ghaemiyeh.com
سرشناسه : محمدی ری شهری، محمد، ۱۳۲۵ -
عنوان و نام پدیدآور : حکمت نامه حضرت عبدالعظیم (ع)/ محمد محمدی ری شهری.
مشخصات نشر : قم : موسسه علمی فرهنگی دارالحدیث، سازمان چاپ و نشر ٬ ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : 291 ص.
شابک : 978-964-493-614-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۳۱۵] - ۳۲۵ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت : نمایه.
موضوع : عبدالعظیم بن عبدالله(ع)، ۱۷۳ - ۲۵۰؟ق.
موضوع : احادیث شیعه
شناسه افزوده : دار الحدیث
رده بندی کنگره : BP۵۳/۵ /ع۲ م۲۵ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۸۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۶۸۶۷۵۷
بسم الله الرحمن الرحیم
حکمت نامه حضرت عبدالعظیم (ع)
محمد محمدی ری شهری
واژۀ«حکمت»در لغت،از ریشۀ«حُکم»گرفته شده است و«حُکم»به معنای«منع» است؛زیرا حُکم و داوریِ عادلانه،مانع ظلم میشود.دهنۀ اسب و دیگر چارپایان نیز در عربی،«حَکَمه»نامیده میشود؛چرا که مهارکنندۀ حیوان است و علم،در عربی،«حکمت»نامیده شده است؛چرا که از جهلِ عالِم،جلوگیری میکند. (1)
.ر.ک:معجم مقاییس اللّغة:مادّۀ«حکم».
همچنین بر هر چیز نفوذناپذیری،صفت«مُحکَم»اطلاق میگردد. (2)
آلوسی در تفسیر روح المعانی،در تبیین واژۀ«حکمت»،از کتاب البحر جاحظ، چنین نقل میکند:
دانشمندان،در معنای این کلمه،بیست و نُه قول دارند که برخی از آنها به هم نزدیک اند.پارهای از عالمان،بیشترِ این معانی را اصطلاحی میدانند که قائل به آنها،به مصداق مهمّ«حکمت»بسنده کرده و همان را در معنای آن آورده است، وگرنه در اصل،«حکمت»از مصدر«اِحکام»است که به معنای استواری در علم و گفتار و کردار یا همۀ اینهاست. (3)
بنا بر این،از منظر واژهشناسی،کلمۀ«حکمت»،حاکی از نوعی استواری و اتقان است و به هر چیز استوار و نفوذناپذیر،اعم از مادّی یا معنوی،اطلاق میگردد.
واژۀ«حکمت»،بیست بار در قرآن کریم آمده است و خداوند متعال،در این کتاب آسمانی،91 بار،خود را با صفت«حکیم»ستوده است. (1)
.در قرآن صفت«حکیم»،36 بار همراه با صفت«علیم»،47 بار با صفت«عزیز»،چهار بار با صفت«خبیر»و یک بار همراه هر یک از صفات«توّاب»،«حمید»،«علیّ»و«واسع»آمده است.
تأمّل در موارد کاربرد این واژه در متون اسلامی،نشان میدهد که حکمت،از نگاه قرآن و حدیث،عبارت است از:«مقدّماتِ استوار علمی و عملی و روانی،برای نیل به مقصد والای انسانیّت»و آنچه احادیث اسلامی در تفسیر«حکمت»آوردهاند،در واقع،مصداقی از مصادیق این تعریف کلّی است.
بر پایۀ آنچه در تعریف کلّی ذکر کردیم،حکمت از نگاه قرآن و حدیث،به سه نوع تقسیم میشود:حکمت علمی،حکمت عملی و حکمت حقیقی.گفتنی است که این تقسیمبندی و نامگذاری،بر اساس تأمّل در کاربردهای واژۀ حکمت در قرآن و احادیث اسلامی است.
حکمتهای علمی و عملی و حقیقی،هر یک به منزلۀ پلّههای نردبان استواری هستند که انسان با بهرهگیری از آنها،به قلّۀ کمال انسانیّت،صعود میکند.جالب توجّه است که بدانیم پلّۀ اوّل این نردبان (حکمت علمی) را فرستادگان خداوند متعال،بنا نهادهاند.پلّۀ دوم (حکمت عملی) را انسان،خود باید بسازد و پس از ساخته شدن آن،آخرین پلّۀ جهش به مقام انسان کامل (یعنی حکمت حقیقی) را خداوند متعال،آماده میسازد.
اینک،توضیح کوتاهی در بارۀ این سه گونۀ حکمت:
مقصود از حکمت علمی،هر گونه دانستنی یا معرفتی است که برای صعود به مقام
1) (1)
انسان کامل،ضروری است.به سخن دیگر،هم دانش مربوط به عقاید،«حکمت» است،هم دانش مربوط به اخلاق،و هم دانش مربوط به اعمال.از این روست که قرآن کریم،پس از ارائۀ رهنمودهای گوناگون در عرصههای اعتقادی و اخلاقی و عملی،همۀ آنها را حکمت مینامد و میفرماید:
ذلِکَ مِمّا أَوْحی إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ. 1
این [ سفارشها ] از حکمتهایی است که پروردگارت به تو وحی کرده است.
این مفهوم از حکمت،نخستین فلسفۀ بعثت انبیای الهی است.قرآن کریم،در آیات متعدّدی،بر این مطلب،تأکید کرده است،از جمله در این آیه:
لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ. 2
بی گمان،[ خدا] بر مؤمنان در برانگیختن فرستادهای از میان خود ایشان، منّت نهاده است،که آیاتش را برایشان میخواند و آنها را پاکیزه میگرداند و به ایشان،کتاب و حکمت میآموزد،هر چند پیش از آن،در گمراهیِ آشکاری بودند.
حکمت عملی،برنامۀ عملیِ رسیدن به مرتبۀ انسان کامل است.از نگاه قرآن و احادیث،هم دانش و هم عملی که مقدّمۀ تکامل انسان اند،«حکمت»نامیده میشوند،با این تفاوت که دانش،پلّۀ نخست تکامل،و عمل،پلّۀ دوم آن است.
احادیثی که حکمت را به فرمانبری از خداوند متعال،مدارا با مردم،دوری از گناهان، و اجتناب از نیرنگْ تفسیر کردهاند،به این نوع از حکمت،اشاره دارند. (1)
1) (3) .ر.ک:دانشنامۀ عقاید اسلامی:ج2،ص353 ( [1]معرفتشناسی/بخش پنجم/فصل یکم:معنای حکمت).
حکمت حقیقی،نورانیّت و بصیرتی است که در نتیجۀ به کار بستنِ حکمت عملی در زندگی،برای انسان،حاصل میگردد.در واقع،حکمت علمی،مقدّمۀ حکمت عملی،و حکمت عملی،سرآغاز حکمتِ حقیقی است و تا انسان بدین پایه از حکمت نرسیده است،حکیمِ حقیقی نیست،هر چند بزرگترین استاد حکمت باشد.
حکمت حقیقی،در واقع،همان جوهر دانش و نورِ دانش و دانشِ نور است.از این رو،خواصّ دانش حقیقی و آثارش،بر آن،مترتّب میگردد،که از مهمترینِ آنها بیم از خداوند متعال است:
إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ. 1
از بندگان خدا،تنها دانایان اند که از او بیم دارند.
در کلام پیامبر خدا،حکمت حقیقی،عیناً بر این اثر،منطبق شده است،آن جا که میفرماید:
خَشیَةُ اللّهِ رَأسُ کُلِّ حِکمَةٍ. (1)
بیم از خداوند عز و جل،اساس هر حکمتی است.
حکمت حقیقی،جاذبهای عقلانی بر ضدّ کششهای نفسانی است (2)که هر اندازه در جان انسانْ قوّت یابد،به همان اندازه،تمایلات نفسانی در او ضعیف میشوند، (3)تا آن جا که کاملاً از بین میروند. (4)در این حال است که عقل به طور کامل،زنده
1) (2) .حلیة الأولیاء:ج 2 ص 386، [1]مسند الشهاب:ج 1 ص 59 ح 41.
2) (3) .اشاره است به روایتی از امام صادق علیه السلام:«الحکمة ضدّ الهوی؛حکمت،ضدّ هوس است»(الخصال:ص 591ح 13).
3) (4) .اشاره است به حدیثی از امام علی علیه السلام:«کلّما قویت الحکمة ضعفت الشهوة؛هر گاه حکمت نیرومند گردد،خواستههای نفسانی ضعیف میشوند»(غرر الحکم:ح 7205 ).
4) (5) .اشاره است به حدیثی از امام علی علیه السلام در وصف مؤمن:«میتة شهوته؛خواستههای نفسش مُردهاند»(نهج البلاغة:خطبۀ 193). [2]
میگردد (1)
.اشاره است به حدیثی از امام علی علیه السلام در وصف سالک إلی اللّه:«قد أحیا عقلَه وأمات نفسَه؛خِردش را زنده کرده ونفسش را میرانده است»(عیون الحکم والمواعظ:ص 366).
و ادارۀ انسان را به دست میگیرد و از آن پس،زمینهای برای انجام دادن کارهای ناشایست،در وجود انسان،باقی نمیمانَد.در نتیجه،حکمت،با عصمت، همراه میگردد (2)و در نهایت،همۀ ویژگیهای حکیم و عالِم حقیقی،برای آدمی حاصل میگردد و در بالاترین مراتب علم و حکمت،به والاترین درجات خودشناسی،خداشناسی،امامت و رهبری دست مییابد.انبیای الهی و اوصیای آنان،همان کسانی هستند که به قلّۀ حکمت علمی،عملی و حقیقی دست یافتهاند.بر این پایه،از جانب خداوند متعال،مأمور آموختن علم و حکمت به جامعۀ بشر شده اند.
حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام راویِ بخشی از حکمتهای خاندان رسالت است،و بدین مناسبت،این مجموعه،حکمتنامۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام نامیده شد.
این حکمتنامه،شاملِ شناختنامۀ عبد العظیم علیه السلام و یکصد حکمت،از سخنان حکیمانهای است که بی واسطه یا با واسطه،توسط ایشان،از اهل بیت علیهم السلام روایت شده است.پیش از ورود به متن کتاب،ذکر چند مطلبْ ضروری است:
1.در نگارش شناختنامۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام از شماری از کتابها و مقالاتی که در مجموعه آثار کنگرۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام منتشر شده اند،بهره بردهایم.
2.بجز یک روایت،متن همۀ روایاتی که در این حکمتنامه آمده و نیز ترجمۀ آنها برگرفته از مسند حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام (3)است،پس از مصدریابی توسط
«پژوهشکدۀ علوم و معارف حدیث»،با نظمی نوین در پنج فصل ارایه میشود.البته اصلاحات زیادی در ترجمه صورت گرفته و شماری از روایات،مجدداً ترجمه شده اند.
3.کار اصلیِ نگارنده در این مجموعه،شرح اکثر احادیث آن است،و نکتۀ قابل توجّه در این باره،این است که در بسیاری از موارد،پیوند سخنان حکیمانۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام با قرآن کریم،مشخص گردیده است،و اگر دیگر سخنان آن بزرگواران نیز بر همین منوال شرح داده شوند،معلوم میشود که رهنمودهای آنان،چیزی جز تفسیر قرآن و شرح پیامها،اشارات و لطایف این کتاب آسمانی نیست.
4.سند کامل روایات،همراه با متن عربی آنها آمده تا معلوم شود که حضرت عبد العظیم علیه السلام در چه نقطهای از سند قرار گرفته است.البته در مواردی که روایتی به منظور شرح دادن آن تقطیع شده باشد،در پانوشت،به متن کاملِ آن در فصل پنجم ارجاع میگردد.
و اینک در لیلة القدر،در جوار حرم مطهّر حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام،این مجموعه را به پیشگاه آن بزرگوار،هدیه میکنم،به امید آن که با کرامتش بپذیرد،و این خدمتگزار کوچک و همۀ خدمتگزاران این آستان را مشمول لطف و عنایت نماید، و از شفاعت خویش برخوردار فرماید.
ربّنا! تقبّل منّا،إنّک أنت السّمیع العلیم.
محمّد محمّدی ریشهری
بیست و سوم رمضان المبارک 1432
یکم شهریور 1390
حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام،یکی از شخصیتهای بزرگ علمی،عملی و جهادی است که تا کنون آن گونه که شایسته است،شناخته نشده است.
در مقدّمۀ حکمت نامۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام،موضوعاتی چون:شخصیت خانوادگی،ویژگیهای علمی و عملی،هجرت به شهر ری و وفات ایشان در این شهر،بررسی شده اند. (1)
.گفتنی است که برای معرّفی شخصیت حضرت عبد العظیم،در 22 خرداد ماه 1382،کنگرۀ بزرگداشت حضرت عبد العظیم در تالار شیخ صدوقِ آستان مقدّس ایشان برگزار شد و مجموعۀ آثار این کنگره در 29 جلد منتشر گردید.
تبار حضرت عبد العظیم علیه السلام با چهار واسطه،به سبط اکبر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و خاندان وحی میرسد.احمد بن علی نجاشی-که یکی از ارکان علم رجال است-،در بارۀ نسب آن بزرگوار مینویسد:
هنگامی که جنازۀ او را برای غسل برهنه میکردند،در جیب لباس وی نوشتهای یافت شد که در آن،نسبش،این گونه ذکر شده بود:من ابو القاسم،عبد العظیم بن عبد اللّه بن علی بن حسن بن زید بن علی بن حسن بن علی بن ابی طالب هستم. (2)
بر اساس این نسخه از رجال النجاشی،در نسب ایشان،میان وی و امام حسن علیه السلام،
پنج نفر واسطه وجود دارد؛لیکن در نسخههای معتبر این کتاب، (1)
.ر.ک:معجم رجال الحدیث:ج 10 ص 46 ش 6580.
میان«زید»-یعنی جدّ سوّم ایشان-و امام حسن علیه السلام،شخص دیگری واسطه نیست.بنا بر این،نیاکان حضرت عبد العظیم علیه السلام به ترتیب،عبارت اند از:پدر حضرت عبد العظیم علیه السلام،«عبد اللّه»نام داشت و مادرش،«فاطمه»دختر عقبة بن قیس بود. (2)عبد اللّه،در زمان حیات جدّش«حسن بن زید»متولّد شد و چون قبل از تولّدش،پدرش«علی»در زندان در گذشت،جدّش کفالت او را به عهده گرفت. (3)
از عبد اللّه،به نقلی،پنج پسر و به نقلی،نُه پسر (4)بر جای ماند که یکی از ایشان حضرت عبد العظیم علیه السلام بوده است.
نام جدّ اوّل حضرت عبد العظیم علیه السلام،«علی»و لقب او«سدید» (5)است.وی همراه پسرعمویش عبد اللّه محض و گروهی دیگر از سادات حسنی،در دوران خلافت منصور بر ضدّ عبّاسیان قیام کرد.جمعی از آنان و از جمله وی،دستگیر و به بغداد منتقل شدند.او پس از مدّتی در زندان وفات یافت. (6)
1) (1)
2) (2) .منتقلة الطالبیه:ص 157 [1] به نقل از:شناخت نامۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام و شهرری/مجموعه مقالاتِچاپ شده:ص 72 (مقالۀ«آشنایی با حضرت عبد العظیم علیه السلام و مصادر شرح حال او»،رضا استادی)،مهاجران آل ابوطالب:ص 235.
3) (3) .ر.ک:سرّ السلسلة العلویة:ص 24،عمدة الطالب:ص 94،مجموعه مقالات کنگرۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام:ج 3 ص 50 (مقالۀ«بررسی کلّی روایات حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام»،محمّدکاظم رحمانستایش).
4) (4) .ر.ک:مجموعه مقالات کنگرۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام:ج 3 ص 50 (مقالۀ«بررسی کلّی روایات حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام»،محمّدکاظم رحمانستایش).
5) (5) .ر.ک:عمدة الطالب:ص 93 و 70.
6) (6) .سرّ السلسلة العلویة:ص 22،عمدة الطالب:ص 70 و 94.
جدّ دوم حضرت عبد العظیم علیه السلام،«حسن»نام داشت.وی تنها فرزند پسر زید بود که از بزرگان عصر خودش به شمار میرفته،و در بین بنیهاشم،به بخشش،کَرَم،سخاوت و خدمت به محرومان،شهرت داشته است.
وی از سوی منصور عبّاسی به ولایت مدینه گمارده شد؛ولی پس از مدّتی،مورد خشم او قرار گرفت و به زندان افتاد (1)
.تاریخ الإسلام،ذهبی:ج 14 ص 414.
و در سال 168 ق،در هشتاد سالگی از دنیا رفت. (2)جدّ سوم حضرت عبد العظیم علیه السلام،زید فرزند بزرگ امام حسن مجتبی علیه السلام است.ایشان متولّی اوقاف پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بوده و به جلالت قدر،کرامت طبع،عزّت نفس و کثرت نیکوکاری،توصیف گردیده است.شاعران،او را ستودهاند و مردم از هر سو برای برخورداری از فضلش به وی روی میآوردهاند. (3)وی در یکصد سالگی،چشم از جهان فرو بست (4)و در محلّی به نام«حاجز»در چند منزلی مدینه دفن گردید. (5)
نگاهی گذرا به زندگینامۀ نیاکان و خاندان حضرت عبد العظیم علیه السلام نشان میدهد که این خاندان،دارای دو ویژگی برجسته بودهاند:
اوّل.مبارزه و پیکار بر ضدّ ستم و سلطۀ استکباریِ حاکم به جامعۀ اسلامی،به گونهای که پدر حضرت عبد العظیم علیه السلام در زندان از دنیا رفت و ایشان پدر خود را ندید،و جدّ ایشان نیز مدّتی در زندان به سر برد.
دوم.کرامت طبع،عزّت نفس و خدمت به محرومان.ملقّب شدن عبد العظیم به حضرت«السیّد الکریم»،ریشه در این ویژگی خانوادگی این بزرگوار دارد. (1)
.از شیخ رجبعلی نکوگویان نقل شده است که حضرت عبد العظیم را در عالم معنا زیارت میکند و از او میپرسد:از کجا به این مقام رسیدید؟ایشان پاسخ میدهد:«از راه احسان به خَلق.از قرآن،نسخهبرداری میکردم و آن نسخهها را در اختیار مردمی که طالب آنها بودند،میگذاشتم و دستْمُزد ناچیزی نصیبم میشد که آن را احسان میکردم»(ر.ک:کیمیای محبّت:ص 210.نیز،ر.ک:همان،فصل هفتم«احسان اولیای خدا»).
نگارنده میگوید:کرامت و احسان آن بزرگوار در عالم برزخ نیز تداوم دارد،این جانب در این باره خاطراتی دارم که برخی از آنها در کتاب آموزندهترین خاطرهها خواهد آمد،إن شاء اللّه.
تاریخ دقیق تولّد و وفات حضرت عبد العظیم علیه السلام مشخّص نیست؛ (2)امّا در برخی از منابع متأخّر،این گونه آمده است:
حضرت شاه عبد العظیم که کنیهاش ابو القاسم و ابو الفتح نیز بوده،در روز پنجشنبه چهارم ماه ربیع الآخر سنۀ 173 هجری قمری،مطابق 25 تیر ماه 158 یزدگردی، در زمان هارون الرشید در مدینه در خانۀ جدّش حضرت امام حسن مجتبی متولّد شده...و پس از مدّت 79 سال و شش ماه و یازده روز قمری عمر،در روز آدینه پانزدهم شوّال المکرّم سنۀ 252 هجری قمری،مطابق سیزده مهر ماه قدیم سنۀ 235 یزدگردی،در زمان المعتزّ باللّه عبّاسی به سرای آخرت رحلت نمود. (3)
همچنین در برخی از منابع متأخّر از کتاب نزهة الأبرار سیّد موسی بَرزنجی و
1) (1)
2) (2) .در گذشته،در عرف عامّۀ مردم،کلمۀ«شاه»در بسیاری از موارد،به نشانۀ تجلیل و احترام به کار میرفت.به امیرمؤمنان علی علیه السلام،«شاه مردان»و به امام حسین علیه السلام،«شاه شهید»یا«شاه شهیدان»میگفتند.در بارۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام این کلمه در کتابهای سدۀ سیزده و چهارده هجری (نه کتابهای قبل از آن) دیده میشود و این کلمه،جزو نام ایشان نیست.(ر.ک:شناختنامۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام و شهرری/مجموعه مقالات چاپ شده:ص 73 (مقالۀ«آشنایی با حضرت عبد العظیم علیه السلام و مصادر شرح حال او»،رضا استادی).
3) (3) .ر.ک:مجموعۀ مقالات کنگرۀ بزرگداشت حضرت عبد العظیم علیه السلام:ج 3 ص 181-185 (رسالۀ«عراضة الإخوان:سفرنامۀ معلّم حبیبآبادی به آستانۀ حضرت عبد العظیم و شهر ری»،محمّدعلی معلّم حبیبآبادی).
مناقب العترةی احمد بن محمّد بن فهد حلّی و تاریخ نور الدین محمّد السمهودی نقل شده که ولادت حضرت عبد العظیم علیه السلام پنجشنبه چهارم ربیع ثانی سال 173 ق،در مدینه و وفاتش در پانزدهم شوّال 252 ق،بوده است. (1)
.شناختنامۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام و شهرری/مجموعه رسالههای خطّی و سنگی:ص 273 (رسالۀ«الخصائص العظیمیّة»،شیخ جواد شاه عبد العظیمی).
گفتنی است با توجّه به این که در منابع کهن و معتبر،تاریخ تولّد و وفات ایشان ذکر نشده و منابع گزارشهای پیشگفته،شناخته شده نیستند،این گزارشها فاقد اعتبارند؛لیکن در کتاب شریف الکافی،از حضرت عبد العظیم علیه السلام،از هشام بن حکم روایت نقل شده است. (2)تاریخ وفات هشام بن حکم،سال 199 ق،یا پیش از آن است. (3)و مظنون،این است که حضرت عبد العظیم علیه السلام هنگام نقل روایت،کمتر از بیست سال نداشته است.بنا بر این،تولّد ایشان باید سال 180 ق،یا پیش از آن باشد. (4)
همچنین بر اساس روایتی از امام هادی علیه السلام که ثواب زیارت قبر حضرت عبد العظیم علیه السلام،همانند زیارت مرقد سیّد الشهداء علیه السلام دانسته شده،باید بگوییم که او در دوران امام هادی علیه السلام و پیش از شهادت ایشان از دنیا رفته است و از آن جا که دوران امامت ایشان از سال 220 تا 254 ق بوده،وفات حضرت عبد العظیم علیه السلام پیش از سال 254 ق،اتّفاق افتاده است.
بنا بر این،هر چند بر پایۀ قراین یاد شده،احتمال تولّد حضرت عبد العظیم علیه السلام در سال 173 ق،و وفات ایشان در سال 252 ق،منطقی و معقول است،با این حال،اثبات آن نیاز به منبع معتبر دارد.
از سوی دیگر با عنایت به این که به هر دلیل،چهارم ربیع الثانی،به عنوان تاریخ
تولّد حضرت عبد العظیم علیه السلام و پانزدهم شوّال،به عنوان تاریخ وفات ایشان شهرت یافته،بزرگداشت یاد آن حضرت و تجلیل از مقام معنوی آن بزرگوار در روزهای یاد شده،نیکوست. (1)
.شایان ذکر است که با مراجعه به منابع حدیثی و تاریخی،مشخّص میگردد که دربارۀ تاریخ تولد و وفات بسیاری از پیشوایان اسلام،گزارشهای مختلفی وجود دارد و تاریخ دقیق و قطعی آنها مشخّص نیست و بزرگداشت ایّام ولادت و یا وفات آنها بر اساس انتخاب نظر مشهور و یا انتخاب یکی از گزارشهاست.
گفتنی است که در جلسۀ 628 مورّخ 1389/5/26 شورای انقلاب فرهنگی، چهارم ربیع الثانی،به عنوان«روز ولادت حضرت عبد العظیم علیه السلام»جهت درج در تقویم رسمی کشور به تصویب رسید و در تاریخ 1389/7/18 به آستان مقدّس آن حضرت ابلاغ گردید.
بر اساس آنچه در تاریخ تولّد و وفات حضرت عبد العظیم علیه السلام گذشت،ایشان دوران حیات پنج امام از امامان اهل بیت علیهم السلام-یعنی امام کاظم علیه السلام تا امام عسکری علیه السلام-را درک کرده است؛امّا این بِدان معنا نیست که به محضر همۀ آنها هم رسیده و یا از آنها سخنی نقل کرده است.
آنچه قطعی و مسلّم است،این است که ایشان محضر امام جواد علیه السلام و امام هادی علیه السلام را درک نموده و از آنها احادیث فراوانی نقل کرده که بخشی از آنها در این حکمتنامه آمدهاند.همچنین اگر به روایت کتاب الاختصاص منسوب به شیخ مفید اعتماد کنیم، حضرت عبد العظیم علیه السلام محضر امام رضا علیه السلام را نیز درک کرده و از ایشان روایت نموده است. (2)
گفتنی است که طبق برخی از نسخههای رجال الطوسی،حضرت عبد العظیم علیه السلام از اصحاب امام عسکری شمرده شده (1)
.رجال الطوسی:ص 401 ش 5875.
و در کتاب شِرعة التسمیةی میر داماد نیز آمده که ایشان محضر امام عسکری علیه السلام را نیز درک کرده است؛ (2)لیکن روایتی از آن امام،از طریق ایشان به ما نرسیده است.برای اثبات عظمت علمی حضرت عبد العظیم علیه السلام،کافی است که بدانیم امام معصوم، مردم را برای حلّ مشکلات دینی و یافتن پاسخ پرسشهای اعتقادی و عملیشان،به ایشان ارجاع داده است.
صاحب بن عَبّاد در رسالهای که در شرح حال حضرت عبد العظیم علیه السلام نوشته، (3)در توصیف علمی ایشان آورده:ابو تراب رویانی،روایت کرد که شنیدم ابو حمّاد رازی میگفت:خدمت امام هادی علیه السلام در سامرّا رسیدم و مسائلی از حلال و حرام از ایشان پرسیدم.امام به پرسشهای من پاسخ داد و هنگامی که خواستم از ایشان خداحافظی کنم،به من فرمود:
یا أبا حَمّاد! إذا أَشکَلَ عَلَیک شَیءٌ مِن أمرِ دینِک بِناحِیَتِک فَسَل عَنهُ عَبدَ العَظیمِ بنَ عَبدِ اللّهِ الحَسَنِیّ و أقرِئهُ مِنّیِ السَّلامَ.
1) (1)
2) (2) .شرعة التسمیة:ص 45.باید توجّه داشت که بر اساس روایتی که از امام هادی علیه السلام در بارۀ فضیلت زیارت حضرتعبد العظیم علیه السلام آمده،ایشان در دوران امامت امام هادی علیه السلام از دنیا رفته است.بنا بر این نمیتواند از اصحاب امام عسکری علیه السلام و در دوران امامت آن حضرت باشد.این احتمال نیز که ممکن است لقب عسکری برای امام هادی علیه السلام هم به کار میرفته باشد،قابل تأمّل است،چنان که در روایت صدوق در ثواب الأعمال در بارۀ فضیلت زیارت حضرت عبد العظیم علیه السلام،ایشان با عنوان لقب عسکری نامیده شده و همین امر،موجب شده که تصوّر شود حضرت عبد العظیم علیه السلام از اصحاب فرزند ایشان که معروف به عسکری است نیز بوده است.
3) (3) .این رساله در سال 516 ق،به خط یکی از بنی بابویِه نگارش یافته است (ر.ک:خاتمة مستدرک الوسائل:ج 4ص 404 ش 173).
ای ابو حمّاد! هنگامی که چیزی از امور دینی در منطقهات برای تو مشکل شد،از عبد العظیم بن عبد اللّه حسنی بپرس و سلام مرا به او برسان. (1)
.شناختنامۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام و شهرری/مجموعه رسالههای خطّی و سنگی:ص 23 (رسالۀ«رسالةٌ فی فضل عبد العظیم علیه السلام»،صاحب بن عبّاد).
این تعبیر،به روشنی نشان میدهد که حضرت عبد العظیم علیه السلام در عصر خود، مجتهد توانمندی بوده که بر اساس اصول و قواعدی که از اهل بیت علیهم السلام در اختیار داشته،میتوانسته دیدگاههای اسلام ناب را در زمینههای مختلف اعتقادی و عملی، استخراج کند و به پرسشهای مردم پاسخ گوید.
بنا بر این،ایشان تنها یک محدّث و راوی احادیث اهل بیت علیهم السلام نبوده است؛بلکه از علمای بزرگ خاندان رسالت بوده که پس از معصومان،توان پاسخگویی به مسائل علمی را داشته و توانمندی علمیاش مورد تأیید و تصدیق امام هادی علیه السلام قرار گرفته است. (2)
سیّد مرتضی،به عکس،امامزاده بودنش شهید فقاهتش شده.با این که او مانند حضرت عبد العظیم علیه السلام چهار واسطه بیشتر تا امام معصوم ندارد،ولی کسی او را به عنوان امام زاده نمیشناسد!
و سوم،حاج محسن عراقی،با این که وی از فقهای بزرگ بود و از نظر علمی،در حدّی بود که در جلسهای در نجف که آقا ضیا عراقی هم حضور داشته،یک نیمروز با آخوند خراسانی در رابطه با "جواز اجتماع امر و نهی" بحث میکردند و هیچ یک قدرت مُجاب کردن دیگری را نداشتند؛ولی چون ثروتمند بود،ثروت،فقاهتش را شهید کرد.مردم او را به عنوان یک ثروتمند میشناسند و نه یک عالم و فقیه!».ایشان در ادامه افزودند:«شأن نزول این ماجرا،قسمت اخیر آن است».
1) (1)
2) (2) .در این جا مناسب است به مزاحی از آیة اللّه اراکی،مرتبط با شخصیت علمی حضرت عبد العظیم علیه السلام اشاره کنم:در تاریخ 1373/4/4 ش،همراه آیة اللّه علی اکبر مسعودی،تولیت وقت آستان حضرت معصومه علیه السلام،با استاد بزرگوارم حضرت آیة اللّه محمّدعلی اراکی رحمه الله دیداری داشتم.پس از احوالپرسی،آقای مسعودی مرا به عنوان تولیت آستان حضرت عبد العظیم معرّفی کرد.آیة اللّه اراکی فرمود:«میگویند:سه کس،شهید سه چیز شدند.آن سه،عبارت اند از:حضرت عبد العظیم علیه السلام،سیّد مرتضی و حاج محسن عراقی!»و در ادامه توضیح دادند که:«حضرت عبد العظیم علیه السلام با این که از کبار محدّثین است،ولی امامزاده بودنش،محدّث بودن او را شهید کرده.معمولاً حضرت عبد العظیم را به عنوان یک عالم و محدّث نمیشناسند؛بلکه او را یکی از امامزادگان تلقّی میکنند.
مرحوم نجاشی در کتاب رجال خود-که با موضوع«مؤلّفان شیعه»تألیف شده-،از حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام نام برده و کتاب خطب امیر المؤمنین علیه السلام را به وی نسبت داده است. 1چه بسا سیّدرضی رحمه الله در تدوین نهج البلاغه از این کتاب استفاده کرده باشد و این کتاب از مصادر اصلی نهج البلاغه باشد! نجاشی در پایان شرح حال حضرت عبد العظیم علیه السلام،سند خودش را به روایات ایشان،از طریق استادش ابن نوح،به حضرت عبد العظیم میرساند. 2
شیخ طوسی نیز در کتاب الفهرست خود-که موضوع آن،معرّفی مؤلّفان و مصنّفان شیعه است-از حضرت عبد العظیم نام میبرد و میگوید:«له کتاب».سپس سند خودش را به احمد بن ابی عبد اللّه برقی میرساند که او از حضرت عبد العظیم علیه السلام نقل حدیث میکند. 3
صاحب بن عبّاد نیز در احوال حضرت عبد العظیم علیه السلام،عبارت:«له کتاب یسمّیه کتاب یوم و لیلة»را آورده است. 4
مهمترین نشانۀ عظمت معنوی و مقامات باطنی حضرت عبد العظیم علیه السلام،برابری فضیلت زیارت مزار آن بزرگوار،با فضیلت زیارت سیّد الشهدا علیه السلام است.
شیخ المحدّثین،صدوق،از محمّد بن یحیی عطّار-که یکی از اهالی ری است- این گونه نقل کرده که:خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم.ایشان فرمود:«کجا بودی؟».
مرحوم نجاشی در کتاب رجال خود-که با موضوع«مؤلّفان شیعه»تألیف شده-،از حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام نام برده و کتاب خطب امیر المؤمنین علیه السلام را به وی نسبت داده است. (1)
.رجال النجاشی:ج 2 ص 66 ش 651.
چه بسا سیّدرضی رحمه الله در تدوین نهج البلاغه از این کتاب استفاده کرده باشد و این کتاب از مصادر اصلی نهج البلاغه باشد! نجاشی در پایان شرح حال حضرت عبد العظیم علیه السلام،سند خودش را به روایات ایشان،از طریق استادش ابن نوح،به حضرت عبد العظیم میرساند. (2)شیخ طوسی نیز در کتاب الفهرست خود-که موضوع آن،معرّفی مؤلّفان و مصنّفان شیعه است-از حضرت عبد العظیم نام میبرد و میگوید:«له کتاب».سپس سند خودش را به احمد بن ابی عبد اللّه برقی میرساند که او از حضرت عبد العظیم علیه السلام نقل حدیث میکند. (3)
صاحب بن عبّاد نیز در احوال حضرت عبد العظیم علیه السلام،عبارت:«له کتاب یسمّیه کتاب یوم و لیلة»را آورده است. (4)
مهمترین نشانۀ عظمت معنوی و مقامات باطنی حضرت عبد العظیم علیه السلام،برابری فضیلت زیارت مزار آن بزرگوار،با فضیلت زیارت سیّد الشهدا علیه السلام است.
شیخ المحدّثین،صدوق،از محمّد بن یحیی عطّار-که یکی از اهالی ری است- این گونه نقل کرده که:خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم.ایشان فرمود:«کجا بودی؟».
ص:21
گفتم:حسین بن علی علیه السلام را زیارت کردم.امام هادی علیه السلام فرمود:
أما إنَّک لَوزُرتَ قَبرَ عَبدِ العَظیمِ عِندَکُم کُنتَ کَمَن زارَ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ علیه السلام. (1)
.ثواب الأعمال:ص 124 ح 1.
بدان که اگر قبر عبد العظیم را در شهر خودتان زیارت کنی،مانند کسی هستی که حسین بن علی علیه السلام را زیارت کرده باشد.
برای توضیح این روایت و تبیین عظمت معنوی حضرت عبد العظیم علیه السلام،باید موضوعات:فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام،و مقصود از برابری زیارت حضرت عبد العظیم با زیارت امام حسین علیه السلام و حکمت آن،بررسی گردند:
در احادیث اهل بیت علیهم السلام،فضایل،آثار و برکات فراوانی برای زیارت امام حسین علیه السلام بیان شده است،مانند:آمرزیده شدن گناهان،دعای فرشتگان،دعای اهل بیت علیهم السلام، طولانی شدن عمر،افزوده شدن روزی،زدوده شدن اندوه،شادی دل،تبدیل شدن بدیها به خوبیها،تبدیل شدن شقاوت به سعادت،و برخورداری از حق شفاعت.
همچنین در شماری از احادیث،فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام،بیشتر از حج و حتّی طبق برخی از احادیث،ثواب آن،بیش از هزار حج و هزار عمره است. (2)
مسئله این است که بر اساس حدیثِ یاد شده،آیا زیارت حضرت عبد العظیم علیه السلام به طور مطلق میتواند جایگزین زیارت امام حسین علیه السلام شود و یا در شرایط خاصّی،از چنین فضیلتی برخوردار است؟در یک جمله،آیا برابری زیارت عبد العظیم علیه السلام و زیارت امام حسین علیه السلام،مطلق است و یا مقیّد؟
ص:22
آنها نقل نشده و حدّ اقل به ما نرسیده که زیارتش با زیارت سیّد الشهدا برابری کند.
بنا بر این،حضرت عبد العظیم علیه السلام باید از خصوصیات و مقامی برخوردار باشد که از مرقد مطهّرش نور حرم حسینی ساطع گردد و شمیم دلانگیز سیّد الشهدا از آن استشمام شود.
گفتنی است که احادیث دیگری نیز در فضیلت زیارت حضرت عبد العظیم علیه السلام نقل شده اند،مانند آنچه از شهید ثانی در تعلیقۀ خلاصة الأقول علّامۀ حلّی از امام رضا علیه السلام نقل شده که فرمود:
هر کس قبر عبد العظیم را زیارت کند،بر خدا لازم میشود که او را داخل بهشت کند. (1)
.حاشیة الشهید الثانی علی خلاصة الأقوال:ص 191 ح 289،مجموعه مقالات کنگرۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام:ج 3 ص 42 (مقالۀ«زیارت حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام»،رضا استادی).
و در حدیث دیگری از آن امام آمده که فرمود:
هر کس نمیتواند مرا زیارت کند،برادرم عبد العظیم حسنی را در ری زیارت کند. (2)
لیکن این احادیث،علاوه بر ارسال و ضعف سند،از نظر تاریخی نیز مورد خدشهاند؛زیرا حضرت عبد العظیم علیه السلام سالها پس از شهادت امام رضا علیه السلام زنده بوده است،مگر این که بگوییم از اخبار غیبیه امام رضا علیه السلام هستند.
بخش قابل توجّهی از کتابهایی که در شرح حال حضرت عبد العظیم علیه السلام تألیف شده اند،به روایاتی اختصاص یافته که ایشان در سلسلۀ سند آنها قرار گرفته است، مانند:
کتاب جنّات النعیم، (1)
.نگارش ملاّ اسماعیل فدایی کزاری (م 1263 ق).
شصت روایت؛روح و ریحان، (2)57 روایت؛التذکرة العظیمیة، (3)چهل روایت؛عبد العظیم الحسنی حیاته و مسنده، (4)78 روایت؛مسند حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام-که در مجموعه آثار کنگرۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام به چاپ رسیده-، یکصد و بیست روایت. (5)لیکن باید توجّه داشت که آنچه بدان اشارت رفت،همۀ روایات حضرت عبد العظیم علیه السلام نیستند.صاحب بن عبّاد،ایشان را«کثیر الحدیث و الروایة»توصیف کرده و در رسالۀ کوتاه خود،ایشان را چنین توصیف نموده:
ذو وَرَعٍ و دینٍ،عابِدٌ مَعروفٌ بِالأَمانَةِ و صَدقِ اللَّهجَةِ،عالِمٌ بِاُمورِ الدّینِ،قائِلٌ بِالتَّوحیدِ وَ العَدلِ،کَثیرُ الحَدیثِ وَ الرِّوایَةِ. (6)
[عبد العظیم،] شخصی پرهیزگار و دیندار بود.اهل عبادت بود و به امانتداری و راستگویی شهرت داشت.به امور دینی دانا بود.توحید و عدل را باور داشت و بسیار حدیث و روایت [از اهل بیت علیهم السلام ] نقل میکرد.
همان گونه که پیش از این اشاره شد،کتاب خطب امیرالمؤمنین و کتاب یوم و لیلة از جمله مصنّفات ایشان است،و بر این اساس باید گفت:بسیاری از روایات حضرت عبد العظیم علیه السلام،به دلایل مختلف به ما نرسیدهاند.
جزئیات مسائل مربوط به علل مهاجرت حضرت عبد العظیم علیه السلام به شهر ری،
1) (1)
2) (2) .نگارش ملاّ محمّدباقر کجوری (م 1313 ق).
3) (3) .نگارش محمّدابراهیم کلباسی (م 1362).
4) (4) .نگارش عزیزاللّه عطاردی (معاصر).
5) (5) .ر.ک:مسند حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام:ص 19.
6) (6) .شناختنامۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام و شهرری/مجموعه رسالههای خطّی و سنگی:ص 21 (رسالۀ«رسالةٌ فی فضل عبد العظیم علیه السلام»،صاحب بن عبّاد).
مشخّص نیست؛لیکن میتوان گفت که سابقۀ مبارزاتی خاندان آن بزرگوار از یک سو،و شخصیت علمی و جهادی و ارتباط بسیار نزدیک حضرت عبد العظیم علیه السلام با اهل بیت علیهم السلام از سوی دیگر،موجب شدند که ایشان در سالهای پایانی زندگی،تحت تعقیب حکومت وقت،قرار گیرد.از این رو،برای ادامۀ فعّالیتها و چه بسا با اشارۀ امام هادی علیه السلام،زندگی مخفی را انتخاب کرد،و با لباس پیک و به صورت مسافری ناشناس،وطن اصلیِ خود را ترک کرد و شهرهای مختلفی را پشت سر گذاشت تا آن که در شهر ری در مکانی به نام«سربان» (1)
.گزارش شده که سربان در آن تاریخ،یکی از زیباترین مناطق تفریحی جهان و شاهراهی بوده که شهر ری را به دوقسمت تقسیم میکرده و در وسط آن،نهری جاری بوده است.در کنار آن نهر،درختان سرسبزِ در هم پیچیده و در میان درختان،بازارهایی وجود داشته که اطراف آن را درختان فرا گرفته بود (ر.ک:معجم البلدان:ج 3 ص 205).
رحل اقامت افکند و در خانۀ یکی از پیروان اهل بیت علیهم السلام در محلّهای-که«سکّة الموالی»نامیده میشد-،سکونت یافت.روزها روزه بود و شبها به عبادت میپرداخت و گاه به صورت مخفیانه از خانهای که در آن ساکن بود،خارج میشد و به زیارت قبری که هماکنون در مقابل مزار او قرار دارد، میرفت و میفرمود:این،قبر مردی از فرزندان موسی بن جعفر علیه السلام است.معلوم نیست که حضرت عبد العظیم علیه السلام چند سال در شهر ری سکونت داشته است.مسلّم،این است که ایشان به قدری در این شهر بوده که بیشتر شیعیان ری،به تدریج با ایشان آشنا شده بودند، (2)و با در نظر گرفتن این که ایشان به شدّت تحت تعقیب بوده و ارتباط تک تک مردم با او چه بسا مدّتها طول میکشید،میتوان گفت:احتمالاً ایشان چند سال از سالهای پایانی عمر خود را در ری گذرانده است.
همچنین رفت و آمد بیشتر شیعیان با وی،حاکی از فعّالیتهای فرهنگی و سیاسی اوست.
بر پایۀ گزارش نجاشی و صاحب بن عبّاد،حضرت عبد العظیم علیه السلام در اثر بیماری و به مرگ طبیعی از دنیا رفته است. (1)
.رجال النجاشی:ج 2 ص 67 ش 651،شناختنامۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام و شهرری/مجموعهرسالههای خطّی و سنگی:ص22 (رسالۀ«رسالةٌ فی فضل عبد العظیم علیه السلام»،صاحب بن عبّاد).
هنگامی که بدن شریفش را برای غسل دادن برهنه کردند،در جیب ایشان ورقهای یافت شد که در آن،نسب ایشان تا امیر مؤمنان علیه السلام نوشته شده بود. (2)لیکن در کتاب الشجرة المبارکة در بارۀ سبب وفات حضرت عبد العظیم علیه السلام آمده:
وقُتِلَ بِالرَّیِّ و مَشهَدُهُ بِها مَعروفٌ و مَشهورٌ. (3)
[حضرت عبد العظیم] در ری کشته شده و مزار او در آن جا معروف و مشهور است.
همچنین در کتاب المنتخب طریحی آمده:
قیلَ:و مِمَّن دُفِنَ حَیّاً مِنَ الطّالِبِیّنَ عَبدُ العَظیم الحَسَنِیُّ بِالرَّیِّ. (4)
گفته شده از جمله کسانی که از خاندان علی بن ابی طالب زنده به گور شده،عبد العظیم حسنی در ری است.
در گزارش دیگری به کتاب مشجّرات ابن مُعَیّه،نسبت داده شده که ایشان را با زهر، به شهادت رساندهاند. (5)
1) (1)
2) (2) .ر.ک:ص 11.
3) (3) .الشجرة المبارکة،فخر رازی (م 606 ق):ص 64 (از منشورات کتابخانۀ آیة اللّه مرعشی).گفتنی است که هر چند برخی به استناد یاد نکردن فخر رازی از این کتاب در سیاهۀ آثارش،در انتساب این کتاب به وی تردید کردهاند،لیکن نسخههای خطّی کتاب،در انتساب آن به فخر رازی،صراحت دارند و متن آن نیز نشان میدهد که مؤلّف،دانشمندی کاملاً آگاه به انساب خاندان رسالت بوده است و به همین دلیل،نسبشناسان،آن را در شمار منابع معتبر علم انسابْ یاد میکنند.
4) (4) .المنتخب،طریحی:ص 7. [1]گفتنی است که بسیاری از گزارشهای این کتاب،ضعیف و نادرست اند و لذا منفردات آن،قابل اعتماد نیستند.
5) (5) .شناخت نامۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام و شهرری/مجموعۀ کتابها و رسالهها:ص 141(«زندگانی ū حضرت عبد العظیم و امامزادگان مجاور»،محمد رازی شریف).
در بارۀ گزارشهای یاد شده،چند نکته قابل توجّه است:
1.گزارش صاحب بن عبّاد و نجاشی،معتبر و مربوط به قرن چهارم و پنجم هجری است.بنا بر این در تعارض با گزارشهای متأخّر،بر آنها تقدّم دارد.
2.گزارشهای یاد شده نشان میدهند که ظاهراً تا قرن پنجم هجری،موضوع شهادت حضرت عبد العظیم مطرح نبوده است،و گرنه در این گزارشها به آن اشاره میشد.
3.در صورتی که بتوانیم بر گزارش کتاب الشجرة المبارکة اعتماد کنیم،جمع میان این گزارش و گزارش مشجرات ابن معیّه و نیز گزارش منابع معتبر یاد شده،این است که ایشان در اثر مسموم شدن،بیمار شده و به شهادت رسیدهاست.
4.با عنایت به پیشینۀ خانوادگی حضرت عبد العظیم علیه السلام و قیام علویان در طبرستان،در صورتی که زمامداران فاسد بنی عبّاس از مخفیگاه ایشان در ری آگاه میشدند،قطعاً ایشان را به شهادت میرساندند،و بعید نیست در اثر کثرت رفت و آمد با ایشان در مدّت حضورشان در ری،به این موضوع پی برده باشند.
5.تشبیه زیارت حضرت عبد العظیم علیه السلام به زیارت امام حسین علیه السلام میتواند قرینهای بر شهادت ایشان باشد.
بنا بر این،هر چند دلیل قاطعی بر شهادت حضرت عبد العظیم علیه السلام در دست نیست،لیکن دلیل محکمی بر نفی شهادت ایشان نیز وجود ندارد؛بلکه با توجّه به نکتۀ سوم،چهارم و پنجم،پذیرفتن اصل شهادت ایشان بعید نیست.
بر پایۀ گزارش صاحب بن عبّاد (326-385 ق)، (1)
.گفتنی است که این گزارش،با اندکی تفاوت در رجال النجاشی (372-450 ق) نیز آمده،و متن حاضر،برگرفته ازهر دو منبع است.
شب وفات حضرت عبد العظیم علیه السلام،1) (1)
یکی از شیعیان ری در عالم رؤیا،پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را دید که به او فرمود:«مردی از فرزندان مرا فردا از سَکَّةُ المَوالی میآورند و در باغ عبد الجبّار بن عبد الوهّاب،در کنار درخت سیب،دفن خواهند کرد».آن شخص نزد صاحب باغ رفت تا آن درخت و مکان آن را بخرد.صاحب باغ به او گفت:این درخت و مکانش را برای چه میخواهی؟او جریان رؤیای خود را بازگو کرد.صاحب باغ گفت:من هم چنین خوابی دیدهام و بدین جهت،محلّ این درخت و همۀ این باغ را وقف سادات و شیعیان کردهام که اموات خود را در آن دفن کنند. (1)
.رجال النجاشی:ج 2 ص 66-67 ش 651؛شناختنامۀ حضرت عبد العظیم حسنی علیه السلام و شهرری/مجموعۀ رسالههای خطّی و سنگی:ص 22 (رسالۀ«رسالةٌ فی فضل عبد العظیم علیه السلام»،صاحب بن عبّاد).
بنا بر این گزارش،با عنایت به این که باغهای آن دوران،معمولاً بسیار بزرگ بوده، میتوان حدس زد که تا شعاع قابل توجّهی در اطراف مرقد مطهّر حضرت عبد العظیم علیه السلام وقف دفن سادات و پیروان اهل بیت علیهم السلام بوده است.
1) (1)
1 .الأمالی للصدوق: حدّثنا علیّ بن أحمد بن موسی الدقاق و علیّ بن عبد اللّه الورّاق جمیعاً، قالا:حدّثنا محمّد بن هارون الصوفی،قال:حدّثنا أبو تراب عبید اللّه بن موسی الرویانی،عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنیّ،قال:
دَخَلتُ عَلی سَیِّدی عَلِیِّ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ موسَی بنِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهم السلام،فَلَمّا بَصُرَ بی قالَ لی:مَرحَباً بِکَ یا أبَا القاسِمِ! أنتَ وَلِیُّنا حَقّاً.
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! إنّی اریدُ أن أعرِضَ عَلَیکَ دینی،فَإِن کانَ مَرضِیّاً ثَبَتُّ عَلَیهِ حَتّی ألقی اللّهَ عز و جل.
فَقالَ:هاتِ یا أبَا القاسِمِ !
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:خدمت مولای خود علی بن محمّد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (امام هادی علیه السلام ) رسیدم.وقتی نگاه ایشان به من افتاد،فرمود:«خوش آمدی،ای ابوالقاسم! تو حقیقتاً دوست ما هستی».
گفتم:ای پسر رسول خدا ! مایلم دینم را به شما عرضه کنم،اگر مورد پسند بود،بر آن ثابت باشم تا خداوند عز و جل را ملاقات کنم.
امام علیه السلام فرمود:«ای ابو القاسم،عرضه کن».
فَقُلتُ:إنّی أقولُ:إنَّ اللّهَ تَعالی واحِدٌ لَیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ،خارِجٌ مِنَ الحَدَّینِ:حَدِّ الإبطالِ و حَدِّ التَّشبیهِ،و أنَّهُ لَیسَ بِجِسمٍ و لا صورَةٍ،و لا عَرَضٍ و لا جَوهَرٍ،بَل هُوَ مُجَسِّمُ الأَجسامِ،و مُصَوِّرُ الصُّوَرِ،و خالِقُ الأَعراضِ وَ الجَواهِرِ،و رَبُّ کُلِّ شَیءٍ ومالِکُهُ و خالِقُهُ،و جاعِلُهُ و مُحدِثُهُ،و أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ و رَسولُهُ،خاتَمُ النَّبِیّینَ،فَلا نَبِیَّ بَعدَهُ إلی یَومِ القِیامَةِ،و أنَّ شَریعَتَهُ خاتِمَةُ الشَّرائِعِ،فَلا شَریعَةَ بَعدَها إلی یَومِ القِیامَةِ،و أقولُ:إنَّ الإِمامَ وَ الخَلیفَةَ و وَلِیَّ الأَمرِ بَعدَهُ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام،ثُمَّ الحَسَنُ،ثُمَّ الحُسَینُ،ثُمَّ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ،ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ،ثُمَّ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ،ثُمَّ موسی بنُ جَعفَرٍ،ثُمَّ عَلِیُّ بنُ موسی،ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ علیهم السلام،ثُمَّ أنتَ یا مَولایَ.
فَقالَ عَلِیٌّ علیه السلام:ومِن بَعدِیَ الحَسَنُ ابنی،فَکَیفَ لِلنّاسِ بِالخَلَفِ مِن بَعدِهِ؟
قالَ:فَقُلتُ:و کَیفَ ذاکَ یا مَولایَ؟
قالَ:لِأَنَّهُ لا یُری شَخصُهُ،و لا یَحِلُّ ذِکرُهُ بِاسمِهِ حَتّی یَخرُجَ،فَیملأَ الأَرضَ قِسطاً و
گفتم:من معتقدم که خدای متعال،یکی است و مانندی ندارد،و از دو حدّ ابطال و تشبیه،بیرون است.خداوند،جسم و صورت و عَرَض و جوهر نیست؛بلکه اوست که اجسام را جسمیّت داده و صورتها را صورت بخشیده و اعراض و جواهر را آفریده است.او پروردگار همه چیز و مالک و آفرینندۀ پدیدههاست،و [عقیده دارم که] محمّد صلی الله علیه و آله بنده و فرستادۀ او،خاتم پیغمبران است و پس از وی تا روز قیامت، پیامبری نخواهد بود.شریعت وی،آخرینِ شرایع بوده و پس از او تا روز قیامت، دینی نخواهد آمد.عقیدۀ من در بارۀ امامت،این است که امام و خلیفه و ولیّ امر پس از پیامبر صلی الله علیه و آله امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام است و پس از او حسن و پس از وی حسین و سپس علی بن الحسین و سپس محمّد بن علی و سپس جعفر بن محمّد و سپس موسی بن جعفر و سپس علی بن موسی و سپس محمّد بن علی علیهم السلام و پس از آنها تو هستی ای مولای من.
در این هنگام،امام هادی علیه السلام فرمود:«و پس از من،فرزندم حسن،امام است؛لیکن مردم در بارۀ امامِ پس از او،چه خواهند کرد؟».
گفتم:ای مولای من ! مگر جریان امامِ پس از او،از چه قرار است؟
فرمود:«او،دیده نمیشود و بردن اسمش بر زبانها ممنوع است تا آن گاه که
عَدلًا کَما مُلِئَت ظُلماً و جَوراً.
قالَ:فَقُلتُ:أقرَرتُ.و أقولُ:إنَّ وَلِیَّهُم وَلِیُّ اللّهِ،و عَدُوَّهُم عَدُوُّ اللّهِ،و طاعَتَهُم طاعَةُ اللّهِ،و مَعصِیَتَهُم مَعصِیَةُ اللّهِ.و أقولُ:إنَّ المِعراجَ حَقٌّ،وَ المَسأَلَةَ فِی القَبرِ حَقٌّ،و إنَّ الجَنَّةَ حَقٌّ،وَ النّارَ حَقٌّ،وَ الصِّراطَ حَقٌّ،وَ المیزانَ حَقٌّ،و إنَّ السّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیبَ فیها،و إنَّ اللّهَ یَبعَثُ مَن فِی القُبورِ.و أقولُ:إنَّ الفَرائِضَ الواجِبَةَ بَعدَ الوَلایَةِ:الصَّلاةُ،وَ الزَّکاةُ،وَ الصَّومُ،وَ الحَجُّ،وَ الجِهادُ،وَ الأَمرُ بِالمَعروفِ وَ النَّهیُ عَنِ المُنکَرِ.
فَقالَ عَلِیُّ بنُ مُحَمَّدٍ علیه السلام:یا أبَا القاسِمِ ! هذا وَ اللّهِ دینُ اللّهِ الَّذی ارتَضاهُ لِعِبادِهِ،فَاثبُت عَلَیهِ،ثَبَّتَکَ اللّهُ بِالقَولِ الثّابِتِ فِی الحَیاةِ الدُّنیا و فِی الآخِرَةِ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 419 ح 557، [1]بحار الأنوار:ج 3 ص 268 ح 3. [2]
[از پس پردۀ غیبت] بیرون بیاید و زمین را از عدل و داد پر نماید،همان طور که از ظلم و ستم پر شده است».
گفتم:[به این امام غایب هم] اقرار دارم و نیز معتقدم:دوست آنان،دوست خدا و دشمن آنان،دشمن خداست،طاعت آنان،طاعت خدا و نافرمانی از آنان،نافرمانی از خداست.من عقیده دارم که معراج،پرسش در قبر،بهشت،دوزخ،صراط و میزان حقند،و روز قیامت خواهد آمد و در آن هیچ شکّی نیست،و خداوند همۀ مردگان را زنده خواهد کرد.نیز عقیده دارم که واجبات،پس از اعتقاد به ولایت (امامت)، عبارت اند از:نماز،زکات،روزه،حج،جهاد،امر به معروف و نهی از منکر.
در این هنگام،امام هادی علیه السلام فرمود:«ای ابوالقاسم ! به خدا سوگند،این [عقاید]، دین خداست که آن را برای بندگانش برگزیده است.پس بر آن،ثابت قدم باش.
خداوند،تو را بر عقیده ثابت در زندگی دنیا و آخرت پایدار بدارد!».
در این روایت،حضرت عبد العظیم علیه السلام عقاید دینی خود را به سرآمد کارشناسان دینی معاصر خود یعنی امام هادی علیه السلام ارائه میکند.امام علیه السلام هم ضمن تأیید و تأکید بر این که
1) (1)
دینِ مورد پسند خداوند متعال،همین است،از ایشان میخواهد که پیوسته بر همین اعتقادات،استوار بماند و بدین سان برای وی دعا مینماید:
ثَبَّتَکَ اللّهُ بِالقَولِ الثّابِتِ فِی الحَیاةِ الدُّنیا و فِی الآخِرَةِ.
خداوند،تو را بر این سخن [و عقیدۀ] استوار،در دنیا و آخرت،پایدار بدارد!
در این داستان،چند نکته قابل توجّه است:
1.حضرت عبد العظیم علیه السلام،نخستین کسی نیست که عقاید دینی خود را بر امام زمانش عرضه داشته و به تأیید امام رسانده است.پیش از ایشان نیز افرادی مانند:
ابراهیم مخارقی،حمران بن اعیَن،عمر بن حریث،حسین بن زیاد عطّار و یوسف، عقاید دینی خود را بر امام صادق علیه السلام عرضه داشتهاند. (1)
.ر.ک:بحار الأنوار:ج 6 ص 3-9 (دینی که اعمال،جز با اعتقاد بر آن پذیرفته نمیشود).
امثال این بزرگان،در امور اعتقادی به اجتهاد خود اکتفا نمیکردهاند و برای این که میان خود و خدا حجّت داشته باشند،عقاید دینی خود را به امام زمان خود عرضه میداشتهاند.2.این کار یعنی مراجعه به کارشناسان دین،ریشۀ قرآنی دارد.خداوند در دو آیه، مردم را به آنان ارجاع فرموده است: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ؛ 2 اگر نمیدانید،از آگاهان بپرسید.
3.حضرت عبد العظیم علیه السلام از نظر علمی،خود،یکی از بزرگترین محدّثان و فقها بوده و از نظر سنّی،تقریباً دو برابر امام هادی علیه السلام سن داشته است.ایشان که محضر امام جواد علیه السلام را نیز درک کرده بود،خدمت امام هادی علیه السلام میرسد و عقاید دینی خود را به ایشان عرضه مینماید.این اقدام،حاکی از معرفت وی نسبت به مقام امامت و ولایت کُبرا و از سوی دیگر،بیانگر تواضع علمی این فقیه بزرگ در برابر امام زمان خویش است.
4.نکتۀ اخلاقیای که از این حکایت«عرضۀ دین»باید از این سیّد شریف جلیل
1) (1)
حسنی آموخت،پرهیز از غرور به علم و مقام علمی است،مبادا که انسان به علم خود و به چند کلمه اصطلاح،مغرور شود.غرور،یکی از آفات بزرگ درخت انسانیت و از موانع رشد و ترقّی و نیل به کمالات است؛ولی در میان انواع آن،غرور به علم و غرور به عقل و فهم،از همه خطرناکتر است.
از این رو،بزرگان و پرورش یافتگان مکتب وحی و مدرسۀ تربیت اهل بیت علیهم السلام و افراد ساخته شده و به انسانیت رسیده،هر چه علم و درکشان بیشتر میشود،خضوع علمی و شکستگی نفسانی آنها و تواضعشان در برابر بزرگان و اساتید،بیشتر میگردد و در مسائل،حدّت و تندی ندارند و به اصطلاح فقها،تسرّع در فتوا نمینمایند.اینان میفهمند که رفع هر جهلی،موجب توجه یافتن به مجهولات بیشتر و دریافت پاسخ هر پرسشی برایشان منبع پرسشهای فراوانتر است....
حضرت عبد العظیم با چنین درک و شناختی،متواضعانه در برابر امام زمان خود، زانو بر زمین مینهد و دینش را عرضه میدارد. (1)
.مجموعه آثار کنگرۀ حضرت عبد العظیم علیه السلام:ج 24 ص 33.
بنا بر این،انسان در هر مرحلهای از دانش دینشناسی باشد،شایسته است وقتی به محضر دینشناس بالاتر از خود میرسد،برای تأیید و یا تکمیل معارف دینی خود اقدام نماید.
5.بهرهگیری از نظریّۀ کارشناسان دینی،زمینهساز ثبات و پایداری انسان در دینداری است.
1) (1)
2 .علل الشرائع: حدّثنا محمّد بن المتوکّل،قال:حدّثنا علیّ بن الحسین السعد آبادی،عن أحمد بن محمّد بن خالد،عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی،عن محمّد بن أبی عمیر،عن عبد اللّه بن الفضل،عن شیخ من أهل الکوفة،عن جدّه من قِبَل امّه-وَاسمُهُ سُلَیمانُ بنُ عَبدِ اللّهِ الهاشِمِیِّ -،قالَ:
سَمِعتُ مُحَمَّدَ بنَ عَلِیٍّ یَقولُ:قالَ رَسولُ اللّهُ صلی الله علیه و آله لِلنّاسِ وهُم مُجتَمِعونَ عِندَهُ:
أحِبُّوا اللّهَ لِما یَغدوکُم بِهِ مِن نِعمَةٍ،وأحِبّونی للّهِِ تَعالی،وأحِبّوا قَرابَتی لی. (1)
.علل الشرائع:ص 599 ح 52، [1]بحار الأنوار:ج 17 ص 14 ح 28. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:سلیمان بن عبد اللّه هاشمی گفت:از امام باقر علیه السلام شنیدم که میفرمود:«پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در حالی که مردم نزد ایشان گرد آمده بودند،فرمود:"خداوند را برای نعمتهایی که به شما داده،دوست بدارید و مرا نیز برای خداوند،دوست بدارید و خویشاوندان و اهل بیتم را هم به خاطر من دوست بدارید"».
این حدیث،به این رهنمود مهمّ اعتقادی،اخلاقی و اجتماعی اشاره دارد که یگانهپرستان،تنها خداوند متعال را به طور مستقل دوست دارند،و دوستی دیگری، هر چند پیامبر خدا صلی الله علیه و آله باشد،باید به خاطر خداوند باشد؛زیرا ولی نعمت حقیقی و اصلی او،تنها خداست.برای توضیح مطلب چند نکته قابل توجه است:
1.میتوان گفت روایت یاد شده،تفسیر آیۀ 165 از سورۀ بقره است که میفرماید:
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ وَ لَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً.
1) (1)
برخی از مردم،در برابر خدا،همانندهایی [برای او] بر میگزینند،و آنها را چون دوست داشتن خدا،دوست میدارند؛ولی آنها که ایمان آوردهاند،دوستیشان با خدا شدیدتر است،و آنها که [با برگزیدن همتا برای خدا] ستم کردند،هنگامی که عذاب [الهی] را مشاهده کنند،خواهند دانست که تمام قدرت،از آنِ خداوند است.
طبق این آیه،اهل ایمان،از آن جا که جز خدا هیچ کس را در جهان هستی مؤثّر نمیدانند،همتایی برای خدا باور ندارند تا نسبت به او علاقهمند باشند.افزون بر این، محبّت آنان نسبت به خدا،شدیدتر از محبّت مشرکان به همتایان پنداری خویش است.بنا بر این،اهل توحید،تنها به خدای یگانه عشق میورزند و اگر دیگری را دوست دارند،به دلیل دوستی او و برای اوست.
2.با عنایت به توضیحاتی که در تبیین آیۀ یاد شده ارائه گردید،روشن میشود که چگونه حدیث نبوی مورد بحث را میتوان تفسیر این آیه دانست؛زیرا دوست داشتن خدا به دلیل نعمتهای او،اشاره به آن است که ولی نعمت حقیقی انسان،تنها خداست و جز او در سرنوشت انسان و جهان،مؤثّر نیست.از این رو،تنها او به طور مستقل،مستحقّ محبّت است؛زیرا انسان فطرتاً نسبت به کسی که به او نیکی میکند، احساس دوستی مینماید.بنا بر این،انسان به حکم فطرت باید به خدا محبّت داشته باشد.
بدیهی است که محبّت خدای متعال ایجاب میکند که شخص باایمان،به هر کس که خدا او را دوست دارد نیز علاقهمند باشد،که سرآمد دوستان خدا پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله است و مقتضای دوستی او،علاقهمندی به خاندان رسالت است.
3.دوستیهایی که برای خدا نیستند و ریشه در تمایلات نفسانی دارند،نشانۀ شرک اند.بنا بر این،تا دل انسان از محبّت غیر خدا تهی نشده،موحّد حقیقی و کامل نیست.
کَتَبتُ إلی أبی جَعفَرٍ-أعنی مُحَمَّدَ بنَ عَلِیِّ بنِ موسی علیه السلام-أسأَلُهُ عَن ذِی الکِفلِ مَا اسمُهُ،و هَل کانَ مِنَ المُرسَلینَ؟
فَکَتَبَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ:بَعَثَ اللّهُ تَعالی جَلَّ ذِکرُهُ مِئَةَ ألفِ نَبِیٍّ و أربَعَةً و عِشرینَ ألفَ نَبِیٍّ؛المُرسَلونَ مِنهُم ثَلاثُمِئَةٍ و ثَلاثَةَ عَشَرَ رَجُلاً،و إنَّ ذَا الکِفلِ مِنهُم صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِم،و کانَ بَعدَ سُلَیمانَ بنِ داودَ علیه السلام،و کانَ یَقضی بَینَ النّاسِ کَما کانَ یَقضی داودُ علیه السلام،و لَم یَغضَب إلّاللّهِِ عز و جل،و کانَ اسمُهُ«عویدیا»وهُوَ الَّذی ذَکَرَهُ اللّهُ تَعالی جَلَّت عَظَمَتُهُ فی کِتابِهِ حَیثُ قالَ: وَ اذْکُرْ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ ذَا الْکِفْلِ وَ کُلٌّ مِنَ الْأَخْیارِ . (1)
.قصص الأنبیاء،راوندی:ص 213 ح 277، [1]بحار الأنوار:ج 13 ص 405. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام نوشتم که نام«ذو الکفل»چه بود؟و آیا«ذو الکفل»از پیامبران مُرسل بوده یا نه؟
امام-که درودهای خدا بر او باد-نوشت:«خداوند،صد و بیست و چهار هزار پیغمبر مبعوث کرد که سیصد و سیزده نفر آنان،مُرسل بودند و ذو الکفل هم از این پیغمبران به شمار میرفت.او (ذو الکفل) پس از سلیمان بن داوود علیهما السلام مبعوث شد و مانند داوود،میان مردم داوری میکرد و جز برای خداوند،خشم نمیکرد.نام وی عویدیا بود،و او همان کسی است که خداوند متعال در کتاب خود (قرآن)،آن جا که میفرماید:
و اسماعیل و یَسَع و ذو الکفل را به یاد آور [که] همه از نیکان بودند، (2)او را یاد کرده است».
قرآن کریم به روشنی دلالت دارد که شمار انبیا فراوان است؛امّا تعداد آنها را مشخّص نکرده است.در احادیث،شمار آنها بسیار متفاوت گزارش شده و عددی که در روایت حضرت عبد العظیم علیه السلام آمده،مشهور است؛ولی در روایات دیگر،عدد«صد و بیشتر»، (1)
.کنز العمّال:ح 3228.
«هشت هزار»، (2)«سی و دو هزار» (3)و«یکصد و چهل هزار» (4)نیز ذکر شده است.شیخ صدوق رحمه الله مطابق روایتِ«یکصد و بیست و چهار هزار»،نظر داده،میگوید:
اعتقاد ما در مورد عدد انبیا این است که آنها 124000 نفر بودهاند و 124000 وصی داشتهاند. (5)
گفتنی است که در عقیده به«نبوّت»،معیّن کردن عدد انبیا ضروری نیست؛بلکه اعتقاد اجمالی به همۀ انبیای الهی کافی است.
پیامبرانی که نام آنها در قرآن آمده،عبارتاند از:1.آدم،2.نوح،3.ادریس،4.هود، 5.صالح،6.ابراهیم،7.لوط،8.اسماعیل،9.یَسَع،10.ذو الکفْل،11.الیاس،12.
یونس،13.اسحاق،14.یعقوب،15.یوسف،16.شعیب،17.موسی،18.هارون، 19.داوود،20.سلیمان،21.ایّوب،22.زکریّا،23.یحیی،24.اسماعیل (صادق الوعد)،25.عیسی،26.محمد صلی الله علیه و آله.
قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:إنَّ اللّهَ خَلَقَ الإِسلامَ فَجَعَلَ لَهُ عَرصَةً، وجَعَلَ لَهُ نوراً،وجَعَلَ لَهُ حِصناً،وجَعَلَ لَهُ ناصِراً؛فَأمّا عَرصَتُهُ فَالقُرآنُ،وأمّا نورُهُ فَالحِکمَةُ،وأمّا حِصنُهُ فَالمَعروفُ،وأمّا أنصارُهُ فَأنا وأهلُ بَیتی وشیعَتُنا.
فَأَحِبّوا أهلَ بَیتی وشیعَتَهُم وأنصارَهُم؛فَإِنَّهُ لَمّا اسرِیَ بی إلی السَّماءِ الدُّنیا فَنَسَبَنی جَبرَئیلُ علیه السلام لِأَهلِ السَّماءِ استَودَعَ اللّهُ حُبّی وحُبَّ أهلِ بَیتی وشیعَتِهِم فی قُلوبِ المَلائِکَةِ،فَهُوَ عِندَهُم وَدیعَةٌ إلی یَومِ القِیامَةِ،ثُمَّ هَبَطَ بی إلی أَهلِ الأَرضِ فَنَسَبَنی إلی أهلِ الأَرضِ،فَاستَودَعَ اللّهُ عز و جل حُبّی وحُبَّ أهلِ بَیتی وشیعَتِهِم فی قُلوبِ مُؤمِنی امَّتی؛فَمُؤمِنو امَّتی یَحفَظونَ وَدیعَتی فی أهلِ بَیتی إلی یَومِ القِیامَةِ.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد،از پدرانش،از امیر مؤمنان علیهم السلام-:
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:«خداوند،اسلام را پدید آورد،و برای آن فضا و عرصهای قرار داد، و نوری و دژی و یاوری مقرّر داشت.فضایش قرآن و نورش حکمت است و دژش کارهای نیک اند و یاران آن،من و اهل بیتم و شیعیان ما هستند.پس اهل بیت مرا و شیعیان و یاران آنها را دوست دارید؛زیرا هنگامی که مرا به آسمانها بردند،جبرئیل مرا به اهل آسمانها معرّفی کرد و خداوند،دوستی من و خاندانم و شیعیان آنها را در دلهای فرشتگان به ودیعه نهاد و این محبّت تا روز قیامت در نزد آنها محفوظ است.
پس از این،جبرئیل مرا به زمین آورد و به اهل زمین معرّفی نمود.پس پروردگار، محبّت من و اهل بیتم و شیعیان آنها را در دلهای مؤمنان امّتم به ودیعه نهاد و مؤمنان امّت من تا روز قیامت،ودیعۀ مرا در خاندانم نگهداری خواهند کرد.آگاه باشید اگر مردی از امّت من،تمام عمر خود را در عبادت خدا به پایان رساند و پس از
ألا فَلَو أنَّ الرَّجُلَ مِن امَّتی عَبَدَ اللّهَ عز و جل عُمُرَهُ أیّامَ الدُّنیا ثُمَّ لَقِیَ اللّهَ عز و جل مُبغِضاً لِأَهلِ بَیتی وشیعَتی،ما فَرَّجَ اللّهُ صَدرَهُ إلّاعَنِ النِّفاقِ. (1)
.الکافی:ج 2 ص 46 ح 3، [1]بحار الأنوار:ج 65 ص 341 ح 13. [2]
آن،در پیشگاه خداوند،حاضر گردد و بغض خاندانم را در دل داشته باشد و یا شیعیان آنها را دشمن بدارد،خداوند،سینۀ او را جز با نفاق نمیگشاید».
در این حدیث،اسلام به خانهای تشبیه شده که دارای ویژگیهایی است که جامعۀ انسانی میتواند در پرتو آنها بهترین و آرامترین و لذّتبخشترین زندگیها را برای خود تأمین نماید.این ویژگیها عبارت اند از:
نخستین برکتِ زندگی در پرتو اسلام،بهرهگیری از فضای باز معنوی قرآن کریم است.در حدیث یاد شده،قرآن به عنوان عرصه و فضای باز خانۀ اسلام معرّفی گردیده و بدین سان فضای بازی که از نظر معنوی به وسیلۀ قرآن برای جامعه پدید میآید،به فضای باز مادّی تشبیه شده است.در این تشبیه،چند نکته قابل توجّه است:
اوّل.فضای مادّی،هر چه بازتر باشد،افراد بیشتری میتوانند از آن بهره ببرند.
فضای معنوی هدایت قرآن،به قدری گسترده است که همۀ مردم جهان میتوانند از آن بهرهمند شوند.
هُدیً لِلنّاسِ. 2
[قرآن] برای همۀ مردم راهنماست.
1) (1)
دوم.چنان که سرسبزی و خرّمی فضای مادّی در بهار،موجب آسایش و آرامش جسم است،فضای معنوی قرآن همیشه بهار است و خزان ندارد.در حدیثی،امام علی علیه السلام قرآن را چنین توصیف فرموده:
رَبیعُ القُلُوبِ. (1)
.نهج البلاغة:خطبۀ 110.
بهار دلهاست.
سوم.چنان که فضای باز مادّی،موجب انس و آرامش جسم است،فضای معنوی قرآن،مایۀ انس و آرامش جان است.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده:
مَن أنِسَ بِتِلاوَةِ القُرآنِ،لَم توحِشهُ مُفارَقَةُ الإِخوانِ. (2)
کسی که با تلاوت قرآن انس گیرد،از جدایی برادران،احساس تنهایی نخواهد کرد.
چهارم.چنان که فضای باز مادّی،شادی جسم را به همراه دارد،فضای معنوی قرآن،جان را شاد میکند.در دعای ختم قرآن میخوانیم:
وفَرِّح بِهِ قَلبی. (3)
و دلم را به آن،شاد ساز.
پنجم.فضای باز مادّی،گشایش مادّی پدید میآورد؛امّا قرآن،ظرفیت روانی و فکری انسان را افزایش میدهد.در دعای مذکور میخوانیم:
وَ اشرَح بِهِ صَدری. (4)
و سینهام را به آن،بگشا.
دومین برکت زندگی در پرتو اسلام،بهرهگیری از نور حکمت این آیین الهی
است.
حکمت از نگاه قرآن و حدیث،عبارت است از:مقدّمات محکم و استوار علمی، عملی و روانی برای نیل به مقصد والای انسانیت،و آنچه در احادیث اسلامی در تفسیر حکمت آوردهاند،در واقع،مصداقی از مصادیق این تعریف کلّی است.
حکمت به سه نوع تقسیم میشود:حکمت علمی،حکمت عملی،و حکمت حقیقی.
مقصود از حکمت علمی،مطلق معارفی است که برای صعود به مقام انسان کامل، ضروری است.
حکمت عملی،برنامۀ عملیِ رسیدن به مرتبۀ انسان کامل است.احادیثی که حکمت را به فرمانبری از خداوند متعال،مدارا با مردم،دوری از گناهان،و اجتناب از نیرنگ تفسیر کردهاند،به این نوع از حکمت،اشاره دارند.
حکمت حقیقی،نورانیت و بصیرتی است که در نتیجۀ به کار بستن حکمت عملی در زندگی برای انسان حاصل میگردد.در واقع،حکمت علمی،مقدّمۀ حکمت عملی،و حکمت عملی،سرآغاز حکمت حقیقی است و تا انسان،بدین پایه از حکمت نرسیده،حکیم حقیقی نیست،هر چند بزرگترین استاد حکمت باشد. (1)
.برای توضیح بیشتر،ر.ک:دانش نامۀ عقاید اسلامی:ج 2 ص 360-365. [1]
بر این اساس،هر کس داخل عرصۀ معنوی اسلام یعنی قرآن شود،از نورانیت حکمت علمی،عملی و حقیقی بهرهمند میگردد و به تعبیر قرآن،«خیر فراوان»
1) (1)
نصیب او میگردد. (1)
. یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً (بقره:آیۀ 269). [1]
مفهوم واژههای«معروف»،«خیر»،«برّ»و«احسان»به هم نزدیک است و همۀ آنها به معنای نیکی و نیکوکاری اند. (2)
در حدیث یاد شده،از«نیکوکاری»به«دژ نفوذناپذیر اسلام»یاد شده،و این بدان معناست که هر کس بخواهد از فضای معنوی قرآن استفاده کند و از نورانیت حکمت این عرصۀ معنوی بهرهمند شود،حتماً باید با به کارگیری عملیِ آن،و انجام کارهای نیک و اجتناب از زشتیها،راه نفوذ انواع آفات به این فضا را مسدود نماید.
آخرین و مهمترین برکت زندگی در پرتو اسلام،بهرهگیری از پُرتوانترین یارانِ آن، یعنی خاندان رسالت است.بر این اساس،کسانی که راه خود را از اهل بیت علیهم السلام جدا کردهاند،در حقیقت،خود را از نصرت یاران حقیقی اسلام و پُرتوانترین یاری دهندگان این آیین آسمانی محروم نمودهاند.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پس از تبیین برکات زندگی در پرتو اسلام تأکید میفرماید که محبّت خاندان رسالت،اصلیترین شرط مسلمانی است و بدون آن،ایمان تداوم نخواهد یافت و دشمنان اهل بیت،هر چند به ظاهر مسلمان باشند،در واقع،در صف منافقان قرار دارند.
حدّثنی عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی-وکان مریضاً-عن محمّد بن عمر،عن حمّاد بن عثمان، عن عیسی بن السّرِی أبی الیَسع،قال:
قُلتُ لِأَبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام:قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:«مَن ماتَ لا یَعرِفُ إمامَهُ ماتَ میتَةً جاهِلِیَّةً»؟
قالَ أبو عَبدِ اللّهِ علیه السلام:أحوَجُ ما یَکونُ إلی مَعرِفَتِهِ إذا بَلَغَ نَفسُهُ هذا-وأشارَ بِیَدِهِ إلی صَدرِهِ-فَقالَ:لَقَد کُنتُ عَلی أمرٍ حَسَنٍ. (1)
.ثواب الأعمال:ص 244 ح 1، [1]بحار الأنوار:ج 23 ص 85 ح 26. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:ابو یسع گفت:به امام صادق علیه السلام گفتم:پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده:«کسی که از دنیا برود و امام زمان خود را نشناسد،او به مرگ جاهلی مرده است»؟
امام صادق علیه السلام فرمود:«بیشترین زمانی که بنده به چنین شناختی نیاز دارد،زمانی است که جانش به این جا برسد»و به سینۀ شریفش اشاره کرد و سپس فرمود:«[ آن وقت است که میگوید:خدای را شُکر که ] من بر طریق نیکویی بودم».
در فرهنگ اسلامی،عصر رسالت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله،عصر علم،و دوران پیش از ایشان، دوران جاهلیت است،بدین معنا که پیش از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله به دلیل تحریفی که در ادیان آسمانی پدید آمده بود،مردم راهی برای شناخت حقایق هستی نداشتند و آنچه به نام دین نامیده میشد،چیزی موهوم و خرافه بود.
1) (1)
بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله آغاز عصر علم بود و اساسیترین مسئولیت ایشان،مبارزه با جهل و روشن کردن حقایق برای مردم بود:
هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ. 1
او کسی است که در میان مردمِ درس نخوانده،فرستادهای از [جنس] خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها بخواند و آنها را [از پلیدیهای عقیدتی و اخلاقی و عملی] پاکیزه کند و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد،هر چند که پیش از آن در گمراهی آشکار بودند.
قرآن،نبوّت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را پدیدهای منطبق با موازین عقلی و علمی معرّفی کرده است:
وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ. 2
کسانی که به ایشان دانش داده شده،آنچه را از سوی پروردگارت بر تو نازل شده،حق میدانند.
این سخن،بدین معناست که اگر دانشمندان،حقیقتاً در صدد شناخت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر آیند،به سادگی میتوانند صداقت او را در ادّعای پیامبری تصدیق کنند؛ زیرا محتوای دعوت او منطبق با موازین عقلی و علمی است و او چیزی جز حق نمیگوید و مردم را به چیزی جز پیروی از عقل و علم،دعوت نمیکند.
اکنون با توجّه به این مقدّمه،به شرح حدیث یاد شده میپردازیم.در این حدیث که مضمون آن در منابع شیعه و اهل سنّت مکرّر نقل شده،پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید که مرگ بدون شناخت امام،مرگ جاهلیت است؛یعنی کسی که امام زمان خودش را نمیشناسد،زندگی او،زندگی یک مسلمان حقیقی نیست و اگر بدون شناخت امام بمیرد،همانند کسی است که در دروان جاهلیت و قبل از اسلام مرده است.
برای توضیح این مطلب،توجّه به چند نکته ضروری است:
1.این حدیث از پیشبینی قرآن در بارۀ آیندۀ جهان اسلام پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله الهام گرفته و در واقع ریشه در این آیه دارد:
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ. 1
و محمّد،جز فرستادهای که پیش از او [نیز] فرستادگانی [آمدند و] گذشتند، نیست.آیا اگر او بمیرد یا کشته شود،به گذشتۀ خود [یعنی به جاهلیت] باز میگردید؟!.
حدیث یاد شده،شرح میدهد که چگونه ممکن است جامعۀ اسلامی به دوران جاهلیت باز گردد،بدین شکل که:با حذف اصل امامت و رهبری امام عادل،باز گشتن به جاهلیت جهان اسلام،قابل پیشبینی است! چیزی که هست،آن جاهلیت،بدون نقاب اسلام بود و این جاهلیت،با نقاب اسلام است.
2.بی تردید،مقصود از امامی که شناخت وی تداومبخش عصر علم و مانع بازگشت به جاهلیت است،هر کسی نیست که زمام جامعۀ اسلامی را به دست گیرد؛ بلکه مقصود،امامان از خاندان رسالت هستند که با عنوان اهل بیت و عترت،در حدیث ثقلین و غدیر و صدها حدیث دیگر به مردم معرّفی شده اند.
3.هنگام مرگ،انسان به روشنی میفهمد راهی که اهل بیت علیهم السلام به او نشان دادهاند، راه درست دینداری بوده و شناخت امام،چه نقشی در حیات معنوی و زندگی اخروی او داشته است.
4.حدیث یاد شده میتواند اشاره به این آیات باشد:
إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ. 2
همانا تو هشدار دهندهای و برای هر قومی،راهبری است.
وَ لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ. 1
این سخن را به هم پیوسته نازل کردیم.شاید متذکّر شوند.
5.هیچ گاه زمین از امام و حجّت الهی،خالی نیست.بنا بر این اگر حجّت خدا ظاهر نبود،حتماً در پس پرده غیبت وجود دارد.احادیث فراوانی بر این نکته تأکید کردهاند.
6.منکر امام زمان علیه السلام-در صورتی که حجّت بر او تمام شده باشد-،بهرهای از اسلام واقعی ندارد و در هر حال،گمراه است و این معنا در هنگام مرگ بر او ظاهر میگردد.
7.سعادت و رستگاری جامعۀ بشر،در گرو پیروی از رهبران الهی است.
8.پیروی از امام غایب و تمسّک به او،به معنای مبارزه با موانع حکومت دینی و زمینهسازی برای ظهور اوست.
أخبَرَنی أسباطٌ بَیّاعُ الزُّطِّیِّ،قالَ:کُنتُ عِندَ أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام فَسَأَلَهُ رَجُلٌ عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ * وَ إِنَّها لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ ،قالَ:فَقالَ:نَحنُ المُتَوَسِّمونَ،وَالسَّبیلُ فینا مُقیمٌ. (1)
.الکافی:ج 1 ص 218 ح 1، [1]بحار الأنوار:ج 24 ص 130 ح 17. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:شخصی به نام اسباط گفت:در خدمت امام صادق علیه السلام بودم.مردی از ایشان در بارۀ آیۀ شریف: به یقین،در این برای هوشیاران عبرتهاست و آن بر سر راهی،پا بر جاست (2)سؤال میکرد.
امام علیه السلام در جواب او فرمود:«مقصود از "هوشیاران" ما هستیم و راه هم در ما پا بر جاست».
این روایت از نظر سند،صحیح است و به معنای باطنی آیات 75 و 76 از سورۀ حجر اشاره دارد.
ظاهر آیات یاد شده،در بارۀ عبرتآموزی از سرنوشت قوم لوط است که به عذاب الهی گرفتار شدند و همگی هلاک گردیدند،و در زمان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ویرانههای شهر آنها در کنار جادّۀ مکّه به شام دیده میشد و به روشنی نشان میداد آنها چگونه نابود شده اند.قرآن تأکید میفرماید که دیدن ویرانیهای شهر قوم لوط،عبرتآموز است؛ ولی تنها انسانهای هوشیار و روشنبین میتوانند از این منظرۀ آموزنده،درس
عبرت بگیرند.
این معنای ظاهری آیه است ولی امام صادق علیه السلام میفرماید:
نَحنُ المُتَوَسِّمونَ،وَ السَّبیلُ فینا مُقیمٌ.
ماییم هوشیاران (روشنبینان) و راه در ما ثابت است.
یعنی بالاترین مرتبۀ هوشیاری و روشنبینی،به اهل بیت علیهم السلام اختصاص دارد و به همین دلیل،راه رسیدن به حق در همۀ زمینهها،تنها به وسیلۀ آنها قابل شناسایی است و این ویژگی برای همیشه در آنان ثابت و استوار است.
گفتنی است که جملۀ«و السبیل فینا مقیم»میتواند اشاره به آیۀ قُلْ ما أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلی رَبِّهِ سَبِیلاً (1)
.بگو از شما مزد رسالت نمیخواهم،جز اینکه کسی بخواهد،راهی به سوی پروردگارش [در پیش]گیرد (فرقان:آیۀ 57). [1]
باشد که در آن،اهل بیت علیهم السلام،«راه پروردگار» معرّفی شده اند.1) (1)
سَأَلتُ أباعَبدِ اللّهِ علیه السلام عَن قَولِ اللّهِ عز و جل اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ إلی آخِرِ الآیَةِ.
قالَ:هُمُ المُسَلِّمونَ لِآلِ مُحَمَّدٍ،الَّذینَ إذا سَمِعُوا الحَدیثَ لَم یَزیدوا فیهِ ولَم یَنقُصوا مِنهُ،جاؤوا بِهِ کَماسَمِعوهُ. (1)
.الکافی:ج 1 ص 391 ح 8، [1]بحار الأنوار:ج 2 ص 158 ح 1. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:ابو بصیر گفت:از امام صادق علیه السلام در بارۀ این سخن خداوند عز و جل: آنان که بهسخن،گوش فرا میدهند و بهترین آنرا پیرویمیکنند (2)پرسیدم.فرمود:«آنان،تسلیم شدگان خاندان محمّد علیهم السلام هستند.هر گاه از آنها حدیثی شنیدند،در آن کم و زیاد نمیکنند و خبر را همان گونه که شنیدهاند،به مردم میرسانند».
این حدیث،بیانگر یکی از روشنترین مصادیق آیۀ 17 و 18 از سوره زمر است:
وَ الَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ یَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبادِ * اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ.
کسانی که از عبادت طاغوت پرهیز کردند و به سوی خدا باز گشتند،آنها
رابشارت باد.پس مژده بده بندگان مرا،آنهایی که به سخن،گوش فرا میدهند و بهترین آن را پیروی میکنند.آنان،کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندان اند.
واژۀ«طاغوت»از ریشۀ«طغیان»به معنای تجاوز از حدّ و مرز است و بدین جهت به زمامداران جائر،طاغوت اطلاق میشود.
در حدیثی از امام در تفسیر کسانی که از عبادت طاغوت پرهیز کردند و به سوی خدا باز گشتند،آنها را بشارت باد آمده:
أنتُم هُم،و مَن أطاعَ جَبّارَاً فَقَد عَبَدَهُ. (1)
.میزان الحکمة:ج 6 ص 477 ح 11328. [1]
[کسانی که از عبادت طاغوت پرهیز کردند،] شما آنها هستید.هر کسی از زورگویی پیروی کند،او را پرستیده است.
بنا بر این،مقصود از عبادت طاغوت،اطاعت از کسی یا چیزی،در برابر فرمان خداست.
خداوند متعال در آیات یاد شده،ابتدا به کسانی که از پیروی طاغوت اجتناب کردهاند و در وصف بندگان خدای یگانه قرار گرفتهاند،بشارت داده و در ادامه به کسانی که سخن همه را میشنوند و بهترین و درستترین سخن را میپذیرند و از آن پیروی میکنند،مژده داده و تأکید نموده که چنین کسانی مشمول عنایت و هدایت خاصّ الهی قرار گرفتهاند و خرمندان واقعی،آنها هستند.
بی تردید،همۀ کسانی که از اطاعت غیر خدای یگانه اجتناب میکنند و از دستورهای الهی پیروی مینمایند و در زندگی،پیرو کسی هستند که سخن او بهتر و درستتر است،از منظر قرآن،«خردمند»محسوب میشوند و مشمول مژدۀ الهی در آیات یاد شده اند؛لیکن در حدیثی که ملاحظه شد،روشنترین مصداق آیاتِ یاد شده،بیان گردیده و این نکات آورده شده است:
1) (1)
1.همۀ کسانی که در برابر اهل بیت علیهم السلام ادّعای زعامت و رهبری جامعۀ اسلامی را دارند و مردم را به پیروی از خود میخوانند،طاغوت محسوب میشوند و پیروی از آنان،دانسته یا ندانسته،پیروی از طاغوت است.
2.سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام منطبق با موازین عقلی و علمی اند و هر خردمندی میتواند این واقعیت را درک کند.
3.اگر سخنان اهل بیت در کنار سخنان مدّعیان رهبری بررسی شوند،به سادگی میتوان فهمید که حق با اهل بیت علیهم السلام است.
4.عقل با تأمّل در رهنمودهای پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام به روشنی درک میکند که تنها راه سعادت،این است که به طور مطلق،تسلیم رهنمودهای آنان باشد.
5.یکی از روشنترین مصادیق پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم السلام،پرهیز از تحریف سخنان آنان و کم یا زیاد کردن احادیث آنهاست.
قالَ أبو عَبدِ اللّهِ علیه السلام:مَن دانَ اللّهَ بِغَیرِ سَماع عَن صادقٍ ألزَمَهُ اللّهُ-الَبَتَّةَ-إلَی العَناءِ،ومَنِ ادَّعی سَماعَاً مِن غَیرِ البابِ الَّذی فَتَحَهُ اللّهُ فَهُوَ مُشرِکٌ،وذلکَ البابُ المَأمونُ عَلی سِرِّ اللّهِ المَکنُونِ. (1)
.الکافی:ج 1 ص 377 ح 4، [1]بحار الأنوار:ج2 ص105 ح68. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام صادق علیه السلام فرمود:«کسی که خدا را بدون شنیدن [ آداب آن ] از راستگویی عبادت کند،خداوند قطعاً او را گرفتار مشقت خواهد کرد و کسی که مدّعی شنیدن [ حقایق دین ] از غیر دری شود که خدا آن را گشوده،مشرک است و آن،دری است مورد اعتماد در حفظ راز مکنون الهی».
این حکمت،به خطر پیروی نکردن از اهل بیت علیهم السلام در زندگی اشاره دارد.برای توضیح،باید به نکات زیر توجّه شود:
1.روایتِ یاد شده،در واقع،تفسیری است بر آیۀ یکصد و نوزدهم از سورۀ توبه که میفرماید:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ.
ای کسانی که ایمان آوردهاید ! از خدا پروا کنید و با صادقان باشید.
تردیدی نیست که کاملترین مصادیق این آیۀ نورانی،اهل بیت علیهم السلام هستند؛چرا که به دلیل ویژگی«عصمت»،از صداقت کامل در گفتار و کردار برخوردارند و به
1) (1)
همین جهت تنها میتوان به طور مطلق،از آنها پیروی نمود.بر همین اساس هم در احادیث معتبر (1)
.ر.ک:الکافی:ج 1 ص 208 ح 1 و 2. [1]
تصریح شده که منظور از«صادقان»در آیۀ یاد شده،خاندان رسالت اند.2.نخستین خطری که متوجّه محرومان از پیروی اهل بیت علیهم السلام میشود،گُم کردن راه درست بندگی خداست که موجب حیرت و سرگردانی و مشقّت دنیوی و اخروی است.در بخش اوّل روایت یاد شده،به این خطر اشاره شده است.
3.دومین خطری که در کمین کسانی است که همراه اهل بیت نیستند،خطر شرک است.این خطر،ویژۀ کسانی است که از رهبرانی جز خاندان رسالت پیروی مینمایند.بنا بر این،منظور از«شرک»در این جا،شرک عملی،یعنی شرک در اطاعت و فرمانبری است،چنان که در آیۀ 31 از سورۀ توبه آمده:
اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمّا یُشْرِکُونَ.
آنها دانشمندان و راهبان خود را اربابانی در برابر خدا قرار دادند و [نیز] مسیح فرزند مریم را،با آن که مأمور نبودند جز این که خدایی یگانه را که هیچ معبودی جز او نیست،بپرستند.او پاک است از آنچه همتایش قرار میدهند.
در این آیه نیز مقصود از شریک قرار دادنِ«اَحبار (دانشمندان)»و«رُهبان (راهبان)»با خدا،شرک در اطاعت و فرمانبرداری است،چنان که در برخی از احادیث،به این موضوع،تصریح شده است.
1) (1)
قالَ لی أبو عَبدِ اللّهِ علیه السلام:مَن أشَدُّ النّاسِ عَلَیکُم؟فَقُلتُ:کُلُّ النّاسِ !
فَأعادَها عَلَیَّ.فَقُلتُ:کُلُّ النّاسِ! فَقالَ:أتَدری لِمَ ذاکَ؟قُلتُ:لا أدری !
قالَ:إنَّ إبلیسَ دَعاهمُ فَأَجابوه وأَمَرَهُم فَاَطاعوه،ودَعاکُم فَلَم تُجیبوا وأَمَرَکُم فَلَم تُطیعوا،فَأَغری بِکُمُ النّاسَ. (1)
.علل الشرائع:ج 2 ص 598. [1]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:یعقوب بن شعیب گفت:امام صادق علیه السلام به من فرمود:«دشمنترین مردم نسبت به شما چه کسانی هستند؟».
گفتم:همۀ مردم !
امام علیه السلام این سخن را تکرار کرد.
گفتم:همۀ مردم !
فرمود:«میدانی چرا با شما دشمنی میکنند؟».
گفتم:نمیدانم.
فرمود:«علّتش این است که شیطان،آنها را دعوت کرد و آنها اجابتش کردند و به آنها دستور داد و آنها اطاعتش کردند؛ولی شما را دعوت کرد و شما اجابتش نکردید و به شما دستور داد و شما اطاعتش نکردید.به همین دلیل،آنها را بر ضدّ شما برانگیخت».
1) (1)
برای توضیح این حکمت،نکات زیر قابل توجّه است:
1.این روایت به روشنی نشان میدهد که حتّی در دوران امامت امام صادق علیه السلام که دوران شکوفایی مکتب تشیّع بوده،تودۀ مسلمانان،با پیروان اهل بیت علیهم السلام برخورد خوبی نداشتهاند و در واقع،آنها در جامعۀ اسلامی غریب بودهاند،و این رویداد،به معنای غربت اسلام ناب در جامعۀ اسلامی است.
2.غربت اسلام ناب در جامعۀ اسلامی،پدیدهای است که طبق احادیث شیعه و اهل سنّت،پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آن را پیشبینی کرده و از هواداران آن،تمجید نموده است.
متن حدیث،چنین است:
إنَّ الإِسلامَ بَدَأَ غَرِیباً وسَیَعودُ غَریباً کما بَدأَ،فَطوبی لِلغُرَباءِ. (1)
.کنز العمّال:ح 1192.
اسلام،غریبانه آغاز شد و به زودی همچون ابتدای خود،غریب خواهد شد.پس خوشا به حال غریبان !
3.یکی از اقدامات شیطان برای پیشگیری از گسترش اسلام ناب،ایجاد اختلاف در جامعۀ اسلامی و تحریک دیگران بر ضدّ پیروان اهل بیت علیهم السلام است.
4.معیار شناخت حق و باطل،دلایل و نشانههایی است که حق را اثبات میکنند، نه کثرت و قلّت هواداران. (2)بنا بر این،وقتی کسی حق را تشخیص داد،نباید از کم بودن هواداران آن وحشت نماید،چنان که از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده که فرمود:
أیُّها النّاسُ ! لا تَسْتَوحِشوا فی طریقِ الهُدی لِقلّةِ أهلِهِ،فإنَّ النّاسَ اجْتَمَعوا علی مائدةٍ شِبَعُها قصیرٌ،و جُوعُها طویلٌ. (3)
ای مردم! در راه راست،به دلیل شمار اندک رهروان آن،احساس تنهایی نکنید؛ زیرا مردم بر سفرهای گرد آمدهاند که سیری آن،کوتاهمدّت و گرسنگیاش طولانی است.
امام علیه السلام در این سخن نورانی به پیروان حق توصیه میفرماید که مبادا اندک بودن افراد حقمدار و غربت آنها در دنیا،سبب شود که به باطل گرایش پیدا کنند؛زیرا سفرۀ لذّات دنیویِ هواداران باطل،به زودی جمع خواهد شد و برای همیشه گرفتار پیامدهای این لذّات زودگذر خواهند بود،چنان که غربت هواداران حق به پایان خواهد رسید و از برکات صبر و تحمّل خود در راه حق برای همیشه بهرهمند خواهند شد.
سَأَلتُ أبا جَعفَرٍ علیه السلام عَن قَولِ اللّهِ تَعالی: فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا ، فَقالَ:یا أباخالِدٍ ! النّورُ-وَاللّهِ-الأَئِمَّةُ علیهم السلام.یا أباخالِدٍ ! لَنورُ الإِمامِ فی قُلوبِ المُؤمِنینَ أنوَرُ مِنَ الشَّمسِ المُضیئَةِ بِالنَّهارِ،وهُمُ الَّذینَ یُنَوِّرونَ قُلوبَ المُؤمِنینَ، ویَحجُبُ اللّهُ نورَهُم عَمَّن یَشاءُ فَتُظلِمُ قُلوبُهُم ویَغشاهُم بِها. (1)
.الکافی:ج 1 ص 195 ح 4، [1]بحار الأنوار:ج 23 ص 308 ح 5. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:ابو خالد کابلی گفت:از امام باقر علیه السلام از معنای این سخن خدای متعال:به خدا و فرستادة او و نوری که فرستادیم،ایمان بیاورید (2)سؤال کردم.
فرمود:«ای ابو خالد ! به خدا سوگند،مقصود از این "نور"،امامان علیهم السلام هستند.ای ابو خالد ! نور امام در دلهای اهل ایمان از نور آفتاب تابان در روز،روشنتر است و امامان هستند که دلهای مؤمنان را روشن میکنند،و خداوند،هر گاه خواستش تعلّق بگیرد،مانع تابش این نور به دلهای افراد میشود و در نتیجه،دلهای آنان،تاریک و ظلمانی میشود».
یکی از نامهای قرآن،«نور»است؛زیرا این کتاب آسمانی،راه صحیح زندگی را به انسان نشان میدهد.خداوند متعال در آیۀ هشتم از سورۀ تغابن،برای آن که جامعۀ بشر به سعادت دنیا و آخرت دست یابد،از مردم میخواهد به خدا و پیامبر خدا و
نوری که نازل فرموده،ایمان بیاورند.
نکتۀ قابل تأمّل در حدیث یاد شده که ثقة الإسلام کلینی آن را با سند صحیح از امام باقر علیه السلام نقل کرده،این است که امام علیه السلام،«نور»را در آیهای که به آن اشاره شد،به«امامان اهل بیت علیهم السلام»تفسیر نموده است.
بیتردید،این تفسیر،تفسیر باطنی است؛زیرا علاوه بر این که خداوند متعال، قرآن را در موارد متعدّدی«نور»نامیده،تعبیر«أنزلنا (نازل کردیم)»قرینۀ روشنی است که نشان میدهد مقصود از نور در این آیه،قرآن است؛ولی بر پایۀ احادیث معتبر،قرآن،افزون بر معنای ظاهری،معانی دیگری در باطن دارد که استواران در علم،از آن آگاهاند.
برای تبیین تفسیر باطنی آیۀ یاد شده،توجّه به این مقدّمۀ کوتاه ضروری است که هدایت الهی،دو گونه است:هدایت عام و هدایت خاص.
هدایت عام،به معنای ارائۀ طریق است؛ولی هدایت خاص،به معنای رساندن به مقصد است و به کسانی اختصاص دارد که از هدایت عامّ الهی بهره گرفتهاند.بنا بر این،خداوند منّان،دارای دو نور هدایت است:نوری که فقط راهنمایی میکند و نوری که علاوه بر راهنمایی،سالک را به مقصد میرساند.
نور راهنما،همان انبیای الهی،کتابهای آسمانی و امامان اند؛امّا نوری که به مقصد میرساند،چیست؟روایت یاد شده،اشاره دارد که نوری که به مقصد میرساند نیز از طریق انسان کامل یعنی امام به جامعه منتقل میشود.
به دیگر سخن،نقش انبیا و اوصیای آنان که به موقعیت انسان کامل و ولایت تکوینی دست یافتهاند،تنها نشان دادن راه تکامل نیست؛بلکه در پرتو نورافشانی باطنی امام،باطن و ضمیر و جان انسانهایی که با بهرهگیری از نور راهنمایی الهی، استعداد بهرهبرداری از نور هدایت خاصّ او را یافتهاند،پرورش مییابند و به سوی کمال مطلق-که مقصد و مقصود حرکت انسانی است-،رهسپار میگردند.
میتوان گفت احادیثی که امام عصر-أرواحنا فداه-را در عصر غیبت به خورشیدِ پس ابر تشبیه کردهاند،ناظر به همین معنا از بهرهگیری از نور هدایت اویند.
حَدَّثَنی عَبدُ اللّهِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ جَعفَرٍ،عَن أبیهِ،عَن جَدِّهِ:أنَّ مُحَمَّدَ بنَ عَلِیٍّ باقِرَ العِلمِ علیهما السلام جَمَعَ وُلدَهُ وفیهِم عَمُّهُم زَیدُ بنُ عَلِیٍّ،ثُمَّ أخرَجَ کِتاباً إلَیهِم بِخَطِّ عَلِیٍّ علیه السلام وإملاءِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،مَکتوبٌ فیهِ:
[ بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ
هَذا کِتابٌ مِنَ اللّهِ العَزیزِ الحَکیمِ لِمُحَمَّدٍ نورِهِ وسَفیرِهِ،وحِجابِهِ ودَلیلِهِ،نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الأَمینُ مِن عِندِ رَبِّ العالَمینَ.
عَظِّم یا مُحَمَّدُ أسمائی،وَاشکُر نَعمائی،ولا تَجحَد آلائی،إنّی أنَا اللّهُ لا إلهَ إلّا أنا،قاصِمُ الجَبّارینَ،و مُبیرُ المُتَکَبّرینَ،ومُذِلُّ الظّالِمینَ،ودَیّانُ یَومِ الدّینِ،إنّی أنَا اللّهُ لا إلهَ إلّاأنا،فَمَن رَجا غَیرَ فَضلی،أو خافَ غَیرَ عَدلی،عَذَّبتُهُ عَذاباً لا اعَذِّبُهُ أحَداً مِنَ العالَمینَ؛فَإِیّایَ فَاعبُد،وعَلَیَّ فَتَوَکَّل.
إنّی لَم أبعَث نَبِیّاً فَأکمَلتُ أیّامَهُ وَانقَضَت مُدَّتُهُ إلّاجَعَلتُ لَهُ وَصِیّاً،وإنّی فَضَّلتُکَ عَلَی الأَنبِیاءِ،وفَضَّلتُ وَصِیَّکَ عَلی الأَوصِیاءِ،وأکرَمتُکَ بِشِبلَیکَ بَعدَهُ وبِسِبطَیکَ الحَسنِ وَالحُسَینِ،وجَعَلتُ حَسَناً مَعدِنَ عِلمی بَعدَ انقِضاءِ مُدَّةِ أبیهِ،وجَعَلتُ حُسَیناً خازِنَ وَحیی،وأکرَمتُهُ بِالشَّهادَةِ،وخَتَمتُ لَهُ بِالسَّعادَةِ،فَهُوَ أفضَلُ مَنِ استُشهِدَ، وأرفَعُ الشُّهَداءِ دَرَجَةً،جَعَلتُ کَلِمَتِیَ التّامَّةَ مَعَهُ،وَالحُجَّةَ البالِغَةَ عِندَهُ،بِعِترَتِهِ اثیبُ واُعاقِبُ،أوَّلُهُم عَلِیٌّ سَیِّدُ العابِدینَ،وزَینُ أولِیائِیَ الماضینَ،وَابنُهُ سَمِیُّ جَدِّه المَحمودِ،مُحَمَّدٌ الباقِرُ لِعِلمی،وَالمَعدِنُ لِحِکمَتی،سَیَهلِکُ المُرتابونَ فی جَعفَرٍ،اَلرّادُّ
عَلَیهِ کَالرّادِّ عَلَیَّ،حَقَّ القَولُ مِنّی لَأُکرِمَنَّ مَثوی جَعفَرٍ،ولَأَسُرَّنَّهُ فی أولِیائِهِ وأشیاعِهِ وأنصارِهِ،وَانتَجبت بَعدَ«موسی»فِتنَةٌ عَمیاءُ حِندِسٌ؛لِأَنَّ خَیطَ فَرضی لا یَنقَطِعُ، وحُجَّتی لاتَخفی،وأنَّ أولِیائی لا یَشقَونَ أبَداً،ألا ومَن جَحَدَ واحِداً مِنهُم فَقَد جَحَدَ نِعمَتی،ومَن غَیَّرَ آیَةً مِن کِتابی فَقَدِ افتَری عَلَیَّ،و وَیلٌ لِلمُفتَرینَ الجاحِدینَ عِندَ انقِضاءِ مُدَّةِ عَبدی موسی،وحَبیبی،وخِیَرَتی ألا إنَّ المُکَذِّبَ بِالثّامِنِ مُکَذِّبٌ بِکُلِّ أولِیائی،وعَلِیٌّ وَلِیّی وناصِری ومَن أضَعُ عَلَیهِ أعباءَ النُّبُوَّةِ،وأمتَحِنُهُ بِالاِضطِلاعِ، یَقتُلُهُ عِفریتٌ مُستَکبِرٌ،یُدفَنُ فِی المَدینَةِ الَّتی بَناها العَبدُ الصّالِحُ ذُو القَرنَینَ،إلی جَنبِ شَرِّ خَلقی،حَقَّ القَولُ مِنّی لَاُقِرَّنَّ عَینَهُ بِمُحَمَّدٍ ابنِهِ،وخَلیفَتِهِ مِن بَعدِهِ،فَهُوَ وارِثُ عِلمی،ومَعدِنُ حِکمَتی،ومَوضِعُ سِرّی،وحُجَّتی عَلی خَلقی،جَعَلتُ الجَنَّةَ مَثواهُ،وشَفَّعتُهُ فی سَبعینَ (1)
.فی بحار الأنوار:« [1]سبعین ألفاً».
مِن أهلِ بَیتِهِ کُلُّهُم قَدِ استَوجَبُوا النّارَ،وأختِمُ بِالسَّعادَةِلِابنِهِ عَلِیٍّ وَلِیّی وناصِری،وَالشاهِدِ فی خَلقی،وأمینی عَلی وَحیی،اُخرِجُ مِنهُ الدّاعی إلی سَبیلی،وَالخازِنَ لِعِلمی الحَسَنَ،ثُمَّ اکِملُ ذلِکَ بِابنِهِ رَحمَةً لِلعالَمینَ،عَلَیهِ کَمالُ موسی،وبَهاءُ عیسی،وصَبرُ أیّوبَ،سَتَذِلُّ أولِیائی فی زَمانِهِ، ویَتهَادَونَ رُؤوسَهُم کَما تَهادی رُؤوسُ التُّرکِ وَالدَّیلَمِ،فَیُقتَلونَ،ویُحرَقونَ، ویَکونونَ خائِفینَ مَرعوبینَ وَجِلینَ،تُصبَغُ الأَرضُ مِن دمائِهِم،ویَفشُو الوَیلُ وَالرَّنینُ فی نِسائِهِم،اُولئِکَ أولِیائی حَقّاً،بِهِم أدفَعُ کُلَّ فِتنَةٍ عَمیاءَ حِندِسٍ،وبِهِم أکشِفُ الزَّلازِلَ،وأرفَعُ عَنهُمُ الآصارَ (2)وَالأَغلالَ،اُولئِکَ عَلَیهِم صَلَواتٌ مِن رَبِّهِم واُولئِکَ هُمُ المُهتَدونَ]. (3)ثُمَّ قالَ فی آخِرِهِ:قالَ عَبدُ العَظیمِ:العَجَبُ کُلُّ العَجَبِ لِمُحَمَّدِ بنِ جَعفَرٍ وخُروجِهِ إذ سَمِعَ أباهُ علیه السلام یَقولُ هکَذا ویَحکیهِ !
ثُمَّ قالَ:هذا سِرُّ اللّهِ ودینُهُ ودینُ مَلائِکَتِهِ؛فَصُنهُ إلّاعَن أهلِهِ وأولِیائِهِ. (1)
.کمال الدین:ص 312 ح 3، [1]بحار الأنوار:ج 36 ص 201. [2]
دَخَلتُ عَلی سَیِّدی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ زَینِ العابِدینَ علیه السلام فَقُلتُ لَهُ:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! أخبِرنی بِالَّذینَ فَرَضَ اللّهُ عز و جل طاعَتَهُم ومَوَدَّتَهُم،وأَوجَبَ عَلی عِبادِهِ الاِقتِداءَ بِهِم بَعدَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله.
فَقالَ لی:یا کُنکُرُ ! إنَّ اولی الأَمرِ الَّذینَ جَعَلَهُمُ اللّهُ عز و جل أئِمَّةً لِلنّاسِ وأوجَبَ عَلَیهِم طاعَتَهُم:أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام،ثُمَّ الحَسَنُ،ثُمَّ الحُسَینُ ابنا عَلِیِّ بنِ أبیطالِبٍ،ثُمَّ انتَهی الأَمرُ إلَینا،ثُمَّ سَکَتَ.
فَقُلتُ لَهُ:یا سَیِّدی ! رُوِیَ لَنا عَن أمیرِ المُؤمِنینَ عَلِیٍّ علیه السلام:أنَّ الأَرضَ لا تَخلو مِن حُجَّةٍ للّهِِ عز و جل عَلی عِبادِهِ،فَمَنِ الحُجَّةُ وَالإِمامُ بَعدَکَ؟
قالَ:اِبنی مُحَمَّدٌ،وَاسمُهُ فِی التَّوراةِ باقِرٌ؛یَبقُرُ العِلمَ بَقراً،هُوَ الحُجَّةُ وَالإِمامُ بَعدی.ومِن بَعدِ مُحَمَّدٍ ابنُهُ جَعفَرٌ،وَاسمُهُ عِندَ أهلِ السَّماءِ الصّادِقُ.
فَقُلتُ لَهُ:یا سَیِّدی ! فَکَیفَ صارَ اسمُهُ الصّادِقَ،و کُلُّکُم صادِقونَ؟
قالَ:حَدَّثنی أبی،عَن أبیه علیهما السلام،أنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ:«إذا وُلِدَ ابنی جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهم السلام فَسَمُّوهُ الصّادِقَ؛فَإِنَّ لِلخامِسِ مِن وُلدِهِ وَلَداً اسمُهُ جَعفَرٌ یَدَّعِی الإِمامَةَ اجتِراءً عَلی اللّهِ وکَذِباً عَلَیهِ،فَهُوَ عِندَ اللّهِ جَعفَرٌ الکَذّابُ المُفتَری عَلیَ اللّهِ عز و جل،وَالمُدَّعی لِما لَیسَ لَهُ بِأَهلٍ،المخالِفُ عَلی أبیهِ، وَالحاسِدُ لِأَخیهِ،ذلِکَ الَّذی یَرومُ کَشفَ سِترِ اللّهِ عِندَ غَیبَةِ وَلِیِّ اللّهِ عز و جل».
ثُمَّ بَکی عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیهما السلام بُکاءً شَدیداً،ثُمَّ قالَ:کَأَنّی بِجَعفَرٍ الکَذّابِ وقَد حَمَلَ طاغِیَةَ زَمانِهِ عَلی تَفتیشِ أمرِ وَلِیِّ اللّهِ،وَالمُغَیَّبِ فی حِفظِ اللّهِ،وَالتَّوکیلِ بِحَرَمِ
1) (1)
أبیهِ جَهلًا مِنهُ ِبِولادَتِهِ،وحِرصاً مِنهُ عَلی قَتلِهِ إن ظَفِرَ بِهِ،و طَمَعاً فی میراثِهِ،حَتّی یَأخُذَهُ بِغَیرِ حَقِّهِ.
قالَ أبو خالِدٍ:فَقُلتُ لَهُ:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! وإنَّ ذلِکَ لَکائِنٌ؟
فَقالَ:إی وَرَبّی،إنَّ ذلِکَ لَمَکتوبٌ عِندَنا فِی الصَّحیفَةِ الَّتی فیها ذِکرُ المِحَنِ الَّتی تَجری عَلَینا بَعدَ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله.
قالَ أبو خالِدٍ:فَقُلتُ:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! ثُمَّ یَکونُ ماذا؟
قالَ:ثُمَّ تَمتَدُّ الغَیبَةُ بِوَلِیِّ اللّهِ عز و جل الثّانی عَشَرَ مِن أوصِیاءِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَالأَئِمَّةِ بَعدَهُ.
یا أباخالِدٍ ! إنَّ أهلَ زَمانِ غَیبَتِهِ القائِلینَ بِإِمامَتِهِ وَالمُنتَظِرینَ لِظُهورِهِ،أفضَلُ مِن أهلِ کُلِّ زَمانٍ؛لِأَنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی أعطاهُم مِنَ العُقولِ وَالأَفهامِ وَالمَعرِفَةِ ما صارَت بِهِ الغَیبَةُ عِندَهُم بِمَنزِلَةِ المُشاهَدَةِ،وجَعَلَهُم فی ذلِکَ الزَّمانِ بِمَنزِلَةِ المُجاهِدینَ بَینَ یَدَی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِالسَّیفِ،اُولئِکَ المُخلَصونَ حَقّاً،وشیعَتُنا صِدقاً، وَالدُّعاةُ إلی دینِ اللّهِ عز و جل سِرّاً وجَهراً.
وقالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:اِنتظارُ الفَرَجِ مِن أعظَمِ الفَرَجِ. (1)
.کمال الدین:ص 319 ح 2، [1]بحار الأنوار:ج 36 ص 286 ح 1. [2]
ترجمۀ حدیث 11
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام صادق علیه السلام فرمود:امام باقر علیه السلام فرزندان خود را پیرامونش جمع نمود و در میان آنها عموی ایشان زید بن علی هم بود.پس از آن،امام علیه السلام کتابی را بیرون آورد که به خطّ امیر مؤمنان و املای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بود،و در آن،نوشته شده بود:«بسم اللّه الرحمن الرحیم.این کتابی است از جانب خداوند توانا و درستکار به سوی محمّد که نور او و سفیر او و حاجب و دربان او و رهنمای اوست.
این نامه را جبرئیل امین از نزد خداوند جهانیان فرود آورده است.
ای محمّد ! نامهای مرا بزرگ بشمار و از نعمتهای من سپاسگزاری کن و
1) (1)
نعمتهایم را انکار مکن.منم خدایی که جز من معبودی نیست.منم شکنندۀ پشت ستمگران،و در هم کوبندۀ متکبّران،و خوار کنندۀ ظالمان،و جزا دهندۀ روز رستاخیز.منم خداوندی که جز من معبودی نیست.هر کس غیر از فضل من،به دیگری امیدوار باشد،و یا غیر از عدل من،از دیگری بترسد،او را عذابی خواهم داد که هیچ کس را مانند آن عذاب نکرده باشم.پس مرا عبادت کن و بر من توکّل نما.
به درستی که من پیغمبری را مبعوث نکردم،مگر این که زمانی که مدّت پیامبریاش تمام گشت،برایش وصیای قرار دادم.ومن تو را بر پیغمبران برتری دادم و وصیّ تو را نیز بر سایر اوصیا برگزیدم،و تو را به دو نازدانهات بعد از او و به دو نوهات،حسن و حسین،گرامی داشتم.حسن را بعد از گذشتن زمان پدرش،معدن علم خود قرار دادم،و حسین را گنجور وحی خویش ساختم و او را به شهادت گرامی داشتم،و عاقبت کار او را به سعادت ختم نمودم.او افضل شهداست و بلندترین مقام را در میان آنها دارد.کلمۀ کامل و حجّت رسای خود را در نزد او گذاشتم،و به وسیلۀ عترت او جزا میدهم و عقاب میکنم.اوّلین آن عترت،علی است که سَرور عبادت کنندگان و زینت دوستان گذشتهام است،و فرزندش محمّد-که همنام جدّ ستودهاش است-،شکافندۀ علم و معدن حکمت من است.زود است مردمی که در بارۀ جعفر به شک میافتند،هلاک گردند و کسی که وی را تکذیب کند،گویا مرا تکذیب کرده است.به راستی من جایگاه جعفر را گرامی خواهم داشت،و او را به وسیلۀ شیعیان و دوستان و پیروانش خشنود خواهم ساخت.پس از وی به موسی،فتنۀ کور و تاریک و ظلمانی نازل خواهد شد،[هر چند] رشتۀ تقدیراتم بریده نمیشود و برهانم پنهان نمیماند و دوستانم بدبخت نمیشوند.
آگاه باشید که هر کس یکی از آنها را انکار نماید،به نعمت من ناسپاسی کرده است، و هرکس آیهای از کتاب مرا جا به جا کند،بر من دروغ بسته است.وای بر افترا زنندگان و انکار کنندگان،در آن هنگامی که زمان بنده و دوست و برگزیدهام موسی منقضی میشود! آگاه باشید که تکذیب کنندۀ هشتمین،تکذیب کنندۀ همۀ اولیای من است.علی،ولی و یاری کنندۀ من است،و کسی است که دشواریهای نبوّت را بر
دوش او میگذارم،و او را به قوّت،آزمایش میکنم.او را دیوی سرکش و خودپرست خواهد کشت،و در شهری که بنای آن به دست بندۀ صالح،ذو القرنین،گذاشته شده، در نزد بدترین مخلوقات من،دفن خواهد گردید.گفتارم ثابت است که دیدگان او را به وسیلۀ فرزندش محمّد-که جانشین اوست-،روشن خواهم ساخت.او وارث علم و معدن حکمت و جایگاه اسرار من است و بر مخلوقاتم حجّت است.بهشت را جایگاه او قرار خواهم داد،و او را در هفتاد نفر از خویشاوندانش که آتش جهنّم بر آنها لازم شده باشد،شفیع خواهم ساخت و عاقبت کار فرزند او علی را که دوست و یاری کنندۀ من است،به سعادت (خوشبختی) پایان میدهم.او که گواه در میان خلقم و امین بر وحیم است و از وی دعوت کننده به راهم و خازن علم خود،حسن،را بیرون خواهم کرد،و آن را به فرزندش که رحمت بر جهانیان است،کامل خواهم نمود.در این فرزند،کمال موسی و بهای عیسی و صبر ایّوب نهفته است.در زمان او، دوستانم خوار خواهند شد و سرهای آنها را به یکدیگر هدیه خواهند داد،همان طور که سرهای ترک و دیلم را به هم هدیه میدادند.پس اینان کشته میشوند و سوخته میگردند،همواره ترسناک،مرعوب و نگران خواهند بود،زمین به خونشان رنگین میشود و فریاد و ناله و بانک و شیون،از زنان آنها بلند است.اینان،دوستان واقعی من هستند.به وسیلۀ اینها هر فتنۀ کور و ظلمانی را دفع خواهم ساخت،و به خاطر اینها زلزلهها را برطرف میکنم و غل و زنجیرها را از آنها بر میدارم.این دسته از مردم، مشمول صلوات پروردگارشان اند و اینان هدایت شده هستند».
عبدالعظیم علیه السلام گوید:از محمّد بن جعفر،تعجّب است که پس از این که این حدیث را از پدرش شنید و آن را برای مردم بازگو کرد،به گفتار او توجّهی نکرد و خروج نمود.آن گاه گفت:این،از اسرار پروردگار و دین او و دین فرشتگان اوست.او را از نااهلان نگه دار.
ترجمۀ حدیث 12
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:ابو خالد کابلی گفت:بر مولایم زین العابدین
علی بن الحسین علیهما السلام وارد شدم و به ایشان گفتم:ای فرزند پیامبر خدا ! مرا از کسانی که خداوند،اطاعت از آنها و دوستیشان را پس از پیغمبر واجب نموده و بندگان خود را به اقتدا به آنان ملزم ساخته است،آگاه نما.
فرمود:ای کُنکُر ! (1)
.کُنکر،لقب ابو خالد است.
اولو الأمری که خداوند،آنها را امام مردم قرار داده و اطاعت ایشان را واجب نموده است،امیر مؤمنان علیه السلام و بعد از او،دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام هستند و سپس این مقام به ما رسیده است»و آنگاه ساکت شد.ابو خالد گفت:گفتم:ای سَرور من ! برای ما روایت کردهاند که امیر مؤمنان علیه السلام فرموده:«زمین هیچ گاه از حجّت خدا بر بندگانش خالی نمیماند».پس حجّت و امام پس از تو کیست؟
فرمود:«فرزندم محمّد که نام او در تورات،باقر است؛زیرا علم را به صورت کامل از هم خواهد شکافت [و حقایق آن را برای مردم بازگو خواهد کرد].او امام و حجّت بعد از من است.پس از وی،فرزندش جعفر،حجّت و امام است و نام او در نزد اهل آسمان،صادق است.
راوی گفت:گفتم:ای سیّد من ! چگونه وی را«صادق»نامیدهاند،در حالی که شما اهل بیت،همه صادق هستید؟
فرمود:«پدرم از پدرش روایت کرده که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:"هرگاه فرزندم جعفر بن محمّد متولّد شد،او را صادق نام بگذارید؛زیرا پنجمین فرزند او که جعفر نام خواهد داشت،به دروغ،مدّعی مقام امامت خواهد شد.وی در نزد پروردگار، کذّاب و افترا زننده محسوب است و مدّعی مقامی است که اهلیّت آن را ندارد.او با پدرش مخالفت مینماید و به برادرش حسد میورزد و در هنگامی که ولیّ خدا غایب است،قصد افشای اسرار پروردگار را خواهد کرد"».
امام زین العابدین علیه السلام سپس گریۀ زیادی نمود و فرمود:«گویا میبینم جعفر کذّاب را در حالی که طاغوت زمان خود را در جستجوی امر ولیّ خدا راهنمایی میکند،و
1) (1)
حال این که ولیّ پروردگار در محافظت خداوند،قرار گرفته و وکالت حرم پدرش به عهدۀ وی نهاده شده است.جعفر کذّاب،از روی جهلی که به ولادت ولیّ عصر دارد، حریص است که او را بعد از ولادت به قتل برساند برای این که به میراث پدرش دست پیدا کند و ارث او را بدون استحقاق دریافت نماید».
ابو خالد گفت:گفتم:ای پسر پیامبر خدا ! این اموری که فرمودید،اتّفاق میافتد؟
فرمود:«آری،به پروردگارم سوگند،این مطالب در صحیفهای که نزد ما موجود است،نوشته شده و در آن صحیفه،تمام سختیها و پیشامدهایی که پس از پیامبر خدا برای ما رخ خواهد داد،مضبوط است».
ابو خالد گفت:گفتم:پس از آن،چه خواهد شد؟
فرمود:«پس از آن،غیبت ولیّ خدا و دوازدهمین وصیّ پیامبر خدا و ائمّه علیهم السلام به درازا خواهد کشید».ای ابو خالد ! مردمان زمان غیبتِ او که به امامت او معتقد گردند و منتظر ظهور او باشند،بهترین مردمان هستند؛زیرا خداوند به اندازهای به آنان فهم و خرد و معرفتْ مرحمت نموده که غیبت در نزد آنها به منزلۀ مشاهده است،و مردم آن زمان،مانند کسانی که در کنار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به جهاد پرداخته باشند،محسوب خواهند شد.آنها حقّاً بندگان خالص و شیعیان راستگو هستند،و آنان اند که مردم را به سوی دین خدا در آشکارا و پنهان دعوت میکنند».
امام علیه السلام فرمود:«انتظار فَرَج،از بهترین اعمال است».
افزون بر دو حدیثی که حضرت عبد العظیم علیه السلام در بارۀ شمار امامان نقل کرده،احادیث فراوان دیگری هست که در آنها،پیامبر خدا دوازده نفر از خاندان خود را یکی پس از دیگری به عنوان جانشینان خود و امامان و رهبران آیندۀ جهان اسلام،به امّت معرّفی کرده است.این متون را به دو دسته میتوان تقسیم کرد:
دستۀ اوّل،احادیثی که در منابع روایی پیروان اهل بیت علیهم السلام آمدهاند.سند این احادیث،صحیح و معتبر است و دلالت آنها بر مبنای پیروان اهل بیت در موضوع
امامت،روشن و غیر قابل تردید است.
دستۀ دوم،احادیثی که منابع اهل سنّت از پیامبر خدا روایت کردهاند.این احادیث نیز بر مبنای اهل سنّت از صحّت و اعتبار لازم برخوردارند؛لیکن دلالت آنها به وضوح دلالت احادیث دستۀ اوّل نیست و از این رو،احتمالات مختلفی در تبیین مقصود آنها ذکر شده است.
در این پژوهش،علاوه بر ارزیابی سند این دسته از احادیث،روشن خواهد شد که مقصود آنها نیز چیزی جز مدلول احادیث دستۀ اوّل نیست:
در زمینۀ ارزیابی سند احادیث مربوط به تعداد خلفا،چند نکته قابل ذکر است:
الف-سند این احادیث در منابع کهن و معتبر اهل سنّت (1)
.صحیح مسلم:ج 6 ص 3 و 4،مسند ابن حنبل:ج 5 ص 87-90،مسند أبی داوود:ج2 ص309 ح4280،صحیحابن حبّان:ج15 ص44،المعجم الکبیر:ج2 ص195-232،تاریخ بغداد:ج2 ص124.
به جابر بن سَمُره و ابو جُحَیفه میرسد.ب-گزارش جابر بن سَمُره در نزد اهل سنّت،صحیح و معتبر است.بَغَوی در ارزیابی این حدیث میگوید:
بر صحّت این حدیث،اتّفاق وجود دارد. (2)
افزون بر این،آلبانی،برخی طُرُق این حدیث را صحیح میداند. (3)این حدیث همچنین در صحیح مسلم (4)و صحیح البخاری (5)روایت شده که این نقلها نیز نزد اهل سنّت معتبر شمرده میشوند،هر چند در نقل بخاری به جای«اثنا عشر خلیفة»،«اثنا
عشر أمیراً»آمده است.
ج-گزارش جابر بن سَمُره با همان اسنادی که در منابع اهل سنّت آمده،در منابع حدیثی شیعه نیز نقل شده است. (1)
.ر.ک:الخصال:ص 469-473 ح 12-30 ( [1]با 19 سند)،المناقب،ابن شهرآشوب:ج 1 ص 248-250،العمدة:ص 416 ح 856 و ص 419 ح 871، [2]کشف الغمّة:ج 1 ص 57-58،إعلام الوری:ج 2 ص 158، [3]بحار الأنوار:ج 36 ص 239 ح 38.
د-احادیث یاد شده،علاوه بر جابر بن سَمُره،از طریق عبد اللّه بن عمر،عبد اللّه بن مسعود،عبد اللّه بن عمرو بن عاص،اَنَس بن مالک و عبد اللّه بن ابی اوفی نیز نقل شده اند؛لیکن منابعی که این گزارشها را روایت کردهاند،مصادر شیعی اند.
ه-نکتۀ قابل تأمّل،این است که:سخنی سرنوشتساز با آن اهمّیت که آیندۀ رهبری در جامعۀ اسلامی را رقم میزند،چرا آن گونه که باید،مورد توجّه صحابیان قرار نگرفته و کمتر به نقل آن پرداختهاند،تا آن جا که حدیث«اِثنا عَشَرَ خلیفة (دوازده خلیفه)»به حدیث جابر بن سَمُره،معروف گردیده است؟
بی تردید،سیاسی بودن مضمون حدیث در عدم نقل آن توسّط اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله، مؤثّر بوده است.از این رو،عدم شهرت نقل آن از طرق مختلف،بر بیتوجّهی صحابیان به این موضوع مهم،دلالت ندارد.
مُسلم،در صحیح خود،سخن پیامبر صلی الله علیه و آله در بارۀ خلفای پس از خود را مربوط به روز جمعهای میداند که شخصی به نام اسلَمی سنگسار شد (2)و چون این واقعه در مدینه اتّفاق افتاده است، (3)میتوان گفت که مکان سخن پیامبر صلی الله علیه و آله،مسجد مدینه بوده است؛ امّا احمد بن حنبل،در مُسنَد خویش،زمان صدور این حدیث را عرفه و مکان آن را
سرزمین عرفات (1)
.مسند ابن حنبل:ج 7 ص 429 ح 20991.
ذکر کرده است و در گزارشی دیگر،مکان صدور آن را مِنا میداند. (2)با تأمّل در متن گزارشهایی که مربوط به این واقعه است،به نظر میرسد که جابر بن سَمُره،تنها یک واقعه را بیان میکند و با توجّه به ویژگیهای اختصاصی موجود در متن،احتمال تعدّد واقعه،بعید است.
متن حدیث جابر بن سَمُره،به گونههای مختلفی گزارش شده است.در بیشتر گزارشها«اثنا عشر خلیفة (دوازده خلیفه)»،در صحیح البخاری«اثنا عشر أمیراً (دوازده امیر)»و در گزارشهای دیگر،«اثنا عشر إماماً (دوازده امام)»،«اثنا عشر مَلِکاً (دوازده پادشاه)»و«اثنا عشر قیّماً (دوازده سرپرست)»آمده است و مطابق برخی از نقلها،متن حدیث با عبارت« لا یَزالُ أَمرُ النَّاسِ ماضیاً ما وَلیَهُمُ اثنا عَشَرَ رَجُلاً ؛ (3)همواره کارهای مردم انجام میشود،مادام که دوازده مرد،سرپرست آنها باشند»گزارش شده است.
همۀ این گزارشها،نشان دهندۀ آن است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله،در پی معرّفی جانشینان خود و رهبران آیندۀ جهان اسلام بوده و راوی و یا راویان حدیث،سخن پیامبر صلی الله علیه و آله را نقل به معنا کردهاند.
نکتۀ قابل توجّه،این که:پس از معرّفی دوازده نفر به عنوان جانشینان پس از پیامبر صلی الله علیه و آله توسّط ایشان،همهمه و هیاهو مجلس را فرا میگیرد، (4)به گونهای که جابر بن سَمُره تصریح میکند که سخن پایانی پیامبر صلی الله علیه و آله را نشنیده (5)و از پدر یا عموی خود میپرسد که:ایشان چه گفت؟و او پاسخ میدهد که ایشان فرمود:«کلّهم من قریش؛ (6)
همۀ آنها از قریش اند»،یا«کلّهم من بنی هاشم؛ (1)
.ینابیع المودّة:ج2 ص316 ح908. [1]
همۀ آنها از بنی هاشم اند».این صحنه نشان میدهد که فضای سیاسی برای اعلان رهبران آیندۀ جهان اسلام، مناسب نبوده است،چنان که جملۀ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ؛ 2 خداوند،تو را از آسیب مردمان حفظ میکند در جریان غدیر،اشاره به همین واقعیت است.البتّه بعد از غدیر نیز هنگامی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در بیماریِ منجر به وفاتش میخواهد به صورت مکتوب،مشکل رهبری آیندۀ جهان اسلام را حل کند،با کارشکنی و همهمه و غوغا رو به رو میشود و در نتیجه،تصریح به این امر،میسّر نمیگردد. (2)
تأمّل در واژههای«خلیفه»، (3)«امام»، (4)«وصی»، (5)«امیر» (6)و الفاظ مشابه آنها که در گزارشهای مختلف حدیث جابر آمده و نیز موقعیت خانوادگی و عدد کسانی که پیامبر صلی الله علیه و آله آنان را به عنوان جانشینان خود معرّفی میکند و مهمتر از همه،تأکید ایشان بر این که قوام دین و عزّت اسلام و صلاح امّت تا قیامت در گرو خلافت آنهاست،به روشنی نشان میدهند که پیامبر صلی الله علیه و آله در این پیام مهم،در صدد ارائۀ مشخّصات افرادی بوده که پس از او شایستگی علمی،عملی،سیاسی و مدیریتی لازم را برای رهبری جامعۀ اسلامی دارند؛کسانی که از هر جهت میتوانند خلیفۀ خدا و خلیفۀ پیامبر خدا
1) (1)
2) (3) .ر.ک:صحیح البخاری:ج 1 ص54 ح114 و ج 4 ص 1612 ح 4168 و ج 8 ص 2680 ح 6933،مسند ابن ū حنبل:ج 1 ص 695 ح 2992،الطبقات الکبری:ج 2 ص 244.
3) (4) .ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج 9 ص 311 ( [2]اهل بیت علیهم السلام/فصل یکم/شمار امامان اهل بیت علیهم السلام/تعبیر«دوازده خلیفه»).
4) (5) .ر.ک:همان:ص 319 ( [3]اهل بیت علیهم السلام/فصل یکم/شمار امامان اهل بیت علیهم السلام/تعبیر«دوازده امام»).
5) (6) .ر.ک:همان:ص 323 ( [4]اهل بیت علیهم السلام/فصل یکم/شمار امامان اهل بیت علیهم السلام/تعبیر«دوازده وصی»).
6) (7) .ر.ک:همان:ص 319 ( [5]اهل بیت علیهم السلام/فصل یکم/شمار امامان اهل بیت علیهم السلام/تعبیر«دوازده امیر»).
باشند.
در آن هنگام،اهمّیت این پیام و رساندن آن،به گونهای بود که به گفتۀ ابن عبّاس، ابو بکر در آغاز حکومتش،خود را خلیفه نمیخوانَد و در پاسخ کسی که از او میپرسد:«آیا تو خلیفۀ پیامبر خدایی؟»،پاسخ میدهد:نه.و در پاسخ این سؤال که:
«پس تو کیستی؟»،پاسخ میدهد:من،جایگزین پس از او هستم. (1)
.کنز العمّال:ح 35708.
دقّت و تأمّل در معنای واژۀ«خلیفه»،خود،بیانگر این معناست که خلیفه به معنای جانشین است و جانشین،کسی است که وظیفۀ شخص پیشین را به عهده دارد و جای خالی او را پُر میکند،و چون وظیفۀ اصلی و محوری پیامبر صلی الله علیه و آله،هدایتگری و راهنمونی مردمان به سوی رستگاری است،تنها،فردی شایستگی عنوان خلافت را دارد که به بهترین وجه به هدایت مردمان بپردازد.
به همین دلیل است که پیامبر صلی الله علیه و آله،مبلّغان دین را خلفای خود شمرده است.در حدیثی آمده است که پیامبر خدا برای خلفای (جانشینانِ) خود از خداوند طلب رحمت نمود و در جواب این سؤال که«خلفای شما چه کسانی هستند؟»فرمود:
الَّذینَ یَأتونَ مِن بَعدی یَروونَ حَدیثی و سُنَّتی. (2)
کسانی که پس از من میآیند و حدیث و سنّت مرا روایت میکنند.
از سوی دیگر،حکومت،فقط وسیله و ابزاری بوده است که پیامبر صلی الله علیه و آله از آن استفاده کرده و آن را در جهت هدف خویش به کار گرفته است؛زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله،چه زمانی که حکومت داشته و چه زمانی که حکومتی نداشته (همانند دوران سخت مکّه)،وظیفۀ خویش را به انجام رسانده است.
توجیهات و تأویلاتی که به نقل از محقّقان حدیثی اهل سنّت در پی میآید،نشان دهندۀ این مطلب است که آنان بدون توجّه به علّت غایی بعثت پیامبران،به معنای
شایع«خلیفه»توجّه کردهاند و در میان حاکمان و قدرتمداران،به دنبال خلیفه گشتهاند.بدیهی است که حاکمان ظالم و خونریزی همانند یزید و عبد الملک را نمیتوان خلیفۀ بزرگترینِ پیامبران الهی و خاتم آنان دانست.
باری ! تردیدی نیست که هدف پیامبر صلی الله علیه و آله از این سخن،معرّفی بهترین کسانی است که پس از او شایستگی کامل را برای رهبری امّت اسلامی دارند؛لیکن با عنایت به این که مقام نبوّت،منزّه از سخن لغو یا معمّاگونه است،مسئلۀ مهم در فقه الحدیث و فهم سخن پیامبر خدا،تعیین مصداق خلفای دوازده گانهای است که ایشان،آنان را به عنوان خلفای شایستۀ خود،معرّفی نموده است.
از نگاه پیروان اهل بیت علیهم السلام،پاسخ،روشن است؛زیرا آنان بر این باورند که خلفای دوازده گانۀ پیامبر صلی الله علیه و آله،دوازده تن از اهل بیت ایشان اند که اوّلین آنها،امام علی علیه السلام و آخرین آنها،امام مهدی علیه السلام است که هماکنون،زنده است و روزی جهان را از عدل و داد پُر خواهد کرد. (1)
.ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج9 ص 333 ( [1]اهل بیت علیهم السلام/فصل یکم/احادیث در بر دارندۀ شمار امامان و نامهای آنان) و اهل بیت علیهم السلام در قرآن و حدیث:ص197 ( [2]شمار امامان و نامهای آنان).
محدّثان اهل سنّت با این که حدیث جابر بن سَمُره را صحیح میدانند،پاسخ روشنی برای تبیین مصادیق خلفای دوازدهگانه ندارند،تا آن جا که ابن جوزی در کتاب کشف المشکل میگوید:
اگر چه در بارۀ این حدیث جستجوی بسیار کردم و در مورد آن سؤال نمودم،لیکن کسی را نیافتم که مقصود [واقعی] آن را بداند. (2)
مهلّب نیز چنین تصریح مینماید:
کسی را نیافتم که به معنای حقیقی این حدیث،رسیده باشد. (3)
همچنین ابن حجر،اجمالاً عدم فهم حدیث یاد شده را تأیید میکند. (1)
.فتح الباری:ج 13 ص 212.
البتّه عدّهای از جمله افراد یاد شده خواستهاند که ولو به صورت احتمال،مقصود از خلفای دوازدهگانه را بیان کنند؛لیکن با تأمّل در آنچه گفتهاند،مشخّص میگردد که مدّعای آنان،نه از حیث عدد و نه از حیث ویژگیها،با آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده،قابل انطباق نیست. (2)
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از یحیی بن سالم-:امام صادق علیه السلام فرمود:«هنگامی که آیۀ شریف:[تا] گوشهای شنوا آن را نگاه دارد (2)نازل گردید،پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود:مقصود از گوشهای شنوا گوش شماست».
این روایت در تفسیر آیۀ 12 از سورۀ حاقّه،به بیان یکی از فضایل امام علی علیه السلام پرداخته است.این آیه،پساز آیاتی است که به سرنوشت شوم شماری از اقوام گذشته اشاره دارند تا درس عبرتی برای دلهای بیدار و گوشهای شنوا و پذیرای حق باشد.قرآن در ادامه در بیان هدف و حکمت مجازاتهای آنان میفرماید:
لِنَجْعَلَها لَکُمْ تَذْکِرَةً وَ تَعِیَها أُذُنٌ واعِیَةٌ.
تا آن رای و سیله ای برای یادآوری شما قرار دهیم و گوش های شنوا آن رای نگاه دارد.
یعنی هدف از مجازات تبهکاران،تربیت انسان و هدایت جامعه در مسیر کمال انسانی بوده است.البتّه همه کس از این یادآوریها بهره نمیگیرد؛بلکه تنها گوشهای شنوا و دلهای پذیرای حق از آن عبرت میگیرند.
1) (1)
.الکافی:ج 1 ص 423 ح 57، [1]بحار الأنوار:ج 35 ص 326 ح 1. [2]
2) (2) .حاقّه:آیۀ 12.
به تعبیر دیگر،پند و اندرز برای کسی مفید است که سخن حق را میشنود و در دل جا میدهد،نه کسی که با یک گوش میشنود و آن را از گوش دیگر خارج میکند.
بر پایۀ احادیثی که شیعه و اهل سنّت روایت کردهاند،این آیه در شأن امام علی علیه السلام نازل شده است. (1)
.ر.ک:دانشنامۀ امیر المؤمنین علیه السلام:ج 7 ص 537 ( [1]گوش شنوا).
وقتی این آیه نازل شد،پیامبر صلی الله علیه و آله از خداوند خواست تا گوش امام علی علیه السلام را مصداق آن قرار دهد.این دعا مستجاب شد،به گونهای که پس از آن،ایشان هیچ چیز را فراموش نمیکرد.بر این اساس،امام علی علیه السلام پس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله کاملترین مصداق برای گوشهای شنوا و دلهای حقپذیر و به سخن دیگر،امام حقپذیران است،و هر کس به میزان پذیرش حق،به این«میزان عمل»نزدیکتر خواهد بود.
1) (1)
کُنتُ غُلاماً أخدِمُ عائِشَةَ،فَکُنتُ إذا کانَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عِندَها قَریباً اعاطیهِم.قالَ:
فَبَینَما النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عِندَها ذاتَ یَومٍ،و إذا داقٌّ یَدُقُّ البابَ،فَخَرَجتُ إلَیهِ فَإِذا جارِیَةٌ مَعَها طَبَقٌ مُغَطّی،قالَ:فَرَجَعتُ إلی عائشة وأخبَرتُها،فَقالَت:أدخِلها.فَدَخَلَت به، فوَضَعَتهُ بَینَ یَدَی عائِشَةَ،فوضَعَته عائِشَةُ بَینَ یَدَیِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله،فَجَعَلَ یَتَناوَلُ مِنهُ ویَأکُلُ.وخَرَجَتِ الجارِیَةُ.
فَقالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:لَیتَ أمیرَ المُؤمِنینَ وسَیِّدَ المُسلِمینَ وإمامَ المُتَّقینَ یَأکُلُ مَعی !
فَقالَت عائِشَةُ:ومَن هُوَ یا رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله المُجتَمِعُ فیهِ هذِهِ الخِصالُ؟
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:رافع،غلام عایشه،گفت:من در نوجوانی، خدمتگزار عایشه بودم و هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در خانۀ عایشه بود و نزدیک هم بودند،من روی آنها را میانداختم.
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله نزد عایشه بود.کسی در زد.به سوی در رفتم و دختری را دیدم که در دستش طَبَقی پوشیده بود.به سوی عایشه باز گشتم و جریان را گفتم.عایشه گفت:
او را به درون خانه راهنمایی کن.
آن دختر،داخل شد و طَبَق را در مقابل عایشه بر زمین نهاد و عایشه طَبَق را مقابل پیامبر صلی الله علیه و آله گذارد.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شروع به خوردن از آن نمود و آن دختر،بیرون رفت.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«کجاست امیر مؤمنان و سَرور مسلمانان و امام پرهیزگاران تا با من غذا بخورد؟».
عایشه گفت:امیر مؤمنان و سَرور مسلمانها کیست؟!
فَسَکَت،ثُمَّ أعادَ الکَلامَ مَرَّةً اخری،فَقالَت عائِشَةُ مِثلَ ذلِکَ،فَسَکَتَ النَّبِیُّ، فَجاءَ أحَدٌ ودَقَّ عَلَینَا البابَ،فَخَرَجَتُ إلَیهِ فَإِذا هُوَ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام.قالَ:
فَرَجَعتُ،وقُلتُ لِلنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله:عَلِیٌّ عَلی البابِ.
فَقالَ:أدخِله.ثُمَّ قالَ:یا أبَا الحَسَنِ،مَرحَباً وأهلًا بِکَ،لَقَد تَمَنَّیتُکَ مَرَّتَینِ حَتّی لَمّا أبطَأتَ عَلَیَّ الدُّخولَ سَأَلتُ اللّهَ أن یَأتِیَنی بِکَ،اِجلِس وکُلْ.فَجَلَسَ وأکَلَ مَعَهُ.
ثُمَّ قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:یا عَلِیُّ،قاتَلَ اللّهُ مَن قاتَلَکَ،وعادی اللّهُ مَن عاداکَ.
فَقالَت عائِشَةُ:ومَن یُقاتِلُهُ ویُعادیهِ؟فَسَکَتَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله،ثُمَّ أعادَ مِثلَ ذلِکَ،فَقالَت عائِشَةُ:ومَن یُقاتِلُهُ ویُعادیهِ؟قالَ:أنتِ و مَن مَعَکِ. (1)
.مئة منقبة:ص 97،الیقین،ابن طاووس:ص 246.
پیامبر صلی الله علیه و آله،اندکی درنگ کرد و سپس دوباره فرمایش خود را تکرار نمود.عایشه نیز گفتۀ خود را تکرار کرد.باز پیامبر صلی الله علیه و آله سکوت نمود.در این هنگام،کسی درِ خانه را به صدا در آورد.من (نافع) به سوی در رفتم و علی را بر درِ خانه یافتم.بر گشتم و به پیامبر صلی الله علیه و آله گفتم:علی است.
پیامبر علیه السلام فرمود:«او را به داخل راهنمایی کن»و آن گاه فرمود:«مرحبا به تو! خوش آمدی ! دو بار آرزوی دیدارت را نمودم و چنانچه دیرتر میآمدی،از خدا میخواستم تا تو را برایم بیاورد.بنشین و بخور».او نشست و با پیامبر صلی الله علیه و آله خورد.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«خدا بکشد کسی را که با تو بجنگد و خدا دشمن بدارد کسی را که با تو دشمن باشد!».
عایشه گفت:مگر چه کسی با او جنگ و دشمنی میکند؟
پیامبر صلی الله علیه و آله سکوت کرد.عایشه دو باره پرسید:مگر چه کسی با او جنگ و دشمنی میکند؟
پیامبر دو مرتبه فرمود:تو و همراهانت.
1) (1)
حَدَّثَنِی الحَسَنُ بنُ عَبدِ اللّهِ بنِ یونُسَ بنِ ظَبیانَ،قالَ:
قالَ أبو عَبدِ اللّهِ علیه السلام:لِفاطِمَةَ علیها السلام تِسعَةُ أسماءٍ عِندَ اللّهِ عز و جل:فاطِمَةُ،وَالصِّدّیقَةُ، وَالمُبارَکَةُ،وَالطّاهِرَةُ،وَالزَّکِیَّةُ،وَالرَّاضِیَّةُ (/الرَّضِیَّةُ)،وَالمَرضِیَّةُ،وَالمُحَدِّثَةُ، وَالزَّهراءُ.
ثُمَّ قالَ:أتَدری أیُّ شَیءٍ تَفسیرُ فاطِمَةَ علیها السلام؟قُلتُ:أخبِرنی یا سَیِّدی.قالَ:
فُطِمَت مِنَ الشَّرِّ.
قالَ:ثُمَّ قالَ:لَولا أنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ علیه السلام تَزَوَّجَها ما کانَ لَها کُفؤٌ إلی یَومِ القِیامَةِ عَلی وَجهِ الأَرضِ؛آدَمُ فَمَن دونَهُ. (1)
.علل الشرائع:ج 1 ص 178 ح 3، [1]بحار الأنوار:ج 43 ص 10 ح 1. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام صادق علیه السلام فرمود:«برای فاطمه علیها السلام در نزد خداوند،نُه نام است:فاطمه،صدّیقه،مبارکه،طاهره،زکیّه،راضیه (/رضیّه)، مرضیّه،محدّثه و زهرا»و سپس فرمود:«آیا میدانی معنای "فاطمه" چیست؟».
گفتم:بفرمایید.
فرمود:«[کسی که] از بدی،دور نگه داشته شده است».
ایشان سپس فرمود:«اگر امیر مؤمنان علیه السلام نبود که با او (فاطمه) ازدواج کند تا روز قیامت از آدم تا خاتم،برایش کفوی پیدا نمیشد».
1) (1)
أصبَحَت یَوماً امُّ سَلَمَةَ-رَحِمَهَا اللّهُ-تَبکی،فَقیلَ لَها:مِمَّ بُکاؤُکِ؟فَقالَت:لَقَد قُتِلَ ابنِیَ الحُسَینُ علیه السلام اللَّیلَةَ،وذلِکَ أنَّنی ما رَأَیتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مُنذُ قُبِضَ إلَّا اللَّیلَةَ،فَرَأَیتُهُ شاحِباً کَئیباً.
قالَت:فَقُلتُ:ما لی أراکَ-یا رَسولَ اللّهِ-شاحِباً کَئیباً؟قالَ:ما زِلتُ اللَّیلَةَ أحفِرُ قُبوراً لِلحُسَینِ وأصحابِهِ علیهم السلام. (1)
.الأمالی،مفید:ص 319 ح 6؛بحار الأنوار:ج 45 ص 230 ح 1. [1]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود،به نقل از غیاث بن ابراهیم-:امام صادق علیه السلام فرمود:«صبحگاهی،امّ سلمه گریه میکرد.به او گفته شد:علّت گریهات چیست؟
گفت:فرزندم حسین،شب گذشته به شهادت رسیده است؛زیرا از هنگام وفات پیامبر خدا،ایشان را در خواب ندیده بودم،جز دیشب که [در عالم رؤیا] او را در حالی سخت اندوهگین و شکسته دیدم.
گفتم:ای پیامبر خدا ! چرا شما را در حال اندوه و شکسته میبینم؟فرمود:تمام دیشب برای حسین و اصحابش به کَندن قبر،مشغول بودم».
1) (1)
بَینَما نَحنُ جُلوسٌ عِندَ أمیرِ المُؤمِنینَ علیه السلام فی الرَّحبَةِ إذ طَلَعَ الحُسَینُ علیه السلام،فَضَحِکَ عَلِیٌّ علیه السلام ضِحکاً حَتّی بَدَت نَواجِدُهُ،ثُمَّ قالَ:
إنَّ اللّهَ ذَکَرَ قَوماً وقالَ: فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ ،وَالَّذی فَلَقَ الحَبَّةَ وبَرَأَ النَّسَمَةَ! لَیُقتَلَنَّ هذا،ولَتَبکِیَنَّ عَلَیهِ السَّماءُ وَالأَرضُ. (1)
.کامل الزیارات:ص 186 ح 261؛ [1]بحار الأنوار:ج 45 ص 212. [2]
18 . کامل الزیارات: حدّثنی أبی،عن سعد بن عبد اللّه،عن أحمد بن محمّد،عن البرقی،عن عبد العظیم،عن الحسن،عن أبی سلمة،قال:
قالَ جَعفَرُ بنُ مُحَمَّدٍ علیه السلام:ما بَکَتِ السَّماءُ وَالأَرضُ إلّاعَلی یَحیی بنِ زَکَرِیّا وَالحُسَینِ علیهما السلام. (2)
ترجمۀ حدیث 17
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:کثیر بن شهاب حارثی گفت:خدمت امیر مؤمنان علیه السلام در«رحبه»نشسته بودیم که ناگهان حسین علیه السلام از دور پیدا شد.در این هنگام،علی بن ابی طالب خندهاش گرفت،به اندازهای که دندانهایش نمایان شد.
سپس فرمود:«خداوند،گروهی را در قرآن ذکر کرده و [در بارهشان] فرموده: آسمان و زمین بر آنان گریه نکردند و آنها مهلت داده نشدند ؛ (3)لیکن سوگند به خداوندی که دانه را
از هم شکافت و انسان را آفرید،این-یعنی حسین بن علی-را خواهند کشت و آسمان و زمین بر او خواهند گریست».
ترجمۀ حدیث 18
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود،به نقل از ابو سلمه-:امام صادق علیه السلام فرمود:
«آسمان و زمین،جز بر حسین بن علی علیه السلام و یحیی بن زکریّا علیه السلام،برای دیگری گریه نکرده اند».
احادیث فراوانی در منابع روایی شیعه و اهل سنّت،وجود دارد که نشان میدهند شهادت جانخراش امام حسین علیه السلام،آثار ویژهای به صورت تکوینی در جهان داشته که یکی از آنها گریۀ آسمان و زمین است.در این باره دو نکته قابل توجّه است:
1.تحقّق این امور،محال عقلی نیست.بنا بر این،وقوع آنها بر پایۀ ادلّۀ نقلی و معتبر،قابل اثبات است.
2.گریه و خنده،شادی و غم،در غیر انسان،همانند انسان نیست؛بلکه نوعی تأثیر و تأثّر تکوینی است. (1)
.برای توضیح بیشتر،ر.ک:دانشنامۀ امام حسین علیه السلام:ج 7 ص331 (بخش نهم/فصل دوم:نشانههای آشکارشده) و ج 10 (فصل چهارم/گریۀ فرشتگان،گریۀ جنیان،گریه حیوانات گوناگون،گریۀ دوزخ و گریۀ آسمان و زمین).
گریۀ آسمان و زمین برای یک رخداد غمانگیز،میتواند تأثیرپذیری و واکنش تکوینی باشد.1) (1)
کُنّا عِندَ أبی جَعفَرٍ علیه السلام فَذَکَرَ فَتَیً قَبرَ الحُسَینِ علیه السلام،فَقالَ لَهُ أبو جَعفَرٍ علیه السلام:ما أتاهُ عَبدٌ فَخَطا خُطوَةً إلّاکَتَبَ اللّهُ لَهُ حَسَنَةً،وحَطَّ عَنهُ سَیِّئَةً. (1)
.کامل الزیارات:ص 256 ح 384، [1]بحار الأنوار:ج 98 ص 25 ح 25. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:سَدیر صَیرَفی گوید:نزد امام باقر علیه السلام بودیم که جوانی از قبر امام حسین علیه السلام یاد کرد.امام علیه السلام فرمود:«هیچ بندهای در راه [زیارت قبر حسین علیه السلام ] گام برنمیدارد،مگر این که خداوند برای او حسنهای مینویسد و از وی گناهی پاک میکند».
1) (1)
مَن زارَ الحُسَینَ علیه السلام لَیلَةَ ثَلاثٍ وعِشرینَ مِن شَهرِ رَمَضانَ،وهِیَ اللَّیلَةُ الَّتی یُرجی أن تَکونَ لَیلَةَ القَدرِ وفیها یُفرَقُ کُلُّ أمرٍ حَکیمٍ،صافَحَهُ روحُ أربَعَةٍ وعِشرینَ ألفَ مَلَکٍ ونَبِیٍّ،کُلُّهُم یَستَأذِنُ اللّهَ فی زِیارَةِ الحُسَینِ علیه السلام فی تِلکَ اللَّیلَةِ. (1)
.الإقبال:ج 1 ص 383، [1]بحار الأنوار:ج 95 ص 166. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-:امام جواد علیه السلام فرمود:«هر کس حسین علیه السلام را در شب بیست و سوم ماه رمضان-که امید میرود شب قدر باشد و در آن هر کار حکیمانهای،حل و فصل میشود-،زیارت کند،ارواح بیست و چهار هزار ملائکه و انبیا با او مصافحه میکنند و آنان همگی برای زیارت حسین علیه السلام در آن شب از خدا اجازه میگیرند».
1) (1)
کانَ موسی بنُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهم السلام یُسَمّی وَلَدَهُ عَلِیّاً علیه السلام«اَلرِّضا»وکانَ یَقولُ:«اُدعُوا إلَیَّ وَلَدِیَ الرِّضا»،و«قُلتُ لِوَلَدِیَ الرِّضا»،و«قالَ لی وَلَدِیَ الرِّضا»،وإذا خاطَبَهُ قالَ:«یا أبَا الحَسَنِ». (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 1 ص 14 ح 2؛ [1]بحار الأنوار:ج 49 ص 4. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از سلیمان بن حفص مروزی:امام کاظم علیه السلام فرزند خود،علی،را رضا خطاب میکرد و میفرمود:"فرزندم رضا را برایم بخوانید" و یا "به فرزندم رضا،چنین گفتم" و "فرزندم رضا،به من چنین گفت"،و هر گاه او را خطاب میکرد،میفرمود:"یا ابا الحسن".
1) (1)
سَمِعتُ مُحَمَّدَ بنَ عَلِیٍّ الرِّضا علیه السلام یَقولُ:ما زارَ أبی علیه السلام أحَدٌ فَأصابَهُ أذیً مِن مَطَرٍ أو بَردٍ أو حَرٍّ إلّاحَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَی النّارِ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 752 ح 1010، [1]بحار الأنوار:ج 99 ص 36 ح 21. [2]
ضَمِنتُ لِمَن زارَ أبی علیه السلام بِطوسٍ عارِفاً بِحَقِّهِ الجَنَّةَ عَلَی اللّهِ تَعالی. (2)
سَمِعتُ عَلِیَّ بنَ مُحَمَّدٍ العَسکَرِیَّ علیه السلام یَقولُ:أهلُ قُمَّ وأهلُ آبَةَ مَغفورٌ لَهُم لِزِیارَتِهِم لِجَدّی عَلِیِّ بنِ موسی الرِّضا علیه السلام بِطوسٍ،ألا ومَن زارَهُ فَأَصابَهُ فی طَریقِهِ قَطرَةٌ مِنَ السَّماءِ حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَی النّارِ. (3)
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ علیه السلام:قَد تَحَیَّرتُ بَینَ زِیارَةِ قَبرِ أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام وبَینَ زِیارَةِ قَبرِ
أبیکَ علیه السلام بِطوسٍ،فَما تَری؟
فَقالَ لی:مَکانَکَ،ثُمَّ دَخَلَ وخَرَجَ ودُموعُهُ تَسیلُ عَلی خَدَّیهِ،فَقالَ:زُوّارُ قَبرِ أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام کَثیرونَ،وزُوّارُ قَبرِ (أبی-ظ) علیه السلام بِطوسٍ قَلیلونَ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 256 ح 8، [1]بحار الأنوار:ج 99 ص 37 ح 27. [2]
ترجمۀ حدیث 22
حضرت عبد العظیم علیه السلام:از امام جواد علیه السلام شنیدم که میفرمود:«هرکس پدرم را زیارت کند و در راه زیارت او،آزاری از ناحیۀ باران و یا سردی و گرمی به وی برسد، خداوند،بدن او را بر آتش حرام خواهد نمود».
ترجمۀ حدیث 23
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام جواد علیه السلام فرمود:«کسی که پدرم را در طوس زیارت کند و عارف به حقّ او باشد [یعنی او را امام مفترض الطاعه بداند و ملزم به اجرای دستورات وی باشد]،من برای او بهشت را ضمانت میکنم».
ترجمۀ حدیث 24
حضرت عبد العظیم علیه السلام:از امام هادی علیه السلام شنیدم که فرمود:«مردمان قم و آوه آمرزیده هستند؛ چرا که قبر جدّم علی بن موسی الرضا علیه السلام را زیارت میکنند.آگاه باش هر کس او را زیارت کند و در راه،قطرهای از آسمان به او برسد،خداوند،بدن او را بر آتش حرام میکند».
ترجمۀ حدیث 25
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:من در بارۀ زیارت قبر حسین علیه السلام در کربلا و زیارت قبر پدرت در طوس متحیّرم.چه میفرمایید؟
به من فرمود:«این جا باش»و سپس داخل اتاقی شد و در حالی بیرون آمد که اشک از دیدگانش جاری بود و به گونههایش میریخت.آن گاه فرمود:«زائران قبر سیّد الشهدا زیادند؛ولی قبر پدرم،زائران کمی دارد!».
1) (1)
قُلتُ لِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ موسی علیهم السلام:إنّی لَأَرجو أن تَکونَ القائِمَ مِن أهلِ بَیتِ مُحَمَّدٍ الَّذی یَملَأُ الأَرضَ قِسطاً وعَدلًا کَما مُلِئَت جَوراً وظُلماً.
فَقالَ علیه السلام:یا أبَا القاسِمِ! مامِنّا إلّاوهُوَ قائِمٌ بِأَمرِ اللّهِ عز و جل،وهادٍ إلی دینِ اللّهِ،ولکِنَّ القائِمَ الَّذی یُطَهِّرُ اللّهُ عز و جل بِهِ الأَرضَ مِن أهلِ الکُفرِ وَالجُحودِ ویَملَأُها عَدلاً وقِسطاً؛ هُوَ الَّذی تَخفی عَلی النّاسِ وِلادَتُهُ،ویَغیبُ عَنهُم شَخصُهُ،ویَحرُمُ عَلَیهِم تَسمِیَتُهُ، وهُوَ سَمِیُّ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وکَنِیُّهُ،وهُوَ الَّذی تُطوی لَهُ الأَرضُ،ویَذِلُّ لَهُ کُلُّ صَعبٍ، ویَجتَمِعُ إلَیهِ مِن أصحابِهِ عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ:ثلاثُمِئَةٍ وثَلاثَةَ عَشَرَ رَجُلًا مِن أقاصِی الأَرضِ،وذلِکَ قَولُ اللّهِ عز و جل: أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعاً إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ،فَإِذَا اجتَمَعَت لَهُ هذِهِ العِدَّةُ مِن أهلِ الإِخلاصِ أظهَرَ اللّهُ أمرَهُ،فَإِذا کَمَلَ لَهُ العَقدُ -وهُوَ عَشَرَةُ آلافِ رَجُلٍ-خَرَجَ بِإِذنِ اللّهِ عز و جل،فَلا یَزالُ یَقتُلُ أعداءَ اللّهِ حَتّی یَرضَی اللّه عز و جل. (1)
.کمال الدین:ص377 ح2، [1]بحار الأنوار:ج52 ص283 ح10. [2]
دَخَلتُ عَلی سَیِّدی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیّ بنِ موسی بنِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهم السلام وأنا اریدُ أن أسأَلَهُ عَنِ القائِمِ،أهُوَ المَهدِیُّ أو غَیرُهُ؟فَابتَدَأَنی فَقالَ لی:
یا أبَا القاسِمِ ! إنَّ القائِمَ مِنّا هُوَ المَهدِیُّ الَّذی یَجِبُ أن یُنتَظَرَ فی غَیبَتِهِ،ویُطاعَ
1) (1)
فی ظُهورِهِ،وهُوَ الثّالِثُ مِن وُلدی.وَالَّذی بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بِالنُّبُوَّة وخَصَّنا بِالإِمامَةِ، إنَّهُ لَو لَم یَبقَ مِنَ الدُّنیا إلّایَومٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ،ذلِکَ الیَومَ حَتّی یَخرُجَ فیهِ،فَیَملأَ الأَرضَ قِسطاً وعَدلًا کَما مُلِئَت جَوراً وظُلماً،وإنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی لَیُصلِحُ لَهُ أمرَهُ فی لَیلَةٍ کما أصلَحَ أمرَ کَلیمِهِ موسی علیه السلام؛إذ ذَهَبَ لِیَقتَبِسَ لِأَهلِهِ ناراً فَرَجَعَ وهُوَ رَسولٌ نَبِیٌّ. (1)
.کمال الدین:ص 377 ح 1، [1]بحار الأنوار:ج 51 ص 156 ح 1. [2]
ترجمۀ حدیث 26
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد گفتم:من امیدوارم که آن«قائم از اهل بیت محمّد علیهم السلام»که زمین را پر از عدل و داد میکند پس از آن که از جور و ستم پر شده،شما باشی.
فرمود:«ای ابو القاسم ! ما اهل بیت،همه قائم به امر خداوندیم و راهنمای دین او هستیم؛لیکن آن قائم که خداوند به وسیلۀ او جهان را از کفر و انکار حق،پاک میکند و جهان را از عدل و داد پر مینماید،کسی است که ولادت او از انظار،مخفی میماند و شخص او از مردم پنهان میشود و بردن نام او بر مردم حرام میگردد.او با پیغمبر همنام و همکنیه است و او همان شخصی است که زمین برای او در هم پیچیده میگردد و هر دشواریای برایش آسان میشود.یارانش-که به تعداد اصحاب بدر،یعنی 313 نفرند-،از اطراف و اکناف دنیا پیرامونش جمع میشوند،و آیۀ شریف: در هر جایی که باشید،خداوند،همۀ شما را جمع میکند و پروردگار به همه چیز،تواناست ، (2)ناظر به این معناست.هر گاه این عدّه که از اهل اخلاص اند،اجتماع کنند،خداوند،امر او را ظاهر خواهد نمود و هنگامی که لشکریانش-که ده هزار نفرند-،به هم پیوندند،به فرمان و اذن پروردگار،ظهور خواهد نمود و پیوسته دشمنان خداوند را خواهد کشت تا این که خداوند راضی گردد».
ترجمۀ حدیث 27
حضرت عبد العظیم علیه السلام:خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و قصد داشتم که از ایشان در بارۀ«قائم»بپرسم که آیا مهدی،خود ایشان است یا دیگری؟قبل از این که موضوع سؤال را مطرح کنم،ایشان خود آغاز به سخن نمود و فرمود:«ای ابو القاسم ! قائم از خاندان ما،همان "مهدی" است که انتظار او در غیبتش واجب است و در ظهورش اطاعت میگردد،و او سومین فرزند از اولاد من است.سوگند به خدایی که محمّد را به پیامبری برانگیخت و ما را ویژۀ امامت گردانید،اگر از دنیا نماند مگر یک روز، خداوند،آن روز را چنان طولانی خواهد کرد که او از پردۀ غیبت بیرون آید و زمین را از عدل و داد پُر نماید،همان طور که از جور و ستم پر شده است.خداوند،کار او را در یک شب سامان میدهد،به همان روشی که امر کلیمش موسی علیه السلام را در هنگامی که جهت آوردن آتش برای خانوادهاش رفت،سامان داد و او در حالی برگشت که صاحب رسالت و نبوّت بود».
حدّثنا سهل بن زیاد الآدمی،قال:حدّثنا عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی،عن محمّد بن علیّ بن موسی بن جعفر بن محمّد بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیهم السلام،عن أبیه،عن آبائه،عن أمیر المؤمنین علیهم السلام،قالَ:
لِلقائِمِ مِنّا غَیبَةٌ أمَدُها طَویلٌ،کَأَنّی بِالشّیعَةِ یَجولون جَوَلانَ النَّعَمِ فی غَیبَتِهِ، یَطلُبونَ المَرعی فَلا یَجِدونَهُ،ألا فَمَن ثَبَتَ مِنهُم عَلی دینِهِ ولَم یَقسُ قَلبُهُ لِطولِ أمَدِ غَیبَةِ إمامِهِ،فَهُوَ مَعی فی دَرَجَتی یَومَ القِیامَةِ.
ثُمَّ قالَ علیه السلام:إنّ القائِمَ مِنّا إذا قامَ لَم یَکُن لِأَحَدٍ فی عُنُقِهِ بَیعَةٌ؛فَلِذلِکَ تَخفی وِلادَتُهُ ویَغیبُ شَخصُهُ. (1)
.کمال الدین:ص 303 ح 14. [1]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد علیه السلام،از پدرش،از پدرانش علیهم السلام-:امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:«برای قائم ما،غیبتی است که زمان آن به طول خواهد انجامید.من شیعیان را میبینم که در غیبت او مانند گوسفندان که در جستجوی چراگاه به این طرف و آن طرف میروند،سرگرداناند.بدانید که هر کس از شیعیان ما در غیبت امامش بر دین و عقیدۀ خود ثابت بماند و دلش از طول غیبت سخت نگردد،او در روز قیامت با من و در درجۀ من خواهد بود».
سپس فرمود:«قائم ما هر گاه قیام نماید،بیعت هیچ کسی را بر گردن ندارد،و به این خاطر است که ولادت او از مردم،پنهان میماند و وجودش از دیدهها غایب میگردد».
1) (1)
دَخَلتُ عَلی سَیِّدی مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ موسی بنِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهم السلام وأنا اریدُ أن أسأَلَهُ عَنِ القائِمِ،أهُوَ المَهدِیُّ أو غَیرُهُ؟فَابتَدَأَنی فَقالَ لی:...أَفضَلُ أعمالِ شیعَتِنا انتِظارُ الفَرَجِ.ٍّ (1)
.کمال الدین:ص 377 ح 1، [1]بحار الأنوار:ج 51 ص 156 ح 1. [2]
ما ضَرَّ مَن ماتَ مُنتَظِراً لِأَمرِنا ألّا یَموتَ فی وَسَطِ فُسطاطِ المَهدِیِّ وعَسکَرِهِ! (2)
ترجمۀ حدیث 29
حضرت عبد العظیم علیه السلام:خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و قصد داشتم که از ایشان در بارۀ«قائم» بپرسم که آیا او مهدی است یا دیگری؟قبل از این که موضوع سؤال را مطرح کنم،ایشان خود آغاز به سخن نمود و فرمود:«...بهترین اعمال شیعیان ما،انتظار فَرَج است».
ترجمۀ حدیث 30
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام باقر علیه السلام فرمود:«کسی که در انتظار فرا رسیدن دوران ما بمیرد،نمردن در خیمههای مهدی علیه السلام و لشکرگاه او برایش زیانبار نیست».
احادیث فراوانی در بارۀ اهمّیت و ارزش«انتظار فَرَج»از اهل بیت علیهم السلام نقل شده است،
از جمله این دو حدیث که حضرت عبد العظیم علیه السلام در سلسلۀ سند آنها قرار دارد.بر اساس حدیث اوّل،فضیلت انتظار فَرَج،برابر است با فضیلت همراهی با امام عصر علیه السلام هنگام قیام ایشان برای تشکیل حکومت جهانی اسلام،و طبق حدیث دوم،در عصر غیبت،هیچ عملی به اندازۀ انتظار فَرَج،ارزش ندارد.
با ملاحظۀ این احادیث،این پرسش پیش میآید که:انتظار فَرَج،یعنی چه؟و کدام منتظر،این همه فضیلت دارد؟
آنچه در زندگی بسیاری از کسانی که خود را«منتظر»تصوّر میکنند دیده میشود، این است که انتظار دارند امام زمان ظهور کند و با اعجاز الهی،متکبّران را از بین ببرد و رفاه،آسایش و عدالت را در جهان بگسترد و بعد به آنها بگوید:«بفرمایید! سفره آماده است!»،همان طور که بنی اسرائیل به موسی علیه السلام گفتند: تو و خدایت بروید و با دشمنان بجنگید.ما این جا نشستهایم . (1)
. فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ (مائده:آیۀ 24). [1]
این نوع انتظار،انتظار واقعی نیست؛بلکه اصلاً انتظار نیست.انتظار،یعنی چشم به راه بودن،و چشم به راه بودن هر کس،متناسب با رهاورد اوست.رهاورد امام عصر علیه السلام،قیام برای بر پا داشتن ارزشهای انسانی و در رأس آنها،عدالت اجتماعی است.بنا بر این،انتظار واقعی،به معنای آمادگی برای همراهی با امام عصر علیه السلام در گسترش توحید و حاکمیت اسلام بر جهان است.
برای شناخت منتظران واقعی،باید دید مقتضای آمادگی برای همراهی با امام عصر علیه السلام در گسترش توحید و حاکمیت جهانی اسلام چیست؟
مقتضای انتظار حقیقی،زمینهسازی فرهنگی برای جهانی شدن اسلام به رهبری امام مهدی علیه السلام است؛زیرا انقلاب مهدوی،بزرگترین انقلاب فرهنگی در جهان است،و هنگامی امام زمان علیه السلام ظهور خواهد کرد که زمینه برای چنین تحوّل بزرگی فراهم
1) (1)
باشد.بنا بر این،نخستین مسئله در زمینهسازی جهت برقراری حکومت مهدوی، یافتن راههای گسترش فرهنگ اهل بیت علیهم السلام در جهان است،که خوشبختانه آنان خود،این راهها را نشان دادهاند.این راهها عبارت اند از:
نخستین راه گسترش فرهنگ اهل بیت علیهم السلام،انتقال معارف این خاندان در زمینههای اعتقادی،اخلاقی و عملی به جهانیان است.عبد السلام بن صالح هروی میگوید:از امام رضا علیه السلام شنیدم که فرمود: «رَحِمَ اللّهُ عَبداً أحیا امرَنا ؛رحمت خدا بر آن بندهای که امر ما را زنده کند!».گفتم:چگونه امر شما را زنده کند؟فرمود:
یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ؛فَإنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا لَاتَّبَعونا.
علوم ما را فرا گیرد و به مردم بیاموزد؛زیرا اگر مردم زیباییهای سخن ما را بدانند، از ما پیروی میکنند. (1)
.معانی الأخبار:ص 180 ح 1. [1]
این سخن،به روشنی نشان میدهد که اصلیترین راه برای زنده کردن امر اهل بیت علیهم السلام-که همان حاکمیت سیاسی آنان است-،آشنا کردن مردم جهان با سخنان زیبا و منطقی این خاندان است.هر چه مردم جهان با معارف نورانی اهل بیت علیهم السلام بیشتر آشنا شوند،گرایش آنان بیشتر میگردد و زمینۀ حاکمیت سیاسی آنان بیشتر فراهم میشود.
دومین اقدام اساسی برای گسترش فرهنگ اهل بیت علیهم السلام،تبلیغ عملی است.در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که به پیروان خود،توصیه فرمود که خاموش و بدون سخن،مردم را به مکتب اهل بیت علیهم السلام دعوت کنند (2)و وقتی از ایشان پرسیدند که چگونه میشود بدون سخن،مردم به خاندان دعوت شوند،فرمود:
تَعمَلونَ ما أمَرناکُم بِهِ مِنَ العَمَلِ بِطاعَةِ اللّهِ،وتَتَناهَونَ عَمّا نَهَیناکُم عَنهُ مِنِ ارتِکابِ مَحارِمِ اللّهِ،وتُعامِلونَ النّاسَ بِالصِّدقِ وَالعَدلِ،وتُؤَدّونَ الأَمانَةَ،وتَأمُرونَ بِالمَعروفِ،وتَنهَونَ عَنِ المُنکَرِ،ولا یَطَّلِعُ النّاسُ مِنکُم إلّاعَلی خَیرٍ؛فَإِذا رَأَوا ما أنتُم عَلَیهِ قالوا:هؤُلاءِ الفُلانِیَّةُ،رَحِمَ اللّهُ فُلاناً ما کانَ أحسَنَ ما یُؤَدِّبُ أصحابَهُ ! وعَلِموا فَضلَ ما کانَ عِندَنا فَسارَعوا إلَیهِ.
أشهَدُ عَلی أبی؛مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ-رِضوانُ اللّهِ عَلَیهِ ورَحمَتُهُ وبَرَکاتُهُ-لَقَد سَمِعتُهُ یَقولُ:کانَ أولِیاؤُنا وشیعَتُنا فی ما مَضی خَیرَ مَن کانوا فیهِ؛إن کانَ إمامُ مَسجِدٍ فِی الحَیِّ کانَ مِنهُم،وإن کانَ مُؤَذِّنٌ فِی القَبیلَةِ کانَ مِنهُم،وإن کانَ صاحِبُ وَدیعَةٍ کانَ مِنهُم،وإن کانَ صاحِبُ أمانَةٍ کانَ مِنهُم،وإن کانَ عالِمٌ مِنَ النّاسِ یَقصُدونَهُ لِدینِهِم ومَصالِحِ امورِهِم کانَ مِنهُم.فَکونوا أنتُم کَذلِکَ؛حَبِّبونا إلَی النّاسِ،ولا تُبَغِّضونا إلَیهِم.
به دستوری که در طاعت از خداوند دادهایم،عمل کنید،از انجام دادن حرامهای خداوند-که از آنها نهیتان کردهایم-،اجتناب کنید،با مردم با راستی و عدالت رفتار کنید،امانت را ادا نمایید،امر به معروف و نهی از منکر کنید و مردم،از شما جز خوبی سراغ نداشته باشند،که اگر شما را بر این حال ببینند،خواهند گفت:
"اینها پیرو فلانی هستند.خداوند،فلانی را رحمت کند که چه قدر خوب یارانش را فرهیخته کرده است!" و ارزش آنچه را که نزد ماست،میشناسند و به سوی آن، شتاب خواهند کرد.من شهادت میدهم که از پدرم (باقر علیه السلام ) شنیدم که میفرمود:
دوستان و شیعیان ما در گذشته،بهترین مردم دوران خود بودند.اگر در قبیلهای، امامی بود،از ایشان بود.اگر در قبیلهای مؤذّنی بود،از میان آنان بود.اگر نگاه دارندۀ سپردهای [از مال مردم] بود،از آنان بود و اگر عالمی در میان مردم بود که برای دین و مصلحتِ کارشان،به او مراجعه میکردند،از ایشان بود.شما نیز چنین باشید.ما را در نظر مردم،محبوب کنید و در نظرشان،مبغوض نسازید. (1)
.دعائم الإسلام:ج 1 ص 57.
1) (1)
قال الرضا علیه السلام:ثَمانِیَةُ أَشیاءَ لا تَکونُ إلّابِقَضاءِ اللّهِ وقَدَرِهِ:النَّومُ وَالیَقظَةُ،وَالقُوَّةُ وَالضَّعفُ،وَالصِّحَّةُ وَالمَرَضُ،وَالمَوتُ وَالحَیاةُ. (1)
.خاتمة مستدرک الوسائل:ج4 ص407،بحار الأنوار:ج 5 ص 95 ح 17. [1]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از ابراهیم بن ابی محمود-:امام رضا علیه السلام فرمود:
«هشت چیز است که جز به قضا و قدرِ خداوند نیست:خواب،بیداری،توانایی، ناتوانی،تندرستی،بیماری،مرگ و زندگی».
تبیین معنای قضا و قدر الهی و مسائل مربوط به آن،از حوصلۀ این نوشته بیرون است؛ (2)امّا برای تبیین اجمالی حکمت یاد شده،اشاره به چند نکته خالی از فایده نیست:
1.در نظام آفرینش،همۀ پدیدهها بر پایۀ قضا و قدر استوارند و هیچ چیز،از محدودۀ تقدیر الهی،خارج نیست. (3)بنا بر این،اثبات قضا و قدر در موارد هشتگانهای که در حدیثِ یاد شده آمده،به معنای نفی سایر موارد نیست.در واقع، موارد هشتگانه،مواردی از زندگی هستند که قضا و قدر الهی در آنها کاملاً محسوس و مشهود است.
2.قضا و قدر الهی،دو گونه است:محتوم و غیر محتوم.تقدیر غیر محتوم انسانها،قابل تغییر است و میتوان آن را از طریق عواملی که آنها نیز در محدودۀ تقدیر الهی،در نظام آفرینش مؤثرنّد،تغییر داد. (1)
.دانشنامۀ عقاید اسلامی:ج 8 ص 305 ( [1]عوامل خوشایندی بدا).
مثلاً انسان میتواند با دعا،صدقه و مانند اینها جلوی اجَل معلّق و غیر محتوم را بگیرد،به خلاف اجَل حتمیاش که قابل تغییر نیست.3.شاید اصلیترین پیام حکمتِ یاد شده مبنی بر نقش قضا و قدر در امور هشتگانهای که در متن حدیث آمده،تلاش برای کشف استعدادها جهت برنامهریزی برای بهرهبرداری صحیح از آنهاست.
توضیح مطلب،این که هر کس از نظر جسمی و روحی به طور طبیعی ویژگیهایی دارد که تعیین کنندۀ مقدّرات آیندۀ اوست.انسان،با شناخت صحیح از تواناییهای خود و آگاهی از عوامل سلامت،بیماری و مرگهای زودرس و برنامهریزی جهت بهرهبرداری صحیح از امکانات خدادادی،میتواند سرنوشت زندگی خود را تغییر دهد و بسیاری از ناملایمات را در محدودۀ مقدّرات الهی،از خود دفع نماید،و در برخورد با مقدّراتِ محتوم،رضا به قضای الهی پیشه سازد و از برکات آن در دنیا و آخرت بهرهمند شود.
1) (1)
حدّثنا سهل بن زیاد الآدمی،عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی،عن الإمام علیّ بن محمّد،عن أبیه محمّد بن علیّ،عن أبیه الرّضا علیّ بن موسی علیهم السلام،قال:
خَرَجَ أبو حَنیفَةَ ذاتَ یَومٍ مِن عِندِ الصّادِقِ علیه السلام فَاستَقبَلَهُ موسی بنُ جَعفَرٍ علیه السلام،فَقالَ لَهُ:یا غُلامُ ! مِمَّنِ المَعصِیَةُ؟
قالَ:لا تَخلو مِن ثَلاثٍ:إمّا أن تکونَ مِنَ اللّهِ عز و جل،ولَیسَت مِنهُ؛فَلا یَنبَغی لِلکَریمِ أن یُعَذِّبَ عَبدَهُ بِما لا یَکتَسِبُهُ،وإمّا أن تَکونَ مِنَ اللّهِ عز و جل ومِنَ العَبدِ،ولَیسَ کَذلِکَ فَلا یَنبَغی لِلشَّریکِ القَوِیِّ أن یَظلِمَ الشَّریکَ الضَّعیفَ،وإمّا أن تَکونَ مِنَ العَبدِ، وهِیَ مِنهُ،فَإِن عاقَبَهُ اللّهُ فَبِذَنبِهِ،وإن عَفا عَنهُ فَبِکَرَمِهِ وَجودِهِ. (1)
.التوحید:ص 96 ح 2،بحار الأنوار:ج 5 ص 4 ح 1. [1]
سَأَلتُ أبَا الحَسَنِ الرِّضا علیه السلام عَن قَولِ اللّهِ تَعالی: وَ تَرَکَهُمْ فِی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ .
فَقالَ:إنَّ اللّهَ تَبَارَکَ وتَعالی لا یوصَفُ بِالتَّرکِ کَما یوصَفُ خَلقُهُ،ولکِنَّهُ مَتی عَلِمَ أنَّهُم لا یَرجِعونَ عَنِ الکُفرِ وَالضَّلالِ،مَنَعَهُمُ المُعاوَنَةَ وَاللُّطفَ وخَلّی بَینَهُم وبَینَ اختِیارِهِم.
قالَ:وسَأَلتُهُ عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ .
قالَ:الخَتمُ هُوَ الطَّبعُ عَلی قُلوبِ الکُفّارِ عُقوبَةً عَلی کُفرِهِم،کَما قالَ عز و جل: بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلِیلاً .
قالَ:وسَألتُهُ عَنِ اللّهِ عز و جل هَل یُجبِرُ عِبادَهُ علَی المَعاصی؟
1) (1)
فَقالَ:بَل یُخَیِّرُهُم ویُمِهلُهُم حَتّی یَتوبوا.
قُلتُ:فَهَل یُکَلِّفُ عِبادَهُ ما لا یُطیقونَ؟
فَقالَ:کَیفَ یَفعَلُ ذلِکَ وهُوَ یَقولُ: وَ ما رَبُّکَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ ؟
ثُمَّ قالَ علیه السلام:حَدَّثَنی أبی موسی بنُ جَعفَرٍ،عن أبیهِ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ علیهما السلام،أنَّهُ قالَ:
مَن زَعَمَ أنَّ اللّهَ تَعالی یَجبُرُ عِبادَهُ عَلی المَعاصی أو یُکَلِّفُهُم ما لا یُطیقونَ،فَلا تَأکُلوا ذَبیحَتَهُ،ولاتَقبَلوا شَهادَتَهُ،ولا تُصَلّوا وَراءَهُ،ولا تُعطوهُ مِنَ الزَّکاةِ شَیئاً. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 1 ص 123 ح 16، [1]بحار الأنوار:ج 5 ص 11 ح 17. [2]
ترجمۀ حدیث 32
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام هادی علیه السلام،از پدرش،از امام رضا علیه السلام-:ابو حنیفه روزی از نزد صادق علیه السلام برمیگشت،که موسی بن جعفر علیه السلام با او رو به رو گردید.ابو حنیفه گفت:ای جوان ! معصیت (گناه)،از ناحیۀ چه کسی است؟
موسی بن جعفر علیه السلام فرمود:«از سه حال،خارج نیست:یا از جانب خداوند است، که قطعاً از طرف او نیست.در این صورت،سزاوار نیست که خدای کریم،بندۀ خود را به جهت معصیتی که از وی صادر نشده است،عذاب کند.یا از جانب خداوند و بنده،هر دو،صادر شده است که این هم صحیح نیست و در این صورت سزاوار نخواهد بود که شریک قوی به رفیق ضعیف خود،ستم نماید.و یا از جانب بنده است و همین صحیح است،که در این صورت اگر خداوند او را عقوبت کند،این به خاطر گناهی است که از وی سر زده است،و اگر از او بگذرد،این،کرم و لطفی است که پروردگار به او نموده است».
ترجمۀ حدیث 33
حضرت عبد العظیم علیه السلام:ابراهیم بن ابی محمود گفت:از امام رضا علیه السلام تفسیر آیۀ شریف: و آنان را در تاریکیهایی که نمیبینند،ترک کرد (2)را سؤال کردم.
فرمود:"خداوند به صفت "ترک"،آن چنان که مخلوقات او به این صفت متّصف
میشوند،موصوف نمیگردد؛لیکن چون خداوند به درون بندگان،آگاه است و میداند که آنها از کفر و الحاد و گمراهی بر نخواهند گشت،لطف و کمک خود را از آنها گرفته است و آنها را به اختیار خودشان گذاشته است».
از ایشان،معنای خدا بر دلهایشان و بر شنوایی آنان،ختم نموده است (1)
.بقره:آیۀ 7.
را پرسیدم.فرمود:"ختم"،مهر زدن به دل کافران است به سبب عقوبت بر کفر آنها،همان طور که خداوند فرموده: خدا به جهت کفری که در نهاد آنهاست،بر دل آنها مهر زده است و جز اندکی،ایمان نخواهند آورد » (2).
از ایشان پرسیدم:آیا خداوند،بندگان خود را به معصیت،مجبور میکند؟
فرمود:«خداوند،بندگان خود را صاحب اختیار ساخته و به آنها مهلت داده که توبه کنند».
گفتم:آیا خداوند،بندگان را به کارهایی که از طاقت آنها خارج است،تکلیف میکند؟
فرمود:«چگونه این عمل را انجام میدهد،در صورتی که خود فرموده است:
خداوند به بندگان خود،هرگز ستم نمیکند (3).
امام علیه السلام سپس فرمود:«پدرم موسی بن جعفر از پدرش روایت میکرد که میفرمود:هر کس گمان کند که خداوند متعال،بندگانش را به معاصی مجبور میکند، و یا آنها را به کارهایی که از طاقتشان بیرون است تکلیف مینماید،از ذبیحۀ او نخورید،شهادت او را نپذیرید،پشت سر او نماز نگزارید و به او چیزی از زکات ندهید».
بحث جبر و تفویض،از دیرباز،ذهن انسانها را به خود مشغول ساخته است.اگر به
فلسفۀ باستان بنگریم،میبینیم که در قرن چهارم پیش از میلاد،رواقیان به جبر (1)
.تاریخ فلسفه:ج 1 ص 537-538.
و اپیکوریان به تفویض (2)اعتقاد داشتهاند.در عصر جدید نیز دکارت،تفویضی است (3)و اسپینوزا،جبری. (4)در قرآن کریم آمده است که مشرکان مکّه به منظور توجیه شرک آوردن خویش،از نظریّۀ جبر،سود میجستهاند:
سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا. 5
کسانی که شرک ورزیدند،به زودی خواهند گفت:اگر خدا میخواست،نه ما و نه پدرانمان،شرک نمیورزیدیم.
گزارشهای تاریخی نشان میدهند که در صدر اسلام نیز اعتقاد به جبر و یا دست کم،پرسش در بارۀ آن،به طور جدّی،مطرح بوده است. (5)
برای روشن شدن این مسئله،این موضوع را در سه بخشِ:«نظریّۀ جبر»،«نظریّۀ تفویض»و«نظریّۀ نه جبر و نه تفویض»بررسی میکنیم.
جبر،در مقابل اختیار و آزادی است.انسان مجبور،انسانی است که قدرت و اختیار و آزادی ندارد.انسان در مورد یک عمل خاص،وقتی قادر و مختار است که توانایی اراده و انجام دادن آن عمل و نیز توانایی ترک اراده و انجام ندادن آن را داشته باشد.
علّامۀ حلّی در تعریف قدرت میگوید:
القُدرَةُ صِفَةٌ تَقتَضی صِحَّةَ الفِعلِ مِنَ الفاعلِ لا إیجابَهُ؛فَإنَّ القادِرَ هُوَ الّذی یَصِحُّ مِنهُ
الفِعلُ وَالتّرکُ مَعاً. (1)
.کشف المراد:ص 248.
قدرت،صفتی است که امکان صدور فعل از فاعل را به همراه دارد و نه لزوماً تحقّق فعل را؛چرا که قادر،کسی است که امکان انجام دادن یا انجام ندادن کار،هر دو را با هم داشته باشد.
بنابر این،انسان مجبور،کسی است که چنین قدرت و اختیاری را نداشته باشد.
برای نمونه،اگر دست و پای کسی را ببندند و به زور در حلق او شراب بریزند،هر چند این شخص،خوردن شراب را انجام میدهد،امّا در انجام دادن این کار،مختار نیست؛چرا که نمیتوانسته آن را ترک کند.
طرفداران نظریّۀ جبر،معتقدند که انسان در هیچ عملی،اختیار ندارد و آزاد نیست؛یعنی هیچ عملی را نمیتوان یافت که فعل و ترک آن برای انسان ممکن باشد.
نظریّۀ جبر،در علوم مختلف،طرفدارانی دارد و در هر علم،منشأ خاصّی برای آن لحاظ میشود.در جامعهشناسی،جبر اجتماعی-که ناشی از روابط اجتماعی حاکم بر انسانهاست-مطرح میشود.در روانشناسی،جبر روانشناختی-که ناشی از وضعیت جسمی و روحی فرد است-مطرح میشود.در فلسفه،گروهی جبرِ علّی و معلولی را منشأ جبر میدانند و در کلام،جبرِ ناشی از خداوند و اراده و قدر و قضای او مطرح است.
در این مبحث،جبرِ مطرح شده در علم کلام،مورد نظر است،هر چند پس از اثبات بطلان این نوع جبر،اشارهای هم به ردّ انواع دیگر جبر خواهیم داشت.
شهرستانی در مورد جبرِ مطرح شده در کلام و اقسام آن میگوید:
جبر،در حقیقت،سلب فعل از بنده و نسبت دادن آن به پروردگار متعال است.
جبرگرایی،گونههایی دارد:جبرگراییِ ناب که به هیچ وجه،فعل و قدرتی برای
1) (1)
بنده قائل نیست و جبرگراییِ میانه که اجمالاً قدرتی برای بنده قائل است؛امّا بی هیچ اثری. (1)
.الملل و النحل:ج 1 ص 85.
در کتابهای مذاهب و فرق اسلامی،نخستین فرقهای که«جبریّه»نامیده شده است،مُرجئۀ جبریّه به رهبری جهم بن صفوان است. (2)به این گروه،جهمیّه نیز میگویند.اینان،«جبرگرای ناب»اند. (3)شهرستانی،عقیدۀ جهم را چنین توصیف میکند:
همانا انسان بر چیزی قدرت ندارد و به داشتن استطاعت،توصیف نمیشود.او در کارهایش مجبور است و هیچ قدرت و اراده و اختیاری از خود ندارد.خداوند متعال،افعال انسان را خلق میکند،همان گونه که [افعالِ] همۀ جمادات را خلق مینماید؛ولی افعال،مجازاً به انسان نسبت داده میشوند،همان گونه که مجازاً به جمادات نسبت داده میشوند،چنان که گفته میشود:«درخت،میوه داد»،«آب، جاری شد»،«سنگ،تکان خورد»،«خورشید،طلوع کرد و غروب کرد»، «آسمان،ابری شد و بارید»،«زمین،لرزشی کرد و رویید»و مانند اینها.ثواب و عقاب،جبر است،چنان که همۀ افعال،جبرند....وقتی جبرْ ثابت شد،تکلیف نیز جبر میشود. (4)
یکی از جریانهای مهمّ اعتقادی در اسلام،اهل حدیث هستند.اینان،خود را جبری نمیدانند؛امّا لازمۀ سخنانشان جبر است.احمد بن حنبل در اعتقادنامۀ خود میگوید:
خداوند،حکمش را بر بندگان،جاری ساخت و آنان نمیتوانند از حکم او بیرون بروند؛بلکه همگی به همان سمتی در حرکت اند که برایشان قرار داده است و
ناگزیر در همانی قرار دارند که برایشان مقدّر کرده است،و آن،عین دادگری خداوند عز و جل است.زنا،دزدی،میگساری،آدمکشی،حرامخواری،شرک به خداوند عز و جل،و گناهان و نافرمانیها،همگی با قضا و قدر خدا هستند،بی آن که کسی را بر خدا حجّتی باشد؛بلکه خداوند بر بندگانش،حجّت رسا دارد و از آنچه میکند،پرسیده نمیشود و آنان مورد پرسش قرار میگیرند ....هر کس بپندارد که خداوند عز و جل برای بندگانی که نافرمانی میکنند،خیر و طاعتْ خواسته و بندگان هم برای خودشان شر و نافرمانی خواستهاند و بر اساس خواستشان عمل میکنند،پنداشته که خواست بندگان بر خواست خدا،برتر است.و کدام افترا بر خدا،بزرگتر از این است؟! (1)
.ر.ک:بحوث فی الملل و النحل:ج 1 ص 161.
مصداق بارز«جبرگرایی میانه»،اشاعره هستند،هر چند که آنان خود را جبری نمیدانند.اشاعره،عمومیّت قضا و قدر جبری در افعال را میپذیرند و قائل اند که همه چیز از جمله افعال اختیاری انسان،مخلوق خدایند.ابو الحسن اشعری (پایهگذار نظریّۀ اشاعره) میگوید:
هیچ کنندهای،حقیقتاً جز خداوند برای آن نیست. (2)
وی برای این که از جبر،رهایی یابد و برای انسان،نقشی در نظر بگیرد،«نظریّۀ کسب»را مطرح میکند.به اعتقاد او فقط قدرت قدیم،در خلق و ایجاد فعل،مؤثّر است و این قدرت،از آنِ خداست؛امّا انسان نیز از قدرت حادث،برخوردار است و اثر قدرت حادث،احساس آزادی و اختیار است،نه انجام دادن کار.
مقصود از«کسب»،مقارنت ایجاد فعل در انسان با ایجاد قدرت حادث در انسان است؛امّا از آن جا که هم فعل و هم قدرت حادث،هر دو،به وسیلۀ خدا انجام میپذیرند،«کسب»نیز مخلوق خدا خواهد بود.وی میگوید:
اگر کسی بگوید:«چرا شما میپندارید که دستاورد بندگان،آفریدۀ خداوند
والاست؟»،به او گفته میشود:این را از این رو گفتیم که خداوند متعال فرموده است: و خداوند،شما و کردارتان را آفریده است (1)
.صافّات:آیۀ 96.
. (2)بنا بر این،اشاعره انسان را دارای قدرت حادثی میدانند که اثری در ایجاد فعل ندارد،و این،همان نظریّۀ جبرگرایی میانه است.
دلیل این که اشاعره،«کسب»را به انسان نسبت میدهند،این است که فعل و قدرت حادث،در وجود انسانْ حادث میشود،همان طور که به چیزی که حرکتْ در آن حلول کرده،متحرّک میگویند. (3)
طرفداران نظریّۀ جبر،به دو دلیل،تمسّک کردهاند که اجمالاً به طرح و نقد آن دو میپردازیم:
مهمترین دلیل متکلّمان جبریمذهب،قضا و قدر خداوند است.در عبارات احمد بن حنبل دیدیم که وی اختیار انسان را مُنافی با عمومیّت قضا و قدر خداوند میداند.وی معتقد است که اگر خداوند برای انسان،کاری مثل خوردن شراب را تقدیر کرده باشد،ولی انسانْ آزاد باشد که آن را ترک کند و این کار را انجام ندهد،خداوند، مغلوب و انسان،غالبْ فرض میشود.
در پاسخ این دلیل،باید گفت که قضا و قدر در افعال اختیاری انسان،به معنای مجبور
کردن او به اعمال خاصّی نیست؛بلکه تقدیر خداوند در این باره،به این معناست که خداوند،برای قدرت و توانایی انسان،حدّی قائل شده و به اندازۀ معیّنی به انسان، قدرت بخشیده است.
قضای خداوند نیز به این معناست که خداوند به این محدودیت،حکم کرده و آن را ایجاد نموده است.البتّه به کار بردن این قدرت محدود نیز مشروط به اذن خداست.
بنا بر این اگر انسان معصیت کند،خداوند،مغلوب نمیشود؛چرا که خود خداوند، قدرت معصیت را به انسان داده و در هنگام معصیت نیز تکویناً مانع صدور معصیت نشده است،هر چند تشریعاً و از طریق پیامبرانش به انسانها اعلام کرده است که به معصیت،رضایت ندارد.
دلیل دیگر طرفداران جبر از جمله اشعری بر نظریّۀ جبر،توحید افعالی خداوند است که بر اساس آن،فاعل همۀ افعال،خداست.او در این باره به این آیه استدلال کرده است: «وَ اللّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ؛ و خداوند،شما و کردارتان را آفریده است» (1)
.صافّات:آیۀ 96. [1]
و «کردارتان»را همۀ افعال انسانها دانسته است.در مورد توحید افعالی باید گفت که اگر توحید افعالی،به معنای انجام شدن همۀ کارها (از جمله کارهای اختیاری انسان و گناهان او) به وسیلۀ خدا باشد،این معنا همان جبر است و سخنی است نادرست.
معنای درست توحید افعالی،این است که قدرت و توانایی انجام دادن همۀ افعال، از سوی خداست؛یعنی حتّی آن گاه که انسان کاری اختیاری نیز انجام میدهد،قدرت آن را از خدا دریافت کرده است.آیۀ یاد شده هم خطاب به بتپرستان است و «کردارتان»،بتها هستند،نه افعال انسانها.
1) (1)
علاوه بر این که دلایل طرفداران جبر برای اثبات مدّعایشان کافی نیست و در واقع، هیچ دلیلی برای این نظریّه وجود ندارد،چندین دلیل وجود دارد که بطلان این نظریّه را ثابت مینماید:
روشنترین دلیل ردّ نظریّۀ جبر،وجدان انسان یا علم حضوری او به خود و افعال خویش است.اگر انسان به خود باز گردد و به افعالش توجّه کند،در مییابد که عملی را که اراده کرده و انجام داده،میتوانسته اراده نکند و انجام ندهد،یا کاری را که اراده نکرده و انجام نداده،میتوانسته اراده کند و انجام دهد.از سوی دیگر،معنای اختیار، همین آزادی در انجام دادن و انجام ندادن است.
بر این اساس،با علم حضوری-که قویترین و معتبرترین علم انسان است-،هم بطلان نظریّۀ جبرگراییِ ناب،ثابت میشود (چون انسان به قدرت خویش،علم حضوری و وجدانی دارد) و هم نظریّۀ جبرگرایی میانه،ابطال میگردد (چون انسان به تأثیر قدرت خویش بر عمل اختیاریاش نیز علم حضوری دارد).
این برهان،افزون بر ابطالِ جبر کلامی،جبر اجتماعی،روانی و فلسفی را نیز ابطال مینماید؛چرا که هر چند ساختار جامعه و جسم و روان،بر افعال انسان،مؤثّرند و این تأثیر در برخی موارد،فوق العاده زیاد است،امّا انسان با علم حضوری در مییابد که تأثیر عوامل یاد شده،علّت تامّه برای انجام دادن کارها نیست؛بلکه او به رغم اقتضائات روانی و اجتماعی،میتواند راه دیگری را انتخاب کند.
به دیگر سخن،عوامل روحی و اجتماعی،ممکن است انتخاب یک گزینه را دشوار نمایند؛امّا دشواری،مانع انتخاب انسان نیست و انسان میتواند در شرایط دشوار نیز انتخاب نماید.واقعیّت نیز گواه این مدّعاست؛چرا که به چشم خود میبینیم که برخی افراد،به رغم خانوادۀ ناشایست و اجتماع فاسد،راه صحیح
زندگی را انتخاب میکنند و به عکس،شماری از کسانی که در خانوادههای شایسته پرورش یافتهاند و محیط زندگی آنان سالم است،راه فساد و تباهی را بر میگزینند.
علّیت فلسفی نیز چیزی جز مجموعۀ عوامل مؤثّر بر افعال انسان نیست که هیچ گاه موجب سلب اراده از انسان نمیگردد و به تعبیر دیگر،علّیت فلسفی در مورد افعال انسان،هیچ گاه تحقّق نمییابد.
دلیل دیگر بطلان نظریّۀ جبر،این است که لازمۀ این نظریّه،اِسناد دادن کارهای قبیح به خداوند و ظالم دانستن خداست.اگر فاعلِ همۀ افعال،از جمله کارهای قبیح انسان را خدا بدانیم،این کارها به خدا منتسب خواهند شد.از سوی دیگر،مجبور کردن انسانها به گناه و مجازات آنها به خاطر انجام دادن گناه،ظلمی آشکار است.این،در حالی است که عقلاً محال است که خداوند،مرتکب ظلم و کارهای قبیح گردد.
به جهت همین ارتباطِ میان نظریّۀ جبر و عدل خداوند است که متکلّمان امامیّه، بحث جبر و اختیار را در ذیل بحث عدل خداوند و یا افعال خداوند،مطرح میکنند و با ردّ نظریّۀ جبر،ظلم و کارهای قبیح را از خداوند،نفی مینمایند. (1)
.ر.ک:کشف المراد:ص 308. [1]
قرآن کریم تصریح میفرماید که هر انسانی به مقتضای دستاوردهای خود،پاداش میبیند و در نزد خداوند،به هیچ کس ستم نمیشود:
مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزی إِلاّ مِثْلَها وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ. 2
هر کس نیکیای بیاورد،ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت و هر کس بدیای بیاورد،جز مانند آن،جزا نمیشود و بر آنان ستم روا نمیگردد.
1) (1)
اَلْیَوْمَ تُجْزی کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ لا ظُلْمَ الْیَوْمَ إِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ. 1
امروز،هر کسی به [موجب] آنچه انجام داده است،مجازات میشود.امروز، ستمی نیست.همانا خدا زودشمار است.
بیتردید اگر انسان به انجام دادن کارهای ناشایست مجبور باشد،کارهای او دستاورد او نیستند و مجازات کردن او ظلم است.
از امام علی علیه السلام نقل شده است که:
لا تَقولوا:أَجبَرَهُم عَلی المَعاصی،فَتَظلِموهُ. (1)
نگویید:[خداوند ] آنها را به گناهان وا داشته،که [اگر چنین بگویید،] در حقّ خداوند،ستم روا داشتهاید.
نیز از امام صادق علیه السلام روایت شده:
اللّهُ أَعدَلُ مِن أن یُجبِرَ عَبداً عَلی فِعلٍ ثُمَّ یُعَذِّبَهُ عَلَیهِ. (2)
خداوند،عادلتر از آن است که بندهای را به کاری وا دارد و آن گاه او را به سبب آن،عذاب کند.
نظریّۀ جبر،علاوه بر این که با عدل خداوند منافات دارد،حکمت نبوّت،امامت،معاد و نیز همۀ آموزههای دینی و حسن و قبح عقلی را نفی مینماید؛چرا که انسان مجبور،همچون حیوانات و جمادات خواهد بود و در مورد این موجودات نمیتوان سخن از مسئولیت و تکلیف و شریعت و معاد و دیگر آموزههای دینی به میان آورد.
بنا بر این،دلایلی که آموزههای یاد شده را اثبات میکنند،همگی دلایل ردّ نظریّۀ جبر نیز هستند.
تفویض در لغت،به معنای واگذار کردن و تسلیم کردن امری به دیگری است و در احادیث و علم کلام،معانی متعدّدی دارد.در این جا ابتدا به معانی آن اشاره میکنیم و سپس معنای مورد بحث در مسئلۀ جبر و اختیار را توضیح خواهیم داد.
واژۀ«تفویض»در قرآن،احادیث و اصطلاح علما،کاربردهای مختلفی دارد،مانند:
1.تفویض اخلاقی،یعنی انسان،امور مربوط به خدا را به خدا واگذار کند و در کارها بر او توکّل نماید.
2.تفویض تشریعی (اباحیگری)،بدین معنا که خداوند،تکلیفی بر انسان مقرّر نکرده و تشریع را به خودِ او واگذار نموده است.
3.تفویض دینی،یعنی بخشی از امور دینی از جانب خدا به انبیا یا اوصیای آنان واگذار شده است.
4.تفویض تکوینی،به معنای واگذار کردن آفرینش و یا تدبیر امور مخلوقات به انبیا و یا اوصیای آنان.
5.تفویض تفسیرِ شماری از صفات خداوند (مانند صفات خبری) (1)
.صفات خبری،صفاتی هستند که در قرآن و احادیث به خداوند،نسبت داده شده اند؛ولی اثبات این صفات برای خدا از طریق عقل،امکانپذیر نیست،مانند:داشتن چهره و دست.برخی از اهل حدیث (مانند مالک بن انس و نیز ماتِریدی)،معتقد به این معنا از تفویض بودهاند (ر.ک:الملل و النحل:ج 1 ص 85،التوحید:ص 74). [1]
به خداوند.گفتنی است که در این جا،صحّت و بطلان هیچ یک از این معانی را بررسی نمیکنیم.
6.تفویض در مقابل جبر،به معنای واگذاری افعال انسان به طور مطلق به خود او.
بر اساس نظریّۀ تفویض-که مقابل نظریّۀ جبر است-انسان در محدودۀ افعالِ
1) (1)
تفویض شده به او،اصل«توانایی انجام دادن امور»را از خدا دریافت کرده است و پس از این دریافت،او خود در افعال خویش استقلال دارد و تحقّق این افعال،منوط به اذن و اجازۀ تکوینی خدا نیست؛بلکه خداوند نسبت به این افعال،فاقد قدرت و توانایی است.
این نظریّه در تاریخ علم کلام و فرق و مذاهب،به دو گروه نسبت داده شده است:
گروه اوّل،قَدَریانِ نخستین هستند که در رأس آنها،معبد جُهَنی و غیلان دمشقی قرار دارند.البتّه اسناد تاریخی و حدیثی،مفوّضه بودن این گروه را اثبات نمیکنند؛ امّا در کتابهای فرق و مذاهب،عقیدۀ تفویض و نفی قضا و قدر الهی،به این گروه، نسبت داده شده است. (1)
.ر.ک:آشنایی با فرق و مذاهب اسلامی:ج 6 ص 45،فرهنگ جامع فرق اسلامی:ج2 (قدریه) و ج3 (مفوّضه).
از آن جا که کتابهای این متکلّمان در دست نیست،نمیتوان در این باره قضاوت قطعی نمود.گروه دوم،معتزله هستند که خود را مفوّضه یا قَدَری نمیدانند.متکلّمان امامیّه نیز معمولاً معتزله را طرفداران اختیار و همرأی با امامیّه میدانند؛ (2)امّا لازمۀ برخی عقاید معتزله،تفویض است.
قاضی عبد الجبّار معتزلی،فصل مستقل و مبسوطی از کتاب المغنی را به عنوان«فی استحالة مقدور لقادرین أو لقدرتین»اختصاص داده و دلایل متعدّدی بر این نظریّه اقامه کرده است.وی از استادانش (ابو علی جُبّایی و ابو هاشم جُبّایی) نیز مطالبی در تأیید این نظریّه نقل نموده است.
بر اساس این نظریّه،خداوند بر افعال انسان،قدرت ندارد؛چرا که انسان بر افعال اختیاری خویش قدرت دارد.در نتیجه اگر خداوند نیز به این افعالْ قادر باشد،تعلّق دو قادر بر یک مقدور پیش میآید،که محال است.
لازمۀ این نظریّه،عجز و ضعف خدا و محدود شدن سلطنت اوست؛چرا که بر اساس این نظریّه،خداوند بر افعال اختیاری انسانها سلطنت ندارد و عاجز از این است که جلوی صدور فعل انسانها را بگیرد،در حالی که محدودیت و عجز و ضعف،از ویژگیهای مخلوق است و نمیتوان این صفات را به خالق نسبت داد.امام باقر علیه السلام در ارتباط با بطلان نظریّۀ تفویض (در کنار بطلان نظریّۀ جبر) میفرماید:
لَم یُفَوِّضِ الأَمرَ إِلی خَلقِهِ وَهناً مِنهُ وَ ضَعفاً،وَ لا أَجبَرَهُم عَلی مَعاصیهِ ظُلماً. (1)
.بحار الأنوار:ج 5 ص 17. [1]
خداوند از روی سستی و ناتوانی،کار را به آفریدهاش نسپرده و آنها را از روی ستم،به گناهان وا نداشته است.
نقل شده است که شخصی قَدَری،وارد شام شد و مردم از مناظره با او در ماندند.
عبد الملک بن مروان از والی مدینه خواست تا امام باقر علیه السلام را برای مناظره با او به شام بفرستد.امام باقر علیه السلام فرزند خود،جعفر صادق علیه السلام را برای مناظره فرستاد.قَدَری به امام صادق علیه السلام گفت:هر چه میخواهی،بپرس.و امام علیه السلام فرمود:«سورۀ حمد را بخوان».
آن شخص شروع به خواندن سورۀ حمد کرد تا آن که به آیۀ:«تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میخواهیم»رسید.در این هنگام،امام علیه السلام به او فرمود:«درنگ کن.از چه کسی کمک میخواهی و چه نیازی به کمک داری؟کار،که به تو واگذار شده است!».
قَدَری در پاسخ فرو ماند و بُهتزده،سکوت اختیار کرد. (2)
گفتنی است که معتزله بر اساس همان ادلّهای که در ردّ نظریّۀ جبر گفته شد،اختیار انسان را میپذیرند؛امّا چنان که دیدیم،اختیارشان سر از تفویض در میآورد.در نظریّۀ«جایگاهی میان جبر و تفویض»ضمن اثبات اختیار،تفویض نیز رد میشود.
امامانِ اهل بیت علیهم السلام ضمن ردّ نظریّۀ جبر و نظریّۀ تفویض،نظریّۀ صحیح را «جایگاهی میان جبر و تفویض»دانستهاند.امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرماید:
لا جَبرَ وَ لا قَدَرَ،وَ لَکِن مَنزِلَةٌ بَینَهُما. (1)
.الکافی:ج 1 ص 159 ح 10. [1]
نه جبر است و نه قدر؛بلکه جایگاهی میان این دو است.
بر اساس این نظریّه،انسانها مجبور نیستند (چرا که دارای قدرت و اختیارند) و از سوی دیگر،کارها به طور مطلق،به انسانها تفویض نشده است (چرا که خداوند نیز نسبت به مقدورات انسانها قادر است)؛بلکه مالکیّت انسان در طول مالکیّت خداست و خداوند عز و جل به داشتن قدرت،مالکتر و تواناتر است.از این رو،هر لحظه که بخواهد،میتواند از به کار گرفته شدن قدرت به وسیلۀ انسان یا تأثیر قدرتِ اعطا شده به او جلوگیری کند و یا اصل قدرت را از انسان،سلب نماید.در احادیث آمده است:
هُوَ...القادِرُ عَلی ما أَقدَرَهُم عَلَیهِ. (2)
اوست...توانایی که آنان را بر انجام دادن آن،توانمند کرده است.
چکیدۀ بررسی،این که:بنا بر نظریّۀ«نه جبر و نه تفویض»،هم آزادی و اختیار انسان-که امری بدیهی و وجدانی است-پذیرفته میشود (که بر این مبنا عدل خداوند،نبوّت انبیا،معاد و تکلیف،معقول و منطقی اند) و هم قلمرو قدرت و سلطنت خداوند عز و جل محدود نمیگردد.بر این اساس،دلایل بطلان نظریّههای جبر و تفویض،دلیل اثبات نظریّۀ«نه جبر و نه تفویض»نیز هستند.
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیهما السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ،حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام.فقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:
لایَزالُ النّاسُ بِخَیرٍ ما تَفاوَتوا،فَإِذا استَوَوا هَلَکوا. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج2 ص53-54 ح204، [1]بحار الأنوار:ج74 ص385 ح10. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما.
ایشان از امام علی علیه السلام روایت کرد که فرمود:«مردم تا وقتی که متفاوت باشند، همواره در خیر و نیکی اند؛امّا وقتی مساوی شوند،تباه میگردند».
به نظر میرسد که این حدیث،ریشه در آیۀ 32 از سورۀ زخرف دارد. (2)از نگاه این آیه،اختلاف سطح جایگاه اجتماعی مردم و در نتیجه اختلاف سطح زندگی آنها،یک سنّت الهی است و حکمت آن نیز همیاری انسانها در پدید آوردن نظام اجتماعی و تمدّن بشری است.
بنا بر این،روایت یاد شده،بدین معناست که تفاوت مواهب عقلی و استعدادها، اساس نظام اجتماعی و تمدّن انسانی است و اگر همۀ استعدادها یکسان باشد،نظام
اجتماعی فرو میریزد و تمدّن بشری تباه میگردد.
از این رهنمود،دو نکتۀ اعتقادی و اجتماعی میتوان استنباط کرد:
اوّل.اختلاف استعداد انسانها،بیانگر حکمت و تدبیر آفریدگار انسان در مدیریت مشیت و زندگی انسان است: هر کسی را بهر کاری ساختند مِهر آن را در دلش انداختند
تفاوت مواهب عقلی و اختلاف استعدادهای مردم (مانند:اختلاف زبانها و رنگهای آنان)، (1)
.«وَ مِنْ ءَایَتِهِ خَلْقُ السَّمَوَ ٰتِ وَ الْأَرْضِ وَاخْتِلَفُ أَلْسِنَتِکُمْ وَ أَلْوَ ٰنِکُمْ إِنَّ فِی ذَ ٰلِکَ لَأَیَتٍ لِّلْعَلِمِینَ»(روم:آیۀ 22). [1]
از آیات خداشناسی و نشانههای توحید است که در قرآن به آن اشاره شده است.دوم.بر اساس مقتضای سنّت آفرینش در اختلاف استعدادها،که هر کس برای کاری متناسب با ویژگیهای ذاتی خود ساخته شده است،شاغل شدن انسان در مشاغل ناهماهنگ با استعداد و تواناییاش،موفّقیتآمیز نخواهد بود.این نکته،تأثیر بسزایی در آموزش مدیریت و مهارتهای زندگی دارد.
شاغل شدن انسان در مشاغل ناهماهنگ با استعداد و تواناییاش،عوارضی در پی خواهد داشت،از جمله:
1.اشغال جایگاه شغلی افراد شایستۀ آن کار؛
2.ارائۀ خدمات و کالاها به صورت بیکیفیت و نامرغوب؛
3.اکتفا به درآمدهای پایین؛
4.جلوگیری از رشد و خلاقیت؛
5.رنج کشیدن در زندان«شغل»؛
6.محروم شدن جامعه از استعدادهای مفید؛
7.متحمّل شدن هزینۀ فرصتهای از دست رفته.
1) (1)
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی! فَما جَزاءُ مَن أتَمَّ الوُضوءَ مِن خَشیَتِکَ؟قالَ:أبعَثُهُ یَومَ القِیامَةِ ولَهُ نورٌ بَینَ عَینَیهِ یَتَلَألَأُ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 77 ص 301 ح 1. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند عز و جل با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:خدایا! پاداش کسی که از خوف تو،وضو را کامل کند،چیست؟خداوند فرمود:او را در روز قیامت در حالی بر میانگیزانم که نوری در میان دو چشمش میدرخشد».
بر پایۀ این حدیث،یکی از آثار وضو،نورانیت چهره در قیامت است.در این باره چند
1) (1)
نکته قابل توجّه است:
1.نقش عبادت در نورانیت جان،اختصاص به وضو ندارد؛بلکه انواع کارهای نیکو،اگر با قصد قربت و انگیزۀ الهی انجام شوند،موجب نورانیت جان و افزایش بصیرت درونی اند.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده:
إنَّ عَلی کُلِّ حَقٍّ حَقیقَةً،و عَلی کُلِّ صَوابٍ نوراً. (1)
.الکافی:ج 2 ص 54 ح 4. [1]
هر کار حقّی،حقیقتی دارد و با هر کار درستی،نوری همراه است.
بنا بر این،نورانیت حاصل از وضو باید خصوصیتی داشته باشد که موجب امتیاز آن از سایر نیّتهاست.
2.بر پایۀ حدیث یاد شده،ویژگی نورانیتی که از وضو پدید میآید،این است که در تاریکی قیامت،به صورت درخشش خاصّی در چهرۀ اهل ایمان،نمودار میگردد.
3.بر اساس شماری از احادیث،نقش وضو در نورانیت امّت اسلامی،بیش از سایر امّتهاست،چنان که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله گزارش شده که فرمود:
یَحشُرُ اللّهُ امَّتِی یَومَ القِیامَةِ بَینَ الاُمَمِ غُرَّاً مُحَجَّلینَ مِن آثارِ الوُضُوءِ. (2)
خداوند در روز قیامت امت مرا از میان امّتها،انسانهایی نشاندار و پیشانیسفید از آثار وضو،بر میانگیزد.
جمعبندی این حدیث و احادیث مشابه آن، (3)با حدیثی که در متن آمد،این است که یکی از امتیازات امّت اسلامی بر سایر امّتها،این است که سایر امّتها در اثر وضو، تنها با چهرۀ نورانی محشور میشوند؛ولی مسلمانان،سر تا پا نورانی هستند.
4.برکات وضو تنها در نورانیت قیامت خلاصه نمیشود؛بلکه طهارت ناشی از آن،در زندگی دنیوی انسان نیز مؤثّر است.در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
أکثِر مِنَ الطَّهورِ یَزِدِ اللّهُ فی عُمرِکَ،وإنِ استَطَعتَ أن تَکونَ بِاللَّیلِ والنَّهارِ عَلی طَهارَةٍ
فَافعَل،فَإنَّک تَکونُ إذا مِتَّ عَلَی الطَّهارَةِ شَهیدَاً.
به طهارتت بیفزا که خداوند،عمرت را زیادتر میکند.اگر میتوانی در شب و روز باطهارت باشی،چنین کن؛چرا که اگر با طهارت بمیری،شهید مردهای. (1)
.الأمالی،مفید:ص 60.
بر این اساس،یکی از دستور العملهای مهم برای سیر و سلوک و تهذیب نفس، این است که سالک همیشه باوضو باشد.
1) (1)
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام،قالَ موسی:إلهی ! ما جَزاءُ مَن شَهِدَ أنّی رَسولُکَ ونَبِیُّکَ وأنَّکَ کَلَّمَتنی؟
قالَ:یاموسی ! تَأتیهِ مَلائِکَتی فَتُبَشِّرُهُ بِجَنَّتی.
قالَ موسی علیه السلام:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن قامَ بَینَ یَدَیکَ یُصَلّی؟
قالَ:یا موسی ! اباهی بِهِ مَلائِکَتی راکِعاً وساجِداً،وقائِماً وقاعِداً،ومَن باهَیتُ بِهِ مَلائِکَتی لَم اعَذِّبهُ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 13 ص 327 ح 4. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«در مکالمۀ خداوند با موسی بن عمران،موسی علیه السلام گفت:خدایا ! پاداش کسی که گواهی دهد من فرستاده و پیامبر تو هستم و تو با من سخن گفتهای،چیست؟
فرمود:ایموسی! فرشتگان من،پیشاو میروند و او را بهبهشتمبشارت میدهند.
موسی گفت:خدایا! پاداش کسی که در پیشگاه تو بایستد و نماز بخواند،چیست؟
فرمود:به رکوع و سجود و قیام و قعود او به فرشتگانم مباهات خواهم کرد،و کسی را که من به او به فرشتگانم مباهات نمایم،عذاب نخواهم نمود».
افزون بر حدیثی که ملاحظه شد،در احادیث اهل بیت علیهم السلام،بارها بر این نکته تأکید
1) (1)
شده که عبادت برخی از بندگان،موجب مباهات خداوند متعال نزد فرشتگان است، مانند:عبادت جوان،که بر پایۀ حدیثی،خداوند متعال،خطاب به فرشتگان نسبت به عبادت جوان،این چنین مباهات مینماید:
اُنظُروا إلی عَبدی ! تَرَکَ شَهوَتَهُ مِن أجلی.
بندهام را بنگرید که برای من،خواستههای نفس خود را کنار نهاده است. (1)
.الکافی:ج 8 ص 392 ح 588.نیز،ر.ک:حکمتنامۀ جوان:ص 90 ( [1]افتخار خداوند به عبادت جوان).
همچنین کسانی که برای خدا آزار دیگران را تحمّل میکنند، (2)یا نافلۀ شب را در روز قضا مینمایند، (3)یا در بیابانی بی آب و علف،به تنهایی به نماز میایستند،یا در شبزندهداری،در سجده به خواب میروند،یا در جبهۀ نبرد با دشمن در حالی که یارانشان فرار کردهاند،مقاومت میکنند و به شهادت میرسند، (4)موجب مباهات خدا نزد فرشتگان میشوند.
نظیر این احادیث،فراوان است.برای توضیح این گونه احادیث،دو مسئله باید روشن شود:
1.مباهات به معنای بالیدن،نازیدن و اظهار فخر نمودن است و مباهات خدا نزد فرشتگان،بدین معناست که او کارهای نیک انسانهای شایسته را به رخ فرشتگان میکشد و میفرماید:اینها،همان کسانی هستند که شما آفرینش آنها را مورد پرسش قرار دادید و گفتید:
أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ.
آیا در زمین،کسی را قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها را بریزد؟.
و من در پاسخ شما گفتم:
إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ. 1
من چیزی را میدانم که شما نمیدانید.
آنچه فرشتگان نمیدانستند،این بود که انسان از استعدادی برخوردار است که اگر از آن درست استفاده کند،به نقطهای از کمال دست مییابد که فرشتگان نمیتوانند رسید.
بنا بر این،مباهات خدا در واقع،اشاره به پاسخ او به فرشتگان در تبیین حکمت خلقت انسان و ارائۀ نمونههایی از کمالات اختیاری موجودی است که ملائکه، حکمت آفرینش او را نمیدانستند یا نمیتوانستند بدانند.
2.با عنایت به آنچه در معنای«مباهات»بیان شد،معلوم میشود که چرا خدا به «نمازگزار»مباهات میکند.مباهات خدا به نمازگزار،نشانۀ نقش بیبدیل نماز در سازندگی انسان و صعود او به قلّۀ کمالات انسانی است.
خداوند منّان در نخستین مکالمات خود با موسی علیه السلام در تبیین حکمت نماز میفرماید:
إِنَّنِی أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدْنِی وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی. 2
منم من،خدایی که جز من معبودی نیست.پس مرا عبادت کن و نماز را برای یاد من به پا دار.
نماز،کاملترین مصداق یاد خداست و نخستین نقش آن در سازندگی انسان، پاکسازی جان از آلودگیهای اخلاقی و عملی و بالاترین برکات آن،دستیابی به قلّۀ یقین و معارف شهودی است.
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ. 3
نماز را بر پا دار که نماز از کار زشت و ناپسند باز میدارد،و قطعاً یاد خدا [آثارش] بزرگتر است.
این سخن،بدین معناست که نقش یاد خدا در سازندگی جان و کمالات انسان، بسیار فراتر از جلوگیری از آلودگیهای اخلاقی و عملی است.به سخن دیگر، نماز،آثار و برکاتی برای نمازگزار و جامعۀ انسانی دارد که پیشگیری از آلودگیهای اخلاقی و اجتماعی در مقایسۀ با آنها کوچک است. (1)
.برای توضیح بیشتر در این باره،ر.ک:فرهنگ نامۀ نماز.
از این رو امام صادق علیه السلام با صراحت اعلام میفرماید که پس از معرفت،هیچ عبادتی بافضیلتتر از نماز نیست.ثقه الإسلام کُلَینی با سند صحیح از معاویة بن وَهْب نقل کرده که او میگوید:از امام صادق علیه السلام پرسیدم:بافضیلتترین عملی که موجب قرب الهی میشود و محبوبترین اعمال نزد خداوند عز و جل چیست؟امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
ما أعلَمُ شَیئًا بَعدَ المَعرِفَةِ أفضَلَ مِن هذِهِ الصَّلاةِ،ألا تَری أنَّ العَبدَ الصّالِحَ عیسَی بنَ مَریَمَ علیه السلام قالَ: وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا (2). (3)
بر این اساس،جا دارد که خداوند منّان،نزد فرشتگان به نمازگزاران راستین ببالد و بر آنان،آفرین و بر خود، فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ بگوید.
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن صَلّی الصَّلَواتِ لِوَقتِها؟
قالَ:اُعطیهِ سُؤلَهُ،واُبیحُهُ جَنَّتی. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 79 ص 204 ح 5. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«آن گاه که خداوند عز و جل با موسی سخن گفت،گفت:خدایا! پاداش کسی که نمازها را در وقتش به جا آورد،چیست؟خداوند فرمود:خواستش را اجابت و بهشتم را بر او مباح میکنم».
نماز،برکات فراوانی برای زندگی مادّی و معنوی (2)و دنیوی و اخروی انسان دارد که در این حدیث،به دو اثر از آثار آن اشاره شده است:
یکی از موارد استجابت دعا،پس از گزاردن نماز است.این اثر در احادیثِ یاد شده و احادیث دیگری مورد تأکید قرار گرفته است،مانند آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که
فرمود:
مَن أدّی فَریضَةً فَلَهُ عِندَ اللّهِ دَعوَةٌ مُستَجابَةٌ. (1)
.الأمالی،مفید:ص 118.
کسی که نماز واجبی را انجام دهد،در نزد خدا یک دعای مستجاب دارد.
البتّه این،در صورتی است که مانعی برای اجابت دعا وجود نداشته باشد. (2)
دومین اثر نماز،این است که نمازگزار در جهان پس از مرگ،میتواند از نعمتهای بهشت جاوید،بهرهمند گردد.در احادیث فراوانی به این اثر اشاره شده است،مانند آنچه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
مِفتاحُ الجَنَّةِ الصَّلاةُ. (3)
نماز،کلید بهشت است.
این تعبیر،مانند تعبیر«اباحۀ بهشت برای نمازگزار»،حاکی از نقش تکوینی نماز برای بهرهگیری از نعمتهای بهشتی است،بدین معنا که افراد بیایمان و بینماز،در نظام تکوینی عالم آخرت نمیتوانند از نعمتهای الهی استفاده کنند،چنان که اهل بهشت در پاسخ اهل دوزخ که از آنها درخواست میکنند از نعمتهایی که برخوردارند به آنها نیز بدهند،میگویند: إِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُما عَلَی الْکافِرِینَ؛ خداوند،آن دو (آب و سایر نعمتهای بهشتی) را بر کافران حرام کرده. (4)این حرمت،حرمت تشریعی نیست؛بلکه حرمت تکوینی است.
صَلّی أبو جَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ الرِّضا علیه السلام صَلاةَ المَغرِبِ فی لَیلَةٍ رَأی فیها هِلالَ شَهرِ رَمَضانَ،فَلَمّا فَرَغَ مِنَ الصَّلاةِ ونَوَی الصِّیامَ رَفَعَ یَدَیهِ فَقالَ:
اللّهُمَّ،یا مَن یَملِکُ التَّدبیرَ وهُوَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ،یا مَن یَعلَمُ خائِنَةَ الأَعیُنِ وما تُخفِی الصُّدورُ وتُجِنُّ الضَّمیرُ وهُوَ اللَّطیفُ الخَبیرُ،اللّهُمَّ اجعَلنا مِمَّن نَوی فَعَمِلَ، ولا تَجعَلنا مِمَّن شَقِیَ فَکَسِلَ،ولا مِمَّن هُوَ عَلی غَیرِ عَمَلٍ یَتَّکِلُ،اللّهُمَّ صَحِّح أبدانَنا مِنَ العِلَلِ،وأعِنّا عَلی مَا افتَرَضتَ عَلَینا مِنَ العَمَلِ،حَتّی یَنقَضِیَ عَنّا شَهرُکَ هذا وقَد أدَّینا مَفروضَکَ فیهِ عَلَینا،اللّهُمَّ أعِنّا عَلی صِیامِهِ،ووَفِّقنا لِقِیامِهِ،ونَشِّطنا فیهِ لِلصَّلاةِ،ولا تَحجُبنا مِنَ القِراءَةِ،وسَهِّل لَنا فیهِ إیتاءَ الزَّکاةِ.
ترجمه
حضرت عبد العظیم:امام جواد علیه السلام در شبی که هِلال ماه رمضان را دید،نماز مغرب را خوانْد و پس از پایان نماز،چون نیّت روزه کرد،دست برداشت و چنین عرض کرد:
«خداوندا! ای آن که مالک تدبیری و بر هر چیز،توانایی! ای آن که نگاههای ناروای چشمها را میدانی و از آنچه در سینهها نهان و در درون،پنهان است،باخبری! ای باریکبین و آگاه!
خداوندا! ما را از آنانی قرار ده که نیّت کردند و عمل نمودند،و از آنانی قرار مده که بدبخت شدند و سستی نشان دادند،و نه از آنان که به غیر عمل،تکیه کردند.
خداوندا! بدنهای ما را از بیماریها سالم بدار و بر کاری که بر ما واجب ساختهای، یاری ده تا آن که این ماهت بر ما بگذرد،در حالی که تکلیف واجبت را ادا کرده باشیم.
خداوندا! بر روزهداریاش یاریمان کن و بر عبادتش توفیقمان ده و برای نماز در آن،نشاطمان بخش و ما را از قرائت [ قرآن]،محروم نگردان و پرداخت زکات را در
اللّهُمَّ لا تُسَلِّط عَلَینا وَصَباً ولا تَعَباً ولا سَقَماً ولا عَطَباً،اللّهُمَّ ارزُقنَا الإِفطارَ مِن رِزقِکَالحَلالِ،اللّهُمَّ سَهِّل لَنا فیهِ ما قَسَمتَهُ مِن رِزقِکَ ویَسِّر ما قَدَّرتَهُ مِن أمرِکَ، وَاجعَلهُ حَلالاً طَیِّباً نَقِیّاً مِنَ الآثامِ،خالِصاً مِنَ الآصارِ وَالأَجرامِ.
اللّهُمَّ،لا تُطعِمنا إلّاطَیِّباً غَیرَ خَبیثٍ ولا حَرامٍ،وَاجعَل رِزقَکَ لَنا حَلالاً لا یَشوبُهُ دَنَسٌ ولا أسقامٌ،یا مَن عِلمُهُ بِالسِّرِّ کَعِلمِهِ بِالإِعلانِ،یا مُتَفَضِّلاً عَلی عِبادِهِ بِالإِحسانِ،یا مَن هُوَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ،وبِکُلِّ شَیءٍ عَلیمٌ خَبیرٌ،ألهِمنا ذِکرَکَوجَنِّبنا عُسرَکَ،وأنِلنا یُسرَکَ وَاهدِنا لِلرَّشادِ،ووَفِّقنا لِلسَّدادِ،وَاعصِمنا مِنَ البَلایا،وصُنّا مِنَ الأَوزارِ وَالخَطایا،یا مَن لا یَغفِرُ عَظیمَ الذُّنوبِ غَیرُهُ،ولا یَکشِفُ السَّوءَ إلّاهُوَ یا أرحَمَ الرّاحِمینَ وأکرَمَ الأَکرَمینَ،صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وأهلِ بَیتِهِ الطَّیِّبینَ،وَاجعَل صِیامَنا مَقبولاً،وبِالبِرِّ وَالتَّقوی مَوصولاً،وکَذلِکَ فَاجعَل سَعیَنا
آن برای ما آسان ساز.
خداوندا! بر ما درد مدام،خستگی،بیماری و نابودی را چیره مساز.
خداوندا! به ما افطاری از روزیِ حلالت روزی گردان.
خداوندا! آنچه را در آن از روزیات بر ما تقسیم کردهای و آنچه را از فرمانت بر ما مقدّر ساختهای،برایمان آسان گردان و آن روزی را حلال،پاک،دور از آلودگیها و پیراسته از گناهان و جُرمها قرار بده.
خداوندا! جز پاکیزۀ نیالوده و غیر حرامْ به ما نخوران،و روزیِ خود را برای ما حلال و به دور از آلودگی و بیماریها قرار بده.
ای که نهان را چون آشکار میدانی! ای که بر بندگانت با فضل،نیکی میکنی! ای که بر هر چیز،توانا و به هر چیز،دانایی! یادت را به ما الهام کن،و ما را از دشواری دور گردان،و به آسانیات برسان،و به درستکاری،رهنمونمان باش،و به راه درست توفیقمان ده،و از بلاها نگاهمان دار و از گناهان و خطاها مصونمان ساز.
ای آن که جز او کسی گناهان بزرگ را نمیبخشاید و جز او بدی را برطرف نمیسازد! ای مهربانترینِ مهربانان و گرامیترینِ گرامیان! بر محمّد و دودمان پاکش درود فرست و روزهداریِ ما را بپذیر و به نیکی و تقوا پیوسته ساز.نیز تلاشمان را
مَشکوراً،وقِیامَنا مَبروراً،وقُرآنَنا مَرفوعاً،ودُعاءَنا مَسموعاً،وَاهدِنا لِلحُسنی، وجَنِّبنَا العُسری،ویَسِّرنا لِلیُسری،وأعلِ لَنَا الدَّرَجاتِ،وضاعِف لَنَا الحَسَناتِ،وَاقبَل مِنَّا الصَّومَ وَالصَّلاةَ،وَاسمَع مِنَّا الدَّعَواتِ،وَاغفِر لَنَا الخَطیئاتِ، وتَجاوَز عَنَّا السَّیِّئاتِ،وَاجعَلنا مِنَ العامِلینَ الفائِزینَ ولا تَجعَلنا مِنَ المَغضوبِ عَلَیهِم ولَاالضّالّینَ،حَتّی یَنقَضِیَ شَهرُ رَمَضانَ عَنّا وقَد قَبِلتَ فیهِ صِیامَنا وقِیامَنا، وزَکَّیتَ فیهِ أعمالَنا،وغَفَرتَ فیهِ ذُنوبَنا،وأجزَلتَ فیهِ مِن کُلِّ خَیرٍ نَصیبَنا،فَإِنَّکَ الإِلهُ المُجیبُ وَالرَّبُّ القَریبُ،وأنتَ بِکُلِّ شَیءٍ مُحیطٌ. (1)
.الإقبال:ج 1 ص 76، [1]مستدرک الوسائل:ج 7 ص 444 ح 8620. [2]
پاداش یافته،عبادتمان را پذیرفته،قرآنخوانیمان را بالارفته،و دعاهایمان را شنیده قرار بده،و ما را به بهترین کار،هدایت کن،و از سختی،دورمان ساز،و آسانی را برایمان هموار گردان،و درجات ما را بالا ببر،و حسنات ما را بیفزای،و روزه و نمازمان را بپذیر،و دعاهایمان را بشنو،و خطاهایمان را ببخشای،و از بدیهایمان در گذر،و ما را از عمل کنندگانِ کامیاب قرار بده و از آنانی قرار مده که بر آنان خشم گرفتهای و نه گمراهان،تا آن که ماه رمضان،در حالی از ما بگذرد که روزهداری و عبادتمان را پذیرفته باشی،کارهایمان را پاک ساخته باشی،گناهانمان را آمرزیده،و بهرۀ ما را از هر خیری در این ماه،فراوان قرار داده باشی.همانا تو معبود اجابت کننده و پروردگار نزدیکی،و تو بر هر چیز،احاطه داری».
1) (1)
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن صامَ شَهرَ رَمَضانَ لَکَ مُحتَسِباً؟
قالَ:یا موسی ! اقیمُهُ یَومَ القِیامَةِ مَقاماً لا یَخافُ فیهِ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 13 ص 327 ح 4. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:پروردگارا ! پاداش کسی که برای رضای تو، روزۀ ماه رمضان را بگیرد،چیست؟فرمود:ای موسی ! او را در روز قیامت،در جایی قرار خواهم داد که از هول و وحشت آن روز نترسد».
از منظر احادیث اهل بیت علیهم السلام،ماه رمضان،ماهِ ضیافت و مهمانی خداوند منّان،و خدا خود،میزبان روزهداران است.
در این مهمانی،برکات فراوانی نصیب روزهداران میگردد،مانند:ملکۀ تقوا و توان پرهیز از گناهان و مقاومت در سختیها،دوری از شیطان و آتش دوزخ،صحّت و سلامت بدن،نور معرفت و حکمت،و نزدیکی به خدا. (2)
یکی از برکات مهمّ روزهداری در ماه رمضان که در حدیث یاد شده به آن اشاره
گردیده،امنیت و آرامش در روز قیامت است.در این باره دو روایت نقل شده است:
یکی از امام هادی علیه السلام از طریق حضرت عبد العظیم علیه السلام-که ملاحظه شد-و دیگری از امام باقر علیه السلام که طبق آن،خداوند متعال در پاسخ موسی علیه السلام میفرماید:
یا موسی ! لَهُ جَنَّتی،و لَهُ الأَمانُ مِن کُلِّ هَولٍ یَومَ القِیامَةِ،وَ العِتقُ مِنَ النّارِ. (1)
.فضائل الأشهر الثلاثة:ص 89 ح 68، [1]بحار الأنوار:ج 96 ص 364 ح 34. [2]
ای موسی! بهشت من،برای اوست و برای اوست ایمنی از هر هراسی در روز قیامت و آزادی از آتش دوزخ.
1.در هر دو حدیث،تأکید شده که این پاداش برای کسی است که در روزهداری، قصد قربت داشته باشد و برای رضای خدا روزه بگیرد.
2.آرامشی که در قیامت برای روزهدار پدید میآید،در واقع،حاصل تقوایی است که در دنیا در نتیجۀ این عمل عبادی برای روزهدار حاصل شده است (2)و این پیشگویی در قرآن کریم نیز مورد تأیید قرار گرفته،آن جا که فرمود: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقامٍ أَمِینٍ ؛ (3)مردم باتقوا [در قیامت] در جایگاهی امن قرار دارند.
3.این حدیث نشان میدهد که در دین موسی علیه السلام نیز روزۀ ماه رمضان،واجب بوده است.
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن تَلا حِکمَتَکَ سِرّاً وجَهراً؟
قالَ:یا موسی ! یَمُرُّ عَلی الصِّراطِ کَالبَرقِ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 13 ص 327 ح 4. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:«خدایا! پاداش کسی که کتاب حکمت تو را در نهان و آشکارا بخواند،چیست؟
فرمود:ای موسی ! او از صراط،مانند برق خواهد گذشت».
این حدیث در بارۀ تشویق و تأکید بر تلاوت (خواندن) و مطالعۀ کتاب خداست.در این باره نکات ذیل،قابل توجه است:
1.یکی از نامهای تورات،«حکمت»بوده است،همان طور که قرآن کریم نیز «حکمت»نامیده شده است. (2)
2.تعبیر«حکمت»به جای تورات،اشاره به این است که کتابهای آسمانی سراسر،علم و حکمت اند و از این رو خواندن و مطالعه و بهرهگیری از رهنمودهای
حکیمانۀ آنها برای همه،ضروری است.
3.تأکید بر خواندن حکمت الهی در آشکار و نهان،اشاره به این معانی است:
یک.قاریان با اخلاص کتاب خدا،کسانی هستند که به قرائت آشکار آن،اکتفا نمیکنند؛بلکه در نهان نیز با آن سر و کار دارند.اکتفا به قرائت آشکار و امتناع از قرائت نهان،نشانۀ ریاکاری و خودنمایی قاری است.
دو.قرائت آشکار کتاب خدا به دلیل فرهنگسازی عمومی و بهرهگیری همگانی، و قرائت نهان،به جهت بهرهگیری فردی از آموزههای آن،ضروری است.
سه.قرائت آشکار،مقدّمۀ قرائت نهان و بهرهگیری عملی از کتاب خداست و کسی حقیقتاً کتاب خدا را تلاوت میکند که به آن عمل نماید،چنان که در قرآن آمده:
اَلَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ. 1
کسانی که به آنها کتاب [آسمانی] دادیم،آن را چنان که حقّ تلاوت آن است، تلاوت میکنند.
در حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در تفسیر«حقّ تلاوت»آمده که:مقصود،آن است که از آن (کتاب خدا)،چنان که شایسته است،پیروی میکنند. (1)
1) (2) .ر.ک:میزان الحکمة:ج 9 ص 348« [1]حقّ تلاوت».
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن دَمِعتَ عَیناهُ مِن خَشیَتِکَ؟
قالَ:یا موسی ! أقِی وَجهَهُ مِن حَرِّ النّارِ،واُومِنُهُ یَومَ الفَزَعِ الأَکبَرِ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 90 ص 328. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:خدایا ! پاداش کسی که از خوف تو گریه کند، چیست؟فرمود:ای موسی ! چهرۀ او را از آتش،نگهداری خواهم کرد و او را از وحشت روز قیامت،ایمن خواهم ساخت».
برای تبیین و تفسیر مقصود از«بیم داشتن از خدا و گریستن از خوف او»،توجّه به این نکات،ضروری است:
1.خداوند متعال،زیبایی و جمال مطلق است.بنا بر این،موجودی ترسناک نیست؛بلکه به عکس،زیبا و دوست داشتنی است.آنچه ترسناک است،مقام عدل خداوند و مجازات او در برابر کارهای زشت و نارواست.از این رو،قرآن،بهشت جاوید را از آنِ کسانی میداند که از مقام پروردگار خود بترسند. (2)
بر این اساس،ترس از خدا در واقع،ترس از گناهان و کارهای زشت است. (1)
.ر.ک:میزان الحکمة:ج 3 ص 523« [1]تفسیر ترس».
از این رو،امام علی علیه السلام تأکید میفرماید:لا یَرْجُوَنَّ أحَدٌ مِنکُم إلّارَبَّهُ،و لا یَخافَنَّ إلّاذَنْبَهُ. (2)
هیچ یک از شما نباید جز به پروردگار خویش امید بندد و جز از گناه خویش بترسد.
2.گریه از ترس مجازات الهی،نشانۀ نهایت پشیمانی از گناهان و توبۀ حقیقی است و سبب میشود که گنهکار مجدّداً مرتکب گناه نشود.از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمود:
البُکاءُ مِن خَشیَةِ اللّهِ مِفتاحُ الرَّحمةِ. (3)
گریستن از ترس خدا،کلید رحمت است.
و بدین سان بر اساس حدیثی که در متن آمده،گریستن از خوف خدای سبحان، موجب امنیت و آرامش در روز قیامت-که به خاطر شدّت ترسناک بودنش، «ترسناکترین روز»نامیده شده-،میگردد.
در حدیثی دیگر از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
مَن خَرَجَ مِن عَینَیهِ مِثلُ الذُّبابِ مِن الدَّمْعِ مِن خَشیَةِ اللّهِ آمَنَهُ اللّهُ بهِ یَومَ الفَزَعِ الأکبَرِ. (4)
هر کس از ترس خدا به اندازۀ مگسی اشک از چشمش خارج شود،خداوند،او را در آن روزِ ترس بزرگ ایمن میگرداند.
3.از آن جا که حسنات ابرار،سیّئات مقرّبان اند،توبه از گناهان،برای همگان ضروری است. (5)چیزی که هست،ابرار از بیم مجازات دوزخ گریه میکنند و مقرّبان
از بیم مجازات جدایی از محبوب مطلق، (1)
.وَهَبنِی یا إلهِی صَبَرتُ عَلی عَذابِکَ فَکَیفَ أصبِرُ عَلی فِراقِکَ (دعای کمیل).
و از این رو بیم از خدا،ویژۀ عالمان حقیقی و دانشمندان راستین است. (2)در حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله آمده که به ابو ذر فرمود:
یا أبا ذَرٍّ ! مَن اوتِیَ مِنَ العِلمِ ما لا یُبکیهِ لَحَقیقٌ أن یَکونَ قَد اوتِیَ عِلماً لا یَنفَعُهُ،لِأَنَّ اللّهَ نَعَتَ العُلَماءَ فَقالَ عز و جل: إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً * وَ یَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ کانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً * وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً . (3)
ای ابو ذر! به هر کس دانشی داده شود،ولی [ از بیم خدا ] نگرید،دانشی بیسود داده شده است؛زیرا خدای عز و جل دانشمندان را توصیف نموده و فرموده است: بیگمان،کسانی که پیش از [نزول] آن،دانش یافتهاند،چون این کتاب بر آنان خوانده شود،سجدهکنان به رو در میافتند و میگویند:«منزّه است پروردگار ما که بیگمان،وعدۀ پروردگار ما انجام شدنی است»و به رو در میافتند و میگریند و بر فروتنی آنها افزوده میشود .
و بر این اساس،هر چه معرفت انسان نسبت به خداوند سبحان بیشتر شود،بر خوف و خشیت او افزوده میگردد. (4)
سَمِعتُ عَلِیَّ بنَ مُحَمَّدٍ العَسکَرِیَّ علیه السلام یَقولُ:إنَّمَا اتَّخَذَ اللّهُ عز و جل إبراهیمَ خَلیلاً لِکَثرَةِ صَلاتِهِ عَلی مُحَمَّدٍ وأهلِ بَیتِهِ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِم. (1)
.علل الشرائع:ص 34 ح 3، [1]بحار الأنوار:ج 91 ص 54 ح 23. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:از امام هادی علیه السلام شنیدم که میفرمود:«خداوند عز و جل،ابراهیم را از این جهت برای خود دوست گرفت که او به محمّد و اهل بیت ایشان-که درودهای خداوند بر ایشان باد-بسیار صلوات میفرستاد».
لقب«خلیل»،یکی از لقبهای ابراهیم علیه السلام است که خداوند سبحان،خود،آن را به او عنایت کرده است.در قرآن کریم میخوانیم:
وَ اتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلاً. 2
و خدا ابراهیم را به دوستی خود،انتخاب کرد.
از این رو،در میان انبیا،ابراهیم علیه السلام به«خلیل الرحمن (دوست خدای مهربان)» معروف گردیده است.
تردیدی نیست که این اقدام خداوند منّان،بدون حکمت نیست؛امّا حکمت آن چیست؟در احادیث اهل بیت علیهم السلام،پاسخهای متعدّدی به این پرسش داده شده است:
اوّل.ابراهیم علیه السلام دیگران را اطعام میکرد و هنگامی که مردم در خواب بودند،نماز
1) (1)
میخواند.از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
مَا اتَّخَذَ اللّهُ إبراهیمَ خَلیلاً إلّالإطعامهِ الطَّعامَ،وصَلاتِهِ باللَّیلِ والنّاسُ نِیامٌ. (1)
.علل الشرائع:ص 35 ح 4. [1]
خداوند،ابراهیم را خلیل (دوستِ) خود نگرفت،مگر برای آن که اطعام میکرد و شبهنگام که مردم خواب بودند،نماز میگزارد.
دوم.ابراهیم علیه السلام دارای این ویژگی بود که به هیچ نیازمندی،پاسخ منفی نمیداد و از هیچ کس چیزی نمیخواست.از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
اِتَّخَذَ اللّهُ عز و جل إبراهیمَ خَلیلاً لأنّهُ لَم یَرُدَّ أحَداً،ولَم یَسألْ أحَداً غیرَ اللّهِ عز و جل. (2)
خداوند عز و جل،ابراهیم را خلیل [خود] قرار داد؛چون دست رد به سینۀ هیچ حاجتخواهی نزد و از هیچ کس هم جز خداوند عز و جل چیزی نخواست.
سوم.ابراهیم علیه السلام بسیار سجده میکرد.نقل شده که امام صادق علیه السلام در پاسخ شخصی که از ایشان پرسید:«چرا خداوند عز و جل ابراهیم را به عنوان خلیل انتخاب کرد؟»،فرمود:
لِکَثَرةِ سُجودِهِ عَلَی الأَرضِ. (3)
زیرا او بسیار بر زمین سجده میکرد.
چهارم.ابراهیم علیه السلام بسیار بر محمّد و خاندان او،درود میفرستاد.
راوی این حدیث،حضرت عبد العظیم علیه السلام از امام هادی علیه السلام است،آنطور که گذشت.
گفتنی است که همۀ این احادیث را مرحوم شیخ صدوق رحمه الله در علل الشرائع آورده است،و تعارضی میان آنها وجود ندارد؛زیرا انتخاب ابراهیم علیه السلام به عنوان«خلیل و دوست خدای سبحان»دلایل مختلفی داشته که در هر حدیثی،به یک و یا چند دلیل آن،اشاره شده است.
حدّثنا عبیداللّه بن موسی أبی تراب الرویانی،عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی،عن إبراهیم بن أبی محمود،قال:
قُلتُ لِلرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّه،ما تَقولُ،فِی الحَدیثِ الَّذی یَرویه النّاسُ عَن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله أنَّهُ قالَ:«إنَّ اللّهَ تَبارَک وتَعالی یَنزِلُ کُلَّ لَیلَةٍ إلَی السَّماءِ الدُّنیا»؟
فَقالَ علیه السلام:لَعَنَ اللّهُ المُحَرِّفینَ الکَلِمَ عَن مَواضِعِهِ،وَاللّهِ ما قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله کَذلِک،إنَّما قالَ صلی الله علیه و آله:«إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی یُنزِلُ مَلَکاً إلی السَّماءِ الدُّنیا کُلَّ لَیلَةٍ فِی الثُّلُثِ الأَخیرِ،ولَیلَةَ الجُمُعَةِ فی أوَّلِاللَّیلِ،فَیَأمُرُهُ فَیُنادی:هَل مِن سائِلٍ فَاُعطیهِ؟هَل مِن تائِبٍ فَأتوبَ عَلَیهِ؟هَل مِن مُستَغفِرِ فَأَغفِرَلَهُ؟یا طالِبَ الخَیرِ أقبِل،یا طالِبَ الشَرِّ أقصِر.فَلا یَزالُ یُنادی بِهذا حَتّی یَطلُعَ الفَجرُ،فَإِذا طَلَعَ الفَجرُ عادَ إلی مَحَلِّهِ مِن
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:ابراهیم بن ابی محمود گفت:به امام رضا علیه السلام گفتم:در بارۀ حدیثی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت میکنند که«خداوند-تبارک و تعالی-هر شب به آسمان دنیا فرود میآید»،چه میفرمایی؟
فرمود:«خداوند از رحمت و آمرزش خود دور سازد کسانی را که کلمات و گفتارها را از جای خود تغییر میدهند.به خدا سوگند،پیامبر خدا صلی الله علیه و آله چنین نفرموده است؛بلکه فرموده:خداوند در یک سومِ آخر هر شبی و هر شب جمعه از اوّل آن، فرشتهای را به آسمان دنیا میفرستد و به او فرمان میدهد تا ندا دهد:آیا کسی هست از من چیزی بخواهد تا به او عطا کنم؟آیا توبه کنندهای هست تا از [اعمال ناشایست] وی در گذرم؟آیا کسی هست که از من طلب آمرزش کند تا [گناهانِ] او را ببخشم؟[آن فرشته فریاد میزند:] ای جویندۀ خیر و برکت ! [به طرف خداوند] روی آور،و ای طالب شر! [از ظلم و ستم خود] دست بکش.این فرشته به این سخنان ادامه میدهد تا
مَلَکوتِ السَّماءِ»،حَدَّثَنی بِذلِکَ أبی عَن جَدّی،عَن رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله. (1)
.التوحید:ص 176 ح 7،بحار الأنوار:ج 3 ص 314 ح 7. [1]
صبح شود.پس در هنگام طلوع آفتاب به جایگاه خود در ملکوت آسمانها بر میگردد».
امام رضا علیه السلام در پایان فرمود:«این حدیث را پدرم از جدّم از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله برای من روایت نمود».
این حدیث ناظر به سخنی است که به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نسبت داده شده،حاکی از این که خداوند سبحان هر شب به آسمان دنیا میآید و مردم را به دعا و استغفار دعوت مینماید! متن روایت به نقل از ابو هریره چنین است:
یَنزِلُ اللّهُ إلَی السَّماءِ الدُّنیا کُلَّ لَیلَةٍ حینَ یَمضی ثُلُثُ اللَّیلِ الأَوَّلِ فَیَقولُ:أنَا المَلِکُ أنَا المَلِکُ،مَن ذَا الَّذی یَدعونی فَأستَجیبُ لَهُ،مَن ذَالَّذی یَسأَلُنی فَأُعطیهِ،مَن ذَا الَّذی یَستَغفِرُنی فَأَغفِرُ لَهُ! فَلا یَزالُ کُذلِکَ حَتی یُضیئَ الفَجرُ. (2)
خداوند در اوایل هر شب،به آسمان دنیا فرو میآید و میگوید:من فرمانروایم.
من فرمانروایم.کیست که از من بخواهد،تا اجابتش کنم؟کیست که از من درخواست کند،تا به او بدهم؟کیست که از من درخواست آمرزش کند،تا بیامرزم او را؟این کار ادامه پیدا میکند تا فجر بدمد.
بر اساس حدیثی که در متن آمد،حضرت عبد العظیم از امام رضا علیه السلام نقل میکند که آنچه به نقل از ابو هریره به پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت داده شده که خدا هر شب به آسمان دنیا میآید و چنین و چنان میگوید،واقعیت ندارد و سخن پیامبر صلی الله علیه و آله تحریف شده است و آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده،این است که فرشتهای هر شب در یک سوم آخر آن و شب جمعه از آغاز شب،به شرحی که در حدیث آمده،مردم را به سوی خدا دعوت
مینماید.
در بارۀ این حدیث،چند نکته قابل توجّه است:
1.روایت ابو هریره،مخالف قرآن و عقل است؛زیرا از منظر قرآن،خدا محیط بر همه چیز است (1)
. إِنَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ مُحِیطٌ (فصّلت:آیۀ 54). [1]
و همه جا هست (2)و از نظر عقلی نیز موجودی که از جایی به جای دیگر منتقل میشود،نمیتواند واجب الوجود باشد.بنا بر این بر فرض که حدیث امام رضا علیه السلام هم نبود،به حکم قرآن و عقل،روایت ابو هریره باطل و مردود بود.2.حدیث امام رضا علیه السلام نشان میدهد که در جامعۀ اسلامی عصر ایشان،عدّهای بر این باور بودهاند که خدا هر شب به آسمان دنیا میآید و مردم را به خود دعوت مینماید!
3.جریان منحرف وهّابیت نیز به پیروی از ابن تیمیّه معتقد است که خدا هر شب به آسمان دنیا میآید.ابن تیمیّه ضمن اشاره به روایت ابو هریره،میگوید:
فَمَن أنکَرَ النُّزولَ أو تَأَوَّلَ فَهُوَ مُبتَدِعٌ ضالٌّ. (3)
هر کس فرود آمدن خدا را به آسمان دنیا انکار کند یا توجیه نماید،بدعتگذار و گمراه است.
ابن بطوطه در سفرنامۀ خود مینویسد:
«ابن تیمیه در مسجد دمشق که من حضور داشتم،بر بالای منبر گفت:«إنّ اللّه ینزل إلی السماء الدنیا کنزولی هذا ؛خدا به آسمان دنیا فرود میآید،همانطور که من از پلّۀ منبر فرود میآیم ».سپس از منبر فرود آمد.ابن الزهراء از فقهای مالکی اعتراض کرد و اظهارات وی را به اطّلاع ملک ناصر رسانید.وی دستور داد او را زندانی کردند. (4)
قُلتُ لِأَبی جَعفرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیهما السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام...،فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:قیمَةُ کُلِّ امرئٍ ما یُحسِنُهُ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 53 ح 204، [1]بحار الأنوار:ج 1 ص 165 ج 4. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
45 . الأمالی للطوسی: أخبرنا جماعة،عن أبی المفضّل،قال:حدّثنا أبو أحمد عبیداللّه بن الحسین ابن إبراهیم العلوی،قال:حدّثنی أبی،قال:حدّثنی عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی الرازی فی منزله بالریّ،عن أبی جعفر محمّد بن علیّ الرضا علیه السلام،عن آبائه علیهم السلام،عن علیّ بن الحسین،عن أبیه،عن جدّه علیّ بن أبی طالب علیهم السلام،قال:
قُلتُ أربَعاً أنزَلَ اللّهُ تَعالی تَصدیقی بِها فی کِتابِهِ:...قُلتُ:«قَدرُ-أو قالَ:قیمَةُ- کُلِّ امرِئٍ ما یُحسِنُ»،فَأَنزَلَ اللّهُ فی قِصَّةِ طالوتَ: إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ
1) (1)
بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ (1)
.البقرة:247. [1]
. (2)ترجمۀ حدیث 44
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما....
فرمود:«پدرم از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:ارزش هر انسان به اندازهای است که نیک میداند (/نیک انجام میدهد)».
ترجمۀ حدیث 45
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد،از پدرانش علیهم السلام-:علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود:«چهار سخن گفتهام که خداوند،مرا در قرآن تأیید فرموده است....من گفتهام:
ارزش هر انسان به اندازۀ دانش و هنر اوست.و خداوند در داستان طالوت میفرماید:
در حقیقت،خدا او را بر شما برتری داده و او را در دانش و نیروی بدن بر شما برتری بخشیده است» .
بزرگان علم و ادب در تبیین اهمّیت و ارزش این حدیث،فراوان سخن گفتهاند.
خلیل بن احمد فراهیدی میگوید:
أحَثُّ کَلِمَةٍ فی طَلَبِ العِلمِ. (3)
این سخن،تشویق کنندهترین کلام،در تحصیل علم است.
سیّد رضی میگوید:
و هذِهِ الکَلِمةُ الّتی لا تُصابُ لَها قیمةٌ،و لا توزَنُ بِها حِکمةٌ،و لا تُقرَنُ إلَیها کَلِمَةٌ. (4)
این،سخنی است که نمیتوان ارزشی برای آن تعیین کرد و حکمتی را هموزن آن
دانست و سخنی را قرین آن نمود.
و اینک نکاتی در شرح آن:
1.این حدیث،ریشه در آیۀ 9 از سورۀ زمر: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ؛ آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند،یکسان اند؟! دارد.در این آیه، تشخیص فضیلت علم،بیارزشی جهل و برتری عالم بر جاهل،به داوری بدیهی عقل،واگذار شده است.بر این اساس،معیار ارزش انسان،میزان دانش اوست؛امّا معیارِ ارزش علم چیست؟
2.معیار ارزش علم،نقش آن در آسایش بیشتر و زندگی بهتر انسان است.بنا بر این،ارزش هر عالمی به اندازۀ ارزش علم اوست.ریاضیدان،پزشک،مهندس ساختمان،خیّاط،نقّاش و سایر دانشمندان و هنرمندان،به اندازهای که علم و هنر آنها در سعادت و زندگی بهتر جامعه نقش دارد،ارزشمند و قابل احترام هستند.
3.باارزشترین علم،دانشی است که سعادت و آسایش همیشگی انسان را تأمین نماید.بر این اساس،علم خداشناسی و دانشهای مرتبط با آن،با ارزشترین علوم،و دانشمندان خداشناس،ارزشمندترین دانشمندان هستند.صدر و ذیل آیۀ پیشگفته، به روشنی بر این مدّعا دلالت دارد.متن کامل آیۀ یاد شده،این است:
أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ ساجِداً وَ قائِماً یَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ یَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ. 1
[آیا چنین کسی بهتر است] یا کسی که شب را [به عبادت خدا] به سجود و قیام میپردازد و از [مجازات] آخرت میترسد و به رحمت پروردگارش امیدوار است؟بگو:آیا کسانی که میدانند و کسانی که نمیدانند،یکسان اند؟! تنها خردمنداناند که پند میگیرند.
در این آیه،ابتدا خداوند سبحان،این سؤال را مطرح فرموده که آیا انسانهای خداشناسی که در دل شب،بستر استراحت و خواب ناز را رها میکنند و در محضر
پروردگار خود،به عبادت و راز و نیاز میپردازند،با خداناشناسانِ ناسپاس،که شب را به غفلت سپری میکنند،یکساناند؟
خداوند در ادامۀ این پرسش،جهت روشن شدن بهتر پاسخ آن،سؤال دیگری را که پاسخش برای همگان،بسیار بدیهی و روشن است،عِدل سؤال اوّل،طرح مینماید و سپس میفرماید:آیا کسانی که میدانند،با کسانی که نمیدانند،یکسان اند؟!.تشبیهِ مؤمنِ شبزندهدار به عالم،و تشبیه کافرِ عاقل به جاهل،اشاره به این معناست که مقصود از علم در آیۀ یاد شده،مطلق علم نیست؛بلکه این علم،همان علمی است که آیۀ دیگر،آن را از بیم خدای سبحان،جداییناپذیر معرّفی کرده است:
إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ. 1
همانا بیم از خدا،ویژۀ دانشمندان از بندگان اوست.
بنا بر این،از منظر قرآن،علمی ارزش دارد که تأمین کنندۀ سعادت ابدی و آسایش همیشگی است و برتری آن عالمی بر جاهل،انکارناپذیر است که علمش موجب ترسش از عدل الهی و مجازات اخروی گردد،وگر نه،علمی که مایۀ انحراف و در خدمت تجاوز به حقوق دیگران باشد،ارزشی ندارد و معیاری برای سنجش ارزش انسان نیست.
4.علم،هنگامی در خدمت انسان و جامعۀ انسانی قرار میگیرد و ارزشمند میگردد که به عمل تبدیل گردد، (1)وگر نه،علم بی عمل،سودی ندارد.بنا بر این،جملۀ «ما یُحسِنه»در حدیث مورد بحث را میتوان به«عمل»نیز تفسیر نمود.بر این اساس، این حدیث را به دو صورت میتوان ترجمه کرد:«ارزش هر انسان،به اندازهای است که نیک میداند»و یا«نیک انجام میدهد».
5.علمی که تأمین کنندۀ سعادت ابدی انسان است،در صورتی که با عمل همراه شود،بینهایت ارزش دارد.بنا بر این،ارزش عالمِ با عمل،بینهایت است.
1) (2) .شاید آیۀ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ (بقره:آیۀ 247)، [1]اشاره به این نکته باشد.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:السُّنَّةُ سُنَّتانِ:سُنَّةٌ فی فَریضَةٍ،الأَخذُ بِها هُدیً وتَرکُها ضَلالَةٌ،وسُنَّةٌ فی غَیرِ فَریضَةٍ،الأَخذُ بِها فَضیلَةٌ،وتَرکُها إلی غَیرِها [غَیرُ] خَطیئَةٍ. (1)
.الأمالی،طوسی:ص 589 ح 11. [1]گفتنی است که این حدیث در الکافی (ج 1 ص 72) [2] با سند دیگر از امام علی علیه السلام نقل شده و در آن به جای«ترکها إلی غیرها خطیئة»«ترکها إلی غیر خطیئة»آمده و در الخصال (ص 48)،«و [3]ترکها غیر خطیئة»آمده است.علّامۀ مجلسی در بحار الأنوار (ج 2 ص 26) [4] این حدیث را از الأمالی طوسی، [5]همانند نقل الخصال آورده است و ظاهر شروح کافی نیز اضافۀ غیر به خطیئة است.بنا بر این به نظر میرسد که متن الخصال،اصح باشد.از این رو،متن را مطابق آن اصلاح کردیم.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد علیه السلام،از پدرانش علیهم السلام-:پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:«سنّت،دو گونه است:سنّت فریضه (واجب) که عمل به آن،هدایت و ترک آن،گمراهی است و سنّت غیر فریضه (غیر واجب) که عمل به آن،فضیلت است و ترک آن،گناه نیست».
مقصود از«سنّت»در این حدیث،مجموعۀ برنامهها و دستور العملهایی است که اسلام برای هدایت انسان به سوی مقصد اعلای انسانیت و رسیدن به کمالات مادّی و معنوی ارائه کرده است.این برنامهها به دو بخش تقسیم میشوند:
اوّل.برنامههایی که رعایت آنها لازم و ترک آنها موجب گمراهی است.این برنامهها شامل انجام دادن واجبات و ترک محرّمات اند و«سنّتِ فریضه»یا«فرایض» نامیده میشوند.
1) (1)
دوم.برنامههایی که رعایت آنها نیکوست؛لیکن ترک آنها به گمراهی نمیانجامد.
این برنامهها شامل انجام مستحبّات و ترک مکروهات اند و«سنّت غیر فریضه»یا «فضایل»نامیده میشوند.
پیام اصلیِ این حدیث،عبارت است از اهتمام و جدّیت تمام در انجام فرایض.
توضیح این پیام،این که:شیطان،تا آن جا که بتواند،تلاش میکند انسان را به طور کامل،از فرایض و فضایل دور نگه دارد،به گونهای که هیچ کار نیکی از انسان صادر نشود،و اگر نتوانست،تلاش میکند که کار نیک او،بیخاصیت شود و نقشی در سعادت او ایفا نکند.شیطان برای رسیدن به این هدف،از حیلههای مختلف و دامهای رنگارنگی استفاده مینماید.
یکی از حیلههای شیطان برای گمراهی انسان و بی اثر کردن کارهای نیک او،وادار ساختن او به فضایل همراه با بیاعتنایی به فرایض است،مانند کسی که خضوع و خشوع در عبادت دارد؛ولی در دین،بدعت میگذارد.در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده که شیطان بدعتگذاران در دین را رها میکند تا هر چه میخواهند،عبادت کنند و در عبادت،اظهار خشوع نمایند و اشک بریزند! (1)
.ر.ک:میزان الحکمة:ج 1 ص 151 ح 1751«بدعتگذار و عبادت».
یا به نافلۀ شب اهمّیت میدهد؛ولی در کنار این فضیلت،دل مؤمنی را با زبان یا قلم میآزارد.
یا مدرسه میسازد؛ولی حقوق واجب مالی خود را پرداخت نمیکند.
یا خانمی که به حجاب اهمّیت نمیدهد؛ولی زیارت عاشورایش ترک نمیشود.
نکتۀ قابل توجّه،این است که اگر اشتغال به فضایل،سبب بیاعتنایی به فرایض و ترک آنها شود،فضایل نیز خاصیت خود را از دست میدهند و موجب نزدیکی انسان به خداوند سبحان نمیگردند.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده که فرمود:
لا قُربَةَ بالنَّوافِلِ إذا أضَرَّت بالفَرائضِ. (2)
هر گاه مستحبّات به واجبات لطمه زنند،مستحبّات موجب نزدیکی [ انسان به
خدا ] نمیگردند.
و در حدیثی دیگر از ایشان آمده:
إنّک إنِ اشتَغَلتَ بفَضائلِ النَّوافِلِ عَن أداءِ الفَرائضِ،فلَن یَقومَ فَضلٌ تَکسِبُهُ بِفَرضٍ تُضَیِّعُهُ. (1)
.غرر الحکم:ح 3793. [1]
اگر با پرداختن به فضیلت مستحبّات،از به جا آوردن فرایض باز میمانی،هرگز آن فضیلتی که به دست میآوری با [گناه] آن فریضهای که ضایعش میکنی، برابری نمیکند.
با در نظر گرفتن مطالبی که گذشت،راز تأکید اهل بیت علیهم السلام بر اهمّیت دادن مسلمانان بر انجام فرایض گشوده میشود. (2)پیامبر خدا صلی الله علیه و آله،پرهیزگارترینِ مردم را کسی میداند که به فرایض الهی عمل کند:
اِعمَلْ بفَرائضِ اللّهِ تَکُن أتقَی الناسِ. (3)
به فرایض خدا عمل کن،تا از پرهیزگارترینِ مردم باشی.
همچنین امام زین العابدین علیه السلام فرموده:
مَن عَمِلَ بما افتَرَضَ اللّهُ علَیهِ فهُو مِن خَیرِ الناسِ. (4)
هر کس به آنچه خداوند بر او فرض کرده است عمل کند،او از بهترین مردمان است.
با اندکی تأمّل،معلوم میشود که حکمت تأکید خاندان رسالت بر انجام فرایض، این است که مبادا مسلمانان،گرفتار فریب شیطان شوند و فضایل،جای فرایض را در زندگی آنها بگیرد،وگر نه،بدیهی است که پس از انجام فرایض،فضایل اخلاقی و عملی،موجب افزایش تقرّب به خدای سبحان و رسیدن به قلّۀ کمالات انسانی میگردد.
قُلتُ لإَبی جَعفرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام: یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام...فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 53 ح 204، [1]بحار الأنوار:ج 68 ص 276 ح 7. [2]
48 . الأمالی للطوسی: أخبرنا جماعة،عن أبی المفضّل،قال:حدّثنا أبو أحمد عبید اللّه بن الحسین بن إبراهیم العلوی،قال:حدّثنی أبی،قال:حدّثنی عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی الرازی فی منزله بالری،عن أبی جعفر محمّد بن علیّ الرضا علیه السلام،عن آبائه علیهم السلام،عن علیّ بن الحسین،عن أبیه،عن جدّه علیّ بن أبی طالب علیهم السلام،قال:
قُلتُ أربَعاً أنزَلَ اللّهُ تَعالی تَصدیقی بِها فی کِتابِهِ؛قُلتُ:«المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ،فَإِذا تَکَلَّمَ ظَهَرَ»،فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالی: فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ (2). (3)
ترجمۀ حدیث 47
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما....
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل کرد که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:انسان زیر زبان خود،پنهان است».
ترجمۀ حدیث 48
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد،از پدرانش-:علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود:«چهار سخن گفتهام که خداوند،مرا در قرآن تأیید فرموده است.من گفتهام:
آدمی در زیر زبان خود،پنهان است.پس هر گاه زبان به سخن بگشاید،شناخته میشود.پس خداوند نازل فرمود: آنان را به سیمای [حقیقی]شان باز میشناسی و آنان را از طرز سخن گفتنشان میشناسی .
در تبیین این حکمت،نکات زیر قابل توجّه اند:
1.این حدیث میتواند تفسیر این آیه باشد:
وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ. 1
اگر بخواهیم،آنان را به تو مینمایانیم تا آنان را با سیمایشان باز شناسی و [نیز] آنها را از طرز سخن گفتنشان میشناسی. تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد.
2.ضمیرشناسی،یک علم و دسترس به آن،امکانپذیر است.در حدیثی دیگر از امام علی علیه السلام به این نکته تصریح شده است:
ما أضمَرَ أحَدٌ شَیئاً إلّاظَهَرَ فی فَلَتاتِ لِسانِهِ وصَفَحاتِ وَجهِهِ. (1)
هیچ کس چیزی را در درونْ نهان نمیدارد،مگر آن که در لغزشهای زبان و نمودهای چهرهاش آشکار میگردد.
3.پرگویی،عیبهای انسان را بیش از پیش،آشکار میکند.
4.افراد نادان،هر چه کمتر حرف بزنند،به سود آنهاست.
5.مصاحبه برای گزینش افراد شایسته و کارآمد،یک اصل مهم و کاربردی است.
1) (2) .نهج البلاغة:الحکمة 26؛ [1]دستور معالم الحکم:ص 25. [2]
6.نوشتار نیز میتواند همانند گفتار،معرّف شخصیت انسان باشد،چنان که در حدیثی آمده:
الخَطُّ لِسانُ الیَدِ. (1)
.غرر الحکم:ح 706.
خط،زبانِ دست است. عالِمی در محفل تدریس بود
1) (1)
هر که را شرع شریف آمد لقب
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیهما السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام....
قالَ:حَدَّثنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:إنَّکُم لَن تَسَعُوا النّاسَ بِأَموالِکُم،فَسَعُوهُم بِطَلاقَةِ الوَجهِ وحُسنِ اللِّقاءِ؛فَإِنّی سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ:«إنَّکُم لَن تَسَعُوا النّاسَ بِأَموالِکُم،فَسَعوهُم بِأَخلاقِکُم». (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 53 ح 204، [1]الأمالی،صدوق:ص 531. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما....
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل کرد که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:شما هرگز نمیتوانید مردم را با مال،بهرهمند سازید.پس با آنها با اخلاق و خوشرویی برخورد کنید؛چرا که من از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:"شما نمیتوانید مردم را با اموال خود بهرهمند سازید.پس با اخلاق خوب با آنان برخورد کنید"».
این سخن تفسیری است بر آیۀ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً؛ 2 با مردم به زبان خوش،سخن بگویید و رهتوشهای است برای مهارتهای زندگی و میتواند اشاره به این نکات
1) (1)
باشد:
1.به عکسِ ثروتهای مادّی،که همگانی نیستند و پایانپذیرند،حُسن خُلق، ثروتی است که همگان به آن دسترس دارند و پایانپذیر هم نیست و هر چه از آن هزینه کنی،تمام نمیشود.از این رو،حتّی ثروتمندترین افراد،نمیتوانند همۀ مردم را از ثروت خود بهرهمند کنند؛ولی انسانهای خوشاخلاق،میتوانند همگان را از ثروت معنوی اخلاق خود،برخوردار نمایند.
2.همۀ انسانها ثروت گرانبهایی به نام«حُسن خُلق»در اختیار دارند که از آن غافل اند.کارکرد این ثروت در تأمین زندگی توأم با خوشبختی،به مراتب،بیش از ثروتهای مادّی است.
3.انسان،با ثروت معنوی«اخلاق»،به مراتب،بیش از ثروتهای مادّی میتواند مردم را از خود راضی کند.
4.گشادهرویی با مردم،یک وظیفۀ انسانی و اسلامی است.
5.گشادهرویی،نقشی بنیادین در زندگی آرمانی انسانی و جامعۀ مطلوب اسلامی دارد.
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام....
قالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:التَّدبیرُ قَبلَ العَمَلِ یُؤمِنُکَ مِنَ النَّدَمِ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج2 ص53 و 54 ح204، [1]بحار الأنوار:ج68 ص338 ح1. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! حدیثی از پدرانت برایم بازگو کن.
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:تدبیر قبل از انجام کار،از پشیمانی پیشگیری میکند».
کلمۀ«تدبیر»از ریشۀ«دَبْر»و«دُبُر»به معنای پایان و پُشت است و تدبیر کارها،به معنای دقّت در سرانجام و پایان آنهااست.رهنمود امام علی علیه السلام،برای پیشگیری از ندامت و پشیمانی در زندگی این است که انسان هر کاری را که میخواهد انجام دهد،قبل از انجام دادن آن در بارۀ پایان آن،خوب فکر کند.در این باره چند نکته قابل توجّه است:
1.رهنمود یاد شده،در واقع برگرفته از همۀ آیاتی (2)است که تأکید دارند تأمّل در
سرنوشت افراد و جوامع تبهکار،برای آن که انسان به سرنوشت آنان گرفتار نشود، ضروری است.
2.سنّت الهی و قانون تکوینی حاکم بر تاریخ،غیر قابل تغییر است.از این رو، ظلم،فساد،گناه و تبهکاری،عاقبتی جز هلاکت و تباهی ندارد.
3.انسانهای تبهکار،روزی پشیمان خواهند شد و چه بسا وقتی پشیمان شوند که پشیمانی برای آنها سودی ندارد. (1)
.در آیات فراوانی به این معنا اشاره شده است،مانند: وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً (فرقان:آیۀ 27) و [1]یَوْمَ لا یَنْفَعُ الظّالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ (غافر:آیۀ 52). [2]
4.افراد دوراندیش،کمتر دچار غم و اندوه،پریشانی و ضعف اعصاب میشوند، و هر چه عقل تدبیرشان در زندگی بیشتر باشد،مشکلات آنها کمتر خواهد بود.از این رو در حدیثی آمده است:
أعْقَلُ النّاسِ أنْظَرُهُم فی العَواقِبِ. (2)
خردمندترین مردم،عاقبتاندیشترین آنهاست.
5.دوراندیشی،به قدری در سعادت مادّی و معنوی انسان مؤثّر است که وقتی شخصی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رهنمودی برای زندگی خواست،بر اساس روایت کلینی، ایشان برای توجّه دادن به اهمّیت و نقش این رهنمود در زندگی،سه بار از او پرسید:
«اگر سفارشی کنم،انجام میدهی؟»و وقتی وی در بار سوم پاسخ مثبت داد،پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
إذا أنتَ هَمَمْتَ بأمْرٍ فتَدبَّرْ عاقِبَتَهُ،فإنْ یَکُنْ رُشْداً فأمْضِهِ،وإنْ یَکُنْ غَیّاً فانْتَهِ عَنهُ. (3)
هر گاه خواستی کاری کنی،در عاقبت آن بیندیش.اگر کار درستی بود،آن را انجام بده و اگر نادرست و گمراه کننده بود،از آن خودداری کن.
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام....
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:ما هَلَکَ امرُؤٌ عَرَفَ قَدرَهُ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 53-54 ح 204، [1]بحار الأنوار:ج 72 ص 66 ح 1. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما....
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:هر کس اندازه و ارزش خود را بداند،تباه نشود».
این حدیث،یکی از مهمترین راههای پاسداری از شخصیت را ارائه مینماید و آن عبارت است از:رعایت قدر و منزلت خود در برخورد با دیگران.در تبیین این سخن، چند نکته قابل توجّه است:
1.انسانها از نظر استعداد فکری و روحی،توان علمی و منزلت اجتماعی،قدر و مرتبۀ متفاوتی دارند.کسی میتواند از شخصیت اجتماعی خود پاسداری کند که
1) (1)
مرتبۀ توان علمی و منزلت اجتماعی خود را بداند و در برخوردها مراعات کند،چنان که در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است:
مَن عَرَفَ قَدرَهُ لَم یَضع بَینَ النّاسِ. (1)
.عیون الحکم و المواعظ:ص 442.
هر کس اندازۀ خود را بداند،در میان مردم،فرومایه نمیشود.
2.مراعات نکردن توان علمی و منزلت اجتماعی در برخوردها،موجب میشود شخصیت اجتماعی انسان تباه گردد.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است:
هَلَکَ مَن لَم یَعرِف قَدرَهُ. (2)
هر که اندازۀ خود را نشناسد،نابود میشود.
3.هر کس از توان علمی محدودی برخوردار است.از این رو،مراعات توان علمی،ایجاب میکند که انسان در بارۀ هر چیزی اظهارنظر نکند.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است:
قَولُ«لا أعلَمُ»نِصفُ العِلمِ. (3)
گفتن:«نمیدانم»،نیمی از دانستن است.
4.چنانچه انسان کاری را بپذیرد که توان انجام دادن آن را ندارد،موجب تباهی شخصیت اجتماعی او میگردد.
5.هر کس اندازۀ خود را نگه دارد،مورد احترام مردم واقع خواهد شد،چنان که از امام علی علیه السلام نقل شده:
مَن وَقَفَ عِندَ قَدرِهِ أکرَمَهُ النّاسُ. (4)
کسی که اندازۀ خود را بشناسد،از گرامیداشت مردم برخوردار خواهد بود.
و سرانجام،«هر که محلّ خویش بداند و پای به اندازۀ گلیم خویش دراز کند و گرد کاری که لایق مرتبت و در خور منزلت او نیست نگردد،همۀ عمر از ملامت، رسته باشد و به سلامت،پیوسته.شعر:
هر که مقدار خویشتن بشناخت
حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ الرِّضا،عَن آبائِهِ علیهم السلام،عَن مُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ أبی جَعفَرٍ،عَن أبیهِ،عَن جَدِّهِ،عَن أبیهِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهم السلام:...قالَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله:أمَرَنی رَبّی بِمُداراةِ النّاسِ،کَما أمَرَنی بِإِقامَةِ الفَرائِضِ. (1)
.الأمالی،طوسی:ص 481 ح 1050، [1]بحار الأنوار:ج 2 ص 69 ح 23. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به اسناد خود-:پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:«خداوند،مرا فرمان داده که با مردم مدارا نمایم،همان طور که مرا بر به پاداشتن واجبات،مأمور نموده است».
این حدیث،یکی از رهنمودهای بسیار مهمّ اخلاقی،خانوادگی،اجتماعی و مدیریتی است.نکات قابل توجّه برای توضیح آن،عبارت اند از:
1.مدارا در واقع،نوعی نرمش و سازش در برخورد با دیگران،به منظور جلب دوستی،یا تقویت آن و یا دفع شرّ دشمنان است.
در یک جمله،مدارا عبارت است از سیاست و تدبیر برخورد با مردم.
2.فرق«مدارا»و«مداهنه»،این است که در مداهنه،با نرمش و سازش،ارزشهای دینی فدای مطامع دنیوی میگردند؛ولی در مدارا،اصولاً هدف،حفظ ارزشهای
1) (1)
اخلاقی و دینی است.از این رو،«مدارا»،صفت ارزشی و«مداهنه»،صفتی ضدّ ارزشی شمرده میشود.
3.حدیث یاد شده،میتواند تفسیر این آیۀ شریف باشد:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ. 1
به خاطر رحمت الهی،با آنان نرمخو شدی،و اگر خشن و سنگدل بودی، مردم از اطراف تو پراکنده میشدند.
مدارای پیامبر صلی الله علیه و آله با مردم و نرمش او در برخورد با آنان،در واقع،رحمتی از جانب خداوند سبحان بود که مردم را به ایشان جذب کرد و در نتیجه،هستۀ اوّلیۀ نظام اسلامی را در جهان پدید آورد.
4.مدارا با مردم،نه تنها یک رهنمود دینی،بلکه یک تکلیف عقلی جهت تأمین آرامش و آسایش زندگی و نیل به اهداف سیاسی و اجتماعی است.از این رو در احادیث فراوانی،«مدارا»از علایم و آثار عقل و حکمت دانسته شده است،مانند:
ثَمَرَةُ العَقلِ مُداراةُ النّاسِ. (1)
میوۀ خرد،مدارا کردن با مردم است.
عُنوانُ العَقلِ مُداراةُ النّاسِ. (2)
مدارا کردن با مردم،سرلوحۀ خِرد است.
لَیسَ الحَکیمُ مَن لَم یُدارِ مَن لا یَجِدُ بُدّاً مِن مُداراتِهِ. (3)
فرزانه نیست آن که مدارا نکند با کسی که چارهای جز مدارا کردن با او نیست.
5.در تفسیر این آیۀ شریف: قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً؛ 5 با مردم،نیکو سخن بگویید،در
حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است که مقصود آیه،این است که با همۀ مردمان اعم از مؤمنان و مخالفان،نیکو سخن بگویید.با مؤمنان باید گشادهرو بود و با مخالفان باید به نرمی و مدارا سخن گفت تا به ایمان جذب شوند و [در صورتی که جذب نشدند،] کمترین ثمرۀ آن،این است که خود و برادران مؤمنش را از گزند آنان مصون میدارد. (1)
.بحار الأنوار:ج 75 ص 401 ح 42.
6.اقداماتی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به منظور تألیف قلوب دشمنان و یا پیشگیری از انحراف پیروانِ تازهمسلمان خود انجام میداد،یکی از مصادیق مدارای سیاسی است.اصولاً در قرآن،بخشی از زکات،تحت عنوان«و المؤلّفة قلوبهم»، (2)به این امر، اختصاص یافته است.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای پسر پیامبر خدا! از پدرانت حدیثی برای من روایت فرما.
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدارنش نقل کرد که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:کسی که با گذشت از زیردستان خشنود گردد،سلامت،از بالادست روزیاش میشود».
این حدیث به یک سنّت و قانون الهی در بارۀ گذشت و چشمپوشی از لغزش زیردستان،اشاره دارد.برای توضیح آن،این نکات،قابل توجّه اند:
1.حدیثِ یاد شده،ریشه در آیۀ: وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ؛ 2 باید بگذرند و چشمپوشی کنند.آیا دوست ندارید که خداوند شما را بیامرزد دارد که گذشت از لغزش دیگران را موجب آمرزش و مغفرت الهی دانسته است.
2.در نظام آفرینش،نتیجۀ گذشت از لغزش زیردستان،برخورداری از گذشت
1) (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 53 ح 204، [1]بحار الأنوار:ج 68 ص 338 ح 1. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
بالادستان است.
3.چشمپوشی از لغزش زیردستان،یک خصلت ارزشمند الهی است.
4.آسان گرفتن بر دیگران،در واقع،آسان گرفتن بر خود و سختگیری بر آنان، سخت گرفتن بر خویش است.
5.گذشت،یکی از رازهای شادکامی و موفّقیت در زندگی است.
6.گذشت،یکی از خصلتهای ارزندۀ مدیریتی است.
حدّثنا محمّد بن علیّ الرضا،عن آبائه علیهم السلام،عن محمّد بن علیّ أبی جعفر،عن أبیه،عن جدّه، عن أبیه علیّ بن أبی طالب علیهم السلام،قال:
قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله:إنّا امِرنا مَعاشِرَ الأَنبِیاءِ أن نُکَلِّمَ النّاسَ بِقَدرٍ عُقولِهِم. (1)
.الأمالی،طوسی:ص 481 ح 1050، [1]بحار الأنوار:ج 2 ص 69 ح 23. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:«ما جماعت پیغمبران، مأموریم که به اندازۀ فهم و خرد مردم،سخن بگوییم».
روانشناسیِ مخاطب،مهمترین رکن تبلیغ پس از اسلامشناسی و رمز موفّقیت مبلّغ است.مبلّغ اگر مخاطب خود را نشناسد و از استعدادها و نیازهای تبلیغی وی آگاهی نداشته باشد،بیتردید،در رسیدن به اهداف تبلیغی خود،ناکام خواهد ماند.
مخاطبشناسی در برنامهریزی صحیح تبلیغی،درگیر نشدن مبلّغ با خواستهای فطری مردم،و نیز توجّه ویژه به نسل جوان در برنامهریزیها،نقش اساسی دارد.
نخستین پیشنیاز هر گونه برنامهریزی برای تبلیغات،مخاطبشناسی است.مبلّغ،تا وقتی که ظرفیت فکری و روحی مخاطب خود را نداند و از زمینههای ذهنی و روانی و میزان تأثیرپذیری مخاطب،اطّلاعات کافی نداشته باشد و موانع تأثیرپذیری
1) (1)
مخاطب را تشخیص ندهد،نمیتواند برنامهریزی صحیحی برای تبلیغات داشته باشد.
یکی از نکات مهمّی که در قرآن و احادیث اسلامی در ارتباط با مخاطبشناسی مورد توجّه قرار گرفته،تفاوت مردم از نظر ظرفیتها و استعدادهای طبیعی و اکتسابی،و میزان تأثیرپذیری آنان از تبلیغات مفید و سازنده است.با در نظر گرفتنِ این تفاوتها،هر سخنی برای هر کسی،مفید و سازنده نیست.چه بسا نوعی از تبلیغات برای فرد یا جمعی مفید باشد؛امّا برای فرد یا جمعی دیگر،غیر مفید و حتّی زیانبار باشد.از این رو،انبیای الهی موظّف بودهاند که در تبلیغات خود،ظرفیت فکری و روحی مردم را در نظر داشته باشند. (1)
.ر.ک:تبلیغ در قرآن و حدیث:ص297 (مراعات توان مخاطب).
از نگاه احادیث اسلامی،مردم از نظر استعدادهای ذاتی،مانند معادن زمینْ،متفاوت اند: (2)برخی چون معدن طلا از استعدادهای بالایی برخوردارند،برخی مانند معدن نقره هستند و....همان طور که انواع معادن زمین،برای جامعۀ بشر،مفید و کارسازند،ولی بهرهبرداری از آنها نیاز به شناخت و برنامهریزی دارد،انواع استعدادهای فطری انسانها نیز برای ادارۀ جامعۀ انسانی،مفید و سازنده است؛لیکن بهرهگیری از آنها نیازمند شناخت درست و برنامهریزی صحیح است.
ظرفیت اکتسابی انسانها،مانند ظرفیت ذاتی آنان،متفاوت است.نُصوص (متون)اسلامی،به طور کلّی،انسانها را بر اساس میزان تأثیرپذیری از تبلیغات سازنده،به سه
دسته تقسیم کردهاند:
دستۀ اوّل:کسانی که فطرت پاک انسانی خود را با کارهای ناشایست و بخصوص ظلم کردن،آلوده نکردهاند،از تقوای عقلی برخوردارند و ظرفیت مناسبی برای پذیرش تبلیغات سازنده دارند.
در احادیث اسلامی،از این گروه به انسانهای«عاقل»و«فراگیرنده در مسیر نجات (متعلّمٌ علی سبیل النّجاة)»تعبیر شده است.این گروه،مخاطب اصلی تبلیغات اسلام و همۀ انبیای الهی هستند و کلمۀ«المتقین»در آیۀ: ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ؛ 1 این است کتابی که در [حقّانیت] آن،هیچ تردیدی نیست [و] مایۀ هدایت پرهیزگاران است،اشاره به همین گروه دارد.
جوان،به دلیل این که در آغاز راه زندگی است و فطرت انسانی او آلوده نشده است،بیشترین تأثیر پذیری را از تبلیغات سازنده دارد و به همین دلیل،جوانان در صف مقدّم مخاطبان انبیای الهی قرار دارند و در احادیث اسلامی،توصیه شده که مبلّغان،توجّه ویژهای به نسل جوان داشته باشند. (1)
دستۀ دوم:کسانی که فطرت انسانی خود را با کارهای ناشایست،آلوده کردهاند و از تقوای عقلی برخوردار نیستند؛امّا آلودگی آنها به مرحلۀ خطرناک و غیر قابل علاج نرسیده است.
از نظر انبیای الهی،این دسته از مخاطبان،مبتلا به بیماری موانع شناخت هستند؛ ولی بیماری آنان قابل درمان است.از این رو،پیامبران،بنا بر مسئولیت تبلیغیای که از جانب خداوند دارند،همچون طبیبی حاذق و مهربان،خود به سراغ بیمار میروند و با برنامهریزیهای مناسب،گاه با نرمش و گاه با تندی،موانع آگاهی را از ذهن و دل بیمار،پاک میکنند و او را از دستۀ دوم مخاطبانِ خود خارج میکنند و در دستۀ اوّل
1) (2) .ر.ک:تبلیغ در قرآن و حدیث:ص181 ح 183.
قرار میدهند.امام علی علیه السلام،این هنر بزرگ تبلیغاتی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را چنین توضیح میدهد:
طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ،قَد أحکَمَ مَراهِمَهُ،وأحمَی مَواسِمَهُ.یَضَعُ ذلِکَ حَیثُ الحاجَةُ إلَیهِ،مِن قُلوبٍ عُمیٍ،وَ آذانٍ صُمٍّ،وَ ألسِنَةٍ بُکمٍ.مُتَتَبِّعٌ بِدَوائِهِ مَواضِعَ الغَفلَةِ،وَ مَواطِنَ الحَیرَةِ. (1)
.نهج البلاغة:خطبۀ 108. [1]
طبیبی است که در میان بیماران میگردد تا دردشان را درمان کند.داروها و مرهمهای خود را مهیّا کرده است و ابزار جرّاحی خویش را گداخته است تا هر زمان که نیاز افتد،آن را بر دلهای نابینا و گوشهای ناشنوا و زبانهای ناگویا بگذارد.با داروهای خود،در پیِ یافتن غفلتزدگان و سرگشتگان وادی ضلالت است.
استاد شهید مرتضی مطهّری رحمه الله،توضیح جالبی در بارۀ این سخن دارد که متن آن، چنین است:
پیغمبر صلی الله علیه و آله،ابزار و وسایلی که به کار میبُرد.یک جا قدرت و مِیسَم [/داغ] به کار میبُرد،یک جا مرهم.یک جا با خشونت و صلابتْ رفتار میکرد،یک جا با نرمی؛ولی مواردش را میشناخت....در همه جا از این وسایل که استفاده میکرد،در جهت بیداری و آگاهی مردم استفاده میکرد.شمشیر را جایی میزد که مردم را بیدار کند،نه به خواب کند.اخلاق را در جایی به کار میبُرد که سبب آگاهی و بیداری میشد.شمشیر را در جایی به کار میبُرد که دل کوری را بینا میکرد،گوش کری را شنوا میکرد،چشم کوری را باز میکرد،زبان گنگی را گویا میکرد؛یعنی تمام وسایلی که پیغمبر به کار میبُرد،در جهت بیداری مردم بود. (2)
دستۀ سوم:کسانی که آلودگی اکتسابی آنان به مرحلۀ خطرناک و غیر قابل علاج رسیده است.
این گروه،در مکتب انبیای الهی،مردهای میان زندگان (میّتُ الأحیاء) و مردۀ
روحی و فکری شمرده میشوند؛زیرا زنگارهای اعمال زشت و غیر منطقی،چنان ذهن و روان آنان را تیره کرده که نمیتوانند حقایق مفید و سازنده را بپذیرند.از این رو،تبلیغات،کمترین اثری در هدایت و سازندگی آنان ندارد و به همین دلیل،قرآن کریم،تصریح و تأکید میفرماید:
إِنَّما یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتی یَبْعَثُهُمُ اللّهُ. 1
تنها کسانی [دعوت تو را] اجابت میکنند که گوش شنوا دارند،و مردگان را خداوند [در قیامت] بر خواهد انگیخت.
إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ وَ ما أَنْتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ. 2
البتّه تو مردگان را شنوا نمیگردانی،و این ندا را به کران،چون پشت بگردانند،نمیتوانی بشنوانی،و راهبرِ کوران از گمراهیشان نیستی.
بدین سان،کسانی که در اثر آلودگیها،به مرگ روانی مبتلا شده اند،نمیتوانند از تبلیغات مفید،بهرهمند شوند.
نکتۀ قابل تأمّل،این است که وقتی انسان در اثر کارهای ناشایست،به مرگ اندیشه و روان مبتلا شد،حقیقت را میفهمد؛ولی نمیتواند بپذیرد.قرآن کریم،در بارۀ چنین شخصی میگوید:
أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ. 3
پس آیا دیدی کسی را که هوس خویش را معبود خود قرار داده و خدا او را دانسته،گمراه گردانیده و بر گوش او و دلش مُهر زده و بر دیدهاش پرده نهاده است؟آیا پس از خدا چه کسی او را هدایت خواهد کرد؟آیا پند نمیگیرید؟.
هنگامی که در اثر تراکم آلودگیها،هوس بر انسان،چیره گردد و به صورت بُت، مورد پرستش وی واقع شود،چنین انسانی دیگر قابل هدایت نیست.نه این که سخن حق را نمیفهمد.میفهمد؛امّا نمیتواند بپذیرد.از این رو،او گمراهی است که راه را میداند.
نکتۀ دیگر،این که بی اثر بودن تبلیغات در سازندگی این گروه،موجب سلب مسئولیت تبلیغیِ مبلّغ نمیگردد.از نظر قرآن،مبلّغ باید برای این دسته از مردم نیز برنامۀ تبلیغی داشته باشد؛امّا نه به امید هدایت؛بلکه برای اتمام حجّت،تا هنگامی که گرفتار عواقب شوم و خطرناک سوء استفاده از آزادی شدند،به خدا اعتراض نکنند که چرا راهنمایی برای آنان نفرستاده است. (1)
.ر.ک:تبلیغ در قرآن و حدیث:ص 168 (اقامۀ حجّت).
با تأمّل در میزان تأثیرپذیری مخاطبان و تفاوت ظرفیتهای ذاتی و اکتسابی مردم، مشخّص میشود که برنامهریزی صحیح تبلیغی تا چه اندازه مهم و دشوار است،و این واقعیت،مسئولیت مبلّغان و سازمانهای تبلیغی و مراکز فرهنگی و بخصوص صدا و سیما را در نظام اسلامی،در ساختن برنامههای مناسب و مفید،مضاعف مینماید.
یکی از آفات تبلیغات،به طور عام،تبدیل شدن آن به ضدّ خود،توسّط مبلّغ است.
بارها اتّفاق افتاده است که تبلیغات در زمینههای مختلف سیاسی،اجتماعی و فرهنگی،اثر معکوس بر جای گذاردهاست.یکی از دلایل آن،این است که روانشناسی مخاطب،مورد توجّه قرار نگرفته است و تبلیغات،در برابر نیازهای طبیعی و فطری مخاطب،قرار گرفته است.استاد مطهّری در این باره میگوید:
1) (1)
از نظر روانشناسی مذهبی،یکی از موجبات عقبگرد مذهبی،این است که اولیای مذهب،میان مذهب و یک نیاز طبیعی،تضاد برقرار کنند،مخصوصاً هنگامی که آن نیاز در سطح افکار عمومی ظاهر شود. (1)
.مجموعه آثار استاد شهید مطهّری:ج 16 ص 442.
اگر در برنامهریزی تبلیغ دینی،میان دین و حقوق سیاسی،اجتماعی و یا فردی مردم،تضاد برقرار شود،تبلیغات نه تنها موفّق نخواهد بود،بلکه به ضدّ تبلیغات تبدیل خواهد شد.از این رو،کسانی که دینداری را به محترم نبودن حقوق سیاسی مردم،عدم آزادی اندیشه،ترک دنیا،مخالفت با شادی،گریز از دیگران و ترک ازدواج و مانند اینها تفسیر میکنند،در واقع،علیه دینْ تبلیغ مینمایند.شهید مطهّری میگوید:
درست در مرحلهای که استبدادها و اختناقها در اروپا به اوج خود رسیده بود و مردم،تشنۀ این اندیشه بودند که حقّ حاکمیت از آنِ مردم است،[از طرف] کلیسا یا طرفداران کلیسا و یا با اتّکا به افکار کلیسا،این فکر عرضه شد که مردم در زمینۀ حکومت،فقط تکلیف و وظیفه دارند،نه حق.همین کافی بود که تشنگان آزادی و دموکراسی و حکومت را بر ضدّ کلیسا،بلکه بر ضدّ دین و خدا به طور کلّی بر انگیزد. (2)
یکی از ویژگیهای اسلام ناب،این است که همۀ تمایلات فطری انسان را در نظر گرفته است.اصولاً فطری بودن دین،بدین معناست که همۀ برنامههای دینی (اعم از عقاید،اخلاق و اعمال)،ریشه در فطرت انسانها دارند.از این رو،مبلّغ اگر به واقع، اسلامشناس باشد و نیازهای فطری مخاطب را بداند،هرگز به نام دین و برای تبلیغ اسلام،با خواست فطری مردم و حقوق طبیعی آنها درگیر نمیشود.
حَدَّثَنا أبو جَعفرٍ مُحَمّدُ بنُ عَلِیِّ بنِ موسی،قالَ:حَدَّثَنی أبِیَ الرِّضا عَلیُّ بنُ موسی،قالَ:حَدَّثَنی أبی موسی بنُ جَعفَرِ بنِ مُحَمَّدٍ،قالَ:حَدَّثَنی أبی جَعفَرٌ،قالَ:
حَدَّثَنی أبی مُحَمَّدُ بنُ عَلِیٍّ،قالَ:حَدَّثَنی أبی عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ،قالَ:حَدَّثَنی أبِیَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ،عَن أبیهِ أمیرِ المُؤمِنینَ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهم السلام،قالَ:بَعَثَنی رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله عَلی الیَمَنِ فَقالَ-وهُوَ یُوصِینی-:یا عَلِیُّ ! ما حارَ مَنِ استَخارَ،ولا نَدِمَ مَنِ استَشارَ. (1)
.الأمالی،طوسی:ص 136 ح 220، [1]بحار الأنوار:ج 72 ص 100 ح 13. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد علیه السلام،از پدرانش-:امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مرا به یمن فرستاد و در ضمن وصیّتهایی که به من مینمود،فرمود:
ای علی ! سرگردان نخواهد شد کسی که طلب خیر کند،و پشیمان نمیگردد کسی که کارهای خود را با مشورت انجام دهد».
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله،امام علی علیه السلام را به نمایندگی خود،به یمن اعزام کرد،رهنمودهایی برای ایشان داشت که در این مأموریت سیاسی-اجتماعی،از آنها بهره گیرد.در حدیثِ یاد شده،به دو رهنمود مدیریتی مهم،اشاره شده است:یکی«استخاره»،یعنی مشورت با خداوند متعال،و دیگری«استشاره»،یعنی بهرهگیری از نظر و مشورت
1) (1)
دیگران.
برای توضیح این دو رهنمود،این نکات،قابل توجّه اند:
1.استخاره،به معنای«طلب خیر از خداوند متعال»است.در احادیث فراوانی توصیه شده که انسان در هر کاری که میخواهد وارد شود،از خداوند متعال بخواهد که او را به آنچه خیر اوست،راهنمایی بفرماید و در تشخیص سود و زیان خود،خطا نکند،درست تصمیم بگیرد و کاری که موجب پشیمانی است،انجام ندهد.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که میفرماید:
یَقولُ اللّهُ عز و جل:مِن شَقاءِ عَبدی أن یَعمَلَ الأَعمالَ و لا یَستخیرُ بی. (1)
.بحار الأنوار:ج 91 ص 222 ح 1. [1]
خداوند عز و جل میفرماید:از بدبختی بندهام،این است که کارها را انجام دهد و از من درخواست خیر نکند.
در حدیث دیگری از امام علی علیه السلام روایت شده که به فرزندش توصیه میفرمود:
و أَکثِرِ الاِستِخارَةَ. (2)
بسیار استخاره (طلب خیر از خداوند) کن.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
کانَ أَبی یُعَلِّمُنی الاِستِخارَةَ کَما یُعَلِّمُنِی السُّوَرَ مِنَ القُرآنِ. (3)
پدرم،به همان صورت که به من سورههای قرآن را میآموخت،استخاره میآموخت.
همچنین از ایشان نقل شده:
مَن دَخَلَ فِی أَمرٍ بِغَیرِ استِخارَةٍ ثُمَّ ابتُلِیَ لَم یوجَر. (4)
هر کس بدون استخاره،وارد کاری شود و گرفتار گردد،پاداشی نمیگیرد.
البتّه باید توجّه داشت که مقصود از استخاره در این احادیث-همان طور که اشاره شد-،طلب خیر از خداوند متعال است،نه استخاره با تسبیح یا با قرآن و یا با وسیلهای دیگر،هر چند این گونه استخارهها هم اگر با توجّه به شرایط آن انجام شود، میتواند مصداق احادیث یاد شده باشد.
2.استشاره،به معنای نظرخواهی از افراد صاحبنظر است.در احادیث فراوانی تأکید شده که انسان در کارهایی که انجام دادن آنها نیاز به مشورت دارد،از دیگران نظرخواهی نماید.از امام علی علیه السلام نقل شده است:
مَن شاوَرَ ذَوِی العُقولِ استَضاءَبأنوارِ العُقولِ. (1)
.میزان الحکمة:ج 6 ص 87 ح 10008. [1]
هر که با خردمندان مشورت کند،از پرتو خردها روشنایی میگیرد.
المَشورَةُ تَجلِبُ لکَ صَوابَ غَیرِکَ. (2)
مشورت،اندیشۀ درست دیگران را برای تو کسب میکند.
المُستَشِیرُ مُتَحَصِّنٌ مِنَ السَّقَطِ . (3)
مشورت کننده،برای مصونیت از خطا خود را در دژ قرار داده.
گفتنی است که مشورت با دیگران،مانند استخاره،شرایطی دارد (4)که رعایت آنها ضروری است و در این جا مجال ذکر آنها نیست.
3.آمدن استشاره در کنار استخاره،در حدیثِ یاد شده،اشاره به این است که در انجام دادن امور مهم،استشاره و استخاره،مکمّل یکدیگرند.از این رو در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده:
إذا أرَدتَ أمراً فلا تُشاوِرْ فیهِ أحَداً حتّی تُشاوِرَ رَبَّکَ.
هرگاه خواستی کاری انجام دهی،پیش از مشورت با پروردگارت،با هیچ کس مشورت مکن.
در ادامۀ حدیث،وقتی راوی میپرسد:«چگونه با پروردگارم مشورت کنم؟»، امام علیه السلام میفرماید:
تقولُ:«أستَخِیرُ اللّهَ»مائةَ مرّةٍ،ثُمّ تُشاوِرُ الناسَ؛فإنّ اللّهَ یُجرِی لکَ الخِیَرَةَ علی لِسانِ مَن أحَبَّ. (1)
.ر.ک:میزان الحکمة:ج 6 ص 89 ح 10025. [1]
صد بار میگویی:«أستَخیرُ اللّه؛از خدا،خیر (راه درست) را میطلبم»و سپس با مردم مشورت میکنی.در این صورت،خداوند،خیر و صلاح تو را بر زبان هر که دوست داشته باشد،جاری میسازد.
1) (1)
یا مُحَمَّدَ بنَ مُسلِمٍ!...أحسِن؛فَإِنّی لَم أرَ شَیئاً قَطُّ أشَدَّ طَلَباً ولا أسرَعَ دَرکاً مِن حَسَنَةٍ مُحدَثَةٍ لِذَنبٍ قَدیمٍ. (1)
.علل الشرائع:ص 599 ح 49، [1]بحار الأنوار:ج 68 ص 243 ح 5. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 98.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام باقر علیه السلام خطاب به محمّد بن مسلم فرمود:
«ای محمّد بن مسلم ! نیکی کن که به راستی هرگز چیزی مانند کار نیکِ جدید را ندیدهام که این چنین،به تعقیب یک گناه قدیم بر آید و با سرعت،خود را به آن برساند [و آن را محو سازد]».
این حدیث،سرعت تأثیر کارهای نیک را در زدودن آثار شوم کارهای زشت و گناه از روح و روان و زندگی انسان،با بیانی رسا توضیح میدهد.در این باره،نکاتی ارائه میگردد:
1.حدیث یاد شده میتواند تفسیر این آیه باشد:
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَیِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ. 2
در دو طرف روز،و اوایل شب،نماز را برپا دار که به یقین،نیکیها بدیها را از بین
1) (1)
میبرند.
این آیه با صراحت اعلام میکند که انواع کارهای نیک میتوانند آثار کارهای زشت را از بین ببرند.از این رو،روایت شده که امام علی علیه السلام در تبیین آیۀ یاد شده میفرماید:
إنَّ اللّهَ عز و جل یُکَفِّرُ بِکُلِّ حَسَنةٍ سیِّئةً. (1)
.میزان الحکمة:ج 4 ص 298 ح 6894. [1]
خداوند متعال با هر کار نیکی،یک کار بد را میزداید.
2.نقش سریع کار نیک را در زدودن آثار زشت،میتوان از وعدۀ مؤکّد خداوند متعال در این آیه فهمید:
إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ. 2
هر گاه خداوند،چیزی را اراده نماید،به آن میگوید:«هست شو»و آن به وجود میآید.
3.تناسب حکم و موضوع،ایجاب میکند که زدودن آثار گناهان بزرگ،تنها با انجام دادن کارهای نیک بزرگ امکانپذیر است.این نکته را میتوان از حدیثی که در بند 4 آمده نیز استنباط کرد.
4.نماز،بهترین وسیله برای زدودن آثار گناهان از جان است؛زیرا اصلیترین مصداق آیۀ یاد شده است.از این رو در حدیثی آمده که امام علی علیه السلام فرمود:
الصَّلواتُ الخَمسُ کفّارةٌ لِما بینَهُنَّما اجتَنَبتَ مِن الکبائرِ،و هِی التی قالَ اللّهُ: إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ . (2)
نمازهای پنجگانه،گناهانی را که در فاصلۀ میان آنها مرتکب شدهای،میپوشاند، به شرط آن که از گناهان کبیره دوری کنی،و همین نمازها هستند که خداوند فرموده: همانا خوبیها بدیها را از بین میبرند .
در حدیثی دیگر،امام صادق علیه السلام نمازهای پنجگانه را به نهر آبی تشبیه نموده که
جان انسان را در هر شبانهروز،پنج بار از گناهان شستشو میدهد،مگر گناهی که موجب خروج انسان از ایمان میگردد و گناهکار بر آن اصرار ورزد. (1)
.میزان الحکمة:ج 6 ص 281 ح 10719. [1]
5.نقش مؤثّر و تعیین کنندۀ پاکی از گناهان در سعادت و خوشبختی انسان در دنیا و آخرت،موجب گردیده که بر پایۀ حدیثی،امام علی علیه السلام،آیۀ إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ؛ به یقین،نیکیها بدیها را از بین میبرند را امیدوار کنندهترین آیۀ قرآن بنامد. (2)
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام...فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:قِلَّةُ العِیالِ أحَدُ الیَسارَینِ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج2 ص53-54 ح204، [1]بحار الأنوار:ج101 ص71 ح9. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما....
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:یکی از دو راحتی،کمیِ اهل و عیال است».
مقصود،این است که وقتی افراد تحت تکفّل انسان اندک باشند،طبعاً زندگی او هزینۀ کمتری دارد.در این صورت،فقیری که عیال او کمتر است،با توانگری که باید هزینۀ زندگی افراد بیشتری را تأمین کند،از نظر توانگری،همانند هستند.این معنا به حسب ظاهر،روشن است؛ولی سخن یاد شده میتواند اشاره به دو نکتۀ دقیقی باشد که کاربرد فردی و اجتماعی دارد:
1) (1)
1.تدبیر در دخل و خرج زندگی،یکی از راههای بینیازی است.کسی که درآمد کمتری دارد،باید به گونهای برای زندگی خود،برنامهریزی کند که افراد تحت تکفّل او و هزینههایی که برای آنها لازم است،برابری کند.
2.در جامعهای که مشکل اقتصادی وجود دارد و مدیریت جامعه توانِ تأمین نیازهای مادّی و معنوی مردم را ندارد،تولید مثل،مطلوب نیست؛زیرا نیازمندیهای جامعه را افزایش میدهد،و فقر مادّی،زمینهساز فقر فرهنگی است.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما....
فرمود:«پدرم از جدّم از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:کسی که به جایگزین شدن [مالی که آن را انفاق میکند] باور داشته باشد،بذل و بخشش میکند».
این سخن،اشاره به این معناست که مردم در بذل و بخشش،دو دسته اند:
دستۀ اوّل:کسانی که سخن خداوند متعال را در بارۀ جایگزین کردن،باور ندارند.
چنین افرادی از بخشیدن مال خود به دیگران بخل میورزند؛چون بخشش را موجب کاهش مال خود میپندارند.
دستۀ دوم:کسانی که وعدۀ خدای متعال را در جایگزین ساختن،باور دارند.
چنین افرادی به آسانی،مال خود را به نیازمندان میبخشند.
در این باره از امام صادق علیه السلام نیز روایت شده که فرمود:
حَسْبُ البخیلِ مِن بُخلِهِ سُوءُ الظَّنِّ بربِّهِ،مَن أیقَنَ بالخَلَفِ جادَ بالعَطیّةِ. (2)
1) (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج2 ص53-54 ح204، [1]بحار الأنوار:ج93 ص115 ح6. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
2) (2) .میزان الحکمة:ج 1 ص 507 ح 1714. [3]
در بخل بخیل،همین بس که به خدای خود،بدگمان است.کسی که به جایگزین شدن [مالی که میبخشد] یقین داشته باشد،بذل و بخشش میکند.
در تبیین حدیثِ یاد شده،چند نکته قابل ذکر است:
1.این حدیث،ریشه در این آیه دارد که تصریح میکند:
وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ. 1
آنچه انفاق کنید،خداوند،آن را جایگزین مینماید.
2.یکی از آثار مهمّ باورهای دینی،زدوده شدن صفت رذیلۀ«بخل»و آراسته شدن جان به زیور«جود و سخاوت»است.
3.کسانی که وعدۀ خداوند متعال را باور دارند،نه تنها پرداخت حقوق واجب مالی،بلکه بذل و بخششهای مستحب و نیکوکاری نیز بر آنها آسان است.
4.کسانی که از انفاق مال خود در راه خدا امتناع میکنند،باید در ایمان خود به خداوند متعال تردید نمایند.
5.آنچه خداوند متعال،جایگزین مالی مینماید که انفاق شده،موجب برکت زندگی است.بنا بر این،یکی از راههای زیاد شدن روزی و بابرکت شدن آن،انفاق است.در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده:
الصَّدَقةُ تَقضِی الدَّینَ،و تُخلِفُ بِالبَرَکَةِ. (1)
صدقه دادن قرض را ادا میکند و برکت بر جای میگذارد.
شایان ذکر است که وعدۀ خداوند متعال به جایگزین کردن مالی که انفاق میگردد، بدین معنا نیست که هر کس مالی را از هر راهی به دست آورد و در هر راهی بذل و بخشش کرد،خداوند،آن را جایگزین مینماید؛بلکه مقصود،آن است که اگر مالی از راه حلال تحصیل شود و در راه حق مصرف گردد،خداوند متعال،آن را جایگزین مینماید.این معنا در حدیثی از امام صادق علیه السلام با صراحت بیان شده است. (2)
فَقالَ سَلمانُ:یا أباذَرٍّ ! لِأَیِّ شَیءٍ تُقَلِّبُ هذَینِ الرَّغیفَینِ؟
قالَ:خِفتُ أن لا یَکونَا نَضیجَینِ.
فَغَضِبَ سَلمانُ مِن ذلِکَ غَضَباً شَدیداً،ثُمَّ قالَ:ما أجرَأَکَ حَیثُ تُقَلِّبَ هذَینِ الرَّغیفَینِ،فَوَ اللّهِ،لَقَد عَمِلَ فی هذَا الخُبزِ الماءُ الَّذی تَحتَ العَرشِ،وعَمِلَت فیه المَلائِکَةُ حَتّی ألقَوهُ إلی الرّیحِ،وعَمِلَت فیهِ الرّیحُ حَتّی ألقَتهُ إلی السَّحابِ،وعَمِلَ فیهِ السَّحابُ حَتّی أمطَرَهُ إلی الأَرضِ،وعَمِلَ فیهِ الرَّعدُ وَالبَرقُ وَالمَلائِکَةُ حَتّی وَضَعوهُ مَواضِعَهُ،وعَمِلَت فیهِ الأَرضُ وَالخَشَب وَالحَدیدُ وَالبهائِمُ وَالنّارُ وَالحَطَبُ
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد علیه السلام،از پدرانش،از امام زین العابدین علیه السلام-:
سلمان،ابو ذر را به منزل خود دعوت نمود و در مقابل او دو قرص نان گذاشت.ابو ذر،آن دو گردۀ نان را برگرداند و این رو و آن رو کرد.سلمان گفت:برای چه این نانها را این رو و آن رو میکنی؟
ابو ذر گفت:ترسیدم که این نانها تازه نباشند !
سلمان،خشمناک شد و سپس گفت:چه چیز،به تو جرئت داد که این دو نان را این رو و آن رو کنی؟به خداوند سوگند که در عمل آمدن این نان،آب زیر عرش به کار رفته و فرشتگان در آن عمل کردهاند تا آن را به دست باد سپردهاند و باد،آن را به ابرها سپرده و ابرها در آن عمل نموده و آن را به وسیلۀ باران به زمین آوردهاند،و رعد و برق
وَالمِلحُ وما لا احصیهِ أکثَرُ،فَکَیفَ لَکَ أن تَقومَ بِهذَا الشُّکرِ؟
فَقالَ أبوذَرٍّ:إلی اللّهِ أتوبُ وأستَغفِرُ إلَیهِ مِمّا أحدَثتُ،وإلَیکَ أعتَذِرُ مِمّا کَرِهتَ.
قالَ:ودَعا سَلمانُ أبا ذَرٍّ ذاتَ یَومٍ إلی ضِیافَةٍ،فَقَدَّمَ إلَیهِ مِن جِرابِةِ کِسرَةً یابِسَةً وبَلَّها مِن رَکوَتِهِ.
فَقالَ أبوذَرٍّ:ما أطیَبَ هذَا الخُبزَ لَو کانَ مَعَهُ مِلحٌ !
فَقامَ سَلمانُ وخَرَجَ ورَهَنَ رَکوَتَهُ بِمِلحٍ وحَمَلَهُ إلَیهِ.
فَجَعَلَ أبوذَرٍّ یَأکُلُ ذلِکَ الخُبزَ ویَذُرُّ عَلَیهِ ذلِکَ المِلحَ ویَقولُ:الحَمدُ للّهِِ الَّذی رَزَقَنا هذا القَناعَةَ.
فَقالَ سَلمانُ:لَو کانَت قَناعَةً لَم تَکُن رَکوَتی مَرهونَةً ! (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 52 ح 203، [1]بحار الأنوار:ج 22 ص 320 ح 8. [2]
و فرشتگان در آن عمل کردهاند تا آن را به این جا رسانیدهاند،و زمین و آهن و چوب در آن عمل کردهاند و چارپایان و آتش و هیزم و نمک در عمل آمدن آن به کار رفتهاند،و نیز چیزهایی که از شماره کردن آنها عاجزم.پس چگونه میتوانی شکر همۀ این نعمتها را بگزاری؟
ابوذر گفت:من از این عمل خود،استغفار میکنم،و به درگاه او توبه مینمایم و از این کار که موجب ناراحتیات شد،پوزش میخواهم.
[دیگر] روزی سلمان،ابو ذر را به مهمانی خواند و از میان یک انبان،یک تکّه نان خشکی بیرون آورد و سپس مقداری آب بر آن پاشید.
ابو ذر گفت:چه قدر خوب بود اگر این نان مقداری نمک همراه داشت !
در این هنگام،سلمان بیرون رفت و ظرف آب خود را گرو گذاشت و مقداری نمک تهیّه کرد و در پیش ابو ذر نهاد.
ابو ذر از آن نمک به آن نان پاشید و میل میکرد و میگفت:خداوند را سپاس میگویم که به ما این اندازه قناعت روزی نموده است.
سلمان گفت:اگر قناعتی در بین بود،مشک آبم گرو نمیرفت !
1) (1)
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:شنیدم امام جواد علیه السلام فرمود:«دیدار برادران با یکدیگر، موجب انبساط خاطر و بارور شدن عقل است،هرچند اندک و کوتاه باشد».
یکی از آداب اجتماعی که در احادیث بر آن تأکید شده،دید و بازدید برادران دینی است.این موضوع تا آن جا از اهمّیت برخوردار است که در حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
مَن زارَ أخاهُ المؤمنَ إلی مَنزِلِهِ لا حاجَةً مِنهُ إلَیهِ کُتِبَ مِن زُوّارِ اللّهِ،وکانَ حَقیقاً علی اللّهِ أن یُکرِمَ زائرَهُ. (2)
هر کس نه به قصد نیازخواهی،به دیدن برادر مؤمن خود به خانۀ او رود،از دیدار کنندگان خدا نوشته میشود و شایسته است که خداوند،دیدارکنندهاش را گرامی بدارد.
در حدیثی که حضرت عبد العظیم از امام جواد علیه السلام نقل کرده،به دو حکمت از این دستور العمل اسلامی اشاره شده است:
یک.دیدارهایی که بر اساس انگیزههای الهی انجام میشوند،دلتنگی را زایل
1) (1)
.الأمالی،مفید:ص 328 ح 13،بحار الأنوار:ج 71 ص 353 ح 26. [1]
2) (2) .میزان الحکمة:ج 5 ص 110 ح 8123. [2]
میکنند و موجب شادی و انبساط خاطر میگردند.بدین سان،دل و جان آدمی زنده و شاداب میگردد،چنان که در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
تَزاوَرُوا فإنّ فی زِیارَتِکُم إحْیاءً لِقُلوبِکُم. (1)
.الکافی:ج 2 ص 179 ح 16. [1]
دید و بازدید کنید که دیدار شما از یکدیگر،موجب زنده شدن دلهای شما میگردد.
و در حدیثی دیگر از امام علی علیه السلام آمده است:
لِقاءُ أهلِ الخَیرِ عِمارَةُ القَلبِ. (2)
دیدار نیکان،موجب آبادانی دل است.
دو.دیدارهای دینی،موجب بارور شدن عقل میگردند؛زیرا:
اوّلاً:شادی و شادابیِ حاصل از دیدارهایی که همراه با انگیزههای الهی است، سبب میشود که انسان بتواند بهتر فکر کند و از برکات عقل خویش بیشتر بهره ببرد.
ثانیاً:دیدارهایی که انگیزۀ الهی دارند،معمولاً با کسانی انجام میشود که انسان از معرفت و معنویت آنها استفاده میکند.چنین دیدارها بی تردید در تقویت بنیۀ عقلی انسان،مؤثّر است.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است:
جالِسِ العُلَماءَ یَزدَدْ علمُکَ. (3)
با حکیمان،همنشین شو تا عقلت رشد کند.
و در حدیثی دیگر میفرماید:
مجالَسةُ الحُکَماءِ حیاةُ العُقولِ،و شِفاءُ النُّفوسِ. (4)
همنشینی با حکمیان،حیاتبخش خِردها و درمان جانهاست.
بنا بر این،میزان باروری عقل دیدار کننده،در دیدارهای دینی با میزان علم، حکمت و معنویت دیدار شونده،ارتباط مستقیم دارد.
قُلتُ أربَعاً أنزَلَ اللّهُ تَعالی تَصدیقی بِها فی کِتابِهِ:...قُلتُ:«القَتلُ یُقِلُّ الَقتلَ»، فَأَنزَلَ اللّهُ وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ (1)
.البقرة:آیۀ 179. [1]
. (2)ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد،از پدرانش علیهم السلام-:امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«چهار سخن گفتهام که خداوند،مرا در قرآن تأیید فرموده است...گفتم:کشتن [به قصاص]،کشتار را [در جامعه] کم میکند.خداوند،[این آیه را] نازل کرد: ای خردمندان ! شما را در قصاص،زندگانی است ».
یکی از جملات حکیمانۀ امیر مؤمنان علیه السلام که مورد تأیید قرآن قرار گرفته و از سوی دیگر،تفسیر قرآن محسوب میشود،این است که«کشتن،از کشتن میکاهد».
آیهای که قصاص را موجب حیات و زندگی میداند،این حکمت را تأیید میکند و حکمت یاد شده نیز توضیح میدهد که مقصود از زندگی و حیاتی که حاصل قانون قصاص است،کاهش یافتن آمار قتل و جنایت است؛زیرا اجرای این قانون سبب میشود که:
اوّلاً:افراد جانی،کمتر احساس امنیت کنند و کمتر زندگی افراد بیگناه را به خطر اندازند.
ثانیاً:قانون قصاص،سبب میشود که کمتر کسی به فکر قتل دیگران بیفتد و در نتیجه جان خود را از دست بدهد.
ثالثاً:چه بسا کشتن یک نفر،به خونریزیهای فراوان بینجامد.اجرای قانون قصاص،در موارد فراوانی،از چنین کشتارهایی،پیشگیری مینماید.
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن أحَبَّ أهلَ طاعَتِکَ؟قالَ:یا موسی ! احَرِّمُهُ عَلی ناری. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 و 277 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 66 ص 383 ح 46. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:پاداش کسی که [به سبب دوستی تو] فرمانبرانت را دوست بدارد،چیست؟
فرمود:ای موسی ! او را بر آتشم حرام میسازم».
در احادیث اهل بیت علیهم السلام،آثار و برکات فراوانی برای دوستی در راه خدا ذکر شده که پیشگیری از دوزخی شدن،یکی از آنهاست.سایر آثار،عبارت اند از:تکامل ایمان، رهایی از سلطۀ شیطان،خالص شدن دوستی،بقای دوستی تا روز قیامت،شفاعت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله،آرامش در روز قیامت،ورود به بهشت بدون حساب،و پیشی گرفتن به سوی بهشت. (2)
بررسی رهنمودهای اهل بیت علیهم السلام در بارۀ دوستی،به روشنی نشان میدهد که اسلام،دینِ محبّت است و جامعۀ مطلوب اسلامی،جامعهای است مبتنی بر محبّت و
دوستی،و محبّت خدای سبحان،اصلیترین پایۀ تکامل مادّی و معنوی،و دنیوی و اخروی انسان است. (1)
.ر.ک:دوستی در قرآن و حدیث:بخش اوّل و [1]دوم.
مهمترین نکتهای که از جمعبندی احادیث تأکیدکننده بر دوستی در راه خدا و برای خدا،میتوان به دست آورد،این است که دوستی برای خدا،تنها راه رسیدن به جامعۀ آرمانی مبتنی بر محبّت است و جز از این طریق،عداوت و فساد و تباهی،از زمین ریشهکن نخواهند شد و جامعۀ بشر،به زندگی دلخواه نخواهد رسید.
اگر دشمنیها و تباهیها را در سطح جهان با دقّت ریشهیابی کنیم،به این نقطه میرسیم که اساس همۀ فتنهها و فسادها خودخواهی است.جنگها،خونریزیها، جنایتها،زشتیها و پلیدیها و همۀ رذایل اخلاقی و عملی،ریشه در خودخواهی انسان دارند (2)و اگر این اصلیترین ریشۀ فتنهها علاج شود،عداوت،جای خود را به محبّت میدهد و جامعۀ بشر،طعم شیرین محبّت را خواهد چشید.
علاج خودخواهی،خداخواهی است. (3)انسان،تا خداخواه نشود،از خود تهی نمیگردد و تا از خود تهی نگردد،نمیتواند حقیقتاً دیگری را دوست بدارد.از این رو در حدیث قدسی آمده است:
یَابنَ آدَمَ! کُلٌّ یُریدُکَ لِأَجلِهِ وَ أنَا اریدُکَ لِأَجلِکَ. (4)
ای فرزند آدم! هر کسی تو را به خاطر [نیاز و منفعت] خود میخواهد،در حالی که من [بینیاز مطلقم و] تو را به خاطر خودت میخواهم.
بر این اساس،انسان به هر میزانی که از خود تهی شود و خودخواه نباشد،میتواند دیگران را به همان اندازه حقیقتاً دوست داشته باشد و بدین سان،رازِ تأکید اسلام بر دوستی به خاطر خدا،آشکار میشود که تنها کسانی واقعاً انسانها را دوست دارند و هوادار واقعی مردم اند که محبّت آنها برای خدا باشد.
علّت شکست مکتبهای اختراعی مانند مارکسیسم در شعار طرفداری از خلق، این است که طرفداری واقعی از خلق،بدون توجّه به خالق،امکانپذیر نیست.کسی که مردم را برای خدا دوست ندارد و به خاطر خدا هوادار خلق نباشد،نمیتواند منافع شخصی خود را در نظر نگیرد و محبّتی که بر پایۀ منافع خود باشد،در واقع،محبّت به دیگری نیست؛بلکه نوعی خودخواهی در چهرۀ دیگرخواهی و در پوشش محبّت به دیگران است.از این رو،وجود و تداوم آن،دائر مدار منافع است.دوستدار،هر گاه احساس کند که محبوبش نمیتواند نیاز و خواستۀ او را تأمین کند،محبّتش به او زایل میشود و چه بسا دوستیها که تبدیل به دشمنی گشتهاند.بر این اساس،متون اصلی اسلام،تأکید دارند که تنها،دوستیهایی که بر پایۀ دین و برای خدا باشند،تداوم خواهند یافت و دوستیهایی که بر پایۀ خودخواهی و منافع شخصی اند،دیر یا زود، تبدیل به دشمنی خواهند شد:
اَلْأَخِلاّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ. 1
دوستان در آن روز،دشمن یکدیگرند،جز پرهیزگاران.
بنا بر این،حکمت دوستی برای خدا،این است که ساماندهی جامعۀ مطلوب انسانیِ مبتنی بر محبّت،راهی جز این ندارد.
سؤال مهمّی که این جا ممکن است به ذهن برسد،این است که اسلام اگر هوادار جامعۀ مبتنی بر محبّت است،چرا پیروان خود را به دشمنی برای خدا تشویق میکند
و دشمنی برای خدا را مانند دوستی برای او واجب میداند و آن را«استوارترین دستاویز ایمان»و«برترین عمل» (1)
.ر.ک:دوستی در قرآن و حدیث:ص 661 ( [1]استوارترین دستاویز ایمان).
میخواند؟علاوه بر این،چه ضرورتی دارد که انسان،به جای دوستی با دیگران،با آنان دشمنی کند؟و اساساً دشمنی کردن با دیگران،چه دردی از دردهای اجتماع را درمان میکند؟و کدام مشکل را حل مینماید؟و در یک جمله،حکمت دشمنی برای خدا چیست؟برای دانستن چراییِ دشمنی برای خدا،ابتدا باید دید که معنای آن چیست.اگر دشمنی برای خدا درست تفسیر گردد،چراییِ آن،نیاز به بیان ندارد.
دشمنی برای خدا،بدین معناست که دشمنی کننده،با فردی که به او دشمنی میکند،خصومت شخصی نداشته باشد و دشمنیِ او به دلیل منافع شخصی نباشد؛ بلکه دشمنیاش تنها به خاطر خدا باشد و بس.بدین سان،میان دشمنی برای خدا و دشمنی برای خود،تفاوت جوهری وجود دارد.
دشمنی برای خود و برای تأمین منافع فردی و گروهی،مبدأ همۀ فسادها و فتنهها و ویرانیهاست؛امّا دشمنی برای خدا،مانند دوستی برای خدا،سرچشمه و زمینهساز انواع خیرات و برکات و سازندگیهای فردی و اجتماعی است.
به عبارت دیگر،دشمنی برای خدا،دشمنی برای تأمین منافع مردم است؛چرا که دشمنی انسان نمیتواند نفعی برای خداوند متعال داشته باشد؛زیرا او بینیاز مطلق است،و تنها انسان و جامعۀ انسانی از دوستی و یا دشمنی برای خدا سود میبرند.
باید توجّه داشت محبّت کردن به کسانی که به جامعۀ انسانی رحم نمیکنند،بسیار خطرناک است.از امام علی علیه السلام روایت شده که فرمود:
رَحمَةُ مَن لا یَرحَمُ تَمنَعُ الرَّحمَةَ،وَ استِبقاءُ مَن لا یُبقی یُهلِکُ الاُمَّةَ. (2)
مهربانی با کسی که مهربانی نمیکند،مانع رحمت [الهی] است و باقی نهادن آن که باقی نمینهد،جامعه را نابود میکند.
مقتضای محبّت به جامعۀ انسانی،دشمنی با چنین عناصر خطرناک و کوتاه کردن دست آنها از تجاوز به حریم انسانیت است.
بر این اساس،فلسفۀ دشمنی کردن برای خدا،مبارزه با موانع شکوفایی ارزشهای انسانی و پاکسازی جامعه از عناصر ضدّ ارزشی است.اهمّیت این مبارزه، نه تنها کمتر از تلاش برای ساماندهی جامعۀ مبتنی بر محبّت نیست،بلکه همپای این تلاش محسوب میشود.
علاوه بر آنچه در چراییِ دشمنی برای خدا ذکر شد،اصولاً بُغض (کین)،ریشه در حُب (مهر) دارد و محبّت (مهرورزیِ) واقعی،همیشه با مَبغَضَت (کینورزی) همراه است.انسان به هر چیزی علاقه پیدا کند،به طور طبیعی از ضدّ آن متنفّر میگردد.
انسان نمیتواند کسی را واقعاً دوست داشته باشد و دشمن او را دشمن ندارد.بغض نسبت به دشمنان،در حقیقت،یکی از روشنترین دلیلهای واقعی بودن دوستی در مدعیانِ محبّت است.از این رو،در متون اسلامی،«دشمنی برای خدا»در کنار «دوستی برای خدا»،مورد توجّه و تأکید است.
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن وَصَلَ رَحِمَهُ؟ قالَ:یاموسی ! أنسَأُ (1)
.نَسَأتُ الشیءَ:أخّرتُهُ (الصحاح:ج 1 ص 75 مادّۀ«نسأ»).
لَهُ أجَلَهُ،واُهَوِّنُ عَلَیهِ سَکَراتِ المَوتِ،ویُنادیهِ خَزَنَةُ الجَنَّةِ:هَلُمَّ إلَینا فَادخُل مِن أیِّ أبوابِها شِئتَ. (2)
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:خدایا ! پاداش کسی که با خویشاوندانش پیوند داشته باشد،چیست؟
فرمود:مرگ او را به تأخیر خواهم انداخت و سختیهای مرگ را بر او آسان خواهم نمود،و کارگزاران بهشت به او نداد خواهند داد:"به سوی ما شتاب کن و از هر دری که میل داری،به بهشت وارد شو"».
از نظر اسلام،صلۀ رحم،یکی از واجبات مؤکّد و قطع رحم،یکی از گناهان کبیره است.در این باره چند نکته قابل توجّه است:
1.مقصود از«رَحِم»،خویشاوندان نَسَبی اند و این واژه،شامل خویشاوندان سببی نمیگردد. (3)
2.صلۀ رَحم،به معنای پیوند با خویشاوندان نَسَبی،در مقابل قطع رحم (بریدن و جدایی از آنها) است،و مقصود از پیوند با خویشاوندان،حفظ رابطۀ خانوادگی است و لازمۀ آن،نیکی کردن به آنهاست.
3.وجوب صلۀ رحم،اختصاص به ارحام مؤمنِ صالح ندارد؛بلکه وجوب آن، شامل مطلق نزدیکان نسبی میشود.البته مواردی استثنا شده است،مانند:جایی که صلۀ رحم موجب ضرر طرف مقابل شود،یا موجب تأثیرپذیری صلهکننده از انحراف خویشاوند کافر و یا فاسق گردد،و یا موجب تأیید عملی شخص منحرف و به انحراف کشیده شدن دیگران گردد.
4.صلۀ رَحم و نیکی به خویشاوندان،به تناسب نزدیکی و دوری آنها،مصادیق متفاوتی دارند.بنا بر این،ممکن است برخی از کارها نسبت به خویشاوندان دور، صله و نیکی محسوب شوند؛ولی نسبت به نزدیکان مانند پدر و مادر یا برادر و خواهر،کافی نباشند.
5.بریدن از خویشاوندان،آثار زیانباری برای زندگی انسان در دنیا و آخرت دارد.
این گناه از جمله گناهانی است که کیفر آنها از دنیا آغاز میشود.یکی از کیفرهای دنیوی این گناه،کوتاه شدن عمر است. (1)
.ر.ک:میزان الحکمة:ج 4 ص 404 ( [1]صلۀ رحم و طول عمر) و ص 407 (بر حذر داشتن از قطع رحم).
6.نیکی کردن به خویشاوندان،آثار و برکات فراوانی برای زندگی دنیوی و اخروی انسان دارد که شماری از آنها در متن حدیثِ یاد شده ملاحظه گردید.آثار دیگری نیز برای آن در احادیث آمده است،مانند:گشایش در روزی،آسان شدن حسابرسی در روز قیامت،حسن خُلق،و پیشگیری از گناه. (2)
گفتنی است که در احادیث اهل بیت علیهم السلام بیشتر بر نقش صلۀ رحم در طولانی شدن
عمر،تأکید گردیده است.
7.بدیهی است که آثار و برکاتی که در احادیث برای صلۀ رحم ذکر شده،در صورتی است که این کار اخلاقی،به قصد قربت و برای خدا انجام شود.بنا بر این، کسی که با انگیزههای غیر الهی به خویشاوندان خود نیکی میکند،لااقل نباید انتظار برکات اخروی آن را داشته باشد.
8.به نظر میرسد مهمترین حکمت تأکید بر صلۀ رحم و تحریم قطع پیوند خویشاوندی،تحکیم بنیاد خانواده و زمینهسازی جهت تقویت وحدت جامعۀ بزرگ اسلامی است.از این رو در تفسیر این سخن خدای سبحان: وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ؛ 1 آنان که آنچه خدا دستور به پیوندش داده،پیوند میدهند.
طبق روایتی،امام صادق علیه السلام میفرماید:
مِن ذلکَ صِلَةُ الرَّحِمِ،و غایَةُ تَأْوِیلِها صِلَتُکَ إیّانا. (1)
یکی از مصادیق آن،صلۀ رحم است و تأویل نهایی آن،پیوند برقرار کردنت با ما [خاندان] است.
در این حدیث،هدف نهایی صلۀ رحم،پیوند بر قرار کردن امّت اسلامی با خاندان رسالت قلمداد شده است.بنا بر این،تقویت بنیاد خانواده به وسیلۀ صلۀ رحم،مقدّمۀ تقویت وحدت جامعه به رهبری خاندان رسالت است.
1) (2) .بحار الأنوار:ج 74 ص 98 ح 40. [1]
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ موسی علیه السلام:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن أطعَمَ مِسکیناً ابتِغاءَ وَجهِکَ؟
قالَ:یاموسی ! آمُرُ مُنادِیاً یُنادی یَومَ القِیامَةِ عَلی رُؤوسِ الخَلائِقِ:إنَّ فُلانَ بنَ فُلانٍ مِن عُتَقاءِ اللّهِ مِنَ النّارِ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 66 ص 383 ح 46. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:پروردگارا ! پاداش کسی که برای رضای تو، نیازمندی را اطعام کند،چیست؟
فرمود:روز قیامت،فرمان میدهم فریاد بزنند که این شخص،از آزاد شدگان دوزخ است».
اطعام نیازمندان،یکی از مسائلی است که اسلام فوق العاده به آن اهمّیت داده است،به گونهای که اگر رهنمودهای اسلام مورد توجّه قرار گیرد،گرسنگی از جامعۀ بشر، ریشهکن خواهد شد.
اسلام برای مبارزه با فقر و گرسنگی،از سه روش استفاده کرده است:
1.ذی حق دانستن نیازمندان در اموال ثروتمندان.قرآن کریم در توصیف
1) (1)
انسانهای نیکوکار میفرماید:
وَ فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ. 1
[از ویژگیهای نیکوکاران،این است که] در اموال آنان،حقّی برای نیازخواه و محروم است.
از امام علی علیه السلام روایت شده که فرمود:
إنّ اللّهَ سبحانَهُ فَرَضَ فی أموالِ الأغنیاءِ أقواتَ الفُقَراءِ،فما جاعَ فَقیرٌ إلّابما مُتِّعَ بهِ غَنیٌّ،و اللّهُ تعالی سائلُهُم عن ذلکَ. (1)
خداوند سبحان،خوراک تهیدستان را در اموال توانگران قرار داده است.پس هیچ تهیدستی گرسنه نمیماند،مگر به سبب این که ثروتمندی از حقّ او بهرهمند شده است،و خدای بزرگ در این باره از آنان بازخواست میکند.
2.تشویق مسلمانان به اطعام نیازمندان.قرآن در توصیف ابرار (نیکان)میفرماید:
وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ أَسِیراً * إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً. 3
و با وجود دوست داشتن غذا،آن را به مستمند و یتیم و اسیر میدهند.[و میگویند:] ما تنها برای رضای خدا اطعامتان میکنیم.از شما نه پاداشی میخواهیم و نه سپاسی.
أَوْ إِطْعامٌ فِی یَوْمٍ ذِی مَسْغَبَةٍ * یَتِیماً ذا مَقْرَبَةٍ * أَوْ مِسْکِیناً ذا مَتْرَبَةٍ. 4
یا در روز گرسنگی،طعام دادن،به یتیمی خویشاوند،یا مستمندی خاکنشین.
1) (2) .نهج البلاغة:حکمت 328. [1]
پیش از این آیات و پس از آنها،خداوند سبحان،برخورداری از انواع نعمتهای بهشت را به کسانی که دارای ویژگی یاد شده هستند،وعده داده است.در احادیث نیز آثار و برکات فراوانی برای اطعام مستمندان آمده و حدیثی که در متن ملاحظه شد، یکی از آنهاست.
3.تهدید کسانی که از اطعام نیازمندان امتناع میورزند.در آیات فراوانی،چنین افرادی مستوجب عذابهای دوزخ معرّفی شده اند. (1)
.ر.ک:حاقّه:آیۀ 33-36 مدّثّر:آیۀ 44،فجر:آیۀ 18،ماعون:آیۀ 2-3.
از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:وَ الَّذی نَفسُ محمّدٍ بِیَدِهِ،لا یُؤمِنُ بی عَبدٌ یَبِیتُ شَبعانَ وَ أخُوهُ-أو قالَ:جارُهُ- المُسلمُ جائعٌ. (2)
سوگند به آن که جان محمّد در دست اوست،به من ایمان نیاورده آن بندهای که شب را سیر بخوابد و برادر (/همسایۀ) مسلمانش گرسنه باشد.
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن تَرَکَ الخِیانَةَ حَیاءً مِنکَ؟قالَ:یا موسی ! لَهُ الأَمانُ یَومَ القِیامَةِ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276-277 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 66 ص 383 ح 46. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت:موسی گفت:خداوندا ! پاداش کسی که برای شرم از تو، خیانت را ترک کند،چیست؟
فرمود:ای موسی ! او در روز قیامت،در امان است».
واژۀ«خیانت»ضدّ«امانت»و به معنای مخالفت با حق و پیمانشکنی در پنهان است. (2)
بنا بر این،خودداری از خیانت،به معنای امانتداری در موقعیتی است که زمینه برای خیانت فراهم گردیده است.
از جمله نکاتی که در بررسی آیات و احادیثی که مردم را به رعایت امانتداری و خودداری از خیانت دعوت کردهاند،جلب توجّه مینمایند،این مواردند:
1.از نظر اسلام،عرصۀ امانتداری،بسیار گسترده است.هر نعمتی که خداوند متعال به انسان داده و هر کاری که به او واگذار و هر مسئولیتی که به او سپرده میشود، در واقع،امانتی نزد اوست.از این رو،آیات و احادیثی که مردم را به رعایت امانت
ترغیب میکنند،شامل همۀ عرصههای امانتهای سیاسی،فرهنگی،اقتصادی، اخلاقی و عملی هستند.
2.به منظور گسترش هر چه بیشتر فرهنگِ امانتداری در جامعه،در احادیث اسلامی،فواید مادّی و معنوی فراوانی برای امانتداری ذکر شده است.خلاصۀ آنچه در روایات در تبیین نقش امانتداری و خودداری از خیانت آمده،عبارت است از:
الف.علاقۀ خداوند متعال و پیامبر صلی الله علیه و آله به امانتدار،
ب.رمز جایگاه رفیع امیر مؤمنان علیه السلام نزد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله،
ج.زمینهساز ارزش اخلاقی«صداقت»،
د.موجب شرکت در اموال دیگران و فراوان شدن روزی و ثروتمندی،
ه.ذخیره شدن پاداش انفاق کنندگانِ در راه خدا برای امانتدار،
و.آرامش و آسایش در روز قیامت (نکتهای که در حدیث فوق الذکر بدان اشاره شد)،
ز.رهایی از آتش دوزخ و بهره بردن از بهشت جاوید و محشور شدن با پیامبران و صدّیقان و شهیدان،
ح.کامیابی مادّی و معنوی،و خیر دنیا و آخرت. (1)
.برای توضیح نکات یاد شده و ملاحظۀ متن آیات و احادیث مرتبط با امانتداری،ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:مدخل«امانت».
1) (1)
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن کَفَّ أذاهُ عَنِ النّاسِ وبَذَلَ مَعروفَهُ لَهُم؟
قالَ:یا موسی ! تُنادیهِ النّارُ یَومَ القِیامَةِ:لا سَبیلَ لی عَلَیکَ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 66 ص 383 ح 46. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،...موسی گفت:خدایا ! پاداش کسی که از آزار مردم دست بدارد و با آنها به نیکی رفتار نماید،چیست؟
فرمود:در روز قیامت،آتش دوزخ به او ندا میدهد:"تو را به من راهی نیست"».
بر پایۀ این حدیث،خودداری از آزار دیگران و نیکی کردن به آنها،یکی از موانع بزرگ رفتن به دوزخ است و آتش دوزخ نمیتواند کسی را که آزارش به دیگران نرسیده،آزار دهد.و اینک،نکاتی در توضیح این حدیث:
1.از منظر احادیث اسلامی،رعایت حقوق دیگران و اجتناب از آزار رساندن به آنان، بارزترین نشانۀ پیروی از اسلام است.اهمّیت این ویژگی،تا آن جاست که بدون آن، نمیتوان کسی را مسلمان نامید.در حدیثی معتبر از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
المُسلِمُ مَن سَلِمَ المُسلِمونَ مِن یَدِهِ وَ لِسانِهِ. (2)
مسلمان،کسی است که مسلمانان از دست و زبان او آسوده باشند.
این تفسیر از مسلمانی که از امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام نیز نقل شده است،به روشنی نشان میدهد که رعایت حقوق مردم مسلمان و خودداری از آزردن آنان، نخستین شرط مسلمانی است و انتخاب نام«مسلمان»برای پیروان این آیین،به همین مناسبت است.بنا بر این،مدّعیان اسلام،به میزان رعایت حقوق دیگران،مسلمان اند و هر کس،به هر میزان موجب آزار دیگران شود،به همان اندازه از اسلام فاصله گرفته است.
2.در احادیث دیگری،تأکید شده که آزردن دیگران،از ویژگیهای انسانهای پَست و شرور است (1)
.ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج 2 ص 497 ( [1]آزاررسانی،عادت بَدان است).
و مسلمان،کسی است که آزارش حتّی به مورچهای نمیرسد. (2)3.در اسلام،هر گونه آزاررسانی،به دلیل این که تجاوز به حقوق مردم است، مذموم و ممنوع شمرده شده است.از این رو،هر کاری که موجب رنجش خاطر دیگری شود،مانند:شوخی آزار دهنده، (3)سخن آزار دهنده، (4)و حتّی عبادت آزار دهنده، (5)از نظر اسلام،نکوهیده و مذموم است.
4.خودداری از آزار دیگران،نه تنها آثار و برکات فراوانی برای زندگی همیشگی انسان در آخرت دارد،بلکه موجب آسایش و آرامش او در دنیا میگردد. (6)از این رو در حدیثی از امام زین العابدین علیه السلام آمده که میفرماید:
کَفُّ الأَذی مِن کَمالِ العَقلِ،وَ فیهِ راحَةُ البَدَنِ عاجِلاً وَ آجِلاً. (7)
آزار نرساندن،از کمال خِرَد است و در دنیا و آخرت،مایۀ راحتی تن است.
1) (1)
2) (2) .ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج 2 ص 503 ح 25. [2]
3) (3) .ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج 2 ص 513 ( [3]شوخی آزار دهنده).
4) (4) .ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج 2 ص 515 ( [4]سخن آزار دهنده).
5) (5) .ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج 2 ص 519 ( [5]عبادت آزار دهنده).
6) (6) .ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج 2 ص 505 ( [6]برکات آزار نرساندن).
7) (7) .دانشنامۀ قرآن و حدیث:ج 3 ص 26 ح 1283. [7]
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن صَبَرَ عَلی أذی النّاسِ وشَتْمِهِم فیکَ؟
قالَ:اُعینُهُ عَلی أهوالِ یَومِ القِیامَةِ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276-277 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 68 ص 421 ح 46. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،...موسی گفت:پروردگارا ! پاداش کسی که به خاطر تو بر اذیّت و آزار مردم و دشنام آنها شکیبایی ورزد،چیست؟
فرمود:ای موسی ! او را در سختیهای روز قیامت،کمک خواهم کرد».
تحمّل آزار،دو گونه است:گونهای بسیار نکوهیده و گونهای بسیار پسندیده.تحمّل آزار به معنای تسلیم شدن در برابر خواستهای نامشروع متجاوزان و ترکِ مقاومت و اظهار ضعف و زبونی در برابر سختیها،از نظر اسلام،بسیار نکوهیده است،تا آن جا که امام علی علیه السلام میفرماید:
المَنِیَّةُ وَ لَاالدَّنِیَّةُ. (2)
مرگ،آری ! ننگ،هرگز!
گونۀ دیگر از تحمّل آزار،رنج دیدن در جهت رعایت حقوق دیگران و در راه انجام دادن وظایف دینی،بخصوص در مسیر جهاد آزادیبخش است که موجب عزّت و افتخار در دنیا و پاداش بزرگ الهی در آخرت میگردد. (1)
.ر.ک:دانشنامۀ قرآن و حدیث: [1]مَدخل«آزاررسانی (الأذی)»،فصل ششم.
بی تردید در هیچ مکتبی تا این حد و با این دقّت،حرمت و کرامت و حقوق انسان،مورد توجّه نیست.
1) (1)
سَمِعتُ أبَا الحَسَنِ علیه السلام یَخطبُ بِهذِهِ الخِطبَةِ:
الحَمدُ للّهِِ العالِمِ بِما هُوَ کائِنٌ مِن قَبلِ أن یَدینَ لَهُ مِن خَلقِهِ دائِنٌ،فاطِرِ السَّماواتِ وَالأَرضِ،مُؤَلِّفِ الأَسبابِ بِما جَرَت بِهِ الأَقلامُ ومَضَت بِهِ الأَحتامُ مِن سابِقِ عِلمِهِ ومُقَدَّرِ حُکمِهِ،أحمَدُهُ عَلی نِعَمِهِ،وأعوذُ بِهِ مِن نِقَمِهِ،وأستَهدِی اللّهَ الهُدی،وأعوذُ بِهِ مِنَ الضَّلالَةِ وَالرَّدی،مَن یَهدِهِ اللّهُ فَقَدِ اهتَدی،وسَلَکَ الطَّریقَةَ المُثلی،و غَنِمَ الغَنیمةَ العُظمی،ومَن یُضلِلِ اللّهُ فَقَد حارَ عَنِ الهُدی وهَوی إلی الرَّدی.
وأشهَدُ أن لا إلهَ إلَّااللّهُ وَحدَهُ لا شَریکَ لَهُ،وأنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ المُصطَفی،و وَلِیُّهُ المُرتَضی،وبَعیثُهُ بِالهُدی،أرسَلَهُ عَلی حینِ فَترَةٍ مِنَ الرُّسُلِ،
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:از امام هادی علیه السلام شنیدم که در هنگام عقد نکاح،این خطبه را قرائت میفرمود:«سپاس،مخصوص خداوندی است که به موجودات،عالِم بود پیش از آن که مخلوقاتش در برابر او خضوع کرده باشند؛خدایی که آسمانها و زمین را آفرید و اسباب و علل را به هم پیوند داد،بر همان روشی که قلم تقدیر و آفرینش بر آن جاری گردید،و قضا و قدر و حکم پروردگار بر آن پیشی گرفت.او را به خاطر نعمتهایی که عطا فرموده،سپاس میگویم و از خشم و غضبش،به او پناه میبرم و از او طریق هدایت [و راه مستقیم] را طالبم،و از گمراهی و کجروی به آستانش پناه میبرم.هرکس که خدا او را رهنما باشد،رهایی خواهد یافت و طریق روشنی را پیدا خواهد کرد و سود فراوانی خواهد برد،و هرکس که از راه خدا دور افتد و یا منحرف گردد،خداوند هم او را به حال خود وامیگذارد و سرانجام سرگردان شده،در چاه گمراهی سقوط خواهد کرد.
گواهی میدهم که معبودی جز پروردگار یکتای بیهمتا نیست و او شریک و
وَاختِلافٍ مِنَ المِلَلِ،وَانقِطاعٍ مِنَ السُّبُلِ،ودُروسٍ مِنَ الحِکمَةِ،وطُموسٍ مِن أعلامِ الهُدی وَالبَیِّناتِ،فَبَلَّغَ رِسالَةَ رَبِّهِ،وصَدَعَ بِأَمرِهِ،وأدّی الحَقَّ الَّذی عَلَیهِ،وتُوُفِّیَ فَقیداً مَحموداً صلی الله علیه و آله.
ثُمَّ إنَّ هذِهِ الاُمورَ کُلَّها بِیَدِ اللّهِ تَجری إلی أسبابِها ومَقادیرِها،فَأَمرُ اللّهِ یَجری إلی قَدَرِهِ،وقَدَرُهُ یَجری إلی أجَلِهِ،وأجَلُهُ یَجری إلی کِتابِهِ،ولِکُلِّ أجَلٍ کِتابٌ، یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ. 1
أمّا بَعدُ؛فَإِنَّ اللّهَ جَلَّ وعَزَّ جَعَلَ الصِّهرَ مَألَفَةً لِلقُلوبِ،ونِسبَةَ المَنسوبِ،أوشَجَ بِهِ الأَرحامَ،وجَعَلَهُ رَأفَةً ورَحمَةً،إنَّ فی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلعالَمینَ،وقالَ فی مُحکَمِ
انبازی ندارد،و [گواهی میدهم که] محمّد صلی الله علیه و آله بندۀ خدا و فرستادۀ برگزیدۀ او و ولیّ مورد رضایت اوست که برای هدایت بندگان مبعوث فرمود.او را در هنگامی برانگیخت که پیغمبری در میان مردم نبود،و ملّتهای جهان با هم در نزاع و اختلاف بودند و طرق هدایت از هم گسیخته شده و حکمت،کهنه گردیده و نشانههای هدایت و راههای روشن از بین رفته بود.در این هنگام او رسالت پروردگارش را ابلاغ کرد،و دستور او را آشکار نمود،و حقّی را که بر عهده داشت،ادا کرد،و ستوده در گذشت.
به تحقیق،زمام تمام کارها،در دست خداوند است و آنها از طرف خداوند در مجاری طبیعی و اسباب و در اندازههای خود،قرار میگیرند.پس فرمان خداوند،از طریق تقدیر،اجرا میگردد و تقدیر او،تا زمانی است و زمان آن،بسته به امضای خداست.هر مدّتی نوشتهای دارد. خداوند،هر چه را بخواهد،از بین میبرد و هر چه را بخواهد،نگه میدارد،و اصل کتاب،در پیشگاه خداوند است .
و بعد،خداوند عز و جل برای پیوند خانوادگی و نزدیک شدن دلها به یکدیگر، خویشاوندی را مقرّر فرمود و به وسیلۀ آن،پیوستگی ارحام را به یکدیگر برقرار نمود،و آن را مایۀ رحمت و مهر قرار داد،و در این،نشانههایی برای جهانیان است.
کِتابِهِ: وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً (1)
.فرقان:آیۀ 54. [1]
،وقالَ: وَ أَنْکِحُوا الْأَیامی مِنْکُمْ وَ الصّالِحِینَ مِنْ عِبادِکُمْ وَ إِمائِکُمْ (2)،وإنَّ فُلانَ بنَ فُلانٍ مِمَّن قَد عَرَفتُم مَنصِبَهُ فِی الحَسَبِ،ومَذهَبَهُ فِی الأَدَبِ،وقَد رَغِبَ فی مُشارَکَتِکُم،وأحَبَّ مُصاهَرَتَکُم،وأتاکُم خاطِباً فَتاتَکُم فُلانَةَ بِنتَ فُلانٍ،وقَد بَذَلَ لَها مِنَ الصَّداقِ کَذا وکَذا،العاجِلُ مِنهُ کَذا وَالآجِلُ مِنهُ کَذا،فَشَفِّعوا شافِعَنا،وأنکِحوا خاطِبَنا،ورُدّوا رَدّاً جَمیلًا،وقولوا قَولًا حَسَناً،وأستَغفِرُ اللّهَ لی ولَکُم ولِجَمیعِ المُسلِمینَ. (3)خداوند در آیۀ محکم قرآنش فرمود: اوست آن خدایی که از آب،بشری آفرید و او را [دارای خویشاوندی] نَسَبی و دامادی قرار داد ،و نیز فرمود: برای کنیزان بیشوهر و غلامان بیزن که در خانههای شما هستند،وسیلۀ ازدواج فراهم کنید .به درستی که فلانی پسر فلانی،از کسانی است که شما مقام او را از جهت خانوادگی میشناسید،و روش ادبی او را میدانید.وی تصمیم گرفته که با شما در زندگی شرکت کند و خویشاوندیِ شما را بپذیرد.اکنون نزد شما آمده و خواستگار دختر جوان شماست.مهریّۀ او را طبق مقرّرات میپردازد.مقداری را اکنون میپردازد و بقیّه را در آینده خواهد پرداخت.
اینک خواستگاری (پا در میانیِ) ما را بپذیرید و این پسر را به دامادی بپذیرید و [او را] به طرز نیکویی برگردانید و با گفتاری خوب از خود راضی سازید.از خداوند برای خود و شما و همۀ مسلمانان آمرزش میخواهم».
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام...فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:مَن دَخَلَهُ العُجبُ هَلَکَ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج2 ص53-54 ح204، [1]بحار الأنوار:ج74 ص385 ح10. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما.
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:هر کس گرفتار [بیماری] عُجب (خودبینی) گردد،نابود میشود».
1) (1)
در این حدیث،عُجب،یکی از خطرناکترین بیماریهای اخلاقی معرّفی شده که موجب هلاکت و نابودی معنوی انسان میگردد.نکات قابل توجّه در تبیین این حکمت،عبارت است از:
1.عُجب به معنای خودبینی،در مقابل خدابینی است.به سخن دیگر،گاه،انسان بر این باور است که هر چه دارد،از خداوند سبحان است. (1)
.«وَ مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»(نحل:آیۀ 53). [1]
از این رو،همۀ کمالات خود را از خدا میداند.چنین انسانی،خدابین است و گرفتار خودبینی و خودپسندی نیست؛ولی گاه،خدا را فراموش میکند و تمام داشتههایش را از خود میداند و خود را مستقل و همهکاره میپندارد.در این صورت،او دچار بیماری خودبینی است.بر این اساس،خودبینی در واقع،نوعی گمان باطل نسبت به خویش است.2.خودبینی،آفتی است که همۀ ارزشهای اخلاقی و عملی را به ضدّ ارزش، تبدیل مینماید.از این رو،امیر مؤمنان علیه السلام در عهدنامۀ مالک اشتر،این خصلت را مناسبترین فرصت شیطان برای بر باد دادن نیکیِ نیکوکاران معرّفی نموده است. (2)
در حدیثی دیگر از امام صادق علیه السلام آمده که شیطان به سپاهیانش میگوید:«اگر در سه کار بر فرزند آدم چیره آیم،دیگر باکی ندارم که چه کار [نیکی] میکند؛زیرا آن کار،از او پذیرفته نمیشود:هر گاه عملش را زیاد شمرد،و گناهانش را از یاد ببرد،و عُجب (خودبینی) به او راه یابد». (3)
3.بیماری خودبینی،منشأ همۀ بیماریهای اخلاقی و ریشۀ همۀ گرفتاریهای فردی و اجتماعی است.امام خمینی رحمه الله خطاب به فرزندش،در این باره میفرماید:
فرزندم! از خودخواهی و خودبینی به در آی که این،ارث شیطان است،که به
واسطۀ خودبینی و خودخواهی،از امر خدای تعالی به خضوع برای ولیّ و صفیّ او -جلّ و علا-سر باز زد.و بدان که تمام گرفتاریهای بنی آدم،از این ارث شیطانی است که اصل اصول فتنه است،و شاید آیۀ شریفۀ وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ (1)
.بقره:آیۀ 193. [1]
در بعض مراحل آن،اشاره به جهاد اکبر و مقاتله با ریشۀ فتنه -که شیطان بزرگ و جنود آن که در تمام اعماق قلوب انسانها شاخه و ریشه دارد-باشد،و هر کس برای رفع فتنه از درون و برون خویش باید مجاهده نماید، و این جهاد است که اگر به پیروزی رسید،همه چیز و همه کس اصلاح میشود.پسرم! سعی کن که به این پیروزی دست یابی،یا دست کم به بعض مراحل آن.
همّت کن و از هواهای نفسانیّه که حد و حصر ندارد،بکاه،و از خدای متعال-جلّ و علا-استمداد کن،که بی مدد او،کس به جای نرسد. (2)
4.عُجب،مراتبی دارد که خطرناکترینِ آنها این است که انسان،کار زشت و ناپسند خود را شایسته و زیبا ببیند. 3در حدیثی از امام کاظم علیه السلام آمده که عُجب، درجاتی دارد و یکی از آنها این است که کردار زشت بنده،در نظرش زیبا جلوه کند و آن را نیکو ببیند و خوشش آید و چنین بپندارد که کار خوبی میکند. 4
5.فرق عُجب و کِبر،این است که انسانِ مبتلا به بیماری عُجب،خود را بزرگ میبیند و بر خود میبالد و به دیگری کاری ندارد؛امّا شخصی که به بیماری کبر مبتلاست،خود را بزرگتر از دیگران تصوّر میکند.بنا بر این،بیماری کبر،معلول بیماری عُجب (خودپسندی) است.
سَمِعتُ الرِّضا علیه السلام یَقولُ:مَن لَم یَشکُرِ المُنعِمَ مِنَ المَخلوقینَ لَم یَشکُرِ اللّهَ عز و جل. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 24 ح 2، [1]بحار الأنوار:ج 68 ص 44 ح 47. [2]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:محمود بن ابی البلاد میگوید:از امام رضا علیه السلام شنیدم که میفرمود:«کسی که از صاحبان نعمتْ سپاسگزاری ننماید،از خداوند بزرگ [در برابر الطاف او] سپاسگزاری نکرده است».
این حدیث،یکی از احادیثی است که به روشنی نشان میدهد حقوق مردم با حقوق خداوند متعال،پیوندی ناگسستنی دارد،بدین معنا که امکان ندارد کسی حقّ خدا را بدون در نظر گرفتن حقوق مردم،ادا کند.به عبارت دیگر،کسی که به حقوق مردم تجاوز میکند،بندۀ خدا نیست.
برای توضیح این حدیث،نکات در پی،قابل توجّه اند:
1.شُکر،عبارت است از توجّه داشتن به نعمت و ابرازِ آن،در برابر کفر که به معنای فراموش کردن نعمت و پنهان کردن آن است.
از این رو،برخی گفتهاند که شکر،مقلوب«کَشْر»یعنی کشف است. (2)کسی که از
نعمتی تشکّر میکند،در واقع،آن را ابراز و آشکار مینماید.
2.شکر،سه گونه است:شکر قلبی،یعنی توجّه داشتن به نعمت،و یاد آن بودن؛ شکر زبانی،یعنی سپاسگزاری از مُنعم؛و شکر عملی،یعنی پاداش دادن به مُنعم به اندازۀ استحقاقش.
3.شکر،یکی از سپاهیان عقل است.در حدیثی،امام صادق علیه السلام در تبیین سپاهیان عقل و جهل میفرماید:
وَ الشُّکرُ وَ ضِدُّهُ الکُفرانُ. (1)
.الکافی:ج 1 ص 21 ح 14. [1]
شکر،و ضدّ آن،ناسپاسی است.
چارپایان،چون عقل ندارند،سپاسگزاری و شکر را نمیفهمند.به درازگوش،هر چه خدمت کنی و نعمت دهی،تشکّر نخواهد کرد؛امّا عقل،انسان را به سپاسگزاری از ولینعمت خود دعوت میکند.بی تردید،هر نعمتی که به انسان برسد،از جانب خداست:
وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ. 2
و هر نعمتی که دارید،از خداست.
بر این اساس،از منظر عقل،هیچ کس شایستهتر از خداوند متعال برای حمد و شکر نیست.از این رو،همان طور که در اوّلین نیایش صحیفۀ سجّادیه آمده،ستایش و سپاس خداوند متعال،مرز میان انسان و حیوان است و اگر این فاصله برداشته شود، انسانها از مرز انسانیت،خارج میشوند و به حریم چارپایان،وارد میگردند.بنا بر این،هر چه انسان از عقل بیشتری برخوردار باشد و از حیواناتْ بیشتر فاصله بگیرد، شکر قلبی،زبانی و عملیِ او نسبت به خداوند متعال،افزونتر میگردد.
4.یکی از صفات کمال الهی که بارها در قرآن بر آن تأکید شده،صفت«شکر»
1) (1)
است.در این کتاب آسمانی،خداوند،چهار بار با صفت«شکور» (1)
.فاطر:آیۀ 30-34،شورا:آیۀ 23،تغابن:آیۀ 17.
و دو بار با صفت «شاکر» (2)توصیف گردیده است.شاکر بودن خداوند متعال،بدین معناست که پاداش عمل نیک انسان را به طور کامل،بلکه بیش از آن عنایت میفرماید.بر این اساس،هر چه انسان سپاسگزارتر باشد،یعنی بیشتر به یاد نعمتهای الهی باشد و عملاً سپاسگزاری نماید،به خداوند متعال نزدیکتر میشود.
5.در حدیث یاد شده،امام رضا علیه السلام،تشکّر از خدا را با تشکّر از بندگان پیوند زده است.این بدین معناست که یکی از مصادیق سپاسگزاری از خدا،سپاسگزاری از بندگان او و رعایت حقوق آنهاست و بدون سپاسگزاری از بندگان،شکر خدا محقّق نمیگردد.
6.این حدیث،ریشه در همۀ آیاتی دارد که حقوق خدا را به حقوق انسانها گره زدهاند،مانند این حدیث از امام رضا علیه السلام که میفرماید:
إنَّ اللّهَ عز و جل أمَرَ بِثَلاثَةٍ مَقرونٌ بِها ثَلاثَةٌ اخری:أمَرَ بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ،فَمَن صَلّی وَ لَم یُزَکِّ لَم یَقبَل مِنهُ صَلاتَهُ،وَ أمَرَ بِالشُّکرِ لَهُ ولِلوالِدَینِ،فَمَن لَم یَشکُر والِدَیهِ لَم یَشکُرِ اللّهَ،وَ أمَرَ بِاتِّقاءِ اللّهِ وَ صِلَةِ الرَّحِمِ،فَمَن لَم یَصِل رَحِمَهُ لَم یَتَّقِ اللّهَ. (3)
خداوند به سه چیز فرمان داده که با سه چیز همراه اند:به نماز و زکات،دستور داده است و هر کس نماز بگزارد و زکات نپردازد،نمازش پذیرفته نمیشود (4)به شکرگزاری از خدا و شکرگزاری از پدر و مادر فرمان داده است و هر کس از پدر و مادرش تشکّر نکند،از خدا شکرگزاری نکرده است؛و به پروا از خدا و پیوند با خویشان،فرمان داده است و هر کس با خویشانش پیوند نداشته باشد،از خدا پروا ندارد.
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام.فَقالَ:...حَدَّثنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:خاطَرَ بِنَفسِهِ مَنِ استَغنی [ بِرَأیِهِ ] (1)
.واژۀ داخل کروشه را به نقل از کتاب بحار الأنوار افزودهایم.
. (2)ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:از پدرانت حدیثی برایم بیان فرما.
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:کسی که با تکیه بر نظر خود،از نظر دیگران،احساس بینیازی کند،خود را در خطر افکنده است».
این سخن،رهنمود بسیار ارزندهای در بارۀ راه رسیدن به تشخیص درست تصمیمگیری،در همۀ زمینهها بویژه تصمیمهای مدیریتی است و آن،عبارت است از:
اکتفا نکردن به تشخیص و نظر خود در کارها،و بهرهگیری از نظر و مشورت افراد صاحب نظر.در این باره،چند نکته قابل توجّه است:
1.این رهنمود،ریشه در آیهای دارد که اهل ایمان را تشویق میکند در کارها مشورت کنند (3)و از نظر دیگران برای انتخاب تصمیم صحیح بهرهگیری نمایند.حتّی
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله که از مصونیت الهی برخوردار است،باید در کارها با مسلمانان مشورت نماید. (1)
.آل عمران:آیۀ 159.
2.در نظام آفرینش به استثنای معصومان علیهم السلام،اندیشۀ هیچ کس از خطا مصونیت ندارد،و معصومان نیز برای آن که الگوی دیگران باشند،در کارها با دیگران مشورت میکردند.
3.مقتضای حکمت بالغۀ الهی،این است که انسانها در تشخیص تصمیم صحیح در زندگی،از نظر یکدیگر استفاده کنند.
4.یکی از لغزشهای خطرناک اندیشه،استبداد رأی و اکتفا کردن به نظر خویش است،چنان که از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
المُستَبِدُّ بِرَأیِهِ مَوقوفٌ عَلی مَداحِضِ الزَّلَلِ. (2)
کسی که به استبداد رأی دچار شده،بر لغزشگاههای اندیشه،ایستاده است.
5.پرهیز کردن از خودرأیی و استفاده از نظر دیگران،به انسان کمک میکند که به اندیشۀ درست دست یابد و دیدگاههای نادرست را تشخیص دهد. (3)
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام.فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:
لَو تَکاشَفتُم ما تَدافَنتُم. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج2 ص53-54 ح204، [1]بحار الأنوار:ج74 ص385 ح10. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:از پدرانت حدیثی برایم بیان فرما.
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:اگر باطن شما برای یکدیگر آشکار میشد،حاضر نبودید که در تدفین یکدیگر شرکت کنید».
این سخن را میتوان ناظر به حکمت تحریم تجسّس برای عیبجویی در آیۀ شریف:
وَ لا تَجَسَّسُوا (2)دانست.برای توضیح حدیث یاد شده،این نکات،قابل توجّه اند:
1.عیبها و ضعفهای پنهانی مردم،فراوان اند،به گونهای که اگر باطن آنها بر یکدیگر آشکار گردد،هیچ کس حاضر نیست در مراسم دفن دیگری حضور یابد.
2.یکی از نعمتهای بزرگ الهی،پنهان بودن عیوب مردم از یکدیگر است،و حکمت تحریم تجسّس،پاسداری از این نعمت است.
3.همان طور که خداوند متعال،ستّار العیوب است،اهل ایمان نیز،نه تنها باید در
جستجوی عیبهای دیگران نباشند،بلکه لازم است که در صورت آگاهی از عیب آنها،آن را بپوشانند.
4.اهل ایمان باید تلاش کنند که باطن خود را اصلاح کنند تا در قیامت-که همۀ پردهها کنار میرود-، (1)
. یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ (طارق:آیۀ 31).
رسوا نشوند.1) (1)
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام.قالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:بِئسَ الزّادُ إلی المَعادِ العُدوانُ عَلی العِبادِ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج2 ص53-54 ح204، [1]بحار الأنوار:ج 72 ص 309 ح 4. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما.
فرمود:پدرم از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:بد توشهای است برای روز قیامت،دشمنی کردن با بندگان خدا!».
این حدیث،ریشه در آیاتی دارد که دلالت دارند بر این که جزای آخرت،صورت برخی از اعمالی است که انسان در این جهان انجام میدهد،مثل این آیه:
اَلْیَوْمَ تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. (2)
همانا جزایتان،آن اعمالی است که میکردید.
اینک نکاتی در تبیین آن،بیان میکنیم:
1.در قیامت،چیزی جز عمل انسان به او باز نمیگردد.از این رو،هر کاری که انسان در این دنیا انجام میدهد،در واقع،گردآوری زاد و توشه برای آخرت اوست.
در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده که کارهایی که بندگان در دنیا میکنند،در آخرت، فراپیش آنهاست. (1)
.نهج البلاغة:حکمت 7. [1]
2.بدترین زاد و توشهای که انسان برای آخرتش ذخیره میکند،ستم به بندگان خداست و در برابر آن،نیکی کردن به آنان است که بهترین ذخیرۀ آخرت است،همان گونه که امام علی علیه السلام،به نیکوکاری سفارش کرده و آن را توشهای برای معاد میداند. (2)
انَس،از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود:«میان بهشت و آدمی،هفت گردنه است که آسانترین آنها مرگ است».
انس میپرسد:سختترین آنها کدام است؟
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:«ایستادن در پیشگاه خداوند عز و جل آن گاه که ستمدیدگان،گریبان ستمگران را بگیرند». (3)
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکَ علیهم السلام.فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:مُجالَسَةُ الأَشرارِ تورِثُ سوءَ الظَّنِّ بِالأَخیارِ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 53 ح 204، [1]بحار الأنوار:ج 71 ص 191 ح 4. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
حَدَّثَنی عَلِیُّ بنُ جَعفَرٍ،عَن أخیهِ موسی بنِ جَعفَرٍ،عَن أبیهِ علیهما السلام،قالَ:قالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:لَیسَ لَکَ أن تَقعُدَ مَعَ مَن شِئتَ؛لِأَنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی یَقولُ:
وَ إِذا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیاتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ وَ إِمّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْری مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ 2 . (2)
ترجمۀ حدیث 74
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برایم حدیثی بیان فرما.
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:همنشینی با بدان،موجب بدبینی به نیکان است».
ترجمۀ حدیث 75
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام زین العابدین علیه السلام فرمود:«جایز نیست با هرکسی همنشینی کنی؛زیرا خداوند-تبارک و تعالی-میفرماید: هر گاه دیدی کسانی در آیات ما [غرضورزانه] فرو میروند،از آنها دوری کن تا در سخنی غیر از آن فرو روند،و اگر شیطان،تو را به فراموشی انداخت،پس از یادآوری،دیگر با گروه ستمکار، همنشینی نکن ».
در این حدیث،همنشینی با افراد شرور و زشتکار،به دلیل آن که موجب بدگمانی به نیکان میگردد،نکوهیده شمرده شده است.برای تبیین این حکمت،نکات ذیل، قابل توجّه اند:
1.این حکمت،ریشه در آیۀ دوازده از سورۀ حجرات دارد که دوری از بسیاری از گمانها را لازم میداند؛زیرا برخی از گمانها گناه اند. (1)
.«یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری ازگمانها بپرهیزید؛چرا که برخی از گمانها گناه اند».
یکی از گمانهای گناه، بدگمانی به نیکان است.با توجّه به این که بدگمانی معمولاً در اختیار انسان نیست، نهی از بدگمانی به معنای پرهیز از مقدّمات آن و یا ترتیب اثر ندادن بر آن است.بنا بر این،حدیث یاد شده،در واقع،یکی از مقدّمات اختیاریِ«بدگمانی به نیکان»را تبیین مینماید که اگر کسی بخواهد جلوی این کار را بگیرد،باید با بَدان و اشرار،همنشین نگردد.در حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
مَن أساءَ بِأخیهِ الظَّنَّ فَقَد أساءَ بِرَبِّهِ،إنَّ اللّهَ تَعالی یَقولُ: اِجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ (2). (3)
کسی که به برادر [دینی] خود گمان بد برد،نسبت به پروردگار خود بدی کرده است؛زیرا خداوند عز و جل میفرماید: از بسیاری از گمانها بپرهیزید .
2.در حکمت یاد شده،توضیحی در بارۀ زیانهای بدگمانی به نیکان،ارائه نگردیده که اشاره به این نکته است که زیانهای این خصلت برای زندگی فردی و اجتماعی انسان،بدیهی است.
3.یکی از زیانهای بدگمانی،این است که شخص بدگمان،در زندگی خود،تنها خواهد ماند و برای خود،دوست و همنشینی،باقی نخواهد گذاشت؛زیرا وقتی کسی نسبت به نیکان،سوء ظن داشته باشد،نسبت به افراد بد،به طریق اولی،بدگمان خواهد بود.از این رو،در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است:
مَن غَلَبَ عَلَیهِ سُوءُ الظَّنِّ لَم یَترُک بَینَهُ وَ بَینَ خَلیلٍ صُلحَاً. (1)
.غرر الحکم:ح 8950.
هر که بدگمانی بر او چیره شود،جای آشتی با هیچ دوستی،برای او باقی نمیماند.
از این رو،بدگمان،از همه کس گریزان است.در حدیثی دیگر از ایشان آمده است:
أسوَأُ النَّاسِ حالاً مَن لَم یَثِقْ بَأحَدٍ لِسُوءِ ظَنِّهِ،وَ لَم یَثِقْ بهِ أحَدٌ لِسُوءِ فِعلِهِ. (2)
آن کسی حال و روزش از همه بدتر است که به سبب بدگمانیاش،به کسی اعتماد ندارد و به سبب بدکرداریاش،هیچ کس به او اعتماد نمیکند.
یا مُحَمَّدَ بنَ مُسلمٍ! لا یَغُرَّنَّکَ النَّاسُ مِن نَفسِکَ،فَإِنَّ الأَمرَ یَصِلُ إلَیکَ دونَهُم. (1)
.علل الشرائع:ص 599 ح 49. [1]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 98.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام باقر علیه السلام خطاب به محمّد بن مسلم فرمود:
«مبادا مردم،تو را فریب دهند و از خود،غافل سازند؛زیرا [اگر فریفته شدی،] زیان آن،متوجّه خودت خواهد شد،نه آنها».
در این حدیث،فریفتگی،یکی از رذایل اخلاقی شمرده شده که زیان آن،متوجّه شخص فریب خورده میگردد،و توصیه شده که انسان باید همواره هشیار باشد تا تسلیم وسوسههای فریبکاران نشود.نکات قابل توجّه در شرح این حدیث،عبارت اند از:
1.حکمت یاد شده،ریشه در آیاتی از قرآن کریم دارد،مانند:
وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا اتَّبِعُوا سَبِیلَنا وَ لْنَحْمِلْ خَطایاکُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلِینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْءٍ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ. 2
کافران به مؤمنان گفتند:«شما از راه ما پیروی کنید و گناهانتان به گردن ما»،
1) (1)
و[لی] چیزی از گناهانشان را به گردن نخواهند گرفت.آنان به یقین،دروغگو هستند.
در آیهای دیگر نیز این معنا بدین سان بیان شده است:
وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری وَ إِنْ تَدْعُ مُثْقَلَةٌ إِلی حِمْلِها لا یُحْمَلْ مِنْهُ شَیْءٌ وَ لَوْ کانَ ذا قُرْبی. 1
هیچ گنهکاری،بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد و اگر سنگینباری، دیگری را برای حمل گناه خود بخواند،چیزی از آن برداشته نمیشود،هر چند از خویشان باشد.
در قیامت،فریبکاران جِن و انس،نه تنها گناه فریب خوردگان را به دوش نمیگیرند،بلکه آنها را سرزنش هم میکنند که چرا فریب خوردهاند و از آنان پیروی کردهاند،و از آنها اظهار برائت و بیزاری مینمایند! (1)
2.عوامل متعدّدی میتوانند موجب مصونیت از وسوسههای شیاطین انس و جن و فریب فریبکاران گردند،از جمله:باور داشتن این حقیقت که هر کس مسئول کارهای خویش است و در قیامت،هیچکس بار گناه دیگری را به دوش نخواهد گرفت.
در ادامۀ حدیثی که در متن آمد،به نشانههای فریفتگی اشاره شده که شرح آن در حکمتهای بعدی خواهد آمد.
1) (2) .ر.ک:ابراهیم:آیۀ 22،سبأ:آیۀ 31-32،بقره:آیۀ 167-168.
...وَ لا تَقطَعِ النَّهارَ عَنکَ کَذا وَ کَذا،فَإَنَّ مَعَکَ مَن یُحصِی عَلَیکَ. (1)
.علل الشرائع:ج 2 ص 599 ح 49. [1]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 98.
78 . جامع الأحادیث للقمّی: حدّثنی أبو القاسم علیّ بن محمّد بن علیّ العلوی،قال:سمعت محمّد بن أحمد السنانی،قال:سمعت محمّد العلویّ العریضی یقول:سمعت عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی یقول:سَمِعتُ أحمَدَ بنَ عیسی العَلَوِیَّ یَقولُ:سَمِعتُ أبا صادِقٍ یَقولُ:
سَمِعتُ الصّادِقَ جَعفَرَ بنَ مُحَمَّدٍ علیهما السلام یَقولُ-یَتَمَثَّلُ لِأَبی ذَرٍّ الغِفارِیِّ رَحمَةُ اللّهِ عَلَیهِ-:
أنتَ فیِ غَفلَةٍ و قَلبُکَ ساهی
ترجمۀ حدیث 77
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام باقر علیه السلام خطاب به محمّد بن مسلم فرمود:
«روزهای زندگی را به انجام دادن کارهای بیهوده هدر نده؛زیرا کسانی با تو هستند که کارهای روزانهات را شماره میکنند».
1) (1)
ترجمۀ حدیث 78
حضرت عبد العظیم علیه السلام:از احمد بن عیسی علوی شنیدم که میگفت:از ابو صادق شنیدم که میگفت:از امام صادق علیه السلام شنیدم که از ابو ذر غفاری-که رحمت خدا بر او باد-نقل کرد:
تو در غفلتی و دلت فراموشکار است
عمر به پایان رسید و گناهان همچنان باقی هستند
مجموعهای از گناهان،همۀ آنها
در نامهات جمع شده و تو از آنها غافلی
اقدامی به توبه نکردی تا این که
پیرمردی شدی و امروز،ریسمانت سست است
از تو در شگفتم که چگونه نادانسته میخندی
و خطاهایت برای معبودم آشکار است!
پس امروز به جِد،در خودت بیندیش
و جان غافلت را به پرسش بکش،ای سرگردان!
در ادامۀ حدیثی که در حکمت قبل شرح آن گذشت،در حدیث 77،به یکی از علایم فریفتگی یعنی«بیهودهکاری»اشاره شده،که ضمن نهی از آن،راه پیشگیری از این آفت زندگی نیز ارائه گردیده است.امّا توضیح این حکمت،عبارت است از:
1.گرانبهاترین سرمایۀ سعادت جاوید آدمی،عمر اوست.بنا بر این،کسی که انسان را به کاری که موجب نابودی این سرمایه میگردد دعوت کند،«فریبکار»و کسی که دعوت او را بپذیرد و عمر خود را صرف کارهای بیهوده نماید،«فریب خورده»است.
2.یکی از راههای مهمّ پیشگیری از بیهودهکاری،این است که انسان باور کند همراهانی (مأموران ثبت اعمال) دارد که هیچ گاه از او جدا نمیشوند و آنها او را
میبینند؛ولی او آنها را نمیبیند،و روزی به پروندۀ اعمال او رسیدگی خواهد شد و در برابر کارهای نیک،بهترین پاداشها را در سرای جاوید خواهد دید و در مقابل کارهای بد،با خطرناکترین سرنوشت،روبهرو خواهد شد و هنگامی که در نامۀ عملش کارهای بیهوده را ملاحظه کرد،حسرت خواهد خورد.
3.حکمت یاد شده در واقع،تفسیری است بر آیاتی مانند:
إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ * ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ. 1
آن گاه که دو [فرشتۀ] دریافت کننده از راست و چپ مراقب نشستهاند، [آدمی] هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد،جز آن که مراقبی نزد اوست و آن را ضبط میکند.
این آیه و آیات مشابه آن،به روشنی دلالت دارند که علاوه بر احاطۀ علمیِ خداوند سبحان بر ظاهر و باطن انسان،و افزون بر اعضا و جوارح آدمی که مأمور ضبط اعمال اویند،دو فرشته نیز مأموریت دارند تا ثبت اعمال او را انجام دهند.آنها پیوسته از طرف راست و چپ انسان،مراقب کارهای اویند و لحظهای از او جدا نمیشوند.
در حدیثی از امام علی علیه السلام،این ماجرا بدین سان بیان شده است:
اِعلَمُوا عِبادَاللّهِ أَنَّ علَیکُم رَصَداً مِن أنفُسِکُم،و عُیُوناً من جَوارِحِکُم،و حُفَّاظَ صِدْقٍ یَحفَظُونَ أعمالَکُم،و عَدَدَ أنفاسِکم،لا تَستُرُکُم مِنهُم ظُلمَةُ لَیلٍ داجٍ،و لا یُکِنُّکُم مِنهُم بابٌ ذو رِتاجٍ. (1)
بدانید-ای بندگان خدا-که دیدهبانانی از وجود شما و جاسوسانی از اعضای بدن شما و نگهبانانی صادق،بر شما گماشته شده اند که اعمال شما و شمار نَفَسهایتان را ثبت میکنند.نه سیاهی شب تار،[اعمال] شما را از دید آنها پوشیده میدارد و نه دروازۀ محکم و بسته،شما را از آنان مخفی میکند.
1) (2) .نهج البلاغة:خطبۀ 157. [1]
یا مُحَمَّدَ بنَ مُسلِمٍ !...لا تَستَصغِرَنَّ حَسَنَةً [ تَعمَلُها،فَإِنَّکَ تَراها حینَ تَسُرُّکَ ] (1)
.عبارت داخل کروشه را به نقل از کتاب بحار الأنوار افزودهایم.
. (2)ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام باقر علیه السلام خطاب به محمّد بن مسلم فرمود:«ای محمّد بن مسلم! هرگز کردار نیک خود را کوچک مشمار؛چرا که [در قیامت] آن را شادیآفرین خواهی دید».
این حکمت،به این آیه اشاره دارد:
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ. 3
هر کس هموزن ذرّهای کار خیر انجام دهد،[پاداش] آن را میبیند.
روشن است که اگر کسی این پیشگویی خداوند سبحان را باور داشته باشد و بداند که کوچکترین نیکیهای او به دیگران،موجب شادیاش در زندگی جاوید میگردند،در انجام دادن هیچ کار نیکی،کوتاهی نمیکند.در این باره نکات زیر،قابل توجّه اند:
1.معیار در ارزیابی عمل نیک،پذیرفته شدن آن نزد خداوند سبحان است،نه کوچکی و بزرگی آن.در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
مَن قَبِلَ اللّهُ مِنهُ حَسَنَةً واحِدَةً لَم یُعَذِّبهُ أبَداً وَ دَخَلَ الجَنَّةَ. (1)
.میزان الحکمة:ج 8 ص 166 ح 14471. [1]
خداوند اگر یک کار نیک را از کسی بپذیرد،هرگز عذابش نمیکند و وارد بهشت میشود!
بر این اساس،کارِ نیکِ مورد پذیرش خداوند متعال،بزرگ است،هر چند در دیدۀ افراد ظاهربین،کوچک شمرده شود.
2.انسان نمیداند کدام عملش مورد قبول خدای سبحان است تا بتواند ارزیابیِ درستی از اعمال نیک خود داشته باشد.بنا بر این باید هیچ فرصتی را در انجام دادن کارهای نیک از دست ندهد.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است:
إنَّ اللّه-تَبارکَ و تَعالی-...أخفی رِضاهُ فی طاعَتِهِ،فَلا تَستَغِرَنَّ شَیئَاً مِن طاعَتِهِ فَرُبَما وافَقَ رِضاهُ وَ أنتَ لا تَعلَمُ. (2)
خداوند-متعال-...خشنودی خود را در طاعتش پنهان کرده است.پس هیچ طاعتی را کوچک مپندار؛زیرا چه بسا آن طاعت،با خشنودی او همراه باشد و تو بیخبر باشی.
3.کوچک شمردن کار نیک،نشانۀ ناباوری و یا بیاعتنایی به پاداش اخروی آن است.از این رو،سبب میشود که انسان،تدریجاً نسبت به نیکیهای بزرگ نیز بیاعتنا گردد.
با توجّه به نکات یاد شده،خردمند،کسی است که هیچ کار نیکی را کوچک نمیشمارد و هیچ فرصتی را در زندگی،برای انجام دادن نیکیها از دست نمیدهد.
یا مُحَمَّدَ بنَ مُسلِمٍ !... [ ولا تَستَصغِرَنَّ سَیِّئَةً ] (1)
.عبارت داخل کروشه را به نقل از کتاب بحار الأنوار افزودهایم.
تَعمَلُ بِها،فَإِنَّکَ تَراها حینَ تَسوؤُکَ. (2)ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام باقر علیه السلام خطاب به محمّد بن مسلم فرمود:
«ای محمّد بن مسلم!...هرگز کردار بد خود را کوچک مپندار؛زیرا [در قیامت،] آن را ناخوشایند خواهی دید».
این حکمت-که در ادامۀ حدیث پیشین ذکر شده-،به این آیه اشاره دارد:
وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ. 3
و هر کس هموزن ذرّهای بدی کند،[جزای] آن را خواهد دید.
کسی که باور داشته باشد کوچکترین کارهای بد خود را در قیامت خواهد دید، این تصویر،موجب شرمساری و ناراحتی او میشود و قطعاً هیچ کار بدی را کوچک نمیپندارد.در این باره نیز چند نکته،قابل ذکر است:
1.کوچک شمردن گناه،کوچک شمردن نافرمانی خدای سبحان و در واقع،
کوچک شمردن خداوند عز و جل است،و بدین سان،گناهان کوچک،در صورتی که در دیدۀ گنهکار،کوچک شمرده شوند،بزرگ میگردند.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است که بزرگترین گناه نزد خدای سبحان،گناهی است که در نظر گنهکار،کوچک جلوه نماید. (1)
.میزان الحکمة:ج 4 ص 269 ح 6771. [1]
2.کوچک شمردن گناه،نشانۀ ناباوری و یا بیاعتنایی به کیفر اخروی آن است.از این رو،سبب میشود که گنهکار به تدریج،به گناهان بزرگ مبتلا شود.در حدیثی از امام رضا علیه السلام آمده است که گناهان کوچک،راههایی به سوی گناهان بزرگ اند و کسی که از خداوند در گناهِ اندک نترسد،در گناه زیاد نیز ترسی نخواهد داشت. (2)
3.چه بسا گناهی که کوچک شمرده میشود،موجب خشم خدای سبحان و زمینهساز گرفتاری گنهکار به کیفر دائمی او میگردد.در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده که:خداوند،خشم خود را در نافرمانی از او پنهان کرده است.بنا بر این،هرگز هیچ گناهی را کوچک مشمار؛زیرا چه بسا که آن گناه،با خشم خدا همراه باشد و تو ندانی. (3)
در حدیثی دیگر،از امام صادق علیه السلام آمده که:هر گاه قصد کار بدی کردی،آن را انجام مده؛زیرا گاه،خداوند،بنده را در حال ارتکاب گناهی میبیند و میفرماید:«به عزّت و جلالم سوگند که از این پس،هرگز تو را نمیآمرزم». (4)
بر این اساس،خردمندان،هیچ گناهی را کوچک نمیشمارند و تلاش میکنند تا از همۀ گناهانِ کوچک و بزرگ دوری کنند،و اگر در اثر فریب نفْس و شیطان،مرتکب گناهی شدند،هیچ فرصتی را برای توبه و بازگشت به خدای سبحان،از دست نمیدهند.
سَمِعتُ موسی بنَ جَعفَرٍ علیهما السلام یَقولُ:حَدَّثَنی أبی،عَن أبیهِ،عَن سَیِّدِ العابِدینَ عَلیِّ بنِ الحُسَینِ،عَن سَیِّدِ الشُّهَداءِ الحُسَینِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ علیهم السلام،قالَ:مَرَّ أمیرُ المُؤمِنینَ عَلِیُّ بنُ أبی طالِبٍ علیه السلام بِرَجُلٍ یَتَکَلَّمُ بِفُضولِ الکَلامِ،فَوَقَفَ عَلَیهِ،ثُمَّ قالَ:
إنَّکَ تُملی عَلی حَافِظَیکَ کِتاباً إلی رَبِّکَ؛فَتَکَلَّم بِما یَعنیکَ،ودَع مالا یَعنیکَ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 85 ح 53، [1]بحار الأنوار:ج 68 ص 276 ح 4. [2]
82 . مسائل علیّ بن جعفر: حدّثنی محمّد بن موسی بن المتوکّل،قال:حدّثنا علیّ بن الحسین السعد آبادی،عن أحمد بن أبی عبد اللّه البرقی،عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی،قال:
حَدَّثَنی عَلِیُّ بنُ جَعفَرٍ،عَن أخیهِ موسی بنِ جَعفَرٍ،عَن أبیهِ علیهما السلام،قالَ:قالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:...ولَیسَ لَکَ أن تَتَکَلَّمَ بِما شِئتَ؛لِأَنَّ اللّهَ تَعالی قالَ: وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (2)؛ولِأَنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ:«رَحِمَ اللّهُ عَبداً قالَ خَیراً فَغَنِمَ،أو صَمَتَ فَسَلِمَ». (3)
ترجمۀ حدیث 81
حضرت عبد العظیم علیه السلام:سلیمان بن جعفر جعفری گفت:از موسی بن جعفر علیهما السلام شنیدم که میفرمود:«پدرم،از پدرش؛از پدرانش نقل نمود که:امیر مؤمنان علیه السلام از کنار شخصی عبور کرد که زیادهگویی میکرد.در نزد او ایستاد و به او فرمود:به درستی
که تو بر دو فرشتۀ نگهبان اعمالت نوشتهای املا میکنی.پس سخنانی بگو که برایت سودمند باشد و از سخنان بیهوده،دم فرو بند».
ترجمۀ حدیث 82
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام زین العابدین علیه السلام فرمود:«سزاوار نیست که هر چه دلت خواست،بر زبان آوری؛زیرا خداوند فرموده: چیزی را که بدان علم نداری،پیروی نکن و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:"خداوند رحمت کند بندهای را که خیری بر زبان جاری سازد و از آن سودمند گردد،یا ساکت شود تا سالم بماند!"».
حدیث شمارۀ 81،اشاره دارد به آیاتی از سورۀ ق:
إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ * ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ. 1
آن گاه که دو [فرشتۀ] دریافت کننده،از راست و چپ مراقب نشستهاند،[آدمی] هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد،جز آن که مراقبی نزد اوست و آن را ضبط میکند.
حدیث شمارۀ 82 نیز دربارۀ مراقبت در گفتار است،علاوه بر نکاتی که پیش از این،در شرح حدیث شمارۀ 76 و 77 گذشت،در تبیین دو حدیثِ یاد شده،میتوان به این نکات،اشاره کرد:
1.در روایتی،امام صادق علیه السلام در بارۀ مأموریت فرشتگانِ همراه انسان میفرماید:
ما مِن أحَدٍ إلّاوَ مَعَهُ مَلَکَانِ یَکتُبانِ ما یَلفِظُهُ،ثُمَّ یَرفَعانِ ذلِکَ إلی المَلَکَینِ فَوقَهُما فَیُثبِتانِ ما کانَ مِن خَیرٍ وَ شَرٍّ وَ یُلقِیانِ ما سِوی ذلِکَ. (1)
1) (2) .بحار الأنوار:ج 5 ص 322. [1]
هیچ کس نیست،مگر این که دو فرشته همراه او هستند که هر چه رابگوید، مینویسند.سپس نوشتۀ خود را تحویل دو فرشتۀ بالاتر از خود میدهند.آنها آنچه را که نیک و بد است،ثبت میکنند و دیگر مطالب را رها میکنند.
بدین سان،بیهودهگویی،علاوه بر این که موجب هدر رفتن بخشی از سرمایۀ گرانبهای عمر انسان میشود،مایۀ رنجش کرام الکاتبین نیز میگردد.
2.فرشتگان،نه تنها سخنان انسان را در نامۀ عمل او ثبت میکنند،بلکه همۀ اعمال و حتّی نفسهای آدمی را ثبت و ضبط مینمایند.
بنا بر این،این که در آیه و حدیث یاد شده،فقط به«ثبت الفاظ»اشاره شده به دلیل نقش بسیار مؤثّر مراقبت از زبان در پیشگیری از گناهان است.در حدیثی،پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
لا یَسلَمُ أحَدٌ مِنَ الذُّنوبِ حَتّی یَخزُنَ لِسانَهُ. (1)
.میزان الحکمة:ج 10 ص 262 ح 18287. [1]
هیچ کس از گناهانْ در امان نمیمانَد،مگر آن که زبانش را نگهدارد.
1) (1)
سَأَلتُ أبَا الحَسَنِ الرِّضا علیه السلام...عَن قَولِ اللّهِ عز و جل: خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ (1)
.بقره:آیۀ 7. [1]
. قالَ:الخَتمُ:هُوَ الطَّبعُ عَلی قُلوبِ الکُفّارِ عُقوبَةً عَلی کُفرِهِم،کَما قالَ عز و جل:بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلِیلاً 2. 3
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:ابراهیم بن ابی محمود گفت:از امام رضا علیه السلام تفسیر آیۀ شریف: خداوند،بر دلها و شنوایی آنان،ختم نهاد را پرسیدم.
امام فرمود:«ختم،[همان] طبع (مُهر زدن) بر دل کافران به سبب کُفر آنهاست، چنان که خداوند فرموده: بلکه خداوند به خاطر کفرشان بر دلهای آنان،طبع (مُهر) نهاده،پس جز عدّۀ اندکی از آنها ایمان نخواهند آورد .
یکی از تعبیرهای هشتگانۀ قرآن-که از بیماریهای فکری و روحی به حساب میآید-،«مُهر شدن قلب»است.تعبیرهای دیگر،عبارت اند از:بیماری قلب، قساوت قلب،انحراف قلب،زنگار قلب،کور شدن قلب،قُفل شدن قلب و مردن قلب. (2)
برای توضیح اجمالی بیماری«مُهر شدن قلب»و حدیث مورد نظر،نکات در پی، قابل توجّه اند:
1.قرآن کریم از بیماری«مُهر شدن قلب»،دو تعبیر دارد:یکی«ختم»و دیگری «طبع».تعبیر اوّل،پنج بار،و تعبیر دوم،یازده بار در قرآن به کار رفته است.
2.از نظر لغوی،«طبع»عبارت است از:چیزی را به شکل خاصّی در آوردن؛ولی «ختم»،به معنای زدنِ مُهر یا نگین نقشدار خاصّی است که در مُهر و موم کردن پایانِ نامه و یا چیزهایی که میخواهند دست نخورده باقی بماند،به کار میرود.بنا بر این، «طبع»،اعم از«ختم»است؛یعنی هر«ختم»،«طبع»هم هست،ولی هر«طبع»،«ختم» نیست.
3.در قرآن کریم،«ختم»و«طبع»،هر دو به یک معنا،یعنی«مُهر شدن قلب»به کار رفتهاند.حدیثی هم که در متن آمد،بر این معنا تأکید نموده است.
4.مُهر شدن قلب،نوعی بیماری روحی و قلبی است که ابتلا به آن،طبیعت فکری و روحی انسان را تغییر میدهد و به سبب آن در آدمی،حالت و طبیعتی پدید میآید که دیگر نمیتواند حقایق عقلی و قلبی را درست تشخیص دهد.
5.نکتهای که در تعبیر«طبع»وجود دارد،این است که تکرار کارهای ناشایست سبب میشود که طبیعت نخستین انسان تغییر کند و ناشایستگی،به صورت طبیعت دوم او در آید.
6.نکتهای که در تعبیر«ختم»وجود دارد،این است که فساد و تباهیِ طبیعت نخستین انسان،به معنای مسدود شدن همۀ راههای نجات بر او،و پایان یافتن امید به رستگاری اوست.
7.عامل ابتلای انسان به بیماری«مُهر شدن قلب»از نظر قرآن،انواع کارهای
زشت و ناشایست اند.
توضیح،این که:هر عمل ناشایستی،اثر خاصّی بر اندیشه و روان انسان دارد و تکرار کارهای زشت،اثر یاد شده را تشدید میکند،تا آن جا که طبیعت نخستین انسان،به کلّی دگرگون میشود و زنگارهای ناشی از کارهای ناشایست،به صورت طبیعت ثانوی با اندیشه و روان انسان،همراه میگردند.قرآن،از این حالت،به«مُهر شدنِ قلب»تعبیر میکند.
در آیات گوناگونی،به عوامل ابتلای انسان به بیماری«طبع»و«ختم»اشاره شده است؛ (1)
.ر.ک:غافر:آیۀ 35،یونس:آیۀ 74،اعراف:آیۀ 110.
لیکن مبدأ اصلی همۀ عوامل این بیماری،پیروی از تمایلات نفسانی است که در این آیه بِدان اشاره شده است:أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ. 2
هیچ دیدی آن کسی را که هوس خود را خدای خود گرفت و خدا او را با داشتن علم،گمراه کرد و بر گوش و قلبش مُهر نهاد و بر چشمش پرده انداخت؟دیگر بعد از خدا،چه کسی او را هدایت میکند؟! آیا متذکّر نمیشوید؟!.
این سخن،بدین معناست که هواپرستی سبب میشود که قلب شخص هوسران، به تدریج،به بیماری«ختم»و«طبع»مبتلا شود و در نتیجه،گوش عقل و قلب او مُهر و موم و دیدۀ بصیرتش کور شود و بدین سان،راههای شناخت عقلی و قلبی او مسدود میگردد و در چنین حالی،مرگ معنوی او فرا میرسد و دیگر هیچ امیدی به هدایت او نیست.
1) (1)
لَمّا کَلَّمَ اللّهُ عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام...قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن صامَ شَهرَ رَمَضانَ یُریدُ بِهِ النّاسَ؟قالَ:یا موسی ! ثَوابُهُ کَثَوابِ مَن لمَ یَصُمهُ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276-277 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 13 ص 327 ح 4. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 92.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:خداوندا ! پاداش کسی که برای مردم روزه بگیرد،چیست؟
فرمود:ای موسی ! جزای وی،مانند کسی است که روزه نگرفته باشد».
این حدیث،به این نکته اشاره دارد که تظاهر و خودنمایی در عبادت،موجب بیثمری آن میگردد و کارهای نیک انسان ریاکار،مورد قبول خداوند سبحان نیست.
از این رو،کسی که برای خودنمایی روزه میگیرد،نباید انتظار پاداش الهی و برخورداری از برکات آن را داشته باشد.در این باره،نکات ذیل،قابل توجّه اند:
1.علّتِ مقبول نبودنِ عبادت ریاکاران،این است که عمل آنها،فاقد اصلیترین شرط پذیرفته شدن عبادت،یعنی اخلاص و انگیزۀ الهی یا همان«قصد قربت»است.
کسی که کاری را با انگیزۀ نفسانی و برای خودنمایی انجام دهد،در واقع،کاری برای خدای سبحان انجام نداده است.بنا بر این،نباید انتظار پاداش آن را داشته باشد.
1) (1)
2.انگیزۀ غیر الهی در عبادت،ریاکار را به شرک عملی گرفتار مینماید،هر چند از نظر اعتقادی،موحّد باشد.از این رو،در حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
مَن صامَ یُرائی فَقَد أشرَکَ. (1)
.ر.ک:ماه خدا در قرآن و حدیث:ج 1 ص 254 ح 291.
کسی که در روزهداری خودنمایی کند،مشرک است.
همچنین در حدیثی از امام باقر علیه السلام،از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که در تفسیر آیۀ 110 از سورۀ کهف (2)میفرماید:
مَن صَلّی مُراءاةَ النّاسِ فَهُوَ مُشرِکٌ،وَ مَن زَکّی مُراءاةَ النّاسِ فَهُوَ مُشرِکٌ،وَ مَن صامَ مُراءاةَ النّاسِ فَهُوَ مُشرِکٌ،وَ مَن حَجَّ مُراءاةَ النّاسِ فَهُوَ مُشرِکٌ،وَ مَن عَمِلَ عَمَلاً مِمّا أمَرَ اللّهُ بِهِ مُراءاةَ النّاسِ فَهُوَ مُشرِکٌ،وَ لَایَقبَلُ اللّهُ عَمَلَ مُراءاةٍ. (3)
هر کس برای خودنمایی به مردم نماز بخواند،مشرک است.هر کس برای خودنمایی به مردم زکات دهد،مشرک است.هر کس برای خودنمایی به مردم روزه بگیرد،مشرک است.هر کس برای خودنمایی به مردم حج گزارد،مشرک است.هر کس هر یک از فرمانهای خدا را برای خودنمایی به مردم انجام دهد، مشرک است و خدا عمل مشرک را قبول نمیکند.
3.پذیرفته نشدن عبادتِ شخص ریاکار،کمترین نتیجۀ خودنمایی است،و چه بسا این آفت خطرناک عبادت،انسان را دچار شدیدترین عذابهای دوزخ نماید،در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل است که:دوزخیان از شدّت حرارت آتشی که ریاکاران دچار آن هستند،فریاد [اعتراض] بر میآورند! (4)
1) (1)
2) (2) .«فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَآءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَلِحًا وَ لَایُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَاً؛پس هر که امید دیدار پروردگارش را دارد،باید کاری شایسته کند و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک قرار ندهد».
3) (3) .تفسیر القمّی:ج 2 ص 47. [1]
4) (4) .ر.ک:میزان الحکمة:ج 4 ص 333 ح 7007. [2]
حدّثنی أبو جعفر صلوات اللّه علیه،قال:سَمِعتُ أبی یَقولُ:سَمِعتُ أبی موسی بنَ جَعفَرٍ علیهم السلام یَقولُ:دَخَلَ عَمرُو بنُ عُبَیدٍ عَلی أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام،فَلَمّا سَلَّمَ وجَلَسَ تَلا هذِهِ الآیَةَ: اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ (1)
.شورا:آیۀ 37.
ثُمَّ أمسَکَ.فَقالَ لَهُ أبو عَبدِ اللّهِ علیه السلام:ما أسکَتَکَ؟قالَ:اُحِبُّ أن أعرِفَ الکَبائِرَ مِن کِتابِ اللّهِ عز و جل.
فَقالَ:نَعم یا عَمرُو ! أکبَرُ الکَبائِرِ الإشراکُ بِاللّهِ،یَقولُ اللّهُ: مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ 2.
وبَعدَهُ الأیاسُ مِن رَوحِ اللّهِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ 3.
ثُمَّ الأَمنُ لِمَکرِ اللّهِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ (2).
ومِنها عُقوقُ الوالِدَینِ؛لِأَنَّ اللّهَ سُبحانَهُ جَعَلَ العاقَّ جَبّاراً شَقِیّاً (3).
وقَتلُ النَّفسِ الَّتی حَرَّمَ اللّهُ إلّابِالحَقِّ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها... (4)إلی آخِرِ الآیَةِ.
وقَذفُ المُحصَنَةِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: لُعِنُوا فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ (1)
.نور:آیۀ 23. [1]
.وأکلُ مالِ الیَتیمِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعِیراً (2).
وَالفَرارُ مِنَ الزَّحفِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (3).
وأکلُ الرِّبا؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ (4).
وَالسِّحرُ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ (5).
وَالزِّنا؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ یَلْقَ أَثاماً * یُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ یَخْلُدْ فِیهِ مُهاناً (6).
وَالیمینُ الغَموسُ الفاجِرَةُ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: اَلَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ (7).
وَالغُلولُ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ (8).
ومَنعُ الزَّکاةِ المَفروضَةِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: فَتُکْوی بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ
وَ ظُهُورُهُمْ 1.
وشَهادَةُ الزّورِ،وکِتمانُ الشَّهادَةِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: وَ مَنْ یَکْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ 2.
وشربُ الخَمرِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل نَهی عَنها کَما نَهی عَن عِبادَةِ الأَوثانِ.
وتَرکُ الصَّلاةِ مُتَعَمِّداً أو شَیئاً مِمّا فَرَضَ اللّهُ؛لِأَنَّ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ:«مَن تَرَکَ الصَّلاةَ مُتَعَمِّداً فَقَدَ بَرء مِن ذِمَّةِ اللّهِ وذِمَّةِ رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله».
ونَقضُ العَهدِ وقَطیعَةُ الرَّحِمِ؛لِأَنَّ اللّهَ عز و جل یَقولُ: أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ 3.
قالَ:فَخَرَجَ عَمرٌو ولَهُ صُراخٌ مِن بُکائِهِ وهُوَ یَقولُ:هَلَکَ مَن قالَ بِرَأیِهِ ونازَعَکُم فِی الفَضلِ وَالعِلمِ. (1)
86 . علل الشرائع: حدّثنا محمّد بن موسی،عن علیّ بن الحسن السعد آبادی،عن أحمد بن أبی عبد اللّه،عن عبد العظیم بن عبد اللّه الحسنی،عن محمّد بن علیّ،عن أبیه عن جدّه،قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السلام یقول:عُقوقُ الوالِدَینِ مِنَ الکَبائِرِ؛لأَنَّ اللّهَ تَعالی جَعَلَ العاقَّ عَصِیّاً شَقِیّاً. (2)
ترجمۀ حدیث 85
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام جواد علیه السلام فرمود:«از پدرم شنیدم که میفرمود:از پدرم موسی بن جعفر شنیدم که فرمود:عمرو بن عبید خدمت صادق علیه السلام رسید و پس از آن که سلام کرد و نشست،آیۀ شریف آنان که از گناهان کبیره و کارهای زشت،خودداری
میکنند را قرائت نمود و پس از خواندن آیه،سکوت کرد.
صادق علیه السلام به او فرمود:چرا سکوت کردی؟
گفت:مایلم گناهان کبیره را از [طریق] قرآن بشناسم.
ایشان فرمود:باشد،ای عمرو! بزرگترینِ گناهان کبیره،شرک به خداست.
خداوند میفرماید: وهر کس برای خدا شریکی قائل شود،خداوند،بهشت را بر او حرام خواهد ساخت .
از گناهان کبیره،نومیدی از رحمت خداوند است؛زیرا خداوند عز و جل فرموده: از رحمت خداوند،نومید نمیگردد،مگر کافران .
از گناهان کبیره،در امان بودن از مکر خداست [یعنی انسان به عذاب و غضب خداوند،اعتنا نکند و با کمال آسایش،خود را به معصیت و نافرمانی پروردگار مشغول سازد]؛زیرا خداوند میفرماید: از مکر خدا ایمن نیست،مگر گروه زیانکاران .
از جمله گناهان کبیره،نافرمانی پدر و مادر است؛زیرا خداوند سبحان،کسانی را که از فرمان پدر و مادر سرپیچی نمایند،بدبخت و ستمگر معرّفی فرموده است.
از گناهان کبیره،کشتن کسی است که خداوند،ریختن خون وی را حرام نموده است،مگر کسی که به دستور شرع کشته شود؛زیرا خداوند عز و جل میفرماید: جزای او (کسی که خون مؤمنی را بریزد)،دوزخ است و او همواره در آن خواهد بود... .
از گناهان کبیره،نسبت دادن زنا به زن مسلمان است؛چون خداوند عز و جل فرموده:
آنان در دنیا و آخرت،از رحمت و آمرزش خدا دور هستند و آنان عذاب سختی خواهند داشت .
از گناهان کبیره،خوردن مال یتیم است؛چون خداوند میفرماید: [کسانی که مال یتیم را به ستم میخورند،] جز این نیست که آتشی در شکم خود فرو میبرند و زود است که به آتش دوزخ بپیوندند .
از گناهان کبیره،فرار از جهاد است؛زیرا خداوند میفرماید: و هر کس در آن روز (روز جهاد) به آنان (دشمن) پشت کند،قطعاً به خشم خداوند گرفتار میشود و در دوزخ خواهد
بود-و چه بد سرانجامی است-مگر آن که کنارهگیری برای نبردی [مجدّد] یا پیوستن به جمعی [دیگر از همرزمانش] باشد .
از گناهان کبیره،خوردن رباست؛چون خداوند میفرماید: کسانی که ربا میخورند، [روز قیامت از گور] به پا نمیخیزند،مگر مانند برخاستنِ آن کس که شیطان بر اثر تماس، آشفتهسرش کرده باشد .
از گناهان کبیره،سِحر و جادوست؛زیرا خداوند فرموده: همانا دانسته بودند که هر کس که آن [سحر و جادو] را بخرد [و فرا گیرد]،در آخرت،بهرهای ندارد .
از گناهان بزرگ،زِنا کردن است؛زیرا خداوند عز و جل فرموده: و هر کس مرتکب آن گردد، سزایش را دریافت خواهد کرد،و برای او در روز قیامت،عذاب دو چندان خواهد بود و در آن به خواری،جاودان خواهد ماند .
از گناهان کبیره،دروغی است که صاحبش را در زشتی و بدکاری فرو برد؛ زیرا خداوند فرموده: کسانی که با پیمان خدا و سوگندهای خود،بهای اندکی میخرند [یعنی با سوگند دروغ،منافع خود را در نظر میگیرند]،آنان در آخرت،بهرهای نخواهند داشت .
از گناهان کبیره،خیانت است؛زیرا خداوند عز و جل میفرماید: هر کس خیانت بورزد،با همان خیانت که انجام داده،در قیامت،حاضر خواهد گردید .
از گناهان کبیره،ندادن زکات واجب است؛زیرا خداوند میفرماید: با آنها (پولهای اندوخته از حقوق واجب)،پیشانی و پهلو و پشت آنان داغ خواهد شد .
از گناهان کبیره،گواهی دادن به دروغ و مخفی داشتن شهادت است؛چون خداوند میفرماید: هر کس شهادت را کتمان کند،دلش معصیتکار است .
از گناهان کبیره،نوشیدن شراب است؛زیرا خداوند از خوردن شراب نهی فرموده،همچنان که از پرستش بتان نهی نموده است.
از گناهان کبیره،ترک عمدی نماز است،و یا ترک هر عملی که خداوند،واجب نموده است؛زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود:هر کس نماز را به عمد ترک نماید،از ذمّۀ خدا و پیغمبر او بیرون خواهد رفت.
از گناهان کبیره،پیمانشکنی و قطع رحم است؛زیرا خداوند میفرماید: این دسته از مردمان [که گرفتار این صفت نکوهیده میشوند]،مشمول لعنت هستند و برای آنان سرای بدی خواهد بود .
در این هنگام،عمرو بیرون رفت،در حالی که گریهاش بلند شده بود و میگفت:
هلاک گشت کسی که از نزد خود،[در بارۀ دین] اظهار نظر کند و با شما در فضیلت و دانش،دشمنی ورزد!».
ترجمۀ حدیث 86
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام جواد علیه السلام،از پدرانش نقل نمود که امام صادق علیه السلام فرمود:
«نافرمانی پدر و مادر،از گناهان کبیره است؛زیرا خداوند متعال [در قرآن] نافرمان را عصیانگر بدبخت قرار داده است».
حدیث نخست را ثقة الإسلام کلینی به سند صحیح،از حضرت عبد العظیم علیه السلام در تبیین گناهان کبیره نقل کرده است.نکات قابل توجّه در شرح آن،عبارت اند از:
1.عَمرو بن عبید (80-143ق) یکی از دانشمندان معتزلی و دومین شخصیت این گروه پس از واصل بن عطاست.وی میخواست که امام صادق علیه السلام گناهان کبیره را با استناد به آیات قرآن برای او توضیح دهد.از این رو وقتی که خدمت ایشان رسید،پس از عرض سلام،این آیه را تلاوت کرد:
وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ. 1
و کسانی که از گناهان بزرگ و زشتکاریها اجتناب میکنند.
او پس از تلاوت آیه،سکوت نمود.
امام علیه السلام علّت سکوت او را پرسید و وی پاسخ داد:مایلم گناهان کبیره را از طریق قرآن بشناسم.
این پرسش،نشان میدهد که عَمرو در بارۀ جایگاه علمی امام علیه السلام،چیزهایی شنیده بوده؛ولی از آن،آگاهی کاملی نداشته و تصوّر میکرده که امام مانند خودش بر اساس نظریات شخصی،اظهار نظر میکند.او در واقع میخواست امام را امتحان کند.از این رو،وقتی امام علیه السلام پاسخ وی را با استناد به آیات قرآن داد،چنان تحت تأثیر ایشان قرار گرفت که بیاختیار،بلند بلند گریه کرد و گفت:هلاک گشت کسی که [در بارۀ دین] از نزد خود اظهار نظر کند و با شما در فضیلت دانش،دشمنی نماید!
2.شماری از آیات قرآن،دلالت دارند بر این که گناهان،دو دسته اند:دستۀ اوّل:
گناهانی که قرآن از آنها با«کبائر»تعبیر کرده،مانند: کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ (1)
. «اَلَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ» (نجم:آیۀ 32). [1]
و یا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ (2)و دستۀ دوم:گناهانی که قرآن آنها را«لَمَم»و یا«سیئة»نامیده است (3)و مقصود،گناهانی هستند که نسبت به دستۀ اوّل از اهمّیت کمتری برخوردارند،هر چند فی نفسه،آنها نیز کارهایی ناپسند هستند و خداوند متعال از آنها نهی کرده است.3.تعداد گناهان کبیره در احادیث،گوناگون بیان شده است:پنج،هفت،نُه،و در حدیثی که در متن آمده،هجده و در شماری از احادیث،بیش از اینها. (4)این احادیث، در واقع با هم اختلافی ندارند؛زیرا احادیثی که عدد در آنها ذکر نشده-مثل حدیثی که در متن آمد-،هر یک به بخشی از گناهان کبیره اشاره دارند.همچنین احادیثی که عدد خاصّی در آنها آمده،ممکن است ذکر عدد در آنها،اشاره به مراتب خطر گناهان کبیره باشد،این که خطرناکترین آنها پنج گناه،پس از آنها هفت،و پس از آنها نُه گناه است.
4.امام خمینی قدس سره در تبیین معیار تشخیص گناهان کبیره میفرماید:
گناهان کبیره،هر معصیتی است که نسبت به آن،وعده به آتش یا عقاب داده شده، یا با شدّت و عظمت از آن یاد شده است،یا دلیلی دلالت میکند که آن گناه از
بعضی از کبایر،بزرگتر یا مانند آن است،یا عقل حکم میکند که کبیره است،یا در اذهان دینمداران،بزرگ شمرده میشود،یا نصّی (آیه و روایتی) وارد شده که کبیره است. (1)
.تحریر الوسیلة:ج 1 ص 214.
5.علّامه طباطبایی قدس سره در تفسیر آیۀ 31 از سورۀ نساء،پس از بیان حدیثی که در متن از حضرت عبد العظیم علیه السلام آوردیم،میفرماید:
قریب به همین معنا،از اهل سنّت،و منسوب به ابن عبّاس،روایت شده است.
از این روایت،دو چیز به دست میآید:
اوّل آن که:گناه کبیره،گناهی است که نهی سخت در آن باشد،به وعده به آتش یا اصرار در نهی،در قرآن یا در روایت،همان طور که از موارد استدلال حضرت علیه السلام معلوم میشود و ضمناً معنی حدیث کافی:«کبیره آن است که خدا آتش را به سبب آن،واجب کند»ظاهر گردید.پس واجب کردن و وعدۀ آتش،اعم است از آن که در قرآن باشد یا در روایت پیغمبر صلی الله علیه و آله.
گمان میکنم که آنچه از ابن عبّاس نقل شده هم همین طور و اعم از تصریح و تلویح در قرآن یا احادیث باشد و شاهد بر این،روایت ابن عبّاس (در تفسیر طبری)است:«کبیره هر گناهی است که خداوند با آتش یا غضب یا لعنت یا عذاب،آن را ختم کرده باشد»،و مبیّن میگردد که روایت دیگر وی (در تفسیر طبری و غیر آن):«هر آنچه را که خداوند نهی فرموده،کبیره است»،مخالفت در معنای کبیره نیست؛بلکه منظور،بزرگ نمودن همۀ گناهان است بالنسبه به حقارت انسان در مقابل عظمت پروردگار.
دوم،آن که:منحصر کردن گناهان کبیره در روایات گذشته و آینده یا در هشت یا در نُه عدد-که در برخی روایات نبوی از طریق اهل سنّت رسیده-،یا در بیست عدد (مثل همین روایت سابق)،یا در هفتاد (مثل روایات دیگر)،همه و همه به مناسبت اختلاف در بزرگی و کوچکی گناهان است،همان طور که از جملۀ امام علیه السلام:«و بزرگتر از همۀ گناهان،شرک است»استفاده میشود. (2)
6.گناهانی که در شماری از احادیث اهل بیت علیهم السلام،به کبیره بودن آنها تصریح شده است، (1)
.عمدۀ این احادیث،در کتاب وسائل الشیعة (ج 15 ص 318 باب«تعیین الکبائر التی یجب اجتنابها») آمدهاند.همچنین شماری از گناهان کبیره در تحریر الوسیلةی امام خمینی رحمه الله در تبیین شرایط امام جماعت بیان شده اند.گفتنی است که استخراج و جمعبندی این روایات توسط جناب آقای امیرحسین ملکپور از پژوهشگران دار الحدیث انجام گرفته است.
عبارت اند از:1.شرک و کفر،2.ناامیدی از رحمت خدا،3.احساس امنیت از مکر خدا، 4.نافرمانی کردن از والدین،5.آدمکشی،6.اتّهام زدن به زنان پاکدامن، 7.خوردن مال یتیم،8.فرار از جنگ،9.رباخواری،10.جادوگری،11.زنا، 12.لواط،13.قسم خوردن دروغ،14.خیانت کردن،15.زکات ندادن،16.کذب و کتمان در شهادت،17.شرابخواری،18.نماز نخواندن،19.عهدشکنی،20.قطع رحم،21.دزدی،22.خوردن مردار و خون،23.خوردن گوشت خوک،24.
قماربازی،25.کمفروشی،26.همکاری با ستمگران،27.یاری نکردن ستمدیدگان، 28.ادا نکردن حقوق بدون عذر،29.دروغگویی،30.تکبّر،31.اسراف، 32.بی اعتنایی به حج و ترک آن،33.جنگ با اولیای خدا،34.اشتغال به لهو و لعب، 35.اصرار بر گناهان صغیره،36.انکار ما أنزل اللّه (انکار آنچه خداوند نازل کرده است)،37.دروغ بستن بر خدا و پیامبر و اوصیا،38.انکار حقّ اهل بیت علیهم السلام، 39.تعرّب بعد الهجرة (ارتداد و ارتجاع پس از دینمداری)،40.تخلّف در عمل به وصیّت،41.شکستن حرم امن الهی، (2)42.بردن آبروی مؤمن، (3)43.بدگمانی به خدا. (4)
1) (1)
2) (2) .ر.ک:الکافی:ج 2 ص 217 ح 24 و ص 216 ح 21، [1]تهذیب الأحکام:ج 4 ص 149 ح 417،کتاب من لایحضرهالفقیه:ج 3 ص 366 ح 1745 و ص 367 ح 1746 و ص 372 ح 1755 و ج 4 ص 184 ح 5420،عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 125،کنز الفوائد:ص 184.
3) (3) .سنن أبی داوود:ج 4 ص 269 ح 4877.
4) (4) .الفردوس:ج 1 ص 364 ح 1469،کنز العمّال:ج 3 ص 135 ح 5849.
قُلتُ لِأَبی جَعفَرٍ مُحَمَّدِ بنِ عَلِیِّ الرِّضا علیه السلام:یَابنَ رَسولِ اللّهِ ! حَدِّثنی بِحَدیثٍ عَن آبائِکِ علیهم السلام.قالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:مَن عَتَبَ عَلی الزَّمانِ طالَت مَعتَبَتُهُ...مَن وَثَقَ بِالزَّمانِ صُرِعَ. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 53 ح 204، [1]بحار الأنوار:ج 74 ص 385 ح 10. [2]نیز،ر.ک:همین کتاب:ح 93.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما.
فرمود:«پدرم از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:کسی که به زمانْ خشمگین گردد،ناراحتی او زیاد به طول خواهد انجامید....کسی که به زمان اعتماد کند،بر زمین خواهد خورد».
این سخن،به نکتۀ مهمّی در بارۀ«مهارتهای زندگی در مدیریت زمان»اشاره دارد.
گفتنی است که مقصود از زمان در این جا،مفهوم لغوی و یا فلسفی آن نیست؛بلکه مراد،موقعیتهای فردی،اجتماعی و تاریخی و شرایط و مقتضیات حاکم بر آن است.در تبیین حدیث یاد شده،این نکات،قابل توجّه اند:
1.بُرهههای مختلف تاریخ،ویژگیها و قوانین خاصّی دارند که تنها با مدیریت صحیح و رعایت قوانین خاصّ آنها میتوان به موفّقیت دست یافت،وگر نه با گلایه
1) (1)
کردن از زمان،گرهی گشوده نمیگردد و نتیجهای حاصل نمیشود.
2.زمان،عیب و ایرادی ندارد؛آن که عیب و ایراد دارد،انسان است که به حساب زمان گذاشته میشود.در این باره،حدیثی به صورت شعر از امام رضا علیه السلام نقل شده که میفرماید: یَعیبُ النّاسُ کُلُّهُم زَمانَاً
3.زمان و تاریخ،مانند نیروی جاذبۀ زمین،قانونی دارد که باید آن را شناخت و از آن بهره گرفت؛زیرا هر گونه برخورد غیر علمی با آن،موجب افزوده شدن رنج و زحمت خواهد شد.در احادیثی از امام علی علیه السلام آمده است:«کسی که با زمانْ ستیزه جوید،زمان،او را بر زمین میزند»، (1)«کسی که به زمان اعتماد کند،زمین میخورد»، (2)«آن که از زمانه ایمن بنشیند،زمانه به او خیانت میکند». (3)
4.نکاتی که بدانها اشاره شد،حاکی از اهمّیت علم زمانشناسی است که تحصیل آن،مورد تأکید احادیث اهل بیت علیهم السلام است.از امام علی علیه السلام نقل است که:«برای انسان، همین شناخت،بس است که زمان خود را بشناسد». (4)
5.یکی از آثار علم زمانشناسی،این است که انسانِ زمان شناس،در حوادث مشتبه تاریخی،غافلگیر نمیشود (5)و دیگر آن که از حوادث عبرتآموز تاریخ، شگفتزده نمیگردد (6)و بدین سان،در برهههای مختلف تاریخ میتواند زمان را مدیریت نماید.
قُمُّ عُشُّ آلِ مُحَمَّدٍ و مَأوی شیعَتِهِم،و لکِن سَیَهلِکُ جَماعَةٌ مِن شَبابِهِم بِمَعصِیَةِ آبائِهِم و الاِستِخفافِ وَالسُّخرِیَةِ بِکُبَرائِهِم و مَشایِخِهِم،و مَعَ ذلِکَ یَدفَعُ اللّهُ عَنهُم شَرَّ الأَعادی و کُلَّ سوءٍ. (1)
.بحار الأنوار:ج 57 ص 214 ح 31. [1]
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام کاظم علیه السلام فرمود:«قم،جایگاه و پایگاه خاندان محمّد صلی الله علیه و آله و پناهگاه شیعیانشان است؛لیکن گروهی از جوانانشان به خاطر نافرمانی از پدرانشان و مسخره نمودن و بیحرمتی نسبت به بزرگان و کهنسالانشان هلاک میشوند.در عین حال،خداوند،شرّ دشمنان و هر بلایی را از آنان دور میکند».
در این حدیث نورانی،چند نکته قابل توجّه است:
بر پایۀ این حدیث،قم به عنوان«عُشّ آل محمّد»و خانۀ پیروان خاندان رسالت، معرّفی شده است.«عُشّ»به معنای آشیانۀ پرندگان است.این نکته،بسی قابل تأمّل است که در میان همۀ نقاط روی زمین،حتّی حرمین شریفین،شهر قم،به عنوان نقطۀ امن و آرامش برای اهل بیت علیهم السلام و پیروان آنها در نظر گرفته شده است.این،بِدان معناست که خاندان رسالت،پیشبینی میکردهاند که در آینده،این منطقه،پایگاه
1) (1)
مناسبی برای گسترش فرهنگ آنان در جهان خواهد گردید.
این پیشبینی،در احادیث دیگری هم با صراحت بیان شده،مانند آنچه از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
سَیأتی زَمانٌ تکونُ بَلْدةُ قُمّ وَ أهلُها حُجّةً علی الخلائقِ،وَ ذلکَ فی زمانِ غَیْبَةِ قائمِنا علیه السلام إلی ظُهورِهِ. (1)
.بحار الأنوار:ج 60 ص 213 ح 22. [1]
روزگاری خواهد آمد که شهر قم و مردمان آن بر دیگر مردمان،حجّت اند.آن روزگار،در زمان غیبت قائم ماست تا هنگام ظهورش.
و در حدیث دیگری از ایشان آمده است:
سَتَخْلو کُوفةُ مِن المؤمنینَ،وَ یَأرِزُ عنها العِلمُ کما تَأرز الحَیّةُ فی جُحْرِها،ثُمّ یَظهَرُ العلمُ ببلدةٍ یُقالُ لها قُمّ،وَ تَصیرُ مَعْدِناً للعِلمِ وَ الفَضلِ،حتّی لا یَبقی فی الأرضِ مُسْتَضعَفٌ فی الدِّینِ حتّی المُخَدَّراتُ فی الحِجالِ،وَ ذلکَ عند قُرْبِ ظُهورِ قائمِنا، فیَجْعَلُ اللّهُ قُمّ وَ أهلَهُ قائمِینَ مَقامَ الحُجّةِ. (2)
به زودی،کوفه از مؤمنان،تهیخواهد گشت و علم از آن،رخت بر خواهد بست، همانند ماری که در سوراخش پنهان میشود.آن گاه علم در شهری به نام قم آشکار خواهد شد.این شهر،معدن علم و فضیلت میشود،تا آن جا که روی کُرۀ زمین کسی نمیماند که در دین،ضعیف و ناتوان باشد،حتّی زنان پردهنشین،و این [واقعه] نزدیک ظهور قائم ماست.خداوند،قم و مردم آن را جانشین مقام حجّت میکند.
این پیشبینی نیز بسیار قابل توجّه است،که با همۀ اهمّیت و ارزشی که شهر قم به عنوان پایگاه اصلی نشر معارف اهل بیت علیهم السلام خواهد داشت،گروهی از جوانان این شهر،به دلیل نافرمانی ار پدرانشان-که آنها را به پیروی از خطّ مستقیم ولایت دعوت
میکنند-و نیز بیحرمتی به بزرگان و مشایخ علمی و تربیتی این شهر،راه هلاکت و نابودی معنوی را خواهند پیمود.
بنا بر این،جوانان قم باید نسبت به این هشدار،حسّاس باشند تا به دام منحرفان نیفتند.
سومین نکتۀ مهمّی که در این حدیث بِدان اشاره شده،این است که انحراف جمعی از جوانان قم،تأثیری در عنایت ویژۀ خداوند سبحان به مردم این دیار نخواهد داشت و این شهر برای همیشه به عنوان پایگاه اصلی نشر معارف اهل بیت علیهم السلام از شرّ دشمنان اسلام،مصون و محفوظ خواهد ماند و زمینهساز حکومت جهانی اسلام به رهبری امام مهدی-أرواحنا له الفداء-خواهد شد.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نیز این معنا مورد تأکید قرار گرفته است:
إنَّ الملائکةَ لَتَدْفَعُ البَلایا عَن قُمّ و أهلِهِ،و ما قَصدَهُ جَبّارٌ بسُوءٍ إلّاقَصمَهُ قاصِمُ الجَبّارِینَ. (1)
.بحار الأنوار:ج 60 ص 213 ح 22. [1]
فرشتگان،بلایا را از قم و مردم قم دور میکنند.هیچ ستمگری،آهنگ بدی به آنان نمیکند،مگر آن که در هم شکنندۀ ستمگران،او را در هم میشکند.
افزون بر احادیثی که بدانها اشاره شد،احادیث دیگری نیز در بارۀ اهمّیت ویژۀ شهر قم به عنوان پایگاه معارف اهل بیت علیهم السلام و زمینهساز حکومت جهانی امام مهدی -عجل اللّه فرجه-،از اهل بیت علیهم السلام نقل شده است که با در نظر گرفتن تاریخ صدور آنها،از معجزات علمی این بزرگواران محسوب میشوند؛زیرا حتّی در زمان علّامۀ مجلسی رحمه الله-که این احادیث را در بحار الأنوار ثبت میکرده-،فضای علمی امروز حوزۀ علمیّۀ قم،طبق محاسبات معمولی،قابل پیشبینی نبود،چه رسد به زمان صدور این احادیث.
1) (1)
قُلتُ أربَعاً أنزَلَ اللّهُ تَعالی تَصدیقی بِها فی کِتابِهِ:...قُلتُ:«مَن جَهِلَ شَیئاً عاداهُ»،فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالی: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ (1)
.یونس:آیۀ 39. [1]
. (2)ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:«چهار سخن گفتهام که خداوند،مرا در قرآن،تأیید فرموده است....من گفتهام:هر که چیزی را نداند،با آن دشمنی میورزد.پس خداوند نازل فرمود: بلکه چیزی را دروغ شمردند که به علم آن، احاطه نداشتند و هنوز تفسیرش به آنان نرسیده است ».
یکی از نشانههای افراد نادانی که به بیماری خوددانابینی مبتلا هستند،«انکار مجهولات»است.مبتلایان به این بیماری،تصوّر میکنند اگر حقیقتی وجود داشت باید آنها از آن آگاه باشند و با تکیه بر این پندار،منکر حقایقی میشوند که از آن،آگاهی ندارند.از این رو،با حقایق علمی،مخالفت میورزند و با علمای حقیقی،دشمنی میکنند.
امام علی علیه السلام با تعبیرهای گوناگونی،به این معنا اشاره فرموده است:«مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند»؛«کسی که چیزی را نداند،از آن عیبجویی میکند»؛«هیچ کس مانند نادانان،با دانشمندانْ مخالفت نمیکند»؛«با آنچه نمیدانید،دشمنی مَورزید؛چرا که بیشتر دانش،در آن چیزهایی است که شما نمیدانید». (1)
.ر.ک:دانشنامۀ عقاید اسلامی:ج 2 ص 45 ( [1]نشانههای نادانی و دشمنی با دانش و دانشمند).
در حدیث یاد شده،امام علیه السلام به این نکته اشاره کرده که حکمتهای یاد شده،مورد تأیید قرآن و خداوند سبحان است و این نکته را روشن میکند که تکذیب و انکار حقّانیت قرآن توسّط مخالفان آن و دشمنان اسلام،مبدأ علمی ندارد؛بلکه ناشی از جهل آنهاست.
در حدیث دیگری،امام علیه السلام ضمن سفارشهای بسیار ارزندهای به فرزندش امام حسن علیه السلام،توضیحات بیشتری در بارۀ نشانههایِ بیماری خوددانابینی و ویژگیهای مبتلایان به این بیماری در مخالفت با حقایق علمی بیان میفرماید.متن حدیث،چنین است:
إنَّ الجاهِلَ مَن عَدَّ نَفسَهُ بِما جَهِلَ مِن مَعرِفَةِ العِلمِ عالِماً و بِرَأیِهِ مُکتَفِیاً،فَما یَزالُ لِلعُلَماءِ مُباعِداً و عَلَیهِم زارِیاً،و لِمَن خالَفَهُ مُخَطِّئاً،و لِما لَم یَعرِف مِنَ الأُمورِ مُضَلِّلاً،فَإِذا وَرَدَ عَلَیهِ مِنَ الاُمورِ ما لَم یَعرِفهُ أنکَرَهُ و کَذَّبَ بِهِ و قالَ بِجَهالَتِهِ:ما أعرِفُ هذا،وَ ما أراهُ کانَ،و ما أظُنُّ أن یَکونَ،و أنّی کانَ؟و ذلِکَ لِثِقَتِهِ بِرَأیِهِ و قِلَّةِ مَعرِفَتِهِ بِجَهالَتِهِ.
فَما یَنفَکُّ بِما یَری مِمّا یَلتَبِسُ عَلَیهِ رَأیُهُ مِمّا لا یَعرِفُ لِلجَهلِ مُستَفیداً،و لِلحَقِّ مُنکِراً،وَ فِی الجَهالَةِ مُتَحَیِّراً،وَ عَن طَلَبِ العِلمِ مُستَکبِراً. (2)
به راستی که نادان،کسی است که خود را در آنچه نمیداند،دانا شمرد و به اندیشه و رأی خویش،اکتفا ورزد،و همیشه از عالمان،دوری گزیند و آنان را نکوهش کند،و آن را که با او مخالفت ورزد،خطاکار قلمداد کند،و هر چیزی را که نمیشناسد،گمراه کننده معرّفی نماید.پس هر زمان که بر او چیزی عرضه شود که
آن را نمیشناسد،انکار میکند و آن را دروغ میشمرَد و از روی نادانی میگوید:
«این را نمیشناسم و گمان نکنم در گذشته وجود داشته یا این که در آینده محقّق گردد».این همه،بر پایۀ اعتماد به اندیشۀ خویش و شناخت اندک از نادانی خویش است.در نتیجه،به دلیل خوددانابینی خیالی،پیوسته به جهل خود میافزاید،منکِر حقیقت میگردد،در نادانیِ خویش سرگردان میشود و از طلب دانش،سر باز میزند. (1)
.از آن جا که ترجمۀ تحت اللفظی این عبارت،برای خوانندۀ فارسیزبان نامفهوم بود،مضمون آن به فارسی برگردانده شد.
به عنوان مثال،اگر هزار سال پیش،به کسی که به بیماریِ خوددانابینی مبتلا بود، گفته میشد که:«موجودات بسیار ریزی وجود دارند که چشم غیر مسلّح،آنها را نمیبیند و همانها سبب بیماریهای جسمی اند»،یا به وی گفته میشد که:«خون در بدن،گردش میکند و اگر از حرکت باز ایستد،آدمی میمیرد»،یا گفته میشد که:
«مادّه،از ذرّات ریزی تشکیل شده است و هر جزئی،خود از ذرّههای ریزتر تشکیل شده و در آن جزء،الکترونها بر گرد پروتونها و نیز هستهها با سرعت سرسامآوری میچرخند و آدمی زادگان از این ذرّه،اسلحههای ویرانگر میسازند که میتواند در چند لحظه،به حیات کرۀ زمین پایان دهد»،بیتردید،چنین شخصی،همۀ این پیشگوییها را نفی میکرد و آنها را خرافه و خیال میشمرد و گمان میکرد که اگر چنین حقایقی وجود داشت،وی آنها را شناخته بود و چون او از این چیزها آگاهی ندارد،هر که چنین ادّعایی کرده،باید تکذیب شود و رأی او غیر علمی و بر خلاف واقع دانسته شود.
امام علی علیه السلام در تبیین علّت این گونه برخورد با حقایق مجهول میفرماید:
وَ ذَلِکَ لِثِقَتِهِ بِرَأیهِ وَ قِلَّةِ مَعرِفَتِهِ بِجِهالَتِهِ.
این [اظهار نظرها]،به جهت اعتماد به رأی خویش و آگاهی اندک از مجهولات خود است.
1) (1)
به سخن دیگر،اگر این منکران حقیقت،اندازۀ نادانی خود را میدانستند و میفهمیدند که معلومات آنها در برابر مجهولاتشان،به حساب نمیآید،این چنین بر پندارهای خود،اعتماد نمیورزیدند و آنچه را بدان علم ندارند،انکار نمیکردند.
امام علی علیه السلام در ادامۀ توصیف آثار زیانبار این بیماری خطرناک میفرماید:
در نتیجه،از ناحیۀ آرای غلطی که افکار نادرست بر او مشتبه کرده و از طریق آنچه نمیشناسد،پیوسته بر نادانی میافزاید و حق را انکار میکند.
این،بزرگترین زیان خوددانابینی است که نه تنها بیمار را در نادانی نگه میدارد و بر جهل مرکّبش میافزاید،بلکه به تدریج،نادانیهای نوینی به صورت علم برای او پدیدار میکند و راه درمان،بیش از پیش بر او مسدود میگردد. (1)
.برای توضیح بیشتر در بارۀ این حدیث،ر.ک:دانشنامۀ عقاید اسلامی:ج 1 ص 113-124. [1]
1) (1)
حَدَّثَنی عَلِیُّ بنُ جَعفَرٍ،عَن أخیهِ موسی بنِ جَعفَرٍ،عَن أبیهِ علیهما السلام،قالَ:قالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:...لَیسَ لَکَ أن تَسمَعَ ما شِئتَ؛لِأَنَّ اللّهَ تَعالی یَقولُ: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (1)
.اسراء:آیۀ 36. [1]
. (2)ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام زین العابدین علیه السلام فرمود:«روا نیست که به هر چیزی گوش فرا دهی؛زیرا خداوند میفرماید: همانا گوش و چشم و دل،همه مسئول اند ».
این حکمت،اشاره دارد به یکی از وظایف مهمّ پیروان قرآن که متأسّفانه غالب قریب به اتّفاق مسلمانان،از آن غفلت دارند.نکات قابل توجّه در تبیین آن،عبارت اند از:
1.مسلمان،حق ندارد هر صدایی را بشنود و به هر سخنی گوش فرا دهد؛زیرا قرآن کریم،گوش انسان را مسئول شنیدههای خود میداند،و روزی انسان در مورد شنیدههای خود،مورد بازخواست قرار میگیرد.بنا بر این،رهاسازی گوش،حرام و مراقبت از آن،واجب است.
2.برای امتثال این دستور العمل قرآنی،مسلمان باید احکام شنیدن را بداند تا بتواند از شنیدههای خود مراقبت کند و از چیزهایی که شنیدن آن حرام است،دوری نماید.
3.شنونده،شریک گوینده است.اگر سخن گوینده صواب و دارای ثواب باشد، شنونده،در ثواب آن شریک است،چنان که در حدیثی آمده:«شنونده ذکر خدا،ذاکر است» (1)
.سامع ذکر اللّه ذاکر (میزان الحکمة:ج 5 ص 402 ح 9074). [1]
و اگر سخن گوینده گناه و دارای عقاب باشد،شنونده نیز در عقاب آن،شریک خواهد بود،چنان که در حدیثی آمده«شنوندۀ غیبت،دومین غیبت کننده است» (2)و یا «شنوندۀ سخن زشت،شریک گوینده است». (3)4.مسلمان،حق ندارد در مجالسی شرکت کند که میداند ناچار است به آنچه حرام است گوش فرا دهد و اگر ندانسته وارد چنین مجالسی شد،پس از آگاهی،فوراً باید آن را ترک نماید.از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله روایت شده که فرمود:
مَن کانَ یؤمنُ باللّهِ و الیَومِ الآخِرِ فلا یَجْلِسْ فی مَجلِسٍ یُسَبُّ فیه إمامٌ،أو یُغتابُ فیه مسلمٌ،إنّ اللّه یقولُ فی کتابهِ: وَ إِذا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیاتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ وَ إِمّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْری مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ (4). (5)
هر کس به خدا و روز واپسین ایمان دارد،نباید در مجلسی بنشیند که در آن به امامی دشنام داده میشود یا از مسلمانی غیبت میشود.خداوند در کتاب خود میفرماید:چون بینی کسانی در آیات ما [از روی عناد] گفتگو میکنند،از آنها رویگردان شو تا به سخنی جز آن بپردازند،و اگر شیطان،تو را به فراموشی افکند،چون به یادت آمد،با آن مردمِ ستمکار منشین.
5.در این باره،شیخ صدوق رحمه الله آورده است:
مردی به امام صادق علیه السلام گفت:همسایگانی دارم که آنان را کنیزکانی است که آواز میخوانند و عود مینوازند.گاهی اوقات،به مستراح که میروم،برای این که ساز
و آواز آنها را بشنوم،نشستنم را طول میدهم.
امام علیه السلام به او فرمود:«این کار را نکن».
مرد گفت:به خدا سوگند،با قصد،این کار را نمیکنم؛بلکه آوازی است که با گوشم میشنوم.
امام علیه السلام فرمود:«عجبا از تو! مگر نشنیدهای که خداوند متعال میفرماید:همانا گوش و چشم و دل،از همۀ اینها بازخواست میشود؟».
آن مرد گفت:انگار این آیۀ کتاب خداوند عز و جل را از هیچ عرب و عجمی نشنیده بودم.پس این عمل خود را ترک میکنم و از خدای بزرگ،آمرزش میطلبم. (1)
.کتاب من لا یحضره الفقیه:ج 1 ص 80 ح 177.
1) (1)
قالَ لی شُرَیحٌ القاضی:اِشتَرَیتُ داراً بِثَمانینَ دیناراً،وکَتَبتُ کِتاباً،وأشهَدتُ عُدولًا،فَبَلَغَ ذلِکَ أمیرَ المُؤمنینَ عَلِیَّ بنَ أبی طالِبٍ علیه السلام،فَبَعَثَ إلَیَّ مَولاهُ قَنبَراً فَأَتَیتُهُ،فَلَمّا أن دَخَلتُ عَلَیهِ قالَ:یا شُریحُ ! اشتَرَیتَ داراً،وکَتَبتَ کِتاباً،وأشهَدتَ عُدولًا،ووَزَنتَ مالًا؟قُلتُ:نَعمَ.
قالَ:یا شُرَیحُ ! اتَّقِ اللّهَ،فَإِنَّهُ سَیَأتیکَ مَن لا یَنظُرُ فی کِتابِکَ ولا یَسأَلُ عَن بَیِّنَتِکَ حَتّی یُخرِجَکَ مِن دارِکَ شاخِصاً،ویُسلِمُکَ إلی قَبرِکَ خالِصاً،فَانظُر أن
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:عاصم بن بهدله گفت که:شریح قاضی به من گفت:خانهای را به هشتاد دینار خریدم و در این باره نوشتهای (سندی) هم رد و بدل نمودم و چند نفر عادل را هم گواه گرفتم.خبر به امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام رسید.ایشان غلام خود،قنبر،را برای احضار من فرستاد و من هم خدمت ایشان رسیدم.هنگامی که بر ایشان وارد شدم،فرمود:«ای شریح ! شنیدهام خانهای خریدهای و نوشتهای رد و بدل کردهای و گواهانی گرفتهای و پولهایی خرج نمودهای».
گفتم:درست است.
فرمود:«ای شریح ! از خدا بترس.همانا به همین زودی،کسی نزد تو خواهد آمد که در نامهات نظر نمیکند و از گواهت نمیپرسد.تو را از منزلت بیرون کرده،به قبرستان تسلیمت میکند.پس بنگر که این خانه را از غیر مالکش نخریده باشی،و
لا تَکونَ اشتَرَیتَ هذِهِ الدّارَ مِن غَیرِ مالِکِها،ووَزَنتَ مالًا مِن غَیرِ حِلِّهِ،فَإِذا أنتَ قَد خَسِرتَ الدّارَینِ جَمیعاً؛الدُّنیا وَالآخِرَةَ.
ثُمَّ قالَ علیه السلام:یا شُرَیحُ ! فَلَو کُنتَ عِندَما اشتَرَیتَ هذِهِ الدّارَ أتَیتَنی،فَکَتَبتُ لَکَ کِتاباً عَلی هذِهِ النُّسخَةِ،إذاً لَم تَشتَرِها بِدِرهَمَینِ.
قالَ:قُلتُ:وما کُنتَ تَکتُبُ یا أمیرَ المُؤمِنینَ؟!
قالَ:کُنتُ أکتُبُ لَکَ هذَا الکِتابَ:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ،هذا مَا اشتَری عَبدٌ ذَلیلٌ مِن مَیِّتٍ ازعِجَ بِالرَّحیلِ، اشتَری مِنهُ داراً فی دارِ الغُرورِ،مِن جانِبِ الفانینَ إلی عَسکَرِ الهالِکینَ.وتَجمَعُ هذِهِ الدّارُ حُدوداً أربَعَةً:فَالحَدُّ الأَوَّلُ مِنها یَنتَهی إلی دَواعِی الآفاتِ،وَالحَدُّ الثّانی مِنها یَنتَهی إلی دَواعِی العاهاتِ،وَالحَدُّ الثّالِثُ مِنها یَنتَهی إلی دَواعِی المُصیباتِ،وَالحَدُّ الرّابِعُ مِنها یَنتَهی إلی الهَوی المُردی وَالشَّیطانِ المُغوی،وفیهِ یُشرَعُ بابُ هذِهِ
بهای آن را از غیر حلال نداده باشی که در این صورت،در دنیا و آخرت،زیان خواهی کرد.
ای شریح ! اگر آن گاه که میخواستی خانهای بخری،در نزد من حاضر میشدی،برایت نوشتهای مینوشتم که در آن صورت،خانه را [حتّی] به دو درهم نمیخریدی».
گفتم:ای امیر مؤمنان! چه میخواستی بنویسی؟
فرمود:«نامهای به این مضمون برایت مینوشتم:به نام خداوند بخشندۀ مهربان.این است آنچه خریده است بندۀ ذلیل،از مردهای که به همین زودی کوچانده میشود.او در دنیای فریبنده،منزلی خریده است که در کوی فانی شوندگان و سپاه نابودان جای دارد،و حدود چهارگانۀ این منزل،بدین ترتیب است:حد اوّل،منتهی است به آفتها؛دوم،منتهی
است به مرضها؛سوم،منتهی است به مصیبتها؛چهارم،منتهی است به پرتگاه و شیطان فریب دهنده،که درِ این خانه،از همین حدّ چهارم گشوده میشود.
این بندۀ فریفتۀ آرزوها،از بندهای که مُشرف به مرگ است،خانهای را خرید و خود را از عزّت قناعت بیرون برد و در ذلّت طالبان دنیا درآورد.زیانی که این
الدّارِ.
اشتَری هذَا المَفتونُ بِالأَمَلِ مِن هذَا المُزعَجِ بِالأَجَلِ جَمیعَ هذِهِ الدّارِ،بِالخُروجِ مِن عِزِّ القُنوعِ وَالدُّخولِ فی ذُلِّ الطَّلَبِ،فَما أدرَکَ هذَا المُشتَری فیما اشتَری مِنهُ مِن دَرَکٍ،فَعَلی مُبلی أجسامِ المُلوکِ،وسالِبِ نُفوسِ الجَبابِرَةِ،مِثلُ کِسری وقَیصَرَ وتُبَّعٍ وحِمیَرَ،ومَن جَمَعَ المالَ إلی المالِ فَأَکثَرَ،وبَنی فَشَیَّدَ،ونَجَّدَ فَزَخرَفَ،وَادَّخَرَ بِزَعمِهِ لِلوَلَدِ،إشخاصُهُم جَمیعاً إلی مَوقِفِ العَرضِ لِفَصلِ القَضاءِ،وخَسِرَ هُنالِکَ المُبطِلونَ.
شَهِدَ عَلی ذلِکَ العَقلُ إذا خَرَجَ مِن أسرِ الهَوی ونَظَرَ بِعَینِ الزَّوالِ لِأَهلِ الدُّنیا، وسَمِعَ مُنادِی الزُّهدِ یُنادی فی عَرَصاتِها:ما أبیَنَ الحَقَّ لِذی عَینَینِ ! إنَّ الرَّحیلَ أحَدُ الیَومَینِ،تَزَوَّدوا مِن صالِحِ الأَعمالِ،وقَرِّبوا الآمالَ بِالآجالِ،فَقَدَ دَنَتِ الرِّحلَةُ وَالزَّوالُ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 388 ح 501، [1]بحار الأنوار:ج 74 ص 279 ح 1. [2]
خریدار از جنس متحمّل میشود،بر عهدۀ تباه کنندۀ اجسام و گیرندۀ جان پادشاهان ستمگری مانند کسرا،قیصر،تُبَّع،و حِمیر است.آن کس که ثروتها را روی هم انباشت،و اموال را روز به روز افزود،ساختمانهای بلند و بناهای محکم ساخت، آنها را زینت داد و آراست،و پنداشت که ثروتها را برای فرزندان ذخیره کرده است.
این ثروتمندان برای عرضۀ اعمال [در پیشگاه پروردگار]،حاضر میشوند تا حکم قطعی در بارهشان صادر گردد و در آن جا باطل گروندگان،زیان خواهند دید.
شاهد این گفتار،عقل است،هر گاه که از اسارت هوس بیرون گردد و با چشمهای عبرتبین،به زوال دنیا نظر افکند و به منادی زهد که فریاد میزند،گوش فرا دهد که میگوید:حق برای کسی که دو چشم بینا داشته باشد،بسیار روشن است.کوچ نمودن از دنیا،از دو روز،بیرون نیست [و امروز یا فردا از دنیا خواهید رفت].از اعمال شایسته توشه بردارید،و آرزوها را به مرگها نزدیک کنید؛چرا که کوچ کردن و فانی شدن،نزدیک است».
1) (1)
لَمّا کلّم اللّه عز و جل موسی بنَ عِمرانَ علیه السلام،قالَ موسی:إلهی ! ما جَزاءُ مَن شَهِدَ أنّی رَسولُکَ ونَبِیُّکَ وأنَّکَ کَلَّمتَنی؟
قالَ:یاموسی ! تَأتیهِ مَلائِکَتی فَتُبَشِّرُهُ بِجَنَّتی.
قالَ موسی علیه السلام:إلهی ! فَماجَزاءُ مَن قامَ بَینَ یَدَیکَ یُصَلّی؟
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام هادی علیه السلام فرمود:«هنگامی که خداوند با موسی بن عمران علیه السلام سخن میگفت،موسی گفت:خدایا ! پاداش کسی که گواهی دهد من، فرستاده و پیامبر تو هستم و تو با من سخن گفتی،چیست؟
فرمود:ای موسی ! فرشتگانم در نزد او حاضر میشوند و وی را به بهشت من مژده میدهند.
موسی علیه السلام گفت:خدایا ! پاداش کسی که در پیشگاه تو بِایستد و نماز بخواند، چیست؟
قالَ:یا موسی ! اباهی بِهِ مَلائِکَتی راکِعاً وساجِداً،وقائِماً وقاعِداً،ومَن باهَیتُ بِهِ مَلائِکَتی لَم اعَذِّبهُ.
قالَ موسی علیه السلام:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن أطعَمَ مِسکیناً ابتِغاءَ وَجهِکَ؟
قالَ:یاموسی ! آمُرُ مُنادِیاً یُنادی یَومَ القِیامَةِ عَلی رُؤوسِ الخَلائِقِ:إنَّ فُلانَ بنَ فُلانٍ مِن عُتَقاءِ اللّهِ مِنَ النّارِ.
قالَ موسی علیه السلام:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن وَصَلَ رَحِمَهُ؟
قالَ:یاموسی ! انسِئُ لَهُ أجَلَهُ،واُهُوِّنُ عَلَیهِ سَکَراتِ المَوتِ،ویُنادیهِ خَزَنَةُ الجَنَّةِ:هَلُمَّ إلَینا فَادخُل مِن أیِّ أبوابِها شِئتَ.
قالَ موسی علیه السلام:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن کَفَّ أذاهُ عَنِ النّاسِ وبَذَلَ مَعروفَهُ لَهُم؟
فرمود:ای موسی! به رکوع و سجود و ایستادن و نشستن او به فرشتگانم مباهات خواهم کرد،و کسی را که من به عمل او افتخار کنم،عذاب نخواهم نمود.
موسی علیه السلام گفت:خدایا! پاداش کسی که برای رضای تو نیازمندی را سیر کند، چیست؟
فرمود:ای موسی! روز قیامت،امر میکنم که در میان آفریدهها فریاد بزنند:"فلانی پسر فلانی،از آزاد شدگانِ خدا از دوزخ است".
موسی علیه السلام گفت:خدایا ! پاداش کسی که با خویشاوندانش پیوند داشته باشد، چیست؟
فرمود:ای موسی! مرگ او را به تأخیر خواهم انداخت و سختیهای مرگ را بر او آسان خواهم نمود،و کارگزاران بهشت،او را ندا خواهند داد:"به سوی ما شتاب کن و از هر دری که میل داری،به بهشت وارد شو".
موسی علیه السلام گفت:خدایا ! پاداش کسی که از آزار مردم دست بدارد و با آنها به نیکی رفتار نماید،چیست؟
قالَ:یا موسی ! تُنادیهِ النّارُ یَومَ القِیامَةِ:لا سَبیلَ لی عَلَیکَ.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن ذَکَرَکَ بِلِسانِهِ وقَلبِهِ؟
قالَ:یا موسی ! اظِلُّهُ یَومَ القِیامَةِ بِظِلِّ عَرشی،وأجعَلُهُ فی کَنَفی.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن تَلا حِکمَتَکَ سِرّاً وجَهراً؟
قالَ:یا موسی ! یَمُرُّ عَلی الصِّراطِ کَالبَرقِ.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن صَبَرَ عَلی أذی النّاسِ وشَتمِهِم فیکَ؟
قالَ:اُعینُهُ عَلی أهوالِ یَومِ القِیامَةِ.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن دَمِعَت عَیناهُ مِن خَشیَتِکَ؟
قالَ:یا موسی ! أقی وَجهَهُ مِن حَرِّ النّارِ،واُومِنُهُ یَومَ الفَزَعِ الأَکبَرِ.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن تَرَکَ الخِیانَةَ حَیاءً مِنکَ؟
فرمود:ای موسی! آتش دوزخ به او ندا خواهد داد:"تو را به سوی من راهی نیست".
موسی علیه السلام گفت:خدایا! پاداش کسی که تو را به زبان و دل خود یاد کند،چیست؟
فرمود:ای موسی ! او را روز قیامت در سایۀ عرش خود قرار میدهم و در تحت حمایت خویش حفظ میکنم.
گفت:خدایا! پاداش کسی که کتاب حکمت تو را در نهان و آشکارا بخواند، چیست؟
فرمود:ای موسی ! او از صراط،مانند برق خواهد گذشت.
گفت:خدایا! پاداش کسی که بر اذیّت و آزار مردم و دشنام آنها به خاطر تو شکیبایی ورزد،چیست؟
فرمود:[ای موسی !] او را در سختیهای روز قیامت،کمک خواهم کرد.
گفت:خدایا ! پاداش کسی که از خوف تو گریه کند،چیست؟
فرمود:ای موسی ! چهرۀ او را از آتش،نگه خواهم داشت و او را از وحشت روز قیامت،ایمن خواهم ساخت.
گفت:خدایا ! پاداش کسی که برای شرم از تو خیانت را ترک کند،چیست؟
قالَ:یا موسی ! لَهُ الأَمانُ یَومَ القِیامَةِ.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن أحَبَّ أهلَ طاعَتِکَ؟
قالَ:یا موسی ! احَرِّمُهُ عَلی ناری.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن قَتَلَ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً؟
قالَ:لا أنظُرُ إلَیهِ یَومَ القِیامَةِ ولا اقیلُ عَثرَتَهُ.
قالَ:إلهی! فَما جَزاءُ مَن دَعا نَفساً کافِرَةً إلی الإِسلامِ؟
قالَ:یا موسی،آذَنُ لَهُ فِی الشَّفاعَةِ یَومَ القِیامَةِ لِمَن یُریدُ.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن صَلّی الصَّلَواتِ لِوَقتِها؟
قالَ:اُعطیهِ سُؤلَهُ،واُبیحُهُ جَنَّتی.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن أتَمَّ الوُضوءَ مِن خَشیَتِکَ؟
فرمود:ای موسی ! او در روز قیامت،در امان است.
گفت:خدایا! پاداش کسی که اطاعت کنندگان تو را دوست بدارد،چیست؟
فرمود:ای موسی ! او را بر آتش [غضب] خود،حرام خواهم ساخت.
گفت:خدایا! سزای کسی که از روی قصد و عمد،مؤمنی را بکشد،چیست؟
فرمود:[ای موسی!] در روز قیامت،نظر رحمت به او نخواهم داشت و از لغزش وی در نخواهم گذشت.
گفت:خدایا! پاداش کسی که کافری را به اسلام دعوت کند،چیست؟
فرمود:ای موسی! او را در روز قیامت،اذن خواهم داد که برای هر کسی که بخواهد،شفاعت کند.
گفت:خدایا! پاداش کسی که نمازها را در اوقاتش ادا کند،چیست؟
فرمود:[ای موسی!] خواستههایش را اجابت خواهم کرد و بهشتم را بر او مباح خواهم ساخت.
گفت:خدایا ! پاداش کسی که از ترس تو وضو را کامل کند،چیست؟
قالَ:أبعَثُهُ یَومَ القِیامَةِ ولَهُ نورٌ بَینَ عَینَیهِ یَتَلَألَأُ.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن صامَ شَهرَ رَمَضانَ لَکَ مُحتَسِباً؟
قالَ:یا موسی ! أُقیمُهُ یَومَ القِیامَةِ مَقاماً لا یَخافُ فیهِ.
قالَ:إلهی ! فَما جَزاءُ مَن صامَ شَهرَ رَمَضانَ یُریدُ بِهِ النّاسَ؟
قالَ:یا موسی ! ثَوابُهُ کَثَوابِ مَن لَم یَصُمهُ. (1)
.الأمالی،صدوق:ص 276 ح 307، [1]بحار الأنوار:ج 13 ص 327 ح 4. [2]
فرمود:[ای موسی!] او را در روز قیامت،در حالی بر میانگیزانم که نور درخشانی در میان چشمانش باشد.
گفت:خدایا! پاداش کسی که برای رضای تو،ماه رمضان را روزه بگیرد،چیست؟
فرمود:ای موسی ! او را در روز قیامت،در جایی قرار خواهم داد که از [هول و وحشت] آن روز نترسد.
گفت:خدایا ! پاداش کسی که برای مردم روزه بگیرد،چیست؟
فرمود:ای موسی ! ثواب او،مانند کسی است که روزه نگرفته است».
1) (1)
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«لا یَزالُ النّاسُ بِخَیرٍ ما تَفاوَتوا،فَإِذَا استَوَوا هَلَکوا».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
قالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«لَو تَکاشَفتُم ما تَدافَنتُم».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:به امام جواد علیه السلام گفتم:ای فرزند پیامبر خدا! از پدرانت برای من حدیثی روایت فرما.
فرمود:«پدرم،از جدّم و او از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:مردم همواره در خیرند تا آن وقت که با یکدیگر تفاوت داشته باشند.پس هر گاه با هم برابر شوند،هلاک میشوند».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:اگر از درونِ همدیگر آگاه میشدید،یکدیگر را دفن نمیکردید».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
قالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«إنَّکُم لَن تَسَعُواالنّاسَ بِأَموالِکِم فَسَعوهُم بِطَلاقَةِ الوَجهِ وحُسنِ اللِّقاءِ،فَإِنّی سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله یَقولُ:إنَّکُم لَن تَسَعُوا النّاسَ بِأَموالِکُم فَسَعوهُم بِأَخلاقِکُم».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
قالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«مَن عَتَبَ عَلی الزَّمانِ طالَت مَعتَبَتُهُ».
فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:
«مُجالَسَةُ الأَشرارِ تورِثُ سوءَ الظَّنِّ بِالأَخیارِ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:شما هرگز نمیتوانید مردم را با مالی که در دست دارید،برخوردار کنید.پس آنان را با گشادهرویی و خوشرویی برخوردار کنید؛چرا که من از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:"شما نمیتوانید با اموالتانبه مردم رسیدگی نمایید؛پس با اخلاق خود به آنان یاری دهید».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:کسی که زمان [خود] را سرزنش کند،ناراحتی او به طول خواهد انجامید».
به ایشان گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:همنشینی با بدان،موجب بدبینی به نیکان است».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
قالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«بِئسَ الزّادُ إلی المَعادِ العُدوانُ عَلی العِبادِ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«قیمَةُ کُلِّ امرِئٍ ما یُحسِنُهُ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«ما هَلَکَ امرُؤٌ عَرَفَ قَدرَهُ».
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:بد توشهای است برای روز قیامت،دشمنی کردن با بندگان خدا!».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:ارزش هر انسانی،بسته به اعمالی است که موجب نیکنامی او گردد».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای فرزند پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:مرد در زیر زبان خود،پنهان است».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:شخصی که اندازۀ خود را بداند،هیچ گاه هلاک نمیشود».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
قالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:
«التَّدبیرُ قَبلَ العَمَلِ یُؤمِنُکَ مِنَ النَّدَمِ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«مَن وَثَقَ بِالزَّمانِ صُرِعَ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَا بنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام«خاطَرَ بِنَفسِهِ مَنِ استَغنی [ بِرَأیِهِ ] » (1)
.ما بین المعقوفین أثبتناه من بحار الأنوار. [1]
.قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«قِلَّةُ العِیالِ أحَدُ الیَسارَینِ».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش روایت کرد که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
برنامهریزی پیش از کار،تو را از پشیمانی،در امان نگه میدارد».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش برایم روایت کرد که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:هر کس به زمان اعتماد کرد،زمین خورْد».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش برایم روایت کرد که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:هر کس احساس بینیازی کند،خود را به خطر انداخته است».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:یکی از دو راحتی و آسایش،قلّت اهل و عیال است».
1) (1)
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«مَن دَخَلَهُ العُجبُ هَلَکَ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«مَن أیقَنَ بِالخَلَفَ جادَ بِالعَطِیَّةِ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:زِدنی یَابنَ رَسولِ اللّهِ.
فَقالَ:حَدَّثَنی أبی،عَن جَدّی،عَن آبائِهِ علیهم السلام،قالَ:قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام:«مَن رَضِیَ بِالعافِیَةِ مِمَّن دونَهُ،رُزِقَ السَّلامَةَ مِمَّن فَوقَهُ».
قالَ:فَقُلتُ لَهُ:حَسبی. (1)
.عیون أخبار الرضا علیه السلام:ج 2 ص 53-54 ح 204، [1]بحار الأنوار:ج 74 ص 385 ح 10. [2]
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:هرکس گرفتار خودبینی گردد،هلاک خواهد شد».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:کسی که به عوضْ یقین داشته باشد بذل و بخشش میکند».
گفتم:بیشتر برایم بفرما،ای پسر پیامبر خدا!
فرمود:«پدرم،از جدّم،از پدرانش نقل نمود که امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:هر کس با گذشت از زیردستانْ خشنود گردد،از [آزار] مافوق خود در سلامت خواهد بود».
گفتم:مرا بس است!
1) (1)
قُلتُ أربَعاً أنزَلَ اللّهُ تَعالی تَصدیقی بِها فی کِتابِهِ:
قُلتُ:«المَرءُ مَخبوءٌ تَحتَ لِسانِهِ،فَإِذا تَکَلَّمَ ظَهَرَ»،فَأَنزَلَ اللّهُ تَعالی:
وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ (1)
.محمّد:آیۀ 30. [1]
.قُلتُ:«مَن جَهِلَ شَیئاً عاداهُ»،فَأَنزَلَ اللّهُ: بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ (2).
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد،از پدرانش-:علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود:«چهار سخن گفتم که خداوند،مرا در قرآن،تأیید فرموده است.من گفتم:
آدمی در پس زبان خود،پنهان است.پس هر گاه زبان به سخن بگشاید،شناخته میشود.پس خداوند متعال نازل فرمود: همانا آنان را از طرز سخن گفتنشان میشناسی .
من گفتم:هر کس چیزی را نداند،با آن چیز به مخالفت بر میخیزد.پس خداوند متعال نازل فرمود:بلکه چیزی را دروغ شمردند که به علم آن،احاطه نداشتند و تأویل آن به آنان نرسیده بود.
قُلتُ:«قَدرُ-أو قالَ:قیمَةُ-کُلِّ امرِئٍ ما یُحسِنُ»،فَأَنزَلَ اللّهُ فی قِصَّةِ طالوتَ: إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ (1)
.بقره:آیۀ 247. [1]
.قُلتُ:«القَتلُ یُقِلُّ القَتلَ»،فَأَنزَلَ اللّهُ: وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ (2). (3)
من گفتم:ارزش-یا اندازۀ-هر کس به میزان دانش و هنر اوست.خداوند در داستان طالوت نازل فرمود: در حقیقت،خدا او را برای شما برگزیده و او را در دانش و نیروی بدن،بر شما برتری بخشیده است .
گفتم:کشتن قاتل (قصاص) کشتار را [در جامعه] کم میکند.خداوند نازل فرمود:
ای خردمندان ! شما را در قصاص،زندگانی است.
قالَ أمیرُ المُؤمِنینَ علیه السلام لِأَصحابِهِ یَوماً وهُوَ یَعِظُهُم:
تَرَصَّدوا مَواعیدَ الآجالِ وباشِروها بِمَحاسِنِ الأَعمالِ،ولا تَرکَنوا إلی ذَخائِرِ الأَموالِ فَتُخَلّیکُم خَدائِعَ الآمالِ،إنَّ الدُّنیا خَدّاعَةٌ صَرّاعَةٌ،مَکّارَةٌ غَرّارَةٌ سَحّارَةٌ، أنهارُها لامِعَةٌ،وثَمَراتُها یانِعَةٌ،ظاهِرُها سُرورٌ،وباطِنُها غُرورٌ،تَأکُلُکُم بِأَضراسِ المَنایا،وتُبیرُکُم بِأتلافِ الرَّزایا،لَهُم بِها أولادُ المَوتِ،وآثَروا زینَتَها فَطَلَبوا رُتبَتَها، جَهِلَ الرَّجُلُ،ومِن ذلِکَ الرَّجُلُ المولَعُ بِلَذّاتِها،وَالسّاکِنُ إلی فَرحَتِها،وَالآمِنُ لِغَدرَتِهِا !
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود،از شریح قاضی-:امیر مؤمنان علیه السلام روزی به اصحاب خود در ضمن موعظه فرمود:«مراقب وعدههای مرگ باشید،و به کارهای نیکْ مباشرت کنید،و به اندوختن ثروت،میل نکنید؛چرا که شما را به فریب آرزوهای دراز تسلیم میکند.همانا دنیا بسیار فریبکار و بسیار حیلهگر و بسیار گولزن و جادوگر است و پشت آدمی را به خاک میرساند.جویبارهای دنیا، درخشان و میوههایش رسیدهاند.ظاهرش خوشایند و درونش فریب است.دنیا در ظاهر،موجب خوشحالی و در باطن،دارای حیله است.با دندانهای مرگ،شما را میخورَد،و با بلاهای ویرانگرش نابودتان میکند.آدمیان در دنیا،فرزندان مرگ هستند؛ولی زینت دنیا را اختیار کردند و مقام آن را برگزیدند.خواهانِ دنیا نادان است،که به لذّتهای دنیا حریص است و به خوشیهای آن،دلبسته و از فریب این
دارَت عَلَیکُم بِصُروفِها،ورَمَتکُم بِسِهامِ حُتوفِها،فَهِیَ تَنزِعُ أرواحَکُم نَزعاً،وأنتُم تَجمَعونَ لَها جَمعاً،لِلمَوتِ تولَدونُ،وإلی القُبورِ تُنقَلونَ،وعَلی التُّرابِ تُنَوَّمونَ، وإلی الدّودِ تُسَلِّمونَ،وإلی الحِسابِ تُبعَثونَ.
یا ذَا الحِیَلِ وَالآراءِ،وَالفِقهِ وَالأَنباءِ ! اذکُروا مَصارِعَ الآباءِ،فَکَأَنَّکُم بِالنُّفوسِ قَد سُلِّبَت،وبِالأَبدانِ قَد عُرِّیَت،وبِالمَواریثِ قَد قُسِّمَت،فَتَصیرُ-یا ذَا الدَّلالِ وَالهَیئَةِ وَالجَمالِ-إلی مَنزِلَةٍ شَعثاءَ،ومَحَلَّةٍ غَبراءَ،فَتُنَوَّمُ عَلی خَدِّکَ فی لَحدِکَ،فی مَنزِلٍ قَلَّ زُوّارُهُ،ومَلَّ عُمّالُهُ،حَتّی تُشَقَّ عَنِ القُبورِ،وتُبعَثَ إلی النُّشورِ،فَإِن خُتِمَ لَکَ بِالسَّعادَةِ صِرتَ إلی الحُبورِ،وأنتَ مَلِکٌ مُطاعٌ،وآمِنٌ لایُراعُ،یَطوفُ عَلیکُم وِلدانٌ کَأَنَّهُمُ الجُمانُ،بِکَأسٍ مِن مَعینٍ بَیضاءَ لَذَّةً لِلشّارِبینَ،أهلُ الجَنَّةِ فیها یَتَنَعَّمونَ، وأهلُ النّارِ فیها یُعَذَّبونَ،هؤُلاءِ فِی السُّندُسِ وَالحَریرِ یَتَبَختَرونَ،وهؤُلاءِ فِی الجَحیمِ وَالسَّعیرِ یَتَقَلَّبونَ،هؤُلاءِ تُحشی جَماجِمُهُم بِمِسکِ الجِنانِ،وهؤُلاء یُضرَبونَ بِمَقامِعِ
جهان،آسوده.این دنیای در حال تغییر و تبدّل،شما را در میان گرفته و با تیرهای مرگ،پیکرهای شما را هدف قرار داده است.دنیا جانهای شما را میگیرد؛ولی شما برای دنیا،ثروت جمع میکنید.شما برای مُردن متولّد میشوید و به قبرها منتقل میگردید و روی خاکها میخوابید و تسلیم کرمها میشوید و برای حساب، برانگیخته خواهید شد.
ای صاحبان چاره و اندیشهها ! ای اصحاب درایت و خردها ! از جایگاه زمین خوردن پدران خود یاد کنید.زودا که جانها ستاده شوند و بدنهایی عریان گردند و میراث در بین وارثان تقسیم شود.ای عشوهگر شکوهمند زیبارو! اکنون به منزلی قدم میگذاری که پر از گرد و غبار و سنگ و کلوخ است.در این جا با چهرۀ خود به روی خاک خواهی خفت،در حالی که این منزل،زائرش کم است و کمتر کسی از شما دیدن میکند،تا آن وقت که قبرت از هم بشکافد و برای نشر مبعوث گردی.پس اگر زندگی تو به سعادت پایان یافته باشد،به شادکامی خواهی رسید،در حالی که پادشاه و فرمانروا میگردی و در امن و آسایش قرار میگیری که در آن بیم و هراسی به تو نخواهد رسید و برای خدمتگزاری شما،جوانانی گمارده شده اند که گویا دُر و
النّیرانِ،هؤُلاءِ یُعانِقونَ الحورَ فِی الحِجالِ،وهؤُلاءِ یُطَوَّقونَ أطواقاً فِی النّارِ بِالأَغلالِ، فی قَلبِهِ فَزَعٌ قَد أعیی الأَطِبّاءَ،وبِهِ داءٌ لایَقبَلُ الدَّواءَ.
یا مَن یُسَلَّمُ إلی الدّودِ ویُهدی إلَیهِ ! اعتَبِر بِما تَسمَعُ وتَری،وقُل لِعَینَیکَ تَجفو لَذَّةَ الکَری،وتَفیضُ مِنَ الدُّموعِ بَعدَ الدُّموعِ تَتری،بَیتُکَ القَبرُ بَیتُ الأَهوالِ وَالبِلی، وغایَتُکَ المَوتُ،یا قَلیلَ الحَیاءِ !
اسمَع یا ذَا الغَفلَةِ وَالتَّصریفِ،مِن ذِی الوَعظِ وَالتَّعریفِ،جُعِلَ یَومُ الحَشرِ یَومَ العَرضِوَالسُّؤالِ،وَالحِباءِ وَالنَّکالِ،یَومَ تُقلَبُ إلَیهِ أعمالُ الأَنامِ،وتُحصی فیهِ جَمیعُ الآثامِ،یَومَتَذوبُ مِنَ النُّفوسِ أحداقُ عُیونِها،وتَضَعُ الحَوامِلُ ما فی بُطونِها،ویُفَرَّقُ بَینَ کُلِّ نَفسٍوحَبیبِها،ویَحارُ فی تِلکَ الأَهوالِ عَقلُ لَبیبِها،إذ تَنَکَّرَتِ الأَرضُ بَعدَ
مرواریدند.در دست آنها ظرفهایی نهاده شده که از آب خوشگوار و شیرین،پُر شده اند و بهشتیان را سیراب میکنند.بهشتیان در آن جا همواره در نعمت،و دوزخیان همواره در دوزخ در حال عذاب اند.بهشتیان در لباسهای فاخر و زیبا به خود میبالند،و دوزخیان از حرارت آتش دوزخ،در خود میپیچند.آنان در بهشت، به مشک و عنبر خوشبو میشوند و اینان در دوزخ با گرزهای آتشین،کوبیده میگردند.آنها با حور العین در حجلهها همآغوش اند و اینها در آتش با غل و زنجیرها بسته شده اند.اینک در دل من،دردی است که پزشکان،از معالجۀ آن حیران و عاجزند،و در آن،دردی است که دواپذیر نیست.
ای کسی که به مار و مور تسلیم میشوی ! از آنچه شنیده و دیدهای،پند گیر.به دیدگانت بگو تا از لذّت خواب در گذرند و پی در پی،اشک بریزند.منزلگاه تو، سرانجام،قبر است؛منزلی که در آن،بیم و هراس و پوسیدگی است.پایان زندگیات مرگ است،ای کمشرم!
ای کسی که در غفلت و گمراهی فرو رفتهای ! از واعظِ ناصح بشنو.روز قیامت، هنگام عرضۀ اعمال و سؤال از افعال و اقوال بندگان و روز عطا کردن و عذاب نمودن است؛روزی که اعمال بندگان در آن،زیر و رو میگردند و تمام گناهان به شمارش میآیند؛روزی که از شدّت حرارت،چشمها آب میشوند و زنان باردار از هراس، سقط مینمایند و بین دوستان،جدایی میافتد و از هیبتش،عقل خردمندان،سر در گم
حُسنِ عِمارَتِها،وتَبَدَّلَت بِالخَلقِ بَعدَ أنیقِ زَهرَتِها.
أخرَجَت مِن مَعادِنِ الغَیبِ أثقالَها،ونَفَضَت إلی اللّهِ أحمالَها،یَومَ لایَنفَعُ الجَدُّ إذ عاینَوا الهَولَ الشَّدیدَ فَاستَکانوا،وعُرِفَ المُجرِمونَ بِسیماهُم فَاستَبانوا،فَانشَقَّتِ القُبورُ بَعدَ طولِ انطِباقِها،وَاستَسلَمَتِ النُّفوسُ إلی اللّهِ بِأَسبابِها.
کُشِفَ عَنِ الآخِرَةِ غِطاؤُها،وظَهَرَ لِلخَلقِ أنباؤُها،فَدُکَّتِ الأَرضُ دَکّاً دَکّاً،ومُدَّت لِأَمرٍ یُرادُ بِها مَدّاً مَدّاً،وَاشتَدَّ المُثارونَ إلی اللّهِ شَدّاً شَدّاً،وتَزاحَفَتِ الخَلائِقُ إلی المَحشَرِ زَحفاً زَحفاً،ورُدَّ المُجرِمونَ عَلی الأَعقابِ رَدّاً رَدّاً،وجَدَّ الأَمرُ-وَیحَکَ یا إنسانُ-جَدّاً جَدّاً،وقُرِّبوا لِلحِسابِ فَرداً فَرداً،وجاءَ رَبُّکَ وَالمَلَکُ صَفّاً صَفّاً، یَسأَلُهُم عَمّا عَمِلوا حَرفاً حَرفاً،فَجیءَ بِهِم عُراةَ الأَبدانِ،خُشَّعاً أبصارُهُم،أمامَهُمُ الحِسابُ،ومِن وَرائِهِم جَهَنَّمُ یَسمَعونَ زَفیرَها،ویَرَون سَعیرَها.
خواهد شد.زمین پس از آبادانی،به حالت خرابی خواهد افتاد و نزهت آن به خارستانی،بدل خواهد گردید.
روز قیامت،زمین گوهرهای گرانبهای خود را از معادن غیب،خارج خواهد ساخت و آنچه را که در بر دارد،به سوی خداوند،حمل خواهد کرد؛روزی که با دیدن اوضاع هولناک،تلاش،هیچ ثمری ندارد و از این رو،افتادگی پیشه میکنند،و سیمای گناهکاران،مجرم بودن آنها را میفهمانَد.روز قیامت،قبرها پس از مدّتی که به هم آمده بودند،باز میگردند،و مردمان با وسایلشان تسلیم خداوند خواهند شد.
در این هنگام،پرده از آخرت برداشته میشود و اخبار آن برای مردمان،عیان میگردد.زمین متلاشی میشود،کوههای آن به هم فرو میریزد،پستی و بلندی آن از بین میرود و هموار میگردد.
اینان در این روز برای خود،یاری کننده و دوستی نمیبینند که آنها را از این ذلّت، پناه دهد.این مردم،با شتاب به جایگاههای حشر و جمع شدن رو میآورند و به سوی محشر رانده میشوند.در این هنگام،آسمانها به دست قدرت پروردگار،در هم پیچیده میگردند،مانند پیچیده شدن اوراق کتاب.بندگان،هنگام عبور از صراط،
فَلَم یَجِدوا ناصِراً ولا وَلِیّاً یُجیرُهُم مِنَ الذُّلِّ،فَهُم یَعدونَ سِراعاً إلی مَواقِفِ الحَشرِ، یُساقون سَوقاً،فَالسَّماواتُ مَطوِیّاتٌ بِیَمینِهِ کَطَیِّ السِّجِلّ لِلکُتُبِ،وَالعِبادُ عَلی الصِّراطِ وَجِلَت قُلوبُهُم،یَظُنّونَ أنَّهُم لا یَسلَمونَ،ولا یُؤذنُ لَهُم فَیَتَکَلَّمونَ،ولا یُقبَلُ مِنهُم فَیَعتَذِرونَ.
قَد خُتِمَ عَلی أفواهِهِم،وَاستُنطِقَت أیدیهِم وأرجُلُهُم بِما کانوا یَعمَلونَ،یا لَها مِن ساعَةٍ ما أشجی مَواقِعِها مِنَ القُلوبِ حینَ مُیِّزَ بَینَ الفَریقَینِ،فَریقٌ فِی الجَنَّةِ وفَریقٌ فِی السَّعیرِ،مِن مِثلِ هذا فَلیَهرَبِ الهارِبونَ،إذا کانَتِ الدّارُ الآخِرَةُ لَها یَعمَلُ العامِلونُ. (1)
.الأمالی،طوسی:ص 652 ح 1353، [1]بحار الأنوار:ج 74 ص 373 ح 35. [2]
دلهایشان ترسان است و گمان میکنند که از این راه،جان سالم به در نخواهند بُرد،و به آنان،اذن سخن گفتن داده نخواهد شد و عذرشان پذیرفته نخواهد گردید.
به دهان این گنهکاران،مهر زده شده؛لیکن دستها و پاهای آنها به گفتار میآیند و اعمالشان را بازگو میکنند.وای از آن وقتی که بین دو دسته (گناهکاران و نیکوکاران)جدایی افکنده شود! آن،زمان بسیار سختی است و دلها در آن زمان،در ناراحتیِ فوق العادهای قرار میگیرند.نیکوکاران در بهشت و بدکاران در دوزخ قرار میگیرند.
اکنون از مانند این عذابها باید فرار کرد و برای منزل آخرت باید کوشید».
1) (1)
إنَّکَ فِی دُنیا لَها مُدَّةٌ
ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:مأمون به امام رضا علیه السلام نوشت:مرا موعظه کن؟
امام علیه السلام در پاسخ،این اشعار را نوشت:
تو در دنیایی هستی که مدّتی دارد
در این مدّت،عمل [صالح] اهل عمل،پذیرفته میشود.
آیا نمیبینی که مرگ،دنیا را فرا گرفته
و آرزوی آرزومند را از آن میگیرد؟
در ارتکاب گناهان،به آنچه مایلی،شتاب میکنی؛
و توبه را به آینده محوّل میسازی!
مرگ،ناگهان اهلش را در کام میکشد
این گونه [زندگی کردن]،کار دوراندیش خردمند نیست.
حَدَّثَنا أبو جَعفَرٍ مُحَمَّدُ بنُ عَلِیِّ بنِ موسی الرِّضا،عَن أبیهِ،عَن آبائِهِ،عَن عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ،عَنِ الحُسَینِ بنِ عَلِیٍّ،عَن أمیرِ المُؤمِنینَ علیهم السلام-أنَّهُ قالَ-:المَرَضُ لا أجرَ فیهِ،ولکِنَّهُ لا یَدَعُ عَلی العَبدِ ذَنباً إلّاحَطَّهُ،وإنَّمَا الأَجرُ فِی القَولِ بِاللِّسانِ وَالعَمَلِ بِالجَوارِحِ،وإنَّ اللّهَ بِکَرَمِهِ وفَضلِهِ یُدخِلُ العَبدَ بِصِدقِ النِّیَّةِ وَالسَّریرَةِ الصّالِحَةِ الجَنَّةَ. (1)
.الأمالی،طوسی:ص 602 ح 1245، [1]بحار الأنوار:ج 5 ص 317 ح 15. [2]
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از امام جواد علیه السلام،از پدرانش-:امیر مؤمنان علیه السلام فرمود:
«بیماری،موجب ثواب نمیشود؛لیکن سبب از بین رفتن گناهان بندگان میگردد.
همانا پاداش،در برابر گفتن به زبان و عمل کردن با اعضای بدن است و خداوند،از روی لطف و کَرَمش،بندگان خود را به خاطر نیّتهای درست و دلهای پاک،به بهشت،وارد میکند».
نقل شده که امیر مؤمنان علیه السلام در بازگشت از جنگ صفّین در نزدیکی کوفه،به پیرمردی به نام صالح بن سلیم بر خورد که در سایۀ خانهای نشسته و آثار بیماری در چهرهاش نمایان بود.امام علیه السلام ضمن احوالپرسی،گفتگوی کوتاهی با وی داشت و در پایان، خطاب به او فرمود:
1) (1)
جَعَلَ اللّهُ ما کانَ مِن شَکواکَ حَطّاً لِسَیِّئاتِکَ؛فَإِنَّ المَرَضَ لا أَجرَ فیهِ،و لکِن لایَدَعُ لِلْعبدِ ذَنْباً إلّاحَطَّه،وَ إِنَّمَا الأَجرُ فی القَولِ بِاللِّسانِ وَ العَمَلِ بِالیَدِ وَ الرِّجْلِ،وَإنَّ اللّهَ عز و جل یُدخِلُ بِصِدقِ النِّیَّةِ وَ السَّریرَةِ الصّالِحَةِ [عَالَماً جَمّاً] مِن عِبادِهِ الجَنَّةَ. (1)
.وقعة صفّین:ص 529. [1]آنچه ما بین کروشه آمده،از تاریخ الطبری [2]افزوده شده است.برای آگاهی از متن کامل گزارش،ر.ک:بحار الأنوار:ج 22 ص 552. [3]
خداوند،این درد و رنجی را که داشتهای،مایۀ ریختن گناهانت قرار دهد؛چرا که در بیماری،پاداشی نیست؛امّا گناهی برای بنده فرو نمیگذارد،مگر آن که آن را فرو میریزد.پاداش،تنها در گفتن به زبان و عمل کردن به دست و پای است و خداوند عز و جل،جمعِ فراوانی از بندگان خویش را به راستیِ نیّت و به نهادِ درست،به بهشت وارد میکند.
بنا بر این،به نظر میرسد آنچه در روایت حضرت عبد العظیم علیه السلام آمده،بخشی از متن اخیر است.سیّد رضی قدس سره نیز این متن را با اندکی تفاوت لفظی،در نهج البلاغه (حکمت 42) آورده و در ادامه گفته است:
امام علیه السلام راست فرموده که در بیماری،اجری نیست؛چرا که بیماری،از قبیل آن چیزهایی است که بنده به موجب آن،مستحقّ عوض میشود؛زیرا استحقاق عوض،در مقابل چیزهایی پیدا میشود (از قبیل:دردها و بیماریها و آنچه در این حکمت است) که فعل خداوند با بندۀ خویش باشد؛امّا استحقاق اجر و ثواب، در مقابل فعل بنده تحقّق مییابد.بنا بر این،میان این دو،تفاوتی وجود دارد که ایشان،چنان که دانش ژرفکاو و رأی درست ایشان اقتضا میکرده،بیان فرموده است.
باید گفت:مؤلّف گرانقدر نهج البلاغه،در تبیین کلام امام علیه السلام،میان«عوض»و «اجر»،در معنا،تفاوت قائل شده است.از این رو،بیمار را مستحقّ«عوض»دانسته، نه«اجر»؛چون بیماری،فعل خداوند متعال است؛لیکن تأمّل در احادیث رسیده در مورد پاداش بیماریها،ما را بِدین رهنمون میشود که این احادیث،در چند دسته جای میگیرند:
1) (1)
1.برخی از احادیث،بر این تصریح کردهاند که در بیماری،هیچ پاداشی وجود ندارد؛امّا بیماری،مایۀ پاکیِ بیمار از گناهان است. (1)
.ر.ک:دانشنامۀ احادیث پزشکی:ح 160 و 177. [1]
2.شماری از احادیث،بیان میکنند که بیماری،گناهان انسان را میریزد،با این تفاوت که این دسته احادیث،نسبت به مسئلۀ اجر و پاداش،سکوت کردهاند. (2)
3.برخی از احادیث،بیان میکنند که بیماری،مرتبۀ انسان را بالا میبرد. (3)
4.بعضی از احادیث،به وجود پاداشی بزرگ برای بیماری تصریح میکنند (4)و برخی نیز از این خبر میدهند که پاداش سه شب تبدار بودن،با عبادت هفتاد سال، برابر است. (5)
5.در برخی احادیث،آمده که در نامۀ عمل بیمار،نوشته میشود؛پاداشی معادل انجام دادن اعمالی که به سبب بیماری،توفیق انجام دادن آنها را نیافته است. (6)
6.در حدیثی از امام حسین علیه السلام روایت شده است:امیر مؤمنان،علی بن ابیطالب علیه السلام،سلمان فارسی را عیادت کرد و فرمود:«ای ابو عبد اللّه! از بیماری خویش،در چه حالی؟».
گفت:ای امیر مؤمنان! فراوان،خدا را سپاس میگویم و از دلْآزردگی بسیار،به تو شکایت میآورم.
فرمود:«ای ابو عبد اللّه! دلآزرده مباش؛زیرا هیچ کس از شیعیان ما نیست که به او دردی رسد،مگر به واسطۀ گناهی که پیشتر،از او سر زده و آن بیماری،مایۀ پاک شدن اوست».
سلمان گفت:اگر چنان باشد که تو میگویی-که چنان نیز هست-،پس در این کار
برای ما پاداشی جز پاک شدن از گناهان نیست.
علی علیه السلام فرمود:«ای سلمان! به واسطۀ شکیبایی بر بیماری و نالیدن به درگاه خداوند و دعا کردن در پیشگاه او،برایتان پاداش نیز هست و به سبب همین کارهاست که برای شما حسنه نوشته میشود و جایگاههایتان فراتر برده میشود؛امّا درد،فقط موجب پاک شدن گناه،و نوعی کفّاره است».
سلمان پس از شنیدن این سخن،پیشانی علی علیه السلام را بوسید و گریست و گفت:ای امیر مؤمنان! اگر تو نبودی،چه کسی برای ما این چیزها را از هم باز میشناسانْد؟! (1)
.طبّ الأئمّة،ابنا بسطام:ص 15،بحار الأنوار:ج 81 ص 185 ح 39.
این حدیث در واقع،جمعبندی همۀ احادیث پیشگفته است.توضیح،این که:بیماری،عمل انسان نیست تا به سبب آن به وی پاداش داده شود.
از سوی دیگر،در بیان امام علیه السلام آمده است که وقتی مؤمنی در برابر درد و بیماری شکیبایی ورزد و در پیشگاه خداوند،دعا و زاری کند،پاداش خواهد داشت و به واسطۀ آن بر رتبۀ وی در پیشگاه خداوند،افزوده میشود و برای او حسنات نوشته خواهد شد،و این،بدان سبب است که این شکیبایی و دعا،عملی از اعمال انسان اند.
از همین جاست که میبینیم احادیث مربوط،به رغم همۀ اختلافات ظاهری،هیچ تعارضی با همدیگر ندارند؛زیرا احادیثی که از پاداش نداشتن بیماری سخن میگویند،نه به عمل و نیّت بیمار،بلکه به خود بیماری نظر دارند،و احادیثی که از ثواب بیمار و بالا رفتن رتبۀ او حکایت میکنند،به شکیبایی و مقاومت و نیّت او ناظرند.از این رو،اگر بیمار در دوران تندرستی،عمل نیکی انجام میداده (برای مثال،نماز شب میخوانده)،پاداش آن برای وی در دوران بیماری نیز نوشته میشود.بیماری که علاوه بر این،شکیبایی هم میکند،افزون بر آن پاداش،پاداش شکیبایی خویش را هم میگیرد،و بیماری که علاوه بر شکیبایی،دعا و گریه و زاری نیز میکند،از جایگاه بالاتری نزد خدا برخوردار میشود.
1) (1)
*ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به سند خود-:امام باقر علیه السلام خطاب به محمّد بن مسلم فرمود:
«ای محمّد بن مسلم! مبادا مردم،تو را فریب دهند و از خودت غافل سازند؛زیرا [اگر فریفته شدی،] زیان آن،متوجّه خودت خواهد شد،نه آنها.روزهای زندگی را به انجام دادن کارهای بیهوده هدر نده؛زیرا با تو کسانی هستند که کارهای روزانهات را ثبت میکنند.هرگز عمل نیکی را که انجام دادی،اگر چه کوچک بود،حقیر مشمار؛ زیرا آن را در جایی که خشنودت میسازد،خواهی دید و اگر کار زشتی از تو سر زد، آن را نیز کوچک ندان؛زیرا آن را در جایی که بدحالت میسازد،خواهی دید.نیکی نما؛چرا که من چیزی ندیدم که انسانی را زودتر به مقصد برساند از عمل خوب جدیدی که در مقابل گناه کهنهای انجام دهد».
1) (1)
.عبارت داخل کروشه را به نقل از کتاب بحار الأنوار افزودهایم.
2) (2) .علل الشرائع:ص 599 ح 49، [1]بحار الأنوار:ج 73 ص 355 ح 65. [2]
قالَ عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ علیه السلام:...لَیسَ لَکَ أن تَقعُدَ مَعَ مَن شِئتَ؛لِأَنَّ اللّهَ تَبارَکَ وتَعالی یَقولُ: إِذا رَأَیْتَ الَّذِینَ یَخُوضُونَ فِی آیاتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ وَ إِمّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْری مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ . (1)
.انعام:آیۀ 68. [1]
ولَیسَ لَکَ أن تَتَکَلَّمَ بِما شِئتَ؛لِأَنَّ اللّهَ تَعالی قالَ: وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ
*ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام-به نقل از علی بن جعفر،از برادرش موسی بن جعفر علیه السلام،از پدرش امام صادق علیه السلام-:زین العابدین علیه السلام فرمود:«جایز نیست با هر کس همنشینی کنی؛زیرا خداوند-تبارک و تعالی-فرموده است:(هر گاه دیدی کسانی را که در آیات ما کنجکاوی میکنند،از آنها دوری کن،تا در مطالبی غیر از آیات ما به بحث و جدل بپردازند، و اگر چنانچه شیطان،تو را به فراموشی انداخت،پس از یادآوری،دیگر با گروه ستمگران همنشینی نکن.
و نباید هر چه را دلت خواست،بر زبان آوری؛زیرا خداوند فرموده:(از چیزی که بِدان علم نداری،پیروی نکن و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرموده:"خداوند،رحمت کند
1) (1)
عِلْمٌ (1)
.اسرا:آیۀ 36.
ولِأَنَّ رَسول اللّهِ صلی الله علیه و آله قالَ:«رَحِمَ اللّهُ عَبداً قالَ خَیراً فَغَنِمَ،أو صَمَتَ فَسَلِمَ».ولَیسَ لَکَ أن تَسمَعَ ما شِئتَ؛لِأَنَّ اللّهَ تَعالی یَقولُ: إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (2). (3)
بندهای را که خیری بر زبان جاری سازد و از آن سودمند گردد،یا ساکت شود تا سالم بماند".
و حق نداری به هر چیزی گوش فرا دهی؛زیرا خداوند متعال میفرماید:(همانا گوش و چشم و دل،همه مورد پرسش قرار میگیرند)».
یا عَبدَ العَظیمِ ! أبلِغ عَنّی أولِیائِی السَّلامَ وقُل لَهُم أن لا یَجعَلوا لِلشَّیطانِ عَلی أنفُسِهِم سَبیلًا،ومُرهُم بِالصِّدقِ فِی الحَدیثِ وأداءِ الأَمانَةِ،ومُرهُم بِالسُّکوتِ وتَرکِ الجِدالِ فیما لا یَعنیهِم،وإقبالِ بَعضِهِم عَلی بَعضٍ،وَالمُزاوَرَةِ؛فَإِنَّ فی ذلِکَ قُربَةً إلَیَّ،ولا یَشغَلوا (1)
.فی المصدر:«یشتغلوا»،و التصویب من بحار الأنوار. [1]
أنفُسَهُم بِتَمزیقِ بَعضِهِم بَعضاً،فَإِنّی آلَیتُ عَلی نَفسی أنَّهُ مَن فَعَلَ ذلِکَ وأسخَطَ وَلِیّاً مِن أولِیائی دَعَوتُ اللّهَ لِیُعَذِّبَهُ فِی الدُّنیا أشَدَّ العَذابِ،وکانَ فِی*ترجمه
حضرت عبد العظیم علیه السلام:امام رضا علیه السلام (2)فرمود:ای عبدالعظیم! به دوستانم از طرف من سلام برسان و به آنان بگو:راهی برای شیطان بر خویش قرار ندهند،و آنان را به راستگویی در گفتار،و ادای امانت،و خاموشی،و ترک جدال در موارد بیفایده،و رویکرد نسبت به یکدیگر و به دیدار هم رفتن فرمان بده،که باعث نزدیکی به من است.خویش را به کوبیدن یکدیگر مشغول نکنند،که من به جانم سوگند خوردهام که هر کس چنین کند و یکی از دوستانم را خشمگین سازد،از خدا درخواست کنم که او را در دنیا به شدیدترین عذابْ معذّب سازد و در آخرت،از زیانکاران باشد.
به آنان بیاموز که خداوند،نیکوکارشان را میبخشد و از بدکارشان در میگذرد، مگر آنکه به او شرک ورزیده باشد،یا یکی از دوستانم را آزار برساند،یا بدی او را در
الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرینَ،وعَرِّفهُم أنَّ اللّهَ قَد غَفَرَ لِمُحسِنِهِم وتَجاوَزَ عَن مُسیئِهِم،إلّامَن أشرَکَ بِهِ أو آذی وَلِیّاً مِن أولِیائی،أو أضمَرَ لَهُ سوءاً؛فَإِنَّ اللّهَ لا یَغفِرُ لَهُ حَتّی یَرجِعَ عَنهُ،فَإِن رَجَعَ وإلّا نُزِعَ روحُ الإیمانِ عَن قَلبِهِ وخَرَجَ عَن وَلایَتی،ولَم یَکُن لَه نَصیبٌ فی وَلایَتِنا،وأعوذُ بِاللّهِ مِن ذلِکَ. (1)
.الاختصاص:ص 247،بحار الأنوار:ج 71 ص 230 ح 27. [1]
دل خود جای دهد،که خداوند،او را مادام که از این کار روی برنتابد،نخواهد بخشید.پس اگر باز گردد که هیچ؛وگرنه،روح ایمان از جانش خارج میگردد،و از ولایت من بیرون میرود،و در ولایت ما بهرهای نخواهد داشت.من از چنین فرجامی به خدا پناه میبرم.
1) (1)