ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : اهداف قيام حسيني/ مكارم شيرازي؛ تهيه و تنظيم ابوالقاسم عليان نژاديدامغاني.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام عليبن ابيطالب (ع)، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهري : ۱۱۹ ص.
شابك : ۱۰۰۰۰ ريال978-964-533-084-0 :
يادداشت : پشت جلد به انگليسي: . ...Makarem Shirazi. The goals of
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : حسينبن علي (ع)، امام سوم، ۴ - ۶۱ق.
موضوع : واقعه كربلا، ۶۱ق -- علل
شناسه افزوده : علياننژادي، ابوالقاسم، ۱۳۴۳ - ، گردآورنده
رده بندي كنگره : BP۴۱/۷۶/م۷الف۹ ۱۳۸۸
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵۳۴
شماره كتابشناسي ملي : ۲۰۰۶۴۰۱
بسماللّه الرحمّن الرّحيم
همه ما به امام حسين عليه السلام و يارانش عشق مىورزيم و در عزايش اشك ماتم مىباريم و بر سر و سينه مىزنيم، مردان، زنان، پيران، جوانان و حتّى كودكان در اين عشق مقدّس شريكند، و حتّى بسيارى از غير مسلمانان نيز در اين امر با ما شركت مىكنند.
او را در مشكلات شفيع خود بر درگاه خداوند قرار مىدهند، تربت پاكش را مىبوسيم، مرقدش را زيارت مىكنيم، و خاك درش را توتياى چشم خود مىسازيم.
امّا چرا و به چه دليل؟ چون اسوه شجاعت و شهامت و آزادى و نمونه اتمّ (كامل) شهادت در راه خدا بوده است.
امّا هدف آن حضرت از اين قيام و آن شهادت چه بوده است؟ تا ما هم از آن سرور آزادگان الگو بگيريم و عزادارىها
و زيارتهايمان مصداق «عارفاً بحقّه» باشد.
اين كتاب به سؤال بالا پاسخ مىگويد و اهداف قيام حسينى را با استناد به خطبهها و سخنان آن حضرت و تواريخ كربلا با زبانى ساده براى همگان روشن مىسازد.
بهترين منبع براى رسيدن به اهداف قيام امام حسين عليه السلام دو چيز است: نخست سخنان آن حضرت در طول مسير نهضت از مدينه تا كربلا؛ و ديگر زيارتنامههاى مربوط به آن حضرت.
از مجموع اين دو منبع ده هدف براى نهضت پرشور عاشورا استفاده مىشود، كه در اين كتاب بطور فشرده در مورد آن بحث خواهيم كرد. امّا قبل از پرداختن به اهداف دهگانه، تقديم مقدّمهاى لازم است:
برخى گفتهاند: «افعال اللَّه معلّل بالاغراض نيست»(1)
1) اين مطلب از اعتقادات اشاعره است. شرح بيشتر را در كتاب جامع الشتات تأليفميرزاى قمى، ج 4، ص 464 مطالعه فرماييد.
و منظورشان اين است كه: «لازم نيست كارهاى خداوند هدف داشته باشد!» شايد تصوّر اين گروه اين بوده كه: «اگر بگوييم خداوند از كارهايى كه انجام مىدهد هدفى دارد لازمهاش نياز خداست. يعنى خداوند كمبودها و نيازهايى دارد كه با انجام اين كارها درصدد جبران و برطرف كردن آن است، در حالى كه خداوند غنىّ بالذّات و از هرجهت كامل است. بنابراين، كارهاى خدا هدف ندارد!». اين تفكّر و توجيه، اشتباه بزرگ و فاحشى است؛ زيرا با اين سخن، حكمت خداوند زير سؤال مىرود. ما معتقديم كه «افعال خداوند معلّل بالاغراض هست و كارهاى خداوند هدف دارد؛ زيرا خداوند حكيم است، و حكيم بدون هدف كارى انجام نمىدهد» زيرا اگر بدون هدف كارى صورت پذيرد چه دليلى دارد كه اين كار بخصوص انجام شده و مشابه آن صورت نگرفته است؟
بنابراين، هر كارى انجام مىشود هدفى در پى آن است. ولى بين اهداف الهى و اهداف انسانها تفاوت وجود دارد. انسانها با انجام كارهاى مختلف درصدد جبران كاستىها و برطرف كردن نيازهاى خويشند، امّا هدف خداوند از كارها اين مطلب نيست، چرا كه او بىنياز است، بلكه هدف او به بندگانش بر مىگردد و مىخواهد فيضش را شامل حال آنان كند. آرى خالق
و مخلوق هر دو در كارهايشان هدف دارند، امّا يكى رفع نيازهاى خود را در نظر دارد، و مقصود ديگرى كمك به ديگران است. همانگونه كه انسانهاى محتاج و ثروتمندان متديّن هر دو هدف دارند، محتاجان در پى رفع نياز خويشند، ولى هدف ثروتمندان متديّن، كه خود نياز مادّى ندارند، كمك به نيازمندان است، هر چند آنها نيز در پى برطرف كردن نيازهاى معنوى خويش و جلب ثواب و رضاى الهى هستند.
براى توضيح بيشتر آنچه گفته شد به سراغ كلام وحى رفته، و آياتى از قرآن مجيد را به عنوان نمونه متذكّر مىشويم. توجّه فرماييد:
خداوند متعال در اين مورد، در آيه 12 سوره طلاق مىفرمايد:
«اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْماً»؛ خداوند همان كسى است كه هفت آسمان را آفريد، و از
زمين نيز همانند آنها را؛ فرمان (و تدبير) او در ميان آنها پيوسته فرود مىآيد تا بدانيد خداوند بر هر چيز تواناست و اينكه علم خدا به همه چيز احاطه دارد».
هدف از آفرينش آسمانها و زمين دو چيز است: نخست اينكه بدانيم خداوند قادر بر انجام هر كارى است و اين مطلب با مطالعه در مخلوقات الهى در درياها و خشكىها و جنگلها و آسمانها و كهكشانها و درون وجود خود انسان، و پرده برداشتن از شگفتىها و اسرار آن روشن مىشود.
ديگر اينكه بدانيم خداوند بر همه چيز احاطه دارد و هيچ چيز از ديد او مخفى و پنهان نمىماند.
در آيه 5 سوره يونس در مورد خلقت كواكب و ستارگان آسمان چنين آمده است:
«هُوَ الَّذِى جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُوراً وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ مَا خَلَقَ اللَّهُ ذَلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»؛ او كسى است كه خورشيد را روشنايىبخش، و ماه را نورافشان قرار داد؛ و براى آن منزلگاههايى مقرّر كرد، تا عدد سالها و حساب (زمان) را بدانيد؛ خداوند اين را جز بهحق
نيافريده؛ او آيات (خود را) براى گروهى كه آماده درك حقايقند، شرح مىدهد».
هدف از آفرينش خورشيد و ماه استفاده بندگان، بلكه تمام موجودات، از نور آنهاست. علاوه بر اينكه يك نوع تقويم طبيعى است كه در دسترس همگان است، و همه مردم اعم از باسواد و بىسواد مىتوانند با استفاده از آن حساب روزها و ماهها و سالها را داشته باشند.
در مورد فلسفه خلقت انسان (1)در آيه 56 سوره ذاريات مىخوانيم:
«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»؛ من جن و انس را نيافريدم جز براى اينكه مرا پرستش كنند (و از اين راه تكامل يابند و به من نزديك شوند)».
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد بعثت خويش مىفرمايد:
«بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلاقِ
؛ براى كامل كردن اصول اخلاقى
1) شرح بيشتر را در تفسير نمونه، ج 22، ذيل آيه مذكور مطالعه فرماييد.
مبعوث شدهام».(1)و خداوند متعال در مورد فلسفه بعثت انبيا در آيه 25 سوره حديد مىفرمايد:
«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» ما پيامبران خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب آسمانى و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند».
طبق اين آيه شريفه، يكى از اهداف بعثت انبيا عدالت اجتماعى است. همانگونه كه حديث قبل از آن، يكى ديگر از اهداف بعثت را تكميل مكارم اخلاق و ارزشهاى اخلاقى بيان كرد.
هدف از نماز، دورى از فحشا و منكرات: «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ».(2)
هدف از روزه، رسيدن به تقواى الهى: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ».(3)
هدف از حج، منافع مادّى و معنوى: «لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ
وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِى أَيَّامٍ مَّعْلُومَاتٍ».(1)
هدف از قصاص، حيات و زندگى: «وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُوْلِي الْأَلْبَابِ».(2)
وهدف از ساير تكاليف، امور ديگرى است كه به خود ما برمىگردد.
خلاصه اينكه خداوند در همه كارهايش هدفى را دنبال مىكند، ولى اين اهداف نفعى براى ذات پاك او ندارد، چرا كه بىنياز از همه چيز و همه كس است، بلكه منفعت آن به خود انسانها باز مىگردد.
با توجّه به آنچه گذشت، قيام و انقلاب اولياى الهى نيز نمىتواند بدون هدف باشد. بلكه هر حركت و قيامى كه از سوى پيامبران يا امامان عليهم السلام صورت پذيرفته، اهداف مهمّى در پى داشته است. به همين دليل، قيام امام حسين عليه السلام نيز اهداف بسيار مهمّى داشته، كه مىبايست اهداف قيام آن حضرت را بدانيم، تا رمز جاودانگى و ماندگارى عاشورا معلوم شود.
از مجموع سخنان امام حسين عليه السلام و زيارتنامههاى آن حضرت، استفاده مىشود كه حضرت اهدافى از اين قيام بزرگ و مهم داشته كه به ده هدف آن اشاره مىشود. اهداف مقدّسى كه امام عليه السلام و يارانش براى تحقّق آن جان بر كف نهاده، و خون قلب خود را تقديم كرده، و اهلبيت آن حضرت رنج اسارت را به جان خريده، و تمام سختىهاى بعد از جنگ عاشورا تا بازگشت به مدينه را با جان و دل تحمّل كردند.
اين اهداف را در اين كتاب به صورت فشرده و كوتاه مورد تحليل و بررسى قرار مىدهيم.
هنگامى كه امام حسين عليه السلام حاضر به بيعت با يزيد نشد، و عزم خروج از مدينه كرد، وصيّتنامهاى كوتاه، امّا بسيار پرمحتوا، تنظيم فرمود و آن را به برادرش محمّد حنفيّه (1)سپرد، و او را به عنوان نماينده خود در مدينه گمارد، تا اوضاع آن شهر را زير نظر داشته باشد، و اخبار لازم را به امام عليه السلام منتقل سازد.
امام عليه السلام در بخشى از اين نامه مىنويسد:
«إِنّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً، وَ لا بَطِراً، وَ لا مُفْسِداً، وَ لا ظالِماً، إِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي
؛ من از سر هوا و هوس قيام نكردم، و قصد افساد و ظلم به ديگران هم ندارم، (و در پى پست و مقام
1) او فرزند اميرالمؤمنين عليه السلام است، و« حنفيّه» لقب مادر اوست، و نام مادرش خوله دخترجعفر بن قيس است. ا زحضرت رضا عليه السلام نقل شده كه اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمود:« محمّدها ابا دارند كه خدا عصيان شود. سؤال شد: اين محمّدها كيانند؟ فرمود: محمّد بن جعفر و محمّدبن ابىبكر و محمّد بن ابىحذيفه و محمّد بن اميرالمؤمنين بن حنفيّه». و امّا نيامدن او به همراه امام حسين عليه السلام به كربلا، شايد به جهت عذر يا مصلحتى بوده است. و در مورد سال وفات و محلّ دفن او، اختلاف نظر وجود دارد: بعضى وفاتش را سال 80 ه. ق و محلّ دفن او را جبل رضوى و بعضى در طائف دانستهاند.( قصّه كربلا، ص 71).
و مال دنيا هم نيستم) بلكه به منظور اصلاح امّت جدّم قيام كردهام».(1)
در جاى ديگر، كه در اهمّيّت امر به معروف و نهى از منكر سخن گفته، مىخوانيم:
«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ انَّهُ لَمْ يَكُنْ ما كانَ مِنَّا تَنافُساً في سُلْطانٍ، وَ لَا الِتماساً مِنْ فُضوُلِ الْحُطامِ، وَ لكِنْ لِنُرِىَ الْمَعالِمَ مِنْ دينِكَ، وَ نُظْهِرَ الْإِصْلاحَ فِي بِلادِكَ
؛ بارخدايا! تو (خوب) مىدانى كه انقلاب و نهضت ما براى طلب حكومت و به دست آوردن زرق و برق دنيا نبود، بلكه هدف اين است كه معالم دينت را به مردم ارائه دهيم، و اصلاحات را در شهرها آغاز كنيم».(2)
بنابراين، اوّلين هدف امام حسين عليه السلام از نهضت عاشورا اصلاحات است. براى روشن شدن اهمّيّت اين موضوع، لازم است اصلاحات در قرآن مجيد بطور فشرده مورد بررسى قرار گيرد. توجّه فرماييد:
واژه «اصلاح» و هم خانوادههايش 12 مرتبه در قرآن مجيد تكرار شده است. خداوند در اين آيات از اصلاحات فردى
شروع كرده و تا اصلاحات جهانى ادامه مىدهد. به آيات زير توجّه فرماييد:
در آيه شريفه 220 سوره بقره، در مورد يتيمان و چگونگى معاشرت با آنان چنين آمده است:
«وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الْيَتَامَى قُلْ إِصْلَاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَإِنْ تُخَالِطُوهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ»؛ و از تو درباره يتيمان سؤال مىكنند، بگو: «اصلاح كار آنان بهتر است و اگر زندگى خود را با زندگى آنها بياميزيد، (مانعى ندارد؛) آنها برادر (دينى) شما هستند. (و همچون يك برادر با آنها رفتار كنيد) خداوند، مفسدان را از مصلحان، باز مىشناسد».(1)
خداوند پس از طرح اصلاحات فردى، انگشت بر روى اصلاحات خانوادگى (2)نهاده، و در آيه شريفه 35 سوره نساء
1) شرح بيشتر در مورد آيه فوق و مسأله يتيم نوازى و آثار معنوى آن را در كتاب ما« از تو سؤال مىكنند» مطالعه فرماييد.
2) اسلام نسبت به اصلاح امور مردم اهمّيّت فوقالعادهاى قايل است، و اين مطلب ازمطالعه آيات قرآن و روايات معصومين عليهم السلام روشن مىشود. فقط در كتاب ارزشمند اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان والكفر، باب الاصلاح بين الناس، 7 روايت نقل شده كه به ذكر يك نمونه از آن قناعت مىشود:« امام صادق عليه السلام فرمود: اصلاح در بين مردم صدقهاى است كه خداوند آن را دوست دارد».
مىفرمايد:
«وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَماً مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَماً مِّنْ أَهْلِهَا إِنْ يُرِيدَا إِصْلَاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُمَا إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيماً خَبِيراً»؛ و اگر از جدايى ميان آن دو (همسر) بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر، و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند). اگر اين دو (داور)، تصميم به اصلاح داشته باشند خداوند دلهاى آن دو را به هم نزديك مىكند؛ زيرا خداوند دانا و آگاه است (و از نيّات همه با خبر است)».
در گام سوم به منظور اهمّيّت اصلاحات جامعه، اشارهاى به مشكلات عصر حضرت شعيب عليه السلام نموده، و به نقل از آن پيامبر بزرگوار مىفرمايد:
«قَالَ يَا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنتُ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّى وَرَزَقَنِى مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً وَمَا أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَى مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِى إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ»؛ گفت: اى
قوم من! به من خبر دهيد، اگر دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم، و روزى و موهبت نيكويى به من داده باشد، (آيا مىتوانم بر خلاف فرمان او رفتار كنم؟!) من هرگز نمىخواهم چيزى كه شما را از آن باز مىدارم، خودم مرتكب شوم. من جز اصلاح- تا آنجا كه توانايى دارم- نمىخواهم و توفيق من (در اين كار)، جز به (يارى) خدا نيست. تنها بر او توكّل كردم؛ و به سوى او باز مىگردم».(1)
قابل توجّه اينكه هر يك از پيامبران الهى در عصر و زمان خود، با مشكلات خاصّى در جامعه خويش مواجه بودهاند كه به اصلاح آن مشكلات مىپرداختند. در عصر حضرت شعيب عليه السلام جامعه دچار ناهنجارىهاى مالى و اقتصادى گشته، و بازار و اقتصاد آنها را بيمار كرده بود. معاملات حرام، كمفروشى، خيانت، ظلم در اموال و مانند آن فراوان بود، حضرت شعيب عليه السلام از سوى خداوند مأموريّت يافت كه به مبارزه با آن مفاسد بپردازد و امّت خويش را اصلاح كند.(2)
1) هود، آيه 88.
2) شعار( ان اريد الّا الاصلاح ما استطعت) تنها شعار حضرت شعيب عليه السلام نبود، بلكه از جمله شعارهاى تمام انبيا و همه رهبران راستين است. گفتار و كردار آنها نيز شاهدى بر اين هدف محسوب مىشود. آنها نه براى سرگرمى مردم آمده بودند، نه بخشش گناهان، نه فروختن بهشت، و نه براى حمايت از زورمندان و تخدير تودهها، بلكه هدفشان اصلاح به معناى مطلق و وسيع كلمه بود، اصلاح در تفكّر و انديشه، اصلاح در اخلاق، اصلاح در امور فرهنگى و اقتصادى و سياسى جامعه، و اصلاح در همه ابعاد اجتماع، و براى تحقّق اين اهداف تكيهگاهشان تنها خدا بود، و از هيچ توطئه و تهديدى هراس نداشتند.( تفسير نمونه، ج 9، ص 267).
بالاتر از اصلاح فردى، خانوادگى و جامعههاى مختلف، اصلاح امور تمام مردم كره زمين است، كه آيه شريفه 56 سوره اعراف به آن اشاره دارد:
«وَلَا تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَاحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ»؛ و در زمين پس از اصلاح آن فساد نكنيد، و او را با بيم و اميد بخوانيد (بيم از مسؤوليتها و اميد به رحمتش، و نيكى كنيد،) زيرا رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است».(1)
خلاصه اينكه خداوند متعال اصلاح تمام شؤون حيات را در سطح گسترده و به طور فراگير در قرآن مطرح كرده، و از همه امّت مخصوصاً پيشوايان اجراى آن را خواسته است.
«اصلاح» مقابل «افساد» است، و افساد به تباهى كشاندن نظم
1) شبيه اين مطلب، در آيه شريفه 85 سوره اعراف نيز آمده است.
لازم يك موجود، يا يك فرد، يا خانواده، يا جامعه، يا يك كشور و اصلاح بازگرداندن آن نظم به حالت سابق است.
در يك خانواده صالح، بزرگترها بايد به وظايف خويش، كه همان خيرخواهى و نصيحت است، عمل نموده، و كوچكترها از آنها اطاعت كرده، و هيچكدام از آنها در وظايف و مسؤوليّتهاى خود كوتاهى نكنند. حال اگر بزرگترها به وظايف خويش عمل نكرده، و كوچكترها از اطاعت سرباز زنند، و هيچ كس به مسؤوليّتهاى خويش عمل نكند، و اين كارها تكرار شود نظم خانواده بر هم خورده، و فاسد مىشود.
اصلاح چنين خانوادهاى آن است كه هر كس وظايف خويش را به درستى انجام داده، و روابط صحيح و اخلاق اسلامى و نظم سابق حاكم شود. يك امّت نيز ممكن است از جهت مسايل اقتصادى، اخلاقى، اعتقادى، فرهنگى و عاطفى فاسد شود، و اصلاح آن به از بين بردن تك تك مفاسد مذكور و بازگرداندن نظم سابق است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در محيطى مبعوث به پيامبرى شد كه از فرط
جهل و نادانى و بىفرهنگى، معروف به محيط جاهليّت بود.(1)جامعه حجاز (عربستان) از هر جهت فاسد بود؛ از نظر اعتقادى بتهايى را با دستان خود تراشيده و يا ساخته، و آن را عبادت و پرستش كرده، و به هنگام شدّت گرسنگى بتهايى كه از خرما ساخته شده بود را مىخوردند! زندگى آنها آميخته با انواع خرافات بود. خرافات در زندگى آنها غوغا مىكرد. از نظر اخلاقى به حدّى از انحطاط رسيده بودند كه زنان بدكاره نه تنها از اعمال زشت خود شرم نكرده، و آن را مخفى نمىنمودند، بلكه بر بالاى در خانه خود پرچم مخصوص اين كار را نصب مىكردند! خونريزى، قساوت قلب تا سر حدّ كشتن و زنده به گور كردن دختران، ريختن خون بىگناهان، مفاسد اقتصادى و اجتماعى كاملًا مشهود و ملموس بود.
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در چنين محيط فاسدى مبعوث شد و شروع به اصلاح تك تك مفاسد كرد. بتپرستان را به پرستش خداى يگانه و يكتا دعوت كرد. مفاسد اخلاقى را در زير پرچم
«بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلاقِ»(2)
از بين برد. با ظلم و خونريزى مبارزه كرد. جان انسانها را آن قدر ارزشمند كرد كه براى كشتن يك
انسان به صورت غير عمد يكصد شتر ديه قرار داد(1)، در حالى كه اگر كسى چهار پنج شتر داشت انسان ثروتمندى محسوب مىشد. تبعيضها برچيده شد، و خلاصه همه چيز به نظم سابقش برگشت.
پس از رحلت پيامبر عظيمالشأن اسلام، حضرت محمد صلى الله عليه و آله، و انحراف خلافت از مسير اصلى اش، ارزشهاى اخلاقى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى رواج آن خون دل خورده بود، به تدريج كمرنگ شد و جاى خود را به بعضى از مفاسد زمان جاهليّت داد. بنىاميّه و بازماندگان دوران جاهليّت آهسته آهسته پستهاى كليدى را اشغال و صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله را از صحنه خارج كردند. بيت المال به شكل ناعادلانه تقسيم شد.
على عليه السلام در زمان حكومتش تلاشهاى فراوانى براى اصلاح امّت كرد، اما كوتاه بودن مدّت حاكميّت آن حضرت اجازه تحقّق كامل آن را نداد. پس از شهادت آن حضرت، حاكم شورشى زمان على عليه السلام يعنى معاويه خليفه مسلمين شد. او حتّى روشى را كه ابوبكر و عمر جهت انتخاب خليفه در پيش گرفته بودند رعايت نكرد، و در حقيقت با حركتى شبيه كودتا
1) وسائل الشيعه، ج 19، ص 142.
حكومت را به دست گرفت. به منظور تقويت پايههاى حكومت خويش پس از شهادت حضرت على عليه السلام به عراق رفت و صريحاً گفت: «من نيامدهام كه شما را توصيه به نماز و روزه كنم، بلكه مىخواهم بر شما حكومت كنم. كسانى كه با من مخالفت كنند جانشان در امان نخواهد بود!»(1)بدين منظور به تدريج عناصر فاسد از بنىاميّه را كه قلباً به اسلام ايمان نياورده بودند، بر سر كار آورد و از سوى ديگر، شروع به خريدن طرفدارهاى ضعيف الايمان على عليه السلام با اموال بيتالمال كرد.
اطرافيان او از غارتگرى ابا نداشتند. در تمام تواريخ و در نهجالبلاغه، خطبه 27 آمده است كه گروهى جنايتكار از شاميان وارد شهرهاى عراق شده، و غافلگيرانه به مردم حمله كرده، و آنها را كشته، و اموالشان را به غارت مىبردند، تا در عقيده خود متزلزل گشته و از على و اولاد آن حضرت دست بردارند. نتيجه اينكه بنىاميّه در يك حركت قهقرايى مسايل عصر جاهليّت را زنده كردند.
1) مرحوم شيخ مفيد در ص 355 كتابش،( ارشاد) سخنان معاويه را چنين نقل كرده است:« به خدا سوگند من براى اين با شما نجنگيدم كه نماز بگذاريد و روزه بگيريد و حج بجا آوريد و زكات دهيد! اين امور را خودتان انجام مىدهيد! هدف من از پيكار با شما اين بود كه بر شما حكومت كنم( و به قدرت دست يابم).( عاشورا، ص 162)
با مرگ معاويه در نيمه رجب سال شصتم هجرى قمرى، فرزندش يزيد خلافت را، همچون پدر، به زور و بدون هيچ ضابطهاى در اختيار گرفت، فساد و فحشا و ظلم در عصر يزيد به مراتب بدتر از عصر پدرش فراگير شد، و تمام شهرهاى اسلامى حتى مدينه منوّره را فرا گرفت. و البتّه اين طبيعى بود، چرا كه مردم پيرو زمامداران و سردمداران خود هستند
«النّاسُ عَلَى دِينِ مُلُوكِهِم»(1)
وقتى رييس حكومت شرابخوار، قمارباز، ميمون باز، سگ باز و خلاصه آلوده به انواع گناهان باشد(2)، جامعه نيز دچار فساد اعتقادى، اجتماعى، اخلاقى مىشود. در مورد ظلمها و جنايتهاى يزيد همين بس كه وقتى رييس گروه تحقيق اعزامى از مدينه به شام مىرود و پس از تحقيق به مدينه باز مىگردد، در گزارش خود به مردم مدينه
1) اين جمله همانطور كه در تذكرة الموضوعات ص 183، و كشف الخفاء، ج 2، ص 311 آمده حديث نيست.
2) ابن كثير مورّخ و دانشمند متعصّب و معروف اهل سنّت مىگويد:« يزيد به نوازندگى، شرابخوارى، خوانندگى، شكار( تفريحى)، به خدمت گرفتن غلامان و كنيزان خنياگر، سگبازى، و به جان هم انداختن قوچها، چهارپايان و بوزينهها شهرت داشت. هر روز صبحگاهان مست و مى زده بر مىخواست. او بوزينهاى را بر پشت اسب زين شدهاى سوار مىكرد و مىگرداند و بر بوزينه و غلامان كلاههاى زرين مىپوشاند، و هنگامى كه بوزينهاش مُرد بر او اندوهگين شد.( عاشورا، ص 219)
مىگويد: «به خدا قسم ما در حالى از نزد يزيد بيرون آمديم كه خوف آن داشتيم كه (بر اثر گناهان فراوان وى) از آسمان سنگ بر سر ما ببارد. او مردى است كه با مادران و دختران و خواهران نيز زنا مىكند، وى شراب مىنوشد و نماز نمىخواند!».(1)
امام حسين عليه السلام به قصد اصلاح مفاسدى كه در طول اين مدّت و پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در جامعه رخ داده بود دست ردّ بر سينه يزيد براى بيعت با او زد، و تصميم گرفت با بازگرداندن نظمِ لازمِ سابق به زندگى فردى و اجتماعى مردم، خاطرات وسنّتهاى دوران حضرت رسول صلى الله عليه و آله را زنده كند.
آرى امام حسين عليه السلام به منظور اصلاح امّت جدّش و جامعه اسلامى قيام كرد. اگر امام حسين عليه السلام دست به اين كار بزرگ نمىزد به يقين امروز خبرى از اسلام نبود، يا اگر بود قابل توجّه نبود.
درست است كه آن حضرت در اين راه شربت شهادت نوشيد، ولى جامعه اسلامى را تكان داد و به اين هدف نزديك ساخت.
1) المنتظم، ج 4، ص 179( حوادث سال 63 ه. ق) به نقل از عاشورا، ص 217.
پيروان و عاشقان مكتب آن حضرت، زمانى مىتوانند ادّعاى عشق و پيروى راستين كنند كه به مفاسد موجود عصر و زمان خود بينديشند، و آنچه در توان دارند براى مبارزه با آن بهكار گيرند. و به يقين آن حجم عظيم عزاداران هرگاه تصميمى منطقى و حسابشده و مدبّرانه براى برخورد با مفاسد و سوق جامعه به سوى اصلاح بگيرند موفّق خواهند شد.
وعّاظ محترم و مدّاحان عزيز نيز بايد روى اين هدف مقدّس تبليغ كنند، و شركتكنندگان در اين مجالس را دعوت به اصلاح مفاسد اخلاقى و اجتماعى نمايند، و چه بهتر از خانوادههاى خود آغاز كنند.
اين هدف، هم در كلمات امام حسين عليه السلام آمده است، و هم اصحاب آن حضرت به آن اشاره كردهاند، و هم پيروان وشيفتگان حضرتش در زيارتنامهها آن را زمزمه مىكنند.
امام حسين عليه السلام در وصيّتنامهاش خطاب به محمّد حنفيّه فرمود:
«أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعرُوفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ
؛ هدف من از قيام امر به معروف و نهى از منكر است».(1)
مسلم بن عقيل، سفير دلاورِ سرور و سالار شهيدان، پس از آنكه يكّه و تنها با دشمن مبارزه كرد و بالاخره دستگير شد و او را نزد عبيداللَّه بن زياد آوردند، امير كوفه خطاب به آن حضرت گفت: «شنيدهام براى فتنهانگيزى (و اختلاف در ميان مسلمانان) به كوفه آمدهاى؟» حضرت در پاسخش فرمود:
«ما لِهذا آتَيْتُ، وَ لكِنَّكُمْ أَظْهَرْتُمُ الْمُنْكَرَ، وَ دَفَنْتُمُ الْمَعْرُوفَ ... فَأَتَيْناهُمْ لِنَأْمُرَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ، وَ نَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ
؛ براى فتنهانگيزى به كوفه نيامدهام، بلكه از آنجا كه شما منكرات را گسترش داده
1) بحارالانوار، ج 44، ص 329؛ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.
و معروف را دفن كردهايد ... به سوى مردم كوفه آمدهايم تا آنها را امر به معروف كرده و از منكرات باز داريم».(1)
در زيارتنامههاى مربوط به امام حسين عليه السلام از جمله زيارت وارث مىخوانيم:
«اشْهَدُ انَّكَ قَدْ اقَمْتَ الصَّلاةَ، وَآتَيْتَ الزَّكاةَ، وَامَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ، وَنَهَيْتَ عَنْ الْمُنْكَرِ، وَاطَعْتَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ حَتّى اتيكَ الْيَقينُ
؛ شهادت مىدهم كه تو (امام حسين عليه السلام) نماز را بپا داشتى، و زكات را پرداختى، و امر به معروف و نهى از منكر كردى، و تا هنگام شهادت از خدا و رسولش اطاعت كردى».(2)
بنابراين، بى شك يكى از اهداف مهمّ آن حضرت در قيام عاشورا، احياى دو فريضه فراموش شده امر به معروف و نهى از منكر بود.
از يك جهت امر به معروف و نهى از منكر از همه وظايف دينى مهمتر است. بدين جهت در حديث ارزشمندى از حضرت على عليه السلام مىخوانيم:
«وَمَا أَعْمَالُ الْبِرِّ كُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، عِنْدَ الْأَمْرِ
بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْيِ عَنِ الْمُنْكَرِ، إِلَّا كَنَفْثَةٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍ
؛ (بدانيد) تمام اعمال نيك وحتّى جهاد در راه خدا در برابر امربهمعروف ونهى از منكر همچون قطرهاى است در مقابل يك درياى پهناور».(1)
ما يك تشبيه ساده و در عين حال دقيق و عميق در مورد اين دو فريضه داريم. توجّه فرماييد:
مزرعه بزرگى را در نظر بگيريد. اين مزرعه به دو چيز مهم نياز دارد، تا سرپا بماند و مفيد باشد:
نخست آبيارى منظّم و كافى و به موقع، و گرنه همه درختان و محصولات باغ مىخشكد.
دوم دفع آفات مختلفى كه دامنگير محصول مىشود.
امر به معروف حكم آبيارى مزرعه عظيم دين را دارد، و نهى از منكر در حكم آفتزدايى آن است. اگر مزرعه دين به وسيله امرِ به معروفِ منظّم و كافى و به هنگام، آبيارى نگردد محصولات آن نابود مىگردد، همانگونه كه چنانچه پس از بارور شدن محصولات، با نهى از منكر آفتزدايى صورت نگيرد، محصولى از آن مزرعه باقى نخواهد ماند.
اينكه در روايت فوق امر به معروف و نهى از منكر (از يك نظر) از همه واجبات مهمتر شمرده شده، دليلش اين است كه بدون اين دو، بقيّه واجبات به بار نمىنشينند.
1) نهجالبلاغه، كلمات قصار، 374.
همانگونه كه در روايات (1)و رساله توضيحالمسائل فقها آمده، امر به معروف و نهى از منكر سه مرحله دارد، كه توجّه به آن لازم است:
الف) مرحله قلبى: يعنى در دل عاشق معروف و دشمن منكر باشد. هنگامى كه معروفى را مىبيند خوشحال و مسرور گردد، و در مواجهه با منكرات منزجر و غمگين شود، و خلاصه حالت درونىاش در برخورد با اين دو پديده يكسان نباشد. كه اين حالت درونىانگيزه عمل خواهد شد.
ب) مرحله زبانى: علاوه بر عشقِ درونى نسبت به معروف و بيزارى قلبى از منكرات، آن را بر زبان جارى سازد و در برخورد با منكرات و ترك معروفها، با زبان خويش و به صورت مؤدّبانه و دوستانه، تذكّر دهد. اگر بدون خشونت و با رويى گشاده و پرهيز از جريحهدار كردن احساسات، به طرف مقابل تذكّر دهد، قطعاً اثر خواهد كرد.
ج) برخورد عملى و فيزيكى: مرحله سوم امر به معروف و نهى از منكر، يعنى برخورد عملى و فيزيكى كه كار حكومت است.
اگر شخص يا اشخاصى آشكارا در جامعه مرتكب منكرات شوند و معروفها را زير پا بگذارند و به تذكّرات ديگران
1) وسائل الشيعه، ج 11، ابواب الامر والنهى، باب 3.
توجّهى نكنند، حكومت اسلامى بايد آنها را دستگير و مجازات كند. و چنانچه آزادى آنها به نظام اسلامى ضربه بزند، بايد آنها را زندانى نمايد. تكرار مىكنيم كه اين مرحله، كار افراد عادى نيست، بلكه وظيفه حكومت است.
همانگونه كه قبلًا اشاره شد در عصر حكومت بنىاميّه مخصوصاً يزيد منكرات همه جا را فرا گرفته بود، حتّى مركز حكومت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، مدينه منوّره، آلوده انواع منكرات و محرّمات شده بود.(1)كار به جايى رسيده بود كه گروهى از مردم مدينه به استقبال زنان خواننده مىرفتند و از اين كار احساس شرمندگى نمىكردند! تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل، و وضعيّت بقيّه شهرها را كه از مركز ظهور اسلام دور بودند تصوّر كن. البتّه اين روند- همانگونه كه قبلًا اشاره شد- يك روند طبيعى بود، زيرا وقتى سردمداران حكومت و كسانى كه خود را خليفه و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله
1) به گفته مسعودى در مروج الذهب، ج 3، ص 67، در دوران كوتاه حكومت يزيد دربار وىمركز فساد و فحشا و گناه بود و آثار آن در جامعه نيز گسترش يافته بود، به گونهاى كه حتّى در محيط مقدّسى همچون مكّه و مدينه جمعى به نوازندگى و استعمال آلات لهو و لعب مىپرداختند.( عاشورا، ص 216).
مىپنداشتند آلوده به انواع گناهان شوند، از مردم عادى چه توقّعى مىتوان داشت؟!
به قول شاعر عرب:
اذَا كَانَ رَبُّ الْبَيْتِ بِالدَّفِّ مُولِعاًفَشِيمَةُ اهْلِ الْبَيْتِ كُلُّهُمُ الرَّقْص (1)
«هنگامى كه رييس خانواده علاقه شديد به نوازندگى داشته باشد، تمام اهل خانه به رقص و پايكوبى مىپردازند».
آرى، منكرات، شرق و غرب جهان اسلام را فرا گرفت، و معروفها به فراموشى سپرده شد. صلحا، عبّاد، مهاجران، انصار از صحنه حكومت كنار گذاشته شده، و ظالمان و فاسدان و تبعيديان زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و مطرودان، زمام امور را به دست گرفتند.(2)امام حسين عليه السلام در چنين شرايطى با تمام وجود خود (با قلب و زبان و عمل) رسالت امر به معروف و نهى از منكر را ادا نمود. در روز عاشورا قرآن را بر سر نهاد و در ميان دو لشكر
1) التحفة السنيّة، ص 79؛ اضواء على الصحيحين، ص 286؛ و الانتصار للعاملى، ج 6، ص 480
2) معاويه افرادى همچون عمروبن عاص، زياد بن ابيه، مغيرة بن شعبه، سمرة بن جندب رادر شهرهاى مصر و بصره و كوفه در حكومت شريك كرد. جالب اينكه حضرت على عليه السلام در يك پيشبينى شگفتآور در نامه 62 نهجالبلاغه از اين واقعه خبر داد. شرح بيشتر را در كتاب عاشورا، ص 163 به بعد مطالعه فرماييد.
قرار گرفت و مكرّر آنها را به عمل كردن به قرآن دعوت نمود، و هنگامى كه مشاهده كرد مرحله قلبى و زبانى كارساز نيست وارد مرحله بعد شد. در مرحله سوم گاه دشمن نابود مىشود و به اين وسيله از ادامه منكرات باز مىماند و اگر اين كار ممكن نشود بايد فداكارى كرد و اين رسالت را به پايان رساند. آرى امام حسين عليه السلام با تقديم خون خود اين وظيفه بزرگ را انجام داد و درخت نوپاى اسلام را آبيارى كرد، و آن را از نابودى نجات داد.
خون اباعبداللَّه الحسين عليه السلام و فرزندان و يارانش، هم مزرعه اسلام را آبيارى كرد و هم آن را آفتزدايى نمود. اگر قيام امام حسين عليه السلام نبود و بنىاميّه و بازماندگان عصر جاهليّت رسوا نمىشدند معلوم است چه بر سر اسلام مىآوردند، و اگر بود همچون مزرعه پرآفتى بود كه ثمره چندانى نداشت.
يكى از مسايل مهمّ تاريخ اسلام قيامهاى پس از واقعه كربلا بود. قيامهايى نظير قيام توّابين، قيام مختار و مانند آن، تمام اين نهضتها يك شعار داشتند و آن
«الرِّضَا لِآلِ مُحَمَّد»(1)
بود. حتّى ابومسلم خراسانى هم با اين شعار بر سر كار آمد، و موفّق به منقرض ساختن حكومت بنىاميّه شد. هر چند در تحويل
1) بحارالانوار، ج 52، ص 302، ح 46 و صفحات 174 و 175 و 178 و 199.
حكومت به صاحبان اصلى آن اشتباه كرد و آن را به بنىعبّاس سپرد؛ يا مجبور شد به آنها بسپارد.
بنابراين، امر به معروف و نهى از منكر يكى ديگر از اهداف قيام امام حسين عليه السلام بود، و حضرت براى رسيدن به اين هدف با اهداى خون خود موفّق شد، و آثارش تدريجاً ظاهر گشت، و آن حركت جاهلى متوقف شد.
آيا سخنان امام حسين عليه السلام در اين رابطه اين پيام را به ما نمىدهد كه بايد در سايه عزادارىها معروفها را گسترش داده و منكرات را برچينيم؟ به يقين هر سال بايد بر عظمت و وسعت عزادارىها افزوده شود، امّا اگر همچنان معروفها فراموش شود و منكرات گسترش يابد، قطعاً به هدف سيّدالشهدا نرسيدهايم. در عصر و زمان ما هم مزرعه دين نيازمند آبيارى به وسيله امر به معروف و آفتزدايى با نهى از منكر است و اگر از اين دو اصل مهم غفلت شود، خطرات و آفات جامعه اسلامى را با هجوم فرهنگ ضدّ دينى غرب تهديد خواهد كرد.
يكى ديگر از اهداف نهضت عاشورا، احياى سنّت پيامبر عاليقدر اسلام، حضرت محمّد صلى الله عليه و آله است. امام حسين عليه السلام مىفرمايد:
«ادْعُوكُمْ الى كِتابِ اللَّه وَسُنَّةِ نَبِيِّهِ صلى الله عليه و آله فَانَّ السُّنَّةَ قَدْ امِيتَتْ وَ انَّ الْبِدْعَةَ قَدْ احْيِيَتْ، وَ انِ اسْتَمِعُوا قَوْلي وَ تُطِيعُوا امْرِي، اهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشادِ
؛ شما را به كتاب خدا و سنّت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله دعوت مىكنم چرا كه سنّت رسول خدا صلى الله عليه و آله را ميرانده و بدعتها را احيا كردهاند و اگر دعوتم را اجابت كرده، و كلامم را بشنويد و دستوراتم را عمل كنيد، شما را به راه رشد و تقوا هدايت خواهم كرد».(1)
و در جاى ديگر خطاب به برادرش محمّد حنفيّه مىفرمايد:
«ارِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ، وَاسِيرَ بِسِيرَةِ جَدِّي وَأَبِي عَلِىِّ بْنِ أَبِي طالِبٍ
؛ مىخواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 28؛ بحارالانوار، ج 44، ص 340؛ اعيان الشيعه، ج 1، ص 59.
و طبق سنّت جد و پدرم عمل نمايم».(1)
بنابراين، يكى از اهداف امام حسين عليه السلام احياى سنّت و سيره پيامبر صلى الله عليه و آله و از بين بردن بدعتها بوده است.
بنىاميّه در طول مدّتى كه خلافت را غصب كردند، و بناحق بر مسند قدرت تكيه زدند، بدعتهاى فراوانى در دين ايجاد كرده، و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله را ميراندند؛ چرا كه ادامه حياتشان در گرو احياى بدعتها و محو سنّتهاى پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بود. به نمونههايى از اين بدعتها توجّه فرماييد:
در عصر جاهليّت شخصيّت افراد بر محور ثروت و فرزندان دور مىزد. هر كس پول بيشتر و فرزندان فزونترى داشت، شخصيّتش در نگاه مردم مهمتر بود. خداوند متعال در آيه شريفه 37 سوره سبأ ضمن بىاعتبارى اين ملاك، معيار جديدى را جايگزين آن كرد. مىفرمايد:
«وَمَا أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ بِالَّتِى تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنَا زُلْفَى إِلَّا مَنْ آمَنَ
1) مقتل عوالم، ص 54.
وَعَمِلَ صَالِحاً فَأُوْلَئِكَ لَهُمْ جَزَاءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَهُمْ فِى الْغُرُفَاتِ آمِنُونَ»؛ اموال و فرزندانتان هرگز شما را نزد ما مقرّب نمىسازد، جز كسانى كه ايمان بياورند و عمل صالحى انجام دهند، كه براى آنان در برابر كارهايى كه انجام دادهاند پاداش مضاعف است؛ و آنها در غرفههاى (بهشتى) در (نهايت) امنيت خواهد بود».
و نيز در آيه شريفه 13 سوره حجرات «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»؛ گرامىترين شما در نزد خداوند، با تقواترين شماست.» اين مطلب را واضحتر بيان فرموده است.
بدين ترتيب، اسلام معيار شخصيّت را از ثروت و فرزند، به ايمان و تقوا و عمل صالح تغيير داد. يعنى هر كس تقواى بيشتر داشته باشد به خداوند نزديكتر است، هر چند اصلًا فرزندى نداشته و فقيرترين فرد جامعه باشد. و كسى كه تقواى كمترى داشته باشد از خداوند دورتر است هر چند داراى فرزندان فراوان و ثروت زيادى باشد.
در پى اين تغيير ملاك، ابوسفيانها و ابولهبها و ابوجهلها جاى خود را به سلمانها و ابوذرها و مقدادها دادند، و در پى آن، مردم در برابر ثروتمندان به خاطر پول و ثروتشان تواضع نمىكردند.
امّا با رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دوباره معيارها دستخوش تغيير و تحوّل شد، و در عصر خليفه سوم به حال سابق برگشت، و ثروتمندان و صاحبان فرزندان و نيروى انسانى بيشتر هر چند بويى از تقوا نبرده بودند، جاى انسانهاى متقى را گرفته، و به عنوان شخصيّتهاى اسلامى معرفى شدند. در عصر معاويه پيشقراولان و كسانى كه زودتر از همه اسلام را پذيرفته بودند كنار گذاشته شده، و آزادشدگان دست پيامبر صلى الله عليه و آله و فرزندانشان (طلقاء و ابنا طلقاء) كه اسلام را به اجبار و فشار محيط نه از روى ميل و علاقه و اشتياق، پذيرفته بودند سر كار آمدند.(1)در جنگ صفين تعداد فراوانى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله در سپاه امام على عليه السلام و تنها افراد بسيار معدودى از صحابه خود فروخته در اردوگاه معاويه بودند.(2)دستگاه بنىاميّه كه براساس
1) عثمان افراد فاسق و ظالمى چون وليد بن عقبة بن ابىمعيط را والى كوفه، و عبداللَّه غامربن كريز را والى بصره، و عبداللَّه بن ابىسرح را والى مصر، و مروان بن حكم را مشاور عالى خويش كرد. مطابق آنچه كه در كتاب الاستيعاب، ص 690 و الاغانى، ج 6، ص 356 آمده ابوسفيان خود نيز به اين نكته اعتراف كرد، آنجا كه گفته است:« از آن هنگام كه خلافت به دست دو طايفه تيم و عدى( قبيله ابوبكر و عمر) افتاد، من نيز در آن طمع كردم».( عاشورا، ص 120)
2) طبق روايتى 300 تن از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله كه در بيعت رضوان و گروهى از آنها ازبدريون بودند، با على عليه السلام در جنگ صفين همكارى مىكردند، كه از اين جمع 63 نفر در آن ميدان شهيد شدند.( پيام امام اميرالمؤمنين عليه السلام، ج 7، ص 83).
تقوا و ايمان بنا نشده بود، بلكه شالوده آن بر اساس مطامع دنيوى ريخته شده بود كسانى كه شيطنت بيشتر، قساوت قلب شديدتر، دين فروشى زيادترى داشتند را به خود جذب مىكرد.
امام حسين عليه السلام براى از بين بردن اين بدعتها و احياى آن سنّتها قيام كرد.
در عصر جاهليّت امتيازات قومى غوغا مىكرد. آنان اوّلًا:
عرب را (هر چند داراى انحطاط اخلاقى بود) بر عجم (غير عرب) برترى مىدادند. ثانياً: در ميان عربها، هر قبيلهاى خود را برتر از ديگر قبيلهها مىدانست و براى اين منظور به شمارش تعداد افراد قبيله خود مىپرداختند، و اگر دو قبيله از اين جهت مساوى بودند، به سراغ گورستانها رفته و سرشمارى مردگان هر قبيله را آغاز مىكردند تا قبيله برتر مشخّص شود!(1)
اسلام اين ملاك و معيار نادرست را برچيد، و معيار بشريّت و انسانيّت را جايگزين آن كرد و براى همه انسانها، فارغ از
1) شرح بيشتر را در تفسير نمونه، ج 27، ص 275 مطالعه فرماييد.
قبيله، نژاد، زبان و رنگ، ارزش قائل شد. در آيه شريفه 70 سوره اسراء مىخوانيم:
«وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا»؛ ما فرزندان آدم را گرامى داشتيم؛ و آنها را در صحرا و دريا (بر مركبهاى راهوار) سوار كرديم؛ و از نعمتهاى پاكيزه به آنان روزى داديم؛ و آنها را بر بسيارى از موجوداتى كه خلق كردهايم، برترى بخشيديم».
آرى با آمدن اسلام، انسان محورى، جاى قبيله محورى را گرفت، و لذا طرفداران پيامبر صلى الله عليه و آله و جذب شدگان به اسلام از قبيله و نژاد و زبان و رنگ خاصّى نبودند؛ بلكه عرب و عجم، سياه و سفيد، قريشى و غير قريشى، فوج فوج به اسلام رو آورده، و تسليم امر خدا شدند. با رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله، اين سنّت حضرت نيز دستخوش تغيير شد و كم كم همان قوميّتگرايى رخ نمايى كرد، تا در دوران خليفه دوم به اوج رسيد(1)، و اين مطلب مخصوصاً در مناطق تحت نفوذ معاويه به وضوح ديده مىشد. تعصّبات قومى جاى انسان محورى را گرفت و همين
1) جرج جرداق در كتاب الامام على صوت العدالة الانسانية، ج 1، ص 124 درباره تقويتبنىاميّه توسط عثمان مىنويسد:« عثمان، هم كليد بيتالمال و هم شمشير سلطان را در دستان بنىاميّه قرار داد».( عاشورا، ص 140).
امر باعث اختلافات و درگيرى ميان قبايل شد. اتّحاد و يكپارچگى و وحدت ناشى از انسان محورى بهتدريج از ميان مسلمانان رخت بربست و ديگر خبرى از آن جامعه متّحد و يكپارچه نبود. امام حسين عليه السلام قيام كرد تا دوباره همه مسلمانان را متّحد نموده، و يادگار جدّش، انسان محورى را حاكم كند.
عصر جاهليّت عصر تبعيضهاى نابجا و ظالمانه بود، و نمونه بارز آن تبعيض بين زن و مرد بود، تا آنجا كه نه تنها زنان از بسيارى از حقوق فردى و اجتماعى نظير ارث محروم بودند بلكه گاه حقّ حيات نداشته، و در بعضى از قبايل ملك مرد محسوب مىشدند!
با بعثت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله افول و غروب تبعيضهاى نابجا شروع شد و همه از جمله زنان در جايگاه واقعى خود قرار گرفتند. امّا پس از رحلت آن حضرت دوباره تبعيضها شروع شد و در دوران خليفه سوم به اوج خود رسيد. تبعيضها در اين دوران مخصوصاً در تقسيم بيتالمال و واگذارى پستها غوغا كرد. علّامه امينى رحمه الله آمار تكاندهندهاى از حيف
و ميلهاى انجام شده در دوران عثمان بيان كرده است.(1)
الف) مبلغ پانصد هزار دينار( مثقال طلا) از غنايم آفريقا و يكصد هزار درهم( نقره) از بيتالمال به مروان بن حكم بخشيد، كه مورد اعتراض زيد بن ارقم كليددار بيتالمال قرار گرفت.
ب) مبلغ دويست هزار نيز به ابوسفيان بخشيد.
ج) مبلغ يكصد هزار دينار از غنايم جنگ ديگرى در آفريقا به برادر رضاعيش عبداللَّه بن ابىسرح بخشيد.
د) مبلغ سيصد هزار درهم به حارث بن حكم برادر مروان بن حكم بخشيد.( شرح بيشتر را در كتاب الغدير، ج 8، ص 257 تا 286 مطالعه فرماييد).
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عدالت محورى را شعار خويش قرار داده بود و مىفرمود: «أُمِرْتُ لِاعْدِلَ بَيْنَكُمُ»؛ مأمورم در ميان شما عدالت را اجرا كنم»(2)و جانشين برحق و بلافصل آن حضرت نيز حاضر نشد. بيش از ديگران، حتّى به مقدار كم، به برادر نيازمندش عقيل از بيتالمال كمك كند.(3)امّا در عصر عثمان و معاويه ريخت و پاشهاى شگفتآورى به چشم مىخورد.
معاويه چهارصد هزار درهم از بيتالمال مسلمين را به سمرة بن جندب مىدهد تا يك حديث در مذمّت حضرت على عليه السلام بسازد و او حديثى مىسازد كه آيه شريفه «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي
نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ»(1)در مورد على عليه السلام نيست، بلكه در شأن ابن ملجم نازل شده، و آيه شريفه «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللَّهَ عَلَى مَا فِى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ* وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِى الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا ...».(2)در مورد على عليه السلام نازل شده است.(3)در حالى كه اين آيه مطابق سخن مفسّران درباره «اخنس بن شريق» نازل شده، او منافق بود و در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله دست به جناياتى زد.(4)
امام حسين عليه السلام بر عليه يزيد قيام كرد تا تبعيضها را برچيده، و عدالت را جايگزين آن كند.
در عصر جاهليّت قبل از اسلام، و جاهليّت مدرن امروز،
1) بقره، آيه 207؛ ترجمه:« وبعضى از مردم( با ايمان و فداكار، همچون على عليه السلام در« ليلةالمبيت» به هنگام خُفتن در جايگاه پيغمبر صلى الله عليه و آله) جان خود را به خاطر خشنودى خدا مىفروشند؛ و خداوند نسبت به همه بندگان مهربان است».
2) بقره، آيه 204 و 205؛ ترجمه:« بعضى از مردم گفتارشان در زندگى دنيا مايه اعجاب تومىشود،( در ظاهر اظهار محبت شديد مىكنند) و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مىگيرند، در حالى كه آنان سرسختترين دشمنانند.( نشانه آنها، اين است كه) هنگامى كه روى بر مىگردانند( و از نزد تو خارج مىشوند) در راه فساد در زمين تلاش مىكنند».
3) شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 4، ص 73.
4) رجوع كنيد به: تفسير فخر رازى، روح المعانى، الدر المنثور، مجمع البيان و تفسير نمونه( ذيل تفسير آيات فوق).
مقام را براى مقام مىخواهند، و براى آن ارزش ذاتى قائلند، و لذا براى به دست آوردن آن به هر وسيله مشروع و نامشروعى چنگ مىزنند. امّا پيام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به جهان بشريّت آن روز و امروز و تا قيام قيامت اين است كه پست و مقام هدف نيست و ارزش ذاتى ندارد، بلكه وسيلهاى براى پيادهكردن اهداف عالى انسانى است، به همين خاطر دليل بر شخصيّت نيست، بلكه تكليفآور است. آرى، مقام تكليف است نه افتخار، وسيله است نه هدف.
حضرت على عليه السلام در نامه پنجم نهجالبلاغه خطاب به اشعث بن قيس، حاكم آن زمان آذربايجان، مىفرمايد:
«وَإِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ وَلكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ أَمَانَةٌ
؛ فرماندارى (وپست و مقام) براى تو وسيله آب و نان نيست؛ بلكه امانتى است در گردنت».
در عصر بنىاميّه دوباره مقام ارزش ذاتى پيدا كرد تا آنجا كه وقتى معاويه پس از شهادت حضرت على عليه السلام وارد كوفه شد، اين سخن معروف را گفت: «من نيامدم كه شما را به نماز و روزه دعوت كنم، بلكه هدف من حكومت بر شماست».(1)
امام حسين عليه السلام قيام كرد تا اين نوع بدعتها را ريشهكن كرده و مردم را با سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله آشنا كند.
1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 38؛ شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 16، ص 46.
امروز اين هدف بزرگ براى همه ما پيام روشنى دارد، كه بايد در كنار عزادارىها براى از بين بردن بدعتها تلاش كنيد، و اجازه ندهيد گروهى نادان يا سودجو براى تأمين منافع شخصى خود به سراغ بدعتها رفته، يا آن را گسترش دهند.
هرگاه به بدعتگزاران با سكوت خود چراغ سبز نشان دهيم، كارهايى به نام دين انجام مىشود كه همه از آن شرم خواهيم داشت و چهره اسلام را در نظر جهانيان دگرگون خواهد ساخت، به خصوص اينكه يكى از راههاى نفوذ دشمن در صفوف متّحد ما، حمايت و برنامهريزى براى همين بدعتهاست.
امام حسين عليه السلام پس از روبهرو شدن با لشكر حرّ بن يزيد رياحى و توقّف در صحراى كربلا، خطبهاى قرائت كرد. در بخشى از آن خطبه فرمود:
«أَلا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ، وَأَنَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ، لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِي لِقاءِ اللَّهِ
؛ اى ياران من! آيا نمىبينيد كه حق فراموش شده و باطل صحنه جامعه را فرا گرفته است؟ در چنين شرايطى انسان مؤمن بايد (در مسير زندهكردن حق و ميراندن باطل) آماده لقاى الهى باشد».(1)
داستان حقّ و باطل، كه امام عليه السلام در اين خطبه به آن اشاره فرموده، داستان پردامنهاى است كه در قرآن مجيد بطور گسترده مطرح شده، و به چند محور آن اشاره مىشود:
1) تحف العقول، ص 174؛ تاريخ طبرى، ج 7، ص 300.
بهترين تعريف و تصويرى كه مىتوان از حقّ و باطل ارائه كرد، در ضمن همان مثالى است كه خداوند متعال در آيه شريفه 17 سوره رعد مطرح كرده است. مىفرمايد:
«أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَداً رَّابِياً وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الْأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ»؛ (خداوند) از آسمان آبى فرستاد؛ و از هر درّه و رودخانهاى به اندازه آنها سيلابى جارى شد؛ سپس سيل بر روى خود كفى حمل كرد؛ (همچنين) و از آنچه (در كورهها،) براى بدست آوردن زينت آلات يا وسايل زندگى، آتش بر آن مىافروزند كفهايى مانند آن به وجود مىآيد- خداوند، حق و باطل را چنين مثالى مىزند. سرانجام كفها به بيرون پرتاب مىشوند، ولى آنچه به مردم سود مىرساند (/ آب يا فلز خالص در زمين مىماند؛ خداوند اين چنين مثال مىزند».
طبق آنچه در آيه بالا آمد، باطل توخالى، پر سر و صدا، آلوده، بىفايده و بىثمر است، و عمرى كوتاه دارد؛ امّا حق مفيد، پرثمر، پاك، تميز، زيبا، مايه حيات و آبادى است،
و عمرى طولانى و دراز دارد. بىشك تعريفى زيباتر و گوياتر از تعريف فوق براى حق و باطل نمىتوان بيان كرد.
در آيه شريفه 62 سوره حج سخن از تدبير جهان هستى به ميان آمده، و در آيه بعد، حقِّ مطلق، ذات پاك خداوند متعال بيان شده است. مىفرمايد:
«ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبِيرُ»؛ اين بخاطر آن است كه خداوند حقّ است؛ و آنچه را غير از او مىخوانند باطل است؛ و خداوند بلندمرتبه و بزرگ است».
آرى مهمترين حق در جهان هستى ذات پاك خداوند متعال است و هر موجودى به هر اندازه با پروردگارش ارتباط برقرار كند و به او نزديك شود كسب حقّانيّت مىكند. قرآن مجيد حق است، چون كلام خداوند است. پيامبران حقّند، چون فرستادگان خداوند هستند. حكومت صحيح اسلامى حقّ است، چون سمت و سوى آن خدايى است. و در مقابل، ظالمان، ستمگران، دزدان و وابستگان به دنيا و مانند آن باطلند، چون از خداوند فاصله گرفته و غير خداوند را خواندهاند.
هنگامى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مكّه را فتح كرد و وارد كعبه شد 360 بت در داخل خانه خدا وجود داشت كه متعلّق به 360 قبيله از قبايل مكّه و اطراف آن بود. حضرت تك تك بتها را با چوب دستى خود بر زمين انداخت و آيه شريفه «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً»(1)را تلاوت كرد.(2)
آرى! توحيد و يكتاپرستى كه بهترين وصحيحترين نوع ارتباط با پروردگار جهانيان است حق، و شرك و بتپرستى باطل است.
اينكه در ايّام دهه فجر انقلاب اسلامى ايران آيه فوق زياد تكرار مىشود بدان جهت است كه حكومت طاغوت كه باطل و مروّج فساد، فحشا، وابستگى، ويرانى و حيف و ميل كردن بيتالمال بود رفت، و حكومت اسلامى- كه حق است- آمد و جايگزين آن شد. و هر چه حكومت اسلامى عادلانهتر و كاملتر باشد و بيشتر در مسير دين گام بر دارد به همان اندازه كسب حقّانيّت مىكند.
سؤال: به يقين در عصر امام حسين عليه السلام بسيارى از حقها
بهدست فراموشى سپرده شده بود و باطل به جاى آن نشسته بود. در آن عصر چه حقهايى از صحنه جامعه رخت بر بسته، و چه باطلهايى رواج پيدا كرده بود، كه آن حضرت براى احياى حق و از بين بردن باطل دست به قيام خونين زد؟
جواب: موارد زيادى مىتوان نام برد كه در اين مختصر نمىگنجد. تنها به ذكر چهار مورد از آن قناعت مىشود:
به شهادت تاريخ- همانگونه كه گفتيم- معاويه گروههايى را تشكيل داده بود كه از شام به سوى عراق مركز حكومت امام على عليه السلام رفته، و مخفيانه به مرزنشينان هجوم برده، و اموالشان را غارت كرده، و باز مىگشتند تا مردم عراق را نسبت به حكومت على عليه السلام متزلزل و نااميد كرده، و امنيّت مناطق تحت نفوذ حضرت را از بين ببرند.(1)چه باطلى بالاتر از كشتن انسانهاى بى گناه و بىدفاع و غارت اموال مسلمانان و ايجاد ناامنى در حكومت اسلامى مىتوان تصوّر كرد؟
1) حضرت على عليه السلام در خطبه 27 نهجالبلاغه به اين مطلب اشاره كرده است.
معاويه با اموال متعلّق به بيتالمال افراد ضعيف الايمانى كه در اطراف اميرمؤمنان على عليه السلام وجود داشتند و داراى روحيه متزلزلى بودند را مىخريد تا اطراف آن حضرت را خلوت كند! آيا بيتالمال براى خريدن افراد مزدور بىايمان در نظر گرفته شده است؟ آيا اين كار احياى باطل و از بين بردن حق نيست؟
معاويه در طول مدّت به قدرت رسيدن على عليه السلام، و به منظور تضعيف حكومت آن حضرت، كشته شدن خليفه سوم، عثمان، را به دست شورشيان بر ضد او مطرح مىكرد و به بهانه يافتن عاملان قتل و مجازات آنها روى آن مانور مىداد و اساساً يكى از عوامل جنگ صفين كه دهها هزار نفر در آن كشته شدند(1)همين مطلب بود. داستان علم كردن پيراهن عثمان كه در تاريخ معروف است اشاره روشنى به اين مطلب دارد، امّا از عجايب تاريخ اين است كه وقتى على عليه السلام به شهات رسيد
1) خواجويى تعداد كشتهشدگان از اصحاب اميرالمؤمنين عليه السلام را در صفين 25 هزار نفرذكر كرده، كه از جمله آنها عمار ياسر و بيست و پنج نفر از اصحاب بدر بودهاند ... و كشتهشدگان از لشكر معاويه را 45 هزار نفر ذكر كرده است.( قصه كوفه، ص 342)
و امام حسن مجتبى عليه السلام مجبور بر صلح شد و معاويه بر اوضاع مسلّط گشت و حاكم مطلق العنان كشور اسلامى شد، ديگر مطلقاً سخنى از قاتلان عثمان به ميان نياورد و اين ماجرا را پىگيرى نكرد! گويى عثمان هرگز به قتل نرسيده است.
آرى! او براى رسيدن به اهدافش از هر وسيلهاى هر چند نامشروع بهره مىگرفت، حتّى اگر در اين راه عدّهاى از انسانهاى بى گناه متّهم شوند يا زندانى گردند و يا جان خود را از دست دهند.(1)
همه مىدانيم يزيد بن معاويه مردى فاسد و فاجر و قاتل انسانهاى پاك و بىگناه و شرابخوار و قمارباز و آلوده بود.(2)معاويه چنين شخصى را به عنوان خليفه مسلمين و جانشين پيامبر صلى الله عليه و آله پس از خودش نصب كرد. آيا اين باطل، باطل كوچكى بود؟
1) امام باقر عليه السلام در اين مورد فرمود:« بيشترين و بزرگترين فشارها بر شيعيان در عصر معاويه، پس از شهادت امام حسن عليه السلام بود. در آن زمان در هر شهرى شيعيان ما كشته مىشدند و دستها و پاهايشان با اندك گمان و بهانهاى قطع مىشد. شدّت سختگيرى به حدّى بود كه اگر كسى از دوستى ما ياد مىكرد زندانى مىشد و اموالش مصادره مىگرديد و يا خانهاش ويران مىگشت».( عاشورا، ص 191)
2) سخنان حسين بن على عليه السلام، ص 11.
امام حسين عليه السلام در عصرى زندگى مىكرد كه باطل سرتاسر جامعه اسلامى را گرفته، و حق به فراموشى سپرده شده بود، و لذا قيام كرد تا حق را احيا و زنده كند، و باطل را بميراند و از صحنه جامعه برچيند، و در اين مسير و براى رسيدن به اين هدف حاضر بود هر بهايى بپردازد.
خوانندگان محترم! عزاداران عزيز! مراسم عزادارى بايد هر چه باشكوهتر برگزار گردد، و سال به سال پردامنهتر و وسيعتر شود، تا تعظيم شعائر الهى به معناى واقعى كلمه صورت پذيرد. امّا بايد همه عزيزان از اهداف امام حسين عليه السلام مطلع و آگاه شوند، بايد بدانيم آن حضرت براى احياى حق و از بين بردن باطل قيام كرد تا در اين مسير گام برداريم، هرگاه با اين هدف امام عليه السلام آشنا باشيم و در اختلاف بين نزديكترين فرد به ما با ديگرى، بدانيم حق با فرد غريب است جانب او را خواهيم گرفت و رابطه را بر ضابطه مقدّم نخواهيم كرد. اگر قضات ما اين درس را از مكتب عاشورا بگيرند حاضر نخواهند شد در هيچگونه اختلافى، كوچكترين حكمى بر خلاف حق صادر كنند، هر چند تهديد يا تطميع شوند.
اگر بعضاً مشاهده مىكنيم كه برادران سهم الارث خواهران خود را مىخورند و حق آنها را نمىدهند، و يا برادر بزرگ حقّ ساير برادران را نمىدهد، به خاطر آن است كه به اهداف امام حسين عليه السلام آشنا نشدهايم. كارفرمايى كه از اهداف قيام امام حسين عليه السلام آگاه است و به آن ايمان دارد، هرگز حاضر نمىشود حقّ كارگران خود را هر چند بسيار زياد و وسوسهانگيز باشد پايمال نموده، و خود را مديون آنها سازد.
آرى! هر چه بيشتر با اهداف قيام سرور و سالار شهيدان آشنا شويم آثار عملى آن در زندگى روزمره ما آشكارتر خواهد بود.
يكى ديگر از اهداف قيام امام حسين عليه السلام، كه در زيارت اربعين (1)به آن اشاره شده، مبارزه با جهل و نجات مردم از ضلالت و گمراهى است.
اين زيارت با سلام و درود بر حضرت ابىعبداللَّه عليه السلام و بيان ويژگىها و صفات آن حضرت شروع شده، سپس به تشريح اهداف و آثار قيام آن حضرت پرداخته و مىفرمايد:
«وَبَذَلَ مُهْجَتَهُ فيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبادَكَ مِنَ الْجَهالَةِ، وَحَيْرَةِ الضَّلالَةِ
؛ امام حسين عليه السلام خون قلبش را در راه تو داد (و نهايت ايثار و فداكارى را كرد) تا بندگانت را از جهل و نادانى و حيرت و سرگردانى نجات دهد».
1) زيارت اربعين تنها در مورد امام حسين عليه السلام وارد شده، و براى ساير معصومين عليهم السلام زيارت اربعين وجود ندارد. اين زيارت از زيارتهاى معروف و راوى آن مرحوم شيخ طوسى رحمه الله است. صدر حديث نشان مىدهد كه مىتوان آن را از راه دور، و ذيل آن دلالت دارد كه از راه نزديك مىتوان خواند و شايد منظور اين باشد كه هم از راه دور مىتوان خواند و هم از راه نزديك. مطابق آنچه كه در تهذيب الاحكام شيخ طوسى، ج 6، ص 52، ح 37 آمده اين زيارت از امام حسن عسكرى عليه السلام نقل شده است.
بنابراين، يكى از اهداف نهضت عاشورا مبارزه با جهل و نادانى، و نجات مردم از ضلالت و گمراهى است.
قبل از پرداختن به گسترش جهل در عصر حكومت بنىاميّه، لازم است توضيحى پيرامون انواع جهالت داشته باشيم.
جهالت و نادانى گاه نسبت به موضوع است و گاه نسبت به حكم شرعى، و جهالت نسبت به حكم شرع، گاه ناشى از قصور است، و گاه منشأ آن تقصير و كوتاهى است. جهل به موضوع مثل اينكه شخصى مىداند نوشيدن شراب حرام است؛ ولى يك نوشيدنى را به تصوّر آن كه نوشابه حلال است مىخورد و سپس معلوم مىشود كه شراب بوده است.
و جهل به حكم مثل اينكه مىداند اين نوشيدنى شراب است، ولى حكم شرعى آن را نمىداند. شخص مكلّف در فرض اين مثال گاه منابع اطّلاعاتى و تحقيقاتى در اختيار دارد و به دنبال تحقيق نمىرود، كه در اين صورت تقصير كرده و «جاهل مقصّر» ناميده مىشود. و گاه منابع اطّلاعاتى در اختيار ندارد، يا اصلًا احتمال خطا و اشتباه نمىدهد، كه در اين صورت «جاهل قاصر» ناميده مىشود.
مسلمانان در دوران بنىاميّه عموماً و در عصر حاكميّت معاويه و يزيد خصوصاً دشمنشناس نبودند. آنها نمىدانستند كه بنىاميّه جانشينان بر حق رسول اللَّه صلى الله عليه و آله نيستند، و بنىاميّه دلسوز و حامى اسلام نمىباشند، و جهل آنها به خاطر تقصير و كوتاهىشان بود، و لذا جاهل مقصّر بودند. آيا آنها نمىدانستند بنىاميّه بازماندگان دوران جاهليّتند، و كينه ديرينهاى از اسلام دارند و هنوز خاطره تلخ كشته شدن عزيزانشان را در جنگهاى بدر و احد و احزاب فراموش نكردهاند، و درصدد انتقام آن خونها هستند.
و از آنجا كه پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله پيشبينى اين روزها را مىكرد خلافت را بر آل ابوسفيان حرام كرد.
اين مطلب در روايات متعدّد، از جمله گفتگوى امام حسين عليه السلام و مروان بن حكم منعكس شده است. فرداى شبى كه امام حسين عليه السلام به دارالاماره مدينه خوانده شد، و خبر مرگ معاويه به آن حضرت ابلاغ گشت، و از وى تقاضاى بيعت براى يزيد شد و حضرت موافقت نكرد، فرداى آن شب مروان (1)
1) مروان بن حكم كه پسر عموى عثمان و داماد وى و مشاور عالى او بود، و به دستحضرت رسول صلى الله عليه و آله از مدينه تبعيد شد، خبائث و مذمّتهايى دارد كه مرحوم علّامه امينى در كتاب ارزشمند الغدير، ج 8، ص 260 به بعد به آنها پرداخته است.
امام عليه السلام را در كوچه ملاقات كرد. خطاب به حضرت عرض كرد: يا اباعبداللَّه! من خيرخواه تو هستم و پيشنهادى برايت دارم كه اگر بپذيرى به خير و صلاح شماست! امام عليه السلام فرمود:
پيشنهادت چيست؟ عرض كرد: همانگونه كه ديشب در مجلس وليد بن عتبه گفتم، شما با يزيد بيعت كنيد كه اين كار به نفع دين و دنياى شماست! امام عليه السلام فرمود:
«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَعَلَى الْإِسْلامِ السَّلامُ إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الْأُمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ يَزيدَ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدِّي رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله يَقُولُ: «الْخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أَبِي سُفْيانَ فَإِذا رَأَيْتُمْ مُعاوِيَةَ عَلى مِنْبَرى فَابْقِرُوا بَطْنَهُ» وَقَدْ رَآهُ اهْلُ الْمَدينَةَ عَلَى الْمِنْبَرِ فَلَمْ يَبْقَرُوا فَابْتَلاهُمُ اللَّهُ بِيَزيدِ الْفاسِقِ
؛ ما از آنِ خداييم، و به سوى او باز مىگرديم. هر زمان مسلمانان به فرمانروايى همچون يزيد بن معاويه گرفتار شوند بايد فاتحه اسلام را خواند. بىشك از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود: «خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است و اگر روزى معاويه را بر بالاى منبر من ديديد او را بكشيد» و مردم مدينه او را بر فراز منبر آن حضرت ديدند و نكشتند و در نتيجه خداوند آنها را مبتلا به يزيد فاسق كرد».(1)
1) لهوف، ص 20؛ ومثيرالاحزان، ص 10.
مروان با شنيدن اين بيان كوبنده و مستدلِ امام حسين عليه السلام خاموش گشت و رفت.
ابن ابىالحديد مىنويسد: معاويه دوستى داشت كه هر روز به ملاقاتش مىرفت و از رازداران معاويه و اصحاب سرّ او بود. او مىگويد: «پس از شهادت على عليه السلام و امام مجتبى عليه السلام كه معاويه بر سرتاسر جهان اسلام مسلّط شده بود، به او گفتم:
معاويه! تو به آنچه كه خواستى رسيدى و اكنون حاكم بر تمام بلاد اسلام هستى، به بنىهاشم كمتر ظلم و ستم كن، و دستور بده كه ديگر بر فراز منابر على عليه السلام را سبّ و لعن نكنند. معاويه گفت: اشتباه مىكنى! بايد چنان كنم كه مسلمانان بر فراز مأذنهها نام پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را بر زبان نياورند. آرى! زمانى آرام مىگيرم كه نام محمّد را از بالاى مأذنهها به زير بكشم! «دفناً دفناً».(1)
عناد و دشمنى بنىاميّه مخصوصاً يزيد با اسلام، عناد
1) شرح نهجالبلاغه ابن ابىالحديد، ج 5، ص 130؛ و ترجمه و شرح نهجالبلاغه، ج 1، ص 376.
و كينهاى ريشهاى و اساسى و غير قابل جمع بود، ولى متأسّفانه در آن زمان گروه عظيمى از مسلمانان آنها را نمىشناختند.
يزيد كه معروف به شرابخوارگى، آدمكشى، هوسبازى و فسق و فجور بود به مدينه حمله كرد و شمار زيادى از مردان و زنان آن شهر مقدّس را از دم تيغ گذراند، و سه روز آن شهر را بر سربازان خود مباح كرد، تا هر كارى بخواهند انجام دهند! لشكريان يزيد به قتل و غارت پرداخته و كارهاى ديگرى كه قلم از ذكر آن شرم دارد!(1)
هنگامى كه عبداللَّه بن زبير به خانه خدا پناهنده شد، يزيد نه به ابن زبير رحم كرد و نه احترام كعبه را نگهداشت و نه حال ساكنان مكّه را مراعات نمود، لذا دستور داد منجنيقها را در اطراف مكّه نصب و خانه خدا را سنگباران كنند!(2)در حالى كه طبق احكام اسلامى هر كس به خانه خدا پناه ببرد در امان است؛ حتّى مجرمين. هر چند مىتوان آب و غذا را بر مجرمين بست تا بر اثر فشار گرسنگى و تشنگى مجبور شوند از حرم امن الهى خارج گردند، و سپس در صورت اثبات جرم آنها را دستگير و مجازات كنند.(3)
امام حسين عليه السلام براى بيدارى و آگاهى مردم قيام كرد، امّا آن قدر خواب آنها عميق و جهل وناآگاهيشان ريشهدار بود كه جز خون قلب امام عليه السلام و ياران وفادارش اين آفت مهم را از مزرعه اسلام دور نساخت. مردم پس از شهادت حضرت ابىعبداللَّه عليه السلام و همراهانش، و اسارت خاندان عصمت و طهارت، و بر سر نيزه رفتن سرهاى مقدّس شهداى كربلا، از خواب غفلت بيدار شدند و قيامها يكى پس از ديگرى شكل گرفت و بنىاميّه پس از واقعه كربلا روى خوش نديدند، تا اينكه اين خونهاى پاك منتهى به سقوط بنىاميّه و ريشهكن شدن اين درخت ناپاك شد.(1)
بر عاشقان امام حسين عليه السلام و عزاداران سرور و سالار شهيدان، و مشتاقان زيارت كربلاى معلّى، و خوانندگان
1) شهادت امام حسين عليه السلام از همان روز عاشورا اثر بيداركننده خود را گذاشت، و فرياد انتقام از يكى از زنان سربازان دشمن كه از قبيله بكر بن وائل بود سر داده شد. و با فرياد يالثارات رسول اللَّه مردم را به گرفتن انتقام از قاتلان امام حسين عليه السلام تشويق كرد و در پى آن قيامهاى متعدّدى رخ داد تا بالاخره حكومت بنىاميّه را سرنگون ساخت( سوگنامه آل محمد، ص 533).
زيارت اربعين، و متوسّلان به عنايات شهداى كربلا، لازم است در كنار توسّل و زيارت و عزادارى و عشق به آن پاكان سرفراز، در بيدارى جامعه خود از خواب غفلت و ناآگاهى بكوشند. اكنون نيز يزيديان و پيروان حكومت بنىاميّه در سراسر جهان، مخصوصاً كشورهاى اسلامى وجود دارند و در مسير جاهل نگه داشتن مردم تلاش مىكنند، لذا همه ما وظيفه داريم مسلمانان را نسبت به اين خطر بيدار كنيم. آيا آن دسته از دولتمردان به ظاهر اسلامى كه با دشمنان شماره يك مسلمانان، آمريكا و اسرائيل، هم پيمان شده و در جبهه آنها قرار گرفته و بر عليه مسلمانان مظلوم فلسطين، غزه، عراق و افغانستان موضعگيرى مىكنند، در صورت بيدارى ملّتهايشان قادر بر ادامه ظلم و جنايت خواهند بود؟
يكى از مهمترين اهداف قيام امام حسين عليه السلام تشكيل حكومت اسلامى بود. براى روشن شدن اين بحث، بحث فشردهاى در مورد ضرورت تشكيل حكومت لازم است.
اهدافى كه پيامبران الهى عليهم السلام داشتند و مأمورِ اجراى آن بودند، بدون تشكيل حكومت عملى نبود، و آنچه ممكن بود به صورت محدود پياده مىشد. مثلًا: از جمله اهداف پيامبر الهى كه در قرآن مجيد آمده تعليم و تربيت، قيام به قسط، عدالت اجتماعى، آزاد كردن انسان از اسارتها، احقاق حقوق مظلومان، تربيت نفوس و پرورش فضايل اخلاقى بوده است اين اهداف بدون تشكيل حكومت اسلامى در سطح وسيع و گسترده قابل تحقّق نيست.
زيرا هرگاه در كشورى زندگى كنيم كه حكومت در دست ما
نباشد و بخواهيم نظام تعليم و تربيت اسلامى را پياده كنيم توفيق چندانى نخواهيم داشت. اگر صدا و سيما و مطبوعات را در اختيار نداشته باشيم، و فقط از طريق منبر و موعظه و بدون پشتوانه اجرايى بخواهيم در مساجد و حسينيهها جوانان را تحت پوشش تعليم و تربيت قرار دهيم، كافى نخواهد بود.
بعضى مىگويند: مفاسد در اين زمان كه حكومت اسلامى تشكيل شده، نيز كم نيست! امّا از يك نكته غافلند كه: اگر انقلاب نمىشد و حكومت اسلامى شكل نمىگرفت چه مىشد؟ اگر همچنان رژيم فاسد پهلوى بر سر كار بود، ماهوارهها به داخل همه خانهها نفوذ مىكرد، سايتهاى آلوده در دسترس همه قرار مىگرفت، موبايلها و پيامكها و بلوتوثهاى فساد برانگيز كنترل نمىشد، تمام برنامههاى صدا و سيما و ديگر رسانهها، اشاعه فساد و فحشا بود، و خلاصه مفاسد از در و ديوار مىريخت و از دين خبرى نبود.
شاهد اين مطلب اينكه قبل از انقلاب كه غالب اين عوامل فساد در دسترس عموم مردم نبود باز هم آن قدر آلودگى وجود داشت كه همه جا را فرا گرفته بود. حال اگر همه اين عوامل فساد بود، چه مىشد؟
در مورد عدالت اجتماعى اگر بخواهيم آن را پياده كنيم،
بدون تشكيل حكومت اسلامى چگونه امكانپذير خواهد بود؟ آيا به صرف توصيه و پند و اندرز در داخل مساجد و حسينيّهها عدالت اجتماعى محقّق مىشود؟ آيا بدون داشتن قدرت اجرايى و اسباب و ابزار باز دارنده، و امكانات مجازات فاسدان و مفسدان اقتصادى، مىتوان حقّ مظلومان را از ظالمان گرفت؟
همچنين آيا اعطاى آزادى به انسانها، و رهانيدن آنان از اسارتهاى هوا و هوس و ظلم ظالمان و ستمگران، بدون تشكيل حكومت اسلامى امكانپذير است؟
بنابراين، آنها كه مدّعى جدايى دين از سياستاند، نه معناى سياست را فهميدهاند و نه دين و برنامههاى آن را به درستى شناختهاند.
آرى، اگر اهداف دين يك سلسله مسايل فردى- نظير نماز و روزه و مانند آن- بود بدون تشكيل حكومت هم قابل اجرا بود (البتّه آن هم در سطح وسيع و گسترده امكانپذير نبود) ولى مىدانيم كه اسلام يك آيين اجتماعى فراگير است و دستورات فراوان اجتماعى دارد، و لازمه اجرايى كردن آن تشكيل حكومت دينى است. لذا هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت نمود، و از شرّ دشمنان اسلام نجات پيدا كرد، در
اوّلين گام حكومت اسلامى را تشكيل داد تا بتواند اهدافش را پياده كند.
امام باقر عليه السلام در آن حديث معروف فرمودند:
«بُنِيَ الْإِسْلامُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْياءَ: عَلَى الصَّلاةِ وَالزَّكاةِ وَالحَجِّ وَالصَّوْمِ وَالْوِلايَةِ، قالَ زُرارَةُ: فَقُلْتُ وَأىُّ شَيءٍ مِنْ ذلِكَ أَفْضَلُ؟
فَقالَ: أَلْوِلايَةُ أَفْضَلُ، لِأَنَّها مِفْتاحُهُنَّ، وَ الْوالِي هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِنَ
؛ اسلام بر پنج پايه بنا شده است: نماز و زكات و حج و روزه و ولايت. زراره پرسيد: كدام يك از همه مهمتر است؟ امام عليه السلام فرمود: ولايت، زيرا ولايت كليد (موفّقيّت) بقيّه است و والى راهنماى انجام آنها».(1)
عدّهاى معتقدند منظور از ولايت، محبّت و دوستى و عشق به اهلبيت عليهم السلام و توسّل به آن بزرگواران است؛ در حالى كه منظور از ولايت در اينجا تشكيل حكومت است. يعنى يك مسلمان علاوه بر نماز و زكات و حج و روزه، بايد حكومت
1) كافى، ج 2، كتاب الايمان والكفر، باب دعائم الاسلام، ح 5.
اسلامى را پذيرا باشد. حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام و جانشينان آن را بپذيرد. شاهد اين تفسير در خود روايت وجود دارد، آنجا كه از امام عليه السلام سؤال مىشود: چرا ولايت از همه آنها مهمتر است؟ امام عليه السلام مىفرمايد: به خاطر آن كه ولايت ضامن اجراى بقيّه است. اگر حكومت اسلامى تشكيل نشود امكان اقامه نماز و خمس و زكات و صوم و حج در سطح گسترده، و تحقّق فلسفههاى آن نخواهد بود. بنابراين، ولايت تنها عشق و علاقه و محبّت و توسّل نيست، بلكه به معناى پذيرش برنامههاى حكومت اسلامى از سوى امامان معصوم يا پيامبران الهى عليهم السلام است. و لذا در طول تاريخ هر يك از پيامبران قدرت پيدا كردند تشكيل حكومت دادند. حضرت داوود، سليمان، موسى عليهم السلام و رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله از جمله آن بزرگوارانند. و اگر پيامبرانى چون حضرت ابراهيم و عيسى عليهما السلام دست به اين كار بزرگ نزدند، فرصت يا امكانات كافى در اختيار نداشتند.
امام حسين عليه السلام براى اينكه صرفاً به شهادت برسد به كربلا نيامد، بلكه در پى اهدافى از جمله تشكيل حكومت اسلامى
عزم كربلا كرد؛ هر چند مىدانست در پايان شهيد مىشود. در جملهاى از آن حضرت مىخوانيم:
«اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ إِنَّهُ لَمْ يَكُنْ مَا كَانَ مِنَّا تَنافُساً فِي سُلْطانٍ، وَلا الِتماساً مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ، وَلكِنْ لِنُرِىَ الْمَعالِمَ مِنْ دِينِكَ، وَنُظْهِرَ الْإِصْلاحَ فِي بِلادِكَ، وَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِكَ، وَيُعْمَلُ بِفَرَائِضِكَ وَسُنَّتِكَ وَأَحْكامِكَ
؛ بارخدايا! تو خوب مىدانى كه انقلاب و نهضت من به خاطر حكومت و سلطنت بر مردم و دستيابى به زرق و برق دنيا نبود، بلكه هدف من از حكومت ارايه معالم و نشانههاى دينت به مردم، واصلاح بلاد و شهرها و ايجاد امنيّت براى بندگانت و عمل به فرايض و سنّتها و احكام توست».(1)
مىدانيم امام حسين عليه السلام قبل از حركت بهسوى كوفه نماينده مخصوص خود مسلم بن عقيل را به كوفه فرستاد و او از مردم براى امام عليه السلام بيعت گرفت. آيا اين بيعت جز براى تشكيل حكومت بود؟!
اگر معتقديم كه هر روز عاشورا و هر سرزمين كربلاست، بايد اين شعار امام حسين عليه السلام و ساير شعارها و اهداف آن حضرت را در تمام سرزمينها در طول تاريخ تحقّق ببخشيم.
1) بحارالانوار، ج 100، ص 80.
عدّهاى از مردم بى وفا و ضعيف الايمان كوفه دست از يارى امام عليه السلام برداشته، و مانع عملى شدن اين هدف مقدّس امام حسين عليه السلام شدند. امّا امروز كه مسلمانانى با وفا و قوى الايمان وجود دارند، و حاضرند تمام هستى خود را در راه امام حسين عليه السلام تقديم كنند، چرا سخن از اهداف امام عليه السلام و تشكيل حكومت اسلامى در سرتاسر كره زمين، و يا آماده ساختن جهان براى حكومت حضرت مهدى عليه السلام گفته نمىشود؟
مگر ممكن است دين از سياست جدا شود؟ حكومت منهاى دين حكومتى ظالمانه، و دين بدون حكومت، دينى بسيار كم ثمر خواهد بود.
بايد به عزاداران محترم كه عاشقانه بر سر و سينه مىزنند، و در مظلوميّت امام حسين عليه السلام اشك مىريزند، و با بذل وقت و مال و جان خود مجالس سوگوارى آن حضرت را زنده نگه مىدارند گفت: آن حضرت قصد تشكيل حكومت اسلامى داشت و عواملى مانع تحقّق اين هدف مقدّس آن حضرت شد تا با برطرف كردن موانع بتوانند هدف والاى امام حسين عليه السلام را تحقق بخشند.
ما شيعيان آن حضرت در ايران، در پرتو مجالس سوگوارى محرمها و تاسوعاها و عاشوراها و اربعينها به لطف خدا توانستيم حكومت اسلامى تشكيل دهيم. بايد در پاسدارى از آن و رفع كاستىهايش از جان و دل بكوشيم.
به يقين يكى از اهداف بعثت و ظهور پيامبران الهى اجراى عدالت در جامعه انسانى است. اين هدف به قدرى مهمّ است كه مىتوان آن را هدف اصلى يا از اهداف اصلى پيامبران عليهم السلام (1)برشمرد. آرى، تمام اوليا و انبيا و كتب آسمانى در مسير اجراى عدالت گام برداشتهاند. خداوند متعال در آيه 25 سوره حديد مىفرمايد:
«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمْ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌ»؛ ما پيامبران خود را با دلايل روشن فرستاديم، و با آنها كتاب آسمانى و ميزان (شناسايى حق از باطل و قوانين عادلانه) نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند، و آهن را آفريديم كه در آن نيروى شديد
1) در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم:« لم يبعث اللَّه نبياً قط الا بالبر والعدل ...؛ خداوند هيچ پيامبرى را به سوى مردم مبعوث نكرد مگر اينكه او را مأمور به نيكى و عدالت و ... كرد».( بحارالانوار، ج 24، ص 292).
و منافعى براى مردم است، تا مشخص شود چه كسى خدا و پيامبرانش را يارى مىكند بىآن كه او را ببينند؛ خداوند توانا و شكستناپذير است».
آرى، خداوند پيامبرانش را با سلاح كتاب آسمانى، بيّنات، و ميزان به سوى مردم فرستاد تا قيام به قسط نموده و مردم را به عدالت دعوت كنند، تا آنها باور كنند كه زندگى بدون عدالت زندگى نيست تا با ميل و رغبت، و بدون اكراه و اجبار در راه عدالت گام بردارند.
و در آيه 15 سوره شورا از زبان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىخوانيم:
«وَأُمِرْتُ لِاعْدِلَ بَيْنَكُمُ»؛ مأمورم در ميان شما عدالت را اجرا كنم».
و در داستان معروف تقسيم غنايم جنگ حنين، كه يكى از اصحاب ضعيفالايمان حضرت به عنوان اعتراض به نحوه تقسيم عرض كرد:
«لَمْ ارَكَ عَدَلْتَ
؛ به عدالت در بين ما عمل نكردى!» حضرت فرمود:
«وَيْلَكَ! اذا لَمْ يَكُنِ الْعَدْلُ عِنْدى فَعِنْدَ مَنْ يَكُونُ
؛ واى بر تو! اگر من به عدالت رفتار نكنم پس عدالت نزد چه كسى يافت خواهد شد؟!»(1)بنابراين بىشك عدالت از اهداف اصلى پيامبران خدا بوده است.
1) بحارالانوار، ج 21، ص 161.
عدالت به معناى قراردادن هر چيز در جاى واقعى و حقيقى خود، و ظلم به معناى بر هم زدن نظم حاكم بر اشيا و قوانين و قرار گرفتن امور در خلاف جايگاه اصلى آن است، و به قول شاعر:
عدل چه بود وضع اندر موضعشظلم چه بود وضع در ناموضعش
بنابراين، عدالت نه تنها مأموريّت اصلى پيامبران است، بلكه قانون حاكم بر جهان هستى است، وگردونه عالم هستى بر محور عدالت دور مىزند، تا آنجا كه از پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود:
«بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّماواتُ وَالْأَرْضُ
».(1)
مثلًا كرات آسمانى هر كدام در جاى خود مرتباً مىچرخند، و اين نتيجه تعادل نيروى جاذبه و دافعه است و سرعت سيرشان نيز معيّن است. علاوه بر گردش برگرد خود، بر گرد ديگر كرات هم مىچرخند، و همراه با كهكشان خود نيز سير مشخص و معيّنى دارند. اين نظم دقيق از مظاهر عدالت در
1) ابن ابى الجمهور احسايى جمله مذكور را در كتابش عوالى اللئالى، ج 4، ص 103 به نقل از رسول اكرم صلى الله عليه و آله نقل كرده است.
جهان آفرينش است.
از طرفى مىدانيم سه بيمارى بيشترين قربانى را از بشر گرفته است: «سرطان، سكته مغزى و قلبى». سرطان نوعى انحراف سلولهاى بدن از مسير عدالت است، كه نتيجه آن مرگ انسان خواهد بود.
توضيح اينكه: سلولهاى بدن دائماً در حال نو شدن است.
تعدادى از سلولها مىميرند و سلولهاى باقيمانده شروع به تكثير مىكنند. تكثير سلولها روى برنامه ويژه و اعتدال خاصّى صورت مىگيرد. اگر اين اعتدال دچار اختلال شود و سلولها طغيان كنند و ياغى شوند و بيش از مقدار مورد نياز بدن سلول تكثير كنند سلولهاى اضافى تمورهاى سرطانى تشكيل داده، و انسان را مبتلا به سرطان مىكنند. بنابراين، انحراف تكثير مثل سلولها از مسير عدالت، منتهى به سرطان و سرطان منتهى به مرگ انسان مىشود.
هنگامى كه خون بدن از رگ بيرون مىزند به سرعت منجمد مىشود، امّا تا زمانى كه در درون رگهاى بدن ما جريان دارد به خاطر وجود ويتامين منجمد نمىگردد. اگر خون داخل رگها به اندازه سرسوزنى منجمد شود و اين خون لخته شده به مويرگهاى منتهى به مغز برسد و راه يكى
از مويرگها را مسدود كند منجر به سكته مغزى مىشود، و چنانچه به مويرگهاى منتهى به قلب برسد و سدّ راه يكى از مويرگهاى قلبى شود، منجر به سكته قلبى مىگردد و اين در صورتى است كه تعادل تركيب خون به هم بخورد.
امام حسين عليه السلام در نامهاى به مردم كوفه، يكى از اهدافش را جلوگيرى از ظلم و ستم ظالمان و اجراى عدالت بيان مىكند و مىفرمايد:
«امّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه و آله قَدْ قالَ فِي حَياتِهِ: مَنْ رَأى سُلْطاناً جائِراً مُسْتَحِلًاّ لِحُرُمِ اللَّهِ، ناكِثاً لِعَهْدِ اللَّهِ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ، يَعْمَلُ فِي عِبادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوانِ، ثُمَّ لَمْ يُغَيِّرْ بِقَوْلٍ وَلابِفِعْلٍ، كانَ حَقِيقاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ
؛ بى شك مىدانيد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در زمان حياتش فرمود: هر كس حاكم ظالمى را مشاهده كند كه (در اثر ظلم و جور) محرّمات الهى را حلال شمرده، و عهد و پيمانهاى الهى را شكسته، و با سنّت و سيره رسول خدا مخالفت كرده، و در ميان بندگان خدا با گناه و دشمنى عمل مىكند، و در مقابل چنين حاكم ستمگرى هيچگونه عكسالعمل گفتارى يا رفتارى از خود بروز ندهد،
خداوند چنين انسانى را در جايگاه همان ظالم ستمگر داخل مىكند (و سرنوشت هر دو يكى است!)».(1)
امام حسين عليه السلام در اين نامه كه ظاهراً خطاب به مردم كوفه، امّا در حقيقت مخاطب آن همه انسانهاى آزاده جهان است پيام رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را در مبارزه با ظلم و ستم و بىعدالتى بيان مىكند، و ضمن اعلان هدف قيامش، همه را به همكارى در اين مبارزه دعوت مىكند.
تبعيضهاى نامشروع و ظلم و ستمهاى آشكار و گسترده از زمان خليفه سوم شروع شد، كه يك نمونه آن فرق گذاشتن بين عرب و عجم بود. در آن زمان، عرب را به صرف عرب بودن (نه به خاطر ايمان بيشتر و تقواى فزونتر) بر غير عرب ترجيح مىدادند، والبتّه سنگ زيربناى آن در عصر خليفه دوم گذاشته شد. در حالى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرموده بود:
«لا فَضْلَ لِعَرِبِىٍّ عَلى عَجَمِىٍّ وَلا لِعَجَمِىٍّ عَلى عَرَبِىٍّ وَلا لِأَسْوَدَ عَلى احْمَرَ وَلا لِأَحْمَرَ عَلى اسْوَدَ الَّا بِالتَّقْوى
؛ نه عرب بر غير عرب برترى دارد، و نه غير عرب بر عرب، نه سياهپوست بر
1) بحارالانوار، ج 44، ص 382.
گندمگون و نه گندمگون بر سياهپوست، مگر به تقواى الهى».(1)
ظلم و ستم روز به روز بيشتر مىشد تا زمانى كه خليفه سوم قدرت را در دست گرفت و در عصر او به اوج خود رسيد. بيتالمال به دست افراد خاصّى از بنىاميّه افتاد، پستها و مقامها بدون صلاحيّت و شايستگى در ميان بنىاميّه تقسيم شد(2)و همين مظالم سبب شورش و انقلاب مردم بر ضدّ دستگاه خلافت گرديد.
اهل سنّت مدّعىاند: «عوامل خارج از مدينه دست به شورش و انقلاب زدند» به فرض كه اين سخن صحيح باشد، امّا چرا مردم مدينه مخصوصاً مهاجران و انصار در برابر اين ماجرا سكوت كردند و از دستگاه خلافت دفاع نكردند. معلوم مىشود كه آنها هم دل خوشى از حكومت نداشتند. حضرت على عليه السلام بارها با عثمان تماس گرفت، و وى را نصيحت كرد، و او را از پيامدهاى خطرناكى كه كارهايش در پى داشت آگاه كرد. امّا عثمان به نصايح حضرت توجّهى نكرد و همچنان به راه خود ادامه داد و شد آنچه كه نبايد مىشد.
در عصر معاويه اوضاع بدتر شد. هيچ كس نمىتواند انكار
كند كه معاويه براى خريدن افراد ضعيفالايمان و پراكندن اصحاب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله از اطراف جانشين بر حق و بلافصلش على عليه السلام، چه پولهاى هنگفتى كه هزينه نكرد! آيا ظلمى بالاتر از اين تصوّر مىشود كه از بيتالمال مسلمين پولهاى هنگفتى به جاعلان حديث پرداخت شود تا بر ضدّ دومين شخصيّت جهان اسلام، حضرت على عليه السلام، و به نفع مهمترين دشمنان اسلام يعنى بنىاميّه حديث بسازند؟!(1)
اين بخش نامه اجرا شد و در نتيجه جوايز و پاداشهاى فراوانى ميان مردم سرازير گرديد و چند سالى به همين منوال گذشت، تا آنكه بار ديگر نوشت:« احاديث در فضايل و مناقب عثمان فراوان شد! از اين پس از مردم بخواهيد تا در فضايل ديگر صحابه- به ويژه آن دو خليفه- به نقل حديث بپردازند و در برابر هر حديثى كه در فضيلت على عليه السلام نقل شده است، با نقل همان فضايل براى ديگر صحابه به مقابله با فضايل على عليه السلام بپردازند!».( عاشورا، ص 180)
جالب اينكه وقتى با برادران اهل سنّت در مورد جنايتهاى مختلف معاويه و يزيد و ديگر ظالمان بنىاميّه سخن گفته مىشود با اين جمله كه: «آنها مجتهد بوده و مطابق فتواى خود عمل كردهاند، و مجتهد نيز ممكن است اشتباه كند!» تمام
1) ابن ابىالحديد در شرح نهجالبلاغهاش، ج 11، ص 44 به بعد مىگويد:« معاويه به واليان شهرها نامه نوشت و طى بخشنامهاى به همه آنان ابلاغ كرد كه علاقهمندان عثمان و آنان كه فضايل و مناقبش را نقل مىكنند از مقرّبان دستگاه حكومتى قرار داده و مورد اكرام و احترام ويژه قرار دهند، واگر كسى روايتى را در فضيلت وى نقل كند علاوه بر نام او، نام پدر و خويشاوندانش را بنويسند تا به همه آنها پاداش دهم!».
جنايات آنها را توجيه مىكنند. امّا براستى آيا مىتوان با چنين توجيه مضحكى چنان جنايات وسيع و گسترده و كمسابقهاى را توجيه كرد؟ آيا عقلاى جهان چنين توجيهاتى را مىپذيرند؟
با مرگ معاويه و روى كارآمدن يزيد ظلم و بىعدالتىها از آن هم فراتر رفت و به حدّ اعلا رسيد(1)و از اينرو امام حسين عليه السلام با استناد به فرمايش پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، مبنى بر عدم جواز سكوت در برابر ظلم ظالمان و جائران، قيام مىكند و اين انقلاب را تا مرز شهادت ادامه مىدهد، تا همه جهانيان بدانند حكومت يزيد حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله نيست. تازه مسلمانانى كه تعداد آنها در گوشه و كنار جهان رو به افزايش بود بفهمند اسلام حقيقى چيزى نيست كه بنىاميّه و يزيد آن را ترويج مىكنند و اين كار امام حسين عليه السلام بسيار مهم و با ارزش بود.
وظيفه همه عزاداران، علاقمندان و پيروان آن حضرت است كه براى اقامه عدل در جامعه نهايت تلاش و كوشش
1) يزيد در ظلم و جنايات آن قدر پيشرفت كرد كه مسعودى مورخ معروف در كتاب مروجالذهب، ج 3، ص 68 دربارهاش گفته:« سيره يزيد، همان روش فرعون بود؛ بلكه بايد گفت فرعون در ميان مردم، بيش از يزيد به عدالت رفتار مىكرد».( عاشورا، ص 213)
داشته باشند، خودشان از ظلم بپرهيزند و ديگران را نيز به عدالت دعوت نمايند. بايد سال به سال مراسم سوگوارى وسيعتر و گستردهتر انجام شود، امّا در كنار آن، بايد با مظالم و بىعدالتىهايى كه در گوشه و كنار به چشم مىخورد مبارزه كرد، و به كمك مظلومان شتافت، و آنان را از چنگال ظالمان و ستمگران نجات داد؛ چرا كه اين مجالس سوگوارى مقدّمهاى است براى بيان اين اهداف، و سپس پياده كردن آن. به اميد آن روز.
غالباً از وعّاظ گرامى شنيدهايد كه به هنگام حركت امام عليه السلام بهسوى كربلا فرزدق يا افراد ديگرى از كوفه به سوى مدينه مىآمدند. هنگامى كه امام عليه السلام وضع كوفه را از آنها پرسيد عرض كردند:
«قُلُوبُ النَّاسِ مَعَكَ وَأَسْيافُهُمْ مَعَ بَنيأمُيَّة
؛ دلهاى مردم با توست و شمشيرهايشان با بنىاميّه».(1)
البته اين سخن مربوط به شيعيان خالص و پاكباز نبود، بلكه مربوط به مدّعيان دروغين و يا افراد منافقى بوده كه چهره درون و برونشان با هم متفاوت بود.
و از آنها بدتر منافقان شام بودند، آنها كه از يكسو بر كرسى خلافت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله تكيه زده بودند و خود را به دروغ جانشين حضرتش معرّفى مىكردند، و از سوى ديگر عربده:
1) بحارالانوار، ج 44، ص 365.
لَعِبَتْ هاشمُ بالمُلك فلاخبرٌ جاء ولاوحىٌ نَزَلَ
«بنىهاشم با حكومت بازى كردند نه خبرى (از سوى خدا) آمده و نه وحى نازل شده است»(1)سر مىدادند.
شناخت منافق آسان است. شخص دو چهره و كسى كه داراى شخصيّت دو گانه است، و به گفته شاعر:
ظاهرى چو گور كافر پر حللباطنش قهر خدا عزّوجلّ
در حديث نبوى صلى الله عليه و آله آمده است:
«ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فيهِ كانَ مُنافِقاً وَانْ صامَ وَصَلّى وَزَعَمَ انَّهُ مُسْلِمٌ: مَنْ اذَا ائْتُمِنَ خانَ، وَمَنْ اذا حَدَّثَ كَذِبَ، وَمَنْ اذا وَعَدَ اخْلَفَ
؛ سه خصلت در هر كس باشد منافق است، هر چند اهل نماز و روزه باشد و خود را مسلمان بداند:
كسى كه اگر امانتى به او بسپارند در آن خيانت مىكند و اگر سخن بگويد دروغ مىگويد و اگر وعدهاى بدهد به آن وفا نمىكند».(2)
بنابراين هر كس دوگانگى درون و برون داشته باشد و رفتار و گفتار او هماهنگ نباشد منافق است. نفاق از اينجا
سرچشمه كه دشمنان شكست خورده كه تاب رويايى آشكار را ندارند به صورت جمعيّت زير زمينى در آمده در انتظار فرصتى هستند تا ضربات خود را وارد سازند، بنىاميّه از بارزترين گروههاى منافقان بودند.
خطر منافق از اين جهت از همه بيشتر است كه دشمنان شناخته شده از روبهرو حمله مىكنند و تكليف مؤمنان با آنها روشن است؛ امّا منافق بيرحمانه از پشت خنجر مىزند!
بنىاميّه در لباس خلافت اسلامى همه مقدّسات اسلام را زير پا گذاشته، و يكى را پس از ديگرى محو مىكردند. و اگر قيام امام حسين عليه السلام و شهادت آن حضرت و فرزندان و يارانش رخ نمىداد و پرده از چهره آنها كنار نمىرفت شايد چيزى از اسلام باقى نمانده بود.
همچنين جمعى از كوفيان پرمدّعاى طلبكار، كه بر امام حسن عليه السلام به خاطر صلحش آن همه ايراد كرده و تقاضاى قيام از امام حسين عليه السلام مىكردند، مىبايست رسوا مىشدند.
به هر حال اين يكى ديگر از اهداف اين قيام خونين است.
امروز نيز منافقان، و افراد دو چهره و آنها كه در سخن
چيزى مىگويند و در عمل چيز ديگر، كم نيستند. عاشقان حسينى بايد از آنها فاصله گيرند، و مراقب باشند در دام نفاق و منافقان نيفتند. نكند بر مصائب آن حضرت اشك بريزيم، ولى رفتار ما با آن حضرت متفاوت باشد.
قيام امام حسين سرور آزادگان جهان آزمونى بود براى مسلمين آن عصر.
بعضى از شيعيان پرادّعا و كممحتوا، كه خود را فدايى پاكباز آن حضرت مىپنداشتند بايد در كوره امتحان فرو روند، و بازماندگان صحابه و ياران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله كه بارها وصف امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام را از آن حضرت شنيده بودند و كسانى كه آرزو مىكردند در جنگهاى بدر و احد در خدمت آن حضرت بودند و شربت شهادت مىنوشيدند، و آنها كه تأسّف مىخوردند اى كاش در ركاب اميرمؤمنان على عليه السلام با «ناكثين» و «قاسطين» و «مارقين» پيكار مىكردند همه و همه بايد به امتحان فرا خوانده مىشدند، و قيام امام حسين عليه السلام آزمونى براى همه آنها بود؛ ولى از اين كوره آزمون بزرگ، تنها گروه اندكى پاك بيرون آمدند و سياه سيمهاى زراندود هنگامى كه به كوره امتحان رفتند خلاف آن بدر آمدند كه خلق
مىپنداشتند.
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميانتا سيه روى شود هر كه درو غشّ باشد
امام عليه السلام در پاسخ كسى كه عرضه داشت امام عليه السلام به كربلا نرود، فرمود:
«إذا أقَمْتُ في مَكاني فَبِما يُمْتَحَنُ هذَا الْخَلْقُ الْمَتْعُوسُ؟ وَبِماذا يُخْتَبَرُونَ؟
؛ اگر در مكان خود اقامت كنم، پس اين خلق بختبرگشته به چه چيز امتحان شود و به چه چيز آزموده گردد؟».(1)
اضافه بر اين، افراد توخالى و خود بزرگبين فراوانند و گاه خود را از خداوند طلبكار مىدانند، بايد محك تجربه آيد به ميان، بايد اتمام حجّت شود تا بر سر جاى خود بنشينند، گاه مصلحت در اين است كه از پرده برون افتد راز، تا آشكار شود در حلقه رندان چه خبرهاست؟!
قرآن مجيد مىگويد: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَلَمَّا يَعْلَمْ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ وَلَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَا رَسُولِهِ وَلَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ».(2)
1) لهوف، ص 67؛ بحارالانوار، ج 44، ص 331.
2) سوره توبه، آيه 16. ترجمه:« آيا چنين پنداشتيد كه( به حال خود) رها مىشويد در حالى كه خداوند هنوز كسانى را كه از شما جهاد كردند، و غير از خدا و پيامبرش و مؤمنان را مَحرم اسرار خويش انتخاب ننمودند،( از ديگران) مشخّص نساخته است؟!( بايد آزمايش شويد؛ تا مؤمنان واقعى شناخته شوند؛) و خداوند به آنچه عمل مىكنيد، آگاه است».
آرى قيام امام حسين عليه السلام پاسخى بود به مدّعيانى كه به برادر گراميش امام حسن عليه السلام خرده مىگرفتند كه چرا با معاويه صلح كرد، ما حاضر بوديم تا آخرين قطره خون در راه خدا بجنگيم، ولى هنگامى كه جريان كربلا پيش آمد امام عليه السلام اين ندا را سر داد كه:
«مَنْ كانَ فِينا باذِلًا مُهْجَتَهُ، مُوَطِّناً نَفْسَهُ عَلى لِقاءِ اللَّهِ فَلْيَرْحَلْ مَعَنا
؛ هر كس حاضر است خون خود را در راه هدف ما نثار كند و آماده ملاقات با پروردگار است با ما (به سوى عراق و كربلا) حركت كند»(1)در اين هنگام دست روى دست گذاردند و تماشاچى صحنههاى جانسوز كربلا بودند.
جمعى از سست عنصران كوفه تعداد زيادى نامههاى داغ و آتشين نوشتند و از آن حضرت دعوت كردند كه براى تشكيل حكومت اسلامى به كوفه آيد. اين نامهها طبق روايت معروف به دوازده هزار(2)مىرسيد.
اگر امام عليه السلام به كربلا نمىآمد شايد اينها نيز مانند ياران امام حسن عليه السلام سيل اعتراضات خود را متوجّه آن حضرت
مىساختند؛ ولى قيام امام عليه السلام به همه اين اعتراضها پايان داد و همگى امتحان خود را دادند.
اين گفتار امام عليه السلام اين پيام را به همه عاشقان و مخلصان و سالكان طريقش مىدهد كه مراقب باشند در اين ادّعاى خود نسبت به امام عليه السلام صادق باشند.
هنگامى كه در زيارتنامه آن حضرت عرض مىكنند:
«يا لَيْتَنا كُنَّا مَعَكَ فَنَفُوزُ فَوزاً عَظيماً
» با توجّه به اين كه:
«كُلُّ يَوْمٍ عاشُوراء وَكُلُّ أَرْضٍ كَرْبَلاء
» در كربلاهاى عصر ما حضور داشته باشند و در حوادث و انقلابهايى همچون عاشورا صادقانه بايستند و فداكارى كنند.
به هر حال اين امتحان همچنان ادامه دارد و همه ناچارند وارد اين ميدان بشوند.
در زيارتنامههاى حسينى كراراً از خداوند بهوسيله آن حضرت تقاضاى شفاعت مىكنيم.
در سجدهاى كه در پايان زيارت عاشوراى حسينى انجام مىشود بعد از حمد و ستايش خداوند خدا را به سبب تحمّل مصيب آن حضرت شكر مىگوييم، سپس عرضه مىداريم:
«أَللَّهُمَّ ارْزُقْني شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَومَ الْوُرُودِ
؛ خدايا شفاعت حسين را روز ورود در صحنه محشر به من روزى كن» و به دنبال آن مىافزاييم:
«وَثَبِّتْ لِي قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَأَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عليه السلام
؛ خداوند گامهاى مرا از روى صدق نزد خودت، با حسين و يارانش ثابت بدار همان يارانى كه خون خود را تقديم او كردند».
استجابت دعا زير قبّه آن حضرت و بودن شفا در تربت پاكش جلوههاى ديگرى از اين شفاعت عظمى است.
و اين كه در روايات آمده كه امام حسين عليه السلام هنگام وداع با حرم جدّش لحظاتى در خواب فرو رفت و در عالم رؤيا اين
سخن را از جدش شنيد:
«انَّ لَكَ فِى الْجَنَّةِ دَرَجاتٌ لاتَنالُها الّا بِالشَّهادَةِ
؛ براى تو مقامى نزد خدا تعيين شده كه جز با شهادت به آن نمىرسى».(1)
به يقين يكى از شؤون اين مقام، همان مقام شفاعت است.
ولى آيا شفاعت به اين معناست كه من هر گناهى را مىخواهم مرتكب شوم، و هر وظيفه واجبى را بخواهم ترك گويم و بعد دست تمنّا به سوى آن حضرت دراز كرده و او را شفيع خود در درگاه خداوند قرار دهم؟
به يقين چنين نيست، شفاعت معصومين و اولياى الهى عليهم السلام چراغ سبز براى انجام گناه نيست، بلكه به عكس يك عامل بازدارنده در برابر گناه است، زيرا من به هنگام تقاضاى شفاعت مىگويم اگر لغزشى از من سر زد بايد مراقب باشم آلوده گناه ديگر نشوم تا رابطه من با اولياى الهى قطع نگردد و روى اين را داشته باشم كه از آن حضرات بخواهم شفيع من بر در درگاه خداوند غفور و رحيم باشند.
هنگامى كه در مجالس عزاى آن حضرت شركت مىكنيم و از وعّاظ گرامى حالات آن حضرت را مىشنويم،
1) بحارالانوار، ج 44، ص 313 و 328.
شجاعتها، فداكارىها، مبارزه با شرك و ظلم و باطل و دفاع آنها را از حق درروح خود حاضر مىكنيم، در فكر فرو مىرويم كه بر ما لازم است به پيشواى بزرگ خود اقتدا كنيم و گامى در جاى گامهاى آن حضرت بگذاريم و در حلقه پيروان او درآييم و اين خود نوعى شفاعت تكوينى است.
و نيز زمانى كه به زيارت تربت پاكش در كربلا مىرويم و محلّ شهادت آن حضرت عليه السلام و ياران پاكبازش را از نزديك مىنگريم احساس كنيم كه ما نيز بايد درهمان مسير و در همان طريق وارد شويم و با يزيديان زمان خود به پيكار برخيزيم و اسلامى را كه آن حضرت براى حفظ آن، خون خود و خون عزيزان و يارانش را فدا كرد زنده نگه داريم و در وجود خود پياده كنيم، حريمش را پاس داريم و در برابر دشمنانى كه در هر عصر و زمانى وجود دارند بايستيم و دفاع كنيم تا مشمول شفاعت آن بزرگوار شويم.
نغمه هل من ناصرش را بشنويم و لبيك گويان به ياريش بشتابيم.
«پايان»
تيرماه 1388
رجب 1430 هجرى قمرى