش وپيگيرى نهضت حسين (ع) است كه مىتوانيم در راه مبارزه با استعمارگران غرب وشرق وحكومتهاى دستنشانده آنان موفق گرديم.(1)
1) برترين هدف در برترين نهاد، ص ١٢١.
نويسنده انگليسى «توماس كارلايل» بعد از آنكه شاهد يكى از عزاداريهاى عاشورا بود درباره آن مىگويد:
لم يكن هناك أي نوع من الوحشية أو الهمجية ولم ينعدم الضبط بين الناس،
فشعرت في تلك اللحظة وخلال تلك الشعائر ومازلت اشعر بانّي توصلت إلي جميع ما هو حسن وممتلئ بالحيوية في الإسلام، وايقنت بانّ الورع الكامن في اولئك الناس والحماسة المتدفقة منهم بوسعهما هزّ العالم هزاً فيما لو وُجّها توجيهاً صالحاً وانتهجا السبل القويمة. ولا غرو فلهؤلاء الناس واقعية فطرية في شئون الدين. (1)
در آنجا هيچگونه وحشىگرى يا تهاجم نبود ويك لحظه انضباط مردم بر هم نمىخورد. من در آن لحظه ودر بين شعارها فهميدم وتاكنون هم مىفهمم كه به تمام آنچه زيبا ونيكو وپر از زندگى است در اسلام رسيدم ويقين پيدا كردم كه تقوا وورعى كه در نهان مردم نهفته وحماسهاى كه از آنان جوشش دارد در صورتى كه درست توجيه شود وراه محكم وصحيح خود را بپيمايد مىتواند عالم را تكان داده ودر جهان تأثيرگذار باشد و جاى تعجبى نيست؛ زيرا كه براى آن مردم واقعيتى فطرى در شئون دين است.
وى همچنين مىگويد:
بهترين درسى كه از تراژدى كربلا مىگيريم اين است كه حسين (ع) ويارانش با همه وجودشان ايمانى استوار به خداوند بزرگ داشتند. اينان با عمل خود به جهانيان ثابت كردند آنجا كه
1) الابطال، ص ٣٨٨ به نقل از او .
حق با باطل روبهرو مىشود جمعيت زياد مهم نيست؛ زيرا پيروزى حسين (ع) با وجود اقليتى كه داشت باعث شگفتى همه دانايان جهان شد؛ چون نتيجه كار، پيروزى حسين (ع) بود.(1)
خانم «ماربين» فيلسوف معروف آلمانى مىگويد:
مجالس حسينى كه در استانبول تشكيل مىشود را مشاهده كردهام كه مردم در آن جلسات به يكديگر مىگويند: همانا حسين كه امام وهدايتگر ماست، همان كسى كه پيروى واطاعت از او بر ما واجب است، نخواست كه پيرو يزيد شود. لذا جان ومال واولاد وعيال خود را به جهت حفظ شرف وعظمت مقامش تقديم نمود ودر عوض از خود ياد نيكى در دنيا وشفاعت وقرب و منزلت خداى متعال را در آخرت به جاى گذاشت واين در حالى است كه دشمنان او خسران را در دنيا وآخرت برجاى گذاردند. . . آنگاه ديدم وفهميدم كه آنان به حقيقت مىدانند وبه يكديگر اعلام مىدارند و مىگويند: اگر پيرو حسين (ع) هستيد واهل شرف مىباشيد وداراى روحيه بزرگمنشى هستيد وافتخار را طالب مىباشيد، پس شما نيز بايد پيرو افرادى همچون يزيد نباشيد، وبر شما سزاست كه مرگ با عزت را بر زندگى همراه با خوارى ترجيح دهيد تا جاودانه شده وبه سعادت آخرت نائل آييد. . .
آرى شيعه تمام انواع سعادت وشرف را درك مىكند. وهر كدام از آنان به دنبال عزت وافتخار همنوعان وهمكيشان خود هستند واين همان حقيقت پيشرفت در بين ملتهاى ترقىخواه مىباشد
1) مجموعه گلزار بىپايان، ج ٣، ص ٣١۶.
واين همان تعليمات حقوقى است. . . واين حقيقت مفاهيم ديپلماسى ماست. ما مردم اروپا به مجرد اينكه وضعيت وحركات مذاهب ديگر را با اصول خود در تنافى وتضاد مىبينيم آنها را به جنون ووحشىگرى نسبت مىدهيم، غافل از آنكه اگر مقصود واهداف آنها را دنبال كنيم پى به سياستى عقلايى مىبريم. . .(1)
«فردريك جمس» كه يك شرقشناس است درباره درسى كه از قيام امام حسين (ع) گرفته مىگويد:
درس امام حسين (ع) وهر قهرمان شهيد ديگرى اين است كه در دنيا اصول ابدى عدالت وترحم ومحبت وجود دارد كه تغييرناپذيرند وهمچنين هرگاه كسى براى اين صفات ابدى مقاومت كند وبشر در راه آن استوارى نمايد، آن اصول هميشه در دنيا باقى وپايدار خواهد ماند.(2)
يكى از راههاى اساسى ومهمّ در توجيه مسائل عقيدتى، سياسى واجتماعى براى عموم مردم، راه تحريك عاطفه در وجود انسان است. انسان از اين جهت، بيشتر تأثيرپذير است تا جنبه عقلى وجوانب ديگر. به تعبيرى ديگر، اين روش مؤثرتر از ديگر روشهاست. گرچه راه عقل وتعقل را نيز نبايد فراموش كرد وهمراه احساس، عقلگرايى را نيز بايد در مردم زنده نمود؛ زيرا تنها مكتب ومذهبى دوام دارد كه برخوردار از
دو عنصر عقل واحساس و عاطفه باشد. حال با توجه به قضيه شهادت اولياى الهى خصوصاً سرور و سالار شهيدان، تذكر وتوجه دادن مردم به آن واقعه سبب تحريك احساسات مردم شده و موجب رسوخ آموزههاى دينى و فرامين الهى كه آنان جان خود را براى آن فدا نمودند در دل و جان مردم مىگردد.
نويسنده مسيحى «انطوان بارا» در اين باره مىگويد:
لم تحظ ملحمة انسانية في التاريخين القديم والحديث بمثل ما حظيت به ملحمة الاستشهاد في كربلاء من اعجاب ودرس وتعاطف.(1)
هيچ حماسه انسانى در تاريخ قديم وجديد به مقدارى كه حماسه شهادت حسين (ع) در كربلا بهرهمند شد از اعجاب ودرس وعاطفه بهرهمند نشده است.
او در ادامه واقعه كربلا را اينگونه توصيف مىكند:
الأولي والرائدة والوحيدة والخالدة في تاريخ الانسانية مذ وجدت وحتّي تنقضي الدهور؛ اذ هي خالدة خلود الإنسان الذي قامت من اجله. (2)
اين حماسه برترين وپيشتازترين ويگانه وماندگارترين حادثه در تاريخ انسانيت است از روزى كه تحقق يافت وتا نهايت روزگار؛
زيرا اين حماسه تا انسانى وجود دارد، زنده است، انسانى كه آن حماسه به جهت او پديد آمد.
او همچنين مىگويد:
قبر حسين شهيد (ع) به مانند عَلَمى كه كهنه نمىشود و اثر خود را در نهانها قبل از موجوديّت كره زمين گذاشته ودر گذر شبانهروز نه تنها چيزى از آن كم نشده بلكه حقيقت آن در مردم رسوخ پيدا كرده است. وكوششهاى رؤساى كفر وپيروان ضلالت راه به جايى نبرده وتنها بر ظهور وثبات افزوده وروز به روز بلندمرتبهتر شده است.
چه خوب است كه امروز چشمهاى خود را باز كنيم اگر در تمام اين معجزاتى كه شهادت سيدالشهدا از خود به يادگار گذاشته شك داريم. . . چشمهاى خود را باز كنيم ودر هر كوى ونقطهاى جستجو نماييم كه آيا اثرى از يزيد ويا معاويه ويا شمر وجود دارد، هر چه تفحّص كنيم هيچگونه اثرى از آنان نمىيابيم، آرى، آثار آنان مندرس شده وياد آنان محو گشته است، واگر هم يادى از آنها مىشود به جهت لعن ونفرين بر آنها به آتش افروختهاى است كه هرگز خاموش نمىشود. . .
حسين (ع) مناره هدايت وبالاتر از هر اقيانوسى است. . . حسين (ع) حلقه نجات ودر برابر هر ظلمى وجود دارد. . . حسين (ع) مشعلى از نور حق، مقابل هر طاغوتى است. . . حسين (ع) نهضتى است كه نه چيزى را باقى مىگذارد ونه چيزى را رها مىكند. او چشمها وگوشها را پر كرده واميد كسانى است كه متحيّر شده ومظلومند، وكمك كار مجروحين محزون وشفاى هر درد
اجتماعى واخلاقى است.
خوب است كه الآن مشاهده كنيم، كجايند آن كسانى كه ظلم
كردند وقبرهايشان كجاست وچگونه ياد مىشوند؟ . . .
و نيز چه خوب است الآن ببينيم كه چگونه مؤمنان با اختلاف در اديان، حسين (ع) را تكريم مىكنند، وچگونه از نهضت او در قيام وصلحشان ودر كوچكترين وبزرگترين امور دنيوى خود از او الهام مىگيرند. وما خدا را به جهت مهربانى كه به بندگانش دارد تمجيد مىكنيم؛ چرا كه براى مردم راه خلاصى را آماده كرده ودر مقابل چشمهاى تارشان نور فضيلت وحق را در شخصيت حسين شهيد (ع) بلند نموده است.
آرى، نهضت حسين (ع) منشأ عبرت ودرس بزرگى براى نوع بشر است تا چشمهاى خود را نبسته ودرِ گوشهاى خود را از دعوتهاى حق كه خداوند افرادى را براى آن به جهت بالا بردن سطح درك بشر فرستاده، نگيرند. . .
نهضت حسين (ع) همان كشتى است كه رسول كريم آن را قصد كرده است؛ پس هر كس آن را سوار شود نجات يافته وهر كس از سوار شدن بر آن كوتاهى كند غرق خواهد شد.
چه بسيار سزاوار است براى بشريتى كه در اين عصر تاريكى در مورد مسائل اخلاقى واجتماعى وحكومتى مصيبتها كشيده، به نورانيّت حسين (ع) رو كند تا گمراه نگردد وبه حلقههاى مبادى او تمسك كند تا غرق نگردد واز شعارهاى او بهرهمند شود تا درندگان ضلالت وظالمان وگمراهان از او دور گردند. وچه قدر الآن براى ما بيش از هر وقت ديگر لازم و سزاوار است تا حرارت
شهادت حسين (ع) كه در قلبهايمان برافروخته را شعلهور كنيم، حرارتى كه هرگز سرد وخاموش نخواهد شد، حرارتى كه بسيار
گرم بوده ودر قلبهاى ما سكنى خواهد گزيد وجهتى ندارد كه دور از سينههاى خود آن را جستوجو كنيم، چرا كه ما مؤمنيم. وگفتار رسول كريم «همانا شهادت حسين (ع) حرارتى در قلوب مؤمنين قرار مىدهد كه هرگز خاموش نمىشود» براى ما انگيزهاى است براى درك حقيقتى اساسى، كه مدتها از آن غافل بودهايم وآن اينكه حرارت شهادت حسين قلب ما را فتح كرده ودر اشكهاى ما ممزوج شده است. . .(1)
دكتر «ژوزف» فرانسوى در تحقيقى تحت عنوان «شيعه وترقيّات محيّر العقول» مىنويسد:
. . . و از جمله امور طبيعى كه مؤيّد فرقه شيعه شده وتوانسته است در قلب ديگر فرقهها تأثير گذارد، مسأله اظهار مظلوميت بزرگان دينشان است. واين مسأله از امور طبيعى به شمار مىآيد، زيرا طبع هر كس به نصرت ويارى مظلوم كشش دارد ودوست دارد ضعيف بر قوى غلبه يابد وطبيعتهاى بشرى متمايل به ضعيف است. . .
اين مصنّفان اروپايى كه تفصيل مقاتله حسين (ع) واصحابش وكشته شدن او را مىنويسند با وجود آنكه به آنان اعتقاد ندارند، ولى به ظلم وتعدّى و بىرحمى قاتلين آن حضرت ويارانش اذعان دارند ونام قاتلين آن حضرت را به بدى ياد مىكنند. اين امور طبيعى در مقابلش هيچ چيز نمىتواند بايستد. واين نكته از مؤيّدات
شيعه به شمار مىآيد. . .(2)
خانم «ماربين» فيلسوف آلمانى مىگويد:
برخى از نويسندگان ما به جهت بىاطلاعى از كميّت وكيفيت اين شعار مترقيانه يعنى عزادارى حسينى. . . بدون هيچ اطلاعى قلمفرسايى كرده واين عزادارى حسينى را از جنون شيعه مىدانند، ولى در اين مسأله دقت نكرده كه چگونه اين عزادارى شؤون اسلام را تغيير داده است. . .
صد سال پيش شيعيان على وحسين عليهما السلام در هند انگشتشمار بودند در حالى كه امروزه سومين جمعيت بزرگ هند به شمار مىروند واين نسبت در ساير كشورها هم وجود دارد. . .
و چون اين تبليغات را با تبليغات مسيحيان مقايسه كنيم با آن همه اموال و كوشش فراوانى كه در اين راه دارند يك دهم از پيشرفت شيعه را ندارند، با آنكه مبشّران مسيحى مصيبتهاى مسيح را ذكر مىكنند كه تأثير بسزايى در بين مردم دارد ولى نمىتوانند به مانند روش شيعيان حسين (ع) ترويج نمايند. وشايد به اين جهت باشد كه مصيبتهاى مسيح به درجه مصيبتهاى حسين (ع) در قلبهاى مردم تأثيرگذار نباشد واگر تاريخنگاران ما پى به حقيقت شعار وعادات اين اقوام بيگانه ببرند آنان را به جنون نسبت نمىدهند. . .
من به چشم خود پى به صيانت وحفظ قانون محمّدى وپيشرفت مسلمانان ورونق اسلام به سبب كشته شدن حسين (ع) وپديد آمدن اين وقايع به واسطه عزادارى حسينى مىبرم، كه چگونه در بين اين
قوم حقيقت سياست تجلّى پيدا كرده است كه عبارت باشد از دورى وتنفر از ظلم وجور، واين صفت نزد حكماى سياسى شريفترين شعار وبهترين سعادت وزيباترين بهره پسنديده در انسان است،
ومادامى كه اين ملكه براى آنان وجود دارد هرگز زير بار خوارى وذلّت نمىروند. . . سزاوار است دقتنظر كنيم كه چه نكات دقيقى به روح زندگى مىوزد كه آنان در مجالس عزاى حسينى به زبان جارى مىسازند وچه معانى را فرا مىگيرند.(1)
«بولس سلامه» شاعر مسيحى مىگويد:
إذا كان التشيع حباً لعلي وأهل البيت الطيبين الاكرمين وثورة علي الظلم وتوجعاً لما حلّ بالحسين وما نزل باولاده من النكبات في مطاوي التاريخ، فانّني شيعي.(2)
اگر تشيع به معناى محبت على واهل بيت پاك وكريم وانقلاب بر ضد ظلم واظهار همدردى با مصائب حسين وآنچه بر اولاد او از گرفتاريهاست كه در طول تاريخ بر آنان وارد شده، پس به طور حتم من شيعه هستم.
«ادوارد براون گرانويل» كه خاورشناسى انگليسى است درباره واقعه عاشورا مىگويد:
آيا اقليتى پيدا مىشود كه وقتى درباره كربلا سخن مىشنود آغشته با
حزن ودرد نگردد؟ حتى غير مسلمانان نيز نمىتوانند پاكى روحى را كه اين جنگ اسلامى تحت لواى آن انجام گرفت انكار كنند.(3)
عباس محمود عقاد مىگويد: «همه مسلمانان او را يكتا مايه رستگارى وتنها حافظ عواطف انسانى مىديدهاند» .(4)
گرچه مردم در جلساتى كه به نام سيدالشهدا (ع) برپا مىشود به عشق حضرت شركت مىكنند، ولى در ضمن با گوش دادن وفراگيرى معارف اسلامى ومسائل دينى خود، اعم از اعتقادات واحكام واخلاقيات، به فيض عظماى ديگر نائل شده واز اين طريق به كمال وسعادت خواهند رسيد. همان هدفى كه امام حسين (ع) به خاطر آن به شهادت رسيد.
يكى از كشيشان مسيحى مىگويد:
لو كان الحسين لنا لرفعنا له في كل بلد بيرقاً ولنصبنا له في كلّ قرية منبراً ولدعونا الناس إلي المسيحية باسم الحسين.(1)
اگر حسين براى ما بود براى او در هر شهرى بيرقى نصب مىكرديم ودر هر قريهاى منبر مىگذاشتيم ومردم را به اسم او به مسيحيت دعوت مىنموديم.
«شيخ زهير الحسّون» مىگويد:
من از كتابخانه واتيكان در رم ديدن كردم. در بخش اختصاصى كتابهاى اسلامى، بيش از هزار كتاب چاپ شده وخطّى درباره امام حسين (ع) يافتم. از مدير كتابخانه در اين باره سؤال كردم، او در جواب من گفت: بزرگان واتيكان در اين مدت اخير مشاهده كردهاند كه تشيّع در سطح عالم انتشار پيدا كرده وافراد بسيارى در عالم، مذهب اهل بيت عليهم السلام را در آغوش گرفتهاند. آنان پس از بررسى در عظمت اين حادثه پى بردهاند كه سبب آن، انتشار مظلوميت امام حسين (ع) در مجالس حسينى وبرپايى دستههاى
1) الحسين في الفكر المسيحي، ص ٨٢ به نقل از او .
عزادارى از جانب شيعيان است. لذا آنان به نمايندگان واتيكان در سرتاسر عالم دستور دادند تا هر چه كتاب چاپ شده يا خطّى را كه درباره امام حسين (ع) تأليف شده جمعآورى كنند، تا از آنها در نشر وگسترش مسيحيت از طريق نشر مظلوميت مسيح استفاده نمايند؛ زيرا مسيحيان معتقدند كه مسيح همانند حسين (ع) به دار آويخته شده ومظلومانه كشته شده است.(1)
«توفيق ابوعلم» كه رئيس اداره مسجد سيده نفيسه در مصر است درباره امام حسين (ع) مىگويد:
امام حسين (ع) قصد كربلا كرد تا از يكسو دست به قيام بزند واز سوى ديگر از بيعت با يزيد خوددارى نمايد، هر چند كه براى او روشن بود كه اين قيام وامتناع به قتل او منجر خواهد شد؛ زيرا اگر او با يزيد بيعت مىكرد، يزيد درصدد به وجود آوردن تغييرات
اساسى در دين اسلام برمىآمد وبدعتهاى زيادى را بنا مىنهاد. به همين دليل است كه گفتهاند: حسين (ع) ، خود وخانواده وفرزندانش را فداى جدش كرد واركان حكومت بنىاميه هم جز با قتل او متزلزل نمىشد. (2)
گريه در سوگ اوليا خصوصاً امام حسين (ع) گرچه آثار جانبى بسيارى دارد ولى نبايد از آثار ذاتى آن نيز غافل بود زيرا گريه در سوگ اوليا همانند آب پاك ومطهرى است كه مىتواند دلهاى آلوده ما را پاك كرده
وانسان را به تكامل برساند وباصفا ونورانى گرداند. گريه بر اوليا گريه عشق است وعشق كشش داشته وانسان را به معشوق مىرساند همانگونه كه بسيارى از افراد از اين راه به كمال وسعادت رسيدند و اين حقيقتى است كه از روايات استفاده شده و با تجربه مىتوان به آن رسيد.
شيخ عبدالله علائلى كه از علماى اهل سنت لبنان است درباره امامحسين (ع) مىنويسد:
براى همه متفكران مسلمان آن روزگار ثابت شده بود كه يزيد با توجه به اخلاق خاص وتربيت مشخص آنچنانى، وسيلهاى است وبراى هيچ مسلمانى سكوت در آن موقعيت هرگز جايز نبوده ووظيفه آنان مخالفت واعتراض آشكار بود. در اين صورت قيام حسين (ع) در حقيقت اعلام نامزدى خود براى حكومت نبود، بلكه ذاتاً وبيش از هر چيز، اعتراض به ولايت يزيد به شمار مىرفت. گواه
اين ادعا گفتار حسين (ع) به وليد است كه چون از او خواست بيعت كند گفت: يزيد فاسقى است كه فسقش براى خدا آشكار مىباشد.(1)
او همچنين مىگويد:
هر كس در زندگى دو روز دارد؛ روز زندهشدن وروز مردن، ولى تو اى حسين (ع) تنها يك روز داشتى؛ روز زندهشدن وحيات؛ زيرا هرگز نمردى وتو جان شيرين خود را بر سر عقيده پاك وهدف بزرگ وآرمان مقدس خويش دادى. به همين دليل تا حق وحقيقت واسلام در جهان زنده است تو هم زندهاى. (2)
خالد محمد خالد كه نويسنده مصرى است درباره امام حسين (ع) وواقعه عاشورا مىگويد:
چه كسى مىتوانست بهتر از اباعبدالله الحسين (ع) رهبرى آزادگان را برعهده گيرد؟ . . . بهترين فرزند از بهترين پدر. . . برجستهترين وارث از خانواده فداكارى و قهرمانى و بخشش. . . بنابراين، روزى بايد فرا رسد كه حسين (ع) به وظيفه خود جامه عمل بپوشاند واين روز جز عاشورا، كدامين روز مىتواند باشد؟ پس روز عاشورا روز فداكارى است. اگر امروز روز فداكارى نباشد پس كدام روز، روز فداكارى است؟ !(1)
او همچنين مىگويد:
حقيقت قضيه براى هر فردى روشن بود كه حسين (ع) با بصيرت
كامل، تنها به جنگ شخصى مانند يزيد نمىرفت، بلكه هدفش مبارزه با فكر يزيد بود، همانگونه كه پدر بزرگوارش با فكر معاويه سر جنگ داشت(2)
او همچنين درباره امام حسين (ع) مىگويد:
به عقيده ما، همه عوامل شورش بر ضدّ گمراهىها در نهاد او موجود بود. . . اين تصميم مولود ادراك صحيح او بود. . . او مىدانست كه براى نگهدارى دين مبين اسلام، احتياج به فداكارى وشايد قربانى شدن دارد. او اين تصميم را براى اين نگرفت كه مردم كوفه از او دعوت كرده بودند تا با وى بيعت كنند وحتى نمايندگانى براى اين منظور
به سوى حضرتش فرستاده بودند. . . البته مردم كوفه مىخواستند بر ضد يزيد شورش كنند وتحت رهبرى حسين (ع) با حكومت وى مبارزه نمايند. آرى. . . حسين (ع) نمىتوانست اجازه دهد كه دين خدا ودنياى مردم بازيچه دست يزيد باشد. او خود را براى مقاومت ومبارزه با حكومت پليدان آماده مىكرد تا ضربت قاطع خود را بزند. . . خواه مردم كوفه او را دعوت كرده يا نكرده باشند، او مسئوليت خود را به خوبى مىدانست وبه نداى وجدان گوش مىداد. . . وهيچ نيروى خارجى هم نبود كه او را تشويق وتحريك كند؛ زيرا احتياج به تشويق و حتى تاييد خارجى هم نداشت. . .(1)
او مىگويد: «درس بزرگ كربلا در واقع فداكارى در راه عقيده است
كه بايد براى هميشه سرمشق مسلمانان باشد ومورد ستايش قرار گيرد» . (2)
عباس محمود عقاد مىگويد:
سرزمين كربلا حرمى است كه مسلمانان براى عبرت ويادآورى به زيارت آن مىآيند وغير مسلمانان براى مشاهده وبازديد، ولى اگر بنا باشد كه حقّ اين سرزمين ادا شود بايد آن را زيارتگاه هر انسانى قرار داد كه براى نوع خود نصيبى از قداست وبهرهاى از فضيلت قائل است، زيرا ما به ياد نداريم كه قطعهاى از زمين به مانند كربلا اين چنين داراى فضيلت ومنقبت باشد. اين نيست مگر به
جهت آنكه اين سرزمين با اسم كربلا ومنزلگاه حسين (ع) مقرون وعجين شده است.(1)
عبدالحميد جوده السحار مىگويد:
علاوه بر اين، حسين (ع) زندگى را از دريچه چشم حقيقتبين خود بررسى نموده وقضاوت مىكرد. افرادى كه حبّ رياست، چشم باطنشان را كور وگوششان را كر نموده نمىتوانند عقيده وراه حسين (ع) را درك نموده ودر راه آن قدم بگذارند. در اين نبرد آشتىناپذير، حتى اهل وعيال امام حسين (ع) را به عنوان خارجى به اسيرى بردند، اما امروز دنيا به حسين (ع) درود مىفرستد ونام جاويدان او با احترام ذكر مىشود، اما نام يزيد وجيره خواران وغلامان حلقه به
گوش او با ننگ وانزجار هميشگى قرين شده است.(2)
عبدالرحمان شرقاوى كه از نويسندگان واديبان وشاعران مصرى است درباره امام حسين (ع) مىگويد:
حسين (ع) شهيد راه دين وآزادگى است نه تنها شيعه بايد به نام حسين (ع) ببالد بلكه تمام آزادمردان دنيا بايد به اين نام شريف افتخار كنند.(3)
شيخ محمد عبده نويسنده مصرى است درباره قيام امام حسين (ع) مىنويسد:
قيام امام حسين (ع) بر ضد يزيد واجب بود؛ زيرا هنگامى كه حكومت عدل براى پياده كردن دستورات اسلام وجود داشته وحكومت ستمكار آن دستورات را تعطيل كرده باشد بر همه مسلمانان واجب است به حكومت عدل كمك كرده وستمكار را از كار بركنار كنند. از اين جهت قيام امام حسين (ع) فرزند رسولخدا (ص) بر ضدّ پيشواى ظلم وستم كه امور مسلمانان را به دست گرفته بود يعنى يزيد بن معاويه كه خداوند او و كمككارانش را خوار كند، واجب واز بلند همّتى او بود.(1)
عبدالحميد جودۀ السحار كه نويسنده مصرى است، درباره
امامحسين (ع) مىنويسد:
حسين (ع) نمىتوانست با يزيد بيعت كند وبه حكومت او تن دهد؛ زيرا در آن صورت بر فسق وفجور مهر تأييد مىگذاشت واركان ظلم وطغيان را محكم مىساخت وبر فرمانروايى باطل تمكين مىنمود. امام حسين (ع) به اين كارها راضى نمىشد گرچه اهل وعيالش به اسارت روند وخود ويارانش كشته شوند.(2)
العبيدى كه مفتى شهر موصل بوده درباره فاجعه كربلا مىگويد:
فاجعه كربلا در تاريخ بشر نادرهاى است، همچنانكه مسببين آن نيز نادره روزگارند. . . حسين بن على (ع) سنت دفاع از حق مظلوم ومصالح عموم را بنابر فرمان خداوند در قرآن وبه زبان پيامبراكرم (ص) وظيفه خويش ديد، وبدين سبب نيز نزد پروردگار
سرور شهيدان محسوب شد ودر طول تاريخ، پيشواى اصلاحطلبان به حساب آمد ودر حقيقت به آنچه خواسته بود بلكه بالاتر از آن دست يافت.(1)
دكتر كليم صديقى كه رئيس پارلمان مسلمانان انگلستان است با الهام از قيام حسينى مىگويد:
نزد اهل تشيع، نخستين گام مؤثر در جهت صحيح، همان اوائل تاريخ آنان برداشته شد ودر قالب ردّ ونفى هرگونه سازش با نظامهاى موجود متجلى گرديد وريشههاى آن به ردّ حاكميت يزيد از سوى امام حسين (ع) ومتعاقب آن شهادت ايشان در كربلا
بازمىگردد. وبايد اذعان كرد كه در ميان اهل تسنن اين مرحله اصلاحى هنوز آغاز نشده است. (2)
شيخ طنطاوى كه از علماى مصر به حساب مىآيد درباره واقعه عاشورا مىگويد:
داستان حسينى، عشق آزادگان را به فداكارى در راه خدا برمىانگيزد واستقبال از مرگ را بهترين آرزوها به شمار مىآورد، چندانكه براى شتاب به قربانگاه، بر يكديگر پيشى جويند.(3)
شيخ محمد محمود مدنى كه استاد ورئيس دانشكده شريعت دانشگاه الازهر مصر بوده مىگويد:
حسين (ع) شهيد نمونه وبرجسته مجاهدان راه خدا، مشاهده كرد كه بال وپر حق شكسته وباطل از هر سو راه را بر آن بسته است. خود را ديد كه شاخ درخت نبوت و پسر آن امام شير دلى است كه هرگز از بيم ذلت سر به زير نينداخت.
خود را ديد كه برطرف كردن اين حزن واندوه واز ميان بردن اين تاريكىها به او حواله داده شده واز او خواسته شده است. صدايى از اعماق وجودش او را ندا مىداد: تو اى پسر پيامبر! براى رفع اين شدائد هستى.
خداوند به واسطه جدّ تو تاريكىها را برطرف وحق را ظاهر وباطل
را نابود ساخت تا بر او نازل شد ( إِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ) ومردم گروه گروه در دين خدا داخل شدند. پدر تو همان شمشير برنده وقاطعى بود كه در نيام نرفت تا گردنهاى مشركان را ذليل توحيد كرد.
برخيز اى اباعبدالله مانند پدر وجدت جهاد كن واز دين خدا حمايت نما وستمكاران را دفع نما وزمين را از پليدى ظلم وستم پاك ساز. . .
چه كسى براى نجات امت قيام مىكند اگر تو قيام نكنى اى پسر على وفاطمه عليهما السلام. گويى حسين (ع) اين صدا را از اعماق وجودش مىشنيد كه به اين ندا صدا مىداد و شب و روز بر او اصرار مىورزيد. پس حسين (ع) چارهاى جز پاسخ به اين ندا واجابت اين صدا نداشت، وبه كسانى كه او را از قيام باز داشته و مىترساندند التفاتى نفرمود وشدت وقساوت دشمن وجسارت و بىاعتنايى او به احترام خاندان نبوت او را از جهاد در راه خدا باز نداشت؛ زيرا او
مجاهدى بود كه به امر خدا قيام كرد وبراى او تفاوتى نداشت كه به ظاهر مغلوب باشد يا منصور؛ چون هر دو صورت برايش شرافت بود ( هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ) . پس او در راه خدا وحق شهيد شد وقاتلانش به لعنت خدا وتمام ملائكه ومردم گرفتار شدند و او به بزرگترين درجات در نزد خدايش رستگار شد. ( مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ) (1)آنان همنشينى كسانى خواهد بود كه خدا نعمت خود را برآنان تمام كرده از پيامبران و صدّيقان و شهدا و صالحان و آنها رفيقهاى خوبى هستند.
محمد زغلول پاشا كه يكى از شخصيتهاى مصرى است در سخنرانى خود در حسينيه ايرانىها مىگويد:
حسين (ع) در اين كار به واجب دينى وسياسى خود قيام كرد واينگونه مجالس عزادارى، روح شهامت را در مردم پرورش مىدهد و مايه قوت اراده آنها در راه حق وحقيقت مىگردد.(2)
احمد اسكندر كه نويسندهاى مصرى است در مقالهاى كه در روزنامه «الجمهوريه» مصر به نام «ثار الله» منتشر كرده مىنويسد:
حسين (ع) كشته شد، ولى كلام او رسالتى بزرگ گرديد. سرش بريده شد ولى براى هميشه رمز شهادت شد. خونش به زمين ريخت ولى در عصر خويش وهمه عصرها فريادى شد كه در گوش مؤمنان ومبارزان فرياد برآورد. . . كه چشمان خود را باز كنيد وبه
اشرارى كه شما را محاصره كردهاند بنگريد وعوامل ضعف وترديد وپستى را از درون خويش ريشهكن سازيد.(1)
محمد عبدالباقى كه نويسنده مصرى است درباره امام حسين (ع)
مىگويد:
اگر حسين (ع) با يزيد فاسق بىشخصيت كه شارب خمر ونابكار بود وجايگاه خلافت را به مجلس ساز وآواز وحلقه شراب تبديل كرده وبه گردن سگها وميمونها طلا آويزان نموده بود در حالى كه صدها هزار مسلمان گرسنه ومحروم بودند، به عنوان خليفه رسول خدا (ص) بيعت مىكرد، اين عمل او مهر تأييد ورضايتى بود بر تمام كارهايى كه يزيد مرتكب مىشد وحتى سكوت او به عنوان رضايتش به حساب مىآمد؛ زيرا حسين (ع) در شبه جزيرۀالعرب شخصى منحصر به فرد بود.(2)
گاهى گفته مىشود كه برپايى مراسم عزا علىالخصوص بر سيدالشهدا (ع) با وحدت مسلمانان سازگارى ندارد؛ زيرا اين مراسم در برگيرنده اعتراض ولعن بر برخى از خلفاى مسلمانان است. لذا به جهت ايجاد وحدت در بين مسلمانان ترك آن لازم و ضرورى است.
اولاً: قضيه امام حسين (ع) نه تنها به مصلحت شيعه است بلكه به مصلحت مسلمانان وعموم آزادى خواهان عالم مىباشد، لذا با برپايى مراسم يادبود حضرت اباعبدالله الحسين (ع) وبا ايجاد روحيه شهادتطلبى در راه تثبيت آزادى وايمان مىتوان جوامع بشرى را از يوغ
اسارت وبردگى ديگران رهايى بخشيد و تحت لواى واحد جمع نمود.
ثانياً: در ذكر مصيبت امام حسين (ع) چندان سخنى از صحابه به ميان نمىآيد. مگر نه اين است كه عموم صحابه پيامبر (ص) ، حضرت امام حسين (ع) را دوست مىداشتند واو را احترام مىنمودند؟ وحتى برخى از آنان در كربلا در ركاب امامشان به شهادت رسيدند كه از ميان آنها مىتوان به حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه، بريربن خضير همدانى، عروه غفارى وديگران اشاره كرد.
يادبود عاشوراى حسينى هرگز بين مسلمانان ايجاد اختلاف نكرده ونخواهد كرد. آرى، يادبود عاشوراى حسينى مىتواند بين مسلمانان ومنافقان دغلكارى امثال يزيد وابنزياد وعمر بن سعد وطرفداران آنان تفرقه بيندازد.
از كلمات ابن تيميه استفاده مىشود كه او شديداً با برپايى مراسم عزادارى و سينهزنى مخالف بوده است. او مىگويد:
. . . وهؤلاء يأتون من لطم الخدود وشق الجيوب ودعوي الجاهلية وغير ذلك من المنكرات عبد الموت بسنين كثيرة مالو فعلوه
عقب موته لكان ذلك من أعظم المنكرات التى حرّمها الله ورسوله فكيف بعد هذه المدة الطويلة.(1)
. . . و اينان به صورت زده و گريبان چاك مىدهند و سخن جاهليت و منكرات ديگر بعد از مرگ او به سالهاى بسيار انجام مىدهند؛ كارهايى كه اگر بعد از مرگ او انجام مىدادند از بزرگترين منكرات به حساب مىآيد كه خدا و رسولش آن را حرام نموده است.
از برخى روايات استفاده مىشود كه سينه زدن در سوگ امامحسين (ع) گرچه موجب قرمز شدن سينه شود، اشكالى نداشته، بلكه امرى راجح است. اينك به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
١. ابن كثير نقل كرده كه چون اسيران را بر بدن امام حسين (ع) واصحابش مرور دادند زنان شيون كشيده، به صورت خود زدند، وزينب صدا بلند كرد: « يا محمّداه. . .» . (2)
اين در حالى است كه هرگز امام سجاد (ع) كه همراهشان بود به عمل آنان اعتراض نكرد.
٢. زمانى كه امام حسين (ع) در كربلا چنين رجز خواند:
يا دهر افّ لك من خليل كم لك بالإشراق و الاصيل
صدا به گوش زينب عليها السلام رسيد. در اين هنگام پيراهن خود را چاك داده، بر صورت خود زد وسربرهنه از خيمه بيرون آمد وفرياد برآورد:
« واثكلاه» (3)و امام حسين (ع) كه از نظر اهل سنت از اهل بيت عليهم السلام و از
اصحاب محسوب مىگردد بر اين كار او اعتراض ننمود.
٣. از جمله ادله عدم حرمت بر سينه وصورت زدن در سوگ انبيا
واوصيا وفرزندان انبيا، خصوصاً كسانى كه بر روى زمين هيچ كس مثل آنان نبوده است، روايتى است كه احمد وديگران به سند صحيح از عايشه نقل كردهاند كه گفت:
. . . رسولخدا (ص) قبض روح شد [در حالى كه سر او در دامن من قرار داشت] (1)، آنگاه سر او را بر بالشتى قرار دادم. در اين هنگام من با زنان برخواسته وبه خود زده ومن به صورت خود مىزدم. . .(2)
محمّد سليم اسد درباره سند اين حديث مىگويد: «اين سند صحيح است» .(3)
۴. عزادارى بر فراق محبوب بهويژه سيدالشهداء از نظر عرف عقلا نيز پسنديده است. جرجى زيدان مىگويد:
لا شك انّ ابن زياد ارتكب بقتل الحسين جريمة كبري لميحدث أفظع منها فى تاريخ العالم، ولا غرو إذا تظلّم الشيعة لقتل الحسين وبكوه فى كل عام، ومزقوا جيوبهم وقرعوا صدروهم اسفاً عليه؛ لانّه قتل مظلوماً.(4)
شكى نيست كه ابنزياد با كشتن حسين (ع) جرم بزرگى را مرتكب شد كه فجيعتر از آن در تاريخ عالم واقع نشده است. لذا
باكى نيست بر شيعه كه به جهت كشتهشدن حسين (ع) اظهار تظلم كرده، بر او در هر سال بگريد، وگريبان چاك دهد، وبا اظهار تأسّف بر او به سينههاى خود زند؛ زيرا او مظلومانه كشته شد.
۵. مجرد زدن انسان به خودش در مصيبتى كه به او وارد شده، دليلى بر حرمت آن نيست؛ زيرا احمد بن حنبل به سند خود از ابوهريره نقل كرده كه شخصى اعرابى نزد رسولخدا (ص) آمد وشروع به زدن به صورت خود كرد وموى خود را مىكند و مىگفت: «من خودم را هلاك شده مىبينم» . رسول خدا (ص) به او فرمود: «چه چيز تو را هلاك نموده است؟ ! او گفت من در ماه رمضان با همسر خود جماع كردم!» حضرت به او فرمود: «آيا مىتوانى يك بنده آزاد كنى؟»(1)
در اين حديث مشاهده مىكنيم كه پيامبر (ص) بر اين كار او اعتراض نكرد و او را از زدن به صورت وكندن مو نهى ننمود.
٧. ابن عباس قضيه طلاق پيامبر (ص) وهمسران خود را نقل مىكند كه در آن آمده است: عمر گفت: «من بر حفصه وارد شدم در حالى كه ايستاده بود وبه خود مىزد، وهمچنين همسران پيامبر نيز ايستاده وبه خود مىزدند» . من به حفصه گفتم: «آيا پيامبر (ص) تو را طلاق داده است؟ . . .»(2)
مخالفان سينهزنى شبهه نموده و به برخى از روايات تمسّك كردهاند:
بخارى به سند خود از عبدالله نقل كرده كه پيامبر (ص) فرمود:
ليس منّا من لطم الخدود وشقّ الجيوب ودعا بدعوي الجاهلية.(1)
از ما نيست كسى كه به صورتها سيلى زده، يقهها چاك دهد ومدّعى دعواى جاهليّت باشد.
برخى به اين حديث تمسّك كرده واز سينهزنى ونوحهسرايى در سوگ اولياى الهى حتى سالار شهيدان اباعبدالله الحسين (ع) منع كردهاند.
اين حديث ناظر به موردى است كه كسى اين افعال را به عنوان اعتراض به قضاى الهى در مقابل مرگ عزيزش انجام دهد واين نكتهاى است كه بسيارى از شارحان صحيح بخارى؛ از قبيل: عسقلانى، كرمانى، قسطلانى و بدرالدين عينى به آن اشاره كردهاند.(2)
كرمانى مىنويسد:
فان قلت: اللطم والشق لايخرج فاعلهما من هذه الامة فما معني النفي؟ قلت: هو للتغليظ، أللّهم إلاّ ان يفسر دعوي الجاهلية بما يوجب الكفر نحو تحليل الحرام او عدم التسليم لقضاء الله، فحينئذ يكون
النفي حقيقة.(3)
اگر كسى بگويد: گريبان چاك كردن وبه صورت زدن باعث نمىشود كه فاعل اين دو كار از اين امت خارج گردد، پس اين نفى چه معنايى دارد؟ در جواب مىگوييم: اين به جهت شدت وتغليظ
است، مگر آنكه ادعاى مطالب جاهليت را به گونهاى تفسير كنيم كه موجب كفر شود، مانند تحليل حرام يا عدم تسليم در برابر قضاى الهى، كه در اين صورت، نفى حقيقى است.
مناوى در ذيل اين حديث مىنويسد:
اين تعبير دلالت بر عدم رضايت دارد، وسبب آن چيزى است كه اين اعمال متضمن آن است كه از آن جمله راضى نبودن به قضاى الهى است.(1)
نتيجه اينكه: اين حديث هرگز ناظر بر سينهزنى در روز عاشورا ودر عزاى امام حسين (ع) وديگر اولياى الهى نيست، عملى كه به جهت تعظيم دين وشعائر آن واظهار محبت نسبت به اهلبيت پيامبر عليهم السلام انجام مىگيرد.
1) فيض القدير، ج ۵، ص ۴٩٣.
از ديگر مظاهر عزادارى مرثيهسرايى است، وهابيان مىگويند: چرا در سوگ اولياى الهى مرثيهسرايى مىكنيم؟ آيا در ميان امّتهاى پيشين اين چنين اعمالى بوده است؟ آيا پيامبر (ص) واهلبيتش چنين كارى را در سوگ بزرگان انجام مىدادند؟ آيا صحابه وتابعين وبه تعبير ديگر سلف صالح، چنين عملى انجام مىدادند؟
ابن تيميه مىگويد:
وكذلك حديث عاشوراء. . . و اقبح من ذلك واعظم ما تفعله الرافضة من اتخاذه مأتماً يقرأ فيه المصرع و ينشد فيه قصائد النياحة.(1)
و نيز قصه عاشورا. . . قبيحتر از آن و بزرگترين كارى است كه رافضه انجام مىدهند از اينكه آن روز را روز ماتم قرار داده و در
آن شعر قرائت كرده و قصيدههاى نوحهسرايى مىخوانند.
1) منهاج السنة، ج ٨، ص ١۵١.
براى اثبات اين مطلب مىتوان به ادلهاى چند تمسك نمود:
اصل اوّلى در تمام اشياء اباحه است، اين امر در مورد مرثيهسرايى نيز جارى است، مادامى كه دليلى برخلاف آن نباشد. واز آنجا كه اين امر مورد نهى واقع نشده، بلكه دليل بر رجحان آن وجود دارد. لذا داخل در اصل اوّلى اباحه وجواز است.
كسى كه قرار است براى او مرثيه خوانده شود در صورتى كه از اولياى الهى بوده واز رهبران جامعه به حساب مىآيد، مىتوانيم با مرثيهسرايى احساسات مردم را به او جذب كرده در نتيجه مردم را به طرف او سوق مىدهيم كه اين عمل به نوبه خود تشويق مردم به متابعت وپيروى از آن شخص خواهد بود، لذا مىتوان گفت كه مرثيهسرايى از مصاديق بارز تعظيم شعائر الهى است. خداوند متعال مىفرمايد: ( وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ) ؛ «و هر كس شعائر الهى را بزرگ دارد، اين كار نشانه تقواى دلهاست» . (حج: ٣٢)
با مراجعه به تاريخ پى مىبريم كه پيامبر (ص) وصحابه در سوگ اموات
خصوصاً اولياى الهى مرثيهسرايى مىكردند. اينك به نمونههايى از آن اشاره مىكنيم:
حلبى از ابن مسعود نقل مىكند:
ما رسول خدا (ص) را گريان بر كسى همانند حمزه نديديم. جنازه او را به طرف قبله نمود. آنگاه بر بالين جنازه او ايستاد. سپس صيحهاى زد كه نزديك بود بيهوش شود. در اين هنگام فرمود: اى عموى رسولخدا! واى شير خدا وشير رسول او، اى حمزه، اى انجامدهنده خيرات، اى حمزه، اى برطرفكننده غصهها، اى مدافع، اى محافظ رسول خدا! (1)
انس بن مالك مىگويد:
چون از دفن رسولخدا (ص) فارغ شديم، فاطمه عليها السلام رو به من كرده، فرمود: اى انس! چگونه توانستيد خاك بر صورت رسول خدا بريزيد؟ آنگاه شروع به گريه كرده، ندا سر داد: اى پدرم كه دعوت پروردگارت را اجابت نمودى! اى پدرم كه به قرب پروردگارت رفتى! اى پدرم كه نداى پروردگارت را پاسخ دادى! . . .(2)
ابن عبدربّه مىگويد: عايشه بر سر قبر ابوبكر ايستاد وگفت: «. . . بزرگترين حوادث بعد از رسول خدا (ص) مصيبت فقدان تو است» .(3)
طبرى به سند خود از خالد بن جابر نقل مىكند كه از امام حسن (ع) شنيدم كه بعد از كشته شدن امام على (ع) در ضمن خطبهاى فرمود:
لقد قتلتم الليلة رجلا في ليلة فيها نزل القرآن، وفيها رفع عيسي بن مريم (ع) وفيها قتل يوشع بن نون فتي موسي عليهما السلام، والله ما سبقه احد كان قبله، ولايدركه احد يكون بعده. والله ان كان رسول الله (ص) ليبعثه في السريّة، وجبرئيل عن يمينه وميكائيل عن يساره، والله ماترك صفراء ولابيضاء إلاّ ثمانمائة أو سبعمائة ارصدها لخادمه.(1)
شما امشب مردى را كشتيد كه در آن شب قرآن نازل شد. ودر آن شب عيسى بن مريم (ع) به آسمان رفته ويوشع بن نون جوانمرد موسى عليهما السلام كشته شد. به خدا سوگند! قبل از او كسى بر او سبقت نگرفته وبعد از او هيچ كس او را درك نخواهد كرد. به خدا سوگند! رسول خدا (ص) او را در سريه [جنگى] مىفرستاد، در حالى
كه جبرئيل در طرف راست او وميكائيل در طرف چپ او بود. به خدا سوگند! هيچ زردى وسفيدى [طلا ونقرهاى] باقى نگذاشت به جز هشتصد ويا هفتصد درهم كه براى خادمش كنار گذارده بود.
حاكم نيشابورى به سندش از امبكر بن مسور نقل مىكند كه گفت:
1) المستدرك، ج٣، ص١٧٣.
چون حسن بن على عليهما السلام از دنيا رحلت نمود. زنان بنىهاشم براى او يك ماه نوحهسرايى كردند.(1)
با مراجعه به مصادر حديثى وتاريخى پى مىبريم كه پيامبر (ص) واهلبيت عليهم السلام وصحابه وتابعين در زمان حيات خود اقامه عزا براى امام حسين (ع) داشته ودر سوگ او مرثيهسرايى كردهاند. اينك به مواردى در اين باره اشاره مىكنيم:
حاكم نيشابورى به سند صحيح از امالفضل نقل مىكند كه:
انّها دخلت علي رسول الله (ص) فقالت: يا رسول الله! إنّي رأيت حلماً منكراً الليلة، قال: وما هو؟ قالت: انّه
شديد، قال: وما هو؟ قالت: رأيت كأنّ قطعة من جسدك قطعت ووضعت في حجري. فقال رسول الله (ص) : رأيت خيراً، تلد فاطمة -ان شاء الله- غلاماً فيكون في حجرك، فولدت فاطمة الحسين، فكان في حجره، ثم حانت منّي التفاتة فإذا عينا رسول الله (ص) تهريقان من الدموع. قالت: فقلت: يا نبي الله! بابي انت وامي مالك؟ قال: اتاني جبرئيل (ع) فاخبرني انّ امّتي سيقتل ابني هذا. فقلت: هذا؟ فقال: نعم، واتاني بتربة من تربته حمراء.
روزى بر رسولخدا (ص) وارد شد وعرض كرد: اى رسول خدا! شب
1) مستدرك حاكم، ج ٣، ص ١٧٣.
گذشته خواب بدى ديدم. حضرت فرمود: آن خواب چيست؟ عرض كردم، خواب بدى است. حضرت فرمود: چيست؟ عرض كردم: در عالم رؤيا ديدم گويا قسمتى از بدن شما جدا شده و در دامان من قرار گرفت. پيامبر فرمود: خواب خوبى ديدهاى. فاطمه (دخترم) اگر خدا بخواهد پسرى به دنيا خواهد آورد كه در دامان تو بزرگ خواهد شد.
ام الفضل مىگويد: فاطمه عليها السلام حسين (ع) را به دنيا آورد واو در دامان من بود، همانگونه كه رسولخدا (ص) فرمود، تا آنكه بر رسولخدا (ص) وارد شدم وحسين (ع) را در دامنش گذاردم. به
حضرت توجه كردم، ناگهان ديدم كه اشك از چشمانش سرازير شد. عرض كردم: اى پيامبر خدا! پدر ومادرم به فدايت، چه شده كه شما را گريان مىبينم؟ حضرت فرمود: جبرئيل بر من نازل شد وخبر داد كه امتم به زودى او را به شهادت مىرسانند. عرض كردم: اين فرزند را؟ حضرت فرمود: آرى. آنگاه قسمتى از تربت خونين آن حضرت را به من داد.
اين حديث را عدهاى از علماى اهلسنت نقل كردهاند، از قبيل:
خوارزمى حنفى مىگويد:
ولمّا أتي علي الحسين من ولادته سنة كاملة هبط علي رسولالله (ص) ، اثنا عشر
ملكاً محمّرة وجوههم قد نشروا اجنحتهم وهم يقولون: يا محمد! سينزل بولدك الحسين ما نزل بهابيل من قابيل وسيعطي مثل اجر هابيل ويحمل علي قاتله مثل وزر قابيل. قال: لم يبق في السماء ملك إلاّ و نزل علي النبي يعزّيه بالحسين ويخبره بثواب ما يعطي ويعرض عليه تربته، والنبي يقول: اللّهم اخذل من خذله واقتل من قتله ولاتمتعه بما طلبه.
ولمّا اتت علي الحسين من مولوده سنتان كاملتان خرج النبي في سفر، فلمّا كان في بعض الطريق وقف فاسترجع ودمعت عيناه، فسئل عن ذلك فقال: هذا جبرئيل يخبرني عن ارض بشاطئ الفرات يقال لها: كربلاء، يقتل فيها ولدي الحسين بن فاطمة. فقيل: من يقتله يا رسول الله (ص) ؟ فقال: رجل يقال له يزيد، لابارك الله في نفسه. وكانّي انظر إلي منصرفه ومدفنه بها وقد اهدي رأسه. . . ثم رجع النبي من سفره ذلك مغموماً، فصعد المنبر
فخطب ووعظ. . . اللّهم وقد اخبرني جبرئيل بانّ ولدي هذا مقتول مخذول. . .(1)
چون از ولادت امام حسين (ع) يك سال كامل گذشت دوازده ملك در حالى كه صورتهايشان قرمز بود وبالهاى خود را گسترده بودند بر رسولخدا (ص) فرود آمده، گفتند: اى محمد! زود است كه بر فرزندت حسين آنچه از طرف قابيل بر هابيل وارد شد، بيايد وزود است كه همانند اجر هابيل به او داده شود، وبر قاتل او همانند عذاب قابيل داده خواهد شد. آن روز در آسمان ملكى نبود جز آنكه بر پيامبر (ص) نازل شده وبه او در مصيبت حسين (ع) تسليت گفت، واز ثوابى كه به او داده مىشود خبر داد، ونيز تربت امام حسين (ع) را بر پيامبر (ص) عرضه كرد. پيامبر (ص) فرمود: بار خدايا! هر كس او را خوار كند او را خوارگردان، وهر كس او را مىكشد به قتل رسان، وبه آنچه را دنبال مىكند او را بهرهمند مساز.
هنگامى كه دو سال كامل از ولادت امام حسين (ع) گذشت پيامبر (ص) به سفر رفت. در بين راه توقف نمود وكلمه استرجاع إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ را بر زبان جارى ساخت وچشمانش پر از اشك شد. از علت آن سؤال شد؟ حضرت فرمود: اين جبرئيل است كه مرا از سرزمينى در شطّ فرات به نام كربلا خبر مىدهد كه فرزندم حسين پسر فاطمه در آنجا به قتل خواهد رسيد. عرض شد: چه كسى او را به قتل مىرساند؟ فرمود: مردى به نام يزيد، خداوند او را مبارك نگرداند. وگويا نظر
مىكنم به بازگشت ومدفنش در
1) مقتل الحسين ع ، خوارزمى، ج ١، ص ١۶٣.
كربلا در حالى كه سرش را هديه مىبرند. . . پيامبر (ص) در حالى كه محزون بود از سفر خود بازگشت. بر بالاى منبر رفت وخطبه خواند ومردم را موعظه نمود. . . آنگاه عرض كرد: بار خدايا! مرا جبرئيل خبر داده كه اين فرزندم كشته وخوار خواهد شد. . .
احمد بن حنبل به سند صحيح از انس بن مالك نقل كرده كه گفت:
انّ ملك المطر استأذن ربّه ان يأتي النبي (ص) فاذن له فقال له يا أمسلمه: املكي علينا الباب لايدخل علينا احد. قالت: وجاء الحسين ليدخل فمنعته فوثب فدخل فجعل يقعد علي ظهر النبي (ص) وعلي منكبه وعلي عاتقه. قال: فقال الملك للنبي (ص) : اتحبّه؟ قال: نعم. قال: اما انّ امّتك ستقتله، وان شئت اريتك المكان الذي يقتل فيه. فضرب بيده فجاء بطينة حمراء، فاخذتها امسلمة فصرّتها في خمارها. قال ثابت: بلغنا انّها كربلاء.(1)
فرشته باران از پروردگارش اذن گرفت تا خدمت رسول خدا (ص) وارد شود، خداوند به او اجازه داد. حضرت به امسلمه فرمود: مواظب باش تا كسى بر من وارد نشود. ام سلمه مىگويد: حسين (ع) آمد كه داخل شود من او را مانع شدم. حضرت فرار كرد وداخل اتاق رسولخدا شد واز شانه وگردن پيامبر خدا (ص) بالا رفت. آن فرشته به پيامبر (ص) عرض كرد: آيا او را دوست دارى؟ حضرت فرمود: آرى. فرشته عرض كرد: آگاه باش! همانا امت تو او را به
1) مسند احمد، ج ٣، صص ٢۴٢ و ٢۶۵.
زودى خواهند كشت. واگر مىخواهى مكانى را كه در آنجا به قتل مىرسد به تو نشان دهم. فرشته دستى زد واز خاك قرمز آن مكان آورد. امسلمه آن را برداشته ودر مقنعهاش گذارد. ثابت گفت كه به ما خبر رسيده كه اين خاك كربلاست.
ابن عساكر به سند صحيح از عايشه نقل كرده كه گفت:
بينا رسول الله (ص) راقد اذ جاء الحسين يحبوا اليه فنحيته عنه ثم قمت لبعض امري فدنا منه، فاستيقظ يبكي. فقلت: مايبكيك؟ قال: انّ جبرئيل اراني التربة التي يقتل عليها الحسين. فاشتدّ غضب الله علي منيسفك دمه، وبسط يده فإذا فيها قبضة من بطحاء. فقال: يا عائشة! والذي نفسه
بيده انّه ليحزنني، فمن هذا من امّتي يقتل حسيناً بعدي؟(1)
در آن هنگام كه رسولخدا (ص) در خواب بود ناگهان حسين (ع) وارد شد وبه طرف حضرت حركت كرد. من او را از حضرت دور كردم. سپس به دنبال برخى از كارهايم رفتم. حسين (ع) نزديك پيامبر (ص) آمد. حضرت در حالى كه گريان بود از خواب بيدار شد. به او عرض كردم: چه چيز شما را به گريه درآورده است؟ حضرت فرمود: جبرئيل تربتى را كه حسين در آن كشته مىشود به من نشان داد. غضب خدا بر كسى كه خون او را بر زمين ريزد شديد خواهد شد. آنگاه دست خود را گسترده وناگاه قبضهاى از بطحاء آورد
1) ترجمه امام على ع از تاريخ ابن عساكر، رقم ٢٢٩.
وفرمود: اى عايشه! قسم به كسى كه جانم به دست اوست اين امر مرا محزون مىكند. اين چه كسى است از امتم كه بعد از من حسين را به قتل مىرساند؟ !
احمد بن حنبل به سند صحيح از ابن عباس نقل كرده كه گفت:
رأيت النبي (ص) فيما يري النائم بنصف النهار وهو قائم اشعث اغبر، بيده قارورة فيها دم. فقلت: بابي انت وامّي يا رسول الله! ما هذا؟ قال: هذا دم الحسين واصحابه، لم ازل
التقطه منذ اليوم، فاحصينا ذلك اليوم فوجدوه قتل في ذلك اليوم.(1)
پيامبر (ص) را در نيمه روز در عالم رؤيا در حالى كه ايستاده و پريشان حال وغبارآلود ودر دستانش شيشهاى پر از خون بود ديدم. عرض كردم: پدر ومادرم به فدايت! اين چيست؟ حضرت فرمود: اين خون حسين واصحاب اوست، امروز آن را برداشتم. ابنعباس مىگويد: ما آن روز را حساب كرديم همان روزى بود كه حسين (ع) در آن به شهادت رسيد.
ترمذى وحاكم به سند صحيح از سلمى نقل كرده كه گفت:
دخلت علي أمسلمه وهي تبكي فقلت: ما يبكيك؟ قالت: رأيت رسول الله (ص) -تعني في المنام- وعلي رأسه ولحيته التراب. فقلت: مالك يا رسول الله! قال: شهدت قتل الحسين آنفاً.(2)
بر امسلمه وارد شدم در حالى كه گريان بود. عرض كردم: چه چيز
تو را به گريه در آورده است؟ گفت: رسولخدا (ص) را در عالم خواب مشاهده كردم در حالى كه بر سر ومحاسنش خاك نشسته بود. عرض كردم: شما را چه شده اى رسولخدا (ص) ؟ حضرت فرمود: لحظهاى قبل شاهد كشته شدن حسينم بودم.
الف) احمد بن حنبل به سند صحيح از نجى نقل كرده كه او با على (ع) حركت نمود. چون به نينوا -كه راهشان به صفين بود- رسيدند، حضرت على (ع) در كنار شطّ فرات ندا داد: «صبر كن اى اباعبدالله!» عرض كردم: «جريان چيست؟» حضرت فرمود: «روزى بر رسولخدا وارد شدم در حالى كه دو چشمش اشك ريزان بود، عرض كردم: اى پيامبر خدا! آيا شما را كسى به غضب درآورده است؟ چه شده كه چشمانتان گريان است؟ حضرت فرمود: آرى، مدتى پيش از اين جبرئيل از نزد من خارج شد ومرا خبر داد كه حسين در كنار شطّ فرات كشته خواهد شد» . آنگاه فرمود: آيا مىخواهى از تربت او به تو نشان دهم؟ من گفتم: آرى. آنگاه دست خود را دراز كرد وقبضهاى از خاك برداشت وبه من عطا نمود، من نتوانستم اشك چشمان خود را نگه دارم لذا اشكانم جارى شد» .(1)
ب) نصر بن مزاحم به سندش نقل كرده كه على (ع) به سرزمين كربلا وارد شد ودر آنجا توقفى نمود. به او عرض شد: «اى اميرالمؤمنين! اينجا كربلاست» . حضرت فرمود: «داراى گرفتارى وبلا است» . آنگاه با
1) مسند احمد، ج ٢، صص ۶٠ و ۶١.
دستش اشاره به مكانى كرد وفرمود: «آنجا محلّ ريختن خونهاى آنان است.(1)
ج) حافظ طبرانى به سند صحيح از شيبان كه عثمانى بود نقل كرده كه گفت: على (ع) هنگامى كه به كربلا رسيد برافروخته شد وفرمود: «در اين
مكان شهدايى هستند كه براى آنان همانندى نيست به جز شهداى بدر» (2)
ابن عبدربّه نقل مىكند: امام صادق (ع) بر كنار قبر جدش حسين (ع) ايستاد وگفت:
اشهد انّك قد اقمت الصلاة وآتيت الزكاة وامرت بالمعروف ونهيت عن المنكر واطعت الله ورسوله، وعبدته مخلصاً وجاهدت في سبيله صابراً محتسباً حتّي أتاك اليقين، فلعن الله أمة قتلتك ولعن الله أمة ظلمتك، ولعن الله أمة سمعت بذلك فرضيت به.(3)
گواهى مىدهم كه همانا تو نماز را به پا داشته وزكات را پرداختى وبه معروف، امر كرده واز منكر، نهى كردى وخدا و رسولش را اطاعت كرده واو را با اخلاص عبادت نمودى. ودر راه او جهاد كرده در حالى كه صبور بوده وهمه را به حساب خدا گذاردى تا آنكه تو را يقين (شهادت) فرا رسيد. پس خدا لعنت كند امتى كه تو را به قتل رساند. وخدا لعنت كند امتى را كه به تو ظلم كرد.
وخدا لعنت كند امتى را كه كشته شدنت را شنيد وبه آن رضايت داد.
ابوالفرج اصفهانى وديگران از حميد نقل كردهاند كه هنگام خروج على اكبر براى جنگ به ميدان، گفت:
وكانّي انظر إلي امرأة خرجت مسرعة كانّها الشمس الطالعة، تنادي: يا حبيباه، يا ابن اخاه. فسألت عنها فقالوا: هذه زينب بنت علي بن أبيطالب، ثم جاءت حتّي انكبّت عليه، فجاءها الحسين فاخذ بيدها إلي الفسطاط. . .(1)
نظر كردم به زنى كه با سرعت از خيمه بيرون آمد گويا خورشيد طلوع كرده است، او صدا مىزد: اى محبوب من! اى فرزند برادر من! درباره او سؤال كردم، گفتند: او زينب دختر على بن ابىطالب عليهم السلام است. آنگاه آمد وخود را بر روى على اكبر (ع) انداخت. حسين (ع) آمد ودست او را گرفت وبه خيمه برد. . .
طبرى وديگران نقل كردهاند: «چون روز يازدهم محرّم فرا رسيد ابنسعد دستور داد تا قافله را از كربلا حركت دهند. همسران امامحسين (ع) وفرزندان وخواهران ودختران او با زينب كبري عليها السلام در آن قافله بودند. آنان را همانند اسيران ترك وروم حركت دادند. زنان گفتند: شما را به حق خدا ما را بر قتلگاه حسين (ع) عبور دهيد. اسيران را
بر بدن حسين (ع) واصحابش در حالى كه بر روى زمين افتاده بودند
1) مقاتل الطالبيين، ص ١١۵؛ كامل ابن اثير، ج ۴، ص ٣٣؛ تاريخ طبرى، ج ۶، ص ٢۵۶.
عبور دادند. چون نگاه زنان به كشتهها افتاد صيحه وشيون كرده وبر صورت خود زدند.
راوى مىگويد: به خدا سوگند! زينب را فراموش نمىكنم كه براى حسين (ع) ندبه مىكرد وبا صوت حزين ودل شكسته ندا مىداد:
يا محمّداه، صلّي عليك مليك السماء، هذا حسينك مرمّل بالدماء، مقطّع الاعضاء، وبناتك سبايا، إلي الله المشتكي، وإلي محمد المصطفي وإلي علي المرتضي وإلي فاطمة الزهراء، وإلي حمزة سيدالشهداء. يا محمّداه، هذا حسين بالعري، تسفي عليه ريح الصبا، قتيل أولاد البغايا، واحزناه، واكرباه عليك يا اباعبدالله، اليوم مات جدي رسول الله، يا اصحاب محمّد! هولاء ذريّة المصطفي يساقون سوق السبايا.
اى محمد! فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند، اين حسين توست كه در خون غوطهور است. اعضايش قطع شده ودختران تو به اسارت رفتهاند. به سوى خدا ومحمّد مصطفى وعلى مرتضى وفاطمه زهرا وحمزه سيدالشهدا عليهم السلام شكايت مىكنم. اى محمد! اين حسين است در اين بيابان كه باد صبا بر او مىوزد. او كشته شده به
دست اولاد زناست. امان از حزن تو ومصيبت بر تو اى اباعبدالله! امروز جدم رسول خدا رحلت نمود. اى اصحاب محمد! اينان ذريّه مصطفى مىباشند كه همانند اسيران مىبرند.
راوى مىگويد: «به خدا سوگند! در آن هنگام زينب هر دشمن و دوستى را به گريه درآورد» .(1)
1) تاريخ طبرى، ج۵، ص۴۶۵؛ كامل ابن اثير، ج۴، ص٣٢؛ البداية والنهاية، ج٨، ص١٨٩.
ابن عباس خطاب به يزيد مىگويد:
انّك تسألني نصرتك وتحثني علي ودّك وقد قتلت حسيناً وفتيان عبدالمطلب مصابيح الهدي ونجوم الأعلام، غادرتهم خيولك بأمرك في صعيد واحد، مرمّلين بالدّماء، مسلوبين بالعراء، مقتولين بالظّماء. . .(1)
تو از من مىخواهى كه ياريات كنم ومرا بر دوستى با خود وادار مىكنى در حالى كه تو بودى كه حسين وجوانان عبدالمطلّب كه چراغهاى هدايت وستارگان راهنما بودند را به قتل رساندى، ولشكريان به دستور وفرمان تو در يك سرزمين آنها را غارت كرده، خونهايشان را بر زمين ريختند، ولباسهاى آنان را ربودند ولب تشنه سرهايشان را از بدن جدا ساختند. . .
ابن حجر وديگران نقل كردهاند: هنگامى كه سر امام حسين (ع) را نزد ابنزياد در كوفه گذاردند، او شروع به زدن با چوب دستى بر دندانهاى امام حسين (ع) نمود. زيد بن ارقم در آنجا حاضر بود، به ابنزياد گفت:
ارفع قضيبك، فوالله! لطالما رأيت رسول الله (ص) يقبّل ما بين هاتين الشفتين، ثم جعل زيد يبكي.(2)
چوب دستى خود را بردار، به خدا سوگند! چه بسيار رسول خدا (ص)
را مشاهده كردم كه ما بين اين دو لبها را مىبوسيد. آنگاه شروع به گريه كرد.
سبط بن جوزى از زهرى نقل مىكند:
لمّا بلغ الحسن البصري قتل الحسين بكي حتّي اختلج صدغاه، ثم قال: اذلّ امّة قتلت ابن بنت نبيّها، والله ليردن رأس الحسين إلي جسده، ثم لينتقمنّ له جدّه وابوه من ابن مرجانة.(1)
چون خبر كشته شدن حسين (ع) به حسن بصرى رسيد چندان
گريست كه هر دو گونهاش مرطوب شد. آن گاه گفت: خوار باد امتى كه فرزند دختر پيامبرش را به قتل رسانده است. به خدا سوگند! سر حسين به جسدش باز مىگردد، آنگاه جد و پدرش از پسر مرجانه انتقام او را خواهند گرفت.
شكى نيست كه شعر تأثير بهسزايى بر روح وروان وعواطف انسان دارد، و لذا اگر ما مطالب را در قالب شعر قرار دهيم اثر بيشترى در قلوب ونفوس مردم خواهد داشت.
واقعه كربلا كه به خودى خود محرّك احساسات وعواطف مسلمانان است، اگر در قالب شعر درآيد مىتواند تأثير بهسزايى در تحريك عواطف و احساسات مردم داشته باشد تا از اين راه مردم به امامحسين (ع) واهداف او
1) تذكرة الخواص، ص ٢۴٠.
نزديكتر شوند. اينك به نمونههايى از آن (مرثيهسرايى به شعر) اشاره مىنماييم:
طبرى به سندش از حضرت على (ع) نقل كرده كه فرمود: «چون فرزند آدم برادرش را به قتل رسانيد حضرت براى او گريست وچنين مرثيهسرايى كرد:
تغيّرت البلاد و من عليها
تغيير كرد شهرها و كسانى كه برروى آن بودند، پس رنگ زمين غبارآلود و زشت شد
تغيير نمود هر صاحب طعم و رنگ و برافروختگى صورت نمكين كم شد.
جماعت بسيارى از صحابه وديگران در سوگ رسول خدا (ص) با شعر مرثيهسرايى كردند:
ابن عبدربه نقل مىكند: فاطمه بر بالاى قبر پدرش ايستاد وعرض كرد:
فقدناك فقد الارض وابلها وغاب مذ غبت عنّا الوحي والكتب
فليت قبلك كان الموت صادفنا لمّا نعيت و حالت دونك الكثب
ما تو را از دست داديم آنگونه كه زمين باران را از دست مىدهد و از زمان غيبت تو وحى و كتابها از ما غائب شد.
اى كاش قبل از تو مرگ بر ما مىرسيد و چو خبر مرگ تو مىرسيد در برابر تو انبوهى از شن قرار داشت.
ألا يا رسول الله كنت رجاءنا
آگاه باش اى فرستادۀ خدا! تو اميد ما بودى و به ما نيكى مىكردى و جفا كار نبودى.
و تو رحيم، هدايتگر و تعليمدهنده بودى، بايد بر تو امروز گريهكنندگان بگريند.
و مالك لاتبكين ذاالنعمة التي
تو را چه شده نمىگريى بر صاحب نعمتى كه بر مردم از آن نعمت ريخته شده و فرا گرفته است.
پس جودكن بر او به اشكها و فرياد برآور در فقدان كسى كه مثل آن در روزگار يافت نمىشود.
و گذشتگان همانند محمّد را از دست ندادند و نه مثل آن تا روز قيامت از دست داده نمىشود.
ابن اسحاق مىگويد: ابوسفيان بن حارث در سوگ پيامبر (ص) بسيار گريست ودر رثاى او چنين گفت:
أرّقت فبات ليلي لايزول
رقّت پيدا كردم و شبم را بيتوته كردم درحالىكه تمام شدنى نيست و شب برادرم مصيبت در آن طولانى است.
پس يارى كرد مرا گريه و آن در مقابل مصيبتهايى كه مسلمانان كشيدهاند اندك است.
به طور حتم بزرگ شد مصيبت ما و آشكار شد شب ما هنگامى كه گفته شد رسول خدا (ص) قبض روح گرديد.
كسفت لمصرعه النجوم و بدرها
ستارهها و ماه در مرگ او گرفتند و به لرزه در آمد تپههاى درههاى ابطح.
و به لرزه در آمد تمام كوههاى يثرب و نخلهاى آن به جهت وارد شدن مصيبت جانسوز.
لقد جدعت آذاننا و انوفنا غداة فجئنا بالنبي محمّد
هر آينه قطع كرد گوشها و بينىهاى ما را صبحگاهى كه خبر ناگهانى مرگ محمّد (ص) به ما رسيد.
يا دار فاطمة المعمور ساحتها هيجت لي حزناً حييت من دار
اى خانۀ فاطمه عليها السلام كه فضايش آباد است، تو براى من اندوهى را تحريك كردى و از خانهاى زنده نمودى.
بكت الارض و السماء علي النو
زمين و آسمان بر نورى كه براى بندگان چراغ [هدايت] بود گريست.
كسى كه ما به واسطۀ او به راههاى حق هدايت يافتيم درحالىكه ما راه را نمىشناختيم.
بكت عليه ارضنا و سماؤنا
گريست بر او زمين و آسمانها و شكافته شد به جهت شفقت به او قبرهاى ما.
اگر گفته شود: فديه دهيد براى پيامبر محمد (ص) ، اموال و اولاد بذل و بخشش مىشود.
صحابه در سوگ بسيارى از افراد در حضور پيامبر (ص) مرثيهسرايى كردند وحضرت نه تنها آنان را از اين كار نهى نفرمود بلكه آنان را نيز بر اين كار تشويق كرد.
صفيه دختر عبدالمطلب مىگويد:
أسائلة اصحاب أحد مخافة
آيا تو از ترس دختران پدرم از اصحاب احد كه بعضى، نمىدانند و
بعضى آگاه هستند سؤال مىكنى؟
پس آن شخص آگاه گفت كه حمزه به خاك سپرده شد. او وزير رسول خدا بود و خوب وزيرى بود.
صاحب عرش او را به سوى حق دعوت كرد، به سوى بهشتى كه در آن زنده و شادمان است.
و كعب بن مالك در سوگ حمزه مىگويد:
صفيّة قومي ولاتعجزي
صفيه! برخيز و عاجز نشو و زنان را بر مصيبت حمزه بگريان.
و هرگز ملول و خسته مشو از طولانىشدن گريه بر شير خدا در (زمان) حركت.
به طور قطع او عزت يتيمان ما و شير حوادث در ميدانها بود.
او قصدش به اين كار رضايت احمد و خشنودى صاحب عرش و عزت بود.
چون عبيده در بدر به شهادت رسيد، كعب بن مالك انصارى گريهكنان در سوگ او گفت:
ايا عين جودي و لاتبخلي
اى چشم! جود كن و بخل به اشك با حقيقت نكن و كوتاهى مكن.
بر آقايى كه خوف دورى از او كمر ما را شكسته، و حضورى
كريمانه و نفسى كريم داشت.
حسّان بن ثابت مىگويد:
صلّي الإله علي الذين تتابعوا
از رحمت خدا دور نباشد مقتل كسانى كه در موته پياپى به شهادت رسيدند كه از آن جمله صاحب دو بال، «جعفر» است.
جماعتى نزد رسول خدا (ص) آمده واز ايشان خواستند تا گروهى را براى تعليم احكام اسلام به منطقه آنها بفرستد، پيامبر (ص) شش نفر از اصحاب خود را به سوى آنها فرستاد.
هنگامى كه آنان به چشمه رجيع كه آبى براى قبيله هذيل بود رسيدند آن جماعت با كمك گرفتن از قبيله هذيل بر اين شش نفر حمله كردند. آنان در ابتدا گفتند: ما نمىخواهيم شما را بكشيم، بلكه مىخواهيم شما را به اهل مكه تسليم كنيم تا جايزه بگيريم. برخى از آن شش نفر با آنها
جنگيدند تا كشته شدند ولى خُبيب وهمراه او خود را تسليم كردند. در بين راه همراه او خواست كه بر آنان شمشير بكشد كه او را نيز با سنگ به شهادت رساندند. ودر آخر هم خُبيب را به اهل مكه تسليم نمودند واهل مكه او را به دار آويختند. حسان درباره آنان مىگويد:
صلّي الإله علي الذين تتابعوا
درود خدا بركسانى كه پياپى آمدند در روز رجيع و كريمانه جنگيده و بر زمين افتادند.
سردستۀ آن سريه و اميد آنان مرشد و جلودارشان ابن بكير و خُبيب بود.
و نيز در سوگ آنان گريهكنان مىگويد:
صلّي الإله علي الذين تتابعوا
چه شد چشمانت از اشكها قطع نمىشود و بر سينه همانند لؤلؤ حركت كنند سرازير است.
بر خبيب، جوانمرد جوان مردان كه آگاه بوده و تا هنگام مرگ كمترين ترس و عجلهاى از روى جهل و حماقت نداشتند.
او كه از شهيدان احد بود همسرش در سوگ او مىگويد:
يا عين جودي بفيض غير ابساس علي كريم من الفتيان لبّاس
اى چشم سخاوت كن به فيض بدون كُندى بر كريمى از جوانمردان كه لباس به مردم مىپوشانيد.
مردى از انصار در مورد سعد كه از مجروحان جنگ خندق بود مىگويد:
وما اهتزّ عرش الله من موت هلك سمعنا به إلاّ لسعد ابيعمرو
به لرزه در نيامد عرش خدا از مرگ از دست رفتهاى كه آن را شنيديم مگر براى سعد ابن عمرو.
و حسّان بن ثابت گريان در مصيبت سعد مىگويد:
لقد سجمت من دمع عيني عبرة
به تحقيق قطره اشكى از اشكهاى چشم جارى شد و سزاوار چشم من است كه بر سعد اشك جارى كند.
كشته شدهاى كه در جنگ به خاك سپرده شد و چشمان اشكدار هميشه اندوهگين به ماتم نشسته.
ابوبرّاء به رسول خدا (ص) عرض كرد: اگر كسانى از اصحابت را به اهل نجد بفرستى، اميد مىرود كه آنان دعوت تو را بپذيرند. پيامبر (ص)
جماعتى را به نجد فرستاد، آنان حركت كرده ودر كنار چاه «معونه» فرود آمدند. نامه رسول خدا (ص) را به عامر بن طفيل دادند، ولى او در آن نظر نكرد، وهم فرستاده را به قتل رسانيد وهم با كمك قبايل ديگر، آن عده از مسلمانان كه به نجد فرستاده شده بودند را كشتند.
عبدالله بن رواحه بر نافع بن بديل بن ورقاء خزاعى از شهداى اين واقعه گريسته، مىگويد:
رحم الله نافع بن بديل
خدا رحمت كند نافع بن بديل را رحمتى طلب شده از ثواب جهاد.
او صابر، راستگو و وفادار بود و هنگامى كه مردم زيادهروى ميكردند او گفتارش درست بود.
حسان بن ثابت گريهكنان درباره آنان مىگويد:
علي قتلى معونة فاستهلّي بدمع العين سحاً غير نزر
بركشتگان معونه با صداى بلند بگرييد همراه با اشك ديده ريزان كه كم نيست.
چون عثمان بن مظعون از دنيا رحلت كرد، همسرش درباره او چنين گفت:
يا عين جودي بدمع غير ممنون
اى چشم سخاوت كن به اشك بدون سنت در مصيبت عثمان بن مظعون.
بر مردى كه درب بهشت رضوان خزينهدار آن است، خوشا به حال كسى كه چنين از دست رفته و دفن شده است.
امسلمه همسر پيامبر (ص) گريهكنان براى وليد مىگويد:
يا عين فابكي للوليد بن الوليد بن مغيرة
قد كان غيثاً في السنين ورحمة فينا وميره(1)
اى چشم گريه كن براى وليد بن وليد بن مغيره، او كه در سالهاى قحطى همانند باران بوده و رحمتى در ميان ما و آورندۀ غذا و طعام بود.
اياس بن بكير در مرثيه او كه در جنگ بنىعدى كشته شد، مىگويد:
ألا يا ليت امّي لم تلدني
آگاه باش! اى كاش مادرم مرا نزاييده بود و در بين جنگجويان نزد بقيع نمىبودم.
1) همان.
و زمين خوردن ابن خير زيد را مشاهده نمىكردم، او كه چنان در آنجا بر زمين خورد كه از پاى در آمد.
اميرالمؤمنين (ع) بر بالاى قبر فاطمه عليها السلام ايستاده ودر حالى كه غصهها وبغضها گلوگيرش شده بود نتوانست جلوى اشك ناشى از قلب سوزان خود را بگيرد، در اين هنگام است كه گفت:
لكل اجتماع من خليلين فرقة
براى هر اجتماع دو دوست جدايى است و هر چه غير از مرگ اندك است.
و همانا از دست دادن دوستان يكى پس از ديگرى دليل برآن است كه دوستان انسان دوام نمىيابند.
ابوالفرج اصفهانى مىگويد:
كانت الشعراء لاتقدم علي رثاء الحسين (ع) مخافة من بنيامية وخشية منهم.(1)
شعرا به جهت ترس بنىاميه وهراس از آنان اقدام به مرثيهسرايى براى امام حسين (ع) نمىكردند.
ولى در عين حال گروهى در سوگ امام حسين (ع) شعر سرودند:
1) مقاتل الطالبيين، ص ٩٠.
سبط بن جوزى از سدّى نقل مىكند كه گفت:
انّ اوّل من رثي الحسين (ع) عقبة بن عمرو العبسي.(1)
اوّل كسى كه در سوگ حسين مرثيهسرايى كرد عقبۀ بن عمرو عبسى بود.
با مرور كتب تاريخى پى مىبريم كه شعرايى بودهاند كه درباره مصيبت امام حسين (ع) شعر سرودهاند اينك به برخى از آنان اشاره مىكنيم:
او كه يكى از مردان قبيله بنىتميم بن مرّۀ بن كعب بن لؤى واز طرفداران بنىهاشم بوده واز تابعين به حساب مىآمد در مرثيه امامحسين (ع) شعرى دارد كه اوّل آن چنين است:
مررت على ابيات آل محمّد فلم أرها كعهدها يوم حلّت
مرور كردم بر سرودههاى دربارۀ آل محمد پس نديدم همانند عهدى كه روز وارد شدن مصيبت بر آنان وارد شد.
مرزبانى مىگويد: ابوالرجح خزاعى بر فاطمه دختر حسين بن على (ع) وارد شد وبراى او مرثيهاى درباره حسين (ع) قرائت كرد كه مطلع آن چنين است:
أجالت علي عيني سحائب عبرة فلم تصحّ بعد الدمع حتّي ارمعلّت
1) تذكرة الخواص، ص ٢٨۶.
تبكي علي آل النبي محّمد ما اكثرت في الدمع لا بل اقلّت
جولان نمود بر ديدهام ابرهايى از روى عبرت و خوب نشد بعد از گريستن تا اين كه با دارو بهبودى يافت.
مىگريد بر آل پيامبر محمد (ص) ، و او زيادهروى در گريستن نكرده بلكه كم گريسته است.
چون سر مبارك امام حسين (ع) واسرا به مدينه رسيد، همه اهل مدينه ضجّهزنان وگريهكنان از خانهها بيرون ريختند. در اين هنگام زينب دختر على بن ابىطالب عليهم السلام صيحهكنان فرياد مىزد: «وا حسيناه، وا اخوتاه، وا أهلاه، وا محمّداه» .
آنگاه فرمود:
ماذا تقولون اذ قال النبي لكم
چه مىگوييد هنگامى كه پيامبر (ص) به شما بگويد: چه كرديد درحالىكه شما آخرين امت هستيد؟ !
به اهل بيت و اولادم آيا بر عهدۀ شما پيمان نبود؟ ! چرا به ذمه و عهدهاى خود وفا نكرديد.
ذريه و فرزندان عمويم در جايى كه ضايع شدند و عدهاى اسير و عدهاى در خون غوطه خوردند.
نبود اين پاداش من هنگامى كه شما را نصيحت كردم و نبايد در حق ارحام من اينگونه بدرفتارى مىكرديد.
او كه از اصحاب امام صادق (ع) است، در مرثيه امام حسين (ع) چنين مىگويد:
ليبك علي الإسلام من كان باكياً
بايد بر اسلام بگريد هر كسى كه اهل گريستن است؛ چرا كه احكام آن ضايع و حلال شمرده شد.
صبح هنگامى كه حسين با نيزهها بر زمين افتاد و شمشيرها از او سيراب و بر او وارد شد.
و رها شد در صحرا همانند گوشت تكهتكه شد، بر روى او گردنهاى پرندگان كشيده شده و سايه افكند.
پس يارى نكرد او را امت پست هنگامى كه آنان را خواند و به طور حتم به خطا رفت آرزوهاى از آن امت و به گمراهى كشيده شد.
محمّد بن عزّالدين يوسف بن حسن زرندى -شيخ حديث در مسجد پيامبر اكرم (ص) - از ابوالقاسم فضل بن محمد مستملى واو از قاضى ابوبكر سهل بن محمد واو از ابوالقاسم بكران بن طيّب نقل كرده كه به او خبر رسيده كه شافعى اين اشعار را مىخوانده است:
تأوّب همي و الفؤاد كئيب
غم من بازگشت و دلها محزون است و چشمم اشك ريزانى و بر زمين افتادگان غريبند.
و از آنچه خواب را از من ربوده و اجتماع فكر مرا گرفته اتفاقاتى كه بسيار ناگوار بوده است.
به لرزه در آمده دنيا براى آل محمد و نزديك بود كه كوههاى سخت براى آنان ذوب شود.
و ستارگانى افول كرده و قضايايى كه بدن را مىلرزاند اتفاق افتاد و پردههايى كه هتك شده و گريبانهايى كه چاك داده شد.
و براى پيكانهاى نيزه ظلمها و براى نيزه ناله و براى اسب بعد از شيهه شيونى بود.
پس كيست كه از جانب من نامهاى به حسين فرستد گرچه نفسها و قلبها از آن كراهت دارد.
كشته شدۀ بدون جرم، گويا لباسش با آب ارغوان رنگ شده و خضاب گشته است.
بر مختار از آل هاشم درود فرستاده مىشود ولى با فرزندانش جنگ مىشود به طور حتم اين امر عجيب است.
اگر گناه من محبت آل محمد است پس اين گناهى است كه از آن توبه نمىكنم.
آنان شفيعان من در روز حشر و موقف من مىباشند و دوستى آنان براى شافعى ظرفيت بزرگى است.
زرندى از امير عضدالدين محمد بن على بن احمد بن على بن عبدالله وزير نقل كرده كه در مرثيه حسين بن على (ع) واهل بيتش عليهم السلامابياتى همانند آب زلال بلكه رقيقتر از آن سروده است كه بخشى از آن چنين است:
بدت كربلا ملأي من الكرب والبلا فقوما معي في ارضها وقفا نبكي
بها قتلوا سبط النبي محمد
وبا عوا هذاك الرشد بالمال و المُلك
و ضاعت دماء بالعراق عزيزةُ
مكرمَة اذ كان راما من المسك
فياويل اقوام طغاة تعرّضوا
لتلك الدماء الفاطميّات بالسفك(1)
آشكار شد كربلا درحالىكه پر از اندوه و بلا بود پس برخيزيد همراه من در آن سرزمين و توقف كنيد تا بگرييم.
در آن سرزمين سبط پيامبر (محمد (ص)) را به قتل رساندند و آن انسان كامل را به مال و حكومت فروختند.
در عراق خونهايى گرانقدر و مورد احترامى بودند كه ريخته شد؛ زيرا آن (خونها) مانند گياهى از مُشك بودند.
اى واى بر اقوامى طغيانگر كه متعرض آن خونهاى فاطمى شده و بر زمين ريختند.
سبط بن جوزى از جدّش اشعارى را در مصيبت امام حسين (ع) نقل كرده كه بخشى از آن چنين است:
و لمّا رأوا بعض الحياة مذلّة
1) معارج الوصول، ص ٨١.
و چون برخى زندگانى را ذلت برخود ديدند و مرگ با عزت حرام نيست.
امتناع كردند از اينكه زندگى را بچشند درحالىكه ذلّت برآنان وارد شده بود و لذا با مرگى از دنيا رفتند كه مورد مذمت نبود.
ابوالفرج اصفهانى از هشام كلبى نقل كرده كه گفت: از رباب بعد از شهادت امام حسين (ع) خواستگارى شد، ولى او امتناع نمود وفرمود: من بعد از فرزند رسولخدا (ص) با كسى ازدواج نخواهم كرد. آنگاه اين ابيات را در سوگ امام حسين (ع) سرود:
انّ الذي كان يستضاء به
همانا آنكه از او درخواست هدايت مىشد در كربلا كشته شده و دفن نگرديد.
سبط پيامبر كه خدا پاداش شايستهاش از جانب ما دهد و دور سازد خسارت ميزانها را
تو همانند كوهى براى من بودى كه به آن پناه مىبردم و تو همدم ما با ترحم و ديانت بودى.
كيست متكفل يتيمان و عهدهدار فقيران كيست بىنياز كننده و كسى كه هر مسكينى را پناه دهد.
به خدا بعد از ازدواج با او باكسى ازدواج نمىكنم تا بين شن و گل دفن شوم.
ابن اثير مىنويسد: «چون معاويه از دنيا رفت وحسين بن على (ع) به قتل رسيد، عبيدالله بن حرّ جعفى از جمله كسانى بود كه در قتل امام شركت نكرده وعمداًخود را مخفى كرده بود. چون حسين (ع) كشته شد، ابنزياد شروع به جستوجوى اشراف از اهل كوفه نمود ولى عبيدالله بن حرّ را نديد، تا اينكه خود عبيداللهبن حرّ بر ابنزياد وارد شد. پسر زياد به او گفت: كجا بودى؟ او گفت: مريضبودم.
ابنزياد گفت: مرض قلب يا مرض بدن؟ او گفت: قلبم مريض نبودهاست، ولى بدنم مريض بود وخداوند بر من منّت گذارده وآن را عافيت بخشيد. ابنزياد گفت: دروغ گفتى، ولى تو با دشمنان ما بودى.
او گفت: اگر من با آنها بودم مرا نيز يافته بودى.
ابنزياد از عبيدالله بن حر غافل شد، ولذا او از دارالاماره بيرون آمده وسوار بر اسب شد وگريخت. ابنزياد درباره او سؤال كرد، گفتند: او سوار بر اسبش شده و رفت. ابنزياد گفت: او را نزد من آوريد.
مأموران پشت سر او رفتند وگفتند: امر امير را اطاعت كن. گفت: به
او خبر دهيد هرگز با ميل خود نزد او نخواهم آمد. آنگاه اسبش را به حركت درآورده وبر منزل احمد بن زياد طائى وارد شد. اصحابش دور
او را گرفتند.
آنگاه از خانه خارج شد وخود را به كربلا رسانيد. نظر بر قتلگاه حسين (ع) وكشتهشدگان همراهش انداخت وبر آنان استغفار نمود. سپس به طرف مداين آمد. وى در سوگ شهيدان به خون خفته، در قصيدهاى مىگويد:
يقول امير غادر و ابن غادر
مىگويد اميرى پيمان شكن و فرزند پيمان شكن، آگاه باشد من بودم كه به حسين پسر فاطمه چنين گفتم.
و نفسم را به جهت خواركردن و كناره گرفتن از او و بيعت با اين بيعت شكننده سرزنش مىكنم.
من از يارى نكردن حسين پشيمانم و هر كسى كه او را پشتيبانى نكرد پشيمان است.
و من چون از حاميان او نبودم لذا حسرتى مىخورم كه هميشه با من
است.
خداوند سيراب كند ارواح كسانى را كه او را در نصرتش دست به دست هم دادند سيرابى دائمى از آب باران.
من بر جسدهاى آنان و محل فرود آنان توقف كردم پس نزديك بود كه رودهها پاره شده و اشكها ريزان شوند.
از اين بحث گسترده مىتوان پاسخ ابن تيميه را به خوبى داد، آنجا كه درباره امام حسين (ع) مىگويد:
. . . ومات وما فعل احد لا من المسلمين ولا غيرهم مأتماً ولا نياحة علي ميت ولا قتيل بعد مدة طويلة من قتله.(1)
. . . و مرد در حالى كه هيچيك از مسلمانان و ديگران ماتمى بر او نگرفته و بر هيچ مرده و كشته شدهاى بعد از مدت طولانى از كشته شدنش نوحهخوانى نكردند.
زيرا همانگونه كه ذكر شد بسيارى از بزرگان صحابه و تابعين در سوگ بزرگان خود و نيز امام حسين (ع) شعر سروده و نوحه سرايى كردهاند.
1) منهاج السنة، ج ١، ص ١٨.
١. احقاق الحق، محقق تستري، قم، منشورات مكتبة آيت الله مرعشى.
٢. ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري، ابوالعباس قسطلاني، بيروت، دارالفكر.
٣. الارشاد، شيخ مفيد، قم، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، ١۴١٣ه. ق.
۴. اقتضاء الصراط المستقيم، ابن تيمية، رياض، مكتبة الرشد، ١۴٢١ه. ق.
۵. اقناع اللائم، امين عاملي، قم، مؤسسة المعارف الاسلامية.
۶. الامالي، شيخ صدوق، تهران، مكتبة الصدوق.
٧. بحارالانوار، محمدباقر مجلسي، تهران، دار الكتب الاسلامية.
٨. البدعة، ابن فوزان، رياض، دار العاصمة، ١۴١٢ه. ق.
٩. تفسير روح المعاني، آلوسي، دارالكتب العلمية، بيروت.
١٠. الحاوي للفتاوي، جلال الدين سيوطي، بيروت، دار الكتب العلمية.
١١. الحسين في الفكر المسيحي، انطوان بارا، لبنان، دار العلوم للتحقيق و الطباعة والنشر والتوزيع، ١۴٢٧ه. ق.
١٢. حول الاحتفال بذكري المولد النبوي الشريف، محمد بن علوي مالكي، چاپ دهم، قاهره، مطبعة دار جوامع الكلم، ١۴١٨ه. ق.
١٣. ذخيرة الدارين، عبدالمجيد بن محمدرضا حسينى حائري، انتشارات تحسين، ١۴٢١ه. ق.
١۴. روح مجرد، علامه حسينى طهرانى، انتشارات حكمت، ١۴١۴ه. ق.
١۵. سفينة البحار، محدث قمى، بيروت، دار المرتضى.
١۶. شرح كرمانى بر صحيح بخاري، دار احياء التراث العربي، ١۴٠١ه. ق.
١٧. شرح نهج البلاغة، ابن ابي الحديد، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٣٨٧ه. ق.
١٨. صحاح اللغه، جوهري، دار العلم للملايين.
١٩. عيد الغدير، بولس سلامة، تهران، المؤسسة الثقافية لهيئة انصار الحسين، ١۴١٠ه. ق.
٢٠. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق، بيروت، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، ١۴٠۴ه. ق.
٢١. فتاوي اللجنة الدائمة، گروه دائمى فتواي وهابيان، رياض، مكتبة المعارف.
٢٢. فتاوي منار الإسلام، محمد بن صالح العثيمين، رياض، دار الوطن.
٢٣. الفتاوي، شيخ محمود شلتوت، چاپ هفدهم، قاهره، دار الهادي، ١۴١١ه. ق.
٢۴. فتاوي اللجنة للدائمة، شيخ احمد درويش، رياض، دار المؤيد.
٢۵. فتح المجيد بشرح عقيدة التوحيد، دارالكتاب العربي، بيروت، لبنان، ١۴١٧ه. ق.
٢۶. فيض القدير، محمد عبدالرئوف مناوي، بيروت، دار الكتب العلمية، ١۴٢٢ه. ق.
٢٧. قرب الاسناد، عبدالله بن جعفر حميري، قم، مؤسسة آل البيت.
٢٨. كافى، محمد بن يعقوب كلينى، بيروت، دار الاضواء.
٢٩. الكامل في التاريخ، ابن اثير، بيروت، دار صادر، ١٣٩٩ه. ق.
٣٠. كتاب العين، خليل بن احمد فراهيدي، قم، اسوه.
٣١. لهوف، سيد بن طاوس، مطبعة مهر، ١۴١٧ه. ق.
٣٢. مجموع فتاوي و مقالات متنوعه، شيخ عبدالعزيز بن عبدالله بن باز، رياض، الرائسة العالمة لادارات البحوث العلمية و الدعوة و الارشاد.
٣٣. مستدرك الوسائل، حاج حسين نوري، قم، مؤسسة آلالبيت.
٣۴. المستدرك علي الصحيحين، حاكم نيشابوري، بيروت، دار المعرفة، ١۴٠۶ه. ق.
٣۵. المصنف في الأحاديث والآثار، ابن ابيشيبه، بيروت، دار الفكر، ١۴٢٠ه. ق.
٣۶. المعجم الكبير، طبرانى، داراحياء التراث العربي، بيروت.
٣٧. منهاج السنة، ابن تيميه، بيروت، دار الكتب العلمية، ١۴٢٠ه. ق.
٣٨. وسائل الشيعه شيخ حر عاملى، تهران، دار الكتب الاسلامية.