ghaemiyeh.com
سرشناسه : مظفر، محمدرضا ، ۱۹۰۴ - ۱۹۶۴م.
Muzaffar, Muhammad Rida
عنوان قراردادي : تاريخالشيعه . فارسي . برگزيده .
عنوان و نام پديدآور : شيعه در حجاز/نويسنده محمد مظفر ؛ مترجم محمدباقر حجتي .
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : ۲۴ ص.
شابك : ۲۰۰۰ ريال :978-964-540-088-8
وضعيت فهرست نويسي : فيپا
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس .
موضوع : عليبنابيطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- اثبات خلافت .
موضوع : شيعه -- تاريخ .
شناسه افزوده : حجتي، محمدباقر، ۱۳۱۱ -
رده بندي كنگره : BP۲۳۹/م۵۲ت۲۰۴۲۱۳ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۵۳
شماره كتابشناسي ملي : ۱۲۰۸۲۵۶
ترديدى نيست ظهور شيعه- همانگونه كه محمد كردعلى مىگويد- در حجاز؛ يعنى اولين سرزمينى كه تشيع را پذيرفته است آغاز شده است (1)1؛ چون نبىّاكرم صلى الله عليه و آله مردم را به ولاى على و اهلبيت او عليهم السلام تشويق كرده و نخستين كسى است كه اوليا و دوستان آنها را به «شيعه» نامبردار ساخته است. در زمان او تشيع ظهور نموده و جماعتى از مردم به «شيعه» موسوم شدهاند، بنابراين مبدأ و آغاز اين دعوت و اين نامگذارى را بايد در حجاز دانست.
مواردى كه راهبر بزرگ و پيامبر رحمت، مردم را به تمسك به وصىّ خود و به اهلالبيت عليهم السلام ارشاد فرموده فراوان و بىشمار است. حديث «ثقلين» كه آن حضرت در چندين مورد آن را به زبان آورد بسنده است، حديثى كه صحاح معروف و جوامع مهمّ حديثى اهلسنت آن را روايت كردهاند.
1) . خطط الشام، ج 5، ص 251.
روز غدير روزى است كه رسولاكرم صلى الله عليه و آله دستور داد منبرى را برافرازند كه از هودجها و محملهاى شتران فراهم آمده بود و خود، همراه با علىّ مرتضى عليه السلام بر فراز آن بالا رفت آن هم در حالىكه دست او را گرفته بود به گونهاى كه همه حاضران- در صحنه غديرخم- على عليه السلام را ببينند، شمار حاضران به صد هزار نفر و يا بيشتر مىرسيد. آن حضرت دست على عليه السلام را به قدرى بلند كرده بود كه زير بغل هر دو را مردم مىديدند. فرود آوردن مردم در اين جا و دعوت آنها به حضور در آن و ساختن چنان منبر و بالا رفتن بر آن در حالىكه آفتاب در وسط آسمان قرار داشت و نيمروز را اعلام مىكرد و حرارت خود را در منتهاى درجه بر سر حاضران فرود مىآورد و طولانى ساختن خطبه و بيان مفصل راجع به فضائل على و اهلالبيت عليهم السلام، آرى! همه اين جريانات انديشه انسان را به خود مشغول مىسازد و حتى بىخبران را در اين فكر فرو مىبرد كه اين همه اهتمام و مبادرت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به اين خطبه و اين بيان با چنان كيفيت از چه رو بوده است؟ آيا به خاطر آن بوده است؟ تا مردم بدانند على عليه السلام دوست و ياور آنها است، پيدا است چنين اعلامى خواهان اينهمه اهتمام نيست؛ علاوه بر اين مردم كاملًا اين مطلب را مىدانستند كه على ياور و دوست آنها مىباشد. مطلبى كه براى مردم، معلوم و آشكار است چگونه چنان اهتمام عظيمى را رسولاكرم صلى الله عليه و آله در اختيار آن قرار داده و اين چنين درباره
آن سرمايه گذارى كرده است؟!
اگر ما نتوانيم از سخنان رسولاكرم صلى الله عليه و آله در اين روز به مقصود و هدفش پى ببريم، همين اهتمام عظيم، بيان گويايى است كه هدف آن حضرت بالاتر از چنين مسأله ساده و ناچيز، يعنى مهمتر از مسأله اعلام دوستى و ياورى و امثال آنها بوده است. خداوند در قرآن مىفرمايد:
«النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ...».(1)2
«پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از خود مؤمنان نسبت به خودشان سزاوارتر و برخوردار از ولايت و اختيارى فزونتر است.»
بايد گفت: در واقع مسأله ولايت، منزلت والايى است كه خداوند بزرگ، پيامبر گرامى خود را از رهگذر آن مورد تكريم قرار داده است. اعطاى چنين كرامتى به آن حضرت در جهت مصالح خود مردم صورت گرفته است؛ زيرا مردم همانند نبىّاكرم صلى الله عليه و آله نمىتوانند به طرق جلب مصالح و منافع و دفع مضارّ و مفاسد، رهنمون شوند؛ چون آن حضرت به هيچ كارى جز با استفاضه از وحى و الهام الهى روى نمىآورد؛ تشخيص الهى نسبت به مصالح و مفاسد و منافع و مضارّ مردم كجا و تشخيص خود مردم نسبت به آنها كجا؟ قطعاً اين دو تشخيص را نمىتوان با هم به مقايسه گرفت. اگر در ميان مردم كسى كه واجد چنين كرامتى است
1) . احزاب: 6
وجود نداشته باشد تا آنان را به راه راست و مصالحشان رهنمون گردد و آنها را از سقوط و انحطاط و خسران باز دارد مردم به رشد و هدايتى كه مطابق اراده خدا باشد دست نمىيافتند؛ وقتى رسولخدا صلى الله عليه و آله در اين روز براى ايراد سخن از جاى برخاست و فرمود:
«ألَسْتُ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؟»؛
«آيا من نسبت به مؤمنين از خود آنها «اولى» نمىباشم؟»(1)3 و خواست با اين بيان، آيهاى را به ياد مردم آورد كه اولويت آن حضرت را نسبت به جان و مال مسلمين (يعنى ولايت را) خاطر نشان مىساخت، مردم در پاسخ او عرض كردند: «اللهم بلى»: (بار خدايا! تو گواه باش كه ما مىگوييم: آرى).
وقتى رسولاكرم صلى الله عليه و آله براى چنين اولويتى از مردم اعتراف و اقرار گرفت فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَليّ مَوْلاهُ»؛
«آنكه من مولاى او هستم اكنون اين على مولاى (و اولى بر خود) اوست.»
1) . در اين باره، ر. ك: مسند احمد، ج 4، ص 281، 368، 372 و ج 1، ص 55؛ سنن نسايى، ص 22؛ مستدركحاكم، ج 3، ص 109، 110 و 533؛ كنزالعمال، ج 1، ص 48 و ج 6، ص 153، 154 و 390 و بسيارى از جوامع حديثى اهلسنت.
اين سخن حضرت نصّ صريح و آشكارى است بر اينكه چنين اولويتى كه خدا آن را براى او، بر مردم ضرورى و لازم اعلام كرده است هم اكنون اين اولويت از آن اميرالمؤمنين على عليه السلام مىباشد. آيا با وجود تفاوت ميان اين حقيقت بزرگ و حمل لفظ و واژه «مولى» بر دوست و ياور، مىتوان سخن رسولاكرم صلى الله عليه و آله را از آنچه صريح در آن است بيگانه ارائه كرده و گفتارش را از مقتضاى حال- يعنى از آنچه چنين اهتمام عظيمى آن را درخواست مىكرد- به دور انگاشت؛ چگونه اين اهتمام عظيم و بى نظير با توجه به اين هدف ساده و ناچيز- كه ممكن بود با كمترين بيان و ناچيزترين قيام و اهتمام آنرا برگزار كرد- قابل توجيه مىباشد؟!
بنابراين اعلام به چنان اولويت در خور اينگونه اهتمام خواهد بود، به خصوص كه نبىّاكرم صلى الله عليه و آله نزديك شدن وفات و به پايان رسيدن عمرش را نيز در اين جريان گزارش فرمود و بايد چنين موقعيّتى را با تعيين جانشين و قائم مقام متناسب دانست. و اعلام اين اولويت در جهت مصالح خود مردم بوده است، اين اولويت فوق امامتى است كه مردم آنرا درك مىكردند. و اين اعلام در برابر چشم و گوش مردم حجاز صورت پذيرفت؛ بنابراين سزا بود كه اهل حجاز- پس از رويداد عظيم- همه از شيعيان علىّ مرتضى عليه السلام و دوستانش مىشدند؛ اما از چنين روز عظيم
ايامى چند نگذشت كه به كلى فراموش شد، گويا همين چندى پيش روى نداده بود و صد هزار نفر شاهد آن نبودهاند، و چنان بيان و خطابهاى- كه هم اكنون طنين آن در گوشها مانده است- ايراد نشد و چنان بيعت و پيمانى منعقد نگرديد و آن تهنيتهاى مردم وجود نداشت.
جريانات مربوط به اين روز و روزهاى پيش و پس از آن- كه نبىّاكرم صلى الله عليه و آله فضيلت و مقام الهى اميرالمؤمنين و منزلت والاى اهلبيت عليهم السلام را اظهار فرمود- در حجاز و در برابر مردم آن، و در مرئى و منظر مهاجرين و انصار و دَم گوش آنها اتفاق افتاد. همواره آياتى را- كه مقام والاى على و مقام ارجمند اهلبيت عليهم السلام را مىشناساند- در بام و شام تلاوت مىكردند؛ پس مردم حجاز در خور به نظر مىرسيدند كه همگى شيعه على و اهلبيت عليهم السلام باشند؛ لكن بعد از رسولاكرم صلى الله عليه و آله- جز عده قليلى كه به علت قلت نفرات نمىتوانستند به مبارزه برخيزند- همگى در مقام دشمنى و درگيرى با على و اهلبيت عليهم السلام برآمدند. رشد و پيشرفت اين عده قليل جز پس از مرور زمان صورت نگرفت، و جز پس از گذر سالهايى متمادى قدرت و نيرو كسب نكرد؛ به همين جهت مىبينيم پس از قتل عثمان مردم در دعوت ديگران به بيعت با آن حضرت- مبنىبر خلافت او- هجوم آوردند؛ و واقعاً مردم به همان كيفيت براى بيعت با آن حضرت به سوى او شتافتند كه در مقام
توصيف آنان فرمود:
«فَمآ راعَني إلّاوالنّاسُ كعُرف الضَّبُعِ الىّ يَنْثالُونَ علىَّ مِنْ كُلِّ جانِبٍ، حَتَّى لَقَدْ وُطِىءَ الحَسَنانِ و شُقَّ عِطفَاىَ مُجْتَمِعينَ حولِى كرَبِيضَةِ الغَنَمِ»(1)4؛
(پس از كشته شدن خليفه سوم) چيزى مرا نيازرد جز اينكه مردم- همانند موى انبوه گردن كفتار(2)5 به سوى من آمدند، و از هر طرف مرا در ميان گرفتند تا آنجا كه از فشار جمعيت نزديك بود حسن و حسين عليهما السلام از پاى درآيند، و دو سوى جامه من پاره شد؛ چنان مرا احاطه كردند كه گويى شخصى در آغل گوسفند، گرفتار شده است.»
اما اميرالمؤمنين على عليه السلام- علىرغم اصرار و پافشارى آنان در بيعت با او- از تن در دادن به درخواست آنها امتناع مىورزيد؛ زيرا مىدانست اگر خلافت را قبول كند بايد از فتنهها و آشوبهايى در آينده نزديك با آغوش باز استقبال نمايد؛ چون تدابير و حيلههايى كه در برابر او اتخاذ شد اقتضا مىكرد كه كار به او واگذار نگردد و اگر هم واگذار شود بايد با فتنهها همآغوش باشد؛ زيرا كانديدا شدن و عرضه كردن گروهى خويشتن را براى خلافت
موجب شد گردنهايى به سوى تخت خلافت كشيده شود تا بر آن تكيه زنند، على عليه السلام نيز كارش قصاص قبل از جنايت نيست و براى ارضاى مطامع اينگونه آزمندان، هزارها درهم و دينار در اختيار آنها قرار نمىدهد؛ مانند چنين خشونتى در رابطه با خدا فتنهها را از ميان نمىبرد و اصلًا به مصلحت مردم نيست، مردمى كه دائماً در ميان خوف و رجا و بيم و اميد به سر مىبرند؛ بنابراين اگر اميرالمؤمنين على عليه السلام مردم را در رابطه با درخواست آنها طرد مىكرد موجب فزونى اصرار و پافشارى آنان مىگشت تا بيشتر تأكيد كنند كه آن حضرت خلافت را بپذيرد؛ لذا ناگزير شد براى رعايت و احترام به اشتياق دينى مردم و گروهى كه دوستدار او بودهاند به درخواست آنها پاسخ مثبت دهد.
اميرالمؤمنين على عليه السلام در نامهاى كه به طلحه و زبير نوشت حال مردم را در چنين روزى مجسم مىكند كه آنها از او خواستند تا با وى بيعت كنند و آن حضرت امتناع ورزيد. على عليه السلام در اين باره مىفرمايد:
«انّى لَمْ اردِ النّاسِ حَتّى ارادُونى، وَلَمْ أُبايِعهُم حتى بايَعُونى»(1)6؛
«من نمىخواستم با مردم بيعت كنم تا آنگاه كه آنان چنين خواستند. من از آنها بيعت نگرفتم؛ بلكه آنان دست بيعت به سوى من دراز كردند.»
1) . نهجالبلاغه، نامهها، ش 54.
شواهد و مؤيّدات اين مطلب- كه مردم اصرار مىورزيدند و آن حضرت امتناع مىكرد- فراوان است؛ وقتى اميرالمؤمنين، متولّى امر خلافت شد با همان حقايقى روبهرو گشت كه قبلًا پيش بينى فرموده بود.
اولين امرى كه آن حضرت بعد از قبول خلافت با آن مواجه شد پيمان شكنى و گسستن بيعت از سوى طلحه و زبير و پيوستن آنها به عايشه در بصره بود؛ لذا على عليه السلام با ياران و شيعيان خود براى دفع اين خطر- قبل از آنكه بالا گيرد- از مدينه به سوى بصره روى نهاد؛ زيرا رجال سياست و حكومت به حوادث داخلى بيش از جريانات خارجى و برون مرزى اهتمام نشان مىدهند. وقتى اميرالمؤمنين- پس از قلع و قمع فتنه طلحه و زبير و عايشه- كوفه را به عنوان محلّ اقامت خود برگزيد، شيعيانى كه همراه آن حضرت از حجاز آمده بودند با او در كوفه ماندند. بنابراين در حجاز از دوستان و شيعيان او جز عده كمى باقى نماندند. و آنگاه كه خلافت به دست معاويه افتاد اين شيعيان- به استثناى نفرات معدودى- به حجاز باز نگشتند و شيعيان حجازى در كوفه ماندگار شدند و كوفه به صورت پايتخت تشيع در آمد؛ چنانكه به عنوان مركز خلافت على عليه السلام اتخاذ شده بود.
از آن زمانى كه شيعه در حجاز- به خاطر اينكه در اقليت قرار گرفته بود- دچار ضعف گرديد روح تشيع براى بار دوم نيرو و قدرتى به دست نياورد؛ در حالىكه در
سرزمينهاى ديگر برخوردار از رشد و پيشرفت گشته بود؛ اما در حجاز- علىرغم عوامل قوى و نيرومندى كه انسان از رهگذر آنها به رواج و انتشار تشيع در اين سرزمين اميدوار مىشد- هيچ پيشرفتى براى تشيع در اين منطقه به چشم نمىخورد. عوامل قوى و نيرومندى كه در رواج و انتشار تشيع در حجاز اثر گذاشتند بدين شرح بوده است:
حجاز نخستين خاك و سرزمينى بود كه درخت تشيع در آن غرس شد، و اين خاك و سرزمين چنين درختى را در خود پذيرفت و اين درخت به رشد و رويش روى نهاد و به بر و ميوه بارور گرديد.
حجاز همانجايى بود كه مردم آن، اميرالمؤمنين على عليه السلام را وا داشتند تا بيعت آنها را پذيرا گردد.
حجاز مركز فرود وحى در جهت ارائه و بيان فضيلت اهلبيت عليهم السلام و كانونى بود كه رسولخدا صلى الله عليه و آله فضائل وصى و خاندان خود را بر روى منبر اعلام و تبليغ مىفرمود.
حجاز موطن همه امامانى بود كه از اولاد اميرالمؤمنين على عليه السلام بودند، و اين امامان تا امامهادى عليه السلام همگى در آن به سر مىبردند، و در تمام بلاد اسلام شيعيان به سوى اين ائمه به قصد حجاز بار سفر مىبستند.
شمار شيعيان در ميان قبائل از شمار شيعيان شهرنشين حجاز فزونتر مىباشد و مىتوان قبائل بنوجهم، بنو على و
بسيارى از افراد قبيله بنىعوف را از قبائل شيعى برشمرد؛ اما در شهرها، در مدينه منوّره عده زيادى شيعه زندگى مىكنند؛ مانند شيعه «نخاوله». و در روستاهاى مدينه منوّره نيز شمار فراوانى از شيعه سكنى دارند؛ مانند شيعه «العوالى».
غير از اين گروهها، عده قليل ديگرى از شيعيان در مدينه به سر مىبرند؛ چنانكه در مكه مكرمه تعداد اندكى از شيعيان زندگى مىكنند.
حادثه و رويدادى ميان شيعه و حكومت عثمانىها در مدينه اتفاق افتاد كه معروف است و مردم نيز شاهد و ناظر آن بودهاند. اين حادثه چنان بود:
در «العوالى»- كه مردم آن از «حرب بنىعلى» مىباشند- عده زيادى از شيعه مقيم هستند. تركهاى عثمانى آنها را متّهم ساختند كه مجرمين و راهزنان را پناه مىدهند؛ لذا در صدد برآمدند كه بارو و حصار و دروازهاى براى «العوالى» بنا كنند؛ اما مردم در برابر اين تصميم مقاومت كردند؛ چون معتقد بودند اين كار حيله و نيرنگى است براى از ميان بردن آنها؛ لذا حكومت تركيه دستور داد لشگريانى زياد و نيرومند بر سر آنها بريزند. در اين گيرودار قبايل حرب به يارى قبيله بنىعلى تاختند؛ چون اين قبيله از خود آنها بودند. وقتى لشكريان عثمانى به سوى بنىعلى تاختند اين قبيله آنچنان شجاعت و استقامتى از خود نشان داد كه تركهاى عثمانى ناگزير
شكست خورده و به مدينه منوّره بازگشتند؛ اما جمعيت و گروه «حرب» پيرامون اين سپاه را احاطه كرده و مدت دو ماه آنها را در محاصره خود نگاه داشتند. به همين جهت اين حادثه را «واقعة الشهرين» مىنامند.
در اين حادثه تعداد زيادى از سپاهيان عثمانى كشته شدند؛ لكن به مردم «العوالى» كمترين خسارت و آسيبى نرسيد؛ لذا مىگويند: «طىّ اين حادثه در «العوالى» فقط يك سگ و يك بز كشته شد». آغاز اين واقعه، سوم شوال 1329 ه. ق بوده است و يكى از شعرا، اين حادثه و پيروزى شيعه و شكست تركهاى عثمانى را در ابياتى به نظم در آورده است. با اين پيروزى مقام شيعيان مستضعف- كه مقيم خود مدينه بودهاند- از نظر مردم رفيع و والا گشت.
آنگاه كه حكومت حجاز- بعد از عثمانىها- به ملك حسين بن على رسيد توجه و عنايت خود را به شيعيان معطوف ساخته و آنان را مشمول مراحم خويش قرار داد به ويژه شيعه «حرب» حجاز؛ زيرا ملك حسين بازوى قوى و شمشير براق و بُرّان اين طائفه به شمار مىرفت؛ لكن هنوز مدت كوتاهى بر اين حال و منوال نگذشت كه لشكريان ابنسعود به حرمين شريفين حمله كردند و حكومت شريف حسين را در حجاز از ميان برده و منقرض ساختند.
سعودىها براى دسترسى به حكومت حجاز به جناياتى دست زدند، خون عده زيادى را بر زمين ريختند، شمار فراوانى از مردم را بىخانمان كردند و به فجايع و كارهاى
هولناكى دست يازيدند. آن عاملى كه اين قدرت را در سعودىها ايجاد كرد و اين شجاعت و شهامت را در آنها بارور ساخت و آنان را بر آن داشت كه از جنگ فرار نكنند، و سرانجام موفق شوند بر حجاز و غير آن استيلا يابند آن بود كه فرمانده آنها كه اين حمله و جنگ و هجوم وحشيانه را رهبرى مىكرد يعنى پادشاه آنها ابنسعود و اسلاف آنها و تنى چند از افرادى كه هم مسلك با آنها بودند و خود را عالم و دانشمند وانمود مىساختند حكم و فتوايى صادر كردند كه همه فِرَق اسلامى كه اهل قبله هستند- جز خود آنها- كافرند و جان و مال آنها مباح مىباشد. و از چنين عقيده سخيف و افراطآميز براى تسلط بر حجاز و حكومت بهره بردارى نمودند، و با ايجاد اعتقادى بى اساس كه در اين نفوس ضعيف و بينوا و بىاراده راه دادند به اهداف شوم خود دست يافتند. سعودىها با اين اعمال وحشيانه و كوبنده و طبع خشن و قساوت گرى، و در سنگر اين اعتقاد باطل و مردود، تمام گروههاى اهل حجاز را در برابر خود رام و تسليم نمودند و جنگى را رهبرى كردند كه در برابر هيچ قدرتى سر تسليم فرود نمىآورد و در مقابل هيچ حكومتى گردن نمىنهاد. بنابراين پس از چنين اعمال قساوتآميز نه از شيعه و نه از فرقههاى ديگر هيچ حس و حركتى به چشم نمىخورد و هيچ صدايى از مردم حجاز بر نمىخاست. و اگر هم بعضى در برابر اين ظلم قيام مىكردند اين وحشىهاى درنده خو- كه چنان جنگهاى
مهلك آنان را اشباع نكرد و عطش آنها را سيلاب خون بىگناهان فرو ننشاند- به سرعت آن را سركوب مىساختند.
كاش! سعودىها به اين اعمال وحشيانه بسنده مىكردند و متعرض گنبد و بارگاه ائمه بقيع و اهلبيت عليهم السلام نمىشدند، اينان با همين كلنگهايى كه اين بناها را ويران ساختند كاخهاى ايمان را نيز به ويرانى كشيدند. آرى! اين گنبد و بارگاهها را فرو ريختند و با خاك يكسان ساختند.(1)
لِمن أبقيت و كاف الدّموعاما تبكيك فاجعة البقيع
براى چه كسى اشك ريزان ماندى؟آيا فاجعه بقيع تو را نمىگرياند؟!
7اگر احترام اهلبيت عليهم السلام و بزرگان آنها نزد سعودىها اين است كه مرقد آنها را با چنين وضع دلخراشى به ويرانى بكشند پيدا است كه با شيعيان و دوستان آنها چه
1) . ابنسعود، در سال 1344 ه. ق به مكه مكرمه وارد شد، در هشتم شوال همين سال گنبد و بارگاهها را ويران كرد و ضريحهاى مطهر را با خاك يكسان ساخت. شيعه چنين روزى را به عنوان روز حزن و اندوه مقرر كرد و براى اين حادثه ناگوار هر ساله در چنين روزى مجالس يادبودى بر پا مىشود. و من نيز با الهام از قريحه خود در اين حادثه دردناك شعرى انشا كردم و در سال دوم تخريب اين مراقد شريفه قصيدهاى گفتم كه مطلع آن اين است:
رفتارى را در پيش مىگيرند. ما فقط نسبت به حال شيعه و مسلمين در حجاز، عزادار و ماتم زده نيستيم؛ بلكه به حال شيعه و مسلمين در بلاد و سرزمينهاى ديگرى كه سلطه سعودىها در آنها نفوذ يافته، از قبيل: قطيف، قطر و احساى ماتمزده و ... مىباشيم. سعودىها اموال بسيارى از شيعيان و مسلمانان را از دست آنها ربودند، و بر جانها و اعتقاداتشان تسلط يافتند، آنها را مجبور ساختند مطابق شعائر آنها تظاهر نمايند، در نماز جمعه و جماعت آنها، حضور به هم رسانند و هيچگونه آزادى براى مذهب باقى نگذاشتند و به آنها اجازه ندادند كه مرقد نبىّاكرم صلى الله عليه و آله و ائمه اهلبيت عليهم السلام را زيارت كنند، و كارهايى- جز اين- كه سعودىها درباره مردم حجاز روا داشتند؛ البته در اين اواخر سختگيرى سعودىها كمتر شد و فشار و تضييقات آنها رو به كاهش گذاشت. سعودىهاى وهّابى، حجاج را مجبور ساختند كه خود را با شعائرشان هماهنگ سازند، به دنبال امامجماعت آنها نماز را برگزار نمايند، از بوسيدن مقام ابراهيم عليه السلام و لمس و دست كشيدن هر مرقد و محلّ مقدسى- جز حجرالأسود- ممانعت به عمل مىآورند. و اگر زائران مرقد رسولاكرم صلى الله عليه و آله و مراقد ائمه طاهرين عليهم السلام به آنها نزديك شوند و يا بر آنها بوسه زنند آنان را با ضرب كتك و اجبار از اين مراقد مىرانند. آرى! مىگويند: در سال گذشته؛ يعنى سال 1351 ه. ق فشار وهابىها نسبت به
حجاج و شرارت آنها كمتر شد.(1)8 اميدواريم سياست ابنسعود با اعاده و بازسازى بنا و قبور ائمه بقيع عليهم السلام و گستردن مجال براى زيارت مسلمين و شيعه، و اعطاى آزادى مذهبى با آنها همگام گردد؛ چرا كه اگر اين راه و
1) . لكن من كه در سال 1365 ه. ق براى حج در حجاز بودم شرارتسعودىها را بدتر از آن ديدم كه شنيده بودم. زوار شيعه وقتى قدمشان را در حجاز مىگذاشتند نسبت به دين و آيين و خون و جانشان احساس امنيت نمىكردند؛ زيرا نمىتوانستند فريضه واجب يا مستحبى را بر خلاف آراى آنها انجام دهند. فقط كافى بود يك مرد نادان و يا معاندى شهادت دهد فلانى شيعه است و قصد مخالفت با شريعت را دارد تا خونش ريخته شود، بيش از دو سال نيست كه از قتل آن شيعه ايرانى يعنى ابوطالب يزدى ميگذرد، اين مرد را ستمكارانه و بدون گناه كشتند، و افراد ديگرى را به قتل رساندند كه ما آنها را نمىشناسيم و يا از آنها اطلاعى نداريم. من مشاهدات و اطلاعات خود را در حج، يادداشت كردم و اين يادداشتها محفوظ است. از مصرىها راجع به شيعه نسبتهاى ناروا و دشنامهايى شنيدم كه از رفتار سعودىها از لحاظ فضيح بودن كمتر نيست؛ لكن راجع به اين تجاوزات به سوى چه كسى مىتوانيم شكايت ببريم و ناله، گريه و فرياد خود را براى چه كسى سر دهيم كه داد ما را بستاند و به فرياد ما برسد؟
رسم را در پيش گيرد بلاد و مملكت او رو به پيشرفت فزونترى گذارده و عزت و اقتدارش بيشتر مىگردد و براى او و مملكتش سودمندتر بوده و موجب مىشود حجاج بيشترى به اين سرزمين روى آورده و در آمد اهلمملكتش داراى وضع مطلوبترى گردد. بارى، اين اولين بار نيست كه آلسعود با حرمين شريفين و مردم آن درگير شدند و بر حجاز مسلط گشتند، اينان پيش از اين نيز با مردم حجاز در افتاده و بر آن استيلا يافته بودند.
در ابتداى ظهور وهابيت در نجد و پيشرفت و نفوذ اين مذهب، سعودىها حجاز را مورد تاخت و تاز خود قرار داده، و شرفا را از آن بيرون راندند؛ لكن حكومت عثمانى محمد على پاشا، والى مصر در آن روزگار و نيز سر سلسله ملوك كنونى اين ديار را تحريك نمود و او نيز سپاهى انبوه به فرماندهى فرزندش طوسون پاشا، مجهز كرد و او را به قصد حجاز گسيل داشت تا وهابىها را تسليم كرده و حرمين را از دست آنها آزاد سازد، و اين امر در سال 1226 روى داد.
فرمانرواى وهابىها در اين وقت «سعود ثانى» بود، اما طوسون شكست خورد و نتوانست در برابر لشگر وهابىها مقاومت كند؛ لذا محمد على پاشا ناگزير شد خود به سوى حجاز رود، از حُسن تصادف، سعود ثانى يعنى نيرومندترين امراى اين طائفه مُرد. پس از او عبداللَّه جانشين وى شد كه از نظر حكومت ضعيف بود. محمد على پاشا سعودىها را شكست داد و آنها پى در پى شكست مىخوردند؛ وقتى محمد على كاملًا بر سعودىها پيروز شد به مصر بازگشت. فرزند او «طوسون» صلحى با وهابىها منعقد ساخت و خود در اسكندريه از دنيا رفت،
وهابىها پس از مرگ او سر به تمرّد برداشتند، محمد على پاشاه فرزند ديگرش ابراهيم پاشا را در سال 1231 ه. ق به سوى آنها گسيل داشت و ابراهيم، «درعيه» مركز شهرهاى نجد را محاصره كرد و آنرا با جنگ به تصرف خود در آورده و آن را با آتش كشيدن، ويران ساخت و امير و فرمانرواى وهابىها تسليم شد و با خوارى و ذلت و فروتنى به سال 1232 ه. ق نزد او آمد و بدين طريق شوكت اين طائفه از ميان رفت و به ترويج مذهب آنها در آنروز خاتمه داده شد.(1)9 آرى، شوكت وهابىها فقط در نجد باقى ماند، و وقتى آلرشيد بر آلسعود در نجد پيروز شدند و حكومت در اختيار آنها قرار گرفت رفتارشان بهتر از سعودىها بود؛ لكن حكومت بر نجد- قبل از جنگ بزرگ و بعد از آنكه عبدالعزيز بن سعود بر رياض تسلط يافت- به سعودىها بازگشت وبه نام «اخوان» بهنشر و دعوت مذهب وهابيّت همت گماردند، و از رهگذر همين دعوت و بذل و بخشش اموال بود كه اعراب نجد به عبدالعزيز جذب شدند و در نتيجه بر نجد و حجاز و احساء و قطيف و قطر دست يافت. به اضافه اعمال ناروا و رفتار وحشيانه و كارهاى قطيع ديگرى كه از سعودىها تاكنون سر زد، اعمالى كه مردم دنيا از آنها بى اطلاع نيستند و تاريخ نيز آنها را ثبت و ضبط كرده است.
(2)10