ghaemiyeh.com
سرشناسه : سندي، محمدعابد، ۱۱۹۰؟ - ۱۲۵۷ق.
عنوان قراردادي : محقالتقول في مسالةالتوسل. فارسي . برگزيده
عنوان و نام پديدآور : توسل در يك نگاه/ محمدعابد سندي؛ تعليق و تحقيق وهبي سليمان غاوجي؛ مركز ترجمان ديني.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۶۷ ص.
فروست : رد اهل سنت بر وهابيت؛ ۳.
شابك : 978-964-540-301-8
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : اين كتاب ترجمه از بخش عربي تحت عنوان " محقالتقول في مسالهالتوسل " تاليف محمدزاهد كوثري مي باشد.
موضوع : توسل -- احاديث اهل سنت
موضوع : وهابيه -- دفاعيهها و رديهها -- احاديث اهل سنت
شناسه افزوده : غاوجي، وهي سليمان، مقدمهنويس، مصحح
شناسه افزوده : كوثري، محمد زاهد، ۱۸۷۹ - ۱۹۵۲ م . محقالتقول في مسالةالتوسل . برگزيده
شناسه افزوده : مركز تخصصي ترجمان ديني
رده بندي كنگره : BP۲۲۶/۶/س۸۸ت۹ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۶۸
شماره كتابشناسي ملي : ۲۳۳۲۷۲۸
وهابيت فرقهاى است كه قدمت آن به بيش از دو قرن نمىرسد، اما اين فرقه با تكيه بر ظواهر برخى آيات و روايات به بهانه مبارزه با شرك و كفر در مقابل همه مسلمانان ايستاده و آنان را به شرك و كفر متهم مىكنند.
امروزه اين فرقه مدعى دفاع از مسلمانان است و خود را تنها منادى اسلام واقعى مىخواند.
آنان مدعىاند كه همه مسلمانان طرفدار افكار و انديشههاى «ابنعبدالوهاب» و «ابنتيميه» اند و حال آنكه انديشمندان اسلامى و پيروان ساير فرق اهل سنت چنين ادعايى را نپذيرفته و ساليان متمادى با اين افكار انحرافى به مبارزه برخاستهاند.
آنچه در پيش روى حقيقتجويان است ترجمه كتاب حول التوسل و الاستغاثه از نگاشتههاى محمد عابد السندى از انديشمندان اهل سنت در رد برداشتهاى وهابيان است. بديهى است كه ترجمه اينگونه آثار به معناى تأييد همه محتواى نوشته نبوده و چه بسا در برخى موارد با انديشه متكلمان
شيعه در تعارض باشد.
اميد است اين سلسله آثار مقبول طبع بلند انديشهوران عرصه شناخت ملل و نحل قرار گرفته و راهى روشن فرا روى جستوجوگران حق و حقيقت قرار دهد.
انه ولى التوفيق
مركز تحقيقات حج
گروه كلام و معارف
پيش از هرچيز شايسته است با مؤلف اين اثر، فقيهِ محدث شيخ محمد عابد سندى انصارى آشنا شويم.
اين دانشمند مسلمان نزديك سال 1190 هجرى در خانه علم، فضيلت، دين، كياست، زهد و پارسايى در شهر سند ديده به جهان گشود. او از همان اوان زندگى، از دانش پدرش شيخ احمد و عمويش شيخ حسين بهره مىبرد؛ چنانكه پدربزرگش، علامه شيخ الاسلام محمد مراد انصارى، فضيلت و دانش را به او آموخت. محمد مراد انصارى با كتابخانه و مدرسهاى كه داشت، در نشر دانش و خدمترسانى به مردم نقشى به سزا ايفا مىكرد. شيخ محمد عابد سندى چهار ساله بود كه به همراه پدر، پدربزرگ و عمويش به جده هجرت كردند و براى مدتى در آنجا رحل اقامت افكندند. او در پى كسب دانش و نيز براى ديدار با عالمان دين، از جده به مكه، مدينه و طائف سفرهاى فراوانى انجام داد.
او به يمن هجرت كرد و نزديك به سى سال در آنجا ماند. اما بار ديگر به مدينه منوره سفر كرد و تا آخر عمر را در اين شهر نورانى به بيان احكام، نشر علم و نگارش كتاب سپرى كرد. ايشان در سن 67 سالگى در مدينه وفات يافت و در بقيع به خاك سپرده شد.
دكتر سائد بن محمد بن يحيى بكداش، درباره زندگى مرحوم محمد عابد سندى، كتابى در 500 صفحه نگاشته است. (1)در ا ين اثر، مطالب ارزشمندى از جمله تمجيد دانشمندان از اين عالم گرانقدر گردآورى شده است. در اينجا برخى از آنها را مىآورم.
دانشمندان معاصر او و نيز پس از وى، پارسايى، كرم و لطف او را ستودهاند. فروتنى او و نيز تواضع علمىاش، پويايى، فعاليتهاى اجتماعى، گردآوردن دانشپژوهان برجسته، ظرفيت بالاى او در مسائل علمى اختلافى، خيرخواهى او براى امت و برپايى سنت، بردبارى در برابر سختىهاى دوران، بندگى و پايبندى به مناسك، عشق فراوان به مدينه منوره و دعاى فراوان براى ماندن در آن، از ويژگىهاى ستودنى است كه دانشمندان معاصر او نقل كردهاند. وى با حديث رسول خدا (ص) انس داشت و از آن هدايت مىگرفت و با آن شادمان مىشد.
در پرونده علمى ايشان تأليف 25 كتاب و 16 رساله علمى ديدهمىشود. از برجستهترين تأليفات ايشان «المواهب اللطيفة فى شرح مسندالامام أبى حنيفه» است. از اين كتاب كه در هزار صفحه به رشته تحرير درآمده، تنها
1) چاپ دار البشائر الاسلامية، بيروت، 1423 ه. ق.
يك نسخه بر جاى مانده است. شرح بر «الدر المختار فى المذهب الحنفى» كه در ده هزار صفحه نگاشته شده، شرح بر «بلوغ المرام»، شرح صحيح بخارى و ... از ديگر آثار علمى بر جاى مانده از وى است. او در فقه و حديث، پناه و مرجع مردم بود؛ چنانكه قضات و حاكمان نيز به او مراجعه مىكردند. رسالهاى كه پيش رو داريم، پاسخ به مسئله توسل و احكام آن است كه از او پرسيده شده است.
توسل در ميان پيامبران و نيز رسول گرامى اسلام (ص)، امرى شناخته شده است. صحابه رسول خدا و تابعان آنها نيز اين مسئله را پذيرفته وبه آن عمل مىكردند. عالمان دين نيز توسل را يكى از شيوههاى دعا و وسيلهاى براى تقرب به درگاه خداوند مىدانستند. آنان توسل را فقط عبادت خدا قلمداد مىكردند و گمان آنها بر اين نبود كه انسان زنده- هرچند پيامبر (ص)- مىتواند بدون اراده خداوند، سود و زيانى به ديگران برساند و كارى را بدون مشيت الهى انجام دهد. براى مردگان نيز چنين تصورى ميان آنها وجود نداشت.
حتى ابن تيميه كه خود توسل را زير سؤال برد و ذهن مردم را آشفته گردانيد، آن را از مسائل فرعى دين مىداند و در شمار باورهاى اصلى دينى قرار نمىدهد.
ابن تيميه در كتاب «التوسل و الوسيله» مىگويد: «نقل شده كه سلف صالح به اين [شيوه] دعا (يعنى توسل به پيامبر (ص)) و مانند آن عمل مىكردند. در «المنسك» مروزى نقل شده كه احمد بن حنبل در دعاى خود
به رسول خدا متوسل شد». (1)در جاى ديگر مىگويد درخواست كردن، با توسل- به مخلوق- را طايفهاى از مردم جايز دانستهاند. از برخى پيشينيان نقل شده كه آنان نيز اينگونه توسل جستهاند. اين نوع درخواست، در دعاى بسيارى از مردم وجود دارد.
ابن تيميه مىافزايد در داستان شفا گرفتن فرد نابينا، پيامبر (ص) دعا كرد و او بينايىاش را باز يافت. بنابراين دعاى رسول خدا (ص) بود كه به او سود رسانيد؛ پس دليلى بر شفا يافتن نابينا با توسل به پيامبر (ص) وجود ندارد. به همين دليل به كسانى كه توسل را باور دارند، ريشخند مىزند. ابن تيميه مىگويد با دعاى پيامبر (ص) بود كه او بينا شد و اين نشانهاى از نشانههاى پيامبر (ص) است. اگر افراد نابيناى ديگرى رسول خدا را واسطه قرار مىدادند و پيامبر (ص) نيز برايشان دعا نمىكرد، اين توسل براىشان سودى نداشت و بينا نمىشدند. (2)
جاى بسى شگفتى است! مگر اجابت شدن دعا، بسته به اين است كه پيامبر (ص) دعا كند؟! همه امور به دست خداست و دعايى كه خدا نخواهد آن را اجابت كند، سودى ندارد. رسول خدا (ص) به مدت يك ماه، قبيلههاى رعل و ذكوان را در نماز خود نفرين مىكرد.
آنگاه اين آيه نازل شد: لَيسَ لَكَ مِنَ الأَمْرِ شَيء؛ «هيچ يك از اين كارها در اختيار تو نيست». (آلعمران: 128) (3)يعنى همه امور به دست خداوند
1) التوسل و الوسيله، ص 98. همچنين در صفحه 155 مانند همين مطالب را آورده است.
2) همان، ص 65.
3) در «اسباب النزول» روايت شده است كه پيغمبر ص در نماز صبح پس از قرائت حمد و تكبير، سر به سوى آسمان بلند مىكرد و مىفرمود: «سَمِعَ اللهُ لِمَن حَمِدَهُ رَبَّنا وَ لَكَ الحَمد» و سپس در ادامه آن دعا مىكرد: خدايا! وليد بن وليد و سلمة بن هشام و عياش بن ابى ربيعة و ديگر مؤمنان مستضعف را رهايى بخش. خدايا! بر مضر بلاى سخت فرود بياور و پامالشان كن و سالهاى قحطى چون سالهاى قحطى يوسف بر ايشان قرار ده. خدايا! لحيان و رعل و ذكوان و عصيه را كه نافرمانى خدا و پيغمبر ص كردند، لعنت كن. ابوهريره گويد: شنيدهايم كه پس از نزول آيه مورد بحث، پيغمبر ص اين دعا و نفرين را ترك كرد. بخارى نيز اين روايت را آورده است. اسباب النزول، ذكاوتى قراگزلو، عليرضا، نشر نى، تهران، 1383 البته اين رأى برخى از مفسران قرآن كريم در شأن نزول اين آيه است. مترجم
است. در شگفتم كه برخى از دانشپژوهان اين اشتباه ابن تيميه را تكرار مىكنند. ابوبكر جزائرى نيز گفته ابن تيميه را اينگونه بازگو مىكند:
از اين رو اين توسل با اين شيوه (كه نابينا و يا فرد حاجتمند به پيامبر (ص) متوسل شود) جايز و سودمند نيست؛ زيرا ركن اصلى آن يعنى دعاى رسول خدا وجود ندارد. (هرچند ما برخلاف جزايرى، بر اين باوريم كه پيامبر (ص) براى نابينا دعا نكرد). فرض كنيم مسلمانى به پيامبر (ص) متوسل شد و بيمارىاش برطرف گشت يا حاجت او برآورده شد؛ اما اين دليل بر جواز توسل و مشروع بودن آن نيست؛ زيرا برآورده شدن خواسته اين مسلمان، از روى قضا و قدر الهى بوده است.
پاسخ ما به جزائرى اين است كه مگر پذيرش دعاى رسول خدا يا هر انسان ديگرى، خارج از گستره قضا و قدر الهى است؟!
البته از گفتههاى اين فرد نبايد شگفتزده شد؛ زيرا وى نوشته است كه خداوند كشورش راتوسط امريكا كمككرد! اومفسر قرآن است ومىداند كه امداد الهى با ابزارهاى نيكوصورت مىگيرد: أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفينَ؛ «من شما را با هزار فرشته پياپى، يارى خواهم كرد». (انفال: 9) اما مدّ و
كشاندن است كه با شرّ صورت مىگيرد: يَمُدُّهُمْ في طُغْيانِهِمْ يعْمَهُونَ؛ «آنان را در طغيانشان فرو مىگذارد تا سرگردان شوند». (بقره: 15) (1)مگر آمريكايىهاى كافر، خير و بركت هستند كه مصداق آيه 9 سوره مباركه انفال باشند و خدا آنها را به امداد مسلمانان فرستاده باشد تا با مسلمانان پيكار كنند؟! همانگونه كه خداوند رسولش را با ملائك امداد كرد تا با مشركان بجنگد؟! اين سخنان فقط از روى سياستزدگى است كه برخى عالمان براى دنياى فانى بيان مىكنند.
در پايان بار ديگر يادآور مىشويم كه ميليونها مسلمان در گذشته و اكنون به پيامبر (ص) و ديگر صالحان متوسل شده و مىشوند. پيشوايان، عالمان صالح، پارسا و عابدان، همه اين رويه را پيمودهاند. پس، از تكفير مسلمانان بر پايه ادله ظنّى و اتهامهاى واهى دست بكشيم؛ زيرا آنان گفتهها و رفتار خود را بر دليل و برهان قاطع پايهگذارى كردهاند.
بياييم بر وحدت كلمه مسلمانان- با هر مذهب و در هر نقطهاى كه هستند- اهتمام بگماريم و تا زمانى كه به حقايق اسلام (ايمان، عبادت و معاملات اسلامى) پايبند هستند، وحدت با آنان را سرلوحه فعاليتهاى خود قرار دهيم. خداوند مىفرمايد:
إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُون (انبياء: 92)
اين است امت شما كه امتى يگانه است، و منم پروردگار شما؛ پس مرا بپرستيد.
درود ما بر حضرت محمد و خاندان و اصحاب و برادرانش باد.
1) در آيه اول، از امداد سخن گفته شده، اما در آيه دوم، از مدّ كه به معناى فروگذاردن و كشاندن است. مترجم
بسم الله الرحمن الرحيم
سخن را با حمد و سپاس پروردگار جهانيان و درود بر بهترين انسانها و سرور پيامبران و نيز درود بر خاندان و اصحاب او آغاز مىكنيم. درباره توسل، سؤالهاى زير مطرح شده است:
آيا استغاثه و گفتن اين عبارت كه «اى رسول خدا! به من كمك كن» جايز است؟ آيا ميان حضور گوينده در مدينه، با خارج از آن تفاوتى وجود دارد؟ (1)در صورتى كه اين گفتار جايز باشد، آيا اين توسل ويژه رسول خداست يا تعميم دارد و هر ولى خدا را- در هر نقطهاى از كره
1) به اين معنا كه گوينده از پيامبر ص دور است؛ مانند اينكه در سوريه باشد و با گفتن اين عبارت به پيامبر ص استغاثه كند، يا اينكه در مصر باشد و به شيخ عبدالقادر گيلانى متوسل شود. «غياث» و «غوث» به معناى كمك و يارىرسانى است. در «المصباح المنير» واژه «أغاثه» به معناى يارى كرد و كمك رساند، آمده است. در اين فرهنگ لغت آمده: «استغاث به فأغاثه» يعنى از او يارى خواست و او نيز يارى رساند. در «القاموس المحيط» نيز عبارتى نزديك به اين معنا آمده است. در قرآن كريم نيز واژه استغاثه [به غير خدا] به كار رفته است: فَاسْتَغاثَهُ الَّذى مِنْ شيعَتِهِ عَلَى الَّذى مِنْ عَدُوِّه؛ «آنكه از پيروان او بود، در برابر دشمنش از وى تقاضاى كمك نمود». قصص: 15 قرطبى مىگويد: وسيله به معناى تقرب است. از مجاهد، ابو وائل، حسن، قتاده و ديگران نقل شده كه «وسيله» بر وزن فعيله از «توسلت»؛ «توسل جستى» مىباشد؛ يعنى «تقربت»؛ «تقرب پيدا كردى».
خاكى كه باشد- شامل مىشود؟ برخى مىگويند: رهايى از سختىها به دست خداست و پيامبران يا اولياى الهى به هيچ وجه توان اين كار را ندارند؛ بلكه آنان فقط در صحراى محشر و به اذن خداوند شفاعت مىكنند. (1)اما شفاعت خواستن از آنان و توسل به اين بزرگان در امور دنيوى و سختىهاى زندگى سودى ندارد و بلكه بايد گفت شايسته نيست. آيا علماى بزرگوار، اين سخن و گفتههاى مانند آن را مىپذيرند؟ خواهشمندم پاسخ اين سؤال را بدهيد تا مردم از سردرگمى نجات يابند. براى پاسخ به اين سؤال، از شما مىخواهم كه آيات قرآن كريم و نصوص صريح نقل شده در سنت صحيح را برايم بازگو كنيد.
پيش از پاسخ به اين پرسش، از خدا مىخواهم مرا يارى كند و دعايم اين است كه خدايا! آنچه را نمىدانيم به ما بياموز و رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ. (2)
من عبارت «اى رسول خدا! مرا يارى كن» را نه قبيح مىدانم و نه ناپسند (3)زيرا:
1) در روز محشر و رستاخير رسول خدا ص شفاعت عظمى را انجام مىدهد. ديگر رسولان خدا، فرشتگان و عالمان صالح نيز شفاعت مىكنند.
2) پروردگارا! پس از آنكه ما را هدايت كردى، دلهاىمان را دستخوش انحراف مگردان، و از جانب خود، رحمتى بر ما ارزانى دار كه تو خود بخشايشگرى. آلعمران: 8
3) علامه سمهودى وفات: 911 ه. ق در وفاء الوفاء بأخبار المصطفى ص، ج 4، ص 1371 مىگويد: بدانكه استغاثه و شفاعت خواستن از پيامبر ص و توسل به منزلت و بركت ايشان براى تقرب به خداوند، سنت انبيا و رسولان و نيز سنت سلف صالح است. به هر حال اين سنت واقعيت دارد.
اگر وجود شعور براى مرده و توانايى شنيدن او انكار شود، پاسخ مىدهيم طبق روايات صحيح و قوى، مردگان پس از مرگ از درك و توانايى شنيدن برخوردارند.
بخارى از ابوسعيد خدرى روايت مىكند كه رسول خدا (ص) فرمودند:
إذا وُضِعَتِ الجِنازَةُ فَاحتَمَلَهَا الرِّجالُ عَلى أعناقِهِم فَإن كانَت صالِحَةً قالَت: قَدِّمُوني، وَ إن كانَت غَيرَ صالِحَةٍ قالَت لأهلِها: يا وَيلَها أينَ تَذهَبونَ بِها؟ يَسمَعُ صَوتَها كُلّ شَيءٍ إلَّا الإنسان، وَلَو سَمِعَ الإنسانُ لَصَعِقَ. (1)
اين روايت بيانگر اين است كه مرده، قرارگرفتن بر دوش مردم، رفتن آنها و نيز نتايج خوب يا بد اعمال خود را درك مىكند.
همچنين «بخارى» از «انس» روايتى را به اختصار نقل مىكند: انس مىگويد: «پس از اينكه در نبرد يمامه، امور آشكار شد، به ثابت بن قيس گفتم: اوضاع را مىبينى؟» پس از اين پرسش، ديدم كه او پريشان شد و گفت: «ما به همراه رسول خدا (ص) اينگونه نمىجنگيديم. چه بد رفيقانى! خدايا! من از كرده اين قوم برائت مىجويم». سپس جنگيد تا آنكه به شهادت رسيد. وى زره گرانقيمتى بر تن داشت. يكى از مسلمانان وقتى از كنار پيكر او مىگذشت، زره را از تنش جدا كرد و با خود برد. يكى ديگر
1) «چون جنازه بر زمين گذاشته شود و مردم او را بر دوش خود گذارند، اگر درستكار باشد، گويد: «مرا هر چه زودتر ببريد» و اگر بدكار باشد به خانوادهاش مىگويد: واى بر او، او را به كجا مىبريد، و همه چيز جز انسان صدايش را مىشنود و اگر انسان بشنود [از شدت ترس] مىميرد». صحيح بخارى، الجنائز، ص 52؛ صحيح مسلم، الجنائز، ص 500.
از مسلمانان در خواب ثابت بن قيس را ديد كه به او مىگويد: «من به تو سفارش مىكنم؛ مبادا كه بگويى اين خواب است كه مىبينم و به آن عمل نكنى! وقتى كشته شدم، يكى از مسلمانان زرهام را برداشت. منزل او در نقطه دورى است. در كنار خيمهاش اسبى نيرومند است كه به اين سو و آن سو مىرود، ولى افسار به گردنش بسته است. زره را زير ظرفى سفالين پنهان كرده است. روى اين ظرف را نيز كجاوهاى قرار داده است. تو پيش خالد برو و به او بگو كسى را بفرستد تا زره را پس بگيرد. وقتى به مدينه آمدى، نزد ابوبكر برو و به او بگو من به فلان فرد و ... بدهكارم (همه بدهكارىهايش را برشمرد) فلان برده من آزاد است و ...»
آن مسلمانى كه اين خواب را ديده بود، نزد خالد آمد و ماجرا را گفت. خالد نيز فردى را اعزام كرد تا زره را بياورد. اين جريان براى ابوبكر (خليفه وقت) نقل شد و او نيز اين وصيت را قابل اجرا دانست. (1)
«طبرانى» اين روايت را مفصلتر آورده است. «بغوى» نيز به شكل ديگرى از «عطاء خراسانى» به نقل از ثابت، از انس به طور مفصل آورده است. اين داستان بيانگر اين حقيقت است كه مرده از رفتار انسانهاى زنده به طور كامل آگاه است؛ بلكه او كاملًا مىداند اموال او در كدام نقطه پنهان شده است.
1) ر. ك: البداية و النهاية، ابن كثير، ج 6، ص 320. اين روايت به ترمذى نسبت داده شده و مىگويد اين حكايت را طبرانى نيز نقل كرده است. همچنين ر. ك: الاستيعاب، حافظ يوسف بن عبدالبر، ج 1، ص 196، مجمع الزوائد به نقل از طبرانى. اين روايت مرسل و حسن است. در كتاب الروح، ابن قيم، ص 158 نيز اين حكايت نقل شده است.
نمىتوان اين داستان را در تعارض با ظاهر اين كلام خدا دانست كه مىفرمايد: فَلايسْتَطِيعُونَ تَوْصِيةً وَ لا إِلى أَهْلِهِمْ يرْجِعُون؛ «آنگاه نه توانايى وصيتى دارند و نه مىتوانند به سوى كسان خود برگردند». (يس: 50) زيرا به گفته «ابن خازن»، اين آيه درباره كسانى است كه به هنگام برپايى روز قيامت مىميرند و به دليل نبودن فرصت، امكان وصيت ندارند. (1)
سومين روايت در اثبات وجود درك ميان مردگان، حديثى است كه مسلم و بخارى از انس نقل كردهاند. انس از رسول خدا (ص) روايت مىكند كه ايشان فرمودند: «إنَّ العَبدَ إذا وُضِعَ فِي قَبرِهِ وَ تَوَلّى وَ ذَهَبَ أصحابُهُ حَتّى أَنَّه لَيَسمَعُ قَرعَ نِعالِهِم أتاهُ مَلَكانِ فَيَقعدان». (2)
در اين روايت تصريح شده كه مرده، صداى كفش اطرافيان خود را مىشنود. پس به طريق اولى گفتههاى آنها را نيز مىشنود. (3)
«ابن همام» درباره اين روايت مىگويد: بيشتر بزرگان حنفى گفتهاند كه شنيدن صداى كفشها به همان زمان قرار گرفتن در قبر و آماده شدن براى
1) قرطبى در تفسير اين آيه مىگويد: يعنى برخى از آنها نمىتوانند برخى ديگر را به حقى كه دارند، توصيه كنند. برخى ديگر گفتهاند يعنى برخى از آنها نمىتوانند برخى ديگر را به توبه يا دل كندن از دنيا توصيه كنند. بلكه در بازارها و در همان حالى كه هستند، مىميرند. الجامع لأحكام القرآن، قرطبى، ج 15، ص 39. همچنين ر. ك: مفاتيح الغيب، فخر رازى، ج 7، ص 96.
2) وقتى بندهاى مىميرد، و او را در قبر مىگذارند، پس از اينكه اطرافيان مىروند، مرده صداى كفشهاى آنها را نيز مىشنود. در اين هنگام دو فرشته مىآيند و كنار او مىنشينند. حديث ادامه دارد، صحيح بخارى، الجنائز، صص 68- 87؛ صحيح ابو داود، الجنائز، ص 3231.
3) سنت تلقين به ميت- چه به هنگام مرگ و چه پس از آن- نيز بر همين اساس است. اين سنت را ابوأمامه نقل كرده است.
سؤال دو فرشته اختصاص دارد. (1)
در كتاب البناية على الهداية، ج 3، ص 28 آمده كه تلقين جائز است. برخى از بزرگان نيز آن را مستحب مىدانند. در المعيار المعرب، ج 5، ص 273 آمده كه تلقين طبق مذهب مالكى جايز است. در «المجموع» نقل شده كه مذهب شافعى تلقين را جايز مىداند. نووى مىگويد: گروهى از اصحاب ما تلقين ميت پس از دفن او را مستحب مىدانند. ابن مفلح حنبلى در الفروع، ص 7502 مىگويد: تلقين مردم پس از مرگ از نظر بيشتر علما مستحب است. درباره تلقين روايتى از ابو امامه نقل شده كه ابن حجر سند آن را صالح و درست مىداند.
اما اين ادعا برخلاف ظاهر روايت است. ظاهر روايت مىگويد اين وضعيت براى مرده، هميشه وجود دارد و آن را ويژه زمان مشخصى نمىداند. در گذشته نيز ادلهاى بيان كرديم كه اقتضا مىكند توان شنيدن براى مردگان وجود دارد. از جمله عباراتى كه رسولخدا (ص) به هنگام زيارت قبور بقيع فرمودند: «السَّلامُ عَلَيكُم دارُ قَومٍ مُؤمِنينَ وَ أتاكُم ما تُوعَدُونَ غَداً مُؤَجَّلُونَ وَ إنّا إن شاءَ اللهُ بِكُم لاحِقُون». (2)اگر مردگان نمىشنوند يا قدرت ادراك ندارند، بيان اين عبارات و مخاطب قرار دادن آنها كارى بيهوده و به دور از خرد است. زيارت قبور، فقط به پيامبر (ص) اختصاص ندارد؛ بلكه اين يك سنت مستمر است كه هر كس به زيارت قبور مردگان مىرود بر آنان سلام مىدهد.
پيامبر (ص) فرمودهاند: «عليك السلام» شيوه سلام كردن به مردگان است. (3)
آن حضرت فرمودند: «عليك السلام تحية الميت»؛ يعنى با مردگان اينگونه سلام مىكنند. احكام الجنائز، الألبانى، ص 259.
1) ابن همام پس از اين سخن مىگويد: اما با اين حال شايسته است كه پس از مرگ تلقين صورت گيرد؛ زيرا در آن هنگام روح بازمىگردد و لفظ «موتاكم»؛ «مردگان شما» از روى حقيقت است و نه مجاز. اين نظر برخى از بزرگان است. فتح القدير، ج 1، ص 447.
2) سلام عليكم. اينجا سراى مؤمنان است. آنچه وعده داده شده برايتان آمده است. ما نيز ان شاء الله به شما خواهيم پيوست».
3) جابر بن سليم مىگويد: رسول خدا ص را ديدم و به او اينگونه سلام كردم «عليك السلام».
برخى در توجيه اين فرموده رسول خدا گفتهاند كه اين روايت، در مقام منع از سلام كردن به مرده با عبارت «سلام عليكم» نيست؛ بلكه منظور اين است كه وقتى به مرده سلام مىكنيد، با توجه به نشنيدن پاسخ از مرده، فرق نمىكند «سلام عليكم» بگوييد يا «عليكم السلام». به هر يك از اين دو صورت كه سلام كنيد، سلام كردن حاصل مىشود.
مسلم و بخارى روايتى را از قتاده چنين نقل مىكنند: «انس بن مالك از ابو طلحه نقل مىكند كه رسول خدا (ص) در جنگ بدر دستور داد تا بيست و چهار تن از دليران كشته شده قريش را در يكى از چاههاى بدر قرار دهند. هرگاه به جنگ مىرفت، پس از پايان جنگ سه روز در همان ميدان جنگ مىماند، در روز سوم سوار بر مركب شد و به همراه يارانش بر سر آن چاه رفت و آنها را با نام و نيز نام پدرانشان صدا زد و فرمود: «اى فلان بن فلان و اى فلان بن فلان! آيا اطاعت از خداوند و رسولش شما را خشنود مىسازد؟ ما آنچه را كه پرودرگار وعده داده بود، به حق يافتيم. آيا شما نيز وعدههاى خداوند را دريافتيد؟»
در اين هنگام عمر عرض كرد: «با پيكرهاى بىجان چه مىگويى؟!» رسول خدا (ص) در پاسخ فرمود: «به آنكه جانم در دست اوست سوگند كه آنان نسبت به گفتههاى من، شنواتر از شما هستند، اما پاسخ نمىدهند». (1)
1) صحيح بخارى، المغازى، غزوه بدر، حديث 27؛ صحيح مسلم، كتاب الجنة و نعيمها، ج 4، ص 2203.
پيامبر گرامى اسلام با اين پاسخ به توهّم عمر كه مردگان سخنان زندگان را نمىشنوند، پاسخ داد و تبيين فرمود كه آنان بيش از زندهها مىشنوند.
«ابن اسحاق» مىگويد: برخى از اهل علم نقل كردهاند كه رسولخدا (ص) فرمودند:
اى كشتهشدگان بدر! (1)چه بد خاندانى بوديد. شما در حالىكه مردم سخنان مرا راست شمردند، مرا تكذيب كرديد. مردم به من پناه دادند، اما شما من را اخراج كرديد و به مبارزه با من برخاستيد؛ اما مردم مرا يارى كردند. پس خداوند به شما جزاى خير ندهد. شما به من كه امين و صادق بودم، خيانت كرديد و مرا تكذيب نموديد. (2)
«زرقانى» در «شرح المواهب» به شرح عبارت آخر فرمايش رسول خدا در حديث پيشين مىپردازد كه فرمودند «اما آنها پاسخ نمىدهند». (3)وى مىگويد: منظور از پاسخ ندادن آنها اين است كه اجازه اين كار را ندارند؛ همچنانكه در قرآن كريم آمده است: هذا يَوْمُ لا يَنْطِقُونَ* وَ لا يُؤْذَنُ لَهُمْ فَيَعْتَذِرُونَ؛ «اين، روزى است كه دَم نمىزنند و رخصت نمىيابند تا پوزش خواهند». (مرسلات: 35 و 36)
البته اين يك اصل كلى است. بنابراين اگر شنيده مىشود كه برخى از مردگان با زندهها سخن مىگويند، به دليل اين احتمال است كه به آنها اجازه داده شده است. (1)«سهيلى» نيز در اين رابطه مىگويد: در همين روايت عبارتى هست كه دلالت مىكند براى پيامبر (ص) خرق عادت رخ داد و رسول خدا (ص) با آنان سخن گفت؛ زيرا اصحاب از ايشان پرسيدند: «آيا با گروهى كه لاشه آنها باقى مانده، گفتوگو مىكنى؟!» (2)
برخى گفتهاند: در جريان گفتگوى رسول خدا با كشتهشدگان بدر، اين گفتوگو معجزه و خصوصيت پيامبر گرامى اسلام بوده است. آيه سوره مرسلات نيز اشاره به اين بيان دارد. «قتاده» در ذيل اين آيه مىگويد: «خدا آنها را زنده كرد و سخن پيامبر (ص) را كه از روى سرزنش، انتقام، پشيمانكردن و حسرت آنها بود، شنيدند». (3)
البته بايد توجه داشت كه اين سخن، بيش از يك احتمال و تأويل نيست و كسى جز اين اعتقاد را ندارد. البته دليلى بر محال بودن آن هم نيست؛ زيرا خداوند مىتواند اين كار را بكند.
«بخارى» روايتى را در صحيح نقل كرده كه عايشه به عمر مىگويد:
1) ابن ابىدنيا رسالهاى دارد كه در آن حكايات كسانى كه پس از مرگ سخن گفتهاند، آمده است. در آينده برخى از حكايتهاى اين كتاب را نقل خواهيم كرد.
2) زرقانى، شرح المواهب، ج 1، ص 435 و ر. ك: الروض الانف، شيخ عبدالرحمن وكيل. ج 5، ص 175. طبرانى با سند صحيح از ابن مسعود نقل مىكند: «همانگونه كه مىشنويد، آنها هم مىشنوند، ولى پاسخ نمىدهند». مسلم اين روايت را با اين اختلاف آورده كه «اما نمىتوانند پاسخ بدهند»؛ يعنى به دليل اين است كه آنان اجازه دادن پاسخ به زندهها را ندارند.
3) ادامه حديث پيشين است كه بخارى آن را به طور كامل نقل كرده است.
«رسول خدا نفرمودند كه مردگان جنگ بدر سخنان مرا نمىشنوند؛ بلكه فرمودند آنها مىدانند كه آنچه با آنان مىگويم، حق است». عايشه به اين آيه نيز استناد كرد: إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى؛ «البته تو مردگان را شنوا نمىگردانى». (نمل: 80) (1)برخى با استناد به اين روايت مىخواهند امكان شنوايى مردگان را نفى كنند. با شش پاسخ اين ادعا را باطل مىكنيم:
اول: سهيلى در پاسخ به اين ادعا مىگويد:
اگر ثابت شود كه- طبق گفته عايشه- كشتهشدگان قريش در آن حالت نسبت به فرمودههاى رسول خدا آگاه بودند، طبق گفته عمر شنيدن صداى پيامبر (ص) توسط آنها نيز ثابت است. از سوى ديگر فقط عمر نيست كه اين عبارت را نقل كرده است. عبدالله بن عمر و ابوطلحه نيز اين عبارت را نقل كردهاند. پس حديثى كه «توانايى شنيدن» از سوى مردهها را بيان مىكند، معتبرتر از حديث عايشه است. اگر همچون اكثر علماى اهل سنت (2)بگوييم روح به هنگام سؤال كردن، به طور كامل يا به برخى از اعضاى پيكر مرده بازمىگردد، بايد گفت كه شنيدن مردگان با همين گوش جسم بوده است. اما بر اساس باور كسانى كه معتقدند سؤال متوجه روح آنان است نه جسم، و روح به هنگام طرح سؤال، به تمام يا بخشى از جسم بازنمىگردد، در اين صورت مردگان با گوش جان سخنان رسول خدا را شنيدهاند. (3)
دوم: اينكه عايشه با استناد به دو آيه شريفه، يعنى: وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ؛ «و تو كسانى را كه در گورهايند نمىتوانى شنوا سازى». (فاطر: 22) وإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى؛ «البته تو مردگان را شنوا نمىگردانى»، (نمل: 80) با گفته عمر مخالفت مىكند. در واقع اين انكار، مساوى است با انكار ادعاى اختصاصى بودن سخن گفتن رسول خدا (ص) با مردگان قريش؛ زيرا بنابر ظاهر اين دو آيه، رسيدن صداى پيامبر (ص) به گوش مردگان، به صراحت نفى شده است.
اما مىدانيم كه خداوند تبارك و تعالى قادر است و مىتواند اين حالت را در مردگان ايجاد كند و اين امر به رسول خدا اختصاص ندارد؛ بلكه خداوند قادر است در هر زمان و مكان و براى هركس كه بخواهد، مردگان را به هنگام مخاطب قرار گرفتن قادر به شنيدن سخن زندگان بكند. (1)
سوم: علما اين روايت عايشه را نپذيرفتهاند. «اسماعيلى» مىگويد: عايشه از فهم، هوش و ذكاوت برخوردار بود و روايات فراوانى نقل كرده است. او احاديثى مىدانست كه موارد ابهام را برطرف مىكرد.
اما نمىتوان با اين سخنان، روايت ثقه را كنار گذاشت؛ مگر اينكه روايتى هموزن آن باشد و حديث پيشين را نسخ كند يا تخصيص بزند يا آنكه آن را ابطال كند. اما در اينجا جمع ميان دو روايت ممكن است؛ زيرا
1) روض الانف، ج 5، ص 175؛ شرح المواهب، ج 1، ص 436. صاحب روض الانف ادعا مىكند كه عايشه پس از آن، از گفته خود برگشت و نظر عمر و ابن طلحه را پذيرفت. اين ادعا پذيرفته نيست.
خداوند مىفرمايد: وإِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى. اين آيه با فرمايش پيامبر (ص) يعنى «آنان مىشنوند» منافات ندارد؛ زيرا شنوا ساختن مردگان، يعنى رساندن صدا از سوى ندا دهنده به گوش شنونده. كسى كه صداى ندا دهنده، يعنى رسول خدا را به مردگان مىرساند، خداوند است؛ نه اينكه حضرت مصطفى (ص) خود صدايش را به گوش مردگان برساند. پس ميان آيه و روايت سازگارى وجود دارد و منافاتى ميان اين دو پيش نمىآيد. (1)
عايشه كه عبارت «آنان مىدانند» را نقل مىكند، آن را از پيامبر (ص) يا فرد ديگرى شنيده است؛ زيرا خود او شاهد اين حكايت نبوده است. پس عبارت او با روايتى كه مىگويد پيامبر (ص) فرمودند: «آنان مىشنوند» منافات ندارد؛ زيرا علم و آگاهى داشتن، مانع شنيدن نيست؛ بلكه علم و آگاهى مخاطب، معمولًا با شنيدن حاصل مىشود. (2)
چهارم: مقصود قرآن كريم از «الموتى» و «من فى القبور» مجازاً كفار است (3)زيرا دلهاىشان مرده است و از پند و اندرزها اثر نمىپذيرند. منظور از «من فى القبور» خانههاى آنان است كه دلهاى مرده كفار در آنها قرار دارد؛ گويا كه اين خانهها قبور كفار است. منظور از اينكه نمىشنوند «پاسخ
1) ر. ك: شرح المواهب، ج 1، ص 434. در اين صفحه آمده است كه در روايت نقل شده از سوى مسلم گفته شده: «آنها نمىتوانند به من پاسخ بدهند».
2) زرقانى مىگويد: عروة بن عمر مىگويد: رسول خدا ص در برابر كشتهشدگان بدر ايستاد و فرمود آيا آنچه را كه پروردگار وعده داده بود، به حق يافتيد؟ وى سپس ميان گفته عايشه و آيه شريفه سازگارى ايجاد مىكند. شرح المواهب، ج 1، ص 434.
3) شرح المواهب، ج 1، ص 435.
نگفتن آنها به دعوت حق» است؛ زيرا اين دو آيه درباره دعوت كفار به ايمان و عدم پاسخگويى آنها به اين دعوت نازل شده است.
پنجم: بنابر آنچه در «المواهب اللدنية» آمده، عايشه از نظر خود برگشته است. در اين كتاب به نقل از «مغازى»، «ابن اسحاق» روايتى نقل شده كه «يونس بن بكير» با سند معتبر، از عايشه عين روايت «ابوطلحه» را نقل مىكند. در اين روايت از پيامبر (ص) نقل شده است كه فرمودند: «شما نسبت به آنچه من مىگويم، شنواتر از آنان نيستيد». «امام احمد» نيز با سند خوب، اين روايت را نقل مىكند. (1)
شايد دليل اين رفتار عايشه، حديثى باشد كه چندين صحابى رسولخدا (ص) آن را نقل كردهاند. در نتيجه، او نيز همان حديثى را نقل كرده كه اصحاب پيامبر (ص) روايت كردهاند. از سوى ديگر، عايشه- برخلاف اصحاب- در جنگ بدر حاضر نبوده و اين جريان را با ديدگان خود مشاهده نكرده است.
روايتى كه «ترمذى» از عايشه نقل كرده، مىتواند مؤيد اين ادعا باشد كه عايشه از نظر پيشين خود برگشته است. ترمذى روايت مىكند وقتى عايشه به زيارت قبر برادرش «عبدالرحمان بن ابوبكر» رفت، با او سخن گفت و اين عبارات را بر زبان راند: «به خدا سوگند! اگر من به هنگام مرگ
1) زرقانى مىگويد: اگر طبق آنچه سيوطى مىگويد، روايت يونس بن بكير درست باشد، عايشه به دليل روايت نقل شده از سوى صحابهاى كه شاهد سخن گفتن رسول خدا با كشته شدگان بدر بودند، نظر خود را تغيير داده و از انكار احاديث صحابه در اين باره برگشته است. شرح المواهب، ج 1، ص 434.
تو حاضر بودم، تو را در جايى دفن مىكردم كه مُردى و اگر بودم، برايت گريه نمىكردم». (1)
«احمدبن حنبل» نيز از عايشه نقل مىكند: «پس از وفات رسول خدا (ص) و ابوبكر در خانهام لباس را از تن بيرون مىكردم (چون با من محرم بودند)؛ اما پس از دفن عمر (در خانهام و در كنار آن دو) خودم را به دليل حيا از وى مىپوشاندم». (2)
اين روايت بيانگر اين است كه عايشه معتقد بود مرده از شكل و جسم انسان آگاه است؛ چه رسد به شنيدن سخنان زندگان.
پس از پژوهش كامل درباره توانايى مردگان براى شنيدن گفتار زندگان و وجود روايات صريح در اين باره و سلام دادن آن حضرت به مردهها، جاى مخالفت با اين باور باقى نمىماند. شايسته است دانشمند منصف پس از ديدن اين عبارات و احاديث، دست از مخالفت با اين روايات بردارد؛ اگرچه «ابن همام» باشد. پس سخن ابن همام در «فتحالقدير» سخنى نادرست است. وى مىگويد:
طبق نظر بيشتر استادان و بزرگان ما كه در باب «ايمان» تصريح كردهاند، مردگان سخن زندگان را نمىشنود. بزرگان در باب سوگند خوردن گفتهاند اگر كسى سوگند ياد كند كه با مردگان صحبت نكند، كفاره بر او
1) عبدالرحمان بن ابوبكر در حبشى، واقع در شش ميلى مكه مرد. ر. ك: المصنف، عبدالرزاق، ج 3، ص 653؛ تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 89.
2) تحفة الزائر، ابن عساكر، ص 224. ابن عبدالبر در التمهيد، ج 3، ص 235 مىنويسد: «عايشه به همراه غلامش از خانه بيرون رفت. پرسيدم: ام المؤمنين كجا رفت؟ گفت: او به نزد قبر برادرش عبدالرحمان رفت تا به او سلام بدهد». همچنين درباره جواز نقل مرده از محل مرگش به جاى ديگر، ر. ك: فتح القدير ج 1، ص 472.
واجب نمىشود؛ زيرا اين سوگند براى كسى درست است كه قدرت ادراك داشته باشد؛ حال آنكه مرده چنين توانى ندارد (1)
شاعر چه نيكو سروده كه:
العِلْمُ مَا قَالَ اللهُ وَقالَ رسوله النّاصِحُ وَالإجماعُ فاجْتَهد فيه
وَ حذار من نَصب الخِلاف جَهالةً بين الرَّسولِ وَ بين فقيه (2)
از اينكه به گونهاى عمل كنى كه ميان فقيه و فرمايش رسول خدا اختلاف وجود داشته باشد، برحذر باش.
علاوه بر پاسخ بالا، درباره سوگند خوردن، يادآورى اين نكته لازم است كه سوگند و يمين، به عرف بستگى دارد. بنابراين لازم نيست حقيقت مُسمّى در آن وجود داشته باشد. به همين دليل مىبينيم درباره كسى كه سوگند مىخورد گوشت نخورد، اما پس از آن، ماهى مىخورد، حكم مىشود كه او نبايد كفاره بدهد؛ اين در حاليست كه خداوند تصريح فرموده گوشت ماهى «لحماً طرياً» است. (3)
«ابن همام» درباره فضيلت زيارت رسول خدا (ص) مىنويسد:
درباره زيارت قبور گفتهاند، بهتر اين است كه زائر از سمت پايين پاى مرده به زيارت قبر بيايد، نه از روبهرو؛ زيرا موجب خسته شدن چشم مرده مىشود. اما وقتى از پايين پا وارد شود، اين خستگى پيش نمىآيد؛ زيرا وقتى مرده به پهلو خوابيده است، نگاه مرده به پايين پاى
خود است. (1)
پس اين دانشمند نيز خود اعتراف كرده كه مرده از حس بينايى نيز برخوردار است؛ در حالىكه حس بينايى براى ديدن به نور نياز دارد و به همين دليل از قدرت شنوايى ضعيفتر است. از نگاه «ابن همام» وجود خاك بر روى مرده موجب نمىشود كه توان ديدن زائر از مرده گرفته شود. پس به طريق اولى، شنوايى مرده نيز همچون بينايىاش فعال است. (2)
حتى اگر ما عدم توانايى مرده براى شنيدن را بپذيريم، باز هم ميان نفى شنيدن، با نفى علم و آگاهى تلازم وجود ندارد؛ زيرا شنيدن از طريق حسّ صورت مىگيرد كه در بدن قرار دارد، اما فرايند علم و آگاهى يافتن، مربوط به روح است كه همچنان باقى است. علم انسان مرده با قدرت جسم به دست نمىآيد. علم از راه ديدهها و شنيدهها به دست مىآيد، نه از روى ديدن، شنيدن و پرتو نور و صدا؛ همانگونه كه برخى از مسلمانان نيز شنيدن خداوند و آگاهى او را اينگونه تأويل كردهاند كه او از راه مسموعها و مُبصَرها آگاه است.
مردههاى صالح، پس از جدا شدن از صفات انسانى و قطع تعلق از اين دنيا و بهرهمندى از سعادت لقاى خداوند و فيض بردن از انوار ملكوتى، پردههاى خاكى و مسافتها از جلوى آنان به كنار مىرود؛ امرى كه گاه براى انسانهاى زنده نيز رخ مىدهد؛ همانگونه كه در سيره عمر نيز نقل
شده است. (1)وقتى براى زندهها اين حالت پيش مىآيد، بىترديد براى مردهاى كه به لقاء الله رسيده و از سختىهاى دنيايى فارغ است، اين حالت وجود دارد.
همچنين درباره آگاهى مردگان از حال زائران خود رواياتى وجود دارد. گذشته از عدم ترديد در حصول علم مرده از آخرت و حقيقت دين اسلام، ممكن است علم او به احوال دنيا و زندگان نيز وجود داشته باشد.
درباره دليل اين ادعا، رواياتى را يادآور مىشويم كه درباره شهيدان نقل شده و در آنها آمده است كه شهيدان در برزخ از نعمت و آسايش الهى برخوردارند. شهيدان نيز مىپرسند: «چه كسى به برادران ما خبر مىدهد كه در چه وضعيتى هستيم؟» خداوند پاسخ مىدهد: «من به آنان خبر مىدهم». آنگاه اين آيه نازل شد:
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (آلعمران: 169- 170)
1) ابن عمر مىگويد: عمر سپاهى را تجهيز كرد و فردى به نام «ساريه» را به فرماندهى آن گماشت و آنان را روانه جنگ كرد. در حالىكه عمر خطبه مىخواند، سه مرتبه گفت: «اى ساريه! در كوه پناه بگير». سپس فرستاده ارتش آمد و عمر وضعيت را جويا شد. او گفت: اى امير مؤمنان! ما شكست خورده بوديم كه شنيديم منادى فرياد برآورد اى ساريه! به كوه پناه ببر. ما نيز پشت خود را به كوه كرديم و با اين كار، آنان به اذن خداوند شكست خوردند. ابن عمر ادامه مىدهد: به عمر گفته شد تو اين فرياد را برآورده بودى. تاريخ ابن كثير سند اين حكايت حسن است.
هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپندار، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند. به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده، شادمانند و براى كسانى كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوستهاند، شادى مىكنند كه نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين مىشوند. (1)
روايت ديگرى نقل شده كه شهداى جريان بئر معونه گفتند: «چه كسى به برادران ما خبر مىدهد كه ما خدا را ملاقات كرديم و او از ما راضى بود و ما را راضى كرد؟»
اين عبارت بخشى از قرآن كريم بود؛ اما پس از آن، نسخ شد و از قرآن حذف گرديد. (2)
در همين رابطه حديثى نقل شده كه وقتى مرده از پرسش و پاسخ با دو فرشته موفق بيرون آمد، او را در قبرى نورانى وارد كنند. آنگاه به او گفته مىشود: «همچون خواب عروسان بخواب». مرده مىگويد: «نزد خويشان من برويد و به آنها [وضعيت من را] خبر دهيد». (3)
بنابراين، روشن شد كه مردگان از خويشان، برادران و دوستان خود آگاهند. قرآن كريم سخن كافران را پس از اين دنيا نقل مىكند كه نسبت به كرده خود در دنيا افسوس مىخورند و از گمراه شدن خود از سوى دوستان خويش شكايت مىكنند: يا وَيلَتى لَيتَني لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلًا؛ «اى واى! كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم». (فرقان: 28) (4)
1) اين روايت را ابو داود نقل كرده است. ر. ك: الجامع لأحكام القرآن، قرطبى، ج 4، ص 268.
2) صحيح بخارى، صص 134 و 135. انس مىگويد: «ما اين عبارت را به عنوان قرآن خوانديم؛ اما پس از آن، از قرآن برداشته شد». اين روايت در صحيح مسلم، ج 3، ص 151 نيز نقل شده است.
3) ر. ك: السنة، اللالكائى، به نقل از شرح الصدور، ص 196.
4) اين آيه درباره عقبه نازل شد. او ابتدا اسلام آورد، اما سپس به دعوت دوستش امية بن خلف از اسلام خارج شد. رسول خدا ص وى را پس از جنگ بدر كشت. او پيش از مرگ به رسول خدا اعتراض كرد و گفت: اسيران را نمىكشى، اما من را به قتل مىرسانى؟! آن حضرت پاسخ دادند: «تو به دليل كفر و عناد كشته مىشوى». الجامع لأحكام القرآن، ج 13، ص 25. بنابراين بايد از دوست بد برحذر بود.
البته با توجه به ادله صحيح و صريحى كه بيان كرديم، نيازى به بيان اولويت نيست. همچنانكه انسانهاى بىدين يا بىخبر از ادله هستند كه آگاهى يافتن و شنيدن مردگان را انكار مىكنند.
از سوى ديگر، رواياتى وجود دارد كه ثابت مىكند مردگان عين سخن زندگان را مىشنوند و نيز قرآن تلاوت مىكنند. درباره شنيدن كلام زندگان، سخن گفتن بسيارى از مردگان- كه پيش از اين بيان شد- را يادآور مىشويم. براى مثال چندين نفر تصريح كردهاند كه «رِبعى بن خراش» پس از مرگ، سخن گفته است. (1)
درباره تلاوت قرآن از سوى مردگان نيز به روايتى اشاره مىكنيم كه ترمذى آن را نقل كرده و از نظر اعتبار، اين حديث را حسَن شمرده است. از ابن عباس نقل شده است:
برخى از اصحاب رسول خدا (ص) روى قبرى خيمه زدند، اما نمىدانستند كه اينجا كسى دفن شده است. ناگهان صداى انسانى [از
1) برادرانش مىگويند وقتى ربعى مرد، ما نزد جنازه آمديم. ديديم كه پارچه را از روى صورت خود برداشت و گفت: «السلام عليكم، السلام عليكم». در اين روايت آمده كه ربعى گفت: از خدا اجازه گرفتم اين بشارت را براى شما نقل كنم و او نيز اين اجازه را به من داد. تاريخ ابن كثير، ج 6، ص 158. درباره افراد ديگرى نيز نقل شده كه پس از مرگ حرف زدهاند. ابن ابى دنيا در اين رابطه كتابى نگاشته است.
قبر] آمد كه سوره مباركه ملك را تلاوت مىكرد. رسول خدا فرمود اين سوره مانع از عذاب قبر است و انسان را از آن نجات مىدهد. (1)
براى اثبات قدرت شنيدن مردگان، ادراك آنها، سخن گفتن با زندگان و نيز تلاوت قرآن از سوى آنان به همين اندازه بسنده مىكنيم.
اگر با توسل به غير خدا مخالفت شود و اين عمل غير جايز اعلام شود، پاسخ مىدهيم: طبق آنچه «نسائى» در كتاب «عمل اليوم و الليلة» نقل كرده، اين كار جايز است. او مىگويد:
زمانى پاى فردى خواب مىرود و كرخ مىشود و مىنشيند. مردى به او مىگويد: آن كسى را كه بيش از همه دوست دارى، صدا بزن. او نيز مىگويد «يا محمداه». با گفتن اين ذكر، پاهاى او به حالت قبل بازمىگردد و او به حركت خود ادامه مىدهد. (2)
همچنين «نسائى» از «ابن عبدالرحمان بن سعد» نقل مىكند كه مىگويد:
من نزد ابن عمر بودم كه پايم كرخ شد. او پرسيد: اى اباعبدالرحمن! چه شده است؟ گفتم: عصب پايم از اينجا گرفته است. او گفت: او را كه بيش از همه دوست دارى صدا كن. من نيز گفتم: «يا محمداه». با اين كار گرفتگى پايم برطرف شد.
«نسائى» روايت ديگرى را از «هيثم بن حُبيش» نقل مىكند كه مىگويد:
ما نزد عبدالله بن عمرو بن عاص بوديم كه پاى او گرفت. فردى به او گفت: آن كه را بيشتر دوست دارى، صدا بزن. او نيز گفت: «يا محمداه».
با گفتن اين عبارت، پايش چنان شفا يافت كه گويا بند از پاى شتر باز كردهاند.
از اين روايات اينگونه استفاده مىشود كه صدا كردن مرده- چه نزديك باشد و چه دور- نيز جايز است. الفاظ تشهد نماز نيز تأييدكننده همين ادعاست. در نماز به هنگام تشهد مىخوانيم: «السَّلامُ عَلَيكَ ايُّهَا النَّبِيُّ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَكاتُه». ما با اين عبارت، پيامبر را كه درگذشته است، خطاب مىكنيم.
استفاده ديگر ما از اين روايت اين است كه در جايز بودن صدا زدن مرده، فاصله و مسافت شرط نيست؛ بلكه حكم مسئله يكسان است؛ زيرا كسى كه نماز مىگزارد، وظيفه دارد اين عبارت را در هر كجا كه نماز مىخواند، بر زبان بياورد. (1)
در صورتى كه استغاثه به غير خداوند نادرست شمرده شود و اين كار غير جايز اعلام شود، پاسخ ما باطل بودن اين ادعاست. براى اثبات سخن خود، روايتى را كه «طبرانى» در «المعجم الكبير» نقل كرده، بازگو مىكنيم. وى با سلسله سند راويان ثقه از «بقية بن غزوان» نقل مىكند كه پيامبر (ص) فرمودند:
اگر يكى از شما چيزى را گم كرد يا كمكى خواست، ولى در سرزمينى نبود كه مونس و ياورى باشد، بايد بگويد: «اى بندگان خدا! مرا يارى كنيد»؛ زيرا خداوند بندگانى دارد كه ما آنها را نمىبينيم [و به يارى فرد مىآيند].
1) چه در زمان حيات رسول خدا ص، چه پس از رحلت ايشان و نيز در هر نقطهاى كه حضور داشته باشد، بايد اين عبارت را در نماز بخواند.
«طبرانى» پس از نقل اين روايت مىگويد: «اين امر تجربه شده است». (1)
«ابن ابىشيبه» از ابن عباس حديثى موقوف نقل مىكند كه گفت: وقتى حيوان كسى فرار مىكند، بايد ندا بدهد: «اى بندگان خدا! مرا يارى كنيد؛ خدا شما را رحمت كند». (2)
«ابن سنى» در «عمل اليوم و الليلة» از حضرت على بن ابىطالب (ع) نقل مىكند كه اگر در دشتى از حيوانات درنده قرار گرفتى و ترسيدى بگو: «از شرّ شير درنده به دانيال و به حبيب پناه مىبرم». (3)
همچنين با ادله قوى و سند صحيح مسلّم است كه پيامبران خداوند، به ويژه رسول گرامى اسلام (ص) زنده هستند و خداوند و فرشتگان درود و سلام همه سلامكنندگان بر ايشان را در هر نقطهاى كه باشند، به آن حضرت مىرسانند. (4)
1) المعجم الكبير، ج 10، ص 267، ابو يعلى نيز در مسند، ج 9، ص 117 اين حديث را مىآورد. هر چند اين حديث ضعيف است، اما طرقى براى آن نقل شده كه آن را از ضعيف به روايت حسن كه به آن عمل شده، ارتقا مىدهد. طبرانى نيز گفته كه اين عمل مجرّب است.
2) مصنف ابن ابى شيبه، ج 10، ص 424. اين روايت مرسل است. بزار نيز آن را در كشف الاستار، ج 4، ص 33 نقل كرده است.
3) عمل اليوم و الليلة، ابن سنى، ص 112 و ر. ك: نظر حافظ ابن حجر در «تخريج الاذكار» ج 5، ص 150 و نيز كتاب «رفع المنارة لتخريج احاديث التوسل و الزيارة»، شيخ محمود سعيد، ص 180.
4) ر. ك: حياة الانبياء، بيهقى. وى در اين كتاب حديثى را نقل مىكند كه در آن آمده: خداوند فرشتگانى گردشگر و سيار دارد. حاكم نيشابورى سند اين روايت را صحيح مىداند. ذهبى نيز آن را پذيرفته است. ج 2، ص 421. احمد و ديگران نيز اين روايت را نقل كردهاند. ر. ك: فيض القدير، علامه مناوى، ج 2، ص 479. يادآورى مىشود كه اهل كتاب نيز به آن حضرت توسل مىجويند مقدمه محق التقول.
نبايد با آنانى كه مىگويند انبيا را در بيدارى ديدهاند، مخالفت كرد؛ زيرا روايت شده كه رسول خدا (ص) حضرت موسى (ع) (1)را ديد كه صدا مىزند و مىگويد: «لبيك». همچنين حضرت يونس را نيز ملاقات كرد.
مىدانيم خداوند كافرانى را كه قصد شكنجه و خوار ساختن آنها را دارد، زنده مىكند تا براى مؤمنان نيز عبرت و اندرز باشد. «طبرانى» در «المعجم الاوسط» از «ابن ابىدنيا» و «ابن منده» و ديگران نقل مىكند كه «ابن عمر» مىگويد:
من از كنار بدر مىگذشتم كه ديدم مردى از حفرهاى سر بيرون آورد. زنجيرى بر گردن او بسته شده بود. او صدا زد كه اى عبدالله! به من آب بده. نمىدانم او اسم من را مىدانست يا منظورش اين بود كه «اى بنده خدا». در همين حال مردى از آن گودال بيرون آمد كه در دستش تازيانهاى بود. او به من گفت: نه به او آب نده؛ او كافر است. سپس با تازيانه او را نواخت و به داخل گودال بازگشت. با ديدن اين ماجرا شتابان نزد رسول خدا (ص) آمدم و آنچه را ديده بودم، بازگو كردم. رسول خدا به من فرمود: تو ديدى كه اينگونه شد؟ گفتم: بله. رسول خدا فرمود: او تا روز قيامت دشمن خداست. (2)
1) طبرانى در «المعجم الاوسط» اين روايت را نقل كرده است. در مجمع الزوائد، ص 2213 آمده كه سند اين روايت صحيح است. همچنين در صحيح مسلم آمده كه رسول خدا ص حضرت موسى را ديد كه در قبر نماز مىخواند.
2) ر. ك: شرح المواهب اللدنية، ج 1، ص 438، سيوطى مىگويد طبرانى و ابن ابى دنيا در كتاب «القبور» و الالكائى در «السنة»، از ابن عمر اين روايت را نقل كردهاند. شرح الصدور، ص 226. سپس در كتاب «من عاش بعد الموت» از ابن ابىدنيا اين روايت را نقل مىكند.
همچنين «ابن ابىدنيا» از «شعبى» روايت مىكند كه مردى به حضرت محمد (ص) عرض كرد: «من از بدر مىگذشتم، ديدم كه مردى از زمين بيرون آمد. فرد ديگرى آنقدر بر سر او زد تا اينكه در زمين فرو رفت و اين كار چند بار تكرار شد». رسول خدا (ص) فرمود: «او ابوجهل بن هشام است كه تا روز قيامت شكنجه مىشود». «زرقانى» نيز اين روايت را در «شرح المواهب اللدنية» نقل كرده است. (1)
ظاهراً مردى كه اين روايت را براى رسول خدا نقل كرده، ابن عمر است. اين احتمال نيز وجود دارد كه فرد ديگرى غير از ابن عمر باشد.
«سمهودى» مىگويد:
بدانكه شفاعتخواستن از پيامبر (ص) و استغاثه به مقام و منزلت و بركت ايشان را انبيا و رسولان الهى نيز انجام دادهاند. اين عمل سنت است و سلف صالح به آن عمل مىكردند. همچنين پيش از خلقت آن حضرت نيز به آن عمل شده است؛ چنانكه در زمان حيات مبارك ايشان و پس از رحلت آن حضرت و در صحراى قيامت، به رسول خدا (ص) توسل صورت مىگيرد و از او شفاعت خواسته مىشود. (2)
[بنابراين توسل به رسول خدا را به چند دوره زمانى تقسيم مىكنيم و روايات ثابتكننده سخن خود را مىآوريم]:
اول: [توسل به آن حضرت پيش از آفرينش ايشان]: درباره توسل پيامبران به رسول اعظم (ص) به روايتى بسنده مىكنيم كه برخى از جمله
«حاكم نيشابورى» آن را نقل كرده است. وى با سند صحيح از عمر بن خطاب نقل مىكند كه رسول خدا (ص) فرمود: وقتى حضرت آدم (ع) آن ترك اولى را مرتكب شد، به خدا عرض كرد: «خدايا! به حق محمد از تو مىخواهم كه مرا بيامرزى». خداوند به او فرمود: «محمد را كه هنوز نيافريدهام؛ چگونه او را مىشناسى؟» حضرت آدم عرض كرد: «وقتى مرا با دست خود آفريدى و روحت را در من دميدى، سرم را بلند كردم و نام او را ديدم كه بر ستونهاى عرش نوشته شده است. به همين دليل فهميدم كه او نزد تو محبوبترين آفريدههاست». خداوند فرمود: «درست گفتى! او محبوبترين است. حال كه به او متوسل شدى، تو را بخشيدم. اگر محمد نبود، تو را نمىآفريدم».
اين روايت را «طبرانى» با اين اختلاف نقل كرده كه خداوند مىفرمايد: «او از نوادگان تو و آخرين پيامبر است». (1)
«سبكى» مىگويد: وقتى طبق حديث صحيح غار، توسل به اعمال- كه از آفريدههاى خداوند است- جايز باشد، توسل به رسول خدا (ص) به طريق اولى جايز است. معمولًا وقتى كسى نزد يك صاحب مقامى، منزلت داشته
1) حاكم نيشابورى اين حديث را از طريق عمر نقل كرده و سند آن را صحيح مىداند. بيهقى در دلايل النبوة، ج 5، ص 489 و طبرانى در المعجم الصغير، ج 20، ص 802 اين روايت را نقل كردهاند. شيخ محمود سعيد در «رفع المنارة» اين حديث را ضعيف مىداند. همانگونه كه بيهقى نيز گفته، همه به جز ابن عدى اين حديث را ضعيف مىدانند. ابن عدى درباره عبدالرحمان بن زيد كه از رجال اين حديث است، مىگويد: او به رغم نقل روايتهاى نادرست در الكامل، ج 4، ص 1585، احاديث حسن را نيز نقل كرده است. برخى روايات او را تأييد كردهاند. رفع المنارة، ص 198. براى مطالعه بيشتر درباره اين حديث ر. ك: مفاهيم يجب أن تصحح، شيخ دكتر محمد علوى مالكى، صص 129- 131.
باشد و براى اجابت درخواستى نزد اين مقام، به آن فرد توسل شود، در حالى كه او غايب است، آن صاحب مقام با كرم خويش و به دليل توسل به آن فرد، خواسته را اجابت مىكند. يعنى ممكن است ذكر نام محبوب يا فرد داراى منزلت، موجب اجابت دعا شود.
تفاوتى ميان توسل، استغاثه و طلب شفاعت و مانند آن نيست. معناى توسل اين است كه انسان در حاجتى كه دارد به رسول خدا روى مىكند. ممكن است انسان براى رفتن به درگاه خداوند به كسى متوسل شود كه نزد خدا منزلت دارد. (1)
دوم: توسل به رسول خدا (ص) پس از خلقت ايشان و در دوران حيات مبارك آن حضرت است. گروهى از حديثشناسان، از جمله «نسائى» و «ترمذى» نقل كردهاند كه «عثمان بن حنيف» روايت مىكند: مردى نابينا نزد پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: «از خدا بخواه كه بينا شوم». آن حضرت فرمود: «اگر بخواهى برايت دعا مىكنم و اگر بخواهى مىتوانى صبر پيشه كنى كه برايت بهتر است». آن مرد گفت: «برايم دعا كن». سپس رسول خدا به او فرمودند: «وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان و آنگاه بگو:
اللّهُمَّ إنِّي أَتَوَجَّهُ إلَيكَ بِنَبِيّكَ مُحَمَّدٍ نَبِيِّ الرَّحمَةِ يا مُحَمَّد إنِّي تَوَجَّهتُ بِكَ إلى رَبِّي فِي حاجَتِي لِتَقضِيَ لِي اللّهُمَّ شَفِّعهُ فيّ. (2)
«ترمذى» مىگويد: «اين حديث صحيح و حسن است؛ اما فقط از اين طريق آن را يافتهايم».
«بيهقى» نيز حديث را صحيح مىداند. او روايت را با اين اختلاف نقل مىكند كه پس از اين دعا مرد نابينا، شفا گرفت و برخاست. در روايتى نيز آمده است: «آن مرد اين كار را كرد و چشم او شفا گرفت». (1)
سوم: توسل به رسول خدا (ص) پس از رحلت جانكاه ايشان. «طبرانى» در «المعجم الكبير» از «عثمان بن حنيف» نقل مىكند كه مردى در زمان خلافت عثمان براى برآورده شدن نياز خود نزد عثمان مىرفت، اما وى به فرد نيازمند توجهى نمىكرد. او نزد عثمان بن حنيف آمد و از اين وضع گله كرد. عثمان بن حنيف گفت: وضو بگير و به مسجد بيا. پس از آنكه دو ركعت نماز خواندى، اين دعا را بخوان:
اللّهُمَّ إنِّي أَتَوَجَّهُ إلَيكَ بِنَبِيّكَ مُحَمَّدٍ نَبِيِّ الرَّحمَةِ يا مُحَمَّد إنِّي تَوَجَّهتُ بِكَ إلى رَبِّي فِي حاجَتِي لِتَقضِيَ لِي اللّهُمَّ شَفِّعهُ فيّ.
1) دلايل النبوة، بيهقى، ج 6، ص 166. علاوهبراين، نسائى نيز در «عمل اليوم والليلة» اين روايت را نقل كرده است. ترمذى در «الدعوات»، طبرانى در «الدعا»، حاكم نيشابورى در «المستدرك»، منذرى در «الترغيب و الترهيب» و هيثمى در «مجمع الزوائد»، باب نماز حاجت و دعا براى آن اين حديث را نقل كردهاند. نووى در «الاذكار» مىگويد اين روايت از ذكرهايى است كه به هنگام وجود حاجت گفته مىشود. ر. ك: محق التقول، ص 135. شوكانى مىگويد اين حديث دليل بر جواز توسل به رسول خدا ص و تقرب به درگاه الهى است؛ البته با داشتن اين اعتقاد كه فاعل خداوند تبارك و تعالى است و عطا كننده، فقط خداست. او هرچه را بخواهد، مىشود و هر چه را نخواهد نمىشود. تحفة الذاكرين، ص 162. امام عينى پس از ذكر حديث توسل عمر به عموى پيامبر ص براى باران- كه در صحيح بخارى، ج 7، ص 33 نيز آمده است- مىگويد: «اين روايت از چند جهت قابل استفاده است: جايز بودن شفاعتطلبى از اهل خير و صلاح و اهل بيت پيامبر ص». در فتح البارى، ج 2، ص 74 نيز مانند همين عبارت آمده است.
او نيز چنين كرد و بار ديگر نزد عثمان بن عفان رفت. خادم عثمان او را به داخل برد و در كنار خود بر روى حصير نشاند. سپس عثمان حاجتش را برآورده ساخت و به او گفت: «من خواسته تو را تا اين لحظه فراموش كرده بودم. اگر باز هم نيازى داشتى، پيش ما بيا». وقتى اين مرد با عثمان بن حنيف روبهرو شد، به او گفت: «خداوند به تو پاداش نيكو دهد. وى به نياز من توجهى نمىكرد، تا اينكه تو با او سخن گفتى». عثمان بن حنيف به او گفت: «به خدا سوگند كه من با او سخن نگفتم! اما با رسول خدا (ص) بوديم كه فرد نابينايى نزد آن حضرت آمد و از نابينا شدن خود شكوه كرد. رسولخدا (ص) به او گفت: صبر نمىكنى؟ آن فرد نيز عرض كرد: «اى رسول خدا! من كسى را ندارم كه مرا راه ببرد. نابينايى برايم سخت است». حضرت به او گفت: «برو وضو بگير و دو ركعت نماز بگزار و سپس اين دعا را بخوان».
عثمان بن حنيف مىگويد: «به خداوند سوگند كه او از ميان ما رفت [تا به دستور پيامبر (ص) عمل كند] و صحبت ما طولانى شد. ديديم كه آن نابينا وارد شد، گويا كه هرگز مشكلى در ديدگان او نبوده است». (1)
«بيهقى» اين روايت را از دو طريق نقل كرده است. «طبرانى» در «المعجم
1) المعجم الكبير، ج 7، ص 19؛ دلائل النبوة، ج 6، صص 167 و 168. بيهقى در اين اثر روايت فوق را از دو طريق نقل مىكند. آنگونه كه مؤلف كتاب «رفع المنارة» مىگويد، اين حديث صحيح است. ابن تيمية رجال اين روايت را در «قاعدة جليلة فى التوسل و الوسيلة» ذكر مىكند: «مسلم، از ابراهيم، از حماد بن سلمه، از ابوجعفر خطمى، از عمارة بن خزيمه، از عثمان بن حنيف». در اين حديث سخن عثمان نيز آمده كه گفت: «اگر نيازى داشتى مانند همين كار را انجام بده». بنابراين وقتى ابن تيميه اين روايت را نقل كند، بايد گفت اين حديث در اوج صحت و درستى قرار دارد. رفع المنارة، ص 113.
الكبير» و «المعجم الاوسط» اين حديث را آورده و در سند آن، نام «روح بن صلاح» ديده مىشود.
«ابن حبان» و «حاكم نيشابورى» اين راوى را توثيق كردهاند؛ اما «روح بن صلاح» ضعيف است. بقيه رجال اين حديث، صحيح هستند.
«انس بن مالك» مىگويد: پس از مرگ فاطمه بنت اسد، پيامبر (ص) بر بالين وى آمد و فرمود: «مادر دوم من! خدا تو را رحمت كند». سپس به تمجيد از فاطمه بنت اسد پرداخت و سپس وى را با عباى خود كفن كرد. آنگاه به «اسامة بن زيد»، «ابو ايوب انصارى»، «عمر بن خطاب» و يك غلام سياه دستور داد تا برايش قبرى آماده كنند. وقتى به لحد رسيدند، پيامبر (ص) با دست خويش آن را كَند و خاكش را با دستان خويش بيرون مىريخت. سپس وارد قبر شد و در آن خوابيد و دعا كرد:
اى خدايى كه زنده مىكنى و مىميرانى و خود زنده هميشگى هستى! به حق پيامبرت و پيامبران پيش از من، مادرم فاطمه بنت اسد را بيامرز و قبرش را وسعت بخش كه تو بخشندهترين بخشايندگان هستى.
سپس چهار بار تكبير گفت و پيكر فاطمه بنت اسد را به همراه عباس و ابوبكر داخل قبر گذاشت. (1)
از اين روايات استفاده مىشود كه رسول خدا (ص) به انبياى پيش از خود
1) المعجم الكبير، ج 25، ص 352؛ المعجم الاوسط، ج 1، ص 152. صاحب كتاب «رفع المنارة» مىنويسد: «در مجمع الزوائد آمده كه اين روايت را طبرانى در دو كتاب المعجم الكبير و الاوسط خود نقل كرده است. در رجال اين حديث، روح بن صلاح است كه ابن حبان و حاكم نيشابورى او را توثيق كردهاند؛ اما در او ضعف وجود دارد. بقيه رجال حديث ثقه هستند». ر. ك: رفع المنارة، ص 115. وى مىگويد: اين حديث حسن است.
متوسل شده است. بىترديد وقتى آن حضرت با توسل به انبيا از خدا درخواست مىكند، امت او به طريق اولى از اين كار منع نمىشوند.
توسل به آن حضرت، پس از رحلت ايشان از اين دنيا، به دو صورت است:
الف) به اين معنا كه از او درخواست شود تا همچون زمان حياتش براى ما دعا كند. «بيهقى» و «ابن ابى شيبه» از «مالك الدار» نقل مىكنند كه در زمان عمر خشكسالى شد. مردى نزد قبر پيامبر (ص) آمد و گفت: «اى رسول خدا! براى امت خود نزد خداوند طلب باران كن. اين امت هلاك شدند». رسول خدا (ص) به خواب او آمد و فرمود: «پيش عمر برو و به او بگو كه باران خواهد آمد و سيراب مىشويد. به او بگو: به سراغ آن فرد خردمند برو». وقتى او آنچه را در خواب ديده بود، براى عمر تعريف كرد، عمر گريست و گفت: «خدايا! از من كارى خواستهاند كه از انجام آن ناتوان شدهام». (1)
«سيف» در «الفتوح» نقل مىكند كسى كه اين خواب را ديد، «بلال بن حارث مزنى» از صحابه رسول خدا (ص) بود. (2)سخن ما در استغاثه به رسولخدا (ص) است كه ايشان در عالم برزخ هم پاسخ استغاثه را مىدهند. طبق اين داستان، آن حضرت در برزخ، از سؤال يكى از صحابه خود آگاه
1) دلائل النبوة، ج 7، ص 47. الاستيعاب، ابن عبدالبر، ج 2، ص 462. به گفته ابن حجر سند اين روايت صحيح است. الفتح، ج 2، ص 495. حافظ ابن كثير در جامع المسانيد، ج 1، ص 123، مسند عمر مىگويد اسناد اين روايت قوى و خوب است.
2) ابن حجر در «الفتح» مىگويد سيف در «الفتوح» نقل مىكند كه بلال بن حارث مزنى از صحابه رسول خدا بود كه اين خواب را ديد. الفتح، ج 2، ص 495. با توجه به اين كه صاحب اين رؤيا، يكى از ياران رسول خدا بوده و اصحاب نيز عدل و ثقه هستند، اين داستان صحيح است.
است و براى او دعا مىكند. بنابراين درخواست از پيامبر (ص) براى طلب باران و غير آن جايز است؛ همانگونه كه در زمان حيات ايشان جايز بود.
ب) ممكن است توسل به پيامبر (ص) با درخواست اين امر از ايشان باشد؛ به اين معنا كه ايشان با درخواست از خدا و شفيع شدن در درگاه خدا مىتواند مسبّب باشد. در نتيجه، درخواست و دعاى ايشان از خداوند است؛ اگرچه ممكن است تعبيرها متفاوت باشد.
چهارم: توسل به حضرت رسول (ص) در عرصه قيامت و شفيع شدن ايشان نزد خداوند. اين امر به اجماع، پذيرفته شده است. روايات نقل شده در اين باره نيز متواتر است. (1)
«حاكم نيشابورى» از ابن عباس نقل مىكند كه مىگويد:
خداوند به عيسى (ع) وحى كرد كه به محمد ايمان بياور و به كسانى از امت خود كه با وى همعصر خواهند بود، فرمان بده تا به او ايمان بياورند؛ زيرا اگر محمد نبود، آدم را خلق نمىكردم و اگر محمد نبود، بهشت و آتشى هم نبود. من عرش را بر آب بنا كردم، ولى لرزان بود؛ اما وقتى كه روى آن نوشته شد «لا اله الاالله محمد رسول الله» آرام گرفت.
1) حديث شفاعت رسول خدا، حديثى متواتر است. در صحيح بخارى آمده است: «خورشيد در روز قيامت آنقدر نزديك مىشود كه عرق تا نيمههاى گوش انسان بالا مىآيد. در اين حالت به حضرت آدم، سپس به حضرت موسى و آنگاه به حضرت محمد ص توسل مىكنند و او نيز براى داورى ميان خلق شفيع مىشود. صحيح بخارى، كتاب زكات، 52. ابن حجر در توضيح اين حديث مىگويد: «مردم در روز قيامت مانند زندگى در دنيا به انبياى الهى متوسل مىشوند. بايد بدانيم كه توسل و استغاثه و شفاعت، همه بر يك معنا دلالت دارد و آن قرار گرفتن رسول خدا ص در پيشاپيش حاجت انسان نزد خداوند است. كسى كه به ايشان متوسل مىشود نيز معتقد است امور به دست خداوند است و شريكى براى او قائل نمىشود». فتح البارى، ص 441. ابن كثير براى پيامبر ص هشت شفاعت بر شمرده است. ر. ك: الملاحم، ج 2، ص 268.
بنابراين روايت صحيح، چگونه ممكن است كه شفيع قراردادن آن حضرت و توسل به چنين شخصيتى كه داراى اين مقام و منزلت است، جايز نباشد؟! بلكه بايد گفت توسل به انسانهاى صالح نيز جايز است؛ چنانكه سبكى نيز بر اين عقيده است. (1)
«قاضى عياض» اين روايت را با سند حسن از «مالك» نقل مىكند: اميرمؤمنان، «منصور دوانيقى» در مسجد رسول خدا (ص) با مالك بن انس مناظره مىكرد. مالك به او گفت: اى امير مؤمنان! در اين مسجد صدايت را بلند نكن؛ زيرا خداوند به گروهى، رسم ادب را آموخته:
يا أَيهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِي وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْل (حجرات: 2)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صداى خود را از صداى پيامبر فراتر نبريد و در برابر او بلند سخن مگوييد [و داد و فرياد نزنيد].
چنانكه گروهى را اينگونه ستوده است:
إِنَّ الَّذِينَ يغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللهِ أُوْلَئكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللهُ قُلُوبهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيم (حجرات: 3)
آنها كه صداى خود را نزد رسول خدا كوتاه مىكنند، همان كسانى
1) ابن حجر پس از بيان داستان توسل عمر به عموى رسول خدا براى طلب باران مىگويد: «از اين روايت استفاده مىشود كه طلب شفاعت از اهل خير و صلاح و اهل بيت رسول خدا مستحب است». ج 2، ص 47. امام عينى در اين رابطه مىنويسد: «از اين روايت استفادههايى مىشود؛ از جمله اينكه طلب شفاعت از اهل خير و صلاح و اهل بيت پيامبر ص مستحب است». ج 7، ص 33.
هستند كه خداوند دلهاىشان را براى تقوا خالص نموده، و براى آنان آمرزش و پاداش عظيمى است!
در آيه ديگر، گروهى را نكوهش كرده و فرموده است:
إِنَّ الَّذِينَ ينَادُونَكَ مِن وَرَاءِ الحُجُرَاتِ أَكْثرُهُمْ لا يَعْقِلُون (حجرات: 4)
[ولى] كسانى كه تو را از پشت حجرهها بلند صدا مىزنند، بيشترشان نمىفهمند!
حرمت پيكر رسول خدا نيز مانند حرمت رسول خدا در زمان حيات ايشان است. وقتى «ابوجعفر منصور» ديد كه خوار شده است، خطاب به مالك گفت: «اى ابا عبدالله! رو به قبله بايستم يا رو به رسول خدا (ص)؟» مالك به او پاسخ داد: «چرا از او روى بگردانى؛ حال آنكه ايشان در روز قيامت وسيله تو و وسيله پدرت آدم (ع) براى روى آوردن به درگاه خداست؟ رو به قبر ايشان كن و از او طلب شفاعت كن تا شفاعت او نزد خداوند پذيرفته شود. خداوند مىفرمايد:
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحيماً (نساء: 64)
و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند [و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند]، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبهپذير و مهربان مىيافتند. (1)
1) الشفا بتعريف حقوق المصطفى، قاضى عياض، ص 273.
در اين روايت، توسل به پيامبر (ص)، رو كردن به قبر آن حضرت، رعايت ادب كامل نزد قبر ايشان و دستور به زيارت آن حضرت و نيز توسل به ايشان، به صراحت بيان شده و مالك بر اين نكات تأكيد مىكند.
«ابن جوزى» با سند خود از «بكر بن مقرى» نقل مىكند: من به همراه «طبرانى» و «ابوالشيخ» در حرم رسول خدا بوديم. گرسنگى بر ما اثر كرد. تا موقع غروب صبر كرديم. آنگاه نزد قبر رسول اكرم آمدم و عرض كردم: «اى رسول خدا! گرسنهام». همين را گفتم و رفتم. «ابوالقاسم» به من گفت: «همينجا بنشين؛ يا مىميريم يا برايمان غذا مىرسد». «ابوبكر مقرى» مىگويد:
من و ابوالشيخ خوابيديم؛ اما طبرانى نشسته بود و به چيزى خيره مىنگريست. ناگهان ديديم كه سيدى در را زد. دو غلام نيز به همراه او بودند كه هر يك سبدى پر از غذا در دست داشت. ما نشستيم و از اين غذا خورديم. گمان مىكرديم بقيه غذا را با خود خواهند برد؛ اما غلام، غذا را گذاشت و برگشت. وقتى دست از خوردن كشيديم، آن سيد به ما گفت: به رسول خدا شكوه كردهايد؟ من در خواب ايشان را ديدم كه به من دستور دادند تا براى شما غذا بياورم. (1)
«ابن جلاء» مىگويد:
وارد مدينه شدم و به دليل تنگدستى، نزد قبر رسول خدا (ص) آمدم و عرض كردم: من ميهمان تو هستم و در همان حال به خواب رفتم. در خواب، آن حضرت را ديدم. قرص نانى به من داد و من نيمى از آن را خوردم. وقتى بيدار شدم، نيمه ديگر نان در دستم بود. (2)
«ابوالخير اقطع» مىگويد:
وارد مدينه شدم و پنج روز در اين شهر ماندم؛ اما به دليل تنگدستى هيچ نخوردم. نزد قبر رسول خدا (ص) آمدم و به ايشان سلام كردم. به آن حضرت عرض كردم: اى رسول خدا! من ميهمان تو هستم. آنگاه دراز كشيدم و پشت قبر خوابم برد. در خواب آن حضرت را ديدم كه ... على بن ابىطالب پيشاپيش آن حضرت حركت مىكرد. على (ع) آمد و به من گفت: بلند شو. رسول خدا آمده است. من هم برخاستم و پيشانى آن حضرت را بوسيدم. رسول خدا (ص) تكه نانى به من داد. من نيمى از آن را خوردم؛ اما وقتى بيدار شدم نيمه ديگر نان هنوز در دستم بود. (1)
«ابو عبدالله محمد بن ابى زرعه صوفى» مىگويد:
به همراه پدرم به سفر رفتيم. در سفر دچار تنگدستى شديدى شديم. وقتى وارد مدينه منوره شديم، من و پدرم گرسنه بوديم. من كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بودم، نزد پدرم مىآمدم واظهار گرسنگى مىكردم. پس پدرم به آستان پيامبر (ص) مشرف شد و عرض كرد: اى رسول خدا! من امشب گرسنهام و در آنجا نشست. پس از مدتى ديديم كه وى لحظهاى مىگريد و لحظهاى مىخندد. علت اين حالت را پرسيديم؛ پاسخ داد: رسول خدا (ص) چند درهم در دستم گذاشته است. وقتى مشت خود را باز كرد، ديدم در آن درهم است. خدا به اين درهمها بركت داد و ما توانستيم با آن به شيراز برگرديم و حتى از اين درهمها انفاق هم مىكرديم. (2)
«احمد بن محمد صوفى» مىگويد:
سه ماه در باديه ماندم تا اينكه پوستم به استخوان چسبيد. پس نزد قبر رسول خدا (ص) آمدم و به ايشان و دو صحابى (ابو بكر و عمر) سلام كردم. سپس به خواب رفتم. ايشان را در خواب ديدم كه مىفرمود: اى احمد اينجا آمدهاى؟ عرض كردم: بله، من گرسنه و ميهمان تو هستم. رسول خدا فرمود: دستت را باز كن و من نيز چنين كردم. رسول خدا دستانم را پر از درهم كرد. وقتى از خواب بيدار شدم، ديدم درهمها در دستانم است. برخاستم و نانى خريدم و خوردم. آنگاه به باديه بازگشتم. (1)
اين حكايتها را «ابن جوزى» در «الوفاء» نقل كرده است. ديگران، مانند «محمد بن موسى بن نعمان» در كتاب «مصباح الظلام فى المستغيثين بخير الانام (ص)» (2)نيز اين حكايات را نقل كردهاند.
«ابن نعمان» نيز حكايتهايى را در همين رابطه به طور مستقيم يا با واسطه نقل مىكند. وى مىگويد:
شنيديم كه ابواسحاق ابن ابراهيم بن سعد مىگفت: من به همراه سه فقير در مدينه، دچار تنگدستى شديم. به همين دليل نزد قبر رسولخدا (ص) آمدم و عرض كردم: اى رسول خدا! ما چيزى نداريم؛
1) وفاء الوفاء، ج 4، ص 1381.
2) منابع اين حكايتها از «شواهد الحق» گرفته شده است. داستان جالبى در اين كتاب آمده كه خواندنش سودمند است. مردى به دليل گرسنگى كنار قبر رسول خدا آمد ... فرد ديگرى نزد او غذا آورد و گفت: شما از راه دور همه درهها و دشتها را پشت سر مىگذاريد و اهل و خويشان را ترك مىكنيد تا اين جا بياييد و از آن حضرت يك قطعه نان درخواست كنيد؟! هرچند ايشان خواسته شما را برآورده مىكند، اما كاش از او بهشت و آمرزش الهى را درخواست مىكرديد. شواهد الحق، ص 241.
براى ما سه مُدّ (1)غذا بفرست. هرچه باشد، فرق نمىكند. سپس ديدم كه مردى آمد و سه مدّ خرماى خوب به ما داد. (2)
از «سيد ابومحمد عبدالسلام» شنيدم كه گفت:
سه روز [در مدينه] بدون غذا باقى ماندم. نزد قبر رسول خدا آمدم و دو ركعت نماز خواندم. آنگاه گفتم: اى جدّ بزرگوار! گرسنهام و از تو اميد «ثريد» (3)دارم. آنگاه خواب چشمانم را فراگرفت. در خواب ديدم كه مردى آمد و مرا بيدار كرد. وقتى بيدار شدم، ديدم ظرفى چوبى به دست دارد و در آن ثريد، روغن و گوشت است. آن ظرف را به من داد و گفت: بخور. از او پرسيدم از كجا آوردهاى؟ پاسخ داد: سه روز است كه فرزندان صغير من تقاضاى اين غذا را مىكنند. امروز كه توانستم آن را تهيه كنم، به خواسته فرزندانم عمل كردم. در خواب رسول خدا (ص) را ديدم كه مىفرمود: يكى از برادران تو از من اين غذا را تمنا كرده است؛ برو و غذا را به او بده. (4)
از «شيخ ابو عبدالله بن امان» شنيدم كه مىگفت:
در مدينه و در پشت محراب فاطمه (س) بوديم. سيد مكثر قاسمى در پشت اين محراب به خواب رفته بود. وقتى بيدار شد، نزد قبر رسول خدا (ص) آمد و سلام داد. آنگاه خندان بازگشت. خادم باب ضريح پيامبر (ص)، آقاى شمسالدين دليل اين خنده را از او پرسيد. پاسخ داد: من دچار مشكل شده بودم. از خانهام بيرون آمدم و به سوى
خانه فاطمه حركت كردم. در آنجا به رسول خدا متوسل شدم و عرض كردم: من گرسنهام. وقتى خوابيدم، رسول خدا (ص) را ديدم. ايشان ظرفى پر از شير را به دست من داد و من از آن نوشيدم تا سيراب شدم. [آنگاه دستانش را به ما نشان داد كه هنوز قطرههاى شير روى دستان او باقى مانده بود]. (1)
از «عبدالله بن حسن دمياطى» شنيدم كه مىگفت: «شيخ عبدالقادر تنسى» نقل مىكند:
من فقير بودم. به مدينه سفر كردم و نزد قبر رسول اكرم (ص) آمدم. بر آن حضرت سلام كردم و از تنگدستى خود و گرسنگى به ايشان شكوه بردم. به ايشان عرض كردم: گوشت، خرما و گندم مىخواهم. سپس به روضه مباركه آمدم و در آن نماز گزاردم و به خواب رفتم. ناگهان ديدم كسى مرا از خواب بيدار مىكند. بيدار شدم. او كه جوان خوش سيما و نيكورفتارى بود، مرا به همراه خود برد. آنگاه كاسهاى آبگوشت گوسفند، ظرفهاى پر از انواع خرماهاى صيحانى و نيز نانهاى فراوان از جمله نان تهيه شده از آرد «نبق» (2)به من داد. من از اين غذاها خوردم و سير شدم. سپس آن جوان به من گفت: پس از نماز ظهر خوابيده بودم كه رسول خدا (ص) را در خواب ديدم. ايشان در خواب تو را به من نشان داد كه در روضه هستى. رسول خدا به من فرمود كه تو اين غذاها را طلب كردهاى. (3)
1) وفاء الوفاء، ج 1، ص 1383.
2) آردى مخصوص است كه از مغز ساقه نخل تهيه مىشود. فرهنگ معاصر. مترجم
3) همان. در همين رابطه، داستان خواب ديدن نور الدين شهيد وجود دارد. وى در يك شب، سه بار رسول خدا را در خواب ديد. او مىديد كه دو نصرانى لباس مغربىها را به تن دارند و قبر رسول خدا ص را نبش مىكنند و نزديك بود كه به پيكر مبارك آن حضرت برسند. در اين هنگام از خواب بيدار شد و شتابان به مدينه آمد. وقتى اوضاع را جويا شد، ديد دو نصرانى در حال نبش قبر هستند. نورالدين شهيد اين دو مرد را كشت.
دوستم «على بن ابراهيم بوصيرى» نقل مىكرد كه از «عبدالسلام بن ابوالقاسم صقلى» شنيدم كه او از مردى ثقه (نامش را فراموش كرده بود) شنيده بود كه مىگفت:
در مدينه بودم و از آنجا كه هيچ در بساط نداشتم، ناتوان شده بودم. نزد قبر رسول اكرم (ص) آمدم و عرض كردم: اى سرور جهانيان! من مردى از مصر هستم كه پنج ماه است در جوار شما اقامت كردهام. آنگاه گفتم از خدا و از تو مىخواهم برايم اسباب سير شدن و رفتن از مدينه را فراهم سازيد. سپس در آنجا دعاهايى خواندم و كنار منبر نشستم. ناگهان ديدم كه مردى وارد حجره شد و در حالىكه ايستاده بود، مىگفت: اى جدّ بزرگوار! سپس آمد و دستم را گرفت و از جايم برخاستم. مرا با خود از باب جبرئيل به سمت بقيع و از آنجا به بيرون از بقيع برد. سپس وارد خيمهاى شديم كه در آن كنيزى و غلامى بودند. به آنها دستور داد تا براى اين ميهمان غذا بياورند. غلام برخاست و هيزم جمع كرد و آتشى افروخت. سپس كنيز غذايى پخت. من با آن مرد سرگرم صحبت شدم تا اينكه كنيز غذا را آورد. آنگاه روغن آورد و بر روى غذاى ما ريخت. سپس خرماى صيحانى آورد. آن مرد به من گفت: بخور و من هم خوردم تا اينكه سير شدم. سپس گفتم: يك ماه است كه گندم نخورده بودم. اكنون بيش از اين نمىخواهم. پس از اين سخن، او باقىمانده غذا را با دو صاع خرما به من داد و پرسيد: نامت چيست؟ من نيز نامم را گفتم. گفت: تو را سوگند مىدهم كه ديگر به جدّم شكايت نكنى؛ زيرا براى ايشان سخت است. از اين به بعد اگر گرسنه شدى، روزى به تو خواهد رسيد. به غلام خود نيز گفت او را تا قبر جدّم همراهى كن. من نيز با غلام به بقيع آمدم. آنگاه به او گفتم بقيه راه را خودم مىروم. او
گفت: سرور من! به خدا نمىتوانم تو را تنها بگذارم. بايد تو را تا قبر پيامبر (ص) ببرم، تا رسول خدا (ص) بداند كه من تو را رساندم. از غذايى كه به من داده بود تا سه روز خوردم. روز چهارم كه غذا تمام شد و گرسنه شده بودم، ديدم كه غلام برايم غذا آورد. همين وضع ادامه داشت تا اينكه گروهى آمدند و به همراه آنان به ينبع رفتم. (1)
«ابن نعمان» با سند خود از «عباس بن قيس مصرى» نابينا نقل مىكند:
من سه روز در مدينه گرسنه مانده بودم. به حرم رسول خدا (ص) آمدم و عرض كردم: اى پيامبر (ص)! من گرسنهام. سپس كمى خوابيدم. پس از اندك زمانى ديدم خانمى با پاى خود به من مىزند و مرا از خواب بيدار مىكند. من برخاستم و او گفت: همراه من بيا. من همراه او به خانهاش رفتم. او برايم نان گندم، خرما و روغن آورد و گفت: اى ابا عباس! بخور. جدم رسول خدا به من امر كرده تا از تو پذيرايى كنم. هر وقت گرسنه شدى نزد ما بيا. ابو سليمان داود در مصنف خود مىگويد: مانند چنين امرى از سوى ذريه رسول خدا بسيار رخ داده است؛ به ويژه اگر درخواست غذا شده باشد. (2)
«سيد سمهودى» مىگويد: «در اين باره حكايتهاى فراوانى هست كه برخى از آنها براى ما نقل شده است. سپس به نقل چند داستان مىپردازد». (3)
1) ر. ك: وفاء الوفاء ج 4، ص 1384 به بعد.
2) همان.
3) از جمله حكايتى را نقل مىكند كه كليد اتاقش ناپديد مىشود. سپس نزد رسول خدا ص مىآيد و چنين عرض مىكند: اى رسول گرامى! كليد اتاق گم شده است و به آن نياز دارم. آن را از تو مىخواهم. سپس پسربچهاى را ديدم كه كليد به دست او بود. به او گفتم: از كجا آوردى؟ پاسخ داد: روبهروى قبر مبارك پيدا كردم. من كليد را از او گرفتم. وفاء الوفاء، ج 4، ص 1384. همانگونه كه گفتيم، شانزده حكايت را در اين كتاب نقل مىكند.
«شيخ عبدالحق دهلوى» در شرح «مشكاة المصابيح» و در تأليفات ديگر خود مىگويد: برخى از فقيهان كمك گرفتن از قبور را ردّ كردهاند؛ اما اگر دليل اين امر، نبود قدرت شنوايى و ادراك در مردگان ادعا مىشود، بايد گفت بطلان اين ادعا ثابت شده است. اما اگر از اين جهت است كه آنان توان انجام كارى را ندارند و در خاك اسير گشتهاند و سرگرم محنتها و رنجهاى خود هستند، پاسخ اين است كه اين امر كليت ندارد. به ويژه انسانهاى پرهيزكار كه اولياى خداوند هستند و در بند اين مشكلات نيستند. به همين دليل ارواح آنها مقرّب درگاه پروردگار است. آنان در برزخ، از مقام و منزلت برخوردارند و مىتوانند شفيع قرار گيرند يا دعا كنند و حاجت اخروى زائران خود و توسلجويندگان را از خدا بخواهند.
دليلى براى نفى اين واقعيت وجود ندارد. بيضاوى در تفسير آيات اول تا پنجم سوره نازعات (1)مىگويد: وقتى نفوس فاضل از تن جدا مىشوند، صفا و روشنى پيدا مىكنند؛ زيرا اين ارواح از بدن جدا مىشوند و فرشتگان آنها را به طور كامل از بدن مىرهانند. در نتيجه اين روح در جهان ملكوت، تكاپو پيدا مىكند و در آن جهان به تسبيح مشغول مىشود و به سوى آستان قدسى خداوند شتاب مىگيرد و با شرف و قدرتى كه پيدا مىكند، از
1) وَ النَّازِعَاتِ غَرْقًا* وَ النَّاشِطَاتِ نَشْطًا* وَ السَّابِحَاتِ سَبْحًا* فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا* فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا؛ «سوگند به فرشتگانى كه [از كافران] به سختى جان ستانند، و به فرشتگانى كه جان [مؤمنان] را به آرامى گيرند، و به فرشتگانى كه [در درياى بىمانند] شناورند، پس در پيشى گرفتن [در فرمان خدا] سبقتگيرندهاند، و كار [بندگان] را تدبير مىكنند».
«المدبّرات امراً» مىشود؛ به واسطه كمكى كه از آنها خواسته مىشود، به تدبير امور مىپردازند. امرى كه منكران يارىرسانى از سوى اموات آن را نمىپذيرند. (1)
اينگونه برداشت مىشود كه دعاكننده محتاج و فقير، خداوند را مىخواند و از او حاجت خويش را طلب مىكند؛ اما به معنويت اين بنده مقرب و مورد اكرام الهى متوسل مىشود و مىگويد: به بركت اين بندهاى كه او را تكريم كردهاى و مشمول رحمت خود گردانيدهاى، حاجتم را برآورده كن و خواستهام را اجابت فرما؛ چراكه تو عطا كننده و كريم هستى. سپس بنده مقرب را مىخواند و مىگويد: اى بنده مقرب! و اى بنده خدا! و اى ولى خدا! نزد خداوند برايم شفيع شو و از خدا بخواه كه خواستهام را برآورده سازد. بنابراين خداوند است كه عطا مىكند و از او درخواست مىشود؛ چنانكه اميد برآورده كردن حاجتهاست.
بنده مقرب در اين ميان جز وسيله، نقش ديگرى ندارد. فاعل، قادر و تصرفكننده فقط خداوند تبارك و تعالى است. اولياى الهى كه فانى در علم، قدرت و حكومت الهى هستند، توان هيچ دخل و تصرفى ندارند؛
1) قاضى بيضاوى در جاى ديگر مىگويد: «بىترديد ارواح سبقتگيرنده، شرافت بيشترى دارند. به همين دليل است كه به اين ارواح سوگند ياد مىشود: فَالسَّابِقَاتِ سَبْقًا؛ «سپس بر يكديگر سبقت مىگيرند». نازعات: 4 سپس اين نفوس شريف، به دليل همت بلند در به كمال رساندن نفوسِ داراى نقصان و نيز به دليل شرف و قدرتى كه دارند، بعيد نيست كه در آن آثار تدبير امور اين دنيا آشكار گردد و از مدبرات امور گردند؛ مگر نه اين است كه انسان در خواب مىبيند برخى از مردگان او را به سوى مقصود راهنمايى مىكنند.» بخش اخير، ص 174.
همانگونه كه در دنيا نيز براى آنان چنين قدرتى وجود نداشته است؛ زيرا آنان نيز فانى هستند. اين ويژگى به هنگام زنده بودن آنها نيز برايشان وجود دارد. بنابراين اگر اين نوع توسل، شرك و رفتن به سوى غير خداست، پس بايد گفت توسل و درخواست دعا از انسانهاى صالح و اولياى الهى در زمان حيات آنها نيز ممنوع و غير جايز است؛ حال آنكه چنين چيزى نه تنها ممنوع نيست، بلكه امرى پسنديده مىباشد و در ميان مسلمانان شايع و رايج است. (1)
اگر گمان مخالفان اين است كه كرامت و مرتبت اولياى الهى پس از مرگ، از آنها گرفته شده، از آنان مىپرسيم چه دليلى براى اين ادعا داريد؟ منظور ما آن گروه از مردگانى نيست كه به دليل سختىها سرگرم مشكلات خود هستند. دليلى نيز بر دوام و استمرار اين امر تا روز قيامت وجود ندارد. در نهايت ممكن است گفته شود اين مسئله يك اصل كلى نيست. كمك گرفتن از مردگان نيز عموميت ندارد؛ بلكه ممكن است برخى از مردگان به دنياى ما توجه داشته باشند، اما توان تصرف يا تدبير امور را نداشته باشند.
1) زيرا خداوند است كه به حقيقت سودرسان، زيانرسان، عطا كننده و اباكننده از عطا و كريم است. اختيار هيچ چيز به دست بنده خدا نيست. خداوند در سوره اعراف از زبان پيامبر ص اينگونه مىفرمايد: قُل لَا أَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعًا وَ لَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَاءَ اللهُ وَ لَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيبَ لَاسْتَكْثرْتُ مِنَ الْخَيرِ وَ مَا مَسَّنىَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ وَ بَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يؤْمِنُون؛ «بگو جز آنچه خدا بخواهد، براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم، و اگر غيب مىدانستم، قطعاً خير بيشترى مىاندوختم و هرگز به من آسيبى نمىرسيد. من جز بيمدهنده و بشارتگر براى گروهى كه ايمان مىآورند، نيستم». اعراف: 188 در «محق التقول» نام عالمان بزرگ و برجستهاى ذكر شده كه به رسول خدا ص متوسل شده و از ايشان استغاثه كردهاند.
همانند انسانهاى توانمند و مشايخى كه در اين دنيا، همه در يك وضعيت يكسان قرار ندارند. (1)
اما هيچ دليلى براى نفى مطلق اين امر- هرچند به طور كلى- وجود ندارد؛ بلكه دلايل موجود، خلاف اين امر را ثابت مىكند.
البته اگر زائرى بر اين باور باشد كه اهل قبور توان تصرف در اين دنيا و يارى رساندن را دارند، اما خداى تبارك و تعالى را در نظر نياورد و به درگاه آفريننده جهانيان تضرع نكند، اين باور پذيرفته نيست و بايد از آن دورى جست. همانگونه كه مىبينيم برخى اقدام به كارهايى مىكنند كه از آنها نهى شده است؛ مانند بوسيدن قبر، سجده كردن بر قبر و نماز خواندن بر آن. اما بايد به ياد داشته باشيم كه هرگز اعمال عوام مردم ملاك نيست و از محل بحث ما خارج است؛ بلكه از عالم به معارف دين، بعيد است كه چنين باورهاى عوامپسندى داشته باشد.
كمك گرفتن مشايخ و اهل مكاشفه از ارواحى كه به مرحله كمال
1) در اين رابطه ر. ك: الطبقات الكبرى، علامه شعرانى، ج 1، ص 105؛ الانوار القدسية، ج 2، ص 11. «الخبر الدال على وجود القطب و الأذناء و النجباء و الأبدال»، سيوطى. وى با سند خود از على نقل مىكند كه به او گفته شد: اى امير مؤمنان! اهل شام را نفرين كن! آن حضرت پاسخ داد: از رسول خدا شنيدم كه فرمود ابدال در شام هستند. آنان چهل تن هستند كه وقتى يكى از آنها بميرد، خداوند فردى را جايگزين او سازد كه [به بركت او] باران نازل مىشود و بر دشمنان پيروز شوند و اين فرد عذاب را از اهل شام برمىدارد. به جز شريح بن عبيد، رجال اين روايت صحيح هستند. البته او نيز ثقه است. در اين رابطه، احاديث و روايات فراوانى وجود دارد. در حديثى كه ترمذى نقل كرده و در آن آمده: شما به دست ضعيفان خود يارى شده و روزى داده مىشويد»، اشارهاى به اين معنا دارد و فقط انسان غافل است كه اين حقيقت را انكار مىكند.
رسيدهاند، بىشمار است و در كتابهاىشان نيز نقل شده و بيان اين حكايات در اين مقام نمىگنجد. (1)البته چه بسا كه انسانهاى انكاركننده و متعصب سخنان اين بزرگان را نيز باور نكنند.
البته در روايتى كه از رسول خدا (ص) درباره زيارت قبور نقل شده، سلام دادن به مردگان، طلب آمرزش براى آنها و تلاوت قرآن براى شادى روح آنها ذكر شده است؛ اما در اين روايت از كمك گرفتن از مردگان نهى نشده است. بنابراين، زيارت مردگان، هم براى كمك گرفتن از آنها و هم براى يارى رساندن به آنها جايز است. يارى گرفتن از مرده يا يارى رساندن به او، به زيارتكننده قبر و نيز به صاحب قبر بستگى دارد.
وى در ادامه مىگويد: حتى استمداد از مرده، در سنت نيز آمده است. «ابنعساكر» در «تاريخ مدينة دمشق»، «ابن جوزى» در «مثير الغرام» و نيز «ابننجار» با سندهاى خود از «محمد بن حرب هلالى» و «ابو سيد سمعانى» از على (ع) نقل مىكند كه فرمود: سه روز پس از وفات رسول خدا (ص)
1) سمهودى چهار حكمت را براى زيارت قبور بيان مىكند و مىگويد: حكمت زيارت قبور يكى از اين چهار مورد است: اول، براى يادآورى آخرت و تذكر است؛ دوم، ممكن است به جهت دعا كردن براى اهل قبور باشد؛ سوم، چه بسا در صورتى كه صاحب قبر از انسانهاى صالح باشد، اين زيارت براى تبرك جستن باشد؛ چهارم، چه بسا براى اداى حق مردگان باشد. از رسول خدا ص نقل شده كه فرمودند: چيزى كه مرده در قبر بسيار به آن انس دارد، اين است كه محبوب او در دنيا به زيارت او بيايد. سبكى مىگويد: زيارت قبر نبى خاتم هر چهار معناى فوق را در خود دارد. غير از اين چهار معنا نيز برايش وجود ندارد. ابن عربى مىگويد: زيارت قبور انبياء، صحابه، تابعين، علما و انسانهاى صالح، بركت و اثرى معروف دارد. وفاء الوفاء، ج 4، ص 1362. همچنين ر. ك: سرّ الروح، مختصر كتاب الروح. در اين كتاب، مطالبى هست كه بيانگر ديده شدن زندهها و افعال آنان از سوى مردگان است. ص 157.
عُتبى آمد و خود را روى قبر آن حضرت انداخت يا خاك قبر را بر سر مىريخت. او عرض كرد: اى رسول خدا! شما فرمودى و ما هم شنيديم و خداوند تبارك و تعالى و شما را شناختيم. اين آيه بر شما نازل شد:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا. (1)
من به خود ستم كردهام و آمدهام تا برايم استغفار كنى. آنگاه از قبر ندايى آمد كه مىگفت آمرزيده شدى. (2)
اين جريان را همه صحابه ديدهاند و هيچيك از صحابه، «عُتبى» را براى گفتههايش يا آنچه انجام داد، نكوهش نكرده است. به همين دليل، مانند اجماع صحابه در جواز زيارت قبور و استمداد از آنان است.
برخى مىگويند: درباره استمداد از غير انبياى الهى، اختلافنظر وجود دارد؛ ولى در امكان استغاثه به پيامبران در زمان حيات ايشان در اين دنيا ترديدى وجود ندارد. هيچ يك از علما نيز آن را ردّ نكردهاند؛ هرچند برخى با استناد به روايت نقل شده از پيامبر (ص) كه مىفرمايد: «هيچ كس نيست كه
1) «و اگر اين مخالفان، هنگامى كه به خود ستم مىكردند و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را توبه پذير و مهربان مىيافتند». نساء: 64
2) تاريخ مدينه دمشق، و مثير الغرام و كتابهاى ديگر. در كتاب وفاء الوفاء، ج 4، ص 1261 نيز به طور كامل بيان شده است. مقدسى نيز از ديگر دانشمندانى است كه اين روايت را نقل كرده است. المغنى، ج 3، صص 588- 589. امام نووى در الاذكار، ج 10، ص 91 خود اين داستان را نقل مىكند. ابن كثير در تاريخ، ج 6، ص 324 پس از نقل اين حكايت مىگويد: سند روايت صحيح است. ابن كثير همچنين نبردى را نام مىبرد كه شعار مسلمانان در آن نبرد «يا محمداه» بوده است.
بر من سلام فرستد، مگر اينكه خداوند روحم را به من بازمىگرداند تا پاسخ سلام او را بدهم.» اشكال وارد كردهاند. [و گفتهاند اين روايت نشان مىدهد كه پيامبر (ص) پس از مرگ براى اينكه بتواند پاسخ سلام زندگان را بدهد، بايد روح به كالبد او بازگردد و زنده شود]. اين روايت را ابو داود با سند صحيح از ابو هريره نقل كرده است. (1)
پاسخ اين اشكال را اينگونه بيان مىكنيم كه اين روايت با در نظر گرفتن سطح فهم مخاطب بيان شده است؛ چون برخى گمان مىكنند براى شنيدن سلام، بايد روح مردگان به جسم آنان بازگردانده شود. در واقع پيامبر (ص) در مقام بيان اين حقيقت بوده كه من سلام شما را تمام و كمال مىشنوم و به آن پاسخ مىدهم. همچنين اين روايت دلالت دارد كه با اولين سلام روح به بدن آن حضرت برمىگردد، ايشان همان لحظه پاسخ سلام را مىدهند، دليلى بر اينكه دوباره قبض روح مىشود و مرگهاى متعددى نسبت به آن حضرت اتفاق مىافتد، نداريم. (2)
«ابن حجر هيثمى» در «الجوهر المنظم» مىگويد: دليل اينكه روح قدرت
1) مسند ابو داود، ج 2، ص 293؛ مسند احمد، ج 5، ص 527؛ حياة الانبياء، بيهقى، ص 11؛ شعب الايمان، ج 2، ص 217.
2) بيهقى در كتاب «الاعتقاد» مىافزايد: «ما علاوه بر اعتقاد به ثبوت ادراكات، مانند علم و شنيدن براى انبيا، اين را براى ديگر مردگان نيز باور داريم. ما ترديدى نداريم كه پس از مرگ، زندگى به مردگان بازمىگردد؛ همانگونه كه در سنت نيز آمده است. دليلى نيز وجود ندارد كه آنها پس از اين مرحله دوباره مىميرند؛ بلكه وجود عذاب يا نعمت براى مردگان در قبر ثابت شده است. ادراك اين نيز مشروط به وجود حيات براى مردگان است. ر. ك: وفاء الوفاء، ج 4، ص 1355.
نطق دارد- همانگونه كه گروهى از علما بيان كردهاند- اين است كه رسولخدا (ص) حيات دائمى دارند؛ زيرا محال است كه در صحنه هستى، كسى در طول شب و روز بر آن حضرت سلام نكند و او نيز پاسخ سلام را ندهد. اين سخن در «خلاصة الوفاء» به نقل از بيهقى نيز آمده است.
آنچه تاكنون بيان شد، با فرض شرط نبودن حضور سلام دهنده نزد قبر رسول خداست. اگر كسى از نقطه دورى به ايشان سلام كند- به موجب ظاهر روايت- آن حضرت پاسخ سلام او را مىدهد. اما اينكه گفته شده لازمه داشتن نطق پيوسته، وجود حيات براى ايشان است، از اين حديث شريف استنباط مىشود كه ايشان به سلامكننده، پاسخ لفظى مىدهند. پس خداوند نطق را به ايشان بازگردانده است.
علاوه بر دليل بالا، ادلّه فراوان ديگرى براى وجود حيات براى انبياى والامقام در آخرت هست كه نمىتوان همه را در اين سطور گنجانيد. سيوطى در اين باره رسالههاى متعددى نگاشته است.
يارى خواستن از پيامبران الهى در زمان ما همچنان وجود دارد؛ چرا كه خلفاى راشدين با اينكه داستان «عتبى» را مىدانستند، اما آن را ردّ نكردند. بنابراين انسانهاى داراى فهم و فضيلت نمىتوانند در جواز اين امر ترديد داشته باشند. (1)
درباره جواز مدد گرفتن از انسانهاى صالح و اولياى الهى نيز پاسخ مىدهيم كه در اين رابطه آثار فراوانى از علماى بزرگوار وجود دارد.
1) پيش از اين، داستان عتبى را به طور مفصل بيان كرديم.
«ابنجوزى» در كتاب «صفوة الصفوة» مىگويد: «ابراهيم حربى» مىگفت: قبر «معروف كرخى» نوشداروى مجرب است. (1)
«امام شافعى» مىگويد: قبر [امام] موسى كاظم (ع) نوشداروى مجرّب شده است. «امام محمد غزالى» مىگويد: «هر كس كه در زمان حياتش مورد توسل و تبرك مردم بوده، پس از مرگ نيز به او توسل و تبرك جسته مىشود». (2)
«شيخ عبدالحق دهلوى» مىگويد:
اين سخن با ادله روايى و نيز اجماع امت همخوانى دارد؛ زيرا تصرف در امور- چه در دنيا و چه پس از مرگ- توسط روح صورت مىگيرد. تصرفكننده حقيقى نيز خداوند است. ولى شدن نيز به معناى فناى در درگاه الهى و بقا يافتن به واسطه حضرت حق است. اين امر پس از مرگ به طور كاملتر تجلى پيدا مىكند.
«شيخ احمد بن زروق» مىگويد: «شيخ ابوالعباس حضرمى روزى از من پرسيد كمكرسان زنده قوىتر است يا مرده؟» پاسخ دادم: «گروهى مىگويند زندگان قدرت بيشترى در يارى رساندن دارند؛ اما من مىگويم
1) ر. ك: سير أعلام النبلاء، شرح زندگانى معروف كرخى، ج 9، ص 343. ذهبى همچنين درباره زيارت قبر بانو نفيسه [بىبى نفيسه] مىگويد: «دعا در كنار قبر ايشان و در كنار قبر انبيا و انسانهاى صالح مستجاب است». ج 10، ص 107. اين نويسنده درباره زندگىنامه ابن فورك مىنويسد: «آرامگاه وى زيارتگاه است و دعا در آنجا مستجاب». ج 17، ص 415. در كتاب «كشف الستور عما أشكل من أحكام القبور» موارد فراوانى در اين رابطه وجود دارد. كشف الستور عما أشكل من أحكام القبور، شيخ محمود سعيد، ص 222. اين اثر حاصل گردآورى همه مطالبى است كه در اين باره در كتابهاى ديگر به طور پراكنده وجود دارد.
2) ر. ك: وفاء الوفاء.
مردگان در يارى رساندن قوىتر هستند». پس از اين سخن، وى گفت: «بله، زيرا مرده در محضر الهى است».
از نگاه اهل پژوهش، روح زيارتكننده با روح مرده [كه زيارت مىشود] در برابر هم قرار مىگيرند. در نتيجه انوار ولى صالح و نيز اسرار او در دل زيارتكننده منعكس مىشود. (1)
1) علامه كوثرى در كتاب «المطالب العالية» از علامه رازى كسى كه در زمينه اصول دين آثار سودمندى دارد نقل مىكند: «نورى از معارف استدلالى، علوم اكتسابى و اخلاق نيكو مانند خضوع و راضى بودن به قضا و قدر الهى و مانند آن كه در روح زائر وجود دارد، در روح مردهاى كه زيارت مىشود، بازتاب داده مىشود. از سوى ديگر، پرتو علوم نورانى و كاملى كه از سوى مرده حاصل شده، در دل زائر بازتاب مىيابد». ر. ك: محق التقول، ص 122.
السنة و البدعة، عبدالله محفوظ حداد باعلوى.
إتقان الصنعة فى تحقيق معنى البدعة، عبدالله صديق غمارى.
البدعة و تحديدها و موقف الاسلام منها، عزت عطية.
أثر الحديث الشريف فى اختلاف الفقهاء، محمد عوّامة.
قواعد فى علوم الفقه، حبيب احمد كيرانوى.
الجواهر المضية فى طبقات الحنفية، عبدالقادر قرشى.
المعيار المعرب، ابوالعباس الونشريسى. (13 جلد).