ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظفر، محمدرضا، ۱۹۰۴ - ۱۹۶۴م.
عنوان قراردادي : عقايدالاماميه. فارسي. برگزيده.
عنوان و نام پديدآور : شيعه در ايران/نويسنده محمدرضا مظفر ؛ مترجم محمدباقر حجتي.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۶.
مشخصات ظاهري : ۵۴ ص.
شابك : ۳۰۰۰۰ ريال:978-964-540-74-1
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتاب حاضر برگزيده كتاب "عقايدالاماميه" تاليف محمدرضا مظفر است.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : شيعه -- ايران -- تاريخ.
شناسه افزوده : Muzaffar, Mohammad Rida
شناسه افزوده : حجتي، محمدباقر، ۱۳۱۱ - ، مترجم.
رده بندي كنگره : BP۲۳۹/م۵۴ش۹ ۱۳۸۶
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۵۳۰۹۵۵
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۷۸۲۲۵
پس از آنكه ايران را مسلمين فتح كردند مردم آن، پى در پى وارد اسلام شدند و هنوز فتح ايران به پايان نرسيده بود كه به صورت يكى از اقطار اسلامى در آمد.
ايران در آغاز اسلام آوردنِ مردم آن، بلكه حتى تا ايام خلافت اميرالمؤمنين على عليه السلام با تشيع آشنايى به هم نرسانده بود؛ زيرا تاريخ مطلبى را ياد نكرده كه شركت ايرانىها در جنگهاى سه گانه آنحضرت را براى ما بازگو سازد، با اينكه آن حضرت كارگزاران خود در ايران را به يارى خود طلبيده بود؛ چنانكه تاريخ گوياى آن نيست كه ايرانىها در زمان خلافت على عليه السلام حبّ و ولاى او را اظهار كرده باشند.
در ايام نهضت و خلافت امامحسن عليه السلام كه مدتش كوتاه بود- اوضاع ايران را در رابطه با تشيع به همين منوال مىبينيم؛ بلكه در تاريخ نيامده است كه جز غلام ترك، هيچ يك از ايرانيان در روز عاشورا با امامحسين عليه السلام همراه بوده است.
اين غلام ترك صرفاً- براى خدمت- با آن حضرت همراه بوده و براى نصرت و يارى او در كربلا حضور نيافت، با اينكه ايرانىها در آن زمان در حجاز و عراق به طور پراكنده حضور داشتند.
آرى، تشيع شانه به شانه با اسلام همگام بود و هر جا كه اسلام وارد مىشد تشيع در كنار آن بدانجا راه مىيافت با اين تفاوت كه گاهى سير و حركت تشيع در پارهاى از سرزمينها به كُندى انجام مىگرفت؛ چنانكه در ايران در ابتدا، كار چنين بوده است. تشيع در ايران بعد از قرن اول هجرى در ايام امامباقر و امامصادق عليهما السلام و همزمان با حكومت بنىاميه ظهور كرد. اين دو امام، شيعيانى در ايران داشتند كه از طريق مكاتبه مسائلى را با آنحضرت در ميان مىگذاشتند، و حقوق مالى خود را به سوى آن امامان مىبردند و يا مىفرستادند. نخستين مركز ظهور تشيع در ايران را بايد در خراسان جستجو كرد؛ يعنى تشيع طلوع خود را در ايران از خراسان آغاز نمود. خراسانىها سنگ زير بناى كاخ حكومت عباسى به شمار مىروند، و پس از آنكه بنىعباس بر بلاد اسلامى تسلط يافتند اكثر مردم
خراسان پيرو آنها بودهاند؛ زيرا تشيع در آغاز ظهورش صرفاً عبارت از دوستى على و اهلالبيت عليهم السلام بوده است و اعتقاد داشتند اهلالبيت فقط بنىهاشم هستند، و فرقى ميان علوى و عباسى نمىديدند، و اين فرق و تفاوت وقتى ظاهر شد و مردم فهميدند كه مقصود از اهلبيت- «كه خداوند پليدىها را از آنها سترده، و آنان را پاك و پاكيزه ساخته است» و يكى از ثقلين به شمار مىروند، و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد كه به آنها تمسك جويند و بر كشتى نجات آنان در آيند- چه كسانى هستند، مدتى از حكومت بنىعباس گذشته بود؛ اما قبل از آن جز اهل بصيرت و عدهاى از خواصّ شيعه نمىدانستند ولاى اهلبيت عليهم السلام چيست؟ و «اهلبيت» عبارت از چه كسانى هستند. آرى! در اينجا فرق آشكارى ميان دو فرقه؛ يعنى پيروان بنىاميه و پيروان بنىهاشم وجود داشت.
همه ايرانىها- پس از آنكه از بنىاميه و واليان آنها نيّات سوء و شيوه و رفتارهاى نكوهيدهاى را مشاهده كردند كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله براى از ميان بردن چنان نيات و اعمال سوء از سراسر عالم و بيرون كشيدن و نابود ساختن ريشههاى آن از پيكر جوامع بشرى مبعوث گرديد- آرى! همه ايرانىها از آن پس، در خود، نسبت به بنىاميه احساس كينه مىكردند، و نسبت به بنىهاشم وِلا و محبتى را در دل خود داشته و دارند. نهضت ايرانىها با رهبرى يحيى بن
زيد فقط براى آن نبود كه صرفاً حسينى علوى است؛ بلكه از آنجا ريشه مىگرفت كه وى يك فرد هاشمى است كه با خاندان اموى روياروى شده است. فقط عده قليلى از بينش كافى برخوردار بودند و با يحيى بن زيد- به منظور حمايت از اهلالبيت عليهم السلام و با شناخت كافى نسبت به آنها- همراهى مىكردند؛ زيرا توده مردم ايران در چنان روزگارى اهلالبيت عليهم السلام را درست نمىشناختند. تشيع- با مفهوم خاصّ خود- جز پس از آمدن امامرضا عليه السلام به ايران، ظهور نكرد و مأمون از حضور شيعيان نزد امامرضا عليه السلام و تجمع آنها با آنحضرت ممانعت به عمل نمىآورد؛ بنابراين امكان دسترسى به آن امام و تجمع مردم با او، و مناظره علما با وى در فنون مختلف به دستور مأمون، و محكوم و فلج شدن مناظره كنندگان و ظهور كرامات و مشاهده فضائل آنحضرت نظرهاى اهل بصيرت را به شايستگى فزونتر و صلاحيت بيشتر آنحضرت براى احراز مقام خلافت جلب مىنمود، و اذهان آنها را متوجه اين حقيقت مىساخت كه آنحضرت و آبا و اجداد او سرچشمه علم نبوى و گنجوران وحى و امامان به حق مىباشند. در ايام امامرضا عليه السلام بود كه مشعل تشيع در قم برافراشته شد و اين سرزمين، دوره مهمى را به خود ديده بود كه در آن بزرگان و برجستگانى از علما و رُواتِ موثقى به سر مىبردند.
اقامت امامرضا عليه السلام در خراسان از دو سال تجاوز نكرد و
عليرغم كوتاهى اين مدت فضائل و كراماتى از آنحضرت به ظهور رسيد كه اعتقاد به امامت او در مردم بارور گرديد.
وقتى مأمون بر شناخت و اعتقاد مردم درباره فضائل ابوالحسن على بن موسى الرضا عليه السلام واقف گشت ترسيد اين حقيقت چهره بگشايد و يكباره با عمل انجام شدهاى مواجه گردد و ببيند مردم پيرامون آنحضرت را گرفته و امامت او را اعلام نمايند؛ لذا درصدد برآمد آن امام را با حيله و نيرنگ مسموم سازد؛ و سرانجام به هدف خود؛ يعنى كشتن و از ميان برداشتن آنحضرت دست يافت.
از همين دورهها بود كه تشيع حركت و انتشار و رواج خود را آغاز كرد؛ لكن مىدانيم كه بنىعباس تا چه پايه در رويارويى، درگيرى و جنگ با فرزندان على عليه السلام و شيعيان آنها موضع انتخاب كرده بودند. سيره و راه و رسم بنىعباس با چنان موضعگيرى احياناً به صورت مانعى لغزاننده و ركورد آفرينى بود كه در سر راه تشيع نهاده مىشد.
حكومتها و فرمانروايىهايى از شيعيان در سرزمين ايران پديد آمد كه دست تشيع را برگرفته و بازو در بازوى او قرار داد، و ايران اساس استوار تشيع را بنياد كرد و اركان آنرا بر سر پا ساخت. اين حكومتها و فرمانروايىها كه در ايران پديد آمدند عبارتند از امثال: امارت و فرمانروايى طاهريان، دولت علويان، سلطنت آلبويه، حكومت مغولها و ديگران.
مؤسس و پايه گذار اين فرمانروايى و سرسلسله اين خاندان (و آنكه خاندان مذكور بدو منسوب است) طاهر بن حسين خزاعى ميباشد كه مأمون وى را به هرات و بلاد بزرگ آن، يعنى خراسان به سال 205 ه. ق گمارد. و اين سمت را وقتى به طاهر اعطا كرد كه او به فتح بغداد و كشتن برادرش امين، موفق گرديد و حكومت مأمون بر سرزمينهاى اسلامى استقرار يافت و او به پايتخت خلافت بنىعباس؛ يعنى بغداد بازگشت.
از طاهريان عدهاى عهده دار حكومت هرات بودند، و آنها عبارتند از: طلحه، عبداللَّه (دو پسر طاهر)، طاهر بن عبداللَّه بن طاهر و محمد بن طاهر.
در ايام حكومت محمد بن طاهر بود كه فرمانروايى طاهريان رو به ضعف نهاد و يعقوبليث صفّار- كه با او نبرد آغاز كرده بود- بر وى استيلا يافت و او و خانوادهاش را دستگير كرد و با دستگيرى او حكومت طاهريان در سال 259 ه. ق به پايان رسيد.
پارهاى از نواحى هرات تحت حكومت عدهاى از طاهريان قرار داشت از قبيل عبداللَّه بن طاهر بن عبداللَّه بن طاهر، سليمان بن عبداللَّه و جز آنها.
ابناثير در حوادث سال 250 ه. ق راجع به جنگ و نبردى كه ميان حسن بن زيد علوى- كه در ديلم ظهور كرد-
و ميان سليمان بن عبداللَّه طاهرى روى داد مىنويسد:
«وقتى ميان آنها جنگ در گرفت بعضى از فرماندهان حسن بن زيد به سوى سارى، روى نهادند و بر آن در آمدند؛ وقتى سليمان اين خبر را شنيد خود و همراهانش روى به هزيمت گذاشتند و خانواده و فرزندان و باروبنه و اموال خود را در سارى به جاى نهادند، و حسن بن زيد و يارانش بر همه اين اموال و باروبنه و غيره دست يافتند». تا آنجا كه مىنويسد: سليمان با اختيار و اراده و با ميل و رغبت اين هزيمت را پذيرا گشت؛ زيرا طاهريان همگى شيعى بودهاند. وقتى حسن بن زيد به طبرستان آمد سليمان طاهرى از جنگ با او خوددارى ورزيد چون مىدانست عبداللَّه از شيعيانى استوار در تشيع مىباشد؛ و لذا سليمان در اين باره مىگويد:
نُبّئتُ خيلَ بن زيد اقبَلت حيناًتُريدنا لتحسينا الامرّينا
يا قَومِ ان كانَت الانباءُ صادِقَةًفالويلُ لى و جميع الطاهرينا
اما انا فاذا اصطفّت كَتائِبُناأكونُ مِن بنيهم رأسَ المُوالينا
فَالعُذرُ عند رسول اللَّهِ مُنبسطاذا احتسبتُ دِماءَ الفاطميينا (1)1
1) . الكامل، ج 7، ص 40.
به من گزارش كردند كه سواره نظامهاى حسن بن زيد آهنگ ما كرده تا طعم تلخ شكست را به ما بچشاند.
اى ياران من! اگر اين اخبار راست باشد، پس واى بر من و همه طاهريان.
اما من آنگاه كه لشگريانم به صف درآيند من در ميان آنها از نظر ولاى اهلالبيت عليهم السلام سرآمد هستم.
بنابراين عذر من نزد رسولخدا صلى الله عليه و آله- چون خون فاطميان را نريختهام و آنرا براى خود در روز قيامت براى دريافت پاداش ذخيره كردهام- مقبول و پذيرفته است.
كتب تاريخ سرشار از اخبار طاهريان مىباشد و برجستگى آنها در شهامت و دلاورى، بر كسى مخفى و نامعلوم نيست و تشيع به دنبال آنها- هر جا كه حركت مىكردند- همراه و همگام بوده است.
الف- حسن بن زيد
چهار تن از علويان بر ديلم حكومت راندند و حسن بن زيد، اولين فرد از آنها است كه حكومت ديلم را به دست گرفتند. وى در رى مىزيست و به دعوت مردم ديلم، بدانسو روى نهاد و مردم ديلم، كلار (دشت)، چالوس و
رويان به اتّفاق هم، صلاح بر آن ديدند كه با وى بيعت كنند؛ لذا همگى با او بيعت نمودند و كارگزاران «ابن اوس» را از اين ديار بيرون راندند و براى جنگ با سليمان بن عبداللَّه طاهرى (به سوى سارى) روى نهادند، مردم جبال طبرستان- مانند جبال سمنگان و قادشان- و ليث بن قتاده و جماعتى از مردم دامنه اين كوهها به حسن بن زيد پيوستند، آنگاه بر آمل استيلا يافت و جماعت يارانش- پس از استيلاى بر آمل- رو به فزونى نهادند. ميان حسن بن زيد و طاهريان جنگهايى روى داد كه گاهى بر آنها غلبه مىكرد و احياناً مغلوب آنها واقع مىشد. سپاهيانش، گاهى بر طبرستان پيروز مىشدند و احياناً طبرستان را از دست آنها مىربودند. سرانجام كار حسن بن زيد بالا گرفته و اقتدار فراوانى در خود به هم رسانيد تا بر رى و گرگان نيز پيروز شد. (1)2 وقتى فرمانروايى محمد بن طاهر طاهرى رو به ضعف گذارد و يعقوب بن ليث صفّار بر او غلبه كرد شوكت و اقتدار حسن بن زيد علوى فزونى يافت؛ لكن يعقوب نمىخواست حسن بن زيد، بلادى را كه به دست آورد به حكومت خود در آنها ادامه دهد؛ لذا سپاهى را براى جنگ با حسن بن زيد در سال 260 ه. ق تهيه ديد، حسن بن
1) . ر. ك: الكامل، ج 7، ص 40، 53، 57، 66 و 82 (در حوادث سالهاى 250، 251، 252، 255، 257 ه. ق).
زيد شكست خورد و به ديلم روى نهاد و يعقوب ابن ليث بر آمل و سارى استيلا يافت و براى جستجوى حسن بن زيد به سوى جبال طبرستان حركت كرد؛ ولى با باران و گل و لاى مواجه شد و به سختى از آن نجات يافت. در سال 261 ه. ق حسن بن زيد بازگشت و بر طبرستان دست يافت و همواره بر اين سرزمين حكومت مىراند تا آنكه در رجب سال 270 ه. ق مرگ او را در ربود. حكومتش مدت نوزده سال و هشت ماه و شش روز به طول انجاميد. (1)3 ب- محمد بن زيد علوى
آنگاه كه حسن بن زيد از دنيا رفت برادرش، محمد جانشين وى شد. سراسر ايام حكومت محمد بن زيد مواجه با جنگها و رويدادهاى سخت بود. گاهى با صفاريان و زمانى با اسماعيل بن احمد سامانى نبرد مىكرد، و در يكى از جنگهاى هولناكى كه ميان او و محمد بن هارون- كه از سوى اسماعيل سامانى به جنگ با او آمد- روى داد جراحتى برداشت. در اين جنگ بود كه پسرش زيد اسير شد، آنگاه محمد بن زيد- پس از چندى كه جراحت برداشت- در سال 287 از دنيا رفت. (2)4
1) . الكامل، ج 7، ص 136.
2) . الكامل، ج 7، ص 166. ابناثير مىگويد: دو نفر براى مرافعه- كه نام يكى از آنها معاويه و نام ديگرى على بود- نزد محمد بن زيد آمدند. محمد بن زيد به آنها گفت: حكم و داورى ميان شما روشن است. معاويه گفت: زير اين دو نام خبرى است، محمد بن زيد گفت: اين خبر چيست؟ معاويه گفت: پدر من يكى از شيعيان راستين بود و نام معاويه بر من نهاد تا مرا از شرّ ناصبىها و دشمنان على عليه السلام حفظ كند؛ اما پدر على، ناصبى بوده و از ترس علويان شيعى، نام او را على نهاد؛ محمد بن زيد تبسمى كرد و به وى نيكى نمود و او را مشمول محبت خود قرار داد.
همين محمد- و يا برادر ش حسن- بود كه اموال زيادى براى بناى مرقد اميرالمؤمنين على بن ابى طالب و امامحسين عليهما السلام هزينه كرد؛ چنانكه به اين مطلب در گفتارمان راجع به نجف و كربلا اشاره نموديم.
ج- حسن بن على اطروش
وقتى محمد بن زيد علوى از دنيا رفت حسن بن على بن حسن بن عمر بن على بن حسين عليهم السلام معروف به «اطروش» بر ديلم وارد شد و سيزده سال در آن اقامت داشت و مردم را به اسلام دعوت مىكرد. بسيارى از مردم ديلم اسلام آوردند و پيرامون او گرد آمدند. حسن بن على در بلاد ديلم مساجدى بنا كرد و از مردم ديلم كه در پشت سعيد رود (گويا سفيد رود) تا ناحيه آمل زندگانى مىكردند به دست او اسلام آورده و پيرو مذهب حسن بن زيد و شيعى بودهاند. علت كرى و سنگينى گوش او در شنوايى آن بود
كه در جنگ، محمد بن زيد اطروش، با شمشير ضربهاى بر سرش فرود آورد. (1)5 طبرستان در آن روزگار تحت سلطه سامانيان بود و حسن بن على درصدد تصرف آن برآمد و پس از جنگى كه ميان او و والى دست نشانده سامانيان در طبرستان روى داد بر سپاه سامانيان پيروز شد و طبرستان را به تصرف در آورد و به «الناصر» نامبردار شد؛ آنگاه سپاهيان سامانى به سال 304 ه. ق از خراسان براى جنگ به سوى او تاختند و وى را به قتل رساندند.
د- حسن بن قاسم داعى
پس از حسن بن على، داماد او حسن بن قاسم علوى، معروف به «الداعى» بهپاخاست، و بر رى استيلا يافت و طرفداران سامانيان را از آن بيرون راند؛ سپس قزوين، زنجان، ابهر و قم را به تصرف خود در آورد. در روزگار وى، اسفار بن شيرويه ديلمى سر بر آورد و قدرت و عظمتى به هم رساند و بر طبرستان استيلا پيدا كرد. داعى، در اين زمان در رى به سر مىبرد. وقتى گزارش مربوط به اسفار براى وى رسيد به طبرستان بازگشت و ميان آندو جنگ خونينى در گرفت كه «داعى علوى» در آن كشته شد.
اين واقعه در سال 316 ه. ق روى داد. انهزام و فرار اكثر ياران و سپاهيان حسن بن قاسم داعى، تعمداً صورت
1) . الكامل، ج 8، ص 26 و 27.
گرفت؛ علتش آن بود كه «داعى» به ياران خود دستور مىداد درست عمل كنند و آنان را از ظلم به مردم و شرب خمر منع مىكرد! به همين جهت كينه داعى را به دل گرفتند و تصميم داشتند او را با كودتا دستگير كنند، ابوالحسين بن اطروش را به فرماندهى خود انتخاب نمايند و خطبه به نام او بخوانند. وقتى حسن بن قاسم داعى از توطئه و نيّات آنها، آگاه شد كسانى را كه عليه او توطئه كرده بودند به قتل رسانيد. اسفار بن شيرويه، احساس كرد گماشته و مأمور او هارون بن بهرام در صدد دعوت مردم به سوى ابوجعفر علوى بر آمده است؛ لذا او را به سوى خود فراخواند و دستور داد با يكى از خانواده اشراف آمل وصلت كند و ابوجعفر و ساير رؤساى علوى را به مجلس عروسى خود دعوت نمايد و آنها را در آن مجلس احضار كند. روز خاصّى را معين كرد و اين كار را به انجام رسانيد. اسفار در سر موعدِ معين به آمل رسيد و ناگهان به خانه هارون حملهور شد، ابوجعفر و ساير رجال برجسته علوى را دستگير كرد و آنها را به سوى بخارا فرستاد و در آنجا زندانى ساخت، تا آنكه در ايام فتنه ابوزكريا از زندان رها شدند. (1)6 و اوضاع علويان در ديلم و طبرستان متلاشى شد.
از رهگذر دعوت علويان، تشيع در پارهاى از سرزمين ايران مقامى ارجمند كسب كرده و رو به رواج و انتشار گذاشت.
1) الكامل، ج 8، ص 59.
(1)7حكومت و اقتدار آلبويه در شيراز آغاز شد؛ آنگاه نفوذ آن به سراسر ايران و عراق، بلكه به تمام بلاد زير سلطه بنىعباس نفوذ كرده و در آنها گسترش يافت. آلبويه در زمان حكومت خود در سراسر مملكت- توأم با تدبير و كارآيى سياسى- نفوذ داشتند و خليفه عباسى صرفاً يك سمبل تشريفاتى به شمار مىرفت. اين نكته براى هر كسى كه مقدارى از تاريخ مربوطه را به مطالعه و بررسى گرفته باشد كاملًا معلوم و روشن است.
1) آلبويه از ديلميان هستند و سلسله نسب آنها به پادشاهان و خسروان ايران قبل از اسلام مىرسد. همانگونه كه اشاره شد حكومت آنها در سال 321 ه. ق در شيراز آغاز گرديد و در سال 447 ه. ق به پايان رسيد. اولين فرمانروايانى كه از اين سلسله به حكومت دست يافتند سه برادرند: عمادالدين على بن بويه كه در سال 338 ه. ق از دنيا رفت. و معزالدين احمد بن بويه كه به سال 356 ه. ق دنيا را وداع گفت. و ركنالدين حسن بن بويه كه وفات او در سال 366 ه. ق روى داد. و آخرين فرمانرواى اين سلسله «الملك الرحيم» است كه مىگويند قبيله خاقان در عراق بدو منسوباند. ممكن است مطالعه كننده اين كتاب تصور كند ما مىخواهيم فقط راجع به آلبويه و شيعه در ايران- مطابق عنوانى كه مطرح شد- به بحث و گفتگو بپردازيم؛ لكن ما بحث خود را تعميم داده و عراق و جاهاى ديگر را- كه سلطه آلبويه آنها را فرا مىگرفت- ياد كرديم. و هدف ما از اختصاص دادن بحث به ايران براى اين است كه در اين فصل درباره ايران به گفتگو نشستهايم.
مذهب اهلسنت در زمان آلبويه اكثر بلاد ايران و عراق را زير پوشش خود داشت و آلبويه- عليرغم ظهور و پيدايى آنها در تشيع و دلبستگى شديد نسبت به آن- با تسنن به مخالفت و ستيز بر نخاستند، به عكس، زمامداران سنى، با شيعه همانگونه رفتار كردند كه همه ما از آن آگاهيم.
آرى! آلبويه با اينكه از شوكت و اقتدارى شگرف برخوردار بودند و بر خلافت و سرزمينهاى اسلامى كاملًا تسلط داشتند، شيوه و رفتارى نيكو با رعيّت در پيش گرفتند و به خاطر تشيع خود با اهلسنت تعصبآميز عمل نمىكردند؛ بلكه در ايام حكومت آنها حوادثى ميان شيعه و سنى رخ داد كه فتنه از سوى اهلسنت به هم رسيده بود، از سلطان شيعى حيا نكردند، و سطوت و قدرت سلطان را مدّ نظر قرار ندادند؛ معهذا آلبويه- در مقام دفاع و حمايت از شيعه- اهلسنت را به مجازات نگرفتند. با مطالعه حوادث پس از سال 440 ه. ق در كتاب «الكامل» به اين نكته پى مىبريم كه چرا سرزمينهاى اسلامى در برابر فرمانروايانبويه- كه صاحب قدرت و عطا بودند- رام بوده و آنان بدون اينكه با حلّ مشكلات زيادى رو به رو گردند با اقتدار به حكومت خود ادامه مىدادند. آلبويه مانند ساير ملوك و امرايى- كه به يكى از مذاهب پايبند بودند- در خدمت، به مذهب سرشته شده بودند؛ زيرا آلبويه در مقام دفاع از مذهب به اندازه توانايى و به همان مقدارى كه
اطلاعات و معلومات آنها اقتضا مىكرد كوشش خود را مبذول مىداشتند؛ لذا سراسر دوران حكومت آلبويه را بايد دوران سعى و ترويج مذاهب اهلبيت عليهم السلام دانست.
در تاريخ مىبينيد كه براى دفاع از اين مذهب و بالا بردن مقام عترت پاك رسولاكرم صلى الله عليه و آله از هر راهى بهره مىجسته و آنرا در مىنورديدند.
روز هيجدهم ذى حجه، روز غديرخم و روزى است كه رسولخدا صلى الله عليه و آله بر فراز منبرى آمد كه مسلمانان آنرا از محمل شتران پرداخته بودند، آنحضرت در مقام بيان فضيلت اهلالبيت و على مرتضى عليهم السلام خطبهاى ايراد فرمود و ضمن آن فرمود: آيا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر نيستم؟ مسلمين گفتند: آرى. وقتى از مردم راجع به اين مطلب اقرار گرفت، فرمود: هر كس كه من مولا و سزاوارتر از خودِ او بر او مىباشم اين على مولاى اوست، خدايا! دوست بدار آنكه او را دوست مىدارد و دشمن بدار آنكه او را دشمن مىدارد.
اين جمله پارهاى از سخنان رسولاكرم صلى الله عليه و آله را تشكيل مىدهد كه درباره ابوالحسن، علىّ مرتضى عليه السلام ايراد فرمود.
شيعه به چنين روزى به عنوان يكى از اعياد بزرگ مىنگريست؛ زيرا رسولخدا صلى الله عليه و آله، علىّ مرتضى عليه السلام را به عنوان امام، خليفه و سزاوارتر از مردم نسبت به خودشان منصوب فرمود؛ بنابراين شيعيان سزاوارتر بودند كه اين
روز را بزرگ بر شمرده و از آن تجليل به عمل آورند.
آلبويه اين روز را سخت گرامى مىداشتند و در تقديس و گرامى داشت آن آشكارا مىكوشيدند و كارهايى در اين روز صورت مىدادند كه در هيچ عيدى جز آن دست به چنان كارهايى نمىزدند، اظهار سرور و شادمانى مىكردند، جامههاى فاخر در بر مىگرفتند و كوشش زيادى در اطعام و گستردن سفرههاى تشريفاتى به كار مىداشتند بهطورى كه مطبوعترين خوراكها را براى مقيم و مسافر بر روى اين سفرهها آماده مىساختند و در بخشش و انفاق دستها را گشاده مىكردند؛ امثال اينگونه كارها كه ولاى و محبت آنها نسبت به علىّ مرتضى عليه السلام و تجليل از چنين روزى آنان را به اين كار فرا مىخواند. ملوك و فرمانروايان شيعه، از آلبويه- در هر نقطه كه به سر مىبردند- پيروى كردند كه از آن جمله فاطميين مصر هستند. يكى از شواهد اين مطلب- كه شيعه در چنين روز؛ يعنى «غدير» اظهار شادمانى مىكردند و آنرا به عنوان روز عيد قرار مىدادند گفتار ابناثير درباره حوادث سال 308 ه. ق است. وى مىنويسد: «در اين سال مردم «باب البصرة»- كه محلهاى در بغداد است- در روز بيست و ششم ذىحجه آذين بندى شكوهمندى بر پا كرده و شادمانى فراوانى نشان مىدهند؛ بدينسان در روز هيجدهم محرم دست به كار اعمالى مىگردند كه شيعيان در روز عاشورا
دستاندركار آن مىشوند؛ علت آن اين است كه شيعيان «كَرخ» (1)8 در روز هيجدهم ذى حجه كه روز غدير است قبهها و گنبدها برمىافرازند و جامههاى فاخر براى زينت در بر خود مىگيرند. همين شيعيان در روز عاشورا در رابطه با سوگوارى و نوحه و اظهار غم و اندوه كارهايى انجام مىدهند كه مشهور است. مردم «باب البصرة» در برابر اين كار هشت روز بعد از عيد غدير (يعنى روز بيست و ششم ذى حجه) مانند شيعيان جشن و سرور بهپا مىكنند و مىگويند: در اين روز نبىّاكرم صلى الله عليه و آله و ابوبكر وارد غار شدند.
مردم باب البصره همچنين هشت روز پس از عاشورا را- به مانند شيعيان در روز عاشورا- ماتم مىگيرند و به عزادارى مىپردازند، و مىگويند: در اين روز مصعب بن زبير به قتل رسيد». (2)9
1) . كرخ محله وسيعى در غرب بغداد بود كه اطراف آنرا ديوار وحصارى احاطه مىكرد، تمام مردم آن شيعى بودند و فردى غير شيعى در ميان آنها ديده نمىشد؛ چنانكه ياقوت در (معجم البلدان) همين نكته را ياد كرده و اين قسمت از بغداد را سراسر به نام «كرخ» ناميده است.
2) . الكامل، ج 9، ص 54. اگر روز غار روز عيد، و روز قتل مصعب روز حزن و اندوه باشد براى شيعه مشكلى به وجود نمىآورد. اما آيا روز قتل مصعب را مىتوان با روز عاشورا مقايسه كرد؟ آيا روز غدير همان روزى نيست كه بيش از صد هزار مسلمان در آنروز گرد هم آمدند و على عليه السلام را بهخاطر مقام والايش تهنيت گفتند؟ حتى ابوبكر و عمر در مقام تبريك گويى به على عليه السلام عرض كردند: بخ بخ لك اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة»: (آفرين بر تو كه هم اكنون سرور ما و سرور هر مرد و زن مسلمان گشتى)؛ بنابراين لازم است همه مسلمين در جشن و سرور- براى چنين روزى- شريك شادى هم باشند. اما روز عاشوراى حسينى، سزاست كه تمام مسلمانان عالم براى چنين روزى افسرده و اندوهگين شوند؛ مگر نه اين است كه حسين عليه السلام سبط رسولاكرم صلى الله عليه و آله، و ريحانه او، خامس اصحاب كسا، و از زمره اهلبيتى بود كه خداوند پليدىها را از آنها سترد؟ آيا حسين عليه السلام سرور اهل بهشت نبوده است؟ آيا نه اين است كه حادثه شهادت او حادثه دردناكى است كه روزگار مانند آنرا به خود نديده است؟ براى اينكه براى حزن و اندوه بر آن حضرت انگيزهاى را ياد كنيم كافى است كه بگوييم: بايد با رسولاكرم صلى الله عليه و آله همدردى نماييم و فرمان او را به اجرا در آوريم؛ زيرا رسولاكرم صلى الله عليه و آله دهها سال پيش از واقعه عاشورا براى چنين روزى گريست و اندوهگين گشت، و مردم را به حزن و اندوه و گريستن بر آن حضرت فرمان داد.
شيعه همانگونه كه ابناثير مىگويد: «در روز عاشورا جهت سوگوارى، نوحه و اظهار غم و اندوه كارهايى انجام مىدهند كه مشهور است؛ لكن آلبويه اين كار را در تمام بلاد تعميم دادند و آن را به شيعه محدود نساختند؛ زيرا معزّالدوله، احمد بن بويه به مردم دستور داد در روز عاشورا دكاكين خود را ببندند، بازار و خريد و فروش را تعطيل نمايند، نوحه و گريستن در پيش گيرند و جامههايى پشمينه و خشن در بر كننند مردم نيز طبق دستور عمل نمودند». (1)10
1) . الكامل، در حوادث سال 252 ه ق.
مقام و موقعيّت چنين روزى را بايد آنگونه در نظر گرفت كه فرمانروايان آلبويه آن را به عنوان روز حزن و اندوه و گريستن انتخاب كردند و مردم را به ماتمگيرى و سوگوارى تشويق مىنمودند.
با توجه به اين حقيقت چرا نبايد شيعيان در سايه استمرار اين شعائر، نيرومند نشده باشند در حالىكه در اجراى شعائر مزبور، فرمانروايان نيز دست آنها را به نشانه تأييد مىگرفتند؟! اين دو روز (غدير و عاشورا) دو مظهر شيعى بوده است؛ به همين جهت زمامداران شيعى آن دو را تأييد مىنمودند و زعماى اهلسنت با آندو مخالفت مىورزيدند و «دو روز ديگرى» را مقرر كردند و خواستند- با مقرر كردن آن دو روز- با شيعيان روياروى گردند.
حق اين بود و هست كه اهلسنت با شيعه درباره روز غدير و عاشورا به مخالفت بر نمىخاستند؛ چنانكه سزا نبود شيعه راجع به آن دو روزى كه اهلسنت يكى را روز شادمانى و ديگرى را روز عزا اعلام كردند با آنها دم از مخالفت زنند (بلكه سزاست بر سر اينگونه مسائل به توافق برسند) چنانكه مىبينيم هم اكنون اهلسنت در بسيارى از مظاهر حزن و سوگوارى در روز عاشورا با شيعيان- پس از آنكه اين رويارويى نكوهيده را كه ناشى از تعصب كوركورانه است فراموش كردند- هم آواز شده و خود را در غم مصيبت آنان با اجراى مراسم عزا، شريك و سهيم اعلام مىكنند.
آلبويه در جهت خدمت به مذهب تشيع، صرفاً به مظاهر سرور در روز غدير و شعائر حزن و اندوه در روز عاشورا اكتفا ننمودند؛ بلكه مساعى خويش را به هر وسيله ممكن و به قدر توانايى در خدمت به اهلالبيت مصروف مىداشتند؛ آنان علماى شيعه را با تمام وسايل و امكانات گرامى مىداشتند و درباره آنها از هيچگونه تجليل و ابراز عنايت و بذل اموال فراوان دريغ نمىكردند؛ حتى عضدالدوله با وضع شكوهمندى سوار بر مركب مىشد و به زيارت و ديدار شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان (طاب ثراه) مىرفت. تا آنجا كه ابناثير در حوادث سال 372 ه. ق مىنويسد: «عضدالدوله دوستدار علم و اهلعلم بوده و به علما ارج مىنهاد، از احسان به آنها دريغ نمىكرد و با آنان مىنشست تا در مسائل با هم به مناظره بپردازند. (1)11
1) . گويا هدف اين شخصيت بزرگوار و دوستدار علم ايجاد حركت و جنبش علمى، و وادار كردن طلاب و دانشجويان به كوشش و تحصيل علوم بوده است كه از اين رهگذر شمار دانشمندان رو به فزونى گذارَد؛ به همين جهت عضدالدوله مقصد و مقصود رجال علم بوده و سزا بود كه كتابهايى به نام او تأليف شود. در ذيل كتاب «التمهيد» باقلانى- ضمن شرح حال عضدالدوله (ص 246)- آمده است: ابوعبداللَّه و ديگران گفتهاند: عضدالدوله فنا خسرو بن بويه ديلمى دوستدار علم و علما بوده است، و مجلس او مشحون از شمار زيادى از علما و دانشمندان هر فنّى بود و اكثر آنها از فقها و متكلمين تشكل مىيافتند، عضدالدوله براى آنها مجالسى براى مناظره منعقد مىساخت.
دانشمندان از هر شهرى آهنگ محضر او مىنمودند و براى او و به نام او كتابهايى تأليف مىكردند كه از آن جمله «الإيضاح» در نحو، «الحجة فى القراءات»، «الملكى» در طب، «التاجى» در تاريخ و جز آنها است. (1)12 اين سخن «ابن اثير» گواه و مؤيد آن است كه عضدالدوله نسبت به همه اهل دانش- اعمّ از شيعه و سنى- محبت مىورزيد و احترام و محبت او، به علماى شيعه محدود نبود. همين نكته ما را به سخنى كه قبلًا راجع به آلبويه ياد كرديم رهنمون ساخت مبنىبر اينكه آلبويه با مذهب اهلسنت در مقام معارضه و ضديّت بر نمىآمدند؛ بلكه علم را از هر مذهب و مكتبى مشمول تأييد و حمايت خود قرار مىدادند. آلبويه شيعيان رادر مشاهدِ مشرّفه اسكان دادند و مقررىهاى منظم و هزينههايى براى آنها تعيين نمودند و در عطا و بخشش نسبت به آنها دستى گشاده داشتند؛ زيرا اين مشاهد، آنگاه كه از نظر زندگانى برخوردار از آسايش و رفاه مىشد مهاجران به سوى آنها مىكوچيدند و اقامت در آنها براى زائران امكانپذير و مطبوع مىگشت.
1) . الكامل، ج 9، ص 8، در حوادث سال 372 ه. ق.
آلبويه بناهاى عظيم و شكوهمندى در مشاهد مشرفه بر پا كردند، و گنبدهاى رفيعى بر روى ضريحهاى مقدس برافراشتند؛ حتى عضدالدوله و سپاهيانش قريب به يكسال براى ساختمان مرقد علوى عليه السلام و تكميل و توسعه آن در نجف اشرف اقامت نموده و آنرا در نهايت شكوه و عظمت تكميل كرد، و خانهها و رباطها در آنجا بنا نمود، و با دستى باز علويان، علما، مجاوران، نگهبانان و متوليان اين مرقد شريف را از بخششهاى فراوان خود بهرهمند ساخت و قناتى را كه آلاعيَن ايجاد كرده بودند اصلاح و بازسازى كرد. و بدينسان در مشهد حسينى (على من شرفه و آله و اصحابه ازكى التحيات) به كارهاى جالبى دست زد، و به توسعه و بازسازى و صرف اموال براى زوّار و متوليان و مجاوران مرقد امامحسين عليه السلام در كربلا همت گمارد.
آلبويه همواره در زمان حيات خود براى زيارت، آهنگ اين مرقدهاى شريف مىنمودند و جنازههاى آنها را پس از مرگ به اين مكانهاى مقدس مىبردند تا در جوار آنها به خاك سپرده شوند. من در صحن مرقد علوى- در پشت مرقد- كنار در صحن كه به «باب الطوسى» معروف است قبور آنها را ديدار كردم.
خلاصه آنكه: آلبويه در خدمت به مذهب و مكتب اهلالبيت عليهم السلام تا توانستند همه مساعى خود را به كار گرفتند و به اندازه استطاعت خويش در مقام احياى تشيع برآمدند؛
حتى پارهاى از مورخين به رواج و انتشار تشيع در زمان حكومت آنها و فزونى شمار شيعيان در عهد فرمانروايى آنان، زبان به اعتراف گشودند؛ و آثار اين خاندان در ايران و عراق گواه بر همين سخن است؛ تاريخ نيز اين آثار را جاويدان نگاه داشته است، اگر چه اين آثار رو به ويرانى نهادند. كسى كه به تاريخ ايران قبل از حكومت آلبويه و همزمان با آلبويه آشنايى دارد نقش عظيم و مؤثر آلبويه در حفظ تشيع و نشر آن را به خوبى مىشناسد، همين قدر كافى است بگوييم آلبويه به منظور استقرار و انتشار تشيع شخصيتى، مانند صاحب بن عباد (1)13 را به وزارت برگزيدند
1) . وى وزير فخرالدوله آلبويه و عالم و اديب و متكلم و شاعر بودهاست و در علم، ادب، دين و دنيا از شخصيتهاى گرانقدر به شمار مىرود. علما و شعراى بىشمارى گرد او جمع مىشدند، اجتماعى بىنظير كه جز براى سيف الدوله آلحمدان براى هيچ زعيم و فرمانروايى فراهم نيامده بود. براى او بود كهبابويه (طاب ثراه) كتاب «عيونالاخبار» را نگاشت و ثعالبى كتاب «يتيمةالدهر» را در گزارش احوال او و شعراى او تأليف كرد. ابنخلكان مصنفاتى از صاحب بن عباد ياد مىكند، از آنجمله كتاب «الإمامة» است كه «صاحب» در اين كتاب در تفضيل على بن ابى طالب عليه السلام و اثبات امامت او بحث كرده است. و ديگرى كتاب «المحيط» در لغت. من نسخهاى از اين كتاب را در كتابخانه محمد سماوى در نجف ديدم كه آن را به قلم خود استنساخ كرده بود. اين كتاب، تلخيص كتاب «العين» خليل مىباشد كه شواهد شعرى در آن حذف و فصول آن به بهترين وجه تبويب و تنظيم شده است. مقام صاحب بن عباد آن چنان رفيع گشته بود كه «شريف رضى» وى را در حياتش مدح گفته و پس از وفاتش مرثيهاى براى او سروده است. صاحب ابن عباد به سال 326 ه. ق زاده شد، و در سال 385 ه. ق از دنيا رفت.
كه تشيع او آشكار بود و در راه نشر آن فداكارى مىكرد.
اگر بخواهيم سخن را درباره خدمات دينى و مذهبى آلبويه و دفاع و حمايت آنها از تشيع گسترده سازيم، بحث ما طولانى گشته و از هدف و منظور خود- كه ايجاز و اختصار است- خارج مىشويم؛ علاوه بر اين، آثار اين خاندان آنچنان فراوان و بىشمار است كه صحيفههايى اين چنين محدود، گنجايش پذيرفتن و نگاشتن آنها را ندارد.
(1) ميان حكومت و فرمانروايى آلبويه و مغولها- علىرغم آنكه از نظر زمان مسافتى طولانى، آنها را از هم جدا مىسازد- دولت و حكومت مهم و قابل ذكرى وجود ندارد كه از تشيع حمايت به عمل آورده و از شيعيان دستگيرى كرده باشد؛ بلكه احياناً پارهاى از حكومتها- كه داراى قدرت و شوكت بودند- بهپا خواستند و با شيعه جنگ و ستيز نموده و آنها را آماج دشمنىهاى خود قرار دادند؛ مانند سلجوقيان كه رفتار آنها در ستيزهگرى و
1) . حكومت هولاكوخان در ايران به سال 650 ه. ق آغاز شد، و با مرگ ابىسعيد در سال 736 ه. ق حكومت اين خاندان منقرض گرديد.
دشمنى با شيعه در بغداد و جز آن در كتب تاريخ ثبت و ضبط شده است. (1)15 سرانجام دولت و حكومت مغولها سربلند كرد و هولاكوخان بر ايران استيلا يافت و بار ديگر بر عراق يورش برد، حكومت و خلافت بنىعباس را منقرض ساخت و به همه مذاهب آزادى داد؛ از جمله مذهب اهلبيت عليهم السلام در تمام بلادى كه زير نفوذ او به سر مىبردند.
هولاكوخان به همه اديان و پيروانش احترام مىگذاشت و اهل علم و افراد با لياقت را ارج مىنهاد؛ اگر چه با او هم مسلك نمىبودند؛ به همين جهت- آنروزى كه فاتحانه وارد بغداد شد- ميان علماى شيعه و اهلسنت گردهمايى و همبستگى به هم رساند.
كشتارهاى او در بغداد از آنرو نبوده است كه بغداد يك شهر اسلامى به شمار مىرفت تا بگوييم هولاكوخان در مقام دشمنى با اسلام به اين كشتار دست يازيده است؛ بلكه از آن رو بوده است كه بغداد با او روياروى گشته و در مقابل يورش او مقاومت مىكرد، هولاكو، ذاتاً جنگجو و
1) . در كتاب «تاريخ الحضارة الاسلامية»- كه حمزه طاهر آن را از تركى به عربى ترجمه كرده است- (در ص 85) آن آمده است: سلجوقيان تفوق اهلسنت را در ايران به عهده گرفتند؛ لكن نتوانستند تشيع را كاملًا از ميان ببرند. بنابراين فاصله ميان دو قرن پنجم و ششم هجرى را بايد دوران مجادله سخت دينى در ايران دانست.
سفّاك و خونريز بوده و در هر منطقهاى كه در برابر او به جنگ بر مىخاست- هر چند مردم هم اگر با او هم مسلك بودند- براى غلبه و پيروزى دست به خونريزى مىزد.
بنابراين اديان در زمان هولاكوخان آزاد بوده و فرزندان و نوادههاى او نيز به همين منوال مذاهب را آزاد گذاشته بودند. (1)16
اساساً براى حيات و زندگانى شيعه و حيات و پايدارى مذهب اهلبيت عليهم السلام كافى بود صرفاً به آنها آزادى عمل اعطا گردد؛ اما حمايت از شيعه و تشيع و هميارى با آن از سوى وزير و يا امير را بايد فوق خواستهها و ايده مطلوب شيعه و تشيع بر شمرد.
وقتى هولاكوخان به اديان و مذاهب- از آن جمله به مذهب تشيع- آزادى اعطا كرد، و گزند و آسيبى بر مردم حله، كربلا و نجف- كه همه مردم اين چند شهر شيعى بودند- وارد نساخت در بعضى اين تصور به وجود آمد كه
1) . يكى از شواهد اعطاى آزادى اديان در زمان مغولها اين است كه عطا ملك جوينى «صاحب ديوان ايلخانيان مغول» در ايام سلطان اباقا بن هولاكوخان درصدد برآمد نهرى از فرات به نجف حفر كند و چون سرزمين نجف از مجراى فرات بلندتر بود آب به سرزمين نجف نرسيد. آنگاه قناتى از اين نهر به سوى نجف حفر كرد و سرانجام از اين طريق آب را در سال 672 ه. ق به نجف رسانيد. او رباطى را در نجف بنياد كرد كه در همين سال آنرا پىريزى نموده بود؛ چنانكه در كتاب «فرحة الغرى» ابنطاووس (طاب ثراه) اين مطلب ياد شده است؛ با اينكه اباقا بن هولاكو، بر مذهب جوينى نبوده است.
هولاكوخان اسلام آورده و به مذهب تشيع گردن نهاده است؛ اما يادآور مىشويم: چنين تصورى را بايد پندارى نادرست بر شمرد؛ زيرا صرفاً آسيب نديدن مردم شهرهاى ياد شده را نمىتوان دليلى براى اين امر دانست، بهويژه آنكه اين آزادى نسبت به همه مذاهب و اديان گسترش داشت (و اساساً اختصاص به دين اسلام نداشت تا نوبت به مذهب تشيع برسد)؛ اما مصونيت مردم شهرهاى مذكور از آسيب و خونريزىهاى هولاكوخان نتيجه تدبير علما و رجال با فكر شهرهاى ياد شده بوده است؛ زيرا آنها قبل از فتح بغداد از او امان خواستند و او هم به آنها قول داد كه آسيبى متوجه آنان نسازد. اين تصور غلط، از آن رو پديد آمد، چون قبل از هولاكوخان بر شيعيان فشار وارد مىشد و شيعيان هم معمولًا وقتى مانعى بر سر راه خود نمىديدند از اختفا سر بر آورده و قد علم مىكردند. و همين عادتى كه شيعيان بدان خو گرفته بودند باعث مىشد كه دشمنان آنها تضييقاتى براى آنها فراهم آورند، و در برابر خواستههاى آنها موانعى ايجاد كنند؛ اما نمىدانستند كه مانند هولاكوخان اگر آزادى را از مذهب سلب كرده باشد معقول نبود كه از مذهب تشيع سلب نمايد؛ زيرا- بر فرض اگر هولاكوخان بر كفر خويش باقى بود- بايد او را دشمن همه مذاهب اسلامى بر شمرد. (اما چون اين نكته بر شيعيان مجهول ماند برخى تصور كردند وى اسلام آورده و به
تشيع گردن نهاده است).
از پادشاهان مغول چهار تن اسلام آوردند كه عبارتند از: تكودار بن هولاكوخان كه «احمد» ناميده مىشد؛ غازان بن ارغون بن بغا بن هولاكوخان كه «محمود» نام داشت؛ نيكولاوس برادر غازان كه به «سلطان محمد خدابنده» معروف بود و القا آن بهادر خان ابوسعيد پسر محمد خدابنده؛ اما احمد، مدت حكومت او ديرى نپاييد؛ زيرا وقتى برادرش اباقاخان بن هولاكوخان از دنيا رفت بر تخت نشست؛ لكن برادرزادهاش ارغون ابن اباقاخان- پس از جنگ و گريزى- بر وى غلبه كرد. و اما غازان، او آنگاه كه بر «بايدو» پيروز گشت و امر حكومتش استقرار يافت همراه لشگريانش- كه به صد هزار تن و يا بيشتر مىرسيد- اسلام آورد؛ لكن آيا او پس از آن تشيع را پذيرا شد؟ بايد گفت اين اظهار نظر نمىتواند قاطع باشد؛ ولى بايد توجه داشت امارات و نشانههايى كه حاكى از تشيع غازان است وجود دارد كه عبارتند از اينكه:
نمود. همچنين بدينسان در سال 698 ه. ق- كه بار ديگر به عراق آمده بود- عمل كرد. (1)17- غازان به سال 696 ه. ق در بغداد خانههايى براى ضيافت علويان- كه مقيم بغداد بودند- بنا كرد و آنرا «دورالسيادة» نام نهاد، اموال فراوانى براى بناى آن صرف نمود و املاك و زمينهايى بر آن وقف كرد.
و اما نيكولاوس محمد خدابنده، آنگاه كه اسلام آورد اسلام او در آغاز امر بر طبق مذهب حنفى بود. وقتى نظامالدين عبدالملك شافعى- كه عالمترين دانشمندان اهلسنت بود- بر او در آمد وى را به عنوان «قاضى القضات» همه ممالك خويش منصوب كرد. او در محضر سلطان به مناظره با علماى حنفى مىپرداخت و آنان را در استدلالات خود محكوم مىساخت. وقتى سلطان، غلبه او را در مناظره مىديد، و خود او نيز در مقام تحسين از مذهب شافعى براى سلطان بر مىآمد محمد خدابنده از
مذهب حنفى به مذهب شافعى در آمد؛ اما هنگامى كه مناظره ميان نظامالدين عبدالملك و علماى حنفى استمرار يافت و هر يك از دو طرف رأى و فتوايى به مذهب طرف ديگر نسبت مىداد- كه امثال آنها در امر دين ناخوش به نظر مىرسيد- كدورت و رنجش خاطرى در سلطان پديد آمد و سخت متأثر شد؛ و گويند اساساً مدتى آيين اسلام را ترك گفته بود. يكى از امراى مقرّب او، امير طرمطار بن نجوبخشى، شيعى بود؛ وى درصدد برآمد سلطان را به محاسن مذهب اهلالبيت عليهم السلام آشنا ساخته و او را بدان فرا خواند؛ پس از مساعى او، در سلطان گرايشى به اين مذهب پديد آمد. در اين اوان سيد تاجالدين آوى امامى همراه با جماعتى از شيعه نزد سلطان محمد خدابنده آمد؛ ميان سيد تاجالدين و نظامالدين عبدالملك در حضور سلطان مناظراتى در گرفت، آنگاه سلطان پس از اين مناظره به سوى عراق رفت و مرقد اميرالمؤمنين عليه السلام را در نجف زيارت كرد، خوابى ديد كه از رهگذر آن مذهب اماميه از ديدگاه او قوىتر از مذاهب ديگر مىنمود؛ لذا آن را بر امراى خود عرضه كرد؛ آن دسته از امرايى كه شيعى بودند او را به پذيرفتن مذهب اهلالبيت عليهم السلام تشويق كردند.
محمد خدابنده دستور داد علما به مجلس او بيايند.
علامه حلى، حسن بن يوسف بن مطهر در اين مجلس حضور به هم رسانيد. سلطان به قاضى القضات نظامالدين دستور داد با علامه حلى به مناظره بپردازد. مجلسى را
آماده ساخت كه علما و اهل فضل در آن حاضر شدند و مناظره ميان علامه و نظامالدين در مسأله خلافت آغاز شد، و سلطان به اين مناظره گوش فرا مىداد؛ تا سرانجام قاضى القضات نظامالدين مغلوب گشت و علامه حلى بر او پيروز شد. سلطان محمد خدابنده از همان لحظه تشيع خود را اظهار كرد و سپاهيان و اهل مملكت را به تشيع فرا خواند و در سراسر بلاد اسلامى مراسم مذهب امامى را به اجرا در آورد. و سيد تاجالدين محمد آوى را به سمت و عنوان «نقيب الممالك» منصوب و مُعنوَن ساخت. همين مناظره باعث رواج و انتشار مذهب آلمحمد صلى الله عليه و آله در ايران گشت، تا آنجا كه شعاع آن بر سراسر بلاد ايران پرتو افكند؛ اما راجع به پسر سلطان محمد خدابنده يعنى بهادرخان ابوسعيد، يادآور مىشويم كه وى از روزى كه زمام حكومت را به دست گرفت بر مذهب اهلالبيت عليهم السلام بود، با مرگ او حكومت مغولها بر سرزمين ايران منقرض گرديد.
خلاصه آنكه: يكى از درخشانترين عصرهاى تشيع، عصر حكومت مغولها در ايران بوده است؛ زيرا شيعيان در اين عصر نسيم آزادى را احساس كردند و علماى آنها علناً به مناظره و مجادله با پيروان مذاهب ديگر مى پرداختند. اين عصر به علماى برجستهاى افتخار مىكند كه نظير آنها كمتر در عصرى ديگر به چشم مىخورد؛ امثال:
آلطاووس، كه از جمله آنها است: دانشمند نيكوكار مجدالدين و دو سيد بزرگوار: رضى الدين و غياث الدين كه اين دو در عصر مغولها، نقيب طالبيين در عراق بودند.
و خواجه نصيرالدين طوسى، پيشواى فلسفه و كلام، همان كسى كه در زمان هولاكوخان سرپرستى اوقاف را در ممالك مغولها در اختيار داشت.
و دانشمندان فراوان و برجسته ديگرى كه در اين دوره در ايران به ثمر رسيدند.
(1)كه نادرشاه زمام امور را به دست گرفت- به پايان رسيد و خطبه به نام شاه عباس سوم را گسست. نادرشاه در آن روزگار صرفاً يك فرمانده و فرمانروا بود و شاهان صفويه- چنانكه مىگويند- علوى موسوى ب وقتى حكومت و فرمانروايى مغولها منقرض شد، سرزمينهاى تحت حكومت آنها به چند دولت كوچك شيعى تقسيم شد كه هر دولتى، بخشى از ممالك و سرزمينهاى تحت حكومت مغولها را به تصرف و اشغال
1) . حكومت صفوىها در سال 905 ه. ق آغاز شد و در سال 1148 ه. ق-
خود در آورده بود، مانند: دولت چوپانىها كه آذربايجان، عراق عجم، ديار بكر و قسمتى از حدود روم را تصرف كرده بودند؛ و دولت ايلخانها كه بخشى از ايران- از حدود آذربايجان غربى تا عراق عرب و فرات غربى- را در تصرف خود داشتند و پس از گذشتن مدتى حكومت آنها فقط به عراق عرب محدود شد. و حكومت سربداريه كه بر خراسان و سبزوار و جز آنها حكم مىراندند، و دولت مرعشىها كه بر آمل و مازندران و بلاد ديگر استيلا يافته بودند.
بعد از مغولها تا وقتى كه شاه اسماعيل صفوى به حكومت رسيد دولت و حكومتى كه بر سراسر بلاد ايران حاكم باشد به وجود نيامد. شاه اسماعيل صفوى (1)20 به تصرف تمام سرزمينهاى ايران موفق گرديد و عراق عرب را بازگرداند و بر آن استيلا يافت.
در زمان شاه اسماعيل، آثار مهمى در اعتاب مقدسه بنا شد، از آن جمله: ساختمان حرم كاظميين عليهما السلام و مسجد بزرگ پشت حرم كه هم اكنون به «مسجد صفويه» معروف است. او نخستين پادشاه صفوى است كه در زمان او به
1) . وى در سال 905 ه. ق بهپا خاست، و در اردبيل به سال 930 ه. ق ازدنيا رفت. در بحث مربوط به صفوىها، افشارىها و قاجارىها به كتاب «آثار الشيعة الامامية» (جزء سوم آن كه درباره پادشاهان شيعه است) از فاضل و محقق معاصر شيخ عبدالعزيز جواهرى استناد جسته و از آن مستفيض هستيم؛ چنانكه در موارد ديگرى از كتاب خود از كتاب ياد شده بهره بردهايم.
ترويج مذهب اماميه و تشيع در تمام بلادى كه حكومت وى در آن گسترش يافته بود اهتمام و عنايتى مبذول گشت.
او مبلغين را به سرزمينهايى كه مىخواست آنها را به تصرف در آورد مىفرستاد تا مردم آن بلاد را به تشيع و مذهب اهلالبيت عليهم السلام دعوت كنند. در زمان شاه اسماعيل نسبت به علما و علويان محبت و دوستى و رفتار مطبوع و خوش آيندى، مبذول مىگرديد، و عدهاى از علما و علويان به عنوان «نقيب» و «صدر» منصوب شدند. از علما براى نشر و ترويج مذهب تشيع و تقويت اركان آن استمداد مىشد و به نام ائمه اثنى عشر بر منابر خطبه مىخواندند.
تشيع در اين زمان براى پيشرفت خود با گردنههاى سخت و ناهموارى مواجه نگرديد كه سير و حركت آنها را راكد سازد.
در زمان ساير سلاطين صفويه نيز وضع به همين منوال بود؛ زيرا نهر حوالى حله در زمان شاه طهماسب (1)21 به وجود آمده بود. و نيز در زمان او بود كه نهرى را حفر كردند تا آب آن به نجف برسد؛ لكن علىرغم كوششهاى عظيمى كه براى آن صرف شد آب به نجف نرسيد؛ چون زمين نجف از مجراى نهر بلندتر بود.
در زمان شاه عباس اول (2)22 گامهاى وسيعترى براى نشر
مذهب اهلالبيت عليهم السلام برداشته شد كه نتايج آن مهمتر از كارهايى بود كه در زمان شاه اسماعيل انجام گرفته بود. در اين زمان يعنى در دوران شاه عباس اول آثار مهم و خدمات بزرگى جلب نظر مىكند كه حاكى از مساعى و نصرتى است كه نسبت به تشيع مبذول مىگرديد. اين مساعى و كارهاى جالب و مهم با رهنمودهاى دو دانشمند بزرگ؛ يعنى شيخ محمد بهاءالدين عاملى معروف به «شيخ بهايى» و سيد ميرمحمدباقر داماد صورت پذيرفت.
شاه عباس اول (در مقام جلب توجه مردم شيعى ايران) نسبت به اهلالبيت عليهم السلام احترام عجيبى نشان مىداد؛ از جمله: بارها به زيارت امامرضا عليه السلام رفت، در يكى از اين زيارتها مسافت ميان پايتخت خود؛ يعنى اصفهان تا مرقد امامرضا عليه السلام در خراسان را با پاى پياده طى كرد كه بزرگان دولت و حكومت نيز در اين سفر او را همراهى مىكردند، اين مسافت- طبق اندازهگيرى- به يكصد و نود و نه فرسخ مىرسيد. و در زيارت ديگر به سال 1021 ه. ق صحن رضوى را توسعه داده و ساختمانهاى بلند و قناتهاى مهمّى در كنار مرقد احداث كرد؛ اما آثار ديگرى كه مربوط به همين زمان مىباشد عبارت از سپردن جواهر، تحفههاى گرانبها، قرآنهاى نفيس، كتابهاى باارزش و امثال آن به خزانه آستان قدس رضوى و خزائن ائمه ديگر در عراق است.
از حسنات جاويد وى- كه از زمان شاه عباس تاكنون باقى ماند- مساجد و مأذنههاى اصفهان و شهرهاى ديگر و نيز قنوات، ابنيه و كاروانسراها در مسير مسافران مشاهد مقدسه عراق مىباشد. و نيز از آثار جالب اين زمان بناى صحن كنونى مرقد اميرالمؤمنين عليه السلام است، و همانگونه كه درميان مردم معروف است و زبان به زبان براى هم بازگو مىكنند صحن مذكور با مهندسى و معمارى شيخ بهايى بنا شد؛ چنانكه بايد چاههاى وسيع متعددى را- كه تا هم اكنون در نجف باقى است و به «شاه عباسيات» معروف مىباشد- از آثار مربوط به همين دوره دانست. (1)23 در اين زمان بيش از هر وقت به اهل علم ارج مىنهادند، و از علما قدردانى مىكردند؛ و لذا رواج و رونق بازار علم در اين زمان معروف و از مشخصات آن است. و آنچه در اين دوره در جهت خدمت به علما و علويان وقف شد مطلبى است كه كمتر كسى از آن بى خبر مىباشد.
1) . حجةالاسلام سيد حسن صدر در كتاب فشرده خود: نزهة اهل الحرمين فى عمارة المشهدين» آورده كه بناى صحن رضوى از آثار زمان شاه عباس دوم است و پدر او شاه صفى به ساختن آن آغاز كرد؛ اما قبل از آنكه به اتمام برسد از دنيا رفت و شاه عباس دوم آن را تكميل نمود. به هر حال، ظاهراً نهر معروف به «مُكريه» يا «نهر الشاه» از آثار دوره شاه صفى است، نه شاه عباس اول: زيرا آب از كانال اين نهر در سال 1042 ه. ق به نجف جريان يافت و شاه عباس اول در سال 1037 ه. ق از دنيا رفته بود.
خلاصه آنكه: حكومت صفوىها صرفاً يك حكومت سياسى نبوده است؛ بلكه اين حكومت در جهت خدمت به دين و ترويج تشيع اهتمام زيادى نشان مىداد، به ويژه در زمان شاه اسماعيل و شاه عباس اول كه آثار خدمات دينى در دوران آنها چشمگير است. پادشاهان در اين عصر و عصرهاى ماقبل آن به ترويج دين افتخار مىكردند (و در تظاهر به آن سخت پايبند بودند)؛ علت آن نيز جوّ و فضايى بود كه مردم در آن به سر مىبردند؛ چرا كه روح دينى در اين فضا حاكم بوده است و يا اينكه شايد پادشاهان طبعاً به علما احترام مىگذاشتند و سعى بر آن داشتند كه به آنها تقرب جسته و از آراى آنان بهره گيرند. اصولًا كار علما، اجراى برنامه دينى و قوانين شريعت در هر دورهاى بوده است. در دورانى كه رأى و نظر علما، اقوال و رهنمودهاى آنها در حكومت نقش داشت، برنامه دين بر بلاد و سرزمينها حاكم بود و قوانين دينى رو به رواج و انتشار مىگذاشت و مردم نيز بدان پايبند مىشدند. و اگر در هر زمانى يك پادشاه و زمامدار با احكام شريعت به مخالفت بر مىخاست علما در صدد نگاهبانى و دفاع از حريم دين و مظاهر دينى بر مىآمدند و به آن زمامدار نسبت به آيين الهى هشدار مىدادند. قوام و دوام نشر و ترويج شريعت در اين دوران رهين هميارى زمامداران و علماى دينى بوده است. در هر دورهاى كه مىبينيم بى دينى و مخالفت با
شريعت رواج يافت دورهاى است كه زمامداران آن دوره از علماى دينى فاصله گرفتهاند و به نصايح آنها گوش فرا ندادهاند و از آرا و دعوتهاى آنها بهرهمند نبودهاند.
(1)24 در ايران همه ما به فتوحاتى كه براى نادر شاه به هم رسيد آشنا هستيم و مىدانيم كه وى بر ايران، هند، عراق، بحرين، افغان، بخارا و بلاد ديگر طى مدت نسبتاً كوتاهى استيلا يافت.
در زمان نادرشاه آنگونه اهتمام كه نسبت به شئون دينى و ترويج از علم و قدردانى از علما- كه در زمان صفوىها مبذول مىشد- ديده نمىشود. نادرشاه به علماى دينى اجازه نمىداد در كار حكومت و دولت دخالت كنند؛ اما در زمان او خدماتى كه در مورد مرقدهاى ائمه و اهلالبيت عليهم السلام انجام گرفت كمتر از دوران صفوىها نيست؛ زيرا بناى گنبد براى مرقد اميرالمؤمنين عليه السلام كه با روكش طلا مزين شده و پر شدن خزانه مرقد امامحسين عليه السلام از پولها و جواهر و غيره، كه همگى در دوره نادرشاه- پس از بازگشت فاتحانه او از هند- انجام گرفت نشان مىدهد كه چه كوششهاى جالب و خدمات بزرگى در اين دوره مبذول گرديد؛ چنانكه در همين دوره بوده است كه بناى عظيمى در مشهد رضوى
1) . نادرشاه به سال 1100 ه. ق زاده شد و در سال 1148 ه. ق بر تخت سلطنتجلوسكرد ودر جمادىالاولى بهسال 1160 ه. ق بهقتل رسيد.
ساخته شد كه سنگهاى مرمر آن را از آذربايجان آورده بودند.
نادرشاه براساس شروطى با عثمانىها صلح كرد كه يكى از آنها اين بود كه بايد دولت عثمانى، رسميّت مذهب جعفرى را مثل ساير مذاهب چهارگانه اهلسنت اعلان كند. و ديگر ساختن ركن خاصّى براى مذهب جعفرى در مكه مكرمه. و سوم، صيانت، حمايت و دفاع از حجاج ايران در راه مكه بود؛ لكن عثمانىها، به هيچ يك از اين شروط- بهخصوص نسبت به شرط اول و دوم يعنى رسميت شناختن مذهب جعفرى و ساختن ركن ويژه مذهب جعفرى در مكه- وفا نكردند.
وقتى نادرشاه به عراق آمد دانشمندان شيعى و سنى را فراهم آورد و آنها را به مناظره و وحدت در مذهب واداشت؛ اگر چه در به هم رساندن اين اجتماع و گردهمايى و مناظره و استدلال متقابل آنان موفق بود؛ لكن براى ايجاد وحدت مذهب ناكام ماند؛ اگر چه طى مدت كوتاهى- از ترس سطوت نادرشاه- اظهار وحدت مذهبى مىكردند.
آنگاه ايران پس از نادرشاه با جنگها و فتنههايى مواجه شد و خاندان افشاريه نتوانستند بيش از چند سالى به حكومت و فرمانروايى خود ادامه دهند. و در اين مدت نيز گرفتار جنگهاى داخلى و رقابت بودهاند، تا آنكه حكومت زندىها بر سر كار آمد. در دوره آنها كارهاى مهمى نسبت به مذهب و شيعيان صورت نگرفت؛ زيرا
حكومت زندىها آنچنان كه بايد، همه بلاد ايران را زير پوشش خود قرار نمىداد؛ علاوه بر اينها روزگار آنها به جنگ و ستيز با اولين پادشاه قاجارىها؛ يعنى آغامحمدخان سپرى شد.
(1)آخرين پادشاه اين سلسله احمد شاه بوده است كه در سال 1344 ه. ق با دسيسه رضاخ آغاز سر بر آوردن قاجارىها با ايام حكومت نادرشاه مواجه بود، و ايران- جز پس از انقراض حكومت زندىها به دست آغامحمد خان در سال 1202 ه. ق- براى حكومت قاجارها آمادگى نيافته بود. وقتى قاجارها بر فراز تخت حكومت تكيه زدند نفوذ روحانيت در حكومت اعاده شد و از طرق مختلف نسبت به علما خدماتى صورت گرفت، و پارهاى از پادشاهان اين سلسله در برابر علما نسبتاً از گوش شنوايى برخوردار بودند؛ از قبيل فتحعلىشاه (كه ظاهراً براى تقويت سلطه و حكومتش به علما احترام مىگذاشت تا از اين رهگذر قلوب مردم را به خود جلب كرده باشد).
1) . اولين پادشاه از اين سلسله- كه بر همه سرزمينهاى ايران استيلا يافت آغامحمد خان بوده است. وى حدود بيست و يكسال سلطنت كرد، و در سال 1211 ه. ق به قتل رسيد.
عدهاى از علما (تحت تأثير اين ظواهر فريبا قرار گرفتند و) كتابهاى متعددى به نام فتحعلى شاه تأليف كردند؛ از آن جمله علامه اكبر، شيخ جعفر كه كتاب «كشف الغطا» را براى او تأليف نمود.
به هر حال اين پادشاه به تجليل از علم و تقدير از علما و اهتمام به دين تا آنجا (تظاهر مىكرد) و به آنها وقع مىنهاد كه شيخ جعفر ياد شده در ديباچه كتاب خود به ستايش او پرداخت، همين شاه- به منظور (خاطر نشان ساختن) احترام خود نسبت به علما و تكريم آنها- روزى كه شيخ جعفر از نجف براى ديدار ايران آمده بود با پاى برهنه به استقبال وى شتافت. همچنين ميرزا محمد جعفر استرآبادى (قدس سره) كتاب «نجم الهدايه» و مولى علىاكبر ايجى اصفهانى، كتاب «زبدةالمعارف» را- كه اين كتاب اخير، در اصول دين و اخلاق و معارف است- به نام اين شاه تأليف كردند. و نيز كتابهاى ديگرى به نام او تأليف شده است.
از جمله كارهاى نيكى كه در زمان سلطنت او به انجام رسيد عبارتند از:
روكش طلا بر گنبد و ايوان مرقد امامحسين عليه السلام و نصب پنجرههايى از نقره بر ضريح آن حضرت.
بناى گنبد مرقد حضرت عباس عليه السلام.
پوششطلا بر گنبدسيدهفاطمه (حضرتمعصومه)
دختر موسىبنجعفر عليهما السلام در قموبناىصحن وسيع براى آن.
بناى صحن امامرضا عليه السلام و اهداى قنديلهاى زرّين، براى حرم مقدس او.
نصب ضريح نقره بر مرقد حضرت عبدالعظيم (1)26، مدفون در نزديكى تهران (شهر رى).
نصب ضريح نقره بر مرقد سيد احمد (2)27 در شيراز.
بناى مساجد و مدارس و امثال آنها كه نشان دهنده اهتمام مردم آن زمان براى خدمت به اهلالبيت عليهم السلام و دفاع از مذهب تشيع است.
در اين زمان تنها به ترويج دين و دانش بسنده نشد؛ بلكه ادب نيز به رواج و رونق خود دست يافت؛ به شعرا و ادبا هديههاى فراوانى تقديم مىشد؛ حتى تا آنجا اين
1) . وى فرزند عبداللَّه بن على بن حسن بن زيد بن حسن بن على بنابى طالب عليهم السلام است. در «ثواب الأعمال» آمده است: مردى از مردم رى بر امامهادى عليه السلام وارد شد. حضرت فرمود: كجا بودى؟ عرض كرد: حسين عليه السلام را زيارت مىكردم. فرمود: چون تو قبر عبدالعظيم را- كه در كنار شما (يعنى در رى) قرار دارد- زيارت كردى، مانند كسى بودى كه امامحسين را در (كربلا) زيارت كرده است.
2) . امروزه ميان مردم به «شاه چراغ!» معروف است؛ وى فرزند امامموسى كاظم (عليه السلام) مىباشد، پدرش او را دوست مىداشت و زمين معروف به «اليسيرة» را به او بخشيد. گويند: وى هزار برده را آزاد كرد، راجع به فضيلت و نيز توجه و عنايت امامكاظم (عليه السلام) نسبت به او مطالبى در كتب رجال جلب نظر مىكند.
قدردانى پيش رفت كه ارباب ادب از ايرانى و عرب به ايران روى آوردند و انجمنهاى ادبى بر سر پا گرديد كه در آنها گفتگوهاى ادبى و نوادر و ظرائف سخن رد و بدل مىشد؛ در نتيجه همزمان با اين دوره، شعراى چيرهدست و توانايى پديد آمدند.
در زمان ناصرالدين شاه نيز وضع به همين منوال بود. در اين دورهها عنايت و اهتمامى نسبت به روحانيين در عراق و ايران مبذول مىگرديد و زمامداران نسبت به آنها ارج مىنهادند و آنان را از عطاياى خود بهرهمند مىساختند. در زمان ناصرالدين شاه كارهايى بدين شرح انجام گرفت:
پوشش طلا بر گنبد عسكريين عليهما السلام در سامرا.
پوشش ايوان حرم امامرضا عليه السلام در مشهد رضوى با طلا.
پوشش طلا بر گنبد حضرتعبدالعظيم حسنى عليه السلام در رى.
كتابهاى «مرآت البلدان» و «ناسخ التواريخ» و جز آنها در زمان اين شاه تأليف شد.
خلاصه آنكه: در دوره قاجارها از مذهب اهلالبيت عليهم السلام ترويج و حمايت به عمل آمد، آنها (براى تقويت پايههاى حكومت خود) به يارى علم و علما بر مىخاستند و ايران در اين دوره از وجود علماى برجسته فراوان، مىدرخشيد.
عدهاى از دانشمندان ايرانى نيز در اين دوره از ايران به نجف مهاجرت كرده بودند كه شمار اين علماى مهاجر به حدود ده هزار نفر مىرسيد؛ لذا بوستان علم در ايران و عراق به خاطر اهتمام و عنايتى كه نسبت به اهل علم مبذول مىگرديد سرشار از مناظرى خوش و ميوههايى مطبوع بود، تا آنكه در زمان محمد على شاه انقلاب و آشوبى پديد آمد، اهل علم دچار وضع نابسامانى شدند و ارتباط ايران با علماى مهاجر عراق قطع شد؛ و لذا ناگزير شدند به ايران مراجعت كنند.
در ايام حكومت قاجارها مطابع و چاپخانههاى چاپ سنگى پديد آمد، از رهگذر آن بسيارى از كتب فقهى و دينى و ساير فنون علم انتشار يافت و نفوذ روحانيّت تمام بلاد ايران و سرزمين اين مملكت- اعم از شهر و كوه و دشت و بيابان- را زير پوشش داشت تا حكومت قاجارها منقرض گشت.
خلاصه سخن آنكه: ايران در قرن اول هجرى- پس از آنكه مسلمين آنرا فتح كردند- با ولا و محبت نسبت به اهلالبيت عليهم السلام آشنايى نداشت. و در قرن دوم همزمان با حكومت امويان بود كه تشيع در آن ريشه دوانيد و مردم با ولاى اهلالبيت عليهم السلام تاحدّى مأنوس شدند.
تشيع در اواخر قرن دوم و سوم- در ثلث اول دوران حكومت بنىعباس و پس از اقامت امامرضا عليه السلام در خراسان
دانسته و يا نادانسته وجود آفتاب را در حال طلوعش انكار مىكند و ديدگان او در رؤيت ماهتاب در شب چهارده از كار مىافتد.
هدف ما از اين سخن آن است كه اهل بصيرت و پويندگان حق را هشدارى باشد تا حقايق را از جادهاى مستقيم و روشن- و نه از طريقى گرفتار انحراف و اعوجاج كه انسان را از صراط مستقيم به دور ساخته و موجب سقوط در چاه وَيل مىگردد- جويا گردند. (1)28
1) علامه محمد حسين مظفر، شيعه در ايران، 1جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1، 1386.