ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظفر، محمدرضا، ۱۹۰۴ - ۱۹۶۴م.
عنوان قراردادي : عقايدالاماميه. فارسي. برگزيده.
عنوان و نام پديدآور : شيعه و سابقه تاريخي آن/نويسنده محمدرضا مظفر ؛ مترجم محمدباقر حجتي.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهري : ۳۲ ص..مس ۱۹/۵ × ۹/۵؛
شابك : ۲۰۰۰۰ ريال:978-964-540-076-5
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتاب حاضر برگزيده كتاب "عقايدالاماميه" تاليف محمدرضا مظفر است.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : شيعه -- تاريخ.
شناسه افزوده : Muzaffar, Mohammad Rida
شناسه افزوده : حجتي، محمدباقر، ۱۳۱۱ - ، مترجم.
رده بندي كنگره : BP۲۳۹/م۵۴ش۹۴ ۱۳۸۶
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۵۳
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۷۸۲۸۰
شيعه از نظر لغت به معنى پيروان و ياران و انصار است، و با همين ساختمانِ لفظى بر مفرد و تثنيه و جمع و مذكر و مؤنث- بدون نيازى به تغيير قالبِ تعبير آن- اطلاق مىگردد، و ريشه آن «مُشايَعَت» به معنىِ مطاوعه و پيروى كردن است. اين واژه اختصاصاً در موردِ فرد و يا افرادى به كار مىرود كه دوستدارِ على و فرزندانِ او هستند و به امامت آنها اعتقاد دارند تا آنجا كه اگر واژه «شيعه» بدون قيد و شرطِ اضافى به كار برده شود و قرينهاى در كار نباشد اذهان به چنان افرادى منصرف مىشود كه قائل به امامتِ امامانِ ياد شده هستند.
ابن خلدون در مقدمه «العِبَر» (1)1 مىنويسد:
«شيعه از لحاظ لغوى به معنىِ ياران و پيروان است، و در اصطلاح فقها و متكلّمين- اعم از پسينيان و پيشينيان- بر
1) ص 138.
پيروان على و فرزندانش (رضى الله عنهم) اطلاق مىگردد».
سابقه اختصاص عنوان شيعه به پيروان ائمه
سابقه اختصاص عنوان «شيعه» به پيروان ائمه و روايات مربوط به آن:
شايد تصور كنيم عنوان «شيعه»- جز پس از گذشتِ مدتى طولانى از زمانِ ظهورِ اسلام- به دوستداران و پيروان اهلالبيت اختصاص نيافت بدين معنى آنگاه كه دوستان اهلالبيت رو به فزونى نهادند و در سرزمينهاى مختلف پراكندند اين عنوان بدانها منسوب گشت تا از سايرين ممتاز و مشخص شوند، لكن اين تصور درست نيست؛ زيرا اگر در احاديث نبوى به جستجو پردازيم بازمىيابيم كه اختصاص اين عنوان به دوستداران اهلالبيت همراه با همان روزى كه اسلام طلوع كرد داراى سابقه مىباشد، و شاخ و برگِ بارورِ آن مربوط به همان دورانى است كه نهالِ آن غرس شد، و نيز به اين نتيجه مىرسيم كه شارع اسلام اين نام و عنوان را خود وضع كرده بود.
مطالبى كه از اين پس از نظر مىگذرانيد درخششهائى از حديث پيامبر گرامى اسلام است كه آنها را روياروى تو قرار مىدهيم تا آنها را به سخن وادارى و مآلًا اين حقيقت را براى تو گويا گردند.
زمخشرى در «ربيع الابرار» از پيامبر اكرم روايت مىكند كه فرمود:
يا على اذا كان يوم القيامة اخذت بحجزة الله، وانت اخذت بحجزتى، واخذ ولدك بحجزتك وأخذ شيعة ولدك بحجزتك وأخذ شيعة ولدك بحجزهم فنرى اين يؤمربنا؟ (1)2
اى على! وقتى روز قيامت به هم رسد من دامنِ خدا را مىگيرم، و تو دامن و بند كمر مرا، وفرزندان تو دامنِ تو را، و شيعه فرزندان تو دامنِ آنها را؛ آنگاه در انتظارِ آن خواهيم بود كه دستور دهند ما را به كجا برند.
حُجْزه بندِ لُنگ و جامه است، آنگاه به خود لُنگ و تنپوشِ پائينتنه، كلمه «حُجْزه» را از باب مجاورت اطلاق كردهاند، و گرفتن دامن و بندِ كمرِ يكديگر كنايه از شدّت نگاهدارى يكديگر و مبالغه در پيروى از همديگر است.
در «الصَّواعق المُحْرِقة» از ابن حجر آمده است: طبرانى از على روايت مىكند كه فرمود:
ان خليلى (رسول الله (ص)) قال: يا على! انك ستقدم على الله وشيعتُك راضين مرضيّين، ويقدم عليه عدوّك غضاباً مُقمحين، ثمَّ جمع على يده يُريهم الاقماح (2)3
دوست من رسول خدا فرمود: اى على! توبر خدا وارد خواهى شد درحالىكه شيعه تو از خدا راضى و خدا نيز از آنها راضى است، و دشمن تو بر او در مىآيد در حالىكه ناخشنود و خشمناك و سَرِ آنها به علّت تنگى غُل در بالا قرار گرفته و يا به دهانِ آنها لگام زدهاند. آنگاه براى اينكه اين حالت را نشان دهد دستش را در گردنش جمع كرد.
جاى بسى شگفتى است كه ابنحجر پنداشته منظور از شيعه در اينجا عبارت از اهلسنت هستند! من نمىدانم آيا اين سخنِ ابنحجر از آنرو است كه شيعه و اهلسنت دو لفظِ مترادف به شمار مىروند!، و يا گفتارِ او از وحدتِ اين دو فرقه نشأت گرفته است!، و يا آنكه اهل سنت از لحاظ پيروى و دوستى نسبت به اهلبيت در سطح نمودارترى از شيعه قرار دارند!، يا نمىدانم براى چيست؟!
ابنحجر همچنين گفته است: حافظ جمالالدين زرندى از ابنعباس آوردهاست كه وقتى آيه زير نازل شد:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ. (1)4
1) ابن حَجَر اين حديث را به دنبال آيه هشتمى كه در فضيلتِ اهلبيت آورده ياد مىكند، و آن آيه عبارت است از: وَ إِنِّى لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى (طه: 82): من آمرزنده كسى هستم كه توبه كند و به سوى من بازگردد و ايمان آورده و كارشايسته را پيشه خود ساخته، آنگاه راه را بازيابد.
و ابن حجر اين آيه را به عنوان يازدهمين آياتى در كتاب خود آورده كه در فضلِ اهلالبيت نازل شده است، ابن عباس گفت وقتى آيه مذكور نازل گرديد رسول خدا به على فرمود:
هو انت و شيعتك. تأتى أنت و شيعتك يوم القيامة راضين مرضيّين، و يأتى عدوّك غضاباً مُقْمَحينَ (1)5
منظور اين آيه وخير البرية/ بهترين آفريدگان تو و شيعه تو است. تو با شيعه خود در روز قيامت به پيشگاه خدا مىآييد در حالىكه از خدا خشنود هستيد و خدا نيز از شما خوشنود مىباشد، و دشمن تو بر خدا درمىآيد درحالىكه خشمگين بوده و لگام بردهان دارند و يا سرشان را به خاطر تنگىِ غل به بالا گرفتهاند.
و نيز پس از دهمين آيه- از آياتى كه دربارهفضيلت اهلبيت ذكر كرده است-، يعنى آيه: وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى (2)6 پرودگارت آنچنان تو را مشمول عطاياى خود خواهد ساخت كه خشنود گردى.
ابن حجر مىگويد: احمد در «المناقب» آورده است كه رسول خدا به على فرمود:
اما ترضى انّك معى فى الجنّة والحسن والحسين وشيعتنا عن أيماننا و عن شمائلنا (1)7
آيا دوست نمىدارى تو و حسن و حسين با من باشيد، و شيعه و پيروان ما مقامى در سوى راست و چپ ما داشته باشند؟
و همو گفته است: طبرانى چنين آورده كه رسولخدا به على فرمود:
«انّ اول أربعة يدخلون الجنّة أنا و أنت و الحسن و الحسين، و شيعتنا عن أيماننا و شمائلنا (2)8
تحقيقاً اولين گروهِ چهار نفرى كه وارد بهشت مىگردند من و تو و حسن و حسين هستيم، و شيعيان ما از اطرافِ راست و چپِ ما بر آن در مىآيند.
و از همواست مىگفت: طبرانى حديثى را ياد كرده است كه رسول خدا به على فرمود:
يا علىُّ! قد غُفرلك ولذريّتك ولشيعتك ومُحبىّ شيعتك (3)9
على! براى تو و فرزندانت و شيعيان تو آمرزش و مرحمت الهى منظور شده است.
و همچنين گفته است: دارقطنى حديثى در كتاب خود آورده كه نبىّ اكرم به على فرمود:
يا ابا الحسن! أمّا أنت و شيعتك فى الجنة (1)10
ابوالحسن! امّا تو و شيعه تو در بهشت جاى داريد.
ونيز دارقطنى از ام سَلَمه حديثِ رسول خدا را آورده است كه به على فرمود:
انت واصحابك فى الجنة، وشيعتك فى الجنة (2)11
تو و يارانت در بهشت جاى داريد، و شيعه تو در بهشت سكنى گزينند.
ابن اثير جزرى در
«النهاية فى غريب الحديث و الأثر»
ضمن مادّه «قمح» چنين ياد كرده است: در حديث على آمده است كه نبى اكرم به او فرمود:
ستقدم على الله انت و شيعتك راضين مرضيين، و يقدم عليك عدوك غضاباً مقمحين، ثم جمع يده الى عنقه يريهم كيف الاقماح (3)12
تو و شيعه تو قريباً برخدا وارد خواهيد شد درحالىكه خشنود و مورد رضايت خدا هستيد، و دشمنان تو در روز قيامت در حالىكه خشمگين و دستهايشان به گردنشان بسته است برتو
درآيند. آنگاه رسول خدا دستها را برگردن فراهم آورد تا به آنها كيفيت به غل كشيدن را نشان دهد.
سيوطى در تفسيرش (1)13 ضمن تفسير آيه: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ گفته است: ابن عساكر از جابربن عبدالله حديثى در كتاب خود ياد كرده است كه جابر مىگفت: ما نزد نبىّ اكرم بوديم، در اين اثنا على وارد شد. نبىّ اكرم با ديدن على فرمود:
والذى نفسى بيده ان هذا و شيعته لهم الفائزون يوم القيامة، ونزلت:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ... (2)14
سوگند به آنكه جانِ من در يَدِ قدرتِ او است اين شخص يعنى على و شيعه او در روز قيامت فائز و رستگار و موفقاند، و آيه: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا درباره آنها نازل شده است.
سيوطى همچنين دراين تفسير گفته است: ابن عَدِىّ حديثى از ابنعباس آورده كه وى مىگفت: وقتى آيه: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ نازل شد رسول خدا به على فرمود:
تاتى انت وشيعتك يوم القيامة راضين مرضيّين. (1)15
و همو در همان تفسير گفته است: ابن مَرْدَوَيْهْ از على حديثى آورده كه مىگفت: رسول خدا به من فرمود:
الم تسمع قول الله: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ
انت وشيعتك، وموعدى وموعدكم الحوض اذا جاءت الامم للحساب، تدعون غداً غُرّاً مُحجّلينَ (2)16
اى على! آيا اين سخنِ خدا را نشنيدى كه فرمود: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ... أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ اينان عبارت از تو و شيعه تو هستند. وعدگاه من و وعدگاه شما كنار حوضِ كوثر است، وقتى كه امُّتْها براى حساب و بازپرسى مىآيند شما را در فرداى قيامت با عنوانِ «غرّ محجلين/ آبرومندان و روسفيدان» ياد مىكنند. دركتاب «غاية المرام» از «مغازلى»- بااسنادبهانَس ابن مالك آمده است كه انَس مىگفت: رسول خدا فرمود:
يدخل من امتى الجنة سبعون الفاً لاحساب
عليهم، ثم التفت الى على فقال: هم شيعتك و انت امامهم (1)17
از امت من هفتاد هزار نفر وارد بهشت مىگردند كه حساب و بازپرسى در مورد آنها به عمل نمىآيد، آنگاه رو كرد به على و فرمود: اينان شيعه تو هستند، و تو امام و رهبر آنها مىباشى.
در همان كتاب «غاية المرام» از كثير بن زيد آمده است كه مىگفت: اعْمَش برمنصور دوانقى در آمد و او براى رسيدگى به شكايات جلوس داشت، وقتى چشمش به اعمش افتاد به او گفت: اى سليمان! بيا صدرِ مجلس بنشين. اعمش گفت: من خود، هرجا بنشينم صَدْرَمْ صدرنشينى به مكان نيست، بلكه به مكين مربوط است، تا كجا بنشينم و بايد صدر را در جايگاهى كه من نشستهام جستجو كرد تا آنجا كه ضمن گفتگويش يادآور شد: حديث كرد مرا رسول خدا و فرمود:
اتانى جبرائيل انفاً فقال: تختموا بالعقيق؛ فانه اول حجر شهد لله بالوحدانية، ولى بالنبوة، ولعلى بالوصية، ولولده بالامامة، ولشيعته بالجنة (2)18
لحظاتى پيش جبرائيل نزد من آمد و گفت انگشتان خود را با انگشترى عقيق بيارائيد؛ زيرا
عقيق نخستين سنگى است كه براى خدا به وحدانيت، و براى من به نبوت، و براى على به وصايت و خلافت، و براى فرزندانش به امامت، و براى شيعيان على به بهشت گواهى داده است.
و نيز در همان كتاب از موفق بن احمد- با ذكر أسناد- تا سلمان فارسى آمده: سلمان از پيامبر اكرم روايت كرده است كه آنحضرت فرمود:
يا على! تختم باليمين تكن من المقربين. قال: يا رسول الله! وما المقربون؟ قال: جبرائيل و ميكائيل. قال: فبما اتختم يا رسول الله؟ قال: بالعقيق الاحمر؛ فانه جبل اقرلله بالوحدانية، ولى بالنبوة، ولك بالوصية، ولولدك بالامامة، ولمحبيك بالجنّة، ولشيعة ولدك بالفردوس (1)19
اى على! انگشترى را در انگشت دست راستِ خود قرار ده كه از رهگذر آن از زمره مقربين به شمار روى. عرض كرد: يا رسول الله: مقربين چه كسانى هستند؟ فرمود: جبرائيل و ميكائيل. عرض كرد با چه انگشترى دستم را بيارايم؟ فرمود با انگشترىِ عقيقِ سرخ؛ زيرا عقيق كوهى است كه براى خدا به وحدانيت، و براى من به نبوت، و براى تو به وصيت و خلافت، و براى فرزندانِ تو به امامت و براى دوستدارانِ تو به بهشت، وبراى شيعيان تو
1) غايه المرام، ج 1، ص 125، ح 14
به فردوس و رودبارى در بهشت كه در آن از هر گياهى رويد، اقرار كرده است.
هدف ما در آگاه ساختن شما بر اين روايات چنان نبود كه حامل بشارتها و نويدهايى باشيم كه رسول اكرم به شيعه على و شيعه خاندان او ارائه فرموده و اين نويدها را به آنها خاطر نشان ساخته است، اگرچه اين بشارتها در خورِ حفظ و روايت و نقل است و سزا است شيعه- تا روزگار باقى است- بدانها افتخار كند. بلكه هدفِ ما آن بود كه تو مطالعه كننده عزيز نسبت به دوستان و پيروان اهلالبيت پايگاهى از انصاف را گزينش كنى و خويشتن را- بههنگام همآهنگى با شيعه- ارزيابى نمايى. بنابراين در يورش برآنها- به صرف آنكه شيعه آلِ محمد هستند- شتاب نگيرى؛ زيرا اگر خويشتن را به انصاف وادارى بازمىيابى آنان داراى مفاخر والايى هستند كه كتاب و سنت مردم را بدانها فرا مىخوانَدْ، و نيز به اين نتيجه مىرسى كه شتابزدگى و پيشداورىِ تحقيرآميز درباره آنها ستم رانى برآنها و برخودت مىباشد.
از رهگذر اين احاديث و امثالِ آنها خواهى دانست واژه «شيعه» را صاحب شريعت اسلام يعنى پيامبر اكرم
درباره كسانى به كار برده است كه دوستدار و پيروِ عترت و خاندان او هستند. پس بنابراين چنانچه اين واژه يا اصطلاح بدون قيد و شرط به كار رود از همان روزگار و همزمانِ با حياتِ رسول اكرم از آن استفاده مىشد كه منظور از «شيعه» فرد و يا افرادى هستند كه دلهاى آنها ولاى على و فرزندان او را پذيرا گشته است. و براى تو روشن خواهد شد كه اين اسم و عنوان داراى همين مصاديق و مُسَمَّيات در همان زمان بوده است.
دعوت به تشيع از چه زمانى آغاز شد؟
گزاف نيست اگر بگوييم: دعوت به تشيع از همان روزى آغاز شد كه رهايى بخشِ بزرگِ انسانها محمد در همان روز، بانگ و آوا به كلمه «لا اله الا الله» در درهها و كوههاى مكه برآورد؛ زيرا وقتى آيه: وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ (1)20 نازل شد- و نبى اكرم بنىهاشم را گرد آورد و به آنها هشدار داد و دلِ آنان را از عذاب خدا بيمناك ساخت- فرمود:
ايكم يؤازرنى ليكون اخى ووارثى ووزيرى ووصيى وخليفتى فيكم بعدى؟ (2)21
كداميك از شما مرا يارى مىدهد تا پس از من برادر و وارث و وزير و وصى و خليفه و جانشينم در ميان شما باشد؟
هيچ يك از حاضران به درخواست آن حضرت- جز على مرتضى- پاسخِ مثبت نداد. رسول خدا به آنها فرمود:
هذا اخى و وارثى و وزيرى و وصيى و خليفتى فيكم بعدى فاسمعوا له و اطيعوا (1)22
اين يعنى على بعد از من برادر و وارث و وزير و وصى و جانشين من در ميان شما است به امر او گوش فرادهيد و از او فرمان بريد.
بنابراين دعوتِ به تشيع و پيروى از ابى الحسن على از سوى صاحبِ رسالت، همگام و همزمان با دعوت به شهادتين صورت پذيرفته است؛ به همين جهت ابوذرّ غِفارى شيعه على بوده و بايد او را چهارمين و يا ششمين فردى به شمار آورد كه به اسلام سبقت جست.
سخن محمد كردعلى، ما را از تأييد استدلالمان در جهت اثبات هدف و منظور ما بىنياز ساخته است، چرا كه وى مىگفت:
«گروهى از بزرگانِ صحابه در زمان رسول خدا به ولايت و دوستى نسبت به على معروف بودهاند، مانند:
1) بحار الانوار، ج 18، ص 178 به نقل از علل الشرايع، ج 1، ص 170، باب 133
سلمانِ فارسى كه مىگفت: با رسول خدا بيعت كرديم مبنى بر اينكه از نصيحت و ارشاد مسلمين دريغ نورزيم و پيرو و دوستدارِ علىبن ابىطالب باشيم.
و ابوسعيد خدرى كه مىگفت: مردم به پنج امر موظف گشتند، امّا به چهار امر عمل كردند و يك امر را ترك گفتند. وقتى از او راجع به آن چهار امر سؤال كردند پاسخ داد: نماز، زكات، روزه ماهِ رمضان، و حج كه مردم بدانها عملًا پاىبند بودند. پرسيدند آن امرى را كه مردم به آن بىاعتنايى كردند چيست؟ گفت: ولايتِ علىبنابىطالب. گفتند: آيا ولايت على مانند آن چهار امر و در كنار آنها فرض و واجب است؟ پاسخ داد: آرى، همراه آن چهار امر اين امر نيز به سانِ آنها برخوردار از وجوب و ضرورت است.
و ابىذرّ غفارى، و عماربنياسر، و حذيفة بن اليمان وذىالشهادتين يعنى خزيمة بن ثابت، وابوايوب انصارى، وخالد بن سعيد بن عاص، وقيس بن سعد بن عباده كه همگى به ولايت و تشيع نسبت به على نامور و معروف بودهاند».
آنگاه محمد كردعلى مىگويد:
«اما نظريه پارهاى از نويسندگان- مبنى بر اينكه پديدآمدنِ گروهى به عنوانِ «اهلِ مذهبِ تشيع» از بدعتها و نوآورىهاى عبدالله بن سبأ، معروف به «ابن السَوْداء» مىباشد- نظريّهاى نادرست است و از قِلَّتِ معرفتِ اين نويسندگان نسبت به حقيقتِ مكتبِ «اهلِ
مذهبِ تشيع» ريشه مىگيرد. اگر كسى راجع به اين مرد (1)23! از ديدگاه شيعه اطلاعى كسب كند و از مراتب تنفر شيعه نسبت به او و گفتار و كردارش آگاه گردد، و سخن دانشمندان شيعه را- كه بىهيچگونه اختلافى وى را مورد طعن و هدف يورش قرار دادهاند- مورد مطالعه قرار دهد به اين نكته پىمىبرد كه تا چه حد و مقدارى نظريه اينگونه نويسندگان به صواب نزديك است؟ يعنى متوجه خواهد شد نظريه آنان تهى از واقعيت و فاقد صحت است. بدون ترديد شيعه نخستين بار در حجاز- كه بايد آنرا سرزمين تشيع برشمرد- پديد آمد».
محمد كردعلى شيعه و يا از مدافعانِ شيعه نيست؛ لكن امانت و تقواىِ علمى موجب گشت وى اين حقيقت را خالص و بدون شائبه غرض ورزى و بدون اينكه تحت تأثير تعصبات مذهبى قرار گيرد، اظهار نمايد، تعصباتى كه حقرا ضايعكرده و چهرهحقيقت را دگرگونه ساخته است.
محمد كردعلى سپس يادآور مىشود كه پيدايش شيعه در دمشق به قرن اول هجرى مىپيوندد». (2)24
1) . اين شخصيت را گروه زيادى از محققان ساختگى و افسانهاى مىدانند كه اصلًا وجود خارجى نداشت. جامعترين تحقيق در اين زمينه كتاب «عبدالله بن سبأ» اثر علامه مرتضى عسكرى است كه اساساً او و حدود صد و پنجاه صحابى ديگر كه نام آنها در تواريخ آمده است مجعول و ساخته افسانه سرايان است (بنگريد به «مائة و خمسون صحابى مختلق» از همين دانشمند). م.
2) . خطط الشام، 5/ 251 و 256.
وى با اين سخنِ فشرده و كوتاه و استدلال برظهورِ تشيع همزمان با حيات صاحب رسالت اسلام ما را از ادامه استدلال بر اين حقيقت بىنياز مىسازد.
بيعت غديرِ خم آخرين زمينهاى بود كه رسول حكمت و اصلاح جامعه براى خلافت و جانشينى على- پس از خود- آماده ساخت. جريان غديرخم حادثهاى بود كه ناگهان مردم با آن مواجه شدند. بركه و غديرخم آبهايش نابه هنگام فروكش كرد، در آنجا درختانِ گشن و بزرگ وجود داشت رسول خدا از سوى خدا مأمور گشت بر روى خارهاى زير اين درخت توقف كند، صد هزار نفر و يا بيشتر از مسلمين در آن هنگام در چنين مكانى كنار آن حضرت بودند. غدير خم بر سر دو راهى قرار داشت و مردم ممكن بود در آنجا بپراكنند. رسول خدا اين نقطه را محلِ مناسبى براى غنيمت شمردن فرصت يافت تا به همه حاضران- قبل از آنكه پراكنده شوند- حقيقت را اعلام و با آنها بيعت كند، و آنان نيز به نوبه خود اين حقيقت را به كسانى كه در اين محفل عظيم حضور نداشتند خاطرنشان سازند. آنان كه غايب بودند و در اين جلسه حضور به هم نرساندند اين حقيقت- با توجه به كثرت جمعيت از هر بلادى- قطعاً به گوش آنها رسيد. آيا در اين صورت مىتوان تصور كرد كه فردى از فرزندان
اسلام در آن روزها از چنين بيعتى بىخبر مانده باشد؟!
در همين مكان بود- كه قبل از دستور به توقف و تجمعِ مردم- آيه زير نازل شد:
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ (1)
الدر المنثور: سيوطى، اسباب النزول: واحدى، تفسير الكشف و البيان عن تفسير القرآن: ثعلبى، الحليّه: ابونُعَيْم، التفسير الكبير: فخرالدين رازى و امثال آنها.
25«اى فرستاده من آنچه را كه از سوى پروردگارت به تو نازل شد به مردم ابلاغ كن، اگر چنين نكنى بدان كه رسالت الهى را ابلاغ ننمودى».
و چون رساندن سخن به گوش حاضران- با چنين شمارى عظيم- بدون منبر غيرممكن به نظر مىرسيد دستور داد از محمل و هودج شتران منبرى درست كردند. و آيهمذكور- همانگونه كه براى ما گزارش مىكند بيعت گرفتن براى على از سوى خدا و به دستور او بوده است- اين نكته را نيز خاطر نشان مىسازد كه رسالتِ پيامبر اكرم بدون بيعت گرفتن براى على و منهاى اعلام امامتِ او بر مردم ناتمام بود و با اعلام امامتِ او رسالتِ آن حضرت كامل گرديد. اين نكته براى كسى كه مطلب را
1) . مائده: 68. نزول آيه مذكور را در روز غدير گروهى از علماء روايت كردهاند، بنگريد به:
تحت تدبر و بررسى مىگيرد كاملًا آشكار است؛ زيرا رسول اكرم عهدهدار وظايفِ مختلفِ قانونگذارى و اجرايى و سياسى و دينى و ادارى و قضا و شمار زيادى از امور ديگر بود، و همه آنها را شخصاً رسيدگى مىكرد. امّا اگر مرگ آنحضرت فرا مىرسيد مردم نمىتوانستند از مسؤولى براى اداى اين وظايف- جز قانونگذارى كه از ويژگىهاى نبىّ است- بىنياز باشند. و قيام بهاداى وظايف در رابطه با شوؤن ديگر- غير از قانونگذارى از كسى جز امام معصوم ساخته نبود، امامى كه علم و رأى خود را از ملأ اعلى استمداد و دريافت مىكرد. شناسائىِ چنين امام و اطلاع از كفايت و لياقتِ او براى مقام رهبرى جز براى كسى كه اين امام را به ثمر رسانده، يعنى جز براى رسولى كه امينِ بر امت اسلامى مىباشد غير ممكن بود.
رسول خدا برخاست و برفرازِ منبر آمد، و در لحظهاى از روز كه هوا بسيار گرم بود مردم در اين مكان توقف كردند و ناگزير شدند قسمتى از پيراهن بلندِ خود را بالاى سر وقسمتى ديگر را زيرپا قراردهندتا ازتابشِ سوزان خورشيد دچار آفتابزدگى نشده و از ريگِ داغِ زمين صدمه نبينند. نبىاكرم به سخنرانى آغاز كرد، و اين سخنرانى از ساعات نخستين روز تا هنگام ظهر ادامه يافت، واز مجاهدتهاى خود در راهخدا، و دلسوزى و ارشاد مردم، و انتخاب على به عنوان امام و راهبرِ الهى- بعد
از خود- سخن به ميان آورد و ضمن خطابه خود فرمود:
الست أولى بالمؤمنين من انفسهم
آيا من از مؤمنين نسبت به خودشان سزاوارتر و برخوردارتر از ولايت نيستم؟
مردم گفتند: خدايا گواه باش كه ما مىگوييم آرى. آنگاه فرمود:
من كنت مولاه فهذا على مولاه
آنكه من داراى ولايت نسبت به او هستم، اين على نيز به سان من داراى ولايت نسبت به او است.
بدينطريق براى على همان مقام و منزلتِ اولويت فراهم آمد كه براى رسول خدا به هم رسيد؛ و آن عبارت از مقام خلافت الهى بود. و مردم در همان روز با همين على بيعت كردند تا آنجا كه ابوبكر و عمر به على عرض كردند:
هنيئاً لك يا ابن ابى طالب اصبحت مولانا و مولى كل مؤمن و مؤمنة» (1)26
1) نويسندگانِ كتب فضائل و حديث و تاريخ، تهنيت عمر به اميرالمؤمنين على را ياد كرده و تهنيت ابىبكر را برآن افزودهاند، بنگريد به: التفسير الكبير: فخرالدين رازى ضمن تفسير آيه يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ... ومُسْند احمد بن حنبل كه آنرا از بُراء بن عازب روايت مىكند، و تفسير الكشف و البيان عن تفسير القرآن: ثعلبى، والصواعق: ابن حجر در اوائل آن ضمن شبهه يازدهم. ابن حجر مىگويد: ابوبكر و عمربه على عرض كردند: «امسيت مولى كل مؤمن ومؤمنة»
«اين مقام براى تو فرخنده و گوارا باد اىْ على بنابىطالب. تو از اين پس مولاى ما و مولاى هر مرد و زن با ايمان خواهى بود».
هنوز مردم از هم نپراكندند كه آيه زير نازل شد:
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً (1)27
«هم امروز آيينِ شما را برايتان كامل كردم، و نعمت و احسانِ خويش را نسبت به شما بدون هيچگونه نقصى محقق ساختم، و اسلام را- به عنوان آيين و شريعتِ پذيرفته و مورد قبول براى شما- مقرر و مسجل نمودم».
با توجه به اين آيه مىتوان گفت از رهگذر امامت و ولايتِ على بود كه آيين اسلام و نعمتِ الهى به كمال رسيد، و اسلام به عنوان دينى پسنديده و آيينى مورد قبول به امت اسلامى اعلام شد.
اگر كارِ حكومت و اداره مردم- پس از رسول خدا- در اختيار على قرار مىگرفت بعد از چنان بيعت و پس از نزول چنان آيات و ورود چنان روايات- كه همگى گوياى فضيلتِ آنحضرت بودهاند- همه مردم به جاى فرقهگرايى و پريشانى در مكتب و مذهب، آيين
1) مائده: 3. بنگريد به: الدر المنثور، و تاريخ خطيب بغدادى، و ابن عساكر، و نوشتههاى طبرى، وابن عقده از طُرُقِ حديثِ غدير، و ثعلبى، و ابن المغازلى، وحافظ جزرىِ شافعى و ديگران.
تشيع را مىپذيرفتند؛ اما چون در جهت رسيدنِ على به خلافت موانعى پديد آمد و مردم ناگهان با جرياناتى كه قبلًا پيشبينى نمىكردند مواجه شدند ديرى نپاييد كه ابىبكر به عنوانِ خليفه اداره امورمسلمين را به دست گرفت، با وجود چنين شرايطى كه پديد آمده بود چگونه مىتوان انتظار داشت مردم بر ولاء و تشيع نسبت به اهلالبيت باقى مىماندند، مردمى كه پيرو قدرت و حكومت بودند. آرى تنها عدهاى از مردم بودند كه در آنزمان اين جريان ناگهانى و حادثه نابهسامان نتوانست ثبات و پايمردىِ آنان را بر ولايت و امامت على متزلزل سازد. لذا تشيع با انزواى على دچار انزوا گشت، و انتشار آن پس از اين حادثه پريشان در سرزمينهاى پهناورِ اسلام مانند جنبش مورچه برروى تخته سنگ بىسر و صدا بود و انظار را به خود معطوف نمىساخت. هيچ قبيله و سرزمينى باقى نماند كه تشيع نوزادش را در ميان آنها نهاده باشد و اين نوزاد بتواند در آرامش و آسايش به سربَرَد.
شيعه خلافتِ الهى را براى هيچكسى جز على و فرزندانش معتقد نيست؛ به همين جهت دولتها و حكومتهاى وقت كمترين مجالى براى رواج و انتشار آن فراهم نمىآوردند، و نمىخواستند اين مذهب، نسيمِ آزاد
و هواى پاكيزهاى را استنشاق كند؛ بلكه حكومتهاىزمان تا مىتوانستند محيط خفقان آورى براى آن ايجاد مىكردند؛ زيرا با ظهور تشيع و نيرومند شدن آن بيمِ آن مىرفت كه تشكيلات و سازمانِ حكومتِ آنها متزلزل گردد.
دنيا عثمان و بنىاميه را از ايجاد موانع در برابر ظهور تشيع به خود سرگرم ساخت و اين مكتب- به خاطر سرگرم بودن حكومت وقت به دنياپرستى- مجالى براى توجه مردم به سوى خود يافت و توانست خاطره روز غديرخم و فضايل على مرتضى و اهلبيت نبوت را در اذهان تجديد كند. و چون عثمان و اقوام و دارو دستهاش در مورد دارايى مملكت درآمد آنرا به خود اختصاص دادند، و پستها را در اختيار خود گرفتند، و عثمان با بذل و بخشش ضياع (1)28 و عقار (2)29 به اقوام خود و نيز منحصر ساختن خمس و صفايا (3)30 و اموال گرانبها به آنها كارهايى را برخلاف راه و رسم سلفِ خود در پيش گرفته بود كه در نتيجه دلهاى مردم از كينه نسبت به آنان سرشار گشت.
عثمان تا مىتوانست روى خوشى به امثال ابىذر
نشان نمىداد؛ بلكه با چهرهاى متغير و دگرگونه با ابىذر و افرادى از قبيل او برخورد مىكرد، ابىذرى كه علناً ولاىِ على را به مردم يادآور مىشد، و پيرامون خانههاى مردمِ مدينه- به سان طوفان- مىگشت و با صداى بلند بانگ برمىآورد كه:
ادّبوا اولادكم على حب على، فمن ابى فانظروا فى شأن امّه. (1)31
آئين زندگانى را براساس حب و دوستى علىّ به فرزندان خود تعليم دهيد آنكه از اين كار خوددارى ورزد دربارهمادرش مطالعه به عمل آوريد يعنى حق داريد در طهارتِ مَوْلِدِ چنين فردى ترديد نماييد.
جابربن عبدالله انصارى نيز همانندِ ابى ذر مردم را به ولاى على فرا مىخواند.
ابىذر و هممسلكانِ او تا مىتوانستند در مقام انتقاد و اعتراض نسبت به كارهاى نادرست برمىآمدند و تبهكارىها را به باد يورش مىگرفتند.
همين كار ابىذرّ موجب گشت تا عثمان وى را به شام تبعيد كند. در شام نيز دست از روشِ خود برنداشت و وعده و وعيد نتوانست او را- از خط مشى و رسالتش- به يكسو نهد. فريادهاى اعتراضِ او در شام به بازدهى مطلوب
1) . من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 493، ح 4744
بارور شد؛ معاويه ترسيد مردم شام عليه او شورش برپا كنند و اگر ابوذر به آواهاى اعتراض آميز خود ادامه دهد و مردم را زير چترِ ولاى على و خاندانش قرار دهد آرزوها و خوابهاى خوشِ او را اين آزادىِ عمل ابوذر از ميان مىبرد و پريشان حالش مىسازد؛ لذا دستور داد ابىذر را به مدينه بازگردانند و خشنترين مركب را براى بازگشت او به مدينه درنظر گرفتند، و آنرا به سرعت مىراندند تا آنجا كه گوشت كچاله رانهايش از هم دريده شد. اما مگر ابىذر در مدينه آرام گشت؟! بلكه زبان خلنده او كه تبهكاران را مىآزرد گوياتر شد و چون عثمان ديد براى سكوت ابىذر راه چارهاى وجود ندارد و تبعيد، يا تطميع به مال، و يا سرزنش و سركوفت نمىتواند مانع از اداى وظيفه و انتقادهاى او گردد او را به «ربذه»- يعنى همانجايى كه قبل از اسلام در آن به سر مىبرد- تبعيد كرد، و سرانجام در آنجا به علّت گرسنگى از دنيا رفت. (1)32 الله اكبر، سخن حق را ببينيد كه با انسان چه مىكند، وچه مصيبتها و سختىها است كه به خاطر اداى وظيفه امر به معروف و نهى از منكر عايد انسان مىگردد. شگفت نيست كه ابىذر دچار چنين سرنوشتى شود، زيرا آنكه
1) . همهمورخان ترجمه احوال ابىذر و مصائبى كه در راه خدا و احقاق حق به خود ديد ياد كردهاند، اگر مىخواهيد به بخشى از اين جريان آگاه شويد به شرح نهج البلاغة ابن ابىالحديد، ج 2، ص 376 مراجعه كنيد.
تصميم دارد در راه خدا از سرزنش هيچ ملامتگرى هراس به خود راه ندهد، و هيچ سركوفتى او را تحت تأثير خود نگيرد خويشتن را براى تحمل ناخوشىها و شكنجهها و صدمهها آماده ساخته و با آغوش باز از اينگونه ناراحتىها استقبال مىكند. امّا حقاً چنين پايمردى را بايد در كنار مصائبى ديگر ناچيز دانست: رسول خدا قبل از ابىذر مصائبى سختتر و دردناكتر را به خود ديد. و امام حسين پس از ابوذر از مصائبى استقبال كرد كه به مراتب سوزناكتر و فجيعتر از مصائب ابىذر بوده است. و بدينسان هر كه خواهان و مصمم بر احقاق حق و ابطال باطل است خود را براى اينگونه فداكارىها آماده مىكند. نام اين قهرمانان را جز اينگونه فداكارىها و جانفشانىهاى پرارزش جاويدان نساخت، اينان بهترين الگوها و افراد نمونهاى به شمار مىروند، به ويژه در چنان دورانى كه عوامل سقوط و گمراهى بر سر مردم سايه افكنده بود؛ اما بايد ديد چه كسانى دستاندكار شدند و با پايمردى و استقامت به هيچوجه تحت تأثير عوامل محيطى قرار نگرفتند.
نتيجه آنكه علنى شدنِ دعوتِ تشيع از زمان عثمان درخشيدن آغاز كرد و عثمان نتوانست با حربه تبعيدِ ابوذر، و مجازات عمار و درهم شكستن استخوانهاى پَهْلُويش اين دعوت را در محاقِ آن خفه كند و به آن خاتمه دهد. (1)33
1) محمد حسين مظفر - سيدمحمد باقر حجتى، شيعه و سابقه تاريخى آن، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1387.