ghaemiyeh.com
سرشناسه : مكارم شيرازي، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پديدآور : انوار هدايت: مجموعه مباحث اخلاقي مكارم شيرازي/مكارم شيرازي؛ تهيه و تنظيم ميراحمد فقيهنيريزي.
مشخصات نشر : قم: انتشارات امام عليبنابيطالب(ع)،۱۳۹۰.
مشخصات ظاهري : ۶۱۵ص.
شابك : ۷۰۰۰۰ ريال978-964-533-089-5:
يادداشت : كتاب حاضر قبلا به صورت جلدي تحت عنوان « انوار هدايت : بر اساس بحثهاي اخلاقي...مكارم شيرازي» نيز توسط ناشران متفاوت منتشر شده است.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
عنوان ديگر : انوار هدايت : بر اساس بحثهاي اخلاقي...مكارم شيرازي.
موضوع : احاديث اخلاقي
موضوع : اخلاق اسلامي -- احاديث
شناسه افزوده : فقيه نيريزي، مير احمد، ۱۳۴۲ - ، گردآورنده
رده بندي كنگره : BP۲۴۸/م۷الف۸ ۱۳۹۰
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۲۱۸
شماره كتابشناسي ملي : ۲۸۵۷۲۹۹
عالم بىعمل به همان اندازه خطرناك است كه عامل بىعلم، زيرا از نظر اسلام «علم» و «عمل»، همچنين «عقيده» و «اخلاق»، بهمنزله دو بال نيرومند براى پرواز انسان بهسوى جوار قرب الهى و وصول ديدار آن محبوب بىبديل است.
هيچيك از اين دو بهتنهايى نمىتواند انسان را به كمالات برساند. علم بدون عمل مانند عمل كردن بدون آگاهى، مايه انواع انحرافات و به گفته امام صادق عليه السلام در حديث معروف كه در اصول كافى آمده: «لا تَزيدُهُ سُرعَةُ السِّيرِ إلّابُعداً» است. به همين دليل هميشه علماى بزرگوار ما كوشيدهاند دروس علمى را با نصايح اخلاقى و نكات دقيق و جالب از آيات و روايات اسلامى بياميزند تا قلبهاى دانشطلبان همچون افكارشان روشن و نورانى شود.
اين حقير به حكم احساس وظيفه، سالهاست كه سعى مىكنم روزهاى چهارشنبه كه روز آخر درسى هفته است، يكى از روايات ناب معصومين عليهم السلام را در زمينه تهذيب نفس و پرورش اخلاق، از منابع معتبر براى طلّاب عزيز درس خارج مطرح كرده و به ذكر دقايق و نكات و محتواى آن بپردازم، تا هم گوينده از آن پند گيرد و هم شنونده راه و رسم اخلاق را بياموزد.
اين روايات گاه مجموعههايى از احاديث را كه در بحارالانوار يا روضه كافى يا نهجالبلاغه يا تحفالعقول كه داراى يك تسلسل جالب منطقى است شامل
مىشود. و چون به زبان ساده مطرح مىشد مىتوانست براى همگان مفيد باشد.
بارها كسانى از طلّاب فاضل كوشيدند آنها را از نوارها جمعآورى و تنظيم كنند و در اختيار عموم بگذارند و چون كار نسبتاً سنگينى بود توفيق به پايان بردن آن نصيبشان نشد تا اينكه فاضل سختكوش و محترم حجّةالاسلام آقاى حاج سيّد ميراحمد فقيه نىريزى دامن همّت بر كمر زد و بخش مهمّى از آنها را به صورت مجموعهاى گردآورى و تنظيم و آماده نشر كرد و آنچه در اين كتاب مىبينيد بخشى از آن است.
من به سهم خود از تلاشهاى خستگىناپذير و پر از اخلاص ايشان تشكّر مىكنم و از خداوند مىخواهم كه براى همگان مفيد و براى گوينده و نويسنده و خوانندگان مايه نجات شود.
قم- حوزه علميّه
ناصر مكارم شيرازى
رسالت انبيا تربيت انسانها بوده است و در اين راه مرارتها و رنجهاى فراوانى بردهاند. كاروان سالار اين قافله پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز هدف بعثت خود را تكميل مكارم اخلاق دانسته (1)و كتاب آسمانى او كتاب تربيت، تزكيه و كتاب انسانسازى است، چرا كه علم بىعمل مخرّب و زيانبار است و بر طبق روايات اسلامى، بوى تعفّن عالم بىعمل جهنّميان را عذاب مىدهد. ازاينرو بر پيشوايان امّت- كه ادامهدهندگان راه انبيا هستند- لازم است پيش از توصيه به ديگران، نفس خويش را تأديب كنند و الگوى عملى براى ديگران باشند، چنانكه انبيا و اوليا بودهاند.
حوزههاى علميّه همواره اين وظيفه سنگين انبيا را به دوش كشيده و در راه پاسدارى آن از هيچ كوششى دريغ نورزيدهاند.
تاريخ خونبار تشيّع گواه اين مدّعاست كه وارثان انبيا براى برپايى نظام الهى بسيار كوشيده و وظيفه خطير تزكيه و تعليم را هيچگاه از ياد نبردهاند. « «وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»؛ و آنها را تزكيه كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت بياموزد».(2)ايشان براى تحقّق آرمانهاى پاك و خدايى، در عمل به مردم درس
خداپرستى و خداخواهى دادند و علم را با عمل آميختند، لذا گفتههايشان بر دل مىنشست و مىنشيند زيرا كلامى كه از دل برآيد، لاجَرَم بر دل نشيند.
ازاينرو درسهاى اخلاقى و بحثهايى كه به خودسازى مىانجامد همواره در حوزههاى علميّه جايگاه ويژهاى داشته و دارد و مشتاقان را بهسوى خود مىكشانَد. چنين درسهايى طلّاب را از قيدوبند عالم مادّى مىرهانَد و آنان را به عالم ملكوت و اوج افلاك مىرسانَد. رفتار و كردار آن عالمان عامل، خود درس بود و چون دانشپژوهان آنان را مىبينند در راه خود استوارتر شده، نيرويى جديد مىيابند.
مرجع عاليقدر حضرت آيةاللّه العظمى مكارم شيرازى (مدّظلّهالعالى) نيز از عالمانى است كه به اين مهم توجّه دارند و در راه تهذيب طالبان علم مىكوشند.
معظّمله روزهاى چهارشنبه هر هفته پيش از شروع درسهاى خارج فقه و اصول، دقايقى چند به توضيح و تفسير يك حديث مىپردازند و عطش تشنگان معارف الهى را فرو مىنشانند و طلّاب را به تزكيه همراه با تعليم و تعلّم فرامىخوانند. درسهاى ايشان مزاياى فراوانى دارد كه از جمله مىتوان به فصلبندى، سادگى بيان و همهفهم بودن آن اشاره كرد بهگونهاى كه همگان حتّى مردم عادى مىتوانند از آن بهره ببرند. بحثهاى كوتاه اخلاقى معظّمله را مىتوان نوعى فقهالحديث شمرد. اين درسها گنجينه و توشه گرانبهايى است كه بايد از آنها براى تهذيب نفس بهره برد و اهل منبر و وعظ و خطابه مىتوانند از مطالب آن براى پربار ساختن سخنان خود استفاده كنند.
از آنجا كه معصومين عليهم السلام مصاديق بارز و اكمل انوار الهى و واسطههاى فيض او هستند و بالطبع آنچه از زبان مباركشان جارى مىشود نور است، اين كتاب را انوار هدايت ناميديم. اميد كه بتوان در پرتو آن راه يابيم و به سر منزل مقصود برسيم كه به قول حافظ:
طى اين مرحله بىهمرهى خضر مكنظلمات است بترس از خطر گمراهى
در اين كتاب برخى مطالب را كه در درس معظّمله اجمالًا بيان شده بود شرح دادم و براى توضيح آنها از منابع متعدّد خصوصاً از تفسير نمونه بهره بردم.
همچنين نشانى آيات و رواياتى را كه ايشان در ضمن سخنانشان بحث كردهاند در پانوشت ذكر كردم.
از خداوند متعال مىخواهم كه توفيق دهد تا همه بحثهاى اخلاقى مطرح شده در درس معظّمله را به زيور طبع آراسته و در اختيار مشتاقان قرار دهم.
در اينجا لازم مىدانم از بزرگوارى و الطاف پدرانه استاد معظّم حضرت آيةاللّه العظمى مكارم شيرازى (دامت بركاته) كه با ديده عنايت به اين مجموعه نگريستهاند صميمانه تشكّر كنم. توفيق و سلامت ايشان را در راه خدمت به اسلام و نشر علوم اهلبيت عليهم السلام از خداوند متعال خواهانم.
گفتنى است اگرچه اين مطالب براى طلّاب و فضلاى حوزه بيان شده است، ديگران هم مىتوانند از آن بهره ببرند و كام تشنهشان را با آب زلال معارف معصومين عليهم السلام سيراب سازند.
در پايان از فاضل محترم حجّةالاسلام والمسلمين آقاى احمد علىبابائى كه در تهيّه و تنظيم اين كتاب و آقاى حاج مسعود مكارم مدير محترم انتشارات امام علىّ بن ابىطالب در چاپ و نشر آن صميمانه همكارى كردهاند تشكّر مىكنم و توفيق روزافزون اين بزرگواران را در راه نشر علوم اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام از ايزد منّان خواستارم.
ومِن اللّه التّوفيق وعليه التّكلان
سيّد ميراحمد فقيه نىريزى
1
عَن انَسٍ قالَ: خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله عَلى ناقَتِهِ العَضباءَ، فَقالَ: ايُّها النّاسُ، كأنَّ المَوتَ فيها عَلى غَيرِنا كُتِبَ، وَ كأنَّ الحَقَّ عَلى غَيرِنا وَجَبَ، وَكأنَّ ما نَسمَعُ مِن الأمواتِ سَفرٌ عَمّا قَليلٍ الَينا راجِعون، نُبَوّؤُهُم اجداثَهُم، وَنَأكُلُ تُراثَهُم، كأنّا مُخَلَّدونَ بَعدَهُم.
از انس بن مالك روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه سوار بر شترش بهنام عَضبا بود، خطاب به آنان فرمود: اى مردم، گويا مرگ فقط براى ديگران نوشته شده (و ما نمىميريم) و حق (و احكام خدا) فقط بر ديگران واجب است و گويا مردگان مسافرانىاند كه بهزودى بهسوى ما بازمىگردند و ما فقط آنان را به خاك سپردهايم و ارثشان را مىخوريم، گويى بعد از ايشان جاودان هستيم.
بحارالانوار، ج 77، ص 175
نور هدايت
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث شريف به برخى موانع شناخت اشاره فرموده است كه براى فهم بهتر اين موضوع به ذكر مقدّمهاى مىپردازيم:
در زندگى ما گاه مشكلاتى وجود دارد كه از آن به «موانع شناخت» تعبير مىكنيم. در قرآن مجيد نيز آيات فراوانى در اين باره وجود دارد، ولى با كمال تأسّف به سبب عدم انس با قرآن از آنها غافل هستيم. از جمله موانعى كه علما
ذكر مىكنند حبّ ذات يعنى خوددوستى است.(1)
آيا هرگز نابينا مىتواند قرص خورشيد را ببيند؟ آيا كران مىتوانند نغمههاى دلنواز جهان را بشنوند؟ همينگونه كسانى كه چشم حقبين ندارند از ديدن چهره حقيقت محرومند و آنها كه از شنيدن آيات حق گوش حقشنو ندارند. به همين دليل نخستين شرط براى رهروان راه حق، تهذيب نفس و تقواست كه بدون آن انسان در ظلمات وهم گرفتار و در بيراههها سرگردان مىشود. و اگر مىبينيم قرآن راه شناخت را تقوا مىداند و مىگويد: هُدًى لِلْمُتَّقِينَ:« مايه هدايت پرهيزگاران است»، اشاره به همين واقعيّت است.
شايد اين جمله معروف را شنيدهايد كه «حُبُّ الشَّىءِ يُعمي وَ يُصِمُّ؛ دوستى زياد يك چيز، انسان را كور و كر مىكند».(2)حكايتى كه در ذيل مىآوريم شاهدى است بر اين مدّعا.
مىگويند كه جوانى عاشق دوشيزهاى شده بود، پدر و مادر دختر مانع ازدواج شدند. جوان بسيار كوشيد. خرجها و خواهشها كرد و زحمتها كشيد تا سرانجام دختر در حباله او درآمد. مدّتها با هم زندگى كردند، كانون خانوادگى گرم و باطراوت بود، امّا رفتهرفته لهيب عشق فرو نشست و آتش فروزان شهوت خاموش شد.
روزى شوهر به صورت زن نگاه كرد و در چشم راست او لكّه سفيدى ديد. تعجّب كرد و گفت: از چه وقت اين لكّه در چشم تو پديد آمده؟ گفت: از همين الان. شوهر گفت: چه مىگويى؟ زن لبخندى زد و گفت: در دو سالگى آبله درآوردم، چشمم آسيب ديد و از آن وقت اين لكّه در آن مانده است.
شوهر گفت: عجيب است پس چرا من تا به حال نديده بودم؟ زن گفت: علّتش روشن است، تو عاشق من بودى و عاشق در معشوق جز خوبى و زيبايى چيزى نمىبيند( حُبُّ الشَّىءِ يُعمي وَيُصِمّ)، ولى اكنون كه آتش عشق تو خاموش شده و ديگر از ديده عشق به من نمىنگرى و زن و شوهر عادى هستيم، عيب مرا مىبينى و بهدرستى تشخيص خوبى و بدى مىدهى( گفتار وعّاظ، ج 3، ص 9).
اين دوستى افراطى باعث مىشود كه انسان نتواند حقايق را ببيند و به قول قرآن كريم « «لَهُمْ اعْيُنٌ لَايُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَايَسْمَعُونَ بِهَا»؛ وچشمانى كه با آن نمىبينند وگوشهايى كه با آن نمىشنوند».(3)لذا همه چيز را براى خود مىخواهد و هر زشتى و بدى را براى ديگران. مثلًا وقتى مىشنود در فلان منطقه سيل آمده، يا زلزله شده، يا ماشينى به درّه سقوط كرده، فكر نمىكند ممكن است همين حوادث براى او هم اتّفاق افتد و گمان مىكند تافته جدابافتهاى است. ازاينرو چنين وقايعى اثرى در او نمىگذارد1) چهره حقيقت هرقدر آشكار و درخشان باشد، تا در برابر ديده بينا قرار نگيرد درك آن ممكن نيست. به تعبير ديگر، براى شناخت حقايق دو چيز لازم است: آشكار شدن چهره حق و داشتن وسيله ديد و درك.
2) اگر انسان كسى يا چيزى را بهطور افراطى دوست بدارد آن دوستى معمولًا مانع مىشود كه عيوبو بدىهاى او را ببيند يا بشنود و غير از خوبى چيزى در او نمىبيند.
3) سوره اعراف، آيه 179.
و متحوّلش نمىكند. به همين علّت است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: اى مردم، شما را چه شده است، چرا چنين در خواب غفلت فرو رفتهايد؟ آيا گمان مىكنيد كه مرگ فقط براى همسايه است و اين شتر بر درِ خانه شما نمىخوابد؟ شايد به خودتان وعده مىدهيد كه به ما مهلت دادهاند تا چند وقت ديگر زنده باشيم
(كَأنَّ الْمَوتَ فيها عَلى غَيرِنا كُتِبَ).
وخيال مىكنى كه فقط ديگران بايد حق را رعايت كنند واحكام خدا براى ديگران وضع شده است و تو از اين قاعده مستثنا شدهاى
(وَ كأنَّ الحَقَّ عَلى غَيرِنا وَجَبَ).
شبيه اين كلام والا در سخنان نورانى حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام است.
روزى حضرت در مراسم تشييع جنازه مسلمانى، كسى را ديد كه قهقهه سر داده است. امام به او فرمود: براى چه مىخندى؟ خيال كردهاى كه فقط او را به قبرستان مىبرند و تو روزى به او ملحق نمىشوى؟(1)از جمله مشكلات انسان حجابهايى است كه جلوى فهم و درك او را مىگيرند.(2)
و حافظ چه خوش سروده:
ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيستتو خود حجاب خودى حافظ از ميان برخيز 8- مستحب است وقتى انسان به قبرستان مىرود بگويد:« السّلامُ عَلى اهلِ الدّيارِ مِن المؤمِنينَ وَالمُسلمينَ، انتُم لَنا فَرَطٌ، وَ نَحنُ- ان شاءَ اللّهُ- بِكُم لاحِقونَ: سلام بر مؤمنان و مسلمانان خفته در اين ديار، شما زودتر رفتيد و ما نيز اگر خدا بخواهد به شما مىپيونديم»( كلّيّات مفاتيحالجنان، زيارت قبور مؤمنين).
در قبرستان زنگار غفلت را از خود بزداييد و آيينه صافى شويد تا انوار الهى در آن بتابد و راه درست را بيابيد و از روزمرّهگى و دلمردگى برهيد و به سعادت دو جهانى برسيد.
دانى چرا آيينهات غمّاز نيست؟چون كه زنگار از رخش ممتاز نيست 9- بحارالانوار، ج 59، ص 163.
و لذا حضرت مىفرمايد: حجابهاى خودخواهى، تعصّب بيجا، كبر، شهوت، حبّ و بغض غيرالهى و ... را برداريد، تا انسان با كمك حجّت باطنى، يعنى عقل بتواند خوب و بد را تشخيص دهد و وقتى فهميد راه صحيح را در پيش گيرد.بايد باور كنيم كه تمام آنچه براى ديگران واقع مىشود ممكن است براى ما نيز در آينده نزديك رخ دهد. شاعر عرب مىگويد:
بَينا يُرى الانسانُ فيها مُخبراًحَتّى يُرى خَبَراً مِن الأخبارِ
«در آن هنگام كه انسان از مرگ كسى خبر مىدهد، ناگهان مرگ خود او در صدر اخبار قرار مىگيرد».
مرگ پير و جوان نمىشناسد، با كسى خويشاوندى ندارد و گاهو بيگاه بهسراغ آدمى مىآيد.
در تعبيرات دقّت كنيد كه چقدر حسابشده است. مگر قانون مرگ فقط براى ديگران است؟ چه كسى ضامن شده كه تا لحظهاى ديگر زنده باشيم؟ اگر ضمانتى در كار نيست پس چرا اينهمه كارهاى خير را به تأخير مىاندازيم؟ توبه را به فردا و فرداها وامىگذاريم، آنقدر سستى مىكنيم كه وقت مىگذرد و ديگر در آن هنگام افسوس سودى نخواهد داشت.
اشتباه ما در اين است كه گمان مىكنيم مردهها مسافرانىاند كه فردا يا پسفردا بازمىگردند و فقط ما آنان را با دستان خود در خاك كردهايم و ارثشان را مىخوريم و بهگونهاى رفتار مىكنيم كه گويا هميشه بعد از آنها زندهايم.
در رفتار بعضى بنگريد كه گاه با كمال تأسّف بر سر همين ارث چه وقايع زشت و دردناكى به وجود مىآورند. به ما خبر دادند كه دو برادر در حدود ده پانزده سال بر سر تقسيم ارث با هم قهر كرده و به خانه يكديگر نرفتهاند.
بايد به چنين انسانهايى گفت آيا شما مطمئنايد كه اين ميراث را مىخوريد؟
يقيناً اگر منصفانه بينديشند جواب خواهند داد نه. چون در زندگى واقعيّتهايى وجود دارد كه انسان از آن غافل است، از جمله اينكه فاصله بين حيات و مرگ بسيار اندك است و بسيارى از اوقات انسان تعجّب مىكند كه چرا اينقدر فاصله كم است.
گاهى برخى افراد مىگويند خدا به ما رحم كرد نزديك بود به درّه بيفتيم. اينها همه درسهاى عبرتآموزى است كه بايد فراگرفت و به كار بست، زيرا چيزى نزديكتر از مرگ به انسان نيست و در عين حال، او اين واعظ مهم را فراموش مىكند. بزرگترين واعظ براى تهذيب نفوس مرگ است، لذا در روايات سفارش
شده كه هر از چندى به قبرستان برويد.(8) زيارت مردگان فقط براى احترام گذاردن به آنان نيست و اينكه بايد از مؤمنان چه در حيات و چه در ممات تجليل كرد و آنان را از خيرات و نيكىهاى خود بهرهمند ساخت و برايشان فاتحه خواند، اينها بيش از آنكه براى مردگان مؤثّر افتد در زندگان تأثير دارد. وقتى دستت را بر قبر مىگذارى درمىيابى كه بين تو و او بيش از يكمتر فاصله نيست. تو نيز ممكن است فردا به او بپيوندى. وقتى انسان در اين مسائل تأمّل مىكند با ياد مرگ، نفْس خويش را ذليل مىگرداند:
وَ ذَلّلهُ بِذِكرِ المَوتِ:
«با ياد مرگ آن را رام و خوار كن».
در اين صورت است كه ديگر حجابهاى غفلت، غرور و مانند آن جلوى چشم و گوش و دل را نمىگيرد. مهم اين است كه پردهها كنار رود.
در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمود:
لَولا انَّ الشَّياطينَ يَحومونَ عَلى قَلبِ بَنى آدَمَ، لَنَظَروا الى مَلَكوتِ السَّماواتِ:
«اگر شياطين گِرداگِرد قلب آدميان را احاطه نكرده بودند مىتوانستند (چونان ابراهيم) ملكوت آسمانها را ببينند».(9) مانند نگاهى كه خداوند به ابراهيم عليه السلام عطا كرد. در قرآن مىخوانيم: « «وَكَذلِكَ نُرِى إِبْرهِيمَ مَلَكُوتَ السَّموَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَالْمُوقِنِينَ»؛ و اينگونه ملكوت آسمانها و زمين (و حاكميّت مطلق خداوند بر آنها) را به ابراهيم نشان داديم؛ (تا به آن استدلال كند) و اهل يقين شود».(1)
1) سوره انعام، آيه 75.
2
عَن عَلقَمَةِ بنِ الحَصينِ قالَ: سَمِعتُ قَيس بن عاصِمِ المِنقَري يَقولُ: قَدِمتُ عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله عليه و آله في وَفدٍ مِن جَماعَةٍ مِن بَني تَميمٍ، فَقالَ لي: اغتَسِل بِماءٍ و سِدرٍ. فَفَعَلتُ، ثُمَّ عُدتُ إلَيهِ وَ قُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ، عِظنا عِظَةً نَنتَفِعُ بِها.
فَقالَ: يا قَيسُ، إنَّ مَعَالعِزّ ذُلًّا وَانَّ مَعَالحَياةِ مَوتاً وَانَّ مَعَالدُّنيا آخِرَةً وَانَّ لِكُلّ شَيءٍ حَسيباً، وَ عَلى كُلّ شَيءٍ رَقيباً وَ انَّ لِكُلّ حَسَنَةٍ ثَواباً وَلِكُلّ سَيّئَةٍ عِقاباً.
از علقمة بن حصين روايت شده است كه قيس بن عاصم- يكى از اصحاب پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله- مىگفت: روزى با جمعى از قبيله بنىتميم خدمت حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدم ايشان به من دستور داد برو با آب و سدر غسل كن. من دستور حضرت را انجام دادم و بهسوى او بازگشتم و سپس عرض كردم: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله، به ما اندرزى بده تا از آن بهرهمند شويم. حضرت در پاسخ فرمود: اى قيس، بدان كه همراه عزّت، ذلّت و به دنبال حيات، مرگ و همراه دنيا، آخرت است و براى هر چيزى حسابگر و بر فراز هر چيزى مراقبى و براى هر كار نيكى پاداش و در برابر هر كردار ناپسندى مجازاتى است.
بحارالانوار، ج 77، ص 175
نور هدايت
در اين كلام نورانى دو نكته مهم است كه از نظر اخلاقى براى دگرگونى
و تحوّل انسان مؤثّر است.
پيش از بيان مطلب ذكر مقدّمهاى لازم است:
از خصوصيّات دنيا دگرگونى آن است. يعنى دنيا و خود انسان- كه جزئى از دنياست- بر يك حال باقى نمىمانند و توجّه به همين مطلب، غرور انسان را مىشكند چرا كه بيشتر گرفتارى و مصيبت آدمى از غفلت است و اگر آدمى غافل نبود بهآسانى تن به ذلّت نمىداد و گناه نمىكرد. مختصر اينكه غفلت ريشه همه بدبختىهاى انسان است و اسلام براى رفع و دفع آن راهها و وسايلى را بيان كرده است.
عوامل شكست غرور و غفلت
الف) توجّه به دگرگونىهاى دنيا مىتواند انسان را بيدار كند و فروتن سازد.
اگر به اين نكته توجّه داشته باشد كه پس از هر عزّتى ذلّتى و بعد از هر سلامتى بيمارى و پس از هر امنيّتى ناامنى و هراس و بعد از هر جوانى پيرىاى است، متواضع مىشود و گرد غفلت را از جان خود مىزدايد.
انسان بايد بداند مقام، مال، قدرت و ساير مواهب دنيوى جاودانه نيست و خواه ناخواه روزى از او گرفته مىشود. شخص محترمى- كه مقام نسبتاً مهمّى داشت- مىگفت: خيال نكنيد كه من فقط يك مقام دارم، بلكه سه مقام دارم و ممكن است اينها بهسادگى از من گرفته شوند. وى چنين تعبير مىكرد كه تمام زندگى و مقامهاى من به شش ريال بستگى دارد. ديدم حرف صحيحى است، زيرا چه بسا تمام مقامهاى انسان با يك تماس تلفن بيايد يا برود. اين واقعيّت بسيار مهمّى است كه دنيا بر يك حال باقى نمىماند و دائم در حال دگرگونى است، لذا نمىتوان بر آن تكيه زد. آرى، بايد دنيا را معبر و گذرگاه و خانه كوچ كردن دانست و فهميد كه تنها ذات اقدس الهى باقى و سرمدى است.
ب) طاعات و عبادات نيز غرور و غفلت را مىزدايد. انسان با نماز به ياد خدا مىافتد و غفلت را از بين مىبرد.
برخى مىپرسند تا كى بايد نماز خواند؟ بايد گفت: تا هر وقت كه در دنيا باشيم بايد نماز بخوانيم. اصلًا ما به نماز محتاجايم. بايد با نماز دست نياز به درگاه بىنياز ببريم و از او دواى دردهاى خود را بخواهيم. نماز، غفلتزدا و بيدارگر است.
ج) مصائب و مشكلات نيز غفلت انسان را از بين مىبَرد. دشوارىها در نگاه ابتدايى بلاست، امّا اگر خوب به آن بنگريم نعمت است. به عبارت ديگر، بلا بودن تنها يك روى سكّه و روى ديگر آن، سراسر خوشى و سرور است. يكى از منبرىها تشبيه خوبى مىكرد و مىگفت: در جادّههايى كه انسان مىرود اگر تمام آنها مستقيم و هموار باشد خواب بر راننده مستولى مىشود، امّا اگر در برخى جاهاى آن دستانداز باشد آدمى را از خواب بيدار مىكند. و گاه ناهموارىهاى مصنوعى مىسازند كه رانندگان خوابشان نبرد. مصيبت نيز ظاهرش ناراحتى است و درونش رحمت و نعمت.
نكته دوم اينكه انسان بايد بداند هر كار بزرگ و كوچك، حتّى نفس كشيدنهاى او تحت مراقبت و حساب است و كسانى آن را مىنويسند.(1)پيش از هر چيز خداى تعالى مراقب است و بعد دو ملك او. زمينى كه انسان بر آن زندگى مىكند و نيز اعضا و جوارح او روز قيامت عليه او شهادت مىدهند.
حتّى در حديث داريم كه «يَوم» (زمان) در روز قيامت بر اعمال و رفتار ما گواهى مىدهد. خلاصه بايد بدانيم كه تحت مراقبت شديد هستيم.
1) نهتنها دو فرشته رقيب و عتيد شاهدند، بلكه خداوند شاهد اعمال ماست. ازاينرو امام على عليه السلام در دعاى كميل به خداوند عرض مىكند: وَكُنتَ انتَ الرَّقيبَ عَلَىَّ مِن وَرائِهِم وَالشّاهِدَ لِما خَفِىَ عَنهُم:« و خود از پشت سر ايشان مراقب من بودهاى و بر آنچه از نظر آنها پنهان ماند شاهد بودهاى».
3
عَن ابى الدَّرداءِ قالَ: خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَومَ جُمُعَةٍ فَقالَ: ايُّها النّاسُ، توبوا الَى اللّهِ قَبلَ ان تَموتوا وَ بادِروا بِالأعمالِ الصّالِحَةِ قَبلَ ان تَشتَغِلوا وَأصلِحوا الَّذي بَينَكُم وَ بَينَ رَبّكُم تَسعَدوا وَ اكثِروا مِن الصَّدَقَةِ تُرزَقوا وَأمُروا بِالمَعروفِ تُحصَنوا وَانتَهوا عَن المُنكَرِ تُنصَروا.
از ابىدرداء روايت شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله روز جمعهاى براى ما خطبه ايراد كرد، فرمود: اى مردم، پيش از مرگ بهسوى خدا بازگرديد و توبه كنيد و پيش از آنكه آسودگى خاطر از شما گرفته شود و در تنگناهاى زندگى قرار گيريد به كارهاى نيك بپردازيد. رابطه خود را با خدا اصلاح كنيد تا سعادتمند و بهروز شويد. بسيار صدقه بپردازيد تا خدا به شما روزى دهد. امر به معروف كنيد تا در قلعه محكم الهى قرار گيريد (و در امان باشيد) و از منكر دست برداريد تا خدا شما را يارى رسانَد.
بحارالانوار، ج 77، ص 176
نور هدايت
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث شش دستور بيان فرموده است:
پيش از آنكه فرصت از دست برود توبه كنيد.
توبه يكى از نعمتهاى خداوند تعالى بر بندگان است. امام سجّاد عليه السلام در مناجات تائبين چه زيبا مىفرمايد:
الهى انتَ الَّذي فَتَحتَ لِعِبادِكَ باباً الى عَفوِكَ سَمَّيتَهُ
التَّوبَةَ، فَقُلْتَ: «تُوبُوا الَىاللَّهِ تَوبَةً نَصُوحًا»(1)
البتّه توبه خالص به شناخت كامل از گناه و عواقب آن نياز دارد، يعنى اگر اين نكته را دريابيم و بدانيم كه گناه، خنجر تيز و آتش سوزان است هرگز به آن نزديك نمىشويم.
فَما عُذرُ مَن أغفَلَ دُخولَ البابِ بَعدَ فَتحِهِ: «خدايا، تويى آن كه درى را به روى بندگانت گشودى و نام آن را توبه نهادى.
ازاينرو گفتى: بهسوى خدا با توبهاى حقيقى و خالص بازگرديد. پس كسى كه بعد از گشوده شدن چنين درى، از داخل شدن در آن غفلت مىورزد، چه عذرى دارد؟».
معناى فرمايش پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «قبل از مرگ توبه كنيد» اين است كه بعد از هر گناه بهسوى خدا بازگرديد، زيرا هيچكس از وقت مرگ خود خبر ندارد. در قرآن مىخوانيم: « «وَمَا تَدْرِى نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِى نَفْسٌ بِأَىّ أَرْضٍ تَمُوتُ»؛ و هيچكس نمىداند كه فردا چه بهدست مىآورد، و هيچكس نمىداند كه در چه سرزمينى مىميرد».(2)روايت شده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با آن عظمت و لطافت روح، هر روز هفتاد بار استغفار مىكرد. اكنون ما پيروان آن حضرت روزى چند بار توبه مىكنيم؟ در شب چه مقدار از كارها و كردارهاى روز خود را به ياد مىآوريم؟ اگر انسان هر روز اعمال و رفتار خود را محاسبه و بعد استغفار كند، تاريكىهاى قلبش زدوده، با نور الهى روشن مىشود. لذا از بهترين كارها، توبه سحرى است (3)
پرسش: چرا از اوقات شبانهروز تنها به وقت« سحر» اشاره شده است، در حالى كه استغفار و بازگشت بهسوى خدا در همه حال مطلوب است؟
در پاسخ مىگوييم: سحر به سبب آرامش، تعطيلى كارهاى مادّى و نشاطِ بهدستآمده پس از خواب شبانه، به انسان آمادگى بيشترى براى توجّه به خداوند مىبخشد و اين معنا را بهآسانى مىتوان با تجربه دريافت. حتّى بسيارى از دانشمندان، براى حلّ مشكلات علمى خود، از آن وقت استفاده مىكردند، زيرا چراغ فكر و روح انسان در آن وقت از هر زمان ديگرى پرفروغتر و درخشانتر است و چون روح عبادت و استغفار، توجّه و حضور دل است، عبادت و استغفار در چنين ساعتى گرانبهاتر است( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 17 سوره آل عمران).
1) « نَصوح» از مادّه« نُصح»، بهمعناى نصيحت خالصانه است. يعنى توبه خالص. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:« توبه خالص آن است كه به گناه برنگردى، چنانكه شير به پستان برنمىگردد».
2) سوره لقمان، آيه 34.
3) آنگاه كه آرامش و صفاى خاص همهجا را فراگرفته، در آن هنگام كه غافلان و بىخبران در خوابند و غوغاىجهان مادّى فرو نشسته، مردان خدا و زندهدلان به ياد خدا بهپا مىخيزند و در پيشگاه باعظمتش، استغفار و طلب آمرزش مىكنند و محو پرتو نور و جلال پروردگار مىشوند و با تمام وجودشان زمزمه توحيد سر مىدهند: وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ.
يعنى انسان در نيمههاى شب برخيزد و در آن خلوت با خداى خويش راز و نياز كند و درد دل بگذارد و به تعبير قرآن كريم از « «وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ»؛ در سحرگاهان از خداوند آمرزش مىطلبند»(1)باشد.
بزرگانى كه رسالههاى سير و سلوك نوشتهاند، تقريباً همه آنان منزل اوّل را «توبه» مىدانند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
تُوبُوا الَى اللّهِ قَبلَ ان تَموتوا.
بادِروا بِالاعمالِ الصّالِحَةِ قَبلَ ان تَشتَغِلوا
. انسان هميشه فراغتبال و آسودگى خيال ندارد و جوانى براى او باقى نمىماند. فكر انسان دائم آزاد نيست و موانع بسيارى بر سر راه او قرار مىگيرد.
اگر دقّت كرده باشيد كسانى را مىبينيد كه همه چيز براى آنان آماده است و كمبود ندارند، ولى مىگويند شوق درس و دانشاندوزى از وجودمان رخت بربسته است. لذا اگر مىخواهيد علم بيندوزيد، تقوا پيشه سازيد و خودسازى كنيد، كارهاى نيك را پيش از آنكه در تنگناهاى زندگى گرفتار شويد بهجا آوريد.
اصلِحوا الَّذي بَينَكُم وَ بَينَ رَبّكُم تَسعَدُوا.
مردم نسبت به حوادثى كه رخ مىدهد به سه دسته تقسيم مىشوند:
دستهاى فقط به دهان مردم نگاه مىكنند. دسته ديگر نيمنگاهى به دهان مردم دارند و نيمنگاهى به دستورهاى الهى. گروه سوم فقط به دستورهاى خدا توجّه دارند.
با توجّه به اين مقدّمه، هر حادثهاى كه رخ مىدهد انسان بايد ببيند خدا چه دستورى داده است. يعنى اوّل حق را بشناسيد بعد ببينيد كه مردم چه مىگويند،
1) سوره آل عمران، آيه 17.
زيرا چنانچه انسان رابطه خود را با خدا درست كند، خداوند نيز رابطه او را با مردم اصلاح مىكند. اين مضمون در حديثى از اميرمؤمنان عليه السلام آمده است:
مَن اصلَحَ بَينَهُ وَ بَينَ اللّهِ، اصلَحَ اللّهُ ما بَينَهُ وَ بَينَ النّاسِ (1)
تنها راه سعادت اين است كه با خدا آشتى كنيم.
اكثِروا مِن الصَّدَقَةِ تُرزَقوا:
«زياد صدقه بدهيد تا خدا به شما روزى دهد».
صدقه دو اثر مهم دارد: وسعت روزى و دفع بلاها.
مسأله وسعت روزى برخلاف اسباب ظاهرى است. يعنى انسان اگر چيزى در راه خدا بدهد با محاسبه و جمع و تفريق ظاهرى جيبش خالى مىشود، ولى بنابر روايات اسلامى همين كار رزق و روزى را زياد مىكند.
صدقه هر اندازه باشد خوب است، تا آنجا كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: لباس كهنهاى كه دارى مىتوانى صدقه بدهى. صدقه دادن طول عمر را به دنبال مىآورَد.
برخى افراد بهظاهر عوام را ديدهايم كه وقتى مىخواهند مسافرت بروند به تعداد روزهاى سفر پولى جدا كرده و به مستحق مىدهند. برخى چنين حسابى دارند. اينها دستورهايى است كه ما مبلّغان سزاوارتريم بدان عمل كنيم و بسا اين صدقات جلوى ضدّ ارزشها را بگيرد.
وَأمُروا بِالمَعروفِ تُحصَنوا وَانْتَهوا عَن المُنكَرِ تُنصَروا:
«امر به معروف كنيد تا در قلعه محكم الهى قرار بگيريد و در امان باشيد و از منكر اجتناب كنيد تا يارى شويد».
در اينجا به چند نكته بايد توجّه كرد:
الف) معنى «معروف»
«معروف» از مادّه «عرف» بهمعنى شناختهشده و «منكر» (از مادّه انكار) بهمعنى ناشناس است.
1) نهجالبلاغه، كلمات قصار، شماره 89.
كارهاى نيك امورى شناختهشده و كارهاى زشت و ناپسند امورى ناشناختهاند، چه اينكه فطرت پاك انسانى با دسته اوّل آشنا و با دوم ناآشناست.
ب) امر به معروف وظيفهاى عقلى است يا تعبّدى
جمعى از دانشمندان اسلامى معتقدند كه وجوب اين دو وظيفه تنها با دليل نقلى ثابت شده است و عقل فرمان نمىدهد كه انسان ديگرى را از كار بدى كه زيانش تنها متوجّه خود اوست بازدارد.
ولى توجّه به پيوندهاى اجتماعى و اينكه هيچ كار بدى در اجتماع انسانى در نقطه خاصّى محدود نمىشود، بلكه هر چه باشد همانند آتش ممكن است به نقاط ديگر سرايت كند، عقلى بودن اين دو وظيفه را مشخّص مىسازد. به عبارت ديگر، در اجتماع چيزى بهعنوان «ضرر فردى» وجود ندارد و هر زيان فردى امكان دارد كه به صورت «زيان اجتماعى» درآيد؛ به همين دليل، منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه مىدهد در پاك نگاه داشتن محيط زيست خود از هر كوششى دريغ نكنند.
در حديثى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمود: «انسان گناهكار در ميان مردم، همانند كسى است كه با جمعى سوار كشتى شود و هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد تبرى بردارد و به سوراخ كردن موضعى كه در آن نشسته است بپردازد و هرگاه به او اعتراض كنند در جواب بگويد من در سهم خود تصرّف مىكنم. اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك بازندارند طولى نمىكشد كه آب به داخل كشتى نفوذ كرده و يكباره همگى در دريا غرق مىشوند».
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين مثال جالب، منطقى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را مجسّم ساخته و حقّ نظارت فرد بر اجتماع را حقّى طبيعى كه ناشى از پيوند سرنوشتهاست مىداند.
ج) اهمّيّت امر به معروف و نهى از منكر
علاوه بر آيات فراوان قرآن مجيد، احاديث بسيارى در منابع معتبر اسلامى
درباره اهمّيّت اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى آمده است كه در آنها به خطرها و عواقب شومى كه بر اثر ترك اين دو وظيفه در جامعه به وجود مىآيد اشاره شده، از جمله در حديثى امام باقر عليه السلام مىفرمايد:
انَّ الامرَ بِالمَعروفِ وَالنَّهىَ عَن المُنكَرِ فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الفَرائِضُ، وَتَأمَنُ المَذاهِبُ وَ تَحِلُّ المَكاسِبُ وَتُرَدُّ المَظالِمُ وَتُعمَرُ الأرضُ وَيُنتَصَفُ مِنالأعداءِ وَيَستَقيمُ الأمرُ:
امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه بقيّه فرايض با آنها برپا مىشوند. به سبب اين دو، راهها امن، كسب و كار مردم حلال، حقوق افراد تأمين مىشود و در سايه آن زمينها آباد و از دشمنان انتقام گرفته مىشود و در پرتو آن همه كارها روبهراه مىگردد».(1)در حديثى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
مَن امَرَ بِالمَعروفِ وَ نَهى عَنِ المُنكَرِ فَهُوَ خَليفَةُ اللّهِ في ارضِهِ وَ خَليفَةُ رَسُولِ اللّهِ وَ خَليفَةُ كِتابِهِ:
هر كه امر به معروف و نهى از منكر كند جانشين خداوند در زمين و جانشين پيامبر و كتاب اوست».(2)از اين حديث بهخوبى استفاده مىشود كه اين فريضه بزرگ پيش از هر چيزى برنامهاى الهى است و بعثت پيامبران و نزول كتابهاى آسمانى همه جزءِ اين برنامه است.
مردى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله كه بر فراز منبر نشسته بود آمد و پرسيد:
مَن خَيرُ النّاسِ؟
«از همه مردم بهتر كيست؟» حضرت فرمود:
آمَرُهُم بِالمَعروفِ وَ انهاهُم عَن المُنكَرِ وَاتقاهُم لِلّهِ وَارضاهُم:
«آن كه از همه بيشتر امر به معروف و نهى از منكر كند و آن كه از همه پرهيزگارتر باشد و در راه خشنودى خدا از همه بيشتر گام بردارد».(3)در حديث ديگرى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود:
لَتَأمُرُنَ
بِالمَعروفِ وَلَتَنهُنَّ عَن المُنكَرِ أو لَيُسَلّطَنَّ اللّهُ عَلَيكُم سُلطاناً ظالِماً لَايُجِلُّ كَبيرَكُم وَلا يَرحَمُ صَغيرَكُم فَيَدعُو خِيارُكُم فَلا يُستَجابُ لَهُم وَتَستَنصِرونَ فَلا تُنصَرونَ وَتَستَغيثونَ فَلا تُغاثونَ وَتَستَغفِرونَ فَلا تُغفَرونَ:
«بايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد، وگرنه خداوند ستمگرى را بر شما مسلّط مىكند كه نه به پيران احترام مىگذارد و نه به خردسالان رحم مىكند. نيكان و صالحان شما دعا مىكنند ولى مستجاب نمىشود و از خداوند يارى مىطلبند امّا خدا به آنها كمك نمىكند و حتّى توبه مىكنند و خدا از گناهانشان درنمىگذرد».(1)اينهمه تأكيد براى آن است كه بفهميم اين دو وظيفه بزرگ در حقيقت ضامن اجراى بقيّه وظايف فردى و اجتماعى است و در حقيقت در حكم روح و جان آنهاست و با تعطيل آنها تمام احكام و اصول اخلاقى ارزش خود را از دست خواهد داد.(2)اين دو برنامه اسلامى آثار فراوانى دارد. حضرت على عليه السلام مىفرمايد:
وَما اعمالُ البِرّ كُلُّها وَالجِهادُ في سَبيلِ اللّهِ، عِندَ الأمرِ بِالمَعروفِ وَالنَّهي عَن المُنكَرِ الّا كَنَفثَةٍ في بَحرٍ لُجّىّ:
«تمام اعمال نيك و حتّى جهاد در راه خدا در مقابل امر به معروف و نهى از منكر، مثل آب دهان در درياى عميق است».(3)بىاعتنايى به همين چيزى كه ما با جمله «به من چه ربطى دارد» از كنار آن مىگذريم، يا به بهانه رنجيدن دوست و آشنا و يا براى به دردسر نيفتادن آن را ترك مىكنيم و به قول معروف سرى كه درد نمىكند چرا دستمال ببنديم، موجب مىشود تدريجاً اشرار بر جامعه مسلّط و انسانهاى نيك كم شوند و نيكى بهدست فراموشى سپرده شود. اين خيال خام و اشتباه بزرگى است كه انسان گمان كند عزّت در دست ديگران است نه در دست خدا، در حالى كه قرآن باصراحت
مىفرمايد: « «تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ»؛ هر كه را بخواهى عزّت مىدهى و هر كه را بخواهى خوار مىكنى».(1)و در جاى مىفرمايد: « «مَنْ كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا»؛ كسى كه خواهان عزّت و توانايى است (بايد از خدا بخواهد، زيرا) تمام عزّت و توانايى براى خداست».(2)
4
عَن ابنِ عَبّاسٍ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ في خُطبَتِهِ: انَّ المُؤمِنَ بَينَ مَخافَتَينِ: يَومٌ قَد مَضى لا يَدري مَا اللّهُ قاضٍ فِيهِ وَيَومٌ قَد بَقِىَ لا يَدري مَا اللّهُ صانِعٌ بِهِ فَليَأخُذِ العَبدُ لِنَفسِهِ مِن نَفسِهِ وَمِن دُنياهُ لِآخِرَتِهِ وَمِن شَبابِهِ لِهَرَمِهِ وَ مِن صِحَّتِهِ لِسُقمِهِ وَ مِن حَياتِه لِوَفاتِهِ. فَوَ الَّذي نَفسي بِيَدِهِ ما بَعدَ المَوتِ مِن مُستَعتَبٍ وَلا بَعدَ الدُّنيا مِن دارٍ، الّا الجَنَّةَ اوِالنّارَ.
از ابن عبّاس نقل است كه شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله در خطبهاش فرمود: مؤمن (هميشه) بين دو ترس است: نمىداند كه خداوند در مورد روزى كه بر او گذشته است چه قضاوتى مىكند و نمىداند كه خداوند با او در روزى كه باقى مانده است چه مىكند. ازاينرو بايد هر بندهاى از وجود خود (براى سعادت و كمال) و از دنيا براى آخرت و از جوانى براى پيرى و از سلامتى براى بيمارى و از زندگى براى مرگ خود بهرهبردارى كند، قسم به كسى كه جانم در دست اوست بعد از مرگ هيچ عذر و بهانهاى پذيرفته نمىشود و بعد از دنيا خانهاى جز بهشت يا جهنّم نيست.
بحارالانوار، ج 77، ص 177
نور هدايت
در اين حديث پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مىفرمايد مؤمن هميشه بين دو ترس قرار دارد: ترس از گذشته و ترس از آينده. از گذشتهاش مىترسد براى اينكه
نمىداند آيا به وظايفش در گذشته بهدرستى عمل كرده و خداوند گناهان او را بخشوده است؟ از آيندهاش مىترسد زيرا نمىداند كه چه سرنوشتى خواهد داشت، آيا عاقبت به خير مىشود و از دنيا باايمان و پاك مىرود، يا بىايمان و ناپاك؟
خلاصه توجّه به اين پرسشها انسان را دائماً بين اين دو ترس قرار مىدهد كه در واقع سرچشمه آن احساس مسؤوليّت و ايمان است. اگر در وجود كسى ايمان به مبدأ و معاد باشد همواره چنين احساسى بر او حاكم است، امّا افرادى هستند كه بهاصطلاح «ككشان نمىگزد؛ ديگران را آب مىبَرد و او را خواب» منطقشان «هر چه بادا باد؛ آب كه از سر گذشت چه يك نى چه صد نى» است و در يك كلمه، بىاعتنا و لاابالىاند.
به دنبال اين مقدّمه، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پنج دستور مىفرمايد:
فَليَأخُذِ العَبدُ لِنَفسِهِ مِن نَفسِهِ
. خداوند سرمايههايى به انسان داده كه بايد ابتدا خودش از آن استفاده كند. اين واقعيّتى است كه بعضى روشنىبخش ديگرانند امّا خودشان از اين نور بهرهاى نمىگيرند مخصوصاً برخى اهل علم را مىبينيد كه مردم در پرتو دانش آنان راه مىيابند و هدايت مىشوند، امّا خود او كه سرمايهدار اصلى است بىنصيب مىماند.
وَمِن دُنياهُ لِآخِرَتِهِ
. تمام كسانى كه به مقامهايى دست يافتهاند از همين سرمايه دنيا و عمر استفاده كردهاند. من گاهى مىانديشم كه اصحاب امام حسين عليه السلام روز عاشورا در يك نيمروز، سعادت دنيا و آخرت را براى خويش خريدند و آنهمه افتخار كسب كردند. يا اميرالمؤمنين على عليه السلام در جنگ خندق، در لحظهاى از عمرش ضربتى زد كه از عبادت جنّ و انس برتر بود:
ضَربَةُ عَلِىٍّ يَومَ الخَندَقِ افضَلُ مِن عِبادَةِ الثَّقَلَينِ.
اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود:
وَاعلَم بِانَّ الدَّهرَ يَومانِ: يَومٌ لَكَ وَيَومٌ عَلَيكَ:
«بدان كه روزگار دو روز است: روزى به نفع تو و روزى به ضرر تو».(1)
مشو غافل از روزگار دو رنگكه كس را به گيتى نباشد درنگ
به بازيچه بس اختر تابناكبر آرد به گردون، بر آرد به خاك
تو چون طفلى و آسمانت چو مهدقضا جنبش مهد را بسته عهد
جلاجلْ مه و آفتابت كنداز آن جنبش آخر خوابت كند
اگر دارى از سنگ و آهن روانبفرسايى از گردش آسمان
اگر سنگى آن آهن سنگ خاستو گر آهنى سنگ آهنرباست
وَ مِن شَبابِهِ لِهَرَمِهِ
. برخى چون پير مىشوند انگشت ندامت به دهان مىگيرند، بر پشت دست خود مىزنند كه چرا از فرصت و نعمت جوانى استفاده نكردند و عمر را به بيهودگى گذراندند.
چه خوش سروده شاعر عرب، زبان حال كسانى را كه چنان در پيرى رنج بردند كه گفتند:
فَيا لَيتَ الشَّبابُ لَنا يَعودُ يَوماًفَاخبِرَهُ بِما فَعَلَ المَشيبُ
كاش جوانى ما بازمىگشت تا خبرش مىداديم كه پيرى بر سرمان چه آورده است.
دور جوانى بشد از دست منآه و دريغ آن زمن دلفروز
قوّت سر پنجه شيرى برفتراضيم اكنون به پشيزى چو يوز
پيرزنى موى سيه كرده بودگفتمش اى مامك ديرينه روز
موى به تلبيس سيه كرده گيرراست نخواهد شدن اين پشت گوژ
مختصر اينكه انسان تا جوانى را دارد بايد از آن بهره ببرد و نبايد كارى كند كه مايه عبرت ديگران شود و درباره او بگويند تا آن وقت كه مىتوانست، نمىدانست و حال كه مىداند، نمىتواند.
وَ مِن صِحَّتِهِ لِسُقْمِهِ
. انسان اگر به بيمارى شديدى دچار شود احساس مىكند بين او و مردم ديوارى كشيدهاند و از زندگى افراد سالم بهكلّى جدا شده است. بد نيست انسان گاه به بيمارستان برود و به بيماران نظرى بيفكند آنگاه معناى
1) نهجالبلاغه، نامه 72.
سلامت را مخصوصاً وقتى به بيماران صعبالعلاج مىنگرد بهخوبى مىفهمد و قدر نعمت بزرگ سلامتى را مىداند.
تندرستان را نباشد درد ريشجز به همدردى نگويم درد خويش
گفتن از زنبور بىحاصل بودبا يكى در عمر خود ناخورده نيش
تا تو را حالى نباشد همچو ماحال ما باشد تو را افسانه پيش
سوز من با ديگرى نسبت مكناو نمك بر دست و من بر عضو ريش
وَمِن حَياتِهِ لِوَفاتِهِ
. از اين زندگى دنيا براى مرگت استفاده كن.
در آخر حديث حضرت جملهاى مىفرمايد كه واقعاً تكاندهنده است.
فَوَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ ما بَعدَ المَوتِ مِن مُستَعتَبٍ وَلا بَعدَ الدُّنيا مِن دارٍ الّا الجَنَّةَ اوِ النّارَ
: «سوگند به كسى كه جانم در دست اوست، پس از مرگ پروندهها بسته مىشود و جاى اين نيست كه كسى از خدا استغفار جويد».
همانگونه كه اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد:
لا عَن قَبيحٍ يَستَطيعونَ انتِقالًا وَلا في حَسَنٍ يَستَطيعونَ ازديادًا:
«هيچ گناهى را بعد از مردن نمىتوان حذف كرد و نيز نمىتوان حسنهاى بر حسنات افزود».(1)الان ممكن است با قطره اشكى و پشيمانى، آتش گناهانى كه برافروختهاى خاموش كنى، امّا بعد از مرگ چنين كارى امكانپذير نيست.
چون سجودى يا ركوعى مرد كِشتشد در آن عالم سجود او بهشت
چون كه پريد از دهانت حمد حقمرغ جنّت ساختنش ربّ الفلق
چون زدستت رُستايثارو زكاتكِشت اين دست آنطرف نخلو نبات
اين سببها چون به فرمان تو بودچارهجو هم مر تو را فرمان نمود
چون زدستت زخم بر مظلوم رُستآن درختى گشت از آن زقّوم رُست
اين سخنهاى چو مار و كژدمتمار و كژدم گردد و گيرد دمت (2)
5
عَن أبي سَعيدِ الخُدري قالَ: خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله قالَ في خُطبَتِهِ لا عَيشَ الّا لِعالِمٍ ناطِقٍ او مُستَمِعٍ واعٍ. ايُّهَا النّاسُ انَّكُم في زَمانِ هُدنَةٍ وَانَّ السَّيرَ بِكُم سَريعٌ وَ قَد رَايتُمُ الليلَ وَالنَّهارَ كَيفَ يُبلِيانِ كُلَّ جَديدٍ وَيُقَرّبانِ كُلَّ بَعيدٍ وَيَأتِيانِ بِكُلّ مَوعُودٍ. فَقالَ لَهُ المِقدادُ: يا نَبِىَّ اللّهِ وَما الهُدنَةُ؟ فَقال: دارُ بَلاءٍ وَانقِطاعٍ فَاذا التَبَست عَلَيكُمُ الامورُ كَقِطَعِ الليلِ المُظلِمِ فَعَلَيكُم بِالقُرآنِ فَانَّهُ شافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ صادِقٌ مُصَدَّقٌ وَ مَن جَعَلَهُ امامَهُ قادَهُ الى الجَنَّةِ وَمَن جَعَلَهُ خَلفَهُ ساقَهُ الى النّارِ.
از ابوسعيد خدرى روايت شده است كه گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما خطبهاى خواند و در ضمن آن فرمود: اى مردم، شما در زمان مهلت و آرامش هستيد و بهسرعت داريد مىرويد و بهخوبى مىبينيد كه شب و روز چگونه هر چيز نو و تازهاى را كهنه و هر چيز دورى را نزديك مىگردانند و هر وعدهاى را حاضر مىسازند.
آنگاه مقداد گفت: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله، «هُدنه» چيست؟ حضرت فرمود: يعنى دنيا سراى آزمايش و كوچ كردن است، پس هنگامى كه رخدادها بر شما مانند پارهاى از شب تار مشتبه شد بر شما باد كه به قرآن بازگشت كنيد، زيرا قرآن شفاعتگرى است كه شفاعتش پذيرفته مىشود و راستگويى است كه سخنش تصديق شده است. كسى كه قرآن را پيش روى خود قرار دهد (و به آن عمل كند)، او را به بهشت رهنمون مىشود و هر كه آن را پشت سر بيندازد (و به آن بىاعتنايى كند) او را به جهنّم مىرانَد.
بحارالانوار، ج 77، ص 177
نور هدايت
در حديث مورد بحث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: اى مردم، شما در زمان «هُدنه» هستيد. شما را در اين دنيا آزاد گذاشته و اختيار دادهاند. اين دنيا بهسرعت در حال گذر است. شب و روز، هر چيز تازهاى را كهنه مىگردانَد و هر دورى را نزديك مىكند و هر وعدهاى را به انجام مىرساند. شگفت اينكه در محيطى زندگى مىكنيم كه در آن قرار و آرامى نيست، همه چيز با شتاب در حال دگرگونى است. به قول اقبال:
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريمموجيم كه آسودگى ما عدم ماست
موج حركت است و اگر آرام گيرد اصلًا موجى در كار نيست. وقتى انسان به حالات انسانها مىنگرد مىبيند كه بچّهها بهسرعت جوان و جوانان پير و پيران رهسپار قبرستان مىشوند. اين اطّلاعيههاى وفات، هشدارى است به همه انسانها.
در ادامه، مقداد مىپرسد: اى پيامبر خدا، هُدنه چيست؟
فرمود: دنيا آزمايشگاه است. دورانى است كه شما را به حال خودتان گذاشتهاند. خداوند به شما كارى ندارد و در برابر گناهان و اعمالى كه انجام مىدهيد فوراً مجازاتتان نمىكند.
در زمينه آزمايش الهى بحثهاى فراوانى شده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
الف) چرا خدا مردم را آزمايش مىكند؟
مگر آزمايش براى اين نيست كه اشخاص يا چيزهاى مبهم و ناشناخته را بشناسيم و از ميزان جهل و نادانى خود بكاهيم؟ اگر چنين است، خداوندى كه علمش به همه چيز احاطه دارد و از اسرار درون و برون هر كس و همهچيز آگاه است چرا امتحان مىكند، مگر چيزى بر او مخفى است كه با امتحان آشكار شود؟
پاسخ اين مهم را در اينجا بايد جست كه مفهوم آزمايش در مورد خداوند با آزمايشهاى ما بسيار متفاوت است. آزمايشهاى ما براى شناخت بيشتر و رفع
ابهام و جهل است، امّا آزمايش الهى در واقع همان پرورش و تربيت است.
در حقيقت امتحان خدا به كار باغبانى پرتجربه شبيه است كه دانههاى مستعد را در سرزمينهاى آماده مىپاشد، اين دانهها با استفاده از مواهب طبيعى شروع به رشد مىكنند، تدريجاً با مشكلات مىجنگند و با حوادث پيكار مىكنند، در برابر طوفانهاى سخت و سرماى كشنده و گرماى سوزان ايستادگى بهخرج مىدهند تا شاخه گلى زيبا يا درختى تنومند و پرثمر بار آيد كه بتواند به حيات خود در برابر حوادث سخت ادامه دهد.
سربازان را براى اينكه از نظر جنگى نيرومند و قوى شوند به مانورها و جنگهاى فرضى مىبرند و در برابر انواع مشكلات، تشنگى، گرسنگى، گرما، سرما، حوادث دشوار و موانع سخت قرار مىدهند تا ورزيده و آبديده شوند.
و اين است رمز آزمايشهاى الهى.
ب) آزمايشهاى الهى همگانى است
از آنجا كه نظام حيات در جهان هستى نظام تكامل و پرورش است و تمامى موجودات زنده مسير تكامل را مىپيمايند، حتّى درختان استعدادهاى نهفته خود را با ميوه بروز مىدهند، همه مردم از انبيا گرفته تا ديگران، طبق اين قانون عمومى، بايد آزمايش شوند و استعدادهاى خود را شكوفا سازند.
ج) راههاى آزمايش
آيات قرآن نمونههايى از امورى كه انسان با آنها امتحان مىشود، از قبيل ترس، گرسنگى، زيانهاى مالى و مرگ فرزندان، پيامبران و دستورهاى خداوند، حتّى برخى خوابها را ذكر كرده است و بهطور كلّى از نظر قرآن، شرور و خيرها نيز از آزمايشهاى الهى محسوب مىشوند: «وَنَبْلُوَكُمْ بِالشَّرّ وَالْخَيْرِ».(1)
بعد حضرت دستورى فرمودند كه در بسيارى از كتابها به صورت روايتى
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 155- 157 سوره بقره.
مستقل آمده است:
فَإذا التَبَسَت عَلَيكُمُ الامورُ كَقِطَعِ الليلِ المُظلِمِ فَعَلَيكُم بِالقُرآنِ
: «اگر كارها بر شما چون شب سياه و ظلمانى مشتبه شد به دامن قرآن چنگ بزنيد، كه اين قرآن هم شفاعت مىكند و هم شفاعتش پذيرفته مىشود. هم راستگوست و هم خدا آن را تصديق كرده. هر كه قرآن را پيش روى خود قرار دهد او را به بهشت رهنمون مىشود و هر كه آن را پشت سر اندازد وى را به جهنّم مىرانَد».
اين پيش رو داشتن و پشت سر انداختن قرآن، دو معنا مىتواند داشته باشد:
توجّه به قرآن يا بىاعتنايى به آن.
قرآن استاد انسان باشد نه ابزار او. يعنى خود را بر قرآن عرضه كند نه قرآن را بر خود.
برخى وقتى پيشداورىهاى خود را كردند وتصميمشان قطعى شد، در لابهلاى قرآن مىگردند كه آيهاى منطبق با فكر خودشان بيابند. آنان فقط به همان آيهاى كه يافتهاند تمسّك مىجويند و آيات ديگر را رها مىكنند و با اين كار مصداق آيه «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ»(1)مىشوند ومىگويند: به بعضى ايمان مىآوريم و بعضى را انكار مىكنيم. پيداست كه چنين كسى قرآن را پشت سر خود افكنده است.
بسيارى از مذاهب انحرافى كه در اسلام پديد آمدهاند، مانند وهّابيّت، به همين درد مبتلا هستند. انسان وقتى در عقايد آنان دقيق مىشود مىبيند آيات واضح و روشن را وانهاده و آياتى را كه معناى دوپهلو دارند و بر مقصودشان منطبق است گرفتهاند.
در مقابل دستهاى خود را شاگرد قرآن مىدانند و مىگويند: تصميم ما همان گفته قرآن است. قرآن را راهنماى حلّ مشكلات خويش مىدانند و مصداق اين آيه قرآن هستند كه مىفرمايد: « «فَلَا وَرَبّكَ لَايُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَايَجِدُوا فِى انْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلّمُوا تَسْلِيمًا»؛ به پروردگارت سوگند كه
1) سوره نساء، آيه 150.
آنها ايمان نخواهند آورد، مگر اينكه در اختلافات خود تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملًا تسليم باشند».(1)در نهجالبلاغه خواندهايد كه «
الإسلامُ هُوَ التَّسليمُ
: «اسلام همان تسليم است».(2)و تا انسان در مقابل قرآن تسليم محض نباشد مسلمان واقعى نخواهد شد. اينكه كسى عقيده خود را بر قرآن تحميل كند نادرست و نوعى خودپرستى است، چرا كه قرآن مىفرمايد: بايد هم در ظاهر و هم در باطن تسليم باشند.
با اينهمه تأكيدها باز قرآن در حوزههاى ما آن مقام بايسته و شايسته را ندارد.
كاش آن مقدار كه به علم معانى و بيان اهمّيّت مىدهيم به قرآن و تفسير آن اهمّيّت مىداديم، زيرا چنانكه در قرآن آمده است ما معتقديم: « «وَلَا رَطْبٍ وَلَا يَابِسٍ الَّا فِى كِتَابٍ مُبِينٍ»؛ و هيچ تر و خشكى وجود ندارد، جز اينكه در كتابى آشكار (/ در كتاب علم خدا) ثبت است».(3)عدّهاى همچون وهّابىها فقط به الفاظ قرآن بسيار اهمّيّت مىدهند و در قرائت مىكوشند، امّا به محتواى آن كارى ندارند. وقتى قارى قرآن آيات را يكنفس مىخواند اللّهاللّه مىگويند، امّا زمانى كه آيات تكاندهنده قيامت قرائت مىشود چون يكنفس نخوانده اللّهاللّه ندارد.
قرآن بايد كتاب درسى ما باشد. قرآن در بين ما مظلوم است، بايد حتّى بحث تفسيرى داشته باشيد بهعنوان اينكه قرآن چه مىگويد، نه اينكه من چه مىگويم.
مهم اين است كه معتقد شويد. هر چه بيشتر با قرآن كار كنيد نورانيّت، صفا و درك تازهاى نصيب شما مىشود. اصلًا روشنايى فكر انسان آن لحظاتى است كه با قرآن كار مىكند. و بايد بدانيد كه شما در مورد قرآن سه وظيفه مهم داريد:
تلاوت قرآن، فهم قرآن و، از همه مهمتر، عمل به قرآن.
6
عَن نافِعٍ عَن ابنِ عُمَرَ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لا يُكمِلُ عَبدٌ الايمانَ بِاللّهِ حَتّى يَكونَ فِيهِ خَمسُ خِصالٍ: التَّوَكُّلُ عَلَىاللّهِ وَالتَّفويضُ إلَى اللّهِ وَالتَّسليمُ لِأمرِ اللّهِ وَالرّضا بِقَضاءِ اللّهِ وَالصَّبرُ عَلى بَلاءِ اللّهِ انَّهُ مَن احَبَّ في اللّهِ وَ ابغَضَ في اللّهِ وَ اعطى لِلّهِ و مَنَعَ لِلّهِ فَقَدِ استَكمَلَ الايمانَ.
نافع از ابن عمر نقل مىكند كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: ايمان بنده به خدا كامل نمىشود مگر اينكه در او پنج خصلت باشد: توكّل بر خدا، واگذارى امور به خدا، تسليم در برابر مقدّرات او، رضايت به قضاى الهى، شكيبايى بر آزمايش خدا، چرا كه هر كه دوستى و دشمنىاش و عطا و منع عطايش خدايى باشد، ايمان را كامل كرده است.
بحارالانوار، ج 77، ص 177
نور هدايت
در اين حديث پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مراتب كمال ايمان را بيان مىفرمايد و برخى علماى اخلاق هم در مراحل سير و سلوك تقريباً اين مسائل را مطرح كردهاند:
التَّوَكُّلُ عَلَىاللّهِ
. نخست مرحله توكّل است. در حقيقت مؤمن مىگويد چون به علم و قدرت، رحمانيّت و رحيميّت خداوند ايمان و علم دارم، او را در كارها وكيل خود قرار مىدهم.
«توكّل» در اصل از مادّه «وكالت» بهمعناى انتخاب وكيل است. مىدانيم كه وكيل خوب كسى است كه حدّاقل داراى چهار صفت باشد: آگاهى كافى، امانت، قدرت، دلسوزى.
ناگفته پيداست كه انتخاب وكيل مدافع در كارها در جايى است كه انسان شخصاً قادر به دفاع نباشد. در اين مورد از نيروى ديگرى استفاده مىكند و با كمك او به حلّ مشكل خود مىپردازد.
بنابراين، توكّل كردن بر خدا مفهومى جز اين ندارد كه انسان در برابر مشكلات و حوادث زندگى و دشمنىها و سرسختىهاى مخالفان و پيچيدگىها و احياناً بنبستهايى كه در مسير خود بهسوى هدف دارد، در جايى كه توانايى بر گشودن آنها ندارد او را وكيل خود سازد و به او تكيه كند و از تلاش باز نايستد، بلكه در آنجا هم كه توانايى بر انجام دادن كارى دارد باز مؤثّر اصلى را خدا بداند، زيرا از دريچه ديد موحّد، سرچشمه تمام قدرتها و نيروهاست.
نقطه مقابل توكّل بر خدا، تكيه بر غير اوست. يعنى انسان وابسته به ديگران باشد و مستقل نباشد. دانشمندان اخلاق مىگويند: توكّل ثمره مستقيم توحيد افعالى خداست، زيرا چنانكه گفتيم از نظر موحّد هر حركت و كوششى كه در جهان صورت مىگيرد سرانجام به علّت نخستين اين جهان يعنى ذات خداوند ارتباط مىيابد؛ بنابراين، موحّد همه قدرتها و پيروزىها را از او مىداند.
وَالتَّفويضُ الَى اللّه
. مرحله دوم تفويض است. در مرحله قبل گويى مؤمن خطّ مشى خدا را در مورد خود تعيين مىكند، امّا در اين مرحله مؤمن در حقيقت به خدا مىگويد: خدايا، تو خود بهتر مىدانى، من همه چيز را به تو واگذاردم.
در توكّل، انسان به تمام منافع خود اهمّيّت مىدهد، ازاينرو همه حد و حدود منافع خويش را مىبيند، امّا در تفويض مىداند كه منافعى دارد، ولى مرز آن را نمىبيند و همه را به خداى تعالى وامىگذارد، چرا كه
به خدا اعتماد كامل پيدا كرده است.
وَالتَّسليمُ لِأمرِ اللّهِ
. اين مرحله بالاتر از مرحله قبل است و ديگر منفعت معنا نمىدهد.
در مرحله توكّل خواست من مطرح بود، امّا در مرحله تسليم خواست مطرح نيست.
با توجّه به آنچه ذكر كرديم استفاده مىشود كه اوّلًا توكّل بر خدا، بر آن منبع فناناپذير قدرت و توانايى، سبب افزايش مقاومت انسان در برابر مشكلات و حوادث سخت زندگى مىشود.
از مجموع آيات قرآنى استفاده مىشود كه منظور از توكّل اين است كه در برابر عظمت مشكلات، انسان احساس حقارت و ضعف نكند، بلكه با اتّكاءِ بر قدرت بىپايان خداوند، خود را پيروز و فاتح بداند و به اين ترتيب، توكّل اميدآفرين، نيروبخش و تقويتكننده و سبب فزونى پايدارى و مقاومت است.
اگر مفهوم توكّل، به گوشهاى خزيدن و دست روى دست گذاشتن بود معنا نداشت كه درباره مجاهدان و مانند آنها سفارش شود.
و اگر كسانى چنين مىپندارند كه توجّه به عالم اسباب و عوامل طبيعى با روح توكّل ناسازگار است سخت در اشتباهند، زيرا جدا كردن آثار عوامل طبيعى از اراده خدا نوعى شرك محسوب مىشود، مگر نه اين است كه عوامل طبيعى هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان اوست. آرى اگر عوامل را دستگاهى مستقل در برابر او بدانيم اينجاست كه با روح توكّل سازگار نخواهد بود- دقّت كنيد.
چگونه ممكن است چنين تفسيرى براى توكّل بشود با اينكه شخص پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله كه سرسلسله متوكّلان بود، براى پيشبرد اهدافش از هيچ فرصت، نقشه
صحيح، تاكتيك مثبت و انواع وسايل و اسباب ظاهرى غفلت نمىكرد. اينها همه ثابت مىكند كه توكّل آن مفهوم منفى را ندارد.
ثانياً توكّل بر خدا آدمى را از وابستگىها كه سرچشمه ذلّت و بردگى است نجات و به او آزادگى و اعتماد به نفس مىدهد.
شخصى از امام علىّ بن موسىالرّضا عليه السلام پرسيد:
ما حَدُّ التَّوَكُّلِ؟
: «حدّ توكّل چيست؟»
فَقالَ: ان لا تَخافَ مَعَ اللّهِ احَداً:
فرمود: «اينكه با اتّكاءِ به خدا از هيچكس نترسى».(1)پرسش: در اين صورت دعا چه معنايى دارد؟
پاسخ: معناى تسليم اين نيست كه از خدا درخواستى نكنيم و او را نخوانيم، بلكه به اين معناست كه اگر حاجت خواستيم و اجابت نشد تسليم باشيم.
وَالرّضا بِقَضاءِ اللّهِ
. مرحله رضا از مرحله قبل نيز بالاتر است. در مرحله تسليم گويا انسان منافعى دارد ولى از آن چشم مىپوشد و دندان روى جگر مىگذارد.
در مرحله رضا حتّى در درون نفس مقاومتى نسبت به خواستها و تمايلات نيست و همين تفاوت مرحله تسليم با رضاست.
اين چهار مرحله مراحل سير به سوى خدا و قرب به اوست. بيان آن با الفاظ آسان است، ولى بسا بين هريك از اينها فرسنگها راه است. از اين مرحله گاه به «فناء فى اللّه» تعبير مىكنند. البتّه فنا دو معنى دارد كه يكى معقول است و آن فنا همان رسيدن به مرحله رضاست. در اين مرحله انسان خواستهاى خود را بهكلّى در مقابل ذات پاك الهى فراموش مىكند. و اين معناى صحيح فناءِ فى اللّه است كه با شرع و عقل نيز سازگار است.
البتّه اينها هيچ منافاتى با دعا و طلب حاجت از خدا ندارند و كسى كه به آخرين مرحله كمال ايمان يعنى مرحله رضا برسد باز به دعا محتاج است.
تمام اين مقامات را با صبر و شكيبايى مىتوان به دست آورد. اصولًا صبر
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 12 سوره ابراهيم.
و استقامت، ريشه همه سعادتهاست. در نهج البلاغه نيز وقتى اميرالمؤمنين على عليه السلام وصيّت مىكند سفارش پنجم را صبر قرار مىدهد كه ضامن اجراى چهار سفارش ديگر است. مىفرمايد:
اوصيكُم بِخَمسٍ لَو ضَرَبتُم إلَيها اباطَ الإبِلِ لَكانَت لِذلِكَ اهلًا: لا يَرجُوَنَّ احَدٌ مِنكُم إلّارَبَّهُ ولا يَخافَنَّ الّا ذَنبَهُ ولا يَستَحِيَنَّ أحَدٌ مِنكُم إذا سُئِلَ عَمّا لا يَعلَمُ أن يَقولَ: لا أعلَمُ و لا يَستَحِيَنَّ أحَدٌ إذا لَم يَعلَمِ الشَّىءَ أن يَتَعَلَّمَهُ وَ عَلَيكُم بِالصَّبرِ فَإنَّ الصَّبرَ مِن الايمانِ كَالرَّأسِ مِن الجَسَدِ وَ لا خَيرَ في جَسَدٍ لا رَاسَ مَعَهُ وَ لا في ايمانٍ لا صَبرَ مَعَهُ:
«شما را به پنج چيز سفارش مىكنم كه اگر براى دسترسى بدان رنج سفر را بر خود هموار كنيد در خور است: هيچيك از شما جز به پروردگار خود اميد نبندد و جز از گناه خود نترسد و چون كسى را چيزى پرسند كه نداند شرم نكند كه گويد ندانم و هيچكس شرم نكند از آنكه چيزى را كه نمىداند بياموزد و بر شما باد به شكيبايى كه شكيبايى ايمان را چون سر است تن را و سودى نيست تنى را كه آن را سر نبود و نه در ايمانى كه با شكيبايى قرين نبود».(1)بسا انسان چند روزى براى رسيدن به اين كمالات خود را آماده كند، ولى مهم اين است كه در اين راه استقامت بورزد و بسيار گفته شده كسانى كه در علم، عمل، تقوا و در همه مراتب به جايى رسيدهاند بر اثر صبر و استقامت بوده است.
به قول سعدى:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديماندبر اثر صبر نوبت ظفر آيد.
در آخر حديث جملهاى است كه همان مفهوم جملههاى پيشين است. يعنى حبّو بغض در راه خدا و عطا و منع عطا براى خدا باشد، چرا كه اينها از نشانههاى كمال ايمانند.
1) نهجالبلاغه، حكمت 82.
7
عَن ابي هُرَيرَةِ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ في خُطبَتِهِ: ايُّهَا النّاسُ، انَّ العَبدَ لا يُكتَبُ مِن المُسلِمينَ حَتّى يَسلَمَ النّاسُ مِن يَدِهِ وَ لِسانِهِ وَلا يَنالُ دَرَجَةَ المؤمِنينَ حَتّى يَأمَنَ اخُوهُ بَوائقَهُ وَ جارُهُ بَوادِرَهُ، وَلا يُعَدُّ مِن المُتَّقينَ حَتّى يَدَعَ ما لا بأسَ بِهِ حِذاراً عَمّا بِهِ البَأسُ انَّهُ مَن خافَ البَياتَ ادلَج.
ابوهريره مىگويد: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه در خطبهاش فرمود: اى مردم، بنده از مسلمانان به حساب نمىآيد، تا آنكه مردم از دست و زبانش آسوده باشند و به درجه مؤمنان نمىرسد مگر اينكه برادر (دينى) او از شر و آزار و همسايهاش از تندى و خشمش در امان باشد و از متّقين محسوب نمىشود تا اينكه از امور مشتبه براى پرهيز از آلودگى به محرّمات بپرهيزد. كسى كه مىترسد خواب بماند شبانه حركت مىكند.
بحارالانوار، ج 77، ص 177
نور هدايت
در اين حديث سه كلمه مسلم، مؤمن، متّقى تفسير و به هر يك از دريچهاى خاص توجّه شده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «انسان مسلمان نخواهد بود تا اينكه مردم از دست و زبانش ايمن باشند و انسان مؤمن نيست مگر اينكه برادران مسلمان و همسايگان او از اذيّت و آزارش در امان باشند».
پيامبر صلى الله عليه و آله دو مادّه «سلم» و «امن» را در حديث ذكر كرده، چرا كه حقيقت اسلام تسليم است و سالم گذاردن ديگران نيز در مفهوم اسلام است. ازاينرو بايد مردم از دست و زبان انسان مسلمان آسوده باشند.
مؤمن كسى است كه دوستان و همسايگانش از دست او ايمن باشند و متّقى واقعى كسى است كه شبهات را ترك كند. اگر كسى آلوده شبهات مىشود متّقى واقعى نيست.
هر كه زبانش چون مار و عقرب است و با زخم زبان، غيبت، تهمت، تحقير، تمسخر، هتك آبرو، فحش و جز آن ديگران را مىگزد، جزءِ مسلمانان نيست.
برخى را شيطان بدينگونه مىفريبد كه در سخنان جدّى خود زبانشان را حفظ مىكنند، ولى در شوخىها آن كارهايى را كه در جدّى نمىتوانند بكنند انجام مىدهند. در قالب شوخى، برادر مسلمان خود را تحقير و ريشخند مىكنند و به اذيّت و آزار او مىپردازند، سپس مىگويند شوخى كردم و غرضى در كار نبود.
خلاصه گاه شوخىها از كلمات جدّى بدتر است، زيرا در كلام جدّى انسان قيد و بند دارد، امّا در شوخى از هر قيد و بندى رهاست.(1)
و در حديث ديگرى فرمودند: كَثرَةُ المِزاحِ تَذهَبُ بِماءِ الوَجهِ: شوخى زياد آبرو را مىبَرد».( كافى، ج 2، ص 665، ح 14).
و در حديثى امام صادق عليه السلام فرمودند: لا تُمارِ فَيَذهَبَ بَهاؤُكَ وَلا تُمازِح فَيُجتَرَا عَلَيكَ: جدال نكن كه شخصيّتت مىرود و شوخى نكن كه بر تو گستاخ مىشوند».( كافى، ج 2، ص 665، ح 17).
اگر در تاريخ دقّت كرده باشيد در دربار شاهان دلقكهايى بودهاند كه كلمات جدّى را در قالب شوخى بيان مىكردند. وجود اين دلقكها فقط براى سرگرمى سلطان نبوده، بلكه از جمله فلسفههايش اين بود كه هرگاه اطرافيان شاه
1) از جمله گناهانى كه موجب دريده شدن پردهها مىگردد ردّ و بدل كردن سخنان بيهوده و شوخى براى خنداندن ديگران است. در روايات اسلامى آمده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: انَّ الرَّجُلَ لَيَتَكَلَّمُ بِالكَلِمَةِ يُضحِكُ بِها جُلَساءَهُ يَهوي بِها ابعَدَ مِن الثُّريّا: گاه انسان سخنى مىگويد تا هممحفلان خود را بخنداند، ولى همان سخن او را( از نظر هلاكت و بدبختى) به جايى دورتر از ثريا ساقط مىكند».( مسند احمد، ج 2، ص 402).
نمىتوانستند بعضى مطالب را بهطور جدّى به شاه بگويند به اين دلقكها مىگفتند تا آن را در قالب شوخى به شاه بگويند و لذا شوخى دلقكها از جدّى هم بالاتر بود.
مؤمن در اسلام بسيار محترم است لذا با مؤمن شوخى هم بهمعنايى كه گفته شد نمىتوان كرد و نمىشود آبروى او را ريخت. پناه بر خدا، اگر كسى به بهانه شوخى آبروى كسى را بريزد.(1)
سرانجام روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله روى خود را برگردانيد و همچنان كه وى مشغول تقليد رفتار آن حضرت بود به او فرمود: كُن كَذلِك:« همچنين باش» از آن پس تا وقتى كه مرگش فرا رسيد بدنش در رعشه بود( كيفر گناه، ص 10).
اكنون به مسأله ترك شبهات بپردازيم:عمل به مكروه جايز و در علم اصول آمده است كه در همه شبهات موضوعيّه چه وجوبى و چه تحريمى اصل برائت جارى مىشود، ولى در عين حال بسيارى از همين شبهات پلى براى محرّماتاند. ازاينرو انسان نبايد به آخرين مرز مباح برود، چرا كه آخرين مرز آن لب پرتگاه حرام است و احتمال دارد انسان هر لحظه بلغزد و در حرام بيفتد.
ابن ابىالحديد در شرح نهجالبلاغه آورده است: «الا وَ انَّ حِمَىاللّهِ مَحارِمُهُ» (آگاه باشيد كه قرقگاه خدا محارم اوست)(2)منطقهاى كه ورود به آن ممنوع است و كسى كه به آن نزديك شود گاهى وسوسه مىشود كه قدمى جلوتر بگذارد و به بهانه «كُلُّ مَشكوكٍ جايزٌ، كُلُّ مَظنونٍ جايز» كارهايى بكند كه بسا سبب ورود در گناه و حرام مىشود. همه اينها درست است امّا در عين حال به مرز محرّمات نزديك نشويد. اين مرز خطر است و مخصوصاً بسيارى از چيزها براى ديگران
1) حَكَم بن ابىالعاص، پدر مروان كه فرزندانش بعدها به خلافت رسيدند، از دشمنان سرسخت رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و بسيار آن حضرت را مىآزرد. از جمله اذيّتها اين بود كه هرگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله در كوچههاى مكّه راه مىرفت پشت سر آن حضرت مىآمد و از روى تمسخر، راه رفتن و حركات آن حضرت را تقليد مىكرد و بدين وسيله دشمنان اسلام را مىخنداند.
2) شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 14، ص 232.
به عنوان ثانوى جايز امّا براى ما حرام است. البتّه نمىگوييم هر مكروهى را بايد ترك كرد، ولى تفاوت دارد در بعضى جاها بايد مراقب بود. اگر انسان بخواهد از خطر گناه دور بماند بايد از مشتبهات دورى گزيند.
آخرين جمله اينكه اگر ابّهت گناه شكسته شد و انسان از آن نترسيد بهآسانى آلوده مىشود. برخى گناهكاران وقتى حالاتشان را نقل مىكنند مىگويند: اوّل بار كه مرتكب اين گناه شديم بدنمان مىلرزيد، ولى بعداً عادى شد.
خلاصه آنچه انسان را حفظ مىكند همان ترس از گناه است. امّا وقتى ارتكاب گناه عادى شد و قبح آن شكست به توجيه مىپردازد و هر شبههاى را حلال مىسازد.
برخى علماى اخلاق براى گناه آثار و عواقب بسيارى ذكر كردهاند كه در ذيل سه اثر آن مىآيد:
هر گناه بهاندازه خودش در قلب و جان آدمى اثر مىگذارد. اگر گناه جز تيرگى قلب ضررى نداشت همين كافى بود كه انسان از گناه دست بردارد. وقتى ظالم دست خود را بلند مىكند تا سيلى به گوش مظلوم بزند، اوّل ضررش اين است كه قلب او تيره مىشود.
در احاديث اسلامى آمده است كه هر گناهى انسان مرتكب مىشود نقطهاى سياه در قلبش پيدا مىشود كه بر اثر تكرار گناه، اين نقطههاى سياه بيشتر و بيشتر مىگردد تا آنكه تمام قلب او را مىپوشاند و به قول قرآن مجيد در آيه 81 سوره بقره كه مىفرمايد: «وَ احَاطَت بِهِ خَطِيئَتُهُ» تمام وجود او به گناه آلوده مىشود كه بازگشت براى او دشوار است. زمانى كه نقاط تاريك كم است بقيّه نقاط روشن بر ضدّ آن نقطه تاريك فعّاليّت مىكنند تا آن را از بين ببرند، امّا وقتى گناه زياد شد نقاط روشن هم از بين مىروند.
انسان مَدَنىُالطّبع است و اعتماد متقابل مهمترين سرمايه چنين زندگىهايى است. حال اگر انسان دروغ بگويد، اين دروغ اعتماد را از بين مىبرد بهگونهاى كه انسانها به يكديگر اعتماد نمىكنند و هر كسى مواقب است كه ديگرى سر او كلاه نگذارد. ازاينرو با دروغ و ارتكاب گناه، رفتهرفته زندگى اجتماعى به زندگى انفرادى مبدّل مىشود و روح تعاون و همكارى از بين مىرود.
اگر باور كنيم كه گناه نابود نمىشود و همراه انسان است، مثلًا دروغى كه در چند سال پيش از انسان صادر شده هنوز وجود دارد و حتّى در عوالم بعدى قدم به قدم و سايه به سايه همراه اوست، چنانكه قرآن مجيد در آيه 40 سوره نبأ مىفرمايد: «يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ» همه اعمال انسان در مقابلش مجسّم مىشود و آنها را مىبيند، ديگر گناه نمىكند.
8
عَن ابنِ عَبّاسٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مَن انقَطَعَ الى اللّهِ كَفاهُ كُلَّ مَؤونَةٍ وَمَن انقَطَعَ الى الدُّنيا وَكَلَهُ اللّهُ الَيها. وَ مَن حاوَلَ امراً بِمَعصِيَةِ اللّهِ كانَ ابعَدَ لَهُ مِمّا رَجا وَ اقرَبَ مِمّا اتَّقى وَ مَن طَلَبَ مَحامِدَ النّاسِ بِمَعاصي اللّهِ عادَ حامِدُهُ مِنهُم ذامّاً وَ مَن ارَضَى النّاسَ بِسَخَطِ اللّهِ وَكَلَهُ اللّهُ الَيهِم وَ مَن ارَضَى اللّهَ بِسَخَطِ النّاسِ كَفاهُ اللّهُ شَرَّهُم وَ مَن احسَنَ ما بَينَهُ وَ بَينَ اللّهِ كَفاهُ اللّهُ ما بَينَهُ و بَينَ النّاسِ و مَن احسَنَ سَريرَتَهُ اصلَحَ اللّهُ عَلانِيَتَهُ وَ مَن عَمِلَ لِآخِرَتِهِ كَفَى اللّهُ امرَ دُنياهُ.
از ابن عبّاس روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه (از همه بريد و) به خدا رو آورد، خداوند تمام مشكلاتش را حل مىكند و كسى كه (خدا را رها كند) و به دنيا رو آورد، خداوند وى را به همان دنيا وامىگذارد. و كسى كه بخواهد با معصيت خداوند به هدفهايش نايل شود به هدفش نمىرسد و گرفتار مشكلاتى مىشود كه از آن پرهيز مىكرد. كسى كه با ارتكاب گناه ستايش مردمان را بجويد ستايشگرانش به ملامتگران او تبديل مىشوند. هر كه رضايت مردم را بر خشم الهى مقدّم بدارد، خداوند او را به همان مردم وامىگذارد و (بر عكس) هر كه خشنودى الهى را بر خشم مردم مقدّم بدارد خداوند شرّ مردم را از او بازمىدارد. و هر كه رابطه بين خود و خدا را درست كند خدا (نيز مشكلات) رابطه او را با مردم حل مىكند و هر كه باطنش را نيكو گردانَد خداوند ظاهرش را اصلاح مىگردانَد. و هر كه براى آخرت بكوشد خدا كار دنياى او را درست مىكند.
بحارالانوار، ج 77، ص 178
نور هدايت
يكى از شاخههاى مهم در باب توحيد، توحيد افعالى است كه اگر انسان آن را بهطور صحيح باور داشته باشد در زندگى او اثر عميق مىگذارد.
توحيد افعالى يعنى هر چه و هر كه در عالم است و حتّى اگر برگ درختى بر اثر نسيمى اندك تكانى مىخورد از ناحيه خداست. بىفرمان او هيچ كارى صورت نمىگيرد: برّندگى شمشير، سوزندگى آتش، و ... همه به فرمان اوست. و در يك جمله «لا مُؤثّرَ فِىالوُجودِ الّا اللّه» «هيچ مؤثّرى در عالم هستى جز خداوند نيست).(1)اختيار و آزادى ما نيز از جانب خداست و اگر چنين اراده و اختيارى نمىداد نمىتوانستيم كارى بكنيم و در عين حال به ما اين آزادى داده شده و جبر هم لازم نمىآيد.
هرگاه انسان باور كند و در عمق جانش توحيد افعالى بنشيند و بفهمد كه اراده استقلالى فقط اراده خداست و ارادهاى كه ما داريم خدا براى امتحان داده است، ديگر براى نزديكى به ديگران كرنش نمىكند، براى رسيدن به متاع دنيوى چشمش به دست ديگران نيست و به مال ديگران چشم طمع نمىدوزد، با اين اعتقاد براى اطاعت و رضايت مخلوق در معصيت خدا داخل نمىشود و حلّ مشكلاتش را از غير او نمىطلبد، زيرا همه اينها با معناى «مؤثّرى در عالم غير از خدا نيست» منافات دارد. اگر اين آيه قرآن را باور كنيم كه « «انَّمَا امْرُهُ اذَا ارَادَ شَيْئًا انْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»؛ فرمان او چنين است كه هرگاه چيزى را اراده كند، تنها به آن مىگويد باش! آن نيز بىدرنگ موجود مىشود».(2)اين راههاى انحرافى كاملًا بىمعنى مىشود.
علّت اينكه ريشه تمام اصلاحات را اصلاح اعتقادات مىدانند همين است.
انبياى الهى نيز وقتى مبعوث مىشدند اوّل كارشان اين بود كه در قلب و مغز مردم دست ببرند و عقايد صحيح را در آن جاى دهند. زمانى كه ايمان درست شد شاخ
وبرگ هم اصلاح مىشود. اين روايت نيز همه كارها را به توحيد افعالى برمىگردانَد.
انقطاع الىاللّه يعنى از همه بريدن وبه او پيوستن، از همه چشم برداشتن و به او چشمدوختن. اگر انسان به اين مرحله برسد خداوند مشكلاتش را كفايت مىكند.
وَ مَن انقَطَعَ الَى الدُّنيا وَكَلَهُ اللّهُ الَيها
. امّا اگر انقطاع إلى اللّه به انقطاع إلى الدّنيا تبديل شد و سبب عزّت و ذلّت را به دست مردم يا روزيش را در زمين زراعتى و يا در كسب و تجارت دانست، خداوند او را به همان دنيا وامىنهد.
البتّه ما منكر عالم اسباب نيستيم، ولى بايد توجّه داشت كه پشت اين عالم، دست مسبّبالاسباب قرار دارد و گاهى براى اينكه مسبّب را گم نكنيم سببسوزى و گاه سببسازى مىكند، ازاينرو گاهى انسان مىبيند كه همه درها به رويش بسته است ناگهان سببى پيدا شده و گاهى بهعكس.
به قول مولوى:
از قضا سركنگبين صفرا فزودروغن بادام خشكى مىنمود
از هليله قبض شد اطلاق رفتآبْ آتش را مدد شد همچو نفت
اگر كسى مسبّبالاسباب را گم كرد و بر اين تارهاى عنكبوتى تكيه زد، خداوند نيز او را به همان تارهاى عنكبوتى وامىگذارد. در قرآن آمده است:
« «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ اوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَ انَّ اوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»؛ مَثَل كسانى كه غير خدا را اولياى خود برگزيدند، مَثَل عنكبوت است كه خانهاى براى خود برگزيده، در حالى كه سستترين خانهها خانه عنكبوت است اگر مىدانستند».(1)عاقل بر عالم تار عنكبوتى تكيه نمىزند، زيرا كسى كه بر مسبّبالاسباب تكيه زند از همه چيز بىنياز است. اينكه در حديث آمده است:
اللّهُمَّ لا تَكِلني إلى نَفسي طَرفَةَ عَينٍ ابَدًا
: «پروردگارا، مرا يك لحظه به خودم وامگذار»(2)اشاره به همين
مطلب است كه خدايا تو هميشه وكيل من باش، تو خود كفالتم را برعهده بگير.
در جمله
مَن حاوَلَ أمراً بِمَعصِيَةِ اللّه
شكل ديگرى از همين مسأله را مطرح مىكند. مثلًا كسى درصدد است به مقاصدى برسد و براى رسيدن به آن از وسايل نامشروع كمك مىگيرد. او بايد بداند كه هرگز به خواست خود نمىرسد و براى او همان چيزى رخ مىدهد كه از آن مىترسد و بايد به او گفت: تو كه مىدانى اراده اراده خدا و او حاكم بر همه چيز است، چرا از وسايل نامشروع استفاده مىكنى؟
در بخش بعدى حديث (
وَ مَن طَلَبَ مَحامِدَ النّاس
)، پيامبر صلى الله عليه و آله به پشتوانه مردمى اشاره مىكند. براى پيشبرد اهداف مقدّس دينى، اجتماعى، سياسى، افكار عمومى مهم است. بايد مردم حمايت كنند تا بتوان به اهداف رسيد، امّا نبايد در مسأله مردمى بودن اشتباه كرد چرا كه ما مردم را براى خدا مىخواهيم نه خدا را براى مردم. مباد روزى كه براى جذب مردم، خدا را از خود ناخشنود سازيم.
پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «كسى كه ستايش مردم را با معصيت خداوند بطلبد، سرانجام همان مدّاحان، مذمّتكنندگان او مىشوند (و بهجاى اينكه نفوذ اجتماعى بيابد، منفور مردم مىگردد) زيرا كسى كه رضايت مردم را بر رضايت خدا مقدّم بدارد خدا او را به همان مردم وامىگذارد و دست لطفش را از سرش بر مىدارد».
نكته بسيار مهم اين است كه انسان بفهمد ضعيف است و تا حمايت الهى نباشد نمىتواند كارى صورت دهد. ازاينرو كارها را براى خدا بكند، اگرچه مردم از او ناراضى و خشمگين گردند، زيرا در اين صورت است كه خداوند شرّ مردم را از او بازمىدارد. مؤمن بايد به « «تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ انَّكَ عَلَى كُلّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»؛ به هر كه بخواهى حكومت مىبخشى و از هر كه بخواهى مىگيرى و هر كه را بخواهى عزّت مىدهى و هر كه را بخواهى خوار مىكنى. تمام خوبىها به دست توست، تو بر هر چيزى توانايى».(1)
1) سوره آل عمران، آيه 26.
توجّه داشته باشد و بگويد اى خدا، همه چيز به دست تو است، اگر به سراغ عالم اسباب مىروم با اجازه تو و توكّل بر تو است. هرگز مانند كسانى كه مىگويند به نام خدا و به نام خلق قهرمان- كه نوعى دوگانهپرستى است- نيستم و من خلق را هم براى خدا مىخواهم. در قرآن مىخوانيم: « «انْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ وَ انْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَاالَّذِى يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَىاللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»؛ اگر خداوند شما را يارى كند، هيچكس بر شما غلبه نخواهد كرد و اگر دست از يارى شما بردارد كيست كه بعد از او شما را يارى كند؟ و مؤمنان بايد تنها بر خداوند توكّل كنند».(1)اگر همه دنيا جمع بشوند و او نخواهد هيچ كارى رخ نخواهد داد و بر عكس، اگر تمام جهان دست به دست هم دهند تا آبروى كسى را بريزند يا ضربهاى به او بزنند و خدا نخواهد نمىتوانند كارى بكنند. عقيده توحيدى ما اين است و بايد در عمل نيز اينگونه باشيم.
براى انسان مؤمن مهم اين است كه هرگاه اتّفاقى برايش پيش آمد دقّت كند و ببيند خدا از او چه مىخواهد. وقتى رابطه خودمان را با خدا درست كرديم بقيّه آسان و درست مىشود. اينگونه نباشد كه براى خشنودى ديگران خشم الهى را براى خود بخريم. مثلًا براى نرنجاندن ديگران حقّى را باطل و باطلى را حق جلوه دهيم كه در اين صورت رفيق، بت آدمى مىشود كه از بت مشركان نيز بدتر است، چرا كه آنان به پندار خويش بتان خود را براى نزديكى به خدا مىپرستيدند و در قرآن مىخوانيم كه گفتند: «مَا نَعْبُدُهُمْ الَّا لِيُقَرّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى (2)، ولى در رفاقت ديگر اين موضوع هم مطرح نيست.
مَن احسَنَ ما بَينَهُ وَ بَينَ اللّهِ كَفاهُ اللّهُ ما بَينَهُ وَ بَينَ النّاسِ
: «هر كه پيوند خويش را با
خدا درست و صاف كند، خدا نيز حساب او را با مردم صاف و درست مىكند».
وَمَن احسَنَ سَريرَتَهُ اصلَحَ اللّهُ عَلانِيَتَهُ وَمَن عَمِلَ لِآخِرَتِهِ كَفَى اللّهُ امرَ دُنياهُ
: اين دو فقره نيز ادامه همين بحث و منشعب از توحيد افعالى است.
گفتيم كه انبيا بيش از هر چيز به تصحيح اعتقاد مردم پرداختند، زيرا اگر اعتقاد آنان درست نشود نمىتوان انتظار عمل درستى از مردم داشت. درست عكس آن چيزى كه در دنياى امروز معمول است.
آنان به دين و مسائل دين كارى ندارند. مثلًا قوانين ساخته دست بشر مىگويد بايد مردم فلان عمل و جرم را مرتكب نشوند و كارى به چگونه انجام دادن آن ندارند. بر عكس، دعوت انبيا از باطن به ظاهر است. از قديم تعبير جالبى در مورد اصول و فروع دين بوده است كه تمام دين را به درختى تشبيه كردهاند كه از سه قسمت تشكيل شده است: ريشه، شاخه، ميوه. ريشه آن اعتقادات، شاخه آن اعمال، ميوه آن تكامل انسان است.
بعضى گمان مىكنند كه عمل و عقيده جدايىپذيرند، در حالى كه چنين نيست. يعنى انسان نمىتواند از نظر عقيده سالم و قوى باشد، امّا عملش نادرست يا بر عكس، از نظر تكامل و خصايص انسانى در مرتبه والا و بالايى باشد، امّا از عقيده صحيح و محكم برخوردار نباشد.
با توجّه به اين مطلب معناى حديث چنين مىشود: هرگاه كسى باطنش را اصلاح كرد، خداوند ظاهر او را هم اصلاح مىكند. بنابراين خداوند بين ظاهر و باطن رابطه سببيّت و مسبّبيّت قرار داده است. ازاينرو در بسيارى از موارد به سبب رابطه علّى و معلولى كه خداوند در بين اشيا قرار داده، افعالى را به خداوند نسبت مىدهيم. مثلًا مىگوييم: «اضَلَّهُ اللّهُ» (خداوند فلانى را گمراه كرد)، يعنى خداوند در آن عمل سوء و زشت اين اثر را قرار داد كه باعث گمراهى او شود، نه اينكه از ابتدا خدا كسى را گمراه مىكند؛ بنابراين، مىتوانيم نتيجه بگيريم كه اگر اعمالمان درست نيست به سبب خرابى باطن است. پس بايد نخست توحيد را درست كرد و بتهاى درونى را شكست. در قرآن مىخوانيم: « «أَرَءَيْتَ مَنِاتَّخَذَ الهَهُ هَوَيهُ أَفَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا»؛ آيا ديدى كسى را كه هواى نفسش را معبود
خود برگزيده است؟ آيا تو مىتوانى به دفاع از او برخيزى (و او را هدايت كنى)؟».(1)كسانى بهظاهر خداپرستاند، امّا در واقع مشركند زيرا خدايشان هواى نفس آنهاست. پس مىتوان دريافت كه شرك شاخههاى زيادى دارد. در عبارتى چنين آمده است: «الشّركُ اخفى فى العَمَلِ مِن دَبيبِ النَّملَةِ عَلَىالصَّخرَةِ الصَمّاءِ فى الليلَةِ الظَّلماءِ» (رگههاى شرك در قلب و جان آدمى از جاى پاى مورچه در شب ظلمانى روى سنگ خارا پوشيدهتر است).(2)خداوند از انسان پيمان گرفت كه شيطان را نپرستد. مىفرمايد: « «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِى آدَمَ أَنْ لَاتَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ»؛ اى فرزندان آدم، آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد؟».(3)امّا تصوّر نشود خطاب آيه به شيطانپرستان است كه در اقلّيّت بسيار ضعيفىاند، بلكه مخاطب آيه همه انسانها هستند. پس معلوم مىشود كه عبادت شيطان بلايى است كه بيشتر مردم گرفتار آنند.
ممكن است بعضى از جمله آخر حديث كه «هر كس براى آخرت كار كند خدا دنيايش را درست مىكند»، اينگونه بفهمند كه اگر كسى در دنيا زحمت بكشد و فقط به كارهاى آخرتى بپردازد كار دنيايش نيز درست مىشود. چنين نيست، بلكه بايد براى دنيا زحمت كشيد.
خلاصه بحث اينكه اگر بخواهيم اعمال و اخلاق خود را درست كنيم بايد ابتدا عقايدمان را اصلاح كنيم. بنابراين اگر همه مردم موحّد و مسلمان واقعى بشوند جنايات و مفاسد از بين مىرود. اگر مىبينيم دنيا روزبهروز فاسدتر مىشود به دليل بىاعتقادى يا كماعتقادى است. پس براى درستى اعمال بايد عقايد را درست كرد، زيرا هر عملى- چه خوب يا بد- عكسالعمل اعمال ماست.
9
عَن نافِعِ عَن ابنِ عُمَرَ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: رَحِمَ اللّهُ عَبداً تَكَلَّمَ فَغَنِمَ او سَكَتَ فَسَلِمَ انَّ اللّسانَ املَكُ شَيءٍ لِلإنسانِ الا وَ انَّ كَلامَ العَبدِ كُلَّهُ عَلَيهِ الّا ذِكرُ اللّهِ تَعالى او امرٌ بِمَعروفٍ او نَهىٌ عَن مُنكَرٍ او اصلاحٌ بَينَ المؤمِنينَ.
فَقال لَهُ مُعاذُ بنُ جَبَلٍ يا رَسولَ اللّهِ، أنُؤاخَذُ بِما نَتَكَلَّمُ؟ فَقالَ: وَ هَل يَكُبُّ النّاسَ عَلى مَناخِرِهِم في النّارِ الّا حَصائِدُ السِنَتِهِم، فَمَن ارادَ السَّلامَةَ، فَليَحفَظ ما جَرى بِهِ لِسانُهُ.
نافع از ابن عمر روايت مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا بيامرزد بندهاى را كه از گفتارش سود ببرد و يا سكوت كند تا سالم بماند. زبان بيش از هر چيز ديگرى بر انسان حاكميّت دارد. آگاه باشيد تمام سخنانى كه از انسان صادر مىشود به ضررش است، مگر ياد و ذكر خدا، امر به معروف، نهى از منكر و اصلاح بين مؤمنان.
(يكى از اصحاب به نام) معاذ بن جبل گفت: اى رسول خدا، سخن گفتن هم چيزى است كه انسان براى آن مجازات شود؟
فرمود: آيا چيزى جز درويده (محصول) هاى زبان، انسان را با صورت به جهنّم مىافكنَد؟ پس هر كه مىخواهد سالم بماند (و در امان باشد)، بايد مراقب زبان و گفتههايش باشد.
بحارالانوار، ج 77، ص 178
نور هدايت
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله به زبان اشاره مىكند كه مهمترين وسيله ارتباط انسانها با يكديگر و نقل و مبادله اطّلاعات و معلومات از قومى به قوم ديگر و از نسلى به نسل ديگر است. اگر اين وسيله ارتباطى نبود هرگز انسان نمىتوانست تا اين حد در دانش و تمدّن مادّى و مسائل معنوى ترقّى كند. مىفرمايد: «خدا رحمت كند كسى را كه از گفتارش بهره ببرد يا سكوت كند تا سالم بماند». در اين حديث دو مطلب مهم وجود دارد:
الف) زبان هميشه در اختيار انسان است و گاه براى تشبيه مىگويند سخن گفتن براى او «مثل آب خوردن» است، باز آب خوردن نياز به مقدّماتى دارد امّا سخن راندن مقدّمات هم نمىخواهد.
ب) خطرهاى زبان قابل مقايسه با هيچيك از اعضاى ديگر نيست. گناهان كبيرهاى كه با زبان انجام مىشود به بيست يا سى گناه مىرسد.
فيض كاشانى در كتاب محجّةالبيضاء و غزالى در احياء العلوم بحث بسيار مشروحى ذيل عنوان «گناهان زبان» ذكر كردهاند، از جمله غزالى بيست انحراف و گناه براى زبان نقل كرده است، بدين ترتيب:
گفتوگو در امورى كه به انسان مربوط نيست.
سخنان زياده و بيهودهگويى.
گفتوگو در امور باطل، مانند وصف مجالس شراب و قِمار و زنان آلوده.
جدال و مِراء (خردهگيرى و اعتراض بر ديگران به منظورهاى غلط، مانند تحقير ديگران يا اظهار فضل خود).
خصومت و نزاع و لجاج در كلام.
تصنّع در سخن و تكلّف در سجع و مانند آن.
بدزبانى و دشنام.
لعن كردن.
غنا و اشعار غلط.
افراط در مزاح.
استهزا.
افشاى اسرار ديگران.
وعده دروغ.
دروغ در گفتار.
غيبت.
سخنچينى.
نفاق در سخن (زبان دوگانه داشتن).
مدح بيجا.
غفلت از دقايق و لوازم سخن و خطاهايى كه از اين رهگذر دامنگير انسان شود.
پرسشهاى عوام از مسائل پيچيده مربوط به عقايد كه درك آنها از عهده او خارج است.
ناگفته پيداست كه آفات و انحرافات زبان منحصر به آنچه غزالى برشمرده نيست و آنچه در كلام او ذكر شده تنها بخش مهمّى از آن است و شايد نظر او هم غير از اين نبوده. مثلًا امور زير نيز از انحرافات زبان است كه در گفتار او نيامده:
تهمت زدن.
شهادت به باطل.
خودستايى.
اشاعه فحشا و نشر شايعات بىاساس و اكاذيب، اگرچه به عنوان احتمال باشد.
خشونت در سخن.
اصرار بيجا (مانند كار بنىاسرائيل و امثال آن).
ايذاءِ ديگران با گفتار خود.
مذمّت كسى كه سزاوار نكوهش نيست.
كفران نعمت با زبان.
تبليغ باطل و تشويق به گناه.
البتّه گناهان زبان منحصر به اينها نيست و از اينجا اهمّيّت زبان روشن مىشود.
ج) قبح گناهان زبان نزد مردم كم است، وقتى چنين بود خطرها و آلودگى به آن نيز بيشتر مىشود. اگر- نعوذ باللّه- كسى مرتكب عمل شنيع زنا شود در نظر مردم كار زشتى كرده است، ولى غيبت كه در روايات داريم از زنا و شرب خمر بدتر و عقوبتش سختتر است، معمولًا در نظر آنان قبح اندكى دارد يا اصلًا قبحى ندارد.
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: تمام سخنانى كه از انسان صادر مىشود به ضرر اوست مگر چهار سخن: ذكر اللّه تعالى، امر بهمعروف، نهى از منكر، اصلاح بين مؤمنين.
بايد كارى كنيم كه همه سخنان زندگى ما منحصر به همين چهار موضوع باشد و اگر از اين دايره بيرون رفت انسان ضرر مىكند.
در ذيل حديث تعبير جالب و تكاندهندهاى است و آن اينكه بعد از سخنان پيامبر صلى الله عليه و آله معاذ بن جبل سر بلند كرد و گفت: «اى رسول خدا، سخن گفتن هم چيزى است كه انسان براى آن مؤاخذه شود؟».
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «آيا چيزى جز ثمرات زبان، انسان را با صورت به جهنّم وارد مىكند؟».
معلوم مىشود گناهانى كه به سبب آنها انسان با صورت به جهنّم مىرود، سينه يا پا و يا دست نيست، بلكه دستاوردهاى زبان است. شايد چنين عقوبتى براى
اين باشد كه وقتى كسى را به سبب گناهى به آتش جهنّم مىافكنند با آن عضوى كه گناه كرده مىاندازند و لذا چون با زبان گناه كرده با صورت او را به جهنّم مىافكنند تا اوّل زبانش با آتش بسوزد؛ همين زبان آتشها برافروخته، توهين و اذيّتها كرده است. بايد هر روز صبح كه از خواب بيدار مىشويم از خدا بخواهيم ما را از شرّ زبان حفظ كند و شب هم وقتى به بستر مىرويم استغفار كنيم از گناهانى كه ممكن است با زبان انجام شده باشد، زيرا واقعاً انسان به سبب زبان در خطر عظيمى قرار دارد.
به قول مولوى:
اين زبان چون سنگ وفم آهن وش استآنچه بجهد از زبان، چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزافگه ز روى نَقل و گه از روى لاف
زانكه تاريك است و از هرسو پنبهزاردر ميان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومى كه چشمان دوختندوز سخنها عالمى را سوختند
عالمى را يك سخن ويران كندروبهان مرده را شيران كند
10
عَن ابي مُوسَى الاشعَرى قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لا تَسُبُّوا الدُّنيا فَنِعمَت مَطيَّةُ المؤمِنِ فَعَلَيها يَبلُغُ الخَيرَ وَ بِها يَنجُو مِنَ الشَرّ انَّهُ اذا قالَ العَبدُ: لَعَنَ اللّهُ الدُّنيا قالَتِ الدُّنيا لَعَنَ اللّهُ اعصانا لِرَبّهِ.
از ابوموسى اشعرى نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به دنيا دشنام ندهيد، چرا كه مركب راهوار خوبى براى مؤمن است كه با آن به خوبىها مىرسد و از بدىها نجات مىيابد. هر وقت بندهاى مىگويد: خدا دنيا را لعنت كند، دنيا مىگويد خدا لعنت كند كسى را كه گناه كرده است، نفرين خدا بر گناهكارترين ما.
بحارالانوار، ج 77، ص 178
نور هدايت
در مدح و ذمّ دنيا روايات گوناگونى وارد شده است. اين حديث از جمله رواياتى است كه دنيا را مدح مىكند. اگر دقّت كرده باشيد بسيارى از مردم به دنيا ناسزا مىگويند. مثلًا مىگويند اى زمانه ملعون، اى فلك كج رفتار، حال آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «به دنيا دشنام مدهيد، چون براى مؤمن مركب راهوارى است كه با آن مىتواند به همه چيز برسد».
ناصر خسرو چه زيبا سروده است:
نكوهش مكن چرخ نيلوفرى رابرون كن ز سر باد خيره سرى را
برى دان زافعال چرخ برين رانشايد نكوهش زدانش برى را
چو تو خود كنى اختر خويش را بدمدار از فلك چشم نيك اخترى را
به چهره شدن چون پرى كى توانى؟به افعال ماننده شو مر پرى را
اگر تو ز آموختن سر نتابىبجويد سر تو همى سرورى را
بسوزند چوب درختان بىبرسزا خود همين است مر بىبرى را
درخت تو گر بار دانش بگيردبه زير آورى چرخ نيلوفرى را
وقتى تو دنيا را لعن مىكنى دنيا نيز در جواب تو مىگويد: خدا لعنت كند هر كدام از ما كه بيشتر خدا را عصيان كرده است. يعنى اگر من معصيت كردم خدا مرا لعنت كند واگر تو كردى بر تو نفرين باد.
بحث از دنيا بحث دامنهدارى است، ولى بهطور خلاصه مىتوان گفت: دنيا تجارتگاه وسجدهگاه اولياى الهى است.(1)
اصولًا تعبير به تجارت آنهم تجارتى پرسود، براى تحريك مهمترين انگيزههاى انسان است، انگيزه جلب منفعت و دفع ضرر، زيرا اين تجارت الهى تنها سودآور نيست بلكه« عذاب اليم» را دفع مىكند( تفسير نمونه، ج 24، ص 92).
وسيله آمادهاى است كه مىتوان از آن بهطور صحيح بهره برد و نردبانى براى عروج به ملكوت باشد، امّا مهم اين است كه بدانى عمرت را در دنيا چگونه گذراندى، چون دنيا ساعت عمر است. اين امكانات و نيروهاى جسمانى و عقلانى خود را چگونه صرف كردى، جوانى را در چه راهى به كار بستى، زيرا در قيامت از چند چيز مىپرسند. در حديثى از ابن عبّاس نقل شده است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:لا تَزولُ قَدَما العَبدِ حَتّى يُسألَ عَن اربَعَةٍ: عَن عُمرِهِ فيما افناهُ وَ عَن مالِهِ مِن اينَ جَمَعَهُ وَ فيما انفَقَهُ وَعَن عَمَلِهِ ماذا عَمِلَ بِهِ
1) در نهجالبلاغه مىخوانيم كه على عليه السلام در مقابل شخص پرادّعايى كه پشت سر هم مذمّت دنيا مىكرد، فرمود:« اشتباه كردى، دنيا براى آنها كه بيدار و آگاهند سرمايه بزرگى است» و سپس شرحى در اين زمينه بيان فرمود، از جمله اينكه دنيا« متجر اولياءاللّه و تجارتخانه دوستان خداست»( نهجالبلاغه، حكمت 131). در حديثى دنيا به مزرعه آخرت تشبيه شده است« الدُّنيا مَزرَعَةُ الآخِرَةِ»( عوالى اللئالى، ج 1، ص 267، ح 66) و در اينجا به تجارتخانه تشبيه گرديده است كه انسان سرمايههايى را كه از خدا گرفته به گرانترين قيمت به خود او مىفروشد و در برابر متاع ناچيزى، بزرگترين نعمت را از او دريافت مىدارد.
وَعَن حُبّنا اهلِ البَيتِ:
در قيامت هيچ بندهاى قدم از قدم برنمىدارد تا از چهار چيز سؤال شود: از عمرش كه در چه راهى آن را فانى كرده و از مالش كه از كجا گرد آورده و در چه راهى صرف كرده است و از عملش كه چه كارى انجام داده و از محبّت ما اهل بيت».(1)به اين نمونهها توجّه كنيد:
ضربتى كه امام على عليه السلام در روز خندق يا احزاب بر پيكر عمرو بن عبدود زد از عبادت جنّ و انس برتر بود. حال مگر على عليه السلام از چيزى غير از همين دنيا استفاده كرد؟ در لحظهاى از عمرش به كمك شمشير و قوّت بازو، اسلام را كه به مويى بسته شده بود نجات داد، چرا كه ضربت او رمز تداوم اسلام در آن لحظات حسّاس بود. پس دنيايى كه انسان مىتواند در آن كارى بكند كه از عبادت جنّ و انس برتر باشد چيز بدى نيست.
در مقابل، عبدالرّحمان بن ملجم مرادى و شمر بن ذىالجوشن از همين دنيا و از شمشير و نيروى مادّيشان بهره بردند. آن يكى در مسجد كوفه و ديگرى در كربلا. آنان به سبب اعمالشان ذليلترين مردم شدند.
حال اين تفاوت در كجاست، در چگونگى استفاده از ابزار دنيوى است؟
شهداى كربلا در چند ساعت به بالاترين شرافتهاى دنيوى و اخروى دست يافتند و مىبينيد كه كارشان چه بركتى داشت و منشأ تمام انقلابها و برنامههاى اسلامى شد. بنابراين آنچه در اختيار داريم سرمايه بسيار بزرگى است كه بايد قدر آن را بدانيم. افسوس كه ما به ارزش اين نعمت بزرگ پى نبردهايم. اگر در اين ساعات عمر و جوانى، قدر استعداد و هوش خدادادى را بدانيم به همهجا مىتوانيم برسيم، چرا كه دنيا مجموعه اين امكانات است.
در ذيل همين روايت جملهاى دارد كه مرحوم سيّد شريف رضى رحمه الله همين مضمون را گرفته و به شعر درآورده است:
يَقولونَ الزَّمانُ بِهِ فَسادٌفَهُم فَسَدوا وَما فَسَدَالزَّمانُ
«مردم مىگويند روزگار تباه و فاسد شده است، در حالى كه خودشان فاسد شدهاند و روزگار تباه و فاسد نشده است».
به عبارت ديگر، مردم مىگويند دنيا خراب شده در حالى كه خراب نشده، بلكه ما از آن بد استفاده مىكنيم. آفتاب و ماه مىتابند، باران مىبارد، زمين مىرويانَد، قلب آدمى كار مىكند، اينها كه بد نيست، آدمى از آنها بد استفاده مىكند. بايد به اين نكته توجّه داشته باشيم كه خداوند سرمايههاى فراوانى به ما داده كه از آن جمله سرمايه انقلاب و نظام جمهورى اسلامى است كه اگر قدر آن را ندانيم دنيا بر ما لعنت مىفرستد.
آرى دنيايى مذمّت شده كه هدف باشد و به صورت ناصحيح از آن استفاده شود. شمشير بد است اگر در دست ابن ملجم باشد و خوب است اگر در دست على عليه السلام باشد. خلاصه اينكه مهم اهداف و نتايج و سرمايههاست. به قول مولوى:
تيغ دادن در كف زنگى مستبه كه آيد علم، نادان را به دست
علم و مال و منصب و جاه و قرانفتنه آرد در كف بدگوهران
1) مجمع البيان، ج 10، ص 363.
11
عَن ابنِ عَبّاسٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: يَرى جَزاءَ ما قَدَّمَ وَ قِلَّةَ غِنا ما خُلَّفَ وَلَعَلَّهُ مِن حَقّ مَنَعَهُ وَمِن باطِلٍ جَمَعَهُ.
ابن عبّاس روايت كرده كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: پاداش آنچه پيش فرستاده شده، ديده مىشود و معلوم مىشود سرمايههايى كه انسان بعد از مرگش باقى مىگذارد فايده كمترى خواهد داشت و بسا حقوق آن را ادا نكرده و يا از راه باطل آن را گرد آورده است.
بحارالانوار، ج 77، ص 179
نور هدايت
اگر حديث را با فعل مجهول بخوانيم معنايش چنين مىشود: آنچه مقدّم داشته شده، ديده مىشود و آنچه مؤخّر داشته شده كمتر فايدهاى خواهد داشت و بسا آنها كه موخّر داشته شده، حقّى بوده كه منع شده و يا باطلى بوده كه جمع شده است.
اين حديث به امكانات مادّى اشاره دارد كه در اختيار انسان است. اگر اين امكانات را از قبل بفرستد- بر طبق حديث- تمام اينها را مىبيند كه البتّه چنين مطلبى مضمون آيات متعدّد است. در قرآن مىخوانيم: « «إِنَّا أَنْذَرْنَاكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنْظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَ يَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِى كُنْتُ تُرَابًا»؛ و ما شما را از عذاب نزديكى بيم داديم. در روزى كه انسان آنچه را از پيش با دستان خود فرستاده
مىبيند و كافر مىگويد: كاش خاك بودم (و گرفتار عذاب نمىشدم)!».(1)انسان آنچه را از پيش فرستاده مىبيند. اين آيه به مسأله تجسّم اعمال و بقاى آن اشاره دارد، نه اينكه جزا يا آثار آنها ديده مىشود و امكانات مادّىاى را كه به تأخير انداخته، براى او فايده كمترى دارد بهخصوص اگر از راه نامشروع به دست آمده باشد.
مسأله مهم در اعمال انسان، تربيت نفوس است.
پرسش: اعمال انسان چه آثارى دارد؟
پاسخ: دو اثر دارد. 1. اثر خارجى و به عبارتى آثار اجتماعى. 2. اثر تربيتى در نفس كه مسأله مهم همين تربيت نفوس است.
فرض كنيد انسان چيزى را در راه خدا مىبخشد و انفاق مىكند، اين بخشش دو جنبه دارد: جنبه اوّل اينكه جامعه از نگرانىها و ناراحتىها نجات مىيابد و افراد محروم از آن انفاق بهرهمند مىشوند. جنبه ديگر، تربيت جانهاست.
همين كه انسان حاضر شد از مال دنيا بگذرد و روح ايثار و تقوا و بخشش در راه خدا را در خود تقويت كند، رفتهرفته از صورت يك فعل به صورت يك حالت درمىآيد و سرانجام به عادت و ملكه تبديل مىشود.
بسيارى از اعمال فقط جنبه اوّل را دارد. مثلًا كسى چيزى را ببخشد، ولى قصد او خدا نباشد و براى ريا انجام دهد، يا گاهى ممكن است فقط براى جلب محبّت دوستان نه براى خدا و نه براى ريا، بلكه براى مقاصد مباح كارى بكند كه اينگونه انفاقها فقط در اجتماع اثر دارد و در نفس آدمى اثرى نمىگذارد، چون براى خدا نيست. شايد برخى را ديدهايد كه در مورد وصيّت مىگويند اگرچه از اموالمان استفاده نمىكنيم، بعد از مرگ وصيّت مىكنيم كه براى ما كارهاى خير بكنند.
چنين كسى غافل است كه وصيّت اثر تربيتىاش در نفس بسيار ضعيف است، هرچند با اين وصيّت شايد عدّهاى به نوايى برسند زيرا خيرى كه بعد از
1) سوره نبأ، آيه 40.
مرگ انسان مىشود افتخار نيست كه به ديگرى بدهد تا او انجام دهد. اگر وصيّت به تمام اموال هم بكند- كه چنين وصيّتى صحيح نيست- آن اثر تربيتى در نفس را ندارد و مانند اين است كه بنابر مَثَل معروف: «روغن ريخته را نذر امامزاده بكند» ديگر بعد از مرگ چه اثرى مىتواند داشته باشد!
در حديث معروفى از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه شخصى وصيّت كرده بود پيامبر صلى الله عليه و آله انبار پر از خرماى او را بين فقرا تقسيم كند. حضرت هم به وصيّت او عمل كرد. وقتى كار تقسيم خرما تمام شد گوشه انبار يك دانه خرماى خشكيده افتاده بود. حضرت آن را برداشت و فرمود: «اگر با دست خودش اين دانه خرما را انفاق مىكرد بهتر از اين بود كه تمام انبار خرماى خود را به دست منِ پيامبر ببخشد»، چون در آن يك دانه اثر تربيتى بود.
چيزى كه در قيامت به درد انسان مىخورد قلب سليم است. در قرآن كريم مىخوانيم: « «إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»؛ مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد».(1)
« سليم»، از مادّه« سلامت»، يعنى قلبى كه از هرگونه بيمارى و انحراف اخلاقى و اعتقادى دور باشد.
در حديثى از امام صادق عليه السلام در ذيل آيه مورد بحث مىخوانيم: وَكُلُّ قَلبٍ فيهِ شِركٌ او شَكٌّ فَهُوَ ساقِطٌ:« هر قلبى كه در آن شرك و شكّى است، آن قلب سقوط مىكند و بىارزش است».( كافى، ج 2، ص 16، ح 5).
از سوى ديگر، مىدانيم كه علايق شديد مادّى و دنياپرستى انسان را به هر انحراف و گناه مىكشاند، چرا كه حُبُّ الدُّنيا رَأسُ كُلّ خَطيئَةٍ: عشق به دنياپرستى سرچشمه هر گناهى است».( كافى، ج 2، ص 131، ح 11). و لذا قلب سليم قلبى است كه خالى از حبّ دنيا باشد، چنانكه امام صادق عليه السلام در حديث ديگرى در ذيل همين آيه فرمود: هُوَ قَلبُ الَّذي سَلِمَ مِن حُبّ الدُّنيا:« آن قلبى است كه از عشق دنيا سالم باشد».( مجمع البيان، ج 7، ص 337).
آخرين سخن اينكه قلب سليم قلبى است كه جز خدا در آن نباشد، چنانكه امام صادق عليه السلام در پاسخ به پرسشى درباره اين آيه فرمود: القَلبُ السَّليمُ الَّذي يَلقى رَبَّهُ وَ لَيسَ فيهِ احَدٌ سِواهُ:« قلب سليم قلبى است كه خدا را ملاقات كند در حالى كه غير از او در آن نباشد».( كافى، ج 2، ص 16، ح 5).
ناگفته پيداست كه منظور از« قلب» در اينگونه موارد روح و جان آدمى است.( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 88 و 89 سوره شعرا).
و سلامت قلب هم بازتاب اعمال خارجى در درون روح و جان و اخلاق انسان است. بدينروست كه مىگويند نيّتتان را خالص كنيد.1) قرآن در آيات 88 و 89 سوره شعرا در وصف قيامت مىگويد: در آنجا چيزى جز« قلب سليم» به كار نمىآيد.
بعضى مىگويند چرا اينهمه در نيّت سختگيرى مىكنيد؟ مثلًا فلانكس بيمارستان ساخته، نيّتش هر چه بوده باشد چه تفاوتى مىكند، اكنون هزاران انسان بيچاره و مستضعف از آن بهره مىبرند!
اين فكر باطل است، چرا كه اين فقط جنبه ظاهرى عمل است و مهم باطن عمل است كه اثر تربيتى دارد، زيرا ما معتقديم كه همه اين اعمال براى تكامل انسان و رسيدن به هدف نهايى «إِلَّا لِيَعْبُدُونَ» (پرستش و شناخت خدا) است.
ميوه عالم خلقت بنده مخلص، يعنى انسان كامل است. اين هدف نهايى بدون نيّت خالص حاصل نمىشود. لذا گفتهاند: «
انَّمَا الأعمالُ بِالنّيّاتِ
».(1)«الاعمال» شامل همه اعمال مىشود، نه فقط عبادات. لذا اگر انسان متوجّه اين معانى باشد از پيش مىفرستد و باقى نمىگذارد كه ديگران براى او كارى بكنند.
به قول سعدى:
برگ عيشى به گور خويش فرستكس نيارد ز پس، تو پيش فرست.
مثلًا غذايى كه انسان مىخورد دو قسم است:
غذايى كه باعث ادامه زندگى او مىشود.
موادّ غذايى كه فقط بر چربى بدن انسان افزوده و بر وزنش مىافزايد.
هر چيزى را كه انسان در اين دنيا به دست مىآورَد همينگونه است، يا چيزهايى است كه به درد او مىخورَد، يا چيزهايى است كه مثل بار اضافى بر او سنگينى مىكند.
اين سنگينى و گوشت اضافى را بدن تحمّل مىكند با اينكه براى او فايدهاى ندارد و در روز قيامت هم حساب اين مال را بايد بدهد، مالى كه براى او زحمت كشيده و بهرهاى از او نبرده است. به عبارت ديگر، زحمتش هست، بهرهاش نيست؛ حسابش هست، ولى فوايدش نيست. چيزهايى را كه قبلًا فرستاده از آن بهره برده است و از آنچه باقى گذارده نفعى نبرده است.
1) بحارالانوار، ج 70، ص 210.
خلاصه مهمترين مسأله در تربيت نفوس اخلاص است. هرچه اخلاص بيشتر، اثر تربيتى آن بر جان و فعل آدمى بيشتر است. لذا اخلاص را اوّل قدم در راه سير و سلوك شمردهاند. رسالهاى در سير و سلوك به مرحوم بحرالعلوم نسبت دادهاند كه رساله بسيار مهمّى است، در بخش آخر چيزهايى دارد كه احتمال مىرود از خود بحرالعلوم نباشد، ولى بخش اوّل تا دوم يعنى تقريباً دوسوم آن، مسائل خيلى مهمّى دارد كه بر اساس اين حديث است كه در صفحه 242 آمده است:
ما اخلَصَ عَبدٌ لِلّهِ اربَعينَ صَباحاً إلّاجَرَت يَنابيعُ الحِكمَةِ مِن قَلبِهِ عَلى لِسانِهِ
: «هر كه چهل روز يا چهل منزل براى خدا قدم بردارد كارش به جايى مىرسد كه چشمههاى حكمت از قلب و درونش بر زبانش جارى مىشود و مىجوشد».
خلاصه اگر عمل خالص نباشد مانند چراغى است كه ديگران از روشنايى آن بهره مىبرند، ولى خود او مىسوزد و نفعى نمىبرد، امّا اگر عمل با اخلاص باشد هم ديگران نفع مىبرند و هم خود او.
12
قالَ عَلِىٌّ عليه السلام: الا وَ انَّ اليَومَ المِضمارُ وَ غَداً السّباقُ وَالسَّبَقَةُ الجَنَّةُ وَالغايَةُ النّارُ.
حضرت على عليه السلام فرمود: آگاه باشيد كه امروز (دنيا) روز آمادگى است و فردا (قيامت) روز مسابقه كه جايزه پيشىگيرندگان، بهشت و پايان كار عقبماندگان، جهنّم است.
نهجالبلاغه، خطبه 28
نور هدايت
در اين حديث مولى اميرالمؤمنين على عليه السلام تفسير بسيار روشنى از دنيا و آخرت و نيز از موقف انسان در آن دو نشئه به دست مىدهد و آخرت را به ميدان مسابقه تشبيه مىكند مىفرمايد: امروز، روز آمادگى است.(1)
در حديثى از امام علىّ بن الحسين عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: وَالرّاحَةُ لَم تُخلَق في الدُّنيا وَلا لِأهلِ الدُّنيا إنَّما خُلِقَتِ الرّاحَةُ في الجَنَّةِ وَ لِأهلِ الجَنَّةِ والتَّعَبُ وَالنَّصَبُ خُلِقا في الدُّنيا وَ لِأهلِ الدُّنيا وَما اعطِىَ أحَدٌ مِنها جَفنَةً إلّااعطِىَ مِن الحِرصِ مِثلَيها وَ مَن أصابَ مِن الدُّنيا أكثَرَ كانَ فيها أشَدَّ فَقراً لأنَّهُ يَفتَقِرُ إلَى النّاسِ في حِفظِ أموالِهِ ويَفتَقِرُ إلى كُلّ آلَةٍ مِن آلاتِ الدُّنيا فَلَيسَ في غِنَى الدُّنيا راحَةٌ:« راحتى و آسايش در دنيا و براى اهل دنيا وجود ندارد، راحتى و آسايش تنها در بهشت است و براى اهل بهشت. رنج و تعب در دنيا آفريده شده و براى اهل دنيا و( به همين دليل) هر كس پيمانهاى از آن به دست مىآورد دو برابر آن، حرص نصيب او مىشود. به عبارت ديگر، هر كس از دنيا بهره بيشترى دارد فقيرتر است، زيرا محتاج است كه ديگران اموال او را حفظ كنند و براى اين كار به وسايل و ادوات زيادى نيازمند است. بنابراين در ثروت دنيا راحتى وجود ندارد».
سپس امام عليه السلام در ذيل اين سخن فرمود:« هرگز دوستان خدا در دنيا به خاطر دنيا رنج و سختى نمىكشند، بلكه رنج و سختى آنها در دنيا براى آخرت است».( تفسير نمونه، ج 26، ص 304).
1) در آيه 6 سوره انشقاق آمده است: يَا ايُّهَا الْإِنْسَانُ انَّكَ كَادِحٌ الَى رَبّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ: اى انسان، تو با تلاش و رنج به سوى پروردگارت مىروى و او را ملاقات خواهى كرد». اشاره به اينكه طبيعت زندگى اين جهان در هيچ مرحله خالى از مشكلات و ناراحتىها و رنج و مشقّت نيست، خواه اين مشكلات جنبه جسمانى و بدنى داشته باشد، يا جنبه روحى و فكرى و يا هر دو.
«مضمار»، از مادّه «ضمور» و «اضمار»، به معنى آماده و ورزيده كردن اسب براى مسابقه است. كسانى كه مىخواستند مسابقه بدهند اسبها را تمرين مىدادند تا لاغر و ورزيده و آماده مسابقه بشوند كه به آن دوره، «مضمار» يا دوره تمرين و آمادگى مىگويند.
حضرت مىفرمايد: دنيا، دوران آمادگى و آخرت، ميدان مسابقه و جايزه آن بهشت است و كار كسانى كه عقب بمانند به جهنّم ختم مىشود.
در واقع تمام جهانبينى اسلام درباره دنيا و آخرت در همين دو جمله «
السَبَقَةُ الجَنَّةُ وَالغايَةُ النّارُ
» خلاصه مىشود. بنابراين دنيا دوران آمادگى است و هدف نهايى و اصيل نيست. در اين دوران، انسان بايد دائماً در حال خودسازى باشد.
اگر لحظهاى غفلت ورزد و آمادگى لازم را كسب نكند ديگر در ميدان آخرت كارى از او ساخته نيست. شايد شنيدهايد كه فضانوردان در شرايط بسيار دشوارى براى بىوزنى تمرين مىكنند. مىدانيد هر چيز بيرون از محيط جاذبه زمين بىوزن مىشود و انسان نيز از اين قاعده مستثنا نيست. حالت بىوزنى براى كسانى كه به جاذبه عادت كردهاند حالت سختى است لذا بايد براى تمرين، حالت بىوزنى مصنوعى ايجاد كنند تا وقتى فضانورد در آن محيط گام نهاد بتواند خودش را وفق دهد. بدين صورت كه فضانوردان را در صندوقهاى مخصوص مىگذارند و مرتّب آنها را از بالا به پايين پرتاب مىكنند، بهطورى كه برخى فضانوردان بعد از بيرون آمدن از آن محفظه، سر و صورت و پايشان ممكن است
خونآلود باشد و هر قدر هم مراقب باشند سقوط آزاد به پايين چيزى نيست كه انسان از آن سالم بيرون بيايد.
حالت بىوزنى در كره زمين تنها در حال سقوط آزاد پيدا مىشود مثل اينكه انسان از بلندى به پايين مىافتد، آن چند ثانيهاى كه در هوا معلّق است حالت بىوزنى است؛ يعنى همان حالتى كه مسافران فضا پيدا مىكنند.
ملاحظه مىكنيد اين مسافرت فضايى تمرينهاى زيادى را مىطلبد كه همراه با درد و رنج است تا چه رسد به مسافرت بزرگ اخروى. انسان بايد چقدر تمرين كند، ناراحتىها را به جان بخرد و با نفسش مخالفت ورزد تا بتواند به پيروزى بزرگ اخروى دست يابد. مگر مىشود بىدرد و رنج و نچشيدن محروميّت و مصائب به جايى رسيد؟ بسيارى از كسانى كه به ردههاى بالاى نظامى دست يافتهاند تمرينهاى سختى را گذراندهاند. تشنگى و گرسنگى مىچشند، گاهى مدّتى در آب زندگى مىكنند و بدن خويش را ورزيده مىسازند.
نابرده رنج گنج ميسّر نمىشودمزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد
اينجاست كه بايد بدانيم در اين دنيا چكارهايم و در كدام جايگاه ايستادهايم.(1)
اين آيه تلاش نيكوكاران را به مسابقهاى معنوى تشبيه كرده كه هدف نهايى آن آمرزش الهى و نعمتهاى جاويدان بهشت است.
در حقيقت، قرآن در اينجا از نكتهاى روانى استفاده كرده و آن اينكه انسان براى انجام دادن كارى، اگر تنها باشد معمولًا كار را بدون سرعت و بهطور عادى انجام مىدهد، ولى اگر جنبه مسابقه به خود بگيرد، آن هم مسابقهاى كه جايزه باارزشى براى آن تعيين شده، تمام نيرو و انرژى خود را به كار مىگيرد و باسرعت هر چه بيشتر بهسوى هدف پيش مىتازد. و اگر مىبينيم كه هدف اين مسابقه در درجه اوّل مغفرت قرار داده شده، براى اين است كه رسيدن به هر مقام معنوى بدون آمرزش و شستوشوى از گناه ممكن نيست. نخست بايد خود را از گناه شست و سپس به مقام قرب پروردگار گام نهاد:« شستوشويى كن و آنگه به خرابات درآى»( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 133 سوره آل عمران).
اگر مىخواهيم مقاممان بلند و والا باشد و بر بساط قرب الهى بنشينيم، بايد ناراحتى و مشكلات را تحمّل كنيم و با نفس خويش به مبارزه برخيزيم. اهل دنيا1) علاوه بر مسابقه آخرت، در اين دنيا مسابقهاى وجود دارد به نام مسابقه در مسير سعادت. در آيه 133 سوره آل عمران مىفرمايد: وَ سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبّكُمْ:« و بشتابيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان».
هم دنيا را بىزحمت به دست نمىآورند، چگونه انتظار داريم بىزحمت آخرت را به چنگ آوريم؟ دنيا خانه بلا وامتحان است. در آن امتحانهاى اولياى خدا سختتر و سنگينتر است.
هر كه در اين بزم مقرّبتر استجام بلا بيشترش مىدهند
امتحانهاى عمومى داريم و امتحانهاى خصوصى. مردم عوام به گونهاى آزمون مىدهند و اولياى خدا به گونهاى ديگر. لذا بايد دنيا دائماً براى همه روز مسابقه باشد. البتّه برخى انسانها به مقتضاى عصرشان امتحان ويژهاى نسبت به آن مقطع زمانى دارند، مثلًا كسانى كه در ميدان كربلا يا در جنگ بدر بودند امتحان خاصّى داشتند. در انقلاب اسلامى دوران بعد از انقلاب مقطع حسّاس و ويژهاى بود كه برخى در آن مردود شدند، غربالى بود كه ناخالصىها را بيرون ريخت و نابها را نگاه داشت. در آن مقطع خاص از انقلاب، گذشتها، آگاهىها، اخلاصها شناخته شد. دورانى بود كه از يك نظر خطرناك و ناراحتكننده و از طرف ديگر پربار و شادى برانگيز بود. بنابراين جايى كه طوفانهاى سخت آزمايش الهى مىوزد، هم محيطى است كه عدّهاى از آن سود مىبرند و هم محيط خطرناكى براى آماده نشدههاست كه در دام آن گرفتار مىشوند و سقوط مىكنند.
13
عَن انَسِ بنِ مالِكٍ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله في بَعضِ خُطَبِهِ وَ مَواعِظِهِ، رَحِمَ اللّهُ امْرَءً قَدَّمَ خَيراً وَانفَقَ قَصداً وَقالَ صِدقاً وَمَلَكَ دَواعِىَ شَهوَتِهِ وَلَم تَملِكهُ وَعَصى امْرَ نَفسِهِ فَلَم تَملِكهُ.
از انس بن مالك روايت شده است كه گفت: از رسول خدا صلى الله عليه و آله در برخى سخنرانىها و پندهايش شنيدم كه فرمود: خدا بيامرزد و رحمت كند كسى را كه خيرى پيش فرستد و از روى ميانهروى، انفاق كند. راست بگويد و مالك انگيزههاى شهوانى، نه اسير آنها، باشد. از فرمان نفْس سر باز زند تا نفس بر او حاكم نشود.
بحارالانوار، ج 77، ص 179
نور هدايت
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اينجا بر كسى كه پنج صفت داشته باشد رحمت مىفرستد:
قَدَّمَ خَيراً
؛ خيرى را پيش بفرستد». در انتظار اين نيست كه ديگران براى او بفرستند، بلكه خود پيشاپيش براى خودش ذخيره مىكند و خانه آخرتش را آباد مىگرداند.
أنفَقَ قَصداً
؛ از روى ميانهروى- نه از روى افراط و تفريط- انفاق كند». اين انفاق همان است كه در قرآن آمده است: « «وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًا مَحْسُورًا»؛ هرگز دستت را بر گردنت بسته مگذار
(و ترك انفاق و بخشش منما) و بيش از حد (نيز) دست خود را مگشاى، كه سرزنش شوى و از كار فرومانى».(1)اين آيه كنايه لطيفى است از اينكه دستِ دهنده داشته باش و چونان بخيلان كه گويى دستانشان را به گردنشان با زنجير بستهاند و قادر به كمك و انفاق نيستند مباش. از سوى ديگر، دست خود را فوقالعاده گشاده مدار و بذل و بخشش بىحساب مكن كه سبب شود از كار بمانى و ملامت شوى و از مردم جدا شوى».
انفاق و بخشش اگر از حد بگذرد و تمام توان و نيروى انسان جذب آن گردد، طبيعى است كه انسان از ادامه كار و فعاليّت و سامان دادن به زندگى خود وامىماند، برهنه از نيروها و سرشار از غم مىشود و طبعاً ارتباط و پيوند با مردم نيز قطع خواهد شد.
در برخى روايات كه در شأن نزول اين آيه نقل شده، اين مطلب بهوضوح ديده مىشود. در روايتى مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه بود، نيازمندى بر درِ خانه آمد، چون چيزى براى بخشش آماده نبود او تقاضاى پيراهن كرد. حضرت پيراهن خود را به او داد و همين امر سبب شد كه نتواند آن روز براى نماز به مسجد برود.
اين پيشامد زبان كفّار را باز كرد، گفتند: محمّد خواب مانده يا مشغول لهو و لعب و سرگرمى است و نمازش را به دست فراموشى سپرده است؛ به اين ترتيب، اين كار هم ملامت دشمن و هم انقطاع از دوست را در پى داشت و مصداق «ملوم محسور» شد. آيه نازل گرديد و به پيامبر صلى الله عليه و آله هشدار داد كه ديگر اين كار تكرار نشود.(2)قرآن در جاى ديگر مىفرمايد: « «وَالَّذِينَ إِذَا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذلِكَ قَوَامًا»؛ و كسانى كه هرگاه انفاق كنند، نه اسراف و زيادهروى دارند و نه
سختگيرى، بلكه در ميان اين دو حدّ اعتدالى دارند».(1)در انفاق ميانهرو است، نه چندان مىبخشد كه خودش را بيچاره و وامانده كند و نه خسيس است كه خير او به ديگران نرسد.
وَقالَ صِدقاً
؛ راست مىگويد». زبانش به دروغ آلوده نمىشود.
امام مىفرمايد براى اينكه پاكى و خوبى مردى را بشناسيد،
لا تَنظُروا الى طولِ رُكوعِ الرَّجُلِ وَسُجودِهِ فإنَّ ذلِكَ شَيءٌ قَد اعتادَهُ فَلَو تَرَكَهُ استَوحَشَ لِذلِكَ وَلكِنِ انظُروا الى صِدقِ حَديثِهِ وَ اداءِ امانَتِهِ:
«به ركوع و سجده طولانى او نگاه نكنيد، زيرا او به اين عمل عادت كرده و اگر ترك كند از ترك عادت وحشتزده مىشود، ولى به راستگويى و اداءِ امانتش نگاه كنيد و از اين راه او را بشناسيد».(2)و در آيه 80 سوره اسراء آمده است: « «وَ قُلْ رَبّ ادْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ اخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ»؛ بگو: پروردگارا، مرا (در هر كار) با صداقت وارد كن و با صداقت خارج ساز».
يعنى هيچ كار فردى و اجتماعى را جز با صدق و راستى آغاز نكنم، همچنين هيچ برنامهاى را جز به راستى پايان ندهم، راستى و صداقت و درستى و امانت خطّ اصلى من در همه كارها باشد و آغاز و انجام هر چيزى با آن صورت گيرد. در حقيقت، رمز اصلى پيروزى در اين است و راه و روش انبيا و اولياى الهى همين بوده كه فكرشان، گفتارشان و اعمالشان از هرگونه غش و تقلّب و خدعه و نيرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستى است پاك باشد.
اصولًا بسيارى از بدبختىهايى كه امروز با چشم خود مىبينيم و دامنگير افراد و اقوام و ملّتها شده، به سبب انحراف از همين اصل است. گاهى پايه اصلى كارشان دروغ و نيرنگ است و گاه كه ورودشان در كارها بر اساس راستى است، اين خطّ اصيل را تا پايان حفظ نمىكنند و همين، عامل شكست آنان مىشود.(3)
تمام صفات ياد شده در بالا پسنديده است، امّا تأكيد ما بيشتر روى صفت چهارم و پنجم است.
4 و 5. «
وَمَلِكَ دَواعِىَ شَهوَتِهِ وَ لَم تَمْلِكهُ وَ عَصى امرَ نَفسِهِ فَلَم تَملِكهُ
؛ انگيزههاى شهوانى خود را مالك است و آنها حاكم بر او نيستند و از فرمان نفْسش پيروى نمىكند پس آن حاكم بر او نيست». مهم اين است كه انسان نفس خويش را اسير كند و بر آن لجام و افسار بزند، نه اينكه اسير نفس خويش باشد.
اصلًا تمام ارزش انسان در اين است كه امير بر نفْس خود باشد نه اسير. مثلًا آيا وقتى عصبانى مىشود زبانش در اختيار اوست؟ يا وقتى آتش حسد در درونش زبانه كشيد مىتواند با نيروى ايمان آن را خاموش گرداند؟ خلاصه انسان بر سر دوراهى قرار دارد كه يك راه به سوى خدا و بهشت مىرود و راه ديگر- كه تنها منحصر به يك راه نيست بلكه راههاى بىانتها دارد- به جهنّم رهسپار مىشود. البتّه گفتن اين مطالب آسان است امّا عمل بدانها مشكل. گاهى درباره ارباب سير و سلوك تعبير مىكنند كه «مرد بسيار كاركردهاى است»، يعنى آنقدر با نفس خويش كشتى گرفت و زمين خورد و بلند شد تا سرانجام بر آن مسلّط گشت و مهارش كرد.
تسلّط بر نفس رياضت مىخواهد، آشنايى با مفاهيم قرآن و روايات اهلبيت را مىطلبد. بايد شخص هر روز قرآن و تفسير و روايات را بخواند و واقعاً در مغز خودش تحليل كند و از آنها نيرو بگيرد. بعضى مىگويند مىدانيم كه اين عمل بد است ولى نمىدانيم كه چرا وقتى به آن مىرسيم كنترل خود را از دست مىدهيم! همين است معناى مملوك بودن. مىداند امّا نمىتواند، چون مالك خويشتن نيست. او همچون رانندهاى است كه در سرازيرى مىافتد، ماشين سرعت مىگيرد، مىگويد ماشين از اختيارم خارج شده است. لذا با كوه برخورد مىكند يا به درّه مىافتد و نابود مىشود. يا مثل كسى كه در سراشيبى كوه ناگهان بىاختيار سرعت مىگيرد، اگر چيزى جلوى او را نگيرد با سرعت زياد مىآيد تا مانعى او
را نگاه دارد، ولى اگر به دامنه برسد از سرعتش كاسته مىشود و آرام مىگيرد.
نفس هم چنين است. پناه بر خدا اگر انسان زمام نفس خويش را رها سازد. چقدر دردناك است كه انسان بداند ولى نتواند. زيرا زمانى كه نمىداند و گناه مىكند شايد مسؤوليّت چندانى نداشته باشد.
اينها همه هشدار است كه مراقب اعمالمان باشيم و كارهاى نيك براى خودمان بفرستيم، امّا اگر عمل زشتى را مرتكب شديم و موفّق به توبه نگشتيم و از اين دنيا رفتيم، عذاب آن را نيز بايد تحمّل كنيم، چرا كه قلم تكاليف بعد از مردن خشك مىشود و انسان نمىتواند توبه كند و قدم خيرى بردارد.
در حالات ابن سيرين، معبّر خواب، مىخوانيم كه او مردى بسيار زيبا و بزّاز بود. زنى دل به او بست و با حيلههاى مخصوصى وى را به خانه خود برد و درها را به روى او بست. او تسليم هوسهاى آن زن نشد و مرتّباً مفاسد اين گناه بزرگ را بر او مىشمرد، ولى آتش هوس زن بهقدرى سركش بود كه آب موعظه آن را خاموش نمىساخت. ابن سيرين براى نجات از چنگال او چارهاى انديشيد.
برخاست و بدن خود را با اشياءِ آلودهاى كه در آن خانه بود چنان كثيف و نفرتانگيز ساخت كه تنفّر زن را برانگيخت و او را از خانه بيرون كرد.
مىگويند ابن سيرين بعد از اين ماجرا، فراست و هوشيارى فوقالعادهاى در تعبير خواب يافت و داستانهاى عجيبى از تعبير خواب او در كتابها نوشتهاند كه از عمق اطّلاعات او در اين زمينه خبر مىدهد.
14
عَن ابى هُرَيرَةٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: ايُّها النّاس لا تُعطوا الحِكمَةَ غَيرَ اهلِها فَتَظلِموها وَلا تَمنَعوها اهلَها فَتَظلِموهُم وَلا تُعاقِبوا ظالِماً فَيَبطُلَ فَضلُكُم وَلا تُراؤُوا النّاسَ فَيَحبَطَ عَمَلُكُم وَلا تَمنَعوا المَوجُودَ فَيَقِلَّ خَيرُكُم ايُّها النّاس انَّ الأشياءَ ثَلاثَةٌ: امرٌ استَبانَ رُشدُهُ فَاتَّبِعوهُ وَامرٌ استَبانَ غَيُّهُ فَاجتَنِبوهُ وَامرٌ اختُلِفَ عَلَيكُم فَرُدُّوهُ الَى اللّهِ.
از ابوهريره نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، به نااهل حكمت (و دانش) نياموزيد، زيرا به حكمت ستم مىشود و علم را از اهلش (و شايستگان) مضايقه نكنيد، براى اينكه به شايستگان ستم مىشود. از ستمگر (كه حقّ شخصى شما را ناديده گرفته است) انتقام نگيريد مبادا كه ارزشتان از بين برود.
اعمالتان را خالص گردانيد و براى (جلب رضايت) مردم كارى نكنيد، چرا كه اگر ريا كنيد عملتان از بين مىرود. از انفاق آنچه داريد خوددارى نكنيد كه اگر مضايقه كنيد خدا خيرش را كم مىكند.
اى مردم، امور بر سه قسم است: برخى امور رشد (و درستى) آن روشن است پس از آن پيروى كنيد، بعضى از آنها بطلانش آشكار است پس از آنها بپرهيزيد و بعضى از آنها را كه بر شما مشتبه است براى شناخت آن امور آنها را به خدا برگردانيد.
بحارالانوار، ج 77، ص 179
نور هدايت
اين حديث از دو بخش تشكيل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در بخش اوّل پنج دستور مىدهد و در بخش دوم راجع به ترك شبهات بحث مىفرمايد.
به نااهل دانش نياموزيد، زيرا به علم ظلم مىشود.
علم را از اهلش مضايقه نكنيد، چرا كه به آنان ظلم مىشود. از اين تعبير استفاده مىشود كه براى دانشجو و طالب علم شرايطى لازم است كه از جمله آن قابليّت است. در غير اين صورت شايسته علمآموزى را ندارد آنهم علمى كه ثوابهاى فراوانى براى آن ذكر شده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: كسى كه لايق دانشاندوزى نيست به او چيزى نياموزيد، زيرا وقتى علم به دست او بيفتد در راههاى انحرافى استفاده مىكند و دنيايى را ويران مىسازد. جاهل نه جايى را خراب مىكند و نه جايى را آباد. در روزگار ما كسانى كه دنيا را به فساد مىكشند عالماند. سركرده دولتهاى استعمارى، دانشمند هستند.
قرآن تعبيرات مختلفى دارد كه از آنها استفاده مىشود علم بىتهذيب ثمر ندارد. در آيه 2 سوره بقره مىفرمايد: « «هُدًى لِلْمُتَّقِينَ»؛ مايه هدايت پرهيزگاران است». و در آيه 67 سوره يونس مىفرمايد: « «انَّ فِى ذلِكَ لَأَيَاتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ»؛ در اين (نظام نور و ظلمت) نشانههايى است براى آنان كه گوش شنوا دارند».
معلوم مىشود هدايت مخصوص كسانى است كه زمينههاى قبلى داشته باشند.
در قديم علما به هر كسى اجازه نمىدادند كه در محضر درسشان حاضر شود.
امتحان اخلاقى مىكردند كه اين شخص چه مرحله از تقوا را داراست. خلاصه تصفيهاى را لازم مىدانستند.
البتّه نبايد كسى علم را احتكار كند بايد به اهلش بياموزد و با دانش خويش دردهاى مردم را دوا كند. تفاوت نمىكند كه دردهاى مادّى باشد يا معنوى، هرچند دردهاى روحى و معنوى بسيار مهمتر است، زيرا خداوند از همه چيز
حساب مىكشد. در عبارتى آمده است:
ما أخَذَ اللّهُ عَلى اهلِ الجَهلِ أن يَتَعَلَّموا حَتّى أخَذَ عَلى اهلِ العِلمِ ان يُعَلّموا:
«پيش از آنكه خدا از جاهلان پيمان بگيرد كه درس بخوانند، از علما پيمان گرفته كه درس بدهند».(1)در احاديث دانشمندانى كه در جامعه تنها ماندهاند و كسى از علومشان بهره نمىگيرد به «بئر معطله» تفسير شده است. از امام موسى بن جعفر عليه السلام روايت شده است كه فرمود:
البِئرُ المُعَطَّلَةُ، الإمامُ الصّامِتُ والقَصرُ المَشيدُ الإمامُ النّاطِقُ
: «چاه معطّل كه از آن بهره نمىگيرند، امام خاموش و قصر محكم سربرافراشته، امام ناطق است».(2)در اسلام هم تعلّم واجب است و هم تعليم و اين دو وجوب از هم جدا نيست، چون لازم و ملزوم يكديگرند.
اگر ظالمى به شما ظلم كرد و شما انتقام بگيريد، ارزشتان از بين مىرود و مثل او مىشويد. البتّه اين در جايى است كه ظالم از آن عفو سوءِاستفاده نكند، يا اين بخشش عكسالعمل نامطلوبى در جامعه نداشته باشد.
«اعمالتان را خالص و بدون ريا انجام دهيد». چنين كارى بسيار دشوار است. ريا يكى از سرچشمههاى فساد عمل است و عوامل ديگرى همچون عُجب و شهوات نفسانى، عمل را تباه مىكند. مثلًا گاهى نماز مىخوانم براى اينكه خودم از خودم راضى باشم كارى به مردم هم ندارم كه خود اين، باعث نوعى فساد در عمل است. يا نماز را از روى عادت مىخوانم، يا نماز شب بهجا مىآورم تا از ديگران برتر باشم. اين انگيزهها نيز عمل را فاسد مىكند.
در روايات اسلامى بعد از مسأله نيّت روى «اخلاص» تكيه شده است كه اگر آن باشد، عمل فوقالعاده پرارزش وگرنه فاقد ارزش خواهد بود.
«اخلاص» آن است كه محرّك انسان از هرگونه شائبه غير الهى پاك باشد
و مىتوان آن را «توحيد نيّت» نام نهاد. يعنى در تمام برنامهها تنها به پروردگار و خشنودى او انديشيدن.
جالب توجّه اينكه در شأن نزول آيات 109 و 110 سوره كهف نقل شده است كه كسى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا، من در راه خدا انفاق مىكنم و صله رحم بهجا مىآورم و اين كارها را فقط بهخاطر خدا انجام مىدهم، امّا هنگامى كه مردم از كارهاى من سخن مىگويند و ستايش مىكنند خوشحال مىشوم، اين اعمال من چگونه است؟
پيامبر صلى الله عليه و آله سكوت كرد و سخنى نگفت، تا آنكه اين آيات نازل شد:
فَمَنْ كَانَ يَرْجُوا لِقَاءَ رَبّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَايُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبّهِ احَدًا
: «پس هر كه به لقاى پروردگارش اميد دارد بايد كارى شايسته انجام دهد و هيچكس را در عبادت پروردگارش شريك نكند». آنگاه حضرت صلى الله عليه و آله به اين پرسش چنين پاسخ داد:
«تنها عملى مقبول درگاه خداست كه با اخلاص كامل همراه باشد».(1)بىشك منظور از اين روايت آن حالت سرور غير اختيارى نيست، بلكه حالتى است كه انگيزه عمل انسان شود يا حكايت از عدم خلوص نيّت كند.
عمل خالص تا آن حد در اسلام اهمّيّت دارد كه در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمود:
مَن اخلَصَ لِلّهِ اربَعينَ يَوماً اجرَى اللّهُ يَنابيعَ الحِكمَةِ مِن قَلبِهِ الى لِسانِهِ
: «هر كه چهل روز اعمال خود را خالصانه انجام دهد، خداوند چشمههاى حكمت و دانش را از قلبش بر زبانش جارى مىكند».(2)5. اگر كسى از شما چيزى بخواهد از آنچه داريد مضايقه نكنيد، چرا كه اگر خوددارى ورزيد خدا خيرش را از شما قطع مىكند، زيرا «
كَمالُ الجُودِ بَذلُ المَوجودِ
» است. ميزبان اگر آنچه دارد براى ميهمان نياورد ظلم كرده و ميهمان هم اگر بيش از آنچه ميزبان دارد تقاضا كند ظالم است.
امّا قسمت دوم حديث كه به تقسيمات سهگانه اشاره دارد:
امورى كه رشد و هدايت آنها روشن است.
امورى كه گمراهى و فسادش روشن است.
امورى كه مشتبه است و آن بر دو قسم است: شبهات موضوعيّه و شبهات حكميّه.
اين حديث ناظر به شبهات حكميّه است. در برخى روايات به جاى «
رُدُّوهُ الَى اللّهِ
»، فرموده است در امور مشتبه احتياط كنيد براى اينكه مشتبهات دالان محرّمات و لب پرتگاه هستند. برخى عادت دارند كه بگويند:
كُلُّ مَكرُوهٍ جايِزٌ
. بايد به آنان گفت: درست است كه مىتوان به احكام ظاهرى عمل كرد، امّا در جايى كه شبهه قطعى است، اگر انسان خودش را آلوده به شبهات كند، رفتهرفته قبح گناه نزد او كم مىشود و به حرام مىافتد. اينكه خداوند مىفرمايد از «خطوات شيطان» بترسيد علّتش اين است كه از جمله خطوات شيطان، مشتبهات است. انسان مقدّس نماز شب خوان را شيطان بهگونهاى خاص فريب مىدهد. به او نمىگويد برو شراب بخور، بلكه در ابتدا به او مىگويد نماز شب كه جزءِ واجبات نيست آن را رها كن. اگر پذيرفت، بعد سراغ نمازهاى واجب اوّل وقت مىرود و مىگويد اوّل وقت خواندن كه شرط نماز نيست و همينطور ... تا بهكلّى او را از خدا دور كند.
يكى از اساتيد در شيراز براى من داستانى نقل كرد كه هر وقت به ياد آن مىافتم عبرت مىگيرم. مىگفت دوستى داشتم كه بسيار مقدّس بود، حتّى خانه برادرش نمىرفت، چرا كه برادرش در اداره دولتى كار مىكرد و مىگفت حقوقش حلال نيست يا مشكوك است لذا به خانه او نمىروم. اتّفاقاً روزى مريض و بسترى شد. از مدرسه او را نزد برادرش بردند. ما به عيادت او رفتيم از بستر بيمارى برخاست و فرش اتاق را جمع كرد و گفت: شما روى اين فرش ننشينيد چون اين فرش اشكال دارد، من به حكم اضطرار در اينجا هستم. آن
بزرگ فرمود: همين مقدّسى كه تا اين اندازه محتاط بود كمكم به وادىهايى وارد شد كه سرانجام كارش به جايى رسيد كه اگر بر سر سفره او شراب نبود شايد دست به غذا نمىزد.
اين تغيير و تحوّل چگونه رخ مىدهد؟ اينها ازآنروست كه اوّل مستحبّات را ترك كرد و بعد مكروهات و مشتبهات را انجام داد و سرانجام به ارتكاب محرمّات دست زد.
يك مورد هم براى خود من رخ داده است. طلبهاى بود كه شبهاى جمعه دعاى كميل مىخواند و صداى خوبى داشت. در حجرهاش نشسته بود و دعا مىخواند من هم در آن حجره بودم و لذّت مىبردم. اين شخص بعداً از شيراز به تهران آمد و در تهران، طلبگى براى او پوششى بود. كسى نقل مىكرد كه مىخواستم در حجرهاش دعاى كميل بخوانم، گفتم مفاتيح كجاست؟ گفت آنجاست، بردار امّا در اتاق من نخوان، برو بيرون بنشين كه من حوصله آن را ندارم. همان كسى كه آنهمه اهل دعا و نيايش بود كارش به جايى رسيد كه از دعاى كميل بيزار شده بود. اگر انسان بخواهد واقعاً حال و نشاط داشته باشد بايد از غذاهاى مشتبه، جلسات و حرفهاى مشتبه بپرهيزد و واقعاً در مقام عمل احتياط كند.
15
عَن ابنِ عُمَرَ قالَ: خَطَبَنا رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله خُطبَةً ذَرَفَت مِنها العُيونُ وَوَجِلَت مِنها القُلوبُ فَكانَ مِمّا ضَبَطْتُ مِنها: ايُّها النّاسُ انَّ افضَلَ النّاسِ عَبداً مَن تَواضَعَ عَن رِفعَةٍ وَزَهِدَ عَن رَغبَةٍ وَانصَفَ عَن قوَّةٍ وَحَلُمَ عَن قُدرَةٍ.
از ابن عمر روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى ما خطبهاى خواند كه از آن خطبه، چشمها گريان شد و دلها لرزيد و بخشى از آنچه من يادداشت كردم اين است: اى مردم، بهترين بندگان خدا كسى است كه در عين بزرگى، فروتنى كند و در عين دلبستگى به دنيا، زهد ورزد و در عين توانايى، انصاف دهد و در عين قدرت، بردبار باشد.
بحارالانوار، ج 77، ص 179
نور هدايت
رسول خدا صلى الله عليه و آله روزى خطبهاى خواند كه چشمها را گرياند و دلها را لرزاند.
البتّه آن مقدارى كه مردم ضبط كردهاند اين بود: اى مردم، بهترين بندگان خدا كسى است كه در عين بزرگى فروتنى كند و در عين علاقه به دنيا، زهد ورزد و در عين توانايى، انصاف دهد و در عين قدرت، بردبار باشد.
مسأله مهمّى كه در اين قسمت از حديث منعكس شده اين است كه ترك گناه گاه به سبب ناتوانى است و گاهى به سبب عدم تمايل به گناه. مثلًا كسى از شراب خوشش نمىآيد، يا دوست دارد امّا قدرت ندارد، يا مقدّماتش مهيّا نيست و يا به
خاطر زيانهايش آن را ترك مىكند و نمىخورد. اين ترك كه براى ناتوانى است مهم نيست، بلكه مهم آن است كه در عين قدرت، انسان گناه را ترك كند. صاحب مقام و موقعيّت اجتماعى بالايى باشد امّا تواضع ورزد.(1)
پويندگان راه كبر و خودبينى كه نه در برابر خدا سجده مىكنند و نه تسبيح و حمد او را بهجا مىآورند و نه حقّ بندگان او را پاس مىدارند، بت بزرگى همچون نفْس خودشان دارند.( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 15 سوره سجده).
علاقه به چيز حرام دارد ولى از آن چشم مىپوشد.افراد در مسأله ترك گناه مختلف هستند: گروهى از برخى گناهان ذاتاً متنفّرند و آن را انجام نمىدهند، لذا هر كس بايد خودش ببيند كه به چه چيز حرامى تمايل دارد تا آن را ترك كند. البتّه شناخت خويشتن كار آسانى نيست. گاه صفاتى در انسان است كه شصت سال از سنّ او مىگذرد ولى خبر ندارد، چرا كه هيچكس با چشم انتقاد به خود نمىنگرد. اگر كسى مىخواهد در امور معنوى پيشرفت كند و به درجههاى عالى برسد بايد با بدبينى به خود بنگرد تا نقاط ضعف خود را بشناسد. لذا مىگويند در اين موارد از دشمنان استفاده كنيد يا از دوستان دلسوز و منتقد، نه عيبپوش. از همه بهتر اين است كه انسان خود منتقد خويش باشد. اگر او بداند به چه گناهانى تمايل دارد و لغزشش از كجاست و شيطان از چه وسايل و زمينهها و انگيزههايى در وجود او استفاده مىكند، اگر بتواند اينها را بررسى كند، اسير نفس و شيطان نمىشود. به قول مولوى:
نفْس اژدهاست او كى مرده استاز غم بىآلتى افسرده است
لذا پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: بهترين مردم كسى است كه در عين رغبت، زاهد و در كمال قدرت، منصف و در عين عظمت، متواضع باشد.
اين سفارش خطاب به همه است بهخصوص به اهل علم كه امام و پيشواى
1) قرآن مجيد يكى از اوصاف مؤمنان راستين را تواضع و فروتنى و ترك هرگونه استكبار مىداند، چرا كه كبرو غرور، نخستين پلّه نردبان كفر و بىايمانى است و تواضع و فروتنى در مقابل حق و حقيقت، نخستين گام ايمان است.
مردمند و پيشواى مردم پيش از آنكه به تعليم مردم بپردازد بايد خود را تربيت كند. هر چه مقام انسان عظيمتر، لغزشهايش هم بزرگتر است. هر كارى حسّاستر باشد خطرهايش هم بيشتر است: «المُخلِصونَ فى خَطَرٍ عَظيمٍ» (مخلصان در خطر بزرگىاند)، تا چه رسد به غير مخلصان. وقتى كه جوان است هر گناهى كه رسيد انجام مىدهد و مىگويد در پيرى توبه مىكنم! اين تسويف و به تأخير انداختن، از حيلههاى شيطان و نفس است. يا به خود وعده مىدهد وقتى ماه رمضان آمد توبه مىكنم، در حالى كه اگر كسى به ميهمانى و ضيافت الهى مىرود بايد اوّل خود را شستوشو دهد و لباس تميز بر تن كند، آنگاه در ميهمانى آن شخص بزرگ قدم بگذارد، نه اينكه با لباس آلوده در آن شركت جويد.
از عالم بزرگوار، شيخ بهايى نقل شده است كه مردى بود به نام «توبه» كه غالباً به محاسبه نفس مىپرداخت. روزى در شصت سالگى وقتى گذشته عمر خود را محاسبه كرد ديد كه مجموع ايّام عمرش 21500 روز است. گفت: اى واى بر من، اگر در ازاى هر روز يك گناه بيشتر نكرده باشم بيش از بيست و يك هزار گناه كردهام، آيا مىخواهم خدا را با بيست و يك هزار گناه ملاقات كنم؟ در اين هنگام صيحهاى زد و بر زمين افتاد و جان به جانآفرين تسليم كرد.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 25- 29 سوره حاقّه.
16
عَن ابى هُرَيرَةٍ قالَ قالَ رَسولُاللّهِ صلى الله عليه و آله: انَّما يُؤتى النّاسُ يَومَ القِيامَةِ عَن احدى مِن ثَلاثٍ: امّا مِن شُبهَةٍ فِى الدّينِ ارتَكَبوها او شَهوَةٍ لِلَذَّةٍ آثَرُوها او عَصَبيَّةِ لَحمَةٍ اعمَلُوها. فَإذا لاحَت لَكُم شُبهَةٌ فِى الدّينِ فاجْلُوها بِاليَقينِ وَاذا عُرِضَت لَكُم شَهوَةٌ فَاقمَعوها بِالزُّهدِ وَاذا عَنَّت لَكُم غَضبَةٌ فَأدُّوها بِالعَفوِ إنَّهُ يُنادي مُنادٍ يَومَ القِيامَةِ مَن كانَ لَهُ عَلَى اللّهِ أجرٌ فَليَقُم فَلا يَقومُ الَّا العافونَ ألَم تَسمَعوا قَولَهُ تَعالى فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَىاللَّهِ.
از ابوهريره روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: روز قيامت كه فرا مىرسد مردم به يكى از سه كار مؤاخذه مىشوند (و به جهنّم مىروند): يا به سبب شبهاتى كه در دين مرتكب شدهاند، يا شهوتى كه در آن فرو رفتهاند، يا تعصّباتى كه به آنها عمل كردهاند. بنابراين اگر در دين براى شما شبههاى پيش آمد آن را با يقين روشن كنيد. اگر شهوت سراغتان آمد با زهد آن را سركوب و ريشهكن كنيد و اگر خشمگين شديد درگذريد، زيرا روز قيامت منادى ندا مىدهد كه هر كس نزد خدا اجرى دارد برخيزد و در اينجا فقط كسانى برمىخيزند كه بخشودهاند آيا نشنيدهايد كه خداوند فرمود: هر كس درگذرد و اصلاح كند، مزدش بر خداست.
بحارالانوار، ج 77، ص 180
نور هدايت
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث راه رهايى از شهوات و شبهات را بيان
مىفرمايد كه شبهات را با يقين روشن سازيد و شهوات را با زهد ريشهكن كنيد.
امّا آتش تعصّبات را- هر نوع تعصّبى باشد- با نيروى عفو فرو بنشانيد، چرا كه مردم به سبب همين عوامل وارد جهنّم مىشوند. البتّه عدّهاى در مقابل برخى عوامل گناه مصونيّت دارند و بهسوى آنها كشيده نمىشوند. مثلًا بسيار بعيد است كه يك روحانى- پناه بر خدا- شراب بنوشد يا قِمار كند، ولى بر عكس جوانى كه در محيط آلودهاى قرار دارد خيلى زود به سوى آنها جلب مىشود. يا اينكه اهل علم زود به شبهات كشيده مىشوند، در حالى كه در مورد مردم عادى چنين نيست. گاهى كه مىخواهد چيزى را اثبات كند در آيات و روايات كاوش مىكند متشابهات را پيدا مىكند و به آن تمسّك مىجويد. پيشداورى مىكند، استدلالهايى مىآورد كه از خانه عنكبوت سستتر است، در حالى كه اوّل بايد ببينيم خدا و پيامبر چه مىگويند و خود را شاگرد قرآن بدانيم، نه استاد قرآن. لذا حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: سرچشمه جهنّم سه چيز است: شبهات؛ تعصّبات؛ شهوات.
«تعصّب» و «عصبيّت» در اصل از مادّه «عَصَب» بهمعناى پىهايى است كه مفاصل را به هم ارتباط مىدهد، سپس هرگونه ارتباط و پيوستگى را تعصّب و عصبيّت ناميدهاند، امّا معمولًا اين واژه در مفهوم افراطى و مذموم آن به كار مىرود.
در روايات اسلامى «تعصّب» بهعنوان يك اخلاق مذموم به شدّت نكوهش شده است. در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمود:
مَن كانَ فى قَلبِهِ حَبَّةٌ مِن خَردَلٍ مِن عَصَبِيَّةٍ بَعَثَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ مَعَ اعرابِ الجاهِلِيَّةِ
: «كسى كه در قلبش بهاندازه دانه خردلى عصبيّت داشته باشد خداوند روز قيامت او را با اعراب جاهليّت محشور مىكند».(1)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود:
مَن تَعَصَّبَ او تُعُصّبَ لَهُ فَقَد خَلَعَ رِبقَةَ الإيمانِ مِن عُنُقِهِ
: «هر كه تعصّب به خرج دهد يا براى او تعصّب
1) كافى، ج 2، ص 308، ح 3.
داشته باشند، پيوند ايمان را از گردن خويش برداشته است».(1)از روايات اسلامى استفاده مىشود كه ابليس نخستين متعصّب بود.
امام على عليه السلام در خطبه قاصعه (192) نهج البلاغه درباره تعصّب بياناتى دارند، از جمله مىفرمايد:
امّا ابليسُ فَتَعَصَّبَ عَلى آدَمَ لِاصلِهِ وَ طَعَنَ عَلَيهِ في خِلقَتِهِ فَقالَ انَا نارِىٌّ وَ انتَ طينِىٌ
: «ابليس در برابر آدم به خاطر اصل و اساس خويش تعصّب ورزيد و آدم را مورد طعن قرار داد و گفت: من از آتشم و تو از خاك».
سپس حضرت مىافزايد:
فَإن كانَ لابُدَّ مِن العَصَبِيَّةِ فَليَكُن تَعَصُّبُكُم لِمَكارِمِ الخِصالِ وَمَحامِدِ الأفعالِ وَمَحاسِنِ الامورِ
: «اگر قرار است تعصّبى داشته باشيد اين تعصّب شما بايد بهسبب اخلاق پسنديده، افعال نيك وكارهاى خوب باشد».
ضمناً از اين حديث بهخوبى روشن مىشود كه ايستادگى سرسختانه براى طرفدارى از واقعيّت نهتنها تعصّب مذموم نيست، بلكه مىتواند خلأ روحى انسان را در پيوندهاى نادرست جاهلى پر كند.
بعد پيامبر صلى الله عليه و آله در ذيل حديث فرمود: «روز قيامت منادى صدا مىزند هر كه اجرى بر خداوند دارد بلند شود، تنها كسانى بلند مىشوند كه هنگام غضب، گذشت مىكنند و از برادر دينى خود درمىگذرند». بعد حضرت صلى الله عليه و آله گويى در جواب اين سؤال كه چرا اينها بر خدا حقّى دارند؟ فرمود: «آيا اين آيه را نشنيدهايد كه هر كه عفو و اصلاح كند پس اجرش بر خداست».
ما هم بايد سعى كنيم كه در بين مسلمانان الفت برقرار كنيم. خدايا، تو به ما گفتى عفو كنيد، ولى تو بيشتر سزاوار عفو كردن هستى؛ ما بر خودمان ظلم كردهايم، بر ما ببخشاى.
1) كافى، ج 2، ص 307، ح 1.
17
قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: مَن عَدَّ غَداً مِن اجَلِهِ فَقَد اساءَ صُحبَةَ المَوتِ.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه فردا را جزءِ عمر خود بشمارد از مرگ ناخشنود است.
تحف العقول، ص 49
نور هدايت
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين حديث بيان مىدارد كه انسان نبايد فردا را جزءِ عمر خود حساب كند و براى آن برنامهريزى كند، زيرا اين آرزو به اين معناست كه از مرگ ناخشنود است و همين نارضايتى از مرگ، سبب غفلت در زندگى دنياست.
معمولًا اغلب مردم از مرگ مىترسند و تنها گروهى اندك بر چهره مرگ لبخند مىزنند و آن را در آغوش مىفشارند.
امّا چرا مرگ و مظاهر آن و حتّى نام آن براى گروهى رنجآور است؟
دليل عمده اين است كه به زندگى پس از مرگ ايمان ندارند، يا اگر ايمان دارند اين ايمان به صورت باورى عميق درنيامده و بر افكار و عواطف آنها حاكم نشده است.
وحشت انسان از فنا و نيستى طبيعى است. انسان از تاريكى شب مىترسد زيرا ظلمت، نيستىِ نور است و گاه از مرده مىترسد، زيرا آنهم در مسير فنا قرار گرفته است. امّا اگر انسان با تمام وجودش باور كند كه دنيا زندان مؤمن و بهشت
كافر است، چنانكه در حديث آمده است:
الدُّنيا سِجنُ المؤمِنِ وَ جَنَّةُ الكافِرِ.(1)
و اگر باور كند كه اين جسم خاكى قفسى است براى مرغ روح او كه وقتى اين قفس شكست آزاد مىشود و به هواى كوى دوست پر و بال مىزند، مسلّماً در آرزوى آن دم است كه از اين چهره پرده برفكنَد. آرى اگر ديدگاه انسان درباره مرگ چنين باشد هرگز از آن وحشت نمىكند، در عين اينكه زندگى را براى پيمودن مسير تكامل خواهان است.
لذا در تاريخ عاشورا مىخوانيم كه هرقدر حلقه دشمن تنگتر و فشار بر حسين عليه السلام و يارانش بيشتر مىشد چهرههايشان برافروختهتر و شكوفاتر مىگشت و حتّى پيرمردان اصحابش صبح عاشورا خندان بودند. وقتى از آنها سؤال مىشد مىگفتند: براى اينكه ساعاتى ديگر شربت شهادت مىنوشيم و حورالعين را در آغوش مىگيريم.
علّت ديگر ترس از مرگ، دلبستگى بيش از حد به دنياست، زيرا مرگ ميان او و محبوبش جدايى مىافكنَد و دل كندن از آنهمه امكاناتى كه براى زندگى مرفّه و پرعيش و نوش فراهم ساخته، براى او دشوار است.
عامل سوم، خالى بودن ستون حسنات و پر بودن ستون سيّئات نامه عمل است. در حديثى مىخوانيم كه كسى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا، چرا مرگ را دوست ندارم؟
فرمود: آيا ثروتى دارى؟
گفت: آرى.
فرمود: چيزى از آن را پيش از خود فرستادهاى؟
گفت: نه.
فرمود: به همين دليل است كه مرگ را دوست ندارى، چون نامه اعمالت از
1) تحف العقول، ص 53.
حسنات خالى است.(1)اصولًا از جمله مسائل بسيار مهمّى كه خداپرستان را از مادّىها جدا مىسازد بينش آنان در مورد مرگ است. موحّدان مرگ را تولّدى دوباره مىدانند و آن را آغاز حياتى جديد مىشمارند و از نظر آنان مرگ جز انتقال از خانهاى به خانه ديگر نيست كه از قفس دنيا آزاد مىشوند و به جهان وسيع آخرت گام مىنهند، ولى مادّىها مرگ را پايان همه چيز مىدانند و ازاينرو حاضر نيستند خود را قربانى ارزشهاى بزرگ كنند مگر تحت فشار قرار گيرند، امّا خداپرستان از كشتن و كشته شدن در راه خدا باكى ندارند، ايثار مىكنند، از جان و مال مايه مىگذارند و فقط از خدا مىترسند.
از همين جاست كه درمىيابيم تا چه اندازه ايمان به معاد در تكامل انسان مؤثّر است. هيچ ايمان و عقيدهاى بعد از توحيد بهاندازه معاد در تكوين شخصيّت انسان دخالت ندارد و همه انبيا مبعوث شدند تا به اين دو مطلب دعوت كنند.
بىجهت نيست كه به ما سفارش كردهاند بسيار به ياد معاد باشيم. اين حكايت را شايد شنيده باشيد كه كسى در تعريف حضرت آيةاللّه العظمى بروجردى رحمه الله مىگفت ايشان قيامت را باور كرده است. در ابتدا اين سخن خندهآور است مگر مىشود مسلمانى مانند آيةاللّه العظمى بروجردى رحمه الله به معاد اعتقاد نداشته باشد؟
امّا بايد دقيقتر شد و به عمق اين كلام بلند رسيد، زيرا منظور آن باورى است كه در زندگى بازتاب داشته باشد، باورى كه مبدأ حركت و تلاش براى كسب رضايت الهى باشد، نه باورى كه هيچ اثرى در روح و جان آدمى نگذارد.
در مورد قيامت مسائل بسيار مهمّى وجود دارد و به همين جهت بايد در سخنرانىها، نوشتهها، كلاسهاى تربيتى روى مسأله قيامت تأكيد ورزيد.
مسلمانى كه به باورهاى دينى اعتقاد راسخ دارد و زندگى دنيا را پل و مقدّمهاى براى آخرت مىداند، براى ساختن خودش بر روى مسأله معاد زياد تكيه مىكند.
1) دعائم الاسلام، ج 2، ص 328، ح 1239.
شايد يكى از دلايلى كه ما در شبانهروز ده مرتبه جمله
مَالِكِ يَوْمِ الدّين
را تكرار مىكنيم اين باشد كه «يوم الدّين» (روز قيامت) را فراموش نكنيم. وقتى فراموش نكرديم همه چيز در ما زنده مىشود.
مختصر اينكه بسا كسانى در اعتقاد، الهىاند، امّا در برخورد با معاد مادّى. به عبارت ديگر، به مبدأ و معاد ايمان دارند، امّا در عمل از مرگ مىترسند. گويى مرگ را پايان همه چيز مىدانند. اين تضاد بين عقيده و عمل واقعاً فاجعه است. ما وقتى عملًا به روز قيامت باور نداشته باشيم ايثار نمىكنيم. ما با رفتار و كردارمان نشان مىدهيم كه به آيه « «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ امْوَاتًا بَلْ احْيَاءٌ عِنْدَ رَبّهِمْ يُرْزَقُونَ»؛ هرگز گمان مبريد كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردهاند، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند»(1)ايمان نداريم. چنان به اين زندگى چسبيدهايم و بر گرد هوىو هوس مىچرخيم كه از قيامت غافل شدهايم.
مطابق اين حديث، كسى كه به قيامت ايمان دارد هميشه آماده است. فردا را بهطور قطع جزءِ عمرش حساب نمىكند، بلكه برعكس احتمال مىدهد كه فردا روز مرگ او باشد. لذا حسابها را صاف و خود را مهيّاى استقبال از مرگ مىكند.
مرگ اگر مرد است گو نزد من آىتا در آغوش بگيرم تنگتنگ
من از او جانى ستانم جاوداناو ز من دلقى ستاند رنگرنگ
در آيات قرآن آمده است كه مردم در روز قيامت، يا در مرحله جان دادن، تقاضاى بازگشت مىكنند. « «حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبّ ارْجِعُونِ* لَعَلّى أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِنْ وَرَاءِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»؛ هنگامى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، مىگويد: پروردگارا، مرا بازگردانيد- شايد در آنچه ترك كردم (و كوتاهى كردم) عمل صالحى انجام دهم، (ولى به او مىگويند:) چنين نيست اين سخنى است كه او به زبان مىگويد (و اگر بازگردد
1) سوره آل عمران، آيه 169.
همان راه را ادامه مىدهد) و در پى (مرگ) آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند».(1)در همه اين موارد، قرآن يا به صراحت يا به كنايه، جواب «كَلّا» (هرگز) داده است. قانون تكامل اجازه بازگشت نمىدهد. مگر جنينى كه از مادر متولّد شد ممكن است بار ديگر به رحم مادر بازگردد؟ از نظر سير تكاملى بشر محال است، خواه كامل متولّد شده باشد يا ناقص. وقتى مسأله چنين است آيا نبايد در آن دقّت بيشترى كرد؟ آيا نبايد درباره آن سختگير باشيم و بيشتر درباره آن بينديشيم؟
ازاينرو بايد زياد به ياد معاد باشيم و روزى از ما نگذرد كه يادى از مرگ و معاد نكنيم. و اگر درست بينديشيم و بدان انديشه جامه عمل بپوشانيم، تمام وجودمان از نور و صفا پر مىشود.
1) سوره مؤمنون، آيات 99 و 100.
18
عَن ابى هُرَيرَةٍ قالَ: بَينا رَسولُاللّهِ صلى الله عليه و آله جالِسٌ إذ رَأيناهُ ضاحِكاً حَتّى بَدَت ثَناياهُ، فَقُلنا: يا رَسولَ اللّه، مِمّا ضَحِكتَ؟ فَقالَ: رَجُلانِ مِن امَّتي جيئا بَينَ يَدَي رَبّي فَقالَ احَدُهُما يا رَبّ خُذ لي بِمَظلِمَتي مِن آخَرِ فَقالَ اللّهُ تَعالى
اعطِ اخاكَ مَظلِمَتَهُ. فَقالَ: يا رَبّ لَم يَبقَ مِن حَسَناتي شَيءٌ. فَقالَ: يا رَبّ فَليَحمِل مِن اوزاري. ثُمَّ فاضَت عَينا رَسولِاللّهِ صلى الله عليه و آله وَ قالَ: انَّ ذلِكَ اليَومَ لَيَومٌ تَحتاجُ النّاسُ فيهِ الى مَن يَحمِلُ عَنهُم أوزارَهُم. ثُمَّ قالَ اللّه تَعالى لِلطّالِبِ بِحَقّهِ: ارفَع بَصَرَكَ الَى الجَنَّةِ فَانظُر ماذا تَرى فَرَفَعَ رَأسَهُ فَرَأى ما اعجَبَهُ مِنَالخَيرِ وَالنّعمَةِ. فَقال: يا رَبّ لِمَن هذا؟ فَقالَ: لِمَن اعطاني ثَمَنَهُ.
فَقالَ: يا رَبّ وَ مَن يَملِكُ ثَمَنَ ذلِكَ؟ فَقالَ: انتَ فَقالَ: كَيفَ بِذلِكَ؟ فَقالَ:
بِعَفوِكَ عَن اخيكَ. فَقالَ: قَد عَفَوْتُ. فَقالَ اللّهُ تَعالى فَخُذ بِيَدِ اخيكَ فَادخُلا الجَنَّةَ. فَقالَ رَسولُاللّهِ صلى الله عليه و آله: «فَاتَّقُواللّهَ وَاصلِحُوا ذاتَ بَينِكُم.
از ابوهريره نقل شده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بود كه ديديم خنديد بهگونهاى كه دندانهاى پيشين او ظاهر شد. به حضرتش گفتيم: اى پيامبر خدا، از چه خنديديد؟ فرمود: دو مرد از امّتم را نزد خداوند تعالى آوردند. يكى از آن دو گفت: خدايا، حقّم را از ديگرى بگير.
خداى تعالى فرمود: حقّ برادرت را بپرداز. گفت: خدايا، چيزى از حسناتم باقى نمانده است كه بخواهم در مقابل ظلمى كه به اين شخص كردهام به او بدهم.
مظلوم گفت: خدايا، پس گناهان مرا به دوش بكشد.
آنگاه چشمان رسول خدا صلى الله عليه و آله گريان شد و فرمود: آن روز روزى است كه مردم محتاجند به كسى كه گناهانشان را بر دوش بكشد. بعد حضرت فرمود: سپس خداوند تعالى به طالب حق فرمود: نگاهى به بهشت كن چه مىبينى؟ او سرش را بلند كرد نگاهى به بهشت افكند و آثارى از خير و نعمت ديد كه او را به شگفتى و تعجّب واداشت. مظلوم گفت: پروردگارا اينها از آنِ كيست؟
خداوند تعالى فرمود: اينها براى كسى است كه قيمتش را به من بدهد.
گفت: بار پروردگارا، چه كسى مالك قيمت آن است؟ فرمود: تو.
گفت: چگونه چنين چيزى ممكن است با اينكه پولى نپرداختهام؟
خداوند فرمود: با گذشتى كه از برادر دينىات مىتوانى بكنى.
گفت: عفو كردم. آنگاه خداوند تبارك و تعالى فرمود: دست برادرت را بگير و داخل بهشت شويد. سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: از خدا بترسيد و اختلاف بين خودتان را اصلاح كنيد.(1)
بحارالانوار، ج 77، ص 180
نور هدايت
در اين حديث دو نكته مهمّ است كه بايد به آنها توجّه كرد:
مثلًا در اينجا انسان بدهى دارد نمىپردازد، در قرآن كريم آمده است: « «يَوْمَ لَا يَنْفَعُ مَالٌ وَ لَابَنُونَ»؛ روزى كه مال و فرزندان سودى نمىبخشند»(2)، بايد از حسناتش بپردازد. اگر حسنات نداشت بايد گناهان طرف مقابل را قبول كند.
اين مسأله بسيار مهمّى است كه انسان هرقدر هم حسنات داشته باشد وقتى وارد عرصه قيامت شد تهيدست است. چه چيزى دارد كه به ديگرى بدهد، هراندازه هم كه گناهانش كم باشد در آنجا كه وارد مىشود زياد است. چگونه مىتواند بار گناهان ديگران را به دوش بكشد؟ لذا بايد در همين دنيا تصفيه حسابها را انجام بدهد و بدهكارىهاى خود را بپردازد. اگر- خداى ناكرده- آبروى كسى را ريخته است حلّيّت بطلبد و تلافى كند، چرا كه مهمتر از مال مسلمان، آبروى اوست. در عبارتى مىخوانيم: «
إِنَّ ارْبَىالرّبا عِرضُ الرَّجُلِ المُسلِمِ
؛ بدترين ربا آبروى مسلمان است كه بىجهت ريخته شود».(1)وقتى در اين دنيا آبروى كسى را ريخت و جبران نكرد در آن دنيا بايد از حسناتش بپردازد و اگر نداشت، گناهان طرف مقابل را بپذيرد. هم بار سنگين خويش را به دوش مىكشد و هم بار سنگين ديگران را. در قرآن مىخوانيم: « «وَلَيَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالًا مَعَ أَثْقَالِهِمْ وَلَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيمَةِ عَمَّا كَانُوا يَفْتَرُونَ»؛ آنها بار سنگين (گناهان) خويش را بر دوش مىكشند و (همچنين) بارهاى سنگين ديگرى را اضافه بر بارهاى سنگين خود؛ و روز قيامت بهيقين از دروغهايى كه به خدا مىبستند، سؤال خواهند شد».(2)2. مقام عفو است كه چقدر گذشتكنندگان مقام دارند. در حديث آمده كه «
ثَمَنُ الْجَنَّةِ الْعَفْوُ
؛ بهاى بهشت، گذشت است». براى انسان افتخار نيست كه اگر بدى از كسى ديد در سينه نگاه دارد تا روزى انتقام بگيرد، زيرا انتقام كار حيوانات است. برخى انتقام را دليل شجاعت مىدانند و معتقدند اگر كسى ضربهاى به تو زد بايد ضربه محكمترى به او بزنى، در حالى كه اگر او ضربهاى زد و تو بخشيدى اين دليل شجاعت و تسلّط بر نفس است. افراد كينهجو و انتقامجو موفّق نيستند.
در اين موارد نهتنها بايد عفو كرد، بلكه بالاتر از اين بايد اختلاف مؤمنان را از بين
برد و اگر مىتوانى جامعه را به جامعهاى با گذشت تبديل كن نه انتقامجو. اگر اين خصيصه در جامعه به وجود نيايد تضادها، درگيرىها روز به روز بيشتر و جامعه به تفرقه و پراكندگى كشيده مىشود، چرا كه چنين مسائلى هرگز پايان نخواهد پذيرفت و تنها نقطه پايان آن، گذشت است.
19
عَن انَسِ بنِ مالِكٍ قالَ قالوا: يا رَسولَ اللّهِ مَن اولياءُ اللّهِ الّذينَ لا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنونَ؟ فَقالَ: الَّذينَ نَظَروا الى باطِنِ الدُّنيا حينَ نَظَرَ النّاسُ الى ظاهِرِها فَاهتَمُّوا بِآجِلِها حينَ اهتَمَّ النّاسُ بِعاجِلِها فَاماتوا مِنها ما خَشَوْا ان يُميتَهُم وَ تَرَكوا مِنها ما عَلِمُوا ان سَيَترُكَهُم فَما عَرَضَ لَهُم مِنها عارِضٌ الّا رَفَضُوهُ وَ لا خادَعُهُم مِن رِفعَتِها خادِعٌ الّا وَضَعُوهُ خَلُقَتِ الدُّنيا عِندَهُم فَما يُجَدّدونَها وَخَرِبَت بَينَهُم فَما يَعمُرونَها وَماتَت فى صُدورِهِم فَما يُحِبُّونَها بَل يَهدِمونَها فَيَبنونَ بِها آخِرَتَهُم وَيَبيعونَها فَيَشتَرونَ بِها ما يَبقى لَهُم. نَظَروا الى اهلِها صَرعى قَد حَلَّت بِهِمُ المَثُلاتُ فَما يَرَوْنَ اماناً دُونَ ما يَرْجونَ وَ لا خَوفاً دُونَ ما يَحذَرُونَ.
انس بن مالك روايت كرده است كه به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: اى رسول خدا، دوستان خدا كه نه ترسى دارند و نه غمگين مىشوند كيانند؟ فرمود: كسانىاند كه وقتى مردم به ظاهر دنيا مىنگرند (و بدان توجّه دارند)، باطن آن را مىبينند، ازاينرو هنگامى كه مردم براى دو روزه دنيا مىكوشند، تلاش آنان براى آخرت و آينده است. پس (علاقه به) دنيا را مىميرانند براى اينكه مىترسند دنيا (جان قدسى و ملكوتى) آنان را تباه كند و بميراند (به جاى آنكه دنيا آنان را بشكند، آنان دنيا را خرد مىسازند و مىشكنند). دنيا را رها مىكنند چون مىدانند بهزودى دنيا تركشان مىكند. تمام زرقو برقهاى دنيا را رد مىكنند (و اسير آن نمىشوند).
فراز و نشيبهاى دنيا آنان را نمىفريبد، بلكه آن بلندىها را به پايين مىكشند.
در نظر آنان دنيا كهنه و ويران شده و لذا به نوسازى و آبادانى آن نمىپردازند.
عشق به دنيا در سينههايشان مرده است. لذا آن را دوست ندارند، بلكه آنان دنيا را ويران مىكنند آنگاه بر اين ويرانهها خانه ابدى را مىسازند. دنياى گذرا را مىفروشند و جهان باقى و پايدار را مىخرند. وقتى به دنياپرستان مىنگرند گويا (مىبينند كه) اينان بر روى خاك افتادهاند و به عذاب الهى گرفتار آمدهاند. هيچ امنيّت و امانى در اين دنيا نمىبينند و فقط به خدا و سراى آخرت دل بستهاند و فقط از عذاب و خشم الهى مىترسند.
بحارالانوار، ج 77، ص 181
نور هدايت
سؤال بسيار مهمّى در حديث آمده است كه بايد درباره آن تأمّل كرد.
فرق خوف و غم در اين است كه معمولًا خوف نسبت به آينده است و غم نسبت به گذشته. پرسيدند: اولياى الهى كه از آينده نمىترسند و غم گذشته هم نمىخورند كيانند؟ حضرت در پاسخ فرمود: اينان كسانىاند كه وقتى مردم به ظاهر دنيا مىنگرند آنان نگران آينده هستند. يعنى به آخرت اهمّيّت مىدهند.
يكى ديگر از نشانههاى اولياى الهى آن است كه بر دنيا پيروز مىشوند و دنيا نمىتواند آنان را بشكند.
ديگر اينكه پيش از آنكه دنيا تركشان كند از دنيا دست برمىدارند. به عبارت ديگر، پيشدستى مىكنند و اسير دنيا نمىشوند و زرقوبرق دنيا را رها مىكنند.
فراز و نشيبهاى دنيا آنان را نمىفريبد، بلكه آن بلندىها را به پايين مىكشند.
دنيا در نظرشان كهنه شده و به آبادانى آن نمىپردازند. عشق به دنيا در سينههايشان مرده است. آنان دنيا را ويران مىكنند، آنگاه بر اين ويرانهها خانه ابدى را بنا مىكنند. دنياى گذرا را مىفروشند و جهان باقى را مىخرند. وقتى به دنياپرستان مىنگرند گويا اينان روى خاك افتادهاند و به عذاب الهى گرفتار
آمدهاند. هيچ امنيّت و امانى در اين دنيا نمىبينند و فقط به خدا و سراى آخرت دل بستهاند. از هيچ چيز نمىترسند، مگر از عذاب و خشم الهى.
توضيح اينكه: دوستان خدا نشانههايى دارند كه يكى از نشانههاى مردان خدا در برابر دنياپرستان، باطننگرى است. قرآن كريم درباره دنياپرستان مىفرمايد:
« «يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ عَنِالْأَخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ»؛ آنها فقط ظاهرى از زندگى دنيا را مىدانند و از آخرت (و پايان كار) غافلند».(1)اينان اگر چيزى بخشيدند با حساب رياضى مىسنجند كه آرى ضرر كرديم، از سرمايه ما كم شد(2)، امّا درونبينان بهگونهاى ديگر مىانديشند. در قرآن مىخوانيم: « «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»؛ كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه يكصد دانه باشد و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد) دو يا چند برابر مىكند و لطف خدا گسترده و او دانا (بر هر چيزى) است».(3)اهل ظاهر مىگويند اگر ربا بخوريم سرمايهمان زياد مىشود، امّا باطننگران مىگويند نهتنها زياد نمىشود، بلكه كم مىشود. قرآن تعبير جالبى دارد مىفرمايد: « «يَمْحَقُ اللَّهُ الرّبَوا وَ يُرْبِىالصَّدَقَاتِ وَاللَّهُ لَايُحِبُّ كُلَّ كَفَّارٍ أَثِيمٍ»؛ خداوند ربا را نابود مىكند و صدقات را افزايش مىدهد و خداوند هيچ ناسپاس گناهكارى را دوست نمىدارد».(4)وقتى انسان به دقّت مىنگرد درمىيابد جامعهاى كه در آن ربا باشد سرانجام
1) سوره روم، آيه 7.
2) در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمود: اغفَلُ النّاسِ مَن لَم يَتَّعِظ بِتَغَيُّرِ الدُّنيا مِن حالٍ الى حالٍ:« غافلترين مردم كسى است كه از دگرگون شدن دنيا اندرز نگيرد». و از ورق گردانى ليل و نهار انديشه نكند.( تفسير نمونه، ذيل آيات 128- 130 سوره طه).
3) سوره بقره، آيه 261.
4) سوره بقره، آيه 276.
به فقر و فلاكت و ناامنى دچار مىشود، امّا در مقابل جامعهاى كه در آن تعاون و انفاق باشد جامعهاى موفّق و سربلند است.
پيش از انقلاب ايّام حج روزنامهها پر مىشد از اينكه چرا اينهمه ارز از مملكت بيرون مىبريد؟ چرا به عربها مىدهيد؟ امّا چون آنان بهظاهر مىنگريستند درك نمىكردند كه در مقابل اين چند هزار دلارى كه خرج مىشود چه سرمايه معنوى بزرگى حاجى با خود وارد كشور مىكند. حج، عظمت اسلام است و وحدت و عزّت مسلمانان را به همراه دارد. چه قلبهايى كه با رفتن به آنجا پاك مىشوند و صفا مىيابند.
مىبينيد مردم براى زندگى دو روزه دنياى خود چه زحماتى مىكشند، رنجهايى كه معلوم نيست بتوانند از آن بهره ببرند. كسى در تهران خانهاى ساخته بود كه فقط يك سال و نيم در آن نقّاشى مىكردند، امّا آن بيچاره بهرهاى از خانه نبُرد و بعد مراسم چهلم او را در آن گرفتند. براى دنيايى كه مىخواهد چهار روز در آن زندگى كند اينهمه دوندگى مىكند، ولى براى آن زندگانى اخروى زحمتى نمىكشد و اصلًا به فكر آن نيست.
اين حديث مجموعهاى است از صفات اولياى الهى كه اگر بخواهيد آن را جمعبندى كنيد در سه بند خلاصه مىشود:
اولياى الهى دنيا را خوب مىشناسند و مىدانند كه سرايى موقّت و ناپايدار است.
هرگز اسير رنگهاى آن نمىشوند و فريب زرقو برق آن را نمىخورند، چون آنان شناخت كافى از دنيا دارند.
از دنيا استفاده لازم را مىبرند، بر ويرانههاى اين دنياى فانى سراى باقى را مىسازند و دنيا را مىفروشند و آخرت را مىخرند.
ما مىبينيم خداوند كسانى را به مقامهاى رفيعى رسانده است. اين مقامها را از كجا به دست آوردهاند؟ دقّت مىكنيم درمىيابيم كه از عمر خود بهره صحيح
و خوبى مىبرند و از اين خاك به افلاك پرواز مىكنند و از فرش به عرش مىرسند. حضرت اميرمؤمنان علىّ بن ابىطالب عليه السلام در روز خندق ضربهاى زد كه از عبادت جنّ و انس تا دامنه قيامت برتر است:
ضَربَةُ عَلِىّ فى يَومِ الخَندَقِ افضَلُ مِن عِبادَةِ الثَّقَلَينِ
، چرا كه در آن روز تمام ايمان در مقابل تمام كفر قرار گرفت. در عبارتى آمده است:
بَرَزَ الايمانُ كُلُّهُ الَى الشّركِ كُلّهِ.(1)
و اگر عمرو بن عبدود پيروز مىشد اسلام از بين مىرفت. بنابراين جاى تعجّب نيست كه ضربه على عليه السلام برتر از عبادت جنّ و انس است.
اگر خوب به اين مسائل بينديشيم كه گاهى در يك نيمروز مىتوان فتحالفتوح و كارى چون شهيدان كربلا كرد، آنوقت قدر سرمايه گرانبهاى عمر را مىدانيم و همچون اولياى الهى كه در قرآن هم از آنان بحث شده است، دنيا را هدف قرار نمىدهيم.
1) بحارالانوار، ج 20، ص 215.
20
عَن ابى هُرَيرَةِ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: انَّما انتُم خَلَفُ ماضينَ وَبَقِيَّةُ مُتِقَدّمينَ كانوا اكبَرَ مِنكُم بَسطَةً وَ اعظَمَ سَطوَةً فَازعِجوا عَنها اسكَنَ ما كانوا الَيها
(وَ غَدَرَت بِهِم
) وَ اخرِجوا مِنها اوثَقَ ما كانوا بِها فَلَم يَمنَعهُم قُوَّةُ عَشيرَةٍ وَ لا قُبِلَ مِنهُم بَذلُ فِديَةٍ فَارحِلوا انفُسَكُم بِزادٍ مُبَلّغٍ قَبلَ ان تُؤخَذوا عَلى فَجأَةٍ وَ قَد غَفَلتُم عَنِ الإستِعدادِ.
از ابوهريره روايت شده كه گفت از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: شما بازمانده پيشينيان و جانشين گذشتگان هستيد، پيش از شمااقوامى قوىتر و نيرومندتر بودند، پس خداوند آنان را در حالى كه در نهايت آرامش و آسايش بودند و به دنيا كمال اطمينان داشتند به جهان آخرت برد و (اين در حالى بود كه) نيرومندى قوم و قبيله نتوانست مانع رفتنشان شود و (براى اينكه در دنيا بمانند) از آنان پولى و- بهطور كلّى- فديهاى پذيرفته نشد. پس قبل از اينكه بدون آمادگى و در حال غفلت بهطور ناگهانى شما را از دنيا ببرند، خودتان توشه فراوان (كه براى شما در آن جهان كافى باشد) برداريد و آماده رفتن شويد.
بحارالانوار، ج 77، ص 181
نور هدايت
حديث ناظر به توجّه به تاريخ گذشتگان است كه قرآن كريم نيز بر آن تأكيد
بسيار دارد و در آيات متعدّد بدان اشاره كرده است. مىگويد: اقوامى در گذشته بودند كه بر شما از نظر مال و فرزندان و قدرت برترى داشتند و هرگز نيروى آنان باعث نشد كه ملك الموت به آنان مهلت بدهد. بترسيد كه شما نيز به همان سرنوشت گرفتار شويد و ناگهان سقوط كنيد.
تاريخ يكى از منابع ششگانه معرفت است. ما نخستين قومى نيستيم كه بر روى زمين زندگى مىكنيم. پيش از ما هم اقوامى آثارى از خود به يادگار گذاردهاند. اين آثار بهجا مانده بر دو گونه است: آثار تدوينى و آثار تكوينى.
آثار تدوينى همين كتابهاى تاريخى است. وقتى انسان در آنها سرنوشت اقوام را مطالعه مىكند خيلى خوب مىتواند عبرت بگيرد.
آثار تكوينى همين شهرهاى ويران شده آنهاست كه قرآن به آن اشاره مىكند و مىگويد: در مسيرتان به شام كه مىرويد ويرانههاى شهرهاى قوم لوط، عاد، ثمود و امثال اينها پيداست. چرا پيام اين ويرانهها را نمىشنويد؟ چرا عبرت نمىگيريد؟ وقتى از كنار گورستان مىگذريد چرا به فرياد مردگان توجّه نمىكنيد؟ كاخهاى شاهان و قدرتمندان را ببينيد كه ويران شدهاند. به آثار فراعنه نگاه كنيد. اهرامى كه از ميليونها سنگ ساخته شد- و حدود ده بيست سال طول كشيد- و هزاران كارگر زحمت كشيدند تا آن را بسازند و هنوز كسى نتوانسته توضيح بدهد كه چگونه اين سنگها را تهيّه كردهاند، زيرا در آن منطقه كه اهرام تهيّه شده است تا هزار كيلومترى آن، كوه بزرگى نيست كه ممكن باشد از آن سنگ تهيّه كرد. همه اينها را به عنوان قبر براى فرعون ساختهاند. اينها خودش درس است. آيا با آنهمه قدرت و يال و كوپال توانستند خود را زنده نگاه دارند و جلوى مرگ را بگيرند؟
درسهاى عبرت فراوان است. همين شاه منحوس، محمّدرضا پهلوى، در سقف كاخش دو دستگاه برقى تعبيه شده بود كه اگر شب هوس مىكرد آسمان را ببيند با كليدى سقف باز مىشد و تازه اين جزئى از امكانات مادّى بود كه براى
خود فراهم كرده بودند. اينها به كجا رسيدند؟ مگر نه اين است كه سرانجام در دل خاك خانه كردند.
انبيا و اولياى الهى كه گل سرسبد هستى بودند از اين دنيا رخت بربستند تا چه رسد به ديگران. لذا رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: بترسيد از اينكه شما را بهسوى آخرت حركت دهند، در حالى كه شما آماده مرگ نباشيد. آمادگى براى مرگ همان توبه است. يعنى بايد دل و جان را از گناهان شستوشو داد تا آماده ديدار مرگ باشد.
21
عَن سالِمِ بنِ عَبدِاللّهِ عَن ابنِ عُمَرَ قالَ قالَ لي رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: كُن فى الدُّنيا كَأنَّكَ غَريبٌ وَ عابِرُ سَبيلٍ وَاعدُد نَفسَكَ فِى المَوتى وَاذا اصبَحتَ لا تُحَدّث نَفسَكَ بِالمَساءِ وَاذا امسَيتَ فَلا تُحَدّث نَفسَكَ بِالصَّباحِ وَخُذ مِن صِحَّتِكَ لِسُقمِكَ وَمِن شَبابِكَ لِهَرَمِكَ وَمِن حَياتِكَ لِوَفاتِكَ فَانَّكَ لا تَدري ما إسمُكَ غَداً.
سالم بن عبداللّه از ابن عمر روايت كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: در دنيا مانند غريبان و رهگذران زندگى كن (و دنيا را منزلگاه موقّت بدان) و خودت را در شمار مردگان بشمار. صبح كه مىشود به زنده بودن تا غروب اميد مبند و شب نيز به زنده بودن تا صبح و از زمان سلامتى براى وقت بيمارىات، از دوران جوانى براى پيرىات و از زندگانى براى مرگت بهرهبردارى كن، چرا كه نمىدانى فرداى قيامت جزءِ كدام گروه خواهى بود.
بحارالانوار، ج 77، ص 181
نور هدايت
اين حديث به موضوع بسيار مهمّ تربيتى ياد مرگ مىپردازد. در روايات به گذرا بودن دنيا و عدم اعتماد به زندگى دنيا زياد تكيه شده است. در عبارتى آمده است:
«حُبُّ الدُّنيا رَأسُ كُلّ خَطِيئَةٍ
؛ سرچشمه تمام گناهان، دوستى دنياست».(1)
1) بحارالانوار، ج 51، ص 258.
حبّ دنيا به سبب غفلت از ناپايدارى دنياست و اينكه شخص مىپندارد دنيا جاودانه است. و طبيعى است كه در اين صورت، دل كندن از آن سخت مىشود.
لذا يكى از بهترين راههاى تربيت انسان و مبارزه با گناه، توجّه به مرگ است.(1)
از امام سجّاد عليه السلام پرسيدند مرگ چيست؟ در پاسخ فرمود:« براى مؤمن مانند كندن لباس چركين و پرحشره و گشودن غُل و زنجيرهاى سنگين و تبديل آن به فاخرترين لباسها و خوشبوترين عطرها و راهوارترين مركبها و مناسبترين منزلهاست. و براى كافر مانند كندن لباس فاخر و انتقال از منزلهاى مورد علاقه و تبديل آن به چركترين و خشنترين لباسها و وحشتناكترين منزلها و بزرگترين عذاب است».
و نيز هنگامى كه از امام محمّد بن على عليه السلام همين سؤال شد فرمود:« مرگ همان خوابى است كه هر شب به سراغ شما مىآيد، جز اينكه مدّتش طولانى است و انسان از آن تا روز قيامت بيدار نمىشود».
امام حسين عليه السلام در كربلا و روز عاشورا و هنگام شدّت گرفتن جنگ، تعبيرات لطيفى در مورد حقيقت مرگ به يارانش ارائه كرد فرمود:« شكيبايى كنيد اى فرزندان مردان بزرگوار، مرگ تنها پلى است كه شما را از ناراحتىها و رنجها به باغهاى وسيع بهشت و نعمتهاى جاودان منتقل مىكند. كداميك از شما از انتقال يافتن از زندان به قصر ناراحتيد؟ و امّا نسبت به دشمنان شما همانند اين است كه شخصى را از قصرى به زندان و عذاب منتقل كنند. پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل فرمود كه دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ پل آنها به باغهاى بهشت و پل اينها به جهنّم است.»( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 19 سوره ق).
انسان بايد بهگونهاى باشد كه وقتى صبح كرد به خود وعده ندهد كه تا شب زنده مىماند و وقتى غروب مىشود به خود وعده ندهد كه تا صبح زنده مىماند، بلكه همان حالى را داشته باشيم كه در زمان بمباران نيروهاى كفر در كشورمان داشتيم كه واقعاً همه احتمال مىدادند شايد تا لحظهاى بعد زنده نباشند. همين مسأله يعنى حالت توجّه به خدا و بىاعتنايى به دنيا اثر عميقى در دلها باقى مىگذاشت.لذا انسان بايد بداند كه هر لحظه در معرض خطر است. مثلًا شما به همين قلبى كه خون را به اعضاى ديگر مىرساند دقّت كنيد، قلب جايگاه پخش خون است، امّا غذايش را از خون درون قلب نمىگيرد و در حقيقت براى خودش مساوات قائل است و خود را در رديف ديگر اعضاى بدن مىداند. وقتى خون را به رگها منتقل كرد يك رگ كوچكى است در كنار آن رگ بزرگ قلب كه از آنجا
1) « مرگ» از نظر قرآن امرى وجودى است، انتقال و عبور از جهانى به جهان ديگر است. لذا در بسيارى از آياتقرآن از« مرگ» تعبير به« توفّى» شده كه بهمعناى بازگرفتن و دريافت روح از تن بهوسيله فرشتگان است. و در روايات اسلامى تعبيرات مختلفى درباره حقيقت مرگ آمده است.
به قلب برمىگردد و قلب را تغذيه مىكند. بنابراين قلب هم مانند ساير اعضا از يك رگ فرعى تغذيه مىشود. گاهى ديواره اين رگ فرعى باريك مىشود، يا لخته خونى- خون خيلى ساده لخته مىشود همين كه از رگ بيرون ريخت مادّهاى در آن هست كه خون را لخته مىكند و گاه اوضاع تركيب خون به هم مىخورد و در همان درون رگ لخته مىشود و آنهم لختهاى بهاندازه يك ميلىمتر- مجراى اين رگ را مىگيرد و خون به قلب نمىرسد. وقتى چنين شد بعد از دو دقيقه قلب از كار مىايستد كه به آن ايست قلبى يا سكته قلبى مىگويند.
وقتى اينها را پزشكان متخصّص علم الاعضا (فيزيولوژى) بيان مىكنند انسان وحشت مىكند كه هر لحظه ممكن است بميرد و گاهى به خودش مشكوك و دچار وسواس مىشود. مثلًا اين مويرگهايى كه از مغز مىگذرند بسيار نازكتر از برگ گل هستند كه اگر بر يكى از اين جدارهها فشار بيايد و تحمّل نكند و پاره شود خون روى مغز مىريزد و ممكن است باعث مرگ انسان گردد.
يا انسان ممكن است بر اثر لقمهاى بميرد، چرا كه دستگاه تنفّس وقتى تكّه كوچكى از غذا يا چيز ديگر وارد آن شود با سرفه بيرون مىاندازد، امّا اگر مقدارى بزرگتر باشد آنجا مىماند و هيچ راهى جز مردن وجود ندارد. خلاصه مردن خيلى ساده است. حتّى همين سفرهايى كه مىكنيم بسيار خطرناك است، چون در حين رانندگى- حتّى اگر خودت هم رعايت كنى- ممكن است ديگرى رعايت نكند و به تو آسيبى برساند. وقتى انسان بداند كه زندگى اينقدر بىاعتبار است چرا انواع گناهان را مرتكب شود. ازاينروست كه به ياد مرگ بودن مىتواند ترمزى بسيار قوى باشد تا انسان گناه نكند.
لذا در روايات داريم كه «زيركترين شما كسى است كه به ياد مرگ باشد». باز در روايات داريم وقتى امام سجّاد عليه السلام در سوره حمد به جمله
مَالِكِ يَوْمِ الدّينِ
مىرسيد مرتّب تكرار مىكرد و به خود تذكّر مىداد. امام با آن مقام عفّت و عصمت چنين مىكرد، ما بايد با اينهمه آلودگى و گناه چه كنيم؟ پس خوب است كه انسان همه روزه به ياد اين مسائل باشد.
22
عَن ابنِ عَبّاسٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فى بَعضِ خُطَبِهِ او مَواعِظِهِ: ايُّها النّاسُ لا يَشغَلَنَّكُم دُنياكُم عَن آخِرَتِكُم فَلا تُؤثِروا هَواكُم عَلى طاعَةِ رَبّكُم وَلا تَجعَلوا ايمانَكُم ذَريعَةً الى مَعاصيكُم وَ حاسِبوا انفُسَكُم قَبلَ ان تُحاسَبوا وَ مَهّدوا لَها قَبلَ ان تُعَذَّبوا وَتَزَوَّدوا لِلرَّحيلِ قَبلَ ان تُزعَجُوا.
ابن عبّاس از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت مىكند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در برخى خطبهها يا مواعظش فرمود: اى مردم، دنيا شما را از آخرت باز ندارد پس هوىو هوس خودتان را بر طاعت الهى مقدّم نداريد و ايمانتان را وسيلهاى براى ارتكاب گناهان قرار ندهيد. به محاسبه نفس خويش بپردازيد پيش از آنكه حسابرسى شويد و (وسايل سعادت را) براى قيامت آماده كنيد پيش از آنكه عذاب شويد و براى كوچ كردن توشه بيندوزيد پيش از آنكه به اجبار حركت داده شويد.
بحارالانوار، ج 77، ص 181
نور هدايت
در ابتداى حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله هشدارى مىدهد و آنگاه پنج دستور صادر مىكند مىفرمايد: اى مردم، مراقب باشيد كه دنيا شما را به خود مشغول نسازد و از آخرت غافل نكند. اين هشدارى است از رهبر بزرگ انسانيّت كه دنيا را به راستى و درستى مىشناسد.
قرآن مىفرمايد: « «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِىالْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ»؛ بدانيد كه زندگى دنيا تنها بازى و سرگرمى و تجمّلپرستى و فخرفروشى در ميان شما و افزونطلبى در اموال و فرزندان است».(1)بازىگوشى و سرگرمى مال بچّههاست. برخى عقلشان بهاندازه عقل بچّههاست، گرفتار خاكبازى مىشوند و به دنيا دل مىبندند، ولى عقلهاى كامل هرگز گرفتار اين زرقو برق نمىشوند. مىبينيد كه بچّهها خانه بازى مىكنند، بچّهاى پليس مىشود، يكى وزير مىشود و ديگرى چيز ديگر. گاهى نيز ما از بازى بچّهها خندهمان مىگيرد و به خود مىگوييم اينها چه مىكنند! كسانى هم هستند كه وقتى به ما و اعمالمان نگاه مىكنند خندهشان مىگيرد كه حرف حساب اينها چيست؟
مگر اينها مىخواهند در دنيا باقى بمانند؟
بعد از اين هشدار، حضرت پنج دستور صادر مىكند كه هركدام از اينها گاه به صورت كلمات قصار از حضرتش نقل شده و هر كدام برنامه مستقلّى است:
فَلا تُؤْثِروا هَواكُم عَلى طاعَةِ رَبّكُم
. انسان هوشيار و بيدار كسى است كه اطاعت خدا را بر اطاعت نفس مقدّم بدارد. در تقاطعها مشخّص مىشود كه چه كسى مسلمان است و چه كسى نيست. چنانكه در قرآن مىخوانيم كسانى كه مىگويند: «به بعضى ايمان مىآوريم و بعضى را انكار مىكنيم» «وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ»(2)معلوم مىشود هنوز مسلمان نشدهاند. مؤمن و مسلمان ميل و هوىو هوسش را بر خواست خدا ترجيح نمىدهد. چنين نيست كه هرگونه ميلش بود رفتار كند و احكام الهى را زير پا بگذارد. هرجا كه مطابق ميلم بود حكم خدا را خيلى درست و محكم بدانم و بگويم چقدر مصالح الهى در اين احكام است، امّا در جايى كه مخالف هوىو هوس من است بگويم عسر و حرج است، ضرورت است،
«الضَّروراتُ تُبيحُ المَحظوراتِ»
، پس اشكالى ندارد.
وَ لا تَجعَلوا ايمانَكُم ذَريعَةً الى مَعاصيكُم
. بعضى ايمان را وسيله گناه قرار مىدهند مىگويند: ما اگر آلوده هستيم خدا كريم است. با ايمان به كرم خداوندى گناه مىكند. اين جمله در بين مردم بسيار معروف است كه «ما همه غرق گناهيم و يك حسين داريم». در اينجا ولايت را وسيله معصيت مىكنند. اين ايمان نيست، بلكه مقدّمه نافرمانى است. كسى كه چنين مىگويد دروغ مىگويد. اگر واقعاً توكّل بر خدا دارى مطيع او باش و توكّل را وسيلهاى براى ارتكاب معاصى قرار نده. اين شبيه همان بحثى است كه در بحث شفاعت مىشود و در تفسير نمونه هم آمده است. نقل مىكنند شاعرى در مدح اميرالمؤمنين على عليه السلام چنين سرود:
حاجب، اگر معامله حشر با على استمن ضامنم كه هر چه بخواهى گناه كن
شب در خواب ديد كه اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: حاجب، خيلى بد شعر گفتى، شعرت را عوض كن.
عرض كرد: چه بگويم؟
فرمود، بگو:
حاجب، اگر معامله حشر با على استشرم از رخ على كن و كمتر گناه كن
كسى كه معتقد به ولايت است مىداند كه هر هفته حدّاقل يكىدو بار اعمالش را حضور صاحب الزّمان عليه السلام مىبرند. در قرآن چنين مىخوانيم: « «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ»؛ بگو: عمل كنيد خداوند و فرستاده او و مؤمنان، اعمال شما را مىبينند».(1)خدا و پيغمبر و امام اعمال او را مىبينند. بايد از رخ امام زمان خجالت بكشد و گناه نكند. اگر نامه اعمال ما را به امام زمان عليه السلام بدهند از بالا به پايين همه گناه است: دروغ، تهمت، غيبت، بدزبانى. اگر بهدرستى مؤمن باشيم كارى نمىكنيم كه موجب آزردگى و رنجش امام شود. نفرين امام زمان عليه السلام را براى خودمان نمىخريم و بسا بسيارى از مسائل اجتماعى و فردى را كه گرفتار آن مىشويم به سبب رنجش حضرت حجّت عليه السلام باشد.
1) سوره توبه، آيه 105.
وَ حاسِبوا انفُسَكُم قَبلَ ان تُحاسَبوا
. چه بيدار است كسى كه پيش از حسابرسى ديگران به حساب خويش برسد. اگر به قيامت و حساب و كتاب معتقديم چرا به حساب اعمال خودمان رسيدگى نمىكنيم؟ واقعاً اگر روز قيامت قضاوت را به دست خودمان بدهند بگويند بيا و خودت قضاوت كن، اين نامه اعمالت است، انصاف بده كه بايد بهشتى باشى يا جهنّمى، چه مىگويى؟ آيا عمل خالصى انجام دادهاى؟ كار مثبتى براى خدا كردهاى تا مستحقّ بهشت باشى؟
وَمَهّدوا لَها قَبلَ ان تُعَذَّبوا
؛ پيش از آنكه عذاب خود را فراهم كنيد و گرفتار آن شويد وسايل سعادت خود را فراهم سازيد». با طاعت و كرنش نزد خدا، خوشبختى دو جهان را بخريد.
وَ تَزَوَّدوا لِلرَّحيلِ قَبلَ ان تُزعَجوا
؛ براى كوچ كردن، زاد و توشه تهيّه كنيد پيش از آنكه شما را به زور ببرند». چون دنيا مانند منزلگاهى است كه مسافران پياده شدهاند تا آب بردارند و غذا تهيّه كنند، چرا كه راه طولانى است و آب و غذايى در آن نيست. در اين منزلگاه اگر به بازى مشغول شويد ناگاه بانگ رحيل برمىآيد كه برخيزيد وقت رفتن است و اينها مىبينند كارى نكرده و توشهاى برنداشتهاند.
23
عَن ابى سَعيدٍ الخُدرىّ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ عِندَ مُنصَرَفِهِ مِن احُدٍ وَالنّاسُ يُحدِقونَ بِهِ وَ قَد اسنَدَ ظَهرَهُ الى طَلحَةَ: ايُّها النّاسُ اقبِلوا عَلى ما كُلّفتُموهُ مِن اصلاحِ آخِرَتِكُم وَ اعرِضوا عَمّا ضُمِنَ لَكُم مِن دُنياكُم وَ لا تَستَعمِلوا جَوارِحاً(1)غُذّيَت بِنِعمَتِهِ فِى التَّعَرُّضِ لِسَخَطِهِ بِنِقمَتِهِ وَاجعَلُوا
شُغلَكُم فِى التِماسِ مَغفِرَتِهِ.
ابوسعيد خُدرى روايت مىكند كه شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از احد، در حالى كه به طلحه تكيه داده بود و مردم دورش حلقه زده بودند فرمود: اى مردم، به وظيفه اصلى خود يعنى اصلاح آخرت رو آوريد و از دنيايى كه براى شما تضمين شده است روى گردانيد و اعضايى را كه از نعمت پروردگار رشد كردهاند براى جلب ناخشنودى و غضب الهى به كار نبريد. هدف و وظيفه اصلىتان را آمرزشخواهى از خدا قرار دهيد.
بحارالانوار، ج 77، ص 182
نور هدايت
هر روايتى در موقعيّت خاصّى صادر مىشود و عمق معانى احاديث نيز با توجّه به موقعيّتها متفاوت است. اوضاع بعد از جنگ احد اوضاع خاصّى بود.
مسلمانان عزيزان زيادى چون حمزه سيّدالشّهدا را از دست داده بودند،
1) در اصل بايد« جوارح» باشد چون غيرمنصرف است، امّا در بحارالانوار با تنوين( جوارحاً) آمده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله زخم برداشت و دندانهاى مباركش شكست. طبق روايتى، حضرت على عليه السلام نود زخم بر تن داشت. خلاصه موقعيّت بحرانى و حسّاسى بود. لذا حضرت بايد به مردم هم اميد بدهد و هم آنان را آرامش بخشد. علاوه بر همه اينها، بنيه معنوى آنان را تقويت كند و براى جبران شكست آماده سازد. در اين وضعيّت حسّاس چهار دستور مىدهد كه هم مايه آرامش دل و جان است و هم راه جبران شكستها را روشن مىسازد و هم با آن، وسيله پيروزىها فراهم مىشود. جان كلام اينكه دين و دنيا در اين چهار دستور نهفته است.
«اقبِلُوا عَلى ما كُلّفتُموهُ مِن اصلاحِ آخِرَتِكُم
؛ روى بياوريد بر چيزى كه وظيفه اصلى شماست». زيرا مردم يك وظيفه اصلى دارند و يك وظيفه فرعى. وظيفه اصلى آنان اصلاح آخرت است و برنامه فرعى آنان كه كار دنياست از طرف خدا تضمين شده. خداوند مىفرمايد: « «وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِىالْأَرْضِ الَّا عَلَىاللَّهِ رِزْقُهَا وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَ مُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِى كِتَابٍ مُبِينٍ»؛ هيچ جنبدهاى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خداست. او قرارگاه و محلّ نقل و انتقالش را مىداند. همه اينها در كتاب (لوح محفوظ) ثبت است».(1)ما درباره آخرت آيهاى نداريم كه چنين تضمينى كرده باشد تا همه مردم را داخل بهشت بكند.
اسلام از يكسو مىگويد: به دنيا كمتر بپردازيد و از سوى ديگر، فرمان مىدهد بيشتر به فكر آخرت باشيد، زيرا در وجود انسان ذاتاً چيزى است كه او را به طرف دنيا مىكشاند، امّا جنبههاى معنوى كه او را به آخرت بكشاند در انسان ضعيف است، چون مردم نسبت به دنيا مانند ماشينىاند كه در سراشيبى قرار مىگيرد و نسبت به آخرت، مانند ماشينى كه در سربالايى تند و تيزى واقع مىشود.
عدم توجّه به دنيا دليل بر آن نيست كه اسلام مردم را به بطالت و فقر و عدم شكوفايى اقتصادى دعوت مىكند، نه چنين نيست. سرشت مردم اينگونه است
1) سوره هود، آيه 6.
كه بهسوى دنيا مىروند و مربّى بزرگ انسانيّت، حضرت پيامبراكرم صلى الله عليه و آله دستور تعديل مىدهد.
آنگاه حضرت دستورى عاطفى مىدهد و مىفرمايد: آيا خجالت نمىكشيد كه از نعمت خدا بهره مىبريد و معصيت او را مىكنيد؟ به عبارت ديگر، نمك مىخوريد و نمكدان مىشكنيد؟ آيا اين پستى نيست كه از سفره كسى بخوريد و سرانجام بلند شويد به او توهين كنيد؟ واقعاً اگر انسان وقتى نزديك معصيت مىشود به ياد اين جمله بيفتد كه تمام نيروهاى من از آنِ خداست، از گناه بازمىايستد.
سپس مىفرمايد: از خدا آمرزش بطلبيد و بكوشيد با اطاعت خدا به او نزديك شويد و همّت خود را صرف اين كنيد كه بنده او باشيد.(1)
هنوز كم نيستند كسانى كه گمان مىكنند ديندارى فقط براى آباد ساختن آخرت و راحتى پس از مرگ و اعمال نيك توشهاى براى سراى ديگر است و به نقش مذهب پاك و اصيل در زندگى اين جهان بهكلّى بىاعتنا هستند يا اهمّيّت كمى براى آن قائلند، در حالى كه مذهب پيش از آنكه سراى آخرت را آباد كند، آبادكننده سراى دنياست و اصولًا تا مذهب در اين زندگى اثر نگذارد تأثيرى براى آن زندگى نخواهد داشت.
قرآن مجيد باصراحت اين موضوع را عنوان كرده و حتّى گاه دست روى جزئيّات مسائل گذاشته است چنانكه در سوره نوح آيات 10- 12 از زبان اين پيامبر بزرگ خطاب به قومش مىخوانيم: فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا* يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا* وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَارًا« و گفتم از پروردگار خويش آمرزش خواهيد كه او بسيار آمرزنده است، تا بارانهاى پربركت آسمان را پىدرپى بر شما فرستد و شما را با اموال و فرزندان فراوان كمك كند و باغهاى سرسبز و نهرهايى جارى در اختيارتان نهد».
برخى پيوند اين مواهب مادّى دنيا را با استغفار و شستوشوى از گناه، منحصراً پيوندى معنوى و ناشناخته مىدانند، در حالى كه دليل ندارد براى همه اينها تفسير ناشناخته كنيم. چه كسى نمىداند كه دروغ و تقلّب و دزدى و فساد، شيرازه زندگى اجتماعى را به هم مىريزد؟ چه كسى نمىداند كه ظلم و تبعيض و احجاف، آسمان زندگى انسانها را تيرهو تار مىكند؟ و چه كسى در اين حقيقت شك دارد كه با قبول اصل توحيد و ساختن جامعهاى توحيدى بر اساس قبول رهبرى پيامبران و پاكسازى محيط از گناه و آراستگى به ارزشهاى انسانى، جامعه بهسوى هدف تكاملى خود پيش مىرود و محيطى امن و امان، آكنده از صلح و صفا و آباد و آزاد به وجود مىآيد.( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 3 سوره هود).
1) در واقع اين حديث به مسأله بسيار مهمّ پيوند دين و دنيا اشاره مىكند:
24
عَن ابى هُرَيرَةٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: ايّاكُم وَ فُضولَ المَطعَمِ فَانَّهُ يَسِمُ القَلبَ بِالقَسوَةِ وَ يُبطِىءُ بِالجَوارِحِ عَنِ الطّاعَةِ وَ يُصِمُّ الهِمَمَ عَن سَماعِ المَوعِظَةِ وَايّاكُم وَ فُضولَ النَّظَرِ فَإنَّهُ يَبدُرُ الهَوى وَ يُولِدُ الغَفلَةَ وَايّاكُم وَاسْتِشعارَالطَّمَعِ فَإنَّهُ يَشوبُ القَلبَ شِدَّةَالحِرصِ وَيَختِمُ عَلَىالقُلوبِ بِطابِعِ حُبّ الدُّنيا وَهُوَ مِفتاحُ كُلّ سَيّئَةٍ وَ رَأسُ كُلّ خَطيئةٍ وَسَبَبُ احباطِ كُلّ حَسَنَةٍ.
ابوهريره از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كرد كه آن حضرت فرمود: از پرخورى بپرهيزيد، چرا كه آدمى را سنگدل مىگردانَد و اعضا (و جوارحش) را براى اجراى تكاليف الهى به سستى و تنبلى مىكشانَد و گوش جان را از شنيدن موعظه بازمىدارد و كر مىكند. از چشمچرانى بپرهيزيد، زيرا هرزگى چشم، هوىو هوس را بيشتر مىگردانَد و سرعت مىبخشد و غفلت مىزايد.
هشدار، مبادا طمع را در عمق جانتان قرار دهيد، زيرا طمع باعث آلودگى قلب به حرص شديد مىشود و بر دلها مُهر حبّ دنيا مىزند كه محبّت دنيا خود كليد هر زشتى، سرچشمه همه گناهان وموجب از بين رفتن همه حسنات ونيكىهاست.
بحارالانوار، ج 77، ص 182
نور هدايت
در حديث مورد بحث از دو چيز منع شده است: پرخورى و چشمچرانى.
پرخورى از دو بعد مادّى و معنوى مورد توجّه است:
اعتدال در غذا مسألهاى است كه ما به اهمّيّت آن واقف نيستيم و نمىدانيم چه اثر مهمّى هم از نظر جسمانى و بهداشتى دارد و هم از نظر روحانى و معنوى. ثابت شده كه بيشتر بيمارىهاى انسان بهسبب پرخورى است.
برخى پزشكان استدلالى براى آن دارند و مىگويند: ميكروبها دائم از چهار طريق معروف: هوا، غذا، آب و گاهى هم پوست وارد بدن مىشوند و هيچ راهى براى جلوگيرى از آنها نيست.
وقتى پوست كه سدّ بسيار محكمى در برابر نفوذ ميكروبهاست خراش برمىدارد ممكن است از طريق همين خراشيدگى، ميكروب وارد بدن شود و سدّ دفاعى آن را بشكند. بنابراين ما هميشه در معرض هجوم انواع ميكروبها و بيمارىها هستيم و در صورتى بدن ما آمادگى دفاع پيدا مىكند كه مراكز عفونى در بدن نباشد. مىگويند جاهاى آماده در بدن براى ميكروبها و پرورش انواع آنها عبارت است از انواع چربىهاى اضافى كه در لابهلاى بافتهاى بدن ذخيره مىشوند، درست مثل زبالهاى كه وقتى در جايى مدّت زيادى بماند عامل بيمارى و پخش ميكروب مىشود. از جمله چيزهايى كه مىتواند اين بيمارىها را درمان كند سوزاندن اين موادّ اضافى در بدن است و سوزاندنش هم از طريق روزه گرفتن صورت مىگيرد. اين استدلالى است همهفهم، زيرا هركسى متوجّه مىشود كه وقتى مقدارى غذاى اضافى در بدن باشد و جذب بدن نشود در بدن ذخيره و در نتيجه كار قلب زيادتر مىگردد.
بار سنگين به كلّيه دستگاههاى بدن ضربه مىزند لذا قلب و ساير دستگاهها زود بيمار و طبعاً عمر آدمى كوتاه مىشود. بنابراين اگر كسى طالب سلامتى است بايد از پرخورى بپرهيزد و به كمخورى عادت كند، بهخصوص كسانى كه فعّاليّت جسمانى كمترى دارند.
يكى از پزشكان مىگفت: بيست سال است كه به درمان بيماران مىپردازم
و تمام تجربيّات من در دو جمله خلاصه مىشود: اعتدال در غذا و ورزش.
سه مطلب بسيار مهم كه در اين حديث آمده عبارت است از اينكه پرخورى قساوت مىآورد و موجب مىشود انسان در انجام دادن عبادات سستى ورزد.
و اين مطلب كاملًا محسوس است كه انسان وقتى غذاى سنگينى مىخورد نمىتواند مثلًا نماز صبح را راحت بخواند و اگر بيدار هم بشود مثل آدمهاى گيج و مست است، امّا وقتى غذاى سبك و سادهاى مىخورد وقت اذان يا لحظاتى پيش از اذان صبح بيدار است، نشاط دارد، حال مطالعه و حال عبادت دارد.
و سوم اينكه پرخورى، گوش شنوا در مقابل مواعظ را از انسان مىگيرد.
روشن است انسان وقتى روزه مىگيرد رقّت قلب پيدا مىكند و معنويّتش بيشتر مىشود، امّا وقتى شكم پر است، فكر انسان درست كار نمىكند و خودش را از خدا دور مىبيند.
شايد به اين نكته توجّه كردهايد كه مردم در ماه رمضان قلبشان براى پذيرش موعظه خيلى آماده است، چرا كه آن حال گرسنگى و روزه، صفاى قلب مىآورَد.
اين مطلبى است كه خودم در طول زندگى بسيار تجربه كردهام.
مراد از نظر چيست؟ در ابتدا به نظر مىرسد كه نگاه به نامحرم باشد كه موجب تسريع هوىپرستى مىشود، ولى بعيد نيست مقصود معناى وسيعترى باشد، يعنى هر نظرى كه باعث تحريك هواى نفس انسان شود. مثلًا از كنار خانه مجلّلى مىگذرد خيرهخيره به آن مىنگرد و آرزو مىكند كه كاش من نيز چنين چيزى داشتم، يا اتومبيل آخرين مدلى را مىبيند آرزو مىكند. اين نظرِ همراه با آرزو و اشتياق و طلب و تقاضا باعث سرعت بخشيدن به غفلت مىشود، زيرا انسان را به دنيا علاقهمندتر مىكند، وگرنه نگاه عبرتآميز و توحيدى، يا نگاهى
كه براى رسيدگى به حال فقير بيچارهاى باشد يا به مريضى مىنگرد تا او را درمان كند، بسيار پسنديده و مورد تأكيد است.
نكته
بسيارى از اموال و مقامات دنيا، چنانكه در روايات و نهجالبلاغه خطبه 114 وارد شده، چنين است كه «
سَماعُهُ اعظَمُ مِن عَيانِهِ
؛ شنيدنش بزرگتر از ديدنش است». به قول معروف آواز دهل شنيدن از دور خوش است. از دور آوازهاى دارد، امّا وقتى كسى آن را از نزديك مىبيند درمىيابد كه پوشالى و توخالى و گوشخراش است.
حضرت آيةاللّه العظمى بروجردى رحمه الله زمانى در درس نصيحت مىكرد مىفرمود: اگر طلبهاى به اين نيّت درس بخواند كه به مقام و موقعيّتى كه من دارم برسد در حماقت او شك نكنيد. شما از دور فكر مىكنيد و مرجعيّتى مىبينيد (البتّه ايشان مرجع علىالاطلاق بود و كسى در رديف ايشان نبود) من در اين موقعيّت صاحب وقت خودم نيستم، مالك استراحت خودم نيستم.
تقريباً تمام مواهب دنيا چنين است. رسول اكرم صلى الله عليه و آله در پايان حديث به استشعار طمع تأكيد مىورزد. لباسى را كه به تن بچسبد «شعار» مىگويند در مقابل «دثار» كه لباس رويين است. يعنى برحذر باشيد از اينكه طمع را در عمق جانتان قرار دهيد، زيرا اين كار آثار بدى دارد:
قلب شما را آلوده حرص مىكند و بر دلها مُهر مىزند آنهم مهر حبّ دنيا.
محبّت دنيا كه سرچشمه همه گناهان است تا آن را از دل بيرون نكنيد آلودگى انسان در هر لحظهاى ممكن است.
كسى مىگفت: دعا كنيد خدا صدميليون به من بدهد. به او گفتم هيچ مىدانى اگر صد ميليون را به اسكناس معمولى تبديل كنند و به شما بدهند كه بشماريد چند ماه طول مىكشد؟ فقط حدّ معيّنى از دنيا قابل جذب و مصرف است و زايد
بر آن، وهم، خيال، حماقت، نادانى و نوعى ماليخولياست كه بر انسان چنگ مىاندازد و او را به گردآورنده مال دنيا تبديل مىكند بدون اينكه استفادهاى از آن ببَرد.
25
عَن عَبدِاللّهِ بنِ عُمَرَ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: انَّما هُوَ خَيرٌ يُرجى او شَرٌّ يُتَّقى او باطِلٌ عُرِفَ فَاجتُنِبَ او حَقٌّ يَتَعَيَّنُ فَطُلِبَ وَآخِرَةٌ اظَلَّ اقبالُها فَسُعِىَ لَها وَ دنيا عُرِفَ نَفادُها فَاعرِضَ عَنها ... انَّ العَجَبَ كُلَّ العَجَبِ لِمَن صَدَّقَ بِدارِ البَقاءِ وَ هُوَ يَسعى لِدارِ الفَناءِ وَ عَرَفَ انَّ رِضَى اللّهِ فى طاعَتِهِ وَهُوَ يَسعى فى مُخالَفَتِهِ.
عبداللّه بن عمر گفت شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آن خيرى است كه اميد مىرود، يا شرّى است كه از آن پرهيز مىشود، يا باطلى شناختهشده است كه از آن پرهيز مىشود، يا حقّى روشن و آشكار است كه طلب مىشود، يا آخرتى است كه رو مىآورد پس براى آن تلاش مىشود. (بدانيد) دنيا ناپايداريش شناخته شده است پس از آن دورى مىشود. شگفتا و بس شگفتا كه كسى قبول دارد خانهاى جاويدان هست، امّا براى سراى فانى مىكوشد و مىداند كه رضاى الهى در اطاعت اوست، امّا در مخالفت او گام برمىدارد.
بحارالانوار، ج 77، ص 182
نور هدايت
اين حديث اندكى جملههايش پيچيده است، امّا آنچه به نظر ما مىرسد اين است كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىخواهد در ابتدا محتواى دنيا را ذكر كند و در ادامه حديث به تضاد بين عمل و عقيده انسانها بپردازد، بدين معنا كه مشكل
مردم در عدم شناخت نيست، بلكه كوتاهى در عمل است. سرمايههاى دنيا يا خوب است يا بد كه اگر خوب باشد سزاوار است انسان آنها را بطلبد و اگر بد باشد شايسته است انسان از آنها بپرهيزد. به عبارت ديگر، سلسله حقايقى هستند كه شناخته و معيّن شدهاند و انسان بايد آنها را بشناسد و بدانها معتقد باشد و توجّه داشته باشند كه مسلّماً آخرتى در راه است و انسانها در آستانه آن قرار دارند و بايد براى رسيدن به سعادت آن جهان بكوشند.
بىاعتبارى دنيا را همه مىشناسند و مىدانند اين دنيا به كسى وفا نكرده و عروسى است كه هزاران داماد را ناكام گذارده و به كسى كام نداده است.
به قول حافظ:
مجو درستى عهد از جهان سست نهادكه اين عجوز، عروس هزار دامادست
لذا بايد از آن دورى جست. اين چيزى است كه من در تفسير اين جملهها مىفهمم كه در واقع در بسيارى از اوقات ما گناه را به گردن نادانى مىنهيم.
البتّه نمىگوييم جهل سبب انحراف نيست و بسيارى از زشتىها و بدكارىها نتيجه ناآگاهىها نيست، ولى اگر بسنجيم مىبينيم بيشتر مسائل روشن است و خود مردم مقصّرند.
در نهجالبلاغه آمده است كه كسى مذمّت دنيا مىكرد كه اين دنيا فريبنده و مكّار و چنين و چنان است. حضرت خطاب به او فرمود: «اى كسى كه دنيا را مذمّت مىكنى و فريب آن را خوردهاى، بگو ببينم دنيا كجايش فريبنده است؟» بعد افزود: «آيا اين استخوانهاى در زير خاك پوسيده پدران و اجدادت فريبنده است؟ آيا اين قبرهاى درهم شكسته دوستان و بستگانت فريباست؟ آيا اين بيمارانى كه شبها در بستر افتاده بودند و تو در كنار بستر آنان ناظر نالهها و فريادهايشان يا جانكندنشان بودى تو را مىفريبند؟».(1)حضرت على عليه السلام فرمود: بهترين واعظان همين جنازههايى است كه روى
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 131.
دست مىگيرند و با گفتن لاإلهإلّااللّه از جلوى چشمانمان مىگذرانند.
فَكَفَى واعِظًا بِمَوْتى عايَنتُمُوهُم حُمِلُوا إلى قُبورِهِم غَيرَ راكِبينَ وَ انزِلوا فيها غَيرَ نازِلينَ
: «مردگانى كه به چشم خود ديدهايد براى اندرز شما كافى است كه آنان بىآنكه بر مركبى سوار شوند به گورستان برده شدند و در آن گذارده شدند بىآنكه خود بتوانند در آن فرود آيند».(1)در فصل پاييز در باغ و بوستان قدم بگذار و با ديده عبرت، خزان و پژمردگى آنها را نظاره كن. اين همان باغى است كه در فصل بهار چهچهه بلبلان و زيبايى از هر سوى آن نمايان بود و گلها و شكوفهها در آن خودنمايى مىكرد، دنيا نيز چنين جلوهگرى مىكند. گاهى شش ماه، گاه شصت سال و گاهى ... دوام دارد.
پس كجاى آن فريبنده است؟ اين انسان است كه مىخواهد خود را بفريبد و لذا گناه را به گردن دنيا مىاندازد.
ازاينرو به ما گفتهاند كه هر از چندى به زيارت اهل قبور برويد تا بدانيد كه آخرين منزل هستى اين است. گويا در روايات آمده، زيارت اهل قبور غصّه را كم مىكند، چون غم و غصّههاى ما معنوى نيست. غصّه مىخورم كه چرا به فلان مقام نرسيدم؟ چرا خانه ندارم؟ چرا و چرا ... لذا وقتى قبرستان رفتى و دريافتى كه عاقبت خانهات دل قبر خواهد بود، آرام مىگيرى.
در قم قبرستانى است كه در قسمت بالاى آن علما دفن شدهاند. روزى به آنجا رفتم ديدم عكس استادان و رفقايمان در آنجاست. وقتى آنها را مىبينيد متوجّه مىشويد كه اين مرگ براى ما نيز هست. اين حرفهاى عوام كه خدا نكند، پناه بر خدا، چشم شيطان كور و گوش شيطان كر، در مورد مرگ معنا ندارد. مرگ شوخىبردار نيست، همه مكاتب و ملل قبول دارند كه انسان سرانجام مىميرد و ساعت مرگ هيچ كسى معيّن نشده است. حضرت على عليه السلام در بستر شهادت سخنان عجيبى دارد كه يك كتاب را در يك جمله بيان مىفرمايد:
انَا بِالأمسِ
1) نهجالبلاغه، خطبه 188.
صاحِبُكُم وَ انَا اليَومَ عِبرَةٌ لَكُم وَ غَداً مُفارِقُكُم
: «من ديروز با شما همنشين بودم و امروز درس عبرتى براى شما هستم و فردا از نزدتان مىروم».(1)مجموعه دنيا در همين سه روز (ديروز من، امروز من، فرداى من) خلاصه مىشود.
حالا آيا ارزش دارد كه انسان گناه كند و پا روى حق بگذارد؟ اگر ارزش ندارد پس بياييم و خود را اصلاح كنيم.
تضاد بين عمل و عقيده
«انَّ العَجَبَ
» گاهى مىشود كه بين اعتقاد و عمل انسان تضاد است. به چيزى عقيده دارد، امّا عملش بر خلاف آن است. حتماً براى اين تضاد بايد سرچشمهاى پيدا بشود، زيرا اعتقاد در عمل اثر مىگذارد و عمل در اعتقاد. فرق بين انسان و حيوانات اين است كه حيوانات انگيزههاى غريزى دارند، ولى انسان انگيزه فكرى دارد. يعنى مىانديشد و صلاح و فساد چيزى را كه مىخواهد انجام دهد تعيين و آنگاه بر طبق آن عمل مىكند. ولى با وجود اين بسيار مىشود كه بين عمل و اعتقاد او تضاد رخ مىدهد. خلاصه بايد ديد سرچشمه آن در كجاست؟
نمونهاش دو جملهاى است كه پيامبراكرم صلى الله عليه و آله مطابق اين حديث فرمود: شگفتا از كسى كه قيامت را قبول دارد امّا تمام تلاش خود را براى دنيا مىكند. و شگفتا از كسى كه مىداند خشنودى خدا با اطاعت از او به دست مىآيد امّا گناه مىكند.
چنين تضادى از نظر روانى سرچشمههاى مختلفى دارد:
عقيده سست است. وقتى اينگونه باشد با شك آميخته مىشود و اين سستى و شك حاكى از عدم باور قلبى است و چنين چيزى در عمل نيز اثر مىگذارد، چون عمل آيينه تمامنماى درون آدمى است. وقتى شما مىدانيد آتش سوزنده است محال است دستتان را نزديك آن ببريد. اگر به همين اندازه به كلام الهى اعتقاد داشتيد محال بود بين عقيده و عملتان تضاد باشد. « «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ
1) نهجالبلاغه، خطبه 149.
أَمْوَالَ اليَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يْأكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ نَارًا وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا»؛ كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مىخورند، (در حقيقت) تنها آتش مىخورند، و بهزودى در شعلههاى آتش (دوزخ) مىسوزند».(1)بنابراين براى رهايى از اين مصيبت و فاجعه بايد عقيده را محكم كرد.
در ظاهر ايمان خوبى دارد، امّا شهوت بهاندازهاى قوى است كه بر ايمان غالب مىشود. براى جلوگيرى از اين آلودگى چارهاى جز مهار شهوات از طريق رياضت نفس، مطالعه حال بزرگان و علما و مطالعه آيات و روايات نداريم.
ايمان دارد و شهوات قوى هم ندارد، مثل انسانى كه از روى غفلت وارد آتش مىشود يا بر اثر غفلت آب داغ بر روى دستش مىريزد. در نتيجه غفلت يكى از عواملى است كه باعث اينگونه تضادها مىشود. چنان گرفتار زيبايى ظاهرى دنياست كه از هر چيز ديگرى غفلت دارد. راه مقابله با غفلت دوام تفكّر است. هر روز انسان لحظاتى را براى فكر كردن بگذارد، مخصوصاً هنگام خواب. لحظاتى بينديشد كه امروز من چه كردم؟ كجا هستم؟ چرا آمدهام؟
آمدنم بهر چه بود؟ مقصود از آفرينش من چه بود؟ آيا به هدف آفرينش نزديك شدهام؟ اين دوام تفكّر باعث پاره شدن پردههاى غفلت مىشود.
روزها فكر من اين است و همهشب سخنمكه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟به كجا مىروم؟ آخر ننُمايى وطنم
ماندهام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرايا چه بودهست مراد وى ازين ساختنم؟
جان كه از عالَم عِلوى است، يقين مىدانمرختِ خود باز برآنم كه همانجا فكنم
مرغ باغ ملكوتم نِيَم از عالَم خاكدوسه روزى قفسى ساختهاند از بدنم
اى خوش آن روز كه پرواز كنم تا برِ دوستبه هواى سرِ كويش پرو بالى بزنم
به هرحال اينكه مىبينيم بعضى بر ضدّ عقيده خود عمل مىكنند، بهسبب همين عوامل است. مثلًا برخى ضرر موادّ مخدّر را مىدانند، ولى مىگويند چه كنيم نمىتوانيم جلوى خودمان را بگيريم، اختيار از دستمان بيرون رفته است.
با توجّه به اين مطالب، از يك طرف بايد پايههاى ايمان را تقويت كرد كه اين چند راه دارد: مطالعه بيشتر و عمل خوب و صالح، عمل صالح ايمان انسان را راسخ و محكم و نور هدايت را در دل انسان بيشتر مىكند، مهار شهوات و ديگر دوام تفكّر.
1) سوره نساء، آيه 10.
26
عَن ابى ايّوبٍ الانصارىّ قالَ سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: حُلُّوا انفُسَكُمُ الطّاعَةَ وَالبِسوها قِناعَ المُخالَفَةِ فَاجعَلوا آخِرَتَكُم لِأنفُسِكُم وَسَعيَكُم لِمُستَقَرّكُم وَاعلَموا انَّكُم عَن قَليلٍ راحِلونَ وَالَى اللّهِ صائِرونَ وَ لا يُغني عَنكُم هُنالِكَ الّا صالِحُ عَمَلٍ قَدَّمتُموهُ وَحُسنُ ثَوابٍ احرَزتُمُوهُ فَإنَّكُم انَّما تَقدِمونَ عَلى ما قَدَّمتُم وَتُجازَوْنَ عَلى ما اسْلَفتُم.
ابوايّوب انصارى روايت كرده است كه شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: لباس و حلّه اطاعت الهى بر تن كنيد و جامه مخالفت با هواى نفس را بر جانتان بپوشانيد. پس آخرت را از آنِ خويش كنيد و سعى خود را براى جايگاه ابدىتان قرار دهيد.
بدانيد كه شما بهزودى مىكوچيد و بهسوى خدا مىرويد. در آن روز چيزى جز عمل صالحى كه از پيش فرستادهايد يا ثوابى كه پسانداز كردهايد بىنيازتان نمىكند، چرا كه شما بر آنچه از پيش فرستادهايد وارد مىشويد و به اعمالى كه مقدّم داشتهايد جزا داده مىشويد.
بحارالانوار، ج 77، ص 182
نور هدايت
در اين حديث ابتدا چهار دستور وجود دارد و سپس درباره كوتاهى عمر دنيا بحث مىشود. امّا چهار دستور:
جامه مخالفت با هواى نفس بپوشيد.
آخرت را براى خودتان نگاه داريد.
كوشش شما براى منزل اصلىتان باشد.
در اينجا جملهاى است كه بايد بسيار به آن توجّه كرد. مىفرمايد اطاعت، لباسى زينتى براى انسان است و چهره انسان را زيبا مىكند. جامعهاى كه در آن فرمان خدا به كار رود جامعهاى زيباست. جامعه بىخدا جامعهاى است كه به هر سو نگاه كنى زشتى و پلشتى در آن موج مىزند. اگر آخرتى هم در كار نبود- كه حتماً هست- انسان براى همين زندگى دنيا لازم بود از خدا فرمان ببرد، زيرا گردن نهادن به فرمان الهى به انسان شخصيّت مىدهد و او را گرامى مىگرداند.
شما انسانى را تصوّر كنيد كه زبانش، چشمش و خلاصه تمام اعضايش، لجامگسيخته و بىقيد و بند است و هر خلافى را انجام مىدهد. چنين انسان آلودهاى را با انسانى مقايسه كنيد كه از زبانش، چشمش، قلبش و خلاصه اعضا و جوارحش مراقبت مىكند. شما فطرتاً به اين انسان مهذّب و پاكيزه علاقهمند مىشويد و از اوّلى تنفّر داريد؛ اوّلى لباس اطاعت الهى را از تنش بهدر آورده و فاسق شده است.
«فسق» در لغت بهمعنى «خُروجُ النَّباتِ عَنِ التَمرَةِ» است. يعنى هسته از خرما بيرون بيايد. انسان فاسق چنين است، امّا انسان پاك و مطيع فرمان خدا پوشش زيباى اطاعت الهى را بر تن دارد.
«بدانيد كه شما بهزودى كوچ مىكنيد و بهسوى خدا مىرويد. سرمايهاى كه به حال شما در آنجا مفيد باشد عمل صالح است و چيزى جز آنچه را از پيش فرستادهايد، در اختيار شما نخواهد بود».
در بسيارى از روايات انسانها به مسافرانى تشبيه شدهاند كه دنيا منزلگاه موقّتى آنان است و مقصد نهاييشان آخرت؛ مسافرى كه اختيارش دست خودش
نيست او را آوردهاند و سرانجام مىبرند.
من بهخود نامدم اينجا كه به خود باز رومآن كه آورد مرا باز بَرَد در وطنم
انسان در منزلگاه وسايلى تهيّه مىكند و آماده حركت مىشود. سفرهاى سابق با سفرهاى امروزى خيلى تفاوت داشت. وقتى مىخواستند از شهرى به شهر ديگر بروند فاصله بين دو شهر را تقسيم مىكردند، به آن مقدار كه مسافر بتواند در مدّت روز بپيمايد و در هر جايى منزلى مىساختند. لذا تعبير مىكردند كه مثلًا مسافت از قم تا تهران سه منزل است. يعنى صبح كه حركت مىكنيم شب به جايى مىرسيم و توقّف مىكنيم. البتّه خوابيدن شب براى مقاصدى بود:
استراحت و ايمنى از خطر سارقان و حيوانات وحشى. آبانبارى بود آب برمىداشتند براى بين راه و مركب را آماده مىساختند. كسى كه به منزل بينراه مىآمد آن را خانه هميشگى فرض نمىكرد. حال اگر واقعاً بينش ما درباره دنيا همين باشد كه دنيا دار بقا نيست و بايد سرانجام به منزل اصلى كوچ كنيم، وضعمان تفاوت مىكند و متحوّل مىشويم.
حيات واقعى براى آنجاست. چنانكه قرآن مىفرمايد: « «وَمَا هذِهِ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْأَخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»؛ اين زندگى دنيا چيزى جز سرگرمى و بازى نيست، و فقط سراى آخرت سراى زندگى (واقعى) است اگر مىدانستند».(1)اگر چنين نگرشى داشته باشيم ديگر براى يك قطعه زمين، مقام و ... دعوا نمىكنيم. تازه منزلگاههاى قديم با دنيا تفاوت دارد، زيرا آنها مىدانستند وقتى سر شب به منزل رسيدند تا صبح هستند و بعد حركت مىكنند، امّا چه كسى تضمين كرده كه در دنيا تا صبح يا تا ظهر زنده است. آنچه در روايت تصريح شده اين است كه در آن دنيا چيزى كه به درد آدمى بخورد نيست مگر دو چيز: اعمال صالحى كه از پيش مىفرستد و ثواب و نيكويى كه براى خود فراهم كرده است.
ممكن است تفاوت بين اين دو در اين باشد كه اعمال صالح از آنِ
1) سوره عنكبوت، آيه 64.
انسان و حسن ثواب تفضّل الهى است. يعنى كارى مىكند كه مشمول تفضّلات الهى شود. اگرچه عمل صالحى نداشته باشد، آنگونه باشد كه انسان بهسبب حسن نيّتش مشمول ثواب الهى است، يا اينكه ديگران براى او ثواب هديه بفرستند.
به هر حال مشكل بزرگ انسانها در اين دنيا عدم درك واقعيّتهاست و چقدر جالب است بيان اميرالمؤمنين على عليه السلام كه مىفرمايد:
رَحِمَ اللّهُ امْرِءً عَلِمَ مِن اينَ وَ فى أينَ وَ الى اينَ»(1)
تمام زندگانى دنيا در اين سه جمله نهفته است: از كجا آمديم، در كجاييم، به كجا مىرويم؟ بدين معنا كه هر كس اين سه نكته را بداند مشمول رحمت الهى مىشود. اشاره به آن حديث معروف است كه در نهجالبلاغه آمده كه حضرت على عليه السلام پشت دروازه كوفه آمد و با مردگان سخن گفت و فرمود:
اما لَو اذِنَ لَهُم فِى الكَلامِ لَأخبَرُوكُم انَّ خَيرَ الزّادِ التَّقوى
: «اگر به اين مردگان اجازه بدهند كه با شما سخن بگويند، هر آينه به شما خبر مىدهند كه (اين سفر زادو توشه مىخواهد و) چيزى بهتر از عمل صالح و تقوا نيست».(2)انسان بايد اين مسأله را آنقدر به خودش تلقين كند تا كاملًا متوجّه بشود و آن را باور كند.
27
عَن ابى هُرَيرَةٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله فى خُطبَتِهِ: لا تَكونوا مِمَّن خَدَعَتهُ العاجِلَةُ وَ غَرَّتهُ الامنِيَّةُ فَاستَهوَتهُ الخُدعَةُ فَرَكَنَ الى دارِ السُّوءِ سَريعَةِ الزَّوالِ وَشيكَةِ الإنتِقالِ انَّهُ لَم يَبقَ مِن دُنياكُم هذِهِ فى جَنبِ ما مَضى الّا كَإناخَةِ راكِبٍ او صَرّ حالِبٍ فَعَلى ما تَعرِجونَ وَ ماذا تَنتَظِرونَ؟
از ابوهريره روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در خطبهاى فرمود: از كسانى نباشيد كه دنيا به آنان نيرنگ زده و آرزوها آنان را فريفته است، پس نيرنگ و فريب دنيا وى را سرگشته و بىخرد و مدهوش ساخت و لذا به دنياى پر از نكبت و بدى و زودگذر و ناپايدار دل بست و اعتماد كرد. بدانيد از اين دنياى شما در مقايسه با آنچه گذشته، فقط بهاندازه خواباندن شترى يا بستن پستان حيوانى باقى مانده است. بنابراين بر چه چيزى بالا مىرويد (در كجا اقامت مىكنيد) و چه چيزى را انتظار مىبريد؟
بحارالانوار، ج 77، ص 183
نور هدايت
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين خطبه (1)مسائل مهمّى را بيان مىدارد. نخستين موضوعى كه بدان اشاره شده، زرقو برق و فريبى است كه انسان از درون و برون
1) تفاوت خطبه با حديث در اين است كه معمولًا خطبه جامعيّت بيشترى دارد، زيرا در مجلس رسمى و درحضور جمع زيادى ايراد مىشود و گوينده در صدد بيان مسائل اساسى و زيربنايى است.
دنيا مىخورد كه از يكى به «خدعه» و ديگرى به «غرور» تعبير كرده است. «
خَدَعَتهُ العاجِلَةُ وَ غَرَّتهُ الامنِيَّةُ؛
دنياى زودگذر او را فريفته و آرزوهاى دور و دراز درونى، او را مغرور ساخت». خدعه و غرور شبيه يكديگرند، ولى در اينجا خدعه، فريب بيرونى است و غرور، فريب درونى.
انسان زرقو برق و جاه و منزلت دنيايى را مىبيند و به انسانهايى كه در ناز و نعمت بهسر مىبرند توجّه مىكند و همين چيزها او را به خود مشغول و از خدا و آخرت و ارزشهاى معنوى غافل مىسازد. رسول خدا مىفرمايد: از كسانى مباش كه گاهى عواملى از درون خود او را بفريبد و گاهى عواملى از برون.(1)
به همين دليل در برخى روايات از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه از آن حضرت پرسيدند: اىُّ النّاسِ اثبَتُ رَأياً؛ چه كسى از همه مردم بافكرتر و از نظر انديشه ثابتتر است؟ فرمود: مَن لَم يَغُرَّهُ النّاسُ مِن نَفسِهِ وَلَم تَغُرَّهُ الدُّنيا بِتَشَوّفِها؛ كسى كه مردم فريبكار او را نفريبند و تشويقهاى دنيا نيز او را فريب ندهد».( صدوق، امالى، ص 478، ح 644).
ولى با اين حال در صحنههاى مختلف همين دنياى فريبنده، صحنههاى گويايى است كه ناپايدارى جهان و توخالى بودن زرقو برقهاى آن را به روشنترين وجهى بيان مىكند كه هر انسان هوشمندى را مىتواند بيدار كند، بلكه ناهوشمندان را هوشيار مىسازد.( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 33 سوره لقمان).
دومين چيزى كه بدان اشاره شده ناپايدارى دنياست. كسى كه از درون يا برون فريب دنيا را مىخورد در حقيقت به «دارالسّوء» (سراى بد) اعتماد كرده است آنهم سرايى كه بهسرعت نابود مىشود و انسان از آن كوچ مىكند و هر لحظه در آن «جرس فرياد برمىدارد كه بربنديد محملها».
در اينجا از يكى به زوال و از ديگرى به انتقال تعبير شده است. آوردن هر دو كلمه نكته دارد: زايل شدن يعنى اين شخص آنچه دارد از دست مىدهد، منتقل شدن يعنى شخص به مكانى مىرود كه بايد در آنجا حساب پس بدهد. پس نعمتهاى دنيايى سريع مىآيد و زود هم مىگذرد. البتّه قرآن هم روى اين
1) انسانها چند گروهند: برخى آنقدر ضعيف و ناتوانند كه تنها مشاهده زرق و برق دنيا براى فريب و غرورشان كافى است، امّا برخى كه مقاومت بيشترى دارند وسوسههاى شيطان نيز بايد به آن افزوده شود و شيطان درون و برون دستبهدست هم دهند تا آنها را بفريبند. بىشك بسيارى از مظاهر زندگى غرورآميز و غفلتزاست و گاه چنان انسان را به خويشتن مشغول مىدارد كه از هرچه غير آن است غافل مىسازد.
مسائل تأكيد كرده است و از فريبندگى دنيا به تزيين تعبير مىكند و آن را گاه خدا به خودش، گاهى به نفس و گاهى به شيطان نسبت مىدهد كه همه آنها صحيح است:
نسبت دادن آن به خدا، براى مسبّبالاسباب بودن خداست.
اسناد آن به شيطان، براى وسوسههايى است كه از بيرون به درون جان انسان مىخزد.
نسبت دادن آن به خود انسان، بهسبب هواى نفس و صفات درونى آدمى است.
در نظر مردم عادى كه سطحى فكر مىكنند واقعاً دنيا زرقو برق دارد، امّا از نظر كسانى كه به عمق اين دنيا فرو رفتهاند هيچ زرق و برقى ندارد. اين زرقو برقها براى اين است كه انسان آن را از دور مىبيند و قضاوت مىكند و به قول معروف «از دور دستى به آتش دارد»، امّا وقتى بدان نزديك شدى و در دام آن افتادى جانت را آتش مىزند و گوش را كر مىسازد. لذا چون بيشتر انسانها عقلشان در چشمشان است و به ژرفاى مسائل پى نمىبرند گرفتار اين ياوهها مىشوند، وگرنه وقتى به درون زندگى كسانى كه به جاه و مال و منال رسيدهاند و مقامهاى دنيايى آنان، چشم او را پر كرده است وارد شود مىبيند كه چندان آش دهنسوزى هم كه مىگويند نيست. حكايت زير مطلب را روشنتر مىسازد.
مىگويند: كسى آرزوى سلطنت داشت و از سلطانى خواست كه يك روز به جاى او بر تخت سلطنت بنشيند و فرمان دهد. خواستش قبول شد و او را بر تخت نشاندند. بعد نگاهى به بالاى سرش كرد و ديد كه چاقوى بزرگ و سنگينى در آن بالا آويزان كردهاند كه به تار مويى بسته است. وحشت كرد و با خود انديشيد اگر اين كارد رها شود و از آنجا بر سر من فرود آيد چه خواهد شد! مدّتى امر و نهى كرد، بالاخره ناراحت شد و از جا برخاست و گفت: اصلًا ما از اين مقام گذشتيم. بعد فكر كرد پيش خود گفت: تو از دور گمان مىكنى اين سلطنت واقعاً
ارزش دارد، در حالى كه هر لحظه ممكن است اين سلطان كشته شود، اطرافيانش و برادرانش و پسرانش عليه او قيام كنند و او را براندازند؛ بنابراين، گويى زير شمشيرى كه به مويى بسته نشسته است.
يكى از رؤساى جمهور آمريكا بعد از آنكه از رياست جمهورى بيرون آمد، گفته بود راحت شدم و علّتش اين است كه در شبانهروز ده يا پانزده بار مرا از خواب بيدار مىكردند، چون در اين دنياى بزرگ هر روز حادثهاى واقع مىشود كه بايد مرا در همان ساعت باخبر سازند، شبى نيست كه مرا بارهاو بارها از خواب بيدار نكنند در غير اين صورت منافع مملكت به خطر مىافتد.
دنياى اين جورى هم هر روز چند تا از اين حادثهها در آن رخ مىدهد. بعد گفته بود حالا كه بيرون آمدهام شب راحت مىخوابم.
خلاصه دنيا دورنماى جالب و زيبايى دارد، ولى وقتى كسى وارد آن شد مىبيند خبرى نيست و چه تعبير زيبايى على عليه السلام مىفرمايد:
كُلُّ شَيءٍ مِن الدُّنيا سَماعُهُ اعظَمُ مِن عِيانِهِ وَ كُلُّ شَيءٍ مِن الآخِرَةِ عِيانُهُ اعظَمُ مِن سَماعِهِ
: «هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از ديدنش است و هر چيز آخرت ديدنش بزرگتر از شنيدنش».(1)نمىتوان آخرت را با الفاظ بيان و وصف كرد. بهخصوص در آن جمله كه حضرت على عليه السلام فرمود: (ممكن است كسى بگويد:) دنيا فريبنده است.
دنيا با صدزبان بىزبانى، بىوفايى و ناپايدارى خود را اعلان مىدارد. باز فرمود:
آيا اين قبرهاى درهم شكسته پدرانت فريبنده است؟ آيا اين آثار بازمانده از نياكانت فريبنده است؟ اين بيمارانى كه شب تا صبح در كنار بستر آنها بوده و از آنان پرستارى مىكردهاى فريبندهاند؟ خلاصه اگر دقّت كنيم در واقع اين ماييم كه خودمان را فريب مىدهيم.
در ادامه كلام حضرت على عليه السلام تعبيرى است كه در كمتر آيه و روايتى اين تعبير مطرح شده. معمولًا از بىوفايى يا از عدم ثبات دنيا و عدم اعتماد به دنيا
1) نهجالبلاغه، خطبه 114.
بحث مىشود، امّا در اينجا بحثى مقايسهاى است: آنچه از دنيا باقى مانده در مقابل آنچه از دنيا گذشته خيلى كم است. سپس دو مثال بيان فرموده است:
اناخَةِ راكِبٍ
؛ خواباندن شتر» زيرا نمىتوان از شتر ايستاده، پياده يا بر آن سوار شد. از عجايب شتر يكى اين است كه وقتى مىخوابد و بار بر آن مىنهند و كسى بر آن سوار مىشود راحت با بار و بنه برمىخيزد، در حالى كه حيوانات ديگر نمىتوانند اين كار را انجام دهند. همين نكته اخير را برخى مفسّران در آيه « «أَفَلَا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ»؛ آيا به شتر نمىنگرند كه چگونه آفريده شده است».(1)چنين يادآور شدهاند كه مقدار زيادى از آن به وضع خاصّ سر و گردن شتر بستگى دارد. سر آن مانند اهرمى عمل مىكند و با آن تكان مخصوص كه مىدهد بار سبك مىشود و مىتواند با تمام قدرت برخيزد. زمان اين اناخه (خواباندن) بسيار كم است و دنيا نيز چون اين اناخه ديرى نمىپايد.
صَرّ حالِب
» وقتى حيوان پستانش پر از شير است، براى آنكه بچّهاش شيرها را نخورد با كيسهاى دور پستانش را مىبندند و گرهى بر آن مىزنند كه اين كار چندان وقت نمىبرد. آن چيزى را كه به پستان مىبندند «صرار» مىگويند.
انتخاب اين دو مثال جالب، تشبيهى براى دنياست.
«اناخة راكب» يعنى مىخوابانند كه آخر خط است بايد پياده شوى. اين با مسأله رفتن از دنيا تناسب دارد، مثل اينكه انتهاى سوارى است و شتر را خواباندهاند و به انسان مىگويند بفرماييد پياده شويد.
«صَرّ حالب» يعنى به بچّه حيوان فرصتى مىدهد تا شيرى بنوشد بعد منعش مىكنند. حال به انسان مقدارى عمر دادهاند بعد مرگ آن رشته را پاره مىكند. اين تشبيهات بسيار حسابشده و متناسب با موضوع انتخاب شدهاند. مىفرمايد: از دنيا باقى نمانده مگر بهاندازه خواباندن يك شتر و پياده كردن سوار آن، كه زمان خيلى كوتاهى است.
1) سوره غاشيه، آيه 17.
يا بهاندازه اينكه پستان حيوان را ببندند و جلوى بچّهاش را بگيرند و بگويند سهم تو بيش از اين نيست.
اكنون منظور از اينكه باقىمانده عمر دنيا در جنب آنچه گذشت بسيار كم است چيست، آيا تمام عمر دنيا چنين است يا عمر هر انسانى؟
اگر منظور عمر دنيا باشد يعنى باقىمانده دنيا نسبت به گذشته بسيار اندك است، زيرا از عمر دنيا ميلياردها سال مىگذرد و اگر مراد، عمر بشر باشد يعنى بشر با اينكه ساليانى دراز در اين دنيا هست، اين عمر بشر در مقايسه با باقىمانده آن بسيار اندك است. ممكن است از عمر آدم عليه السلام زياد نگذشته باشد، ولى نوع انسان منحصر به آدم نبوده است. دلايلى داريم كه پيش از آدم انسانهايى در زمين مىزيستهاند، دنيايى بوده است.
يا ممكن است نسبت به عمر خود شما باشد كه آنچه مانده نسبت به آنچه گذشته خيلى كم است. يعنى اطمينان نداريم شايد باقىمانده عمر يك ساعت باشد و لذا بايد فرض را بر اين گذارد كه چيزى باقى نمانده است. حال وقتى اينطور شد بر چه چيزى اعتماد داريد؟ از چه وسيلهاى براى ترقّى و عروج استفاده مىكنيد؟ لحظهاى باقى نمانده، همين يك لحظه را غنيمت بدان.
مىخواهى توبه كنى توبه كن و فرصت را از دست نده.
در عصر ما حوادث نسبت به گذشته زيادتر شده است و خيلى سريع مىگذرد و پيشامدهايى رخ مىدهد كه انسان آنها را در خواب هم نمىبيند. لذا زندگى دنيا نسبت به گذشته بىاعتبارتر شده است.
28
عَن عَبدِاللّهِ بنِ عَبّاسٍ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: ايُّها النّاسُ، بَسطُ الأمَلِ مُتَقَدّمُ حُلُولِ الأجَلِ وَالمَعادُ مِضمارُ العَمَلِ فَمُغتَبِطٌ بِمَا احْتَقَبَ غانِمٌ وَمُتَيَسّرٌ بِما فاتَهُ نادِمٌ. ايُّهَا النّاسُ، انَّ الطَّمَعَ فَقرٌ وَاليَأسَ غِنى وَالقَناعَةَ راحَةٌ وَالعُزلَةَ عِبادَةٌ وَالعَمَلَ كَنزٌ وَالدُّنيا مَعدِنٌ ...، فَبادِروا العَمَلَ وَ انتُم في مَهلِ الأنفاسِ وَ جِدَّةِ الأحلاسِ قَبلَ ان تُأخَذوا بِالكَظمِ فَلا يَنفَعُ النَّدَمُ.
ابن عبّاس مىگويد از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: اى مردم، قبل از آنكه مرگ انسان فرا رسد، آرزوها جلوى او گسترده مىشود و معاد، ميدان عمل و مسابقه است. (مردم دو دستهاند:) آدم فقيرى كه غبطه مىخورد و به همان اندازه كه در راه خدا انفاق مىكند پيروز و سرافراز است، و ثروتمند و دارايى كه از اموالش بهرهاى نبرده و انفاق نكرده لذا پشيمان است. اى مردم، طمع و فقر و بيچارگى و چشم نداشتن به مال مردم بىنيازى است، قناعت موجب آسايش، دورى از مردم عبادت، عمل صالح گنج و دنيا معدن است. پس در اين فرصتى كه داريد عمل كنيد، هرچند اين فرصت بهاندازه فاصله بين دم و بازدم يا عوض كردن روكش زين باشد. پيش از آنكه گذرگاه نفس گرفته شود كه ديگر در آن وقت، پشيمانى سودى نخواهد داشت.
بحارالانوار، ج 77، ص 183
نور هدايت
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله دو مطلب را در اين حديث يادآور مىشود:
بىشك اميد و آرزو عامل حركت چرخهاى زندگى انسانهاست كه حتّى اگر يك روز از دلهاى مردم جهان برداشته شود نظام زندگى به هم مىريزد و كمتر كسى دليلى بر فعاليّت و تلاش خود پيدا مىكند.
ولى همين عامل حيات و حركت اگر از حد بگذرد و به صورت آرزوى دور و دراز درآيد، بدترين عامل انحراف و بدبختى است. درست مانند آب باران كه مايه حيات است، امّا اگر از حد گذشت مايه غرق شدن و نابودى خواهد شد.
اين آرزوهاى كشنده همان است كه آيات 1- 5 سوره حجر بر آن تأكيد كرده و آن را مايه بىخبرى از خدا و حق و حقيقت مىشمارد. اين آرزوها و اميدهاى دور و دراز چنان انسان را به خود مشغول مىدارد و غرق در عالمى از تخيّل مىسازد كه از زندگى و هدف نهايىاش بهكلّى بيگانه مىشود.
حديت معروفى كه از على عليه السلام نقل شده، بيان گويايى براى اين واقعيّت است.
ايُّها النّاسُ انَّ اخوَفَ ما اخافُ عَلَيكُمُ اثنانِ: اتّباعُ الهَوى وَ طُولُ الأمَلِ. فَأمّا اتّباعُ الهَوى فَيَصُدُّ عَن الحَقّ وَ امّا طولُ الأمَلِ فَيُنسِى الآخِرَةَ
: «اى مردم، ترسناكترين چيزى كه از آن بر شما مىترسم دو چيز است: پيروى از هوىو هوس و آرزوهاى طولانى. امّا تبعيّت از هوىو هوس انسان را از راه حق بازمىدارد و آرزوهاى طولانى آخرت را بهدست فراموشى مىسپارد».(1)و به راستى چه افراد با استعداد و شايسته و لايقى كه بر اثر گرفتارى در دام
1) نهجالبلاغه، خطبه 42.
آرزوهاى دراز به موجودات ضعيف و مسخ شدهاى مبدّل گشتند كه نهتنها به حال جامعهشان مفيد نيفتادند، بلكه منافع شخصى خود را پايمال كردند و از هرگونه تكامل بازماندند.
«مضمار» به معناى لاغر شدن هم آمده و لذا در نهجالبلاغه مىفرمايد: «امروز مضمار است».(1)دنيا ميدان تمرين مسابقه آخرت است. از اين تعبير برمىآيد كه گاه به خود ميدان مسابقه هم مضمار مىگويند، چون درآنجا مىدوند ولاغر مىشوند.
به هر حال مطابق اين فرمايش حضرت، معاد مضمار عمل است. خيال نكنيد انسان با آرزوها به جايى مىرسد. در آنجا اعمال با هم مسابقه مىدهند، هر كه عملش بيشتر برنده مسابقه است و هر كه عملش كمتر و آلودهتر، بازنده و زيانكار است. دنيا شما را با آرزوها سرگرم مىكند در حالى كه در بازار قيامت، امل و آرزو به درد نمىخورد، بلكه عمل نتيجهبخش است.
از جمله بعد مىفهميم كه مردم دو دستهاند: دستهاى مُغتبط و ديگر متيّسر.
برخى مغتبط را بهمعنى مسرور گرفتهاند ولى به نظر مىرسد مغتبط آدم فقيرى است كه غبطه مىخورد و به همان اندازه كه در راه خدا مىدهد با همان اندك، غانم و پيروز و بهرهمند است.
و عدّهاى همه چيز دارند، ولى چون نتوانستهاند از اموالشان بهرهاى ببرند پشيمان مىشوند.
در جملههاى بعد شش چيز را بيان فرموده است:
1) نهجالبلاغه، خطبه 28.
1 و 2. فقر و غناى انسان، درونى است نه بيرونى. آدم طمّاع، دنيا را هم داشته باشد باز فقير است. به عكس، آدم بىاعتنا به دنيا اگر هيچ هم نداشته باشد باز غنىاست. روح بايد سيراب و غنى باشد، چون بهترين ثروت، ثروت درونى ونفسانى است. طمع فقر است وچشمنداشتن به مال دنيا ثروت. (
انَالطَّمَعَ فَقْرٌ وَاليَأسَ غِنى
). 3. انسان به استراحت نياز دارد. اگر استراحت و راحتى مىطلبى بايد در درون جانت آن را بجويى زيرا قناعت، آدمى را آسايش مىبخشد (
وَالقَناعَةَ راحَةُ
) و حرص انسان را در زحمت مىافكنَد.
وَالعُزلَةَ عِبادَةٌ
). 5 و 6. «گنج انسان عمل اوست و دنيا معدن است» تعبيرات مختلفى درباره دنيا شده كه دنيا مزرعه آخرت است، يا خانه موعظه و پل است، امّا اينكه «دنيا معدن است» فقط در اينجا آمده. دنيا معدنى است كه از آن جواهر بيرون مىآورند. خلاصه براى كسانى كه اهل استفاده از دنيا باشند جاى بدى نيست. از اين جملات استفاده مىشود كه در واقع دنيا مذموم نيست، بلكه ما او را به صورت مذموم درمىآوريم: (
وَالعَمَلَ كَنزٌ وَالدُّنيا مَعدِنٌ
). در پايان حديث حضرت درباره پايان عمر انسان مىفرمايد: از جمله مسائل پوشيده بر انسان، پايان عمر اوست. هيچكس نمىداند كى مىميرد. در قرآن مىفرمايد: « «وَمَا تَدْرِى نَفْسٌ مَاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَ مَا تَدْرِى نَفْسٌ بِأَىّ أَرْضٍ تَمُوتُ»؛ هيچ كس نمىداند كه فردا چه به دست مىآورد، و هيچكس نمىداند در چه سرزمينى مىميرد».(1)
1) سوره لقمان، آيه 34.
اين جزءِ حكمتهاى الهى است كه انسان از مرگ خود بىخبر باشد، زيرا پنهان ماندن آن دو فايده دارد كه در كتاب توحيد مفضل بدانها اشاره شده است.
اگر مقدار عمر انسان معلوم بود از دو حال خارج نبود:
الف) يا مىدانست عمر طولانى دارد كه در اين صورت، غفلت دامان او را مىگرفت و به خودش وعده مىداد كه من ده يا بيست يا پنجاه سال ديگر در اين دنيا مىمانم مجال توبه هم بسيار است عجلهاى براى توبه نيست، آنگاه به گناه و غفلت و بىخبرى آلوده مىشد.
ب) اگر هم مىدانست كه تا يك ساعت ديگر يا يكروز يا يكماه يا يكسال ديگر زندگى مىكند زندگى بر او ناگوار مىشد به خودش مىگفت: من كه تا يكماه ديگر بيشتر زنده نيستم پس چرا تلاش كنم؟ نشاط زندگى از بين مىرفت و مأيوس مىشد.
همين موضوع فايده ديگرى هم دارد كه انسان هر لحظه احتمال دو طرف را مىدهد، يعنى دائماً بين خوف و رجاست. از يكسو دست از طلب برنمىدارد و از سوى ديگر آلوده به گناه نمىشود، چون نمىداند شايد ساعتى بيش از عمرش باقى نمانده باشد. در احاديث بر اين مسأله بسيار تأكيد شده است.
در اين حديث دو تعبير آمده كه از آنها دو مطلب استفاده مىشود: در مدّتى كه مهلت داريد و نفَس آمدو رفتى دارد به عمل بپردازيد، يا اشاره به اين است در ميان نفَسى كه انسان مىكشد لحظهاى كه نفس فرو مىرود و تمام مىشود تا نفس بيرون بيايد مهلت كوتاهى بين رفتو آمد نفس هست كه كمترين مهلت است.
اتّفاقاً گفته مىشود ضربان قلب انسان استراحت خيلى كوتاهى دارد كه به آن «مهلت قلب» مىگويند. يعنى بين نَفَسها هم مهلتى است و اين كوتاهترين فرصت متصوّر براى انسان است. حضرت مىفرمايد: در حالى كه شما در مهلت مابين دم و بازدم هستيد به همان مقدار به زندگى اميدوار نباشيد. بسا نفس پايين كه رفت بالا نيايد. بنابراين در همان لحظه كوتاه هم به اعمال صالح بپردازيد.
(فَبادِروا العَمَلَ وَانتُم في مَهلِ الأنفاسِ
). در گذشته رسم بود وقتى شخص محترمى سوار اسب مىشد پارچه يا قاليچهاى روى اسب مىانداختند. حضرت مىفرمايد: اگر بهاندازه گذاشتن و برداشتن آن قاليچه يا پارچه كه زمانى اندك است فرصت داشتيد، به اعمال نيك بپردازيد چون ممكن است در همين لحظات عمر شما به پايان برسد (
وَجِدَّةِ الاحلاسِ
). پيش از آنكه گذرگاه نفَس گرفته شود كه پشيمانى بعد از آن سودى ندارد و راه بازگشتى نيست، عملى نيك كنيد. انسان اگر اندكى به علم تشريح آگاه باشد مىداند كه مرگ چقدر به انسان نزديك است. در بدن انسان دو عضو اساسى وجود دارد كه اينها بهسادگى از كار مىافتند: قلب و مغز.
يك سلسله رگهاى نازكى است كه وظيفه آنها تغذيه عضله قلب است. اگر اين رگها بسته شود و بخشى از قلب از كار بيفتد، سكته قلبى رخ مىدهد. در مغز انسان نيز مويرگهايى است كه اگر مجراى يكى از اينها گرفته شود، مغز از كار مىافتد و بسا آن بخش از مغز، فرمانده مغز باشد. اگرچه قلب سالم است، چون فرمان قلب از مغز صادر مىشود، يا اينكه آن بخش مسير يك طرف بدن باشد كه آن قسمت از كار مىافتد، يا اينكه بر اثر اصابت سنجاقى، خون لخته شود و به همان اندازه كار دست انسان بدهد.
خلاصه اگر انسان مقدارى درباره علم تشريح مطالعه كند رفتهرفته در زندگى خودش وسواس پيدا مىكند كه آيا شب كه مىخوابم صبح زنده برمىخيزم؟
به هر حال اين حوادث درونى و بيرونى فراوان است. همين مسافرت را در نظر بگيريد كه جزئى از زندگى انسان امروز شده، تمام مسافرتها دام خطر است هر چند انسان مراقب باشد، ديگران ممكن است بىاحتياطى كنند. پس حالا كه مىتوانيد و قدرت داريد عمل نيك كنيد. كارهايى كه مىكنى بگذار به حساب خدا. آيا واقعاً مىتوانيم بگوييم اعمالى كه انجام دادهايم خالص براى خدا بوده
است؟ ريا و علاقه مادّى در آن نبوده؟ پناه بر خدا كه انسان با دست خالى وارد بارگاه الهى شود و وقتى نامه اعمالش را به او مىدهند فرياد برآورَد. قرآن مىفرمايد: « «يَا وَيْلَتَنَا مَالِ هذَا الْكِتَابِ لَايُغَادِرُ صَغِيرَةً وَ لَاكَبِيرَةً إِلَّا أَحْصَيهَا وَ وَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا»؛ اى واى بر ما! اين چه نامهاى است كه هيچ كار كوچك و بزرگى را فروگذار نمىكند مگر اينكه آن را شماره كرده است؟ و (اين در حالى است كه همه) اعمال خود را حاضر مىبينند».(1)
1) سوره كهف، آيه 49.
29
عَن عَبدِاللّهِ بنِ عُمَرَ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: يَكونُ امَّتي فى الدُّنيا عَلى ثَلاثَةِ اطباقٍ. امَّا الطَّبَقُ الأوَّلُ فَلا يُحِبّونَ جَمعَ المالِ وَادّخارِهِ وَلا يَسعَونَ في اقتِنائِهِ وَاحتِكارِهِ وَانَّما رِضاهُم مِن الدُّنيا سَدُّ جَوعَةٍ وَسَترُ عَورَةٍ وَغِناهُم فيها ما بَلَغَ بِهِمُ الآخِرَةَ فَاولئِكَ الآمِنونَ الَّذينَ لا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنونَ.
وَامّا الطَّبَقُ الثّاني: فَإنَّهُم يُحِبّونَ جَمعَ المالِ مِن اطيَبِ وُجوهِهِ، وَ احسَنِ سَبيلِهِ يَصِلونَ بِهِ ارحامَهُم وَيَبِرُّونَ بِهِ اخوانَهُم وَ يُواسونَ بِهِ فُقَراءَهُم وَلَعَضُّ احَدِهِم عَلَىالرَّضيفِ ايسَرُ عَلَيهِ مِن أن يَكتَسِبَ دِرهَماً مِن غَيرِ حِلّهِ او يَمنَعَهُ مِن حَقّهِ ان يَكونَ لَهُ خازِناً الى حينِ مَوتِهِ فَاولئِكَ الَّذينَ ان نُوقِشوا عُذّبُوا وَ ان عُفِىَ عَنهُم سَلِمُوا.
وَ امّا الطَّبَقُ الثّالِثُ: فَإنَّهُم يُحِبُّونَ جَمعَ المالِ مِمّا حَلَّ وَ حَرُمَ وَ مَنعَهُ مِمَّا افْتَرَضَ وَ وَجَبَ ان أنفَقُوهُ انفَقُوهُ اسرافاً وَ بِداراً وَ ان امسَكوهُ امسَكوهُ بُخلًا وَاحْتِكاراً اولئِكَ الَّذينَ مَلَكَتِ الدُّنيا زِمامَ قُلوبِهِم حَتّى اورَدَتهُمُ النّارَ بِذُنوبِهِم.
عبداللّه بن عمر گفت كه شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: امّت من در دنيا بر سه دستهاند: دسته اوّل كسانىاند كه جمع كردن مال را دوست ندارند و در گردآورى و احتكار مال نمىكوشند. آنان از دنيا بهاندازه برطرف كردن گرسنگى و پوشاندن برهنگىها (و زشتىها) راضىاند و بىنيازىشان در چيزى است كه آنان را به
آخرت برساند. اينان در امنيّتاند و ايشان نه ترسى دارند و نه اندوهى.
امّا دسته دوم: آنان دوست دارند كه مال را از پاكترين و بهترين راههاى حلال جمع كنند، با آن صله رحم مىكنند و به برادران ايمانىشان احسان و نيكى مىكنند و با فقرا و بيچارگان مواسات مىورزند. از نظر آنان سنگ سخت را با دندان جويدن آسانتر است از اينكه درهمى حرام به دست آورند يا حقوق واجب آن را نپردازند و در مسير حق و درست مصرف نكنند و تا هنگام مرگ، نگهبان مال باشند. پس اينان كسانىاند كه اگر خداوند درباره آنان سختگيرى كند عذاب مىشوند و اگر از ايشان درگذرد سالم مىمانند.
امّا دسته سوم كسانىاند كه جمع مال را از راه حرام يا حلال دوست دارند و از انفاق مال در موارد واجب دريغ مىورزند (هم مصرف مال و هم درآمدشان هر دو خراب است). اينان اگر انفاق كنند اسراف است و اگر انفاق نكنند بهسبب بخل و احتكار است. آنان كسانىاند كه دنيا زمام و مهار قلبشان را در دست گرفته است تا بهسبب گناهانشان وارد جهنّم كند.
بحارالانوار، ج 77، ص 184
نور هدايت
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله فرمود: امّت من در دنيا سه دستهاند:
اينان غم و ترسى از گذشته و آينده ندارند.
درهم سراغ حرام بروند. حقوق شرعى را مىپردازند و بقيّه را نزد خود نگاه مىدارند. اگر خدا درباره حساب آنان سختگيرى كند عذاب مىشوند، وگرنه جان سالم به در مىبرند.
سؤال: اگر اينها واقعاً به دنبال روزى حلال رفته، در مسير حق و عدالت مصرف كردهاند بايد مقامشان از طبقه اوّل بيشتر باشد كه هيچ به دست نياوردهاند. مثلًا در مورد على عليه السلام آمده كه هزار بنده از زحمت خودش آزاد كرد.
آيا فضيلت در ترك طلب است يا آنكه حلال را بطلبد و آن را انفاق كند؟
جواب: اگر حديث را درست معنى كنيم چنين سؤالى پيش نمىآيد. اگر انسان مال را براى انفاق بخواهد چنين چيزى پسنديده است، امّا مراد از طبقه دوم اين است كه جمع كردن مال را دوست دارند، يعنى براى مال اصالتى قائلند و همين كارشان را سخت و خراب مىكند. اسلام ترجيح مىدهد انسان توليد كند و آنگاه ببخشد و در راه خدا ايثار و انفاق كند. چنين كسى اگر كار كند و مالى بهدست آورَد، سپس انفاق كند و مال براى او اصالتى نداشته باشد از زاهد هم بالاتر است.
زهد يعنى عدم وابستگى به دنيا، نه نداشتن دنيا. شما اگر همه دنيا را داشته باشيد و به آن وابسته نباشيد زاهدترين مردم محسوب مىشويد.
على عليه السلام كه در رأس حكومت قرار داشت چنين بود و مىفرمود: «اين حكومت از آن كفش كهنه وصلهزده در نظر من بىارزشتر است». او امير بود نه
اسير. اگر انسان پيراهنى داشته باشد ولى وابسته به آن باشد چنين كسى راغب به دنياست، نه زاهد.
درباره مال و ثروت نظرهاى متفاوتى وجود دارد: برخى براى مال چنان اهمّيّتى قائلند كه حلّال تمام مشكلاتش مىدانند و جاى تعجّب نيست كه اين گروه پيوسته به جمع اموال پردازند و آنى راحت ننشينند و هيچ قيد و شرطى براى آن قائل نباشند و حلال و حرام در نظرشان يكسان باشد.
در مقابل اين گروه جمعيّتىاند كه براى مال و ثروت كمترين ارزشى قائل نيستند، فقر را مىستايند و براى آن ارج قائلند، حتّى مال را مزاحم تقوا و قرب خدا مىدانند.
ولى در برابر اين دو عقيده كه در طرف افراط و تفريط قرار دارد، آنچه از قرآن مجيد و روايات اسلامى استفاده مىشود اين است كه مال خوب است امّا به چند شرط: نخست اينكه «وسيله» باشد و نه «هدف».
دوم اينكه انسان را اسير خود نسازد، بلكه انسان امير بر آن باشد.
و سوم اينكه از راه مشروع به دست آيد و در راه رضاى خدا مصرف گردد.
علاقه به چنين مالى نهتنها دنياپرستى نيست، بلكه دليلى بر علاقه به آخرت است.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 1- 9 سوره همزه.
30
عَن انَسِ بنِ مالِكٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: انَّ مِن ضَعفِ اليَقينِ ان تُرضِىَ النّاسَ بِسَخَطِ اللّهِ تَعالى وَ ان تَحمَدَهُم عَلى رِزقِ اللّهِ تَعالى وَان تَذُمَّهُم عَلى ما لَم يُؤتِكَ اللّهُ .... انَّكَ ان تَدَعُ شَيئاً لِلّهِ الّا اتاكَ اللّهُ خَيراً مِنهُ وَ ان تَأتي شَيئاً تَقَرُّباً الَى اللّهِ تَعالى الّا اجزَلَ اللّهُ لَكَ الثَّوابَ عَنهُ. فَاجْعَلوا هِمَتَّكُم الآخِرَةَ لا يَنفَدُ فيها ثَوابُ المَرضِىّ عَنهُ وَ لا يَنقَطِعُ فيها عِقابُ المَسخوطِ عَلَيهِ.
انس بن مالك روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بهدرستى كه از ضعف يقين اين است كه مردم را در برابر خشم الهى از خود خشنود سازى و براى روزىهايى كه خداوند (به تو) داده، مردم را بستايى و بر چيزى كه خداوند از تو بريده و قطع كرده، آنان را ملامت كنى. چيزى را براى خدا ترك نمىكنى جز اينكه خداوند بهتر از آن را به تو مىدهد و كارى را براى خشنودى او انجام نمىدهى، جز اينكه ثواب فراوان به تو مىدهد. پس همّت شما آخرت باشد، زيرا ثواب و پاداش بنده نيكوكار كه خداوند از او راضى است و عقاب و مكافات بدكار كه مورد خشم خداست پايان نمىپذيرد.
بحارالانوار، ج 77، ص 185
نور هدايت
در اين حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله شش مطلب بيان فرموده است:
قرآن مىفرمايد: « «تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ»؛ به هر كس بخواهى حكومت مىبخشى و از هركس بخواهى حكومت را مىگيرى، هركس را بخواهى عزّت مىدهى و هر كه را بخواهى خوار مىكنى».(1)چون مىدانم روزىدهنده من خداست از هيچكس نمىترسم، پيش بنده خدا سر خم نمىكنم. اگر او مرا يارى كند و تمام عالم مخالف من باشند نمىتوانند كارى بكنند. پس اگر مىبينيم گاه برخى نزد مردمان فرومايه سر فرو مىآورند ناشى از ضعف يقين است كه دامنگير انسان مىشود.
البتّه يقين مراتبى دارد كه اين مراتب در عمل انسان مؤثّر است، زيرا عمل بازتاب عقيده است. هر اندازه عقيده محكم باشد عمل پاكتر است. غالباً آلودگى اعمال بهسبب آلودگى عقايد است. اينكه مىگويند همه چيز حتّى اخلاق و فروع دين را بايد در اصول عقايد درست كرد علّتش همين است.
يقين سه مرتبه دارد: علماليقين، عيناليقين، حقّاليقين.
براى فهم اين سه مرحله آتش را مثال مىزنند.
گاه انسان از دود پى به وجود آتش مىبرد اين را «علماليقين» مىگويند. گاه آتش را مىبيند اين مىشود «عيناليقين» و گاهى آتش را با تمام وجود حس مىكند اين مىشود «حقّاليقين».
به عبارت ديگر، گاهى دليل عقلى است، گاهى شخص با چشم مىبيند و گاهى تجربه هم مىكند.
حال اگر- مثلًا- در مورد مال يتيم چنين مراقبتى باشد كه در قرآن كريم
1) سوره آل عمران، آيه 26.
مىفرمايد: « «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ نَارًا»؛ كسانى كه اموال يتيمان را به ستم مىخورند (در حقيقت) تنها آتش مىخورند».(1)يا ايمان داشته باشد كه انفاق چيزى از انسان كم نمىكند، بلكه بر مال او مىافزايد. چنانكه در قرآن آمده است: « «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنَابِلَ فِى كُلّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ»؛ كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، همانند بذرى است كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه، يكصد دانه باشد و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته باشد) دو يا چند برابر مىكند».(2)دست به گناه نمىزند.
آن مرتبههاى بالاى يقين اينگونه است كه اگر بهترين ميوهها را در كنارش بگذارى و آتش را در طرف ديگرش، هر دو در نظر او يكى است. همانطور كه از آتش مىپرهيزد از آن ميوهها- كه مثلًا مال يتيم است- مىگريزد.
اينجاست كه بايد پايههاى ايمان را محكم كرد. يك مقدار را بايد از خدا خواست و با استغاثه و تضرّع در نيمهشب، از خدا يقين كامل بطلبيم و بگوييم: «
يا واهِبَ اليَقينِ، ارزُقنِى اليَقينَ عِلمَ اليَقينِ وَعَينَ اليَقينِ وَحَقَّ اليَقينِ
». اگر اينها را به انسان بدهند و در مقابلش همه دنيا را از انسان بگيرند سهل است، برعكس اگر همه دنيا را بدهند و انسان آنها را نداشته باشد جز درد و بدبختى چيز ديگرى نيست. حقيقت مطلب همان يقين است كه بايد از طريق تعلّم و عمل به دست آورد، چون ايمان و عمل در يكديگر تأثير متقابل دارند لذا در قرآن در كنار ايمان عمل صالح نيز ذكر شده است. خلاصه اگر انسان به حقّاليقين برسد بيمه شده است.
به هرحال در قسمت اوّل سخن مىفرمايد: از ضعف يقين است كه بهسراغ مخلوق مىروى و خالق را وامىنهى و خشم او را مىخرى. همه اينها از باور
ضعيف يا بىباورى است.
مَن لَم يَشكُرِ المَخلُوقَ لَم يَشكُرِ الخالِقَ؛
كسى كه مخلوق را شكر نگويد شكر خالق را هم بهجا نياورده»، امّا اينكه بگويد اين بنده را هم در كنار خدا داشته باشم تا به من كمك كند، شرك است.
در ادامه، حضرت سه مطلب را مطرح مىكند:
الف) اگر انسان چيزى را براى رضاى خدا رها كند، خداوند بهتر از آن را به او مىدهد. مبادا گمان كنى چيزى را كه براى خدا مىدهى زيان مىكنى، نهتنها ضرر نمىكنى بلكه نفع مىبرى.
ب) اگر كارى را براى رضاى خدا كنى خداوند ثواب فراوان به تو مىدهد.
ج) همّت شما آخرت باشد كه ثواب و عقابش دائم است.
امّا در مورد جمله اوّل از آيات قرآن كمك بگيريم و با اين احاديث بياميزيم تا در مجموع، مسأله براى ما روشن شود. خداوند در قرآن مىفرمايد: « «الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلًا وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»؛ شيطان شما را (هنگام انفاق) وعده فقر و تهيدستى مىدهد و به زشتىها امر مىكند، ولى خداوند وعده آمرزش و فزونى به شما مىدهد، و خداوند رحمت
و قدرتش گسترده، و دانا (به هر چيزى) است».(1)وقتى انسان مىخواهد انفاق كند شيطان دست او را مىگيرد و به او وعده فقر مىدهد، ولى خداوند وعده آمرزش و فزونى مىدهد.
و باز مىفرمايد: « «يَمْحَقُ اللَّهُ الرّبُوا وَ يُرْبِىالصَّدَقَاتِ»؛ خداوند، ربا را نابود مىكند و صدقات را افزايش مىدهد».(2)و مىفرمايد: « «يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ عَنِالْأَخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ»؛ آنها فقط ظاهرى از زندگى دنيا را مىدانند، و از آخرت (و پايان كار) غافلند».(3)مردم هميشه ظاهر دنيا را مىبينند، امّا اسلام به باطن مىنگرد و مىگويد: انفاق باعث كمبود نيست. مثلًا در محاسبه ما شهدا جزءِ امواتند، ولى قرآن مىفرمايد:
بالاتر از محاسبات شما، محاسبات ديگرى است. اگر با محاسبات قرآن بسنجيد نتيجهها وارونه مىشود. جايى كه فنا فرض مىشود مىبينند كه هستى است و جايى كه موت فرض مىشود حيات جاويدان را مىبينند. اين نمىشود مگر با ديد ايمانى.
در دنيايى كه ما زندگى مىكنيم برخى منافع زودگذر ظاهراً ضررهاى درازمدّت دارد و عكس آن هم صادق است. همه عقلا مىگويند اگر منفعت درازمدّت به عملى كوتاهمدّت بسته است بايد آن عمل سختِ كوتاهمدّت را انجام داد. اگر شما با يك عمل جرّاحى، در آينده از دست مرض خلاصى مىيابيد بايد آن را بپذيريد. گاه غذاى چرب و لذيذى براى انسان آماده است امّا مىگويد سرماخوردگى دارم. از لذّت يكساعت براى سلامت صدها ساعت بعد صرفنظر مىكند. حال چرا ما در مورد آخرت به اين اصل عقلايى عمل نكنيم؟
آيا- العياذباللّه- بهاندازه همين پرهيز و استفاده از عمل جرّاحى به آخرت باور
نداريم؟ آيا همانگونه كه در دعاى كميل آمده قبول داريم در آنجا عذابى است كه «
تَطُولُ مُدَّتُهُ وَ يَدُومُ مَقامُهُ وَ لا يُخَفَّفُ عَن اهلِهِ
؛ عذاب جهنّم مدّتش طولانى و جاودانى است و از اهل آن تخفيف داده نمىشود». آيا اينكه در قرآن فرموده است قبول داريم: « «إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَىْءٌ عَظِيمٌ يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا ارْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَ مَا هُمْ بِسُكَارَى وَلكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ»؛ زلزله رستاخيز امر عظيمى است، روزى كه آن را مىبينيد (چنان وحشت سراپاى همه را فرا مىگيرد كه) هر مادر شيردهى از شيرخوارش (بهكلّى) غافل مىشود و هر باردارى جنين خود را سقط مىكند و مردم را مست مىبينى، در حالى كه مست نيستند ولى عذاب خداوند بسيار شديد است».(1)چرا براى ثواب جاودانى زحمت چند روز را قبول نمىكنيم؟ چرا درباره آخرت اين منطق را نمىپذيريم؟ حياتى كه «
اكُلُهَا دَائِمٌ
» (ميوههايش هميشگى)(2)است. اينها چيزهايى است كه وقتى انسان مطالعه مىكند گاهى وحشت مىكند كه نكند ما اينها را باور نكردهايم.
31
عَن ابنِ عُمَرَ قالَ: قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: لَيسَ شَىءٌ يُباعِدُكُم مِن النّارِ الّا وَقَد ذَكَرتُهُ لَكُم وَ لا شَىءٌ يُقَرّبُكُم مِن الجَنَّةِ الّا وَ قَد دَلَلتُكُم عَلَيهِ انَّ رُوحَ القُدُسِ نَفَثَ في رَوعي انَّهُ لَن يَموتَ عَبدٌ مِنكُم حَتّى يَستَكمِلَ رِزقَهُ فَاجمِلوا فِى الطَّلَبِ فَلا يَحمِلَنَّكُمُ استِبطاءُ الرّزقِ عَلى ان تَطلُبوا شَيئاً مِن فَضلِ اللّهِ بِمَعصِيَتِهِ فَإنَّهُ لَن يُنالَ ما عِندَ اللّهِ الّا بِطاعَتِهِ الا وَ انَّ لِكُلّ امْرِىءٍ رِزقاً هُوَ يَأتيهِ لا مَحالَةَ فَمَن رَضِىَ بِهِ بُورِكَ لَهُ فيهِ وَ وَسِعَهُ وَ مَن لَم يَرضَ بِهِ لَم يُبارَك لَهُ فيهِ و لَم يَسَعْهُ انَّ الرّزقَ لَيَطلُبُ الرَّجُلَ كَما يَطلُبُهُ اجَلُهُ.
از ابن عمر روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آنچه شما را از آتش جهنّم دور مىسازد براى شما بيان كردم و آنچه شما را به بهشت نزديك مىكند بهخوبى برايتان شرح دادم و چيزى را فروگذار نكردم. به من وحى شد كه كسى نمىميرد مگر اينكه روزى او كامل شود پس در طلب روزى اعتدال را مراعات كنيد. مبادا كندى (و كمى و عقب افتادن) روزى، شما را وادارد براى طلب آن مرتكب گناه شويد، زيرا كسى به نعمتهايى كه نزد خداست نمىرسد مگر به سبب فرمانبرى او. بدانيد هر كسى بهرهاى از روزى دارد كه ناچار به سراغ او مىآيد. پس كسى كه به روزى خود قانع باشد رزق او مبارك مىشود و وسعت مىيابد و كسى كه بدان قانع و راضى نباشد بركت و وسعت نمىبيند. رزق بهسراغ آدمى مىآيد همانگونه كه مرگ به سراغ آدم مىآيد.
بحارالانوار، ج 77، ص 185
نور هدايت
رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: شما را از هرچه كه از بهشت دور مىكند برحذر مىدارم. و هر چه شما را به بهشت نزديك و از جهنّم دور مىگردانَد فرمان مىدهم. فايده اين حديث اين است كه ما همواره بكوشيم احكام اسلام را اجرا كنيم. و اين حساب ما را از اهل سنّت كه معتقدند هرجا نص نيست حكم نيست، جدا مىكند؛ به همين دليل، اهل تسنّن به فقهايشان حق مىدهند كه قانون جعل كنند، قياس بشود و استحسان و مصالح مرسله را اجرا كنند. چنين مذهبى كه نيمى از آن در اختيار خدا و معصوم است و نيم ديگر در اختيار مردم، با مذهبى كه همهاش از سوى خدا و معصومين عليهم السلام است بسيار متفاوت خواهد بود. البتّه ظاهر آيه « «الْيَومَ اكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ»؛ امروز دين شما را برايتان كامل كردم»(1)همين است، زيرا دين عبارت است از مجموعه عقايد و قوانين و اخلاقيات. حديث اين ديدگاه را به ما مىدهد كه بهعنوان يك مجتهد استنباط كنيم نه اينكه تشريع كنيم و كار ما استخراج است نه تشريع.
در اينجا ذكر چند نكته لازم است.
1) سوره مائده، آيه 3.
2) برخى افراد سست و بىحال با اتّكا به تعبيراتى همانند آيه 6 سوره هود كه مىفرمايد: وَ مَا مِنْ دَابَّةِ فِىالْأَرْضِ الَّا عَلَىاللَّهِ رِزْقُهَا:« هيچ جنبندهاى در زمين نيست مگر اينكه روزى او بر خداست». يا رواياتى كه روزى را مقدّر و معيّن مىداند، چنين مىانديشند كه لزومى ندارد انسان براى تهيّه معاش، زياد تلاش كند، زيرا روزى مقدّر است و به هرحال به انسان مىرسد.
در حالى كه مختصر آشنايى با قرآن و احاديث براى پى بردن به اين حقيقت كافى است كه اسلام پايه هرگونه بهرهگيرى مادّى و معنوى انسان را كوشش مىشمرد تا آنجا كه در جمله شعارگونه قرآنى: لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ الَّا مَا سَعَى سوره فجر، آيه 39) بهره انسان را منحصراً در كوشش و كار قرار مىدهد.
مىآيد، در حالى كه چنين نيست و نكتهاش در خود روايت آمده كه مىفرمايد:
مبادا به سراغ گناهان برويد.
در واقع مردم به دنبال دنيا هستند و گاهى به آن عشق مىورزند و همين عشق باعث مىشود كه روزى را از راه معصيت بخواهند. اين روايات ترمزى است در مقابل دنياپرستان گناهكار و به اين معنا نيست كه اگر كسانى بخواهند براى پيشرفت جامعه اسلامى از راه حلال فعّاليّت اقتصادى داشته باشند اشكالى داشته باشد. بنابراين روايات جنبه تخديرى ندارد و دعوت به بيگانگى از مسائل اقتصادى نمىكند و عامل عقبماندگى از نظر زندگى مادّى نيست.
پيشوايان اسلام براى اينكه سرمشقى به ديگران بدهند در بسيارى از موارد كار مىكردند. كارهايى سخت و توانفرسا. پيامبران پيشين نيز از اين قانون مستثنا نبودند. از چوپانى گرفته، تا خيّاطى و زرهبافى و كشاورزى ابا نداشتند. اگر مفهوم تضمين روزى از طرف خدا، نشستن در خانه و انتظار رسيدن روزى باشد، نبايد پيامبران و امامان كه از همه آشناتر به مفاهيم دينى هستند اينهمه براى روزى تلاش كنند.
ما هم مىگوييم روزى هركس مقدّر و ثابت است، ولى در عين حال مشروط به تلاش و هرگاه اين شرط حاصل نشود مشروط نيز از ميان خواهد رفت. اين درست به آن مىماند كه مىگوييم: «هركس اجلى دارد و مقدار معيّنى از عمر» مسلّماً مفهوم اين سخن آن نيست كه اگر انسان حتّى دست به انتحار يا تغذيه از موادّ زيانبخش بزند تا اجل معيّنى زنده مىماند. مفهومش اين است كه اين بدن استعداد بقا تا مدّت قابلملاحظهاى دارد امّا مشروط به اينكه اصول بهداشت را رعايت كند و از موارد خطر بپرهيزد و آنچه را سبب مرگ زودرس مىشود از خود دور كند.
نكته مهم اين است كه آيات و روايات مربوط به معيّن بودن روزى در واقع ترمزى است روى افكار مردم حريص و دنياپرست كه براى تأمين زندگى به هر
در مىزنند و هر ظلم و جنايتى را مرتكب مىشوند، به گمان اينكه اگر چنين نكنند زندگىشان تأمين نمىشود.
آيات قرآن و احاديث اسلامى به چنين افراد هشدار مىدهد كه بيهوده دستو پا نكنند و از طريق نامعقول و نامشروع براى تهيّه روزى تلاش نكنند، همين اندازه كه در طريق مشروع گام نهند و بكوشند مطمئن باشند خداوند از اين راه همه نيازمندىهايشان را تأمين مىكند.
خدايى كه آنها را در ظلمتكده رَحم فراموش نكرد، خدايى كه هنگام طفوليّت كه توانايى بر تغذيه از موادّ غذايى اين جهان نداشتند روزىشان را قبل از تولّد به پستان مادر مهربان حواله كرد، خدايى كه هنگام پايان دوران شيرخوارگى در آن حال كه ناتوان بودند روزىشان را به دست پدرى پر مهر داد كه صبح تا شام جان بكَند و خوشحال باشد كه براى تهيّه غذاى فرزندانم زحمت مىكشم. اين خدا چگونه ممكن است هنگامى كه انسان بزرگ مىشود و توانايى و قدرت هرگونه كار و فعّاليّت پيدا مىكند او را فراموش كند؟ آيا عقل و ايمان اجازه مىدهد كه انسان در چنين حالى به گمان اينكه ممكن است روزيش فراهم نشود در وادى گناه و ستم و تجاوز به حقوق ديگران گام بگذارد و حريصانه به غصب حقّ مستضعفان بپردازد؟
البتّه نمىتوان انكار كرد كه برخى روزىها چه انسان به دنبال آن برود يا نرود به سراغ او مىآيد.
آيا مىتوان انكار كرد كه نور آفتاب بدون تلاش ما به خانه ما مىتابد؟ آيا مىتوان انكار كرد كه عقل و هوش و استعدادى كه از روز نخست در وجود ما ذخيره شده به تلاش ما نبوده است؟
ولى چنين مواهب بهاصطلاح بادآورده يا به تعبير صحيحتر مواهبى كه بدون تلاش به لطف خدا به ما رسيده، اگر با تلاش خود از آن بهطور صحيح نگهدارى نكنيم آنها نيز از دست ما خواهد رفت يا بىاثر مىمانَد.
سخن معروف حضرت على عليه السلام در نامه 31 نهجالبلاغه نيز اشاره به همين حقيقت است كه به فرزندش امام حسن عليه السلام فرمود:
وَاعلَم يا بُنَىَّ، انَّ الرّزقَ رِزقانِ:
رِزقٌ تَطلُبَهُ وَ رِزقٌ يَطلُبُكَ
: «بدان فرزندم، روزى دو گونه است: يكنوع همان روزىهايى است كه تو بايد به جستوجويش برخيزى و گونه ديگرش روزىهايى است كه آن در جستوجوى تو است و به سراغ تو مىآيد».
اين را نيز نمىتوان انكار كرد كه در پارهاى از موارد انسان به دنبال چيزى نمىرود، ولى بر اثر يك سلسله تصادفها موهبتى نصيب او مىشود. اين حوادث گرچه در نظر ما تصادف است در واقع و از نظر سازمان آفرينش حسابى در آن است. بىشك حساب اينگونه روزىها از روزىهايى كه در پرتو تلاش به دست مىآيند جداست و حديث بالا هم ممكن است اشاره به اينها باشد.
ولى به هرحال نكته اساسى اين است كه تمام تعليمات اسلامى به ما مىگويد براى تأمين زندگى بهتر- چه مادّى و چه معنوى- بايد تلاش بيشتر كرد و فرار از كار به گمان مقسوم بودن روزى غلط است.
در روايت آمده است كه مبادا براى روزى، سراغ معاصى برويد. از گرانفروشى، تقلّب، كمفروشى، رباخوارى، دزدى، احتكار نهى شده است.
الف) اينها سرمشق مردمند بايد الگو باشند. اگر خودشان به دنبال دنيا بروند سرمشق ديگران نمىتوانند باشند.
ب) مالى كه ديگران (غير اهل علم) جمع مىكنند ضربه به مذهب نمىزند، ولى اگر اهل علم با حق و ناحق كردن و از راههاى مختلف به جمع مال بپردازند به دين ضربه مىزند. اين واقعاً مايه حسرت است.
32
فى تَفسيرِ قَولِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ «اهْدِنَا الصّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ»، يَقُولُ الصّادِق عليه السلام: أرشِدنا الى الطَّريقِ المُؤدّي الى مَحَبَّتِكَ وَالمُبَلّغِ دينِكَ وَالمانِعِ مِن ان نَتَّبِعَ اهواءَنا فَنَعطَبَ او نَأخُذَ بِآرائِنا فَنَهلِكَ.
در تفسير سخن خداوند: «ما را به راه راست هدايت كن»، امام صادق عليه السلام فرمود: ما را به راهى كه به محبّت تو منتهى مىشود و ما را به دين تو برساند و از پيروى هوىو هوس سرزنشبارمان و آراى شخصى هلاككنندهمان بازدارد ارشاد و راهنمايى كن.
عيون اخبار الرّضا عليه السلام، ج 2، ص 273، ح 65
نور هدايت
امام صادق عليه السلام در تفسير آيهاى كه در شبانه روز ده بار مىخوانيم فرمودند:
نشانه طريق مستقيم اين است كه به محبّت خدا منتهى شود. اگر هر روز محبّتمان به خدا بيشتر شود دليل بر اين است كه در جادّه مستقيم هستيم.
طريق مستقيم چيزى است كه ما را به دين خدا و به حقيقت آيين الهى برساند. اگر روزبهروز به حقيقت دين نزديكتر شويم معلوم مىشود كه در جادّه مستقيم هستيم.
ما را از پيروى هوىو هوس، از آراى شخصى و آراى توأم با پيشداورى بازدارد. اگر اينها باشد در راه مستقيم هستيم اگر ديديم اثرى از محبّت خدا در
وجودمان نيست، يا سال به سال اخلاص كمتر شد حضور قلب در نماز كمتر شد، معلوم مىشود كه از صراط مستقيم منحرف شدهايم، يا اگر نسبت به دين خدا- چه در اصول و چه فروع- به علمم افزوده نشد روشن مىشود كه من راه خود را گم كردهام.
پناه بر خدا كه انسان به هوىو هوس خود رنگ دين و وظيفه شرعى بزند. اين خيلى خطرناك است. بايد وقتى به نماز مىايستيم با تمام وجود از خدا هدايت به راه راست و فزونى محبّتش را بخواهيم. اين افتخار است براى كسانى كه در مسير علوم دينى و روحانيتاند كه موضوع زندگى آنان چيزهايى است كه به آنان امكان مىدهد آگاهى خود را نسبت به دين افزايش دهند و محبّت خود را به خدا بيشتر كنند.
در اينجا دو سؤال پيش مىآيد: اوّل اينكه صراط مستقيم چيست؟ دوم اينكه چرا ما همواره درخواست هدايت به صراط مستقيم از خدا مىكنيم، مگر ما گمراهيم؟ وانگهى بهفرض كه اين سخن از ما زيبنده باشد از پيامبر و امامان كه نمونه انسان كامل بودند چه معنى دارد؟
اوّل اينكه صراط مستقيم (راه راست)، راه پاكى و نيكى، راه عدل و داد و راه ايمان و عمل صالح است.
دوم اينكه در پاسخ مىگوييم: انسان در مسير هدايت هر لحظه بيم لغزش و انحراف درباره او مىرود، به همين دليل بايد خود را در اختيار پروردگار بگذارد و تقاضا كند كه او را بر راه راست ثابت نگاه دارد.
علاوه بر اين، هدايت همان پيمودن طريق تكامل است كه انسان تدريجاً مراحل نقصان را پشت سر بگذارد و به مراحل بالاتر برسد.
اين را نيز مىدانيم كه طريق تكامل نامحدود است و به سوى بىنهايت همچنان پيش مىرود.
بنابراين جاى تعجّب نيست كه حتّى پيامبران و امامان از خدا تقاضاى هدايت
به «صراط مستقيم» كنند، چه اينكه كمال مطلق تنها خداست و همه بدون استثنا در مسير تكاملند، چه مانع دارد كه آنها نيز تقاضاى درجات بالاترى را از خداوند كنند.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 6 سوره حمد.
33
عَن انَسِ بنِ مالِكٍ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: يا مَعشَرَ المُسلِمينَ شَمّرُوا فَإنَّ الامرَ جِدٌّ وَ تَأهَّبوا فَإنَّ الرَّحيلَ قَريبٌ وَ تَزَوَّدُوا فَإنَّ السَّفَرَ بَعيدٌ وَخَفّفُوا اثقالَكُم فَإنَّ وَراءَكُم عَقَبَةً كَؤُوداً وَ لا يَقطَعُها الَّا المُخِفُّونَ. ايُّها النّاسُ انَّ بَينَ يَدَىِ السّاعَةِ اموراً شِداداً وَاهوالًا عِظاماً وَزَماناً صَعباً يَتَمَلَّكُ فيهِ الظَّلَمَةُ وَ يَتَصَدَّرُ فيهِ الفَسَقَةُ وَ يُضامُ فيهِ الآمِرونَ بِالمَعروفِ وَيُضطَهَدُ فيهِ النّاهونَ عَن المُنكَرِ فَاعِدُّوا لِذلِكَ الايمانَ وَعَضُّوا عَلَيهِ بِالنَّواجِذِ وَالْجَأُوا الَى العَمَلِ الصّالِحِ وَ اكرِهوا عَلَيهِ النُّفوسَ تُفضُوا الَىالنَّعيمِ الدّائِمِ.
از انس بن مالك روايت شده است كه گفت: شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: اى مسلمانان، خودتان را آماده كنيد (و آستينها را بالا بزنيد) كه امر قيامت جدّى است و آماده مرگ شويد، چرا كه كوچ كردن نزديك است و توشه برداريد كه سفر طولانى است و بارهاى خود را سبك گردانيد كه در پيش روى شما گردنههاى صعبالعبورى است كه جز سبكباران كسى نمىتواند از آن بگذرد.
(اى مردم،) نزديك قيامت و آخر دنيا، امور سخت و هولها و وحشتهاى بزرگ و روزگار سختى است كه در آن حكمرانان جهان، ظالمانند و فاسقان در مصدر امور قرار مىگيرند و امر به معروفكنندگان مظلومند و نهى از منكر كنندگان در فشار. پس (در اين موقع) با ايمان، آماده و مهيّاى آن روز شويد و بر دندانها بفشريد (و عزم را جزم كنيد) و به دامن عمل صالح پناه ببريد و نفس را بر انجام دادن كارهاى نيك (با وجود ناخشنودى نفس) واداريد تا به بهشت جاودان نايل شويد.
بحارالانوار، ج 77، ص 186
نور هدايت
حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث نكاتى را در مورد بيدارى انسانها و آگاهى مردم بيان كرده است:
حضرت مىفرمايد: آماده شويد چون مطلب جدّى است و آتش جهنّم و حساب و كتاب در كار است.
دستور دوم مشابه دستور اوّل است با اين تفاوت كه مىگويد وسايل را آماده كنيد. تفاوت واژه «شَمّروا» با «تَأهّبوا»، با اينكه هر دو بهمعنى آماده شدن است، در اين است كه در شمّروا خود انسان بايد آماده شود، ولى در تأهّبوا انسان بايد ابزار و وسايل را فراهم سازد. البتّه براى هر سفرى- كه سفر آخرت نيز يكى از آنهاست- هم بايد خود انسان آماده باشد و هم وسايل را آماده كند.
غير از وسايل، مثل مركب و بار و بنه، بايد زاد و توشه نيز بردارد، چون رحيل و كوچ نزديك است و سفر دور. اينها با هم تضادّى ندارند.
«رحيل» بهمعنى آغاز سفر است. حركت زود صورت مىگيرد ولى سفر خيلى طولانى است. مثل اينكه به ما بگويند فردا آماده شويد مىخواهيم حركت كنيم، امّا سفر يكسال طول مىكشد. وسايل يكسال را با خود بياوريد. خلاصه اين قريب و بعيد با هم منافات ندارند، چون يكى آغاز سفر و ديگرى پايان سفر را مىگويد، زيرا هر لحظه احتمال حركت است و فاصله مرگ و حيات انسان خيلى كم است.
قبلًا گفتهايم در گلوى انسان زبان كوچكى است كه مىشود آن را زبان حيات و زندگى يا برزخ بين مرگ و زندگى دانست. وقتى انسان غذا مىخورد اين زبان روى مجراى تنفّس مىافتد و آن را محكم مىگيرد و غذا را به مجراى مرى و معده هدايت مىكند. وقتى شخص غذا را بلعيد و فرو برد زبان برداشته مىشود و مجراى تنفّس باز و مجراى مرى بسته مىشود.
حال اگر اين زبان هنگام خوردن غذا دير حركت كند يا از حركت بيفتد و دريچه هوا بسته نشود و ذرّهاى از آن در دستگاه تنفّس وارد شود كشنده است.
ازاينرو به حياتى كه به مويى بسته است نمىتوان اعتماد كرد.
سفر آخرت سفر درازى است. مطابق برخى آيات، زمان حسابرسى هزار سال و بنابر برخى آيات پنجاه هزار سال طول مىكشد كه مفسّران بين دو آيه چنين جمع كردهاند كه در قيامت پنجاه موقف است، يعنى پنجاه پست بازرسى وجود دارد كه بايد از آنها عبور كرد و هر پستى- البتّه اگر مراد تعداد ايستگاههاى بازرسى باشد- هزار سال بهطول مىانجامد، امّا اگر كنايه از تكثير باشد به اين معناست كه اين محاسبه هزاران سال طول مىكشد. پس هر سفرى مركبى خاص مىطلبد. مثلًا سفر دريايى را نمىتوان با وسايل خشكى پيمود و يا به عكس.
در ذيل حديث مىفرمايد: «
ايُّهَا النّاسُ، انَّ بَينَ يَدَىِ السّاعَةِ امُورًا شِدادًا وَاهوالًا عِظامًا»
اين بخش بحث طولانى و دامنهدارى مىطلبد كه ما در بحث فشرده اخلاقى خودمان آن را بهاختصار مطرح مىكنيم. از احاديث چنين استفاده مىشود كه در پايان دنيا، هم اوضاع تكوينى عالم مشكلات و شدايدى دارد و هم اوضاع اجتماعى و زندگى بشر پيش از قيام حضرت ولى عصر (عج)، زيرا هر دو در آستانه پايان عمر دنياست. اين دو با هم پيوندى دارند كه در اينجا به هم عطف شدهاند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: در آخر دنيا امور «شِداد» (سخت) و وحشتهاى عظيم است كه همهچيز عالم را در هم مىريزد: كوهها مانند پنبه زدهشده مىشوند، درياها به جوش مىآيند، خورشيد تاريك مىشود و حالتى پيش مىآيد كه انسان همه چيز را از ياد مىبَرد. زندگى اجتماعى نيز با وحشتهاى بزرگى روبهروست كه در اينجا مخصوصاً به چند قسمت آن اشاره شده: زمانى است كه ظالمان و فاسقان بر جهان حكم مىرانند و امر بهمعروفكنندگان و نهى از منكركنندگان در فشار قرار مىگيرند و بعد پيامبر صلى الله عليه و آله دستورهايى مىدهد.
البتّه آنچه در اين حديث آمده لازم نيست در تمام عالم باشد ممكن است بخشى از جهان حكومت صالحى داشته باشد، امّا مجموع دنيا با اين مسائل روبهروست كه نمونهاى از آن را در عصر خودمان مىبينيم.
وقتى حضرت مفاسد دنيا را بيان مىكند بر دو نكته حسّاس انگشت مىنهد:
مسأله حكومت و مسأله امر به معروف و نهى از منكر.
مىفرمايد: دنيا نابود مىشود چون حكومت به دست افراد ظالم و فاسق مىافتد. براى همين است كه حكومت در اسلام بسيار اهمّيّت دارد و بايد تلاش كرد حكومت اسلام برقرار بماند. اين واقعيّتى است كه اگر حكومت فاسد نباشد هيچ جا فاسد نمىشود و اگر حكومت فاسد شد همه چيز فاسد مىشود. گفتهاند:
«النّاسُ عَلى دينِ مُلوكِهِم
؛ مردم مطابق دين و آيين فرمانروايانشان عمل مىكنند».
حضرت بر حكومت انگشت نهاد، زيرا اساس صلاح و فساد حكومت است.
دو واجب است كه اگر اقامه شوند تمام فرايض برپا مىشوند. در روايت دارد كه امر بهمعروف و نهى از منكر نسبت به فرايض ديگر، مانند نسبت درياى موّاج است به دهان.
نكته آخر اينكه براى مقابله با مفاسد چه كنيم؟
پيامبر صلى الله عليه و آله دو سلاح پيش نهاد:
ايمان: مهمترين سلاح بُرنده، ايمان است.
استقامت: انسان وقتى عصبانى مىشود و عزم خود را بر انجام دادن كارى جزم مىكند دندانهايش را بر هم مىفشارد. وقتى زياد بفشرد دندانهاى عقب روى هم مىآيند. عبارت «
عَضُّوا عَلَيهِ بِالنَّواجِذِ
» اشاره به تصميم قاطع است كه عامل پيشرفت در همه كارهاست. مراد اين است كه به دنبال ايمان، دومين سلاح استقامت است، يعنى با سستى و تنبلى و كمكار كردن هيچكس به جايى نمىرسد.
براى اينكه انسان دچار تنبلى و سستى نشود بايد قبلًا اين صفت را شناخته و به نتيجهاش آگاهى پيدا كند.
حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله در اين باره مىفرمايد:
لِلكَسلانِ ثَلاثُ عَلاماتٍ: يَتَوانى حَتّى يُفَرّطَ وَ يُفَرّطُ حَتّى يُضَيّعَ وَ يُضَيّعُ حتّى يَأثِمَ
: «كسل و تنبل سه نشانه دارد: سستى مىكند تا به تنبلى و كوتاهى منجر شود، تفريط مىكند تا تضييع كند و تضييع مىكند تا گناه كند».
اگر در حالات مردان پيروز و برجسته عالم بنگريم، از جمله صفات بارز آنها جدّى بودن در رفتار و كردار و ترك سستى و تنبلى است. حتّى پيامبران با اينكه از تأييدات الهى برخوردار بودند، پشتكار عجيبى داشتند، مخصوصاً وقتى انسان در حالات رسول اكرم صلى الله عليه و آله و جدّيت آن جناب از جمله در مسأله مهاجرت از مكّه به مدينه دقّت مىكند مىبيند با آنكه حضرت مىتوانست با بُراق و بُرقع كه در شب معراج از آنها استفاده كرد از مكّه هجرت كند، يا طىّالارض كند، ولى با پاى پياده
براى اينكه رد گم كند به جاى شمال به جنوب مكّه رفت، وقتى مطمئن شد دشمن مأيوس شده از بيراهه مكّه را دور زد، شبها راه رفت و روزها استراحت كرد، آنهم در سنگلاخها و صحراهاى حجاز. اين كار چندان دشوار بود كه حضرت در مدّت دوازده روز انجام داد. اينها براى ما الگو و اسوه هستند.
همه كسانى كه در زندگى موفّق شدند انسانهايى كوشا و جدّى بودند. حالات بزرگان را ببينيد كه چقدر زحمت مىكشيدند. در گرماى سخت نجف، صاحب جواهر رحمه الله بر سر نعش پسرش كتاب جواهر مىنويسد.
امّا انسانهاى لاابالى و تنبل- چنانكه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود- آنقدر سستى مىكنند تا باعث كوتاهى در عمل شده و آن هم منجر به از دست رفتن فرصتها و سرانجام منتهى به گناه شود.
34
عَن ابي سَعيدٍ الخُدرِىّ قالَ: سَمِعتُ رَسولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ لِرَجُلٍ يَعِظُهُ:
ارغَب فيما عِندَ اللّهِ يُحِبَّكَ اللّهُ وَازهَد ما في ايدي النّاسِ يُحِبَّكَ النّاسُ. انَّ الزّاهِدَ فى الدُّنيا يُريحُ وَ يُريحُ قَلبَهُ وَ بَدَنَهُ فى الدُّنيا وَالآخِرَةِ وَالرّاغِبَ فيها يُتعِبُ قَلبَهُ وَ بَدَنَهُ فى الدُّنيا وَالآخِرَة. لَيَجيئَنَّ اقوامٌ يَومَ القِيامَةِ لَهُم حَسَناتٌ كَامثالِ الجِبالِ فَيُؤمَرُ بِهِم الَى النّارِ. فَقيلَ: يا نَبِىَّ اللّهِ أمُصَلّونَ كانوا؟ قالَ:
نَعَم كانُوا يُصَلُّونَ وَ يَصومونَ وَ يَأخُذونَ وَهناً مِنَ الليلِ لكِنَّهُم اذا لاحَ لَهُم شَيءٌ مِن أمرِ الدُّنيا وَثَبُوا عَلَيهِ.
ابوسعيد خدرى مىگويد شنيدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردى پند مىداد فرمود:
آنچه را نزد خداست بطلب تا خدا تو را دوست بدارد و از آنچه نزد مردم است چشم بپوش تا مردم تو را دوست بدارند. زاهد و بىاعتناى به دنيا جسم و جانش در دنيا و آخرت در آسايش است. و خواهان دنيا، در دنيا و آخرت روح و بدنش در سختى است. روز قيامت اقوامى را مىآورند كه حسناتى بمانند كوهها دارند، امّا امر مىشود كه به جهنّم درآيند.
گفته شد: اى پيامبر خدا، آيا اينان نمازگزار بودند؟
فرمود: آرى، نماز مىگزاردند و روزه مىگرفتند و پاسى از شب را بيدار مىماندند (و نماز شب مىخواندند)، ولى (گرفتاريشان اين بود كه) چون امرى از امور دنيا پيش مىآمد بر سر آن مىپريدند (و ملاحظه حلال و حرام آن را نمىكردند).
بحارالانوار، ج 77، ص 186
نور هدايت
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در اين حديث مردى را اندرز مىدهد و آنگاه در پايان راجع به دنيا و خطرهاى آن بحث مىكند:
مراد از جمله «ما عِنداللّه»، ثوابهاى الهى، قرب خداوند و نعمتهاى اوست كه اگر طالب آن باشى، خدا تو را دوست مىدارد. امّا مردم وقتى تو را دوست مىدارند كه نسبت به چيزهايى كه مورد علاقه آنان است بىاعتنا باشى، زيرا در بشر بخل حاكم است و اين حاكميّت بخل در انسان موجب مىشود كه به بىطمع علاقهمند باشد. واقعاً انسان براى حفظ موقعيّت خودش هم كه شده، به آنچه در دست مردم است بايد بىاعتنا باشد.
در طول تاريخ چيزهاى عجيبى در اين زمينه نوشتهاند. برخى حاكمان، نزديكان و برادران خود را براى حفظ حكومتشان كشتهاند. نقل مىكنند كه سلطان محمّد فاتح، پادشاه عثمانى، چون به سلطنت رسيد دستور داد تمام برادرانش را كشتند، زيرا مىترسيد آنها تهديدى براى حكومتش باشند. بعد از سلطان محمّد فاتح در ميان عثمانىها سنّت شد كه هر كس به سلطنت مىرسيد تمام برادرانش را مىكشت.
در مورد يكى از پادشاهان اشكانى نوشتهاند كه وقتى به سلطنت رسيد پدر و سى برادر خود را كشت، سپس با مادرش ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج هم پدر و مادر خود را كشت. دنيا در نزد دنياپرستان چنين است.
دلبستگى شديد به دنيا واقعاً باعث رنج و تَعَب است. خواب را بر انسان حرام مىكند. بسا كسانى كه چون شب به خانه مىآيند تمام مسائلى را كه در روز در بازار بوده و معاملاتى را كه انجام دادهاند در مقابل فكرشان رژه مىرود. اگر خوب بوده از خوشحالى خوابشان نمىبَرد و اگر بد بوده از اندوه. بايد با قرص خوابآور بخوابند. روحشان در عذاب است. امّا كسى كه به دنيا بىاعتناست، بدن و روحش در آسايش است. دستورهاى الهى چيزى نيست كه فقط به درد آخرت بخورد و ثواب و عقاب آنها در آنجا ظاهر شود. اگر- پناه بر خدا- آخرتى هم نبود، اجراى اين دستورها براى زندگى دنيا، براى سلامت جسم و روح و آرامش فكر لازم بود. مىگويند بر اثر پيشرفت طب تعداد بيماران جسمى كم شده، ولى تعداد بيماران روحى هر روز زيادتر مىشود و شايد زمانى برسد كه دنيا به قول ما دارالمجانين بزرگى شود و در تمام روى زمين كسى را كه داراى اعصاب سالم و خالى از هرگونه بيمارى روحى باشد پيدا نكنيم. اين بيمارى روانى روزافزون، به عوامل زيادى بستگى دارد. دلبستگى شديد انسان به دنيا باعث مىشود كه دائم روحش در عذاب باشد. واقعاً اگر ما در مسائل زندگى مادّى به آيه « «لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَيكُمْ»؛ اين بهخاطر آن است كه براى آنچه از دست دادهايد تأسّف نخوريد و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد».(1)ايمان داشته باشيم و بدان عمل كنيم خيلى راحت هستيم. چيزى كه از دست رفت چرا غصّه بخوريد؟ و چيزى هم كه داريد زياد به آن نچسبيد كه اگر گرفتند فريادتان بلند شود. اين آيه نسخه سلامت روح و جسم را در اين دو جمله خلاصه و معنا كرده است.
اهل ايمان زندگى دنيايىشان هم بهتر است، چون پول و ثروت سلامتى نمىآورد، مقام دليل بر خوشبختى نيست. كسانىاند كه همه چيز مادّى دارند،
1) سوره حديد، آيه 23.
ولى از بدبختترين مردم دنيا هستند. پيوسته در اضطرابند كه مبادا ديگران از آنها بگيرند. هميشه در رنج و عذابند. بعضى چندان چيزى از مال دنيا ندارند، ولى غنىترينِ مردمانند. البتّه مقصود از زهد اين نيست كه هيچ نداشته باشد، بلكه مراد اين است كه وابسته و دلبسته به دنيا نباشد.
آنگاه ابوسعيد خدرى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه روز قيامت اقوامى را مىآورند كه به اينها امر مىشود به جهنّم بروند، در حالى كه براى آنان حسناتى مانند كوههاست. راوى مىپرسد آيا اينها نماز هم مىخواندند؟ فرمود: «آرى، نماز مىخواندند و روزه مىگرفتند و به مستحبّات مىپرداختند و حتّى بخشى از شب بيدار بودند و نماز شب مىخواندند (اصحاب تعجّب كردند چه چيزى باعث شده جهنّمى شوند؟) گرفتاريشان اين بود كه وقتى امرى از امور دنيا پيش مىآمد ملاحظه حلال و حرام آن را نمىكردند و بر سر آن مىپريدند».
«وَثَبُوا عَلَيهِ»
تعبير بسيار پرمعنايى است. يعنى مثل حيوانى كه طمعهاى ببيند خودش را روى آن مىاندازد، اينان در مورد دنيا همين كار را مىكردند.
انسان هرچه در آيات و روايات و زندگى خودش و مردم و در تاريخ بشر بيشتر دقّت مىكند به حقيقت حديث «
حُبُّ الدُّنيا رَأسُ كُلّ خَطيئَةٍ»(1)
آشناتر مىشود.
«حبّ دنيا» معناى وسيعى دارد كه دنيا فقط اموال و ثروت نيست. گاه انسان براى حبّ مقام، حبّ زن و هزاران حبّ ديگر سقوط مىكند و به جهنّم مىرود.
خونهايى كه در نقاط مختلف جهان ريخته مىشود و اينهمه غارتها، سرچشمهاش حبّ دنياست. اين روزها بهقدرى مسأله واضح شده كه مخفى هم نمىكنند. وقتى مىپرسند چرا اينهمه جنايت مىكنيد؟ مىگويند در آنجا منافعى داريم. براى منافع خودشان هزاران جنايت و خيانت مىكنند.
حالا اين جنايتكاران به صراحت مىگويند، امّا اگر از برخى مقدّسنماها
1) كافى، ج 2، ص 131، ح 11.
و متحجّران و بىتقوايان بپرسند چرا اين كار را كردى، بهصورت شرعى آن را درست و توجيه مىكنند، در حالى كه اگر مانند جنايتكاران مىگفتند ما هم منافعى در اين كار داريم، شرافتمندانهتر بود تا آنكه علاوه بر حبّ دنيا، ريا هم داخل آن كنند. وقتى از برخى مقدّسنماها مىپرسند فلانى چطور است؟ مىگويد حرف نزن كه در اينجا شرع دهانم را بسته است. در حالى كه اگر گناه آن مؤمن را مىگفت بهتر بود، چون اين كلامى را كه او گفت فكر انسان را به همه جا مىبَرد كه اين شخص چه گناهانى مرتكب شده است كه شرع دهان او را بسته؟
ازاينروست كه آن معلّم اخلاق مىگويد: اين شخص خيال مىكند كه گناه نكرده، بلكه علاوه بر غيبت، ريا كرده است.
35
عَن نافِعٍ عَن ابنِ عُمَرَ قالَ سَمِعتُ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: ايُّها النّاسُ هذِهِ دارُ تَرَحٍ لا دارُ فَرَحٍ، دارُ التِواءٍ لا دارُ اسْتِواءٍ، فَمَن عَرَفَها لَم يَفرَح لِرَجاءٍ وَ لَم يَحزَن لِشَقاءٍ. الا وَ انَّ اللّهَ خَلَقَ الدُّنيا دارَ بَلوى وَالآخِرَةَ دارَ عُقبى فَجَعَلَ بَلوَى الدُّنيا لِثَوابِ الآخِرَةِ سَبَباً.
نافع از ابن عمر نقل مىكند كه گفت شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، دنيا خانه غم و اندوه است نه خانه شادى و خنده، منزلى است كه با پيچيدگى و سختى آميخته است. دنيا خانهاى نيست كه همهچيزش هموار و صاف باشد.
پس كسى كه ماهيّت آن را شناخت نه با كاميابىها و پيروزىهايش خوشحال مىشود و نه با شكستهايش ناراحت و غمگين. بدانيد خداوند دنيا را جاى بلا و آزمايش آفريده است و آخرت را جاى پايان كار، ازاينرو سختى و بلاى دنيا را سبب ثواب و پاداش آخرت قرار داده است.
بحارالانوار، ج 77، ص 187
نور هدايت
در اين حديث دو ديدگاه در مورد دنيا و آخرت بيان شده است:
دنيا دار رنجها و دردهاست. واقعيّت اين است كه طبيعت زندگى اين جهان
در هيچ مرحلهاى خالى از مشكلات و ناراحتى و رنج و مشقّت نيست، خواه اين مشكلات جنبه جسمانى و بدنى داشته باشد، يا جنبه روحى و فكرى و يا هر دو.
در حديث بسيار پرمعنايى از امام علىّ بن الحسين عليه السلام مىخوانيم كه فرمود:
وَالرّاحَةُ لَم تُخلَق في الدُّنيا وَلا لِأهلِ الدُّنيا إنَّما خُلِقَتِ الرّاحَةُ في الجَنَّةِ وَلِأهلِ الجَنَّةِ والتَّعَبُ وَالنَّصَبُ خُلِقا في الدُّنيا وَلِأهلِ الدُّنيا وَما اعطِىَ أحَدٌ مِنها جَفنَةً إلّااعطِىَ مِنَ الحِرصِ مِثلَيها وَمَن أصابَ مِن الدُّنيا أكثَرَ كانَ فيها أشَدَّ فَقراً لأنَّهُ يَفتَقِرُ إلَى النّاسِ في حِفظِ أموالِهِ ويَفتَقِرُ إلى كُلّ آلَةٍ مِن آلاتِ الدُّنيا فَلَيسَ في غِنَى الدُّنيا راحَةٌ
: «راحتى و آسايش در دنيا و براى اهل دنيا وجود ندارد. راحتى و آسايش تنها در بهشت و براى اهل بهشت است و رنج و تعب در دنيا و براى اهل دنيا آفريده شده و (به همين دليل) هر كسى پيمانهاى از آن به دست مىآورَد دو برابر آن حرص نصيب او مىشود و كسانى كه از دنيا بيشتر دارند فقيرترند، زيرا محتاج ديگران در حفظ اموال خويشاند و به وسايل و ادوات زيادى براى حفظ آن نيازمندند. بنابراين در ثروت دنيا راحتى وجود ندارد».
سپس امام در ذيل حديث فرمود:
كَلّا ما تَعِبَ اولِياءُ اللّهِ فِى الدُّنيا لِلدُّنيا، بَل تَعِبُوا فِىالدُّنيا لِلآخِرَةِ
: «هرگز دوستان خدا در دنيا به خاطر دنيا رنج و تعب نمىكشند، بلكه رنج و تعب آنها در دنيا براى آخرت است».(1)اين واقعيّتى است كه در مشاهدات عينى خودمان آن را مىبينيم. با چشم مىنگريم كه همه چيز در حال زوال و تغيير است و چيزى در اين دنيا بقا و دوام ندارد. از نظر علمى نيز ثابت شده كه دنيا رو به فرسودگى مىرود و خورشيد با اين عظمت روزى خاموش مىشود، چنانكه قرآن مىفرمايد: «إِذَا الشَّمْسُ كُوّرَتْ»(2)تمام عالم هستى روزبهروز در حال پوسيدگى و فرسايش است، همان چيزى كه امروز آن را انتروپى يعنى كهولت و فرسودگى و پوسيدگى مىنامند.
بنابراين نبايد دنيا را خانه شادى دانست. اگر ما ماهيّت دنيا را چنين شناختيم اين نتيجه بر آن مترتّب مىشود كه هرگز با پيروزىها خوشحال و با شكستها غمگين نگرديم. اين ديد صحيح، نتيجه جهانبينى مسلمان نسبت به دنياست كه در حقيقت همان معناى آيه «لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَ لَاتَفْرَحُوا بِمَا آتَيكُمْ»(1)است.
مىدانيم كه آفتاب هر روز طلوع مىكند، امّا نه از طلوعش ناراحت مىشويم و نه از غروبش. اگر انسان باور داشته باشد كه دنيا ناپايدار است، دو اثر تربيتى در وجود انسان مىگذارد. على عليه السلام مىفرمايد:
الزُّهدُ كُلُّهُ بَينَ كَلِمَتَينِ مِنَ القُرآنِ قالَ اللّهُ سُبحانَهُ
: لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَ لَاتَفْرَحُوا بِمَا آتَيكُمْ
: «زهد و وارستگى در دو جمله قرآن خلاصه شده است: بر آنچه از دست شما رفته تأسّف نخوريد و بر آنچه خداوند به شما داده (بيش از اندازه) شادمان نشويد».(2)زهد يعنى وارستگى، آزادى از قيد و بند عالم مادّى.
36
عَن انَسِ بنِ مالِكٍ قالَ: سَمِعتُ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: ايُّهَا النّاسُ، اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَاسْعَوْا فى مَرضاتِهِ وَ أَيقِنوا مِنَ الدُّنيا بِالفَناءِ وَ مِنَ الآخِرَةِ بِالبَقاءِ وَاعْمَلُوا لِما بَعدَ الْمَوتِ فَكَأنَّكُم بِالدُّنيا لَم تَكُن وَ بِالآخِرَةِ لَم تَزَل. ايُّهَا النّاسُ، انَّ مَن فِى الدُّنيا ضَيفٌ وَ ما فى ايديهِم عارِيَةٌ وَ انَّ الضَّيفَ مُرتَحِلٌ وَالعارِيَةَ مَردودَةٌ. الا وَ انَّ الدُّنيا عَرَضٌ حاضِرٌ يَأكُلُ مِنهُ البَرُّ وَالفاجِرُ وَالآخِرَةُ وَعدٌ صادِقٌ، يَحكُمُ فيها مَلِكٌ عادِلٌ قادِرٌ فَرَحِمَ اللّهُ امرَءاً نَظَرَ لِنَفسِهِ وَ مَهَّدَ لِرَمسِهِ ما دامَ رَسَنُهُ مُرخِياً وَ حَبلُهُ عَلى غارِبِهِ مُلقِياً قَبلَ ان يَنفَدَ اجَلُهُ وَ يَنقَطِعَ عَمَلُهُ.
از انس بن مالك روايت شده است كه گفت شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى مردم، تقواى الهى را چنانكه حقّش هست پيشه خود سازيد و در كسب خشنودى خداوند بكوشيد. مطمئن باشيد كه دنيا ناپايدار است و آخرت پايدار و لذا براى آخرت كار كنيد گويى كه اصلًا در دنيا نبودهايد و پيوسته در آخرت بودهايد. اى مردم، تمام مردم دنيا ميهمانند و آنچه دارند امانت است و اين ميهمان مىرود و امانت نيز به صاحبش برمىگردد. بدانيد دنيا متاعى نقد است كه خوب و بد از آن بهره مىبرند و آخرت وعده (و نسيه) صادق و درست و ثابت است كه در آن حاكمى قدرتمند و عادل حكم مىرانَد. پس خدا رحمت كند مردى را كه به نفْسش بنگرد و مادام كه مهلت دارد و اختيارش در دست خود اوست براى قبرش توشه مهيّا كند پيش از آنكه اجلش فرا رسد و كارى از دستش برنيايد.
بحارالانوار، ج 77، ص 177
نور هدايت
البتّه احتمال دارد كه اين حديث از قبيل اجمال و تفصيل باشد، چون در ابتداى آن فرمان به تقوا و رعايت حق آن داده است و بعد امورى را شرح مىدهد.
در تفسير تقوا سخن بسيار است، ولى با جملهاى كوتاه اين مسأله مفصّل را مىتوان بيان كرد و آن اين است كه تقوا همان بازدارنده باطنى و سدّى درونى است كه مانع مىشود انسان گناه كند. البتّه تقوا درجاتى دارد: گاهى در سرحدّ عدالت است وگاه مافوق عدالت تا اينكه به درجه عصمت مىرسد، چون مقام عصمت هم مرحله عالى تقواست. پس آن احساس مسؤوليّت درونى انسان و آن حالت وقايه (خود نگهدارى)، تقواست.
امّا حقّ تقوا اين است كه در مرحله عالى تقوا باشيد، نه در مرحله پست. مثل اينكه انسان در مقابل سيلاب سدّى ببندد، گاهى سد كوچك و ضعيف است و گاه محكم و بلند. هرچه سدّ تقوا بلندتر و محكمتر باشد ميزان آسيب كمتر است.
شهوات و هوىها همچون سيلابند و تقوا همچون سد. اگر انسان سيلاب را مهار كرد تبديل به نيرويى سازنده و عظيم مىشود همان نيرويى كه در مرتاضها يا در علماى بزرگ و سالكان إلى اللّه هست.
سپس حضرت چند دستور مىدهد:
مرضات اللّه، مرضات النّاس، مرضات النّفس.
انسان باتقوا رضايت خدا را بر همه مقدّم مىدارد، مردم هم بايد به دنبال آن راضى بشوند اگر راضى شدند چه بهتر وگرنه خودشان مىدانند. يا اينكه نفس ما راضى شد كه شد و الا فلا. اگر ما به اين مرحله رسيديم مرحله عالى تقواست.
مثلًا حادثهاى پيش مىآيد اوّل رضايت خدا، بعد رضايت خلق خدا، بعد رضايت خود انسان. اگر چنين شد آدم درستى هستيم، امّا اگر خواستيم ببينيم كه انعكاس خارجى آن چيست، آيا با منافع ما مىسازد؟ و ضمناً ببينيم خدا چه مىگويد؛
يعنى نظر خدا را در ضمن يا بعد از رضايت مردم و خود ببينيم. اين شرك در عمل است، وگرنه توحيد خالص غير از اينهاست و براى رسيدن به توحيد خالص در هر پيشامدى بايد ديد كه اوّل نظر خدا چيست بعد به نظر مردم يا خودش توجّه كند.
در احاديث آمده است كه
مَن اصلَحَ فِيما بَينَهُ وَبَينَ اللّهِ اصلَحَ اللّهُ فِيما بَينَهُ وَبَينَ النّاسِ
: «اگر انسان ميان خود و خدايش را اصلاح كند، خداوند ميان او و مردم را اصلاح مىكند».(1)اگر واقعاً در صدد جلب رضاى خدا باشيم خداوند به مانند دعاى ابراهيم در حقّ همسر و فرزندش، هاجر و اسماعيل، فرمود: « «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَالنَّاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَالثَّمَرَاتِ»؛ تو دلهاى گروهى از مردم را متوجّه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزى ده!»(2)قلوب مردم را متوجّه ما مىكند. البتّه قرآن مجيد باصراحت مىگويد كسانى كه از متّقيناند.
قرآن مىفرمايد: « «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا»؛ به يقين كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، بهزودى خداوند رحمان محبّتى براى آنان (در دلها) قرار مىدهد».(3)امّا اوّل بايد حسابمان را با خدا صاف كنيم آن وقت حساب با بقيّه صاف مىشود.
سخن از زهد مىگويد، امّا رفتارش همچون رفتار طالبان دنياست:
يَقولُ فِى الدُّنيا
قَولَ الزّاهِدينَ وَيَعمَلُ فيها عَمَلَ الرّاغِبينَ
: «در دنيا همانند پارسايان سخن مىگويد امّا همچون دلبستگان و شيفتگان دنيا عمل مىكند».(1)«
ايُّها النّاسُ انَّ مَن فِىالدُّنيا ضَيفٌ
» در احاديث اسلامى درباره وضع دنيا تعبيرات مختلفى آمده است و در اين فقره از حديث همه انسانها را مخاطب مىسازد و بيان مىكند كه مؤمن و غيرمؤمن يكسانند و تفاوتى بين آنان نيست:
«اى مردم، اهل دنيا ميهمانند و هر آنچه دارند عاريه است و سرانجام بايد آن را به صاحبش بازگردانند».
نكته: اين تشبيه بسيار گوياست. فرض كنيد ما را به منزلى با فرشهاى ابريشمبافت و مجلّل و بسيار قيمتى و سفرهاى رنگين با ظرفهاى جواهرنشان دعوت كنند. وقتى احساس كنيم تمام اينها موقّتى و عاريهاى است هيچ دلبستگى براى ما ايجاد نمىكند. اگر همين احساس نسبت به دنيا باشد قطعاً كسى به دنيا دل نمىبندد. مگر مىشود انسان براى يك ميهمانى، هزار جنايت بكند و همه چيز را زير پا بگذارد. برخى دائماً غصّه مىخورند كه چرا فلان كار را نكردم. اگر فلان خانه را خريده بودم حالا قيمتش چند برابر مىشد. اين غصّهها و شادىهاى دنيوى براى آن است كه خود را ميهمان نمىداند. غصّه اموالش را مىخورد كه نكند دزد آن را ببرد يا از بين برود.
اشكال: برخى روشنفكرمآبها و مخالفان اسلام مىگويند اين تعليمات مخدّر است و سبب مىشود كه مردم تنبل شوند و جامعه اسلامى جامعهاى عقبمانده بماند. يا اصلًا اين روايات ساخته و پرداخته سرمايهداران است كه مىخواهند مردم را به اين چيزها بىاعتنا كنند تا خودشان به چپاول بپردازند.
جواب: اسلام دستور به تلاش مىدهد و از تنبلى و سربار بودن جامعه بازمىدارد. در عبارتى آمده است:
مَلعونٌ مَن القى كَلَّهُ عَلَىالنّاسِ:
«از رحمت خدا به دور است كسى كه سربار ديگران باشد».(2)
جوان خوشقامتى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، حضرت پرسيد اين جوان چكاره است؟ گفتند: بيكار است. حضرت فرمود: «
سَقَطَ مِن عَيني
؛ از چشمم افتاد».
اسلام چنين تعاليمى دارد و حتّى رسول بزرگوار بر دست كارگر بوسه مىزند.
رواياتى كه دنيا را مذمّت مىكند براى اين است كه تعادل ايجاد كند:
انّى لااوصيكُم بِدارِ الدُّنيا فَإنَّكُم بِها مُستَوثِقونَ:
«من زندگى دنيا را به شما توصيه نمىكنم چرا كه خود محكم به آن چسبيدهايد، ولى سفارش مىكنم كه خود را مهيّاى زندگى آخرت سازيد». براى دنيا سفارش نشده، امّا براى آخرت سفارش شده است تا تعادلى برقرار شود چرا كه تمام بدبختىهاى اهل دنيا به سبب دنياپرستى است.
در پايان حديث مقايسهاى بين دنيا و آخرت كرده مىفرمايد: دنيا عَرَض و عاريتى است. البتّه نه به معناى عَرَض فلسفى در مقابل جوهر. ديگر از صفات دنيا اين است كه خوب و بد از آن بهره مىبرند از آن جهت كه دار امتحان است.
امّا در مقابل آن آخرت وعده است، آنهم وعدهاى صادق. دنيا نقد است و زايلشدنى، آخرت نسيه است ولى صادق و ثابت. در آنجا حاكم ملكى است كه هم عادل است و هم قادر و كسى نمىتواند از حكومتش فرار كند:
لا يُمكِنُ الفِرارُ مِن حُكومَتِكَ
. بنابراين ما در مقابل سه چيز قرار گرفتهايم:
عرض زايل، وعده صادق، حكومتى كه از آن راه گريزى نيست آنهم حكومتى كه قرآن فرموده است: « «وَإِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَ كَفَى بِنَا حَاسِبِينَ»؛ و اگر بهاندازه سنگينى دانه خردلى (كار نيك و بد) باشد، ما آن را حاضر مىكنيم و كافى است كه ما حسابگر باشيم».(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: « «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ* وَ مَنْ يَعْمَل مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»؛ پس هر كه هموزن ذرّهاى كار خير كند آن را مىبيند- و هر كه هموزن ذرّهاى كار بد كند آن را مىبيند».(2)
هيچ چيز از ديده خدا مخفى نمىماند و خداوند به حساب همه مىپردازد.
دنيايى كه همه در آن مشتركند، امّا آخرتى كه قرآن به آن اشاره فرموده:
« «وَامْتَازُوا الْيَوْمَ ايُّهَا الْمُجْرِمُونَ»؛ و به گروهى ديگر گفته مىشود: جدا شويد امروز اى گناهكاران!»(1)صفها جدا مىشود. چون چنين است پس خدا رحمت كند كسى را كه از حالا عاقبت خودش را پيشبينى كند. «رَمس» اشاره به قبر است. وقتى قبر صاف باشد عرب به آن «رَمس» مىگويد. خودش را براى آن جايگاه آماده كند مادام كه به شما مهلت دادهاند و ريسمان رهاست مانند حيوان كه وقتى در چراگاه است ريسمانش رهاست تا بچرد. به انسان چنين مهلتى دادهاند تا مرگش فرا برسد.
مسأله مهمّى كه در ذيل اين روايت به آن اشاره شده اين است كه اين دار دنيا با همه اشكالاتى كه دارد يك حُسن بزرگ دارد و آخرت هم با تمام خوبىها كه دارد يك اشكال دارد. حسن دنيا اين است كه پرونده اعمال باز مىماند و شخص مىتواند بدىها و كمبود حسنات را جبران كند، امّا در آخرت پرونده بسته مىشود. اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد:
لا عَن قَبيحٍ يَستَطيعونَ انتِقالًا وَ لا فى حَسَنٍ يَستَطيعونَ ازدِيادًا:
« (در قيامت) نه مىتوانند از زشتىها و گناهان بازگردند و نه مىتوانند بر نيكىها و حسنات خود بيفزايند».(2)گاهى در دنيا قطره اشكى مىريزد، آه و استغفارى از عمق وجودش برمىكشد كه درياى آتشى را كه از گناه برافروخته، خاموش مىكند.
معاد از جمله مسائلى است كه قرآن روى آن بسيار تكيه كرده، چرا كه عوامل تربيت انسان دو چيز است:
توجّه به مبدأ و مراقبت دائم، توجّه به حساب و معاد.
در هر مملكتى اگر اين دو عامل درست شود مملكت هم درست خواهد شد.
هر قدر ايمان به اين دو در ما ضعيفتر باشد از نظر عملى آلودهتريم. دعا كنيد كه شب و روز به ياد اين دو باشيم، زيرا در نمازهاى روزانه حدّاقل ده مرتبه «مَالِكِ يَوْمِ الدّينِ» مىگوييم. نيمى از سوره حمد ستايش و وصف خداست و نيم ديگر وصف معاد. با همين سوره انسان ساخته مىشود، سورهاى كه در نيمه دوم «اهْدِنَا الصّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ» دارد. بعد از ايمان به مبدأ و معاد، هدايت به صراط مستقيم است. هرچه بيشتر در اين سوره دقّت كنيم مىفهميم كه چرا اين سوره براى نماز انتخاب شده و چرا بايد حتماً در نماز خواند، زيرا عصاره مبدأ و معاد و تربيت است. كارى نكنيم كه در نماز هم فكر ما دنيا باشد. عبادتى كه در آن فكر و حضور قلب نباشد پوست تهى از مغز است.
براى تحصيل خشوع و حضور قلب در نماز و ساير عبادات، امور ذيل توصيه شده است:
الف) به دست آوردن معرفتى كه دنيا را در نظر انسان كوچك و خدا را در نظر انسان بزرگ كند، تا هيچ كار دنيوى نتواند هنگام راز و نياز با معبود نظر او را به خود جلب و از خدا منصرف سازد.
ب) توجّه به كارهاى پراكنده، معمولًا مانع تمركز حواس است و هرقدر انسان توفيق پيدا كند كه مشغلههاى مشوّش و پراكنده را كم كند به حضور قلب در عبادات خود كمك كرده است.
ج) انتخاب محل و مكان نماز و ساير عبادات نيز در اين امر اثر بسزايى دارد؛ به همين دليل، نماز خواندن در برابر چيزهايى كه ذهن انسان را به خود مشغول مىدارد مكروه است.
د) پرهيز از گناه نيز عامل مؤثّرى است، زيرا گناه قلب را از خدا دور مىسازد و از حضور قلب مىكاهد.
ه) آشنايى به معناى نماز و فلسفه افعال و اذكار آن.
و) انجام دادن مستحبّات نماز و آداب مخصوص آن.
ز) از همه اينها گذشته، اين كار- مانند هر كار ديگر- نياز به مراقبت و تمرين و استمرار و پيگيرى دارد. در اين صورت انسان چنان قدرت نفْس پيدا مىكند كه مىتواند هنگام نماز، دريچههاى فكرش را بر غير معبود مطلقاً ببندد.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 11 سوره مؤمنون.
37
عَن ابىذَرٍّ (رَضِىَاللّهُ عَنهُ) قالَ قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله لِرَجُلٍ وَ هُوَ يُوصيهِ:
اقلِل مِنَالشَّهَواتِ يَسهُل عَلَيكَ الفَقرُ وَ اقلِل مِنَالذُّنوبِ يَسهُل عَلَيكَ المَوتُ وَ قَدّمَ ما لَكَ امامَكَ يَسُرَّكَ اللّحاقُ بِهِ وَاقْنَع بِما اوتيتَهُ يَخِفَّ عَلَيكَ الحِسابُ وَ لا تَتَشاغَل عَمّا فُرِضَ عَلَيكَ بِما قَد ضُمِنَ لَكَ فَإنَّهُ لَيسَ بِفائِتِكَ ما قَد قُسِمَ لَكَ وَ لَستَ بِلاحِقٍ ما قَد زُوِىَ عَنكَ. فَلا تَكُ جاهِداً فيما انصَحَ نافِداً وَاسِعَ لِمُلكٍ لا زَوالَ لَهُ فى مَنزِلٍ لا انتِقالَ عَنهُ.
از ابوذر غفارى روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مردى سفارش كرد و فرمود:
شهوات (و خواستهاى نفسانى) را كم كن تا فقر بر تو آسان شود و بتوانى آن را تحمّل كنى. از گناهانت بكاه تا مرگ بر تو آسان شود. و (چيزى از) مال خود را پيش فرست تا ديدار آن تو را (در قيامت) شاد گردانَد، به آنچه به تو مىرسد و بهسوى تو مىآيد قانع باش تا حساب بر تو آسان شود. خود را به طلب روزى كه براى تو ضمانت شده مشغول نكن (و براى طلب آن حرص مزن) تا واجبات از تو ترك شود، زيرا آنچه براى تو تقسيم شده است از دستت نخواهد رفت و به آنچه از كف تو رفته نمىتوانى برسى، بنابراين براى آنچه ناخالصى و فنا شدن آن روشن است مكوش. در مورد چيزهاى فانى مكوش، بلكه براى كسب آخرت كه باقى و جاودان است بكوش.
بحارالانوار، ج 77، ص 187
نور هدايت
رسول خدا صلى الله عليه و آله در اين حديث به مردى سفارشهايى كرد.
ضروريات زندگى، مسائل رفاهى، هوسها.
در محاسبه معلوم شد آن مقدار كه صرف ضروريات زندگى مىشود از همه كمتر است، ولى هوسها و شهوات بيشتر ثروتها را به خود اختصاص مىدهد.
آن روز كه حضرت اين حديث را فرمود هنوز اين محاسبه نشده بود. اينكه حضرت مىفرمايد اگر شهوات را كم كنيد فقر بر شما آسان مىشود، چون بيشتر كسانى كه فقيرند، فقرشان براى نيازهاى اصلى نيست، زيرا فقر يا در مقابل مسائل رفاهى است يا در مقابل هوسهاست. مثلًا مىگويد اين خانه براى من كوچك است بايد بزرگتر بخرم. بسيارى از اينگونه مسائل غير ضرورى را در برخى اوقات ضرورى جلوه مىدهد، در حالى كه در واقع چنين نيست. بسا كسانى كه خودشان را براى چيزهاى غير ضرورى به درد سر مىاندازند. خانهاى در اندازه و شأن خود دارد و قسمت بيشترى از بدهكارىهايش دارد تمام مىشود امّا فكر مىكند و مىگويد: «
مِن سَعادَةِ المَرءِ سَعَةُ دارِهِ
؛ از خوشبختى انسان اين است كه خانهاى وسيع داشته باشد». به علاوه فردا بچّهها بزرگ مىشوند، بستگان مىآيند، خلاصه براى خودش چيزهايى مىبافد و سرانجام خانهاش را مىفروشد و باز قسط و بدهى جديد براى خودش فراهم مىسازد.
من گاهى روى اين مسأله فكر كردم و چيزهايى هم درباره آن نوشتهام كه يكى از مشكلات مردم اين است كه نمىتوانند بىدردسر زندگى كنند. بايد دردسرى در زندگىشان باشد، هميشه بايد بدهكار باشند. خلاصه مشكل آنها بىمشكلى
است. گاه اين مسأله براى كسانى كه مىخواهند كارهاى علمى بكنند خطرناك است، چون كارهاى فكرى مثل عبادت است و حضور قلب مىخواهد. اگر حضور قلب نباشد نمىتوان درس خواند و تدريس كرد و چيزى نوشت.
در يكى از مسافرتهاى حج ديدم رژيم سعودى مرتّب جاى ايرانىها را كم مىكرد، يعنى بنا بود به هر ايرانى سه متر مربع جا بدهند آن را در حدود يكونيم متر كردند. خوب پيداست عدّه زيادى بايد در يك خيمه كوچك بخوابند. اتّفاقاً چنين شد و حجّاج در عرفات و منى با همين يكمترونيم زندگى كردند.
بعد روزى به آنان گفتم در ايران خانه شما دويست متر است، باز مىگوييد جا نداريم كه زندگى كنيم، ولى در اينجا در دو متر چقدر خوب زندگى مىكنيد!
ما نمىگوييم در يكمترونيم مربع زندگى كن. در زندان طاغوت هم سهم هركس ششونيم متر بود كه پنجاهوسه نفر مدّتى در آنجا بوديم.
نمىگوييم اگر خداوند به انسان داد دور بيندازد. بحث در اين است كه اينها را ضرورتهاى زندگى پنداشتن و تمام عمر را صرف آن كردن درست نيست.
وقتى شهوات نباشد اصلًا فقر نيست. البتّه بايد قبول كنيم كه در نيازهاى اوّليّه زندگى هم برخى فقيرند.
الف) چون مرگ را فنا و نيستى مىبيند. مرگ را دريچهاى به عالم باقى و عالم وسيعتر نمىداند. مرگ را پايان همه چيز مىپندارد و معلوم است كه انسان از تاريكى و نابودى مىترسد. امّا اگر مؤمن باشد از مرگ نمىترسد. يكى از خدماتى كه انبيا به بشر كردند اين است كه ترس مرگ را از بشر گرفتند.
ب) دو ديگر اينكه ممكن است كسى مؤمن باشد و عالم آخرت را قبول داشته باشد، امّا چون پروندهاش تاريك و سياه است مىترسد و چنين كسى جز توبه راه
ديگرى ندارد.
به قول مولوى:
آنكه مردن پيش جانش تهلكه استامر لاتُلقوا بگيرد او به دست
وانكه مردن پيش او شد فتح بابسارعوا آيد مر او را در خطاب
مرگِ هركس اى پسر همرنگ اوستآيينه صافى يقين همرنگ روست
پيش تُرك آيينه را خوش رنگى استپيش زنگى آيينه هم زنگى است
اى كه مىترسى ز مرگ اندر فرارآن ز خود ترسانى اى جان هوشدار
زشت روى تُست نى رخسار مرگجان تو همچون درخت و مرگ برگ
ازتو رُستست ار نكويست ار بداستناخوشو خوش هم ضميرت از خود است
گر به خارى خستهاى خود كشتهاىور حرير و قزدرى خود رشتهاى
مرگ همچو دلْق رنگارنگى است كه مؤمن از جان خويش به دور مىافكنَد و از محيط تاريك دنيا پا بيرون مىنهد و آنگاه با اولياى الهى محشور مىشود.
دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است (
الدُّنيا سِجنُ المؤمِنِ وَ جَنَّةُ الكافِرِ
).(1)اگر درِ زندان را باز كنند و بگويند بفرماييد بيرون! آيا كسى ناراحت مىشود؟
راحت شدن از اين دنيا كه ناراحتى ندارد.
البتّه اين جمله تفسير ديگرى هم دارد كه گناه موجب مىشود در لحظه مردن مرگ بر انسان سخت شود. يعنى وابستگى او به دنيا آنقدر زياد است كه در وقت جان دادن، لحظات و سكرات مرگش دردناك است، امّا اگر گناه نباشد جان دادن آسان مىشود.
«قَدّم ما لَكَ
»: در اين بخش حضرت راجع به ترك دنياپرستى سفارشهايى فرموده است. سياق حديث همان سياق احاديث گذشته است، يعنى دعوت به توجّه به آخرت و عدم تلاش براى دنيا. به تعبير صحيحتر، ترك دنياپرستى است.
حديث مىگويد روزى تو را خدا مىرساند و تضمين كرده است و از دست
1) بحارالانوار، ج 6، ص 154.
نخواهد رفت، پس خود را مشغول به حرص زدن در طلب روزى نكن، تا واجبات را ترك كنى. به قول معروف آنچه قسمتت است به تو مىرسد.
بعد فرمود: خيال نكن با دست و پا كردن، چيزى كه بناست به تو برسد نمىرسد، يا آنچه نبايد برسد مىرسد. بنابراين در مورد چيزهاى فانى كوشش نكن، بلكه براى كسب آخرت كه باقى است بكوش.
در اينجا چند نكته است:
از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: اگر كسى را داخل اتاقى بگذارند و تمام منافذ آن را ببندند، روزيش از كجا مىرسد؟ فرمود: «از همان مجرايى كه مرگ او مىتواند برسد روزى او هم مىتواند برسد».
خلاصه آيات و روايات مىگويد روزى يك امر ضمانتشده و قطعى است.
البتّه در مقابل احاديثى داريم كه به تلاش دعوت مىكند. اينكه صبح زود از خواب برخيزيم به دنبال كار برويم، چون بيكار ملعون است و بايد با زراعت، دامدارى و مانند آن روزى را تحصيل كرد.
در ابتدا به نظر مىرسد كه تضادّى باشد، امّا رفع اين تضاد شايد از اين راه ممكن باشد كه روزى تضمين شده انسان، مانند استجابت دعا، شروطى دارد.
خداوند مىفرمايد: « «أُدْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛ مرا بخوانيد تا (دعايتان را) اجابت كنم».(2)
در روايات اسلامى شرايطى براى استجابت دعا ذكر كردهاند:
الف) بايد پيش از هر چيز قلب و روح را پاك كرد و صفا داد، از گناه توبه كرد و از زندگى رهبران الهى سرمشق گرفت.
ب) زندگى خود را با مال غصبى و حرام آلوده نكند.
ج) از مبارزه با فساد و دعوت بهسوى حق خوددارى نورزيد.
د) عمل كردن به پيمانهاى الهى.
ه) توأم شدن دعا با عمل و كوشش.
مردى نزد اميرمؤمنان على عليه السلام از عدم استجابت دعايش شكايت كرد و گفت:
با اينكه خداوند فرموده است: «دعا كنيد من اجابت مىكنم»، چرا ما دعا مىكنيم و به اجابت نمىرسد؟
امام در پاسخ فرمود: «قلب و فكرتان در هشت چيز خيانت كرده (ازاينرو دعايتان مستجاب نمىشود):
شما خدا را شناختهايد، امّا حقّ او را ادا نكردهايد، به همين دليل شناخت شما سودى به حالتان نداشته است.
شما به فرستاده او ايمان آوردهايد، سپس با سنّتش به مخالفت برخاستهايد، ثمره ايمان شما كجاست؟
كتاب او را خواندهايد، ولى به آن عمل نكردهايد. گفتيد: شنيديم و اطاعت كرديم، سپس به مخالفت برخاستيد.
مىگوييد از مجازات و كيفر خدا مىترسيد، امّا همواره كارهايى مىكنيد كه شما را به آن نزديك مىسازد.
مىگوييد به پاداش الهى علاقه داريد، امّا همواره كارى مىكنيد كه شما را از آن دور مىسازد.
نعمت خدا را مىخوريد و حقّ شكرش را ادا نمىكنيد.
خدا به شما دستور داده كه دشمن شيطان باشيد (و شما طرح دوستى با او
مىريزيد)؛ ادّعاى دشمنى با شيطان داريد، امّا عملًا با او مخالفت نمىكنيد.
عيوب مردم را نصبالعين خود ساخته و عيوب خود را پشت سر افكندهايد ...
پس چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد در حالى كه خودتان درهاى آن را بستهايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمالتان را اصلاح كنيد، نيّاتتان را خالص گردانيد و امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعايتان به اجابت برسد».(1)بنابراين تلاش براى روزى يكى از شرايط آن است و با اين توضيح، تضاد برطرف مىشود.
در جواب بايد گفت: اگر برخى از گرسنگى مىميرند نشانه ظلم بشر است و آن را به حساب دستگاه آفرينش نمىشود گذاشت. قارّه آفريقا كه بيشترين قربانيان گرسنگى را دارد مملو از الماس و معادن مهم است. عدّهاى ستمگر ثروتها را مىبرند، بعد غذاهاى اضافه را در زبالهدان مىريزند و عدّهاى ديگر از گرسنگى مىميرند. گاه براى اينكه قيمت گندم و ديگر اجناس پايين نيايد آنها را در دريا مىريزند يا احتكار مىكنند اگرچه به قيمت قربانى شدن ميليونها انسان باشد. اگر مظالم بشر نبود چنين مصيبتهايى پيش نمىآمد.
خدا عقل داد تا بشر بر طبق فطرت الهى ره بپويد و براى رفاه زندگى دنياى خودش زحمت بكشد و توليد بيشترى بكند. البتّه منافاتى ندارد كه جمعيّت را هم كنترل و محدود كند.
تقسيم ديگرى هم در روايات داريم كه رزق و روزى بر دو قسم است:
رزقى كه تو آن را مىطلبى و رزقى كه آن تو را مىطلبد.
روزىها نيز مانند قضا و قدر، محتوم و معلّق دارد. روزىهاى حتمى آن است
1) بحارالانوار، ج 93، ص 376، ح 17.
كه خواهناخواه به سراغ تو مىآيد و معلّق آن است كه تو بايد به دنبالشان بروى.
از اين تقسيمبندى كه حضرت على عليه السلام در نهج البلاغه كرده است معلوم مىشود رواياتى كه مىگويد روزى حتماً سراغ انسان مىآيد حتّى اگر در زندان باشد، مراد روزىهاى حتمى است.
38
عَن ابنِ عَبّاسٍ قالَ: سَمِعتُ رَسُولَ اللّهِ صلى الله عليه و آله يَقولُ: انَّهُ ما سَكَنَ حُبُّ الدُّنيا قَلبَ عَبدٍ الّا التاطَ فيها بِثَلاثٍ: شُغلٍ لا يَنفَدُ عَناؤُهُ وَ فَقرٍ لا يُدرَكُ غِناهُ وَامَلٍ لا يُنالُ مُنتَهاهُ. الا انَّ الدُّنيا وَالآخِرَةَ طالِبَتانِ وَمَطلوبَتانِ فَطالِبُ الآخِرَةِ تَطلُبُهُ الدُّنيا حَتّى يَستَكمِلَ رِزقَهُ وَطالِبُ الدُّنيا تَطلُبُهُ الآخِرَةُ حَتّى يَأخُذَهُ المَوتُ بَغتَةً.
ابن عبّاس مىگويد شنيدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هركه گرفتار دوستى دنيا گردد سه بلا دامنگيرش مىشود: اشتغال فكرىاى كه بر اثر آن خستگىاش تمام نمىشود، فقرى كه بىنيازى با آن نيست و آرزوهاى طولانى كه پايان ندارد. آگاه باشيد كه دنيا و آخرت هم طالبند و هم مطلوب، پس هركه سراغ آخرت رفت دنيا خودش بهسراغ او مىآيد تا از روزى خود بهطور كامل بهرهبردارى كند. و خواهان دنيا، آخرت بهسراغش مىآيد تا اينكه مرگ ناگهانى او را دريابد و به كام خود فرو كشد.
بحارالانوار، ج 77، ص 188
نور هدايت
در روايات در مورد حبّ دنيا- البتّه بهمعنى دنياپرستى، نه علاقههايى كه بر اساس عقل باشد- تعابير مختلفى آمده كه دوستى دنيا منشأ همه گناهان است.
حبّ دنيا شاخههاى فراوانى دارد كه به آنها اشاره مىكنيم. در اين حديث آثار
حبّ دنيا از نظر روانى بحث مىشود. هر كه گرفتار حبّ دنيا شود سه بلا دامنگيرش مىشود و در واقع سه ناراحتى روحى پيدا مىكند.
فكرش چنان مشغول است كه بر اثر آن هميشه خسته است و خستگىاش برطرف نمىشود. شبيه اين عبارت در نهجالبلاغه هم آمده كه مىفرمايد:
مَن لَهِجَ قَلبُهُ بِحُبّ الدُّنيا التاطَ قَلبُهُ مِنها بِثَلاثٍ.(1)
فقرى معنوى كه غنا با آن نيست و هرچه بيشتر از دنيا به دست مىآورَد باز احساس كمبود مىكند، زيرا بىنيازى خارج از وجود انسان نيست، بلكه در درون جان اوست. انسان دنياپرست هميشه تشنه است و هيچگاه سيراب نمىشود.
آرزوها هم از او دست برنمىدارند و هر كدام كه برآورده شود آرزوى ديگرى مىآيد و آرزوهايش نامتناهى مىشود. چنين انسانى هرگز آرامش ندارد. يعنى اين موضوع دست به دست هم داده و آرام و قرار را از او مىگيرد؛ در نماز به فكر دنياست، در غذا به فكر دنياست، نمىداند چه خوانده و چه خورده.
در اينجا به دو نكته بايد توجّه كرد:
الف) مردم به چيزهايى اهمّيّت مىدهند كه در واقع ارزشى ندارد، چرا كه مهم اين است كه انسان در زندگى دنيا آرامش روحى داشته باشد. با اينكه امروز زندگى بشر مرفّهتر شده، امّا بر اساس آمارهايى كه مىدهند فشار و ناراحتىهاى روحى و روانى بيش از گذشته است. به عبارت ديگر، مشكلاتى كه قبلًا بوده امروز براى بشر نيست. سفرها كوتاه شده، در حالى كه در گذشته مىگفتند «
السَّفَرُ قِطعَةٌ مِنَالسَّقَرِ
؛ مسافرت پارهاى از جهنّم است».
به هر حال، مشكلات روحى در زمان ما زياد شده است.
يكى از دوستان كه قلبش را جرّاحى كرده بودند سينهاش را به من نشان داد
1) نهجالبلاغه، كلمات قصار، شماره 228.
گفت كه آن را شكافتند، استخوان سينه را با ارّه بريدند، با جكها دندهها را عقب زدند و قلب را جرّاحى كردند. با اينكه چندين ساعت زير عمل جرّاحى بود، وقتى نگاه كردم از آثار آن فقط يك خراش مثل نوك تيغ روى سينهاش نمايان بود. مىبينيد كه علم و ساير جهات زندگى نسبت به گذشته بسيار پيشرفت كرده، امّا بيمارىهاى روانى افزايش يافته، چون ناآرامىهاى فكرى انسان زياد شده است. به نظر مىرسد كه ناآرامى افكار انسان دو عامل بسيار مهم دارد:
نداشتن ايمان و دنياپرستى.
گاه دنياپرستى در بهترين مراكز عبادت مانند حج، دامان انسان را مىگيرد.
واقعاً تماشايى است كه مخلوقات خدا در حج دارند چه مىكنند. در آنجا انسان در عالمى ديگر است، امّا وقتى دنياپرستى به سراغ انسان مىآيد، در مكّه هم به دنبال دنيا از اين سو به آن سو مىرود، در حالى كه شايد بعضى از آنان اصلًا در ايران سراغ آن نمىروند.
ب) نكته ديگر، شاخههاى دنياپرستى است. دنياپرستى تنها به پولپرستى نيست، ممكن است به حبّ جاه، مقام و ساير عناوين دنيوى باشد. مثلًا وقتى وارد مجلس شد و در جايى نشست كه پايين مجلس بود، به خانه كه مىآيد شب خوابش نمىبرد، فكرش ناراحت است كه به او توهين شد. لذا گفتهاند:
آخِرُ ما يَخرُجُ مِن قُلوبِ الصّدّيقِينَ حُبُّ الجاهِ
؛ آخرين چيزى كه از دلهاى صدّيقين خارج مىشود حبّ جاه و مقام است».
«الا انَّ الدُّنيا وَالآخِرَةَ طالِبَتانِ وَمَطلوبَتانِ»
پيامبر صلى الله عليه و آله با اين تعبير، باز بىاعتبارى دنيا را مطرح كرده مىگويد: «دنيا و آخرت هم طالبند و هم مطلوب». در هر سمتى قرار بگيريم آنها در سمت ديگر قرار مىگيرند و به عكس. مثلًا وقتى طالب آخرت شديم دنيا به سراغ ما مىآيد و ما مطلوب دنيا مىشويم. براى اينكه خداوند روزىهايى را كه مقدّر كرده آن روزىهاى حتمى به سراغ من مىآيد پس گرچه من طالب آخرت بودم دنيا طالب من مىشود و سراغم مىآيد. عكس
اين هم چنين است كه اگر طالب دنيا شدم آخرت سراغ من مىآيد تا مرا بهسوى مرگ بكشاند، من سرگرم دنيا هستم كه ناگهان مرگ دامنم را مىگيرد.
در حقيقت در اينجا به اين مطلب اشاره شده است كه خيال نكنيد اگر كسى سراغ آخرت رفت از دنيا محروم مىشود، بلكه اگر كسى تلاشش براى آخرت باشد از دنيا محروم نيست. من بارها روى اين مسأله فكر كردهام كه اگر ما خواهان دنيا باشيم بايد هم اهل دنيا باشيم هم اهل آخرت، چرا كه اگر بخواهيم در اين دنيا زندگى كنيم بايد به هم اعتماد داشته باشيم و اگر به هم اعتماد نكنيم زندگى اجتماعى ناممكن مىشود. اگر ميليونها آجر پراكنده را روى هم بريزند ساختمان نمىشود، امّا بر طبق اسلوب و نظامى خاص مىتوان با آن عمارتى نو ساخت. اگر اهل دنيا هستيم بايد اهل آخرت هم باشيم. بايد به يك سلسله مبانى معتقد باشيم تا بتوانيم در كنار هم با امنيّت و آرامش زندگى كنيم. اگر جامعه مؤمن شد مردم به هم خوشبين مىشوند و به هم اعتماد مىكنند و فضاى صميمى و درستى به وجود مىآيد.
پيامبر اكرم كه «طبيبٌ دَوّارٌ بِطِبّهِ» است مىداند درد ما كجاست، لذا انگشت بر دردها مىنهد و مرهم و دواى آن را نشان مىدهد. الان اگر شما پروندههايى كه در دادگاههاست را ببينيد متوجّه مىشويد هيچيك از دعواها در مورد كارى معنوى نبوده است كه آقا من خواستم كار خيرى انجام بدهم ايشان مزاحم شد و نگذاشت. تمام پروندهها در مورد امور دنيوى است. براى مقدارى مال دنيا به جان هم مىافتند و خيانت و جنايت مىكنند. گاه دو برادر در مقابل هم مىايستند.
در حقيقت ريشه همه گناهان حبّ دنياست. قرآن مىفرمايد: « «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَالذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ»؛ محبّت امور مادّى از (قبيل) زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبان ممتاز و چارپايان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است».(1)
1) سوره آل عمران، آيه 14.
زن و فرزند و پول نقد زينت حيات دنيا هستند.
در آيه فعل «زُيّنَ» مجهول آمده است و ذهن انسان به همهجا مىرود كه آيا آن را شيطان زينت داده، يا دوستان، يا شهوات و يا به يك معنا خدا براى امتحان؟
اينهمه تزيين همهجانبه نمىگذارد تكان بخوريم. لذا اسلام پىدرپى سفارش ترك مىدهد تا سدّى در مقابل شهوات پايانناپذير بشر درست كند، چون جاذبههاى دنيا بسيار زياد است.
39
عَن أبى هُرَيرَةٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: الا انَّ الدُّنيا قَدِ ارْتَحَلَت مُدبِرَةً وَالآخِرَةَ قَدِ احْتَمَلَت مُقبِلَةً الا وَانَّكُم فى يَومِ عَمَلٍ لا حِسابَ فيهِ وَيُوشَكُ ان تَكونوا فى يَومِ حِسابٍ لَيسَ فيهِ عَمَلٌ. وَانَاللّهَ يُعطِىالدُّنيا مَنيُحِبُوَيُبغِضُ وَلا يُعطِى الآخِرَةَ الّا لِمَن يُحِبُّ وَإنَّ لِلدُّنيا أبناءٌ وَلِلآخِرَةِ أبناءٌ فَكُونُوا مِن أبناءِ الآخِرَةِ وَلا تَكُونُوا مِن أبناءِ الدُّنيا، انَّ شَرَّ ما اتَخَوَّفُ عَلَيكُم: اتّباعُ الهَوى وَطولُ الامَلِ فَاتّباعُ الهَوى يَصرِفُ قُلوبَكُم عَنِ الحَقّ وَطُولُ الأمَلِ يَصرِفُ هِمَمَكُم الَىالدُّنيا وَما بَعدَهُما لِأحَدٍ مِن خَيرٍ يَرجاهُ فى دُنيا وَلا آخِرَة.
از ابوهريره روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آگاه باشيد كه دنيا (بار سفر را بسته و) پشت كرده و رفته و آخرت (پربار) در حال آمدن است. بدانيد شما در روزى هستيد كه روز عمل است و حسابى در كار نيست و بهزودى روزى فرا مىرسد كه روز حساب است، نه عمل. خدا دنيا را به دوست و دشمن خود مىدهد و آخرت را تنها به دوستان خود عطا مىكند. هر يك از دنيا و آخرت فرزندانى دارند. پس (بكوشيد) شما از فرزندان آخرت باشيد نه از فرزندان دنيا.
بهدرستى بدترين چيزى كه براى شما از آن مىترسم دو چيز است. پيروى از هواى نفس و آرزوهاى دور و دراز. پيروى هوى دلهايتان را از مسير حق منحرف مىگردانَد و درازى آرزو، تمام فكر شما را متوجّه دنيا مىكند. هر كه اين دو صفت را داشت هيچ خير و سعادتى، نه در دنيا و نه در آخرت نصيب او نخواهد شد.
بحارالانوار، ج 77، ص 188
نور هدايت
اين حديث را سه بخش مىكنيم:
الا انَّ الدُّنيا
»: نخست حضرت مىفرمايد: دنيا بار سفر را بسته و پشت كرده و رفته و آخرت پربار در حال آمدن است. تعبير «ارتحال» (بار سفر را بستن و كوچ كردن) و تعبير «احتمل» درباره آخرت، با آنكه هنوز دنيا نرفته و آخرت نيامده، براى اين است كه گاهى هر چيزى را كه مشرف به وقوع است به صورت ماضى تعبير مىكنند مىگويند مىبينى دنيا تمام شد و آخرت آمد. يعنى فرصت دنيا اندك و آمدن آخرت قطعى است.
الا وَإنَّكُمْ فى يَومِ عَمَلٍ لا حِسابَ فيهِ؛
شما در روزى هستيد كه روز عمل است و حسابى در كار نيست». اين مسأله مهمّى است كه طبيعت دنيا با طبيعت آخرت تفاوت خاصّى دارد. اينجا بايد فقط عمل كرد و كشت و در آنجا درو كرد و ثمرش را ديد. اينكه گاهى انسان در دنيا مكافات اعمالش را مىبيند، مسائل جزئى و خاص است و كلّى و همگانى نيست. اين تفاوت بسيار مهمّى بين دنيا و آخرت است و چون در دنيا حساب و كتابى در كار نيست انسان اهمّيّت چندانى نمىدهد براى اينكه نتيجه عملش را ملموس و عينى نمىبيند، امّا وقتى در آخرت نتايج قطعى اعمالش را مىبيند در صدد برمىآيد كه جبران كند، ولى فرصت از كف رفته است و بازگشتى نيست.
از آيات قرآن برمىآيد كه يكى از اسفناكترين حالات مجرمان هنگامى است كه مىفهمند بد كردهاند، آنگاه مىخواهند جبران كنند و فرياد مىزنند، امّا كسى به آنان گوش نمىدهد.
مىگويند: « «رَبّ ارْجِعُونِ»؛ خدايا، مرا بازگردانيد»(1)تا جبران كنم! نداى اندوهبار «مَا فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللَّهِ»(2)برمىآورند، امّا ديگر سودى ندارد.
گاهى در همين دنيا چنين مسألهاى براى انسان رخ مىدهد. مثلًا به دانشآموزى مىگويند تا جوانى و استعداد دارى، فراغت بال دارى و هنوز زن و بچّه و گرفتارىهاى زندگى به سراغت نيامده است درس بخوان، امّا او گوش نمىكند. بعد كه عمرى از او گذشت ديگر نه جسم آماده است و نه روح آماده درس خواندن، به هر كارى هم كه بخواهد وارد شود سواد مىخواهد و او كه سواد ندارد مجبور است عاطل و باطل باشد يا به كارهاى پست تن در دهد، لذا پشيمان مىشود كه كاش در جوانى به گفتههاى بزرگترمان گوش مىدادم. آرزو مىكند كه كاش جوان مىشدم و دوباره درس مىخواندم، در حالى كه ديگر جوانى برنمىگردد.
فراموش نمىكنم يكى از فرزندان علماى بزرگ- كه اهل علم نيست- بعد از آنكه پدرش مرحوم شد و آن كنگرهها را براى گراميداشت او گرفتند و آن عظمت را ديد بسيار ناراحت شد كه چرا طلبه نشد و درس نخواند. آه مىكشيد و مىگفت: الان از من گذشته و ديگر نمىتوانم كارى بكنم.
آخرت هم چنين است امير مؤمنان على عليه السلام در نهج البلاغه به اين مطلب اشاره كرده و مىفرمايد: اين مردههايى كه بر دوشها حمل مىشوند و آنها را به قبرستان مىبرند بهترين واعظ شما هستند: «
فَكَفى واعِظاً بِمَوْتى
..». مثل اينكه هرگز اهل اين دنيا نبودند. واقعاً در مراسم دفن نگاه كنيد چگونه خاك بر روى مرده مىريزند، فاتحه مىخوانند و خداحافظى مىكنند. مثل اينكه صد سال اهل اين قبرستان است و آخرت خانه هميشگى او بوده. زود مرده را تشييع مىكنند، جنازه را برمىدارند مبادا بوى تعفّن آن بلند شود. او را به قبرستانى مىبرند كه اگر در زمان حياتش به او مىگفتند لحظهاى به آنجا برو! نمىرفت و وحشت مىكرد.
وَانَّ اللّهَ يُعطي الدُّنيا مَن يُحِبُّ وَيُبغِضُ
»: خداوند دنيا را به همگان، به كافر و مؤمن مىدهد، ولى آخرت منحصر به مؤمنان است. اين روايت مىفهمانَد كه در پيشگاه الهى دنيا ارزشى ندارد، وگرنه آن را فقط به دوستانش مىداد. در برخى
احاديث نزديك به اين مضمون دارد كه اگر دنيا بهاندازه بال مگسى ارزش داشت خداوند به كافر شربتى از آن نمىداد.
اين دنيا دار امتحان است. نه داشتن دنيا دليل بر شخصيّت است و نه گرفتنش دليل بر بىشخصيّتى. امّا آخرت چون ارزش دارد تنها به دوستانش مىدهد.
مضمون اين جمله هم كه در آيات قرآن آمده اين است كه اگر ديديد اشخاص از نظر دنيايى متمّكناند، اين تمّكن خودش مايه عذاب است: « «انَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُعَذّبَهُمْ بِهَا»؛ (اين براى آنها نعمت نيست، بلكه) مىخواهد آنان را بهوسيله آن در زندگى دنيا عذاب كند».(1)و اگر روزى هم خداوند دنيا را از تو گرفت نگو من رانده درگاه الهىام، نه از اقبال دنيا شاد باش و نه از ادبار و رويگردانى آن اندوهگين.
اگر با اين ديد به دنيا بنگريم دنيا در نظر ما بسيار پايين مىآيد و ديگر براى چيزى كه ارزش ندارد اينهمه گريبان چاك نمىكنيم، بلكه انسان محكم به ايمانش مىچسبد و آن را در راه دنيا قربانى نمىكند.
انَّ لِلدُّنيا ابناءً
..».: دنيا و آخرت هر كدام فرزندانى دارند. برخى فرزندان آخرتند و برخى فرزندان دنيا. تعبير بسيار جالبى است، چون فرزند به سبب وراثت صفات پدر را داراست. قانون وراثت علاوه بر جنبه تشريعى، از نظر تكوينى بر فرزند حاكم است؛ فرزند صفات و ويژگىهاى پدر را به ارث مىبَرد.
دنيا ظاهر و باطنى دارد، آنها نيز چنيناند. دنيا ناگهان در صبح و شام واژگون مىشود، آنها نيز چنيناند. دنيا توخالى، خراب و متغيّر است، آنان نيز توخالى، فاسد و خرابند. امروز دوست هستند و فردا دشمن، روزى براى انسان يقه چاك مىكنند و روز ديگر بر قبر انسان لگد مىكوبند، ولى فرزندان آخرت هر كدام از ديگرى بهترند. اهل وفا و استقامت و صفا هستند. ظاهر و باطنشان يكى است.
1) سوره توبه، آيه 85.
مىفرمايد: «از فرزندان آخرت باشيد». البتّه اين جمله مىتواند به نكته ديگرى هم اشاره داشته باشد كه رابطه محبّت ميان فرزند و پدر رابطه قوى و محكمى است. به عبارت ديگر، فرزند در حمايت پدر است و فرزندان هر دو دسته با پدرانشان (دنيا و آخرت) رابطهاى عاطفى دارند.
انَّ شَرَّ ما اتَخَوَّفُ عَلَيكُم
»: اين جمله به عبارتهاى مختلف و مضامين يكسان از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و على عليه السلام نقل شده است، ولى مهم محتواى آنهاست كه حضرت از دو دام و پرتگاه برحذر مىدارد:
پيروى هواى نفس و آرزوهاى دور و دراز.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله پيامدهاى هريك را چنين بيان مىكند:
الف) پيروى از هواى نفس باعث انحراف انسان از مسير حق مىشود، زيرا گاهى حق به نفع انسان نيست. اگر در جايى كه حق به نفع او نيست خودش را بر دين مقدّم داشت او خودخواه است نه خداخواه و مصداق «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ»(1)است؛ معناى تبعيض در دين هم همين است.
خودخواهى و هوىپرستى حجابى بر ديدگان انسان مىكشد كه آنچه موافق هوى است را مىپسندد و مخالف آن را رها مىكند. لذا هوىپرستى سدّى در مقابل حق است. هوىپرستى تنها مانع عمل نيست، بلكه مانع درك است. يعنى هوىپرست بد هم مىفهمد. هوىپرستى جلوى شعور انسان و درك واقعيّات را مىگيرد، ازاينرو نمىتواند تصميمهاى مناسب بگيرد.
البتّه در اين مورد بين اهل علم و عوام تفاوت است: عوام در مورد چيزى كه مطابق نفس آنهاست مىگويند درست است كه خدا گفته، ولى بنده گناهكارى هستيم و اين كار را مىكنيم. امّا اهل علم آن را توجيه كرده و مىگويند: اين عناوين ثانوى، يا ضرورت است. يا مىگويند: دليل شرعى آن ضعيف است، يا
1) سوره نساء، آيه 150.
اصلًا دليل و مدركى در كار نيست. هزار كلاه شرعى به كار مىبرند تا از زير بار آن خلاص شوند. بنابراين براى درك معارف الهى بايد نفس را مهذّب و پاك ساخت.
ب) آرزوهاى دراز تمام فكر انسان را به دنيا متوجّه مىكند و در اين صورت آخرت فراموش مىشود. انسان وقتى آرزوهاى دراز داشت ديگر وقتى براى آخرت ندارد.
جمله آخر اينكه اگر كسى اين دو صفت را داشت هيچ خيرى، نه در دنيا و نه در آخرت، نصيب او نخواهد شد شب و روز جان مىكَند، امّا آسايشى نصيبش نمىشود.
40
عَن الزُّهَرىّ عَن انَسِ ابنِ مالِكٍ قالَ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: ما مِن بَيتٍ الّا وَمَلَكُ المَوتِ يَقِفُ عَلى بابِهِ كُلَّ يَومٍ خَمسَ مَرّاتٍ فَإذا وَجَدَ الإنسانَ قَد نَفَدَ اجَلُهُ وَانقَطَعَ اكُلُهُ القى عَلَيهِ المَوتَ فَعَشِيَتْهُ كُرُباتُهُ وَغَمَرَتْهُ غَمَراتُهُ فَمِن اهلِ بَيتِهِ النّاشِرَةُ شَعرَها وَالضّارِبَةُ وَجهَها الصّارِخَةُ بِوَيلِها الباكِيَةُ بِشَجوِها فَيَقولُ مَلَكُ المَوتِ: وَيلَكُم مِمَّ الجَزَعُ؟ وَفيمَ الفَزَعُ؟ وَاللّهِ ما اذهَبتُ لِأحَدٍ مِنكُم مالًا وَلا قَرَّبتُ لَهُ اجَلًا وَلا اتَيتُهُ حَتّى امِرتُ وَلا قَبَضتُ رُوحَهُ حَتّى اسْتَأمَرتُ. وَانَّ لى الَيكُم عَودَةً ثُمَّ عَودَةً حَتّى لا ابقِىَ مِنكُم احَداً. ثُمَّ قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: وَالَّذي نَفسي بِيَدِهِ لَو يَرَونَ مَكانَهُ وَيَسمَعونَ كَلامَهُ لَذَهَلُوا عَن مَيّتِهِم وَبَكَوْا عَلى نُفُوسِهِم. حَتّى اذا حُمِلَ المَيّتُ عَلى نَعشِهِ رَفرَفَ رُوحُهُ فَوقَ النَّعشِ وَهُوَ يُنادي: يا اهلي وَوُلدي لا تَلْعَبَنَّ بِكُمُ الدُّنيا كَما لَعِبَت بي. جَمَعتُهُ مِن حُلّهِ وَمِن غَيرِ حُلّهِ وَخَلَّفتُهُ لِغَيري وَالمُهَنَّا لَهُ وَالتَّبَعاتُ عَلَىَّ فَاحذَرُوا مِن مِثلِ ما نُزّلَ.
زُهرى از انس بن مالك روايت كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ خانهاى نيست مگر اينكه فرشته مرگ بر درِ آن خانه در شبانهروز پنج بار مىآيد نگاه مىكند كه ببيند آيا عمر صاحب اين خانه و كسانى كه در آن هستند تمام شده؟
اگر ديد پيمانه سرآمده و روزى او تمام شده است، مرگ را بر او مىاندازد و چون سكرات و سختىهاى مرگ تمام وجود او را مىپوشاند؛ سر و صداى اهل خانه بلند مىشود، موها پريشان مىگردد، بر سر و صورت مىزنند و گريه مىكنند؛
ملك الموت مىگويد: واى بر شما، از چه جزع و فزع مىكنيد؟ به خدا سوگند، مال كسى را نبردهام، اجل او را نزديك نساختهام، من بدون دستور نزد شما نيامدهام، بلكه به امر ديگرى قبض روح مىكنم. من باز مكرّراً بهسوى اين خانواده برمىگردم تا كسى از اين خانواده باقى نمانَد.
سپس حضرت فرمود: قسم به كسى كه روح و جان من در دست اوست، اگر جايگاه ملكالموت را كه بر درِ خانه ايستاده است ببينند و سخن او را بشنوند، مردهشان را فراموش مىكنند، بلكه براى خودشان اشك مىريزند. تا اين ميّت را بر تابوت حمل مىكنند روح ميّت بالاى تابوت مىرود بال و پر مىزند و فرياد مىكشد اى خانواده من، اى فرزندان من، دنيا با شما بازى نكند چنانكه با من بازى كرد. من از حلال و حرام جمع كردم و براى ديگران گذاشتم، خوشى و شاديش براى آنها امّا مسؤوليّتهايش براى من مانده است. بترسيد از اينكه مثل آنچه بر من نازل شد بر شما هم فرود آيد.
بحارالانوار، ج 77، ص 188
نور هدايت
در اين حديث به توصيه ملكالموت و سفارش مرده به بازماندگانش اشاره شده است. در احاديث مكرّر اين مسأله آمده كه آدم باهوش و سعادتمند كسى است كه بسيار ياد مرگ كند. به ياد مرگ بودن مشكلات را حل مىكند، چون بيشتر غصّههاى ما براى امور مادّى است. غصّه نمىخوريم كه چرا ديشب نماز شب نخواندم يا چرا فلان اطاعت از دست من رفت يا چرا فلان گناه را كردم، چنين غصّهاى نمىخوريم. وقتى انسان به ياد مرگ مىافتد سبك مىشود، براى اينكه عاقبت هر كس مرگ است و چيزى كه سرانجامش چنين است اصلًا غصّه ندارد.
در زمان بنىاسرائيل پيغمبرى از گورستانى مىگذشت اصحابش گفتند: اى
پيامبر خدا، از خداوند بخواه كه يكى از مردگان را زنده كند تا از احوال جان كندنش و سؤال نكير و منكر به ما خبر دهد. پيامبر خدا دست به دعا بلند كرد، سپس مردى كه تمام بدنش سياه بود از قبر خارج شد و گفت: اى اهل دنيا، نود سال است كه مردهام و هنوز تلخى جان كندن از كامم بيرون نرفته است. پس شما زندگان غفلت نورزيد و از حلال و حرام بپرهيزيد و حق و باطل را بشناسيد كه آنجا پشيمانى سودى ندارد. روز و شب در كارسازى آخرت باشيد و ذخيره آنجا را آماده كنيد كه كسى از پى شما نمىآورَد. بدانيد كه همگان شربت مرگ را مىچشند. پيغمبر خطاب به او گفت: اى مرد، در دنيا عملت چگونه بود؟ گفت:
اى پيامبر خدا، من از اهل دنيا بودم و دنيا را دوست مىداشتم و هميشه حريصانه در پى جمع كردن مال بودم و در عين حال مىشنيدم كه در آخرت اينگونه عذابها هست. شيطان ملعون مرا از راه بهدر برد و دنيا را در كامم شيرين كرد.
هر چه را گرد آوردم براى وارثان واگذاشتم و با دست تهى به اينجا آمدم و آن مالها وبال من شد. اكنون وارثان آن را مىخورند و هيچ يادى از من نمىكنند.
پس شما امروز كه فرصت داريد غافل مباشيد و از گناهان توبه كنيد و دل از حبّ جاه اين دنياى فريبكار برداريد كه اينجا افسوس و پشيمانى سودى ندارد و ملك الموت به گونهاى جان بنده دوستدار دنيا را مىگيرد كه رگهاى اعضا از هم گسسته مىشود و هفت اندام او به درد مىآيد. اين دستورها براى آن است كه مبادا كسى روز قيامت بگويد: « «يَا حَسْرَتَى عَلَى مَا فَرَّطْتُ فِى جَنْبِ اللَّهِ»؛ افسوس بر من از كوتاهىهايى كه در اطاعت فرمان خدا كردم».(1)آه از تقصيرى كه در راه خدا كردم و نامه عملم را سياه و عمر خود را تباه ساختم.(2)ما بايد به پايان زندگى ديگران نگاه كنيم. گاهى در كوچه و بازار كه عبور مىكنيم برخى پيرمردان و پيرزنان ناتوان را عصازنان مىبينيم كه بهزحمت
خودشان را حركت مىدهند يا كسان ديگرى زير بغلشان را مىگيرند. در نهايت اين سرنوشت براى همه رقم مىخورد كه زمانى آنان هم جوانى و نشاط داشتهاند. الان ببينيد چه حالى دارند و به چه روزى افتادهاند.
يكى از علماى بزرگ يزدى مقيم قم را در اوايل ورود به قم ديدم، ايشان از علماى سرشناس حوزه بود. اين اواخر او را در يكى از كوچهها زيارت كردم گفتم: حالتان چطور است؟ گفت: چه كنم نه مرده آن دنيا هستم و نه زنده اين دنيا، بين اين دنيا و آن دنيا قرار گرفتهام، تمام قوا تحليل رفته، خودم را نمىتوانم بكِشم و در انتظار مرگ هستم.
هميشه كه چنين نبود و اين برنامه منحصر به اين شخص نيست، بلكه شترى است كه بر درِ خانه همه مىخوابد. عدّهاى در پيرى مىميرند و عدّهاى در جوانى.
ياد مرگ انسان را تربيت مىكند. اگر مردن نبود زندگى كردن بسيار دشوار بود، بلكه مرگ از نعمتهاى بزرگ خداست. حال براى اين چند روز دنيا مىبينيد چه غوغايى بهپا مىكند، اگر انسان زندگى جاويدان و ابدى داشت چه مىكرد!
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم در برنامه جامعى به اميرمؤمنان على عليه السلام سفارشهايى فرمود كه در واقع برنامه دنيا و آخرت ما مسلمانان را بازگو مىكند.
در بخش دوم كتاب به شرح قسمتهايى از اين وصايا مىپردازيم كه علّامه مجلسى آن را در جلد 74 بحارالأنوار آورده است.
1
يا على، اوُصيكَ بِوَصيَّةٍ فَاحفَظها فَلا تَزالُ بِخَيرٍ ما حَفِظتَ وَصِيَّتي. يا عَلِىُّ مَن كَظَمَ غَيظاً وَهُوَ يَقدِرُ عَلى امضائِهِ أعقَبَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ أمناً وَايماناً يَجِدُ طَعمَهُ.
اى على، سفارشى به تو مىكنم و آن را حفظ كن، زيرا اگر اين سفارشم را حفظ كنى پيوسته در خير و نيكى هستى. اى على، كسى كه خشمش را كه بتواند آن را انجام دهد فرو ببرد، خداوند در روز قيامت امنيّت و ايمانى به او مىدهد كه مزّهاش را مىچشد.
بحارالانوار، ج 77، ص 46
نور هدايت
در اين بخش از وصيّت، پيامبر صلى الله عليه و آله يك سفارش مىكند و آن اين است كه هر كس در حال توانايى بر اعمال خشم، آن را فرو برد خداوند در دنيا نعمتى و در آخرت نعمتى به او مىدهد. نعمت آخرت امنيّت و نعمت دنيا ايمانى است كه مزّه آن را مىچشد.
«كَظم» در اصل بهمعنى محكم بستن سر مشك است. گويى وقتى انسان خشمگين مىشود خشم از درون وجودش به بيرون فوران مىكند.
در اينجا به نكاتى بايد توجّه كرد:
هنگام خشم مرتكب مىشود فراوان است، از جمله توهين و آزار مؤمن، آلودگى زبان به انواع گناهان است. همچنين گاه انسان به گناهانى دست مىزند كه نمىتوان آن را كنترل كرد، يا از سر خشم كارى مىكند كه در تمام مدّت عمرش نمىتواند آن را جبران كند. ازاينرو بيشتر تصميماتى كه در حال عصبانيّت گرفته مىشود پشيمانى به همراه دارد. پس بايد انسان به خودش توصيه كند كه بعداً تصميم مىگيرم، زيرا در آن حالت فكر انسان معتدل نيست و درست كار نمىكند و قدرت تشخيص مصالح و مفاسد را ندارد. ازاينرو بزرگان گفتهاند در حال عصبانيّت و خشم نه تصميم، نه دستور و نه تنبيه. به عبارت ديگر در چنين حالى هيچ عمل مهمّى انجام ندهيد و فقط خود را كنترل كنيد. البتّه كنترل كردن خود در حال عصبانيّت كار دشوارى است و از جمله چيزهايى كه در كنترل اين كار مؤثّر است ايجاد عوامل انصراف است. فىالمثل از آن محل دور شود، يا اگر در منزل عصبانى شده است بيرون برود. حتّى گفتهاند اگر انسان ايستاده است بنشيند، يا نشسته است برخيزد و يا كمى آب بياشامد. خلاصه در هر صورت تغيير حالت بدهد، حتّى اگر تغيير مختصرى در حال خودش بدهد مؤثّر است. مثلًا به صورتش آب بزند يا سورهاى از قرآن تلاوت كند تا وضع و مسير را تغيير دهد.
برخى اوقات انسان بهاندازهاى خشمگين مىشود كه براى فرو نشاندن آن چارهاى جز مشت كوبيدن به ديوار ندارد تا عقدههايش خالى شود و در نتيجه غضبش فرو بنشيند.
خشم شعلهاى از آتشهاى شيطان و مهمترين ابزار ابليس است. بايد توجّه داشت كه خشم انسان را از حال طبيعى خارج مىكند. كسانى را ديدهايم كه در حالت عادى انسانهاى خوب و طبيعىاند، ولى هنگام عصبانيّت همه چيز را به سوى مقابل پرتاب مىكنند، چون در آن حالت عوارض بسيارى در انسان ديده مىشود و مشكل اين است كه انسان در آن حالت عذر شرعى ندارد كه بگويد در حال خشم بودم، زيرا بيشتر قتلهايى كه رخ داده در حال عصبانيّت بوده است،
براى اينكه هيچكس در حال خونسردى كارد برنمىدارد تا سر كسى را ببُرد.
برخى مىگويند: انسان در حال عادى حدود يك دهم نيروهايش آماده است، ولى در حال عصبانيّت قدرتش ده برابر مىشود. يعنى تمام نيروهايش بسيج مىشوند، لذا مىبينيم كه برخى در حالت عادى ضعيف بهنظر مىرسند ولى در حال خشم و عصبانيّت پنج نفر هم از عهده آنها برنمىآيد و نمىتوانند او را نگاه دارند چرا كه همه قدرت او بسيج شده است. در نتيجه اين چيزى را كه خداوند در انسان آفريده از نعمتهاى اوست ولى بايد در جاى خودش مصرف شود. به تعبيرى ديگر، خشم بر دو قسم است: خشم مذموم، خشم ممدوح و واجب.
انسان بايد در مقابل عاصيان و گناهكاران غيرت شرعى داشته باشد و نبايد نسبت به آنها بىتوجّه بود. آن روايت معروف كه خداوند عدّهاى از ملائكه را براى عذاب قومى فرستاد، ولى آنها مأموريّت خويش را انجام نداده برگشتند و عرض كردند: بارالها، در ميان اين قوم مردى عابد در دل شب بيدار بود و عبادت مىكرد و نخواستيم آنها را نابود كنيم، به آنها وحى شد كه دوباره برگرديد و آن آبادى را ويران كنيد و آن مرد را هم نابود كنيد و بعد در روايت علّت چنين ذكر شده كه همين پيرمرد عابد كه در نيمههاى شب عبادت مىكند، حتّى يكبار در برابر گناه خشمگين نشده و به رگ غيرتش برنخورده است.
بنابراين انسان در جايى كه بايد امر به معروف و نهى از منكر كند و خشمگين شود بايد به وظيفهاش بپردازد و در برابر گناه از پاى ننشيند و چنين خشمى
ممدوح و واجب است و از نظر اسلام انسان بىتوجّه به اين امور ارزشى ندارد.
البتّه خشم نابجا ناپسند است.
الف) امنيّت در روز قيامت. اگر خداوند در روز قيامت كه به «يومالحسرة»، «يومالبروز»، «يومالخوف»، «يومالوحشة الاكبر» و «يومالفزع» معروف است، به انسان امنيّت بدهد بالاترين نعمت و موهبت است، زيرا اگر انسان تمام دنيا را داشته باشد ولى آرامش خاطر نداشته باشد گويى هيچ چيز ندارد.
ب) ايمان. اگرچه ظاهرش متعلّق به اين دنياست، زيرا درباره برخى گناهان حديث داريم كه اگر انسان آنها را ترك كند خداوند به او ايمانى مىدهد كه در ذائقهاش نمايان مىشود. يعنى اين ايمان به صورت اعتقادى خشك نيست، بلكه چون شيرينى در ذائقه مىماند و آن را احساس مىكند اين را به هر كس نمىدهند، به كسانى مىدهند كه در مقابل نفس ايستادگى و مقاومت كردهاند. مثلًا در كتاب وسايلالشيعه در باب مقدّمه نگاه در روايتى آمده است كه «چنانچه كسى چشمش به زن زيباى نامحرم بيفتد و فوراً چشمش را برگيرد، خداوند به او ايمانى مىدهد كه مزّه آن را مىچشد».
امام صادق عليه السلام از رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه حضرت فرمود:
«ألغَضَبُ يُفسِدُ الايمانَ كَما يُفسِدُ الخَلُّ العَسَلَ
؛ خشم، ايمان انسان را فاسد مىكند چنانكه سركه عسل را فاسد مىسازد».(1)از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
ايّاكَ وَالغَضَبَ فَأوَّلُهُ جُنونٌ وَآخِرُهُ نَدَمٌ
؛ از خشم بپرهيزيد كه آغازش جنون و پايانش پشيمانى است».
1) بحارالانوار، ج 73، ص 267.
در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
لَيسَ الشَّديدُ بَالصّرعَةِ إنَّما الشَّديدُ الَّذي يَملِكُ نَفسَهُ عِندَ الغَضَبِ
؛ نيرومند و قهرمان كسى نيست كه در كُشتى رقيب خود را بر زمين زند، بلكه نيرومند كسى است كه هنگام خشم مالك نفس خود باشد».(1)اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
ألغَضَبُ نارٌ مُوقَدَةٌ مَن كَظَمَهُ أطفَأَها وَمَن أطلَقَهُ كانَ أوَّلَ مُحتَرَقٍ بِها
؛ غضب آتشى است مشتعل، كسى كه خشم خود را فرو نشاند آن آتش را خاموش كرده است و آن كه غضب را به حال خودش آزاد گذارد خود اوّل كسى است كه در شعلههاى آن خواهد سوخت».(2)امام صادق عليه السلام فرمود: «
ألغَضَبُ مِفتاحُ كُلّ شَرّ
؛ خشم، كليد تمام بدىها و شرور است».(3)حضرت على عليه السلام در روايتى فرمود: «
شِدَّةُ الغَضَبِ تُغَيّرُ المَنطِقَ وَتَقطَعُ مادَّةَ الحُجَّةِ وَتُفَرّقُ الفَهمَ
؛ خشم شديد چگونگى گفتار را تغيير مىدهد و اساس استدلال را به هم مىريزد، تمركز فكر را از بين مىبرد و فهم آدمى را پراكنده مىسازد».(4)در روايتى ديگر فرمود: «
أعدي عَدُوّ لِلمَرءِ غَضَبُهُ وَشَهوَتُهُ فَمَن مَلَكَهُما عَظُمَت دَرَجَتُهُ وَبَلَت غايَتُهُ
؛ دشمنترين دشمنان آدمى غضب و شهوت اوست. آن كه بتواند اين دو غريزه سركش را مهار كند و آنها را به فرمان خود درآورد، مقام عظيمى دارد و مىتواند به اوج انسانيّت برسد».(5)در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
إذا غَضِبتَ فَاسكُت
؛ هرگاه خشمگين شدى سكوت كن».(6)از امام كاظم عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «
مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَفَّ اللّهُ
عَنهُ غَضَبَهُ يَومَ القِيامَةِ
؛ هر كه خشمش را از مردم بازدارد، خداوند در روز قيامت خشمش را از او باز خواهد داشت».(1)در حديثى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «
إذا غَضِبَ أحَدُكُم فَلَيَتَوَضَّأ بَالماءِ البارِدِ فَانَّ الغَضَبَ مِنَ النّارِ
؛ هرگاه يكى از شما خشمگين شد با آب سرد وضو بگيرد، زيرا خشم از آتش است».(2)
2
يا عَلىُّ، مَن خافَ النّاسُ لِسانَهُ فَهُوَ مِن أهلِ النّارِ. يا عَلىُّ، شَرُّ النّاسِ مَن أكرَمَهُ النّاسُ إتّقاءَ شَرّهِ. يا عَلىُّ، شَرُّ النّاسِ مَن باعَ آخِرَتَهُ بِدُنياهُ وَشَرٌّ مِن ذلِكَ مَن باعَ آخِرَتَهُ بِدُنيا غَيرِهِ.
اى على، كسى كه مردم از زبانش بترسند او اهل آتش است. اى على، بدترين مردم كسى است كه مردم براى حفظ از شرّش او را احترام كنند. اى على، بدترين مردم كسى است كه آخرتش را به دنيايش بفروشد و بدتر از او كسى است كه آخرتش را به دنياى ديگران بفروشد.
بحارالانوار، ج 77، ص 46
نور هدايت
بهراستى چه جملههاى تكاندهندهاى در حديث مورد بحث است. حتّى اگر هيچ دليلى بر حقّانيّت پيامبر نداشته باشيم، خود اين جملهها كافى است براى اينكه انسان به مقام آن حضرت پى ببرد، زيرا او در محيطى جاهلى بزرگ شده و هرگز مكتب نديده و خط ننوشته، امّا چنين سخنان حكمتآميزى بر زبان مباركش جارى مىشود كه دليل بر عظمت و نبوّت اوست و انسان درمى يابد كه اين مطالب خود معجزه است، زيرا دنيايى از معنا در اين سخنان نهفته.
در طليعه سخن، انسانها را متوجّه مسأله زبان مىكند، زيرا هرچه درباره زبان گفته شود كم است. بسيارى از گرفتارىها، مشكلات، بدبختىها، خوشبختىها،
پيروزىها و شكستها در گرو اصلاح زبان است. رسول خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: اى على، كسى كه مردم از زبان او بترسند اهل جهنّم است. مثلًا به مجلسى وارد مىشود همه وحشت دارند از اينكه نكند سخن بگويد، چون با نيش زبانش همه را مىگزد. زبان خيلى خطرناك است. البتّه اهمّيّت قلم كمتر از زبان نيست.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جمله دوم مىفرمايد: «
يا على، شَرُّ النّاسِ مَن اكرَمَهُ النّاسُ اتّقاءَ شَرّهِ
؛ اى على، بدترين مردم كسى است كه براى حفظ از شرّش او را احترام مىكنند».
مردم به دو گروه احترام مىگذارند:
به گروهى به جهت صفات خوبشان و براى اينكه از منافع همنشينى با آنان بهرهمند گردند احترام مىگذارند.
و به دستهاى براى دفع ضررشان احترام مىگذارند؛ يعنى مىترسند در صورت احترام نگذاشتن، آزارى به ايشان برساند.
در اين زمينه داستان معروفى نقل شده كه كسى گفت: بيتالمال را به دو دسته مىدهم: اوّل به كسانى كه دستم را بگيرند و دوم به كسانى كه پايم را نگيرند.
همين دسته دوم كه احترام مىشوند براى پرهيز و حفظ از شرّشان است.
پرسش: چرا اينان بدترين مردمانند؟
در پاسخ بايد گفت براى اينكه گناهشان چند برابر است. مردم را اذيّت مىكنند، مردم را وادار مىكنند كه بر خلاف ميلشان به ايشان احترام بگذارند.
اگر از اين راه سود و منفعتى به دست آورند حرام و اكل مال به باطل است.
يعنى اگر پول بيتالمال را به كسى بدهند كه آبروى انسان را نبَرد چنين پولى براى او مانند گوشت خوك است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جمله سوم مىفرمايد: «
يا عَلىّ، شَرُّ النّاسِ مَن باعَ آخِرَتَهُ بِدُنيا غَيرِهِ
؛ بدترين مردم كسى است كه آخرت را به دنيا بفروشد». يعنى زندگانى حقيقى را به سراى ناپايدار بفروشد، در حالى كه « «وَإِنَّ الدَّارَ الْأَخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ»؛
و فقط سراى آخرت، سراى زندگى (واقعى) است».(1)در حقيقت، دنيا مرگى تدريجى است. چه بد است كه انسان حيات جاويدان و حقيقى را بدهد و در عوض آن لذّات مختصر و زودگذر و اين زندگى دنيوى را كه مرگ تدريجى است بگيرد. چنين انسانى هم از نظر فكرى منحرف است، چون بد فكر مىكند و هم از نظر عمل، چون بد عمل مىكند و هم از نظر همّت بد است، چون همّتش پست است.
از اين بدتر كسانىاند كه آخرتشان را به دنياى ديگران مىفروشند. چنين كسانى كم نيستند. به عبارت ديگر، من از دين و دنيا و همه چيز خودم مايه بگذارم براى اينكه دنياى فلانى آباد شود كه اين نهايت حماقت و بدبختى است.
گاهى انسان چشمش را باز مىكند مىبيند كه مصداق اوّلى كه شده رفتهرفته دارد مصداق دومى هم مىشود. خيال نكنيد كه وقتى اينها دامن انسان را مىگيرد قبلًا خبر مىكند، ناگهان متوجّه مىشود كه كار از كار گذشته و در حال غرق شدن در اين گرداب است و دارد در آن دست و پا مىزند.
در حديثى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «
نَجاةُ المؤمِنِ حِفظُ لِسانِهِ
؛ رهايى مؤمن در نگهدارى زبانش است».(2)در روايتى امام صادق عليه السلام فرمود كه لقمان به فرزندش گفت: «
يا بُنَىَّ ان كُنتَ زَعَمتَ أنَّ الكَلامَ مِن فِضَّةٍ فَإنَّ السُّكوتَ مِن ذَهَبٍ
؛ اى پسرم، اگر خيال مىكنى كه سخن گفتن نقره است (بدان كه) سكوت طلاست».(3)از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «
بَلاءُ الإنسانِ مِنَاللّسانِ وَسَلامَةُ
الإنسانِ في حِفظِ اللّسانِ
؛ گرفتارى آدمى از زبان است و سلامت آدمى هم در نگهدارى زبان است».(1)پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خطاب به ابن مسعود فرمود: «
عَلَيكَ بِحِفظِ لِسانِكَ فَإنَّ اللّهَ تَعالى يَقولُ:
«الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (2)بر تو باد به نگهدارى زبان، زيرا خداوند مىفرمايد: امروز بر دهانشان مُهر مىنهيم و دستانشان با ما سخن مىگويند و پاهايشان به كارهايى كه مىكردند گواهى مىدهند».(3)در حديثى اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
طُوبى لِمَن أنفَقَ الفَضلَ مِن مالِهِ وَأمسَكَ الفَضلَ مِن كَلامِهِ
؛ خوشا به حال كسى كه اموال اضافى خود را انفاق كند و از گفتن سخنان زايد بپرهيزد».(4)از امام صادق عليه السلام از پدرانش نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
زينَةُ الحَديثِ الصّدقُ
؛ زينت سخن، راستگويى است».(5)در حديثى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
فِتنَةُ اللّسانِ أشَدُّ مِن ضَربِ السَّيفِ
؛ فتنه زبان، سختتر از ضربت شمشير است».(6)از عبداللّه بن سنان از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«ألا انَبّئُكُم بِشِرارِكُم؟ قالُوا: بلى يا رَسولَ اللّهِ، قال: ألمَشّاؤُونَ بِالنَّميمَةِ ألمُفَرّقونَ بَينَ الأحِبَّةِ، ألباغونَ للبَراءِ المَعايِبِ
؛ آيا شما را از بدكارانتان آگاه نكنم؟ گفتند: آرى اى پيامبر خدا. فرمود: آنان كه به سخنچينى گام برمىدارند و ميان دوستان جدايى مىافكنند و براى گناهان عيب مىتراشند».(7)
از امام صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «
ايّاكُم وَالمِزاحَ فَإنَّهُ يَذهَبُ بِماءِ الوَجهِ وَمَهابَةِ الرّجالِ
؛ از شوخى كردن بپرهيزيد، زيرا آبرو و هيبت مردان را مىبرَد».(1)از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
إِنَّ أَبغَضَ خَلقِ اللّهِ عَبدٌ اتَّقَى النّاسُ لِسانَهُ
؛ دشمنترين خلق خدا بندهاى است كه مردم از زبانش بترسند».(2)
3
يا عَلىُّ، لِكُلّ ذَنبٍ تَوبَةٌ الّا سوءُالخُلقِ فَإنَّ صاحِبَهُ كُلَّما خَرَجَ مِن ذَنبٍ دَخَلَ في ذَنبٍ.
اى على، هر گناهى توبهاى دارد جز بداخلاقى، زيرا هرگاه انسان بداخلاق از گناهى خارج مىشود (توبه مىكند)، به گناه ديگرى دچار مىشود.
بحارالانوار، ج 77، ص 48
نور هدايت
در اينجا پيامبر صلى الله عليه و آله به خطر سوءِ خُلق اشاره كرده مىفرمايد: از همه گناهان مىتوان توبه كرد، امّا از بداخلاقى نمىتوان توبه كرد، زيرا اين صفت دست از انسان برنمىدارد و مهم اين است كه بدانيم انسان از عمل توبه مىكند، در حالى كه سوءِخُلق عمل نيست.
از جمله آثار سوءِخُلق، آثار اجتماعى است. يعنى نفرت عمومى مردم را به همراه مىآورَد. به عبارت ديگر، انسان با بدخُلقى، دوستان و جامعه و نفوذش را از دست مىدهد. مثلًا كاسب است مشترىهايش را از دست مىدهد. آقاست، مريدان را از دست مىدهد. سوءِخلق باعث مىشود كه ياران و معاشران از دست بروند. حتّى گاهى زن و فرزندانش را از دست مىدهد. منظور از «دست دادن» اين است كه آنان از او بيگانه مىشوند تا جايى كه بچّه دوست ندارد پدر را ببيند، چون پدر بداخلاق است. ميان او و فرزندان فاصله مىافتد. پس نفرت عمومى و جدا شدن مردم يكى ديگر از آثار سوءِخلق است.
اثر سوم سوءِخلق، شكنجه و عذاب روحى است كه بر خود انسان تأثير مىگذارد. يعنى آدم بداخلاق پيش از هر كس خودش اذيّت مىشود. او با آتش بداخلاقى، اوّل درون خود را مىسوزاند آنگاه برون ديگران را. البتّه اين موجب بيمارى انسان مىشود و در كوتاهى عمر او بسيار مؤثّر است.
بنابراين سوءِخلق حدّاقل اين سه اثر منفى را دارد: كثرت گناهان، از دست دادن دوستان و ياران و بستگان و آشنايان، شكنجه روحى.
كسانى كه پرتوقّعاند و انتظار دارند مردم به آنها سلام كنند و احترام بگذارند، طبيعتاً با مواردى مواجه مىشوند كه مخالف انتظارشان است لذا از كوره در مىروند و عصبانى مىشوند، امّا اگر انسان سطح توقّع و انتظارش را حتّى در مورد خانواده و نزديكانش كم كند، عصبانى نمىشود و در برابر اتّفاقاتى كه پيش مىآيد آمادگى دارد. اگر چنين روحيّهاى پيدا شد، از مشكلات نمىهراسد و افسرده نمىشود. برخى اشخاص وقتى از دوستانشان ضربه مىخورند مىگويند ما چنين چيزى را از دوستمان توقّع نداشتيم.
انسانهاى متكبّر طبعاً مىخواهند بالاتر از همه باشند و چون
مردم فطرتاً با چنين افرادى ناسازگارند و به ايشان اعتنايى نمىكنند و اينان نيز وقتى مىبينند كارها مطابق خواستشان انجام نشده است، عصبانى و بداخلاق مىشوند.
برخى در زندگى گذشت كمى دارند و لذا دچار عصبانيّت مىشوند، امّا انسان بايد بكوشد كار خلاف را ناديده بگيرد و در برابر ناملايمات گذشت كند، چون اگر آن را فراموش كند اخلاقش هم خوب مىشود ولى اگر فراموش نكرد هر وقت به ذهنش مىآيد ناراحت و در نتيجه بداخلاق مىشود.
انسانهاى كمظرفيّت يا بىظرفيّت نمىتوانند مسائل را تحمّل كنند. به قول معروف «با مَويزى شيرين مىشود و با غورهاى ترش» يعنى نسيمى در خانه او طوفان است. چنين كسانى هميشه كجخلق و بداخلاق و عصبانىاند.
امّا اگر انسان بلندنظر باشد، اينگونه مسائل را به راحتى هضم مىكند. اينها چهار عامل روحى روانى بود، اكنون به عوامل اجتماعى و جسمانى مىپردازيم.
يا مثلًا در بعدازظهر ماه رمضان، برخى مردم عصبانى و بداخلاق مىشوند، چون براثر گرسنگى و تشنگى، خون غليظ مىشود و به مغز نمىرسد، اعصاب خسته است و سلولهاى مغزى تغذيه نمىشوند، طبعاً اعصاب تحت فشار قرار مىگيرد در نتيجه نمىتواند خود را كنترل كند. لذا بهتر است در اين هنگام در جايى باشد كه عوامل عصبانيّت كمتر است، زيرا مىتواند سراغ عوامل عصبانيّت نرود و در ساعاتى كه زمينهها آماده است روابطش را با مردم كم كند. يعنى
بهگونهاى باشد كه كجخلقى خودش را نشان ندهد.
اين بداخلاقى بلاى بسيار بدى است، بهخصوص كسانى كه با مردم سر و كار دارند بايد براى پيشبرد كارها در دل مردم نفوذ كنند و مصداق «لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»(1)نباشند، بلكه مصداق «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِنَاللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ»(2)باشند. ولى كسانى كه با مردم سرو كار ندارند زياد از خود كجخلقى و بداخلاقى نشان نمىدهند.
خلاصه گاهى كجخلقى تمام برنامههاى انسان را از بين مىبرد. ازاينرو بايد علاوه بر از بين بردن زمينهها و عوامل كجخلقى، تمرين خوش خلقى كرد.
حضرت على عليه السلام آنقدر حُسن خلق داشت كه دشمنانش او را متّهم به مزّاح مىكردند و مىگفتند على عليه السلام- العياذ باللّه- بذلهگو است.
براى اينكه انسان به سوءِخلق مبتلا نشود بايد نقطه مقابل آن را- كه حسن خلق است- در خود بپرورد و به اهمّيّت آن واقف شود. لذا براى اينكه متوجّه شويم حسن خلق تا چه اندازه نزد پيشوايان بزرگ اسلامى اهمّيّت دارد احاديثى از معصومين عليهم السلام را درباره اهمّيّت حُسن خلق برگزيدهايم كه به آنها اشاره مىكنيم:
پيروزى پيامبر صلى الله عليه و آله هرچند با تأييد و امداد الهى بود، ولى از نظر ظاهرى عوامل متعدّدى داشت كه يكى از مهمترين آنها جاذبه اخلاقى آن حضرت بود. آنچنان صفات عالى انسانى و مكارم اخلاق در او جمع بود كه دشمنان سرسخت را تحت تأثيرقرار مىدادوبه تسليم وا مىداشت و دوستان را سخت مجذوب خود مىساخت.
حتّى اگر اين را معجزه اخلاقى پيامبر صلى الله عليه و آله بناميم اغراق نگفتهايم، چنانكه نمونهاى از اين معجزه اخلاقى در فتح مكّه نمايان گشت، هنگامى كه مشركان خونخوار و جنايتپيشه- كه ساليان دراز هر چه در توان داشتند بر ضدّ اسلام و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله به كار گرفتند- در چنگال مسلمين گرفتار شدند، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله برخلاف تمام محاسبات دوستان و دشمنان، فرمان عفو عمومى صادر كرد و تمام جنايات آنان را به دست فراموشى سپرد و همين سبب شد كه به مصداق «يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا» مردم گروه گروه مسلمان شوند.
درباره حسن خلق، عفو، مهربانى، ايثار، فداكارى و تقواى آن حضرت در كتابهاى تفسير و تاريخ داستانهاى زيادى آمده است ولى همين قدر بايد بگوييم كه در حديثى از حسين بن على عليه السلام آمده است كه فرمود: از پدرم اميرمؤمنان على عليه السلام درباره ويژگىهاى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و اخلاق او پرسيدم و پدرم مشروحاً به من پاسخ فرمود. در بخشى از اين حديث آمده است:
«پيامبر صلى الله عليه و آله با همنشينانش با خوشرويى و خنده برخورد مىكرد و نرمخو و ملايم بود. هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان، عيبجو و مديحهسرا نبود.
هيچكس از او مأيوس نمىشد و هر كه به در خانه او مىآمد نوميد بازنمىگشت.
سه چيز را از خود دور كرده بود: مجادله در سخن، پرگويى، دخالت در كارى كه به او مربوط نبود. و دو چيز را در مورد مردم رها كرده بود: كسى را مذمّت نمىكرد، به جستوجوى لغزشها و عيبهاى پنهانى مردم نمىپرداخت.
فقط در مورد امورى كه ثواب الهى را اميد داشت سخن مىگفت. هنگام سخن گفتن بهقدرى كلماتش در دلها نفوذ داشت كه همه سكوت اختيار مىكردند و هنگامى كه ساكت مىشد آنها به سخن درمىآمدند، امّا نزد او هرگز نزاع و مجادله نمىكردند. هرگاه مرد غريب و ناآگاهى با خشونت سخن مىگفت و درخواستى مىكرد، تحمّل مىكرد و به يارانش مىفرمود: هرگاه كسى حاجتى دارد به او عطا كنيد. هرگز كلام كسى را قطع نمىكرد تا سخنش پايان گيرد».
آرى، اگر اين اخلاق نيكو و ملكات الهى نبود آن ملّت عقبمانده جاهلى و آن جمع خشن انعطافناپذير به اسلام درنمىآمدند، بلكه به مصداق آيه «لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» همه از گرد او پراكنده مىشدند و همان راه و روش دوران جاهليّت را ادامه مىدادند. و چه خوب است كه اين اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمانى، پرتوى از اخلاق و خوى پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
روايات اسلامى نيز در اين زمينه- چه درباره شخص پيامبر و چه درباره وظيفه مسلمين- فراوان است كه در اينجا به چند روايت اشاره مىكنيم:
در حديثى مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
انَّما بُعِثتُ لِاتَمّمَ مَكارِمَ الأخلاقِ
؛ من براى اين مبعوث شدهام كه فضايل اخلاقى را تكميل كنم».
به اين ترتيب، يكى از اهداف اصلى بعثت پيامبر صلى الله عليه و آله همين تكميل اخلاق نيكوست.
در حديث ديگرى فرمود: «
انَّ المُؤمِنُ لَيُدرِكَ بِحُسنِ خُلقِهِ دَرَجةَ قائِمِ الليلِ وَصائِمِ النَّهارِ
؛ مؤمن با حُسن خلق خود به درجه كسى مىرسد كه شبها به عبادت مىايستد و روزها روزهدار است».(1)و در روايت ديگرى مىخوانيم كه فرمود: «
ما مِن شَىءٍ اثقَلُ فى الميزانِ مِن حُسنِ الخُلُقِ
؛ چيزى در ميزان عمل، سنگينتر از خلق خوب نيست».(2)و از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «
احَبُّكُم الَى اللّهِ احسَنُكُم اخلاقاً المُوَطِئُونَ أكنافاً الَّذينَ يَألَفونَ وَ يُؤلَفونَ وَ أبغَضُكُم الَى اللّهِ المَشَّؤونَ بِالنَّمِيمَةِ المُفَرّقونَ بَينَ الإخوان المُلتَمِسونَ لِلبُرَآءِ العَثَراتِ
؛ از همه شما محبوبتر نزد خدا كسى است كه اخلاقش از همه بهتر باشد، همان كسانى كه متواضعاند، با ديگران آميزش
دارند و مردم نيز با آنها آميزش دارند. و از همه شما مبغوضتر نزد خدا سخنچين است كه در ميان برادران جدايى مىافكنَد و در جستوجوى لغزش افراد بىگناه است».(1)در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه فرمود: «
أكثَرُ ما يُدخِلُ النّاسَ الجَنَّةَ تَقوَى اللّهِ وَ حُسنُ الخُلقِ
؛ بيشترين چيزى كه مردم را وارد بهشت مىكند پرهيزگارى و و خوشخويى است».(2)در حديثى امام باقر عليه السلام فرمود: «
انَّ اكمَلَ المؤمِنينَ ايماناً أحسَنُهُم خُلقاً
؛ از ميان مؤمنان كسى ايمانش از همه بهتر است كه اخلاقش نيكوتر باشد».(3)در حديثى از امام علىّ بن موسىالرّضا عليه السلام آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«عَلَيكُم بِحُسنِ الخُلقِ فَأنَّ حُسنَ الخُلقِ فِى الجَنَّةِ لا مَحالَةَ وَ ايّاكُم وَ سُوءَ الخُلقِ فَأنَّ سُوءَ الخُلقِ فِى النّارِ لا مَحالَةَ
؛ بر شما باد به خوشخويى، زيرا خوشخلق سرانجام در بهشت است و از بدخلقى بپرهيزيد كه سرانجام در آتش است».(4)از مجموع اين احاديث بهخوبى استفاده مىشود كه خوشخويى كليد بهشت، وسيله جلب رضاى خدا، نشانه قدرت ايمان، و همعرض عبادتهاى شبانه و روزانه است.
در حديثى رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «
الخُلقُ السَّىّءُ يُفسِدُ العَمَلَ كما يُفسِدُ الخَلُّ العَسَلَ
؛ بدخويى عمل را تباه مىكند چنانكه سركه عسل را فاسد مىسازد».(5)در حديث يگرى فرمود: «
سُوءُ الخُلقِ ذَنبٌ لا يُغفَرُ وَسُوءُ الظَّنّ خَطيئَةٌ تَفُوحُ
بدخويى گناهى نابخشودنى است و بدگمانى خطايى است كه منتشر مىشود».(1)و در روايتى فرمود: «
انَّ العَبدَ لَيَبلُغُ مِن سُوءِ خُلقِهِ اسفَلُ دَرَكِ جَهَنَّمٍ
؛ بنده بر اثر بدخويى به پايينترين طبقات دوزخ مىرسد».(2)در حديثى اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
رُبَّ عَزيزٍ أذَلَّهُ خُلُقُهُ وَ ذَليلٍ أَعَزَّهُ خُلُقُهُ
؛ بسا عزيزى كه اخلاقش او را ذليل ساخته و ذليلى كه اخلاقش او را عزيز كرده است».(3)و در روايت ديگرى فرمود: «
مَن ساءَ خُلُقُهُ فَأذّنوا في اذُنِهِ
؛ هر كه اخلاقش بد شد در گوشش اذان بگوييد».(4)
4
يا عَلىّ، مَن لَم يَقبَلِ العُذرَ مِن مُتِنَصّلٍ صادِقاً كانَ او كاذِباً لَم يَنَل شَفاعَتى.
اى على، كسى كه عذرِ عذرخواه را نپذيرد چه در اين عمل راستگو باشد و چه نباشد به شفاعتم نمىرسد.
بحارالانوار، ج 77، ص 47
نور هدايت
مسأله عذرخواهى و پذيرش عذر هر دو از ارزشهاى اخلاقى و اسلامى است. بسيارند كسانى كه اعمال خلافى را مرتكب مىشوند، امّا گويى عارشان مىآيد كه عذر بخواهند و آن را عيب مىدانند، بلكه گاهى به قول مردم: «دو قورتو نيم او هم باقى است» و طلبكار. اين عيب بسيار بزرگى است. چه اشكالى دارد اگر انسان خلافى را مرتكب شد، همانگونه كه پشيمان شده و در پيشگاه خداوند توبه و استغفار مىكند، در پيشگاه خلق هم عذر بخواهد. اگر مردم واقعاً سعه صدر، شجاعت و شهامت عذرخواهى را داشته باشند بسيارى از مشكلات در همان مراحل اوّليّه پايان مىپذيرد. گاهى بحثها و جدالهاى بىسود بر سر مسائل كوچك و پيشپا افتاده، مشكلات بزرگى را به وجود مىآورد. مثلًا در جادّه كسى در حال رانندگى است، اتّفاق مىافتد كه ناگهان راننده ديگرى- عمداً يا غفلتاً- جلوى او مىپيچد و بعد عذرخواهى مىكند، هر كه باشد قبول مىكند.
امّا اگر سر بالا حرف بزند و بگويد: مگر حواس ندارى، مگر خيابان ارث پدرت
است، بعد هر دو پياده شوند و يقه هم را بگيرند چه بسا در اين ميان قتلى هم واقع شود. مىدانيد كه قتل خيلى ساده است و گاه از امور بىاهمّيّت نشأت مىگيرد. امّا اگر چيزى گفته و شما هم عذرخواهى كنيد و در يك كلام، اگر شهامت و شجاعت عذرخواهى باشد خطاهاى كوچك به خطاهاى بزرگ تبديل نمىشود و گويا از همان اوّل آبى روى آتش ريخته شده است.
همچنين در بين خانوادهها اگر عمل خلافى انجام شد هر كدام كه عذرخواهى كنند تمام مىشود وگرنه همين چيزهاى كوچك به مسائل مهم تبديل مىشود و خانوادهاى را متلاشى مىكند.
كسى كه حاضر نيست عذرخواهى كند آيا خودش را معصوم مىداند؟ مسلّماً نه، چون هر انسانى خطا مىكند. پس اگر خطايى از او سرزد، خود عذرخواهى دليل بر بزرگوارى اوست، دليل بر سعه صدر انسان است. كسانى كه تنگحوصلهاند و ضيق صدر دارند، گمان مىبرند با عذرخواهى از شخصيّتشان كم مىشود، در حالى كه غافلند و نمىدانند عذرخواهى دليل بر عظمت شخصيّت و بزرگوارى است. پيامبر در داستان «سواده» در مقابل كسى كه معلوم نبود راست مىگويد يا اشتباه مىكند يا اين كار مقدّمهاى براى برنامههاى بعدى بود، بزرگوارى خود را نشان دادند.
بنابراين اگر در كارها منصف باشيم و در چيزهايى جزئى از طرف مقابل، هر كه مىخواهد باشد- عوام يا باسواد- عذرخواهى كنيم اين خود، كليد زندگى سالم است، پس اعتذار (پوزش طلبيدن) از ارزشهاى اخلاقى است.
امّا مسأله دوم كه آنهم بزرگوارى و سعه صدر مىخواهد، قبول عذر است.
اگر كسى نزد شما آمد صادقانه عذر خواست حتماً بايد آن را بپذيريد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين حديث مىفرمايد: حتّى اگر عمداً كار خلافى كرده و مىخواهد خودش را زير حجاب اعتذار پنهان كند، شما بزرگوارى كرده و به روى خودت نياور، حتّى عذر دروغين را بپذير كه البتّه موارد استثنايى از بحث
جداست، زيرا اگر عذر را نپذيرى، پرده حُجب و حيا را دريدهاى. مثلًا اگر شما در پاسخ او بگويى نه، دروغ مىگويى. طرف مقابل هم بدتر مىشود، او هم در جواب مىگويد دلم خواست دروغ بگويم. حال شما از چه راهى مىخواهى جلوى لجاجت او را بگيرى؟
در دعاى ابوحمزه آمده است: «
امَرتَنا ان تَعفُوَ عَمَّن ظَلَمَنا وَانتَ اولى بِالعَفوِ وَقَد ظَلَمنا انفُسَنا
؛ فرمان دادى از كسانى كه به ما ستم كردند درگذريم، امّا اى خدا، تو بر عفو از ما- كه بر خودمان ستم كرديم- شايستهترى».
در حقيقت مفهوم دعا اين است كه وقتى حاضر نيستى گناهى را ببخشى و عذرى را بپذيرى، همانطور كه انتظار دارى خداوند گناهان بسيارت را ببخشايد، تو هم حدّاقل يك گناه مردم را ببخشاى و عذرى را بپذير.
يا در دعاى ماه رجب مىگوييم: «
يُعطي مَن سَأَلَهُ
؛ به هر كه درخواست و خواهش كند عطا مىكند». در حالى كه خداوند هم به خواهشكننده و هم به غير آن بخشش مىكند. علاوه بر آن، كسى را كه در تمام عمرش خدا را نشناخته، مشمول رحمت گسترده خود مىگردانَد. او خداوندى است كه رحمتش فراگير است و هيچ درخواستكنندهاى را محروم نمىكند و به غير درخواستكنندگان هم به مقتضاى حال مىبخشد.
«مُتِنَصّل» يعنى كسى كه مىخواهد از كارى كه كرده خودش را تبرئه كند و در يك جمله، مىخواهد عذر بخواهد.
حضرت فرمود: كسى كه عذر شخصى را كه مىخواهد از خطاى خودش خارج گردد- خواه راست باشد يا دروغ- نپذيرد شفاعت من به او نمىرسد، زيرا شفاعت من مخصوص خطاكاران است. تو درباره خطاكاران چگونه رفتار كردى كه انتظار دارى درباره خطاى تو گذشت كنند، مگر پاداشهاى خداوند مطابق با اعمال نيست، اگر من هم خطايى كرده باشم انتظار گذشت دارم كه با شفاعت از خطاى من درگذرند.
به هر حال پوزش هنگام اشتباه و پذيرش آن از پوزشخواه، كليد خوشبختى، نفوذ در افكار و در دل مردم و از جمله عوامل پيشرفت در زندگى است.
در اين قسمت از كلام گهربار حضرت رسول صلى الله عليه و آله به امام على عليه السلام سخن از شفاعت به ميان آمده است كه براى آگاهى بخشى از آن در اينجا مىآيد.
بىشك مجازاتهاى الهى چه در اين جهان و چه در قيامت جنبه انتقامى ندارد، بلكه همه آنها در حقيقت ضامن اجرا براى اطاعت از قوانين و در نتيجه پيشرفت و تكامل انسانهاست. بنابراين هر چيزى كه اين ضامن اجرا را تضعيف كند بايد از آن دورى كرد تا جرأت و جسارت بر گناه در مردم پيدا نشود. از سوى ديگر، نبايد راه بازگشت و اصلاح را بهكلّى بر روى گناهكاران بست، بلكه بايد به آنها امكان داد خود را اصلاح كنند و به سوى خدا و پاكى تقوا بازگردند.
«شفاعت» در معناى صحيحش براى حفظ همين تعادل و وسيلهاى است براى بازگشت گناهكاران و آلودگان، و در معناى نادرستش موجب تشويق و جرأت بر گناه است.
كسانى كه جنبههاى مختلف شفاعت و مفاهيم صحيح آن را از هم تفكيك نكردهاند گاه بهكلّى منكر مسأله شفاعت شده، آن را با توصيه و پارتىبازى در برابر سلاطين و حاكمان ظالم برابر مىدانند.
و گاه مانند وهّابيان، آيه « «لَا يَقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ»؛ در قيامت از كسى شفاعت پذيرفته نمىشود»(1)را بدون توجّه به آيات ديگر دستاويز قرار داده و بهكلّى منكر شفاعت شدهاند.
به هر حال ايرادهاى مخالفان شفاعت را در چند مطلب مىتوان خلاصه كرد:
الف) اعتقاد به شفاعت، روح سعى و تلاش را تضعيف مىكند.
1) سوره بقره، آيه 48.
ب) اعتقاد به شفاعت، انعكاسى از جوامع عقبمانده و ارباب و رعيتى است.
ج) اعتقاد به شفاعت موجب تشويق به گناه و رها كردن مسؤوليّتهاست.
د) اعتقاد به شفاعت نوعى شرك و چندگانهپرستى و مخالف قرآن است.
ه) اعتقاد به شفاعت مفهومش دگرگون شدن احكام خداوند و تغيير اراده فرمان اوست.
ولى چنانكه خواهيم گفت همه اين ايرادها از آنجا ناشى شده كه شفاعت را از نظر مفهوم قرآنى با شفاعتهاى انحرافى رايج در ميان عوام اشتباه كردهاند. از آنجا كه اين مسأله هم در جهت اثبات و هم در جهت نفى داراى اهمّيّت ويژهاى است بايد مشروحاً از مفهوم شفاعت، فلسفه شفاعت، شفاعت در قرآن و حديث بحث كنيم تا هرگونه ابهامى در زمينه آيات مربوط به شفاعت برطرف شود.(1)
واژه «شفاعت» از مادّه «شَفع» بهمعناى جفت و «ضَمُّ الشَّىءِ الى مِثلِهِ» گرفته شده، نقطه مقابل آن «وتر» بهمعناى تك و تنهاست، آنگاه بر ضميمه شدن فرد برتر و قوىتر براى كمك به فرد ضعيفتر اطلاق گرديده. اين لفظ در عرف و شرع به دو معنى بيان شده است:
هنگامى كه «شفيع» از موقعيّت و شخصيّت و نفوذ خود بهره ببَرد و نظر صاحب قدرتى را در مورد مجازات زيردستان خود عوض كند كه گاه اين امور با استفاده از نفوذ شخص يا وحشتى كه از نفوذ او دارند و زمانى با پيش كشيدن مسائل عاطفى و تحت تأثير قرار دادن عواطف و زمانى با تغيير دادن مبانى فكرى او درباره گناه مجرم و استحقاق او و مانند اينها صورت مىگيرد.
شفاعت طبق اين معنى هيچ دگرگونى در روحيّات و فكر مجرم يا متّهم ايجاد نمىكند. تمام تأثيرها و دگرگونىها مربوط به كسى است كه نزد او شفاعت مىشود- دقّت كنيد.
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 48 سوره بقره.
ايننوع شفاعت در بحثهاى مذهبى مطلقاً معنا ندارد، زيرا نه خداوند اشتباه مىكند كه بتوان نظر او را تغيير داد، نه عواطف به اين معنى كه در انسان است دارد تا بتوان آن را برانگيخت، نه از نفوذ كسى وحشت دارد و نه پاداش و كيفرش بر محورى غير از عدالت دور مىزند.
ايننوع «شفاعت» بر محور دگرگونى و تغيير موضع شفاعتشونده دور مىزند. يعنى شفاعتشونده موجباتى فراهم مىسازد كه از يك وضع نامطلوب و در خور كيفر بيرون آمده و بهوسيله ارتباط با شفيع، خود را در وضع مطلوبى قرار مىدهد كه شايسته و مستحقّ بخشودگى شود. چنانكه خواهيم ديد ايمان به اين نوع شفاعت، در واقع، مكتب عالى تربيت و وسيله اصلاح افراد گناهكار و آلوده و بيدارى و آگاهى است. شفاعت در منطق اسلام از اين نوع است و خواهيم ديد كه تمام ايرادها و خردهگيرىها متوجّه تفسير اوّل شفاعت مىشود، نه مفهوم دوم كه معنايى منطقى و معقول و سازنده دارد.
آنچه در مورد شفاعت به تفسير صحيح و منطقى آن گفتيم در جهان تكوين و آفرينش نيز (علاوه بر عالم تشريع) فراوان ديده مىشود. نيروهاى قوىتر اين جهان به نيروهاى ضعيفتر ضميمه شده و آنها را در مسير هدفهاى سازنده پيش مىبرند: آفتاب مىتابد، باران مىبارد و بذرها را در دل زمين آماده مىسازد تا استعدادهاى درونى خود را بهكار گيرند و نخستين جوانه حيات را بيرون بفرستند، پوست دانهها را بشكافند و از ظلمتكده خاك سر برآورده بهسوى آسمان- كه از آن نيرو دريافت داشتهاند- پيش بروند.
اكنون به مدارك اصلى و دست اوّل در مورد شفاعت مىپردازيم كه در قرآن مجيد به مسأله «شفاعت» (با همين عنوان) در حدود سى مورد اشاره شده است.
البتّه بحثها و اشارات ديگرى به اين مسأله بدون ذكر اين عنوان ديده مىشود.
اين آيات به چند گروه تقسيم مىشود:
گروه اوّل آياتى است كه بهطور مطلق شفاعت را نفى مىكند، مانند: « «أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأتِىَ يَوْمٌ لَابَيْعٌ فِيهِ وَ لَاخُلَّةٌ وَ لَاشَفَاعَةٌ»؛ از آنچه به شما روزى داديم انفاق كنيد پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن نه خريد و فروشى است (تا بتوانيد نجات خود را خريدارى كنيد) و نه دوستى سودى دارد و نه شفاعتى شامل حالتان مىشود».(1)در آيهاى ديگر مىفرمايد: « «وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ»؛ شفاعتى از كسى پذيرفته نمىشود».(2)در اين آيات راههاى متصوّر براى نجات مجرمان غير از ايمان و عمل صالح، چه از طريق پرداختن عوض مادّى يا پيوند و سابقه دوستى و يا مسأله شفاعت نفى شده است.
در مورد برخى مجرمان مىخوانيم: « «فَمَا تَنْفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِينَ»؛ ازاينرو شفاعت شفاعتكنندگان به حال آنان سودى نمىبخشد».(3)گروه دوم آياتى است كه «شفيع» را فقط خدا معرّفى مىكند. مانند: « «مَا لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ ولىّ وَ لَاشَفِيعٍ»؛ هيچ سرپرست و شفاعتكنندهاى براى شما جز خداوند نيست».(4)« «قُلْ لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا»؛ بگو: تمام شفاعت تنها از آنِ خداست».(5)گروه سوم آياتى است كه شفاعت را به اذن و فرمان خدا مشروط مىكند مانند:
« «مَنْ ذَاالَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ»؛ چه كسى مىتواند نزد خدا جز به اذن خدا
شفاعت كند».(1)« «وَلَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ»؛ شفاعت نزد خدا جز براى كسى كه (خداوند) براى او اذن شفاعت داده سودى ندارد».(2)گروه چهارم آياتى است كه شرايطى براى شفاعتشونده بيان كرده است كه گاه اين شرط را خشنودى خدا معرّفى مىكند، مانند « «وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِارْتَضَى ؛ و آنها جز براى كسى كه خدا راضى (به شفاعت براى او) است، شفاعت نمىكنند».(3)طبق اين آيه، شفاعت شفيعان تنها شامل حال كسانى است كه به مقام «ارتضاء» يعنى پذيرفته شدن در پيشگاه خداوند رسيدهاند.
گاه شرط آن را گرفتن عهد و پيمان نزد خدا معرّفى مىكند مىگويد: « «لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِاتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْدًا»؛ آنان هرگز مالك شفاعت نيستند، مگر كسى كه نزد خداوند رحمان پيمانى گرفته است».(4)گاهى صلاحيّت شفاعت شدن را از برخى مجرمان سلب مىكندمى فرمايد:
« «مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيمٍ و لَاشَفِيعٍ يُطَاعُ»؛ براى ستمكاران نه دوستى وجود دارد و نه شفاعتكنندهاى كه شفاعتش پذيرفته شود».(5)به اين ترتيب، داشتن پيمان الهى، يعنى ايمان و رسيدن به مقام خشنودى پروردگار و پرهيز از گناهانى چون ظلم، جزءِ شرايط حتمى شفاعت است.
آيات شفاعت بهخوبى نشان مىدهد كه مسأله شفاعت از نظر منطق اسلام موضوع بىقيد و شرطى نيست، بلكه شرايطى دارد. يعنى هم به جرمى كه درباره آن شفاعت صورت مىگيرد توجّه مىشود، شخص شفاعتشونده و هم به
شخص شفاعتكننده. و اين جوانب است كه چهره اصلى شفاعت و فلسفه آن را روشن مىسازد. مثلًا گناهانى مانند ستم بهكلّى از دايره شفاعت بيرون شمرده شده و قرآن مىگويد: ظالمان شفيع مُطاعى ندارند. واگر ظلم را بهمعناى وسيع كلمه- چنانكه در برخى احاديث خواهد آمد- تفسير كنيم، شفاعت منحصر به مجرمانى خواهد بود كه از كار خود پشيمان و در مسير جبران و اصلاحند. در اين صورت شفاعت پشتوانهاى خواهد بود براى توبه و ندامت از گناه.
و اينكه برخى تصوّر مىكنند با وجود ندامت و توبه نيازى به شفاعت نيست اشتباهى است كه پاسخ آن را بهزودى خواهيم داد.
از طرف ديگر، طبق آيه 28 سوره انبياء، تنها كسانى مشمول بخشودگى از طريق شفاعت مىشوند كه به مقام «ارتضاء» رسيده و، طبق آيه 87 سوره مريم، داراى عهد الهىاند.
اين دو عنوان، چنانكه از مفهوم لغوى آنها و از رواياتى كه در تفسير اين آيات وارد شده استفاده مىشود، بهمعناى ايمان به خدا و حساب و ميزان و پاداش و كيفر و اعتراف به حسنات و سيّئات (نيكى اعمال و بدى اعمال) و گواهى به درستى تمام مقرّراتى است كه از سوى خدا نازل شده، ايمانى كه در فكر و سپس در زندگى آدمى انعكاس يابد و نشانه چنين بازتاب و انعكاسى اين است كه خود را از صفت ظالمان طغيانگر كه هيچ اصل مقدّسى را به رسميّت نمىشناسند بيرون آورَد و به تجديدنظر در برنامههاى خود بپردازد.
قرآن درباره آمرزش گناهان در سايه شفاعت فرموده است: « «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا»؛ اگر از اين مخالفان آنگاه كه به خود ستم مىكردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مىگذاردند)، به نزد تو مىآمدند و از خدا طلب آمرزش مىكردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مىكرد، خدا را بسيار توبهپذير و مهربان مىيافتند».(1)در اين آيه
1) سوره نساء، آيه 64.
توبه و استغفار مجرمان مقدّمهاى براى شفاعت پيامبر صلى الله عليه و آله شمرده شده است.
يا در جاى ديگر آمده است: « «قَالُوا يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنْا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ* قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»؛ گفتند: اى پدر، از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه كه ما خطاكار بوديم،- گفت: بهزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مىطلبم كه او آمرزنده و مهربان است».(1)در اين آيات نيز آثار ندامت و پشيمانى از گناه در تقاضاى برادران يوسف از پدر، به خوبى ديده مىشود.
در مورد شفاعت فرشتگان در قرآن مىخوانيم كه استفغار و شفاعت آنان تنها براى افراد باايمان و تابعان سبيل الهى و پيروان حق است: « «وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْءٍ رَحْمَةً وَ عِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ»؛ و (فرشتگان) براى مؤمنان آمرزش مىطلبند (و مىگويند:) پروردگارا، رحمت و دانش تو همه چيز را فرا گرفته است؛ پس كسانى را كه توبه كرده و راه تو را پيروى مىكنند بيامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دار».(2)قرآن در مورد شفاعتكنندگان نيز اين شرط را ذكر كرده كه بايد گواه بر حق باشند: « «إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقّ»؛ مگر آنان كه شهادت بهحق دادهاند».(3)به اين ترتيب، شفاعتشونده بايد نوعى ارتباط و پيوند با شفاعتكننده برقرار سازد، پيوندى از طريق توجّه به حق و گواهى قولى و فعلى به آن، كه اين خود نيز عامل ديگرى براى سازندگى و بسيج نيروها در مسير حق است.
در روايات اسلامى تعبيرات فراوانى مىبينيم كه مكمّل مفاد آيات مربوط به شفاعت است و گاهى صريحتر از آن، از جمله:
در تفسير برهان از امام كاظم عليه السلام از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم «
شَفاعَتى لِأهلِالكَبائِرِ مِنامَّتِى
؛ شفاعت من براى مرتكبان گناهان كبيره است».(1)ابن ابى عمير راوى حديث مىگويد: از امام كاظم عليه السلام پرسيدم چگونه براى مرتكبان گناهان كبيره شفاعت ممكن است در حالى كه خداوند مىفرمايد: «وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِارْتَضَى و مسلّماً كسى كه مرتكب كبائر شود مورد رضا و خشنودى خداوند نيست؟ امام فرمود: هر فرد باايمانى كه مرتكب گناهى مىشود طبعاً پشيمان خواهد شد و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «پشيمانى از گناه، توبه است» و كسى كه پشيمان نشود مؤمن واقعى نيست و شفاعت براى او نخواهد بود و عمل او «ظلم» است و خداوند در قرآن مىفرمايد: «ظالمان دوست و شفاعتكنندهاى ندارند».(2)مضمون صدر حديث اين است كه شفاعت شامل مرتكبان گناهان كبيره مىشود، ولى ذيل حديث روشن مىكند كه شرط اصلى پذيرش شفاعت، واجد بودن ايمانى است كه مجرم را به مرحله ندامت و خودسازى و جبران برساند و از ظلم و طغيان و قانونشكنى برهانَد- دقّت كنيد.
در كتاب كافى از امام صادق عليه السلام در نامهاى كه به صورت متّحدالمآل براى اصحابش نوشت چنين نقل شده است: «
مَن سَرَّهُ أن يَنفَعَهُ شَفاعَةُ الشّافِعِينَ عِندَ اللّهِ فَليَطلُب الَى اللّهِ أن يَرضى عَنهُ
؛ هر كه دوست دارد مشمول شفاعت شود بايد خشنودى خدا را جلب كند».(3)لحن اين روايت نشان مىدهد كه براى اصلاح اشتباهاتى كه در زمينه شفاعت براى برخى ياران امام خصوصاً و جمعى از مسلمانان بهطور عام رخ داده است صادر شده و باصراحت، شفاعتهايى كه به ارتكاب گناه تشويق مىكند نفى شده است.
باز در حديث پرمعناى ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «
اذا كانَ يَومَ القيامَةِ بَعَثَ اللّهُ العالِمَ وَالعابِدَ فَاذا وَقفاً بَينَ يَدَى اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ قيلَ لِلعابِدِ انطَلِق الَى الجَنَّةِ وَقيلَ لِلعالِمِ قِف تَشفَعُ لِلنّاسِ بِحُسنِ تأديبِكَ لَهُم
؛ در روز رستاخيز، خداوند عالم و عابد را برمىانگيزد. به عابد مىگويد تنها بهسوى بهشت رو، امّا به عالم مىگويد بايست و براى مردمى كه تربيت كردى شفاعت كن».(1)در اين حديث پيوندى ميان «تأديب عالم» و شفاعت او در مورد شاگردانش كه مكتب او را درك كردهاند ديده مىشود كه مىتواند پرتويى به روى بسيارى از موارد تاريك اين بحث بيفكنَد. به علاوه اختصاص شفاعت به عالم و نفى آن از عابد، نشانه ديگرى است از اينكه شفاعت در منطق اسلام مطلبى قراردادى يا پارتىبازى نيست، بلكه مكتبى تربيتى و تجسّمى است از تربيت در اين جهان.
مفهوم شفاعت و مدارك آن را كه روشنگر مفهوم آن بود دانستيم، ازاينرو درك فلسفههاى اجتماعى و روانى آن چندان مشكل نيست. بهطور كلّى توجّه به اصل شفاعت مىتواند چند اثر زير را در معتقدان داشته باشد:
كسانى كه مرتكب جرايم سنگين مىشوند از يكسو گرفتار ناراحتى وجدان و از سوى ديگر گرفتار يأس از بخشودگى در پيشگاه خدا مىشوند و چون راه بازگشت را به روى خود مسدود مىيابند عملًا حاضر به هيچگونه تجديدنظر نيستند و با توجّه به تيرگى افق آينده در نظرشان، ممكن است دست به طغيان و سركشى بيشتر بزنند و نوعى آزادى عمل براى خود تحت اين عنوان كه رعايت مقرّرات براى آنها سودى ندارد قائل شوند.
درست همانند بيمارى كه از بهبودى مأيوس شده و سدّ پرهيز را بهكلّى شكسته است، زيرا آن را بىدليل و فاقد تأثير مىداند.
1) بحارالانوار، ج 2، ص 16.
كه ناشى از اينگونه جرايم است موجب اختلالات روانى يا تحريك حسّ انتقامجويى از جامعهاى كه او را چنين آلوده كرده است مىشود و به اين ترتيب، گناهكار به عنصرى خطرناك و كانون ناراحتى براى جامعه مبدّل مىشود و لذا ايمان به شفاعت روزنهاى به سوى روشنايى بر روى او مىگشايد و اميد به آمرزش، او را به كنترل خويش و تجديدنظر و حتّى جبران گذشته تشويق مىكند، حسّ انتقامجويى در او تحريك نمىشود و آرامش روانى به او امكان تبديل شدن به عنصرى سالم و صالح را مىدهد.
بنابراين اگر بگوييم توجّه به شفاعت بهمعناى صحيح، عاملى سازنده و بازدارنده است كه مىتواند از فردى مجرم و گناهكار، فرد صالحى بسازد گزاف نگفتهايم. ازاينرو مىبينيم كه حتّى براى زندانيان ابد، روزنه شفاعت و بخشودگى در قوانين مختلف دنيا باز گذارده شده كه مبادا يأس و نوميدى آنان را به كانون خطرى در درون خود زندانها مبدّل گردانَد يا آنان را گرفتار اختلال روانى سازد.
5
يا عَلىّ، ثَلاثٌ مُجالَسَتُهُم تُميتُ القَلبَ: مُجالَسَةُ الأنذال وَمُجالَسَةُ الاغنياء وَالحَديثُ مَعَالنّساءِ.
اى على، همنشينى با سه چيز قلب را مىميرانَد: همنشينى با انسانهاى پست، همنشينى با ثروتمندان، سخن گفتن با زنان.
بحارالانوار، ج 77، ص 45
نور هدايت
از اين فقره از وصيّتنامه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خطاب به اميرمؤمنان على عليه السلام نكاتى استفاده مىشود، ازجمله:
امام سجّاد عليه السلام در مناجات تائبين مىفرمايد: «
إلهي ألبَسَتني الخَطَايا لِباسَ مَسكِنَتي وَأماتَ قَلبي عَظيمَ جَنايَتي
؛ خدايا، خطاهايم بر من لباس خوارى پوشانده و دورى از تو جامه بيچارگى به تنم كرده و جنايات و گناهان بزرگم قلبم را ميرانده است».
اين دعا دلالت دارد كه قلب داراى مرگ و زندگى است. و اصلًا مناجات تائبين
خود بيانگر عوامل مرگ و حيات قلب است. امام عرض مى كند: خدايا با توبه قلبم را زنده كن؛ بدين معنا كه حيات با توبه و مرگ با گناهان صورت مىپذيرد.
برخى افراد در كنارشان هزاران درس عبرت صورت مىگيرد، يا هزاران آيه و روايت و مواعظ تكاندهنده در گوششان مىخوانند، امّا كوچكترين اثرى در آنها ندارد، چون قلبشان مرده است.
حيات را مىتوان با دو چيز بهخوبى شناخت: حس و حركت. يعنى موجودى كه نه احساس دارد و نه حركت مرده است، يا كسى كه سوزن در بدنش فرو مىكنى امّا تكان نمىخورد مرده است، يا اينكه احساس نمىكند آن عضو از بدنش مرده است چنانكه قرآن در بحث از حيات و مرگ معنوى گاه مثلًا برخى مردهها را در رديف زندهها قرار مىدهد مىگويد: « «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبّهِمْ يُرْزَقُونَ»؛ (اى پيامبر) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردهاند، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند».(1)يا در جاى ديگر عدّهاى از زندهها را در صف مردهها قرار مىدهد مىگويد:
«إِنَّكَ لَاتُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلَا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ».(2)
در جاى ديگر مىفرمايد: « «لِيُنْذِرَ مَنْ كَانَ حَيًّا»؛ تا هر كس را كه زنده است (و حيات انسانى دارد) انذار كند».(3)قرآن وسيله انذار انسانهاى زنده است.
انسانها داراى چند نوع حيات و مرگند:
نخست حيات و مرگ نباتى كه مظهرش همان نمو و رشد و تغذيه و توليد مثل
است و از اين نظر با تمام گياهان همگام است.
ديگر حيات و مرگ حيوانى كه نشانه بارز آن احساس و حركت است و در اين دو ويژگى نيز با تمام حيوانات يكسان است.
امّا نوع سوم از حيات مخصوص انسانهاست و آنها را از ديگر گياهان و حيوانات جدا مىكند كه آن حيات انسانى و روحانى است. اين همان چيزى است كه در روايات اسلامى از آن به «حياةالقلوب» تعبير شده كه منظور از «قلب» در اينجا همان «روح»، «عقل» و «عواطف» انسان است. در سخنان اميرمؤمنان على عليه السلام در خطبهها و كلمات قصار نهجالبلاغه روى اين مسأله بسيار تأكيد شده است. در خطبه 110 درباره قرآن مىگويد: «
تَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبيعُ القُلُوبِ
؛ درباره قرآن بينديشيد كه بهار حياتبخش دلهاست».
و در خطبه 133 درباره حكمت و دانش مىفرمايد: «
هِىَ حَياةٌ لِلقَلبِ المَيّتِ
؛ حكمت مايه حيات دلهاى مرده است».
و گاهى بيمارى قلب را در برابر بيمارى بدن قرار داده و مىفرمايد: «
وَاشَدُّ مِن مَرَضِ البَدَنِ مَرَضُ القَلبِ
؛ بدتر از بيمارى تن بيمارى دل است».(1)در جايى ديگر مىفرمايد: «
مَن قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلبُهُ
؛ هر كس روح ورعاش كم شود قلبش مىميرد».(2)و تعبيرات فراوان ديگر.
از سوى ديگر قرآن مجيد براى انسان نوع خاصّى از بينايى و شنوايى و درك و شعور غير از بينايى و شنوايى و شعور ظاهرى قائل شده چنانكه درباره كافران مىفرمايد: « «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لَايَعْقِلُونَ»؛ (كافران) كر و لال و كورند؛ ازاينرو چيزى نمىفهمند».(3)در جاى ديگر منافقان را بيماردلانى مىنامد كه خداوند بر بيماريشان
مىافزايد: «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا».(1)
قرآن مجيد كسانى را كه ترس از خدا در وجودشان نيست سنگدلانى معرّفى كرده كه قلبشان از سنگ خارا نيز سختتر است: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً».(2)
درباره گروهى از كافران تعبيرى دارد كه ضمن آن ايشان را ناپاكان معرّفى مىكند مىگويد: « «أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهّرَ قُلُوبَهُمْ»؛ آنان كسانىاند كه خدا نمىخواهد دلهايشان را پاك سازد».(3)در جاى ديگر مىفرمايد: دعوت تو را تنها زندهگانى كه گوش شنوا دارند اجابت مىكنند نه مردهها. « «إِنَّمَا يَسْتَجِيبُ الَّذِينَ يَسْمَعُونَ وَالْمَوْتَى يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ ثُمَّ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ»؛ تنها كسانى (دعوت تو را) مىپذيرند كه گوش شنوا دارند، امّا مردگان (و آنها كه گوش شنوا ندارند، ايمان نمىآورند؛ و) خدا آنها را (در قيامت) برمىانگيزد؛ سپس بهسوى او بازگردانده مىشوند».(4)از مجموع آنچه گذشت و تعبيرات فراوان ديگرى كه مشابه آن است بهخوبى روشن مىشود كه قرآن محور حيات و مرگ را همان محور انسانى و عقلانى مىشمرد، چرا كه تمام ارزش انسان در همين بخش نهفته شده است.
عوامل مرگ و حيات روحانى بسيار زياد است، ولى قدر مسلّم اينكه نفاق، كبر، عصبيت، جهل و گناهان بزرگ، قلب را مىميراند، چنانكه در مناجات تائبين از مناجاتهاى پانزدهگانه زينالعابدين امام سجّاد عليه السلام مىخوانيم:
وَأماتَ قَلبي عَظيمُ جَنايتي
».(5)رسول اكرم صلى الله عليه و آله مىفرمايد: همنشينى با انسانهاى آلوده و پست، قلب را
مىميراند و انسان بر اثر مجالست با چنين كسانى به جاهايى سقوط مىكند كه بسا مايه عبرت همگان مىشود.
«نذل» بهمعناى رذل و پست از نظر اخلاقى، دينى، فكرى.
انسان از چهار راه كسب شخصيّت مىكند:
الف) پدر و مادر كه در دامان آنها پرورش مىيابد.
ب) جامعه و كوچه و بازار و هر آنچه به عرف و عادت و محيط تعبير مىكنند.
ج) معلّم و استاد.
د) دوست و همنشين كه بخش عمده شخصيّت هر كسى مولود همنشينى با دوستان است. يعنى اگر آنان آلوده باشند او هم آلوده مىشود و اگر اينها پاك باشند او هم پاك مىشود.
در انسان حالتى روانى به نام «محاكات» (تقليد) وجود دارد كه هر چه را ببيند بىاختيار تقليد مىكند. مثلًا كسى خميازه مىكشد بيشتر كسانى كه اطراف او هستند خميازه مىكشند. بسيارى از صفات و حالات در انسان چنين است كه با محاكات ناخودآگاه در انسان منعكس مىشود كه از جمله آنها تأثير احوال و اخلاق دوست بر دوست است. فرمودهاند: اگر افراد خويشتندار را ديديد كه نتوانستيد آنان را در برخورد اوّل و دوم تشخيص بدهيد، نگاه به دوستان و همنشينانش كنيد (
فَانظُروا الى خُلَطائِهِ
).(1)بىشك انسان بخش مهمّى از افكار و صفات اخلاقى خود را از دوستانش مىگيرد. اين تأثيرپذيرى از نظر منطق اسلام تا آن پايه است كه در روايات اسلامى از حضرت سليمان عليه السلام نقل شده استكه فرمود: «درباره كسى قضاوت نكنيد تا به دوستانش نظر بيفكنيد، چرا كه انسان به دوستان و ياران و رفقايش شناخته مىشود».
امام اميرالمؤمنين على عليه السلام مىفرمايد: «
وَ مَن اشتَبَهَ عَلَيكُم أمرُهُ وَ لَم تَعرِفوا دينَهُ
1) بحارالانوار، ج 74، ص 197.
فَانظُروا الى خُلَطائِهِ فَان كانوا أهلَ دينِ اللّهِ فَهُوَ عَلى دينِ اللّهِ وَ ان كانوا عَلى غَيرِ دينِ اللّهِ فَلاحَظَ لَهُ مِن دينِ اللّهِ
؛ هرگاه وضع كسى بر شما مشتبه شد و دين او را نشناختيد به دوستانش نظر كنيد، اگر اهل دين و آيين خدا باشند او نيز پيرو آيين خداست و اگر بر آيين خدا نباشند او نيز بهرهاى از آيين حق ندارد».
بهراستى گاه نقش دوست در خوشبختى و بدبختى انسان از هر عاملى مهمتر است. گاه او را تا سرحدّ فنا و نيستى پيش مىبرد و گاه او را به اوج افتخار مىرسانَد.
اگر ديديد كه عدّهاى لاابالى و ولگرد دور او جمعاند، هرچه جانماز آب بكشد فريب او را نخوريد، زيرا «
انَّ المَرءَ عَلى دينِ خَليلِهِ وَ قَرينِهِ
؛ آدمى بر دين دوست و همنشيناش است».(1)بنابراين همنشينى با اراذل، قلب را مىميراند.
1) بحارالانوار، ج 74، ص 197.
قلب را مىميراند.(1)3. سخن گفتن با زنان قلب را مىميرانَد. البتّه نه در مورد زنان باايمان و ديندار، زيرا بيشتر بحثهاى زنان درباره تجمّلات است، يا درباره زيورآلات و يا عيبجويى ديگران. خلاصه در هر جايى كه سخن از دنيا و تجمّلات و زرق و برق باشد موجب مرگ قلب مىشود، زيرا واژه «حديث» به معنى گفتوگو است و اين لازمه مجالست است.
قرآن درباره زنان تعبير جالبى دارد مىگويد: « «أَوَ مَنْ يُنَشَّؤُا فِىالْحِلْيَةِ وَهُوَ فِىالْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ»؛ آيا كسى را كه ميان زينتها پرورش مىيابد و هنگام جدال قادر به تبيين مقصود خود نيست (فرزند خدا مىخوانيد)؟»(2)چرا كه اينان در زينت پرورش مىيابند. يعنى بافت فكرىشان بافت تجمّلاتى است. به اين نكته بايد توجّه داشت كه عوامل حيات و مرگ قلب بسيار زياد است و انسان بايد مراقب باشد كه روح و جان خود را به دست هر كس نسپارد.
1) شايد يكى از دلايل اينكه همنشينى با اغنيا موجب مرگ معنوى مىشود اين باشد كه سرچشمه غالب مفاسد اجتماعى ثروتمندان از خدا بىخبرىاند كه در ناز و نعمت و عيش و هوس غرقند و هر نغمه اصلاحى و انسانى و اخلاقى در گوششان ناهنجار است؛ به همين دليل، هميشه در صف اوّل در مقابل پيامبران ايستاده بودند و هميشه دعوتشان را كه به نفع عدل و داد و حمايت از مستضعفان بوده بر ضدّ خود مىديدند.( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 16- 17 سوره اسراء).
2) سوره زخرف، آيه 18.
6
يا عليُّ، ثَلاثٌ لا تُطيقُها هذِهِ الامَّةِ: المواساةُ لِلأخِ في مالِهِ وَانصافُ النّاسِ مِن نَفسِهِ وَذِكرُ اللّهِ عَلى كُلّ حالٍ وَلَيسَ هُوَ: «سُبحانَ اللّهِ وَالحَمدُلِلّهِ وَلا إله إلَّااللّهُ وَاللّهُ اكبَرُ» وَلكِن إذا وَرَدَ عَلى ما يَحرُمُ عَلَيهِ خافَ اللّه عَزَّوَجَلَّ عِندَهُ وَتَركَه.
اى على، سه كار است كه اين امّت طاقت آن را ندارند (و از همه ساخته نيست):
مواسات با برادران دينى در مال؛ حقّ مردم را از خويشتن دادن و ياد خدا در هر حال، ولى ياد خدا (تنها) «سبحان اللّه و الحمدللّه و لا إله إلّااللّه و اللّه اكبر» نيست، بلكه ياد خدا آن است كه وقتى انسان در برابر حرامى قرار مىگيرد از خدا بترسد و آن را ترك گويد.
بحارالانوار، ج 77، ص 45
نور هدايت
حديث مورد بحث بسيار پرمحتوا واز احاديث معروف است. حضرت مىفرمايد: سه چيز است كه امّت طاقت آن را ندارند. يعنى كار مشكلى است و از همه ساخته نيست.
«المواساة للاخ»
انسان در مورد ديگران مواسات داشته باشد. گاه ممكن است انسان انفاق كند يا صدقه و قرض بدهد، امّا مواسات داشتن يعنى اينكه اموالش را با ديگران تقسيم كند و اين كار بسيار مشكلى است. از اين جمله
استفاده مىشود كه گاه از اموال و خوراك و لباس در راه خدا انفاق كنيم. البتّه در اين صورت نبايد مغرور شويم كه گامى برداشتهايم، بلكه بايد خود را مقصّر بدانيم چون هنوز به مواسات و از آن بالاتر به مقام ايثار نرسيدهايم. و اگر اهل مواسات نباشيم لااقل اين اثر را مىتواند در ما بگذارد كه هر چه كمك مىكنيم باز خود را مقصّر بدانيم نه طلبكار. چون اين كوچكترين كارى است كه يك مسلمان مىتواند انجام دهد.
در مجمعالبيان نقل شده است كه كسى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد:
گرسنهام. حضرت دستور داد از منزل غذايى براى او بياورند، ولى در منزل حضرت غذا نبود، فرمود: چه كسى امشب اين مرد را ميهمان مىكند؟ مردى از انصار برخاست و او را به منزل خود برد، امّا جز مقدار كمى غذا براى كودكان خود چيزى نداشت. غذا را براى ميهمان آورد و چراغ را خاموش كرد و به همسرش گفت: كودكان را به هر ترتيب ساكت كند، سپس زن و مرد بر سر سفره نشستند و بىآنكه چيزى از غذا در دهان بگذراند دهانشان را تكان مىدادند.
ميهمان گمان كرد آنها نيز همراه او غذا مىخورند و به مقدار كافى خورد و آنها شب را گرسنه خوابيدند. صبح خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند حضزت نگاهى به ايشان كرد و تبسّم فرمود و بىآنكه آنان سخن بگويند آيه «وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»(1)را تلاوت كرد و ايثار آنها را ستود.(2)
ابوذر گويد از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود: «
انَّما هُم اخوانُكُم فَاكسُوهُم مِمّا تَلبَسُونَ
وَ أطعِمُوهُم مِمّا تُطعَمونَ فَما رُؤِيَ عَبدُهُ بَعدَ ذلِكَ الّا وَ رِداؤُهُ رِدائُهُ وَازارُهُ ازارُهُ مِن غَيرِ تَفاوُتٍ
؛ زيردستان شما برادران شما هستند از آنچه مىپوشيد به آنان بپوشانيد و از آنچه مىخوريد به آنها اطعام كنيد».(1)در حديثى مىخوانيم: «
لا يَجوزُ لِلرَّجُلِ ان يَخُصَّ نَفسَهُ بِشَىءٍ مِنَ المَأكولِ دُونَ عَيالِهِ
؛ براى انسان سزاوار نيست كه در خانه غذاى اختصاصى داشته باشد و از چيزى بخورد كه خانواده او نمىخورند».(2)2. «
إنصافُ النّاسِ مِن نَفسِهِ
» پيشتر اشاره كرديم كه جامعه اسلامى جامعهاى است كه حق در آن دادنى است نه گرفتنى. يعنى بدهكار دنبال طلبكار مىگردد.
هر وقت صاحب حق را پيدا كرد و حقّش را ادا كرد، خدا را شكر مىكند كه از زير بار سنگين حقّالناس راحت شد.
وَذِكرُ اللّهِ عَلى كُلّ حالٍ
» از جمله چيزهايى كه از عهده همگان برنمىآيد به ياد خدا بودن در همه احوال است. البتّه يادى كه براى انسان انگيزه باشد.
«ذكر» سه معنى دارد: لفظى، قلبى، عملى.
ذكر لفظى آسان است و ذكر قلبى مشكل و ذكر عملى از همه مشكلتر. يعنى اينكه خداوند را در زندگى عملى حاضر و ناظر دانستن، اعمالت نشان بدهد كه خدا در آنها حضور دارد.
فرمود: «
وَلَيسَ هُوَ
» با اينكه اين اذكار از مهمترين ذكرهايى است كه در روايات بر آنها تأكيد فراوان شده است، فرمود: ذكر منحصر به اينها نيست، بلكه حقيقت ذكر اين است كه وقتى وارد بر عمل حرامى شود همانقدر از خدا بترسد و گناه را ترك كند.
بنابراين ذكر اللّه گوهر گرانبهايى است كه هر چه درباره آن گفته شود كم است. اصولًا روح نماز و عبادات همه ذكر اللّه است. يعنى به همان مقدار از نماز
كه حواسمان هست و در آن حضور قلب داريم، نماز است و بقيّهاش پوست بدون مغز. هدف اصلى عبادات ذكر خداست كه مهمترين عامل حفاظت انسان در مقابل گناهان است. كسانى كه آلوده به جنايات و خطاهاى بزرگ مىشوند و رسوايىهاى بزرگ به بار مىآورند قطعاً اهل ذكر اللّه نيستند، چون اگر اينها اهل ذكر باشند در هنگام گناه وقتى كه به ياد خدا بيفتند اينگونه نمىشدند و اين بدبختىها و رسوايىها كه درس عبرت است به بار نمىآوردند. بنابراين اگر خواستيم خود را در مقابل همه چيز بيمه كنيم بايد در همه حال به ياد خدا باشيم.
يعنى انسان بايد عادت كند كه خدا را فراموش نكند. مثلًا وارد مجلسى مىشود ذكر خدا را داشته باشد. ذكر خدا مايه آرامش انسان در اين دنيا هم هست: «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنَّ الْقُلُوبُ».(1)
«ذكر» چنانكه راغب در مفردات گفته، گاهى بهمعنى حفظ مطالب و معارف آمده است با اين تفاوت كه كلمه «حفظ» به آغاز آن گفته مىشود و كلمه «ذكر» به ادامه آن و گاهى بهمعنى يادآورى چيزى به زبان يا به قلب است.
در حديثى مىخوانيم كه على عليه السلام فرمود: «
الذّكرُ ذِكرانِ: ذِكرُ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ عِندَ المُصيبَةِ وَافضَلُ مِن ذلِكَ ذِكرُ اللّهِ عِندَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَيكَ فَيَكونَ حاجِزاً
؛ ذكر بر دو گونه است: ياد خدا كردن هنگام مصيبت (و شكيبايى و استقامت ورزيدن) و از آن برتر اين است كه خدا را در برابر محرّمات ياد كند و ميان او و حرام سدّى ايجاد كند».(2)به همين دليل در برخى روايات، ذكر خداوند سپر و وسيله دفاعى شمرده شده. در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله رو به يارانش كرد و فرمود: «
اتَّخَذُوا جُنَّةً فَقالوا: يا رَسولَ اللّهِ أمِن عدوٍّ قَد اظَلَّنا؟ قالَ لا وَلكِنَّ مِن
النّارِ، قولوا سُبحانَ اللّهِ وَالحَمدُلِلّهِ وَلا إلهَ إلّااللّهُ وَاللّهُ أكبَرُ
؛ سپرهايى براى خود فراهم سازيد. عرض كردند: اى رسول خدا صلى الله عليه و آله آيا در برابر دشمنان كه اطراف ما را احاطه كرده و بر ما سايه افكندهاند؟ فرمود: نه، از آتش (دوزخ)؛ بگوييد:
سبحاناللّه والحمدللّه، خدا را به پاكى بستاييد و بر نعمتهايش شكر گوييد و غير از او معبودى انتخاب نكنيد و او را از همه چيز برتر بدانيد».(1)
اين نكته در زندگى حضرت موسى عليه السلام قابل توجّه است كه هميشه به ياد خدا و متوجّه درگاه او بود و حلّ هر مشكلى را از او مىخواست.
هنگامى كه مرد قبطى را كشت و ترك اولايى از او سرزد فوراً از خدا تقاضاى عفو و مغفرت كرد «گفت: پروردگارا، من به خويشتن ستم كردم، مرا بيامرز» «قَالَ رَبّ إِنّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَاغْفِرْ لِى».(2)
و هنگامى كه از مصر بيرون آمد «گفت: پروردگارا، مرا از اين قوم ستمكار رهايى بخش» «قَالَ رَبّ نَجّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ».(3)
و هنگامى كه متوجّه سرزمين مدين شد «گفت: اميد است پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند» «قَالَ عَسَى رَبّى أَنْ يَهْدِيَنِى سَوَاءَ السَّبِيلِ».(4)
هنگامى كه گوسفندان شعيب را سيراب كرد و در سايه آرميد «گفت:
پروردگارا، به هر خير و نيكى كه بر من فرو فرستى نيازمندم» «فَقَالَ رَبّ إِنّى لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ».(5)
اين دعاى اخير موسى در بحرانىترين لحظات زندگى او بهقدرى مؤدّبانه
و توأم با آرامش و خونسردى بود كه حتّى نگفت خدايا نيازهاى مرا برطرف كن، بلكه تنها عرض كرد: من محتاج خير و احسان توام.
البتّه تصوّر نشود كه حضرت موسى فقط در سختىها در فكر پروردگار بود، بلكه آنگاه كه در قصر فرعون در ناز و نعمت بود خدا را فراموش نكرد. لذا در روايات آمده است كه روزى در حضور فرعون عطسه زد و بلافاصله «
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبّ الْعَالَمِينَ
» گفت، فرعون از شنيدن اين سخن ناراحت شد و به او سيلى زد و موسى نيز ريش او را گرفت و كشيد، فرعون سخت عصبانى شد و تصميم بر كشتن او گرفت، ولى همسر فرعون بهعنوان اينكه او خردسال است و متوجّه كارهاى خود نيست وى را از مرگ نجات داد.(1)
هنگامى كه نام خدا برده مىشود يك دنيا عظمت، قدرت، علم و حكمت در قلب انسان متجلّى مىشود، چرا كه او داراى اسماءِ حسنى و صفات عليا و صاحب تمام كمالات و منزّه از هرگونه عيب و نقص است. توجّه مداوم به چنين حقيقتى كه داراى چنان اوصافى است، روح انسان را به نيكىها و پاكىها سوق مىدهد و از بدىها و زشتىها دور مىدارد. به تعبير ديگر، بازتاب صفات او در جان انسان تجلّى پيدا مىكند.
توجّه به چنين معبود بزرگى موجب احساس حضور دائم در پيشگاه اوست و با اين احساس، انسان از گناه و آلودگى فاصله مىگيرد. ياد او يادآورى مراقبت اوست، ياد حساب و جزاى اوست، ياد دادگاه عدل و بهشت و دوزخ اوست و چنين يادى جان را صفا و دل را نور و حيات مىبخشد.
به همين دليل در روايات اسلامى آمده است كه هر چيز اندازهاى دارد جز ياد خدا كه هيچ حدّ و مرزى براى آن نيست. در كافى از امام صادق عليه السلام روايت شده
1) تفسير نور الثقلين، ج 4، ص 117.
است كه فرمود: «
ما مِن شَىءٍ الّا وَلَهُ حَدٌّ يَنتَهي الَيهِ الّا الذّكرَ فَلَيسَ لَهُ حَدٌّ يَنتَهي الَيهِ
؛ هر چيزى حدّى دارد كه وقتى به آن رسد پايان مىپذيرد جز ذكر خدا كه حدّى براى پايان آن وجود ندارد».
سپس افزود: «
فَرَضَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ الفَرائضَ فَمَن أدّاهُنَّ فَهُوَ حَدُّهُنَّ وَشَهرُ رَمَضان فَمَن صامَهُ فَهُوَ حَدُّهُ وَالحَجُّ فَمَن حَجَّ فَهُوَ حَدُّهُ الّا الذّكرَ فَإنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَم يَرضِ مِنهُ بِالقَليلِ وَلَم يَجعَل لَهُ حدّاً يُنتَهى الَيهِ ثُمَّ تَلا:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أُذْكُروا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا* وَسَبّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا»(1)خداوند نمازهاى فريضه را واجب كرده است، هر كس آنها را ادا كند حدّ آن تأمين شده، ماه مبارك رمضان را هر كس روزه بگيرد حدّش انجام گرديده و حج را هر كس (يكبار) بهجا آورد همان حدّ اوست، جز ذكر خدا كه خداوند به اندك آن راضى نشده و براى فزونى آن حدّى قائل نگرديده، سپس بهعنوان شاهد سخن اين آيه را تلاوت فرمود: اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را بسيار ياد كنيد و صبح و شام او را تسبيح گوييد».(2)امام صادق عليه السلام در ذيل همين روايت از پدرش امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه «او كثيرالذّكر بود و هرگاه با او راه مىرفتم ذكر خدا مىگفت و هنگام غذا خوردن نيز به ذكرخدا مشغول بود، حتّىوقتى بامردم سخن مىگفت ازذكر خدا غافل نمىشد».
سرانجام با اين جمله پرمعنى حديث مزبور پايان مىپذيرد: «
وَالبَيتُ الَّذى يَقرَا فيهِ القُرآن وَيَذكرُ اللّه عَزَّ وَجلّ فيهِ تَكثُرُ بَرَكَتُهُ وَتَحضُرُهُ المَلائِكَةُ وَتَهرُبُ مِنهُ الشَّياطينَ وَيَضىءُ لِأهلِ السَّماءِ كَما يُضىءُ الكَوكَبُ الدُّريّ لِأهلِ الارضِ
؛ خانهاى كه در آن تلاوت قرآن شود و خدا ياد شود بركتش افزون خواهد شد، فرشتگان در آن حضور مىيابند و شياطين از آن فرار مىكنند و براى اهل آسمانها مىدرخشد همانگونه كه ستاره درخشان براى اهل زمين».(3)
امّا خانهاى كه در آن تلاوت قرآن و ذكر خدا نيست بركاتش اندك خواهد بود، فرشتگان از آن هجرت مىكنند و شياطين در آن حضور دائم دارند.
اين موضوع بهقدرى اهمّيّت دارد كه در حديثى ياد خدا معادل تمام خير دنيا و آخرت شمرده شده، چنانكه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «
مَن اعطِىَ لِساناً ذاكِراً فَقَد اعطِىَ خَيرَ الدُّنيا وَالآخِرَةِ
؛ آن كه خدا زبانى به او داده كه به ذكر پروردگار مشغول است، خير دنيا و آخرت به او داده شده».(1)روايات در اهمّيّت ياد خدا چندان فراوان است كه اگر بخواهيم همه آنها را در اينجا بياوريم از عهده كتاب خارج است، اين سخن را با حديث كوتاه و پرمعناى ديگرى از امام صادق عليه السلام پايان مىبريم آنجا كه فرمود: «
مَن أكثَرَ ذِكرِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ اظَلَّهُ اللّهُ في جَنَّتِهِ
؛ هر كه بسيار ياد خدا كند خداوند او را در سايه لطف خود در بهشت برين جاى خواهد داد».(2)ناگفته پيداست كه اينهمه بركات و خيرات مربوط به ذكر لفظى و حركت زبان كه خالى از فكر و انديشه و عمل باشد نيست، بلكه هدف ذكرى است كه سرچشمه فكر شود، فكرى كه بازتاب گستردهاش در اعمال انسان آشكار شود، چنانكه در روايات به اين معنى تصريح مىكند.(3)
يكى از مفسّران براى ذكر پروردگار مراحلى بيان كرده است:
نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً»؛ پروردگارت را دردرون خود ازروىتضرّعوخوف يادكن».(1)3. در اين مرحله از مقام ربوبيّت خداوند فراتر مىرود و به مقام مجموعه صفات جمال و جلال خدا كه در اللّه جمع است مىرسد « «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خدا را بسيار ياد كنيد».(2)و به اين ترتيب، اين ذكر همچنان ادامه مىيابد و مرحله به مرحله تكامل پيدا مىكند و صاحب آن را با خود به اوج كمال مىبرد.(3)
ذكر بر سه نوع است: زبانى، قلبى، عملى. هرگز نبايد تصوّر كرد كه منظور از ذكر پروردگار با اينهمه فضيلت، تنها ذكر زبانى است، بلكه در روايات اسلامى تصريح شده كه منظور، علاوه بر آن، ذكر قلبى و عملى است. يعنى هنگامى كه انسان در برابر كار حرامى قرار مىگيرد به ياد خدا بيفتد و آن را ترك گويد.
هدف اين است كه خدا در تمام زندگى انسان حضور داشته باشد و نور پروردگار تمام زندگى او را فرا گيرد، همواره به او بينديشد و فرمان او را نصبالعين سازد.
مجلس ذكر مجلسى نيست كه گروهى بىخبر گرد هم آيند و به عيش و نوش بپردازند و درضمن مشتى اذكار اختراعى عنوان كنند و بدعتهايى را رواج دهند.
و اگر در حديثى مىخوانيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
بادِروا الى رِياضِ الجَنَّةِ
؛ بهسوى باغهاى بهشت بشتابيد» ياران عرض كردند: «
وَما رِياضُ الجَنَّةِ؟
؛ باغهاى بهشت چيست؟» فرمود: «
حَلَقُ الذّكرِ
؛ مجالس ذكر است»(4)منظور جلساتى است كه در آن
علوم اسلامى احيا شود و بحثهاى آموزنده و تربيتكننده مطرح گردد، انسانها در آن ساخته و گناهكاران پاك شوند و در صراط مستقيم قرار گيرند.(1)
در تفسير قرطبى و تفسير ابوالفتوح رازى در ذيل آيه 64 سوره زمر حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام آمده است كه گويد از رسول خدا صلى الله عليه و آله تفسير «مقاليد» را پرسيدم، فرمود: «اى على، از كليدهاى بزرگى پرسيدى و آن اين است كه هر صبح و شام ده بار اين جملهها را تكرار كنى:
لا إلهَ إلَّااللّهُ وَاللّهُ اكبَرُ وَسُبحانَ اللّهِ وَالحَمدُلِلّهِ وَاستَغفِرُاللّهَ وَلا قُوَّةَ الّا بِاللّهِ (هُوَ) الأوَّلُ وَالآخِرُ وَالظّاهِرُ وَالباطِنُ لَهُ الْمُلكُ وَلَهُ الْحَمدُ (يُحى وَيُميتُ) بِيَدِهِ الخَيرُ وَهُوَ عَلى كُلّ شَيءٍ قَديرٌ
». سپس افزود: «كسى كه هر صبح و شام ده بار اين كلمات را تكرار كند خداوند شش پاداش به او مىدهد كه يكى از آنها را اين مىشمارد كه خداوند او را از شيطان و لشكر شيطان حفظ مىكند تا سلطهاى بر او نداشته باشند».
ناگفته پيداست كه اينهمه پاداش براى گفتن اين كلمات به صورت لقلقه زبان نيست، بلكه ايمان به محتوا و تخلّق به آن لازم است.
اين حديث ممكن است اشاره لطيفى به اسماءِ حسناى خداوند بوده باشد كه مبدأ حاكميّت و مالكيّت او بر عالم هستى است- دقّت كنيد.(2)
در برخى روايات روى ذكر (يا فتّاح) براى حلّ مشكلات تكيه شده است، چرا كه اين صفت بزرگ الهى كه به صورت صيغه مبالغه از «فتح» آمده بيانگر
قدرت پروردگار بر گشودن هر مشكل و از ميان بردن هر اندوه و غم و فراهم ساختن اسباب هر پيروزى است. در واقع جز او فتّاح نيست و «مفتاح» و كليد همه درهاى بسته در دست قدرت اوست.
واژه «فتح»، چنانكه راغب در مفردات مىگويد، در اصل بهمعنى از بين بردن پيچيدگى و اشكال و آن بر دو گونه است: گاهى با چشم ديده مىشود، مانند گشودن قفل و گاه با انديشه درك مىشود، مانند گشودن پيچيدگى اندوهها و غصّهها يا گشودن رازهاى علوم و نيز داورى كردن ميان دو تن و گشودن مشكل نزاع و مخاصمه آنها.(1)
حضرت يونس عليه السلام بعد از آنكه ترك اولى مرتكب شد رو به درگاه خدا آورد و از پيشگاه مقدّسش تقاضاى عفو كرد.
در اينجا ذكر معروف و پرمحتوايى از يونس عليه السلام در قرآن نقل شده كه بين اهل عرفان به ذكر «يونسيّه» معروف است. « «فَنَادَى فِىالظُّلُمَاتِ أَنْ لَاإِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنّى كُنْتُ مِنَالظَّالِمِينَ»؛ در آن ظلمتها (ى متراكم) صدا زد: خداوندا، كه معبودى جز تو نيست، منزّهى تو، من از ستمكاران بودم».(2)و بر خود ستم كردم و از درگاهت دور افتادم و به سرزنش تو كه جهنّم سوزانى است گرفتار شدم.
اين اعتراف خالصانه و اين تسبيح توأم با ندامت، كار خود را كرد و دعايش مستجاب شد، چنانكه در قرآن آمده است. « «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَيهُ مِنَالْغَمّ وَكَذلِكَ نُنْجِىالْمُؤْمِنِينَ»؛ ما دعاى او را به اجابت رسانديم و از آن اندوه نجات بخشيديم و اينگونه مؤمنان را نجات مىدهيم».(3)
در تفسير مجمعالبيان آمده است كه دشمنان اسلام فرزند عوف بن مالك، يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله را اسير كردند. او به حضور حضرت آمد و از اين ماجرا و فقر و تنگدستى شكايت كرد. حضرت فرمود: تقوا پيشه كن و شكيبا باش و بسيار ذكر
لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلّابِاللّهِ
را بگو. عوف چنين كرد، ناگهان در حالى كه در خانهاش نشسته بود فرزندش آمد. وى از غفلت دشمن استفاده كرده و گريخته بود و حتّى شترى را از دشمن با خود آورده بود.(1)
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
مَن كانَ ذاكِراً لِلّهِ تَعالى عَلَىالْحَقيقَةِ فَهُوَ مُطيعٌ وَمَن كانَ غافِلًا عَنهُ فَهُوَ عاصٍ وَالطّاعَةُ عَلامَةُ الهدايَةِ وَالْمَعصِيَةُ عَلامَةُ الضَّلالَةِ وَأصلُهُما مِنَالذّكرِ وَالغَفلَةِ. فَاجْعَل قَلبَكَ قِبلَةَ لِسانِكَ لا تُحَرّكهُ الّا بِاشارَةِ القَلبِ وَمُوافَقَةِ العَقل وَرِضَى الإيمانَ فَانَّ اللّهَ عالِمُ بِسِرّكَ وَجَهرِكَ وَكُن كَالنّازِعِ رُوحَهُ أو كَالواقِفِ فِىالعَرضِ الاكبَرِ
؛ هر كه حقيقتاً و از صميم قلب به ياد خدا باشد او بنده مطيع خداست. و هر كه در جريان امور و حالات خود از خدا غافل باشد او بنده عاصى است و اطاعت خدا علامت هدايت پيدا كردن و معصيت، علامت گمراهى است و اصل و ريشه اطاعت و معصيت، ذكر پروردگار متعال و غفلت از اوست».(2)پس قلب خود را مرجع و قبله زبان قرار بده و بىاشارت قلب زبان خود را حركت مده و در سخن گفتن موافقت عقل و جهات ايمانى را لازم بشمار و متوجّه باش كه خداوند بر ظاهر و باطن تو مطّلع است و مانند كسى باش كه در حالت نزع روح و احتضار است. يا كسى كه در عرصه محشر براى عرض اعمال حاضر شده و از آنچه خداوند متعال تو را تكليف فرموده است از اوامر و نواهى
و وعده و وعيد، اعراض مكن و به غير تكاليف خود مشغول مباش و قلب خود را به آب خوف و حزن غسل بده.
و قرار بده ذكر خداوند متعال را به خاطر اينكه او تو را ياد مىكند، زيرا او تو را ياد كرده و مىكند با آنكه از تو بىنياز است، پس ذكر كردن او تو را مهمتر و بالاتر و تمامتر و روشنتر و هم سابقتر است از ذكر تو او را.
و معرفت پيدا كردن تو به اينكه او تو را ذكر كرده، موجب خضوع و حيا و تواضع و انكسار تو است و از اين معرفت، ديدن فضل و كرم سابق او حاصل مىشود و هم عبادتهاى تو در اين صورت كوچك و كم مىشود در برابر احسان و كرم او، اگرچه طاعت تو بيشتر باشد و باز اعمال تو براى او خالص مىشود.
و امّا رؤيت و توجّه تو به ذكر پروردگار متعال، موجب خودبينى، خودنمايى، سفاهت، درشتخويى با مردم، زياد شمردن عبادت خود و فراموش كردن فضل و احسان اوست و اين معنى نتيجه نمىدهد مگر دورى از حق را و تحصيل نكرده و بهدست نمىآورى به مرور ايّام مگر وحشت و اضطراب خاطر را.
و ذكر بر دو قسم است: ذكر خالص پروردگار متعال كه به موافقت قلب صورت مىگيرد و ذكرى كه اشعار داشته باشد به نفى ذكرى كه از غير خدا واقع مىشود، چنانكه رسول اكرم فرمود: من نمىتوانم تو را ثنا گويم آنگونه كه تو خود را ثنا گفتهاى.
پس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى ذكر خالص خود ارزش و قيمتى قائل نشد در برابر ذكرى كه از جانب خود خدا در سابق صورت گرفته است. و البتّه رسول اكرم صلى الله عليه و آله به حقيقت آن ذكر پيش از اينكه خودش ذكر خدا گويد مطّلع و عالم بوده است.
پس در جايى كه پيامبر خدا ذكر خود را نفى كرده و ذكرى را كه از جانب خدا بوده است اثبات مىكند، ديگران به اين معنى اولويّت دارند و بايد شخص ذاكر به اين نكته هم متوجّه باشد كه تا پروردگار متعال بنده خود را متذكّر نشده است
بهوسيله توفيق دادن او، هرگز بندهاى نخواهد توانست مشغول ذكر خدا گشته و او را ذكر گويد.
توضيح اينكه: هر كه در ياد خدا بوده و در حالات و جريان امور خود خدا را فراموش نكند، رفتهرفته در صراط هدايت و اطاعت و بندگى محكمتر و ثابتتر شده، از عصيان و خلاف پرهيز خواهد كرد.
و حدّاقلّ از «ذكر» اين است كه زبانش متذكّر و گوياى نام خدا باشد. و در مرتبه دوم لازم است مراقب زبان خود بوده و بدون اجازه قلب و عقل و دين سخنى نگويد.
ذكر حق پاك است و چون پاكى رسيدرخت بربندد برون آيد پليد
مىگريزد ضدها از ضدهاشب گريزد چون برافروزد ضياء
حقيقت ذكر، به ياد خدا بودن و پيوسته در قدمها و حركات و اعمال خود خدا را فراموش نكردن است و اثر اينگونه ذكر، اطاعت پروردگار و از صراط عقل و دين بيرون نرفتن و از تكاليف الهى و از اوامر و نواهى پيروى كردن و وعد و وعيد و ثواب و عقاب را در نظر گرفتن و از معاصى و راههاى خلاف دورى كردن است.
آرى وظيفه سالك اين است كه هميشه خطاها و معاصى و بدىها و نقاط ضعف و عيبها و نواقص خود را ببيند و اين ديدن از دو راه حاصل مىشود:
اوّل بهوسيله توجّه به جزئيّات و خصوصيّات اعمال و كارهاى خود در برابر عظمت و جلال حق و هم نسبت به حقيقت وظايف خود به آنگونه كه لازم است كه در اين صورت همه را ناقص و معيوب خواهد ديد.
دوم از لحاظ توجّه به لطف و احسان و كرم و مهربانى و فضل و نعمتهاى فعلى و گذشته حق تعالى است كه در مقابل اين الطاف نامتناهى، آنچه بجا آورده
يا انجام داده شود همه ناقص و كم و بىارزش خواهد بود.
و اندرين صورت شمارى بس حقيرطاعت خود گرچه بنمايد كثير
كى بود لايق زما كار حسندر بر الطاف و فضل ذو المنن
اين است كه چون به اين دو قسمت توجّه بيشتر شود بر خضوع و محبّت و خشوع و بندگى و معرفت و حيا و تواضع و انكسار انسان افزوده مىشود.
اينكه پروردگار متعال خودش را ثنا مىگويد تكوينى است و ذكر اعمّ از تكوينى و لفظى و ثنا و غير آنهاست. پس ثناءِ پروردگار عبارت از خلق و تدبير و نظم و تقدير و رحمت و ساير صفات فعليه اوست كه هر يك دلالت كامل بر مقام عظمت او دارد و ذكر لفظى بندگان هرگز به كمترين حدّ آن نرسد.
پس در اين حديث شريف، رسول اكرم صلى الله عليه و آله ذكر خود را (
لا احصي ثَناءَكَ)(1)
كه ذكر خالص است نفى فرموده و تنها ارزش و واقعيّت را به ذكر پروردگار (
أثنيت على نفسك)(2)
قائل شده است. آرى اين ذكر اگرچه در مرتبه اوّل بهطور تكوين و به حدّ تمام از جانب پروردگار متعال است كه خود را با آن صفات فعلى معرّفى فرموده، در مرتبه دوم كه بندگان خدا به آن مقامات متوجّه شده و اطّلاع پيدا مىكنند از جانب آنان صورت گرفته، عنوان ذكر قلبى و توجّه باطنى يا ذكر لفظى به خود مىگيرد.(3)
7
يا عَليُّ، ثَلاثٌ مَن لَقِىَ اللّهَ بِهِنَّ فَهُوَ مِن افضَلِ النّاسِ. مَن اتَى اللّهَ بِما افتَرَضَ اللّهُ عَلَيهِ فَهُوَ مِن اعبَدِ النّاسِ وَ مَن وَرَعَ عَن مَحارِمِ اللّهِ فَهُوَ مِن أورَعِ النّاسِ وَمَن قَنَعَ بِما رَزَقَهُ اللّهُ فَهُوَ مِن اغنَى النّاسِ.
اى على، كسى كه خدا را با سه چيز ملاقات كند بهترين مردم است: هر كه واجبات الهى را بهجا آورَد عابدترين مردم است، هر كه از محارم الهى بپرهيزد باورعترين مردم است، هر كه به روزى خدا قانع باشد از بىنيازترين مردم است.
بحارالانوار، ج 77، ص 45
نور هدايت
«لقاء اللّه»(1)
فخررازى در تفسيركبير در ذيل آيه 44 سوره احزاب بيان جالبى دارد كه با آنچه گفتيم قابل جمع است. وى مىگويد: انسان در اين دنيا به سبب غرق شدن در امور مادّى و تلاش براى معاش، غالباً از خدا غفلت مىكند، ولى در قيامت كه همه اين مشغوليتهاى فكرى برطرف مىشود انسان با تمام وجود رو به پروردگار عالم مىآورَد و اين است معناى لقاء اللّه.( رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 44 سوره احزاب).
در اينجا اشاره به مقام شهودى است كه مردم در قيامت پيدا1) اين تعبير در قرآن مجيد معمولًا اشاره به قيامت است و چون ملاقات حسّى درباره پروردگار مفهوم ندارد، زيرا او جسم نيست، در نتيجه برخى مفسّران ناچار شدهاند بهاصطلاح مضافى در تقدير بگيرند و بگويند منظور« لقاء ثواب اللّه» يا« ملاقات فرشتگان خدا» است. امّا« لقاء» را در اينجا مىتوان بهمعناى لقاى حقيقى و با چشم دل گرفت، زيرا در قيامت حجابها كنار مىرود و عظمت خدا و آيات او از هر زمان ديگر روشنتر جلوه مىكند، انسان به مقام شهود باطنى و ديد قلبى مىرسد و هر كس به مقدار معرفت و عمل صالحش به مرحله عالىترى از اين شهود نايل مىآيد.
مىكنند. يعنى در آن روز آثار خداوند بهقدرى نمايان است كه كسى شك در خداوند نخواهد كرد: «
لا تُدرِكهُ العُيونُ فى مُشاهَدَةِ الابصارِ وَلكِن رَأتهُ القُلوبُ بِحَقائِقِ الايمانِ
؛ خداوند را به چشم سر نتوان ديد، ولى قلبها او را با حقيقت ايمان درك مىكنند».(1)آن روز همه خداوند را به حقايق ايمان مىپذيرند. اگر بخواهيم تشبيه ناقص كنيم، مانند حضرت يوسف است كه از روز اوّل بر برادرانش امتياز داشت، ولى آنان زير بار اين امتياز نمىرفتند و بعضى از آنان منكر اين امتياز بودند و تعجّب مىكردند از اينكه چرا حضرت يعقوب وى را بر ديگران برترى مىدهد. امّا چون حضرت يوسف با تدبيرى كه داشت عزيز مصر شد و وقتى برادران ديدند كه خداوند چه لطفها به او كرده است، همگى گفتند: « «تَاللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا»؛ به خدا سوگند، خداوند تو را بر ما برترى بخشيد».(2)و اين مانند حال كفّار در دنيا و آخرت است، چون در دنيا حجابها جلوى چشم آنان را گرفته، زير بار حق نمىروند امّا در آنجا آنقدر مسأله آفتابى است كه مانند برادران يوسف كه به برترى يوسف اعتراف كردند آنها به برترى مؤمنان بر خود اعتراف مىكنند. خلاصه روز قيامت خداوند از همهجا نمايان است و علّت اينكه به روز قيامت «
يوم لقاء اللّه
» گفتهاند اين است كه در آن روز چنان آثار عظمتش نمايان است كه جاى خطا براى كسى باقى نمىمانَد.
تعبير «لقاء اللّه» يعنى اينكه انسان خودش را در محضر خدا ببيند. چون بدترين عذاب براى بندگان آن حالت شرمسارى است كه براى آنها از اعمال زشتشان پيدا مىشود كه از آتش جهنّم سوزندهتر است، زيرا آن روز «يَومَ تُبلَى السّرائر» است؛ آن وقتى كه اعمال همگان نمايان است.(3)حضرت فرمود: در آن
روز اگر كسى اين سه صفت را داشته باشد از بهترين مردمان است.
مَن أتَى اللّهَ بِمَا افْتَرَضَ اللّهُ عَلَيهِ فَهُوَ مِن اعبَدِ النّاسِ
؛ هر كه واجبات الهى را بهجا آورَد، عابدترين مردم است». عجيب است كه عدّهاى دنبال مستحبّات مىروند و از واجبات مىمانند. برخى تا نيمهشب سينه مىزنند يا شب به عبادت و مطالعه مىگذرانند، ولى نماز صبحشان لبطلايى و قضاست.
اين نكته مهم را بايد بدانيم كه هيچكس نه در دنيا و نه در آخرت موفّق نخواهد شد مگر آنكه صبحخيز باشد. هر انسان موفّقى را ديدم، از جمله كسانى بود كه صبحخيز بودهاند.
بايد دانست كه راويان، احاديث بسيارى از ائمّه اطهار عليهم السلام در بيان فضيلت اين وقت روايت كردهاند و اين وقت را «ساعت غفلت» ناميدهاند. پس سزاوار است كه مكلّف در اين ساعت بيدارى را بر خواب غفلت اختيار كند و از خوابيدن در اين وقت كه پشيمانى و بدى را به دنبال دارد احتراز كند. پس خوشا به حال آن سعادتمندى كه در وقت غفلت بيدار و از خواب عقوبت هوشيار باشد، تا در سلك «
أُولئِكَ هُمُالْمُفْلِحُونَ
» درآيد و از سعادتمندان شود.
چه خوش سروده است:
چشم صاحب دولتان هوشيار باشد صبحدمعاشقان را نالههاى زار باشد صبحدم
رئيس المحدّثين ابوجعفر محمّد بن على بن بابويه قمّى رحمه الله در كتاب من لايحضره الفقيه از امام محمّد باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود: «
نَومُ الغَداةِ مَشؤُومٌ يَطرُدُ الرّزقَ وَيُصفِرُ اللَّونَ وَيُغَيّرُهُ وَيُقَبّحُهُ وَهُوَ نَومُ كُلّ مَشؤُومٍ. انَّ اللّهَ تَبارَكَ وَتَعالى يَقسَمُ الأرزاقَ ما بَين طُلوعِ الفَجرِ الى طُلوعِ الشَّمسِ فَايّاكُم وَتِلكَ النُومَةِ
؛ خوابيدن در وقت صبح، نامبارك و دربردارنده ندامت است و بنده را از روزى مقسوم و وظيفه معلوم محروم و چهره را زرد مىگردانَد. چنين خوابى كار هر انسان شوم بىسعادت است. و بهدرستى كه خداوند روزى بندگان را قسمت
مىكند، پس بر شما باد كه از آن خواب دورى كنيد كه خواب در اين وقت، آثار زشت به دنبال دارد و نشانههاى ناپسند به وجود مىآورَد».(1)و نيز رئيس المحدّثين از امام ابوالحسن الرّضا عليه السلام در تفسير آيه كريمه «فَالْمُقَسّمَاتِ أَمْرًا»(2)روايت كرده است كه حضرت فرمود: «
المَلائكَةُ تُقَسّمُ أرزاقَ
بَني آدَمَ ما بَينَ طُلوعِ الفَجرِ إلى طُلوعِ الشَّمسِ فَمَن يَنامُ فيما بَينَهُما يَنامُ عَن رِزقِهِ
؛ فرشتگان به امر ملك منّان، روزى بندگان را مابين طلوع فجر تا برآمدن آفتاب قسمت مىكنند، پس كسى كه در اين وقت به خواب رود از روزى خود خواب كرده است».(3)يعنى باعث حرمان از روزى مقدّر مىشود.
«پس بهتر است كه مكلّف در اين وقت به خواب نرود تا از رزق مقسوم آن روز محروم نمانَد».(4)خلاصه انسانهاى موفّق كسانىاند كه صبحخيزند. خواب صبح براى انسان بلاى بزرگى است چون موجب عقبگرد او مىشود. چه مىشود كه انسان به جاى اينكه يك ساعت ديرتر از خواب بلند شود يك ساعت زودتر بخوابد، يعنى آن وقت بىارزش شب را كه مغز انسان كار نمىكند و از يك ساعت آن به اندازه دَه دقيقه هم بهره نمىبرد تبديل به وقت باارزش كند.
خلاصه كارى نكنيد كه انجام دادن مستحبّات به واجبات ضرر بزند. تازه حجّ خانه خدا با آن عظمت نبايد موجب شود عمل واجب ترك شود. برخى به مستحبّات خيلى مقيّدند، امّا گاه ديده شده كه در واجبات كاهلى مىكنند چنين كسانى همان مقدّسهاى ظاهرىاند.
وَمَن وَرَعَ عَن مَحارِمِ اللّهِ فَهُوَ مِن اورَعِ النّاسِ
؛ هر كه از محارم الهى بپرهيزد باورعترين است». مقام ورع از تقوا بالاتر است، چون ورع بعد از كامل شدن
تقواست. ورع حقيقى آن است كه انسان به مقامى برسد كه گناه را ترك كند.
برخى نسبت به رعايت مكروهات و مستحبّات مقيّدند ولى نسبت به ترك محرّمات، مانند غيبت، حسد، رياكارى و ... بىاعتنا هستند. گاهى يك نگاه آلوده و غلط سر از كفر و نابودى انسان درمىآورَد، مانند برصيصاى عابد كه بعد از عمرى عبادت با نگاهى آلوده، مطيع شيطان شد كه سرانجام جانش را بر سر اين گناه گذاشت و با كفر از دنيا رفت.
در ميان بنىاسرائيل عابدى بود معروف به برصيصا كه سالهاى بسيار عبادت خدا كرده بود و به آن حد از مقام قرب رسيد كه بيماران روانى را نزد او مىآوردند و با دعاى او سلامت خود را بازمىيافتند. روزى زن جوانى را از خانوادهاى باشخصيّت نزد او آوردند و مقرّر شد مدّتى بماند تا شفا يابد. شيطان به وسوسهگرى پرداخت و آنقدر صحنه را در نظر او آراست تا مرد عابد به او تجاوز كرد. چيزى نگذشت كه معلوم شد آن زن باردارشده وچون هميشه هرگناهى سرچشمه گناهان عظيمتر است زن را كشت و در گوشهاى از بيابان دفن كرد.
برادران زن باخبر شدند كه مرد عابد دست به چنين جنايت هولناكى زده است. اين خبر در تمام شهر پيچيد و به گوش امير رسيد. او با گروهى از مردم حركت كرد تا از ماجرا باخبر شود، هنگامى كه جنايات عابد مسلّم شد او را از عبادتگاهش بيرون كشيدند. پس از اقرار به گناه دستور داد او را به دار بياويزند، چون بر بالاى چوبه دار قرار گرفت شيطان در نظرش مجسّم شد و گفت: من بودم كه تو را به اين روز افكندم و اگر آنچه را مىگويم اطاعت كنى موجبات نجات تو را فراهم خواهم كرد.
عابد گفت: چه كنم؟ گفت: تنها يك سجده براى من كافى است! عابد گفت: در اين حالت توانايى ندارم. شيطان گفت: اشارهاى كفايت مىكند. عابد با گوشه
چشم يا به دست خود با اشاره بر شيطان سجده كرد و در دم جان سپرد و كافر از دنيا رفت.(1)مراقب باشيد ممكن است يك نگاه سرنوشت زندگى شما را عوض كند. در طول تاريخ از اينگونه موارد زياد داريم كه يكى از اين نگاهها سرنوشتها را عوض كرده است- پناه بر خدا از سوءِ عاقبت.
اگر كسى چشمش به نامحرم افتاد و صحنه دلپذيرى را ديد و از آن چشمپوشى كرد، همان لحظه قلبش از ايمان پرمىشود. انسان اگر از منظره گناه روى گردانَد احساس مىكند كه قلبش سرشار از نور شده و نورانيّتى در خود احساس مىكند. اين امر بسيار مهمّى است كه در يك طرف بهشت قرار دارد و در طرف ديگر جهنّم.
مَن قَنَعَ بِما رَزَقَهُ اللّهُ فَهُوَ مِن اغنَى النّاسِ
؛ هر كه به روزى خدا قانع باشد، از بىنيازترين مردم مىشود».
قناعت نقطه مقابل حرص، بلايى بزرگ است. بدبختىهايى كه دامان بسيارى را مىگيرد علّتش نيازهاى زندگى نيست، اگرچه مشكلات هست، ناراحتى هست، نياز زندگى را تأمين كردن آنقدر مهم نيست، بلكه مهم مقابله با حرص است. حرص و طمع است كه انسان را بدبخت مىكند و هر چه بيشتر به دنبال حرص برود ادامه مىيابد. بسيارى از رسوايىهايى كه در مسائل مالى، رشوه، فساد و اختلاس پيدا مىشود براى برطرف كردن نيازهاى زندگى نيست، بلكه به علّت حرص و طمع است. يعنى عدم رضايت به روزى خداست. اختلاسها و دزدىهايى كه صورت مىگيرد و آمار شگفتانگيزى كه در جرايد مىنويسند بهگونهاى است كه اگر خودش و فرزندان و نوه و نتيجههايش هم از آن استفاده كنند تمام نمىشود، مگر جز حرص علّت ديگرى دارد؟
درباره مال و ثروت نظرهاى متفاوتى در جهت افراط و تفريط وجود دارد:
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 15- 20 سوره حشر، به نقل از مجمعالبيان، ج 9، ص 265.
برخى چنان اهمّيّتى براى آن قائلند كه آن را حلّال تمام مشكلات مىدانند و جاى تعجّب هم نيست كه اين گروه پيوسته به جمع اموال بپردازند و لحظهاى راحت ننشينند و هيچ قيد و شرطى براى آن قائل نباشند و حلال و حرام در نظرشان يكسان باشد.
در نقطه مقابل جمعيّتىاند كه براى مال و ثروت كمترين ارزشى قائل نيستند، فقر را مىستايند و به آن ارج مىنهند، حتّى مال را مزاحم تقوا و قرب خدا مىدانند.
در برابر اين دو عقيده افراطى و تفريطى، آنچه از قرآن مجيد و روايات اسلامى استفاده مىشود اين است كه مال خوب است امّا به چند شرط:
«وسيله» باشد نه «هدف».
انسان را «اسير» خود نسازد، بلكه انسان «امير» بر آن باشد.
از طريق مشروع به دست آيد و در راه رضاى خدا مصرف شود.
علاقه به چنين مالى نهتنها دنياپرستى نيست، بلكه دليلى بر علاقه به آخرت است. لذا در حديثى مىخوانيم كه وقتى امام صادق عليه السلام طلا و نقره را لعن كرد يكى از ياران در تعجّب شد، امام فرمود: «
لَيسَ حَيثُ تَذهَبُ الَيهِ انَّما الذَّهَبُ الَّذي ذَهَبَ بِالدّينِ وَالفِضَّةُ الَّتي افاضَت الكُفرَ
؛ منظور از طلا چيزى است كه دين را از بين ببَرد و منظور از نقره چيزى است كه سرچشمه كفر و بىايمانى مىشود».(1)همچنين از اميرمؤمنان على عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «
السُّكرُ اربَعُ سَكَراتٍ: سُكرُ الشَّرابِ وَسُكرُ المالِ وَسُكرُ النَّومِ وَسُكرُ المُلكِ
؛ مستى چهارگونه است:
مستى شراب، مستى مال، مستى خواب، مستى قدرت».(2)بسا كسانى كه تا پايان عمر به جمعآورى مال مشغولند و سرانجام آن را براى ديگران وامىگذارند، حسابش را آنها بايد پس بدهند و بهرهاش نصيب ديگران
است، لذا در حديثى مىخوانيم كه از اميرمؤمنان على عليه السلام پرسيدند: «
مَن اعظَمَ النّاسِ حَسرَةً
؛ چه كسى حسرتش از همه بيشتر است؟» فرمود: «
مَن رَأى مالَهُ في ميزانِ غَيرِهِ وَأدخَلَهُ اللّهُ بِهِ النّارُ وَادخَلَ وارِثَهُ بِهِ الجَنَّةَ
؛ كسى كه اموال خود را در ترازوى سنجش اعمال ديگران ببيند، خداوند او را به سبب اموالش وارد دوزخ كند و وارث او را به سبب آن وارد بهشت سازد».(1)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام در تفسير آيه « «كَذلِكَ يُرِيْهِمُ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ حَسَرَاتٍ عَلَيْهِمْ»؛ (آرى،) خداوند اينچنين اعمالشان را به صورتى حسرتآور به آنان نشان مىدهد»(2)روايت كرده است كه فرمود: «
هُوَ الرَّجُلُ يَدعُ المال لا يُنفِقُهُ في
طاعَةِ اللّهِ بُخلًا ثُمَّ يَمُوتُ فَيَدَعُهُ لِمَن يَعمَلُ بِهِ في طاعَةِ اللّهِ أو في مَعصِيَتِهِ
؛ اين درباره كسى است كه مالى را وامىگذارد و به سبب بخل، در راه اطاعت الهى انفاق نمىكند، سپس مىميرد و آن را براى كسى مىنهد كه در طاعت الهى يا در معصيتش مصرف مىكند».(3)سپس امام فرمود: «آن شخص اگر در طريق اطاعت خدا صرف كند آن را در ميزان عمل ديگرى مىبيند و حسرت مىخورد، براى اينكه مال او بوده و اگر در معصيت الهى صرف كند سبب تقويت او شده تا گناه كند (و باز عقوبت و حسرتش متوجّه اوست)».(4)
از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
القَناعَةُ مالٌ لا يَنفَدُ
؛ قناعت ثروتى تمامنشدنى است».(5)در حديثى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن قَنَعَ شَبِعَ وَمَن لَم يَقنَع لا يَشبَع
؛ هر كه
قناعت كند سير مىشود و هر كه قناعت نكند سير نخواهد شد».(1)و از امام صادق عليه السلام روايت شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
طُوبى لِمَن أسلَمَ وَكانَ عيشَهُ كَفافاً
؛ خوشا به حال كسى كه مسلمان باشد و زندگيش بهاندازه احتياجش باشد».(2)و در حديثى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
فَقيرٌ كُلُّ مَن يَطمَعُ غَنيٌّ كُلُّ مَن يَقنَعُ
؛ هر كه طمع ورزد نيازمند است و هر كه قناعت كند بىنياز».(3)
8
يا عَليُّ، سَيّدُ الأعمالِ ثَلاثُ خِصالٍ عِظامٍ: انصافُكَ النّاسَ مِن نَفسِكَ وَمُواساتُكَ الأخَ فِى اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَذِكرُكَ اللّهَ تَبارَكَ وَتَعالى عَلى كُلّ حالٍ.
اى على، برترين اعمال سه چيز است: با مردم به انصاف رفتار كنى، با برادران ايمانى به مواسات رفتار كنى، در همه حال به ياد خدا باشى.
بحارالانوار، ج 77، ص 44
نور هدايت
در اين حديث پيامبر صلى الله عليه و آله برترين اعمال را بيان كرده است. در حقيقت در اين حديث سه مسأله انصاف، مواسات، ايثار، چگونگى ارتباط با خداوند را بيان فرموده. البتّه موردهاى اوّل و دوم در ارتباط با مردم است:
انصافُكَ النّاسَ مِن نَفسِكَ
» كه ترجمه روان فارسى آن، همان ضربالمثل معروف: «هرچه براى خود مىپسندى براى ديگران هم بپسند» است. يعنى حقّ ديگران را كه بر گردن تو است احترام بگذار چنانكه دوست دارى ديگران به حقّ تو كه بر عهدهشان است احترام بگذارند.
«انصاف»، از مادّه «نصف»، يعنى انسان چيزى را بهطور مساوى بين خودش و ديگرى تقسيم كند. نصف كردن كنايه از عدالت است يعنى نيمى از آنِ تو و نيم ديگر از آنِ من. و اين موضوع تفاوتى نمىكند در مورد حقوق اجتماعى باشد يا
حقوق فردى. همانگونه كه «قسط» بهمعناى تقسيط كردن و بهرهدادن (البتّه بهرهاى به شما و بهرهاى به من) است. حضرت على عليه السلام در حديثى فرمود:
«الإنصافُ أفضَلُ الفَضائِلِ
؛ انصاف بالاترين فضيلتهاست».(1)لذا براى روشنتر شدن مطلب بايد مقدّمهاى ذكر شود:
اگر ريشه بسيارى از مشكلات اجتماعى را بررسيم متوجّه مىشويم كه همه آنها به يك چيز برمىگردند و آن «حبّ ذات» (خوددوستى) است. اين خصيصه موجب مىشود كه انسان همه چيز را براى خودش بخواهد و براى ديگران حقّى قائل نشود كه در نتيجه، حبّ ذات سرچشمه تجاوز، تكبّر، حسد مىشود و در يك كلام، حبّ ذات ريشه تمام فسادها و امّالفساد است.
سؤال: اگر خوددوستى نباشد و انسان خودش را دوست نداشته باشد، انگيزه تلاش ندارد. مثلًا اطاعت پروردگار براى نجات خود است، كسب علم براى عالم شدن است، خلاصه تمام كوششها ناشى از حبّ ذات است و اگر حبّ ذات نباشد هيچكس حركت نمىكند و در يك جمله حبّ ذات نيروى محرّكه انسان است، پس چگونه مىگوييد حبّذات منشاءِ گناهان است؟
جواب: حبّ ذات افراطى امّالفساد است. يعنى آدمى گاه چنان به خويشتن علاقهمند مىشود كه هيچكس را به حساب نمىآورَد و همين منشأ حسد، كبر، بخل و بزرگترين حجاب انسان در سير و سلوك الىاللّه مىشود. خلاصه اگر انسان بيش از اندازه خود را ديد ديگر نمىتواند خدا را ببيند، چون خودخواهى ضدّ خداخواهى است و نتيجه حبّ ذات افراطى، بىانصافى است. و اين مانع بسيار بزرگى در راه پيشرفت انسان است. لذا اگر بخواهيم مصداق اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله باشيم بايد حتّى در مباحث علمى انصاف را رعايت كنيم. مثلًا اگر چيزى را كه زاييده فكرم هست و خودم به او علاقه داشتم و اگرچه دليلش هم ضعيف باشد و چيزى را كه ديگرى مىگويد حتّى چنانچه دليل قوى داشته باشد
1) غررالحكم، جمله 28.
اگر انصاف نداشته باشم به آن هيچ اعتنايى نمىكنم كه در نتيجه، عدالت در بحث ندارم. در مباحث علمى هنگامى انسان مى تواند به حق برسد كه انصاف را در آن رعايت كند. وقتى دلايل مخالفان را بررسى و تحليل مىكند مانند نظريه خودش براى آن دلسوزى كند و تمام جوانب آن را تحليل كند. برخى بزرگان و اساتيد ما در بحث و استدلال و مناظره انصاف داشتهاند. در حالات مرحوم شيخ عبدالكريم حائرى رحمه الله مؤسّس حوزه مقدّسه قم نقل مىكنند كه ايشان يك روز بحثى را مطرح و بهگونهاى از آن دفاع مىكرد كه همه طّلاب به آن معتقد مىشدند و در جلسه بعد خلاف آن نظريّه را طرح مىكرد و باز بهگونهاى بحث مىكرد و بحث ديروز را تضعيف مىكرد كه همه به نظريّه دوم ايمان مىآوردند. روز سوم باز به طريقى ديگر. يعنى در نقل سخن ديگران و عقايد مختلف چنان رعايت عدالت مىكرد كه گويى سخن خودش را مىپرورد و اين چيزى است كه انسان با حرف به آن نمىرسد و حتماً بايد روى آن كار كرد. انصاف اختلاف را از بين مىبرد. اين هم در مسائل علمى است و هم در مسائل اجتماعى.
اگر مردم انصاف داشته باشند اين همه پرونده در دادگسترىها بهوجود نخواهد آمد و اينها همه به سبب آن است كه فقط منافع خودشان را مىبينند و به منافع ديگران نگاه نمىكنند. لذا دعوا و نزاع شروع مىشود. ولى اگر روح انصاف حاكم شود دعوا و نزاعى در كار نخواهد بود. اگر انصاف در بين مردم باشد اختلافها از بين مىرود و پيوندهاى فكرى و اجتماعى محكم مىشود.
يادآورى اين نكته ضرورى است كه مسائل اخلاقى پيش از آنكه جنبه علمى داشته باشد جنبه عملى دارد. يعنى مباحث علمى را مىخواند و سپس مىفهمد، ولى مسائل اخلاقى فهميدنى نيست، بلكه عمل كردنى و تمرين كردنى است.
مثلًا رانندگى را در نظر بگيريد، اگر صدها كتاب هم مطالعه كنى به درد نمىخورد و راننده نمىشوى، چون عملًا بايد تمرين كرد. اخلاق هم همينگونه است، بايد آن را تمرين كنى تا در نفس انسان رسوخ كند و جزءِ طبيعت او شود. مثلًا همين
انصاف را اينگونه تمرين كنيم كه اگر در جايى ديديم دوست ما درست مىگويد سكوت نكنيم، بلكه بگوييم حق با شماست! و اگر ده بار بگوييم حق با شماست، در اين صورت مسأله حل مىشود. بنابراين جا دارد كه حضرت انصاف را از جمله برترين اعمال بشمارد.
جالب توجّه اينكه در جامعه اسلامى بر خلاف آنچه در بين مردم مشهور شده كه حق گرفتنى است، بايد حق دادنى باشد. يعنى چنين نباشد كه طلبكار برود يقه بدهكار را بگيرد و حقّش را از او بستاند، بلكه بايد خود بدهكار هرگاه زمان پرداخت بدهىاش رسيد سراغ طلبكار و صاحب حق برود و او را پيدا كند وگرنه اينكه بيايند و از بدهكار حق را بگيرند هنر و افتخار نيست. خلاصه اينكه در جامعه اسلامى نوبت صاحب حق نمىرسد كه مطالبه حق كند، بلكه خود مديون مىآيد و حق را مىپردازد.
وَمُواساتُكَ الأخَ فِى اللّهِ عزّ وَجَلّ
» كه اين همان تقسيم مواهب است. در اين جمله به كلمه «أخ» (برادر) اشاره شده است. مىدانيم كه حدّاقل شرايط برادرى، مواسات و حدّاكثر ايثار است. « «وَيُؤثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»؛ و آنها را بر خود مقدّم مىدارند هر چند خودشان بسيار نيازمند باشند».(1)خلاصه با ديگران مواسات داشتن و مواهب الهيّه را با آنان تقسيمكردن، محرومان را در پناه گرفتن و آنها را مشمول عواطف قراردادن، از جمله بالاترين اعمال شمرده شده است. جمله «فىاللّه عزّ وجل» اشاره دارد به اينكه برادرى بر چند نوع است:
الف) نسبى.
ب) صداقت و رفاقت.
ج) برادرى كه رابطه انسان با او رابطهاى الهى و خدايى است. يعنى پيوندهاى
1) سوره حشر، آيه 9.
دينى، مذهبى، تقوايى، از جمله عوامل ايجاد رابطه برادرى است كه حديث اشاره به همين قسم سوم از برادرى دارد كه بايد در چنين برادرى مواسات داشت.
البتّه درباره مواسات و ايثار سخن فراوان است ولى همين اندازه در حدّ تذكّر اخلاقى- كه در اينجا اشاره شده- «سيّدالاعمال» است.
در مورد ايثار مباحث مختلفى مطرح است كه در اينجا اجمالًا به آنها اشاره مىكنيم:
«ايثار» عبارت از اين است كه انسان دوست دارد ديگران در نعمت باشند، هرچند خودش در محروميّت به سر ببَرد و حتّى حاضر است آنچه را دارد در اختيار ديگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد. اين حالت والا را «ايثار» مىگويند كه يكى از مهمترين صفات برجسته انسانى است.(1)
ابن عبّاس مىگويد: حسن و حسين عليهما السلام بيمار شدند، پيامبر صلى الله عليه و آله با جمعى از ياران به عيادتشان آمدند و به على عليه السلام گفتند: اى ابوالحسن، خوب بود نذرى براى شفاى فرزندان خود مىكردى. على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و فِضّه كه خدمتگزار آنان بود نذر كردند كه اگر شفا يابند سه روز روزه بگيرند (طبق برخى روايات حسن و حسين عليهما السلام گفتند ما هم نذر مىكنيم روزه بگيريم).
چيزى نگذشت كه هر دو شفا يافتند، در حالى كه از نظر موادّ غذايى چيزى نداشتند. على عليه السلام سه من جو قرض كرد و فاطمه عليها السلام يكسوم آن را آرد كرد و نان پخت. هنگام افطار، سائلى بر درِ خانه آمد و گفت: «
السَّلامُ عَلَيكُم أهلَ بَيتِ مُحَمَّدٍ
؛ سلام بر شما خاندان محمّد!» مستمندى از مستمندان مسلمينام، غذايى به من
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 7- 10 سوره يوسف.
بدهيد. خداوند به شما از غذاهاى بهشتى مرحمت كند. آنان همگى مسكين را بر خود مقدّم داشتند و سهم خود را به او دادند و آن شب جز آب ننوشيدند. روز دوم را همچنان روزه گرفتند و هنگام افطار وقتى كه غذا را- كه همان نان جوين بود- آماده كردند، يتيمى بر درِ خانه آمد. آن روز نيز ايثار كردند و غذاى خود را به او دادند و بار ديگر با آب افطار كردند. روز بعد نيز روزه گرفتند. در سومين روز، اسيرى هنگام غروب آفتاب بر درِ خانه آمد، باز سهم غذاى خود را به او دادند، هنگامى كه صبح شد على عليه السلام دست حسنين عليهما السلام را گرفت و خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. چون پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را ديد كه از شدّت گرسنگى مىلرزند فرمود: اين حالى را كه در شما مىبينم بر من بسيار سخت است، سپس برخاست و با آنها حركت كرد هنگامى كه وارد خانه فاطمه عليها السلام شد ديد در محراب عبادت ايستاده، در حالى كه از شدّت گرسنگى شكمش به پشت چسبيده و چشمانش به گودى نشسته، پيامبر صلى الله عليه و آله غمناك شد.
در اين هنگام جبرئيل نازل شد و گفت: اى محمّد، خداوند با چنين خاندانى به تو تهنيت مىگويد و آنگاه سوره «هل أتى» در اينباره نازل شد.(1)3. «
وَذِكرُكَ اللّه تَبارَكَ وَتَعالى على كُلّ حالٍ
؛ ياد خدا كردن در همه حال».
در اينجا جمله «على كلّ حال» بسيار پرمعناست، همچنان كه كلمه «ذكر» خيلى معنا دارد. ذكر بر سه قسم است: لسانى، قلبى، جوارحى و عملى. يعنى اگر انسان خواست كارى انجام دهد مراقب باشد و دريابد كه رضاى خداوند در چيست. بدين معنى كه در همه حال خداوند را حاضر و ناظر بداند. در برخى روايات آمده است:
وَلَيسَ هُوَ قَولُ لاإلهإلّااللّه واللّهاكبر
؛ و آن گفتن لاإلهإلااللّه و اللّه اكبر نيست، بلكه ذكر اين است كه شخص هميشه به ياد خدا باشد.
جمله «على كلّ حال» (در همه حال)، اعمّ از حال پيروزى و شكست، امنيّت و ناامنى، بيمارى و صحّت است، نه اينكه وقتى در خوشى و شادى هستى او را
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 5 سوره انسان.
فراموش كنى و فقط هنگامى كه محتاج هستى سراغ او را بگيرى كه در اين وقت حتّى مشركان عرب هم در دنيا مخلص در دين مىگردند «فَإِذَا رَكِبُوا فِىالْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدّينَ».(1)و اين افتخار نيست، بلكه مراد اين است كه ياد كردن خدا در همه حال.
خلاصه اينكه غفلت و نسيان باعث نشود انسان از خالق هستى غافل شود و ذكرى نباشد كه فقط به جهت نيازها و حاجات روزمرّه زندگى باشد. اين ذكراللّه كيمياى اكبر و آب حيات است. چيزى است كه قلب انسان را زنده نگاه مىدارد، انسان را از لغزشها حفظ مىكند، درخت ايمان انسان را سيراب كرده و بالنده مىسازد و در يك جمله، غذاى روح انسان و طردكننده شيطان، ذكراللّه است. ما اين را آسان گرفتهايم، در حالى كه سرمايهاى به اين مهمّى در اختيار همه است ولى از آن غافليم و واقعاً همانگونه كه قرآن مىفرمايد: « «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛ آگاه باشيد، تنها با ياد خدا دلها آرام مىگيرد»(2)، آرامش و احساس سكينه در قلب و جان به سبب ذكراللّه است.
البتّه عوامل و اسباب انصراف از ذكراللّه فراوان است و چنين چيزى براى اين است كه انسان در هر قدم با چيزهايى برخورد مىكند كه ذهن او را مشغول مىسازد لذا بايد آنقدر تمرين كند تا بتواند هميشه به ياد خدا و به محض اشتغال به كارى خدا را به ياد آورَد.
اصولًا بايد با ياد خدا كار را شروع كند و اين ياد را استمرار ببخشد. لازم نيست ريا كند، همان كه در قلب «يا اللّه» بگويد كافى است. در مجلسى كه مىنشيند يا اللّه بگويد. هنگامى كه برمىخيزد بگويد: « «سُبْحَانَ رَبّكَ رَبّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفوُنَ»؛ منزّه است پروردگار تو، پروردگار صاحب قدرت، از آنچه آنان وصف مىكنند».(3)
و هرگاه سوار بر مركب مىشود بگويد: « «سُبْحَانَ الَّذِى سَخَّرَ لَنَا هذَا وَمَا كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ»؛ پاك و منزّه است آن كه اين را مسخّر ما ساخت، وگرنه ما توانايى تسخير آن را نداشتيم».(1)و به مقصد كه مىرسد بگويد: «
الحَمدُلِلّهِ عَلَى السَّلامَةِ
؛ خدا را بر تندرستى سپاس مىگويم».
شروع به غذا خوردن مىكند
بسماللّه
بگويد، غذا را تمام مىكند
شُكراً لِلّه
بگويد. در هر حال به ياد خدا باشد تا براى انسان به صورت عادت درآيد.
گفتهاند ذكراللّه انسان را بيمه مىكند. برخى مىگويند ما هنوز نتوانستهايم در نماز حضور قلب پيدا كرده و به ياد او باشيم، در حالى كه مىگوييم نماز و غير نماز ندارد، بلكه در همهجا بايد به ياد او باشيم و اين را بدانيم به همان اندازه كه ذكراللّه داريم به همان مقدار هم به سعادت نزديكتر مىشويم و هرچه از ذكر خدا غافل باشيم بيشتر طعمه شياطين مىشويم.
سؤال: دل چگونه با ياد خدا آرام مىگيرد؟
جواب: هميشه اضطراب و نگرانى يكى از بزرگترين بلاهاى زندگى انسانها بوده و هست و عوارض ناشى از آن در زندگى فردى و اجتماعى كاملًا محسوس است. هميشه آرامش يكى از گمشدههاى مهمّ بشر بوده و به هر درى مىزند تا آن را پيدا كند و اگر تلاش انسانها را در طول تاريخ براى پيداكردن آرامش از راههاى صحيح و كاذب جمعآورى كنيم خود كتاب بسيار قطورى مىشود.
برخى دانشمندان مىگويند: هنگام بروز برخى بيمارىهاى واگيردار همچون وبا، از هر ده نفر كه ظاهراً به علّت وبا مىميرند مرگ بيشترشان به علّت نگرانى و ترس است و تنها اقلّيّتى از آنها براثر ابتلاى به وبا از بين مىروند. بهطور كلّى آرامش و دلهره نقش بسيار مهمّى در سلامت و بيمارى فرد و جامعه و سعادت و بدبختى انسانها دارد و چيزى نيست كه بتوان از آن بهآسانى گذشت و به همين
1) سوره زخرف، آيه 13.
دليل تاكنون كتابهاى زيادى نوشته شده كه موضوع آنها فقط نگرانى و راه مبارزه با آن و طرز به دست آوردن آرامش است.
تاريخ بشر پر است از صحنههاى غمانگيزى كه انسان براى تحصيل آرامش به هر چيز دست انداخته و در هر وادى گام نهاده و تن به انواع اعتيادها داده است، ولى قرآن با يك جمله كوتاه و پرمغز، مطمئنترين و نزديكترين راه را نشان داده و مىگويد: «بدانيد كه ياد خدا آرامبخش دلهاست».
براى روشن شدن اين حقيقت قرآنى به توضيح زير توجّه كنيد:
گاهى اضطراب و نگرانى به خاطر آينده تاريك و مبهمى است كه در برابر انسان خودنمايى مىكند. احتمال زوال نعمتها، گرفتارى در چنگال دشمن، ضعف و بيمارى، ناتوانى و درماندگى و احتياج، همه اينها آدمى را رنج مىدهد، امّا ايمان به خداوند متعال، خداوند مهربان، خدايى كه همواره كفايت بندگان خويش را برعهده دارد مىتواند اينگونه نگرانىها را از ميان ببَرد و به او آرامش دهد كه تو در برابر حوادث آينده درمانده نيستى، خدايى دارى توانا و مهربان.
گاه گذشته تاريك زندگى، فكر انسان را به خود مشغول مىدارد و همواره او را نگران مىسازد. نگرانى از گناهانى كه مرتكب شده، از كوتاهىها و لغزشها، امّا توجّه به خداوند توبهپذير و مهربان و بخشايشگر به او آرامش مىدهد و در حقيقت به او مىگويد عذر تقصير به پيشگاهش ببر، از گذشته عذرخواهى كن، در مقام جبران براى، كه او بخشاينده است و جبران كردن ممكن.
ضعف و ناتوانى انسان در برابر عوامل طبيعى و گاه در مقابل انبوه دشمنان داخلى و خارجى، وى را نگران مىسازد كه من در برابر اينهمه دشمن نيرومند در ميدان جهاد چه كنم؟ امّا هنگامى كه به ياد خدا مىافتد و متّكى به قدرت
و رحمت او مىشود، قدرتى كه برترين قدرتهاست و هيچ چيز در برابر آن ياراى مقاومت ندارد، قلبش آرام مىگيرد، با خود مىگويد آرى من تنها نيستم، من در سايه رحمت و عنايت خداوند، بىنهايت قدرت دارم.
گاهى ريشه نگرانىهاى آزاردهنده انسان، احساس پوچى زندگى و بىهدفى آن است، ولى كسى كه به خدا ايمان دارد و مسير تكاملى زندگى را به عنوان هدفى بزرگ پذيرفته است و تمام برنامهها و حوادث زندگى را در همين خط مىبيند، نه در زندگى احساس پوچى مىكند و نه همچون افراد بىهدف و مردّد سرگردان و مضطرب است.
عامل ديگر نگرانى آن است كه انسان گاه براى رسيدن به يك هدف زحمات زيادى را متحمّل مىشود، امّا كسى براى زحمات او ارج نمىنهد و قدردانى و تشكّر نمىكند، اين ناسپاسى او را بهشدّت رنج مىدهد و در يك حالت اضطراب و نگرانى فرو مىبرد، ولى هنگامى كه احساس كند كسى از تمام تلاشهايش آگاه است و به آنها ارج مىنهد و پاداش مىدهد ديگر چه جاى نگرانى و ناآرامى است؟
سوءِ ظنها و توهّمها و خيالات پوچ، يكى ديگر از عوامل نگرانى است كه بسيارى از مردم در زندگى خود از آن رنج مىبرند، ولى چگونه مىتوان انكار كرد كه توجّه به خدا و لطف بىپايان او، دستور به حسن ظن كه وظيفه هر فرد باايمانى است، اين حالت رنجآور را از بين مىبَرد و آرامش و اطمينان جاى آن را مىگيرد.
دنياپرستى و دلباختگى در برابر زرقو برق زندگى مادّى، يكى از بزرگترين عوامل اضطراب و نگرانى انسانها بوده و هست، تا آنجا كه گاه عدم دستيابى به رنگ خاصّى از لباس يا كفش و كلاه يا يكى ديگر از هزاران وسايل زندگى، ساعتها يا روزها و هفتهها فكر دنياپرستان را ناآرام و مشوّش مىدارد، امّا ايمان به خدا و توجّه به آزادگى مؤمن كه هميشه با زهد و پارسايى سازنده
و عدم اسارت در چنگال زرقو برق زندگى مادّى همراه است، به همه اضطرابها پايان مىدهد. هنگامى كه روح انسان «علىوار» آنگونه وسعت يابد كه بگويد: «
انَّ دُنياكُم لَأهوَنُ عِندي مِن وَرَقَةٍ في فَمِ جَرادَةٍ تَقضِمُها
؛ دنياى شما در نظر من بىارزشتر از برگ درختى است كه در دهان ملخى باشد كه آن را مىجود»(1)دغدغه براى به دست آوردن وسايل مادّى يا از دست دادن آن، چگونه امكان دارد آرامش روح آدمى را بر هم زند و طوفانى از نگرانى در قلب و فكر او ايجاد كند.
9
يا عَلىُّ، ثَلاثٌ مَن لَم يَكُنَّ فِيهِ لَم يَتِمَّ عَمَلُهُ: وَرَعٌ يَحجِزُهُ عَن مَعاصِى اللّه عَزَّوَجَلَّ وَخُلقٌ يُداري بِهِ النّاسُ وَحِلمٌ يَرُدُّ بِهِ جَهلَ الجاهِلِ.
اى على، اگر سه چيز در كسى نباشد عمل او كامل نيست: تقوايى كه او را از گناهان بازدارد، اخلاقى كه با آن با مردم مدارا كند، بردبارىاى كه با آن نادانىِ نادان را رد كند.
بحارالانوار، ج 77، ص 45
نور هدايت
اين حديث به كسانى كه با مردم سر و كار دارند هشدار مىدهد مىگويد: اگر اين سه صفت در كسى نباشد كارهايش به سامان نمىرسد و برنامههايش با شكست مواجه مىشود. در واقع در اين سه صفت سه مسأله بررسى شده است:
الف) رابطه انسان با خدا.
ب) رابطه انسان با دوستان.
ج) رابطه انسان با دشمنان.
«وَرَعٌ يَحجِزُهُ عَن مَعاصِىِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَ
» ورع حالتى است كه باعث بازداشتن از
ارتكاب گناهان مىشود و همين حالت را ملكه عدالت مىناميم كه برخى در تفسير آن به زحمت مىافتند. اين ملكه باعث ايمنى انسان بهطور صددرصد نمىشود، چون اگر صددرصد باشد عصمت است. مىتوان اين مسأله را به اين صورت تشبيه كرد كه جادّه معصيت براى بعضى صاف و هموار است و بىهيچ مانعى آن را طى مىكنند امّا عدّهاى در اين مسير با موانعى مواجه مىشوند. مثلًا سيم خاردار، درّه، سنگلاخ و ... مىبينند كه طى طريق را براى آنان دشوار مىسازد و مانع سير آنان مىشود، ورع نيز نظير همين موانع، آدمى را از گناه بازمىدارد.
به عبارت ديگر، در جادّه معصيت، خود را مواجه با موانع ديدن و نيرويى كه انسان را به عقب مىكشد. به اين حالت، ورع و عدالت گفته مىشود.
سؤال: انسان چگونه بداند كه ملكه عدالت دارد؟
جواب اين سؤال بسيار آسان است، چون قرآن مىفرمايد: « «بَلِ الْإِنْسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ* وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ»؛ بلكه انسان از وضع خويش آگاه است، هر چند (در ظاهر) براى خود عذرهايى بتراشد».(1)اگر انسان در مقابل دروغ، غيبت، مال حرام و ... نيروى بازدارندهاى در او بود كه به عقب بكشانَدش، همين نيروى بازدارنده ورع و تقواست، ولى اگر بىپروا بود، چشم و گوش و زبان و ساير جوارحش قيد و بندى نداشت، معلوم مىشود كه ورع و تقوا ندارد و چنين كسى هيچگاه كارش به سامان نمىرسد. اگرچه ممكن است موقّتاً پيشرفتهايى عايد انسان شود، ولى سرانجام سرش به زمين مىخورد. لذا بايد همراه علم، تقوا هم كسب كنيم و اين نخستين وظيفه است.
مرحوم آيةاللّه حكيم رحمه الله در مستمسك مىگويد: تقوايى كه بايد مرجع تقليد داشته باشد با تقواى فرد عادى تفاوت مىكند. عدالت در او بايد در مرتبه عالى باشد وگرنه زود آلوده مىشود، چون هرقدر عَلَميّت و موقعيّت اجتماعى انسان بالاتر رود به همان نسبت خطر آلودگى او بيشتر مىشود. خلاصه به نسبت كششهاى معصيت بايد نيروهاى بازدارنده قوىتر باشد.
1) سوره قيامت، آيات 14 و 15.
«وَخُلُقٌ يُداري بِهِالنّاسُ
؛ و اخلاقى داشته باشد كه با مردم مدارا كند». مردم داراى سليقههاى مختلفىاند و معمولًا مشمول اين كلام كه «
صاحِبُالحاجَةِ لايَرى إلّاحاجَتَهُ
» يعنى زمانى كه مشكل و حاجتى داشته باشد غير از مشكل خودش هيچ چيز ديگرى را نمىبيند و انتظار هم دارد همه كس و همه چيز مطلقاً در اختيار او باشند.
كسىكه مىخواهد جزءِ رهبران جامعه باشد رسالتالهىاىدارد كه ادا نمىشود، مگر آنكه داراى اخلاق نيكويى باشد. به عبارت ديگر بايد با مردم مدارا كند، در مقابل دوستان و توقّعات و مزاحمتهاى آنها تحمّل و صبر داشته باشد، چون چارهاى جز اين نيست. هركس در اجتماع موقعيّت بالاترى داشته باشد اينگونه مسائل براى او بيشتر است. مانند كسى كه دست يكى از علما و بزرگان را مىكشيد تا بر آن بوسه زند. وقتى به او گفتند دست آقا را نكش، گفت: مىخواهم ببوسم. گفتند: دست آقا مىشكنَد، گفت بشكند به جهنّم! مىخواست آقا نشود.
بايد مدارا كردن با بندگان خدا را از معصومين عليهم السلام آموخت كه در مقابل بدىها نيكى و طرف مقابل را با حُسن خلق منفعل و شرمنده مىكردند.
بايد براى برخورد با مردم از پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله آموخت.
پيروزى پيامبر صلى الله عليه و آله هرچند با تأييد و امداد الهى بود، عوامل زيادى از نظر ظاهرى داشت كه يكى از مهمترين آنها جاذبه اخلاقى حضرت بود. آنچنان صفات عالى انسانى و مكارم اخلاق در او جمع بود كه دشمنان سرسخت را تحت تأثير قرار مىداد و به تسليم وامىداشت و دوستان را سخت مجذوب مىساخت. حتّى اگر اين را معجزه اخلاقى پيامبر صلى الله عليه و آله بناميم اغراق نگفتهايم، چنانكه نمونهاى از اين معجزه اخلاقى در فتح مكّه نمايان شد.
ساليان دراز مشركان خونخوار و جنايتپيشه هرچه در توان داشتند بر ضدّ اسلام و شخص پيامبر صلى الله عليه و آله بهكار گرفتند، امّا هنگامى كه در چنگال مسلمين گرفتار
شدند پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله- برخلاف انتظار دوست و دشمن- فرمان عفو عمومى صادر كرد و تمام جنايات آنها را به دست فراموشى سپرد و همين عمل موجب شد كه گروهگروه مسلمان شوند «يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أفْوَاجًا».
درباره حسن خلق پيامبر صلى الله عليه و آله، گذشت، مهربانى، ايثار، فداكارى و تقواى آن حضرت داستانهاى بسيارى در كتابهاى تفسير و تاريخ آمده است، از جمله از حسين بن على عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «از پدرم اميرمؤمنان على عليه السلام درباره ويژگىهاى زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله و اخلاق او پرسيدم، پدرم در پاسخ فرمود:
پيامبر صلى الله عليه و آله با همنشينانش دائم خوشرو و خندان و سهلالخلق و ملايم بود. هرگز خشن و سنگدل و پرخاشگر و بدزبان و عيبجو و مديحهگر نبود. هيچكس از او مأيوس نمىشد و هركس به درِ خانه او مىآمد نوميد بازنمىگشت. سه چيز را از خود رها كرده بود: مجادله در سخن، پرگويى و دخالت در كارى كه به او مربوط نبود. و سه چيز را در مورد مردم رها كرده بود: كسى را سرزنش نمىكرد، لغزشها و عيبهاى پنهانى مردم را جستوجو نمىكرد. هرگز سخن نمىگفت مگر درباره امورى كه ثواب الهى را اميد داشت. هنگام سخن گفتن بهقدرى كلامش نافذ بود كه همه سكوت اختيار مىكردند و تكان نمىخوردند و هنگامى كه ساكت مىشد آنها به سخن درمىآمدند، امّا نزد او هرگز نزاع و مجادله نمىكردند. هرگاه مرد غريب و ناآگاه، با خشونت سخن مىگفت و درخواستى داشت تحمّل مىكرد و به يارانش مىفرمود: هرگاه كسى حاجتى دارد به او عطا كنيد و هرگز كلام كسى را قطع نمىكرد تا سخنش پايان گيرد».(1)آرى، اگر اين اخلاق كريمه و اين ملكات فاضله نبود، آن ملّت عقبمانده جاهلى و آن جمع خشن انعطافناپذير در آغوش اسلام قرار نمىگرفتند و به مصداق «لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ» همه پراكنده مىشدند. وچه خوب است كه اين اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمانى پرتوى از خُلق و خوى پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
1) معانى الاخبار، ص 83.
روايات اسلامى در اين زمينه چه درباره شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و چه درباره وظيفه مسلمين فراوان است، از جمله:
در حديثى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
انَّما بُعِثتُ لِاتَمّمَ مَكارِمَ الأخلاقِ
؛ من براى اين مبعوث شدهام كه فضايل اخلاقى را تكميل كنم».(1)به اين ترتيب، يكى از اهداف اصلى پيامبر صلى الله عليه و آله تكميل فضايل اخلاقى است.
در حديث ديگرى فرمود: «
انَّ المُؤمِنُ لِيُدرِكُ بِحُسنِ خُلقِهِ دَرَجَةَ قائِمِ الليلِ وَ صائِمِ النَّهارِ
؛ مؤمن با حسن خلق خود به درجه كسى مىرسد كه شبها به عبادت مىايستد و روزها روزهدار است».(2)همچنين در روايت ديگرى فرمود: «
ما مِن شَىءٍ أثقَلُ فِىالميزانِ مِن خُلُقٍ حَسَنٍ
؛ چيزى در ميزان عمل در روز قيامت سنگينتر از خوشخويى نيست».(3)و در حديث ديگرى فرمود: «
أحَبُّكُم الى اللّهِ أحسَنُكُم أخلاقاً المُوَطّؤُونَ أكنافاً يألِفونَ و يؤلَفونَ وأبغَضُكُم إلى اللّهِ المَشَّاؤُونَ بالنَّمِيمَةِ المُفَرّقونَ بَينَ الإخوانِ المُلتَمِسونَ لِلبُرآءِ العَثَراتِ
؛ از همه شما محبوبتر نزد خدا كسى است كه اخلاقش از همه بهتر باشد، همان كسانى كه متواضعاند، با ديگران آميزش دارند و مردم نيز با آنها آميزش دارند. از همه شما مبغوضتر نزد خدا، افراد سخنچينىاند كه در ميان برادران جدايى مىافكنند و در جستوجوى لغزش افراد بىگناه هستند».(4)در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
ما مِن شَىءٍ فى الميزانِ أثقَلَ مِن حُسنِ الخُلقِ
؛ هيچ چيز در ميزان (عمل) سنگينتر از خوشخويى نيست».(5)و در حديثى ديگر فرمود: «
إنَّكُم لَن تَسَعُوا النّاسَ بِأموالِكُم فَسَعُوهُم بِبَسطِ الوُجوهُ و حُسنِ الخُلقِ
؛ شما هرگز نمىتوانيد با اموال خود پاسخگوى نياز همه مردم
باشيد، پس با گشادهرويى و خوشخويى آنان را از خود خشنود سازيد».(1)از امام صادق عليه السلام از پدرانش نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
عَلَيكُم بِحُسنِ الخُلقِ فَانَّ حُسنَ الخُلقِ فِىالجَنَّةِ لا مَحالَةَ وَ ايّاكُم وَ سُوءُ الخُلقِ فانَّ سُوءَ الخُلقِ فِىالنّارِ لا مَحالَةَ
؛ بر شما باد به خوشخويى، زيرا خوشخويى به ناچار در بهشت است و بپرهيزيد از بدخويى كه بدخويى به ناچار در دوزخ است».
جابر بن عبداللّه انصارى از امام باقر عليه السلام نقل كرده كه حضرت فرمود: «
تَبَسُّمُ الرَّجُلِ فى وَجهِ أخِيهِ حَسَنَةٌ
؛ لبخند مرد به صورت برادرش از حسنات است».(2)در حديثى على عليه السلام فرمود: «
التّبسُّمُ فى وجهِ المُؤمِنِ الغَريبِ مِن كَفّارَةِ الذُّنُوبِ
؛ رفتار تبسّمآميز با مؤمن غريب، گناهان را مىپوشاند».(3)از على عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «
بشاشَةُ الوَجهِ عَطِيَّةٌ ثانِيَةٌ
؛ گشادهرويى، بخشش دومى است».(4)
«حُلُمٌ يَرُدُّ بِهِ جَهلَ الجاهِلِ
» در مقابل جاهلان نبايد انسان خشونت كند، چون در اسلام خشونت جنبه استثنايى دارد. بايد از قرآن بياموزيم كه يكصد و چهارده سوره دارد كه همه آنها با لفظ «رحمن» و «رحيم» آغاز شده است جز در يك مورد (سوره توبه). لذا بايد در مقابل دشمنان تا جايى كه از آن سوءِاستفاده نشود و آنان جسور و مسلّط نشوند، بردبار و بخشنده بود.
«حليم» كسى است كه در عين توانايى در هيچ كارى پيش از وقتش شتاب
نمىكند و در كيفر مجرمان عجله به خرج نمىدهد، روحى بزرگ دارد و بر احساسات خويش مسلّط است.
راغب در مفردات مىگويد: «حلم» بهمعنى خويشتندارى هنگام هيجان غضب است و چون اين حالت از عقل و خرد ناشى مىشود گاه بهمعنى عقل و خرد نيز بهكار رفته است.(1)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله بر جمعيّتى گذشت كه بين آنها مرد پرقدرت و نيرومندى بود كه سنگ بزرگى را از زمين برمىداشت و مردم آن را سنگ زورمندان، يعنى وزنه قهرمانان مىناميدند و همه از عمل آن ورزشكار قوى در شگفت بودند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله پرسيد: اين اجتماع براى چيست؟ مردم كار وزنهبردارى آن قهرمان را به عرض ايشان رساندند. فرمود: آيا به شما نگويم قوىتر از اين مرد كيست؟ سپس فرمود: «
رَجُلٌ سَبَّهُ فَحَلُمَ عَنهُ فَغَلَبَ نَفسَهُ وَغَلَبَ شَيطانَهُ وَشَيطانَ صاحِبِهِ
؛ قوىتر از او كسى است كه به او دشنام دهند و بردبارى كند و بر نفس سركش و انتفامجوى خود غلبه كند و بر شيطان دشنامگو پيروز شود».
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
لا تُمارِيَنَّ حَليماً وَلا سَفيهاً فإنَّ الحَليمَ يُقلِيكَ وَالسَّفيهَ يُؤذِيكَ
؛ نه با بردبار دانا مراء و جدال كن و نه با سفيه نادان، چه انسان بردبار كينه شما را در دل مىگيرد و سفيه نادان دست به آزارت مىزند».(2)
امام صادق عليه السلام در حديثى فرمود: «
الحِلمُ سِراجُ اللّهِ يَستَضِيىءُ بِهِ صاحِبُهُ إلى جَوارِهِ وَ لا يَكونُ حَليماً إلّاالمُؤيَّدُ بِأنوارِالمَعرِفَةِ والتَّوحِيدِ وَالحِلمُ يَدورُ على خَمسِ أوجَهٍ:
أن يَكونَ عَزيزاً فَيَذِلُّ أو يَكونَ صادقاً فَيُتَّهَمُ أو يَدعُو إلَى الحَقّ فَيَستَخَفَّ بِهِ أو أن يُؤذي بِلا
جُرمٍ أو أن يُطالِبُ بِالحَقّ فَيُخالِفُوهُ فإذا آتَيتَ كلّا منها حَقَّهُ فَقَد أصَبتَ. وَقابِلِ السَّفيهَ بالاعراضِ عَنهُ وَتَركِ الجَوابِ يَكُن النّاسُ أنصارَكَ لأنَّ مَن جاوَبَ السَّفيهَ: فَكَأنَّهُ قَد وَضَعَ الحَطَبَ عَلَىالنّارِ
؛ حلم چراغ خداست كه انسان با نور آن به مجاورت و قرب پروردگار متعال نزديك مىشود. انسان حليم نمىشود مگر آنكه با انوار توحيد و معارف الهى تأييد شود. حلم در پنج حالت صورت مىگيرد: در موردى كه عزّت و بزرگى داشته و خوار و كوچك شده است و در حالتى كه راست مىگفته و متّهم به دروغ شده و در جايى كه دعوت به حق مىكرده است و مردم او را اهانت كرده و سبك شمردهاند و چون بىآنكه جرم و گناهى مرتكب شود اذيّت و آزارش كنند، يا مطالبه و درخواست حق كند و او را در آن حق مخالفت كنند.
پس حليم در اين پنج حالت با وقار و حوصله، حلم ورزيده و كوچكترين تزلزل و حالت ناراحتى پيدا نمىكند و حليم بودن مرد از حلم ورزيدن در اين موارد معلوم مىشود. و سزاوار است كه با شخص بىخرد و سفيه به سؤال و جواب نپردازد، بلكه از او روى گردانَد و اگر اعتراض او را پاسخ نگويد ديگران با او موافقت كرده و يارى خواهند كرد. ولى جواب دادن و بحث كردن با او مانند هيزمگذاردن در آتش است كه شعله آتش را افروخته و بيشتر خواهد كرد».
توضيح اينكه: صفت حلم در مقابل غضب است و بر اثر صبر و تواضع و خضوع حاصل مىشود. خضوع و فروتنى حاصل نمىشود، مگر پس از تحقّق حقيقت توحيد و معرفت به عظمت و جلال و قدرت پروردگار متعال. و چون انسان خداوندِ توانا را مؤثّر و محيط و حامى مطلق و سلطان حقيقى بر همه موجودات مىداند، قهراً از خودبينى و خودپسندى و خودخواهى دور گشته، پيوسته با حالت بندگى و خضوع و خشوع و اطاعت و ذلّت و تسليم و تفويض و رضا و صبر زندگى خواهد كرد. اين است كه در روايات شريفه، علم همراه با حلم ذكر مىشود. يعنى علمى كه توأم با خضوع و خشوع بوده و از خودپسندى و خودخواهى و خودبينى دور باشد.
10
يا عَليُّ، أنهاكَ مِن ثَلاثِ خِصالٍ: الحَسَدِ وَالحِرصِ وَالكِبرِياءِ.
اى على، تو را از سه صفت نهى مىكنم: حسد، حرص، تكبّر.
بحارالانوار، ج 77، ص 46
نور هدايت
رسول اكرم صلى الله عليه و آله در اين بخش از سفارشهاى خود به على عليه السلام به اين نكته تاريخى اشاره كرده كه در آغاز اين عالَم سه گناه بزرگ صورت گرفت: گناه ابليس، گناه فرزند آدم (قابيل)، ترك اولاى حضرت آدم عليه السلام. منشأ هر يك از اين سه گناه، يكى از سه چيز بالا بوده است: گناه ابليس از تكبّر سرچشمه گرفت كه به طرد هميشگى از درگاه الهى و گرفتارى به لعن ابدى خداوند منتهى شد.
سرچشمه ترك اولاى آدم عليه السلام حرص بود، زيرا او به ميوههاى بهشتى بسنده نكرد و فريب خورد و حرص او را واداشت به سراغ درخت نهى شده برود كه نتيجه كارش اخراج از بهشت بود.
به قول حافظ:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروختناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
قابيل بر اثر حسادت، برادرش هابيل را كشت زيرا قربانىاش در درگاه خداوند قبول نشد امّا خوشههاى هابيل در درگاه الهى پذيرفته شد. اكنون گناه
تمام قاتلان دنيا را به گردن قابيل مىگذارند، چون او بود كه اين روش ناپسند را براى اوّل بار بنا نهاد.
وقتى در اين سه گناه تأمّل مىكنيم درمىيابيم كه اين گناهان ابعاد مختلفى دارند. در ميان اينها تكبّر از همه بدتر است چون سبب كفر شد. حسد در درجه بعد قرار دارد چون باعث قتل شد و حرص در درجه سوم است، زيرا موجب محروميّت از بهشت شد. خلاصه اينها سه گناه كبيرهاند.
تكبّر ابليس باعث شد حلقه بندگى را از گردن بردارد و رشته عبوديّت بگسلد و به مقابله با خدا برخيزد، در نتيجه منكر حكمت خدا شد و آن را زير سؤال برد و گفت: « «خَلَقْتَنِى مِن نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»؛ مرا از آتش آفريدهاى و او را از گِل».(1)شيطان با تكبّر گفت: چرا بايد در مقابل آدم سجده كنم؟ در اينجا تكبّر جلوى ديد شيطان را گرفت و نگذاشت كه بهدرستى واقعيّت را ببيند و بر اثر همين تكبّر، حكمت الهى را منكر شد و با آن به مبارزه برخاست و در نتيجه به لعن ابدى خداوند دچار شد.
براى درمان اين بلاى خانمانسوز بايد ابتدا ريشه و عوامل را شناخت و آنگاه به درمان آن پرداخت. حضرت رسول صلى الله عليه و آله خطاب به ابوذر غِفارى فرمود: «
مَن ماتَ وَ في قَلبِهِ مِثقالُ ذَرَّةٍ مِن كِبرٍ لَم يَجِد رائِحَةَ الجَنَّةِ
؛ هر كه بميرد و اندكى تكبّر در قلبش باشد بوى بهشت به مشامش نمىرسد».(2)
تكبّر سبب مىشود كه انسان جز خود و افكار خودش را نبيند، آيات و معجزات خدا را سِحر بخواند، مصلحان را مفسِد و اندرز دوستان و اطرافيان را محافظهكارى و ضعف نفس بشمارد.(3)
اميرمؤمنان على عليه السلام در نكوهش كبر و خودبرتربينى فرمود: «
فَاعتَبِروا بِما كانَ فَعَلَ اللّهُ بِابليسِ اذا أحبَطَ عَمَلَهُ الطَّويل وَ جَهدَهُ الجَهيد وَ كانَ قَد عَبَدَاللّه سِتَّةَ آلاف عَن كِبرِ ساعَةٍ واحِدَةٍ فَمَن ذا بَعدَ ابليسِ يَسلَمُ عَلَى اللّهِ بِمِثلِ مَعصِيَةٍ كَلّا ما كانَ اللّهُ سُبحانَهُ لِيُدخِلَ الجَنَّةَ بَشَراً بِامرٍ أخرَجَ بِهِ مِنها مَلَكاً انَّ حُكمَهُ فِى اهلِ السَّماءِ وَ اهلِ الأرضِ لَواحِدٍ
؛ پند و عبرت گيريد به آنچه خداوند با ابليس رفتار كرد، در آن هنگام كه اعمال و عبادات طولانى و تلاشهاى او را كه شش هزار سال بندگى خدا كرده بود، بهسبب ساعتى تكبّر بر باد داد، با اين حال چه كسى بعد از ابليس مىتواند از كيفر خدا در برابر انجام دادن همان معصيت مصون بماند؟ نه، هرگز ممكن نيست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد در برابر كارى كه به سبب آن فرشتهاى را از بهشت رانده است. حكم خداوند درباره اهل آسمان و زمين يكى است».(1)البتّه اطلاق فرشته بر شيطان براى آن است كه در صفوف آنها جاى داشت و همرديف آنها بود.
در حديثى از امام علىّ بن الحسين عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
وَلِلمَعاصِي شُعَباً فأوّلُ ما عُصِىَ اللّهُ بِهِ الكِبرُ وَهِىَ مَعصِيَةُ إبليسَ حينَ
«أبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَالْكَافِرِينَ»
وَالحِرصُ وَهِىَ مَعصِيَةُ آدَمَ وَحَوّاء ثُمَّ الحَسَدُ وَهِىَ مَعصِيَةُ ابنِ آدَمَ حَيثُ حَسَدَ أخاهُ فَقَتَلَهُ
؛ گناهان شعب و سرچشمههايى دارند. اوّل سرچشمه گناه (تكبّر) است كه گناه ابليس بود و بهسبب آن از انجام دادن فرمان خدا امتناع كرد و تكبّر ورزيد و از كافران شد، بعد (حرص) بود كه سرچشمه ترك اولاى آدم و حوّا شد، سپس حسد بود كه سرچشمه گناه فرزند آدم، قابيل شد كه به برادرش هابيل حسد ورزيد و او را كشت».(2)از امام صادق عليه السلام در اصول كافى نقل شده است كه فرمود: «
اصولُ الكُفرِ ثَلاثَةٌ:
الحِرصُ وَالاستِكبارُ وَالحَسَدُ. فأمّا الحِرصُ فَإنَّ آدَمَ حينَ نُهِىَ عَن الشَّجَرَةِ حَمَلَهُ الحِرصُ عَلى أن أكَلَ مِنها وَأمّا الاستِكبارُ فإبلِيسُ حيثُ امِرَ بالسُّجودِ لِآدَمَ فَابى
، و أمّا الحَسَدُ فابنا آدَمَ حيثُ قَتَلَ أحَدُهُما صاحِبَهُ
؛ اصول و ريشههاى كفر سه چيز است: حرص، تكبّر، حسد. حرص سبب شد كه آدم از درخت ممنوعه بخورد، تكبّر سبب شد كه ابليس از فرمان خدا سرپيچى كند، و امّا حسد سبب شد كه يكى از فرزندان آدم ديگرى را به قتل رسانَد».
از پندهاى خداوند به موسى عليه السلام است كه «
يا موسى ضَعِ الكِبرَ وَدَعِ الفَخرَ وَاذكُر أنَّكَ ساكِنُ القَبرِ فَليَمنَعكَ ذلِكَ مِنَ الشَّهَواتِ
؛ اى موسى، تكبّر را رها كن و دست از فخرفروشى بردار و به ياد آور كه تو در قبر سكونت خواهى يافت. بايد اينها تو را از تمايلات بازدارد».(1)از امام صادق عليه السلام از پدرانش نقل شده است كه اميرالمؤمنين على عليه السلام فرمود:
«عَجِبتُ لِإبنِ آدَمَ أوَّلُهُ نُطفَةٌ وَآخِرُهُ جيفَةٌ وَ هُوَ قائِمٌ بَينَهُما وِعاءٌ لِلغائِطِ ثُمَّ يَتَكَبَّر
؛ در شگفتم از پسر آدم كه آغازش نطفه و پايانش مردار و در ميان اين دو حالت، ظرف مدفوع است باز هم تكبّر مىكند».(2)از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
ما مِن رَجُلٍ تَكَبَّرَ أو تَجَبَّرَ الّا لِذِلَّةٍ وَجَدَها فِى نَفسِهِ
؛ هيچ مردى تكبّر يا گردنكشى نمىكند مگر بر اثر ذلّتى كه آن را در خود احساس كرده است».(3)از امير مؤمنان على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
خالِطُوا النّاسَ مُخالَطَةً إن مِتُّم مَعَها بَكَوْا عَلَيكُم وَان عِشتُم حَنُّوا الَيكُم
؛ با مردم چنان معاشرت كنيد كه اگر در آن حال مرديد بر شما بگريند و اگر زنده مانديد به شما علاقهمند باشند».(4)از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن يَستَكبِر يَضَعَهُ
اللّهُ
؛ هر كه تكبّر ورزد خدا او را پست مىگردانَد».(1)از امير مؤمنان على عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «
مَن تَكَبَّرَ عَلَىالنّاسِ ذَلَ
؛ هر كه در مقابل مردم تكبّر ورزد خوار مىشود».(2)از داوود بن فرقد از برادرش نقل شده است كه گفت از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: «
انَّ المُتِكَبّرينَ يُجعَلُونَ في صُوَرِ الذَّرّ يَتَوَطَّؤُهُم النّاسُ حتّى يَفرَغَ اللّهُ مِنَ الحِسابِ
؛ (روز قيامت) متكبّران به صورت مورچه درمىآيند و مردم آنها را پايمال مىكنند تا آنكه خداوند از حساب فارغ شود».(3)
سه عامل مهم بهعنوان سرچشمه تكبّر ذكر شده است:
انسان متكبّر بزرگى عالم هستى و كوچكى خودش را نمىداند و اگر بخواهيم اين علّت را از بين ببريم بايد معرفت پيدا كنيم. « «وَ لَوْ أَنَّمَا فِىالْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلَامٌ وَالْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ»؛ و اگر همه درختان روى زمين قلم شود و دريا براى آن مركّب گردد و هفت دريا به آن افزوده شود (اينها همه تمام مىشود ولى) كلمات خدا پايان نمىگيرد».(4)تمام علومى كه انسان دارد در برخى كتابخانههاست. اگر بخواهند همه اين علوم انسانى را كه محصول هزاران سال است بنويسند شايد به بيشتر از استخر كوچكى از مركّب نياز نباشد. حال اگر انسانى به خداوند و عالم هستى معرفت داشته باشد آيا ممكن است كه در او تكبّر پيدا شود؟ هر وقت از او سؤال كنند مىگويد: آن ذرّهها كه به حساب نمىآيند ماييم.
درس عبرت
در شهرستان قم پهلوان مسلمان و ديندارى بود كه قامت رشيد و نيرومندى داشت. وقتى در كوچهها حركت مىكرد جمعى از پهلوانان جوان پيرامونش حركت مىكردند. در اواخر عمرش كه او را ديدم توانايى راه رفتن نداشت و وقتى مىخواست به حرم بيايد او را روى چرخ مىگذاشتند و بچّهاى هم جناب پهلوان را بايد بياورد كه به حضرت معصومه عليها السلام سلام كند. به دوستان گفتم بياييد نگاه كنيد كه اين درس عبرتى بزرگ است.
بشرى كه اين همه ضعيف است بايد تسليم حق و خدا باشد. بنابراين نشناختن خدا و خويش و جهان، سرچشمه همه اين بدبختىهاست.
به دعاى عرفه توجّه كنيد ببينيد چه جملههاى عجيبى دارد. انسان وقتى جانبازى روز عاشورا را مىبيند تعجّب مىكند، امّا دعاى عرفه امام حسين عليه السلام را كه مىخوانَد در مىيابد. جانبازى بر اثر اين معرفت است، چون اعمال برخاسته از اعتقاد و معرفت است. مىفهمد كه آن حضرت در دعاى عرفه عرض مىكند:
«إلهى مَن كانَت مَحاسِنُهُ فَكَيفَ لا تَكونُ مَساوِيهِ مَساوي وَمَن كانَت حَقائقُهُ دَعاوى فَكَيفَ لا تَكونُ دَعاويهِ دَعاوى
؛ خدايا، اين انسانى كه اگر به خوبىهايش نيك بنگريم و آن را بشكافيم، در واقع عيب و نقص است، چگونه عيبهايش عيب نباشد!» و اين انسانى كه اگر حقايق و علومش را بشكافيم آميخته با جهل است، چگونه جهلش جهل نباشد. نيروهاى ما را وقتى بشكافند همهاش ضعف است.
حضرت امام حسين عليه السلام در همين دعاى عرفه عرض مىكند: اى خداى من، مردم مىآيند سراغ اين آثار كه از آنها تو را بشناسند، مگر تو از من دور شدهاى كه بخواهم با آثار تو را پيدا كنم: «
عَمِيَت عَينٌ لا تَراكَ وَلا تَزالُ عَلَيها رَقيباً وَ خَسِرَت صَفقَةُ عَبدٍ لَم تَجعَل لَهُ مِن حُبّكَ نَصيباً
؛ كور باد چشمى كه جمال پاك تو را نبيند و زيانكار باد آن بندهاى كه سهمى از عشق و محبّت در دل او نيست». مگر تو كى از من دور شدهاى كه بخواهم تو را از ميان آثار پيدا كنم.
كى رفتهاى ز دل كه تمنّا كنم تو راكى بودهاى نهفته كه پيدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدى كه منبا صد هزار ديده تماشا كنم تو را
در صورتى كه خدا و جهان و خودمان را بشناسيم تكبّر و غرور از بين مىرود و بنده مىشويم. لذا بايد عظمت خدا را از عالم هستى بشناسيم.
مثالى براى معرفت دنيا
ستارگانى كه در اين دنيا با چشم ديده مىشود از چهار تا پنج هزار بيشتر نيستند، امّا با تلسكوپهاى نجومى و قطر عدسىهايش، عظمت اين عالَم نمايانتر مىشود. تا الان كه شماره كردهاند تنها در يك قسمت از اين آسمان كه مجموعه كهكشان ماست صد ميليارد ستاره، يعنى صدهزار ميليون ستاره وجود دارد. تازه اينها مربوط به آسمان اوّل است و پشت آن شش آسمان ديگر است.
«إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ».(1)
من در مقابل اين دستگاه عظيم خلقت كيستم كه تكبّر ورزم.
يعنى چنين كسانى در وجودشان كمبود احساس مىكنند و مىخواهند آن را جبران كنند و گمان مىبرند جبران آن با تبختر و باد به غابغاب انداختن است، يا به اينكه شانهها را به عقب بيندازند و چشمانشان را به آسمان بدوزند، به كسى سلام نكنند يا جواب سلام كسى را ندهند. حتّى نزد روانكاوان اين مطلب به اثبات رسيده است.
در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
ما مِن رَجُلٍ تَكَبَّرَ أو تَجَبَّرَ إلّا لِذِلَّةٍ وَجَدَها فى نَفسِهِ
؛ هيچكس تكبّر نمىكند مگر به سبب ذلّتى كه در درون جانش احساس مىكند».(2)اين همان عقده حقارت است كه از آن به ذلّت تعبير شده است. مثلًا كسى در خانواده فقيرى پرورش يافته، خيال مىكند فقر عيب
است، يا بىاحترامى برخى پدر و مادرها به فرزندانشان باعث مىشود آن فرزند دچار كمبود شخصيّت شود و براى جبران آن به تكبّر رو آورَد.
يكى از مظاهر زشت دنياى ماشينى و صنعتى امروز، فرزندان نامشروع است كه در اروپا و آمريكا فراوان يافت مىشوند. در انگلستان نيم ميليون فرزند نامشروع متولّد مىشود. البتّه اين آمار چندين سال قبل است. همين افراد وقتى به جامعه پا مىگذارند عامل بسيارى از جنايتها، كشتارها، سرقتها و ... مىشوند.
وقتى پروندهها بررسى مىشود مىبينيم كه درصد بسيارى از جانيان بزرگ، همين فرزندان نامشروع هستند.
يكى از عوامل چنين اعمال زشتى، عقده حقارت است كه اينان در خود مىيابند. وقتى مىبيند ديگران پدر و مادر مشخّصى دارند و پدر و مادر او معلوم نيست، احساس حقارت و كمبود در خود مىكند و همين سبب جنايتها و كشتارها و ... مىشود. ازاينرو اوّلًا حسّ انتقامجويى در او شعلهور مىشود و مىگويد بايد از جامعهاى كه مرا بدين روز انداخته انتقام بگيرم.
ثانياً به دنبال اين است كه به شهرت برسد و كمبود درونىاش را جبران كند.
سؤال: راه درمان عقده حقارت چيست؟
جواب: اين خلأ و كمبود را بايد پر كرد و بهترين راه آن، ايمان به خداست.
ايمان به خدا به قلب انسان وسعت مىبخشد و وقتى دريافت كه همهچيز از خداست و بنده از خود چيزى ندارد ديگر مغرور نمىشود و در خود حقارت و كمبودى احساس نمىكند.
عامل ديگر، خودخواهى و حبّ ذات است. انسان بايد خودش را دوست داشته باشد، چون اگر خودش را دوست نداشت به دنبال كارى نمىرود. امّا اگر حبّ ذات بىحساب و كتاب باشد و به افراط و تفريط بينجامد به خودخواهى و خودبينى تبديل مىشود كه ديگر از خويشتنبين، انتظار خداجويى و خداخواهى نبايد داشت، زيرا اين تكبّر و خودپسندى كار را به جايى مىرسانَد
كه گمان مىبرد خدا همه فضايل را در وجود او گذاشته و ديگران بهرهاى از آنها ندارند.
بايد خوددوستى (حبّ ذات) را متعادل كرد، زيرا از جمله نشانههاى ايمان و حدّاقل برادرى اسلامى اين است كه «
أن تُحِبَّ لِأخيكَ ما تُحِبُّ لِنَفسِكَ
؛ هرچه را براى خود مىخواهى براى ديگران هم بخواه»(1)مبادا خود را برتر از ديگران بدانى. به ما دستور دادهاند در مورد بزرگتر از خود به نفس خود بگويد شايد بيشتر از من عبادت كرده است و در مورد كوچكتر چنين بينديشد كه شايد گناهش كمتر است. همّت خود را يك درجه پايينتر از ديگران بدان. اگر خودپسند نبودى مسلّم خداپسند مىشوى.
امام حسن مجتبى عليه السلام به جنادة بن اميّه فرمود: «
اذا أرَدتَ عِزّاً بِلا عَشيرَةٍ وَهَيبَةً بَلا سُلطانٍ فَاخرُجْ مَن ذُلّ مَعصِيَةِ اللّهِ الى عِزّ طاعَةِ اللّهِ
؛ اى جناده، اگر مىخواهى بىخويشاوند عزيز باشى و هيبت داشته باشى، از خوارى گناه الهى به عزّت اطاعت الهى درآى».(2)
بندگى كن تا كه سلطانت كنندتن رها كن تا همه جانت كنند
خوى شيطانى سزاوار تو نيستترك اين خو كن كه انسانت كنند
چون على در عالم مردانگىمرد شو تا شاه مردانت كنند
همچو سلمان در مسلمانى بكوشاى مسلمان تا كه سلمانت كنند
حرص و آز نمىگذارد انسان حقايق را ببيند. انسانى كه مىتواند با اندكى غذا سير شود، چه حاجتى به حرص زدن دارد؟
اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
بِئسَ الرَّفيقُ الحِرصُ
؛ حرص، بد رفيقى است».(1)امام صادق عليه السلام در حديثى فرمود: «
أغنَى الغِنى مَن لَم يَكُن لِلحِرصِ أسيراً
؛ بىنيازترين بىنيازى اين است كه كسى اسير حرص نباشد».(2)و در حديث ديگرى فرمود: «
ما فَتَحَ اللّهُ عَلى عَبدٍ باباً مِن أمرِ الدُّنيا الّا فَتَحَ اللّهُ عَلَيهِ مِن الحِرصِ مِثلَهُ
؛ خداوند هيچ درى را به روى بندهاى نگشوده، مگر آنكه درى از حرص را مانند آن به روى او باز كرده است».(3)در حديثى امام صادق عليه السلام درباره حرص و آفات و درمان آن فرمود:
لا تَحرُص عَلى شَىءٍ لَو تَرَكتَهُ لَوَصَلَ الَيكَ وَ كُنتَ عِندَاللّهِ مُستَريحاً مَحمُوداً بِتَركِهِ وَمَذمُوماً بِاستِعجالِكَ في طَلَبِهِ وَتَركِ التَّوَكُّلِ عَلَيهِ وَالرّضا بِالقِسمِ فإنَّ الدُّنيا خَلَقَها اللّهُ تَعالى بِمَنزِلَةِ الظّلِ ان طَلَبتَهُ أتعَبَكَ وَلا تَلحَقُهُ أبَداً وَان تَرَكتَهُ تَبِعَكَ وَأنتَ مُستَريحَ. قال النّبىُّ صلى الله عليه و آله:
الحريصُ مَحرومٌ وَ هُوَ مَعَ حِرمانِهِ مَذمُومٌ في أىّ شَيءٍ كانَ وَكَيفَ لا يَكونُ مَحروماً وَ قَد فَرَّ مِن وَثاقَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ و خالَفَ قَولَ اللّهِ تَعالى حَيثُ يَقُولُ: اللّهُ
«الّذِى خَلَقَكُمْ ثُمَّ رَزَقَكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ»: «حريص مباش به چيزى كه اگر آن را ترك كرده و دنبال نكنى به تو مىرسد و در پيشگاه خداوند متعال در خوشى و آسايش فكرى بوده و مورد توجّه و لطف او قرار خواهى گرفت و در صورتى كه از خود حرص نشان دادى از سه جهت نزد خداوند متعال مؤاخذه خواهى شد: شتاب و حرص در تحصيل چيزى كه نبايد شتاب كرد، ترك توكّل در موردى كه بايد به خدا واگذاشت، عدم رضايت به داده و قسمت خدا. آگاه باش كه دنيا مانند سايه است. همانطور كه سايه به تبع شخص پديد مىآيد و تابع انسان است و خواه ناخواه از انسان جدا نمى شود انسان نبايد در پى و پيرو دنيا باشد. رسول اكرم صلى الله عليه و آله
فرمود: «سرانجام شخص حريص محروم مىشود» انسان حريص گذشته از محروميّتى كه دارد از نظر پروردگار ناپسند است، زيرا بر خلاف دستور الهى رفتار كرده است».
سپس حضرت در ادامه فرمود: «
وَالحَريصُ بَينَ سَبعَ آفاتٍ: فِكرٌ يَضُرُّ بَدَنَهُ و لا يَنفَعُهُ وَهَمٌّ لا يَتِمَّ لَهُ أقصاهُ وَتَعَبٌ لا يَستَريحُ مِنهُ إلّاعِندَ المَوتِ ويَكونُ عِندَ الرّاحَةِ أشَدَّ تَعَباً و خَوفٌ لا يورِثُهُ إلّاعِندَ المَوتِ ويَكونُ عِندَ الرّاحَةِ أشَدَّ تَعَباً
؛ و تَعَبٌ لا يَستَريحُ مِنهُ الّا الوَقوعَ فِيهِ وَحُزنٌ قد كَدَّرَ عَلَيهِ عَيشَهُ بِلا فائِدَةِ و حِسابٌ لا مَخلَصَ لَهُ مَعَهُ مِن عَذابِ اللّهِ إلّاأن يَعفُوَ اللّهُ تعالى عَنهُ و عِقابٌ لا مَفَرَّ لَهُ مِنهُ ولا حيلَةَ وَالمُتَوَكّلُ عَلَى اللّهِ يُمسي وَيُصبِحُ في كَنَفِ اللّهِ تَعالى وَ هُوَ مِنهُ في عافِيَةٍ وَقَد عَجَّلَ اللّهُ لَهُ كِفايَتَهُ وَهَيَّأَ لَهُ مِنَ الدَّرَجاتِ ما اللّهُ تَعالى بِهِ عَلِيمٌ
؛ شخص حريص در مقابل هفت آفت و گرفتارى نگران است:
حرص پيوسته، كه موجب فكرهاى گوناگون و سبب ناراحتى بدن مىشود.
شخص حريص براى هميشه در غم و غصّه است.
شخص حريص هرگز خوشى و آسايش نداشته و هميشه در زحمت و فعّاليّت است. او از سختى خلاصى نمىيابد مگر هنگام مرگ.
شخص حريص پيوسته در ترس و اضطراب است، زيرا حال رضا و تسليم و توكّل در دل او نيست.
شخص حريص به سبب نرسيدن به مقصود، پيوسته محزون است و بدون فايده و بىنتيجه اندوهناك مىشود.
شخص حريص هميشه مشغول حساب و نقشهكشى است و فراغت ندارد و در صورتى كه حركات و اعمال او بررسى و حساب شود هرگز نخواهد توانست از محكوميّت دفتر حساب و از گرفتارى محاسبه نجات يابد.
شخص حريص در قيامت هيچ راه فرار از عذاب جهنّم ندارد، زيرا به حكم و قسمت پروردگار متعال راضى نشده و برخلاف وظيفه خود فعّاليّت كرده و از
عهده وظايف و تكاليف خود برنيامده است.
در مقابل حريص، متوكّل است كه امور خود را به پروردگار متعال واگذاشته و او را در كارهاى خود وكيل قرار داده است. چنين كسى براى هميشه در زير سايه حمايت و لطف خدا زندگى كرده و با كمال خوشى و آسايش تحت كفايت و كفالت او به اداى وظيفه پرداخته و در جهان ديگر مشمول رحمت و توجّه و عطوفت او خواهد شد.
گر جهان را پر ز دُرّ، مكنون كنندروزى تو چون نباشد چون كنند
بر سر هر لقمه بنوشته عيانكه فلان بن فلان بن فلان
هين توكّل كن ملرزان پا و دسترزق تو بر تو ز تو عاشقتر است
و در پايان حديث امام صادق عليه السلام فرموده است: «
والحِرصُ ماءٌ يجري في مَنافِذِ غَضَبِ اللّهِ تَعالى وَ ما لَم يُحرَمُ العَبدُ اليَقِينَ لا يَكونُ حَريصاً وَاليَقينُ أرضُ الإسلامِ وَسَماءُ الإيمانِ
؛ صفت حرص آبى است كه در مجارى غضب خداوند متعال جارى مىشود (و در جايى كه غضب و قهر خداوند متعال جريان مىيابد، حرص هم ظهور مىكند) و تا بندهاى از يقين دور و محروم نشده است به صفت حرص مبتلا نخواهد شد. و يقين زمين اسلام و آسمان ايمان است».
حرص عبارت است از علاقه بيش از حد به امور مادّى و منافع دنيوى، بهطورى كه از حدّ اعتدال و ميزان صحيح و حدود وظايف الهى خارج گشته و فعّاليّتهاى ناروا و حركات برخلاف عبوديّت از او سر بزند. مسلّماً رحمت و لطف حق تعالى در مواردى كه عدالت و اداى وظايف عبوديّت رعايت مىشود ظهور پيدا مىكند و قهراً مواردى كه بيرون از مجارى عبوديّت و اطاعت و عدالت و وظيفه باشد مشمول غضب و قهر الهى خواهد شد.
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيوندنگاهدار سر رشته تا نگه دارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاىفرشتهات به دو دست دعا نگه دارد(1)
گاه حسادت برادر نسبت به برادر موجب مىشود كه عواطف برادرى را زير پا نهد و دست خود را به خون برادر بيالايد.
نكته مهم اين است كه چگونه حسد آدمى را در ورطه نابودى قرار مىدهد و اگر اين آتش درونى مهار نشود، هم ديگران را به آتش مىكشد و هم خود انسان را.
اصولًا هنگامى كه نعمتى به ديگرى مىرسد، ممكن است يكى از چهار حالت در انسان پديد آيد:
آرزو مىكند همانگونه كه ديگران دارند او هم داشته باشد. اين حالت را «غِبطه» مىگويند و حالتى است پسنديده، زيرا انسان را به كوشش سازنده وامىدارد و هيچ اثر مخرّبى در اجتماع ندارد.
دوست دارد آن نعمت از ديگران سلب شود و براى اين كار به تلاش برمىخيزد. اين همان حالت بسيار ناپسند «حسد» است كه انسان را وامىدارد بىآنكه تلاش سازندهاى در مورد خودش انجام دهد، به تخريب ديگران بپردازد.
آرزو مىكند خودش داراى آن نعمت شود و ديگران از آن محروم بمانند، اين را «بُخل» و انحصارطلبى مىنامند كه انسان همهچيز را براى خود بخواهد و از محروميّت ديگران لذّت ببَرد.
دوست دارد ديگران در نعمت باشند، هرچند خودش در محروميّت بهسر ببَرد و حتّى حاضر است آنچه را دارد در اختيار ديگران بگذارد و از منافع خود چشم بپوشد و اين حالت والا را «ايثار» مىگويند كه يكى از مهمترين صفات برجسته انسانى است.
در احاديث اسلامى براى مبارزه با اين صفت زشت تعبيرات تكاندهندهاى
1) مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه، با تلخيص و تصرّف، ص 129.
ديده مىشود، بهعنوان نمونه:
از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله روايت شده است كه خداوند موسى بن عمران را از حسد نهى كرد و به او فرمود: «
انَّ الحاسِدَ ساخِطٌ لِنِعَمي صادٍ لِقِسمي الَّذي قَسَمتُ بَينَ عِبادي وَمَن يَكُ كَذلِكَ فَلَستَ مِنهُ وَلَيسَ مِنّي
؛ حسود در مورد نعمتهاى من بر بندگانم خشمناك است و از قسمتهايى كه ميان بندگانم قائل شدهام ممانعت مىكند، هركه چنين باشد نه او از من است و نه من از اويم».(1)از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
آفَةُ الدّينِ الحَسَدُ وَالعُجبُ وَالفَخرُ
؛ آفت دين و ايمان سه چيز است: حسد و خودپسندى و فخرفروشى».(2)و در حديث ديگرى فرمود: «
انَّ المؤمِنَ يَغبِطُ وَلا يَحسُدُ وَالمُنافِقُ يَحسُدُ وَلا يَغبِطُ
؛ مؤمن غبطه مىخورد وحسد نمىورزد ومنافق حسد مىورزد و غبطه نمىخورد».(3)در حديثى على عليه السلام فرمود: «
صِحَّةُ الجَسَدِ مِن قِلَّةِ الحَسَدِ
؛ سلامتى بدن براثر كم بودن حسد است».(4)و در روايتى امام صادق عليه السلام فرمود: «
الحاسِدُ مُضِرٌّ بِنَفسِهِ قَبلَ أن يَضُرَّ بِالمَحسُودِ
؛ حسود پيش از آنكه به محسود زيان رسانَد به خود ضرر مىزند».(5)از حضرت على عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «
ما رَأيتُ ظالِماً أشبَهَ بِمَظلُومٍ مِنَ الحاسِدِ
؛ هيچ ستمگرى را شبيهتر به ستمديده از حسود نديدم».(6)
حسد سرچشمه بسيارى از نابسامانىهاى اجتماعى است، از جمله:
حسود تمام يا بيشتر نيروهاى بدنى و فكرى خود را كه بايد در راه پيشبرد اهداف اجتماعى به كار ببَرد در مسير نابودى و ويرانى صرف مىكند، ازاينرو هم سرمايههاى وجودى خود را از بين برده و هم سرمايههاى اجتماعى را.
حسد انگيزه بخشى از جنايات دنياست و اگر عوامل و علل اصلى قتلها، دزدىها، تجاوزها و مانند آن را بررسى كنيم، خواهيم ديد كه عامل بسيارى از آنها حسد است. شايد به همين علّت آن را به شرارهاى از آتش تشبيه كردهاند كه مىتواند موجوديّت حسود يا جامعهاى را كه در آن زندگى مىكند به خطر اندازد.
يكى از دانشمندان مىگويد: حسد و بدخواهى از خطرناكترين صفات است و بايد آن را بهمنزله وحشىترين دشمنان سعادت تلقّى كرد و در دفع آن كوشيد.
جوامعى كه جمعيّت آن را حسودان و تنگنظران تشكيل مىدهد جوامعى عقبافتادهاند، زيرا حسود هميشه مىكوشد تا ديگران را به عقب بكشد و اين درست برخلاف روح تكامل و ترقّى است.
جالب اينكه در روايات پيشوايان اسلام روى اين موضوع تكيه شده است. در روايتى على عليه السلام فرمود: «
صِحَّةُالجَسَدِ مِن قِلَّةِالحَسَد
؛ تندرستى از كمى حسد است».(1)و در حديث ديگر فرمود: «
العَجَبُ لِغِفلَةِ الحُسّادِ عَن سَلامَةِ الاجسادِ
؛ عجيب است كه حسودان از سلامت جسم خود بهكلّى غافلند».(2)
حتّى در پارهاى از احاديث مىخوانيم كه حسد پيش از آنكه به محسود زيان برساند به حسود ضرر مىزند و بهتدريج او را مىكشد.
بهعلاوه او عملًا به حكمت خداوند كه بخشنده اصلى اين نعمتهاست معترض است و در مورد اعطاى نعمت به ديگران از سوى خداوند ايراد دارد. ازاينرو در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
الحَسَدُ اصلُهُ مِن عَمى القَلبِ وَالجُحُودِ لفَضلِ اللّهِ تَعالى وَ هُما جَناحانِ لِلكُفرِ وَبِالحَسَدِ وَقَعَ ابنُ آدَمَ فِى حَسرَةِ الابَدِ وَهَلَكَ مُهلَكاً لا يَنجُو مِنهُ ابَداً
؛ حسد و بدخواهى از تاريكى قلب و كوردلى است و از انكار نعمتهاى خدا به افراد سرچشمه مىگيرد و اين (كوردلى و ايراد بر بخشش خدا) دو بال كفرند. به سبب حسد بود كه فرزند آدم در حسرتى جاودانى فرو رفت و به هلاكتى افتاد كه هرگز از آن رهايى نمىيابد».(1)قرآن مجيد مىفرمايد: « «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْأَخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»؛ و داستان دو فرزند آدم را بهدرستى بر آنها بخوان، هنگامى كه هر كدام كارى براى تقرّب انجام دادند، امّا از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد (برادرى كه عملش مردود شده بود به برادر ديگر) گفت: به خدا سوگند تو را خواهم كشت، برادر ديگر گفت: (من چه گناهى دارم، زيرا) خدا تنها از پرهيزگاران مىپذيرد».(2)به اين صورت بود كه نخستين قتل روى زمين اتّفاق افتاد و آنهم برادرى به خاطر حسادت برادر خود را كشت. پس نخستين قتل به سبب حسادت بود.
در روايتى حضرت على عليه السلام فرمود: «
إنَّ الحَسَدَ يَأكُلُ الإيمانَ كَما تَأكُلُ النّارُ
الحَطَبَ
؛ حسد ايمان را مىخورَد، چنانكه آتش هيزم را مىخورَد».
زيرا شخص حسود رفتهرفته سوءِظنّش به خدا و حكمت و عدالت او بيشتر مىشود و همين سوءِظن او را از وادى ايمان بيرون مىكشد.
زيانهاى معنوى و مادّى، فردى و اجتماعى «حسد» فوقالعاده زياد است و آنچه گفتيم در حقيقت فهرستى از آن به شمار مىرود.(1)البتّه نكته مهم اين است كه «حسد» گاهى در شكل «هدف» منعكس مىشود و آب و رنگ دينى به آن مىدهد.
عيب بزرگ گناهان، حجاب بودن آنهاست. وقتى حجاب شد انسان نمىتواند قضاوت كند و وقتى قادر به قضاوت نبود گويى كه انسان ديوانه مىشود و دست به هر عملى مىزند. حضرت على عليه السلام در خطبه قاصعه سخن بسيار مهمّى دارند كه به آن اشاره شد.
اگر نگاه كنيد درمىيابيد كه بسيارى از جنگها، دزدىها و تجاوزها از همين سه گناه (تكبّر، حسد، حرص) نشأت گرفته است.
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 55 سوره نساء.
11
يا عليُّ، أعجَبُ النّاسِ إيماناً وَأعظَمُهُم يَقيناً قَومٌ يَكونونَ في آخِرِ الزَّمانِ لَم يَلحَقوا النَّبىَّ صلى الله عليه و آله وَحُجِبَ عَنهُم الحُجَّةُ فَآمَنوا بِسَوادٍ على بَياضٍ.
اى على، عجيبترين (مهمترين) مردم از همه كسانى كه ايمانشان برتر و يقينشان كاملتر است، كسانىاند كه در آخرالزّمان مىآيند، در حالى كه نه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديدهاند و نه حجّت و امام را، در عين حال ايمان مىآورند به سياهى در سفيدى (يعنى همان كتابهايى كه در دستشان است).
بحارالانوار، ج 77، ص 56
نور هدايت
پيامبر صلى الله عليه و آله در روايتى ديگر، چنين كسانى را «برادران خود» ناميد، در حالى كه به ديگران «اصحاب» اطلاق فرمود. مىخواهيم از اين حديث غير از موضوع «آخرالزّمان» مطلب ديگرى استفاده كنيم كه متناسب با جلسه اهل علم است و آن اينكه تنها سرمايه دينى مردم آخرالزّمان همين كتابهاست. بنابراين رسالت مهمّ ما در اين عصر و زمان حفظ اين سرمايه بزرگ يعنى كتابهاى پيشينيان و مطالعه و تحقيق و بحث در مورد آنهاست، مگر در اين زمان ما غير از آن كتابها به چيز ديگرى دسترسى داريم؟ قطعاً تنها راه همان كتابهاست، زيرا نمىتوانيم به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله يا ائمّه معصومين عليهم السلام برسيم تا تكاليف را بپرسيم. مهم اين
است كه در واقع اين سرمايه ارزشمند را در همان مسيرى كه لازم است به كار اندازيم. يعنى بتوانيم با همين كتابها مردم را به خدا نزديك كرده و با حضرت رسول صلى الله عليه و آله و ائمّه و بهخصوص امام زمان عليه السلام ارتباط دهيم. كسانى كه به چنين برنامههايى اهمّيّت نمىدهند سخت در اشتباهند، زيرا اين سخن مربّى و معلّم بزرگ انسانيّت حضرت رسول صلى الله عليه و آله است و هر چه هست در همين كتابهاست.
بنابراين بايد مخلصانه در خدمت همين كتابها باشيم. يعنى آنها را خوب مطالعه كنيم، خوب بفهميم و خوب به آنها عمل كنيم و آنگاه با روش بهترى در راه نشر و تبليغ آنها بكوشيم كه در اين صورت اداى وظيفه و خلأ وجود پيامبر صلى الله عليه و آله و غيبت امام زمان عليه السلام را با نشر كتاب پر كردهايم. اينكه مثلًا در بحارالانوار آمده است: «
مَن حَفِظَ عَلى امَّتي أربَعينَ حَديثاً يَنتَفِعونَ بِها بَعَثَهُ اللّهُ تَعالى يَومَ القِيامَةِ فَقيهاً عالِماً
؛ هر كه چهل حديثى كه مردم از آن بهره ببرند حفظ كند، خداوند او را فقيه عالم مبعوث مىكند».(1)معنايش اين نيست كه آنها را حفظ كنيم، بلكه اينها را جمع كرده و آنگاه ابلاغ كنند.
پس مقصود از حفظ، نگهدارى و ابلاغ است. لذا علماى بزرگ «اربعين» مىنوشتند و در بين مردم تبليغ مىكردند كه چهل حديث حفظ كنند. حتّى در بين اصحاب كسانى بودند كه بيش از چهل هزار حديث حفظ داشتند و به امّت ابلاغ كردند.
چه افتخارى از اين بالاتر كه انسان احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و اهلبيت عليهم السلام را به مردم برساند. و چه محرومند از سعادت كسانى كه ممكن است يك ساعت سخنرانى كنند امّا آيه و حديثى در بين مطالب آنها نيست، در حالى كه قرآن مىفرمايد: « «قَدْ جَاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ»؛ از جانب خدا نور و كتاب روشنگرى بهسوى شما آمد».(2)نور سخنرانىها و كلمات اهلبيت عليهم السلام است،
چنانكه در بحارالانوار آمده است: «
كَلامُكُم نورٌ وَامرُكُم رُشدٌ وَوَصِيَّتُكُمُ التَّقوى
؛ سخن شما نور و فرمان شما رشد و سفارش شما تقواست».(1)واقعاً چه لذّتبخش است كه انسان چهل حديث را حفظ كند و بگويد و روز قيامت در صف عالمان و فقيهان قرار گيرد. بنابراين بايد بكوشيم تا در هر مجلسى سخنى از معصومين عليهم السلام گفته شود.
بايد توجّه داشت كه تمام دنيا، چه دنياى ظلم و چه عدالت، روى همين كتابها (سوادٌ عَلَىالبَياض) مىچرخد. حافظان كلام اهلبيت عليهم السلام حافظان ديناند و اينجاست كه مىبينيم انسانهايى مبارز، ايثارگر، عالم، فداكار و آگاه پرورش پيدا مىكنند.
اكنون به چند حديث درباره نشر احاديث و تعليم آنها توجّه كنيد:
از على عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله سه بار فرمود: «
اللّهُمَّ ارحَم خُلَفايي ثَلاثاً قيلَ يا رَسولَ اللّهِ وَمَن خُلَفاؤكَ؟ قالَ: الَّذينَ يُبَلّغونَ حَديثي وَسُنَّتي ثُمَّ يُعَلّمونَها امَّتي
؛ خدايا، جانشينان مرا رحمت كن! پرسيدند: اى پيامبر خدا، جانشينان تو كيانند؟ فرمود: آنان كه حديث و سنّت مرا تبليغ كرده و آن را به امّتم مىآموزند».(2)عبداللّه بن صالح هروى مىگويد از امام رضا عليه السلام شنيدم كه فرمود: «
رَحِمَ اللّهُ عَبداً أحيى أمرَنا
؛ خداوند رحمت كند بندهاى كه امر ما را زنده كند». پرسيدم چگونه امر شما زنده مىشود؟ فرمود: «
يَتَعَلَّمُ عُلُومَنا وَيُعَلّمُها النّاسَ فَإنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ كَلامِنا لَاتَّبَعونا
؛ علوم ما را فرا مىگيرد و آن را به مردم مىآموزد. اگر مردم سخنان زيباى ما را بدانند قطعاً از ما پيروى مىكنند».(3)جميل بن درّاج و ديگران از امام صادق عليه السلام نقل كردهاند كه فرمود: «
بادِروا أولادَكُم بِالحَديثِ قَبلَ أن يَسبِقَكُم إلَيهِمُ المُرجِئَةُ
؛ در آموختن حديث به فرزندان خود
بشتابيد پيش از آنكه مرجئه در تعليم آنان بر شما سبقت گيرند».(1)در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
حَدّثوا عَنّا وَ لا حَرَجَ رَحِمَ اللّهُ مَن أحيى أمرَنا
؛ از ما حديث نقل كنيد و احساس سختى نكنيد. خدا رحمت كند كسى را كه امر ما را زنده بدارد».(2)فضيل بن يسار مىگويد امام باقر عليه السلام به من فرمود: «
يا فُضَيل انَّ حَديثَنا يُحيىِ القُلوبَ
؛ اى فضيل، سخن ما دلها را زنده مىكند».(3)از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «
تَذاكَروا وَتَلاقَوْا وَ تَحَدَّثوا فَإنَّ الحَديثَ جَلاءُ القُلوبِ انَّ القُلوبَ لَتَرِينُ كَما يَرينُ السَّيفُ وَ جَلاؤُهُ الحَديثُ
؛ با يكديگر گفتوگو و ملاقات داشته باشيد و حديث بگوييد، زيرا حديث مايه روشنى دلهاست. همانا دلها زنگار به خود مىگيرند چنانكه شمشير به خود زنگار مىگيرد و جلاى آن حديث است».(4)و در حديثى امام باقر عليه السلام فرمود: «
وَبِالدّراياتِ لِلرّواياتِ يَعلُو المؤمِنُ إلى أقصى دَرَجاتِ الايمانِ
؛ پيروان اسلام در پرتو معرفت واقعى و درك حقايق علمى روايات، مىتوانند به عالىترين مدارج ايمان نايل شوند».(5)
12
يا عَليُّ، ثَلاثُ خِصالٍ مِن حَقائِقِ الإيمانِ: ألانفاقُ فى الإقتارِ وَانصافُ النّاسِ مِن نَفسِكِ وَ بَذلُ العِلمِ لِلمُتِعَلّمِ.
اى على، سه چيز از حقايق ايمان است: انفاق در تنگدستى، اداى حقوق ديگران، دانش آموختن به طالبان آن.
بحارالانوار، ج 77، ص 45
نور هدايت
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين بخش از وصيّت سه مطلب را از حقايق ايمان شمرده، كه در حقيقت اشاره دارد به سه قسم از انواع انفاق (انفاقهاى مالى، حقوقى، علمى) و بخش مهم و اساسى آن ايمان است.
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله درباره مفهوم «انفاق» مىفرمايد: «
كُلُّ مَعروفٍ صَدَقَةٌ وَ ما أنفَقَ الرَّجُلُ عَلى نَفسِهِ وَ أهلِهِ كُتِبَ لَهُ صَدَقَةٌ وَ ما وَقى بِهِ الرَّجُلُ عِرضَهُ فَهُوَ صَدَقَةٌ وَ ما أنفَقَ الرَّجُلُ مِن نَفَقَةٍ فَعَلَى اللّهِ خُلفَها إلّاما كانَ مِن نَفَقَةٍ في بُنيانٍ أو مَعصِيَةٍ
؛ هر كار نيكى به هر صورت كه باشد صدقه و انفاق در راه خدا محسوب مىشود (و منحصر به انفاقهاى مالى نيست)، و هر چه انسان براى نيازهاى زندگى و خانواده خود صرف مىكند صدقه نوشته مىشود و آنچه انسان آبروى خود را با آن حفظ مىكند صدقه است و آنچه را انسان در راه خدا انفاق مىكند عوضش را به او خواهد داد، مگر چيزى كه صرف بنا (همچون بناى خانه) يا در راه معصيت صرف شود».(1)
1) تفسير قرطبى، ج 14، ص 307.
«اقتار» بهمعنى تنگى معيشت است. يعنى انسان هنگام تنگدستى انفاق كند كه خود نشانه حقيقت ايمان است و همين مىرساند كه او فقط خدا را رزّاق مىداند.
معمولًا مردم هنگام تنگدستى مىگويند: «چراغى كه به خانه رواست به مسجد حرام است». يا «ما كه خودمان لنگ هستيم، چرا بايد به فكر ديگران باشيم».
و اينگونه سخنان و منطقهايى كه در آنها نشانههايى از ضعف توكّل است، چرا كه متوكّل كسى است كه هنگام تنگدستى هم انفاق كند. اين از نشانههاى ايمان است. انفاق افراد ثروتمند اگرچه خوب است، افتخار نيست. مهم اين است كه انسان مصداق اين فرموده الهى باشد: «وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ».(1)
و در خطّ ايثار حضرت على عليه السلام و حضرت زهرا عليها السلام كه سوره هل أتى درباره آنان نازل شد قدم بردارد.
على عليه السلام فرمود: «
اذا أملَقتُم فَتاجِروا اللّهَ بِالصَّدَقَةِ
؛ وقتى دستتان خالى شد با خدا معامله كنيد و صدقه بدهيد».(2)چنين كارى حقيقت ايمان را نشان مىدهد.
قرآن مجيد در آيات 133- 136 سوره آل عمران در معرّفى پرهيزگاران، پنج صفت از اوصاف عالى و انسانى براى آنها ذكر مىكند مىفرمايد: « «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِىالسَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ»؛ آنها در همه حال انفاق مىكنند چه وقتى كه در راحتى و وسعتاند و چه زمانى كه در پريشانى و محروميّتاند».
آنها با اين كار ثابت مىكنند كه روح كمك به ديگران و نيكوكارى، در جانشان نفوذ كرده است؛ به همين دليل، در هر وضعيّتى به اين كار مىپردازند. روشن است كه انفاق در حال وسعت بهتنهايى نشانه نفوذ كامل صفت عالى سخاوت در
اعماق روح انسان نيست، امّا آنها كه در همه حال به انفاق مىپردازند نشان مىدهند كه اين صفت در آنها ريشهدار است.
ممكن است گفته شود انسان در حال تنگدستى چگونه مىتواند انفاق كند؟
پاسخ اين پرسش روشن است، زيرا اوّلًا افراد تنگدست نيز به مقدار توانايى مىتوانند در راه كمك به ديگران انفاق كنند. ثانياً انفاق منحصر به مال و ثروت نيست، بلكه هرگونه موهبت خدادادى را شامل مىشود خواه مال و ثروت باشد يا علم و دانش يا مواهب ديگر.
به اين ترتيب خداوند مىخواهد روح گذشت و فداكارى و سخاوت را حتّى در نفوس مستمندان جاى دهد تا از رذايل اخلاقى فراوانى كه از «بخل» سرچشمه مىگيرد بركنار بمانند. كسانى كه انفاقهاى كوچك در راه خدا را ناچيز مىانگارند براى اين است كه هر يك از آنها را جداگانه مورد مطالعه قرار مىدهند وگرنه همين كمكهاى جزئى را چنانچه در كنار هم قرار دهيم و مثلًا مردم مملكتى- اعمّ از فقير و غنى- هر كدام مبلغ ناچيزى براى كمك به بندگان خدا انفاق و براى پيشبرد اهداف اجتماعى مصرف كنند كارهاى بزرگى با آن مىتوانند انجام دهند. علاوه بر اين، اثر معنوى و اخلاقى انفاق بستگى به حجم انفاق و زيادى آن ندارد و در هر حال عايد انفاقكننده مىشود.
جالب توجّه اينكه در نخستين صفت برجسته پرهيزگاران، «انفاق» و گذشت از مال و ثروت آنهم در حال خوشى يا تنگدستى، روشنترين نشانه تقواست.(1)
در اسلام حق دادنى است نه گرفتنى؛ يعنى اگر كسى حقّى بر گردن كسى دارد بايد خودش قاضى باشد و حقّ ديگران را بدهد، زيرا جمعيّتى كه حق در ميان آنها گرفتنى باشد به حقايق ايمان دست نيافتهاند.
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 134 سوره آل عمران.
سومين نشانه حقيقت ايمان انفاق علم است. يعنى علم و دانش را در اختيار طالبان آن قرار دهند. در مورد «علم» برخى فقط به كسب آن مىانديشند و بسيار هم جدّى هستند، ولى در مورد نشر دانش هيچ نمىانديشند.
كسانى كه ساليان دراز از بيتالمال و سهم امام زمان عليه السلام بهره برده و در حوزههاى علميه شاگردى كردهاند، آيا در مورد مردم احساس دَين نمىكنند؟ آيا نمىانديشند كه وظيفه دارند علمى را كه اندوختهاند بگسترانند؟ چرا درباره پزشكان انتقاد مىكنيم و مىگوييم از پول مردم استفاده كرده و اكنون به مردم خدمت نمىكنند و طلبكار مردمند؟ كسى كه عالم شده است نيز چنين مطلبى در مورد او صدق مىكند، زيرا او هم از شهريه امام زمان عليه السلام بهره برده و توانسته به درجات علمى برسد و لذا وظيفه دارد به اسلام خدمت كند.
از آن گذشته، آيا احتكار فقط در مورد غذاست و در مورد غذاى روحانى احتكار مصداق پيدا نمىكند؟ آيا اسلام از محتكر در غذاى معنوى مىگذرَد؟
هرگز چنين كسى بخشودنى نيست. مخاطب اين سخن دو دستهاند:
نخست كسانى كه تا آخر عمر بدون هدف در حوزههاى علميّه مىمانند، پرسش من اين است كه شما در اينجا چه هدفى دارى؟ آيا مىخواهى مدرّس يا مجتهد يا مُبلّغ يا محقّق يا نويسنده شوى؟ بايد از همين الان هدف خودت را مشخّص كنى و برنامه نشر علم و بازدهى علمى را در كار خود داشته باشى.
به ياد دارم وقتى در نجف بودم برخى مىگفتند ما آمدهايم درس بخوانيم و حضرت را زيارت كنيم و در اين خاك پاك بمانيم. گفتم: اين افتخار نيست، حضرت نه از شما زيارت مىخواهد و نه در اين خاك پاك ماندن و مردن را، بلكه شما وقتى عالم شدى بايد به مناطقى كه تشنه روحانىاند و حتّى در تمام سال چشمشان به يك روحانى نمىافتد بروى و اهداف و برنامههاى حضرت را تبليغ كنى!
اميرمؤمنان على عليه السلام در كلمات قصار نهجالبلاغه مىفرمايد: «
ما أخَذَ اللّهُ عَلَى الجُهّالِ أن يَتَعَلَّمُوا حَتّى أخَذَ عَلَىالعُلَماءِ أن يُعَلّمُوا
؛ خداوند پيش از آنكه از افراد نادان پيمان بگيرد كه دنبال علم بروند از علما و دانشمندان پيمان گرفته كه به آنها علم بياموزند».(1)ازاينرو علما بايد بياموزند و در كنار همين درس طلبگى كه مىخوانيد بايد بذل علم كنيد و براى اسلام مفيد باشيد. امروز بر هر عالمى لازم است كه ناطق باشد. كسانى را مىشناسم كه نطق و بيان نداشتند، امّا وقتى در مسير منبر و وعظ و خطابه افتادند از بهترين سخنوران شدند. برخى مىگويند اگر در خطّ منبر و نويسندگى و تحقيق بيفتيم از درسهايمان باز مىمانيم! اينهم از وسوسههاى شيطان است.
وظيفه بزرگ دانشمندان اين است كه در تبيين فرمانهاى الهى و معارف دينى بكوشند و خداوند از همه آنها پيمان مؤكّدى در اين زمينه گرفته است، بدين معنى كه حقايق قرآن را آشكارا در اختيار مردم بگذارند تا بهروشنى همه تودهها از آن آگاه گردند و به روح و جان آنها برسند و اگر آنها در تبيين و تفسير مسلمانان كوتاهى كنند مشمول همان سرنوشتىاند كه خداوند در آيه 187 سوره آل عمران و مانند آن براى علماى يهود بيان كرده است.
در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن كَتَمَ عِلماً عَن أهلِهِ ألجَمَ يَومَ القِيامَةِ بِلِجامٍ مِن نارٍ
؛ هر كه علم و دانشى را از آنان كه اهل هستند (و نياز به آن دارند) كتمان كند خداوند در روز رستاخيز دهنهاى از آتش به دهانش مىزند».
دسته دوم كسانىاند كه در حوزههاى علميّه در تصميمگيرىهايشان دائم ترديد دارند. مثلًا چند روزى در فكر نويسندگى مىافتد و آن را نيمهكاره رها مىكند، يا چند روزى در فكر سخنورى و خطابه مىافتد نيمهكاره رهايش مىكند، سرانجام مىگويد بروم همان درس را بخوانم. شما اگر خطّ صحيحى را شروع كرديد همان را ادامه بدهيد، چرا كه انسان نبايد تا آخر عمر تجربه كسب كند.
1) بحارالانوار، ج 2، ص 78.
انسانهاى مردّد و دمدمى مزاج به هيچ جايى نمىرسند و هرگز موفّق نمىشوند، زيرا مرتّب در حال تغيير و تبدّل هدف هستند.
حال كه مطلب به اينجا رسيد كمى درباره وضعيّت دانشمندان و مقام آنها و وظيفه بزرگى كه بر دوش دانشمندان و علما سنگينى مىكند و همچنين درباره نشر علم بحث كنيم:
در روايتى از امام صادق عليه السلام به علما «مُرابط» اطلاق شده است، آنجا كه مىفرمايد: «
عُلَماءُ شيعَتِنا مُرابِطوُنَ بِالثَّغرِ الَّذي يَلي ابليسَ وَعِفاريتِهِ يَمنَعُونَهُم عَن الخُروجِ عَلى ضُعَفاءِ شيعَتِنا وَعَن ان يَتَسَلَّطَ عَلَيهِم ابليسُ
؛ دانشمندان پيروان ما همانند مرزبانانىاند كه در برابر لشكر ابليس صف كشيدهاند و از حمله آنان به كسانى كه قدرت دفاع ندارند جلو مىگيرند».(1)در ادامه حديث، مقام دانشمندان برتر و بالاتر از افسران و مرزبانانى كه در برابر هجوم دشمنان اسلام پيكار مىكنند شمرده شده و اين از آنروست كه آنان نگاهبان عقايد و فرهنگ اسلامند، در حالى كه اينان حافظ مرزهاى جغرافيايى.
مسلّماً ملّتى كه مرزهاى عقيدتى و فرهنگى او مورد هجوم دشمن قرار گيرد و نتواند بهخوبى از آن دفاع كند در مدّت كوتاهى از نظر سياسى و نظامى نيز شكست خواهد خورد.(2)
مىدانيم كه مقام شهيد در اسلام والاترين مقام است، امّا در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه فرمود: «
فَضلُ العالِمِ عَلَى الشَّهيدِ دَرَجَةٌ
؛ عالم يك درجه از
شهيد بالاتر است و شهيد يك درجه از عابد. و برترى عالم بر ساير مردم مانند برترى من بر كوچكترين آنان است».(1)در حديث ديگرى امير مؤمنان على عليه السلام فرمود: «
مَن جاءَتهُ مَنِيَّتُهُ وَ هُو يَطلُبُ العِلمَ فَبَينَهُ وَ بَينَ الانبِياءِ دَرَجَةٌ
؛ كسى كه مرگ او فرا رسد در حالى كه در طلب علم است، ميان او و پيامبران يك درجه فاصله است».(2)مىدانيم كه در شبهاى ماهتابى بهخصوص شب چهاردهم ماه كه بدر كامل است، ستارگان در نور ماه محو مىشوند. جالب اينكه در مقايسه عالم و عابد در حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: «
فَضلُ العالِمِ عَلَى العابِدِ كَفَضلِ القَمَرِ عَلى سائِرِ النُّجُومِ لَيلَةَ البَدرِ
؛ برترى عالم بر عابد، همچون برترى ماه در شب بدر بر ساير ستارگان است».(3)جالب اينكه عابد عبادتى مىكند كه هدف آفرينش انسان است، ولى چون روح عبادت، معرفت است عالم بر او برترى فوقالعاده دارد. آنچه درباره برترى عالم بر عابد در روايات فوق آمده، منظور از آن فاصله عظيم ميان اين دو است و لذا در حديث ديگرى تفاوت ميان اين دو به جاى يك درجه، يكصد درجه ذكر شده كه فاصله هر درجه با درجه ديگر مقدار حركت سريع اسب در هفتاد سال است.
اين نيز روشن است كه مقام شفاعت در قيامت از آنِ هر كس نيست، بلكه مقام مقرّبان درگاه خداست. در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
يَشفَعُ يَومَ القِيامَةِ ثَلاثَةٌ:
الأنبِياءُ ثُمَّ العُلَماءُ ثُمَّ الشُّهَداءُ
؛ سه گروه در قيامت شفاعت مىكنند: پيامبران، علما، شهيدان».(4)
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «
مَن كَتَمَ عِلماً عَن اهلِهِ الجِمَ يَومَ القِيامَةِ لِجاماً مِن نارٍ
؛ هر كه علم و دانشى را از كسى كه اهل آن است (و بدان نياز دارد) كتمان كند خداوند در روز رستاخيز دهانهاى از آتش به دهانش مىزند».(1)حسن بن عمّار مىگويد روزى نزد (زهرى) رفتم، بعد از آنكه نقل حديث را براى مردم ترك گفته بود، به او گفتم احاديثى را كه شنيدهاى براى من بازگو.
گفت: مگر نمىدانى كه ديگر براى كسى حديث نقل نمىكنم. گفتم: به هر حال يا تو حديث بگو يا من حديث نقل مىكنم. گفت: تو حديث بگو. گفتم: از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
ما أخَذَ اللّهُ عَلى أهلِ الجَهلِ أن يَتَعَلَّمُوا حَتّى أخَذَ عَلى أهلِ العِلمِ أن يُعَلّمُوا
؛ خداوند پيش از آنكه از افراد نادان پيمان بگيرد كه دنبال دانش بروند از علما پيمان گرفته است كه به آنان علم بياموزند».(2)هنگامى كه اين حديث تكاندهنده را براى او خواندم، سكوت خود را شكست و گفت: اكنون بشنو تا براى تو بگويم و در همان مجلس چهل حديث براى من روايت كرد.
از حضرت على عليه السلام نقل شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
ألعالِمُ بَينَ الجُهّالِ كَالحَىّ بَينَ الامواتِ
؛ دانشمند در ميان نادانان مانند زنده در ميان مردگان است».(3)پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در حديثى فرمود: «
انَّ مَثَلَ العُلَماءِ فِىالارضِ كَمَثَلِالنُّجومِ فِىالسَّماءِ يُهتَدى بِها فِى ظُلُماتِ البَرّ وَالبَحرِ فإذا طُمِسَت اوشِكَ أن تَضِلَّ الهُداة
؛ مثَل دانشمندان در روى زمين مثَل ستارگان است كه در تاريكىهاى خشكى و دريا
وسيله راهيابى مردمند، ولى هرگاه ناپديد شدند راهيافتگان در معرض گمراهى قرار مىگيرند».(1)و در حديث ديگرى فرمود: «
المُؤمِنُ اذا ماتَ وَ تَرَكَ وَرَقَةً واحِدَةً عَلَيها عِلمٌ تَكونَ تِلكَ الوَرَقَةُ يَومَ القِيامَةِ سِتراً فيما بَينَهُ وَبَينَ النّارِ وَ أعطاهُ اللّهُ تبارَكَ وَتَعالى بِكُلّ حَرفٍ مَكتوبٍ عَلَيها مَدينَةً أوسَعَ مِن الدُّنيا سَبعَ مَرّاتٍ
؛ هرگاه مؤمن بميرد و برگهاى كه در آن دانشى است از خود بر جاى نهد، روز قيامت آن برگه ميان او و آتش پردهاى خواهد بود و خداوند براى هر حرفى كه روى آن نوشته شده شهرى كه هفت برابر دنياست به او خواهد داد».(2)از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده است كه فرمود: «
النَّظَرُ إلى وَجهِ العالِمِ عِبادَةٌ
؛ نگاه كردن به چهره دانشمند عبادت است».(3)از محمّد بن ابى عمير عبدى نقل شده است كه گفت: اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
ما أخَذَ اللّهُ ميثاقاً مِن أهلِ الجَهلِ بِطَلَبِ تِبيانِ العِلمِ حَتّى أخَذَ ميثاقاً مِن أهلِ العِلمِ بِبَيانِ العِلمِ لِلجُهّالِ لِأنَّ العِلمَ كانَ قَبلَ الجَهلِ
؛ خداوند از مردم پيمان نگرفته كه در جستوجوى آشكار شدن دانش باشند، امّا از دانشمندان پيمان گرفته كه دانش را براى آنان بيان كنند، زيرا دانش پيش از جهل بوده است».(4)
13
يا عَلىّ، ثَلاثٌ يُقسينَالقَلبَ: إستِماعُاللَّهوِ، طَلَبُالصَّيدِ وَاتيانُ بابِالسُّلطانِ.
اى على، سه چيز انسان را سنگدل مىكند: شنيدن لهو، شكار، رفت و آمد به دربار سلطان.
بحارالانوار، ج 74، ص 46
نور هدايت
آيات و روايات به موضوع «قساوت قلب» اشارههاى فراوانى كرده، خصوصاً قرآن مجيد از آن مكرّر سخن رانده است. يك جا مىفرمايد «گروهى سنگدلند» «قُلُوبُهُمْ قَاسِيَةٌ» ودرباره يهود مىفرمايد: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً»(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: «فَوَيْلٌ لِلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِّنْ ذِكْرِ اللَّهِ».(2)
قساوت قلب
آنچه مهم است آگاهى در مورد صفات و بيمارىهاى قلب و راه درمان آنهاست، ولى شناخت اجمالى معناى قلب نيز فايده دارد. ازاينرو بايد دانست كه قلب بر دو معنا اطلاق مىشود:
حفره است كه خون را در سراسر بدن به رگها مىفرستد.
«قلبٌ فيه نِفاقٌ وإيمانٌ اذا أدرَكَ المَوتُ صاحِبَهُ عَلى نِفاقِهِ هَلَكَ وَان أدرَكَهُ عَلى إيمانِهِ نَجا
؛ دلى كه در آن نفاق و ايمان هر دو است، پس اگر هنگام مرگ صاحب آن، نفاق داشته باشد هلاك شده و اگر با ايمان باشد نجات مىيابد».
«وَقَلبٌ مَنكوسٌ وَهُوَ قَلبُ المُشرِكِ
؛ دل وارونه و آن دل مشرك است».
«وَقَلبٌ مَطبُوعٌ وَهُوَ قَلبُ المُنافِقِ
؛ دلى كه چركين و زنگزده و بسته و آن دل منافق است».
«وَقَلبٌ ازهَرٌ اجرَدٌ وَهُوَ قَلبُ المُؤمِنِ فِيهِ كَهَيئَةِ السَّراجِ ان أعطاهُ اللّهُ شَكَرَ وَإن ابتَلاهُ صَبَرَ
؛ دل فروزنده و پاك و آن دل مؤمنان است كه مانند چراغى فروزان در آن است، اگر خداوند به او نعمت دهد سپاس مىگزارد و اگر بر او بلا فرستد صبر مىكند».(1)در حديثى از امام صادق عليه السلام همين تقسيمبندى شده است.(2)قرآن مجيد برخى قلبها را به «قاسيه» (قساوتمند) وصف كرده است (3)و گاه قلبهايى را «ناپاك» ناميده (4)و گاه قلبهايى را «بيمار» معرّفى مىكند(5)و قلبهايى را «مُهرخورده» (سربسته) ناميده است.(6)در مقابل اين قلبهاى گوناگون، «قلب سليم» را مطرح مىكند كه هيچيك از آن عيوب را ندارد، يعنى هم پاك است و هم نرم و عطوف و در برابر حق تسليم و مُنقاد.
بنابراين قلب بر دو نوع است: قلب «ليّن» (نرم) و «قلب» (قسى).
قلب «ليّن» در روايات حرم خدا ناميده شده است. امام صادق عليه السلام فرمود:
«القَلبُ حَرَمُ اللّهِ فَلا تُسكِن حَرَمَ اللّهِ غَيرَ اللّهِ
؛ قلب حرم خداست، غير خدا را در حرم خدا ساكن مكن».(1)اين همان قلبى است كه مىتواند حقايق غيب را ببيند و به ملكوت بنگرد، چنانكه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «
لَولا انَّ الشَّياطينَ يَحومونَ عَلى قُلوبِ بَنى آدَمَ لَنَظَرُوا الَى المَلَكُوتِ
؛ اگر شياطين قلبهاى فرزندان آدم را احاطه نكنند، مىتوانند به جهان ملكوت نظر افكنند».(2)در هر حال بهترين سرمايه براى نجات در قيامت «قلب سليم» است، همان كه ابراهيم عليه السلام با آن به بارگاه پروردگارش شتافت و فرمان رسالت را دريافت.
سخن درباره اين نوع از قلب را با اين حديث پايان مىدهيم: «
انَّ لِلّهِ في عِبادِهِ آيَتَهُ وَهُوَ القَلبُ فَأحَبَّها لِلّهِ
(إلَيهِ
) أصفاها وَأصلَبَها وَأرَقَّها: أصلَبَها في دينِ امّهِ وَأصفاها مِنَ الذُّنوبِ وَأرَقَّها عَلَى الاخَوانِ
؛ براى خداوند در ميان بندگانش پيمانهاى است به نام دل كه از همه آنها بهتر، ظرفى است كه صافتر و محكمتر و لطيفتر باشد. از همه محكمتر در دين خدا، از همه پاكتر از گناهان، از همه لطيفتر در برابر برادران دينى».(3)نوع دوم قلبى است كه قساوت (سنگدلى) دارد. برخى شديدترين خطابهها و گوياترين دلايل و نيرومندترين اندرزها و مواعظ در وجودشان كمترين اثرى نمىگذارد. قرآن تعبير جالبى در اين زمينه دارد كه بعضى را صاحب شرح صدر و گستردگى روح و بعضى را داراى تنگى و ضيق صدر معرّفى مىكند، مىفرمايد:
« «فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يُشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيّقًا
حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِىالسَّمَاءِ»؛ هر كه را خدا بخواهد هدايت كند، سينهاش را براى (پذيرش) اسلام گشاده مىسازد و هر كه را (به سبب اعمال خلافش) بخواهد گمراه كند، سينهاش را چنان تنگ مىسازد كه گويا مىخواهد به آسمان بالا رود».(1)اين موضوعى است كه با مطالعه حالت انسان كاملًا به دست مىآيد: برخى روحشان باز و گشاده است كه هرقدر حقايق در آن وارد شود بهراحتى مىپذيرد، امّا برخى چنان روح و فكرشان محدود است كه جايى براى هيچ حقيقتى در آن نيست. گويى مغزشان را در يك محفظه با ديوارهاى نيرومند آهنى قرار دادهاند.
البتّه هريك از اين دو (يعنى شرح صدر و قساوت قلب) عواملى دارد:
مطالعات مستمر و ارتباط با دانشمندان و علماى صالح، خودسازى و تهذيب نفس، پرهيز از گناه بهخصوص غذاى حرام. ياد خدا از عوامل شرح صدر است و جهل و گناه و لجاجت و جدال و مراء و همنشينى با بدان و مجرمان و دنياپرستى و هوىپرستى باعث تنگى روح و قساوت قلب مىشود و اينكه قرآن مىگويد هركه را خدا بخواهد هدايت كند شرح صدر مىدهد، يا اگر بخواهد گمراه سازد ضيق صدر مىدهد، اين خواستن و نخواستن بىدليل نيست، سرچشمههاى آن از خود انسان شروع مىشود.
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
أوحَى اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ الى مُوسى عليه السلام لا تَفرَح بِكَثرَةِ المالِ وَلا تَدَع ذِكري عَلى كُلّ حالٍ فَانَّ كَثرَةَ المالِ تُنسي الذُّنوبَ وَانَّ تَركَ ذِكري يَقسي القُلُوبَ
؛ خداوند متعال به موسى عليه السلام وحى فرستاد كه از فزونى اموال شادمان مباش و ياد مرا در هيچ حال ترك مكن، چرا كه فزونى مال غالباً موجب فراموش كردن گناهان است و ترك ياد من قلب را سخت مىكند».(2)و از على عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «
ما جَفَّتِ الدُّموعُ الّا لِقَسوَةِ القُلُوبِ وَما قَسَت القُلُوبُ الّا لكَثرَةِ الذّنُوبِ
؛ اشكها خشك نمىشوند مگر به سبب سختى
دلها و دلها سخت و سنگين نمىشوند مگر به سبب فزونى گناه».(1)در حديثى آمده است كه از جمله پيامهاى پروردگار به موسى عليه السلام اين بود: «
يا مُوسى لا تُطَوّل فِىالدُّنيا أمَلَكَ فَيَقسُو قَلبُكَ وَالقاسِى القَلبِ مِنّى بَعيدٌ؛
اى موسى، آرزوهايت را در دنيا دراز مكن كه قلبت سخت و انعطافناپذير مىشود و سنگدلان از من دورند».(2)و در حديثى على عليه السلام فرمود: «
لُمَّتانِ: لُمَّةٌ مِنَ الشَّيطانِ وَلُمَّةٌ مِنَالمَلكِ فَلُمَّةُ المَلكِ الرِقَّةُ وَالْفَهمُ وَلُمَّةُ الشَّيطانِ السَّهوُ وَالقَسوَةُ
؛ القا دوگونه است: القاى شيطانى و القاى فرشته. القاى فرشته باعث نرمى قلب و فزونى فهم مىشود و القاى شيطانى موجب سهو و قساوت قلب».(3)به هر حال براى به دست آوردن شرح صدر و رهايى از قساوت قلب بايد به درگاه خدا روى آورد تا آن نور الهى كه پيامبر وعده داده در قلب بتابد. بايد آيينه قلب را از زنگار گناه صيقل داد و سراى دل را از زبالههاى هوىو هوس پاك كرد تا آماده پذيرايى شود. اشك ريختن از خوف خدا و از عشق آن محبوب بىمثال، تأثير عجيبى در رقّت قلب و نرمش و گسترش روح دارد و جمود چشم از نشانههاى سنگدلى است.(4)
«قساوت» در اصل از «قسى» بهمعنى سنگ سخت است. «الحَجَرُ القاس» يعنى سنگ سخت، سپس به هر موجود سخت و خشن و غليظ «قاسى» گويند. قلب قاسى مانند سنگ، سخت است. اين لغت در فارسى از همين مادّه گرفته شده، زيرا در فارسى كه مىگوييم «سنگدل» دقيقاً همان معناى قاسى است.
امّا برخى قلبها ليّن و نرماند. اگر بخواهيم براى حالات قلب مثال روشنى بيان كنيم بايد به زمينهاى مختلف تشبيه كنيم كه برخى زمينها نرم هستند و قابليّت كشت دارند و هر بذرى در آن بريزند بهسرعت محصول مىدهد و برخى زمينها، سخت و سنگلاخى است و نمىتوان در آن بذر كاشت و هيچ نباتى در آن نمىرويَد.
با توجّه به اين تشبيه، حالات قلب انسان چنين است كه برخى نرم و لطيفاند و موعظه در آن بهسرعت اثر مىگذارد، رشد مىكند، در برابر كوچكترين ناملايمات واكنش مناسب و موافق نشان مىدهد. امّا برخى قلبها مانند سنگ خارا سخت هستند كه هيچ موعظهاى در آن اثر نمىكند. قرآن مجيد در اين زمينه تعبيرات بسيار تكاندهندهاى دارد. درباره يهود مىفرمايد: « «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِىَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً»؛ سپس دلهاى شما بعد از اين (همه كفران) سخت شد، همچون سنگ يا سختتر!».(1)آنگاه در ادامه مىفرمايد: برخى سنگها با اينكه گياهى در آنها نمىرويَد، ولى بركاتى دارند: « «وَإِنَّ مِنَالْحِجَارَةِ لَمَّا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ»؛ چرا كه پارهاى از سنگها مىشكافد و از آن نهرها جارى مىشود».(2)سنگ را مىشكافد و چشمه از دل سنگ بيرون مىآيد.
برخى سنگها در اين حد نيستند، امّا آب از آن تراوش مىكند: « «وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ»؛ و پارهاى از آنها شكاف برمىدارد و آب از آن تراوش مىكند».(3)شيارها و شكافهاى كوچك پيدا مىكند و قطرهقطره آب از آن بيرون مىريزد.
برخى سنگها شكل سومى دارند، « «وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»؛
و پارهاى ديگر از خوف خدا (از فراز كوه) به زير مىافتد».(1)امّا اين بنىآدم گاهى كارش به جايى مىرسد كه از سنگ هم سختتر است. يعنى «أشَدُّ قَسوَةً» مىشود و به مرحلهاى مىرسد كه هيچ چيز در او اثر نمىگذارد و او را تكان نمىدهد. و اين موضوع در سرنوشت انسان بسيار مهم است.
گاه انسان به مجلسى مىرود و چند حديث مىخواند و بسيارى منقلب مىشوند. برخى هم به انسان خيره شده و نگاه مىكنند و مثل اين است كه سرسوزنى در آنها اثر ندارد، مگر بين آنها چه تفاوتى است؟ تفاوت در قساوت قلب است. دستهاى كه موعظه در آنها اثر مىگذارد، قلب غير قاسى دارند و آن دسته كه پند در آنها اثر نمىگذارد داراى قلب قاسىاند.
بايد هشيار باشيد، وسيله بيدارى در گوشه و كنار اين دنيا پيداست، حدّاقل مرگ دوستان يا همسايه بايد براى بيدارى ما كافى باشد.
بايد انسان آنقدر خود را آماده كند كه بتواند اين بذرها را بپذيرد و در خود پرورش دهد. معصومين عليهم السلام در مناجاتشان از قساوت قلب مىنالند و اشك مىريزند، به درگاه الهى عرض مىكنند: خداوندا، چرا ياد تو مرا تكان نمىدهد؟
چرا روح من در برابر ذكر و يادت تأثيرى نمىپذيرد؟
از طرفى عالَم هستى، عالَم علّت و معلولى است و بىجهت هيچ قلبى قاسى يا نرم نمىشود. در ميان گناهان برخى در قساوت قلب اثر خاصّى دارند، از جمله اين سه موضوع است كه حضرت در اينجا بيان فرموده: «
استِماعُ اللَّهوِ، طَلَبُ الصَّيدِ، إتيانُ بابِالسُّلطانِ:
شنيدن لهو، شكار، به درگاه پادشاهان درآمدن».
از جمله مصاديق استماع لهو، شنيدن غناست كه اجمالًا از نظر علماى شيعه حرام است و در يك بررسى كوتاه علّت تحريم آن به سبب مفاسد زير است:
1) سوره بقره، آيه 74.
تجربه نشان داده كه بسيارى افراد تحت تأثير همين آهنگها به فساد و شهوت روى آوردهاند. مجالس غنا معمولًا مراكز فساد است و آنچه به اين فسادها دامن مىزند غناست.
در برخى گزارشها كه در جرايد خارجى آمده مىخوانيم كه گروهى از دختران و پسران در جايى جمع شده بودند و آهنگ خاصّى از غنا در آنجا اجرا شد، چنان هيجانى به دختران و پسران دست داد كه به يكديگر حملهور شدند و فجايع زيادى بهبار آوردند كه قلم از ذكر آنها شرم دارد.
تعبير «لهو» كه در تفسير «غنا» در برخى روايات اسلامى آمده، اشاره به همين حقيقت است كه غنا انسان را چنان مست شهوات مىكند كه از ياد خدا غافل مىسازد.
غنا و موسيقى در حقيقت يكى از عوامل مهمّ تخدير اعصاب است. به تعبيرى ديگر، موادّ مخدّر گاهى از طريق دهان و نوشيدن وارد بدن مىشوند (مانند شراب)، گاه از طريق بوييدن و حسّ شامّه (مانند هرويين)، زمانى از طريق تزريق (مانند مرفين)، و گاهى از طريق حسّ سامعه (مانند غنا)؛ به همين دليل، غنا و آهنگهاى مخصوص، چنان انسان را در نشئه فرو مىبرد كه حالتى شبيه به مستى به او دست مىدهد. البتّه گاه به اين مرحله نمىرسد امّا در عين حال تخدير خفيف ايجاد مىكند. بدينرو بسيارى از مفاسد موادّ مخدّر در غنا وجود دارد، خواه تخدير آن خفيف باشد يا شديد.
مختصر اينكه آثار زيانبخش غنا و موسيقى بر اعصاب تا سرحدّ توليد جنون و بر قلب و فشار خون و تحريكات نامطلوب ديگر بهحدّى است كه نياز به بحث ندارد.
استعمارگران هميشه از بيدارى مردم خصوصاً نسل جوان وحشت داشتهاند به همين دليل، بخشى از برنامههاى گسترده آنها براى ادامه استعمار، فرو بردن جامعهها در غفلت و بىخبرى و ناآگاهى
و گسترش انواع سرگرمىهاى ناسالم است.
امروز موادّ مخدّر تنها جنبه تجارتى ندارد، بلكه يك ابزار مهمّ سياسى (يعنى سياستهاى استعمارى) است. ايجاد مراكز فحشا، كلوپهاى قِمار و نيز سرگرمىهاى ناسالم، از جمله توسعه غنا و موسيقى، يكى از مهمترين ابزارى است كه آنها براى تخدير افكار مردم بر آن اصرار دارند. ازاينرو بخش عمده وقت راديوهاى جهان را موسيقى تشكيل مىدهد و بيشتر برنامههاى وسايل ارتباط جمعى همين است.(1)2. طلب الصيد
صيد بر دو نوع است:
الف) اينكه كسى براى طلب روزى و قوت خانوادهاش يا براى كسب و كار و زندگى به سراغ آن مىرود.
ب) بخشى كه در آن بحث است صيد لفظى است كه در كنار استماع لهو آمده.
پيشتر وزرا و شاهان و ثروتمندان مترف، براى لذّت بردن به شكار مىرفتند، بدين معنى كه صيّادى، جزئى از عيّاشى و هوسبازى آنها بود. شكار مىكردند و بدون استفاده آن را رها مىكردند. اين صيد لفظى هم سفرش معصيت است و هم نماز را بايد تمام بخواند، زيرا اصل آن اشكال دارد.
غرض اين است كه انسان به مرحلهاى مىرسد كه راه بازگشت ندارد.
رفتوآمد به باب سلطان كه همهاش زرقو برق دنياست، جامع بين هر سه قسم عيّاشى و هوسبازى است و هر چه انسان دنبال هواى نفس و زرق و برق دنيا برود قلبش قسىتر مىشود و به جايى مىرسد كه در برابر ذكر خدا هيچ انعطافى از
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 6- 9 سوره لقمان.
خود نشان نمىدهد.
نام خدا وقتى در مقابل افراد آماده خوانده شود، «إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»(1)با نام خدا تمام وجودش تحت تأثير واقع مىشود، قلبش تكان مىخورد، فكرش متوجّه خدا و روحش روشن مىشود.
1) سوره انفال، آيه 2.
14
يا عَلىّ، ثَلاثَةٌ مِنَ الوَسواسِ: أكلُ الطّينِ وَتَقليمُ الأظفارِ بالأسنانِ وَأكلُ اللّحيَةِ.
اى على، سه چيز از وسواس است: خوردن خاك، چيدن ناخن با دندان، خوردن (جويدن) ريش.
بحارالانوار، ج 77، ص 46
نور هدايت
«وسواس» بهمعنى هر كار غيرعادى است كه انسان انجام دهد. وسواس بهمعنى شك و ترديد نيز شعبهاى از كارهاى غير عادى است. مثلًا دستش را زياد آب مىكشد، يا در وقت شك مىكند و گاه اين شك تبديل به وسوسه در عقايد مىشود.
براى شناخت بهتر چنين كسانى به مقاله يكى از روانشناسان توجّه كنيد:
بسيارى از افراد عادى مسائلى از قبيل بستن شير آب، درِ منزل و شير گاز را يك يا دو بار در روز كنترل مىكنند، امّا نمىتوان اينگونه دقّتها را رفتارى وسواسآميز تلقّى كرد. اين رفتارها هنگامى بيمارگونه جلوهگر مىشود كه وقت زيادى از فرد را تلف كند و مزاحم ساير اعمالش شود. فىالمثل اگر شخص خود را ملزم ببيند كه شير گاز را سهبار كنترل كند يا پس از ترك منزل مكرّراً از بسته شدن در اطمينان حاصل كند، احتمالًا از نوعى عارضه وسواس در رنج است.
البتّه مسائل ياد شده را بايد از حواسپرتى و فراموشى ناشى از مشغله زياد
زندگى روزمرّه متمايز كرد، چرا كه وسواس، انجام دادن يك عمل را بهخوبى در خاطر دارد، امّا همواره درگير يك ترديد ملالآور و بيمارگونه است.
نكته جالب توجّه اينكه بيمار كاملًا به غير ضرورى بودن اين اعمال واقف است و حتّى در خود نوعى مقاومت در برابر انجام دادن اين كارها احساس مىكند، امّا توان مقابله با اين ترديد بيش از حد را ندارد و مغلوب آن مىشود، زيرا در غير اين صورت در فرد نوعى احساس ترس همراه با اضطراب به وجود مىآيد كه مسلّماً براى او رنجآور است.
وسواس بر دو قسم است: كارهاى وسواسى، افكار وسواسى.
كارهاى وسواسى كارهايى تكرارىاند كه طبيعتى عادى و روزانه دارند.
چنانكه قبلًا متذكّر شديم، بيمار علىرغم اينكه به عنوان كارهايى غير ضرورى در برابر آنها مقاومت مىكند، خود را مجبور به انجام دادن آن مىبيند.
تميز بودن افراطى از علايم وسواس است. اين امر معمولًا به صورت شستوشو يا حمام كردن بيش از حد تظاهر مىكند. بهفرض اگر بيش از دوبار در روز حمام كند، يا آنقدر دست خود را بشويد كه پوست دستش قرمز و حسّاس شود، بايد مشكوك به علايم وسواس شد. يا در زنان خانهدار اگر جارو، نظافت، گردگيرى و شستوشوى ظروف نهتنها در روز، بلكه به شب كشيده شود، قطعاً غير طبيعى و بيمارگونه است.
برخى اعمال وسواسى به صورت آيين درمىآيند، مثل احساس اجبار در شمارش اعداد پشت چراغ قرمز، يا شمارش موزاييكهاى پيادهرو، يا لمس كردن تيرهاى چراغ برق. گاه ممكن است اين آيينها بخش وسيعى از ساعات بيدارى انسان را به خود اختصاص دهد.
امّا افكار وسواسى، افكارى تكرارى، مهاجم و غير قابل قبول است كه مكرّراً و علىرغم اراده فرد، خود را به ذهن او تحميل مىكنند كه ممكن است ناخوشايند، شرمآور، نگرانكننده يا وحشتناك باشند. سادهترين نوع اين افكار،
تصاوير يا كلماتىاند كه علىرغم ميل شخص به ذهن او هجوم مىآورند. مانند مادرى كه دچار اين فكر شده بود كه كودكش پس از ترك منزل آسيب خواهد ديد، بهخصوص كه تصوير ذهنى اين موضوع او را رها نمى كرد.
در برخى موارد افكار وسواسى بيمار همراه با احساس گناه است كه مبادا كارى كرده كه نتيجه وحشتناكى به دنبال داشته باشد. مرد جوانى پس از ترك منزل نگران بود كه مبادا سيگار روشن را در جايى گذاشته باشد كه موجب آتشسوزى و از بين رفتن خانه شود.
خصوصيّت اصلى در افكار فرد وسواس، وجود يك انگيزه غيرمنطقى براى انجام دادن عملى خاص است، امّا اين انگيزه هرقدر هم قوى باشد در مرحله احساس باقى مىمانَد و به اجرا درنمىآيد. به عنوان مثال، مردى دائماً انديشه كشتن همسرش او را مىآزرد. در نتيجه مىكوشيد تا حدّ امكان از او دورى گزيند. يا مردى با ديدن چاقو انگيزه در او پيدا مىشد كه به فرزند و همسرش آسيب برساند، به همين دليل از نگاه كردن به چاقو اجتناب مىورزيد، يا آنها را پنهان مىكرد تا بدين وسيله از افكار پليدش بكاهد.
جوانى از ترس اينكه مبادا هنگام گذر از پل عابر پياده كسى را از بالا به پايين پرت كند مجبور بود هميشه دستهاى خود را چسبيده به بدن نگاه دارد. يا كس ديگرى همواره نگران بود كه ميكروبهاى دستش ديگران را آلوده كند به همين دليل مرتّب دستهايش را مىشست.
بيشتر بيماران وسواسى خصوصيّات بارز شخصيّتى دارند كه بهطور خلاصه عبارتند از:
لباسهاى فرد وسواس مرتّب و تميز است و آراستگى خاصّى دارد. مىكوشد خود و محيطش را كنترل كند. اين كنترل دائم و شديد سبب مىشود كه نتواند
بهطور طبيعى با مردم ارتباط عاطفى داشته باشد و در نتيجه براى برقرارى رابطه با ديگران يك سلسله قواعد و رفتارهاى خاصّى ايجاد مىكند. در برخورد با مسائل زندگى محافظهكار، جدّى، مصمّم، كمالطلب، متفكّر، اهل منطق و استدلال است و مىكوشد كه تحت تأثير هيجانات قرار نگيرد. اغلب استوار، باوجدان و قابل اعتماد است. از انعطاف بىبهره، خلاقيّت و قوّه تخيّل وى كُند و همچنين داراى عواطف محدود است. بنابراين از لحاظ ظاهرى خشك و بىعاطفه به نظر مىرسد.
فرد وسواس به شعار «جايى براى هر چيز، هر چيز در جاى خود» معتقد است. به نظافت، مرتّب بودن، وقتشناسى بسيار اهمّيّت مىدهد. احساس خوشايندى نسبت به افرادى كه رفتارشان مطابق ميل او باشد دارد و در برابر كسانى كه باب ميل او رفتار نمىكنند، سرسخت، لجوج و خودرأى است.
دوستدار عدالت و وفادارى است، از حقوق خود مراقبت مىكند و در امور عادى خسيس است و كمتر با افراد شريك مىشود.
هرچند اينگونه اشخاص فاقد احساس ترس از مردمند، ولى در بروز احساسات گرم و محبّتآميز دچار محدوديّتاند. بيمار با اصرار مىكوشد افكار، اعمال و سليقهاش را به ديگران تحميل كند كه خود باعث دور شدن اطرافيان از او مىشود. البتّه بايد افزود كه الزاماً يك فرد وسواس، تمام صفات مذكور را ندارد.
بيمارى وسواس معمولًا در زمان بلوغ يا اندكى پس از آن شروع مىشود. در بيشتر موارد، بيمارى پيش از پانزده سالگى شروع مىشود ولى پيش از ده سالگى هم فراوان ديده مىشود. در عدّه كمى نيز علايم بيمارى پس از دهه چهارم بروز مىكند.
از لحاظ ابتلا به اين بيمارى بين زن و مرد تفاوتى وجود ندارد. درصد زيادى از بيماران وسواسى به صورت مجرّد باقى مىمانند. تحقيقات نشان مىدهد كه
ميزان بروز وسواس در افراد طبقات بالاى جامعه و اشخاص باهوش و تحصيلكرده بيشتر از بقيّه جمعيّت است. همچنين والدين اين افراد در مقايسه با مردم عادى، وسواس بيشترى از خود نشان مىدهند و حتّى خصوصيّات فرد وسواس در اقوام نزديك اين افراد بيشتر است.
شواهد موجود حاكى از آن است كه بيماران مبتلا به وسواس بيشتر متعلّق به خانوادههايىاند كه پدر و مادران سختگير، كمالطلب، خرافى، تميز، دقيق و كمتحمّل در برابر بىنظمى و سر و صدا دارند.
معمولًا انتظارات و توقّع آنها از كودكانشان غير معقول و بدون در نظر گرفتن استطاعت جسمى و روانى آنهاست. عقايد و سليقه خود را به كودك تحميل مىكنند و بدين ترتيب حقّ انتخاب را از كودك مىگيرند.
امّا با توجّه به اين نكته كه پيشگيرى بهتر از درمان است، بايد حدّاكثر سعى خود را در اين كار انجام دهيم كه زمينه ابتلا به بيمارى را در محيط خانواده به كمترين حد برسانيم. در رفتار و گفتار خود با فرزندان كمال توجّه و دقّت را داشته باشيم و همواره به آزادى سليقه و استقلال فكر آنها احترام بگذاريم.
از نظر روانى، وسواس نوعى بيمارى روانى است كه درجات مختلفى دارد.
وسواس در دوران بلوغ كه دوره انتقالى است، انتقال از تقليد محض به استقلال فكرى بيشتر عارض مىشود، منتها در برخى فاصله بلوغ فكرىشان با بلوغ جسمانى بسيار است و حالت وسواس آنها به عقب مىافتد. البتّه در برخى وسواس همزمان با بلوغ پيدا مىشود.
بسيار شنيدهام كه برخى افراد گرفتار وسواسهاى عجيبى شدهاند و خود من هم در دوران بلوغ- كه تازه طلبه شده بودم- به وسواس شديدى مبتلا شدم. در آن مرحله از وسواس، حتّى در وجود خودم هم شك مىكردم. يادم مىآيد در وقت نماز صبح در ماه مبارك رمضان خيلى دير به وقت يقين پيدا مىكردم. شك مىكردم كه آيا آفتاب زده است؟ وقتى يقين مىكردم كه صبح شده با استصحاب
عدم طلوع آفتاب نماز را بهجا مىآوردم. يا برخى افراد نقل مىكردند كه وقتى به حمام مىرفتند (آن وقت كه حمامها خزينه داشت) شك مىكردند كه آيا سرشان زير آب رفته است؟
براى راهيابى به درون افراد وسواسى بايد به نكات زير توجّه داشت:
به شخصيّت آنان احترام گذارد و تحقير و ملامت و مسخره نشوند. چنانچه به شخصيّتشان اهانت شود نتيجه عكس مىدهد و در وسواسشان پابرجاتر مىشوند.
بايد اعتماد آنان را جلب كرد، بهگونهاى با آنها برخورد شود كه بفهمند شما مشكلشان را درك مىكنيد. وقتى افراد وسواسى به سراغ من مىآيند به ايشان مىگويم مىفهمم چون من از شما بدتر بودم.
با آنان همدردى كنيد. وقتى در نجف بودم، يكى از علماى بزرگ شيراز مطلبى نقل كرد كه براى من درس شد. مىگفت ما كنار شط فرات كه جمعى از طّلاب نيز آنجا بودند نشسته بوديم يكى از طّلاب وسواسى داخل آب شد و مىخواست خودش را آب بكشد و نماز بخواند. او از افراد حاضر مىپرسيد:
آيا من داخل آب رفتم؟ آنان مىخنديدند و مىگفتند: نرفتى. و اين بيچاره مردّد مانده بود وقتى چشمش به من افتاد گفت: اين آدم مورد اعتمادى است، اگر بگويد كه من زير آب رفتم مىپذيرم. من نگاه كردم ديدم كه زير آب رفت، حتّى نيممتر هم بيشتر از معمول. وقتى بالا آمد گفتم كمى از سرت بيرون بود. گفت: تو راست مىگويى. دوباره زير آب رفت و بالا آمد. گفتم به اندازه يك پنج ريالى بالا بود. مرتبه سوم كه زير آب رفت گفتم حالا تمام بدنت زير آب رفته است. آمد بالا و به من گفت: خدا پدرت را بيامرزد.
از اين جريان مىتوان نتيجه گرفت كه فرد وسواس به كسى كه با او همكارى مىكند و چند مدّتى با او همراه مىشود اعتماد پيدا مىكند و آن وقت هر چه اين بگويد مىپذيرد و در اين مسأله مهم اين است كه انسان بتواند به نحو مطلوب و معقولى اعتماد آنها را به خود جلب كند و با اين كار در آنها نفوذ كند.
افراد وسواسى وقت اضافى براى فكر كردن دارند كه اگر اين وقت با هر وسيله صحيحى پر شود از وسواس خلاصى مىيابند. مثلًا وسواسهايى كه به سفر مكّه مىروند يادشان مىرود كه وسواس داشتهاند، زيرا اشتغالهاى ذهنى نمىگذارد كه به وسواس بينديشند و همين اشتغال ذهنى مانع بسيارى از انحرافهاست، زيرا هرچه انسان بيشتر فكر كند وسواس او عميقتر و ريشهدارتر مىشود.
بىاعتنايى مهمترين راه علاج وسواس است كه در روايات نيز آمده است.
تعبير روايت اين است كه: «
يَتَعَوَّذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيطانِ
؛ اگر به شيطان ميدان بدهى عادت مىكند».(1)و اگر بىاعتنايى كردى و دست رد به سينهاش زدى نااميد مىشود و ديگر فرد گرفتار وسواس نمىشود. در وسواس هر چه انسان بيشتر فكر كند وسواس او عميقتر و ريشهدارتر مىشود.
كسى مىگفت من در نماز نمىتوانم نيّت كنم، كسى كه همراه او بود گفت: آيا سخن من را از نظر شرعى قبول دارى؟ وسواس گفت: آرى. گفت: من از امروز نماز بدون نيّت را بر تو واجب مىكنم و به عدم نيّت مقيّد باش.
بعد از چند روز فرد وسواس گفت رفتم نماز بخوانم ديدم نيّت خودش مىآيد. اين اثر همان بىاعتنايى است.
از همه شاخههاى وسواس مهمتر، وسواس در عقايد است. بعضىها كتابهاى مختلف فلسفى و فلسفههاى الحادى و مادّى را مطالعه مىكنند و آنگاه گرفتار انبوه اشكالات و وسوسه در اصول و فروع مىشوند، در اينگونه موارد چه كنيم؟
1) بحارالانوار، ج 85، ص 273.
توصيه ما اين است كه مدّت يك يا دو ماه مطالعات را تعطيل كند، چون هرچه اين مطالعات بيشتر شود وسوسههاى شيطان هم بيشتر مىشود. انسان در چنين موارد با كنار گذاشتن مطالعات مقدارى آرامش فكرى پيدا مىكند. بايد يك مشغوليت ذهنى مناسب برايش فراهم كرد و سپس از او پرسيد كه ريشه اصلى اشكالات شما در كجاست؟ در غير اين صورت تا زمانى كه به مطالعاتش ادامه مىدهد و اشتغال ذهنى مناسبى هم ندارد و خودش را خسته مىكند، به هيچوجه نمىتواند عقدههاى فكرى خود را حل كند.
البتّه اين سخن را بر اين حمل نكنيد كه اصلًا به اشكالاتش اعتنا نكند، بلكه بايد به شكل منطقى بدان بپردازد.
و بالاتر از همه اينها در چنين موارد توسّل است كه مىتواند خلأ ذهنى را پر و انسان را نورانى كند.
در روايت آمده است كه اگر شيطان شما را در عقايد وسوسه مىكند،
«لا حَولَ وَلا قوَّةَ إلّابِاللّهِ»
بگوييد. اين ذكر براى جلوگيرى از وسوسه هاى شيطان بسيار مهم است. ذكرى است كه مشتمل بر دو مطلب است: هيچ حول و حايل و پناهى در مقابل ضررها و هيچ قوّهاى در مقابل منافع، جز خدا نيست.
شود وسواس بىثبات و نااستوار است. بنابراين نياز به پناهگاهى دارد تا با اتّكاءِ به آن ثبات و آرامش يابد و توكّل به خداوند از جمله اينهاست. قرآن مىفرمايد: « «إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَىالَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَى رَبّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»؛ شيطان بر كسانى كه ايمان دارند و بر خدايشان توكّل مىكنند سلطهاى ندارد».(1)در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
أنَّهُ قالَ: قالَ ابليسُ خَمسَةُ أَشياءِ لَيسَ لي فِيهنَّ حِيلَةٌ وَ سائِرُ النّاسِ فِى قَبضَتي مَنِاعتَصَمَ بِاللّهِ عَن نِيَّةٍ صادِقَةٍ وَاتَّكَلَ عَلَيهِ في جَميعِ
1) سوره نحل، آيه 99.
امورِهِ
؛ شيطان گفت: همه مردم در چنگ مناند، مگر پنج دسته كه مرا بر آنها راهى نيست: كسى كه با نيّت راستين به خداوند بياويزد و به او توكّل كند».(1)
از جمله راههاى زدودن وسوسه، گفتن ذكرهاى خاصّى است كه در قرآن و روايات به آنها اشاره شده است. قرآن مىفرمايد: « «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُّبْصِرُونَ»؛ پرهيزگاران هنگامى كه گرفتار وسوسههاى شيطان شوند به ياد (خدا و پاداش و كيفر او) مىافتند و (در پرتو ياد او، راه حق را مىبينند و) در اين هنگام بينا مىشوند».(2)شيخ حرّ عاملى نقل كرده است كه: «
قالَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله: انَّ آدَمَ شَكا الَى اللّهِ ما يَلقى مِن حَديثِ النَّفسِ وَالحُزنِ فَنَزَلَ عَلَيهِ جَبرَئيلُ فَقالَ لَهُ: يا آدَمُ قُل لا حَولَ وَ لا قُوَّةَ إلّا بِاللّه فَقالَها فَذَهَبَ عَنهُ الوَسوَسَةُ وَالحُزنُ
؛ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: آدم از وسوسه و اندوهى كه مىيافت به خدا شكايت برد، جبرئيل بر او نازل شد و گفت: اى آدم بگو: لا حَولَ وَلا قُوَّةَ إلّابِاللّه. حضرت آدم اين سخن را گفت و وسوسه و اندوهش برطرف شد».(3)
خواندن برخى سورهها يا آيات، از جمله سوره يس و سه آيه نخست سوره انعام از جمله عوامل زدودن وسوسه است. در روايتى آمده: «
وَالمُصحَفُ فِىالبَيتِ يَطرُدُ الشَّيطانَ
؛ وجود قرآن در خانه شيطان را دور مىكند».(4)
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه فرمود: «
قالَ: لَيسَ مِن مؤمِنٍ يَمُرُّ عَلَيهِ أربَعونَ صَباحاً الّا حَدَّثَ نَفسَهُ فَليُصَلّ رَكعَتَينِ وَليَستَعِذ بِاللّهِ مِن ذلِكَ
؛ هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه در هر چهل روز دچار وسوسه مىشود، پس هرگاه وسوسه رخ
نمود دو ركعت نماز بگزارد و از وسواس به خدا پناه بَرد».(1)
سه روز روزه گرفتن در هر ماه و روزه ماه شعبان از اسباب زدودن وسواس است. در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن سَرَّهُ أن يَذهَبَ كَثيرٌ مِن وَحَرِ صَدرِهِ فَليَصُم شَهرَ الصَّبرِ وَثَلاثَةَ أيّامٍ مِن كُلّ شَهرٍ
؛ هر كه از زودوده شدن بسيارى از وسوسههاى دلش شادمان مىشود، ماه رمضان و سه روز از هر ماه را روزه بگيرد».(2)البتّه در برخى روايات مطلق روزه از عوامل دوركننده شيطان شمرده شده است.
در روايتى آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به يارانش فرمود: «
ألا اخبِرُكُم بِشَىءٍ ان أنتُم فَعَلتُمُوهُ تَباعَدَ الشَّيطانُ مِنكُم كَما تَباعَدَ المَشرِقُ مِن المَغرِبِ؟ قالوا: بَلى قالَ: الصَّومُ يُسَوّدُ وَجهَهُ؛
آيا شما را آگاه سازم از چيزى كه اگر آن را بدانيد، شيطان از شما دور شود، مانند دورى مشرق از مغرب؟ گفتند: آرى. فرمود: روزه چهره شيطان را سياه مىكند».(3)
يعنى پناه گرفتن، در اينجا منظور گفتن ذكرهايى است كه نشاندهنده پناهجويى به خداست، البتّه پناهجويى از وسوسههاى شيطان؛ مانند گفتن «
أعوذُ بِاللّهِ مِن الشَّيطانِ الرَّجيمِ
». قرآن نيز در برابر وسوسههاى شيطان دستور به استعاذه داده است: « «وَإِمَّا يَنْزَغَنَّكَ مِنَالشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاستَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»؛ و اگر وسوسهاى از شيطان به تو رسد به خدا پناه بر كه او شنونده و داناست».(4)در روايتى آمده است كه كسى خدمت امام صادق عليه السلام عرض كرد: ترديدهايى در سينه و وسوسههايى در دل خود احساس مىكنم، بهگونهاى كه برخى اوقات به قطع نماز و آشفتگى در قرائت نماز منجر مىشود.
حضرت فرمود: چرا استعاذه اميرمؤمنان على عليه السلام را نمىخوانى؟ گفتم: شما به من بياموزيد! فرمود: هر وقت وسوسهاى احساس كردى دست بر سينهات بگذار و بگو: «
بِسمِ اللّهِ وَبِاللّهِ اللّهُمَّ مَنَنتَ عَلَىَّ بِالإيمانِ وَأودَعتَنِى القُرآنَ وَرَزَقتَني صِيامَ شَهرِ رَمَضانَ فَامنُن عَلَىَّ بِالرَّحمَةِ وَالرّضوانِ وَالرَّأفَةِ وَالغُفرانِ وَتَمامِ ما أولَيتَني مِن النّعَمِ وَالاحسانِ. يا حَنّانُ يا مَنّانُ يا دائِمُ يا رَحمانُ سُبحانَكَ وَلَيسَ لي أحَدٌ سِواكَ سُبحانَكَ أعوذُ بِكَ بَعدَ هذِهِ الكِراماتِ مِن الهَوانِ وَأسئَلُكَ أن تُجَلّىَ عَن قَلبِىَ الأحزانَ
». حضرت فرمود اين را سه بار بخوان كه به كمك خداوند از وسوسه رهايى مىيابى و بعد بر پيامبر صلى الله عليه و آله صلوات بفرست.(1)
در حديثى امام باقر عليه السلام فرمود: «
مَن سَبَّحَ تَسبيحَ الزَّهراءِ عليها السلام ثُمَّ استَغفَرَ غُفِرَ لَهُ وَهِىَ مِأةٌ بِاللّسانِ وَألفٌ فِىالميزانِ وَتَطرُدُ الشَّيطانَ وَتُرضِىَ الرَّحمانَ
؛ كسى كه تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام را بگويد، سپس استغفار كند، خداوند او را مىبخشايد. اين تسبيح بر زبان صد تاست و در ميزان هزار شيطان را مىرانَد و خداوند رحمان را خشنود مىسازد».(2)
ابوعبيده حذاء گفت: نزد امام باقر عليه السلام رفتم و گفتم: پدرم فدايتان باد، بسا شيطان با من تنها مىشود و روانم پليد مىشود، آنگاه علاقه و دلبستگى كاملم را به شما ياد مىكنم روانم پاكى مىيابد. امام فرمود: اى زياد، دين جز دوستى نيست. آيا نمىنگرى به سخن خداوند متعال كه فرمود: اگر خداى را دوست مىداريد از من اطاعت كنيد در آن هنگام خداى شما را دوست مىدارد».(3)
همانگونه كه قرآن مجيد شفا و درمان دردهاست، ذكر اهلبيت عليهم السلام درمان دردها و وسوسههاست. در روايتى اميرمؤمنان على عليه السلام
فرمود: «
ذِكرُنا أهلَ البَيتِ شِفاءٌ مِنَ الوَعكِ وَالأسقامِ وَ وَسواسَ الرَّيبِ وَحُبُّنا رِضَى الرَّبّ تبارك و تعالى
؛ ياد ما اهلبيت، درمان ضعف مولود تب و درمان بيمارىها و وسوسههاى ترديدانگيز است و دوست داشتن ما خشنودى خداى تبارك و تعالى است».(1)در اين زمينه در حديثى ديگر از پيامبراكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «
ألا فَاذكُروا يا امَّةَ مُحَمَّدٍ مُحَمَّداً وَآلَهُ عِندَ نَوائِبِكُم وَشَدائدِكُم لِيَنصُرَ اللّهُ بِهِم مَلائكَتَكُم عَلَىالشَّياطِينَ الَّذِينَ يَقصُدُونَكُم؛
اى امّت محمّد، هنگام مصيبتها و سختىها محمّد و آل او را ياد كنيد تا خداوند فرشتگانتان را بر شياطينى كه قصد شما را دارند پيروز كند».(2)
وسوسه يك حالت بىثباتى است. انسان وسواس بايد به خود تلقين كرده و اعتماد به نفس خود را بازيافته و بر اين حالت پيروز شود.
برخى روايات شيوه اعتماد به نفس و مقاومت در برابر شيطان و وسوسههايش را به انسان مىآموزد.
ابوبصير مىگويد به امام صادق عليه السلام گفتم: «
انَّهُ قَد ألَحَّ عَلَىَّ الشَّيطانُ عِندَ كِبَرِ سِنّي يُقَنّطُني. قالَ: قُل كَذِبتَ يا كافِرُ يا مُشرِكُ انّي اومِنُ بِرَبّي وَاصَلّي لَهُ وَأصومُ واثني عَلَيهِ وَلا ألبِسُ إيماني بِظُلمٍ
؛ شيطان مىخواهد با اصرار مرا در كهنسالى نااميد سازد. امام فرمود: به او بگو اى كافر، اى مشرك، دروغ مىگويى. من به خدايم باور دارم، براى او نماز مىگزارم، روزه مىگيرم، او را ثنا مىگويم وايمان را با ستم نمىآميزم».(3)
ابوبصير گفت: از وسواس نزد امام صادق عليه السلام گلايه كردم، حضرت فرمود: «
يا أبا مُحمّدٍ اذكُر تَقَطُّعَ أوصالِكَ في قَبرِكَ وَرُجوعَ أحبابِكَ عَنكَ إذا دَفَنوكَ
وَخُروجَ بَناتِ الماءِ مِن مِنخَزَيكَ وَأكَلَ الدُّودُ لَحمَكَ فإنَّ ذلِكَ يُسَلّي عَنكَ ما أنتَ فِيهِ قال أبوبَصير فوَاللّهِ ما ذَكَرتُهُ إلّاسُلّىَ عَنّي ما أنا فِيهِ مِن هَمّ الدُّنيا
؛ اى ابومحمّد، به ياد آور كه پيوندهايت در گور مىگسلد، دوستانت پس از به خاك سپردنت بازمىگردند، جانور از بينى تو بيرون مىآيد و كرم گوشت تو را مىخورَد. بىترديد اينها تو را آرامش مىبخشد. ابوبصير گفت: به خدا سوگند، هرگاه چنين چيزهايى را ياد مىآوردم از اندوهى كه داشتم آرام مىگرفتم».(1)
الف) از جمله دستورهايى كه در فقه روى آن تأكيد شده اعتنا نكردن به شكهايى است كه پىدرپى بر انسان عارض مىشود. در حديثى امام رضا عليه السلام فرمود: «
اذا كَثُرَ عَلَيكَ السَّهوُ فِىالصَّلاةِ فَامضِ عَلى صَلاتِكَ وَلا تُعِد
؛ هرگاه فراموشى در نماز زياد شد نمازت را به پايان بر و اعاده نكن».(2)ب) شناختن شكهايى كه اصلًا اعتبار ندارد.
ج) خواندن نماز به جماعت.
د) مختصر خواندن نماز.
ه) بازگشت به رفتار عمومى، يعنى وسواس بايد خود را خارج شده از اعتدال تلقّى كند و براى عادىسازى رفتارش، به عملكرد مردم توجّه كند و همانگونه كارهاى خود را شكل دهد.
15
يا عَلِىّ، نَظَرُ الوَلَدِ إلى والِدَيهِ حُبًّا لَهُما عِبادَةٌ.
اى على، نگاه محبّتآميز فرزند به پدر و مادرش عبادت است.
بحارالانوار، ج 77، ص 149
نور هدايت
گرچه در اين حديث از پدر و مادر سخن رفته، مىكوشيم برداشت وسيعترى از آن كنيم. اسلام چندان به پدر و مادر اهمّيّت مىدهد كه حتّى نگاه محبّتآميز به آنان را عبادت مىشمرَد.
اينگونه تعبيرات در آيات و روايات بسيار ديده مىشود، ولى نكتهاى كه در اينجا بايد بدان دقّت كرد اين است كه نگاه، رمز و مظهر و به عبارتى دريچهاى است براى يك سلسله مسائل درونى و عاطفى. در اسلام نگاه به صورت عالِم، به درِ خانه عالم، نگاه عبرتآموز به دستگاه آفرينش، به آيات قرآن عبادت است، آنهم عبادتى كه هدف آفرينش است. «وَمَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ».(1)
اكنون اين پرسش مطرح است كه چرا در قرآن رعايت حقوق پدر و مادر بسيار تأكيد شده است، امّا سفارش در مورد فرزندان كمتر ديده مىشود، جز در مورد نهى از كشتن فرزندان در دوران جاهليّت؟
1) سوره ذاريات، آيه 56.
در پاسخ بايد گفت: پدر و مادر به حكم عواطف نيرومندشان كمتر ممكن است فرزندان را به دست فراموشى بسپارند، در حالى كه بسيار ديده شده كه فرزندان پدر و مادرشان را خصوصاً هنگام پيرى و ازكارافتادگى فراموش مىكنند و اين دردناكترين حالت براى والدين و بدترين ناشكرى براى فرزندان محسوب مىشود.
دقّت فوقالعاده در احترام به پدر و مادر
در آيات 22 تا 25 سوره اسراء بخشى از ريزهكارىها در برخورد مؤدّبانه و احترامآميز پدران و مادران بازگو شده است:
از يكسو روى حالات پيرى آنها كه در آن هنگام از هميشه به حمايت و محبّت و احترام نياز دارند انگشت نهاده مىگويد: «كمترين سخن اهانتآميز را به آنها مگوى».
والدين ممكن است بر اثر كهولت به جايى برسند كه نتوانند بدون كمك ديگرى حركت كنند و از جا برخيزند و حتّى ممكن است قادر به دفع آلودگى از خود نباشند، در اين هنگام آزمايش بزرگ فرزندان شروع مىشود.
آيا وجود چنين پدر و مادرى را مايه رحمت مىدانند يا مايه بلا و مصيبت و عذاب؟ آيا صبر و حوصله كافى براى نگهدارى احترامآميز از چنين پدر و مادرى را دارند يا هر زمان با نيش زبان، كلمات سبك و اهانتآميز و حتّى گاه با تقاضاى مرگ او از خدا قلبش را مىفشارند و مىآزارند؟
از سوى ديگر، قرآن مىگويد: در اين هنگام به آنها اف مگو. يعنى كمترين اظهار ناراحتى و ابراز تنفّر مكن. باز اضافه مىكند با صداى بلند و اهانتآميز و فرياد با آنها سخن مگوى و تأكيد مىكند كه با قول كريم و گفتار بزرگوارانه با آنها سخن بگوى كه اينها نهايت ادب در سخن را مىرسانَد، چرا كه زبان كليد قلب است.
از سوى سوم، دستور به تواضع و فروتنى مىدهد، تواضعى كه نشاندهنده محبّت و علاقه باشد.
سرانجام مىگويد: آنگاه كه رو بهسوى درگاه خداوند مىآورى پدر و مادرت را چه در حيات باشند و چه در ممات فراموش مكن و براى آنها تقاضاى رحمت كن. مخصوصاً تقاضاهايت را با اين دليل همراه ساز و بگو: خداوندا، چنانكه آنها در كودكى مرا تربيت كردند، تو نيز مشمول رحمتشان فرما.
از اين تعبير، علاوه بر آنچه گفته شد، استفاده مىشود كه اگر پدر و مادر چنان فرتوت و ناتوان شوند كه بهتنهايى قادر بر حركت و دفع آلودگىها از خود نباشند، فراموش نكن كه تو هم در كودكى چنين بودى و آنها از هرگونه حمايت و محبّت از تو دريغ نداشتند و لذا محبّت آنها را جبران كن.
اكنون سرّ اين نگاهها را بايد دريافت. مثلًا نگاه به عالم، مقدّمه ارتباط با اوست و ارتباط با او زمينهاى فراهم مىآورَد تا شخص از علم عالم بهرهمند شود. نگاه عاطفى به پدر و مادر، مقدّمه و زمينه قدردانى از رنجها و تلاشهاى آنان است، روح عاطفه و محبّت را در انسان تقويت مىكند و سبب استحكام پيوندهاى خانوادگى و در نهايت اجتماعى مىشود.
آنقدر از محبّت در اسلام سخن گفته شده كه اگر كسى آنها را گرد آورَد خود كتاب مستقلّى خواهد شد. اساس دعوت اسلام بر محبّت است و از خشونت فقط در موارد استثنايى استفاده شده.
از محبّت تلخها شيرين شوداز محبّت مسها زرّين شود
از محبّت گودها صافى شودو از محبّت دردها شافى شود
از محبّت خارها گل مىشودو از محبّت سركهها مُل مىشود
از محبّت سجن گلشن مىشودبىمحبّت روضه گلخن مىشود
از محبّت نار نورى مىشودو از محبّت ديو حورى مىشود
از محبّت نيش نوشى مىشودو از محبّت شير موشى مىشود
از محبّت سُقم صحّت مىشودو از محبّت قهر رحمت مىشود
از محبّت مرده زنده مىشودو از محبّت شاه بنده مىشود
از محبّت حُزن شادى مىشودو از محبّت غول هادى مىشود
(1) اگر به قرآن توجّه كنيد تمام سورههاى آن با كلمه «الرّحمن» و «الرّحيم» آغاز مىشود، جز در يك مورد (سوره توبه)، زيرا قرآن براى تربيت نازل شده، قرآن كتاب انسانسازى است و تربيت و ساختن انسان از محبّت شروع مىشود.
از ميان هزارويك نام كه براى خداوند ذكر كردهاند تنها دو اسم (رحمان و رحيم) در آغاز هر سوره بعد از نام «اللّه» آمده است.
پرسش: چرا از ميان اينهمه اسماءِ الهى فقط اين دو نام انتخاب شده است؟
در پاسخ بايد گفت: قرآن كتاب تربيت و انسانسازى است و اين كار جز با عاطفه و محبّت صورت نمىگيرد لذا از رحمان و رحيم استفاده شده است.
مبلّغان و اهل علم نيز اگر بخواهند در تعليم و تربيت موفّق و مؤثّر باشند، بايد پايه اصلى كارشان را روى محبّت قرار دهند و با مردم با خوشرويى و مهر و محبّت رفتار كنند. ما بايد مانند خداوند كه از رحمان و رحيم استفاده كرده، قطرهاى و ذرّهاى از اين دو صفت را در وجودمان زنده كنيم و مصداق «تخلّقوا باخلاق اللّه» شويم و براى اصلاح فاسدان حتّىالامكان از ابراز محبّت استفاده كنيم.
چنانچه در صفاتى كه قرآن براى پيامبر صلى الله عليه و آله ذكر كرده دقّت كنيم مىبينيم كه همه آنها در مسير محبّت است. « «لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ»؛ بهيقين پيامبرى از ميان شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است، و اصرار بر هدايت شما دارد، و نسبت به مؤمنان رؤوف و مهربان است».(2)اوّل خصوصيّت كه باعث پيوند عاطفى بين افراد جامعه مىشود اين است كه
از ميان خود شماست (مِن أنفُسِكُم) دردهاى شما براى او سخت است (حَريصٌ عَلَيكُم). البتّه «حريص» ظاهراً تعبير خوبى نيست، ولى بلاغت و فصاحت اقتضا مىكند كه براى شدّت مبالغه به كار برده شود؛ او براى هدايت شما هم حريص است و هم رؤوف و مهربان.
بايد توجّه داشت كه بين رؤوف و رحيم تفاوت است. رؤوف در مورد فراهم كردن مقدّمات پيشرفت كسى است و رحيم در مقابل بخشيدن خطاها. مثلًا كسى كه مىخواهد دانش كسب كند، مقام رؤوفيّت اين است كه كتاب، مدرسه و ابزار مناسب با دانشاندوزى در اختيارش باشد و مقام رحيميّت اين است كه وقتى لغزش پيدا كرد او را ببخشيد و به تذكّر بسنده كنيد.
ملاحظه مىكنيد كه تمام اين صفات بر محور محبّت مىچرخد و رمز پيروزى رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز همين بود. لذا به پيامبر تأسّى كنيم و پايه تبليغاتمان را بر همين اساس قرار دهيم.
بنابراين اگر در اين راه به او بىاحترامى شد، تا جايى كه به اصول و پايهها ضرر نزند و جنبه شخصى دارد، بايد گذشت كرد. يعنى سعه صدر داشته باشد و مقابل بهمثل نكند، خصوصاً در روزگار ما كه مردم از روحانى توقّع زيادى دارند كه در طول تاريخ شايد اينگونه نبوده است.
شما به تاريخ كليسا و مسيحيّت در قرون وسطى كه توجّه كنيد مىبينيد كارهايى كه به نام مذهب در آن قرون صورت گرفت نفرت جامعه را برانگيخت و باعث طرد ارباب كليسا از جامعه شد. بيزارى از روحانيّت مسيحيّت به حدّى رسيد كه جرأت نداشتند در جايى ظاهر شوند. به سبب آن اعمال ننگين و جريان تفتيش عقايد، خاطرات بدى را در برخورد با مردم از خود به يادگار گذاشتند.
ولى زمان خودمان را هم مشاهده كنيد كه چگونه بار ديگر به زندگى مردم وارد شدهاند آنهم به چه وسيله! تاريخ را بنگريد، آنها تنها روى مسائل عاطفى تكيه كردهاند، به عيادت جذاميانى رفتند كه هيچكس نمىرفت، بهسراغ سالمندان
و معلولين رفتند، به روستاهاى عقبمانده و دورافتاده رفته، روى مسائل تربيتى، رفاهى و درمانى دست گذاشتند. بيمارستان، پرورشگاه و درمانگاه ساختند و با استفاده از ابزار محبّت و مهربانى توانستند تا حدّى قلبها را به دست آورند و به مقاصدشان برسند. پس ما كه حقّيم و قرآن هم به ما دستور داده و سيره پيامبران و ائمّه عليهم السلام و بزرگان ما محبّت و مهربانى بوده است چرا چنين نكنيم؟
يكى از دوستان مىگفت: آن زمان كه با اتومبيل از بغداد به شام مىرفتند، ما هم براى زيارت حضرت زينب عليها السلام و حضرت رقيّه عازم شديم، در بين راه اتومبيل نقص فنّى پيدا كرد، راننده و شاگردش رفتند كه آن را تعمير كنند من هم پياده شدم كه ببينم موضوع چيست، ديدم كشيشى كه با ما در ماشين بود اوّل كسى است كه براى كمك كردن به راننده از اتوبوس پياده شد و زير ماشين رفت و وسايل را آورد و به آنها كمك كرد. مردم مىگفتند: نگاه كن اين كشيش چقدر آدم خوبى است! البتّه به او ياد دادهاند كه در چنين مواقعى چكار بكند.
احترام به پدر و مادر در منطق اسلام
اگرچه عواطف انسانى و مسأله حقشناسى بهتنهايى براى رعايت احترام در برابر والدين كافى است، ولى چون اسلام در مسائلى كه هم عقل در آن استقلال كامل دارد و هم عاطفه آن را بهوضوح درمىيابد سكوت نمىكند، بلكه براى تأكيد در چنين موارد دستورهاى لازم را صادر مىكند، در مورد احترام والدين آنقدر تأكيد كرده است كه در كمتر مسألهاى چنين ديده مىشود، ازجمله:
و در آيه 151 سوره انعام مىفرمايد: «أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ احسَانًا».
در آيه 23 سوره اسراء اين دو را قرين هم ساخته مىفرمايد: «وَقَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ احْسَانًا».
در آيه 15 سوره لقمان مىفرمايد: « «وَ إِنْ جَاهَدَاكَ عَلَى أَنْ تُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا وَ صَاحِبهُمَا فِىالدُّنْيَا مَعْرُوفًا»؛ و هرگاه آن دو بكوشند كه تو چيزى را همتاى من قرار دهى كه از آن آگاهى ندارى (بلكه مىدانى باطل است) از ايشان اطاعت كن، ولى با آن دو در دنيا بهطرز شايستهاى رفتار كن».
شكرگزارى در برابر پدر و مادر در قرآن مجيد در رديف شكرگزارى در برابر نعمتهاى خدا قرار گرفته، چنانكه در آيه 14 سوره لقمان مىفرمايد: «أَنِ اشْكُرْ لِى وَلِوَالِدَيْكَ». با اينكه نعمت خدا بيش از آن است كه قابل شماره باشد و اين دليل بر عمق و وسعت حقوق پدران و مادران است.
قرآن حتّى كمترين بىاحترامى را در برابر پدر و مادر نهى كرده است. در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
لَو عَلِمَ اللّهُ شَيئاً هُوَ أدنى مِن افّ لَنَهى عَنهُ وَ هُوَ مِن أدنى العُقوقِ وَمِنَ العُقوقِ أن يَنظُرَ الرَّجُلُ الى والِدَيهِ فَيَحِدَّ النَّظَرَ الَيهِما
؛ اگر خداوند مىدانست چيزى كمتر از اف (كمترين اظهار ناراحتى) و اين حدّاقلّ مخالفت و بىاحترامى به پدر و مادر است وجود دارد، از آن نهى مىكرد و از جمله، نگاه خشمآلود به پدر و مادر است».(1)5. با اينكه جهاد يكى از مهمترين برنامههاى اسلامى است، امّا تا جنبه وجوب عينى پيدا نكند، يعنى داوطلب بهقدر كافى باشد، در خدمت پدر و مادر بودن از آن مهمتر است و اگر موجب ناراحتى آنها شود شركت در جهاد جايز نيست.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه مردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض
1) كافى، ج 2، ص 349.
كرد: من جوانى بانشاط و ورزيدهام و جهاد را دوست دارم، ولى مادرى دارم كه از شركت من در جهاد غمناك مىشود. حضرت فرمود: «
ارجَع فَكُن مَعَ والِدَتِكِ فَوَالَّذي بَعَثَني بِالحَقّ لَانسُها بِكَ لَيلَةً خَيرٌ مِن جِهادِ في سَبيلِ اللّهِ
؛ برگرد و با مادر خويش باش، قسم به خدايى كه مرا به حق مبعوث ساخته است، اگر يك شب مادر با تو مأنوس باشد بهتر است از يك سال جهاد در راه خدا».(1)در مورد ساير واجبات كفايى و نيز مستحبّات، مسأله چنان است كه در مورد جهاد گفته شد.
ايّاكُم وَعُقوقُ الوالِدَينِ فَانَّ ريحَ الجَنَّةِ تُوجَدُ مِن مَسيرَةِ الفِ عامٍ وَ لا يَجِدُها عاقٌ
؛ بترسيد از اينكه عاق پدر و مادر و مورد خشم آنان شويد، زيرا بوى بهشت از پانصد سال راه به مشام مىرسد، ولى هيچگاه به كسانى كه مورد خشم پدر و مادر قرار گيرند نخواهد رسيد».(2)اين تعبير اشاره لطيفى به اين موضوع است كه چنين اشخاصى نهتنها در بهشت گام نمىنهند، بلكه در فاصله بسيار زيادى از آن قرار دارند و حتّى نمىتوانند به آن نزديك شوند.
سيّد قطب در تفسير فى ظلال القرآن حديثى به اين مضمون از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مىكند كه مردى طواف مىكرد ومادرش را بر دوش گرفته، طواف مىداد. پيامبر صلى الله عليه و آله را در همان حال مشاهده كرد، گفت: آيا حقّ مادرم را با اين كار ادا كردم؟ فرمود:
نه، اين عمل حتّى يكى از نالههاى او را هنگام وضع حمل جبران نمىكند.
در پايان اين بحث ذكر اين نكته را لازم مىدانيم كه گاه پدر و مادر پيشنهادهاى غيرمنطقى يا خلاف شرع به انسان مىكنند، بديهى است كه اطاعت آنان در هيچيك از اين موارد لازم نيست، ولى بايد بهطور منطقى و با امر به معروف در بهترين صورتش با چنين پيشنهادها برخورد كرد.(3)
16
يا عَلِىُّ، اذا وُلِدَ لَكَ غُلامٌ أو جارِيَةٌ فأذّن في اذُنِهِ اليُمنى وَ أقِم فِىاليُسرى فإنَّهُ لا يَضُرُّهُ الشَّيطانُ ابَداً.
اى على، چون فرزندى نصيب تو شد در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه بگو تا هرگز شيطان به او آسيبى نرسانَد.
بحارالانوار، ج 77، ص 66
نور هدايت
هر ملّتى در هر عصر و زمانى براى برانگيختن عواطف و احساسات امّت خود و دعوت آنها به وظايف فردى و اجتماعى شعارى داشته است. اين موضوع در دنياى امروز به صورت گستردهترى ديده مىشود.
مسيحيان در گذشته و امروز با نواختن صداى ناقوس، پيروان خود را به كليسا دعوت مىكنند، ولى در اسلام براى اين دعوت از شعار اذان استفاده مىشود كه به مراتب رساتر ومؤثّرتر است. جذّابيّت اين شعار اسلامى چندان است كه به قول نويسنده تفسير المنار حتّى برخى مسيحيان متعصّب، به عمق و عظمت تأثير آن در روحيّه شنوندگان اعتراف كردهاند.
سپس نامبرده نقل مىكند كه در يكى از شهرهاى مصر جمعى از مسيحيان را ديدهاند كه هنگام اذان مسلمين اجتماع كرده تا اين نغمه آسمانى را بشنوند.
چه شعارى از اين رساتر كه به نام خداى بزرگ آغاز مىشود و به وحدانيّت و يگانگى آفريدگار جهان و گواهى به رسالت پيامبر و ياد خدا پايان مىپذيرد؟ از نام خدا «اللّه» شروع مىشود و با نام «اللّه» پايان مىپذيرد. جملههايش موزون، عباراتش كوتاه، محتوياتش روشن، مضمونش سازنده و آگاهكننده است.
بدينرو در روايات اسلامى بر اذان گفتن تأكيد بسيارى شده است. در حديث معروفى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه اذانگويان در روز رستاخيز از ديگران بهاندازه يك سر و گردن بلندترند.
اين بلندى در حقيقت همان بلندى مقام رهبرى و دعوت كردن ديگران به سوى خدا و عبادتى همچون نماز در اوقات مختلف از مأذنههاى شهرهاى اسلامى طنينافكن مىشود، مانند نداى آزادى و نسيم حياتبخش استقلال و عظمت، گوشهاى مسلمانان راستين را مىنوازد و بر جان بدخواهان اضطراب مىافكنَد و يكى از رموز بقاى اسلام است. شاهد اين گفتار، اعتراف صريح گلادستون، از سياستمداران طراز اوّل انگليس است كه در برابر جمعى از مسيحيان چنين اظهار داشت: تا نام محمّد در مأذنهها بلند است و كعبه پابرجاست و قرآن راهنماى مسلمانان است امكان ندارد پايههاى سياست ما در سرزمينهاى اسلامى استوار و برقرار شود.
امّا بيچاره و بينوا برخى مسلمانان كه بهتازگى اين شعار بزرگ اسلامى را كه سندى است بر ايستادگى آيين و فرهنگ آنان در برابر گذشت قرون و اعصار، از دستگاههاى فرستنده خود حذف كرده و به برنامههاى مبتذل روى آوردهاند.
خداوند آنها را هدايت كند و به صفوف مسلمانان بازگردانَد!
بديهى است همانطور كه باطن اذان و محتويات آن زيباست، بايد كارى كرد كه همواره با صوت زيبا و نيكو ادا شود، نه اينكه حُسن باطن به خاطر نامطلوبى ظاهر آن پايمال گردد.
17
يا عَلىُّ، إنَّهُ لا فَقرَ اشَدُّ مِن الجَهلِ وَلا مالَ أعوَدُ مِن العَقلِ وَ لا وَحدَةَ أوحَشُ مِن العُجبِ وَ لا عَمَلَ كَالتَّدبيرِ وَ لا وَرعَ كالكَفّ وَ لا حَسَبَ كَحُسنِ الخُلقِ انَّ الكِذبَ آفَةُ الحَديثِ وَآفَةُ العِلمِ النّسيانُ وَآفَةُ السَّماحَةِ المَنّ يا عليُّ، إذا رأيتَ الهِلالَ فَكَبّرهُ ثَلاثاً وَقُل الحَمدُ لِلّهِ الّذي خَلَقَني وَخَلَقَكَ وَقَدَّرَكَ مَنازِلَ وَجَعَلَكَ آيَةً لِلعالَمينِ.
اى على، فقر از نادانى بدتر، مال از عقل سودمندتر و تنهايى و غُربَت از خودپسندى وحشتناكتر نيست. هيچ عملى چون عاقبتانديشى و هيچ پرهيزگارىاى چون خوددارى (از گناه) و هيچ حسب و نسبى چون خوشخويى نيست. آفت گفتار، دروغ و آفت علم، فراموشى و آفت سخاوت، منّت است.
بحارالانوار، ج 77، ص 59
نور هدايت
يكى از بخشهاى اين روايت درباره عجب و خودپسندى است. درباره بقيّه فقرات حديث در جاى خودش بحث خواهد شد، امّا درباره «عُجب» مىفرمايد:
هيچ تنهايى و غربتى از خودپسندى وحشتناكتر نيست. اگر در اين مطلب بينديشيم متوجّه مىشويم كه سرچشمه اصلى اين عمل ناپسند عدم شناخت خويشتن است، زيرا اگر انسان خود را بهخوبى بشناسد كوچكى خود را در برابر
عظمت پروردگار و ناچيز بودن اعمالش را در برابر مسؤوليّتهاى سنگينى كه برعهده دارد و نعمتهاى عظيمى را كه خداوند به او بخشيده بداند هرگز گام در جادّه خودستايى نخواهد نهاد.
غرور و غفلت و خودبرتربينى و تفكّرات جاهلى نيز انگيزههاى ديگرى براى اين كار زشت است؛ به همين دليل، اولياى خدا هميشه به تقصير خود در برابر وظايف الهى اعتراف داشتند و مردم را از خودستايى و بزرگ شمردن اعمال نهى مىكردند.
در حديثى امام باقر عليه السلام فرمود: «هيچكس از شما نبايد به فزونى نماز و روزه و زكات و حج و عمره افتخار كند، زيرا خداوند، پرهيزگارانتان را از همه بهتر مىشناسد».
البتّه گاه ضرورت ايجاب مىكند كه انسان خود را با امتيازاتى كه دارد معرّفى كند، زيرا بدون آن هدفهاى مقدّسى پايمال مىشود. اينگونه سخنان با خودستايى و تزكيه نفس بسيار تفاوت دارد.
نمونه اين سخن خطبه امام سجّاد عليه السلام در مسجد شام است كه در آن خود و خاندانش را به مردم شام معرّفى كرد، تا توطئه بنىاميّه در زمينه خارجى بودن شهيدان كربلا عقيم و نقشهاى شيطانى آنها نقش بر آب شود.
18
يا عَلِىُّ، لا تَحلِف بِاللّهِ كاذِباً وَ لا صادِقاً مِن غَيرِ ضَرورَةٍ وَ لا تَجعَل اللّهُ عُرضَةً لِيَمينِكَ فَانَّ اللّهَ لا يَرحَمُ وَ لا يَرعى مَن حَلَفَ بِإسمِهِ كاذِباً.
اى على، بدون ضرورت سوگند به خدا ياد نكن، راست يا دروغ، خدا را ابزار قسم قرار مده، خداوند بر آن كه به نام او قسم دروغ بخورد رحم نمىكند و جانب او را رعايت نمىفرمايد.
بحارالانوار، ج 77، ص 67
نور هدايت
موضوع اصلى حديث اين است كه چه سوگندهايى در شرع مقدّس اسلام معتبر است؟
در پاسخ بايد گفت: اصولًا از نظر اسلام سوگند ياد كردن كار خوبى نيست، ولى كار حرامى هم نيست، بلكه در پارهاى از موارد بهخاطر هدفهاى مهمّى كه بر آن مترتّب مىشود، مستحب يا واجب مىگردد.
البتّه يك سلسله سوگندها از نظر اسلام بهكلّى بىاعتبار است، مانند سوگند به غير نام خدا، چنانچه نام خدا در آن نباشد هيچ اثرى ندارد و عمل كردن به آن واجب نيست.
سوگندهايى كه براى انجام دادن كار حرام يا مكروه ياد مىشود نيز بىاثر است. مثل اينكه كسى سوگند ياد كند طلب كسى را نپردازد، يا با برادر خود قطع
رابطه كند و با او سخن نگويد، يا از جهاد فرار كند و مانند اينها؛ بنابراين، اگر كسى چنين سوگندى ياد كرد بايد به آن اعتنا نكند و وظيفه خود را انجام دهد و هيچ كفّارهاى هم ندارد.
امّا قسمهايى كه به نام خدا باشد و موضوع آن كار خوب يا لااقل مباحى است، وفاى به آن واجب است و اگر كسى با آن مخالفت كند كفّاره دارد.
و در تقسيم ديگرى، طبق آيات قرآن مجيد، سوگند بر دو نوع است:
سوگندهاى لغو و سوگندهاى صحيح.
سوگندهاى لغو، طبق آيه «لَايُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِى أَيْمَانِكُمْ»(1)مجازات ندارد.
البتّه منظور، سوگندهايى است كه داراى هدف مشخّص نيست و از روى اراده و تصميم سر نمىزند، بلكه بدون توجّه، بهعنوان تكيه سخن (وَاللّهِ و بِاللّهِ) يا (لاوَاللّهِ و بَلى وَاللّهِ) مىگويند، يا در حال شدّت هيجان يا غضب، بدون اراده و تصميم گفته مىشود.
بعضى گفتهاند: اگر انسان به چيزى يقين داشته باشد و بر اساس آن سوگند ياد كند، سپس معلوم شود كه اشتباه كرده، آن نيز جزءِ قسم لغو است. مثل اينكه كسى بر اثر سعايت افراد سخنچين يقين به انحراف همسر خود پيدا كند و سوگند بر طلاق او ياد كند بعد معلوم شود دروغ بوده است، اين سوگند اعتبار ندارد.
اين را نيز مىدانيم كه علاوه بر لزوم قصد و اراده و تصميم در سوگندهاى جدّى، لازم است كه محتواى قَسَم كار نامشروع يا مكروهى نباشد، بنابراين اگر انسان در حال اختيار و از روى اراده و تصميم سوگند ياد كند كه عمل حرام يا مكروهى را انجام دهد، آن قسم نيز بىارزش است.
امّا نوع دوم، سوگندهايى است كه از روى اراده و تصميم و بهطور جدّى ياد مىشود. درباره اين نوع سوگندها قرآن مىفرمايد: « «وَلكِنْ يُؤَاخِذُكُمْ بِمَا عَقَّدْتُّمُ
1) سوره مائده، آيه 89.
الْأَيْمَانَ»؛ ولى در برابر سوگندهايى كه (از روى اراده) محكم كردهايد، مؤاخذه مىكند».(1)كلمه «عقد» در اصل بهمعناى جمع كردن اطراف يك چيز محكم است و به همين جهت گره زدن دو سر طناب را عقد مىگويند. گاهى به همين مناسبت در امور معنوى نيز به كار مىرود و هرگونه پيمان محكمى را عقد مىگويند. در اين آيه منظور از عقد ايمان (بستن سوگندها)، تصميم جدّى بر كارى است كه به آن سوگند ياد مىشود.
البته جدّى بودن سوگند بهتنهايى براى صحّت آن كافى نيست، بلكه بايد محتواى سوگند لااقل يك امر مباح بوده باشد و بايد دانست كه سوگند جز به نام خداوند معتبر نيست.
بنابراين اگر كسى به نام خدا سوگند ياد كند كه كار نيك يا لااقل كار مباحى را انجام دهد، واجب است به سوگند خود عمل كند واگر آن را شكست كفّاره دارد و كفّارهاش يكى از سه چيز است: نخست طعام دادن به ده مسكين، دوم پوشاندن لباس به ده نيازمند، سوم آزاد كردن برده.
1) سوره مائده، آيه 89.
19
يا عَلِىُّ، انَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ أحَبَّ الكَذِبَ فِى الصَّلاحِ وَ أبغَضَ الصّدقَ فِىالفَسادِ.
يا عَلىُّ، ثَلاثٌ يَحسُنُ فيهِنَّ الكَذِبُ: المَكيدَةُ فِىالحَربِ وَعِدَتُكَ زَوجَتَكَ وَالاصلاحُ بَينَ النّاسِ.
يا عَلىٌّ، ايّاكَ وَالكَذِبَ فَانَّ الكَذِبَ يُسَوّدُ الوَجهَ ثُمَّ يُكتَبُ عِندَ اللّهِ كَذّاباً وَانَّ الصّدقَ يُبَيّضُ الوَجهَ وَ يُكتَبُ عِندَ اللّهِ صادِقاً وَاعلَم أنَّ الصّدقَ مُبارَكٌ وَالكِذبَ مَشؤُومٌ.
اى على، خداوند عزّ و جل دوست داشته است دروغ را در مقام صلاح و اصلاح و زشت داشته است راستگويى را در وقت فساد (پس نه هر دروغى بد است و نه هر صدقى خوب، بلكه بايد موقعيّت آن را شناخت).
اى على، دروغ در سه جا نيكوست: ميدان جنگ، وعده مرد به زن، اصلاح ميان مردم.
اى على، مبادا دروغ بگويى، دروغ موجب روسياهى است، خداوند نام صاحبش را در دفتر دروغگويان ثبت كند و راستگويى مايه روسفيدى است، خداوند نام صاحبش را در دفتر راستگويان بنويسد، راستگويى مبارك است و دروغ شوم.
بحارالانوار، ج 77، ص 47
نور هدايت
در تعليمات اسلامى به راستگويى و مبارزه با دروغ بسيار اهمّيّت داده شده است، تا جايى كه راستگويى و اداى امانت، دو نشانه بارز ايمان و شخصيّت انسان شمرده شده، حتّى دلالت اين دو بر ايمان از نماز بيشتر است.
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «نگاه به ركوع و سجود طولانى افراد نكنيد، زيرا ممكن است عادتشان شده باشد كه اگر آن را ترك كنند ناراحت شوند، ولى نگاه به راستگويى و امانت آنها كنيد».
ذكر راستگويى و امانت با هم، ازآنروست كه ريشه مشتركى دارند، زيرا راستگويى چيزى جز امانت در سخن نيست و امانت همان راستى در عمل است.
همچنين در احاديث، دروغ كليد گناهان شمرده شده. در حديثى على عليه السلام فرمود: «راستگويى دعوت به نيكوكارى مىكند و نيكوكارى دعوت به بهشت».
در حديثى از امام باقر عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «خداوند متعال براى شرّ و بدى قفلهايى قرار داده و كليد آنها شراب است»، زيرا مانع اصلى زشتىها و بدىها عقل است و مشروبات الكلى، عقل را از كار مىاندازد. سپس اضافه فرمود:
«دروغ از شراب هم بدتر است».
رابطه دروغ با گناهان ديگر از اين نظر است كه انسان گناهكار هرگز نمىتواند راستگو باشد، چرا كه راستگويى موجب رسوايى اوست و براى پوشاندن آثار گناه، معمولًا بايد متوسّل به دروغ شود. به عبارت ديگر، دروغ انسان را در برابر گناه، آزاد و راستگويى محدود مىكند.
اين حقيقت در حديثى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كاملًا تجسّم يافته است.
كسى حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد عرض كرد: نماز نمىخوانم و كار منافى عفّت انجام مىدهم، دروغ هم مىگويم، كدام را اوّل ترك كنم؟ حضرت فرمود: «دروغ را ترك كن». او در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله تعهّد كرد كه هرگز دروغ نگويد. هنگامى كه خارج شد وسوسههاى شيطانى براى عمل منافى عفّت در دل او پيدا شد، امّا
بلافاصله در اين فكر فرو رفت كه اگر فردا پيامبر صلى الله عليه و آله از او در اين باره بپرسد، اگر بگويد چنين عملى را مرتكب نشده، اين دروغ است و اگر راست بگويد حد بر او جارى مىشود و همينگونه در مورد ساير كارهاى خلاف اين طرز فكر و سپس خوددارى واجتناب براى او پيدا شد و به اين ترتيب ترك دروغ سبب ترك همه گناهان او گرديد.
دروغ سرچشمه نفاق است، چرا كه راستگويى يعنى هماهنگى زبان و دل، و بنابراين دروغ ناهماهنگى اين دو است و نفاق نيز چيزى جز تفاوت ظاهر و باطن نيست.
در آيه 78 سوره توبه مىخوانيم: «اعمال آنها نفاقى در دلهايشان تا روز قيامت ايجاد كرد بهخاطر اينكه عهد خدا را شكستند و اينكه دروغ مىگفتند».
دروغ با ايمان سازگار نيست. اين واقعيّت نهتنها در آيه مورد بحث، بلكه در احاديث اسلامى منعكس است. در حديثى آمده است كه از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند:
آيا انسان باايمان ممكن است (گاهى) ترسو باشد؟ حضرت فرمود: «آرى».
پرسيدند: آيا ممكن است (احياناً) بخيل باشد؟ حضرت فرمود: «آرى». پرسيدند:
آيا ممكن است دروغگو باشد؟ حضرت فرمود: «نه»، چرا كه دروغ از نشانههاى نفاق است و نفاق با ايمان سازگار نيست.
و به همين دليل اين سخن از امام على عليه السلام نقل شده است كه: «انسان هيچگاه طعم ايمان را نمىچشد تا دروغ را ترك گويد، خواه شوخى باشد يا جدّى».
دروغ نابودكننده سرمايه اطمينان است. مىدانيم كه مهمترين سرمايه يك جامعه اعتماد متقابل و اطمينان عمومى است. و مهمترين چيزى كه اين سرمايه را به نابودى مىكشانَد دروغ و خيانت و تقلّب است. يك دليل عمده بر اهمّيّت فوقالعاده راستگويى و ترك دروغ در تعليمات اسلامى همين موضوع است.
به هر حال، دروغ تا اين پايه در اسلام قبيح است، ولى چون بيشتر قوانين كلّى در برخى موارد تخصيص خوردهاند، در برخى موارد انسان مىتواند از دروغ
استفاده كند و از جمله مصاديق، همين روايت است كه پيامبر خطاب به على عليه السلام فرمود: اى على، در سه جا دروغ نيكوست: ميدان جنگ (براى تضعيف روحيّه دشمن و تقويت نيروهاى خودى)، وعده به زن، اصلاح بين مردم.
20
يا عَلىّ، لا تَهتَمَّ لِرِزقِ غَدٍ فإنَّ كُلَّ غَدٍ يَأتي رِزقُهُ.
اى على، غم روزى مخور، هر فردايى روزيش خواهد رسيد.
بحارالانوار، ج 77، ص 67
نور هدايت
قرآن تأكيد دارد كه انسانها روزىدهنده خود را تنها خداوند بدانند و از غير او تقاضا نكنند و به دنبال اين ايمان و توكّل، بر نيرو و تلاش و سعى خود متّكى باشند. در آيه 3 سوره فاطر آمده است: «آيا خالقى غير از خدا وجود دارد كه شما را از آسمان و زمين روزى دهد؟» و در آيه 17 سوره عنكبوت مىفرمايد: «روزى را تنها نزد خدا بجوييد».
هرگز نبايد تصوّر كرد كه وسعت رزق دليل بر محبّت خداوند، يا تنگى معيشت دليل بر خشم اوست، زيرا خداوند گاه اموال سرشارى در اختيار انسان قرار مىدهد و او را به وسعت روزى مىآزمايد و گاه با تنگى معيشت؛ به اين ترتيب، ميزان مقاومت و پايدارى انسان را روشن مىسازد و او را از اين طريق مىپرورَد.
گاه ثروت زياد مايه بلا و عذاب جان صاحبان آنهاست و آرامش و استراحت را از آنها مىگيرد، چنانكه قرآن در آيه 55 سوره توبه مىفرمايد: «فزونى اموال
و اولادشان تو را در شگفتى فرو نبَرد، خدا مىخواهد آنان را به اين وسيله در زندگى دنيا مجازات كند و در حال كفر بميرند».
و در آيه 55 و 56 سوره مؤمنون مىگويد: «آيا چنين مىپنداريد كه اموال و فرزندانى را كه به آنان دادهايم براى اين است كه درهاى خيرات را به رويشان بگشاييم، چنين نيست، آنها نمىفهمند».
گاه تنگى رزق براى جلوگيرى از طغيان مردم است، چنانكه در آيه 27 سوره شورى مىفرمايد: «هرگاه خداوند روزى را بر مردم گشاده دارد راه ستم و طغيان پيش مىگيرند».
نبايد از آياتى كه درباره تقدير و اندازهگيرى روزى بهوسيله پروردگار است چنين استنباط كرد كه تلاش در اين زمينه نقش ندارد و اينها را بهانه تنبلى و فرار از زير بار مسؤوليّتها و مجاهدتها در مقياس فرد و اجتماع قرار داد كه اين پندار بر ضدّ آيات فراوانى از قرآن است كه تلاش را معيار موفّقيّتها شمرده.
هدف اين است كه با تمام تلاش باز بهروشنى مىبينيم كه دست ديگرى در كار است كه نتيجه تلاشها بر باد مىرود و گاه براى اينكه مردم فراموش نكنند در پشت عالم اسباب دست قدرت «مسبّبالاسباب» كار مىكند. به هر حال محروميّتهاى ناشى از تنبلى و سستى را هرگز نبايد به حساب تقسيم روزى از ناحيه خداوند گذارد، چرا كه خود فرموده: روزى را به تناسب تلاشها وسعت مىدهم.
روزى معناى وسيعى دارد كه روزىهاى معنوى را نيز در بر مىگيرد، بلكه روزى اصلى همين روزى معنوى است. در دعاها تعبير رزق در مورد روزىهاى معنوى بسيار بهكار رفته است. در مورد حج مىگوييم: «
اللّهُمّ ارزُقنى حَجَّ بَيتِكَ الحَرامَ
». در مورد توفيق اطاعت و دورى از معصيت مىگوييم: «
اللّهُمّ ارزُقني تَوفِيقَ
الطّاعَةِ وَ بُعدَ المَعصِيَةِ
». قرآن چند امر را معرّفى كرده كه خود درسى سازنده براى تربيت انسان است.
در آيه 7 سوره ابراهيم مىگويد: «هرگاه شكر نعمتها را بهجا آوريد (و آن را در مصرف واقعى صرف كنيد) نعمت را بر شما افزون مىكنم».
در آيه 15 سوره مُلك ديگر مردم را به تلاش دعوت كرده مىگويد: «او كسى است كه زمين را تسليم و خاضع در برابر شما قرار داد تا بر پشت آن راه رويد و از روزى آن بهره بريد».
در آيه 96 سوره اعراف پرهيزگارى و درستكارى را معيار گشايش روزى قرار داده مىفرمايد: «و اگر اهل شهرها و آبادىها ايمان مىآوردند و تقوا پيشه مىكردند، بهيقين بركات آسمان و زمين را بر آنها مىگشوديم».
21
يا عَليُّ، انَّ مِن اليَقينِ أن لا تُرضِىَ احَداً بِسَخَطِ اللّهِ وَلا تَحمَدَ احَداً بِما آتاكَ اللّهُ وَلا تَذُمَّ احَداً عَلى ما لَم يؤتِكَ اللّهُ فإنَّ الرّزقَ لا يَجُرُّهُ حِرصُ حَريصٍ وَلا تَصرِفُهُ كَراهَةُ كارِهٍ انَّ اللّهَ بِحُكمِهِ وَفَضلِهِ جَعَلَ الرَّوحَ وَالفَرَحَ فِىاليَقينِ وَالرّضا وَجَعَلَ الهَمَّ وَالحُزنَ فىِالشَّكّ وَالسُّخطِ.
اى على، از آثار يقين اين است كه رضايت هيچكس را با خشم خداوند به دست نيارى و كسى را بر نعمتى كه خدا به تو داده نستايى و احدى را بر چيزى كه خدا از تو دريغ فرموده نكوهش نكنى، چه روزى را نه حرص حريصان جلب كند و نه بىميلى كسان واپس زند. خداوند به حكمت و فضل خود آسايش و خوشى را در يقين و رضا (به قضا و قدر) قرار داده و غصّه و اندوه را در شك و نارضايى.
بحارالانوار، ج 77، ص 61
نور هدايت
«يقين» نقطه مقابل «شك» است چنانكه علم نقطه مقابل جهل، و به معنى وضوح و ثبوت چيزى آمده است. از اخبار و روايات استفاده مىشود كه به مرحله عالى ايمان «يقين» گفته مىشود. امام باقر عليه السلام فرمود: «ايمان يك درجه از اسلام بالاتر است وتقوا يك درجه ازايمان بالاتر ويقين يك درجه برترازتقواست».
سپس افزود: «در ميان مردم چيزى كمتر از يقين تقسيم نشده است».
راوى پرسيد يقين چيست؟ فرمود: «حقيقت يقين، توكّل بر خدا و تسليم در برابر ذات پاك او و رضا به قضاى الهى و واگذارى تمام كارهاى خويش به خداوند است».
برترى مقام يقين از مقام تقوا و ايمان و اسلام چيزى است كه در روايات ديگر نيز روى آن تأكيد شده.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «از نشانههاى يقين مردم مسلمان اين است كه مردم را با خشم الهى از خود خشنود نكند و آنها را بر چيزى كه خداوند از آنها دريغ كرده ملامت نكند (آنها را مسؤول محروميّت خود نشمارد) در اين صورت خداوند به خاطر عدل و دادش، آرامش خاصّى را در سراسر قلب و جان او برقرار مىسازد».
ولى با اين حال براى يقين مراتبى است كه در آيات 1- 8 سوره تكاثر و آيه 95 سوره واقعه به آن اشاره شده و آن سه مرحله است:
و آن اين است كه انسان از دلايل مختلف به چيزى ايمان آورَد، مانند كسى كه با مشاهده دود به وجود آتش ايمان پيدا مىكند.
و آن در جايى است كه انسان به مرحله مشاهده مىرسد و با چشم خود مثلًا آتش را مشاهده مىكند.
و آن مانند كسى است كه وارد آتش شود و سوزش آن را لمس كند و به صفات آتش متّصف گردد و اين بالاترين مرحله يقين است.
در حقيقت مرحله اوّل جنبه عمومى دارد و مرحله دوم براى پرهيزگاران است و مرحله سوم مخصوص خاصّان و مقرّبان.
در حديثى آمده است كه خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله عرض كردند: شنيدهايم برخى ياران عيسى عليه السلام روى آب راه مىرفتند! فرمود: اگر يقينشان از آن محكمتر بود بر هوا راه مىرفتند.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 1- 8 سوره تكاثر.
22
يا عَلِىُّ انَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ أشرَفَ عَلَى الدُّنيا فَاختارَني مِنها عَلى رِجالِ العالَمينَ ثُمَّ أطَّلَعَ الثّانِيَةَ فَاختارَكَ عَلى رِجالِ العالَمينَ ثُمَّ أطَّلَعَ الثّالِثَةَ فَاختارَ الأئمَّةَ مِن وُلدِكَ عَلى رِجالِ العالَمِينَ. ثُمَّ أطَّلَعَ الرّابِعَةَ فَاختارَ فاطِمَةَ عَلى نِساءِ العالَمِينَ.
اى على، همانا خداى عزّ و جلّ به دنيا نگريست و مرا بر مردان جهان برگزيد، ديگر بار نگريست و تو را بر همه مردان جهان برگزيد، سوم بار نگريست و امامان از فرزندان تو را پس از تو بر همه مردان جهان برگزيد، سپس بار چهارم نگريست و فاطمه را بر زنان جهان برگزيد.
بحارالانوار، ج 77، ص 60
نور هدايت
درباره امام على عليه السلام هر چه بنويسند و هر چه بگويند باز نتوان به عمق فضايلش پى برد، از جمله فضايلى كه براى ايشان بيان شده، عدالت حضرت است كه در اينجا فقط به رفتار امام با فرزندش امام حسن عليه السلام و برادرش عقيل و نيز رفتار با پسر عمويش ابن عبّاس (1)بسنده مىكنيم.
1) در ميان شارحان نهجالبلاغه درباره مخاطب نامه اختلاف نظر وجود دارد. برخى گفتهاند: مراد عبيداللّه بن عباس است كه از طرف امام فرماندار يمن بود و سرانجام به معاويه ملحق شد. برخى ديگر گفتهاند: منظور عبداللّه بن عبّاس است كه از طرف امام فرماندار بصره و اهواز و فارس بود. برخى عبارتهاى نامه گواه اين احتمال است.
در مناقب آمده است كه روزى براى حضرت امام حسن عليه السلام ميهمان آمد، حضرت براى پذيرايى از ميهمانش يك رطل از عسلى كه از يمن براى بيتالمال آمده بود از قنبر، غلام پدرش، قرض گرفت و از ميهمانش پذيرايى كرد.
هنگامى كه اميرالمؤمنين عليه السلام خواست عسلها را تقسيم كند، فرمود: اى قنبر در اين ظرف عسل دست برده شده!
قنبر عرض كرد: درست مىفرماييد و آنگاه ماجراى امام حسن عليه السلام را به اطّلاع حضرت رساند. امام غضبناك شد و به فرزندش فرمود چرا پيش از تقسيم بيتالمال از آن برداشتى؟
عرض كرد: پدرم، ما هم در آن حقّى داريم، هر وقت سهم ما را دادى آن را بازمىگردانيم.
امام فرمود: پدرت به فدايت، اگرچه تو در آن حق دارى امّا نبايد پيش از ساير مسلمين از حقّت استفاده كنى. اگر نديده بودم كه رسول خدا تو را مىبوسيد تو را مىزدم، بعد درهمى به قنبر داد و فرمود: بهترين عسل را تهيّه كن و به بيتالمال برگردان.
راوى مىگويد: به دست على و دهانه خيك عسل مىنگريستم كه قنبر آن را جابهجا مىكرد و بعد آن را بست، مثل اين است كه على مىگفت: «
اللّهُمّ اغفِر للحَسَنِ فَإنَّهُ لا يَعرِفُ
؛ خدايا، حسن را ببخش زيرا او نمىدانست».(1)
عقيل در روزگارى كه در شام با معاويه روبهرو شد، معاويه (روى هر قصدى كه داشت) به عقيل گفت كه داستان آهن داغ را برايم نقل كن. عقيل گفت: زندگى بر من سخت شده بود، فرزندان را جمع كردم و به نزد برادرم على عليه السلام بردم.
1) ابن شهر آشوب، مناقب، ج 1، ص 375.
گرسنگى در چهره فرزندانم آشكار بود. حضرت فرمود: شب بيا تا چيزى به تو بدهم. شب يكى از فرزندانم دست مرا گرفت و نزد او برد. پس از آنكه نشستم به پسرم دستور داد خارج شود. بعد به من فرمود: بگير. من خيال كردم كيسهاى از طلاست، با حرص و ولع دستم را دراز كردم كه ناگهان آهن داغى در دستم گذاشت، به محض آنكه آهن را گرفتم افكندم و نالهام بلند شد. فرمود: مادرت به عزايت گريه كند، اين آهنى است كه آتش دنيا آن را داغ كرده، من و تو چه خواهيم كرد آنگاه كه به زنجيرهاى جهنّم كشيده شويم؟ بعد آيهاى از قرآن قرائت كرد. اى معاويه، پس از آن به من فرمود: «بيش از آنچه خداوند براى تو قرار داده است نزد من نيست».
عقيل گويد: پس از نقل جريان، معاويه در شگفتى فرو رفت و گفت: «هَيهاتَ، هَيهاتَ، عَقِمَتِ النِّساءُ أن يَلِدنَ مِثلَهُ؛ هيهات هيهات ديگر زنان، همانند على نخواهند زاييد».(1)آيا مساوات و برابرى و عدالت در اجراى قانون كه در اين داستان ديديم بهتر و دقيقتر در تمام جهان خلقت بعد از پيامبر اسلام سراغ داريم؟
نامه اوّل امام على عليه السلام به ابن عبّاس: «امّا بعد، درباره تو به من گزارش شده است كه اگر انجام داده باشى، پروردگارت را به خشم آوردهاى و امام خود را عصيان كردهاى وامانت (فرماندارى) خود را به رسوايى كشاندهاى. به من خبر رسيده كه تو زمينهاى آباد را ويران و آنچه توانستهاى تصاحب كردهاى و از بيتالمال كه زير دست تو بوده است به خيانت خوردهاى. فوراً حساب خويش را برايم بفرست و بدان كه حساب خداوند از حساب مردم سختتر است».(2)
نامه دوم به ابن عبّاس: «امّا بعد، من تو را شريك در امانتم (حكومت) قرار دادم و تو را صاحب اسرار خود ساختم. من از ميان خاندان و خويشاوندانم مطمئنتر از تو نيافتم بهخاطر مساوات و يارى و اداءِ امانتى كه در تو سراغ داشتم، امّا تو همين كه ديدى زمان بر پسر عمويت سخت گرفته و دشمن در نبرد محكم ايستاده، امانت در ميان مردم خوار و بىمقدار شده و اين امّت اختيار را از دست داده و حمايتكنندهاى نمىيابد پيمانت را نسبت به پسرعمويت دگرگون ساختى و همراه ديگران مفارقت جستى، با كسانى كه دست از ياريش كشيدند همصدا شدى و با خائنان نسبت به او خيانت ورزيدى.
نه پسرعمويت را يارى كردى و نه حقّ امانت را ادا كردى. گويا تو جهاد خود را بهخاطر خدا انجام ندادهاى. گويا حجّت و بيّنهاى از طرف پروردگارت دريافت نداشتهاى. و گويا تو با اين امّت براى تجاوز و غصب دنيايشان، حيله و نيرنگ بهكار مىبردى و مقصدت اين بود كه اينها را بفريبى و غنايمشان را در اختيار گيرى. پس آنگاه كه امكان تشديد خيانت به امّت را پيدا كردى تسريع كردى و با عجله به جان بيتالمال آنها افتادى و آنچه در قدرت داشتى از اموالشان كه براى زنان بيوه و ايتامشان نگهدارى مىشد ربودى، همانند گرگ گرسنهاى كه گوسفند زخمى واستخوان شكستهاى را بربايد. سپس آن را با سينهاى گشاده و دلى خوش بهسوى حجاز حمل كردى، بىآنكه در اين كار احساس گناه كنى، بىپدر باد دشمنت گويا ميراث پدر و مادرت را بهسرعت به خانه خود حمل مىكردى. سبحان اللّه، آيا به معاد ايمان ندارى؟ از بررسى دقيق و سختگيرى حساب در روز قيامت نمىترسى؟ اى كسى كه در پيش ما از خردمندان به شمار مىآمدى، چگونه خوردنى و آشاميدنى را در دهان فرو مىبردى در حالى كه مىدانى حرام مىخورى و حرام مىآشامى؟ چگونه با اموال ايتام و مساكين و مؤمنان و مجاهدان راه خدا، كنيز مىخرى و زنان را به همسرى مىگيرى؟ (در حالى كه مىدانى) اين اموال را خداوند به آنان اختصاص داده و با
آن، مجاهدان بلاد اسلام را نگهدارى و حفظ مىكنند، از خدا بترس و اموال اينها را به خودشان بازگردان كه اگر اين كار را نكنى و خداوند به من امكان دهد وظيفهام را در برابر خدا درباره تو انجام خواهم داد و با اين شمشير كه هيچكس را با آن نزدم، مگر اينكه داخل دوزخ شد، بر تو خواهم زد ....
به خدا سوگند، اگر حسن و حسين اين كار را كرده بودند هيچ پشتيبانى و هواخواهى از ناحيه من دريافت نمىكردند و در اراده من اثر نمىگذاردند تا آنگاه كه حق را از آنها بستانم و ستمهاى ناروايى را كه انجام دادهاند دور سازم. به خداوندى كه پروردگار جهانيان است سوگند، اگر (فرضاً) آنچه تو گرفتهاى براى من حلال بود، خوشايندم نبود كه آن را براى بازماندگانم به ميراث بگذارم.
بنابراين دست نگه دار و اندكى بينديش، فكر كن به مرحله آخر زندگى رسيدهاى، در زير خاكها مدفون گشتهاى و اعمالت به تو عرضه شده، در جايى كه ستمگر با صداى بلند نداى حسرت را سر مىدهد.
و كسى كه عمر خود را ضايع ساخته، درخواست بازگشت مىكند، ولى راه فرار و چاره مسدود است.(1)از رفتار حضرت در اين نامه با پسرعمويش كه قانونشكنى كرده و به بيتالمال خيانت، كاملًا فهميده مىشود كه همه براى امام على عليه السلام در برابر قانون مساوى بودهاند و حتّى پسرعمويش را چنان توبيخ مىكند كه گويى او بيگانه است.
1) نهجالبلاغه، نامه 41.
23
يا عَلىُّ، مَن كَفى يَتيماً في نَفَقَةٍ بِمالِهِ حَتّى يَستَغنِىَ وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ البَتَّةَ.
يا عَلىُّ، مَن مَسَحَ يَدَهُ عَلى رَأسِ يَتيمٍ تَرَحُّماً لَهُ أعطاهُ اللّهُ عَزَّ وَجَلّ بِكُلّ شَعرَةٍ نُوراً يَومَ القِيامَةِ.
اى على، كسى كه كفايت كند يتيمى را در انفاق به مالش تا اينكه آن يتيم بىنياز گردد البتّه واجب مىشود براى او رفتن به بهشت.
اى على، هر كس بهعنوان نوازش دست بر سر يتيمى كشد، به تعداد هر مويى كه دست او از آن مىگذرد در روز قيامت نورى خواهد داشت.
بحارالانوار، ج 77، ص 60
نور هدايت
اطعام و انفاق در مورد يتيمان مهم است، ولى از آن مهمتر دلجويى و نوازش و رفع كمبودهاى عاطفى آنهاست. البتّه نبايد از نظر دور داشت كه وجود كودكان يتيم كه سرپرست خود را در طفوليّت از دست دادهاند در هر اجتماعى اجتنابناپذير است. اين كودكان از جهات مختلفى بايد حمايت شوند و از نظر عاطفى كمبودهايى دارند كه اگر خلأ آنها از اين نظر پر نشود كودكانى ناسالم و در بسيارى از موارد سنگدل، جانى و خطرناك بار مىآيند. به علاوه عواطف انسانى ايجاب مىكند كه آنها همچون ساير فرزندان جامعه مورد حمايت و توجّه عموم
باشند. از همه اينها گذشته، مردم از آينده كودكان خود كه ممكن است در چنين شرايطى قرار گيرند مطمئن شوند.
يتيم نبايد احساس كند كه چون پدرش را از دست داده خوار و ذليل و بىمقدار شده، بلكه بايد چنان مورد توجّه و اكرام قرار گيرد كه جاى خالى مادر يا پدرش را احساس نكند. ازاينرو در روايات اسلامى از جمله روايت مورد بحث، به مسأله محبّت و نوازش يتيمان اهمّيّت خاصّى داده شده است.
اين حديث از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله معروف است كه فرمودند: «هنگامى كه يتيم گريه مىكند عرش خدا به لرزه درمىآيد، خداوند به فرشتگان مىفرمايد: اى ملائكه من چه كسى اين يتيم را كه پدرش در خاك پنهان شده به گريه درآورده؟
ملائكه مىگويند: خدايا تو آگاهترى، خداوند مىفرمايد: اى ملائكه من، شما را گواه مىگيرم كه هر كس صداى گريه او را خاموش و قلبش را خشنود كند، من روز قيامت او را خشنود خواهم ساخت».
در حديث ديگرى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «هرگاه يتيمى گريه كند، اشكهاى او در دست خداوند رحمان مىريزد».
و در حديث ديگرى فرمود: «من و سرپرست يتيم مانند اين دو در بهشت خواهيم بود به شرط اينكه تقواى الهى را پيشه كند، سپس اشاره به انگشت سبابه و انگشت وسط كرد».
اهمّيّت اين موضوع آنقدر زياد است كه اميرمؤمنان على عليه السلام در وصيّتنامه معروفش توجّه به يتيمان را در كنار توجّه به نماز و قرآن قرار داده، مىفرمايد:
«خدا را، خدا را، درباره يتيمان، آنها را گاهى سير و گاهى گرسنه نگذاريد و نكند با حضور شما ضايع شوند».
در حديثى از يكى از ياران پيامبر آمده است كه مىگويد: ما خدمت رسول خدا نشسته بوديم، پسر بچّهاى خدمتش آمد عرض كرد: كودكى يتيم هستم و خواهرى يتيم دارم و مادرى بيوه، از آنچه خدا به تو اطعام كرده به ما اطعام كن تا
خداوند از آنچه نزد اوست آنقدر به تو ببخشد كه خشنود شوى.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چه زيبا گفتى اى پسر، سپس رو به بلال كرد و فرمود: برو از آنچه نزد ماست بياور! بلال بيستويك خرما با خود آورد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
هفت دانه براى تو، هفت دانه براى خواهرت و هفت دانه براى مادرت.
معاذ بن جبل برخاست دستى بر سر كودك يتيم كشيد، گفت: خداوند يتيمى تو را جبران كند و تو را جانشين صالحى براى پدرت سازد (كودك يتيم از فرزندان مهاجران بود). پيامبر صلى الله عليه و آله همين حديث مورد بحث را بيان فرمود.
البتّه در جوامع گستردهاى همانند جوامع امروز ما مسلمانان بايد به كارهاى فردى در اين زمينه قناعت نكنند، بلكه بايد نيروهاى خود را متمركز كرده، يتيمان را زير پوشش برنامههاى حسابشده اقتصادى و فرهنگى و آموزشى قرار دهند و از آنها افرادى لايق براى جامعه اسلامى بسازند و اين امر مهم نياز به همكارى عمومى دارد.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 6- 11 سوره ضحى.
24
يا عَلىُّ، لَعَنَ اللّه والِدَينِ حَمَلًا وَلَدَهُما عَلى عُقوقِهِما.
يا عَلِىُّ مَن أحزَنَ والِدَيهِ فَقَد عَقَّهُما.
اى على، خدا لعنت كند والدينى كه فرزندشان را عاق كنند.
اى على، كسى كه والدين خود را محزون و غمناك كند، آنها را عاق كرده است.
بحارالانوار، ج 77، ص 60
نور هدايت
عاقّ والدين شدن منحصر به آن نيست كه مخالفت و درشتى و صدمه به آنها برساند، بلكه اگر فرزند رفتارى كند كه اسباب غصّه و كدورت پدر و مادر شود، حتّى اگر با زبان عاقّش نكنند باز مشمول عاق قرار مىگيرد، بنابراين كار عقوق بسيار باريك است و اولاد بايد رعايت خشنودى آنها را بكند.
آقا سيّد محمّد موسوى نجفى معروف به هندى كه از اتقياءِ علما و ائمّه جماعت حرم امير مؤمنان على عليه السلام است نقل مىكند از جناب شيخ باقر فرزند شيخ هادى كاظمينى مجاور نجف اشرف و ايشان از شخص مورد اعتمادى كه به دلّاكى اشتغال داشت، آن شخص پدر پيرى داشت كه به علّت كهولت و ناتوانى از انجام دادن كارهاى شخصى خود عاجز بود، در نتيجه تمام كارهاى پدر را برعهده داشت حتّى خودش او را قضاى
حاجت مىبرد. پيوسته ملازم خدمت او بود، مگر در شب چهارشنبه كه به مسجد سهله مىرفت و در آن شب به علّت شبزندهدارى در آنجا از خدمت معذور بود، ولى پس از مدّتى ترك كرد و ديگر آنجا نمىرفت. از او پرسيدم چرا رفتن به مسجد سهله را ترك كردى؟ گفت: چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم، شب چهارشنبه چهلم به تأخير افتاد، تا نزديك غروب در آن وقت بهتنهايى بيرون رفتم و با همان وضع به رفتن خود ادامه دادم تا يكسوم راه باقى ماند، مهتاب مقدارى از تاريكى شب را به روشنايى تبديل كرد، در اين هنگام شخص عربى را ديدم كه بر اسبى سوار است و به طرف من مىآيد در دل گفتم الان اين مرد راهزن مرا برهنه مىكند. همين كه به من رسيد با زبان عرب بَدَوى شروع به سخن كرد، پرسيد كجا مىروى؟ گفتم: مسجد سهله. گفت: با تو چيز خوردنى هست؟
جواب دادم: نه. فرمود: دست خود را در جيب كن. گفتم: در آن چيزى نيست. باز آن سخن را بهتندى تكرار كرد. من دست در جيب كردم و مقدارى كشمش يافتم، آنگاه فرمود: «اوصيكَ بِالعَودِ» و سه مرتبه تكرار كرد. «عَود» به زبان عرب بدوى بهمعنى پدر پير است، يعنى سفارش مىكنم تو را به پدر پيرى كه دارى. بعد ناگهان از نظرم ناپديد شد، فهميدم كه او حضرت مهدى عليه السلام بود و دانستم آن جناب راضى نيست من خدمت پدرم را ترك كنم، حتّى در شب چهارشنبه، ازاينرو ديگر به مسجد سهله نرفتم.(1)
1) منتهى الآمال، ج 2، ص 844.
25
يا عَلِىُّ، حَقُّ الوَلَدِ عَلى والِدِهِ ان يُحسِنَ اسمَهُ وَ أدَبَهُ وَ يَضَعَهُ مَوضِعاً صالِحاً وَ حَقُّ الوالِدِ عَلى وَلَدِهِ أن لا يُسَمّيهِ بِإسمِهِ وَ لا يَمشي بَينَ يَدَيهِ وَلا يَجلِسَ أمامَهُ وَ لا يَدخُلَ مَعَهُ الحَمّامَ.
اى على، حقّ اولاد بر پدر آن است كه اسم نيكويى بر وى نهد و او را مؤدّب و با كمال تربيت كند و به كسب و شغل خوبى وى را وادارد و حقّ پدر بر اولاد آن است كه او را به اسم با صداى بلند نخوانَد (يعنى او را به اسم صدا نزند) پيشاپيش او راه نرود و مقدّم بر او ننشيند و با او حمام نرود.(1)
بحارالانوار، ج 77، ص 60
نور هدايت
در اينجا مناسب است كه خاطرهاى را از آيةاللّهالعظمى مرعشى نجفى رحمه الله نقل كنيم. ايشان مىگفت: در نجف كه بوديم يك روز مادرم گفت: پدرت را صدا بزن تا بيايد براى صرف ناهار، من رفتم طبقه بالا و ديدم پدرم در حال مطالعه خوابش برده است، نمىدانستم چه كنم، با خودم گفتم خدايا امر مادر را اطاعت كنم؟
مىترسيدم با بيدار كردن ايشان از خواب باعث رنجش خاطر مباركشان شوم، خم شدم و چند بوسه بر كف پاى پدر زدم تا از خواب بيدار شد. پدرم سيّد
1) با پدر حمام نرفتن منظور قديم است كه بدون لنگ حمام مىرفتند و قهراً نظر پسر بر عورت پدر مىافتد نه مطلقاً، چون در روايت ديگرى تصريح به اين مطلب دارد.
محمود مرعشى وقتى اين علاقه و ادب و احترام را از من ديد فرمود: شهابالدّين تو هستى؟ عرض كردم: آرى آقا. پدرم دو دستش را به آسمان بلند كرد و فرمود:
پسرم، خداوند عزّتت را بالا ببَرد و تو را از خادمان اهلبيت عليهم السلام قرار دهد. آقاى مرعشى مىگفت: هر چه دارم از بركت دعاى پدر است.
26
يا عَلىُّ، صِلَةُ الرَّحِمِ تَزيدُ فِىالعُمرِ.
اى على، صله رحم و دوستى با خويشاوندان، بر عمر مىافزايد.
بحارالانوار، ج 77، ص 62
نور هدايت
اسلام براى صله رحم و كمك و حمايت و محبّت به خويشاوندان اهمّيّت فوقالعادهاى قائل شده و از قطع رحم و بريدن رابطه از خويشان و بستگان بهشدّت نهى كرده است.
اهمّيّت صله رحم تا آن پايه است كه پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله فرمود: «پيوند خويشاوندان شهرها را آباد مىسازد و بر عمرها مىافزايد هر چند انجامدهندگان آن از نيكان نباشند».
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
صِل رَحِمَكَ وَلَو بِشَربَةٍ مِن ماءٍ وَأفضَلُ ما تُوصَلُ بِهِ الرَّحِمُ كَفُّ الأذى عَنها
؛ پيوند خويشاوندى خود را حتّى با جرعهاى از آب محكم كن و بهترين راه براى خدمت به آنان اين است كه (لااقل) از تو آزار و مزاحمتى نبينند».(1)
1) كافى، ج 2، ص 151.
زشتى گناه قطع رحم بهحدّى است كه امام سجّاد عليه السلام به فرزندش نصيحت مىكند كه از مصاحبت با پنج طايفه بپرهيزد. يكى از آن پنج گروه كسانىاند كه قطع رحم كردهاند: «
يا بُنَىَّ انظُر خَمسَةً فَلا تُصاحِبهُم وَإيّاكَ وَمُصاحَبَةَ القاطِعِ لِرَحِمِهِ فَإنّي وَجَدتُهُ مَلعوناً في كِتابِ اللّهِ عزّ وَجَلَ
؛ بپرهيز از معاشرت با كسى كه قطع رحم كرده كه قرآن او را ملعون و دور از رحمت خدا شمرده است».(1)مختصر اينكه قرآن نسبت به قاطعان رحم و پيوند خويشاوندى تعبيرات شديدى دارد و احاديث اسلامى نيز آنها را سخت مذمّت كرده است.
از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند مبغوضترين عمل در پيشگاه خداوند كدام است؟
در پاسخ فرمود: «شرك به خدا» پرسيدند: بعد از آن؟ فرمود: «قطع رحم».(2)علّت اينكه اسلام نسبت به حفظ پيوند خويشاوندى اينهمه پافشارى كرده اين است كه هميشه براى اصلاح، تقويت، پيشرفت، تكامل و عظمت بخشيدن به يك اجتماع بزرگ چه از نظر جنبههاى معنوى و چه اخلاقى بايد از واحدهاى كوچك آن شروع كرد، با پيشرفت و تقويت واحدهاى كوچك، اجتماع خود به خود اصلاح خواهد شد.
اسلام براى عظمت مسلمانان از اين روش به نحو كاملترى بهرهبردارى كرده است و دستور به اصلاح واحدهايى داده كه معمولًا افراد از كمك و اعانت و عظمت بخشيدن به آن رويگردانند، زيرا تقويت بنيه كسانى را توصيه مىكند كه خونشان در رگ و پوست هم در گردش است، اعضاى يك خانوادهاند، و پيداست هنگامى كه اجتماعات كوچك خويشاوندى نيرومند شد عمر انسان نيز طولانى مىشود و در نتيجه موجب عمران شهرها مىگردد. شايد حديثى كه مىگويد: «صله رحم باعث آبادى شهرها مىشود» اشاره به همين معنى باشد.
27
يا عَلىُّ، تارِكُ الصَّلاةِ يَسألُ الرَّجعَةَ الَى الدُّنيا وَ ذلِكَ قَولُ اللّهِ تَعالى
«حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبّ ارْجِعُونِ».(1)
اى على، كسى كه نماز را ترك كرده طلب مىكند برگشت به اين دنيا را و اين سخن خداوند است كه مىفرمايد: (آنها همچنان به راه غلط خود ادامه مىدهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد مىگويد: پروردگارا، مرا بازگردانيد.
بحارالانوار، ج 77، ص 58
نور هدايت
يكى از علل سهلانگارى كردن افراد در نماز شايد ندانستن آثار نماز در انسان است، لذا در اينجا به ده اثر نماز اشاره مىكنيم:
نماز چيزى نيست كه فلسفهاش بر كسى مخفى باشد، ولى دقّت در متن آيات و روايات اسلامى ما را به ريزهكارىهاى بيشترى در اين زمينه رهنمون مىشود:
1) سوره مؤمنون، آيه 99.
همان «ذكر اللّه» كه در آيه 45 سوره عنكبوت مىفرمايد: «نماز را برپا دار كه نماز (انسان را) از زشتىها بازمىدارد و خداوند مىداند شما چه كارهايى مىكنيد».
گفتند: نه. فرمود: نماز مانند اين آب جارى است، هرگاه انسان نماز مىخوانَد، گناهانى كه در ميان دو نماز مرتكب شده از بين مىرود».
به اين ترتيب جراحاتى كه بر روح و جان انسان از گناه مىنشيند، با مَرهَم نماز التيام مىيابد و زنگارهايى كه بر قلب مىنشيند زدوده مىشود.
و مىدانيم كه «ايمان» و «تقوا» نيرومندترين سد در برابر گناه هستند و اين همان چيزى است كه در قرآن به عنوان نهى از فحشا و منكرات بيان شده و همان است كه در احاديث متعدّدى مىخوانيم: افراد گناهكارى بودند كه شرح حال آنها را براى پيشوايان اسلام بيان كردند و آنها فرمودند: غم مخوريد، نماز آنها را اصلاح مىكند و كرد.
به همين دليل امام على عليه السلام در آن حديث معروف كه فلسفههاى عبادات اسلامى در آن منعكس شده، بعد از ايمان، نخستين عبادت را كه نماز است با همين هدف تبيين مىكند و مىفرمايد: «خداوند ايمان را براى پاكسازى انسانها از شرك واجب كرده است و نماز را براى پاكسازى از كبر».
تكرار اين عمل در شبانهروز آنهم با تكيه بر روى صفات خدا، رحمانيّت و رحيميّت و عظمت او بهخصوص با كمك گرفتن از سورههاى قرآنى بعد از حمد كه بهترين دعوتكننده بهسوى نيكىها و پاكىهاست، اثر قابل ملاحظهاى در پرورش فضايل اخلاقى در وجود انسان دارد.
در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه درباره فلسفه نماز فرمود:
«نماز وسيله تقرّب هر پرهيزگارى به خداست».
در حديث معروفى مىخوانيم كه امير مؤمنان على عليه السلام در وصاياى خود بعد از آنكه فرق مباركش با شمشير ابن ملجم جنايتكار شكافته شد فرمود: «
اللّهَ اللّهَ فِى
الصَّلاةِ فَإِنَّها عَمودُ دِينِكُم
؛ خدا را، خدا را درباره نماز، چرا كه ستون دين شماست».(1)مىدانيم هنگامى كه عمود خيمه در هم بشكند يا سقوط كند، هرقدر طنابها و ميخهاى اطراف محكم باشد اثرى ندارد، همچنين وقتى ارتباط بندگان با خدا از طريق نماز از بين برود اعمال ديگر را از دست خواهد داد.
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
إنَّ أوَّلَ ما يُحاسبُ بِهِ العَبدُ الصَّلاةُ فإن قُبِلَت قُبِلَ سائِرُ عَمَلِهِ وَإن رُدَّت رُدَّ عَلَيهِ سائِرُ عَمَلِهِ
؛ نخستين چيزى كه در قيامت بنده به آن حسابرسى مىشود نماز است، اگر پذيرفته شد، ساير اعمالش قبول مىشود، و اگر رد شود ساير اعمالش نيز رد خواهد شد».(2)شايد به اين دليل كه نماز رمز ارتباط خلق و خالق است و اگر بهطور صحيح بهجا آورده شود، قصد قربت و اخلاص كه شرط قبولى ساير اعمال است در او زنده مىشود وگرنه بقيّه اعمالش آلوده و از درجه اعتبار ساقط مىشود.
نماز قطع نظر از محتواى خودش با توجّه به شرايط صحّت، دعوت به پاكسازى زندگى مىكند، زيرا مىدانيم مكان نمازگزار، لباس نمازگزار، فرشى كه بر آن نماز مىخواند، آبى كه با آن وضو مىگيرد و غسل مىكند، محلّى كه در آن غسل و وضو انجام مىشود بايد از هرگونه غصب و تجاوز به حقوق ديگران پاك باشد. كسى كه آلوده به تجاوز و ظلم، ربا، غصب، كمفروشى، رشوهخوارى و كسب اموال حرام باشد چگونه مىتواند مقدّمات نماز را فراهم كند؟ بنابراين تكرار نماز در پنج نوبت در شبانهروز خود دعوتى است به رعايت حقوق ديگران.
نماز علاوه بر شرايط صحّت، شرايط قبول و به تعبير ديگر، شرايط كمال دارد كه رعايت آنها نيز يك عامل مؤثّر براى ترك بسيارى از گناهان است.
در كتابهاى فقهى و منابع حديث امور زيادى بهعنوان موانع قبول نماز ذكر
شده است، از جمله شرب خمر است كه در روايات آمده: «نماز شرابخوار تا چهل روز قبول نخواهد شد مگر اينكه توبه كند».
و در روايات تصريح شده است كه نماز كسى كه زكات نمىپردازد قبول نخواهد شد و همچنين روايات ديگرى كه مىگويد: خوردن غذاى حرام، يا عُجب و خودبينى از موانع قبول نماز است، پيداست كه فراهم كردن اين شرايط قبولى تا چه حد سازنده است.
همه اينها فوايدى است كه در نماز قطع نظر از مسأله جماعت وجود دارد و اگر ويژگى جماعت را بر آن بيفزاييم- كه روح نماز همان جماعت است- ارزش و اهمّيّتى صدچندان پيدا مىكند.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 45 سوره عنكبوت.
28
يا عَلىُّ، تارِكُ الحَجّ وَهُوَ يَستَطيعُ كافِرٌ قالَ اللّهُ تَبارَكَ وَتَعالى
«وَلِلَّهِ عَلَىالنَّاسِ حِجُالْبَيْتِ مَنِاسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِىٌّ عَنِالْعَالَمِينَ».(1)
يا عَلىُّ، مَن سَوَّفَ الحَجَّ حَتّى يَموتَ بَعَثَهُ اللّهُ يَومَالقِيامَةِ يَهودِيّاً أو نَصرانِيّاً.
اى على، كسى كه استطاعت مالى دارد ولى حج بهجا نياورد كافر است، خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: «و براى خدا بر مردم (واجب) است كه آهنگ خانه (او) كنند، آنها كه توانايى رفتن بهسوى آن دارند. و هركس كفر ورزد (و حج را ترك كند، به خود زيان رسانده)، و خداوند از همه جهانيان بىنياز است».
اى على، كسى كه مسامحه كند در فريضه حج و حج نكرده بميرد خداوند او را در قيامت يهودى يا نصرانى برمىانگيزد.
بحارالانوار، ج 77، ص 58
نور هدايت
مراسم پرشكوه حج همچون عبادات ديگر داراى بركات و آثار فراوانى در فرد وجامعه اسلامىاست كه اگرطبق برنامه صحيح انجام پذيرد واز آن بهرهبردارى درستى شود مىتواند هر سال منشأ تحوّل تازهاى در جوامع اسلامى گردد.
1) سوره آل عمران، آيه 97.
اين مناسك بزرگ در حقيقت داراى چهار بعد است كه هر يك از ديگرى ريشهدارتر و پرسودتر است. اين چهار بُعد عبارتند از:
مهمترين فلسفه حج همان دگرگونى اخلاقى است كه در انسانها به وجود مىآورد. مراسم «احرام» انسان را بهكلّى از تعيّنات مادّى و امتيازات ظاهرى و لباسهاى رنگارنگ و زر و زيور بيرون مىبَرد و با تحريم لذايذ و پرداختن به خودسازى كه از وظايف مُحرم است، او را از جهان مادّه جدا كرده و در عالمى از نور و روحانيّت و صفا فرو مىبَرد و آنان كه در حال عادى بار سنگين امتيازات موهوم و درجهها و مدالها را بر دوش خود احساس مىكنند يكمرتبه سبكبار و راحت و آسوده مىكند.
سپس مراسم حج يكى پس از ديگرى انجام مىگيرد، مراسمى كه علاقههاى معنوى انسان را لحظهبهلحظه با خدايش محكمتر و رابطه او را نزديكتر و قوىتر مىسازد، او را از گذشته تاريك و گناهآلودش بريده و به آيندهاى روشن و پر از صفا و نور پيوند مىدهد.
توجّه به اين حقيقت كه مراسم حج در هر قدم يادآور خاطرات ابراهيم بتشكن و اسماعيل ذبيحاللّه و مادرش هاجر است و مجاهدتها و گذشتها و ايثارگرى آنها را در برابر چشمان انسان مجسّم مىكند و نيز توجّه به اينكه سرزمين مكّه بهطور عام و مسجدالحرام و خانه كعبه و محلّ طواف بهطور خاص يادآور خاطرات پيامبر اعظم و پيشوايان بزرگ و مجاهدتهاى مسلمانان صدر اوّل اسلام است، اين انقلاب اخلاقى عميقتر مىشود بهگونهاى كه در هر گوشهاى از مسجدالحرام و سرزمين مكّه، انسان چهره پيامبر صلى الله عليه و آله و على و ساير پيشوايان بزرگ را مىبيند و صداى آواى حماسههاى آنها را مىشنود.
آرى اينها همه دستبهدست هم مىدهند و زمينه يك انقلاب اخلاقى را در دلهاى آماده فراهم مىسازند و به گونهاى وصفناشدنى ورق زندگانى انسان را برمىگردانند و صفحه نوينى در حيات او آغاز مىكنند. بىجهت نيست كه در
روايات اسلامى مىخوانيم: «هر كه حج را كامل بهجا آورَد، از گناهان خود بيرون مىآيد مانند روزى كه از مادر زاده شده است».
آرى، حج براى مسلمانان يك تولّد ثانوى است، تولّدى كه آغازگر يك زندگى نوين انسانى است.
البتّه ناگفته پيداست كه اين بركات و آثار نه براى كسانى است كه از حج تنها به پوستهاى از آن قناعت كرده و مغز آن را به دور افكندهاند و نه براى آنها كه حج را وسيله تفريح و سير و سياحت يا تظاهر و ريا و تهيّه وسايل مادّى قرار داده و هرگز به روح آن واقف نشدهاند، بلكه تنها براى كسانى است كه به عمق و معناى آن رسيدهاند.
به گفته يكى از فقهاى بزرگ اسلام، مراسم حج در عين اينكه خالصترين و عميقترين عبادات را عرضه مىكند، مؤثّرترين وسيله براى پيشبرد اهداف سياسى اسلام است.
روح عبادت توجّه به خدا و روح سياست توجّه به خلق خداست. اين دو در حج چنان به هم آميختهاند كه تار و پود يك پارچه به حساب مىآيند.
حج عامل مؤثّرى براى وحدت صفهاى مسلمانان است.
حج عامل مبارزه با تعصّبات ملّى و نژادپرستى و محدود شدن در حصار مرزهاى جغرافيايى است.
حج وسيلهاى است براى شكستن سانسورها و از بين بردن خفّت نظامهاى ظالمانهاى كه در كشورهاى اسلامى حكمفرما مىشود.
حج وسيلهاى است براى انتقال اخبار سياسى كشورهاى اسلامى از هر نقطه به نقطه ديگر و سرانجام حج عامل مؤثّرى است براى شكستن زنجيرهاى اسارت و استعمار و آزاد ساختن مسلمين.
و به همين دليل در آن ايّام كه حاكمان جبّار همچون بنىاميّه و بنىعبّاس بر سرزمينهاى مقدّس اسلامى حكومت مىكردند و هرگونه تماس ميان قشرهاى
مسلمان را زير نظر مىگرفتند تا هر حركت آزادىبخش را سركوب كنند، فرا رسيدن موسم حج دريچهاى بود بهسوى آزادى و تماس قشرهاى جامعه بزرگ اسلامى با يكديگر و طرح مسائل مختلف سياسى. بر همين اساس، اميرمؤمنان على عليه السلام هنگامى كه فلسفه فرايض و عبادات را برمىشمرَد درباره حج مىفرمايد:
«خداوند مراسم حج را براى تقويت آيين اسلام تشريع كرد».
بىجهت نيست كه يكى از سياستمداران معروف بيگانه در گفتار پرمعناى خود مىگويد: واى به حال مسلمانان اگر معناى حج را نفهمند و واى به حال دشمنانشان اگر معناى حج را درك كنند.
و حتّى در روايات اسلامى، حج بهعنوان جهاد افراد ضعيف شمرده شده، جهادى كه حتّى پيرمردان و پيرزنان ناتوان با حضور در صحنه آن مىتوانند شكوه و عظمت امّت اسلامى را منعكس سازند و با حلقههاى تو در توى نمازگزاران گرد خانه خدا و سردادن آواى وحدت و تكبير، پشت دشمنان اسلام را بلرزانند.
ارتباط قشرهاى مسلمان در ايّام حج مىتواند مؤثّرترين عامل مبادله فرهنگى و انتقال فكرها در آيد.
خصوصاً با توجّه به اين نكته كه اجتماع شكوهمند حج، نماينده طبيعى و واقعى همه قشرهاى مسلمانان جهان است. در روايات اسلامى مىخوانيم كه يكى از فوايد حج نشر اخبار و آثار رسول خدا صلى الله عليه و آله به تمام جهان اسلام است.
هشام بن حكم مىگويد از امام صادق عليه السلام درباره فلسفه حج و طواف كعبه پرسيدم، حضرت فرمود: «خداوند اين بندگان را آفريد ... و فرمانهايى در طريق مصلحت دين و دنيا به آنها داد، از جمله اجتماع مردم شرق و غرب را (در آيين حج) مقرّر داشت تا مسلمانان بهخوبى يكديگر را بشناسند و از حال هم آگاه شوند و هر گروهى سرمايههاى تجارى را از شهرى به شهر ديگر منتقل كنند ...
و براى اينكه آثار پيامبر صلى الله عليه و آله و اخبار او شناخته شود، مردم آنها را به خاطر آورند
و هرگز فراموش نكنند».
به همين دليل در دورانهاى خفقانبارى كه خلفا و سلاطين جور اجازه نشر اين احكام را به مسلمانان نمىدادند آنها با استفاده از اين فرصت، مشكلات خود را حل مىكردند و با تماس گرفتن با ائمّه هدى عليهم السلام و علماى بزرگ دين پرده از چهره قوانين اسلام و سنّت پيامبر صلى الله عليه و آله برمىداشتند.
از سوى ديگر، حج مىتواند به يك كنگره عظيم فرهنگى مبدّل شود و انديشمندان جهان اسلام در ايّامى كه در مكّهاند گرد هم آيند و افكار وابتكارات خود را به ديگران عرضه دارند.
برخلاف آنچه برخى فكر مىكنند، استفاده از كنگره عظيم حج براى تقويت پايههاى اقتصادى كشورهاى اسلامى نهتنها با روح حج منافات ندارد، بلكه طبق روايات يكى از فلسفههاى آن را تشكيل مىدهد.
چه مانعى دارد مسلمانان در آن اجتماع بزرگ پايه يك بازار مشترك اسلامى را بگذارند و زمينهاى مبادلاتى و تجارى را در ميان خود بهگونهاى فراهم سازند كه نه منافعشان به جيب دشمنانشان بريزد و نه اقتصادشان وابسته به اجانب باشد.
اين دنياپرستى نيست، بلكه عين عبادت و جهاد است.
لذا در همان روايت هشام بن حكم از امام صادق عليه السلام ضمن بيان فلسفههاى حج بهطور صريح به اين موضوع اشاره شده كه يكى از اهداف حج، تقويت تجارت مسلمانان و تسهيل روابط اقتصادى است.
و در حديث ديگرى از همان امام در تفسير آيه «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَّبّكُمْ»(1)مىخوانيم كه فرمود: «منظور از اين آيه كسب روزى است، هنگامى كه انسان از احرام بيرون آيد و مناسك حج را بهجا آورَد، در همان موسم حج خريدوفروش كنند (واين موضوع نهتنها گناه ندارد بلكه داراى ثواب است)».
1) سوره بقره، آيه 198.
مختصر اينكه عبادت بزرگ حج اگر بهطور صحيح و كامل بهرهبردارى شود و زائران خانه خدا در آن ايّام كه در آن سرزمين مقدّس حضور فعّال دارند و دلهايشان آماده است از اين فرصت بزرگ براى حلّ مشكلات گوناگون جامعه اسلامى با تشكيل كنگرههاى مختلف سياسى و فرهنگى و اقتصادى استفاده كنند، اين عبادت مىتواند از هر نظر مشكلگشا باشد. شايد به همين دليل است كه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «مادام كه خانه كعبه برپاست، اسلام هم برپاست».(1)و در حديثى امام على عليه السلام فرمود:
«اللّه اللّه في بَيتِ رَبّكُم لا تُخلُوهُ ما بَقيتُم فَإنَّهُ إن تُرِكَ لَم تُناظَرُوا
؛ خدا را، خدا را در مورد خانه پروردگارتان، هرگز آن را خالى نگذاريد كه اگر آن را ترك گوييد، مهلت الهى از شما برداشته مىشود».(2)و نيز به خاطر اهمّيّت اين موضوع است كه فصلى در روايات اسلامى تحت اين عنوان گشوده است كه اگر يك سال مسلمانان بخواهند حج را تعطيل كنند بر حكومت اسلامى واجب است كه بهاجبار آنها را به مكّه بفرستد.
29
يا عَلىُّ، مَن مَنَعَ قيراطاً مِن زَكاةِ مالِهِ فَلَيسَ بِمؤمِنٍ وَلا مُسلِمٍ وَلا كَرامَةَ.
اى على، هركه قيراطى از زكات مالش را نپردازد نه مؤمن است و نه مسلمان و نه ارزشى در پيشگاه خدا دارد.
بحارالانوار، ج 77، ص 58
نور هدايت
افزون بر حديث مورد بحث، آيه شريفه « «الَّذِينَ لَايُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ بِالْأَخِرَةِ هُمْ كَافِرُونَ»؛ كسانى كه زكات نمىپردازند و آخرت را منكرند».(1)با تعبير تكاندهندهاش تأكيد ديگرى است بر اهمّيّت اين فريضه اسلامى؛ خواه بهمعناى زكات واجب باشد يا به مفهوم وسيع و گستردهتر.
«زكات» يكى از عوامل مهمّ عدالت اجتماعى و مبارزه با فقر و محروميّت و پركردن فاصلههاى طبقاتى و تقويت بنيه مالى حكومت اسلامى و پاكسازى روح و جان از حبّ دنيا و مالپرستى و وسيله بسيار مؤثّرى است براى قرب الهى.
در روايات اسلامى تعبيراتى آمده كه نشان مىدهد ترك زكات در حدّ كفر است و شبيه تعبيرى است كه در آيات 6 تا 8 سوره فصّلت آمده، از جمله:
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه از جمله وصاياى رسول خدا صلى الله عليه و آله به
1) سوره فصلّت، آيه 7.
امام على عليه السلام اين بود: «
يا علىُّ، كَفَرَ باللّهِ العَظِيمِ مِن هذِهِ الامَّةِ عَشَرَةٌ: ... وَمانِعُ الزّكاةِ ...
يا عَليُّ مَن مَنَع قيراطاً مِن زَكاةِ مالِهِ فَلَيسَ بمؤمِنٍ وَلا بِمُسلِمٍ وَلا كَرامَةَ. يا عليُّ تارِكُ الزّكاةِ يَسألُ الرَّجعَةَ إلى الدُّنيا وَذلِكَ قَولُ اللّه تَبارَكَ وَتَعالى
«حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبّ ارْجِعُونِ»(1)اى على، ده طايفه از اين امّت به خداوند بزرگ كافر شدهاند و يكى از اين ده گروه را مانع الزكاة شمرد ... سپس فرمود: اى على، هر كه قيراطى از زكات مالش را نپردازد نه مؤمن است و نه مسلمان و نه ارزشى در پيشگاه خدا دارد. اى على، ترككننده زكات هنگام مرگ تقاضاى بازگشت به اين دنيا (براى جبران گناه عظيم خود مىكند، امّا پذيرفته نمىشود) و اين همان است كه خداوند در قرآن به آن اشاره فرموده: (آنان همچنان به راه غلط خود ادامه مىدهند) تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، مىگويد: پروردگارا، مرا بازگردانيد».(2)در حديث ديگرى امام صادق عليه السلام فرمود: «
إنَّ اللّهَ فَرَضَ لِلفُقَراءِ في أموالِ الأغنِياءِ فَريضَةً لا يُحمَدُونَ بأدائِها وَهِىَ الزَّكاةُ بِها حَقَنُوا دِماءَهُم وَبِها سُمُّوا مُسلمينَ
؛ خداوند بزرگ براى فقيران در اموال اغنيا فريضهاى قرار داده كه جز با اداى آن شايسته ستايش نيستند و آن زكات است كه با آن خون خود را حفظ مىكنند و نام مسلمان بر ايشان نهاده مىشود».(3)و در حديث ديگرى فرمود: «
مَن مَنَعَ قيراطاً مِن الزَّكاةِ فَليَمُت إن شاءَ يَهودِيّاً أو نَصرانِيّاً
؛ هر كه قيراطى از زكات را منع كند يا بايد يهودى از دنيا برود يا نصرانى».(4)
30
يا عَلِىُّ، دِرهَمُ رِبا اعظَمُ عِندَاللّهِ مِن سَبعينَ زَنيَةٍ كُلُّها بِذاتِ مَحرَمٍ.
يا عَلىُّ، الرّبا سَبعونَ جُزءاً فَأيسَرُهُ مِثلُ أن يَنكِحَ الرَّجُلُ امَّهُ فى بَيتِ اللّهِ الحَرامِ.
اي على، يك درهم از كسب ربا، بزرگتر است نزد خدا از هفتاد زنا كه با محارم واقع شود.
اى على، ربا هفتاد قسم است، سهلترين آنها مانند اين است كه مردى با مادرش در خانه خدا (مسجدالحرام) زنا كند.
بحارالانوار، ج 77، ص 58
نور هدايت
در اينجا به دو مطلب بايد توجّه كرد و آن منطق رباخواران و زيانهاى رباخوارى است.
قرآن درباره منطق رباخواران در آيه 275 سوره بقره مىفرمايد: « «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرّبَا»؛ اين به خاطر آن است كه مىگفتند:
بيع (و داد و ستد) مانند رباست».
آنها مىگويند چه تفاوتى ميان تجارت و رباخوارى است؟ يعنى هر دو از انواع مبادلهاند كه طرفين با اراده و اختيار خود آن را انجام مىدهند.
قرآن در پاسخ مىگويد: «خداوند بيع و تجارت را حلال كرده و ربا را حرام».
يعنى ميان اين دو تفاوت روشنى است و نبايد آنها را با هم مقايسه كرد.
«وَأَحَلَّ اللَّهُ البَيْعَ وَحَرَّمَ الرّبَا».
البتّه قرآن شرح بيشترى در مورد اين تفاوت نداده است، گويا بهخاطر وضوح آن بوده، زيرا اوّلًا در خريد و فروشهاى معمولى هر دو طرف بهطور يكسان در معرض سود و زيان هستند، گاهى هر دو سود مىكنند، گاهى هر دو زيان، گاهى يكى سود و ديگرى زيان مىكند، در حالى كه در (معاملات ربوى) رباخوار هيچگاه زيان نمىبيند و تمام زيانهاى احتمالى بر دوش طرف مقابل سنگينى خواهد كرد و به همين دليل است كه مؤسّسات ربوى روزبهروز وسيعتر و سرمايهدارتر مىشوند و در برابر تحليل رفتن طبقات ضعيف، دائم بر حجم ثروتشان افزوده مىشود.
ثانياً در تجارت و خريد و فروش معمولى طرفين در مسير (توليد و مصرف) گام برمىدارند، در صورتى كه رباخوار هيچ عمل مثبتى در اين زمينه ندارد.
ثالثاً با شيوع رباخوارى سرمايهها در مسير ناسالم مىافتد و پايههاى اقتصاد كه اساس اجتماع است متزلزل مىشود، در حالى كه تجارت صحيح موجب گردش سالم ثروت است.
و رابعاً رباخوارى منشأ دشمنىها و جنگهاى طبقاتى است، در حالى كه تجارت صحيح چنين نيست و هرگز جامعه را به زندگى طبقاتى و جنگهاى ناشى از آن سوق نمىدهد.(1)
رباخوارى تعادل اقتصادى را در جامعه به هم مىزند و ثروتها را در يك قطب اجتماع جمع مىكند، زيرا جمعى بر اثر آن فقط سود مىبرند و زيانهاى اقتصادى متوجّه جمعى ديگر مىشود. اگر مىشنويم كه فاصله ميان كشورهاى ثروتمند و فقير جهان روزبهروز بيشتر مىشود، يك عامل آن همين است و به دنبال آن جنگهاى خونين شكل مىگيرد.
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 275 سوره بقره.
رباخوارى نوعى تبادل اقتصادى ناسالم است كه عواطف و پيوندها را سست مىكند و بذر كينه و دشمنى را در دلها مىپاشد.
در واقع رباخوارى بر اين اصل استوار است كه رباخوار فقط سود پول خود را مىبيند و هيچ توجّهى به زيان بدهكار ندارد. اينجاست كه بدهكار چنين مىفهمد كه رباخوار پول را وسيله بيچاره ساختن او و ديگران قرار داده است.
درست است كه ربادهنده بر اثر احتياج تن به ربا مىدهد، امّا هرگز اين بىعدالتى را فراموش نخواهد كرد و حتّى كار به جايى مىرسد كه فشار پنجه رباخوار را هر چه تمامتر بر گلوى خود احساس مىكند. اينجاست كه سراسر وجود بدهكار بيچاره به رباخوار لعنت و نفرين مىفرستد، تشنه خون او مىشود، او با چشم خود مىبيند كه هستى و درآمدى كه به قيمت جانش تمام شده به جيب رباخوار ريخته مىشود، در اين شرايط بحرانى است كه دهها جنايت وحشتناك رخ مىدهد، بدهكار گاه دست به خودكشى مىزند و گاهى بر اثر شدّت ناراحتى، طلبكار را با وضع فجيعى مىكُشد و گاهى به صورت يك بحران اجتماعى و انفجار عمومى و انقلاب همگانى درمىآيد.
اين گسستگى پيوند تعاون و همكارى، در ميان ملّتها و كشورهاى ربادهنده و رباگيرنده نيز آشكارا به چشم مىخورد. ملّتهايى كه مىبينند ثروتشان بهعنوان ربا به جيب ملّت ريخته مىشود با بغض و كينه و نفرتى خاص به آن ملّت مىنگرند و در عين اينكه نياز به قرض داشتهاند منتظرند روزى عكسالعمل مناسبى از خود نشان دهند.
اين است كه مىگوييم رباخوارى از نظر اخلاقى اثر فوقالعاده بدى در روحيّه وامگيرنده بر جاى مىنهد و كينه او را در دل خود مىيابد و پيوند تعاون و همكارى اجتماعى را بين افراد و ملّتها سست مىكند.
در روايات اسلامى در ضمن جمله كوتاه و پرمعنايى به اثر سوءِ اخلاقى ربا اشاره شده است. در كتاب وسائل الشيعه در مورد علّت تحريم ربا مىخوانيم كه
هشام بن سالم مىگويد امام صادق عليه السلام فرمود: «
انَّما حَرَّمَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ الرّبا لَكَيلا يَمتَنِعَ النّاسُ مِن اصْطِناعِ المَعروفِ؛
خداوند ربا را حرام كرده تا مردم از كار نيك امتناع نورزند».(1)
1) كافى، ج 5، ص 146.
31
يا عَلىُّ، فِى الزّنا سِتُّ خِصالٍ، ثَلاثٌ مِنها فِىالدُّنيا وَثَلاثٌ مِنها فِىالآخِرَةِ.
أمّا التّي فِىالدُّنيا فَيَذهَبُ بِالبَهاءِ وَ يُعَجّلُ الفَناءَ وَيَقطَعُ الرّزقَ وَأمّا التّي فِىالآخِرَةِ فَسُوءُ الحِسابِ وَسَخَطُ الرَّحمانِ وَالخُلودُ فِىالنّار.
اى على، در زنا شش اثر سوء است: سه در دنيا و سه در آخرت، امّا آنها كه در دنياست: آبرو بَرَد و زودتر نابود سازد و رشته روزى ببَرد. امّا آنچه در آخرت است:
سختگيرى هنگام حساب و خشم خداى رحمان و خلود (هميشه ماندن) در آتش دوزخ است.
بحارالانوار، ج 77، ص 58
نور هدايت
در جامعهاى كه فرزندان نامشروع و بىپدر فراوان شوند روابط اجتماعى كه بر پايه روابط خانوادگى بنيان شده سخت دچار تزلزل مىشود.
براى پى بردن به اهمّيّت اين موضوع كافى است يك لحظه چنين فكر كنيم كه
چنانچه زنا در كلّ جامعه انسانى مجاز و ازدواج برچيده شود، فرزندان بىهويّتى كه در چنين شرايطى متولّد شوند تحت پوشش و حمايت هيچكس نيستند، نه در آغاز تولّد و نه هنگام بزرگ شدن.
از اين گذشته، از عنصر محبّت كه نقش تعيينكنندهاى در مبارزه با جنايتها و خشونتها دارد محروم مىشوند و جامعه انسانى به يك جامعه كاملًا حيوانى تؤام با خشونت در همه ابعاد مبدّل مىگردد.
اين عمل ننگين سبب انواع برخوردها و كشمكشهاى فردى و اجتماعى در ميان هوسبازان است. داستانهايى را كه برخى از چگونگى وضع محلّههاى بدنام و مراكز فساد نقل كرده و نوشتهاند بهخوبى بيانگر اين واقعيّت است كه در كنار انحرافات جنسى بدترين جنايات رخ مىدهد.
تجربه نشان داده و علم ثابت كرده است كه اين عمل باعث اشاعه انواع بيمارىهاست و با تمام تشكيلاتى كه براى مبارزه با عواقب و آثار آن امروز فراهم كردهاند باز آمار نشان مىدهد كه تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را از دست داده و مىدهند.
اين عمل غالباً سبب سقط جنين و كشتن فرزندان و قطع نسل مىشود، زيرا چنين زنانى هرگز حاضر به نگهدارى اينگونه فرزندان نيستند و اصولًا وجود فرزند مانع بزرگى بر سر راه ادامه اعمال شوم آنان است، لذا هميشه سعى مىكنند آنها را از ميان ببرند.
نبايد فراموش كرد كه هدف از ازدواج تنها مسأله اشباع غريزه جنسى نيست، بلكه اشتراك در تشكيل زندگى و انس روحى و آرامش فكرى و تربيت فرزندان و همكارى در همه شؤون حيات، از آثار ازدواج است كه بدون اختصاص زن و مرد به يكديگر و تحريم زنا هيچيك از اينها امكانپذير نيست.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 32 سوره اسراء.
32
يا عَلىُّ، مَن خافَ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ أخافَ مِنهُ كُلَّ شَىءٍ وَمَن لَم يَخَفِ اللّهُ أخافَهُ اللّهُ مِن كُلّ شَىءٍ.
اى على، كسى كه از خداوند عزّ و جل مىترسد همه چيز از او مىترسد، و كسى كه از خداوند نترسد خداوند او را از همه چيز مىترسانَد.
بحارالانوار، ج 77، ص 49
نور هدايت
خشيت و خداترسى نتيجه هدايت بهسوى خداست. آرى ثمره درخت هدايت و توحيد همان احساس مسؤوليّت در برابر خداوند بزرگ است، چرا كه هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمىشود.
از اين جملات استفاده مىشود كه هر كه عالم واقعى شده باشد در برابر وظايف خود احساس مسؤوليّت شديد دارد. به عبارت ديگر، اهل علماند نه اهل سخن، براى اينكه علم بىعمل دليل بر عدم خشيت است.
در روايتى امام سجّاد عليه السلام فرمود: «
وَمَا العِلمُ باللّهِ وَالعَمَلُ إلّاإلفانِ مُؤتَلِفانِ فَمَن عَرَفَ اللّهَ خافَهُ وَحَثَّهُ الخَوفُ على العَمَلِ بِطاعَةِ اللّهِ وَإنَّ أربابَ العِلمِ وَأتباعَهُم الّذينَ
عَرَفُوا اللّهَ فَعَمِلوا لَهُ وَرَغِبوا إلَيهِ
؛ علم و عمل دو دوست صميمىاند، كسى كه خدا را بشناسد از او مىترسد و همين ترس او را وادار به عمل و اطاعت فرمان خدا مىكند، صاحبان علم و پيروان آنها كسانىاند كه خدا را بهخوبى شناختهاند و براى او عمل مىكنند و به او عشق مىورزند».(1)در حديث ديگرى آمده است كه: «
أعلَمُكُم بِاللّهِ أخوَفُكُم لِلّهِ
؛ از همه شما عالمتر كسى است كه ترسش از خدا از همه بيشتر باشد».(2)
از آنجا كه ممكن است كسى ايمان به روز جزا داشته باشد امّا خود را مشمول مجازات نشمرد، قرآن مىگويد: آنها هرگز خود را در امان نمىبينند. يعنى دائماً احساس مسؤوليّت مىكنند، حسنات خود را ناچيز و سيّئاتشان را بزرگ مىشمارند. لذا در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است: «
في وَصِيَّةِ لُقمانَ: خَفِ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ خِيفَةً لَو جِئتَهُ بِبِرّ الثَّقَلَينِ لَعَذَّبَكَ وَارجُ اللّهَ رَجاءً لَو جِئتَهُ بِذُنوبِ الثَّقَلَينِ لَرَحِمَكَ
؛ چندان از خدا ترسان باش كه اگر تمام حسنات مردم روى زمين را بياورى احتمال بده كه از تو نپذيرد و چندان به او اميدوار باش كه اگر تمام گناهان اهل زمين را داشته باشى احتمال بده تو را بيامرزد».(3)
33
يا عَلِىُّ، لَيسَ عَلَى النّساءِ جُمعَةٌ وَلا جَماعَةٌ وَلا إقامَةٌ وَلا عِيادَةُ مَريضٍ وَلا اتّباعُ جَنازَةٍ وَلا هَروَلَةٌ بَينَ الصَّفا وَالمَروَةِ وَلا إستِلامُ الحَجَرِ وَلا حَلقٌ وَلا تَوَلّي القَضاءَ وَلا تُستَشارُ وَلا تَذبَحُ الّا عِندَ الضَّرورَةِ وَلا تَجهَرُ بِالتَّلبِيَةِ وَلا تُقيمُ عِندَ قَبرٍ وَلا تَسمَعُ الخُطبَةَ وَلا تَتَولّى التَّزويجَ وَلا تَخرُجُ مِن بَيتِ زَوجِها الّا بِإذنِهِ فَإن خَرَجَت بِغَيرِ اذنِهِ لَعَنَها اللّهُ وَجَبَرئيلُ وَميكائيلُ وَلا تُعطي مِن بَيتِ زَوجِها شَيئاً الّا بِاذنِهِ وَلا تَبيتُ وَزَوجُها عَلَيها ساخِطٌ وَان كانَ ظالِماً لَها.
اى على، زنان وظيفه ندارند نماز جمعه بخوانند و نه به نماز جماعت رفتن و نه اذان گفتن ونه اقامه گفتن و نه عيادت بيمار و نه دنبال جنازه رفتن و نه در ميان مروه و صفا هروله كردن و نه حجرالاسود را لمس كردن يا بوسيدن و نه سر را تراشيدن و نه منصب و قضاوت را متصدّى شدن و نبايد طرف مشورت قرار بگيرند و سر حيوانى را نبايد ببُرند، مگر در حال ناچارى. لبّيكهاى احرام را نبايد بلند بگويند و نبايد نزد قبرى بايستند، نبايد خطبه بشنوند و نه كار ازدواج را به دست گيرند و نبايد از خانه شوهر بيرون روند مگر با اجازه شوهر و چنانچه بىاجازه شوهر بيرون رفتند خدا و جبرئيل و ميكائيل او را لعنت مىكنند و نبايد از خانه شوهر چيزى به كسى بدهند مگر با اجازه شوهر و شبى را سر به بالين نگذارند در حالى كه شوهر نسبت به او خشمگين باشد اگرچه شوهرشان به آنها ستم كرده باشد.
بحارالانوار، ج 77، ص 54
نور هدايت
قرآن مجيد زن و مرد را در پيشگاه خدا و در وصول به مقامات معنوى در شرايط مشابه يكسان مىشمارد و هرگز اختلاف جنسيّت و تفاوت ساختمان جسمانى و به دنبال آن پارهاى از تفاوتها در مسؤوليّتهاى اجتماعى را دليل بر تفاوت ميان اين دو از نظر به دست آوردن تكامل انسانى نمىشمارد، بلكه هر دو را از اين نظر كاملًا در يك سطح قرار مىدهد و لذا آنها را با هم ذكر كرده است.
در آيه 195 سوره آل عمران مىفرمايد: « «فَاسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنّى لَاأُضِيعُ عَمَلَ عَامِلٍ مّنْكُمْ مّنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى ؛ پروردگارشان درخواست آنها را پذيرفت (و فرمود) من عمل هيچ كسى از شما را، زن باشد يا مرد، تباه نخواهم كرد».
اين درست به آن مىماند كه از نظر انضباط ادارى يك نفر را به رياست برمىگزينند و ديگرى را به عنوان معاون يا عضو، رئيس بايد توانايى بيشتر، تجربه و اطّلاعات وسيعترى در كار خود داشته باشد، ولى اين تفاوت و سلسله مراتب هرگز دليل بر آن نيست كه شخصيّت انسانى و ارزش وجودى رئيس از معاون يا كارمندانش بيشتر است.
قرآن باصراحت مىفرمايد: «هر كس از مرد و زن، كار نيكى كند و ايمان داشته باشد، داخل بهشت خواهد شد و بدون حساب، روزى داده مىشود».(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: «هر كس از مرد و زن كار شايسته كند و مؤمن باشد به او زندگى پاكيزهاى مىبخشيم و پاداش آنها را به نحو احسن خواهيم داد».(2)اين آيات و آيات فراوان ديگر در زمانى نازل شد كه بسيارى از ملل دنيا در انسان بودن جنس زن ترديد داشتند و آن را يك موجود نفرينشده و سرچشمه گناه و انحراف و مرگ مىدانستند.
بسيارى از ملل پيشين حتّى معتقد بودند كه عبادات زن در پيشگاه خدا مقبول نيست. بسيارى از يونانىها زن را موجودى پليد و از عمل شيطان مىدانستند.
رومىها و برخى يونانىها معتقد بودند كه اصولًا زن روح انسانى ندارد و بنابراين روح انسانى تنها در اختيار مردان است.
جالب اينكه تا همين اواخر علماى مسيحى در اسپانيا در اين باره بحث مىكردند كه آيا زن مثل مرد روح انسانى دارد و روح او بعد از مرگ جاودان خواهد ماند؟ پس از مباحثاتى به اين نتيجه رسيدند كه روح زن برزخى است ميان روح انسان و حيوان، جاويدان نيست بجز روح مريم.
از اينجا روشن مىشود اينكه پارهاى از افراد بىاطّلاع گاهى اسلام را متّهم مىكنند كه اسلام دين مردهاست نه زنها، چه اندازه از حقيقت دور است. بهطور كلّى اگر پارهاى از قوانين اسلام بهخاطر تفاوتهاى جسمى و عاطفى كه ميان مرد و زن وجود دارد، تفاوتهايى از نظر مسؤوليّتهاى اجتماعى ديده مىشود، به هيچوجه به ارزش معنوى زن لطمه نمىزند و از اين لحاظ زن و مرد با يكديگر تفاوتى ندارند و درهاى سعادت بهطور يكسان به روى هر دو باز است.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيه 195 سوره آل عمران.
34
يا عَلىُّ، لا تَمزَحَ فَيَذهَبُ بَهاؤُكَ وَلا تَكذِب فَيَذهَبُ نورُكَ وَإيّاكَ وَخَصلَتَينِ الضَّجرَةُ وَالكَسَلُ فإنَّكَ إن ضَجَرَت لَم تَصبِر عَلى حَقّ وَإن كَسَلتَ لَم تُؤَدّ حَقّاً.
اى على، مزاح نكن كه ارزش و شخصيّت را مىبَرد، دروغ نگو كه نورت را مىبرد و برحذر باش از دو خصلت: تنبلى و كسل بودن، پس بهدرستى كه اگر تنبل شدى بر حقّى صبر نمىكنى و اگر كسل شدى حاضر نيستى كه حقّى را ادا كنى.
بحارالانوار، ج 77، ص 48
نور هدايت
از گناهانى كه موجب دريده شدن پردهها مىشود ردّو بدل كردن سخنان بيهوده براى خنداندن مردم است. براى اينكه بدانيد اين عمل چه اندازه از نظر اسلام مذموم است به اين حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله توجّه كنيد كه فرمود: «
إنَّ الرَّجُلَ يَتَكَلَّمُ بالكَلِمَةِ يُضحِكُ بِها النّاسَ يَهوي بِها أبعَدَ مِن الثُّريّا
؛ گاهى انسان سخنى مىگويد تا هممحفلان خود را بخنداند ولى همان سخن او را (از نظر هلاكت و بدبختى) به جايى دورتر از ثريا ساقط مىكند».(1)و در حديثى ديگر فرمود: «
كَثرَةُ المِزاحِ تَذهَبُ بِماءِ الوَجهِ
؛ زياد شوخى كردن
1) بحارالانوار، ج 72، ص 257.
آبرو را مىبَرد».(1)رهبران بزرگوار ما در اين زمينه با بيانهاى مختلف اين نكته را تذكّر دادهاند كه شوخى با ايجاد دشمنى و كينه ميان افراد، موجب دريده شدن پردههاى اجتماعى شده و مردم را نسبت به يكديگر گستاخ و بىشرم مىسازد.
1) بحارالانوار، ج 72، ص 259.
35
يا عَلىُّ، احذَرِ الغِيبَةَ وَالنَّميمَةَ فَإنَّ الغيبَةَ تُفطِرُ وَالنَّميمَةَ تُوجِبُ عَذابَ القَبرِ.
اى على، از غيبت و سخنچينى بپرهيز، چرا كه غيبت روزه را مىشكند (پاداش آن را از بين مىبرد) و سخنچينى باعث عذاب قبر مىشود.
بحارالانوار، ج 77، ص 67
نور هدايت
در اين روايت پيامبر صلى الله عليه و آله به عواقب و آثار سوءِ غيبت و سخنچينى اشاره كرده است. غيبت از بزرگترين گناهان است. مىدانيم كه سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيّت اوست و هر چيزى كه آن را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته باشد، بلكه گاه ترور شخصيّت از ترور شخص مهمتر است. اينجاست كه گاه گناه آن از قتل نفس نيز سنگينتر است.
يكى از فلسفههاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ (آبرو) بر باد نرود و حرمت اشخاص نشكند و حيثيّت آنها را خدشهدار نسازد و اين مطلبى است كه اسلام آن را بسيار بااهمّيّت تلقّى مىكند.
نكته ديگراينكه «غيبت» بدبينى مىآفريند، پيوندهاى اجتماعى راسستمىكند، سرمايه اعتماد را از بين مىبَرد و پايههاى تعاون و همكارى را متزلزل مىسازد.
مىدانيم كه اسلام براى وحدت و يكپارچگى جامعه اسلامى و استحكام آن اهمّيّت فوقالعادهاى قائل است و هر چيز به اين وحدت تحكيم بخشد مورد علاقه اسلام است و هر چيز آن را تضعيف كند منفور است و غيبت يكى از عوامل مهمّ تضعيف است.
از اينها گذشته «غيبت» بذر كينه و عدوات را در دلها مىپاشد و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و كشتار مىشود. خلاصه اينكه اگر در اسلام غيبت يكى از بزرگترين گناهان كبيره شمرده شده بهخاطر آثار سوءِ فردى و اجتماعى آن است.
در روايات اسلامى تعبيرات بسيار تكاندهندهاى در اين زمينه ديده مىشود، از جمله: پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در حديثى فرمود: «
دِرهَمُ رِباً يَأكُلُهُ الرَّجُلُ وَهُوَ يَعلَمُ أشَدُّ مِن سِتَّةٍ وَثَلاثِينَ زَنيَةٍ وَإنَّ أربى الرّبا عِرضُ الرَّجُلِ المُسلِمِ
؛ درهمى كه انسان از ربا به دست مىآورَد، گناهش نزد خدا از سىو شش زنا بزرگتر است و از هر زنا بالاتر آبروى مسلمان است».(1)اين مقايسه به خاطر آن است كه زنا هر اندازه قبيح و زشت است جنبه حقّاللّه دارد، ولى رباخوارى و از آن بدتر ريختن آبروى مردم از طريق غيبت، يا غير آن، جنبه حقّالنّاس دارد.
در حديثى آمده است كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با صداى بلند خطبه خواند و فرياد زد: «اى گروهى كه به زبان ايمان آوردهايد و نه با قلب، غيبت مسلمانان نكنيد و از عيبهاى پنهانى آنها جستوجو نكنيد، زيرا كسىكه درامور پنهانى برادر دينى خود جستوجو كند خداوند اسرار او را فاش مىسازد و در دل خانه رسوايش مىكند».(2)و در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد: «كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده باشد آخرين كسى است كه وارد بهشت مىشود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته باشد اوّل كسى است كه
وارد دوزخ مىشود».(1)و در حديثى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله فرمود: «
الغِيبَةُ أسرَعُ في دِينِ الرَّجُلِ المُسلِمِ مِن الآكِلَةِ في جَوفِهِ
؛ تأثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است».(2)اين تشبيه نشان مىدهد كه غيبت همانند خوره كه گوشت تن را مىخورَد و متلاشى مىكند بهسرعت ايمان انسان را بر باد مىدهد. و با توجّه به انگيزههاى غيبت، همچون حسد، تكبّر، بخل، كينهتوزى، انحصارطلبى و ديگر صفات زشت و نكوهيده، روشن مىشود كه چرا غيبت و از بين بردن آبرو و احترام مسلمانان از اين طريق اينچنين ايمان انسان را بر باد مىدهد.
روايات در اين زمينه در منابع اسلامى بسيار است كه با ذكر حديث ديگرى اين بحث را پايان مىبريم. امام صادق عليه السلام فرمود: «
مَن رَوى على مؤمِنٍ رِوايَةً يُريدُ بِها شَينَهُ وَهَدمَ مُرُءَتِهِ لِيَسقُطَ مِن أعيُنِ النّاسِ أخرَجَهُ اللّهُ مِن وِلايَتِهِ إلى وِلايَةِ الشَّيطانِ فَلا يَقبَلُهُ الشَّيطانُ
؛ كسى كه به منظور عيبجويى و آبروريزى مؤمنى سخنى نقل كند تا او را از چشم مردم بيندازد، خداوند او را از ولايت خودش بيرون كرده، بهسوى ولايت شيطان مىفرستد، امّا شيطان هم او را نمىپذيرد».(3)تمام اين تأكيدات و عبارات تكاندهنده به خاطر اهمّيّت فوقالعادهاى است كه اسلام براى حفظ آبرو و حيثيّت اجتماعى مؤمنان قائل است و نيز به خاطر تأثير مخرّبى است كه غيبت در وحدت جامعه و اعتماد متقابل و پيوند دلها دارد و از آن بدتر اينكه غيبت عاملى است براى دامن زدن به آتش كينه و عداوت و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشا در سطح اجتماع، چرا كه وقتى عيبهاى پنهانى مردم از طريق غيبت آشكار شود اهمّيّت و عظمت گناه از ميان مىرود و آلودگى به آن آسان مىشود.
36
يا عَلىُّ، مَن لَم يُحسِن وَصِيَّتَهُ عِندَ مَوتِهِ كانَ نَقصاً فى مُرُوَّتِهِ وَلَم يَملِكِ الشَّفاعَةَ.
اى على، كسى كه هنگام مرگش وصيّت خوبى نكند در مروّت و مردانگىاش نقص و كمبودى دارد و مالك شفاعت نمىشود (يعنى شفاعت ما به او نمىرسد).
بحارالانوار، ج 77، ص 46
نور هدايت
از قانون ارث تنها يك عدّه از بستگان آنهم روى حساب معيّنى بهره مىبرند، در حالى كه شايد كسان ديگرى از فاميل و احياناً برخى دوستان و آشنايان نزديك نياز مبرمى به كمكهاى مالى داشته باشند.
همچنين در مورد برخى وارثان گاه مبلغ ارث پاسخگوى نياز آنها نيست.
جامعيّت قوانين اسلام اجازه نمىدهد كه اين خلأها پر نشود، لذا در كنار قانون ارث قانون وصيّت را قرار داده و به مسلمانان اجازه مىدهد كه نسبت به يكسوم از اموال خود براى بعد از مرگ، خودشان تصميم بگيرند.
از اينها گذشته گاه انسان مىخواهد كارهاى خيرى كند، امّا در زمان حياتش به سبب نيازهاى مالى موفّق به اين امر نمىشود، منطق عقل ايجاب مىكند كه او از اموالى كه زحمت تحصيل آن را كشيده، براى انجام دادن اين كارهاى خير لااقل بعد از مرگش محروم نمانَد.
مجموع اين امور موجب شده است كه قانون وصيّت در اسلام تشريع شود.
37
يا عَلىُّ، انَّ ازالَةَ الجِبالِ الرَّواسي أهوَنُ مِن ازالَةِ مُلكٍ مُؤجَّلٍ لَم تَنقَض ايّامُهُ.
يا عَلىُّ، مَن لَم تَنتَفِع بِدينِهِ وَدُنياه فَلا خَيرَ لَكَ في مُجالَسَتِهِ وَمَن لَم يُوجِب لَكَ فَلا تُوجِب لَهُ وَلا كَرامَةً.
اى على، به درستى كه نابود كردن كوهها آسانتر است از ازاله ملك مؤجّل كه ايّامش تمام نشده است.
اى على، كسى كه هيچ فايدهاى براى تو نداشته باشد (نه دنيايى و نه آخرتى) پس همنشينى با او ثمرى ندارد و كسى كه براى تو احترامى قائل نباشد تو نيز اهمّيّت و احترامى براى او قائل نباش.
بحارالانوار، ج 77، ص 47
نور هدايت
انسان موجودى اجتماعى است و با اجتماع و مردم زندگى مىكند، طبعاً هر كس براى خود دوست و همنشينى مىطلبد. چه خوب است همنشين كسى باشد كه موجب افزايش خوبى شود. فرمودهاند اگر كسى را مىخواهيد بشناسيد به دوستان و همنشينانش بنگريد كه چه كسانىاند.
همنشين تو از تو بِه بايدتا تو را عقل و دين بيفزايد
مصاحبت با صالحان زندگى را از ابتذال و پوچى نجات مىدهد و با
ارزشهاى متعالى آشنا مىكند و موجب قرب به خدا مىشود. امروزه يكى از مسائل خطرناك براى جوانان و نوجوانان ما دوستان و همنشينان آنها هستند.
فساد و آلودگى، جنايت و خودكشى، همه پيامدهاى بىتوجّهى اوليا و مربّيان به اين دوستىهاست.
امام علىّ بن موسىالرّضا عليه السلام به شخصى فرمود:
«ما لِىَ رَأيتُكَ عِندَ عبدالرّحمانِ بن يعقوب؟ فَقالَ: إنَّهُ خالي فَقالَ: إنَّهُ يَقولُ في اللّهِ قَولًا عَظيماً يَصِفُ اللّهُ وَلا يُوصَفُ فإمّا جَلَستَ مَعَهُ وَتَرَكتَنا وَإمّا جَلَستَ مَعَنا وَتَرِكتَهُ فَقُلتُ هو يَقولُ ما شاءَ أيُّ شَيءٍ عَلَىَّ مِنهُ إذا لَم أقُل ما يَقولُ؟ فَقالَ أبوالحَسَنِ عليه السلام: أما تَخافُ أن تَنزِلَ بِهِ نِقمَةٌ فَتُصِيبَكُم جَميعاً أما عَلِمتَ بِالَّذي كانَ مِن أصحابِ مُوسى وَكانَ أبُوهُ مِن أصحابِ فِرعَونَ فَلَمّا لَحِقَت خَيلُ فِرعَونَ مُوسى تَخَلَّفَ عَنهُ لِيَعِظَ أباهُ فَيُلحِقَهُ بِمُوسى فَمَضى أبوهُ وَهُوَ يُراغِمُهُ حَتّى بَلَغا طَرَفاً مِنَ البَحرِ فَغَرِقا جَميعاً فَأتى مُوسى عليه السلام الخَبَرُ فَقالَ: هُوَ في رَحمَةِ اللّهِ وَلكِنَّ النّقمَةَ إذا نَزَلَت لَم يَكُن لَها عَمَّن قارَبَ المُذنِبَ دِفاعٌ
؛ چرا با عبدالرّحمان بن يعقوب معاشرت مىكنى؟ عرض كرد: او دايى من است. حضرت فرمود: او درباره خدا سخنان نادرستى مىگويد پس يا با او معاشرت كن و ما را واگذار و يا با ما همنشين باش و او را ترك كن. عرض كرد: او هر چه مىخواهد بگويد، وقتى از عقيده او پيروى نكنم به من چه زيانى دارد؟ حضرت فرمود: آيا نمىترسى از اينكه عذابى بر او نازل شود و تو را هم فرا گيرد؟ آيا داستان آن شخص را كه خود از ياران حضرت موسى عليه السلام بود و پدرش از ياران فرعون نشنيدهاى؟ هنگامى كه لشكر فرعون در كنار دريا به موسى و يارانش رسيد آن پسر از موسى جدا شد كه پدرش را نصيحت كند، در حالى كه پدر به راه خود به دنبال فرعون مىرفت، تا اينكه هر دو به كنار دريا رسيدند و همين كه لشكر فرعون غرق شد آن دو نيز غرق شدند، خبر به موسى عليه السلام رسيد فرمود: او در رحمت خداست، ولى چون عذاب نازل شد كسى كه نزديك گناهكار باشد نيز هلاك خواهد شد».(1)
1) كافى، ج 2، ص 374.
38
يا عَلىُّ، ثَلاثٌ ثَوابُهُنَّ فِىالدُّنيا وَالآخِرَةِ: الحَجُّ يَنفي الفَقرَ وَالصَّدَقَةُ تَدفَعُ البَلِيَّةَ وَصِلَةُ الرَّحِمِ تَزيدُ فِىالعُمرِ.
يا عَلىُّ، الصَّدَقَةُ تَرُدُّ القَضاءَ الَّذي قَد ابرِمَ ابراماً.
اى على، پاداش سه كار هم در دنيا داده مىشود و هم در آخرت: حج فقر را برطرف مىكند، صدقه بلا را دفع مىگردانَد و صله رحم بر عمر مىافزايد.
اى على، صدقه دادن قضاى الهى را برمىگردانَد حتّى اگر بسيار سخت و محكم باشد.
بحارالانوار، ج 77، ص 58
نور هدايت
در اين حديث شريف پيامبر صلى الله عليه و آله سفارشاتى درباره صدقه به امام على عليه السلام فرمودهاند. در اينجا به يكى از روشهاى صدقه دادن به مستمندان و محرومان اشاره مىكنيم.
قرآن كريم درباره صدقه مىفرمايد: « «إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِىَ وَإِنْ تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَيُكَفِّرُ عَنْكُمْ مِّنْ سَيِّئَاتِكُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ»؛ اگر
صدقات (و انفاقهاى خود) را آشكار كنيد خوب است و اگر آنها را پنهان ساخته و به نيازمندان بدهيد براى شما بهتر است و از گناهانتان مىكاهد و خداوند به آنچه كنيد آگاه است».(1)در تفسير برهان در ذيل اين آيه شريفه روايتى از امام باقر عليه السلام آورده كه در تفسير جمله اوّل آيه كه صدقه آشكار را پسنديده خوانده است مىفرمايند: «مراد زكات واجب است و در جمله دوم كه صدقه پنهان را براى صدقهدهندگان شايسته و نيكوتر دانسته فرموده: مقصود صدقه مستحب است».
امام صادق عليه السلام فرمود: چيزى را كه خداوند بر مكلّف واجب كرده است اگر آن را آشكارا انجام دهد بهتر از پنهان است و چيزى را كه مستحب كرده، پنهانش بهتر از آشكار است. سپس فرمود: اگر مردى زكات واجب خود را به دوش بگيرد و آشكارا بين صاحبان حق تقسيم كند كارى بسيار پسنديده كرده است.
و از همه صدقات بهتر صدقه جاريه است. به اين داستانها توجّه كنيد.
يكى از سربازان اسلام به نام «سعد» با ديگر همرزمان به همراه پيامبر صلى الله عليه و آله از مدينه خارج شد و به جبهه جنگ رفت. در آن وقت مادرش بيمار بود و در غياب او از دنيا رفت. سعد به مادرش سخت علاقه داشت و در مراجعت كه از مرگش آگاه شد بسيار متأثّر گرديد. حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد مىخواستم پيش از سفر براى مادرم صدقهاى بدهم موفّق نشدم، اينك كه از دنيا رفته اگر به نيّت وى صدقهاى بدهم براى او نفعى خواهد داشت؟ حضرت فرمود: آرى. گفت: چه صدقهاى بدهم كه بهتر باشد؟ فرمود: در اين مسافرت ديدى كه سربازان بين راه در مضيقه آب بودند اگر قدرت دارى در اين مسير چاهى حفر كن تا كاروانهايى كه رفت و آمد مىكنند از آن چاه آب بردارند و براى مادرت صدقه جاريه باشد. او
1) سوره بقره، آيه 271.
به دستور پيامبر چاهى را به نيّت مادرش حفر كرد و نامش را «بئر امّ سعد» نهاد و در دسترس عموم قرار داد.
رسول اعظم صلى الله عليه و آله فرمود: «
اذا ماتَ الانسانُ انقَطَعَ عَمَلُهُ الّا مِن ثَلاثٍ: عِلمٍ يُنتَفَعُ بِهِ او صَدَقَةٍ تَجري لَهُ او وَلَدٍ صالحٍ يَدعُو لَهُ
؛ وقتى انسان مىميرد عملش قطع مىشود و چيزى بر كارهاى خويش نمىافزايد مگر از سه راه: اوّل آنكه از وى علمى به جاى مانده باشد كه از آن نفعى برده شود. دوم اينكه صدقهاى كه به نيّت او به جريان افتد. سوم اينكه از وى فرزند صالحى بماند كه برايش دعا كند».(1)
فرزند صالح همانند صدقات جارى براى والدين در عالم برزخ موجب پاداش است. گاهى فرزند صالح براى پدر و مادرش استغفار مىكند و خداوند در برزخ آنان را مشمول عفو و رحمت خود قرار مىدهد.
گاه فرزند كار خوبى مىكند بىآنكه به ياد پدر و مادرش باشد، ولى چون آن كار خوب محصول تربيت صحيح والدين بوده، خداوند در برزخ آنان را از كار خير فرزندشان برخوردار مىسازد و به عذابشان خاتمه مىدهد.
عَن النَّبىّ صلى الله عليه و آله قال: مَرَّ عيسى بنُ مَريَمَ عليه السلام بِقَبرٍ يُعَذَّبُ صاحِبُهُ ثُمَّ مَرَّ بِهِ مِن قابِلٍ فإذا هُوَ لَيسَ يُعَذَّبُ فَقالَ: يا رَبّ مَرَرتُ بِهذا القَبرِ عامَ اوَّلٍ فَكانَ صاحِبُهُ يُعَذَّبُ ثُمَّ مَرَرتُ بِهِ العامَ فَإذا هُوَ لَيسَ يُعَذَّبُ فَأوحَى اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ الَيهِ: يا رَوحَ اللّهِ إنَّهُ ادرَكَ لَهُ وَلَدٌ صالِحٌ فَأصلَحَ طَريقاً وَآوى يَتيماً فَغَفَرتُ لَهُ بما فَعَلَ ابنُهُ
؛ رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: حضرت مسيح عليه السلام بر قبرى گذر كرد كه صاحب آن در عذاب بود. سال بعد از كنار همان قبر گذشت و صاحب قبر را معذّب نيافت، از پيشگاه الهى درخواست كرد كه او را از علّت تغيير وضع آگاه سازد. خداوند به حضرت مسيح وحى فرستاد كه
1) بحارالانوار، ج 1، ص 76.
صاحب قبر فرزند صالحى از خود بر جاى گذارده بود، او در اين فاصله بالغ شد و به دو كار خير دست زد: يكى آنكه راهى را براى عبور مردم اصلاح كرد و ديگر اينكه يتيمى را مسكن و مأوى داد و من گناه اين پدر را به احترام عمل فرزند نيكوكارش بخشيدم».(1)
1) بحارالانوار، ج 3، ص 153.
گزيده سفارشهاى رسول اعظم صلى الله عليه و آله به صحابى معروف ابوذر غفارى است. ابوذر مىگويد روزى در مسجد خدمت پيامبر رسيدم، پرسشهايى مطرح كردم و حضرت ضمن پاسخ دادن به آنها در پايان وصايايى فرمود.
اكنون برخى از قسمتهاى اين وصيّتنامه به همراه شرح آن مىآيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره ابوذر فرمود: مَن ارادَ أن يَنظُرَ الى زُهدِ عيسَى بنِ مَريَمَ فَليَنظُر الى ابي ذَرّ؛ هر كه مىخواهد زهد عيسى بن مريم را ببيند به ابوذر بنگرد.(1)و در حديث ديگرى فرمود: ما اظَلَّتِ الخَضراءُ وَ لا أقَلَّتِ الغَبراءُ عَلى ذيلَهجَةٍ أصدَقُ مِن أبي ذَرّ؛ آسمان سايه نيفكنده و زمين بر پشت خود نگرفته كسى را كه راستگوتر از ابوذر باشد.(2)
1
يا اباذَر، يَكفي مِنَالدُّعاءِ مَعَالبِرّ ما يَكفي الطَّعامَ مِنَالمِلحِ.
اى اباذر، همانگونه كه مقدار كمى از نمك براى غذا كافى است، دعا همراه با نيكوكارى كفايت مىكند.
بحارالانوار، ج 77، ص 83
نور هدايت
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين بخش از سخنان گهربارش خطاب به ابوذر غفارى به اين موضوع مهم اشاره كرده كه اگر انسان نيكوكار باشد با اندكى دعا به مقصودش مىرسد و دعايش مستجاب مىشود.
تعليمات اسلام روى موضوع عمل تأكيد فراوانى دارد، ولى متأسّفانه برخى مسلمانان از اسلام برداشتى ذهنى و غير عملى دارند. مثلًا درباره قرآن كه بهارش ماه مبارك رمضان است و تلاوت آن در اين ماه ثواب فراوانى دارد، فكر مىكنيم موضوعيّت با اين است كه قرآن را بارها تلاوت كنيم، ولى توجّه به اين نكته نداريم كه قرآن برنامه عملى مسلمانان است، قرآن نسخه حكيم است و نسخه حكيم را هرچند زياد بخوانيم، بيمارى ما مداوا و درمان نمىشود، زيرا عمل لازم است. خواندن هم لازم است، امّا خواندن مقدّمه عمل است. برداشت ما از قرآن اين است كه الفاظش مقدّس و در ماه رمضان نازل شده و هر چه بيشتر بخوانيم ثوابش بيشتر است. در يك كلمه، خود قرائت قرآن موضوعيّت دارد ولى غالباً
نكته اصلى كه قرائت قرآن راهى به سوى عمل كردن است فراموش مىشود.
اينكه در ماه رمضان قرآن خواندن سفارش شده، علّتش اين است كه در ماه رمضان به سبب روزه، قلب انسان صاف شده و آماده پذيرش تلقينات و تبليغات است و قرآن هم بهترين تبليغ است. پس مراد اين است كه در ماه رمضان قرآن بخوانيم كه هم قلبمان آن را بپذيرد و هم هدايت و تربيت شود.
به ما گفتهاند كه هرگاه به آيه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» رسيديد «لبّيك» بگوييد.
يعنى ما هم مخاطبايم و اين يك موضوع تاريخى نيست كه فقط مخاطب آن اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله باشند.
يا هنگامى كه در قرآن به موضوع عذاب مىرسيد به خدا پناه بريد. يعنى شامل شما هم مىشود. هرگاه به آيات بهشت و نعمتهاى آن رسيديد آنها را از خدا بخواهيد، چنانكه امام على عليه السلام در خطبه همّام مىفرمايد: «
وَظَنُّوا أنَّ زَفيرَ جَهَنَّمَ وَشَهيقَها في اصولِ آذانِهِم
؛ پرهيزگاران كسانىاند كه وقتى قرآن مىخوانند احساس مىكنند كه صداى زفير و شهيق جهنّم بيخ گوششان است».(1)اين برداشت از قرآن موضوعيّت دارد.
و يا اينكه در مورد دعاى كميل و دعاى ندبه هم بايد به اين صورت رفتار كرد كه اينها الفاظىاند براى راه درست. «دعا» در اين سخن حضرت چنين است.
معمولًا برداشت بيشتر ما از دعا اين است كه تو هر چه هستى باش و دعاكن، خداوند هم همهچيز را دگركون مىكند، در حالى كه دعا رمز خودسازى و تربيت است. كسى كه دعا مىكند يعنى تقاضايى دارد. بنده اگر خطا كرده باشد چگونه مىتواند از مولا بهشت بخواهد. دعا يعنى اينكه خودت را بساز و پاك كن. دعا رمز تربيت و خودسازى است، در حالى كه ما خيال مىكنيم كه تو هر چه هستى باش و هيچ كارى نكن و دعا جانشين همه كارها مىشود. برداشت بسيارى از ما
1) نهجالبلاغه، خطبه 193.
همين است كه توسّل پيدا كنيد، امّا غافل از اينكه توسّل يعنى ايجاد نوعى رابطه، رابطه عملى و اخلاقى.
با توجّه به اين مقدّمه به شرح حديث مورد بحث مىپردازيم. حضرت مىفرمايد: اگر انسان نيكوكار باشد، دعا به مقدار نمك غذا كافى است. يعنى دعا نمك است. كسى نمىتواند به جاى غذا نمك بخورد، بلكه انسان بايد غذايى را تهيّه كند و بعد نمك مختصرى به آن بيفزايد. اگر زياد نمك در غذا بريزد نمىتواند آن را مصرف كند، چون نمك زيادى كشنده است. برّ و نيكوكارى هم غذاى بدن انسان است و دعا نمك آن غذا، در حالى كه در بين مردم غالباً مىخواهد برّ اخلاقى و عملى را كنار بگذارد و فقط دعا كند.
درباره دعا احاديث بسيارى داريم، امّا حديثى كه اين تعبير در آن باشد همين حديث است كه پيام تازهاى در زمينه فهم و برداشت اسلام از دعا دارد. كسانى كه به دعا حمله مىكنند و مىگويند دعا دعوت به تنبلى مىكند و باعث تخدير است، اگر اين حديث را كه مىگويد دعا مانند نمك غذاست، بايد تلاش كرد و برّ و نيكوكارى داشت، آيا باز اينگونه برداشت از دعا باعث تنبلى مىشود؟
اصلاح برداشتهاى بىاساس و ذهنيّات مردم از اسلام وظيفه روحانيون است، زيرا ذهنيّات خلافى براى توده مردم در تعلميات اسلامى خصوصاً در مسأله قرآن، شفاعت، عزادارى امام حسين عليه السلام پيدا شده است. بنابراين بايد اوّل ذهنيّات خودمان را اصلاح و بعد ذهنيّات ديگران را درست كنيم.
كسى خدمت امام على عليه السلام آمد و عرض كرد كه مگر خدا وعده نداده است « «أُدْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛ مرا بخوانيد تا دعاى شما را اجابت كنم».(1)پس چرا دعاى من اجابت نمىشود؟
اين مرد خيال كرده كه همه چيز همان نمك (دعا) است. حضرت على عليه السلام به
1) سوره غافر، آيه 60.
او فرمود: وعدههاى الهى هيچيك مطلق نيست، بلكه مشروط است. بهيقين قلب و فكر شما در هشت چيز خيانت كرده (لذا دعايتان مستجاب نمىشود):
شما خدا را شناختهايد امّا حقّ او را ادا نكردهايد، به همين دليل شناخت شما سودى به حالتان نداشته است.
شما به فرستاده او ايمان آورده، آنگاه با سنّتش به مخالفت برخاستهايد، پس ثمره ايمان شما كجاست؟
كتاب او را خوانده، ولى به آن عمل نكردهايد. گفتيد: شنيديم و اطاعت كرديم، سپس به مخالفت برخاستيد.
شما مىگوييد از مجازات و كيفر خدا مىترسيد، امّا همواره كارهايى مىكنيد كه شما را به آن نزديك مىسازد.
مىگوييد به پاداش الهى علاقه داريد، امّا همواره كارى مىكنيد كه شما را از آن دور مىسازد.
نعمت خدا را مىخوريد و حقّ شكرش را ادا نمىكنيد.
به شما دستور داده دشمن شيطان باشيد (و شما طرح دوستى با او مىريزيد)، ادّعاى دشمنى با شيطان داريد، امّا عملًا با او مخالفت نمىكنيد.
شما عيبهاى مردم را نصبالعين خود ساخته و عيبهاى خود را پشت سر افكندهايد، پس چگونه انتظار داريد دعايتان به اجابت برسد، در حالى كه خودتان درهاى آن را بستهايد؟ تقوا پيشه كنيد، اعمالتان را اصلاح و امر به معروف و نهى از منكر كنيد تا دعاى شما به اجابت برسد.
عبداللّه بن سنان مىگويد از امام صادق عليه السلام شنيدم كه فرمود: «
فَأكثِر مِن الدُّعاءِ فإنَّهُ مِفتاحُ كُلّ رَحمَةٍ وَنَجاحُ كُلّ حاجَةٍ وَلا يُنالُ ما عِندَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ إلّابالدُّعاءِ وَإنَّهُ لَيسَ بابٌ يَكثُرُ قَرعُهُ إلّايُوشَكُ أن يُفتَحَ لِصاحِبِهِ
؛ زياد دعا كنيد، زيرا دعا كليد بخشش
خداوند و وسيله رسيدن به هر حاجت است، نعمتها و رحمتهايى نزد پروردگار است كه جز با دعا نمىتوان به آن رسيد. و بدان هر درى را كه بكوبى عاقبت گشوده خواهد شد».(1)
كسانى كه حقيقت و روح دعا و آثار تربيتى روانى آن را نشناختهاند، ايرادهاى گوناگونى به آن دارند:
گاه مىگويند: دعا عامل تخدير است، زيرا مردم را به جاى فعّاليّت و كوشش و استفاده از وسايل پيشرفت و پيروزى، به سراغ دعا مىفرستد و به آنها مىآموزد كه به جاى تلاش، دعا كنند.
گاه مىگويند: دعا كردن فضولى در كار خداست، خدا هر چه مصلحت بداند انجام مىدهد. او به ما محبّت دارد، مصالح ما را بهتر از خود ما مىداند، پس چرا مطابق دلخواه خود از او چيزى بخواهيم؟
و زمانى مىگويند: آيا دعا منافات با مقام رضا و تسليم در برابر اراده خداوند ندارد؟
كسانى كه چنين ايرادهايى را مطرح مىكنند از آثار روانى و اجتماعى و تربيتى و معنوى دعا و نيايش غافلند، زيرا انسان براى تقويت اراده و برطرف كردن ناراحتىها به تكيهگاه نياز دارد، دعا چراغ اميد را در انسان روشن مىسازد.
مردمى كه دعا و نيايش را فراموش كنند، با واكنشهاى نامطلوب روانى و اجتماعى روبهرو خواهند شد.
به تعبير يكى از روانشناسان معروف، «فقدان نيايش در ميان ملّتى برابر با سقوط آن ملّت است. اجتماعى كه نياز به نيايش را در خود كشته، معمولًا از فساد و زوال مصون نخواهد بود.
1) كافى، ج 2، ص 470، ح 7.
البتّه نبايد اين مطلب را فراموش كرد كه تنها صبح نيايش كردن و بقيّه روز را همچون يك وحشى بهسر بردن بيهوده است. بايد نيايش را پيوسته انجام داد و در همه حال باتوجّه بود تا اثر عميق خود را در انسان از دست ندهد».(1)كسانى كه براى دعا اثر تخديرى قائلند معنى دعا را نفهميدهاند، زيرا معناى دعا اين نيست كه از وسايل و علل طبيعى دست بكشيم و به جاى آن دست به دعا برداريم، بلكه مقصود اين است بعد از آنكه نهايت كوشش خود را در استفاده از همه وسايل موجود بهكار بستيم، آنجا كه دست ما كوتاه شد و به بنبست رسيديم بهسراغ دعا برويم و با توجّه و اتّكاءِ بر خداوند، روح اميد و حركت را در خود زنده كنيم و از الطاف بىدريغ آن مبدأ بزرگ مدد گيريم. بنابراين، دعا مخصوص به نارسايىها و بنبستهاست، نه عاملى به جاى عوامل طبيعى.
«نيايش در عين حال كه آرامش را پديد آورده است، در فعّاليّتهاى مغزى انسان يكنوع شكفتگى و انبساط باطن و گاهى روح قهرمانى و دلاورى را تحريك مىكند. نيايش خصايل خود را با علامات بسيار مشخّص و منحصربهفرد نشان مىدهد كه صفاى نگاه، متانت رفتار، انبساط و شادى درونى، چهره پر از يقين، استعداد هدايت، و استقبال از حوادث، اينهاست كه از وجود يك گنجينه پنهان در عمق روح ما حكايت مىكند و تحت اين قدرت حتّى مردم عقبمانده و كماستعداد مىتوانند نيروى عقلى و اخلاقى خود را بهتر بهكار بندند و از آن بيشتر بهره ببرند، امّا متأسّفانه در دنياى ما كسانى كه نيايش را در چهره حقيقىاش بشناسند بسيار اندكند».(2)از آنچه گفتيم پاسخ اين ايراد كه مىگويند دعا بر خلاف تسليم و رضاست روشن شد، زيرا دعا چنانكه در بالا شرح داده شد، يكنوع كسب قابليّت براى تحصيل سهم زيادتر از فيض بىپايان پروردگار است.
به عبارت ديگر انسان با دعا توجّه و شايستگى بيشترى براى درك فيض خداوند پيدا مىكند. بديهى است كوشش براى تكامل و كسب شايستگى بيشتر عين تسليم در برابر قوانين آفرينش است، نه چيزى برخلاف آن.
از همه گذشته، دعا نوعى عبادت و خضوع و بندگى است و انسان با دعا توجّه تازهاى به ذات خداوند پيدا مىكند و چنانكه همه عبادات اثر تربيتى دارد دعا هم داراى چنين اثرى خواهد بود.
آنان كه مىگويند دعا فضولى در كار خداست و خدا هر چه مصلحت باشد انجام مىدهد، توجّه ندارند كه مواهب الهى برحسب استعداد و لياقتها تقسيم مىشود، هرقدر استعداد و شايستگى بيشتر باشد سهم بيشترى از مواهب نصيب انسان مىشود. ازاينرو امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «
انَّ عِندَ اللّهِ عَزَّ وَجَّلَ مَنزِلَةً لاتَنالُ الّا بِمَسألَةٍ
؛ در نزد خداوند مقاماتى است كه بدون دعا كسى به آنها نمىرسد».(1)يكى از دانشمندان مىگويد: وقتى نيايش مىكنيم، خود را به قوّه پايانناپذيرى كه تمام كائنات را بههم پيوسته است، متّصل و مربوط مىسازيم.(2)همو مىگويد: امروز جديدترين علم، يعنى روانپزشكى همان چيزهايى را مىآموزد كه پيامبران مىآموختند، زيرا پزشكان روانى دريافتهاند كه دعا و نماز و داشتن ايمان محكم به دين، نگرانى و تشويش و هيجان و ترس را كه موجب بيم بيشتر از ناراحتىهاى ماست برطرف مىسازد.(3)
با توجّه به اينكه دعاى مستجاب دعايى است كه به مضمون «أَمَّنْ يُجِيبُالمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُالسُّوءَ»(4)هنگام اضطرار و عقيم ماندن تلاشها انجام
گيرد، روشن مىشود كه مفهوم دعا درخواست فراهم شدن اسباب و عواملى است كه از دايره قدرت انسان بيرون باشد، آنهم از كسى كه قدرتش بىپايان و هر امرى برايش آسان است. ولى اين درخواست نبايد فقط بر زبانِ انسان جارى شود، بلكه از همه وجود او برخيزد و زبان در اين بخش، نماينده و ترجمان تمام ذرّات وجود انسان و اعضا و جوارح اوست.
قلب و روح از طريق دعا، پيوند نزديك با خدا پيدا كند و مانند قطرهاى كه به اقيانوس بىپايان مىپيوندد، اتّصال معنوى با آن مبدأ بزرگِ قدرت يابد.
البتّه يكنوع ديگر از دعا داريم كه حتّى در موارد قدرت و توانايى انجام مىگيرد و آن دعايى است كه نشاندهنده عدم استقلال قدرت ما در برابر قدرت پروردگار است. به عبارت ديگر مفهوم آن توجّه به اين حقيقت است كه اسباب و عوامل طبيعى هرچه دارند از ناحيه او دارند و به فرمان او هستند. اگر به دنبال دارو مىرويم و از آن شفا مىگيريم بدان روست كه خدا آن اثر را به دارو بخشيده (اين نوع ديگرى از دعاست كه در احاديث اسلامى نيز به آن اشاره شده).(1)مختصر اينكه «دعا» يكنوع خودآگاهى و بيدارى دل و انديشه و پيوند باطنى با مبدأ همه نيكىها و خوبىهاست. در سخنان حضرت على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
لا يَقبَلُ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ دُعاءَ قَلبٍ لاهٍ
؛ خداوند دعاى غافلدلان را مستجاب نمىكند».(2)در حديث ديگر از امام صادق عليه السلام به همين مضمون مىخوانيم: «
انَّ اللّهَ عزَّ وَجَلَّ لا يَستَجيبُ دُعاءً بِظَهرِ قَلبٍ ساهٍ
».(3)
« «وَقالَ رَبُّكُمْ أُدْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛ پروردگارتان گفته است: مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم».(1)در اين آيه پروردگار متعال آغوش رحمتش را بر توبهكنندگان مىگشايد و مىگويد: پروردگارتان گفته است كه مرا بخوانيد تا دعايتان را اجابت كنم.
بسيارى از مفسّران دعا و خواندن را در اينجا بهمعنى معروفش تفسير كردهاند.
جمله «أَسْتَجِبْ لَكُمْ» و نيز روايات متعدّدى كه در ذيل اين آيه در مورد دعا و ثوابهاى آن آمده اشاره به همين معنى است.
از اين آيه چند نكته استفاده مىشود:
دعاكردن محبوب خدا و خواست اوست.
بعد از دعا وعده اجابت داده، ولى مىدانيم كه اين وعدهاى است مشروط، نه مطلق؛ دعايى به اجابت مىرسد كه شرايط لازم در دعا و دعاكننده و مطلبى كه مورد تقاضاست جمع باشد.
دعا يكنوع عبادت است، زيرا در ذيل آيه واژه عبادت بر آن اطلاق شده.
دو ديگر اينكه در مورد كسانى كه از دعا كردن ابا دارند تهديد شديدى كرده، مىفرمايد: « «إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»؛ كسانى كه از عبادت من استكبار ورزند بهزودى با ذلّت و خوارى به دوزخ درمىآيند».(2)
روايات متعدّدى كه از پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله و ساير پيشوايان نقل شده، اهمّيّت دعا را كاملًا روشن مىسازد:
در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
الدُّعاءُ هُوَ العِبادَةُ
؛ دعا عبادت است».(1)در حديث ديگرى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه يكى از يارانش پرسيد: «
ما تَقولُ في رَجُلَينِ دَخَلا المَسجِدَ جَميعاً كانَ احَدُهُما اكثَرُ صَلاةً وَالآخَرُ دُعاءً فَأيَّهُما افضَلُ؟
قالَ: كُلٌّ حَسَنٌ
؛ چه مىفرماييد درباره دو تن كه هر دو وارد مسجد شدند يكى نماز بيشترى بهجا آورد و ديگرى دعاى بيشتر، كداميك از اين دو افضلاند؟ فرمود:
هر دو خوبند». باز پرسيد: «
قَد عَلِمتُ وَلكِن أيَّهُما افضَلُ؟
؛ مىدانم هر دو خوبند، ولى كداميك برترند؟» امام فرمود: «
اكثَرُهُما دُعاءً اما تَسمَعُ قَولَ اللّهِ تَعالى
«أُدْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»؛ آن كه بيشتر دعا كند برتر است، مگر سخن خداوند متعال را نشنيدهاى كه مىفرمايد: بخوانيد مرا تا شما را اجابت كنم. آنان كه از عبادت من استكبار ورزند بهزودى با ذلّت و خوارى به دوزخ درمىآيند».
سپس فرمود: «
هِىَ العِبادَةُ الكُبرى
؛ دعا عبادت بزرگ است».(2)در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه در جواب اين سؤال كه كدام برتر است فرمود: «
ما مِن شَىءٍ أفضَلُ عِندَاللّهِ مِن ان يُسألَ وَيُطلَبَ مِمّا عِندَهُ وَ ما أحَدٌ ابغَضُ الَى اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِمَّن يَستَكبِرُ عَن عِبادَتِهِ وَلا يَسأَلُ ما عِندَهُ
؛ چيزى نزد خدا برتر از اين نيست كه از او تقاضا كنند و از آنچه نزد اوست بخواهند و نزد خداوند هيچكس مبغوضتر و منفورتر از كسانى كه از عبادت او تكبّر ورزند و از مواهب او تقاضا نمىكنند نيست».(3)در روايتى امام صادق عليه السلام فرمود: مقاماتى نزد خداوند است كه راه وصول به آنها فقط دعاست. «
انَّ عِندَاللّهِ عَزَّ وَجَلَّ مَنزِلَةً لا تَنالُ الّا بِمَسألَةٍ وَلَو انَّ عَبداً سَدَّ فاهُ وَلَم يَسألْ لَم يُعطَ شَيئاً فَسَل تُعطَ أنَّهُ لَيسَ مِن بابِ يَقرَعُ إلّايُوشَكُ ان يَفتَحَ لِصاحِبِهِ
؛ نزد
خدا مقامى است كه جز با دعا و تقاضا نمىتوان به آن رسيد و اگر بندهاى دهان خود را از دعا فرو بندد و چيزى تقاضا نكند چيزى به او داده نخواهد شد، پس از خدا بخواه تا به تو عطا شود، چرا كه هر درى را بكوبيد و اصرار كنيد سرانجام گشوده خواهد شد».(1)در برخى روايات دعاكردن حتّى از تلاوت قرآن برتر شمرده شده است، چنانكه از پيامبر صلى الله عليه و آله و امام باقر و امام صادق عليهما السلام نقل شده كه فرمودند: «
الدُّعاءُ افضَلُ مِن قَراءَةِ القُرآنِ
».(2)در تحليلى كوتاه مىتوان به عمق مفاد اين احاديث رسيد، زيرا دعا از يكسو انسان را به شناخت پروردگار (معرفتاللّه) كه برترين سرمايه هر انسان است دعوت مىكند.
از سوى ديگر سبب مىشود كه خود را نيازمند او بداند و در برابرش خضوع كند و از مركب غرور و كبر كه سرچشمه انواع بدبختىها و مجادله در آياتاللّه است فرود آيد و براى خود در برابر ذات پاك او موجوديّتى قائل نشود.
از سوى سوم نعمتها را از او بداند و به او عشق ورزد و رابطه عاطفى او از اين طريق با ساحت مقدّسش محكم شود.
از سوى چهارم، چون خود را نيازمند و مرهون نعمتهاى خدا مىبيند موظّف به اطاعت فرمانش مىشمرَد.
از سوى پنجم چون مىداند استجابت دعايش بىقيد و شرط نيست، بلكه خلوص نيّت و صفاى دل و توبه از گناه و برآوردن حاجات نيازمندان و دوستان از شرايط آن است، خودسازى مىكند و در طريق تربيت خويشتن گام برمىدارد.
از سوى ششم، دعا به او اعتماد بهنفس مىدهد، از يأس و نوميدى بازمىدارد، به تلاش بيشتر دعوت مىكند.(3)
طبق روايات اسلامى دعا مخصوص مواردى است كه تلاش انسان اثرى نبخشد. به تعبير ديگر آنچه انسان در توان دارد انجام دهد و بقيّه را از خدا بخواهد. بنابراين اگر انسان دعا را جانشين تلاش كند قطعاً مستجاب نخواهد شد. ازاينرو در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
اربَعَةٌ لا تُستَجابُ لَهُم دَعوَةٌ: رَجُلٌ جالِسٌ في بَيتِهِ يَقولُ اللّهُمَّ ارزُقني فَيُقالُ لَهُ الَم آمُركَ بِالطَّلَبِ؟ وَرَجُلٌ كانَت لَهُ امرَأةٌ فَدَعا عَلَيها فَيُقالٌ لَهُ ألَم اجعَل امرَها الَيكَ؟ وَرَجُلٌ كانَ لَهُ مالٌ فَأفسَدَهُ فَيَقولُ اللّهُمَّ ارزُقني فَيُقالُ لَه الَم آمُركَ بِالإقتِصادِ؟ الَم آمُرْكَ بِالإصلاحِ؟ وَرَجُلٌ كانَ لَهُ مالٌ فإدانَهُ بِغَيرِ بَيّنَةٍ فَيُقالُ لَه ألَم آمُركَ بِالشَّهادَةِ؟
؛ چهار گروهند كه دعايشان مستجاب نمىشود: 1. كسى كه در خانه خود نشسته و مىگويد خداوندا، مرا روزى ده، به او گفته مىشود آيا به تو دستور تلاش ندادم؟ 2. و كسى كه همسرى دارد (كه دائماً او را مىآزارَد) و او دعا مىكند كه از دستش خلاص شود، به او گفته مىشود مگر حقّ طلاق را به تو ندادم؟ 3. و كسى كه اموالى داشته و آن را بيهوده تلف كرده مىگويد خداوندا، به من روزى مرحمت كن، به او گفته مىشود مگر دستور اقتصاد و ميانهروى به تو ندادم؟ مگر دستور اصلاح مال به تو ندادم؟ 4. و كسى كه مالى داشته و بدون شاهد به ديگرى وام داده (امّا وامگيرنده منكر است)، او دعا مىكند خداوندا، قلبش را نرم كن و وادار به اداى دَين فرما، به او گفته مىشود مگر به تو دستور ندادم هنگام وامدادن شاهد بگير».(1)روشن است كه در تمام اين موارد انسان تلاش و تدبير لازم را بهخرج نداده و گرفتار پيامدهاى آن شده و در برابر اين تقصير و كوتاهى و ترك تلاش، دعاى او مستجاب نخواهد شد.
و از اينجا يكى از علل عدم استجابت بسيارى از دعاها روشن مىشود، زيرا
1) اصول كافى، ج 2، ص 511، ح 2.
گروهى از مردم مىخواهند دست از تلاش بردارند و به دعا پناه برند، چنين دعاهايى مستجاب نمىشود؛ اين يك سنّت الهى است.
البتّه عدم استجابت برخى دعاها علل ديگرى نيز دارد، از جمله اينكه بسيار مىشود كه انسان در تشخيص مصالح و مفاسد خود به اشتباه مىافتد، گاه با تمام وجود مطلبى را از خدا مىخواهد كه به صلاح او نيست، حتّى ممكن است خود او بعداً به چنين امرى واقف بشود. اين به اين مىماند كه گاهى بيمار غذاى رنگينى از پرستار خود مىطلبد كه اگر به خواست او عمل شود بيماريش شدّت مىگيرد يا حتّى جانش به خطر مىافتد. در چنين موارد خداوند مهربان دعا را مستجاب نمىكند و براى آخرت او دخيره مىسازد. به علاوه استحابت دعا شرايطى دارد كه در آيات و روايات اسلامى آمده است.
اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
الدُّعاءُ مِفتاحُ الرَّحمَةِ وَمِصباحُ الظُّلمَةِ
؛ دعا كليد رحمت و چراغ تاريكى است».(1)از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
الدُّعاءُ سِلاحُ المُؤمِنِ وَعَمُودُ الدّينِ وَنُورُ السَّماواتِ وَالأرضِ
؛ دعا سلاح مؤمن و ستون دين و نور آسمانها و زمين است».(2)در حديثى اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
إدفَعوا أمواجَ البَلاءِ بالدُّعاءِ
؛ با دعا موجهاى بلا را (از خود) دفع كنيد».(3)در روايتى امام صادق عليه السلام فرمود: «
مَن تَخَوَّفَ (مِن) بَلاءٍ يُصيبُهُ فَتَقَدَّمَ فيهِ بِالدُّعاءِ لَم يُرِهِ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ ذلِكَ البَلاءَ أبَداً
؛ هر كه مىترسد بلايى به او برسد، اگر پيش از هر
چيز دعا كند، هرگز خداوند آن بلا را به او نشان نخواهد داد».(1)و در حديث ديگرى فرمود: «
انَّ الدُّعاءَ أنفَذُ مِن السّلاحِ الحَديدِ
؛ دعا از سلاح آهنين بُرندهتر است».(2)و در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «
لا يَرُدُّ القَضاءَ الّا الدُّعاءُ
؛ تنها دعاست كه قضا را رد مىكند».(3)و در حديث ديگرى فرمود: «
ما مِن شَىءٍ أكرَمُ عَلَى اللّهِ تَعالى مِن الدُّعاءِ
؛ چيزى نزد خدا گرامىتر از دعا نيست».(4)
2
يا اباذَر، عَلى العاقِلِ ما لَم يَكُن مَغلُوباً عَلى عَقلِهِ ان يَكُونَ لَهُ اربَعُ ساعاتٍ:
ساعَةٌ يُناجي فيها رَبَّهُ عَزَّ وَجلَّ وَ ساعَةٌ يُحاسِبُ فيها نَفسَهُ وَ ساعَةٌ يَتَفَكَّرُ ما صَنَعَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ الَيهِ وَ ساعَةٌ يَخلُو فيها بِحَظّ نَفسِهِ مِن الحَلالِ فَانَّ هذِهِ السّاعَةَ عَونٌ لِتِلكَ السّاعاتِ.
اى ابوذر، بر عاقل است كه اوقات خود را به چهار بخش تقسيم كند: ساعتى به مناجات با خدايش بپردازد و ساعتى اعمالش را محاسبه كند و ساعتى در آفريدههاى خداوند به او (نعمتهايى را كه خداوند به او داده است) بينديشد و ساعتى نفسش را از حلال بهرهمند گردانَد كه اين ساعت يار و كمك آن سه ساعت ديگر است.
بحارالانوار، ج 77، ص 72
نور هدايت
در مورد تقسيمبندى اوقات شبانهروز روايات مختلفى وارد شده كه با هم تفاوتهايى دارند. در برخى روايات اوقات به سه بخش و در برخى از جمله روايت مورد بحث به چهار بخش تقسيم شده است.
البتّه مىتوان هر دو روايت را چنين جمع كرد كه بگوييم هر دو صورت جايز است، ولى من فكر مىكنم چون ابوذر فرد ممتازى بوده، حضرت دستورى دقيق به او داده و آن اين است كه «
عَلَى العاقِلِ ما لَم يَكُن مَغلُوباً
» روايت تأكيد بر عاقل
بودن انسان كرده، يعنى انسان كه واقعيّات را درك مىكند و آدمى كه شهواتش بر او غلبه نمىكند، زيرا هر كه شهواتش بر او غلبه كند خود داراى نوعى جنون است.
خلاصه چنين آدمى بايد اوقات شبانهروز را به چهار بخش تقسيم كند:
ساعتى براى مناجات با خداوند.
ساعتى براى محاسبه نفس. يعنى در بخشى از شبانهروز فكر كند كه در چه مرحلهاى است. بينديشد كه سال گذشته در چه مرحلهاى از ايمان و اخلاق بودهام و امسال چگونهام؟ آيا در اين بازار تجارت (دنيا) سود بردهام يا زيان كردهام و يا در حالت ركود بودهام؟ آيا كارى كه باعث جلب رضايت الهى باشد از من سرزده است؟ آيا زندگى تكرارى را ادامه دادهام يا برنامه و راه تازهاى بهسوى خدا گشودهام؟ آيا گرهى از مشكل مردم باز كردهام؟ و هزاران اگر ديگر. خلاصه همانگونه كه تاجر همه روزه تجارتش را محاسبه مىكند، كسانى كه دقيقاند براى محاسبه نفسشان هم وقت مىگذارند و كارهاى شبانهروزشان را محاسبه مىكنند.
ساعتى را براى تفكّر و انديشيدن بگذارد.
امّا اينكه درباره چه چيزى تفكّر كند، در مورد چيزى كه حسّ شكرگزارى را در انسان تقويت و تحريك مىكند. يعنى در نعمتهاى خدادادى بينديشد.
بزرگترين نعمت ايمان، اسلام، ولايت اهلبيت عليهم السلام، معرفتاللّه، سلامت، توفيق براى طاعت و علم است. همه اينها از نعمتهاى بزرگ الهى است كه بايد انسان درباره آنها بينديشد. انسان تا زمانى كه اينها را دارد قدر آنها را نمىداند امّا همين كه يكى از آنها را از دست داد قدر آن را مىفهمد يا درك مىكند كه چكاره است يا چكاره بوده، آنهم تفكّرى كه هر لحظهاش معادل يك سال عبادت است و ممكن است سرنوشت انسان را عوض كند. بهترين نمونهاش داستان حُرّ است كه با چند دقيقه فكر بهكلّى سرنوشت خود را عوض كرد.
برخى نعمتها اگر از انسان سلب نشود در تمام عمر هم متوجّه نمىشود كه اين چه نعمتى بود. مثلًا دريچهها و روزنههاى بسيار كوچكى كه در گوشه چشم انسان است. در چشم انسان دو روزنه يكى در بالا و يكى در پايين است. آنكه در بالاست همان چشمههاى اشك است و روزنه پايين، فاضلابى است كه آبهاى زايد از آن به بينى مىريزد و آن را مرطوب مىكند واز آنجا به حلق مىريزد كه اگر چشم، اين چشمه آبش بخشكد بهزودى بينايىاش را از دست خواهد داد، زيرا از جمله جاهايى كه بايد مثل زبان هميشه مرطوب باشد چشم است. براى همين است كه در آن غدّهاى به نام غدّه اشك است كه شايد اگر انسان اين نعمت را از دست ندهد، در تمام عمرش هم متوجّه آن نشود كه اين روزنهها چيست و چه نقشى دارند.
اگر اين روزنهها خشك شود سطح چشم انسان خشك مىشود، وقتى پلكهايش به هم مىخورَد مثل اين است كه پارچه زبر و خشنى را بر چشم انسان بسايند و انسان درد شديدى احساس مىكند و بهتدريج صفحه چشم از بين مىرود كه اگر اين آب بيش از اندازه بيايد، بهطورى كه آن روزنه نتواند آن را تخليه و بيرون بريزد، اشك روى صورت دائماً جارى است و بايد هميشه دستمالى در دستش باشد. اين چيز كوچكى است كه اغلب مردم خبر ندارند كه چنين روزنهاى در چشم است.
انسان ساعتى را بايد درباره نعمتهاى عقلانى، جسمانى، مادّى، معنوى، آبرو، حيثيّت، امنيّت تفكّر كند كه همين موجب مىشود حركتى در وجودش براى شكرگزارى خداوند پيدا شود. حضرت فرمود: اى ابوذر، ساعتى از شبانهروز را براى اين امور بگذار.
مثلًا خوب است انسان وقتى نمازش تمام مىشود به جاى تعقيبات، لحظاتى را در آفرينش خداوند و نعمتهاى الهى بينديشد كه همين به انسان روح و حيات مىدهد.
در حديثى امام حسن مجتبى عليه السلام فرمود: «
عَلَيكُم بالفِكرِ فإنَّهُ حَياةُ قَلبِ البَصيرِ وَمَفاتيحُ ابوابِ الحِكمَةِ
؛ بر شما باد به انديشيدن، زيرا انديشه باعث زندهدلىِ شخص بينا و كليد درهاى حكمت است».(1)در روايتى امام صادق عليه السلام فرمود: «
أفضَلُ العِبادَةِ ادمانُ التَّفَكُّرِ في اللّهِ وَفي قُدرَتِهِ
؛ بهترين عبادتها انديشه دائم درباره خدا و قدرت اوست».(2)در حديث ديگرى فرمود: «
كانَ أكثَرُ عِبادَةِ ابيذَرّ التَّفَكُّرُ وَالإعتِبارُ
؛ بيشترين عبادت ابوذر انديشيدن و عبرت گرفتن بود».(3)و در حديث ديگرى فرمود: «
التَّفَكُّرُ يَدعُو الَى البِرِّ وَالعَمَلِ بِهِ
؛ انديشيدن آدمى را به نيكى و عمل بر طبق آن فرا مىخوانَد».(4)در حديثى على عليه السلام فرمود: «
فِكرُ ساعَةٍ قَصيرَةٍ خَيرٌ مِن عِبادَةٍ طَويلَةٍ
؛ لحظهاى انديشيدن، از روزگارى دراز به عبادت پرداختن بهتر است».(5)و در حديث ديگرى فرمود: «
مَن تَفَكَّرَ اعتَبَرَ وَ مَن اعتَبَرَ اعتَزَلَ وَ مَن اعتَزَلَ سَلِمَ
؛ هر كه انديشه كند پند گيرد و هر كه پند گرفت (از زشتىها) كناره گيرد و هر كه كناره گرفت سالم مانَد».(6)4. ساعتى كه نفسش از حلال بهره ببَرد. اين تعبير ممكن است دو معنى داشته باشد: يا مقصود مرمّت معاش است، زيرا در اين فراز از حديث امرار معاش ذكر نشده، يا اشاره به تفريحات سالم است.
انسان مانند ماشين آهنى نيست كه هر چه بخواهند از او كار بكشند، بلكه روح
و روانى دارد كه همچون جسمش خسته مىشود، چنانكه جسم به استراحت و خواب نياز دارد، روح و روان نيز به سرگرمى و تفريح سالم نياز دارد.
تجربه نشان داده كه اگر انسان به كار يكنواخت ادامه دهد بازده كارش بر اثر كمبود نشاط تدريجاً پايين مىآيد، امّا پس از چند ساعت تفريح و سرگرمى سالم چنان نشاط كار در او ايجاد مىشود كه كمّيّت و كيفيّت كار هر دو فزونى مىيابند و به همين دليل ساعاتى كه صرف تفريح مىشود كمك به ساعات كار است.
در روايات اسلامى اين واقعيّت به طرز جالبى به عنوان دستور بيان شده است آنجا كه على عليه السلام مىفرمايد: «
لِلمُؤمِنِ ثَلاثُ ساعاتٍ: فَساعَةٌ يُناجى فيها رَبَّهُ وَساعَةٌ يُرِمُّ مَعاشَهُ وَساعَةٌ يُخَلّي بَينَ نَفسِهِ وَبَينَ لَذَّتِها فيما يَحِلُّ وَيَجمُلُ
؛ زندگى مؤمن بر سه بخش است: بخشى به معنويات مىپردازد و با پروردگارش مناجات مىكند، بخشى به فكر تأمين معاش است و بخشى را به اين تخصيص مىدهد كه در برابر لذّاتى كه حلال و مشروع است آزاد باشد».(1)جالب اينكه در حديث ديگرى اين جمله اضافه شده است: «
وَذلِكَ عَونٌ عَلى سائِرِ السّاعاتِ
؛ و اين سرگرمى و تفريح سالم كمك است به ساير برنامهها».
به گفته برخى تفريح و سرگرمى همچون سرويس و روغنكارى كردن چرخهاى ماشين است. اين ماشين براى يك ساعت متوقّف مىشود، ولى قدرت و توان و نيروى جديدى پيدا مىكند كه چند برابر آن را جبران خواهد كرد. به علاوه بر عمر ماشين مىافزايد.
امّا مهم اين است كه سرگرمى و تفريح سالم باشد، وگرنه نهتنها مشكلى را حل نمىكند، بلكه بر مشكلها مىافزايد. بسا تفريحات ناسالمى كه روح و اعصاب انسان را چنان مىكوبد كه قدرت كار و فعّاليّت را تا مدّتى از او مىگيرد يا لااقل بازده كار او را به حدّاقل مىرسانَد.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه در اسلام تا آنجا به موضوع تفريح سالم
1) نهج البلاغه، حكمت 390.
اهمّيّت داده شده است كه يك سلسله مسابقات يا حتّى شرطبندى را در اسلام اجازه داده و تاريخ مىگويد كه بخشى از اين مسابقات در حضور شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و با داورى و نظارت او انجام مىگرفت. حتّى گاه شتر مخصوص خود را براى مسابقه سوارى در اختيار ياران مىگذاشت.
در روايتى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
انَّ النَّبىَّ صلى الله عليه و آله اجرى الإبِلَ مُقبِلَةً مِن تَبُوكَ فَسَبَقَتِالعَضباءُ وَعَلَيها اسامَةُ فَجَعَلَ النّاسُ يَقولونَ سَبَقَ رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله وَرَسولُ اللّهِ يَقولُ سَبَقَ اسامَةُ
؛ هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از تبوك برمىگشت ميان ياران خود مسابقه سوارى برگزار كرد. اسامه كه بر شتر معروف پيامبر صلى الله عليه و آله به نام عضبا سوار بود از همه پيشى گرفت، مردم براى اينكه شتر از آنِ پيامبر بود فرياد زدند رسول خدا پيشى گرفت و پيامبر فرمود اسامه پيشى گرفت و برنده شد».
نكته ديگر اينكه در قرآن آمده است كه برادران يوسف از علاقه انسان خصوصاً نوجوان به گردش و تفريح، براى رسيدن به هدفشان سوءِاستفاده كردند. در دنياى امروز نيز دستهاى مرموز دشمنان حق و عدالت از ورزش و تفريح براى مسموم ساختن افكار نسل جوان سوءِاستفاده فراوان مىكنند، لذا بايد بههوش بود كه ابرقدرتهاى گرگصفت در لباس ورزش و تفريح نقشههاى شوم خود را ميان جوانان، بهنام ورزش و مسابقات منطقهاى يا جهانى اجرا نكنند.
فراموش نمىكنيم در عصر طاغوت وقتى مىخواستند به اهداف پليد خود دست يابند و سرمايهها و منابع مهمّ كشور را به بهاى ناچيز به بيگانگان بفروشند، يك سلسله مسابقات ورزشى طويل و عريض ترتيب مىدادند و مردم را چنان به اين بازىها سرگرم مىساختند كه نتوانند به مسائل اساسى كه در جامعه آنها جريان دارد بپردازند.
حضرت در ادامه سخنانشان بلافاصله مىفرمايد: اين يك هدف اصيل نيست، بلكه هدفى مقدّماتى و آلى است. يعنى اين ساعت براى اين است كه آرامش
روحى پيدا كند و بتواند آن سه ساعت ديگر را درست انجام دهد.
راستى اگر چنانكه حضرت رسول در اينجا به ابوذر غفارى فرمود، همه ما اين برنامه را در شبانهروز داشته باشيم، يعنى بر مبناى واقعى با خدا راز و نياز كنيم، عبادتها را با حضور قلب بجا آوريم، به درجات بالاى انسانى مىرسيم و خير دنيا و آخرت نصيب ما مىشود.
3
يا اباذَر، ايّاكَ وَالتَّسويف بِامَلِكَ فإنَّكَ بِيَومِكَ وَلَستَ بِما بَعدَهُ فإن يَكُن لَكَ غَدٌ فَكُن فىالغَدِ كَما كُنتَ فىاليَومِ وَان لَم يَكُن غَدٌ لَكَ لَن تَندَمَ عَلى ما فَرَّطتَ فىاليَومِ.
اى ابوذر، برحذر باش از تسويف (و كار امروز را به فردا مينداز) تو به امروز تعلّق دارى و اگر فردايى بود كار فردا را انجام بده و اگر فردايى نبود هرگز پشيمانى ندارد.
بحارالانوار، ج 77، ص 75
نور هدايت
دستورى كه در اين بخش از حديث بيان شده هم براى دنياى انسان است و هم براى آخرت. يعنى حتّى اگر انسان مادّى مسلك باشد و به خدا عقيده نداشته باشد، بايد براى پيشرفت و موفّقيّتش به اين دستور عمل كند. حضرت مىفرمايد: اى ابوذر، تسويف و تأخير انداختن كار را رها كن و كار امروز را به فردا مينداز، براى اينكه تو متعلّق به امروز هستى نه فردا، تو امروز وظيفهات را انجام بده و اگر فردايى بود فردا هم مثل امروز عمل كن و اگر فردايى نبود پشيمان نخواهى شد.
در اينجا حصر عقلى است يعنى از دو راه خارج نيست: يا فردايى هست يا فردايى نيست.
اگر فردايى باشد كار فردا را انجام بده و امروز كار امروز را و اگر فردايى نبود پشيمانى ندارد لااقل كار امروز را انجام دادهاى. يكى از تسويلات نفس يا شيطان يا هر دو، عاملى است به نام «تسويف».
الف) گاه انسان نمىخواهد بگويد كه من كار نمىكنم، امّا قلبش هم راضى نيست كه ترك كند و در عين حال در عمق دلش اين است كه آن كار را نكند.
ب) گاهى عامل تنبلى است.
ج) گاهى ترس است.
همه اينها سبب مىشود كه پديدهاى به نام «تسويف» (يعنى امروز و فردا كردن) پيدا شود. يعنى گاهى مرد عمل نيست و وجدانش هم قانع نمىشود كه بگويد مرد عمل نيستم، لذا به پديده تسويف پناه مىبَرد.
يا مرد ترسويى است ولى نمىخواهد بگويد مىترسم لذا به تسويف پناه مىبَرد.
خلاصه تسويف پوششى است براى نقطهضعفهاى مختلف انسان كه روى همه آنها پرده مىكشد و خودش را فريب مىدهد كه من مرد عملم، امّا امروز دير نمىشود و فردا انجام مىدهم.
فىالمثل كسى كه اهل شهوت و هوىو هوس است وقتى او را نصيحت مىكنند كه توبه كند تحت تأثير قرار مىگيرد، ولى خودش را فريب مىدهد و مىگويد توبه مىكنم! امّا توبه را به امروز و فردا مىاندازد.
بنابراين يكى از پديدههاى خطرناك روانى انسان و به عبارت ديگر از جمله تسويلات شيطان و نفس كه بسيار خطرناك است، موضوع تسويف است كه هم دنياى انسان را خراب مىكند و هم آخرت انسان را، زيرا هر كار خوبى را به او پيشنهاد كنى مىگويد إن شاء اللّه در آينده، يا وقتى به او مىگوييم فلانكار بد را ترك كن مىگويد إن شاءاللّه در آينده ترك مىكنم، امّا همين طور ادامه مىدهد
و معلوم نيست اين آينده كى مىرسد.
اين تعبيرى است كه حضرت رسول در اين حديث فرموده «
فإنَّكَ بِيَومِكَ
؛ تو متعلّق به امروز هستى نه فردا». به قول يكى از نويسندگان معروف، اصلًا فردا وجود ندارد، چون فردا هم كه آمد مىشود امروز. تو امروز وظيفه امروز را دارى نه وظيفه فردا. پناه بر خدا، اگر امروز گناه كردى همين امروز توبه كن.
هم امروز از پشت بارت بيفكنميفكن به فردا مر اين داورى را
اگر امروز مىخواهى تحصيل كمال كنى از همين امروز دست به كار شو.
مىخواهى مطالعه كنى، قلم بهدست بگيرى، هر كارى كه مىخواهى بكنى از همين حالا مشغول شو، يا حدّاقل مرحلهاى از آن را امروز انجام بده، چرا كه شيطان انسان را فريب مىدهد و به او القا مىكند كه تو آدم خوبى هستى، امروز دير نمىشود.
حتّى گاهى انسان به عملش آب و رنگ مذهبى مىدهد مىگويد: عجله كار شيطان است. با اين سخن مىخواهد از زير مسؤوليّت فرار كند و به آن رنگ مذهبى مىدهد كه چرا توكّل ندارى؟ چرا شتابزده هستى؟ چرا صبرى ندارى؟
و هزاران چرا مىآورد تا ضعف خود را در پوششى از صفات مثبت بپوشاند.
يكى از نكتههاى مهم اين است كه لغزش از جاهاى ساده شروع مىشود. يك بار كه انسان مىلغزد، بار دوم و سوم هم مىلغزد و كمكم برايش عادت مىشود و همين به انحراف مىانجامد و سرانجام اين انحراف به سقوط عظيمى منجر مىشود كه انسان را نابود مىكند. اگر همان لحظه اوّل كه دچار لغزش شد آن را مورد مطالعه و تجزيه و تحليل قرار مىداد و به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله عمل مىكرد و لغزشش را اصلاح مىكرد به انحراف كشيده نمىشد.
برخى تعجّب مىكنند كه روز قيامت چگونه همهچيز عليه انسان شهادت مىدهد. در دنيا انسان مىبيند كه سى سال اعمالش را در نيم ساعت بيان مىكند.
يعنى اگر لحظهاى به فكر فرو رود و درباره اعمالش بينديشد مىبيند كه همه اعمال و رفتار گذشتهاش در مقابل چشمانش رژه مىرود. حال بايد باور كند كه
قيامتى در كار است ووقتى انسان وارد آن دادگاه شد شايد به جاى يكبار صدها بار اعتراف مىكند (اين دادگاه دنيا در مقابل دادگاه قيامت مقام بسيار پايينترى دارد).
اگر مسائل بررسى شوند مىبينيم كه داراى چند بُعد هستند: سياسى، اجتماعى، اخلاقى. پس چرا فقط به بُعد سياسى مسائل نظر مىكنيد كه البتّه آنهم لازم است. بايد به بُعد اخلاقى نيز نگريست، چون مىتوان پند گرفت. زمانى كه انسانى پير و ناتوان شد مىفهمد كه نعمت جوانى چه نعمتى بوده و چه ارزان آن را از دست داده است. يكى از علما را ديدم به او گفتم حالتان چطور است؟ جمله عجيبى در پاسخ من گفت به اين مضمون كه نه اهل اين دنيايم و نه اهل آن دنيا و ظاهراً هم زنده هستم.
دوران پيرى كارى با انسان مىكند كه نمىتواند تصميم درستى بگيرد، اگر هم تصميم بگيرد سودى ندارد. يكى از دعاهاى انسان بايد اين باشد كه خدايا ما را از ذلّت پيرى حفظ كن.
از يكى از مراجع تقليد نقل كردند كه وقتى پير و ناتوان شده بود- به شوخى يا جدّى- نفرين مىكرد مىگفت تويى كه به من دعا مىكردى خدا پيرت كند، حالا بيا ببين كه الان چه شدهام!
وقتى انسان همه نيروهايش را از دست داد ديگر نمىتواند كارى بكند. الان كه جوان هستيد و توانايى داريد مىتوانيد انجام دهيد. تمام علماى بزرگ بار علمى خود را در دوران جوانى بستهاند. مرحوم آيةاللّه العظمى بروجردى رحمه الله نوشتههايى را كه در هشتاد سالگى روى منبر مىخواند شايد آنها را در چهل سالگى آماده كرده بود. انسان وقتى به هشتاد سالگى رسيد ديگر كارى نمىتواند بكند. سرمايههايى كه قبلًا اندوختهايد دور شما مىچرخد، لذا مراقب باشيد تسويف مانع كار شما نشود، زيرا در اين صورت انسان نه در دنيا و نه در آخرت به جايى نمىرسد. اميد است اين كلام حضرت به ابوذر غفارى را نصبالعين خود قرار دهيم و در كارها امروز و فردا نكنيم.
4
يا أباذَر، إذا سُئِلتَ عَن عِلمٍ لا تَعلَمُهُ فَقُل لا أعلَمُهُ تَنجُ مِن تَبِعَتِهِ وَلا تُفتِ بِما لا عِلمَ لَكَ بِهِ تَنجُ مِن عَذابِ اللّهِ يَومَ القِيامَةِ.
اى اباذر، اگر چيزى از تو بپرسند كه آن را ندانى، بگو نمىدانم. در اين صورت از عواقب آن نجات مىيابى و به چيزى كه نمىدانى فتوا نده كه از عذاب قيامت نجات يابى.
بحارالانوار، ج 77، ص 76
نور هدايت
از جمله كارهايى كه عموميّت دارد و شايد دامنگير بسيارى از مردم باشد اين است كه اگر پرسشى از آنها كنند و پاسخ آن را ندانند خجالت مىكشند بگويند نمىدانيم، لذا پاسخى مىدهند كه روى آن مطالعهاى صورت نگرفته و در نتيجه غلط از كار در مىآيد. چنين سخنى كه از روى عدم آگاهى و بىحساب و كتاب گفته شده است، هم عواقب و تبعات دنيوى دارد و هم عواقب اخروى.
نكته مهمّى را به شما طلّاب يادآور مىشوم كه وقتى لباس روحانيّت پوشيديم و عِمامه بر سر گذاشتيم مفهومش اين نيست كه عِلم كل يا استاد كلّ فىالكلّ هستيم، چنين نيست، زيرا بسيارى از چيزهاست كه انسان نمىداند.
علما، مراجع، مجتهدان و متفكّران، آنهم با هفتاد يا هشتاد سال مطالعه و تدريس، بسيارى از مسائل را نمىدانند و اگر از آنها بپرسند مىگويند مطالعه
مىكنيم و بعد جواب مىدهيم. بنابراين، كارى نكنيم كه هم براى خودمان و هم براى مردم، اين ذهنيّت پيدا شود كه ما همه چيز را مىدانيم. به قول آن دانشمند، همه چيز را همگان دانند و همگان هم هنوز از مادر متولّد نشدهاند. علاوه بر اين همه چيز را همگان هم نمىدانند، چون اگر تمام علوم بشر را روى هم جمع كنيم باز همگان همه چيز را نمىدانند و اين يك واقعيّت انكارناپذير است. من برخى مسائل را از آنها مىپرسيدم مىگفتند بايد فكر كنيم، مطالعه مىكنيم. خلاصه سخن بدون علم و آگاهى عواقب خطرناكى هم در دنيا دارد و هم در آخرت كه گريبان انسان را مىگيرد.
اگر در امور مادّى از انسان سؤالى كنند و بدون علم و آگاهى جواب دهد به خودش و ديگران زيان مادّى مىرسانَد. و اگر در امور معنوى باشد زيان معنوى به مردم مىرساند. هر ضربهاى كه به جامعه وارد شود به فرد هم وارد مىشود.
فىالمثل اگر عالمى فتواى نادرستى بدهد كه به سبب آن ضرر و زيانى دامنگير كسى گردد، خسارت به او خسارت به كلّ جامعه است و اين باعث مىشود كه عواقب دنيوى هم داشته باشد، زيرا گاهى فقيه و مجتهد ضامن خسارات مادّى هم مىشود. مثلًا اگر كسى از من بهعنوان يك مرجع تقليد بپرسد كه من گوسفند را چنين سر بريدم حلال است يا حرام؟ من در پاسخ بگويم حرام است و بايد دور ريخته شود، اين را من علىالقاعده ضامن هستم، چون اگر واقعاً حرام نباشد و من فتوا به حرمت بدهم، يا اگر طرز ذبح كردن را گفته باشم و غلط بوده، كه اگر جاهل مقصّر باشد نه جاهل قاصر، چون بىمطالعه و دقّت سخنى گفته و باعث شده است گوسفند حرام شود، در اينجا اگر فتواى قطعى به ضمان مجتهد ندهيم، دستكم احتياط وجوبى دارد. چنانكه در رأى قاضى گفتهاند اگر قاضى رأى داد كه بيگناهى اعدام شود، اگر جاهل مقصّر است كه بايد طبق قانون اسلام با او رفتار
شود و اگر جاهل قاصر است و خطا كرده، به دليل آنكه مصون نيست از بيتالمال مسلمانان بايد ديه خطايش را بپردازند، مجتهد هم مانند قاضى است.
اين كار عواقب و تبعاتى هم در آخرت انسان دارد. مثلًا اگر شما در مجلس وعظ و خطابه روى منبر، فتواى خلافى را نقل كنيد و در نقل آن مقصّر باشيد، وقتى مىتوانيد از عواقبش در امان باشيد كه تمام كسانى را كه پاى منبر بودهاند ببينيد و اشتباهى را كه كردهايد جبران كنيد. حال من چگونه مستمعين را شماره و آنها را پيدا كنم تا يك حكم خلاف الهى را كه گفتهام تصحيح كنم؟ اين كار بسيار دشوارى است. بنابراين بايد با دقّت سخن گفت و در اصول و فروع دين و احكام اسلام بايد دقّت فراوان بهخرج داد. حتّى اگر در جايى يقين داريد باز فوراً جواب ندهيد، ابتدا مطالعه كنيد و بعد جواب بدهيد.
انسان در اينگونه موارد بايد بترسد كه واقعاً ترس هم دارد، زيرا اين كار از خطرهاى بسيار بزرگى است كه جامعه را تهديد مىكند. اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
لا تَقُل ما لا تَعلَمُ فإنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلى جَوارِحِكَ كُلّها فَرائِضَ يَحتَجُّ بها عَلَيكَ يَومَ القِيامَةِ
؛ آنچه را نمىدانى مگوى، زيرا خداوند بر اعضا و جوارح تو فرايضى مقرّر داشته كه روز قيامت به آنها با تو احتجاج خواهد كرد».(1)اين برنامه اسلام است، امّا مىبينيم كه عدهّاى چقدر با جرأت فتوا مىدهند و خود را در همه مسائل اسلامى (اصول و فروع و اقتصاد و سياست) صاحبنظر دانسته و قضاوت مىكنند. اين براى جامعه بسيار خطرناك است كه تخصّص در مسائل دينى از آن حذف شود. چگونه است كه در مسائل طبّى غير طبيب حق ندارد نسخه بدهد و اين قابل تعقيب است، امّا وقتى در مسائل دينى نسخههاى زيادى صادر مىشود و هر كسى اظهار نظر مىكند قابل تعقيب نيست؟
1) نهجالبلاغه، حكمت 382.
لذا بايد هر مسألهاى را براى اهلش بگذارند. مسائل فقهى را براى مراجع و مجتهدان و حوزههاى علميّه بايد گذاشت، چون آنها اهلش هستند. مسائل دينى چيزى نيست كه هر چه به ذهن هر كسى رسيد بگويد. من حساب كردهام حدود پنجاه سال است كه در اين حوزه تدريس مىكنم، ولى مثل آنها جرأت نمىكنم با آن صراحت جواب بدهم. بايد پذيرفت كه حساب تخصّصهاى علمى از مسائل شرعى و دينى جداست و هر كسى در قلمرو خودش فعّاليّت كند.
طب براى اطبّا، كشاورزى براى كشاورزان، فقه هم براى فقها.
بنابراين حضرت مىفرمايد: اگر از موضوعى بپرسند و پاسخ آن را ندانى صريحاً بگو نمىدانم كه در اين صورت از تبعات آن نجات پيدا مىكنى و به چيزى كه نمىدانى فتوا نده كه از عذاب قيامت نجات يابى.
«لا تَقُل ما لا تَعلَمُ بَل لا تَقُل كُلَّ ما تَعلَمُ فإنَّ اللّهَ فَرَضَ عَلى جَوارِحِكَ كُلّها فَرائِضَ يَحتَجُّ بِها عَلَيكَ يَومَالقِيامَةِ
؛ آنچه را نمىدانى مگوى، بلكه هر آنچه را مىدانى همه را مگوى، زيرا خداوند بر اعضا و جوارح تو فرايضى مقرّر داشته كه روز قيامت به آنها با تو احتجاج خواهد كرد».(1)«
كَم مِن نَظَرَةٍ جَلَبَت حَسرَةً وَكَم مِن كَلِمَةٍ سَلَبَت نِعمَةً
؛ بسا نگاهى كه موجب حسرت و بسا سخنى كه موجب سلب نعمت است».(2)«
اذا تَكَلَّمتَ بِالكَلِمَةٍ مَلَكَتكَ وَاذا أمْسَكتَها مَلَكتَها
؛ هرگاه سخنى گفتى تو در بند آن خواهى بود و چون ساكت مانى، سخن در بند تو خواهد بود».(3)«
لا يَزالُ الرَّجُلُ المُسلِمُ يُكتَبُ مُحسِناً مادامَ ساكِتاً فإذا تَكَلَّمَ كُتِبَ مُحسِناً أو مُسيئاً
مرد مسلمان تا ساكت است نيكوكار نوشته مىشود و چون سخن گويد يا نيكوكار يا بدكار نوشته خواهد شد».(1)«
انَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ جَعَلَ صُورَةَ المَرأةِ في وَجهِها وَصورَةَ الرَّجُلِ في مَنطِقِهِ
؛ همانا خداوند سيماى زن را در صورت او نهاد، امّا سيماى مرد را در منطق و گفتارش».(2)از جمله مصداقهاى بارز و مهمّ سخن بدون علم، شايعهپراكنى است. از بلاهاى بزرگى است كه دامنگير جوامع مختلف مىشود و روح اجتماعى وتفاهم و همكارى را در ميان آنها مىكشد. گاه يك منافق مطلب نادرستى جعل مىكند و آن را به ديگران مىگويد و كسانى بدون تحقيق در نشر آن مىكوشند و شايد شاخ و برگهايى هم از خودشان به آن مىافزايند و در نتيجه آن مقدار قابل توجّهى از نيرو وفكر و وقت مردمرا مشغول ساخته واضطراب ونگرانى درمردم ايجاد مىكنند.
بسا شايعات كه اعتماد عمومى را متزلزل مىسازد و افراد جامعه را در انجام دادن كارهاى لازم سست و مردّد مىكند.
گرچه اجتماعاتى كه در فشار و حفقان هستند گاهى شايعهسازى و نشر شايعات را بهعنوان نوعى مبارزه يا انتقامجويى تعقيب مىكنند، ولى در اجتماعات سالم نشر شايعات زيانهاى فراوانى بهبار مىآورَد. اگر شايعات در مورد افراد لايق، مثبت و مفيد باشد آنها را در خدمات خود دلسرد مىكند و گاهى حيثيّت چندين ساله آنها را بر باد مىدهد و مردم را از فوايد وجود آنان محروم مىسازد؛ به همين دليل، اسلام قاطعانه با شايعهسازى مبارزه كرده و جعل دروغ و تهمت را ممنوع مىسازد.
قرآن كريم مىفرمايد: «وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ».(3)در اين آيه به يكى از
مهمترين اصول زندگى اجتماعى اشاره شده كه ناديده گرفتن آن نتيجهاى جز هرج و مرج اجتماعى و از بين رفتن روابط انسانى و پيوندهاى عاطفى نخواهد داشت. اگر بهراستى اين برنامه قرآنى در جامعه انسانى و همه جوامع بشرى دقيقاً اجرا شود بسيارى از نابسامانىها كه از شايعهسازى و جوسازى و قضاوتهاى عجولانه وگمانهاى بىاساس واخبار مشكوك و دروغ سرچشمه مىگيرد برچيده خواهد شد. در غير اينصورت هرجومرج در روابط اجتماعى همهجا را فرا خواهد گرفت. هيچكس از گمان بد ديگرى در امان نخواهد بود. هيچكس به ديگرى اطمينان پيدا نخواهد كرد و آبرو و حيثيّت افراد همواره در مخاطره خواهد بود.
در بسيارى از آيات قرآن و روايات اسلامى درباره ظنّ و گمان تأكيد شده، از جمله:
آياتى كه افراد بىايمان را در پيروى از ظنّ و گمان بهشدّت نكوهش كرده مىفرمايد: « «وَ مَا يَتَّبِعُ اكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَايُغْنِى مِنَالْحَقّ شَيْئًا»؛ بيشترشان در قضاوتهاى خود تنها از گمان پيروى مىكنند، در حالى كه گمان به هيچ روى انسان را به حق و حقيقت نمىرسانَد».(1)در جاى ديگر پيروى از گمان در رديف پيروى از هواى نفس قرار داده شده است: « «إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوِى الْأَنْفُسُ»؛ آنها تنها پيروى از گمان و هواى نفس مىكنند».(2)در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
انَّ مِن حَقيقَةِ الايمانِ أن لا يَجوزَ مَنطِقُكَ عِلمَكَ
؛ از حقيقت ايمان اين است كه گفتارت از علمت فزونتر نباشد و بيش از آنچه مىدانى نگويى».(3)در حديث ديگرى از امام موسى بن جعفر عليه السلام مىخوانيم كه از پدرانش چنين روايت كرد: «
لَيسَ لَكَ ان تَتَكَلَّمَ بِما شِئتَ لأنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقولُ: وَلا تَقفُ ما لَيسَ لَكَ بِهِ
عِلْمٌ
؛ تو نمىتوانى هر چه را مىخواهى بگويى، زيرا خداوند متعال مىفرمايد از آنچه علم ندارى پيروى نكن».(1)در حديث ديگرى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
ايّاكُم وَالظَّنَّ فإنَّ الظَّنَّ اكذَبُ الكِذبَ
؛ از گمان بپرهيزيد كه گمان بدترين دروغ است».(2)كسى خدمت امام صادق عليه السلام رسيد و عرض كرد: «
إنَّ لي جيراناً وَلَهُم جَوارٍ مُغَنّياتٌ يَتَغَنَّينَ وَيَضرِبنَ بالعُودِ فَرُبَّما دَخَلتُ الخَلاءَ فَاطيلُ الجُلُوسَ استِماعاً منّي لَهُنَّ قال فقال أبوعبداللّه عليه السلام: لا تَفعَل فَقال الرّجُلُ: وَاللّهِ ما هو شيءٌ آتيهِ بِرِجلي إنَّما أسمَعُ بِاذُني فقال أبوعبداللّه عليه السلام: باللّهِ تباركَ وَتَعالى
«إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولَا»(3)
فَقالَ الرَّجُلُ كَأَنّي لَم أسمَعها في كتابِ اللّهِ مِن عَجَمىّ وَعَرَبىّ لا جَرَمَ إنّي قَد
تَرَكتُها وَإنّي أستَغفِرُ اللّهَ
؛ همسايگانى دارم كه كنيزكان خوانندهاى دارد، مىخوانند و مىنوازند و من گاهى كه براى قضاى حاجت مىروم نشستن خود را طولانىتر مىكنم تا نغمههاى آنان را بشنوم، در حالى كه براى چنين منظورى نرفتهام. امام صادق عليه السلام فرمود: مگر گفتار خداوند را نشيندهاى كه مىفرمايد: گوش و چشم و قلب همگى مسؤولند؟ گفت: گويى هرگز اين آيه را از هيچكس، نه عرب و نه عجم نشينده بودم و اكنون اين كار را ترك مىگويم و به درگاه خدا توبه مىكنم».(4)در برخى منابع روايى در ذيل اين روايت مىخوانيم كه امام به او دستور داد برخيز و غسل توبه كن و هرچند مىتوانى نماز بگزار، زيرا كار بسيار بدى كردى و اگر در آن حال مىمردى مسؤوليّت تو بزرگ بود.
از اين آيات و احاديث روشن مىشود كه اسلام چگونه چشم و گوش انسان را مسؤول مىشمرَد؛ تا نبيند نگويد، تا نشنود قضاوت نكند و بدون تحقيق و علم و يقين، نه به چيزى معتقد شود، نه عمل كند و نه به داورى برخيزد.
پيروى از گمان و حدس و تخمين و شايعات و هر آنچه غير از علم و يقين حاصل مىشود، خطرهايى براى فرد و جامعه ايجاد مىكند كه هريك بهتنهايى ضايعات بزرگى دارد، از جمله:
تكيه بر غير علم، سرچشمه پايمال شدن حقوق افراد يا دادن حق به غير مستحق است.
پيروى از غير علم، آبروى افراد آبرومند را به خطر مىاندازد و خدمتگذاران را دلسرد مىكند.
اعتماد بر غير علم، به بازار شايعات و شايعهسازان رونق مىدهد.
پيروى از غير علم، روحيّه تحقيق و كنجكاوى را از انسان گرفته و او را فردى زودباور و سادهانديش بار مىآورَد.
پيروى از غير علم، روابط گرم و دوستانه را در خانه و بازار و همه جا به هم زده و مردم را به يكديگر بدبين مىسازد.
پيروى از غير علم، استقلال فكرى را از بين مىبَرد و روح را براى پذيرش هرگونه تبليغات مسموم آماده مىكند.
پيروى از غير علم، سرچشمه قضاوتها و انتخابهاى عجولانه در مورد هر كس و هر چيز است كه اين خود مايه انواع ناكامىها و پشيمانىهاست.
اكنون اين پرسش مطرح است كه چگونه مىتوان خود و جامعه را از اين عادت زشت و نكبتبار و عواقب دردناك آن رهايى بخشيد؟
در پاسخ بايد به چند نكته توجّه كرد:
نخست بايد عواقب دردناك اين كار را از راههاى مختلف پىدرپى به مردم گوشزد كرد و از آنها خواست كه در آثار شوم پيروى از غير علم بينديشند.
ديگر اينكه بايد طرز تفكّر و جهانبينى اسلامى را در انسانها زنده كرد تا بدانند خداوند در همه حال مراقب آنهاست. او شنونده و بينا و حتّى از افكار ما آگاه است «يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَ مَا تُخْفِىالصُّدُورِ».(1)
هر سخنى كه مىگوييم ثبت و ضبط مىشود و هر گامى برمىداريم در حساب ما نوشته مىشود و مسؤول تمام اعمال و قضاوتها و اعتقادات خود هستيم.
همچنين بايد سطح رشد فكرى را بالا برد، زيرا پيروى از غير علم اغلب كار عوام سادهلوح و ناآگاه است كه با شنيدن يك شايعه بىاساس فوراً به آن مىچسبند و داورى مىكنند و آن را الگوى كار خود قرار مىدهند.
1) سوره غافر، آيه 19.
5
يا اباذَر، يَطَّلِعُ قَومٌ مِن اهلِ الجَنَّةِ عَلى قَومٍ مِن اهلِ النّارِ فَيَقولونَ ما ادخَلَكُمُ النّارَ وَقَد دَخَلنا الجَنَّةَ بِفَضلِ تَأديبِكُم وتَعليمِكُم فَيَقولونَ انّا كُنّا نأمُرُ بِالخَيرِ وَلا نَفعَلُهُ.
اى ابوذر، (روز قيامت) جمعى از اهل بهشت (به جهنّم نگاه مىكنند) جمعى از اهل علم را مىبينند و به آنها مىگويند ما به تعليم و تربيت شما وارد بهشت شديم، چرا شما اهل جهنّم شديد؟ مىگويند: ما شما را امر مىكرديم به كارهاى درست، ولى خودمان عمل نمىكرديم.
بحارالانوار، ج 77، ص 76
نور هدايت
درباره عالم بىعمل تعبيرات تكاندهنده و روايات بسيارى داريم. پيامبر صلى الله عليه و آله در اينجا تعبيرى عينى و ملموس دارند. البتّه از قرآن هم استفاده مىشود كه رابطه بهشت و جهنّم بهكلّى بسته نمىشود و هر دو دسته مىتوانند از احوال هم باخبر باشند. برخى وقتى وارد بهشت مىشوند دوستان خود را نمىبينند. قرآن مىفرمايد:
«فَاطَّلَعَ فَرَءَاهُ فِى سَواءِالْجَحِيمِ»(1)كلمه «اطّلع» از بالا به پايين نگاه كردن است كه او را در جهنّم مىبيند تعجّب مىكند. اين رسوايى بزرگى است كه شرمندگى آن از عذاب جهنّم هم بيشتر است. يعنى مقلّد يا فرد عادى، عالمى را كه از او
1) سوره صافّات، آيه 55.
موعظه شنيده يا مرجعى را كه از او تقليد كرده در جهنّم مىبيند و خود او در بهشت از نعمتهاى بهشتى بهرهمند است. چقدر باعث خجالت و سرافكندگى است كه آن افراد كه فرع بودهاند از اين عالم و مرجع و روحانى كه اصل هدايتگر بوده است بپرسند چه چيز شما را وارد جهنّم كرد؟ آنجا ديگر كسى نمىتواند دروغ بگويد يا توريه كند بايد راست بگويد و حق را بيان كند.
ازاينرو بايد به فكر چاره بود كه سخنان و مواعظى كه مىگوييم در خودمان اثر بگذارد و بدانچه مىگوييم عمل كنيم و واقعاً عالم عامل باشيم.
در اين زمينه تعبيرات مختلفى وارد شده كه عالم بىعمل مانند شمعى است كه خود مىسوزد و به ديگران روشنى و گرمى مىرسانَد، نابود مىشود ولى خود از آن بهرهاى نمىبَرد، يا چون زنبور بىعسل است، يا مانند كسى است كه در كنار چشمهاى نشسته و ديگران را از آب زلال آن بهرهمند مىسازد امّا خود او از تشنگى جان مىسپارد.
بنابراين بهتر است انسان توجّه كند كه آيا آنچه را مىگويد خودش عمل مىكند؟ اگر عمل نمىكند بيان نكند، بلكه بكوشد و تمرين كند تا نخست خودش عامل به آن باشد و سپس براى ديگران بيان كند. اين همان برنامهاى است كه اميرمؤمنان على عليه السلام مىفرمايد: «
ايُّها النّاسُ انّي وَاللّهِ ما احُظُّكُم عَلى طاعَةٍ الّا اسبِقُكُم الَيها وَلا انهاكُم عَن مَعصِيَةٍ الّا اتَناها قَبلَكُم مِنها
؛ من شما را به هيچ اطاعتى دعوت نمىكنم، جز آنكه قبلًا خودم عمل مىكنم و شما را از هيچ معصيتى نهى نمىكنم، مگر آنكه خودم قبلًا از آن معصيت متناهى مىشوم».
نكته مهم اين است كه بدانيم علم خورشيد زندگى است، دانش فروغ پربهاى حيات است، علم شيرينترين ميوهاى است كه انسان از نخستين روز پيدايى تاكنون چشيده. گاو و خر از راه نوش فربه مىشوند، ولى آدمى از راه گوش فربه مىگردد. اگر زندگى را مانند يك ساختمان فرض كنيم، پايه و اصل آن علم است.
امّا تمام اين ارزشها و آثار و قدر و قيمتها براى علم و عالم هنگامى است كه
در مسير صحيح قرار داشته باشد. عالِم كه ظرف علم است، اگر داراى باطن آلوده و روح پليد و كدورت قلب و ظلمت روان باشد، علمش در كجا مصرف خواهد شد؟
يك انسان شرير بىتربيت و يك موجود پست هنگام به دست گرفتن سلاح چه مىكند؟ جز آدمكشى و ضربه زدن به حيات ديگران كار ديگرى از او انتظار مىرود؟
دانشمندى هم كه از هدايت و صلاح و تربيت و آراستگى و صفاى باطن و معنويّت دل دور باشد، با علمش همان كار را مىكند، بلكه عالِم گمراه و دانشمند هوىپرست و شخص باسواد خودخواه از قاتل و ظالم بدتر و ضررش بيشتر است، بدينرو از بزرگان اسلام نقل شده است: «
اذا فَسَدَ العالِمُ فَسَدَ العالَمُ
؛ هرگاه دانشمند فاسد شود، جهان فاسد خواهد شد».(1)متأسّفانه در روزگار ما بيشتر دانشمندان دچار هواى نفساند، هواى نفسى كه مانند ريشه درخت در تمام زواياى زندگيشان ريشه دوانده و از اعمال و اخلاق و كردارشان پيداست كه گويى هواى نفس براى آنان والاترين معبود و بهترين محبوب و عزيزترين معشوق است.
دولتمردان اروپا و امريكا و برخى دولتمردان آسيا و افريقا از نظر علوم مادّى دانشمندند، وكلاى مجالس كشورهاى متمدّن و نيمهمتمدّن باسوادند، بسيارى از نظاميان ردههاى بالا اهل دانشاند، بيشتر يا تمام كشيشها و خاخامهاى مسيحى و يهودى اهل علماند، پاپ در واتيكان مغز متفكّر روحانيّت مسيحى است، برخى روحانيون اسلامى كه با دربارها متّحدند و تكيهگاه تداوم بدترين حكومتها در ممالك اسلامى، داراى سواد اسلامىاند، ولى از نظر اعمال و رفتار و اخلاق و كردار گويى بويى از انسانيّت نبردهاند. اينان همه با هم در شرق و غرب مجموعهاى هستند كه جهان را در تمام ابعاد حياتش به فساد كشيده
1) الهدى إلى دين المصطفى ج 1، ص 79.
و ظلمى نبوده كه نكرده و جنايتى نبوده كه مرتكب نشدهاند و خيانتى نبوده كه از آنها سرنزده، هواى نفس بر آنان بهسختى حاكم است، علم و عواطف و احساسات و مشاعر و اخلاق و روان و قلب آنان محكوم و ابزار و عمله اوست، اينان كسانىاند كه از قديم در وصفشان گفتهاند: چو دزدى با چراغ آيد گزيدهتر برد كالا.
و سعدى درباره اينان گفته است:
تيغ دادن در كف زنگى مستبه كه افتد علم را ناكس به دست
قرآن و روايات عالِم بودن چنين هوىپرستان را منكر نمىشود، از آنان به عالم ياد كرده، ولى كمترين ارزشى برايشان قائل نيست.
بشر نمونه عالمان فاسد اين زمان را به ياد ندارد. اسرائيل از هيچ جنايتى به مسلمين و بشر فروگذار نكرده است، عالمان دربارى مصر و عربستان رابطه دوستى با آنان را براى دولتهاى مسلمان از نظر شرعى بىمانع مىدانند.
عالمان اسير هوىو هوس، جهان و بشريّت را به فساد كشيدهاند.
قرن هيجدهم تا امروز را كه در مرز ورود به قرن بيست ويكم ميلادى هستيم بايد به جاى اينكه قرن علم و تمدّن و تكنيك و صنعت و قرن اتم و فضايل بناميم، قرن فساد و انحطاط و قرن سقوط و شقاوت بدانيم.
بلايى كه علوم ظاهر و انديشمندان مادّى بر سر انسان در اين دو قرن آوردهاند در تاريخ حيات بشر بىسابقه است، در حالى كه اينان مىتوانستند با اينهمه اكتشاف و اختراع، نردبانى براى رسيدن به عالَم معنا درست كنند و با پى بردن به اينهمه اسرار محيّرالعقول در عالم طبيعت، بشريّت را چنان با خدا و راه او آشنا سازند كه سفره عدل و حكمت در سراسر زمين پهن شود، امّا از اينهمه علوم نتيجه عكس گرفتند و با غرور و تكبّرى كه پيدا كردند جهان و انسان را غرق در فساد كردند.
وقتى در موضوع جنگهاى صليبى با كمال دقّت و بىطرفى به بررسى مىپردازيم مىبينيم كه جز ريخته شدن خون ميليونها بيگناه و خرابى هزاران مسكن و مأوا و به غارت رفتن اموال ميليونها مظلوم و سوختن و خاكستر شدن كاشانه و اثاث مردم محصولى نداشت. بر هيچ منطق و فلسفه الهى و اجتماعى استوار نبود و علّت آن هوىپرستى يك عالم مسيحى و يك پاپ خائن بود. وى ادّعا داشت تربت عيسى در دست مسلمين است و از مسلمين تعبير به كفّار كرد و قيام مسيحيّت را كه بهاصطلاح او مؤمن بودند عليه كفّار يعنى مسلمين براى نجات تربت عيسى واجب دانست. مسيحيان هم به فتواى او و اربابان بعدى نسبت به مسلمين از هيچ جنايتى فروگذار نكردند، در حالى كه مىدانست قرآن مجيد كتاب آسمانى مسلمين از مريم بهعنوان دارنده مقام عصمت و از عيسى به بهترين صورت ياد كرده و حتّى كشته شدن حضرت عيسى عليه السلام را باصراحت نفى كرده و هيچ دليلى براى كشته شدن عيسى در اختيار مسيحيان نيست و قبرى كه براى او در بيتالمقدس ادّعا مىكنند ريشه و اصل ندارد، ولى از باب هوىپرستى و براى حفظ رياست پوشالى و به دست آوردن مال و منال، تحت پوشش نجات قبر عيسى، فتواى ريخته شدن خون مسلمين و به غارت رفتن اموالشان را صادر مىكنند. بىشك بازگو كردن تمام جوانب جنگهاى صليبى كتابى جداگانه مىطلبد و در اينجا در آن مقام نيستيم.(1)
كسى پيدا نمىشود كه بنىاميّه را از پليدترين چهرههاى ننگين بشرى نداند.
معاويه پايهگذار حكومت اموى با تكيه بر عالمان هوىپرست، خود را مسلمان جا زده بود و تمام جنايات خود را در پوشش فتواهاى عالمان كثيف و پستى
1) تاريخ قرون وسطى، ج 2، ص 250.
همچون ثمرة بن جندب و ابوهريره تصحيح مىكرد و بهمحض اينكه بر اثر مظالم و خيانتهايش مورد بازخواست مسلمين قرار مىگرفت از آن عالمان براى تبرئه خود كمك مىگرفت. آنها با گرفتن اندكى رشوه بهعنوان اينكه سالها در مصاحبت رسول اكرم صلى الله عليه و آله بودند احاديثى برابر با مذاق حكومت معاويه و براى پاك كردن او، از قول پيامبر صلى الله عليه و آله جعل مىكردند و به خورد توده مردم كه از خطّ تحقيق و علم جدا بودند مىدادند و با استفاده از ايمان مردم به پيامبر چنين به مردم القا مىكردند كه كارهاى معاويه بر طبق اصول اسلام و سنّت رسول خداست. و از همين راه بود كه پايههاى حكومت اموى بهعنوان حكومت مذهبى و جانشينى رسول اكرم صلى الله عليه و آله محكم و استوار مىشد.
بدبختى در اين بود كه عالمان اهل هوى براى پيشبرد امويان و عبّاسيان هم خودشان جعل حديث مىكردند و هم به احاديثى كه اسلاف خائن آنان جعل كرده بودند تكيه مىزدند و با پخش و شرح و ذكر آن احاديث قلّابى و دروغين، اكثريّت مردم را كه خودِ آنان از اسلام بىاطّلاع نگاه داشته بودند، نسبت به وضع بنىاميّه و بنىعبّاس تسليم و راضى مىكردند و اگر هم اعتراضى از سوى مردم مىشد بلافاصله توجيه مىكردند و از اين طريق بزرگترين ضربهها را در مقابل دريافت دينار و درهمى ناچيز به اسلام و انسانيّت مىزدند.
آنان كه آتش جنگ جهانى اوّل را برافروختند و ميليونها انسان بيگناه را به كام آتش جنگ سوزاندند، از فارغالتحصيلهاى دانشگاه و دانشكده بودند.
آنان كه آتش جنگ جهانى دوم را شعلهور ساختند و نزديك به سى ميليون انسان را در آتش خودخواهى و هوىو هوس خود خاكستر كردند و هزاران خانه و مدرسه و كودكستان و بيمارستان را با اهلش نابود كردند، تحصيلكردههاى دانشگاه و دانشكده بودند.
آنان كه از فرانسه به الجزاير رفتند و در مدّت هفت سال نزديك به يك ميليون مسلمان را كه جرمى جز طلب آزادى از شرّ استعمار نداشتند كشتند و هزاران مرد و زن را در زندانها انواع شكنجهها كردند، پاياننامههاى تحصيلى خود را از دانشگاههاى فرانسه متمدّن و آزاديخواه و مبتكر منشور آزادى و حقوق بشر گرفته بودند.
آنان كه از انگلستان براى غارت كشورهاى آسيايى و افريقايى و امريكاى لاتين رخت سفر مىبستند و محرومان و مستضعفان را به جرم آزاديخواهى قطعهقطعه مىكردند همه از دانشمندان اقتصاد، روانشناسى، سياست و علوم ديگر بودند.
قاتلان «اميركبير» ها، «سيّدجمالالدين» ها، «لومبو» ها و هزاران دلسوزى كه براى نجات ملّتهاى خود قيام كرده بودند، با كمال تأسّف از دانشمندان علوم مادّى و تجربى بودند.
جنايات هولناك و غارتگرى وحشتناك و ستمگرىها و بيدادگرىهاى خطرناك اين فارغالتحصيلهاى دانشگاههاى دنيا، در صدها كتاب قطور، بدون شك قابل بازگو كردن نيست.
اكنون ترجيح مىدهيم به جاى تشريح جنايات اين عالمان هوىپرست، به چند نمونه بسيار روشن از چهرههاى الهى عالمان باتقوا و به دور از هوىو هوس اشاره كنيم تا معلوم شود علم وقتى در نفْس و دل و جان انسان باتقوا جاى گيرد چه سود سرشارى براى دنيا و آخرت آن عالم و ديگران خواهد داشت.
در زمان حاج ميرزا محمّدحسن يزدى (متوفّى سال 1307، از دانشمندان بزرگ شيعه در شيراز) براى استان فارس و شهر شيراز استاندار فرستادند. وى براى آشنايى با وضع استان و خصوصاً شهر شيراز، روز پنجشنبه از بزرگان قوم
و رؤساى اصناف در باغ حكومتى دعوت كرد. جمعى از سران بازار شيراز كه لباس و چهره آنان از ديگران مذهبىتر بود نيز در آن مجلس شركت جستند. پس از صرف ناهار يك دسته مُطرب كليمى برنامه اجرا كردند و فضاى آن مجلس را به فسق و فجور آلوده ساختند.
داستان آن مجلس و شركتگنندگان و برنامههايش را براى حاج ميرزا محمّدحسن نقل كردند. روز جمعه پس از نماز عصر به منبر رفت. در حالى كه از شدّت اندوه و غصّه بلندبلند گريه مىكرد فرمود: چگونه ممكن است كسانى كه با اهل علم ارتباط دارند و چهرهشان نمايشگر دين است در مجلسى شركت جويند كه از شرايط دين خدا دور بود و در آنجا لهو و لعب رواج داشت. آيا اين شركت و عدم ترك آن و نهى از منكر نكردن كار صحيحى بوده؟ واى بر شما كه از عمل شما جگر من سوخت. از شنيدن اين خبرِ وحشتناك دلم گرفت، من اگر بميرم خونم به گردن شماست. سپس از منبر به زير آمد و به خانه رفت و سخت مريض شد. طبيب از او عيادت كرد و گفت: براى اين مريض تغيير آب و هوا لازم است.
او را به باغ سالارى در بيرون شهر منتقل كردند. همان وقت مرتاض هندى به شيراز آمد، مىگفتند متخصّص رمل و اسطرلاب است و احياناً پيشگويى هم مىكند. يكى از تجّار كه از ارادتمندان ميرزا بود نزد مرتاض رفت و گفت:
مالالتجارهاى دارم كه به قِران برخورد كرده، مىخواهم ببينم اين قِران از او برطرف مىشود؟
مرتاض ساعتى در انديشه شد، تاجر گفت اگر نمىدانى معطّل نكن! مرتاض گفت: آنچه به زبان گفتى در دلت نيست. تاجر گفت: پس چيست؟ مرتاض گفت:
زاهدترين خلق زمانه بيمار است مىخواهى بدانى وضعيّتش به كجا مىكشد، او بيش از شش ماه ميهمان شما نخواهد بود.
اين مرد الهى و عالم عامل كه عمرى را با هواى نفس مبارزه كرده بود با شنيدن خبر گناه دق كرد و از شدّت حسرت و اندوه از دنيا رفت.
انس بن مالك گويد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَرَرتُ لَيلَةَ اسرِىَ بي عَلى اناسٍ تُقرَضُ شِفاهُهُم بِمَقاريضَ مِن نارٍ فَقُلتُ مَن هؤلاءِ يا جَبرَئيلُ؟ فَقالَ هُم خُطَباءٌ مِن أهلِ الدُّنيا مِمَّن كانوا يَأمُرونَ النّاسَ بِالبِرّ ويَنسَوْنَ أنفُسَهُم
؛ شبى كه مرا به معراج بردند بر گروهى عبور كردم كه لبانشان را با مقراضهاى آتشين مىبريدند. از جبرئيل پرسيدم اينان كيانند؟ گفت: اينان گويندگانىاند از اهل دنيا كه مردم را به كار نيك فرمان مىدادند، ولى خود را فراموش مىكردند».(1)پيامبر صلى الله عليه و آله به ابن مسعود فرمود: «
يابنَ مَسعودٍ مَن تَعَلَّمَ العِلمَ وَلَم يَعمَل بِما فيهِ حَشَرَهُ اللّهُ يَومَ القِيامَةِ أعمى
؛ اى پسر مسعود، هر كه دانش را فرا گيرد و به آن عمل نكند خداوند او را روز قيامت نابينا محشور مىكند».(2)در حديثى از امام على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
العالِمُ مَن شَهِدَت بِصِحَّةِ أقوالِهِ أفعالُهُ
؛ دانشمند كسى است كه كردارش بر درستى گفتارش گواهى دهد».(3)و در حديثى فرمود: «
لا يَنفَعُ قَولٌ بِغَيرِ عَمَلٍ
؛ سخنى كه با عمل همراه نيست سود ندارد».(4)و در حديث ديگرى فرمود: «
عِلمٌ بِلا عَمَلٍ كَشَجَرٍ بِلا ثَمَرٍ
؛ دانشى كه با عمل همراه نيست مانند درختى است كه ميوه ندارد».(5)
6
يا اباذَر، مَن اوتِىَ مِن العِلمِ ما لا يُبكيهِ لَحَقيقٌ ان يَكونَ قَد اوتِىَ عِلمَ ما لا يَنفَعُهُ لِأنَّ اللّهَ نَعَت العُلَماءُ فَقالَ عَزَّ وَجَلَّ:
«إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا* وَ يَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبّنَا إِنْ كَانَ وَعْدُ رَبّنَا لَمَفْعُولًا* وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعًا».(1)
اى ابوذر، كسى كه به او علم داده شود كه او را به گريه واندارد، شايسته است كه گفته شود علم غير نافع به او داده شده، زيرا خداوند علما را بدين صفات ذكر كرده و فرموده است: كسانى كه پيش از آن به آنها دانش داده شده، هنگامى كه اين آيات بر آنان خوانده مىشود، سجدهكنان به خاك مىافتند- و مىگويند: منزّه است پروردگار ما، كه وعدههايش به يقين انجامشدنى است!- آنها بىاختيار به زمين مىافتند و گريه مىكنند و تلاوت اين آيات، همواره بر خشوعشان مىافزايد.
بحارالانوار، ج 77، ص 79
نور هدايت
در حديث مورد بحث پيامبر صلى الله عليه و آله يكى از نشانههاى علم حقيقى و علماى حقيقى را بيان و استفاده بسيار لطيفى از قرآن مىكند مىفرمايد: علمى كه تو را به گريه واندارد علم نيست. سپس از آيات سوره اسراء كه درباره برخى علماى
1) سوره اسراء، آيات 107- 109.
يهود و نصارا است استنباط مىكند، زيرا گروهى از يهود و نصارا وقتى خدمت حضرت رسيدند، همين كه آيات قرآن را شنيدند گريه كردند و به سجده افتادند و با خوشحالى گفتند: خداوند وعده داده بود كه پيامبرى برانگيزد و اين وعده الهى تحقّق يافت و ما به محضر آن پيامبر رسيديم. در اينجا تعبير به «يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ» كرده است. «ذَقَن» بهمعنى چانه است و آن چيزى نيست كه در سجده به خاك بيايد، امّا كسانى كه با تمام صورت سجده مىكنند، آخرين محلّى كه ممكن است به سجده بيايد چانه است و اين نهايت خضوع در سجده را مىرسانَد.
اينان به گريه افتادند و شاد شدند و سپس به سجده افتادند و شكر كردند كه معبود و مطلوبشان را پيدا كرده و پيغمبر موعود را يافتهاند. حضرت مىخواهد در اين بخش از سخنان گهربارش بفرمايد كه علم حقيقى حالت خضوع و گريه به همراه دارد.
انواع گريه: گاه گريه به سبب غم و غصّه و اندوه است.
گاهى گريه به سبب خوشحالى است كه از آن به «گريه شوق» تعبير مىشود.
زمانى گريه به علّت ترس است كه از آن به «گريه خوف» تعبير مىكنند.
گاه انسان كارى كرده سپس شرمنده و پشيمان شده كه از آن تعبير به «گريه ندامت و شرم» شده است.
گاهى انسان از روى محبّت و عاطفهاى كه نسبت به بعضى دارد همين كه او را مىبيند، ناگهان اشكهايش جارى مىشود، اگرچه چيزى هم ضايع نشده و از بين نرفته است كه به آن «گريه محبّت و ترحّم» مىگويند.
علما و كسانى كه علم حقيقى و معرفت به خداوند سبحان پيدا كردهاند به معناى حقيقى همه اين گريهها را در مقابل خداوند دارند. مثلًا وقتى به مناجات مىروند گريه عشق به خدا و در عين حال گريه ترس و غم و محبّت و ندامت و شرمسارى است.
مرحوم فشاركى رحمه الله در عنوان الكلام مىگويد: بهترين گريهها چهار قِسم است:
گريه از شوق رحمت الهى، گريه از ترس عذاب الهى، گريه در فضائل و مصيبت اهلبيت عليهم السلام.
در فضيلت اين چهار قِسم همين بس كه گريه نماز را باطل مىكند، ولى اين چهار قسم از گريه مبطل نماز نيستند.
گفتهاند چون آيه « «وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِينَ»؛ البتّه وعدهگاه جميع آن مردم گمراه نيز آتش دوزخ خواهد بود».(1)نازل شد، رسول اكرم صلى الله عليه و آله از جبرئيل درباره طبقات جهنّم پرسيد، گفت تا به طبقه هفتم رسيد ساكت شد. حضرت فرمود:
درباره طبقه هفتم نيز به من خبر ده! جبرئيل گفت: آن جاى مرتكبان گناه كبيره از امّت تو خواهد بود كه بدون توبه بميرند. با شنيدن اين سخن، حضرت غمگين و بيهوش شد. وقتى بههوش آمد فرمود: اى جبرئيل، مصيبت مرا بزرگ كردى، آيا امّت من داخل جهنّم خواهند شد؟ عرض كرد: آرى. گريه آن بزرگوار بيشتر شد و چنان گريه مىكرد كه جبرئيل هم به گريه افتاد. پس جبرئيل رفت و آن حضرت تا چند روز گوشهگير شد و فقط براى نماز از خانه بيرون مىآمد و با كسى سخن نمىگفت و مرتّب گريه و تضرّع مىكرد، تا جايى كه اصحاب هم بر حال آن حضرت گريستند و نمىدانستند كه چه واقع شده است. سرانجام به حضرت فاطمه زهرا عليها السلام پناه آورد كه هر وقت حضرت او را مىديد شاد و مسرور مىشد.
وقتى به در خانه فاطمه عليها السلام آمد صداى آسيا كردن آن مظلومه را شنيد كه جو آسيا مىكرد و مىفرمود: « «وَ مَا عِنْدَاللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى ؛ آنچه نزد خداست بسيار براى شما بهتر و پايدارتر است».(2)از آن مظلومه خواهش كردند كه از پدر بزرگوارشان جريان را بپرسد. حضرت چادر بر سر كرد و روانه شد، چون از خانه بيرون آمد اصحاب ديدند كه دوازده موضع چادر آن مظلومه از ليف خرما وصله دارد.
سلمان گفت: سبحاناللّه، دختر پادشاهان كفر، لباس از حرير و ديباج پوشيدهاند،
ولى چادر دختر پادشاه دين و دنيا از پشم و ليف خرماست و وصله دارد.
اين سخن در قلب آن مظلومه اثر كرد، چون بر پدر بزرگوارش وارد شد نخست گفت: آيا مىبينى كه سلمان با ديدن چادر من تعجّب كرد، به خدايى كه تو را بهحق فرستاده، پنج سال است كه من و على جز يك پوست ميش نداريم كه با آن روزها شتر خود را علف مىدهيم و شب فرش خود مىسازيم و بالش ما پوستى است از ليف خرما. پس آن جناب فرمودند: اى سلمان، دختر من را واگذار، شايد با صبر رستگار شود. آنگاه ديد كه پدر بزرگوارش بهقدرى گريه كرده كه در سجده، زمين از اشك آن جناب گِل شده است. آن مظلومه علّت آن را پرسيد، حضرت فرمود: اى نور ديدهام، چگونه گريه نكنم در حالى كه جبرئيل خبر داده كه امّت من به جهنّم مىروند! فاطمه عليها السلام گفت: جهنّم را براى من وصف كنيد. حضرت فرمود: هفتاد هزار كوه از آتش، در هر كوهى هفتاد هزار وادى از آتش و در هر وادى هفتاد هزار شكافى از آتش و در هر شكافى هفتاد هزار قصر از آتش و در هر قصرى هزار خانه از آتش و در هر خانه هفتاد هزار تابوت از آتش و در هر تابوتى هفتاد هزار نوع از عذاب.
حضرت زهرا عليها السلام با شنيدن اين سخن صيحه زد و افتاد و بيهوش شد. چون به هوش آمد، عرض كرد: اى بهترين خلق خدا، اين عذابها براى كيست؟
حضرت فرمود: براى هر كه نماز را تباه كند و از نفس امّاره پيروى كند. و اين كيفيّت كمترين طبقات آن است. هنگامى كه اصحاب اين سخن را از حضرت شنيدند گريهكنان و نالهكنان بيرون رفتند. يكى مىگفت: كاش از مادر زاييده نشده بوديم. عمّار مىگفت: كاش مرغى بودم در بيابانها و بر من حساب و عقابى نبود.
سلمان رو به بقيع نهاده، بر سر مىزد و مىگفت: آه از دورى سفر و كمى توشه.
خلاصه همه اصحاب صيحهزنان و گريهكنان، مضطرب شدند. سرانجام حضرت زهرا عليها السلام عرض كرد: اى پدر، حال چه بايد كرد؟ حضرت فرمود: على و حسنين را خبر كن. وقتى پنج تن مكرّم آل عبا جمع شدند، در برخى اخبار وارد
شده است كه آن جناب سر خود را برهنه كرد و فرمود: اى على، تو هم عِمامه از سر بردار. اى فاطمه، مقنعه از سر بردار. اى نور ديدگان، شما هم سر خود را برهنه كنيد. وقتى ابىعبداللّه خواست سر را برهنه كند جبرئيل از سدرةالمنتهى نازل شد عرض كرد: مگذار حسين سرش را برهنه كند كه در ملكوت اعلا شورش مىشود. خداوند مىفرمايد: « «وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى ؛ بهزودى پروردگارت به تو چندان عطا مىكند تا راضى شوى».(1)آيا غير از اين است كه اين سر مطهّر غير از آن سرهاى منوّر باشد، بلكه خداوند خواست كه حجّت را بر مردم تمام كند كه مقامش را بدانند و او را بر روى خاك كربلا نگذارند و پيشانيش را از تير نشكافند و از سنگ نشكنند.(2)اكنون اين پرسش مطرح است كه چرا در روايت بر موضوع گريه تأكيد نشده است؟ در پاسخ مىگوييم: گريه خصوصيّت ندارد، بلكه پديدهاى است كه اوج حالتى روانى را در انسان مىرسانَد، همانگونه كه خنده چنين است. يعنى وقتى خوف عشق، شرمسارى، غم و ندامت به اوج مىرسد حالت گريه به انسان دست مىدهد. گريه يك هدف بالذّات و مطلوب نيست. گفتهاند: چشم دريچه دل انسان است. يعنى حوادثى كه در دل رخ مىدهد از اين دريچه نمايان مىشود و لذا بهعنوان دريچه قلب، روح و احساسات روى چشم تكيه مىكنند. پس اگر يك جمعبندى سادهاى كنيم، علم موجب پيدايى اين حالات در انسان مىشود و گريه هم اوج و مظهر و بيانگر آن حالات است. بنابراين حضرت رسول صلى الله عليه و آله در اين بخش از جملات گهربارش، روى نقطه حسّاسى انگشت مىنهد كه اى ابوذر، علمى كه تو را به گريه در نياورَد علم نيست. علمى كه محبّتآفرين، شرمآفرين، خوفآفرين نباشد علم نيست. دانشى است توخالى، بىمحتوا و فقط داراى مشتى اصطلاحات.
علم آن است كه در عمق جانت نفوذ كرده و قلب تو را تسخير كند و احساساتت را به اوج رسانده و سزاوار است اين حالات نيكو را در تو ايجاد كند.
امام صادق عليه السلام از پدرش و او از پدرانش روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
طُوبى لِعَبدٍ نَظَرَ اللّهُ إلَيهِ وَ هُوَ يَبكي عَلى خَطيئَتِهِ مِن خَشيَةِ اللّهِ لَم يَطَّلِع عَلى ذلِك الذَّنبِ غَيرُهُ
؛ خوشا به حال بندهاى كه خدا به او نظر كند، در حالى كه وى از ترس خدا بر گناه خود كه غير خدا كسى از آن آگاه نشده، گريه مىكند».(1)در حديث ديگرى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «
اذا بَكَى العَبدُ مِن خَشيَةِ اللّهِ تَحاتَّت عَنهُ الذُّنوبُ كَما يَتَحاتُّ الوَرَقُ فَيَبقى كَيَومٍ وَلَدَتهُ امُّهُ
؛ هرگاه بنده از ترس خدا گريه كند گناهانش مانند برگ درخت فرو مىريزد و مانند روزى مىشود كه مادرش او را به دنيا آورده بود».(2)از عبداللّه بن مسعود نقل شده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
عَلَيكَ بِخَشيَةِ اللّهِ وَ أداءِ الفَرائِضِ فإنَّهُ يَقولُ:
«هُوَ أَهْلُالتَّقْوَى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ»(3)
وَ يَقولُ:
«رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُ»(4)بر تو باد ترس از خدا و انجام دادن واجبات، زيرا خداوند مىفرمايد: او اهل تقوا و آمرزش است و مىفرمايد: خدا از آنان خشنود است و آنان نيز از او خشنودند. اين مقام كسى است كه از پروردگارش بترسد».(5)امام صادق عليه السلام از پدرش امام باقر عليه السلام نقل كرده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
كُلُّ عَينٍ باكِيَةٌ يَومَ القِيامَةِ الّا ثَلاثُ اعيُنٍ: عَينٌ بَكَت مِن خَشيَةِ اللّهِ وَعَينٌ غَضَّت عَن مَحارِمِ
اللّهِ وَعَينٌ باتَت ساهِرَةً في سَبيلِ اللّهِ
؛ همه چشمها روز قيامت گريان است، مگر سه چشم: چشمى كه از ترس خدا گريسته و چشمى كه از محرّمات خدا پوشيده شده و چشمى كه در راه خدا شب را به بيدارى بهسر برده است».(1)در حديثى على عليه السلام فرمود: «
بِالبُكاءِ مِن خَشيَةِ اللّهِ يُطفِئُ بِحاراً مِن غَضَبِ اللّهِ
؛ گريه از ترس خدا، درياهايى از خشم خدا را خاموش مىكند».(2)در روايتى امام حسين عليه السلام فرمود: «
ما دَخَلتُ عَلى أبي قَطُّ الّا وَجَدتُهُ باكِياً
؛ هيچگاه بر پدرم وارد نشدم مگر اينكه او را گريان ديدم».(3)در حديثى از امام على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
بالبُكاءِ مِن خَشيَةِ اللّهِ تُمَحَّصَ الذُّنوبُ
؛ با گريه از ترس خدا، گناهان پاك مىشوند».(4)در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن بَكى مِن ذَنبٍ غُفِرَ لَهُ وَ مَن بَكى مِن خَوفِ النّارِ أعاذَهُ اللّهُ مِنها وَ مَن بَكى شَوقاً الى الجَنَّةِ أسكَنَهُ اللّهُ فيها وَكَتَبَ لَهُ أماناً مِنَ الفَزَعِ الأكبَرِ وَمَن بَكى مِن خَشيَةِ اللّهِ حَشَرَهُ اللّهُ مَعَ النَّبيّينَ وَالصّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحينَ وَحَسُنَ اولئِكَ رَفيقاً
؛ هركس بر گناهى گريه كند آمرزيده شود و هر كه از ترس آتش بگريد خداوند از آتش به او پناه دهد و هر كه از شوق بهشت گريه كند خداوند او را در بهشت جاى دهد و امانى از ترس بزرگ براى او مىنويسد و هر كس از ترس خدا بگريد خداوند او را با پيامبران و راستگويان و شهدا و نيكوكاران كه نيكو رفيقانىاند، محشور مىكند».(5)در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
كَم مِمَّن اكثَرَ ضِحكَهُ لاعِباً يَكثُرُ يَومَ القِيامَةِ بُكاؤهُ وَكَم مِمَّن أكثَرَ بُكاءَهُ عَلى ذَنبِهِ خائِفاً يَكثُرُ يَومَ القِيامَةِ في الجَنَّةِ سُرورُهُ وَضِحكُهُ
؛ بسا كسانى كه زياد مىخندند و بازيگرند و روز قيامت گريه فراوان مىكنند و بسا
كسانى كه از ترس گناه خود مىگريند و روز قيامت در بهشت خنده و شادى فراوان دارند».(1)قطب رواندى نقل كرده كه خداوند به داوود عليه السلام فرمود: «
ادعُني بِهذَا الإسمِ يا حَبيبَ البَكّائينَ
؛ مرا با اين نام: اى دوست گريهكنندگان بخوان».(2)
7
يا أباذَر، اذا أصبَحتَ فَلا تُحَدّث نَفسَكَ بِالمَساءِ وَاذا أمسَيتَ فَلا تُحَدّث نَفسَكَ بالصَّباحِ وَخُذ مِن صِحَّتِكَ قَبلَ سُقمِكَ وَمِن حَياتِكَ قَبلَ مَوتِكَ فإنَّكَ لا تدري ما اسمُكَ غَداً.
اى ابوذر، چون صبح كردى، از شام سخن مران و چون شب كردى وعده صبحگاه به خود مده، از زمان تندرستىات براى روز بيمارى استفاده كن و از زندگانىات پيش از مرگت، چرا كه نمىدانى فردا نام تو چيست.
بحارالانوار، ج 77، ص 75
نور هدايت
اگر در مورد اعضا و جوارح آدمى بينديشيم درمىيابيم كه هيچ چيزى در وجود انسان بيهوده خلق نشده است. يعنى عواطف و تمايلات و غرايز مختلفى كه در انسان وجود دارد همه لازم است. «امَل» (آرزو) از جمله چيزهايى است كه اگر در ما نباشد چرخهاى وجود انسان به حركت درنمىآيد. انسان به اميد و آرزو زنده است. انسانهاى نااميد را بايد انسانهاى مرده حساب كرد. مثلًا انسان مريض تا زمانى كه اميدوار به درمان باشد بيمارى برايش خطر چندانى ندارد، امّا اگر از بهبودى و سلامتى نااميد شد همين نااميدى عامل خطرناكى براى از پا درآوردن او مىشود. در حديثى آمده است: «
لَولا الأمَلُ لَما رَضَعَت والِدَةٌ وَلَدَها وَلا غَرَسَ غارِسٌ شَجَراً
؛ اگر اميد نبود هيچ مادرى به فرزندش شير نمىداد و كسى
درختى نمىكاشت».(1)بنابراين اميد و آرزو لازم است، ولى اشكال در افراط و تفريط است. يعنى آرزو اشكال ندارد، بلكه اگر انسان تمام همّ و غمّش در آرزوهاى دور و دراز خلاصه شود چنين چيزى اشكال دارد، زيرا آرزوهاى طولانى مشكلات و دردسرهايى را براى انسان مىآفريند. گاه موجب مىشود كه انسان آخرت و جهان پس از مرگ را فراموش كند، براى اينكه لازمه آرزوهاى طولانى حبّ بقاست و لازمه حبّ بقا هم كراهت و ملاقات با خداست. اينها لازم و ملزوم يكديگرند.
«الأماني تُعمي اعيُنَ البَصائِرِ
؛ آرزوها چشمههاى دل را كور مىكند».(2)«
أشرَفُ الغِنى تَركُ المُنى
؛ برترين بىنيازى ترك آرزوهاست».(3)«
رَحِمَ اللّهُ امرَءً سَمِعَ حُكماً فَوَعى وَدُعِىَ الى رَشادٍ فَدَنا وَكَذَّبَ مُناهُ
؛ خداوند بيامرزد كسى را كه سخن حكيمانه بشنود و آن را فراگيرد و به جانب حق هدايت شود و آن را بپذيرد و آرزوهاى نابهجا را ترك كند».(4)«
الشَّيطانُ المُضِلُّ وَالانفُسُ الامّارَةِ بِالسُّوءِ غَرَّتهُم بِالامانِىّ وفَسَحَت لَهُم بِالمَعاصي وَوَعَدتَهُمُ الإظهارُ فَاقتَحَمَت بِهِمُ النّارُ
؛ شيطان گمراهكننده است و نفس امّاره، آنها (خوارج نهروان) را با آرزوهاى نابجا فريب داد و ميدان گناه را برايشان گشود و به آنان وعده پيروزى داد و سرانجام آنها را به جهنّم فرستاد».(5)«
ايّاكَ وَالاتّكالَ عَلَى المُنى فإنَّها بَضائِعُ النُوكي
؛ از تكيه بر آرزوها بپرهيز، پس
همانا سرمايه احمقان است».(1)«
ايُّها النّاسُ انَّ أخوَفَ ما أخافُ عَلَيكُم اثنانٍ: اتّباعُ الهَوى وَطُولُ الامَلِ فأمّا اتّباعُ الهَوى فَيَصُدُّ عَن الحَقّ وَأمّا طولُ الامَلِ فَيُنسِى الآخِرَةَ
؛ اى مردم، به راستى كه ترسناكترين چيزى كه از آن بر شما هراسانم دو چيز است: پيروى هواى نفس و آرزوهاى طولانى، امّا پيروى هوىو هوس انسان را از حق بازمىدارد و آرزوهاى دراز، سبب فراموشى آخرت مىشود».(2)«
مَن أطالَ الأمَلَ اساءَ العَمَلَ
؛ هر كه آرزويش طولانى شود كارش را بد انجام مىدهد».(3)«
مَن جَرى في عِنانِ امَلِهِ عَثَرَ بِأجَلِهِ
؛ هر كه لجام آرزويش را رها كرد با مرگ به زمين خواهد خورد».(4)
پيامبر صلى الله عليه و آله پاسخ روشنى به اين پرسش داده و مىفرمايد: وقتى صبح مىكنى احتمال بده كه عصرى در كار نباشد، يا وقتى شام مىكنى احتمال بده صبحى در كار نباشد، يا اين سلامتى كه الان دارى امروز ميهمان تو است و فردا مىرود، يا اگر زندهاى احتمال بده فردا حياتى در كار نباشد. خلاصه آرزوهاى طولانى نكن كه اگر موفّق شوى مىتوانى از اين نعمتها استفاده كنى.
از جمله چيزهايى كه مىتواند باعث تعديل آرزوها شود و طول أمل را از بين ببَرد ملاحظه تقلّب و دگرگونى روزگار است. در جمله پايانى حديث، حضرت تعبير بسيار جالبى دارد، مىفرمايد: «
انَّكَ لا تَدرِي ما اسمُكَ غَداً
؛ تو نمىدانى كه فردا نامت چيست». يعنى آيا در صف مردگانى يا زندگان؟ وقتى نمىدانى فردا
نامت چيست، آرزوهاى طولانى چرا؟ بهترين راه براى اينكه انسان بتواند پردههاى طول أمل را بشكافد و از حالت غفلت و غرور دور شود مشاهده تحوّل و دگرگونى روزگار است. سرنوشت كسانى كه در اين دنيا بودند و به انواع زيورآلات و نعمتهاى دنيوى و مقامهاى گوناگون آن دست يافتند. «نمرود» ها، «فرعون» ها، «قارون» ها، سرانجام آنها چه شد؟ عاقبت برامكه و هارون را مطالعه كنيد و از آن پند گيريد.
سرنوشت برامكه درس بسيار آموزندهاى است.
در زمان هارون الرشيد امور مملكت به برامكه واگذار شده بود و آنان قدرت بسيارى داشتند و چنان عزيز بنىعبّاس و هارون بودند كه روزى هارون با جعفر برمكى وارد باغى شدند، چشم جعفر به درخت سيب افتاد و سيبى را در نظر گرفت. هارون براى چيدن سيب دست دراز كرد، امّا دستش نرسيد. هارون گفت:
پا بر دوش من بگذار! آنگاه جعفر پا بر دوش هارون گذارد و سيب را چيد.
علّت اصلى آن قتل موسى بن جعفر عليه السلام بود، ولى سبب ظاهرى آن از اين قرار بود كه هارون جعفر و عبّاسه خواهر خود را دوست مىداشت چندان كه دورى هيچ كدام را نمىتوانست تحمّل كند، ناچار عبّاسه را به عقد جعفر درآورد ولى از جعفر پيمان گرفت كه هرگز در تنهايى با عبّاسه خلوت نكند مگر در حضور هارون. جعفر ابتدا نپذيرفت ولى سرانجام راضى شد.
از سوى ديگر عبّاسه، خواهر هارون، علاقه وافرى به جعفر داشت ولى جعفر خوددارى مىورزيد. عبّاسه ناچاراً به مادر جعفر متوسّل شد و مال فراوانى به او داد و از وى خواست كه جعفر را از راه به در بَرد و او را مطيع عبّاسه گرداند. مادر جعفر چون از عاقبت كار بىخبر بود فريفته كلمات عبّاسه شد و سرانجام شبى جعفر را خواست و گفت: كنيزكى را ديدهام كه در اوصاف كمال ممتاز است
و قصد دارم او را براى تو خريدارى كنم و آنقدر در وصف او سخن گفت كه جعفر شيفتهاش شد و از مادرش طلب كرد و مادر هم پيوسته وعده مىداد. جعفر اصرار كرد كه آن كنيز كجاست؟ مادر گفت امشب او را برايت مىآورم و در همان روز به دنبال عبّاسه فرستاد كه بيا امشب به وصال پسرم خواهى رسيد. چون شب شد جعفر هنگام بازگشت به منزل، عبّاسه را با لباسهاى فاخر و جمال نيكو ديد و چون در مجلس هارون زياد خمر نوشيده بود او را نشناخت و با وى همبستر شد. هنگامى كه فارغ شد عبّاسه گفت: حيله دختران ملوك را چه ديدى؟ جعفر كه هنوز در حال مستى بود معناى كلام عبّاسه را نفهميد. عبّاسه توضيح بيشترى داد و چون جعفر از جريان آگاه شد مستىاش زايل شد و با ناراحتى زياد به عبّاسه گفت: مرا ارزان فروختى.
عبّاسه از جعفر حامله شد و پس از وضع حمل طفل او را به دايه دادند و امر كرد آن طفل را به مكّه برده و تربيت كنند تا هارون باخبر نشود. مدّتى اين مطلب از هارون مخفى ماند.
در اين ميان روزى زبيده همسر هارون كه نزد او مقام و مرتبتى داشت از يحيى نزد هارون شكايت كرد كه او خادمان و خواجهسرايان گماشته و از آمدو شد در حرم منع مىكند. هارونالرشيد اين موضوع را با يحيى در ميان نهاد و يحيى گفت: يا امير مگر من در حرم تو متّهم به تقصيرم؟ هارونالرشيد گفت: لا وَاللّهِ.
يحيى التماس كرد كه ديگر سخن زبيده را در حقّ من گوش نكن. هارونالرشيد پذيرفت و يحيى در مخالفت زبيده اصرار كرد. زبيده يك بار ديگر با هارون درباره اين موضوع سخن گفت و هارون پاسخ داد كه من يحيى را در حرم خود در كارى كه نيست متّهم نمىدانم. زبيده گفت: اگر چنين است چرا يحيى پسر خود را از آن مهم منع نكرد؟ آنگاه زبيده واقعه عبّاسه و جعفر را بهطور كامل شرح داد. هارون پرسيد آيا بر اين گفتهها دليل هم دارى؟ زبيده گفت: چه دليلى روشنتر از فرزند؟ هارون پرسيد كجاست؟ گفت: در مكّه. پرسيد آيا غير از تو
كس ديگرى هم خبر دارد؟ گفت همه اهل حرم مىدانند. لذا هارون سخن را تمام كرد و قصد مكّه كرد.
البتّه به نقل ديگر، روزى هارون با اسماعيل بن يحيى هاشمى از بغداد براى شكار بيرون رفت، چشمش به گلّه گوسفندى افتاد. پرسيد اينها از كيست؟ گفتند:
از جعفر است. همچنين به هر قريه و آبادى كه رسيد به آل برامكه نسبت دادند.
گفت: آنان را غنى و فرزندان خود را فقير كرديم، سپس برگشت و شرح اين امور را به زبيده گفت. زبيده گفت: آنچه گفتى اندك است. هارون تعجّب كرد و گفت:
مگر خبر تازهاى دارى؟ گفت: از (مسرور) ياسر بپرس. هارون مسرور خادم را احضار كرد و جريان جعفر و عبّاسه را از او پرسيد و وى را تهديد به قتل كرد.
مسرور ناچاراً واقعه را شرح داد و گفت: با اينكه خليفه منع كرده جعفر و عبّاسه جمع نشوند مگر در حضور او، از ايشان سه فرزند به دنيا آمده كه يكى در مكّه و دومى مرده و سومى در مدينه است. هارون با ناراحتى گفت: او مرا رسوا و سرافكنده كرد. بعد براى كشف مطلب، به بهانهاى روانه حج شد كه سرانجام اين راز بر او فاش شد، لذا تصميم گرفت آل برامكه را نابود كند.
هارون حكم خراسان را به جعفر داد و او قصد حركت كرد. همان وقت جعفر را خواست و گفت: نامهاى از خراسان رسيده و صلاح رفتن نيست. از سوى ديگر به مسرور گفت: برو و ده عمله بياور و در ميان عمارت چاهى حفر كنيد. او چنين كرد. هارون به قصر آمد و به مسرور گفت: عبّاسه را خفه كن و جسدش را در چاه بينداز. آنگاه مسرور را تهديد كرد كه اين مطلب مخفى بمانَد.
آرى عيش و شبنشينىها اين چنين كيفرى دارد.
هارون هنگامى كه تصميم گرفت جعفر را بكشد سندى بن شاهك ملعون را طلبيد و او را مأمور كرد به بغداد رفته، خانههاى برامكه و نويسندگان آنها را محاصره كند بهگونهاى كه كسى نفهمد و خودش با جعفر حركت كرد و در موضعى كه در آن زمان به «قمز» معروف بود به عيش و سرور پرداختند، تا آنكه
جعفر به سوى خانه خود روانه شد و هارون او را مشايعت كرد. هارونالرشيد مسرور را خواست و گفت: تو را سراغ كارى مىفرستم كه محمّد و قاسم و فرزندانم اهل آن نيستند ولى تو را اهل آن مىدانم و نبايد مخالفت كنى. مسرور گفت: من چنان مطيع شما هستم كه اگر بگويى بر شكم خود شمشير زنم، اطاعت مىكنم.
هارون الرشيد گفت: جعفر را مىشناسى؟ مسرور جواب داد كسى نيست كه او را نشناسد. گفت مىروى در هر كجا كه باشد سر او را مىآورى. مسرور بر خود لرزيد و ساكت ماند و بعد از رد و بدل شدن سخنانى بين آن دو سرانجام مسرور گردن نهاد و سراغ جعفر رفت و سر جعفر را براى هارون بُرد و هارون سر را نزد پدرش يحيى فرستاد. بعد هارون دستور داد جسد جعفر را بر سر پل بغداد آويختند و هنگامى كه خواست به خراسان برود دستور داد آن را بسوزانند.
حضرت على عليه السلام مىفرمايد: «
إذا أقبَلَتِ الدُّنيا على أحَدٍ أعارَتهُ مَحاسِنَ غَيرِهِ وَإذا أدبَرَت عَنهُ سَلَبَتهُ مَحاسِنَ نَفسِهِ
؛ هرگاه دنيا به كسى رو كند، نيكىهاى ديگرى را به او عاريه دهد و چون به او پشت كند خوبىهاى خود او را هم مىگيرد».(1)هارون دستور داد جسد جعفر را آتش زدند و يحيى، پدر جعفر و فضل برادرش را حبس كردند. سپس دستور داد خانههايشان را غارت و خراب كردند.
نكته قابل توجّه در مورد زندگى برامكه اين است كه كسى نقل مىكرد در دفتر اخراجات هارون الرشيد ديدم كه نوشته بود در فلان تاريخ هزار درهم زر و سيم و عطر و فرش به دستور هارون به جعفر برمكى دادند كه چون قيمت كردند صدهزار مثقال طلا شد. و در جايى ديگر ديدم نوشته شده بود: بهاى نفت و بوريايى كه جعفر برمكى را به آن سوزاندند چهار دينار و نيم دانگ نقره بود.(2)
افسوس كه در دفتر عمر ايّامآن را روزى نويسد و اين را روزى
هر كس كه در اين فنا منزل كرداوضاع كمى به خون دل حاصل كرد
تا رفت كه كنج راحتى بنشيندمرگ آمد و انديشه او باطل كرد
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
أغفَلُ النّاسِ مَن لَم يَتَّعِظ بَتَغَيُّرِ الدُّنيا مِن حالٍ إلى حالٍ
؛ غافلترين مردم كسى است كه از دگرگونى دنيا از حالى به حال ديگر پند نگيرد».(1)و اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
ما أكثَرَ العِبَرِ وَأقَلَّ الإعتِبارِ
؛ چه بسيار است عبرتها و چه اندك است پندگيرى».(2)خلاصه حضرت مىفرمايد ملاحظه كن و ببين كه فردا چكارهاى؟ و اين براى همه ما عبرت است مراقب باشيم و بدانيم كه چيزى جز حقيقت به درد انسان نمىخورَد. بايد اعمالمان بهگونهاى باشد كه اگر آنها را به مردم نشان دهند و بازگو كنند هيچ واهمه نداشته باشيم و هر كارى مىكنيم بايد به همين نيّت باشد، چون انسان خلافكار هميشه ترسان است كه مبادا پستى و بلندى دنيا و دگرگونى آن كارش را خراب كند و رسواى خاصّ و عامّش گردانَد.
8
يا أباذَر، حاسِب نَفسَكَ قَبلَ أن تُحاسَبَ فَهُوَ أهوَنُ الحِسابِ غَداً وَزِن نَفسَكَ قَبلَ أن تُوزَنَ وَتَجَهَّز لِلعَرضِ الأكبَرِ يَومَ تَعرَضُ لا تَخفى مِنكَ عَلَى اللّهِ خافِيَةِ.
اى ابوذر، اعمالت را پيش از آنكه ديگران محاسبه كنند خودت محاسبه كن، اين براى حسابرسى تو در قيامت بهتر است و خودت را وزن كن و بسنج پيش از آنكه تو را بسنجند و وزن كنند و خودت را براى روز قيامت، روزى كه عرضه مىشوى و هيچ چيزى از تو بر خدا پوشيده نيست آماده كن.
بحارالانوار، ج 77، ص 83
نور هدايت
در حديث مورد بحث پيامبر صلى الله عليه و آله سه دستور داده كه عبارتند از: حساب، وزن، آمادگى براى عرضه به خداوند. نخست مىفرمايد: خودت به حسابت رسيدگى كن پيش از آنكه ديگران به حسابت برسند كه اين كار براى حسابرسى تو در فردا بهتر است.
يكى از علّتهاى مهمّ حسابرسى اعمال اين است كه لااقل انسان باخبر مىشود كه چكاره است. اگر واقعاً حساب اعمالش سنگين است براى سبك شدن و فارغ شدن از آن فكرى مىكند و اگر هم حسابش سبك و خوب است باز خدا را شكر مىكند و مىكوشد تا بهتر شود. به هر حال مهم اين است كه انسان تا
زمانى كه در اين دنياست به حساب اعمالش برسد، زيرا اين عمل باعث آسانى حساب در روز قيامت مىشود. خيال نكنيد كارهايى را كه مىكنيد بىحساب و كتاب است. اين را بايد بدانيد كه نفس كشيدنها و سخن گفتنها، قدم برداشتنها، دوستىها، دشمنىها و حتّى خطورات قلبى شما همه حساب دارد و مورد محاسبه آن دادگستر عادل قرار مىگيرد. پس بهتر است كه انسان اعمالش را محاسبه كند و عالم به اعمال خود باشد.
درباره حساب روز قيامت، آيات و روايات فراوانى داريم. يكى از نامهاى روز قيامت «يومالحساب» (روز حسابرسى) است.
ممكن است سؤال شود چرا در قيامت حسابرسى مىكنند؟ در جواب مىگوييم: براى جزا دادن، زيرا چنانچه جزايى در كار نباشد ديگر دقّت در حساب لازم نيست. پس معنايش اين است كه حساب و بعد جزايى در كار است.
امّا مهم اين است كه بدانيم چگونه به حساب اعمال رسيدگى مىكنند. آيا خود انسان حساب مىكند، يا ملائكه؟ قرآن در اين باره مىفرمايد: « «إِقْرَءْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا»؛ (به او مىگوييم:) كتابت را بخوان، كافى است كه امروز، خود حسابگر خويش باشى».(1)يا خود حساب در قيامت آمده است. مانند ماشينهايى كه كار مىكند، اگر ده يا پنجاه سال هم كار كند كيلومتر مىاندازد و حسابش هميشه صاف است. آيا حساب روز قيامت چنين است كه حساب بدن انسان، يا چشم يا گوش و ديگر اعضا و جوارح، خودشان داراى ماشين حسابى است كه شماره مىاندازد و محاسبه مىكند و ديگر نيازى به اين نباشد كه روز قيامت جمعى بنشينند و جمع و تفريق كنند. آرى چنين است. و معناى سريعالحساب بودن همين است. در روايت دارد كه خداوند به حساب تمام خلايق مىرسد، گويى تعبير اين است كه زمان محاسبه همه خلايق بهاندازه «
فواق ناقه
» (دوشيدن شتر) است.
1) سوره اسراء، آيه 14.
از آيات مختلف قرآن بهخوبى استفاده مىشود كه براى حسابرسى اعمال در روز قيامت فوقالعاده دقّت و موشكافى مىشود. قرآن در اين باره مىفرمايد:
« «يَا بُنَىَّ إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِى صَخْرَةٍ أَوْ فِىالسَّموَاتِ أَوْ فِىالْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ»؛ پسرم، اگر بهاندازه سنگينى دانه خردلى (كار نيك يا بد) باشد و در دل سنگى يا در گوشهاى از آسمانها يا زمين پنهان شود، خداوند آن را (در قيامت) براى حسابرسى مىآورَد، خداوند دقيق و آگاه است».(1)«خردل» دانه بسيار كوچك از گياه معروفى است كه در حقارت و كوچكى ضربالمثل است.
اين تعبيرات نشان مىدهد كه در آن دادگاه عدل، كوچكترين كارها محاسبه مىشود. در ضمن اين آيات هشدار مىدهد كه نه گناهان كوچك را كماهمّيّت بشمرند و نه اعمال خير كوچك را، چيزى كه مورد محاسبه الهى قرار مىگيرد هر چه باشد كماهمّيّت نيست. ازاينرو برخى مفسّران گفتهاند: اين آيات زمانى نازل شد كه برخى ياران پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد انفاق كماعتنا بودند و مىگفتند: پاداش بر چيزهايى داده مىشود كه ما آن را دوست داريم و اشياى كوچك چيزى نيست كه مورد علاقه ما باشد. همچنين در مورد گناهان كوچك بىاعتنا بودند. آيات 1 تا 8 سوره زلزله نازل شد و آنها را به خيرات ترغيب كرد و از گناهان كوچك برحذر داشت.(2)
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
لو لَم يَكُن لِلحِسابِ مَهوَلَةٌ الّا حَياءُ العَرضِ عَلَى اللّهِ تعالى وَفَضيحَةُ هَتكِ السِترِ عَلَى المَخفِيّاتِ لَحقَّ لِلمَرءِ أن لا يَهبِطَ مِن رُؤسِ الجِبالِ
وَلا يَأوِىَ الى عُمرانِ وَلا يَأكُلَ وَ لا يَشرَبَ وَ لا يَنامَ الّا عن اضطرارٍ متّصلٍ بِالتَّلَفِ وَمِثلُ ذلِكَ يَفعَلُ مَن يَرى القِيامَةَ بِأهوالِها وَشَدائدِها قائمَةً في كُلّ نَفسٍ ويُعايِنُ بِالقَلبِ الوقوفَ بَينَ يَدَي الجَبّارِ حينَئِذٍ يأخُذُ نَفسَهُ بالمُحاسَبَةِ كأنَّهُ إلى عَرَصاتِها مَدعُوٌّ وَفي غَمَراتِها مَسؤولٌ
؛ اگر براى حساب روز قيامت گرفتگى و زحمتى نباشد مگر ناراحتى و هول عرضه كردن اعمال به پروردگار متعال و حالت شرم و حيايى كه در آن هنگام حاصل مىشود و رسوايى و فضيحت دريده شدن پردهاى كه براى كارهاى خلاف و نامطلوب كشيده شده بود، هر آينه جا دارد كه آدمى از سر كوهها به زير نيامده و در آبادى سكنى نگرفته و از خوردن و خوابيدن امساك كند، مگر به مقدار ضرورت و براى جلوگيرى از تلف و همچنين باشد حال آن كسى كه قيامت را با آن سختىها و هول و وحشت خاصّش تصوّر كند آنها را واقع شده و برپا بيند و تصوّر كند كه او در پيشگاه خداوند حاكم قهّار و سلطان عظيم ايستاده است و در اين هنگام خداوند او را خطاب و بازخواست كند و از جريانها و اعمال گذشته او پرسش و حساب مىخواهد، گويى كه او براى حضور در آن عرصات و مراسم دعوت شده است و در ميان آن درهمگيرى و فرورفتگى و گرفتارىها بازخواست شود».(1)توضيح اينكه: حساب نفوس از همان زمان عمل صورت مىگيرد و تمام كردار و گفتار و پندارى كه از انسان سر مىزند، مانند نوار ضبط صوت در نفس او ثبت شده و همچو ماشينهاى محاسبه خودكار جمع و تفريق كرده و نتيجه روشن و معلوم مىشود.
اين عمل هميشه در نوار نفس جريان پيدا كرده و حاصل عمل در هر دقيقه مانند دفترهاى دقيق تجارى معين است. البتّه اين جريان در پيشگاه پروردگار متعال هميشه روشن و حاضر بوده و از همه جزئيّات آگاه است و معناى عرضه شدن اعمال به پيشگاه حضرت احديت همين است. واللّه اعلم.
1) مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه، ص 85.
ممكن است حسابى ديگر نيز در قيامت كبرى منعقد شود كه خصوصيّات و جزئيّات آن براى ما مجهول است، امّا اهوال و شدايد قيامت هم دو مورد است:
در قيامت صغرى كه با مرگ صورت مىگيرد، زيرا «
مَن ماتَ فَقَد قامَت قِيامَتُهُ
؛ كسى كه بميرد، قيامتش برپا شده است». و در روز قيامت كبرى كه جزئيّات آن نيز براى ما مجهول است.
به هر حال اين مطالبى كه اجمالًا گفته شده صددرصد قطعى است و متوقّف به روشن شدن جزئيّات آنها نيست و از مطالبى كه هيچ راهى براى علم به آنها نداريم، جزئيّات امور مربوط به عالم آخرت است:
گر مسلمانى از اين است كه حافظ داردآه اگر از پس امروز بود فردايى
دل كه آيينه شاهى است غبارى دارداز خدا مىطلبم صحبت روشن رايى
سخن غير مگو با من معشوقهپرستكز وى و جام ميم نيست به كس پروايى
البتّه منظور از محاسبه و وزن اعمال و رسيدگى كردن، به دست آوردن نتيجه آنچه از او سر مىزند از خير و شر و صلاح و فساد و طاعت و معصيت است، هرچند در اين صورت پيوسته مراقب اصلاح و جبران كردن نواقص و عيبها و معاصى خود خواهد بود. و چون چنين كسى در ايّام زندگى دنيوى و پيش از فرا رسيدن مرگ، اعمال و رفتارش حساب و وزن شده و تحت بررسى و كنترل قرار گرفته، از جريان حساب آخرت و از ناراحتى و اضطراب خاطر آنجا محفوظ خواهد بود.
تفاوت حساب و وزن اين است كه حساب يعنى شماره كردن كارهاى خوب و بد، بررسى كردن اعمال از جهت خوب و بد و طاعت و معصيت، امّا وزن يعنى بررسى كردن از نظر سبكى و سنگينى و وزنه اعمال. و براى تشخيص اندازه اعمال، ميزان و ترازويى بهتر از حيا نيست، زيرا با توجّه به مقدار حيا و شرم در صورت عرضه عمل، اندازه مطلوب بودن و مقدار سنگينى يا سبكى عمل معلوم مىشود و عمل سنگين و مطلوب عملى است كه هيچ شرم و حيايى براى نشان
دادن آن وجود نداشته باشد.
ضمناً معلوم مىشود كه تصوّر و تعمّق در بهشت و دوزخ و ساير احوال قيامت و به ذهن سپردن آنها، حالت پيدايش پس از مرگ است و هر كسى به ملاحظه اعمال و به تناسب رفتار و كردار خود، بهشتى يا دوزخى است. در حقيقت، خواه و ناخواه از نظر روحى حالت پس از مرگ را دارد و در اين صورت لازم است به خود آمده و از اين زندگى ظاهرى و موقّتى و عاريتى فريب نخورَد و خود را براى عالم جاودانى آماده سازد.
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميانتا سيهروى شود هر كه در او غش باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستى و نيازتا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد
ناز پرورد تنعّم نبرد راه به دوستعاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
چنانكه از برخى آيات قرآن و اخبار معصومين عليهم السلام استفاده مىشود، جمعى از بندگان شايسته خداوند، بىهيچ محاسبه و حتّى احتياج به شفيع، همين كه سر از گور بردارند، در كمال بزرگوارى و عظمت رهسپار بهشت برين مىشوند و در بهشت جاويد قدم مىنهند و تا ابد ميهمان خداوند خواهند بود.
در حديث است كه «
القِيامَةُ عِرسُ المُتَّقِينَ
؛ روز قيامت براى مردم پرهيزگار بهمنزله حجله عروسى است»(1)كه در آن غمى ندارند.
خداوند متعال در قرآن مجيد مىفرمايد: « «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ* ضَاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ»؛ چهرههايى در آن روز گشاده و نورانى است،- خندان و مسرور است».(2)و معلوم است اين حال خوش براى كسى است كه در آن روز هيچ حساب و گرفتارى نداشته باشد.
در جاى ديگر مىفرمايد: « «يَوْمَ تَرَى الْمُؤمِنِينَ وَالْمُؤمِنَاتِ يَسْعَى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَانِهِمْ بُشْرَيكُمُ الْيَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»؛ (اين پاداش) در روزى است كه مردان و زنان باايمان را مىنگرى كه نورشان پيش رو و در سمت راستشان بهسرعت حركت مىكند (و به آنها مىگويند:) بشارت باد بر شما امروز به باغهاى بهشتى كه نهرها از پاى درختانش جارى است؛ جاودانه در آن بمانيد و اين همان رستگارى بزرگ است».(1)و در جاى ديگر مىفرمايد: « «يَوْمَ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُورًا فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذَابُ يُنَادُونَهُمْ أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قَالُوا بَلَى وَلكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمَانِىُّ حَتَّى جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَغَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ»؛ همان روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنان مىگويند: نظرى به ما بيفكنيد تا از نور شما پرتوى برگيريم! به آنها گفته مىشود: به پشت سر خود بازگرديد و نورى به دست آوريد. در اين هنگام ديوارى ميان آنها زده مىشود كه درى دارد، درونش رحمت است و برونش عذاب. آنها بهشتيان را صدا مىزنند: مگر ما با شما نبوديم؟ مىگويند: آرى، ولى شما خود را به گمراهى افكنديد و انتظار (نابودى حق را) كشيديد، و (در همه چيز) ترديد داشتيد، و آرزوهاى دور و دراز شما را فريب داد تا فرمان خدا فرا رسيد و شيطان فريبكار شما را در برابر (فرمان) خداوند فريب داد».(2)در حديثى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل شده است كه فرمود: «
اذا كانَ يَومَ القِيامَةِ أنبَتَ اللّهُ تَعالى لِطائِفَةٍ مِن امَّتي أجنِحَةً فَيَطيرونَ مِن قُبورِهِم إلَى الجِنانِ يَسرَحونَ فيها وَيَتَنَعَّمونَ كَيفَ شاءُوا فَتَقولُ لَهُمُ المَلائِكَةُ: هَل رَأيتُمُ الحِسابَ؟ فَيقولونَ: ما رَأينا حِساباً فَيقولونَ: هَل جُزتُمُ الصّراطَ؟ فَيَقولونَ: ما رَأينا صِراطاً فَيَقُولونَ: هَل رَأيتُم جَهَنَّمَ؟
فَيَقولونَ: ما رَأينا شَيئاً فَتَقولُ الملائِكَةُ: مِن امَّةِ مَن أنتُم؟ فَيقولونَ: مِن امَّةِ مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله فَيَقولونَ: نَشَدناكُمُ اللّهُ حَدّثونا مَا كَانَت أعمالُكُم في الدُّنيا؟ فَيَقولونَ: خَصلَتانِ كانَتا فينا فَبَلَّغَنا اللّهُ هذِهِ الدَّرَجَةَ بِفَضلِ رَحمَتِهِ فَيقولونَ: وَما هُما؟ فَيقولونَ: كُنّا إذا خَلَوْنا نَستَحي أن نَعصِيَهُ وَنَرضى باليَسيرِ مِمّا قَسَمَ لَنا فَتَقولُ الملائِكَةُ: حَقٌّ لَكُم هذا
؛ چون روز قيامت شود خدا براى طائفهاى از امّت من دو بال مىروياند، پس با دو بال خود از قبرهاشان بهسوى بهشت برين پرواز مىكنند و در بهشت برين متنعّم مىشوند و به هر سو كه بخواهند مىروند. آنگاه خازنان بهشت به ايشان مىگويند آيا شما حساب قيامت نداشتيد كه به اين زودى به بهشت برين درآمديد؟ مىگويند: ما نه موقف حساب و نه صراط و نه جهنّم را ديديم و نه كسى ما را از داخل شدن در بهشت منع كرد. ملائكه مىگويند: شما از امّت كدام پيامبريد؟ مىگويند: ما از امّت محمّد بن عبداللّه هستيم. ملائكه مىگويند: از امّت آن جناب تاكنون يك تن وارد بهشت نشده است، شما مگر در دنيا داراى چه عمل بودهايد كه به اين سعادت نايل گشتيد و بدون حساب وارد بهشت شديد؟ مىگويند: ما در دنيا دو وظيفه را مراعات مىكرديم و خداوند هم به واسطه آنها ما را به اين مقام رسانيد: يكى آنكه در هر جاى خلوتى كه بوديم خدا را از ياد نمىبرديم و او را ناظر بر احوال خود مىدانستيم و از ما عصيان و خلاف وظيفه صادر نمىشد و ديگر اينكه ما به مقدّرات حق راضى بوديم، چون مىدانستيم هر چه از او به ما رسد، صلاح ما در آن است. ملائكه مىگويند: سزاوار بوديد كه پيش از ديگران بدون حساب وارد شويد».(1)در دستور دوم پيامبر صلى الله عليه و آله خطاب به ابوذر غفارى مىفرمايد: خودت را وزن كن. آيا در قيامت انسانها را وزن مىكنند يا اعمالشان را؟
از برخى روايات استفاده مىشود كه خود نامههاى عمل وزن دارد، زيرا قرآن در آيه 6 سوره قارعه مىفرمايد: « «مَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ»؛ كسى كه (در آن روز)
1) بحارالانوار، ج 100، ص 26، ح 31.
ترازوهاى اعمالش سنگين است». و در آيه 8 همان سوره مىفرمايد: « «مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ»؛ كسى كه ترازوهايش سبك است».
بدين معنى كه خود اعمال وزن دارند و از برخى تعبيرات استفاده مىشود كه خود افراد وزن مىشوند، يعنى در ترازوى عمل خودشان سنگيناند و برخى خودشان سبكاند.
در روايتى در تفسير آيه 104 سوره كهف كه مىفرمايد: « «وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا»؛ مىپندارند كار نيك مىكنند». آمده است كه برخى وارد محشر مىشوند، هيكلهاى درشتى كه به نظر مىرسد خيلى پروزن باشند، امّا وقتى در ترازوى سنجش مىگذارند و آنها را وزن مىكنند بهاندازه بال مگسى وزن ندارند.
براى اينكه اگر درس خوانده و چيزى نوشته براى غير خدا بوده، اگر جهاد كرده يا به منبر رفته، سخن بسيار گفته و ريا بوده است. ظاهرش پُر وزن است، امّا وزن ندارد، زيرا همه براى غير خدا بوده، ولى برخى كه ظاهرى كوچك دارند خيلى پُروزن و سنگيناند.
مىگويند فاصلههايى كه بين اتمهاى بدن انسان است، اگر آنها را بيرون بكشند همه بدن بهاندازه سر سوزن مىشود، ولى وزنش همان شصت يا هفتاد كيلو و بيشتر است.
ازاينرو پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى ابوذر، پيش از آنكه در قيامت تو را بسنجند، همين امروز خودت را بسنج و ببين توخالى و بىمحتوايى يا واقعاً مغز و محتوا دارى. آيا جزءِ اولواالالباباى يا سبك و بىوزن. خودت را وزن كن و نقطههاى ضعف و قوّت خويش را بنگر و بنويس كه چقدر از اعمالت مثبت است.
و چه زيباست كه در اين دنيا انسان خود را وزن كند پيش از آنكه ديگران او را وزن كنند، براى اينكه وزن و حساب امروز به درد مىخورد، ولى آنجا راه حل ندارد. اگر امروز آدم ببيند بىوزن است راه جبران براى او باز است، امّا در آنجا راه بسته است. آيات مختلف قرآن را بخوانيد كه جهنّمىها فرياد مىزنند: ما را
بازگردانيد تا جبران كنيم، امّا محال است. طفلى كه متولّد شده اگر توانست دوباره برگردد يا ميوهاى كه از درخت جدا شده اگر توانست دوباره به شاخه برگردد، آنگاه آنها هم مىتوانند به اين دنيا بازگردند، چرا كه محال است.
درباره چگونگى وزن كردن اعمال در روز رستاخيز بحثهاى فراوانى در ميان مفسّران و متكلّمان است. و چون برخى چنين تصوّر كردهاند كه وزن و ترازو در آن جهان مانند وزن و ترازو در اين جهان است و از سويى اعمال انسان سنگينى و وزن ندارد كه بتوان آن را با ترازو سنجيد، ناچار شدهاند از طريق تجسّم اعمال يا اينكه خود اشخاص را به جاى اعمالشان در آن روز وزن مىكنند، به حلّ مشكل بپردازند. حتّى عبارتى از عبيد بن عمير نقل شده است كه مىگويد:
«يُؤتى بِالرَّجُلِ الطَّويلِ العَظيمِ فَلا يَزنِ جَناحَ بَعُوضَةٍ
؛ در آن روز، انسانهايى با جثّهاى بزرگ را مىآورند كه در ترازوى سنجش بهاندازه بال مگس وزن ندارند».(1)اشاره به اينكه ظاهراً آدمهاى باشخصيّتى بودند، ولى در باطن هيچ.
پس اگر مسأله مقايسه زندگى آن جهان را با زندگى دنيا كنار بگذاريم و توجّه داشته باشيم كه همهچيز آنجا با اين دنيا متفاوت است، درست مانند تفاوتى كه ميان زندگى جنين در عالم رحم با زندگى انسان در اين دنيا وجود دارد، همچنين توجّه داشته باشيم كه هميشه در فهم معانى الفاظ نبايد به دنبال مصداقهاى موجود و معيّن برويم، بلكه مفاهيم را از نظر نتيجه بررسى كنيم، موضوع «وزن در روز رستاخيز» كاملًا حل خواهد شد.
توضيح اينكه: در گذشته هنگامى كه مثلًا نام «چراغ» برده مىشد، ظرفى به نظر مىرسيد كه مقدارى مادّه روغنى در آن ريخته و فتيلهاى در ميان آن نصب شده و احتمالًا حبابى نيز براى تنظيم هوا روى آن قرار گرفته، در حالى كه امروز
1) تفسير طبرى، ج 8، ص 162.
از اين كلمه چيز ديگرى مىفهميم، دستگاهى كه نه ظرفى براى روغن دارد و نه فتيلهاى و نه حبابى براى تنظيم هوا، امّا آنچه چراغ امروز را با ديروز پيوند مىدهد همان هدف و نتيجه آن است، يعنى وسيلهاى كه تاريكى را از ميان مىبَرد.
در مسأله ميزان چنين است و در همين جهان مىبينيم كه با گذشت زمان ترازوها چه اندازه دگرگون شدهاند و حتّى لفظ ميزان به وسايل ديگر سنجش گفته مىشود، مانند «ميزانالحراره» (سنجش گرما)، «ميزان الهوا» (سنجش هوا) و جز آن.
بنابراين، مسلّم است كه روز رستاخيز اعمال انسان با وسيله خاصّى سنجيده مىشود نه با ترازوهايى مانند ترازوهاى دنيا و بسا آن وسيله همان وجود انبيا و امامان و افراد صالح بوده باشد. در رواياتى كه از طريق اهلبيت عليهم السلام به ما رسيده اين مطلب بهخوبى ديده مىشود.
امام صادق عليه السلام در تفسير آيه 47 سوره انبياء «وَنَضَعُ الْمَوَازِينُ الْقِسْطِ» فرمود:
«وَالمَوازينُ الأنبِياءُ وَالأوصِياءُ وَمِن الخَلقِ مَن يَدخُلُ الجَنَّةَ بِغيرِ حِسابٍ
؛ ميزان سنجش در آن روز پيامبران و اوصياى آنها هستند و از مردم كسانىاند كه بىحساب وارد بهشت مىشوند» يعنى كسانى كه در پرونده اعمالشان نقطه تاريكى وجود ندارد.(1)و در روايت ديگرى آمده است: «
انَّ اميرَالمُؤمِنينَ وَالأئمَّةَ مِن ذُرّيَّتِهِ هُمُ المَوازينُ
؛ يعنى اميرمؤمنان و امامان از فرزندان او ترازوهاى سنجشاند».(2)در زيارت مطلقه اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم: «
السَّلامُ عَلى ميزانِ الأعمالِ
؛ سلام بر ميزان سنجش اعمال».
در واقع مردان و زنان نمونه جهان مقياسهاى سنجش اعمال انسانها هستند و هر كس به آن اندازه كه به آنها شباهت دارد، وزن دارد. و آنها كه از ايشان بيگانهاند، كموزن يا بىوزناند.
حتّى دوستان خدا مىتوانند مقياس سنجش باشند، ولى بسيارى از حقايق در
اين عالم در پرده ابهام باقى مىمانَد و روز قيامت به مقتضاى آيه 48 سوره ابراهيم «وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ» روز بروز و ظهور اين واقعيّتهاست.
از اينجا روشن مىشود كه چرا «موازين» جمع بسته شده، زيرا اولياى حق كه ترازوهاى سنجشاند متعدّدند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه هر كدام از آنها در صفتى ممتاز بودهاند، بنابراين هر يك ميزان سنجش يكى از صفات و اعمال آدمى هستند و چون اعمال و صفات انسانها مختلف است، الگوها و ترازوهاى سنجش نيز بايد مختلف باشد.
البتّه اينكه در برخى روايات آمده، مانند روايتى كه از امام صادق عليه السلام وارد شده كه پرسيدند: «
ما مَعنى الميزانُ؟ قالَ العَدلُ
؛ معناى ميزان چيست؟ فرمود: عدل است».(1)منافاتى با آنچه گفتيم ندارد، زيرا دوستان خدا و مردان و زنان نمونه جهان مظهر عدلاند، عدل از نظر فكر و عدل از نظر عقيده و عدل از نظر صفات و اعمال- دقّت كنيد.(2)
بىشك ارزش همه اعمال نيك و صالحات يكسان نيست و با هم تفاوت زيادى دارند، بدينرو در روايات اسلامى روى پارهاى از اعمال خير تأكيد بيشترى شده است و آنها را اسباب سنگينى ميزان و ترازوى عمل در قيامت شمردهاند، از جمله در حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله مىخوانيم كه در تفسير «لاإلهإلّااللّه» فرمود: «
يعنى بِوَحدانِيَّتِهِ لا يَقبَلُ اللّهُ الاعمالَ الّا بها وَ هِىَ كَلِمَةُ التَّقوى يُثقِلُ اللّهُ بِها المَوازِينَ يَومَ القِيامَةِ لاإلهالّااللّه
؛ اشاره به وحدانيت خداوند است و هيچ عملى بدون آن پذيرفته نمىشود و اين كلمه تقواست كه ترازوى سنجش اعمال را در قيامت سنگين مىكند».(3)
در حديث ديگرى از اميرمؤمنان على عليه السلام در مورد شهادت به وحدانيت خداوند و نبوّت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمده است: «
خَفَّ ميزانٌ تَرفَعانِ مِنهُ وَثَقُلَ ميزانٌ تُوضَعانِ فيهِ
؛ ترازوى سنجشى كه شهادتين از آن برداشته شود سبك است، و ميزانى كه شهادتين در آن نهاده شود سنگين است».(1)در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام مىخوانيم: «
ما فِىالميزانِ شَىءٌ أثقَلُ مِنَ الصَّلواتِ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ
؛ در ترازوى عمل چيزى سنگينتر از درود فرستادن بر محمّد و آل محمّد نيست». و در ذيل همين روايت فرمود:
«كسانى در قيامت در پاى ميزان عمل قرار مىگيرند و كفّه اعمالشان سبك است، سپس درود بر محمّد و آل محمّد را در آن مىنهند و سنگين مىشود».(2)در حديثى امام باقر عليه السلام فرمود: «
مَن كانَ ظاهِرُهُ مِن باطِنِهِ خَفَّ مِيزانُهُ
؛ هر كه ظاهرش از باطنش بهتر باشد ميزان عملش در قيامت سبك خواهد بود».(3)اين بحث را با سخنى از سلمان فارسى كه در حقيقت چكيده وحى و سنّت است پايان مىبريم. در اين حديث مىخوانيم كه كسى با تحقير به سلمان گفت:
تو كيستى و چيستى؟ ارزشى ندارى. سلمان در پاسخ گفت: «
امّا اوَّلي وَاوَّلُكَ فَنُطفَةٌ قَذِرَةٌ وَأمّا آخِري وَآخِرُكَ فَجيفَةٌ مُنتِنَةٌ فإذا كانَ يَومُ القِيامَةِ وَنُصِبَت المَوازينُ فَمَن ثَقُلَت مَوازينُهُ فَهُوَ الكَريمُ وَمَن خَفَّت مَوازينُهُ فَهُوَ اللَّئِيمُ
؛ امّا آغاز وجود من و تو نطفه آلودهاى بود و پايان من و تو مردارى گنديده بيش نيست، هنگامى كه روز قيامت فرا رسد و ترازوهاى سنجش اعمال نصب شود، هر كه ترازوى عملش سنگين بود شريف و بزرگوار است و هر كه ترازوى عملش سبك بود پست و لئيم است».(4)در دستور سوم حضرت مىفرمايد: آماده باش براى روزى كه همه چيز فاش
مىشود و در پيشگاه خداوند چيزى بر او مخفى نمىمانَد.
يكى از بزرگترين عذابهاى قيامت كه حتّى از عذاب جهنّم بدتر و بزرگتر است عذاب رسوايى است. بسا كسانى كه مردم را دعوت به نيكىها مىكردند و پيشواى جمعيّت بودند و مردم دست آنها را مىبوسيدند و حتّى مردم از لباس آنها تبرّك مىجستند و به لباس و قندى كه آب دهانى به آن بزنند و به نيمخورده آنها ...، امّا روز قيامت مىبينيم همو كه در اين دنيا اينهمه به او احترام مىگذاشتند و داراى مقام و موقعيّت بزرگى هم بود اكنون در جهنّم است، ولى مردمى كه به او و آثارش تبرّك مىجستند در بهشتاند و اين رسوايى خود بزرگترين عذاب است. بنابراين خودت را آماده كن و ظاهر و باطنت را يكى كن، تا در آن روز رسوايى پيش نيايد.
من عقيدهام اين است كه انسان بايد در زندگى مبنايى داشته باشد و آن اين است كه هر كارى مىكند بايد چنان باشد كه اگر آشكار شود و در بلندگو آن را اعلان كنند ترسى نداشته باشد، چون اگر اينگونه شد هم براى دنيا و هم براى آخرتِ انسان خوب است.
در ميان پيروان مكتب اهلبيت با توجّه به اخبار فراوانى كه از امامان عليهم السلام رسيده، عقيده معروف اين است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و امامان از اعمال همه امّت آگاه مىشوند. يعنى خداوند از طريق خاصّى اعمال امّت را بر آنها عرضه مىدارد.
رواياتى كه در اين باره نقل شده بسيار است و شايد به حدّ تواتر باشد، از جمله از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
تُعرَضُ الأعمالُ عَلى رَسولِ اللّهِ اعمالُ العِبادِ كُلَّ صَباحٍ ابرارُها وَفُجّارُها فَاحذَروها وَ هُوَ قَولُ اللّهِ عَزَّ وجَلَّ:
«وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ»(1)
وَسَكَتَ
؛ تمام اعمال مردم هر روز صبح بر رسول خدا عرضه
1) سوره توبه، آيه 105.
مىشود، اعمال نيكان و بدان؛ بنابراين، مراقب باشيد و اين مفهوم گفتار خداوند است كه مىفرمايد: بگو عمل كنيد! خداوند و فرستاده او اعمال شما را مىبينند.
اين را فرمود و ساكت شد».(1)در حديث ديگرى امام باقر عليه السلام فرمود: «
انَّ أعمالَ العِبادِ تُعرَضُ عَلى نَبِيّكُم كُلَّ عَشِيَّةِ الخَميسِ فَليَستَحِ أحَدُكُم أن يُعرَضَ عَلى نَبِيّهِ العَمَلُ القَبيحِ
؛ و تمامى اعمال شما هر عصر پنج شنبه بر پيامبرتان عرضه مىشود. بنابراين بايد از اينكه عمل زشتى از شما بر پيامبر عرضه شود شرم كنيد».(2)در روايت ديگرى از امام علىّ بن موسىالرّضا عليه السلام مىخوانيم كه كسى خدمتش عرض كرد براى من و خانوادهام دعا كن! فرمود: مگر من دعا نمىكنم؟
«وَاللّهِ انَّ اعمالَكُم لَتُعرَضُ عَلَىَّ في كُلّ يَومٍ وَلَيلَةٍ
؛ به خدا سوگند، اعمال شما هر شب و روز بر من عرضه مىشود». راوى مىگويد اين سخن بر من گران آمد. امام متوجّه شد و به من فرمود: «
أما تَقرَأ كِتابَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَ
«وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَالمُؤْمِنُونَ»
هُوَ وَاللّهِ عَلىّ بن ابيطالب
؛ آيا كتاب خداوند عزّ و جلّ را نمىخوانى كه مىگويد عمل كنيد، خدا و پيامبرش و مؤمنان عمل شما را مىبينند. به خدا سوگند، منظور از مؤمنان، علىّ بن ابىطالب و امامان ديگر از فرزندان اوست».(3)البتّه در برخى اخبار تنها سخن از پيامبر صلى الله عليه و آله به ميان آمده و در پارهاى از على عليه السلام و در برخى پيامبر و امامان همگى ذكر شدهاند، چنانكه برخى تنها عصر پنجشنبه را وقت عرض اعمال مىشمردند و برخى همه روز و برخى هفتهاى دو بار و بعضى در آغاز هر ماه و بعضى هنگام مرگ و گذاردن در قبر.
روشن است كه اين روايات منافاتى با هم ندارند و همه آنها مىتواند صحيح
باشد، درست مانند اينكه در بسيارى از مؤسّسات گزارش كاركرد روزانه را در پايان ماه يا سال به مقامات بالاتر مىدهند.
قابل توجّه اينكه در مباحث گذشته نيز اشاره كرديم كه موضوع عرض اعمال اثر تربيتى فوقالعادهاى در معتقدان به آن دارد، زيرا وقتى من بدانم علاوه بر اينكه خداوند كه همهجا با من است، پيامبر صلى الله عليه و آله و پيشوايان محبوب من هر روز يا هر هفته از هر كارى كه مىكنم، در هر نقطه و هر مكان، اعمّ از خوب يا بد آگاه مىشوند، بىشك بيشتر رعايت مىكنم و مراقب اعمال خود خواهم بود. درست مثل اينكه كاركنان مؤسّسهاى بدانند هر روز يا هر هفته گزارش تمام جزئيّات كارهايشان به مقامات بالاتر داده مىشود و از همه آنها باخبر مىگردند.
9
يا أباذَر، ما زَهِدَ عَبدٌ فِىالدُّنيا إلّاأنبَتَ اللّهُ الحِكمَةَ في قَلبِهِ وَأنطَقَ بِها لِسانَهُ وَبَصَّرَهُ عُيوبَ الدُّنيا وَداءَها وَدَواءَها وَأخرَجَهُ مِنها سالِماً إلى دارِالسَّلامِ.
اى ابوذر، هيچ بندهاى نيست كه در دنيا زهد پيشه كرده باشد، مگر اينكه خداوند ريشههاى حكمت و علم را در قلبش بروياند و بر زبانش جارى گرداند و او را بر عيبهاى دنيا و دردها از اين دنيا به سراى آخرت باايمان خارج مىكند.
بحارالانوار، ج 77، ص 161
نور هدايت
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين بخش از سخنان گهربارش خطاب به ابوذر غفارى درباره آثار زهد در دنيا مىفرمايد: كسى كه در دنيا زهد اختيار كند و به آن بىاعتنا باشد خداوند علوم را در قلبش مىرويانَد.
از روايات اسلامى استفاده مىشود كه علم بر دو گونه است: اكتسابى، موهبتى.
علم اكتسابى همان است كه انسان از راه مدرسه و استاد و بحث تحصيل مىكند.
امّا نوع ديگرى از علم است كه در مكتب استاد نيست و به تعبير ديگر از درون مىجوشد نه از برون. اين علم موهبتى الهى است و مشخّصات و نشانههاى بارز و روشنى دارد كه آن را از علوم اكتسابى ممتاز مىسازد. يكى از نشانههايش همين
است كه در اين روايت بيان شده. در روايت مىفرمايد: ريشههاى حكمت و علم در قلب مىرويَد و از قلب بر زبان جريان مىيابد و اين درست عكس علوم اكتسابى است، زيرا آنها ابتدا بر زبان جارى و سپس از طريق زبان به قلب وارد مىشوند.
چگونه مىتوان به چنين علمى رسيد؟ از آيات و روايات راههايى مىتوان استفاده كرد، از جمله:
مَن اخلَصَ لِلّهِ اربَعينَ صَباحاً
؛ كسى كه براى خدا چهل روز مخلصانه به سر ببرد خداوند چشمههاى حكمت را از قلبش بر زبانش جارى مىگردانَد». از اين روايت استفاده مىشود كه سرچشمه علومِ موهبتى و الهى، اخلاص است كه اگر كسى مخلصانه خداوند را اطاعت كند چشمههاى حكمت از قلبش بر زبانش جارى مىشود.
اى ابوذر، اگر كسى اسير چنگال دنيا نباشد، يعنى اسير مال، مقام و هوىو هوس نباشد، خداوند سبحان پنج موهبت به او مىدهد:
الف) علم افاضهاى كه موهبتى است الهى و هيچ خطا و اشتباهى در آن راه ندارد.
ب) بعد از آنكه قلبش دانا شد، بر زبانش هم حكمت جارى مىشود.
ج) شناخت و معرفت او نسبت به عيبها و دردهاى دنيا بيشتر مىشود.
د) دارو و درمانش را مىشناسد.
مىدانيد كه براى سلامتى انسان دو چيز لازم است: شناخت درد و شناخت درمان. برخى راه درمان را خوب بلد هستند، ولى درد را تشخيص نمىدهند و كسانى هم دردها را خوب مىدانند، امّا راه درمان را نمىشناسند. مهم اين است
1) سوره انفال، آيه 29.
كه انسان درد و درمان هر دو را با هم بشناسد؛ بنابراين، موهبت چهارم اين است كه خداوند هم شناخت درد و هم شناخت درمان را به او مىدهد.
بِالبَلاءِ مَحفُوفَةٌ وَبِالغَدرِ مَعروفَةٌ لا تَدومُ أحوالُها لا تَسلَمُ نُزّالُها
؛ (دنيا) سرايى است كه بلاها آن را احاطه كرده و به بىوفايى و مكر معروف است، حالاتش يكنواخت نمىمانَد و ساكنانش ايمن نيستند».(1)آرى طبيعت دنيا چنين است كه آرام و سالم نباشد و دارالسّلام و سلامت حقيقى در آخرت است.
پس اين پنج موهبت الهى در پرتو زهد در دنيا و عدم اسارت در آن نصيب انسان مىشود و از همه اينها مهمتر، همان است كه خداوند نور علم را به انسان زاهد مىدهد.
اگر علماى بزرگ را ديده باشيد، آنها وقتى به مرحلهاى از كمال علم كه مىرسيدند يك وقت احساس مىكردند آنچه دارند حبابى بر آب است و چيزى بيش از آن نيست و سراغ همان علمى- كه علم حقيقى است- مىرفتند كه در اين روايت به آن اشاره شده است.
مرحوم شيخ بهايى رحمه الله از جمله كسانى است كه مقامات زيادى در علوم پيدا كرد و در آخر عمرش حالش دگرگون شد و احساس كرد تمام علومى را كه كسب كرده مثل آبى است كه از بيرون به چاه مىريختهاند.
در زمانهاى گذشته در قم از آب چاه استفاده مىكردند و در زمستان كه آب زياد بود آب به چاه مىبستند و در تابستان از همان آب ذخيره شده استفاده مىكردند و اين آبى بود از بيرون نه از درون.
ولى چشمه جايى است كه آب از درونش مىجوشد و به بيرون مىريزد و اين
1) نهج البلاغه، خطبه 226.
آبى درونى است نه بيرونى. چاه حقيقى چاهى است كه آب از خودش بجوشد، نه اينكه در زمستان آب در آن بريزند و انبار كنند.
برخى علما كه در اواخر عمرشان اين احساس را داشتند كه اين علومى را كه كسب كردهاند همانند آبهايى بوده كه از بيرون در چاه ريختهاند (اين علوم مهمّاند، امّا قابل اعتماد نيستند)، زيرا علم، علم است ولى علم حقيقى علمى است كه عطش انسان را فرو نشانَد و روح و قلبش را سيراب سازد. ازاينرو به علم درون رو مىآوردند و سراغ اخلاص و تقواى الهى مىرفتند. معلوم مىشود كه ركن مهمّ علم هم همان دومى است.
البتّه من هرگز اين حرفها را نمىزنم كه خداى ناكرده در اين علوم اكتسابى سست شويم. اين اشتباه بزرگى است كه بعضى در صدد ترويج افكار صوفيانه در بين اهل علم هستند و اين اواخر هم در گوشه و كنار نشانههايى از اين انحراف پيدا شده بود كه جمعى اهل علم را تشويق مىكردند كه اين درسها را ترك كنند.
ما هرگز چنين نمىگوييم، زيرا در اسلام به ما دستور دادهاند كه سراغ علوم اكتسابى برويد. قرآن در اين زمينه دستورهاى فراوانى داده است. مثلًا به ما دستور مىدهد كه بنگريد، بفهميد، درك كنيد، عبرت بگيريد. بنابراين منظور ما از طرح اين سخنان اين است كه در كنار اين علوم اكتسابى بكوشيم كه چشمهاى از درون باز شود، چون همان آبى هم كه از بيرون مىريزد آب است و رفع تشنگى مىكند، امّا غير از آبى است كه از درون بجوشد. و اين حاصل نمىشود مگر در پرتو عمل به دستورهايى كه داده شده. يعنى بايد پشتوانه اين علوم اكتسابى علوم الهى باشد و ريشه اين علوم اكتسابى از آنها گرفته شود، تا انسان بتواند از علم خود بهره ببرد.
در قرآن مجيد براى تقوا آثار فراوانى بيان شده كه از جمله آنها برطرف شدن
حجابها از فكر و قلب آدمى است.
در آيات مختلف به رابطه ايمان و تقوا با روشنبينى اشاره شده است، از جمله در آيه 29 سوره انفال مىفرمايد: « «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرقَانًا»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر تقواى الهى پيشه كنيد و از گناهان بپرهيزيد خداوند وسيلهاى براى شناخت حق از باطل براى شما قرار مىدهد».
و در آيه 282 سوره بقره مىفرمايد: « «وَاتَّقُوا اللَّهَ وَ يُعَلّمُكُمُ اللَّهُ»؛ تقواى الهى پيشه كنيد و خداوند شما را علم و دانش مىآموزد».
در آيات 28 و 29 سوره حديد نيز اين معنى با صراحت آمده است كه اگر ايمان بياوريد و تقوا پيشه كنيد خداوند نورى براى شما قرار مىدهد كه در پرتو آن بتوانيد گام برداريد.
رابطه اين دو، علاوه بر جنبههاى معنوى كه بعضاً براى ما ناشناخته است، از نظر تحليل عقلى قابل درك است، زيرا بزرگترين مانع شناخت و مهمترين حجاب بر قلب آدمى هوىو هوسهاى سركش و آمال و آرزوهاى دور و دراز و اسارت در چنگال مادّه و زرق و برق دنياست كه به انسان اجازه نمىدهد قضاوت صحيح كند و چهره حقايق را چنان كه هست ببيند. هنگامى كه در پرتو ايمان و تقوا اين گرد و غبارها فرو نشست و اين ابرهاى تيره و تار از آسمان روح كنار رفت، آفتاب حقيقت بر صفحه قلب مىتابد و حقايق را چنان كه هست درمىيابد و لذّاتى وصفناشدنى از اين درك صحيح و عميق نصيب مؤمن مىشود و راه خود را بهسوى اهداف مقدّسى كه دارد مىگشايد و پيش مىرود.
آرى تقواست كه به انسان آگاهى مىدهد، چنانكه آگاهىها به انسان تقوا مىبخشد. يعنى اين دو در يكديگر تأثير متقابل دارند. ازاينرو در حديث معروفى مىخوانيم: «
لَولا انَّ الشَّياطينَ يَحُومُونَ عَلى قُلوبِ بَني آدَمَ لَنَظَروا الى مَلَكوتِ السَّماواتِ
؛ هرگاه شياطين و خوهاى شيطانى بر قلبهاى آدميان مسلّط
نمىشدند مىتوانستند به ملكوت و باطن آسمان جهان هستى بنگرند».(1)براى درك بهتر اين سخن پاى گفتار على عليه السلام مىنشينيم كه فرمود: «
لا دينَ مَعَ هَوى لا عَقلَ مَع هَوى مَنِ اتَّبَعَ هَويهُ اعماهُ وَأصَمَّهُ وَاذَلَّهُ وَاضلَّهُ
؛ دين با هواى نفس جمع نمىشود چنانكه عقل با هوس يكجا جمع نخواهد شد. هر كه از هواى نفسش پيروى كند او را كور و كر مىكند و ذليل و گمراه مىسازد».(2)قرآن در آيه 29 سوره انفال به اهمّيّت تقوا و آثار آن در سرنوشت انسان اشاره كرده، چهار نتيجه و ثمره براى تقوا بيان مىكند. نخست مىفرمايد: « «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُو إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر تقوا پيشه كنيد و از مخالفت فرمان خدا بپرهيزيد به شما نورانيّت و روشنبينى خاصّى مىبخشد كه بتوانيد حق را از باطل بهخوبى تشخيص دهيد».
اين جمله كوتاه و پرمعنى يكى از مهمترين مسائل سرنوشتساز انسان را بيان كرده مىگويد: در راهى كه انسان بهسوى پيروزىها مىرود هميشه پرتگاهها و بيراهههايى وجود دارد كه اگر آنها را بهخوبى نبيند و نشناسد و پرهيز نكند چنان سقوط مىكند كه اثرى از او باقى نمىمانَد. در اين راه مهمترين مسأله شناخت حق و باطل، شناخت نيك و بد، شناخت دوست و دشمن، شناخت مفيد و زيانبخش و شناخت عوامل سعادت يا بدبختى است. اگر بهراستى انسان اين حقايق را بشناسد رسيدن به مقصد براى او آسان است.
مشكل اين است كه در بسيارى از اينگونه موارد انسان گرفتار اشتباه مىشود، باطل را به جاى حق مىپندارد و دشمن را به جاى دوست برمىگزيند و بيراهه را به جاى شاهراه، در حالى كه ديد و درك نيرومندى لازم است و نورانيّت و روشنبينى فوقالعاده.
قرآن مىفرمايد اين ديد و درك ثمره درخت تقواست. امّا اينكه چگونه تقوا
و پرهيز از گناه و هوىو هوسهاى سركش به انسان چنين ديد و دركى مىدهد، شايد براى برخى مبهم باشد، ولى اندكى دقّت پيوند ميان اين دو را روشن مىسازد.
توضيح اينكه: اوّلًا نيروى عقل انسان بهقدر كافى براى درك حقايق آماده است، ولى پردههايى از حرص و طمع و شهوت و خودبينى و حسد و عشقهاى افراطى به مال و زن و فرزند و جاه و مقام همچون دود سياهى در مقابل ديده عقل آشكار مىشود، يا مانند غبار غليظى فضاى اطراف را مىپوشانَد و پيداست كه در چنين محيط تاريكى چهره حق و باطل از ميان برود.
به گفته شاعر:
حقيقت سرايى است آراستههوىو هوس گرد برخاسته
نبينى كه هر جا كه برخاست گردنبيند نظر گرچه بيناست مرد
ثانياً مىدانيم كه هر كمالى در هرجا وجود دارد پرتوى از كمال حق است و هرقدر انسان به خدا نزديكتر شود پرتو نيرومندترى از آن كمال مطلق در وجود او انعكاس خواهد يافت. ازاينرو همه علوم از علم او سرچشمه مىگيرد و هرگاه انسان در پرتو تقوا و پرهيز از گناه و هوىو هوس به او نزديكتر شود و قطره وجود خود را به اقيانوس بيكران هستى او پيوند دهد، سهم بيشترى از آن علم و دانش خواهد برد. به تعبير ديگر، قلب آدمى همچون آيينه است و وجود هستى پروردگار همچون آفتاب عالمتاب. اگر اين آيينه را زنگار هوىو هوس تيرهو تار كند نورى در آن منعكس نخواهد شد، امّا هنگامى كه در پرتو تقوا و پرهيزگارى صيقل داده شود و زنگارها از ميان برود، نور خيرهكننده آن آفتاب پرفروغ در آن منعكس مىشود و همهجا را روشن مىسازد.
لذا در طول تاريخ در حالات مردان و زنان پرهيزگار روشنبينىهايى مىبينيم كه هرگز از طريق علم و دانش معمولى قابل درك نيست. آنها بسيارى از حوادث را كه در لابهلاى آشوبهاى اجتماعى ريشه آن ناشناخته بود بهخوبى مىشناختند
و چهرههاى منفور دشمنان حق را از پشت هزاران پرده فريبنده مىديدند.
اين اثر عجيب تقوا در شناخت واقعى و ديد و درك انسانها در بسيارى از روايات و آيات ديگر نيز آمده است: « «وَاتَّقُوااللَّهَ وَيُعَلّمُكُمُ اللَّهَ»؛ و تقواى الهى پيشه كنيد و خداوند به شما تعليم مىدهد».(1)در حديث معروفى آمده است: «
المُؤمِنُ يَنظُرُ بِنُورِاللّهِ
؛ انسان باايمان با نور خدا مىبيند».
در سخنان على عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
اكثَرُ مُصارِعِ العُقولِ تَحتَ بِرُوقِ المَطامِعِ
؛ زمين خوردن عقلها غالباً به سب برق طمع است كه چشم عقل را از كار مىاندازد و پرتگاهها و لغزشگاهها را نمىبيند».(2)ثالثاً از نظر تجزيه و تحليل عقلى نيز پيوند ميان تقوا و درك حقايق قابل فهم است، زيرا مثلًا جوامعى كه بر محور هوىو هوس مىگردد و دستگاههاى تبليغاتى آنها در مسير دامن زدن به همين هوىو هوسها گام برمىدارد، روزنامهها مروّج فساد و راديوها بلندگوى آلودگى و انحرافات مىشوند و تلويزيونها در خدمت هوىو هوساند، بديهى است در چنين جامعهاى تشخيص حق از باطل و خوب از بد براى بيشتر مردم بسيار دشوار است. بنابراين بىتقوايى سرچشمه فقدان تشخيص و يا سوءِ تشخيص است. فىالمثل در خانوادهاى كه تقوا نيست و كودكان در محيط آلوده پرورش مىيابند، از همان طفوليّت به فساد و بىبندو بارى خو مىگيرند، در آينده كه بزرگ مىشوند تشخيص نيكىها از بدىها برايشان دشوار است. اصولًا به كار افتادن نيروها و انرژىها و هدر رفتن اين سرمايهها در راه گناه موجب مىشود كه مردم از نظر درك و اطّلاع، در سطحى پايين قرار گيرند و افكار منحطّى داشته باشند، هرچند در صنايع و زندگى مادّى پيشروى كنند.
پس بهخوبى مىبينيم كه هر بىتقوايى سرچشمه يكنوع ناآگاهى و يا سوءِ تشخيص است. به همين علّت در دنياى ماشينى امروز جوامعى از نظر علم و صنعت بسيار پيشرفتهاند، ولى در زندگى روزانه خود چنان گرفتار نابسامانىها و تضادهاى وحشتناكىاند كه انسان را به شگفتى وامىدارد. همه اينها عظمت اين آيه قرآن را روشن مىسازد. با توجّه به اينكه تقوا منحصر به تقواى عملى نيست، بلكه تقواى فكرى و عقلى را شامل مىشود اين حقيقت آشكارتر خواهد شد.
تقواى فكرى در برابر بىبندو بارى فكرى به اين معناست كه ما در مطالعات خود به دنبال مدارك صحيح و مطالب اصيل برويم و بدون تحقيق كافى و دقّت لازم در هيچ مسألهاى اظهار عقيده نكنيم. كسانى كه تقواى فكرى را به كار مىبندند بىشك بسيار آسانتر از بىبندو بارها به نتايج صحيح مىرسند، ولى آنان كه در انتخاب مدارك و طرز استدلال بىبندو بارند اشتباهاتشان فوقالعاده فراوان است.
مطلب مهمّى كه بايد به آن توجّه داشت و متأسّفانه مانند بسيارى ديگر از مفاهيم سازنده اسلامى در ميان ما مسلمانان دستخوش تحريف شده اين است كه برخى خيال مىكنند آدم باتقوا كسى است كه زياد بدن و لباس خود را آب بكشد و همه كس و همه چيز را نجس يا مشكوك بداند و در مسائل اجتماعى به انزوا درآيد و دست به سياه و سفيد نزند و در برابر هر مسألهاى سكوت اختيار كند، اينگونه تفسيرهاى غلط براى تقوا و پرهيزگارى در واقع يكى از عوامل انحطاط جوامع اسلامى است. چنين تقوايى نه آگاهى مىآفريند و نه روشنبينى و فرقان و جدايى حق از باطل.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 28 و 29 سوره حديد و آيه 29 سوره انفال.
10
يا اباذَر، الجَليسُ الصّالِحُ خَيرٌ مِن الوَحدَةِ وَالوَحدَةُ خَيرٌ مِن جَليسِ السُّوءِ.
وَإملاءُ الخَيرِ خَيرٌ مِن السُّكوتِ وَالسُّكوتُ خَيرٌ مِن إملاءِ الشَّرِّ.
اى ابوذر، همنشين و دوست صالح بهتر از تنهايى است و تنهايى بهتر از همنشين بد است. اينكه انسان چيزى را بگويد و ديگران بنويسند بهتر از آن است كه سكوت كند و سكوت بهتر از اين است كه شرّ بگويد و ديگران آن را بنويسند.
بحارالانوار، ج 77، ص 84
نور هدايت
اسلام دين اعتدال است و از جمله ادلّه حقّانيّت اسلام همين اعتدال است.
اغلب مردم يا اهل افراط هستند يا اهل تفريط. كسانى كه در راه اعتدال قدم برمىدارند فراوان نيستند، زيرا خطّ اعتدال مانند پل صراط است كه مىگويند از شمشير بُرندهتر و از مو نازكتر است. ازاينرو پيدا كردن آن هم آسان نيست و رهروان جادّه مستقيم اندكند. برخى در امور اجتماعى طرفدار اين مسألهاند كه انسان بايد خيلى اجتماعى باشد و بعضى صددرصد با اين نظريّه مخالفت مىورزند و طرفدار انزوا هستند و مىگويند انسان در اجتماع آلوده مىشود و لذا تشويق به انزوا و گوشهگيرى مىكنند. برخى ارباب سير و سلوك براى تهذيب نفس و رسيدن به مقام لقاء اللّه و شهود، توصيه به انزوا و گوشهگيرى مىكنند.
لااقل در آغاز كار مىگويند سالكان راه بايد منزوى باشند و از اين قبيل جملات، در حالى كه هر دو روش از نظر شرع مقدّس اسلام خالى از اشكال نيست.
از نظر اسلام هم افراط اشكال دارد و هم تفريط. پيامبر صلى الله عليه و آله در اين حديث راهى ميانه را مطرح مىكند و مىفرمايد: اى ابوذر، اگر همنشين خوبى يافتى، بىترديد از تنهايى بهتر است و اگر همنشين خوبى نيافتى، تنهايى بهتر از دوست بد است.
مىدانيم كه انسان روح اجتماعى دارد و نمىتواند تنها زندگى كند، زيرا تنهايى باعث وسوسه، افسردگى، خودبرتربينى، سوءِظن و انحرافات فكرى مىشود، از سويى اينكه انسان براى فرار از تنهايى به هر كسى پناه ببرد خطرناك است.
طبيعت انسان دزد است. يعنى از محيط خودش خصوصاً همنشينانش تأثير مىپذيرد و لذا مىبينيم كه در بعضى افراد، دوست بر نيمى از شخصيّت او اثر گذارده و در بعضى بر يكسوم و در بعضى بر تمام شخصيّت. خلاصه درصد تأثيرپذيرى از دوستان در افراد متفاوت است. ولى نكته مهم اين است كه همه افراد مقدارى از شخصيّتشان را از دوستانشان مىگيرند.
انسان هميشه در زندگى براى خودش الگوهايى انتخاب مىكند و از آنها تأثير مىپذيرد. مثلًا براى لباسش، راه رفتنش، اخلاقش، الگويى دارد.
اگر دوست بد باشد، بخشى از شخصيّت انسان بر باد رفته است، حال يكدرصد و گاهى هم نود درصد. اينكه فرمودهاند: «
فَمَنِ اشتَبَهَ عَلَيكُم أمرُهُ وَلَم تَعرِفُوا دِينَهُ فَانظُرُوا الى خُلَطائِهِ»(1)
شاهد بر همين مدّعاست كه شخصيّت انسان با شخصيّت دوست و رفيقش پيوند دارد.
برخى درون خودشان را نشان نمىدهند. گاه ممكن است انسان با كسى دَه سال دوست و رفيق و همدم است، امّا نمىداند كه باطنش چيست؟ چنين كسانى
1) شيخ صدوق، صفات الشيعه، ص 6؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 265.
را بايد از دوستانشان شناخت، زيرا اينان در انتخاب دوست خيلى تودار نيستند.
يعنى معمولًا همقماشهاى خودشان را انتخاب مىكنند.
دوستى و رفاقت را مىتوان يكى از شاخ و برگهاى درخت اجتماع به حساب آورد كه رنج و تعب را مىبَرد، به روح و روان نشاط مىبخشد و هنگام گرفتارى بسيارى از مشكلات بدين وسيله حل مىشود. اسلام نهتنها دوستى و رفاقت با افراد واجد شرايط را تأييد مىكند، بلكه ما را به برادرى و دوستى و رفاقت امر فرموده است. در حديثى اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
عَلَيكَ بِاخوانِ الصّدقِ فَاكثِر مِن اكتِسابِهِم فإنَّهُم عِدَّةٌ عِندَ الرَّخاءِ وَجُنَّةٌ عِندَ البَلاءِ
؛ بر شما باد به دوستان و برادران راستين و در طلب چنين دوستان زياد بكوش، چرا كه آنان در هنگام گرفتارى و شدايد ياران تواند».(1)از على عليه السلام پرسيدند: «
عَن أفضلِ عيشِ الدُّنيا فَقالَ: سَعَةُ المَنزِلِ وَكَثرَةُ المُحِبّينِ
؛ بهترين لذّت زندگى دنيا چيست؟ فرمود: منزل وسيع و دوستان فراوان».(2)3. و در حديثى فرمود: «
جمع خَير الدُّنيا وَالآخِرَةِ في كِتمانِ السِّرّ وَمُصادَقَةِ الاخيارِ:
خير دنيا و آخرت در دو چيز جمع شده است: كتمان و پوشش اسرار و با خوبان رفاقت و دوستى كردن».(3)
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
اذا آخَى احَدُكُم رَجُلًا فَليَسألهُ عَن اسمِهِ وَاسمِ ابيهِ وَقَبيلَتِهِ وَمَنزِلِهِ فإنَّهُ مِن واجِبِ الحَقّ وَصافِىالإخاءِ
؛ هرگاه كسى از شما با كسى
برادرى و دوستى برقرار كند، لازم است كه از اسم آن دوست و پدر و قبيله و خويشاوندان و منزل او بپرسد. اين آيين از ضروريات و صفاى برادرى است».(1)
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
لا تَسِمِ الرَّجُلَ صَديقاً سِمَةً مَعروفَةً حَتّى تَختَبِرَهُ بِثَلاثٍ تُغضِبُهُ فَتَنظُرَ غَضَبَهُ مِن الحَقّ الَى الباطِلِ وَعِندَ الدّينارِ وَالدّرهَمِ وَحَتّى تُسافِرَ
؛ كسى را دوست رسمى خود به حساب نياور، مگر آنكه او را به سه چيز بيازمايى:
به غضب درآور تا ببينى خشم او را از حق به باطل مىبَرد، با پول امتحان كن، با او مسافرت كن».(2)
حضرت سليمان فرمود: «
لا تَحكُمُوا عَلى رَجُلٍ بِشَىْءٍ حَتّى تَنظُروا الى مَن يُصاحِبُ فإنَّما يُعرَفُ الرَّجُلُ بِاشكالِهِ وَأقرانِهِ وَيُنسَبُ الى اصحابِهِ وَأخدانِهِ
؛ درباره نيكى و بدى كسى قضاوت نكنيد تا دوستانش را ببينيد، زيرا آدمى با نزديكانش شناخته مىشود و به صفات كسانى وصف مىشود كه با آنها همنشين و دوست است».(3)
خوى و خلق دوستان چنان در انسان اثر مىگذارد كه مىتوان آن را از فراگيرىهاى ناخودآگاه به حساب آورد. روى همين اصل پيشوايان ما را از مصاحبت و دوستى با افراد ناپاك برحذر داشتهاند.
اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
لا تَصحَبِ الشّرّيرَ فإنَّ طَبعَكَ يَسرِقُ مِن طَبعِهِ شَرّاً
وَانتَ لا تَعلَمُ
؛ از رفاقت و همنشينى با مردم شرور بپرهيز، زيرا طبع تو ناخودآگاه بدى و ناپاكى را از طبع منحرف او مىدزدد و تو بىخبرى».(1)در حديث ديگرى امام صادق عليه السلام در اين باره فرمود: «
مَن يَصحَبَ صاحِبَ السُّوءِ لا يَسلَم
؛ هر كه با رفيق بد رفاقت و دوستى كند سالم نمىمانَد» و سرانجام ناپاكى دامانش را مىگيرد.(2)
دوستى با دوستان و دشمنى با دشمنان هميشه به يك وضعيّت نمىمانَد.
تجربه نشان داده كه گاه دوست لباس دشمنى به تن كرده و دوستى و محبّتها را از ياد مىبَرد و گاهى دشمن دست از دشمنى برداشته و راه دوستى پيش مىگيرد و از عداوت خود پشيمان مىشود. ازاينرو بر مسلمان لازم است كه حدّ اعتدال را از دست نداده و ميانهروى را مرز دوستى با دوستان و دشمنى با دشمنان قرار دهد. اميرمؤمنان على عليه السلام در اين باره فرمود: «
أحبِب حَبيبِكَ هَوناً ما عَسى أن يَكونَ بِغَيضَكَ يَوماً ما وَأبغِض بِغَيضَكَ هَوناً ما عَسى أن يكونَ حَبيبَكَ يَوماً ما
؛ با دوستان خود چنان دوستى كن كه بيرون از مرز و حدّ دوستى نباشد، زيرا ممكن است او روزى دشمن تو شود و به مخالفت با تو برخيزد و بىمهرى تو در مورد دشمن از مرز مدارا خارج نباشد، زيرا ممكن است آن تيرگى از ميان برود و دشمنى به محبّت مبدّل شود».(3)يكى از علّتهاى امتحان دوست كه پيشتر بيان شد، شايد اين باشد كه انسان دچار دوست نادان نشود، زيرا تحمّل ناراحتى و ملالت خاطر از دوست نادان چنان سخت است كه گاهى خسارتهاى جبرانناپذيرى به بار مىآورَد.
دشمن دانا بلندت مىكندبر زمينت مىزند نادان دوست
در روايات نيز به اين موضوع اشاره شده است، از جمله در حديثى امام على عليه السلام فرمود: «
صَديقُ الأحمَقِ في تَعَبٍ
؛ آن كه رفيق نادان و دوست احمق دارد پيوسته در رنج و ناراحتى است».(1)و در حديث ديگرى فرمود: «
يا بُنَىَّ إيّاكَ وَمُصادَقَةَ الأحمَقِ فإنَّهُ يُريدُ أن يَنفَعَكَ فَيَضُرُّكَ
؛ فرزندم، از دوستى و رفاقت با نادان برحذر باش، زيرا او مىخواهد به تو نفعى برساند، ولى زيانش به تو مىرسد».(2)
روزى قنبر خدمتگزار على عليه السلام به مجلس يكى از مردان متكبّر و تجاوزكار وارد شد. در محضرش جمعى نشسته بودند، از جمله مرد كوتهفكر و كمتشخيص كه خود را از شيعيان ثابتقدم على عليه السلام مىدانست.
هنگامى كه قنبر وارد مجلس شد او براى احترام قنبر و به پاس مقام شامخ على عليه السلام از جا برخاست و مقدم او را گرامى شمرد. مرد متكبّر از اين كار خشمگين شد وگفت: آيا در محضر من براى ورود يك فرد خدمتگزار برمىخيزى؟
آن مرد به جاى آنكه سكوت كند و بر جاى خود بنشيند و به خشم تجاوزكار متكبّر پايان دهد جوابى داد كه خشم او را تشديد كرد. گفت: چرا به احترام قنبر برنخيزم؟ او بهقدرى بزرگوار و شريف است كه فرشتگان بالهاى خود را براى وى مىگسترانند و قنبر روى بال ملائكه راه مىرود.
اين اظهار دوستى نابجا و بىمورد، چنان مرد متكبّر را خشمناك كرد كه از جاى خود برخاست و به قنبر ناسزا گفت. به علاوه وى را تهديد كرد كه اين ماجرا بايد پنهان بماند و كسى از كتك زدن و دشنام دادن من باخبر نشود.
طولى نكشيد آن شيعه وقتنشناس و كوتهفكر بر اثر مارگزيدگى بسترى شد.
على عليه السلام به عيادتش رفت و از فرصت استفاده كرد و فرمود: اگر مىخواهى خداوند تو را عافيت دهد بايد متعهّد شوى كه از اين پس در مورد ما و دوستان ما اظهار علاقه و محبّت بىمورد نكنى و در محضر دشمنان موجبات زحمت و آزار ما و ياران ما را فراهم نياورى.(1)
در حديثى امام صادق عليه السلام براى دوست نشانههايى بيان فرموده است: «
لا تَكونُ الصَّداقَةُ الّا بِحُدودِها فَمَن كانَت فيهِ هذِهِ الحُدودُ أو شَيءٌ مِنها فَانسِبهُ الَى الصَّداقَةِ وَ مَن لَم يَكُن فيهِ شَيءٌ مِنها فَلا تَنْسِبْهُ الى شَيءٍ مِنَ الصَّداقَةِ. فَاوَّلَها: أن تَكونَ سَريرَتُهُ وَعَلانِيَتُهُ لَكَ واحِدَةٌ. وَالثّاني: أن يَرى زَينَكَ زَينَهُ وَشَينَكَ شَينَهُ. وَالثّالِثَةُ: أن لا تُغَيّرُهُ عَلَيكَ وِلايَةٌ وَلا مالٌ. وَالرّابِعَةُ: أن لا تَمنَعَكَ شَيئاً تَنالُهُ مَقدِرَتُهُ. وَالخامِسَةُ: وَ هِىَ تَجمَعُ هذِهِ الخِصالَ أن لا يُسلِمَكَ عِند النَكَباتِ
؛ دوستى جز با حدود و شرايطش امكانپذير نيست. هر كه اين حدود يا بخشى از آن در او باشد او را دوست بدان و هر كه هيچيك از اين شرايط در او نيست چيزى از دوستى در او نيست:
باطن و ظاهرش براى تو يكى باشد.
زينت و آبروى تو را زينت و آبروى خود بداند و عيب و زشتى تو را عيب و زشتى خود ببيند.
مقام و مال، وضع و رفتار او را در مورد تو تغيير ندهد.
آنچه را در قدرت دارد از تو مضايقه نكند.
شرط پنجم كه جامع همه اين صفات است آن است كه تو را هنگام پشت كردن روزگار رها نكند».(2)
بيا كه ز جان دوستدار هم باشيمبىبذل دوستى و مهر با كرم باشيم
بيا بيا كه ز صدق و صفاى يكديگربرى ز محنت و عارى ز درد و غم باشيم
بيا بيا كه نگوييم جز حقيقت رابه راستى به بر خلق محترم باشيم
بيا بيا كه نگوييم جز حقيقت راچه حاجت است كه در فكر مدح و ذم باشيم
زمانه بيش و كمش در خور تألّم نيستبيا كه فارغ از اندوه بيش و كم باشيم
بيا كه كعبه مقصود ماست مهر و ودادچو عاكفان همه دم گرد اين حرم باشيم
«يا بُنَىَّ ايّاكَ وَمُصادَقَةَ الأحمَقِ فإنَّهُ يُريدُ أن يَنفَعَكَ فَيَضُرُّكَ. وَايّاكَ وَمُصادَقَةَ البَخيلِ فإنَّهُ يَقعُدُ عَنكَ أحوَجَ ما تَكونُ إلَيهِ. وَايّاكَ وَمُصادَقَةَ الفاجِرِ فإنَّهُ يَبيعُكَ بالتافِهِ وَإيّاكَ وَمُصادَقَةَ الكَذّابِ فإنَّهُ كالسَّرابِ يُقَرّبُ عَلَيكَ البَعيدَ وَيُبَعّدُ عَلَيكَ القَريبَ
؛ فرزندم، از دوستى با احمق برحذر باش، چرا كه مىخواهد به تو سود رساند امّا زيان مىرسانَد. از دوستى با بخيل بپرهيز، زيرا هنگامى كه به او نيازمندى از تو رويگردان مىشود. از دوستى با گناهكار دورى كن، چرا كه تو را به اندك چيزى مىفروشد. از دوستى با دروغپرداز خوددارى كن، چرا كه همچو سراب است، دور را به تو نزديك و نزديك را دور نشان مىدهد».(2)«
ابذُل لِصَديقِكَ كُلَّ المَوَدَّةِ وَلا تَبذُل لَهُ كُلَّ الطُّمَأنِينَةِ وَاعْطِهِ المُواساةَ وَلا تُفضِ الَيهِ بكُلّ الأسرارِ
؛ تمام مهر و محبّت را به دوستت ببخش، امّا همه اطمينان و اعتمادت را به او وامگذار و مواسات و برادريت را به او عطا كن، ولى اسرارت را براى او فاش مساز».(3)«
لا يَكونُ الصَّديقُ صَديقاً حَتّى يَحفَظَ صَديقُهُ في غَيبَتِهِ وَ عِندَ نَكبَتِهِ وَبَعدَ وَفاتِهِ في تَرِكَتِهِ
؛ دوست، دوست نيست مگر آنكه در غياب و گرفتارى رفيقش، شرايط
دوستى را حفظ كند و پس از مرگش نسبت به ورثهاى كه گذاشته در دوستى وفادار بماند».(1)«
صَديقُكَ مَن نَهاك وَعَدُوُّكَ مَن أغراكَ
؛ دوست تو كسى است كه تو را از زشتىها باز دارد و دشمن تو كسى است كه تو را بفريبد».(2)به هر حال ما بايد در انتخاب دوست سختگير باشيم. البتّه نه چندان كه بدون دوست بمانيم و نه چندان كه هر كسى را در محيط فكر و زندگى خودمان دخالت بدهيم، بلكه بايد كسانى را برگزينيم كه ديدنشان ما را به ياد خدا بيندازد، ما را دعوت به تقوا و اطاعت از خدا و تلاش براى رضاى حق كند.
امّا در مورد سخن گفتن و سكوت، در اين حديث از آن تعبير به «املاء» شده است. به نظر مىرسد كه ظاهراً «املاء» خصوصيّتى ندارد (املاء اين است كه كسى بگويد و ديگرى آن را بنويسد). البتّه ممكن است در فارسى معناى ديگرى داشته باشد.
حال طبق اين حديث شريف، حضرت مىفرمايد: انسان خيرى را بگويد و ديگران آن را بنويسند بهتر از آن است كه سكوت كند، ولى مىفرمايد همين سكوت بهتر از اين است كه شرّ بگويد.
اكنون اين سؤال مطرح است كه سكوت خوب است يا سخن گفتن؟
در جواب مىگوييم: همانگونه كه انسان را مؤاخذه مىكنند چرا گفتى؟
انسان را مؤاخذه مىكنند كه چرا در جاى خودش سخن نگفتى؟ بنابراين بايد اين مطلب را كه «هر سخن جايى و هر نكته مكانى دارد» رعايت كرد و سنجيده و بر اساس فكر و رضاى خدا سخن گفت.
11
يا اباذَر، اترُك فُضولَ الكَلامِ وَحَسبُكَ مِن الكَلامِ ما تَبلُغُ بِهِ حاجَتَكَ وَكَفى بِالمَرءِ كِذباً ان يُحَدّثَ بِكُلّ ما سَمِعَ.
اى ابوذر، زيادهگويى را ترك كن و به مقدارى از سخن كه جاجت را برآورد بسنده كن. و براى اثبات دروغگويى آدمى همين بس كه در مورد هر آنچه مىشنود سخن بگويد.
بحارالانوار، ج 77، ص 85
نور هدايت
در اين حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به ابوذر غفارى چند سفارش مىكند:
اين دستور بسيار مهمّى است، چون اگر انسان در آنچه به زبان مىآورَد دقّت كند متوجّه مىشود كه زبان خطرناكترين وسيله گناه كردن است و براى اثبات اين سخن ادلّهاى بيان شده است:
الف) زبان چيزى است كه هميشه در اختيار انسان است، امّا هيچيك از وسايل گناه اينگونه آماده نيست. اگر كسى بخواهد- پناه بر خدا- شراب بخورد، شراب در همه جا نيست. يا اگر كسى بخواهد- پناه بر خدا- زنا كند، در هر وقتى زنا كردن ممكن نيست و مقدّماتى مىخواهد، ولى اين زبان همهجا در اختيار
انسان است. پارهگوشتى است كه به هر شكلى انسان بخواهد مىچرخد.
ب) خطر دوم اينكه دسترسى به آن بسيار آسان است. نه خرجى دارد و نه زحمتى و دردسرى. ممكن است با گردشى مختصر، تهمت بسيار بزرگى به كسى بزند كه منجر به نواختن هشتاد ضربه تازيانه بر او شود، يا به مختصر حركتى ممكن است كفرى بر زبانش جارى شود كه مرتدّ شود و براى هميشه او را از ايمان ساقط گردانَد.
ج) خطر سوم اين است كه زشتى گناهان زبان نسبت به بقيّه گناهان كمتر است. مثلًا مردم زنا، يا شرابخوارى را كار بسيار زشتى مىشمرند، ولى كسى روزى صدها غيبت كند، يا هزاران دروغ بر زبان جارى سازد، آنها را زشت نمىشمرند و ازبينبرنده عدالت نمىدانند.
د) خطر چهارم اين است كه دايره گناهان و جنايات زبان از هر عضو ديگرى بيشتر است. هيچ عضوى از اعضاى بدن انسان نيست كه اينقدر بتواند گناه كند.
اكنون اين پرسش مطرح است كه براى رهايى از خطرهاى زبان چه بايد كرد؟
در پاسخ بايد گفت: علماى اخلاق براى نجات از خطرهاى زبان راههايى را پيش نهادهاند، از جمله همين است كه در روايت فرمود: «
يا اباذَر، اترُك فُضولَ الكَلامِ
؛ اى ابوذر، سخنان زيادى (پرحرفى) را ترك كن». اگر انسان بتواند به اين حديث عمل كند، بسيارى از خطرها از بين مىرود، زيرا به هر نسبت انسان كمتر سخن بگويد، كمتر مبتلا مىشود.
پزشكان قانونى دارند كه مىگويند اگر انسان چيزهاى آلوده را كمتر مصرف كند كمتر مبتلا به بيمارى مىشوند. مثلًا كسى كه روزى يك ليوان شير آلوده به تب مالت مىخورَد نسبت به كسى كه دو ليوان مىخورد، احتمال ابتلايش به بيمارى تب مالت كمتر است و دومى احتمال ابتلايش دو برابر است.
زبان هم چنين است. كسى كه صد كلمه سخن مىگويد نسبت به كسى كه دويست كلمه سخن مىگويد، احتمال آلودگىاش به گناهان كمتر است.
بنابراين چنانكه حضرت فرمودند، از جمله راههاى نجات از خطرهاى اين عضو خطرناك همانا كم سخن گفتن است. البتّه خداوند زبان را به انسان داده است كه از آن استفاده كند. اين را هم اضافه كنم زبان مهمترين وسيله خير و سعادت و عبادت و رسيدن به قرب خداست. يعنى همانگونه كه مىشود با زبان سى گناه كبيره را مرتكب شد، سى عبادت مهم را هم با زبان مىشود انجام داد كه از جمله آنها امر به معروف و نهى از منكر، ذكر خدا، شكر خدا، گسترش دانش، قرائت قرآن، راستگويى، پند و اندرز دادن است.
ازاينرو حضرت به ابوذر نفرمود حرف نزن، بلكه فرمود: اى ابوذر، زيادهروى در سخن گفتن را ترك كن كه در اين (زياد سخن گفتن) گناهان بسيارى نهفته است. و اگر مىخواهى سخن بگويى به اندازه حاجت سخن بگو، زيرا در حرفهاى اضافى غيبت، تهمت، دروغ، بخل، حسد است. پس بايد زبان را در كنترل خودمان قرار دهيم.
متأسّفانه به چيزى كه در ذيل حديث آمده كمتر عمل مىشود و آن اين است كه انسان هر چيزى را كه مىشنود نقل كند به گناه دروغ مبتلا مىشود.
چيزهايى را كه انسان مىشنود به دو صورت نقل مىكند:
گاه مىگويد: فلان مطلب را مىگويند. يعنى نقل مىكند و خبر مىدهد.
و گاهى مىگويد: چنين است. اگر اين را بگويد گناهش معلوم و روشن است، زيرا چيزى كه با دو شاهد عادل ثابت نشده انسان نمىتواند بگويد. پس اگر اين را قاطعانه بگويد دروغ است. قرآن مىفرمايد: « «إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسُولًا»؛ گوش و چشم و دل هريك از آنها سؤال مىشوند».(1)امّا اگر بگويد كه مىگويند. يعنى انسان در مقام نقل شايعات بگويد مىگويند، او از دروغ نجات پيدا مىكند ولى عناوين محرّمه بسيار بر آن مترتّب است، مانند
1) سوره اسراء، آيه 36.
آزار مؤمن، هتك مؤمن كه در همين جمله ممكن است هر سه عنوان مترتّب شود، زيرا اين جمله هم هتك مؤمن است، هم اشاعه فحشاست و هم اگر به گوش او برسد آزار و ايذاءِ مؤمن است. بعضى خيال مىكنند با كلمه «مىگويند» از دروغ نجات پيدا مىكنند.
با نهايت تأسّف، تقواى زبان در زمان ما كم است. خصوصاً اگر كسى خطّش يا سليقهاش با ديگرى مخالف باشد به خود اجازه مىدهد كه هر نسبت و تهمتى را به او بدهد. البتّه اگر تقواى زبان كم شود، لطف خدا هم بر امّت كم مىشود. وقتى مردم حيثيّت همديگر را رعايت نكنند، خداوند هم آبروى آنها را حفظ نخواهد كرد و لطفش را از چنين جمعيّتى برمىدارد. ما در فقه مىگوييم: «
حُرمَةُ مالِ المُؤمِنِ كَحُرمَةِ عِرضِهِ وَدَمِهِ
؛ احترام مال مؤمن مانند احترام آبرو و خونش است».
در اينجا آبرو و خون در كنار هم است كه گاهى كشتن شخصيّت يك انسان از كشتن جسم او مهمتر است. برخى حاضرند بميرند ولى آبرويشان نرود. لذا حفظ آبروى ديگران بسيار مهم است. البتّه اگر اين عناوين بر كلمه «مىگويند» بار نشود مانعى ندارد.
اميد است كه همه ما آن جمله حضرت را كه مىفرمايد: «
اللّسانُ كَلبٌ عَقُورٌ
؛ زبان سگ درنده است»(1)در نظر داشته باشيم، چون اگر آن را به بند نكشد، نهتنها ديگران بلكه خودش را هم مىدرد.
«مَن عَلِمَ أنَّ كَلامَهُ مِن عَمَلِهِ قَلَّ كَلامُهُ الّا فيما يَعنيهِ
؛ هر كه بداند كه گفتارش از كردار اوست (و بازخواست خواهد شد،) كم گويد، مگر در آنچه به كارش آيد».(2)«
مَن كَثُرَ كَلامُهُ كَثُرَ خَطَؤُهُ وَمَن كَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَياؤُهُ وَمَن قَلَّ حَياؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ وَمَن قَلَ
وَرَعُهُ ماتَ قَلبُهُ وَمَن ماتَ قَلبُهُ دَخَلَ النّارَ
؛ هر كه پر گويد بسيار به خطا رود و هر كه بسيار خطا كرد شرم و حيايش كم شود و هر كه شرم و حيايش كم شد، پارسايىاش كم شود و هر كه پارسايىاش كم شد دلمرده شود و هر كه دلمرده شد، داخل جهنّم شود».(1)«
مَن اكثَرَ أهجَرَ وَمَن تَفَكَّرَ أبصَرَ
؛ هركه پر گويد، هذيان گويد و هركه انديشه كند بينا شود».(2)«
قِلَّةُ الكَلامِ تَستُرُ العُيُوبَ وَتُقَلّلُ الذُّنُوبَ
؛ كمگويى عيبها را مىپوشانَد و گناهان را كم مىكند».(3)«
ايّاكَ وَكَثرَةَ الكَلامِ فإنَّهُ يُكثِرُ الزَّلَلَ
؛ از پرگويى به دور باش، زيرا پر گفتن لغزش بسيار و ملال را در پى دارد».(4)«
أقلِلِ الكَلامَ تَأمَنِ المَلامَ
؛ سخن كوتاه كن كه از سرزنش در امان مانى».(5)
12
يا اباذَر، أتَعلَمُ في أىّ شَيءٍ انزِلَت هذِهِ الآيَةُ:
«إِصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا وَ اتَّقُوااللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(1)
قُلتُ لا ادري فِداكَ أبي وَامّي قالَ في انتِظارِ
الصّلاةِ خَلفَ الصَّلاةِ.
اى اباذر، آيا مىدانى كه اين آيه درباره چه چيزى نازل شده است: «شكيبايى كنيد و ديگران را به آن دعوت كنيد و رابطه خود را با يكديگر حفظ كنيد و همه اينها را با تقوا همراه سازيد باشد كه رستگار شويد» گفتم: پدر و مادرم به فدايت باد نمىدانم. فرمود: انتظار نماز بعد از نماز است.
بحارالانوار، ج 77، ص 85
نور هدايت
قرآن در آيه 200 سوره آل عمران چهار دستور به مؤمنان داده است:
«اصبروا» شكيبايى كنيد.
«صابروا» ديگران را به شكيبايى دعوت كنيد.
«رابطوا» اين واژه دو معنا دارد: يكى اصطلاحى و آن اين است كه آمادگى دفاع از مرزهاى اسلامى در مقابل كفر را داشته باشيد (يعنى مرزهاى خود را حفظ كنيد) و دوم معناى وسيعتر و آن اين است كه رابطه خود را با يكديگر حفظ كنيد.
1) سوره آل عمران، آيه 200.
در حديث مورد بحث پيامبر صلى الله عليه و آله به ابوذر غفارى مىفرمايد: مراد از اين آيه شريفه انتظار نماز بعد از نماز است.
در ميان اهل سنّت معمول است كه بين دو نماز فاصله مىاندازند، گاهى نماز مغرب را كه تمام مىكنند براى نماز عشا انتظار مىكشند. البتّه اين آيه شريفه از باب بيان مصداقى از مصاديق است نه از باب انحصار.
از جمله مسائلى كه در زندگى ما مسلمانها مهم است اينكه در برنامهها تداوم باشد. علماى موفّق كسانىاند كه تداوم در كارها دارند. اگر انسان چند روز فشار بياورد بعد خسته شود و آن را رها كند به جايى نمىرسد، چنانكه نماز را با نماز ديگر بايد پيوند داد، در بحثهاى علمى و كارهاى ديگر هم بايد چنين بود.
كسى را مىشناختم كه در زمان خودش بسيار موفّق بود و هر شب در مسجد براى مردم سخن مىگفت. جمع زيادى را هدايت كرده بود. وقتى از آن منطقه رفت، مردم باز به عمل خودشان ادامه مىدادند. كلمه «رابطوا» منحصر به مرزها نيست، بلكه مراد رابطه بين افراد است. يعنى كارهايى اثر دارد كه دستهجمعى باشد، زيرا از خطر اشتباه مصونتر، سرعت و عمقش بيشتر است. و چه كماثر است اگر انسان بهتنهايى دست به كارهاى بزرگ بزند. دنياپرستان هيچ كارى را بهتنهايى نمىكنند، بلكه همه كارهايشان را دستهجمعى و گروهى انجام مىدهند و در كارشان هم معمولًا موفّق مىشوند. آنها عادت كردهاند كه در همان دنيايشان اينگونه باشند، در حالى كه ما بايد در كارهايمان هم در دنيا و هم در آخرتمان از آنها جلو باشيم.
در حديث مورد بحث به نماز اشاره شده است. قرآن در آيه 45 سوره عنكبوت مىفرمايد: « «وَ أَقِمِ الصَّلَوةَ إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ»؛ و نماز را
برپا دار كه نماز (انسان را) از زشتىها و كارهاى ناپسند بازمىدارد».
در حقيقت آيه شريفه به فلسفه بزرگ نماز اشاره دارد و آن اين است كه طبيعت نماز چون انسان را به ياد نيرومندترين عامل بازدارنده، يعنى اعتقاد به مبدأ و معاد مىاندازد و داراى اثر بازدارندگى از فحشا و منكر است، پس انسانى كه به نماز مىايستد و تكبير مىگويد، خدا را از همه چيز برتر و بالاتر مىشمارَد، به ياد نعمتهاى او مىافتد، حمد و سپاس او مىگويد، او را به رحمانيّت و رحيميّت مىستايد، به ياد روز جزاى او مىافتد، اعتراف به بندگى او مىكند، از او يارى مىجويد، از او صراط مستقيم مىطلبد و از راه كسانى كه بر آنان خشم گرفته و گمراهان به خدا پناه مىبَرد (مضمون سوره حمد). براى خدا «ركوع» مىكند و در پيشگاه او پيشانى بر خاك مىسايد (سجده)، غرق در عظمت او مىشود و خودخواهىها و خودبرتربينىها را فراموش مىكند، شهادت به يگانگى او مىدهد گواهى به رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله مىدهد، بر پيامبر درود مىفرستد و دست به درگاه خداى برمىدارد كه در زمره بندگان صالح او قرار گيرد (تشهّد و سلام). همه اينها موجى از معنويّت در وجودش ايجاد مىكند، موجى كه سدّ نيرومندى در برابر گناه محسوب مىشود.
در روايات متعدّدى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله و ائمّه عليهم السلام نقل شده است تعبيراتى ديده مىشود كه از اهمّيّت فوقالعاده نماز در مكتب اسلام پرده برمىدارد.
ابوعثمان مىگويد: با سلمان فارسى زير درختى نشسته بوديم، او شاخه خشكى را گرفت و تكان داد تا تمام برگهايش فرو ريخت، آنگاه رو به من كرد و گفت: نپرسيدى چرا اين كار را كردم؟
گفتم: مقصود تو چيست؟
گفت: اين همان كارى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله كرد. هنگامى كه خدمتش زير درختى
نشسته بودم، از من پرسيد و گفت: سلمان نمىپرسى چرا چنين كردم؟ عرض كردم بفرماييد. فرمود: «
انَّ المُسلِمَ اذا تَوَضَّأَ فَأحسَنَ الوُضُوءَ ثُمَّ صَلّى الصَّلَواتِ الخَمسِ تَحاتَّت خَطاياهُ كَما تَحاتَّ هذَا الوَرقُ ثُمَّ قَرَءَ هذِهِ الآيَةَ:
«وَ أَقِمِ الصَّلَوةَ ...»؛ هنگامى كه مسلمان وضو بگيرد و خوب وضو بسازد آنگاه نمازهاى پنجگانه را بهجا آورَد گناهان او فرو مىريزد، چنانكه برگهاى اين شاخه فرو ريخت، سپس آيه 45 سوره عنكبوت را تلاوت فرمود».(1)در حديث ديگرى از يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله به نام «ابى امامه» مىخوانيم كه مىگويد: «
بَينَما رَسولُ اللّهِ صلى الله عليه و آله في المَسجِدِ وَنَحنُ قُعودٌ مَعَهُ إذ جاءَهُ رَجُلٌ فَقالَ: يا رَسُولَ اللّهِ إنّي أصَبْتُ حَدّاً فأقِمْهُ عَلَيَّ فَقالَ: هَل شَهِدْتَ الصَّلاةَ مَعَنا؟ قالَ: نَعَم يا رَسُولَ اللّهِ قالَ:
فإنَّ اللّهَ قَد غَفَرَ لَكَ حَدَّكَ. أو قالَ: ذَنْبَكَ
؛ روزى در مسجد خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه مردى آمد و گفت: اى رسول خدا، من گناهى كردهام كه حد بر آن لازم مىشود، آن حد را بر من اجرا فرما. رسول خدا فرمود: آيا با ما نماز خواندى؟
گفت: آرى اى رسول خدا، فرمود: همانا خداوند حدّ تو را بخشيد، يا فرمود گناه تو را بخشود».(2)و از على عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: «
إنَّما مَنزِلَةُ الصَّلَواتِ الخَمسِ لِامَّتي كَنَهرٍ جارٍ عَلى بابِ أحَدِكُم فَما يَظُنُّ أحَدُكُم لَو كانَ في جَسَدِهِ دَرَنٌ ثُمَّ اغْتَسَلَ في ذلِكَ النَّهرِ خَمسَ مَرّاتٍ كانَ يَبْقى في جَسَدِهِ دَرَنٌ؟ فَكَذلِكَ وَاللّهِ الصَّلَواتُ الخَمْسُ لِامَّتي
؛ نمازهاى پنجگانه براى امّت من همچو يك نهر آب جارى است كه بر در خانه يكى از شما باشد، آيا گمان مىكنيد اگر كثافتى در تن او باشد و آنگاه پنجبار در روز در آن نهر غسل كند، آيا چيزى از آن كثافت بر تن او خواهد ماند.
همچنين است به خدا سوگند نمازهاى پنجگانه براى امّت من».(3)
به هر حال، جاى ترديد نيست كه هرگاه نماز با شرايطش برگزار شود، انسان را در عالمى از معنويّت و روحانيّت فرو مىبَرد، پيوندهاى ايمانى او را با خدا چنان محكم مىسازد كه آلودگىها و آثار گناه را از دل و جان او مىشويَد. نماز انسان را در برابر گناه بيمه مىكند و زنگار گناه را از آيينه دل مىزدايد. نماز جوانههاى ملكات عالى انسانى را در اعماق جان بشر مىرويانَد. نماز اراده را قوى و قلب را پاك و روح را تطهير مىكند و به اين ترتيب، نماز در صورتى كه به صورت جسم بىروح نباشد، مكتب عالى براى تربيت است.
گرچه نماز چيزى نيست كه فلسفهاش بر كسى مخفى باشد، دقّت در متن آيات و روايات ما را به ريزهكارىهاى بيشترى در اين زمينه رهنمون مىسازد:
البتّه ذكرى كه مقدّمه فكر و فكرى كه انگيزه عمل بوده باشد.
در حديثى از امام صادق عليه السلام آمده است كه در تفسير آيه «وَلَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ» فرمود: «
ذِكرُاللّهِ عِندَما احَلَّ وَحَرَّمَ
؛ ياد خدا كردن هنگام حلال و حرام (يعنى ياد خدا كند، به سراغ حلال برود و از حرام چشم بپوشد)».(1)2. نماز وسيله شستوشوى از گناهان و مغفرت و آمرزش الهى است، زيرا انسان را دعوت به توبه و اصلاح گذشته مىكند؛ به اين ترتيب، جراحاتى كه از گناه بر روح و جان انسان وارد شده، با مرهم نماز التيام مىيابد و زنگارهايى كه بر قلب نشسته، زدوده مىشود.
1) كافى، ج 2، ص 80، ح 4؛ بحار الانوار، ج 82، ص 200.
نيرومندى در برابر گناه هستند. و اين همان چيزى است كه قرآن به «نهى از فحشا و منكر» از آن ذكر كرده. در احاديث متعدّدى مىخوانيم كه برخى گناهكاران شرح حالشان را براى پيشوايان اسلام بيان كردند و ايشان فرمودند: غم نخوريد، نماز آنها را اصلاح مىكند و كرد.
نماز غفلت زداست. بزرگترين مصيبت براى رهروان راه حق آن است كه هدف آفرينش خود را فراموش كنند و غرق در زندگى مادّى و لذايذ زودگذر شوند، امّا نماز به حكم اينكه هر روز پنجبار برگزار مىشود، مرتّب به انسان هشدار مىدهد، هدف آفرينش او را گوشزد مىكند، وضعيّت او را در جهان به وى خاطرنشان مىسازد. و اين نعمت بزرگى است كه انسان وسيلهاى در اختيار داشته باشد كه هر روز چند مرتبه به او بيدارباش دهد.
نماز خودبينى و كبر را در هم مىشكند، چرا كه انسان هر روز هفده ركعت و در هر ركعت دو بار در برابر خدا پيشانى بر خاك مىسايد، خود را ذرّه كوچكى بلكه صفر در برابر بىنهايت در برابر عظمت او مىبيند. پردههاى غرور و خودخواهى را كنار مىزند، تكبّر و برترىجويى را در هم مىكوبد؛ به همين دليل، على عليه السلام در حديثى كه فلسفه عبادات در آن منعكس شده، بعد از ايمان، نخستين عبادت را كه نماز است با همين هدف تبيين مىكند مىفرمايد: «
فَرَضَ اللّهُ الإيمانَ تَطهيراً مِن الشّركِ وَالصَّلاةَ تَنزيهاً عَن الكِبرِ
؛ خداوند ايمان را براى پاكسازى انسانها از شرك واجب كرده است و نماز را براى پاكسازى از كبر».(1)6. نماز وسيله پرورش فضايل اخلاقى و تكامل معنوى انسان است، زيرا انسان را از جهان محدود مادّه و چارديوار طبيعت بيرون مىبَرد، به ملكوت آسمانها دعوت مىكند و با فرشتگان همصدا و همراز مىسازد، خود را بدون نياز به هيچ واسطه در برابر خدا مىبيند و با او به گفتوگو برمىخيزد.
تكرار اين عمل در هر روز آنهم با تكيه بر صفات خدا، رحمانيّت و رحيميّت
1) نهجالبلاغه، حكمت 252.
و عظمت او خصوصاً با يارى از سورههاى مختلف قرآن بعد از حمد كه بهترين دعوتكننده به نيكىها و پاكىهاست، اثر قابل ملاحظهاى در پرورش فضايل اخلاقى در وجود انسان دارد.
ازاينرو در حديثى از اميرمؤمنان على عليه السلام مىخوانيم كه درباره فلسفه نماز فرمود: «
الصَّلاةُ قُربانُ كُلّ تَقىّ
؛ نماز وسيله تقرّب هر پرهيزگارى به خداست».(1)7. نماز به ساير اعمال انسان ارزش و روح مىدهد، زيرا روح اخلاص را زنده مىكند. نماز مجموعهاى است از نيّت خالص و گفتار پاك و اعمال خالصانه.
تكرار اين مجموعه در هر روز بذر ساير اعمال نيك را در جان انسان مىپاشد و روح اخلاص را تقويت مىكند. ازاينرو در حديث معروفى مىخوانيم كه اميرمؤمنان على عليه السلام در وصاياى خود بعد از آنكه فرق مباركش با شمشير ابن ملجم جنايتكار شكافته شد، فرمود: «
اللّهاللّه، فِىالصَّلاةِ فَإنَّها عَمودُ دينِكُم
؛ خدا را خدا را درباره نماز، كه همانا ستون دين شماست».(2)مىدانيم كه هرگاه عمود خيمه در هم بشكند يا سقوط كند هر قدر طنابها و ميخهاى اطراف محكم باشد اثرى ندارد. همچنين هرگاه ارتباط بندگان با خدا از طريق نماز از ميان برود اعمال ديگر اثر خود را از دست خواهد داد.
در حديثى از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود: «
أوَّلُ ما يُحاسَبُ بِهِ العَبْدُ الصَّلاةَ فإن قُبِلَت قُبِلَ سائِرُ عَمَلِهِ وَان رُدَّت رُدَّ عَلَيهِ سائِرُ عَمَلِهِ
؛ نخستين چيزى كه در قيامت از بندگان حساب مىشود نماز است، اگر قبول شد ساير اعمالشان قبول مىشود و اگر مردود شد، ساير اعمالشان نيز مردود مىشود».(3)شايد دليل اين سخن آن باشد كه نماز رمز ارتباط خلق و خالق است، اگر صحيح برگزار شود قصد قربت و اخلاص كه وسيله قبولى ساير اعمال است در
او زنده مىشود، وگرنه بقيّه اعمال او آلوده و از درجه اعتبار ساقط مىشود.
نماز قطع نظر از محتوايش با توجّه به شرايط صحّت، دعوت به پاكسازى زندگى مىكند، چرا كه مىدانيم مكان نمازگزار، فرشى كه بر آن نماز مىخوانَد، آبى كه با آن وضو مىگيرد يا غسل مىكند، محلّى كه در آن غسل و وضو انجام مىشود بايد از هرگونه غصب و تجاوز به حقوق ديگران پاك باشد. كسى كه آلوده به تجاوز و ظلم، ربا، غصب، كمفروشى، رشوهخوارى و كسب اموال حرام باشد چگونه مىتواند مقدّمات نماز را فراهم سازد؟ بنابراين، تكرار نماز در پنج نوبت در هر روز، خود دعوتى است به رعايت حقوق ديگران.
نماز علاوه بر شرايط صحّت، شرايط قبول و به تعبير ديگر، شرايط كمال دارد كه رعايت آنها عامل مؤثّر ديگرى براى ترك بسيارى از گناهان است.
در كتابهاى فقهى و منابع حديث، امور بسيارى بهعنوان موانع قبول نماز ذكر شده، از جمله شرب خمر است كه در روايات آمده: «
لا تُقبَلُ صَلاةُ شارِبِ الخَمرِ اربَعينَ يَوماً الّا أن يَتُوبَ
؛ نماز شرابخوار تا چهل روز قبول نخواهد شد مگر آنكه توبه كند».(1)در برخى روايات ديگر تصريح شده است نماز كسى كه زكات نمىپردازد قبول نخواهد شد. همچنين روايات ديگرى مىگويد خوردن غذاى حرام يا عجب و خودبينى از موانع قبول نماز است. پيداست كه فراهم كردن شرايط قبولى تا چه حد سازنده است.
1) مستدرك الوسائل، ج 17، ص 57، ح 20737.
همه اينها فوايدى است كه در نماز، قطع نظر از جماعت وجود دارد و اگر ويژگى جماعت را بر آنها بيفزاييم- كه روح نماز همان جماعت است- بركات بىشمار ديگرى دارد كه كم و بيش همه از آن آگاهيم.
بحث در مورد فلسفه و اسرار نماز را با حديث جامعى از امام علىّ بن موسىالرّضا عليه السلام پايان مىبريم.
حضرت در پاسخ نامهاى كه از فلسفه نماز در آن پرسيده شده بود چنين فرمود: «
إنَّها إقرارٌ بالرُّبوبِيَّةِ لِلّهِ عَزَّ وَجَلَّ وَخَلْعُ الأندادِ وَقِيامٌ بَينَ يَدَىِ الجَبّارِ جَلَّ جَلالُهُ بِالذُّلّ وَالمَسكَنَةِ وَالخُضُوعُ وَالاعتِرافُ وَالطَّلَبُ لِلإقالَةِ مِن سالِفِ الذُّنوبِ وَوَضعُ الوَجهِ عَلَى الأرضِ كُلَّ يَومٍ خَمسَ مَرّاتٍ إعظاماً لِلّهِ عَزَّ وَجَلّ وَأن يَكُونَ ذاكِراً غَيرَ ناسٍ وَلا بَطِراً وَيَكونَ خاشِعاً مُتَذَلّلًا راغِباً طالِباً لِلزّيادَةِ في الدّينِ وَالدُّنيا مَعَ ما فِيهِ مِن الانزِجارِ وَالمُداوَمَةِ عَلى ذِكرِ اللّهِ عَزَّ وَجَلّ بِالليلِ وَالنَّهارِ لِئَلّا يَنسى العَبدُ سَيّدَهُ وَمُدَبّرَهُ وَخالِقَهُ فَيَبطُرُ وَيَطغى وَيَكونَ في ذِكرِهِ لِرَبّهِ وَقِيامِهِ بَينَ يَدَيهِ زاجِراً لَهُ عَن المَعاصِي وَمانِعاً مِن أنواعِ الفَسادِ
؛ علّت تشريع نماز اين است كه توجّه و اقرار به ربوبيّت پروردگار است. و مبارزه با شرك و بتپرستى و قيام در پيشگاه پروردگار در نهايت خضوع و نهايت تواضع و اعتراف به گناهان و تقاضاى بخشش از معاصى پيشين و هر روز پيشانى نهادن بر زمين براى تعظيم پروردگار. و نيز هدف اين است كه انسان همواره هوشيار و متذكّر باشد، گرد و غبار فراموشكارى بر دل او ننشيند، مست و مغرور نشود، خاشع و خاضع باشد، طالب و علاقهمند فزونى در مواهب دين و دنيا شود. علاوه بر اين، مداومت ذكر خداوند در شب و روز كه در پرتو نماز به دست مىآيد، سبب مىشود كه انسان مولا و مدبّر و خالق خود را فراموش نكند، روح سركشى و طغيانگرى بر او غلبه نكند. و همين توجّه به خداوند و قيام در برابر او، انسان را از معاصى بازمىدارد و از انواع فساد جلوگيرى مىكند».(1)
1) علل الشرائع، ج 2، ص 317، ح 2.
برخى مىگويند: ما منكر فلسفه نماز و اهمّيّت و آثار تربيتى آن نيستيم، امّا چه لزومى دارد كه در اوقات معيّنى برگزار شود آيا بهتر نيست كه مردم آزاد باشند و هرگاه فرصت و آمادگى روحى داشتند اين وظيفه را ادا كنند؟
در پاسخ مىگوييم: تجربه نشان داده است كه اگر مسائل تربيتى تحت انضباط و شرايط معيّن قرار نگيرد عدّهاى آن را به دست فراموشى سپارند و اساس آن بهكلّى متزلزل مىشود. اينگونه كارها بايد حتماً در اوقات معيّن و تحت انضباط دقيق قرار گيرد تا هيچكس عذر و بهانهاى براى ترك كردن آن نداشته باشد.
بهخصوص كه عبادات در وقت معيّن و به صورت دستهجمعى داراى شكوه و تأثير و عظمت خاصّى است كه قابل انكار نيست و در حقيقت يك كلاس بزرگ انسانسازى را تشكيل مىدهد.(1)
در حديثى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود:
يَقُولُ الكَلبُ: الحَمدُ لِلّهِ الّذي خَلَقَني كَلباً وَلَم يَخلُقني خِنزيراً وَيَقولُ الخِنزيرُ: الحَمدُ لِلّهِ الّذي خَلَقَني خِنزِيراً وَلَم يَخلُقْني كافِراً وَيَقولُ الكافِرُ: الحَمدُ لِلّهِ الّذي خَلَقَني كافِراً وَلَم يَجْعَلْني مُنافِقاً وَالمُنافِقُ يَقولُ: الحَمدُ لِلّهِ الّذي خَلَقَني مُنافِقاً وَلَم يَخلُقْني تارِكُ الصَّلاةِ
؛ سگ (در فريادهايش) مىگويد: سپاس خداى را سزاست كه مرا سگ كرد و خوك نگردانيد و خوك مىگويد: سپاس خداى را كه مرا خوك گردانيد و كافر نكرد و كافر گويد: سپاس خداى را كه مرا منافق نيافريد و منافق گويد: سپاس خداى را كه مرا منافق آفريد، تارك نماز نيافريد. آرى خداوند مىفرمايد: « «وَ أَقِيمُوا الصَّلَوةَ وَ لَاتَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»(2)و نماز را بر پاى داريد و از مشركان نباشيد».(3)
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
ما بَينَ المُسلِمِ وَبَينَ ان يَكفُرَ إلّاان يَترُكَ الصَّلاةَ الفَريضَةَ مُتَعَمّداً أو يَتَهاوَنَ بِها فَلا يُصَليّها
؛ بين مسلمانى و كفر فاصلهاى نيست، مگر آنكه نماز واجب را از روى عمد ترك كند يا آن را كوچك شمارَد».(1)در حديثى ديگر فرمود: «
لا إيمانَ لِمَن لا صَلاةَ لَهُ
؛ ايمان ندارد كسى كه نماز نمىخوانَد».(2)
«مَن تَرَكَ صَلاةً لا يَرجُو ثَوابَها وَ لا يَخافُ عِقابَها فَلا ابالي أيَمُوتُ يَهودِيّاً أو نَصرانِيّاً أو مَجوسِيّاً
؛ هر كس نماز را ترك كند كه به ثواب آن اميدوار نباشد و از كيفر ترك آن نترسد، پس باكى نيست كه يهودى بميرد يا نصرانى يا مجوسى».(3)
شيطان كه رانده گشت به جز يك خطا نكردخود را براى سجده آدم رضا نكرد
شيطان هزار مرتبه بهتر ز بىنمازآن سجده را بر آدم، اين بر خدا نكرد
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
الصَّلاةُ عِمادُ الدّينِ مَن صَلّاها فَقَد أقامَ الدّينَ وَمَن تَرَكَها فَقد هَدَمَ الدّينَ
؛ نماز ستون دين است هر كه آن را بهجا آورَد دين را برپا داشته و هر كه آن را واگذارد دين را ويران كرده».(4)و در حديث ديگرى فرمود: «
لِكُلّ شَيءٍ آفَةٌ وَآفَةُ الدّينِ تَركُ الصَّلاةِ
؛ براى هر چيزى آفتى است و آفت دين ترك نماز است».
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «چون يكى از شما نماز صبح را ترك كند، منادى از آسمان او را ندا دهد يا غادر (اى مكركننده)، و چون نماز عصر را واگذارد منادى از آسمان او را ندا كند يا فاجر (اى گناهكار)، و چون نماز مغرب را واگذارد منادى از آسمان ندا كند يا كافر (اى ناسپاس)، و چون نماز عشا را واگذارد او را از آسمان ندا كند كه براى تو فضل و پاداش عملى نيست».
بىنماز در دنيا علاوه بر آنكه نور صورت و سيماى صالحان ندارد و از عمر خود بهره نمىبَرد و همواره مورد خشم پروردگار است و مسلمين نبايد با او معاشرت كنند، هنگام مردن عذابهاى سختى دارد.
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «در شب معراج گروهى را در دوزخ ديدم كه گروهى را گرفته و سرهايشان را به سنگ مىكوبند و هر بار كه سرشان كوبيده مىشود به حالت اوّل برمىگردد و باز مىكوبند و اين كار ادامه دارد. از جبرئيل پرسيدم اين گروه كيانند؟ گفت: اينان كسانىاند كه در نماز واجب كوتاهى كرده و در بهجا آوردن آن سستى ورزيدند و هنگام نماز عشا خوابيدند و غفلت كردند تا روز قيامت اينگونه عذاب مىشوند».
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «چون روز قيامت شود از دوزخ نوعى از عقرب بيرون آيد كه از بزرگى، سرش در آسمان هفتم و نيشش در ته زمين باشد و دهانش از مشرق تا مغرب است. مىگويد: كجاست كسى كه با خدا و رسولش جنگيده؟
پس جبرئيل فرود آيد و گويد: اى عقرب، چه كسى را مىخواهى؟ عقرب گويد:
پنج دسته را مىخواهم: ترككننده نماز، آن كه زكات نمىپردازد، رباخوار، شرابخوار، كسى كه در مسجد سخن دنيا گفته است».(1)
1) بحار الانوار، ج 79، ص 149، ح 63.
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «امّت من چهار صنفاند: يك صنف نماز مىخوانند ولى در نمازشان غفلت مىورزند، پس جاى ايشان «ويل» است و آن دركى از دركات جهنّم است. خداوند مىفرمايد: «فَوَيْلٌ لِلْمُصَلّينَ* الَّذِينَهُمْ عَنْ صَلَوتِهِمْ سَاهُونَ»(1)پس واى بر نمازگزارانى كه،- در نماز خود سهلانگارى مىكنند (و به اوقات آن اعتنا ندارند و آن را سبك مىشمارند و به تأخير مىاندازند تا از ايشان فوت مىشود و اگر در نماز باشند از توجّهات ربانى غفلت دارند)».(2)
ابن مسعود گويد كه شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن تَهاوَنَ بِصَلاتِهِ مِن الرّجالِ وَالنِّساءِ عاقَبَهُ اللّهُ بِخَمسَةَ عَشَرَ خَصلَةَ سِتَّ مِنها في دارِ الدُّنيا وَثَلاثٌ عِندَ مَوتِهِ وَثَلاثٌ في قَبرِهِ وَثلاثٌ في القِيامَةِ إذا خَرَجَ مِن قَبرِهِ
؛ هر كه از مردان و زنان در نماز سستى كند خداوند او را به پانزده چيز كيفر كند: شش كيفر در دنيا و سه كيفر هنگام مردن و سه كيفر در قبر و سه كيفر هنگام خروج از قبر».(3)شش كيفر در دنيا
«ذَهابُ البَرَكَةِ مِن رِزقِهِ
» رفتن بركت از روزى اوست (چنانكه ديده مىشود روزى مردم به سبب بىنمازىها چقدر كم شده است).
«وَ ذَهابُ البَرَكَةِ مِن حَياتِهِ
» و رفتن بركت است از زندگى او (عمرش كوتاه مىشود، ولى عمر كسى كه به نماز اهمّيّت دهد طولانى مىشود).
«وَ ذَهابُ النُّورِ مِن وَجهِهِ
» و نور از صورتش مىرود.
«وَلا حَظَّ لَهُ فِى الاسلامِ
» و در اسلام بهرهاى براى او نيست.
«وَلا يُشرِكُهُ اللّهُ فِى دُعاءِ الصّالِحينَ
» و خداوند او را در دعاى نيكان شريك نمىسازد.
«وَلا يُستَجابُ دُعاؤُهُ
» و دعايش مستجاب نمىشود.
سه كيفر هنگام مردن
«فَالأوَّلُ يَمُوتُ ذَليلًا
» نخست اينكه خوار مىميرد (به مرضى دچار مىشود كه مردم از او دورى كنند).
«وَالثّانيَةُ: يَمُوتُ عَطشاناً وَلَو شَرِبَ ماءَ الدُّنيا لَم يَرْوَ
» تشنه بميرد و اگر آب دنيا را بياشامد سيراب نشود.
«وَالثّالِثَةُ: يَموتُ جائِعاً وَلَو أكَلَ طَعامَ الدُّنيا لَم يَشبَع
» گرسنه بميرد و اگر همه طعام دنيا را بخورد سير نشود».
سه كيفر در قبر
«فَالاوَّلُ: الغَمُّ الشَّديدُ وَيَظلَمُ عَلَيهِ قَبرُهُ
» او را اندوه سخت فرا گيرد و قبرش تاريك شود.
«وَالثّانيَةُ: يَضيقُ عَلَيهِ القَبرُ وَيَكونُ مُعَذَّباً الى يَومِ القِيامَةِ
» دوم اينكه قبرش بر او تنگ مىشود (و مىفشاردش كه اضلاع او را در هم فرو مىبَرد).
«وَالثّالِثَةُ: لا تُبَشّرُهُ المَلائِكةُ بِالرَّحمَةِ
» فرشتگان رحمت به او بشارت نمىدهند.
سه كيفر در محشر
«فإنَّهُ يَقومُ عَلى صُورَةِ الحِمارِ
» از قبر به شكل الاغ برمىخيزد.
«وَيُعطي كِتابَهُ بِشِمالِهِ
» و پروندهاش به دست چپش داده مىشود.
«وَيُحاسِبُهُ اللّهُ حِساباً طَويلًا
» و خداوند او را حساب سختى مىكند.
كيفرى بر صراط
«فَلا يَنظُرُ اللّهُ إلَيهِ
» پس خداوند به او با رحمت نمىنگرد.
«وَلا يُزَكّيهِ
» و اعمالش را پاك نمىگردانَد.
«وَلا يَقبَلُ مِنهُ صَرفاً وَلا عَدلًا وَيُحاسِبُهُ اللّهُ عَلَىالصّراطِ الفَ عامٍ ثُمَّ يَأمُرُ بِهِ إلَى النّارِ مَعَ الدّاخِلينَ قَولُهُ تَعالى
«مَا سَلَكَكُمْ فِى سَقَرَ* قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلّينَ»(1)و نه صرف (كردن مالى در خيرات) از او مىپذيرد و نه عدلى، و او را بر صراط هزاران سال محاسبه مىكند. بعد امر مىفرمايد: او را با وارد شدگان به آتش برند و آن فرمايش خداوند است: (كه به آنها مىگويند) چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت؟- مىگويند: ما از نمازگزاران نبوديم».(2)صنف دوم در «غىّ» جاى دارند
پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله در ادامه حديث مورد بحث فرمود: يك صنف گاه نماز مىخوانند و گاهى نمىخوانند، پس براى ايشان «غَىّ» است و آن نام دركى است از دركات جهنّم كه خداوند مىفرمايد: « «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلَوةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنُ غَيًّا»؛ امّا پس از آنان، فرزندان ناشايستهاى جاى آنها را مىگرفتند كه نماز را تباه كرده و از شهوات پيروى كردند؛ و بهزودى (مجازات) گمراهى (خود) را خواهند ديد».(3)صنف سوم شاهد مثال است
«وَصِنفٌ لا يُصَلّونَ أبَداً فَكانَ لَهُم سَقَرٌ
؛ و يك صنف هرگز نماز نمىخوانند پس براى ايشان «سقر» است و آن نام دركى است از دركات دوزخ كه خداوند مىفرمايد: « «مَا سَلَكَكُمْ فِى سَقَرَ* قَالُوا لَمْ نَكُ مِنَ الْمُصَلّينَ»؛ چه چيز شما را به دوزخ وارد ساخت؟- مىگويند: ما از نمازگزاران نبوديم».
صنف چهارم نمازگزاران حقيقى
يك صنف هميشه نماز مىخوانند و آنان در نماز خود خضوع و خشوع دارند كه خداوند درباره آنان مىفرمايد: «الَّذِينَ هُمْ فِى صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ».(1)
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «خداوند در روز قيامت به ده گروه از امّت من خشم مىگيرد و امر مىكند آنان را به آتش ببرند. عرض كردند اى رسول خدا، ايشان كيانند؟ فرمود: 1. پيرمرد زناكننده. 2. پيشواى گمراه. 3. شرابخوار.
عاق والدين. 5. تهمتزننده به زن شوهردار. 6. سخنچين. 7. شاهدِ زور.
كسى كه زكات نمىپردازد. 9. تارك نماز. آگاه باشيد كه براى تارك نماز، عذاب روز قيامت مضاعف مىشود و او مىآيد در حالى كه دستانش بر گردنش زنجير شده و فرشتگان بر رو و پيشانىاش با تازيانههاى آتش مىزنند و بهشت به او گويد: «
لَستَ مِنّي وَلا أنتَ مِن أهلي
؛ تو از (جنس) من نيستى و تو از اهل من نيستى». آتش به او مىگويد: به من نزديك شو، پس البتّه تو را سخت عذاب خواهم كرد، پس در آن هنگام دوزخ به او صيحه زند و او به دوزخ درآيد، مانند تير، باسرعت. پس با سرش در آن افتد تا نزد قارون به درك اسفل رسد».
سپس حضرت فرمود: «
مَن تَرَكَ الصَّلاةَ عَمداً بَقِىَ فِىالنّارِ ثَمانينَ حِقباً
؛ هر كه عمداً نماز را ترك كند هشتاد حقب در آتش بمانَد (هر حقب سيصدو هشتاد روز و هر روزى مثل عمر دنياست از اوّل تا آخرش و يا اينكه 6400 سال باشد)».
در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«إنَّ في جَهَنَّمَ وادِياً يَستَغيثُ أهلُ النّارِ كُلَّ يَومٍ سَبعينَ ألفَ مَرَّةً مِنهُ- إلى أن قالَ- فَقيلَ لَهُ: لِمَن يَكونُ هذا العَذابُ؟ قالَ: لِشارِبِ الخَمرِ
1) سوره مؤمنون، آيه 2.
مِن أهلِ القُرآنِ وَتارِكِ الصَّلاةِ
؛ همانا در دوزخ واديى است كه از گرمى آن اهل آتش هر روز هفتاد هزار بار استغاثه مىكنند و در آن وادى خانهاى است از آتش و در آن تابوتى است از آتش و در آن تابوت مارى است كه هزار سر دارد و در هر سرى هزار دهان و در هر دهان هزار نيش و هر نيشى هزار ذراع است. أنس گفت:
عرض كردم اى رسول خدا، اين عذاب براى كيست؟ فرمود: براى شرابخوار و ترككننده نماز است».(1)
پيشتر خوانديم كه سگ و خوك و كافر از انسان بىنماز بهترند، زيرا نگاه كردن به سگ و خوك و كافر مسؤوليّت و كيفر ندارد و حتّى كمك كردن به آنها پاداش دارد، ولى كمك كردن به انسان بىنماز و معاشرت با او كيفر دارد. در حديثى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن تَبَسَّمَ في وَجهِ تارِكِ الصَّلاةِ فَكَأنَّما هَدَمَ البَيتَ المَعمُورَ سَبعَ مَرّاتٍ وَكَأنَّما قَتَلَ ألفَ مَلَكٍ مِن المَلائِكَةِ المُقَرَّبينَ وَالأنبياءِ المُرسَلِينَ
؛ هر كه به روى بىنماز لبخند زند پس گويى بيتالمعمور را (كه در آسمان چهارم است و محلّ طواف ملائكه) هفت بار ويران كرده و گويى هزار فرشته از فرشتگان مقرّب و پيامبران مرسل را كشته است». فرمود: «به بىنماز سلام نكنيد و جواب سلام او را ندهيد و راهش ندهيد و اگر بيمار شود عيادتش نكنيد».
در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن أكَلَ مَعَ مَن لا يُصَلّي كَأنَّما قَتَلَ سَبعينَ نَبيّاً وَكأنَّما زَنى بِسَبعينَ مُحصَنَةٍ مِن بَناتِهِ وَامَّهاتِهِ وَعَمّاتِهِ وَخالاتِهِ فِىالبَيتِ الحَرامِ
؛ هر كه با كسى كه نماز نمىخوانَد (طعام) بخورد گويى هفتاد پيغمبر كشته و هفتاد زناى محصنه كرده از دختران و مادران و عمّهها و خالههاى خود در بيتالحرام».
1) وسائل الشيعه، ج 6، ص 184.
«مَن أعانَ تارِكَ الصَّلاةِ مِثقالَ مِلحٍ فَكأنَّما زَنى بِامّهِ الفَ مَرَّةٍ
؛ هر كه به بىنماز يك مثقال نمك بدهد، گويى با مادرش هزار بار زنا كرده است».
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَن أعانَ تارِكَ الصَّلاةِ بِشَربَةِ ماءٍ فَكَأنَّما حارَبَ وَجادَلَ مَعي وَقالَ: مَن أعانَ تارِكَ الصَّلاةِ بِلُقمَةٍ أو بِكَسوَةٍ فَكأنَّما قَتَلَ سَبعينَ نَبيّاً
؛ هر كه به ترككننده نماز جرعهاى آب يارى رسانَد گويا با من جنگ كرده و فرمود: هر كس به تارك نماز با لقمهاى يا پوششى كمك كند گويى هفتاد پيغمبر كشته است».
صدوق در جامع الاخبار روايت كرده است:
قالَ النَبيّ صلى الله عليه و آله: مَن تَرَك الصَّلاةَ ثَلاثَةَ ايّامٍ فإذاً لا يُغَسَّلُ وَلا يُكَفَّنُ وَلا يُدفَنُ بَينَ قُبُورِ المُسلِمينَ
؛ هر كه سه روز نماز را واگذارد پس چون بميرد غسل داده نشود و كفن نگردد و در قبرستان مسلمانان دفن نمىشود (چرا كه از عذاب او اهل قبرستان ممكن است عذاب شوند)».
هنگامى كه موسى عليه السلام بر درياى نيل گذر كرد ديد ماهيان دريا در عذابند. علّت را از آنها پرسيد. گروهى از ماهيان (به زبان خود) گفتند: در زمان گذشته شخصى بىنماز در كشتى بود و به درد دندان دچار شد، لذا آن را كند و به دريا انداخت و يك ماهى از زمانى كه آن را بلعيده همه ما در عذاب شركت داريم.
حضرت عيسى عليه السلام به قريهاى گذر كرد كه درختان و نهرهاى بىشمار داشت.
پس اهل آن قريه حضرت را اكرام و ضيافت كردند و حضرت از حُسن سلوك و طاعت و احسان ايشان تعجّب كرد. اتّفاقاً سه سال بعد از آن قريه عبور كرد ديد درختان آن خشك و چشمهها بىآب مانده و بناهاى رفيع آن رو به انهدام است.
باز حضرت به شگفت آمد كه چه شده در اين مدّت كم اين آبادى رو به ويرانى نهاده، پس از ساحت قدس الهى به آن حضرت وحى آمد كه سبب خرابى اين قريه اين بود كه مردى تارك الصلاة داخل آن قريه شد و صورت خود را از آب چشمه شست پس به نحوست آن تارك الصلاة اين قريه ويران شد. اى عيسى، همانگونه كه ترك نماز باعث ويرانى دين است موجب خرابى دنيا هم مىشود.
شخصى به رسول خدا صلى الله عليه و آله از تنگدستى شكايت كرد، حضرت فرمود: مگر نماز نمىخوانى؟ عرض كرد: اى رسول خدا، من در پنج وقت نماز را با شما مىخوانم. حضرت فرمود: شايد روزه نمىگيرى؟ عرض كرد: سه ماه رجب و شعبان و رمضان را روزه مىگيرم. حضرت فرمود: مگر امر خدا را نهى و نهى او را مبتلا هستى؟ عرض كرد: حاشا كه خلاف فرموده خدا و شما رفتار كرده باشم، پس آن جناب متغيّرانه سر به جيب حيرت فرو برد ناگاه جبرئيل امين از جانب ربّ العالمين نازل شد و عرض كرد: يا رسول اللّه، حق تعالى تو را سلام مىرساند و مىفرمايد: علّت تنگدستى اين مرد آن است كه در همسايگى او باغى است و در آن باغ گنجشكى در شاخه درختى آشيانه كرده و در آن استخوان كسى است كه تارك الصلاة بوده، به شومى آن استخوان، اين مرد را فقر فرا گرفته.
پس حضرت پيام بارى تعالى را به آن مرد داد و وى رفت و استخوان را از آشيانه آن گنجشك بيرون آورد و به محلّى دور از منزل خود انداخت پس وسعت عيش وفراخى روزى به او روى آورد. كسىكه نماز راتباه مىكند مانند تارك الصّلاة است.(1)
1) كيفر كردار، ج 2، ص 8.
13
يا اباذَر، مَن كانَ ذا وَجهَينِ وَلِسانَينِ فِىالدُّنيا فَهُوَ ذُو لِسانَينِ فِىالنّارِ
اى ابوذر، هر كه در اين دنيا دوچهره و دو زبان باشد در آتش هم دو زبان است.
بحارالانوار، ج 77، ص 89
نور هدايت
درباره دوگانگى شخصيّت و نفاق، روايات بسيارى وارد شده، زيرا چهره نشانه درون است و زبان حاكى از درون. هر كه داراى دوگانگى شخصيّت باشد آن هم دو شخصيّت متضاد، منافق است. اساس اسلام توحيد است و لذا در شخصيّت هم بايد وحدت شخصيّت باشد.
در يك جمله، انسان بايد همانى باشد كه است، نه اينكه هر زمانى و لحظهاى خودش را در چهرهاى و لباسى و زبانى نشان بدهد، بلكه بايد يگانگى و وحدت بر وجود انسان حاكم باشد. يعنى داراى يك چهره و يك شخصيّت باشد. از نظر اجتماعى هم بزرگترين دردسرها و بدبختىها از ناحيه همين افراد دامنگير جامعه مىشود، زيرا با هر دستهاى كه نشست و برخاست كنند همرنگ همان دسته مىشوند. هرگاه با عدّهاى از مردم باشند « «قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ»(1)مىگويند: ما با
1) سوره بقره، آيه 14.
شماييم» و چون سراغ گروهى ديگر مىروند مىگويند ما با شما هستيم، « «إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ»؛ ما فقط (آنها را) ريشخند مىكنيم».(1)اين انسانهاى منافق سبب مىشوند كه وضع جامعه به هم ريخته و اوضاع خطرناك و ناپايدارى به وجود بيايد. مسأله نفاق و منافق بسيار مهم است و مهمتر اينكه چرا انسان دوچهره مىشود؟
دوگانگى شخصيّت سرچشمههاى مختلفى دارد، از جمله:
اين همان چيزى است كه از آن به «احساس عقده حقارت» تعبير مىكنند.
برخى شخصيّت درونى ندارند و هرجا مىروند رنگ همانجا را مىگيرند، زيرا از خودشان اصالت و استقلال ندارند. ولى برخى بااصالت و شخصيّتاند، هر جا كه باشند شخصيّت مستقلّ خود را نشان مىدهند و هيچ احساس كمبود نمىكنند.
آنها بر اساس همان شخصيّت مستقلّى كه دارند حرف مىزنند و چهره حقيقى خود را نشان مىدهند.
كسانى كه اينگونه نباشند هر جا بروند از همه وحشت دارند، مانند آن بىاصالتهايى كه وقتى از كشور خارج مىشوند و به مراكز امريكايى و اروپايى مىروند ناگهان چهره عوض مىكنند و براى خودشان هيچ شخصيّتى قائل نيستند و رنگ همانجا را به خود مىگيرند.
برخى از نظر شخصيّت مستقلاند امّا به خودشان قانع نيستند، بلكه مىخواهند مثل ديگران باشند. چنين كسى مىخواهد مثل ديگرى گام بردارد، امّا راه رفتن خودش را هم فراموش مىكند. براى اينكه خداوند هر كسى را به گونهاى ساخته است و من هم بايد همانى باشم كه هستم و همان را پرورش
1) سوره بقره، آيه 14.
بدهم. بنابراين بهتر آن است كه انسان سرمايههاى وجود خود را پرورش دهد و اگر خداوند او را براى هر رشتهاى كه ساخته، همان را در خودش بپرورَد و همان را تعقيب كند و مصداق ضربالمثل معروف نشود كه زاغ مىخواست راه رفتن كبك را ياد بگيرد، راه رفتن خودش را هم فراموش كرد.
گاهى دوگانگى شخصيّت از بيرون به انسان تحميل مىشود. مثلًا جامعه در اوضاعى به سر مىبَرد كه انسان نمىتواند آزادانه آنچه هست باشد و آنچه هست نشان بدهد، ناچار در درون چيزى هست، امّا در بيرون چيز ديگرى مىشود، چون شخصيّت ذاتىاش را نمىتواند نشان بدهد.
گاهى برخى انسانهاى سودجو براى اينكه منافعشان تأمين شود به هر دستهاى كه مىرسند خود را جزءِ همان دسته جا مىزنند تا از آنها سود ببرند.
قرآن مىفرمايد: « «فَإِنْ كَانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَاللَّهِ قَالُوا أَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ»؛ اگر فتح و پيروزى نصيب شما شود، (براى گرفتن غنيمت) مىگويند: مگر ما با شما نبوديم؟ (پس ما نيز در افتخارات و غنائم شريكيم)».(1)و در ادامه آيه مىفرمايد: « «وَإِنْ كَانَ لِلْكَافِرِينَ نَصِيبٌ قَالُوا أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيكُمْ»؛ و اگر بهرهاى نصيب كافران شود، به آنان مىگويند: مگر ما شما را به مبارزه و تسليم نشدن در برابر مؤمنان تشويق نمىكرديم؟».
ما شما را نصيحت مىكنيم كه به ميدان نرويد، چون اسباب شكست است يا وقتى پيروز مىشوند مىگويند: ما در پشت جبهه همراه شما بوديم. خلاصه براى اينكه منافعشان را تأمين كنند هر روز با گروهىاند و دستهاى.
برخى كه ضعيف و ناتوانند، معمولًا صراحت و شجاعت هم ندارند، زيرا شجاعت و صراحت و يك چهره بودن از اوصاف كسانى است كه قوى باشند.
1) سوره نساء، آيه 141.
كسى كه بىخط است هر جا رود به رنگ همانجا درمىآيد، ولى كسى كه صاحب خطّى بوده و مبنا و مكتبى داشته باشد منافق نمىشود.
از جمله آثار و عواقب دوچهرگى اين است كه انسان گرفتار يك سلسله از گناهان مىشود، زيرا انسان دوچهره بايد دروغ بگويد تا بتواند هر دوچهرهاش را حفظ كند. به عبارت صحيحتر، بايد خائن، كذّاب، چاپلوس، رياكار و متظاهر باشد و ديگر صفات ناپسند كه از حوصله بحث ما خارج است.
دورويى نزد مردم اين است كه « «وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ»؛ و هرگاه افراد باايمان را ملاقات مىكنند، مىگويند: «ما ايمان آوردهايم!» ولى هنگامى كه با شيطانها (و همكيشان) خود خلوت مىكنند، مىگويند: «ما با شماييم! ما فقط (آنها را) استهزا مىكنيم!».(1)
دوچهرگى نزد خدا اين است كه انسان گاهى در مقام عبادت و اطاعت الهى برمىآيد و « «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ»؛ تو را مىپرستيم و از تو يارى مىجوييم».(2)مىگويد: خدايا تكيهگاه و پشتيبان من فقط تويى، ولى در مقام عمل به تنها چيزى كه تكيه و اعتماد ندارد خداوند متعال است و بندگى تنها كسى را كه بهجا نمىآورَد خداست. از سويى دم از اسلام و قرآن مىزند و- العياذ باللّه- در مقام عمل، يعنى به دوراهىها كه مىرسد تقوا را فراموش مىكند. يعنى اين آدم به خدا هم دروغ مىگويد. مثلًا در تشهّد مىگويد:
أشهَدُ أن لَاإلهإلّااللّه
و باز تأكيد مىكند
كه
وَحْدَهُ لَاشَرِيكَ لَهُ
و چندين بار پشت سر هم تكرار مىكند، ولى در مقابل غير خدا سجده مىكند و مقدّراتش را در دست ديگران مىداند و براى جلب رضايت مردم، خدا را به خشم مىآورَد.
قرآن مىگويد: « «أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرّ»؛ آيا مردم را به نيكوكارى فرمان مىدهيد» ولى « «تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ»؛ خود را فراموش مىكنيد»(1)چرا آنچه را كه مىگوييد خودتان عمل نمىكنيد «لِمَ تَقُولُونَ مَا لَاتَفْعَلُونَ»؟
يعنى آدم دوچهره به خودش هم دروغ مىگويد و نتيجه دوگانگى شخصيّت و دورويى همين است. فراموش نمىكنم كه سازمان امنيّت (ساواك)، رئيس قلدر و معروفى داشت كه عاقبت در سانحه سقوط بالگرد كشته شد. يك بار ما را از قم به تهران بردند. در اتاقش تشكيلات عجيبى بود، در بالاى اتاقش چراغ قرمز كار گذاشته بود و همين كه من را ديد در همان لحظه اوّل دورويى خودش را ظاهر كرد. گفت: شنيدهام آدم باسوادى هستى، ولى مىخواهم با شما پوستكنده صحبت كنم. اوّل خودم را معرّفى مىكنم. من درويش هستم و دم از مولا مىزنم و هر چه هم خواستم از او گرفتهام و ايمانم از شما ضعيفتر نيست. بعد ادامه داد اين از نظر ايمانم، ولى از نظر علاقهاى كه به شخص شاه دارم اگر يك ميليون انسان را به گلوله ببندم هيچ پروايى ندارم.
اينها اينقدر بدبخت و بينوا هستند. اگر انسان يك خطّ مكتبى داشت بايد آن خط را در همهجا داشته باشد و اگر هم ندارد، چرا به خودش و به خدا و به مردم دروغ مىگويد؟ آيا علّتش جز ناتوانى و ضعف نفس اوست؟
اكنون ممكن است اين سؤال مطرح شود كه انسان چگونه خودش را از دوگانگى شخصيّت نجات دهد؟ در جواب مىگوييم: بهترين كار اين است كه
1) سوره بقره، آيه 44.
اعتماد و تكيهگاه انسان فقط خدا باشد. در اين صورت متوجّه مىشود كه بندگان خدا چيزى نيستند كه او بخواهد برايشان چهره عوض كند، چون وقتى كه نظرش به خداست، ديگر مردم مبدأ سود و زيان نخواهند بود و سود و زيان در دست خداست. عزّت و ذلّت هم در دست خداست. پيروزى و شكست هم در دست خداست. دست اين بندگان نيست كه من بخواهم بهخاطرشان هر روز خودم را در چهره دلخواه آنان قرار بدهم و خودم را عوض كنم.
بنابراين تقويت مبانى توحيد، ايمان و عشق به خدا، قلب را از مهر او لبريز كردن و سر تا پا به وجود او محبّت داشتن، از جمله عواملى است كه باعث مىشود نفاق و دوگانگى شخصيّت را از انسان دور كند، چرا كه عامل مهمّ پيدايى آن دورى از خداوند است. ما هر چه تحقيق كنيم مىبينيم ريشه تمام خوشبختىها معرفت و عشق به خداست. خميرمايه تمام افتخارات و مايه همه آرامشها، به خدا دل بستن و از غير او دل كندن است. تعبير جالبى دارد آن شاعر كه مىگويد: اين قلبى كه در سينه من است اگر براى تو نتپد و حركت نكند به چه كار مىآيد و اگر اين جان فداى تو نشود براى من چه ارزشى دارد. وقتى انسان به اين مرحله رسيد محال است كه منافق شود.
نفاق در اسلام از زمانى به وجود آمد كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت كرد و پايههاى اسلام قوى و پيروزى آن آشكار شد. وگرنه در مكّه تقريباً منافقى وجود نداشت، زيرا مخالفان قدرتمند هر چه مىخواستند آشكارا بر ضدّ اسلام مىگفتند و انجام مىدادند و از كسى پروا نداشتند و نياز به كارهاى منافقانه نبود.
امّا هنگامى كه نفوذ و گسترش اسلام در مدينه، دشمنان را در ضعف و ناتوانى قرار داد ديگر اظهار مخالفت بهطور آشكار دشوار و گاه غيرممكن بود. لذا دشمنان شكستخورده براى ادامه برنامههاى تخريبى خود تغيير چهره داده،
ظاهراً به صفوف مسلمانان پيوستند، ولى در خفا به اعمال خود ادامه مىدادند.
اصولًا طبيعت هر انقلابى چنين است كه بعد از پيروزى چشمگيرى با صفوف منافقان روبهرو خواهد شد و دشمنان سرسخت ديروز به صورت عوامل نفوذى امروز در لباس دوستان ظاهرى جلوهگر مىشوند و از اينجاست كه مىتوان فهميد چرا آيات مربوط به منافقين در مدينه نازل شده است، نه در مكّه.
اين نكته نيز مهم است كه موضوع نفاق و منافقان مخصوص عصر پيامبر صلى الله عليه و آله نبود، بلكه هر جامعهاى خصوصاً جوامع انقلابى با آن روبهرو هستند؛ به همين دليل، بايد تحليلها و موشكافىهاى قرآن را روى اين موضوع، نه بهعنوان يك مسأله تاريخى، بلكه يك مسأله مورد نياز فعلى، مورد بررسى دقيق قرار داد و از آن براى مبارزه با روح نفاق و خطوط منافقان در جوامع اسلامى امروز الهام گرفت. همچنين بايد نشانههاى آنها را كه قرآن بهطور گسترده بازگو كرده است، دقيقاً شناخت و از طريق اين نشانهها به خطوط و نقشههاى آنها پى برد.
نكته مهمّ ديگر اينكه خطر منافقان براى هر جامعه از خطر هر دشمنى بيشتر است، چرا كه از يكسو شناخت آنها غالباً آسان نيست و از سوى ديگر، دشمنان داخلىاند و گاه چنان در تار و پود جامعه نفوذ مىكنند كه جدا ساختن آنها كار بسيار مشكلى است و از سوى سوم، روابط مختلف آنها با ساير اعضاى جامعه كار مبارزه با آنها را دشوار مىسازد.
بدينرو اسلام در طول تاريخ خود بيشترين ضربه را از منافقان خورده و نيز به همين دليل قرآن سختترين حملات خود را متوجّه منافقان ساخته است.
از مجموع آيات 5 تا 8 سوره منافقون، نشانههاى متعدّدى براى منافقان استفاده مىشود كه در يك جمعبندى مىتوان آنها را در ده نشانه خلاصه كرد:
استفاده از سوگندهاى دروغين براى گمراه ساختن مردم.
عدم درك واقعيّات بر اثر رهاكردن آيين حق بعد از شناخت آن.
داشتن ظاهرى آراسته و زبانى چرب، علىرغم تهى بودن درون و باطن.
بيهودگى در جامعه و عدم انعطاف در مقابل حق، همچون يك قطعهچوب خشك.
بدگمانى و ترس و وحشت از هر حادثه و هر چيز به علّت خائن بودن.
حق را به ريشخند گرفتن.
فسق و گناه.
خود را مالك همه چيز دانستن و ديگران را نيازمند به خود پنداشتن.
خود را عزيز و ديگران را ذليل تصوّر كردن.
بىشك نشانههاى منافق منحصر به اينها نيست و در آيات ديگر قرآن و روايات اسلامى و نهجالبلاغه نشانههاى متعدّد ديگرى براى آنها ذكر شده است و حتّى در معاشرتهاى روزمرّه مىتوان به اوصاف و ويژگىهاى ديگرى در آنها پى برد، ولى آنچه در آيات سوره منافقون آمده، بخش مهمّى از اين اوصاف است.
حضرت اميرمؤمنان على عليه السلام در بخشى از خطبه 194 نهج البلاغه كه در وصف منافقان است مىفرمايد: «اى بندگان خدا، شما را به تقوا سفارش مىكنم و از منافقان برحذر مىدارم، چرا كه آنها گمراه و گمراهكننده، خطاكار و غلط اندازند.
هر روز به رنگ تازهاى درمىآيند و به قيافهها و زبانهاى مختلف خودنمايى مىكنند. از هر وسيلهاى براى فريفتن و در هم شكستن شما بهره مىگيرند و در هر كمينگاهى به كمين شما نشستهاند.
بدباطن و خوشظاهرند و پيوسته مخفيانه براى فريب مردم گام برمىدارند و از بيراههها حركت مىكنند.
گفتارشان بهظاهر شفابخش، امّا كردارشان دردى است درمانناپذير.
بر رفاه و آسايش مردم حسد مىورزند و اگر كسى گرفتار بلايى شود خوشحالند.
همواره اميدواران را مأيوس مىكنند و همهجا آيه يأس مىخوانند.
آنها در هر راهى كشتهاى دارند و براى نفوذ در هر دلى راهى و براى هر مصيبتى اشكى ساختگى مىريزند.
مدح و ثنا به يكديگر قرض مىدهند و از يكديگر انتظار پاداش دارند.
بر تقاضاهاى خود اصرار مىورزند و در ملامت پردهدرى مىكنند و هرگاه حكمى كنند از حد مىگذرند.
در برابر هر حقّى باطلى ساخته، در مقابل هر دليلى شبههاى، براى هر زندهاى عامل مرگى، براى هر درى كليدى و براى هر شبى چراغى تهيّه ديدهاند.
براى رسيدن به مطامع خويش و گرمى بازار خود و فروختن كالا به گرانترين قيمت، تخم يأس در دلها مىپاشند.
باطل خود را شبيه حق جلوه مىدهند و در توصيفها راه فريب پيش مىگيرند.
طريق وصول به خواست خود را آسان و طريق خروج از دامشان را تنگ و پرپيچ و خم جلوه مىدهند، آنها دارو دسته شيطان و شرارههاى آتش دوزخند.
چنانكه خداوند فرموده است: «آنان حزب شيطانند، بدانيد حزب شيطان زيانكارند».(1)
منافقان خطرناكترين افراد هر اجتماعاند، زيرا:
در درون جامعه زندگى مىكنند و از تمام اسرار باخبرند.
شناختن آنها هميشه كار آسانى نيست و گاه خود را چنان در لباس دوست نشان مىدهند كه انسان باور نمى كند.
1) سوره مجادله، آيه 19.
چون چهره اصلى آنها براى بسيارى از مردم ناشناخته است درگيرى مستقيم و مبارزه صريح با آنها كار مشكلى است.
آنها پيوندهاى مختلفى با مؤمنان دارند (پيوندهاى سببى و نسبى و غير اينها) و وجود همين پيوندها مبارزه با آنها را پيچيدهتر مىسازد.
آنها از پشت خنجر مىزنند و ضرباتشان غافلگيرانه است.
اين جهات و جهات ديگرى سبب مىشود كه آنان خسارتهاى جبرانناپذيرى براى جوامع به بار آورند؛ به همين دليل براى دفع شرّ آنها بايد برنامهريزى دقيق و وسيعى داشت.
در حديثى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
انّى لا أخافُ عَلى امَّتي مُؤمِناً وَلا مُشرِكاً امّا المُؤمِنُ فَيَمنَعُهُ اللّهُ بِايمانِهِ وَامّا المُشرِكُ فَيَقْمَعُهُ اللّهُ بِشِركِهِ وَلكِنّي أخافُ عَلَيكُم كُلَّ مُنافِقٍ عالِمِ اللّسانِ يَقولُ ما تَعرِفُونَ وَيَفعَلُ ما تُنكَرُونَ
؛ من بر امّتم نه از مؤمنان بيمناكم، نه از مشركان، چرا كه مؤمن ايمانش مانع ضرر اوست و مشرك را خداوند به سبب شركش رسوا مىكند، ولى من از منافق بر شما مىترسم كه از زبانش علم مىريزد (و در قلبش كفر و جهل است) سخنانى مىگويد كه براى شما دلپذير است، امّا كارهايى (در پنهانى) مىكند كه زشت و ناپسند است».(1)
در حديثى امام على عليه السلام فرمود: «
لِلمُنافِقينَ عَلاماتٌ يُعرَفُونَ بها، تَحِيَّتُهُم لَعنَةٌ وَطَعامُهُم تُهمَةٌ وَغَنيمَتُهُم غَلُولٌ. لا يَعرِفُونَ المَساجِدَ الّا هَجراً وَلا يَأتُونَ الصَّلاة الّا دُبُراً مُستَكبِرونَ لا يَألَفُونَ وَلا يُؤلَفُونَ خُشُبٌ بالليل صُخُبٌ بِالنَّهارِ
؛ براى منافقان نشانههايى است كه به آنها شناخته مىشوند: سلامشان نفرين است و خوراكشان تهمت و ارمغانشان خيانت. مساجد را نمىشناسند، مگر متروكهاى و نماز را بهجا نمىآورند مگر در آخر وقت، تكبّر مىورزند. نه با كسى خو مىگيرند و نه كسى با
1) نهجالبلاغه، نامه 27.
آنها خو مىگيرد، شب و روز خوابند همچون چوب افتادهاى».(1)در حديثى از امام صادق عليه السلام نقل شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
ثَلاثٌ مَن كُنَّ فِيهِ كانَ منافِقاً وَان صامَ وَصَلّى وَزَعَمَ أَنَّهُ مُسلِمٌ: مَن إذا ائتُمِنَ خانَ وَإذا حَدَّثَ كَذَبَ وَإذا وَعَدَ أخلَفَ. انَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ قالَ في كِتابِهِ:
«إِنَّ اللَّهَ لَايُحِبُّ الْخَائِنِينَ»(2)
وَقالَ اللّهُ:
«أَنَ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَيْهِ إِنْ كَانَ مِنَ الْكَاذِبِينَ»(3)
وَقالَ اللّهُ:
«وَاذْكُرْ فِىالْكِتَابِ إِسْمعيِلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَبِيًّا»(4)سه خصلت است كه در هر كس باشد منافق است، هر چند روزه بگيرد و نماز بخواند و گمان كند كه مسلمان است: كسى كه هرگاه امين شمرده شود خيانت ورزد و زمانى كه سخنى گويد دروغ گويد و چون وعده دهد تخلّف كند؛ خداوند در كتاب خود فرموده است: خداوند خيانتكاران را دوست نمىدارد. و فرموده است: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگويان باشد و فرموده است: در اين كتاب از اسماعيل ياد كن كه او در وعدهاش راستگو و فرستاده و پيامبرى (بزرگ) بود».(5)نشانههاى مؤمن و منافق را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پرسيدند، فرمود: «
انَّ المُؤمِنَ هِمَّتُهُ فِى الصَّلاةِ وَالصّيامِ وَالعِبادَةِ وَالمُنافِقُ هِمَّتُهُ فِىالطَّعامِ وَالشَّرابِ كالبَهيمَةِ
؛ همّت مؤمن نماز و روزه و عبادت است، ولى همّت منافق مانند چارپايان، خوردن و آشاميدن».(6)و در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
لَعَنَ اللّهُ مَن أكرَمَ الغَنِىَّ لِغِناهُ وَلَعَنَ اللّهُ مَن أهانَ الفَقيرَ لِفَقرِهِ وَ لا يَفعَلُ هذا الّا مُنافِقٌ وَمَن أكرَمَ الغَنِىَّ لِغِناهُ وَأهانَ الفَقيرَ لِفَقرِهِ سُمّىَ فِىالسَّماواتِ عَدُوَّ اللّهِ وَعَدُوَّ الأنبِياءِ لا يُستَجابُ لَهُ دَعوَةٌ وَلا يُقضى لَهُ حاجَةٌ
؛ خدا
لعنت كند كسى را كه به ثروتمند براى ثروتش احترام بگذارد و خدا لعنت كند كسى را كه به بينوا براى نيازمنديش اهانت كند. اين كار جز از منافق سر نمىزند.
هر كه ثروتمند را براى ثروتش احترام كند و بينوا را براى نيازمنديش اهانت كند او را در آسمانها دشمن خدا و دشمن پيامبران مىخوانند و هيچ دعايى از او مستجاب نمىشود و حاجتى از او روا نمىگردد».
و از على عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «
المُنافِقُ لِسانُهُ يَسُرُّ وَقَلبُهُ يَضُرُّ
؛ زبان منافق سرورآفرين و درونش زيانبار است».(1)
1) غرر الحكم، ح 1576.
14
يا اباذَر، لا يَكونُ الرَّجُلُ مِنَ المُتَّقينِ حَتّى يُحاسِبَ نَفسَهُ اشَدَّ مِن مُحاسَبَةِ الشَّريكِ شَريكَهُ فَيَعلَمُ مِن أينَ مَطعَمُهُ وَمِن أينَ مَشرَبُهُ وَمِن أينَ مَلبَسُهُ أمِن حِلّ ذلِكَ أم مِن حَرامٍ؟
اى ابوذر، انسان از پرهيزگاران نمىشود تا اينكه نفسش شديدتر از محاسبه كردن شريك شريكش را محاسبه كند. پس بايد بداند خوردنىها و آشاميدنىها و پوشيدنىهايش از كجاست؟ يعنى از راه حلال و مشروع به دست آمده يا از راه حرام؟
بحارالانوار، ج 77، ص 86
نور هدايت
كسانى كه در مورد منازل سير و سلوك كتاب نوشتهاند، آن را به مسافرى تشبيه كردهاند كه براى لقاءاللّه بايد مسيرى طولانى را طى كند. آنها نخستين مرحله سير و سلوك را مراقبه و محاسبه دانستهاند. يعنى انسان بايد اوّل مراقب اعمال خود باشد. در شبانه روز اعمال قلبى و جوارحى، واجبات، مستحباب، مكروهات و محرّمات را رعايت كند و به دنبال مراقبت، اعمالش را به حساب بكشد. در اين بخش از سخنان گهربار حضرت رسول صلى الله عليه و آله تعبير جالبى آمده كه مىفرمايد:
رسيدن به تقوا بدون محاسبه ممكن نيست. يعنى اگر كسى بخواهد در زمره انسانهاى پرهيزگار باشد بايد به مراقبه و محاسبه عادت كند و از تمام روزهاى
عمرش حساب بكشد، آن هم بالاتر از حسابى كه شريك از شريكش مىكشد.
علّت هم روشن است، زيرا شراكت نسبى است، يعنى به اندازه مالى است كه در سهم شراكت گذارده، امّا انسان مالك تمام هستى خودش است. بايد نفسش را محاسبه كند كه اى نفس، سرمايه عمر من چه شد؟ سرمايه استعداد و عقل من چه شد؟ سرمايه جوانى من چه شد؟ سرمايه سلامت من چه شد؟ اين سرمايههاى پنجگانه معروف واقعاً محاسبه مىخواهد، چون عمر چيزى نيست كه آسان به دست آمده باشد. به قول بعضى اگر به كسى بگويند حاضرى تمام عمرت را با چه چيزى مبادله كنى؟ مىگويد اگر دنيا را هم بدهى نمىدهم، امّا شايد تمام عمر را بهراحتى به بطالت مىگذرانَد. مگر مجموع عمر مركب از اجزا نيست؟ شما اگر اين همه قيمت براى مجموع عمر قائليد پس چرا اجزاى عمر را كه روزها و لحظهها باشد به رايگان از دست مىدهيد؟ يا سرمايه جوانى را كه از مهمترين سرمايههاى انسان است و مىگويند انسان به هر مقام علمى كه بخواهد برسد در همين جوانى است، بهآسانى نابود مىكنيد؟
يا نعمت فراغت را از دست دادى و قدر لحظات را ندانستى، چون زمانهايى مىرسد كه فراغت بهكلّى از دست مىرود، برخى مىگويند چكار كنيم تا در صف پرهيزگاران قرار گيريم؟ حضرت مىفرمايد: اگر هر روز محاسبه نفس كردى، يا نعمتهايى را كه خداوند به تو داده محاسبه كنى، جزءِ پرهيزگاران مىشوى. امّا وقتى محاسبه نكردى و حساب همه اينها از دست تو بيرون رفت، آنگاه انسان بىتقوايى مىشوى.
اين حديث بر سه قسمت تأكيد شده است:
خوراك، آشاميدنى، پوشاك.
اگر كسى بخواهد به كمال دست يابد، واقعاً بايد حلال و حرام را رعايت كند، از لقمه شبههناك بپرهيزد، زيرا لقمه حرام اثر دارد و نورانيّت قلب را مىگيرد و توفيقات انسان را كم مىكند.
خداوند در قرآن مىفرمايد: « «يَا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوااللَّهَ وَلْتَنْظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، تقوا پيشه كنيد، از عذاب خدا بترسيد و هر كس بايد نظر به فردايش كند كه چه فرستاده است».(1)
چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوستكه خدمتى به سزا برنيامد از دستم
خداوند متعال خطاب به پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: « «فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسَابُ»؛ همانا رساندن احكام بر تو است و رسيدگى به حساب بر ما».(2)يعنى تو احكام را تبليغ مىكنى و ما هم حساب عمل به احكام را داريم. آنچه را بندگان از خوب و بد، زشت و زيبا و ثواب و خطا مرتكب مىشوند خداوند سبحان حساب آنها را ثبت مىكند: « «إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛ ما هر چه به دنيا كردهايد همه را درست انگاشتهايم و طبق آن به پاداش مىرسيد».(3)اين حسابى است كه مالك از ملوك يا معبود از عبد دارد، عبد نيز بايد داراى حساب باشد و به اعمال خود رسيدگى كند.
اميرمؤمنان امام على عليه السلام فرمود: «
عِبادَ اللّهِ زِنُوا أنفُسَكُم مِن قَبلِ ان تُوزَنُوا وَحاسِبُوها مِن قَبلِ أن تُحاسَبُوا
؛ بندگان خدا، خود را آزمايش كنيد پيش از اينكه شما را بيازمايند و به حساب خود برسيد پيش از اينكه به حساب شما برسند».(4)استنساخ اعمال بندگان براى رسيدگى به حساب است. روزى مىرسد كه سرانجام به حساب بندگان رسيدگى مىشود، امّا سالكان إلىاللّه حساب اعمال خود را دارند. يعنى پيوسته اعمال خود را محاسبه مىكنند. اگر نفس خطايى كند فوراً به عتاب برخاسته، آن را توبيخ و سرزنش و با عمل صحيح و نيكو ادب مىكنند، چرا كه عمل خلاف در قلب اثر مىگذارد و آن را تاريك مىكند و تا آن اثر باقى است قلب آدمى گرفته و مكدّر است.
ازاينرو انسان بايد براى جبران عمل خلاف به عمل خير مبادرت كند و از خدا بخواهد كه از او درگذرد و رفع كدورت كند، زيرا چنانچه انسان متوجّه اعمال خلاف نباشد و به آنها رسيدگى نكند و بدىها را با خوبىها جبران نكند، گناهان زياد مىشوند در نتيجه سياهى قلب بيشتر و سرانجام كار به جايى مىرسد كه اثر سوءِ اعمال خلاف او را دلسرد كرده و از سير و سلوك بازمىدارد و در اين وقت است كه حال طلب هم از او سلب شده و ديگر رغبتى در او براى انجام دادن اعمال خير و ثواب نيست.
براى درك بهتر اين مسأله به اين مثال توجّه كنيد:
تاجران براى اينكه حساب سرمايه خود را داشته باشند چند دفتر دارند: دفتر باطله، دفتر روزنامه، دفتر كل، دفتر صندوق، دفتر انبار، دفتر اموال و بعضى دفاتر ديگر. يعنى يك تاجر موفّق همه اين دفاتر را دارد و اينها براى اين است كه حساب او روشن و بهروز باشد.
دفتر صندوق، صادرات و واردات نقدى را نشان مىدهد، دفتر انبار، صادرات و واردات كالا و دفتر كل، بدهكارى و بستانكارى و دفتر روزنامه، عمليّات روزانه. صفحهاى كه در دفتر كل، سود و زيان در آن ثبت مىشود نشان مىدهد كه تاجر در چه حال است. او هميشه با اضطراب نگاهش به اين صفحه است كه ببيند زيان بر سود غلبه دارد، يا بدهكارى بر بستانكارى!
مسلمان بايد براى هريك از اعضا و جوارحش دفترى درست كند و حساب همه آنها را داشته باشد. حساب چشم، گوش، زبان، دست، پا و سرانجام حساب دفتر كل را كه همان قلب است. بداند چه مىكند، چه مىبيند، چه مىگويد، به چه توجّه دارد، به كجا مىرود، علاقهاش به كجاست، با كه معاشرت دارد و مقصودش كيست؟
و اگر اهل حساب و محاسبه نباشد، چونان تاجرى است كه دفتر و حساب و كتابى ندارد و سرانجام ورشكسته مىشود.
مسلمان بعد از توبه، بايد در طريق محاسبه گام بردارد. واضح است وقتى ضرر دامنگير انسان شد در هر امرى كه باشد با احتياط پيش مىرود، چگونه است كه وقتى تاجر متوجّه ضرر شد حسابش را دارد و هميشه در فكر اين است كه چه وقت مىتواند آن را جبران كند. كسى كه خلاف كرد و آنگاه فهميد و از آن كار پشيمان شد و توبه كرد و آن را حساب كرد، بايد ديگر مرتكب عصيان و نافرمانى نشود.
با توجّه به مطالب گفته شده در امر محاسبه بايد سه اصل را بهدقّت بررسى كرد و از آنها بهره برد:
نخست اينكه به جنايات و نافرمانىهاى خود و نعمتى كه از ناحيه خداوند متعال به او رسيده، نظر كند. اين دو را در برابر يكديگر قرار دهد. مسلّماً آن كه از نور حكمت بهره نبرده و به نفسش اعتماد داشته باشد هرگز نمىتواند در مقام مقايسه برآيد، زيرا تشخيص نعمت از نقمت امرى است بسيار دشوار. كسى كه سرگرم استفاده از نعمتهاى الهى است نعمتِ زياد، او را از ياد خدا غافل كرده:
« «وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بَايَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَايَعْلَمُونَ»؛ آنان كه آيات ما را تكذيب كنند، ما آنها را از جايى كه خود نمىفهمند بهتدريج به عذاب نزديك مىكنيم».(1)يعنى به آنها نعمت مىدهيم، سرگرم نعمت شده، ما و آيات ما را فراموش مىكنند و به جهت طغيان مستوجب عذاب مىشوند.
دو ديگر اينكه انسان بايد بفهمد آنچه از طاعات و عبادات برعهده اوست، منّتى از حقّ است و بداند اصلاح حال او فقط با انجام دادن فرايض صورت مىگيرد و آنچه از او بهعنوان طاعت و عبادت صادر مىشود وظيفه او و براى اصلاح حال خود او وضع شده است. چنانكه طبيب به مريض نسخه مىدهد، اگر او به دستورهاى طبيب عمل كرد، آيا بايد بر طبيب منّت گذارَد؟ طاعات و عبادات ما همگى داروهايىاند كه بيمارى غفلت و جهل را برطرف مىسازند.
1) سوره اعراف، آيه 182.
اگر كسى براى رفع بيمارى خود به طاعات و عبادات پرداخت آيا بايد بر خداوند منّت بگذارد؟ چون در صدر اسلام به سبب پذيرش دين اسلام، بر پيامبر صلى الله عليه و آله منّت نهادند، خطاب آمد: « «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لَاتَمُنُّوا عَلَىَّ إِسْلَامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَيكُمْ لِلْإِيمَانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ»؛ آنان بر تو منّت مىنهند كه اسلام آوردهاند. بگو: اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذاريد، بلكه خداوند بر شما منّت مىنهد كه شما را بهسوى ايمان هدايت كرده است، اگر (در ادّعاى ايمان) راستگوييد».(1)
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد نكنكه خواجه خود روش بندهپرورى داند
سوم اينكه انسان در مورد كارى كه انجام مىدهد اظهار رضايت نكند و از كار خود خرسند نباشد، زيرا وقتى نفْس از انجام دادن كارى راضى شد، رضايت نفس نتيجه معكوس مىدهد. امرى كه نفس از آن راضى باشد در حقيقت حق از آن راضى نيست و امرى كه حق راضى باشد نفس راضى نيست، بدين علّت گفتهاند: «
اعدى عَدُوّكَ نَفسُكَ الّتي بَينَ جَنبَيكَ
؛ دشمنترين دشمن تو، نفس تو است كه بين دو پهلوى تو قرار دارد».(2)انسان وقتى از انجام دادن عملى اظهار رضايت كرد، اين اظهار رضايت حاكى از آن است كه هنوز به مقام معبود و عزّت كبريايى او آشنا نشده و نمىداند كسى نمىتواند حقّ بندگى و عبادت او را به جا آورَد.
سعدى مىگويد: عاكفان كعبه جلالش به تقصير عبادت معترف كه «
ما عَبَدناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ
؛ تو را آن چنان كه بايد پرستش نكرديم».(3)واصفان حليه جمالش به تحيّر منسوب كه «
ما عَرَفناكَ حَقَّ مَعرِفَتِكَ
؛ تو را آن چنان كه بايد نشناختيم».(4)به علاوه بنده خدا مدّعى است من خدمتى بهسزا انجام دادهام و خود را
مستحقّ پاداش مىداند با اينكه اين نظر مردود است و عارف سالك چنين مطلبى را هرگز ابراز نمىكند.
حافظ مىگويد:
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوستكه خدمتى بهسزا برنيامد از دستم
اگر رضايت انسان در مورد انجام دادن فرايض بر اين نظر باشد كه بگويد خداى را سپاسگزارم كه به من توفيق داد تا بر اداى وظايف قيام كنم، با آنكه عمل من شايسته مقام كبريايى و مقبول درگاه الهى نيست! ظاهراً اين رضايت به انسان ضررى نمىرسانَد چون ضرر وقتى است كه انسان به عمل خود نظر داشته باشد و آن را در خور مقام كبريايى خداوند بداند.
«ثَمَرَةُ المُحاسَبَةِ اصلاحُ النَّفسِ
؛ نتيجه حسابرسى از خود، اصلاح نفس است».(1)«
جَعَلَ اللّهُ لِكُلّ عَمَلٍ ثَواباً وَلِكُلّ شَيءٍ حِساباً
؛ خداوند براى هر كار پاداشى و براى هر چيز حسابى قرار داده است».(2)«
انَّ اليَومَ عَمَلٌ وَ لا حِسابٌ وَغَدَاً حِسابٌ وَلا عَمَلَ
؛ همانا كه امروز هنگام عمل است نه حساب و فردا وقت حساب است نه عمل».(3)«
حاسِبُوا أنفُسَكُم قَبلَ أن تُحاسَبُوا وَزِنُوها قَبلَ أن تُوازَنُوا
؛ به حساب خود برسيد پيش از آنكه به حسابتان برسند و كفّه اعمالتان را بسنجيد پيش از آنكه به اعمالتان رسيدگى كنند».(4)«
مَن تَعاهَدَ نَفسَهُ بِالمُحاسَبَةِ أَمِنَ فيها ألمُداهَنَةَ
؛ آنكه خود را متعهّد به محاسبه
نفس سازد، از نيرنگ نفس در امان است».(1)«
مَن حاسَبَ نَفسَهُ وَقَفَ عَلى عُيُوبِهِ وَأحاطَ بِذُنُوبِهِ فَاسْتَقالَ الذُّنُوبَ وَأصلَحَ العُيُوبَ
؛ هر كه از نفس خود حساب بكشد بر عيبهاى خويش آگاه شود و به گناهانش احاطه يابد، آنگاه از گناهانش بازگشته و عيبهاى خود را اصلاح كند».(2)
15
يا اباذَر، انَّ اللّهَ تَبارَك وَ تَعالى لا يَنظُرُ إلى صُوَرِكُم وَلا إلى أموالِكُم وَأقوالِكُم وَلكِن يَنظُرُ إلى قُلُوبِكُم وَأعمالِكُم.
يا أباذر، التَّقوى هُنا التَّقوى هُنا وَاشارَ الى صَدرِهِ.
اى ابوذر، بهدرستى كه خداوند تبارك و تعالى نگاه نمىكند به صورتها و اموال و سخنان شما، بلكه به دلها و اعمال شما نظر مىكند.
اى ابوذر، تقوا اينجاست تقوا اينجاست و به سينه مباركشان اشاره كردند.
بحارالانوار، ج 77، ص 88
نور هدايت
در دنيايى كه ما زندگى مىكنيم بر خلاف قيامت كه «يومالبروز» و «يومالظهور» است و همه ظواهر و بواطن يكى مىشود، هر چيزى ظاهرى و باطنى دارد. انسان هم كه جزئى از اين دنياست، از اين قاعده مستثنا نبوده و داراى ظاهر و باطنى است و از اين بالاتر، قرآن هم ظاهر و باطن دارد. حال اين سؤال مطرح مىشود كه معيار چيست آيا عمل به ظاهر است يا باطن؟
پيامبر صلى الله عليه و آله در اين بخش از سخنان گهربارش خطاب به ابوذر غفارى درباره انسان تأكيد فرموده كه خداوند نگاه به ظاهر شما و صورت و گفتههاى شما نمىكند، بلكه به دو چيز نظر مىكند: قلب و اعمال شما.
اين جمله نشاندهنده ديدگاه اسلام و در واقع نوعى قانون اساسى براى مسلمانان است. گفته حضرت مسألهاى ريشهاى است و با جهانبينى ارتباط دارد و در تمام مسائل اسلامى از انسانشناسى، جامعهشناسى، روانشناسى كاربرد دارد.
خداوند در انسانها به ظواهر نگاه نمىكند، بلكه به باطن و قلبها و اعمالى كه آنها هم نشانى از درون قلب است مىنگرد، زيرا چيزى كه در قلب پابرجا شود اثرش در اعمال ظاهر مىشود. پس خداوند به اعمالى كه گواه صادق قلب است نظر مىكند، نه به صورتهايى كه هزاران دگرگونى در آن ممكن است رخ دهد و نه به حرفهايى كه دگرگونىهاى فراوانى در آن امكانپذير است، زيرا اگر ما هم بخواهيم با معيار ظاهر حساب كنيم نه مىتوانيم خودمان را بشناسيم و نه ديگران را.
در اين دنيا ادعّا زياد است و اگر كارها با ادّعا درست مىشد، الان درست شده بود. گاه انسان به سخن ديگران گوش مىدهد متوجّه مىشود كه چه ادّعاهاى بزرگى دارند، با اينكه اگر بهظاهر آنها نگاه كند مىبيند چه بسيارند چهرههايى كه زير پوشش مؤمن، متّقى و ... خودشان را پنهان كردهاند، در حالى كه هر كدام از آنها فقط صورت و ادّعاست و حرفهاى توخالى و بىفايدهاى بيش نيست.
جمله بعدى هم مكمّل همين است كه حضرت فرمود: مركز تقوا زبان يا در قيافههايى كه بهظاهر اشك در آن جارى مىشود نيست، بلكه مركز تقوا قلب است و از آنجا جوانه مىزند و به تمام اعضا و جوارح و زندگى انسان رسوخ مىكند و آنگاه همه چيز انسان به رنگ تقوا درمىآيد.
براى تجويد و قرائت قرآن بسا كلاسها برگزار شده و بسا كتابهايى كه نوشتهاند. اگرچه همه اينها خوب است، مهم اين است كه بدانيم الفاظ مقدّمه موضوعاند و هدف نهايى لفظ نيست. الفاظ قرآن به سبب محتوا و جنبههاى عملىاش اينهمه احترام دارد. آيا آنقدر كه به تجويد و قرائت قرآن مىپردازيم
به محتواى آن اهمّيّت مىدهيم؟ چون وقتى تجويد و قرائت با عمل به قرآن و فهم و درك آن همراه نباشد چه دردى را دوا مىكند؟ وقتى علّامه طباطبائى رحمه الله تفسير را شروع كرد، بسيارى آن را دليل بر بىسوادى ايشان دانسته و گفته بودند چون بحث خارج نمىگويد معلوم مىشود كه بهرهاى از علميّت نبرده است.
علّامه مردى بود كه بسيار كم حرف مىزد، ولى گاهى هم سوز درونش باعث مىشد حرفهايى را مطرح كند. آيا سزاوار است كه با اساس اسلام اينگونه رفتار شود. به هر حال، در اسلام معيار قلب و اعمال است كه خداوند هم به اين دو نظر دارد.
در حديث آمده است كه خداوند به اعمال شما نظر مىكند و همه اعمال ما هم در دفترى به نام نامه اعمال ثبت و ضبط مىشود.
در آيات قرآن و روايات از نامه اعمال انسانها بسيار سخن به ميان آمده كه از مجموع آنها به دست مىآيد اعمال آدمى با تمام جزئيّات در نامهاى ثبت مىشود و روز رستاخيز اگر انسان نيكوكار باشد، نامه اعمالش را به دست راستش مىدهند و اگر بد كردار باشد نامه اعمالش را به دست چپش مىدهند.
در سوره حاقّه آيه 19 مىفرمايد: « «فَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ»؛ پس كسى كه نامه اعمالش را به دست راستش دهند (از شدّت شادى) فرياد مىزند كه نامه اعمال مرا بگيريد و بخوانيد».
و در آيه 25 مىفرمايد: « «وَ أَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَابَهُ بِشِمَالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِى لَمْ أُوتَ كِتَابِيَهْ»؛ امّا كسى كه نامه اعمالش را به دست چپش بدهند مىگويد: اى كاش هرگز نامه اعمالم را به من نمىدادند».
در سوره كهف آيه 49 مىفرمايد: «و كتاب (نامه اعمال) در آنجا گذارده مىشود، پس گناهكاران را مىبينى كه از آنچه در آن است ترسان و هراسانند.
و مىگويند: اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ عمل كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته مگر اينكه آن را به شماره آورده است؟ (و اين در حالى است كه)
همه اعمال خود را حاضر مىبينند؛ و پروردگارت به هيچكس ستم نمىكند».
در حديثى در ذيل آيه 14 سوره إسراء از امام صادق عليه السلام مىخوانيم كه فرمود:
«در آن روز انسان آنچه را انجام داده و در نامه عمل او ثبت است، همه را به خاطر مىآورَد، گويى همان ساعت آن را انجام داده است».(1)اكنون اين سؤال مطرح است كه اين نامه چيست و چگونه است؟
در جواب مىگوييم: بىشك از جنس كتاب و دفتر و نامههاى معمولى نيست.
لذا برخى مفسّران گفتهاند: نامه عمل چيزى جز «روح انسان» نيست كه آثار همه اعمال در آن ثبت است، زيرا ما هر عملى انجام مىدهيم اثرى در روح و جان ما مىگذارد.
يا اينكه اين نامه عمل اعضاى پيكر ما حتّى پوست تن ما و از آن بالاتر، زمين و هوا و فضايى است كه در آن اعمال خود را انجام مىدهيم، چرا كه اعمال ما گذشته از اينكه در جسم و همه ذرّات پيكر ما نقش مىبندند، در هوا و زمين منعكس مىشوند.
گرچه اين آثار براى ما در اين دنيا محسوس و درككردنى نيست، بىترديد وجود دارد و روزى كه در آن روز ديد تازهاى پيدا مىكنيم همه اينها را مىبينيم و درك خواهيم كرد.
تعبير به «خواندن» هرگز نبايد ما را از آنچه در تفسير بالا ذكر شد منحرف كند، زيرا خواندن در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هرگونه مشاهده را در معناى وسيعش جاى مىدهد. مثلًا در تعبيرات روزمرّه گاه مىگوييم در چشمان او خواندم كه چه تصميمى دارد. يا فلان عمل را كه از فلانى سر زد بقيّهاش را خواندم.
ازاينرو خطوط اين نامه عمل قابل انكار نيست، زيرا آثار واقعى و تكوينى خود عمل است. درست مانند صداى ضبطشده انسان يا عكسى كه از او گرفتهاند و يا اثر انگشت او.
1) تفسير عياشى، ج 2، ص 328، ح 35.
16
يا اباذَر، ايّاكَ وَالغِيبَةَ فإنَّ الغِيبَةَ اشَدُّ مِنَ الزّنا. قُلتُ: يا رَسولَ اللّهِ وَلِمَ ذاك بِابي أنتَ وَامّي؟ قالَ: لِأنَّ الرَّجُلَ يَزني وَيَتُوبُ إلَى اللّهِ فَيَتُوبُ اللّهُ عَلَيهِ وَالغِيبَةُ لا تَغفَرُ حَتّى يَغفُرَها صاحِبُها.
اى ابوذر، بپرهيز از غيبت كردن، براى اينكه غيبت شديدتر از زناست. گفتم: اى رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت باد، چگونه غيبت شديدتر از زناست؟ فرمود:
اگر مردى زنا كند و آنگاه بهسوى خداوند بازگردد خداوند توبهاش را مىپذيرد، ولى اگر غيبت كسى را كرد و آنگاه توبه كرد و بازگشت تا زمانى كه غيبتشونده او را نبخشايد خداوند توبهاش را نمىپذيرد.
بحارالانوار، ج 77، ص 89
نور هدايت
براى درك و فهم روايات معصومين عليهم السلام به نكتهاى بايد اشاره كنم و آن اين است كه گاه در روايات مقايسههايى بين چيزها وجود دارد و البتّه اين مقايسهها معمولًا از يك زاويه است و از جميع جهات نيست. مثلًا وقتى مىگوييم خواندن سه بار سوره توحيد برابر است با يك ختم قرآن، اين مقايسه از جميع جهات نيست كه برخى مىگويند: پس چرا همه قرآن را بخوانيم، بلكه اين فقط از يك جهت است.
حديث مورد بحث از اين قبيل است. اگر حضرت در اينجا مقايسهاى بين
غيبت و زنا فرموده مرادش اين نيست كه غيبت از جميع جهات از زنا بدتر و شديدتر است. شايد ابوذر هم اينگونه خيال مىكرد كه شديدتر از جميع جهات باشد، در حالى كه شايد زنا شديدتر باشد لذا پرسيد: چگونه غيبت بدتر از زناست؟ حضرت در پاسخ بر تفاوت اين دو از نظر حقّاللّه و حقّالنّاس انگشت نهاد و فرمود: زنا حقّاللّه است و اگر انسان توبه كند خداوند او را مىبخشايد، حتّى زناى محصنه. ولى غيبت اگرچه كوچك باشد، چون حقّالنّاس است اگر انسان توبه هم كند خداوند نمىپذيرد، مگر اينكه صاحب غبيت يعنى غيبتشونده از او درگذرد. پس حقّالنّاس اين است كه چيزى از مردم ضايع شود، كسى كه غيبت مسلمانى كند در حقيقت آبروى او را كه گاهى از مال و خونش هم بالاتر است تباه كرده است. بسا كسانى كه حاضرند بميرند، ولى آبرويشان نرود. برخى مردم يك چوب كبريت را حقّالنّاس مىدانند، امّا ريختن آبروى مسلمان را جزءِ حقّالنّاس نمىدانند: «
حُرمَةُ عِرضِ المُؤمِنِ كَحُرمَةِ مالِهِ وَدَمِهِ
؛ احترام آبروى مؤمن مانند احترام مال و خونش است».
بنابراين علّت مقايسه حضرت در حديث مورد بحث هشدارى است كه مبادا با مسأله غيبت ساده برخورد شود، زيرا پاى آبروى مسلمان در كار است آنهم آبرويى كه معادل جان و حتّى از خون و جان برتر و بالاتر است.
گاهى برخى مىگويند: ما غيبت شما را كردهايم، ما را حلال كنيد و ببخشيد، انسان هم مىگويد: بخشيدم. آيا همين تمام شد؟
پناه بر خدا كه انسان از دنيا برود و بار حقوق مردم بر دوش او باشد. لذا در بحث فقهى غيبت هم اگر نگوييم واجب، لااقل احتياط واجب است كه بدون حِلّيّت بخشوده نمىشود، چون حقّالنّاس است و در روايات داريم كه روز قيامت وقتى مىخواهند از او، حقّ غيبتشده را بگيرند و او چيزى ندارد بدهد، از حسناتش برمىدارند و اگر حسنهاى نداشت از سيّئات غيبتشده برمىدارند و بر دوش او مىگذارند.
يكى از بزرگان براى كسى هديهاى فرستاد. وى تعجّب كرد كه من از شما بدگويى مىكنم و شما براى من هديه مىفرستيد؟ در جواب فرمود: شنيدهام اين روزها حسنات خود را براى من هديه مىفرستى، خواستم براى تو هديه مالى بفرستم تا آن را جبران كرده باشم.
ما بايد با مسأله غيبت اينگونه برخورد كنيم، چرا كه زمينههاى غيبت در ميان اهل علم بيشتر است. برخى گناهان زمينههايش در بين اهل علم نيست، امّا زمينه برخى ديگر مانند ريا، غيبت، كذب، كبر، حَسَد، تهمت، افترا وجود دارد. بنابراين بايد از گناهانى بترسيم كه زمينههاى آن براى ما فراهم است.
مثلًا مىگويند انسان پنجاه ساله مبتلا به بيمارى سرخك نمىشود پس اين انسان نبايد از سرخك بترسد، ولى همين مرد پنجاه ساله بايد از بيمارىهايى مانند پوكى استخوان، سكته قلبى ومغزى، بيمارى قند كه درمعرض آن است بترسد.
بنابراين غيبت جنبههاى مختلفى مىتواند داشته باشد:
گاهى جنبه شخصى، گاهى جنبه اجتماعى و حتّى جهانى دارد. ممكن است چيزى را در سطح جهانى بنويسم و منتشر كنم، كسى كه غيبت كرده بايد جبران كند. آبروى ريخته برادر مسلمان را بايد احيا كند. يعنى نزد شنونده غيبت برود و بگويد: من اشتباه كردم. اگر نزد چند نفر غيبت كرده باشد مىتواند درستش كند، امّا اگر بالاى منبر يا در رسانه غيبت كرده باشد اين ديگر هيچ راهى ندارد و اين است كه انسان با بار سنگينى از گناه از دنيا مىرود. لذا اگر انسان به حقّالنّاس بودن غيبت توجّه داشته باشد از اين گرفتارىها رهايى مىيابد. در روايات داريم نماز كسى كه غيبت كند تا چهل روز قبول نمىشود.
برخى براى آبرو و حيثيّت خود بسيار ارزش قائلند و حاضر نيستند آن را با صدها ميليون تومان عوض كنند لذا بايد خيلى دقّت كرد كه در دام غيبت نيفتاد.
و از خدا بخواهيم كه بارمان را سبك كند، چون غيبت علاوه بر جنبه فردى، جنبه اجتماعى دارد.
اگر در جامعهاى غيبت نباشد مردم به يكديگر اعتماد مىكنند. بسيارى از اوقات، اختلافات و خونريزى و جنگ ناشى از غيبت است.
مهم اين است كه بدانيم سرچشمه مفاسد اجتماعى بدبينى است و منشأ بدبينى هم غيبت است براى اينكه اگر غيبت نباشد بدبينى هم نيست و اگر بدبينى نباشد آن فجايع رخ نخواهد داد.
غيبت راههاى مختلفى دارد. بعضى وقتها انسان خيال مىكند دارد عبادت مىكند، امّا در واقع هم غيبت است و هم ريا.
يكى از علماى اخلاق مىگويد: اينكه بعضى مىگويند حيف كه شرع دهانم را بسته است، بگذار بگذرم. چنين كسى دو گناه كرده است، هم غيبت كرده و هم ريا. اينكه مىگويد شرع دهانم را بسته، معنايش اين است كه اين شخص هزاران جنايت كرده كه من نمىخواهم بگويم كه اگر انسان اصل گناه او را بيان مىكرد شايد يكدهم اين قبح را نداشت و علاوه بر اين دارد جانماز آب مىكشد و ريا مىكند.
غيبت اين است كه در غياب كسى سخنى بگويند، منتها سخنى كه عيبى از عيبهاى او را فاش سازد، خواه اين عيب جسمانى باشد يا اخلاقى، در اعمال او باشد يا در سخنش، و حتّى در امورى كه مربوط به اوست مانند لباس، خانه، همسر و فرزندان و جز اينها. بنابراين اگر كسى صفات ظاهر و آشكار كسى را بيان كند غيبت نيست مگر آنكه قصد مذمّت و عيبجويى داشته باشد كه در اين صورت حرام است. مثل اينكه در مقام مذمّت بگويد آن مرد نابينا، يا كوتاه قد، يا سياهرنگ است.
به اين ترتيب ذكر عيبهاى پنهانى به هر قصد و نيّتى كه باشد غيبت و حرام است و ذكر عيبهاى آشكار اگر به قصد مذمّت باشد آن نيز حرام است.
اينها همه در صورتى است كه اين صفات واقعاً در شخص باشد، امّا اگر صفتى اصلًا وجود نداشته باشد داخل در عنوان تهمت است كه گناه آن بهمراتب شديدتر و سنگينتر است.
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
الغِيبَةُ أن تَقُولَ في أخيكَ ما سَتَرَهُ اللّهُ عَلَيهِ وَأمّا الأمرُ الظّاهِرُ فيهِ مِثلَ الحِدَّةِ وَالعَجَلَةِ فَلا وَالبُهتانُ ان تَقُولَ ما لَيسَ فيهِ
؛ غيبت آن است كه درباره برادر مسلمانت چيزى بگويى كه خداوند پنهان داشته و امّا چيزى را كه ظاهر است مانند تندخويى و عجله، داخل در غيبت نيست. امّا بهتان اين است كه چيزى را بگويى كه در او وجود ندارد».(1)از اينجا روشن مىشود عذرهاى عوامانهاى كه بعضى براى غيبت مىآورند پذيرفته نيست. مثلًا گاهى غيبتكننده مىگويد اين عيب نيست، بلكه صفت اوست، در حالى كه اگر صفتش نباشد تهمت است نه غيبت.
يا اينكه مىگويد: اين سخنى است كه در حضور او هم مىگويم، در حالى كه گفتن آن پيش روى شخص نهتنها از گناه غيبت نمىكاهد، بلكه به سبب آزار مؤمن گناه سنگينترى را به بار مىآورَد.
مىدانيم كه سرمايه بزرگ انسان در زندگى حيثيت و آبرو و شخصيّت اوست و هر چيز آن را به خطر بيندازد مانند آن است كه جان او را به خطر انداخته، بلكه گاه ترور شخصيّت از ترور شخص مهمتر است.
يكى از فلسفههاى تحريم غيبت اين است كه اين سرمايه بزرگ (آبرو) بر باد نرود و حرمت اشخاص در هم نشكند و حيثيّت آنها لكّهدار نشود و اين مطلبى است كه اسلام آن را بسيار بااهمّيّت تلقّى مىكند.
1) كافى، ج 2، ص 358، ح 7.
نكته ديگر اينكه غيبت بدبينى مىآفريند، پيوندهاى اجتماعى را سست مىكند، سرمايه اعتماد را از بين مىبرد و پايههاى تعاون و همكارى را متزلزل مىسازد.
مىدانيم كه اسلام براى وحدت و يكپارچگى جامعهاسلامى و انسجام و استحكام آن، اهمّيّت فوقالعادهاى قائل شده است و هر چيز اين وحدت را تحكيم كند مورد علاقه اسلام است و هر چيز آن را تضعيف كند منفور است و غيبت يكى از عوامل مهمّ تضعيف است.
از اينها گذشته، غيبت بذر كينه و عداوت را در دلها مىپاشد و گاه سرچشمه نزاعهاى خونين و قتل و كشتار مىشود.
خلاصه اگر در اسلام غيبت يكى از بزرگترين گناهان شمرده شده براى آثار سوءِ فردى و اجتماعى آن است.
در روايات اسلامى تعبيراتى بسيار تكاندهنده در اين زمينه ديده مىشود، از جمله:
در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
انَّ الدّرهَمَ يُصيبُهُ الرَّجُلُ مِنَ الرّبا أعظَمُ عِندَاللّهِ فِىالخَطيئَةِ مِن سِتّ وَثَلاثِينَ زَنيَّةٍ يَزنيها الرَّجُلُ وَ أربَىالرّبا عِرضُ الرَّجُلِ المُسلِمِ
؛ درهمى كه انسان از ربا به دست مىآورَد، گناهش نزد خدا از سىو شش زنا بزرگتر است و از هر ربا بالاتر، آبروى مسلمان است».(1)البتّه اين مقايسه براى اين است كه زنا هر اندازه قبيح و زشت باشد، جنبه حقّاللّه دارد، ولى رباخوارى و از آن بدتر ريختن آبروى مردم از طريق غيبت يا غير آن، جنبه حقّالنّاس دارد.
در حديث ديگرى آمده است كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله با صداى بلند خطبه خواند
1) المحجّة البيضاء، ج 5، ص 253.
و فرياد زد: «
يا مَعشَرَ مَن آمَنَ بِلِسانِهِ وَلَم يُؤمِن بِقَلبِهِ لا تَغتابُوا المُسلِمينَ وَلا تَتبَعوا عَوراتَهُم فإنَّهُ مَن تَتَبَّعَ عَورَةَ أخيهِ تَتَبَّعَ اللّهُ عَورَتَهُ وَمَن تَتَبَّعَ اللّهُ عَورَتُهُ يَفضَحُهُ فِى جَوفِ بَيتِهِ
؛ اى گروهى كه به زبان ايمان آوردهايد و نه با قلب، غيبت مسلمانان نكنيد و از عيبهاى پنهانى آنها جستوجو نكنيد، زيرا هر كه در امور پنهانى برادر دينى خود جستوجو كند، خداوند اسرار او را فاش مىسازد و در دل خانهاش رسوايش مىكند».(1)در حديث ديگرى آمده است كه خداوند به موسى وحى فرستاد: «
مَن ماتَ تائِباً مِنَ الغيبَةِ فَهُوَ آخِرُ مَن يَدخُلُ الجَنَّةَ وَمَن ماتَ مُصِرّاً عَلَيها فَهُوَ اوَّلُ مَن يَدخُلُ النّارَ
؛ كسى كه بميرد در حالى كه از غيبت توبه كرده باشد آخرين كسى است كه وارد بهشت مىشود و كسى كه بميرد در حالى كه اصرار بر آن داشته باشد نخستين كسى است كه وارد دوزخ مىشود».(2)در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
الغيبَةُ أسرَعُ في دينِ الرَّجُلِ المُسلِمِ مِنَ الآكِلَةِ في جَوفِهِ
؛ تأثير غيبت در دين مسلمان از خوره در جسم او سريعتر است».(3)اين تشبيه نشان مىدهد كه غيبت همانند خوره كه گوشت تن را مىخورد و متلاشى مىكند بهسرعت ايمان انسان را بر باد مىدهد و با توجّه به اينكه انگيزههاى غيبت امورى همچون حسد، تكبّر، بخل، كينهتوزى و انحصارطلبى است، روشن مىشود كه چرا غيبت و از بين بردن آبروى مسلمانان، اين چنين ايمان انسان را بر باد مىدهد- دقّت كنيد.
حضرت امام رضا عليه السلام از پدرانش نقل كرده كه امام علىّ بن الحسين عليه السلام فرمود:
«إيّاكُم وَالغِيبَةَ فإنَّها إدامُ كِلابِ النّارِ
؛ از غيبت بپرهيزيد، زيرا غيبت خورش سگهاى دوزخ است».(4)
در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
مَنِ اغتابَ مُسلِماً أو مُسلِمَةً لَم يَقبَلِ اللّهُ صَلاتَهُ وَلا صِيامَهُ أربَعينَ يَوماً وَلَيلَةً الّا أن يَغفِرَ لَهُ صاحِبُهُ
؛ هر كه مرد يا زن مسلمانى را غيبت كند، خداوند چهل شبانه روز نماز و روزه او را نمىپذيرد مگر آنكه صاحب غيبت او را ببخشايد».(1)و در حديث ديگرى فرمود: «روز قيامت كسى را مىآورند و او را در برابر خداوند نگاه مىدارند و نامه عملش را به او مىدهند. او حسنات خود را در آن نمىبيند مىگويد: خدايا، اين نامه عمل من نيست، زيرا من طاعات خود را در آن نمىبينم. به او گفته مىشود: پروردگار تو گمراه نمىشود و چيزى را فراموش نمىكند، عمل تو براى غيبت كردن از مردم از بين رفته است. سپس كس ديگرى را مىآورند و نامه عملش را به او مىدهند، در آن طاعتهاى فراوانى مىبيند مىگويد: خدايا اين نامه عمل نيست، زيرا من اين طاعتها را نداشتهام. به او مىگويند: چون فلان شخص غيبت تو را كرده بود حسناتش به تو داده شد».(2)رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «
كَفّارَةُ الإغتِيابِ أن تَستَغفِرَ لِمَن اغتَبتَهُ
؛ كفّاره غيبت آن است كه براى كسى كه غيبت او را كردهاى طلب آمرزش كنى».(3)اين تأكيدها و عبارات تكاندهنده به خاطر اهمّيّت فوقالعادهاى است كه اسلام براى حفظ آبرو و حيثيّت اجتماعى مؤمنان قائل است. همچنين براى تأثير مخرّبى است كه غيبت در وحدت جامعه مؤمنان و اعتماد متقابل و پيوند دلها دارد و از آن بدتر اينكه غيبت عاملى است براى دامن زدن به آتش كينه و دشمنى و نفاق و اشاعه فحشا در سطح اجتماع، چرا كه وقتى عيبهاى پنهانى مردم از طريق غيبت آشكار شود، اهمّيّت و عظمت گناه از ميان مىرود و آلودگى به آن آسان مىشود.
غيبت مانند بسيارى از صفات زشت تدريجاً به صورت يك بيمارى روانى درمىآيد، بهگونهاى كه غيبتكننده از كار خود لذّت مىبَرد و از اينكه پيوسته آبروى ديگران را بريزد احساس خشنودى مىكند و اين يكى از صفات بسيار خطرناك اخلاقى است.
اينجاست كه غيبتكننده بايد پيش از هر چيز به درمان انگيزههاى درونى غيبت كه در اعماق روح اوست و به اين گناه دامن مىزند بپردازد، انگيزههايى همچون بخل و حسد و كينهتوزى و عداوت و خودبرتربينى.
بايد از طريق خودسازى و تفكّر در عواقب سوءِ اين صفات زشت و نتايج شومى كه به بار مىآورد و همچنين از طريق رياضت نفس اين آلودگىها را از جان و دل بشويد، تا بتواند زبان را از آلودگى به غيبت بازدارد. آنگاه در مقام توبه برآيد و از آنجا كه غيبت جنبه حقّالنّاس دارد اگر دسترسى به صاحب غيبت دارد و مشكلى ايجاد نمىكند از او عذر بخواهد، هر چند به صورت سربسته باشد.
مثلًا بگويد من گاه بر اثر نادانى و بىخبرى غيبت شما كردهام، مراببخش و شرح بيشترى ندهد مبادا عامل فساد تازهاى شود. و اگر دسترسى به او ندارد يا وى را نمىشناسد، يا از دنيا رفته است، برايش استغفار كند و عمل نيك انجام دهد، شايد به بركت آن خداوند متعال وى را ببخشد و طرف مقابل را راضى سازد.
آخرين سخن درباره غيبت اينكه قانون غيبت مانند هر قانون ديگر استثناهايى دارد، از جمله اينكه گاه در مقام مشورت براى انتخاب همسر، يا شريك در كسب و كار و مانند آن كسى از انسان پرسشى مىكند، امانت در مشورت كه يك قانون مسلّم اسلامى است ايجاب مىكند اگر عيبى از او سراغ دارد بگويد، مبادا مسلمانى در دام بيفتد و اين غيبت كه با چنين نيّت انجام
مىگيرد حرام نيست.
البتّه كسى كه آشكارا گناه مىكند و بهاصطلاح «متجاهر به فسق» است از موضوع غيبت خارج است و اگر گناه او را پشت سرش بازگو كنند اشكال ندارد، ولى بايد توجّه داشت كه اين حكم مخصوص گناهى است كه آشكارا مرتكب مىشود.
اين نكته نيز قابل توجّه است كه نهتنها غيبت كردن حرام است، بلكه گوش دادن به غيبت و در مجلس غيبت حضور يافتن جزءِ محرّمات است و طبق پارهاى از روايات بر مسلمانان واجب است كه ردّ غيبت كنند. يعنى در برابر غيبت به دفاع برخيزند و از مسلمانى كه حيثيّتش به خطر افتاده دفاع كنند.
و چه زيباست جامعهاى كه اين اصول اخلاقى در آن دقيقاً اجرا شود.(1)
در آيه 32 سوره اسراء به گناه بزرگى اشاره شده و آن عمل منافى عفّت، زناست. مىفرمايد: « «وَ لَاتَقْرَبُوا الزّنَا إِنَّهُ كَانَ فَاحِشَةً وَ سَاءَ سَبِيلًا»؛ و نزديك زنا نشويد، كه كار بسيار زشت و بد راهى است».
در اين آيه به سه نكته اشاره شده است:
الف) نمىگويد زنا نكنيد، بلكه مىگويد به اين عمل شرمآور نزديك نشويد.
اين تعبير علاوه بر تأكيدى كه در عمق آن در مورد اين عمل نهفته، اشاره لطيفى به اين است كه آلودگى به زنا غالباً مقدّماتى دارد كه انسان را تدريجاً به آن نزديك مىكند. چشمچرانى يكى از مقدّمات آن است، برهنگى و بىحجابى مقدّمه ديگر، كتابهاى زيانبار و فيلمهاى مبتذل و نشريات فاسد و كانوهاى فساد هريك مقدّمهاى براى اين كار محسوب مىشود. همچنين خلوت با اجنبيّه (يعنى بودن مرد و زن نامحرم در جايى كه ديگرى به آنجا راه ندارد) عامل وسوسهانگيز
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 11 و 12 سوره حجرات.
ديگرى است. و سرانجام ترك ازدواج براى جوانان و سختگيرىهاى بىدليل طرفين در اين باره از عوامل «قُرب به زنا» است كه در آيه مزبور همه آنها را نهى مىكند و در روايات اسلامى نيز هر كدام جداگانه نهى شده است.
ب) جمله «إنَّهُ كانَ فاحِشَةً» كه مشتمل بر سه تأكيد است، عظمت اين گناه را آشكارتر مىسازد.
ج) جمله «ساءَ سَبيلًا» (بد راهى است) بيانگر اين واقعيّت است كه اين عمل راهى به مفاسد ديگر در جامعه مىگشايد.
در جامعهاى كه فرزندان نامشروع فراوان شوند روابط اجتماعى كه بر پايه روابط خانوادگى بنيان شده سخت دچار تزلزل مىشود. براى پى بردن به اهمّيّت اين موضوع كافى است يك لحظه چنين فكر كنيم كه اگر زنا در جامعه انسانى مجاز و ازدواج برچيده شود، فرزندان بىهويّتى كه در چنين اوضاعى متولّد مىشوند تحت پوشش حمايت كسى نيستند، نه در آغاز تولّد و نه هنگام بزرگ شدن.
از اين گذشته، از عنصر محبّت كه نقش تعيينكنندهاى در مبارزه با جنايتها و خشونتها دارد محروم مىشوند و جامعه انسانى به جامعهاى كاملًا حيوانى توأم با خشونت در همه ابعاد تبديل مىشود.
محلّههاى بدنام و مراكز فساد نقل كرده و نوشتهاند بهخوبى بيانگر اين واقعيّت است كه در كنار انحرافات جنسى بدترين جنايات رخ مىدهد.
تجربه نشان داده و علم ثابت كرده كه اين عمل موجب اشاعه انواع بيمارىهاست و با تمام تشكيلاتى كه امروز براى مبارزه با عواقب و آثار آن فراهم كردهاند، باز آمار نشان مىدهد كه تا چه اندازه افراد از اين راه سلامت خود را از دست داده و مىدهند.
اين عمل غالباً سبب سقط جنين و كشتن فرزندان و قطع نسل مىشود، چرا كه چنين زنانى هرگز حاضر به نگهدارى اينگونه فرزندان نيستند و اصولًا وجود فرزند، مانع بزرگى بر سر راه ادامه اعمال شوم آنان است، لذا هميشه سعى مىكنند كه آنها را از ميان ببرند.
اين فرضيه كاملًا موهوم كه مىتوان اينگونه فرزندان را در مؤسّساتى زير نظر دولت جمع كرد، شكستش در عمل روشن و ثابت شده كه پرورش فرزندان بىپدر و مادر به اين صورت، چقدر مشكلات دارد و تازه محصول بسيار نامرغوبى است؛ فرزندانى سنگدل، جنايتكار، بىشخصيّت و فاقد همه چيز (البتّه استثنائاتى هم دارند).
در حديثى امام علىّ بن ابىطالب عليه السلام مىگويد از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
«فِىالزّنا سِتُّ خِصالٍ: ثَلاثٌ فِىالدُّنيا وَثَلاثٌ فِىالآخِرَةِ: فَامّا اللَّواتي فِىالدُّنيا فَيَذهَبُ بِنُورِ الوَجهِ وَيَقطَعُ الرّزقَ وَيُسرِعُ الفَناءَ وَامّا اللَّواتي فِىالآخِرَةِ، فَغَضَبُ الرَّبّ وَسُوءُ
الحِسابِ وَالدُّخُولُ فِىالنّارِ أوِ الخُلُودُ فِىالنّارِ
؛ در زنا شش اثر سوء است: سه بخش آن در دنيا و سه بخش ديگر در آخرت است. امّا آنها كه در دنياست يكى اينكه صفا و نورانيّت را از انسان مىگيرد، روزى را قطع مىكند و تسريع در نابودى انسانها مىكند. و امّا آن سه كه در آخرت است، خشم پروردگار، سختى حساب و دخول- يا خلود- در آتش دوزخ است».(1)از امام باقر عليه السلام نقل شده كه فرمود در كتاب على عليه السلام يافتيم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «
اذا كَثُرَ الزّنا مِن بَعدي كَثُرَ مَوتُ الفَجأَةِ
؛ هرگاه پس از من زنا فراوان شود مرگ ناگهانى فراوان مىشود».(2)در حديثى امام على عليه السلام فرمود: «
تَركُ الزّنا تَحصيناً لِلنَّسَبِ
؛ خداوند ترك زنا را براى حفظ نسلها واجب كرد».(3)و در حديث ديگرى فرمود: «
ما زَنا غَيورٌ قَطُّ
؛ هرگز انسان غيرتمند زنا نمىكند».(4)امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت عيسى مسيح عليه السلام مىفرمود: «
إنَّ مُوسى أمَرَكُم أن لا تَزنُوا وَأنا آمُرُكُم ان لا تُحَدّثُوا انفُسَكُم بِالزّنا فَضلًا أن تَزنُوا فإنَّ مَن حَدَّثَ نَفسَهُ بِالزّنا كانَ كَمَن أوقَدَ في بَيتٍ مُزَوَّقٍ فَأفسَدَ التَّزاويقَ الدُّخانُ وَان لَم يَحتَرِقِ البَيتُ
؛ حضرت موسى عليه السلام شما را امر فرمود كه زنا نكنيد، ولى من به شما امر مىكنم كه فكر و خيال زنا را هم نكنيد چه رسد به عمل زنا، زيرا آن كه فكر زنا كند همانند كسى است كه در عمارت زيبا و مزيّنى آتش برافروزد، دودهاى تيره آتش زيبايىهاى عمارت را خراب كند اگرچه آن خانه آتش نگيرد».(5)
17
يا اباذَر، مَن أحَبَّ أن يَتَمَثَّلَ لَهُ الرّجالُ قياماً فَليَتَبَوَّأ مَقعَدَهُ مِنَ النّارِ.
اىابوذر، كسىكه دوست داشتهباشدكه مردان (ديگران) دست به سينه در مقابل او ايستاده باشند، جايگاه او در جهنّم آماده شده است.
بحارالانوار، ج 77، ص 90
نور هدايت
در روايات اسلامى درباره حبّ جاه و مقام سخن بسيار است. قرآن در سوره نور به اين مطلب اشاره پرمعنايى كرده مىفرمايد: « «تِلْكَ الدَّارُ الْأَخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِىالْأَرْضِ وَ لَافَسَادًا»؛ اين سراى آخرت را (تنها) براى كسانى قرار مىدهيم كه اراده برترىجويى و فساد در زمين را ندارند».(1)مضمون آيه اين است كه جاى كسانى كه علاقه به گردنكشى دارند در بهشت نيست. آخرت تعلّق به كسانى دارد كه مطيعاند و در زمين فساد نمىكنند.
«علوّ فىالارض» معناى وسيعى دارد و هرگونه جاهطلبى را شامل مىشود. در حديثى اميرمؤمنان على عليه السلام فرمود: «
انَّ الرَّجُلَ لَيُحِبُّ أنَ يَكونَ شِسعُ نَعلِهِ أفضَلَ مِن شِسعِ نَعلِ صاحِبهِ فَيَدخُلُ في هذِهِ الآيَةِ
«تِلْكَ الدَّارُ»؛ اگر انسان دوست بدارد كه بند كفشش از بند كفش دوستش بهتر باشد و به همين اندازه بر او برترى جويد، مشمول اين آيه شريفه است».(2)
«علو» و برترىجويى مراتبى دارد. مثلًا گاه شخص مىخواهد حاكم بر ديگران باشد و ديگران مانند بندهاى خوار و ذليل به او خدمت كنند. گاهى اين اندازه كه مىخواهد مقدّم بر ديگران باشد كه بند كفشش از بند كفش ديگران بهتر باشد.
اين مرحله از مراحل بسيار مشكل خصوصاً براى اهل علم و بهويژه كسانى است كه در مصدر كارى قرار مىگيرند، يا در بين مردم داراى جايگاه خاصّى مىشوند. جدايى از اين مراحل كار آسانى نيست، زيرا «
آخِرُ ما يَخرُجُ مِن قُلُوبِ الصِدّيقينَ حُبُّ الجاهِ
؛ آخرين چيزى كه از دل راستگويان خارج مىشود، دوستى جاه و مقام است».(1)اصلاح نفس در تمام مراحل ديگر (شهوت جنسى، هواى نفس، حبّ دنيا، حبّ ثروت) آسانتر است. يعنى همه اينها را مىشود از دل بيرون كرد، امّا بيرون كردن حبّ جاه كارى دشوار است.
نكته جالب حديث، عبارت «قلوب الصّدّيقين» است. معلوم مىشود كه در قلب صدّيق هم ممكن است حبّ جاه باشد.
اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه راه مبارزه با برترىجويى چيست؟
برخى در جواب اين سؤال گفتهاند: براى مبارزه با اين صفت مذموم بهتر است انسان در بين مردم ناشناخته بمانَد. يعنى گمنام و در يك جمله، منزوى زندگى كند. شايد به همين دليل جمعى از بزرگان اخلاق و آنان كه در سير و سلوك قدم برمىداشتند مىكوشيدند مشهور نشوند.
ولى به عقيده ما اين راه اساسى براى مبارزه با برترىجويى و حبّ جاه نيست، زيرا چنين چيزى سلامت است ولى سعادت و تكامل نيست. اگر انسان در ميان جمعيّتى داراى پست و مقام باشد ولى حبّ جاه در دلش لانه نكند، اين براى او تكامل و افتخار است. اينكه از محيط ناسالم بيرون برويم تا آلوده به گناه نشويم
1) مصباح الانس بين المعقول والمشهود، ص 197.
اين سلامت است، امّا چندان مهم نيست. مهم آن است كه در بين مردم باشيم ولى آلوده نشويم.
به هر حال راه اوّل انزوا و گمنام بودن است و راه دوم تسلّط بر نفس كه انسان در عين زيستن در قلب اجتماع بتواند خود را كنترل كند.
البتّه اين كار دشوار است كه انسان علىوار بگويد: «
لا يَزيدُني كَثرَةُ النّاسِ حَولي عِزَّةً وَلا تَفَرُّقُهُم عَنّي وَحشَةً
».(1)اين مقام بسيار بزرگى است كه چه مردم اطراف او جمع شوند و چه پراكنده، برايش هر دو حالت يكسان باشد. البتّه گفتن آن آسان و رسيدن به آن مشكل است و جز با استمداد از لطف الهى و خودسازى امكانپذير نيست.
زشتى اين كار تا بدان پايه است كه به صورت ضربالمثل درآمده كه: «
تَزكِيَةُ المَرءِ نَفسَهُ قَبيحَةٌ
؛ خودستايى زشت و ناپسند است».
سرچشمه اصلى اين عمل ناپسند عدم شناخت خويشتن است، چرا كه اگر انسان خود را بهخوبى بشناسد حقارت خود را در برابر عظمت پروردگار و ناچيز بودن اعمالش را در برابر مسؤوليّتهاى سنگينى كه برعهده دارد و نعمتهاى عظيمى را كه خدا به او بخشيده بداند، هرگز در جادّه خودستايى گام نخواهد گذاشت.
غرور و غفلت و خودبرتربينى و تفكّرات جاهلى نيز انگيزههاى ديگرى براى اين كار زشت است.
از آنجا كه خودستايى بيانگر اعتقاد انسان به كمال خويشتن است، مايه عقبماندگى اوست، زيرا رمز تكامل، اعتراف به تقصير و قبولى وجود نقصها و ضعفهاست؛ به همين دليل، اولياى خدا هميشه معترف به تقصير خود در
1) نهجالبلاغه، نامه 36.
برابر وظايف الهى بودند و مردم را از خودستايى و بزرگ شمردن اعمال خود نهى مىكردند.
در حديثى از امام باقر عليه السلام در تفسير آيه 32 سوره نجم مىخوانيم كه فرمود: «
لا يَفتَخِر أحَدُكُم بِكَثرَةِ صَلاتِهِ وَصِيامِهِ وَزَكاتِهِ وَنُسُكِهِ لِأنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ أعلَمُ بِمَنِ اتَّقى
؛ هيچكس از شما نبايد به فزونى نماز و روزه و زكات و مناسك حج و عمره افتخار كند، زيرا خداوند پرهيزگاران شما را از همه بهتر مىشناسد».(1)اميرمؤمنان على عليه السلام در نامهاى كه براى معاويه نوشت مسائل بسيار مهمّى را ذكر كرد و فرمود: «
وَ لَولا ما نَهَى اللّهُ عَنهُ مِن تَزكِيَةِ المَرءِ نَفسَهُ لَذَكَرَ ذاكِرٌ فَضائِلَ جَمَّةً تَعرِفُها قُلوبُ المُؤمِنينَ وَلا تَمَجُّها آذانُ السّامِعينَ
؛ اگر نه اين بود كه خداوند از خودستايى نهى كرده، گوينده (منظور خود حضرت است) فضايل فراوانى را برمىشمرد كه دلهاى آگاه مؤمنان با آن آشناست و گوشهاى شنوندگان از شنيدنش ابا ندارد».(2)البتّه سرچشمه خودستايى همان عجب و غرور و خودبينى است كه تدريجاً به صورت خودستايى جلوه كرده و در مرحله نهايى سر از تكبّر و برترىجويى درمىآورَد. اين عادت غلط كه با نهايت تأسّف در ميان بسيارى از ملل و طبقات و افراد وجود دارد سرچشمه بخش مهمّى از نابسامانىهاى اجتماعى، جنگها و استعمارها و برترىطلبىهاست. تاريخ گذشته نشان مىدهد كه برخى ملل دنيا بر اثر همين احساس كاذب، خود را برتر از ملل ديگر مىدانستند و به همين دليل به خود حق مىدادند كه آنها را بنده و برده خويش سازند. عرب جاهلى با تمام عقب افتادگى و فقر همهجانبهاى كه داشت خود را «نژاد برتر» مىشمرد و هر قبيلهاى از قبايل عرب نيز خود را «قبيله برتر» مىدانست. در عصر اخير برترى نژاد آلمان يا صهيونيستها، سرچشمه جنگهاى جهانى و منطقهاى شد.
على عليه السلام در خطبه معروف همّام در نهج البلاغه درباره صفات ممتاز پرهيزگاران چنين مىفرمايد: «
لا يَرضَوْنَ مِن أعمالِهِمُ القَليلَ وَلا يَستَكثِرُونَ الكَثيرَ فَهُم لِأنفُسِهِم مُتَّهِمُونَ وَمِن أعمالِهِم مُشفِقُونَ إذا زُكّىَ أحَدٌ مِنهُم خافَ مِمّا يُقالُ لَهُ فَيَقُولُ: أنا أعلَمُ بِنَفسي مِن غَيري وَرَبّي أعلَمُ مِن نَفسي اللّهُمَّ لا تُؤاخِذني بِما يَقُولُونَ وَاجْعَلني أفضَلَ مِمّا يَظُنُّونَ وَاغْفِرْ لي ما لا يَعلَمُونَ
؛ آنان هرگز از اعمال خود راضى نيستند و هيچگاه اعمال زياد خود را بزرگ نمىشمارند، در همه حال خود را در برابر اداى وظايف متّهم مىشمرند و از اعمال خويش بيمناكند. هرگاه كسى يكى از آنان را بستايد از آنچه در حقّ آنها مىگويد وحشت مىكند و چنين مىگويد: «من به حال خود از ديگران آگاهترم و خداوند بر من از من آگاهتر است. پروردگارا، به اين ستايش كه ستايشگران در حقّ من مىكنند مرا مؤاخذه مكن و مرا از آنچه گمان مىبرند برتر قرار ده و آنچه را آنها از خطاهاى من نمىدانند بر من ببخشاى».
تفاوت معرّفى خويشتن و خودستايى
بىشك مدح خود كردن كار ناپسندى است، ولى اين يك قانون كلّى نيست، گاهى اوضاع ايجاب مىكند كه انسان خود را به جامعه معرّفى كند تا مردم او را بشناسند و از سرمايههاى وجودش استفاده كنند.
در تفسير عياشى از امام صادق عليه السلام روايت شده كه در پاسخ اين پرسش كه آيا جايز است انسان خودستايى و مدح خويش كند؟ فرمود: «
نَعَم إذا اضطُرَّ إلَيهِ أما سَمِعتَ قَولَ يوسُفَ:
«اجْعَلْنِى عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ انّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ»(1)
وَقَولَ العَبدِ الصّالِحِ:
«وَأَنَا لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ»(2)آرى، هرگاه ناچار شود اشكال ندارد، آيا نشنيدهاى گفتار يوسف را كه فرمود: مرا بر خزاين زمين قرار ده كه من امين و آگاهم و همچنين
گفتار بنده صالح خدا (هود) كه گفت: من براى شما خيرخواه و امينم».(1)از اينجا روشن مىشود اينكه در خطبه شقشقيّه و بعضى ديگر از خطبههاى نهجالبلاغه، على عليه السلام به مدح خويشتن مىپردازد و خود را محور آسياى خلافت مىشمرَد و هماى بلند پرواز انديشهها به اوج فكر و مقام او نمىرسد و سيل علوم و دانشها از كوهسار وجودش سرازير مىشود و امثال اين سخنان، براى اين است كه مردم ناآگاه و بىخبر به مقام او پى ببرند و از گنجينه وجودش براى بهبود وضع جامعه استفاده كنند.
در حديثى پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «
حُبُّكَ لِلشَّيء يُعمي وَ يُصِمُ
؛ دوست داشتن چيزى تو را كر و كور مىكند».(2)در روايتى پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «
انَّما هَلَكَ النّاسُ باتّباعِ الهَوى وَحُبّ الثَّناءِ
؛ مردم بر اثر پيروى از هواى نفس و دوست داشتن مدح و ثنا هلاك مىشوند».(3)
18
يا أباذر، مَن ماتَ وَفي قَلبِهِ مِثقالُ ذَرَّةٍ مِن كِبرِ لَم يَجِد رائِحَةَ الجَنَّةِ إلّاأن يَتُوبَ قَبلَ ذلِك.
يا اباذَر، أوَّلُ مَن يَدخُلُ النّارَ المُستَكبِرونَ فَقالَ رَجُلٌ: وَهَل يَنجُو مِنَ الكِبرِ أحَدٌ يا رَسُولَ اللّهِ؟ قال: نَعَم مَن لَبِسَ الصُّوفَ وَرَكِبَ الحِمارَ وَجالَسَ المَساكينِ.
اى ابوذر، كسى كه بميرد در حالى كه ذرّهاى از تكبّر در دلش باشد بوى بهشت به مشامش نمىرسد، مگر اينكه پيش از مرگ از آن توبه كند.
اى ابوذر، بيشتر كسانى كه داخل آتش مىشوند متكبّران هستند. مردى پرسيد:
اى پيامبر خدا، آيا ممكن است كسى از كبر نجات پيدا كند؟ حضرت فرمود: آرى، كسى كه لباس ساده بپوشد و مركبش تكبّرآور نباشد و همنشين با فقرا و مساكين باشد.
بحارالانوار، ج 77، ص 90
نور هدايت
استكبار و تكبّر از سرچشمههاى مهمّ بسيارى از گناهان است. در منابع اسلامى آمده، اوّل گناهى كه در عالَم انجام گرفت گناه ابليس بود و آنهم ناشى از استكبار بود كه منتهى به كفر، بلكه به ستيز با خداوند شد.
تكبّر انواعى دارد كه هر كدام اثر مخصوص به خود دارند:
تكبّر در مقابل خداوند. يعنى عدم تسليم كه منتهى به نافرمانى پروردگار مىشود و اين همان عدم ايمان است. قرآن مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِى سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ».(1)
تكبّر در مقابل بندگان خدا.
تكبّر در مقابل دستور پيامبر صلى الله عليه و آله.
تكبّر در مقابل حق. مثلًا من دانستهام كه فلان چيز حق است، امّا تكبّر اجازه نمىدهد كه زير بار حق بروم.
تكبّر شاخههاى متعدّدى دارد، از جمله: خودبينى، خودپسندى، خودخواهى، خودبرتربينى، خودمحورى.
در آغاز انسان فقط خودش را مىبيند بعد از خودش خوشش مىآيد و سپس خودش را مىخواهد و رفتهرفته خودش را با ديگران مقايسه مىكند و مىگويد:
من از همه برتر و بالاترم! بعد مىگويد: حال كه از همه برتر و بالاترم بايد من محور باشم و همه دور من بچرخند. و اين را خودمحورى مىگويند. چنين صفتى سبب مىشود كه براى خودش در جامعه برترين و بالاترين مقام را قائل شود و ديگران را بنده و عبيد خودش بخواهد. البتّه تكبّر ممكن است شاخههاى ديگرى هم داشته باشد.
براى تكبّر آثار زيادى شمردهاند، از جمله:
پردهاى بين انسان و عيبهايش مىافكنَد كه باعث مىشود عيبهاى خود را نبيند، بلكه آنها را حُسن و خوبى مىبيند، نقاط ضعف را نقاط قوّت مىبيند
1) سوره غافر، آيه 60.
و بيچاره و بدبخت كسى كه نتواند بر اثر غرور و خودخواهى، عيبها و محاسن خود را از هم تشخيص دهد كه اين بزرگترين سدّ راه تكامل انسان است.
علمايى كه درباره سير و سلوك چيزهايى نوشتهاند، مهمترين مرحلهاى را كه بر آن تأكيد مىكنند تكبّر است. يعنى هيچ مرحلهاى را در سير و سلوك از اين بالاتر نمىدانند، زيرا انسان به مقام لقاءاللّه و قرب به خدا نمىرسد مگر آنكه بتواند خودش را فراموش كند و غير از او را نبيند و نخواهد و به غير از او نينديشد.
ولى اگر خودش را فراموش نكند، به خود مىانديشد و به خود انديشيدن هم شرك است. موحّد حقيقى آن است كه فقط محو جمال او شود و اين هم بسيار مشكل است. اهل علم بهشدّت با اين موضوع روبهرو هستند، زيرا مردم با آنها احوالپرسى و احترام و اكرام مىكنند، برايشان صلوات مىفرستند و برخى متملّقان انسان را به عرش اعلى مىبرند. روح بسيار قوى و نيرومندى مىخواهد كه انسان خودش را گم نكند.
در ذيل حديث آمده كه كسى مىپرسد اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، آيا ممكن است از كبر نجات يافت؟ حضرت فرمود: آرى. سپس امورى را ذكر كرد كه براى مثال است، مثل اينكه لباس ساده بپوشد، مركبش تكبّرآور نباشد، گوسفندش را خودش بدوشد و همنشين با نيازمندان و فقرا باشد. خلاصه منظور اين است كه بت تكبّر شكسته شود.
برخى مردم با دست يافتن به امكانات مادّى و رسيدن به مال و مقام مغرور مىشوند و اين غرور، دشمنى بزرگ براى سعادت انسانهاست. قرآن مىفرمايد سرانجام، انسان مغرور سر از شرك و كفر درمىآورَد؛ به همين دليل قرآن كه كتاب عالى تربيت است از راههاى مختلف براى در هم شكستن اين غرور استفاده مىكند:
گاه فنا و نيستى و ناپايدار بودن سرمايههاى مادّى را مجسّم مىكند(1)گاهى هشدار مىدهد كه همين سرمايههاى شما ممكن است دشمن جانتان شود(2)و زمانى با ذكر سرنوشت مغروران تاريخ، همچون قارونها و فرعونها، به انسان بيدارباش مىدهد. گاه دست انسان را گرفته و به گذشته زندگى او، يعنى آنگاه كه نطفه بىارزش يا خاك بىمقدارى بود مىبَرد و يا آينده او را كه همينگونه است در برابر چشمانش مجسّم مىسازد، تا بداند در ميان اين دو ضعف و ناتوانى، غرور كار احمقانهاى است.(3)به اين ترتيب از هر وسيلهاى براى در هم شكستن اين خوى شيطانى كه در طول تاريخ سرچشمه جنايات بزرگى شده است، بهره مىگيرد.
ولى مسلّماً انسانهاى باايمان و پرظرفيّت و واقعبين، هرگز با رسيدن به مقام يا ثروت گرفتار اين خوى زشت نمىشوند. آنان نهتنها مغرور نمىشوند، بلكه كمترين تغييرى در برنامه زندگيشان پديدار نمىگردد. آنان همه اين امور را زينتهاى عاريتى مىشمرند كه با وزش يك نسيم فرو مىريزند.
در خطبه قاصعه از اميرمؤمنان على عليه السلام هنگام نكوهش كبر و خودبرتربينى مىخوانيم كه فرمود: «
فَاعتَبِرُوا بِما كانَ مِن فِعلِ اللّهِ بِإبلِيسَ إذ أحبَطَ عَمَلَهُ الطَّويلَ وَجَهدَهُ الجَهيدَ وَكانَ قَد عَبَدَ اللّهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَةٍ عَن كِبرِ ساعَةٍ واحِدَةٍ. فَمَن ذا بَعدَ ابليسِ يَسلَمُ عَلَى اللّهِ بِمِثلِ مَعصِيَتِهِ وَأهلِ الأرضِ كَلّا ما كانَ اللّهُ سُبحانَهُ لِيُدخِلَ الجَنَّةَ بَشَراً بِأمرٍ أخرَجَ بِهِ مِنها مَلَكاً. انَّ حُكمَهُ في أهلِ السَّماءِ وَالأرضِ لَواحِدٌ
؛ پند و عبرت گيريد به آنچه خداوند با ابليس رفتار كرد آنگاه كه اعمال و عبادات طولانى و تلاش
و كوششهايش را كه شش هزار سال بندگى خدا كرده بود به ساعتى تكبّر ورزيدن بر باد داد. با اين حال چه كسى بعد از ابليس مىتواند از كيفر خدا در برابر انجام دادن همان معصيت مصون بماند. نه، هرگز ممكن نيست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد در برابر كارى كه به آن فرشتهاى را از بهشت رانده است. حكم خداوند درباره اهل آسمان و زمين يكسان است».(1)در روايتى امام صادق عليه السلام فرمود: «
اصُولُ الكُفرِ ثَلاثَةٌ: الحِرصُ وَالْإستِكبارُ وَالحَسَدُ. فَأمّا الحِرصُ فإنَّ آدَمَ حينَ نُهِىَ عَن الشَّجَرَةِ حَمَلَهُ الحِرصُ عَلى ان اكَلَ مِنها وَأمّا الإستِكبارُ فإبليسُ حَيثُ امِرَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ فَأبى وَأمّا الحَسَدُ فَابنا آدَمَ حَيثُ قَتَلَ أحَدُهُما صاحِبَهُ
؛ اصول و ريشههاى كفر و عصيان سه چيز است: حرص و تكبّر و حسد. حرص سبب شد كه آدم از درخت ممنوع بخورد، تكبّر سبب شد كه ابليس از فرمان خدا سر پيچى كند، حسد سبب شد كه يكى از فرزندان آدم ديگرى را بكشد».(2)در روايتى از امام باقر و امام صادق عليهما السلام مىخوانيم كه فرمودند: «
لا يَدخُلُ الجَنَّةَ مَن في قَلبِهِ مِثقالُ ذَرَّةٍ مِن كِبرٍ
؛ هر كه بهاندازه ذرّهاى كبر در قلبش باشد داخل بهشت نمىشود».(3)از پندهاى خداوند به موسى عليه السلام است كه: «
يا مُوسى ضَعِ الكِبرَ وَدَعِ الفَخرَ وَاذْكُرْ أنَّكَ ساكِنُ القَبرِ فَليَمنَعكَ ذلِكَ مِنَ الشَّهَواتِ
؛ تكبّر را رها كن و دست از فخرفروشى بردار و به ياد آور كه تو در قبر سكونت خواهى يافت. بايد اينها تو را از شهوات بازدارد».(4)
19
يا اباذَر، سَيَكُونُ ناسٌ مِن امَّتي يُولَدُونَ فِىالنّعَمِ وَيُغذَوْنَ بِهِ هِمَّتُهُم ألوانُ الطَّعامِ وَالشَّرابِ وَيَمدَحُونَ بِالقَولِ أولئِكَ شَرارُ امَّتي.
اى ابوذر، بهزودى گروهى از امّت من در ناز و نعمت رشد مىكند و همّتشان غذاها و نوشيدنىهاى رنگارنگ است و اهل ستايش هستند. اينان بدترين امّت مناند.
نور هدايت
اصل اوّل در اسلام در مورد نعمتهاى الهى استفاده از آنهاست. قرآن در اين باره در آيه 32 سوره اعراف مىفرمايد: « «مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيّبَاتِ مِنَالرّزْقِ»؛ بگو: چه كسى زينتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفريده و روزىهاى پاكيزه را حرام كرده است؟».
و در آيه 51 سوره مؤمنون مىفرمايد: « «يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَالطَّيّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحًا»؛ اى پيامبران، از غذاهاى پاكيزه بخوريد و كارى نيك كنيد».
همچنين آيات متعدّدى داريم كه استفاده از نعمتهاى الهى را مجاز شمرده است. البتّه اين بهعنوان يك اصل پذيرفته شده، ولى مهم اين است كه در اينجا عناوين ديگرى هم پيدا مىشود كه انسان بايد مراقب آنها باشد.
اوّل عنوانى كه پيدا مىشود اين است كه زندگى مرفّه هدف براى انسان شود و بقيّه چيزها را در مسير آن قرار بدهد. از آغاز در ميان ناز و نعمت پرورش يابد
و بزرگ شود و تمام تلاش او فقط همين باشد. اسلام هيچگاه به چنين چيزى راضى نيست و حتّى آنجا كه مىگويد «يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَالطَّيّبَاتِ» همراه با آن كار نيك را ذكر كرده است. يعنى از طيّبات در مسير عمل صالح استفاده كنيد.
يا در آيه 31 سوره اعراف، « «خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلّ مَسْجِدٍ»؛ زينت خود را هنگام رفتن به مسجد با خود برداريد!» هدف مسجد نيست، بلكه « «أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ»؛ زمين خدا وسيع است».(1)همه اينها بايد در مسير عبوديّت و بندگى قرار گيرد، چرا كه اگر هدف شد از مسير اصلى منحرف شده است.
دومين شكلى كه ممنوع است، غفلتزا بودن آن است. يعنى زندگى مادّى انسان را از خدا غافل و بىخبر كند و زندگى مرفّه هم انسان را به خودش مشغول سازد. يعنى غافلكننده باشد. اينجاست كه اسلام دستور زهد، روزه و ترك تمنيّات نفس را داده.
در حديثى پيامبر اعظم صلى الله عليه و آله فرمود: «من گاهى روزه مىگيرم و گاهى افطار مىكنم. آنگاه كه افطار مىكنم شكرِ خدا را بهجا مىآورم و آنگاه كه روزه مىگيرم به ياد گرسنگانام».
اگر انسان در نعمت به ياد خدا باشد و در محروميّت به ياد محرومان، نشانه اين است كه نعمت او را غافل و بىخبر نساخته. و چنانچه در محروميّت به ياد محرومان باشد، ولى در نعمت غافل از خدا، اينجاست كه زيادى نعمت باعث غفلت مىشود.
بايد در داستان قوم سبا انديشه كرد كه بسيار آموزنده است، چنانكه قرآن مىفرمايد: « «لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍ فِى مَسْكَنِهِمْ آيَةً جَنَّتَانِ عَنْ يَمِينٍ وَ عَنْ شِمَالٍ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبّكُمْ»؛ براى قوم سبا در محلّ سكونتشان نشانهاى (از قدرت الهى) بود: دو باغ بزرگ و گسترده از راست و چپ (رودخانه عظيم؛ و به آنها گفتيم:) از روزى پروردگارتان بخوريد».(2)
قوم سبا جمعيّتى بودند كه در جنوب جزيره عربستان مىزيستند و داراى حكومتى عالى و تمدّنى درخشان بودند.
خاك يمن بسيار حاصلخيز بود، امّا چون رودخانه مهمّى نداشت از آن بهرهبردارى نمىشد. بارانهاى سيلابى در كوهستانها مىباريد و آبهاى آن در دشتها به هدر مىرفت. مردم به فكر استفاده از اين آبها افتادند و سدهايى در نقاط حسّاس ساختند كه از همه مهمتر و پرآبتر «سدّ مأرب» بود.
مأرب شهرى بود در انتهاى يكى از اين درّهها كه سيلهاى عظيم كوههاى «صراط» از كنار آن مىگذشت. در دهانه اين درّه و دامنه دو كوه «بلق» سدّ عظيم و نيرومندى بنا كردند. بهقدرى آب ذخيره پشت سد زياد شد كه با استفاده از آن توانستند باغهاى زيبا و كشتزارهاى پربركت در دو سوى مسير رودخانهاى كه به سد منتهى مىشد ايجاد كنند.
قريههاى آباد اين سرزمين به هم متّصل بود و سايههاى گسترده درختان دستبهدست هم داده، آنقدر ميوههاى فراوان بر شاخسارشان ظاهر شده بود كه مىگويند هرگاه كسى سبدى روى سر مىگذاشت و از زير آنها مىگذشت ميوهها پشت سر هم در آن مىافتاد و در مدّت كوتاهى سبد پر مىشد.
وفور نعمت آميخته با امنيّت، محيطى بسيار مرفّه براى زندگى پاك آماده ساخته بود؛ محيطى مهيّا براى اطاعت پروردگار و تكامل در جنبههاى معنوى.
امّا اين قوم قدر اينهمه نعمت را ندانستند، خدا را به دست فراموشى سپردند، به كفران نعمت و فخرفروشى پرداختند و به اختلافات طبقاتى دامن زدند.
در برخى تواريخ آمده است كه موشهاى صحرايى دور از چشم مردم مغرور و مست، در ديواره اين سدّ خاكى لانه و آن را از درون سست كردند. باران شديدى باريد و سيلاب عظيمى به راه افتاد. ديوارههاى سد كه قادر به تحمّل فشار سيلاب نبود يكباره در هم شكست و آبهاى متراكم پشت سد بيرون
ريخت و تمام آبادىها، باغها، كشتزارها و زراعتها و چارپايان را تباه كرد و قصرها و خانههاى مجلّل را ويران و آن سرزمين آباد را به صحرايى خشك و بىآب و علف مبدّل ساخت. از آن همه باغهاى خرّم و درختان باروَر تنها چند گياه تلخ و درخت شورگز و سدر بر جاى ماند. مرغان غزلخوان از آنجا كوچ كردند و بومها و زاغان جايشان را گرفتند.
آرى، هنگامى كه خداوند بخواهد قدرتنمايى كند، تمدّنى عظيم را با چند موش بر باد مىدهد، تا بندگان به ضعف خود آشنا شوند و هنگام قدرت مغرور نشوند.(1)اين مطلب ممكن است براى اهل علم هم پيدا شود كه خداى ناكرده در مسابقه تجمّلپرستى بيفتند، به دنبال منازل باشكوه، وسيله نقليّه باشكوه و ساير تجمّلات بروند و در نتيجه از خداوند غافل شوند و چنين سرنوشتى نصيبشان شود. اين عنوان دوم هم بهعنوان ثانوى، استفاده از نعمتهاى الهى را براى انسان ممنوع مىكند.
عنوان سوم اين است كه هر روز مىبينيم مردم بهسختى روزگار را سپرى مىكنند، همانگونه كه اميرمؤمنان على عليه السلام اشاره فرمود: آيا من سير بخوابم در حالى كه در اطراف من شكمهاى گرسنه است؟ در چنين محيطى كه اينهمه گرسنه و محروم است، من نبايد به خودم برسم و تمام همّ و غمّ من خودم و زندگيم باشد و از ديگران بىخبر بمانم.
گاهى هم يك عنوان چهارمى پيدا مىكند و آن اين است كه آنان كه اسوه و الگوى مردم هستند، استفاده از برخى نعمتها براى آنها ممنوع است. اين يك عنوان ثانوى است براى يك صنف خاص. ممكن است استفاده از آن وسايل براى ديگران خوب باشد، امّا براى كسى كه الگوى مردم است نامناسب.
بنابراين بايد در مشكلات روزگار با مردم بود و همين اندازه كه آقاى محل
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 18- 19 سوره سبأ.
است در غمها و محروميّتهاى آنها شريك باشد، چون آقاى محل شدن هم ساده نيست. امير مؤمنان عليه السلام مىفرمايد: آقا كسى است كه با مردم در مشكلات شريك باشد. امّا كسى كه غرق در نعمت است و از اينكه ديگران به صورت نوكر و دست به سينه در مقابل او بايستند لذّت مىبَرد، اين آقاى مردم نيست.
كفران نعمت تنها به اين نيست كه انسان ناسپاسى خدا كند، بلكه هرگونه بهرهگيرى انحرافى و سوءِاستفاده از نعمت، كفران نعمت است. اصولًا حقيقت كفران نعمت همين است و ناسپاسى در درجه دوم قرار دارد. همانگونه كه شكران نعمت بهمعنى صرف نعمت در آن هدفى است كه براى آن آفريده شده و سپاسگويى با زبان در درجه بعد است، اگر با زبان هزاران الحمدللّه بگويى ولى عملًا از نعمت سوءِاستفاده كنى كفران نعمت كردهاى.
در همين عصرى كه ما در آن زندگى مىكنيم بارزترين تبديل نعمت به كفران به چشم مىخورَد. نيروهاى مختلف جهان طبيعت، در پرتو هوش و ابتكار خدادادى بشر، به دست انسانها مهار شده و در مسير منافع او به كار افتاده است.
اكتشافات علمى و اختراعات صنعتى چهره اين جهان را دگرگون ساخته، بارهاى سنگين از روى دوش انسانها برداشته شده و بر دوش چرخهاى كارخانهها قرار گرفته است. مواهب و نعمتهاى الهى بيش از هر زمان ديگر است و وسايل نشر انديشه و گسترش علم و دانش و آگاهى از همه جاى جهان در دسترس همگان قرار گرفته و مىبايد در چنين عصرى مردم اين جهان از هر نظر انسانهاى خوشبختى باشند، هم از نظر مادّى و هم از نظر معنوى.
ولى به خاطر تبديل اين نعمتهاى بزرگ الهى به كفر و صرف كردن نيروهاى شگرف طبيعت در راه طغيان و بيدادگرى و به كار گرفتن اختراعات و اكتشافات در راه هدفهاى مخرّب، بهگونهاى كه هر پديده تازه صنعتى نخست مورد
بهرهبردارى تخريبى قرار مىگيرد و جنبههاى مثبت آن در درجه بعد است.
خلاصه اين ناسپاسى بزرگ كه معلول دور افتادن از تعليمات سازنده پيامبران خداست، سبب شده كه قوم و جمعيّت خود را به دارالبوار (هلاكت) بكشانند، همان دارالبوارى كه مجموعهاى است از جنگهاى منطقهاى و جهانى، با همه آثار تخريبىاش. همچنين ناامنىها و ظلمها و فسادها و استعمارها و استثمارها كه سرانجام دامان بنيانگذارانش را خواهد گرفت، چنانكه در گذشته ديديم و امروز هم با چشم مىبينيم.
چه جالب قرآن پيشبينى كرده كه هر قوم و ملّتى كفران نعمتهاى خدا كنند مسيرشان به سوى دارالبوار است.(1)
1) رجوع شود به: تفسير نمونه، ذيل آيات 28- 30 سوره ابراهيم.
20
يا اباذَر، يَكُونُ فى آخِرِ الزَّمانِ قَومٌ يَلبَسُونَ الصُّوفَ فى صَيفِهِم وَشِتائِهِم يَرَوْنَ انَّ لَهُمُ الفَضلَ بِذلِكَ عَلى غَيرِهِم اولئِكَ تَلعَنَهُم مَلائِكَةُ السَّماواتِ وَالأرضِ.
اى ابوذر، در آخرالزّمان گروهىاند كه لباس پشمى در تابستان و زمستان مىپوشند و گمان مىكنند با اين كار بر ديگران برترى دارند. اينان كسانىاند كه ملائكه آسمانها و زمين لعنتشان مىكنند.
نور هدايت
در حديث مورد بحث، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اشاره به مطلب مهم و سربستهاى كرده و آن اين است كه در آخر الزّمان جمعيّتى مىآيند كه در تابستان و زمستان لباس پشمى مىپوشند و اين كار را براى خود نشانه فضيلت مىدانند. آنها از جمله كسانىاند كه ملائكه آسمان و زمين لعنتشان مىكنند.
در معناى حديث دو احتمال وجود دارد:
نخست اينكه مراد حضرت رياكاران است. انسانهاى رياكار و خودبرتربين، در تابستان كه مردم لباسهاى نازك مىپوشند، لباسهاى ضخيم (پشمين و خشن) به تن مىكنند و در واقع مىخواهند در بين مردم به زهد و تقوا و فضيلت معروف و انگشتنما شوند. و اين لباس شهرت است. اگرچه برخى علما
مىگويند لباس شهرت آن است كه برخلاف زندگى انسان است، ولى ما از احاديث اين را نفهميديم و لذا مىگوييم: لباس شهرت لباسى است كه انسان بخواهد خود را مشهور به زهد و ورع و تقوا كند، نه هر شهرتى. و اين معنا مطابق با لحن روايات است.
تفسير دوم اين است كه حديث اشاره است به صوفيّه و متصوّفه، زيرا صوفيگرى از صدر اسلام وارد اسلام نشده بود، بلكه از جمله افكار التقاطى و وارداتى است كه از قرن دوم به اين طرف همراه با افكار هندى و يونانى از ممالك ديگر وارد اسلام شد و از طريق ترجمه كتابها به ممالك اسلامى منتقل گرديد. به اين ترتيب (طبق اين تفسير) حضرت محمّد صلى الله عليه و آله خبر غيبى مىدهد كه در آينده در بين امّت من گروهى پيدا مىشوند و اين لعن شديد كه در روايت آمده متناسب با انحراف مكتبى است نه انحراف فردى؛ چرا كه ممكن است انسانى را لعن كنند، امّا نه به اين شدّت.
در اينجا با اطّلاعاتى كه از گذشته دارم قدرى به بحث در مورد اين موضوع انحرافى مىپردازم:
تصوّف خطرى است بس بزرگ براى اسلام و تشيّع و روحانيّت شيعه.
خطر اوّل اين است كه تصوّف راهش را از راه علم جدا مىكند. اينان معتقدند كه راه عقل راه منحرفى است كه انسان را به حقيقت نمىرسانَد و پاى استدلاليان چوبين است، بلكه بايد راهِ دل را پيمود و استدلالات را دور ريخت.
در خانقاهها كه مراكز آنهاست، سخن از كتاب و علم، بحثى زشت و زننده محسوب مىشود. يكى از اصحاب تصوّف در اين باره مىگويد: قبلًا كه به مدرسه مىرفتم و درس مىخواندم و بعد در خانقاه به خدمت شيخ و ساير ياران مىرسيدم، كتاب و قلم و دوات را پنهان مىكردم كه مبادا آنها ببينند. روزى دواتم
بيرون افتاد، يكى از هممسلكهايم رو به من كرد و گفت: اين را بردار و عورتت را بپوشان. آنها دوات را عورت و چيزى زشت كه نمايان شده مىپنداشتند و با كتاب و دفتر اينگونه برخورد مىكردند.
در حالات جمعى از آنها نوشتهاند كه هر چه كتاب داشتند در رودخانه ريختند. يكى از آنها كه همه كتابهايش را دور ريخته بود، در خواب ديد كه به او مىگويند چنين و چنان كن و وقتى آنها را انجام داد به محضر شيخ رفت. او گفت: اگر دور نينداخته بودى هيچ بهرهاى از محضر شيخ نمىبردى.
آنها با علم و عالم چنين دشمنى دارند. ممكن است كه صوفى امروزى چنين نگويد، امّا اينها مسائلى است كه در تاريخچه تصوّف ثبت شده است كه علم را حجاب مىدانند و عالِم را راهزن راه مىشمارند، چنين جمعيّتى معلوم است كه براى آنها حساب خاصّى باز شده.
اگر در برخى كتابها جمله «العِلمُ حِجابُ الاكبر» نوشته، مسلّماً منظور علمى است كه باعث غرور و خودخواهى انسان مىشود وگرنه هيچكس ذات علم را نكوهش نمىكند، لذا اگر چنين جملهاى هم بود بايد آن را تأويل كرد. اين همه آيات و روايات در مدحِ علم و عالم داريم. قرآن مىفرمايد: «إِنَّمَا يَخْشَىاللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ»(1)از اين آيه استفاده مىشود كه فقط علما به مقام قرب خداوند راه مىيابند. روز قيامت وقتى (جوهر) مداد علما با خون شهدا سنجيده مىشود مداد علما برتر است.
در حديثى امام صادق عليه السلام فرمود: «
فَتُوزَنُ دِماءِ الشُّهَداءِ مَعَ مِدادِ العُلَماءِ فَيَرجَحُ مِدادُ العُلماءِ عَلى دِماءِ الشُّهَداءِ
؛ خون شهيدان را با مداد دانشمندان مىسنجند، پس رجحان دارد مركّب و جوهر دانشمندان بر خون شهيدان».(2)اينها را كه نمىشود هيچ پنداشت.
حال در اينجا شايد اين سؤال مطرح شود كه چرا با علم چنين برخوردى دارند؟
جواب اين است كه اينان اعتقاداتى دارند كه با استدلالات عقلى هماهنگى و سازگارى ندارد و با احاديث و آيات هم مطابقت نمىكند.
خطر دوم اين است كه اينان مرجعيّت و روحانيّت و اينگونه مسائل را قبول ندارند و مقام پير طريقت را بالاتر از مراجع مىدانند و نزد آنها علما از قِشريّون و شيوخ صوفيّه از لُبيّون شمرده مىشوند. يعنى علما را در مرحله شريعت و خودشان را در مرحله طريقت و حقيقت مىدانند.
با توجّه به اين ديدگاه به دستور شيوخشان، شكستن قوانين اسلامى را مجاز مىدانند.
در تاريخچه آنها آمده كه مثلًا وقتى فلانى شروع به سير و سلوك در طريق تصوّف كرد، هر چه مال داشت به دريا ريخت. به كتاب احياء العلوم غزّالى كه از بزرگان و اكابرشان است و همه آنها او را قبول دارند مراجعه كنيد كه چه سخنان عجيب و غريبى دارد، حتّى بر خلاف مسلّمات فقه.
وى مىگويد: من مدّتى به مسجد الحرام رفته، دور خانه خدا طواف مىكردم، امّا چون به حق رسيدم ديدم كه خانه خدا به گرد من طواف مىكند. كسى كه چنين عقيدهاى دارد ديگر پايبند به مكّه و مدينه نيست.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله با آن مقامش تا آخر عمر حج بهجا آورد، ولى اين آقا مىگويد خانه خدا دور من طواف مىكرد.
اينها به كسى كه براى سر سپردن نزدشان مىرود، اوّل دستور مىدهند كه بايد رابطه با آخوند و روحانى را قطع كنى، در حالى كه امام زمان (عج) براى زمان غيبت دستور فرمود كه «
فَارجِعُوا فيها الى رُواةِ حَديثِنا
؛ مراجعه كنيد به راويان گفتارهاى ما».(1)
1) كمال الدّين و تمام النعمة، ص 484؛ وسائل الشيعه، ج 27، ص 140.
ما معتقديم در زمان غيبت به هيچ مقامى جز فقها و مراجعى كه احكام خدا را از كتاب و سنّت استنباط مىكنند نبايد مراجعه كرد. از آنها مىپرسيم اين كسى كه نامش را شيخ گذاشتهاى آيا مرجع است؟ اگر نيست به چه دليلى اطاعتش را واجب مىدانى؟ مفترض الطّاعة بودنش از كجاست؟ چون كسى را نداريم كه مفترض الطّاعة باشد جز پيامبر صلى الله عليه و آله و امام و نايب امام كه مبيّن كلمات امام است.
پس مخالفت آنها با علم برايشان سود دارد و آن مفترض الطّاعة شمردن غير مرجع است.
خطر سوم ساده بودن تأويل و تفسير آيات و روايات است. آنها با الفاظ كتاب و سنّت بازى مىكنند كه اين خودش داستان بسيار مفصّلى دارد. يعنى الفاظ كتاب و سنّت در دستشان مانند موم است و به هر شكلى كه بخواهند تفسير مىكنند. به عبارت ديگر، تأويل در ميان آنها بسيار ساده و آسان است.
به يك نمونه از توجيهات و تفسير آنها توجّه كنيد:
مىگويد همه چيز را كنار انداختم و فقط قرآن را گرفتم، به اين آيه رسيدم كه « «قُلِاللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»؛ بگو: اللّه سپس رهايشان كن» گفتم اين هم غير خداست.
جمله «ثُمَّ ذَرهُم» را با ميل خودش اينگونه تفسير مىكند، در حالى كه مراد قرآن از «ذرهم» بتهاست، يا منظور، مخلوقين است.
وقتى اينها با آيات و روايات اينگونه بازى مىكنند، معلوم است كه خيلى خطر دارند. و به همين دليل است كه عملًا براى خودشان ولايت بر احكام قائلند.
ما ولىّ فقيه را مجرى احكام مىدانيم و براى او ولايتى به حكم قائل نيستيم و احكام هم يا احكام و عناوين اوّليّه است يا احكام و عناوين ثانويه.
احكام دستورهايى است كه خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله دادهاند، نه اينكه بگوييم حلال و حرام و واجبات را تغيير دهد. امّا اينها (صوفيّه) واقعاً احكام را تغيير مىدهند و بسيارى از مسلّمات اسلام را تغيير دادهاند. احتمال مىدهم كه اين يكى از معانى روايت باشد، نه اينكه منحصر در همين يكى باشد.
يكى از شيوخ آنها مىگويد: روز قيامت كه مىشود همه در سيطره جاه مناند حتّى محمّد و آلش. يا اينكه مىگويند: رجبيّون، كسانىاند كه در عالم مكاشفه، شيعه را به صورت خوك مىبينند.
براى اطّلاع بيشتر در مورد اين فرقه، مطالبى درباره تاريخچه تصوّف را از كتاب جلوه حق به قلم حضرت آيةاللّه العظمى مكارم شيرازى در اينجا مىآوريم.
مورّخان نقل كردهاند كه پيش از ظهور اسلام، بلكه پيش از ميلاد حضرت مسيح عليه السلام جمعى بودند كه خود را «عشّاق جمال اللّه» و «الواصل إلى اللّه» معرّفى مىكردند، ولى از آغاز پيدايى آنها اطّلاع چندانى در دست نيست، چنانكه اساساً معلوم نيست كه اين مسلك در كدام نقطه جهان پديد آمده است. برخى معتقدند كه از هندوستان و برخى ديگر مبدأ آن را شام و مصر مىدانند، امّا در اينكه اين گروه پيش از ميلاد در جهان بودهاند شايد هيچ گفتوگويى بين مورّخان نيست.
در قرن دوم هجرى يعنى زمانى كه همّت خلفاى بنىعبّاس بر نشر علوم ديگران و ترجمه آنها به زبان عربى قرار گرفت و ازاينرو افكار عمومى به جنبو جوش افتاد و طبعاً بازار مذاهب گوناگون رونق گرفت، يكى از مسلكهايى كه در ميان مسلمين جايگاهى براى خود باز كرد همين مسلك «تصوّف» بود و تدريجاً بر اثر عواملى پيروانى پيدا كرد و بهخصوص در ميان اهل تسنّن پيروان بيشترى براى آن پيدا شد و سرانجام بساط خود را در ميان «اماميه» هم گسترد و جمعى را به خود مشغول ساخت.
به گواهى پارهاى از اخبار، اوّل كسى كه بذر اين مسلك را در سرزمين اسلام پاشيد، ابوهاشم كوفى بود. در كتاب حديقة الشيعه از امام حسن عسكرى عليه السلام روايت شده است كه فرمود: «
انَّهُ كانَ فاسِدَ العَقيدَةِ جِدّاً وَ هُوَ الَّذي ابتَدَعَ مَذهَباً يُقالُ لَهُ «التَّصَوُّفُ
» وَجَعَلَهُ مَقَرّاً لِعَقيدَتِهِ الخَبيثَةِ
؛ او مردى فاسدالعقيده بود و همان كسى
استكه مذهبى بهنام تصوّف اختراعكرد وآنرا قرارگاه عقيده ناپاكخودساخت».(1)از جمله ادلّهاى كه پيدايى اين مسلك را در قرن دوم هجرى تأييد مىكند روايتى است كه در همان كتاب از امام صادق عليه السلام نقل شده: «يكى از ياران آن حضرت خدمتش عرض كرد در اين ايّام گروهى پيدا شدهاند به نام صوفيّه، درباره آنها چه مىفرماييد؟ فرمود: ايشان دشمنان ما هستند كسانى كه به آنها تمايل پيدا كنند از ايشان خواهند بود و با آنها محشور مىشوند. به همين زودىها گروهى از اظهار محبّتكنندگان به ما تمايل و شباهت به آنها پيدا مىكنند و خود را به القاب آنها ملّقب مىسازند و سخنان آنها را تأويل مىكنند. كسانى كه مايل به آنها شوند از ما نيستند و ما از ايشان بيزاريم و كسانى كه سخنان ايشان را رد و انكار كنند مانند كسانىاند كه در خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با كفّار نبرد كنند».
مؤيّد ديگر اينكه احاديثى كه در مذمّت صوفيّه و انتقاد از روش آنان وارد شده، نوعاً از حضرت امام صادق عليه السلام به بعد است.
در برخى اخبار تصريح شده كه اگر دوستداران ائمّه عليهم السلام به آنها تمايل پيدا كنند ايشان از آنها بيزار خواهند بود و حتّى در يكى از آنها آمده كه پس از آنكه امام هادى عليه السلام مذمّت فراوانى از صوفيّه كرد، يكى از ياران آن حضرت گفت: اگرچه آن صوفى معترف به حقّ شما باشد؟ حضرت مانند خشمناك به او نگاه كرد و فرمود: اين سخن را بگذار! كسى كه به حقوق ما معترف باشد راهى را كه سبب آزردن ماست نمىپيمايد. تا آنجا كه فرمود: «
وَالصُّوفيَّةُ كُلُّهُم مِن مُخالِفينا وَطَريقَتُهُم مُغايِرَةٌ لِطَريقَتِنا
؛ صوفيان همگى از مخالفان ما هستند و راه آنها از راه ما جداست».(2)مورّخان تصريح كردهاند كه پيش از زمان مذكور اسم و رسمى از تصوّف و صوفى در ميان مسلمانان نبود و اگر احياناً لفظ «صوفى» در كلمات برخى پيشينيان ديده شود دليل بر وجود اين مسلك در صدر اسلام نيست، زيرا عرب
اين لفظ را بر «پشمينهپوش» اطلاق مىكند. مثلًا از حسن بصرى نقل كردهاند كه گفت: «رَأيتُ صُوفِيّاً فيالطَّوافِ وَاعطَيتُهُ شَيئاً فَلَم يَأخُذْهُ؛ مرد پشمينهپوشى را هنگام طواف ديدم و چيزى به او دادم، نگرفت».
البتّه كسى نگفته است لفظ صوف و صوفى در زمان امام صادق عليه السلام پيدا شده و قبلًا در بين عرب نبوده تا اينكه به اينگونه سخنان استدلال كنند، بلكه منظور اين است كه گروهى خاص كه به اين نام معروف باشند در آن ايّام نبوده است.
و سخنى كه از حسن بصرى نقل شده كوچكترين دلالتى بر اين موضوع ندارد.
از آنجا كه اينگونه مسلكها در هر محيطى وارد شود از روى قانون «تبعيّت از محيط» رنگ آن محيط را به خود مىگيرد، طرفداران تصوّف بهزودى آب و رنگ اسلامى به آن دادند و بخشى از فرهنگ و دستورهاى اسلامى را به آن آميختند و براى وفق دادن اعتقادات خود با عقايد و احكام اسلامى دست به آيات و اخبارى زدند كه بسيارى از آنها از سنخ متشابهات قرآن و اخبار بود و در نهايت آن، زهّاد صدر اوّل و جمعى ديگر از معروفين و مشاهير اصحاب از قبيل سلمان و ابوذر را جزءِ خود دانسته و حتّى «خرفه» را به علىّ بن ابىطالب رساندند، در صورتى كه هيچكدام اساس نداشت.
امروز هم براى حفظ ارتباط خود با بزرگان صدر اسلام، سلسله مشايخى كه هيچ سندى براى آن در دست نيست، ترتيب داده و به فعّاليّت مشغولند. ولى چون اصولًا طرز تفكّر و تربيت اسلامى با هرگونه دستهبندى در داخل اسلام سازش نداشت، به علاوه تطبيق تمام اصول تصوّف بر عقايد و احكام اسلامى ميسّر نبود، لذا با همه اين كوششها كار صوفيان چندان بالا نگرفت و از هر سو مورد حمله واقع شدند، امّا به هر حال در هر زمان در گوشه و كنار به اقتضاى زمان و محيط، كموبيش هواخواهانى داشتند.
چون يكى از سرمايه هاى اصلى تصوّف اعمال ذوق و استحسان و به تعبير برخى «عرفانبافى» است و البتّه آن ضوابط معيّن و معيار ثابتى ندارد و همچون موم به هر شكلى بيرون مىآمد، روزبهروز مطالب تازهاى اختراع و بر تصوّف افزوده شد و چيزى نگذشت كه انشعابات بسيارى در اين رشته پديد آمد كه هر كدام روش و عقايد معيّن و جداگانهاى داشتند. كتابها بهخصوص اشعار زيادى در اين باره نوشته و سروده شده و بدان پايه است كه اگر امروز بخواهيم درباره شعب مختلف تصوّف و عقايد عجيب و غريب هر يك گفتوگو كنيم، قطعاً خالى از اشكال نيست و عجيبتر اينكه روزبهروز بر تعداد سلسلههاى آنها افزوده مىشود و هرگاه شيخ طريقت از دنيا مىرود چند شيخ ديگر با چند گرايش و عقيده مختلف جاى او را مىگيرند.
ولى اين پيشامد امرى بود طبيعى چون هر دسته و گروهى كه از معيارها و ضوابط معيّنى استفاده نكند و مانند تصوّف بر روى محور ذوق و استحسان و مكاشفه و خواب دور بزند به همين سرنوشت دچار خواهد شد و اين اختلافات زمينه را براى انحطاط آماده مىسازد.
از سوى ديگر، بر اثر فعّاليّت دانشمندان و علما و فراهم شدن وسايل نشر كتاب و سهولت ارتباطات و عوامل ديگر، چشم و گوشها باز و پرده از روى بسيارى از كارها برداشته شده، در اين هنگام كاخ تصوّف رو به ويرانى گذارد و بازار صوفيان كساد شد. همچنان كه بر اثر ترقّى علوم تجربى، طبيعيّات فلسفه قديم يونان كه عالم را در چهار ديوار «عناصر اربعه» حبس كرده بود و عالم حيات و زندگى را با ميخهاى «أمزجه چهارگانه» به چهار ميخ كشيده بود به سوى اضمحلال رفت، همينطور مسلك تصوّف بر اثر مبارزات علماى بزرگ و روشن شدن اذهان عمومى رو به انحطاط گذارد.
روشنتر بگوييم: امروز روزى نيست كه كسى گفتار شيخ صفىالدين اردبيلى
را كه مىگفت: چهل شبانهروز به يك وضو نماز خواندم (1)باور كند و يا خريدار دعاوى عجيب بايزيد بسطامى باشد كه به او گفتند: فرداى قيامت مردمان در زير لواى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله باشند. گفت: به خدا، «لوائي أعظمُ مِن لواءِ محمّد؛ در آن روز پرچم من از پرچم محمّد بزرگتر است».
يا اينكه كارهاى نادرست حسين بن منصور حلّاج را بشنود و بر آن لبخند نزند، از جمله شيخ عطّار در كتاب تذكرة الأولياء نقل مىكند كه حسين بن منصور حلّاج، دلقى داشت كه بيست سال از بدنش بيرون نياورده بود (خدا مىداند كه چگونه كثافات را از خود دور مىكرد و غسلهاى واجب را انجام مىداده است).
روزى به زور از بدنش بيرون آوردند ديدند كه شپش زده.
او باز نقل مىكند كه حسين بن منصور حلّاج، يك سال در مقابل كعبه در آفتاب ايستاد تا روغن از اعضاى بدنش بر سنگ مىريخت.
اگر كسى حالات بزرگان صوفيّه را در كتابهاى خودشان مطالعه كند نظير اينها را بسيار خواهد ديد. كيست كه امروز اين سخنان را بشنود و طرفداران آن را خرافى و اين عقايد را جزءِ خرافات نداند.
اين جمعيّتى را هم كه مىبينيد ماندهاند براى آن است كه در وضع و روش خود تجديدنظر كرده و مقدارى از عقايد و كردارهاى پيشينيان را از آن حذف كرده و آن را به صورت ديگرى كه تا اندازهاى با وضع افكار عمومى محيط سازگار باشد درآوردهاند.
اگر كسى بخواهد صدق اين سخنان بر او روشن شود كتابهاى پيشينيان صوفيّه از قبيل تذكرة الاولياء، صفوة الصفا و نظاير آنها را كه شرح حال رؤساى صوفيّه است با كتابهاى امروزى آنها مقايسه كند.
وآخر دعوانا أن الحمد للَّهرب العالمين.
1) صفوة الصفا، ص 258.