ghaemiyeh.com
شماره کتابشناسی ملی:ایران84-45968
سرشناسه:صدر، محمد
عنوان و نام پديدآور:تاریخ پس از ظهور/ صدر، محمد؛ سجادیپور، حسن
منشا مقاله:، موعود، ش 48، (آبان 1383): ص 70 - 74.
توصیفگر:ظهور منجی
توصیفگر:محمدبنحسن (عج)، امام دوازدهم
توصیفگر:احادیث
توصیفگر:کتاب تاریخ پس از ظهور
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمۀ مترجم 11
مقدمۀ مؤلف 15
بخش اول: نشانهها و مقدمات ظهور 33
گفتار اول: مبانى كلى ظهور 35
فصل اول: ظهور امام مهدى عليه السّلام و برنامۀ كلى الهى 37
فصل دوم: تأثيرات غيبت كبرى در دوران پس از ظهور 41
فصل سوم: شرايط و نشانههاى ظهور 53
زمان ظهور به اعتبار نشانهها 58
فصل چهارم: نگاه امام مهدى عليه السّلام به هستى، زندگى و قانونگذارى 61
الف) دين امام عليه السّلام 61
ب) مذهبى كه امام عليه السّلام از ميان مذاهب مختلف اسلامى برمىگزيند 68
ج) موضع امام عليه السّلام در برابر نژادپرستى 78
د) نظام حكومتى امام عليه السّلام 84
فصل پنجم: برنامۀ الهى براى دوران پس از ظهور 89
ارتباط دو برنامۀ الهى 92
اصول كلى برنامۀ پس از ظهور 93
مشكلات بر سر راه تأسيس دولت جهانى 95
گفتار دوم: حوادث نزديك به زمان ظهور 101
فصل اول: پديدههاى طبيعى 107
گرفتن خورشيد و ماه 107
هول و هراس و صداى آسمانى 111
ندا 114
بارندگىهاى پىدرپى 122
فصل دوم: نشانههاى اجتماعى 125
الف) دجال و امت اسلامى 125
ب) ارتباط دجال و مسيح عليه السّلام 127
ج) ارتباط دجال و حضرت مهدى عليه السّلام 129
چگونگى مرگ آنها 137
سفيانى 140
نفس زكيّه 153
بخش دوم: حوادث دوران ظهور و برپايى دولت جهانى امام عليه السّلام تا وفات آن حضرت 163
گفتار اول: معناى ظهور و 165
فصل اول: معنا و چگونگى ظهور 169
فصل دوم: زمان ظهور 179
فصل سوم: سخنرانى امام مهدى عليه السّلام در بين ركن و مقام 191
فصل چهارم: ياران امام مهدى عليه السّلام 225
اهميت و جايگاه اصحاب 231
تعداد اصحاب 231
چگونگى ورود اصحاب به مكه 233
مليت و زبان اصحاب 236
مشكل قانونى اقامت در مكه 249
ويژگىهاى ياران امام عليه السّلام از ديدگاه روايات 253
فصل پنجم: دستاوردهاى قيام امام عليه السّلام 261
گفتار دوم: فتح عادلانه جهان 267
فصل اول: نقطه آغازين حركت 269
فصل دوم: گسترۀ حكومت امام مهدى عليه السّلام 275
فصل سوم: ضمانتهاى پيروزى امام مهدى عليه السّلام 283
قسمت اول: ضمانتهاى موجود در دورۀ پيش از ظهور 287
شكست نظامهاى حكومتى 287
ضعف و سستى دولتهاى هم عصر با ظهور 290
جنگ جهانى 291
وجود شمارى كافى از ياران مخلص 296
ويژگىهاى شخص امام عليه السّلام 306
قسمت دوم: ضمانتهاى موجود در دوران پس از ظهور 318
اصل غافلگيرى 318
وحشت و هراس در دل دشمنان 320
ويژگىهاى ديگر ياران امام عليه السّلام 324
عنايت امام عليه السّلام به مشتركات مذاهب اسلامى 324
يارى فرشتگان 327
فلسفه و چرايى يارى فرشتگان 331
فصل چهارم: چگونگى فتح جهان 335
جنگ سفيانى با امام مهدى عليه السّلام 335
ريشهكنى منحرفان 339
زمان اين كشتار فراگير هشت ماه است 352
فتح جهان بدون خونريزى و كشتار 356
فصل پنجم: موضعگيرى افراد در برابر امام عليه السّلام 361
واكنشهاى منفى 361
واكنشهاى مثبت 368
فصل ششم: مدت حكومت امام عليه السّلام 371
گفتار سوم: دولت جهانى مهدوى 381
فصل اول: امر جديد و كتاب جديد 383
فصل دوم: امام مهدى عليه السّلام و مسائل سياسى - اجتماعى پيش از ظهور 393
فصل سوم: ضمانتهايى براى تحقق سريع و عميق عدالت در جهان 401
فصل چهارم: قابليتهاى فرماندهى در ياران امام عليه السّلام 413
فصل پنجم: آزمون امام از ياران خاص و امت اسلامى 435
فصل ششم: روشهاى تربيتى امام مهدى عليه السّلام 455
فصل هفتم: دستاوردهاى امام عليه السّلام در عرصههاى اجتماعى و اقتصادى 463
رفتار شخصى پيشواى دولت عدل جهانى عليه السّلام 471
سياستهاى دولت مهدوى در بخش كشاورزى 474
سياستهاى آن دولت در بخش عمران 475
اهميت بخش معدن در دولت عدل جهانى 477
سياستهاى مالى دولت مهدوى 478
حمايت و پشتيبانى الهى از دولت امام عليه السّلام 483
دستاوردهاى حقوقى، عبادى، فقهى و... در دولت امام مهدى عليه السّلام 487
دلايل پيروى از قضاوت سليمان نبى عليه السّلام 492
دلايل پيروى آن حضرت از قضاوت داود عليه السّلام 493
مرگ ابليس 495
حج در عصر مهدوى 499
دستاوردهاى دولت مهدوى در بخش دانشهاى تجربى 500
فصل هشتم: امام مهدى، مسيح عليهما السّلام و اهل كتاب 509
دو ديدگاه دربارۀ منجى جهان 514
دلايل ديدگاه اول 514
دلايل ديدگاه دوم 514
نقد ديدگاه اول 515
نقد ديدگاه دوم 517
گفتار چهارم: پايان زندگى امام مهدى عليه السّلام 527
بخش سوم: جهان پس از امام مهدى عليه السّلام 537
گفتار اول: ويژگىهاى دولت و جامعه 539
الف) رجعت 541
قرآن كريم و رجعت 547
ب) حكومت اولياى صالح 550
گفتار دوم: برپايى قيامت در زمان انسانهاى تبهكار و شرور 563
كتابنامه 573
پيامآوران وحى الهى در طول تاريخ، همواره بشر را به تحقق عدالت برين در فراخناى زمين وعده دادهاند و خاتم سلسله رسولان و اوصياى پاكش عليهم السّلام، دور نمايى از وضع موعودى را كه در انتظار بشر است، ترسيم نمودهاند. در آموزههاى دين مبين اسلام، فضاى دوران پس از ظهور، بهشتى جانفزاست كه از آسمان و زمينش، دروازههاى بركات الهى گشوده است. ظهور مهدى موعود عليه السّلام كه گشايش كار جهانيان و ميراث برى مستضعفان را به دنبال دارد، شاه بيت آفرينش انسان و نقطۀ پايانى است بر همه ناراستى و نادرستىها.
در اين ميان امّا، حفظ وضع موجود، حربه شيطان و دعوت به آرميدن در بيت مظلم نفس، شعار آن راندۀ لعين است. كافركيشان زورگوى روزگار ما نيز كه رئوس شياطين در اين دنياى مدرناند، با فرو كوفتن احساسات آرمانخواهانه ملتهاى آزاده و به ويژه مسلمانان، چنين وانمود كردهاند كه تاريخ بشر با تحقق تمدن غربى به كمال نهايى خويش نايل گشته و ديگر هيچ سرّ مگو و وضع موعودى باقى نمانده، و اين تمدن در كليت خويش پاسخگوى همه نيازهاى پيدا و پنهان آدمى است.
امّا هرگز اين ادعا نتوانسته است چهره زشت و فريبكار تمدن مغرب زمين را كه طغيان و ستم جوهره اصلى اوست، فروپوشد. نابسامانىهاى فرهنگى و اجتماعى در جامعه سكولار غرب كه هم چون دملى چركين، هر روزه بيش از پيش سرباز مىكند و تعفن آن مشام جهانيان را مىآزارد جايى براى اين ادعا باقى نمىگذارد.
به راستى اضطرارى كه اينك اكثريت مردم جهان در بند آن گرفتار آمدهاند چسان رفع خواهد شد؟ كجاست كوكب هدايتى تا در اين شب سياه از گوشهاى سر برون آرد و راه مقصود را بنماياند؟ ناگفته پيداست در اين اوضاع وا نفسا سخن گفتن از موعود منتظر حضرت حجة بن الحسن العسكرى - ارواحنا فداه - تا چه مايه جذاب و شوق برانگيز خواهد بود. آرى «گفتگو از امام عصر عليه السّلام و انتظار ظهور مقدس او، گفتوگو از تاريخ فردا و تبرى جستن از تاريخ سراسر دورى غرب از
ساحت عبوديت پروردگار است.»
در اين ميان سخن از «تاريخ پس ظهور» از جايگاه ويژهاى برخوردار است. پرداختن به اين تاريخ به همان اندازه كه جالب توجه، مهم و درسآموز است، به همان اندازه نيز پرچالش و آكنده از نادانستههاست؛ زيرا تنها منبع فهم آن، روايات اسلامى است كه تنها به گشودن روزنهاى محدود در برابر ديدگان ما بسنده كرده و فقط خطوطى كلى از بهشت پس از ظهور را ترسيم نموده است.
اين روايات در بيشتر موارد داراى مشكلاتى از قبيل: نمادين و رمزى بودن، كلى گويى، وجود گسست در نقل زنجيره حوادث و... مىباشد. از اين رو در طول قرون گذشته، عالمانى كه در زمينه ظهور و رويدادهاى پس از آن قلم زدهاند، جز ثبت و ضبط روايات تقريبا كار ديگرى نكردهاند؛ چه رسد بدان كه كتابى مستقل در اين باب بنگارند و به نقل و تحليل روايات بپردازند.
كتاب تاريخ ما بعد از الظهور نوشته شهيد سيد محمّد صدر كه اينك ترجمه آن فراروى خوانندگان گرامى قرار دارد، كوششى است عالمانه در اين راستا. اين كتاب، سومين مجلد از مجموعه چهار جلدى موسوعة الامام المهدى عليه السّلام مىباشد كه در بهار جوانى مؤلف شهيدش به رشته تحرير در آمده است. از ويژگىهاى اين مجموعه مىتوان به دستهبندى منظم روايات معتبر و مورد اتفاق و متواتر بين شيعه و سنى، بحث و بررسى دربارۀ آنها و افزودن تأويلات و تصحيحات جديد اشاره كرد. مؤلف شهيد در بررسى زندگى حضرت صاحب الامر عليه السّلام به سيره عملى، جنبههاى تاريخى و تحولات اجتماعى و سياسى تأثيرگذار نيز توجهى ويژه داشته است. همچنين سعى نموده كه مطالب صرفا جنبه نقلى پيدا نكند بلكه در چشماندازى منطقى و عقلى و قابل اثبات و پذيرش، از حيث تاريخى هم مورد توجه و پژوهش قرار گيرد.
ويژگىهاى ياد شده موجب گرديد كه آيتاللّه شهيد سيد محمّد باقر صدر در پايان مقالهاى كه به عنوان ديباچه بر اين مجموعه نگاشته، چنين بنويسد: «اينك ماييم و مجموعه گرانقدرى در ارتباط با امام مهدى عليه السّلام كه يكى از فرزندان [معنوى] و شاگردان بسيار گراميمان علامه محقق سيد محمّد صدر آن را نگاشته است. اين مجموعهاى است كه تاكنون در طول تاريخ نوشتههاى شيعى مربوط به امام مهدى عليه السّلام از لحاظ جامعيت و شمول، مانندى براى آن وجود نداشته است(1).»
1) . ر. ك: كتاب ماه دين، شهريور 1383.
عالم شهيد سيد محمّد صدر، از چهرههاى درخشان خاندان صدر است. او از يازدهسالگى به تحصيل دروس حوزوى پرداخت و مقدمات را نزد پدر ارجمندش، سيد ابو طالب رفاعى و شيخ حسن عاملى فرا گرفت. سپس وارد دانشكده فقه نجف شد و در فلسفه، اصول و فقه نزد شيخ محمّد رضا مظفر، سيد محمّد تقى حكيم و شيخ محمّد تقى ايروانى تلمذ نمود. در اين دانشكده دروس غير حوزوى هم چون زبان انگليسى، جامعهشناسى، روانشناسى و تاريخ نيز تدريس مىشد كه وى به آموختن آنها همت گماشت. پس از دانش آموختگى از اين دانشكده به فراگيرى كفايه و مكاسب پرداخت. كفايه را نزد پسر عموى پدر خود، شهيد سيد محمّد باقر صدر و مكاسب را نزد سيد محمّد تقى حكيم و شيخ صدرا باكويى فرا گرفت. آنگاه از درس خارج مراجع بزرگ نجف، آيتاللّه خويى، امام خمينى، شهيد سيد محمّد باقر صدر و آيتاللّه سيد محسن حكيم بهرهمند گرديد و در 37 سالگى به دريافت گواهى اجتهاد از آيتاللّه شهيد سيد محمّد باقر صدر نايل آمد. همچنين وى از برخى عالمان بزرگ هم چون شيخ آقا بزرگ تهرانى و شيخ مرتضى آل ياسين صاحب اجازه روايت بود.
ايشان داراى آثار بسيارى است كه ذكر همه آنها در اين مختصر نمىگنجد؛ برخى از آنها عبارتند از:
دورة كاملة فى علم الاصول (تقريرات خارج اصول آيتاللّه خويى).
بحث المكاسب الاستدلالى (تقريرات خارج فقه امام خمينى)
فقه الاخلاق.
منّة المنّان فى الدفاع عن القرآن.
نظرات اسلامية فى اعلان حقوق الانسان.
القانون الاسلامى: وجوده، صعوباته و منهجه.
ما وراء الفقه.
بحث حول الرجعة.
كلمة فى البداء.
منهج الصالحين.
أضواء على ثورة الحسين عليه السّلام.
فلسفة الحج و مصالحه فى الاسلام.
آن عالم جليل القدر در واپسين روزهاى زندگى به منظور اعتراض به جنايات رژيم بعثى عراق، كفنپوش به قصد اقامه نماز جمعه به سمت مسجد كوفه كه به دستور طاغوت عراق درهاى آن بسته شده بود به راه افتاد. او موفق شد درهاى مسجد را بگشايد و نماز جمعه را با حضور مردم اقامه نمايد. رژيم بعثى كه از اين حركت انقلابى به خشم آمده بود، سرانجام در سىام بهمن 1377 خودرو حامل ايشان را مورد حمله قرار داد و آن بزرگوار و دو فرزندش را به شهادت رسانيد. روحش شاد و منزل و مأوايش در نزد اجداد طاهرينش باد.
براى آشنايى با مباحث اين كتاب و زاويه نگاه مؤلف، مقدمۀ آن گوياست و در اينجا به همين مقدار بسنده مىنماييم كه وى در برخى مسائل هم چون: معجزه، رجعت و حكومت اولياى صالح داراى ديدگاه خاصى است؛ كه بر خواننده فهيم پوشيده نخواهد ماند. همچنين در برخى مواضع كتاب از تأثير غيبت در تكامل رهبرى امام عليه السّلام و تجربه تاريخى ايشان سخن رفته است كه جدّا محل تأمل است زيرا حضرت بقية الله عليه السّلام كه به مدد الهى حكومت برپا مىكند، لذا افقى و الا و برتر از انسانهاى عادى به مسائل مىنگرد و ولايت او كه جلوه ولايت الهى است، نسبتى با تجربه تاريخى ندارد.
در پايان درود و سلام مىفرستيم بر آن قائم منتظر و عدل همه جا گستر؛ بر بهار زندگى انسان و طراوت روزگاران؛ بر آن كه خدا به امتها آمدنش را نويد داده است تا به دست او همه را پيرو يك دين سازد، و طرح اتفاق در همه جهان در اندازد.
حسن سجادىپور پانزدهم شعبان المعظم 1426 29 شهريور 1384
شايد عجيب به نظر رسد كه پژوهندهاى با پرداختن به مسائل فراطبيعى بخواهد تاريخ آينده جهان را در سطورى چند بنگارد. در نظر بسيارى از مردم، اين تاريخ چيزى فراتر از نقل مجموعهاى از پيشبينىهاى بىپايه و اساس نيست. و چه چيزى بدتر از اين كه پيشبينىهاى آن پژوهنده، دروغ از آب در آيد و سستى انديشههايش برملا گردد.
(2) در اين صورت شايد بهتر باشد از چنين كارى صرف نظر نموده، زنجيره حوادث روزگار را به دست سرنوشت بسپارد و گمان مبرد كه مىتواند از وقايع آينده پرده بردارد و يا به عالم غيب نظر افكند.
(3) از سويى ديگر اين امكان نيز وجود دارد كه يأس و نااميدى از فراچنگ آمدن وقايع آينده را از فكر و ذهن زدود و در راه شناخت آن، با جديّت قدم برداشت. اين تلاش اگر چه در حقيقت روايتگر وقايعى است ناآمده كه تنها «آينده» مىتواند آن را آشكار سازد، ولى هرگز مدعى شناخت عالم غيب نيست؛ هم چنان كه پيشبينى صرفى كه پايه و اساسى هم ندارد، نيست.
براى توضيح بيشتر اين ديدگاه، آن را از جهات زير بررسى مىكنيم:
الف) اهميت موضوع.
ب) روش استدلال.
ج) مشكلات موجود در اين مبحث.
د) راههاى برون رفت از اين مشكلات.
(4)
اهميت اين موضوع (تاريخ آينده جهان)، وامدار اهميت بحث دربارۀ امام مهدى عليه السّلام مىباشد؛ زيرا اين تاريخ يكى از شاخههاى مباحث مهدويت است.
اساس شكلگيرى انديشۀ مهدويت چنان است كه امام مهدى عليه السّلام يگانه مصلح جهان در روزگاران آينده مىباشد. و هموست كه بساط ستم را برمىچيند و طومار تاريكى را در هم مىپيچد و نور و سرور را به اهل زمين ارزانى مىدارد. در نتيجه رواست كه براى شناخت رفتارها و اقدامات اين مصلح بزرگ در «روز موعود» و نيز روشها و سياستهايش در تدبير و رهبرى قيام جهانى،
مشتاقانه قدم برداريم.
اينجا دهها پرسش در برابر ما و هر كسى كه با زندگى پيچيده و مدرن عصر جديد مواجه است، خودنمايى مىكند.
آيا امام مهدى عليه السّلام همين تشكيلات و نظم جهانى را با همه قلمروهاى متفاوتش خواهد پذيرفت يا آن كه او براى جهان چهرۀ ديگرى را ترسيم خواهد نمود و از نو عالمى ديگر خواهد ساخت؟
هرگاه اين بررسىها بتواند برخى از گرههاى بحث را بگشايد و به تعدادى از اين پرسشها پاسخ دهد، ما به خواستۀ خويش رسيدهايم.
(2) در اين صورت، سخن از تاريخ پس از ظهور، يعنى: 1 - آگاه شدن از روز اصلاح جهان به دست امام منتظر عليه السّلام و اين نيز يعنى پرداختن به نتايج نهايى كه انديشه مهدويت، عهدهدار تحقق بخشيدن به آنهاست؛ 2 - شرح و تبيين زندگى انسان آرمانى اسلام در آينده درخشانى كه در انتظار اوست.
(3) ايمان و باور ويژه به نظريه مهدويت - هم چون اعتقاد شيعه به غيبت طولانى مهدى موعود عليه السّلام - پيش شرط مطالعه و پژوهش در اين تاريخ نيست؛ زيرا مىتوان تصور نمود امام عليه السّلام به وظايف خود پس از ظهور عمل كند، چه پيش از آن غايب بوده باشد و چه نباشد.(1)از اين رو ثمرات اين بحث شامل همۀ مسلمانانى مىشود كه به انديشه مهدويت به شكل عام ايمان دارند؛ بلكه حتى نسبت به غير مسلمانانى كه منتظر منجى جهانىاند، تأثير قابل ملاحظهاى دارد.
(4) از زاويهاى ديگر، اهميت بحث در آنجا آشكار مىشود كه تلاش كنيم هر آنچه در مورد حوادث و رويدادهاى روز ظهور و پس از آن گفته شده يا مىشود از افسانهها و خرافات پاكسازى شود.
هم چنين كوشش نماييم تنها به مطالبى كه با دليل به اثبات رسيده اكتفا و سخنان بىپايه و اساس را ردّ كنيم.
(5) همچنين ثمره اين بحث در ارتباط محكم بين روز موعود و اهداف بزرگى كه عالم و آدم براى آن آفريد شده است آشكار مىگردد؛ همان اهدافى كه كاروان انبيا، اوليا، شهدا و همه مصلحان تاريخ، موظف به حركت در آن مسير بودهاند.
(6) پس از اين روشن خواهد شد كه روز ظهور، يك رويداد تصادفى و غير منتظره و يا يك تقدير كور و بدون برنامه قبلى نيست، بلكه نتيجه طبيعى ارادۀ پروردگار در برنامه كلى خويش است كه پيامبران در زمينهسازى آن مشاركت كرده و به خاطر آن، اديان الهى را تبليغ نموده و در راهش فداكارى و جانفشانى كردهاند.
(7) ثمره ديگر بحث آن است كه شخص پس از آگاهى از آن مىتواند در مورد ويژگىهاى امامد.
1) . اين صرفا يك فرض است وگرنه همان طور كه در تاريخ الغيبة الكبرى (ص 501 به بعد) گفته و استدلال آوردهايم، غيبت طولانى امام عصر عليه السّلام در تكامل رهبرى ايشان و اقدامات عدالت محور آن حضرت در روز موعود، تأثيرگذار مىباشد.
مهدى عليه السّلام و اقداماتش در عصر ظهور به اندازۀ كافى بينديشد و دريابد كه آيا آن كه ادعاى مهدويت دارد، همان مهدى موعود و رهبر قيام جهانى است يا مردى دروغگو و باطلانديش.
ممكن است كسى در طول زندگى يا در مطالعات تاريخىاش، با ادّعاهاى متعدد مهدويت روبرو شود؛ در اين صورت اگر اين شخص از كسانى باشد كه انديشۀ مهدويت را به طور كلى و اجمالى قبول دارد و نه دقيق و جزء به جزء، در ابتداى امر در مىماند كه آن ادّعا را راست بپندارد و يا دروغ؛ در نتيجه نخواهد دانست كه آيا او همان مهدى منتظر است يا خير.
(2) اگر چه انديشۀ اسلامى مىتواند اين مشكل را از طريق برهان كلامى حلّ كند ولى ما با گذر از اين شيوه مىتوانيم آن را از راه استدلال تاريخى حلّ نماييم. اين امر با تلاش براى تطبيق ويژگىهايى كه از نظر تاريخى براى امام عليه السّلام ثابت شده بر كسى كه ادعاى مهدويت دارد، امكانپذير است. در نتيجه اگر آن ويژگىها بر او منطبق گرديد، وى مهدى موعود است.
(3) حقا جاى تأسف است كسى مهدى موعود باشد امّا افراد نتوانند او را بشناسند يا كسى به دروغ ادّعاى مهدويت بكند ولى ديگران نتوانند دروغگو بودنش را دريابند، و با پيروى از او به بيراهه كشيده شوند.
(4) در نتيجه بايد هر فردى، محك و معيارى عقيدتى و ملاك و ميزانى تاريخى داشته باشد تا بتواند به وسيله آن حق را از باطل تشخيص دهد. اسلام هر دو معيار عقيدتى و تاريخى را در اختيار ما قرار داده است امّا آنچه كه محلّ بحث ماست، همان معيار و ميزان تاريخى است.
اينها برخى از ثمرات اين بحث است كه به دليل اهميت به سزاى آن، شايسته است به عنوان شاخهاى از معارف اسلامى و رشتهاى از رشتههاى علوم انسانى مطرح گردد.
(5)
روش استدلال در اين مباحث، تابعى است از نتايجى كه مىخواهيم به آنها برسيم. ما بايد با شناخت نتايج و نيز موارد نياز به آنها، استدلالهايى متناسب با آن را سامان دهيم.
در زير تقسيمات سهگانهاى را براى آن نتايج مىآوريم:
(6) الف) تقسيم از نظر جهتگيرى انديشه مهدويت؛ يعنى مشخص كردن مصلح منتظر در نظر فرد.
در اينجا سه رويكرد وجود دارد:
مصلح منتظرى كه غير مسلمانان (مسيحيان، يهوديان، هندوان و...) با وجود اختلافشان در مورد شخص او و ويژگىهايش، بدان معتقدند.
مصلح منتظرى كه همه مسلمانان باورش دارند. لقب او مهدى است؛ در زمان خويش به دنيا مىآيد و زمين را از عدل و داد مىآكند همان طور كه از ستم و بيداد پر شده باشد.
مصلح منتظرى كه اماميه چشم به راه اويند؛ او محمّد بن الحسن بن على عليه السّلام امام غايبى است كه
ظهور خواهد كرد و زمين را از قسط و عدل لبريز مىنمايد هم چنان كه از ستم و جور آكنده شده باشد.
اين سه رويكرد در جوهر خويش يكى است و اشاره به مفهومى واحد دارد كه در برنامۀ كلى الهى مندرج است؛ اديان گذشته به آن بشارت دادهاند و اسلام آن را تأييد كرده است. البته اين اختلافها ناشى از شرايط خاصى است كه نوعى ارتباط با تربيت فكرى بشر دارد.(1)
به هر روى شايسته است در استدلال بر وقايع آينده، از اصول مشترك و مسلّم در بين اين سه رويكرد بهره ببريم تا سخن ما براى آنها تا حد امكان، قابل قبول باشد. هر چند تا حد زيادى، شناخت اصول مشتركى كه بيانگر مفهوم كلى مهدويت باشد، مشكل مىباشد و اين به دليل عدم توافق بر امور مشتركى است كه بتوان بحث را از آنجا آغاز كرد.
(2) با اين حساب، بررسى همه جزئيات حوادث روز موعود و اقداماتى كه پيشواى منتظر به آن دست خواهد زد، نشدنى است ولى در نهايت آنچه به طور اجمال مىتوان شناخت و بر آن توافق كرد، «اجراى عدالت در زمين» است.
آرى، اگر فقط به ديدگاه يهود و مسيحيت و اسلام در مورد مصلح منتظر بسنده كنيم، مىتوان از برخى اصول مشترك و مورد توافق آغاز كرد و به بعضى جزئيات وقايع روز موعود نيز رسيد؛ مانند آن كه در احاديث اسلامى آمده است: در آن روز، مسيح عليه السّلام از آسمان فرود مىآيد.
(3) اما از رهگذر رويكرد دوم و سوم مىتوان به جزئيات حوادث روز موعود، استدلال نمود و به اصول مشترك بسيارى دست يافت. در اين استدلالها، منبع مورد توافق آيات قرآن كريم است كه وعدۀ روزى را داده كه اسلام عدالت محور، پياده خواهد شد و نيز رواياتى كه مورد پذيرش اماميه و غير اماميه است.
(4) گفتنى است اخبار اماميه، بسيار بيشتر از روايات غير اماميه، به نقل حوادث پس از ظهور پرداخته است. به ويژه آنجا كه از امام مهدى عليه السّلام و ياران و اقدامات آن حضرت ياد مىكند. گرچه در اخبار غير اماميه هم در مورد مسيح عليه السّلام، دجال و نشانههاى قيامت فراوان سخن رفته است.
(5) ب) تقسيم از لحاظ محدودۀ حوادثى كه به دنبال دستيابى به آن و اثبات تاريخىاش هستيم. اگر در پى كليات و نيز جزئيات تاريخ پس از ظهور و ذكر وقايع آن و سخنان افراد شاخص آن دوره باشيم، بايد گفت اين خواستهاى است غير ممكن كه فراراهش بن بست قرار دارد؛ زيرا در زنجيرۀ اخبار تاريخ پس از ظهور، حلقههاى فراوانى مفقود مىباشد.
اينك اما پرداختن به آن جزئيات، نه اهميتى دارد و نه مصلحتى و تنها آينده است كه ظرف تحقق آن مىباشد و خداوند بر ايجاد آن تواناست.
بدين ترتيب تحقق هر يك از نتايج بحث از تاريخ پس از ظهور، منوط به تبيين اين قبيل جزئياتل.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، تاريخ الغيبة الكبرى، ص 251 تا آخر فصل.
نيست بلكه تنها شناخت انديشههاى كلى و وقايع مهم در آن دوره كه در روايات آمده، به صورتى كه بتوان آن را از لحاظ تاريخى اثبات نمود، كفايت مىكند.
از اين رو نمىتوان از پژوهشگر تاريخ پس از ظهور، انتظار داشت كه بيش از اين وارد جزئيات شود؛ زيرا به مقتضاى نوع كار و منابعى كه در دسترس اوست، تنها مىتواند به انديشههاى كلّى و وقايع مهم بپردازد.
ج) تقسيم از جهت آنچه ما از لحاظ اثبات تاريخى به دنبال آن هستيم. گاهى ما در پى حصول اطمينان از وجود حادثۀ مشخصى هستيم و گاهى نيز به روايات معمولى براى اثبات آن حادثه معين بسنده مىنماييم.
از اين روى براى ما دو موضع وجود دارد:
(2) موضع اول: هنگامى است كه بخواهيم از وجود حادثۀ معينى كه زمان وقوع آن پس از ظهور است، اطمينان حاصل كنيم. در اين صورت مىتوان به منابع زير تكيه نمود:
ظواهر برخى از آيات قرآن كريم كه به روشنى بر ويژگىهاى عدالت اسلامى و خيراتى كه در صورت پياده شدن احكام اسلامى به بشريت مىرسد، دلالت مىكند.
روايات متعددى كه همگى يك حادثه معيّن را نقل مىكنند به طورى كه يكى بر ديگرى قرينه است و آن را تصديق مىكند و در مجموع، موجب اثبات تاريخى مىباشد.
اخبارى كه شيعه و سنّى روايت كردهاند به شرط آن كه بر نقل يك حادثه معيّن توافق داشته باشند. هر چند تعداد اين روايات كم است ولى براى اثبات آن حادثه معيّن، كافى مىباشد.
شرايط روايت و راويان در هر مذهبى، ويژه همان مذهب است و همين امر موجب اختلاف در نقل روايات مىشود؛ در نتيجه هرگاه آنها بر نقل مضمون خبرى واحد توافق نمايند، تا حدّ بسيار زيادى از خطا و اشتباه دور خواهيم ماند.
مانند اخبارى كه مىگويد امام مهدى عليه السّلام اسلام را همان طور كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آورده، پياده خواهد نمود.
در نتيجه، اين روايت و امثال آن مطابق نظر اسلام مىباشد كه آموزههايش تا پايان زندگى بشر ماندگار است.
(3) حال اگر اين قواعد در محل خودش اثبات شود، بر اساس آن مىتوان به نتايجى رسيد. مانند قاعدهاى كه صدور حكم قضايى را تنها پس از استماع سخن شهود و ارائه ادله جايز مىداند كه بر اين اساس، رواياتى كه مىگويد: «امام مهدى عليه السّلام بدون استماع سخن شهود و ارائه ادلّه، قضاوت مىكند»، ردّ مىشود. هم چنان كه توضيح آن خواهد آمد.
در نتيجه هرگاه منابع فوق به همراه نتايجش گرد هم آيند، طرح كلى ما دربارۀ تاريخ پس از ظهور
كامل مىگردد و بدين وسيله خواهيم توانست هر آنچه را كه در عصر ظهور، مهم و قابل توجه است اثبات نماييم.
نهايتا بخشى از جزئيات حوادث روز موعود باقى مىماند كه در موضع دوم اثبات مىشود؛ زيرا منابع پيش گفته در موضع اول، از اثبات اين جزئيات ناتوانند.
موضع دوم: هنگامى است كه بخواهيم براى اثبات يك مسأله تاريخى به طور معمول به خبر واحد بسنده كنيم. اين همان راهى است كه براى فهم شمارى از جزئيات حوادث به آن نيازمنديم؛(1)گرچه ارزش اين اثبات، بيشتر از ارزش خبر واحد نخواهد بود.
بر اين مبنا خواهيم توانست، برخى منابع را بپذيريم و برخى ديگر را ردّ نماييم.
منابعى كه آنها را مىپذيريم عبارتند از:
خبر واحدى كه قرينههاى اندكى آن را تأييد مىكند، يا وجود دو روايت با يك مضمون، يا وجود دو سند براى يك روايت كه يكى از آن دو قرينهاى است بر درستى ديگرى.
خبر واحدى كه معمولا در فقه پذيرفته مىشود يعنى خبرى كه از طريق عدهاى از راويان مورد وثوق، به نخستين راوى مىرسد و در نتيجه مىتوان آن را به لحاظ موضع دوم، اثباتى كافى به حساب آورد، حتى اگر قرينهاى هم بر درستى آن وجود نداشته باشد.
(2)و اما منابعى كه آنها را نمىپذيريم:
خبرى كه اصول كلى اسلامى آن را ردّ مىكند، خواه خبر واحد باشد و خواه خبر غير واحد؛ خواه بر گرفته از كتاب باشد، خواه بر آمده از سنّت و خواه از غير آن دو.
خبرى كه برايش معارضى يافت شود و اين هنگامى است كه دو خبر، يك واقعه را به دو صورت متفاوت و يا متضاد نقل كرده باشند.
در اين گونه موارد اگر يكى از آن دو، بر ديگرى رجحان داشته باشد (مثلا مستفيض باشد يا با اصول كلى اسلام يا شواهد ديگر موافق باشد) آن را مىپذيريم و ديگرى را رها مىكنيم و اگر در هيچ يك از آن دو رجحانى نباشد، هر دو خبر از ارزش اثباتگرى تاريخى ساقط مىشوند.(2)
(3) با رد اين منابع سهگانه، اخبار روز موعود از هرگونه دست برد، توهم و يا افسانهپردازى پالايشد.
1) . اثباتى كه در تاريخ پس از ظهور (اين كتاب) بدان نيازمنديم با اثباتى كه در تاريخ الغيبة الكبرى (ص 208) بنا نهادهايم، فرق دارد. زيرا اثباتى كه آنجا در نظر داشتيم، بر اساس ردّ هر گونه خبر واحد شكل گرفته بود كه آن را «سختگيرى سندى» نام نهاديم، چه در آنجا به امثال خبر واحد نياز نداشتيم امّا در اين كتاب بدان سخت نيازمنديم؛ زيرا شمارى از حوادث، تنها با خبر واحد نقل شده است و ما براى حفظ زنجيره كلى حوادث به آنها نياز داريم و اين تفاوت، نتايج ملموسى را به دنبال دارد كه پس از اين خواهد آمد.
2) . الصدر، سيد محمّد، تاريخ الغيبة الصغرى؛ ص 28 به بعد و ص 46 به بعد.
مىگردد. بدين ترتيب، منابع مورد اتكاى ما در كمال وضوح و روشنى خواهد بود و مىتوان از آنها براى عرضه تفكر مهدوى در جهان استفاده نمود.
اين مشكلات از جمله اقتضائات مبحث تاريخ پس از ظهور است. در اينجا از مشكلاتى كه به طور كلى به تاريخ غيبت بر مىگردد(1)و نيز مشكلاتى كه به طور خاص به روايات وارده درباره امام مهدى عليه السّلام مربوط مىشود،(2)سخنى نخواهيم گفت؛ زيرا در جاى خود به آنها پرداختهايم. بلكه فقط به طرح مشكلاتى كه مختص به تاريخ پس از ظهور است، بسنده مىكنيم. اين مشكلات گاه در عنوان با آن مشكلات ديگر يكى است ولى از لحاظ ساختار و ارزش متفاوت مىباشد.
اين مشكلات را مىتوان چنين فهرست نمود:
(2) مشكل اول: رمزى بودن روايات نقل شده درباره حوادث آينده در بسيارى از موارد، به ويژه در رواياتى كه به شخص امام عليه السّلام مربوط مىشود؛ مانند اين روايت: «هنگامى كه پرچم او به اهتزاز در آيد، شرق و غرب عالم با نور آن روشن مىشود» يا اين روايت كه: «[امام مهدى عليه السّلام] دست بر سر مردم مىنهد و عقلهاى آنها را كامل مىنمايد» و يا اين حديث كه «پرچمش از پنبه و كتان نيست بلكه برگى از برگهاى [درختان] بهشتى است» و رواياتى از اين قبيل.
مراد اين روايات، حقايق نابى است كه الفاظ آن در معانى متعارف خود، به كار نرفته است.(3)
(3) مشكل دوم: كلّى گويى عمدى در روايات و سكوت دربارۀ برخى سخنان و كارهايى كه پس از ظهور اتفاق خواهد افتاد، به طورى كه معلوم است معصوم عليه السّلام عمدا برخى حقايق دربارۀ محتواى سخنان امام مهدى عليه السّلام را در ابتداى ظهور در مسجد الحرام نياورده است و يا خاموشى روايات دربارۀ مضمون سخنان آن حضرت به هنگام ورود به عراق در مسجد كوفه و هم چنين سكوت آنها در مورد بسيارى از مواعظ امام عليه السّلام و نيز روشهاى آزمايش يارانش؛ بلكه تنها فرمودهاند: «من به آنچه او (امام مهدى عليه السّلام) به مردم مىگويد، داناترم.» اما اين كه امام مهدى عليه السّلام به مردم چه مىگويند، راهى به دانستنش نيست.
مانند اين روايت، رواياتى است كه دربارۀ ياران حضرت وارد شده است. معصوم عليه السّلام مىفرمايد:
«... و من نام آنها و پدرانشان را مىدانم...» ولى از هيچ كدام از آنها نامى نمىبرد.
مشكل سوم: وجود كاستىهايى در روايات و عدم رعايت زنجيره حوادث.
(4) اين اشكال اگر چه ويژه تاريخ پس از ظهور نيست ولى در اين تاريخ، نمود و حضور بيشترى دارد و رعايت زنجيره زمانى شمارى از حوادث، تقريبا ناممكن است. نيز بسيارى از اقدامات مهمى
كه پس از ظهور انجام خواهد گرفت، به طور كلى مسكوت مانده است. گفتنى است هر چه از آغاز ظهور دور مىشويم، وقايع نقل شده در اخبار، كمتر مىشود و گسست در زنجيره روايات افزونتر مىگردد؛ علاوه بر آن كه بيان رمزى و كلّىگويى نيز زياد مىشود.
بدين ترتيب حوادثى كه كمى قبل و بعد از ظهور رخ مىدهد، در حجم فراوانى از روايات به ما رسيده است؛ اما در دورۀ زمانى پس از آن، غير از حوادث پراكنده و سخنان متفرقى كه ترتيبى هم ندارند، حديثى نقل نشده است.
هر چه از زمان ظهور دورتر مىشويم و مثلا به واقعۀ رحلت امام موعود عليه السّلام و يا به جانشين پس از ايشان مىرسيم، روايات بسيار بسيار كمتر مىشوند.
(2) پيامبر اكرم و امامان معصوم عليهم السّلام به چند سبب اين مشكلات سهگانه را به طور عمد در سخنان خود دربارۀ امام مهدى عليه السّلام باقى گذاردهاند كه مهمترين آنها عبارت است از وجود فاصلۀ فكرى و فرهنگى بسيار عميق، بين عصر صدور روايات و دورهاى كه اين روايات دربارۀ آن سخن گفتهاند.
(3) رشد و تعميق انديشه اسلامى در خلال قرنهاى طولانى كه بين اين دو دوره قرار دارد و هم چنين رشد و تكامل بيشتر آن به دست امام مهدى عليه السّلام، موجب گرديده كه درك مسائل زمان ظهور براى مردمى كه در عصر پيامبر و ائمه عليهم السّلام مىزيستهاند، ناممكن شود.
و از اينرو طبق قاعدهاى كه مىگويد: «با مردم به اندازۀ عقلشان سخنگو» مصلحت آن بوده كه معصومين عليهم السّلام از اين مسائل با صراحت سخن نگويند.
(4) مشكل چهارم آنجا ظهور مىكند كه ما بر اساس مذهب خود، روايات را در مسير خاصّى كه مىخواهيم پيش ببريم.
سخن دربارۀ اين مشكل - به حسب اينكه روايات نقل شده، گاه از منابع اهل سنّت است و گاه از منابع اماميه - به دو بخش تقسيم مىشود:
(5) بخش اول: روايات موجود در منابع اهل سنّت؛ مانند: صحاح ششگانه و غير آن. اين روايات نيز كه دربردارندۀ پيشبينى حوادث آينده است خود به چهار دسته، تقسيم مىشود:
(6) 1. رواياتى كه قلمرو وسيعى دارند و جهتگيرىهاى مهم فكرى را نشان مىدهند؛ هم چون فتنه و جنگهايى كه در طول اين تاريخ واقع مىشود و موضعى كه هر فرد مسلمانى بايد در برابر آن داشته باشد؛ دجّال و كارهايش و نيز عيسى بن مريم عليه السّلام و فرود آمدن او از آسمان و جنگهايش با دجّال و يأجوج و مأجوج پس از گشودن سدّى كه در پشت آن زندانى شده بودند و هم چنين مضامينى از اين دست كه حجم فراوانى از روايات حوادث آينده را در بر مىگيرد. البته بخشى از اين روايات به تاريخ غيبت كبرى بر مىگردد و ارتباطى با روز موعود ندارد ولى درباره مواردى كه به تاريخ پس از ظهور بر مىگردد مانند: فرود آمدن مسيح و... بحث خواهيم كرد.
(7) 2. رواياتى كه امام مهدى عليه السّلام را فرزند فاطمه زهرا عليها السّلام معرفى مىكند و با بيان نام و ويژگىهاى
ظاهرى او، وى را پركنندۀ عدل و داد در زمين مىداند. مجموع اين روايات، بيش از حدّ تواتر است و وجود ايشان را به طور قطع ثابت مىكند. ولى در بحث تاريخ پس از ظهور، اين روايات تنها اندكى سودمند مىباشد.
اين دسته از روايات در منابع اهل سنت، مقرون با نام «مهدى» و مسأله ظهور ايشان نيست ولى عقلا و برهانا امكان تحقق مضمون اين روايات، جز در دوران پس از ظهور وجود ندارد.
(2) 4. رواياتى كه با ياد كرد از نام و عنوان «مهدى» به بيان مصالح و نيز برخى ثمرات بزرگى كه بر ظهور امام عليه السّلام مترتّب خواهد شد، پرداختهاند.
بر خلاف صحاح ششگانه، در منابعى هم چون: المسند احمد بن حنبل و المستدرك حاكم و الاربعين حافظ اصفهانى و... اين گونه روايات آمده است. بهترين مثال روايتى است كه در اين منابع با مضمون زير از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است:
اين امّت (امت اسلامى) در روزگار او (امام مهدى عليه السّلام) از نعمتهايى برخوردار مىشود كه هرگز سابقه نداشته است و ساكنان زمين و آسمان از مهدى خشنود خواهند شد.
شمار اين گونه روايات، بسيار است امّا در آنها كلّى گويى و تا حدودى ابهام وجود دارد. اين روايات هر قدر زياد باشد، تنها بخش كوچكى از اقسام چهارگانه روايات اهل سنّت را تشكيل مىدهد.
(3) بخش دوم: روايات موجود در منابع اماميه، كه به نوعى با تاريخ پس از ظهور ارتباط دارند.
رويكرد فكرى حاكم بر اين روايات، قومى و مذهبى است. بدين ترتيب كه امام مهدى عليه السّلام طبق آن نگاه مذهبى، به گفتوگو با مخالفان مىپردازد و به خاطر آن مىجنگد و هم چنين بر آن اساس، امتحانات پيچيدهاى را از ديگران به عمل مىآورد؛ گويى در دنيا به غير از مسلمانان، انسان ديگرى وجود ندارد. آرى، اين سخنى منطقى است كه بگوييم امام مهدى عليه السّلام مسلمانان را برگرد محور «حق» ى كه به آن اعتقاد دارد، جمع خواهد كرد و مردم را بر آن اساس، امتحان خواهد نمود؛ ولى نبايد اين نكته را از نظر دور داشت كه به هر حال تلاش آن حضرت تنها معطوف به مسلمانان نخواهد بود؛ زيرا هم چنان كه پس از اين استدلال خواهيم كرد، دعوت او جهانى است و از سوى ديگر مىدانيم كه جمعيت غير مسلمانان در ابتداى ظهور چندين برابر مسلمانان است و به همان دليل نيز زمين تا آن روز آكنده از ظلم و جور خواهد ماند. در اين صورت نتيجه مىگيريم سعى و تلاش امام عليه السّلام و ياران
خاصش در مورد ساير نقاط جهان، چندين برابر عنايت ايشان به مسلمانان يا دستكم به اندازه آن مىباشد.
اما اين كه سعى و اهتمام ايشان براى مسلمانان، چندين برابر سعى و تلاش ايشان براى غير مسلمانان مىباشد (هم چنان كه منابع اماميه بر آن دلالت دارد) امرى نامفهوم است.
(2) شايد بتوان در روايات براى امثال اين رويكرد فكرى، توجيهات كافى آورد امّا به هر حال اين روايات دربارۀ موضع امام عليه السّلام نسبت به غير مسلمانان، مختصر و سربسته است. مهمترين توجيهى كه ممكن است در اين باره به عمل آورد، اين است كه: اين روايات در واقع بازتابى از شرايط سياسى - اجتماعى زمان صدور آنهاست. البته اين به معناى جعلى بودن آن روايات نيست (زيرا هر روايتى بر طبق روشى كه در جاهاى ديگر بازگفتهايم، منطق خاصّ خودش را دارد.) بلكه مراد آنست كه به دليل شرايط ظالمانه عصر اموى و عباسى كه اصحاب ائمه عليهم السّلام با آن دست به گريبان بودند، در ميان شيعيان چنين انعكاس يافته بود كه امويان و عباسيان، نماينده ساير مذاهب اسلامىاند. از اين رو به مسائل مذهبى، بيش از حدّ واقعى پرداخته مىشد و بدين جهت هواداران ائمه عليهم السّلام بيش از جهات ديگر، نياز داشتند كه به مدد ائمه معصومين عليهم السّلام، روحيه خويش را بالا ببرند. براى اين هدف، راهكارهايى را در نظر گرفتند؛ از جمله: اعلام مواضع امام مهدى عليه السّلام در مورد مسائل مذهبى و سرپوش نهادن بر ساير مواضع و كارهاى ايشان كه ارتباط زيادى با آن مسائل نداشته، هر چند ممكن است در حكومت جهانى آن حضرت از اهميت بالايى نيز برخوردار باشد.
(3) آن روايات، عمق و گسترهاى جهانى داشت و مردم زمان صدور آنها، قادر به فهم كامل آن نبودند و طبق اصل «با مردم به اندازۀ عقلشان سخنگو» امامان معصوم عليهم السّلام نمىتوانستند درباره حكومت جهانى امام مهدى عليه السّلام بيش از اين سخن گويند.
به هر روى، اين مشكل راه حلى ندارد و دربارۀ روابط امام با غير مسلمانان، جز مطالبى بسيار اندك در روايات چيزى نيامده است.
(4) مشكل پنجم: نقص شخص پژوهشگر؛ چون او فقط نماينده يك مرحله از مراحل متعدد رشد و بالندگى انديشه اسلامى است.
براى روشن شدن اين مطلب، نكاتى را در پى مىآوريم:
نكته اول: مفهوم انديشه اسلامى، در دو سطح مستقل قابل طرح است:
(5) سطح اول: انديشه اسلامى به عنوان مجموعهاى از حقايق و قوانين، آن چنان كه خداوند متعال و پيامبر او و ائمه عليهم السّلام آن را معرفى كردهاند. اين همان انديشۀ برتر اسلامى و طرح و برنامۀ كامل و عادلانه براى زندگى انسان است.
(6) سطح دوم: انديشه اسلامى كه عالمان و متفكران مسلمان در طول اعصار مختلف مطرح ساختهاند. اين انديشه كه ريشه در كتاب و سنّت دارد، تا حدّ فراوان برگردان و حكايتى از سطح اول و
بر آمده از آن است.
مقصود اساسى آن است كه بتوان امّت اسلامى را نسل در نسل از طريق تمرين و دقتورزى در سطح دوم - كه نمادى از سطح اول است - در راستاى فهم و اطاعتپذيرى از سطح اول، تربيت كرد.
انديشه اسلامى در سطح دوم خود همواره در راه رشد و تعميق هر چه بيشتر قرار دارد و از اين رو درست است كه گفته شود: هر يك نسل يا چند نسل از امت اسلامى، نماد يك مرحله از مراحل سير انديشه اسلامى است كه همواره در حال رشد و بالندگى مىباشد. و بايد پذيرفت انديشه اسلامى - هم چنان كه بر پژوهشگران اين حوزه، پوشيده نيست - هنوز به كمال خود نرسيده و حتى پارهاى از مسائل وجود دارد كه هرگز به آنها پرداخته نشده است.
نكتۀ دوم: هر انديشمندى به طور طبيعى، فرزند زمانهاى است كه در آن مىزيد و هر چند نبوغ و استعداد فراوانى هم داشته باشد، نمىتواند زمان را درنوردد و مدعى شود كه به سطح اوّل انديشه اسلامى رسيده يا ادعا كند كه او از درجه بيدارى و فرهنگىاى كه نسلهاى آينده اسلامى برخوردار خواهند شد، بهرهمند است؛ همان فرهنگى كه بر اساس كشف اشتباهات گذشته و ترميم كاستىهاى موجود در آن، سرپا مىايستد.
در اين صورت هر پژوهندهاى به عنوان نماد يك مرحله از مراحل رشد انديشه اسلامى، به طور طبيعى و ذاتى داراى اين نقص است كه نمىتواند از سطح خويش فراتر رود. در حالى كه امام مهدى عليه السّلام - با وجود فرهنگها و افكار و قوانينى كه در هنگام ظهورش، همه جا را فرا گرفته - نماد و نمايندۀ سطح اول انديشه اسلامى است و به طور كامل سطح دوم را به سطح اول ارتقا داده و پيوند مىزند؛ هم چنان كه اخبار اماميه بر اين مطلب، تصريح كردهاند و ديگر مذاهب اسلامى هم معترفند كه آن حضرت، اسلام را همان طور كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله عرضه داشته، پياده خواهد نمود.
مشكل از آنجايى سر بر مىآورد كه پژوهندهاى بخواهد به آنچه فراتر از عصر و زمانه خويش است، بينديشد و به شناخت حقيقت فردى كامل و جامعهاى عادلانه دست يابد.
(2) نكته سوم: پس از شناخت كاستىها و مشكلاتى كه در اخبار تاريخ پس از ظهور وجود دارد، بايد آنها را به كمك اصول شناخته شده اسلامى، در چند زمينه زير حل و رفع نماييم:
فهم متون به طور عام.
درك تعبيرات رمزى و تأويلى.
تلاش براى شناخت رويكردهاى عمومى كه امام مهدى عليه السّلام بر آن اساس در دو عرصه اجتماعى و قانونگذارى، حركت خواهند كرد.
ترجيح برخى متون روايى بر برخى ديگر.
... و ساير زمينهها.
پس از بيان اين نكات سهگانه، روشن مىشود كه هر پژوهشگرى به ميزان بهرهمندىاش از
فرهنگ اسلامى و به اندازه رشد انديشه اسلامى در عصر او، خواهد توانست كاستىهاى موجود در روايات را پر سازد؛ ولى امكان ندارد كه وى به عين شرايط و وضعيت موجود در زمان پس از ظهور - با همۀ ژرفا و گسترهاش - برسد؛ به ويژه آن كه در شمارى از روايات آمده است كه امام مهدى عليه السّلام امرى جديد، كتابى جديد و حكومت جديدى را خواهد آورد.
شايد از روشنترين مثالها براى اين موضوع، مطلبى باشد كه محى الدين ابن عربى دربارۀ تاريخ پس از ظهور بيان نموده است. او گمان برده كه امام مهدى عليه السّلام به اصلاح جهان همت مىگمارد در حالى كه نه دستيارانى دارد و نه قانونى [جديد] را خواهد آورد.(1)
در واقع او به اندازۀ سطح تفكر اسلامىاش سخن گفته است و ما اينك كه انديشه اسلامى ژرفاى بيشترى يافته است، آن سخن را در نهايت ناآشنايى و غرابت مىيابيم.
مشكل پنجم تنها در بحث از تاريخ پس از ظهور، چهره مىنمايد وگرنه در تاريخ غيبت صغرى و كبرى، اين مشكل وجود ندارد؛ زيرا آن دو دوره سپرى شده و يا مىشوند و ابعاد و جوانب آنها معلوم است و هر انديشمند اسلامى مىتواند مباحث آنها را سامان دهد؛ ولى تاريخ پس از ظهور چنين نيست؛ زيرا عالمان و پژوهشگران از درك ژرفاى حقيقى آن ناتوانند.
(2)مشكل ششم: هنگام نقد و بررسى رواياتى كه حوادث پس از ظهور را شرح مىدهد، گاه به ذهن خطور مىكند كه آن حوادث بر پايه معجزه استوار مىگردد؛ در حالى كه تصديق آن آسان نيست. از اينرو فهم همهجانبۀ اين احاديث مشكل مىشود. گفتنى است اين مشكل را نمىتوان در فهرست مشكلات واقعى تاريخ پس از ظهور جاى داد؛ زيرا مشكلات پيشين، حقيقتا موجب نقص و كاستى بحث بوده و پژوهشگر را ناچار مىسازند كه واقعيت را بپذيرد اما اين مشكل چنين نيست و در واقع نقطۀ ضعف، در نزد انديشمندانى است كه معجزه را معتبر نمىدانند؛ زيرا در شمار مهمى از آن روايات، به طور كلى به هيچ معجزهاى اشاره نشده است و تنها اقدامات امام مهدى عليه السّلام و دستاوردها و تعداد ياران او و... گزارش شده كه اساسا در آنها از معجزه خبرى نيست.
(3) امّا شايسته است در ميان آن روايات، آنهايى را كه بر معجزه دلالت دارند يك به يك مورد بررسى دقيق قرار داد؛ در نتيجه هر كدام مطابق قانون معجزهات بود،(2) پذيرفته و هر كدام كه از حدود قانون معجزات بيرون بود، رد شود و از صلاحيت اثبات تاريخى ساقط گردد.
بنابراين، مشكل ششم از اهميت قابل توجهى برخوردار نيست و تنها پنج مشكل نخست داراى اهميت مىباشد كه بايد تا حد امكان براى رفع آنها و جلوگيرى از تأثيرات منفىشان، به بررسى و ارائه راه حل پرداخت.7.
هم چنان كه پيش از اين نيز اشاره كرديم، پاسخ قاطع به اين مشكلات به صورت كلى و جزئى توسط پژوهشگرى كه معاصر با دوران ظهور يا پس از آن دوران نيست، امكانپذير نيست.
به همين دليل بهتر است به ناتوانى اين بحث از احاطه به ژرفاى حقيقى روز موعود و جزئيات حوادث آن اعتراف كنيم؛ در نتيجه نهايت تلاش ما اين خواهد بود كه انديشههاى كلّى و اقدامات اساسى در آن زمان را از طريق رواياتى كه به ما رسيده و اصولى كه مىشناسيم، ترسيم نماييم.
بهترين شكل برون رفت از اين مشكلات، اتخاذ دو روش مترتّب بر يكديگر است:
(2) روش اول: رفع و حل مشكلات از طريق اصول كلى برگرفته از قرآن و سنّت. براى اين كار، تمامى رواياتى را كه در منابع اين تاريخ (تاريخ پس از ظهور) وجود دارد بر فهم متعارف از اسلام عرضه مىكنيم. مراد از فهم متعارف از اسلام، همان فهم بر آمده از قرآن و سنّت است كه يا دليلى از آيات و روايات دارد و يا استدلالى عقلى و برهانى.
به مدد اصول زير، مىتوانيم به نتيجههايى قطعى براى حل اين مشكلات دست يابيم:
(3) 1. تلاش براى درك عبارات رمزى موجود در روايات به طورى كه با فهم درست از اسلام هماهنگ باشد. اين در جايى است كه فهم ظواهر اين روايات، اساسا امكان نداشته باشد وگرنه برداشتهاى رمز گونه هم چنان كه در آموزههاى اسلامى ثابت شده است، معمولا مبنايى براى باورهاى نادرست و انحرافى از اسلام مىباشد.
هنگامى كه بين كنار گذاشتن اين روايات و يا تأويل آنها مردد باشيم، تأويل صحيح آنها بهتر است؛ و چرا چنين نباشد در حالى كه مىدانيم استفاده از تعبيرات رمزى و تأويلى در كلام پيامبر و ائمه عليهم السّلام مرسوم و متعارف بوده است، به ويژه كه سخنان آن گراميان از ميزان درك شنوندگان بالاتر بوده است. هم چنان كه در مورد روايات حوادث پس از ظهور، وضع اين چنين است.
(4) 2. سعى در پر كردن فضاهاى خالى و كاستىهاى موجود در اين تاريخ، با عنايت به اين كه مىدانيم امام مهدى عليه السّلام به طور طبيعى پس از ظهور بر اساس اصول كلى اسلامى عمل خواهد نمود؛ هر چند روايات - در نتيجه شرايط خاص - به آن تصريح نكرده باشند.
امّا كاستىهاى فراوانى باقى مىماند كه مىتوانيم همه يا بخشى از آنها را از طريق روش دومى كه به زودى مىآوريم اصلاح نماييم و بدون بهكارگيرى اين روش، ترميم آن نقايص ممكن نخواهد بود. همان طور كه پس از اين خواهد آمد با استفاده از اين دو روش، خواهيم توانست بخش مهمى از آن نقصها را جبران نماييم.
(5) 3. رد هر خبرى كه مخالف نصوص و اصول كلى اسلامى باشد (البته تا وقتى كه مستفيض يا متواتر نباشند.)
دست يابى به برخى امور كه روايات دربارۀ آنها ساكتند و به رويكردهاى كلى دولت جهانى امام عليه السّلام مربوط مىشوند. به اين امور مىتوان پس از رفع مشكل پنجم تا حد امكان دست يافت.
در پرتو اصول كلّى، تلاش براى فهم ارتباط بين حوادثى كه ربط آنها با يكديگر در نقلهايى كه به ما رسيده واضح و روشن نيست؛ يا كوشش براى مرتّب كردن ترتيب زمانى آن حوادث، در صورتى كه آن ترتيب در اخبار لحاظ نشده باشد.
روش دوم: هنگام فقدان اصول كلى، تنها راه رسيدن به نتيجه، ارائه طرحهاى احتمالى است؛ به اين صورت كه دو يا سه احتمال قوىتر در مورد مشكلى كه وجود دارد ارايه گردد. در اين حالت ما باور قطعى به هيچ كدام از آن احتمالات نداريم گرچه در اغلب موارد مىتوانيم با گردآورى قراين، يكى از آنها را ترجيح داده و برگزينيم.
در صورتى كه با كمك اصول كلى نتوانيم به نتيجه برسيم، با اين روش خواهيم توانست به برخى نتايج دست پيدا كرده، باقى مشكلات را حل نماييم.
آرى، تنها دو مطلب باقى مىماند كه تأمل بيشترى را مىطلبد:
اگر بخواهيم به شيوهاى جامع و كامل به مبحث تاريخ پس از ظهور بپردازيم، روا نيست كه صرفا بر اين مطلب تأكيد ورزيم و ديگر جنبههاى آن را رها سازيم.
(2) نكته مهم: پس از قبول اين دسته خبرها كه بر اساس برداشت اماميه از مهدويت، شايستگى اثبات تاريخى را دارند مىتوانيم با دو روش، بر اين رويكرد مذهبى سرپوش بنهيم:
(3) روش اول: هرگاه تلاش كنيم تا كاستىهاى موجود در روايات را ترميم نماييم و بر ارتباط امام مهدى عليه السّلام با مردم و دولتهاى غير مسلمان جهت آمادهسازى آنها براى پيوستن به دولت جهانى استدلال بياوريم، آنگاه خواهيم توانست رويكردهاى كلى و آثار بسيار ارزشمندى را كه بر اين موضوع بار مىشود، درك نماييم و نهايتا دلالتى واقعى از اين گونه اخبار به دست مىدهيم. بىترديد امت اسلامى، رهبرى كاروان بشريت را در مسير عدالت كامل به دست خواهد گرفت. با تلاش اين امت، امام مهدى عليه السّلام جهان را فتح خواهد نمود و دعوت مقدسش را در سراسر آن منتشر خواهد ساخت. به اين منظور، امت اسلامى بايد همه ظرفيتهاى خود را متناسب با اين مسئوليت عظيم افزايش دهد؛ در غير اين صورت تلاشهايش در سطح جهان بىثمر خواهد ماند و در نهايت برنامه كلى الهى مخدوش خواهد شد. از اين روست كه در برنامه كلى الهى، بر تربيت اين امت - چه در عصر غيبت و چه در عصر ظهور - بسيار تأكيد شده است.
ثمرۀ اين تربيت در عصر غيبت، بر آمدن گروهى از مؤمنان است كه در ركاب آن حضرت جهان
را فتح خواهد نمود. اين در حالى است كه عموم بشريت گرفتار كژى و سركشى و ستم و بيداد مىباشد حتى امت اسلامى نيز از اين انحرافات بر كنار نيست و با اين وصف امكان ندارد چنين امتى كه اكثريت افرادش به كژى ره مىپويند بر كرسى رهبرى جهان تكيه زنند. البته بايد براى ارتقاى مرتبۀ اخلاص آنها اقدام شود تا آن كه امت اسلامى به سرعت در جايگاه رهبرى جهان قرار گيرد.
اين امر نيازمند اقدامات گستردۀ نظامى و فكرى - فرهنگى است اما لازم است بدانيم امام موعود عليه السّلام با مسلمانانى وارد چالش خواهند شد كه منحرف باشند هر چند از لحاظ فكرى - و نه عملى - با امام عليه السّلام هم مذهب باشند.
روش دوم: بيان نكردن هر آنچه كه موجب تحريك عواطف مذهبى و شعلهور شدن آتش كينه بين پيروان مذاهب اسلامى مىگردد. هر چند كه با اين سكوت كاستىهايى در اين تاريخ پديد آيد.
البته تعداد اين روايات فرقهگرايانه زياد نيست و آنها نيز اسناد درستى ندارند؛ پس نبايد بىتوجهى به آنها موجب تأسف گردد.
(2) پس از آگاهى از محورهاى پنجگانه، به روشنى مىتوانيم سستى اشكالى را كه در ابتداى اين مقدمه آورده شد، مبنى بر اين كه «طرح اين بحث، بيهوده و تير افكندن در تاريكى است» دريابيم.
ثمرات بحث تاريخ پس از ظهور را نمىتوان ناديده گرفت؛ زيرا هر يك از آنها (كه در ذيل محور اوّل از اين مقدّمه آورديم،) به تنهايى كافى است كه ما را براى ورود به اين مبحث قانع سازد.
(3) اما اين كه «تيرى در تاريكى» باشد، چنين نيست؛ زيرا ما اين تاريخ را از منابع و اصول كلى اسلامى دريافت مىكنيم و هرگز ادعاى غيب گويى نداريم. آرى، اخبارى كه از پيامبر و امامان معصوم عليهم السّلام نقل شده و ما بر آنها تكيه مىكنيم، حاوى اخبار غيبى و حوادث آينده نيز مىباشد كه خداوند به آنها تعليم فرموده است. هم چنان كه در تاريخ گذشته نيز بر چنين رواياتى اعتماد كرده و درستى آنها را اثبات كردهايم. حتى برخى از آنها از چنان درستى و صحتى برخوردار است كه مىتوان بر آن اساس عقايد اسلامى را ثابت كرد، چه رسد به موضوع مهدويت.(1)در نتيجه اگر بعضى از آن خبرها را بتوان تصديق كرد، بعيد نخواهد بود كه بتوانيم همۀ آنها را نيز پذيرفته و تصديق نماييم.
اما در مورد اين اشكال كه «معلوم نيست اين پيشگوييها تحقق پيدا كند يا نه» بايد گفت اين بستگى به استحكام و قوت ادلهاى دارد كه ارائه مىكنيم كه برخى به طور قطع نتيجه مىدهد و برخى ديگر به ظن قوى. گرچه هر دو آنها شايستگى اثبات تاريخى را دارد.د.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 537 به بعد.
اين كتاب به سه بخش كلى تقسيم مىشود:
(2) بخش اول: نشانهها و مقدمات ظهور
گفتار اول: مبانى كلى ظهور (مسائل اصلى كه روز موعود بر مبناى آنها پديد مىآيد.)
فصل اول: ارتباط روز ظهور با برنامه كلى الهى براى بشريت
فصل دوم: تأثيرات غيبت كبرى در دوران پس از ظهور، نسبت به خود امام مهدى عليه السّلام و نيز اصحاب ايشان و هم چنين تمام بشريت.
فصل سوم: تعيين زمان ظهور از نظر شرايط و نشانهها، و نتيجه تحقق آنها در پس از ظهور و اشاره به اين كه بيان اين شرايط و نشانهها، به معناى تعيين زمان ظهور كه در روايات از آن نهى شده، نيست.
فصل چهارم: نگاه امام مهدى عليه السّلام به هستى، زندگى و قانونگذارى.
فصل پنجم: برنامه خداوند براى دوران پس از ظهور.
گفتار دوم: حوادث نزديك به زمان ظهور، از قبيل: شورش سفيانى، فتنه دجّال، كشته شدن نفس زكيّه، صيحه و نداى آسمانى و...
در مورد سه حادثه نخست، در كتاب تاريخ الغيبة الكبرى به اندازه كافى بحث كردهايم ولى در اين كتاب، تحليلى جديد از آنها بدست خواهيم داد.
(3) بخش دوم: حوادث مربوط به ظهور و برپايى دولت جهانى تا وفات امام مهدى عليه السّلام
گفتار اول: حوادث ظهور از آغاز تا حركت امام عليه السّلام به عراق فصل اول: معناى ظهور و چگونگى آن.
فصل دوم: امكان و زمان ظهور.
فصل سوم: اوّلين سخنرانى امام عليه السّلام به همراه شرح نبردهاى آن حضرت.
فصل چهارم: تعداد ياران امام عليه السّلام و ويژگى آنها و چگونگى گرد آمدنشان.
فصل پنجم: دستاوردهاى قيام امام عليه السّلام تا هنگام رسيدن به عراق.
گفتار دوم: فتح جهان
فصل اول: منطقهاى كه امام عليه السّلام قيام جهانىاش را از آنجا آغاز مىنمايد.
فصل دوم: گسترۀ حكومت مهدى موعود عليه السّلام.
فصل سوم: او چگونه مىتواند با يارانى اندك در برابر ابرقدرتهايى كه داراى نيرو و امكانات فراوانند، بايستد؟
فصل چهارم: چگونگى و مدت زمان فتح كامل جهان؛ از ابتداى ظهور تا زمان تشكيل دولت
جهانى.
فصل پنجم: مواضع اشخاص و گروهها در برابر او.
فصل ششم: مدّت حكومت ايشان.
گفتار سوم: دولت جهانى امام مهدى عليه السّلام
فصل اول: كتاب و قضاوت جديد
فصل دوم: موضع امام عليه السّلام در مسائل سياسى و اجتماعى
فصل سوم: ضمانتهاى اجرايى سريع، براى پياده كردن عدالت كامل در جهان.
فصل چهارم: فرماندهى ياران حضرت و ميزان شايستگى و ظرفيت آنها.
فصل پنجم: تزكيه و تربيت امّت و ياران امام عليه السّلام توسط ايشان.
فصل ششم: روش امام عليه السّلام در تربيت امّت.
فصل هفتم: بيان دستاوردهاى امام عليه السّلام در زمينههاى اجتماعى و اقتصادى.
فصل هشتم: موضع امام عليه السّلام در برابر اهل كتاب و مشاركت مسيح عليه السّلام با آن حضرت در رهبرى جهانى.
گفتار چهارم: پايان زندگى امام عليه السّلام.
بخش سوم: جهان پس از امام مهدى عليه السّلام
گفتار اول: ويژگىهاى كلى دولت و جامعه در آن روزگار.
گفتار دوم: پايان زندگى بشر و بررسى صحت و سقم اين روايت كه: «قيامت جز در زمان مردمان تبهكار برپا نمىشود.»
در بخش سوم، بحث را نسبتا خلاصه كردهايم؛ زيرا در كتاب بعدى خود (اليوم الموعود بين الفكر المادّى و الدينى) به طور مفصل به آن پرداختهايم.
نام كتاب حاضر را تاريخ پس از ظهور نهادهايم؛ زيرا قصد داريم تاريخ بشريت را از زاويۀ زمانى ظهور امام و پس از آن بنگريم و اگر هم به نشانههاى ظهور و خود واقعه ظهور مىپردازيم، از آن روست كه اينها مقدمات تاريخ پس از ظهور مىباشند.
برنامه كلى الهى كه به دنبال خود شرايط ظهور را فراهم خواهد آورد، اينك در انتظار آخرين و بزرگترين نتيجه و ثمرۀ خويش يعنى «روز موعود» مىباشد.
حاصل اين انديشه آن است كه از رهگذر سخن پروردگار متعال كه فرمود:
وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ (1)و جن و انس را نيافريدم جز براى آن كه مرا بپرستند.
مىتوان دريافت كه غرض ارجمند الهى از آفرينش بشر و اعطاى دو نيروى تفكّر و اختيار به او، به كمال رسانيدن وى مىباشد. اين كمال چيزى نيست جز پرستش خالصانه پروردگار بزرگ و اين هدفگذارى الهى، هرگز تغيير نخواهد كرد.(2)
بندگى خالصانه و پرستش حقيقى خداوند، منوط به شرايطى است كه در زير مىآيد:
وجود طرح و برنامهاى كامل و عدالت محور كه بشر آن را از سوى خداوند دريافت دارد و قانونى اساسى و فراگير براى جامعه بشرى گردد.
وجود پيشوايى حكيم كه آن قانون را در «روز موعود» به طور كامل اجرا نمايد.
وجود شمارى كافى از مؤمنان مخلص كه آن پيشوا را در اجراى مطلوب مأموريتش يارى دهند.(3)
(2) توضيحى درباره شرط نخست: برنامه خداوند آن است كه چنين قانونى را بنيان گذارده، بشر را به مدد آن و در امتداد كاروان انبيا عليهم السّلام در درازناى تاريخ پرورش دهد تا سرانجام اجراى اين برنامه در چارچوب مكتب اسلام با موفقيت صورت پذيرد. و روشن است كه آن «طرح و برنامۀ كامل و
عدالت محور» چيزى جز اسلام نيست.(1)
توضيحى دربارۀ شرط دوم: خداوند متعال اين شرط را در امام مهدى عليه السّلام به عنوان رهبرى اسوه و نمونه قرار داده است تا حضرتش آن قانون كامل را در روز موعود پياده سازد. خداوند او را پس از گذشت نسلهاى فراوانى از انسانها، هم چنان زنده نگه داشته است و بىشك زنده بودنش در طول اين دوران، براى به عهده گرفتن رهبرى قيام جهانى در روز موعود، امرى لازم و ضرورى است.(2)
(2) توضيحى دربارۀ شرط سوم: تحقق اين شرط در برنامۀ الهى، تنها پس از ظهور دين اسلام امكانپذير شده است. به عبارت ديگر، اسلام است كه مىتواند چنان مؤمنان مخلصى را براى يارى رهبر جهانى در روز موعود پرورش دهد؛ زيرا تربيت افراد بر اساس درك و عمل به اديان گذشته، نمىتواند در تحقق بخشيدن به «عدالت» در روز موعود، به كار آيد و ثمربخش باشد.
بشر در زمان پيامبران گذشته، توان فهم و هضم مفاهيم والاى «برنامه كامل و عدالت محور» را نداشته و فقط امّت اسلامى است كه مىتواند بر اساس آن قانون و برنامه، هم از لحاظ درك مفاهيم آن و هم از نظر پيروى عملى از آن، تحت تربيت قرار گيرد؛(3)تا در اين سير و سلوك علمى و عملى، توفيق هم يارى و مشاركت در تحقق روز موعود و تحكيم پايههاى حكومت عدل جهانى، براى گروهى از مخلصان پاك سرشت اين امت فراهم آيد.
از اين رو امت اسلامى بايد مسير طولانى تربيت را در شرايط ويژهاى هم چون امتحان و پالايش روح و روان بپيمايد، و اين خود در دو ساحت تربيت عقلى و ايمانى سامان مىپذيرد:
(3) تربيت عقلانى: امت اسلامى (و نيز به طور غير مستقيم همه بشريت) از رهگذر آموزههاى عالمان و متفكران اسلامى و نازكانديشىهاى آنان دربارۀ معارف والاى اسلام، تحت تربيت قرار مىگيرند تا به سطحى از عقلانيت برسند كه توان درك انديشهها و قوانين جديدى را كه در روز موعود اعلان خواهد شد، پيدا نمايند.
(4) تربيت ايمانى: اين جنبه از تربيت آنگاه حاصل مىشود كه امت اسلامى، شرايط دشوار ظلم و بيداد و انحرافات را از سر بگذراند و برگزيدگان صالح اين امت، آن چنان اخلاص و ايمان و ارادهاى داشته باشند كه عكسالعملشان در برابر اين كژيها و زشتيها، تنها و تنها در راستاى اجراى آن «قانون كامل» و يا به عبارتى ديگر، پيروى تام و تمام از اسلام باشد.
به همين ترتيب نسل در نسل، اين ترتيب استمرار مىيابد و در طى اين فرآيند، شمار اين مخلصان فزونى پيدا مىكند - هم چنان كه بر شمار هواخواهان جور و ستم نيز افزوده مىگردد - تا روزى فرا رسد كه تعداد اين مؤمنان مخلص براى قيام جهانى در روز موعود به شمارى كافى برسد؛ در آن هنگام تحقق وعدۀ الهى حتمى خواهد شد، زيرا سه شرط پيش گفته، محقق شده است.د.
در اينجا مىتوان ميزان ارتباط «روز موعود» را با «برنامۀ كلى الهى» به روشنى دريافت؛ زيرا حقيقتا در آن روز است كه عبوديت و پرستش واقعى پروردگار - به عنوان هدف اصلى آفرينش - تحقق پيدا مىكند.
در اين صورت، روز ظهور نه رويدادى غير منتظره و تصادفى است و نه پديدهاى موقت و زوالپذير، بلكه نتيجه طبيعى و مورد نظر خداوند از آفرينش بشر مىباشد.
آرى در اين راه، پيامبران، اوليا و شهيدان تلاشها و مجاهدتهاى فراوان نمودهاند و اگر چه تكاپوى خالصانه آنها در عصر خويش به نتيجه مطلوب نرسيده ولى تلاش آنها براى روز موعود ذخيره گرديده است.
تحمل رنجها و سختىها و نيز فداكارى و جانفشانى انسانهاى مؤمن در طول تاريخ، براى رسيدن به چنان روزى بوده است، زيرا رهبر آن روز بزرگ، فريادرس فرياد خواهان، آرزوى آرزومندان، برطرفكننده درد و رنج مظلومان و پديدآورندۀ عدالت بزرگ است.
در اين فصل دربارۀ نتايج و تأثيرات غيبت كبرى در دوران پس از ظهور، نسبت به خود امام مهدى عليه السّلام و نيز نسبت به اصحاب ايشان و همچنين امت اسلامى و بلكه تمامى بشريت، سخن خواهيم گفت.
غيبت كبرى در مفهوم عظيم و پردامنهاش، مىتواند سه معنا داشته باشد:
به تأخير افتادن روز موعود تا زمانى دور و موعدى نامعلوم.
طول عمر امامى كه براى مأموريت جهانى در روز موعود ذخيره شده است و نيز معاصر بودن وى با نسلهاى بسيارى از امت اسلامى (بر اساس برداشت اماميه).
غيبت آن رهبر و بىاطلاعى مردم از شخص او و نيز محل سكونت و چگونگى زندگىاش.(1)
هر كدام از اين سه مفهوم، تأثيرى حقيقى و مهم در روز موعود بر جاى خواهد گذاشت.
(2) اما مفهوم اول: اين مفهوم را اماميه و غير اماميه قبول دارند؛ زيرا مسأله به تأخير افتادن روز موعود، از امور روشن و مسلم در نزد همه مسلمان از صدر اسلام مىباشد. در چارچوب اين مفهوم، تفاوتى نمىكند كه در خلال اين زمان طولانى، آن حضرت به دنيا آمده باشد يا خير و يا اين كه غايب باشد يا حاضر.
اين «به تأخير افتادن» از جهات مختلف، ثمراتى مهم و آثارى ژرف را در ارتباط با روز موعود و دولت جهانى، از خود به جاى مىگذارد:
الف) عبور امت اسلامى از گردنه آزمايشها و ابتلائات و ظهور جوهره ايمان در انسانهاى صالح و ره سپردن آنان در راه تعميق اخلاص و بيدارى.
ب) اين شرايط سخت و طولانى، باعث بر آمدن شمارى كافى از انسانهاى مخلص و كاملى خواهد شد كه افتخار فرماندهى نبرد عدالتخواهانه جهانى در روز موعود، نصيبشان مىشود.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 34.
ج) اين زمان طولانى، چونان يك مربى، عهدهدار كامل كردن تربيت نسلهاى امت اسلامى در دو ساحت عقلى (درك برنامه عدالت محور و كامل الهى) و ايمانى و عملى (تمرين و ممارست براى اطاعت از آن برنامه و جانفشانى در راه آن) مىباشد.
بايد يادآور شد كه اين تربيت، تنها مخصوص مؤمنان كامل و مخلص نيست بلكه امرى است فراگير كه ديگران را نيز با وجود اختلاف مرتبه علمى و عملى، در بر مىگيرد. چنين تربيتى موجب مىگردد امت اسلامى در سطحى قرار گيرد كه آمادگى لازم براى درك قوانين و نيز انديشههايى را كه در دولت جهانى اعلان خواهد شد، داشته باشد. هم چنان كه گفتيم اين جهات سهگانه، بستگى به وجود امام غايب عليه السّلام ندارد بلكه مىتوان به نتيجه دهى آنها باور داشت و در عين حال به وجود آن حضرت - مثلا - ايمان نداشت؛ همان طور كه غير اماميه چنيناند.
آنگاه كه خداوند با علم بىكران خويش دريابد كه اين امور طبق آن برنامۀ كامل، به نتيجه دهى رسيده است، امام مهدى عليه السّلام را در زمان خويش پديد خواهد آورد تا امت اسلامى و بشريت را با رهبرى خود به ساحل صلح و عدالت برساند.
ناگفته نماند هر چند به طور اجمال بر آنيم كه بين اين جهات سهگانه و وجود امام غايب ارتباطى نيست اما نبايد در اين باره تن به مبالغه دهيم. براى روشن شدن اين سخن، توجه خوانندگان را به دو نكته جلب مىنماييم:
(2) نكتۀ اول: همه مذاهب اسلامى با وجود اختلافاتى كه دارند، در اين باور مشتركاند كه «حقانيت»، منحصر به يكى از آنهاست و مذاهب ديگر، همگى كم و بيش از اسلام واقعى دورند. در اينجا هر مذهبى، مدعى بر حق بودن خويش است.
(3) نكته دوم: تزكيه و پالايش دلهاى مؤمنان كه براى ورود به روز موعود امرى ضرورى است، جز بر مبناى «حق» صورت نمىپذيرد و آزمايشها و امتحانات جز از رهگذر اطاعت پروردگار و اخلاصگزارى نسبت به او، معنا نمىيابد. بر اين اساس مىتوان گفت آموزش و تربيت انسانها بر اساس مذهب يا مذاهبى كه از اسلام حقيقى دورند، جز بر اساس باطل نيست هر چند كه اسم اسلام روى آن باشد.
از اين روى امر تزكيه و پالايش جانهاى مؤمنان، منحصر به مذهبى است كه حق مدار، مطابق با اسلام و مورد رضايت خداوند باشد و انسانهاى كاملى را پرورش دهد كه در روز موعود، تحت ولايت حضرت صاحب الامر عليه السّلام بپا خيزند.
بنابراين، نتايجى كه از مفهوم اول به دست مىآيد جز بر همان مذهب حق، مترتب نمىشود.
(4) اما مفهوم دوم: (طول عمر امام مهدى عليه السّلام و هم عصرى آن حضرت با تاريخ طولانى امت اسلامى به طور خاص و تمامى بشريت به شكل عام.)
هر نتيجهاى كه از اين مفهوم به دست آيد، تنها مربوط به ديدگاه اماميه در خصوص حضرت
بقية اللّه عليه السّلام است. در نتيجه هرگاه بدانيم اين مفهوم چه نقش مهمى در تكميل و تثبيت عدالت در عصر ظهور خواهد داشت، آنگاه به برترى ديدگاه اماميه بر ديگران در اين موضوع پى خواهيم برد.
خداوند متعال بهترين طرح و برنامه براى تحقق عدالت در دولت جهانى را طرح و برنامۀ غيبت قرار داده است؛ از همينجاست كه به درستى ديدگاه اماميه پى مىبريم.(1)
اينك با تحليل بيشترى از اين موضوع آشنا خواهيم شد:
در ديدگاه اماميه، حضرت مهدى عليه السّلام ويژگىهاى زير را داراست:
اول: عصمت؛ ايشان دوازدهمين امام معصوم مىباشد.
دوم: آن حضرت چه غايب باشد و چه حاضر، يگانه رهبر حقيقى جهان، به طور عام و رهبر امت اسلامى به طور خاص مىباشد.
سوم: هم عصرى با نسلهاى زيادى از امت اسلامى به طور خاص و بشريت، به طور عام.
چهارم: قرار داشتن در افقى بالا از بصيرت و آگاهى، به طورى كه از تمامى حوادث و علل و نتايج و ويژگىهاى آنها، هر روزه و هر ساله آگاه مىگردد.
پنجم: ارتباط با مردم در دوران غيبت؛ او با مردم در ارتباط است و آنها نيز با او، و جز در مواردى بسيار نادر او را نمىشناسند و نمىدانند كه او مهدى موعود عليه السّلام است.(2)
(2) بديهى است اين ويژگىها در تصور غير اماميه درباره امام مهدى عليه السّلام نمىگنجد. در باور آنان، وى شخصى است كه در آينده به دنيا خواهد آمد و خداوند شرايط انقلاب جهانى را برايش سهل و آسان خواهد نمود.
ولى آيا اين كار سترگ از سوى شخصى غير معصوم، هر چند كه نماينده برجسته فرهنگ عصر خويش و نماد بيدارى اسلامى باشد، شدنى است؟ حقا بايد اعتراف كرد چنين انسان غير معصومى هرگز شايستگى رهبرى جهان را نخواهد داشت.
ويژگىهاى حضرت مهدى عليه السّلام در نگاه اماميّه، ويژگىهايى موقت و غير اصيل نيست بلكه ويژگىهايى است ثابت و حقيقى كه به او امكان مىدهد جامعهاى عدالت محور را كه خداوند وعده فرموده است، پايهريزى نمايد.
(3) توضيح ويژگى اول: اين ويژگى يعنى عصمت امام مهدى عليه السّلام، ثمرات و نتايجى را به دنبال دارد، از جمله اينكه:
چگونه مىتوان در دوران متأخر به اين عصمت دست يافت مگر با وحى جديدى از سوى خداوند متعال؛ و البته اين چيزى است كه ساير مسلمانان - به طور اجماع - آن را براى امام مهدى عليه السّلام منتفى مىدانند.
پوشيده نماند كه آگاهى و احاطه بر مبانى اصلى اين تفكر، موجب افزايش قدرت و توانايى در رهبرى جهانى است؛ اگر نگوييم كه بدون اين آگاهى و احاطه، رهبرى بر جهان ناممكن است.
هرگاه امرى براى رهبرى جهانى لازم باشد و يا آن كه وجودش بهتر باشد، به طور قطع خداوند آن را پديد خواهد آورد؛ زيرا اين كار همسو با هدف خلقت آدمى است و حركت بر خلاف آن، ظلم به بشريت و به معنى تخلف از آن هدف عالى است؛ و اين هر دو بر خداوند متعال محال است.
(2) 2. احساس پدرى و عطوفت نسبت به همۀ انسانها. زمانى كه او با كفّار و منحرفان مىجنگد و شورشيان را مىكشد، هرگز در دلش نسبت به آنها كينهاى نمىورزد و فقط در جهت مصلحت آنها و گسترش عدالت و خير در سرزمينهايشان و رساندن سخن حق به آنها، مىجنگد.
پيوند زدن بين اين دو جهت به ظاهر متضاد، يعنى احساس ژرف عاطفى و جنگ و كشتار، با توجه به تجربه تاريخى جنگهاى مسلمانان، جز از شخص معصوم ساخته و پرداخته نيست. از اين رو در فتوحاتى كه در گذشته و در غياب معصومين عليهم السلام انجام مىگرفت، نه تنها از آن حس عاطفى نسبت به قوم مغلوب خبرى نبود، بلكه آن جنگها صرفا شكلى غنيمتطلبانه به خود گرفت.
(3) هنگامى كه اين احساس و الا براى رهبرى غير معصوم در فتوحات با دامنۀ محدود، وجود نداشته باشد، چگونه مىتوان در آن نبرد جهانى كه كشتهها خواهد گرفت و غنايم فراوانى را به دنبال خواهد داشت و دامنۀ تسلط را به تمام جهان خواهد كشاند، از رهبر غير معصوم انتظار داشت نسبت به قوم مغلوب، احساس پدرى داشته باشد؟ آرى، بدون حضور شخص معصوم اين نبرد، نبردى كاملا سودجويانه و نامقدّس و در جهت گردآورى غنايم مادّى خواهد بود.(1)
(4) 3. رهبرى قيام جهانى از مفهوم صحيح اسلامىاش منحرف نخواهد شد؛ زيرا اسلام حقيقى هرگونه سوء استفاده از حكومت را براى ارضاى طمعهاى شخصى محكوم مىنمايد.
در جايى كه اين اخلاق زشت و خوىهاى ناپسند - تقريبا - بر همۀ حاكمان چيره مىباشد، چهسان خواهد بود هنگامى كه حكومت، جهانى شود و سلطه و نفوذ از نظر گستره و فراگيرى به اوج خود برسد؟
(5) تا زمانى كه يك رهبر، از ارتكاب گناهان و پيروى از هواى نفس، عملا مصون و معصوم نباشد - هر چند كه پيش از آن صالح و پاك هم بوده باشد - اين مقام، محكى براى سنجش ميزان كژ رفتارى و آزمندىهايش خواهد شد؛ زيرا پس از كسب قدرت، فشار انگيزههاى شخصى و دلبستگىهاىد.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، تاريخ الغيبة الصغرى؛ ص 96 به بعد.
فردى بر شخص حاكم بيشتر خواهد شد.
به اعتقاد اماميه، اين دقتورزى براى شخص معصوم به سادگى امكانپذير است. وى علاوه بر دورى از گناه، از اشتباه و فراموشى نيز مبرّاست و طبق روايات هرگاه بخواهد چيزى را بداند خداوند آن را به او مىفهماند.(1)
(2) در اين صورت هر چه مشكلات جهانى پيچيدهتر شود، امامى كه اين ويژگىها را داراست مىتواند براى رفع آنها، نزديكترين راه حلها را آماده سازد. و چه بسا سرّ اساسى در اعطاى موهبت «عصمت» به ائمه عليهم السّلام همين امر باشد وگرنه در غير اين صورت، امرى شخصى است كه براى معصوم فقط ثمرات فردى به دنبال دارد.
(3) اشكال: ادلۀ اثبات كنندۀ عصمت، حد اكثر، وجوب مصونيت از گناهان و به ويژه دروغ را در امر تبليغ و ارشاد ثابت مىكند، تا آن كه سخن معصوم در ديگران مؤثر و قانعكننده باشد. بر خلاف حالتى كه او را با سابقه دروغ گويى در گذشته زندگىاش بشناسند كه در اين صورت هرگز آن تأثيرگذارى لازم را نخواهد داشت. اما عصمت او را از اشتباه و فراموشى نمىتوان با اين ادلّه ثابت كرد؛ زيرا اين امكان وجود دارد كه شخص معصوم پس از آن كه پى به اشتباه خود برد، آن را جبران نمايد؛ يا در صورت فراموش كردن كارى، پس از يادآورى آن را انجام دهد.
(4) پاسخ: در پرتو نتايج گذشته بايد گفت عصمت از اشتباه و فراموشى، از جمله شروط اصلى در اجراى برنامه عدالت جهانى است؛ به ويژه در نخستين مأموريت امام كه تغيير جهان پر از تباهى به جهانى لبريز از صلح و عدالت است و او بايد آن چنان قابليتهايى داشته باشد كه هيچ چيز مانع از اجراى آن برنامه نگردد؛ زيرا اساسا بر خداوند محال است به فردى كه از اجراى آن برنامه ناتوان است، كارى را بسپارد بلكه بايد ادّعاى داشتن رسالت الهى در ساحت نظر، با امكان پياده نمودن آن در ساحت عمل هماهنگ باشد.
شايد بهترين توضيح براى اين مطلب، روايتى باشد كه از ذو القرنين نقل شده است. هنگامى كه خداوند رهبرى جهان را به او سپرد [در حالى كه تا پيش از آن تنها بر بخش محدودى از جهان حكم مىراند] به او وحى كرد:
يا ذا القرنين أنت حجّتى على جميع الخلائق ما بين الخافقين من مطلع الشّمس إلى مغربها.
و هذا تأويل رؤياك. فقال ذو القرنين: يا إلهى إنّك ندبتنى لأمر عظيم، لا يقدر قدره غيرك.
فأخبرنى عن هذه الأمّة، بأيّة قوّة أكابرهم، و بأىّ عدد أغلبهم، و بأىّ حيلة أكيدهم، و بأىّ صبر أقاسيهم، و بأىّ بصر أنقدهم، و بأىّ حجة أخاصمهم، و بأىّ قلب أعقل عنهم، و بأىّا.
1) . ر. ك: الكلينى، محمّد بن يعقوب، الكافى (نسخه خطى)؛ باب: إنّ الأئمّة إذا شاءوا أن يعلموا علموا.
حكمة أدبّر أمرهم، و بأىّ علم أتقن أمرهم، و بأىّ حلم أصابرهم، و بأىّ قسط أعدل بينهم، و بأىّ معرفة أفضّل بينهم، و بأىّ عقل أحصيهم. و بأىّ جند أقاتلهم، فإنّه ليس عندي ممّا ذكرت يا ربّ شىء! فقوّنى عليهم، فإنّك الرّبّ الرّحيم الّذى لا تكلّف نفسا إلاّ وسعها، و لا تحمّلها إلاّ طاقتها.(1)
اى ذو القرنين! تو حجّت من بر مردمانى هستى كه در شرق و غرب عالم زندگى مىكنند و اين تأويل رؤياى توست. ذو القرنين عرض كرد: بار الها! مرا به كارى بس سترگ فراخواندى كه بزرگىاش را تنها تو مىدانى. مرا خبر ده از اين امت كه با كدام نيرو با آنها به مبارزه برخيزم، با كدام ياران بر آنان پيروز شوم، با كدام حيله با آنها برخورد كنم، با كدامين صبر تحملشان نمايم، با كدامين زبان با آنان سخن گويم، چگونه مىتوانم زبانهايشان را بفهمم، با كدامين گوش سخنانشان را بشنوم، با كدامين چشم به آنان در نگرم و خوب را از بد تشخيص دهم، با كدامين دليل با آنان به مجادله برخيزم، با كدامين حكمت امورات ايشان را تدبير نمايم، با كدامين دانش كارشان را استوار سازم، با كدامين حلم با آنها شكيبايى ورزم، با كدامين عدالت در بين آنها دادگرى كنم، با كدامين شناخت يكى را بر ديگرى ترجيح دهم و با كدامين لشكر با آنها بجنگم؟
بار الها! هيچ يك از اينها را كه بازگفتم، در نزد خود ندارم. پس تو مرا بر آنها نيرو و قوت بخش؛ زيرا تو پروردگار مهربانى هستى كه بيش از ظرفيت كسى بر او تكليف نمىكنى و بيش از طاقتش بر او بار نمىنهى.
(2)اين روايت به خوبى از بار گران حكومت جهانى بر دوش كسى كه عهدهدار آن خواهد شد، خبر مىدهد. اگر چه امروز مدنيّت مدرن برخى از اين مشكلات را تا حدودى حل نموده؛ امّا خود، پيچيدگىها و مشكلات جديدى را پديد آورده است و اگر وعده الهى براى راهنمايى ذو القرنين نبود (در صورت صحت روايت) رهبرى بر تمام جهان بلكه بر بعضى از آن نيز براى او - كه معصوم هم نبود - نه تنها مشكل، بلكه محال بود.
(3) آرى، ممكن است اين محال بودن در صورتى كه رهبرى شورايى را بپذيريم، بر طرف شود اما بعدا توضيح خواهيم داد كه امام مهدى عليه السّلام رهبرى شورايى را نمىپذيرد مگر آن كه طبق آموزهها و سياستگذارىهاى خود ايشان، بشريت براى دورهاى طولانى تحت تربيت قرار گيرد و سربلند بيرون آيد.(2) به هر حال مقصود از طرح اين مباحث، بيان اهميت عصمت بود و اين كه براى هيچ غير معصومى بر دوش گرفتن بار مأموريت رهبرى جهان ميسّر نيست.د.
توضيح ويژگى دوم (در نظر اماميه، او حتى در زمان غيبت نيز، يگانه رهبر الهى جهان و ملتهاى مسلمان است):
اين ويژگى براى باورمندان به رهبرى ايشان ثمراتى دارد؛ همچنين تأثير بسزايى در عمقبخشى و وسعت دادن به امر پالايش جانهاى مؤمنان توسط خداوند بزرگ دارد.
در نتيجه كسى كه به رهبرى امام زمان عليه السّلام در زمان غيبت باور دارد، ايمانش با توفيق الهى صيقل مىيابد و با تعميق اخلاص در وى، به كمال مىرسد. اثرات ايمان فرد به رهبرى مهدوى، به روشنى تمام در رفتارش منعكس مىگردد و سرانجام منجر به عمل و جانفشانى و فداكارى خواهد شد. در حالى كه به طور طبيعى كسى كه ذهنش از اين مفهوم خالى است، كمتر به عمل و فداكارى مبادرت مىورزد.
(2) اين بدان دليل است كه در ذهن مؤمنان، مفهوم رهبرى حضرت مهدى عليه السّلام با شمارى از حقايق گره خورده است:
حقيقت اول: فرد مؤمن سربازى است كه براى حركت در راه خدا و اطاعت از دستورات رهبرش (امام مهدى عليه السّلام) كه همان عمل به «احكام اسلامى» است، هدايت شده است. امام عليه السّلام نماد و نماينده حقيقى اسلام است. بنابراين دستورات اسلام، دستورات اوست و خواست پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى امتش، خواست او.
حقيقت دوم: او در برابر امام عليه السّلام هر چند به طور غير مستقيم، مسئول و مورد محاسبه است؛ او مىداند كه پيشوايش زنده و از كارهاى او آگاه مىباشد. پس سزاوار است با اعمال شايسته دل او را شاد نمايد و با دورى از گناهان در برابرش شرمنده نگردد.
حقيقت سوم: درك غربت و مظلوميت اين رهبر در زمان غيبت و نيز مظلوميت اسفناك بشريت كه غيبت امامشان و عبور از دورانهاى ظلم و انحراف، موجب بسيارى از ذلتها و سركوب آنها شده است.
حقيقت چهارم: درك اين موضوع كه بايد منتظر آن رهبر بود و ظهور وى و برپايى دولت حق را در هر لحظه احتمال داد. بالطبع اين حالت اقتضا مىكند كه شخص در راه دين، به اخلاص و ايمان و فداكارىاش عمق بخشد تا به گاه ظهور از نزديكان حضرت عليه السلام باشد و شايستگى كمك به او را در اصلاح جهان پيدا نمايد.
(3)... و ديگر حقايقى كه هر كدام از آنها مىتواند انگيزهاى قوى براى فرد مؤمن در راه تلاش و فداكارى بيشتر در خط اسلام صحيح باشد و اين خود به طور طبيعى، موجب موفقيت بيشتر و سريع تر در امر «پالايش درونى مؤمنان توسط پروردگار» است. و هيچ يك از اين ثمرات، بدون ايمان به رهبرى امام مهدى عليه السّلام و غيبت ايشان حاصل نمىشود.
(4) توضيح ويژگى سوم: هم عصرى امام عليه السّلام با نسلهاى متمادى از بشريت فوايدى دارد كه به دو
مورد آن اشاره مىكنيم:
فايدۀ اول (كه به خود امام عليه السّلام بر مىگردد): اين معاصرت باعث مىشود كه امام به طور مستقيم از اصول تحولات تاريخى و زنجيرۀ حوادث آن - كه تأثير بسيار ژرفى در رهبرى ايشان پس از ظهور خواهد داشت - آگاه شود.(1)
(2 و 3) . الكلينى، محمّد بن يعقوب، همان (نسخه خطى)؛ باب إنّ الأرض لا تخلو من الحجّة.
فايدۀ دوم (كه به بشريت برمىگردد): علاوه بر آن كه به حضرت ولى عصر عليه السّلام به عنوان يك رهبر نياز است؛ بر اساس اخبار اماميه نياز به ايشان بهسان يك نياز ضرورى تكوينى است، از جمله اين اخبار، روايتى است كه در الكافى نقل شده است.
ابو حمزه گويد:
قلت لأبى عبد اللّه - الصّادق - عليه السّلام: تبقى الأرض بغير إمام؟ قال: لو بقيت الأرض بغير إمام لساخت.(2)
به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: آيا زمين بدون امام باقى مىماند؟ فرمود: [خير، زيرا] اگر چنين شود زمين اهلش را در كام خود فرو خواهد برد.
نيز از ابو هراسة نقل شده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
لو أنّ الإمام رفع من الأرض ساعة، لماجت بأهلها كما يموج البحر بأهله.(3)
اگر امام معصوم عليه السّلام ساعتى از زمين حذف و محو شود، زمين اهلش را مىبلعد، همان طور كه دريا اهلش را در امواج خود فرو مىبرد.
(2) با چشمپوشى از امكان حمل اين روايات بر امورى رمزى و تأويلى، مىتوان گفت اين روايات در ظاهر دلالت بر اين دارند كه بقاى امام به منظور بقاى زمين و ساكنان آن، ضرورى است و اين به دليل آن است كه بايد زمينى باشد تا امكان عملى شدن وعدۀ خداوند و نتيجه دهى برنامه كلى الهى بر روى آن وجود داشته باشد و اين نيز هنگامى تحقق مىيابد كه وجود امام با همه سالها و نسلهاى بشرى، هم عصر باشد.
به ويژه پس از اعتقاد به اين كه امامان عليهم السّلام دوازده نفرند و نه بيشتر (حتى به روايت عامه)(2)و از آن رو كه يازده نفرشان رحلت فرمودهاند؛ در اين صورت معلوم مىشود كه خداوند امام دوازدهم را براى تحقق اين نتيجه باقى گذارده است. و شايد مراد امام مهدى عليه السّلام همين موضوع باشد، آنجا كه مىفرمايد:
و إنّى لأمان لأهل الأرض، كما أنّ النّجوم أمان لأهل السّماء.(3)
بىترديد من مايه امان اهل زمينم؛ چنان كه ستارهها مايه امان اهل آسماناند.4.
توضيح ويژگى چهارم (حضور امام در افقى بالا و و الا، آن چنان كه هر روزه و هر ساله از حوادث و رويدادها و اسباب و نتايج آنها آگاه مىگردد):
اين ويژگى، داراى فوايد متعددى است (علاوه بر آن كه فايده اول از ويژگى سوم را نيز داراست).
مهمترين فايده آن عبارت است از محافظت از جامعۀ اسلامى و دفع خطر دشمنان.
در نتيجه با توجه به آگاهى امام عليه السّلام از حوادث و علل و عوامل آنها و مشكلات پيچيدهاى كه با آن مواجه مىشود و نيز تكليف الهى او براى زدودن و دفع ضررها و خطرات از جامعه اسلامى كه حضرتش هم به آن وعده داده است(1)(البته در موارد خاصى كه در جاى ديگرى گفتهايم(2)، بىترديد به وظيفۀ الهىاش به بهترين وجه عمل خواهد نمود. ما در جاى ديگرى درباره روش امام براى كمك به مردم در زمان غيبت سخن گفتهايم.(3)
علاوه بر همۀ اينها، ايشان مردم و اجتماعات را بر طبق ملاك و ميزان دقيق و ژرفى كه به آن آگاه است، ارزيابى مىنمايد.
اين امر ثمراتى را به دنبال دارد كه از جمله آنها مىتوان موارد زير را بر شمرد:
آگاهى امام عليه السّلام از درجۀ ايمان مؤمنان و اخلاص مخلصان و سمت و سوى عملى و اعتقادى آنها در زندگى.
اطلاع آن حضرت از راه و روش منحرفان و كفّار و نقشههاى احتمالى آنها بر ضد اسلام و مسلمين، تا از رهگذر اين آگاهى به تلاش براى مقابله با توطئههاى آنان برخيزد.
آگاهى ايشان از آماده شدن تعداد كافى از ياران و حاميانش براى فتح جهان و به دست گرفتن حكومت عدل.
(2) توضيح ويژگى پنجم (ارتباط امام عليه السّلام با مردم و گفتوگو با آنان):
اين كار حد اقل دو فايده دارد؛ يكى براى خود حضرت و ديگرى براى جامعه اسلامى:
الف) اختلاط با مردم و رفع تنهايى؛ تنهايىاى كه در بعضى روايات به آن اشاره شده و به دليل دورى از مردم و زندگى در صحراها و بيابانها، براى ايشان وجود دارد.(4)
گذشته از رفع تنهايى، اين امر موجب مىشود كه نيازهاى شخصى ايشان همانند هر انسان ديگرى - البته به طريقى سادهتر - برطرف گردد.
ب) امام عليه السّلام هنگام ارتباط با مردم، به وظايف اسلامىاش دربارۀ آنها عمل مىكند؛ وظايفى هم چون: امر به معروف و نهى از منكر، نزديك كردن آنها به اطاعت خداوند و دور كردنشان از گناه، تشويق ايشان به كارهاى عام المنفعه و پاشيدن بذر اصلاح در ميان آنان. البته در اين باره، در كتاب4.
تاريخ الغيبة الكبرى سخن گفتهايم.
با پيمودن اين مسير، شرط سوم از شرايط سهگانۀ ظهور تحقق مىيابد زيرا وقتى ايمان و اخلاص مردم افزون گردد، احتمال به حد نصاب رسيدن ياوران امام عليه السّلام براى قيام عدالتگستر جهانى بيشتر خواهد شد.
اما مفهوم سوم از مفاهيم سهگانه غيبت كبرى عبارت است از: پنهان بودن جسم مبارك و محل زندگى ايشان از نگاه مردم.
مهمترين فايدۀ اين مفهوم، حفظ جان امام عليه السّلام از شرّ دشمنان براى انجام مأموريت الهى در روز موعود مىباشد.
در برخى روايات به اين مطلب اشاره شده است:
(1)شيخ طوسى از زراره نقل كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: إنّ للقائم غيبة قبل ظهوره، قلت: و لم؟ قال: يخاف القتل.(2)
قطعا براى قائم عليه السّلام قبل از ظهورش، غيبتى است. عرض كردم: به چه علّت؟ فرمود: [چون] از كشته شدن هراس دارد.
(3)در حديث ديگرى زراره مىگويد: سمعت أبا عبد اللّه عليه السّلام يقول: إنّ للغلام غيبة قبل أن يقوم، قلت: و لم؟ قال: يخاف. و أومأ بيده إلى بطنه.(2)
شنيدم كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: براى آن جوان [امام مهدى عليه السّلام]، پيش از قيامش، غيبتى است گفتم: چرا؟ فرمود: مىترسد. آنگاه امام به شكم خود اشاره كرد (كنايه از خطر كشته شدن).
(4) شيخ صدوق از سعيد بن جبير نقل كرده است:
سمعت سيّد العابدين علىّ بن الحسين عليه السّلام يقول: فى القائم منّا سنن من سنّة الأنبياء عليهم السّلام... و أمّا موسى فالخوف و الغيبة...(3)
شنيدم امام سجاد عليه السّلام فرمود: براى قائم ما اهل بيت، سنتهايى از پيامبران است... (تا آنجا كه فرمود)... و امّا از موسى، ترس و غيبت...
(5) و در حديث ديگرى از محمّد بن مسلم نقل شده است:
دخلت على أبى جعفر بن علىّ الباقر عليه السّلام و أنا أريد أن أسأله عن القائم من آل محمّد صلوات اللّه عليه و على آله، فقال لى مبتدئا: يا محمّد بن مسلم إنّ فى القائم من آل محمّد عليه السّلام شبها).
من خمسة من الرّسل... و أمّا شبهه من موسى فدوام خوفه و طول غيبته و خفاء ولادته...(1)
بر امام صادق عليه السّلام وارد شدم و قصد داشتم دربارۀ قائم آل محمّد عليه السّلام سؤال كنم، اما ايشان پيش از هر پرسشى فرمود: اى محمّد بن مسلم، همانا قائم ما، شباهتهايى به پنج پيامبر دارد... و شباهت او به موسى عليه السّلام، دوام ترس و طولانى بودن غيبت و مخفى بودن ولادتش مىباشد...
و شايد اين فايده، تنها مصلحتى باشد كه روايات براى غيبت كبرى بر شمردهاند؛ زيرا در زمان صدور اين روايات، تنها اين مصلحت با سطح فكرى و فرهنگى مردم سازگار بوده است.
اثبات اين فايده پس از قبول دو مطلب زير، ممكن مىگردد:
فهم و برداشت اماميه مبنى بر اين كه امام مهدى عليه السّلام نفر دوازدهم از امامان معصوم عليهم السّلام است؛ همان فهمى كه بر پايۀ آن بيشتر مفاهيم غيبت كبرى را اثبات مىكنيم.
اگر امام عليه السّلام در پس پرده غيبت نبود قطعا پيش از فرا رسيدن روز موعود، ستمكاران او را مىكشتند؛ زيرا هدف اساسى ايشان پاك كردن زمين از ستم و بيداد است و طبيعتا هر كسى كه منافعش در تقابل با اين مأموريت باشد، در برابر او خواهد ايستاد.
(2) اگر حضرت براى همگان شناخته شده باشد دست يافتن به او به سادگى امكانپذير خواهد بود؛ ايشان يار و ياورى ندارد و اگر هم داشته باشد بسيار كماند، زيرا به حدّ نصاب رسيدن ياران براى قيام جهانى، اندكى پيش از ظهور رخ خواهد داد ولى در زمانهاى پيش از آن، چون برنامه كلى الهى به سرانجام و نتيجه نرسيده، بالطبع آن تعداد كافى نيز مهيا نيست.
با توجه به اين شرايط، او بايد غايب و ناشناس باشد تا براى مأموريت جهانى باقى بماند.
(3) از سوى ديگر روشن است كه با كشته شدن امام عليه السّلام، انقلاب جهانى رهبر خويش را از دست مىدهد در حالى كه طبق عقيده اماميه، براى پيشواى موعود، جايگزينى وجود ندارد. در اين صورت حكومت جهانى و هدف اصلى از آفرينش بشر، خلل مىپذيرد.
اشكال: امكان شناخته شدن امام عليه السّلام وجود دارد ولى خداوند او را با معجزه حفظ مىكند.
جواب: با توجه به قانون معجزات، هرگاه رسيدن به هدف، بدون معجزه امكانپذير باشد، ديگر نيازى به آن نيست و هر چيزى طريق طبيعى خودش را طى مىكند. پس چون ايشان آخرين امام معصوم مىباشد، حفظ وجود شريفش براى روز موعود و طولانى شدن عمر مباركش به مدد معجزه قطعى است و جايگزينى براى آن نيست و لذا به اين دليل است كه معجزه رخ داده و عمر ايشان طولانى شده است.
(4) اما حفظ امام براى روز موعود و دفع خطر كشته شدن از ايشان، فقط از طريق معجزه نيست بلكه ممكن است از طريق غيبت نيز باشد. و اين راهى طبيعى و غير اعجازى است كه اساسى جز غفلت).
1) . الصدوق، محمّد بن على، همان (نسخه خطى).
مردم از حقيقت امام و عدم آگاهى آنها به اين كه ايشان مهدى است، ندارد.(1)
و لذا كسى وجود ندارد كه با علم و اطلاع از اين كه او مهدى است، قصد كشتنش را نمايد. پس هنگامى كه راه طبيعى وجود داشته باشد، نوبت به معجزه نمىرسد.
با شناخت مفاهيم غيبت كبرى و نتايج آن براى امام عليه السّلام، امت اسلامى و نيز كل بشريت، به روشنى اهميت غيبت كبرى و محوريت آن در برنامه كلى الهى معلوم مىشود.
امّا با توجه به برداشت غير اماميه از امام مهدى عليه السّلام و اين كه او را فردى مىدانند كه در زمان خويش متولد خواهد شد و انقلاب جهانى و عدالتمدار به دست او پيروز مىشود، بايد گفت چنين شخصى هرگز قادر به رهبرى عادلانۀ جهان نخواهد بود. حتى اگر براى مدتى هم بتواند اين كار را انجام دهد، ولى همواره نخواهد توانست ضامن اجراى قانون اسلام در سراسر جهان باشد.
اين كه مىگوييم چنين انسانى توانايى انجام اين مأموريت را ندارد، به دليل عدم شايستگى و ناكارآمدى اوست. به ويژه آن كه چنين شخصى از همه ثمراتى كه براى غيبت كبرى بر شمردهايم به خصوص صفت عصمت، بىبهره است.8.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 38.
مهمترين تفاوت بين «شرايط» ظهور و «نشانه» هاى آن اين است كه «شرايط» عبارت از برخى ويژگىهاست كه تأثيرى واقعى در پيدايى روز موعود و تحقق وعده حكومت جهانى دارد و در صورت منتفى شدن آن، حكومت جهانى تحقق پيدا نخواهد كرد.
(2) در حالى كه «نشانه» هاى ظهور، ربطى به تشكيل دولت جهانى امام مهدى عليه السّلام ندارد و چه آن نشانهها پيدا شود و چه نشود، روز موعود پديد خواهد آمد. اين نشانهها امورى است از سوى خداوند بزرگ كه خبر آن توسط پيشوايان دين به مردم رسيده است و بر دو مطلب دلالت مىكند:
الف) نزديك بودن ظهور (اگر از نشانههاى نزديك باشد).
ب) اصل حادثه ظهور (اگر از نشانههاى دور باشند).
نشانههاى نزديك براى آن است كه منتظران واقعى روز موعود كه به دليل توفيق در پالايش درونى خويش از سوى خداى متعال برگزيده شدهاند، با مشاهده آنها آمادگى كامل روحى براى استقبال از آن روز را پيدا نمايند.(1)
(3) در اينجا از تأثيرات آن «شرايط» و «نشانهها» نسبت به زمان پس از ظهور سخن خواهيم گفت.
در فصل اول دانستيم كه دو شرط از شرايط مهم ظهور كه تا حال به وقوع نپيوسته است، عبارتند از:
تربيت امت اسلام در ساحت فكر و انديشه براى آن كه شايستگى فراگيرى، فهم و اجراى قوانين جديدى را كه پس از ظهور اعلان مىشود، پيدا نمايند.
تربيت شمارى كافى از افراد مخلص و كامل كه براى پياده نمودن برنامه عدالت محور و كامل الهى، آمادۀ فداكارى باشند.
(4) اين دو امر به تدريج و در نتيجۀ تربيت درازمدت امّت، تحت شرايطى كه قبلا گفته شد، اندكى
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 530.
پيش از ظهور به وقوع مىپيوندد. به عبارت ديگر با تحقق اين دو امر، روز موعود هم با تمام شرايطش پديدار خواهد شد. امّا اطلاع مردم از وقوع يا عدم وقوع آن، جز در هنگام ظهور امكانپذير نخواهد شد؛ در نتيجه فقط امام مهدى عليه السّلام است كه از تحقق اين دو شرط آگاه مىگردد.
اين دو شرط، تقريبا در سير تدريجى خود و رسيدن به هدف مطلوب، با يكديگر دوشادوش هستند.
البته چنين نيست كه اين دو شرط، قابل ارتقا نباشد؛ زيرا امت مىتواند از جهت عقلى و ايمانى، همواره در حال پيشرفت و ترقى باشد. هم چنين براى اين دو شرط، حد اقلى هم هست كه با تحقق آن، بىترديد روز موعود چهره خواهد نمود و رشد و بالندگى افزونتر امت در دو ساحت تعقل و ايمان در زمان پس از ظهور ادامه خواهد يافت. اما اگر فرض شود كه در دورهاى از زمان، رشد يكى از آن دو شرط، سريعتر از ديگرى باشد و زودتر به حد اقل مطلوب برسد؛ مانند رشد فكرى و عقلى كه معمولا سريعتر از رشد ايمان و اخلاص و نيروى اراده است، در اين صورت خدشهاى به مطلوب ما وارد نخواهد شد؛ زيرا رشد فكرى هيچگاه فرو كاسته نمىشود و فقط بايد منتظر ماند تا حد اقل افراد براى تشكيل سپاه فاتح جهان فراهم آيند و در آن هنگام، قابليتهاى عقلى امت نيز از مرز حد اقل فراتر رفته و به آستانۀ ثبات و تحكيم مىرسد.(1)
(2)هم چنين اگر فرض شود كه رشد اخلاص و ايمان، سريعتر از رشد عقلى باشد باز اشكالى پديد نمىآيد، اگر نگوييم كه اين حالت براى روز ظهور پرسودتر است. هرگاه اين دو شرط حاصل شود، تمام شرايط لازم در يك زمان گرد آمده است و در نتيجه، آن طرح و ايدۀ كامل در قالب مكتب اسلام در ميان بشريت پديدار خواهد شد و امت نيز به مدد آموزههاى آن به خوبى و شايستگى تربيت شده، قابليت آن را پيدا خواهد كرد كه قوانين جديدى را كه در آستانه صدور در روز موعود مىباشد، درك نمايد.(2)
(3)در اين زمان رهبرى جهان در شخص امام مهدى عليه السّلام تحقق مىيابد به نحوى كه با فهم اماميه و غير اماميه سازگار مىباشد. همچنين تعداد كافى از سربازان صالح براى فتح جهان و نشر صلح و عدالت در اقصى نقاط آن، آماده و مهيا مىشود. عامل مهمى كه مددكار آنان براى موفقيت در نهضت جهانى خواهد بود، بر ملا شدن نقاط ضعف تجربههاى بشرى و قوانين خود بنياد انسانى و نااميدى آدميان از راهحلهاى متفكران غير الهى مىباشد.(3) (4) هنگامى كه اين شرايط گرد آمد، تحقق وعدۀ الهى حتمى خواهد شد؛ زيرا تخلف از وعده و نقض غرض در حكمت الهى محال است. پس زمان ظهور، موكول به گرد آمدن اين شرايط است.
ممكن است چنين به نظر رسد اين مطالب با برخى روايات شيعى كه تعيين وقت ظهور را نفىر.
مىكند و تعيينكنندگان وقت را دروغگو مىخواند، منافات دارد. مانند روايتى كه فضيل مىگويد:
سألت أبا جعفر عليه السّلام: هل لهذا الأمر وقت؟... فقال: كذّب الوقّاتون، كذّب الوقّاتون، كذّب الوقّاتون.(1)
به امام باقر عليه السّلام عرض كردم: آيا اين امر (ظهور) زمان معينى دارد؟ فرمود: تعيينكنندگان وقت [ظهور] را تكذيب كن، (تا سه بار)
نيز از امام صادق عليه السّلام نقل است كه فرمود:
كذب الوقّاتون و هلك المستعجلون و نجا المسلمون(2)
تعيينكنندگان وقت، دروغ مىگويند و شتابكنندگان [در امر ظهور] هلاك مىگردند و تسليمشدگان [در برابر امر خداوند] نجات مىيابند.
(2) هم چنين آن حضرت فرمود:
من وقّت من النّاس شيئا، فلا تهابن أن تكذبه فلسنا نوقّت لأحد وقتا.(3)
هر كس براى تو زمانى را [براى ظهور] بيان كرد، از تكذيب آن ترسى به دل راه مده. ما هرگز براى كسى وقتى را تعيين نمىكنيم.
(3) و نعمانى از ابى بكر حضرمى نقل مىكند كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
إنّا لا نوقّت هذا الأمر.(1)
ما وقتى را براى اين امر (ظهور) تعيين نمىكنيم.
اين روايات به تعدادى است كه قابليت اثبات تاريخى را دارد و به روشنى دلالت بر ناروايى تعيين وقت مىنمايد.
حال آيا اين سخن كه «به هنگام تحقق شرايط ظهور، روز موعود پديد مىآيد»، به معنى تعيين وقت است؟
بايد گفت خير؛ زيرا توقيتى كه در روايات نفى شده است، تعيين وقت با تاريخ مشخص مىباشد. مانند اينكه گفته شود ظهور در سال 2000 ميلادى يا هجرى است. قرينۀ اين سخن، رواياتى است كه «توقيت معيّن» را نفى مىكند؛ هم چون روايتى كه نعمانى از عمّار صيرفى نقل كرده كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
قد كان لهذا الأمر وقت، و كان فى سنة أربعين و مائة، فحدّثتم به و أذعتموه، فأخّره اللّه عزّ و جلّ(2)
زمان اين امر (ظهور) در سال 140 (هجرى قمرى) بود امّا شما آن را نقل كرديد و در ميان مردم پراكنده شد و در نتيجه خداوند هم آن را به تأخير انداخت.7.
ابو حمزه ثمالى مىگويد: امام باقر عليه السّلام فرمود:
يا ثابت إنّ اللّه كان قد وقّت هذا الأمر فى سنة سبعين. فلمّا قتل الحسين عليه السّلام اشتدّ غضب اللّه فأخّره إلى أربعين و مائة. فلمّا حدّثناكم بذلك أذعتم و كشفتم قناع السّتر، فلم يجعل اللّه لهذا الأمر بعد ذلك عندنا وقتا، يمحو اللّه ما يشاء و يثبت و عنده أمّ الكتاب.(1)
اى ثابت! خداوند اين امر را در سال 70 (هجرى قمرى) قرار داده بود اما وقتى حسين بن على عليه السّلام به شهادت رسيد، غضب الهى شدت گرفت و آن را به سال 140 [هجرى قمرى] موكول ساخت ولى هنگامى كه ما با شما در اين باره سخن گفتيم، آن را پراكنده كرديد و پرده را كنار زديد در نتيجه پس از آن، خداوند براى اين امر در نزد ما وقتى را تعيين نكرده است. خداوند آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند و اصل كتاب نزد اوست.
(2)توقيت معيّن داراى اشكالاتى است، از جمله:
(3) 2. معلوم بودن زمان ظهور، اصلىترين عامل شكست انقلاب جهانى خواهد بود؛ زيرا كافى است كه دشمنان، ظهور امام عليه السّلام را در آن زمان احتمال دهند كه در آن صورت بر كشتن او گرد آمده و در همان آغاز، نهضت او را متوقف مىسازند.
از اين رو «برنامه كلى الهى» اقتضا دارد كه براى موفقيت روز موعود، امر ظهور ناگهانى و غافلگيرانه باشد؛ مانند روز قيامت كه:
لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلاّ هُوَ (2)
جز خداوند هيچ كس آن را به موقع خود آشكار نمىگرداند.
پس از اين خواهيم ديد كه اصل غافلگيرى چه نقش مهمى در پيروزى و به نتيجه رسيدن روز موعود دارد.
(4) 3. تا زمانى كه «برنامه كلّى الهى» درباره امت اسلامى نتيجه نداده و امت به سطح مطلوب از مسئوليتپذيرى نرسيده است، بايد گفت اين امت، نسبت به همۀ حدود و مقدمات روز موعود ناآگاه است چرا كه اين حدود و مقدمات، بالاتر از سطح فكرى، فرهنگى و دينى اين امت مىباشد. از اين رو مردم در گذشته از افشاى زمان ظهور خوددارى نكردند و اگر اكنون نيز زمان ظهور به آنها اعلام شود، بىشك آن را فاش خواهند ساخت. به همين دليل در دوره غيبت صغرى بردن نام آن7.
حضرت ممنوع بوده است.(1)
اين ضعف عمومى در امت همانست كه در برخى روايات به آن اشاره شده است؛ مانند سخن امام موسى بن جعفر عليه السّلام كه فرمود:
يا بنيّ عقولكم تضعف عن هذا و أحلامكم تضيق عن حمله. و لكن إن تعيشوا تدركوه.(2)
اى پسرم عقلهاى شما براى فهم اين امر، ضعيف است و خردهايتان از حمل آن سست، ولى اگر در آن زمان زندگى كنيد آن را درك خواهيد كرد.
مراد از «عقول» در روايت بالا، همان چيزى است كه ما آن را سطح فكرى و فرهنگى مىناميم و منظور از «احلام» چيزى است كه آن را اخلاص و نيروى اراده و مسئوليتپذيرى نام مىنهيم.
الف) سطح اول: علم ازلى و پيشين الهى به موجودات؛ كه به مخلوقات به همراه اسباب و مسببات آنها تعلق مىگيرد.
ب) سطح دوم: وجود معلول به واسطه وجود علّتش؛ زيرا معلول با موجود شدن علت بدون هيچ گونه دخالتى از سوى زمان در آن به وجود مىآيد.
مثال: هنگامى كه مدت زمان تكميل بناى ساختمانى را نسبت به نيروى مادى و بشرى كه در آن كار كرده بسنجيم، زمان آن منوط به تحقق اين مقدمات است. زمانى كه آخرين خشت ساختمان گذاشته شود، با چشمپوشى از طولانى بودن يا كوتاه بودن زمان ساخت، اين خانه تكميل مىشود.
اين مدت زمان بر اساس شرايط، توانايىها و امكانات، تغيير مىكند.
(2) هنگامى كه از نظر فلسفى ثابت شد كه علم ازلى خداوند علّت اشيا نيست بلكه فقط به آنها تعلق مىگيرد و از واقعيت آنها پرده بر مىدارد، در اين صورت مىتوان به واقعيت چيزى نظر كرد و از تعلق علم خداوند به آن چشمپوشى نمود.
(3) به اين ترتيب مىتوان گفت توقيت در معنايى كه در سطح دوم در نظر است، صحيح مىباشد و وجود هر چيزى منوط به وجود علت و گرد آمدن شرايط و مقدمات آن است بدون آن كه مطلقا تاريخى براى تعيين زمان حدوث آن لحاظ گردد، بلكه حتى گاهى اوقات - چنان كه قبلا گفتيم - اين زمان زياد و كم مىشود. «روز ظهور» نيز از اين مقوله است. در نتيجه اگر از علم ازلى خداوند چشم بپوشيم، ديگر زمان معينى براى ظهور نخواهيم داشت؛ زيرا امر ظهور تنها موكول به تحقق شرايط و علل مخصوص به خود مىباشد. به طور مثال مىگوييم: هرگاه شمارى كافى از مخلصان آزموده8.
براى قيام جهانى گرد هم آيند، ظهور قطعى خواهد بود. و ديگر تفاوتى نمىكند زمانى كه براى اين آمادگى لازم است كوتاه باشد يا طولانى.
اين هم دليل ديگرى براى آن كه توقيت به معنى «تعيين تاريخ معين» براى ظهور، سخنى گزاف است. ديدگاه ما پذيرش توقيت اجمالى (بدون تعيين زمان معين) مىباشد كه هرگز براى امام عليه السّلام خطر آفرين نبوده و موجب شكست مأموريت ايشان نخواهد شد.
نشانههاى ظهور بر دو گونه است:
گونه اول: نشانههايى كه در روايات آمده و پيش از واقعۀ ظهور هر چند با زمان طولانى، رخ خواهد داد. اينك بيشتر اين نشانهها تحقق يافته و روايات آنها را تأييد مىنمايد. البته اين نشانهها دليلى براى تعيين زمان ظهور نيست. در اينجا مهمترين فايدهاش را مىآوريم:
هرگاه خبر وارده، وقوع حادثه (- نشانه) را همزمان با ظهور بداند و آن حادثه نيز پيش از ظهور واقع گردد در نتيجه در مىيابيم كه آن روايت در خبر دادن از آن حادثه، صادق بوده است و از اين صدقش نيز در مىيابيم كه اين روايت در خبر دادن از حادثه ظهور - اگر چه در روزگاران آينده رخ دهد - صادق است و بر اين اساس، وقوع اين حادثه، نشانهاى براى ظهور است.
(2) گونه دوم: نشانههايى كه روايات به نزديك بودن زمان وقوع آنها به زمان ظهور، تصريح كردهاند.
هر چند اين نشانهها رابطه سببى با روز ظهور ندارند ولى خداوند آنها را مايۀ بيدارى و آگاهى اوليايش قرار داده تا نزديك شدن زمان ظهور را دريابند و آمادگى كامل روحى و فكرى براى استقبال از امام و رهبرشان و قبول مسئوليتها و به عهده گرفتن مأموريتها را داشته باشند.(1)
گفتنى است آمادگى روحى براى ظهور، مخصوص مخلصان آزموده نيست بلكه شامل هر مسلمانى است كه از وجود اين نشانهها آگاه گردد؛ گرچه آمادگى افراد براى استقبال از رويداد مبارك ظهور، بسته به سطح فرهنگ، ايمان و آگاهى آنها با يكديگر متفاوت است و بهترين شكل آمادگى از مؤمنان مخلص و آزموده سر مىزند.
اين گونه نشانهها به طور آشكار داراى معنى «توقيت» است و به نزديك بودن واقعۀ ظهور اشاره مىكند و از اين روست كه آمادگى براى استقبال از آن ممكن مىگردد. در اينجا دو اشكال مطرح مىشود:
(3) اشكال اول: اين نشانهها همان طور كه مايه بيدارى و هوشيارى مخلصان مىباشد، دشمنان را نيز آگاه مىسازد و آنها خود را براى كشتن امام عليه السّلام و سركوب نهضتش آماده مىسازند.
پاسخ: دشمنان متوجه تحقق اين نشانهها نخواهند شد و اگر هم بشوند، نخواهند دانست كه
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 530.
اينها نشانههاى ظهور امام مهدى عليه السّلام است. حتى اگر اين را هم بفهمند، نخواهند توانست به مقابله با آن برخيزند؛ زيرا - هم چنان كه كه در فصل آينده خواهيم گفت - او در زمانى ظهور مىكند كه ديگر مجالى براى اين كار نيست.
همانطور كه در بحثهاى آينده خواهيم آورد، امام مهدى عليه السّلام در ابتداى نهضت، اهداف نهايىاش را اعلان نخواهد كرد و لذا دولتها متوجه خطر او بر ضد خودشان نمىشوند مگر پس از آن كه پايههاى قيام و نهضتش استوار و قدرتش گسترده گردد. در اين صورت، آنها زمانى به مقابله با او برمىخيزند كه فرصتهاى اوليه از دست رفته است.(1)
اشكال دوم: تعيين وقت به مدد اين نشانهها، با رواياتى كه توقيت را نفى مىكند و به تكذيب تعيينكنندگان وقت دستور مىدهد، ناسازگار است.
پاسخ اين سؤال در دو سطح قابل طرح مىباشد:
سطح اول: اينكه به زمان پيش از وقوع نشانهها بنگريم - مانند زمانى كه اكنون در آنيم - و بگوييم:
«اين نشانهها اگر روى دهد، دلالت بر نزديكى ظهور مىكند» اين سخنى درست است و هرگز به معنى توقيت نفى شده در روايات نيست بلكه يك توقيت اجمالى است مانند آن چه در بحث شرايط ظهور به تفصيل بيان كرديم و گفتيم اگر شرايط حاصل شود، بىترديد امام عليه السّلام ظهور خواهند كرد.
در نتيجه، عدم آگاهى از زمان وقوع اين نشانهها، به طور طبيعى مستلزم نامعلوم بودن زمان ظهور و عدم تعيين وقت براى آن است؛ يعنى همان چيزى كه در اخبار از آن نهى شده است.
سطح دوم: اينكه زمان بين وقوع اين نشانهها و زمان ظهور را در نظر آوريم. در نتيجه هر كس يكى از نشانههاى نزديك را مشاهده نمايد، حق دارد بگويد: امام عليه السّلام به زودى ظهور خواهد كرد.
(2) ممكن است ما اين سخن را به دو صورت بفهميم:
اين سخن به معنى تعيين وقت براى ظهور نيست؛ چرا كه مردّد بين روز و روزها بلكه بين سال و سالهاست. در نتيجه اگر - به طور مثال - ده سال بين وقوع نشانههاى نزديك و زمان ظهور امام فاصله شود، به «نزديك بودن» آن نشانه خدشهاى وارد نمىشود؛ زيرا اين ده سال در مقابل زمان طولانى كه از آغاز غيبت گذشته، بسيار ناچيز است. لذا نمىتوان آن را تعيين وقت به حساب آورد.
از بيان بالا چشمپوشى كرده و بگوييم: اين سخن كه: «امام به زودى ظهور خواهد كرد» متضمّن تعيين وقت است. در اين صورت بايد اين مطلب را بپذيريم كه رواياتى كه بر وقوع نشانههاى نزديك دلالت مىكند، اخبار تكذيب (تكذيب تعيينكنندگان وقت) را تخصيص مىزند و اصلا از مدلول آن روايت خارج مىباشد و نتيجه اين مىشود كه هر نوع تعيين وقت براى روز ظهور دروغ محض است و ردّ آن واجب، مگر آنجا كه مستند به وقوع نشانهاى از نشانههاى نزديك باشد كه در آن صورت بايد تلقى به قبولش نمود.2.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 532.
نشانههاى نزديك براى آن است كه مؤمنان مخلص از نزديك شدن واقعه ظهور اطمينان حاصل نمايند. با اين وصف، بعيد است تا آن هنگام حكم تحريم تعيين وقت باقى بماند. هم چنان كه تعيين وقت سخن گزافى نخواهد بود اگر گويندهاش آن را مستند به نشانهاى كند كه در روايات آمده و در عين حال، تحقق آن را هم در عالم خارج مشاهده نمايد.
البته اين نشانهها، حد اكثر بر نزديك بودن روز موعود دلالت مىكند وگرنه تعيين دقيق زمان ظهور، سرّى است در علم خداى سبحان تا هنگام ظهور.
آنچه در اين فصل به دنبال آشنايى با آن هستيم، نه آگاهى كامل از عمق واقعى آن بيدارى و بينشى است كه امام مهدى عليه السّلام در جامعه منتشر خواهد ساخت، و نه اطلاع از جزئيات ايدئولوژى جامعۀ مهدوى؛ چه اطلاع بر آنها تا پيش از ظهور ناممكن است.
(2) بلكه در اينجا مىكوشيم تا از برخى عناوين كلّى كه تصور مىشود رويكرد عقايد مهدوى بدان سوست آگاه گرديم. اين عناوين در چهار محور زير قابل بررسى است:
الف) دينى كه امام عليه السّلام به آن مىگرود و به جهانيان اعلام مىنمايد.
ب) مذهبى كه برمىگزيند.
ج) موضع او در برابر مفاهيمى هم چون: نژادپرستى، ملىگرايى و...
د) شباهت يا عدم شباهت نظام حكومتى مهدوى با نظامهاى پيش از ظهور، مانند: سرمايهدارى و سوسياليسم.
اينك درباره اين محورها به بحث مىپردازيم:
(3)
دينى كه آن حضرت عليه السلام برمىگزيند و بر اساس آن حكومت مىنمايد، دين اسلام است.
اسلام طرح و برنامه كاملى است كه عبوديت واقعى را كه هدف از آفرينش آدمى است، تحقق مىبخشد.
اين مدّعا را مىتوان با چند روش ثابت كرد:
(4) روش اول: تبيين برخى پديدههاى مهمى كه ثمرۀ عدالت حاكم در دولت امام مهدى است. در نتيجه اگر گزارۀ «عدالت كامل در انحصار دين اسلام است» را به اين مطلب ضميمه نماييم، نتيجه مىگيريم نظام حكومتى كه امام عليه السّلام بر اساس آن رفتار مىكند و دينى كه به آن مىگرود، «اسلام»
خواهد بود. البته اين روش بستگى به دو مقدمه زير دارد:
مقدمۀ اول: تبيين برخى پديدههاى مهم و ثمرات بزرگى كه حاصل حاكميت عدالت در دولت جهانى مهدوى است. تفصيل اين بحث را در گفتار سوم از بخش دوم خواهيم آورد و در اينجا تنها به چند مثال روايى بسنده مىنماييم:
يكون فى أمّتي المهدىّ... فتنعّم فيه أمّتي نعمة لم ينعموا مثلها قطّ. تؤتى أكلها و لا تدّخر منهم شيئا. و المال يومئذ كدوس. فيقوم الرّجل فيقول: يا مهدىّ أعطنى، فيقول: خذ.(1)
مهدى در امّت من است... آنها در دوران او چنان برخوردار از نعمتها مىشوند كه هرگز نظيرش اتفاق نيفتاده است. زمين همۀ نعمتهايش را عرضه خواهد نمود و چيزى را از آنها پنهان نمىسازد. ثروت انباشته و متراكم مىگردد و اگر كسى از مهدى بخواهد كه به او مالى بدهد، بىدرنگ گويد: بگير!
(2)2. بخارى از ابو هريره نقل كرده است كه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يكثر فيكم المال فيفيض، حتّى يهمّ ربّ المال من يقبل صدقته. و متى يعرضه فيقول الذي يعرض عليه لا أرب لى به.(2)
[در دولت مهدى] ثروت فراوان و بيش از نياز مىگردد تا آنجا كه شخص ثروتمند دنبال كسى مىگردد تا صدقهاش را بپذيرد و هرگاه آن را به كسى مىدهد وى اظهار بىنيازى كرده از قبول آن سرباز مىزند.
گذشته از دلالت خود اين روايات، در گذشته نيز استدلال كردهايم كه اين فراوانى ثروت تنها در حكومت امام مهدى عليه السّلام حاصل مىشود.(3)
(3) 3. مسلم از ابو سعيد و نيز جابر بن عبد اللّه نقل مىكند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون فى آخر الزمان خليفة يقسّم المال و لا يعدّه.(4)
در آخر الزمان، خليفهاى خواهد آمد كه ثروت را بدون شمارش توزيع مىكند.
(4) 4. شيخ مفيد از مفضل بن عمر روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
إنّ قائمنا إذا قام أشرقت الأرض بنور ربّها... و تظهر الأرض من كنوزها حتّى يراها الأرض على وجهها. و يطلب الرجل منكم من يصله بما له و يأخذ من زكاته، فلا يجد أحدا يقبل منه ذلك. و استغنى الناس بما رزقهم اللّه من فضله.(5)2.
هنگامى كه قائم ما بپاخيزد زمين به نور پروردگارش روشن خواهد شد و زمين گنجهايش را آشكار خواهد ساخت تا جايى كه مردم آن گنجها را بر روى زمين مشاهده مىنمايند. در آن روزگار برخى از شما به دنبال كسى مىگردد كه به او صدقه يا زكاتى بدهد ولى كسى را نمىيابد كه از او چيزى بپذيرد و مردم به خاطر فضل خداوند كه روزى آنها شده، بىنياز خواهند شد.
مانند اين روايات، بياناتى است كه در عهدين دربارۀ ويژگىهاى دولت عدل منتظر آمده است:
دروازههايت شبان و روزان باز بوده و بسته نخواهد شد تا ثروت امتها به سويت سرازير شود و تو بر سرزمينهايشان رهبرى كنى؛ زيرا هر امت و مملكتى كه خدمتگزار تو نباشد، نابود گردد.(1)
(2)و يا هم چون اين سخن: به نفع مساكين، به عدل و داد قضاوت و براى غمديدگان جهان به انصاف داورى خواهد شد.
گرگ با بره سكونت خواهد داشت؛ پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد؛ گاو با خرس خواهد چريد و بچههايشان با هم خواهند خوابيد؛ شير مثل گاو، كاه خواهد خورد؛ طفل شيرخواره بر سوراخ مار، بازى خواهد كرد و طفل از شير گرفته شده، دست خود را بر لانۀ افعى خواهد گذاشت و در تمامى كوههاى مقدس، فسادى نخواهند كرد زيرا كه جهان از معرفت خدا پر خواهد شد.(2)
تحليل و تفسير اين عبارات و ديگر عبارات عهدين را در جاى خود خواهيم آورد.
در اين مقدمه تنها خواستيم اشارهاى كنيم به فضاى خوشبختى و رفاهى كه امّت امام مهدى عليه السّلام (همۀ بشريت) در دوران حكومت ايشان در آن به سر خواهند برد.
(3) مقدمۀ دوم: عدالت كامل تنها در چارچوب اسلام تحقق مىيابد.
اين مطلب، نيازمند تحليلى كلامى است كه به طور خلاصه چنين است:
اسلام آخرين دين آسمانى است و خرد جمعى از ايجاد عدالت كامل در جهان ناتوان است و خداوند نيز به عملى نمودن عدالت كامل و عبوديت مطلق بر روى زمين وعده داده است، پس نتيجه مىگيريم كه عدالت مورد نظر، همان اسلام است زيرا اين عدالت كامل از عقل بشرى برنمىخيزد و دين ديگرى هم جز اسلام نخواهد آمد.
(4) حال كه روش نخست با هر دو مقدمهاش بيان شد، درمىيابيم سعادت و رفاه موجود در حكومت مهدوى در واقع ثمرۀ پياده شدن قوانين اسلام در آن حكومت است. بدين ترتيب ثابت مىشود دينى كه امام عليه السّلام به آن مىگرود و قانونى كه در دولت آن حضرت مدار تمامى حركتهاست،8.
دين اسلام مىباشد.
روش دوم: ارائه اخبارى كه امام مهدى عليه السّلام را پياده كنندۀ دين اسلام معرفى مىكند.
اين اخبار بر چند گونه است:
در زير نمونههايى از اين اخبار را مىآوريم:
(1)ابو داود، نعيم بن حماد و حاكم از ابو سعيد نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: المهديّ منّى...(2)
مهدى از [نسل] من است...
(3)احمد، باوردى و ابو نعيم از ابو سعيد نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: أبشّركم بالمهدىّ رجل من قريش من عترتى... (2)
بشارت مىدهم شما را به مهدى كه مردى از قريش است و از خاندان من...
(4)ابو داود، ابن ماجه، طبرانى و حاكم از ام سلمه نقل كردهاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: المهديّ من عترتى من ولد فاطمة (3)مهدى از خاندان من و فرزندان فاطمه است.
(5)ابو نعيم از ابو سعيد و او هم از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود: المهديّ منّا أهل البيت، رجل من أمّتي... (4)
مهدى از ما اهل بيت است. او مردى است از امت من...
(6)احمد، ابن ابى شبيه، ابن ماجه و نعيم بن حماد از امام على عليه السّلام نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: المهديّ منّا أهل البيت (5)مهدى از ما اهل بيت است...
(7)ابن ابى شيبه، طبرانى، دارقطنى، ابو نعيم و حاكم از ابن مسعود نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: لا تذهب الدّنيا حتّى يبعث اللّه تعالى رجلا من أهل بيتى... (6)
دنيا پايان نمىپذيرد مگر آن كه خداوند مردى از اهل بيت مرا برانگيزد...
(8) طبرانى از ابن مسعود و او هم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده كه حضرتش فرمود:
لو لم يبق من الدّنيا إلاّ ليلة لملك فيها رجل من أهل بيتى.(7)
اگر از دنيا فقط يك شب باقى مانده باشد، خداوند مردى از اهل بيت مرا به حكومت مىرساند.
(9) 2. اخبارى درباره اينكه امام مهدى عليه السّلام بر امت اسلامى - به طور خاص - حكومت مىكند و در اين4.
1) . السيوطى، جلال الدين، الحاوى للفتاوى؛ ج 2، ص 124.
2) . السيوطى، جلال الدين، الحاوى للفتاوى؛ ج 2، ص 124.
3) . السيوطى، جلال الدين، الحاوى للفتاوى؛ ج 2، ص 124.
4) . السيوطى، جلال الدين، الحاوى للفتاوى؛ ج 2، ص 124.
5) . السيوطى، جلال الدين، الحاوى للفتاوى؛ ج 2، ص 124.
6) . السيوطى، جلال الدين، الحاوى للفتاوى؛ ج 2، ص 124.
7) . السيوطى، جلال الدين، الحاوى للفتاوى؛ ج 2، ص 124.
صورت حكمرانى او نمىتواند جز بر اساس اسلام باشد. در زير نمونههايى از اين اخبار را مىآوريم:
ترمذى از ابو سعيد خدرى نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
إنّ فى أمّتي المهدىّ يخرج...(1)
بىترديد مهدى در امّت من است و ظهور مىكند. (يعنى در ميان آنها حكومت مىكند.) (2)نعيم بن حماد و ابن ماجه از ابو سعيد روايت كردهاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون فى أمّتي المهدىّ...(2)
مهدى در امت من است...
(3)احمد و مسلم از جابر نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يكون فى آخر أمّتي خليفة...(3)
براى امت من در آخر الزمان خليفهاى است...
(4)طبرانى و ابو نعيم از ابو سعيد خدرى روايت كردهاند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يخرج رجل من أهل بيتى يقول بسنّتى...(4)
مردى از اهل بيت من خروج مىكند كه گفتارش طبق سنّت من است...
(5)نعيم بن حماد از امام على عليه السّلام و ايشان هم از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده است كه فرمود: المهديّ رجل من عترتى يقاتل على سنّتى، كما قاتلت أنا على الوحى.(5)
مهدى مردى از خاندان من است و بر اساس سنّت من مىجنگد، هم چنان كه من بر اساس وحى جنگيدم.
(6)ابن حجر نوشته است: پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يكون اختلاف عند موت خليفة... و يعمل فى النّاس بسنّة نبيّهم و يلقى الإسلام بجرّانه على الأرض.(6)
[در زمان مهدى عليه السّلام] ميان مردم به سنّت پيامبرشان رفتار خواهد شد و دين اسلام به طور كامل در زمين پياده مىگردد.
(7) شيخ طوسى از امام محمّد باقر عليه السّلام نقل كرده است:8.
و يقتل النّاس حتّى لا يبقى إلاّ دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله...(1)
[امام مهدى] دشمنان را مىكشد تا جز دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله باقى نماند.
ابو يعلى از ابو هريره نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لا تقوم السّاعة حتّى يخرج عليهم رجل من أهل بيتى، فيضربهم حتّى يرجعوا إلى الحقّ...(2)
قيامت برپا نمىشود مگر مردى از اهل بيت من قيام كند و منحرفان را بزند تا به «حق» بازگردند ...
ابو يعلى مىگويد: مراد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از حق، اسلام است.
(2) شيخ مفيد از مفضل بن عمر جعفى نقل كرده است كه امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود:
إذا أذن اللّه تعالى للقائم فى الخروج صعد المنبر فدعا النّاس إلى نفسه و ناشدهم باللّه و دعاهم إلى حقّه، و أن يسير فيهم بسنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و يعمل فيهم بعلمه...(3)
هرگاه خداوند به قائم ما اجازه ظهور دهد، از منبر بالا رود و مردم را به خويش فرا خواند و آنها را به خداوند سوگند دهد و به حق خود دعوت نمايد و در ميان مردم به سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله رفتار كند و هم چون او عمل نمايد...
(3) 4. دستهاى از اخبار بيان مىكند امام مهدى عليه السّلام زمين را از قسط و عدل پر مىسازد همان طور كه از ستم و بيداد آكنده شده باشد.
اين گونه اخبار به طور متواتر از پيامبر و معصومين عليهم السّلام نقل شده و آن گراميان معتقدند كه قسط و عدل، جز اسلام نيست. در نتيجه معنايش اين است كه امام عليه السّلام هم در ساحت انديشه و هم در ساحت حكومت، اسلام را پذيرفته و اجرا خواهد نمود.
آيتاللّه صافى يكصد و بيست و نه حديث را با اين عبارت ارجمند نقل كرده است(4)و منابع عامه نيز آن را فراوان نقل نمودهاند؛ مانند: صحاح ابو داود، ابن ماجه، ترمذى و منابع بسيار ديگرى كه در كتاب گذشته بر شمردهايم.(5)علاوه بر اينها، منابع اماميه بسيار زياد مىباشد. در بخش دوم به شكل روشنترى از اين اخبار سخن خواهيم گفت.
(4) اينها دو روش براى اثبات دين امام مهدى عليه السّلام بود. و اينك در مقام نتيجهگيرى از اين دو روش استدلالى مىگوييم:
بىشك مهدى عليه السّلام همان طور كه در برنامۀ كلى الهى ثابت شده است عدالت كامل را در دولت جهانى پياده خواهد نمود و به اسلام خواهد گرويد و آن را اجرا خواهد نمود؛ پس اسلام همان طرحد.
عادل و كامل است.
هم چنين مىتوان اين استدلال را به طور عكس مطرح نمود. بدين ترتيب كه از اين دو روش چشمپوشى كرده و از نو دربارۀ حقيقت دينى كه امام به آن مىگرود طرح مسأله نماييم و بگوييم: امام مهدى عليه السّلام هم چنان كه در برنامۀ كلى الهى وجود دارد طرح عادلانه و كاملش را در دولت جهانى پياده مىكند، و اسلام همان طرح عادلانه و كامل است؛ چنان كه در كتاب گذشته براى آن استدلال آورديم.(1)در نتيجه ثابت مىشود دينى كه امام پذيرفته و پياده مىنمايد، اسلام است؛ زيرا معقول نيست كه او اسلام را پياده كند امّا خود مسلمان نباشد. اسلام به طور فراگير و عادلانه اجرا نخواهد شد مگر آنگاه كه رهبر عالىاش مسلمان باشد (چنان كه در فقه اسلامى ثابت گرديده است). اين استدلال را مىتوان در كنار دو روش گذشته، به عنوان روش سوّمى در نظر گرفت. در اين صورت ما دو واقعيت خواهيم داشت:
الف) دين او اسلام است.
ب) اسلام طرحى عادلانه و كامل است.
(2)كه با هر يك مىتوان بر ديگرى استدلال كرد و البته حقانيت هر دو را مىتوان با دلايل ديگرى نيز تحكيم و تأييد نمود. هنگامى كه معلوم شد امام عليه السّلام در روز موعود اسلام را پياده خواهد كرد، مىتوان با مقايسه بين دولت آن حضرت و ساير دولتها به ثمرات و نتايجى رسيد. اين نتايج به طور كامل در بخش دوم خواهد آمد و در اينجا فقط برخى را به طور نمونه مىآوريم:
وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ (2)
و هر كه جز اسلام، دينى ديگر جويد هرگز از وى پذيرفته نشود.
(3) زيرا اين دين، وضع جهان را سامانى ديگر مىبخشد و مشكلات آن را حل مىنمايد و عدالت كامل را در آن مستقر مىسازد. البته اين يكسانسازى دينى، تحت شرايط مشخصى پديد مىآيد كه خود حضرت مقدماتش را فراهم خواهد آورد. در بحثهاى آينده به اين موضوع خواهيم پرداخت.
جهان در آينده با قانونى واحد اداره خواهد شد و بخشىنگرى در آن قانون و يا خروج از قلمرو آن مجاز نيست.
يكى شدن دين و سياست؛ هم چنان كه در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و خلفاى نخستين چنين بوده است.
تأسيس حكومت و نيز رشد و پيشرفت فردى و جمعى بر اساس احكام الهى، و پايان عصر مكاتب و تئورىهاى مادى.
پايان دادن به باور «حق تعيين سرنوشت» براى انسانها [باورى كه مبتنى بر عقل خودبنيادانه5.
بشرى و انقطاع كامل از عالم الوهى است.]
... و نتايجى ديگر كه بعدا به طور مبسوط به آنها خواهيم پرداخت.
ممكن است از مذهب دو معنا اراده شود:
معناى اول: مراد از مذهب، مجموعه انديشههايى است كه برگرفته از كلام و فقه مىباشد به طورى كه نظرات عالمان هر مذهبى، در شكلبندى و صيقلى شدن انديشههاى آن مذهب دخالت دارد.
معناى دوم: مراد از مذهب، اعتقادات اصلى و محورى است كه سنگ بناى آن مذهب مىباشد.
مانند اعتقاد به عدل و امامت كه مورد اختلاف اماميه و اهل سنت است.
(1)اگر معناى اول را در نظر بگيريم بايد مطمئن باشيم كه امام مهدى عليه السّلام به هيچ يك از مذاهب مطرح در اسلام گرايش ندارد؛ زيرا بسيارى از انديشههاى هر مذهب، تابعى از باورهاى دانشمندان آن مذهب است و وقتى از ضروريات دين يا بديهيات عقل نباشد، احتمال خطا و اشتباه در آن مىرود. امام عليه السّلام به هنگام ظهور شريفش، اسلام واقعى را همان طور كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آورده پياده خواهد نمود، چه موافق احكام مورد قبول مذاهب باشد و چه نباشد. امام عليه السّلام قوانين اسلامى جديدى را براى اصلاح جهان خواهد آورد تا دنيا را در آستانه پيشرفت و رشدى بىمانند قرار دهد. از اين رو شمارى از دانشمندان اهل سنّت در مناسبتهاى گوناگون تصريح كردهاند كه قوانين صادره از سوى مهدى عليه السّلام با هيچ كدام از مذاهب چهارگانه و جز آن، مطابقت ندارد. ابن عربى دربارۀ امام مهدى عليه السّلام مىنويسد:
(3) به وسيله او، مذاهب از روى زمين محو مىگردند و جز دين خالص و ناب باقى نمىماند. افرادى كه از مجتهدان تقليد و پيروى مىكنند با او به دشمنى برمىخيزند زيرا مىبينند كه او بر خلاف نظر مراجع تقليدشان، حكم مىكند و فتوا مىدهد.(2)
(4) درباره احكامى كه عيسى بن مريم عليه السّلام (يار و مددكار امام مهدى عليه السّلام) در دولت جهانى مهدوى به كار مىبندد، سيوطى پرسشى را طرح كرده و مىنويسد: وقتى عيسى عليه السّلام طبق شريعت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله حكم مىكند، آيا در محدودۀ يكى از مذاهب چهارگانه است و يا از روى اجتهاد خويش است؟(2)
اين سؤال عجيبى است و عجيب تر از آن، اين است كه مىگويد «... در محدودۀ يكى از مذاهب چهارگانه...» آيا واقعا سيوطى گمان كرده دين اسلام تنها منحصر در چهار مذهب است؟ در حالى كه در ميان امت، مجتهدان بسيار زيادى وجود دارد؛ پس به چه دليل سيوطى مذاهب اسلامى را در چهار
مورد، محدود كرده است؟ نيز چگونه گمان كرده است كه پيامبرى هم چون عيسى عليه السّلام، پيرو يكى از آن مذاهب مىباشد در حالى كه به فتواى همه عالمان، مجتهد نمىتواند از مجتهد ديگرى تقليد نمايد. پس در اين صورت چگونه مىتوان گمان كرد پيامبرى از يك مجتهد تقليد كند؟
دانشمندان اماميه در اين باره موضع روشنى دارند؛ زيرا آنان قول و فعل امام مهدى عليه السّلام را - به عنوان دوازدهمين امام معصوم - يكى از منابع قانونگذارى اسلامى مىدانند و نمىپذيرند كه ايشان در امر قانونگذارى و يا امور ديگر، به يك يا چند نفر از علمايشان مراجعه كند بلكه معتقدند او در اين امر، كاملا مستقل مىباشد و همانطور كه در زمان غيبت پيروى از او واجب است در هنگام ظهور نيز چنين است.
(2) ولى اگر مراد از مذهب معناى دوم باشد، بايد گفت دربارۀ مذهب امام عليه السّلام - تا آنجا كه ما بررسى كردهايم - در منابع اهل سنت سخنى به ميان نيامده است. و براى اين پرسش كه آيا امام مهدى عليه السّلام از اهل سنّت است و به اصول اعتقادى آنها و يا دستكم به مهمترين آنها ايمان دارد يا خير، نمىتوان از طريق روايات اهل سنّت پاسخى فراهم كرد. آنها فقط گفتهاند كه او دين حقيقى را پياده مىنمايد و ديگر هيچ اشارهاى به اين كه او هم مذهب آنهاست يا خير، نكردهاند.
(3) آرى البتّه آن كه فكر مىكند امام مهدى عليه السّلام نظرات فقهى يكى از مذاهب چهارگانه را به كار مىبندد، همو نيز چنين مىانديشد كه امام از نظر اعتقادى هم مذهب آنهاست. ولى همان طور كه قبلا گفتيم محققان آنها به اين طرز تفكر، اعتراض نموده و آن را بر صواب نمىدانند. در اين صورت ما نمىتوانيم اين موضوع را به حد كافى از نظر تاريخى اثبات نماييم.
(4) در اينجا دو ديدگاه وجود دارد كه اولى عام تر از ديگرى است:
ديدگاه اول: بديهى است تنها يكى از مذاهب اسلامى بر حق است و مذاهب ديگر باطل و مخالف با انديشه ناب اسلامى مىباشد. پيش از اين نيز گفتيم اصحاب امام كه در عصر غيبت، آزموده و پالايش شدهاند قطعا پيرو آن مذهب حق مىباشند؛ زيرا آنها بر اساس حق و حقيقت امتحان شدهاند و نه بر پايه مذهبى كه على القاعده باطل است.
با اين وصف بايد پذيرفت كه مذهب امام نيز همان مذهبى است كه خداوند بر اساس آن اصحاب او را برمىگزيند و احتمال نمىرود كه امام هم مذهب آنان نباشد زيرا در اين صورت يكى از آن دو بر حق نخواهد بود و اين مطلب ضرورتا نادرست است.
(5) اما تعيين مذهب حق، به دريافت درونى هر مسلمان و دلايل او براى اثبات حقانيت يك مذهب بر مىگردد. هر مسلمانى مىگويد: «مذهب من، حق است و بر درستى اين ادعا هم دليل دارم؛ در نتيجه امام مهدى عليه السّلام هم مذهب من است»، اين عقيدهاى است كه هر كدام از پيروان مذاهب اسلامى بر آنند. بدين ترتيب مذهب ايشان در هالهاى از اجمال باقى مىماند.
(6) شايد در اين مطلب اشكالى نباشد و در نتيجه شناخت اجمالى مذهب امام به طورى كه ساير
مسلمانان را قانع سازد كفايت كند و دربارۀ امام، سخن از اسلام به شكل عام آن باشد و او خود اختيار داشته باشد هر مذهبى را كه بخواهد در جهان پياده سازد.
ديدگاه دوم: امام مهدى عليه السّلام بر مذهب اماميه اثنى عشرى است و اين به دليل قراين و مرجّحات زير مىباشد:
(1)ابو داود و ابن ماجه از ام سلمه نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: المهديّ من عترتى من ولد فاطمة.(2)
مهدى از عترت من و از فرزندان فاطمه است.
(3)همچنين ابو داود سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را روايت كرده است كه فرمود: لو لم يبق من الدهر إلاّ يوم لبعث اللّه رجلا من أهل بيتى...(2)
اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد، خداوند مردى از خاندانم را بر مىانگيزد...
(4)ابن ماجه آورده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: المهدىّ منّا أهل البيت...(3)
مهدى از ما اهل بيت است...
(5)ترمذى هم اين حديث را از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده است كه: لا تذهب الدّنيا حتّى يملك العرب رجل من أهل بيتى.(4)
دنيا پايان نمىپذيرد مگر آن كه مردى از خاندان من بر عرب حاكم گردد.
بارزترين مصداق «اهل بيت» عبارتست از: حضرت فاطمه زهرا، امام على بن ابى طالب و حسنين عليهم السّلام و گاهى سلمان فارسى را نيز شامل مىشود كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دربارهاش فرمود: سلمان از ما اهل بيت است.(5) در نتيجه مىتوان گفت امام مهدى عليه السّلام بر مذهب آنهاست و اين امرى مجمل و پيچيده در تاريخ نيست.
(6) 2. رواياتى كه در منابع عامه دربارۀ امامان دوازدهگانۀ پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمده است.
در برخى از اين روايات تصريح شده كه امام مهدى عليه السّلام آخرين آنهاست. اين روايات فقط با رويكرد اماميه در فهم و برداشت از اسلام به طور كامل انطباق داشته و ناگزير بايد پذيرفت كه مذهب1.
1) . ابو داود، سليمان بن اشعث، همان؛ ج 2، ص 422.
2) . ابو داود، سليمان بن اشعث، سنن ابو داود؛ ج 2، ص 422 و ابن ماجه، محمّد بن يزيد، همان؛ ج 2، ص 1368.
3) . ابن ماجه، محمّد بن يزيد، همان؛ ج 2، ص 1367.
4) . الترمذى، محمّد بن عيسى، الجامع الصحيح؛ ج 3، ص 343.
5) . ابن الاثير، على بن محمّد، أسد الغابة فى معرفة الصحابة؛ ج 2، ص 331.
امام مهدى، موافق اين رويكرد است.
بخارى از جابر بن سمرة نقل كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون اثنا عشر أميرا كلّهم من قريش.(1)
دوازده امير و خليفه خواهند آمد كه همگى از قريشاند.
مسلم نيز همين روايت را با چندين سند كه تا جابر بن سمرة مىرسد، نقل كرده است.(2)
(2) ترمذى از جابر بن سمره روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون من بعدى اثنا عشر أميرا. قال: ثمّ تكلّم بشىء لم أفهمه. فسألت الّذى يلينى، فقال:
قال: كلّهم من قريش.(3)
پس از من دوازده امير خواهند بود. سپس چيزى فرمود كه من متوجه نشدم. از بغل دستىام پرسيدم، گفت: پيامبر فرمود: همۀ آنها از قريش هستند.
(3) ترمذى پس از نقل اين حديث، آن را حديثى حسن دانسته است. اين حديث از غير جابر بن سمره نيز نقل شده است.
(4)در اين باره احمد بن حنبل و ديگران در منابعى غير از صحاح ششگانه، احاديث فراوانى را نقل كردهاند. هرگاه به مدد اين اخبار، درستى رويكرد اماميه معلوم شود، ثابت مىگردد كه امام مهدى عليه السّلام دوازدهمين اميرى است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آنها اشاره فرموده است و همين مطلوب ما مىباشد. (5) از جمله رواياتى كه اين مطلب را به صراحت بيان مىدارد و خود دانشمندان اهل سنّت آن را نقل كردهاند، روايت زير است:
قندوزى از فرائد السمطين حموينى نقل كرده است كه ابن عباس گفت:
قدم يهودىّ يقال له: نعثل. فقال: يا محمّد، أسألك عن أشياء تلجلج فى صدرى منذ حين...
إلى أن يقول: فما من نبىّ إلاّ و له وصىّ، و أنّ نبيّنا موسى بن عمران أوصى يوشع بن نون، فقال: إنّ وصيّى علىّ بن أبى طالب، و بعده سبطاى الحسن و الحسين. تتلوه تسعة أئمة من صلب الحسين. قال: يا محمّد فسمّهم لى، قال: إذا مضى الحسين فابنه علىّ، فإذا مضى عليّ فابنه محمّد. فإذا مضى محمّد فابنه جعفر، فإذا مضى جعفر فابنه موسى. فإذا مضى موسى فابنه علىّ، فإذا مضى علىّ فابنه محمّد، فإذا مضى محمّد فابنه علىّ، فإذا مضى علىّ فابنه الحسن، فإذا مضى الحسن فابنه الحجّة محمّد المهدىّ. فهؤلاء اثنا عشر.(4)
شخصى يهودى به نام نعثل به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفت: اى محمّد ديرى است كه9.
مىخواهم سؤالهايى را از تو بپرسم... تا آنجا كه پرسيد: هر پيامبرى وصيى دارد؛ مانند پيامبر ما موسى بن عمران كه يوشع بن نون را وصى خود قرار داد؛ وصىّ تو كيست؟ حضرت فرمود: وصىّ من على بن ابى طالب است و پس از او دو نوهام حسن و حسين و سپس نه امام از نسل حسين خواهند آمد. گفت: اى محمّد اسم آنها را بگو. فرمود: هرگاه حسين درگذشت فرزندش على امام است سپس محمّد فرزند على و جعفر فرزند محمّد و موسى فرزند جعفر و على فرزند موسى و محمّد فرزند على و على فرزند محمّد و حسن فرزند على و حجة محمّد مهدى فرزند حسن؛ اينان امامان دوازدهگانه هستند.
اين نتيجهگيرى (يعنى درستى رويكرد اماميه در شناخت امام مهدى عليه السّلام و اين كه مذهب آن حضرت امامى است و خود يكى از امامان دوازدهگانه مىباشد) براى هر يك از دانشمندان عامه كه مهدى را همان محمّد بن الحسن العسكرى مىداند، لازم و ضرورى است. محى الدين ابن عربى يكى از آنهاست. وى در فتوحات مكيه مىنويسد:
او [مهدى عليه السّلام] از خاندان رسول خدا و از فرزندان فاطمه است. جد او حسين بن على بن ابى طالب و پدرش امام حسن عسكرى فرزند امام على النقى فرزند امام محمّد التقى فرزند امام على الرضا فرزند امام موسى الكاظم فرزند امام جعفر الصادق فرزند امام محمّد الباقر فرزند امام زين العابدين على بن الحسين فرزند امام على بن ابى طالب - كه خداوند از همۀ آنها خشنود باد - مىباشد. او همنام رسول خدا است.(1)
(2)شعرانى مىنويسد: مهدى از فرزندان امام حسن عسكرى است.(2)
هم چنين است كمال الدين بن طلحة؛ او در باب دوازدهم كتابش نوشته است:
اين باب درباره ابو القاسم فرزند محمّد الحسن الخالص فرزند على المتوكل فرزند قانع [امام جواد عليه السّلام] فرزند على الرضا فرزند موسى الكاظم فرزند جعفر الصادق فرزند محمّد الباقر فرزند على زين العابدين فرزند حسين الزكى فرزند على المرتضى امير المؤمنين فرزند ابو طالب، يعنى مهدى حجّت و خلف صالح منتظر مىباشد.(3)
(3) هم چنين حافظ گنجى مىنويسد:
دربارۀ بقا و طول عمر مهدى در كتاب و سنت مطالبى آمده است. (وى سپس به شرح اين موضوع پرداخته تا آنجا كه مىگويد:) از هنگام غيبت امام مهدى تا به امروز زمين از قسط و9.
عدل آكنده نشده است پس ناچار بايد اين امر در آخر الزمان تحقق يابد.(1)
اين سخن حافظ گنجى به روشنى دلالت مىكند كه رويكرد مذهبى وى در موضوع امام مهدى عليه السّلام كاملا منطبق بر مذهب اماميه است.
ابن صباغ نيز چنين است؛ آنجا كه به طور مبسوط از امام عليه السّلام سخن مىگويد و دربارۀ نسب پدرى و مادرى ايشان چنين اظهار مىدارد:
او ابو القاسم محمّد حجت فرزند حسن الخالص فرزند على الهادى فرزند محمّد الجواد فرزند على الرضا فرزند موسى الكاظم فرزند جعفر الصادق فرزند محمّد الباقر فرزند على زين العابدين فرزند حسين فرزند على فرزند ابو طالب مىباشد كه درود خداوند بر آنان باد.
اما القاب او عبارتست از: حجّت، مهدى، خلف صالح، قائم منتظر، صاحب الزمان و...(2)
حافظ قندوزى نام شمارى از عالمان را كه اين چنين از مهدى سخن گفتهاند آورده است؛ از جمله: شيخ صلاح الدين صفدى (در كتاب شرح الدائرة)، شيخ الاسلام احمد جامى نامقى، شيخ عطار نيشابورى، شمس الدين تبريزى، جلال الدين رومى، سيد نعمة اللّه ولى، سيد نسيمى و شيخ عزيز بن محمّد نسفى.(3)
(2) 3. سخنان امامان معصوم عليهم السّلام دربارۀ امام مهدى عليه السّلام و بزرگداشت و تجليل آنان از آن حضرت و تشويق و ترغيب مردم به پيروى از ايشان و انتظار كشيدن براى فرج او.
اين سخنان در شمارى از اخبار كه بيش از حدّ تواتر مىباشد، آمده است. برخى از اين روايات در منابعى مانند: البيان حافظ گنجى، ينابيع المودة قندوزى و... نقل شده است.
(3) گنجى و ابن ماجه از امام على عليه السّلام نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
المهديّ منّا أهل البيت يصلحه اللّه فى ليلة.(4)
مهدى از ما اهل بيت است [و] خداوند كار او را در شبى سامان مىبخشد.
(4) گنجى و ابن صباغ و ديگران روايت كردهاند كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به فاطمه زهرا عليها السّلام فرمود:
أنا خاتم النّبيّين و أكرم النّبيّين على اللّه و أحبّ المخلوقين إلى اللّه، و أنا أبوك، و وصيّى خير الأوصياء و أحبّهم إلى اللّه و هو بعلك... و منّا سبطا هذه الأمّة و هما ابناك الحسن و الحسين، و هما سيّدا شباب أهل الجنّة، و أبوهما - و الّذى بعثنى بالحقّ - خير منهما. يا فاطمة - و الّذى بعثنى بالحقّ - إنّ منهما مهدىّ هذه الأمّة، إذا صارت الدنيا هرجا و مرجا و تظاهرت الفتن...(5)د.
1) . الحافظ الگنجى، محمّد بن يوسف، البيان فى اخبار صاحب الزمان؛ ص 109 و 111.
2) . ابن الصباغ، على بن محمّد، الفصول المهمة فى معرفة الائمة؛ ص 310.
3) . القندوزى، سليمان بن ابراهيم، همان؛ ص 565-569.
4) . الحافظ الگنجى، محمّد بن يوسف، همان؛ ص 65 و ابن ماجه، محمّد بن يزيد، همان؛ ج 2، ص 1367.
5) . الحافظ الگنجى، محمّد بن يوسف، همان؛ ص 56 و ابن الصباغ، على بن محمّد، همان؛ ص 314 به بعد.
من خاتم پيامبران و گرامىترين آنان و محبوبترين آفريدگان در نزد پروردگار هستم. من پدر توام و وصى من كه بهترين اوصيا و محبوبترين آنها در پيشگاه خداست، همسر توست...
و دو سبط اين امت كه از خاندان ماست، فرزندان تو حسن و حسيناند. آن دو سرور جوانان اهل بهشت هستند و سوگند به آن كه مرا به حق برانگيخت، پدرشان از آن دو بهتر است. اى فاطمه سوگند به خدايى كه مرا به رسالت برگزيد، مهدى اين امت از نسل آن دو مىباشد، زمانى [ظهور مىكند] كه دنيا دچار هرج و مرج شود و فتنهها برآشوبند و...
سيوطى روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به چهرۀ امام حسن عليه السّلام نگريست و فرمود:
إنّ ابني هذا سيّد. سيخرج من صلبه رجل يسمّى اسم نبيّكم يشبهه فى الخلق.(1)
اين پسر من، آقاست. به زودى از نسل او مردى كه همنام و شبيه پيامبر شماست به دنيا خواهد آمد.
سيوطى از ابن عساكر نقل كرده است كه امام حسين عليه السّلام فرمود: جدّم پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله به مادرم فرمود:
أبشرى يا فاطمة، المهديّ منك.(2)
مژده باد تو را اى فاطمه كه مهدى از نسل توست.
(2) سيوطى از السنن دارقطنى نقل كرده است كه امام محمّد بن على الباقر عليه السّلام فرمود:
إنّ لمهدينا آيتين لم يكونا منذ خلق اللّه السّماوات و الأرض، ينكسف القمر لأوّل ليلة من رمضان، و تنكسف الشّمس فى النّصف منه...(3)
بىشك [ظهور] مهدى ما دو نشانه دارد كه از آغاز آفرينش زمين و آسمان سابقه نداشته است؛ گرفتگى ماه در اولين شب ماه رمضان و گرفتگى خورشيد در نيمۀ آن ماه...
همچنين سيوطى روايات ديگرى را از دارقطنى از امام باقر عليه السّلام نقل نموده است.(4)
(3) حضرت صادق عليه السّلام به هنگام ياد كرد از امام مهدى عليه السّلام، حالتى به شدت عاطفى داشتهاند. قندوزى از مناقب نقل مىكند كه سدير صيرفى گفت:
دخلت أنا و المفضّل بن عمر و أبو بصير و أبان بن تغلب على مولانا أبى عبد اللّه جعفر الصّادق (رضى اللّه عنه) فرأيناه جالسا على التّراب و هو يبكى بكاء شديدا و يقول: سيّدى غيبتك نفت رقادى و سلبت منّى راحة فؤادى. قال سدير: تصدّعت قلوبنا جزعا. فقلنا: لا أبكى اللّه يا بن خير الورى عينيك. فزفر زفرة انتفخ منها جوفه. فقال: نظرت فى كتاب الجفر الجامع صبيحة هذا اليوم... و تأمّلت فيه مولد قائمنا المهدىّ و طول غيبته و طول عمره و1.
بلوى المؤمنين فى زمان غيبته...(1)
من و مفضل بن عمر و ابو بصير و ابان بن تغلب بر مولايمان امام صادق عليه السّلام وارد شديم. ديديم حضرتش بر خاك نشسته و به شدّت گريه مىكند و مىگويد: آقاى من! غيبت تو خواب از چشمانم ربوده و آرامش دلم را ستانده است. سدير گفت: از پريشانى و غم، دل شكسته شديم و گفتيم اى فرزند سرور كائنات، خداوند چشمانت را گريان نسازد. امام عليه السّلام آهى عميق كشيد و فرمود: صبح امروز در كتاب جفر جامع نگاه كردم... و در موضوع تولد قائم ما مهدى و طول غيبت و آزمايش و گرفتارى مؤمنان در زمان غيبت او تأمل كردم...
قندوزى از حموينى شافعى در فرائد السمطين از دعبل بن على الخزاعى نقل كرده است كه گفت:
أنشدت قصيدة لمولاى الإمام علىّ الرّضا، رضى اللّه عنه. أوّلها:
مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل وحى مقفّر العرصات
... ثمّ قرأت باقى القصيدة عنده فلمّا انتهيت إلى قولى:
خروج إمام لا محالة واقع يقوم على اسم اللّه و البركات
يميّز فينا كلّ حقّ و باطل و يجزى على النّعماء و النّقمات
بكى الرّضا بكاء شديدا. ثمّ قال: يا دعبل، نطق روح القدس بلسانك. أ تعرف هذا الإمام؟ قلت: لا، إلاّ أنّى سمعت خروج إمام منكم يملأ الأرض قسطا و عدلا. فقال: إنّ الإمام بعدى ابني محمّد و بعد محمّد ابنه علىّ و بعد علىّ ابنه الحسن، و بعد الحسن ابنه الحجّة القائم. و هو المنتظر فى غيبته المطاع فى ظهوره، فيملأ الأرض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما...»(2)
قصيدهاى نزد مولايم امام رضا عليه السّلام خواندم كه ابتدايش چنين است:
مدارس آيات خلت من تلاوة و منزل الوحى مقفّر العرصات.
سپس باقى قصيده را خواندم تا آن كه به اين ابيات رسيدم:
«بىشك آن امام قيام خواهد كرد و به نام خدا و بركات او بپا خواهد خاست. هر گونه حق و باطلى را از ميان ما جدا خواهد ساخت و هر يك را بر شادخوارىها و كينهتوزىها، كيفر خواهد داد.»
(2) در اين هنگام حضرت رضا عليه السّلام به شدت گريست. آنگاه فرمود: اى دعبل! روح القدس به زبان تو سخن گفته است. آيا اين امام را مىشناسى؟ گفتم: خير؛ ولى شنيدهام امامى از شما اهل بيت قيام خواهد كرد و زمين را از عدل و داد لبريز خواهد ساخت. حضرت فرمود: امام بعد از من فرزندم محمّد است و پس از او فرزندش على و بعد از او فرزندش حسن و پس از حسن4.
فرزندش حجّت قائم؛ و اوست كه در دوران غيبت، انتظارش را مىكشند و در زمان ظهور اطاعتش مىكنند. او زمين را از عدل و داد مىآكند همانطور كه از جور و ستم لبريز شده باشد.
قندوزى روايتى را دربارۀ حادثه ولادت امام مهدى عليه السّلام از امام حسن عسكرى عليه السّلام نقل كرده است.
در اين روايت امام به همسرش اشاره كرده، مىفرمايد:
إنّه سيخرج منها ولد كريم على اللّه عزّ و جلّ، يملأ الأرض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا.(1)
به زودى از او فرزندى ارجمند و گرامى در نزد خداوند عز و جل به دنيا خواهد آمد كه زمين را از عدل و داد پر مىسازد همانطور كه از جور و بيداد پر شده باشد.
(2)اينها رواياتى است كه در منابع عامه از امامان معصوم شيعه عليهم السّلام نقل گرديده و ما تنها نمونهاى از آنها را آورديم. البته در منابع اماميه از همۀ ائمه عليهم السّلام به تعداد فراوان رواياتى در بشارت مهدى نقل گرديده كه نيازى به آوردن آنها نيست. امامان معصوم عليهم السّلام صرف نظر از مقام امامت، انسانهايى پرهيزگار، عالم و صالحاند كه در منابع روايى اهل سنّت جز ذكر جميل آنها نرفته است و نيز مذهب اسلامى آنها مشهورتر از آن است كه بيان شود. همگى آنها بر مذهب اثنى عشرى هستند و هر يك به امامت خويش و امامت پدران و فرزندان خود ايمان دارند. در پرتو اين سخنان، دو مطلب را دربارۀ مذهب امام مهدى عليه السّلام مىآوريم: الف) ممكن نيست معصومين عليهم السّلام به تأييد و بزرگداشت امامى بپردازند كه با آنها اختلاف مذهبى دارد. پس بايد گفت امام مهدى عليه السّلام در مذهب و رويكرد اعتقادى، همرأى آنهاست و همين امر، مطلوب و مورد نظر ماست.
ب) اگر معتقد باشيم مذهب امام مهدى از مذهب امامان معصوم عليهم السّلام جداست در اين صورت يا بايد مذهب او را باطل بدانيم يا مذهب آنها را. از طرفى مىدانيم مذهب حق، ناگزير و به طور اجماع بيش از يكى نيست و نمىتوان هر دو را باطل دانست پس بايد گفت همۀ آن حضرات عليهم السّلام بر يك مذهباند.
(3) 4. اعتراف شمارى از عالمان اهل سنّت به اين كه أبو بكر و عمر بر امام مهدى عليه السّلام فضل و برترى ندارند؛ سيوطى از محمّد بن سيرين نقل كرده است:
فتنهاى روى خواهد داد... در آن هنگام در خانههايتان بنشينيد تا آن كه بشنويد بهتر از أبو بكر و عمر به ميان مردم آمده است. سؤال شد: مگر بهتر از أبو بكر و عمر هم خواهد آمد؟ گفت:
در گذشته بودهاند كسانى ك بر كسان ديگر برترى داشتهاند. (يعنى پس از اين هم خواهد بود)(2).3.
ابو اسامه از عوف بن محمّد (ابن سيرين) نقل كرده است كه:
در اين امت خليفهاى مىآيد كه أبو بكر و عمر از او برتر نيستند.
سيوطى مىنويسد: سند اين روايت صحيح مىباشد.
ظاهرا اين سخن نه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بلكه از خود ابن سيرين است در اين صورت او موافق نظريه عدم برترى شيخين بر امام مهدى عليه السّلام است. برزنجى هم با اين نظر موافق است. او پس از آن كه خبر ابن سيرين را نقل مىكند، نظر موافق خود را نيز آورده و مىنويسد:
محى الدين بن عربى در فتوحات مكيه نوشته است: مهدى در انديشهها و فرمانهايش معصوم است و دنبالهرو پيامبر و هرگز از او خطايى سر نمىزند.
برزنجى سپس ادامه مىدهد:
(2) بىشك اين وصف در شيخين نبوده و از اين لحاظ مىتوان مهدى را از آنان برتر دانست؛ هر چند آن دو داراى فضيلت همراهى پيامبر و مشاهدۀ وحى و سابقه در اسلام و... مىباشند.
و اللّه العالم.(1)
(3) شيخ على قارى در كتاب المشرب الوردى فى مذهب المهدى مىنويسد:
پيامبر، امام مهدى را خليفه خدا خوانده است در حالى كه أبو بكر، خليفه رسول خدا ناميده شده است.
حال كه چنين است، نه تنها بعيد است بلكه عقلا هم قبيح است كه بگوييم افضل از مفضول پيروى نمايد و در انديشه و روىكردهايش دنبالهرو او باشد؛ علاوه بر اينكه راز عظمت و برترى امام عليهم السّلام، در احاطهاش بر حقايق عالم و بىكرانگى نگاه او و نوع رفتار و عملى است كه مفضول از آن بىبهره مىباشد.
(4) در اين صورت هر كدام از اين قراين چهارگانه اثبات مىنمايد كه مذهب امام مهدى عليه السّلام از لحاظ اصول كلّى، همان مذهب اثنى عشرى است. همه اين سخنان بر پايه دلايلى است كه سزاست ساير مسلمانان به آنها اعتراف نمايند.
(5) اين مطلب در نزد اماميه از ضروريات مسلّمى است كه شك و ترديد در آن راه ندارد. اخبار اماميه درباره حضرت مهدى عليه السّلام آن قدر فراوان است كه نيازى به مستفيض بودن آنها نيست.
(6) در اين باره كافى است بدانيم شيعيان بر اين باورند كه مهدى عليه السّلام دوازدهمين امام و پيشواى واجبالاطاعهاى است كه بايد در انتظارش بود. در بين اخبار عامه رواياتى از امامان شيعه نقل شده است كه بر همين مطلب دلالت مىكند و اندكى قبلتر برخى از آنها را آورديم. در آن روايات از امام مهدى عليه السّلام به «قائم ما»، «مهدى ما» و... ياد شده است.3.
1) . البرزنجى، محمّد بن رسول، الإشاعة لا شراط الساعة؛ ص 113.
ج) موضع امام در برابر نژادپرستى
نژادپرستى ريشه در خودخواهى انسانها دارد. اين بيمارى روحى، موجب مىگردد كه نژادى بر نژاد ديگر به دليل تفاوت در خون يا زبان يا رنگ يا وطن يا خانواده و يا مانند اينها برترى داده شود.
موضع امام مهدى عليه السّلام در برابر نژادپرستى - بر اساس دلايلى كه خواهيم آورد - همواره موضعى سلبى و مخالف است و رسالت ايشان رسالتى است جهانى و براى همه افراد بشر يكسان مىباشد. براى اين مطلب مىتوان در چند سطح دلايلى آورد:
(1)سطح اول: هم چنان كه گفتيم دعوت امام عليه السّلام، دعوتى بر پايه اسلام است. آن حضرت اسلام را در گسترهاى جهانى پياده خواهد كرد و عناصر بيگانه با اسلام را طرد خواهد نمود. از سويى ديگر مىدانيم كه اسلام به روشنى بر لغو هر گونه نژادپرستى پافشارى نموده است. خداوند مىفرمايد: يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ. (2)
اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.
(3)پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرموده است: عرب بر عجم جز به تقوى، برترى ندارد. اسلام دين همه مردم است. خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً. (2)
بگو اى مردم من پيامبر خدا به سوى همه شما هستم.
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ كَافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً. (3)
و ما تو را جز [به سمت] بشارتگر و هشداردهنده براى تمام مردم نفرستاديم.
اسلام براى برترى و فضيلت، معيارهايى جديد آورده است كه هيچ شباهتى به نژادپرستى ندارد.
(4)معيار اول: علم و دانش. خداوند مىفرمايد: قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ. (4)
بگو آيا كسانى كه مىدانند و كسانى كه نمىدانند يكسانند؟ تنها خردمندانند كه پند پذيرند.
(5)معيار دوم: تقوى و پرهيزكارى. خداوند مىفرمايد: إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ. (5)
در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست.
(6) معيار سوم: جهاد. پروردگار متعال در قرآن مىفرمايد:3.
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللّهُ غَفُوراً. (1)
مؤمنان خانهنشين كه زيان ديده نيستند با آن مجاهدانى كه با مال و جان خود در راه خدا جهاد مىكنند يكسان نمىباشند. خداوند، كسانى را كه با مال و جان خود جهاد مىكنند به درجهاى بر خانهنشينان مزيّت بخشيده، و همه را خدا وعدۀ [پاداش] نيكو داده، و [لى] مجاهدان را بر خانهنشينان به پاداشى بزرگ، برترى بخشيده است؛ [پاداش بزرگى كه] به عنوان درجات و آمرزش و رحمتى از جانب او [نصيب آنان مىشود]، و خدا آمرزندۀ مهربان است.
البته اين معيارها زمانى مطرح مىشوند كه افراد در اسلام و عقيده صحيح و عمل به آن، مساوى باشند. به جز اين معيارها هيچگونه عامل برترى در اسلام وجود ندارد. مردم در حكومت عدل كامل، همانند دندانههاى شانه مساوىاند. در نزد حاكمش، بزرگ، كوچك است تا هنگامى كه حق را از او بازستاند و كوچك، بزرگ است تا آنگاه كه حقش استيفا گردد.
(2) در نتيجه وقتى نظر صريح اسلام كه مطابق عقل و فطرت است، اين باشد پس امام مهدى عليه السّلام هم بر همان مبنا در عرصه قانونگذارى و قضاوت وارد خواهد شد و چرا چنين نباشد؟ زيرا او كسى است كه زمين را از دادگرى لبريز مىسازد و طرح و برنامهاى عادلانه را پى مىريزد. شايد اينجا كسى گمان كند كه اسلام هر چند نژادپرستى را محكوم و تقبيح نموده است ولى با توجه به آن كه امام مهدى عليه السّلام كتاب جديد و شيوه جديدى در قضاوت خواهد آورد چه بسا از جمله امور جديدى كه مىآورد، روا دانستن نژادپرستى و به رسميت شناختن برخى از اشكال آن باشد.
(3) پاسخ: هم چنان كه خواهيم گفت، تغييراتى كه در دولت امام مهدى عليه السّلام اتفاق خواهد افتاد هر چند جديد، عميق و مفصل باشد اما بىترديد از تشريعات و مفاهيم اصلى كه در اسلام مطرح است، خارج نبوده و تضادى با آن نخواهد داشت. روشن است كه طرد و تقبيح نژادپرستى در تمام اشكال آن از بديهيات اسلام و نصّ صريح قرآن كريم و سنّت شريف مىباشد. در اين صورت ممكن نيست كه امام عليه السّلام حكم مزبور را تغيير دهد.
(4) سطح دوم: دعوت و دولت امام مهدى عليه السّلام، جهانى است و اين براى هر مسلمان معتقد به آن حضرت، امرى روشن و آشكار است و ما پس از اين از متن كتاب و سنّت دلايل آن را خواهيم آورد.
دعوت جهانى با نژادپرستى ناسازگار است. از اينرو ملاحظه مىشود مكاتبى كه در طول تاريخ به دنبال تسلّط فكرى بر جوامع انسانى بودهاند، در مقابل نژادپرستى موضعى منفى داشته، آن را ديدگاهى تنگنظرانه به حساب آوردهاند.
(5) از آنجا كه دعوت امام مهدى عليه السّلام جهانى است پس با نژادپرستى مخالف مىباشد؛ زيرا به مجرد6.
1) . سورۀ النساء (4)، آيات 95 و 96.
طرح شعارهاى نژادپرستانه، دايره دعوتش محدود مىگردد و اين بر خلاف ضرورت و تواتر درباره جهانى بودن دعوت امام عليه السّلام است. در آن صورت هدف ظهور آن حضرت و هدف اساسى كه در برنامه كلى الهى است، محقق نمىگردد.
اشكال: امام مهدى عليه السّلام بالضرورة و با دلايل قطعى و متواتر، بر تمام جهان استيلا پيدا خواهد كرد اما اين منافاتى ندارد با اين كه حضرت برخى از شكلهاى نژادپرستى را به رسميت بشناسد.
پاسخ: آرى اگر استيلاى امام عليه السّلام بر جهان پس از نبردى صرفا نظامى باشد، اين اشكال پذيرفتنى است؛ زيرا جنگ براى سلطه، هم با نژادپرستى مىسازد و هم با ردّ آن؛ در نتيجه مجرد سلطه بر جهان، دليل بر ناپسندى و محكوميت نژادپرستى نيست.
(2) امّا سيطره بر دنيا تنها با نبرد نظامى صورت نمىپذيرد بلكه دعوت امام دعوتى است اعتقادى و برنامهاى است عدالت محور براى همه انسانها با هدف تربيت صحيح و شايسته آنها تا عبوديت به معنى واقعىاش بر روى زمين تحقق يابد؛ هم چنان كه غرض اساسى از خلقت و پديدار شدن روز موعود هم در عبوديت الهى نهفته است.
(3) دعوت اگر به اين صورت جهانى باشد با نژادپرستى به طور كلى منافات دارد و اين مطلب با عنايت به دو امر معلوم مىگردد:
(4) 2. پذيرش انديشه نژادپرستى در هر شكل آن به اين معنى است كه نژادى كه به رسميت شناخته نشده و نظام حكومتى هم آن را در برابر نژاد برتر سركوب و تحقير نموده، در آن نظام احساس غربت كند و دچار عقدههاى روانى و تنفر و بيزارى از آن نظام گردد.
(5) هرگاه جهان را هم چون يك واحد در نظر بگيريم، نژادى را نخواهيم يافت كه اكثريت جمعيت جهان را تشكيل دهد. اگر حكومتى جهانى، نژادى را بر گزيند و آن را برترى بخشد، در واقع مصالح اقليتى از مردم را در نظر گرفته و با اين كار اكثريت مردم را پست و بىمقدار به حساب آورده است.
اينجاست كه اكثريت در برابر حكومت، كينه خواهند ورزيد و تربيت صحيح و مطلوب ناممكن مىشود؛ در نتيجه غرض اصلى از آفرينش حاصل نمىگردد. ولى چون تخلّف از اين غرض، محال است در مىيابيم كه دولت جهانى مهدوى به منظور دستيابى به تربيتى عادلانه براى تمامى بشريت، مخالف هرگونه نژادپرستى و فرق نهادن بين انسانها است.
(6) اشكال: در دوران معاصر مفهوم نژادپرستى دستخوش تغييراتى شده است و ديگر به معنى برترى نژادى بر نژاد ديگر نيست بلكه به معنى اهتمام و عنايت به مصالح مجموعهاى از انسانهاست كه در زبان، تاريخ، وطن و آرمانها اشتراك دارند.
پاسخ: با چشمپوشى از اين تغييرات مفهومى كه هم چنان عنصر خود خواهى را در خود دارد بايد
گفت بيگانگى اين مطلب از تفكر جهانى امام مهدى عليه السّلام آشكار و هويدا است زيرا در اينجا مفروض، اهتمام و توجه به مجموعهاى محدود از انسانهاست و نه مجموعه بشريت، و پرواضح است كه اهتمام دولت جهانى معطوف به مصالح و آرمانهاى همه بشريت است و نه گروه محدودى از آنها كه داراى ويژگى خاصى هستند.
اشكال: درست است كه نژادپرستى در حكومت جهانى امام مهدى عليه السّلام جايى ندارد، اما ملتها با نژادهاى مختلف مىتوانند به ويژگىهاى بومى خود اهتمام ورزيده و توجه نمايند، بىآن كه دولت مركزى امام عليه السّلام بخواهد به آن ويژگىهاى قومى عنايتى داشته باشد و آنها را در كانون توجّهات خود قرار دهد.
پاسخ: اين نيز غير ممكن است زيرا اين رويكرد از چند جهت با عدالت كامل مخالف مىباشد.
بديهىترين آنها اين است كه در نتيجه آزادى تفاخر قومى و تمركز نژادى، بين نژادهاى مختلف كشمكش و درگيرى روى مىدهد؛ امرى كه به طور كلى با روح عدالت منافات دارد.
آرى ممكن است رويكردهاى فردى پراكندهاى كه ناشى از عدم درك و شعور در روزگار پيش از ظهور است و متضمن حس اهميت دادن به نژاد يا طبقه مىباشد باقى بماند. ليكن آن هم تحت تربيت متمركز و مستمرى كه دولت جهانى بر طبق برنامه عدالت مدار و كامل الهى به آن اقدام مىورزد، به تدريج از بين مىرود.
(1)سطح سوم: استدلال به اخبارى كه بر نفى نژادپرستى در دولت امام عليه السّلام دلالت مىكند. اين اخبار بر چند گونه است: اول: رواياتى كه حكومت امام مهدى عليه السّلام بر عربها را سختگيرانه و توأم با شدّت توصيف مىكند. اين بدان دليل است كه اكثريت عرب در فرآيند آزمايش و پالايش الهى در زمان غيبت ناموفق بوده و طبق شريعت اسلامى رفتار ننمودهاند. حال آن كه اگر امام عليه السّلام نژادپرست باشد، بايد به همزبانان خود (عربها) تمايل پيدا نمايد. در اين مورد اخبارى كه فريقين نقل كردهاند يكديگر را تأييد مىكند:
(3) بخارى از زينب دختر جحش نقل كرده است:
استيقظ النّبىّ من النّوم محمرّا وجهه يقول: لا إله إلاّ اللّه ويل للعرب من شرّ قد اقترب...(2)
پيامبر از خواب بيدار شد در حالى كه چهرهاش سرخ شده بود و مىفرمود: لا اله الا اللّه، واى بر عرب از شرّى كه نزديك مىشود...
و تأسف پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و هشدار ايشان بر انحراف عرب و عدول آنها از شريعت او، به قرينه حديث زير كه مىفرمايد:
فإنّى لأرى الفتن تقع خلال بيوتكم كوقع المطر(2)
بىترديد مىبينم فتنههايى را كه همچو باران بر شما فرود مىآيد.ن.
اين حديث را ترمذى نقل كرده و گفته است: حديث حسن و صحيحى مىباشد.(1)هم چنين اين حديث را ابن ماجه در السنن آورده است.(2)
ابن ماجه از عبد اللّه بن عمر نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
تكون فتنة تستنظف العرب، قتلاها فى النّار.(3)
فتنهاى عرب را فرا خواهد گرفت كه كشتههاى آن در آتشاند.
از اين روايت به خوبى استفاده مىشود كه اعراب در فرآيند آزمايش و پالايش الهى در عصر فتنه و انحرافها در زمان غيبت شكست مىخورند و هم اكنون اين اتفاق رخ نموده است.
(2) از ابو بصير نقل شده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
يقوم القائم بأمر جديد و كتاب جديد و قضاى جديد، على العرب شديد، ليس شأنه إلاّ السّيف... و لا يأخذه فى اللّه لومة لائم.(4)
قائم، امرى جديد برپا خواهد نمود و كتابى جديد و قضاوتى جديد خواهد آورد. او بر عرب سختگير است و جز شمشير كارى ندارد... و در راه خدا به هيچ سرزنشى توجه نمىكند.
(3) از حضرت صادق عليه السّلام نيز نقل شده است:
إذا خرج القائم لم يكن بينه و بين العرب و قريش إلاّ السّيف...(5)
آنگاه كه قائم ظهور كند بين او و عرب و قريش جز شمشير نخواهد بود.
(4) و احاديث ديگرى كه از مجموع آنها استفاده مىشود ملاك برترى در نزد امام مهدى عليه السّلام ايمان و موفقيت در آزمايشهاى الهى است و نه زبان و قبيله. در نتيجه امام عليه السّلام نه به كسانى كه همزبان وى هستند گرايشى پيدا مىكند و نه به قبيلهاش، قريش، بلكه آنها را به منظور اطاعت از پروردگار به شدت مؤاخذه خواهد كرد و بر خطاهاى گذشته، معاقبه خواهد نمود.
(5) دوم: اخبارى كه مىگويند اصحاب آزموده، پالايش شده و خاص امام عليه السّلام كه گرد او حلقه مىزنند و در ركابش پيكار مىكنند، از يك نژاد نيستند بلكه از سرزمينهاى مختلفى خواهند آمد:
(6)ابو بصير مىگويد: امام صادق عليه السّلام درباره اصحاب قائم عليه السّلام فرمود: فيتوافون من الآفاق ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، عدة أهل بدر.(6)
از نقاط مختلف جهان، سيصد و سيزده نفر به تعداد رزمندگان جنگ بدر به نزدش خواهند رفت.
از اين حديث استفاده مىشود كه از سرزمينهاى مختلف جهان افرادى به سوى او مىآيند.
امير المؤمنين عليه السّلام در حديثى مىفرمايد:4.
ثمّ يجتمعون قزعا كقزع الخريف من القبائل.(1)
سپس هم چون ابرهاى پراكنده پاييزى، از قبايل [و ملل] مختلف گرد هم مىآيند.
اين روايت صراحت دارد كه وابستگىهاى قومى و نژادى اصحاب آن حضرت، باعث فرق نهادن بين آنها نيست بلكه ملاك اصلى، اخلاص عميق و نيروى ايمان و اراده آنهاست.
امام باقر عليه السّلام فرمود:
أصحاب القائم ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا. من أولاد العجم بعضهم.(2)
ياران قائم سيصد و سيزده نفرند كه برخى از آنان عجم مىباشند.
مراد از عجم، تنها ايرانىها نيستند بلكه هر غير عربى را عجم مىگويند. با استفاده از اين روايت در مىيابيم كه ملاك حقيقى، زبان و خون و نژاد نيست وگرنه امام مهدى عليه السّلام جز عرب را در صف يارانش نمىپذيرفت.
(2) سوم: اخبارى كه دلالت بر مشاركت افراد غير عرب در حكومت جهانى و هدايت مردم در زير سايه دولت امام مهدى عليه السلام دارد:
اصبغ بن نباته از امام على عليه السّلام نقل كرده است كه ايشان فرمود:
كأنّى بالعجم فساطيطهم فى مسجد الكوفة يعلّمون الناس القرآن كما أنزل.(3)
گويا خيمههاى عجم را در مسجد كوفه مىبينم كه برپا شده و آنها قرآن را همان گونه كه نازل گرديده به مردم مىآموزند.
اين واقعه تنها در زمان حكومت امام مهدى عليه السّلام روى مىدهد، زيرا آنان قرآن را بر اساس معانى واقعىاش كه از خود امام عليه السّلام گرفته شده تعليم مىدهند و طبيعتا اين كار در دوران غيبت امكانپذير نيست.
(3) سطح چهارم: استدلال بر چگونگى برخورد امام با انديشۀ نژادپرستى.
در اينجا دو مقدمه آورده و از آنها نتيجهاى روشن خواهيم گرفت:
مقدمۀ اول: بىگمان روش امام مهدى عليه السّلام همان روش پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و مطابق با شيوۀ آن حضرت در جامعه و زندگى مىباشد. دليل اين مطلب را قبلا بيان كردهايم.
مقدمۀ دوم: سيرۀ پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در بين اصحاب و جامعهاش، بىترديد بر نفى نژادپرستى و نيز بيان آموزههاى اسلامى به عنوان امرى عمومى و جهانى براى همۀ مردم استوار بوده است. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بين يارانش چه بنده و آزاد و چه عرب و عجم از طوايف مختلف، پيمان برادرى بست و آنها را گرد هم آورد. او به فرمانروايان جهان نامه نوشت و به اسلامشان دعوت نمود. اين در حالى است كه هيچ يك از آنها عرب بودند. حتّى مشهورترين اصحاب آن بزرگوار غير عرب مىباشند؛ مانند:
سلمان فارسى، بلال حبشى، صهيب و...
به اين مناسبت روايتى از ابو هريره مىآوريم كه ترمذى آن را نقل كرده است:8.
كنّا عند رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله حين أنزلت سورة الجمعة فتلاها. فلمّا بلغ «وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ» قال له رجل: يا رسول اللّه، من هؤلاء الّذين لم يلحقوا بنا؟ فلم يكلّمه. قال: و سلمان الفارسىّ فينا. قال: فوضع رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يده على سلمان، فقال: و الّذى نفسى بيده، لو كان الإيمان بالثّريّا لتناوله رجال من هؤلاء.(1)
نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بوديم كه سورۀ جمعه نازل شد. حضرت آن را تلاوت فرمود و هنگامى كه به آيه «وَ آخَرِينَ مِنْهُمْ لَمّا يَلْحَقُوا بِهِمْ» (2)رسيد، كسى پرسيد: اى پيامبر خدا آنها چه كسانىاند كه هنوز به ما نپيوستهاند؟ حضرت چيزى نفرمود. سلمان فارسى در جمع ما بود. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دست بر شانه او نهاد و فرمود: سوگند به آن كه جانم در دست اوست، اگر ايمان در ستاره ثريا باشد مردانى از قوم او به آن دست خواهند يافت.
ترمذى اين حديث را «حسن» مىداند. همچنين اين حديث از طريق ديگرى نيز نقل شده است.
حال اگر مراد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از اين سخن، معرفى سلمان فارسى به عنوان نماد مسلمانان غير عرب باشد، در اين صورت اين حديث به آشكارى بر مشاركت مؤمنانۀ عقيدتى و عملى غير عرب در قيام جهانى دلالت مىنمايد. اين احتمال نيز وجود دارد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله او را به عنوان نماينده مرتبه خاصى از مراتب اخلاص و انديشه معرفى كرده باشد كه در اين صورت مراد آن حضرت از عبارت «...
مردانى از قوم او...» يعنى كسانى كه داراى آن درجه از اخلاص و انديشه باشند. به هر حال بايد توجه كرد كه هرگز معناى اين خبر آن نيست كه سلمان از جمله كسانى است كه بعدا ملحق خواهند شد، بلكه اگر كمى بينديشيم واضح است كه عكس اين موضوع درست مىباشد. البته پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در اين حديث تنها به مصداق آيه اشاره فرموده و درباره معنى آن سخنى به ميان نياورده است.
خلاصه همان طور كه در حكومت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اثرى از نژادپرستى نبود در دولت جهانى امام مهدى عليه السّلام نيز چنين خواهد بود؛ زيرا ايشان عامل به سنت و شيوه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و وفادار به آن مىباشد.
(2)
آيا نظام حكومتى امام مهدى عليه السّلام مشابه نظامهاى پيش از خود از قبيل سرمايهدارى و سوسياليسم مىباشد؟
پاسخ اين سؤال اساسا منفى است. هيچ كدام از سيستمهاى حكومتى پيش از ظهور، شباهتى به نظام حكومتى امام مهدى عليه السّلام ندارد. ذيلا براى اين سخن دلايلى مىآوريم؛ گرچه دليل ملموس و عينى آن، تنها زمانى چهره مىنمايد كه دولت جهانى برپا گردد.
(3) دليل نخست: دانستيم كه امام مهدى عليه السّلام اسلام را به عنوان طرحى عادلانه و كامل پياده خواهد كرد. از سوى ديگر در عقايد اسلامى ثابت شده است كه اسلام با ساير نظامها متفاوت بوده و انديشهاى مستقل براى حل مشكلات بشرى مىباشد و هيچ گونه ارتباطى با راهحلهاى ديگر مكاتب بشر ساخته ندارد.
دليل دوم: از رهگذر اين حديث نبوى كه «مهدى زمين را از عدل و داد لبريز مىسازد...» مىتوان به آن نتيجه مطلوب رسيد؛ زيرا قبلا گفتهايم بشريت به طور عام و امّت اسلامى به شكل خاص به ناچار بايد از شرايط سخت و دشوارى گذر نمايد تا در نهايت مسير، شمارى از مخلصان پالايش شده كه مسئوليتهاى دولت مهدوى را بر دوش خواهند گرفت، پديد آيند. در نتيجۀ اين شرايط دشوار، زمين از ظلم و ستم پر مىشود. در آن زمان است كه با تلاش آن مخلصان، تحت رهبرى امام مهدى عليه السّلام، زمين از قسط و عدل آكنده مىگردد.(1)
(2)علل بسيار و در عين حال زنجيرهوارى باعث پديد آمدن شرايط دشوار فوق مىگردد. از مهمترين آنها، روشهاى حكومتهاى ديكتاتورى است كه در طول تاريخ تجربه شده و نيز وجود رژيمهاى سرمايهدارى اروپايى و آمريكايى و استعمار قديم و جديد و هم چنين بلايا و مشكلاتى كه مردم جهان به طور عام و امت اسلامى به طور خاص با آن دست به گريبان است و نيز تلاش براى تحميل راهحلهاى بىاساس براى رفع مشكلات ملتها از طريق تهاجم فكرى - فرهنگى مانند عملكرد نظام كمونيستى كه ادعا دارد حق تعيين سرنوشت ملتها را به رسميت مىشناسد اما عملا سياستى خلاف آن را پى مىگيرد. اگر تاكنون افكار عمومى ملتها به مدد تجربيات سخت و دشوار تاريخى از مفاسد حكومتهاى ديكتاتورى و نيز استعمار سرمايهدارى آگاه شده است، در آينده نيز سستى پايههاى نظام كمونيستى بر ملا خواهد شد.(2) (3) با تعميم اين سخن مىتوان گفت بىترديد هر نظام [الحادى] بشر ساختهاى در قبل از ظهور، سمبل و نماد مهمترين اسباب ستم و انحراف در جهان است كه آن هم به نوبه خود ثمرۀ ظلم و انحراف گذشتگان مىباشد.
به اين ترتيب مأموريت اصلى امامى كه زمين را از عدل و داد لبريز مىسازد، اقدام براى تغيير اين نظامها و بركندن ريشه آنها خواهد بود.
(4) دليل سوم: مكاتب بشرى بر پايه تفكر مادى و طرد عنصر الهى از معادلات زندگى بنا نهاده شده است؛ حال چه به صورت صريح و آشكار مانند: كمونيسم، اگزيستانسياليسم و يا پنهانى و غير مستقيم مانند: سرمايهدارى، فاشيسم، نازيسم و شاخههاى جديد آنها. اين نظامها بر پايهاى صرفا مادى استوار بوده و اثرى از باور به ماوراءالطبيعه و يا خداوند متعال در آنها نيست.
(5) دانستيم كه نظام مهدوى در جهت پيوند بين انسان و پروردگار و نيز تربيت توأمان جسم و روح و ربط دادن بين اين عناصر به صورتى عادلانه و عميق خواهد كوشيد. نيز دانستيم كه در آن دوران همۀ قوانين، الهى و اسلامى خواهند شد. حتّى وجوب اطاعت از امام مهدى عليه السّلام هم به اين دليل است كه آن حضرت يكى از پيشوايان امت اسلامى است كه از سوى خداى متعال براى حكومت و قانونگذارى و اجراى آن مأمور گرديده است. در اين صورت در دولت آن حضرت مجالى براى ظهور تفكر مادى به هر شكل آن (پيدا يا پنهان) وجود ندارد.م]
دليل چهارم: برنامه الهى بر اساس فراگير بودن آزمايش دقيق افراد و مكاتب بشرى طرحريزى شده است در نتيجه به نحوى كاملا ملموس و استدلالى - كه تجربههاى فراوان و مكرر بشرى را نيز به دنبال دارد - روشن مىشود كه هر دعوت بشرى كه مدعى حل مشكلات جهانى است شكست خواهد خورد. هنگامى كه چنين شد و نقاط ضعف آن مكاتب بر ملا گرديد و بشريت از گشودن گرههاى زندگى توسط خودش نااميد شد، دوباره آرزوى پيدا كردن راه حل جديدى كه او را نجات دهد، در وجودش جوانه مىزند.
(1)اين آرزو، احساس روانى سر بسته و مجملى است كه همواره در اعماق وجود انسانها يافت مىشود و لزوما هم به طور مشخص به اسلام و يا نظام مهدوى اشاره نمىنمايد. ليكن خداى تعالى نجات حقيقى انسانها را به دست امام مهدى عليه السّلام و ياران مخلص او قرار داده است. در نتيجه هرگاه بشريت، نظام مهدوى و عدالت آن را مشاهده نمايد بىترديد به برترى او بر همه تجربيات و ادعاهاى سابق ايمان مىآورد و باور مىكند كه تنها راه حلى كه او را از ورطۀ مشكلات و گرفتارىها نجات مىبخشد، همان نظام است. حكومت امام مهدى عليه السّلام تجلى آن آرزوى سربستۀ بشرى است. به اين برنامه در منابع اماميه اشاره شده است. مانند خبرى كه شيخ مفيد و طبرسى نقل كردهاند: إنّ دولتنا آخر الدّول و لم يبق أهل بيت لهم دولة إلاّ ملكوا قبلنا، لئلاّ يقولوا إذا رأوا سيرتنا:
إذا ملكنا سرنا بمثل سيرة هؤلاء و هو قوله تعالى: وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ .(2)
بىشك دولت ما آخرين دولتهاست و هيچ خاندان صاحب دولتى نمىماند مگر آن كه پيش از ما به حاكميت مىرسد تا وقتى روش ما را ديدند نگويند اگر به حكومت برسيم مانند اينان عمل خواهيم كرد و خداوند مىفرمايد: عاقبت از آن پرهيزگاران است.
(3) البته در اين روايت مراد از «خاندان حاكم»، خانواده و يا قبيله حاكم نيست بلكه مراد گروهى است كه در دولتشان ايدئولوژى مشخصى را در پيش گرفتهاند.
در روايت ديگرى هشام بن سالم از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده است:
ما يكون هذا الأمر حتّى لا يبقى صنف من النّاس إلاّ و قد ولّوا من النّاس لا يعنى باشروا الحكم فيهم حتّى لا يقول قائل: إنّا لو ولّينا لعدلنا.(2)
دولت امام مهدى عليه السّلام برپا نمىشود مگر آن كه همه گروهها به حكومت خواهند رسيد، تا كسى نگويد اگر ما حكومت مىكرديم رفتارى عادلانه مىداشتيم.
(4) اين بدان خاطر است كه اگر آنها اين سخن را پس از ظهور قائم عليه السّلام بگويند، جوابشان اين است كه شما در دنيا فرصت حكومت پيدا كرديد، ولى هم چون ديگران به بيراهه رفتيد.
تقدير الهى چنين است كه احساس نااميدى از راه حلهاى بشرى فراگير شود و همان طور كه از حصر موجود در اين گونه اخبار به دست مىآيد ديگر اميدى به يافتن راه حلى جديد نباشد.
در نتيجه با تمام صراحت و سادگى در مىيابيم كه نظام مهدوى با نظامهاى سابق بر آن در تضاد است و حضرت با افشاى دروغ بودن آنها، همه را از سر راه بر مىدارد. و اصولا قابل قبول نيست كه9.
امام مهدى عليه السّلام در حكومت عدالت محورش، از نظامهاى ورشكسته بشرى پيروى نمايد.
به اين ترتيب مبرهن شد كه امام عليه السّلام در امر حكومت، هيچ يك از نظامهاى سابق را الگو قرار نخواهد داد و با وجود نظام عدالت مدار الهى از بقيه نظامها به طور كامل بىنياز خواهد شد. در آن زمان مردم دنيا اين بىنيازى را آشكارا مشاهده خواهند كرد زيرا كسانى كه يكى از مكاتب موجود در سطح عالم را به عنوان راه زندگى برگزيدهاند ناگزير يكى از اين دو هدف را دنبال مىكنند: هدفى شخصى براى كسب ثروت و شهرت و رفاه و يا هدفى اجتماعى و به زعم آنان براى دفاع از حقوق فقرا و زحمتكشان. هر دو هدف در كاملترين شكل، در حكومت امام مهدى عليه السّلام تحقق پيدا خواهد كرد؛ زيرا پيشتر گفتيم كه در دولت جهانى، ثروت مردم فراوان خواهد شد. در اين صورت كسانى كه به دنبال اهداف نيك مورد نظر خود هستند مىتوانند در چارچوب چوب نظام مهدوى به هدف خود نايل گردند و در عين حال از نقاط ضعف موجود در ساير نظامها نيز رهايى يابند.
پس ايدئولوژى حاكم بر دولت مهدوى، اسلام است؛ اسلامى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آورده و نظامى عادلانه و كامل مىباشد و البته هيچ ارتباطى هم با نظامهاى سياسى پيش از خود [كه مبتنى بر عقل خودبنيادانه بشرى است]، ندارد.
هم چنان كه دوران پيش از ظهور داراى برنامهاى كلى است، روزگار پس از ظهور نيز داراى برنامهاى كلى است كه اينك محل بحث ما مىباشد.
در حقيقت برنامه الهى براى تكامل انسان، با به نتيجه رسيدن برنامه الهى در پيش از ظهور پايان نمىپذيرد بلكه اين برنامه همواره تا انتهاى عمر بشر - به مقدار شايستگى او در دوران استقرار عدالت - همراه اوست.
(2) اين برنامه، دنبالۀ طبيعى برنامه پيشين است و سازگار با معيارهاى مشخصى است كه در فلسفه اسلامى آمده است؛ با اين توضيح كه: خداوند متعال نعمت رشديافتگى و كمال را به تمام موجودات به اندازۀ شايستگى آنها افاضه فرموده است. در نتيجه اگر موجودى از نظر كمال در مرتبه پايينى قرار دارد، تنها شايستگى آن را دارد كه به رتبه كمالى پس از خودش كه در مرتبه بالاترى واقع شده ارتقا يابد و اگر در رتبه بالايى قرار دارد، استحقاق آن را دارد كه به درجه اعلاى كمال نايل آيد و خداوند كه كريم مطلق است كمال جديدى را به او افاضه مىكند و پس از آن كه به آن كمال جديد رسيد شايستگى مرتبه ديگرى را كسب مىنمايد و همين طور در راه كمال بىنهايت، سير مىكند و ارتقا مىيابد.
هرگاه مطلب فوق را با مباحث اين كتاب تطبيق دهيم در مىيابيم كه بشريت پس از فراهم شدن شرايط ظهور شايستگى آن را خواهد داشت كه به رتبه جديدى از كمال نايل آيد كه عبارتست از:
پياده شدن عدالت كامل در اجتماع بشرى به بركت ظهور امام مهدى عليه السّلام.
(3) با تحقق عملى عدالت، جامعه بشرى همواره مدارج كمال را يكى پس از ديگرى مىپيمايد تا به برترين درجه عدالت نايل گردد و پس از آن استحقاق يابد به ويژگى «عصمت» دست يابد. ثمرۀ نهايى اين برنامه هنگامى به بار مىنشيند كه عمر بشريت به اندازهاى طولانى شود كه بر اساس عمق و نفوذ عدالت، انسانها تربيت شوند تا آن كه سرانجام در نهايت سير، كمال والاى انسانى جلوهگر شود؛ ولى اگر حيات جمعى بشر به پايان رسد و قيامت پس از مدت زمان كوتاهى پس از ظهور برپا گردد، به ناچار راه ترقى و تكامل بسته خواهد شد. در اينجا اين دو احتمال را بر مىرسيم:
احتمال اول: كوتاهى عمر جامعه بشرى پس از واقعه ظهور.
احتمال دوم: طول عمر جامعه بشرى پس از واقعه ظهور.
در برنامه گذشته الهى از احتمال اول اثرى نيست زيرا ثمردهى آن برنامه به تحقق روز موعود بستگى دارد پس طبيعى است كه عمر بشر تا روز موعود ادامه يابد و اين امر دلايلى دارد:
دليل اول: تحقق روز موعود، وعدهاى الهى است و وعده خداوند تخلفناپذير است. قرآن كريم مىفرمايد:
وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ... (1)
خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، وعده داده است كه حتما آنان را در زمين جانشين [خود] قرار دهد...
(2)دليل دوم: غرض اصلى از آفرينش انسان، پديدار شدن روز موعود است و امكان ندارد چيزى قبل از حصول غرضش به طور كامل، از صفحه هستى محو گردد. به اين مطلب در روايات فريقين اشاره شده است از جمله: (3)1. نعمانى از ابو هاشم جعفرى نقل كرده است كه گفت: كنّا عند أبى جعفر محمّد بن علىّ الرّضا عليه السّلام، فجرى ذكر السّفيانىّ و ما جاء فى الرّواية من أنّ أمره من المحتوم. فقلت لأبى جعفر عليه السّلام: هل يبدو للّه فى المحتوم؟ قال: نعم.
قلنا له: فنخاف أن يبدو للّه فى القائم. فقال: إنّ القائم من الميعاد، و اللّه لا يخلف الميعاد.(2)
نزد امام محمّد جواد عليه السّلام بوديم كه سخن از سفيانى و حتمى بودن آمدنش به ميان آمد. عرض كردم: آيا براى خداوند در امر محتوم، بداء حاصل مىشود؟ فرمود: آرى. عرض كرديم: ما مىترسيم در موضوع قائم نيز براى خداوند بداء پيش آيد. فرمود: بىترديد [ظهور] قائم از [مقوله] ميعاد است و قطعا خداوند در وعدۀ [خود] خلاف نمىكند.
(4) 2. ابو داود از زرّ و او هم از عبد اللّه روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لو لم يبق من الدّنيا إلاّ يوم لطوّل اللّه ذلك اليوم حتّى يبعث فيه رجلا منى - أو من أهل بيتى - يواطئ اسمه اسمي...(3)
اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد خداوند آن روز را آنسان طولانى كند تا مردى همنام من و از خاندان من برانگيخته شود...
(5) 3. همو از على عليه السّلام و آن حضرت هم از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل مىكند كه فرمود:2.
لو لم يبق من الدّهر إلاّ يوم لبعث اللّه رجلا من أهل بيتى...(1)
اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى مانده باشد هرآينه خداوند مردى از خاندانم را بر خواهد انگيخت...
اين تأكيدات، فراوان و در پيوند با يكديگر است و همگى بر ضرورت بر آمدن برنامه و طرح سابق الهى از دل روز موعود و نيز ماندگارى نسل بشر تا آن روز دلالت مىكند. اما نسبت به برنامه موجود در دوران پس از ظهور كه در آن دوران وعده الهى تحقق پيدا كرده و هدف اصلى از آفرينش انسان به سرانجام رسيده، شايد به نظر رسد پس از آن ديگر نيازى به وجود بشر نيست و دليلى ندارد كه نسل بشر هم چنان باقى باشد.
اين بحث را به دقت در بخش سوم كتاب مورد بررسى قرار خواهيم داد. مسلّم آن است كه احتمال دوم (طول عمر جامعه بشرى پس از واقعه ظهور) به دو دليل عمده صحيح مىباشد:
(2)دليل اول: در كتاب گذشته، از آيه شريفه «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ» (2) دريافتيم كه: غرض اساسى از خلقت انسان، پديد آمدن «عبوديت» در كاملترين چهره آن است و لازمه آن وجود اجتماعى صالح و دولت شايسته جهانى است. اگر به همين برداشت از آيه مورد نظر اكتفا كنيم بايد گفت به مجرد تأسيس حكومت جهانى امام مهدى عليه السّلام هدف برتر از آفرينش انسان برآورده خواهد شد.(3)
بر اين اساس به نظر مىرسد كه مقصود الهى، پديد آوردن اين مرتبه عالى از عبوديت است اگر چه در زمانى محدود باشد و ديگر دليلى ندارد كه پس از برآورده شدن اين مقصود، زندگى نسل انسان براى زمانى طولانى ادامه يابد. تازه اين در صورتى است كه آن را محال ندانيم زيرا بقاى شىء پس از آن كه اغراضش به طور كامل بازستانده و استيفا شود، در حكمت مطلقه الهى محال مىباشد.
در اينجا بر آنيم براى فهمى جديد از اين آيه شريفه، گام ديگرى برداريم زيرا اگر چه آن معنايى كه براى عبوديت آورديم بسيار مهم و اساسى است ولى سخن آخر نيست و هم چنان كه خواهد آمد همۀ اين مراتب براى انسان در زمانى طولانى قابل دسترسى است و به طور طبيعى هر مرتبهاى قابل وصول از عبوديت را تصور نماييم، مىتواند مدلول اين آيه باشد زيرا مفهوم عبادت در اين آيه هيچ حدّى نخورده و مطلق مىباشد.
(3) در اين صورت غرض اساسى از آفرينش انسان بسيار فراتر از تشكيل حكومتى جهانى است بلكه فلسفۀ تأسيس اين دولت فراگير و برنامهريزى براى آن در طول تاريخ، رسيدن به هدفى برتر است كه به طور اجمال همان عبوديت مطلق پروردگار است و در مباحث آتى به اندازه كافى به آن خواهيم پرداخت. به اين ترتيب وجود دولت جهانى به معنى تحقق هدف برين از آفرينش بشر نيست و آن هدف برتر به مجرد تأسيس اين دولت حاصل نمىشود بلكه همواره در برابر بشر مراحل كمالى زيادى وجود دارد كه بايد به آنها برسد. در اين صورت دليلى ندارد كه پس از تأسيس اين5.
دولت، عمر جامعه بشرى كوتاه باشد بلكه بايد نسل بشر باقى بماند تا غرض اساسىتر خود از آفرينش را استيفا نمايد چون تخلّف از اغراض در حكمت ازلى پروردگار محال است.
دليل دوم: بعيد مىنمايد كه مدت زمان حصول نتيجه، بسيار كمتر از مدت زمان فراهم آمدن مقدمات باشد؛ زيرا مىدانيم براى آمادهسازى بشريت جهت درك روز موعود مدت زمان بسيار طولانى به درازاى عمر آدمى طول كشيده است كه دستكم چندين هزار سال مىباشد البته اگر - آن چنان كه ديرينهشناسان معتقدند - بيشتر از اين نباشد. اين زمان طولانى آكنده است از ميليونها حادثه در زندگى بشر مانند: قربانى شدنها، رنجها، خون دل خوردنها و تلاشهاى انبيا و اوليا و مصلحان و شهدا و... همۀ اينها مقدمهاى براى روز موعود و زمينهاى براى حصول شرايط مطلوبى است كه تحقق آن روز بدون وجود آن شرايط امكان ندارد؛ پس آيا معقول است فراهم آمدن مقدمات، هزاران سال به طول انجامد اما نتيجه دهى تنها در نه سال يا كمتر باشد؟ چنين برداشتى در نهايت دورى از داورى عقل است. اين يعنى نسلهاى فراوانى از انسانها براى سعادت يك نسل فدا شوند. اين امر عقلا قبيح و در حكمت ازلى پروردگار محال مىباشد. اين محال بودن، مادامىكه نسلهاى دوران پس از ظهور به حدى از فراوانى جمعيت نرسند كه فداكارى و جانفشانى نسلهاى سابق در راه آنها از قبيل قربانى كردن مصلحت جمعيت اندكى در راه مصلحت جمعيت فراوانى باشد، باقى است. حال كه معلوم شد عمر بشر پس از واقعه ظهور طولانى است و او به صرف واقعه ظهور به هدف برين خود نخواهد رسيد، پس لازم است در خلال اين عمر طولانى براى دست يابى به آن هدف، برنامهريزى صورت گيرد و همان طور كه بشر براى رسيدن به روز موعود آماده گرديده، چارهاى جز آمادهسازى او براى رسيدن به هدف برتر پس از ظهور وجود ندارد.
هم چنان كه پيش از اين با برنامه الهى براى دوران قبل از ظهور آشنا شديم؛ بايد با ساختار برنامه الهى براى دوران پس از ظهور و مراحل مختلف آن نيز آشنا شويم.
(2)
اگر مقصود از برنامه الهى براى پيش از ظهور، تنها رسيدن به واقعه ظهور امام مهدى عليه السّلام باشد در اين صورت اين برنامه در لحظه ظهور پايان مىپذيرد. ولى برنامه جديد به طور طبيعى هرگز در لحظه ظهور آغاز نمىشود زيرا كه آن برنامه، برنامهاى جهانى است كه اجراى عدالت در آن براى رسيدن به عبوديت مطلق صورت پذيرفته است و اجراى عدالت و عملى نمودن آن در همان لحظه آغازين ظهور امكانپذير نيست بلكه به تلاشى ژرف و پردامنه از سوى امام عليه السّلام و اصحاب مخلصش در نبردى نظامى و فرهنگى و تسلط كامل بر جهان نياز دارد؛ در نتيجه هرگاه اين تلاشها به بار نشست، برنامه كلى الهى براى دوران پس از ظهور آغاز مىشود.
(3) از اين رو در فهم اين موضوع با سه احتمال روبهرو هستيم:
احتمال اول: ما بين دو برنامه، فاصله زمانى محدودى مىباشد كه خود داراى برنامۀ خاصى است و هدف از آن تسلّط كامل امام عليه السّلام بر همه جهان و استقرار دولت جهانى مىباشد.
روزى كه تلاشهاى امام عليه السّلام به بار بنشيند و عدالت كامل در جهان پياده شود؛ آن روز، اولين روز
استقرار عدالت كامل و اولين روز اجراى برنامه دوم مىباشد.
احتمال دوم: تصوّر فرض اول، خالى از تسامح نيست زيرا برنامه گذشته هنگامى به طور كامل به ثمر مىنشيند كه حكومت جهانى تشكيل گردد و با اين حساب بايد گفت تلاشهاى امام و يارانش براى تسلط بر عالم، مندرج در برنامه سابق است به دليل اين كه جهاد و تلاش امام عليه السّلام و اصحابش، آخرين حلقه از زنجيرۀ تأسيس دولت جهانى است؛ در نتيجه هر زمانى عدالت پياده شود و دولت عدل جهانى تشكيل گردد، برنامه گذشته پايان مىپذيرد و اولين لحظه شروع به كار دولت جهانى، نقطه آغازين برنامه دوم است و ديگر بين دو برنامه فاصله زمانى ملموس و قابل تفكيكى وجود نخواهد داشت.
(2) احتمال سوم: دورۀ زمانى تلاش و جهاد امام عليه السّلام براى فتح جهان، مندرج در برنامه جديد است، نه برنامه گذشته؛ زيرا فرض اين است كه هدف از برنامه گذشته، خود واقعه ظهور و آمدن رهبرى جهانى مىباشد. در اين صورت برنامه گذشته در لحظه ظهور پايان خواهد پذيرفت زيرا دليلى وجود ندارد كه آن برنامه پس از ثمردهىاش، هم چنان باقى بماند.
برنامه جديد از آغازين لحظه ظهور شروع مىشود و دوره جهاد و تلاش براى فتح عادلانه جهان، مندرج در همين برنامه است. هدف نهايى از ظهور، پديد آمدن «عبوديت مطلق» خداوند در كل جهان است و اين هدف برتر، تشكيل دولت عدالت جهانى را مىطلبد و به طور طبيعى براى تشكيل اين حكومت بايد بر عالم تسلّط پيدا كرد، و چون تلاشهايى كه در راه فتح جهان صورت مىپذيرد از جمله اهداف برنامه دوم است پس اين هدف در همان برنامه قرار دارد و در ذيل آن مىگنجد.
(3) به نظر مىرسد با توضيحاتى كه آورده شد، احتمال دوم صحيح باشد. ولى به هر روى اين بحث بيشتر اصطلاحى و اعتبارى است زيرا تفاوتى نمىكند كه سيطره بر جهان، داخل در برنامۀ اول باشد يا دوم. آنچه مسلم مىباشد اين است كه دوره تسلّط بر جهان در طول خط تكامل بشريت - كه چارهاى جز استمرارش نيست - قرار دارد و ما اين بحث را تنها به جهت بررسى ابعاد مختلف اين انديشه آورديم و نه بيشتر.
(4)
براى آشنايى با اصول و جزئيات برنامه كلى الهى در دوران پس از ظهور، بايد بار ديگر به آنچه در مقدمه گفته شد توجه نمود و آن اين كه: پژوهندهاى كه در دوران پيش از ظهور مىزيد نمىتواند ژرفاى حقيقى رويكرد قانونى و فكرى عميقى را كه در دوران پس از ظهور بر جهان حاكم مىشود، به درستى درك نمايد. لذا همان بهتر كه جزئيات و فروعات اين بحث تا زمان تحقق آنها در عالم غيب دست نخورده باقى بماند.
يك پژوهشگر، تنها مىتواند خطوط كلى و مسائل مهم و عمومى دوران پس از ظهور را آن هم در چارچوب فرهنگ اسلامى موجود در عصر خويش درك نمايد.
به اين ترتيب يكى از نقاط اختلاف بين آن دو برنامه را مىشناسيم. برنامه پيشين الهى براى آن
بود كه انسانهاى گذشته و حاضر را به سوى اهداف مطلوبش سير دهد... به تعبير روشنتر ما به دليل زيستن در زمان پيش از ظهور با برنامه اول زندگى مىكنيم و بدين جهت آگاهى ما از جزئيات اين برنامه (از طريق اصول كلى و شناخته شده و نيز از طريق آنچه كه بالعيان مشاهده مىنماييم مانند برخى جزئيات كه تحقق پيدا كرده) تا حدّ زيادى ميسر است؛ اما براى شناخت برنامه الهى براى دوران پس از ظهور با موانعى روبرو هستيم:
فاصله زمانى ما با آن دوره، به طورى كه نمىتوان رويدادهاى آن را شخصا مشاهده كرد؛
براى شناخت آن دوره، بيشتر به اصول كلّى بسنده مىشود. اين اصول، تنها به كليات مىپردازد و از بيان جزئيات در مىماند؛
ما از قوانين جديد و نظام حكومتى كه در آن عصر اعلان خواهد شد (يعنى همان چيزى كه راه ما را براى شناخت اين برنامه هموار مىسازد) بىاطلاع هستيم.
برنامه الهى براى دوران پس از ظهور از سه جهت قابل بررسى است:
محور اول: درباره ويژگىهاى كلى جامعهاى كه نقطه عزيمت اين برنامه است، بايد گفت آن جامعه، جامعهاى جهانى است كه حكومت امام مهدى عليه السّلام در آن استقرار يافته و براى نخستين بار عدالت كامل در آن پياده خواهد شد. معناى «پياده كردن عدالت كامل» اين است كه حاكميت فراگير در جهان بر پايه عدل استوار شده باشد و هر گونه مانعى از سر راهش برداشته شود. البته اين بدان معنا نيست كه در همان آغاز، تكتك افراد اجتماع شخصيتى اسلامى، عادل و كامل پيدا مىنمايند.
(2) امام مهدى عليه السّلام - همان طور كه به تفصيل خواهيم گفت - افراد بسيارى را كه در آزمايشهاى موجود در برنامه گذشته الهى مردود شدهاند و براى عدالت كامل در اجتماع جديد، خطرى بالفعل محسوب مىشوند، خواهد كشت. اما با وجود اين تصفيهها، همچنان كاستىها و ضعفهايى باقى خواهد ماند كه وظيفه بر طرف كردن آنها كه طبيعتا با نيروى نظامى هم امكانپذير نيست، به طور عام بر عهدۀ برنامه جديد و به طور خاص بر عهده امام عليه السّلام مىباشد. (3) در اينجا برخى از اين كاستىها و نقايص را مىآوريم:
الف) وجود اهل ذمه كه پيرو پيامبران گذشته مىباشند. در زمان دولت جهانى به آنان - طبق قواعد اسلامى كه اينك مىشناسيم - اجازه داده مىشود كه در برابر پرداخت جزيه بر دين خود باقى بمانند و يا در صورت تمايل به اسلام بگروند؛
ب) وجود پيروان مذاهب مختلف اسلامى كه به معارضه با نظام جديد نپرداختهاند؛
ج) نقص و كاستى فرهنگ عمومى اسلامى نسبت به جهانى كه براى اولين بار با قوانين اسلام روبرو مىشوند. آنها مردمانىاند كه تا پيش از ظهور در كفر به سر مىبرند ولى پس از آن اسلام مىآورند؛
د) نقص و كمبود فرهنگ عمومى اسلامى در ميان خود امّت اسلامى به دليل دورى آنها از اسلام حقيقى در طول عصر فتنهها و انحرافها؛
ه) نقص و كمبود فرهنگ اسلامى در امّت اسلامى به طور خاص و در كل بشريت به طور عام، نسبت به قوانين جديدى كه امام مهدى عليه السّلام صادر خواهند فرمود و نيز انديشههاى عميقى كه مطرح
مىنمايند؛
و) ضعف اخلاص و نيروى اراده در نزد بيشتر مسلمانان؛ زيرا ثمره و محصول برنامه اول الهى به وجود آمدن اخلاص عميقى بوده است كه تنها در نزد بخش اندكى از مسلمانان به فعليت رسيده و اين اثرگذارى در مجموعه امت اسلامى روى نداده است و البته اين امرى طبيعى است زيرا زمين را ظلم و ستم و انحراف پر كرده است.
اينها مهمترين ضعفها و نقايص از جنبۀ دينى است و جامعهاى كه امام مهدى عليه السّلام براى نخستين بار با آن روبرو مىشود مالامال از آنهاست. نيز اينها تأثيرگذارترين مسائل در بناى دولت جهانى مىباشد. چون قبلا دانستيم كه اسلام، برنامه كامل و عادلانهاى است كه آن حضرت پياده خواهد كرد و امّت اسلامى آن امّت پيشگامى است كه در نوك پيكان تلاشهايى قرار دارد كه آن دولت را بنا مىنهد؛ در نتيجه هر مشكلى كه در اين امت وجود داشته باشد به معنى وجود مانع در راه نيل به هدف تأسيس دولت جهانى است.
(2)
مقصود از اين مشكلات و موانع، امورى است كه در جهتگيرىهاى غير دينى و وضعيت فلاكتبار مردم دنيا وجود دارد كه همگى ناشى از رويكردهاى مادهگرايانه و سكولاريستى است.
نظام مهدوى كه با اين مشكلات و كاستىها روبرو مىگردد مسئوليت دارد تا گامهاى قاطعى براى حل آنها بردارد.
(3) محور دوم: هدف برنامه دوم عبارتست از نيل بشر به كمال برتر خويش در زمين تا در نهايت و طى حركتى تدريجى، فرد بتواند «معصوم» شود(1)و در اين «عصمت»، به رشد و تكامل برسد. معناى اين سخن آن نيست كه در همان آغاز، همگى انسانها به چنين جايگاه ارجمندى مىرسند بلكه به اين معناست كه راه براى هر كس به مقدار قابليتهاى فردى و به ميزان فرمانبردارى و فداكارىاش در راه حق و عدالت، هموار است.
(4) از اين رو اين مطلب، شبيه همان چيزى است كه در برنامه پيش از ظهور ملاحظه كرديم. هدف آن برنامه نيز عمق بخشيدن به فرهنگ اسلامى در ميان امت و تقويت اراده ايمانى آنها در برابر مشكلات بود(2)و ديديم كه مردم چگونه از اين اهداف به مقدار قابليتها و فداكارىشان بهره مىبردند و چهسان اين برنامه باعث تكامل تدريجى آنها مىشد.
اين برنامه با برنامه قبل تنها در «نتيجه دهى» تفاوت دارد. در خلال برنامه سابق جز اندكى به موفقيت حقيقى نرسيدند اما در اين برنامه بيشتر مردم موفق خواهند شد و در طى زمانى طولانى همه افراد در حركتى تدريجى و آرام به منزلگه مقصود خواهند رسيد.
در ادامه بحث توضيح داده خواهد شد كه جامعه بشرى در نتيجه تدابيرى كه دولت جهانى وضع مىكند از دو مرحله عصمت عبور خواهد كرد:
مرحله اول: در اين دوره مردم غير معصوماند اما افكار عمومى آنان معصوم مىباشد.
مرحله دوم: در اين دوره همه مردم معصوماند؛ عصمتى كه بر اساس عدالت كامل استوار مىباشد. توضيح اين دو مرحله بعدا خواهد آمد.
محور سوم: در اينجا دربارۀ شناخت جزئيات برنامه كلى الهى براى دوران پس از ظهور و اصول كلى آن به اندازه ممكن سخن خواهيم گفت؛ همان جزئيات و اصولى كه مىتواند اجتماعى را كه در محور اول با مشكلاتش آشنا شديم، متحول ساخته و آن را شايسته اتصاف به ويژگىهايى نمايد كه در محور دوم دربارهاش سخن گفتيم. در اينجا اگر از اين اصول سخن مىگوييم، در واقع تنها به مواردى مىپردازيم كه ممكن است در اوايل تأسيس دولت جهانى وجود داشته باشد؛ زيرا شناخت اصول موجود در اين دوره امكان بيشترى دارد تا شناخت اصول موجود در دورههاى بعدى (جوامع معصوم بشرى) چون همان طور كه قبلا هم تأكيد كردهايم، پژوهندگان از درك ژرفاى حقيقى انديشهها و قوانين آن دورهها ناتوانند. در نتيجه نخواهيم توانست از آن جوامع معصوم، به تفصيل آگاه شويم.
از جمله اصول كلى حاكم بر دوران پس از ظهور كه اينك امكان تصور و اثبات آن به مدد اصول كلى حاكم بر عصر غيبت وجود دارد، موارد زير مىباشد:
(2) اصل اول: تربيتيافتگى فرهنگى بر اساس اسلام ناب و عدالت محور كه پايه و اصل تشكيل نظام مهدوى است.
بر اين اساس به هر فرد و ملتى به طور تدريجى و مرحله به مرحله، روشهاى فرهنگسازى اعطا مىشود و هرگاه مرحلهاى طى شود، فرد يا جامعه شايستگى مرحله جديدى از فرهيختگى را پيدا مىكند. پس ملتهاى غير مسلمان در نتيجه دلايلى كه خواهيم گفت به اسلام دعوت خواهند شد و با خشنودى و رضايت به آن خواهند گرويد و هر تازه مسلمان و يا مسلمانى كه بر اساس برنامه سابق الهى به درجه مطلوبى از تربيت نرسيده باشد، بر اساس فرهنگ كلى اسلامى كه بر طاعت پروردگار و دورى از معصيت تأكيد دارد، تربيت خواهد شد. و هر كس به اين درجه از تربيت نايل گردد به آن چنان فرهيختگى دست مىيابد كه طبق مصالحى كه در آن روز وجود دارد، او را شايسته درك كامل افكار و مفاهيم و قوانين جديدى مىگرداند. پس از اين نيز ارتقا و تكامل ادامه پيدا مىكند و هر فردى به اندازه قابليت و تلاشش از آن بهرهمند مىشود. امام مهدى عليه السّلام مراحل آغازين و پايههاى اصلى اين آموزش و فرهنگسازى را (آن چنان كه در اين كتاب خواهيد خواند) به آسانى و سرعت اجرا مىنمايد ولى در مراحل بعدى كه نوبت به پيادهسازى و اجراى آن اصول مىباشد به فراخور تربيت هر امتى، تدريجى و آهسته خواهد بود.
(3) اصل دوم: تربيت نيروى اراده و اخلاص در بشر براى بر عهده گرفتن مسئوليتهاى جديد در دولت عدل جهانى.
در اينجا روش كلى، در مرحله نظر و انديشه، مشابه با روشى است كه در برنامه اول الهى در پيش گرفته شد كه عبارت بود از عبور دادن فرد از گذرگاه سختىها و امتحانها به سوى عدالت تا آن كه موضع و عكس العمل خود را در برابر آن مشخص نمايد. در نتيجه اگر رفتارى اسلامى و عادلانه در
پيش گيرد، در اين آزمايش موفق مىشود وگرنه شكست خواهد خورد. البته آزمونهاى برنامه گذشته با آزمونهاى برنامه جديد تفاوت دارد؛ زيرا در برنامه اول گفتيم شرايط ظلم و ستم و انحراف و نوع عكس العمل فرد در برابر آن، براى آزمايش و پالايش كافى است اما در برنامه دوم چون از ظلم و شرايط فساد و انحراف اثرى باقى نمىماند، آزمايش الهى ناشى از مسئوليتهايى است كه پيروى از عدالت كامل و اجراى آن و نيز حفظ عدالت در روابط انسان با خود، خدا، انسانهاى ديگر و با نظام حكومتى موجود، اقتضايش را دارد.
اين امتحان شامل هر فردى به ميزان فرهيختگى و قابليتهاى او مىباشد زيرا بر خداوند قبيح است كه براى كسى آزمايشى پيش آورد كه متناسب با قابليتهاى وى نباشد و به ناچار در اين امتحان شكست بخورد. اين امر بر خلاف عدل الهى است.
آنجا كه قابليت به اوج خود برسد، فرآيند آزمايش و امتحان نيز در نهايت دقت و سختى خواهد بود و موفقيت مورد انتظار از آن، موفقيتى متناسب با آن مرتبه است و البته شكست در آن هم با دقيقترين معيارها و با كوچكترين لغزشها ثبت و ضبط خواهد شد.
(2) در منابع اماميه نمونههايى از آزمايشهايى كه امام مهدى عليه السّلام در دورۀ نخست قيام خود نسبت به امت اسلامى به طور عام و نسبت به اصحاب خاصّش (همان كسانى كه در آزمايشهاى برنامه اول توفيق يافتند) به اجرا در مىآورد، آمده است كه تفصيل آن بعدا خواهد آمد.
پرسش: چه نيازى به آزمونهاى الهى در برنامه جديد وجود دارد؟ زيرا هدف از اين اقدام در برنامه سابق، به حد نصاب رسيدن نيروهاى مخلصى است كه كادر سپاه فاتح جهان به رهبرى امام مهدى عليه السّلام را تشكيل مىدهند در حالى كه در دورۀ اجراى برنامه جديد، اين سپاه مأموريت خود را به انجام رسانده و ديگر نيازى به آن نيست. پس چرا روند آزمايش و پالايش همچنان ادامه دارد؟
پاسخ: يكى از سنتهاى الهى در نظام آفرينش، تربيت انسانها از رهگذر اين فرآيند است.
خداوند متعال در قرآن كريم مىفرمايد:
ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ، حَتّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (1)
خداوند هرگز مؤمنان را بدين حال كنونى وانگذارد تا آنكه به آزمايش، بد سرشت را از پاك گوهر جدا سازد.
(3) اين آزمايش و پالايش، قانونى فراگير براى تشخيص ميزان فرمانبرى مردم از پروردگار در هر عصرى است كه آنها با دعوت و برنامه جديد تربيتى روبرو مىشوند. افراد امت اسلامى بايد از اين گذرگاه عبور نمايند تا اخلاصشان ژرفا يابد و اراده آنها در برابر مشكلات، نيرومند گردد. بدين ترتيب پليدان از پاكان جدا مىشوند و معلوم مىشود كه در برابر سختى و دشواريهاى ابتلائات، چه كسانى موضع صحيح اسلامى مىگيرند و چه كسانى به بيراهه انحراف و كژى فرو مىغلتند. اين تفاوت در موضعگيرى، به اختلاف قابليتها و پيشينههاى فكرى و روانى افراد بر مىگردد.
(4) پيشتر آورديم كه اين قانون، شامل همه دعوتهاى پيامبران پيش از اسلام بوده و آنها در برنامه9.
1) . سورۀ آل عمران (3)، آيه 179.
تربيتى خود از آن سود جستهاند.(1)نيز گفتيم كه اين قانون در دوره بعد از اسلام هم در جريان است تا بشريت بر اساس برنامه عادلانه و كامل الهى، تحت تربيت قرار گيرد.(2)هم چنان كه جامعه صدر اسلام با دعوت جديدى روبرو گرديد و اين دعوت تا زمان قبل از ظهور نيز ادامه دارد و نسلهاى مسلمانان در فرآيندى تدريجى و طولانى مدت تا پيش از ظهور تربيت مىشوند. جوامع اسلامى و بلكه همه بشريت به زودى با دعوت اسلامى جديدى روبرو خواهند شد. اين پس از آن خواهد بود كه اسلام در كنج عزلت خزيده، غريب گشته و از بسيارى از احكامش سرپيچى شده است. مردمان عصر ظهور در اين دعوت علاوه بر اصول اسلامى كه قبلا وجود داشته، با نظام قانونگذارى و نيز مفاهيمى روبرو مىشوند كه پيشتر سابقه نداشته است. آنان بايد به فراخور قانون امتحان الهى، در خلال تربيتى درازمدت و تدريجى از اين مرحله عبور نموده تا موضع آنها نسبت به نظام و دعوت جديد معلوم گردد و هر كس به اندازه قابليت و تلاشش به موفقيت و كمال نايل آيد.
ثمره اين فرآيند در دوران پيش از ظهور، شكست و ناكامى اكثريت افراد بشر مىباشد اما ثمره آن در دوران پس از ظهور، موفقيت اكثريت آنهاست تا آنجا كه جامعه بشرى در نهايت به «جامعهاى معصوم» ارتقا يابد.
اصل سوم: حاكم شدن جوى آكنده از احساس خوشبختى و رفاه مادى در سايه برادرى، همبستگى و عدالت كامل همراه با روشهاى معينى كه در بخش دوم كتاب خواهيم آورد.
هدف از چنين رفاهى، تنها رسيدن به بهره مادى نيست زيرا اين امر نمىتواند به تنهايى براى رسيدن به هدف نهايى بشر كافى باشد. رفاه مادى تا جايى مطلوب است كه بتواند در سير بشر به سوى هدف والاى الهى، اثرگذار باشد و او را در آن جهت مدد نمايد.
رفاه مادى هر اندازه بيشتر شود، موجب افزايش اوقات فراغت و پديد آمدن جوى روانى مىگردد كه از رهگذر آن، مردم به نحو بهترى به اخلاق و عبادت اهتمام ورزند. بدين ترتيب رفاه مادى در مسير هدف والاى بشرى قرار مىگيرد. مطابق اين بينش، رفاه مانعى بر سر راه اهداف عالى انسان نيست؛ زيرا او به خوبى مىداند كه رفاه مادى هدف نبوده بلكه تنها يك راه است؛ راهى كه به مقصد عالى «عبوديت» ختم مىگردد. از اين رو افزايش رفاه، كمك كار تثبيت فرآيند عدالت و تربيت خواهد بود.
(2) اين است معناى حقيقى رواياتى كه از فراوانى ثروت در دوره حضرت مهدى و اينكه او مال را بدون شمارش در بين مردم تقسيم مىكند، خبر مىدهد. اين اخبار را اماميه و اهل سنت نقل كردهاند و ما هم پيش از اين برخى از آنها را آورديم.
اشكال: فراوانى ثروت و گسترش رفاه، حاصل كار زياد است و اين امر نسبتى وارونه با هدف عالى بشر دارد؛ چون كار زياد (براى نيل به رفاه مادى بيشتر) تلاشى را كه انسان بايد در حوزه اخلاق و عبادت به كار بندد، به خود اختصاص مىدهد و ديگر براى انسان فرصتى باقى نمىگذارد.
پاسخ: هرگز براى كسى كه تصور درستى از مفهوم عبادت و كار داشته باشد، چنين اشكالى6.
مطرح نمىگردد. عبادت چگونه مىتواند مانعى براى كار باشد در حالى كه كار كردن، راه رسيدن به اقتصاد مطلوب است و آن هم به نوبه خود، كمك كار عبادت است. از سوى ديگر كار نيز چگونه مىتواند مانع از عبادت شود در صورتى كه هدف اصلى از زندگى انسان، عبادت مىباشد. در نتيجه بايد گفت كار و عبادت هر دو در مسير هدف والاى بشر قرار دارند. از اين رو مىتوانيم به اين اشكال در دو سطح پاسخ دهيم:
سطح اول: تصور ناسازگارى بين كار و عبادت و مانع بودن كار زياد از عبادت، در نظام عدل جهانى جايى ندارد زيرا مىتوان بين آن دو جمع نمود و آنها را به صورتى متعادل سازماندهى كرد به طورى كه هر كدام نيازى تربيتى از بشر را بر آورده سازند.
(2) سطح دوم: مفهوم كار و عبادت با يكديگر همسازى دارند؛ در نتيجه اگر كار در مسير عبادت (مطابق با نظام عدل كامل) قرار گيرد، خود مىتواند عبادت باشد و در آن صورت از برترين عبادتها در روابط فرد با ديگران خواهد بود. البته به اين شرط كه شخص، اين ارتباط و هدفگيرى را دريابد زيرا اين درك باعث مىشود كه او در زمان انجام كار در كارخانه، بازار و.. خود را در حال عبادت بداند. هرگاه به خوبى بينديشيم در مىيابيم كه كار بهخودىخود هدف نيست بلكه بايد در مسير مصالح عمومى و بسترسازى براى عبادت واقعى پروردگار قرار گيرد در اين صورت بايد حد و اندازه مشخصى داشته باشد؛ هرگاه لازم باشد، زياد شود و در شرايطى ديگر كه مصلحت ايجاب نمايد، كم گردد.
(3) اصل چهارم: نظارت عمومى دولت جهانى بر جزئيات اجراى برنامه جديد الهى در حوزههاى اجتماعى و قانونگذارى.
دولت عدل بر نشر و تبليغ فرهنگ عمومى نظارت خواهد كرد و همانطور كه خواهيم گفت برخى آزمايشها را انجام خواهد داد و همچنين با نظارت و مراقبت از افراد در درجات مطلوب كمالى، آنها را به ميزان استعداد و آمادگىشان براى رسيدن به موفقيت يارى مىدهد. دولت جهانى در حافظه خود، پيروزشدگان در فرآيند آزمايش و امتحان و نيز ناكامان و شكستخوردگان در آن را ثبت و ضبط خواهد كرد.
پس از اين روشن خواهد شد كه آن دولت چه نقش مهم و اساسى در تربيت افراد و تأثيرگذارى در زندگى روانى، عاطفى، عقلى و اجتماعى آنان دارد و اين از مواردى است كه موفقيت دعوت مهدوى و اجراى كامل عدالت را تأييد مىنمايد، همان طور كه عبور موفقيتآميز و سريع و ساده افراد را از مراحل اوليه كمال تصديق مىكند.
(4) برنامه جديد و گذشته به سبب اختلاف در اهداف، در اين اصل نيز اختلاف دارند، زيرا هدف از برنامه گذشته، جداسازى پاكان از پليدان و به ثمر نشاندن تلاشهاى مخلصان و عمق بخشيدن به اخلاص آنها بود تا بتوانند پيشگامان تأسيس دولت عدل جهانى در روز موعود باشند.
در برنامه گذشته، سخنى از كمك به مردودشدگان در آزمونهاى الهى و يا فراهم آوردن فرصتهايى براى موفقيت آنها به ميان نمىآيد، بلكه اين افراد با ظلمى كه به خود روا داشتند، استحقاقى جز مجازات و عقوبت ندارند. با اين حساب ديگر نيازى به نظارت متمركز بر فرآيند فرهنگسازى و
آزمايش وجود ندارد و اين امكان در برنامه كلى الهى وجود دارد كه بدون اين نظارت و به طور خودكار و در هر شرايطى به نتيجه خود برسد.
اما هدف از برنامه جديد نه تنها تحقق فرآيند فوق، بلكه وصول به اهداف عالى انسانى در سطح همه جهان است كه اين نيز به دو امر به هم پيوسته، بستگى دارد:
عمقبخشى به فرآيند آزمايش به دنبال تعميق فرهنگ اسلامى كه در جهان آن روز اعلان خواهد شد و نيز سختگيرى نسبت به مردودشدگان در اين فرآيند تا جايى كه ممكن است به كشتن آنها بينجامد زيرا اين افراد با جامعه عدل مطلق، همنوا و هماهنگ نيستند؛
در اختيار نهادن فرصت كافى به افرادى كه شايستگىهاى و الا و فرهنگ عميقى ندارند، براى رسيدن سريع، ساده و گستردهتر آنها به نتيجه برنامه جديد. اين امر تحت نظارت دولت عدل اجرا مىگردد.
اين دو امر با يكديگر منافاتى ندارند بلكه هر دو در رسيدن به نتايج مورد انتظار، هماهنگاند.
(2) مطلب اول در كنار مطلب دوم، وضوح و اهميت بيشترى پيدا خواهد كرد زيرا كسى كه در فرآيند آزمايش و پالايش، به رغم وجود فرصتهاى كافى براى موفقيت مردود شده است، از كسى كه چنين فرصتى در اختيار نداشته، جرم بيشترى دارد و از حق و عدالت دورتر است. اين يكى از فرقهايى است كه برنامه جديد و برنامه گذشته در نتايج با يكديگر دارند.
(3) در حالى كه برنامه گذشته از بىمسئوليتى انسانها ناشى مىشد(1)، برنامه جديد كاملا برخاسته از احساس مسئوليتپذيرى آنهاست. شايد مهمترين دليل اين باشد كه اجراى عدالت در برنامه گذشته به معنى مخالفت با رويكردهاى عمومى در جهانى است كه لبريز از جور و ستم مىباشد تا آنجا كه در بعضى روايات آمده است شخص ديندار مانند كسى است كه پارهاى آتش بر كف دست دارد.
بديهى است چنين كارى نيازمند ارادهاى محكم و پولادين مىباشد و البته ناتوانى از آن نيز موجب مسئوليتى بزرگ و جرمى سنگين نخواهد بود. اما در برنامه جديد چنين نيست زيرا در اين برنامه، اجراى عدالت، همسو با رويكرد عمومى جهانى است كه آكنده از عدل و داد است و انحراف از آن به معنى مخالفت با جريان عمومى جامعه است در نتيجه مسئوليت فرد از اهميت ويژهاى برخوردار است و شانه خالى كردن از زير بار آن مجازات به دنبال دارد.
(4) اينها كه بر شمرديم، اصول مهمىاند كه اينك در دوران پيش از ظهور مىتوانيم آنها را پيشبينى نماييم. به مدد اين اصول و مانند آنهاست كه حضرت مهدى عليه السّلام خواهد توانست به سرعت و سهولت به تعليم و تربيت امت اسلامى اقدام ورزد. البته پس از سيطره كامل بر ساير بخشهاى جهان، اين اصول در تربيت ديگر مردمان نيز به كار خواهد آمد. چگونگى اين چيرگى و تسلط را در فصل آينده به بحث خواهيم نشست.د.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 451 به بعد.
حوادثى كه اندكى پيش از ظهور پديدار مىشود، همگى در عصر غيبت كبرى چهره مىنمايد ولى به دليل نزديكى زمان وقوع آنها به زمان ظهور، در اين كتاب به آنها خواهيم پرداخت.
در اينجا لازم است سه مطلب عمده را يادآورى شويم:
(1)1. در كتاب پيشين، براى فهم بسيارى از حوادث پيش از ظهور كه در روايات آمده، روش تفسير رمزى و تأويلى را پيشنهاد كرديم؛(2)زيرا اطمينان داريم در بيشتر موارد، معانى ظاهرى اين روايات مورد نظر معصومين عليهم السّلام نبوده بلكه مقصود آن بوده كه با عبور از ظاهر الفاظ، اشارهاى شود به حوادثى كه پيش از ظهور روى مىدهد. در اينجا برخى از مهمترين دلايل وجود زبان رمزى در اين گونه روايات را مىآوريم: الف) سطح فكرى مردمان زمان صدور اين روايات، تاب فهم مستقيم و صريح آن حوادث را نداشته است؛
ب) هرگاه به صراحت و روشنى از آن حوادث ياد مىشد، امكان سوء استفاده و موضعگيرى در مقابل آنها به طورى كه منجر به نقض برنامه كلى الهى شود، وجود داشت؛
ج) از ظاهر بسيارى از اين روايات بر مىآيد كه آن حوادث جملگى از راه معجزه رخ خواهد داد؛ در حالى كه اين برداشت ظاهرى با قانون اعجاز در تعارض است.(2) در اين صورت يا بايد آن روايات را كنار گذاشته و از درجه اعتبار ساقط بدانيم و يا اينكه از آنها تفسيرى رمزى و تأويلى به دست دهيم.
البته ما راه حل دوم را صحيح مىدانيم به ويژه آنجا كه يك حادثه را اخبار زيادى نقل كرده باشند و صلاحيت اثبات تاريخى را نيز داشته باشند.
(3) در مورد اخبار وقايع پس از ظهور نيز با همين مسائل ولى به شكل ديگرى روبرو هستيم. البته بين حوادث پيش و پس از ظهور در دو مورد اختلاف وجود دارد:
الف) ما نمىتوانيم عمق حقيقى حوادث پس از ظهور را دريابيم؛ ولى در مورد حوادث پيش از ظهور معتقديم امكان درك كامل آنها تا حد زيادى وجود دارد؛
ب) گزينش معناى رمزى در آنجا كه خبر را بايد حمل بر مفهومى رمزى كرد، كار مشكلى است چرا كه ممكن است آن خبر بر بيش از يك مفهوم، قابل تطبيق باشد. اگر قراين و دلايل كافى وجود داشته باشد مىتوان از معناى رمزى خبر آگاه شد؛ اما در صورت نبود چنين قراينى بايد به بررسى معانى محتملى پرداخت كه به واقعيت و اصول كلى نزديكتر است. هرگاه پس از اين بررسى و
تلاش، تنها يك معنا احتمال داده شد در اين صورت آن معنا، متعين و مورد پذيرش است.
مشكل ديگرى كه در فهم برخى روايات وجود دارد اين است كه ما نمىدانيم كدام لفظ يا الفاظ روايات، رمزى و تأويلى است و كدام صريح و غير رمزى. آيا مىتوان در ميان الفاظ يك حديث، تفاوت قائل شد، برخى را رمز گونه و برخى ديگر را غير رمزى معنا كرد؟ و آيا اصولا ما نيازمند آنيم كه امثال اين روايات را رمزى معنا نماييم يا خير؟
در پاسخ به سؤال اول بايد گفت اين كار شدنى است البته به شرط آن كه فهم كلى ما از الفاظ حديث، در تعارض با يكديگر نباشد؛ يعنى ضرورتا بايد بين معانى كه مىفهميم انسجام و همنوايى وجود داشته باشد.
و اما پاسخ سؤال دوم: پيش از اين به طور مبسوط گفتهايم هرگاه امكان فهم معناى مطابقى لفظ وجود داشته باشد، نمىتوان معنايى رمزى را بر آن لفظ بار نمود. حتى تا زمانى كه امكان حمل بر معناى مجازى وجود داشته باشد، نوبت به معناى رمزى نمىرسد.(1)
(2)از رهگذر اين قواعد براى حل اين مشكل، نخست سعى مىكنيم معناى رمزى و يا صريح الفاظ را از طريق قوانين كلى و دلالت روايات ديگر مشخص نماييم؛ اگر اين كار ممكن نبود از روش طرح احتمالات مختلف براى حل اين مشكل استفاده مىكنيم؛ زيرا زمانى كه ما احتمال معين و قريب به ذهنى را عرضه نماييم، بالطبع اخبارى را كه به نحو رمز و نيز به نحو صريح و مستقيم بر آن دلالت مىكنند، خواهيم شناخت. (3) 2. دومين مطلب عمده در اين مقدمه، بحث در پالايش و تصفيه رواياتى است كه اين حوادث را نقل كردهاند. ما اين گونه روايات را از لحاظ طرح مسائل اعجازى به دو بخش تقسيم مىنماييم:
الف) رواياتى كه به دلالت لفظى و يا رمزى بر حوادث غير اعجازى و اجتماعى دلالت دارند.
ب) رواياتى كه به صراحت، تنها بر حوادث اعجازى دلالت دارند. در اين بخش بايد دو امر را مراعات كرد:
اول: ما وقتى مىتوانيم چنين رواياتى را حمل بر معانى اعجازى كنيم كه حتما با اصول قانون اعجاز نيز همخوانى داشته باشد وگرنه بايد آنها را به كنارى نهاد.
دوم: براى قبول حوادثى كه در قسمت «الف» به آن اشاره شد، كافى است كه با روش كلىاى كه در مقدمه اين كتاب آورديم، همخوانى داشته باشد. اما در قسم «ب» نياز بسيار بيشترى به «سختگيرى سندى» وجود دارد؛ همان طور كه مشى ما در كتاب پيشين چنين بوده است.(2)
(4) پس در حالى كه در مقدمه كتاب حاضر، خبر واحد اطمينانآور و خالى از قراين مثبته را (كه در تاريخ گذشته آن را نپذيرفته بوديم) پذيرفتيم و در شرايطى كه نمىتوانيم اين شرط را در اخبار قسمت «ب» كه عهدهدار نقل اخبار معجزات است، به دليل وجود گمان خطا و تحريف در آن اخبار8.
بپذيريم - چنان كه در تاريخ گذشته گفتيم(1)- پس با اين حساب در مورد اخبار قسمت «ب» آنهايى را مىپذيريم كه مستفيض بوده يا پوشيده به قراين موافقه باشد.
(2) در اينجا به بحث و بررسى پيرامون چهار محور زير مىپردازيم:
تبيين شمارى از نشانههاى ظهور كه در كتاب گذشته نيامده بود و تلاش براى پالايش آن روايات و ارائه برداشتى در خور از آنها؛
سعى در اثبات برخى نشانههايى كه قبلا آورده شده، مطابق روش اثبات تاريخى كه در مقدمه اين كتاب آورديم؛
تلاش براى ارائه برداشتى نو و نيز ابعادى تازه از بعضى نشانههاى نزديك (علامات قريبه) كه در كتاب گذشته به آن پرداخته شده بود؛
تا حد امكان تلاش براى حفظ زنجيره تاريخى حوادث. در كتاب گذشته به اين امر نپرداختهايم اما در اين كتاب به آن نيازمنديم.
پس از بررسى اين چهار محور خواهيم ديد كه چه فرق اساسى بين كتاب گذشته و اين بخش از كتاب حاضر وجود دارد. به هر روى، حوادث نزديك به ظهور به دو بخش اصلى تقسيم مىشود:
الف) پديدههاى طبيعى كه از اختيار افراد بيرون است؛
ب) پديدهها و رويدادهاى اجتماعى.
درباره هر يك از اين دو بخش، در دو فصل مستقل سخن خواهيم گفت.د.
مقصود حوادثى است كه هر چند با عنوان معجزه، در جهان طبيعت روى خواهد داد. در اينجا جهت اختصار و نيز پالايش روايات، حوادثى را مىآوريم كه سه شرط زير را داشته باشد:
الف) نزديك به زمان ظهور باشد.
ب) بر اساس روش ما قابل اثبات باشد.
ج) در اخبار، به ارتباط آن حادثه با ظهور حضرت مهدى عليه السّلام تصريح شده باشد.
اكنون با توجه به اين شروط، تنها حوادثى را بر مىرسيم كه در منابع اماميه - و به ندرت در منابع عامّه - آمده است:
(2)
اين دو اتفاق نه به طور معمول بلكه به شكلى غير طبيعى رخ خواهد داد. اگر همواره خورشيد گرفتگى در اول ماه قمرى و ماه گرفتى در نيمه ماه اتفاق مىافتد، در آن زمان اين ترتيب وارونه خواهد شد؛ خورشيد در نيمه ماه خواهد گرفت و ماه در اول آن. اين حادثه از آغاز خلقت بشر تا زمان وقوعش، بىسابقه خواهد بود.
شمارى از روايات، دربارۀ اين حادثه سخن گفتهاند و ما در كتاب گذشته سه روايت را از شيخ طوسى، شيخ مفيد و شيخ نعمانى نقل كرديم.(1)
(3) در حديث ديگرى شيخ طوسى به سند خود از بدر الأزدى نقل كرده است كه امام باقر عليه السّلام فرمود:
آيتان تكونان قبل القائم لم تكونا منذ هبط آدم إلى الأرض؛ تنكسف الشّمس فى النّصف من شهر رمضان و القمر فى آخره. فقال رجل: يا بن رسول اللّه، تنكسف الشّمس فى آخر الشّهر و القمر فى النّصف. فقال أبو جعفر: إنّى لأعلم بما تقول و لكنّهما آيتان لم تكونا منذ هبط آدم.(2)
دو نشانه پيش از ظهور قائم پديدار خواهد شد كه از هنگام هبوط آدم عليه السّلام بر زمين اتفاق
نيفتاده است؛ خورشيد در نيمه ماه رمضان و ماه در آخر آن خواهد گرفت. كسى گفت: اى فرزند رسول خدا، [صحيح آنست كه] خورشيد در آخر ماه و ماه در نيمه آن مىگيرد.
حضرت فرمود: من به آنچه مىگويى داناترم؛ اما آن دو نشانههايى هستند كه از زمان هبوط آدم عليه السّلام رخ نداده است.
سيوطى از السنن دارقطنى نقل كرده است كه امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود:
إنّ لمهديّنا آيتين لم يكونا منذ خلق اللّه السّماوات و الأرض: ينكسف القمر لأوّل ليلة من رمضان، و تنكسف الشّمس فى النّصف منه.(1)
[ظهور] مهدى ما دو نشانه دارد كه از آغاز آفرينش آسمانها و زمين سابقه نداشته است؛ ماه در آغاز رمضان و خورشيد در نيمه آن مىگيرد.
البته در كتاب گذشته روايتى را آورديم كه ماه گرفتگى را در بيست و پنجم رمضان و خورشيد گرفتگى را در سيزدهم، چهاردهم و يا پانزدهم آن ماه مىدانست. سياق اين روايت و ساير روايات بر نزديكى زمان وقوع اين پديدهها به روز ظهور دلالت مىكند.
(2) اين تعداد روايت حتى با إعمال شيوۀ «سختگيرى سندى» كه در تاريخ گذشته از آن سود برديم، براى اثبات تاريخى اين نشانهها كفايت مىكند. ما در همانجا به توجيه علت گنجانيده شدن اين دو واقعه در برنامه كلى الهى در پيش از ظهور پرداختيم كه به طور اختصار عبارت بود از:
تثبيت تفكر مهدوى به هنگام وقوع اين نشانه.
اعلام آماده باش به مخلصان خاص در مورد نزديك بودن زمان ظهور.
(3) اكنون بايد به توجيه تكوينى اين نشانه پرداخت و پرسيد: آيا وقوع آن به طريق اعجازى است و يا طبيعى؟ و اگر طبيعى است، چگونه؟ در اين باره در كتاب گذشته، سخن زيادى نگفتهايم. ولى در اينجا براى توجيه آن، چند احتمال را مورد نقد و بررسى قرار مىدهيم:
(4) احتمال اول: سبب اين رويداد، همان سبب علمى و معمولى در ساير خورشيد و ماهگرفتگىهاست؛ البته با اندك اختلافى در زمان. در نتيجه وقتى در دانش [فيزيك] ثابت شده كه كسوف به دليل قرار گرفتن ماه بين زمين و خورشيد و خسوف نيز به سبب واقع شدن زمين بين خورشيد و ماه روى مىدهد، اين امكان وجود دارد كه اين اتفاق در زمان ديگرى نيز روى دهد. اين احتمال، با ظهور ابتدايى روايات - اگر اين حوادث را طبيعى و غير اعجازى فرض نماييم - سازگارتر است. ولى مطابق نظريات جديد علمى، اين احتمال به طور آشكار قابل مناقشه است و در اين صورت بايد از ظهور ابتدايى آن روايات دست برداشت؛ زيرا ماه (كه نور خود را از خورشيد مىگيرد و اين نور، خط سير مستقيمى دارد و نمىتواند انحناى زيادى پيدا نمايد) امكان ندارد در حالى كه بدر كامل است، در پانزدهم ماه خورشيد را بپوشاند زيرا اين پوشاندن، ضرورتا همراه با تاريك بودن بخشى از ماه است كه رو به زمين دارد و اين حالت لزوما با بدر كامل بودن آن همخوانى ندارد.
با قرار گرفتن زمين بين ماه و خورشيد و با افتادن سايه زمين بر ماه، ماه گرفتگى روى مىدهد.6.
1) . السيوطى، جلال الدين، همان؛ ج 2، ص 136.
اين بدان معناست كه زمين از ماه به خورشيد نزديكتر است و اين اتفاق تنها در پانزدهم ماه كه ماه بدر كامل است رخ مىدهد. به اين اشكال نمىتوان خدشهاى وارد ساخت مگر آن كه اساسا اين نظريه علمى را انكار كرد و گفت نظريههاى علمى هر چند هم محكم باشد باز بر فرضيههايى و غير يقينى استوار مىباشند و اطمينان كاملى را به بار نمىنشانند. در اينجا داورى را به خوانندگان ارجمند وامىنهيم.
احتمال دوم: مشاهده اين رويداد از مكانى جز زمين، مانند ديگر سيارههاى منظومه شمسى صورت پذيرد. در سال 1971 م فضانوردى كه به سطح ماه فرود آمد، از همانجا گرفتگى كامل خورشيد را مشاهده كرد. در آن هنگام زمين بين ماه و خورشيد بوده است و اين اتفاق به طور معمول جز در نيمه ماه روى نمىدهد. ولى آن ماه گرفتگى تاكنون اتفاق نيفتاده است. اما مىتوان تصور كرد كه انسانى به سيارهاى ديگر مانند زهره يا مريخ برود و اگر در آن حال زمين بين ماه و آن سياره قرار گيرد، در نگاه آن شخص خسوف روى خواهد دارد. بديهى است كه لزومى ندارد چنين اتفاقى در نيمه ماه افتد بلكه ممكن است در آغاز يا پايان ماه نيز روى دهد.
(2) به اين احتمال، اشكالاتى وارد است:
از ظهور اوليه روايات بر مىآيد كه بينندگان آن خورشيد و ماه گرفتگى، ساكنان زميناند و نه ماه و مريخ. مگر آن كه بگوييم در روايات، شخص «انسان» موضوعيت دارد و تفاوتى نمىكند كه او از كجا به تماشاى اين رويداد بنشيند.
ظهور ابتدايى روايات بيانگر آنست كه اين دو علامت، هر دو در يك ماه (رمضان) پديدار مىشود و اين امر تا به حال در جهان طبيعت اتفاق نيفتاده است.
به روشنى از ظاهر اين روايات استفاده مىشود كه اين رويداد در زمانى نزديك به روز موعود رخ خواهد داد، در نتيجه اگر يكى از اين دو نشانه تحقق پيدا كرده باشد در واقع در زمانى نزديك به ظهور اتفاق نيفتاده است.
(3) احتمال سوم: اين خورشيد و ماه گرفتگى به سبب برخى اجرام سرگردان در فضا يا اجرامى كه هالهاى بسيار پهن در پيرامون خود دارند، در زمانى غير معين صورت پذيرد.
در بيش از يك روايت آمده است كه آن دو، نشانههايىاند كه از زمان هبوط آدم عليه السّلام سابقه نداشته است. اين روايات احتمال سوم را تقويت مىكنند زيرا چه بسا جرم سرگردانى در فضا قبل از آفرينش بشر، اين پديده را رقم زده باشد و زمان عبور مجددش از منظومه شمسى، تاريخ مشخصى است كه مصادف با زمانى بسيار نزديك به زمان ظهور باشد. همچنين نمىتوان اشكال اول احتمال گذشته را به اين احتمال وارد دانست زيرا در اينجا شخص مشاهدهكننده بر روى زمين قرار دارد.
نيز به روشنى مىتوان تصور نمود كه هر دو حادثه توسط يك جرم فضايى در يك ماه رخ دهد. مانند ستاره دنبالهدارى كه از نزديك زمين عبور مىكند و مدتى طول مىكشد تا از فضاى مجموعه شمسى بگذرد و البته امكان دارد در اين ميان، هر دو حادثه روى دهد اما اينكه فقط در ماه رمضان اتفاق افتد، مطلبى است كه بايد دانشمندان درباره آن اظهار نظر نمايند.
(4) احتمال چهارم: اين خورشيد و ماه گرفتگى به واسطه اجسامى كه از زمين جهت تحقيقات
علمى و يا مقاصد نظامى به فضا پرتاب مىشوند، به وجود آيد.
اشكال: اگر اين اقدام به دست بشر انجام پذيرد، چگونه مىتوان آن را نشانهاى براى ظهور دانست؟
پاسخ:
شايد بشر اين اجسام را براى اهداف ديگرى به فضا پرتاب كند و اين حادثه به طور اتفاقى روى دهد. در نتيجه اگر وقوع اين نشانه قهرى و ضرورى باشد، اين اتفاق به منزله مقدمهاى قهرى و ضرورى براى آنست.
حتى اگر هم بدانند كه با اين كار، خورشيد و ماه گرفتگى روى مىدهد اما دستاندركاران اين پروژه، از حضرت مهدى عليه السّلام و نشانههاى ظهورش بىاطلاعند.
اگر هم بدانند خسوف و كسوفى با اين ويژگى از نشانههاى ظهور است بازهم به آن معناست كه آنان به چنان سطحى از پيشرفت و مدنيت رسيدهاند كه توانستهاند چنين اقدام علمى و فنى را سامان دهند؛ زيرا ممكن است كه در واقع امر، آن نشانه موعود، همان پيشرفت علمى و فنى باشد و روايات خسوف و كسوف نيز براى اشاره به همين امر و متناسب با سطح عقلانى مردم در عصر صدور اين اخبار صادر شده باشد.
(2) اشكال: از روايات استفاده مىشود كه اين دو حادثه، پيش از خلقت بشر اتفاق افتاده است، حال چگونه مىتوان اين استنباط را با اين احتمال سازگار دانست؟
پاسخ: اين روايات بيشتر از اين دلالت ندارند كه در طول عمر بشريت، اين دو حادثه رخ نداده است اما درباره روى دادن آنها پيش از آفرينش انسان، گرچه روايات اندكى به آن اشاره دارند اما ظهور تام و تمامى در اين معنى ندارند و البته با تأييد احتمال چهارم، آن اشاره اندك هم رنگ مىبازد.
اينها برخى احتمالات بود كه براى وقوع طبيعى و غير اعجازى اين دو نشانه بيان شد. البته بعضى احتمالات ديگر كه مبتنى بر نظريات علمى هم چون: «نظريه نسبيت» مىباشد نيز وجود دارد كه نيازى به طرح آنها نيست.
(3) احتمال پنجم: خورشيد و ماه گرفتگى به طور معجزهآسا و خارج از چارچوبهاى شناخته شده طبيعى رخ دهد. برخى قراين، اين احتمال را تأييد مىنمايد:
پس اگر اين حوادث، طبيعى بود بايد بيش از يك بار در طول عمر بشر رخ مىداد.
نقد: اگر يكى از دو احتمال گذشته (سوم يا چهارم) ثابت شود و يا حتى اگر احتمالش را نيز بدهيم، اعتبار اين قرينه سست خواهد شد؛ چون طرفداران آن دو احتمال نيز توجيه طبيعى مىآورند كه اين حوادث در طول عمر بشر رخ نداده است در نتيجه اين امر منحصرا اعجازى نخواهد بود.
نقد: اين قرينه هم، قرينه كاملى نيست؛ زيرا دربردارنده نوعى غفلت از معنى «جعل نشانه»
مىباشد. در تاريخ گذشته آورديم كه سرّ اصلى «جعل نشانه»، امرى اعجازى نيست بلكه قرار دادن نشانه براى ظهور از سوى خداوند بزرگ، صرفا جهت خبر دادن است و نه چيز ديگر.(1)بزرگان اسلام، امر مهمى را كه مورد توجه بوده در نظر گرفتهاند و فرمودهاند كه اين امر با مسأله ظهور ارتباط دارد؛ تا هرگاه آن حادثه رخ داد، صحت و راستى آن خبر براى انسانهاى معاصر با آن ثابت شود و در نتيجه به راستى و درستى محتواى خبر (كه به ظهور اشاره دارد) هم پى ببرند. حال اگر نشانه مطلقى باشد، از اصل ظهور خبر مىدهد و اگر نشانه نزديكى باشد، حكايت از نزديكى ظهور مىكند.
از اين رهگذر نيز بايد گفت هيچ حادثهاى را نمىتوان نشانه دانست مگر آن كه در روايات از آن به عنوان نشانه ياد شده باشد.
خلاصه آن كه اصل در نشانه بودن چيزى، ماهيت خبر دهى آن است و نه معجزه بودن آن و تا وقتى كه اين اخبار براى اثبات تاريخى كافى باشد، رخ دادن طبيعى - و نه اعجازى - آنها، هرگز نظريۀ «جعل نشانه» را مخدوش نمىسازد.
با همه اين اوصاف، شايسته است به نقاط ضعف و قوت اين احتمال (كه حول محور اعجاز شكل گرفته است) اشارهاى داشته باشيم.
(2)اين احتمال با اين شرط از شروط قانون معجزات كه «معجزه بايد در مسير هدايت انسانها قرار داشته باشد»(2) سازگارى و موافقت دارد و همين، نقطه قوتى براى اين احتمال مىباشد اما از طرفى بايد اين واقعيت را نيز پذيرفت كه مسير هدايت، منحصر در مسأله اعجاز نيست. از اين رو نمىتوان اين احتمال را موافق با قانون معجزات دانست. اگر فقط همين يك احتمال (احتمال پنجم) باقى بماند، بايد اخبارى را كه بر معناى اعجازى دلالت دارند به كنارى نهيم؛ ولى از سوى ديگر مىدانيم كه امر منحصر در اين احتمال نيست و در اين صورت چارهاى جز رد اين احتمال و حمل روايات بر يكى از احتمالات طبيعى و غير اعجازى باقى نمىماند. (3)
اين دو از جمله نشانههايى است كه در روايات آمده و ما آن دو را يك جا آوردهايم؛ زيرا همان طور كه خواهيم گفت احتمال مىرود كه مقصود از آن دو، يك چيز باشد.
(4) شيخ صدوق به سند خود از محمّد بن مسلم و او هم از امام محمّد باقر عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود:
و من علامات خروجه عليه السّلام... و صيحة من السّماء فى شهر رمضان(1)
و از جمله نشانههاى ظهور... صدايى است آسمانى در ماه رمضان.
همچنين وى از حرث بن مغيره روايت نموده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
الصيحة الّتى فى شهر رمضان تكون ليلة الجمعة لثلاث و عشرين مضين من شهر رمضان(2)
صدايى [آسمانى] در شب جمعه بيست و سوم ماه رمضان بر خواهد خاست.
(2) نيز شيخ صدوق از عمر بن حنظله نقل كرده است كه شنيدم امام صادق عليه السّلام مىفرمود:
قبل قيام القائم خمس علامات محتومات... و الصّيحة.(3)
پيش از آن كه قائم بپاخيزد، پنج نشانه حتمى چهره خواهد نمود... و [از جمله] صدا.
مانند اين حديث را نعمانى آورده است، با اين تفاوت كه حضرت در آنجا مىفرمايد:
... و الصّيحة فى السّماء.(4)
... و صدايى از آسمان.
(3) همو در كتابش از داود دجاجى و او هم از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت زير را نقل مىكند:
از امير المؤمنين عليه السّلام درباره آيه «فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ» * سؤال شد. فرمود:
انتظروا الفرج من ثلاث! فقيل يا أمير المؤمنين، ما هنّ؟! فقال:... و الفزعة فى شهر رمضان.
فقيل: و ما الفزعة فى شهر رمضان؟ فقال: أو ما سمعتم قول اللّه عزّ و جلّ فى القرآن: «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ» هى آية تخرج الفتاة من خدرها توقظ النائم و يفزع اليقظان.(5)
پس از وقوع سه نشانه، فرج را انتظار كشيد. پرسيدند: يا امير المؤمنين آن سه چيستند؟ فرمود:... و هراسى در ماه رمضان. گفتند: هراس در ماه رمضان چيست؟ فرمود: شنيدهايد سخن خداى عز و جل را كه در قرآن فرمود: «اگر بخواهيم، معجزهاى از آسمان بر آنان فرود مىآوريم، تا در برابر آن، گردن ايشان خاضع گردد» اين واقعه دختران را از پس پرده بيرون مىآورد و خفته را بيدار و بيدار را به وحشت مىاندازد.
(4) نيز نعمانى از عبد اللّه بن سنان و او هم از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده است:
و فزعة فى شهر رمضان توقظ النائم و تفزع اليقظان، و تخرج الفتاة من خدرها.(6)
و هراس و ترسى در ماه رمضان [روى مىدهد] كه خفته را بيدار و بيدار را وحشت زده و دختران جوان را از پس پرده خارج مىسازد.
(5) نعمانى در حديث ديگرى از ابو بصير و او هم از امام محمّد باقر عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود:
الصّيحة لا تكون إلاّ فى شهر رمضان شهر اللّه و هى صيحة جبرئيل إلى هذا الخلق... إذا4.
اختلف بنو فلان فيما بينهم، فعند ذلك فانتظروا الفرج. و ليس فرجكم إلاّ فى اختلاف بنى فلان. فإذا اختلفوا فتوقّعوا الصّيحة فى شهر رمضان و خروج القائم. إنّ اللّه يفعل ما يشاء...(1)
آن صدا فقط در ماه رمضان - ماه خدا - خواهد بود. آن صداى جبرئيل خطاب به مردم است... هنگامى كه بين [طايفه] بنى فلان اختلاف درگيرد، در آن وقت منتظر فرج باشيد و فرج شما جز در [هنگام] اختلاف بنى فلان نيست. پس در آن زمان آماده شنيدن صدا در ماه رمضان و ظهور قائم باشيد. خداوند هر آنچه را بخواهد انجام مىدهد.
شايد از مهمترين دلايل روايى وقوع صداى آسمانى، نامهاى باشد كه امام مهدى عليه السّلام به نايب خاص چهارم خويش نوشت و در پايان هم از مرگ او خبر داد.
امام عليه السّلام در آنجا مىفرمايد:
ألا فمن ادّعى المشاهدة قبل خروج السّفيانى و الصّيحة، فهو كذّاب مفتر.(2)
آگاه باش از اين پس و پيش از خروج سفيانى و صداى [آسمانى] هر كس ادعاى مشاهده نمايد، دروغگويى افترابند است.
قندوزى در ينابيع المودة برخى از اين اخبار را آورده است.
براى فهم اين صداى آسمانى مىتوان چند احتمال را مطرح ساخت:
(2) احتمال نخست: صدا و هول و هراس هر دو به يك معنىاند؛ صدايى بس عظيم كه از شدت هول و هراس آن خفته بيدار مىشود، بيدار وحشت زده مىگردد و دختران جوان از پس پردهها بيرون مىآيند. اين صدا با معجزه پديد مىآيد و نيز از جنس كلمه نيست كه معنا داشته باشد، بلكه صدايى است هم چون رعد و يا انفجار.
اما در برخى روايات آمده است كه آن صدا، صداى جبرئيل امين خطاب به مردمان است؛ زيرا صداى آن فرشته ارجمند - ناگزير - داراى معنا مىباشد.
(3) احتمال دوم: مراد از صدا، صداى جبرئيل است. سبب آن هم از مقوله معجزه مىباشد زيرا صداى يكى از فرشتگان بزرگ الهى است كه امرى فرا طبيعى است. اين صدا در هر دو احتمال، امرى اعجازآميز مىباشد كه به جهت مصالح معينى پديد مىآيد. مهمترين اين مصلحتها، بيدار باشى است نسبت به نزديك بودن ظهور تا آن كه مخلصان و مسلمانان براى استقبال از آن حضرت آمادگى روحى پيدا نمايند.
(4) احتمال سوم: مقصود از «صدا» و «هول و هراس» معانى طبيعى است، نه اعجازى؛ در نتيجه «هول و هراس» (- فزعه) تعبيرى است از ترس فراگيرى كه - به طور مثال - به سبب نگرانى از جنگ يا بيمارى واگيرى به وجود مىآيد و مراد از «صدا» (- صيحه) صداى مهيبى است كه از انفجار بمب يا موشك يا شكسته شدن ديوار صوتى توسط هواپيماها و يا انفجار در برخى زرادخانههاى اتمى و...
به گوشها خواهد رسيد.
اين احتمال، از دلالت روايات و سياق كلى آنها بسيار دور است؛ به ويژه با استدلال به آيه شريفه7.
«إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ» (1)كه اين آيه در روايتى بر «صدا و صيحه» نيز تطبيق شده است (علاوه بر تطبيق آن بر «هول و هراس» كه پيش از اين آورديم.)
اين روايت را آيتاللّه صافى و قندوزى از حضرت امام صادق عليه السّلام نقل كردهاند. راوى مىگويد:
... فتلوت هذه الآية: إن نشأ ننزّل عليهم من السّماء آية... فقلت: أ هي الصّيحة؟ قال: نعم. لو كانت الصّيحة، خضعت أعناق أعداء اللّه عزّ و جلّ.(2)
آيه «إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ...» را تلاوت كردم، سپس از حضرت پرسيدم: آيا اين آيه درباره صدا و صيحه است؟ فرمود: آرى وقتى پديد آيد، گردن دشمنان خداى عز و جل فرو افتد و خاضع شود.
خاضع شدن دشمنان خدا، نتيجۀ حادثهاى ساده هم چون صداى انفجار موشك يا هواپيما نيست بلكه در نتيجه اتفاقى تكوينى و بىسابقه صورت مىپذيرد كه در آن عنصر اعجاز وجود دارد.
(2) شايد تفسير آيه مذكور، گاهى به «صدا و صيحه» و گاهى هم به «هول و هراس»، احتمال اول را تقويت نمايد. و حتى با احتمال دوم نيز همخوانى داشته باشد و ترسى كه در دل دشمنان خدا جاى مىگيرد حاصل هراسى باشد كه از صداى جبرئيل امين پديد مىآيد. اين صدا بزرگترين مژده به مؤمنان است كه: هان روز رهايى نزديك است.
از اين رو اين صدا بسيار مورد توجه قرار مىگيرد، خفته بيدار مىشود، شخص بيدار وحشت زده و دختران جوان با حيا و پردهنشين بيرون خواهند گريخت. گفتنى است روايات از دختران جوانى كه با حيا هستند ياد كرده است و نه از غير آنها.
از سياق اين روايات، خصوصا آنجا كه مىفرمايد: «... پس انتظار صدا و قيام قائم را دارند» پيداست كه اين صدا كمى پيش از ظهور برخواهد خاست.
(3)
درباره اين نشانه، سه دسته روايت وجود دارد:
الف) رواياتى كه به طور اجمال وجود ندا و حتمى بودن آن را بيان مىكنند:
(3)صدوق به سند خود از ميمون البان و او هم از امام صادق عليه السّلام نقل كرده است: خمس قبل قيام القائم... و المنادى ينادى من السّماء.(4)
پنج نشانه پيش از ظهور قائم پديد مىآيد... و ندادهندهاى از آسمان.
(5) شيخ مفيد به سند خود از ابو حمزه ثمالى نقل مىكند:
قلت لأبى جعفر عليه السّلام: خروج السّفيانى من المحتوم؟ قال: نعم؛ و النّداء من المحتوم(4)
به حضرت باقر عليه السّلام عرض كردم: آيا خروج سفيانى حتمى است؟ فرمود: آرى، و ندا هم
حتمى است.
نعمانى هم به سند خود از عبد اللّه بن سنان روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
النّداء من المحتوم...(1)
ندا امرى حتمى است.
ب) رواياتى كه از دو گونه ندا سخن مىگويد: نداى حق و نداى باطل كه يكى پس از ديگرى روى خواهد داد:
(2)صدوق به سند خود از ميمون البان و او هم از امام باقر عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود: ينادى مناد من السّماء: أنّ فلان بن فلان هو الإمام باسمه. و ينادى إبليس - لعنه اللّه - من الأرض، كما نادى برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ليلة العقبة.(2)
ندادهندهاى از آسمان ندا مىدهد كه فلان بن فلان امام است و اسمش را هم مىآورد. ابليس ملعون نيز از زمين ندا مىكند، همان طور كه در شب پيمان عقبه، به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ندا كرد.
(3)نعمانى روايتى طولانى از ابو بصير و او هم از امام باقر عليه السّلام نقل مىكند كه فرمود: ينادى مناد من السّماء باسم القائم، فيسمع من بالمشرق و من بالمغرب. لا يبقى إلاّ استيقظ و لا قائم إلاّ قعد و لا قاعد إلاّ قام على رجليه فزعا من ذلك الصوت. فرحم اللّه عبدا اعتبر بذلك الصّوت فأجاب. فإنّ الصّوت صوت جبرئيل الروح الأمين. و قال عليه السّلام:
الصّوت فى شهر رمضان فى ليلة جمعة، ليلة ثلاث و عشرين، فلا تشكّوا فى ذلك، و اسمعوا و أطيعوا. و فى آخر النّهار صوت ابليس اللعين ينادى: ألا إنّ فلانا قتل مظلوما ليشكّك النّاس و يفتنهم. فكم ذلك اليوم من شاكّ متحيّر قد هوى فى النار. فإذا سمعتم الصّوت فى شهر رمضان، فلا تشكّوا فيه إنّه صوت جبرئيل و علامة ذلك ينادى باسم القائم و اسم أبيه عليهما السّلام، حتّى تسمعه العذراء فى خدرها، فتحرّض أباها و أخاها على الخروج... فاتّبعوا الصّوت الأوّل و إيّاكم و الأخير أن تفتنوا به...(3)
ندادهندهاى از آسمان نام قائم را مىبرد آن طور كه همه اهل شرق و غرب جهان آن را مىشنوند. از هراس و وحشت آن صدا، خفتگان بيدار و همه ايستادگان نشسته و همه نشستگان بپا مىخيزند. خداوند رحمت خويش را شامل حال بندهاى كند كه به آن صدا توجه نموده، پاسخش را بدهد؛ چون آن صدا، صداى جبرئيل روح الامين است. آن صدا در شب جمعه بيست و سوم ماه رمضان به گوش خواهد رسيد پس شك به دل راه مدهيد و به آن گوش فرا دهيد و اطاعت كنيد. در آخر روز ابليس لعين ندا مىدهد: آگاه باشيد فلانى مظلومانه كشته شد تا مردم را به فتنه و شك در اندازد و چه بسيارند شككنندگان سرگردانى كه در دوزخ فرو مىغلتند. پس اگر آن صدا را در ماه رمضان شنيديد در آن ترديد نكنيد؛ صداى جبرئيل است. نشانهاش هم آنست كه به نام قائم و پدرش عليهما السّلام ندا مىدهد. اين صدا را4.
حتى دوشيزگان پردهنشين خواهند شنيد و پدران و برادرانشان را به بيرون رفتن از خانه (به دنبال آن صدا) وامىدارند... از صداى نخست پيروى نماييد و از صداى دوم حذر، مبادا كه در فتنه افتيد....
سيوطى از نعيم بن حماد روايت كرده است كه امام على بن ابى طالب عليه السّلام فرمود:
إذا نادى مناد من السّماء: إنّ الحقّ فى آل محمّد عليهم السّلام. فعند ذلك يظهر المهدىّ على أفواه النّاس، و يشربون حبّه، و لا يكون لهم ذكر غيره.(1)
هرگاه اين ندا از آسمان برخاست كه: «حق با آل محمّد عليهم السّلام است» در آن هنگام نام مهدى بر سر زبانها افتد، مردم از دوستى او سيراب شوند و جز او را ياد نكنند.
(2)سيوطى همچنين از نعيم بن حماد نقل كرده است كه امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود: ينادى مناد من السّماء: إنّ الحقّ فى آل محمّد. و ينادى مناد من الأرض: إنّ الحقّ فى آل عيسى - أو قال: العبّاس شك فيه - و إنّما الصّوت الأسفل كلمة الشّيطان و الصّوت الأعلى كلمة اللّه العليا.(2)
ندايى از آسمان بر مىخيزد كه «حق با آل محمّد است» و ندايى از زمين كه «حق با آل عيسى يا آل عباس است». (شك از راوى است) صداى پايين، از شيطان است و صداى بالا از خداوند بلند مرتبه.
قندوزى، بخشى از اين روايت را در ينابيع المودة آورده است.
ج) رواياتى كه از نداى به نام قائم عليه السّلام بدون پرداختن به نداى باطل، خبر مىدهند:
(3)صدوق به سند خود از محمّد بن مسلم روايت كرده است كه امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود: و من علاماته: خروج السّفيانى... و مناد ينادى باسمه و اسم أبيه.(3)
از نشانههاى ظهور، خروج سفيانى و... ندادهندهاى است كه به نام او (قائم عليه السّلام) و پدرش ندا مىدهد.
(4)نعمانى به سند خود از ابو بصير نقل كرده است كه به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: جعلت فداك، متى خروج القائم؟ فقال: يا أبا محمّد، إنّا أهل بيت لا نوقّت... و لا يخرج القائم حتّى ينادى باسمه فى جوف السّماء فى ليلة ثلاث و عشرين من شهر رمضان، ليلة جمعة. قلت: بم ينادى؟ قال: باسمه و اسم أبيه. ألا أنّ فلان بن فلان قائم آل محمّد، فاسمعوا له و أطيعوه. فلا يبقى شىء من خلق اللّه فيه الرّوح، إلاّ سمع الصّيحة. فتوقظ النائم و يخرج إلى صحن داره، و تخرج العذراء من خدرها. و يخرج القائم ممّا يسمع، و هى صيحة جبرئيل عليه السّلام.(4)
فدايت شوم، ظهور قائم در چه زمانى است؟ فرمود: اى ابا محمّد، ما اهل بيت وقتى را [براى ظهور] تعيين نمىكنيم... قائم ظهور نمىكند مگر آن كه در شب جمعه بيست و سوم ماه رمضان مناديى در4.
آسمان به اسم او ندا در دهد. پرسيدم: چه چيزى را ندا مىدهد؟ فرمود: نام قائم و پدرش را اين گونه مىبرد: «آگاه باشيد فلان بن فلان قائم آل محمّد است. به سخنش گوش فرا دهيد و اطاعتش نماييد».
[در آن حال] هيچ چيز از آفريدههاى خدا كه در آنها روح دميده شده نخواهد بود مگر آن كه آن صدا را مىشنود. آن چنان كه شخص خفته، بيدار مىشود و به حياط خانهاش مىرود و نيز دوشيزگان از سرا پردهها بيرون مىروند. آن صدا، صداى جبرئيل است.
نعمانى به سند خود از محمّد بن مسلم روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
ينادى مناد من السّماء باسم القائم، فيسمع ما بين الشرق إلى الغرب. فلا يبقى راقد إلاّ قام و لا قائم إلاّ قعد و لا قاعد إلاّ قام على رجليه من ذلك الصّوت. و هو صوت جبرئيل، الرّوح الأمين.(1)
مناديى از آسمان به نام قائم صدا مىزند و بىدرنگ همه اهل شرق و غرب جهان آن را مىشنوند؛ در نتيجه خفتهاى نيست مگر آن كه برمىخيزد و مىايستد و ايستادهاى نيست جز آن كه مىنشيند و هيچ نشستهاى نيست مگر آن كه مىايستد. اين صدا، صداى جبرئيل روح الامين است.
(2)همچنين ابو بصير روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: إنّ القائم صلوات اللّه عليه، ينادى اسمه ليلة ثلاث و عشرين...(2)
بىترديد در شب بيست و سوم ماه رمضان، به نام قائم - كه درود خدا بر او باد - ندا داده مىشود...
(3) از مجموع اين اخبار و اخبار گذشته به دست مىآيد كه روايات «صدا و صيحه»، «هول و هراس» و «ندا»، هر سه دسته به مفهومى مشترك و رويدادى واحد اشاره مىكنند و در حقيقت، تعارضى بين آنها نيست. هر چند شيوههاى بيان خبر، گوناگون مىباشد.
براى اين سخن در خود اين اخبار، قراينى وجود دارد:
الف) صيحه و ندا، به طور مستفيض هر دو به جبرئيل نسبت داده شده است.
ب) زمان وقوع آن دو در شب جمعه بيست و سوم ماه رمضان مىباشد.
ج) همه آنها (صيحه، هول و هراس و ندا) موجب جلب توجه فراوان خواهند شد.
د) صيحه و ندا از نشانههاى حتمى ظهور هستند.
(4) در نهايت با حمل مطلق بر مقيد و نيز مجمل بر مفصل به نتايج زير مىرسيم:
مقصود از ندايى كه حتمى است، نداى جبرئيل به نام قائم عليه السّلام است.
مراد از «نداى به حق»، جز اين ندا نيست.
منظور از صداى جبرئيل همين نداست.
آن نشانهاى كه گردن دشمنان خدا را خاضع مىگرداند، همين نداست.
هول و هراسى كه دوشيزگان را از پس پردههايشان بيرون مىآورد، حاصل همين نداست.4.
دسته سوم از اخبار پيرامون ندا (ندا به اسم قائم عليه السّلام و پدرش) از آن نظر كه اخبار «صيحه» و «هول و هراس» در آن است، خاصترين تمام اين روايات مىباشد؛ در نتيجه مىتواند مفسر و شارح آنها باشد. همچنين اوصاف ديگرى كه در اين اخبار آمده مانند: حتمى بودن و زمان آن، ويژگى ندا نيز مىباشد.
هرگاه اين فهم كلى حاصل شود، اخبارى كه بر اين مفهوم مشترك دلالت مىكند، متواتر - بلكه بيشتر از حد تواتر - خواهد بود؛ زيرا اخبار ندا به تنهايى مستفيض است و هرگاه آن را به اخبار «صدا و صيحه» و «هول و هراس» بيفزاييم، متواتر خواهند شد.
در اينجا دو پرسش را به همراه پاسخ آن طرح مىنماييم:
(2) پرسش نخست: محتواى آن ندا چيست؟
روايات به اين پرسش به دو شكل پاسخ دادهاند:
ندا به اسم مهدى عليه السّلام و پدرش.
ندا به اين كه حق با آل محمّد عليهم السّلام است.
در واقع با لحاظ يكى از توجيهات زير، بين اين دو روايت تعارضى باقى نمىماند:
الف) اگر فرض نماييم هر دو مضمون داراى دليل كافى براى اثبات باشد، در اين صورت بهتر آنست كه قائل به ندايى شويم كه شامل هر دو مضمون باشد و آن چنين است: «همانا حق با آل محمّد است و بىشك امام شما فلان بن فلان است» و منافاتى بين اين دو امر وجود ندارد.
ب) شكل دوم به شكل اول بازمىگردد و عملا آن چه در خارج روى مىدهد تنها شكل اول است و شكل دوم در نتيجه شرايط خاص تاريخى مطرح شده است.
ج) اگر فرض كنيم بين دو ندا تعارض وجود دارد در اين صورت شكل نخست قابل قبول و صورت دوم مردود است؛ زيرا شمار اخبارى كه بر شكل اول دلالت مىكند بسيار است؛ اما تعداد اخبار شكل دوم، اندك.
(3) پرسش دوم: آيا اخبار ناظر بر نداى باطل براى اثبات آن كافى است؟
پاسخ: در اينجا دو مقدمه مىآوريم تا شايد بتوان از آنها براى اين پرسش، پاسخى منفى فراهم آورد.
مقدمه اول: شمار اخبار نداى باطل، بسيار كمتر از اخبارى است كه از نداى حق سخن مىگويد.
مقدمه دوم: اگر طبق برداشت مشهور و متداول از اين اخبار كه مطابق با ظهور ابتدايى آنها نيز هست، نداى باطل را امرى اعجازآميز و ماوراءالطبيعهاى بدانيم، در اين صورت بايد بپذيريم كه اين معجزه به نفع پيروان باطل اتفاق افتاده است و اين امرى محال است زيرا بر خداى حكيم روا نيست كه مردم را فريفته، به سوى فتنه و انحراف براند.(1)
هرگاه اين دو مقدمه پذيرفته شود بايد اين اخبار را رد نمود؛ زيرا شمارشان اندك است و از7.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 577.
طرفى دلالت بر محال دارند؛ در نتيجه، قبول مضمون آنها نيز محال است.
البته اگر در مقدمه دوم مناقشه نموده و ندا را به طور عموم يا ندا باطل را به طور خاص، حمل بر معنايى طبيعى و غير اعجازى نماييم، مىتوان آن اخبار را پذيرفت. ولى اين امر همچنان كه خواهيم آورد قابل مناقشه خواهد بود.
هرگاه به دنبال فهم عالىترى از اين دو ندا باشيم، با احتمالى طبيعى و نيز احتمالاتى اعجازى روبرو خواهيم شد.
احتمال اول: مقصود از جبرئيل و ابليس، به طور مجازى ياران حق و ياران باطل باشد. در اين صورت جبرئيل، كنايه از خود مهدى عليه السّلام است كه نداى او نداى حق است و ابليس هم كنايه از دشمنان ايشان و به طور كلى انسانهاى منحرف مىباشد. مراد از گسترش صدا و پراكنده شدن آن در شرق و غرب عالم نيز، پخش آن توسط رسانههاى جمعى مانند راديو و تلويزيون مىباشد و اگر در روايات آمده كه آن صدا از آسمان است به لحاظ آن است كه امواج اين رسانهها از فضا عبور مىكند.
با اين وجود، طبيعى است تصور نماييم از طريق همين ابزار مدرن نيز جبهه هواداران حضرت مهدى عليه السّلام از موضوع آگاه شوند.
تأثيرگذارى نداى حق در دنيا و بيدار باشى كه در سطح جهان ايجاد مىنمايد، به دليل بلند بودن صداى آن نيست، بلكه به دليل اهميت مضمون و محتواى آن است. اعلان عمومى واقعه ظهور براى نخستين بار و ارائه مفهوم روشنى از انقلاب جهانى امام مهدى عليه السّلام به مسلمانان بلكه به تمامى انسانهايى كه در انتظار منجى به سر مىبرند، بدون شك بازتابهاى مختلفى در سطح جهان خواهد داشت.
اين احتمال گرچه روشن و منطقى است اما داراى برخى اشكالات است از جمله اينكه: از سياق اين اخبار برمىآيد نداى حق و نداى باطل تنها پيش از ظهور و نه پس از آن رخ خواهد داد و اين مطلب با اين احتمال منافات دارد زيرا اين احتمال ناظر به دعوتهاى حق و باطلى است كه پس از ظهور مطرح مىشوند.
(2) احتمال دوم: مطابق ظاهر روايات بر آن شويم كه اين دو نداى قبل از ظهور امام عليه السّلام رخ مىدهند ولى از راه طبيعى و غير اعجازى؛ مانند رسانههاى جديد تبليغاتى.
علّت پيدايش اين دو ندا، وجود دو جنبش متخاصم در جهان اسلام است كه يكى از آنها بر حق است و به اسلام صحيح فرا مىخواند و ديگرى با فريب مردم و شبههافكنى در بين آنها به باطل دعوت مىكند. تأييد و تصديق انقلاب حقطلبانه امام عليه السّلام در آغاز آن چنان است كه تأثير فراوانى در ميان مردم بجاى مىگذارد تا آنجا كه زنان، پدران و برادرانشان را بر يارى اين حركت تشويق مىنمايند؛ اما اين روند چندان دوام نمىآورد و در مقابل آن، جنبشى باطل با اعلان صريح مواضعش، مردم را نسبت به اسلام دچار شك و شبهه مىنمايد. يكى از شعارهايش چنين است: «فلانى مظلومانه كشته شد» و منظور از كشته (البته خدا داناتر است) همان كسى است كه به دست حركت حقطلبانه نخست كشته شده است. لذا حركت دوم از مظلوميت او داد سخن در مىدهد.
(3) شايد اين تعبير كه نداى حركت نخست، از آسمان به گوش مىرسد و نداى جنبش دوم از زمين
برمىخيزد، بيانگر حرمت نداى اول و بر حق بودن آن و نيز بطلان و بىارزشى نداى دوم باشد.
بايد گفت اين احتمال (احتمال دوم) صحيح نيست زيرا روشن است كه آن حركت بر حق در واقع دعوتى است به سوى مبادى حق و عدالت و نه ندايى به نام قائم و پدرش؛ (همان طور كه در شمارى از روايات آمده است) بنابراين از زاويه اين احتمال، ندا به اسم قائم و پدرش بدون تفسير باقى خواهد ماند.
اين احتمال نيز كه مراد از لفظ قائم، رهبر حركتى حقطلبانه باشد هر چند كه دامنه نهضتش هم جهانى نباشد، احتمال نادرستى است زيرا اخبار به روشنى اظهار مىدارند كه او قائم آل محمّد عليه السّلام مىباشد و مهدى هموست و حتى در بعضى روايات جمله «الصلاة و السلام عليه» نيز وجود دارد و اين چيزى است كه جز بر مهدى موعود عليه السّلام بر كس ديگرى منطبق نمىگردد.
احتمال سوم: اين احتمال كه با ظاهر اخبار و سياق كلى آنها همخوانى دارد عبارت از آنست كه:
ندا به حق را كه به اسم قائم و پدرش مىباشد، به صورتى اعجازى بدانيم و آن را از جمله مقدمات براى آمادگى روحى در زمان نزديك به ظهور قائم عليه السّلام تلقى نماييم. اين امر، پيش درآمد بس بزرگى براى روز ظهور خواهد بود و نام آن رهبر بزرگ را مشخص خواهد نمود و كافى است كه بعد از واقعه ظهور كه چندان پس از اين ندا به تأخير نخواهد افتاد، گفته شود: اين رهبر بزرگ همان كسى است كه منادى به نامش ندا سر داد و آن معجزه عظيم، فرمان به اطاعت از اين رادمرد الهى مىداد.
اين معجزه، تأثيرى بس عميق در پيروزى و گسترش دعوت امام عليه السّلام بر جاى خواهد نهاد. قبلا دانستيم كه روز ظهور، عصاره و نتيجه تلاشهاى پيامبران و اوصيا و صلحا و شهداست؛ اين همان غرض و الا از آفرينش انسان است؛ در نتيجه مايه شگفتى نيست كه خداى تعالى با چنين معجزاتى، ظهور منجى موعود را مقدمهچينى نمايد.
(2) هم چنان كه دانستيم، بر اين گفته اخبار متواترى تأكيد مىنمايند و به دليل مؤثر بودن آن در هدايت انسانها، با قانون معجزات هم منافاتى ندارد. در اين صورت ناگزير بايد تسليمش شد و به درستى آن اعتراف نمود. اين صدا در شب بيست و سوم ماه رمضان كه احتمال ليلة القدر بودن آن بيشتر است بر خواهد خاست. آن شب برترين شب سال است و مسلمين در آن شب اقبال بيشترى به معنويات داشته، آمادگى آنها براى پذيرش امور قدسى و مفاهيم ناب دينى بسيار بيشتر است.
توجه و عنايت فوقالعاده به اين ندا و ترس و هراس از آن، از سه عامل سرچشمه مىگيرد:
الف) بلندى صدا و گستره شعاع آن به طورى كه همه مردم دنيا آن را خواهند شنيد.
ب) جنبه اعجازى آن كه امكان تفسير مادىاش را - تقريبا - از بين برده است.
ج) محتواى آن، كه بس مهم است و اشاره به رهبرى دارد كه زمين را از عدل و داد لبريز خواهد ساخت، همانطور كه از ستم و بيداد آكنده شده باشد.
(3) در اينجا مايلم ملاحظاتى را درباره اين ندا يادآور شوم:
انديشه ضرورت اعلان خبر ظهور را رد كرد و ناصحيح شمرد و شايد بتوان گفت اعلان خبر ظهور، كمى قبل از وقوع آن، صحيحتر به نظر مىرسد؛ زيرا اگر ندا و ظهور، هر دو در يك زمان پديد آيند، بىترديد آن ندا منطبق بر حضرت مهدى عليه السّلام خواهد شد و در اين صورت امام عليه السّلام كه در گام نخست حركت جهان خويش مىباشد و هنوز فرماندهىاش تثبيت نگشته، هدف حملات نيروهاى مخالف در سطح جهان قرار خواهد گرفت و اين بر خلاف ضمانتهايى است كه پس از اين درباره پيروزى آن بزرگمرد خواهيم آورد.
ولى هرگاه اين ندا پيش از ظهور رخ دهد، ديگر چنين اتفاقى نخواهد افتاد؛ زيرا حركت حضرت مهدى عليه السّلام در نگاه دشمنان لزوما بر آن ندا منطبق نخواهد شد و جز مؤمنان و مردمان منطقهاى كه امام از آنجا حركت خويش را آغاز كرده است، كسى متوجه اين امر نخواهد شد. اين سخن با ضمانتهايى كه براى پيروزى امام عليه السّلام خواهيم گفت، تناسب بيشترى دارد.
اگر فرض اين باشد كه ندا به نام امام مهدى عليه السّلام همزمان با ظهور، پيروزى او را با اشكال مواجه مىسازد، بايد گفت به طور قطع چنين اتفاقى نخواهد افتاد و ندا كمى پيش از ظهور رخ خواهد داد و اين امر، با ويژگى بيداركنندگى آن سازگارى بيشترى دارد.
(2) 2. رويداد ندا پيش از زمان ظهور، به معناى وقوع آن در عصر غيبت است و اين ندا با غيبتى كه در فاصله زمانى بين ندا و ظهور وجود دارد، منافاتى ندارد؛ زيرا معناى حقيقى غيبت، عبارتست از جهل مطلق مردم نسبت به حقيقت شخص امام عليه السّلام هر چند كه مردم او را مىبينند و با وى معاشرت مىكنند بدون آنكه او را به حقيقتش كه حضرت مهدى عليه السّلام است بشناسند. و روشن است كه اين وضعيت با تحقق ندا تغييرى نمىكند مگر آن كه خود ايشان پرده از شخصيت حقيقى خويش بردارد و آن ندا را بر خود تطبيق نمايد.
(3) 3. در پاسخ به اين پرسش كه دوره زمانى بين ندا و ظهور چه مدت مىانجامد؟ بايد گفت روايات گذشته بر وقوع ندا در شب بيست و سوم ماه رمضان دلالت دارند.(1)و چه بسا اين، همان ماهى باشد كه در آن خورشيد و ماه گرفتگى به شكلى غير معمول اتفاق مىافتد و يا ماه رمضان ديگرى كه نسبتا به آن نزديك باشد. گفتنى است كه اين تعيين وقت در روايات ندا، مستفيض بوده و قابليت اثبات تاريخى را دارد. ولى اين تعيين وقت در روايات خسوف و كسوف به حد استفاضه نمىرسد.
(4) پس از اين خواهيم آورد كه برخى روايات، رويداد ظهور را در عصر روز دهم محرم الحرام (- روز عاشورا) مىدانند. در صورتى كه بتوانيم كوتاهى زمان بين واقعه ندا و ظهور را مستدلا بيان نماييم در آن صورت بايد گفت آن محرمى كه ظهور در آن روى مىدهد، همان محرمى است كه پس از رمضانى كه ندا در آن رخ مىدهد، قرار دارد و در هر سال قمرى، بين آنها سه ماه فاصله است در نتيجه، در صورت سى روز بودن ماه رمضان، فاصله بين اين دو رويداد سه ماه و هفده روز خواهد شد.
اين فاصله زمانى براى هشيار كردن مؤمنان و گرد آمدنشان جهت استقبال از حضرت بقية اللّه عليه السّلام كفايت مىكند.د.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 31 به بعد.
طبرسى به نقل از عبد الكريم الخثعمى روايتى را از حضرت صادق عليه السّلام آورده كه ايشان در آنجا از حضرت مهدى عليه السّلام سخن گفته و در ضمن آن فرموده است:
زمان قيام او كه فرا رسد، در ماه جمادى الآخر و ده روز از ماه رجب، چنان بارانى ببارد كه كسى مانند آن را نديده باشد.(1)
(2)شيخ مفيد مىنويسد: خبرهايى درباره نشانههاى ظهور امام مهدى عليه السّلام به دست ما رسيده است. (سپس تعدادى از آنها را آورده تا آنجا كه مىگويد:) اين امر به بيست و چهار باران پياپى پايان مىپذيرد و در نتيجه زمين پس از مرگش زنده مىشود و بركات آن بر همه معلوم مىگردد.(2)
(3)شيخ طوسى به سند خود از سعيد بن جبير نقل كرده است: در آن سالى كه مهدى ظهور نمايد، بيست و چهار باران مىبارد كه آثار و بركاتش ديده خواهد شد.(3)
پنهان نماند كه حكمت اين بارندگى، آمادگى براى ظهور به واسطه طراوت و شادابى زمين و فراوانى محصولات كشاورزى است. خود اين بارشها، معجزهآسا نيست بلكه مدت و ميزان بارندگى، اعجازآميز مىباشد. در اينجا به برخى نقاط ضعف و كاستى در اين روايت اشاره مىكنيم:
الف) ضعف سندى: روايات طبرسى و مفيد هر دو مرسل مىباشند و سخنى كه شيخ طوسى از سعيد بن جبير نقل كرده، از امام معصوم عليه السّلام نيست؛ در نتيجه صلاحيت اثبات تاريخى را ندارد.
ب) شمار اندك: اگر چه روش ما در اين كتاب پذيرش خبر واحد است اما در روايات معجزات، معتقد به اصل «سختگيرى سندى» هستيم.
بنابراين، روايات اندكى باقى مىماند كه آن هم براى اثبات تاريخى كافى نيست. حتى اگر مرسل هم بود، باز به حد كفايت نمىرسيد.
ج) در اين روايات سخن از بارانهاى بسيار عظيم و سيلآسا نيست زيرا اين مقدار باران در چنين زمانى (24 باران در يك يا دو ماه) در سرزمينهايى نيز كه بارش متوسطى دارند اتفاق مىافتد چه رسد به سرزمينهاى پرباران. با اين اوصاف نمىتوان اين بارانها را نشانهاى براى ظهور دانست زيرا «نشانه ظهور» بايد از امرى مهم و قابل توجه خبر دهد؛ حال آن كه اين بارانها، چنين نيست.
د) در اين روايات دربارۀ مكان بارندگىها سخنى به ميان نيامده است.
(4) در مجموع مىتوان گفت اين بارانها در سرزمينهاى اسلامى خاورميانه خواهد باريد. در اين منطقه از هر دو نوع آب و هوا يافت مىشود، به طور مثال: ايران و لبنان، سرد و بارانى است و مناطقى همچون حجاز و نجف عموما خشك و بيابانى. شايد بتوان در مورد مكان اين بارشها دو نظر داد:
كمى قبلتر، از عدم صلاحيت اين روايات جهت اثبات تاريخى آگاه شديم. در اين صورت، بسيارى از حوادث نشانههاى نزديك كه در روايات آمده نيز غير قابل اثبات مىباشد، زيرا آنها نيز در شكل اين حوادث و علايم، وضعيتى بهتر از روايات اين حادثه (باران) ندارند از اين رو بهتر آنست كه علم آن را به اهلش واگذاريم.
تا اينجا سخن از نشانههاى طبيعى و تكوينى ظهور بود كه ارتباطى با جوامع بشرى ندارد و دانستيم كه بااهميتترين و روشنترين آنها دو نشانه است: 1 - ندا به اسم قائم و پدرش عليهما السّلام. 2 - خورشيد و ماه گرفتگى و اگر به روش خويش در پالايش روايات پايبند باشيم بايد بگوييم به جز اين دو مورد، ساير نشانهها قابليت اثبات تاريخى ندارند.
در كتاب گذشته به طور مبسوط درباره دجال سخن گفتيم و برداشتى جديد و متناسب با اوصاف و ويژگىهاى آن در روايات ارائه كرديم و از آن رو كه برخى اخبار، آمدنش را نزديك به واقعه ظهور دانستهاند و از نشانههاى نزديك به حساب مىآيد، در اين كتاب نيز قدمهاى ديگرى را براى فهم بيشتر اين نشانه برخواهيم داشت.
در اين باره علماى عامه، هم چون مسلم و بخارى و نيز بعضى علماى اماميه رواياتى را نقل كردهاند:
مسلم به سند خود از حذيفه نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لأنا أعلم بما مع الدجّال منه. معه نهران يجريان، أحدهما: رأى العين ماء أبيض، و الآخر رأى العين نار تأجّج. فأما أدركن أحد، فليأت النّهر الّذى يراه نارا، و ليغمض، ثمّ ليطأطئ رأسه فيشرب منه، فإنّه ماء بارد. و إنّ الدجّال ممسوح العين، مكتوب بين عينيه: كافر.
يقرؤه كاتب و غير كاتب.(1)
من به آنچه همراه دجال است از خود او آگاهترم. با او دو نهر جارى است: يكى به نظر مىرسد آبى سفيد باشد و ديگرى آتشى شعلهور. هر كس او را بيابد به سمت نهر آتشين برود و چشم فرو بندد، سپس سرش را خم كند و از آن بنوشد كه آبى خنك است. دجال چشمى معيوب دارد و بين دو چشمانش نوشته شده است: «كافر» و هر با سواد و بىسوادى آن را مىخواند.
(4) در حديث ديگرى مسلم از نواس بن سمعان روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله درباره دجال فرمود:
إنّه خارج خلّة بين الشّام و العراق. فعاث يمينا و عاث شمالا،... فيدعوهم فيؤمنون به و يستجيبون له. فيأمر السّماء فتمطر، و الأرض فتنبت. فتروح عليهم سارحتهم أطول ما
1) . النيشابورى، مسلم بن الحجاج، همان؛ ج 8، ص 195.
كانت ذرا و أسبغه ضروعا و أمده خواصر. ثمّ يأتى القوم، فيدعوهم فيردّون عليه قوله.
فينصرف عنهم. فيصبحون ممحلين، ليس بأيديهم شىء من أموالهم...(1)
از ميان شام و عراق خروج مىكند و به چپ و راست [زمين] گردش مىنمايد... مردم را به خود مىخواند آنها هم مىپذيرند. به آسمان فرمان مىدهد: ببار؛ پس مىبارد و به زمين مىگويد: برويان، پس مىروياند. در آن هنگام دامهاى آنها بهتر از هر زمانى مىخورند و به تناسب آن شير مىدهند. پس به نزد قومى مىآيد و به سوى خود مىخواندشان اما آنها او را تكذيب مىكنند، وى بر مىگردد [در حالى كه همه اموال آنها را با مكر و حيله مىبرد] و آنها صبح مىكنند در حالى كه چيزى در بساط ندارند.
بخارى از انس بن مالك روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يجيء الدجّال حتّى ينزل فى ناحية المدينة، ثمّ ترجف المدينة ثلاث رجفات؛ فيخرج إليه كلّ كافر و منافق.(2)
دجال به ناحيهاى از شهر مىآيد، سپس آن شهر سه بار خواهد لرزيد و به دنبال آن هر كافر و منافقى به سوى او خواهند رفت.
(2) صدوق به سند خود از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده است كه آن حضرت درباره دجال چنين فرمود:
ينادى بأعلى صوته يسمع ما بين الخافقين... يقول: إلىّ أوليائى. أنا الّذى خلق فسوّى و قدّر فهدى أنا ربّكم الأعلى. و كذب عدوّ اللّه. إنّه أعور يطعم الطّعام و يمشى فى الأسواق. و إنّ ربّكم ليس بأعور و لا يطعم الطعام و لا يمشى فى الأسواق، و لا يزول، تعالى اللّه عن ذلك علوّا كبيرا. ألا و إنّ أكثر أتباعه يومئذ أولاد الزنا، و أهل الطّيالسة الخضر...(3)
با بانگ بلندى كه در مشرق و مغرب جهان به گوش مىرسد، فرياد بر مىآورد... و مىگويد:
«دوستان من به سوى من آييد. من همان خدايىام كه آفريد و هماهنگى بخشيد و اندازهگيرى كرد و هدايت نمود. من پروردگار والاى شمايم.» آن دشمن خدا، دروغ مىگويد زيرا او يك چشم است، غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود ولى پروردگار شما اينچنين نيست و فناپذير نيست. آگاه باشيد بيشتر پيروان او در آن زمان، زنازادگان و پوشندگان طيلسانهاى سبز مىباشند.
(3) در كتاب گذشته درباره دجال دو احتمال را مطرح ساختيم. يكى همان برداشت مشهور كه او را شخصى با طول عمر زياد معرفى مىكند كه در آخر الزمان خواهد آمد تا مردم را گمراه سازد. و تعداد كمى از اخبار نيز بر اين معنى دلالت مىكند.(4)احتمال ديگر آن است كه دجال در حقيقت بيانگر سطحى از تمدن و ايدئولوژى باشد كه با اسلام و ايمان به خدا دشمنى مىورزد. ما در آن كتاب7.
مستدلا احتمال نخست را به چالش كشيده و رد نموديم و به ناچار آن قليل احاديث را هم به كنارى نهاده، از احتمال دوم دفاع كرديم و اثباتش نموديم.
اكنون ما از وضعيت تمدن كاملا مادى زمان خويش آگاهى داريم و به خوبى مىدانيم كه اين تمدن چگونه توانسته با دو ابزار دانش و نظامىگرى به جوامع اسلامى يورش برد و سخن خويش را با رساترين صدا از طريق ابزارهاى رسانهاى مدرن به گوش جهانيان برساند و هوادارانش را به سوى خود بخواند، همانان كه به عظمت و چيرگى او ايمان آورده و در دام وسوسههايش گرفتار آمدهاند.
نيز مىبينيم كه چگونه اين تمدن مسلط، ثروت و امكانات مادى را ارزانى پيروانش ساخته است.
(2) دجّال كه نماد اين تمدن است، خواهد آمد و به شهرى وارد خواهد شد و در جايى كه جلب توجه نكند، منزل خواهد گزيد. ممكن است آنجا سفارتخانه، مركز فرهنگى مسيحيان، مدرسه و يا بيمارستانى باشد. اما پس از گذشت شبان و روزانى «آن شهر سه بار خواهد لرزيد». اين تعبير روايى، كنايه از سختىها و رنجهايى است كه جوامع آن روز گرفتارش خواهند شد و در اين فرآيند آزمايش است كه «هر كافر و منافقى به سوى او خواهد رفت» و عملا در اين امتحان شكست خواهد خورد.
(3) اينكه در روايت، بيشتر پيروان دجال، پوشندگان طيلسانهاى سبز معرفى شدهاند شايد بدين معنى باشد كه آنها ثروتمندان صاحب قدرتى هستند كه در جوامع اسلامى از نفوذ اجتماعى برخوردارند.
ممكن است مقصود از اينكه در روايات از آنها به فرزندان زنا ياد شده يكى از دو معنى زير باشد:
آنها از جهت انديشه و اعتقادات از پدرانشان جدا شده و ديگران را به پدرى برگزيده و ولايت آنها را پذيرفتهاند.
پيروى از انديشههاى مادى، موجب انكار عقد ازدواج شده و آنها بدون اين شرط، تشكيل خانواده مىدهند. همان طور كه اينك در كشورهاى اسلامى عدهاى همين باور را دارند و فرزندانى كه از آنها بر جاى مىماند، لقمهاى لذيذ در دهان غول فرهنگ مادى خواهد بود.
(4) تنها تمدن مادى دوران ما چنين نيست بلكه همه تمدنهاى مادى و غير الهى در طول تاريخ چنيناند. بنابراين مفهوم دجال شامل تمام تمدنهاى مادى در طول تاريخ مىباشد.
اگر دجال، معاصر دوران ظهور حضرت مهدى عليه السّلام باشد و يا كمى قبل از ظهور به عنوان نشانه نزديك پديد آيد، بدان معنى است كه تمدن مادى تا آن زمان دوام خواهد آورد. تداوم اين تمدن موجب تعميق هر چه بيشتر امتحانهاى الهى خواهد شد تا آن كه سرانجام به نتيجه مطلوب خويش برسد.
سرانجام حضرت مهدى و مسيح عليهما السّلام، دجال را خواهند كشت و بر تمدن مادى، نقطه پايان خواهند گذاشت و روزگار ظلم و ستم و كژى به سر خواهد رسيد و بامداد عدالت و انصاف و رفاه خواهد دميد.
(5)
مسلم حديثى را از نواس بن سمعان روايت كرده كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله درباره دجال فرموده است:
إذا بعث اللّه المسيح ابن مريم، فينزل عند المنارة البيضاء شرقىّ دمشق، واضعا كفّيه على أجنحة ملكين... فيطلبه حتّى يدركه بباب لدّ، فيقتله. ثمّ يأتى عيسى بن مريم قوم قد عصمهم اللّه منه فيمسح عن وجوههم، و يحدّثهم بدرجاتهم فى الجنّة...(1)
تا آن كه خداوند مسيح بن مريم را بر انگيزد، پس او در كنار مناره سفيد در شرق دمشق فرود مىآيد در حالى كه كف دستانش را بر روى بالهاى دو فرشته قرار داده است... سپس به جستجوى دجال بر مىخيزد تا آن كه او را در دروازه لدّ مىيابد و مىكشد. آنگاه گروهى به نزد او مىآيند كه خداوند آنها را از شر دجال در امان نگه داشته است. عيسى دست بر چهرههايشان مىكشد و با آنان از درجاتشان در بهشت سخن مىگويد...
در حديث ديگرى از مسلم نقل شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يخرج الدّجّال فى أمّتي... فيبعث اللّه عيسى بن مريم، كأنّه عروة بن مسعود، فيطلبه فيهلكه.
ثمّ يمكث الناس سبع سنين ليس بين اثنين عداوة...(2)
دجال در ميان امت من پديدار مىشود... پس خداوند مسيح بن مريم را بر انگيزد، گويى كه عروة بن مسعود است، او به دنبال دجال مىرود و به قتلش مىرساند. سپس در ميان مردم هفت سال درنگ مىنمايد و ديگر خصومتى باقى نخواهد ماند.
(2) در منابع اهل سنت، اخبار ديگرى به همين مضمون وجود دارد. اين منابع تنها به يادآورى ارتباط دجال و مسيح عليه السّلام و حادثه قتل او به دست مسيح عليه السّلام اكتفا كردهاند.
به طور منطقى بايد پيش از كشته شدن دجال، نبردى پرنشيبوفراز بين او و مسيح عليه السّلام درگيرد.
پيروزى مسيح عليه السّلام در اين جنگ قطعى است و به كشته شدن دجال منتهى خواهد شد. اين پيروزى با معجزه به دست نخواهد آمد؛ زيرا پيشتر گفتيم روش دعوت الهى تا ضرورت ايجاب نكند بر معجزه استوار نيست. وگرنه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله سزاوارتر بود كه براى پيروزى بر قريش از معجزه استفاده نمايد و يك شبه كار آنها را يكسره سازد و بر همه جهان سيطره يابد. از اين روست كه در مسير پيروزى حضرت مهدى عليه السّلام از معجزات سخنى نمىگوييم مگر در موارد خاصى كه براى آن جايگزين و بديلى طبيعى يافت نشود.
(3) در اخبار آمده است دجال در دمشق كشته خواهد شد. اثبات تاريخى اين موضوع، آسان نيست؛ اما در صورت اثبات معلوم مىشود كه آن سرزمين، صحنه مهم حضور و پايگاه اصلى دجال است و با برداشتى كه از دجال داريم، قتل او در دمشق به معنى دگرگونى آن شهر از انحراف و كفر به ايمان مىباشد. پس از اين، اخبارى درباره حضور گروهى از مؤمنين آزموده در دمشق خواهيم آورد.
(4) هرگاه انحراف و ظلم در جامعهاى رو به فزونى نهد، همين امر موجب تعميق روزافزون اخلاص و ايمان در وجود مؤمنان خواهد شد. لذا در آن اخبار از مؤمنان حاضر در دمشق به «اوليا و أبدال» تعبير شده است؛ اينها همان كسانىاند كه عيسى بن مريم عليه السّلام به نزدشان مىرود و دست بر چهرههايشان مىكشد و از مقاماتشان در بهشت با آنان سخن مىگويد.1.
از ظاهر اين روايت چنين بر مىآيد كه او پس از كشتن دجال به نزد آنها مىرود و آنها با او در كشتن دجال مشاركت نخواهند كرد. «او پس از كشتن دجال، به نزد مخلصان دمشق مىرود و به آنها مژده بهشت مىدهد.» از سويى ديگر ظاهر حديث همكارى آنان را با عيسى در كشتن دجال يا جنگيدن با او رد نمىكند زيرا شايد مقامات بهشتى كه شايستگى آن را پيدا مىكنند تا حد زيادى حاصل اين همكارى و مشاركت باشد.
در اين باره در منابع اماميه - و نه منابع اهل سنت - رواياتى وارد شده است:
شيخ صدوق به سند خود از نزال بن سبره نقل مىكند كه او گفت: امير مؤمنان عليه السّلام براى ما سخنرانى مىفرمود. پس از آن كه شكر و ثناى الهى را به جاى آورد و بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش درود فرستاد، فرمود:
سلونى قبل أن تفقدونى - ثلاثا - فقام إليه صعصعة بن صوحان. فقال: يا أمير المؤمنين متى يخرج الدّجّال؟ فقال له: أقعد فقد سمع اللّه كلامك و علم ما أردت... يقتله اللّه عزّ و جلّ بالشّام على عقبة تعرف بعقبة أفيق، لثلاث ساعات مضت من يوم الجمعة على من يصلّى عيسى بن مريم خلفه...(1)
از من سؤال كنيد پيش از آن كه از دستم بدهيد (و اين سخن را سه بار تكرار فرمود) صعصعه بن صوحان بسوى او رفت و عرض نمود: اى امير مؤمنان دجال كى خروج مىكند؟ فرمود:
بنشين، خداوند سخنت را شنيد و از منظورت آگه گشت... (تا آنجا كه پس از خطابهاى طولانى فرمود:) خداوند او را پس از گذشت سه ساعت از روز جمعه، در گردنهاى به نام «افيق» در شام، به دست كسى كه عيسى بن مريم پشت سرش نماز مىخواند، خواهد كشت...
همانطور كه در اخبار مستفيض رسيده و مىدانيم، عيسى عليه السّلام پشت سر حضرت مهدى عليه السّلام نماز خواهد خواند.
(2)در صحيح بخارى و مسلم آمده است: كيف بكم إذا نزل عيسى بن مريم فيكم و إمامكم منكم.(2)
چگونه خواهيد بود زمانى كه عيسى بن مريم در ميان شما فرود آيد در حالى كه امام شما (حضرت مهدى عليه السّلام) از خود شماست.
(3) صدوق نيز به سند خود از مفضل بن عمر نقل كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
إنّ اللّه تبارك و تعالى خلق أربعة عشر نورا قبل خلق الخلق بأربعة عشر ألف عام؛ فهى أرواحنا. فقيل له: يا بن رسول اللّه، و من الأربعة عشر؟ فقال: محمّد و علىّ و فاطمة و الحسن و الحسين، و الأئمّة ولد الحسين، آخرهم القائم الّذى يقوم بعد غيبة فيقتل الدّجّال و
يطّهر الأرض من كلّ جور و ظلم.(1)
خداوند تبارك و تعالى چهارده نور را چهارده هزار سال پيش از آفرينش مخلوقات آفريد.
آنها ارواح ما [اهل بيت] مىباشد. سؤال شد: اى رسول خدا آن چهارده تن كيانند؟ فرمود:
محمّد، على، فاطمه، حسن، حسين و امامان از فرزندان حسين عليه السّلام. آخرين آنها قائم است كه پس از غيبت ظهور مىكند، دجال را مىكشد و زمين را از هر جور و ستمى پاك مىسازد.
از امام زين العابدين عليه السّلام نقل شده است:
... و منّا رسول اللّه و وصيّه و سيّد الشّهداء و جعفر الطيّار فى الجنّة، و سبطا هذه الأمّة، و المهدىّ الّذى يقتل الدّجّال.(2)
... رسول خدا از ماست. وصى او، [حمزه] سيد الشهدا و جعفر طيار از ماست و نيز دو سبط اين امت از ماست، مهدى [هم] از ماست كه دجال را خواهد كشت.
مايه شگفتى است كه در صحاح اهل سنت احاديثى درباره ارتباط بين مسيح عليه السّلام و دجال و نيز مسيح و امام مهدى عليهما السّلام آمده ولى از ارتباط امام مهدى عليه السّلام و دجال خبرى وارده نشده است.
(2) از سويى ديگر بنا بر روايات اهل سنت، نزول مسيح عليه السّلام پس از ظهور حضرت مهدى عليه السّلام خواهد بود، در نتيجه عامل اصلى نابودى دجال خود امام عليه السّلام مىباشد كه با برنامهريزى بر ضد او وارد عمل مىشود؛ اما اينكه گمان بريم امام عليه السّلام با او نخواهد جنگيد و نبرد با او را تا زمان نزول مسيح عليه السّلام از آسمان به تعويق مىاندازد، گمانى است باطل؛ زيرا چنين كارى مخالف با تكليف الهى او در هدايتگرى مردم جهان و مبارزه با كفر و كژى است.
(3)اين سخن برزنجى نيز كه حضرت مهدى عليه السّلام و يارانش با دجال خواهند جنگيد ولى در محاصره دجال قرار گرفته و شكست خواهند خورد،(3) باطل است؛ زيرا به دليل ضروريات دين و تواتر روايات و نيز براهين عقلى، امام مهدى عليه السّلام از سوى پروردگار يارى مىشود تا همه جهان را فتح كند و بشريت را زير پرچم حق و عدل گرد آورد. (4) به اين ترتيب، آن كه ضربه نهايى و خردكننده را بر فرق دجال و نظام او فرود خواهد آورد حضرت مهدى عليه السّلام است. آرى مىتوان فرض كرد كه مسيح عليه السّلام نيز در كشتن دجال در ضمن يكى از دو احتمال زير با امام همكارى نمايد:
احتمال اول: مسيح دجال را به طور مستقيم و حضرت مهدى عليه السّلام او را با واسطه مىكشد. در اينجا امام عليه السّلام نقش فرماندهى و آمريت دارد و مسيح يكى از رهبران اصلى در نظام حكومتى حضرت مهدى عليه السّلام است. اين احتمال با هر دو تفسيرى كه قبلا درباره دجال كرديم سازگارى دارد.
احتمال دوم: مسيح عليه السّلام وقتى فرود مىآيد كه امام عليه السّلام ظهور فرموده و در حال نبرد با دجال مىباشد. در آن زمان ايشان ادامه اين مأموريت را به او مىسپارد.
(5) بين اين دو احتمال منافاتى نيست؛ در نتيجه مىتوان به سادگى بين احاديثى كه مسيح عليه السّلام را قاتل5.
دجال مىداند و رواياتى كه حضرت مهدى عليه السّلام را كشنده او مىداند، جمع نمود.
نشانهاى است كه در قرآن كريم خبرش آمده و تفسيرهاى مختلفى از آن شده است كه تقريبا با يكديگر توافقى ندارند؛ حتى برخى از مفسرين براى آن اوصاف عجيب و غريبى آوردهاند. ما بىآن كه بخواهيم وارد جزئيات شويم، به دنبال آنيم كه ميزان ارتباط اين امر را با واقعه ظهور دريابيم.
در كتاب گذشته برخى اخبار را درباره يأجوج و مأجوج آورديم و گفتيم كه آيات قرآن كريم به ضميمه روايات، بيانگر آنند كه خروج يأجوج و مأجوج پيش از ظهور امام عليه السّلام است؛ ولى در نيافتيم كه خود قرآن كريم آيا ظهور در اين معنى دارد يا خير؟ اگر هم داشته باشد، امرى احتمالى است و قابليت اثبات تاريخى ندارد.(1)
(2)در آن كتاب روايتى را از مسلم درباره اين گروه آورديم كه بخشى از آن را در اينجا تكرار مىنماييم: ... ثمّ يسيرون حتّى ينتهوا إلى جبل الخمر، و هو جبل بيت المقدّس، فيقولون: لقد قتلنا أهل الأرض، هلمّ فلنقتل من فى السّماء. فيرمون بنشابهم إلى السّماء، فيردّ اللّه عليهم نشابهم مخضوبة بالدّم...(2)
... پس به حركت خود ادامه مىدهند تا به كوه خمر در بيت المقدس مىرسند. سپس مىگويند: مردم روى زمين را كشتيم، بياييد اهل آسمان را نيز بكشيم. آنگاه تيرهاى خود را به سوى آسمان پرتاب نمايند؛ در نتيجه خداوند آن تيرها را در حالى كه آغشته به خون هستند به سوى خودشان بر مىگرداند...
(3)ابن ماجه به نقل از ابو سعيد خدرى از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه فرمود: تفتح يأجوج و مأجوج، فيخرجون، كما قال اللّه تعالى: و هم من كلّ حدب ينسلون. فيعمّون الأرض و ينحاز منهم المسلمون، حتى تصير بقيّة المسلمين فى مدائنهم و حصونهم، حتّى إنّهم ليمرّون بالنّهر فيشربونه، حتى ما يذرون فيه شيئا. فيمرّ آخرهم على أثرهم، فيقول قائلهم: هؤلاء أهل الأرض قد فرغنا منهم، و لننازلنّ أهل السّماء. حتّى أنّ أحدهم ليهزّ حربته إلى السّماء فترجع مخضبة بالدّم. فيقولون: قد قتلنا أهل السّماء. فبينما هم كذلك إذ بعث اللّه دوابّا كنغف الجراد، فتأخذ بأعناقهم، فيموتون موت الجراد، يركب بعضهم بعضا. فيصبح المسلمون لا يسمعون لهم حسّا. فيقولون: من رجل يشرى نفسه و ينظر ما فعلوا؟ فينزل منهم رجل قد وطّن نفسه على أن يقتلوه، فيجدهم موتى. فيناديهم: أ لا أبشروا، فقد هلك عدوّكم. فيخرج النّاس و يخلّون سبيل مواشيهم. فما يكون لهم رعى إلاّ لحومهم، فتشكر عليها كأحسن ما شكرت من نبات أصابته قطّ.(3)
راه يأجوج و مأجوج گشوده مىشود و همانطور كه خداوند فرموده است: «آنها از هر پشتهاى مىتازند.»، در همه جاى زمين حاضر مىشوند و مسلمانان از آنها كناره مىگيرند و به شهرها و دژهاى خود مىروند. يأجوج و مأجوج از نهرى مىگذرند و همه آن را مىنوشند تا آن كه خشك شود. گروهى ديگر كه از آنجا مىگذرند مىگويند: قبلا در اينجا آب بوده است.
[پس] بر اهل زمين پيروز شده و مىگويند: كار مردم زمين را تمام كرديم. حال بايد با اهل آسمان بجنگيم. يكى از آنها تيرى به آسمان مىافكند امّا خونآلود به سوى آنها بر مىگردد.
پس مىگويند: اهل آسمان را كشتيم. در اين حال خداوند جانورانى هم چون كرم را پديد مىآورد كه گردن آنها را مىگيرند و مانند انبوهى از ملخهاى مرده بر روى يكديگر مىافتند.
صبحگاهان مسلمانان صدايى از آنها نمىشنوند. مىگويند: چه كسى فداكارى مىكند و از آنها خبرى مىآورد؟ مردى اظهار آمادگى مىكند و [وقتى مىرود] مىبيند همه آنها مردهاند.
پس مسلمانان را صدا مىزند: بشارت باد شما را، دشمنانتان هلاك شدند. مردم از خانههاشان خارج مىشوند و راه را براى چارپايانشان باز مىكنند آنها نيز از گوشت بدن كشتهها تغذيه مىكنند، چنان كه گويى از گياهان تناول مىكنند.
مسلم و بخارى از زينب بنت جحش روايت كردهاند:
إنّ النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله استيقظ من نومه و هو يقول: لا إله إلاّ اللّه، ويل للعرب من شرّ قد اقترب. فتح اليوم من ردم يأجوج و مأجوج مثل هذه. و عقد سفيان بيده عشرة. قلت: يا رسول اللّه، أ فنهلك و فينا الصّالحون؟ قال: نعم، إذا كثر الخبث.(1)
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله لا اله الاّ اللّه گويان از خواب بيدار گشته و فرمود: واى بر عرب از شرى كه نزديك مىشود. يأجوج و مأجوج چنين يورش مىآورند. آنگاه انگشتان دو دست خود را در يكديگر فرو برد. عرض كردم: اى رسول خدا، آيا همگى هلاك مىشويم در حالى كه در ميان ما انسانهاى صالحى نيز وجود دارند؟ فرمود: آرى، هنگامى كه پليدى فراوان گردد.
(2)ابو داود به سند خود از حذيفه غفارى نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: لن تقوم السّاعة حتّى يكون قبلها عشر آيات:... و خروج يأجوج و مأجوج.(2)
قيامت برپا نمىشود مگر آن كه پيش از آن ده نشانه پديد آيد:... و [از جمله] خروج يأجوج و مأجوج.
(3) شايسته است درباره اين اخبار نكاتى را بيان نماييم:
نكته اول: از آن رو كه اين اخبار دلالت صريح و آشكارى بر مقصود ندارند، ناچاريم برداشتى رمزى و غير صريح از آنها داشته باشيم. ذيلا مواردى را كه مانع فهم صريح اين اخبار است مىآوريم:
(4) 1. وجود ضعف در برخى از معانى اين اخبار كه باعث عدم كارايى آنها در اثبات تاريخى است. به طول مثال خبرى كه مسلم آورده و ما آن را در تاريخ گذشته نقل نموديم، دلالت دارد كه در زمان پراكنده شدن يأجوج و مأجوج، حضرت عيسى عليه السّلام در بين مسلمانان است اما ساير اخبار به اين9.
مطلب نپرداختهاند. گويى بر اين معنى (كه او در آن زمان در بين مسلمانان است) دلالتى ندارند حال آن كه وجود عيسى عليه السّلام چيز كمى نيست كه بتوان نسبت به آن بىاعتنا بود.
بر اساس روايت مسلم، نابودى يأجوج و مأجوج با دعاى مسيح عليه السّلام و يارانش تحقق پيدا مىكند و نيز نابودى اجساد آنها چنين است. در حالى كه ساير اخبار در اين باره خاموشند و حتى خبر ابن ماجه دلالت دارد كه آنها با اراده مستقيم الهى نابود مىشوند. همان طور كه در خبر مسلم آمده است بارانى خواهد آمد و بوى تعفن آنها را از زمين خواهد شست. اين واقعه پس از نابودى اجسادشان مىباشد. ساير روايات نسبت به اين موضوع ساكتند. در خبر مسلم آمده است كه پرندگانى اجساد آنها را به هركجا بخواهند مىبرند اما در خبر ابن ماجه آمده است گوسفندانى گوشت [جسد] آنها را مىخورند و بهتر از زمانى كه از گياهان تغذيه مىكنند، چاق مىشوند.
(2) 2. شمارى از وقايعى كه در اين اخبار آمده، ظاهرا حمل بر معجزه مىشوند اما با قانون معجزات منافات دارد از جمله:
مرگ ناگهانى و معجزهآساى يأجوج و مأجوج امرى است كه در قانون معجزات شدنى نيست زيرا در روش دعوت الهى به دست آوردن پيروزى تنها از راه مبارزه و مجاهده امكانپذير است. به تعبير ديگر براى تحصيل هر آنچه كه از طريق طبيعى بدست مىآيد، هر چند سخت و زمان بر هم باشد، از معجزه استفاده نمىشود و روشن است كه تربيت و تأديب يأجوج و مأجوج و يا ريشه كن كردن آنها در صورت تأديب نشدن، چيزى است كه از راه طبيعى ممكن مىباشد.
گوشت خوردن گوسفندان، امرى عجيب و دور از ذهن است و توجيهى در قانون معجزات ندارد.
(3) - كارهاى خود يأجوج و مأجوج، مانند آشاميدن آب درياچه طبريه تا آن كه تمام شود (خبر مسلم) يا نوشيدن از نهر آب تا آن كه خشك شود (خبر ابن ماجه). معنى اين خبرها هر قدر هم جمعيت آنها زياد و بدنهايشان تنومند و عمرشان طولانى باشد، آن چنان روشن نيست و بيشتر به افسانه مىماند.
البته اگر اين اخبار را با نگاهى رمزى و تأويلى بنگريم، بيشتر آنها به حقيقت مىپيوندند در آن صورت اين اشكالات، به برداشت مشهور از اين احاديث وارد مىشود و نه به معانى حقيقى آنها.
(4) نكته دوم: براى آن كه دريافت دقيقى از يأجوج و مأجوج (با نگاهى رمزى و تأويلى) پيدا نماييم لازم است مقدمتا بدانيم بشريت بر اساس تقدير كلى الهى، دو مرحله كاملا متمايز را از لحاظ بينش اعتقادى تجربه كرده است:
الف) رويكردى كه به طور كلى ارتباط جهان را با آفريننده منكر است و مىتوان آن را ماديت محض يا الحاد تام ناميد.
ب) رويكردى كه جهان را به وجود آفرينندهاش ربط مىدهد.
هر كدام از اين دو رويكرد، زير بخشهايى دارد كه بسته به اختلاف سطح عقلى و تمدنى جامعه بشرى، متفاوت مىباشد.
مىتوان گفت بشريت در طول عمر خود، در نتيجه تلاشهاى انبيا و تعاليم انسانهاى صالح، در بيشتر مواقع با رويكرد دوم (با سطوح متفاوتش) زندگى نموده است.
هر چند بسيارى به فساد و انحراف گرفتار شدهاند اما به هر روى دست از آفريدگار نشستهاند.
قرآن كريم از زبان مشركان قريش مىفرمايد: ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى (1)
ما آنها (بتها) را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك گردانند، نمىپرستيم.
پس آنان به رغم افراط در جانب كفر، به آفريننده ايمان دارند و از همين رو در ذيل رويكرد دوم مىگنجند.
در گذر تاريخ براى رويكرد اول - كه زمام سرنوشت و اداره انسان را به دست خود او مىدهد - نمونه قابل توجهى نمىيابيم جز در دو دوره:
دوره اول: الحاد ساده و ابتدايى كه به شكل خاصى در مورد يأجوج و مأجوج نمود داشته است.
دوره دوم: الحاد پيشرفته و ماديت مدرن با انواع مختلف آن.
(2)خطر و ضرر ملحدان نخستين، نسبت به دارندگان رويكرد دوم (الحاد پيشرفته) امر روشنى است به خصوص نسبت به ملتهايى كه پيرو پيامبران بودهاند. مهمترين اين خطرات، آسيبهاى اجتماعى و اقتصادى و قتل و غارتهايى است كه قبايل نخستين و بدوى نسبت به جوامع مؤمن روا مىداشتهاند. از اين روى اراده خداوند بر اين قرار گرفت كه با ظهور رهبرى بزرگ و توانا، يعنى اسكندر ذو القرنين، آن جبهه فتنه و الحاد به شكست كشيده شود.
(3) مردم ستمديده از حملات يأجوج و مأجوج به اين رهبر بزرگ شكايت كردند:
قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا. (2)
گفتند: اى ذو القرنين، يأجوج و مأجوج سخت در زمين فساد مىكنند، آيا (ممكن است) مالى را در اختيار تو قرار دهيم تا ميان ما و آنان سدى قرار دهى؟
(4) اين رهبر بزرگ توانست دعوت پروردگار را در زمين منتشر سازد و فعاليتهاى آن جماعت فاسد را بسيار محدود نمايد و جامعه بشرى را بر عهد سابقش كه اقرار به آفريدگارى خداوند است برگرداند؛ البته ملحدينى نيز در گوشه و كنار زمين به صورت پراكنده باقى ماندند. عملكرد ذو القرنين، دو شكل اصلى داشت:
اول: ساختن سدى از آهن و مس تا مانع از آن شود كه قبايل بدوى و ملحد دست به حملات نظامى بزنند.
دوم: ساختن سدى معنوى در اجتماع مؤمنان و ايجاد و تقويت نيروى اراده در آنان بر ضد4.
انحراف و فساد.
شايد بتوان با دريافت ژرفترى از قرآن كريم، آن سد را سدى معنوى انگاشت كه حق و باطل را از هم جدا مىسازد و آهن و مس هم تعبيرى باشد از مايههاى اصلى آن معنويت. ذو القرنين كمك مالى آنها را نپذيرفت و گفت: «ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ. (1)» «آنچه پروردگارم به من در آن تمكن داده، (از كمك مالى شما) بهتر است» كه مراد او سلطنت و هدايت الهى هر دو بود. سدى كه او ساخت، آن قدر بزرگ و با عظمت بود كه مىتوانست مانع هجوم و نفوذ آن قوم شرور شود. «فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً.» (2)«آنها نتوانستند از آن [مانع] بالا روند و نتوانستند آن را سوراخ كنند.» رويكردهاى الحادى همواره دنبال نشر عقايد خود و نفوذ در سد ايمانى و غلبه بر نيروى اراده و اخلاص مؤمنان بودهاند؛ ولى سد ذو القرنين آن قدر مستحكم بود كه مانع تأثيرگذارى آنها مىشد.
به هر روى، ذو القرنين نيز نتوانست آن ملحدان را به طور كامل از بين ببرد؛ بلكه آنان هر چند ضعيف، ولى به اندازه توان خود به صورتى تأثيرگذار در اجتماع باقى ماندند. «وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً» (3)«و در آن روز آنان را رها مىكنيم تا موجآسا بعضى با برخى درآميزند و [همين كه] در صور دميده شود، همه آنها را گرد خواهيم آورد.» در برنامه الهى تقدير بر آن نبود كه آنها ريشه كن شوند تا آن كه امكان شركت آنها در فرآيند آزمايشى كه قبلا از آن سخن گفتيم، وجود داشته باشد. لذا تنها بايد به فرو ريختن شكوه آنان با ساخته شدن سدى در روى زمين يا در دل مؤمنان، اكتفا مىشد. به همين خاطر، اين رويكرد در تاريخ باقى ماند تا پس از گذشت حدود سه هزار سال، براى بار دوم از دامان ماديت مدرن سر برآورد. البته اين بار اين رويكرد الحادى، بدوى نيست بلكه رويكردى پيشرفته، پيچيده و فلسفىنماست كه شعارهاى پرزرقوبرقى دارد و داراى چنان نيرو و قدرت بازدارندگى است كه حتى نمىتوان به فكر ستيز با آن افتاد، چه رسد كه بتوان آن را نابود كرد و اين توضيح و تفسير حديثى است كه پيشتر آوردهايم: «دست كسى به كشتن آنها نمىرسد».
(2) سد ذو القرنين كه اكنون خراب شده، با سطح عقلى، فرهنگى و نظامى آن دوران تناسب داشته و براى اين زمان كافى نيست. «حَتّى إِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ.» (4)«تا وقتى كه يأجوج و مأجوج (راهشان) گشوده شود و آنها از هر جهتى بتازند» و ماديت مدرن، اين چنين همهجاگير و منتشر شده است.
تمدن مادى همزمان با سيطرهاش بر كل جهان، بر ثروت سرزمينهاى اسلامى و منابع طبيعى آن نيز چنگاندازى مىكند.
(3) به تعبير روايات، در آن روزگار «آب درياچهها و رودها را مىآشامند»؛ يعنى قدرتهاى سلطهگر از اين منابع طبيعى به نفع خود بهره مىبرند و مانع استفاده صاحبان آنها مىشوند. نتيجه6.
اين كارها، فقر و قحطى در اين سرزمينهاى استعمار زده است. در آن زمان كار به آنجا مىكشد كه به تعبير روايات «براى آن مردم قحطى زده سر گاوى بسيار ارزشمندتر از يكصد دينار براى شما مردم اين روزگار خواهد بود».
نسلهاى آينده خواهند گفت: «قبلا در اينجا آب بوده است.» زيرا آنها از تاريخ آگاهى دارند و مىدانند كه آنجا قبلا منطقهاى حاصلخيز بوده است.
اما مسلمانان مخلص به خاطر ترس از زوال ايمان خود از آنها دورى مىجويند و از همدستى با آنان خوددارى مىورزند.
وقتى تمدن ملحد مادى، سيطره خود را بر زمين گسترش داد، چشم طمع به آسمان مىدوزد و مىگويد: «كار اهل زمين را يكسره ساختيم، اكنون بايد به جنگ با اهل آسمان برويم» اينك در زمان ما چنين اتفاقى افتاده است. تمدن مادى پس از آن كه زمين را در قبضه خويش گرفته به جنگ فضايى رو آورده است. و براى اين كار از نزديكترين سيارات شروع كرده و به دنبال ساير سيارات مىباشد.
«پس تيرهايشان را به آسمان پرتاب مىكنند و خداوند تيرهاى آغشته به خون آنها را برمىگرداند» اين امر به معناى رمزى آن، اكنون در چارچوب چوب برنامه پرتاب ماهوارهها و فضاپيماها اتفاق افتاده است.
(2) شگفت اينكه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نمىتوانسته اين پيشگويىهاى راستين را براى مردم عصر خويش جز با بيانى كنايى و تأويلى روشن نمايد. معناى برگشت تيرهاى آغشته به خون آن است كه تلاش آنها نتيجه مىدهد و اثر مطلوبش را بر جاى مىنهد. همان طور كه آلت قتاله در اثر كشتن آغشته به خون مىشود، رهاورد سفرهاى فضايى نيز اكتشافات مورد نظر دانشمندان است؛ مانند آوردن خاك از كره ماه و... در روايات آمده است تيرهايى كه از آسمان بازمىگردد آغشته به خونى جوشنده و فراوان است. با توجه به اين كه تيرهاى معمولى خونى مىشود ولى ديگر از آنها خون نمىجوشد؛ مقصود از اين موارد، بيان موفقيت سفرهاى فضايى و گستره نتايج و انتشار آن در جهان مىباشد.
(3) هرگاه صاحبان آن تمدن، با دانش و مدنيت خويش بر اين امر فائق آيند، دچار غرور و استكبار شده مىگويند: «بر اهل زمين چيره شديم و بر اهل آسمان برترى يافتيم» و هر تمدنى دچار غرور شود و در فرآيند آزمايش الهى شكست بخورد، ناچار بايد حكم به شكست كامل آن داد. اين همان قانون الهى است كه در قرآن كريم از آن ياد شده است:
... تا آنگاه كه زمين پيرايه خود را برگرفت و آراسته گرديد و اهل آن پنداشتند كه آنان بر آن قدرت دارند، شبى يا روزى فرمان [ويرانى] ما آمد و آن را چنان دريده كرديم كه گويى ديروز وجود نداشته است. اين گونه نشانهها [ى خود] را براى مردمى كه انديشه مىكنند به روشنى بيان مىكنيم.(1)
(4) همان طور كه ذو القرنين مهمترين نقش را در ستيز با ماديت بدوى داشت، امام مهدى عليه السّلام نيز مهمترين نقش را در نبرد با ماديت مدرن ايفا خواهد كرد؛ از اين رو در تعدادى از رواياتى كه مىآوريم، حضرت مهدى عليه السّلام با ذو القرنين مقايسه شده است.4.
1) . سوره يونس (10)، آيۀ 24.
مسيح عليه السّلام نيز تحت فرماندهى حضرت مهدى عليه السّلام مشاركت فعالى در اين زمينه خواهد داشت و شايد هم چنان كه از بعضى اخبار استفاده مىشود، بتوان گفت هلاكت يأجوج و مأجوج به سعى و تلاش آن جناب مربوط مىشود.
براى پاسخ به اين سؤال، دو احتمال را مىتوان مطرح ساخت:
مسلم روايت كرده است: خداوند كرمهايى بر گردنهايشان قرار مىدهد. ابن ماجه نيز آورده است كه در اين حال خداوند جانورانى را هم چون كرمها بر مىانگيزد كه گردن آنها را بگيرند و از مردههاى آنان پشته بسازند.
مناسب تر آن است كه آن كرمها (- نغف)(1)
. ر. ك: اقرب الموارد، ذيل ماده نغف.
را همان ميكروبها بدانيم. در واقع اين خبر، نوعى پيشگويى درباره هلاكت پيروان ماديت مدرن است كه به سبب بيمارىهاى واگيردار يا جنگهاى ميكروبى و مانند آن مىميرند.(2)2. مقصود از مرگ، مرگ كفر و انحراف مىباشد و نه مرگ طبيعى. بزرگترين مأموريتى كه حضرت مهدى و مسيح عليهما السّلام به آن اقدام مىورزند، همين مأموريت است. اگر كفر، قاتل ايمان است و بدتر از مرگ بدنهاست «وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» (2) پس ايمان هم قاتل كفر است كه برترين شكل حيات مىباشد. بدين ترتيب تفسير اخبار گذشته كه مرگ همه آنها به سرعت و در فاصله زمانى بسيار نزديك روى مىدهد، روشن مىگردد. اين بر طبق احتمال دوم، نتيجه و حاصل تلاشهاى بسيارى است كه به سبب عدالتورزى عدالتورزى و تربيت بشر جهت سيطره بر جهان صورت گرفته است و اين دليل بر موفقيت حتمى و سريع آن تلاشها در روز موعود است.
دستاوردهاى صنعتى و علمى بر جاى مانده از آن تمدن الحادى و مادى، بسيار عظيم است و همين، تأثير زيادى در پشتيبانى از دولت عدل جهانى و تثبيت ريشههاى تربيت صحيح در جامعه بشرى خواهد داشت.
ولى موضعگيرى حضرت مهدى و مسيح عليهما السّلام با موضعگيرى ذو القرنين تفاوت خواهد داشت.
ذو القرنين سدى ساخت اما طبق برنامه كلى الهى آن اقوام منحرف در آن سوى سد زندگى كردند و نابود نشدند اما حضرت مهدى عليه السّلام به دنبال ريشه كن نمودن هرگونه انحراف و كفر و گمراهى خواهد بود تا آن كه زمين را از عدل و داد لبريز سازد همان طور كه از جور و ستم آكنده شده است.
(3) نكتۀ سوم: تفاوت يأجوج و مأجوج و دجال: چگونه مىتوانيم يأجوج و مأجوج را به تمدن
مادى تفسير نماييم در حالى كه دجال را نيز اين گونه تفسير كردهايم؟ با توجه به آن كه تعدد اسامى، دليل بر تعدد حقايق آنها مىباشد، آيا درست است كه هر دو را به يك معنى بدانيم؟
مىتوان به اين پرسش، جوابهايى داد كه هر كدام به تنهايى پاسخى كامل است:
مفهوم دجال، ناظر به تماميت تمدن مادى است و شامل مجموعه اين تمدن مىباشد. اما مفهوم يأجوج و مأجوج، اين تمدن را به دو بخش متمايز تقسيم مىنمايد.
دجّال نماد ماديت مدرن است و لذا قبل از اسلام، اثرى از آن نمىبينيم؛ اما مفهوم يأجوج و مأجوج، سمبل ماديت در طول تاريخ است. از اين رو موجوديتى كهن و جديد دارد. در واقع دجال، همان مفهوم يأجوج و مأجوج جديد و مدرن است.
يأجوج و مأجوج يعنى وجود اصيل دو تمدن مادى؛ اما دجال كاملا به اين معنى نيست بلكه اگر به اين تمدن از زاويه تأثيرپذيرى مسلمانان از آن نگريسته شود، نام دجال مىگيرد. در نتيجه دجال عبارتست از كارگزاران و مزدوران آن تمدن در سرزمينهاى اسلامى. آنها با داشتن قدرت سياسى و با كاشتن بذر شبهه در اذهان مسلمانان مىكوشند تا آنها را از دين خويش جدا ساخته و از راه پروردگار دور سازند.
(1)مؤيد اين سخن كه دجال در اصل مسلمانى است كه بعدا به دامن كفر و انحراف مىغلتد و مردم را به همان سو دعوت مىنمايد و براى اثبات انديشههاى خود، آنها را فريب داده و با بهكارگيرى مفاهيم تحريف شده اسلامى سعى دارد به منافع شخصى و نتايج باطلى برسد، حديثى است كه ابو داود از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده كه آن حضرت فرمود: من سمع الدجّال فلينأ عنه. فو اللّه إنّ الرّجل ليأتيه و هو يحسب أنّه مؤمن، فيتبعه ممّا يبعث به من الشّبهات.(2)
هر كه صداى دجال را شنيد از او دور شود. به خدا سوگند هر كس به نزدش رود گمان مىكند او مؤمن است در نتيجه فريبش را خورده و از شبهههاى او پيروى مىنمايد.
البته پاسخهاى ديگرى نيز وجود دارد كه نيازى به آوردن همه آنها نيست.
(3) البته برخى اخبار پراكنده شدن آن اقوام را پس از ظهور مىدانند، از جمله حديثى كه حاكم از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آورده و در آن سخن از نزول مسيح و حكمرانى مسلمانان و كشتار يهوديان توسط آنان به ميان آمده و در ادامه مىفرمايد:
مسلمانان پيروز مىشوند، صليبها را مىشكنند، خوكها را مىكشند و قانون جزيه را اجرا مىنمايند. در اين حال است كه خداوند يأجوج و مأجوج را پديدار خواهد ساخت...(2)
هرگاه مواردى هم چون: شكستن صليب و... را تعبير ديگرى از برپايى دولت عدل جهانى1.
حضرت مهدى عليه السّلام بدانيم، از اين حديث استفاده مىشود كه خروج يأجوج و مأجوج پس از تأسيس اين دولت است.
در حديث ديگرى كه مسلم نقل كرده، پس از يادآورى نزول مسيح عليه السّلام آمده است:
فبينما هو كذلك، إذ أوحى اللّه إلى عيسى أنّى قد أخرجت عبادا لى لا يدان لأحد بقاتلهم، فحرّز عبادى إلى الطّور و يبعث اللّه يأجوج و مأجوج، و هم من كلّ حدب ينسلون.(1)
در آن حال، خداوند به عيسى وحى مىكند كه بندگانى را پديد آوردهام كه دست كسى به كشتن آنها نمىرسد، پس بندگانم را به كوه ببر و خداوند يأجوج و مأجوج را بر مىانگيزد كه از هر سو پراكنده مىشوند.
هرگاه اثبات نماييم كه نزول مسيح عليه السّلام پس از ظهور حضرت مهدى عليه السّلام است و نيز پراكنده شدن يأجوج و مأجوج بعد از نزول مسيح عليه السّلام مىباشد - همانطور كه خبر فوق آن را تأييد مىكند - در اين صورت پراكنده شدن آنها پس از ظهور حضرت خواهد بود.
(2)از دو زاويه مىتوان به اينگونه روايات اشكالاتى وارد ساخت: الف) دستهاى از اخبار، با اين گونه اخبار در تعارض مىباشد و از آنها استفاده مىشود كه يأجوج و مأجوج پيش از ظهور خواهند آمد. بهترين دليل آنست كه در آن اخبار آمده مسلمانان از پيروزى يأجوج و مأجوج به هراس مىافتند اين بدان معنى است كه مسلمانان از آنها در خوف هستند و از مبارزه با آنها ناتوانند و اين ترس تنها مىتواند در دوره قبل از ظهور معنا داشته باشد زيرا پس از واقعه ظهور ديگر ترس جايى ندارد چون در آن زمان پيروزى قطعى است و امنيت استقرار يافته است. خداوند مىفرمايد:
وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً. (2)
خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، وعده داده است كه حتما آنان را در اين زمين جانشين (خود) قرار دهد؛ همان گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين (خود) قرار داد، و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند، و بيمشان را به ايمنى مبدل گرداند، (تا) مرا عبادت كنند و چيزى را با من شريك نگردانند.
پس در اين صورت پراكنده شدن يأجوج و مأجوج كه اسباب نگرانى و هراس مسلمانان مىشود، پيش از ظهور كه مسلمانان نيروى قابل توجهى ندارند، اتفاق مىافتد.
(3) اشكال: از اين اخبار بر مىآيد كه به رغم وجود مسيح عليه السّلام در ميان مسلمانان، آنها در نگرانى و ترس به سر مىبرند و او مأمور است تا از آنها در برابر تجاوزات يأجوج و مأجوج دفاع نمايد. در نتيجه اگر نزول مسيح پس از ظهور باشد - همان طور كه گذشت - در اين صورت حمله يأجوج و مأجوج نيز پس از ظهور خواهد بود.5.
پاسخ: از اين روايت استفاده مىشود كه عيسى بن مريم عليه السّلام پيش از ظهور نزول مىكند يعنى در زمانى كه مسلمانان دچار نابسامانى و ضعف هستند و فتنهها در بين آنها بيداد مىكند. اين نظريه را در بخش دوم همين كتاب مورد مناقشه قرار خواهيم داد و اينك به همين اندازه بسنده مىكنيم كه اخبارى وجود دارد كه نزول مسيح عليه السّلام را پس از ظهور مىداند.
در اين صورت به ناچار بايد پراكنده شدن يأجوج و مأجوج را پيش از زمان ظهور حضرت مهدى عليه السّلام و نزول مسيح عليه السّلام بدانيم و دست از دلالت اين خبر به همين مقدار مىكشيم و اين مطابق با يكى از احتمالاتى است كه كمى پيش با آن آشنا شديم.
ب) وجود تعارضهاى ديگر: به زودى رواياتى را در مورد حوادث پس از ظهور خواهيم آورد كه هيچ كدام اشارهاى به موضوع يأجوج و مأجوج ندارند. و از آن جهت كه از رهگذر قرآن كريم و سنت دانستهايم كه آنها ناچار روزى پراكنده خواهند شد، پس حتما آن زمان، قبل از واقعه ظهور است و در نتيجه بايد از تمامى رواياتى كه پراكنده شدن آنها را پس از نزول مسيح عليه السّلام مىداند، صرف نظر كرد.
لازم به يادآورى است هيچ تعارضى بين اخبار يأجوج و مأجوج و بين رواياتى كه بيانگر حوادث پس از ظهور مىباشد، وجود ندارد. بر طبق ديدگاه ما همه آن عجايبى كه براى آنها نقل شده منتفى است. در واقع اين دو طايفه، نماد جهان مادى هستند و حضرت مهدى عليه السّلام هم طبق روايات بر كل جهان سيطره پيدا خواهد كرد.
مطابق ديدگاه ما حضرت مهدى عليه السّلام در ابتداى ظهور شريفش، به دنبال نابودى يأجوج و مأجوج و يا تمدن مادى پيش از ظهور خواهد بود و اين مفهوم در اخبار وقايع پس از ظهور نيامده است. اين يعنى تغيير عنوان در اين اخبار و عدم اشاره به نام يأجوج و مأجوج. و اين به معنى وجود اشكال در ديدگاه ما نيست.
(2)
از جمله نشانههاى اجتماعى ظهور كه منابع اماميه بر آن تأكيد فراوان دارند، شورش سفيانى است؛ ولى روايات اهل سنت - بر خلاف دجال - تا حدود زيادى آن را وانهادهاند. سفيانى نماد حركتى انحرافى با گستره نفوذ فراوان در ميان جامعه مسلمين مىباشد. آنچه براى ما در اين كتاب اهميت دارد آنست كه به موضوع سفيانى به عنوان مسئلهاى كه پيش از ظهور، واقع مىشود بنگريم، به نحوى كه واقعه ظهور رخ مىدهد اما سفيانى هم چنان دنبال كار خويش است و به دعوت خود ادامه مىدهد، (همان طور كه ظاهر روايات هم آن را تأييد مىنمايند). اينك پيرامون چند محور به اين بحث مىپردازيم:
(3) محور اول: نقل رواياتى درباره سفيانى شيخ صدوق از ابو منصور بجلى نقل كرده است كه وى نام سفيانى را از امام صادق عليه السّلام پرسيد. آن حضرت در پاسخ فرمود:
و ما تصنع باسمه؟ إذا ملك كور الشّام الخمس: دمشق و حمص و فلسطين و الأردن و قنّسرين، فتوقّعوا الفرج. قلت: يملك تسعة أشهر؟ قال: لا، و لكن يملك ثمانية أشهر لا
يزيد يوما.(1)
با نام او چه كار دارى؟ هرگاه او بر مناطق پنجگانه شام: دمشق، حمص، فلسطين، اردن و قنسرين حكومت پيدا كرد، منتظر فرج باشيد. پرسيد: آيا دوره حكومت او نه ماه است؟ فرمود: خير، بلكه هشت ماه است و نه يك روز بيشتر.
نعمانى از امام محمّد باقر عليه السّلام حديث طولانى آورده است كه در بخشى از آن مىفرمايد:
لا بدّ لبنى فلان من أن يملّكوا فإذا ملكوا ثمّ اختلفوا تفرّق ملكهم أو تشتّت أمرهم. حتّى يخرج عليهم الخراسانىّ و السّفيانىّ. هذا من المشرق و هذا من المغرب. يستبقان إلى الكوفة كفرسى رهان. هذا من هنا و هذا من هنا. حتّى يكون هلاك بنى فلان على أيديهما.
أما أنّهم لا يبقون منهم أحدا. ثمّ قال: خروج السّفيانىّ و اليمانىّ و الخراسانىّ فى سنة واحدة، فى شهر واحد، كنظام الخرز، يتبع بعضه بعضا...(2)
ناگزير فرزندان فلانى به حكومت خواهند رسيد. هرگاه چنين شد و سپس اختلاف كردند، سلطه آنها از هم خواهد پاشيد تا آن كه خراسانى و سفيانى بر آنها خروج خواهند كرد يكى از مشرق و ديگرى از مغرب، هر دو مانند اسب مسابقه به سوى كوفه مىشتابند، يكى از اين طرف، يكى از آن طرف؛ تا آن كه به دست آنها فرزندان فلانى به هلاكت مىرسند. سپس فرمود: خروج سفيانى، يمانى و خراسانى در يك سال و يك ماه است، هم چون دانههاى تسبيح كه يكى پس از ديگرى مىآيد.
(2) نعمانى به سند خود از حارث و او هم از امير مؤمنان عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود:
و إذا كان ذلك، خرج السّفيانىّ فيملك قدر حمل امرأة، تسعة أشهر. يخرج بالشّام، فينقاد له أهل الشّام إلاّ طوائف من المقيمين على الحقّ، يعصمهم اللّه من الخروج معه. و يأتى المدينة بجيش جرّار، حتّى إذا انتهى إلى بيداء المدينة خسف اللّه به. و ذلك قول اللّه عزّ و جلّ فى كتابه: و لو ترى إذ فزعوا فلا فوت و أخذوا من مكان قريب.(3)
هرگاه چنين شد، سفيانى خروج مىكند و به قدر مدت باردارى زنى، يعنى نه ماه حكومت مىكند. در شام سر به شورش بر مىدارد و همه مردم آنجا، غير از پيروان حق كه خداوند آنها را حفظ مىنمايد، به او ملحق مىشوند. سپس با لشكرى انبوه به مدينه مىآيد و وقتى كه آن لشكر به منطقه بيدا مىرسد، خداوند آنها را در زمين فرو مىبرد. و اين [مصداق] سخن خداوند در قرآن كريم است كه: «اى كاش مىديدى هنگامى را كه [كافران] وحشت زدهاند [آنجا كه راه] گريزى نمانده است و از جايى نزديك گرفتار آمدهاند.»
(3) نيز نعمانى به سندش از محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود:
السّفيانىّ أحمر أصفر أزرق، لم يعبد اللّه قطّ، و لم ير مكّة و لا المدينة قطّ. يقول: يا ربّ ثارى و النّار، يا ربّ ثارى و النّار.(4)4.
سفيانى فردى است سرخ روى، سرخ موى و چشم آبى كه هرگز خدا را عبادت نكرده و مكه و مدينه را نديده است. او چنين مىگويد: پروردگار من! انتقام! آنگاه آتش! پروردگار من! انتقام! آنگاه آتش!.
شيخ طوسى از بشر بن غالب نقل كرده است كه حضرت فرمود:
يقبل السّفيانىّ من بلاد الرّوم منتصرا، فى عنقه صليب.(1)
سفيانى از روم پيروزمندانه خواهد آمد در حالى كه صليبى به گردن دارد.
(2)نيز همو از امام صادق عليه السّلام حديثى آورده كه فرمود: كأنى بالسّفيانىّ - أو لصاحب السّفيانىّ - قد طرح رحله فى رحبتكم بالكوفة، فنادى مناديه: من جاء برأس شيعة علىّ، فله ألف در هم. فيثب الجار على جاره، و يقول: هذا منهم.
فيضرب عنقه و يأخذ ألف درهم.(2)
گويا سفيانى - يا همكار سفيانى - را مىبينم كه اردوگاه خود را در كوفه برپا كرده است و منادىاش ندا مىدهد: هر كه سر شيعهاى را بياورد، هزار درهم پاداش خواهد گرفت. پس همسايه بر همسايهاش حمله برده و خواهد گفت: اين از آنها (شيعيان) است، پس گردنش را مىزند و هزار درهم جايزه مىگيرد.
(3)شايد مهمترين رواياتى كه شورش سفيانى و جنگهاى او را بيان كرده است، دو روايت زير باشد: الف) شيخ طوسى از قول عمار ياسر آورده است:
إنّ دولة أهل بيت نبيّكم فى آخر الزّمان و لها إمارات... و يظهر ثلاثة نفر بالشّام كلّهم يطلب الملك: رجل أبقع و رجل أصهب و رجل من أهل بيت أبى سفيان، يخرج من كلب، و يحضر النّاس بدمشق، و يخرج أهل الغرب إلى مصر. فإذا دخلوا فتلك إمارة السّفيانى و يخرج قبل ذلك من يدعو لآل محمّد، و تنزل الترك الحيرة. و تنزل الرّوم فلسطين. و يسبق عبد اللّه عبد اللّه حتّى يلتقى جنودهما بقرقيسيا على النّهر و يكون قتال عظيم. و يسير صاحب المغرب فيقتل الرّجال و يسبى النّساء. ثمّ يرجع فى قيس حتّى ينزل الجزيرة السّفيانىّ. فيسبق اليمانىّ، و يحوز السّفيانىّ ما جمعوا. ثمّ يسير إلى الكوفة فيقتل أعوان آل محمّد و يقتل رجلا من مسميهم. ثمّ يخرج المهدىّ على لوائه شعيب بن صالح. و إذا رأى أهل الشّام قد اجتمع أمرها على ابن أبى سفيان، فالحقوا بمكّة. فعند ذلك تقتل النّفس الزكيّة، و أخوه بمكّة ضيعة. فينادى مناد من السّماء: أيّها النّاس، أميركم فلان. و ذلك هو المهدىّ الّذى يملأ الأرض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا.(3)
دولت اهل بيت پيامبر شما در آخر الزمان برپا مىشود و آن نشانههايى دارد... تا آنجا كه مىگويد: سه نفر در شام بپا خواهند خواست و هر سه خواهان حكومتند: يكى از آنها سياه و8.
سفيد و ديگرى سرخ و سفيد است و سومى هم از تبار ابو سفيان مىباشد. او از قبيله كلب (كه محلى است واقع در بين صيدا و بيروت) خروج مىنمايد و مردم را در دمشق فرا مىخواند.
غربىها به مصر يورش مىبرند. ورود آنها به مصر نشانه آمدن سفيانى است. پيش از اين، كسى قيام مىكند كه مردم را دعوت به پيروى از آل پيامبر مىنمايد. تركها در حيره و روميان در فلسطين فرود مىآيند. در آن هنگام عبد اللّه (دجّال) قيام مىكند و در نهر قرقيسيا (محلى در كنار رود فرات) به لشكر ترك و روم مىرسد و جنگ سختى در مىگيرد و پادشاه مغرب همه جا را زير پا مىگذارد. مردان را مىكشد و زنان را اسير مىكند آنگاه به قيس (منطقهاى در غرب رود نيل) بر مىگردد. سفيانى در جزيره (محلى بين فرات و دجله) فرود مىآيد. و شخصى يمنى نيز خروج مىكند. هر چه را شخص يمنى و سلطان مغرب به غنيمت بردهاند، سفيانى از آنها مىگيرد و سپس به كوفه مىرود و ياوران آل پيامبر را به قتل مىرساند و مردى از ناموران آنها را مىكشد. در آن هنگام، مهدى قيام مىكند. فرمانده لشكر او مردى به نام شعيب بن صالح است. وقتى ديدند مردم شام با پسر ابو سفيان بيعت كردند، همه با او به مكه مىروند در آن وقت نفس زكيه به قتل مىرسد. برادر وى نيز در مكه است ولى به او دسترسى پيدا نمىكنند. آنگاه صدايى از آسمان شنيده مىشود كه مىگويد: اى مردم! امير شما فلانى است و او همان مهدى است كه زمين را از عدل و داد لبريز مىسازد همان طور كه از جور و ستم آكنده شده باشد.
ب) نعمانى به سند خود از جابر جعفى و او نيز از امام محمّد باقر عليه السّلام در ضمن حديثى طولانى روايت كرده است كه فرمود:
يختلفون عند ذلك على ثلاث رايات، راية الأصهب و راية الأبقع و راية السّفيانىّ. فيلتقى السّفيانىّ بأبقع فيقتتلون. فيقتله السّفيانىّ و من تبعه، و يقتل الأصهب. ثمّ لا يكون له همّة إلاّ الإقبال نحو العراق. و يمرّ جيشه بقرقيسيا، فيقتتلون بها، فيقتل بها من الجبّارين مائة ألف.
و يبعث السّفيانىّ جيشا إلى الكوفة، و عدّتهم سبعون ألفا، فيصيبون أهل الكوفة قتلا و صلبا و سبيا. فبينما هم كذلك، إذا أقبلت رايات من خراسان، و تطوى المنازل طيّا حثيثا، و معهم نفر من أصحاب القائم. ثمّ يخرج من موالى أهل الكوفة فى ضعفاء، فيقتله امير جيش السّفيانىّ بين الحيرة و الكوفة. و يبعث السّفيانىّ بعثا إلى المدينة، فينفر المهدىّ عليه السّلام منها إلى مكّة. فيبلغ أمير جيش السّفيانىّ أنّ المهدىّ قد خرج إلى مكّة. فيبعث جيشا على أثره، فلا يدركه حتّى يدخل مكّة خائفا يترقّب على سنّة موسى بن عمران. و ينزل أمير جيش السّفيانىّ البيداء، فينادى مناد من السّماء: يا بيداء أبيدى القوم، فيخسف بهم، فلا يفلت منهم إلاّ ثلاثة نفر....(1)
در اين هنگام سه گروه پرچمدار - كه با هم اختلاف دارند - بيرون خواهند آمد: پرچم اصهب، پرچم ابقع و پرچم سفيانى. سفيانى با ابقع برخورد نموده و پيكار مىنمايد. او ابقع و9.
1) . النعمانى، محمّد بن ابراهيم، همان؛ ص 149.
يارانش را مىكشد و اصهب را نيز به قتل مىرساند. آنگاه آهنگ عراق مىكند. سپاه او از قرقيسيا مىگذرد در آنجا اقدام به جنگ كرده و از ستمكاران صد هزار نفر را مىكشد و لشكرى به سوى كوفه مىفرستد كه تعداد آنان هفتاد هزار نفرند. آنها براى اهل كوفه كشتار و اسارت را همراه خواهد برد. در اين هنگام است كه پرچمهايى از سوى خراسان بيرون مىآيد و منازل را به سرعت طى خواهد كرد. عدهاى از اصحاب قائم همراهشان هستند.
آنگاه مردى از مواليان كوفه با جمعى از بينوايان آن شهر خروج خواهد نمود و فرمانده سپاه سفيانى او را بين حيره و كوفه خواهد كشت. سفيانى گروهى را به مدينه مىفرستد و در پى بىآن، مهدى عليه السّلام به سوى مكه مىرود. خبر به فرمانده لشكر سفيانى مىرسد. او لشكرى را به تعقيب حضرت مىفرستد ولى به او نمىرسند؛ تا آن كه حضرت ترسان و منتظر، به سنت موسى بن عمران، وارد مكه مىشود. فرمانده سپاه سفيانى به بيدا مىرسد. در اين هنگام ندا كنندهاى از آسمان ندا مىدهد: «اى بيدا، اين قوم را نابود كن.» پس زمين آنان را در خود مىگيرد و جز سه تن كسى از آنان باقى نمىماند.
اين حديث در ادامه به شرح حوادث ظهور مىپردازد كه آن را در بخش دوم همين كتاب خواهيم آورد.
محور دوم: بررسى صلاحيت اين اخبار براى اثبات تاريخى.
در اين اخبار نقاط ضعفى وجود دارد كه در زير مىآيد:
1 - خبرى كه شيخ طوسى از عمّار بن ياسر روايت كرده، سخن شخص معصوم نيست. هر چند عمّار از زلال دانش آن بزرگواران سيراب گشته است ولى به هر روى، معصوم نيست؛ زيرا در آغاز سخن مىگويد: دولت اهل بيت پيامبر شما... در واقع گوينده خودش را از معصومين عليهم السّلام به حساب نياورده است. پس گوينده اين سخن نمىتواند معصوم باشد. بدين ترتيب خبر فوق شايستگى اثبات تاريخى را ندارد و صحتش متوقف به قرائن، يا اشتراك نقل آن با اخبار ديگر و يا تحقق آن خبر در عالم خارج مىباشد.
اين اشكال در مورد خبرى كه شيخ از بشر بن غالب روايت كرده نيز وارد است؛ زيرا ظاهرا گوينده خبر خود بشر بن غالب است، لذا شايستگى اثبات تاريخى را ندارد.
(2) 2 - خبر عمار، ترتيب زمانى ندارد و حوادث آن از نظر زمانى پس و پيش است. در خبر او، منظور از آمدن تركها به حيره، تسلط عثمانىها بر عراق و مراد از آمدن روم به فلسطين نيز جنگهاى صليبى مىباشد و صاحب مغرب - ترجيحا - ابو عبد اللّه شيعى است. با مراجعه به متون تاريخى معلوم مىشود كه وقايع بيان شده در اين حديث، بر عكس واقعيت تاريخىاش روايت شده است.
وقتى بيان حوادث گذشته در اين حديث اينچنين در هم و آشفته باشد، چه بسا اخبار وقايع پس از ظهور نيز چنين باشد.
(3) 3 - بين مضامين اين خبرها نوعى درهمريختگى و عدم انسجام وجود دارد؛ مانند:
الف) در خبرى آمده است كه مدت حكومت سفيانى نه ماه است اما خبر ديگرى به صراحت آن را رد كرده و مدت حكومت او را هشت ماه مىداند.
ب) درباره زمان خروج سفيانى در برخى اخبار آمده است نابودى دولت بنى فلان (كه ظاهرا مقصود آن بنى عباس است) به دست او مىباشد كه در اين صورت بايد گفت شورش سفيانى در گذشتههاى دور به وجود آمده و به پايان رسيده است.(1)در حالى كه در ساير اخبار موضوع سفيانى با مسأله فرو رفتن لشكريان در بيدا مرتبط است و نيز حضرت مهدى عليه السّلام او را خواهد كشت. معناى اين سخن آن است كه حركت سفيانى تاكنون اتفاق نيفتاده است.
ج) در بعضى اخبار آمده كه سفيانى مسيحى است و بر گردنش صليبى آويزان است. اما در برخى ديگر از او به عنوان مسلمانى ياد شده است كه همتش را صرف ريشه كن ساختن شيعيان امام على عليه السّلام مىنمايد و معمولا يك مسيحى چنين اهتمامى ندارد.
د) ناهمخوانى اخبار در نام بردن از فرماندهان موجود در پيش از ظهور. به طور مثال در برخى اخبار جز اسم سفيانى نيامده، يا در برخى تنها نام خراسانى و سفيانى آمده است. در روايات ديگر به اسم چند فرمانده برخورد مىكنيم: ابقع، اصهب، سفيانى و يمانى. از موارد ديگر ناهماهنگى اخبار در مورد شهر كوفه مىباشد. در برخى آمده كه سفيانى به آن شهر مسلط شده و در آنجا مستقر مىگردد اما در بعضى ديگر آمده كه خراسانى آنجا را به تصرف خود در مىآورد.
برخى اخبار، خاستگاه قيام سفيانى را دمشق معرفى مىنمايد در حالى كه خبرى ديگر مىگويد سفيانى از روم خواهد آمد.
البته عدم انسجام بين اخبار با اندكى تأمل و بررسى قابل حل است و پس از اين به برخى از آنها خواهيم پرداخت.
(2)محور سوم: تلاش براى فهم صريح و غير تأويلى رويدادهايى كه اين اخبار دربارۀ آنها سخن گفتهاند: محل قيام سفيانى شام است و نه روم؛ ولى درباره خبرى كه خاستگاه قيام او را روم معرفى كرده است، بعدا در آنجا كه از ارتباط سفيانى و دجال سخن مىگوييم بحث خواهيم كرد.
دمشق در آينده، صحنه جنگهاى مسلحانه داخلى بين گروههاى سهگانهاى خواهد بود كه همگى از راه حق منحرفند و هر كدام حكومت را براى خود مىخواهند. در روايات از عقايد آنها به روشنى ياد نشده است. شايد بتوان گفت اختلاف رنگ آنها، حاكى از اختلاف موجود در بين آنها است.
(3) اولى: ابقع؛ دومى: اصهب؛ و سومى: سرخ زرد آبى كه همان سفيانى است و در اين درگيرى، پيروزى از آن اوست. وى بر شام تسلط پيدا مىكند و همه مردم شام، جز عده اندكى از مؤمنان مخلص كه در روايات از آنها به اوليا و أبدال ياد شده، از او پيروى خواهند كرد. سفيانى بر پنج منطقه سيطره پيدا مىكند: دمشق، حمص، فلسطين، اردن و قنسرين(2) هنگامى كه حكومتش تثبيت شد به طمع مىافتد تا عراق را نيز به اشغال نظامى خود در آورد؛ در نتيجه با سپاهى روانه آنجا مىشود. درر.
بين راه با نيروهايى كه حاكمان عراق براى مقابله با او فرستادهاند درگير مىشود و در منطقه قرقيسيا(1)نبردى سهمگين در مىگيرد و از هر دو سپاه گمراه، نزديك به يكصد هزار نفر كشته مىشوند. در روايات از اين دو سپاه، به «فاسقان منحرف» تعبير شده است. در پى اين درگيرى، منطقه از شر خطرناكترين فرماندهان نظامى كه احتمال مىرود در هنگام ظهور در برابر امام عليه السّلام جبههگيرى نمايند، رهايى مىيابد. به هر حال پس از اين نبرد، سفيانى پيروزمندانه وارد عراق مىشود و در منطقه جزيره(2)به نبرد با يمانى رو مىآورد و پيروز مىشود. سپس به كوفه مىرود و در كشتار و به اسارت در آوردن مردم آنجا، سنگ تمام مىگذارد و شيعيان و گروهى از خاندان رسول صلّى اللّه عليه و آله را مىكشد.
همانطور كه قبلا در حديثى آورديم، او فرستادهاى را به ميان مردم مىفرستد كه ندا دهد: هر كس سر يكى از شيعيان على عليه السّلام را بياورد، هزار درهم جايزه مىگيرد. در نتيجه همسايه به همسايهاش حمله مىبرد و مىگويد: اين از شيعيان است. پس گردنش را مىزند و سر او را به نيروهاى سفيانى تحويل مىدهد و هزار درهم جايزه مىگيرد.
(2) ضمنا شورشى محدود در كوفه روى خواهد داد ولى سرانجام آن جز شكست نخواهد بود.
سفيانى رهبر آن قيام را در بين حيره و كوفه دستگير كرده و خواهد كشت.
در برخى اخبار آمده است خونهاى فراوانى بين حيره و كوفه بر زمين مىريزد كه اشاره به همين واقعه دارد. معلوم مىشود كه فرمانده اين نهضت در آنجا داراى پايگاه مهمى است، به طورى كه سفيانى نمىتواند به سادگى آنجا را تصرف نمايد.
(3) او پس از تحكيم پايههاى قدرتش در عراق، طمع مىكند به سرزمينهاى مقدس حجاز نيز يورش برد. به اين منظور لشكر عظيمى را براى تصرف مدينه گسيل مىدارد. در بيشتر روايات آمده است خود سفيانى همراه اين لشكر نيست. حضرت مهدى عليه السّلام پس از آگاهى از اين موضوع به مكه مىرود. اين خبر را جاسوسان سفيانى به او اطلاع مىدهند. او نيرويى را فراهم آورده، براى كشتن امام و يارانش راهى مكه مىنمايد. از ظاهر اخبار چنين پيداست كه نيروهايى كه به مكه رهسپار مىشوند بخشى از نيروهايى هستند كه به مدينه اعزام شدهاند.
(4) به نص قرآن كريم، مكه حرم امن الهى است و امام مهدى عليه السّلام كه ذخيره خداوند براى روز موعود و مايه هدايت جهانيان است، نه تنها كشته نخواهد شد بلكه مشمول حمايتهاى الهى نيز خواهد گرديد. از اين رو به اعجاز الهى آن نيروى نظامى در منطقه بيدا در زمين فرو رفته، نابود خواهد شد و جز دو يا سه نفر از آنها كه خبر حادثه را به مردم مىرسانند، كسى باقى نخواهد ماند. البته در اينجا كار سفيانى به پايان نمىرسد بلكه حكومتش كه به گستردگى سرزمينهاى سوريه، عراق، اردن، فلسطين و منطقه وسيعى از شبه جزيره عربستان است، تا مدت كمى پس از فرو رفتن سپاهيانش در سرزمين بيدا برقرار خواهد ماند و حضرت مهدى عليه السّلام پس از ظهور به همراه يارانش به عراق رفته، با او خواهد جنگيد و به هلاكتش خواهد رسانيد.
(5) در اينجا تنها اخبارى را آوردهايم كه خبرى معارض و مخالف با آن وجود نداشته باشد. تنها دوت.
خبر هست كه قابل مناقشه مىباشد؛ يكى خبر عمار بن ياسر و ديگرى خبر بشر بن غالب كه هيچكدام معصوم نيستند. اينك برخى اشكالات را طرح كرده، به نقد آنها مىپردازيم:
اشكال اول: نوع تحركات نظامى سفيانى كه در اخبار آمده، به شيوه جنگهاى قديمى - مثلا در دوره عباسيان - است كه در آن دوره قوانين بين المللى و مرزهاى تعريف شده بين كشورها وجود نداشته است. در حالى كه پس از پيدايى تمدن جديد بشرى و ايجاد نهادهاى بين المللى، ديگر نمىتوان شاهد چنين لشكركشىهايى بود.
(2) براى پاسخ به اين اشكال تنها به دو جواب بسنده مىنماييم:
الف) ارزش نهادن به قانون و به دنبال آن به رسميت شناختن سازمان ملل و نيز مرزهاى جغرافيايى، همگى برخاسته از منافع دولتهاست و نه چيزى بيشتر از آن؛ زيرا هرگاه فرد يا دولتى اندكى از منفعت خود چشمپوشى كند، ديگران هم متقابلا ممكن است چنين كنند، در نتيجه منافع افراد يا دولتها خيلى بهتر حفظ مىشود.
ولى هنگامى كه فرد يا دولتى بتواند بر ديگران تسلط پيدا كند و هيچگونه امتيازى به آنها ندهد و از منفعت خويش اندكى هم چشمپوشى نكند در اين صورت او و قانون، روبروى هم قرار گرفته، يكديگر را نقض مىنمايند. از اين روست كه نه قوانين جهانى و نه سازمان ملل و نه ديوان بين المللى داورى، هيچ يك مانع تجاوز و دستاندازى دولتهاى زورگو بر ملتهاى ضعيف نخواهد بود و اين چيزى است كه امروزه شاهد آن هستيم و شورش سفيانى بالاتر از اين تجاوزات و اشغالگرىها نيست.
ب) ممكن است حركت سفيانى در چارچوبى قانونى، هم چون قراردادى بين المللى يا عضويت در اتحاديه و يا سازمانى بين المللى باشد. بدين ترتيب اين اشكال كه ظاهر اخبار بيانگر آنست كه در هنگام ورود سفيانى به حجاز هيچ مقاومتى عليه ارتش او صورت نمىگيرد رفع مىشود؛ زيرا اين رويداد مىتواند نتيجه توافقاتى بين سفيانى و حاكم حجاز و يا دستكم ضعف و سستى آن حاكم در برابر ارتش اشغالگر سفيانى باشد.
(3) اشكال دوم: از ظاهر برخى اخبار كه پيش از اين آورديم معلوم مىشود حضرت مهدى عليه السّلام قبل از ظهور شريفش براى سفيانى شناخته شده است و روشن است كه هدف اصلى سفيانى در اعزام نيرو به حجاز، كشتن امام عليه السّلام مىباشد. از آن روست كه ايشان به سنّت موسى بن عمران عليه السّلام در زمان فرار به مدين، هراسان از مدينه به مكه مىگريزد و فرو رفتن لشكر سفيانى در سرزمين بيدا، مايه نجات او مىشود.
(4) ظاهر اين خبر با فلسفه غيبت امام ناسازگار است، لذا بايد دلالت اين خبر را رد نمود و بر غيبت امام تا پيش از ظهور پاى بفشاريم.
البته مناسب است دوباره يادآور شويم كه امام عليه السّلام در طول غيبت شريفش مردم را مىبيند و مردم هم او را مىبينند اما با نام اصلىاش او را نمىشناسند؛ بلكه با اسم مستعار او آشنا هستند. در اين صورت شايد سفيانى هم او را اين گونه مىشناسد و خبرهاى مهدى را با اين ويژگى دنبال مىكند و حتى نيروهايش را براى قتل آن مهدى كه با آن اوصاف و اسم مستعار مىشناسد، گسيل مىدارد. اگر
در اخبار از او به نام مهدى ياد شده به اعتبار شخصيت حقيقى اوست و اگر هم دشمنانش در زمين فرو مىروند به اين اعتبار است. ولى سفيانى نمىداند كه او واقعا به دنبال قتل خود حضرت مهدى عليه السّلام است، و مردم نيز اين موضوع را نمىدانند زيرا مردم هم امام را با نام اصلىاش نمىشناسند.
اشكال سوم: در زنجيره حوادث دوران پيش از ظهور، برخى گسستها وجود دارد كه روايات از آنها به روشنى سخن نگفتهاند و به طور طبيعى نيز ترميم آن حلقهها مشكل است.
در زير بعضى از اين موارد را مىآوريم:
نقش اين گروه در عراق نظامى است و يا فرهنگى؟ موضع سفيانى كه عراق در تصرف اوست در برابر آنها چگونه است؟ نقش يمانى چيست؟ نظامى و يا فرهنگى؟ شمار افراد سپاهى كه براى دستگيرى امام عليه السّلام رهسپار مكه مىشوند چه مقدار است؟ آيا زيادند يا كم؟
در بعضى اخبار از آنها به «جيش» تعبير شده است كه به تعداد بسيار زيادى نيروى نظامى گفته مىشود. اين برداشت را برخى اخبار ديگر تأييد مىكند؛ در آنجا آمده كه آنها هشتاد هزار نفرند.(1)در خبرى ديگر از آن نيروهاى اعزامى، تعبير به «بعث» شده كه به معنى گروهى نسبتا كم شمار است؛(2)اما بيشتر روايات از آنها تعبير به «جيش» كردهاند.
(2) محور چهارم: در كتاب گذشته از خبر خروج پرچمهاى سياه از خراسان چنين استفاده كرديم كه مقصود نهضت ابو مسلم خراسانى است كه حكومت بنى اميه را ساقط نمود و زمينه برپايى حكومت بنى عباس را فراهم آورد.(3)
شايد گمان شود آن خراسانى نيز كه در اين كتاب از او ياد مىكنيم همان ابو مسلم خراسانى باشد.
البته اگر بتوانيم از «بنى فلان» در خبرى كه از نعمانى نقل كرديم، بنى اميه، و نه بنى عباس را استنباط نماييم در اين صورت اين گمان صحيحى خواهد بود؛ اما اين برداشت از چند جهت خدشهپذير است:
(3) 1 - قبلا خبرى از حضرت باقر عليه السّلام آورديم كه: «... ناچار بايد بنى فلان به حكومت برسند. وقتى چنين شد، خراسانى بر آنها خروج مىكند و نابودشان مىسازد.»
اگر امام باقر عليه السّلام را معاصر دولت بنى اميه بدانيم، ديگر نمىتوانيم بنى فلان را به بنى اميه تفسير نماييم زيرا در اين صورت اين خبر بىمعنى خواهد شد. پس بايد مراد از بنى فلان حكومتى باشد كه در زمان امام باقر عليه السّلام برپا نشده باشد و روشن است كه ابو مسلم دولت عباسيان را تأسيس نموده، نه آنكه نابودش كرده باشد.
(4) 2 - اين خبر تقريبا صراحت دارد كه جنبش سفيانى و خراسانى معاصر يكديگرند و از طرفى7.
قطعى است كه سفيانى تاكنون خروج نكرده است؛ در نتيجه نهضت خراسانى نيز هنوز آغاز نشده است. پس حركت خراسانى ربطى به قيام ابو مسلم نخواهد داشت.
به اين ترتيب حركتى را كه در اخبار «پرچمهاى سياه» به آن اشاره نموديم، غير از نهضتى است كه در اين اخبار آورديم و به رهبرى خراسانى مىباشد.
در اين صورت ديگر نمىتوانيم اخبار پرچمهاى سياه را به اخبار خراسانى ضميمه نماييم و خبرى مستفيض و يا متواتر بدست آوريم؛ چون اين دو رويداد از يكديگر جدا هستند. البته اين به معنى عدم شايستگى آنها براى اثبات تاريخى نيست بلكه هر كدام از اين دو دسته خبر، در حد خود از قابليت اثبات تاريخى برخوردارند.
محور پنجم: به مدد اين اخبار و اخبار ديگر، ثابت مىشود كه موضوع «فرو رفتن لشكرى در زمين» كه به طور مستفيض در منابع شيعه و سنى آمده، تنها مربوط به لشكر سفيانى است كه در پى كشتن امام مهدى عليه السّلام مىباشد.
به اين ترتيب بر عكس محور قبلى به نتيجه مهمى مىرسيم و آن اينكه خواهيم توانست با ضميمه كردن اخبار مستفيض «فرو رفتن در زمين» (اخبار خسف) به اخبار مستفيض سفيانى (هر چند در اخبار خسف از سفيانى به صراحت نامى برده نشده است) به خبرى متواتر برسيم.
(2) محور ششم: كشته شدن سفيانى به دست حضرت مهدى عليه السّلام
در اين باره اخبار بسيارى رسيده است از جمله:
در اسعاف الراغبين آمده است:
إنّ السّفيانىّ يبعث إليه من الشّام جيشا، فيخسف بهم بالبيداء فلا ينجوا منهم إلاّ المخبر.
فيسير إليه السّفيانىّ بمن معه، و يسير إلى السّفيانى بمن معه، فتكون النّصرة للمهدىّ، و يذبح السّفيانىّ.(1)
سفيانى، سپاهى را از شام به دنبال امام عليه السّلام مىفرستد اما اين سپاه در منطقه بيدا در زمين فرو مىرود و جز شخصى كه خبر آن واقعه را مىرساند كسى از آنها زنده نمىماند. سفيانى به همراه باقيمانده نيروهايش به سوى امام عليه السّلام حركت مىكند اما آن حضرت پيروز شده، سفيانى را خواهد كشت.
(3) علامه مجلسى حديث بلندى را از جابر جعفى نقل كرده است كه امام محمّد باقر عليه السّلام در قسمتى از آن درباره حوادث پس از ظهور مىفرمايد:
ثمّ يأتى الكوفة فيطيل فيها المكث ما شاء اللّه أن يمكث، حتّى يظهر عليها، ثمّ يسير حتّى يأتى العذراء هو و من معه و قد ألحق به ناس كثير و السّفيانىّ يومئذ بوادى الرّملة. حتّى التقوا و هو يوم الإبدال، يخرج أناس كانوا مع السّفيانىّ من شيعة آل محمّد و يخرج ناس كانوا مع آل محمّد إلى السّفيانىّ، فهم من شيعته حتى يلحقوا بهم. و يخرج كلّ ناس إلى8.
1) . الصبان، الشيخ محمّد، همان؛ ص 138.
رايتهم و هو يوم إلا بدال. قال أمير المؤمنين عليه السّلام: يقتل يومئذ السّفيانىّ و من معه.(1)
مهدى عليه السّلام وارد كوفه شده و تا هر وقت خدا بخواهد در آنجا مىماند. سپس همراه يارانش به روستاى «عذراء» (در دمشق) مىرود و در آنجا مردمان زيادى به او مىگروند. سفيانى در آن روز در منطقه «رمله» اردو زده است. تا اينكه آنها يكديگر را ملاقات مىكنند. آن روز، روز إبدال (جا به جايى افراد) است. گروهى از لشكر امام خارج شده و به لشكر سفيانى مىپيوندند و گروهى نيز از لشكريان سفيانى به لشكر امام ملحق مىشوند. امير مؤمنان مىفرمايد: در آن روز سفيانى و يارانش همگى كشته خواهند شد.
در خبر طولانى ديگرى كه علامه مجلسى از عبد الاعلى حلبى آورده است، امام محمّد باقر عليه السّلام مىفرمايد:
يكون لصاحب هذا الأمر غيبة... فيدعو إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه صلّى اللّه عليه و آله، فيعطيه السّفيانىّ من البيعة سلما، فيقول له كلب - و هم أخواله - ما هذا؟ ما صنعت؟ و اللّه ما نبايعك على هذا أبدا... فيقول: ما أصنع فيقولون: استقبله!... فيستقبله. ثم يقول له القائم صلّى اللّه عليه: خذ حذرك، فإنّنى أدّيت إليك، و أنا مقاتلك، فيصبح، فيقاتلهم. فيمنحه اللّه أكتافهم. و يأخذ السفيانى أسيرا. فينطلق به يذبحه بيده...(2)
صاحب اين امر را غيبتى است... [حضرت مهدى عليه السّلام پس از برخورد با سپاه سفيانى] او را به كتاب خدا و سنت پيامبرش دعوت مىنمايد [و بين آن دو گفتگويى در مىگيرد] در نتيجه سفيانى با امام بيعت مىكند. دايىهاى او - كه از قبيله كلب هستند - به وى اعتراض كرده مىگويند: اين چه كارى بود كردى؟ به خدا سوگند، هرگز در اين امر با تو بيعت نخواهيم كرد... سفيانى مىگويد: پس چه كنم؟ به او مىگويند: با او به جنگ! [او هم بيعتش را مىشكند] سپس امام به او مىفرمايد: سلاحت را برگير كه فردا صبح با تو خواهم جنگيد. فردا صبح امام با آنان پيكار خواهد كرد و بر آنها پيروز شده و سفيانى را به اسارت گرفته و به دست خويش خواهد كشت.
(2) اخبار بالا منافاتى با اخبار گذشته و نيز با برداشت كلى ما از آن اخبار ندارد، چون فضاى كلى آنها يكى است. از اين رو شايسته است در اينجا منحصرا به حوادث ديگرى بپردازيم كه اين اخبار از آنها سخن گفتهاند.
(3) مركز حكومت سفيانى از شام به عراق منتقل مىشود و شكست سپاه او در مأموريت عراق، مانع از اين كار نخواهد شد. از اين روست كه حضرت مهدى عليه السّلام هنگام ورود به عراق با نظام جبار سفيانى مواجه خواهد شد. البته آن چنان كه پيداست سفيانى علاقهاى به درگيرى ندارد، زيرا اين كار را موجب ايجاد مشكلاتى طاقتفرسا براى خود ارزيابى مىنمايد. به اين ترتيب امام عليه السّلام با آرامش وارد عراق شده و به عنوان رهبرى مردمى تا زمانى كه خدا بخواهد در كوفه درنگ مىنمايد، تا اينكه برايش نيرو و امكانات كافى براى در دست گرفتن حكومت و درگيرى مستقيم با سفيانى فراهم آيد.9.
امام عليه السّلام طبق قوانين اسلامى، نخست عقايد ناب اسلامى را بر سفيانى عرضه خواهد نمود و در صورت عدم پذيرش، به نبرد با او خواهد پرداخت.
به دليل روحيه مجامله و تعارفى كه سفيانى در برابر حضرت مهدى عليه السّلام دارد، به حقانيت امام گواهى داده و با ايشان بيعت مىنمايد اما نزديكانش به او شديدا اعتراض كرده و از وى مىخواهند كه به يك رويارويى تمام عيار بر ضد امام دست زند.
شايد اين حالت روحى كه از سفيانى بيان شد، فرصتى را پديد آورد كه مؤمنانى كه در سپاه سفيانى هستند به سپاه حضرت مهدى عليه السّلام بپيوندند و از سوى ديگر، فاسقان اهل كوفه كه در فرآيند آزمايش الهى مردود شدهاند، به سپاه سفيانى ملحق شوند. اين ماجرا پيش از قطعى شدن جنگ روى مىدهد.
وقتى سفيانى در برابر اعتراض اطرافيان نزديكش عقبنشينى مىكند، موضعى انفعالى در برابر حضرت مهدى عليه السّلام پيدا مىنمايد. امام عليه السّلام او را به جنگ تهديد مىكند. سفيانى ناچار به مقاومت عليه امام مىشود. بين دو سپاه جنگ در مىگيرد. پيروزى نصيب امام مىشود و حكومت سفيانى پايان مىپذيرد. وى اسير مىشود و امام او را مىكشد. بدين ترتيب امام عليه السّلام نه تنها بر عراق بلكه بر تمام مناطق زير نفوذ سفيانى (شام و اردن و فلسطين) تسلط پيدا مىنمايد. از اينجاست كه جبهه نبرد جهانى گشوده مىشود. در بخش دوم كتاب به اين موضوع خواهيم پرداخت.
(2) محور هفتم: در اينجا تلاش مىنماييم تا برداشتى رمزى و تأويلى را از سفيانى ارائه كنيم. اين برداشت آنگاه امكانپذير است كه دو شرط اساسى را لحاظ نماييم:
1 - عمل به ظاهر اخبار ناممكن باشد و نتوان از آن برداشت مستقيم و روشنى داشت، چون قراينى بر نادرستى آن برداشت ظاهرى وجود دارد. اين همان چيزى است كه در مورد دجال و يأجوج و مأجوج با آن روبرو بوديم؛ زيرا نسبت دادن معجزه به آنها - كه از ظاهر اخبار استفاده مىشود - امرى محال است چون آنها بر باطلند.
2 - تا حد امكان اين برداشتهاى رمزى و تأويلى به ظواهر اخبار نزديك باشد تا بتوان تصويرى فراگير، كامل و قابل اتكا را از مجموع ظواهر و مفاهيم موجود در اخبار به دست داد؛ به نحوى كه خبرى فروگذار نشود مگر آن كه شاذّ باشد و اصولا قابل اثبات تاريخى نباشد.
(3) موضوع سفيانى، فاقد شرط اول است زيرا پس از بررسى اخبارى كه درباره وى وارد شده، معلوم مىشود كه هيچ گونه معجزه و خارق عادتى در مورد او جز در مورد فرو رفتن در زمين بيدا كه آن هم براى دفاع از جبهه حق مىباشد وجود ندارد.
همين طور اين اخبار به اوضاع بشريت در روزگار فتنه و آزمايشها اشاره مىكند كه در آن زمان افكار مختلف و نيروهاى در حال جنگ و حاكمان ستمگر فراوانند و دفاعكنندگان از حق اندك. همه اينها كه بر شمرديم ويژگى اصلى دوران معاصر ماست و در اين صورت، اين اخبار تصويرى مخالف با انسانهاى معمولى ارائه نمىدهد تا آن كه ظاهر آن را رد نموده به دنبال برداشت رمزى و تأويلى از آنها باشيم.
(4) در اين صورت لزومى ندارد كه از اين اخبار برداشت رمزى داشته باشيم و بلكه تنها آنچه كه
امكانپذير است در نظر گرفتن ويژگىها و اوصافى است كه درباره سفيانى وارد شده و كنار نهادن مواردى است كه مىتوان به كنارى نهاد. در صورتى كه تمام آن ويژگىها يا برخى را به كنارى نهيم، برداشتى كه در تاريخ گذشته از آن سخن گفتيم، صحيح مىباشد كه عبارت از آن است كه سفيانى نماد تفكرى منحرف در جهان اسلام است كه همه جنبشها و ديدگاههاى غير صحيحى كه به دروغ خود را به اسلام منتسب مىكنند و گستره تاريخى آن از زمان سقوط عباسيان تا زمان ظهور است، در ذيل آن مىگنجند.
هرگاه شمارى از ويژگىهاى سفيانى را كه روايات بر آن اتفاق نظر دارند در نظر آوريم، مفهوم پردامنهاى كه از سفيانى در ذهن داريم تنگ تر شده و تنها بر يك معنا منطبق مىگردد. نگارنده مايل است مفهوم سفيانى را برابر با آخرين حكومت منحرف در منطقه در زمان قبل از ظهور، بداند.
مىتوان براى اين حكومت، ويژگىهاى زير را بر شمرد:
1 - قرار گرفتن سوريه و عراق، زير سلطه يك دولت و يا دو دولت همسو.
2 - كينه اين حكومت نسبت به پيروان حق.
3 - اعزام سپاهى براى مقابله با حضرت مهدى عليه السّلام و يا بر ضد گروهى از پيروان مخلص حق كه آن حضرت هم با نام و عنوانى مستعار در ميان آنهاست.
4 - فرو رفتن اين سپاه در زمين.
(2) حضرت مهدى عليه السّلام حكومت سفيانى را از بين خواهد برد زيرا وقتى امام عليه السّلام وارد عراق مىشود به ناچار با دولت سفيانى روبرو مىگردد و اين حاكم اگر همان سفيانى معروف باشد طبيعتا با امام در عراق به مقابله بر خواهد خاست و در نهايت امام نابودش خواهد ساخت و بدين ترتيب دوره آخرين حاكم منحرف و ستمگر در منطقه به سر خواهد رسيد. اما ويژگىهاى ديگر او را هم چون ناميدنش به عثمان بن عنبسه، خروجش از وادى يابس، خصوصيات جسمانى، سلطه او بر اردن و فلسطين و جزئياتى درباره مواضع نظامى وى را بايد با برداشتهاى رمزى و تأويلى نگريست و علم به آن را به اهلش سپرد. البته اخبارى كه درباره اين ويژگىها وارد شده است تا حدود زيادى شايستگى اثبات تاريخى را دارد.
(3) از رهگذر اين برداشت، ارتباط سفيانى با دجال نيز روشن مىشود. قبلا هم ثابت كردهايم اينها دو موضوع جدا از يكديگر هستند.(1)در برداشت مشهور و متداول از سفيانى و دجال، مطابق ظهور ابتدايى روايات، آنها را از يكديگر به طور كامل جدا مىدانستهاند. از اين رو در ديدگاه آنان، مسيح نزول مىكند و در دمشق دجال را به قتل مىرساند بدون آن كه سفيانى در جهان حاضر باشد و مهدى ظهور مىفرمايد و با سفيانى به نبرد مىپردازد بدون آن كه دجال در دنيا وجود داشته باشد.
(4) اما هنگامى كه دانستيم ظهور حضرت مهدى عليه السّلام و نزول مسيح عليه السّلام در يك زمان است تا آنجا كه مسيح عليه السّلام براى بزرگداشت و تكريم امت اسلامى پشت سر امام مهدى عليه السّلام به نماز مىايستد، در اين صورت بطلان اين رويكرد مشهور و قديمى روشن خواهد شد و ناگزير بايد دجال و سفيانى راد.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 630 به بعد.
معاصر يكديگر دانسته و بپذيريم كه بين آن دو، نوعى ارتباط وجود دارد. اگر دجال را عبارت از تمدن مدرن مادى و سفيانى را آخرين حاكم منحرف و ستمگر در مشرق زمين بدانيم، ديگر بر ما سخت نخواهد بود كه به تصور درستى از ارتباط بين آن دو برسيم.
رفتن نفس زكيّه به مكه و به شهادت رسيدنش، مقارن با ظهور حضرت مهدى عليه السّلام است. در كتاب گذشته درباره او سخن گفتيم(1)و اخبارى را آورديم كه كشته شدن او را از امور حتمى مىدانست.
در تاريخ گذشته نتوانستيم يك احتمال را درباره نفس زكيه (بر اساس روش خود در اثبات تاريخى) رد نماييم و آن اينكه نفس زكيه همان محمّد بن عبد اللّه بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب مىباشد كه در دوره نخستين عباسى كشته شده است؛ در نتيجه ديگر نبايد منتظر حادثه كشته شدن نفس زكيه در آينده بود.
ولى اينك در پى آنيم كه اين موضوع را به شكلى جديد بررسى نماييم. براى اين منظور از روش «سختگيرى سندى» دست شسته، خبر موثق را نيز هر چند قرينههايى خارجى هم بر درستىاش اقامه نشود، مىپذيريم.
(2)پيرامون نفس زكيه در حول چند محور زير به بحث و بررسى مىپردازيم: محور اول: ارائه اخبارى پيرامون اين موضوع كه جز اندكى را در كتاب گذشته نياوردهايم:
شيخ مفيد از امام محمّد باقر عليه السّلام و نيز شيخ طوسى و صدوق از امام جعفر صادق عليه السّلام حديثى را با الفاظ نزديك به يكديگر روايت كردهاند. مفيد نقل كرده است:
ليس بين قيام القائم و قتل النّفس الزّكية أكثر من خمس عشرة ليلة.(2)
بين ظهور قائم و كشته شدن نفس زكيه، بيش از پانزده شب فاصله نيست.
همچنين در الارشاد(3)سخن از علامات ظهور حضرت مهدى عليه السّلام رفته است كه از جمله آنها «كشته شدن مردى هاشمى در بين ركن و مقام» مىباشد.
(3) مجلسى از سيد على بن عبد الحميد به سند خود از ابو بصير و او هم از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام در ضمن حديثى طولانى آورده است:
يقول القائم عليه السّلام لأصحابه: يا قوم، إنّ أهل مكّة لا يريدوننى، و لكنّى مرسل إليهم لأحتجّ عليهم بما ينبغى لمثلى أن يحتجّ عليهم. فيدعو رجلا من أصحابه، فيقول له: امض إلى أهل مكّة، فقل: يا أهل مكّة! أنا رسول فلان إليكم، و هو يقول: إنّا أهل بيت الرّحمة و معدن الرّسالة و الخلافة، و نحن ذريّة محمّد و سلالة النبيّين. و إنّا قد ظلمنا و اضطهدنا و قهرنا و ابتزّ منّا حقّنا، منذ قبض نبيّنا إلى يومنا هذا. فنحن نستنصركم فانصرونا. فإذا تكلّم هذا
الفتى بهذا الكلام، أتوا إليه فذبحوه بين الركن و المقام. و هى النفس الزكيّة...(1)
قائم به اصحابش مىگويد: اى قوم! اهل مكه مرا نمىخواهند ولى من مأمورم تا آن چنان كه شايسته همچو منى است براى آنان اقامه حجت و دليل نمايم. سپس مردى از اصحابش را فرا خوانده و به او مىگويد: اين پيغام را به اهل مكه برسان و به آنها بگو: ما اهل بيت رحمت و معدن رسالت و خلافتيم، ما ذريه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و از نسل پيامبرانيم. از زمانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رحلت كرد به ما ظلم شد و ستمكاران بر ما مسلط گشتند و حق ما را ربودند. ما از شما يارى مىخواهيم شما نيز ما را يارى رسانيد. در نتيجه هنگامى كه آن جوانمرد اين سخن را به اهل مكه برساند به سويش هجوم برده، بين ركن و مقام او را مىكشند و او همان نفس زكيه است.
نيز مجلسى از الكافى به سندش از يعقوب سراج و او هم از امام صادق عليه السّلام اين حديث را درباره حضرت مهدى عليه السّلام آورده است:
و يستأذن اللّه فى ظهوره: فيطّلع على ذلك بعض مواليه. فيأتى الحسنىّ فيخبره الخبر، فيبتدر الحسنىّ إلى الخروج، فيثب عليه أهل مكّة، فيقتلونه و يبعثون برأسه إلى الشّام، فيظهر عند ذلك صاحب الأمر...(2)
مهدى براى ظهورش از خداوند اذن مىگيرد سپس كسى از دوستدارانش از اين موضوع آگاه مىشود و اين خبر را به حسنى مىرساند وى (پس از شنيدن اين خبر) خروج كرده، اما اهل مكه بر او يورش برده، به قتلش مىرسانند و سر او را به شام مىفرستند. در آن زمان است كه صاحب الامر ظهور مىكند...
(2) راوندى روايت كرده است:
أنّ النّفس الزّكيّة هو غلام من آل محمّد اسمه محمّد بن الحسن يقتل بلا جرم. فإذا قتل فعند ذلك يبعث اللّه قائم آل محمّد.(3)
نفس زكيه، جوانى از خاندان پيامبر است، اسم او محمّد بن الحسن است و بىگناه كشته مىشود. آنگاه كه چنين شد، خداوند قائم آل محمّد عليه السّلام را برمىانگيزد.
(3) آيتاللّه صافى نيز در منتخب الاثر مضمون اين خبر را مسلّم دانسته است.
آيتاللّه صافى از شيخ طوسى به سند او از سفيان بن ابراهيم حريرى نقل مىكند كه او از پدرش شنيده كه مىگويد:
النّفس الزّكيّة غلام من آل محمّد، اسمه محمّد بن الحسن، يقتل بلا جرم و لا ذنب. فإذا قتلوه لم يبق لهم فى السّماء عاذر و لا فى الأرض ناصر. فعند ذلك يبعث اللّه قائم آل محمّد...(4)
نفس زكيه، جوانى از آل محمّد است. اسمش محمّد بن الحسن است و بدون هيچ جرم و گناهى او را مىكشند. وقتى چنين كنند ديگر براى آنها نه آمرزندهاى در آسمان خواهد ماند و5.
نه ياورى در زمين. در آن هنگام است كه خداوند قائم آل محمّد عليه السّلام را بر مىانگيزد.
به زودى پس از پالايش اين روايات، برداشتى نو از آنها ارايه خواهم نمود.
محور دوم: در اينجا تلاش خواهيم كرد كه به برداشت صحيحى از مجموعه اين روايات در صورت صحت و نيز قابليت آنها براى اثبات تاريخى، برسيم. برداشت ما از اين روايات تكميلكننده برداشت كلى است كه از روايات سفيانى بيان نموديم.
هنگامى كه حضرت مهدى عليه السّلام و ياران خاصش به سبب تهديد سپاه اعزامى از سوى سفيانى از مدينه به مكه مىروند، يارى آنها بر مردم مكه واجب مىشود زيرا آنها به عنوان يك مسلمان، مكلف به يارى مؤمنان مظلومى هستند كه دشمن ظالمى هم چون سفيانى دارند.
ولى مردم مكه به دليل اختلاف مذهبى با امام عليه السّلام و يا به خاطر هراس از هيمنه و سلطه جابرانه سفيانى، او را يارى نمىكنند. درباره عمق اين ترس در دل مردم مكه كافى است خبرى را يادآور شويم كه از تصرف حجاز توسط سفيانى بدون هيچ مقاومت نظامى سخن مىگويد. اين اتفاق، برخاسته از ترس و وحشتى عميق است كه سفيانى در دل مردم كاشته. اهل مكه چون دنبال منافع شخصى خود هستند، از زير بار مسئوليت الهى خويش شانه خالى مىنمايند. امام عليه السّلام كه از عدم آمادگى آنها براى يارىاش آگاه است به ياران خاصش مىفرمايد: اى قوم، مكيان مرا نمىخواهند ولى من كسى را به سوى آنها مىفرستم تا آن چنان كه شايسته همچو منى است بر ايشان اقامه حجت و دليل نمايم.
(2) امام با اين كار با آنها اتمام حجت مىنمايد تا ديگر كسى باقى نماند كه پيامش به او نرسيده باشد.
از اين رو ايشان به فكر مىافتد كسى را به سوى مردم مكه بفرستد تا اين پيام را به آنها ابلاغ نمايد.
حضرت يكى از اصحابش را كه مردى هاشمى و از مخلصين آزموده است فرا مىخواند و پيامى شفاهى به او مىدهد تا در مسجد الحرام بين ركن و مقام آن را به گوش مردم مكه برساند.
(3) لازم است يادآورى نماييم وقتى او مىگويد: من فرستاده فلانى به سوى شمايم... دليلى وجود ندارد كه او حتما اسم امام عليه السّلام را بياورد و شنوندگان هم بفهمند كه مراد او حضرت مهدى عليه السّلام است بلكه احتمالا از امام با نام شناختهشدهاش در بين مردم آن روزگار، ياد مىكند.
پس از ابلاغ پيام، مكيان كمر به قتل او مىبندند و بين ركن و مقام به شهادتش مىرسانند. احتمالا سر او را نيز از بدن جدا ساخته و براى اعلام وفادارى به سفيانى، به شام مىفرستند. البته اين روايت، مركز دولت سفيانى را شام مىداند در حالى كه پيش از اين دانستيم مركز دولت او در آن زمان نه در شام، بلكه در عراق خواهد بود. البته روايت بالا را مىتوان چنين توجيه نمود كه در آن هنگام (در زمان قتل نفس زكيه) سفيانى مركز دولتش را در عراق ترك مىكند و به دلايلى به شام سفر مىنمايد و مدتى بعد دوباره به عراق بازمىگردد.
(4) به هر روى وقتى اهل مكه مرتكب چنين جنايتى مىشوند، در واقع شمارى از احكام و ضروريات دين را ناديده مىانگارند، مانند: پايمال كردن حرمت بيت اللّه الحرام كه قرآن كريم آن را حرم امن مىداند و نيز كشتن فرد مؤمن بدون هيچ جرم و گناهى و همچنين سرباز زدن از يارى حقجويى مظلوم. آنگاه كه چنين شد خداوند بر اهل زمين خشم گيرد و در نتيجه فرمان به ظهور
حضرت مهدى عليه السّلام دهد تا حق مظلومان بستاند و ستمكاران را شكست دهد. فرستاده امام عليه السّلام كسى نيست جز همان نفس زكيه كه بين ركن و مقام كشته خواهد شد. و فاصله بين شهادت او و ظهور، بيش از پانزده شب نخواهد بود.
اين تصويرى كلى بود كه اخبار از آن دوره تاريخى ترسيم مىكنند و با چشمپوشى از اشكالات ناچيز كه بعدا دربارهاش سخن مىگوييم، تا حد زيادى بىعيب و نقص مىباشد. با اين وصف ديگر نيازى به تأويل اين اخبار نيست؛ زيرا رمزى دانستن اخبار هنگامى رواست كه دليلى بر ناصواب بودن معناى صريح و غير رمزى در دست نباشد.
البته اگر بخواهيم اين برداشت به درجه اثبات تاريخى برسد، بايد اخبار صحيح بوده، صلاحيت اثباتى تاريخى را نيز داشته باشد كه به زودى دربارهاش به بحث خواهيم نشست.
(2) محور سوم: بيان اشكالات اين برداشت كلى به همراه نقد و پاسخ به آنها.
(3) اشكال نخست: چگونه يك مرد تنها، مىتواند با مردم يك شهر به شكلى طبيعى و نه اعجازى، سخن گويد؟
پاسخ به اين سؤال بسيار ساده است؛ زيرا به آسانى مىتوان با بهرهگيرى از سيستمهاى صوتى پيشرفته، با حاضران در مسجد الحرام سخن گفت و آنها نيز در كمتر از يك ساعت خبر را به ديگرانى كه در مسجد الحرام حضور ندارند، برسانند. ممكن است سؤال شود كه نفس زكيه چگونه مىتواند چنان جمعيتى را در مسجد الحرام گرد هم آورد و نيز چگونه سيستمهاى صوتى را در اختيار مىگيرد؟
پاسخ: تا به حال هرگاه از نفس زكيه سخنى به ميان آوردهايم از او به عنوان يكى از ياران ويژه امام مهدى عليه السّلام در اواخر دوره غيبت كبرى ياد كردهايم و از شخصيت اجتماعى او سخنى نگفتهايم. در حالى كه نيابت از امام عليه السّلام در رساندن پيام او، چيز كمى نيست و بايد شخص نايب داراى قابليتهاى فكرى و اجتماعى بالايى باشد و اين بعد اجتماعى بىگمان در گزينش او از سوى امام مؤثر مىباشد.
او يا سخنورى مشهور است و يا داراى مسئوليتى در جامعه اسلامى است كه اين امكان براى او در مسجد الحرام فراهم مىآيد. به ويژه آن كه او در زمانى براى مردم ايراد سخن مىنمايد كه تجمع حاضران پس از مناسك حج به هم نخورده است.
با توجه به رواياتى كه روز ظهور را دهم محرم الحرام مىداند، هرگاه پانزده شب را از آن كم كنيم، زمان سخنرانى نفس زكيه روز بيست و پنجم ذى حجه خواهد بود؛ يعنى حدود ده روز پس از پايان مراسم حج.
(4) اشكال دوم: او چگونه امام عليه السّلام را با نام حقيقىاش در عصر غيبت خواهد شناخت و از طرف ايشان پيامى را به مكه خواهد برد؟
به سادگى مىتوان پاسخ داد كه هرگاه امام عليه السّلام مصلحت ببيند، مىتواند شخصيت حقيقى خود را براى هر كسى آشكار سازد. اما اگر اشكال شود كه چون مصلحت غيبت بالاتر از هر مصلحت ديگرى است پس امام شخصيت واقعى خود را براى هيچ كس - هر چند انسان صالحى باشد - افشا
نمىنمايد،(1)مىتوان پاسخهاى زير را ارائه كرد:
1 - راز مقدم بودن مصلحت غيبت بر هر مصلحت ديگرى، حفظ جان امام مهدى عليه السّلام و فراهم شدن مقدمات ظهور آن حضرت در روز موعود است. در نتيجه مصلحت حفظ جان امام عليه السّلام براى ظهور در روز موعود، بر هر مصلحت ديگرى مقدم است. اما در مورد نفس زكيه بايد گفت كه اساسا مصلحت ظهور امام و روز موعود، منوط به آن است كه وى امام را بشناسد و يكى از مقدمات ظهور ايشان را فراهم آورد.
(2) 2 - قبلا نيز گفتهايم اين امكان وجود دارد كه هر مؤمن توفيق يافتهاى كه از عرصه آزمايش الهى سر بلند بيرون آمده باشد و شايستگى شركت در مأموريتهاى عصر ظهور را كسب كرده باشد، در عصر غيبت به ديدار حضرت مهدى عليه السّلام نايل گردد؛ زيرا او با چنين ويژگىهاى روحى، تهديدى براى امام محسوب نمىشود.
بسيارى از روايات معصومين عليهم السّلام و نيز حكاياتى كه از ديدار با آن سرور نقل شده، بيانگر آن است كه بسيارى از اهل معرفت كه امام عليه السّلام را با عنوان حقيقىاش مىشناسند، در عصر غيبت به محضرش شرفياب مىشوند. و روشن است كه اين موضوع سبب مىشود آنان براى به عهده گرفتن پستهاى فرماندهى در سپاه امام عليه السّلام در روز موعود آمادهتر گردند. از سياق روايت فرستادن نفس زكيه به مكه، پيداست كه اين مرد از آن افراد خاصى است كه امام عليه السّلام آنها را در نزد خود گرد مىآورد و شخصيت حقيقى خود را به آنها معرفى مىنمايد از اين رو اشكالى ندارد نفس زكيه امام عليه السّلام را با عنوان حقيقىاش بشناسد.
در اينجا بايد ملاحظه نمود كه نفس زكيه حتى اگر امام عليه السّلام را هم حقيقتا بشناسد، لزومى ندارد كه در سخنرانىاش از او نامى ببرد، بلكه احتمالا به پيروى از خود امام از نام مستعار آن حضرت در جامعه ياد مىكند.
(3) 3 - احتمال دارد نفس زكيه از حقيقت امام عليه السّلام كه او را به مكه اعزام مىدارد بىخبر باشد، بلكه او مىرود تا پيامى را كه از طرف فلانى صادر شده به مردم برساند و در سخنرانىاش هم از او نام مىبرد.
همين اندازه براى اقامه حجت در برابر مردم كافى است.
همچنين در تحليل كشته شدن نفس زكيه بايد گفت دليلى ندارد كه آنها او را تنها به دليل آن كه پيام رسان مهدى عليه السّلام است بكشند؛ بلكه ممكن است او را به دليل محتواى پيامش بكشند. هر چند حضرت مهدى عليه السّلام با نام و عنوان اصلىاش نيز مورد خشم و كينه آنهاست؛ در نتيجه نه با نفس زكيه از در سازش در خواهند آمد و نه پيامش را خواهند شنيد.
(4) اشكال سوم: اين برداشت كلى كه از زنجيره حوادث تاريخى بيان شد، با اين استدلال كه اگر شرايط ظهور تحقق يابد بىترديد امام ظهور خواهند فرمود، منافات دارد.
مطابق اين اخبار، دو چيز سبب ظهور است: تهديد سفيانى به قتل حضرت مهدى عليه السّلام و كشته شدن نفس زكيه. حال كداميك را سبب ظهور بدانيم؟9.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 49.
پاسخ: اين دو سبب، هر دو صادقند و با يكديگر منافاتى ندارند. در واقع كشته شدن نفس زكيه و تهديد امام عليه السّلام از سوى سفيانى از جمله نتايج تحقق شرايط ظهور مىباشد.
برنامه كلى الهى در پيش از ظهور، نتايجى را به دنبال دارد كه در كتاب گذشته به آن پرداختهايم.
در اينجا دو مورد مهم آن را يادآورى مىنماييم:
الف) وجود تعداد كافى از انسانهاى مخلص و آزموده براى نبرد عادلانه جهانى به رهبرى حضرت مهدى عليه السّلام(1). هرگاه اين شرط تحقق يابد، روز موعود چهره مىنمايد و ظهور امام واقع خواهد شد.
ب) تمايل افراطى بسيارى از مسلمانان به پيروى از انديشههاى غير اسلامى و نافرمانى از دستورات اسلام.
هر چه زمان مىگذرد، نتايج آزمايشهاى الهى آشكارتر مىشود و دو نتيجه فوق، به شكلى گستردهتر رخ مىنمايد. در يك سو نيروهاى حق رو به فزونى مىنهد و در جانب ديگر، ظلم و انحراف بيداد مىكند تا آنجا كه جريان انحراف و فساد در جامعه اسلامى نسبت به بديهىترين احكام اسلام، نافرمان گردد و منكر ضروريات دين شود و حريم شريعت را طبق با منافع و اميال شخصى خود تفسير نمايد.
با اين حساب، اين دو نتيجه كه از روايات استفاده مىشود، كاملا طبيعى خواهد بود و در نتيجه موضع امام عليه السّلام نسبت به سفيانى جز مخالفت و انكار - تا حدودى كه براى ايشان در حال غيبت امكان دارد - نيست. اين امر باعث مىشود كه سفيانى عكس العمل خويش را با اعزام سپاه و تهديد امام عليه السّلام به قتل نشان دهد. اما موضع نفس زكيه در برابر سفيانى از سخنرانىاش معلوم است. در حقيقت اين سخنرانى خود نوعى ابراز مخالفت نسبت به سفيانى است و نتيجهاش هم كشته شدن او در مسجد الحرام مىباشد.
(2) اشكال چهارم: ممكن است كسى گمان برد بنا بر سياق روايات، سبب ظهور حضرت مهدى عليه السّلام خشم آن حضرت نسبت به دو رويداد بالاست (تعقيب و تهديد به قتل توسط سفيانى و نيز كشته شدن نفس زكيه)
پاسخ: اين گمان صحيحى نيست چون هر كس انديشه مهدوى را باور دارد مىداند كه آن حضرت ذخيره خداوند براى اصلاح همه جهان است و براى او مصالح شخصى مطلقا اهميتى ندارد، در نتيجه چگونه مىتوان اين دو رويداد را سبب ظهور امام عليه السّلام دانست؟
در حقيقت اين وقايع نه تنها خشم حضرت بلكه غضب خداوند متعال را نيز بر خواهد انگيخت؛ زيرا نشان از پايمال شدن ضروريات دين دارد اما واقعه ظهور هرگز به خاطر انتقام از اين حوادث نيست؛ زيرا مأموريت حضرت مهدى عليه السّلام بسيار گستردهتر و عميقتر از اين موضوع محدود - هر چند با اهميت - مىباشد.
تمام سخن آن است كه زمان ظهور، نزديك به زمان وقوع اين دو حادثه است و اين دو ارتباطى باد.
1) . اين سومين شرط از شرايط سهگانه تحقق روز موعود است، ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 475 به بعد.
ظهور ندارند مگر به اندازهاى كه بيانگر تحقق شرايط ظهور و هم چون نشانهاى براى آن باشند. اين امر موجب هشيارى مخلصين آزموده نسبت به نزديك بودن واقعه ظهور است.
اين مسأله در واقع يكى از تفاوتهاى جوهرى و اساسى بين شرايط ظهور و نشانههاى آن مىباشد.(1)
محور چهارم: تلاش براى پالايش اخبار نقل شده در محور اول، از لحاظ قابليت يا عدم قابليت آنها براى اثبات تاريخى.
در اينجا چند نكته را بر مىرسيم:
(2) نكته اول: اين روايات، غير مستفيض و نسبتا اندك مىباشند؛ بر خلاف رواياتى كه در مورد سفيانى يا دجال وجود دارد كه البته ما همه آنها را نيز نياوردهايم.
البته مىتوان تعداد اندك اين روايات را در صورت هماهنگى در مضمون يا داشتن سند مورد اطمينان و نيز شرط ندانستن استفاضه در اثبات تاريخى، ناديده انگاشت و آنها را قابل اثبات تاريخى دانست.
شايد به نظر رسد اخبار نفس زكيه، مستفيض مىباشد؛ ولى حق آنست كه وقتى به مجموع اخبار نفس زكيه مىنگريم كه در آنها كشته شدن او از امور حتمى و نيز از نشانههاى ظهور قائم دانسته شده است، در اين صورت مستفيض بودن اين اخبار احتمالى است؛ ولى مجموع اين اخبار، تنها كشته شدن نفس زكيه را آن هم به طور اجمال ثابت مىنمايد و لذا مشكل ما را حل نمىكند زيرا مىتوان اين روايات را بر محمّد بن عبد اللّه حسنى، ملقب به نفس زكيه تطبيق نمود. اما اخبارى كه از جزئيات سخن مىگويد يا آن كه توضيح مىدهد كه شخص ديگرى به اين لقب وجود دارد كه در آينده كشته خواهد شد، مستفيض نيست؛ گرچه اين عدم استفاضه نيز هم چنان كه در بالا گفتيم ضررى وارد نمىسازد.
(3) نكته دوم: به اين دسته از روايات اشكالاتى وارد است:
1 - برخى روايات از معصوم نيست. مانند: خبرى كه شيخ طوسى از سفيان بن ابراهيم حريرى نقل كرده و يا خبر آيتاللّه صافى در منتخب الاثر.
2 - شمارى از روايات، مرسل هستند. مانند خبر الارشاد و خبر الخرائج و الجرايح.
3 - برخى از روايات، مرفوع مىباشد. روايتى كه مجلسى نقل كرده و دربردارنده سخنان نفس زكيه است، چنين مىباشد.
4 - برخى روايات در دلالت خود، نارسا هستند. مانند خبرى كه در الارشاد آمده و از جمله نشانههاى ظهور را، كشته شدن مردى هاشمى در بين ركن و مقام بر مىشمارد. اين خبر به طور دقيق معلوم نمىنمايد كه آيا اين مرد هاشمى، همان نفس زكيه محمّد بن الحسن است كه در اخبار ديگر از او ياد شده؟ هر چند به گمان قوى، اين مرد هاشمى همان نفس زكيه است زيرا بعيد مىنمايد كه قبل از ظهور دو نفر در بين ركن و مقام به قتل رسند چون بيت اللّه الحرام در نزد مسلمانان از تقدس ود.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 470 به بعد.
احترامى فراوان برخوردار است.
همچنين است خبر دوم مجلسى كه به صراحت از نفس زكيه نام نبرده و فقط مىگويد: «... پس حسنى اقدام به خروج مىنمايد...» انطباق اين روايت نيز بر او قطعى نيست.
5 - وجود تعارض بين برخى از اين روايات. در پاسخ به اين سؤال كه آيا نفس زكيه همان فرستاده حضرت مهدى عليه السّلام است يا خير؟ خبر نخستى كه از مجلسى نقل كرديم پاسخ مثبت مىدهد اما خبر دومى كه از او نقل نموديم آن را نفى مىنمايد. در اين روايت آمده است كه «... حسنى اقدام به خروج مىنمايد...» و آشكار است كه او در اينجا از امام عليه السّلام رخصت نطلبيده است چه رسد به آن كه پيامى هم از جانب امام عليه السّلام داشته باشد.
نكته سوم: بيان برخى نقاط قوت اين اخبار:
1 - اين خبر كه: «فاصله زمانى بين كشته شدن نفس زكيه و ظهور قائم، پانزده شب است» بر اساس روش ما در اين كتاب، خبرى موثق و قابل اثبات تاريخى است. اين روايت را شيخ مفيد از ثعلبة بن ميمون از شعيب حداد از صالح بن ميثم (جمال) و او هم از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام نقل كرده است. همه اين راويان، شخصيتهايى مورد وثوق، ارجمند و بزرگى هستند كه در اينجا مجالى براى نقل سخن درباره عظمت آنها نيست.
اين روايت را شيخ طوسى نيز از فضل بن شاذان از حسن بن على بن فضال از ثعلبه و... كه از دانشمندان مورد اعتماد و اطمينان هستند، نقل كرده است. بنابراين، مناقشهاى كه در كتاب گذشته در مورد سند اين حديث داشتيم بر اساس روش «سختگيرى سندى» بود كه در آن كتاب به آن پايبند بوديم اما در اينجا از اين روش پيروى نمىكنيم.
2 - خبر دومى نيز كه از علامه مجلسى نقل كرديم مورد وثوق مىباشد و راويان آن عبارتند از:
كلينى از محمّد بن يحيى از احمد بن محمّد از ابن محبوب از يعقوب مهراج از امام صادق عليه السّلام كه همگى آنها اشخاصى ارجمند و مورد وثوق هستند.
3 - مىتوان از مجموع اين اخبار و نيز از سخنان امثال راوندى، آيتاللّه صافى و ابراهيم حريرى كه موضوع نفس زكيه را از مسلمات بر شمردهاند، دريافت كه اتفاق نظر و يا شهرت پردامنهاى وجود دارد كه كشته شدن نفس زكيه اندكى قبل از ظهور در بين ركن و مقام خواهد بود و اين غير از كشته شدن حسنى است كه همين لقب را دارد.
(2) البته نقطه قوت سوم از چند جهت قابل خدشه است:
الف) وجود شهرت يا اتفاق نظرى بيشتر از آنچه در اخبار آمده ثابت نشده است و سخنان راوندى و صافى و جز آنها تنها با تكيه بر اين اخبار بيان شده است.
ب) اين شهرت - در صورت اثبات - احتمال يكى دانستن ماجراى كشته شدن نفس زكيه را با حسنى كه قبلا ذكر او رفت، منتفى مىسازد؛ اما ويژگىهايى كه درباره نفس زكيه شمردهايم، درباره حسنى ثابت نشده است از قبيل اينكه او فرستاده حضرت مهدى عليه السّلام به سوى مردم و مأمور به سخنرانى در بين آنهاست. و حتى سبب كشته شدن او در بين ركن و مقام نيز ناشناخته است.
گذشته از همه اينها گرچه نقطه قوت سوم شايستگى اثبات تاريخى را ندارد ولى مىتوان آن را
مورد توجه قرار داد.
اينها گزيدهاى بود از حوادث اجتماعى كه بر اساس روايات در پيش از ظهور رخ خواهد داد.
مسائل پراكنده ديگرى نيز وجود دارد كه به دليل نارسايى در اثبات تاريخى به آن نپرداختيم. البته درباره جزئيات اوضاع جهانى، اندكى پيش از ظهور كه زمينهساز پيروزىهاى امام پس از دوران ظهور مىباشد، در بخش بعدى سخن خواهيم گفت.
هنگامى كه برنامه كلى الهى براى عصر غيبت به ثمر نشست و شمارى كافى از مؤمنان مخلص براى فتح عادلانه جهان پديد آمدند، دو امر بسيار مهم ممكن مىگردد:
الف) حفاظت از جان آن حضرت از راههاى معمولى - و نه معجزهآسا - امكانپذير مىشود. اين در حالى است كه پرده غيبت كنار رفته و او براى همگان شناخته شده است. ياران مخلص آن حضرت نيز، هر خطرى را - به يارى خداوند - از او دور خواهند ساخت.
بدين ترتيب ديگر نيازى به غيبت در هر دو شكل آن، چه اعجازى(1)و چه طبيعى(2)نيست و هرگاه نيازى به اصل غيبت نباشد، ديگر حاجتى نيز به تداوم آن نخواهد بود؛ زيرا استمرار دورۀ غيبت، مانع از تحقق هدف الهى در روز موعود خواهد شد و از آن رو كه تحقق بخشيدن به اين هدف به فرمان پروردگار بر امام مهدى عليه السّلام واجب است، پس بر آن حضرت روا نيست ديگر در پس پرده غيبت باقى بماند.
ب) با اين تعداد از ياران اخلاصگزار، فتح جهان به شيوهاى عادلانه امكانپذير خواهد شد. در طول تاريخ، پيامبران، اوليا و مصلحان نتوانستند اين مأموريت سترگ را به انجام رسانند و بر اساس برنامه كلى الهى، تنها توانستند به سهم خود براى زمينهسازى آن حادثه بزرگ قدمهايى بردارند؛ ولى به بار نشستن اين شجره طيبه، منوط به ظهور آن حضرت است.
(2) به اين ترتيب چون فتح جهان با اين تعداد از مؤمنان مخلص امكانپذير است، در نتيجه اقدام به آن واجب مىگردد. اين وجوب، برخاسته از تكليفى اسلامى است كه در هر زمان و مكانى جارى است و از دو امر تشكيل يافته:
1 - طبق مفاهيم و احكام جهاد كه در كتاب و سنت آمده است، فتوحات اسلامى به هر مقدار ممكن، واجب مىباشد؛ حتى اگر جهانگشايى به معنى كامل آن نيز ميسر گردد، ناگزير آن را هم بايد واجب دانست.
2 - انجام هر تكليفى در اسلام - از جمله وجوب گشودن سرزمينها - بستگى به پديد آمدن مقدمات آن دارد؛ در نتيجه هرگاه شخص مكلف، بر انجام تكليف توانا باشد، عمل به آن نيز بر او
واجب مىگردد و در صورت كوتاهى و سستى مجازات مىشود؛ مگر آن كه از انجام تكليف ناتوان باشد، كه در آن صورت مسئوليت از دوش وى ساقط مىگردد؛ زيرا خداوند بيش از توان كسى بر او بار نمىنهد.
هنگامى كه اين مطلب معلوم شد مىتوان دريافت كه چون شمارى كافى از مؤمنان واقعى، يار و مددكار پيامبر و امامان معصوم عليهم السّلام نبودهاند، تكليفى هم نداشتهاند. در شرايطى كه آن بزرگواران مىزيستهاند، امكان فتح جهان جز با معجزه وجود نداشته است. در حالى كه دعوت الهى در طول تاريخ بر پايه معجزه شكل نگرفته است. هر يك از آنان به اندازه توان خود، كارهايى تأثيرگذار براى برپا داشتن حق انجام دادهاند؛ به طور مثال اگر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با همان تعداد از پيروان فداكارش مىتوانست بخشى از مناطق زمين را به تصرف خود در آورد، انجام اين كار بر او واجب مىبود. و از آن رو كه ايشان در سطح بالايى از مسئوليتپذيرى قرار داشته، بايد گفت كه تكليف خود را نيز به بهترين صورت انجام داده است.
(2) در اين ميان بر اساس برنامه كلى الهى، تنها امام حجة بن الحسن عليه السّلام است كه شمارى كافى از مؤمنان مخلص، او را براى فتح جهان يارى خواهند داد و تكليف انجام اين مأموريت بزرگ متوجه او مىگردد. البته اين تكليف تنها متوجه ايشان نيست بلكه در صورت تحقق شرايط، همه انسانها نيز مكلف خواهند بود. هر چند كسى كه بالاترين مسئوليت را در پيروى از دستور الهى و انجام آن دارد، خود امام عليه السّلام و ياران آن بزرگوار مىباشد و بديهى است كافران و منحرفانى كه عدالت مهدوى با منافع شخصى آنها سازگار نيست، از پذيرش مسئوليت و انجام تكليف الهى سرباز مىزنند.
همچنين لازم است همگان با تمام توان با انقلاب جهانى حضرت ولى عصر عليه السّلام همسو شده و در صورت توانايى به جهاد نظامى در ركاب آن امام اقدام ورزند وگرنه بر آنهاست كه دستكم خود را با قوانين انقلاب مهدوى هماهنگ ساخته و از آنها پيروى نمايند.
ظهور، دو معنى نزديك به هم دارد كه مطابق برداشت اماميه، هر دو نسبت به امام مهدى عليه السّلام صادق است و بر اساس فهم غير اماميه تنها يكى از آن معانى بر ايشان صدق مىكند. همچنين ظهور معناى سومى نيز دارد كه مىآيد.
(2) معناى نخست: ظهور يعنى از پس پرده بيرون آمدن. هرگاه امام عليه السّلام حجاب غيبت را كنار زند و خود را به مردم نمايانده و بشناساند، ظهور اتفاق افتاده است. اين برداشت، ويژه اماميه است كه معتقد به غيبت آن حضرت مىباشند.
(3) معناى دوم: مراد از ظهور، اعلام موجوديت يك انقلاب (در اصطلاح جديد) و يا قيام به شمشير (در اصطلاح قديم) است. اين معنى در نگاه اماميه و غير اماميه نسبت به امام مهدى عليه السّلام صادق است؛ زيرا همه بر اين باورند كه آن حضرت بزرگترين رهبر انقلابى بر ضد ظلم و بيداد مىباشد.
(4) معناى سوم: مراد از ظهور، پيروزى و چيرگى است. اين معنا هنگامى درست است كه حكومت جهانى حضرت بقية اللّه عليه السّلام استقرار يافته و تثبيت شود. در اينجا ما را با اين معنى كارى نيست؛ در نتيجه، «ظهور» در لحظات آغازينش منحصر به دو معناى نخست است.
هنگامى كه از معناى نخست ظهور سخن مىگوييم نيازمنديم كه از چگونگى روى دادن آن نيز پرسش نماييم. همان طور كه وقتى به ظهور، به عنوان انقلابى جهانى مىنگريم، نيازمنديم كه دربارۀ شيوۀ اطلاع امام عليه السّلام از زمان ظهور و راه آگاه شدن ايشان از به ثمر نشستن برنامه كلى الهى، به بحث و بررسى بپردازيم.
(5) محور نخست: چگونگى ظهور پس از غيبت
زمانى كه از اين زاويه به واقعه ظهور مىنگريم، دو معنى نزديك به يكديگر را مىيابيم كه يكى عملى است و ديگرى نظرى، و هر دو هم بر آن حضرت صدق مىكند:
1 - معناى عملى: اينكه مردم امام عليه السّلام را در آغاز ظهور ببينند و آن حضرت خود را به آنها معرفى نموده و يارى و پشتيبانى بخواهد. در اين باره در همين بخش به تفصيل سخن خواهيم گفت.
2 - معناى نظرى: بر طرف شدن غيبتى كه امام آن را به عنوان يك روش برگزيده است؛ در اين صورت شخصيت امام آشكار شده و مردمان او را خواهند شناخت. در اينجا ديگر تفاوتى نمىكند كه معتقد به نظريه مخفى بودن شخص امام باشيم و يا قايل به نظريه مخفى بودن نام و عنوان حقيقى آن حضرت.
اگر به نظريه نخست(1)معتقد باشيم، ظهور يعنى بر طرف شدن معجزه و آشكار شدن جسم مبارك امام در برابر ديدگان مردم؛ علاوه بر اينكه در اينجا هم ضرورى است كه امام عليه السّلام، خود را به آنها شناسانده، از حقيقت خويش آگاهشان سازد. زندگى نهانى حضرت ولى عصر عليه السّلام به جهت حفظ جان او از گزند دشمنان و حوادث ناگوار مىباشد تا آن كه زنده بماند و رهبرى انقلاب جهانى را در روز موعود بر عهده گيرد. هرگاه آن روز فرا رسد ديگر تداوم اين زندگى مخفيانه، دليلى نخواهد داشت.
(2)اگر هم به نظريه دوم(2) معتقد باشيم، ظهور بدان معنى است كه امام عليه السّلام پرده از روى نام و عنوان حقيقى خويش بردارد و به روشنى و صراحت، خود را به مردم بشناساند و با شيوهاى كه بعدا خواهيم گفت، بر اين امر دليل و حجت بياورد. در نتيجه به طور يقين ثابت مىشود شخصى كه فلان اسم را داشت و فلان كار را مىكرد، همان مهدى موعود عليه السّلام است كه از هم اكنون مأموريتهاى بزرگش را خود شخصا پى مىگيرد. اين نظريه را برخى روايات تأييد مىنمايند. در آنها آمده است كه پس از ظهور، عدهاى از مردم مىگويند: ما اين شخص را پيش از اين ديده بوديم.
(3) در اينجا خوب است يادآور شويم آنچه پيشتر درباره آگاهى سفيانى از تحركات امام مهدى عليه السّلام و نيز تعقيب آن حضرت در عصر غيبت از مدينه به مكه بيان شد، در صورت درست بودن نظريه نخست، ديگر موضوعيت نخواهد داشت و تنها در صورتى معنادار است كه نظريه دوم را بپذيريم.
به اين ترتيب در مىيابيم شخصى كه سپاه سفيانى به تعقيبش مىپردازد و به همين سبب هم به زمين فرو مىرود، و اقدام نفس زكيه هم موجب پيدا شدن پايگاهى اجتماعى براى او نمىگردد، همان شخصى است كه به مسجد الحرام خواهد رفت و شخصيت حقيقى خود را آشكار خواهد ساخت و براى اهدافش بر ضد سفيانى و ديگر طاغوتهاى ستمگر از مردم طلب يارى و فداكارى خواهد نمود.
(4) محور دوم: امام عليه السّلام چگونه از وقت ظهور خويش آگاه مىشود؟ا.
اگر از زاويه نگاه فرد غير شيعى به اين موضوع بنگريم، از طرح اين سؤال بىنياز خواهيم بود؛ زيرا امام مهدى عليه السّلام نيز هم چون هر رهبر انقلابى ديگرى براى آغاز حركتش شرايط مختلف را بررسى و امكان موفقيت خود را ارزيابى مىنمايد. ولى اين موضوع در مورد ايشان و رهبران ساير انقلابها از دو جهت تفاوت دارد:
الف) آن رهبران، اوضاع و احوال اجتماعى و شرايط و فرصتها را از دريچه تنگ منافع شخصى خويش مىنگرند؛ در حالى كه امام عصر عليه السّلام از زاويه مصالح والاى اسلامى - كه ضامن رهايى بشر از ظلمات و رسيدن به نور است - به اوضاع و احوال جهانى نظر مىافكند.
ب) از سوى خداوند متعال به آن حضرت الهام مىشود و دست الهى، هدايتگر آن بزرگ مرد است؛ همانطور كه ابن عربى(1)و جز او بر آنند. البته ابن عربى براى اثبات اين موضوع، نه از قرآن كريم و روايات، بلكه از كشف صحيح دليل مىآورد.
ما در كتاب گذشته، اين امر را مطابق انديشه اماميه ثابت كردهايم؛ اما بر اساس ديدگاه غير اماميه، اثبات آن تقريبا ناممكن مىباشد؛ زيرا آگاهى از زمان نتيجهدهى شرايط ظهور در برنامه الهى، مخصوص خداوند است و از اين روست كه ميلاد امام مهدى عليه السّلام (طبق ديدگاه غير اماميه) در زمانى رقم خواهد خورد كه رشد و شكلبندى شخصيت ايشان، همزمان با به ثمر نشستن برنامه الهى و فراهم آمدن شرايط ظهور باشد. در نتيجه هرگاه زمان ظهور فرا برسد، آن حضرت با هوشمندى ويژه خويش، اين امر را دريافته و مىفهمد كه شمارى كافى از ياران مؤمن در انتظار اويند تا نبرد سرنوشتساز جهانى را آغاز نمايد.
(2) اين پرسش از منظر اماميه، پرسش درستى است زيرا اگر با نگاهى سطحى به روزهاى غيبت بنگريم و آن را در برابر زمان ظهور بنهيم، در مىيابيم اين روزها با يكديگر تفاوتى ندارند، مگر آن كه دانشى افزونتر يا هوشيارى خاصى در اين باره براى امام عليه السّلام پديد آيد. شكى نيست اين آگاهى براى امام غايب پيش خواهد آمد و خداوند بلند مرتبه با حكمت ازلى و برنامه كلىاش اين امكان را پديد خواهد آورد كه او از زمان ظهورش آگاه گردد تا بتواند هدف عالى ظهور را تأمين نمايد. تحقق اين هدف، منوط به آن آگاهى است و در نتيجه علم امام به اين موضوع ضرورى خواهد بود. پرسشى كه در اينجا باقى مىماند آن است كه آگاهى امام عليه السّلام از زمان ظهور چگونه است؟ آيا از راه اعجاز است و يا اينكه با روشى طبيعى است؟ براى پاسخ به اين سؤال، چند احتمال را بر اساس روايات اماميه بررسى مىنماييم كه مىتوان همگى آنها را در صورت مستدل بودن، قابل اثبات تاريخى دانست.
(3) احتمال نخست: شايد امام مهدى عليه السّلام روايتى را از پدران معصومش عليهم السّلام در دست دارد كه در آن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله از زمان ظهور او خبر داده است.
براى اين روايت احتمالى مىتوان چند صورت را در نظر گرفت كه هر يك خود احتمال مستقلىد.
1) . ر. ك: ابن عربى، محى الدين، همان؛ ج 3، ص 327 به بعد.
به شمار مىرود:
صورت اول: در آن روايت ساعت، روز و سال ظهور به طور مشخص تعيين شده باشد.
صورت دوم: در آن روايت از حادثه يا حوادث معينى معاصر با واقعه ظهور مانند: كشته شدن نفس زكيه، فرو رفتن لشكر سفيانى در زمين و يا... خبر داده شده باشد.
صورت سوم: در آن روايت از نسل خاصى با نام آنها چه يك نفر و چه بيشتر و نيز كارهايشان ياد شده باشد و موعد ظهور، زمان مشخصى از عمر آنها باشد.
... و صورتهاى ديگرى كه احتمال همه آنها مىرود. هر چند اين توقع كه نصى در قرآن كريم يا رواياتى درباره زمان ظهور وجود داشته باشد، بىجاست زيرا نص در جايى وارد مىشود كه به منظور ابلاغ به مردم باشد ولى در اين مورد كه مخصوص شخص امام مهدى عليه السّلام است، ورود نص، بىمعنا است.
با اين وجود، احتمال نخست را بايد هم چنان در نظر داشت. اين احتمال بيانگر يكى از فرقهاى اساسى بين اماميه و غير اماميه است.
زيرا در تصور غير اماميه نمىگنجد كه پس از سپرى شدن دورۀ صدر اسلام، در نزد شخصى روايتى باشد، بىآن كه آن روايت، زبان به زبان نقل شده و در منابع روايى آمده باشد.
(2) احتمال دوم: آگاهى امام عليه السّلام از زمان ظهور، به شيوهاى اعجازآميز باشد؛ به اين ترتيب كه هرگاه خداوند به حكمت ازلى خويش، فرصت را براى ظهور و پيروزى انقلاب جهانى مناسب ببيند، نوعى معجزه را در برابر ديدگان امام پديد آورد تا آن حضرت از فرا رسيدن زمان ظهور شريفش آگاه گردد.
اين امر مىتواند به يكى از دو شيوه زير و يا هر دوى آنها صورت پذيرد:
(3) شيوه اول: راوندى روايت كرده است كه امام موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود:
إذا كان وقت خروجه، انتشر العلم بنفسه، فناداه العلم: أخرج يا ولىّ اللّه؛ أقتل أعداء اللّه. و له سيف اللّه إذا حان وقت خروجه اقتلع السّيف من غمده فناداه السّيف: اخرج يا ولىّ اللّه فلا يحلّ لك أن تقعد عن أعداء اللّه.(1)
وقتى زمان ظهور فرا رسد، آن پرچم (پرچم رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله) به اهتزاز در خواهد آمد و به او خطاب نمايد: اى ولىّ خدا، ظهور نما و دشمنان خدا را بكش. [همچنين] براى امام عليه السّلام، شمشيرى از سوى خداى متعال است كه هرگاه زمان ظهور فرا رسد، از نيام خارج شده و به آن حضرت چنين گويد: اى ولىّ خدا خروج نما، [زين سپس] بر تو حرام است كه در برابر دشمنان خدا ساكت بنشينى.
اين شيوه كه در اين روايت آمده، صراحت بيشترى در آگاهى اعجازآميز امام مهدى عليه السّلام از زمانت.
1) . الراوندى، سعيد بن هبة اللّه، همان؛ ص 198. اين خبر به طور مرسل از كسان ديگرى نيز روايت شده است.
ظهور دارد؛ البته در صورتى كه آن را بر معنايى رمزى حمل نكنيم.
اشكالهاى اين شيوه:
1 - رواياتى از اين دست، اندك بوده و همگى آنها نيز مرسل مىباشند. به همين دليل، نمىتوان به آنها اعتماد كرد.
2 - اين شيوه با قانون اعجاز ناسازگار است زيرا هرگاه جايگزينى طبيعى وجود داشته باشد، ديگر جايى براى معجزه باقى نمىماند و پيداست براى معجزاتى از اين قبيل كه در اخبار آمده، جايگزين وجود دارد. در نتيجه، آگاهى امام عليه السّلام از زمان ظهور، منحصر در اين معجزهها نيست و مىتوان احتمال اول و سوم را كه به امور طبيعى و غير اعجازى مىپردازند، برگزيد.
3 - تصورى كه از جنگ در اين شيوه وجود دارد، مبتنى بر مفاهيمى كهن و قديمى است. مانند اينكه سلاح امام عليه السّلام در زمان ظهور، شمشير است و فرماندهى او نيز به مدد پرچمى بزرگ خواهد بود. روشن است كه روشها و ابزار با گذشت زمان تغيير خواهد كرد.
اشكال: ما كه در بخشهاى بعدى شمشير را بر هر سلاحى، و پرچم را بر فرماندهى معنوى حمل خواهيم نمود، پس چرا هم اينك اين حمل معنايى را انجام ندهيم؟
پاسخ: برخى اخبار ديگر را مىتوان بر اين معانى حمل نمود و حتى برخى از آنها در اين معانى صراحت دارند. اما اين گونه اخبار مرسل را نمىتوان بر اين معانى بار كرد؛ زيرا روشن است كه در رهبرى معنوى، كلام و سخن گفتن - هر چند اعجازآميز - وجود ندارد. همان طور كه بسيار بعيد است بتوان شمشير را بر توپ و موشك حمل كرد و گفت آنها به سخن در خواهند آمد.
(1)شيوه دوم: امام مهدى عليه السّلام، زمان ظهور خويش را به الهام الهى در مىيابد. صدوق از عمر بن أبان بن تغلب روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
... فإذا أراد اللّه عزّ و جلّ إظهار أمره، نكت فى قلبه نكتة فظهر(2)
... هرگاه خداوند اراده فرمايد كه امر خويش را آشكار نمايد، چيزى به دل او مىاندازد تا آن كه ظهور كند.
(3) كلينى به سند خود از على السائى روايت كرده است كه امام موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود:
مبلغ علمنا على ثلاثة وجوه: ماض و غابر و حادث. فأمّا الماضى فمفسّر، و أمّا الغابر فمزبور، و أمّا الحادث فقذف فى القلوب و نقر فى الأسماع و هو أفضل علمنا و لا نبىّ بعد نبيّنا.(2)
دانش ما در سه جهت امتداد دارد: گذشته و آينده و پديد شونده؛ اما گذشته براى ما تفسير شده است و آينده نيز نوشته شده؛ اما پديد شونده (حادث)، از راه الهام به دل و تأثير درم.
گوش مىباشد و آن بهترين دانش ماست (زيرا از اسرار امامت است) و پيامبرى بعد از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيست (يعنى با وجود همه علومى كه داريم، پيامبر نيستيم).
نيز كلينى به سند خود از مفضل بن عمر نقل كرده است:
قلت لأبى الحسن عليه السّلام عن أبى عبد اللّه عليه السّلام أنّه قال: إنّ علمنا غابر و مزبور، و نكت فى القلوب و نقر فى الأسماع فقال: أمّا الغابر فما تقدم من علمنا و أمّا المزبور فما يأتينا و أمّا النكت فى القلوب فإلهام و أمّا النّقر فى الأسماع فأمر الملك.(1)
به امام موسى بن جعفر عليه السّلام عرض كردم: [فرزند شما] امام صادق عليه السّلام فرموده است: دانش ما يا مربوط به گذشته است، يا نوشته شده و يا وارد شده در دل و تأثيرگذار در گوش. امام موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود: دانش گذشته مربوط به امور پيشين است كه مىدانيم، و دانش نوشته شده مربوط به آينده است كه هنوز نيامده؛ اما آنچه به دل وارد مىشود، الهام است و آنچه در گوش تأثير مىگذارد، امر فرشته است.
آنچه در اين دو روايت مورد نظر ماست - گذشته از نكات عميقى كه دارد - اين است كه «وارد شدن به دل» در روايت دوم، به «الهام» تفسير شده و در روايت اول به «افكندن در دلها»؛ و تصريح شده كه اين برترين دانشى است كه به آن بزرگواران عليهم السّلام مىرسد.
اين سخن در مورد همه امامان معصوم عليهم السّلام از جمله حضرت مهدى عليه السّلام صادق است. بنابراين، زمان ظهور به ايشان الهام مىشود.
(2) در كتاب گذشته، روايتى آورديم به اين مضمون كه هرگاه امام معصوم اراده نمايد چيزى را بداند، خداوند آن را به او مىفهماند. اين قبيل روايات، مضمون اخبار بالا را تأييد مىكند. بىشك امام مهدى عليه السّلام در طول دوران غيبت، خواستار آن بوده است كه زمان ظهورش را بداند، از اين رو خداوند متعال هم اين خواسته را از راه الهام يا ساير روشهايى كه در روايات آمده اجابت مىفرمايد.
اگر از معناى اعجازآميز «وارد شدن خبرى در دل» چشمپوشى نماييم، خواهيم توانست آن را بر معانى طبيعى حمل نماييم. در اينجا دو مورد از اين معانى را مىآوريم:
الف) معناى احساسى و عاطفى: انحراف تأسف بارى كه مسلمانان گرفتار آن شدهاند، خشم امام عليه السّلام را بر مىانگيزد و همين موجب پديد آمدن حالتى در قلب مباركش مىشود كه او را به ظهور فرا مىخواند.
(3) البته اين به تنهايى نمىتواند توجيهى كافى براى ظهور باشد؛ زيرا خشم مقدس امام، تا زمانى كه عصر انحراف به سر نيامده همواره پابرجاست و آن حضرت نيازمند است كه از پيروزى انقلابش در هنگام ظهور به نحوى آگاه و مطمئن گردد و اين چيزى است كه در احتمال اول و سوم به آن پرداخته شده است.).
1) . الكلينى، محمّد بن يعقوب، همان (نسخه خطى).
ب) معناى عقلى: يعنى آگاهى امام عليه السّلام به فراهم آمدن شرايط ظهور و كامل شدن نشانههاى آن.
اين معنى، به احتمال سوم كه به زودى مىآيد بازمىگردد و هرگاه مقصود از خبر گذشته، همين معنى باشد خود دليلى است بر درستى احتمال سوم و دلالت بر معناى اعجازى ندارد. به هر روى، اين خبرى كه تكيهگاه احتمال دوم بود، رواياتى مورد اعتماد و وثوق ندارد و حديث ديگرى نيز كه هم مضمون با آن باشد نيافتيم؛ در نتيجه قابليت اثبات تاريخى را ندارد. بدين ترتيب اين احتمال به دليل كاستىهاى فراوان، مردود مىباشد.
(2) احتمال سوم: امام مهدى عليه السّلام با فرزانگى و فراست مخصوص به خود، كه از پدران ارجمندش به ارث برده، زمان ظهور را تشخيص مىدهد.
اينك ضمن بيان برخى نكتهها، به اثبات اين احتمال خواهيم پرداخت.
(3) نكته اول: مهمترين شرايط ظهور به طور خلاصه چنين است:
1 - وجود رهبرى پيشرو كه مأموريتهاى بزرگ روز ظهور و گسترش عدالت در جهان را به انجام رساند.
2 - وجود قانونى عدالت محور و برنامهاى عادلانه و كامل كه عهدهدار حل مشكلات جوامع بشرى گردد و بيداد و ستم را در همه صورتهاى آن ريشه كن سازد.
3 - وجود شمارى كافى از مؤمنان مخلص براى فتح عادلانه جهان و تأسيس حكومت عدل.
4 - بلوغ و پختگى فكرى و فرهنگى افراد امت اسلامى تا آنجا كه بتوانند شيوههاى جديدى را كه امام مهدى عليه السّلام در دولت جهانىاش در پيش مىگيرد، به طور كامل درك نمايند.
5 - انحراف آشكار و بىسابقه از آداب و سنن اسلامى و بىتوجهى به بديهىترين احكام شرعى.
6 - نااميدى و سرخوردگى افكار عمومى جهانيان از راه حلهاى بشرى براى رفع مشكلات جهان.
همه اين شرايط و شرايط ديگرى كه در اينجا نياورديم، همگى در نتيجه برنامه كلى الهى، كمى قبل از ظهور رخ خواهد داد و واقعه ظهور از فراهم آمدن اين شرايط پرده بر مىدارد.
(4) نكته دوم: براى آشنايى با علم امام معصوم شيوههايى كلى وجود دارد كه در جوامع روايى اماميه از آنها ياد شده و مىتوان دانش امام را به مدد آنها توضيح داد؛ مانند: «الهام و تأثير در گوش» و يا اين قاعده كه «هرگاه امام معصوم اراده كند چيزى را بداند، خداوند او را آگاه فرمايد» و يا اين سخن كه «كارهاى بندگان هر جمعه به محضر امام مهدى عليه السّلام عرضه مىشود».
در اينجا ما در پى اثبات اين شيوهها نيستيم بلكه قصد داريم از همه اين روشها عبور نموده تا اين بحث، شكلى طبيعى و معمولى به خود بگيرد. گرچه ممكن است منافاتى هم بين شيوه طبيعى و روش اعجازى وجود نداشته باشد.
(5) نكته سوم: هرگاه از اين روشهاى كلى گذر كرديم و با حفظ برداشت شيعى خود از مهدويت و
نيز با فهم غيبت مطابق با نظريهاى كه امام عليه السّلام را در بين مردم مىداند بىآن كه او را بشناسند، نتيجه مىگيريم كه مهدى موعود عليه السّلام شخصى است با عمرى طولانى كه با نسلهاى پىدرپى بشرى هم عصر بوده و براى برپا ساختن عدالت كامل در عرصه گيتى ذخيره گرديده است؛ او در عصر غيبت با مردم بىآن كه بشناسندش در ارتباط است و از آنها و افكارشان با خبر و از رنجها و آرزوهايشان آگاه است.
وقتى برداشت ما از امام مهدى عليه السّلام چنين شد، به روشنى درخواهيم يافت كه آن حضرت به طور طبيعى و نه اعجازى، به همه اين امور علم دارد. در نتيجه لازم نيست تصور نماييم امام نابغهاى استثنايى مىباشد، زيرا شخصى كه نبوغ سرشار دارد تنها به برخى از مسائل فوق آگاهى پيدا مىكند و از احاطه كامل به همه آنها ناتوان است؛ اما آن حضرت داراى ويژگىهاى برجسته و امتيازات منحصر به فرد است و از همه حوادث و جزئيات آنها آگاه مىباشد. ايشان با عنايتى خاص، احوالات مردم را در طول زمان پىگيرى مىنمايد؛ به ويژه آن كه بيش از هر كس ديگرى شوق دارد تا از زمان ظهور شريفش آگاه گردد.
(2) البته امام عليه السّلام تنها به دانستن حوادث و جزئيات آنها بسنده نمىكند بلكه از سوى خداوند متعال مأمور است تا در ساختن جامعه شايسته و دور ساختن مشكلات و بلايا از امت اسلامى مشاركت ورزد.(1)بدين ترتيب ايشان مانند نوابغ نيست كه صرفا از رويدادها آگاه باشد بلكه علاوه بر آگاهى، در متن آن حوادث نيز قرار دارد. و اين گونه علم، برترين نوع آگاهى و جزئىترين و دقيقترين شكل دانش مىباشد.
(3) با اين بيان، چگونگى علم به شرايط ششگانه ظهور را در مىيابيم. در اينجا مناسب است دربارۀ هر كدام به طور جداگانه توضيحى ارائه نماييم:
الف) درباره شرط نخست بايد گفت امام مهدى عليه السّلام خود را همان رهبرى مىداند كه مأموريت اصلاح جهان را دارد.
ب) در مورد شرط دوم بايد گفت امام عليه السّلام اصول شريعت را از طريق پدرانش دريافت مىنمايد؛ هر چند همان طور كه گفتهايم برخى شناختهاى ديگر را از راههاى طبيعى و نه اعجازى به دست مىآورد.
ج) دربارۀ شرط سوم كه پديد آمدن شمارى كافى از ياران و طرفداران است، بايد گفت امام عليه السّلام از همان راه بالا، از به حد نصاب رسيدن آن ياران چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح اخلاص و ايمان آگاه خواهد شد؛ در اينجا نيز ايشان همواره به جستجو و بررسى اين مورد مىپردازد. اين شرط نسبت به ديگر شروط، نقطه قوتى دارد كه در كتاب گذشته به آن اشاره كرديم؛ خلاصۀ آن اين است كه: امام مهدى عليه السّلام كسانى را كه در فرآيند آزمايش به طور كامل موفق گرديدهاند، گرد آورده و خود را3.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 53.
به آنها مىشناساند. براى اين امر دلايل متعددى وجود دارد؛ مهمترين آنها اين است كه آنچه مانع شناخت ما از آن حضرت مىشود، گناهان و انواع قصور و تقصيرهاى ماست؛ هرگاه اين موانع برطرف گردد، تشرف به محضر امام به آسانى ممكن مىشود و مسلم است كه اين توفيق، تنها نصيب اخلاصگزاران درجه اول خواهد شد.(1)بدين ترتيب شناخت امام از اين مخلصان آزموده شده و تعداد آنها و نيز ژرفاى اخلاصشان، شناختى مستقيم و عينى است. اما شناخت او از موفقشدگان در آزمون الهى كه از لحاظ اخلاص در رتبههاى بعدى قرار دارند، نيز از راه طبيعى است كه پيش از اين درباره آن سخن گفتهايم.
د) در مورد شرط پنجم، شواهد فراوانى وجود دارد. بارزترين آنها، كشته شدن نفس زكيه و تعقيب امام عليه السّلام توسط سپاهى است كه در زمين فرو مىرود. ممكن است شواهد ديگرى نيز در نزد حضرت موجود باشد كه در روايات نيامده است.
دربارۀ شرط چهارم و ششم هم روشن است كه از راه طبيعى قابل شناسايى مىباشند.
در اينجا خوب است اشاره كنيم كه چهار مورد از شش شرط گفته شده، در دو سطح قابل اثبات مىباشند:
سطح اول: تشخيص نظرى؛ مانند اينكه وجود چه تعداد از افراد مخلص براى نبرد جهانى كفايت مىكند؟ ظرفيتهاى عقلى و قابليتهاى فكرى امت اسلامى بايد چه مقدار باشد تا قوانين جديد دولت مهدوى را درك نمايند؟ مسلمانان تا چه حدى به كژى و انحراف دچار مىشوند و كافران تا كجاى پرتگاه هولناك كفر سقوط مىكنند؟ چند درصد از انسانها بايد از راهحلهاى بشر ساخته نااميد گردند؟ و...؟
(2)سطح دوم: تشخيص عملى و پاسخ به اين سؤال كه آيا امور فوق، تحقق خارجى پيدا كرده است يا خير؟ زمانى كه از شناخت و آگاهى امام زمان عليه السّلام از نتايج برنامه الهى سخن مىگوييم، منظور ما همين سطح است. امام عليه السّلام به مدد روش عام اعجازآميز، از موارد سطح اول آگاه مىشود. البته اگر از اين روش گذر كرده و معجزه را دخالت نداديم بايد گفت علم امام به سطح اول، ناشى از دو گونه دانايى و اطلاع است:
1 - آگاهى از حوادثى كه بر نسلهاى بشرى گذشته و نيز اطلاع از قوانين تاريخ كه در طول قرنها هم عصرى با نسلهاى متعدد بشرى به دست آورده است.(2)
2 - شناخت حضرت از مفاهيم و قوانينى كه در دولت جهانى اعلان مىفرمايد. فرض اين است كه اين دانش براى آن حضرت، حد اقل از زاويه قوانين كلى و روشهاى عمومى، وجود دارد.د.
امام مهدى عليه السّلام با وجود اين دو گونه آگاهى، مىتواند به روشنى از سطح اول اطلاع حاصل نمايد.
به هر حال احتمال سوم كه اطلاع بر فراهم آمدن شرايط ظهور را براى امام عليه السّلام ممكن مىداند، صحيح مىباشد و با اين وجود، ديگر مانند روش اول از احتمال دوم نيازى به معجزه در اين مورد ندارد بلكه در اين صورت مخالف قانون معجزات مىباشد.
در اين باره مىتوان در چند سطح سخن گفت و سپس به نقد و گزينش آنها پرداخت:
(2) سطح اول: تعيين زمان دقيق ظهور به روز و ماه و سال، كه البته راهى به دانستن آن نيست و در هيچ متن دينى از آن ياد نشده بلكه بر عكس، روايات فراوانى بر نفى توقيت و لعن تعيينكنندگان وقت، وارد شده است.
پيش از اين دانستيم نهان بودن زمان دقيق ظهور، خود يكى از حلقههاى زنجيره برنامه الهى است كه فرصتى را براى پيروزى امام مهدى عليه السّلام و يارانش در مأموريت جهانى فراهم مىآورد؛ زيرا اصل غافلگيرى از مهمترين علل پيروزى ايشان مىباشد.
(3) سطح دوم: تعيين زمان ظهور به طور اجمال؛ مانند اين كه بگوييم: زمان ظهور وقتى است كه خداوند اراده فرمايد؛ يا هنگامى است كه شرايط آن فراهم آيد؛ يا زمانى است كه نشانههاى نزديك آن واقع گردد و يا... همه اين امور درست است؛ ولى خواسته ما را تأمين نمىنمايد.
(4) سطح سوم: به دست آوردن تاريخ ظهور به طور اجمال و يا تفصيل از برخى واژههاى قرآن كريم يا، از طريق قوانين علم حروف كه برخى از حكما و صوفيه با آن آشنايند و بر آنند كه به مدد اين علم مىتوان به حقايق ناشناخته، آگاهى پيدا كرد.
گروهى از عالمان مسلمان، براى تعيين زمان ظهور از اين قوانين بهره بردهاند. يكى از آنان محى الدين بن عربى است كه چنين سروده است:
إذا دار الزّمان على حروف ببسم اللّه فالمهدىّ قاما
و يخرج بالحطيم عقيب صوم ألا فاقرأه من عندي السّلاما(1)
هرگاه چرخ روزگار به حروف بسم اللّه رسد، مهدى قيام كرده و پس از ماه رمضان از حطيم (مساحت ميان حجر الأسود و مقام ابراهيم) ظاهر خواهد شد. اگر او را ديدى از جانب من
1) . ر. ك: القندوزى، سليمان بن ابراهيم، همان؛ ص 499.
سلامش رسان.
وى در اينجا كوشيده است زمان ظهور را از حروف تشكيلدهندۀ «بسم اللّه» كشف نمايد.
شيخ عبد الرحمن بسطامى نيز گفته است:
و يخرج حرف الميم من بعد شينه بمكّة نحو البيت بالنّصر قد علا
فهذا هو المهدىّ بالحقّ ظاهر سيأتى من الرّحمن للخلق مرسلا(1)
حرف ميم در مكه و در كنار بيت اللّه الحرام با پيروزى ظاهر خواهد شد. اين مهدى است كه به حق از سوى خداوند رحمان به جانب خلق فرستاده شده است.
فهم اين رمزها - در صورت درستى آن - جز براى كسى كه به خوبى با شيوۀ استخراج آنها آشناست، ناممكن مىباشد. پردامنهترين تلاشى كه در اين زمينه مشاهده مىشود، توضيحى است كه علامه مجلسى به دنبال نقل روايتى از امام محمّد باقر عليه السّلام آورده است.
(2)ابو لبيد گويد: حضرت باقر عليه السّلام به من فرمود: يا أبا لبيد، إنّ فى حروف القرآن المقطّعة لعلما جمّا. إنّ اللّه تعالى أنزل «الم، ذلِكَ الْكِتابُ» فقام محمّد صلّى اللّه عليه و آله حتّى ظهر نوره و ثبتت كلمته و ولد يوم ولد، و قد مضى من الألف السّابع مائة سنة و ثلاث سنين. ثمّ قال: و تبيانه فى كتاب اللّه فى كتاب اللّه فى الحروف المقطّعة، إذا عددتها من غير تكرار، و ليس من حروف مقطّعة حرف ينقضى إلاّ و قيام قائم من بنى هاشم عند انقضائه. ثمّ قال: الألف واحد و اللاّم ثلاثون و الميم أربعون، و الصّاد تسعون، فذلك مائة و احدى و ستّون. ثمّ كان بدء خروج الحسين بن علىّ عليه السّلام الم اللّه... فلمّا بلغت مدّته قام قائم ولد العبّاس عند «المص» و يقوم قائمنا عند انقضائها ب «الر». فافهم ذلك و عه و اكتمه.(2)
اى ابو لبيد در حروف مقطعۀ قرآن دانش سرشارى است. وقتى خداوند «الم ذلك الكتاب» را نازل فرمود، محمّد صلّى اللّه عليه و آله قيام كرد تا آنجا كه نور وجودش آشكار گشت و سخنانش در دل مردمان جاى گرفت. هنگام ولادت او هفت هزار و صد و سه سال از زمان هبوط آدم عليه السّلام بر كره خاك مىگذشت. سپس فرمود: وقتى حروف مقطعه قرآن را بدون تكرار شمارش كنى، اين مطلب را مىيابى. هيچ يك از اين حروف نمىگذرد جز اين كه يكى از بنى هاشم در موقع گذشتن آن قيام مىكند. آنگاه فرمود: «الف» يك، «لام» سى، «م» چهل و «المص» نود مىباشد كه جمعا صد و شصت و يك مىشود. بعد از آن ابتداى قيام امام حسين عليه السّلام «الم اللّه...» بود؛ وقتى مدت او به سر رسيد، قائم بنى عباس در زمان «المص» قيام مىكند و چون آن بگذرد، قائم ما در «الر» قيام مىكند. پس آن را درياب و در خاطر بسپار و از دشمنان پوشيده دار.
(3) علامه مجلسى پس از نقل اين روايت، سخنى طولانى مىآورد و برخى از تعيين اوقات در اين2.
روايت هم چون بعثت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را مطابق با واقع مىداند. در اينجا بخشهايى از توضيحات وى را كه مربوط به امام مهدى عليه السّلام است مىآوريم:
اينكه فرمود: «قائم در الر قيام مىكند» چند احتمال در آن مىرود:
1 - از اخبارى باشد كه «بدا» در آن راه دارد و تحقق آن مشروط به شرطى است كه چون تحقق نپذيرفته، معنى خبر هم كه مشروط آن باشد، متحقق نگرديده است. چنان كه اخبار اين گفتار بر آن دلالت دارد.
(2) 2 - «الر» در اصل «الم» بوده و به اشتباه «الر» نوشته شده و مبدأ تاريخ آن نيز، زمان آشكار شدن نبوت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يعنى نزديك بعثت آن حضرت است؛ مانند «الم». و مقصود از قيام قائم هم، قيام امام زمان عليه السّلام به امر امامت در خفا و پنهان است؛ زيرا امامت آن حضرت در سال 260 هجرى به وقوع پيوست. پس هنگامى كه يازده سال قبل از بعثت را نيز بر آن بيفزاييم با عدد «المر» موافق خواهد بود.
(3) 3 - مقصود، همۀ «الر» هايى است كه در قرآن ذكر شده است؛ زيرا «الر» در ابتداى پنج سوره قرآن آمده و جمع كل اعداد آن هزار و يكصد و پنجاه و پنج است. مؤيد اين سخن آن است كه وقتى امام عليه السّلام «الم» را ذكر فرمود، چون مقصودش يكى از آنها بود، لفظ اللّه را هم با آنها آورد تا بفهماند كه فقط ابتداى يك سوره منظور بوده [و آن هم سورۀ آل عمران است كه آغاز آن «الم اَللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ» مىباشد] ولى «الر» اين طور نيست؛ چه همه مكررات، مورد نظر بوده است.
(4) 4 - مراد آن حضرت گذشتن تمام حروف مقطعه قرآن است كه از «الر» شروع مىشود ولى منظور اصلى، حذف اعداد «المص» است و بنا بر اول، جمع همه اعداد، هزار و ششصد و نود و شش مىشود.(1)و بنا بر دوم، هزار و پانصد و بيست و پنج. و بر اساس حساب مغاربه، بنا بر شمارش اول، دو هزار و سيصد و بيست و پنج مىشود و بنا بر شمارش دوم، دو هزار و يكصد و نود و چهار. اين گونه حساب كردن با قانون كلى كه آن حضرت بيان كردند، هماهنگى بيشترى دارد؛ زيرا ايشان فرمود: با گذشت مدت هر حرفى از حروف مقطعه قرآن، دولتى از بنى هاشم پديد مىآيد اما دولت آل محمّد عليهم السّلام آخرين همه دولتهاست. ولى اين محاسبه ازه.
1) . ارقامى كه علامه مجلسى در احتمال چهارم به دست داده، نمىتواند به روشنى مقصود او را برساند زيرا كلمات مقطعه در قرآن 29 مورد مىباشد كه در مجموع از هفتاد و پنج حرف ساخته شده است، ارزش عددى آنها به حساب جمل، سه هزار و يكصد و پنجاه و پنج مىباشد. بنا بر شمارش اول، ارزش المص يكصد و شصت و يك و باقى دو هزار و نهصد و شصت و چهار، بنا بر شمارش دوم، ارزش الم، اگر منظور مجلسى يكى از آنها باشد، ارزشش هفتاد و يك است و باقى سه هزار و هشتاد و چهار است و اگر مراد او دو تا از آنها باشد - كه پيش از المص در قرآن مىباشد - باقى سه هزار و سيزده مىشود و اگر مرادش ارزش همه موارد اين كلمه در قرآن كريم باشد كه شش بار در قرآن تكرار شده، چهار صد و بيست و شش مىشود و باقى دو هزار و هفتصد و بيست و نه مىشود و اگر به اين، المص گفته شده را نيز بيفزاييم، باقى دو هزار و پانصد و نود و هشت مىشود و همه اين نتيجهها بيشتر از رقمى است كه علامه مجلسى گفته است. اين بر اساس حساب ابجد است چه رسد به حساب مغاربه.
جهت لفظ بعيد است و ما هم آن را نمىپسنديم.
علامه مجلسى در ادامه مىنويسد:
اين بود آنچه در شرح و حلّ اين روايت مشكل به نظرم آمد. پس آن را درياب و شكر نعمت را به جاى آر. از خداوند مىخواهم كه از لغزش من در گفتار و كردار درگذرد.
(2) احتمالات ديگرى نيز وجود دارد كه ايشان نياورده است و ما در اينجا برخى از آنها را مىآوريم:
1 - «قائم در زمان سپرى شدن المص با الر قيام مىكند»؛ يعنى زمانى كه رقم المص به پايان مىرسد، الر را حساب مىكنيم. در نتيجه هرگاه رقم آن به سر رسد، قيام قائم عليه السّلام حتمى است. پس اگر دانستيم كه ارزش المص، صد و شصت و يك است، ارزش تمامى «الر» ها در قرآن كريم كه پنج مورد مىباشد، هزار و صد و پنجاه و پنج مىشود، و مجموع اين دو، هزار و سيصد و شانزده. اين همان تاريخ هجرى است كه هشتاد سال قبل به پايان رسيده و حضرت ولى عصر عليه السّلام هم در آن تاريخ ظهور نفرموده است.
با اين وجود ناگزير بايد اين رقم را تاريخ پس از ولادت آن حضرت به حساب آوريم. تاريخ ولادت آن حضرت 255 هجرى است. پس در مجموع هزار و پانصد و هفتاد و يك مىشود؛ يعنى امام مهدى عليه السّلام پس از صد و هفتاد و پنج سال ديگر ظهور خواهد فرمود.(1)
(3) 2 - مقصود از «الر»، ارزش اسمهاى حروف آن است؛ يعنى: الف لام را (با صرف نظر از همزه كه علماى حروف، به حساب نمىآورند) كه در مجموع سيصد و هشتاد و سه مىباشد. هرگاه اين عدد را در پنج ضرب نماييم، حاصل آن هزار و نهصد و پانزده خواهد شد. اگر اين عدد را تاريخ ميلادى بينگاريم بايد گفت كه در اين تاريخ امام عليه السّلام ظهور نفرموده است و اگر آن را تاريخ هجرى بدانيم يا آن را از تاريخ ولادت حضرت به حساب آوريم و يا ارزش «المص» را به آن بيفزاييم، تاريخ نسبتا دورى خواهد شد.
(4) 3 - مقصود، مرتبه بالاترى از اسما حروف كلمه «الر» باشد كه ارزش مجموع آن، هفتصد و سى و شش مىشود و هرگاه ارزش المص را نيز به آن بيفزاييم، هشتصد و نود و هفت خواهد شد. اين تاريخى است كه حضرت در آن تاريخ، ظهور نفرموده است و هنگامى كه عدد 255 (سال تولد امام عليه السّلام) را به آن اضافه نماييم، هزار و صد و پنجاه و دو خواهد شد كه در اين تاريخ نيز ظهور رخ نداده است. هرگاه ارزش كلمه الر را در پنج ضرب نماييم، عدد سه هزار و ششصد و هشتاد به دست خواهد آمد كه با اضافه نمودن ارزش المص، سه هزار و هشتصد و چهل و يك خواهد شد. هر دوى اين تاريخها، از زمان ما بسيار دور است. اين عدد را نيز مىتوان از زمان هجرت يا ولادت محاسبه نمود.
(5) حال اگر در كنار اين احتمالات، پاى حساب مغاربه را نيز به ميان آوريم - همانطور كه علامهم]
1) . لازم به يادآورى است كتاب حاضر در سال 1392 ه (حدود 1350 ش) تأليف گرديده است. [م]
مجلسى بر آن است - احتمالات بيشترى چهره مىنمايد و زمان حقيقى ظهور - آن چنان كه خداوند در برنامه كلى خويش اراده نموده - در هالهاى از ابهام باقى مىماند. به هر روى، اين خبر داراى كاستىهاى زير است:
الف) راوى آن ابو لبيد مخزومى است كه علماى رجالى او را توثيق ننمودهاند؛ در نتيجه خبر ضعيفى است كه شايستگى اثبات تاريخى ندارد.
ب) راويان بين ما و او ناشناس مىباشند و نامى از هيچكدامشان در ميان نيست؛ به عبارت ديگر اين خبر مرسل مىباشد.
ج) تفسير حروف مقطعه قرآن كريم به پيشگويى حوادث آينده، بنا بر حساب جمل تنها يكى از وجوه تفسيرى اين حروف است كه برخى روايات از جمله خبر ابو لبيد بر آن دلالت دارد. وگرنه اخبار ديگرى نيز وجود دارد كه اين حروف را به گونهاى ديگر تفسير نمودهاند. اين اخبار، مضمون خبر ابو لبيد را رد كرده، آن را از قابليت اثبات تاريخى ساقط مىنمايند.
در اينجا مناقشات ديگرى نيز هم چون عدم وجود دليل بر درستى علم حروف وجود دارد كه ناگزير بايد كاوش در آن را به اهلش وانهاد.
سطح چهارم: تكيه بر رواياتى كه به روز و ماه ظهور اشاره دارد بىآنكه به سال وقوع آن بپردازد.
مناسب است اين بحث را در چند محور سامان دهيم:
(1)محور اول: شناخت اين گونه روايات و تلاش براى بهرهبردارى تاريخى از آنها. اين روايات زياد بوده و مىتوان از زواياى متعدد از آنها استفاده تاريخى برد:
(3) الف) تعيين سال ظهور به طور اجمال:
طبرسى به نقل از ابو بصير آورده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
لا يخرج القائم إلاّ فى وتر من السّنين: سنة إحدى أو ثلاث أو خمس أو سبع أو تسع.(2)
قائم جز در سال فرد، ظهور نمىكند؛ سال يكم يا سوم يا پنجم يا هفتم و يا نهم.
(4) ب) تعيين ماه و روز ظهور:
طبرسى از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
ينادى باسم القائم فى يوم ستّ و عشرين من شهر رمضان و يقوم فى يوم عاشوراء و هو اليوم الّذى قتل فيه حسين بن علىّ عليه السّلام...(2)
در روز بيست و ششم ماه رمضان به نام قائم ندا داده مىشود. [سپس] او در روز عاشورا كه روز كشته شدن حسين بن على عليه السّلام است، قيام مىنمايد...
شيخ طوسى از ابو بصير روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:ن.
إنّ القائم صلوات اللّه عليه ينادى اسمه ليلة ثلاث و عشرين، و يقوم يوم عاشوراء، يوم قتل فيه حسين بن علىّ عليه السّلام.(1)
بىگمان در شب بيست و سوم [ماه رمضان] به اسم قائم - كه درود خدا بر او باد - ندا داده مىشود و او در روز عاشورا كه روز كشته شدن حسين بن على عليه السّلام است، قيام مىكند.
ج) تعيين اسم آن روز (از ايام هفته):
شيخ طوسى به نقل از على بن مهزيار آورده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
كأنّى بالقائم يوم عاشوراء، يوم السّبت...(2)
گويا در روز عاشورا كه شنبه روزى است، قائم را مىبينم...
شيخ صدوق هم به نقل از ابو بصير از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه:
يخرج القائم يوم السّبت، يوم عاشوراء، يوم الّذى قتل فيه الحسين عليه السّلام.(3)
قائم در روز شنبهاى كه مصادف با عاشوراست ظهور مىكند؛ روزى كه حسين - سلام خدا بر او باد - كشته شده است.
(2) محور دوم: قابليت اين اخبار براى اثبات تاريخى.
پس از بررسى اين گونه روايات در مىيابيم اخبارى كه از ظهور امام عليه السّلام در سالهاى فرد سخن مىگويد و نيز رواياتى كه روز شنبه را روز ظهور مىداند، گذشته از تعداد اندك، راويانى ناشناخته و نيز ضعيف را در زنجيره سندى خود دارد؛ بر خلاف رواياتى كه ظهور را در روز دهم محرم الحرام مىداند كه تعدادشان زياد و قابل اثبات تاريخى است.
(3) محور سوم: تلاش براى شناخت حكمت تعيين روز عاشورا (دهم محرم) براى رويداد ظهور.
در اين باره ضمن دو نكته به بحث و بررسى مىپردازيم:
(4) نكته اول: به نظر ما مقصود اصلى از تعيين اين روز، دو چيز است:
1 - اين روز، روز شهادت جدّ حضرت ولى عصر عليه السّلام، امام حسين عليه السّلام مىباشد و قيام امام حسين عليه السّلام و انقلاب امام مهدى عليه السّلام در حفظ اسلام از فراموشى و نابودى اشتراك دارند. در حقيقت، قيام حسينى از مقدمات انقلاب مهدوى و پديد آمدن روز موعود مىباشد. قيام حسينى، بخشى از برنامه كلى الهى است براى آمادهسازى معنوى و شكوفايى اخلاص و بيدارى در ميان امت اسلامى با هدف پديد آمدن شمارى كافى از مجاهدان مؤمن براى نبرد عدالت مدار جهانى به فرماندهى امام مهدى عليه السّلام.
از سوى ديگر انقلاب جهانى حضرت مهدى عليه السّلام، به نوعى خونخواهى حضرت سيد الشهدا عليه السّلام و دفاع از آن امام مظلوم است؛ زيرا هر دو امام در هدف خويش كه اجراى عدالت و براندازى بساط).
ستم و كفر مىباشد، همداستان هستند. در اين باره رواياتى وجود دارد كه پس از اين خواهد آمد.
نام و ياد حضرت سيد الشهدا عليه السّلام در ميان امت اسلامى و همه آزادگان جهان در همه ادوار تاريخى، زنده و تپنده بوده و روح حماسه و جانفشانى و اخلاص را در كالبد بشريت دميده است.
بهترين فرصتى كه مىتوان از امام حسين عليه السّلام و اهداف والاى او سخن گفت روز دهم محرم الحرام، روز عاشوراست. از اين رو بايد پذيرفت كه تعيين اين روز براى ظهور، طرحى حكيمانه و حساب شده است.
نكته دوم: در اخبار ندا و نيز در روايات تعيين وقت كه پيش از اين آورديم، آمده است ندايى كه به اسم مهدى عليه السّلام است در ماه رمضان خواهد بود. در آن ماه افراد به طور معمول به طاعت پروردگار نزديك تر و از نافرمانى او دورترند و چه بسا ندا در شب بيست و سوم ماه رمضان كه شب قدر است، روى دهد؛ آن شب، جايگاه ويژهاى در آن ماه داشته، بهترين زمان براى عبادت و راز و نياز با پروردگار است.
(2) اگر ظهور در روز دهم ماه محرم اتفاق افتد، فاصله زمانى بين واقعه ندا و رويداد ظهور، حدود يكصد و هفت روز خواهد بود. هر چند در روايات تصريح به اين عدد نشده است اما نمىتوان احتمال داد كه ندا در ماه رمضان يك سال و ظهور در ماه محرم چند سال بعد رخ دهد. حتى اين احتمال نيز نمىرود كه بين آن دو يك سال فاصله باشد (يعنى پس از يك سال و سه ماه و هفت روز.)
شايد بتوان با استفاده از روايات، مهمترين دليل دنبال هم آمدن اين دو رويداد را آن دانست كه «ندا» براى بيدار باش و اعلان قريب الوقوع بودن ظهور به مردم مىباشد. اين ندا گواه آن است كه ظهور به زودى رخ خواهد داد و اگر نبود مصلحت بزرگى كه در تأخير آن تا روز دهم محرم وجود دارد و حكمتى كه در آن روز نهفته است، بهتر بود كه مىپذيرفتيم روزهاى اندكى پس از رويداد ندا، ظهور امام عليه السّلام محقق مىگردد.
(3) مىتوان تصور نمود كه در اين فاصله، اوضاع و احوال امت اسلامى و ميزان تأثيرگذارى واقعۀ ندا در بين آنان و همچنين بازتابهاى مورد انتظار و نيز واكنش ياران مخلص و شايسته امام مهدى عليه السّلام چگونه خواهد بود. حقيقت آن است كه هر مؤمنى كه از بوته آزمايش الهى سر بلند بيرون آمده باشد، در ندايى كه به نام امام مهدى داده مىشود، نخستين شرارههاى آتشفشان ظهور را خواهد ديد و خود را براى يارى امام و مشاركت در بنيانگذارى دولت عدل جهانى آماده خواهد ساخت.
ياران امام عليه السّلام به شيوه معمولى به مكه مىروند به طورى كه نه شكى را برانگيزند و نه نگاهى را به خود جلب نمايند. آنها هم چون ساير مسلمانان به حج خواهند رفت و بدين ترتيب از مرزهاى
جغرافيايى، عبور مىنمايند(1)و طبق برنامه حكيمانه الهى به هنگام ظهور در مكه خواهند بود. همه ياران امام عليه السّلام از تمام نقاط جهان اين چنين به مكه وارد مىشوند تا آن كه تعدادشان به شمارى كافى براى آغاز نبرد عادلانه جهانى برسد. آنها به همراه مردم حج خواهند گزارد و در حالى كه هر لحظه انتظار ظهور را مىكشند (البته اگر از روايات توقيت آگاه نباشند)، آن رويداد مبارك تا پس از ايام حج به تأخير مىافتد؛ حاجيان به كشورهاى خود بازمىگردند اما ياران مخلص كه چشم انتظار ظهورند هم چنان در آن شهر مقدس باقى مىمانند. آنها بىآن كه با كسى دربارۀ مأموريت خويش سخنى بگويند، ناچار مىشوند تا زمانى كه شايد هم به طور دقيق آن را ندانند، در آنجا بمانند. آنها هسته مركزى و كادر اصلى ارتش رهايىبخش مهدوىاند.
بنا بر برخى روايات كه در فصل آينده خواهيم آورد، حضور آنان در شهر مكه با موانعى قانونى روبرو مىشود تا آنجا كه اين موضوع، مايه بحث و اختلاف در بين مسئولان آن شهر مىگردد. اين كشمكش تا روز عاشورا كه روز ظهور است، ادامه خواهد داشت.
بدين ترتيب فرصت كافى براى رفتن ياران امام عليه السّلام به مكه آن هم به شكل طبيعى و نه اعجازى وجود دارد و از اين رو رواياتى كه از ظاهر آنها چنين بر مىآيد كه اين سفر به طور اعجازى انجام مىگيرد، مخالف با قانون معجزات و نيازمند فهم و برداشت جديدى است كه در فصل بعدى به آن خواهيم پرداخت.
(2) محور چهارم: بيان برخى اشكالات و پرسشهايى كه درباره توقيت مورد نظر در بحث قبلى مطرح مىباشد و تلاش براى پاسخ به آنها.
اشكال اول: دشمنان امام در برابر رويداد ندا چه موضعى خواهند گرفت؟ به نظر مىرسد آنها بتوانند در فاصله زمانى بين ندا و ظهور، آمادگى مقابله با حركت امام عليه السّلام را به طور كامل كسب نموده و با شروع آن، در نطفه سركوبش نمايند. با اين وصف، امام مهدى عليه السّلام چگونه از اين دام مىرهد؟
به اين اشكال مىتوان در چند سطح پاسخ داد:
(3) سطح اول: دليلى وجود ندارد كه آن ندا به گوش همه برسد بلكه چون امرى معجزهآسا است ممكن است شعاع و گستره آن طبق مصالح الهى، تنها محدود به يك منطقه باشد و يا فقط به گوش عدهاى از مردم برسد.
اين مطلب با ظاهر اخبارى كه مىگويد: «مناديى از آسمان به نام قائم ندا مىكند و همه اهل مشرق و مغرب آن را مىشنوند» يا «كسى از آفريدههاى خداوند كه در او روحى دميده شده، باقى نمىماند مگر آن كه آن صدا را مىشنود» ناسازگار است. مگر آن كه اين روايات را خاص گروهى از افراد يا».
1) . مناسب است در اينجا آيه 76 سوره مباركه يوسف را يادآور شويم: «كَذلِكَ كِدْنا لِيُوسُفَ ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ»؛ «اين گونه به يوسف شيوه آموختيم. [چرا كه] او در آيين پادشاه نمىتوانست برادرش را بازداشت كند، مگر اينكه خدا بخواهد [و چنين راهى بدو بنمايد.] درجات كسانى را كه بخواهيم بالا مىبريم و فوق هر صاحب دانشى، دانشورى است».
يك منطقه بدانيم؛ چون تعميم آن به همه مردم مىتواند براى امام عليه السّلام در آغاز ظهور خطر آفرين باشد.
اما واكنشى را كه در اخبار صيحه از آن سخن رفته است مانند اينكه «شخص خفته، بيدار و فرد بيدار، وحشت زده مىشود» مىتوان مختص شنوندگان صيحه دانست. البته آن بخش از روايت كه نتيجه صيحه را فروتن شدن دشمنان خداوند مىداند، صراحت دارد كه آنان نيز صدا را مىشنوند و در عين حال تصريح مىكند كه آنها نمىتوانند در برابر آن مقاومتى نمايند.
سطح دوم: يقينا دليلى نداريم كه محتواى اين ندا، دعوت آشكار براى يارى امام مهدى عليه السّلام باشد تا براى ايشان خطرى بيافريند. بلكه به تصريح روايات تنها اسم امام عليه السّلام و نام پدر آن بزرگوار آورده مىشود. در نتيجه ندا چنين مضمونى خواهد داشت: «امام شما محمّد بن الحسن عليهما السّلام است» يا:
«محمّد بن الحسن عليهما السّلام حجت پروردگار است»؛ بدون هيچ اشارهاى به اهداف او و نيز واقعه ظهور و حتى اينكه او همان مهدى موعود است.
مؤمنان نيز آن حضرت را تنها با توجه به سابقه ذهنى خود و استدلالهاى كلامى و... خواهند شناخت و اين گونه شناخت نيز براى دشمنان منتفى است.
(2) سطح سوم: اگر فرض كنيم ابر قدرتها نيز آن صدا را بشنوند، يا خبرش به آنها برسد و يا به هر شكل ديگرى از محتواى پيام آگاه شوند، باز هرگز نخواهند توانست آن چنان كه شايسته است آن رويداد را درك نمايند. بلكه آن را ادعايى دروغ و يا عملى خرابكارانه از سوى بعضى دولتها يا گروهها قلمداد كرده كه از طريق برخى راديوها يا ايستگاههاى تلويزيونى و يا يكى از ماهوارههاى ويژه برنامههاى راديويى پخش شده است و در اين صورت نيازى به جبههگيرى و مقابله با آن نمىبينند.
(3) سطح چهارم: دليلى وجود ندارد كه وضعيت كنونى جهان تا هنگام واقعۀ ندا و ظهور، به همين صورت ادامه پيدا كند بلكه حتى دلايلى وجود دارد كه به استناد آنها، تمدنها و ابر قدرتها پيش از ظهور، از صحنه روزگار محو خواهند شد.
با اين حساب، براى امام عليه السّلام در هيچ نقطه از جهان دشمنى اصلى كه در آغاز انقلاب جهانى به مقابله با آن برخيزد، وجود نخواهد داشت؛ هر چند ندا را هم بشنوند و بفهمند. اين موضوع را در فصلى ديگر بررسى خواهيم كرد.
(4) سطح پنجم: گذشته از پاسخهاى بالا كه در چهار سطح مطرح گرديد، بهتر است آنچه را كه در خلال سخن از اخبار ندا آورديم، در اينجا نيز تكرار نماييم و آن اينكه ظهور امام عليه السّلام كه بيش از يكصد روز پس از واقعۀ ندا روى خواهد داد، از سوى افكار عمومى هرگز منطبق بر آن ندا نخواهد شد، مگر وقتى كه جنبش مهدوى آن چنان نيرومند گردد كه بتواند در برابر هر تهاجمى، پايدارى ورزد.
اشكال دوم: به نظر مىرسد تعيين زمان براى واقعۀ ظهور آن طور كه گفته شد، با انتظار مستمر ظهور امام در هر روز و لحظه ناسازگار باشد؛ زيرا با تعيين روز عاشورا، انتظار ظهور در ساير
روزهاى سال بىمعنى مىگردد. يا به طور مثال تعيين سالهاى فرد، موجب آن مىشود كه ديگر كسى به انتظار ظهور حضرت در سالهاى زوج نباشد. در حالى كه اگر چنين نباشد، مردم در هر لحظه چشم انتظار ظهور خواهند بود و بدين ترتيب بركات فراوانى نصيب آنها خواهد گرديد.(1)
به اين اشكال مىتوان در چند سطح پاسخ داد:
سطح اول: تقريبا عموم مردم از اين موعدهاى زمانى اطلاعى ندارند؛ از اين رو همواره منتظر ظهور خواهند ماند. البته اين پاسخ چندان كاملى نيست زيرا مفهوم آن اين است كه هر كس از اين موعدهاى زمانى آگاه باشد و يا امثال كتاب حاضر را مطالعه نمايد، ديگر هر لحظه ظهور را انتظار نخواهد كشيد.
(2) سطح دوم: اين موعدهاى زمانى يا برخى از آنها، هر چند با ادلهاى كه قابليت اثبات تاريخى را دارند، ثابت مىشود اما اثبات تاريخى چيزى است و يقين پيدا كردن چيزى ديگر؛ به طور مثال سخن ابن اثير در كتاب الكامل براى اثبات تاريخى كافى است اما به هر حال نمىتوان به درستى آن يقين پيدا كرد.
ما نيز اين اخبار را نه از خود معصومين عليهم السّلام بلكه از راويان آنها شنيدهايم. پس صدور اين روايات از آن حضرات، ظنى است ولى شايستگى اثبات تاريخى را دارند. در نتيجه هرگاه اين موعدهاى زمانى، ظنى باشد احتمالات ديگرى نيز مىتواند مطرح شود. به طور مثال: طبق اخبار ظنّ داريم كه امام مهدى عليه السّلام در روز عاشورا ظهور خواهد فرمود؛ در عين حال اين احتمال را نيز مىدهيم كه اين اتفاق در آخرين روز سال رخ دهد. بدين ترتيب، زلال انتظار در همه روزهاى سال جريان پيدا مىكند.
(3) سطح سوم: ظهور امام در هر روز ديگرى يا هر سالى، چه فرد و چه زوج و يا در هر لحظه، يك احتمال صرف نيست بلكه دلايلى از ميان اخبار نيز دارد؛ مانند اين روايت كه: «مثل امام، مثل قيامت است و جز خدا آن را به موقع خود آشكار نمىسازد و به ناگهان روى مىدهد.» و يا بيان نورانى حضرت بقية اللّه عليه السّلام خطاب به شيخ مفيد كه فرمود: «فإنّ أمرنا بغتة فجأة» يعنى: «امر [ظهور] ما يكباره و ناگهانى است.»
در اين صورت، هم تعيين موعد زمانى اثباتپذير است و هم مطلق دانستن و عدم تعيين موعد زمانى؛ و بين اين دو تعارضى وجود ندارد زيرا به هر حال ظهور امام در يكى از اين زمانهاى معين، مىتواند مصداقى براى آن اطلاق باشد. پس ادله اطلاق، عرفا و عقلا ايجاب مىنمايد كه همواره چشم انتظار ظهور باشيم.
(4) سطح چهارم: اگر فرض نماييم صدور اين اخبار از سوى امامان معصوم عليهم السّلام قطعى باشد، باز مضمون آنها احتمالى و غير قطعى باقى خواهد ماند و احتمال نسخ و پديد آمدن بدا در آنها مىرود؛د.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 438 به بعد.
زيرا در برخى روايات آمده است كه احتمال دارد در هر امر محتومى، بدا حاصل شود. به طور مثال شورش سفيانى كه در شمارى از روايات امرى حتمى معرفى شده، ممكن است مشمول قانون «بدا» گردد.
نعمانى به سند خود از عبد الملك بن اعين نقل نموده است:
كنت عند أبى جعفر عليه السّلام فجرى ذكر القائم عليه السّلام. فقلت له: أرجو أن يكون عاجلا و لا يكون السّفيانىّ. فقال: لا و اللّه! إنّه لمن المحتوم الّذى لا بدّ منه(1).
نزد امام محمّد باقر عليه السّلام بودم كه سخن از قائم عليه السّلام به ميان آمد. عرض كردم: اميدوارم كه ظهور به زودى محقق شود و سفيانى نيايد. امام فرمود: نه به خدا سوگند! آمدن سفيانى حتمى است و گزيرى از آن نيست.
(2)با اين همه، دربارۀ سفيانى احتمال بدا مىرود. داود بن القاسم جعفرى در روايتى آورده است: كنّا عند أبى جعفر محمّد بن علىّ الرّضا عليه السّلام؛ فجرى ذكر السّفيانىّ و ما جاء فى الرّواية من أنّ أمره من المحتوم، فقلت لأبى جعفر عليه السّلام: هل يبدو للّه فى المحتوم؟ قال: نعم. قلنا له: فنخاف أن يبدو للّه فى القائم! فقال: إنّ القائم من الميعاد، و اللّه لا يخلف الميعاد.(2)
نزد امام محمّد جواد عليه السّلام بوديم كه سخن حتمى بودن [شورش] سفيانى به ميان آمد. عرض كردم: آيا در امور حتمى نيز بداء حاصل مىشود؟ فرمود: آرى. گفتيم: مىترسيم كه در ظهور قائم، بدا پيش آيد! فرمود: [ظهور] قائم، از وعدههاى الهى است و خداوند خلف وعده نمىكند.
(3) در نتيجه هرگاه پديد آمدن بدا در امور حتمى امكانپذير باشد، ناگفته حال موعدهاى زمانى غير حتمى معلوم است. وقتى كه اين احتمال وجود دارد ديگر نمىتوان به موعدى خاص تكيه كرد و با اين حساب مطابق روايات اطلاق كه آورديم، انتظار امرى هميشگى خواهد بود.
(4) اشكال سوم: آيا اخبار تعيين روز و ماه نيز مشمول اخبار نفى توقيت مىشوند؟ اگر چنين باشد ناگزير بايد آن اخبار را دروغ دانست.
در پاسخ بايد گفت چنين نيست و هر دو دسته از اخبار قلمرو خاص خود را داشته، يكديگر را رد نمىنمايند. مهمترين دليل، وجود قرينههايى در خود روايات نفى توقيت مىباشد. آنچه در اين روايات مورد تكذيب قرار گرفته، تنها شمارۀ سال است و نه ماه و روز و نام هفتگى آن؛ مانند روايتى كه نعمانى از ابو حمزه ثمالى آورده است كه امام باقر عليه السّلام در آن مىفرمايد:ن.
1) . النعمانى، محمّد بن ابراهيم، همان؛ ص 161.
2) . همان؛ ص 162. البته احتمال بداء در موضوع سفيانى، به معنى منتفى دانستن آن نيست بلكه بدان معنى است كه شورش سفيانى (به طور مثال) داخل در برنامه كلى الهى است؛ اما ممكن است در اين برنامه تغييراتى پيش آيد. در واقع اين تغييرات در بعضى قسمتهاى اجرايى آن برنامه روى مىدهد و نه در اصول كلى آن.
يا ثابت! إنّ اللّه كان قد وقّت هذا الأمر فى سنة السّبعين. فلمّا قتل الحسين عليه السّلام اشتدّ غضب اللّه فأخّره إلى أربعين و مائة. فلمّا حدّثناكم بذلك أذعتم و كشفتم قناع السّتر. فلم يجعل اللّه لهذا الأمر بعد ذلك عندنا وقتا. يمحو اللّه ما يشاء و يثبت و عنده أمّ الكتاب. قال أبو حمزة: فحدّثت بذلك أبو عبد اللّه الصّادق عليه السّلام، فقال: قد كان ذلك.(1)
اى ثابت! خداوند اين امر (ظهور) را در سال هفتاد هجرى قرار داده بود اما چون حسين عليه السّلام به شهادت رسيد، غضب الهى شدت گرفت و تا سال يكصد و چهل هجرى اين امر به تأخير افتاد. ما نيز كه اين خبر را به شما داديم، آن را فاش ساختيد و با ديگران در ميان گذاشتيد؛ در نتيجه خداوند پس از اين براى ظهور، زمانى را در نزد ما معلوم نفرموده است. «خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند، و اصل كتاب نزد اوست.» ابو حمزه مىگويد: اين سخن حضرت باقر عليه السّلام را به فرزندش امام صادق عليه السّلام عرضه داشتم، ايشان فرمود: همين طور است [كه پدرم فرمود.]
روايات ديگرى هم به اين مضمون وجود دارد كه از آنها به روشنى مىتوان فهميد آنچه خداوند دستور به تكذيب آن داده، فقط سال ظهور مىباشد و نه چيز ديگرى.
البته اين اخبار از برخى زواياى ديگر، پرسشهايى را بر مىانگيزد كه در اينجا مجال پرداختن به آنها نيست.7.
1) النعمانى، محمّد بن ابراهيم، همان؛ ص 157.
ضمن چند محور اين موضوع را مورد بحث و بررسى قرار مىدهيم:
(1)محور اول: رواياتى كه از ظهور امام مهدى عليه السّلام در بين ركن و مقام سخن مىگويد و اماميه و اهل سنت، هر دو آن را نقل كردهاند. ابو داود از ام سلمه، همسر پيامبر روايت كرده است كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون اختلاف عند موت خليفة. فيخرج رجل من أهل المدينة هاربا إلى مكّة، فيأتيه ناس من أهل مكّه فيخرجونه و هو كاره فيبايعونه بين الرّكن و المقام. و يبعث إليه بعث من أهل الشّام، فيخسف بهم بالبيداء بين مكّة و المدينة. فإذا رأى النّاس ذلك أتاه أبدال الشّام و عصائب أهل العراق فيبايعونه [بين الرّكن و المقام]...(2)
هنگام مرگ خليفهاى، اختلاف روى مىدهد. در پى بىآن مردى از اهل مدينه، به مكه مىگريزد اما گروهى از مردم مكه گرد او جمع مىشوند و او را دعوت به بيعت مىكنند، در حالى كه او خود اظهار تمايل نمىكند، [سر انجام] آنها با او در بين ركن و مقام بيعت مىنمايند. نيرويى نظامى از شام به سوى او گسيل مىشود اما در منطقه بيدا كه بين مكه و مدينه است در زمين فرو مىروند. وقتى مردم اين حادثه را ببينند، گروهى از مؤمنان واقعى شام و جماعتى از اهل عراق به سوى او مىروند و [در بين ركن و مقام] بيعت مىنمايند.
(3) سيوطى از طبرانى و حاكم از ام سلمه نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يبايع لرجل بين الرّكن و المقام عدّة أهل بدر. فيأتيه عصائب أهل العراق و أبدال اهل الشّام، فيغزوه جيش من أهل الشّام حتّى إذا كانوا بالبيداء خسف بهم.(2)
گروهى كه تعدادشان به شمار جنگاوران بدر است با مردى در بين ركن و مقام بيعت مىكنند.
به دنبال آن جماعتى عراقى و مؤمنانى واقعى از اهل شام به سوى او مىآيند. در پى بىآن ارتشى از شاميان به جنگ با او مىآيند تا آن كه در بيدا، زمين آنان را در خود فرو مىبرد.
همچنين سيوطى از نعيم بن حماد و او هم از قتاده روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يخرج المهدىّ من المدينة إلى مكّة، فيستخرجه النّاس من بينهم فيبايعونه بين الرّكن و المقام، و هو كاره.(1)
مهدى از مدينه به مكه مىرود و مردم او را دعوت به خروج مىنمايند و با او - در حالى كه به اين كار تمايلى ندارد - در بين ركن و مقام بيعت مىكنند.
(2)شيخ مفيد از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام در ضمن حديثى مىفرمايد: لكأنّى فى يوم السّبت، العاشر من المحرّم قائما بين الرّكن و المقام....(2)
(3)گويا در روز شنبه، دهم ماه محرم، او را مىبينم كه بين ركن و مقام ايستاده است.... شيخ طوسى از على بن مهزيار نقل كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
كأنى بالقائم يوم عاشوراء، يوم السّبت، قائما بين الرّكن و المقام....(3)
گويا قائم را در روز شنبه، روز عاشورا مىبينم كه بين ركن و مقام ايستاده است...
(4)نعمانى از ابو بصير روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام در حديثى مىفرمايد: فإذا تحرّك متحرّك فاسعوا إليه و لو حبوا. و اللّه لكأنى أنظر إليه بين الرّكن و المقام....(4)
پس هرگاه حركت كنندهاى به حركت در آمد به سويش بشتابيد هر چند به صورت سينهخيز باشد. سوگند به خدا، گويى او را بين ركن و مقام مىبينم....
(5) محور دوم: رواياتى درباره سخنرانى امام مهدى عليه السّلام در بين ركن و مقام:
نعمانى به سند خود از جابر بن يزيد جعفى، حديثى طولانى را از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرده كه در بخشى از آن آمده است:
و القائم يومئذ بمكّة قد أسند ظهره إلى البيت الحرام مستجيرا فينادى: يا أيّها النّاس، إنّا نستنصركم اللّه و من أجابنا من النّاس فإنّا اهل بيت نبيّكم محمّد و نحن أولى النّاس باللّه و بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله. فمن حاجّنى فى آدم، فأنا أولى الناس بآدم. و من حاجّنى فى نوح، فأنا أولى النّاس بنوح. و من حاجّنى فى إبراهيم، فأنا أولى النّاس بإبراهيم. و من حاجّنى فى محمّد، فأنا أولى النّاس بمحمّد. و من حاجّنى بالنبيّين، فأنا أولى النّاس بالنبيّين. أ ليس اللّه يقول فى محكم كتابه: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ2.
عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ، ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (1)فأنا بقيّة من آدم و ذخيرة من نوح و مصطفى من إبراهيم و صفوة من محمّد صلّى اللّه عليهم أجمعين. ألا و من حاجّنى فى كتاب اللّه، فأنا أولى النّاس بكتاب اللّه. ألا و من حاجّنى فى سنّة رسول اللّه، فأنا أولى النّاس بسنّة رسول اللّه. فأنشد اللّه من سمع كلامى اليوم لمّا بلغ منكم الشّاهد الغائب. و أسألكم بحقّ اللّه و بحقّ رسوله و بحقّى، فإنّ لى عليكم حقّ القربى من رسول اللّه، إلاّ أعنتمونا و منعتمونا ممّن يظلمنا. فقد أخفنا و ظلمنا و طردنا من ديارنا و أبنائنا، و بغى علينا و دفعنا عن حقّنا، فافترى أهل الباطل علينا. فاللّه اللّه فينا لا تخذلونا و انصرونا ينصركم اللّه...(2)
آن روز قائم در مكه، به ديوار بيت اللّه الحرام تكيه مىزند و صداى خويش چنين بلند مىنمايد: اى مردم، ما براى [رضاى] خدا از شما يارى مىطلبيم. ما خاندان پيامبر شماييم و ما نزد خدا و رسولش مقربتريم. پس اگر كسى در مورد آدم با من بحث و مناقشه نمايد [بداند كه] من نزديكترين مردم به آدم هستم و اگر درباره نوح احتجاج نمايد [بداند كه] من نزديكترين انسانها به نوح مىباشم و اگر در مورد ابراهيم محاجه نمايد [بداند كه] من نزديكترين خلايق به ابراهيم هستم و هر كس درباره محمّد صلّى اللّه عليه و آله با من محاجه كند [بداند كه] من نزديكترين مردم به محمّد هستم و اگر با من درباره پيامبران احتجاج نمايند [بدانند كه] من نزديكترين انسانها به پيامبرانم. آيا خداوند در قرآن نمىفرمايد كه: «به يقين، خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر مردم جهان برترى داده است. فرزندانى كه بعضى از آنان از [نسل] بعضى ديگرند و خداوند شنواى داناست». [بدانيد كه] من بازماندۀ آدم و ذخيره نوح و برگزيدهاى از سلالۀ ابراهيم و برگزيده [خاندان] محمّد صلّى اللّه عليه و آله - كه درود خدا بر آنها باد - هستم.
هر كس با من در مورد كتاب خدا بحث و مناقشه نمايد [بداند كه] من نزديكترين مردم به كتاب خدايم. هر كسى در مورد سنت رسول خدا با من احتجاج نمايد [بداند كه] من نزديكترين انسانها به سنت رسول خدا هستم. شما را به خدا سوگند مىدهم هر كس امروز سخن مرا مىشنود به ديگران نيز برساند. شما را به حق خداوند و به حق رسول او و به حق من - چرا كه حق من بر شما، [همان] حق اهل بيت رسول خداست - سوگند مىدهم كه ما را يارى كنيد و از ما در برابر ستمگران حمايت كنيد كه به ما ستم شده است و از سرزمينهايمان رانده شدهايم و حق ما از ما ستانده شده و اهل باطل به ما دروغ بستهاند. پس خدا را [در مورد ما در نظر بگيريد] و ما را خوار نسازيد [بلكه] يارى نماييد تا خدايتان0.
ياورى فرمايد.
علامه مجلسى از فضل بن محبوب و او هم از راويان ديگر نقل نموده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
و القائم يومئذ بمكّة عند الكعبة مستجيرا بها يقول: أنا ولىّ اللّه، أنا أولى باللّه و بمحمّد صلّى اللّه عليه و آله.
فمن حاجّنى فى آدم، فأنا أولى بآدم. و من حاجّنى فى نوح، فأنا أولى النّاس بنوح. و من حاجّنى فى إبراهيم، فأنا أولى النّاس بإبراهيم. و من حاجّنى فى النبيّين فأنا أولى النّاس بالنبيّين. إنّ اللّه تعالى يقول: «إنّ اللّه اصطفى آدم و نوحا و آل إبراهيم و آل عمران على العالمين ذرية بعضها من بعض و اللّه سميع عليم.» فأنا بقيّة آدم و ذخيرة نوح و مصطفى إبراهيم و صفوة محمّد. ألا و من حاجّنى بكتاب اللّه، فأنا أولى بكتاب اللّه. و من حاجّنى فى سنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، فأنا أولى النّاس بسنّة رسول اللّه و سيرته و أنشد اللّه من سمع كلامى، لمّا يبلغ الشاهد الغائب.(1)
قائم در آن روز در مكه و در كنار كعبه بانگ برمىآورد: من ولىّ خدايم، من نزديكتر از همه به خدا و محمّد صلّى اللّه عليه و آله هستم پس هر كسى با من دربارۀ آدم عليه السّلام بحث و محاجه نمايد [بداند كه] من نزديكترين افراد به آدم هستم و اگر درباره نوح با من احتجاج كند. [بداند كه] من نزديكترين انسانها به نوح مىباشم و اگر در مورد ابراهيم محاجه نمايد [بداند كه] من نزديكترين خلايق به ابراهيم هستم و هر كس درباره پيامبران با من احتجاج كند [بداند كه] من نزديكترين مردم به پيامبرانم. خداوند بلند مرتبه مىفرمايد: «به يقين خداوند، آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر مردم جهان برترى داده است. فرزندانى كه بعضى از آنها از [نسل] بعضى ديگرند و خداوند شنواى داناست.» پس [بدانيد كه] من باقىماندۀ آدم و ذخيرهاى از نوح و برگزيدهاى از ابراهيم و برگزيدهترين از خاندان محمّد صلّى اللّه عليه و آله مىباشم. هان [بدانيد كه] هر كس با من در مورد كتاب خدا احتجاج نمايد من نزديكترين افراد به كتاب خدايم و اگر كسى دربارۀ سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با من بحث و محاجه كند [بداند كه] من نزديكترين مردم به سنت رسول خدا و سيره او مىباشم. هر كه سخن مرا شنيد سوگندش مىدهم كه آن را به ديگران نيز برساند.
(2)طبرسى از مفضل بن عمر نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: إذا أذن اللّه تعالى للقائم بالخروج، صعد المنبر فدعا النّاس إلى اللّه عزّ و جلّ و خوّفهم باللّه و دعاهم إلى حقّه، على أن يسير فيهم بسيرة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و يعمل فيهم بعمله...(2)
هرگاه خداوند به قائم اذن ظهور دهد، از منبر بالا رود و مردم را به خداوند و ترس از او31
فرا خواند و آنها را به حق خودش دعوت نمايد (متذكر گردد) براى آن كه به سيرۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در ميان آنان رفتار نمايد و راه و رسم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در پيش گيرد...
علامه مجلسى از امام على بن الحسين عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود:
فيقوم هو بنفسه فيقول: أيّها النّاس، أنا فلان بن فلان؛ أنا ابن نبىّ اللّه. أدعوكم إلى ما دعاكم إليه نبىّ اللّه. فيقومون إليه ليقتلوه، فيقوم ثلاث مائة أو نيّف على الثّلاث مائة فيمنعونه.(1)
او خود [پس از كشته شدن نفس زكيه] بپاخاسته و مىگويد: اى مردم، من فلانى پسر فلانى هستم. من فرزند پسر رسول خدايم. شما را به آنچه پيامبر فرا خواند دعوت مىنمايم. [در اين هنگام] گروهى به او حملهور مىشوند كه به قتلش رسانند اما سيصد نفر يا سيصد و اندى نفر به يارى او قيام كرده، مانع از آن كار مىشوند.
(2)همچنين ابو بصير از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود: إنّه يأتى المسجد الحرام فيصلّى فيه عند مقام إبراهيم أربع ركعات و يسند ظهره إلى الحجر الأسود؛ ثمّ يحمد اللّه و يثنى عليه و يذكر النبى صلّى اللّه عليه و آله و يصلّى عليه و يتكلّم بكلام لم يتكلّم به أحد من النّاس...(2)
او به مسجد الحرام مىآيد و چهار ركعت نماز در نزد مقام ابراهيم به جاى مىآورد. سپس به حجر الاسود تكيه مىزند و حمد و ستايش خداى را بهجا مىآورد و از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ياد نموده و بر او درود مىفرستد و سخنى مىگويد كه هرگز كسى چنين سخنى نگفته است...
(3) محور سوم: بيان نكاتى پيرامون اين احاديث:
نكته اول: روايات حضور امام مهدى عليه السّلام در آغاز ظهور در بين ركن و مقام، به دليل فراوانى و كثرت، شايستگى اثبات تاريخى را دارد.
بىترديد رواياتى كه دربارۀ سخنرانى امام عليه السّلام در آن مكان وجود دارد، بيش از اين را ثابت نمىكند كه آن حضرت در آغاز ظهور يك سخنرانى ايراد مىفرمايد ولى براى اينكه از مضمون آن مطمئن شويم، بايد يك يك راويان اين اخبار را مورد شناسايى قرار داده و از موثق بودن آنها اطمينان حاصل نماييم. يا آن كه اين سخنرانى در تمام اين اخبار، با مضمون واحدى تكرار شده باشد؛ در اين صورت، اين روايات قابليت اثبات تاريخى را خواهد داشت.
دربارۀ خبر اول كه از نعمانى نقل گرديد بايد گفت سند شيخ نعمانى تا حسن بن محبوب از سه طريق است:
(4) طريق اول: احمد بن محمّد بن سعيد كه مىگويد محمّد بن الفضل و سعدان ابن اسحاق بن سعيد و احمد بن الحسين بن عبد الملك و محمّد بن احمد بن الحسن، همگى از قول حسن بن محبوبن.
گفتهاند...
طريق دوم: ثقة الاسلام محمّد بن يعقوب الكلينى از على بن ابراهيم از پدرش (ابراهيم بن هاشم) نقل كرده كه محمّد بن يحيى بن عمران براى من حديث كرد كه احمد بن محمّد بن عيسى از على بن محمّد و كسان ديگرى نقل كردهاند كه همگى از سهل بن زياد شنيدهايم كه حسن بن محبوب گفت...
(2) طريق سوم: كلينى (يا احمد بن محمّد بن سعيد) گفته است كه عبد الواحد بن عبد اللّه الموصلى از قول ابو على احمد بن محمّد بن [ابى] ياسر [ناشر] براى ما حديث كرده است كه حسن بن محبوب گفت...
(3) حسن بن محبوب نيز به نوبه خود از عمر بن ابى المقدام و او هم از جابر بن يزيد جعفى و وى نيز از امام باقر عليه السّلام اين روايت را نقل كرده است.
اين راههاى سهگانه براى اثبات تاريخى كافى است. حسن بن محبوب از دانشمندان مورد وثوق و بلند مرتبه مىباشد. از عمر بن مقدام نيز ستايش شده و دربارهاش سخن ناروايى شنيده نشده است؛ اما جابر بن يزيد از اصحاب خاص امام باقر عليه السّلام و امام صادق عليه السّلام مىباشد كه گروهى به وثاقت او گواهى دادهاند و عدهاى نيز بر آنند كه وى در دوران پيرى، دچار اختلال حواس شده است. با اين وجود گفتنى است كه روزگار پيرى او، در زمان حضرت صادق عليه السّلام بوده است در حالى كه خبر فوق را جابر پيش از آن روزگار و از امام باقر عليه السّلام روايت كرده است. در اين صورت مىتوان آن را قابل اثبات تاريخى دانست.
(4) راوى خبر دوم كه از بحار الانوار نقل گرديد، على بن عبد الحميد است. او اين خبر را از كتاب فضل بن شاذان، روايت مىكند و او هم از ابن محبوب، تا آن كه حديث را به حضرت باقر عليه السّلام مىرساند. اين خبر با توجه به مرفوع بودن و نياوردن راويان ميانى، قابليت اثبات تاريخى ندارد.
البته بسيارى از مضامين اين خبر، با خبر گذشته يكى است و ازاينجهت قابل اثبات تاريخى مىباشد.
(5) نكته دوم: امام عليه السّلام در آغاز ظهور به كنار كعبه مىرود و در حالى كه پشت به آن كرده، در برابر مردم مىايستد و براى اولين بار با آنان سخن مىگويد.
مكان ايستادن امام، بين ركن و مقام است. ركن يكى از زواياى چهارگانه كعبه مىباشد و هر ركنى به اسم سرزمينى است كه اهل آن، بدان سوى نماز مىگزارند. ركنى كه در زاويه شمالى قرار دارد، ركن عراقى مىباشد. ركن يمانى در زاويه جنوبى و نيز ركن شامى در زاويه غربى كعبه واقع گرديده است؛ اما ركن شرقى بدان جهت كه حجر الاسود در آنجا نصب شده، به ركن اسود نامبردار است.
مراد از مقام نيز، مقام ابراهيم خليل عليه السّلام مىباشد كه قطعه زمين نسبتا كوچك و مربع شكلى است كه ضريح شكيلى آن را احاطه كرده و در چند مترى ديوار شرقى كعبه قرار دارد.
(6) وقتى گفته مىشود «ركن»، مقصود همان ركن اسود است كه حجر الاسود در آنجا قرار دارد و
عمل طواف نيز از آنجا آغاز مىشود. هرگاه كسى پشت به مقام ابراهيم و رو به كعبه كند، در سمت چپ او ركن اسود و در سمت راستش ركن عراقى قرار دارد.
در كعبه نيز در همين ضلع شرقى و نزديك به ركن اسود واقع شده است. از اين رو مىتوان گفت در كعبه، بين ركن و مقام قرار دارد. فاصله اين در تا ركن اسود، حدود نيم متر مىباشد. مقام نيز در مقابل در كعبه و در فاصله چند مترى آن واقع گرديده است.
بدين ترتيب قطعه زمينى كه از جلوى در كعبه تا مقام ابراهيم امتداد دارد، در واقع بين ركن و مقام است. در همين نقطه، امام عليه السّلام پشت به كعبه مىايستد و رو به مردم نخستين سخنرانى را ايراد مىفرمايد.
(2) در برخى روايات آمده است «آن حضرت پشت به ديوار كعبه و حجر الاسود تكيه مىزند». در اين صورت چنين به نظر مىرسد كه امام به ديوارى كه بين در كعبه و ركن اسود است و طول آن حدود نيم متر مىباشد تكيه مىزند. اين تصور، هم با وقوف آن جناب بين ركن و مقام سازگارى دارد و هم با تكيه زدن ايشان به ديوار كعبه و حجر الاسود؛ چرا كه حجر الاسود در آن حالت به شانه راست امام عليه السّلام بسيار نزديك است.
(3) نكته سوم: ارتباط سخنان امام عليه السّلام با برنامه كلى الهى:
اين سخنرانى در پايان برنامه كلى الهى (در دوران پيش از ظهور) ايراد مىگردد و بيانگر نتايج آن برنامه مىباشد. از اين رو گزارش و تابلويى كامل است از آنچه شايسته است در آن ساعت دربارۀ نتايج آن برنامه اعلان گردد.
(4) اين مطلب از چند جهت قابل بررسى است:
1 - از آن برنامه كلى چنين بر مىآيد كه «روز موعود» چيزى نيست جز نتيجه تلاشهاى بشر از آغاز پيدايش. و خط پيامبران و اوليا و شهدا و صالحان نيز در همان مسير قرار دارد و همگى بسترسازان تحقق آن روز مىباشند.
بر اين اساس، امام مهدى عليه السّلام رهبر و پيشواى روز موعود و بنيانگذار عدالت كامل در جهان مىباشد و در اين صورت سزاست كه بگويد: من باقى مانده آدم، بهترين فرزند نوح، برگزيده نسل ابراهيم و برگزيدهترين [از خاندان] محمّد صلّى اللّه عليه و آله هستم.
(5) 2 - هسته مركزى آن برنامه، به طور ويژه بر تربيت بعد فرماندهى آن ذخيره انقلاب جهانى متمركز شده است.(1)اينك آن برنامه به ثمردهى نشسته و رهبر كامل، روبروى مردم ايستاده تا فرماندهىاش را عملى ساخته و تحقق بخشد.
او بهترين انسانها در زمانه خويش است بلكه پس از صدر اسلام، برترين آنهاست، و منطقى است كه نزديكترين مردمان به پيامبران و فرستادگان الهى باشد. او در ساحت علم و عمل و عدالتد.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 497 و به بعد.
از هر انسان ديگرى به آنها نزديكتر است.
از اينجاست كه مىشنويم چنين مىگويد:
هر كسى با من دربارۀ آدم عليه السّلام بحث و محاجه نمايد [بداند كه] من نزديكترين افراد به آدم هستم و اگر درباره نوح با من محاجه كند [بداند كه] من نزديكترين انسانها به نوح مىباشم و اگر در مورد ابراهيم محاجه نمايد [بداند كه] من نزديكترين خلايق به ابراهيم هستم و هر كس با من در مورد محمّد صلّى اللّه عليه و آله احتجاج كند [بداند كه] من نزديكترين افراد به محمّد صلّى اللّه عليه و آله هستم و [در يك كلمه] هر كه با من درباره پيامبران محاجه كند [بداند كه] من نزديكترين مردم به پيامبران هستم.
(2) 3 - در خلال برنامه كلى الهى آزمايش و امتحانها به نتيجه مىرسد. انحراف و گمراهى انسانها به اوج خود مىرسد و زمين از ستم و بيداد لبريز مىگردد. از سويى ديگر ايمان مؤمنان نيز عمق و ژرفاى بيشترى پيدا مىكند.(1)به همين جهت امام مهدى عليه السّلام در بخشى از سخنان خود مىفرمايد:... و ما ترسانده شديم، از شهر و ديارمان رانده گشتيم، از حقمان محروم مانديم و اهل باطل بر ما افترا بستند و...
(3) نكته چهارم: در آن سخنرانى برخى مسائل مربوط به برنامههاى آينده كه در برنامه كلى الهى براى دوران پس از ظهور مندرج است، مطرح خواهد شد.
در چند بخش به اين مطلب مىپردازيم:
1 - فرمانبردارى از امام عليه السّلام و يارى رساندن به او براى تحقق عدالت كامل در سراسر جهان لازم است. چرا كه ايشان در آن سخنرانى مىفرمايد: خدا را خدا را دربارۀ ما [در نظر بگيريد]، ما را خوار نكنيد، ياريمان كنيد تا خداوند ياريتان كند.
نخستين كسانى كه به يارى امام عليه السّلام مىشتابند، همان مخلصان آزمودهاى هستند كه تعداد آنها براى فتح عادلانه جهان كافى است.
(4) 2 - امام مهدى عليه السّلام در آن سخنرانى وعده مىدهد با عمل به سيره و شيوۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و نيز عمل به علم خويش، طرحى عادلانه و كامل را در دولت جهانىاش در اندازد.
مراد از سيرۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، قوانين و مفاهيم كلى است كه خاستگاه رفتارهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىباشد، و نه تمامى ويژگىها و جزء به جزء رفتارهاى ايشان؛ زيرا روشن است كه برخى اختلافات در رفتارهاى آن دو بزرگوار وجود دارد. به طور مثال امام مهدى عليه السّلام دشمن فرارى از ميدان جنگ را تعقيب و دستگير مىنمايد و يا آن كه به علم خود قضاوت مىكند نه به گواهى شهود. در اين موارد، سيرۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چيز ديگرى است. بدين ترتيب اين امور و مانند آن در صورت اثبات، استثنايى استم.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 266 و بعد از آن. در آنجا دربارۀ بىعدالتى و ستمى كه جامعه بشرى نسبت به اقليت مؤمنان روا مىدارد، سخن گفتهايم.
بر آن بخش از سخنرانى امام كه وعده مىفرمايد به سيره رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عمل خواهد كرد.
3 - امام عليه السّلام، تفسير و عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را عهده دار مىشود؛ زيرا او شايستهترين فرد براى اين كار و داناترين شخص به جزئيات كتاب و سنت است.
نكته پنجم: در روايت آمده است «امام عليه السّلام بر منبرى نشسته، سخنرانى خواهد نمود.» اگر مقصود منبرى باشد كه در آن زمان براى امام در بين ركن و مقام قرار داده مىشود كه بحثى نيست، اما اگر مراد منبرى است كه هم اكنون در مسجد الحرام قرار دارد و از مقام ابراهيم عليه السّلام به خانه كعبه دورتر است، نمىتوان جلوس امام بر روى آن را، وقوف در بين ركن و مقام دانست؛ از اين رو اين روايت با رواياتى كه بر حضور امام در زمان سخنرانى در بين ركن و مقام تأكيد دارند، در تعارض مىباشد.
بدين ترتيب بايد اين روايات را بر آن روايات مقدم دانست و نتيجه گرفت كه امام عليه السّلام بر منبر كنونى نخواهد نشست بلكه در بين ركن و مقام حضور پيدا مىكند، هر چند روى منبر ديگرى باشد.
(2) نكته ششم: از روايت گذشته استفاده مىشود كه امام عليه السّلام سخن را با بيان نام حقيقى خود و پدر بزرگوارش آغاز مىنمايد. اين در حالى است كه ساير روايات در اين باره سكوت كردهاند. اگر امام عليه السّلام خودش را با نام حقيقى به مردم معرفى ننمايد - همان طور كه بيشتر روايات اين گونهاند - در اين صورت با يك نقطه ضعف و يك نقطه قوت روبرو مىباشيم:
(3) نقطه قوت: دشمنان امام عليه السّلام او را با نام حقيقى نخواهند شناخت و به طور طبيعى نخواهند توانست نهضت جهانى را در نقطه آغازينش به شكست بكشانند.
نقطه ضعف: اين امر موجب مىگردد كه مردم ايشان را نشناسند و مؤمنان نيز يارىاش ندهند و به سخنانش توجهى نكنند.
اينكه امام مهدى عليه السّلام، اسم حقيقىاش را بيان نكند به اين معناست كه هم چنان در غيبت به سر مىبرد و با نام مستعار و نه حقيقى، با مردم روبرو شده است. در حالى كه مىدانيم امام عليه السّلام در آن هنگام ظهور كرده و ديگر توجيهى براى پنهان نمودن نام اصلى خود ندارد.
اما اگر اين فرض نيز را بپذيريم كه آن حضرت نام حقيقى خويش را به مردم اعلام مىفرمايد، در اين صورت، اين فرض نيز يك نقطه قوت و يك نقطه ضعف خواهد داشت:
(4) نقطه قوت: امام با معرفى شخصيت حقيقى خود، پرده غيبت را كنار مىزند؛ زيرا ديگر ادامه آن وضعيت بر او حرام است.
نقطه ضعف: در حالى كه امام نياز فراوان به حمايت و يارى دارد، دشمنان او را شناخته و در پى مقابله با وى بر مىآيند.
شايد بتوان از مجموع اين روايات به فرضيهاى رسيد كه علاوه بر داشتن هر دو نقطه قوت بالا، نقاط ضعف آن را نيز نداشته باشد. آن فرضيه اين است: امام عليه السّلام اسم حقيقى خود و پدر بزرگوارش را يادآور مىشود اما اشارهاى به اين كه او همان مهدى موعود است، نمىفرمايد.
بدين ترتيب پرده غيبت كنار مىرود و شخصيت حقيقى حضرت آشكار مىشود در عين حال از دشمنانش نيز در امان مىماند. به اين ترتيب نقطه قوت نخست، حاصل و نقطۀ ضعف دوم بر طرف مىشود.
مؤمنان مخلص و آزمودهاى كه در حلقۀ نخست ياران امام عليه السّلام مىباشند و نيز آنانى كه در درجه دوم از درجات چهارگانه اخلاص قرار دارند،(1)همگى خواهند فهميد كه او همان مهدى موعود است و تصديقش خواهند نمود. اما ديگران كه شامل دشمنان آن حضرت و نيز مسلمانان بىطرف و حتى جمعيت بسيارى از هم مذهبان امام عليه السّلام مىباشند، آن حقيقت بزرگ را جز به مقدارى كه مصلحت الهى اقتضا نمايد و خود امام عليه السّلام تشخيص دهد، نخواهند شناخت.
از روايات بيش از اين استفاده نمىشود كه امام مهدى به طور كامل از خود و پدرش نام مىبرد، همان طور كه در واقعه «ندا» چنين مىشود و در هيچ كدام تصريح به اينكه او همان مهدى موعود است، نمىشود.
(2) نكته هفتم: ارتباط اين سخنرانى با تصور اماميه از امام مهدى عليه السّلام.
بديهى است حضور در بين ركن و مقام و ايراد سخنرانى در برابر مردم، چيزى نيست كه تنها ويژه امام معصومى باشد كه شيعه او را قبول دارد، بلكه شامل آن «مهدى» هم مىشود كه ديگران به آن اعتقاد دارند؛ حتى مىتواند شامل هر انسان صاحب نفوذ ديگرى نيز بشود. تنها آنچه مهم است در درجه نخست، محتواى سخنرانى و در درجه بعدى، نتايج آن مىباشد.
مهمترين نتيجه عبارت است از فتح جهان و بنيان نهادن دولت عدل جهانى. در برنامه كلى الهى، مهدى موعود داراى چنين ويژگى است.
(3) اكنون لازم است محتواى سخنرانى را بر تصور ديگرى از مهدى تطبيق نماييم؛ اگر چه مىدانيم مضامين آن سخنرانى به طور كامل بر تصور اماميه از مهدى عليه السّلام منطبق مىباشد.
از آن ديدگاه، مهدى مىتواند به برخى مسائل در اين سخنرانى، تصريح نمايد:
1 - مردم را به سوى خداوند فرا خواند و از او بترساند.
2 - آنها را به حق اهل بيت پيامبر عليهم السّلام سوگند دهد؛ زيرا او خود، فرزند فاطمه زهرا عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام مىباشد.
3 - از ظلم و ستمى كه بر مؤمنان و مخلصان در دوران پيش از ظهور رفته است، ياد كند.
4 - از مردم براى يارى حق تقاضاى كمك نمايد.
5 - به آنان وعده دهد در صورت تصرف يك منطقه يا بيشتر و تثبيت امور، قانون عادلانه اسلامى را كه بر آمده از قرآن كريم و سنت نبوى است، اجرا نمايد.
(4) در اينجا مراد از كتاب خدا و سنت پيامبر، مرتبهاى است كه انديشه اسلامى در نتيجه برنامهد.
1) . درباره درجات چهارگانه اخلاص، ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 248 به بعد.
گذشته الهى تا آن زمان به آن رسيده است و البته اين مهدى هرگز نمىتواند گامهاى اساسى در جهت رشد و تعالى اين انديشه و ارائه برداشتى متكامل از كتاب و سنت، بردارد.
اين مهدى همان طور كه در تاريخ گذشته نيز آورديم(1)بيش از يك فرد معمولى كه در محدوده برنامه سابق الهى به بالاترين درجه اخلاص و آگاهى رسيده است، نيست و امكان ندارد چنين شخصى رهبرى دولتى جهانى را عهده دار شود. او نمىتواند در مورد كتاب و سنت برداشتى عميق تر از آنچه كه تفكر اسلامى در دورۀ او به آن درجه رسيده، ارائه كند. وى نخواهد توانست برداشتى متناسب با دولتى عدالتگرا و جهانى از قرآن كريم و سنت نبوى عرضه نمايد. از اين رو چنين شخصى نخواهد توانست به مضامينى كه در سخنرانى حضرت - بنا به نقل روايات - وجود دارد، لب بگشايد؛ در نتيجه:
1 - هيچگاه نمىتواند مدعى شود كه او از هر كس ديگرى - حتى از رهبران فكرى اسلامى كه انديشه اسلامى را تا آن زمان، بدان سطح رساندهاند - به كتاب خدا و سنت پيامبر اولويت دارد؛ زيرا چنين ادعايى تنها شايسته كسى است كه داراى فهم كاملى از اين دو امر مقدس باشد؛ به طورى كه تربيت بشريت را در كوتاه مدت و سعادت برين او را در درازمدت تأمين نمايد.
(2) 2 - او ذريۀ نوح عليه السّلام و از نسل ابراهيم عليه السّلام و فرزند پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيست؛ و حتّى اخلاص و الا و كامل وى نمىتواند جاى اين رابطه نسبى را پر نمايد. در آنجا كه از نتايج برنامه كلى الهى سخن گفتيم، آورديم كه در آن روز مخلصان و مؤمنانى كه در اين سطح باشند، كم نيستند.
(3) 3 - او نزديكترين مردم به پيامبران نيست؛ زيرا نزديكترين شخص به پيامبران، رهبرى است كه براى به ثمر نشاندن تلاشهاى انبيا و پياده نمودن عدالت كامل در جهان، ذخيره شده است.
اما كسى كه اين كار را به عهده گيرد، بىآن كه حركتى پيروزمندانه را سامان دهد يا آن كه شايستگى رهبرى نهضتى جهانى را داشته باشد، نمىتواند متصف به «اولويت و نزديكى به پيامبران» شود.
(4) 4 - با اين اوصاف، هرگز درباره او نمىتوان گفت كه «سخنانى بر زبان جارى مىسازد كه كسى بيان ننموده است» زيرا اين ويژگى به طور كامل مختص فردى است كه براى رهبرى جهانى شايستگى دارد و وارث خط پيامبران است؛ همو كه از هر شخص ديگرى به كتاب خدا و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نزديك تر است. آرى تنها چنين شخصى است كه سخنان جديد مىگويد و برداشتهايى را با روشهاى جديد و عادلانۀ تربيتى كه تا پيش از ظهور به ذهن كسى نرسيده است، ارائه خواهد نمود.
(5) محور چهارم: اقتضاى منطقى زنجيرۀ دعوت الهى كه امام مهدى عليه السّلام از بزرگترين حلقههاى آن مىباشد، آن است كه ايشان در آغاز ظهور براى اثبات درستى ادعاى خود - كه او همان مهدى موعود است و زمين را از عدل و داد پر مىسازد - معجزه بياورد؛ چه در غير اين صورت هر شخصد.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 248 به بعد.
جسورى مىتواند بين ركن و مقام بايستد و چنين سخنانى را ايراد نمايد. به ويژه آن كه متن اين سخنرانى نيز در منابع روايى آمده و در دسترس همگان است.
پس چگونه مىتوان ادعاى مهدويت را از چنين شخصى به صرف حضور در آن مكان پذيرفت؟ در بحث نبوت هم چنين است؛ زيرا راستگو شمردن شخص مدعى پيامبرى، تا زمانى كه ادعاى او با دليلى قطعى همراه نباشد، كار خردمندانهاى نيست و هم از اين روست كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله با آوردن معجزاتى - و در رأس آنها قرآن كريم - به احتجاج با منكران برخاست.
در تاريخ گذشته آورديم حضرت ولى عصر عليه السّلام در ملاقاتهايى كه با برخى افراد در دوران غيبت دارد، شخصيت حقيقى خود را به آنها معرفى كرده و براى اين منظور از معجزه استفاده مىنمايد. در غير اين صورت، شناخت آن بزرگوار يا تأييد اين ادعا كه او همان مهدى موعود است، ناممكن مىگردد.
(2) در همان جا گذشت كه معجزه، بىحساب و كتاب نيست بلكه قانونى كلى دارد و آن اين كه:
معجزه براى اقامه دليل (در صورت عدم وجود دليل) و يا تكميل آن (در صورت ناقص بودن دليل) مىباشد و بسيار روشن است كه آوردن معجزه توسط امام عليه السّلام پس از ظهور، براى اثبات درستى ادعاى اوست و بدين وسيله خواهد توانست به اجراى كامل عدالت در جهان دست يازد.(1)
بديهى است تا زمانى كه واقعيت امام ثابت نشود، او نخواهد توانست مؤمنان را گرد خويش آورد و به هدف والاى خود جامه عمل پوشاند.
بدين ترتيب امام عليه السّلام بايد در همان آغاز، معجزهاى آشكار بياورد تا به روشنى تمام، حقانيت خويش را در برابر جهانيان به اثبات رساند. هر چند در روايات مربوط به مراحل آغازين ظهور، هيچ اشارهاى به اقامه معجزه از سوى امام عليه السّلام نشده است.
(3) از چند جهت مىتوان پاسخهايى را براى اين مطلب فراهم ساخت:
1 - امام عليه السّلام در آغاز ظهور، اصولا نيازى به آوردن معجزه ندارد. اين به دليل تحقق پيشگويىهايى است كه در نزديكى ظهور پديدار مىشود كه مهمترين آنها عبارت است از: خورشيد و ماه گرفتگى در زمانى غير طبيعى، فرو رفتن لشكريانى كه مأمور به كشتن وى هستند در بيابان بيدا و نيز نداى آسمانى كه به صراحت نام او را به گوش مردم مىرساند.
(4) اما اين احتمال كه شخص حيلهگرى پس از فرو رفتن لشكريان در بيدا، كشته شدن نفس زكيه و نداى آسمانى، با سوء استفاده از اين موقعيت در روز دهم محرم به مسجد الحرام برود و در بين مردم با همان مضامينى كه در روايات آمده به ايراد سخن بپردازد، بسيار دور از ذهن است؛ زيرا او يا همان جا كشته مىشود و يا دستگير مىگردد و نقشهاش نقش بر آب مىشود و هرگز نخواهد توانست شمارى كافى از ياوران را براى نبرد سرنوشتساز جهانى فراهم آورد.2.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 32.
بنابراين اگر براى كسى اين امكان فراهم آيد، بىترديد او مهدى موعود است.
2 - طبق ديدگاه اماميه، در دنيا كم نيستند مؤمنان مخلصى كه شخص امام مهدى عليه السّلام را مىشناسند و براى شناخت آن حضرت نيازمند معجزه نمىباشند؛ زيرا آنان در طول دوران غيبت يك يا چند بار به شرف ديدار آن امام نايل گرديدهاند. آنها مخلصان درجه اول و برخى از مخلصان درجه دوم مىباشند.
اينان به نوعى واسطههاى بين امام عليه السّلام و مردم در دوران غيبت هستند و ممكن است هم اينان (با چشمپوشى از هر امر ديگرى) گواهان صادقى براى شناساندن امام عليه السّلام در روز موعود به مردم باشند.
در جايى كه از مجموع رفتار و سخنان آن بزرگوار، راستى و عظمت اهداف او ثابت شود، ديگر نيازى به آوردن معجزه نيست.
(2) 3 - امام عليه السّلام نيازى به آوردن معجزه ندارد بلكه او مىتواند با تكيه بر سطحى عالى از انديشه، عقايد و مفاهيمى كه اعلان خواهد نمود، به اثبات اهميت و درستى اهدافش بپردازد؛ زيرا اساسا معجزه براى قانع ساختن افكار ساده و غير پيچيده بشرى است، در حالى كه اين مقصود در زمان اعلان سطح جديدى از تفكر، به شكل عميقترى تأمين خواهد گرديد. در نتيجه رويكرد به معجزه، امرى غير ضرور خواهد بود.
مىتوان مطالبى را كه امام مهدى عليه السّلام در آغاز ظهور شريفش مطرح خواهد ساخت، به دو سطح تقسيم نمود:
(3) سطح اول: بياناتى كه امام عليه السّلام در سخنرانى خويش مىآورد؛ چه آن بخشهايى كه ما از روايات شنيدهايم و چه آن قسمتهايى كه نشنيدهايم؛ زيرا دليلى وجود ندارد كه سخنانى كه حضرت در آغاز ظهور در كنار كعبه ايراد مىنمايد به همان مقدارى باشد كه در روايات آمده، بلكه امكان دارد مطالب ديگرى را هم بيان فرمايد ولى چون متناسب با فهم مردم در زمان صدور آن روايات نبوده، به آنها اشاره نشده باشد.
ترديدى نيست كه همان مقدار نيز كه در روايات آمده، براى اقامه برهان كافى است.
(4) سطح دوم: پاسخ به پرسشهايى كه از سوى پرسشگران حق جو، مطرح مىگردد.
در اين باره شيخ كلينى روايتى را به سند خود از مفضل بن عمر نقل مىكند. وى مىگويد از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم كه فرمود:
لصاحب هذا الأمر غيبتان: إحداهما يرجع منها إلى أهله، و الأخرى يقال: هلك فى أىّ واد سلك. قلت: فكيف نصنع إذا كان كذلك؟ قال: إذا ادّعاها مدّع فاسألوه عن أشياء يجيب فيها مثله.(1)
براى صاحب اين امر، دو غيبت است: در نخستين آنها به سوى خانوادهاش بازمىگردد و در).
1) . الكلينى، محمّد بن يعقوب، همان؛ (نسخه خطى).
غيبت ديگر مردم مىگويند: در جايى كه ره سپرد، از دنيا رفت. عرض كردم: اگر چنان شد، ما چه كنيم؟ فرمود: هرگاه كسى ادعاى امامت كرد، سؤالاتى از او بپرسيد كه مثل امام معصوم جواب دهد [و اگر پاسخ درستى نداد، او امام نيست.]
البته اين موضوع آن قدر روشن و واضح است كه نيازى به آوردن دليل از روايات نيست زيرا طبيعى است كه بتوان از مدعيان دانشورى يا پرهيزگارى و يا هر دوى آنها، سؤالات مختلفى كرد تا راستگويى آنها ثابت گردد و براى پرسشگران شكّى باقى نماند.
اينك شما خواننده گرامى درباره سؤالى كه مايليد در هنگام ظهور امام عليه السّلام از ايشان بپرسيد، انديشه نماييد.
در نتيجه مىتوان گفت امام عليه السّلام براى اثبات حقانيت خود در آغاز ظهور، از اين دو سطح آغاز مىنمايد، اما پس از گذشت دوران ابتدايى ظهور، سطح و قلمروهاى فكرى جديدى پديد مىآيد كه بسيار فراوانند.
(2) 4 - از هر آنچه گفتهايم چشم پوشيده، فرض نماييم امام مهدى عليه السّلام پس از ظهور، بلا فاصله نيازمند به آوردن معجزه است تا درستى ادعايش ثابت گردد. بىترديد آن حضرت مطابق ديدگاه اماميه و غير اماميه بر اين امر تواناست و البته اين اعجازآفرينى در چارچوب قانون معجزات روى خواهد داد؛ زيرا در مسير برپايى حق و عدل و هدايت قرار دارد. با چشمپوشى از سه مورد قبل، بايد گفت تنها راهى كه به اثبات راستى و حقانيت امام عليه السّلام مىانجامد، همين راه معجزه است و هرگاه برپايى حق موكول به پديدار شدن معجزه باشد، خداوند آن را ايجاد مىنمايد و در اينجا فرقى بين پيامبر و امام نيست.
بر اين اساس هرگاه قواعد كلى اسلامى، به وجود آمدن معجزه را اقتضا نمايد، همين امر براى پديد آمدن آن كافى است و اگر در روايات از آن سخنى نرفته است، دليل بر نبودن آن نيست.
(3) مناسب است در اينجا سبب مطرح نشدن موضوع معجزه را در روايات بررسى نماييم:
معجزه را مىتوان به دو بخش خاص و عام تقسيم نمود؛ معجزه عام نيز به معجزۀ معمولى و مشهور و معجزۀ علمى بخشپذير است.
منظور از معجزه خاص، امر خارقالعادهاى است كه بين امام معصوم عليه السّلام و شخصى ديگر يا بين او و عدهاى محدود رخ مىدهد؛ مانند اينكه امام عليه السّلام از نيت و انگيزه نهانى آنها خبر دهد يا پيش از آن كه پرسشى نمايند، پاسخ دهد و يا آن كه از امورى خبر دهد كه طبق قوانين شناخته شده جهان آفرينش، آگاهى از آنها ناممكن است.
(4) مراد از معجزۀ عام، امر خارقالعادهاى است كه در برابر چشمان مردم به نمايش درآيد و تفاوت اصلىاش با معجزه خاص آن است كه در اين معجزه پيچيدگى وجود ندارد و عموم مردم را قانع مىسازد ولى معجزه خاص، كافى است كه متناسب با سطح فكرى شخصى كه امام معصوم براى او
معجزه مىآورد باشد و او را قانع سازد؛ هر چند كه ممكن است براى ديگران قانعكننده نباشد و يا اساسا آنها اعجازى بودنش را در نيابند.
معجزه عام به دو بخش تقسيم مىگردد:
الف) معجزات معمولى كه به صورتى خارقالعاده و سريع به وجود مىآيد و عموم مردم آن را ديده و فوق طبيعى بودنش را مىفهمند. معجزات پيامبران بيشتر از اين نوع بوده است و هدف از آن، ايجاد بيشترين ميزان اقناع روانى و عقلى در ميان مردمانى است كه توانايى تحليل عميق رويدادها را ندارند؛ تبديل عصا به اژدها و شكافته شدن دريا و زنده ساختن مردگان و دونيم كردن ماه و... از اين قبيل است.
ب) معجزات علمى كه تنها با دقتورزى و باريكانديشى مىتوان پى به وجود آنها برد و شايد يك فرد معمولى به سرعت نتواند اعجاز آنها را دريابد. روشنترين نمونه اين نوع معجزه، قرآن كريم است كه مهمترين معجزه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مىباشد. شايد معجزات امام مهدى عليه السّلام نيز از اين نوع معجزات علمى باشد.
(2) تفاوت بين اين دو نوع معجزه را مىتوان چنين خلاصه نمود:
1 - در نوع اول، همگان به سرعت متوجه آن مىگردند اما در نوع دوم، اين توجه و التفات نيازمند گذشت زمان است.
2 - نوع اول، متناسب با جوامع ابتدايى مىباشد.
3 - هدف از معجزه نوع اول، نتيجهگيرىهاى واضح و آشكار است؛ هر چند براى تحقق آن بايد در نظام تكوين، شمارى از خلاف آمد عادتها اتفاق بيفتد. در نوع دوم چنين نيست بلكه تنها در يك مورد، يا در مواردى كاملا محدود، خرق عادت صورت مىگيرد. مانند آن كه ميزان نيروى جاذبه در نقطۀ خاصى از زمين مثلا براى مدت يك هفته، به نصف تقليل يابد يا آنكه در منطقهاى معين، سرعت نور كمتر از حدّ معمول شود، يا... اصل اين اتفاقات را افراد معمولى، احساس نمىكنند مگر پس از آن كه تحقق آنها را در عالم واقع مشاهده نمايند. همچنين يك فرد معمولى نخستين بار كه آيهاى از قرآن كريم را مىشنود، معجزه بودن آن را در نمىيابد.
4 - نوع دوم از معجزات تا نسلهاى پىدرپى بشرى و يا تا پايان دنيا ماندگار مىباشد؛ همانطور كه در مورد قرآن كريم اينچنين است.
(3) اما معجزه نوع اول، تنها در محدودهاى از زمان رخ مىدهد و امكان تداوم آن وجود ندارد. اين از جمله تفاوتهاى بين معجزات پيامبران پيشين و معجزۀ جاويد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله است.
تا اينجا با سه نوع معجزه آشنا شديم؛ معجزات خاص و معجزات عام (كه خود به معجزات معمولى و معجزات علمى تقسيم مىشود)؛ ولى آنچه در اخبار مطرح گرديده است تنها معجزات عام معمولى است. اين بدان دليل است كه عموم مردم اين معجزه را درك مىكنند و متناسب با سطح
فهم و فرهنگ نسلى است كه اين معجزه در زمان آنها اتفاق افتاده و يا خبرش به آنها رسيده است.
همچنين روشن است كه نپرداختن روايات به معجزات علمى، به دليل ناهمخوانى آنها با سطح فكرى و فرهنگى مردمان زمان صدور اين روايات مىباشد. اين به آن مىماند كه با مردم آن دوره، از هواپيما و موشكهاى هدايت شونده سخن گفته مىشد.
اشكال: پس در اين صورت معجزه علمى قرآن كريم كه در ميان ما وجود دارد بالاتر از سطح فكرى جامعه نيست.
پاسخ اول: اصولى كه اعجاز قرآن كريم بر آنها ابتنا يافته و براى اجتماع معاصر ما قابل فهم مىباشد عبارت است از سطح ادبى و بلاغى قرآن كريم. در حالى كه اصولى كه معجزات علمى بر اساس آنها پديد آمده و براى آن مثال زديم، به يكباره قابل فهم و درك نيست.
پاسخ دوم: درست است كه اينك ما با اصول اعجاز قرآن كريم آشنا هستيم و آن را مىشناسيم اما اصل معجزه بودن قرآن و نيز اين كه معجزهاى جاويدان مىباشد و تشريح ويژگىهاى آن، به تدريج و با گذشت زمان روشن شده است.
نخست قرآن با تحدى ديگران به آوردن مثل و مانند براى خود، معجزه بودنش را اعلام نمود و سپس در كلام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از آن ويژگى مهم پرده برداشته شد؛ بعدا نيز انديشمندان اسلامى به شرح و توضيح ويژگىهاى اعجازآميز آن پرداختند.
(2) وقتى وضع قرآن كريم با وجود روشن بودن اصول آن چنين باشد، پس تكليف معجزههايى كه اصول آنها روشن نيز نيست چگونه خواهد بود؟
بدين ترتيب احتمال نمىرود كه در روايات، سخنى از معجزه علمى به عنوان روش اصلى در معجزات عصر ظهور به ميان آمده باشد. همچنين دليل نپرداختن روايات به معجزات خاص، از اين هم روشنتر است زيرا معمولا ديگران نمىتوانند معجزه بودن آن را حتى اگر هم روى دهد، يكباره دريابند چه رسد به آن كه تنها خبر آن معجزات (توسط احاديث) به آنها برسد.
(3) اشكال: اين امكان وجود داشته كه در روايات به برخى از معجزات خاص به طور اجمال اشاره مىشد؛ پس چرا چنين نشده است؟
پاسخ: چون اين نوع معجزه محدودهاى شخصى دارد، موارد بسيار اندك و غير قابل توجهى از آنها در روايات آمده است و تمركز اخبار، بيشتر بر روى مهمترين و فراگيرترين كارهاى امام عليه السّلام و ويژگىهاى حكومت و اصحاب آن حضرت قرار دارد.
(4) در اين صورت آنچه از روايات انتظار مىرود، بيان معجزات معمولى و متداولى است كه امام مهدى عليه السّلام نيز هم چون پيامبران و امامان گذشته بايد ارائه نمايد، در حالى كه آن حضرت اين نوع معجزه را نخواهد آورد زيرا متناسب با جامعۀ دوران ظهورش نبوده، تنها با جوامع گذشته بشرى همخوانى دارد.
در احاديث، از معجزاتى كه امام عصر عليه السّلام خواهد آورد، يادى نشده است زيرا از سطح تفكر و بينش مردمان زمان صدور اين اخبار بالاتر بوده و آن جوامع، تنها با معجزات معمولى آشنا بودهاند.
محور پنجم: در برخى اخبار آمده است امام مهدى عليه السّلام از روستايى با نام «كرعه»(1)ظهور مىكند.
اين روايت با آنچه در اين فصل آمد كه حضرت در مكه و در بين ركن و مقام ظهور مىكند، ناسازگار است. گنجى پس از نقل اين حديث و حسن دانستن آن مىافزايد: ابو الشيخ اصفهانى در العوالى و ابو نعيم در مناقب المهدى آن را روايت كردهاند.(2)
(2) سيوطى آورده است كه ابو نعيم و ابو بكر بن مقرى در المعجم از ابن عمرو نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يخرج المهدىّ من قرية يقال لها كرعة.(3)
مهدى عليه السّلام از روستايى كه به آن كرعه گفته مىشود، ظهور مىكند.
(3) اربلى نيز از كتاب اربعين حديث حافظ ابو نعيم به سند خود از عبد اللّه بن عمر نقل كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يخرج المهدىّ من قرية يقال لها كرعة.(4)
مهدى عليه السّلام از روستايى كه به آن كرعه گفته مىشود، ظهور مىكند.
(4) ابن طاووس از كتاب الفتن سليلى به سندش از عبد اللّه بن عمر آورده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يخرج المهدىّ من قرية يقال لها كرعة.(5)
مهدى عليه السّلام از روستايى كه به آن كرعه گفته مىشود، ظهور مىكند.
چگونه مىتوان بين اين روايات و روايت پيشين سازگارى داد؟ براى پاسخ به اين پرسش از چند زاويه به بحث و بررسى مىپردازيم:
(5) 1 - اين خبر، شايستگى اثبات تاريخى را ندارد، زيرا راوى آن عبد اللّه بن عمر است. ولى در روايت سيوطى و گنجى با لفظ عبد اللّه بن عمرو آمده است كه اشتباه در نگارش است و در واقع راوى اين حديث، عبد اللّه بن عمر مىباشد. حتى اگر راوى شخصى غير از عبد اللّه بن عمر نيز باشد باز شايستگى اثبات تاريخى را ندارد؛ زيرا وى شخصى ناشناخته است. اگر كسى بپرسد با وجود آن كه اين روايت در چند منبع روايى و از طريق گروهى از راويان نقل گرديده، پس چرا شايستگى اثبات تاريخى را ندارد؟ در پاسخ مىگوييم: همه آن راويان، اين سخن را به عبد اللّه بن عمر يا عبد اللّه بن عمرو مىرسانند كه در بالا وضع اين دو را شرح داديم.4.
در نتيجه رواياتى كه از ظهور امام مهدى عليه السّلام در مكه و در بين ركن و مقام سخن مىگويند، يگانه و بدون معارض باقى مىمانند.
2 - اگر اين روايت را شايسته اثبات تاريخى بدانيم، شايد بتوان ناهمخوانى آن را با روايات ديگر بر اساس برخى احتمالات بر طرف نمود:
(1)احتمال نخست: ظهور امام عليه السّلام بر اساس نظريه «پنهان بودن شخص حضرت» نخست در كرعه و سپس بر اساس نظريه «پنهان بودن نام و عنوان واقعى حضرت» در مكه اتفاق مىافتد. طبق برداشت مشهور از غيبت امام عليه السّلام، جسم ايشان از ديد مردم نهان است و مطابق اين احتمال هرگاه ظهور فرا رسد، جسم حضرت در «كرعه» از نهانگاه خارج شده و مردم او را خواهند ديد اما نخواهند شناخت. تا آنگاه كه به مكه رسد و در بين ركن و مقام بايستد و نام خود و پدرش را اعلان نمايد. در اينجاست كه نام و عنوان حضرت براى مردم آشكار گشته، او را خواهند شناخت.
(3) احتمال دوم: اگر نظريه «پنهان بودن نام و عنوان امام عليه السّلام» را هم چنان كه در تاريخ گذشته نيز بر آن بوديم،(2)بپذيريم، جمع بين اين روايات چنين خواهد شد: وقتى امام مهدى عليه السّلام از كرعه ظهور فرمايد، حقيقت خود را براى مردم آشكار مىسازد يعنى آنها را از نام خود و پدرش آگاه خواهد ساخت اما دست به اقدامى نمىزند تا به مكه رسد و بين ركن و مقام قرار گيرد.
(4) احتمال سوم: «كرعه» به طور مجازى يا رمزى، تعبير ديگرى از خود «مكه مكرمه» باشد.
در اين صورت «قرية» دانستن مكه، اشكالى ندارد زيرا در چند آيه از قرآن كريم اين تعبير دربارۀ مكه به كار رفته است.
اين احتمالات خالى از اشكال و خدشه نيست ولى چون اين روايت قابليت اثبات تاريخى را ندارد، بيش از اين وارد جزئيات آن نمىشويم.
3 - حتى اگر ما شايستگى اثبات تاريخى اين روايت را بپذيريم و احتمالات سهگانه بالا را در مورد جمع اين روايت با روايات ديگر نفى نماييم، باز بين اين روايت و روايات ظهور امام عليه السّلام در مكه و مسجد الحرام و بين ركن و مقام ناسازگارى وجود دارد. اين روايات را اماميه و غير اماميه نقل نمودهاند و در قابليت اثبات تاريخى بر روايت ديگر، تقدم و اولويت دارند.
(5) محور ششم: پس از آن كه امام عليه السّلام سخنرانىاش را به پايان مىرساند، شروع به گرفتن بيعت از ياران و هوادارانش مىنمايد. رواياتى چند بر اين مطلب گواهى مىدهند كه مهمترين آنها را در اينجا مىآوريم:
(6) شيخ صدوق به سند خود از أبان بن تغلب روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
إنّ أوّل من يبايع القائم عليه السّلام، جبرئيل عليه السّلام...(2)).
نخستين بيعتكننده با قائم عليه السّلام، جبرئيل عليه السّلام مىباشد...
نعمانى از ابو بصير و او نيز از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود:
لكأنّى أنظر إليه بين الرّكن و المقام يبايع النّاس...(1)
گويى او را مىبينم كه بين ركن و مقام با مردم بيعت مىنمايد...
نعمانى روايات ديگرى را نيز به همين مضمون نقل كرده است.(2)
(2) شيخ طوسى به سند خود از على بن مهزيار روايت نموده كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
كأنّى بالقائم يوم عاشوراء يوم السّبت قائما بين الرّكن و المقام، بين يديه جبرئيل ينادى:
البيعة للّه. فيملؤها عدلا كما ملئت ظلما و جورا.(3)
گويا قائم را در روز عاشورا - كه شنبه روزى است - مىبينم كه بين ركن و مقام ايستاده و پيشاپيش او جبرئيل ندا مىدهد: بيعت [كنيد] براى خدا. پس او زمين را از عدل پر مىسازد همان طور كه از ستم و بيداد لبريز گرديد.
(3) طبرسى از مفضل بن عمر و او نيز از امام صادق عليه السّلام حديثى را روايت مىكند كه آن حضرت پس از نقل مضمون سخنرانى امام مهدى عليه السّلام، مىفرمايد:
فيبعث اللّه عزّ و جلّ جبرئيل، حتّى يأتيه و يسأله و يقول له: إلى أىّ شىء تدعو؟ فيخبره القائم، فيقول جبرئيل: فأنا أوّل من يبايع، ثمّ يقول له: مدّ كفّك، فيمسح على يده و قد وافاه ثلاثمائة و بضعة عشر رجلا، فيبايعونه....(4)
خداوند جبرئيل را بر مىانگيزد. او به نزد مهدى رفته، مىپرسد: به چه چيزى دعوت مىكنى؟ قائم پاسخش را مىدهد. پس جبرئيل مىگويد: من نخستين بيعتكنندگانند، دستت را دراز كن. پس دست بر دستش مىكشد. آنگاه سيصد و اندى نفر به نزدش مىآيند و بيعت مىنمايند...
(4) دربارۀ مضمون و محتواى اين بيعت، رواياتى رسيده است كه در زير تعدادى از آنها را مىآوريم:
نعمانى از ابو بصير نقل كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
يبايع الناس على كتاب جديد، على العرب شديد.(5)
با مردم بر اساس كتاب جديدى كه بر عرب سخت مىآيد، بيعت خواهد كرد.
(5) همو از ابو بصير نقل مىكند كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
لكأنى أنظر إليه بين الرّكن و المقام يبايع النّاس بأمر جديد و كتاب جديد و سلطان جديد1.
من السّماء.(1)
گويى مىبينمش كه بين ركن و مقام با امرى جديد و كتابى جديد و نيرويى جديد و آسمانى با مردم بيعت مىنمايد.
آيتاللّه صافى در منتخب الاثر از كشف الاستار حاجى نورى و آن هم از عقد الدرر جمال الدين مقدسى و الفتن ابو صالح و او نيز از امير المؤمنين عليه السّلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
أنّه يأخذ البيعة عن أصحابه على أن لا يسرقوا و لا يزنوا و لا يسبوا مسلما و لا يقتلوا محرما و لا يهتكوا حريما محرّما و لا يهجموا منزلا و لا يضربوا أحدا إلاّ بالحقّ و لا يكنزوا ذهبا و لا فضّة و لا برّا و لا شعيرا و لا يأكلوا مال اليتيم، و لا يشهدوا بما لا يعلمون و لا يخرّبوا مسجدا و لا يشربوا مسكرا و لا يلبسوا الخزّ و لا الحرير و لا يتمنطقوا بالذّهب و لا يقطعوا طريقا و لا يخيفوا سبيلا و لا يحبسوا طعاما من برّ أو شعير و يرضون بالقليل و يشمّون الطّيب و يكرهون النّجاسة و يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و يلبسون الخشن من الثّياب و يتوسّدون التّراب على الخدود و يجاهدون فى اللّه حقّ جهاده و يشترط على نفسه لهم: أن يمشى حيث يمشون و يلبس كما يلبسون و يركب كما يركبون، و يكون من حيث يريدون و يرضى بالقليل و يملأ الأرض - بعون اللّه - عدلا كما ملئت جورا، يعبد اللّه حقّ عبادته، و لا يتّخذ حاجبا و لا بوّابا(2)
او از يارانش بيعت مىگيرد كه هرگز دزدى نكنند، زنا ننمايند، مسلمانى را دشنام ندهند، بىگناهى را نكشند، پرده حرمت انسانها را ندرند، خانهاى را ويران نسازند، كسى را به ناحق نزنند، طلا و نقره و گندم و جو را نيندوزند، مال يتيمى را نخورند، بدانچه نمىدانند گواهى ندهند، مسجدى را خراب نسازند، مست كنندهاى نخورند، خز و حرير نپوشند، در برابر سيم و زر سر فرود نياورند، راهزنى نكنند، در راهها رعب و ترس نيافرينند، گندم و جو را احتكار نكنند، به كم [دنيا] قناعت نمايند، طرفدار پاكى باشند و از پليدى گريزان، به نيكى فرمان دهند، از زشتىها بازدارند، لباس خشن و زبر بر تن كنند، از خاك براى خويش بالش سازند و در راه خدا آن چنان كه شايسته است جهاد نمايند.
امام عليه السّلام نيز بر خويشتن تعهداتى را مىپذيرد: از راه آنها برود، همان طور بپوشد كه آنها مىپوشند، هر آنچه آنان سوار مىشوند، سوار شود، آن گونه كه آنان مىخواهند باشد، به كم [دنيا] راضى و قانع باشد، زمين را - به يارى خدا - از عدل بياكند همان طور كه از ستم لبريز گشته است، خدا را به حقيقت عبادت كند و براى خود نگهبان و دربانى نگمارد.
(2) رواياتى وجود دارد كه دلالت مىكند امام عليه السّلام با بىميلى بيعت مىنمايد. اين مضمون در منابع8.
اهل سنت به شكل گستردهترى از منابع اماميه آمده است:
ابو داود به سند خود از ام سلمه همسر پيامبر روايت كرده است كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون اختلاف عند موت خليفة، فيخرج رجل من أهل المدينة هاربا إلى مكّة فيأتيه ناس من أهل مكّة فيخرجونه و هو كاره، فيبايعونه بين الرّكن و المقام...(1)
هنگام مرگ خليفهاى، اختلاف پيش مىآيد؛ سپس مردى از اهل مدينه به مكه مىگريزد.
آنگاه گروهى از مردم مكه با او در بين ركن و مقام بيعت مىكنند در حالى كه او تمايلى به آن كار ندارد...
اين روايت را ابن حجر(2)، قندوزى(3)و صبان(4)نقل كردهاند.
(2) روايت جالبى را سيوطى در اين باره از نعيم بن حماد و او هم از ابن مسعود نقل كرده است:
... فيطلبونه فيصيبونه بمكّة فيقولون له: أنت فلان بن فلان؟ فيقول: لا، بل أنا رجل من الأنصار، حتى يفلت منهم، فيصفونه لأهل الخير و المعرفة به، فيقال: هو صاحبكم الّذى تطلبونه و قد لحق بالمدينة فيطلبونه بالمدينة فيخالفهم إلى مكّة، فيطلبونه بمكّة فيصيبونه. فيقولون: أنت فلان بن فلان، و أمّك فلانة ابنة فلان، و فيك آية كذا و كذا. و قد أفلت منّا مرة، فمدّ يدك نبايعك. فيقول: لست بصاحبكم، حتّى يفلت منهم. فيطلبونه بالمدينة، فيخالفهم إلى مكّة. فيصيبونه بمكّة عند الرّكن، و يقولون له: إثمنا عليك، و دماؤنا فى عنقك إن لم تمدّ يدك نبايعك. هذا عسكر السّفيانىّ قد توجّه فى طلبنا، عليهم رجل من حرام. فيجلس بين الرّكن و المقام. فيمدّ يده فيبايع له. فيلقى اللّه محبّته فى صدور الناس فيصير مع قوم أسد بالنهار رهبان بالليل.(5)
به جستجوى آن حضرت در مكه مىپردازند؛ پس [او را ديده] و مىپرسند: آيا شما فلانى پسر فلانى هستى؟ مىگويد: نه، من مردى از انصار هستم تا آن كه از آنها جدا مىشود. آنها اوصاف او را براى اهل اطلاع بر مىشمرند. آنها مىگويند: او همان محبوب شماست كه در جستجويش هستيد و اكنون رهسپار مدينه گشته است. در پى او به مدينه مىروند ولى او به مكه بازمىگردد، به دنبال او به مكه مىآيند و او را در مكه مىيابند و مىپرسند: شما فلانى فرزند فلانى هستى و مادر تو فلانى دختر فلان است و درباره شما اين نشانهها آمده است و شما را يك بار از دست داديم، اكنون دستتان را بدهيد تا با شما بيعت كنيم. مىگويد: من صاحب الأمر شما نيستم آنگاه از ايشان جدا مىشود و آنها او را در مدينه مىجويند ولى5.
بر عكس خواسته آنها به مكه رفته است از اين رو به مكه مىآيند و حضرت را در كنار ركن مىيابند و مىگويند: اگر دستت را ندهى كه با تو بيعت كنيم، گناه ما و خونهاى ما به گردن توست زيرا ارتش سفيانى در تعقيب ماست و مردى حرامزاده بر آنها فرماندهى مىكند، آنگاه حضرت بين ركن و مقام مىنشيند و دست خود را جهت بيعت به آنان مىدهد و با وى بيعت مىكنند و خداوند محبت و عشق او را در دل مردم مىافكند و با گروهى كه شيران روز و زاهدان شباند همراه مىشود.
سيوطى همچنين از شهر بن حوشب نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
سيكون فى رمضان صوت... حتّى يهرب صاحبهم، فيؤتى بين الرّكن و المقام فيبايع و هو كاره. و يقال له: إن أبيت ضربنا عنقك!!... يرضى به ساكن السّماء و ساكن الأرض.(1)
در ماه رمضان صدايى بر خواهد خاست... تا آن كه مولايشان مىگريزد، ولى به ما بين ركن و مقام آورده مىشود و با او بيعت صورت مىگيرد در حالى كه او خود اظهار تمايل نمىكند. به او گفته مىشود: اگر سرپيچى كنى گردنت را مىزنيم!!!... اهل آسمان و زمين از او خرسند و راضى خواهند شد.
(2)تفسير اين عدم تمايل را اماميه چنين نقل كرده است: نعمانى به سند خود از عبيد بن زرارة و او هم از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود:
ينادى باسم القائم فيؤتى و هو خلف المقام، فيقال له: قد نودى باسمك، فما تنتظر؟ ثمّ يؤخذ بيده فيبايع. قال: قال لى زرارة: الحمد للّه. قد كنّا نسمع أنّ القائم عليه السّلام يبايع مستكرها فلم نكن نعلم وجه استكراهه. فعلمنا أنّه استكراه لا إثم فيه.(2)
به نام قائم ندا مىشود پس در پشت مقام [ابراهيم] به او گفته مىشود: به اسم تو ندا در داده شد، چرا منتظرى؟ آنگاه دست او را مىگيرند و با او بيعت مىكنند. زراره در اينجا مىگويد:
شكر خدا را كه فهميديم چرا از بيعت ناخشنود است چون قبلا اين را شنيده بوديم اما دليلش را نمىدانستيم. حالا دانستيم كه در اين ناخشنودى، گناهى نيست.
(3) رواياتى كه گذشت، مهمترين روايات دربارۀ موضوع بيعت بود؛ اما در اينجا لازم است نكاتى را بيان نماييم:
نكته اول: بيعت يعنى پيمان بستن براى فرمانبرى و اين كار يعنى سپردن رياست و اختيار در امور عمومى به رهبرى كه با او بيعت شده و برايش بذل مال و جان شود.
بيعت در اسلام، امرى مشروع تلقى شده است. براى مثال اصحاب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با آن حضرت بيعت رضوان را انجام دادند. در ستايش اين كار قرآن كريم چنين مىفرمايد:0.
لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً .(1)
به راستى خدا هنگامى كه مؤمنان، زير آن درخت با تو بيعت مىكردند از آنان خشنود شد و آنچه در دلهايشان بود بازشناخت و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پيروزى نزديكى به آنها پاداش داد.
بيعت ميان مردم و حاكمان، پيش از اسلام نيز رواج داشته است و اسلام پس از آن كه به آن رنگ دينى بخشيده، آن را پذيرفته است. اين براى آن است كه بيعت تأثير فراوانى در رابطه بين مردم و حاكمان دارد و پيوستگى روحى و معنوى آنان را تحكيم مىبخشد.
البته بيعت، اثرى كاملا فقهى يا قانونى در اسلام ندارد زيرا پيروى از حاكم اسلامى در هر حال واجب است چه بيعت صورت بگيرد و چه نگيرد. همان طور كه بيعت نكردن نيز آنگاه كه افراد، حاكم را باور داشته و بر انجام خواستههاى او جدى باشند، به معنى تمرد و خروج بر حاكم نيست بلكه بيعت نكردن، زمانى به معناى تمرد است كه سرپيچى از فرمان حاكم را به دنبال داشته باشد.
(2) آرى اگر حاكم اسلامى فرمان به بيعت دهد يا آن كه براى استقبال از بيعتكنندگان جلوس كند، (همان كارى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرد و امام مهدى عليه السّلام نيز چنان خواهد كرد) بر همه لازم است بيعت نمايند و در غير اين صورت از دو جهت گناهكارند:
1 - بىتوجهى به فرمان حاكم اسلامى كه واجب الاطاعة است.
2 - دستور حاكم به بيعت، بدين معنى است كه او پذيرش ولايت و حاكميتش را منوط به بيعت مىداند؛ پس اگر كسى از بيعت سرباززند، در حقيقت ولايت او را نپذيرفته و از فرمانش سرپيچى كرده است.
از اين رو به اقتضاى قواعد فقهى، بيعت بر هر مكلفى واجب مىباشد.
آرى اگر مهلت فرمان به سر آمد و كسى كه بيعت نكرده، خواست كه پيمان ولايت بندد، از لحاظ فقهى تنها كافى است قصد خود را اعلام نمايد و ديگر ضرورتى به انجام تشريفات خاصّ (دست در دست نهادن) وجود ندارد. همۀ اينها در مورد امام مهدى عليه السّلام به گاه ظهور شريفش، صادق است.
(3) نكته دوم: چه كسانى با امام عليه السّلام در بين ركن و مقام بيعت مىنمايند؟
الف) جبرئيل امين، كه مطابق آموزههاى اسلامى يكى از چهار فرشته بزرگ الهى است. بيعت او با امام عليه السّلام مىتواند دو معنى داشته باشد:
(4) معناى نخست: معنايى رمزى و تأويلى، كه به درجه بالاترى از تأييد امام عليه السّلام از سوى خداوند و مبارك بودن نهضت و دعوت جهانى آن حضرت بر مىگردد و اگر از جبرئيل نام برده شده بدان جهت است كه وى از نظر گاهى برين و كامل، نماد و نماينده حق است. او پيامآور وحى از سوى خداوند8.
1) . سورۀ الفتح (48)، آيۀ 18.
براى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله است. البته معناى نخست را نمىتوان درست دانست، مگر زمانى كه از يافتن معنايى روشن براى آن نااميد گرديم.
معناى دوم: اين بيعت معنايى معمولى دارد و جبرئيل هم مانند ديگر افراد به اين كار اقدام مىورزد؛ بدين ترتيب كه به هيئت مردى در آيد و با آن حضرت بيعت نمايد. اين كار دو فايده دارد:
1 - جلب توجه مردم به لزوم بيعت با امام عليه السّلام در بين ركن و مقام؛ چون آنها از اين امر غافلند و بيعت جبرئيل با امام عليه السّلام باعث توجه و هوشيارى گروهى محدود از مردم خواهد شد و بيعت اين گروه اندك، توجه ديگران را كه در آن ساعت در مسجد الحرام حاضرند جلب خواهد كرد.
2 - اين كار موجب حمايت و پشتيبانى از نهضت نو پاى امام عليه السّلام خواهد شد.
(2) البته تا وقتى كه جبرئيل براى حاضران در مسجد الحرام شناخته شده نباشد، اين حمايت و پشتيبانى باز تاب اجتماعى نخواهد داشت و به سختى مىتوان پذيرفت كه چنين شناختى در آنجا اتفاق افتد. بلكه تنها راه آن، گذشت زمان و گسترده شدن نهضت امام عليه السّلام و فتوحات آن حضرت مىباشد. همين اندازه نيز براى تأييد و پشتيبانى از آن نهضت به مقدار نياز تدريجىاش، كافى است.
شايد بيعت جبرئيل با امام مهدى عليه السّلام فايده ديگرى نيز داشته باشد و آن تأييد حقانيت امام عليه السّلام و راستگويى اوست. اين سخن در مورد كسى كه جبرئيل را در زمان بيعت يا دقايقى بعد بشناسد، درست مىباشد؛ زيرا اين بيعت نيز در كنار ديگر دلايل مهمى هم چون: خورشيد و ماه گرفتگى، كشته شدن نفس زكيّه، فرو رفتن لشكر سفيانى در زمين و همچنين محتواى خطبه امام عليه السّلام، از دلايل محكم بر راستگويى امام مهدى عليه السّلام است ولى همان طور كه گفتيم شناخت جبرئيل در آنجا براى هر كسى ميسور نخواهد بود.
اما فايده شناخت جبرئيل پس از پايان بيعت، تأييد هر چه بيشتر نهضت مهدوى است.
در مورد بيعت جبرئيل برخى پرسشها وجود دارد كه در نكته بعدى به آن خواهيم پرداخت.
(3) ب) كسانى كه در مرحله اول با امام بيعت مىكنند، ياران خاص آن حضرتاند كه او را در زمان غيبت كبرى نيز مىشناختهاند. پيش از اين گفتيم در ميان مردمان هر دورهاى، شمار اندكى از مؤمنان، به حقيقت امام عليه السّلام و مكان او آگاهى دارند و در اين باره رواياتى نيز وجود دارد.(1)طبيعتا اين افراد به همراه ديگر مخلصان مؤمنى كه خود ثمرات عملى برنامه كلى الهى مىباشند، در زمان سخنرانى امام عليه السّلام در مسجد الحرام حاضرند و شايد با وعده قبلى در اين اجتماع گرد آمدهاند و براى شناخت شخص امام مهدى عليه السّلام، نياز به هيچ دليلى ندارند. بدين ترتيب آنها پس از جبرئيل نخستين بيعتكنندگان و مدافعان از آن حضرت براى رفع خطر سوء قصد به جان ايشان در زمان سخنرانى مىباشند.
(4) روايتى كه در ميان روايات سخنرانى امام عليه السّلام، از مجلسى نقل كرديم بر اين معنا دلالت مىكند.4.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 74.
ج) ساير اخلاصگزاران و پيروزمندان در آزمايش الهى كه در مكه حضور دارند و بىصبرانه ظهور را انتظار مىكشند، گروه بعدى هستند كه بيعت خواهند كرد. در فصل آينده از چگونگى گرد آمدن آنها و ديگر ويژگىهايشان سخن خواهيم گفت. آنان نيز همان مأموريتهاى گروه قبلى را انجام مىدهند. با اين تفاوت كه در دوران غيبت كبرى به شرف ملاقات آن حضرت نايل نشدهاند.
د) ديگرانى كه شاهد آن منظره و رويداد هستند، سر انجام به طور كامل قانع شده، فروتنانه با امام بيعت خواهند كرد. اينان نماد و نماينده درجات دوم و سوم از درجات چهارگانه مخلصانى هستند كه پيشتر دربارهشان سخن گفتيم.
نكته سوم: پرسشهايى در مورد بيعت جبرئيل با امام مهدى عليه السّلام:
پرسش اول: جبرئيل در مراتب كمال، برتر از حضرت مهدى عليه السّلام است، پس چگونه فروتنانه با ايشان بيعت مىنمايد؟
براى اين پرسش جوابهاى متعددى وجود دارد كه دو مورد از آنها را مىآوريم:
1 - دليلى وجود ندارد كه جبرئيل برتر از امام مهدى عليه السّلام است؛ زيرا بدون ترديد انسان صالح و كمال يافته برتر از فرشته مىباشد. چه فرشته همان ارزش اخلاقى را كه يك انسان صالح در اطاعت از خداى بزرگ دارد، ندارد. فرشتگان يا اصلا اختيارى نداشته، در كارهايشان مجبورند و يا داراى اختيارند ولى اطاعت از خدا موافق با ميل و خواسته آنهاست. بر خلاف شخص صالحى كه در اطاعت خدا مختار است و براى آن سختىهاى بىشمار فردى و اجتماعى را متحمل مىشود. او با اين وجود، اطاعت از خدا را پيشه خود ساخته و روشن است كه اين اطاعت، ارزش والاترى از اطاعت فرشته دارد و كمال اين بسيار بالاتر از آن است.
آنچه گفته شد تنها در مورد يك انسان صالح و كمال يافته در مقايسه با فرشتهاى از فرشتگان خداست و روشن است كه اين تفاوت، بين فرشتگان الهى و پيامبران و اوليا به مراتب عميق تر است.
پس هرگاه مهدى موعود عليه السّلام برتر از جبرئيل باشد، ازاينجهت مانعى براى بيعت جبرئيل با او وجود ندارد.
2 - بيعت جبرئيل تنها خضوعى ساده در برابر امام مهدى عليه السّلام نيست؛ بلكه احترامى حقيقى به آن امام، و ستايش از مأموريت جهانى است كه ايشان بر عهده دارد.
(2) پرسش دوم: رهاورد اين بيعت براى جبرئيل چيست؟
پاسخ اول: او براى اطاعت فرمان پروردگار و نه مصلحت شخصى، اقدام به بيعت مىنمايد.
پاسخ دوم: حرمت نهادن به حق و تقديس پيشواى روز موعود، كمالى است كه فايدهاش به خود جبرئيل بر مىگردد و اين امر با بيعت كردن محقق مىگردد.
پاسخ سوم: اين بيعت داراى مصلحتهايى كلى است كه به انسان برمىگردد و از اين رو در برنامه كلى الهى براى پس از ظهور، مندرج گرديده و همين مصلحت براى بيعت جبرئيل كافى است.
پرسش سوم: موضوع بيعت جبرئيل با امام مهدى عليه السّلام با اين موضوع كه آن حضرت از بيعت ناخشنود است، سازگارى ندارد؛ زيرا كسانى كه امام را به بيعت مجبور مىكنند انسانهاى گرفتار در بند ظلم و ستماند و در اين ميان جبرئيل هيچ نسبتى با آنان ندارد. پس چگونه بين رواياتى كه اين دو انديشه را بيان مىكنند مىتوان جمع نمود؟
پاسخ: ما از اين اجبار، معناى خاصى را كه متضمن اشتياق مظلومان براى بر طرف شدن ستم از آنان و تواضع امام عليه السّلام در خصوص پذيرش اين بيعت مىباشد، برداشت مىكنيم و اين برداشت با بيعت جبرئيل با امام عليه السّلام نه تنها منافاتى ندارد بلكه همخوانى نيز دارد و جبرئيل خود از امام عليه السّلام در خواست بيعت خواهد كرد.
(1)پرسش چهارم: در بعضى روايات آمده است هنگام وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جبرئيل گفت هرگز به زمين باز نخواهد گشت. (2)على بن عيسى الإربلى از امام باقر عليه السّلام روايت كرده است: أتى جبرئيل إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يعوده. فقال: السّلام عليك يا محمّد. هذا آخر يوم أهبط فيه إلى الدّنيا.(3)
جبرئيل به نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفت: سلام بر تو اى محمّد. امروز آخرين روزى است كه به دنيا فرود مىآيم.
(4) همو از عطاء بن يسار نقل كرده است:
إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، لمّا حضر أتاه جبرئيل، فقال: يا محمّد الآن أصعد إلى السّماء، و لا أنزل إلى الأرض أبدا.(2)
رحلت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرا رسيد، جبرئيل به نزدش آمد و گفت: اى محمّد، اينك به آسمان خواهم رفت و ديگر هرگز به زمين فرود نخواهم آمد.
(5) نيز از حضرت باقر عليه السّلام روايت شده است:
لمّا حضرت النّبىّ صلّى اللّه عليه و آله الوفاة... فعند ذلك قال جبرئيل: يا محمّد، هذا آخر هبوطى إلى الدّنيا، إنّما كنت أنت حاجتى فيها.(3)
زمانى كه وفات پيامبر فرا رسيد... در آن هنگام جبرئيل گفت: اى محمّد، اين آخرين بارى است كه به دنيا فرود مىآيم. چون تو تنها مقصود من در دنيا بودى.
(6) پاسخ اول: اين روايات در حقيقت مشروط به قيدى مخفى است. گويى جبرئيل گفته: اين آخرين روزى است كه به زمين فرود مىآيم و تا هنگامى كه فرمان الهى يا مصلحتى عمومى و يا خواسته پيامبر به اين امر تعلق نگيرد، به دنيا باز نخواهم گشت. ولى اگر يكى از اين موارد پيش آيد، به دنيا بازن.
خواهم گشت.
مىدانيم رواياتى كه از فرود آمدن جبرئيل در زمان ظهور مهدى موعود عليه السّلام سخن مىگويند، بر بعضى از امور فوق و يا همه آنها دلالت مىكنند؛ زيرا جايگاه امام مهدى عليه السّلام از آن نظر كه بزرگترين پيادهكننده اهداف برنامه كلى الهى است، با اين امور مناسبت دارد.
وجود اين قيد ضمنى در سخن جبرئيل آن قدر روشن است كه نيازى به استدلال ندارد و سخن ديگر جبرئيل كه گفت: «هرگز به زمين بازنمىگردم» خبرى واحد است و مىتوان با دلالت روايات ديگر، آن را به كنارى نهاد. علاوه بر آن كه در روايات ديگرى از فرود آمدن جبرئيل در مناسبتهاى مختلف پس از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تا پايان عمر بشريت سخن رفته است.
پاسخ دوم: در اين روايات قيد ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه جبرئيل گفته است: «تنها مقصود من در دنيا تو بودى» از اين سخن بر مىآيد كه نزول جبرئيل به دنيا به دليل ملاقات با رسول خدا و تحقق مصالح عمومى و خواستههاى حكيمانه آن حضرت بوده است. در نتيجه هرگاه بدانيم خود پيامبر، مؤيد امام مهدى عليه السّلام بوده، ضرورت وجود و هدف كلى او را قبول دارد، همان طور كه به ظهور او بارها بشارت داده، در اين صورت نزول جبرئيل به همراه امام مهدى عليه السّلام منطبق با خواست پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خواهد بود و اگر جبرئيل در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به خواست آن حضرت فرود مىآمد شايسته است كه براى امام مهدى عليه السّلام نيز به همين خاطر نزول فرمايد.
(2) پاسخ سوم: مىتوان اخبار نزول جبرئيل را با هدف او كه «رساندن وحى به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله» است مقيد ساخت. چنان كه گويى جبرئيل گفته است: هرگز براى «رساندن وحى» به زمين فرود نخواهم آمد.
اين قيد گرچه با ظاهر اخبار مخالف است اما با طبيعت مأموريت جبرئيل موافقت دارد. همانطور كه با صرف نظر از دو پاسخ قبلى، اخبار نزول او با امام عليه السّلام پذيرش اين قيد را ايجاب مىنمايد.
(3) پاسخ چهارم: اگر از پاسخهاى بالا درگذريم، ناهمخوانى كاملى بين روايات نزول جبرئيل و اخبار مخالف آن وجود دارد. در اين صورت مىتوانيم اخبار مخالف را به آسانى و با يكى از دو روش زير به كنارى نهيم:
(4) روش اول: پذيرش اخبار نزول جبرئيل در زمان ظهور امام مهدى عليه السّلام به دليل كثرت آنها و صحيحتر بودن سندشان. كثرت آنها را مىتوان با مراجعه به منابع روايى فهميد و صحت سند آنها را نيز مىتوان از مرسل بودن اخبار سهگانهاى دريافت كه اربلى برايشان سندى نياورده است.
يكى از آنها حديث مرسلى از عطاء بن يسار است كه او تنها راوى شناخته شده از سلسلۀ راويان مىباشد و باقى، همه ناشناختهاند و اين امر در صحيح دانستن اين روايت كافى نيست. پس چگونه مىتوان دو روايت ديگرى را كه حتى يكى از راويانش نيز ناشناخته است، پذيرفت؟
اين بر خلاف روايات نزول جبرئيل با امام مهدى عليه السّلام است كه همگى داراى سند و راويان شناخته شده مىباشد.
روش دوم: تعارض آن اخبار با رواياتى كه بر نزول جبرئيل پس از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تا پايان عمر بشر دلالت دارد. نمىتوان اين روايات فراوان را كه در مجموع، مستفيض مىباشند به خاطر آن اخبار سهگانه به كنارى نهاد. در نتيجه آن سه خبر، قابليت اثبات تاريخى را ندارند.
رواياتى مبنى بر نزول مكرر جبرئيل در زمان امامان معصوم عليهم السّلام وجود دارد؛ مانند نزول جبرئيل در زمان قيام امام حسين عليه السّلام و هنگام تولد امام مهدى عليه السّلام و مناسبتهاى ديگر. بدين ترتيب اخبار مخالف با نزول جبرئيل پس از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، از قابليت اثبات تاريخى ساقط مىشوند.
(2) نكته چهارم: در رواياتى كه از محتواى بيعت خبر مىدهند، دو شيوه براى بيعت بيان شده است كه هر دو با اصول كلى اسلامى سازگار است.
(3) شيوه اول: امام عليه السّلام با اصحابش بر اساس كتابى جديد و امرى جديد و نيرويى جديد بيعت خواهد نمود و اين در حقيقت بيانگر سطح نوينى از بيدارى اسلامى است كه تا پيش از ظهور شناخته شده نبوده است. از اين بيعت مىتوان يكى از سه معناى زير را دريافت:
(4) معناى نخست: اينكه از ظاهر لفظ بفهميم امام عليه السّلام در حال بيعت مىگويد: من و شما بر اساس كتابى جديد و امرى جديد و نيرويى جديد با يكديگر بيعت مىكنيم؛ ولى اين معنى با توجه به آنچه خواهيم گفت تا حدودى دور از ذهن است؛ زيرا كتاب جديد و نيروى جديد واژههايى نامفهوم براى مردم آن روزگار مىباشد و تنها پس از اقدامات عملى امام عليه السّلام معناى آنها روشن خواهد شد و بديهى است بيعت بر اساس تعابيرى نامفهوم به جاى استفاده از مفاهيمى روشن و انگيزهبخش براى فداكارى، به مصلحت نيست.
(5) معناى دوم: مراد امام عليه السّلام از امر جديد، نيروى جديد و كتاب جديد، نتيجه اين بيعت مىباشد كه موجب پيروزى حق و تحقق عدالت در همه جهان است. در نتيجه بيعت بر اين امور يعنى نتيجه دهى آنها در طول زمان.
ولى اين معنا با ظاهر اخبار مخالف است و با برداشتى كه در معناى سوم خواهد آمد بسيار فاصله دارد.
(6) معناى سوم: امام مهدى عليه السّلام با اصحابش بنا بر شروط خاصى به همراه جزئيات آن، بيعت مىنمايد و نماد اين جزئيات، در واقع همان كتاب، نيرو و امر جديد است كه البته ايشان از آنها به صراحت ياد نمىكند؛ زيرا معناى آن براى مردم ناشناخته است (مطابق معناى اول). هم چنان كه بيان كامل شروط آن را نيز به آينده وانمىگذارد (مطابق معناى دوم)؛ بلكه در آن بيعت از امورى ياد مىكند كه در واقع همان كتاب جديد و امر جديد است.
جزئيات مسائلى كه امام عليه السّلام در آن بيعت بيان مىفرمايد، در روايات ديگرى كه پيشتر آورديم آمده است. البته كتاب جديد و امر جديد همان جزئياتى است كه در شيوه دوم خواهيم آورد و غير از آن چيز ديگرى نيست. در اين صورت محتواى هر دو شيوه با مضمون بيعت يكى مىباشد.
شيوه دوم: امام عليه السّلام با يارانش بر اساس شروطى كه جزئيات آن معلوم است بيعت مىنمايد. در حقيقت اين جزئيات مهمترين احكام اسلامى مىباشد كه فهرست بلندى از آنها را پيش از اين در ضمن روايتى آورديم. البته آن شرطهاى مفصل، برخى پرسشها را در دل خود دارد كه در اينجا به طرح و نقد آنها مىپردازيم:
(2) پرسش اول: امام عصر عليه السّلام چگونه همۀ آن شروط را براى تكتك بيعتكنندگان بيان خواهد فرمود چون اين كار زمان زيادى را مىطلبد؟
پاسخ: روشن است كه نيازى به تكرار آن شروط نيست؛ زيرا امام آن را يك بار براى حاضران در آنجا بيان خواهد نمود و در هر بيعتى تنها به آن توجه مىدهد.
(3) پرسش دوم: احكامى كه در آن فهرست طولانى آمده است، احكام جديدى نيست؛ بلكه احكام شناخته شده اسلامى در زمان پيش از ظهور است. پس چهسان مىگوييم كتابى جديد و امرى جديد؟ پاسخ اول: احتمال دارد در روايتى كه از مضمون بيعت با فهرست بلندى از احكام خبر داده، احكام جديد حذف شده باشد؛ زيرا بيان آنها در اين روايت به معنى اعلان آنها در پيش از ظهور مىبود. در حالى كه بيان اين احكام به طور كامل به خود امام مهدى عليه السّلام سپرده شده است تا آنها را پس از ظهور بيان فرمايد.
پاسخ دوم: در اين فهرست مواردى وجود دارد كه مىتواند حكمى جديد به حساب آيد، هر چند اصول آن در پيش از ظهور شناخته شده است؛ مانند اين سخن كه «به كم [دنيا] خرسندند، طرفدار پاكىاند، لباس خشن مىپوشند و از خاك براى خود بالش مىسازند.» زيرا اين احكام پيش از ظهور نيز به طور مستحب مطرح بوده اما پس از آن كه امت اسلامى آزمايشهاى دشوارى را در عصر پيش از ظهور از سر گذراند و همين ابتلائات موجب بر آمدن ايمان و الا و اخلاص ژرف در گروه بسيارى از آنان گرديد، اين قابليت پديد مىآيد كه آنها پايبند به اين احكام و امثال آن گردند؛ در نتيجه حكم آن از استحباب به وجوب تغيير نمايد. اين وجوب، نمونهاى است از جهتگيرىهاى مهم كتاب جديدى كه حضرت بقيّة اللّه عليه السّلام خواهد آورد.
(4) پرسش سوم: اين احكام دشوار، چگونه بر مردمان عصر ظهور واجب مىشود؟
پاسخ اول: دليلى نداريم كه اين احكام شامل همه افراد امت اسلامى گردد؛ بلكه تنها در روايات آمده است كه امام عليه السّلام آن احكام را با اصحابش شرط خواهد كرد و بديهى است كه آنها از اخلاصگزاران درجه اول مىباشند و در سطحى قرار دارند كه آن را عملى مىسازند.
پاسخ دوم: اشكالى ندارد كه اين احكام و امثال آن شامل همه افراد امت شود زيرا در نتيجه آزمايشهاى طولانى مدت، امت اسلام به كمالى و الا رسيده است و همان طور كه توقعات از هر فردى با افزايش اخلاص و كماليافتگى وى بالا مىرود، در مورد امت اسلامى نيز چنين است.
گفتنى است اعلان چنين احكامى، تدريجى خواهد بود. اين كار نخست در حلقه محدودى از
افرادى كه با امام عليه السّلام بيعت مىنمايند مطرح مىگردد و اعلان همگانى آن در زمانى است كه مصلحت ايجاب نمايد.
پرسش چهارم: با توجه به اينكه جبرئيل نخستين بيعتكننده است، آيا اين احكام در مورد او نيز صدق مىكند؟
پاسخ: بديهى است پاسخ منفى مىباشد؛ زيرا بيعت او نه از آن روست كه وى عضوى از دولت امام مهدى عليه السّلام مىباشد بلكه اين بيعت براى مصالح ديگرى است كه گوشههايى از آن را بيان كرديم.
علاوه بر اينكه اين احكام، ويژه انسانهاست و جبرئيل فرشته است و نه انسان. در روايت آمده است كه «او از اصحابش بيعت مىگيرد» و جبرئيل اگر چه از اصحاب اوست اما واژه «اصحاب»، بر آن برگزيدگان امتحان دادهاى كه شمارشان براى فتح جهان كافى است، صدق مىكند و مىدانيم كه همه آنها انسانند و نه فرشته.
(2) نكته پنجم: پيشتر در روايتى آورديم كه امام عصر عليه السّلام شرطهايى را براى خود و يارانش قرار مىدهد. ايشان رهبرى است كه زندگى معمولى و به دور از تجمل و تشريفاتى دارد. از اين رو بر خود شرط مىكند كه «از راه مردم برود، جامهاى همسان جامه آنها بپوشد، مركبى هم چون مركب آنها سوار شود و به كم [دنيا] راضى و خرسند گردد».
(3) پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و على ابن ابى طالب عليه السّلام نيز در دوران حكومت خود چنين بودهاند. اين على است كه در نامهاى مىنويسد:
فو اللّه ما كنزت من دنياكم تبرا، و لا ادّخرت من غنائمها و فرا، و لا أعددت لبالى ثوبى طمرا... و لو شئت لاهتديت الطّريق إلى مصفّى هذا العسل و لباب هذا القمح، و نسائج هذا القزّ. و لكن هيهات أن يغلبنى هواى، و يقودنى جشعى إلى تخيّر الأطعمة، و لعلّ بالحجاز أو اليمامة من لا طمع له فى القرص و لا عهد له بالشّبع... أ أقنع من نفسى بأن يقال:
أمير المؤمنين، و لا أشاركهم فى مكاره الدّهر، أو أكون لهم أسوة فى جشوبة العيش....(1)
به خدا سوگند، از دنياى شما پاره زرى نيندوختهام و از غنايم آن مالى ذخيره نكردهام و به جاى اين جامه كه اينك كهنه شده است، جامهاى ديگر آماده نساختهام... اگر بخواهم مىتوانم به عسل مصفا و مغز گندم و جامههاى ابريشمين، دست يابم. ولى هيهات كه هواى نفس بر من غلبه يابد و آزمندى مرا به گزينش طعامها بكشد و حال آنكه، در حجاز يا در يمامه بينوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد و هرگز مزه سيرى را نچشيده باشد... آيا به همين راضى باشم كه مرا امير المؤمنين گويند و با مردم در سختىهاى روزگارشان مشاركت نداشته باشم؟ يا آن كه در سختى زندگى مقتدايشان نشوم؟
پس رواست فرزند آن امام نيز كه رهبر و امير دولت عدل جهانى است، اين چنين باشد؛ زيراى.
1) . نهج البلاغه، نامه 45؛ ترجمه: عبد المحمد آيتى.
همسطحى حاكم مسلمان با فقيرترين افراد ملّت، اصلى مسلّم و اسلامى است.
درباره امورى كه حضرت بقية اللّه عليه السّلام بر خود شرط مىنمايد، پرسشهايى مطرح است كه به همراه پاسخش مىآوريم:
پرسش نخست: چرا شرطهايى را كه امام عليه السّلام بر اصحابش مىنهد بر خود شرط نمىكند، در حالى كه اين شرطها به طور طبيعى تكليف همه مسلمانان از جمله خود اوست؟ و چرا شرطهايى را كه بر يارانش مىنهد بسيار بيشتر از مواردى است كه بر خود شرط مىنمايد؟ حال آن كه اگر ملاك فزونى تكليف، ژرفاى ايمان و درجه اخلاص افراد باشد، مناسبتر آن بود كه اين نسبت بر عكس مىشد؛ چه بديهى است كه ايمان و اخلاص امام موعود عليه السّلام، هرگز قابل مقايسه با يارانش نيست.
پاسخ: شمول همه احكام براى شخص امام، بىمعنى است زيرا برخى از آنها تناسبى با مقام امامت ندارد؛ مانند لزوم فرمانبرى از حاكم عادل؛ زيرا در آن روزگار خود حضرت حاكم است. يا احكامى كه عهدهدار تربيت مردمان متوسط الحال مىباشد؛ در حالى كه مىدانيم شأن امام بسيار بالاتر از اينهاست. در نتيجه امثال چنين احكامى نمىتواند شامل حال وى گردد. با اين وجود بيشتر احكام، شامل امام عليه السّلام نيز مىشود و از آن نظر كه اجراى آن توسط حضرت بديهى است، ديگر نيازى به شرط كردن وجود ندارد؛ زيرا وقتى او اين شروط را بر اصحابش مىنهد، چگونه مىتواند خود پايبند به آنها نباشد؟
(2) خلاصه آن كه شرطهايى كه امام عليه السّلام بر خود و اصحابش مىنهد، هر دو براى او لازمالاجراست جز آن كه آن امور نيازى به شرط كردن ندارد. او تنها شرطهايى را براى خود بيان مىفرمايد كه مخصوص يك رهبر عادل در اسلام است. علاوه بر اينكه مأموريت ويژۀ خود را نيز كه به خاطر آن در غيبت به سر برده است، به عنوان يك شرط بيان مىفرمايد و آن اينكه زمين را از عدل و داد پر كند همان طور كه از ستم و جور لبريز شده باشد.
هر چند امام عليه السّلام به اين امور آگاهى داشته و اراده جدى بر اجراى آنها دارد اما با بيان آنها در برابر اصحاب، به روشنگرى پرداخته و انتظارات آنها را از خود برمىشمارد.
ايشان با اين كار، دورنمايى از روشى را كه در آينده در پيش خواهد گرفت، در برابر چشمان آنها مىنهد.
(3) پرسش دوم: از جمله امورى كه امام عليه السّلام بر خود شرط مىكند اين است كه «بخواهد هر چه را كه اصحابش بخواهند» در حالى كه بنا بر ضرورت دينى، اجراى اصول اسلامى، منوط به خواست مردم نيست و مشخصا به اراده خداوند و مقتضيات عدالت كامل و مصالح كلى بستگى دارد و امام عليه السّلام پياده كنندۀ اين اصول است و نه مجرى خواست ديگران؛ پس چگونه اين شرط را بر خود مىنهد؟
پاسخ: آرى اگر اين شرط به معنى پيروى امام عليه السّلام از اصحاب در امر قانونگذارى و اجراى آن باشد، ناگزير شرط باطلى است. در نتيجه بايد از اين شرط، برداشت ديگرى داشت:
برداشت نخست: خواسته اصحاب امام عليه السّلام، جز عدل مطلق و پر شدن زمين از دادگرى نيست. در نتيجه خواسته آنها، همان خواسته اوست.
(1)برداشت دوم: در اين شرط اشارهاى است به امورى هم چون تأسيس بنگاهها و مؤسسات، مالكيت بخشهايى از زمين يا اشتغال در كارهاى عمومى و مانند آن كه از نظر فقهى به خواست و علايق مردم در دولت اسلامى بستگى دارد. در نتيجه معناى اين شرط، آن است كه امام عليه السّلام از اين خواستهها راضى است و خواستههاى آنان را تا جايى كه خللى به عدل و مصالح كلى وارد نسازد، برآورده مىسازد.
(2)برداشت سوم: امام عليه السّلام نه تنها اين نيازها بلكه همه خواستههاى شخصى اصحاب خود و مؤمنان را برآورده مىسازد. اين اتفاق در حكومت عدل جهانى خواهد افتاد و ما در آنجا كه از نظام عدل جهانى سخن مىگوييم، به اين مطلب خواهيم پرداخت. (3)محور هفتم: چگونه سلام گفتن به امام مهدى عليه السّلام در هنگام بيعت و پس از آن. ابن صباغ از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده است:
فإذا خرج أسند ظهره إلى الكعبة... فأوّل ما ينطق هذه الآية: بقيّة اللّه خير لكم إن كنتم مؤمنين. ثمّ يقول: أنا بقيّة اللّه و خليفته و حجّته عليكم. فلا يسلّم عليه إلاّ قال: السّلام عليك يا بقيّة اللّه فى الأرض...(4)
... هنگامى كه قائم ظهور كند، تكيه به ديوار كعبه زند... اول سخنى كه مىگويد اين آيه است:
بقيه اللّه براى شما بهتر است، اگر ايمان داشته باشيد. پس مىگويد: من بقية اللّه و جانشين و حجت او بر شما هستم. در آن هنگام هر مسلمانى بر او چنين سلام كند: سلام بر تو اى بقية اللّه در زمين (5) آيتاللّه صافى روايت كرده است: شيوۀ سلام كردن به قائم آن است كه بگويند:
السّلام عليك يا بقيّة اللّه فى أرضه.(2)
(6) صدوق به سند خود از محمّد بن مسلم ثقفى آورده است كه از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود:
القائم منّا منصور بالرّعب مؤيّد بالنّصر... فإذا خرج أسند ظهره إلى الكعبة...(3)
قائم ما با ترس (كه در دل دشمنان مىافتد) يارى مىشود... سپس به هنگام ظهور تكيه به كعبه مىزند و...
شبلنجى از حضرت باقر عليه السّلام برخى نشانههاى ظهور را روايت كرده است از جمله اينكه:
إذا تشبّه الرجال بالنساء...(4)2.
وقتى مردان به شكل زنان درآيند و شبيه آنان شوند...
و در ادامه حديث مىفرمايد: هرگاه قائم ظهور نمايد، تكيه به ديوار كعبه زند.
آيتاللّه صافى از شيخ طوسى به سند خود از جابر و او هم از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده است:
من أدرك منكم قائمنا، فليقل حين يراه: السّلام عليكم يا أهل بيت النّبوّة و معدن العلم و موضع الرّسالة.(1)
هر يك از شما كه قائم عليه السّلام را درك نمود، به او چنين گويد: سلام بر شما خاندان نبوت و كان دانش و جايگاه رسالت و پيامبرى.
(2)شيخ حر عاملى به سندش از عمر بن زاهر و او هم از امام صادق عليه السّلام نقل كرده است: سأله رجل عن القائم يسلّم عليه بإمرة المؤمنين؟ قال: لا، ذاك اسم سمّى اللّه به أمير المؤمنين، لم يسمّ به أحد قبله و لا يسمّى به أحد بعده إلاّ كافر. قلت: جعلت فداك، كيف يسلّم عليه؟ قال: تقول: السّلام عليك يا بقيّة اللّه فى أرضه. ثمّ قرأ: بقيّة اللّه خير لكم إن كنتم مؤمنين.(2)
مردى از ايشان پرسيد آيا به قائم عليه السّلام با نام امير المؤمنين سلام مىشود؟ فرمود خير؛ اين نامى است كه پروردگار بر على بن ابى طالب عليه السّلام نهاده است و كسى پيش و پس از او نامبردار به آن نيست، مگر شخص كافر. مرد پرسيد: فدايت گردم، پس چگونه بر او سلام مىكنند؟ فرمود:
مىگويى السلام عليك يا بقية اللّه فى ارضه. پس اين آيه را تلاوت نمود: بقية اللّه خير لكم ان كنتم مؤمنين.
شيخ حر عاملى مىگويد: احاديث با اين مضمون فراوان است؛ اما در باب زيارات اضافاتى پيدا كرده است كه احتياط در ترك آنهاست.
(3) روايتى ديگر وجود دارد كه منبع آن را به خاطر ندارم اما مضمونش چنين است:
إنّ المهدىّ عليه السّلام إذا ظهر لم يلقّب بأمير المؤمنين، فإنّه لقب خاصّ بأمير المؤمنين علىّ بن ابى طالب عليه السّلام، بل يقال له: السّلام عليك يا بقيّة اللّه فى أرضه.
(4) مهدى عليه السّلام آنگاه كه ظهور فرمايد ملقب به امير المؤمنين كه لقب ويژه علىّ بن ابى طالب است نخواهد شد، بلكه به او گفته مىشود: السلام عليك يا بقية اللّه فى ارضه.
مقصود از بقية اللّه آن است كه حضرت مهدى عليه السّلام تنها باقى مانده نسل انبيا و اوليا و صلحايى است كه زمينه را براى ظهور ايشان فراهم كرده و براى پياده شدن حكومت عدل، ايثار و جانفشانى نمودهاند. در نتيجه، وجود شريف آن حضرت عظيمترين ثمرۀ تلاش آن ارجمندان و بهاى گران گفتار و كردار آنهاست.8.
اضافه نمودن واژه «بقية» به «اللّه» بدان خاطر است كه آن رادمرد، نمونه كامل عدالت پروردگار و دعوت بر حق اوست.
اما اين كه گفته شده «بقية اللّه در زمين خدا» (بقية اللّه فى ارضه) بدان خاطر است كه امام عليه السّلام حكومت عدل جهانى را در همه نقاط كرۀ زمين برپا خواهد نمود و پيداست كه «زمين خدا» يعنى همه كره زمين و هيچ منطقهاى از آن بيرون نيست.
دربارۀ ياران امام عليه السّلام در چند محور بحث خواهيم نمود:
(2)
اين روايات، بسيار زياد بوده و عامه و اماميه آن را نقل كردهاند. در اينجا برخى از آنها را مىآوريم:
(3) مسلم از عبد اللّه بن مسعود روايت كرده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
إنّى لأعرف أسماءهم و أسماء آبائهم و ألوان خيولهم. هم خير فوارس على ظهر الأرض يومئذ، (أو من خير فوارس على ظهر الأرض يومئذ.)(1)
من به نام آنها و پدرانشان و رنگ اسبهايشان [از هر كس ديگرى] آگاهترم. آنها در آن روزگار بهترين سواران روى زمين هستند. (يا از بهترين سواران روى زمين در آن روزگارند)
(4) ابو داود به سند خود از ام سلمه همسر پيامبر نقل كرده است كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون اختلاف عند موت خليفة، فيخرج رجل من أهل المدينة هاربا إلى مكّة، فيأتيه ناس من أهل مكّة، فيخرجونه... فإذا رأى النّاس ذلك، أتاه أبدال الشّام و عصائب أهل العراق، فيبايعونه بين الرّكن و المقام.(2)
به هنگام مرگ خليفهاى، اختلاف روى مىدهد و به دنبال آن مردى از اهل مدينه، گريزان به مكه مىرود پس گروهى از مردم مكه به سويش رفته [از انزوا] بيرونش مىآورند... مردم كه چنين ديدند، مؤمنان واقعى از شام و گروههايى از عراق به نزدش مىآيند و با او در بين ركن و مقام بيعت مىنمايند.
(5) اين حديث در منابع متأخر از ابو داود و ابن عساكر، هم چون: الصواعق المحرقه ابن حجر،
البيان گنجى، ينابيع المودة قندوزى، نور الابصار شبلنجى، اسعاف الراغبين صبان و... نقل شده است.
ابن ماجه از عبد اللّه روايت كرده است: نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بوديم كه سخن آن حضرت به اينجا رسيد:
... حتّى يأتى قوم من قبل المشرق معهم رايات سود، فيسألون الخير، فلا يعطونه. فيقاتلون فينصرون. فيعطون ما سألوا، فلا يقبلونه... حتّى يدفعوها إلى رجل من أهل بيتى، فيملؤها قسطا كما ملئوها جورا. فمن أدرك ذلك منكم فليأتهم و لو حبوا على الثّلج.(1)
... تا آن كه گروهى از جانب مشرق به همراه پرچمهايى سياه مىآيند و خير را طلب مىكنند اما به آنان داده نمىشود در نتيجه از در جنگ وارد مىشوند و پس از پيروزى خواستهشان به آنها داده مىشود اما آن را نمىپذيرند... تا اينكه آن را به مردى از اهل بيت من تحويل دهند و او نيز زمين را از قسط مىآكند، همان طور كه از ستم و جور پرش ساختهاند. هر كه از شما آن زمان را درك كرد، به نزد آنان برود اگر چه ناچار شود روى برف سينهخيز رود.
(2)همو در حديث ديگرى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آورده است: يخرج ناس من المشرق فيوطّئون للمهدىّ.(2)
مردمى از مشرق قيام مىكنند و زمينه را براى [حكومت] مهدى آماده مىسازند.
(3)حاكم به سند خود از محمّد بن حنفيه نقل كرده است: نزد على بن ابى طالب بوديم. مردى از او دربارۀ مهدى پرسيد. حضرت فرمود: ذاك يخرج فى آخر الزّمان. إذا قال الرجل: اللّه اللّه، قتل. فيجمع اللّه تعالى له قوما، قزع كقزع السّحاب، يؤلّف اللّه بين قلوبهم، لا يستوحشون إلى أحد، و لا يفرحون بأحد. يدخل فيهم على عدّة أصحاب بدر، لم يسبقهم الأوّلون و لا يدركهم الآخرون. و على عدد أصحاب طالوت الّذين جاوزوا معه النّهر...(3)
او در آخر الزمان، زمانى كه اگر كسى نام خدا ببرد كشته خواهد شد، ظهور مىكند و خداوند گروهى [ياران] پراكنده هم چون ابرها را برايش جمع مىكند و دلهايشان را با يكديگر الفت مىدهد. آنها نه از كسى هراس دارند و نه به كسى دلخوشاند، تعداد آنها به شمار اصحاب پيامبر در جنگ بدر مىباشد كه كسى بر آنها پيشى نگرفته و نخواهد گرفت، و نيز به تعداد اصحاب طالوت كه به همراه او از نهر آب عبور كردند...
(4)قندوزى از امام باقر و صادق عليهما السّلام نقل كرده است كه آن دو بزرگوار در تفسير آيه شريفه «وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ» (4)«و اگر عذاب را تا چند گاهى از آنان به تأخير افكنيم...»8.
فرمودند:
إنّ الأمة المعدودة هم أصحاب المهدى فى آخر الزمان ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، كعدّة أهل بدر، يجتمعون فى ساعة واحدة، كما يجتمع قزع الخريف.(1)
امت معدوده، همان اصحاب مهدى در آخر الزمان مىباشند كه شمارشان به تعداد اصحاب بدر، سيصد و سيزده نفر است. همگى در يك زمان مانند ابرهاى پراكندۀ پاييزى گرد هم مىآيند.
گنجى از كتاب الفتوح ابن اعثم كوفى نقل كرده است كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:
ويحا للطّالقان. فإن للّه عزّ و جلّ بها كنوزا ليست من ذهب و لا فضّة و لكن بها رجال مؤمنون عرفوا اللّه حقّ معرفته، و هم أنصار المهدىّ عليه السّلام، فى آخر الزّمان.(2)
خوشا به حال طالقان، زيرا براى خداوند عز و جل در آنجا گنجهايى است كه از جنس طلا و نقره نيست، بلكه مردان مؤمنىاند كه خدا را آن چنان كه شايسته اوست، مىشناسند. آنها ياوران مهدى عليه السّلام در آخر الزمان مىباشند.
(2) سيوطى از نعيم بن حمّاد و او نيز از ابن مسعود روايت كرده است:
يبايع للمهدىّ سبعة رجال علماء توجّهوا إلى مكّة من أفق شتّى على غير ميعاد. قد بايع لكل رجل منهم ثلاثمائة و بضعة عشر رجلا، فيجتمعون بمكّة فيبايعونه. و يقذف اللّه محبّته فى صدور النّاس...(3)
هفت مرد دانشمند از جاهاى مختلفى بدون قرار قبلى به سوى مكه آمده، با مهدى بيعت مىنمايند با هر كدام از آنها سيصد و اندى نفر بيعت مىكنند و خداوند، محبت او را در دلهاى مردم مىاندازد...
(3) ابن صباغ از ابو بصير نقل كرده است كه امام صادق عليه السّلام در سخنى پيرامون قائم عليه السّلام فرمود:
فيصير إليه أنصاره من أطراف الأرض تطوى لهم طيا، حتّى يبايعوه.(4)
ياران او از گوشه و كنار زمين با طى الارض به سويش رفته و بيعت مىنمايند.
در اينجا رواياتى را از منابع اماميه مىآوريم:
(4) نعمانى در خبرى از امير المؤمنين عليه السّلام آورده است:
أولئك قوم يأتوا فى آخر الزّمان قزع كقزع الخريف. و الرّجل و الرّجلان و الثّلاثة من كلّ قبيلة، حتّى يبلغ تسعة. أما و اللّه، إنّى لأعرف أميرهم و مناخ ركابهم...(5)ت.
1) . القندوزى، سليمان بن ابراهيم، همان؛ ص 509.
2) . الحافظ الگنجى، محمّد بن يوسف، همان؛ ص 69.
3) . السيوطى، جلال الدين، همان؛ ج 3، ص 148.
4) . ابن الصباع، على بن محمّد، همان؛ ص 221.
5) . النعمانى، محمّد بن ابراهيم، همان؛ ص 168 و 169. اين روايت با همين مضمون از امام محمّد جواد عليه السّلام نيز نقل شده است.
آنها گروهى هستند كه هم چون ابرهاى پراكنده پاييزى در آخر الزمان گرد هم مىآيند. از هر قبيلهاى يك، دو، سه تا نه مرد [در بين آنها] خواهد بود. به خدا سوگند فرمانده آنان را مىشناسم و محل فرود آنان را مىدانم...
على عليه السّلام در روايتى مىفرمايد:
... ثمّ يجتمعون قزعا كقزع الخريف من القبائل ما بين الواحد و الاثنين و الثّلاثة و الأربعة و الخمسة و السّتّة و السّبعة و الثّمانية و التّسعة و العشرة.(1)
آنگاه هم چون گرد آمدن ابرهاى پاييزى تجمع مىكنند؛ از هر قبيلهاى يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه و ده نفر.
(2)در حديث ديگرى از مفضل بن عمر نقل شده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: إذا أذن الإمام، دعا اللّه باسمه العبرانىّ فانتخب له صحابته الثّلاثمائة و الثّلاثة عشر، قزع كقزع الخريف. فهم أصحاب الألوية. منهم من يفقد عن فراشه ليلا فيصبح بمكّة. و منهم من يرى يسير فى السّحاب نهارا يعرف باسمه و اسم أبيه و حليته و نسبه قلت: جعلت فداك أيّهم (أيهما) أعظم ايمانا؟ قال: الّذي يسير فى السّحاب نهارا. و هم المفقودون، و فيهم نزلت هذه الآية: أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمِيعاً .(2)
آنگاه كه به امام اذن [ظهور] داده شد خدا را به اسم عبرىاش مىخواند. آنگاه برايش سيصد و سيزده صحابى برگزيده مىشود كه هم چون ابرهاى پراكنده پاييزىاند. آنها پرچم داران [و فرماندهان سپاه] آن حضرت مىباشند. برخى از ايشان شبى از بستر خود جدا مىشوند و صبحگاهان در مكه خواهند بود و بعضى ديگر در روز روشن در ميان ابرها سير مىكنند و اسم آنها و پدرشان و مشخصات ظاهرى آنها معلوم است. گفتم: فداى شما گردم كدام از اين دو دسته ايمان برترى دارند؟ فرمود: آن كه در روز در ميان ابرها سير مىكند و آنان پنهانشدگان و مفقودانند. آيه «أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمِيعاً» (هركجا باشيد خداوند همگى شما را بازمىآورد) دربارۀ اينان نازل شده است.
(3)ابو خالد كابلى از امام زين العابدين عليه السّلام يا حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده است: الفقداء قوم يفقدون من فرشهم فيصبحون بمكّة. و هو قول اللّه عزّ و جلّ: أينما تكونوا يأت بكم اللّه جميعا، و هم أصحاب القائم عليه السّلام.(3)
ناپديدشدگان گروهىاند كه از بسترهايشان ناپديد گشته و صبحگاهان در مكه هستند و اين سخن خداوند است كه «هركجا باشيد خداوند همگى شما را بازمىآورد». آنها ياران قائم عليه السّلام مىباشند.
(4) محمّد بن مسلم نقل كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:9.
فيكون أوّل خلق اللّه مبايعة له أعنى جبرئيل. و يبايعه النّاس الثّلاثمائة و الثّلاثة عشر. فمن كان ابتلى بالمسير وافى فى تلك السّاعة، و من افتقد من فرشه. و هو قول أمير المؤمنين علىّ عليه السّلام: المفقودون من فرشهم، و هو قول اللّه عزّ و جلّ: فاستبقوا الخيرات أينما تكونوا يأت بكم اللّه جميعا...(1)
نخستين آفريده خدا كه با او (مهدى عليه السّلام) بيعت خواهد كرد، جبرئيل است سپس سيصد و سيزده نفر ديگر از مردم. پس چه آنان كه سير كردهاند و چه آنان كه از بسترهايشان ناپديد شدهاند در آن ساعت در نزد او حاضر مىشوند و اين سخن امير المؤمنين عليه السّلام است كه فرمود:
آنان از بسترهايشان ناپديد مىشوند و نيز سخن خداى بزرگ است كه «پس در كارهاى نيك بر يكديگر پيشى گيريد. هركجا كه باشيد، خداوند همگى شما را بازمىآورد.»
در حديث ديگرى ابى الجارود از امام باقر عليه السّلام روايت كرده است:
أصحاب القائم ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا أولاد العجم. بعضهم يحمل فى السّحاب نهارا يعرف باسمه و اسم أبيه و نسبه و حليته و بعضهم نائم على فراشه، فيوافيه فى مكّة على غير ميعاد.(2)
ياران قائم عليه السّلام سيصد و سيزده نفر غير عرب هستند. بعضى از آنان در روز سوار بر ابر مىشوند كه نام آنها و پدرانشان و سيماى ظاهرىشان شناخته شده است و برخى ديگر در بسترهايشان در خواب هستند كه بدون قرار قبلى در مكه به حضور او مىرسند.
(2) حكيم بن سعيد مىگويد از على عليه السّلام شنيدم كه فرمود:
إنّ أصحاب القائم شباب لا كهل فيهم إلاّ كالكحل فى العين أو كالملح فى الزّاد و أقلّ الزّاد الملح.(3)
ياران قائم جواناند و پيرى در ميان آنها نيست مگر به اندازه سرمه در چشم يا نمك در غذا و نمك كمترين بخش غذا است.
شيخ طوسى نيز مانند اين روايت را نقل كرده است.(4)
(3) طبرسى در روايتى از ابو بصير آورده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
لكأنّى به فى يوم السّبت العاشر من المحرّم قائما بين الرّكن و المقام، جبرئيل بين يديه ينادى بالبيعة له. فتصير شيعته من أطراف الأرض، تطوى لهم طيّا حتّى يبايعوه. فيملأ اللّه به الأرض عدلا كما ملئت جورا و ظلما.(5)0.
گويى او را در روز شنبه، دهم محرم مىبينم كه بين ركن و مقام ايستاده و جبرئيل در برابرش براى بيعت با او ندا مىكند. آنگاه پيروان او از گوشه و كنار زمين با طى الارض به نزدش آمده، بيعت مىكنند و به دنبال آن خداوند زمين را از عدل لبريز مىسازد همان طور كه از جور و ستم آكنده شده است.
شيخ مفيد نيز مانند اين روايت را آورده است.(1)
طبرسى در خبر ديگرى از محمّد بن مسلم ثقفى آورده است كه امام باقر عليه السّلام فرمود:
القائم منّا منصور بالرّعب، مؤيّد بالنّصر... فإذا خرج أسند ظهره إلى الكعبة و اجتمع إليه ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا... فإذا اجتمع له العقد فلا يبقى فى الارض معبود دون اللّه...(2)
قائم ما با هراس [افتادن در دل دشمنان] يارى مىشود و با كمك و يارى الهى، پشتيبانى مىگردد... آنگاه كه ظهور كند به ديوار كعبه تكيه خواهد زد و سيصد و سيزده نفر به گردش حلقه مىزنند... زمانى كه ياورانش ده هزار نفر شوند ديگر بر روى زمين معبودى جز خدا نخواهد ماند...
(2) شيخ مفيد از مفضل بن عمر جعفى روايتى را از امام صادق عليه السّلام نقل كرده است كه آن حضرت پس از ياد كردن از بيعت با امام مهدى عليه السّلام مىفرمايد:
و قد وافاه ثلاث مائة و بضعة عشر رجلا، فيبايعونه و يقيم بمكّة حتّى يتمّ أصحابه عشر آلاف نفس ثمّ يسير منها إلى المدينة(3)
سيصد و سيزده نفر به حضورش مىرسند و بيعت مىنمايند. او در مكه مىماند تا آن كه شمار يارانش به ده هزار نفر برسد. سپس از آنجا به مدينه مىرود.
(3) صدوق به سند خود از ابو بصير آورده است كه مردى كوفى از امام صادق عليه السّلام پرسيد:
كم يخرج مع القائم عليه السّلام؟ فإنّهم يقولون: إنّه يخرج مثل عدّة أهل بدر، ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا. قال: ما يخرج إلاّ فى أولى قوّة، و ما يكون أولوا قوّة أقلّ من عشرة آلاف.(4)
چند نفر با قائم قيام خواهند كرد؟ چه برخى مىگويند شمار آنها به تعداد جنگجويان بدر است يعنى سيصد و سيزده نفر. حضرت فرمود: او جز با گروه نيرومندان (اولو القوه) قيام نخواهد كرد و آنها كمتر از ده هزار نفر نيستند.
(4) در بعضى روايات از مليت ياران امام عليه السّلام و نيز از موانع قانونى حضور آنها در مكه (پيش از ظهور) سخن رفته است. در بعضى ديگر از شجاعت و ايمان آنها و نيز ارادت خالصانه به رهبرشان و).
همچنين كارهايى كه به آنها واگذار مىشود مطالبى آمده است. در اين باره پس از اين سخن خواهيم گفت.
اصحاب امام مهدى عليه السّلام اهميت و جايگاه خود را وامدار موفقيت در آزمايشهاى الهى در عصر غيبت كبرى، مىباشند. آنها از اين رهگذر، اخلاص خود را براى جانفشانى در راه اهداف والاى اسلامى ثابت كردهاند.
(2) اينها امور مهمى هستند كه مؤمنان حقيقى را كه در پياده كردن اهداف اسلامى مشاركت اصولى دارند از ديگران جدا مىسازد. و هرگاه آن اهداف، مهمتر و گستردهتر شود، ايمان و اخلاص بايد صورتى ژرفتر به خود گيرد. حال كه چنين است پس اگر هدفى فراگير و جهانى مطرح باشد كه هيچ پيامبر بزرگى به آن دست نيافته باشد بلكه تنها بخشى از مقدمات آن را فراهم آورده باشند، لازم است ياوران مخلصى براى تحقق اين هدف بپا خيزند. اساسا برنامه كلى الهى در پيش از ظهور، بر تربيت مؤمنان مخلص براى رسيدن به آن هدف بزرگ متمركز گرديده است. از اين روست كه روايات به تكريم و تمجيد آنها پرداختهاند: آنان «مردان مؤمنىاند كه خدا را آن چنان كه شايسته است مىشناسند»، «زاهدان شب و شيران روزند»، «از بهترين سواران روى زميناند»، «مؤمنان واقعى شام و جماعتى از اهل عراقاند» و «شايستگانى از مصر». همۀ اين اوصاف به خاطر جايگاهى است كه آنان در روند برنامه كلى الهى در پيش از ظهور و همچنين جهاد در ركاب امام مهدى عليه السّلام و برپايى حكومت عدل به دست آوردهاند.
(3)
بنا بر روايات مستفيض و نزديك به تواتر، شمار آنها به تعداد ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در غزوۀ بدر، يعنى سيصد و سيزده نفر مىباشد.(1)
ر. ك: الكامل فى التاريخ؛ ج 2، ص 82.
همچنين رواياتى وجود دارد كه ياران امام عليه السّلام را دستكم ده هزار نفر مىداند. اين اختلاف به تفاوت درجات اخلاص آنها برمىگردد كه پيش از اين درباره اقسام چهارگانه آن سخن گفتهايم.(2)(4) در اين مورد به نتايجى رسيدهايم كه در اينجا مىآيد:
نتيجه نخست: شمار افراد موفق در برنامه كلى الهى در هر درجهاى تفاوت دارد؛ زيرا بديهى است لازمه ارتقاى درجات اخلاص، شايستگىهاى بيشتر و بينش عميقتر است و پيداست كه در جهان، شمار چنين افرادى زياد نيست. از روايات برمىآيد آن مخلصان آزموده كه در درجه اول از درجات چهارگانه اخلاص قرار دارند، همان سيصد و سيزده نفرى هستند كه حضرت بقية اللّه عليه السّلام در
زمان آنان ظهور خواهد كرد. در عين حال موفقشدگان در امتحانات الهى كه در درجه دوم اخلاص قرار دارند، اگر بيش از ده هزار نفر نباشند، كمتر نيستند. دليل تفاوت شمار ياران امام در اين اخبار، جز اين نيست.
نتيجه دوم: آنها به سرعت به امام عصر عليه السّلام ملحق مىشوند؛ به طورى كه همه سيصد و سيزده نفر هنگام سخنرانى امام عليه السّلام و نخستين مرحله بيعت، در مسجد الحرام حضور دارند. باقى ياران نيز تا چند روز پس از اين رويداد وارد مكه مىشوند. در بعضى روايات آمده است حضرت در مكه مىماند تا شمار يارانش به ده هزار نفر برسد.
(2) نتيجه سوم: آنها به سرعت به امام عليه السّلام ايمان آورده و با آن حضرت بيعت مىنمايند. پيداست كه ايمان و بينش فرد هر قدر ژرفاى بيشترى داشته باشد، شناخت سخن حق و پيشواى حق براى او امكانپذيرتر است. از اين رو آنها پيشگامان بيعت پس از جبرئيل مىباشند و چه بسا عدهاى از آنها حضرت را در دورۀ غيبت مىشناختهاند كه در اين صورت، نيازى به معجزه ندارند.
(3) نتيجۀ چهارم: اينان اولين دفاعكنندگان از امام عليه السّلام خواهند بود. علامه مجلسى به سند خود از امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده است:
أنا فلان بن فلان، أنا ابن نبىّ اللّه، أدعوكم إلى ما دعاكم إليه نبىّ اللّه. فيقومون إليه ليقتلوه...
فيقوم ثلاث مائة أو نيّف على الثّلاث مائة فيمنعونه منه...(1)
[... قائم عليه السّلام، بپا مىخيزد و مىگويد:] من فلانى پسر فلان هستم. من پسر پيامبر خدايم، شما را به آنچه او فرا خوانده دعوت مىنمايم... سپس [گروهى] به سويش هجوم مىبرند تا او را بكشند... ولى سيصد نفر يا اندكى بيشتر بپا مىخيزند و جلوى آنها را مىگيرند...
نفس زكيه هنگام سخنرانى بين ركن و مقام تنها و بىياور است، چنان كه بر او مىآشوبند و به قتلش مىرسانند؛ ولى امام مهدى عليه السّلام چند روز بعد در همان جا مىايستد و به ايراد سخن مىپردازد و وقتى به سويش يورش مىبرند تا به قتلش رسانند، خداوند مدافعانى را در كمين آنها مىگذارد كه از او دفاع كنند و برايش جانفشانى نمايند؛ اينان نخستين پيشگامان انقلاب جهانى هستند. البته اين روايت به تنهايى براى اثبات تاريخى كافى نيست ولى به هر حال تلاش براى قتل امام در آنجا، امرى دور از انتظار نيست... و خدا داناتر است.
(4) نتيجه پنجم: وظايف و كارهاى سپرده شده به اصحاب امام مهدى عليه السّلام به دليل اختلاف درجۀ اخلاص آنها، متفاوت است.
اين ياران آزموده و كامل، فرماندهى لشكرهاى سپاه مهدوى را به عهده خواهند گرفت. در حديث از آنان به «اصحاب الرّايات» (پرچمداران) ياد شده است. از سوى ديگر مخلصان درجه دوم، نيروهاى آن ارتش پيروزمند را تشكيل مىدهند. پس از استقرار دولت عدل جهانى آن مؤمنان كاملد.
1) . المجلسى، محمّد باقر، همان؛ ج 13، ص 179 به بعد.
فرمانداران و رؤساى كشورهاى مختلف دنيا خواهند شد و مخلصان درجه دوم نيز زير نظر آنها به اداره امور خواهند پرداخت.
نتيجه ششم: از مجموع روايات استفاده مىشود شمار كافى ياوران امام عليه السّلام براى فتح جهان، كه آخرين شرط از شرايط پديدار شدن روز موعود است، تنها سيصد و سيزده نفر نيست. عدهاى با برداشت نادرست از اين روايات گمان كردهاند ياران امام مهدى عليه السّلام تنها همين تعداد هستند در حالى كه اين سيصد و سيزده نفر، فرماندهان اصلى سپاه امام مىباشند. علاوه بر آن كه روايتى كه شرط ظهور را حضور اشخاص نيرومندى (اولو القوه) كه كمتر از ده هزار نفر نيستند مىداند، به صراحت انحصار آنها را در سيصد و سيزده نفر رد مىنمايد؛ زيرا شمار آنها براى به انجام رساندن آن هدف بزرگ، كافى نيست.
پس از اين خواهيم دانست كه ده هزار نفر رزمنده براى آغاز حركت جهانى كافى مىباشد.
(2)
در اين باره دو احتمال پيش روى ماست:
احتمال اول: آنها به طور معجزهآسا و با سرعت بسيار به مكه مىرسند. اين سخن از ظاهر برخى روايات و تا حدودى از صريح روايات ديگر بر مىآيد. «آنها در يك زمان گرد هم مىآيند؛ همان طور كه ابرهاى پراكنده پاييزى»، «آنها از بسترهايشان ناپديد مىشوند و صبحگاهان در مكهاند و اين سخن خداست كه أَيْنَ ما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَمِيعاً» استشهاد امام معصوم عليه السّلام به اين آيه، براى دفع ناباورى در مورد تجمع معجزهآساى آنها در آنجاست. در برخى اخبار به صراحت از رسيدن آنان به مكه با طى الارض ياد شده است و اين امرى اعجازى است. حتى از ظاهر برخى روايات استفاده مىشود به ميزان تفاوت اخلاص افراد، سرعت رسيدن آنها به مكه متفاوت مىباشد. هر كه اخلاصش بيش، سرعت رسيدنش به مكه بيشتر. از اين رو آنها به سه گروه تقسيم مىشوند:
(3) گروه اول: كسانى كه از راه زمينى، سفرى طبيعى مىكنند و توفيق رسيدن معجزهآسا به مكه را ندارند.
(4) گروه دوم: ناپديدشدگان از بسترها هستند به طورى كه شخص، شبانگاه در بستر خود آرميده اما فرداى آن شب بدون قرار قبلى در مكه به حضور عليه السّلام امام مىرسد. از ظاهر و سياق روايت بر مىآيد كه آنان همانهايىاند كه طى الارض مىكنند. در نتيجه اينان از گروه اول برترند.
(5) گروه سوم: كسانىاند كه در روز روشن و در ميان ابرها سفر مىكنند. نام آنها و پدرانشان شناخته شده است. سريعترين سفر و بزرگترين اعجاز، از آن اين گروه است.
از ظاهر اين روايات بر مىآيد كه دو گروه اخير جزو سيصد و سيزده نفر مىباشند؛ اما از ظاهر اين روايات استفاده نمىشود كه همگى سيصد و سيزده نفر با معجزه به مكه مىرسند بلكه شايد عدهاى از آنها در ميان گروه اول باشند و با سفر طبيعى به مكه آيند. اينها كه چنين باشند، وضع كسانى كه
اخلاص كمترى از آنها دارند معلوم است و رسيدنشان به مكه به وسيله معجزه، غير ممكن.
احتمال دوم: آنها طى سفرى معمولى به مكه مىروند.
پيشتر آورديم كه اين كار در فرصتى مناسب و با روشى طبيعى، بدون جلب توجه ديگران روى مىدهد. همچنين گفتيم در ماه رمضان به نام حضرت مهدى عليه السّلام ندا داده مىشود و ظهور نيز در دهم محرم واقع مىگردد. در اين فاصله، در ماه ذىالحجّه، مراسم حج برگزار مىگردد و از آنجا كه مخلصان آزموده از فرا رسيدن ظهور در مكه و نيز اينكه فاصله زمانى بين ندا و ظهور زياد نيست، آگاهند؛ بنابراين در آن سال مشتاقانه براى ديدار امام عليه السّلام به همراه ديگر حاجيان به حج مىروند و پس از پايان مراسم براى آن كه ظهور را دريابند، در حجاز يا مكه باقى مىمانند. بدينسان علىرغم آن كه خودشان نمىدانند كه از مخلصان كاملاند اما از جاهايى دور خود را به آنجا مىرسانند و از سر ايمان و شوق به ديدار حضرت بقية اللّه عليه السّلام در مكه مىمانند.
(2) بدين ترتيب در مىيابيم چگونه خداوند بزرگ آنها را از سرزمينهاى مختلف، هم چون ابرهاى پراكنده پاييزى، بدون قرار قبلى و بىآن كه يكديگر را بشناسند و از مقصود هم آگاه باشند گرد هم مىآورد. همگى انتظار ظهور را مىكشند و آمادهاند كه با جان و مال از آن پشتيبانى نمايند. در نتيجه هرگاه منجى موعود ظهور كند آنها نخستين شنوندگان سخنان او و اولين مدافعان و بيعتكنندگان با اويند.
آنها از طايفههايى مختلف و سرزمينهايى پراكنده مىباشند. گفتنى است كه عامل مليت و نژاد و قبيله، آنها را گرد هم نمىآورد و تنها از هر قبيله يك تا نه نفر توفيق حضور در آن جمع را پيدا مىنمايد.
(3) اينكه در روايت آمده است آنها در يك ساعت گرد هم مىآيند، به اين معنى نيست كه پيمودن راه مكه با طى الارض يك ساعت به طول مىانجامد؛ زيرا معجزه بيشتر از چند دقيقه و يا حتى كمتر طول نمىكشد و اساسا نيازى به زمان ندارد، بلكه به اين معنى است كه زمان اجتماع آنان در مسجد الحرام، در يك ساعت خاص است؛ يعنى همان ساعتى كه امام مهدى عليه السّلام به ايراد سخن مىپردازد.
(4) اما مفهوم اين روايت كه: «آنها از بسترهايشان ناپديد مىشوند و صبحگاهان در مكه هستند» بسيار روشن است زيرا وسايل حمل و نقل سريع السير و مدرن اين امكان را به وجود آورده است كه حتى بتوان در يك شب، چندين بار دور كره زمين گردش نمود.
اما ناپديد شدن از بسترها به اين دليل است كه آنها از نزد خانواده و نزديكان منحرفشان كه از سفر به سوى حق، چه به حج باشد و چه به سوى مهدى عليه السّلام ناخشنودند، مخفيانه جدا مىشوند.
(5) سفر در ميان ابرها در روز، همان سفر هوايى با هواپيما به مكه مىباشد كه روشى معمولى براى رسيدن به آنجاست. اين امور در زمان صدور اخبار و نيز در زمان ثبت آن در منابع اوليهاش، در حد
معجزه بوده است اما در دوران ما تحقق يافته و ديگر جاى شگفتى ندارد.
همين مطلب را نيز مىتوان از «طى الارض» فهميد كه داراى معنايى رمزى است و اشاره به سرعت نقل و انتقال با وسايل مدرن دارد.
از زنجيره اين انديشه مىتوان دريافت كه چرا روايات، آنانى را كه در ميان ابرها در روز سفر مىكنند برتر از كسانى مىداند كه شبانگاه از بسترشان ناپديد مىشوند. توضيح مطلب اينكه، كسى كه شبانگاه از بسترش ناپديد شده و راه زمينى را در پيش مىگيرد و به مكه مىرود، ديرتر از كسى كه راه هوايى را در پيش گرفته، به آنجا مىرسد. در نتيجه طبق اين احتمال كه هر لحظه انتظار ظهور مىرود، رسيدن سريع به مكه پس از شنيدن ندا، بهترين گواه بر اخلاص و ايمان است؛ زيرا در اين صورت، آمادگى بيشترى براى ظهور وجود خواهد داشت.
(2) هم چنان كه مىتوان از اين خصوصيت كه در روايات آمده: «شناخته شده بودن خصوصيات ظاهرى و نام و نام پدر شخصى كه در ميان ابرها در روز سفر مىكند»، دريافت كه اين موارد در گذرنامههاى سفر ثبت مىشود وگرنه نمىتوان فرض كرد كه همه مردم يا بيشتر آنها او را بشناسند حتى اگر اين مسافرت از طريق اعجاز باشد. مگر آن كه بگوييم اين شناخت هم خود از طريق اعجاز مىباشد!! در روايات تصريح نشده است كه ناپديدشدگان از بسترها يعنى همان مسافران زمينى، شناخته شده نيستند چه ناگزير گروهى از مردم آنها را مىشناسند، و مشخصات فردى و تصوير آنان نيز در دفاتر مسافرتى ثبت و ضبط است.
(3) چند پرسش ديگر درباره احتمال دوم باقى ماند كه اينك به طرح و نقد آن مىپردازيم تا بتوان اين احتمال (احتمال طبيعى) را در برابر احتمال نخست (احتمال اعجازى) قرار داد.
پرسش اول: از ظاهر برخى روايات بر مىآيد كه همۀ آنان به طور هماهنگ در صبح يك روز مشخص به مكه مىرسند. در بيشتر روايات آمده آن روز، روز ظهور است و يا طبق بعضى روايات، شبى است كه فرداى آن، واقعه ظهور روى مىدهد و تفسير اين مطلب جز با مفهومى اعجازى ممكن نيست. پس چگونه مىتوان بين آن و احتمال دوم سازگارى داد؟
پاسخ: هر چند هنگام بررسى روايات، چنين چيزى به ذهن مىرسد اما اين برداشت قابل مناقشه است؛ زيرا اينكه در روايات آمده «برخى از آنها شبانگاه از بستر خويش ناپديد شده و صبحگاهان در مكهاند» در مورد يك نفر درست است ولى دليلى وجود ندارد كه بگوييم همگى آنها در صبح يك روز مشخص به مكه مىرسند.
(4) اما دليلى روايى براى اين سخن كه بگوييم آنها در روز ظهور، نه در روزهاى پيش از آن، گرد هم مىآيند، وجود ندارد زيرا در روايات بيش از اين نيامده است كه «پيروان او از اطراف زمين به سويش مىآيند... تا با او بيعت نمايند» يا «سيصد و سيزده نفر به حضورش رسيده، بيعت مىكنند».
مناسب آن است كه در يك روز به مكه برسند و در روزى ديگر، هر چند تا مدت زيادى نيز به
تأخير افتد، بيعت نمايند.
پرسش دوم: احتمال نخست با قانون معجزات همخوانى دارد؛ زيرا آمدن سريع و معجزهآساى آنان در زمانى نسبتا محدود، تأثير بيشترى در موفقيت آنها و نيز امام عليه السّلام دارد. در نتيجه رسيدن معجزهآميز آنان به مكه، در موفقيت دولت عدل جهانى مؤثر است و آوردن معجزه در اينجا امرى ضرورى است زيرا طبق قانون معجزات، معجزه آنگاه صادر مىشود كه وصول به هدفى عالى و اجراى حق و هدايت به آن بستگى داشته باشد و در اينجا چنين است.
بدين ترتيب احتمال اول ترجيح پيدا مىكند؛ حال با اين وجود چرا احتمال دوم را ترجيح دهيم؟ پاسخ: بر اساس قانون معجزات، انجام معجزه وقتى حتمى است كه برپا داشتن حق و عدل، به آن بستگى داشته باشد؛ اما هنگامى كه هر دو روش معجزه (طبيعى و اعجازى) ما را به يك نتيجه مىرسانند، نتيجه دهى را به روش طبيعى احاله مىدهيم، هر چند زمانى طولانى تر و تلاشى فراوانتر را مصروف خود سازد.
(2) در كتاب گذشته گفتيم هر ظهورى در روايات كه مخالف اين قانون باشد، غير قابل تكيه است. در مورد ياوران خاص امام عليه السّلام نيز چنين است؛ زيرا در احتمال طبيعى نيز نتيجه مورد نظر حاصل مىگردد كه عبارت است از حمايت از امام مهدى عليه السّلام و پشتيبانى از نهضت آن حضرت. مهم، حضور همگى آنان در زمان ايراد سخنرانى، در نخستين لحظات آغازين ظهور است. اما اين كه پيش از اين براى آنان چه اتفاقى مىافتد و چگونه به مكه مىرسند، اهميتى ندارد.
در نتيجه هرگاه احتمال طبيعى نتيجه مطلوب را به بار بنشاند، بايد آن را پذيرفت و در اين صورت براى احتمال اعجازى جايى باقى نمىماند.
(3)
نخست در اينجا مناسب است برخى از روايات گذشته را آورده، روايات ديگرى را نيز بر آنها بيفزاييم تا موضوع روشن تر گردد.
در روايات آمده است «مردمى از اهل مكه به سوى او (مهدى عليه السّلام) مىآيند... مؤمنان واقعى شام و گروهى عراقى نيز به نزدش مىروند»، «مردمى از شرق قيام مىكنند و زمينه را براى [حكومت] مهدى فراهم مىسازند»، «يك مرد و دو مرد و سه مرد از هر قبيله؛ تا آن كه تعدادشان به نه نفر برسد» و «ياران قائم، سيصد و سيزده نفر غير عرباند»
(4) نعمانى به سند خود از ابان بن تغلب روايت نموده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
سيبعث اللّه ثلاث مائة و ثلاثة عشر إلى مسجد مكّة، يعلم أهل مكّة أنّهم لم يولدوا من آبائهم و لا أجدادهم.(1)
خداوند به زودى سيصد و سيزده نفر را به مسجد الحرام روانه مىسازد [و] مردم مكه
1) . النعمانى، محمّد بن ابراهيم، همان؛ ص 169.
مىدانند كه آنها از پدران و نياكان اهل مكه زاده نشدهاند (يعنى مىدانند آنها عرب نيستند)...
شيخ طوسى از فضل بن شاذان به سند خود از جابر جعفى نقل كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
يبايع القائم بين الرّكن و المقام ثلاث مائة و نيّف عدّة أهل بدر. فيهم النّجباء من أهل مصر، و الأبدال من أهل الشّام و الأخيار من أهل العراق...(1)
سيصد و چند نفر به شمار جنگجويان بدر در بين ركن و مقام با قائم عليه السّلام بيعت مىنمايند. در ميان آنان عدهاى از شايستگان مصرى، مؤمنان واقعى اهل شام و نيكانى از عراق حضور دارند...
(2)سيوطى از طبرانى (در اواسط) و نيز از حاكم روايت كرده است كه ام سلمه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده است كه فرمود: يبايع لرجل بين الرّكن و المقام عدّة أهل بدر، فيأتيه عصائب أهل العراق و أبدال أهل الشّام...(2)
عدهاى به شمار اصحاب بدر در بين ركن و مقام با مردى بيعت مىكنند. آنگاه گروهى عراقى و مؤمنانى واقعى از اهل شام به نزد او مىروند...
(3)و در حديث ديگرى فرمود: الأبدال من الشّام و عصب أهل المشرق...(3)
مؤمنانى واقعى از شام و گروهى از اهل مشرق...
(4)سيوطى همچنين از ابو غنم كوفى در كتاب الفتن از على بن ابى طالب عليه السّلام روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: ويحا للطّالقان فإنّ للّه فيه كنوزا ليست من ذهب و لا فضّة و لكن بها رجال عرفوا اللّه حقّ معرفته و هم أنصار المهدىّ آخر الزّمان.(4)
خوشا طالقان، زيرا خداوند را در آنجا گنجهايى است كه از جنس طلا و نقره نيست؛ بلكه مردانى در آنجا هستند كه خداوند را آن چنان كه شايسته اوست پرستش مىكنند. آنان ياوران آخر الزمانى مهدى عليه السّلام مىباشند.
(5)اين روايت را گنجى از كتاب الفتوح ابن اعثم كوفى نقل كرده است. قندوزى نيز آن را از قول گنجى آورده است.(5) همچنين قندوزى حديث را به نقل از گنجى، با واژههايى نزديك، در بخشى..
ديگر از ينابيع المودة آورده است.
روايات ديگرى نيز وجود دارد كه اسامى اصحاب امام عليه السّلام و نام شهرهايشان را به تفصيل بيان كرده است. در اينجا نمونههايى از اين احاديث را براى آشنايى بيشتر با موضوع مىآوريم:
(2) ابن طاووس در الملاحم و الفتن از ابو صالح سليلى در كتاب الفتن، دربارۀ شمار ياران امام و شهرها و سرزمينهاى آنها حديثى را نقل كرده كه سندش به اصبغ بن نباته مىرسد. او مىگويد: امام امير المؤمنين عليه السّلام درباره امام مهدى عليه السّلام و يارانش چنين سخنرانى فرمود.
ألا إنّه أشبه النّاس خلقا و خلقا و حسنا برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله. أ لا أدلّكم على رجاله و عددهم. قلنا:
بلى يا أمير المؤمنين. قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قال: أوّلهم من البصرة و آخرهم من اليمامة. و جعل علىّ عليه السّلام يعدّد رجال المهدىّ عليه السّلام و النّاس يكتبون فقال: رجلان من البصرة و رجلان من الأهواز و رجل من عسكر مكرم، و رجل من مدينة تستر، و رجل من دورق، و رجل من الباستان و اسمه عليّ، و ثلاثة... من اسمه: أحمد، و عبد اللّه و جعفر، و رجلان من عمان: محمّد و الحسن، و رجلان من سيراف: شدّاد و شديد، و ثلاثة من شيراز: حفص و يعقوب و عليّ، و أربعة من أصفهان: موسى و عليّ و عبد اللّه و غلفان. و رجل من أبدح و اسمه يحيى. و رجل من المرج (العرج) و اسمه داود. و رجل من الكرخ و اسمه عبد اللّه. و رجل من بروجرد و اسمه قديم. و رجل من نهاوند و اسمه عبد الرّزاق. و رجلان من الدّينور: عبد اللّه و عبد الصّمد. و ثلاثة من همدان: جعفر و إسحاق و موسى. و عشرة من قم:
أسماؤهم على أسماء أهل بيت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و رجل من خراسان اسمه دريد. و خمسة من الّذين أسماؤهم على أهل الكهف. و رجل من آمل. و رجل من جرجان. و رجل من هراة. و رجل من بلخ، و رجل من قراح، و رجل من عانة، و رجل من دامغان، و رجل من سرخس و ثلاثة من السّيار، و رجل من ساوة و رجل من سمرقند. و أربعة و عشرون من الطّالقان، و هم الّذين ذكرهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و فى خراسان كنوز لا ذهب و لا فضّة، و لكن رجال يجمعهم اللّه و رسوله. و رجلان من قزوين، و رجل من فارس، و رجل من أبهر، و رجل من برجان و رجل من جموح، و رجل من شاخ و رجل من صريح، و رجل من أردبيل و رجل من مراد، و رجل من تدمر، و رجل من أرمينية، و ثلاثة من المراغة. و رجل من خوى، و رجل من سلماس و رجل من أردبيل و رجل من بدليس و رجل من نسور، و رجل من بركرى، و رجل من سرخيس، و رجل من منارجرد، و رجل من قلقيلا، و ثلاثة من واسط، و عشرة من الزّوراء، و رجل من السّراة، و رجل من النّيل، و رجل من صيداء، و رجل من جرجان، و رجل من القصور، و رجل من الانبار، و رجل من عكبرا، و رجل من الحنانة، و رجل من تبوك، و رجل من الجامدة، و ثلاثة من عبادان، و ستّة من حديثة الموصل، و رجل من الموصل، و رجل من معلثايا، و رجل من نصيبين، و رجل من كازرون، و رجل من فارقين و
رجل من آمد، و رجل من رأس العين، و رجل من الرقّة و رجل من حرّان، و رجل من بالس، و رجل من قبج. ثلاثة من طرطوس، و رجل من القصر، و رجل من أدنة و رجل من خمرى و رجل من عرار، و رجل من قورص، و رجل من أنطاكية، و ثلاثة من حلب، و رجلان من حمص. و أربعة من دمشق، و رجل من سورية، و رجلان من قسوان، و رجل من قيموت و رجل من كراز و رجل من أذرح، و رجل من عامر. و رجل من دكار. و رجلان من بيت المقدّس. و رجل من الرّملة، و رجل من بالس و رجلان من عكّا، و رجل من صور، و رجل من عرفات، و رجل من عسقلان، و رجل من غزّة، و أربعة من الفسطاط. و رجل من قرميس، و رجل من دمياط، و رجل من المحلة و رجل من الإسكندرية، و رجل من برقة، و رجل من طنجة و رجل من افرنجة و رجل من القيروان و خمسة من السّوس، و رجلان من قبرص، و ثلاثة من حميم، قوص، و رجل من عدن و رجل من علالى، و عشرة من مدينة الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و أربعة من مكّة، و رجل من الطّائف و رجل من الدّير، و رجل من الشّيروان، و رجل من زبيد، و عشرة من مرو، و رجل من الإحساء و رجل من القطيف، و رجل من هجر، و رجل من اليمامة. قال علىّ عليه الصّلاة و السّلام: أحصاهم لى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، بعدد أصحاب بدر، يجمعهم اللّه مشرقها إلى مغربها....(1)
امير المؤمنين عليه السّلام در خطبهاى از مهدى عليه السّلام و قيام يارانش و نام آنها سخن به ميان آورد.
ابو خالد حلبى خطاب به حضرت گفت: اى امير مؤمنان از او برايمان سخن بگو. حضرت فرمود: آگاه باشيد كه او شبيهترين مردمان از لحاظ اخلاق و منش و سيما و قيافه به رسول خداست. آيا برايتان از يارانش و تعداد آنها بگويم؟ گفتند: آرى اى امير مؤمنان. فرمود: از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم: نخستين آنها از بصره و آخرينشان از يمامه است. راوى مىگويد: امام على عليه السّلام شروع به شمارش ياران مهدى عليه السّلام فرمود و مردم هم مىنوشتند. فرمود:
دو نفر از بصره؛ دو نفر از اهواز؛ يك نفر از عسكر مكرم؛ يك نفر از شهر تستر (شوشتر)؛ يك نفر از دورق؛ يك نفر از باستان (شايد مراد پاكستان باشد) كه نامش على است؛ سه نفر از اسمه (شايد منظور اسمره باشد) كه نامشان: احمد و عبد اللّه و جعفر است؛ دو نفر از عمان به نامهاى: محمّد و حسن؛ دو نفر از سيراف به نامهاى: شداد و شديد؛ سه نفر از شيراز به نامهاى: حفص و يعقوب و على؛ چهار نفر از اصفهان به نامهاى: موسى، على، عبد اللّه و غلفان؛ يك نفر از ابدح به نام يحيى؛ يك نفر از مرج (عرج) به نام: داود؛ يك نفر از كرخ به نام: عبد اللّه؛ يك نفر از بروجرد به نام: قديم؛ يك نفر از نهاوند به نام: عبد الرزاق؛ دو نفر از دينور به نام: عبد اللّه و عبد الصمد؛ سه نفر از همدان به نامهاى: جعفر؛ اسحاق و موسى؛ ده نفر از قم به نامهاى اهل بيت رسول خدا عليهم السّلام؛ يك نفر از خراسان به نام: دريد؛ پنج نفر كه هم نامد.
1) . ابن طاووس، على بن موسى، همان؛ ص 119 به بعد.
اصحاب كهف مىباشند؛ يك نفر از آمل؛ يك نفر از جرجان (گرگان)؛ يك نفر از هرات؛ يك نفر از بلخ؛ يك نفر از قراح؛ يك نفر از عانه؛ يك نفر از دامغان؛ يك نفر از سرخس؛ سه نفر از سيار؛ يك نفر از ساوه؛ يك نفر از سمرقند؛ بيست و چهار نفر از طالقان كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از آنها ياد كرده است؛ و در خراسان گنجهايى است كه از طلا و نقره نيستند(1)بلكه مردانىاند كه خدا و رسولش آنان را گرد هم مىآورند؛ دو نفر از قزوين؛ يك نفر از فارس؛ يك نفر از ابهر؛ يك نفر از برجان (شايد جرجان باشد)؛ يك نفر از جموح؛ يك نفر از شاخ؛ يك نفر از صريح؛ يك نفر از اردبيل؛ يك نفر از مراد؛ يك نفر از تدمر؛ يك نفر از ارمينيه؛ سه نفر از مراغه؛ يك نفر از خوى؛ يك نفر از سلماس؛ يك نفر از اردبيل (تكرارى است)؛ يك نفر از بدليس؛ يك نفر از نسور؛ يك نفر از بركرى؛ يك نفر از سرخيس؛ يك نفر از منارجرد (شايد بروجرد باشد)؛ يك نفر از قلقيلا؛ سه نفر از واسط؛ ده نفر از زورا؛ يك نفر از سراة؛ يك نفر از نيل؛ يك نفر از صيدا؛ يك نفر از جرجان؛ يك نفر از قصور؛ يك نفر از انبار؛ يك نفر از عكبرا؛ يك نفر از حنانه؛ يك نفر از تبوك؛ يك نفر از جامده؛ سه نفر از آبادان (عبادان)؛ شش نفر از حديثه موصل؛ يك نفر از موصل؛ يك نفر از معلثايا؛ يك نفر از نصيبين؛ يك نفر از كازرون؛ يك نفر از فارقين (اصل آن ميافارقين مىباشد)؛ يك نفر از آمد؛ يك نفر از رأس العين؛ يك نفر از رقه؛ يك نفر از حران؛ يك نفر از بالس؛ يك نفر از قبج؛ سه نفر از طرطوس؛ يك نفر از قصر؛ يك نفر از ادنه (شايد ادرنه باشد)؛ يك نفر از خمرى (شايد در اصل باخمرى باشد)؛ يك نفر از عرار (عرعر)؛ يك نفر از قورص (شايد منظور قبرص باشد)؛ يك نفر از انطاكيه؛ سه نفر از حلب؛ دو نفر از حمص؛ چهار نفر از دمشق؛ يك نفر از سوريه؛ دو نفر از قسوان (شايد اسوان باشد)؛ يك نفر از قيموت (شايد بيروت باشد)؛ يك نفر از كراز؛ يك نفر از اذرح؛ يك نفر از عامر؛ يك نفر از دكار؛ دو نفر از بيت المقدس؛ يك نفر از رمله؛ يك نفر از بالس (تكرارى)؛ دو نفر از عكا؛ يك نفر از صور؛ يك نفر از عرفات؛ يك نفر از عسقلان؛ يك نفر از غزه؛ چهار نفر از فسطاط؛ يك نفر از قرميس؛ يك نفر از دمياط؛ يك نفر از محله؛ يك نفر از اسكندريه؛ يك نفر از برقه؛ يك نفر از طنجه؛ يك نفر از فرنگ (اروپا يا فرانسه)؛ يك نفر از قيروان؛ پنج نفر از سوس (شايد شرق دور باشد)؛ دو نفر از قبرص؛ سه نفر از حميم؛ قوص؛ يك نفر از عدن؛ يك نفر از علالى؛ ده نفر از مدينه الرسول؛ چهار نفر از مكه؛ يك نفر از مرو؛ يك نفر از احسا؛ يك نفر از قطيف؛ يك نفر از هجر و يك نفر از يمامه.
سپس امام على عليه السّلام فرمود: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شمار آنان را براى من، سيصد و سيزده نفر فرمود به تعداد جنگاوران بدر، كه خداوند شرقى و غربى آنان را گرد هم جمع مىآورد...د.
1) . در روايت گذشته اين توصيف در مورد طالقان آمده بود و نه خراسان. شايد عبارت «و در خراسان» زائد باشد، زيرا حديث بدون آن معناى منسجمترى پيدا خواهد كرد.
البته شمار اين افراد در سخن امير مؤمنان عليه السّلام، حدود دويست و چهل نفر است كه بيش از شصت نفر، كمتر از عدد معروف مىباشد.
روايت ديگرى هم وجود دارد كه از آنها با نام و نام شهرهايشان ياد كرده كه هر چند طولانى است اما براى مقايسه آن را مىآوريم:
در الزام الناصب با سند ضعيفى از عبد اللّه بن مسعود روايتى كه آن را تا امام على عليه السّلام مىرساند آمده است:
زمانى كه على بن ابى طالب عليه السّلام به خلافت رسيد به بصره آمد و در مسجد جامع آن براى مردم سخنرانى فرمود كه به خطبة البيان معروف است. اين خطبه دو نسخه دارد و متنى كه در پى مىآيد مطابق يكى از آن دو مىباشد. البته بين اين دو نسخه اختلاف بسيار زياد است و ما آن را به مقدار نياز از نسخه اول نقل مىكنيم. امام على عليه السّلام مىفرمايد:
اسمعوا أبيّن لكم أسماء أنصار القائم! إنّ أوّلهم من أهل البصرة و آخرهم من الأبدال، فالّذين من أهل البصرة رجلان: اسم أحدهما علىّ و الآخر محارب. و رجلان من قاشان:
عبد اللّه و عبيد اللّه. و ثلاثة رجال من المهجمة: محمّد و عمر و مالك. و رجل من السّند:
عبد الرّحمن. و رجلان من حجر موسى و عباس. و رجل من الكورة: ابراهيم. و رجل من شيراز: عبد الوهّاب. و ثلاثة رجال من سعداوة: أحمد و يحيى و فلاح. و ثلاثة رجال من زين: محمّد و حسن و فهد. و رجلان من حمير: مالك و ناصر و أربعة رجال من شيران، و هم: عبد اللّه و صالح و جعفر و إبراهيم. و رجل من عقر: أحمد و رجلان من المنصوريّة:
عبد الرّحمن و ملاعب. و أربعة رجال من سيراف: خالد و مالك و حرقل و ابراهيم. و رجلان من خوفخ: محروز و نوح. و رجل من المثقة: هارون و رجلان من السنن: مقداد و هود. و ثلاثة رجال من الهويقين: عبد السّلام و فارس و كليب. و رجل من الزناط: جعفر. و ستّة رجال من عمان: محمّد و صالح و داود و هواشب و كوش و يونس. و رجل من العارة:
مالك. و رجلان من ضفّار: يحيى و أحمد. و رجل من كرمان: عبد اللّه. و أربعة رجال من صنعاء: جبرئيل و حمزة و يحيى و سميع. و رجلان من عدن: عون و موسى. و رجل من لونجة: كوثر. و رجلان من صمد: على و صالح. و ثلاثة رجال من الطّائف: علىّ و سبا و زكريّا. و رجل من هجر: عبد القدّوس. و رجلان من الخط: عزير و مبارك. و خمسة رجال من جزيرة آوال، و هى البحرين: عامر و جعفر و نصير و بكير و ليث. و رجل من الكبش:
فهد (محمّد). و رجل من الجدا: إبراهيم و أربعة رجال من مكّة: عمر و ابراهيم و محمّد و عبد اللّه، و عشرة من المدينة على أسماء أهل البيت: علىّ و حمزة و جعفر و عباس و طاهر و حسن و حسين و قاسم و إبراهيم و محمّد. و أربعة رجال من الكوفة: محمّد و غياث و هود و عتاب (عباب) و رجل من مرو: حذيفة. و رجلان من نيشابور: علىّ و مهاجر. و رجلان من
سمرقند: علىّ و مجاهد. و ثلاثة رجال من كازرون: عمر و مقمر و يونس. و رجلان من الأسوس: شيبان و عبد الوهّاب. و رجلان من دستر: أحمد و هلال. و رجلان من الضّيف:
عالم و سهيل. و رجل من طائف اليمن: هلال. و رجلان من مرقون: بشر و شعيب. و ثلاثة رجال من بروعد: يوسف و داود و عبد اللّه. و رجلان من عسكر مكرم: الطّيب و ميمون. و رجل من واسط: عقيل و ثلاثة رجال من الزّوراء: عبد المطلّب و أحمد و عبد اللّه، و رجلان من سرّ من رأى: مرائى و عامر. و رجل من المسهم (المتهم): جعفر. و ثلاث رجال من سيلان: نوح و حسن و جعفر. و رجل من كرخا بغداد: قاسم. و رجلان من نوبة: واصل و فاضل. و ثمانية رجال من قزوين: هارون و عبد اللّه و جعفر و صالح و عمر و ليث و علىّ و محمّد. و رجل من البلخ: حسن و رجل من المداغة: صدقة و رجل من قم: يعقوب و أربعة و عشرون. من الطّالقان، و هم الّذين ذكرهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال: إنّى أجد بالطّالقان كنزا ليس من الذّهب و لا فضّة (الفضّة)، فهم هؤلاء كنزهم اللّه فيها. و هم صالح و جعفر و يحيى و هود و فالح و داود و جميل و فضيل و عيسى و جابر و خالد و علون و عبد اللّه و أيّوب و ملاعب و عمر و عبد العزيز و لقمان و سعد و قبضة و مهاجر و عبدون و عبد الرّحمن و علىّ. و رجلان من سحار: أبان و علىّ. و رجلين من شرخيس: ناحية و حفص. و رجل من الأنبار: علوان. و رجل من القادسية: حصين. و رجل من الدورق: عبد الغفور. و ستّة رجال من الحبشة:
إبراهيم و عيسى و محمّد و حمدان و أحمد و سالم. و رجلان من الموصل: هارون و فهد. و رجل من بلقا: صادق و رجلان من نصيبين: أحمد و علىّ. و رجل من سنجار: محمّد. و رجلان من خرسان: نكبة و مسنون. و رجلان من أرمينية: أحمد و حسين. و رجل من أصفهان: يونس. و رجل من وهان: حسين. و رجل من الرّى: مجمع. رجل من دنيا: شعيب. و رجل من هراش: نهروش. و رجل من سلماس: هارون. و رجل من بلقيس: محمّد. و رجل من الكرد: عون. و رجل من الحبش: كثير. و رجلان من الحلاط: محمّد و جعفر. و رجل من الشّوبا: عمير. و رجلان من البيضاء: سعد و سعيد. و ثلاثة رجال من الضّيعة: زيد و علىّ و موسى. و رجل من أوس: محمّد. و رجل من الأنطاكية: عبد الرّحمن. و رجلان من حلب:
صبيح و محمّد. و رجل من حمص: جعفر. و رجلان من دمش: داود و عبد الرّحمن.
و رجلان من الرّملية: طليق و موسى. و ثلاثة رجال من بيت المقدس: بشر و داود و عمران و خمسة رجال من غسقان: محمّد و يوسف و عمر و فهد و هارون. و رجل من غزّة: عمير. و رجلان من عكّة (عكّا)، مروان و سعد. و رجل من عرفة: فرخ. و رجل من الطّبريّة: فليح. و رجل من البلسان: عبد الوارث. و أربعة رجال من القسطاط (الفسطاط) من مدينة فرعون لعنه اللّه: أحمد و عبد اللّه و يونس و ظاهر و رجل من بالس: قصير. و أربعة رجال من الاسكندرية: حسن و محسن و شبيل و شيبان. و خمسة رجال من جبل اللكام: عبد اللّه و
عبيد اللّه و قادم و بحر و طالوت. و ثلاثة رجال من السّادة: صلب و سعدان و صبيب. و رجلان من الإفرنج: علىّ و أحمد. و رجلان من اليمامة: ظافر و جميل. و أربعة عشر رجلا من المعادة: سويد و أحمد و محمّد و حسن و يعقوب و حسين و عبد اللّه و عبد القديم و نعيم و علىّ و حيّان و ظاهر و تغلب و كثير. و رجل من المرطة: معشر و عشرة رجال من عبّادان:
حمزه و شيبان و قاسم و جعفر و عمر و عبد المهيمن و عبد الوارث و محمّد و أحمد. و أربعة عشر من اليمن: جبير و حويش و مالك و كعب و أحمد و شيبان و عامر و عمار و فهد و عاصم و حجرش و كلثوم و جابر و محمّد. و رجلان من بدو مصر: عجلان و دواج. و ثلاثة رجال من بدو عقيل: منبد و ضابط و عريان و رجل من بدوا غير: عمر. و رجل من بدو شيبان: نهراش. و رجل من تميم: ريّان. و رجل من بدو قين: جابر. و رجل من بدو كلاب:
مطر. و ثلاثة رجال من موالىّ أهل البيت: عبد اللّه و مخنف و برّاك. و أربعة رجال من موالىّ الأنبياء: صباح و صياح و ميمون و هود. و رجلان مملوكان: عبد اللّه و ناصح، و رجلان من الحلّة: محمّد و علىّ. و ثلاثة رجال من كربلا: حسين و حسين و حسن و رجلان من النّجف:
جعفر و محمّد. و ستّة رجال من الأبدال، كلّهم أسماؤهم عبد اللّه...(1)
بشنويد تا برايتان نام ياران قائم را بر شمارم. نخستين آنها اهل بصره است و آخرينشان از ابدال. بصرهاىها دو كساند به نامهاى: على و محارب، و دو نفر از كاشان: عبد اللّه و عبيد اللّه، سه نفر از محجمه: محمّد عمر و مالك، يك نفر از سند: عبد الرحمن، دو نفر از حجر (شايد هجر باشد): موسى و عباس، يك نفر از كوره: ابراهيم، يك نفر از شيراز: عبد الوهاب، سه نفر از سعداوه: احمد و يحيى و فلاح، سه نفر از زين: محمّد و حسن و فهد، دو نفر از حمير: مالك و ناصر، چهار نفر از شيران: عبد اللّه و صالح و جعفر و ابراهيم، يك نفر از عقر: احمد، دو نفر از منصوريه: عبد الرحمن و ملاعب، چهار نفر از سيراف: خالد و مالك و حوقل و ابراهيم، دو نفر از خوفخ (شايد خوى باشد): محروز و نوح، يك نفر از مثقه: هارون، دو نفر از سنن (شايد سند باشد): مقداد و هود، سه نفر از هو يقين: عبد السلام و فارس و كليب، يك نفر از زناط: جعفر، شش نفر از عمان: محمّد و صالح و داود و هواشب و كوش و يونس، يك نفر از عاره (شايد عانه باشد): مالك، دو نفر از ضفّار: يحيى و احمد، يك نفر از كرمان: عبد اللّه، چهار نفر از صنعا: جبرئيل و حمزه و يحيى و سميع، دو نفر از عدن: عون و موسى، يك نفر از لونجه: كوثر، دو نفر از صمد (شايد صفد باشد): على و صالح، سه نفر از طائف: على و سبا و زكريا، يك نفر از هجر: عبد القدوس، دو نفر از خط: عزيز و مبارك، پنج نفر از جزيره آوال كه همان بحرين باشد: عامر و جعفر و نصير و بكير و ليث، يك نفر از كبش: فهد (محمّد)، يك نفر از جدا: ابراهيم، چهار نفر از مكه: عمر و ابراهيم و محمّد و عبد اللّه، ده نفر از مدينه با نامهاىد.
1) . اليزدى الحائرى، الشيخ على، الزام الناصب؛ ص 193 به بعد.
اهل بيت: على و حمزه و جعفر و عباس و طاهر و حسن و حسين و قاسم و ابراهيم و محمّد، چهار نفر از كوفه: محمّد و غياث و هود و عتاب (عباب)، يك نفر از مرو: حذيفه، دو نفر از نيشابور: على و مهاجر، دو نفر از سمرقند: على و مجاهد، سه نفر از كازرون: عمر و مقمر و يونس، دو نفر از اسوس: شيبان و عبد الوهاب، دو نفر از دستر: احمد و هلال، دو نفر از ضيف:
عالم و سهيل، يك نفر از طائف يمن: هلال، دو نفر از مرقون: بشر و شعيب، سه نفر از بروعد:
يوسف و داود و عبد اللّه، دو نفر از عسكر مكرم: طيب و ميمون، يك نفر از واسط: عقيل، سه نفر از زورا: عبد المطلب و احمد و عبد اللّه، دو نفر از سرمنرأى: مرائى و عامر، يك نفر از مسهم (متهم): جعفر، سه نفر از سيلان: نوح و حسن و جعفر، يك نفر از كرخ بغداد: قاسم، دو نفر از نوبه: واصل و فاضل، هشت نفر از قزوين: هارون و عبد اللّه و جعفر و صالح و عمر و ليث و على و محمّد، يك نفر از بلخ: حسن، يك نفر از مداغه (شايد مراغه باشد): صدقه، يك نفر از قم: يعقوب، بيست و چهار نفر از طالقان: آنها همان كسانىاند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آنان ياد كرد و فرمود: من گنجى را در طالقان سراغ دارم كه از طلا و نقره نيست بلكه خداوند آنها را هم چون گنجى در آنجا ذخيره كرده است. اسامى آنها چنين است: صالح، جعفر، يحيى، هود، فالح، داود، جميل، فضيل، عيسى، جابر، خالد، علون، عبد اللّه، ايوب، ملاعب، عمر، عبد العزيز، لقمان، سعد، قبضه، مهاجر، عبدون، عبد الرحمن و على، دو نفر از سحار:
ابان و على، دو نفر از شرخيس: ناحيه و حفص، يك نفر از انبار: علوان، يك نفر از قادسيه:
حصين، يك نفر از دورق: عبد الغفور، شش نفر از حبشه: ابراهيم و عيسى و محمّد و حمدان و احمد و سالم، دو نفر از موصل: هارون و فهد، يك نفر از بلقا: صادق، دو نفر از نصيبين:
احمد و على، يك نفر از سنجار: محمّد، دو نفر از خراسان (شايد خراسان باشد): نكبه و مسنون، دو نفر از ارمينيه (ارمنستان): احمد و حسين، يك نفر از اصفهان: يونس، يك نفر از وهان (شايد و هران باشد): حسين، يك نفر از رى: مجمع، يك نفر از دنيا: شعيب، يك نفر از هراش: نهروش، يك نفر از سلماس: هارون، يك نفر از بلقيس: محمّد، يك نفر از كرد: عون، يك نفر از حبش: كثير، دو نفر از حلاط: محمّد و جعفر، يك نفر از شوبا: عمير، دو نفر از بيضا:
سعد و سعيد، سه نفر از ضيعه: زيد و على و موسى، يك نفر از أوس: محمّد، يك نفر از انطاكيه: عبد الرحمن و دو نفر از حلب: صبيح و محمّد، يك نفر از حمص: جعفر، دو نفر از دمشق: داود و عبد الرحمن، دو نفر از رمليه (شايد رميله باشد): طليق و موسى، سه نفر از بيت المقدس: بشر و داود و عمران، پنج نفر از غسقان (شايد عسفان باشد): محمّد، يوسف، عمر، فهد و هارون، يك نفر از غزه: عمير، دو نفر از عكه (عكّا): مروان و سعد، يك نفر از عرفه: فرخ، يك نفر از طبريه: فليح، يك نفر از بلسان: عبد الوارث، چهار نفر از قسطاط (فسطاط) شهر فرعون: احمد، عبد اللّه، يونس و ظاهر، يك نفر از بالس: قصير، چهار نفر از
اسكندريه: حسن، محسن، شبيل و شيبان، پنج نفر از جبل لكام: عبد اللّه، عبيد اللّه، قادم و بحر و طالوت، سه نفر از ساده: صلب و سعدان و صبيب، دو نفر از افرنج (فرنگ): على و احمد، دو نفر از يمامه: ظافر و جميل، چهارده نفر از معاده: سويد، احمد، محمّد، حسن، يعقوب، حسين، عبد اللّه، عبد القديم، نعيم، على، حيان، ظاهر، تغلب و كثير، يك نفر از مرطه: معشر، ده نفر از عبّادان (آبادان): حمزه، شيبان، قاسم، جعفر، عمر، عامر، عبد المهيمن، عبد الوارث، محمّد و احمد، چهارده نفر از يمن: جبير، حويش، مالك، كعب، احمد، شيبان، عامر، عمار، فهد، عاصم، حجرش، كلثوم، جابر و محمّد، دو نفر از بدو مصر:
عجلان و دواج، سه نفر از بدو عقيل: منبه، ضابط و عريان، يك نفر از بدو غير: عمر، يك نفر از بدو شيبان: نهراش، يك نفر از تميم: ريّان، يك نفر از بدو قين: جابر، يك نفر از بدو كلاب:
مطر، سه نفر از موالى اهل بيت: عبد اللّه، مخنف و برّاك، چهار نفر از موالى پيامبران: صباح، صياح، ميمون و هود، دو نفر برده (مملوك بنده): عبد اللّه و ناصح، دو نفر از حلّه: محمّد و على، سه نفر از كربلا: حسين، حسين و حسن، دو نفر از نجف: جعفر و محمّد و شش نفر از ابدال كه نام همگى آنها عبد اللّه است...
حال مناسب است درباره اين دو روايت مطالبى را بيان نماييم:
الف) اين دو روايت داراى كاستىهايى به شرح زير است:
1 - هر دو سندى ضعيف دارند بلكه روايت دوم ضعيفتر است؛ زيرا حديثى مرفوع است و مرفوع، حديثى است كه برخى راويانش نامعلوم مىباشد و در نتيجه قابل اثبات تاريخى نيست.
2 - خطبة البيان داراى دو نسخه غير مشابه است و درباره ياران امام مهدى عليه السّلام مطلب قابل توجهى ارائه نكرده بلكه تنها اسامى رهبران و فرماندهانى را كه در سراسر جهان پراكنده خواهند شد آورده است. و چون نمىدانيم كداميك از اين دو نسخه از امير مؤمنان عليه السّلام است؛ در نتيجه هر دو از قابليت اثبات تاريخى ساقط مىگردند.
3 - شمارى از شهرها و مكانها ناشناخته است و به ويژه اشتباهات نوشتارى در تغيير نام شهرها و مناطق مؤثر بوده است. علاوه اينكه نوشتن يك سخنرانى كه حاوى فهرستى طولانى از نامهاى مشابه و شهرهاى پراكنده است، دشوار مىباشد.
با همۀ اينها شايد اساسا برخى از آنها اسامى روستاهايى ناشناخته در گوشه و كنار زمين باشد و برخى ديگر شناخته شده باشند اما اكنون اثرى از آنها باقى نمانده باشد و شايد هم برخى از آنها شهرهايى باشند كه در آينده بنا مىگردند و اكنون از آنها چيزى نمىدانيم.
4 - اين دو روايت به رغم وجود برخى مضامين مشترك، در بخشهايى با يكديگر اختلاف دارند.
5 - روايات ديگرى حاوى اسامى ياران امام مهدى عليه السّلام وجود دارد كه با اين دو روايت در نام بردن
از شهرها و اشخاص اختلاف دارد. هر چند در برخى موارد اصلى با يكديگر همخوانى دارند؛ مانند تعداد ياران طالقانى حضرت.
با اين كاستىها، قابليت اين روايات براى اثبات تاريخى به طور جدى زير سؤال مىرود. اگر بخواهيم از مليت اصحاب امام برداشت مشخصى ارائه نماييم، بايد از اين كاستىها چشمپوشى كنيم وگرنه راه براى اين برداشت تقريبا مسدود است.
ب) نبايد از نظر دور داشت كه در اين روايات دو نقطه قوت وجود دارد كه ما را به آنها خوشبين مىسازد؛ مشروط به اينكه روايات گذشته را نيز به اين دو روايت پيوند داده و به طور جامع به همۀ آنها نظر افكنيم. اين دو نقطه قوت عبارتست از:
1 - همگونى مضمون هر يك از دو روايت اخير با دادههاى روايات ديگر، هرگاه هر دو آن روايات به تنهايى ملاحظه گردد.
2 - فرازهايى مشترك بين اين دو روايت وجود دارد كه در عين حال با مضمون برخى از روايات گذشته همگون مىباشد و هرگاه بر آن مضمون بدين شكل توافق گردد مىتوان گفت از نظر تاريخى ثابت بوده و نقاط ضعف گذشته را نخواهد داشت. با اين لحاظ كه شمارى از روايات بر درستى آن توافق دارند.
(2) ج) با ملاحظه مجموع رواياتى كه از مليت اصحاب امام عليه السّلام سخن گفتهاند، مىتوان به نتايج زير دست يافت:
1 - مضمون حديث طالقان را اماميه و غير اماميه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت كردهاند، هر چند در برخى واژهها با يكديگر اختلاف دارند.
2 - گنجى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آن بشارت داد و به ستايشش پرداخت، بيست و چهار نفر از اهالى طالقان مىباشد. اين مطلب از مواردى است كه همۀ روايات نقلكننده اسامى ياران امام عليه السّلام، به رغم اختلافات ديگر، بر آن توافق دارند.
3 - گروهى از ياران قائم عليه السّلام در مصر و شام و عراق به سر مىبرند. اين مطلب را روايات اماميه و غير اماميه به طور اجمال آوردهاند. همان طور كه روايات، از تعدادى از شهرهاى اين مناطق ياد كردهاند.
4 - روايات گذشته تصريح كردهاند ياران قائم عليه السّلام از نقاط مختلف جهان گرد هم مىآيند، و اين همان چيزى است كه از روايات اسامى استفاده مىشود.
5 - قريب به اكثريت اصحاب امام عليه السّلام اهل خاور ميانه هستند؛ سرزمينى كه پايگاه اصلى پيامبران و مهمترين خاستگاه برنامه كلى الهى به شمار مىرود.
(3) از مصر، گروهى كه «شايستگان» (نجبا) خوانده مىشوند و از عراق به ويژه از بصره و كوفه و نجف گروهى ديگر كه به «نيكان» (أخيار) معروفند، به مكه خواهند رفت. از شام به ويژه دمشق
«مؤمنان واقعى» (أبدال) گسيل مىشوند. در زبان روايات، شام شامل: سوريه، لبنان، اردن و فلسطين مىشود. سرزمين حجاز نيز در اين افتخار بزرگ با حضور افرادى از دو شهر مقدس خود: يعنى مكه و مدينه و ديگر شهرهايش، مشاركت خواهد جست. همان طور كه در روايات آمده است، مشرق زمين هم در اين مأموريت عظيم نقش خود را ايفا خواهد نمود. مشرق، نامى است كه بر مناطق شرقى عراق يعنى: ايران، افغانستان، پاكستان و جمهورىهاى مسلماننشين قفقاز و آسياى مركزى انطباق دارد. در روايات مفصل، نام شمارى از شهرهاى اين مناطق آمده است كه بيشتر آنها از شهرهاى ايران مىباشند.
6 - مردم ديگر مناطق جهان نيز در اين مأموريت، در دايرهاى محدودتر مشاركت خواهند جست.
اين مناطق به ترتيب بيشترين ميزان مشاركت عبارتند از: كشورهاى مسلمان شمال آفريقا، آفريقاى مركزى، يمن، شرق حجاز، اروپا و شرق دور. اين مطلب را، روايات طولانى و نيز رواياتى كه از گرد آمدن ياران امام عليه السّلام از سراسر جهان سخن مىگويند، تأييد مىنمايند.
د) اگر دو روايت پيش گفته را قابل اثبات تاريخى به حساب آوريم به نتايج زير مىرسيم:
1 - هر دو روايت، اشتراك اندكى در مورد شهرها دارند؛ درحالىكه روايت نخست، صد و بيست و شش شهر و روايت دوم، صد و شش شهر را به همراه عناوين ديگر نام مىبرد، مىبينيم كه تنها در نام سى و پنج شهر با يكديگر اشتراك دارند كه كمتر از يك سوم در هر دو روايت است.
2 - براى روشن شدن مطلب، در اينجا اسامى شهرهاى مشترك در هر دو روايت را مىآوريم:
بصره، عسكر مكرم، عمان، سيراف، شيراز، اصفهان، كرخ، قم، طالقان، قزوين، ارمينيه، زورا، آبادان، موصل، نصيبين، بالس، حلب، حمص، دمشق، بيت المقدس، غزه، فسطاط، اسكندريه، افرنج (فرنگ اروپا)، عدن، مدينه، مكه، طائف، مرو، هجر، عرفات (عرفه)، رمله (رمليه)، عكّا، انطاكيه و يمامه.
3 - اين دو روايت در تعداد ياران امام عليه السّلام در اين شهرها، جز در مورد يازده شهر اختلاف دارند.
اين شهرها عبارتند از: بصره (دو نفر)، طالقان (بيست و چهار نفر)، بالس (يك نفر)، عرفات (يك نفر)، غزه (يك نفر)، فسطاط (چهار نفر)، مدينه (ده نفر)، مكه (چهار نفر)، هجر (يك نفر)، عكا (دو نفر)، انطاكيه (يك نفر).
4 - در روايت دوم نام چند شهر مهم كه در روايت اول آمده، نيامده است؛ در حالى كه بعيد مىنمايد كه در آن شهرها هيچ يك از ياران خاص حضرت به سر نبرند؛ مانند: بروجرد، نهاوند، همدان، خراسان، اردبيل، صيدا، صور، احصا، قطيف، دمياط و قيروان. از سوى ديگر در روايت نخست نيز شمارى از شهرهايى كه در روايت دوم ذكر شده، نيامده است؛ مانند: عمان، كاشان، سمرقند، بغداد، كربلا، نجف، كوفه، عكا، بحرين و يمن.
اينها از جمله كاستىهاى اين دو روايت است.
ه) پيرامون اين روايات پرسشهايى وجود دارد كه براى پرهيز از اطاله سخن، مهمترين آنها را مطرح مىسازيم:
1 - بعضى از روايات گذشته، ياران خاص امام عليه السّلام را عجم مىداند. آيا واقعا چنين است؟
پاسخ: نخست بايد دانست منظور از عجم، هر شخص غير عرب است و نه فردى ايرانى. در هر دو روايت تعداد زيادى از شهرها، شهرهايى غير عربىاند و مهمترين آنها، طالقان، شهرى غير عربى است؛ ولى آن شهرهاى غير عربى، بيش از نصف نبوده بلكه شايد كمتر نيز باشد. به اين ترتيب نمىتوان با پذيرش ظاهر آن روايت، همه آنها يا بيشترشان را غير عرب دانست؛ زيرا شمار شهرهاى عربى به نسبت بيشترند. با اين همه بايد تأكيد نمود نقش زبان و تعصب ورزيدن به آن، در برابر رسالت دفاع از حق و بسترسازى براى رسيدن به هدفى متعالى، ناچيز و بىاهميت است.
(2) 2 - از خبر ابو داود و ديگران به دست مىآيد كه اهل مكه امام مهدى عليه السّلام را از انزواى غيبت خارج ساخته، با او بيعت مىنمايند. ظاهر اين روايت آن است كه همه آنها از اهل مكهاند. آيا مىتوان به اين ظاهر پايبند شد؟
پاسخ: اگر مقصود از اهل مكه كسانى باشند كه در روز ظهور در آنجا حضور دارند، آرى اين سخن صحيح است؛ زيرا همه ياران خاص امام عليه السّلام آن روز در آنجا خواهند بود و بر اين اساس اهل مكه مىباشند؛ هر چند از سرزمينهاى ديگر آمده باشند. ولى اگر مراد، ساكنان معمولى آن شهر باشد، همان طور كه از عبارت «اهل مكه» به ذهن تبادر مىكند، در اين صورت آن برداشت صحيح نخواهد بود. آرى اندكى از آنان اهل مكهاند اما اغلب آنان، خير. در تأييد مطلب در ادامه اين روايت آمده است عدهاى از آنان «مؤمنان واقعى شام و گروههايى از عراق» هستند و نيز «مردمى از مشرق» و همچنين «از هر قبيلهاى يك نفر، دو نفر و سه نفر...» و بديهى است كه همه اين قبايل در مكه سكونت ندارند.
علاوه بر اينكه آن دو روايت بلند نيز همه آنها را به جز چهار نفر، غير مكى خوانده است.
(3) افزون بر همۀ اينها، نعمانى حديثى را از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه: خداوند به زودى سيصد و سيزده نفر را به مسجد مكه (مسجد الحرام) گسيل مىدارد و اهل آن شهر مىدانند كه آنان از نسل پدران و نياكان آنها (مكيان) نيستند.
ظاهر روايت آن است كه همگى آنان اهل مكه نيستند و البته دست شستن از اين ظاهر در مورد تنها چهار نفر سخت نيست.
به علاوه همان طور كه از روايات خواهيم آورد، حضور اين افراد در شهر مكه به دليل بيگانه بودن آنها و عدم دريافت مجوز از مسئولان شهر، با مشكل قانونى روبرو خواهد شد. در حالى كه اگر آنها اهل مكه بودند اين مشكل برايشان پيش نمىآمد.
(4) 3 - آيا وجود اين افراد در هر شهرى موجب فخر و برترى اهالى آن شهر خواهد بود يا خير؟
پاسخ: بىترديد پاسخ مثبت است ولى نبايد در اين باره مبالغه كرد؛ زيرا علت اصلى كماليافتگى و رشد معنوى فرد مسلمان در شهرهاى معمولى (به استثناى شهرهايى هم چون قاهره، نجف و قم كه جايگاهى علمى و معارفى در جهان اسلام دارند)، افزايش ستم و جفاى بر مؤمنان در همه نسلهاست و هر وقت مردمان شهر و ديارى ديوانهوار به سوى فساد و تباهى گام بردارند، گروه مؤمنان و خداباوران آن شهر، عاشقانه دل به حق خواهند سپرد(1). علت اين فرآيند تكاملى كه أبدال (مؤمنان واقعى) از آن پديد مىآيند، باطلگرايى و فساد بىحد و مرز گروهى است كه بيدادگرى و ستم بر مؤمنان را به نهايت مىرسانند.
چنين است كه از اين شهرها، مؤمنانى كمال يافته و خالص بر مىآيند و اين موجب افتخار و مباهات براى ديگر همشهريان گمراه آنها نيست.
در اين باره در ضمن چند نكته به بحث مىپردازيم:
نكته اول: تلاش براى فهم اساسى اين مشكل
علت اصلى اين مشكل، حضور به ظاهر بىدليل ناآشنايانى غريب براى مدتى كم يا زياد در شهر مكه است. در جوامع قديمى اين مشكل قابل درك بوده كه به هر تازهواردى به چشم غريبه نگاه كنند و رفت و آمدهاى او را زير نظر بگيرند؛ سخن گفتن با او سخت باشد و دوستى با او كار خطرناكى به حساب آيد. بلكه حتى فروختن اجناس به او با احتياط صورت گيرد. حال اگر آنها در قالب گروهى با نفرات زياد در آن شهر حضور پيدا كنند، چطور؟ مردم مكه دقيقا با چنين مشكلى روبرو خواهند شد.
(2) چه درباره شيوۀ ورود آنها به مكه برداشتى طبيعى داشته باشيم و چه برداشتى اعجازى، اين مشكل در قوانين جديد بين المللى نيز وجود دارد. طبق برداشت طبيعى، ندا در ماه رمضان خواهد بود و ظهور در روز دهم ماه محرم؛ در نتيجه، اين فاصله زمانى كه حدود چهار ماه مىباشد فرصتى كافى براى هر شخص مشتاقى است كه در سفرى معمولى براى ملاقات امام عليه السّلام به مكه رود. در اين فاصله، مناسك حج انجام خواهد گرفت و رفتن به مكه براى اداى اين واجب امرى كاملا قانونى به حساب مىآيد.
(3) مشكل در آنجاست كه از پايان مناسك حج تا روز دهم ماه محرم، بيست و پنج روز فاصله است و به طور معمول حاجيان پس از پايان مراسم حج به وطن خود بازمىگردند. اين اتفاقى است كه هر ساله روى مىدهد. اما چگونه مىشود جمعيت انبوهى پس از سپرى شدن مراسم حج، مدت نسبتا طولانى ديگرى نيز در آنجا بمانند؟ ماندن آنها چه توجيهى مىتواند داشته باشد؟
بىترديد آنها نمىتوانند از قصد خود با كسى سخن گويند بلكه حتى شايد نتوانند با يكديگر نيز
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 244 به بعد.
به صراحت در اين باره حرفى بزنند؛ زيرا اساسا سابقه آشنايى بين آنها وجود ندارد، چه رسد به اينكه در اين باره با مردم يا مسئولان مكه سخن گويند. نهايت كارى كه هر يك از آنها مىتواند انجام دهد، گرفتن مجوز اقامت يكماهه مىباشد؛ به اين اميد كه ظهور در خلال اين ايام روى دهد و اگر هم روى نداد، يك ماه ديگر مجوز خود را تمديد نمايند. اما خوشبختانه ظهور بيش از يك ماه به تأخير نخواهد افتاد.
اما مطابق برداشت اعجازى كه گرد آمدن آنها را در شب پيش از ظهور به شيوه اعجاز مىداند، اين مشكل بيشتر خود نمايى مىكند. چون اهل مكه در صبح يك روز ناگاه صدها غريبه را مىبينند كه بدون هدف خاصى در شهر گردش مىكنند؛ نه گذرنامهاى دارند و نه مجوزى براى اقامت.
روايات در بيان اين مشكل گوياترند؛ اما آنها از زاويه اعجاز به موضوع نگريستهاند و نيز در جو و جامعهاى بيان شدهاند كه حكومتهايى شبيه به دولتهاى امروز جهان در آن وجود نداشته است.
(2) نكته دوم: نقل رواياتى در اين باره:
بيشتر روايات به طور اختصار به اين مشكل پرداختهاند. شايد مهمترين و روشنترين آنها خبرى باشد كه ابن طاووس از كتاب يعقوب بن نعيم قرقاره روايت كرده است.
ابن طاووس مىگويد: نجاشى - كه محمّد بن نجار او را به پاكى و نزاهت ستوده - نقل كرده است:
يعقوب بن نعيم - كه از اصحاب مورد وثوق و جليل القدر ماست - از امام رضا عليه السّلام روايت كرده است كه احمد بن محمّد اسدى از سعيد بن جناح و او نيز از مسعده روايت كرده كه ابو بصير از امام صادق عليه السّلام پرسيد:
هل كان أمير المؤمنين عليه السّلام يعلم مواضع أصحاب القائم عليه السّلام، كما كان يعلم عدّتهم؟ فقال جعفر بن محمّد عليه السّلام: إي و اللّه يعرفهم بأسمائهم و أسماء آبائهم رجلا فرجلا، و مواضع منازلهم.
فهؤلاء ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، يجمعهم اللّه عزّ و جلّ بمكّة فى ليلة واحدة، و هى ليلة الجمعة. فيصبحون بمكّة فى بيت اللّه الحرام، لا يتخلّف منهم رجل واحد، فينتشرون بمكّة فى أزقّتها و يطلبون منازل يسكنونها، فينكرهم أهل مكّة، و ذلك (لأنّهم) لم يعلموا بقافلة قد دخلت من بلدة من البلدان لحجّ و لا لعمرة و لا تجارة. فيقول من يقول من أهل مكّة بعضهم لبعض: ما ترون قوما من الغرباء فى يومنا هذا لم يكونوا قبل هذا ليس هم من أهل بلدة واحدة و لا هم من قبيلة واحدة، و لا معهم أهل و لا دوابّ. فبينما هم كذلك، إذ أقبل رجل من بنى مخزوم فيتخطّى رقاب النّاس و يقول: رأيت فى ليلتى هذه رؤيا عجيبة، و أنا لها خائف و قلبى منها و جل. فيقولون: سر بنا إلى فلان الثّقفى، فاقصص عليه رؤياك.
فيأتون الثّقفى، فيقول المخزومى: رأيت سحابة انقضت من عنان السّماء، فلم تزل حتّى انقضت على الكعبة ما شاء اللّه. و إذا فيها جراد ذو أجنحة خضر. ثمّ تطايرت يمينا و شمالا.
لا تمرّ ببلد إلاّ أحرقته، و لا بحصن إلاّ حطّمته. فيقول الثّقفى: لقد طرقكم فى هذه اللّيلة جند
من جنود اللّه جلّ و عزّ، و لا قوّة لكم به. فيقولون: أما و اللّه، لقد رأينا عجبا! و يحدّثونه بأمر القوم. ثمّ ينهضون من عنده فيهتمّون بالوثوب بالقوم. و قد ملأ اللّه قلوبهم رعبا و خوفا.
فيقول بعضهم لبعض و هم يأتمرون بذلك: يا قوم لا تعجلوا على القوم و لم يأتوكم بمنكر و لا شهروا السّلاح، و لا أظهروا الخلاف و لعلّه أن يكون فى القوم رجل من قبيلتكم فإن بدا لكم من القوم أمر تنكرونه، فأخرجوهم. أمّا القوم فمتنسكون، سيماهم حسنة، و هم فى حرم اللّه جلّ و عزّ، الّذى لا يفزع من دخله حتّى يحدثوا فيه حادثة و لم يحدث القوم ما يجب (به) محاربتهم. فيقول المخزومى - و هو عميد القوم -: أنا لا آمن أن يكون وراءهم مادّة، و إن أتت إليهم انكشف أمرهم و عظم شأنهم، فاحصوهم و هم فى قلّة العدد و عزّة بالبلد، قبل أن تأتيهم المادّة. فإنّ هؤلاء لم يأتوكم إلاّ و سيكون لهم شأن. و ما أحسب تأويل رؤيا صاحبكم إلاّ حقّا. فيقول بعض لبعض: إن كان من يأتيكم مثلهم فإنّه لا خوف عليكم منهم، لأنّه لا سلاح معهم و لا حصن يلجئون إليه. و إن أتاكم جيش نهضتم بهؤلاء فيكونون كشربة ظمآن. فلا يزالون فى هذا الكلام و نحوه، حتّى يحجز الليل بين النّاس. فيضرب على آذانهم بالنّوم. فلا يجتمعون بعد انصرافهم (إلى) أن يقوم القائم فيلقى أصحاب القائم عليه السّلام بعضهم بعضا كبنى أب و أم، افترقوا غدوة و اجتمعوا عشيّة...(1)
آيا همان طور كه امير مؤمنان عليه السّلام از شمار ياران قائم عليه السّلام آگاه بوده، از شهرهاى آنها نيز اطلاع داشته است؟ حضرت صادق عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند آرى، تكتك آنها را به نامشان و نام پدرانشان و محل زندگيشان مىشناخته است. آنان سيصد و سيزده نفرند كه خداوند در شب جمعهاى آنها را در مكه گرد هم مىآورد، و صبحگاهان همگى آنها در بيت اللّه الحراماند. همه حاضرند و كسى غايب نيست. سپس در كوچههاى شهر مكه به دنبال خانههايى جهت اقامت مىگردند. مكيان آنها را نمىشناسند زيرا كاروانى را نديدهاند كه براى حج يا عمره و يا تجارت وارد مكه شود. از اين رو به يكديگر مىگويند: چه مىبينيد؟ اين غريبهها امروز [در اينجا چه مىكنند] پيش از اين [در اينجا] نبودهاند. آنها اهل يك سرزمين و يا يك قبيله واحد نيستند. نه زن و بچهاى با آنهاست و نه هيچ وسيله و مركبى. در اين حال ناگاه مردى از بنى مخزوم وارد مىشود و مىگويد: ديشب خواب عجيبى ديدم كه از آن مىترسم و دلم در هراس است. به او مىگويند: بيا با هم به نزد شخصى ثقفى برويم تا خوابت را براى او نقل كنى. به نزد ثقفى مىروند؛ مرد مخزومى مىگويد: ابرى ديدم كه از اعماق آسمان ظاهر شد و به تدريج پايين آمد تا به نزديكى كعبه رسيد. در ميان اين ابر، ملخهايى فراوان با بالهاى سبز بودند. آنگاه به چپ و راست پراكنده شدند. آن ملخها به هيچ آبادى نمىرسيدند جز اينكه آن را به خاكستر مىنشاندند و به هيچ قلعهاى نمىرسيدند جز اينكه ويران مىكردند. مرد ثقفىد.
1) . ابن طاووس، على بن موسى، همان؛ ص 169 به بعد.
[در تعبير اين خواب] مىگويد: امشب لشكرى از لشكرهاى الهى به اين شهر وارد شده است، كه شما را ياراى ايستادگى در برابر آنها نيست. مردم مكه از شنيدن اين سخن هراسان مىشوند و با يكديگر مىگويند: چيز عجيبى پيش آمده!. آنگاه در حالى كه همه از اين سپاه الهى سخن مىگويند، از نزد مرد ثقفى بيرون آمده، به جستجوى آن لشكر مىپردازند و در حالى كه خداوند قلبشان را از رعب و وحشت پر كرده است، به عنوان مشاوره و خير خواهى به يكديگر مىگويند: درباره اين گروه شتاب نكنيد زيرا آنها كار خلافى در شهر انجام ندادهاند و به روى كسى شمشير نكشيدهاند و كار ناشايستى از آنها ديده نشده است و شايد در ميان آنها از تيره و نژاد شما هم كسى باشد. اگر بخواهيد در مورد آنها تصميمى بگيريد، توجه داشته باشيد كه آنها مشغول عبادت هستند و سيماى صالحان را دارند و هر كس داخل حرم امن الهى شود جانش در امان است؛ مگر وقتى كه حادثهاى بيافريند، كه تا حال نيز چنين نكردهاند تا بهانهاى براى ستيزهجويى شما باشد. پيشواى مردم مكه - كه يك مخزومى است - مىگويد: من مطمئن نيستم كه پشت سر آنها نيرويى نباشد، شايد نيروى عظيمى به پشتيبانى آنها بيايد كه با ورود آنها، اين مسأله بسيار مهم و حساس شود. بنابراين مصلحت آن است كه تا نيرويى نرسيده، اينها را در هم شكنيد زيرا تعدادشان اندك و به وضع شهر ناآشنا هستند و خيال مىكنم كه رؤياى دوستتان حقيقت دارد. بعضى مىگويند: اگر نيرويى كه به اينها ملحق مىشود، مانند خودشان باشد كه نه اسلحهاى دارند و نه سنگرى، با يك حمله مىتوانيد نابودشان سازيد. اين كار براى شما چون نوشيدن جرعهاى آب توسط انسانى تشنه است.
آنها سخنانى از اين قبيل با يكديگر بازگو مىكنند تا پاسى از شب مىگذرد و خواب بر ديدهها چيره مىشود. تاريكى شب و سنگينى خواب، ميان ياران قائم جدايى مىاندازد.
پس از آن ديگر فرصت اجتماع پيدا نمىكنند تا آن كه حضرت صاحب الامر عليه السّلام قيام مىكنند.
سپس ياران امام عليه السّلام يكديگر را طورى ملاقات مىكنند كه گويى از يك پدر و مادر به دنيا آمدهاند و صبح از خانه بيرون آمده، پراكنده شدهاند و شبانگاه همه به خانه بازگشته، دور هم گرد آمدهاند.
نكته سوم: بيان فرازهاى مهمى از اين روايت به همراه نقد آن:
1 - اين روايت به روشنى از گرد آمدن آنها به طريق معجزه سخن مىگويد. آنها تنها يك روز در آنجا مىمانند و شب كه فرا رسد ظهور رخ مىدهد.
اين برداشت با توجه به امكان سفر معمولى آنها به مكه، با قانون معجزات ناسازگار است؛ زيرا هرگاه بتوان با شيوهاى طبيعى به هدفى دست يافت، ديگر راهى براى معجزه باقى نمىماند.
2 - اين روايت، از ميزان اضطراب و وحشتى كه از ديدن آنها در دل مردم مكه و مسئولان آن مىافتد، حكايت مىكند. تا جايى كه به فكر جنگ و ستيز با آنان مىافتند اما خداى بزرگ به سبب
ممنوعيت قتل در حرم الهى، آنها را از اين كار بازمىدارد.
در صورت ورود اعجازآميز آنان به مكه، اضطراب و نگرانى مردم آن شهر امرى روشن و ضروريست اما اگر سفرى معمولى براى انجام مناسك حج انجام دهند، ظاهرا مشكلى پديد نخواهد آمد.
مردم مكه در زمانهاى گذشته تنها در موسم حج از حاجيان پذيرايى مىكردهاند، از اين رو طبيعى بوده كه باقى ماندن زائران حرم الهى در زمانى غير از موسم حج يا پس از سپرى شدن ايام حج، امرى غريب و جلب توجهكننده باشد. اينك اما چنين نيست؛ چه در همه روزهاى سال زائران به مكه مىروند و مهمانسراها و هتلها در همه فصول پذيراى آنها هستند و ماندن در مكه پس از پايان موسم حج به جهت امور تجارى، تفريحى و يا زيارت و... امرى عادى به حساب مىآيد.
مردم مكه به ديدن زائران ديگر كشورها عادت كردهاند و مسئولان شهر براى اقامت خارجيان مجوزهايى صادر مىنمايند. در اين صورت ماندن آنها در مكه نه جلب توجه مىكند و نه مشكلى ايجاد مىنمايد. علاوه بر اينكه تنها آنها نيستند كه بعد از حج در آنها مىمانند بلكه شايد ديگرانى نيز به همان دليل يا دلايل ديگر در آنجا باقى بمانند.
(2) 3 - از اين روايت استفاده مىشود سازمان ادارى مكه، تشكيلاتى ابتدايى دارد و مردمش تا آنجا متدين هستند كه از كشتن ياران امام در آن شهر پرهيز مىنمايند. در صورتى كه اين هر دو امر قابل تأمل است؛ نخست آن كه در زمان ما آن تشكيلات به سازمانى مدرن تغيير شكل داده است و اگر چنين حادثهاى اتفاق افتد، آنها دستگير شده و مورد بازجويى قرار مىگيرند و يا دستكم نيروهاى امنيتى با تشديد مراقبتها آنها را زير نظر گرفته و به حالت آماده باش در مىآيند. و البته درگيرى بين آنها غير محتمل به نظر مىرسد.
ثانيا در مورد پايبندى مردم مكه به دين بايد گفت قرينهاى معتبر بر نفى آن وجود دارد كه عبارت است از كشته شدن نفس زكيّه، پانزده روز پيش از ظهور در بين ركن و مقام. اگر احتمال سفر غير اعجازى ياران امام را به مكه بپذيريم، اين فاجعه در زمان حضور آنان در مكه روى خواهد داد. و ناگفته پيداست كسانى كه در مسجد الحرام چنين كارى مىكنند، هرگز از به راه انداختن كشتار در آنجا ابايى نخواهند داشت. ولى طبق احتمال بالا چنين اتفاقى روى نخواهد داد زيرا بين مأموريت نفس زكيه كه با ناخشنودى مردم مكه روبرو مىشود و اين گروه كه تا پيش از ظهور به هيچ اقدامى دست نزده و حساسيتى را بر نمىانگيزند، تفاوت زيادى وجود دارد.
(3)
ويژگى نخست: نامگذارى آنان به سپاه خشم
نعمانى(1)و صدوق(2)در اين باره خبرهايى را نقل كردهاند كه برخى از آنها گذشت. راز اين
نامگذارى آن است كه آنها به رهبرى امام خود، نماد خشم الهى نسبت به جامعه فاسدى هستند كه شيرازه اعتقادى، سياسى و اخلاقى آن از هم گسيخته است. آنها با در هم پيچيدن طومار آن جامعه، طرحى نو در انداخته و جامعهاى عادل را كه خوشبختى و رفاه بر آن سايه افكنده بنيان مىنهند.
ويژگى دوم: آنها جوانانىاند كه جز اندكى پير در ميانشان نيست؛ هم چون سرمه در چشم يا نمك در غذا
اين تشبيه بيانگر آن است كه همين پيران بسيار اندك، مؤمنترين و مخلصترين ياران امام عليه السّلام و داراى بينشى بسيار وسيع مىباشند كه حضورشان در آن جمع ضرورى است. همان طور كه هر چند مقدار نمك در غذا نسبت به ساير مواد آن كمتر است، اما وجودش بسيار با اهميت و ضرورى است.
اين تركيب نيروى انسانى با ويژگىهاى روحى آدمى تناسب دارد زيرا جوان به طور طبيعى انگيزه و ارادهاش نيرومندتر از پير است؛ از سويى ديگر پير از لحاظ رشد فكرى و تجربه و بينش برتر از جوان است و يك سپاه پيشرو به هر دو گروه نيازمند است، اما به انگيزه و نيروى اراده نيازمندتر.
اگر به ارائۀ نظر مشورتى از سوى ياران احتياج افتد، در اين صورت تعداد كم هم كفايت مىكند و روشن است كه نظر دهى در مورد كارهاى مهم با خود امام عليه السّلام است مگر آنجا كه از يارانش مشورت بخواهد؛ همانطور كه گاهى اوقات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چنان مىكرد. به ويژه پس از آن كه امام عليه السّلام با آنان پيمان مىبندد: «آن گونه باشد كه آنها مىخواهند».
(2) اشكال: فرض آن است كه ياران امام از مخلصان آزموده و مؤمنان ممتاز و صاحب همت مىباشند. ولى رسيدن به اين مقام، عمرى دراز، تجاربى فراوان و از سر گذراندن امتحانات مختلف را مىطلبد و در جوانى به دست نمىآيد.
پاسخ:
1 - پيش از اين گفتهايم پالايش و تربيت معنوى فرد، تنها به شرايطى كه در آن به سر مىبرد بر نمىگردد، بلكه بخش مهمى از اين فرآيند بستگى به تربيت امت اسلامى و نسلهاى آن در طول تاريخ دارد.(1)آن چنان كه هر نسلى از صالحان كه به درجه خاصى از تربيتيافتگى و رشد نايل مىگردد، نتيجه را به نسل پس از خود وامىنهد تا آنها نيز گامهاى ديگرى بردارند. با توجه به قانون تسلسل نسلها، اين فرآيند در ميان همۀ امت سارى و جارى است. بر اين اساس، اين روند در دو نسل پيش از ظهور به آن چنان ژرفا و گسترهاى مىرسد كه تا نتيجهدهى كامل، بيش از چند گام ديگر باقى نمىماند. اين مهم نيز به عهده نسل پيش از ظهور مىباشد كه البته آنها، آن رويداد فرخنده را در دوران جوانى خود درك خواهند نمود.
2 - عللى كه فرد را موفق به خروج سرافرازانه از فرآيند آزمايش الهى مىكند، چيزى جزن.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 364 و جز آن.
موضعگيرىها و واكنشهاى او در برابر شرايط خارجى ستمخيز و يا عدالت محور نيست. در نتيجه هر قدر اين موضعگيرىها درستتر و آن واكنشها بهتر باشد، موفقيت او در اين فرآيند بيشتر است.(1)به بار نشستن اين شرايط به آهستگى و مرور زمان روى مىدهد؛ به اين معنى كه هر حادثهاى براى آن فرد پيش آيد، تنها درجۀ سادهاى از اخلاص و نيروى اراده را به او اعطا مىكند. در نتيجه كماليافتگى آن شخص، نيازمند تجربههاى فراوان و طولانى است كه دهها سال به طول مىانجامد و حتى شايد همه عمر او براى رسيدن به آن سطح مطلوب، كافى نباشد و او فقط به درجۀ پايينى از آن كمال دست يابد.
گاه نيز شرايطى كه فرد با آن روبرو مىگردد، نيازمند ارادهاى عظيم و اخلاصى عميق مىباشد كه در صورت شايستگى و درستى موضعگيرىها و واكنشهاى او، تربيتش آهنگى سريع به خود مىگيرد و در صورت موفقيت در همه گامها، بدون نياز به زمانى طولانى خواهد توانست به درجهاى مطلوب از كمال دست يابد. بدين ترتيب مىتوان در سن جوانى نيز به تربيتى كامل و پالايش عميق درونى دست يافت.
هرگاه بين اين دو پاسخ جمع نماييم، مىتوان گفت فرد از نسل پيش از خود، اخلاص و بينش را كسب مىنمايد و آن را به آنچه در نزد خود دارد (موضعگيرىها و واكنشهاى نيكو و شايسته در برابر حوادث) مىافزايد. در نتيجه هرگاه اين حوادث، سترگ و با اهميت باشد و او موفق به انجام وظيفه گردد، ناگزير در زمرۀ مخلصان كامل در خواهد آمد.
(2) ويژگى سوم: آن گروه با چند ويژگى از ديگران ممتاز مىگردند:
1 - در نتيجه آزمايشهاى الهى در دوره پيش از ظهور، به درجه نخست اخلاص بار مىيابند.
2 - آنها نخستين كسانىاند كه پس از جبرئيل، با امام مهدى عليه السّلام بيعت مىنمايند و به سخنان آن حضرت گوش فرا مىدهند.
3 - آنان در دولت جهانى، فقيه، قاضى، و حاكم و دولتمرد مىباشند.
4 - آنها در نبرد جهانى، فرماندهان سپاه امام عليه السّلام مىباشند و نه رزمندگانى ساده.
امام عليه السّلام تنها به آنان بسنده نخواهد كرد بلكه همان طور كه در روايات آمده «در مكه مىماند تا تعداد يارانش به ده هزار نفر برسد، آنگاه به سوى مدينه حركت مىكند» و طبق روايتى ديگر «آنگاه كه ده هزار نفر نزد او گرد آمدند، ديگر معبودى جز خدا بر روى زمين باقى نخواهد ماند».
روايات از تعيين مدت حضور امام عليه السّلام در مكه سكوت كردهاند؛ هر چند از مجموع قراين به نظر مىرسد اين حضور بيش از يك هفته نخواهد شد.
(3)
و معرفى شخصيت و شهرهايشان، به نظر مىرسد در صورت درستى آن روايات، ديگر كسى نخواهد توانست به درجه نخست اخلاص نايل
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 307 به بعد.
آيد و تلاش افراد در اين راه، با توجه به آن كه ياران امام قائم عليه السّلام از پيش تعيين شدهاند، بىثمر خواهد ماند.
اين مطلب با قانون آزمايش الهى كه پيش از ظهور در جريان است و بستگى به ايمان و از خودگذشتگى آنها در راه حق دارد، چگونه سازگار مىباشد؟ اين پرسش را مىتوان در سه سطح مورد بررسى قرار داد:
سطح اول: اينكه ناهمگونى احتمالى بين مفهوم كلى آزمايش الهى و تعيين سيصد و سيزده نفر - يعنى همان اخلاصگزاران درجه اول - را، امرى ثابت و قطعى در روايات تلقى نماييم و تنها تعيين اين تعداد را معتبر بدانيم نه چيزهاى ديگرى را كه درباره آنهاست.
(2) براى رفع اين تنافى مىتوان سه پاسخ ارائه نمود:
1 - موفقيت در آزمايش الهى و نايل شدن به درجه نخست اخلاص، مخصوص اين عده نيست؛ زيرا شمارى از افراد امت به آن پايگاه رفيع واصل گرديدهاند و پيش از ظهور بدرود حيات گفتهاند.
در آن نسل تعداد چنين مؤمنان مخلصى به نصاب لازم نرسيده و تنها نسلى كه شمارى كافى از آن پيشروان مخلص را در خود دارد، نسلى است كه در دوران آنها ظهور محقق مىگردد.
در اين صورت طبق قانون كلى الهى، براى رسيدن به آن درجه عالى راه هموار است و زمان كافى وجود دارد و حركت در آن مسير به اختيار و اراده انسانها وانهاده شده است.
2 - در اينجا مسأله، فقط مسأله زمان است و نه چيز ديگرى؛ و آن نيز كاستى و فزونى نمىپذيرد؛ زيرا هم چنان كه ظهور پيش از فراهم آمدن شمار كافى از آن مخلصان روى نمىدهد همينطور از زمان بر آمدن اين تعداد مشخص هم به تأخير نمىافتد.
ولى طبق قانون كلى الهى پيش از رسيدن به حد نصاب، فرصت كافى براى تكميل تدريجى آن تعداد از ميان همه مردم وجود دارد و اين به همت و از خودگذشتگى آنها بستگى دارد. اما پس از به حد نصاب رسيدن، هر چند اين قانون به جاى خود باقيست ولى ظهور به طور طبيعى از زمان خودش به تأخير نمىافتد و بدين ترتيب قانون گذشته به طور كامل به هدف خود مىرسد و سير تربيت بشر به برنامه و قانون جديد الهى منتقل مىگردد. پس عدم امكان افزايش در آن تعداد خاص، تنها به خاطر بيان فرصت قانونى براى امتحان و آزمايش الهى نيست بلكه به خاطر آن است كه اگر آن تعداد كافى يافت شوند، ظهور صورت خواهد گرفت؛ همان چيزى كه قانون آزمايش الهى را به صورت نوين ديگرى تغيير خواهد داد.
3 - اگر از همه آنچه گفتيم دست شسته و فرض نماييم آن تعداد (يعنى سيصد و سيزده نفر) ويژه افراد خاصّى است، باز مىتوانيم با نگاهى جامعهشناسانه و فلسفى به اين پرسش پاسخ دهيم كه آن را به زودى در سطح سوم خواهيم آورد.
(3) سطح دوم: پس از آن كه به تنافى بين تعداد سيصد و سيزده نفر و قانون آزمايش الهى پايان داده و
بين آنها جمع نموديم و گفتيم كه هر انسانى مىتواند در صورت به كارگيرى اختيار و اراده خود را در اين شمار بگنجاند، اكنون در پى بىآن هستيم تا ناسازگارى احتمالى بين قانون آزمايش الهى و نام بردن از شهرها و تعداد آن مخلصان از هر سرزمينى را حل نماييم؛ زيرا تصور مىشود امكان افزايش آنها وجود ندارد.
مىتوان براى اين سؤال، سه پاسخ را به موازات روح كلى جوابهاى سهگانه بالا ارائه نمود:
1 - هرگاه - به طور مثال - به نسلهاى گذشته بصره نظر افكنيم، بيش از چهار نفر انسان موفق و كامل را مىيابيم. اما سخن در اينجاست كه در ميان نسل معاصر با واقعه ظهور، تنها چهار نفر از آنها از بصره مىباشند.
بلكه مسأله فراتر است از اين زيرا شايد در يكى از نسلهاى مردمان بصره بيشتر از چهار نفر اخلاصگزار درجه اول وجود داشته باشد اما در همان زمان در ديگر شهرها، آن شمار كافى بر نيامده باشند.
2 - در حقيقت، مسأله، مسأله وقت و زمان است و نه چيزى ديگر. مانند آنچه كه در پاسخ دوم از سطح اول بيان شد. اما اين پس از آن است كه به بصره و هر شهر ديگرى به عنوان بخشى از بدنه جهان اسلام كه در برنامه كلى الهى براى بر آمدن آن شمار كافى مشاركت دارند، نگريسته شود. در نتيجه به محض به حد نصاب رسيدن آن نفرات، واقعه ظهور روى مىدهد. البته از بخت بلند بعضى شهرها و مناطق، سهم آنها از اين تعداد بيشتر است؛ زيرا آنان در راه حق و هدايت، به خوبى از خواستههاى نفسانى خود گذشتهاند. از سويى ديگر برخى شهرها به دليل زشتكارى مردم و ترجيح لذايذ زودگذر دنيوى بر جانفشانى در راه عدالت، مشاركت كمترى خواهند داشت.
نبايد فراموش كرد رسيدن به آن درجه و الا از اخلاص چه سختىها دارد و به چه نيروى اراده و بينش عميقى نيازمند است، به طورى كه جز در نزد اندكى از مردم يافت نمىشود.
3 - اگر از دو پاسخ بالا نيز كوتاه بياييم و فرض نماييم - به طور مثال - شمار چهار نفر براى شهر بصره تنها براى افراد از پيش تعيينشدهاى است و شهرهاى ديگر را نيز چنين بدانيم، در اين صورت مىتوان از زواياى ديگرى به آن پاسخ داد كه ما آن را به پاسخ دوم و سوم از سطح سوم، احاله مىنماييم.
(2) سطح سوم: با وجود آن كه به طور مستدل از سازگارى بين تعيين شمار ياران امام عليه السّلام به طور عمومى يا به طور خاص براى هر شهر، و قانون آزمايش كلى الهى سخن گفتيم، هم چنان تنافى بين اين قانون كلى و تعيين اسامى آن افراد در روايات باقى است زيرا به هر حال در روايات به اشخاص معينى اشاره شده و نمىتوان كسان ديگرى را جايگزين آنها نمود.
پاسخ:
1 - در حالى كه رقم سيصد و سيزده نفر را در روايات به شكل ثابتى مىبينيم و روايات به طور
مستفيض آن را نقل كردهاند، در عين حال نامگذارى اين تعداد از افراد، شكلى قطعى و ثابت ندارد؛ زيرا قبلا گذشت كه روايات اسامى، سندى ضعيف و تعداد كمى دارند و در ذكر نامها گاه با يكديگر تعارض پيدا مىنمايند؛ از اين رو از قابليت اثبات تاريخى ساقط مىگردند. با منتفى شدن اين موضوع، ديگر اشكال سطح سوم خود به خود منتفى خواهد شد.
دو پاسخى كه پس از اين مىآيد، شامل همۀ سطحهاى سهگانه است و تنها به اين دليل آن دو را در سطح سوم مطرح مىنماييم كه با اين سطح تناسب بيشترى دارد. يكى از نقطه نظر اجتماعى و ديگرى از زاويه فلسفى به اين موضوع پاسخ مىدهد.
2 - بار ديگر به ويژگىهاى آن سيصد و سيزده نفر نظر مىافكنيم. در حالى كه ما آنها را با ويژگىهاى درونيشان كه موجب شكلگيرى شخصيت ايمانى آنها شده مىشناسيم، مناسب است به بررسى شخصيت اجتماعى آنان نيز بپردازيم.
در واقع اينان تنها افرادى نيستند كه بر رتبه نخست اخلاص، تكيه زدهاند زيرا در ميان مردم كسانى يافت مىشوند كه از چنين ويژگىاى برخوردارند اما ياران موعود عليه السّلام علاوه بر اين اوصاف، ويژگىهاى اجتماعى ديگرى نيز دارند كه مىتوان آن را به دو شكل برداشت نمود. و اين بستگى به ديدگاه ما در خصوص چگونگى گرد آمدن آنان در مكه دارد. اگر حضور اعجازى آنان را در مكه بپذيريم، ويژگى اصلى آن مخلصان سفر اعجازآميز به مكه براى يارى امام مهدى عليه السّلام است. اين ويژگى به خاطر سطح بالاى ايمان آنها نيست بلكه ممكن است براى مصالح ديگرى كه علم آن نزد خداست، باشد؛ هم چون داشتن نيروى خاص جسمانى يا دارا بودن بينش و آموزش خاصى جهت رهبرى و فرماندهى كه ديگران از آن محرومند. اين ويژگىها با قانون كلى آزمايش الهى ارتباط مستقيمى ندارد ولى در عين حال، اين ويژگىها و نيز ويژگى سفر اعجازى به شمول اين قانون خدشهاى وارد نمىسازد.
(2) و اگر نظريه «سير طبيعى» آنان را اختيار نماييم - كه ما نيز همين را برگزيدهايم - مىتوان زنجيره اين حوادث را چنين بيان نمود: رسيدن به درجه نخست اخلاص، در اين تعداد و در اين شمار از اسامى نمىگنجد و ندا به نام مهدى عليه السّلام در برانگيختگى همه آنها تأثير خواهد گذاشت و همگى به مكه مسافرت خواهند كرد. ولى آنها از زمان دقيق ظهور اطلاعى ندارند و فقط به طور اجمال پس از موسم حج، آن را انتظار مىكشند. در نتيجه به طور طبيعى مشكل مىتوان پذيرفت كه همه آنها در طول روزها همواره در مسجد الحرام باقى بمانند و منتظر ظهور باشند. بلكه در خانههاى شهر مكه و مهمانسراهاى آن به سر مىبرند. سپس در زمان معينى كه شب دهم محرم است ظهور روى مىدهد و اتفاقا در آن ساعت در مسجد الحرام تنها سيصد و سيزده نفر آن هم به دليل اشتياقشان براى طواف حضور دارند. اين همزمانى باعث خواهد شد تنها همين تعداد، نخستين كسانى باشند كه با امام روبرو گشته، به سخنرانىاش گوش فرا دهند و به فيض بيعت با ايشان برسند و بديهى است كه اين
همزمانى، به شمول قانون آزمايش الهى خدشهاى وارد نمىسازد و منافاتى با آن ندارد.
اگر از پاسخهاى بالا صرف نظر نموده، فرض نماييم تغيير نام آن اشخاص ممكن نيست، در اين صورت، مىتوان با نگاهى فلسفى به اين پرسش نگريست و به طور اختصار در مقام پاسخ در آمد.
علاقهمندان مىتوانند پاسخ مبسوط را در كتب فلسفى پيگيرى نمايند.
روايات نقل شده درباره اسامى ياران امام عليه السّلام - در صورت درستى آن - منعكس كنندۀ نظرات نوشندگان چشمه علم نبوى، امامان معصوم عليهم السّلام مىباشد و خداوند درباره نبى خاتم صلّى اللّه عليه و آله فرموده است:
وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى. (1)
از سر هوس سخن نمىگويد، اين سخن به جز وحيى كه وحى مىشود نيست.
پس در اين صورت بايد گفت علم الهى به موفقيت افرادى خاص و رسيدن آنها به درجه نخست اخلاص تعلق گرفته و علم خداوند نيز عين اراده اوست. حال اگر اراده او به نامبردار شدن آنها به اين ويژگى، هر چند به دليلى قهرى و غير ارادى تعلق گرفته باشد، اين اشكال وارد خواهد بود زيرا تعلق اراده الهى به موفقيت گروهى خاص، ظلم به ديگران است و ظلم بر خداوند محال است. اما در حقيقت، اراده خداوند به موفق شدن آن گروه خاص به اراده و اختيار خود آنها بستگى دارد و اين معناى موفقيت در فرآيند آزمايش الهى است؛ زيرا پيش از اين دانستيم عنصر اختيار در فرآيند بالا ضرورى است و يكى از پايههاى اصلى موفقيت در آن مىباشد. چه اگر اين موفقيت شكلى جبرى داشت، اصلا موفقيت به حساب نمىآمد همان طور كه ساختن زيورآلات از طلا، مايه فخر و مباهات براى خود طلا نيست.
(2) بدين ترتيب در مىيابيم علم ازلى خداوند به موفقيت آنها با اختيارشان و نيز به عدم توفيق مردودشدگان به اختيار خودشان، تعلق گرفته است و همچنين اراده او نيز به همين امر تعلق پيدا كرده است. در نتيجه اين هر دو با قانون كلى آزمايش الهى كه بر علم و اراده پروردگار مبتنى گرديده، و دادن اختيار به بشر با علم و اراده خود، هم جهت و هماهنگ مىباشد.
(3) بنابراين از روايات استفاده مىشود آن عده خاص از ياران امام عليه السّلام كسانىاند كه به نيكى رفتار خواهند كرد و عملكرد اختيارىشان درست و عادلانه خواهد بود و ديگران به دليل سوء اختيار بدان پايه از كمال نخواهند رسيد و اگر نبود كوتاهى مردم و نيز بىمسئوليتى آنها در عصر امتحان و آزمايش، شمار افراد موفق و پيروز بيش از اين بود و بىگمان نامشان نيز در روايات مىآمد. اما سوگمندانه بايد گفت آنان با سوء اختيار خويش به راه خطا رفته و رفتارهاى گناهآلود را پيشه خود مىسازند؛ در نتيجه شمار موفقشدگان اندك و ناچيز مىگردد و اسامى گروه محدودى در روايات منعكس مىگردد؛ خداوند مىفرمايد:4.
1) . سورۀ النجم (53)، آيات 3 و 4.
يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ. (1)
دريغا بر اين بندگان، هيچ فرستادهاى بر آنها نيامد مگر آن كه او را ريشخند مىكردند.
بديهى است آنان كه با اختيار خويش و با تلاش و از خودگذشتگى به پايگاه رفيع اخلاص ناب رسيدهاند، شايسته امتيازاتى هستند كه مخصوص آنهاست؛ و ديگران كه اين جهاد همه جانبه را نداشتهاند، از اين حلقه بيروناند. ياران ويژه حضرت بقية اللّه عليه السّلام به جايگاهى دست يافتهاند كه پيامبر و امامان معصوم عليهم السّلام نام آنها را در شمار ياوران منجى آخر الزمان آوردهاند.
با اين همه نبايد فراموش كرد كه ديگران نيز مىتوانند با اختيار خويش به درجات پايينتر اخلاص نايل آيند و چون وصول به آن درجات سادهتر است، شمار كسانى كه به آن مراتب تشرف پيدا مىنمايند بيشتر خواهد بود و همگى آنها نيز به تدريج در حلقه ياوران حضرت وارد خواهند شد.0.
1) . سورۀ يس (36)، آيۀ 30.
در اين باره در چند محور به بحث و بررسى مىپردازيم:
(1)محور اول: خداوند كار مهدى عليه السّلام را يك شبه، اصلاح مىفرمايد. مناسب بود اين حديث را سرآغاز اين فصل قرار دهيم زيرا پيروزى امام عليه السّلام در همان شب ظهور خواهد بود.
اين حديث در منابع فريقين آمده است؛ هر چند شمار آن در منابع غير اماميه بيشتر مىباشد.
در كتابهاى روايى اماميه چنين آمده است:
(2)صدوق به سند خود از ابو بصير روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: و يصلح اللّه عزّ و جلّ أمره فى ليلة.(3)
خداوند بلند مرتبه، كار او (امام مهدى عليه السّلام) را در شبى اصلاح مىفرمايد.
مانند اين روايت از حضرت باقر عليه السّلام نيز نقل گرديده است.(2)
(4)طبرسى از امام صادق عليه السّلام و آن حضرت نيز از امام حسين عليه السّلام روايت كرده است: قائمنا أهل البيت يصلح اللّه تعالى أمره فى ليلة واحدة.(3)
خداوند بزرگ كار قائم ما اهل بيت را در يك شب اصلاح مىنمايد.
در زير رواياتى را از منابع غير اماميه مىآوريم:
(5) ابن ماجه از امام على عليه السّلام روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
المهدىّ منّا أهل البيت يصلحه اللّه فى ليلة.(4)
مهدى از ما اهل بيت است، خداوند در شبى [كار] او را اصلاح فرمايد.
مانند اين روايت را ابن حجر در الصواعق المحرقة(1)و صاحب مفتاح كنوز السنة(2)از ابو داود، ترمذى و احمد؛ و نيز سيوطى(3)از احمد، ابن ابى شيبه، ابن ماجه و نعيم بن حماد نقل كردهاند.
همچنين قندوزى آن را در ينابيع المودة(4)آورده است.
از اين روى در برخى روايات، امام مهدى عليه السّلام به حضرت موسى عليه السّلام تشبيه شده است:
قطب راوندى به طور مرسل از امام جواد عليه السّلام خطاب به عبد العظيم حسنى چنين روايت كرده است:
المهدىّ... من ولدى، و أنّ اللّه يصلح أمره فى ليلة، كما أصلح أمر كليمه موسى عليه السّلام حيث ذهب ليقتبس لأهله نارا.(5)
مهدى... از نسل من است و خداوند كارش را يك شبه سامان بخشد، همان طور كه كار موساى كليم را، آنگاه كه رفت تا پارهاى آتش براى خانوادهاش برگيرد.
مراد از اصلاح كار او، يارى او و يا زمينهچينى مقدمات مستقيم براى پيروزى آن بزرگوار است.
واژۀ صلح، ضد فساد است يا به معنى از بين رفتن فساد مىباشد.
(2) امام مهدى عليه السّلام كه تا پيش از ظهور در غيبت به سر برده و ناشناس مىباشد و نيرو و تجهيزاتى نيز ندارد؛ يك شبه فرمانده پيروزمند گروهى مىشود كه به يارى آنها در سريعترين زمان و از سادهترين راه بر همه جهان چيره مىگردد. نخستين و مهمترين گام براى رسيدن به اين پيروزى، گرد آمدن ياران خاص او و بيعت آنان است. اين كار در يك شب انجام مىگيرد يعنى همان شبى كه بين ركن و مقام سخنرانى مىفرمايد. اين سخن بر طبق هر دو احتمال اعجازى و طبيعى درست است؛ زيرا آنها صرف نظر از چگونگى رسيدنشان به مكه، در آن لحظه به گرد امام حلقه زدهاند. در اين صورت «اجتماع اصحاب امام»، همان چيز اساسى و مهمى است كه در اين حديث به آن اشاره شده؛ با اين ويژگى كه نخستين مرحله اوجگيرى تدريجى پيروزى امام عليه السّلام و گرد آمدن ده هزار نفر، در طى چند روز محدود پيش از خروج از مكه صورت مىگيرد.
(3) محور دوم: پيش از اين دانستيم كه شورش سفيانى و تهديد امام عليه السّلام به قتل و فرو رفتن لشكر او در زمين، همگى پيش از ظهور روى مىدهد؛ تا آنجا كه خسف در زمين از نشانههاى ظهور معرفى شده است(6). ولى برخى روايات، تهديد امام عليه السّلام به قتل و فرو رفتن لشكر سفيانى در زمين را چند روز پس از واقعه ظهور مىدانند.
(4) ابو داود از ام سلمه همسر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:9.
يكون اختلاف عند موت خليفة... فيخرجونه و هو كاره. فيبايعونه بين الركن و المقام. و يبعث إليه بعث من أهل الشام، فيخسف بهم بالبيداء بين مكة و المدينة. فإذا رأى الناس ذلك، أتاه أبدال الشام و عصائب أهل العراق، فيبايعونه...(1)
هنگام مرگ خليفهاى اختلاف روى مىدهد... آنگاه او (امام مهدى عليه السّلام) را وادار به بيعت مىكنند درحالىكه تمايلى به آن ندارد. ولى سرانجام بين ركن و مقام با او بيعت مىنمايند.
لشكرى [از دشمنان] از شام به سوى او گسيل مىشوند اما در سرزمين بيدا، بين مكه و مدينه، در زمين فرو مىروند. وقتى مردم اين ماجرا را مىبينند، مؤمنان برگزيدۀ شام و گروههايى از اهل عراق به نزدش مىآيند و با او بيعت مىكنند.
اين روايت را نيز سيوطى از ابن ابى شيبه، احمد، أبو يعلى و طبرانى نقل كرده است.
همچنين سيوطى از كتاب الاوسط طبرانى و نيز از حاكم نقل كرده است كه ام سلمه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است:
يبايع لرجل بين الركن و المقام عدّة أهل بدر، فيأتيه عصائب أهل العراق و أبدال أهل الشام. فيغزوه جيش من أهل الشام، حتّى إذا كانوا بالبيداء و خسف بهم.(2)
گروهى به تعداد رزمندگان بدر، با مردى در بين ركن و مقام بيعت مىنمايند، پس از آن گروههايى عراقى و مؤمنان برگزيدهاى از شام به سويش مىآيند؛ آنگاه لشكرى از شاميان به سوى او گسيل مىشوند اما [با ناكامى] در بيدا به زمين فرو مىروند.
(2) علامه مجلسى از عبد الاعلى حلبى روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
يكون لصاحب هذا الأمر غيبة... حتّى ينتهى إلى البيداء، فيخرج إليه جيش السفيانى، فيأمر اللّه الأرض فيأخذهم من تحت أقدامهم، و هو قول اللّه و «و لو ترى إذ فزعوا فلا فوت و أخذوا من مكان قريب و قالوا آمنّا به و أنّى لهم التّناوش من مكان بعيد و قد كفروا به من قبل، و يقذفون بالغيب من مكان بعيد. و حيل بينهم و بين ما يشتهون، كما فعل بأشياعهم من قبل. إنّهم كانوا فى شكّ مريب». يعنى بقائم آل محمّد «و قد كفروا به» يعنى بقائم آل محمّد، إلى آخر السورة. فلا يبقى منهم إلاّ رجلان...(3)
براى صاحب اين امر غيبتى است... (امام باقر عليه السّلام پس از بيان حوادث ظهور و تجمع ياران امام مهدى عليه السّلام و بيعت آنها با او، ادامه مىدهد) تا آن كه به بيدا مىرسند و لشكر سفيانى به مقابله با آنها برمىخيزند اما خداوند به زمين فرمان مىدهد تا [جان] آنها را از زير پاهايشان بازستاند [و در زمين فرو روند] و اين سخن خداست كه فرمود: «اى كاش مىديدى هنگامى را كه [كافران] وحشت زدهاند [آنجا كه راه] گريزى نمانده است و از جايى نزديك گرفتارد.
آمدهاند و مىگويند «به او ايمان آورديم.» و چگونه از جايى [چنين] دور، دست يافتن [به ايمان] براى آنان ميسر است؟ و حال آن كه پيش از اين منكر او شدند و از جايى دور، به ناديده [تير انكار] مىافكندند و ميان آنان و ميان آنچه [به آرزو] مىخواستند حايلى قرار مىگيرد؛ همان گونه كه از ديرباز با امثال ايشان چنين رفت، زيرا آنها [نيز] در دودلى سختى بودند.»(1)يعنى به قائم آل محمّد عليه السّلام، شك دارند و به او كفر مىورزند. و از آن سپاه جز دو نفر كسى زنده نمىماند.
اين اخبار كه فرو رفتن در زمين را پس از واقعه ظهور مىداند، داراى نقاط قوت و ضعفى است كه سه نقطه قوت آن را در زير بر مىشماريم:
1 - بديهى است پس از ظهور، وضع جهان دگرگون مىشود و حركتى نظامى براى سركوبى نهضت امام عليه السّلام شكل مىگيرد؛ اما تلاش براى مقابله با امام پيش از ظهور و قبل از آن كه دعوت آن حضرت آشكار گردد را چگونه مىتوان پذيرفت؟
2 - در صورت پيش افتادن واقعه فرو رفتن در زمين از حادثه ظهور، اين سؤال پيش مىآيد كه سفيانى چگونه امام مهدى عليه السّلام را شناخته و تلاش مىكند آن حضرت را از بين ببرد؟ در صورتى كه اگر فرو رفتن در زمين پس از رويداد ظهور باشد، ديگر اين پرسش جايى ندارد.
3 - فرو رفتن در زمين، تنها چند روز پس از واقعه ظهور اتفاق مىافتد. اين رويداد معجزۀ بسيار بزرگى است كه آشكارا و به صراحت بر حقانيت حركت امام عليه السّلام و عادلانه بودن دعوتش تأكيد مىنمايد. دربارۀ تأثير اين معجزه در خود روايات تصريح شده است «آنگاه كه مردم آن حادثه را ديدند، مؤمنان واقعى شام و گروههايى از عراق به سويش مىآيند و بيعت مىنمايند.» حتى اين معجزه بر خود سفيانى نيز تأثير مىگذارد و حسن نيت و عطوفت او را نسبت به امام عليه السّلام برمىانگيزد.
اين اتفاق نتايجى را به دنبال دارد كه مهمترين آنها، ورود بدون تنش و درگيرى امام عليه السّلام به عراق است.
(2)در اينجا توجه شما را به روايتى كه سيوطى از نعيم بن حماد و او هم از وليد بن مسلم و او نيز از امام محمّد بن على عليه السّلام نقل كرده است جلب مىنماييم: فيقول الّذى بعث الجيش حين يبلغه الخبر من ايلياء: لعمر اللّه، لقد جعل اللّه فى هذا الرجل عبرة. بعثت إليه ما بعثت، فساخوا فى الأرض إنّ فى هذا لعبرة و نصرة. فيؤدى إليه السفيانى الطاعة...(2)
آن كه لشكر را گسيل داشته (يعنى سفيانى) [وقتى از فرو رفتن آنها در زمين با خبر مىشود] مىگويد: «به خدا سوگند خداوند اين مرد (امام مهدى عليه السّلام) را مايه عبرت قرار داده [چون] من لشكرى انبوه و تا دندان مسلح را به سوى او فرستادم اما زمين در كام خود فرو بردشان»6.
در نتيجه سفيانى به اطاعت امام عليه السّلام در خواهد آمد.
اين خبر به روشنى، بيعت سفيانى با امام عليه السّلام و انعطاف او در برابر آن حضرت را نتيجه فرو رفتن لشكريانش در زمين مىداند.
اما نقاط ضعف و كاستى در رواياتى كه حادثه فرو رفتن در زمين را پس از واقعه ظهور مىداند، به شرح زير است:
1 - اين اخبار با اخبارى كه به طور صريح فرو رفتن در زمين را پيش از واقعه ظهور مىداند، ناسازگار است. برخى از اين روايات را پيش از اين آوردهايم؛ مانند خبرى كه از حضرت صادق عليه السّلام نقل شده است كه فرمود:
من المحتوم الّذي لا بدّ منه أن يكون قبل قيام القائم: خروج السفيانى و خسف بالبيداء.(1)
شورش سفيانى و فرو رفتن در سرزمين بيدا پيش از قيام قائم عليه السّلام، امرى حتمى است و گزيرى از آن نيست.
(2)همچنين در خبر ديگرى راوى از آن حضرت مىپرسد: ما من علامة بين يدى هذا الأمر؟ فقال: بلى. قلت: و ما هى؟ قال: هلاك العباسى... و الخسف فى البيداء.(2)
نشانۀ پيش روى اين امر (ظهور) چيست؟ فرمود: هلاكت عباسى... و فرو رفتن در بيدا.
(3)در خبر ديگرى از آن حضرت رسيده است: للقائم خمس علامات:... و الخسف فى البيداء.(3)
[ظهور] قائم عليه السّلام، پنج نشانه دارد:... و فرو رفتن در سرزمين بيدا.
تعبير علامت در اين روايت، بيانگر زمان پيش از ظهور است.
(4)2 - اين اخبار با اخبارى كه فرو رفتن در زمين را به خاطر مرد يا گروهى مىداند كه نه نيرويى دارند و نه تداركاتى، منافات دارد. در حالى كه روشن است امام عليه السّلام به مجرد ظهور، داراى سپاهى خواهد شد كه كمتر از ده هزار نفر نيستند. همان طور كه مسلم از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل كرده است: سيعوذ بهذا البيت قوم ليست لهم منعة و لا عدد و لا عدّة. يبعث إليهم جيش، حتى إذا كانوا ببيداء من الأرض خسف بهم.(4)
به زودى گروهى كه نه نيرويى، نه نفراتى و نه تداركاتى دارند به اين خانه (كعبه) پناهنده خواهند شد. لشكرى به سوى آنان گسيل مىشود و آنگاه كه به بيدا رسيد، در زمين فرو مىرود.7.
پيداست كه اين ويژگىها، مربوط به زمان پيش از ظهور است.
3 - اين روايات با اخبار مبسوطى كه جزئيات آن حوادث را بر مىشمارد و از واقعه فرو رفتن در زمين پيش از ظهور سخن مىگويد، سازگارى ندارد.
نعمانى به سند خود از جابر جعفى روايت كرده است كه امام باقر عليه السّلام در حديثى طولانى فرمود:
و يبعث السفيانى بعثا إلى المدينة فينفر المهدى منها إلى مكّة. فيبلغ أمير جيش السفيانى أنّ المهدى قد خرج إلى مكّة، فيبعث جيشا فى أثره فلا يدركه حتّى يدخل مكّة خائفا يترقّب على سنّة موسى بن عمران... و ينزل أمير جيش السفيانى البيداء، فينادى مناد من السّماء: يا بيداء أبيدى القوم، فيخسف بهم... و القائم يومئذ بمكّة قد أسند ظهره إلى البيت الحرام مستجيرا...(1)
سفيانى سپاهى را به مدينه مىفرستد، ولى امام مهدى عليه السّلام از آنجا به مكه مىرود. به فرماندۀ آن سپاه خبر مىرسد كه مهدى عليه السّلام به سوى مكه مىرود؛ او لشكرى را به دنبال آن حضرت گسيل مىدارد اما ناكام مىمانند. تا آن كه امام عليه السّلام به سنت موسى بن عمران عليه السّلام هراسان و نگران وارد مكه مىشود... لشكر سفيانى در سرزمين بيدا فرود مىآيد. آنگاه مناديى از آسمان ندا مىدهد: اى بيدا! اين گروه را نابود كن. سپس آنها در كام زمين فرو مىروند... آن روز قائم عليه السّلام در مكه تكيه به ديوار كعبه مىزند و....
با وجود اين روايات، اخبار فرو رفتن در زمين پس از واقعه ظهور، ازاينجهت از قابليت اثبات تاريخى ساقط مىشوند. در عين حال نقاط قوت آنها هم چنان باقى است.
(2)نكتۀ اول: عزم سفيانى براى كشتن امام عليه السّلام با اين انگيزه نيست كه او مهدى است، بلكه او را كسى مىداند كه عليه حكومت سر به شورش برداشته و بايد نابود شود. از اين سخن لزوما نمىتوان برداشت كرد كه امام عليه السّلام در زمان غيبت جنبشى فراگير را عليه سفيانى سازماندهى مىنمايد؛ زيرا اين برداشت با نظريه غيبت ناسازگار است. مگر آن كه بگوييم وجود خود امام عليه السّلام هر چند با نام و عنوانى ديگر، از آن رو كه هدايتگر مردم است كينه سفيانى را بر انگيخته و او را به پندار شورشى بودن امام عليه السّلام گرفتار ساخته است.
(3) نكته دوم: پيشتر به طور مبسوط بحث كرديم و دانستيم سفيانى، هرگز امام عليه السّلام را با نام و عنوان حقيقىاش نمىشناسد. بلكه او را با نام مستعارش مىشناسد.
(4) نكتۀ سوم: با توجه به آن كه فرو رفتن در زمين، معجزهاى آشكار است و عادلانه بودن دعوت امام عليه السّلام را ثابت مىنمايد، فرقى نمىكند كه اين حادثه پيش از ظهور روى مىدهد يا پس از آن.
تقدم آن بر ظهور براى مردم روشن مىسازد اين كسى كه به خاطر او چنين اتفاقى افتاده همان مهدى است و اين معجزه، دور بودن او را از فريب و نيرنگ در همۀ مراحل، از سخنرانى و بيعت در مسجد الحرام گرفته تا پايان مأموريت، ثابت مىنمايد.(2)م]
در اين باره ضمن چند محور به بحث و بررسى مىپردازيم:
محور اول: نقل روايات.
نقطه آغازين حركت امام عليه السّلام براى فتح جهان، شهر كوفه است؛ شهرى كه مركز دولت جهانى آن حضرت خواهد شد. وقتى در روايات سخن از كوفه مىرود، نجف را هم شامل مىشود؛ زيرا اين دو بسيار به هم نزديكاند. از اين رو آن شهر در روايات گاهى به كوفه و گاهى به نجف نامبردار است.
(1)قندوزى از كتاب فضل الكوفة محمّد بن على علوى، به سند خود از ابو سعيد خدرى، روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يملك المهدى أمر الناس سبعا أو عشرا. أسعد الناس به أهل الكوفة.(2)
مهدى عليه السّلام، هفت يا ده سال زمام حكومت بر مردم را به دست مىگيرد؛ خوشبختترين آنها مردم كوفه هستند.
(3)ابن صباغ از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام - در حديثى طولانى - نقل كرده است: إذا قام القائم عليه السّلام سار إلى الكوفة فوسّع مساجدها....(2)
زمانى كه قائم عليه السّلام، ظهور نمايد، به كوفه رود و مساجد آنجا را توسعه دهد.
(4) شيخ مفيد از ابو بكر حضرمى، نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
كأنّى بالقائم عليه السّلام على نجف الكوفة، قد سار إليها من مكّة فى خمسة آلاف من الملائكة. جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن شماله و المؤمنون بين يديه، و هو يفرّق الجنود فى البلاد.(3)
گويى قائم عليه السّلام را در نجف كوفه مىبينم كه از مكه با حمايت پنج هزار فرشته، در حالى كه
جبرئيل از سمت راست، ميكائيل از سمت چپ و مؤمنان در پيشاپيش او در حركتند، به آنجا آمده است. او سربازانش را به سرزمينهاى مختلفى گسيل مىدارد.
همو از عمر بن شمر روايت كرده است كه آن حضرت از امام مهدى عليه السّلام ياد فرمود و گفت:
يدخل الكوفه و بها ثلاث رايات قد اضطربت، فتصفوا له. و يدخل حتّى يأتى المنبر فيخطب. فلا يدرى الناس ما يقول من البكاء. فإذا كانت الجمعة الثانية سأله الناس أن يصلّى بهم الجمعة. فيأمر أن يخطّ له مسجد على الغرى و يصلّى بهم هناك.(1)
مهدى عليه السّلام در حالى وارد كوفه مىشود كه سه پرچم [و جريان اجتماعى] در آن شهر بر افراشته شده و هر سه با يكديگر دچار اختلافاند. آنگاه راه برايش هموار مىشود. او وارد كوفه شده، بر فراز منبر قرار مىگيرد و سخن آغاز مىكند [در آن حال مردم آن چنان مىگريند كه] از شدت گريه نمىفهمند كه او چه مىگويد. در دومين جمعه مردم از او خواهند خواست كه نماز جمعه را اقامه فرمايد. امام هم فرمان مىدهد محدودۀ مسجدى را در غرى (نجف) مشخص نمايند و با آنان در آنجا نماز مىگزارد.
(2)طبرسى، همين حديث را در اعلام الورى آورده است.(2) شيخ طوسى از عمر بن ثابت و او نيز از پدرش نقل كرده است كه حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود:
و لا يدرى الناس ما يقول من البكاء... فإذا كانت الجمعة الثانية، قال الناس: يا بن رسول اللّه، الصلاة خلفك تضاهى الصلاة خلف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و المسجد لا يسعنا. فيقول أنا مرتاد لكم. فيخرج إلى الغري فيخطّ مسجدا له ألف باب يسع الناس...(3)
از همهمه صداى گريه، مردم نمىفهمند كه او (مهدى عليه السّلام) چه مىگويد... در دومين جمعه، مردم مىگويند: اى فرزند رسول خدا، نماز پشت سر شما همانند نماز پشت سر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است ولى اين مسجد، گنجايش ما را ندارد. امام مىفرمايد: من در پى انجام خواسته شمايم.
آنگاه به سوى غرى (نجف) مىرود و حدود مسجدى را مشخص مىسازد كه با داشتن هزار در، گنجايش مردم را داشته باشد.
(3) همچنين شيخ به سند خود از ابو خالد كابلى روايت كرده است كه امام باقر عليه السّلام فرمود:
إذا دخل القائم الكوفة، لم يبق مؤمن إلاّ و هو بها أو يجيء إليها. و هو قول أمير المؤمنين عليه السّلام و يقول لأصحابه: سيروا بنا إلى هذا الطاغية، فيسير إليه.(4)
هرگاه قائم عليه السّلام وارد كوفه شود، مؤمنى باقى نمىماند مگر آن كه در آنجا ساكن است و يا اينكه5.
به آنجا مىآيد. اين سخن على عليه السّلام است. امام عليه السّلام به اصحابش مىفرمايد: ما را به نزد اين طغيانگر ببريد. پس به سوى او به راه مىافتند.
نيز شيخ به سند خود از صالح بن ابى اسود نقل كرده است وقتى در نزد حضرت صادق عليه السّلام از مسجد سهله ياد شد، فرمود:
أما إنّه منزل صاحبنا إذا قدم بأهله.(1)
آنجا خانه صاحب ماست، زمانى كه ظهور فرمايد.
(2)علامه مجلسى از سيد على بن عبد الحميد در كتاب انوار المضيئة به سند خود از احمد بن محمّد ايادى حديثى را نقل كرده است كه سندش را تا اسحاق بن عمار مىرساند. وى مىگويد: سألته عن إنظار اللّه تعالى إبليس وقتا معلوما ذكره فى كتابه فقال: إنّك من المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم. قال: الوقت المعلوم، يوم قيام القائم. فإذا بعثه اللّه كان فى مسجد الكوفة...(2)
دربارۀ مهلت خداوند به ابليس تا زمانى معلوم، از حضرت سؤال نمودم فرمود: زمان معلوم، روز قيام قائم عليه السّلام است، او در آن هنگام در مسجد كوفه خواهد بود....
(3)همچنين مجلسى به سند خود از مفضل بن عمر روايت كرده است: قلت: يا سيّدى، فأين يكون دار المهدى و يجتمع المؤمنين؟ قال: دار ملكه الكوفة، و مجلس حكمه جامعها، و بيت ماله و مقسم غنائم المسلمين مسجد السهلة و موضع خلواته الذكوات البيض بين الغريين. قال المفضل: يا مولاى، كلّ المؤمنين يكونون بالكوفة؟ قال:
إي و اللّه، لا يبقى مؤمن إلاّ كان بها أو حواليها....(3)
از سرورم، امام صادق عليه السّلام پرسيدم: آقاى من! خانه مهدى عليه السّلام و محل اجتماع مؤمنان كجا خواهد بود؟ فرمود: مركز دولت او كوفه است، محل صدور احكام و فتواى او در مسجد جامع آن و محل نگهدارى بيت المال و تقسيم غنايم، مسجد سهله مىباشد و محل خلوت كردن و اعتكاف او تپههاى سفيد نجف. مفضل گويد: عرض كردم آيا همگى مؤمنان در كوفه خواهند بود؟ فرمود: به خدا سوگند آرى، مؤمنى باقى نمىماند جز آن كه در آنجا يا اطرافش منزل مىگزيند.
اخبار ديگرى دربارۀ دستاوردهاى امام عليه السّلام در كوفه وجود دارد كه در هنگام بررسى نظام حكومتى آن حضرت از آنها ياد خواهيم كرد.
(4) شبلنجى در كتاب نور الابصار، پس از آوردن اخبارى دربارۀ امام مهدى عليه السّلام، مىگويد:ن.
أنّه بعد أن تعقد له البيعة بمكّة، يسير منها إلى الكوفة. ثم يفرّق الجند إلى الأمصار.(1)
پس از بيعت در مكه، به كوفه مىرود. آنگاه سربازانش را در شهرهاى گوناگون پراكنده مىسازد.
تعبيرات مختلفى هم چون: نجف، نجف كوفه، غرى و ذكوات البيض همگى يك مصداق دارند و آن هم نجف اشرف كنونى است كه مرقد امام على بن ابى طالب عليه السّلام در آنجا قرار دارد.
مسجد سهله، يكى از مساجد كوفه است كه در يك كيلومترى شمال آن شهر واقع گرديده.
سازندهاش يكى از ياران امير المؤمنين عليه السّلام مىباشد و داراى مكانهاى خاصى است كه روايت شده محل نماز گزاردن شمارى از انبيا و اوليا بوده است. ظاهرا نخستين كسى كه اقدام به تعيين آن نقاط نموده، سيد مهدى بحر العلوم از برجستهترين علماى اماميه در قرن دوازدهم هجرى است و او خود به آنچه گفته و انجام داده، داناتر مىباشد.
يكى از آن مكانها، به مقام امام زمان عليه السّلام نامبردار است. نقل شده آن حضرت پس از آغاز عصر غيبت در آن مكان دو ركعت نماز گزارده است.
(2)مسجد بزرگ كوفه، محل قضاوت، اقامه نماز جماعت و سخنرانى امير المؤمنين عليه السّلام بوده و در همان جا نيز با ضربت شمشير ابن ملجم به شهادت رسيده است. اين مسجد نقش مهمى در تاريخ اسلام داشته است و بيش از اين نيازى به معرفى ندارد.(2) (3) محور چهارم: آيا اين روايات، قابليت اثبات تاريخى دارند؟
اين روايات ما را به برخى امور كه جزء اهداف ماست، راهنمايى مىكند:
(4) 1 - پس از مكه، منطقهاى كه امام مهدى عليه السّلام در آنجا حضور مىيابد، كوفه است. اين مطلب از اماميه و غير اماميه نقل گرديده؛ از اين رو از حد استفاضه گذشته، به تواتر رسيده است.
(5) 2 - مؤمنان براى يارى و پشتيبانى امام عليه السّلام در كوفه گرد هم خواهند آمد.
شمارى از روايات كه مهمترين آنها را پيش از اين آورديم، بر اين مطلب دلالت دارند و تعداد آنها براى اثبات تاريخى كافى است.
(6) 3 - امام عليه السّلام در مسجد كوفه سخنان مهمى ايراد خواهد فرمود.
بر اين مطلب دو روايت كه از منابع قديمى اماميه نقل كرديم، گواهى مىدهند. هر چند اگر روايتى هم در اين باره وجود نداشته باشد، مناسب تر است آن را به عنوان يك احتمال در نظر بگيريم. حال كه در اين باره رواياتى نيز وجود دارد مىتوان گفت اين سخنرانى، بىترديد انجام خواهد شد.
(7) 4 - كوفه و به طور كلى عراق در آن زمان زير سلطۀ سفيانى است و او سرانجام با امام عليه السّلام از در تساهل و مدارا در خواهد آمد. اين مطلب از نظر تاريخى هم چنان كه پيشتر در اخبار سفيانى ديديم،م]
حقيقت دارد؛ هر چند در اخبارى كه در اين فصل آورديم به روشنى از آن ياد نشده است.
5 - مردم كوفه به سادگى در برابر امام عليه السّلام فروتن شده و به گرمى از او پشتيبانى مىنمايند. اين مطلب را شمارى از روايات تأييد مىكنند. گرچه يكى از روايات از ورود امام عليه السّلام به كوفه در حالى كه در آنجا سه پرچم و گروه با يكديگر اختلاف دارند، سخن مىگويد؛ ولى به هر حال اين روايت به تنهايى نمىتواند مطلب بالا را نقض نمايد.
(2) 6 - امام عليه السّلام نماز جمعه را برگزار خواهد كرد. علاوه بر روايات، قواعد فقهى اسلام نيز بر اين مطلب گواهى مىدهند. ولى ما دليلى شرعى براى برپايى اين نماز توسط امام عليه السّلام سراغ نداريم.
هر چند اين خواسته فورى، بيانگر احساسات پاك و خالصانه و احترام ويژه مردم نسبت به ايشان مىباشد؛ زيرا او را حجت بين خود و پروردگار بزرگ مىدانند.
گفتنى است برپايى نماز جمعه تا زمان اتمام ساختمان مسجد بزرگ كوفه به تأخير خواهد افتاد.
(3) 7 - حضرت مهدى عليه السّلام با فرستادن نيروهاى نظامى و گسيل لشكرهايى سازمان يافته، نبرد جهانى را از كوفه آغاز مىنمايد.
اين مطلب با توجه به نقل آن در منابع اماميه و غير اماميه، از نظر تاريخى اثبات شده است تا آنجا كه شبلنجى آن را اصلى مسلّم بر مىشمارد؛ زيرا امام عليه السّلام در اين زمان بر خلاف زمانى كه وارد كوفه نشده بوده، داراى نيروى نظامى كافى گرديده است و تأخير در نبرد عدالتخواهانه جهانى با وجود ضمانتهاى كافى براى پيروزى، توجيهى ندارد.
در اين باره ضمن چند محور به بحث و بررسى خواهيم پرداخت:
(1)محور اول: نقل روايات. (3) دسته اول: رواياتى كه به صراحت از اين موضوع سخن گفتهاند:
(4) ابو داود به سند خود از ام سلمه روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون اختلاف عند موت خليفة... فيقسّم المال و يعمل فى الناس بسنّة نبيّهم صلّى اللّه عليه و آله و يلقى الإسلام بجرّانه فى الأرض.(2)
در زمان مرگ خليفهاى، اختلافى به هم خواهد رسيد... او (مهدى عليه السّلام) مال را تقسيم مىكند و با مردم با سنت پيامبرشان رفتار مىنمايد و اسلام را به طور كامل در زمين پياده خواهد كرد.
(5) همچنين او از ابو هريره نقل كرده كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
... و يهلك اللّه فى زمانه الملل كلّها إلاّ الإسلام.(2)
... و خداوند در زمان او، هر دينى جز اسلام را نابود خواهد كرد.
(6) قندوزى از زراره روايت كرده است وقتى از امام محمّد باقر عليه السّلام دربارۀ آيه كريمۀ:
«قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً» و نيز آيه شريفه «وَ قاتِلُوهُمْ حَتّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّهِ» پرسش شد، فرمود:
لم يجئ تأويل هذه الآية و إذا قام قائمنا بعد، يرى من يدركه ما يكون من تأويل هذه الآية و ليبلغنّ دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله ما بلغ الليل و النهار، حتّى لا يكون شرك على ظهر الأرض كما قال
اللّه عزّ و جلّ.(1)
تأويل اين آيه هنوز نيامده است. هر كه قائم ما عليه السّلام را در زمان ظهورش، درك نمايد، تأويل اين آيه را خواهد ديد. و بىترديد آيين محمّد صلّى اللّه عليه و آله به هر نقطهاى كه شب و روز مىرسد، خواهد رسيد و همان طور كه خداوند فرموده است، ديگر نشانى از شرك بر روى زمين نخواهد ماند.
نيز او از عباية بن ربعى نقل كرده است كه امير المؤمنين على عليه السّلام درباره اين آيه فرمود:
و الّذي نفسى بيده، لا تبقى قرية إلاّ نودى فيها بشهادة أن لا إله إلاّ اللّه، و أنّ محمّدا رسول اللّه، بكرة و عشيا.(2)
سوگند به آن كه جانم در دست اوست، شهرى نمىماند جز آن كه در آن به لا اله الا اللّه و محمّد رسول اللّه صبحگاهان و شامگاهان ندا مىشود.
(2) صدوق در حديثى مسند از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه خداوند فرمود:
لأظهرنّ بهم دينى و لأعلينّ بهم كلمتى و لأطهرنّ الأرض بآخرهم من أعدائى و لأملكنّهم مشارق الأرض و مغاربها... حتى يعلن دعوتى و يجمع الخلق على توحيدى....(3)
به وسيله آنان (امامان معصوم عليهم السّلام) دينم را غلبه خواهم بخشيد و كلمهام را بالا خواهم برد و زمين را به وسيله آخرين آنها (امام مهدى عليه السّلام) از دشمنانم پاك خواهم ساخت و آنها را صاحب شرق و غرب زمين خواهم كرد تا آن كه دعوت من آشكار گردد و همه مردم به يگانگى من اعتراف نمايند...
(3) همچنين صدوق از محمّد بن مسلم ثقفى نقل كرده است از حضرت باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود:
القائم منّا... يبلغ سلطانه المشرق و المغرب، و يظهر اللّه عزّ و جلّ به دينه على الدين كلّه و لو كره المشركون. لا يبقى فى الأرض خراب إلاّ عمر...(4)
قائم عليه السّلام از ما [اهل بيت] ست... قدرت او به شرق و غرب جهان خواهد رسيد و خداوند دين خود را به مدد او بر همۀ دينها غلبه خواهد بخشيد، هر چند اين كار مشركان را ناخوش آيد.
خرابىاى در زمين نمىماند جز آن كه آباد شود....
(4) شيخ مفيد در حديثى از امام عصر عليه السّلام آورده است كه فرمود:
و لم يبق أهل دين حتّى يظهروا الاسلام و يعترفوا بالإيمان. أما سمعت قول اللّه سبحانه: «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ» .(5)
ديندارى باقى نمىماند مگر آن كه اسلام آورد و به ايمان اذعان نمايد. آيا سخن خدا را3.
نشنيدهاى كه فرمود: هر كه در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه سر به فرمان او نهاده است و به سوى او بازگردانيده مىشوند.
مجلسى از مفضل بن عمر روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
كأنى أنظر إلى القائم على منبر الكوفة، و حوله أصحابه ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا، عدّة أهل بدر. و هم أصحاب الألوية، و هم حكّام اللّه فى أرضه على خلقه.(1)
گويى، قائم عليه السّلام را مىبينم كه روى منبر مسجد كوفه نشسته و گردش را سيصد و سيزده نفر به شمار جنگجويان بدر گرفتهاند. آنان پرچمداران [سپاه قائم عليه السّلام] و حاكمان خداوند بر روى زمين هستند.
(2)نيز او در حديث ديگرى از جابر، از امام محمّد باقر عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود: كأنى بأصحاب القائم و قد أحاطوا بما بين الخافقين. ليس من شىء إلاّ و هو مطيع لهم.(2)
گويى ياران قائم عليه السّلام را مىبينم كه بر شرق و غرب جهان چيره و مسلط شدهاند و چيزى نيست جز آن كه فرمانبر آنهاست.
(3)دسته دوم: اخبارى كه حضرت مهدى عليه السّلام را پركننده زمين از قسط و عدل مىداند. اين خبر متواتر است و پيش از اين گفتيم راويان حديث از اماميه و غير اماميه بر درستى آن اتفاق نظر دارند.(3) اين روايت با واژههايى نزديك به هم و در مناسبتهاى مختلف، رسيده است و پيداست كه پيامبر اكرم و ائمه اهل البيت عليهم السّلام نه يك بار و دو بار بلكه بارها آن را بيان نمودهاند. نيز منظور از «زمين» در اين روايت، همه بخشهاى آباد زمين است كه انسانها در آن زندگى مىكنند.
(4)دسته سوم: شباهت امام عليه السّلام به ذو القرنين در گستردگى حكومت (5) صدوق از جابر بن عبد اللّه انصارى روايت كرده است كه از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم كه فرمود:
إنّ ذا القرنين كان عبدا صالحا جعله اللّه حجّة على عباده... و إنّ اللّه عزّ و جلّ سيجرى سنّته فى القائم من ولدى. و يبلغه شرق الأرض و غربها حتّى لا يبقى منهلا و لا موضعا من سهل و لا جبل وطأه ذو القرنين إلاّ وطأه... يملأ الأرض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما.(4)
ذو القرنين بنده صالحى بود كه پروردگار او را بر بندگانش حجت قرار داد... خداوند سنت او را در مورد قائمى كه از نسل من است، جارى خواهد فرمود و به شرق و غرب زمين مىرساندش تا آنجا كه دشت و كوه و چشمهسارى كه ذو القرنين بر آن قدم نهاده باقى نمىماند، جز آن كه او نيز قدم در آنجا گذارد... او زمين را از عدل و داد لبريز مىسازد، همان طور كه از بيداد و ستم پر شده باشد.).
اين روايت را طبرسى نيز آورده است.(1)
دسته چهارم: تسلط حضرت عليه السّلام بر همه مناطق زمين
(2)نعمانى به سند خود از ابو حمزه ثمالى روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود: لو قد خرج قائم آل محمّد عليه السّلام... يفتح اللّه له الروم و الصين و الترك و الديلم و السند و الهند و كابل شاه و الخزر...(2)
وقتى قائم آل محمّد عليه السّلام ظهور كند،... خداوند دروازههاى روم، چين، ترك، ديلم، سند، هند، كابل شاه و خزر را براى او خواهد گشود...
(3)طبرسى به نقل از ابو بصير آورده است كه حضرت صادق عليه السّلام در حديثى دربارۀ قائم عليه السّلام فرمود: يفتح قسطنطنية و الصين و جبال الديلم...
قسطنطنيه، چين و كوههاى ديلم را فتح مىنمايد...
اين اخبار با اقسام چهارگانهاش، متواتر بوده و بىترديد بر جهانى بودن دولت مهدوى، دلالت مىكند.
(4)محور دوم: جهانى شدن دولت امام عليه السّلام، مقتضاى برنامه كلى الهى است پيش از اين گفتهايم(3) كه بر اساس آيه شريفه وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ . «جن و انس را نيافريدم جز آن كه مرا بپرستند.»(4) و آيات ديگر قرآن كريم، مىتوان استدلال نمود كه هدف كلى از آفرينش، عبادت در معناى كامل، فراگير و دقيق آن است كه آن هم به نوبه خود به معناى تحقق عدالت مطلق در وجود فرد و جامعه است. اين امر در جزئيات اوامر و نواهى الهى و راهنمايىهاى خداوند، جلوهگر است. (5) بشريت روزگار درازى را تحت برنامۀ كلى تربيت الهى به سر برده است تا شرايط تحقق آن هدف و ايجاد جايگاه شايسته براى وى فراهم آيد. رهبرى كه براى عملى شدن آن هدف بزرگ ذخيره گرديده، حضرت مهدى موعود عليه السّلام مىباشد؛ همو كه همه اديان آمدنش را مژده دادهاند و اسلام نيز آن را بشارت داده است. اين از آن روست كه همه دينهاى آسمانى، در مسير آن هدف سترگ قرار داشته و همگى به دنبال تحقق شرايط ظهور و تشكيل دولت جهانى آن حضرت مىباشند.
(6) از اين رهگذر به روشنى معلوم مىگردد كه رفتار امام عليه السّلام و رهبرى و اهداف او در ميان جامعه بشرى، همان اهدافى است كه خداوند بزرگ از آغاز آفرينش براى مخلوقاتش اراده فرموده است و آن، نتيجه تلاشهاى خستگىناپذير همه انبيا و اوليا و صالحان مىباشد و اين يعنى، پياده كردن6.
عدالت كامل و پرستش و عبادت خالصانه در همۀ جوامع بشرى؛ هم چنان كه آيۀ كريمه نيز از آن سخن گفته است. البته نمىتوان اين هدف را درون دايرهاى تنگ محصور ساخت و آن را ويژه يك گروه، جامعه و يا دولت دانست؛ زيرا همۀ مردم با خدا نسبتى برابر دارند. بنابراين، آن هدف نيز بايد عمومى و فراگير باشد.
در اين صورت طبيعى است از خود آيه استنباط نماييم كه حكومت امام مهدى عليه السّلام شامل همه انسانها و دربرگيرنده تمام جوامع بشرى است. در كتاب بعدى خود، دربارۀ جزئيات اين برنامه كلى بحث خواهيم كرد.
(2) محور سوم: بيان برخى ملاحظات براى درك بهتر اين روايات.
يكم: رواياتى كه در دسته اول آورديم، به صراحت گوياى جهانى بودن دولت مهدى موعود عليه السّلام است. مانند اين روايت:
و ليبلغنّ دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله ما بلغ الليل و النهار حتّى لا يكون شرك على ظهر الارض و لا تبقى قرية إلاّ نودى فيها بشهادة أن لا إله الاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه بكرة و عشيّا.
بىشك دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله به هر نقطهاى كه شب و روز مىرسد، خواهد رسيد تا كه شركى بر زمين نماند و نيز شهرى نخواهد ماند جز آن كه در آن بانگ لا اله الا اللّه و محمّد رسول اللّه صبحگاه و شامگاه ندا مىشود.
به هر منطقۀ مسكونى «قرية» گفته مىشود؛ در قرآن كريم مىخوانيم:
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْقُرى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ مِنْها قائِمٌ وَ حَصِيدٌ .(1)
اين، از خبرهاى آن شهرهاست كه آن را بر تو حكايت مىكنيم. بعضى از آنها [هنوز] بر سر پا هستند و [بعضى] بر باد رفتهاند.
از اين روايت استفاده مىشود كه در همه شهرها، بانگ اذان بر خواهد خاست. چنين است كه مىفرمايد: سلطه و نفوذش به شرق و غرب جهان خواهد رسيد. يا حديثى قدسى كه در آن آمده است:
شرق و غرب زمين را به مالكيت آنها در خواهم آورد... تا كه دعوتم آشكار گردد و مردم بر يگانگى من گواهى دهند.
(3) دوم: مقايسه بين گسترۀ سلطنت ذو القرنين و دامنه حكومت مهدوى تنها از آن روست كه ذو القرنين بزرگترين فرمانروايى است كه تاريخ گذشته بشريت به خود ديده و امام مهدى عليه السّلام باعظمتترين رهبر و پيشوايى است كه تاريخ جديد مىشناسد؛ وگرنه اختلاف در توانمندىهاى معنوى و مادى آن دو، از زمين تا آسمان است.
حتى مقصود از اين مقايسه آن نبوده است كه ميزان فتوحات امام عليه السّلام و ذو القرنين با يكديگر مقايسه شود و كسى در اين ميان نتيجهگيرى نمايد كه چون حاكميت ذو القرنين، همه جهان را0.
1) . سورۀ هود (11)، آيۀ 100.
در بر نگرفته پس امام مهدى عليه السّلام نيز چنين خواهد بود؛ زيرا در تعابيرى كه در ملاحظۀ يكم آمد به صراحت از جهانى بودن دولت آن حضرت سخن رفته است؛ گذشته از آن كه برنامه كلى الهى، اقتضايى جز اين ندارد. در نتيجه بايد گفت مراد از اين تشبيه، تنها بيان گستره و فراگيرى است و نه تحديد و تعيين مرز.
در روايت آمده است: «به هر جايى كه ذو القرنين قدم نهاده است امام مهدى عليه السّلام نيز گام مىنهد»؛ تعيين قلمرو فتوحات امام عليه السّلام در اين روايت به معنى آن است كه ايشان دستاوردى بسيار بيشتر از ذو القرنين خواهد داشت. اين افزودگى در اين روايت، نفى نشده است از اين رو اين روايت و روايات دسته اول، دليلى كافى براى اثبات جهانى بودن دولت مهدوى مىباشد.
(2) سوم: در روايات دسته چهارم، اسامى سرزمينهايى كه امام عليه السّلام بر آنها چيره مىشود آمده است؛ آن مناطق عبارتند از: روم، چين، ديلم (كوههاى ديلم)، ترك، سند، هند، قسطنطنيه، كابل شاه و خزر.
بر شمردن اين سرزمينها، متناسب با سطح فكرى و ميزان دانش مردمان روزگار صدور اين روايات بوده است و اگر آنها بهره بيشترى از علم داشتند، بر اين فهرست افزوده مىشد. در حقيقت، نام بردن از اين مناطق، صرفا براى بيان گستردگى دامنۀ فتوحات آن حضرت مىباشد و آن اسامى براى مثال آورده شده است. به اين ترتيب مىتوان اين روايات را به ديگر نقاط جهان نيز تعميم داد. از اين مثالها بر مىآيد كه قلمرو دولت مهدوى، بسى بيشتر از فتوحات ذو القرنين است؛ زيرا او هر چند با چين و روم جنگيد اما نتوانست آنجا را بگشايد. در حالى كه امام عليه السّلام چيرگى و تسلط كاملى بر آنجا پيدا مىنمايد.
(3) مراد از روم در اين روايت، مطابق برداشت مردم در زمان صدور آن، شامل سرزمينهاى فرنگ يعنى كل اروپا و شايد هم قاره آمريكا مىباشد.
منظور از چين، شرق آسياست كه علاوه بر كشور چين، كشورهاى ژاپن، كره و ساير مناطق شرق آسيا را نيز در بر مىگيرد.
(4) مقصود از ديلم يا كوههاى ديلم، مناطقى است كه اينك در جنوب روسيه قرار دارد و بيشتر جمعيت آن مسلمان مىباشد. اين مناطق در بعضى از كتابهاى تاريخى به ما وراء النهر نامبردار است.
(5) در زبان روايت، هند علاوه بر محدوده كنونى، شامل پاكستان نيز مىشود. اما مراد از سند كشورهاى جنوب شرقى آسيا هم چون اندونزى، مالزى، ويتنام و جز آن مىباشد.
(6) منظور از قسطنطنيه، شهر استانبول است كه در بخش اروپايى تركيه قرار دارد و معمولا در زبان روايات به عنوان مهمترين شهر در دنياى كهن مطرح گرديده است به طورى كه فتح آن در نهضت جهانى مهدوى از نقطه نظر استراتژيك اهميت به سزايى دارد. اين از آن روست كه قسطنطنيه يكى از دروازههاى ورود به اروپاست.
فتح اين شهر بشارتى است كه امت مسلمان قرنها در انتظار آن به سر مىبردند تا آن كه عثمانىها به آن جامه عمل پوشاندند و به همين خاطر آنها جايگاه مهمى در ميان مسلمانان پيدا كردند.(1)امام عصر عليه السّلام نيز آن سرزمين را بار ديگر فتح خواهد نمود.
كابل شاه، پايتخت افغانستان كنونى است و فتح آن يعنى فتح همه سرزمين افغانستان. نام معروف آن كابل مىباشد اما واژه شاه كه در اين روايت پسوند آن است يا به دليل اسم قديمى آن مىباشد و يا به خاطر آن كه پايتخت حكومتى پادشاهى بوده است.
(2) همچنين منظور از خزر، كشورهاى حاشيه درياى خزر مىباشد كه ايران در ساحل جنوبى آن واقع گرديده و كشورهاى اتحاد شوروى (سابق) در شرق و غرب و شمال آن دريا قرار دارند.
اين سرزمينها شامل همه نقاط شناخته شده در جهان آن روز مىباشد. و حضرات معصومين عليهم السّلام نتوانستهاند بيش از اين سخن گويند زيرا با سطح فرهنگى و عقلى شنوندگان آن روزگار ناهمگون بوده است. در نتيجه اين فهرست مىتواند همۀ قاره اروپا و آسيا و احتمالا آمريكاى شمالى را نيز شامل گردد. اما هم چنان كه آمد به دليل آگاه نبودن مخاطبان، از آفريقا، استراليا، امريكاى جنوبى و قطب شمال و جنوب نامى برده نشده است.
(3) البته كشورهاى مصر و حبشه (شامل سودان و سومالى) از اين امر مستثنى هستند؛ زيرا مردم آن روزگار با آن دو منطقه آشنا بودهاند. پس با عنايت به روايات دسته اول و نيز برنامه كلى الهى مىتوان آن سرزمينها را نيز داخل در فتوحات امام به حساب آورد. اينك در زمان ما همه اين مناطق يا زير سيطره بلوك سرمايهدارى است و يا تحت سلطه نظام كمونيستى.
امام مهدى عليه السّلام با نظامهاى مادى در تمام اشكال آن در خواهد افتاد. همچنين با همه مظاهر فساد و تباهى چه در عرصههاى قانونى و چه در قلمروهاى اخلاقى مبارزه خواهد كرد.
با اين اوصاف مىتوان تصور كرد كه دشمنان با چه نيروى عظيمى در مقابل او و نهضت آزادى بخشش صف خواهند بست. در اين باره در فصل بعدى سخن خواهيم گفت.
(4) آنچه پس از اين اهميت دارد به دست آوردن شناختى روشن از چگونگى رسيدن امام به اين هدف سترگ است؛ هدفى كه هرگز در تاريخ بشريت جامه عمل به خود نپوشيده است. در فصل بعدى از ضمانتهاى پيروزى و موفقيت امام عليه السّلام براى رسيدن به اين هدف، سخن خواهيم گفت.د.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 562 به بعد.
شايد گمان رود پرداختن به اين بحث و بررسى جزئيات آن با توجه به اينكه اراده خداوند يگانه ضامن پيروزى امام مهدى عليه السّلام است، ضرورت نداشته باشد. ولى در پاسخ به اين اشكال بايد گفت هر چند اراده خداوند ضامن بىبديلى براى پيروزى آن حضرت است و هيچ عامل ديگرى هم پايۀ آن وجود ندارد؛ امّا اين امر با مطالعه و بررسى راههايى كه خداوند از آن طريق مهدى موعود عليه السّلام را يارى مىنمايد، منافاتى ندارد.
(2) درباره روش و شيوهاى كه خداوند بزرگ براى پيروزى آن حضرت اتخاذ مىفرمايد، چند احتمال مطرح است:
(3) احتمال نخست: پيروزى از راهى كاملا اعجازآميز.
اين احتمال بطور سنتى در ميان مسلمانان پذيرفته شده است. آنها بر اين باورند كه امام عليه السّلام از راه معجزه، سلاح به دست خواهد آورد و هيچ سلاحى بر ضد سپاه او كارگر نخواهد افتاد و دشمنان نخواهند توانست عليه او اقدامى نمايند؛ به اين صورت كه فكر آنها از بهكارگيرى راههاى مؤثر نظامى يا غير نظامى بر ضد نهضت مهدوى منصرف خواهد شد.
البته نمىتوان اين احتمال را پذيرفت زيرا دليل قطعى و صحيح در رد آن وجود دارد. در اينجا به دو اشكال مهم آن مىپردازيم:
(4) اشكال نخست: اگر معجزه راه درستى براى دعوت الهى بود، پس امام مهدى عليه السّلام بايد مىتوانست در زمان غيبت صغرا بر خلاف خواست حكومتهاى مستبد آن روزگار (عباسيان، ايرانيان و روميان) بر سراسر جهان چيره گردد و آن را از عدل و داد لبريز سازد. حتى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيز بايد مىتوانست به اين هدف آرمانى نايل آيد و ديگر نيازى به تلاش و مجاهدت در راه نشر هدايت و عدل و مبارزه با مشركان نداشته باشد؛ در آن صورت كار به حادثه جانسوز عاشورا نمىانجاميد و امام حسين عليه السّلام و خانواده و يارانش مظلومانه به شهادت نمىرسيدند.
هرگاه نيل به اين هدف بزرگ انسانى در سريعترين زمان ممكن باشد، به تأخير انداختن آن ظلم به بشريت است؛ حال آن كه ظلم از ساحت الهى دور است. پس بايد اين زمان به مقدار ممكن جلو بيفتد.
ولى راز اين تأخير آن است كه دعوت الهى بر معجزه استوار نيست؛ زيرا هدايت و عدالتى كه از راه معجزه حاصل مىشود، كمعمقتر از هدايت و عدالتى است كه از راههاى طبيعى به دست مىآيد.
از اين رو هرگاه بتوان نتيجهاى را از راههاى طبيعى به دست آورد، ديگر راهى براى حصول آن از طريق معجزه باقى نمىماند بلكه بايد تحقق آن را به راههاى طبيعى وانهاد هر چند كه زمان درازى به طول انجامد. اين موضوع، استثنايى ندارد مگر آنجا كه چارهاى جز آوردن معجزه وجود نداشته باشد.(1)
در مورد هدف كلى بشريت در رسيدن به روز موعود نيز امر چنين است و تا زمان تحقق آن از راه طبيعى، به تأخير مىافتد.
اين قانون كلى كه دعوت الهى از راه معجزه سامان نمىيابد، منحصر به دورۀ پيش از ظهور نبوده بلكه عصر پس از ظهور را نيز در بر مىگيرد؛ زيرا سنت پروردگار در نظام آفرينش هيچگاه تغيير نخواهد كرد. خلاصه آن كه نمىتوان به تسلط كاملا اعجازآميز امام عليه السّلام بر جهان پايبند بود و آن را پذيرفت.
(2) اشكال دوم: روايات بسيارى اين فرض را كه حضرت ولى عصر عليه السّلام به مدد معجزه به پيروزى جهانى دست مىيابد، رد مىنمايند؛ مانند:
الف) رواياتى كه ياران خاص حضرت عليه السّلام را سيصد و سيزده نفر معرفى مىكند؛ در صورتى كه پاى معجزه به ميان آيد ديگر به هيچ يك از آنان نيازى نخواهد بود.
ب) رواياتى كه همراهان امام عليه السّلام را در هنگام خروج از مكه ده هزار نفر بر مىشمارد؛ در حالى كه اگر بنا به معجزه باشد، امام عليه السّلام مىتواند به همراه ده ميليون نفر از مكه خارج گردد، نه ده هزار نفر.
ج) رواياتى كه بيانگر سفر آن حضرت از مكه به كوفه مىباشد؛ در صورتى كه مىتوان با سرعتى معجزهآميز به كوفه رسيد.
د) رواياتى كه دربارۀ سخنرانىهاى حضرت در مكه و كوفه است؛ در حالى كه مىتوان به مدد معجزه، آن مفاهيم را بدون سخن گفتن به اذهان مردم منتقل كرد.
ه) رواياتى كه از پيكار با سفيانى و كشته شدن او توسط حضرت سخن مىگويد؛ در صورتى كه با وجود معجزه نيازى به آن سعى و مجاهدت نخواهد بود.
و) رواياتى كه از كشتار بسيارى از منحرفان در طول هشت ماه خبر مىدهد؛ در حالى كه با معجزه مىتوان در كمتر از چشم بر هم زدنى كار آنها را يكسره ساخت.د.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 224 به بعد.
بلكه بالاتر آن كه اگر باور تام و تمامى به معجزه داشته باشيم، ديگر به اصل واقعه ظهور نيز نيازى نخواهد بود؛ زيرا آن حضرت مىتواند در حال غيبت نيز به اصلاح كار جهان همّت گمارد. حتى در اين صورت وجود خود امام عليه السّلام هم ضرورتى نخواهد داشت زيرا خداوند مىتواند بدون حضور پيشوا و رهبر و بىآن كه جنگى در گيرد، كار جهان را اصلاح فرمايد. در قرآن كريم آمده است:
وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً (1)
و اگر پروردگار تو مىخواست، قطعا هر كه در زمين است همۀ آنها يكسر ايمان مىآوردند.
قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ (2)
بگو برهان رسا ويژۀ خداست، و اگر [خدا] مىخواست قطعا همۀ شما را هدايت مىكرد.
نتيجه آن كه هر چه بر وجود امام عليه السّلام و ظهور مبارك آن حضرت دلالت مىكند، با انديشۀ افراطى در مورد اعجاز، در تعارضى آشكار است و در اين صورت بطلان احتمال نخست، قطعى است.
(2) احتمال دوم: خداوند فرآيند پيروزى امام عليه السّلام را به طور كامل و بدون اندك حمايت يا ارائه برنامهاى، به قوانين طبيعى وانهاده است.
پروردگار متعال همان طور كه مخلوقات خويش را در نظام آفرينش كمك مىفرمايد، به امام عليه السّلام هم در همان حدّ و نه بيشتر يارى و مدد مىرساند.
به اين احتمال نيز نمىتوان به طور كامل گردن نهاد؛ هر چند بايد گفت شيوه كلى در رفتار امام مهدى عليه السّلام بر طبق قوانين جهان طبيعت است اما اينكه در اين موضوع، يكسره عنايت خاص الهى و حمايت ويژه او را نسبت به امام عليه السّلام ناديده بينگاريم، خود موجب پديد آمدن اشكالاتى به شرح زير مىگردد:
(3)اشكال نخست: تاريخ پيش از ظهور به روشنى گواه وجود عنايت و حمايت ويژه پروردگار از امام مهدى عليه السّلام و روز ظهور آن بزرگوار است؛ زيرا شرط اول از شرايط پديدار شدن روز موعود(3) كه عبارت است از «برنامه كامل و عادلانهاى كه بين مردم شناخته شده باشد»، با اراده و عنايت خداوند در قالب دين اسلام ايجاد گرديده است. همچنين شرط سوّم كه «فراهم آمدن شمارى كافى از مؤمنان براى فتح عادلانه جهان مىباشد»، با آزمايش انسانها و گذشتن آنها از شرايط سخت و دشوار تحقق پيدا مىنمايد. و نيز شرط دوم كه عبارت است از «رهبرى برتر و نمونه جهانى» كه در شخص مهدى موعود عليه السّلام جلوهگر است، با فرآيند طولانى مدت غيبت و طول عمر امام عليه السّلام نسبتى نزديك و تأثيرگذار دارد. (4) و اساسا طراحى غيبت از سوى پروردگار، به منظور پاسدارى از جان شريف آن حضرت كه ذخيره خداوند براى روز موعود است، مىباشد.ن.
همچنين نشانههاى نزديك ظهور كه مهمترين آنها فرو رفتن در بيدا و خورشيد و ماه گرفتگى نابهنگام مىباشد، نشانههايى اعجازآميز هستند.
اگر اشكال شود كه بيشتر اين امور حتى غيبت(1)در واقع امورى طبيعىاند كه طبق قوانين كلى جهان هستى پديدار مىشود و اعجاز را در آنها راهى نيست و در نتيجه بر عنايت و حمايت الهى دلالت نمىكنند، در پاسخ بايد گفت درست است كه اين امور كاملا طبيعىاند اما از سويى ديگر بيانگر عنايت و حمايت پروردگار مىباشند؛ زيرا اساسا قوانين نظام آفرينش، ضرورتا اين امور را در پى خويش نمىآورند و اقتضاى آن را ندارند تا آن كه آنها را موضوعاتى كاملا طبيعى بپنداريم بلكه به برنامهريزى، طراحى خاص و عنايت ويژه نيازمندند.
(2) اين بدان منظور است كه هدف نهايى از آفرينش عالم و به ويژه آدم - كه پرستش خالصانه پروردگار است - محقق گردد. اراده خداوند و قدرت لا يزال او مىتواند سمتگيرى قوانين هستى را به هر سو كه بخواهد تغيير دهد، بىآن كه تغييرى در اصالت و دقت آن قوانين پديد آورد. در نتيجه خداوند آن قوانين را به سمت و سوى تحقق هدف غايى خلقت معطوف ساخته است. از اينجاست كه انديشه «برنامهريزى، طراحى خاص و عنايت ويژه پروردگار» مطرح مىگردد. در اين صورت اين امور، طبيعى بوده و در عين حال بر عنايت و تأييد الهى نيز دلالت مىنمايد.
(3) اشكال دوم: دورۀ نزديك به ظهور و نيز اندكى پس از ظهور به روشنى گواه عنايت و حمايتهاى الهى است. در اين باره رواياتى رسيده است كه به مضمون برخى از آنها اشاره مىشود:
گرد آمدن ياران حضرت در آغاز ظهور در نزد ايشان، در پى سفرى معمولى و طبيعى است اما احساسات آنها براى يارى حضرت و تمركز علائق قلبىشان به حمايت از آن بزرگوار، لطف و عنايتى است از سوى پروردگار در حق امام مهدى عليه السّلام و اين بر آمده از برنامه كلى الهى در زمان پيش از ظهور مىباشد.
ايشان در همه نبردها، پيروز ميدان است.
فرشتگان الهى آن حضرت را يارى مىنمايند؛ در اين باره رواياتى را خواهيم آورد.
گشودن دروازههاى جهان و بنيان نهادن دولت جهانى، هدفى است كه به دست تواناى امام مهدى عليه السّلام تحقق خواهد يافت؛ هدفى كه پيش از آن هيچ رهبرى نه عادل و نه ستمكار به آن دست نيافته است.
... و مضامين ديگرى كه مىتوان در آنها به روشنى دست عنايت و حمايت الهى را مشاهده نمود.
بدين ترتيب احتمال دوم نيز نمىتواند درست باشد.
(4) احتمال سوم: امام عصر عليه السّلام از راههاى طبيعى به پيروزى دست خواهد يافت و معجزه علت قهرى پيروزىهاى آن حضرت نيست. ناگفته نماند كه همين راه طبيعى نيز با حمايتهاى جزئى ود.
1) . مراد از غيبت در اينجا آن است كه امام عليه السّلام در بين مردم به صورت ناشناس حضور دارند.
غير قهرى پروردگار پيوند خورده است. حكمتش نيز آن است كه تأسيس دولت جهانى، مهمترين و بزرگترين ثمره آفرينش انسان و تلاش و فداكاريهاى اوست.
اين موضوع شباهت بسيار زيادى به حمايت پروردگار از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله دارد. روشنترين نمونه آن، فتح سرزمينهايى وسيع در زمانى كمتر از نيم قرن، توسط سپاهى كم شمار و كم تجهيزات مىباشد. هم اينك نيز اسلام به رغم تلاشهاى نيرنگآميز بين المللى به رشد و گسترش خود - هر چند با آهنگى كند - ادامه مىدهد.
تازه همه اينها در صورتى است كه از پيروزىهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در همه جنگها و پشتيبانى فرشتگان از او چشمپوشى نماييم.
(2) پس از اين مقدمه لازم است به موضوع اصلى اين فصل، يعنى بررسى ضمانتهاى پيروزى امام عليه السّلام بپردازيم؛ همان ضمانتهايى كه با ايجاد زمينه مناسب، به روند تسلّط عادلانه امام عليه السّلام بر جهان سرعت و سهولت مىبخشد. البته از روشهاى امام عليه السّلام در امور نظامى و نيز انديشههايى كه آن حضرت عملى خواهد نمود، جز افراد معاصر دوران ظهور، كس ديگرى آگاه نيست؛ اين به استثناى برخى موارد محدود است كه پس از اين خواهيم آورد.
(3) برخى از اين ضمانتها مربوط به برنامه كلى الهى در زمان پيش از ظهور است و برخى ديگر مربوط به برنامه ويژهاى است كه در عصر ظهور طراحى مىگردد. بدين ترتيب از اين ضمانتها در دو قسمت سخن مىگوييم:
(4)
پيشتر گفتهايم(1)از جمله نتايج برنامه كلى الهى براى زمان پيش از ظهور، شكست مكاتبى است كه ادعاى حلّ مشكلات جامعۀ بشرى را دارند. اين مكاتب كه گرفتار محدوديتها و نقايص فراوان مىباشند، حاصل عقل [خود بنياد] بشرى است كه در محدودۀ احساسات سطحى بشر و نيز زمان و مكان اسير مىباشد. بىگمان اين نقص و كاستى، جز پس از تجربههاى مكرر و آزمايشهاى طولانى خود را نشان نمىدهد.
(5) هرگاه يكى از اين تجربههاى بشرى به شكست مىانجامد، نااميدى كشندهاى بر جامعه بشرى سايه مىافكند و اين احساس كه نمىتوان از دام جور و ستم رهيد و به خوشبختى و رفاه رسيد، بر روح و روان آدمى اثرى ژرف بر جاى مىگذارد. با همه اين اوصاف هم چنان در اعماق دل بشر نور اميدى سوسو مىزند و اين احساس را در انسان برمىانگيزد كه حتما نيرويى ناشناخته اما عدالتگرا وجود دارد كه مىتواند خوشبختى او را تضمين نموده و مشكلات را از سر راهش بردارد. هرگاه
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 288 به بعد.
شكست اين مكاتب بشر ساخته بيشتر آشكار شود، اين اميد ژرف، اصالت و روشنايى بيشترى پيدا مىكند.
در اين اميدوارى، مؤمن و كافر را با يكديگر تفاوتى نيست زيرا هر دو ظلم و ستم را با تمام وجود خويش احساس مىكنند؛ هر چند خود در پديد آمدن آن شريكاند. آنها تلخى و سختى ستم را درك مىكنند و دير يا زود به شكست نظامهاى بشرى براى حل مشكلاتشان آگاه خواهند شد.
در نتيجه، بازخورد اين احساسات به شكل ذهنيتى ساده و نه دركى نسبتا عميق خواهد بود و بشر را به مبدأ و نيرويى كار آمد براى تحقق خوشبختى او در زمانى نامعلوم اميدوار مىسازد و حسّ غريبى از انتظار را براى آن فرداى دلخواه و آرمانى در وجودش برمىانگيزد. همان طور كه يك شخص مؤمن به شكلى واضح و روشن ظهور را انتظار مىكشد.
(2) از اين رهگذر انسانها به اولين دعوت آشكارى كه مدعى ارائه راه حلى جديد براى رفع مشكلات و تبيين روش توزيع خوشبختى در سرتاسر جهان مىباشد، با تمام وجود مىگروند. و كيست كه سعادت و خوشبختى خود را نخواهد؟!
در زمان ظهور مؤمنان گويند: اين همان نقطه اميدى است كه از پيش مىشناختيم و با بيدارى و هوشيارى در انتظار آن به سر مىبرديم.
كافران نيز گويند: اين پديدۀ ناگهانى، تجربهاى اميدبخش است. شايد بشريت را نجات دهد و آرزوهايش را جامه عمل پوشاند.
امام مهدى عليه السّلام نيز خواهد فرمود: «من آن اصلاحگر منتظرم.» و مردم جهان هم پاسخش مىدهند:
«آرى تو همان اصلاحگر منتظرى!»
(3) اين اتفاق، چيز تازهاى نيست زيرا به طور معمول جامعه بشرى هرگاه با نظريه و مكتبى جديد كه در پى حل مشكلات او بوده است روبرو گرديده، با دلى آماده، سينهاى گشاده و حسن نيّت از آن استقبال نموده است؛ بدان اميد كه فردايى آرمانى و همراه با خوشبختى را برايش به ارمغان آورد. اما پس از مدتى كه آن تجربه با شكست مواجه شده، جامعه بشرى دوباره به دنبال نظريه و مكتب ديگرى مىرود. حال پس از اين شكستهاى پىدرپى در تجربههاى بشرى چه اتفاقى خواهد افتاد؟ پاسخ اين است كه يأس و سرخوردگى جامعه بشرى از مكاتب و نظريات بشر ساخته به نهايت مىرسد و از سويى ديگر اميد او به فردايى روشن نمايانتر مىگردد و نسبت به نظريه جديد و متكامل ديگرى، سينهاش گشادهتر و حسن ظن او بيشتر مىگردد.
(4) اين همان برنامۀ عادلانه و جامعى است كه مردم به زودى به تفاوتهاى عميق و آشكار آن با مكاتب شكستخوردۀ پيشين پى خواهند برد.
از اين روست كه وقتى مىفرمايد: «من آن اصلاحگر منتظرم»، مردم جهان پاسخش مىدهند:
«آرى تو همان اصلاحگر منتظرى!» در همينجاست كه نخستين ضمانت براى پيروزى امام
مهدى عليه السّلام متحقق مىگردد.
برخى از روايات كه در كتاب گذشته آوردهايم به اين موضوع اشاره مىكند.(1)
شيخ مفيد و طبرسى از عتبه و او نيز از پدرش نقل كرده است كه: امام باقر عليه السّلام فرمود:
إذا قام القائم حكم بالعدل... إنّ دولتنا آخر الدول. و لم يبق أهل بيت لهم دولة إلاّ ملكوا قبلها. لئلاّ يقولوا إذا رأوا سيرتنا: إذا ملكنا سرنا بمثل سيرة هؤلاء و هو قول اللّه تعالى:
و العاقبة للمتّقين.(2)
وقتى قائم عليه السّلام بپاخيزد به عدالت حكم كند... دولت ما [اهل بيت] آخرين دولت است و خاندانى [صاحب قدرت] باقى نمىماند مگر آن كه پيش از دولت اهل بيت به حكومت مىرسند تا زمانى كه روش ما را در حكومت ديدند، نگويند «اگر ما به حكومت مىرسيديم مانند اينان [عادلانه] رفتار مىكرديم» و اين سخن خداوند است كه فرجام نيك از آن پرهيزگاران است.
اين خبر را شيخ طوسى نيز نقل كرده است.(3)
(2) نعمانى به سند خود از هشام بن سالم نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
ما يكون هذا الأمر، حتّى لا يبقى صنف من الناس إلاّ و قد ولّوا من الناس. حتّى لا يقول قائل:
إنّا لو ولّينا لعدلنا؛ ثمّ يقوم قائم بالحقّ و العدل.(4)
اين امر (ظهور) روى نمىدهد تا آن كه گروهى از مردم باقى نمانند مگر آن كه به حكومت برسند تا ديگر كسى نگويد «اگر ما به حكومت مىرسيديم، به عدالت رفتار مىكرديم» سپس قائم عليه السّلام بر اساس حق و عدالت بپا مىخيزد.
(3) اين روايات به صراحت و روشنى از روى كار آمدن دولتها و مكاتب مدعى حل مشكلات جهان در مناطق كوچك يا بزرگ سخن مىگويد. ناگزير آنها در اين ادعا شكست خواهند خورد و به جاى عدالت، ستم و تباهى را بر كرسى حكومت خواهند نشانيد. به همين جهت است كه هنگام استقرار دولت مهدوى ديگر كسى نمىتواند ادعا نمايد «اگر حكومت به ما مىرسيد، مانند اينان رفتار مىكرديم» يا بگويد «اگر ما به حكومت مىرسيديم، به عدالت رفتار مىكرديم». چرا كه قبلا در برابر افكار عمومى جهانيان، كوس شكست و رسوايى آنها نواخته شده است. در نتيجه به آنان بايد گفت: شما با آن كه حكومت را در دست داشتيد ولى مانند اينان به عدل و داد رفتار نكرديد و اگر انديشه و رويكرد عميقترى داشتيد آن را در دولت خود پياده مىكرديد.
(4) به افكار عمومى جهانيان نيز بايد گفت: شما كه اين نظريهها و مكاتب را تجربه كرديد و عمرى را6.
در زير سايه خشونت و ستمكارى آنها به سر برده، آرزوى از بين رفتن آنها و روى كار آمدن حكومتى عدالت محور را داشتهايد، به هوش باشيد كه عصر عدالت فرا رسيده تا شما را از ظلمتها به نور رساند و به راه مستقيم رهنمون گردد. و اين سخن خداست كه فرمود: «فرجام نيك از آن پرهيزگاران است».(1)
يعنى آخرين مرحله در برنامه كلى الهى، به حكومت رسيدن پرهيزگاران نيكو سرشتى است كه راه و رسم عدالت كامل و عبادت خالصانه را با موفقيت در ميان مردم تحقق بخشند.
به نظر مىرسد پيروزى امام عليه السّلام در برابر قدرتهاى سلطهگر بين المللى، به دليل تجهيز آنها به زرّادخانههاى پيشرفته نظامى و سلاحهاى مدرنى كه هر تحركى را در هر نقطه از زمين رديابى كرده و به مقابله با آن برمىخيزد، با مشكلاتى جدّى مواجه گردد. براى نقد اين نظريه لااقل مىتوان يك احتمال را مطرح ساخت و با كمك روايات و ديگر قرائن به اثبات آن پرداخت و آن اينكه: قدرتهاى سلطهجو و تجاوزگر پيش از فرا رسيدن ظهور از بين مىروند و نخواهند توانست بر ضد امام عليه السّلام وارد جنگ شوند. اين ديدگاه مىتواند به دو صورت محقق گردد:
(2) 1 - انعقاد قرار داد بين قدرتهاى بزرگ جهانى كه به موجب آن توليد، فروش و به كارگيرى سلاحهاى استراتژيك هم چون: بمبهاى هستهاى، موشكهاى هدايت شونده، انواع هواپيماهاى جنگنده و تانكهاى پيشرفته و ديگر سلاحهاى كشتار جمعى ممنوع گردد و سلاحهاى موجود نيز با نظارت دقيق بين المللى نابود گردد. هرگاه آنها به اين قرار داد پايبند باشند، همۀ آن سلاحها به جز سلاحهايى متعارف كه استفادههاى داخلى و محدود دارد، نابود مىشود. بدين ترتيب امكان رويارويى با خيزشهاى گسترده جهانى، مانند قيام جهانى امام مهدى عليه السّلام از ميان مىرود.
رويكرد كلى كشورهاى داراى زرادخانههاى عظيم نظامى در زمان ما چنين است و در اين باره نيز پيمانهايى امضا گرديده است. [هر چند در صحنه عمل پايبندى به اين پيمانها وجود ندارد.]
(3) 2 - حتى اگر چنين قرار دادى هم منعقد نگردد، ممكن است در جنگى جهانى، همه آن سلاحها از ميان برود. برناردشو، انديشمند اروپايى، در پاسخ به اين پرسش كه چه نوع سلاحى در جنگ سوم جهانى به كار گرفته خواهد شد؟ گفته است: نمىدانم؛ ولى اين را مىدانم كه اگر جنگ چهارمى رخ دهد، در آن زمان انسانها با سنگ و چوب خواهند جنگيد.
(4) تصور اين انديشمند آن است كه جنگ سوم، آن قدر هولناك خواهد بود كه نه تنها سلاحهاى استراتژيك بلكه اساسا تمدن بشرى را نابود خواهد ساخت و همه طرفهاى درگير در آن از بين خواهند رفت و جز مردمانى دور از تمدن و بدون سلاح باقى نخواهند ماند.
(5) اگر چه اين سخن تا حدى مبالغهآميز است اما واقعيت آن است كه تمدن غربى در كلّيت خويش،
1) . سورۀ الاعراف (7)، آيۀ 128 و نيز: سورۀ القصص (28)، آيۀ 83.
عملا بر طبل جنگ مىكوبد و ترس از آن هم چون خورهاى به جان سياستمداران جهان افتاده است و در اين ميان وضع ملتهاى ضعيف اسفبارتر از آنهاست. چنين جنگى، نتيجه برنامه كلى الهى براى انسانها و به ويژه آن دولتهاست. خداوند مىفرمايد:
حَتّى إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّيَّنَتْ، وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها، أَتاها أَمْرُنا لَيْلاً أَوْ نَهاراً، فَجَعَلْناها حَصِيداً كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ. كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ. (1)
... تا آنگاه كه زمين پيرايۀ خود را بر گرفت و آراسته گرديد و اهل آن پنداشتند كه آنان بر آن قدرت دارند، شبى يا روزى فرمان [ويرانى]، آمد و آن را چنان درويده كرديم كه گويى ديروز وجود نداشته است. اين گونه نشانهها [ى خود] را براى مردمى كه انديشه مىكنند به روشنى بيان مىكنيم.
آزمونهاى الهى علاوه بر افراد، شامل حال دولتها نيز مىشود و همان طور كه احتمال شكست و ناكامى افراد مىرود براى دولتها نيز چنين احتمالى وجود دارد. شكست حكومتها در اين آزمايشها عبارتست از: نابودى وجدان و اخلاق و پديد آمدن روحيه استكبارى و نيز بدگمانى در بين كارگزاران حكومت كه نتيجه آن در عرصه داخلى، به وجود آمدن بدترين نوع ستم و بهرهكشى از ضعفا و جوّ خفقان و ناامنى است و در عرصه خارجى، شعلهور شدن آتش جنگهاى ويرانكننده جهانى است.
(2)شرايط ياد شده در اين آيه، با وضعيت تمدن غربى به طور كامل همخوانى دارد. زمين در آنجا با انواع جلوههاى پيشرفت و مدنيت آراسته گرديده است و ساكنان آن پنداشتهاند كه با چيرگى بر طبيعت مىتوانند آن را رام خود ساخته، در جهت منافع خويش از آن استفاده نمايند. هرگاه اين دو شرط پديدار شود، نتيجه هولناكى سر بر مىآورد «فرمان [ويرانى] مىآيد و آن را چنان درويده خواهيم كرد كه گويى ديروز وجود نداشته است». (3) فرمان خداوند به ويرانى، تنها از راه اعجاز صورت نمىپذيرد بلكه از اين راه نيز انجام مىشود كه: شكست آن دولتها در آزمايش الهى، آتش جنگى ويرانگر را در ميان آنها شعلهور مىسازد و در نتيجه برايشان نه سلاحى باقى مىماند و نه عظمت و اقتدارى. در روايات از جنگى ويرانگر در پيش از ظهور خبر داده شده است.
(4) ابن ماجه از انس بن مالك نقل كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله در سخنى پيرامون نشانههاى قيامت فرمود:
و يذهب الرجال و يبقى النساء، حتّى يكون لخمسين امرأة قيّم واحد.(2)
مردان [بسيارى از بين] مىروند و زنان مىمانند تا آنجا كه يك مرد، پنجاه زن را سرپرستى3.
مىكند.
روشن است كه از بين رفتن مردان به دليل بيمارى يا فقر و مانند آن نيست؛ زيرا در اين صورت زنان نيز همان سرنوشت را پيدا مىكردند. بلكه كشته شدن آنها نتيجه در گرفتن جنگى سراسرى است و پيداست كه بيشتر شركتكنندگان در جنگها نيز مردان هستند.
سيوطى از نعيم بن حماد و او نيز از ابن سيرين نقل كرده است كه:
لا يخرج المهدى حتّى يقتل من كلّ تسعة سبعة.(1)
مهدى قيام نمىكند مگر آن كه از هر نه نفر، هفت نفر كشته شوند.
نعمانى به سند خود از زراره نقل كرده است:
لا يكون هذا الأمر حتّى يذهب تسعة أعشار الناس.(2)
تا نه دهم مردم [از بين] نروند، ظهور محقق نخواهد شد.
(2) شيخ صدوق و علامه مجلسى از ابو بصير و محمّد بن مسلم نقل كردهاند كه هر دو از حضرت صادق عليه السّلام شنيدهاند كه فرموده است:
لا يكون هذا الأمر حتّى يذهب ثلثا الناس فقيل له: فإذا ذهب ثلثا الناس فما يبقى؟ فقال عليه السّلام:
أما ترضون أن تكونوا فى الثلث الباقى؟
ظهور رخ نمىدهد مگر آن كه يك سوم مردم از بين بروند. عرض شد: پس در اين صورت چه كسى باقى خواهد ماند؟ فرمود: آيا خشنود نمىشويد جزو يك سوم باقى مانده باشيد؟
(3)شيخ طوسى به سند خود از ابو بصير روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: امير المؤمنين عليه السّلام همواره مىفرمود:
لا يزال الناس ينقصون حتّى لا يقال: «اللّه»...(3)
همواره مردم رو به كاهشاند تا جايى كه كلمه «اللّه» بر زبان كسى جارى نمىشود...
(4) ابن سيرين اين كاهش جمعيت را ناشى از كشته شدن مردم مىداند و معلوم است كه اين اتفاق به دليل طغيان يك فرد شورشى يا جنگهاى منطقهاى نيست؛ بلكه ناشى از جنگى جهانى و ويرانگر است. تفاوتى نيز كه در اين اخبار از لحاظ آمارى مشاهده مىشود، بيانگر ارقام تقريبى است و نه تعيين دقيق تعداد كشتهشدگان. بنابراين مىتوان بالاترين آمار يعنى رقم نه دهم را پذيرفت؛ زيرا اخبارى كه از نابودى تعداد كمترى سخن مىگويد با اخبارى كه از كشته شدن تعداد بيشترى خبر مىدهد، منافاتى ندارند.
(5) از سوى ديگر شايد بتوان باقىماندهها را در يكديگر ضرب نمود و نسبت افراد باقى مانده را به دست آورد. اگر يك نهم (باقى مانده از نه دهم) را در يك سوم (باقى مانده از دو سوم) ضرب نماييم،6.
يك بيست و هفتم خواهد شد؛ حال اگر اين رقم را در دو نهم (باقىمانده از «هر نه نفر، هفت نفر») ضرب كنيم، نتيجه تقريبى، يك صد و بيست و يكم (1/121) خواهد شد؛ يعنى نسبت افراد باقى مانده به كشتهشدگان، يك به صد و بيست و يك مىباشد. اين ضرب و نسبتبندى ممكن است در آغاز دور از ذهن به نظر رسد و خداوند به حقيقت مطلب داناتر است. به هر روى، گزينش هر كدام از نتايج ارائه شده را به خوانندگان گرامى مىسپاريم.
اين كشتار هولناك به هر نسبتى كه باشد، حاصل جنگى ويرانكننده و فراگير است؛ زيرا بيمارىهايى مانند وبا به طور معمول همه مردم جهان را تهديد نمىكند و با وجود امكانات بهداشتى و درمانى در دوران رشد و توسعه بشرى، اين همه تلفات نخواهد گرفت. بدين ترتيب آن كشتار، حاصل جنگى جهانى است.
(2) همه اين حوادث، زمينه مناسبى را فراهم مىآورد تا واقعه ظهور چهره نمايد و مقاومت سرسختانه نظامى و عقيدتى در برابر آن رويداد مبارك، صورت نپذيرد و بدين ترتيب در كوتاهترين زمان و با كمترين رنج و زحمت، تأسيس دولت جهانى توسط حضرت صاحب الامر عليه السّلام عملى گردد.
(3) در اين باره پرسشهايى وجود دارد كه مىكوشيم پاسخهايى را براى آن فراهم آوريم:
پرسش نخست: اگر آن جنگ هولناك روى دهد، تنها دامن كفّار را نخواهد گرفت بلكه ناگزير پاى مسلمانان را نيز به وسط خواهد كشاند و در آن صورت گروهى و شايد هم تمامى ياران امام مهدى عليه السّلام كه آماده كمك به آن حضرت مىباشند، كشته شوند. هرگاه چنين شود زمينه ظهور از ميان مىرود؛ زيرا پيش از اين دانستيم كه وجود شمارى كافى از رزمندگان و فرماندهان با ايمان و اخلاص براى فتح عادلانه جهان، امرى ضرورى است؛ در نتيجه اگر اين پيروزى منتفى گردد، ظهور نيز ثمرهاى نخواهد داشت.
پاسخ: شايد بتوان گفت در صورتى كه 1/121 يا حتى 1/27 انسانها از آن مهلكه جان سالم به در برند، اين اشكال صحيح باشد و به سختى بتوان پذيرفت كه همه ياران امام (به ويژه هنگامى كه به تعداد سيصد و سيزده نفر بسنده نكرده، مخلصان درجه دوم و سوم را هم به جمع آنها بيفزاييم) سالم باقى بمانند؛ زيرا حفظ آنها به عنايت ويژهاى شبيه به معجزه نياز دارد و بدين ترتيب آن جنگ جهانى كه اين همه قربانى مىگيرد با مصلحت ظهور سازگارى ندارد.
(4) ولى اين نتيجهگيرى به دو دليل صحيح نيست:
1 - اگر فرض كنيم آن جنگ ويرانگر بر خلاف مصلحت ظهور مىباشد، در اين صورت مىتوانيم از دلايلى كه ناظر بر ظهور و پيروزى امام عليه السّلام و اينكه هدف از آفرينش بشر، همين رويداد است، استفاده نماييم كه اين كاستى در جمعيت انسانها، در مورد ياران امام عليه السّلام روى نمىدهد يا اساسا موضوع جنگ منتفى مىشود و يا آن كه جنگ موجب كشته شدن اين تعداد نمىگردد، و يا
آن كه بشريت به همان ميزان هولناك، قتل عام مىشود اما ياران امام با لطف و حمايت ويژه پروردگار زنده مىمانند.
به كمك اين دلايل مىتوان رواياتى را كه از كاستى جمعيت بشر سخن مىگويند و ممكن است مفاد آنها به ضرر مصلحت ظهور ارزيابى شود، مقيّد كرد و محدود ساخت.
البته منصفانه آن است كه چنين برداشتى از روايات در مورد باقى ماندن شمار بسيار كمى از انسانها بىدليل مىباشد؛ زيرا در هيچ روايتى، از نتيجۀ ضرب باقىماندهها در يكديگر سخن نرفته است. حتى بالاترين عدد كسرى يعنى نه دهم، در خبرى واحد آمده كه نمىتوان اخبار ديگر را به آن مستند ساخت و در نتيجه قابل اثبات تاريخى نيست. بلكه يا بايد آمار و ارقام اين اخبار را تقريبى دانست و يا آن كه كمترين رقم را كه مقدار مسلّم در ميان اخبار است، پذيرفت. باقى روايات نيز كه مورد ترديد مىباشد، شايستگى اثبات تاريخى را ندارد. كمترين نسبت، از بين رفتن دو سوم انسانها و باقى ماندن يك سوم آنهاست و هرگاه پاسخ ما در مورد نسبت بالاى كشتهشدگان صحيح باشد، در مورد كمترين نسبت نيز به طريق اولى صحيح خواهد بود.
(2) براى پاسخ به اين مسأله، جوابهاى ديگرى نيز ارائه شده است كه مهمترين آنها را مىآوريم:
حفظ جان ياران امام عليه السّلام در هر درجه و مقامى كه باشند، نيازى به عنايت و حمايت ويژۀ پروردگار ندارد و به دو دليل از راه كاملا طبيعى امكانپذير است:
1 - سلاحهاى ويرانگرى كه زندگى بر روى كره خاكى را مورد تهديد قرار مىدهد هرگز به كار گرفته نخواهد شد، زيرا در اين صورت كاربران آن نيز از بين خواهند رفت.
2 - دليلى وجود ندارد كه آتش جنگ دامن همه كشورها را بگيرد؛ بلكه درگيرى در مناطق زير سلطه طرفهاى نزاع و همپيمانان آنها روى خواهد داد و جمعيت اين سرزمينها، بيش از سه چهارم جمعيت دنياست. در نتيجه اگر بيشتر ساكنان آن مناطق و گروه كمى از ساير جاها كشته شوند، نسبت كشتهشدگان همان مىشود كه در پاسخ قبل بيان نموديم.
به راحتى و روشنى مىتوان فرض كرد كه ياران مخلص و آماده كمك به امام عليه السّلام، در كشورهايى ساكناند كه بيرون از گردونه جنگ مىباشند و هر خسارتى متوجه آنها گردد، باز زنده خواهند ماند.
مقصود امام صادق عليه السّلام در روايتى كه فرمود: «آيا خشنود نمىشويد جزو يك سوم باقى مانده باشيد؟»، همين است. در اين صورت، شمار دشمنان امام عليه السّلام در برابر ياران و هوادارانش كم خواهد شد و منظور ما از اينكه جنگ جهانى يكى از ضمانتهاى پيروزى آن حضرت مىباشد، همين است.
(3) پرسش دوم: شعلهور شدن آتش جنگى كه موجب از بين رفتن بيشتر انسانها مىشود، به اين معناست كه تمامى نشانههاى تمدن بشرى از جمله متخصّصان در شاخههاى مختلف علوم از ميان مىروند. پس ديگر چه چيزى از مدنيت و پيشرفت براى دوران پس از ظهور باقى خواهد ماند؟ و چگونه بدون اينها بشر به رفاه و آسايش مىرسد؟
پاسخ: دستاوردهاى دنياى مدرن كه مىتواند براى دوران پس از ظهور مفيد واقع گردد، ساختمانها، خيابانها، پلها و مانند آن نيست بلكه مهمتر از اينها، كارخانههاى عظيم و آزمايشگاههاى تحقيقاتى و كارشناسان و منابع و مدارك و اسناد تخصصى است. بالاترين دستاورد غربىها در خدمترسانى به مردم همينهاست. و مىتوان گفت عمدۀ اين دستاوردها تا پايان جنگ سالم مىماند زيرا اساسا آنچه در جنگها مورد هدف قرار مىگيرد، نيروهاى نظامى، سلاحها و كارخانجات سازنده آنها، پايتختها و شهرهاى بزرگ، پادگانها و مانند آنهاست و معمولا به كارخانجات صنايع غير نظامى حمله نمىشود.
از كارشناسان و متخصصان ديگر كشورها به گمان قوى كسى باقى نخواهد ماند و در اين صورت مراكز تحقيقاتى و صنايع از ادامه فعاليت بازمىمانند. اما نبايد فراموش كرد شمار كارشناسان و متخصصان در كشورهاى كوچك رو به افزايش است و همچنين اسناد و منابع علمى و تكنولوژيك حفاظت شده پس از جنگ، اين فرصت را براى انسانها فراهم مىآورد تا به تربيت كارشناسان اقدام ورزند.
در اين صورت، اگر چه كشتار هولناكى رخ مىدهد اما موجب وارد آمدن ضرر جبرانناپذير در بخشهاى علمى - صنعتى نمىگردد و از اين رو امكان بهرهبردارى از آنها در دوران پس از ظهور وجود خواهد شد.
(2) پرسش سوم: اگر ضامن اصلى پيروزى را وقوع جنگى جهانى بدانيم و از طرفى تا زمان ظهور نيز چنين جنگى در نگيرد، آيا امام عليه السّلام پيروز خواهد شد؟
پاسخ نخست: چون واقعۀ ظهور را كه به تشكيل دولت عدل جهانى مىانجامد بالاترين هدف بشرى مىدانيم، بر اين باوريم كه خداوند بزرگ هر آنچه را كه براى نيل به اين مقصود لازم است از راههاى طبيعى فراهم خواهد آورد و در غير اين صورت از راه اعجاز اين مهم را به انجام خواهد رسانيد.
بدين ترتيب مىتوان استدلال كرد كه امام عليه السّلام پيروز قطعى اين ميدان است و دولت عدل جهانى به دست با كفايتش بنيانگذارى مىشود؛ چه جنگى جهانى پيش از ظهور رخ دهد و چه ندهد.
پاسخ دوم: هرگاه جنگى جهانى در نگيرد، اين ضمانت منتفى مىگردد اما ديگر ضمانتهاى پيروزى به صورتى كاملا تأثيرگذار به جاى خود باقى است.
پاسخ سوم: امام مهدى عليه السّلام با توانمندىهاى فراوانى كه در رهبرى و فرماندهى از او سراغ داريم و پيش از اين نيز بارها به آن اشاره كرديم، خواهد توانست با طراحى و سازماندهى نبردى فرهنگى و نظامى در دنياى آشوب زده و آكنده از ستم و لجام گسيختگى، هر مانعى را از سر راه بردارد. چون ما در عصر پيش از ظهور به سر مىبريم، نمىتوانيم عمق و ژرفاى آن طرح و روشها را دريابيم و ناچار بايد اين درك و دريافت را به عصر پس از ظهور وانهيم.
پرسش چهارم: حديثى را پيش از اين از امير المؤمنين عليه السّلام به نقل از حضرت صادق عليه السّلام آورديم كه: لا يزال الناس ينقصون حتى لا يقال: «اللّه» از اين سخن استفاده مىشود اين كاستى در تعداد مردم نيست، بلكه در ايمان آنهاست تا جايى كه از نظر عقيدتى به انكار پروردگار مىرسند؛ اين كژى و انحراف به دنبال آزمايشها و ابتلائات و هنگامى كه زمين از ستم و جور لبريز گرديد، چهره مىنمايد. آيا مىتوان از اين روايت برداشت نمود كه كاستى ياد شده در ديگر روايات، به معنى نقص و كاستى در ايمان انسانهاست؟
پاسخ: مقصود از كاستى در روايات ديگر، به طور كاملا روشن، كم شدن تعداد افراد بشر است و اين روايت، آن قدر روشن نيست كه بتواند قرينهاى براى فهم ساير روايات باشد؛ زيرا احتمال دارد اين روايت تنها در صدد بيان نقصان و كاستى ايمان باشد و يا مراد آن، كاستى در ايمان و تعداد انسانها با هم باشد و چون اين هر دو احتمال مىرود، نمىتوان آن را قرينهاى قابل اتكا براى تفسير ساير روايات دانست.
(2)
اينكه خداوند بزرگ با چه طرح و برنامهاى اينان را در درازناى تاريخى صدر اسلام تا ظهور، به عرصه وجود مىآورد و همچنين شمار آنها و نامهايشان و ديگر جزئيات مربوط به آنها را پيشتر دانستيم.
در اينجا مىخواهيم به ديگر خصايص و ويژگىهاى آن جماعت نامدار بپردازيم. با شناخت ايمان، شجاعت و ارادت و اطاعت آنها از پيشواى محبوبشان، روشن مىگردد كه آنها لياقت و كفايت لازم براى فتح جهان را داشته و اين ويژگىهاى بىنظير، خود ضمانتى اساسى براى موفقيت انقلاب جهانى است.
(3) در اين باره پيرامون چند محور به بحث و بررسى مىپردازيم:
اگر نيروى انسانى درگير در جنگ، داراى صفات و خصوصيات ويژهاى نباشد، نمىتوان از آن انتظار پيروزى سريعى را داشت. در اينجا به طور خلاصه به آن ويژگىها اشاره مىشود:
هر ارتشى كه به هدف خويش آگاهى و باور بيشترى داشته باشد، به موفقيت نزديكتر است؛ در غير اين صورت مانند چهارپايانى هستند كه به سوى ميدان مرگ رانده مىشوند.
هر قدر مسئوليتپذيرى و پاكبازى يك رزمنده بيشتر باشد، ناگزير وى در فداكارى و جانفشانى، پيشگام بوده و رنج و سختىها را با صبر و بردبارى بيشترى تحمل خواهد كرد. هر چه اين ويژگى در سربازان عمق و ژرفاى بيشترى يابد، پيروزى آنها نزديكتر مىشود.
ولى اگر نيروهاى رزمنده به مسئوليت خويش آگاه نبوده و صميمانه در خدمت هدف نباشند،
بلكه تنها به منافع خويش بينديشند، به سختى مىتوان آنها را پيروز ميدان جنگ دانست. چنين سربازى به اجبار عازم صحنه نبرد مىشود، چه در غير اين صورت در دادگاه نظامى، به مرگ محكوم مىگردد. از اين رو او بين بد و بدتر، بد را انتخاب كرده به صحنه كارزار مىرود بدان اميد كه زنده بماند و روزى به پشت جبهه بازگردد.
چنين نيروى نظامىاى، هر زمان بداند كه رها كردن جنگ و ترك سنگر مجازات اعدام را به دنبال ندارد، بىدرنگ يا فرار كرده و يا خود را اسير دشمن مىسازد. چنين فردى حتى در برابر دريافت پول و امكانات از دشمن، به جاسوسى و اعمال خرابكارانه در جبهه خودى دست خواهد زد.
هر چه آگاهى و پاكبازى در ميان نيروهاى نظامى بالا رود و هر قدر بر شمار چنين سربازانى افزوده گردد، احتمال پيروزى بيشتر مىشود.
اين فرمانبرى نه تنها كوركورانه نيست بلكه اگر سربازى به مسئوليتهاى خويش واقف باشد، اطاعتى آگاهانه و هدفمند به حساب مىآيد.
ولى اگر سربازان از دستورها سرپيچى نمايند و دربارۀ تصميمات نظامى با فرمانده به مناقشه برخيزند، ناگزير فرصت پيروزى از كف مىرود.
موجب مىگردد تا نيروهايش گرفتار ترفندهاى دشمن نشوند.
آيا اين ويژگىها در سپاه مكتبى، خالص و سرافراز امام مهدى عليه السّلام وجود دارد؟ در محور بعدى مىكوشيم با بر شمردن خصوصيات آنها، به اين پرسش پاسخى در خور دهيم.
(2)
روايات بسيارى نقل گرديده است كه در اينجا به ذكر نمونههايى از آن بسنده مىنماييم:
قندوزى از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
ما كان قول لوط عليه السّلام لقومه: «لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى رُكْنٍ شَدِيدٍ» (1)إلاّ تمنّيا لقوّة المهدى و شدّة أصحابه، و هم الركن الشديد فإنّ الرجل منهم يعطى قوّة اربعين رجلا و إنّ قلب رجل منهم أشدّ من زبر الحديد، لو مرّوا بالجبال لتدكدكت، لا يكفّون سيوفهم حتّى يرضى اللّه عزّ و جلّ.(2)
سخن لوط [پيامبر] عليه السّلام كه به قومش گفت: «اى كاش در برابر شما قدرتى مىداشتم يا به تكيهگاهى استوار پناه مىبردم»، جز آرزوى قدرت امام مهدى عليه السّلام و سر سختى ياران او كه ركن شديد هستند نبود، زيرا به هر يك از آنها نيروى چهل تن داده مىشود، و قلب هر كدام
سختتر از پارۀ آهن است. اگر بر كوهها بگذرند متلاشى گردد. آنان شمشيرهاى خود را از پيكار بازنمىدارند، تا كه خداوند از آنها خشنود گردد.
همو از ابو نعيم نقل كرده است كه حضرت امام باقر عليه السّلام فرمود:
إنّ اللّه يلقى فى قلوب محبّينا و أتباعنا الرعب، فإذا قام قائمنا المهدى عليه السّلام، كان الرجل من محبّينا أجرأ من سيف و أمضى من سنان.(1)
خداوند در دلهاى دوستداران و پيروان ما چنان هيبتى قرار مىدهد كه وقتى قائم، مهدى عليه السّلام ظهور نمايد، هر كدام از شمشير برندهتر و از نيزه تيزترند.
(2)سيوطى از نعيم بن حماد روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود: يظهر المهدى بمكّة عند العشاء... فيظهر فى ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا عدد أهل بدر على غير ميعاد قزعا كقزع الخريف... فيلقى اللّه محبّته فى صدور الناس، فيصير مع قوم أسد بالنهار و رهبان بالليل.(2)
مهدى شبانگاه در مكه ظهور مىكند... او در بين سيصد و سيزده مرد كه به تعداد جنگجويان بدر هستند حضور مىيابد [كه گرد آمدن آنها] بدون قرار قبلى هم چون به هم پيوستن ابرهاى پاييزى است... پس خداوند محبت او را به دل مردم مىاندازد. او همراه گروهى مىشود كه زاهدان شب و شيران روزند.
(3)همو از حسن بن سفيان و ثوبان روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: تجيء الرايات السود من قبل المشرق كأنّ قلوبهم زبر الحديد...(3)
[صاحبان] پرچمهاى سياه از سوى مشرق مىآيند؛ گويى دلهايشان پارههاى فولاد است.
(4)نعمانى به سند خود از ابان بن تغلب نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام در سخنى پيرامون امام مهدى عليه السّلام از پرچم او ياد كرد و فرمود: فإذا هزّها لم يبق مؤمن إلاّ صار قلبه أشدّ من زبر الحديد، و أعطى قوّة أربعين رجلا.(4)
پس وقتى آن را بر افراشته سازد، مؤمنى نمىماند جز آن كه دلش استوارتر از پارههاى فولاد گردد و نيروى چهل مرد را يابد.
(5) طبرسى، صدوق و راوندى همگى از ابو الجارود نقل كردهاند كه امام باقر عليه السّلام از پدرانش روايت كرد كه امير المؤمنين عليه السّلام بر بالاى منبر چنين فرمود:
يخرج رجل من ولدى فى آخر الزمان... فإذا هزّ رايته أضاء لها ما بين المشرق و المغرب. و وضع يده على رءوس العباد، فلا يبقى مؤمن إلاّ صار قلبه أشدّ من زبر الحديد و أعطاه اللّه7.
عزّ و جلّ قوّة أربعين رجلا...(1)
مردى از فرزندان من در آخر الزمان ظهور مىكند... پس آنگاه كه پرچمش را بر افرازد، شرق و غرب زمين روشن گردد. دست بر سر بندگان نهد؛ در نتيجه مؤمنى باقى نمىماند جز آن كه دلش محكمتر از پارههاى فولاد مىشود و خداوند نيروى چهل مرد را به او مىبخشد.
ابن طاووس از ابن رزين غافقى روايت كرده كه او از امام على عليه السّلام شنيده است كه:
يخرج المهدى فى اثنى عشر ألفا إن قلّوا، و خمسة عشر ألفا إن كثروا. و يسير الرعب بين يديه، لا يلقاه عدوّ إلاّ هزمهم بإذن اللّه. شعارهم: أمت أمت، لا يبالون فى اللّه لومة لائم...(2)
مهدى در ميان دستكم دوازده هزار و حد اكثر پانزده هزار نفر [از مكه] بيرون مىرود. ترس از او پيشاپيش خودش مىتازد؛ به دشمنى نمىرسد مگر آن كه به اذن خداوند شكستش مىدهد. شعارشان بميران بميران است و در راه خدا به سرزنشها بىاعتنايند.
(2) مجلسى به سند خود كه آن را به فضيل بن يسار مىرساند از امام صادق عليه السّلام چنين نقل كرده است:
و رجال كأنّ قلوبهم زبر الحديد، لا يشوبها شكّ فى ذات اللّه، أشدّ من الحجر، لو حملوا على الجبال لأزالوها، لا يقصدون براياتهم بلدة إلاّ أخربوها، كأنّ على خيولهم العقبان.
يتمسّحون بسرج الإمام عليه السّلام يطلبون بذلك البركة و يحفون به يقونه بأنفسهم فى الحروب و يكفونه ما يريد. فيهم رجال لا ينامون الليل، لهم دوىّ فى صلاتهم كدوىّ النحل، يبيتون قياما على أطرافهم و يصبحون على خيولهم، رهبان بالليل ليوث بالنهار. هم أطوع له من الأمة لسيّدها؛ كالمصابيح، كأنّ قلوبهم القناديل و هم من خشية اللّه مشفقون.
يدعون بالشهادة، و يتمنّون أن يقتلوا فى سبيل اللّه. شعارهم: يا لثارات الحسين عليه السّلام. إذا ساروا سار الرعب أمامهم مسيرة شهر. يمشون إلى المولى إرسالا. بهم ينصر اللّه إمام الحقّ.(3)
ياران مهدى، مردانىاند پولاد دل، و همۀ وجودشان يقين به خدا، مردانى سخت تر از صخرهها. اگر به كوهها روى آرند، آن را از جاى بركنند. پرچم پيروزمند آنان به هر شهرى روى نهد، آنجا را به سقوط وادار سازد. گويى آن مردان عقابان تيز چنگالند كه بر مركبها سوار شدهاند. براى تبرك، دست خود را به زين اسب امام مىكشند و بدينسان تبرك مىطلبند.
آنان او را در ميان مىگيرند و جان خويش را در جنگها پناه او مىسازند و هر چه را اشاره كند با جان و دل انجام مىدهند. در ميانشان مردانىاند كه شب هنگام نخوابند و زمزمه قرآن وص.
مناجات خويش، چون صداى زنبوران عسل، در هم اندازند و تا بامداد به عبادت خدا بايستند و بامدادان سوار بر مركبها باشند. آنان زاهدان شب و شيران روزند، و آنانند گوش به فرمان امام خويش و چون مشعلهاى فروزانند و دلهاى منور آنان بسان قنديلهاى نور در سينههايشان آويخته است. اين مردان تنها از خدا مىترسند و فرياد «لا اله الاّ اللّه» آنان بلند است و همواره در آرزوى شهادت و كشته شدن در راه خدايند. شعار آنان: «بياييد به طلب خون حسين» مىباشد. به هر سو روى آورند، ترس از آنان، پيشاپيش در دل مردمان افتد [و تاب مقاومت از همه بگيرد]. اين خداجويان، دسته دسته، به سوى خداوند (يا امام خويش) روى مىآورند و خدا به دست آنان امام حق را يارى مىكند.
بجاست در اينجا عباراتى را كه مسلم و ديگران دربارۀ ويژگىهاى ياران امام مهدى عليه السّلام آوردهاند، دوباره مرور نماييم: «بهترين سواران روى زمين در آن روزگارند»، «مردانىاند كه خدا را به شايستگى مىشناسند»، «صاحبان پرچمهايند»، «آنها فقيهان، قاضيان و حاكمان دولت حقاند» و...
(2)
در روايات خوانديم: «آنان در راه خدا از ملامت ملامتگران نمىانديشند»، «هرگز شك به خدا در دلشان راه ندارد»، «زاهدان شباند»، «شبها نمىخوابند و زمزمه دعا و نمازشان هم چون صداى زنبورهاى عسل است»، «شب را بيدار مىمانند و به راز و نياز با پروردگار مىپردازند»، «مردانىاند كه خداوند را به شايستگى مىشناسند.»
چنين ايمان سترگ و پولادينى است كه دربارۀ آن در قرآن كريم مىخوانيم:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ .(1)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر كس از شما از دين خود برگردد، به زودى خدا گروهى [ديگر] را مىآورد كه آنان را دوست مىدارد و آنان [نيز] او را دوست دارند. [اينان] با مؤمنان، فروتن، [و] بر كافران سرافرازند. در راه خدا جهاد مىكنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمىترسند. اين فضل خداست؛ آن را به هر كه بخواهد مىدهد.
(3) هرگاه از منظر برنامه كلى الهى به تفسير اين آيه بپردازيم، به نتايج زير خواهيم رسيد:
مخاطبان اين آيه، مؤمنانى هستند كه با از سر گذراندن مراحل امتحان و آزمايش به دو دسته تقسيم مىشوند: دستهاى كه در نتيجه شكست در آزمونهاى زندگى و واكنشهاى ناشايست و غير مؤمنانه در برابر رويدادها، از دين خود برگشته و مرتدّ مىشوند.
دسته ديگر پيروزشدگان در آزمايشهاى الهى هستند كه خداوند دربارهشان فرمود: «به زودى
1) . سورۀ المائده (5)، آيۀ 54.
خدا گروهى [ديگر] را مىآورد كه آنان را دوست مىدارد و آنان [نيز] او را دوست دارند.» طبق برنامه كلى الهى، اين گروه همان كسانىاند كه خداوند براى يارى امام مهدى عليه السّلام ذخيره كرده است. نيك بنگريد كه در قرآن كريم چه توجه و عنايت ويژهاى به اين جماعت كمال يافته و عدالتگرا شده است!
آنها «با مؤمنان، فروتن هستند» زيرا به اصل برادرى مؤمنان با يكديگر آگاهند و «بر كافران برترى دارند و سرفرازند»؛ منحرفان و مرتدان، همگى كافرند و در امتحان الهى شكست خوردهاند.
«[مؤمنان] در راه خدا جهاد مىكنند» تا آن كه دولت عدل جهانى را بنيان گذارند. آنها «از سرزنش هيچ ملامتگرى نمىترسند» زيرا از آنها كارهايى سر مىزند كه مخالف مصالح انحرافپيشگان و موجب خشم كافران مىباشد. اساسا توفيق آنها در خروج پيروزمندانه از گردونه آزمايشها، نتيجه همين فداكارى و از خودگذشتگىهايى است كه در طول زندگى از خود نشان دادهاند؛ تا آنجا كه دغدغه و انگيزهاى جز عدالت و هدايت نداشته و گوش خود را بر موج سرزنشها و ملامتها بستهاند. وقتى شيوه و رسم زندگى اينان در روزگار فتنهها چنين است، پس چرا در ركاب امام و پيشواى خود براى دستيابى به آن هدف و الا و عدالت محور چنين نباشند؟!
(2) اين موفقيت در امتحانات زندگى به هر ميزان كه باشد «فضل خداست كه به هر كه خواهد مىدهد» فضلى كه خاستگاه آن اراده و خواست خود انسان مؤمن است. آنگاه كه خداوند سلامت و حسن نيت و اخلاص را در وجود انسان مؤمن ببيند، اين فضل را ارزانى او مىدارد (ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ) ؛ پس خاستگاه اين فضل، اراده و خواست درونى انسان مؤمن است نه امرى جبرى و بيرونى. بر اين ايمان، دو ويژگى به هم پيوسته مترتب مىگردد:
1 - شجاعت در اجراى فرمانها و احكام خداوند.
2 - پرستش پروردگار و شبزندهدارى.
تعبير روايى «زاهدان شب و شيران روز» اشاره به اين ويژگى دارد.
(3)
عبادت در مفهوم خاص آن، ويژگى روشنى است كه دلالت بر ايمان فرد دارد؛ از سوى ديگر هر قدر بر ايمان فرد افزوده گردد، شوق و رغبتش براى عبادت پروردگار نيز افزون مىگردد. چنين شخصى فارغ از خستگى و رنجى كه در روز متحمل مىشود و تلاش و كوششهايى كه در آن به كار مىبندد، شبانگاه بر سجاده عبادت و مناجات با خداوند نشسته، از او طلب يارى و مدد مىنمايد.
پرستشى اينچنين، تنها ويژۀ برخى از اصحاب حضرت مىباشد. هم چنان كه در روايت مىخوانيم:
«در ميان آنها مردانىاند كه شب را نمىخوابند مگر اندكى...». به طور معمول همه ياران حضرت پيش از ظهور شبخيز و اهل تهجدند اما پس از واقعه ظهور و آغاز جهاد مقدس، آن ياوران از جان گذشته چون در طول روز همه توشوتوان خويش را به كار مىگيرند، براى بازسازى نيروى بدنى
خويش بخشى از شب را به استراحت مىپردازند. بدين ترتيب بيشتر آنها همۀ شب را به خلوتگزينى با پروردگار بزرگ اختصاص نمىدهند.
مىتوان گفت اصحاب خاص حضرت كه به رتبه بالايى در اخلاصگزارى نايل گرديدهاند عرفان و حماسه را توأمان دارند؛ «زاهدان شباند و شيران روز»؛ اما ساير افراد سپاه، تنها به انجام جهاد كه در شريعت اسلامى واجب گرديده است، اقدام مىورزند و به دليل خستگى جسمانى، تهجد شبانه را كه امرى مستحب است ترك مىنمايند. آنان به چنان درجهاى از ايمان نرسيدهاند كه با وجود خستگى بدنى، نشاط كافى براى عبادت پروردگار داشته باشند. از اين رو ياران امام مهدى عليه السّلام به دو گروه: شبزندهداران و جز آنها تقسيم مىشوند؛ هم چنان كه خداوند مىفرمايد:
إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذِينَ مَعَكَ .(1)
در حقيقت پروردگارت مىداند كه تو و گروهى از كسانى كه با تواند، نزديك به دوم سوم از شب يا نصف آن يا يك سوم آن را [به نماز] برمىخيزيد.
گفتنى است كه اين آيه مكى مىباشد و مسلمانانى كه در آن زمان در مكه مىزيستهاند، همگى اهل تهجّد و عبادت شبانه نبودهاند و تنها پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به همراه جمعى از آنان به تهجد و راز و نياز شبانه برمىخاسته است. حال آن كه همه ايمانآورندگان آن دوره، با شجاعت و پايدارى مثال زدنى در برابر آزار و فشار قريشيان ايستاده بودند.
حضرت ولى عصر عليه السّلام نيز به همراه گروهى از يارانش، اهل شبخيزى و خلوت سحرگاهىاند؛ هر چند همگى ياران آن حضرت، با شجاعت تمام به جهاد مقدّس دست خواهند زد و در راه خدا از سرزنش ملامتگران نمىانديشند.
(2)
آنها همان «تكيهگاه سخت و محكمى» هستند كه لوط پيامبر آرزوى آنها را داشت تا به مدد و ياريشان بر كافران و منحرفان قومش پيروز گردد؛ آنها دلى دارند هم چون پارههاى فولاد، هر كدامشان برندهتر از شمشير و تيزتر از نيزهاند، هر يك از آنها نيروى چهل مرد را دارد، اگر پاى بر كوهها بگذارند، ويرانش سازند، آرزوى شهادت در راه خدا را دارند و... بسيارى از اين ويژگىها در روايات آمده است. تشبيه دلهاى آنان به فولاد، براى تأكيد بر سترگى شجاعت و جسارت آنهاست و مراد از دل در اينجا، وجدان و انديشه آدمى است.
(3) اينكه در روايات آمده هر كدام از آنها نيروى چهل مرد را دارد، منظور از عدد چهل، رقمى تقريبى است و مفهوم روايت آن است كه حاصل و برآيند فعاليت و تأثيرگذارى يك نفر از اصحاب امام موعود عليه السّلام برابر است با برآيند فعاليت گروهى تقريبا چهل نفره از مردان. به نظر مىرسد مزيت اين چهل نفر، تنها در جسارت و شجاعت آنها باشد وگرنه بىترديد، قدر و ارزش يك نفر از ياران
1) . سورۀ المزمل (73)، آيۀ 20.
حضرت بقية اللّه عليه السّلام بسيار بيشتر است از همه بىمايگان و سست عنصران، هر چند شمارشان به دهها ميليون برسد.
اين شجاعت كمنظير و روحيه صخرهسان، آنان را در گشودن دروازههاى جهان و تأسيس دولت عدل و تغيير مسير تاريخ يارى خواهد نمود و آنها را موفق خواهد ساخت با دستان نيرومند خود بر تاريخ تباهى و بيدادگرى نقطه پايان نهند.
همان طور كه در روانشناسى ثابت شده، انسان در شرايطى خاص قادر است بسيار بيشتر از زمانى كه در حالت معمولى به سر مىبرد، كار انجام دهد و در عين حال احساس خستگى هم ننمايد و در پايان خود او از كارى كه انجام داده شگفت زده شود.
مثل افرادى كه در شورشهاى خيابانى با جسارت تمام، هر چه را به دستشان مىرسد به هم ريخته و از بين مىبرند.
يا مانند شخص حجگزارى كه چنان خالصانه غرق در مناسك مىشود كه احساس خستگى نمىكند؛ و آنگاه كه از اعمال عبادى فارغ گرديد احساس خشنودى و آرامش مىنمايد؛ بسيارى از حاجيان چنين تجربهاى دارند.
(2) پس وقتى كارى با شور و هيجان توأم شود، دستاوردهاى آن روشنتر و اثرگذاريش بيشتر خواهد بود؛ به همين دليل و دلايل ديگر، بيشتر ياران امام عليه السّلام، جوان مىباشند و چرا چنين نباشند در حالى كه حق را با عمق جان خويش دريافته و خالصانه به پيشواى خود ايمان آوردهاند؛ از اين رو طبيعى است كه در نهان هر كدام از آنها، نيروى دهها نفر مرد وجود داشته باشد.
از اينجا معلوم مىشود كه داشتن قدرت چهل مرد، عطيهاى الهى است كه به شيوهاى طبيعى و نه اعجازى ارزانى آنها مىشود؛ زيرا پيشتر گفتيم نفس انسان در شرايط ويژه و تحت تربيت صحيح، شايستگى آن را دارد كه به اين كمال و رشد دست يابد.
(3) اين شجاعت كم نظير، تنها مخصوص سربازان سپاه مهدوى نيست بلكه همه مؤمنان را - كه آنها نيز به نوعى سرباز حضرت ولى عصر عليه السّلام به شمار مىروند - در بر مىگيرد. از همين روست كه در روايات مىخوانيم: «مؤمنى نمىماند جز آن كه دلش محكمتر از پارههاى فولاد مىگردد و خداوند نيروى چهل مرد را به او عطا مىفرمايد» از اين عبارت برداشت مىشود كه شجاعت، ويژگى همه آنهاست و در هيچ روايتى، اين ويژگى از ديگر مؤمنان سلب نشده است. البته چنين شجاعت مؤمنانهاى، متناسب با ايمان افراد است؛ هر قدر ايمان فرد افزونتر، شجاعتش بيشتر و به عكس.
معلوم است كه هر قدر ايمان و اخلاص فرد به هدفش بيشتر باشد، جرأت و جسارت و فداكارىاش افزونتر مىشود.
(4) بدين ترتيب مىتوان گفت ياران خاص حضرت بقية اللّه عليه السّلام كه فرماندهان و حاكمان دوران پس از ظهورند، شجاعتر، نيرومندتر و با عزم و ارادهتر از ديگرانند؛ هر چند همه ويژگىهاى ياد شده در
روايات، تمامى مؤمنان را شامل مىشود ولى با اين وجود، اصحاب خاص امام عليه السّلام در اين اوصاف از ديگران سر آمد و برترند.
ياران امام مهدى عليه السّلام با تمام وجود ايشان را باور دارند و شجاعت و جرأت والاى خود را در راه پيروى از آن بزرگوار، در طبق اخلاص مىنهند. دربارۀ آنها گفته شده است: «رعب و وحشت از آنها، با مسافت يك ماه جلوتر از خودشان پيش مىرود» و «شمشيرهاى خود را از پيكار بازنمىدارند» دقيقا همين اوصاف درباره خود حضرت بقية اللّه عليه السّلام هم وارد شده است. چون اقدام امام عليه السّلام و آنها يكى است و هر دو شيوهاى واحد و هدفى يگانه دارند. چه بگويى: فرمانده شهر را فتح كرد. و چه بگويى: لشكر شهر را فتح كرد. هر دو درست مىباشد زيرا هدايت و آموزش نيروها به دست فرمانده و انجام عمليات به عهده نيروهاى آن لشكر است.
(2) پيشتر از بحار الانوار نقل كرديم كه آنها: «دست بر زين اسب امام عليه السّلام مىكشند و تبرك مىجويند و به هنگام نبرد [پروانهوار] امام عليه السّلام را در ميان گرفته، محافظت مىكنند و هر چه ايشان اراده فرمايد [به طور كامل] برآورده مىسازند... در برابر فرمان او از بنده مطيع، مطيعترند.»
دست كشيدن به زين اسب امام عليه السّلام، كنايه از نهايت دوستى و علاقه است به طورى كه مىانديشند دست كشيدن به جايى كه او دست كشيده، موجب بركت مىگردد. همواره بين هر دوست و دلدادهاى چنين رسمى برقرار است. اگر از دوستى مهربان، شاخه گلى به دستت رسد، نگاهش كرده، مىبويى و مىبوسى و از اين كه اين شاخه گل در دستان او نيز بوده است، حسّى غريب و شورانگيز در وجودت پديد مىآيد. دست كشيدن بر زين را نمىتوان به معناى حقيقىاش پذيرفت زيرا ممكن است امام عليه السّلام پس از ظهور شريفش سوار بر اسب نشده بلكه از وسايل نقليه مدرن و متناسب با آن زمان استفاده نمايند.
(3) در اين روايت آمده است «هنگام نبرد، امام عليه السّلام را در ميان گرفته، محافظت مىنمايند» در زمانهاى قديم و در عصر صدور اين روايت، براى پاسدارى از جان فرمانده كافى بود كه سربازانش با نيزه و شمشير گرداگرد خيمه او حلقه زنند؛ ولى اكنون چنين هدفى با حفظ امنيت زمينى، هوايى و دريايى و با به كارگيرى سلاحهايى هم چون تانك و توپ و هواپيماى جنگنده برآورده شدنى است.
شايد هم مراد از اين روايت آن باشد كه آنان گرد امام عليه السّلام حلقه مىزنند تا از دانش او بهره ببرند و در عين حال در جنگها نيز از جان شريفش پاسدارى نموده و به گاه ضرورت جان خويش را فداى او سازند.
(4)
در اين روايات و ديگر روايات به شعارهاى ياران امام مهدى عليه السّلام نيز پرداخته شده است. هر چند اين بحث ارتباط مستقيمى با موضوع اين فصل ندارد ولى تا حدودى به آن مىپردازيم.
پيش از اين آورديم كه ابن طاووس نقل كرده است كه شعار آنها: «أمت، أمت» (بميران، بميران) مىباشد. و مجلسى نيز در بحار الانوار آورده است كه شعارشان: «يا لثارات الحسين» است.
ابن قولويه به سند خود از مالك جهنى نقل كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
من زار الحسين يوم عاشوراء من المحرّم... قلت: فكيف يعزّى بعضهم بعضا قال: يقولون:
عظّم اللّه أجورنا بمصابنا بالحسين عليه السلام و جعلنا و إيّاكم من الطالبين بثأره مع وليّه الإمام المهدى من آل محمّد عليه السّلام...(1)
هر كه در روز دهم محرم، حسين بن على عليه السّلام را زيارت كند... [سپس] گفتم: چگونه به يكديگر تعزيت بگويند؟ فرمود: بگويند: خداوند اجر و پاداشهاى ما را در سوگها براى حسين عليه السّلام قرار دهد و ما و شما را از خونخواهان و انتقامگيرندگان او به همراه وليّش امام مهدى عليه السّلام بگرداند.
در ادامه اين روايت، زيارت عاشوراى معروفه آمده است؛ همان زيارتى كه امام مهدى عليه السّلام در برخى روايات بر خواندن آن بسيار تأكيد نمودهاند.(2)در بخشى از اين زيارت چنين مىخوانيم:
فأسأل اللّه الذي أكرم مقامك أن يكرمنى بك و يرزقنى طلب ثارك مع إمام منصور من آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله... و أن يرزقنى طلب ثاركم مع إمام مهدى ناطق لكم.(3)
از همان خدايى كه مقام تو را و الا گردانيد و مرا به پاس تو عزت بخشيد، خواستارم كه توفيق خونخواهى تو را همراه با امام پيروزمندى از خاندان محمّد صلّى اللّه عليه و آله به من عنايت فرمايد... و خون خواهى شما را در معيّت امام راه يافته، آشكار، و گوياى بر حقى از شما، براى من كرامت كند.
(2) مراد از شعار مىتواند يكى از دو مفهوم زير باشد:
1 - كلمات و جملاتى كه براى برانگيختن روح حماسه و جنگاورى در سربازان سر داده مىشود.
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و يارانش در جنگهاى خود، شعارهايى سر مىدادند. شعار آنها در جنگ بدر: «يا منصور أمت»(4)(اى پيروز، بميران) و در جنگ بنى الملوح: «أمت أمت»(5)بوده است.
2 - كلمات و عباراتى كه براى فرهنگسازى در ميان مردم رواج داده مىشود و بيانگر مفهوم و هدفى معين است. در عصر ما شعار چنين مفهومى دارد.
(3) مراد از شعارهايى كه در روايات بالا نقل شده، معناى نخست است زيرا تنها همين معنى در آن روزگار شناخته شده بوده است. شعار ياران حضرت بقية اللّه عليه السّلام نيز، شبيه شعار رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است:ن.
أمت أمت. در مورد شعار خونخواهى حضرت ابا عبد اللّه الحسين عليه السّلام، از روايت بحار الانوار استفاده مىشود كه شعار به معناى نخست است اما رواياتى كه پس از آن آورديم، اين شعار را به معناى دوم مىداند؛ يعنى خونخواهى امام حسين عليه السّلام هدفى اعلام شده و مفهومى فرهنگساز مىباشد. البته اين دو معنى، با يكديگر سازگارند زيرا مىتوان آن شعار را به هر دو صورت به كار برد. در نگاه همه مسلمانان، امام حسين عليه السّلام مظلومترين رهبر اسلامى است؛ در نتيجه انتخاب شعار خونخواهى حسين عليه السّلام، از اين زاويه اهميت به سزايى دارد. علاوه بر اينكه نهضت حسينى و قيام مهدوى، يك هدف را پى مىگيرند: تلاش براى بر آمدن حق و سرنگونى باطل.
برخى از اين روايات سندى صحيح داشته و در چارچوب روش ما در اين كتاب، قابليت اثبات تاريخى را دارند.
هم چون: فرماندهى ممتاز و مقتدرانه، شجاعت و بىباكى، آگاهى از سنن و قوانين تاريخ و مانند اينها كه حاصل و نتيجه برنامه كلى الهى است و در روايات از آنها ياد شده است. مجموع اين شايستگىها، از مهمترين ضمانتها براى پيروزى نهضت جهانى مهدوى مىباشد.
(2) اين سخن را پيرامون چند محور دنبال مىكنيم:
نيازى نيست در اين مورد سخن را طولانى كنيم؛ زيرا در كتاب گذشته و نيز در اين كتاب به طور گسترده درباره آن بحث كردهايم كه عمر طولانى و هم عصرى ايشان با جوامع بشرى در طول قرون پىدرپى، ارتباط نزديك با امت اسلامى و به طور كلى همه بشريت، آگاهى از رنجها و اميدهاى آنان و اقدام براى مصالح آنها، تأثير بسزايى در كماليافتگى و ارتقاى درجه عصمت آن حضرت به بالاترين مراتب دارد زيرا تكامل و رشد معنوى، پايانى ندارد و فرد مىتواند به خواست پروردگار و به مدد عمل نيكش، تا ابد از پلكان معرفت و كمال بالا رود؛ در كتاب گذشته اين مطلب را به طور مستدل توضيح دادهايم.(1)
اين كماليافتگى موجب مىگردد توانايى و باريكانديشى امام عليه السّلام در رهبرى جهانى، ژرفتر شود و او بتواند به شكلى ساده، سريع و گستردهتر، به اهداف خود دست يابد.
(3) مهمترين نمونههاى اين كماليافتگى عبارتست از:
1 - نيروى عظيم او براى تحمل رنجها و مصائب بزرگ؛ وقتى يارى دين و خشنودى پروردگار در گرو تحمل سختىهاى توانفرسا باشد، اين كار براى او شيرين و لذتبخش خواهد بود.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 504 به بعد.
2 - نيروى اراده و روحيه بالايى كه در طول تاريخ بشر، بىنظير است.
3 - آگاهى از قوانين ويژهاى كه حاكم بر تاريخ، جامعه و انسان است به طورى كه اين فرصت را پيدا نمايد تا به شيوهاى كاملا نو و بىسابقه جوامع را دگرگون ساخته و مسير تاريخ را تغيير دهد.
اين موارد از او رهبرى بزرگ خواهد ساخت كه مىتواند همه جهان را فتح كند و هدف والاى الهى را در آن تحقق بخشد.
در اينجا سه دسته از روايات را مىآوريم كه به سنّ ظاهرى ايشان در هنگام ظهور، ويژگىهاى جسمانى و شجاعت و بىباكى ايشان پرداختهاند.
دسته اول: رواياتى كه ميزان عمر ظاهرى امام عليه السّلام را در هنگام ظهور بيان كردهاند.
گفتنى است از ديدگاه اماميه، عمر واقعى ايشان بسيار بيشتر از اين مقدار مىباشد.
(1)ابن صباغ از ابو أمامه باهلى نقل كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: المهدى من ولدى، ابن اربعين سنة...(2)
مهدى از [نسل] فرزندان من و چهلساله است.
سفارينى همين حديث را به شيوه مرفوع، از طريق أبى امامه نقل كرده است.(2)
(3)سيوطى از نعيم بن حماد و او نيز از عبد اللّه بن حارث روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يخرج المهدى و هو ابن أربعين...(3)
مهدى قيام مىكند در حالى كه چهل سال دارد...
(4)نيز سيوطى از نعيم بن حماد و او هم از محمّد بن حمير نقل كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در حديثى پيرامون امام مهدى عليه السّلام فرمود: يجيء من الحجاز حتّى يستوى على منبر دمشق، و هو ابن ثمان عشرة سنة(4)
از حجاز به دمشق مىآيد و بر فراز منبر آن، مىنشيند در حالى كه [به نظر مىرسد] جوانى هجدهساله است.
(5)همچنين سيوطى از نعيم بن حماد و او نيز از على بن ابى طالب عليه السّلام در سخنى پيرامون حضرت بقية اللّه عليه السّلام، نقل كرده است: يبعث و هو ما بين الثلاثين إلى الأربعين(5)
[مهدى] ظهور مىكند در حالى كه [سن شريفش] بين سى تا چهل سال است.
شيخ صدوق به سند خود كه به ابا صلت هروى مىرسد، روايت كرده است:
قلت للرّضا عليه السّلام: ما علامة القائم عليه السّلام منكم إذا خرج؟ قال: علامته أن يكون شيخ السّنّ، شابّ المنظر، حتّى أنّ الناظر إليه ليحسبه ابن أربعين سنة أو دونها. و إنّ من علاماته أن لا يهرم بمرور الأيّام و اللّيالى حتّى يأتيه أجله.(1)
به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم: نشانۀ قائم شما [اهل بيت] به هنگام ظهور [ش] چيست؟ فرمود: نشانش آن است كه سنّى زياد [و در عين حال] چهرهاى جوان دارد، آن چنان كه اگر كسى ببيندش گمان برد چهل سال يا كمتر سنّ دارد. همچنين از ديگر نشانههاى او آنست كه با گذشت روزگار، پير نمىشود تا آنگاه كه رحلتش فرا رسد.
(2)نعمانى به سند خود از على بن ابو حمزه نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: لو قد قام القائم لأنكره الناس، لأنّه يرجع إليهم شابّا موفقا...(2)
قائم كه ظهور كند، مردم او را نخواهند شناخت؛ زيرا با چهره جوانى نورس به سوى آنها بازمىگردد.
(3)همچنين نعمانى در روايت ديگرى از آن حضرت آورده است: و إنّ من أعظم البليّة أن يخرج إليهم صاحبهم شابّا و هم يحسبونه شيخا كبيرا.(3)
از بزرگترين آزمايشها [براى مؤمنان]، آنست كه مولايشان (امام مهدى عليه السّلام) با سيمايى جوان ظهور خواهد كرد، حال آن كه پيش از آن، او را پيرمردى كهنسال مىپنداشتند.
(4)نيز نعمانى به سند خود از على بن عمر بن على بن الحسين روايت كرده است كه حضرت امام صادق عليه السّلام فرمود: و يظهر فى صورة شابّ موفق ابن اثنى و ثلاثين سنة، حتّى ترجع عنه طائفة من الناس...(4)
با سيماى جوانى نورس و سى و دوساله ظهور خواهد فرمود، [و همين باعث مىشود كه] گروهى از مردم از او برگردند [و باورش نكنند]
(5)شيخ طوسى همين روايت را آورده است با اين تفاوت كه عمر مبارك حضرت را سى سال (ابن ثلاثين سنة) نقل كرده است.(5) (6)شيخ طوسى از حضرت باقر عليه السّلام روايت نموده است: ليس صاحب هذا الأمر من جاز الأربعين؛ صاحب هذا الأمر القوىّ المشمّر.(6)8.
صاحب اين امر (امام موعود عليه السّلام) بيش از چهل سال ندارد، او نيرومندى است كه كمر همت بر بسته است.
نيز همو به سند خود از ابو بصير نقل كرده است كه امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود:
لو خرج القائم لقد أنكره الناس، يرجع إليهم شابّا موفقا؛ فلا يثبت عليه إلاّ كل مؤمن أخذ اللّه ميثاقه...(1)
قائم كه ظهور فرمايد، مردمان باورش نمىكنند [زيرا] او در سيماى جوانى نورس به سوى آنها بازمىگردد. كسى بر [يارى] او ثابت قدم نمىماند جز مؤمنى كه خداوند از او پيمان ستانده است.
(2)طبرسى روايت كرده است: امام حسن مجتبى عليه السّلام در حديثى پيرامون حضرت ولى عصر عليه السّلام فرمود: التاسع من ولد أخى الحسين، ابن سيّدة الإماء، يطيل اللّه عمره فى غيبته ثمّ يظهره بقدرته فى صورة شابّ دون أربعين سنة. ذلك ليعلم أنّ اللّه على كل شىء قدير.(2)
نهمين [امام] از فرزندان برادرم حسين مىباشد؛ [او] فرزند بانوى كنيزان است. خداوند عمر او را در غيبتش طولانى مىكند. آنگاه با قدرت خويش او را در سيماى جوانى كمتر از چهل سال ظاهر سازد تا بدانند كه خداوند بر هر چيزى تواناست.
(3)ابن طاووس در كتاب الفتن به سندش از زكريا و او نيز از كعب نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: المهدى اسمه اسمي و يخرج و هو ابن إحدى و خمسين...
مهدى همنام من است؛ هنگامى كه ظهور كند، [مردى] پنجاه و يكساله است.
(4) دسته دوم: اخبارى كه به ويژگىهاى جسمانى امام عليه السّلام به هنگام ظهور مىپردازد. در اينجا نمونههايى از آنها را مىآوريم:
(5) ابو داود به سند خود از ابو سعيد خدرى نقل مىكند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چنين فرمود:
المهديّ منّى، أجلى الجبهة، أقنى الأنف، يملأ الأرض قسطا و عدلا، كما ملئت ظلما و جورا...(3)
مهدى از من است. پيشانى باز و نورانى، و بينى كشيده و باريكى دارد. زمين را از عدل و داد مىآكند همان طور كه از بيداد و ستم لبريز شده باشد.
(6) ابن صباغ از ابو أمامة باهلى روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در سخنى پيرامون مهدى موعود عليه السّلام فرمود:2.
كأنّ وجهه كوكب درّى، فى خدّه الأيمن خال أسود، عليه عبايتان قطوانيتان، كأنّه من رجال بنى إسرائيل...(1)
چهرهاش، ستارهاى درخشان است. بر گونۀ راست او خالى سياه است. بر دوش او دو عباست از قطوان (محلى در كوفه و سمرقند) و گويى [در تناسب اندام] از مردان بنى اسرائيل است.
اين حديث را گنجى نيز در البيان آورده است.(2)
همو نيز به سند خود از حذيفة نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
المهدى رجل من ولدى، وجهه كالكوكب الدرّى، اللون لون عربى و الجسم جسم إسرائيلى...(3)
مهدى مردى است از فرزندان من [كه] چهرهاش چون ستارهاى درخشان است؛ رنگش عربى (گندمگون) و جسمش اسرائيلى (راست قامت و تا حدى بلند قد) است.
(2) همچنين گنجى به سند خود از عبد الرحمن بن عوف روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
ليبعثنّ اللّه تعالى من عترتى رجلا أفرق الثنايا، أجلى الجبهة؛ يملأ الارض قسطا و عدلا...(4)
خداوند بزرگ از خاندان من مردى را برمىانگيزد كه دندانهايش برّاق و از هم جدا، و پيشانىاش باز و نورانى است. او زمين را از عدل و داد مىآكند.
(3) به همين سند، على بن ابى طالب عليه السّلام حضرت بقية اللّه عليه السّلام را چنين وصف كرده است:
كثّ اللّحية، أكحل العينين، برّاق الثنايا، فى وجهه خال، أقنى، أجلى، فى كتفه علامة النبى صلّى اللّه عليه و آله...(5)
محاسن مباركش پرمو، ديدگان مباركش سرمه كشيده، دندانهايش شفاف و بر سيماى مباركش خالى جذّاب است. بينى او باريك و نيكو خميده، پيشانىاش باز و درخشان و در شانهاش علامت نبوت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است.
سيوطى نيز همين روايت را نقل كرده است.(6)
(4) همچنين او از نعيم بن حماد و وى نيز از محمّد بن حمير روايت كرده است كه امام على بن ابى طالب عليه السّلام فرمود:
المهدى أزجّ، أبلج، أعين...(7)7.
مهدى [چنين است:] ابروهايش كشيده، صورتش نيكو، ديدگانش مشكى...
نعمانى به سند خويش از سليمان بن هلال نقل كرده است كه امام صادق عليه السّلام از جدش حضرت سيد الشهدا عليه السّلام روايت كرده است:
جاء رجل إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فقال له: يا أمير المؤمنين نبّئنا بمهديّكم هذا، قال:... و هو رجل جلىّ الجبين، أقنى الأنف، ضخم البطن، أذيل الفخذين، بفخذه اليمنى شامة، أفلج الثنايا، و يملأ الأرض عدلا كما ملئت ظلما و جورا.(1)
مردى به نزد امير مؤمنان آمد، و عرض كرد: اى امير المؤمنين، از مهدى خودتان برايمان بگوييد! فرمود:... او مردى است با پيشانى باز و نورانى، بينى كشيده و باريك، شكمى چاق، رانهاى كشيده، بر ران راستش نشانهاى است، بين دندانهايش فاصله وجود دارد و زمين را از عدل مىآكند هم چنان كه از بيداد و ستم پر شده باشد.
(2)همو به سند خود از حمران بن اعين روايت كرده است: قلت لأبى جعفر الباقر عليه السّلام: جعلت فداك، أنّى قد دخلت المدينة و فى حقوى هميان فيه ألف دينار، و قد أعطيت اللّه عهدا إنّنى أنفقها ببابك دينارا دينارا. أو تجيبنى فيما أسألك عنه.
فقال: يا حمران سل تجب، و لا تبعّض دنانيرك. فقلت: سألتك بقرابتك من رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - أنت صاحب هذا الأمر و القائم به؟ قال: لا. قلت: فمن هو؟ بأبى أنت و امّى. فقال: ذاك المشرب حمرة، الغائر العينين، المشرف الحاجبين، عريض ما بين المنكبين.(2)
به حضرت باقر عليه السّلام عرض كردم: فدايت گردم، وقتى وارد مدينه شدم كيسهاى بر كمر داشتم كه در آن هزار دينار بود. با خداوند عهد بسته بودم، آن را دينار دينار بر در منزل شما انفاق نمايم تا آن كه پاسخم را بدهيد. امام عليه السّلام فرمود: اى حمران بپرس تا پاسخ بشنوى و لازم نيست دينارهايت را توزيع كنى. عرض كردم: به حق خويشاونديت با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آيا تو صاحب امر و قائم هستى؟ فرمود: خير. عرض كردم: پدر و مادرم به فدايت، پس قائم كيست؟ فرمود: كسى است كه چهرهاى گلگون و ديدگانى فرو رفته (از شبزندهدارى) دارد ابروهايش به طرف صورتش فروهشته و شانهاش پهن است.
(3)همو به سند خود از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت امام محمّد باقر يا امام جعفر صادق عليهما السّلام (ترديد از راوى است) فرمود: يا أبا محمّد! بالقائم علامتان: شامة فى رأسه و شامة بين كتفيه من جانبه الأيسر، تحت كتفيه ورقة مثل ورقة الآس؛ ابن سبية، و ابن خيرة الإماء.(3)5.
اى ابا محمّد، قائم را دو نشانه است: نشانهاى در سر و نشانهاى (شبيه مهر نبوت) زير شانۀ چپش و زير هر دو شانهاش نشانهاى چون برگ ياس است. او فرزند بانويى اسير و بهترين كنيزان است.
نيز همو به سندش از عبد الرحيم قصير روايت كرده است:
قلت لأبى جعفر عليه السّلام، قول أمير المؤمنين عليه السّلام: بأبى ابن خيرة الإماء، أ هي فاطمة عليها السّلام؟
قال: إنّ فاطمة عليها السّلام خيرة الحراير، ذاك المبذخ بطنه، المشرب حمرة.(1)
به حضرت باقر عليه السّلام عرض كردم در اين سخن امير المؤمنين عليه السّلام كه فرمود: «پدرم فداى او (مهدى) باد كه فرزند بهترين كنيزان است»، آيا مراد فاطمه زهرا (س) است؟ حضرت باقر عليه السّلام فرمود: [خير] فاطمه عليه السّلام بهترين زنان آزاد است. [بلكه مراد] مهدى است كه شكمى چاق و چهرهاى گلگون دارد.
(2)شيخ طوسى و شيخ مفيد به سندشان از جابر جعفى نقل كردهاند حضرت باقر عليه السّلام فرمود: سأل عمر بن الخطّاب أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: أخبرنى عن المهدى ما اسمه؟ فقال: أمّا اسمه، فإنّ حبيبى شهد إلىّ أن لا أحدّث باسمه، حتّى يبعثه اللّه. قال: فأخبرنى عن صفته. قال: هو شابّ مربوع، حسن الوجه، حسن الشعر، يسيل شعره على منكبيه، و نور وجهه يعلو سواد لحيته و رأسه، بأبى ابن خيرة الإماء.(2)
عمر بن خطاب از امير المؤمنين عليه السّلام پرسيد: نام مهدى چيست؟ فرمود: دوستم (رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله) از من پيمان ستانده است تا زمان ظهورش از او نام نبرم. عمر گفت: پس از اوصافش برايم بگو. فرمود: جوانى است راست قامت ولى نه درازقد؛ زيبا چهره و خوش مو است؛ موى سرش بر دوشش ريخته و درخشندگى چهرهاش بر مشكى موى سر و محاسن شريفش غلبه دارد. پدرم به فداى [او كه] پسر بهترين كنيزان [است].
(3)صدوق به سند خود از زياد بن منذر نقل كرده است كه حضرت امام باقر عليه السّلام از پدرانش روايت نموده است كه امام على بن ابى طالب عليه السّلام بر بالاى منبر فرمود: يخرج رجل من ولدى فى آخر الزمان، أبيض اللون، مشرب بحمرة، مبدح البطن، عريض الفخذين، عظيم مشاش المنكبين، بظهره شامتان: شامة على لون جلده، و شامة على شبه شامة النبى صلّى اللّه عليه و آله...(3)
مردى از فرزندان من در آخر الزمان ظهور مىكند كه چهرۀ سفيدش به سرخى مىزند، شكمش چاق، و رانهايش پرگوشت، و شانههايش پهن است. در پشت او دو نشانه است:
يكى به رنگ پوست او و ديگرى شبيه مهر نبوت است.).
راوندى نيز اين روايت را با واژههايى نزديك و مشابه نقل كرده است.(1)
دسته دوم: رواياتى كه از شجاعت، دليرى و برخى ديگر از ويژگىهاى اجتماعى امام مهدى عليه السّلام سخن گفتهاند.
(2)نعمانى به سند خود كه آن را تا سليمان بن هلال مىرساند، روايتى را از حضرت صادق عليه السّلام نقل نموده كه آن امام از پدران بزرگوارش روايت كرده است كه امام حسين عليه السّلام فرمود: جاء رجل إلى أمير المؤمنين عليه السّلام فقال له: يا أمير المؤمنين نبّئنا بمهديّكم هذا؛ فقال:
إذا درج الدارجون و قلّ المؤمنون... لا يجبن إذا المنايا هلعت، و لا يجوز إذا المنون اكتنفت، و لا ينكل إذا الكماة اصطرعت، مشمّر مغلولب، ظفر ضرغامة، حصد مخدّش، ذكر، سيف من سيوف اللّه، رأس قيم، يشقّ رأسه فى باذخ السؤدد، و عارز مجده فى أكرم محتد...
أوسعكم كهفا، و أكثركم علما، و أوصلكم رحما. اللّهم فاجعل بيعته خروجا من الغمّة، و اجمع به شمل الأمّة. فإن خار اللّه لك فاعزم و لا تنثن عنه إن وفّقت له، و لا تجوزنّ عنه إن هديت إليه، هاه، و أومأ بيده إلى صدره شوقا إلى رؤيته.(2)
مردى نزد امير مؤمنان عليه السّلام آمد و به او عرض كرد: اى امير مؤمنان ما را از اين مهدى خود آگاه كنيد. پس آن حضرت فرمود: هنگامى كه رفتنىها بروند و منقرض شوند و مؤمنان اندك شوند.... هنگامى كه مرگ شبيخون زند، او (مهدى) را ترسى در دل نباشد و چون مرگ رو نمايد، سستى و ناتوانى از خود نشان ندهد و در ميدان نبرد آنجا كه دليران پشتشان به خاك آيد، عقبنشينى نكند. دامن همت به كمر زده و پرجمعيت و پيروزمند و شير بيشه شجاعت باشد كه ريشهكنكننده ستمگران، پشتوانهاى استوار و مردانه و شمشيرى از شمشيرهاى خدا باشد، سالار و پرخيرى است كه بزرگ شده خاندان جلالت و شرف است و ريشه مجد و بزرگوارىاش در اصيلترين ريشهها باشد... ساحت و درگاهش از همه شما گشادهتر و دانش او از همه شما افزونتر است و خويشان و نزديكان را بيش از همه شما سركشى مىكند و حفظ و پيوستگى مىنمايد. پروردگارا، بيعت او را موجب در آمدن دلتنگى و اندوه قرار ده و به واسطه او پراكندگى امت را جمع ساز. پس اگر خداوند براى تو خير خواست پس عزم خود استوار گردان و اگر در راه رسيدن به او توفيق يافتى از او به ديگرى بازمگرد و هرگاه به سويش راه يافتى از او در مگذر. [امام عليه السّلام پس از اين سخنان] آه از نهاد بر آورد و با دست به سينه خود اشاره كرد كه چسان مشتاق ديدن روى اوست.
(3) طبرسى از ريّان بن صلت روايت كرده است:
قلت للرّضا عليه السّلام: أنت صاحب هذا الأمر؟ فقال: أنا صاحب هذا الأمر و لكنّى لستد.
بالّذى أملؤها عدلا كما ملئت جورا. و كيف أكون ذلك على ما ترى من ضعف بدنى. و إنّ القائم هو الّذى إذا خرج كان فى سنّ الشيوخ و منظر الشبّان، قويّا فى بدنه حتّى لو مدّ يده إلى أعظم شجرة على وجه الأرض لقلعها، و لو صاح بين الجبال لتدكدكت صخورها.(1)
به امام رضا عليه السّلام عرض كردم: آيا شما صاحب اين امر هستيد؟ فرمود: من صاحب اين امر هستم؛ اما آن كسى نيستم كه زمين را از داد مىآكند همان طور كه از بيداد پر شده باشد. و چهسان باشم درحالىكه ناتوانى بدنم را مىبينى. قائم هنگامى كه ظهور كند سنّ پيران و سيماى جوانان را دارد و آن چنان نيرومند است كه اگر بزرگترين درخت روى زمين را با دست مباركش بكشد، از ريشه مىكند و اگر در كوهها نهيب زند، سنگهايش فرو ريزد.
اين روايات خود گوياست و نيازى به شرح و توضيح ندارد. ولى در اينجا بايد به دو موضوع بپردازيم: يك: تفسير لغوى برخى واژهها؛ دو: تلاش براى حل تعارض بين بعضى از اين روايات. در دو محور بعدى به اين موضوعات خواهيم پرداخت.
«يرجع إليهم شابّا موفّقا...» «با سيماى جوانى نورس به سوى مردم بازمىگردد» در اين فراز به اين حقيقت اشاره شده كه عمرى كه يك جوان در پيش روى خود دارد، معمولا طولانى است و از اين رو آينده در نگاه او افقى گسترده دارد و آرزوهايش نيز پردامنه است. و اين همان معنى «توفيق» در روايت است. همان چيزى كه فرد ميانسال، فاقد آن مىباشد زيرا آينده درخشان و روشنى در برابر خود نمىبيند و دچار يأس و سرخوردگى است.
(2) «صاحب هذا الأمر القوىّ المشمّر...» آدمى به طور معمول براى انجام كارها، آستين بالا مىزند.
اين ويژگى كسانى است كه در كارى خبرهاند و با عزمى استوار به دنبال انجام آن مىباشند و جوانان معمولا چنيناند.
«أجلى الجبهة» مراد كسى است كه پيشانى بلند و گشادهاى دارد.
«كأنّ وجهه كوكب درّى» «چهرهاش، ستارهاى درخشان است» تعبيرى است از هيبت و شكوه.
«كأنّه من رجال بنى إسرائيل... و الجسم جسم إسرائيلى...» اين فراز از حديث، بيانگر جسم ستبر و اندام متناسب آن امام همام عليه السّلام مىباشد. بديهى است سيماى شريف او، شبيه بنى اسرائيل نيست زيرا از نسل آنها نيست.
«اللّون لون عربى» يعنى گندمگون است.
«أفرق الثنايا» يعنى بين دندانهايش، فاصله وجود دارد.
«أكحل العينين» مراد، سياهى مژگان آن حضرت است.
«برّاق الثنايا» يعنى دندانهاى سپيدى دارد.
1) . الطبرسى، فضل بن الحسن، همان؛ ص 407.
«أزج الحاجبين» يعنى كمان ابروانش، باريك و كشيده است.
«أذيل الفخذين» يعنى رانهايش لاغر و باريك است. اين عبارت با عبارت «عظيم الفخذين» كه در روايتى ديگر آمده، ظاهرا در تعارض است. ولى هرگاه توجه نماييم كه يكى از معانى «أذيل»، طولانى و كشيده است، در اين صورت مراد آن است كه رانهاى كشيدهاى دارد كه مىتواند پهن هم باشد. بدين گونه تعارض بين اين دو تعبير نيز بر طرف مىگردد.
(2) «المشرف الحاجبين» يعنى ابروانش بالاى چشمانش را پوشانده و معمولا اين در جايى است كه ابروان پهن و عريض باشد. اين تعبير تا حدودى با تعبير ديگرى كه ابروان آن حضرت را باريك و كمانى معرفى كرده، در تعارض است.
(3) «مبدح البطن» يعنى شكمى بزرگ و چاق دارد. اين واژه به صورتهاى ديگرى نيز در منابع روايى آمده كه همگى با اصل اين واژه ناخواناست: «مدح، مبلح و مبدح»؛ كه ممكن است علت آن تحريف در نوع نگارش و خط باشد.
همچنين در روايات، تعبير «المبذخ بطنه» آمده است كه به همين معنى است؛ زيرا «بذخ» به معناى زندگى در آسايش است كه موجب بر آمدن شكم و چاقى آن مىشود. البته اين بدان معنا نيست كه ايشان چنين زندگى مىكند. بلكه تنها در اين مورد، شبيه آنهاست.
«مربوع» يعنى قامت متوسطى دارد.
(4) «عظيم المشاش المنكبين»: مشاش جمع مشاشة و به معنى سر استخوانها و مفاصل است مانند زانو، آرنج و شانهها. وقتى گفته مىشود: فلان جليل المشاش، يعنى او مفاصل بزرگى دارد. اين فراز از روايت به عريض بودن شانههاى آن حضرت دلالت دارد. «مغلولب» اسم مكان است. «اغلولب العشب» يعنى گياه انبوه شد. مراد آن است كه آستان آن حضرت، محل گرد آمدن مؤمنان و فرودگاه دلهاى صالح است. «ظفر» مصدرى است كه به طور مجازى (و براى تأكيد) بر آن حضرت اطلاق گرديده است و به معنى ظافر (پيروز و سرافراز) مىباشد. مانند اينكه مىگوييم: فلان عدل يعنى فلان عادل.
«حصد»: اين وصف در مورد ريسمان و زرهى كه بافت و ساختارى محكم دارد، به كار مىرود.
در اينجا مراد از آن، بيان كمال و پختگى جسمى و روحى امام عليه السّلام است.
(5) «مخدّش» اگر به كسر دال (اسم فاعل) خوانده شود، از واژه خدش به معنى زخم برداشتن و جراحت است و مراد آن است كه ايشان، بسيارى را به قتل مىرساند. ولى اگر آن را به فتح دال (اسم مفعول) بخوانيم يعنى انسانى كه گردنش را جدا ساختهاند. شايد در اين صورت منظور آن باشد كه گردن ستبرى دارد و در نتيجه بدنش قوى و تنومند است. روايات ديگر نيز همين را تأييد مىنمايند.
اين برداشت با گزارشى كه دومين نائب خاص امام عليه السّلام در دوره غيبت صغرى داده است همخوانى دارد. او مىگويد: گردنش چنين است و با دست به حجم بزرگ آن اشاره مىكند.
«يشق رأسه فى باذخ السؤدد» تعبيرى است مجازى از بزرگى و شرافت آن حضرت.
مهمترين اين ناهمخوانىها در روايات دسته اول، در مورد تعيين عمر امام عليه السّلام در هنگام ظهور مىباشد.
روايات دسته اول خود به دو بخش اصلى تقسيم مىشود:
1 - رواياتى كه به عدد مشخصى تصريح كردهاند؛ چهل، سى، سى و دو، هجده و پنجاه و يك سال.
از ظاهر هر كدام از اين روايات بر مىآيد كه سن ايشان كمتر و يا بيشتر از آن عددى كه وارد شده، نيست.
2 - رواياتى كه به دورۀ نامشخص و يا عددى غير معيّن دلالت دارند؛ مانند اين تعابير: در سيماى جوانان، مردى چهلساله يا كمتر از آن، بين سى و چهل سال، جوان چهره و...
(2) مهم آن است كه سنّ امام عليه السّلام را تنها از روى چهره ظاهرى ايشان در هنگام ظهور تعيين نماييم.
همان طور كه در روايات آمده «هر كس به او بنگرد سنّش را چهلساله يا كمتر مىيابد» چگونه مىتوان سنّ واقعى امام عليه السّلام را از زمان تولّدش محاسبه نمود؟
از سيماى ظاهرى تنها مىتوان سن فرد را به طور تقريبى حدس زد و سال عمر چنين شخصى را نمىتوان بر شمرد، ديگر چه رسد به روز و ساعت آن.
(3) مطابق برداشت غير شيعى، روايات بخش اول با يكديگر كاملا تعارض دارد؛ زيرا امام عليه السّلام بايد يا سىساله، يا سى و دوساله، يا چهلساله و يا... باشد و نمىتوان دو تا از اين اعداد را به او نسبت داد.
روايات بخش دوم نيز خالى از تعارض نيست زيرا پنجاه و يك سال اساسا با جوان بودن و بين سى و چهلساله بودن منافات دارد؛ حتى سى يا چهلساله بودن نيز با عمر بين سى و چهل سال، ناهمخوانى دارد و نمىتوان سال عمر او را دو عدد از اين اعداد دانست.
در اين صورت، مطابق فهم غير شيعى، تعارض بين روايات فراوان بوده و نمىتوان به عدد معينى دست يافت.
ولى طبق برداشت شيعه او چهرهاى جوان دارد و انسان هم معمولا تا مدتى پس از چهلسالگى جوان مىماند.
(4) به ويژه آن كه هرگاه به اوصاف جسمانى امام بينديشيم او را به طور تقريبى بين سى و چهلسالگى مىيابيم. اگر بينندهاى هم او را سى و دوساله بداند، باز بين سى و چهلسالگى است. يا اگر سىساله بدانندش، باز نزديك سى و دوسالگى است و بدين ترتيب كمتر از چهلسالگى است. حتى بنا بر بعضى روايات، عدهاى او را چهلساله تصور خواهند كرد.
در نهايت ناچاريم از دو روايت دست بكشيم:
الف) روايت هجدهسالگى؛ زيرا از محمّد بن حمير - و نه از معصوم عليه السّلام - روايت شده است؛
علاوه اين كه با بيشتر روايات گذشته منافات دارد.
ب) روايت پنجاه و يكسالگى؛ اين روايت هر چند از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نقل شده است اما سند درستى ندارد علاوه اينكه با بيشتر روايات گذشته ناهماهنگ است؛ زيرا شخص جوان سنى بين سى و چهل دارد، نه پنجاه.
اين مطلب طبق ديدگاه اماميه دربارۀ امام مهدى عليه السّلام كاملا صحيح است؛ زيرا پير كسى است كه از سن جوانى و ميانسالى گذشته باشد، حال چه در سنين هشتاد و نود سالگى از دنيا برود و چه از آن سن گذشته باشد. از عمر مبارك امام عصر عليه السّلام بسيار بيشتر از اين گذشته است؛ در نتيجه پيرمرد و به تعبير روايات «شيخ» است. گفتنى است در روايات براى سلام به نوح عليه السّلام چنين آمده است: «السلام عليك يا شيخ المرسلين»(1)با آن كه به نص قرآن كريم، عمر او كمتر از نهصد و پنجاه سال نبوده است.
(2)هم چنان كه در كتاب گذشته اشاره كرديم(2) هرگاه عمر كسى به اين اندازه برسد، ديگر نبايد از او انتظار قيافه يكى از دورانهاى عمرش را داشت بلكه چهرهاش به صورت جوانى، ميانسالى و پيرى، بستگى به خواست خدايى دارد كه به او طول عمر داده است و به تعبير ديگر: مدت اين سه دوره براى چنين شخصى به تبع عمر درازش، طولانى است و از آن رو كه نمىدانيم امام عصر عليه السّلام چقدر عمر خواهند كرد، اين را نيز نمىدانيم كه در كدامين دوره از عمر شريفش (جوانى، ميانسالى يا پيرى) به سر مىبرد. اين نظريه، سخن روايات را تأييد مىنمايد كه حضرت بقية اللّه عليه السّلام به هنگام ظهور، سن پير مردان را دارد و سيماى جوانان را. علاوه بر اين كه مؤمنان به امام مهدى عليه السّلام بر اين باورند كه آن حضرت با جسمى پير و چهرهاى كهنسال ظهور نخواهد كرد. (3) با اين وجود در روايات آمده است كه خود اين تفاوت در سن واقعى و سيماى ظاهرى، امتحان و آزمايشى است كه بسيارى در آن گرفتار آمده و با شك و ترديد در هويت امام عليه السّلام، در اين امتحان شكست خواهند خورد. چه آنها انتظار دارند پيرمردى را ملاقات نمايند اما با مردى در سيماى جوانان روبرو خواهند شد و در اين ماجرا تنها ايمان كسى پايدار مىماند كه خداوند پيش از آن از او پيمان ستانده باشد.
البته به سختى مىتوان تصور كرد كه همگان گرفتار اين امتحان گردند؛ زيرا گفتيم در باور مؤمنان و نيز نص روايات و همچنين به مقتضاى نظريه پير نبودن جسم مبارك آن حضرت، ايشان در سيماى جوانان ظهور مىفرمايد.
(4) در اين صورت دايرۀ اين امتحان تنها محدود به دو سطح مىشود:
1 - به طور معمول چنين امتحان و آزمايشى غير منتظره نيست زيرا تفاوت آشكار بين عمر واقعى
و سيماى ظاهرى آن حضرت، خود فراهم كنندۀ چنين آزمايشى است اما چون روايات از امكان چنين تفاوتى خبر دادهاند و مردم هم به اين امر ملتفت گشتهاند، مىتوان گفت بسيارى از مردم از اين امتحان سر بلند بيرون خواهند آمد.
2 - گروهى از مردم كه اين گونه مورد آزمايش الهى قرار مىگيرند، كسانىاند كه طول عمر امام موعود عليه السّلام را باور دارند اما سطح بينش و آگاهىهاى دينى آنان از درك تفاوت بين عمر حقيقى و سيماى ظاهرى ايشان عاجز است و از اين رو انتظار دارند به گاه ظهور او را در سيماى پيرى كهنسال ببينند و وقتى چهره جوان او را ملاقات مىكنند برايشان باوركردنى نيست.
تا اينجا به چهار مورد از ضمانتهاى پيروزى حضرت ولى عصر عليه السّلام كه مترتب بر برنامه كلى الهى در پيش از ظهور مىباشد، پرداختيم. اينك به قسمت دوم اين ضمانتها مىپردازيم.
(2)
ضمانتهايى كه در اينجا به آن خواهيم پرداخت ارتباطى با برنامه كلى الهى در عصر غيبت نداشته و خود به طور مستقل داراى طرح و برنامه معينى است. اين ضمانتها كه مربوط به برنامه كلى الهى در عصر پس از ظهور است در بخشهاى نظامى، اجتماعى، عقيدتى و مانند آن پديد مىآيد و در روند پيروزى امام عليه السّلام تأثيرگذار خواهد بود.
(3) اين ضمانتها نيز هم چون ضمانتهاى قسمت اول، چهار مورد مىباشد:
اصل غافلگيرى نقش تعيين كنندهاى در موفقيت عمليات نظامى دارد و فرماندهان نظامى در طراحىهاى جنگى به آن توجه ويژهاى دارند. هرگاه نيروى مهاجم بتواند بهتر و بيشتر از اصل غافلگيرى بهره ببرد، احتمال پيروزىاش بيشتر مىشود؛ تا آنجا كه با غافلگيرى كامل مىتواند پيروز قطعى ميدان جنگ باشد.
(4) هنوز به ياد داريم كه مصرىها در سال 1976 چگونه با بهرهگيرى از اصل غافلگيرى توانستند از خط دفاعى اسرائيل عبور نمايند و آن را درهم شكنند و تاكنون نيز در تصرف خود باقى نگه دارند؛ تازه اين موفقيت در شرايطى بود كه مصرىها به طور كامل از اين اصل استفاده نكرده بودند.
اين شيوۀ جنگى در قيام جهانى حضرت بقية اللّه عليه السّلام به طور كامل به كار گرفته خواهد شد؛ زيرا دشمنان كافر كيش و مادهگراى او به طور كامل از انقلاب جهانى ايشان بىاطلاع مىباشند. در نتيجه آن قيام كاملا غافلگيرانه اتفاق خواهد افتاد.
(5) در اين مورد رواياتى وارد شده است:
مرحوم صدوق به سند خود كه آن را به امام رضا عليه السّلام مىرساند از پدران آن حضرت روايت كرده است:
إنّ النبى صلّى اللّه عليه و آله قيل له: يا رسول اللّه متى يخرج القائم من ذريّتك؟ فقال: مثله مثل الساعة لا يجلّيها لوقتها إلاّ اللّه عزّ و جلّ، ثقلت فى السموات و الأرض، لا تأتيكم إلاّ بغتة.(1)
به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله عرض شد: اى فرستاده خدا، آن قائمى كه از نسل توست چه زمانى ظهور خواهد كرد؟ فرمود: مثل او هم چون قيامت است كه جز خداوند (هيچ كس) آن را به موقع خود آشكار نمىگرداند (اين حادثه) بر آسمانها و زمين گران است (و) جز ناگهان به شما نمىرسد.
مرحوم طبرسى، نامۀ حضرت ولى عصر عليه السّلام به شيخ مفيد را نقل كرده است. در پايان اين نامه آمده است:
فليعمل كلّ امرئ منكم بما يقرّب به من محبتنا، و يتجنّب ما يدنيه من كراهتنا و سخطنا فإنّ أمرنا بغتة فجأة، حين لا ينفعه توبة و لا ينجيه من عقابنا ندم على حوبة...(2)
هر يك از شما (شيعيان) كارى كند كه به دوستى و محبت ما نزديك شود و از خشم و ناخشنودى ما دورى گزيند زيرا امر [ظهور]، يكباره و ناگهانى رخ دهد، در آن زمان ديگر نه توبه كسى سود مىبخشد و نه پشيمانى از گناه از مجازات، نجاتش مىدهد.
(2) در اينجا مناسب است كه دربارۀ اصل غافلگيرى در ضمن دو محور سخن بگوييم:
كه مربوط به برنامه كلى الهى در زمان پيش از ظهور است. اين طراحى را مىتوان چنين تحليل كرد:
1 - بناى پيشوايان نخستين اسلام بر عدم صراحت دربارۀ زمان ظهور و پوشيده نگاه داشتن آن از همگان حتى ياران خاص آن حضرت بوده است و علم به زمان ظهور، ويژه خداوند و پيشوايان معصوم مىباشد.
(3) از اينروست كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در روايت پيشين به صراحت تعيين وقت براى ظهور را رد نموده و نهان بودن آن را به نامعلوم بودن زمان قيامت همانند مىفرمايد. آن حضرت مىداند كه پيروزى فرزندش مهدى عليه السّلام در آن روز بزرگ منوط به پوشيده ماندن اين راز است.
2 - نفى تعيين وقت و دروغگو شمردن تعيينكنندگان زمان ظهور از سوى پيشوايان اسلام. در اين باره رواياتى را در فصل گذشته آوردهايم.
3 - بيان نشانههاى عمومى و خاص يا به تعبير بهتر نشانههاى دور و نزديك براى ظهور از سوى معصومين عليه السّلام و اجتناب از تصريح به زمان حقيقى آن نشانهها.
4 - بىاطلاعى مردم به جز خود امام مهدى عليه السّلام از به ثمر نشستن برنامه كلى الهى؛ زيرا آگاهى از تحقق تنها شرط باقى مانده براى ظهور، يعنى: «پديد آمدن شمار كافى از ياران آن حضرت»، تنها پس
از آگاهى از سه موضوع زير حاصل مىگردد:
الف) تعداد افراد مورد نياز براى نبرد پايانى.
ب) شناخت كلى از ويژگىهايى هم چون اخلاص و... كه شايسته است افراد آن سپاه دارا باشند.
ج) آگاهى از تحقق اين ويژگىها در آن افراد.
و هم چنان كه پيشتر ثابت كردهايم آگاهى از اين امور سهگانه براى ما ممكن نيست.
پرسش: چگونه مىتوان اصل غافلگيرى و ناگهانى بودن ظهور را با وجود نشانههاى نزديكى هم چون ندا فرو رفتن در بيابان و... هماهنگ دانست؟ زيرا اين امور هشدار و بيدار باشى براى ظهور است و بدين ترتيب اصل ناگهانى بودن ظهور زير سؤال مىرود.
پاسخ: پيش از اين گفتهايم آن نشانهها براى هشيار ساختن مخلصان آزموده و نيز همۀ باورمندان به امام عصر عليه السّلام قرار داده شده است و از اين رو اصل ناگهانى بودن ظهور درباره اينان به طور كامل صدق نمىكند و اساسا معنا ندارد كه آنها نيز در بىخبرى بمانند؛ زيرا آنها بايد به گاه ظهور در نزد امام عليه السّلام حاضر شوند.
اصل غافلگيرى نه براى دوستان بلكه طرحى است بر ضد دشمنان و بارها گفتهايم كه دشمنان به اين نشانهها واقف نخواهند شد و آنها را نشان از چيزى نمىگيرند. در اين صورت آنان اساسا ظهور را انتظار نمىبرند و ظهور برايشان كاملا غافلگيرانه است.
(2)
در اين باره ضمن چند محور به بحث و بررسى مىپردازيم:
(3)
نعمانى از ابو حمزه ثمالى روايت كرده است كه از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود:
لو قد خرج قائم آل محمّد عليه السّلام... و الرّعب مسيرة أمامه(1)
آنگاه كه قائم آل محمّد عليه السّلام ظهور نمايد... رعب و وحشتى [كه از او در دل دشمنان مىافتد] پيشاپيش او مىرود.
(4) همچنين او از هشام بن سالم نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
بينا الرّجل على رأس القائم عليه السّلام يأمر و ينهى، إذ يأمر بضرب عنقه. فلا يبقى بين الخافقين إلاّ خافه.(2)
ناگهان در موقعى كه شخص [منافقى] مشغول امر و نهى است، قائم عليه السّلام دستور مىدهد كه او
را گردن بزنند. پس در شرق و غرب جهان كسى نمىماند جز آن كه از او مىترسد.
همو از عبد الرحمن بن كثير روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام در حديثى فرمود:
يؤيّده بثلاثة أجناد: بالملائكة و بالمؤمنين و بالرعب.(1)
[خداوند] او را با سه سپاه حمايت فرمايد: فرشتگان، مؤمنان و ترس.
(2)نيز نعمانى از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام در حديثى دربارۀ پرچم امام زمان عليه السّلام فرموده است: فإذا هو قام نشرها... و يسير الرعب قدّامها شهرا، و وراءها شهرا، و عن يمينها شهرا و عن يسارها شهرا، ثمّ قال: يا أبا محمّد، أنّه يخرج موتورا غضبان أسفا، لغضب اللّه على هذا الخلق...(2)
به گاه ظهور، آن [پرچم] را بر افراشته سازد... و ترس از او (مهدى عليه السّلام) از پيشاپيش، پشت سر و جانب چپ و راست به فاصله يك ماه جلوتر از خودش مىرود. سپس فرمود: اى ابا محمّد!
به دليل خشم خدا بر اين مردم، او به هنگام ظهور، تنها و خشمگين است.
(3)شيخ صدوق و طبرسى از محمّد بن مسلم ثقفى روايت كردهاند كه امام باقر عليه السّلام فرمود: القائم منّا. منصور بالرعب، مؤيّد بالنصر،...(3)
قائم از ما [اهل بيت] است. با رعب يارى مىشود و با نصرت [الهى] حمايت مىگردد.
پيش از اين روايتى را از امام صادق عليه السّلام آورديم كه اين ويژگى را به ياران قائم عليه السّلام نسبت داده بود.(4)
(4)
بنابراين مقصود آن است كه روحيۀ دشمن در برابر يورش سپاه امام عصر عليه السّلام درهم مىشكند و ارادهاش سست مىگردد و از مقاومت و پايدارى آنان به وحشت و هراس مىافتد. مراد از «مسافت يكماهۀ هراس و وحشت» در اين روايت، آن است كه شهرهايى كه فاصله آنها تا محل استقرار سپاه امام عليه السّلام، يك ماه مىباشد به شدت دچار وحشت و هراس خواهند شد و مقصود از فاصلۀ يكماهه، مسافتى است كه يك مسافر آن را در طول يك ماه مىپيمايد. در نتيجه اگر از اين مسافت، برداشتى متناسب با فهم مردمان زمان صدور اين اخبار داشته باشيم معناى اين بخش از حديث چنين مىشود: مردم شهرهايى كه مدت زمان رسيدن به آنها از پايگاه سپاه مهدوى با استفاده از اسب و شتر يك ماه به طول مىانجامد، بيمناك و وحشتزده خواهند شد.
(5) چنين چيزى طبيعى است زيرا اين شهرها در مجاورت آن پايگاه بوده و مىتوان با استفاده از وسايل نقليه مدرن در كمتر از ساعتى به آنجا رسيد. بلكه مىتوان با به كارگيرى سلاحهاى دور برد در
چند لحظه آنجا را در هم كوبيد. در نتيجه وقتى كه سپاه مهدوى، مقتدر و نيرومند وارد ميدان شود طبيعى است كه اهالى آن مناطق وحشتزده شوند.
اگر از اين مسافت برداشتى جديد داشته باشيم، در حقيقت همۀ كره زمين را در بر مىگيرد؛ زيرا مىتوان با هواپيماهاى مسافربرى در زمانى بسيار كمتر از يك ماه به دور كره زمين گردش نمود؛ چه رسد به هواپيماهاى جنگنده ما فوق صوت و موشكهاى پيشرفته.
بدين ترتيب بايد گفت همۀ دشمنان امام عصر عليه السّلام در سراسر جهان از حملات سپاه آن حضرت در حالت ترسى فراگير و وحشتى دائمى به سر مىبرند.
اين رعب و هراس به هر اندازه كه باشد، ضمانت مهمى براى پيروزى سپاه امام عليه السّلام مىباشد.
امام عليه السّلام به عنوان رهبرى بزرگ و آزاديبخش در مسير هدفى و الا و الهى، خواهد توانست با بهرهگيرى از ابزار و روشهاى مختلف، بذر وحشت را در دل دشمنانش بپراكند و سپس آن را رشد دهد.
اين ترس و هراس، پيشاپيش سپاه امام حركت مىكند و قبل از ورود آن سپاه به هر منطقهاى، به آنجا وارد مىشود تا آن كه همه جهان زير سيطره امام عليه السّلام در آيد.
(2)
مناسب است در همين جا، علل معجزهآميز را به يكسو نهاده، انديشه اعجازى را در اين مورد به طور كامل ردّ نماييم؛ زيرا نه با قانون معجزات توافق دارد و نه با دلالت روايات.
درباره عدم همخوانى آن با قانون معجزات - هم چنان كه پيشتر نيز آورديم - بايد گفت: معجزه جز در آنجا كه تنها راه براى هدايت يا اتمام حجّت باشد، روى نمىدهد. و البته اين رعب و هراس، براى هدايت انسانهاست؛ زيرا يكى از اسباب پيروزى امام عليه السّلام مىباشد؛ اما لازم است بدانيم تنها سبب به وجود آمدن آن، فقط معجزه نيست بلكه سببهاى معمولى ديگرى نيز مىتواند داشته باشد كه به زودى بيان خواهيم كرد.
(3) در روايات نيز هيچگونه دلالتى بر نقشآفرينى معجزه در اين باره وجود ندارد. و تعبير «مسافت يكماهه هراس و وحشت» كه در روايت آمده و ما آن را تفسير كرديم، دلالت بر اعجاز ندارد. راز اين ترس آن است كه اوصاف امام مهدى عليه السّلام و يارانش آن چنان جهانگير مىشود كه مردم از جبههگيرى بر ضد آنها مىهراسند. همين ترس و هراس موجب مىگردد آنها تا جايى كه بتوانند از رويارويى مستقيم خوددارى ورزند و بسيارى نيز بدون جنگ و درگيرى، قدرت سياسى را در كشور خويش تسليم امام عليه السّلام مىكنند.
(4) برخى از اين خصايص و ويژگىها به خود امام عليه السّلام بازمىگردد و برخى ديگر به افراد سپاه آن حضرت. از جمله ويژگىهاى خاص حضرت ولى عصر عليه السّلام آن است كه ايشان به سبب آگاهى از خصوصيات تاريخ بشر كه بر آمده از شايستگىهايى است كه در دوران غيبت به دست آورده يا
حاصل و ثمرۀ علم امامت مىباشد(1)، مىتواند به بسيارى از موفقيتها دست يابد.
از اين رو ايشان خواهند توانست از رازهاى مگوى رهبران كشورهاى جهان و دولتهاى آنان پرده برداشته، رسوايشان سازند. در طول تاريخ گذشته بشريت، - تقريبا - حاكمى در جهان نبوده است كه بر ملا شدن اسرارش، موجب رسوايى او نگردد.
هم چنان كه آن حضرت مىتواند آتش اختلاف و دودستگى را در ميان رهبران و مسئولان يك دولت، با آگاه كردن برخى از آنان از كارهاى برخى ديگر شعلهور سازد. بلكه بايد گفت صرف ظهور امام مهدى عليه السّلام و آغاز جنبش جهانى ايشان، موجب جبههگيرىهاى داخلى در ميان دولتها مىشود؛ عدهاى طرفدار امام عليه السّلام، عدهاى دشمن او، گروهى سرگردان و گروهى هم اهل تعارف و مجامله با او خواهند شد. پديد آمدن اين اختلافها نقش مثبتى در پيروزى امام عليه السّلام خواهد داشت.
همچنين آن فرمانده جهانى مىتواند از زرادخانهها و صنايع نظامى دشمنان آگاه شود و نقاط ضعف آنها را بشناسد؛ در حالى كه اطلاع از آنها جز با پيچيدهترين روشها و صرف زمانهاى طولانى امكانپذير نيست. شايد امام اين اخبار را از نيروهاى اطلاعاتى به دست مىآورد. در چنين مواردى كافى است كه دولتهاى جهان دريابند كه مهدى عليه السّلام با چنين روشهايى به مقابله با بعضى دولتها برخاسته است، در اين صورت رعب و وحشت وجودشان را فرا گرفته و به طور كامل روحيه آنها درهم مىشكند. اين بدان سبب است كه انديشهاى عميق و برنامهاى پيچيده را در سپاه مهدوى مشاهده مىكنند.
(2) گفتنى است كه مطابق فقه اسلامى، آغاز به درگيرى و جنگ، پيش از دعوت به اسلام و راهنمايى جبهه مقابل به عقايد و عدالت اسلامى مجاز نيست. امام عصر عليه السّلام نيز پيش از آغاز هر نبرد و عملياتى چنين خواهد كرد. علاوه بر اينها، آن حضرت برنامه عدالت محور و كامل خويش را با روشهايى روشن، مشخص و فراگير به جهانيان عرضه خواهد نمود.
به اين ترتيب انديشه او براى بسيارى از مردم جهان قانعكننده خواهد بود. در نتيجه امام عليه السّلام در ميان ملتها پايگاه گسترده مردمى و نظامى پيدا خواهد كرد. دستكم ديگر هيچ يك از آنان آماده رويارويى با امام و سپاهش نخواهد شد.
در اين صورت دولتمردان آن كشورها به رغم تصميم خود براى نبرد با امام، دچار سردرگمى شده، مجبور به كوتاه آمدن و مصالحه مىگردند؛ گويى خلع سلاح شده و اراده و نيرويى از خود ندارند.
(3) رفته رفته براى دولتهاى كفر پيشه روشن مىشود كه آينده جهان در دستان قائم عليه السّلام خواهد بود و اين حقيقتى است كه نمىتوان از آن گريخت و يا لا اقل جبههگيرى و درگيرى با آن، كارى بسد.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 515 به بعد. در آنجا به طور مبسوط ثابت كردهايم كه هرگاه امام معصوم عليه السّلام اراده نمايد چيزى را بداند، خداوند او را آگاه مىسازد.
مشكل و طاقت فرسا است. بلكه بهتر آن است كه با آن از در دوستى و نزديكى روابط درآيند. اين امور باعث مىشود كه افراد و دولتها هر يك به نوبه خود تسليم امام گردند و از درگيرى و جنگ با او دست بكشند. در پايان بايد گفت اين وحشت و هراس نه از ابتداى ظهور، بلكه به تدريج از آغاز نبرد جهانى به وجود خواهد آمد.
1 - روحيه حماسهآفرينى و دلاورى كه ثمرۀ ايمان و الا و اراده صخرهسان و هشيارى نسبت به هدفى است كه براى آن تلاش مىكنند.
يك ارتش مؤمن، بيدار و داراى روحيۀ عالى همواره پيروز است و فرماندهان و دولتمردان جهان به زودى در خواهند يافت كه سپاه امام زمان عليه السّلام اين گونه است. آنها از وضع نيروهاى نظامى خود نيز آگاهند و اگر چه تا بن دندان مسلحاند و از بهترين آموزشهاى نظامى برخوردار، اما اساسا از اخلاص و بيدارى نسبت به هدف بىبهره بوده و به طمع دستمزدهاى كلان و مانند آن به ارتش پيوستهاند و پيداست كه با تكيه بر اين چيزها نمىتوان در ميدان جنگ بىباكانه خروشيد و حماسه آفريد.
اين حقايق كه رهبران جهان از آن آگاهى دارند باعث مىگردد آنها پيش از ورود به جنگ با حضرت بقية اللّه عليه السّلام، كاملا به فكر فرو روند.
(2) 2 - كشتار وسيع دشمنان بدون هيچ چشمپوشى و گذشت.
در اين باره در فصل آينده به طور مبسوط سخن خواهيم گفت. گفتنى است اين كشتار وسيع تأثيرى آشكار بر ديگران خواهد گذاشت و آنان را به وحشت خواهد انداخت و همين سبب مىشود كه دربارۀ نبرد با سپاه امام عليه السّلام انديشه كنند و به مصلحتجويى بپردازند.
(3) ضمانت سوم: عنايت امام عليه السّلام به امورى كه همۀ مذاهب اسلامى بر آن اتفاق نظر دارند.
اين موضوع به ويژه در آغاز حركت و انقلاب آن حضرت، امرى اساسى براى آمادهسازى فضاى كلى به نفع ايشان و به دست آوردن پايگاههاى مردمى است تا بتواند از اين خاستگاه به بنيانگذارى دولت عدل و حق اقدام ورزد.
اين امور مشترك، در چند سطح آشكار مىشود:
(4) سطح اول: سخنرانى حضرت بقية اللّه عليه السّلام در آغاز ظهور در مسجد الحرام. ايشان در اين سخنرانى در بيشتر موارد، بر امور مشترك بين مسلمانان كه عبارت است از به رسميت شناختن اسلام و اديان آسمانى پيش از آن و پيوند زدن حركت و دعوت خويش با سلسلۀ طولانى پيامبران و اشاره به نتايج ظلم و ستمى كه اهل افراط و تفريط در نتيجه شكست در امتحان الهى دچار آن شدهاند، تأكيد مىنمايند.
سيوطى از نعيم بن حمّاد روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
يظهر المهدىّ بمكّة عند العشاء، معه راية رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم و قميصه و سيفه و علامات و نور و بيان. فإذا صلّى العشاء نادى بأعلى صوته يقول: اذكّركم أيّها الناس مقامكم بين يدى ربّكم. فقد اتّخذ الحجّة و بعث الأنبياء و أنزل الكتاب و أمركم أن لا تشركوا به شيئا و أن تحافظوا على طاعته و طاعة رسوله صلّى اللّه عليه و سلّم، و أن تحيوا ما أحيا القرآن و تميتوا ما أماته، و تكونوا أعوانا على الهدى، و وزراء على التقوى. فإنّ الدنيا قد دنا فناءها و زوالها، و آذنت بانصرام، فإنّى أدعوكم إلى اللّه و رسوله، و العمل بكتابه، و إماتة الباطل، و إحياء سنّته. فيظهر فى ثلاث مائة و ثلاثة عشر رجلا عدد أهل بدر...(1)
مهدى عليه السّلام شب هنگام در مكه ظهور كند؛ در حالى كه پرچم، پيراهن، شمشير، نشانهها، نور و بيان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله همراه اوست. چون نماز عشا را بخواند با صداى بلند ندا مىكند: «اى مردم به يادتان مىآورم لحظهاى را كه در برابر پروردگارتان خواهيد ايستاد. خداوند حجت ستاند، پيامبران را برانگيخت، كتاب را فرستاد، به شما فرمان داد كه چيزى را شريك او نگيريد و بر طاعت خدا و رسولش صلّى اللّه عليه و آله محافظت نماييد. آنچه را كه قرآن زنده ساخته، زنده بداريد و آنچه را كه بر آن خط بطلان كشيده، بميرانيد. بر هدايت يار و ياور يكديگر باشيد و بر تقوى نيز كمك كار هم؛ كه نابودى جهان نزديك شده و بانگ وداعش بلند گرديده است. من شما را به سوى خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله و عمل به كتاب او فرا مىخوانم و به ريشه كن ساختن باطل و احياى سنت دعوت مىكنم». سپس در ميان سيصد و سيزده نفر به شمار رزمندگان جنگ بدر قيام مىفرمايد.
آيتاللّه صافى نيز اين روايت را با اندكى اختلاف آورده است:(2)
سطح دوم: سپاه مهدوى شعار جنگهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را براى خود برمىگزيند. اگر چه اين شعارها را عموم مسلمانان نمىشناسند ولى دانشوران و انديشمندان با آن آشنايند در نتيجه مىتوان تصور كرد كه آنها به بقيه خواهند گفت: اين گروه كه شعار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را سر مىدهند حتما در ويژگىها و هدفگذارى نيز با او همنوايند.
(2) سطح سوم: خونخواهى امام حسين عليه السّلام
اين موضوع مورد پذيرش همۀ مسلمانان بلكه همۀ مظلومان جهان مىباشد.
پيش از اين رواياتى را در اين باره از منابع اماميه آورديم. اينك روايتى در اين باره از منابع اهل سنت مىآوريم:
(3) قندوزى از عبد السلام بن صالح هروى روايت كرده است:0.
قلت لعلىّ الرضا ابن موسى الكاظم رضى اللّه عنهما: يا بن رسول اللّه، ما تقول فى حديث روى عن جدّك جعفر الصادق رضى اللّه عنه، أنّه قال: إذا قام قائمنا المهدى، قتل ذرارى قتلة الحسين رضى اللّه عنه بفعال آبائهم. فقال: هو ذلك. قلت: فقول اللّه عزّ و جلّ: لا تزر وازرة وزر اخرى، ما معناه؟ فقال: صدق اللّه فى جميع أقواله، لكن ذرارى قتلة الحسين رضى اللّه عنه يرضون و يفتخرون بفعال آبائهم و من رضى شيئا كمن فعله؛ و لو أنّ رجلا قتل فى المشرق فرضى بقتله رجل فى المغرب لكان شريك القاتل.(1)
به [امام] على بن موسى الرضا عرض كردم: اى فرزند رسول خدا نظر شما درباره اين حديث كه از جد شما [امام] جعفر صادق نقل شده است چيست؟ «آنگاه كه قائم ما بپاخيزد، فرزندان قاتلان حسين را به دليل كردههاى پدرانشان خواهد كشت» حضرت رضا فرمود: همين طور است [كه جدّم فرمود]. گفتم: پس اين سخن خداوند كه «كسى بار ديگرى را بر دوش نمىكشد» چه معنا دارد؟ فرمود: همه سخنان خداوند راست است اما فرزندان قاتلان [امام] حسين از كردههاى پدرانشان خشنودند و به آن افتخار مىكنند و هر كس از كارى راضى باشد مانند كسى است كه آن را انجام داده است و از اين رو اگر كسى در شرق زمين كشته شود و كسى ديگر در غرب از آن راضى باشد، او شريك در قتل است.
مراد از خونخواهى، تنها انتقام نيست آن چنان كه خوى عرب جاهلى و پيروان آنان در روزگار ما چنين است بلكه مراد از آن، دو امر توأم با يكديگر به شرح زير است:
1 - تحقق بخشيدن به يكى از اهداف نهضت حسينى، يعنى بر كندن ريشه بيداد و پاكسازى زمين از فساد و پيمودن مسير زندگى عادلانه و برتر.
2 - كشتن همۀ كسانى كه از كشته شدن حضرت سيد الشهدا عليه السّلام خشنودند و زبان به طعن حضرتش گشودهاند؛ زيرا آنها نماد همان انحراف و ستمىاند كه عليه حسين عليه السّلام سر به شورش و طغيان برداشته است. امام مهدى عليه السّلام با قيام خود ريشه آنها را خواهد كند و اين كار براى تأسيس جامعهاى كمال يافته و بر پايه عدالت، منطقى و طبيعى است.
(2) در اين باره تفاوتى نمىكند كه آنها از نسل قاتلان سيد الشهدا عليه السّلام باشند يا نه؛ زيرا اصولا هر كه از كارى خشنود باشد، هم چون كننده آن كار است. اگر كسى در شرق عالم كشته شود و شخص ديگرى در غرب زمين از اين كار خشنود گردد، وى شريك و همدست قاتل محسوب مىشود و در اين مورد فاصله زمانى و مكانى تأثيرى ندارد.
(3) اينكه در اين روايت به نسل قاتلان امام حسين عليه السّلام تصريح شده است به دليل آن است كه معمولا بازماندگان افراد طغيانگر به ستمگرىها و خونريزىهاى نياكان خود فخر و مباهات مىكنند. بدين ترتيب مىتوان آن اعمال ناپسند را به فرزندان آنها نيز نسبت داد. البته اگر كسى از كارهاى پدرانش9.
1) . القندوزى، سليمان بن ابراهيم، همان؛ ص 509.
بيزارى جويد حساب او جداست.
گفتنى است قيام حسينى گرچه در ضمن برنامۀ كلى الهى در دوران پيش از ظهور گنجانيده شده است اما اقدام حضرت بقية اللّه عليه السّلام براى خونخواهى حضرت سيد الشهدا عليه السّلام در چارچوب برنامه الهى براى پس از دوران ظهور قرار دارد و ارتباطى با برنامه گذشته ندارد هر چند سبب اين خونخواهى به دوران پيش از ظهور بازگردد.
در اين باره نخست رواياتى را مىآوريم، آنگاه به فلسفه و چرايى آن خواهيم پرداخت. رواياتى كه در اين باره رسيده است بسيارند و ما مهمترين آنها را در اينجا مىآوريم:
(1)گنجى به سند خود از هيثم بن عبد الرحمن آورده است كه على بن ابى طالب عليه السّلام در ضمن سخنى پيرامون امام مهدى عليه السّلام فرموده: يمدّه اللّه بثلاثة آلاف من الملائكة يضربون وجوههم و أدبارهم(2)خداوند او را با هزار فرشته كه بر چهره و پشت [دشمنان] مىزنند، يارى مىكند.
(3)قندوزى نقل كرده است كه در روايات مختلفى درباره مهدى موعود عليه السّلام آمده است: عند ظهوره ينادى فوق رأسه ملك: هذا خليفة اللّه فاتّبعوه... و إنّ اللّه تعالى يمدّه بثلاثة آلاف من الملائكة... و انّ جبرئيل على مقدّمة جيشه و ميكائيل على ساقته...(2)
به گاه ظهورش فرشتهاى از بالاى سر او ندا مىدهد: اين خليفه خداست، پيروىاش كنيد... و قطعا خداوند او را با سه هزار فرشته يارى مىدهد... جبرئيل در جلوى صف لشكرش و ميكائيل در انتهاى آن قرار دارد.
(4) ابن قولويه به سند خود از أبان بن تغلب روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
كأنّى بالقائم على نجف الكوفة... فينحطّ عليه ثلاث عشر ألف ملك و ثلاث مائة و ثلاثة عشر ملكا. قلت: كلّ هؤلاء الملائكة؟ قال: نعم؛ الّذين كانوا مع نوح فى السفينة، و الّذين كانوا مع إبراهيم حين ألقى فى النّار، و الّذين كانوا مع موسى حين فلق البحر لبنى إسرائيل، و الّذين كانوا مع عيسى حين رفعه اللّه إليه و أربعة آلاف ملك مع النبىّ صلّى اللّه عليه و آله مسوّمين، و ألف مردفين، و ثلاث مائة و ثلاثة عشر ملائكة بدرييّن. و أربعة آلاف هبطوا يريدون القتال مع الحسين عليه السّلام فلم يؤذن لهم فى القتال... و كلّ هؤلاء فى الأرض ينتظرون قيام القائم عليه السّلام إلى وقت خروجه عليه صلوات اللّه و السّلام.(3)
گوييا قائم را در نجف كوفه مىبينم كه... سيزده هزار و سيصد و سيزده فرشته بر او فرود
مىآيند. عرض كردم: همه اينها فرشتهاند؟! فرمود: آرى، فرشتگانى كه با نوح در كشتى و با ابراهيم در هنگام افتادن در آتش بودند و نيز فرشتگانى كه با موسى در هنگام شكافته شدن دريا و با عيسى در زمان عروج به آسمان همراه بودند و چهار هزار فرشته نشاندار و هزار فرشته پىدرپى با پيامبر و نيز سيصد و سيزده فرشته كه در جنگ بدر با پيامبر اكرم حاضر بودند. و نيز چهار هزار فرشتهاى كه از آسمان فرود آمدند تا حسين عليه السّلام را در كربلا يارى رسانند - و امام هم به آنها اجازه نداد -، همه اين فرشتهها بر روى زمين در انتظار ظهور قائم عليه السّلام به سر مىبرند.
نعمانى نيز اين روايت را با اندكى اختلاف نقل كرده است.(1)
همچنين نعمانى از أبان بن تغلب روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
كأنّى أنظر إلى القائم على نجف الكوفة... أنّ راية رسول اللّه يأتيه بها جبرئيل... يهبط بها تسعة آلاف ملك و ثلاث مائة و ثلاثة عشر ملكا. فقلت: جعلت فداك، كلّ هؤلاء معه؟ قال:
نعم. هم الّذين كانوا مع نوح فى السفينة، و الّذين كانوا مع ابراهيم حيث القى فى النار، و هم الّذين كانوا مع موسى لمّا فلق له البحر، و الّذين كانوا مع عيسى لمّا رفعه اللّه إليه، و أربعة آلاف مسوّمين كانوا مع رسول اللّه، و ثلاث مائة و ثلاثة عشر ملكا كانوا معه يوم بدر و معهم أربعة آلاف يصعدون إلى السّماء يستأمرون فى القتال مع الحسين عليه السلام، فهبطوا إلى الأرض و قد قتل. فهم عند قبره شعث غبر يبكونه إلى يوم القيامة. و هم ينتظرون خروج القائم عليه السلام.(2)
گويا قائم را در نجف كوفه مىنگرم... [كه] جبرئيل پرچم رسول خدا را برايش مىآورد... با آن پرچم، نه هزار و سيصد و سيزده فرشته فرود مىآيد. عرض كردم: فدايت گردم، همۀ اين فرشتهها همراه قائم خواهند شد؟ فرمود: آرى. آنها با نوح در كشتى و با ابراهيم در هنگام افتادن در آتش بودند. آنها با موسى در زمانى كه دريا برايش شكافت، و با عيسى آن هنگام كه خداوند به نزد خودش بالا برد همراه بودند. همچنين چهار هزار فرشته نشاندار كه با رسول خدا بودند و سيصد و سيزده فرشته كه با آن حضرت در جنگ بدر شركت كردند و نيز چهار هزار فرشتهاى كه به آسمان رفتند تا [از پروردگار] فرمان يارى حسين عليه السّلام را بگيرند و وقتى به زمين برگشتند، حسين عليه السّلام به شهادت رسيده بود و آنها تا روز قيامت بر مزار او مىگريند، همه اين فرشتگان، چشم انتظار ظهور قائم هستند.
(2) نيز نعمانى به سند خود از ابو حمزه ثمالى روايت كرده است از حضرت امام باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود:ن.
لو قد خرج قائم آل محمّد لنصره اللّه بالملائكة المسوّمين و المردفين و المنزلين و الكروبين.
يكون جبرئيل أمامه و ميكائيل عن يمينه و إسرافيل عن يساره. و الرعب مسيره أمامه و خلفه و عن يمينه و عن شماله و الملائكة المقرّبون حذاه...(1)
قائم آل محمّد كه ظهور نمايد، خداوند او را با فرشتگان نشاندار، پىدرپى، فرود آمده و كروبين يارى مىفرمايد. جبرئيل پيشاپيش قائم و ميكائيل سمت راست و اسرافيل در سمت چپ او خواهد بود. ترس از قائم در پيشاپيش و پشت و راست و چپش مىرود و فرشتگان مقرب هم در پىاش مىروند.
همچنين نعمانى به سند خويش از عبد الرحمن بن كثير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام در حديثى فرمود:
يؤيّده بثلاثة أجناد: بالملائكة و بالمؤمنين و بالرعب...(2)
خداوند او را با سه لشكر پشتيبانى مىنمايد: فرشتگان، مؤمنان و ترس (2) طبرسى از ابو بكر حضرمى روايت كرده است كه حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود:
كأنّى بالقائم على نجف الكوفة، و قد سار إليها من مكّة فى خمسة آلاف من الملائكة، جبرئيل عن يمينه، و ميكائيل عن شماله، و المؤمنون بين يديه و هو يفرّق الجنود فى الامصار.(3)
گويى قائم را در نجف كوفه مىبينم كه از مكه و در ميان هزاران فرشته به آنجا آمده است جبرئيل از راست او، ميكائيل از چپ و مؤمنان از پيشاپيش او [حركت مىكنند] و او (قائم) لشكريان را در شهرها و سرزمينها پراكنده مىسازد.
علاوه بر اين روايات، پيشتر نيز آورديم كه جبرئيل نخستين كسى است كه پس از سخنرانى امام عليه السّلام در مسجد الحرام با او بيعت مىنمايد.
در اينجا مناسب است اصناف و گروههاى مختلف فرشتگان را كه در روايات آمده، به استناد قرآن كريم بيشتر معرفى نماييم:
(3) ملائكۀ مسوّمين: دربارۀ اين گروه از فرشتگان در قرآن كريم آمده است:
بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ إِلاّ بُشْرى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ .(4)
آرى اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد و با همين جوش [و خروش] بر شما بتازند [همانگاه]6.
پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار يارى خواهد كرد و خدا آن [وعده پيروزى] را جز مژدهاى براى شما قرار نداد تا [بدين وسيله شادمان شويد و] دلهاى شما بدان آرامش يابد و يارى جز از جانب خداوند تواناى حكيم نيست.
ملائكۀ مردفين: در اين باره در قرآن كريم آمده است:
إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ، فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ. وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ إِلاّ بُشْرى وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُكُمْ وَ مَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ .(1)
[به ياد آوريد] زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مىطلبيديد، پس دعاى شما را اجابت كرد: «من شما را با هزار فرشته پياپى، يارى خواهم كرد.» و اين [وعده] را خداوند جز نويدى [براى شما قرار نداد] و تا آن كه دلهاى شما بدان اطمينان يابد؛ و پيروزى جز از نزد خداست، كه خدا شكستناپذير [و] حكيم است.
(2). سورۀ النساء (3)، آيۀ 172.(4)ملائكۀ منزلين: قرآن كريم درباره اينان مىفرمايد: إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ (2)
آنگاه كه به مؤمنان مىگفتى: «آيا شما را بس نيست كه پروردگارتان، شما را با سه هزار فرشته فرود آمده يارى كند؟»
(3) ملائكه مقرّبين: پيرامون آنها در قرآن كريم چنين آمده است:
لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ .(3)
مسيح از اينكه بنده خدا باشد هرگز ابا نمىورزد، و فرشتگان مقرب [نيز ابا ندارند].
و پيداست كه اين صفت، متعلق به عموم فرشتگان مىباشد.
(4) ملائكۀ كروبين: نامى از آنها در قرآن كريم نيامده، اما در روايات و ادعيه از آنها بسيار ياد شده است. در فرهنگهاى لغت، سرور فرشتگان يا فرشتگان قرب يافته معرفى شدهاند. واژۀ عبرى آن، كروب به معنى نگهبان، نگهدارنده و قرب يافته است و جمع آن كروبيم مىباشد.(4)
(5)ملائكۀ بدريون: فرشتگانى هستند كه سپاه اسلام را در نبرد بدر يارى كردند. در روايات آمده است كه آنان به تعداد ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در آن جنگ، يعنى سيصد و سيزده نفر مىباشند. (6) ملائكۀ اربعة؛ جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل و عزرائيل مىباشند كه بزرگ و سرور ساير فرشتگانند. گفته شده است مقام و منزلت اين چهار ملك، پايينتر از «روح» ى است كه در قرآن كريم آمده است: «تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها» .(5)4.
از منظر كلام اسلامى، يارى رساندن فرشتگان به مجاهدان راه خدا، يعنى ارائه غير جبرى كمك و پشتيبانى الهى به آنها با به كارگيرى عوامل غير مادى، براى رسيدن به نتايجى بهتر.
اين اتفاق هنگامى روى مىدهد كه آن جنگ، جهادى اسلامى و مورد رضايت خداوند باشد.
هر چند قبلا در لوح محفوظ، مشيّت ازلى پروردگار بر يارى آن مجاهدان حق مدار رقم خورده است؛ چه خود در قرآن كريم مىفرمايد:
كَتَبَ اللّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي، إِنَّ اللّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ (1)
حتما من و فرستادگانم چيره خواهيم گرديد. آرى خدا نيرومند شكستناپذير است.
بىترديد خداوند رحمت بيكران خويش را براى فراهم آمدن مقدمات پيروزى، همچو باران بر سر آن مبارزان و جهادگران مؤمن خواهد باريد. از اين جمله، فرستادن گروهى از فرشتگان براى يارى مؤمنان مىباشد.
از سوى ديگر كجروى و انحراف امت اسلامى، موجب محروميت از اين امدادهاى ملكوتى مىگردد.
وَ ما أَنْزَلْنا عَلى قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما كُنّا مُنْزِلِينَ .(2)
و پس از او هيچ سپاهى از آسمان بر قومش فرود نياورديم و [پيش از اين هم] فرو فرستنده نبوديم.
(2) همان طور كه از اين آيه و روايات پيش گفته بر مىآيد، اين امدادهاى الهى را كه شامل پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و پيامبران پيشين نيز بوده است، نبايد براى حضرت بقية اللّه عليه السّلام، غير ممكن و دور از انتظار دانست چرا كه قيام ايشان ما حصل و برآيند رنجها و تلاشهاى همه پيامبران و اوليا و صالحان تاريخ و تحققبخش هدف برتر پروردگار از آفرينش بشر مىباشد. در اين صورت استحقاق دعوت مهدوى براى يارى و دستگيرى، بسيار بيشتر از دعوتهاى الهى گذشته است.
(3) به دليل نامرئى بودن امدادهاى غيبى، از شيوههاى تحقق و تأثيرگذارى آن نيز نمىتوان آگاه شد؛ يا دستكم از نظر تاريخى نمىتوان آن را ثابت نمود. در رواياتى كه درباره غزوات پيامبر وارد شده به روشنى آمده است فرشتگانى با قيافه آدميان وارد ميدان نبرد شده و مىجنگيدند. چنين احتمالى را عقلا مىتوان پذيرفت ولى به سختى مىتوان آن را قابل اثبات تاريخى دانست و البته طبق اصول شناخته شده اسلامى، باور و پذيرش آن واجب نيست.
(4) از قرآن كريم استفاده مىشود كه اين عناصر غيبى و ماوراءالطبيعهاى، موجب بالا رفتن روحيه سربازان جبهه حق و پايين آمدن روحيه جنگجويان جبهه باطل مىگردد؛ تا جايى كه يك جهادگر
مؤمن را نيرومندتر از ده نفر از دشمنانش مىسازد. از اين رو در قرآن كريم به صراحت دستور داده شده تا هنگامى كه شمار سربازان دشمن بيش از ده برابر مسلمانان نشده، كسى حق فرار از ميدان نبرد را ندارد. تا آن كه اين آيه نازل شد:
اَلْآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنْكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً .(1)
اكنون خدا بر شما تخفيف داده و معلوم داشت كه در شما ضعفى هست.
و دو برابر، جايگزين ده برابر شد. به هر روى فرض آن است كه روحيه و عزم و اراده انسان مؤمن بسيار بالاتر از يك كافر است.
إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللّهِ ما لا يَرْجُونَ (2). همان.(3)
اگر شما درد مىكشيد، آنان [نيز] همان گونه كه شما درد مىكشيد، درد مىكشند، و حال آن كه شما چيزهايى از خدا اميد داريد كه آنها اميد ندارند.
اين عوامل غيبى با توجه به آياتى هم چون «وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ إِلاّ بُشْرى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ» (4)،
موجب اوج گرفتن روحيه مسلمان مىشود؛ اما تحقق پيروزى كامل تنها به دست خداى قادر متعال است: «وَ مَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ.» (4)
سببسازى الهى براى يارى مجاهدان در راهش، جبرى نبوده و منافاتى با اراده و عزمشان براى جانفشانى در راه حق ندارد؛ بلكه تنها جلوهاى است از سببسازى الهى در گسترۀ هستى. حتى ريزش باران و رستن گياهان نيز كه به طور معمول به اسباب طبيعى نسبت داده مىشود، در ذيل سببسازى الهى مىگنجد.
وَ أَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجاً وَ نَباتاً وَ جَنّاتٍ أَلْفافاً (5)
و از ابرهاى متراكم، آبى ريزان فرود آورديم، تا بدان دانه و گياه برويانيم، و باغهاى درهم پيچيده و انبوه.
(2) بدين ترتيب در مىيابيم پيروزى آن سپاه انقلابى، ثمره عمل و اراده اوست و عوامل غيبى، جز تقويت اين اراده و متمركز ساختن اين كار، كار ديگرى انجام نمىدهند. معجزه هم نيست زيرا وقوع معجزه به سبب امرى غير مادى، جبرى و خارج از اراده آدمى است و بحث ما ارتباطى با آن ندارد.
(3) مناسب است در اينجا به آياتى اشاره نماييم كه فرو فرستادن فرشتگان بر افراد را مشروط به پيامبر بودن آنها و حتى واقع شدن در شرايط جنگى نكرده، بلكه آن را تنها منوط به دو امر نموده است:6.
1 - شكيبايى و پرهيزكارى:
بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا، وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا... (1)
آرى اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد و با همين جوش [و خروش] بر شما بتازند...
2 - درخواست يارى و كمك از خداوند:
إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ، فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ .(2)
[به ياد آوريد] زمانى را كه پروردگار خود را به فرياد مىطلبيديد، پس دعاى شما را اجابت كرد كه: «من شما را با هزار فرشته پياپى، يارى خواهم كرد.»
اين است مفهوم ارتباط امدادهاى غيبى الهى با اخلاص در راه خدا. با چشمپوشى از اينكه رهبر پيامبر باشد يا امام و با چشمپوشى از اينكه آن كار، جنگ باشد يا غير آن، هرگاه يكى از دو شرط بيش گفته حاصل گردد، يارى پروردگار حتمى است.
از همين روست كه در روايات از كمك فرشتگان به امام مهدى عليه السّلام تنها در زمان جنگ سخن نرفته است. هم چنان كه پيش از اين آورديم جبرئيل به خاطر بيعت با امام عليه السّلام فرود خواهد آمد و اين در زمانى است كه امام عليه السّلام هنوز به جنگ نپرداخته است.
(2) گذشته از همه اينها، ايمان به يارى فرشتگان فرع باور به اصل وجود آنها مىباشد كه همه معتقدان به امام عصر عليه السّلام به آن باور دارند. در اينجا، مجالى براى بحث اعتقادى با مخالفان وجود ندارد و همين كه قرآن كريم به وجود فرشتگان تصريح فرموده، براى ما كافى است.
تا اينجا به طور مبسوط دربارۀ ضمانتهاى پيروزى حضرت بقية اللّه عليه السّلام سخن گفتيم. ممكن است ضمانتهاى ديگرى نيز وجود داشته باشد كه ما از آن بىاطلاعيم يا آن كه نمىتوان اثبات تاريخى كافى براى آنها بدست داد.
(3) شايد هر كدام از اين ضمانتها، به تنهايى براى پيروزى در قيام جهانى كافى باشد؛ ولى برخى از آنها - چه رسد به همه آنها - براى گشودن دروازههاى جهان در زمان كوتاهى كه بيشتر از هشت ماه نخواهد بود، به نحو شايستهاى كفايت مىكند. حتى مىتوان همه جهان يا بيشتر آن را بدون كشت و كشتار فتح نمود. در اين باره رواياتى را خواهيم آورد.9.
پيش از اين گفتهايم آگاهى از جزئيات طرحهاى جنگى امام عليه السّلام و ديگر برنامههاى ايشان براى فتح جهان، براى پژوهشگرى كه در دوران پيش از ظهور مىزيد، ناممكن مىباشد. دانستههاى ما در اين باره، تحت چهار عنوان كلى زير مىگنجد:
1 - نخستين جنگى كه سپاه مهدوى در آن وارد مىشود، جنگ با سفيانى است. اين نبرد با پيروزى لشكريان حضرت بقية اللّه عليه السّلام و تصرّف عراق، بلكه همه مناطق زير سلطه سفيانى كه دستكم سوريه و عراق را شامل مىشود، پايان خواهد پذيرفت.
2 - امام عليه السّلام در چارچوب چوب برنامه كلى الهى در دوران پيش از ظهور، همه منحرفان شكست خورده در امتحانهاى الهى را از دم تيغ گذرانده و هر چند هزاران هزار نفر باشند ريشه كن خواهد نمود و توبه آنها را نيز نخواهد پذيرفت.
3 - اين نبرد، هشت ماه به طول خواهد انجاميد. بعضى بر آنند كه كل جهان در همين مدت فتح خواهد شد.
4 - امام مهدى عليه السّلام بيشتر سرزمينهاى جهان را بدون نبرد و درگيرى تصرّف مىنمايد. اينك در چهار قسمت، چهار مطلب فوق را به بحث و بررسى مىنشينيم:
(2)
اين موضوع را در دو محور پى مىگيريم:
(3) محور نخست: نقل رواياتى در اين باره:
ابو داود از ابن ابى شيبه، احمد، ابو يعلى و طبرانى نقل كرده است كه امّ سلمه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
يكون اختلاف عند موت خليفة... ثمّ ينشأ رجل من قريش أخواله كلب، فيبعث إليهم بعثا،
فيظهرون عليهم، و ذلك بعث كلب، و الخيبة لمن لم يشهد غنيمة كلب...(1)
در هنگام مرگ خليفهاى، اختلاف روى مىدهد... سپس مردى از قريش پديد مىآيد كه دايىهايش از قبيله كلب است، پس سپاهى را [به سوى حضرت مهدى] گسيل مىدارد ولى سپاه اسلام بر آنها پيروز مىشود. حسرت و پشيمانى از آن كسى است كه از غنايم كلب محروم باشد.
سيوطى از ابو عمر الدانى و او نيز از حذيفه روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در سخنى پيرامون ظهور امام مهدى عليه السّلام و بركات دولت آن بزرگوار مىفرمايد:
فيقدم الشام، فيذبح السفيانى تحت الشجرة الّتى أغصانها إلى بحيرة طبرية، و يقتل كلبا.
فالخائب من خاب يوم كلب و لو بعقال. قال حذيفة: يا رسول اللّه، كيف يحلّ قتالهم و هم موحّدون؟ فقال رسول اللّه: يا حذيفة هم يومئذ على ردّة، يزعمون أنّ الخمر حلال، و لا يصلّون.(2)
او به شام مىآيد و سفيانى را در زير درختى كه شاخههايش بر روى ساحل درياچه طبريه سايه افكنده است، خواهد كشت و قبيله كلب را نيز به درك خواهد فرستاد. زيانكار كسى است كه از غنيمت كلب هر چند به اندازه يك عقال باشد، محروم بماند. حذيفه گويد:
اى رسول خدا، چسان كشتن آنها رواست در حالى كه موحد هستند؟ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىفرمايد:
اى حذيفه، آنها در آن زمان از اسلام برگشتهاند و شراب را حلال مىپندارند و نماز نمىگزارند.
(2) علامه مجلسى حديث مرفوعى را از جابر بن يزيد نقل كرده است كه امام باقر عليه السّلام فرمود:
إذا بلغ السفيانى أنّ القائم قد توجّه إليه من ناحيه الكوفه، فيتجرّد بخيله حتّى يلقى القائم...
فيكلّمه القائم عليه السّلام فيجىء السفيانى فيبايعه. ثمّ ينصرف إلى اصحابه، فيقولون له: ما صنعت؟ فيقول: أسلمت و بايعت. فيقولون: قبّح اللّه رأيك، بينما أنت خليفة متبوع، فصرت تابعا. فيستقبله فيقاتله. ثمّ يمسون تلك الليلة، ثمّ يصبحون للقائم بالحرب، فيقتلون يومهم ذلك. ثمّ إنّ اللّه تعالى يمنح القائم و أصحابه أكتافهم، فيقتلونهم حتّى يفنوهم...(3)
وقتى به سفيانى خبر مىرسد كه قائم عليه السّلام از كوفه به سوى او در حركت است، او نيز با لشكرش به سوى او مىرود و به هم مىرسند... قائم عليه السّلام با او سخن مىگويد و در نتيجه سفيانى با امام دست بيعت مىدهد و به سوى يارانش بازمىگردد. آنها به او مىگويند: چه كردى؟ مىگويد: تسليم شدم و بيعت نمودم مىگويند: خداوند رأى و نظرت را زشت گرداند. با آن كه امير و فرمانده بودى، راضى شدى كه فرمانبر شوى؟! [به دنبال اين9.
اعتراضها سفيانى بيعتش را مىشكند و] به جنگ با امام رو مىآورد. آنها آن شب را به صبح مىرسانند و در بامدادان به جنگ قائم عليه السّلام مىروند. آن روز را به نبرد مىگذرانند. سپس خداوند قائم و يارانش را بر آنها چيره مىگرداند و نابودشان مىكنند.
همچنين علامه مجلسى از عبد الأعلى حلبى نقل كرده است كه حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام در سخنى طولانى از حضرت بقية اللّه عليه السّلام و ورود ايشان به كوفه ياد كرده و مىفرمايد:
ثمّ يقول لأصحابه: سيروا إلى هذه الطاغية. فيدعوا إلى كتاب اللّه و سنّة نبيّه صلّى اللّه عليه و آله فيعطيه السفيانى من البيعة سلما. فيقولون له كلب و هم أخواله: ما هذا؟ ما صنعت؟ و اللّه ما نبايعك على هذا أبدا. فيقول: ما أصنع؟ فيقولون: استقبله. فيستقبله. ثمّ يقول له القائم صلّى اللّه عليه: خذ حذرك، فإنّى أدّيت إليك، و أنا مقاتلك. فيصبح فيقاتلهم، فيمنحه اللّه أكتافهم و يأخذ السفيانى أسيرا فينطلق به فيذبحه بيده.(1)
امام به يارانش مىفرمايد: به سوى اين طغيانگر (سفيانى) برويد و [او را] به كتاب خدا و سنت پيامبرش دعوت نماييد. [آنها چنين مىكنند] و سفيانى نيز به امام دست بيعت مىدهد. طايفه كلب كه دايىهاى او مىباشند [زبان به اعتراض گشوده و] مىگويند: اين چه كارى بود كردى؟ به خدا سوگند هرگز با تو بيعت نخواهيم كرد. سفيانى مىگويد: پس چه كنم؟ مىگويند: با او به مقابله برخيز؛ او هم مىپذيرد و چنان مىكند. قائم به او مىگويد: حال كه چنين است آماده نبرد باش. صبحگاهان با آنها مىجنگد و خداوند بر آنها چيرهشان مىسازد. امام سفيانى را اسير مىكند او را مىبرد و به دست خود مىكشد.
(2)سيوطى از نعيم بن حماد و او نيز از وليد بن مسلم روايت كرده است كه امام محمّد بن على عليه السّلام فرمود: إذا سمع العائذ الّذى بمكّة الخسف خرج مع اثنى عشر ألفا، فيهم الأبدال حتّى ينزلوا إيلياء، فيقول الّذى بعث الجيش حين يبلغه الخبر من إيلياء: لعمر اللّه لقد جعل اللّه فى هذا الرجل عبرة. بعثت إليه ما بعثت، فساخوا فى الأرض. إنّ فى هذا لعبرة و نصرة. فيؤدى إليه السفيانى الطاعة. فيخرج حتّى يلقى كلبا، و هم أخواله، فيعيرونه بما صنع، و يقولون:
كساك اللّه قميصا فخلعته! فيقول: ما ترون؟ أستقيله البيعة؟ فيقولون: نعم. فيأتيه إلى ايلياء فيقول: أقلنى فيقول له: أ تحبّ أن أقيلك؟ فيقول: نعم. فيقتله. ثمّ يقول: هذا رجل قد خلع طاعتى. فيأمر به عند ذلك، فيذبح على بلاطة باب ايلياء. ثمّ يسير إلى كلب فينهبهم.
فالخائب من خاب يوم نهب كلب.(2)
وقتى آن پناهندۀ به مكه (يعنى حضرت مهدى عليه السّلام) خبر فرو رفتن در زمين بيدا را مىشنود با6.
دوازده هزار نفر كه در ميان آنها ابدال نيز حضور دارند قيام مىكند و از مكه خارج مىشود تا آن كه در ايلياء فرود آيد. سفيانى كه اين خبر را مىشنود، مىگويد: به خدا سوگند، خداوند در اين مرد عبرتى قرار داده است من سپاهى مقتدر و مجهز را به سوى او فرستادم امّا در زمين فرو رفتند. اين امر مايه عبرت است. از اين رو سفيانى تسليم وى شده، پيروش مىگردد. او از آنجا بيرون مىرود تا آن كه به دايىهايش از طايفه كلب بر مىخورد. آنها او را سرزنش مىكنند و مىگويند: خدا پيراهن [سرورى و فرماندهى] را بر تنت كرده بود امّا تو خود آن را بيرون آوردى! مىگويد: نظر شما چيست؟ آيا بيعتش را پس دهم؟ مىگويند: آرى. سپس سفيانى به ايليا به نزد امام عليه السّلام رفته و مىگويد: بيعتم را پس بگير. حضرت مىفرمايد: آيا چنين دوست مىدارى؟ مىگويد: آرى. امام بيعتش را از او بر مىدارد و سپس مىگويد: اين مرد از طاعت من خارج شده است. آنگاه دستور مىدهد در دروازه ايليا سرش را جدا كنند. سپس به سوى طايفه كلب رفته و غنايمى بدست مىآورد و محروم كسى است كه از آن غنايم، بىبهره بماند.
نكته: ايليا نام شهرى است كه به دو دليل به نظر مىرسد همان كوفه باشد:
1 - امام مهدى عليه السّلام پس از حادثه «خسف» وارد آنجا مىشوند. در خبر آمده است كه: «در ميان دوازده هزار نفر از يارانش كه أبدال نيز در ميان آنها هستند [از مكه] بيرون مىرود تا آن كه وارد ايليا شود.» و پيشتر دانستيم كه پس از خروج حضرت از مكه و ورود به عراق، كوفه پايگاه حضرت بقية اللّه عليه السّلام خواهد شد.
2 - كوفه مركز دولت امام على بن ابى طالب عليه السّلام بوده و از اين رو به «ايليا» كه مشتق از واژۀ «على» است، نامبردار گرديده است.
(2) محور دوم: برداشت كلى از اين روايات
پس از واقعه خسف و فرو رفتن لشكريان سفيانى در سرزمين بيدا، براى سفيانى - به هر دليل - آشكار مىشود كه حق با مهدى عليه السّلام است بنابراين مىگويد: «به خدا سوگند كه خداوند در وجود اين مرد عبرتى قرار داده است؛ زيرا من لشكرى قوى پنجه را به سويش گسيل كردم اما در زمين فرو رفتند. در اين رويداد [براى ما] عبرتى است و [براى او] كمك و يارى [الهى] است». مهدى موعود عليه السلام در جوّى آرام و خالى از تنش وارد كوفه مىشود. قبلا دانستيم كه اين خود طرحى است تا بر حركت آن حضرت پوششى مسالمتجويانه بنهد.
(3) پس از اين، سفيانى درخواست ديدار با امام عليه السّلام را در كوفه مطرح مىنمايد. اين خواسته بر آورده مىشود و امام عليه السّلام با وى به گفتگو پرداخته، باور سفيانى به او افزون مىگردد. بنابراين با آن حضرت بيعت مىنمايد و به امامت او معتقد مىگردد. روايات به سخنانى كه بين آن دو رد و بدل مىشود، تصريح نكردهاند، ولى به طور كلّى چنين به نظر مىرسد كه سفيانى كاملا از موضع خويش دست بر نمىدارد و به طور مطلق در برابر حضرت خاضع نمىگردد؛ يعنى با وجود بيعت با امام عليه السّلام، كما كان
در مسند حاكميت سياسى باقى مىماند. وى از نزد امام عليه السّلام به پايتخت خود بازمىگردد و در هنگام ورود، گروهى از كارگزاران دولتش كه در ميان آنها عدهاى از تندروهاى صاحب نفوذ حضور دارند، به پيشواز او مىآيند. در روايات مىخوانيم آن گروه تندرو كه از قبيله مادرى او (قبيله كلب) مىباشند از او درباره نتيجه مذاكرات مىپرسند وى پاسخ مىدهد كه با مهدى عليه السّلام بيعت كرده است.
آنها كار او را محكوم كرده، به نكوهش وى مىپردازند كه چگونه از اميرى دست كشيده، زير دست و پيرو شده است.
سفيانى توان ايستادگى در برابر اطرافيان و وزيرانش را ندارد. از اين رو به مشورت پرداخته، نظر آنان را جويا مىشود. آنها نيز او را به بيعتشكنى و رويارويى بىرحمانه و خونين با امام عليه السّلام ترغيب مىنمايند. سفيانى به نزد حضرت بازگشته، خواستار بازپس بازپسگيرى بيعتش مىگردد. امام عليه السّلام چنان مىكند و بدين ترتيب سفيانى از اطاعت امام عليه السّلام خارج مىشود. حضرت او را به جنگ تهديد مىنمايد و سفيانى نيز چارهاى جز قبول آن ندارد. از ظاهر روايات بر مىآيد كه امام عليه السّلام در آن مكان كه از پايتخت سفيانى دور است با او و گروه اندكى كه به همراهش براى گفتگو آمدهاند، به نبرد مىپردازد و پس از تار و مار كردن اطرافيانش، سفيانى را به دست خويش مىكشد.
در اين حال، پايتخت سفيانى بدون حاكم مىماند. از اين رو امام عليه السّلام بىدرنگ با سپاهش به آنجا مىشتابد و به آسانى به سقوطش مىكشاند و ثروت و دارايى آنها را به غنيمت مىبرد. «و در آن روز، ناكام و نامراد كسى است كه دستش از غنيمتهاى قبيله كلب تهى باشد».
بدين ترتيب همه سرزمينهاى زير فرمان سفيانى به دست حضرت بقية اللّه عليه السّلام خواهد افتاد و آن حضرت فرمانروا و حاكم كلّ آن مناطق خواهد شد.
(2)
اين موضوع را در چند محور پى مىگيريم:
(3) محور نخست: در اين باره روايات فراوانى وارد شده است كه نمونههايى از آن را در اينجا مىآوريم:
(4) نعمانى به سند خود از حارث همدانى نقل كرده است كه امام امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:
بأبى ابن خيرة الإماء، يسومهم خسفا، و يسقيهم بكأس مصبّرة، و لا يعطيهم إلاّ السيف هرجا. فعند ذلك تتمنّى فجرة قريش لو أنّ لها مقاة منى بالدنيا و ما فيها؛ لا غفر لها. لا نكفّ عنهم حتّى يرضى اللّه.(1)
پدرم فداى فرزند بهترين كنيزان (يعنى قائم عليه السّلام) باد كه آنان را خوار مىسازد و شرنگ شكست به ايشان مىنوشاند و به آنان جز شمشير خونريز و مرگ آفرين نخواهد داد. پس در
1) . النعمانى، محمّد بن ابراهيم، همان؛ ص 120.
اين هنگام زشتكاران قريش آرزو مىكنند كه اى كاش دنيا و هر آنچه در آن است از آن ايشان بود و آن را فدا مىدادند تا گناهانشان بخشوده شود؛ ولى دست از ايشان بر نخواهيم داشت تا آن كه خدا راضى شود.
همو به سند خود از زرارة روايت كرده است كه به حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام عرض كردم:
صالح من الصالحين سمّاه لى. اريد القائم عليه السّلام فقال: اسمه اسمي. فقلت: أ يسير بسيرة محمّد صلّى اللّه عليه و آله؟ قال: هيهات هيهات يا زرارة، ما بسيرته. قلت: جعلت فداك، لم؟ قال:
إنّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله سار فى أمّته باللين، كان يتألف الناس و القائم يسير بالقتل. بذاك أمر فى الكتاب الذي معه أن يسير بالقتل و لا يستتيب أحدا. ويل لمن ناواه!...(1)
نام يكى از صالحين را بفرماييد - و منظورم قائم عليه السّلام بود - پس فرمود: او همنام من است.
عرض كردم: آيا هم چون محمّد صلّى اللّه عليه و آله رفتار مىنمايد؟ فرمود: هرگز، هرگز. عرض كردم:
فدايت گردم، چرا؟ فرمود: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با نرمى در ميان امتش رفتار مىكرد و با مردم انس و الفت مىگرفت [اما] روش قائم، قتل و كشتار است. در كتابى كه با خود دارد، چنين فرمان داده شده كه بكشد و توبۀ كسى را نپذيرد. واى به حال كسى كه با او سر ستيز داشته باشد.
(2)همچنين نعمانى از ابو خديجه نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: على بن ابى طالب عليه السّلام فرمود: كان لى أن أقتل المولى و أجهز على الجريح. و لكن تركت ذلك للعاقبة من أصحابى إن جرحوا لم يقتلوا و القائم له أن يقتل المولى و يجهز على الجريح.
من حق داشتم كه فرارى را [در ميدان جنگ] دنبال كنم و زخمى را بكشم، ولى اين كار را به جهت رعايت حال يارانم انجام ندادم تا اگر زخمى شدند [به دست دشمن] كشته نشوند، امّا قائم عليه السّلام اين حق را دارد كه فرارى و زخمى را بكشد.
(3) نيز نعمانى از محمّد بن مسلم روايت كرده است كه شنيدم حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
لو يعلم الناس ما يصنع القائم إذا خرج، لأحبّ أكثرهم ألاّ يروه مما يقتل من الناس أمّا أنّه لا يبدأ إلاّ بقريش، فلا يأخذ منها إلاّ السيف و لا يعطيها إلاّ السيف، حتّى يقول كثير من الناس: ليس هذا من آل محمّد، لو كان من آل محمّد لرحم.(2)
اگر مردم مىدانستند كه قائم پس از ظهورش چه كشتارى به راه مىاندازد، بيشترشان دوست مىداشتند كه او را نمىديدند. او اين كار را از قريش آغاز مىكند. از آنها جز شمشير بازنمىستاند و جز شمشير نمىدهد؛ تا آنجا كه بسيارى از مردم مىگويند: اين شخص از خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيست زيرا اگر چنين بود [بر ما] رحمت مىآورد.ن.
همچنين نعمانى از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت امام صادق عليه السّلام فرمود:
ما تستعجلون بخروج القائم؟ فو اللّه ما لباسه إلاّ الغليظ و لا طعامه إلاّ الجشب و ما هو إلاّ السيف و الموت تحت ظلّ السيف.(1)
چه عجلهاى به ظهور قائم داريد؟ به خدا سوگند، او جز لباس خشن نمىپوشد و جز غذاى بىخورشت نمىخورد و او نيست جز شمشير و مرگ در زير سايه شمشير.
(2)نيز نعمانى به سند خود از بشر بن غالب اسدى روايت كرده است كه امام حسين بن على عليه السّلام به من فرمود: يا بشر! ما بقاء قريش إذا قدّم القائم المهدى منهم خمسمائة رجل، فضرب أعناقهم. ثمّ قدّم خمسمائة فضرب أعناقهم صبرا. ثم خمسمائة فضرب أعناقهم. قال: فقلت له: أصلحك اللّه، أ يبلغون ذلك؟ فقال الحسين بن على عليه السّلام: إنّ مولى القوم منهم.(2)
اى بشر! بقاى قريش ديگر چه سودى دارد؟! هنگامى كه مهدى قائم عليه السّلام [قيام كند] پانصد نفر از آنها را مىآورد و گردن مىزند. سپس پانصد نفر ديگر را مىآورد و حبس مىكند تا گردن بزند. عرض كردم: خداوند كار شما را سامان بخشد، آيا اين همه را گردن مىزند؟ امام حسين عليه السّلام فرمود: [آرى] رهبر آن گروه (سفيانى) نيز در ميان آنهاست.
(3)شيخ مفيد از عبد اللّه بن مغيره نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: إذا قام القائم من آل محمّد صلوات اللّه عليهم، أقام خمسمائة من قريش فضرب اعناقهم. ثمّ أقام خمسمائة فضرب أعناقهم. ثمّ خمسمائة أخرى، حتّى يفعل ذلك ستّ مرات. قلت: و يبلغ عدد هؤلاء هذا؟ قال: نعم منهم و من مواليهم...(3)
هرگاه قائم آل محمّد عليه السّلام قيام نمايد، پانصد قرشى را گردن مىزند، سپس پانصد نفر ديگر را و آنگاه پانصد نفر ديگر را؛ تا شش بار اين كار را انجام مىدهد. پرسيدم: يعنى اين همه را مىكشد؟ فرمود: آرى، آنها و رهبرانشان را خواهد كشت.
(4)صدوق و طبرسى از عبد العظيم بن عبد اللّه حسنى روايت كردهاند كه او به حضرت امام محمّد جواد عليه السّلام عرض كرده است: إنّى لأرجو أن تكون القائم من اهل بيت محمّد صلّى اللّه عليه و آله... فإذا اكتمل له القصد و هو عشرة آلاف رجل خرج بإذن اللّه عزّ و جلّ، فلا يزال يقتل أعداء اللّه، حتّى يرضى اللّه عزّ و جلّ. فقلت له: يا سيّدى، و كيف يعلم أنّ اللّه عزّ و جلّ قد رضى. قال: يلقى فى قلبه الرحمة...(4)
اميدوارم كه شما قائم عليه السّلام خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله باشيد... امام مىفرمايد:... هرگاه [مهدى] ده9.
هزار نفر يار پيدا نمايد به اذن پروردگار قيام مىفرمايد و آن قدر از دشمنان خدا مىكشد تا آن كه خداوند خشنود گردد. عرض كردم: آقاى من، او چگونه مىفهمد خداوند خشنود شده است؟ فرمود: خدا در دلش مهربانى و رحمت مىافكند...
شيخ طوسى از ابو الجارود نقل كرده است كه حضرت امام باقر عليه السّلام در سخنى پيرامون قائم فرمود:
و يقتل الناس حتّى لا يبقى إلاّ دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله(1)
آن قدر خواهد كشت تا آن كه جز دين محمّد صلّى اللّه عليه و آله باقى نماند....
(2)شيخ مفيد از ابو الجارود روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: إذا قام القائم عليه السّلام، سار إلى الكوفة، فيخرج منها بضعة عشر ألف نفس يدعون البترية عليهم السّلاح. فيقولون له: ارجع من حيث جئت، فلا حاجة لنا ببنى فاطمة. فيضع فيهم السيف حتّى يأتى على آخرهم. ثمّ يدخل الكوفة فيقتل بها كلّ منافق مرتاب و يهدم قصورها و يقتل مقاتليها، حتّى يرضى اللّه عزّ و علا.(2)
هرگاه قائم بپاخيزد به سوى كوفه مىرود امّا در آن شهر چند ده هزار نفر از طايفه بتريه كه مسلح هستند، شورش مىكنند و به امام عليه السّلام مىگويند: از همان جا كه آمدى بازگردد، ما را به فرزندان فاطمه نيازى نيست. آنگاه با شمشير به جنگ آنان مىرود و همه را از دم تيغ مىگذراند. سپس وارد كوفه شده، هر منافق دو چهرهاى را مىكشد و قصرهاى آن را ويران و شورشيان را هلاك خواهد ساخت تا آنجا كه خداوند خشنود گردد.
(3)علامه مجلسى از رفيد مولاى ابن هبيرة نقل كرده است كه به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: جعلت فداك يا بن رسول اللّه، أ يسير القائم بسيرة علىّ بن ابى طالب فى أهل السواد؟ قال: لا يا رفيد، إنّ علىّ بن ابى طالب سار فى أهل السواد بما فى الجفر الأبيض، و إنّ القائم يسير فى العرب بما فى الجفر الأحمر. قلت: جعلت فداك، و ما الجفر الأحمر؟ فأمرّ إصبعه على حلقه. فقال: هكذا.(3)
فدايت گردم، آيا قائم با عامه مردم هم چون على بن ابى طالب رفتار خواهد كرد؟ فرمود:
خير، على بن ابى طالب با مردم طبق جفر سفيد معامله كرد ولى قائم با عرب مطابق جفر سرخ رفتار خواهد نمود. عرض كردم: فدايت شوم، جفر سرخ چيست؟ امام در اينجا انگشت بر حلق خويش كشيدند؛ (يعنى مهدى عليه السّلام آنها را مىكشد).
(4) همچنين علامه مجلسى حديث مرفوعى را از عبد اللّه بن سنان نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
إذا خرج القائم لم يكن بينه و بين العرب و الفرس إلاّ السيف لا يأخذها إلاّ بالسيف و1.
لا يعطيها إلاّ به.(1)
وقتى قائم بپاخيزد، بين او و عرب و فارس، [حكم كنندهاى] جز شمشير نيست. او از آنها جز شمشير نمىستاند و نمىدهد.
نعمانى به سند خود از بشير بن أراكة النبال روايت كرده است كه امام محمّد باقر عليه السّلام در سخنى پيرامون حضرت مهدى عليه السّلام فرمود:...
يذبحهم، و الّذى نفسى بيده، كما يذبح القصاب شاته. و أومأ بيده إلى حلقه. قلت: إنّهم يقولون: إنّه إذا كان ذلك استقامت له الأمور فلا يهريق محجمة دم. فقال: كلاّ، و الذي نفسى بيده، حتّى نمسح و أنتم العرق و العلق؛ و أومأ بيده إلى جبهته.(2)
سوگند به آن كه جانم در دست اوست، او [دشمنان خدا را] مانند قصابى كه گوسفند را سر مىبرد، سر مىبرد و [سپس] با دست اشاره به حلق مباركش فرمود. عرض كردم: مردم مىگويند هرگاه چنين اتفاقى افتاد، همه كارها بهخودىخود پيش مىرود و خونى بر زمين نخواهد ريخت. فرمود: سوگند به آن كه جانم در دست اوست، هرگز چنين نيست مگر آن كه عرق بريزيم و خون دل بخوريم. و امام عليه السّلام به پيشانى مباركش اشاره فرمود.
(2) همو در حديث ديگرى از بشير النبال نقل كرده است كه:
قلت لأبى جعفر عليه السّلام: إنّهم يقولون: إنّ المهدى لو قام لاستقامت له الأمور عفوا، لا يهريق محجمة دم. فقال: كلاّ، و الذي نفسى بيده، لو استقامت لأحد عفوا، لاستقامت لرسول اللّه صلّى عليه و آله، حين أدميت رباعيته و شجّ فى وجهه. كلاّ، و الّذى نفسى بيده، حتّى نمسح نحن و أنتم العرق و العلق، ثمّ مسح جبهته.(3)
به حضرت باقر عليه السّلام عرض كردم: مردم مىگويند: اگر مهدى بپاخيزد، امور بهخودىخود پيش مىرود و خونى نمىريزد. فرمود: به خدا سوگند هرگز چنين نيست. اگر چنين بود بايد اين اتفاق براى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله پيش مىآمد، در حالى كه دندان و پيشانى مباركش شكسته شد. به خدا سوگند چنين نيست [كه كارها بهخودىخود پيش رود] مگر آن كه عرق بريزيم و خون دل بخوريم. سپس امام عليه السّلام دست بر پيشانى مباركش كشيد.
با وجود چنين روايات قطعى و متواترى، رواياتى نيز وجود دارد كه دخالت مستقيم امام مهدى عليه السّلام را در كشتن دشمنان رد مىنمايد؛ مانند دو روايت زير:
(3) سيوطى و ابن طاووس از نعيم بن حماد روايت كردهاند كه ابو هريره گفته است:
يبايع المهدى عليه السّلام بين الركن و المقام. لا يوقظ نائما و لا يهريق دما.(4)1.
مهدى در بين ركن و مقام بيعت مىنمايد. نه خوابيدهاى را بيدار مىسازد و نه خونى را مىريزد.
همچنين ابن طاووس از نعيم بن حماد به سندش از ابو رافع اسماعيل بن رافع و او نيز از كسى كه از قول ابو سعيد سخن گفته، روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
تأوى إليه أمّته، كما يأوى النحل إلى يعسوبها، يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا. حتّى يكون الناس على مثل أمرهم الأوّل. لا يوقظ نائما و لا يهرق دما.(1)
امتش به او پناه مىبرند همانطور كه زنبورها به ملكهشان. زمين را از عدل لبريز مىسازد همانطور كه از ستم پر شده باشد. نه خوابيدهاى را بيدار مىكند و نه خونى مىريزد.
(2)محور دوم: ارتباط كشتار وسيع امام عليه السّلام با دو برنامه الهى پيش و پس از ظهور الف) ارتباط اين كشتار با برنامه الهى در دورۀ پيش از ظهور:
اگر اين كشتار را تاكتيكى جنگى بدانيم، ارتباطى اساسى با اين برنامه نخواهد داشت. البته اگر به آن كشتهشدگان نظرى بيفكنيم، در مىيابيم آنها همان كسانىاند كه در آزمون و امتحان الهى كه بخش مهمى از برنامه كلى الهى در پيش از ظهور مىباشد، مردود شده و شكست خوردهاند. به ناچار هر كسى كه در نتيجه آن امتحانها به دامن باطل فرو غلتيده باشد، جزو كشتهشدگان خواهد بود. از اين رو در اين روايات مىخوانيم آن حضرت دشمنان خدا و هر منافق دسيسهگرى را خواهد كشت و توبه كسى را نخواهد پذيرفت. نيز او گروهى را كه با انقلاب عدل جهانىاش مخالفند و به او مىگويند: «بازگرد، ما را به فرزندان فاطمه نيازى نيست»، از دم تيغ خواهد گذراند. اينها همگى شكستخوردگان در امتحان الهى در دورۀ پيش از ظهور مىباشند.
(3)امام مهدى عليه السّلام نه دستور توبه مىدهد و نه آن را از كسى مىپذيرد. ايشان مىفرمايد: فليعمل كلّ امرئ منكم بما يقرّب به من محبّتنا و يتجنّب ما يدنيه من كراهتنا و سخطنا؛ فإنّ أمرنا بغتة فجأة، حين لا تنفعه توبة و لا ينجيه من عقابنا ندم على حوبة.(2)
هر يك از شما كارى كند كه به دوستى ما نزديك شود و از ناخشنودى ما دورى گزيند؛ چون امر [ظهور] ما به ناگاه فرا مىرسد. در آن وقت است كه توبه سودى نبخشد و پشيمانى از گناهان فرد را از مجازات ما نجات ندهد.
(4)هم چنان كه در برخى روايات آمده است(3) اين آيه نيز به همين موضوع اشاره مىفرمايد: يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً .(4)8.
آن روز كه برخى آيات پروردگارت صورت پذيرد، ايمان آوردن افرادى كه قبلا ايمان نياوردهاند و آنها كه عملى نيك انجام ندادهاند، پذيرفته نخواهد شد.
امّا پيروزمندان امتحان داده در اين برنامه كلى، باورمندان به مهدى و بيعتكنندگان با اويند؛ آنها كه در دولت او در كمال امنيت به سر برده و در سايهسار عدالت مهدوى به رفاه و خوشبختى رسيدهاند؛ همانها كه در ركاب حضرت بقية اللّه عليه السّلام، دشمنان را به هلاكت مىرسانند. پيشتر دربارهشان شنيديم كه: هر يك از آنها نيروى چهل مرد را داراست و شمشير در نيام نمىبرند تا وقتى كه خداوند از آنها خشنود شود.
(2) ب) ارتباط اين كشتار با برنامه كلى الهى در دوره پس از ظهور.
زمانى كه دانستيم هدف اين برنامه كلى، برپايى جامعهاى كاملا مؤمنانه است كه دولت حق با قوانين عادلانه آن را اداره نمايد، و هنگامى كه معلوم شد چنين جامعهاى تنها با وحدت دولت و ملت، هر دو پديد مىآيد، در اين صورت و به ويژه در آغاز، نيازمند تلاش و از خودگذشتگى فراوان است. در نتيجه تا زمانى كه افراد به آن سطح نرسيده باشند كه عدالت را در گفتار و رفتارشان پياده و متجلّى سازند، نخواهند توانست در اين امر موفق گردند و در نتيجه موجب شكست كامل اين برنامه خواهند شد.
(3) در اين صورت چنين شخصى نخواهد توانست رفتارى عادلانه و عكس العملى پسنديده و مناسب با جامعه عدل جهانى داشته باشد زيرا وى همواره نفع شخصى خود را دنبال مىكند. بدين ترتيب تحقق جامعه عدالتمدار تنها به دست افراد صالح و عادل كه زمان درازى را با رفتارهاى پسنديده گذراندهاند، امكانپذير مىباشد. اينان همان كسانىاند كه از امتحان و آزمون الهى در دوره پيش از ظهور سربلند و پيروز بيرون آمدهاند.
(4) اما منافقان و منحرفانى كه در آن امتحانات مردود شدهاند نمىتوانند عضوى از اين اجتماع باشد بلكه رواست پيش از آغاز فرآيند عدالتگسترى، ريشهكن گردند.
از آنجا كه برنامه كلى الهى در دورۀ پيش از ظهور با نتيجه دهى خود، از وضعيت بسيارى از مسلمانان در هر مذهبى كه باشند، پرده بر مىدارد و از ژرفاى ناپاكى و نفاق آنان و نيز انكار ضروريات دين توسط آنان خبر مىدهد، مىتوان شمار فراوان افرادى را كه بايد كشته شوند تا اجراى عدالت كامل آغاز گردد، حدس زد.
(5) اين قلع و قمع و كشتار، نخستين گام اساسى براى تحقق عدالت مىباشد. در اينجا به نسبت جديدى بين اين دو برنامه دست مىيابيم؛ و آن اينكه برنامه نخست به نتيجه دهى برنامه دوم كمك مىنمايد. برنامه اول كه براى دوران غيبت طراحى شده است، به مدد زنجيرهاى از امتحانات و ابتلائات، نقاب دروغ و نيرنگ را از چهره افراد كنار زده، تا پوچى و بىارزشى آنان ثابت گردد و براى اجراى برنامه دوم، جامعه بشرى از لوث وجود آنان پاك گردد. بنابراين، «كشتن»، تاكتيكى صرفا
نظامى براى رسيدن به پيروزى نيست بلكه پيش در آمد مهمى است براى جامعهسازى عدالت مدار.
از اين رو امام عصر عليه السّلام در غير جنگ نيز دست به كشتن مىزند. امام جعفر صادق عليه السّلام در رواياتى مىفرمايند:
بينا الرجل على رأس القائم يأمر و ينهى، إذ أمر بضرب عنقه
ناگهان در موقعى كه شخص [منافقى] مشغول امر و نهى است، قائم دستور مىدهد گردنش را بزنند.
اگر بخواهيم با ادبيات اين زمانه سخن بگوييم، خواهيم گفت: رئيس هر كشورى كه قصد دارد ايدئولوژى خود را حاكم سازد، ناچار است مخالفين خود را و نيز هر كسى را كه احتمال دارد بعدا به مخالفت با او برخيزد، از سر راه بردارد و به نرمش و وقتكشى در مورد آنان تن ندهد؛ زيرا او مبانى فكرى خود را حق مىداند و مخالفانش را دشمن حق. او چنين مىانديشد كه مخالفت با حق، جرمى نابخشودنى است و مجرم نمىتواند در جامعه صالح زندگى نمايد.
(2) به همين دليل در زمان ظهور، توبه پذيرفته نمىشود زيرا فردى كه در كژراهه سير مىكند و عادت به نافرمانى از حق دارد، هرگز توبهاى حقيقى نخواهد داشت؛ هر چند فقه اسلامى او را در ظاهر فردى صالح بينگارد. در حالى كه شخص مطلوب از نظر اسلام در دوران پس از ظهور كسى است كه حقيقتا در مدار عدالت گام نهد و تنها عدالت گام نهد و تنها عدالت ظاهرى سود نخواهد بخشيد. توبه نيز - به ويژه آنجا كه از سر ترس باشد - موجب تحول در روان و انديشه شخص نمىگردد بلكه او با ترجيح منافع شخصىاش، در نخستين قدم خواهد لغزيد. پس در اين صورت گزيرى از ردّ توبه او و اظهار بىنيازى از او وجود ندارد.
(3) براى نيل اين هدف، مطابق آنچه تا به حال دريافتهايم، امام مهدى عليه السّلام مجاز به كشتن اين عده از مسلمانان است، هر چند به جنگ او نيز نيامده باشند. در حالى كه چنين اقدامى پيش از ظهور براى هيچ يك از رهبران اسلامى جواز شرعى ندارد. به عنوان نمونه امام على عليه السّلام تا وقتى كه مسلمانان بر او شمشير نكشيدند، با آنها نجنگيد. از اين رو در روايات مىخوانيم كه روش امام مهدى عليه السّلام با شيوه پيامبر و امام على عليهما السّلام از اين نظر، تفاوت دارد؛ آن دو بزرگوار با مردمان منحرف و منافق با گذشت و مدارا برخورد مىنمودند اما حضرت بقية اللّه عليه السّلام بر اساس «كتابى كه در نزد اوست» از سوى خداوند مكلف است همه آنها را از دم تيغ بگذراند «تا زمانى كه خداوند راضى گردد» و فرمان الهى موبهمو انجام گيرد و مأموريت به پايان رسد.
(4) شمارى از روايات بر اين موضوع تأكيد دارند؛ مانند روايتى كه علامه مجلسى از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
لا يا ابا محمّد، ما لمن خالفنا فى دولتنا من نصيب. إنّ اللّه قد أحلّ لنا دماءهم عند قيام قائمنا، فاليوم محرّم علينا و عليكم.
اى ابا محمّد، در دولت ما جايى براى مخالفين ما نيست. قطعا به هنگام ظهور قائم، ريختن خون آنها براى ما حلال است؛ ولى امروز، خير.
مقصود امام عليه السّلام از مخالفان، افرادىاند كه در آزمونهاى الهى شكست خورده و مردود شدهاند و تفاوتى نمىكند كه بر چه مذهبى باشند.
افراد ضعيف الايمان از اين كار شگفتزده خواهند شد و «كار بدانجا مىرسد كه بسيارى از مردم مىگويند: اين [مرد] از خاندان پيامبر نيست، چون اگر چنين بود، [بر ما] رحمت مىآورد».
گستردگى اين كشتارها موجب ترس و هراس در بسيارى از جوامع خواهد شد.
اشكال: اگر اين خونريزى ادامه يابد، و امام مهدى عليه السّلام بيشتر مسلمانان را بكشد - چه رسد به كفار و مشركان - و جز اندكى از صالحان كه با او بيعت كرده و ياريش نمودهاند، باقى نمانند، در اين صورت بايد از تمام جمعيت كره خاك جز تعداد كمى زنده نمانند و بىترديد اين كار با هدف الهى و غرض مطلوب پروردگار ناسازگار است زيرا ظهور مقدمهاى است براى مصلحت بشر و به سعادت رساندن او، نه به خاطر ريشه كنى و نسلكشى از بشر. حال چگونه مىتوان بين اين دو انديشه سازگارى داد؟
پاسخ: پيش از پرداختن به پاسخ، لازم به يادآورى است كه دربارۀ موضع امام عليه السّلام در برابر كفار و مشركان، بعدا توضيح خواهيم داد زيرا براى آنها برنامه ويژهاى وجود دارد.
اين اشكال مربوط به مسلمانان است. بدين منظور بايد از اقسام سهگانه اخلاص كه ثمره آزمونهاى الهى در دوره پيش از ظهور است، ياد نماييم. همه افراد موفقى كه در يكى از اين درجات سهگانه قرار دارند، مىتوانند در جامعه عدل مهدوى حضور و مشاركت داشته باشند به شرط آن كه نيّت نادرست و رفتار ناپسندى نداشته باشند. پس به طور كلى همه آنها مىتوانند به خوبى و خوشى در حكومت حق و عدل امام مهدى عليه السّلام زندگى نمايند. مخلصان درجه نخست، فرماندهان سپاه امام عليه السّلام و رؤساى كشورهاى جهاناند و آنان كه در درجه دوم از اخلاص قرار دارند، رزمندگان سپاه آن بزرگوار مىباشند. اخلاصگزاران درجه سوم نيز تودههاى مردمى جامعه مهدوىاند كه طبق موازين عدل در آن جامعه مىزيند. و همه كسانى كه به توفيق توبه نصوح بار يافته و به اعتدالى كامل در نيت و كردار رسيدهاند، ملحق به آنانند. مجموع اين افراد، جمعيتى قابل توجهاند. هر چند آنان كه شايسته كشته شدن هستند نيز جمعيتى انبوهند و «كثرت» ى كه در روايات آمده بر آنها صدق مىنمايد.
(2) اشكال ديگر: از ظاهر روايات بر مىآيد كه اين كشتار وسيع، تنها مسلمانان را در بر مىگيرد. چرا بايد چنين باشد؟ در صورتى كه كافر و مشرك از حق دورترند. و آنها به كشته شدن سزاوارترند تا مسلمانان منحرف؟!...
به اين اشكال مىتوان در دو سطح پاسخ داد:
الف) ما اختصاص اين امر را به مسلمين نمىپذيريم؛ زيرا اين روايات خود بر دو نوعاند:
1 - رواياتى كه بيانى مطلق داشته و ظاهر آن همه انسانها را در بر مىگيرد. مانند اينكه:
«القائم يسير بالقتل... و لا يستتيب أحدا» «قائم با كشتار به پيش مىرود... و توبه كسى را نمىپذيرد.» و «ما هو إلاّ السيف» «او جز شمشير نيست» «فلا يزال يقتل أعداء اللّه حتّى يرضى اللّه عزّ و جلّ» «همواره دشمنان خدا را خواهد كشت تا خداوند خشنود گردد.» و مانند اينها.
2 - رواياتى كه از بعضى گروهها نام برده؛ هم چون: قريش، بتريه، اهل سواد، فارس و هفت قبيله از قبيلههاى عرب.
انحراف و مهدور الدم بودن افراد قبيله «بتريه» كه مشخص است؛ اما ديگر گروهها از مسلمان (با مذاهب مختلف) و غير مسلمان تشكيل شده است.
آوردن اسامى اين گروهها در روايات، منافاتى با تعميم اين كشتار به ديگران ندارد و به طور خلاصه بايد گفت قانون «با مردم به اندازۀ عقلشان سخنگوى» مانع از ذكر اسامى ساير گروههايى شده است كه سزاوار كشته شدن هستند.
(2) ب) اگر از سطح نخست، كوتاه بياييم و ظهور روايات را در اينكه بيشتر كشتهشدگان از مسلمانان مىباشند بپذيريم، چيز شگفتانگيزى نخواهد بود بلكه مىتوان آن را مطابق با اصول كلى اسلامى و برنامه كلى الهى دانست. همچنان كه پيشتر نيز اشاره كرديم تصرف سرزمينهاى غير اسلامى با شيوۀ خاصى انجام خواهد گرفت و همانطور كه در روايات آمده است، بيشتر با روشى مسالمتجويانه خواهد بود. البته كشتارى كه از مسلمانان صورت مىگيرد، نه براى سيطره بر آنان بلكه به خاطر پاكسازى جامعه از عناصر مجرم و فاسد مىباشد.
(3) تفاوت بين مسلمانان و ديگران را مىتوان در موارد زير خلاصه نمود:
ويژگى نخست: مسلمانان دليل و برهان كافى براى درستى و حقانيت اسلام دارند و اين انديشه به طور بسيار گستردهاى در بين آنها پراكنده شده است اما غير مسلمانان به طور يكسان با اين انديشه آشنا نيستند.
ويژگى دوم: امت اسلامى، صاحب برنامه عادلانه و كامل «اسلام» است كه پس از پياده كردن آن در كشورهاى اسلامى، به شكل ممتازترى در سطح تمام جهان اجرا خواهد گرديد.
ويژگى سوم: امت اسلامى اين برنامه را در عرصه انديشه و عمل براى همه جهانيان به ارمغان خواهد برد و بدين ترتيب مركز فرماندهى و كانون تپنده جهان فردا خواهد شد.
ويژگى چهارم: مسلمانان، پيش از دوران ظهور، مطابق برنامه كلى الهى از كوران حوادث و امتحانات عبور كرده و نتايج آن را در ميان خود ديدهاند و حجّت بر آنها تمام شده است بر خلاف ملتهاى غير مسلمان كه البته آنها نيز آزمونهايى را پشت سر نهادهاند اما از زاويهاى ديگر بوده كه نتايج متفاوتى را براى آنها به بار آورده است؛ هم چون: بر ملا شدن سراب مكاتب دروغين و
بشر ساخته.
همه اين ويژگىها مىطلبد كه امت اسلامى در بالاترين مرتبه ايمان و ژرفترين درجات اخلاص بوده و خود الگويى برتر براى برنامهاى كه شعارش را مىدهد، باشد. هر مسلمانى كه چنين نباشد، دير يا زود موجب اخلال در اجراى برنامه عادلانه مهدوى در سطح كشور خود و جهان شده و به هدف اصلى ظهور آسيب خواهد رسانيد، از اين رو بايد از فوايد حضور و خدمات احتمالى چنين شخصى چشم پوشيد و اين مهم با حذف او از صحنه حيات امكانپذير مىگردد. البته اين بدان معنا نيست كه رهبر موعود عليه السّلام پيش از آغاز حركت جهانى، نخست كار همه اين منحرفان را يكسره مىسازد؛ خير، بلكه آن بزرگمرد انجام اين كار را در زمانى مناسب به مخلصانى كه شايستگى آن را دارند، خواهد سپرد. توضيح اين مطلب را پس از اين در ضمن رواياتى كه به صراحت از تداوم كشتار به مدت هشت ماه سخن گفته است، خواهيم آورد.
(2) محور سوم: نكاتى دربارۀ روايات اين بخش
نكته اول: از ظاهر روايات چنين بر مىآيد كه امام مهدى عليه السّلام با شمشير مىجنگد؛ اما روشن است كه اين سلاح، مناسب دوران صدور اين روايات است و آن حضرت به گاه ظهور با سلاح متعارف همان عصر پيكار خواهد كرد و اساسا معنا ندارد از سلاحى بهره ببرد كه كارآيىاش در حدّ صفر مىباشد؛ مگر آن كه پاى معجزه به ميان آيد كه آن هم نشدنى است زيرا پيشتر ثابت كردهايم در چنين مواردى كه جايگزين طبيعى (بهرهگيرى از سلاح متعارف زمان) وجود دارد، معجزه مجال ظهور ندارد. بدين ترتيب بايد از واژه «شمشير» (سيف) معنايى رمزى را دريافت كه بر هر سلاحى قابل تطبيق باشد.
(3) نكته دوم: در روايات بسيارى آمده است كه كارهاى حضرت بقية اللّه عليه السّلام بىجدّ و جهد و بدون تحمل رنج، راست نمىآيد؛ زيرا اگر قرار بود چنين شود، بايد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله هم بدون جهاد و شهادت به اهدافش نايل مىگشت.
حال كه براى پيامبر خير البشر چنين است، براى ديگران نيز چنين خواهد بود. اين نه بدان خاطر است كه مرتبه آن ارجمندان، پايين است بل بدان جهت است كه دعوت الهى بر اين مدار نمىگردد.
(4) سرّ اين موضوع آن است كه آزمونهاى الهى تنها شامل مردمان معمولى يا افرادى كه در درجات پايين ايمانى قرار دارند، نمىشود بلكه اين فرآيند همه رهبران بزرگ هم چون پيامبران و اوليا معصوم عليهم السّلام را فرا مىگيرد. آنان نيز بايد به تناسب جايگاه رفيع خود از گذرگاههاى تنگ و طاقتسوز مشكلات و رنجها عبور كنند تا به درجاتى بسيار فراتر از عصمت نايل آيند.(1)
(5) اگر آنها به راحتى به مقصود خويش برسند، از كماليافتگى مطلوب كه جز با تلاش و رنج به دست نمىآيد، بىبهره مىمانند. چنين كارى، ظلم در حق آنهاست. و خداوند بر كسى ستم روا6.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 506.
نمىدارد.
همچنين شرايط سختى كه آن پيشوايان از سر گذراندهاند، محكى خواهد بود براى آزمايش مؤمنان و غير مؤمنانى كه هم عصر آنهايند؛ تا معلوم گردد كه عكس العمل آنها در برابر پيشوايان حق و نيز ميزان تلاش و از خودگذشتگى آنان چگونه است.
رهبرى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در صدر اسلام اين گونه بوده است و حضرت بقية اللّه الاعظم عليه السّلام هم در عصر ظهور چنان خواهند كرد.
(2) گفتنى است فراهم آمدن كارها بهخودىخود، دو علت مىتواند داشته باشد:
1 - علت اعجازى؛ كه پيشتر گفتيم چون قابل جايگزينى با امور طبيعى است، امكان تحقق ندارد.
2 - علت طبيعى؛ به اين معنى كه بگوييم اقتضاى برنامه الهى در پيش از ظهور، بر آمدن اين نتيجه بوده است و در نهايت به فراهم شدن كارهاى حضرت ولى عصر عليه السّلام به صورت خود كار مىانجامد.
بايد گفت اين علت نيز غير محتمل است؛ زيرا ما قبلا با همه جزئيات برنامه كلى الهى در دوران پيش از ظهور آشنا شديم و چنين اقتضايى را در آن نيافتيم بلكه عكس آن را ملاحظه كرديم و آن اينكه برنامه كلى الهى، اقتضاى وجود تعداد كافى از پيكار گرانى را دارد كه دروازههاى جهان را با حق و عدالت بگشايند و نيك مىدانيم كه چه سختى و مرارتهايى در ميدان جنگ وجود دارد.
پس اين نظريه (راست آمدن كارها براى امام عصر عليه السّلام به طور خود كار) خاستگاه صحيحى نداشته و قابل اثبات نيست. علاوه بر اين كه خود روايات قابليت آن را دارند كه اين نظريه را رد نمايند.
(3) نكته سوم: در بعضى احاديث آمده است امام مهدى عليه السّلام خونى را بر زمين نمىريزد و خفتهاى را بيدار نمىسازد در حالى كه روايات ديگر آن را رد مىنمايد؛ كداميك از اين دو دسته روايات صحيح مىباشد؟ در پاسخ مىتوان گفت: ما گاهى به روند فتح جهان و تأسيس دولت جهانى نگاه مىكنيم؛ گاهى نيز به جامعهاى كه در نتيجه انقلاب مهدوى پديد مىآيد مىنگريم. در نگاه نخست وجود سلاح امرى ضرورى است و روايات متواترى نيز در اين باره وجود دارد علاوه بر اينكه عقلا در مقابل دشمن، نياز به اسلحه مىباشد. گفتيم در اينجا راهى براى اعجاز وجود ندارد پس به ناچار بايد اين خبر را رد كرد. اما اگر جامعه عدالت محور مهدوى را كه در رفاه و خوشبختى است لحاظ نماييم، جرم و فساد در آن بسيار كم اتفاق مىافتد و از اين رو اساسا نيازى به كشتن افراد نيست. از اين زاويه، آن حديث به طور كامل درست مىباشد «او خونى را بر زمين نمىريزد» زيرا نيازى به اين كار نمىبيند. در روايت ديگرى آمده است «او زمين را از عدل مىآكند همان طور كه از جور و ستم لبريز شده باشد، تا مردم به عهد نخست خويش [با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله] بازگردند. [او] خفتهاى را بيدار نمىسازد و خونى را بر زمين نمىريزد» از اين حديث به خوبى پيداست كه توقف كشتار و خونريزى، پس از استقرار عدالت در زمين است، نه پيش از آن.
اما خبر ديگرى مىگويد:
يبايع المهدى بين الركن و المقام؛ لا يوقظ نائما و لا يهريق دما
با مهدى بين ركن و مقام بيعت مىشود، نه خوابيدهاى را بيدار مىسازد و نه خونى را مىريزد.
از اين حديث به روشنى استفاده مىشود كه امام عليه السّلام حتى در عمليات جهانى نيز خونى را نخواهد ريخت كه البته بطلان اين سخن معلوم است و چارهاى جز تكذيب آن نداريم.
(2) نكته چهارم: برخى از روايات تصريح دارند كه روش نظامى امام مهدى عليه السّلام با شيوۀ نظامى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و امام على بن ابى طالب عليه السّلام تفاوت دارد.
با استفاده از مجموعه ادله، مىتوان دو توجيه را براى اين امر بيان كرد:
1 - از جمله اصول كلى در نزد پيشوايان دين، مجاز بودن كشتن مجروحان دشمن در جبهه جنگ، تعقيب شخصى فرارى از ميدان نبرد و كشتن اسير و... مىباشد؛ جز آن كه پيشوايان نخستين به دليل شرايط عصر خويش به آن عمل نمىكردند. امام على عليه السّلام در اين باره مىفرمايد:
... و لكن تركت ذلك للعاقبة من أصحابى إن جرحوا لم يقتلوا...
... ولى اين كار را به منظور رعايت حال يارانم ترك كردم تا اگر آنها نيز زخمى شدند، كشته نشوند...
مسلما اين مصلحتانديشى در زمان حضرت ولى عصر عليه السّلام وجود نخواهد داشت.
(3) 2 - اصل كلى براى پيشوايان دين، نكشتن مجروح و تعقيب نكردن دشمن فرارى و... مىباشد و آن بزرگواران به دليل مجاز نبودن اين اعمال، آنها را به كار نبستهاند اما همين اقدامات براى حضرت در زمان فتح جهان، جايز مىگردد «و او بر اساس كتابى كه نزد اوست، مأمور اجراى اين كار است» و اين تنها يك استثناست و پس از پيروزى جهانى، ديگر مجاز نخواهد بود. در آن مرحله است كه «نه خونى مىريزد و نه خفتهاى را بيدار مىسازد».
سرّ اين تفاوت (با هر كدام از دو توجيه بالا) در اختلاف سطح بسيار زياد جامعه صدر اسلام با جامعه مهدوى است.
(4) مهمترين ويژگى جامعه مسلمانان در صدر اسلام آن است كه ايمان و كفر در آن دوره، ايمان و كفر پيش از امتحانات الهى است؛ آن اجتماع هم چون جامعه پيش از ظهور نيست كه از كوره آزمايشهاى طاقت فرسا گذشته باشد. ايمان و كفر در جامعه مهدوى، ايمان و كفر پس از امتحان و ابتلائات عظيم الهى است. عبور آن مردم از اين دوره، چيز ساده و ناچيزى نيست بلكه كافى است بينديشيم كه در صدر اسلام امتحانات الهى شامل مؤمن قاتل و كافر مقتول نمىشده است و از اين رو درك آنها از اهميت آن پيكار و نتايجش، نسبت به زمانى كه آنها نيز از گذرگاه ابتلائات عظيم الهى گذشته باشند، بسيار اندك بوده است؛ زيرا اگر چنين بود، اهميت ايمان در دل مؤمن و جايگاه كفر در
دل كافر يا شخص منحرف، عمق و ژرفاى بيشترى مىيافت و افق انديشه و بينش آنها تا ميزان بسيار زيادى گسترش پيدا مىكرد.
كافرى كه در مرحله پيش از ابتلائات الهى قرار دارد، به دليل سادگى و عدم پيچيدگىاش و نيز سطح نازل شخصيتى، شايسته چنين رفتار قاطع نظامى نيست اما كافر پس از دورۀ آزمايشهاى الهى، آن قدر كفر پيچيدهاى دارد كه كمترين مجازاتش، جنگ با اوست؛ زيرا او همواره در دوران امتحانات الهى با كمال هوشيارى و آگاهى به ستيز كينهتوزانه با حق و عدل پرداخته است. از اين رو رواست كه پاسخى مناسب و همسان با رفتار خشن و لجاجتآميز خود دريافت دارد: «لا يكفّون سيوفهم حتّى يرضى اللّه عزّ و جلّ».
(2)
(1)محور نخست: بيان رواياتى در تأييد اين موضوع: (4) شيخ صدوق به سند خود از ابو بصير روايت كرده است كه شنيدم حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
ثمّ يضع سيفه على عاتقه ثمانية أشهر بيمينه. فلا يزال يقتل أعداء اللّه حتّى يرضى اللّه عزّ و جلّ...(2)
... پس به مدت هشت ماه شمشير بر دوش خواهد بود و بىوقفه دشمنان خدا را خواهد كشت تا آنگاه كه خداوند خشنود گردد.
(5) نعمانى و مجلسى از ابو بصير نقل كردهاند كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
لا يخرج القائم عليه السّلام حتّى تكون تكملة الحلقة. قلت: و كم تكملة الحلقة؟ قال: عشرة آلاف...؛ يجرّد السيف على عاتقه ثمانية أشهر، يقتل هرجا...(3)
قائم ظهور نمىكند مگر آن كه حلقه [يارانش] تكميل شود. گفتم: چند نفرند؟ فرمود: ده هزار نفر... هشت ماه شمشير برهنه [اش] را بر دوش مىكشد و بسيار مىكشد.
(6) سيوطى از نعيم بن حماد روايت كرده است كه امام على عليه السّلام فرمود:
إذا بعث السفيانى جيشا فخسف بهم بالبيداء... و يخرج رجل من قبله رجل من أهل بيت بالمشرق، و يحمل السيف على عاتقه ثمانية أشهر...(3)
زمانى كه سفيانى لشكرى را بفرستد و سرانجام در بيابان بيداء فرو روند... پيش از آن، مردى از اهل بيت پيامبر در مشرق قيام كرده و هشت ماه شمشير بر دوش مىكشد و...
(7) او همچنين از امير المؤمنين عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود:
... لا يعطيهم إلاّ السيف، يضع السيف على عاتقه ثمانية أشهر، حتّى يقولوا: و اللّه ما هذا من
ولد فاطمه، و لو كان من ولدها لرحمنا...(1)
... جز با شمشير با آنها معامله نخواهد كرد. شمشير بر دوش، هشت ماه خواهد جنگيد؛ تا آنجا كه گويند: به خدا قسم اين فرزند فاطمه (س) نيست چون اگر بود به ما رحم مىكرد.
برزنجى گويد در بعضى روايات آمده است:
اين مدت هشت ماه مىباشد، در بعض ديگر هجده ماه و در برخى روايات هفتاد و دو ماه (شش سال).(2)
منظور از برهنه ساختن شمشير و بر دوش نهادن آن، حضور مستقيم در جنگ و كشتن دشمنان مىباشد. و مراد از واژۀ «هرج»، فتنه و قتل عام گسترده است.
پوشيده نماند كه روايات هجده ماه و هفتاد و دو ماه كه برزنجى آورده، مرسل بوده و قابليت اثبات تاريخى را ندارند. علاوه بر اين كه اخبار فراوان ديگرى كه تنها مدت هشت ماه را درست مىداند، آن روايات را ردّ مىنمايد. روايتهاى هشت ماه مطابق روش ما در اين كتاب و نيز به دليل تصديق يكديگر، شايستگى اثبات تاريخى را دارند.
(2) محور دوم: بيان چند نكته درباره اين روايات:
(3) نكته اول: براى توجيه اين كشتار وسيع كه در فاصله هشت ماه به وقوع مىپيوندد، دو ديدگاه وجود دارد:
ديدگاه اول: اين كشتار وسيع، واقعهاى است كه در خلال نبرد سرنوشتساز جهانى روى مىدهد و هشت ماه نيز زمانى است كه در طى آن، جهان به دست با كفايت حضرت بقية اللّه عليه السّلام فتح خواهد گرديد.
ولى اين ديدگاه با چند اشكال روبروست:
1 - اين كشتار گسترده در منطقهاى محدود از جهان مانند خاورميانه روى مىدهد و همه كره زمين را در بر نمىگيرد.
2 - فتح جهان در غير از مناطق خاورميانه، بدون درگيرى و كشتار حاصل مىگردد و هم چنان كه به زودى خواهد آمد، دروازه آن كشورها در كمال صلح و آرامش به روى امام مهدى عليه السّلام گشوده خواهد شد.
3 - آن هشت ماه، غير از مدت زمانى است كه براى فتح جهان - چه آن را همراه با جنگ بدانيم و چه بدون آن - لازم است؛ زيرا همان طور كه دانستيم ضمانتهاى بسيار محكمى براى پيروزى امام وجود دارد.
(4) پس اين ديدگاه درست نيست و بنابراين هم چنان دربارۀ مدت زمان فتح جهان در بىخبرى باقى8.
مىمانيم. البته در اين باره در قسمت چهارم كه از فتح جهان بدون جنگ سخن مىگوييم، بحث خواهيم كرد.
ديدگاه دوم: اين كشتار كه هشت ماه به طول مىانجامد با هدف تصرف جهان نيست بلكه براى به هلاكت رساندن كسانى است كه به سوى باطل منحرف شدهاند. قبلا نيز همين برداشت را داشتهايم و از ويژگىهاى آن سخن گفتهايم. ناگفته پيداست اشكالهاى سهگانهاى كه به ديدگاه قبل وارد شد، اين ديدگاه را تأييد مىنمايد.
اين سخن به طور ساده به معنى آن است كه فتح جهان در زمانى بسيار كمتر از هشت ماه به وقوع خواهد پيوست به ويژه آن كه به طور مسالمتآميز مىباشد.
ولى هم چنان افراد منحرفى باقى خواهند ماند كه با تمام وجود تمايل به باطل دارند و از اين رو پس از استقرار دولت جهانى، نياز به كشتن افراد بيشترى است. اين كار را امام مهدى عليه السّلام و ياران وفادارش در مدت هشت ماه به پايان خواهند برد.
(2) نكته دوم: در خبرى كه از سيوطى آورديم، تصريح شده بود كه مردى از جانب حضرت به آن كشتار دست مىزند و خود ايشان به طور مستقيم به آن اقدام نمىورزند.
مفهوم كلى اين روايت صحيح مىباشد. اگر هم اين كار به آن حضرت نسبت داده شود به دليل آن است كه به دستور وى انجام خواهد شد. اما اگر به مفهوم خاص اين خبر توجه نموده چنين برداشت نماييم كه امام مهدى عليه السّلام شخص معيّنى را براى اين كار مأمور خواهد نمود و خودش به طور مستقيم وارد عمل نخواهد شد، بايد گفت احتمال اين برداشت مىرود زيرا امام عليه السّلام مأموريتهاى بسيار زيادى دارد و براى هر كارى مسئولى را تعيين مىنمايد و شايد شخصى را نيز براى كشتار منحرفان منصوب نمايد اما چون اين خبر به تنهايى قابليت اثبات تاريخى را ندارد، مفهومش نيز قابل اعتماد نيست.
(3) نكته سوم: اين كشتار آن چنان واكنشى در ميان منحرفان بر جاى خواهد گذاشت كه گويند: «به خدا سوگند او از فرزندان فاطمه نيست، اگر چنين بود، حتما بر ما رحمت مىآورد و مهربانى مىكرد» از جمله «حتما بر ما رحمت مىآورد» پيداست كه گويندگان آن، همان منحرفانىاند كه تيغ شمشير امام متوجه آنان شده است.
ديگرانى كه به مراتبى از اخلاص رسيدهاند، ممكن است پدر، فرزند، برادر و يا شمارى از اعضا خانوادهشان كه از منحرفان مىباشند، به قتل رسانده شوند اما اعتراض و واكنش بدى از خود نشان نخواهند داد.
(4) اين خويشتندارى و صبورى، ناشى از سه عامل است:
عامل نخست: آنها به عنوان مخلصانى كه حاصل برنامه گذشته الهى در دوران غيبت هستند، بر رنجها و مصائب، هر چند زياد و سخت نيز باشند صبور بوده و همواره عادت نمودهاند كه از جان و
مال و فرزند و نزديكان خويش در راه حق بگذرند؛ و حال كه هدف نزديك و آشكارتر گرديده چرا چنين نباشند؟ آرى، امثال اين فداكارى و از خودگذشتگى در برابر آن هدف مقدس، ارزشى نخواهد داشت.
عامل دوم: آموزههاى جديد و عميقى كه امام مهدى عليه السّلام براى مردم جهان به ويژه يارانش، اعلان خواهد فرمود، سبب پديد آمدن اين جلوههاى ايثار مىگردد. از جمله روشنترين اين آموزهها، ترك علايق شخصى در راه پرستش پروردگار و پياده نمودن احكام الهى و بىاعتنايى به هر آنچه در مسير خشنودى خداوند نيست، مىباشد.
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ إِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ. قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها، أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (1)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر پدران و برادرانتان كفر را بر ايمان ترجيح دهند [آنان را] به دوستى مگيريد، و هر كس از ميان شما آنان را به دوستى گيرد، آنان همكار ستمكارانند. بگو «اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى كه گرد آوردهايد و تجارتى كه از كسادش بيمناكيد و سراهايى را كه خوش مىداريد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوستداشتنىتر است، پس منتظر باشيد - تا خدا فرمانش را [به اجرا در] آورد.» و خداوند گروه فاسقان را راهنمايى نمىكند.
(2) هرگاه فرمان خدا به اجرا در آيد همه تعلقات پيشين و روابط محدود مادى از بين رفته، تبديل به مفاهيمى ژرف و هدفهايى متعالى خواهد شد. مقصود از فرمان خدا (امر اللّه) در اين آيه وجود دولت عدل جهانى به رهبرى حضرت بقية اللّه الاعظم عليه السّلام مىباشد.
بدين ترتيب به مدد آيه شريفه ثابت مىگردد كه ياران امام عصر عليه السّلام هرگز واكنش نامناسبى از خود نشان نخواهند داد.
(3) عامل سوم: روحيه حماسى ياران امام عليه السّلام و دليرى و از جانگذشتگى آنان در اجراى فرمانهاى وى و پاكسازى زمين از دشمنان. از اين رو بر آنان نام «سپاه خشم» نهادهاند.
با همين روحيه جنگاورى و دليرى كم نظير است كه شمشير بر دوش دست به كار كشتن دشمنان شده، هشت ماه تمام به قلع و قمع آنان مىپردازند. اين جرأت و جسارت به همراه عوامل ديگر، موجب مىگردد با كمال ايمان و اطمينان به كار ارزشمند خويش ادامه داده، هرگز واكنش بدى در4.
1) . سورۀ التوبة (9)، آيات 23 و 24.
اعماق وجودشان پديدار نگردد.
محور نخست: رواياتى در اين باره:
سيوطى از نعيم بن حماد نقل كرده است كه امير مؤمنان على عليه السّلام فرمود:
إذا بعث السفيانى إلى المهدى جيشا فخسف بهم البيداء... و تنقل إليه الخزائن و يدخل العرب و العجم و أهل الحرب و الروم و غيرهم فى طاعته من غير قتال، حتّى يبنى المساجد بالقسطنطينية و ما دونها...(1)
هرگاه سفيانى به سوى مهدى لشكرى اعزام كند كه در پى بىآن در سرزمين بيدا در زمن فرو روند... گنج و ثروتها به امام منتقل شده و عرب و عجم و جنگجويان و رومىها و ديگران، بدون جنگ به طاعت امام عليه السّلام گردن مىنهند. [و كار بدانجا مىرسد كه] در قسطنطنيه و [ديگر شهرهاى] كوچكتر از آن مسجدهايى ساخته مىشود.
اين حديث را ابن طاووس نيز از نعيم بن حماد نقل كرده است.(2)
(2) نعمانى به سند خود از محمّد بن جعفر بن محمّد و او هم از پدرش امام زين العابدين عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود:
إذا قام القائم... و يبعث جندا إلى القسطنطينية. فإذا بلغوا الخليج كتبوا على أقدامهم شيئا و مشوا على الماء. فإذا نظر إليهم الروم يمشون على الماء، قالوا: هؤلاء أصحابه يمشون على الماء، فكيف هو؟ فعند ذلك يفتحون لهم أبواب المدينة، فيدخلونها، فيحكمون فيها ما يريدون.(3)
هرگاه قائم ظهور فرمايد... سپاهى را به قسطنطنيه مىفرستد. وقتى آنها به خليج مىرسند، بر كف پاهايشان چيزى مىنويسند و بر روى آب راه مىروند. وقتى رومىها به آنان مىنگرند [با تعجب] مىگويند: يارانش كه بر روى آب راه روند، خودش [امام مهدى عليه السّلام] چگونه خواهد بود؟!
در اينجاست كه رومىها دروازههاى شهر خود را بر روى سپاه امام عليه السّلام مىگشايند و آنها تا هر وقت بخواهند در آنجا حكومت مىكنند.
اين روايت در بحار الانوار نيز نقل شده است.(4)
(3) در كتاب عقد الدرر روايتى بلند دربارۀ امام مهدى عليه السّلام و فتوحات ايشان به شرح زير از امام على بن ابى طالب عليه السّلام نقل شده است:
ثمّ يأمر المهدى بإنشاء مراكب، فيبنى أربعمائة سفينة فى ساحل عكّا. و يخرج الروم فى مائة
صليب تحت كلّ صليب عشرة آلاف، فيقيمون على طرطوس فيفتحونها بأسنّة الرماح و يوافيهم المهدى عليه السّلام فيقتل من الروم حتّى يتغيّر ماء الفرات بالدم و ينهزم من الروم فيلحقوا بأنطاكية. و ينزل المهدى عليه السّلام على قبّة العبّاس، فيبعث ملك الروم يطلب الهدنة من المهدى عليه السّلام و يطلب المهدى عليه السّلام منه الجزية، فيجيبه إلى ذلك. غير أنّه لا يخرج من بلد الروم، فلا يبقى فى بلد الروم أسير إلاّ خرج. و يقيم المهدى عليه السّلام بأنطاكية سنة (سنته) تلك. ثم يسير بعد ذلك و من تبعه من المسلمين، لا يمرّون على حصن من بلد الروم إلاّ قالوا عليه: لا إله إلاّ اللّه، فيتساقط حيطانها و يقتل مقاتله؛ حتّى ينزل على القسطنطينية، فيكبّرون عليها تكبيرات، فينشف خليجها و يسقط سورها، فيقتلون فيها ثلاثمائة ألف مقاتلة و يستخرج منها ثلاث كنوز... و يسير المهدى إلى رومية. و يكون قد أمر أربع مائة مركب من عكّا، فيفيض (فيقيض) اللّه تعالى لهم الريح، فما يكون إلاّ يومين و ليلتين و يحيطوا على بابها و يعلّقون رجالهم على شجرة على بابها مما يلى غربيها. فإذا رآهم أهل الرومية أخرجوا إليهم راهبا كبيرا عندهم علم من كتبهم فيقولون: أنظر ما ذا يريد. فإذا أشرف على المهدى عليه السّلام فيقول: إنّ صفتك الّتى هى عندي و أنت صاحب رومية فيسأله الراهب عن أشياء فيجيبه عنها. فيقول له المهدى عليه السّلام: ارجع. فيقول: لا أرجع، أنا أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه. فيكبّر المسلمون ثلاث تكبيرات، فيدخلونها فيقتلون بها خمس مائة ألف مقاتلة و يقتسمون الأموال...(1)
به دستور امام عليه السّلام، چهار صد كشتى در ساحل شهر عكا ساخته مىشود. رومىها نيز تحت لواى يكصد صليب كه زير هر كدام از آنها ده هزار جنگجو قرار دارد، به جنگ برمىخيزند، آنها به همراه امام مهدى عليه السّلام طرطوس (شهرى بندرى در سوريه) را با نيزهها فتح مىكنند و آن قدر از رومىها كشته مىشود كه رود فرات از خون آنها تغيير رنگ مىدهد. سپس به انطاكيه مىروند. مهدى عليه السّلام بر قبه عباس فرود مىآيد. فرستاده پادشاه روم، پيام آتشبس مىآورد. امام نيز در برابر خواستار جزيه مىگردد. او مىپذيرد ولى به اين شرط كه آنها در سرزمين خود (روم) باقى بمانند. امام عليه السّلام يك سال در انطاكيه مىماند. سپس او و پيروان مسلمانش به راه مىافتند. از هيچ دژى از شهرهاى روم نمىگذرند مگر آن كه وقتى بر آن لا إله إلاّ اللّه مىخوانند، ديوارهايش فرو مىريزد. تا آن كه به قسطنطنيه مىرسند؛ فرياد تكبير كه سر مىدهند، خليج آن مىخشكد و ديوارهايش فرو مىريزد. در آنجا سيصد هزار نفر جنگجو را خواهند كشت و سه گنج از آنجا بيرون مىآيد... امام به حركت خود به سوى روميه ادامه مىدهد. چهار صد كشتى كه قبلا دستور ساخت آنها را داده بود با بادى كه خداوند مىفرستد از عكا به حركت در مىآيند. دو روز و دو شب بيشتر طول نمىكشد تا آن كه به پشت دروازه4.
1) . به نقل از: اليزدى الحائرى، الشيخ على، الزام الناصب، ص 224.
روميه مىرسند و در آنجا مردانشان را به درختى آويزان مىكنند. مردم روميه كه چنين مىبينند، راهب بزرگ خويش را كه علمى از كتابهاى آسمانى دارد به سوى امام مىفرستند. راهب مسائلى مىپرسد و پاسخ مىشنود. امام به او مىفرمايد: بازگرد. پاسخ مىدهد: خير بازنمىگردم بلكه به يگانگى خدا و رسالت محمّد صلّى اللّه عليه و آله شهادت مىدهم.
مسلمانان سه بار تكبير مىگويند و وارد آن منطقه مىشوند و پانصد هزار نفر را مىكشند و اموالش را به غنيمت مىبرند.
محور دوم: نقد اين روايات
در اين روايات برخى كاستىها و برخى نقاط قوت به شرح زير وجود دارد:
امّا كاستىهاى اين روايات:
1 - به دليل ثابت نشدن صحّت اسناد اين روايات و همچنين شمار كم آنها، به تنهايى قابل اثبات تاريخى نيستند و تا هنگامى كه قرينههاى ديگرى به كمك مضمون آنها نيايد، وضع چنين خواهد بود.
2 - اين روايات با رواياتى كه به ظاهر بيانگر شمول جنگ و به كارگيرى «سيف» در كل جهان است، در تعارض مىباشد.
3 - اين روايات از فتحى مسالمتآميز و از راه معجزاتى هم چون راه رفتن بر روى آب و تكبير و لا اله الا اللّه گفتن، خبر مىدهد. اين اخبار با قانون معجزات مخالف است؛ زيرا كسى كه مىتواند جهان را بدون معجزه و از راه جنگ فتح نمايد، نيازى به آوردن معجزه ندارد.
4 - تصويرى كه اين روايات از موقعيت نظامى و دژهاى جنگى شهرها ارائه مىدهند، مبتنى بر شيوههاى قديمى و كهن است در حالى كه شهرهايى كه در اين اخبار به آنها اشاره شده است از اين نظر پيشرفتهاى غير قابل مقايسهاى با گذشته كردهاند.
5 - از برخى از اين روايات استفاده مىشود كه امام مهدى عليه السّلام قسطنطنيه را از تصرف كفار و مسيحيان خارج خواهد ساخت. اين سخن درستى نيست زيرا اين كار را پيشتر پادشاهان عثمانى انجام داده و از آن زمان قسطنطنيه - كه هم اكنون استانبول ناميده مىشود - شهرى مسلماننشين و تا قرنها پايتخت دولت عثمانى بوده است. در واقع حضرت براى بار دوم آنجا را خواهد گشود و از دست مسلمانان منحرف و نه كفار و مسيحيان، رهايى خواهد بخشيد.
(2) و اما نقاط قوت اين روايات:
1 - محتواى كلى اين روايات كه از فتح بدون خونريزى جهان خبر مىدهد، با چند قرينه كلى تأييد مىشود و قابليت اثبات تاريخى را پيدا مىنمايد؛ اين قرينهها عبارتند از:
الف) آگاهى عمومى مردم آن روزگار از شكست همه تجربهها و مكاتب بشر ساخته كه ادعاى حل مشكلات جهان را دارند. تا جايى كه مردم آمادگى پيدا مىنمايند تا از آن روشهاى واهى دست
شسته و به راهى جديد كه در آن اميد خير و رفاه دارند، قدم گذارند.
ب) هم چنان كه قبلا نيز آورديم خود امام عليه السّلام از نقاط ضعف دولتها و سران آنها آگاه بوده و همين امر موجب مىگردد تا در جريان فتح جهان، با سادهترين شيوهها به بهترين نتيجهها برسد.
ج) دولتى را كه امام عليه السّلام پيش از فتح كامل جهان در بخش محدودى از آن بنيان مىنهد، الگوى تمامنماى برنامه كامل جهانى و عدالت محور آن حضرت خواهد بود. جهانيان، رفاه، برادرى و عدالت را در آن مشاهده خواهند كرد و شيفته و مشتاقش خواهند شد.
د) امام عليه السّلام براى اثبات انديشۀ حق و رد روشها و عقايد باطل، در قالبى روشن، گسترده و قانعكننده به مباحثات فكرى و عقيدتى و دينى اقدام مىورزد. نيز بعد از اين خواهيم آورد كه عيسى بن مريم عليه السّلام نيز پس از فرود آمدنش چنان خواهد كرد. برخى روايات گذشته به همين موضوع اشاره دارد و راهبى كه دولت روم (اروپا) به سوى امام عليه السّلام گسيل مىدارد، به آن حضرت ايمان آورده و گواهى مىدهد كه اوصاف و ويژگىهاى او را در كتابهاى كهن دينى كه در نزد وى است، يافته و چنين است كه مهدى عليه السّلام سرانجام روم را به تصرّف خويش در مىآورد.
(2) ه) فتح معجزهآميز جهان در صورتى كه راهى جز آن وجود نداشته باشد. هرگاه چنين شود همه دولتها، عمر خويش را پايان يافته تلقى كرده، روحيه خود را خواهند باخت. آنها نيك مىدانند كه سپاه مهدوى چه از راه طبيعى و چه از راه معجزه ناگزير بر آنان خواهند تاخت. و اين مهمترين عاملى است كه ترس و هراس را به جان آنان مىاندازد.
موارد پنجگانه بالا به همراه ضمانتهاى ديگرى كه پيشتر درباره آنها بحث كرديم، راه فتح مسالمتآميز جهان را هموار خواهد نمود. بدين ترتيب اين موارد، درستى روايات فتح بدون جنگ و خونريزى جهان را تأييد مىنمايد.
(3) 2 - بيشتر كاستىهايى كه پيش از اين بر شمرده شد، درست نيست. به طور مثال كاستى نخست يعنى عدم قابليت اثبات تاريخى اين روايات، به مدد قراين پنجگانه بالا رفع مىشود. اما دربارۀ نقطه ضعف دوم بايد گفت فتح مسالمتآميز جهان با شمول روايات «سيف» مهدوى براى مناطق ديگر جهان (غير خاورميانه) منافاتى ندارد؛ زيرا قطعا در اروپا و ديگر مناطق، دشمنان حق و افراد لجوج فراوانند. اينان نخواهند توانست در جامعه عدل كامل به سر برند، از اين رو به منظور زمينهچينى اجراى عدالت در جهان، بايد از بين بروند. اين كشتارها حتى پس از فتح جهان نيز ادامه خواهد يافت.
(4) در مورد كاستى سوم گفتنى است اگر فتح بخشهايى از جهان منوط به ظهور چنان معجزاتى است، مىتوان پذيرفت كه اين اتفاق، دستكم يك بار صورت گيرد تا در دل سران ديگر كشورها هراس افتد.
دربارۀ كاستى و ضعف چهارم بايد گفت اين روايات مطابق با سطح درك مخاطبان آن صادر
گرديده است و به اين معنى نيست كه شهرها تا زمان ظهور با همان معمارى و بافت قديمى خود باقى خواهند ماند.
در مورد كاستى پنجم، بايد درستى آن را پذيرفت ولى به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه جز در بعضى روايات، اسم قسطنطنيه نيامده است. و شايد اين به دليل اشتباه راوى در نقل حديث و يا دليل ديگرى باشد. در هر صورت براى ما روشن مىشود كه طراحى امام مهدى عليه السّلام براى فتح مناطق مختلف جهان با طرحريزى ايشان براى تسلط بر شرق اسلامى و خاورميانه تفاوت دارد. و شناخت جزئيات آن را بايد به عصر ظهور وانهاد.
موضع افراد در برابر امام مهدى عليه السّلام و انقلاب و حكومت آن حضرت چگونه خواهد بود؟ اين موضعگيرى به سه دسته اصلى تقسيم مىگردد: نخست، احساسات عميق و كاملا مثبتى كه ياران مخلص و سربازان ولايتمدار امام عليه السّلام نسبت به آن بزرگوار ابراز مىنمايند و پيش از اين دربارۀ آن به طور مبسوط سخن گفتيم.
دوم، عواطف مثبت مردم جهان نسبت به آن حضرت؛ و اين هنگامى است كه آنان طعم شيرين عدالت، خوشبختى و رفاه را در جامعه عدل مهدوى بچشند.
سوم، واكنشهاى منفى و كينهتوزانه افراد منحرف كه شمشير امام منتقم را در برابر خويش، آخته و بران مىبينند.
اينك درباره اين واكنشهاى منفى سخن مىگوييم، سپس به بررسى نوع دوم خواهيم پرداخت.
(2) درباره واكنشهاى منفى در سه بخش به بررسى مىپردازيم:
1 - زمانى كه كشتار وسيع منحرفان ادامه يابد و شمار آنها به سرعت رو به كاستى نهد، گمراهان خواهند گفت: «اين [مرد] از نسل فاطمه نيست، زيرا اگر چنين بود به ما رحم مىكرد.» يا آن كه مىگويند: «اين [مرد] از خاندان محمّد صلّى اللّه عليه و آله نيست، چون اگر بود به ما رحم مىنمود.» از اين سخنان بر مىآيد كه آنها در «مهدى» بودن او سخت ترديد دارند، زيرا مسلمانان بر اساس روايات متواتر مىدانند كه «مهدى منتظر» از خاندان رسول و از نسل حضرت زهراست و هرگاه مهدى از خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و فرزندان فاطمه عليها السّلام نباشد در اين صورت او مهدى منتظر نيست.
(3) آن قتل عام وسيع آنها را به اين نتيجه مىرساند كه او از فرزندان فاطمه زهرا عليها السّلام و از خاندان پيامبر نيست؛ زيرا چنين كشتارى با رحمت و بخشايندگى ناسازگار است و چون اين ويژگى برجسته از آن خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است پس مهدى عليه السّلام هم كه از آنهاست بايد بهرۀ وافرى از آن داشته باشد.
سرانجام آن آشفته حالان دروغگو در امواج كشتارهاى توفنده فرورفته و اثرى از آنها باقى نخواهد ماند. بزرگترين دليل بىاساس بودن اين شبهه و اثبات اين موضوع كه آن پيشوا همان مهدى منتظر است، فراگيرى دولت آن حضرت در سراسر جهان مىباشد زيرا مراد از مهدى موعود، كسى است كه بر سراسر جهان عادلانه رهبرى نمايد.
(1)اين نگرش، هم چنان كه براى ردّ مدعيان مهدويت در طول تاريخ مناسب است(2)، مهمترين دليل براى راستگو بودن كسى است كه ادعاى مهدويت دارد و بر جهان نيز به طور عادلانه چيره شده است. آن دروغپردازان دلپريش نمىدانند كه معناى رحمت و لطف، توجه به مصالح شخصى زودگذر نيست بلكه مفهوم عميق آن، اجراى قانون كامل و عادلانه در تمامى سرزمينهاست؛ اين است مصلحت والاى بشر و هدف برتر آفرينش. هرگاه به اين فرآيند در جغرافيايى محدود از جهان بنگريم، همواره با نرمخويى و مهربانى همراه بوده است مانند روشى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و ديگر رهبران نخستين اسلام بنا بر مصالحى در پيش گرفته بودند. اما زمانى كه آن را به شكل گسترده و جهان شمول در نظر آوريم، هم چنان كه قبلا نيز گفتيم بايد همه عناصر فساد و تباهى و سوء نيت و انحراف را ريشهكن ساخت؛ زيرا مصلحت بشريت در كشته شدن آنهاست؛ هر چند خود بشر در آغاز به اهميت آن توجه نداشته باشد.
(3)بنابراين كشته شدن آنها به دست امام عليه السّلام، رحمت كامل و لطف حقيقى است؛ زيرا مقدمه اجراى عدالت و بسط خوشبختى در بين آدميان است و عقل و منطق نيز همواره مصالح عمومى را بر مصالح شخصى مقدم مىداند. (4) 2 - بخش دوم از انواع واكنشهاى منفى در برابر امام عليه السّلام:
در اين باره رواياتى وارد شده است:
نعمانى به سند خود از ابو بصير دربارۀ پرچم امام قائم عليه السّلام از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است:
فإذا هو قام نشرها، فلم يبق فى المشرق و المغرب أحد إلاّ لعنها.(2)
آنگاه كه ظهور فرمايد، آن را بر افرازد، پس در شرق و غرب عالم، همگان نفرينش خواهند كرد.
(5) همچنين او به سندش از أبان بن تغلب نقل كرده است كه آن حضرت فرمود:
إذا ظهرت راية الحقّ لعنها أهل الشرق و أهل الغرب. أ تدرى لم ذلك؟ قلت: لا. قال: للذى يلقى الناس من أهل بيته قبل خروجه.(3)
هرگاه پرچم حق آشكار شود مردم شرق و غرب جهان، نفرينش مىكنند. آيا مىدانى چرا؟9.
عرض كردم: خير. فرمود: به خاطر آنچه كه از اهل بيت او قبل از ظهور ديدهاند.
نيز وى از منصور بن حازم روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
إذا رفعت راية الحقّ لعنها أهل الشرق و الغرب. قلت له: لم ذلك؟ قال: مما يلقون من بنى هاشم.(1)
زمانى كه پرچم حق، بر افراشته گردد، مردم شرق و غرب جهان او را نفرين مىكنند. عرض كردم: چرا؟ فرمود: به دليل آنچه از بنى هاشم ديدهاند.
منظور از پرچم حق، دعوت حضرت مهدى عليه السّلام در چارچوب برنامه كامل و عدالت محور است و مراد از برافراشتن پرچم، مطرح ساختن آن دعوت در همه جهان مىباشد؛ نيز مقصود از بنى هاشم، اهل بيت عليه السّلام است چه از آن برداشتى مستقيم داشته باشيم و چه برداشتى غير مستقيم و رمزى.
براى توجيه اين واكنشهاى منفى مىتوان دلايلى را مطرح ساخت. بخش اول اين دلايل، مبتنى بر برداشت معروف از واژه بنى هاشم و اهل بيت است و بخش دوم، مبتنى بر برداشتى رمزى از آن مىباشد.
(2) بخش اول: اگر مراد از بنى هاشم و اهل بيت امام مهدى عليه السّلام، خاندان شناخته شده آن حضرت باشد، در اين صورت برداشت ما از آن روايات چنين خواهد شد: مردم به امام مهدى عليه السّلام به عنوان فردى از اين خاندان گمان بد خواهند برد زيرا در دوران پيش از ظهور شاهد شكست تجربه حكومتى آنها بودهاند. در توجيه اين مطلب مىتوان به دلايل زير استناد كرد:
الف) مردم در زمان غيبت، زير فشار و ستم حاكمان بنى هاشم بودهاند و مىپندارند مهدى عليه السّلام نيز كه از آن خاندان است، به همان شيوه رفتار خواهد كرد. [گروهى از] بنى هاشم در دورههايى از تاريخ با تكيه بر قدرت و با عناوينى هم چون عباسيان، فاطميان، زيدىها و... ظلم و بيدادگرى كرده و از دين حق جدا گشتهاند.
(3) ب) مردم از [گروهى از] بنى هاشم كه خود را مسلمان معرفى مىكردهاند، انحراف و بدرفتارىهاى فراوانى ديدهاند و از آنها رنجها برده و فغانها كشيدهاند و از آنجا كه مهدى عليه السّلام از بنى هاشم است شايد مردم بپندارند رفتارهاى فردى او نيز چنين است؛ به ويژه آن كه كشتارهاى وسيع را نيز او ببينند. مگر زمان بگذرد و مردم جهان تفاوت عميق بين آنها را درك نمايند.
ج) مردم در دوران غيبت، با انواع ستمها و مشكلات دست به گريبان بوده و هرگاه گروهى از آنان براى حل اين مشكلات به بنى هاشم كه به صلاح و سداد شناخته شده بودهاند، مراجعه كردهاند جز روگردانى و كنارهگيرى نديدهاند؛ زيرا بنى هاشم همواره از شرايط سخت روزگار در خوف بوده و از دخالت در مسائل اجتماعى كنارهگيرى كردهاند. آنها هر چند در وضعيتى اضطرارى قرار داشته و مجالى براى اقدام نداشتهاند، اما همين امر، تأثيرى منفى در باور مردم نسبت به بنى هاشم باقى0.
1) . النعمانى، محمّد بن ابراهيم، همان؛ ص 160.
گذارده است.
در پاسخ بايد گفت، درست است كه مهدى عليه السّلام از بنى هاشم مىباشد اما موارد بالا ارتباطى با آن حضرت ندارد زيرا او مىآيد تا بساط ظلم را برچيند و دولت عدل را بر مسند نشاند؛ او مىآيد تا رفتارهاى شايسته را جايگزين رفتارهاى بد و ناشايست سازد. در دولت او جايى براى خوف و اضطرار در ترك مصالح عمومى وجود ندارد. با ظهور پرچم حق، اين موضعگيرىها آغاز مىشود و به تدريج برداشتهاى ناصواب مردم، متناسب با جهانگير شدن ايدئولوژى مهدوى تصحيح خواهد شد.(1)
(2) بخش دوم: هرگاه با تلقى معنايى رمزى از بنى هاشم و خاندان امام مهدى عليه السّلام، آن را به مفهوم دين و دينداران در عصر پيش از ظهور بدانيم، در اين صورت مىتوان واكنشهاى منفى منحرفان و لعن و نفرين آنها را نسبت به پرچم حق با دلايل زير توجيه نمود:
الف) رويكرد مادى مسلّط بر جهان هر گونه راه حل دينى را براى كاستن از رنجها و رفع مشكلات بشرى ردّ نموده و فرو مىكوبد و نيك مىدانيم برنامه مهدوى هر چند با رويكردهاى دينى پيش از خود متفاوت است اما به هر حال داراى خاستگاهى دينى است زيرا به وجود آفريدگار باور دارد و پايبند به شريعت مىباشد. بنابراين در زير فشارهاى آن رويكرد مادى مسلط، محكوم به فناست.
البته مبانى نظرى ايدئولوژىهاى مادى، به مدد مفاهيم و دلايلى كه امام عليه السّلام خواهد آورد فرو خواهد پاشيد؛ علاوه بر اينكه با اجراى برنامه كامل و عادلانه مهدوى كه تجسم عينى والاترين شريعت الهى در ميان بشر است، پيام سعادت و خوشبختى آن را مردم لمس خواهند نمود و تفاوت بسيار ژرف دولت دينى امام عصر عليه السّلام با ساير رويكردهاى دينى پيش از او آشكار خواهد گرديد.
(3) ب) بدگمانى عموم مردم نسبت به دين داران.
در جهان امروز، رفتارهايى از پيروان اديان و مذاهب سر مىزند كه موجب بدگمانى مردم نسبت به آنها مىگردد. آنها با سوء استفاده از عنوان دين به دنبال منافع شخصى خود هستند هر چند به بهاى ظلم و ضرر به ديگران تمام شود. اينان اسمى از دين بر خود نهادهاند و در حقيقت از آموزههاى والاى آن سيراب نگرديدهاند. اينان هر چند ماهيت خويش را پنهان سازند اما همان منحرفانىاند كه در امتحانهاى الهى ردّ شده و به جانب ستم و بيداد رو كردهاند.
مسيحيان از اين دورويىها چه رنجها كه نبردهاند. مسلمانان نيز با مذاهب مختلفشان شاهد چنين تجربيات تلخى بوده و هستند؛ در ساير اديان نيز وضع چنين است.
(4) امروزه تصور بسيارى از مردم جهان از كسانى كه خود را ديندار معرفى مىكنند، چنين است.م]
1) . برخى از محققان بر آنند كه مراد حضرت صادق عليه السّلام از «اهل شرق و غرب» در حديث فوق، سردمداران كفر جهانىاند كه در برابر پيروزى نهضت حضرت مهدى عليه السّلام واكنش شديدى از خود نشان داده و خشمگين مىشوند. ر. ك: كورانى، على، عصر ظهور؛ ترجمۀ: عباس جلالى، ص 322. [م]
حال اگر مهدى عليه السّلام نيز داراى رويكردى دينى باشد، او نيز مشمول نگاه شكاك و بدگمان جهانيان خواهد بود.
در پاسخ بايد گفت هرگاه مردم از نظام حكومتى مهدوى بهرهمند شده و از رهگذر آن، خوشبختى و رفاه را در زندگى خويش لمس و از خوگذشتگىهاى امام قائم عليه السّلام را در راه مصالح عمومى مردمان مشاهده نمايند و نيز حوادث و رويدادها تفاوت ژرف رويكرد مهدوى را با ساير رويكردهاى پيش از آن آشكار سازد، در آن صورت تصور بدبينانه به تدريج رنگ باخته، مردم با دين ناب آشنا مىگردند.
ج) تبليغات منفى بر ضد انديشه مهدويت در روزگار پيش از ظهور.
اين تبليغات يكسويه و پرحجم در ذهن و دل منحرفان گاه چنان تخم كينهاى مىكارد كه ميوههاى تلخ و شوم آن حتى در عصر پس از ظهور نيز سر بر مىآورد.
در اينجا به طور خلاصه برخى از عواملى را كه ممكن است موجب بدگمانى و كينهورزى نسبت به امام عليه السّلام حتى پس از دوران ظهور شود، مىآوريم:
شمشير امام عليه السّلام بسيار كار آمد و نيرومند بوده و از كشتهها پشته خواهد ساخت.
حكومت عدل در اجراى قانون جدى بوده و تا حدّ زيادى آزادىهاى فردى مخرّب را محدود خواهد كرد.
دولت امام عليه السّلام كه ايدئولوژى و خط و مشى مشخصى دارد، حق آزادى عقيده و اظهار نظر را براى كسانى كه پايبند به آن خط و مشى اعلام شده نيستند، به رسميت نمىشناسد.
(2) - انديشه مهدوى به دليل جهتگيرى دينىاش، با پيشرفتهاى مدنى و فناورىهاى جديد مخالفت خواهد نمود زيرا رويكرد دينى به طور كلى با اين مقولات ناسازگار است.
البته اين سخن كاملا خلاف واقع است زيرا دين، نه تنها بهرهگيرى از پيشرفتهاى علمى را مجاز شمرده، بلكه آن را تحسين نيز نموده است و دينداران هم همواره از آن سود جستهاند بىآن كه منافاتى بين دين و بهرهبردارى از دستاوردهاى علمى بشر ببينند.
در فصل بعدى به اندازه كافى دلايلى تاريخى را خواهيم آورد كه اثبات مىكند خود امام عليه السّلام در گسترهاى وسيع از اين دستاوردها بهره خواهد برد.
در مورد سه عامل نخست بايد گفت اصل آن سخنان درست است اما در آن مبالغه و سوء ظن وجود دارد.
(3) در اينجا براى ردّ اين موارد سهگانه، دو مطلب را يادآورى مىنماييم:
اول: پس از آن كه ثابت شد نظام مهدوى، نظامى كامل و عادلانه است و هدف اساسى از آفرينش بشر در حكمت الهى تحقق اين نظام مىباشد و هيچگونه ستم و بيداد فردى يا جمعى در آن راه ندارد، در اين صورت نتيجه مىگيريم همۀ عناصر اين نظام از مفاهيم و قوانين آن گرفته تا
سازماندهى، ناگزير مطابق با عدالت كاملى است كه بشر را از آن گريزى نيست و بر اين اساس امكان رسيدن به خوشبختى و رفاه و كمال در چارچوب هيچ نظام ديگرى وجود ندارد.
در نتيجه، مبالغه در آن انديشهها از يك سو يا گمان بد به نتايج آنها از سوى ديگر، بىمعنى است زيرا مطابق عدالت مىباشد و براى عملياتى نمودن آن انديشهها نيز از روشهايى استفاده مىشود كه به عدالت نزديكتر است.
دوم: هر چند آن شايعهپراكنان پريشان حال و ارائهدهندگان چهره منفى از امام عليه السّلام در روزهاى آغازين ظهور، فرصت فعاليت خواهند داشت ولى اين فرصت بار ديگر به آنها داده نخواهد شد بلكه امام عليه السّلام همه آنها را از دم تيغ خواهد گذراند و در جهان جز كسانى كه به او و عادلانه بودن دعوتش باور دارند، كسى ديگر باقى نخواهد ماند.
بر امام عليه السّلام سرزنشى نيست كه چرا شمار بسيارى را به هلاكت مىرساند، زيرا او براى تحقق عدالت، جز اين راهى ندارد، بلكه بايد منحرفانى را ملامت كرد كه با رفتارهاى ظالمانه و ناشايست خويش، با همه وجود با نظام عدالت محور مهدوى به مخالفت برخاستهاند؛ در نتيجه شايسته تيغ برّان مهدوىاند.
(1)در اينجا لازم نمىدانيم كه به طور مبسوط به جنبههاى صحيح سه عامل نخست بپردازيم زيرا پيش از اين با دلايل تاريخى آن آشنا شدهايم و پس از اين نيز براى اثبات آنها قرائنى خواهيم آورد. 3 - برخى با قيام مسلحانه در برابر امام عليه السّلام از خود واكنش منفى نشان مىدهند.
نعمانى از يعقوب سراج نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
ثلاث عشرة مدينة و طائفة يحارب القائم أهلها و يحاربونه: أهل مكّة، و أهل المدينة، و أهل الشام، و بنو أميّة، و أهل البصرة، و أهل دميان، و الأكراد، و الأعراب، و ضبّة، و غنى، و باهلة، و أزد البصرة، و أهل الرى.(2)
مردم سيزده شهر و طايفه با قائم عليه السّلام مىجنگند. و نيز مردم مكه، مدينه، شام، بصره، دميان (دشت ميشان) و طايفه بنى اميه، كرد، عرب، مردم ضبه، غنى، باهله، أزد بصره و رى با او خواهند جنگيد.
(3) در روايت بلندى كه علامه مجلسى آن را از عبد الاعلى حلبى نقل كرده است حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام مىفرمايد:
فيخرج إليه من كان بالكوفة من مرجئها و غيرهم من جيش السفيانى فيقول لأصحابه:
استطردوا لهم. ثمّ يقول: كرّوا عليهم. قال أبو جعفر: لا يجوز - و اللّه - الخندق منهم مخبر...(2)
همۀ اهل كوفه از منحرفان فكرى و غير آنها كه در لشكر سفيانى هستند به سوى آن حضرت0.
هجوم مىآورند. امام به اصحاب خود فرمان مىدهد: عقبنشينى كنيد و [به منظور فريب، به دشمن فرصت دهيد] سپس دستور حمله صادر مىكند. به خدا سوگند حتى يك نفر هم از آنها، از خندق نمىگذرد تا خبرى ببرد، آنگاه داخل كوفه مىشود.
سخنى بلند را شيخ مفيد از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرده است كه در بخشى از آن چنين آمده:
إذا قام القائم عليه السّلام سار إلى الكوفة فيخرج منها بضعة عشر ألف نفس يدعون البترية، عليهم السّلاح. فيقولون له: ارجع من حيث جئت، فلا حاجة لنا فى بنى فاطمة، فيضع فيهم السيف حتّى يأتى على آخرهم. ثمّ يدخل الكوفة، فيقتل بها كلّ منافق مرتاب و يهدم قصورها و يقتل مقاتليها، حتّى يرضى اللّه عزّ و علا.(1)
زمانى كه قائم ظهور نمايد به سوى كوفه مىرود، آنگاه از آنجا چند ده هزار نفر از طايفه بتريه به طور مسلحانه سر به شورش بر مىدارند و به امام عليه السّلام مىگويند: «از همان جا كه آمدى بازگرد، زيرا ما را نيازى به فرزندان فاطمه نيست» در آن هنگام امام شمشير بر مىكشد و همه را مىكشد. سپس وارد كوفه شده و هر منافق دودلى را به قتل مىرساند، قصرهايشان را ويران مىسازد و جنگجويان آنها را مىكشد تا آنگاه كه خداوند خشنود گردد.
(2) نعمانى به سند خود از ابو حمزه ثمالى روايت كرده است كه حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود:
إنّ صاحب هذا الأمر لو قد ظهر، لقى من الناس ما لقى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و أكثر.
صاحب اين امر هرگاه قيام نمايد، چونان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله - بلكه بيشتر - از دست مردم اذيت و آزار مىكشد.
... و روايات ديگرى هم چون خبر كشته شدن سفيانى پس از نقض پيمان با امام عليه السّلام كه پيشتر آورده شد.
(3) محتواى كلى اين روايات آن است كه امام مهدى عليه السّلام در عراق و ديگر مناطق مسلماننشين با شورشهاى مسلحانه و زدوخوردهاى شديدى روبرو خواهد شد. حتى اگر در روايات نيز نيامده باشد اين اتفاق روى خواهد داد. چه مىدانيم كه بيشتر مسلمانان در امتحانهاى الهى مردود شده و از احكام روشن دين و مفاهيم قطعى آن سرپيچى نمودهاند. كسانى نيز كه در برابر حضرت سر به شورش بر مىدارند از ضمانتهايى كه براى پيروزى آن فرمانده بزرگ بر شمرديم در غفلت بوده، تا آنجا كه گمان مىبرند مىتوانند بر او و سپاه قوى پنجهاش چيره گردند يا دستكم آنها را از سرزمين خود برانند.
اما دربارۀ جزئيات اين روايات بايد گفت كه نمىتوان همه آنها را ثابت نمود، از اين رو نيازى به بحث دربارۀ آنها نيست.
(4) آرى، روايتى كه از سيزده گروه شورشى خبر مىدهد - با صرف نظر از جزئيات آن - به دو مطلب3.
1) . المفيد، محمّد بن محمّد، همان؛ ص 343.
اشاره دارد:
1 - اين جنگ و شورشها فقط در منطقه خاورميانه اتفاق مىافتد.
2 - اين درگيرىها، سيزده مورد يا چيزى در اين حدود مىباشد.
روايات ديگرى نيز اين دو مطلب را تأييد مىنمايد.
ابن ماجة از ابو سعيد خدرى نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون فى أمّتي المهدى... فتنعّم فيه أمّتي نعمة لم ينعمه مثلها قطّ.(1)
مهدى در امت من است... [در زمان حكومت او] امت من چنان غرق در نعمت مىشوند كه هرگز سابقه نداشته است.
(2)ابن حجر به نقل از رويانى و طبرانى در حديثى آورده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يرضى بخلافته أهل السّماء و أهل الأرض و الطير فى الجوّ.(2)
از دولت او، اهل آسمان و زمين و پرندگان در هوا راضى و خشنودند.
(3)حاكم به سند خود از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يرضى عنه ساكن السّماء و ساكن الأرض... تتمنّى الأحياء الأموات، ممّا صنع اللّه عزّ و جلّ بأهل الأرض من خيرة.
ساكنان آسمان و زمين از او خشنودند... مردگان آرزو مىكنند زنده بودند زيرا [مىدانند] كه خداوند به مردم دنيا چه خيراتى را ارزانى داشته است.
حاكم سند اين حديث را صحيح مىداند.
(4)نعمانى از ام هانى نقل كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود: فإن أدركت ذلك الزمان قرّت عيناك.(3)
اگر آن زمان را (زمان ظهور) درك كردى، چشمانت روشن خواهد شد.
نعمانى دو حديث ديگر را به همين مضمون آورده است.
(5) شيخ طوسى روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
أبشّركم بالمهدى... يرضى عنه ساكن السّماء و ساكن الأرض.(4)
به مهدى بشارتتان دهم... ساكنان آسمان و زمين از او خشنودند.
(6) همو در حديث ديگرى از ابو وائل نقل كرده است كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:
يفرح لخروجه أهل السّماء و سكّانها؛ يملأ الارض عدلا كما ملئت جورا و ظلما.(1)
از قيامش، اهل آسمان و ساكنان آن خوشحال مىشوند [او] زمين را از عدل مىآكند همان طور كه از ستم و بيداد پر شده باشد.
دربارۀ ساكنان آسمان، دو احتمال مىرود:
1 - پرندگان؛ كه غذاى لذيذ و آب گوارا را دوست دارند. جز آن كه در روايتى كه پيشتر آورديم، آمده است: اهل آسمان و زمين و پرندگان هوا از حكومت او شادمانند. مقتضاى عطف «پرندگان در هوا» بر «اهل آسمان» تغاير و دو گونه بودن آنهاست؛ از اين رو آن دو با هم فرق دارند.
2 - فرشتگان؛ كه بر اساس ظواهر ادله موجود در اسلام و حتى اديان بزرگ ديگر، در آسمانها به سر مىبرند.
آنها در روز اجراى عدالت كامل شادمان مىشوند و از رهبر بزرگ آن روز، خشنودند. و پيشتر گفتيم كه چه پشتيبانى و كمك بزرگى به آن حضرت خواهند كرد. در نتيجه خشنودى آنها از او امرى طبيعى و روشن است و خاستگاهش، خشنودى و رضايت خداوند مىباشد.
(2) اشكال: از ظاهر اين روايات استفاده مىشود كه فرد انسانى به دليل بهرهگيرىاش از خدمات دولت عدل مهدوى، خشنود و راضى خواهد شد. و اگر از اين رهگذر سودى نبرد، مشمول اين روايات نخواهد بود و روشن است كه فرشتگان نمىتوانند به طور مستقيم از عدالت زمينى بهره برند.
پاسخ: تنگ نظرى است اگر گمان بريم كه خشنودى شخص، تنها در صورتى است كه فايده مستقيمى نصيبش گردد زيرا گاه مىشود كسى از خيرى كه به خانواده، دوستان و يا جامعهاش مىرسد، خوشحال مىگردد، هر چند كه چيزى هم به او نرسيده باشد.
در اين صورت فرشتگان به خاطر جارى شدن اراده الهى در زمين شاد خواهند شد. علاوه بر آن كه دليلى نيز وجود ندارد كه آنها از تأسيس دولت عدل به طور مستقيم بهرهمند نشوند؛ زيرا حمايت آنها از آن دولت و پيشواى ارجمندش و نيز اقدام آنها در جهت مصالح دولت كريمه، بىترديد موجب كماليافتگى بيشتر آنها نيز خواهد شد.2.
1) . الطوسى، محمّد بن الحسن، همان؛ ص 112.
پرسش از مدت حكومت امام عليه السّلام از دو زاويه مطرح مىگردد:
الف) مدت زمان ظهور تا وفات آن حضرت، يا به تعبير درست تر مدت زمان تشكيل دولت جهانى تا رحلت ايشان. با اين فرض كه مىدانيم تمام عمر شريف آن حضرت پس از ظهور در رأس حكومت اسلامى سپرى مىشود.
ب) حكومتى كه امام عليه السّلام بنيان مىنهد و پس از وفات ايشان هم باقى مىماند تا چه زمانى برقرار است؟ آيا دولت عدل جهانى تا پايان عمر بشريت باقى است يا خير؟ آيا روز قيامت، مدت كم يا زيادى پس از رحلت حضرت بقية اللّه عليه السّلام، برپا مىگردد؟ اگر زندگى بشر عمر درازى داشته باشد، آيا پس از دولت عدل دولتى ستمگر و منحرف بر سر كار خواهد آمد؟ يا آن كه دولت عدل همواره تا روز قيامت در دست حاكمان عادل و صالح باقى خواهد ماند؟
(2) ما اين فصل را براى اين گشودهايم تا از زاويه نخست به پرسش بالا بنگريم. البته به پرسشهايى نيز كه در زاويه دوم مطرح گرديده، در بخش پايانى كتاب پاسخ خواهيم گفت.
امام مهدى عليه السّلام چه مدت حكومت خواهد كرد؟ براى پاسخ به اين پرسش، پيرامون چند محور به بحث و بررسى خواهيم پرداخت.
(3) محور نخست: ارتباط اين موضوع با اصول كلى و برنامه كلى الهى
بارها براى اين سخن دليل آوردهايم كه غرض از آفرينش، پرستش خالصانه پروردگار و اجراى عدالت كامل در عرصه گيتى است. بدين منظور خداوند بزرگ برنامهاى بلند مدت را در قالب برنامه كلى پيش از ظهور، براى پديد آمدن شرايط آن تدارك ديده است و از سوى ديگر براى تداوم آن و نگهداريش از زوال و نابودى، برنامهاى كلى را براى دورۀ پس از ظهور فراهم آورده است؛ همان برنامهاى كه در مسير طولانىاش، جامعه معصوم بشرى را به ثمر خواهد نشاند.
(4) همچنين پيشتر با نقش محورى امام مهدى عليه السّلام در هر دو برنامه آشنا شديم؛ او ثمره و نماد پايان
برنامه نخست و نقطه آغازين برنامه دوم مىباشد و نخستين كسى است كه نقش عدالت كامل را بر سيماى زمين حك خواهد نمود.
اين موضوع - با چشمپوشى از هر چيز ديگر - زمانى كافى را مىطلبد تا مقصود حاصل گردد؛ در غير اين صورت امام مهدى عليه السّلام نخواهد توانست در مدتى كم عدالت را پياده سازد و در نتيجه غرض والاى پروردگار عقيم مىماند كه آن هم محال است. قبلا هم گفتهايم كه در چنين موردى، جايى براى معجزه نيست.
(2) ناگزير امام عليه السّلام بايد آن قدر زنده بماند تا عدالت را كاملا پياده ساخته و تداوم آن را پس از خودش تضمين نمايد؛ زيرا هنگامى كه به ميراث مصيبت بارى كه از دوره غيبت كبرى به عصر ظهور رسيده، بنگريم و سرپيچى مسلمانان را (چه رسد به غير مسلمانان) از اصول اوليه اسلامى و تمسخر آنها را نسبت به احكام الهى در نظر آوريم و اوضاع آشفته اخلاقى، اقتصادى، روانى، قانونى و اجتماعى آنها را كه فروپاشىاش هم چون روز روشن است، ملاحظه نماييم، تا حدودى خواهيم توانست ميزان تلاش سترگى را كه جا دارد آن حضرت مبذول دارد تا دوزخ زمين را تبديل به بهشت سازد، حدس بزنيم.
البته اين مقصود، تنها با فتح جهان و چيرگى بر آن به دست نمىآيد؛ زيرا در آن زمان هر چند همه سرزمينها اسلامىاند و از نظر فقهى و قانونى زير نظر حكومت اسلامى مىباشند، ولى تربيت آن جوامع بسيار پيچيدهتر از فتح آنهاست و در حقيقت آن فتوحات، پيش در آمد تربيت جامعه بشرى است و نه طمع سلطه بر آن.
(3) وظيفه امام مهدى عليه السّلام آن است كه عدالت كامل را به طورى كه قابليت تداوم داشته باشد، در جامعه بشرى تثبيت نمايد هر چند كه مقام پيشوايى پس از او به مؤمنان مخلص ديگرى وانهاده شود.
بنابراين مدت زمان حضور حضرت در عرصه خاك و به دنبال آن، مدت زمان حكومت ايشان، بايد براى به بار نشستن آن نتايج كافى باشد.
اما براى يافتن پاسخ اين پرسش كه اين دوره به طور مشخص چند سال به طول مىانجامد؟ نمىتوانيم از اصول كلى مدد گيريم بلكه بايد به سراغ رواياتى برويم كه عهده دار بيان اين موضوع مىباشد.
(4) نبايد از زمان نسبتا كوتاه اين رويداد شگفت زده شد زيرا مأموريتى را كه امام عليه السّلام بر دوش دارد، ديگران نخواهند توانست حتى در طول يك قرن هم به انجام رسانند؛ بارى، بشريت در طول تاريخ دراز خود از انجام اين كار عاجز بوده است. در حالى كه مىتوان تصور نمود آن حضرت با قابليتهايى ژرف و دانش و توفيق الهى و به مدد شايستگى يارانش كه فرماندهان و قاضيان و حاكمان دولت اويند، خواهد توانست آن مأموريت را در زمانى نسبتا كوتاه به انجام رساند؛ چيزى كه انجامش توسط ديگران به افسانه مىماند.
محور دوم: نقل روايات
محتواى اين روايات با يكديگر بسيار متفاوت مىباشد تا آنجا كه محققان را دچار سردرگمى ساخته است. اين روايات بر دو گونه است: شمارى از آنها مدت حاكميت امام عليه السّلام را ده سال يا كمتر دانستهاند لذا، و شمارى ديگر بيشتر از ده سال.
(1)گونه اول: ابو داود به سند خود كه آن را به ابو سعيد خدرى مىرساند نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: المهدى منّى... و يملك سبع سنين.(2)
مهدى از [نسل] من است... و هفت سال حكومت مىكند.
(3)همو در حديث ديگرى از امّ سلمه روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: فيلبث سبع سنين، ثمّ يتوفّى و يصلّى عليه المسلمون.(2)
هفت سال درنگ مىنمايد، پس رحلت فرموده و مسلمانان بر او نماز مىگزارند.
(4)ترمذى به سند خود از ابو سعيد خدرى نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: إنّ فى أمّتي المهدى، يخرج يعيش خمسا أو سبعا أو تسعا...(3)
مهدى در امت من است، ظهور كه فرمايد، پنج يا هفت و يا نه سال مىزيد.
ترمذى اين حديث را حسن مىداند.
(5)ابن ماجه از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يكون فى أمّتي المهدى؛ إن قصر فسبع و إلاّ فتسع...(4)
مهدى در امت من است؛ [مدت حكومتش] دستكم هفت وگرنه، نه سال است.
(6)حاكم به سند خود از ابو سعيد خدرى نقل كرده است كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يعيش فيهم سبع سنين أو ثمان أو تسع...(5)
در بين مردم، هفت يا هشت و يا نه سال مىزيد.
(7) قندوزى از كتاب محمّد بن على علوى (فضل الكوفة) روايتى را به سند او از ابو سعيد خدرى نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يملك المهدى أمر الناس سبعا أو عشرا...(6)
مهدى حكومت مردم را هفت يا ده سال در دست مىگيرد.
اين اخبار و مانند آن در ديگر منابع اهل سنت كه دربارۀ امام مهدى عليه السّلام است؛ هم چون: المسند6.
احمد، الحاوى للفتاوى سيوطى، البيان گنجى، مطالب السئول محمّد بن طلحة شافعى، الفصول المهمة ابن صباغ، نور الابصار صبان و... آمده است.
اما شمار كمى از اين گونه اخبار در منابع اماميه وارد شده است؛ مانند اين روايت:
شيخ طوسى به سند خود از عبد الكريم خثعمى نقل كرده است:
قلت لأبى عبد اللّه عليه السّلام: كم يملك القائم؟ قال: سبع سنين، يكون سبعين سنة من سنيّكم هذه.(1)
به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: قائم چه مدتى حكومت مىكند؟ فرمود: هفت سال كه برابر هفتاد سال شماست.
(2)گونه دوم: رواياتى كه مدت حكومت حضرت قائم عليه السّلام را بيش از ده سال مىداند. قندوزى از حذيفة بن يمان روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
المهديّ رجل من ولدى... يملك عشرين سنة.(2)
مهدى مردى از فرزندان من است... بيست سال حكومت خواهد كرد.
اين روايت را رويانى، طبرانى، ابو نعيم و ديلمى در مسند خويش آوردهاند.
(3)همچنين قندوزى به نقل از كتاب ابو امامه باهلى (فرائد السمطين) از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است: المهديّ من ولدى... يملك عشرين سنة.(3)
مهدى از فرزندان من است... بيست سال حكومت مىكند.
(4)سيوطى از نعيم بن حماد و او نيز از أرطاة نقل كرده است: يبقى المهدىّ أربعين عاما.(4)
مهدى چهل سال [در دنيا] باقى خواهد ماند.
(5)همو از بقية بن وليد روايت كرده است: حياة المهدىّ ثلاثون سنة.(5)
زندگى مهدى [پس از ظهور] سى سال خواهد بود.
(6)همچنين او از دينار بن دينار نقل كرده است: بقاء المهدىّ أربعون سنة.(6)
مهدى [پس از ظهور] چهل سال زندگى خواهد كرد.
(7) نيز او از زهرى روايت كرده است:ن.
يعيش المهدىّ أربع عشرة سنة، ثمّ يموت موتا.(1)
مهدى عليه السّلام چهار ده سال مىزيد، آنگاه از دنيا خواهد رفت.
همو از امير المؤمنين على عليه السّلام نقل كرده است:
يلى المهدىّ أمر الناس ثلاثين أو أربعين سنة.(2)
امام مهدى عليه السّلام سى يا چهل سال، امور مردم را اداره خواهد فرمود.
(2) شيخ طوسى به سند خود از جابر جعفى نقل كرده است:
قلت لأبى جعفر الباقر عليه السّلام: و كم يقوم القائم فى عالمه؟ قال: تسع عشرة سنة...(3)
به حضرت باقر عليه السّلام عرض كردم: قائم چه مدتى در جهان زندگى مىكند؟ فرمود: نوزده سال.
(3) نعمانى به سند خود از يونس بن رباط روايت كرده است حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
إنّ أهل الحقّ لم يزالوا منذ كانوا فى شدّة. أما أنّ ذلك إلى مدّة قريبة و عاقبة طويلة.(4)
اهل حق از ابتدا همواره در سختى بودهاند؛ ولى اين وضع، كوتاه بوده و عاقبت [خوب و] طولانى مدتى خواهد داشت.
او همچنين حديث ديگرى را به همين مضمون نقل كرده است.(5)
(4) همو به سند خود از ابن ابى يعفور روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
ملك القائم منّا تسع عشرة سنة و أشهر.(6)
قائم از ما [اهل بيت] نوزده سال و چند ماه حكومت خواهد كرد.
(5) طبرسى از عبد الكريم خثعمى روايت كرده است:
قلت لأبى عبد اللّه عليه السّلام: كم يملك القائم؟ قال: سبع سنين. يطول له الأيّام و الليالى، حتّى تكون السنة من سنيّه مكان عشر سنين من سنيّكم هذه. فيكون سنىّ ملكه سبعين سنة من سنيّكم هذه...(7)
به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: قائم عليه السّلام چه مدت حكومت خواهد نمود؟ فرمود: هفت سال كه روزها و شبان درازى خواهد داشت تا آنجا كه هر سال آن برابر ده سال شماست. در نتيجه سالهاى حكومت او به اندازه هفتاد سال شماست.
(6) شيخ صدوق به سند خود از عبد السّلام بن صالح هروى نقل كرده است امام على بن موسى الرضا عليه السّلام از امام على بن ابى طالب عليه السّلام روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله حديثى قدسى را نقل2.
فرمود كه در آخر آن چنين آمده است:
و لأنصرنّه بجندى و لأمدنّه بملائكتى، حتّى يعلن دعوتى و يجمع الخلق على توحيدى، ثمّ لاديمنّ ملكه و لأداولنّ الأيّام بين أوليايى إلى يوم القيامة.(1)
بىترديد با لشكريانم ياريش مىكنم و با فرشتگانم كمكش مىرسانم تا آن كه دعوتم را آشكار سازد و مردم را بر [محور] يگانگى من گرد آورد، آنگاه دولتش را مستدام مىدارم و آن را بين اوليائم تا روز قيامت دست به دست مىگردانم.
شيخ طوسى به سند خود از أبى جارود روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
إنّ القائم لملك ثلاث مائة و تسع سنين، كما لبث أهل الكهف فى كهفهم، يملأ الأرض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا...(2)
قائم سيصد و نه سال حكومت مىكند همان طور كه اصحاب كهف در آن غار درنگ كردند.
[او] زمين را از عدل و داد مىآكند همان طور كه از ستم و بيداد پر شده باشد.
(2) محور سوم: بيان برخى نكات درباره اين روايات.
نكته اول: بيشتر اخبارى كه در گونه دوم از سيوطى نقل كرديم، از غير معصوم روايت شده و قابليت اثبات تاريخى را ندارد؛ مانند اخبار زهرى و دينار بن دينار.
نكته دوم: برخى اخبار كه از زمانى نامحدود سخن گفتهاند، در واقع از عمر دولت مهدوى سخن گفتهاند، نه از عمر شريف حضرت. مانند اين روايات: «... إلى مدّة قريبة و عاقبة طويلة»، «و لأداولنّ الأيّام بين أوليايى إلى يوم القيامة».
نكته سوم: اخبارى كه طول عمر آن حضرت را معجزهآميز مىداند، نمىتوان پذيرفت؛ چون با قانون معجزات ناسازگار است و بسترسازى براى اجراى عدالت نيازى به اين معجزه ندارد.
از اين قبيل روايات دو روايت را آورديم كه هفت سال عمر حضرت را هم چون هفتاد سال مىدانست و البته نمىتوان به آنها تكيه كرد مگر اينكه برايشان معنايى رمزى در نظر گيريم كه پس از اين خواهيم گفت.
نكته چهارم: طبق روش ما در اين كتاب، اخبارى كه مضمونى منفرد دارد و دليلى بر درستى آن وجود ندارد و نيز قرينه ديگرى هم مضمون آن را تأييد نمىنمايد، ناگزير قابليت اثبات تاريخى را ندارد؛ مانند خبرى كه مىگويد: امام مهدى عليه السّلام سيصد و نه سال حكومت مىكند.
نكته پنجم: با عنايت به اين ملاحظات، سرانجام براى ما سه دسته روايت باقى مىماند:
الف) بيشتر روايات گونه اول كه مدت حكومت امام عليه السّلام را بين پنج تا ده سال مىداند.
ب) اخبارى كه دوران حكومت امام را نوزده سال بيان كردهاند. اينها سه روايت همسو هستند7.
كه البته در يكى از آنها آمده است: نوزده سال و چند ماه.
ج) اخبارى كه از بيست سال سخن گفتهاند. اينها دو خبر هستند كه در منابع اهل سنت آمده است.
هرگاه بتوان نوزده و بيست سال را كه به هم نزديكاند، به يكديگر ارجاع داد، مىتوان بين روايات دسته ب و ج نيز پيوند داد و در مجموع پنج روايت را با مضمون نوزده و بيست سال گرد آورد.
بنابراين مىتوان دو زمان نزديك به يكديگر را مشخص نمود: اول: پنج تا ده سال. دوم: نوزده تا بيست سال. و دور از ذهن نخواهد بود كه زمان تقريبى نخست را درست بدانيم زيرا شهرت بيشترى در روايات دارد.
گفتنى است با توجه به برداشت كلى كه از محور نخست داشتيم اين موضوع اهميت فوقالعادهاى ندارد.
محور چهارم: پس از دستهبندى و پالايشى كه درباره اين روايات روا داشتيم ديگر نيازى به نقل دستهبندىهاى ديگران نداريم و تنها به بيان دو رويكرد اصلى در اين مورد مىپردازيم:
(1)رويكرد نخست: پذيرش ديدگاه مشهور (حكومت هفتساله)؛ سيد صدر الدين صدر از كسانى است كه اين ديدگاه را برگزيده است.(2)ابو الحسين آبرى نيز چنين است. وى مىنويسد: اخبار متواترى با راويان بسيار از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله رسيده است كه مهدى موعود عليه السّلام از اهل بيت است و روزى ظهور كرده و هفت سال حكومت مىنمايد... بىترديد رواياتى كه پيرامون حضرت ولى عصر عليه السّلام رسيده است، بسيار بيش از حد تواتر است تا آنجا كه هر شاخهاى از مباحث مهدويت، خود به طور جداگانه روايات متواترى دارد. اما در اين ميان رواياتى كه مدت حكومت حضرت را هفت سال مىداند، به حد تواتر نيست بلكه با روايات ديگرى كه عددى غير از اين را ذكر كردهاند، تعارض دارد.
ابن عربى نيز از موافقان اين رويكرد است؛ وى مىنويسد: بدان خداوند را خليفهاى است كه ظهور مىكند و زمين آكنده از ستم و نامردمى را سراسر عدل و داد خواهد نمود... او پنج يا هفت و يا نه سال مىزيد و پا جاى پاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىنهد و اشتباهى از او سر نمىزند.(2)
(3) رويكرد دوم: اين رويكرد مبتنى بر پذيرش همه روايات مىباشد؛ ولى با اين لحاظ كه آن اعداد گوناگون، بيانگر مراحل مختلف زندگى آن جناب و حكومتش مىباشد. سفارينى از موافقان اين ديدگاه است. او مىنويسد: مىتوان بين اين روايات جمع كرد و گفت رقم بيشتر با ملاحظه طول مدت حكومت او از آغاز بيعت است و رقم كمتر كه وضعش معلوم است و يقينى مىباشد و اعداد7.
ميانى هم بيانگر ميانگين مدت زمان حكومت آن حضرت مىباشد.(1)
اين سخن بدان معنى است كه امام عليه السّلام سالهاى طولانى ناكام مىماند زيرا اگر روايت پنج سال را بر روايت چهل سال معطوف نماييم، نتيجه خواهيم گرفت كه آن حضرت سى و پنج سال معطل و بدون دستيابى به نتيجهاى معطل خواهد ماند. حال اگر روايت سيصد و نه سال را در نظر بگيريم، مدت زمان ناكامى امام عليه السّلام در مقام مقايسه با مدت حكومت ايشان، بسيار بيشتر خواهد بود؛ و چنين چيزى در مورد كسى كه قرار است غرض والاى الهى از آفرينش بشر را محقق نمايد، كاملا بىمعنى و مفهوم است. سفارينى اين نظريه را از ابن حجر نقل كرده(2)و براى تأييد آن مطالبى را آورده كه ما سه مورد از آن را در اينجا مىآوريم:
1 - لطف و كرم الهى اقتضا دارد كه مدت حكومت عدل، آن قدر باشد كه مردم تلخىهاى دوران ستم و بيداد را فراموش كنند و براى اين منظور، هفت يا نه سال زمان كمى است.
2 - امام مهدى عليه السّلام همه دنيا را مانند ذو القرنين فتح مىنمايد و به همه سرزمينها وارد مىشود و در آنجا مساجدى خواهد ساخت و... بىشك در مدت نه سال و كمتر از آن، حتى نمىتوان يك چهارم مناطق مسكونى جهان را گردش و سياحت نمود چه رسد به اين كه كسى در اين فاصله، به جهاد و نبرد بپردازد، لشكرهاى نظامىاش را سامان دهد و در همه سرزمينهاى جهان مسجد بنا نمايد و...
3 - در روايات آمده است كه عمرهاى مردمان در زمان او زياد مىشود. طولانى شدن عمر مردم، مستلزم طولانى بودن عمر خود اوست وگرنه طول عمر مردمان در زمان او نخواهد بود. خوب است در اينجا هر سه نكته بالا را به نقد كشيم:
(2) نكته اول درست بوده و التفات لطيفى در آن وجود دارد اما ربطى به شخص امام عصر عليه السّلام نداشته بلكه مربوط به ماندگارى حكومت آن حضرت مىباشد. اما نكته دوم نسبت به تصور ما از شيوههاى قديمى جنگ، بسيار منطقى مىباشد ولى اگر جنگهاى مدرن اين روزگار و نيز ضمانتهاى پيروزى امام عليه السّلام را در نظر آوريم، نكته درستى نخواهد بود. خوب است توجه نماييم كه ميزان فتوحات امام عليه السّلام بسيار بيشتر از فتوحات ذو القرنين و سليمان عليه السّلام خواهد بود؛ زيرا مناطق زير نفوذ ذو القرنين هم چون نوار باريكى است كه از يونان آغاز و در جنوب شرقى آسيا پايان مىپذيرد. حوزه نفوذ سليمان عليه السّلام نيز فراتر از فلسطين نيست. او دو دولت يهودى اسرائيل و يهودا را يكپارچه ساخت و با شريعتى الهى بر آنها حكومت نمود. حكومت حضرت سليمان خارج از اين محدوده جغرافيايى نبود؛ اما امام مهدى عليه السّلام بر همه كره خاك حكومت خواهد كرد.
(3) دربارۀ نكته سوم بايد گفت اين امر به زمان دولت عدل بازمىگردد، نه به زمان حيات شخص آند.
حضرت زيرا طول عمر، نتيجه آسايش و آرامش روحى است و آن هم به نوبه خود بر آمده از فضاى عدالت جهانى و روح برادرى واقعى در بين انسانها مىباشد. پيش از اين دانستيم و پس از اين هم خواهيم گفت كه دولت عدل جهانى منحصر به دوران زندگى حضرت بقية اللّه عليه السّلام نبوده بلكه تا پايان عمر بشريت باقى خواهد ماند.
بدين ترتيب، اين امور نمىتواند دليلى براى طول عمر شخص امام عليه السّلام باشد زيرا مأموريت ايشان تأسيس جامعه عادلانهاى است كه تا پايان زندگى بشر، ماندنى و كمالپذير باشد و اين اتفاق در زمان كوتاهى روى خواهد داد؛ پنج، هفت و يا نه سال.
اصلىترين عنصر در ايدئولوژى دولت مهدوى، امر جديد و كتاب جديدى است كه امام مهدى عليه السّلام خواهد آورد. در اين باره در چند محور به بحث و بررسى خواهيم پرداخت.
محور اول: بيان رواياتى در اين باره.
تا آنجا كه مىدانيم اين روايات مختص منابع اماميه مىباشد. اينك شمارى از آنها را مىآوريم:
(1)نعمانى به سند خود از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: لكأنى أنظر اليه بين الركن و المقام يبايع الناس على كتاب جديد، على العرب شديد...(2)
گويى مىبينمش كه بين ركن و مقام [ايستاده و] با مردم بر مبناى كتاب جديدى كه بر عرب سخت و ناگوار است، بيعت مىنمايد.
(3)همو به سند خود از ابو حمزه ثمالى روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود: لو قد خرج قائم آل محمّد عليه السّلام... يقوم بأمر جديد و سنّة جديدة و قضاء جديد، على العرب شديد.(2)
قائم آل محمّد عليه السّلام كه ظهور نمايد... امرى جديد، سنتى جديد و قضاوتى جديد را كه بر عرب سخت مىآيد، برپا خواهد نمود.
(4) همچنين او از ابو بصير نقل كرده است كه امام باقر عليه السّلام فرمود:
يقوم القائم فى وتر من السنين... فو اللّه لكأنى أنظر إليه بين الركن و المقام يبايع الناس بأمر جديد و كتاب جديد، و سلطان جديد من السّماء.(3)
قائم در يكى از سالهاى فرد بپا مىخيزد... به خدا سوگند، گويا مىبينمش كه در بين ركن و مقام با مردم بر اساس امرى جديد، كتابى جديد و نيرويى جديد از آسمان، بيعت مىنمايد.
علامه مجلسى از نعمانى و او نيز به سند خود از كامل روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
إنّ قائمنا إذا قام دعا الناس إلى أمر جديد كما دعا إليه رسول اللّه. و إنّ الإسلام بدأ غريبا و سيعود غريبا كما بدأ، فطوبى للغرباء.(1)
قائم كه ظهور نمايد مردم را همانند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به امرى جديد دعوت مىنمايد. آغاز اسلام با غربت و گمنامى بود و به زودى هم چون اولش غريب خواهد شد، پس خوشا به حال غريبان.
(2)همو به سند خود از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: الإسلام بدأ غريبا و سيعود غريبا كما بدأ، فطوبى للغرباء، فقلت: اشرح لى هذا أصلحك اللّه. فقال: يستأنف الداعى منّا دعاء جديدا كما دعى رسول اللّه.(2)
[دعوت] اسلام با غربت آغاز شد و به زودى هم چون اولش غريب خواهد شد، پس خوشا به حال غريبان. راوى مىپرسد: خداوند كار شما را اصلاح مىفرمايد، اين سخن را براى من توضيح دهيد. امام مىفرمايد: دعوت كنندهاى از ما دعوت جديدى را آغاز مىكند؛ همان طور كه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله چنين كرد.
اين تعداد روايت براى اثبات تاريخى كافى است.
عباراتى هم چون امر جديد، سنت جديد، قضاوت جديد، نيروى جديد و دعوت جديد، به اين معنا نيست كه امام عصر عليه السّلام مردم را به دين جديدى دعوت مىنمايد؛ هم چنان كه بسيارى چنين پنداشتهاند.
(3) محور دوم: تلاش براى برداشتى فراگير از اين روايات، با حفظ ارتباط آن با برنامه كلى الهى.
هرگاه به احكام اسلامى در عصر غيبت - كه عصر دور افتادگى از سر چشمه زلال تشريع در صدر اسلام است - بنگريم و آن را در دو ساحت نظرى و عملى ملاحظه نماييم، چهار مورد نقص و كاستى را در آن مىيابيم:
(4) 1 - دستهاى از احكام وجود دارد كه هرگز براى مردم بيان نشده است و جز خداوند، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و پيشوايان معصوم عليهم السّلام كسى از آن آگاهى ندارد. اين احكام در زمان ظهور و اجراى عدالت كامل، اعلان خواهد شد.
روشنترين دليل براى اين مطلب، بىخبرى مطلق مردم در دوران اوليه اسلام از موضوعات مرتبط با آن احكام مىباشد؛ هم چون: حكم سوار شدن بر هواپيما، استفاده از سلاحهاى ميكروبى، كاشت قلب مصنوعى در سينه بيماران و مانند اينها.ن.
بنابراين لازم بوده است بيان اين احكام تا زمان آشنايى جامعه بشرى با موضوعات آن به تأخير افتد. و اين اتفاق تنها در زمانى روى خواهد داد كه بشريت به واسطه حضرت صاحب الامر عليه السّلام بار ديگر به سرچشمه فياض تشريع در صدر اسلام مرتبط گردد.
2 - دستهاى ديگر از احكام در طول زمان در پى بىتوجهى و قدر ناشناسى صاحبان منابع اصيل اسلامى و يا در نتيجه حوادث هولناكى از قبيل يورش مغول و جنگهاى صليبى از بين رفته است.
صدها هزار نسخه از كتابهايى كه حاوى ميراث گرانبهاى سنت و فقه اسلامى بوده به دنبال اين حوادث از دست رفته و امت اسلام از اين ذخاير ارزشمند محروم شده است.
(2) 3 - فقيهان از آن رو كه در بسيارى از موضوعات جديد و مسائلى كه در گذر زمان پيش مىآيد، دست خويش را از احكام واقعى اسلامى كوتاه مىبينند به ناچار دستاويزى جز اصول كلى اسلامى معينى كه اين قبيل رويدادها را پوشش دهد، ندارند. اين اصول كلى و صحيح، فرد را از سردرگمى و حيرت در مورد احكام اسلامى و وظايف شرعى نجات مىبخشد اما نتيجهاى را كه حاصل مىشود نمىتوان در هر موردى، بيانگر حكم واقعى اسلام دانست. اين همان چيزى است كه به «حكم ظاهرى» نامبردار است.
پس از پايان عصر تشريع تا زمان ما، اين دسته از احكام، بسيارى از مسائل فقهى يا تقريبا همۀ آنها را شامل مىشود؛ مگر احكام روشنى كه ثبوت آنها در دين اسلام قطعى است.
اينكه مىبينيم فقيهان بزرگوار به طور معمول فتواهاى خويش را به شكلى قطعى بيان مىنمايند، مرادشان از قطعى بودن حكم، قطعى بودن حكم ظاهرى است؛ يعنى اين فتوا، نهايت تكليف مكلفان در روزگار جدايى از عصر تشريع مىباشد و عمل به آن، متضمن پيروى از پروردگار و رفع تكليف از مكلفان است. ولى به هر روى بيانگر حكم واقعى اسلامى نيست. اين امر در نزد فقيهان همه مذاهب اسلامى بديهى است و در اينجا بيشتر از اين نمىتوان سخن گفت.
(3) 4 - احكامى كه به رغم ثبوت آن در اسلام، در جامعه مسلمانان پياده نشده است؛ در اين باره تفاوتى نمىكند كه آن احكام فردى باشد و يا اجتماعى و حكومتى. پيش از اين گفتيم كه شكست مسلمانان در آزمايشهاى الهى، موجب خروج بسيارى از آنان از دايره اطاعت از احكام روشن اسلام و ضروريات دين مىگردد.
(4) محور سوم: هر چند جدايى از عصر تشريع، موجب پديدارى نقص و كاستىهايى در احكام اسلامى گرديده اما نبايد اين نكته را از نظر دور داشت كه با گذشت دوران طولانى غيبت، زمينه براى ارتقاى سطح فكرى امت اسلامى از چند جهت فراهم مىشود.
اين فرآيند موجب آمادگى براى فهم احكام نو و ژرفايى جديد در عصر پس از ظهور خواهد شد. رسيدن به اين سطح از انديشه براى امت اسلام بلكه براى همه بشريت، امرى ضرورى است زيرا براى صعود به قلههايى كه امام عليه السّلام هدفگذارى نموده است، ناگزير بايد اين قابليت براى رشد و
تربيت بشر بوجود آيد.
پيشتر گذشت كه انديشه امت اسلامى در روزگار غيبت در چند حوزه، عمق و گسترش مىيابد:
1 - مفاهيمى از قبيل «هستى» و «زندگى» در اذهان عموم مسلمانان و به ويژه انديشمندان آنها، ژرفاى خاصى پيدا مىكند.
2 - درك و دريافت مسلمانان از قانون و فقه، از لحاظ پديدارى موضوعات جديد و نيز از نظر راههاى استدلال، متكاملتر مىگردد؛ زيرا گرچه فقه در بيشتر موارد بيانگر احكام ظاهرى است و پرده از واقعيات برنمىدارد، ولى در عصر غيبت راه استنباط احكام و فهم آن، ناگزير عميقتر و فراگيرتر مىشود.
3 - آگاهى از فلسفه و مبانى فكرى ساير مكاتب و نحلهها و ژرف شدن تدريجى در وادى نقد و به چالش كشيدن نظريات آنان.
4 - انس و عادت به غمخوارى براى مردم و پيگيرى اخبار و مشكلات آنان و تعامل صحيح در برابر رويدادهاى جهان. اگر اين كارها در مسيرى مبتنى بر آموزههاى اسلامى هدايت شود، در واقع عملى اسلامى خواهد بود و رنگ الهى به خود خواهد گرفت و بر هر مسلمانى لازم است كه اينچنين باشد.
5 - رشد و توسعه علومى هم چون: فيزيك، شيمى، ستارهشناسى، پزشكى و...
هر چه زمان مىگذرد، بحث و بررسى و باريكانديشى در اين موارد پنجگانه، موجب پيشرفت و تحول چشمگير در آنها مىگردد تا آنجا كه امت اسلامى به سطح والايى از دانش برسد و شايستگى درك ژرفاى واقعى مبانى فكرى را كه دولت جهانى بر اساس آن بنياد نهاده مىشود، پيدا نمايد.
(2) محور چهارم: هرگاه جامعه اسلامى به جايگاه شايسته و مطلوبى در برنامه كلى الهى برسد، امام عليه السّلام مىتواند به راحتى، كاستىها و نواقصى را كه به آن اشاره رفت، جبران نمايد.
تا جايى كه ما مىفهميم، آن حضرت در برابر هر يك از آن نقص و كاستىها، موضعى خاص در پيش مىگيرد:
الف) موضع آن حضرت در مورد احكام ابلاغ نشده.
امت اسلامى پس از آن كه به جايگاه شايسته خويش در فهم احكام دقيق و سنجيده و مبسوط اسلامى دست يافت و پس از آن كه امام عليه السّلام به عنوان تنها شخص آگاه به آن احكام اعلان نشده، آنها را از پدرانش و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و در نهايت از پروردگار متعال روايت نمود، در اين صورت زمان اعلان آن احكام براى مشاركت در ساختن جهانى عادلانه و كامل (مطابق برنامه كلى الهى براى زمان پس از ظهور) فرا مىرسد.
(3) اين برداشت، ويژه اماميه است وگرنه غير اماميه - كه مىپندارند مهدى هنوز متولد نشده است - بر اين باورند كه او نيز هم چون ديگر مردمان خبرى از احكام اعلان نشده، ندارد و به شيوه طبيعى - با
روايت و غير آن - نخواهد توانست از آن احكام آگاه گردد.
تصور ما آن است كه او، در بالاترين قله فهم و بينش اسلامى در زمانۀ خويش قرار دارد. اين فهم و بينش با همه ژرفا و گسترهاى كه دارد، داراى كاستىهايى است كه پيش از اين برشمرديم. در نتيجه چنين شخصى چهسان مىتواند اين نقايص را بر طرف سازد؟
سخن ابن عربى و برخى ديگر كه اطلاع مهدى موعود عليه السّلام از آن احكام را به طور اعجازى (از طريق الهام و...) مىدانند(1)به دو دليل درست نيست:
1 - اين ويژگى، مختص پيامبران است زيرا نبوت يعنى بيان احكام به طور مستقيم از جانب پروردگار، بدون واسطگى بشر. امام مهدى عليه السّلام چنين است ولى با اين وصف او هرگز ادعاى پيامبرى نكرده است و اساسا اين كار در شريعت اسلامى، جايز نيست.
2 - اين معجزه با قانون معجزات همخوانى ندارد زيرا برپا داشتن دولت عدل، منحصر به آوردن اين معجزه نيست؛ چه اينكه - مطابق برداشت اماميه - مىتوان جايگزينى براى آن در نظر گرفت كه عبارت است از نقل احكام از طريق روايت به شيوۀ طبيعى. اما اگر در گذشته از وجود الهام براى امام عليه السّلام سخن گفتيم(2)، تنها آن را ويژۀ زمان فرماندهى امام عليه السّلام در موارد خاص دانستيم و هرگز آن را در قلمرو احكام اصلى دين، نپذيرفتيم.
(2) در نتيجه اگر بنا باشد حكم جديدى در دولت جهانى مهدوى به عنوان حكمى اصلى و ثابت، همسنگ وجوب نماز يا حرمت دزدى مطرح گردد، چنين حكمى را امام عليه السّلام نمىتواند به طور مستقيم با الهام از خداوند بزرگ دريافت دارد، چه در اين صورت، مقام نبوت و رسالت براى آن حضرت ثابت مىگردد و چنين چيزى به ضرورت دين، نشدنى است. بنابراين چنين احكامى تنها با «روايت» قابل اثبات است. اما در مواردى ديگر كه از چنان اهميتى برخوردار نيست، موضوع الهام مطرح مىگردد.
ب) موضع امام عصر عليه السّلام درباره احكامى كه منابع آن از بين رفته و عمل به آن نيز فراموش شده، چگونه خواهد بود؟
(3) پاسخ بسيار روشن است؛ زيرا فرض آن است كه اين دسته احكام در صدر اسلام وجود داشته و فهم آنها نياز به دريافت جديدى در ساحت انديشه نداشته بلكه تنها نياز به نگهدارى و جلوگيرى از بين رفتن آنها مىباشد كه اين امر نيز با بالا رفتن احساس مسئوليت مسلمانان ممكن مىگردد؛ يعنى همان چيزى كه در نسلهاى گذشته، وجود نداشته و موجب از بين رفتن منابع اين احكام شده است.
(4) طبق برداشت اماميه، حضرت ولى عصر عليه السّلام از دو راه با اين احكام آشناست:
1 - نقل روايت از پدران ارجمندش و آنها نيز از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و ايشان هم از خداى عز و جل.5.
2 - هم عصرى آن حضرت با اين احكام، پيش از آن كه از بين بروند. نسلهايى كه بعدا آمدهاند شناختى از آن احكام نداشتهاند و تنها امام مهدى عليه السّلام است كه در دورۀ شهرت آن احكام، زنده بوده و اينك از مضمون آنها اطلاع دارد و در نتيجه مىتواند پس از ظهور، آنها را اعلان نمايد.
ج) موضع امام عليه السّلام درباره احكام ظاهرى چگونه خواهد بود؟
اين پرسش نيز پاسخ روشنى دارد. هم چنان كه پيشتر گفتيم حكم ظاهرى به هنگام ندانستن حكم واقعى مطرح مىگردد و اين امر به دليل دور شدن از سرچشمه قانونگذارى اسلامى است. اما هرگاه فرد از حكم واقعى اسلامى آگاه باشد، نبايد به حكم ظاهرى عمل نمايد و امام مهدى عليه السّلام اينچنين است و احكام واقعى اسلامى را خود بيان خواهد نمود. ابن عربى در فتوحات مىنويسد:
او دين واقعى را آشكار مىسازد آن طور كه اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله زنده بود، چنان مىكرد.
اما در نزد اماميه، مهدى عليه السّلام امام دوازدهم مىباشد و همه امامان دوازدهگانه، سر چشمههاى قانونگذارى و تشريع هستند. سخن و عمل آنها بزرگترين بخش سنت را تشكيل مىدهد؛ بنابراين حكمى كه مهدى عليه السّلام اعلان مىنمايد، حكمى واقعى خواهد بود.
آرى، هم چنان در برخى موارد جزئى كه مكلف دربارۀ آن شك و يا جهل دارد، احكام ظاهرى باقى خواهد ماند؛ مانند مسائلى كه به زندگى شخصى او بازمىگردد.
(2) د) موضع امام عليه السّلام در برابر احكام اسلامى كه در عصر پيش از ظهور اجرا نگرديده است، چيست؟
ايشان اقدام به پياده نمودن احكام كلى خواهد نمود. او دولت عدل جهانى را بنيان مىنهد و با قرار گرفتن در رأس آن به اداره امور و اجراى برنامه عدالت محور خويش در سطحى نو و ژرف خواهد پرداخت.
اما در مورد احكام خاص كه به اشخاص مربوط مىشود بايد گفت ايشان هر شورشگر و نافرمانى را خواهد كشت و تنها كسانى باقى مىمانند كه آمادگى پيروى از دولت عدل جهانى را داشته و حاضر باشند منافع شخصى خود را به پاى آن قربانى نمايند.
با اين چهار موضعگيرى از سوى امام عليه السّلام، همه كاستىهايى كه اسلام و مسلمانان در طول دوره غيبت از آن در رنج بودند، بر طرف مىشود.
(3) محور پنجم: پس از توضيحاتى كه گذشت، به روشنى تمام مىتوانيم مفهوم امر جديد، نيروى جديد و... را دريابيم. در توضيح اين مطلب نكاتى را مىآوريم:
(4) نكته نخست: مراد از نيروى جديد، شيوهاى جديد در اداره دولت و امور اجتماع مىباشد. اين شيوه كه در اسلام مشروعيت دارد، هيچگاه به طور صحيح چه در حكومت امويان و چه در دولت عباسيان و چه در ساير جوامع پياده نگرديده است زيرا آن حكومتها هم در ابزارها و هم در اهداف با روش صحيح حكومت اسلامى، اختلاف اساسى داشتهاند. امام مهدى عليه السّلام اين شيوه را با ملاحظات جديدى به طور كامل اجرا خواهد نمود.
نكته دوم: مراد از «امر جديد» ممكن است يكى از معانى زير باشد:
1 - أمر (مفرد أوامر) به معنى قانونگذارى و دستور است. در اين صورت مراد از امر جديد اشاره به احكام و دستورهاى جديدى است كه تا پيش از ظهور شناخته شده نبوده و امام عليه السّلام در دولت خود آنها را اعلان خواهد فرمود.
2 - أمر به معنى عقيده يا رويكرد فكرى مىباشد. اين واژه در برخى روايات به همين معنى آمده است. بنابراين مراد از امر جديد، اشاره به سطح جديد و ژرفى از فكر و بينش مىباشد كه امام عليه السّلام در دولت خويش آن را اعلان خواهد نمود.
3 - أمر به معنى امارت، امامت يا خلافت مىباشد. واژۀ امر در شمارى از روايات به همين معنا آمده است. «أمر جديد» در اين معنا، شبيه تعبير روايى «سلطان جديد» مىباشد؛ جز آن كه سلطان بر اساس معناى عرفىاش، شامل قوانين كلى مىباشد اما امارت، توصيفى است براى شخص امير و فرمانده و ناگفته پيداست كه امارت و فرماندهى امام مهدى عليه السّلام شكلى نو از امارت مىباشد كه پيش از آن حتى در دولت نبوى صلّى اللّه عليه و آله نيز سابقه نداشته است. به طور مثال پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله با منحرفان و منافقان با مدارا و نرمى برخورد مىفرمود اما امام مهدى عليه السّلام آنها را از دم تيغ خواهد گذرانيد.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اعلان برخى از احكام واقعى را به تأخير انداخت ولى امام مهدى عليه السّلام همه احكام را اعلام خواهد فرمود. رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله در منطقهاى محدود، حكومت خويش را تشكيل داد در حالى كه گستره دولت حضرت بقية اللّه عليه السّلام، همه پهناى زمين است. دربارۀ جديد بودن امارت و حكومت آن حضرت كافى است بدانيم دولت او جهانى مىباشد چيزى كه در تاريخ بشر هرگز سابقه نداشته است.
(2) نكته سوم: مقصود از «دعوت جديد» يكى از دو معناى زير مىباشد:
1 - فراخوانى به مفاهيم و احكامى كه مهدى عليه السّلام پس از ظهورش مردم را به آن دعوت مىنمايد.
2 - خود دعوت جديد باشد؛ مانند دعوت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به حق و عدالت كه پيش از آن سابقه نداشته است. دعوت امام مهدى عليه السّلام نيز از لحاظ خالص بودن روشها و آزادگى در بيان و توازن و همگونى در محتوا، شبيه دعوت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشد و هر دو به لحاظ انديشه به يك ريشه بر مىگردد.
(3) نكته چهارم: ممكن است از «كتاب جديد» يكى از موارد زير متصور گردد:
1 - منظور قرآن جديدى باشد كه امام عليه السّلام به جاى قرآن كريم خواهد آورد. اين احتمال بىترديد باطل است زيرا همه مسلمانان با وجود اختلاف در مذهب بر اين باورند كه امام مهدى عليه السّلام متدين به اسلام و پيرو كتاب خدا و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشد. روايات در اين باره به تواتر رسيدهاند و اصولا برنامه كلى الهى، اقتضايى جز اين ندارد. اينكه امام عليه السّلام قرآن جديدى بياورد به اين معناست كه آن حضرت قرآن كريم را نسخ نموده و در برابر اسلام بايستد. اين بر خلاف دلايل قطعى و ضرورى است و به يقين حتى آيه جديدى را نيز نخواهد آورد چه رسد به آن كه كتابى كامل بياورد.
2 - مراد آن باشد كه امام عليه السّلام قرآن را به همان شكلى كه در زمان رسول خدا بوده است بياورد؛ و از آن رو كه جامعه پيش از ظهور با حقايق آن آشنا نبوده، گويى كتابى جديد مىباشد.
تغييرات احتمالى در قرآن كريم مىتواند شكلهاى مختلفى داشته باشد. هرگاه همه يا برخى از اين شكلها درست باشد، احتمال دوم در مورد كتاب جديد، صحيح مىباشد ولى اگر همۀ آنها نادرست باشد، احتمال دوم نيز باطل خواهد بود.
شكل اول: در زمان ظهور آيات ديگرى به قرآن كريم افزوده گردد كه پيش از ظهور شناخته شده نباشد. اين فرضيه در صورتى است كه رواياتى را كه از حذف شدن برخى آيات پس از وفات پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سخن مىگويند، صحيح بدانيم ولى نيك مىدانيم كه اين اخبار شايستگى اثبات تاريخى را نداشته و بدين ترتيب، اين شكل منتفى است.
(2) شكل دوم: آيات قرآن به همان ترتيب كه نازل شده است، مرتب گردد؛ زيرا مىدانيم ترتيب كنونى قرآن، مطابق ترتيب نزول آن نيست.
البته در شكل سوم خواهيم گفت كه بر هم زدن ترتيب نزول آيات به دستور خود پيامبر بوده است؛ بنابراين تغيير در اين ترتيب، نافرمانى از دستور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشد و امام مهدى عليه السّلام چنين كارى نخواهد كرد.
(3) شكل سوم: فرض كنيم پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، آيهها و سورههاى قرآن كريم جابهجا شده باشد و ترتيبى كه ايشان براى آن در نظر گرفته بود، بر هم خورده باشد. براى اثبات اين فرض دليل كافى وجود ندارد بلكه در روايات تأكيد شده كه شكل و ترتيب كنونى قرآن كريم، همان است كه به دستور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سامان يافته است.
در اين صورت هيچ يك از شكلهاى سهگانه ثابت نمىگردد و در نتيجه احتمال دوم، به طور كلى نادرست نيست.
البته روايتى كه شيخ مفيد از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرده و در آن بر درستى احتمال دوم اشاره شده، به دليل مرسل بودن، قابل اعتماد نيست؛(1)علاوه بر آن كه مىتوان از آن حديث برداشت ديگرى كرد كه به زودى دربارهاش سخن خواهيم گفت.
3 - مراد از «كتاب جديد» تفسيرى جديد، ژرف و گسترده از قرآن كريم است كه امام عصر عليه السّلام به مردم ارائه مىنمايد. يا آن كه به مدد اصولى كلى و نو، روشى جديد در تفسير و فهم قرآن كريم را بنيان نهد.
(4) اين تازگى از آن رو مىباشد كه دريافت جديد از قرآن، از همه دريافتهاى پيشين ژرفتر بوده و با حقايق ناب خود، همه اختلافات موجود در فهم قرآن كريم و تفسير آن را برطرف مىسازد..»
1) . المفيد، محمّد بن محمّد، همان؛ ص 344. «اذا قام قائم آل محمّد عليه السّلام ضرب فساطيط و يعلّم الناس القرآن على ما أنزل اللّه عزّ و جلّ»؛ «هرگاه قائم خاندان رسول عليه السّلام ظهور نمايد، خيمههايى برپا نمايد و قرآن را همان گونه كه نازل گرديده، به مردم آموزش دهد.»
شايد مراد از حديث حضرت باقر عليه السّلام كه فرمود: «قائم عليه السّلام قرآن را آن چنان كه نازل شده به مردم مىآموزد» آن باشد كه حضرت مهدى عليه السّلام مقاصد و معانى حقيقى قرآن كريم را كه در عصر پيش از ظهور به اندازه كافى روشن نبوده، به مردم خواهد آموخت.
4 - مراد از «كتاب جديد»، تشريع و قانونگذارى جديد باشد. تعبير به «كتاب» يا به اين دليل است كه تشريع جديد، شبيه به قرآن كريم است، چون قرآن دربردارنده قوانين است و يا به اين سبب است كه قرآن، حاوى اصولى كلى است كه تشريع جديد از آن بهره مىگيرد.
از ميان چهار فرض بالا، فرض سوم از وضوح و روشنى بيشترى برخوردار است.
نكته پنجم: ممكن است مقصود از «سنت جديد»، سخن، كار و امضاى امام عليه السّلام باشد. گفتنى است سنت عبارت است از كلام و كار و امضاى معصوم؛ و حضرت مهدى عليه السّلام به اجماع اماميه و نيز از نظر ابن عربى(1)و ديگران، از مقام عصمت برخوردار مىباشد. بنابراين، سخن، كار و امضاى ايشان، حجت بين مكلفين و خداوند بوده و پيروى از آن به منظور تربيتيافتگى و اجراى عدالت كامل در ارتباط با خدا، دولت و جامعه، لازم و ضرورى است.
سبب اتصاف اين سنت به «جديد»، تفاوت محتوايى سنت امام مهدى عليه السّلام با سنت نقل شده در منابع اسلامى است. سنت مهدوى، دربرگيرندۀ احكام و مفاهيم جديد و نيز سطحى عالى از شعور و بيدارى است كه ايشان آن را اعلان خواهد نمود و بشريت را بر پايه آن تربيت خواهد كرد.
سنت مهدوى، معيار استنباط احكام در روزگار پس از ايشان مىباشد. بلكه اين سنت، همواره مبناى تربيت انسانها پس از وفات امام عليه السّلام نيز خواهد بود. علاوه بر اين كه، اولا فهم جديد از قرآن و ثانيا سنتهاى پيشوايان نخستين اسلام، در حدودى كه درستى آنها از سوى امام مهدى عليه السّلام تأييد شده باشد، به سنت مهدوى ضميمه خواهد شد.
(2) نكته ششم: منظور از «قضاى جديد» يكى از امور زير است:
1 - برنامهاى جديد براى بشريت كه پس از دوران ظهور به اجرا در مىآيد و ما پيشتر آن را «برنامه كلى الهى در روزگار پس از ظهور» ناميدهايم.
در اينجا واژۀ «قضا» از آن رو به كار رفته است كه برنامه كلى الهى كه به دست امام مهدى عليه السّلام پياده خواهد شد، شكلى از اشكال قضاى الهى است.
2 - مراد از آن، قانونگذارى جديدى مىباشد كه پس از ظهور تحقق مىيابد؛ زيرا يكى از معانى واژه «قضا»، قانونگذارى (قضاوت) است.
3 - مقصود كشتار وسيع منحرفان است كه گفتيم امام عليه السّلام به آن اقدام مىنمايد. قضا در اينجا به معناى دستور به كشتن يا ريشه كن كردن آنهاست. از اين رو در روايات مىخوانيم «... قضاى جديد، على العرب شديد»د.
1) . ر. ك: ابن عربى، محى الدين، همان؛ ج 3، ص 328 به بعد.
4 - شايد اشاره به نكتهاى باشد كه در روايات آمده و آن اينكه امام مهدى عليه السّلام در امر قضاوت و داورى شيوهاى جديد را در پيش مىگيرد. در روايت مىخوانيم «او هم چون داود نبى عليه السّلام، بدون پرسش از شاهدان، داورى مىنمايد». به اين موضوع در فصل آخر همين بخش خواهيم پرداخت.
همه اين موارد چهارگانه درباره مفهوم «قضاى جديد» محتمل مىباشد ولى مورد سوم محتملتر به نظر مىرسد زيرا از قرينهاى برخوردار است و آن قسمتى از روايت مىباشد كه در آن آمده است: «على العرب شديد» «بر عربها سخت و دشوار است».
محور ششم: به رغم شهرت عمومى، حديثى را نيافتيم كه امام مهدى عليه السّلام را آورندۀ «دين جديد» معرفى كند. شايد اين شهرت به دليل برداشت عوامانهاى است كه برخى افراد از يك مورد از عناوين ششگانهاى كه گذشت، داشتهاند و انجام آن بر فردى عادى بسيار سخت است.
حتى اگر روايتى هم رسيده باشد، مراد از آن اين نيست كه حضرت شريعت جديدى را خواهد آورد كه در تقابل با اسلام و ساير اديان باشد؛ زيرا روشن است كه مهدى عليه السّلام پيامبر نيست و از طرفى ديگر بعد از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله، پيامبر ديگرى نيز نخواهد آمد و همان طور كه قبلا دانستيم و روايات متواتر هم آن را تأييد مىنمايد، امام مهدى عليه السّلام فقط قانون اسلام را پياده مىكند. بنابراين اگر مراد از آن روايت فرضى (كه امام مهدى عليه السّلام را آورنده دين جديد معرفى مىنمايد) همين مطلب باشد، لازم است آن را به سبب وجود دلايل قطعى در رد محتواى آن، به كنارى نهاد. سرانجام مناسبتر آن است كه به فرض وجود چنين روايتى، آن را قانون جديدى بدانيم كه امام عليه السّلام به اعتبار اطاعتش از خداى متعال، براى مردم به ارمغان مىآورد.
(2) محور هفتم: در برخى روايات خوانديم امام عصر عليه السّلام چونان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، امرى نو و دعوتى جديد را مىآغازد. اين مطلب دربارۀ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روشن است زيرا آن حضرت مردم را به مدد نبوت جديد، از عصر تيرگى و جاهليت بيرون آورد و به دوران نور و عدالت رهنمون گرديد. دعوت اسلامى در غربت آغاز شد. مؤمنان در سالهاى نخست بعثت در گمنامى و انزوا شاهد ستم و آزارهاى مشركان بودند و اين وضع ادامه داشت تا آن كه دعوت اسلامى فراگير شد و غربت مسلمانان بر طرف گرديد. اما در پى آزمايشهاى الهى و گرايش مردم به ستم و عصيان، اسلام دوباره غريب گشت و اين وضع تا طلوع آفتاب هدايت و عدالت مهدوى، ادامه خواهد داشت. امام مهدى عليه السّلام به گاه ظهور، امرى جديد و دعوتى جديد را آغاز مىنمايد كه جامعه اسلامى از زمانهاى بسيار دور، در نتيجه انحراف و كژپويى خويش از آن محروم بوده است.
البته اين تازگى صد در صد نخواهد بود بلكه پايۀ آن از قبل گذاشته شده، همان طور كه اصول و پايههاى كلى دعوت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز با دعوتهاى پيامبران پيشين هم ريشه است. با اين تفاوت كه پيوستگى دعوت مهدى موعود عليه السّلام به آموزههاى اسلامى به مراتب بيشتر از ارتباط دعوت نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله با تعاليم پيامبران گذشته مىباشد.
پيش از اين بيان شد حضرت مهدى عليه السّلام در برابر نظامها و قوانين موجود در جهان پيش از ظهور موضعى قاطعانه خواهد گرفت و آنها را ابطال، و انديشهاى كاملا عادلانه را جايگزين آنها خواهد نمود. نيز دانستيم چه موضعگيرى سختى در برابر منحرفان اتخاذ كرده، و چگونه با ريشه كن كردن آنها زمينه لازم را براى بنيانگذارى جامعهاى جديد و عدالت محور در جهان فراهم خواهد آورد. در اينجا نمىخواهيم همان مطالب را تكرار نماييم بلكه تنها مىخواهيم برخى از جزئيات آن را تا حد ممكن بررسى كنيم؛ شايد بدين وسيله بتوانيم از برخى رويكردهاى دولت مهدوى كه جايگزين قوانين قبلى مىشود، رفع ابهام نماييم.
(2) بدين منظور نيازمنديم در حد قابل قبول، از مسائل سياسى و اجتماعى پيش از ظهور شناخت دقيقترى پيدا كرده تا بتوانيم موضع امام عليه السّلام را در برابر آنها مشخص نماييم. مشكلى كه در اينجا وجود دارد، بىخبرى از زمان ظهور مىباشد. روشن است كه در اين صورت نخواهيم توانست مسائل و تحولات سياسى - اجتماعى پيش از ظهور را بشناسيم. براى حل اين مشكل راهى جز ارائه فرضيهاى مشخص وجود ندارد كه البته ممكن است بهخودىخود نيز درست نباشد ولى مبنا قرار دادن آن در بحث، موجب مىگردد كه مواضع امام مهدى عليه السّلام در برابر نظامهاى سياسى - اجتماعى پيش از ظهور، از وضوح و روشنى بيشترى برخوردار شود. اين فرضيه عبارت است از اينكه امام عصر عليه السّلام در اين قرن يا زمانى نزديك به آن، ظهور خواهد فرمود و قوانين و مفاهيم كلى در جهان امروز، دستخوش دگرگونىهاى مهمى نمىگردد.
(3) مطابق اصل «انتظار هميشگى» كه بر اساس آن در هر لحظه انتظار ظهور مىرود(1)، مىتوان اين فرضيه را محتمل دانست. هر چند شايستگى اثبات تاريخى را ندارد؛ زيرا پيشتر گفتهايم كه تعيين وقت ظهور نادرست مىباشد.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 362 و 427.
به موجب اين فرضيه، نظامهاى سياسى - اجتماعى پيش از ظهور، همين نظامهاى امروز دنياست. بدين ترتيب خواهيم توانست بخش مهمى از پرسشهاى اين فصل را پاسخ گوييم و شايد با سخن گفتن در اطراف اين موضوع بتوانيم اصولى كلى را بدست آوريم كه از خلال آن - هر چند به طور اجمال - مواضع امام عليه السّلام نسبت به نظامهاى سياسى - اجتماعى پيش از ظهور، معلوم گردد.
البته نبايد از اين مطلب غافل شد كه نهايت هدف ما در اينجا، شناخت انديشه و رويكردهاى حضرت مهدى عليه السّلام، - تا آنجا كه روش ما در اين كتاب اجازه دهد - مىباشد. يادآورى مىكنيم روش ما، تكيه بر اصول كلى و نيز رواياتى است كه درباره امام مهدى عليه السّلام رسيده است. ولى هم چنان كه در مقدمه اين كتاب آورديم آگاهى از ژرفاى حقيقى بينش و سطح فكرى جامعه پس از ظهور، بر پژوهندهاى كه در عصر پيش از ظهور مىزيد، هر چه هم نابغه و باريكانديش باشد، ناممكن است مگر آن كه در دورۀ ظهور به سر برد.
(2) در اينجا بحث را در چند محور سامان مىدهيم تا با برخى از مواضع حضرت در محورهاى بين المللى، مديريتى، اقتصادى و اجتماعى آشنا شويم.
(3) محور نخست: بررسى كلى مواضع امام عليه السّلام در برابر مسائل جارى بين المللى.
مسائل بين المللى، امور گوناگونى هستند كه رعايت آن توسط جامعه جهانى به جهت مصالح مشخصى كه فايدهاش به خود دولتها بر مىگردد، لازمالاجرا است.
(4) دولتها به منظور رسيدن به اهداف اقتصادى، فرهنگى و يا نظامى و... قراردادها و پيمانهايى را امضا مىنمايند. دولتهايى كه با يكديگر روابط ديپلماتيك دارند، سفيرانى را به منظور ارتقاى سطح همكارىها مبادله مىكنند. در صورتى كه روابط آنها از سطح بالايى برخوردار نباشد، با يكديگر «كاردار» مبادله مىكنند و اگر دو دولت فاقد روابط ديپلماتيك باشند، كشور سومى به عنوان حافظ منافع در كشور مقابل، فعاليت مىكند.
از جمله شيوههاى موجود در روابط بين الملل، پذيرفتن سران كشورها و ديپلماتها و نيز ديدار آنها با همتايان خود مىباشد.
(5) وقتى بين دو يا چند دولت اختلافى حل نشدنى روى دهد، به سازمانهاى بين المللى مراجعه مىنمايند به طور مثال اگر مسئلهاى حقوقى در ميان باشد، ديوان بين المللى دادگسترى و اگر مشكلى سياسى باشد، سازمان ملل متحد عهدهدار حل و فصل آن مىگردد. خود سازمان ملل متحد نيز با تشكيل سازمانهايى گوناگون به حل مشكلات اقتصادى، اجتماعى و بهداشتى كشورها مىپردازد.
مانند سازمان بهداشت جهانى و يا سازمان علمى، فرهنگى ملل متحده (يونسكو). در اين مورد بايد دانست كه قوانين بين المللى، روابط بين دولتها را از لحاظ امنيت مرزها، احترام متقابل و نيز تعيين مكان و ميزان مجازاتها در صورت ارتكاب جرم توسط اتباع يك كشور در كشور ديگر، مشخص مىكند.
از جمله اصول شناخته شده در روابط بين الملل، مصونيت هيئتهاى نمايندگى ديپلماتيك، حق پناهندگى سياسى و تعيين حدود آبهاى سرزمينى كشورها مىباشد.
در اينجا اين پرسش مطرح مىگردد كه آيا اين اصول و ساير قواعد بين المللى توانسته است مشكلات بشر را كاهش داده و آنها را حل نمايد؟
پاسخ منفى است؛ زيرا خاستگاه آن قوانين، نه ارزشهاى انسانى بلكه منافع دولتهاست. از اين رو هرگاه كشورى روند امور را به نفع خود ارزيابى ننمايد، به راحتى از زير بار آن اصول خارج مىشود. بنابراين ضمانتى حقيقى براى پايبندى كشورها به اجراى قوانين بين المللى وجود ندارد. از اين رو جنگها و استعمار به هر دو شكل قديم و جديدش و نيز تهاجم فرهنگى دولتهاى مسلط به ملتهاى ضعيف، و همچنين همپيمانى برخى كشورها بر ضد كشورهاى ديگر، واقعيتى انكارناپذير است.
(2) بدين ترتيب هيچ ضمانتى براى اجراى تصميمات سازمان ملل وجود نداشته و اين سازمان نقش واقعى در حل اختلاف بين كشورها و جلوگيرى از تخاصمات ندارد. همچنين ضمانتى براى اجراى احكام ديوان بين المللى دادگسترى نيز مگر در حدود تراضى دو دولت طرف دعوا، وجود ندارد.
پس از اين مرور گذرا درباره نقاط قوت و ضعف مسائل بين المللى، جاى اين پرسش باقى است كه موضع امام مهدى عليه السّلام و دولت او در برابر اين مسائل چيست؟
البته نبايد اين سؤالها را مطرح نمود كه ديدگاه دولت او در صورت عضويت در خانواده جهانى و پيمانهاى بين المللى چيست؟ چه مقدار از آن قوانين را مىپذيرد و چه مقدار را رد مىنمايد؟ آيا دولت او به عضويت سازمان ملل متحد در مىآيد و آيا با كشورهاى ديگر تبادل سفير مىنمايد؟ آيا...
اصولا طرح اين پرسشها جايى ندارد؛ زيرا پس از ظهور فرخنده حضرت بقية اللّه عليه السّلام طولى نمىكشد كه طومار نظامهاى سياسى - بين المللى جهان به طور كلى درهم مىپيچد. اين مطلب برخاسته از دو ساحت است:
(3) الف) ساحت نظرى: نظام موجود بين المللى بر پايه انحراف در اخلاق و عقيده شكل گرفته است. درباره مهمترين شاخصه انحراف اخلاقى آن بايد گفت: اين نظام بر پايه منافع شخصى و انانيت صرف بنا نهاده شده است. در دولت مهدوى از اين ويژگى خودخواهانه اثرى باقى نخواهد ماند. بلكه ملاك در آن دولت، مصالح كلى و واقعى و نيز اجراى كامل عدالت و پرستش خالصانه پروردگار است. اين امر، تحولى اساسى در مسير تاريخى بشر به وجود خواهد آورد.
درباره مهمترين شاخصه انحراف عقيدتى نظام كنونى بين الملل نيز بايد گفت: در قاموس دنياى مدرن، هستى به ماديت صرف تفسير مىشود و نگاه به جامعه، نگاهى سكولار است. سردمداران اين نظام، انسان را موجودى خود بنياد مىدانند كه راهش را در اين جهان پيچ پيچ، به تنهايى و بىاتكا به وحى مىتواند بيابد. امام مهدى عليه السّلام بر اين افكار خط بطلان خواهد كشيد و عدالت كامل را در ميان
بشر بر دو پايه قدرت و حكمت بىپايان الهى برپا خواهد داشت.
ب) ساحت عملى: امام مهدى عليه السّلام مرزهاى جغرافيايى و دولتهاى متكثر را نخواهد پذيرفت.
دولت او، دولتى جهانى و با رهبرى واحد است كه آن را با فتح جهان پى مىافكند. بدين ترتيب همه سازمانها و قوانين بين المللى، موضوعيت خود را از دست خواهند داد.
در اين جهان يكپارچه، در خيرات و خوبىها بر روى بشر گشوده خواهد شد و طمع سيرىناپذير و خودمحورىهاى حاكمان دنياى امروز از بين خواهد رفت و ديگر موضوعى براى جنگ و جدال باقى نخواهد ماند. اين فتح جهانى مايه خوشبختى، آسايش، امنيت و عدالت تمامى انسانها خواهد شد.
(2) محور دوم: موضع امام عليه السّلام در برابر روشهاى متعارف مديريت در جهان.
دولت ساختارى است با موجوديت معنوى و قانونى كه از سرزمينى داراى مرزهاى معين و هيئت حاكمه تشكيل شده است.
بالاترين مسئوليت در اين دولتها يا متعلق به پادشاه است، يا صدر اعظم و يا رئيس جمهور. در هر دولتى نخست وزير و شمارى از وزيران وجود دارد كه هر كدام عهدهدار اداره يكى از بخشهاى مهم آن جامعه مىباشد، هم چون: وزارت خارجه، دفاع، امور اقتصادى و دارايى و...
در بسيارى از كشورها، پارلمان يا مجلس شورا وظيفه قانونگذارى را بر عهده دارد. اساس نظرى اين سيستم آن است كه اعضاى اين مجالس نماينده گروههاى مختلف مردم مىباشند و در واقع هر گونه مصوبهاى از سوى اينان، با موافقت مردم همراه است؛ گو اينكه قوانينى را كه مردم موظف به رعايت آن هستند، توسط خودشان به تصويب رسيده است.
(3) نيز در كشورها احزاب به فعاليتهاى آشكار و يا زير زمينى مىپردازند و برخى از آنها به تنهايى يا با ائتلاف با ساير احزاب، بر اريكۀ قدرت سياسى تكيه مىزنند.
البته بيشتر دولتها براى حفظ مصالح خود اين حق را براى خود محفوظ مىدانند كه احزاب را در فعاليت خود آزاد بگذارند و يا از آن جلوگيرى به عمل آورند.
هر حزبى براى خود انديشه و راهبرد خاصى دارد و هرگاه حزب حاكم، تنها حزب كشور باشد (نظام تك حزبى) فقط ديدگاههاى خود را به جامعه ديكته مىنمايد و به طور معمول، آزادى ابراز عقيده و فعاليت سياسى - اجتماعى را تنها براى خود مىخواهد.
همچنين به طور معمول ادارۀ برخى مؤسسات و نهادهاى عمومى از قبيل: پليس، زندانها، گمرك، آب، برق و... مستقيما به عهده بخش دولتى است.
(4) پرسش: ديدگاه امام مهدى عليه السّلام درباره اين موضوعات چيست و دولت جهانى آن حضرت چگونه است؟
در اينجا ضمن چند نكته، آنچه را كه از لحاظ تاريخى و اسلامى مىتوان اثبات نمود، مىآوريم:
نكته اول: مدل و شكل حكومت حضرت صاحب الامر عليه السّلام، نه پادشاهى است و نه رياست جمهورى و نه ديكتاتورى و نه... بلكه برخاسته از الگوى امامت مىباشد؛ زيرا شخص اول اين دولت، امام معصومى است كه از جانب پروردگار متعال منصوب شده است و تا وقتى كه آن حضرت در قيد حيات باشد، خود زمام اداره دولت جهانى را بر عهده دارد و پس از وفات ايشان نيز جانشينان او دولت را اداره خواهند كرد. در اين باره در بخش سوم كتاب توضيحات بيشترى خواهيم داد.
امام عليه السّلام در دولت خود، حاكمان و مديرانى مخلص و آزموده را به كار خواهد گرفت كه از آنها به «حكّام اللّه فى أرضه» ياد شده است. در اين باره نيز در فصل آينده بيشتر سخن خواهيم گفت.
(2) نكته دوم: در دولت مهدوى عليه السّلام با توجه به ساختار آن از مجلس شورا به عنوان قوه مقننه خبرى نيست؛ زيرا جايگاه قانونگذارى در حكومت جهانى امام عليه السّلام نمىتواند در اختيار مردم و نمايندگان آنها باشد بلكه اين جايگاه تنها از آن خداوند بىهمتاست.
آرى، امام عليه السّلام مىتواند در حدود قوانين اصلى فرمانى صادر نمايد و تصرفاتى را انجام دهد؛ هم چنان كه خواهد توانست بخشهايى جديد از قوانين اصلى را كه پيش از آن شناخته شده نبودهاند ابلاغ فرمايد. همان طور كه مىتواند تصميمگيرى در مورد برخى مسائل فرعى را به شورايى شبيه پارلمان و يا شوراهايى شبيه شوراى شهر بسپارد. البته وجود اين امور در دولت مهدوى نيازمند اثبات تاريخى است.
(3) نكته سوم: در مورد نوع روابط بين مناطق تحت حكومت ياران امام عليه السّلام، تصوير كاملا روشنى نداريم. هر چند پرسش در اين باره روايى چندانى نيز ندارد زيرا مىدانيم در دولت جهانى يك قانون اساسى وجود دارد و بدين ترتيب حاكمان هر منطقه، شخصيت قانونى مستقل از دولت مركزى نداشته، موظف به اجراى قوانين آن مىباشند. در اين باره مىتوان به جمهورىهايى مثال زد كه از ايالتهاى متعددى تشكيل شده است.
(4) نكته چهارم: در عصر ظهور هر چند اصلاحات فراوانى در ساختار ادارى جامعه صورت خواهد پذيرفت اما تغييرات شگرف و دور از ذهنى در اين حوزه اتفاق نخواهد افتاد.
بنابراين اگر فرضيه پيش گفته (ظهور امام عليه السّلام در اين قرن) درست باشد، شكل اداره دولت آن حضرت شبيه مديريت كلانى است كه هم اينك در كشورهاى دنيا معمول مىباشد؛ يعنى مديريت از طريق وزيران، مديران كل و نهادهاى اجتماعى. حتى از برخى روايات استفاده مىشود كه در دولت مهدوى، پست نخست وزيرى و فرماندهى كل نيروهاى مسلح نيز وجود دارد.
با اين همه، نياز نيست به تفاوتهاى موجود در شيوههاى مديريت در جهان امروز بپردازيم زيرا دولت مهدوى هرگز از اين شيوهها پيروى نخواهد كرد؛ چه اينكه دانستيم امام عليه السّلام عوامل پيشرفت را در شكل كلى آن مطابق مصالح عادلانه، در روزگار دولت خود مطرح خواهد ساخت.
(5) نكته پنجم: جايگاه احزاب در دولت امام مهدى عليه السّلام
احزاب كنونى جهان را مىتوان دو گونه بررسى نمود:
1 - تقسيمبندى كلى احزاب؛ افراد اجازه دارند هر ديدگاه و عقيدهاى داشته باشند و از هر انديشهاى دفاع كنند. بر اين اساس احزاب - به طور مثال - به چپ و راست و جز آنها تقسيم مىشوند.
2 - انشعاب در درون يك حزب و جناح خاص، مانند اختلاف در درون بلوك سرمايهدارى كه با وجود اشتراك در اصول، در برخى جزئيات با يكديگر اختلاف دارند.
(2) دستهبندى اول در دولت امام مهدى عليه السّلام وجود نخواهد داشت؛ زيرا اگر شخصى رويكردى كاملا مخالف با برنامه عدالت محور آن دولت داشته باشد، شايسته قتل مىباشد. و پيشتر هم گفتيم سرنوشت هر منحرف كژپويى در دولت حضرت ولى عصر عليه السّلام كشته شدن است. دربارۀ دستهبندى دوم بايد گفت در ميان اصول كلى و شناخته شده، دليلى براى مخالفت با آن وجود ندارد؛ زيرا رشد و تربيت بشر به طور معمول مبتنى بر رقابت است و رسيدن به حقيقت در بيشتر موارد برخاسته از مناظره و بحث آزاد مىباشد؛ البته برنامه كلى الهى براى دوران پيش از ظهور، به روشنى شكست دستهبندى نخست و مشكلآفرينى آن را براى بشريت آشكار ساخته ولى بشر هنوز دستهبندى دوم را به طور كامل تجربه نكرده است. بنابراين اگر دولت مهدوى، مصلحت خويش را در تجويز آن ببيند، اين كار مخالف با اصول كلى و شناخته شده اسلامى نخواهد بود.
آرى اين دستهبندى نيز به تدريج و در پى رشديافتگى و تربيت بشر از سوى حكومت حضرت بقية اللّه عليه السّلام رنگ خواهد باخت؛ زيرا بشر به درجهاى مىرسد كه نه تنها اصول كلى را خواهد شناخت بلكه وظيفه خويش را نيز درباره جزئيات امور خواهد دانست و از مصالح و مفاسد آنها نيز آگاهى پيدا خواهد كرد و بنابراين، اين دستهبندى موضوعيت خود را از دست خواهد داد. ولى به هر حال، اين اتفاق در زمان حيات امام مهدى عليه السّلام روى نخواهد داد.
(3) نكته ششم: ادارۀ مراكز خدماترسانى عمومى توسط حكومت مهدوى و نظارت حكومت بر نهادهاى عمومى مانند: ارتش، پليس، قوه قضائيه و... كه بخش خصوصى نمىتواند آنها را اداره نمايد، يك اصل مىباشد.
بىشك امام عليه السّلام شركتها و بانكها را نيز اداره مىفرمايد. با اين وجود بايد اشاره نمود كه پليس و ارتش و زندانها به جهت تربيت مستمر و متمركز بشر از سوى دولت مهدوى و بهرهمند شدن آنان از سطح والايى از درك و اخلاص، اهميت و جايگاه خود را به تدريج از دست خواهد داد. چه بسا در اين ميان ارتش با سرعت بيشترى بىاهميت گردد، زيرا ارتش تكيهگاهى براى مقابله با تجاوزات خارجى است و با وجود حكومتى واحد جهانى، نيازى به آن نخواهد بود.
از سوى ديگر با رشديافتگى و تربيت بشر و رسيدنش به درجات والاى كمال، جرم و بزهكارى به تدريج كم شده و در نتيجه وجود سيستم پليسى و زندانها بىفايده خواهد شد.
گفتنى است اين پايه از رشد معنوى در زمان حيات امام مهدى عليه السّلام تحقق نخواهد يافت؛ هر چند
تحقق آن تنها بر اساس اصول كلى تربيت كه حضرتش بنا مىگذارد، خواهد بود.
محور سوم: آشنايى با مواضع امام مهدى عليه السّلام در برابر مسائل و مشكلات اجتماعى عمده پيش از ظهور.
اگر بخواهيم اين مشكلات را از نقطه نظر اسلامى بررسى نماييم به اين نتيجه مىرسيم كه در عصر پيش از ظهور نوعى رفتار مشترك كه حاكى از انحراف هولناك اخلاقى در ميان بشر است، به وجود مىآيد و در نتيجه اين سقوط اخلاقى، جوامع بشرى با هزاران مشكل حل ناشدنى روبرو مىشوند. اين روند فرسايشى از معاملات ناسالم اقتصادى و بىتوجهى به حقوق ديگران آغاز و به روابط صرفا مادى بشرى به عنوان يك ارزش اساسى، منجر خواهد شد. ربا به عنوان يك ضرورت موهوم در زندگى بشر مطرح مىگردد. هرزگى زنان، نوشيدن شراب، علنى كردن زشتىها و عدم پيروى از قوانين اسلامى ازدواج، طلاق و ارث و مدارس و تئاترهاى مختلط و مبتذل از ويژگىهاى عمومى جوامع پيش از ظهور است. اكنون تلويزيونهاى دنيا جز زشتى و فساد پخش نمىكنند. در بيشتر روزنامهها و مجلههايى كه در سراسر دنيا منتشر مىشود جز تصاوير، داستانها و اوهام پلشت و شهوت بار كه مشوق جرم و جنايتاند، چيز ديگرى وجود ندارد. بيشتر مردم دنيا با اين فضاى آلوده آن چنان انس گرفتهاند كه گويا زندگى جز با اين امور نمىگذرد و هر نداى ارزشى و فضيلت مدار كه بر اين پليدىها مىخروشد و به انسانيت و اخلاق دعوت مىنمايد، امرى شگرف و تعصبآلود جلوه مىكند. آرى «فقد أصبح المنكر معروفا و المعروف منكرا» و «عاد الاسلام غريبا كما بدأ، فطوبى للغرباء».
(2) موضع امام مهدى عليه السّلام در اين باره بسيار روشن است. آن ارجمند بر اين همه فرومايگى خط بطلان خواهد كشيد و فضاى جهان را لبريز از فضيلت و عدل و كمال خواهد ساخت.
(3) در اينجا بايد قدرى درباره جايگزين اين وضع نابسامان سخن گوييم. عجالتا آنچه در اين باره مىتوان گفت آن است كه دولت عدل جهانى، به حيات راديو، تلويزيون، تئاتر، سينما، مدارس، بيمارستانها، بانكها، روزنامهها و مجلات خاتمه نخواهد داد؛ زيرا اين امور مىتواند به طور اصولى نيازهاى اجتماعى و فردى بشر را تا حد متعارفى بر آورده سازد و خير او را تأمين نمايد.
طبيعى است كه دولت عدل از اين ابزارها براى كماليافتگى و پراكندن بذر اخلاق و فضيلت در ميان انسانها استفاده كند و بدين وسيله مقدمهاى گردد براى تربيت بشر در شكل كلى آن و رسيدن به كمال مطلوب. در اين صورت راديو، تلويزيون، تئاتر، سينما و نشريات، ابزارهايى براى نشر انديشههاى هدايتگر و نيز تفريحات سالم خواهند شد. تفريحگاهها و سواحل درياها نيز از زشتىها و روابط نامناسب پاكسازى مىشوند. در چشماندازهاى زيباى طبيعت، آن قدر شگفتىها و زيبايىهاى چشمنواز و دلانگيزى هست كه خاطر انسان را شادمان و دل او را سرشار از بهجت و سرور نمايد. اگر كسى تفريح را منحصر در امور فسادانگيز بداند اين امر ناشى از كوتهانديشى وى
است؛ و همۀ اينها نتيجه شكست و سرافكندگى او در آزمونها و ابتلائات الهى است.
اما مدارس و مراكز آموزش عالى، نهادهايى براى تربيت فرد و فرهيختگى او به شيوهاى حق مدار مىباشند، تا ارتباط محكم بين هستى (از لحاظ آفرينش و قانونگذارى) و خالق آن را تبيين نمايند و انسانها را در اين راه به حركت در آورند. كوتاه سخن آن كه شيوههاى موجود در مراكز آموزشى هر چند از لحاظ روش علمآموزى قابل توجه مىباشد اما از نقطه نظر اعتقادى و بينشى هرگز قابل قبول نيست. همچنين در دولت عدل جهانى بىحجابى زنان و جلوهنمايى غير اخلاقى آنان ممنوع مىباشد؛ اما همه اينها مانع از آن نخواهد شد كه زنان مدارج والاى علمى را طى نمايند.
آنها مىتوانند براى بر آوردن نيازهاى مشروع خويش در متن اجتماع حضور يابند. البته در دولت جهانى، قوانينى در خصوص ارتباط اجتماعى زنان و مردان تدوين خواهد شد.
فاصله طبقاتى در جامعه مهدوى رخت بر مىبندد، چه همانطور كه خواهيم گفت آن دولت براى همگان با گشادهدستى فرصتهاى كارى ايجاد مىنمايد و همگان از كمكها و بخششهاى آن بهره خواهند برد. در آن دولت تبعيض نژادى وجود ندارد بلكه همۀ انسانها در عقيده و هدف، برابر و برادرند و تفاوتى بين آنها جز در كمالات حقيقى نيست. به زودى از ثمرات مهم و گسترده موارد گفته شده سخن خواهيم گفت و رواياتى را در اين باره خواهيم آورد. در ادامه بحث، در چارچوب اصول شناخته شده به بررسى اين موضوعات خواهيم پرداخت.
در فصل گذشته به ضمانتهاى پيروزى امام حجة بن الحسن عليه السّلام براى فتح جهان پرداختيم و اينك از ضمانتهايى كه آن حضرت در اجراى سريع، قاطع و عميق برنامه عدالت محور خويش در اختيار دارد، سخن خواهيم گفت. اين ضمانتها در شخص امام عليه السّلام و ياران او و شرايط جهانى وجود دارد.
(2) اين ضمانتها در برخى جزئيات با ضمانتهاى پيش گفته مشترك مىباشند. يعنى يك امر همان طور كه ضمانتى براى پيروزى است، در عين حال ضمانتى براى اجراى عدالت نيز هست.
در اينجا مىخواهيم بدانيم پس از پيروزى امام عليه السّلام و فتح جهان (كه از ضمانتهاى آن پيشتر سخن گفتهايم) چه ضمانتهايى وجود دارد كه آن حضرت بتواند به طور سريع و عميق عدالت كامل را در جهان برقرار سازد.
بيشتر اين ضمانتها در دو سطح مطرح مىشود:
الف) در آغاز اجراى عدالت براى نخستين بار در جهانى كه زير بار سنگين ستمها و رنجها بوده است.
ب) در ادامۀ فرآيند عدالتگسترى و سعى در تعميق و تكامل آن در مسيرى تربيتى و هميشگى براى همۀ انسانها. براى اين سطح، ضمانتهاى ويژهاى وجود خواهد داشت.
لازم به يادآورى است هرگاه ما از اين ضمانتها سخنى به ميان مىآوريم، در واقع در چارچوب توانمندىها و سطح فكرى موجود در دوره پيش از ظهور سخن مىگوييم.
اينك براى هر كدام از دو سطح بالا به طور جداگانه ضمانتهايى را بيان خواهيم كرد.
(3) ضمانتهاى سطح اول:
اين ضمانتها از آن جايى مطرح مىشود كه امام مهدى عليه السّلام هر منطقهاى را كه فتح نمايد، اجراى عدالت را در آنجا آغاز مىكند و وقتى همه جهان فتح گردد، اجراى عدالت نيز جهانگير خواهد شد.
اين ضمانتها بر سه نوع است:
نوع اول: ضمانتهاى موجود در سطح جامعه و زندگى.
ضمانت نخست: وجود برنامهاى عادلانه و كامل كه آماده عملياتى شدن در سطح جهان باشد.
اين برنامه در ذيل برنامه كلى الهى براى دوران قبل از ظهور قرار دارد.
روشن است هرگاه آن قانون آماده نباشد يا به طور كامل عادلانه نباشد، اجراى عدالت كامل و بهرهورى از ثمرات مطلوب اجتماعى آن با مشكل مواجه خواهد شد. از اين رو وجود اين قانون عادلانه و كامل، ضمانت مؤثرى براى موفقيت است. و البته اين قانون در اختيار دولت مهدوى قرار دارد.
اين برنامه عادلانه و كامل، همان اسلام است با همۀ مفاد آن كه در زير مىآيد:
1 - احكام حقيقى كه پيش از ظهور، آشكار بودند.
2 - انديشهها و مفاهيمى كه بر آمده از تحول و پيشرفت تفكر اسلامى است.
3 - احكام و مفاهيمى كه روزى از ميان رفته بوده و اينك پس از ظهور آشكار گرديده است.
4 - احكام و مفاهيمى كه پيش از اين اعلان نشده بوده و آشكار شدن آن بستگى به تشكيل دولت جهانى دارد.
5 - تشكيلات و قوانين مشروحى كه خود ولى عصر عليه السّلام در چارچوب احكام ثابت دينى به آن رسميت مىبخشد. لزوم به كار بستن اين قوانين، دستكمى از احكام ثابت دينى ندارند.
6 - قوانين كلى كه امام عليه السّلام به عنوان دستور العمل به فرماندارانش در سطح جهان ابلاغ مىفرمايد.
اين قوانين، آنها را در حكمرانى و قضاوت عادلانه در هر نقطه از جهان توانايى مىبخشد.
7 - قوانين كلى كه امام عليه السّلام به منظور استمرار فرآيند تربيت و تكامل انسانها در درازمدت براى ياران خاصش مقرر مىفرمايد.
به مدد اين مواد هفتگانه، برنامه عدالت محور حضرت ولى عصر عليه السّلام در راه اجرا و تربيت تدريجى انسانها به پيش خواهد رفت.
(2) ضمانت دوم: كاهش چشمگير جمعيت جهان. پيشتر درباره اين موضوع سخن گفتيم و از روايات دريافتيم كه اين وضع در پى جنگ جهانى ويرانگرى در پيش از ظهور روى خواهد داد.
اين يكى از ضمانتهاى مهم براى پيروزى و تسلط آن حضرت بر همۀ جهان است و به فرض درستى آن، ضمانت مهمى در راه اجراى آسان و فراگير عدالت نيز مىباشد؛ زيرا بديهى است كه اجراى عدالت در جهانى با جمعيت كمتر، بسيار سادهتر از زمانى است كه دنيا جمعيت زيادى داشته باشد؛ به ويژه آنگاه كه اين كاهش جمعيت چشمگير باشد.
اين ضمانت در اينجا (همان طور كه در مرحله فتح جهان چنين بود) به فرض درست بودن، سودمند است و در صورت عدم صحت، ضررى نمىرساند. يعنى اگر جمعيت جهان هم چنان
فراوان باقى بماند و جنگى جهانى و يا هر سبب ديگرى كه جمعيت جهان را كاهش دهد رخ ندهد، در هدف حضرت مهدى عليه السّلام اشكالى وارد نمىشود و پيروزى و يا اجراى عدالت با مانعى مواجه نمىگردد؛ زيرا ضمانتهاى مهم ديگرى نيز وجود دارد.
ضمانت سوم: از بين رفتن مردمان منحرف و شكست خورده در آزمونهاى الهى كه در برنامه جديد الهى، قابل تربيت نيستند.
اين كاهش جمعيت از آنجا ناشى مىشود كه طبق روشى كه قبلا شناختيم امام مهدى عليه السّلام و يارانش با بر گرفتن سلاح به نبرد مىپردازند.
(2) ضمانت چهارم: عظمت و ابهت دولت مهدوى در دلهاى مردم موجب مىگردد نافرمانى از قوانين آن دولت و تعاليم آن - حتى در نهان هم - غير ممكن باشد.
اين امر چند دليل مهم دارد كه برخى از آنها را مىآوريم:
الف - تثبيت پايههاى معرفتى و اخلاقى دولت مهدوى در دلهاى مردم مانند دلبستگى صادقانه به قانون، نگاه داشتن حرمت عدل و نيز ايمان به راستى و درستى اهداف آن دولت.
ب - نظارت سازمان يافته و كامل بر رفتار و اخلاق مردم و نيز تصحيح لغزشها يا اشتباهات افراد
ج - اقدامات يا سخنان مهم و بىسابقه شخص امام مهدى عليه السّلام و برخى ياران خاص او در رهبرى حكومت و تدبير امور جامعه كه ديگران از انجام آن ناتوان مىباشند.
د - كشتار وسيعى كه امام و يارانش از منحرفين در مدت هشت ماه به راه مىاندازند؛ كشتارى هولناك كه در آن هيچ توبهاى پذيرفته نمىشود. اين امر تأثير روانى زيادى بر جاى خواهد گذاشت و تا زمان درازى اين ترس و بيم و حقارت در برابر حكومت جهانى، براى تربيت آنها كافى است. اين امر موجب مىگردد نافرمانى از قانون ناممكن گردد و دولت نيز امكان وسيعى براى اجراى قانون و برنامههايش در همۀ زمينهها پيدا نمايد.
ه - امام عليه السّلام برخى اقدامات را كه تحليلى دشوار دارد و دليل آن هم ناشناخته است، به خاطر مصالحى واقعى كه خود مىداند، انجام مىدهد. نمونههايى از آن اقدامات را در اينجا مىآوريم:
(3) نعمانى از هشام بن سالم روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
بينما الرجل على رأس القائم يأمر و ينهى إذ أمر بضرب عنقه، فلا يبقى بين الخافقين إلاّ خافه.(1)
ناگهان در موقعى كه شخص [منافقى] مشغول امر و نهى است، قائم عليه السّلام دستور مىدهد كه او را گردن بزنند. پس در شرق و غرب جهان كسى نمىماند جز آن كه از او مىترسد.
(4) علامه مجلسى نيز از سيد على بن عبد الحميد و او از جابر نقل كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:6.
1) . النعمانى، محمّد بن ابراهيم، همان؛ ص 126.
إنّما سمّى المهدى لأنّه يهدى الأمر خفى؛ حتّى أنّه يبعث إلى رجل لا يعلم الناس له ذنب فيقتله...(1)
او از آن رو «مهدى» ناميده شده است كه كارش را در نهان پيش مىبرد، تا جايى كه مردى را مىفرستد تا كسى را كه مردم بىگناهش مىشمرند، به قتل رساند.
اين امور در واقع درست است اما در نظر مردم عجيب و ناشناخته مىآيد و موجب مىگردد افراد در رفتار خود تجديد نظر نموده و از هر كژى و گناهى دورى كنند.
اين عوامل و مانند آن، جلوهاى مقتدر و با ابهت از دولت مهدوى در چشم و دل مردمان، در هر سطحى، ايجاد مىنمايد و موجب مىگردد تخلف از قانون بسيار سخت شود و از سوى ديگر تربيت بشر و اجراى عدالت توسط آن دولت، ساده و شدنى گردد.
ضمانت پنجم: نااميدى افكار عمومى جهانيان از مكاتب و نظرياتى كه ادعاى حل مشكلات بشرى را دارند. و عطش روزافزون براى رسيدن به راه حل عادلانهاى كه آنان را از ورطهاى كه در آن گرفتار آمده لذا، رهايى بخشد.
اين جو فكرى و روانى، بهترين فرصت را بر سر راه دعوت و دولت مهدوى قرار مىدهد تا به شكلى فراگير عدالت را اجرا نمايد. پيشتر در اين باره سخن گفتهايم و نيازى به تكرار آن نيست.
(2)نوع دوم: ضمانتهايى كه از ويژگىهاى شخص امام مهدى عليه السّلام سرچشمه مىگيرد. ويژگى نخست: عصمت در بالاترين درجه و اثرگذارترين شكل آن. جلوههاى اين عصمت عبارتست از: اخلاص، ايمان و مقدم داشتن مصالح والاى الهى بر هر مصلحت ديگرى. در اين صورت او هر آنچه را در شرع پسنديده است به كار مىبندد و هر آنچه را كه زشت و ناپسند شمرده مىشود، ترك مىنمايد. مراد ما از شرعى و غير شرعى، مفهوم دقيق آن مىباشد كه شامل مسئوليتهاى رهبرى مىگردد و منظور ما مواردى نيست كه تنها در دايره مسئوليتهاى اشخاص معمولى مىگنجد.
قبلا دانستيم كه اين ويژگى از ضرورتهاى مذهب شيعه است و گروهى از محققان اهل سنت، هم چون ابن عربى و برخى از پيروانش نيز آن را پذيرفتهاند.
(3) ويژگى دوم: هرگاه امام عليه السّلام بخواهد از چيزى آگاه شود، خداوند آن را به او مىفهماند.(2) در كتاب گذشته آورديم كه اين ويژگى از مهمترين شرايط براى رهبرى جهان است و بدون آن، اين كار نشدنى است زيرا خداوند كه رهبرى و پيشوايى را به حضرت صاحب الامر عليه السّلام سپرده است، بر اساس لطف و مهر بىكرانش توانايى انجام آن را نيز به او مرحمت مىفرمايد. بر اين اساس، بايد بين توانايىهاى فرد و مأموريتهاى محوله به او، هماهنگى وجود داشته باشد. در اين باره اولياد.
معصوم عليه السّلام با پيامبران تفاوتى ندارند.
و از آنجا كه رهبرى بر همۀ جهان به آگاهى و احاطه بسيار گستردهاى نياز دارد، اين منظور با هيچ نوع تشكيلات سازمان يافته بشرى و يا دستگاههاى پيشرفته الكترونيكى دستيافتنى نيست؛ به ويژه اگر هدف، اجراى كامل عدالت و استمرار آن باشد. پس در اين صورت آن روايات و محتواى آنها و نيز اين ويژگى براى امام مهدى عليه السّلام صحيح مىباشد.
(1)از جمله مواردى كه اين امر را براى امام عليه السّلام تأييد مىنمايد، روايتى است كه علامه مجلسى از سيد على بن عبد الحميد نقل مىكند كه ابو الجارود از قول حضرت باقر عليه السّلام گفته است: قلت لأبى جعفر: جعلت فداك، أخبرنى عن صاحب هذا الأمر، قال: يمسى من أخوف الناس و يصبح من آمن الناس. يوحى إليه هذا الأمر ليله و نهاره. قال: قلت: يوحى إليه؟! قال: يا أبا الجارود إنّه ليس و هى نبوّة و لكنّه يوحى إليه كوحيه إلى مريم بنت عمران و إلى أمّ موسى و إلى النحل. يا أبا الجارود إنّ قائم آل محمّد عليه السّلام لأكرم عند اللّه من مريم بنت عمران و أمّ موسى و النحل(2)
به امام باقر عليه السّلام عرض كردم: فدايت گردم از صاحب اين امر مرا خبر ده. فرمود: شب مىكند در حالى كه هراسانترين مردم است و صبح مىكند در حالى كه در امانترين آنهاست. شب و روز، اين امر به او وحى مىشود. [با تعجب] گفتم: وحى مىشود؟! فرمود: اى ابو الجارود، نه وحيى كه به پيامبران مىشود بلكه مانند وحى پروردگار به مريم دختر عمران و به مادر موسى و به زنبور عسل. ابو الجارود، [بدان كه] قائم آل محمّد عليه السّلام در نزد خداوند از مريم، مادر موسى و زنبور عسل گرامى تر است!
(3) براى فهم اين روايت نكاتى را مىآوريم:
نكته اول: وحى تنها ويژه انبيا نيست بلكه ديگران را نيز شامل مىشود. در اين باره مواردى در قرآن كريم آمده است:
1 - حضرت مريم عليه السّلام وحى را از سوى فرشتگان دريافت كرده است. خداوند مىفرمايد:
وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَ ... إذ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجِيهاً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبِينَ. (2)
و [ياد كن] هنگامى را كه فرشتگان گفتند: «اى مريم، خداوند تو را برگزيده و پاك ساخته و تو را بر زنان جهان برترى داده است.»... [ياد كن] هنگامى [را] كه فرشتگان گفتند: «اى مريم، خداوند تو را به كلمهاى از جانب خود، كه نامش مسيح، عيسى بن مريم است مژده مىدهد،5.
در حالى كه [او] در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان [درگاه خدا] است.»
حتى از اين آيات چنين بر مىآيد كه او وحى را مستقيم از خداوند دريافت كرده است؛ زيرا بر حسب ظاهر آيه، مريم خداوند را به طور مستقيم مورد خطاب قرار داده است و خداوند نيز او را پاسخى مستقيم داده است:
قالَتْ رَبِّ أَنّى يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ. قالَ كَذلِكِ اللّهُ يَخْلُقُ ما يَشاءُ .(1). سورۀ القصص (28)، آيۀ 7.(2)
[مريم] گفت: «پروردگارا، چگونه مرا فرزندى خواهد بود با آن كه بشرى به من دست نزده است؟» گفت: «چنين است [كار پروردگار]. خدا هر چه بخواهد مىآفريند».
(3)2 - مادر موسى عليه السّلام وحى را دريافت كرده است. خداوند در اين باره مىفرمايد: إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحى .(2)
هنگامى كه به مادرت آنچه را كه [بايد] وحى مىشد وحى كرديم.
همچنين خداوند مىفرمايد:
أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ .(3)
به مادر موسى وحى كرديم كه: «او را شير ده.»
(3) 3 - به حواريون عيسى عليه السّلام هم وحى شده است؛ با آن كه به اعتراف خود مسيحيان آنها پيامبر نبودهاند. خداوند مىفرمايد:
وَ إِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الْحَوارِيِّينَ أَنْ آمِنُوا بِي وَ بِرَسُولِي قالُوا آمَنّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ (4). سورۀ النحل (16)، آيات 68 و 69.(5)
و [ياد كن] هنگامى را كه به حواريون وحى كردم كه به من و فرستادهام ايمان آوريد. گفتند:
«ايمان آورديم، و گواه باش كه ما مسلمانيم.»
(4) 4 - زنبور عسل براى گذران زندگى خويش از وحى بهره مىگيرد.
خداوند در اين باره مىفرمايد:
وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا يَعْرِشُونَ. ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً... (5)
و پروردگار تو به زنبور عسل وحى [- الهام غريزى] كرد كه از پارهاى كوهها و از برخى درختان و از آنچه داربست مىكنند، خانههايى براى خود درست كن، سپس از همه ميوهها بخور، و راههاى پروردگارت را فرمانبردارانه، بپوى.
دربارۀ سه مورد از موارد چهارگانه بالا رواياتى نيز وجود دارد.9.
نكته دوم: نوع وحى در اين موارد با يكديگر متفاوت است. درباره زنبور چيزى بيش از غريزهاى كه زندگى او را سامان دهد، نيست و نشان از آن دارد كه آفريننده هستى با حكمت و استوارى، زندگى او را تدبير كرده است.
درباره مادر حضرت موسى عليه السّلام بيش از اين نمىتوان گفت كه از ذهن او گذشت و انديشيد كه فرزندش را در صندوقى بگذارد و در نيل رهايش سازد. او انديشيد كه اين فكر از درون خودش جوشيده است و از عالم بالا نيست. اما قرآن كريم به ما خبر مىدهد اين انديشه او، نتيجه هدايت الهى بوده است.
درباره مريم و حواريون بايد گفت ظاهر قرآن كريم وحى را (لفظا و معنا) براى آنها قائل شده است با اينكه احتمال دارد آن را «الهام» نيز بدانيم كه عبارت است از افكندن مفهومى در ذهن بدون به كار بردن الفاظ زيرا يكى از معانى لغوى وحى، الهام مىباشد.
به هر حال تشبيه امام مهدى عليه السّلام به اينان در آن روايت بيشتر از اين را ثابت نمىكند كه امام واجد كمترين آن مراتب است و بيشتر از آن جز با دليل ديگرى ثابت نمىشود.
(2) نكته سوم: امام عصر عليه السّلام بىترديد از بزرگترين اولياى خداست و همين كه از سوى خداوند متعال براى تحقق هدف اصلى از آفرينش بشر و اجراى كامل عدالت، برگزيده شده است، كافى است كه او را بسيار بالاتر از مريم، حواريون و مادر موسى بدانيم.
(3) نكته چهارم: هر كمالى براى شخصى كه از جايگاه پايينترى برخوردار است، ناگزير براى هم رتبه او و حتى شخصى كه از او بالاتر است نيز وجود دارد؛ به طور مثال هرگاه كاسبى خرده پا بتواند مغازهاى را بخرد، به طور قطع يك بازرگان نيز مىتواند مثل آن مغازه يا بهتر از آن را خريدارى نمايد.
(4) نكته پنجم: از نكته چهارم استفاده مىشود هر درجهاى كه براى آن افراد ثابت شود، بنا بر اولويت مىتواند براى امام مهدى عليه السّلام نيز وجود داشته باشد. البته اگر در اينجا تشبيهى هم مطرح باشد، در كمترين مراتب آن مورد نظر است؛ البته نه مرتبه ضعيفى كه براى زنبور عسل وجود دارد.
(5) نكته ششم: از اين روايت براى تأييد «اصل الهام» در مورد امام زمان عليه السّلام بهره برديم اما اين روايت به تنهايى نمىتواند دليلى بر اين مطلب باشد؛ زيرا:
1 - اين روايت جز كمترين درجه وحى را براى امام عليه السّلام ثابت نمىكند كه به هر حال از «اصل الهام» كمتر است: زيرا در الهام آن گونه است كه امام معصوم عليه السّلام هرگاه بخواهد چيزى را بداند خدا آن را به او مىفهماند.
2 - اين روايت، مرفوع بوده و راويانش ناشناخته است. بنابراين شايستگى اثبات تاريخى را ندارد؛ اما به هر حال اين نقطه قوت را دارد كه مخصوص امام مهدى عليه السّلام مىباشد بر خلاف روايات ديگر كه به طور عموم درباره همۀ امامان معصوم عليهم السّلام است.
(6) در نتيجه ويژگى دوم امام عليه السّلام به شكل كلى و نه به صراحت، ثابت مىگردد. و به هر روى همين
اثبات كلى نيز كافى است.
ويژگى سوم: تكامل و فرزانگى فوق عصمت شخص امام عليه السّلام در عرصه رهبرى و پيشوايى و نيز آگاهىاش از قوانين جامعه و تاريخ؛ آن چنان كه كسى جز او چنين دانشى ندارد.(1)
همه پيشوايان معصوم، توانايى رهبرى جهان را دارند اما امام مهدى عليه السّلام كه مطابق برداشت شيعى عمرى دراز داشته و با صدها نسل از انسانها هم عصر بوده است، توانايى رهبرى در او به حد كمال رسيده و مىتواند سريعتر، آسانتر و ژرفتر به اهداف مورد نظرش دست يابد.
(2)نوع سوم: ضمانتهايى كه از خصوصيات ياران او سرچشمه مىگيرد: قبلا در اين باره به طور مبسوط سخن گفتيم و از شجاعت و اخلاص آنها نسبت به عقيده و هدف و امامشان كه هر يك نقطه قوتى بزرگ و ضمانتى براى پيروزى انقلاب مهدوى است، ياد كرديم. اما خوب است در اينجا به موضوع ديگرى نيز اشاره نماييم و آن دانش، فقاهت و تدبير درست آنان در مورد مسائل اجتماعى است كه در رواياتى از آنها سخن به ميان آمده است.(2)
(3) در فصل آينده خواهيم گفت آنها چگونه اين دانش ژرف و وسيع را در حيطه مديريت جهان به دست آوردهاند. اما در اينجا مناسب است به اين پرسش پاسخ دهيم كه به اين همه فقيه و فرمانروا چه نيازى هست؟ و چرا اگر كمتر از تعداد معيّنى باشند، موفقيت دولت جهانى حضرت ولى عصر عليه السّلام ممكن نمىگردد؟ از اينجا استفاده مىشود متصف بودن آنها به اين خصوصيات و نيز شمار كافى آنها، از جمله مهمترين ضمانتهاى موفقيت در تحقق عدالت جهانى است. همچنين استفاده مىشود كه اقتضاى برنامه الهى براى دوران پيش از ظهور، به وجود آمدن آنان براى موفقيت دولت جهانى است؛ زيرا اولا آنها در هنگام فتح جهان فرماندهان سپاه موعود مىباشند و ثانيا پس از استقرار دولت جهانى، حاكمان و فرمانداران مناطق مختلف جهان خواهند شد.
(4) براى روشن شدن اين موضوع شايسته است چند مقدمه را يادآور گرديم:
مقدمۀ نخست: بر اساس فقه اسلامى شخص حاكم ناگزير بايد جامع شرايطى ويژه و شايستگىهايى خاص باشد تا بتواند عهده دار اين منصب مهم و حساس گردد. همچنين در فقه اسلامى آمده است قاضى بايد داراى شرايط معينى باشد تا حكم او از نظر اسلام نافذ باشد و بتواند به دعاوى مردم رسيدگى نمايد.
(5) عدالت و فقاهت مهمترين شرط مشترك بين حاكم و قاضى است. مراد از عدالت، بالاترين درجه اخلاص و ايثار است كه صاحبش را از نافرمانى و سرپيچى از دستور پروردگار بازمىدارد و منظور از فقاهت، آگاهى عميق و وسيع از احكام شرعى است كه در عصر پيش از ظهور، «اجتهاد» ناميده مىشود.1.
مقدمه دوم: هر قدر توانايىهاى فرد عظيم و ممتاز باشد، نخواهد توانست به تنهايى همۀ جهان را اداره نمايد و به طور مستقيم در همۀ رويدادهاى بىشمار اجتماعى و امور گوناگون مردم دخالت كند.
آرى مىتوان با فرض تحقق معجزه و تصور نيرويى بىانتها براى آن فرد، مسأله را حل كرد؛ اما اين فرض در حق امام مهدى عليه السّلام متصور نيست زيرا با قانون معجزات مخالف است و در اينجا جايگزينى آشكار وجود دارد. كه عبارتست از اداره مستقيم حكومت جهانى از طريق ياران مخلص و آزموده حضرت. و نيك مىدانيم هرگاه براى معجزه، بديلى طبيعى موجود باشد ديگر جايى براى معجزه نخواهد بود.
(2) مقدمه سوم: مناطق قابل سكونت بر روى كره زمين فراوانند. اينك بيش از يكصد و ده كشور عضو سازمان ملل متحد مىباشند. البته مناطق ديگرى نيز وجود دارد كه در اين سازمان عضويت ندارند؛ هم چون كشورهاى مستعمره و بيشتر جزاير واقع در اقيانوسها و مناطق قطبى.(1)
اين علاوه بر برخى كشورهاست كه مساحت بسيار زيادى دارند مانند چين، ايالات متحده، كانادا و استراليا. در نتيجه اگر مصلحت دولت جهانى تقسيم اين كشورها به مناطق مختلفى باشد، حدود دويست منطقه در دولت جهانى مهدى موعود عليه السّلام وجود خواهد داشت.
(3) مقدمه چهارم: اين مناطق تنها نيازمند فرماندار و حاكم نيست بلكه هر منطقه يا سرزمينى نيازمند دستگاه ادارى و قضايى كاملى است كه مسئولان آنها مىبايست اشخاصى شايسته و واجد صلاحيت باشند. مانند نخست وزير، وزرا، مديران كل و قضات.
از اين مقدمات استفاده مىشود دليل نياز به اين سيصد و سيزده نفر فقيه، حاكم و قاضى چيست.
اين در صورتى است كه اين تعداد را كمتر از نياز واقعى ندانيم؛ زيرا با محاسبه سرانگشتى و با احتساب اينكه بيش از دويست منطقه در جهان آن روز وجود دارد، حدود دو هزار نفر براى مديريت كلان آن مناطق مورد نياز مىباشد.
(4) البته لازم نيست وجود آن ويژگىهاى ممتاز را جز در دو شخصى كه بالاترين پست اجرايى و قضايى مناطق را بر عهده دارند، جست بلكه امكان دارد افرادى كه در مناصب پايينتر قرار دارند، بهره كمترى از آن ويژگىها داشته باشند. در اين صورت اگر شمار مناطق دولت جهانى به طور مثال يكصد و پنجاه سرزمين باشد، تنها به سيصد نفر از آن شايستگان ممتاز نياز هست و نه بيشتر.
بنابراين سيزده نفر از ياران خاص امام عليه السّلام باقى مىمانند كه آنها نيز چه بسا در كنار خود امام عليه السّلام به ادارۀ حكومت مركزى كمك نمايند. در رواياتى كه در فصل بعدى خواهيم آورد آمده است كه دوازده نقيب از آن سيصد و سيزده نفر، همواره در نزد امام عليه السّلام حضور دارند.
(5) از سويى ديگر باقى مناصب وزارتى، مديريتى و نيز قضايى و مانند آن را افرادى كه در رتبه دومم]
1) . لازم به يادآورى است كتاب حاضر در سال 1392 ه ق يعنى حدود سال 1350 شمسى تأليف شده است. [م]
از مراتب چهارگانه اخلاص قرار دارند، پر خواهند كرد. در اين مرتبه نيز مدارجى از عدالت و فقاهت وجود دارد كه آنها را شايسته بر عهده گرفتن اين پستها مىسازد.
خلاصه هر يك از ويژگىهاى امام مهدى عليه السّلام ضمانتى مستقل براى اجراى كامل عدالت مىباشد و اگر يكى از آنها منتفى گردد، اين تجربه جهانى به شكست مىانجامد يا دستكم دچار اختلال مىشود. در مورد ياران آن بزرگوار هم سه ضمانت مهم وجود دارد:
1 - تعداد آنها.
2 - عدالت آنها كه در خلوص اعتقادى و ارادت به رهبر موعود عليه السّلام جلوهگر است.
3 - فقاهت آنها.
ضمانتهاى موجود در نزد امام عليه السّلام براى آغاز حركت عدالتگسترى، بيش از ده مورد مىباشد و ديگر لازم به يادآورى نيست كه گرد آمدن مجموع اين ضمانتها در نزد شخصى جز امام عصر عليه السّلام، هر چند جنبش نيرومندى به راه اندازد يا حكومت گستردهاى تشكيل دهد و يا اصول و قوانين ژرفى را بنيان نهد، امكانپذير نيست.
(2) ضمانتهاى سطح دوم: در اينجا از ضمانتهايى سخن مىگوييم كه پس از استقرار اوليه عدالت، مايه تداوم عدالتگسترى مىباشد و تفاوتى هم نمىكند كه تحقق آن در زمان حيات امام مهدى عليه السّلام باشد و يا پس از رحلت ايشان.
(3) ضمانت نخست: اثبات حقانيت تجربه جهانى مهدوى در برابر افكار عمومى جهانيان
در نتيجه اجراى عدالت، مردم دنيا اين تجربه را به طور ملموس در زندگى خويش خواهند ديد.
اين اتفاق، مردم را به سويى مىبرد كه خود به خود خواستار ماندگارى و تداوم نظام حكومتى حضرت بقية اللّه عليه السّلام شوند و با جان و دل از آن پشتيبانى نمايند. گفتنى است در اين مرحله، برنامه عدالت محور امام عليه السّلام از يك «برنامه» صرف خارج شده و به طور آشكار و ملموس در زندگى مردم قابل مشاهده خواهد بود.
(4) ضمانت دوم: بازتاب جهانى وحدت و برادرى بين مردم و آرامش و آسايشى كه در شهرها حكمفرما مىشود. اين وضعيت اثر روانى خود را كاملا بر جاى خواهد نهاد. در اين باره به طور مبسوط در فصل بعدى بحث خواهيم كرد.
(5) ضمانت سوم: تربيت شايسته نسلهاى امت اسلامى (يا به عبارتى همه بشريت) و تكامل ايمان و اخلاص آنان از طريق تربيتى متمركز و مستمر به طورى كه مردم به چيز ديگرى جز اطاعت دستور پروردگار و اجراى عدالت، خشنود و راضى نشوند.
(6) ضمانت چهارم: تربيت افراد خاصى كه در ايمان و اخلاص و فرهيختگى سر آمد ديگران باشند.
اين كار از طريق فرهنگسازى عميق و مستمر و آزمايشهاى سخت و گوناگون كه به برخى از آنها اشاره خواهيم كرد، شدنى است.
در اين روند، هدف آن است كه آن افراد صلاحيت بر عهده گرفتن مناصب مديريتى را پس از رحلت امام مهدى عليه السّلام پيدا نمايند. گسترۀ اين مسئوليت ممكن است جهانى و يا منطقهاى باشد؛ اين در جايى است كه مسئولان آن مناطق از دنيا رفته باشند يا بر كنار و يا جابهجا شده باشند.
ناگفته پيداست وجود اين ضمانت براى تداوم حكومت حضرت صاحب الامر عليه السّلام ضرورى است وگرنه آن نظام، فرد محور شده و ماندگارىاش پس از رحلت پيشواى مقدس، ناممكن مىگردد و ديگر كسى نمىماند كه كاروان بشريت را به سوى مقصد والايش رهنمون گردد. البته هم چنان كه در بخش پايانى كتاب به آن خواهيم پرداخت، بين ثمرات حكومت امام عصر عليه السّلام و ثمرات حكمرانى جانشينان آن حضرت تفاوت عظيمى وجود دارد؛ ولى به هر روى اصل و گوهر نظام مهدوى به دليل انگيزههاى بسيار نيرومند انقلابى، فكرى، اجتماعى و قانونى كه امام عليه السّلام در نهاد جامعه بشرى غرس مىنمايد، باقى مانده و تداوم پيدا خواهد كرد. اين انگيزه موجب مىگردد پس از امام عليه السّلام حكومت هم چنان راه او را برود و بشريت بر اساس آموزههاى آن حضرت، تربيت شود.
اينها ضمانتهاى مهمى بود كه از ديدگاه ما براى تداوم اجراى عدالت در سطح جهان وجود دارد. اين نكته نيز از نظر خوانندگان فهيم پنهان نيست كه برخى از اين ضمانتها در هر دو سطحى كه مطرح گرديد، اثرگذار مىباشند؛ هم در آغاز روند اجراى عدالت و تثبيت آن و هم در مرحله تداوم بخشى و استمرار آن.
در فصلهاى گذشته به طور مفصل درباره شمار ياران اخلاصگزار و آزموده حضرت ولى عصر عليه السّلام، شجاعت و فداكارى و نيز ميزان مشاركت و تأثيرگذارى آنها در فتح عادلانه جهان سخن گفتيم. همچنين دانستيم كه شمار آنان منحصر در سيصد و سيزده نفر نيست، زيرا همان طور كه در روايات آمده هستۀ اوليه سپاه مهدوى كه در آغاز ظهور در مكه گرد هم مىآيند، كمتر از ده هزار نفر نيست چه رسد به اينكه شمار كسانى را هم كه بعدا به آنها مىپيوندند، اضافه نماييم.
نيز گفتيم بر اساس اصول كلى، برنامه الهى براى دوره پيش از ظهور چهار سطح از افراد اخلاصگزار را پديد مىآورد كه همۀ آنها به نوعى از ياران امام عصر عليه السّلام به شمار مىروند.
مخلصان دو درجۀ نخست، مهمترين كارگزاران دولت جهانى مهدوى هستند.
(2) در اين فصل قصد داريم دربارۀ آن مردان الهى به عنوان كسانى كه كارهاى مهم حكومتى را با راهبرى حضرت صاحب الامر عليه السّلام و با سازماندهى آن جناب انجام مىدهند به بحث و بررسى بپردازيم.
در اين باره سخن را پيرامون چند محور سامان مىدهيم:
(3) محور نخست: نقل روايات
قندوزى از ابو بصير روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
ما كان قول لوط عليه السّلام لقومه: «لو أنّ لى بكم قوّة أو آوى إلى ركن شديد» إلاّ تمنّيا لقوّة القائم المهدى و شدّة أصحابه، و هم الركن الشديد. فإنّ الرجل منهم يؤتى قوّة أربعين رجلا. و إنّ قلب الرجل منهم أشدّ من زبر الحديد؛ لو مرّوا على الجبال لتدكدكت. لا يكفّون سيوفهم حتّى يرضى اللّه عزّ و جلّ.(1)
لوط عليه السّلام اين سخن را كه: «كاش براى مقابله با شما قدرتى داشتم يا به تكيهگاهى استوار پناه
1) . القندوزى، سليمان بن ابراهيم، همان؛ ص 509.
مىجستم» نگفت مگر در تمنا و آرزويى كه به قدرت حضرت قائم عليه السّلام و توانمندى يارانش داشت؛ زيرا آنها «تكيهگاه استوار» ى هستند كه در قرآن آمده است. هر مردى از ياران قائم عليه السّلام نيروى چهل مرد را دارد و دلهاى آنان از پارههاى فولاد، محكمتر مىباشد؛ اگر از كوهها بگذرند [از هيبت آنها] پاره پاره مىشود. شمشيرشان را از حركت بازنمىدارند تا آنگاه كه خداوند خشنود گردد.
علامه مجلسى روايت بالا را به نقل از فضيل بن يسار از قول حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده و در آن آورده است:
يتمسّحون بسرج الإمام عليه السّلام يطلبون بذلك البركة و يحفّون به يقونه بأنفسهم فى الحروب و يكفّونه ما يريد. فيهم رجال لا ينامون الليل لهم دوىّ فى صلاتهم كدوىّ النحل.
يبيتون قياما على أطرافهم و يصبحون على خيولهم؛ رهبان بالليل ليوث بالنهار. هم أطوع له من الأمة لسيّدها. و هم من خشية اللّه مشفقون.(1)
با دست كشيدن به زين اسب امام، بركت را مىطلبند. گرد او را مىگيرند و در جنگها از او با جانهايشان پاسدارى مىكنند و هر چه بخواهد برآورده مىسازند. در ميان آنها مردانى است كه شب را نمىخوابند و زمزمه نمازشان هم چون صداى زنبورهاست. شب را با شبزندهدارى سپرى مىكنند و صبحگاهان سوار بر اسبهايند. زاهدان شب و شيران روزند.
آنها در برابر فرمان امامشان از هر كنيزى مطيعتر هستند. و از ترس خداوند، دل نگرانند.
(2)همو به نقل از جابر روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود: كأنى بأصحاب القائم و قد أحاطوا بما بين الخافقين. ليس من شىء إلاّ و هو مطيع لهم.(2)
گوييا ياران قائم عليه السّلام را مىبينم كه شرق و غرب جهان را گرفتهاند و چيزى نيست مگر آن كه از آنها اطاعت مىنمايد.
(3)نيز او از عبد الاعلى حلبى در حديثى بلند از حضرت باقر عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود: فيبعث [المهدى] الثلاث مائة و البضعة عشر رجلا إلى الآفاق كلّها. فيمسح بين أكتافهم و على صدورهم فلا يتعايون فى قضاء و لا تبقى أرض إلاّ نودى فيها شهادة أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شريك له و أنّ محمّدا رسول اللّه. و هو قوله تعالى «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ» ...(3)
مهدى عليه السّلام سيصد و اندى نفر را به همه مناطق دنيا گسيل مىدارد. [و پيش از فرستادن آنها] بين شانهها و بر سينههايشان دست مىكشد، در نتيجه در هيچ قضاوتى در نخواهند ماند. و زمينى باقى نمىماند مگر آن كه در آنجا به يگانگى خداوند و رسالت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شهادت داده9.
مىشود و اين سخن خداست كه فرمود: هر كه در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه سر به فرمان او نهاده است، و به سوى او بازگردانيده مىشوند.
نعمانى به سند خود از هارون العجلى نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
إنّ صاحب هذه الأمر محفوظ له أصحابه، لو ذهب الناس جميعا أتى اللّه بأصحابه. و هم الذين قال اللّه عزّ و جلّ: «فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ» و هم الذين قال اللّه فيهم: «فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ، أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ» (1)
ياران صاحب اين امر (امام مهدى عليه السّلام) براى او حفظ خواهند شد و اگر همه مردم از بين بروند خداوند ياران او را خواهد آورد [و حفظ خواهد كرد.] آنهايند كه خداوند دربارهشان فرمود: و اگر اينان [- مشركان] بدان كفر ورزند، بىگمان، گروهى [ديگر] را بر آن گماريم كه بدان كافر نباشند.
(2)همو از عبد اللّه بن حماد الانصارى روايت كرده است كه محمّد بن جعفر بن محمّد از پدر بزرگوارش عليه السّلام نقل نموده كه فرمود: إذا قام القائم بعث فى أقاليم الأرض فى كلّ إقليم رجلا يقول: عهدك فى كفّك، فإذا ورد عليك ما لا تفهمه و لا تعرف القضاء فانظر إلى كفّك و اعمل بما فيها...(2)
زمانى كه قائم ظهور فرمايد به هر سرزمينى كسى را [براى حكمرانى] مىفرستد و به او مىگويد: عهدنامهات در دستت مىباشد؛ هرگاه مسئلهاى برايت پيش آمد كه آن را نمىدانستى و داورى دربارهاش برايت ممكن نبود، پس به دستت نگاه كن و مطابق آن عمل نما...
(3)ابن طاووس در حديثى بلند از أبو بصير و او نيز از حضرت صادق عليه السّلام سخنى را نقل كرده است: قلت: جعلت فداك ليس على ظهرها مؤمن غير هؤلاء؟ قال: بلى، و لكن هذه العدّة الّتى يخرج فيها القائم عليه السّلام و هم النجباء و الفقهاء و هم الحكّام و هم القضاة الذين يمسح بطونهم و ظهورهم فلا يشكل عليهم حكم.(3)
عرض كردم: فدايت شوم آيا روى زمين جز اينان (سيصد و سيزده نفر) مؤمن ديگرى نيست؟ فرمود: آرى، ولى قائم در ميان اينان ظهور مىنمايد، آنها نجيبان، فقيهان، حاكمان و قاضيانند. مهدى عليه السّلام بر شكم و پشتهايشان دست خواهد كشيد، و از آن پس هيچ حكمى بر آنها ناشناخته نخواهد ماند.
(4) شيخ مفيد از مفضل بن عمر نقل كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:1.
يخرج مع القائم عليه السّلام من ظهر الكوفة سبعة و عشرون رجلا، خمسة عشر من قوم موسى عليه السّلام الذين كانوا يهدون بالحقّ و به يعدلون و سبعة من أهل الكهف و يوشع بن نون و سلمان و أبو دجانة الأنصارى و المقداد و مالك الأشتر، فيكونون بين يديه أنصارا و حكّاما.
از پشت كوفه (نجف)، بيست و هفت نفر همراه قائم عليه السّلام آشكار خواهند شد، پانزده نفر [آنها] از قوم موسى عليه السّلام هستند كه به حق راهنمايى مىكنند و به حق داورى مىنمايند، هفت نفر از اصحاب كهف، يوشع بن نون، سلمان، ابو دجانه انصارى، مقداد و مالك اشتر. اينان در خدمت قائم و حاكمان اويند.
علامه مجلسى از مفضل بن عمر حديثى را از حضرت صادق عليه السّلام دربارۀ ياران حضرت بقية اللّه عليه السّلام روايت كرده است كه آن حضرت در قسمتى از آن مىفرمايد:
و هم أصحاب الألوية، و هم حكّام اللّه فى أرضه...(1)
آنان صاحبان پرچمهايند و حاكمان خدا در زمينش...
در خطبة البيان - كه پيشتر با كاستىهاى سندى آن آشنا شديم - مطلبى در اين درباره وارد شده است كه چشمپوشى از آن روا نيست.
(2) در نسخه دوم اين خطبه كه در كتاب الزام الناصب آمده است به نقل از امير مؤمنان عليه السّلام چنين مىخوانيم:
ثم يولّى بمكّة جابر بن الأصلح و يقبله العوام بالأبطح، فيرجع من العليم و يقتل من المشركين فى الحرم. ثمّ يولّى رماع بن مصعب، و يقصد المسير نحو يثرب، فيعقد لزعماء جيوشه و رايته و يقلد أصفياء أصحابه مقاليد ولايته؛ و يولّى شبابة بن وافر و الحسين بن ثميله و غيلان ابن أحمد و سلامة بن زيد أعمال الحجاز و أرض نجد. و هم من المدينة.
و يولّى حبيب بن تغلب و عمارة بن قاسم و خليل بن أحمد و عبد اللّه بن مضر، و جابر بن فلاح أقاليم اليمن و الأكامل و هم من أعراب العراق. و يولّى محمّد بن عاصم و جعفر بن مطلوب و حمزة بن صفوان و راشد بن عقيل و مسعود بن منصور و أحمد بن حسان، أعمال البحرين و سواحلها و عمان جزايرها و هم من جزاير هز. و يولّى راشد بن رشيد و حزيمة بن عوام و هلال بن همام و عبد الواحد بن يحيى و الفضل بن رضوان و صلاح بن جعفر و الحسين بن مالك، الحبشة و جزاير الكراديس. و هم من مشارق العراق. و يولّى أحمد بن سعيد و طاهر بن يحيى و اسماعيل بن جعفر و يعقوب بن مشرك و غيلان بن الحسين و موسى بن حارث حبشه و أقاليم المراقش. و هم من الكوفة. و يولى إبراهيم بن أعطى و الحسين بن علاب و أحمد بن موسى و موسى بن رميح و يميز ابن صالم و يحيى بن غانم و5.
1) . المجلسى، محمّد باقر، همان؛ ج 13، ص 185.
سليمان بن قيس، مصادر الجذلان و أعمال الدفولة؛ و هم من أرض قوشان. و يولّى طالب بن العالى و عبد العزيز بن سهلب بن مرة، و هشام بن خولان و عمر بن شهاب و جيار بن أعين و صبيح بن مسلم، أقاليم الادنى و جزاير الكتائب. و هم من نواحى شيراز. و يولّى أحمد بن سعدان و يوسف بن مغانم و على بن مفضّل و زيد بن نضر و الجراد بن أبى العلا و كريم بن ليث و حامد بن منصور، أقاليم الحمير و جزاير الرسلات. و هم من بلاد فارس. و يولّى العمار بن الحارث و محمّد بن عطاف و جمعة بن سعد و هلال بن داودية و عمر بن الأسعد جزاير مليبار و أعمال العمائر، و هم من قرى العراق الأعلى. و يولّى الحسن بن هشام و الحسين بن غامر و على بن رضوان و سماحة بن بهيج، الشام و الأردنا. و هم من مشارق لبنان. و يولّى الجيش بن أحمد و محمّد بن صالح و عزيز بن يحيى و الفضل بن إسماعيل الشام الأقصى و السواحل. من قرى الشام الأوسط. و يولّى محمّد بن أبى الفضل و تميم بن حمزة و المرتضى بن عماد و على بن طاهر و أحمد بن شعبان، بأقاليم مصر و جزاير النوبة. و هم من أرض مصر و يولّى الحسن بن فاخر و فاضل بن حامد و منصور بن خليل و حمزة بن هريم و عطاء اللّه ابن حياة و راهب بن حيار و وهب بن نصر و جعفر بن وثاب و محمّد بن عيسى، و تفور، وسايط النوبة و أعمال الكزود. و هم من بلاد حلوان. و يولّى أحمد بن سلام و عيسى بن جميل و إبراهيم بن سلمان و على بن يوسف، أعمال نواحى جابلقا و سواحلها، و أعمال مفاوز. و هم من الأزد. و يولّى وثاب بن حبيب و موسى بن نعمان و عباس بن محفوظ و محمّد بن حسان و الحسين بن شعبان، جزاير الأندلس و إفريقيا. و هم من نواحى الموصل. و يولّى يحيى بن حامد و بنهان بن عبيد و على بن محمود و سلمان بن على و أحمد بن سامد و على بن ترخان، نواحى المراكش و ثغور المصاعد و مروجة النخيل. و هم من أرض خراسان. و يولّى داود بن المخبر و يعيش بن أحمد و أبا طالب بن إسماعيل و إبراهيم بن سهل، ديار بكر و مشارق الروم. و هم (من) نصيبين و فارقين. و يولّى حمام بن جرير و شعبان بن قيس و سهل بن نافع و حمزة بن معفر، أقاليم الروم و سواحلها. و هم من فارس. و يولّى علقمة بن إبراهيم و عمران بن شبيب و الفتح بن معلا و سند بن المبارك و قائد بن الوفا و مصفون بن عبد اللّه بن مفارق، قسطنطنية و سواحل القفجاق، و هم من أصفهان.
و يولّى الأخوين محمّد و أحمد بنى ميمون العراق الأيمن. و هما من المكين. و يولّى عروة بن مطلوب و إبراهيم بن معروف العراق الأيسر. و هما من أهواز. و يولّى سعد بن نضار و نزار بن سلمان و معد بن كامل، بلاد فارس و سواحل هرمز. و هم من همدان. و يولّى عيسى بن عطاف و الحسين بن فضال عراق الرى و الجبال. و هم من قم. و يولّى نصير بن أحمد و عباس بن تنفيل و طايع ابن مسعود أعمال الموصل و مصادر الأرمن. و (هم) من قرى
فرهان. و يولّى الأمجد بن عبد اللّه و أسامة بن أبى تراب و محمّد بن حامد و سفيان بن عمران و الضحاك بن عبد الجبار و المنيع بن المكرم، بلاد خراسان و أعمال النهرين. و هم من مازندران. و يولّى المفيد بن أرقم و عون بن الضحاك و يحيى بن يرجم و إسماعيل بن ظلوم و عبد الرحمن بن محمّد و كثار بن موسى، جبال الكرخ و أقاليم العلان و الروس. و هم من بخارى. و يولّى عبد اللّه بن حاتم و بركة بن الأصيل و أبو جعفر بن الزرارة، و هارون بن سلطان و سامر بن معلا، المالق و نواحى جين و الصحارى. و هم من مرو. و يولّى رهبان بن صالح و عمارة بن حازم و عطاف بن صفوان و البطال بن حمدون و عبد الرزاق بن غيشام و حامد بن عبادة و يوسف بن داود و العباس بن أبى الحسن، أقاليم الديلم و القماقم و ثغور الشقاقش و الغيلان. و هم من سمرقند. و يولّى مطاع بن حابس و محمود بن قدامة و على بن قينن و ضيف بن إسماعيل و الفصيح بن غيث بن النفيس و ماجد بن حبيب و الفضل بن ظهر و غياث بن كامل و على بن زيد، مداين الخطا و جبال الزوابق و أعمال الشجارات.
و هم من قم. و يولّى يعقوب بن حمزة و محمّد بن مسلم و ثابت بن عبد العزيز و الحسين بن موهوب و أحمد بن جعفر و أبا اسحاق بن نضيع، مغاليق الضوب و قرى القواريق. و هم من نيشابور. و يولّى الحسن بن العبّاس و مريد بن قحطان و معلّى بن إبراهيم و سلامة بن داود و مفرج بن مسلم و معد بن كامل، بلاد الكلب و نواحى الظلمات. و هم من القرى. و يولّى فضيل بن أحمد و فارس بن أبى الخير و أسد بن مراحات و باقى بن رشيد و رضى بن فهد و عباس بن الحسين و القاسم بن أبى المحسن و الحسين بن عتيق، السدود و حيالها. و هم من نواحى خوارزم. و يولّى فضلان بن عقيل و عبد اللّه بن غياث و بشّار بن حبيب و سعد اللّه بن واثق و فصيح بن أبى عفيف و المرقد بن مرزوق و سالم بن أبى الفتح و عيسى بن المثنّى. أقاليم الضحضح و مناخر القيعان. و هم من قلعة النهر. و يولّى الزاهد بن يونس و عصام بن أبى الفتح و عبد الكريم بن هلال و مؤيّد بن قاسم و موسى بن معصوم و المبارك بن سعيد و عزوان بن شفيع و علامة بن جواد، أقاليم الغربين و أعمال القراغر. و هم من الجبل. و يولّى محمّد بن قوام و جعفر بن عبد الحميد و على بن ثابت و عطاء اللّه بن أحمد و عبد اللّه بن هاشم و إبراهيم بن شريف و ناصر بن سليمان و يحيى بن داود و على بن أبى الحسين، أقاليم المعابد و جبال الملابس. و هم من قرى العجم. و يختار الأكابر من السادات الأعمال العارفين لإقامة الدعائم، منهم اثنى عشر رجلا. و هم: محمّد بن أبى الفضل و على بن أبى غابر و الحسين بن على و داود بن المرتضى و إسماعيل بن حنيفة و يوسف بن حمزة و عقيل بن حمزة و عقيل بن على و زيد بن على و جابر بن المصاعد، و يولّيهم جابرسا و أقاليم المشرق و يأمرهم بإقامة الحدود و مراعات العهود. ثمّ يختار رجالا كراما أحرارا أتقياء أبرارا. و هم: معصوم بن على و طالب بن محمّد و إدريس بن عبيد و إبراهيم
بن مسلم و حمزة بن تمام و على بن الحسين و نزار بن حسن و الأشرف بن قاسم و منصور بن تقى و عبد الكريم بن فاضل و إسحاق بن المؤيد و ثواب بن أحمد و يولّيهم جابرقا و بلاد المغرب و يأمرهم بما أمر به أصحابهم. ثمّ يختار اثنى عشر رجلا، و هم طاهر بن أبى الفرج و سعد بن الكامل و لوى بن حرث و محمّد بن ماجد و رضى بن إسماعيل و ظهير بن أبى الفجر و أحمد بن الفضل و الركن بن الحسين و يولّيهم الشمال و أعمال الروم، و يأمرهم بما أمر به من تقدّمهم من الصدّيقين. ثمّ يختار اثنى عشر رجلا نقيا من العيوب و هم:
إسماعيل بن إبراهيم و محمّد بن أبى القاسم و يوسف بن يعقوب و فيروز بن موسى و الحسين بن محمّد و على بن أبى طالب و عقيل بن منصور و عبد القادر بن حبيب و سعد اللّه بن سعيد و سليمان بن مرزوق و عبد الرحمن بن عبد المنذر و محمّد بن عبد الكريم. و يولّيهم جهة الجنوب و أقاليمها و يأمرهم بما أمر به من يقدّمهم.(1)
... امام مهدى عليه السّلام اين افراد را به حكومت مناطق مختلفى مىگمارد: جابر بن اصلح را در مكه. كه گروههايى از ابطح به سويش مىآيند و او از عيلم بازمىگردد و مشركان را در حرم مىكشد. آنگاه رماع بن مصعب را به مدينه مىفرستد كه او با فرماندهان سپاه و پرچمدارانش پيمان مىبندد و برگزيدگانى از ميان يارانش، طوق ولايت او را بر گردن مىآويزند؛ پس شبابة بن وافر و حسين بن ثميله و غيلان بن احمد و سلامة بن زيد را كه همگى از اهل مدينهاند به حكومت بخشهاى مختلف حجاز و سرزمين نجد مىفرستد. حبيب بن تغلب، عمارة بن قاسم، خليل بن احمد، عبد اللّه بن مضر و جابر بن فلاح را كه از اعراب عراق هستند به حكومت مناطق مختلف يمن مىفرستد. محمّد بن عاصم، جعفر بن مطلوب، حمزة بن صفوان، راشد بن عقيل، مسعود ابن منصور و احمد بن حسان را كه همگى از جزاير هز مىباشند به حكومت بخشهاى مختلف بحرين و سواحل آن و عمان و جزاير آن مىفرستد.
آنگاه راشد بن رشيد، حزيمة بن عوام، هلال بن همام، عبد الواحد بن يحيى، فضل بن رضوان، صلاح بن جعفر و حسين بن مالك را كه همگى اهل شرق عراق هستند به حبشه و جزاير كراديس اعزام مىكند. احمد بن سعيد، طاهر بن يحيى، اسماعيل بن جعفر، يعقوب بن مشرك، غيلان بن الحسين و موسى بن حارث را كه اهل كوفهاند به حبشه و مناطق مختلف مراكش مىفرستد. ابراهيم بن اعطى و حسين بن علاب، احمد بن موسى، موسى بن رميح، يميز بن صالم، يحيى بن غانم و سليمان بن قيس را كه اهل منطقه قوچان هستند به مصادر جذلان و بخشهاى دفولة اعزام مىكند. طالب بن عالى، عبد العزيز بن سهلب بن مره، هشام بن خولان، عمر بن شهاب، جبار بن اعين و صبيح بن مسلم را كه همگى از اهالى اطراف شيراز هستند به مناطق نزديك و جزاير كتايب مىفرستد. احمد بن سعدان، يوسف بند.
1) . اليزدى الحائرى، الشيخ على، همان؛ ص 207 به بعد.
مغانم، على بن مفضل، زيد بن نضر، جواد بن ابى العلا، كريم بن ليث و حامد بن منصور را كه اهل نواحى فارس هستند به مناطق حمير و جزاير رسلات گسيل مىدارد. عمار بن حارث، محمّد بن عطاف، جمعة بن سعد، هلال بن داوديه و عمر بن اسعد را كه همگى از روستاهاى شمال عراق مىباشند به جزاير مليبار و بخشهاى عماير مىفرستد. حسن بن هشام، حسين بن غامر، على بن رضوان، سماحة بن بهيج را كه اهل شرق لبنان هستند به شام و اردن اعزام مىكند. جيش بن احمد، محمّد بن صلاح، عزيز بن يحيى، فضل بن اسماعيل را كه اهل روستاهاى مركزى شام هستند به مناطق دور شام و سواحل مىفرستد. محمّد بن ابو الفضل، تيمم بن حمزه، مرتضى بن عماد، على بن طاهر، احمد بن شعبان را كه اهل مصر هستند به مناطق مصر و جزاير نوبه مىفرستد. حسين بن فاخر، فاضل بن حامد، منصور بن خليل، حمزة بن هريم، عطاء اللّه بن حياه، راهب بن حيار، وهب بن نصر، جعفر بن وثاب و محمّد بن عيسى را كه اهل حلوان مىباشند به بخشهاى مركزى نوبه و بخشهاى كزود گسيل مىشوند. احمد بن سلام، عيسى بن جميل، ابراهيم بن سلمان، على بن يوسف را كه اهل أزد هستند به جابلقا و سواحل آن و بخشهاى مفاوز مىفرستد. و ثابت بن حبيب، موسى بن نعمان، عباس بن محفوظ، محمّد بن حسان، حسين بن شعبان را كه اهل موصل هستند به جزاير اندلس و آفريقا اعزام مىكند. يحيى بن حامد، بنهان بن عبيد، على بن محمود، سلمان بن على، احمد بن سامد و على بن ترخان را كه اهل خراسان هستند به مراكش و مرزهاى مصاعد و مروجة النخيل مىفرستد. داود بن مخبر، يعيش بن احمد، ابو طالب بن اسماعيل و ابراهيم بن سهل را كه اهل نصيبين و فارقين هستند به ديار بكر و شرق روم اعزام مىنمايد.
حمام بن جرير، شعبان بن قيس، سهل بن نافع و حمزة بن معفر را كه اهل فارس هستند به مناطق روم و سواحل آن اعزام مىكند. علقمة بن ابراهيم، عمران بن شبيب، فتح بن معلا، سند بن مبارك، قائد بن وفا و مصفون بن عبد اللّه بن مفارق را كه اهل اصفهان هستند به قسطنطنيه و سواحل قفجاق مىفرستد. محمّد و احمد بنى ميمون كه دو برادرند و اهل مكين مىباشند به سمت راست عراق مىفرستد. عروة بن مطلوب و ابراهيم بن معروف را كه از اهواز هستند به سمت چپ عراق اعزام مىكند. سعد بن نضار، نزار بن سلمان و معد بن كامل را كه از همدان هستند به مناطق فارس و سواحل هرمز مىفرستد. عيسى بن عطاف و حسين بن فضال را كه از قم مىباشند به عراق رى و كوهستان اعزام مىنمايد. نصير بن احمد، عباس بن تنقيل و طايع بن مسعود را كه اهل روستاهاى فرهان هستند به بخشهاى موصل و مصادر أرمن گسيل مىدارد. امجد بن عبد اللّه، اسامة بن ابو تراب، محمّد بن حامد، سفيان بن عمران، ضحاك بن عبد الجبار و منيع بن مكرم را كه اهل مازندران هستند به شهرهاى خراسان و بخشهاى نهرين مىفرستد. مفيد بن ارقم، عون بن ضحاك، يحيى بن پرچم،
اسماعيل بن ظلوم، عبد الرحمن بن محمّد و كثار بن موسى را كه اهل بخارى هستند، به مناطق علان و روس اعزام مىنمايد. عبد اللّه بن حاتم، بركة بن اصيل، ابو جعفر بن زراره، هارون بن سلطان و سامر بن معلا را كه اهل مرو مىباشند به مالق و مناطق چين و صحراها مىفرستد. رهبان بن صالح، عمارة بن حازم، عطاف بن صفوان، بطال بن حمدون، عبد الرزاق بن غيشام، حامد بن عباده، يوسف بن داود و عباس بن ابو الحسن را كه اهل سمرقند هستند به مناطق ديلم و قماقم و مرزهاى شقاقش و گيلان مىفرستد. مطاع بن حابس، محمود بن قدامه، على بن قينن، حنيف بن اسماعيل، فصيح بن غيث ابن النفيس، ماجد بن حبيب، فضل بن ظهر، غياث بن كامل و على بن زيد كه اهل قم هستند به شهرهاى خطا و كوههاى زوابق و بخشهاى شجارات مىفرستد. يعقوب بن حمزه، محمّد بن مسلم، ثابت بن عبد العزيز، حسين بن موهوب، احمد بن جعفر و ابو اسحاق نضيع كه اهل نيشابور هستند به مغاليق الضوب و روستاهاى قواريق مىفرستد. حسن بن عباس، مريد بن قحطان، معلى بن ابراهيم، سلامة بن داود، مفرج بن مسلم و معد بن كامل كه اهل روستاها هستند به بلاد كلب و مناطق ظلمات مىفرستد. فضيل بن احمد، فارس بن ابو الخير، اسد بن مراحات، باقى بن رشيد، رضى بن فهد، عباس بن حسين، قاسم بن ابو محسن، و حسين بن عتيق را كه از مناطق خوارزم هستند به سدود و اطراف آن اعزام مىنمايد. فضلان بن عقيل، عبد اللّه بن غياث، بشار بن حبيب، سعد اللّه بن واثق، فصيح بن ابو عفيف، مرقد بن مرزوق، سالم بن ابو الفتح و عيسى بن مثنى را كه از قلعة النهر مىباشند به مناطق ضحضح و قيعان مىفرستد. زاهد بن يونس، عصام بن ابى الفتح، عبد الكريم بن هلال، مؤيد بن قاسم، موسى بن معصوم، مبارك بن سعيد، غروان بن شفيع و علامة بن جواد را كه اهل كوهستان هستند به مناطق غربي و بخشهاى قراغر مىفرستد. محمّد بن قوام، جعفر بن عبد الحميد، على بن ثابت، عطاء اللّه بن احمد، عبد اللّه بن هاشم و ابراهيم بن شريف، ناصر بن سليمان، يحيى بن داود و على بن ابو الحسين را كه از روستاهاى عجم هستند به مناطق معابد و كوهستان ملابس مىفرستد. دوازده نفر از بزرگان سادات را كه به حدود الهى آگاهى دارند، برمىگزيند. كه عبارتند از: محمّد بن ابو الفضل، على بن ابو غابر، حسين بن على، داود بن مرتضى، اسماعيل بن حنيفه، يوسف بن حمزه، عقيل بن حمزه، عقيل بن على، زيد بن على و جابر بن مصاعد كه آنها را به جابرسا و مناطق شرق مىفرستد و آنها را مأمور برپايى حدود و نظارت بر عهدنامهها مىكند. پس مردانى با كرامت، آزاده، پرهيزگار و نيكوكار را برمىگزيند كه عبارتند از: معصوم بن على، طالب بن محمّد، ادريس بن عبيد، ابراهيم بن مسلم، حمزة بن تمام، على بن حسين، نزار بن حسن، اشرف بن قاسم، منصور بن تقى، عبد الكريم بن فاضل، اسحاق بن مؤيد و ثواب بن احمد كه آنها را به جابرقا و سرزمينهاى مغرب
مىفرستد. پس دوازده نفر ديگر را برمىگزيند: طاهر بن ابو الفرج، سعد بن كامل، لوى بن حرث، محمّد بن ماجد، رضى بن اسماعيل، ظهير بن ابو الفجر، احمد بن فضل و ركن بن حسين كه آنها را به شمال و بخشهاى روم مىفرستد. آنگاه دوازده مرد پاك و پاكيزه را برمىگزيند: اسماعيل بن ابراهيم محمّد بن ابو القاسم، يوسف بن يعقوب، فيروز بن موسى، حسين بن محمّد، على بن ابى طالب، عقيل بن منصور، عبد القادر بن حبيب، سعد الله بن سعيد، سليمان بن مرزوق، عبد الرحمن بن عبد المنذر و محمّد بن عبد الكريم را به مناطق جنوب مىفرستد و هر آنچه به ديگران فرموده بود به اينان نيز سفارش مىكند.
در محورهاى بعدى دربارۀ اين اخبار مطالبى را خواهيم آورد.
محور دوم: در اين خطبه كاستىهايى (غير از ضعفهاى كلى كه قبلا بيان شد) وجود دارد كه آن را از شايستگى اثبات تاريخى ساقط مىنمايد.
الف) به طور كلى از روايات ديگر چنين بر مىآيد كه سيصد و سيزده نفر يار خاص حضرت ولى عصر عليه السّلام در آغاز قيام، سمت فرماندهى نظامى را بر عهده دارند و بعدا همانها فرماندارانى خواهند شد كه امام به مناطق مختلف جهان مىفرستد. روشنترين دليل، اين تعبير روايى است: «هم الحكّام و القضاة و الفقهاء»
(2) علاوه بر اينكه آنها نخبگان و برگزيدگانىاند كه در ميان نسل خود بالاترين مراتب اخلاص را دارند و حضرت صاحب الامر عليه السّلام كسى را جز آنان براى حكمرانى در مناطق مختلف جهان نمىيابد.
ولى از اين خطبه خلاف اين مطلب برداشت مىشود زيرا در نسخه اول اسامى ياران خاص امام عليه السّلام كه در آغاز ظهور گرد مىآيند و با او بيعت مىكنند و ياريش مىنمايند غير از اسامى حكمروايانى است كه امام آنها را به مناطق مختلف جهان اعزام مىنمايد و در نسخه دوم آمده است، در نتيجه وقتى اين دو نسخه را در كنار هم قرار دهيم نتيجه مىگيريم خواصى كه بيعت مىكنند غير از خواصى هستند كه به دستور امام به حاكميت در مناطق جهان گمارده مىشوند. و اين بر خلاف نتيجهاى است كه در نكته اول ثابت گرديد.
(3) اشكال: ما نمىتوانيم اين دو نسخه را به هم پيوند دهيم چون هر دو از امير المؤمنين عليه السّلام روايت نشده است.
پاسخ: دلالت اين خطبه بر جدايى بين خواصى كه نخستين بار با حضرت بيعت مىكنند با حكمروايان مناطق، پس از علم به آن است كه ارزش اثبات تاريخى هر يك از آن دو مساوى با ديگرى است. همچنين اين مطلب را مىتوان از كنار هم گذاشتن نسخه دوم، با رواياتى كه در اين فصل آورديم و در آنها از خواصى ياد شده بود كه براى نخستين بار با امام عليه السّلام بيعت مىكنند، فهميد؛ زيرا هيچ يك از آن روايات با نسخه دوم خطبة البيان مطابقت ندارد و اين بر خلاف نتيجهاى است كه به آن رسيديم.
ب) اين نسخه خطبة البيان به روشنى بيان مىكند كه حضرت مهدى عليه السّلام اين حاكمان را قبل از رسيدن به كوفه تعيين مىفرمايد يعنى اين رويداد پيش از فتح عراق (و مسلما قبل از فتح جهان) است. پيشتر در روايات خوانديم كه امام عصر عليه السّلام پس از رسيدن به كوفه سپاهيانش را به سراسر جهان مىفرستد.
اين مطلب به دليل دو اشكال، صحيح به نظر نمىرسد.
اشكال اول: تعيين حاكمان به معنى اعزام آنها به مناطق جهان نيست؛ زيرا روشن است كه در آن زمان هيچ كدام از اين مناطق آزاد نشده است پس ناگزير بايد فرض نمود كه امام عليه السّلام آنها را براى مأموريتهاى جهانى در نظر مىگيرد. البته اين فرضى دور از ذهن است زيرا تعيين پيش از نياز است و به طور طبيعى اين اتفاق مىبايست پس از فتح هر منطقهاى روى دهد مگر آن كه امام عليه السّلام مصلحتهاى ديگرى را از اين تعيين پيش از موعد در نظر داشته باشد و اللّه العالم.
اشكال دوم: روايت خطبة البيان با رواياتى كه تعيين حاكمان را در كوفه مىداند تعارض دارد.(1)از اين روايات همچنين استفاده مىشود حاكمانى كه از سوى امام عليه السّلام فرستاده مىشوند همان سيصد و سيزده نفر يار خاص مىباشند و نه اشخاص ديگرى كه خطبة البيان از آنها ياد كرده است.
(2) ج) روايت خطبة البيان در شمارش دچار دو اشتباه شده است:
1 - در بخشى از اين خطبه آمده است: «و يختار الأكابر من السادات الأعمال العارفين لإقامة الدعائم، منهم اثنى عشر رجلا» ولى تنها ده نفر را نام مىبرد كه آنها حكمروايان مناطق شرقى جهان هستند.
2 - در جايى ديگر مىگويد: «ثمّ يختار اثنى عشر رجلا» اما فقط از هشت نفر نام مىبرد كه آنها رؤساى مناطق شمالى جهان مىباشند.
شايد راويان در نقل خطبه اشتباه كرده و نامهاى ديگر را از قلم يا گفتار انداختهاند وگرنه قاعدتا اين خطبه (به فرض درستى آن) نبايد ناقص باشد.
(3) د) تقسيم مناطق مختلف جهان بين آنها بنا بر ملاحظات زير، قابل بحث و مناقشه است.
1 - تكرار اسامى مناطق، چه در خود لفظ و چه در لفظ ديگر؛ به طور مثال: واژۀ «حبشه» دو بار با اين لفظ تكرار شده و دو بار هم با واژۀ «نوبة» (- حبشه). واژۀ «روم» دو بار تكرار شده است. «مغرب» دو بار آمده است گاهى با واژۀ «جابلقا» و گاهى با واژه «جابرقا».
2 - در حالى كه توزيع حاكمان در مناطق عراق، ايران و شبه جزيره عربستان زياد است در سرزمينهاى وسيعى هم چون: آفريقا، و مناطق جنوبى زمين (مانند استراليا و آمريكاى جنوبى) بسيار اندك است.د.
1) . مانند روايتى كه بخشى از آن را علامه مجلسى در بحار الانوار آورده و ما نيز آن را نقل نمودهايم. در آنجا آمده است: امام عليه السّلام وارد عراق مىشود، با سفيانى در مىافتد و حكومتش را در آنجا مستقر مىسازد. سپس از مقابله ايشان با روميان (كه جلوهاى از فتح جهانى است) سخن به ميان آمده است. آنگاه به كوفه بازمىگردد و سيصد و اندى نفر را به سراسر جهان مىفرستد.
3 - برخى از سرزمينهايى كه در اين روايت نام برده شده، به طور كلى نامى از آنها در منابع علمى و اطلسهاى جغرافيايى نيامده است. آرى، شايد در زمان صدور روايت، نامهاى مناطق خاصى بوده است، به طور مثال وقتى مىگويد «مناطق نزديك» (أقاليم الأدنى) مراد، مناطق شرقى نزديك به خاور ميانه باشد مانند افغانستان، پاكستان و جمهورىهاى آسياى ميانه، يا مقصود از «وسطهاى نوبة»، آفريقاى مركزى و از «سرزمينهاى روم»، تمامى اروپا باشد. نيز منظور از «ديار بكر»، آسياى صغير، از «مشارق روم»، شرق اروپا و از «نواحى تاريكى»، قاره امريكا باشد؛ چه اين قاره در آن سوى «درياى تاريكى» كه همان اقيانوس اطلس باشد، واقع گرديده است. البته هم چنان شمارى از مناطق ناشناخته در خطبه وجود دارد.
محور سوم: برداشتى كلى از اين روايات.
خطبة البيان، جهان را از دو زاويه بخشپذير مىداند:
الف) تقسيمبندى فراگير و گسترده؛ از اين زاويه، جهان به چهار منطقه تقسيم مىگردد: شمالى، جنوبى، شرقى و غربى؛ و براى هر منطقه شورايى متشكل از دوازده انسان پرهيزگار و صالح مشخص مىنمايد. اما از نام بردن اين مناطق، سكوت كرده است و اين تطبيق تا حدى كار مشكلى است. بهترين نظرى كه در اين مورد مىتوان داد آن است كه اين تطبيق موكول به صلاحديد حضرت صاحب الامر عليه السّلام مىباشد.
ب) تقسيمبندى محدودتر؛ حاكمان اين مناطق كوچك در مراتب پايينتر ايمان قرار دارند؛ زيرا در روايت از آنان و ستايش نشده است. اقتضاى اين تقسيمبندى آن است كه حكمروايان هر يك از اين مناطق كوچك، زير نظر حاكمان مناطق بزرگتر به انجام وظيفه مىپردازند.
(2) به اين تقسيمبندى - البته با اندكى اختلاف - در روايات ديگر اشاره شده است. خطبة البيان به صراحت از تشكيل شورايى در هر منطقه ياد كرده است. بر خلاف روايات ديگر كه در آنها آمده:
«قائم كه ظهور فرمايد براى هر سرزمينى، حاكمى را گسيل مىدارد.» علاوه اينكه هر دو روايت نيز مىتواند درست باشد زيرا ناگزير در هر منطقه يك نفر حكمروايى مىكند ولى به طور طبيعى همان منطقه نيازمند شمارى ديگر از مسئولان عالىرتبه نيز مىباشد.
(3) بدين ترتيب ياران امام مهدى عليه السّلام بر شرق و غرب جهان مسلط شده و «چيزى باقى نمىماند جز آن كه پيروى آنها را مىكند» و «زمينى نمىماند مگر آن كه به يگانگى خداوند و پيامبرى حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله گواهى مىدهد» و برنامه كامل عدالت مدار در آنجا پياده مىگردد. امام عليه السّلام به هنگام خروج از مكه، نخستين حاكم آنجا را منصوب و پيش از ورود به عراق، حاكمان مناطق حجاز و نجد را تعيين مىنمايد ولى باقى مانده دولتمردانش را در كوفه مشخص مىفرمايد. بنابراين مىتوان گفت اين انتصابات به تدريج و همراه با فتح گام به گام جهان، انجام مىپذيرد. قبلا اين نظريه را تقويت كرديم كه جهان، دستكم به يكصد و پنجاه منطقه تقسيم خواهد شد و نياز فراوانى به بهكارگيرى
همه آن سيصد و سيزده نفر به اضافه مخلصان ديگرى از درجات پايين تر، به وجود خواهد آمد. هر چه وسعت منطقهاى كمتر باشد، ادارۀ آن و اجراى عدالت در آن، آسانتر است.
به غير از خطبة البيان، در ساير روايات با اين ديدگاه مخالفت نشده است، چه در اين خطبه جهان به سى و پنج منطقه تقسيم شده (تقسيمبندى دوم) كه برخى از آنها، بسيار بزرگ است تا آنجا كه قاره آفريقا و جزاير اندلس همگى بخشى از يك منطقه به حساب آمده است.
شمار اعضاى شوراى رهبرى هر منطقه - بنا بر آنچه در خطبة البيان آمده است - بين پنج تا هشت نفر است و مجموع آنها يكصد و نود و هفت نفر مىباشند؛ در نتيجه هرگاه تعداد چهل و هشت نفر دولتمرد را مطابق تقسيمبندى نخست به آنها بيفزاييم، مجموع آنها دويست و چهل و پنج نفر خواهد شد و اين تعداد، شصت و هشت نفر كمتر از شمار ياران خاص حضرت مىباشد.
(2) ممكن است كسى در مقام پاسخ به اين تناقض بر آيد و آن دويست و چهل و پنج نفر را غير از سيصد و سيزده نفر بداند. ولى در جواب بايد گفت: اتفاقا اين دوگانگى، يكى از نقاط ضعف خطبة البيان است زيرا منطقى نيست كه امام عصر عليه السّلام از انتصاب ياران خاص خود (سيصد و سيزده نفر) در بالاترين پستهاى دولت جهانى سرباززند و اشخاصى پايينتر از آنها را بدان كار بگمارد؛ زيرا كمترين لازمه اين اقدام، اخلال در روند اجراى كامل عدالت است. گذشته از آن كه رواياتى كه آورديم نيز، بر اين مطلب صحه مىگذارند.
در اين صورت اگر ما باشيم و نسخه دوم خطبة البيان، بايد بگوييم كه افراد ياد شده در آن، تنها برخى از ياران خاص حضرت هستند. ولى هم چنان جاى اين پرسش باقى است كه سرنوشت ديگرانى كه نامى از آنها در خطبه نيامده، چه مىشود؟!
(3) در هر حال، زمانى كه حكمروايان همه سرزمينها به مناطق مورد نظر اعزام شدند، در واقع براى نخستين بار دولت جهانى مهدوى كار خويش را آغاز مىكند.
واژۀ اقليم (- منطقه) به معناى بخشى از زمين است كه با نام خاصى از ديگر بخشهاى زمين مشخص مىگردد. مثلا مصر و شام و يمن هر كدام يك اقليم است. از لحاظ لغوى، واژۀ اقليم معرب است ولى بعضى آن را عربى مىدانند كه از «قلامة الظفر» گرفته شده، زيرا بخشى از زمين مىباشد.
جواليقى گفته است: اين واژه، عربى محض نيست.(1)اما در دولت جهانى، مراد از «منطقه» هر سرزمين مرزبندىشدهاى است كه داراى حكومت داخلى مستقل مىباشد.
(4) محور چهارم: طرح پرسشهايى پيرامون اين روايات، براى روشن شدن برخى جزئيات.
پرسش نخست: اخلاصگزاران به طور عموم و خواص آنان به طور خاص، در نبرد سرنوشتساز جهانى شركت خواهند كرد و به طور طبيعى بسيارى از آنها به شهادت خواهند رسيد، پس چگونه مىتوان فرض نمود همگى آنها در دولت مهدوى مشاركت خواهند جست؟!5.
1) . ر. ك: اقرب الموارد، ج 2، ص 1035.
براى پاسخ به اين سؤال، توجه خوانندگان را به دو ويژگى در فرآيند فتح جهان جلب مىنماييم:
1 - ضمانتهاى موجود براى ارتش حضرت صاحب الامر عليه السّلام كه تنها مخصوص آنهاست مانند يارى فرشتگان، هراس افكندن در دل دشمنان و - احتمالا - جنگ جهانى در پيش از ظهور.
مهمترين اين ضمانتها براى حفظ سپاه مهدوى، آگاهى خود امام عليه السّلام و برنامهريزى مناسب او براى نبرد جهانى است كه پيشتر درباره آن به طور مفصل سخن گفتهايم.
2 - دلائل مختلفى وجود دارد كه امام عليه السّلام بيشتر جهان را تقريبا بدون جنگ فتح مىنمايد در اين باره نيز قبلا بحث كردهايم. البته اين مطلب كشته شدن آنها را به طور محدود نفى نمىنمايد كه اگر هم چنين اتفاقى افتد براى مخلصان درجه دو مىباشد نه دارندگان درجه نخست اخلاص كه همان سيصد و سيزده نفر باشند، زيرا اينان در جايگاه فرماندهى قرار دارند و هر چند در جنگهاى قديم پيشاپيش سپاه حركت مىكردند و در معرض خطر بودند ولى در جنگهاى مدرن فرمانده عقبتر از خطوط اصلى نبرد به سر مىبرد تا با اشراف به صحنه نبرد، فرمانهاى خويش را صادر نمايد. در اين صورت در جنگهاى جديد امكان بيشترى براى حفظ جان فرمانده وجود دارد.
پس فرضيه حفظ جان همۀ ياران خاص پس از پايان جنگ قابل قبول بوده و شهادت گروهى از مخلصان درجه دوم نيز كه شمار فراوانىاند، تأثير زيادى بر جمعيت آنها نخواهد گذاشت.
(2) پرسش دوم: در روايتى كه گذشت آمده است بيست و هفت نفر به همراه قائم عليه السّلام از پشت كوفه خارج مىشوند؛ پانزده نفر از قوم موسى عليه السّلام هستند كه به سوى حق هدايت مىكنند و هفت نفر از اصحاب كهف، يوشع بن نون، سلمان، ابو دجانه انصارى، مقداد و مالك اشتر؛ اينان ياران و دولتمردان آن حضرتاند.
از ظاهر اين روايت بر مىآيد كه گروهى از اموات مؤمنين به زندگى دنيا بازمىگردند تا از ياران حضرت ولى عصر عليه السّلام باشند؛ ولى اين مطلب با اشكالاتى روبروست:
اين روايت براى اثبات موضوع كافى نيست و با توجه به دور بودن آن از ذهن، به اثباتى قوى نياز دارد و خبر واحد براى آن كافى نيست.
اين انديشه با قانون معجزات مخالف مىباشد زيرا بازگشت مرده به دنيا معجزه است و هم چنان كه بارها گفتهايم معجزه جز در آنجا كه پيروزى حق راهى جز آن ندارد و جايگزين طبيعى هم براى آن متصور نيست، به وجود نمىآيد و بديهى است در اين مورد جايگزين طبيعى وجود دارد كه عبارتند از ياران مخلص درجه اول و بسيارى از افراد درجه دوم كه بيشترشان از لحاظ درجات ايمانى همانند كسانىاند كه روايت از آنها نام برده است زيرا اين ياران بر اساس برنامه عادلانه و كامل الهى از كوران آزمايشها سربلند بيرون آمده و خود نتيجه و ثمرۀ تلاشهاى بيش از يك هزارسالۀ بشريت هستند در حالى كه مؤمنان پيش از اسلام (هم چون اصحاب كهف) با اين برنامه نزيستهاند و مؤمنان صدر اسلام نيز به شكل كامل آزموده نشدهاند؛ زيرا آنان پيش از تكميل شرايط امتحان و
ابتلائات الهى از دنيا رفتهاند.
اگر چنين بينديشيم ديگر وجود مخلصانى كه در قيد حيات هستند ضرورتى نداشته بلكه مىتوان به همان مردهها بسنده كرد و در آن صورت تأخير در ظهور و طولانى شدن غيبت، امرى بىدليل و ستمكارى بر بشر است؛ اما چون ساحت قدس الهى از هر نوع ظلمى منزه است، در حدود برداشت اين زمانى ما بايد گفت مضمون روايت صحيح نيست.
بنابراين بايد آن را بر معنايى رمزى حمل نموده، بگوييم مراد از روايت آگاهاندن ما به اين مطلب است كه ياران خاص امام مهدى عليه السّلام كه در نزد وى گرد مىآيند از لحاظ رتبه ايمانى، خلوص، علم و عمل، كمتر از افرادى كه نامشان در روايت آمده نيستند. اين برداشت صحيحى است كه قبلا نيز با آن آشنا شدهايم.
(2) پرسش سوم: فرض آن است كه اخلاصگزاران درجه اول - چه رسد به صاحبان درجات بعدى - هيچ كدام تجربه مديريتى يا قضاوت در دوران پيش از ظهور نداشتهاند. هم چنان كه نمىتوان فرض كرد آنها علوم مربوط به اين دو حوزه را براى به كارگيرى در وقت نياز آموختهاند. بلكه همانطور كه از برخى واقعيتها كه قبلا دانستيم بر مىآيد، شايد عكس آن صادق باشد زيرا ثمره آزمايش و ابتلائاتى كه اينان از سر گذراندهاند، پديد آمدن درجۀ والايى از ايمان و نيروى اراده مىباشد كه آن هم به نوبه خود، نتيجۀ عكسالعملهاى كاملا درست آنان در برابر شرايط زمانهاى است كه لبالب از ستم و طغيان است. بنابراين، امتحانات الهى موجب پيدا شدن توانايى بر قضاوت و قدرت اجرايى و مديريتى فرد نمىگردد؛ در نتيجه از آزموده شدن آنها نمىتوان نتيجه گرفت كه آنها توان قضايى و اجرايى را هم پيدا كردهاند.
(3) علاوه آن كه پيشتر گفتهايم آنها بايد در عصر پيش از ظهور تقيه پيشه نمايند(1)و به طور مستقيم در امور اجرايى و قضايى وارد نشوند و به طور كلى از دستگاههاى حكومتى ستمكار دورى گزينند. در غير اين صورت، مهر شكست در امتحانهاى الهى بر جبين آنها مىنشيند و سر انجام نخواهند توانست شرافت همركابى حضرت صاحب الامر عليه السّلام را در دوران پس از ظهور پيدا نمايند.
پس نتيجه مىگيريم اخلاصگزاران در هر مرتبهاى كه باشند در عصر پيش از ظهور هيچ گونه تجربه مديريتى و قضايى نخواهند داشت.م.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 416. در آنجا تفسيرى صحيح از تقيه ارائه نمودهايم.
حال بايد پرسيد كه اينان چگونه خواهند توانست در دولتى به گسترده همه جهان، مناصب اجرايى و قضايى را بر عهده گيرند؟ به ويژه آن كه مديريت حكومت مهدوى، مديريتى معمولى كه اينك در جهان متداول است نيست بلكه آكنده از عدالتى ژرف و نظام تربيتى متمركز و مستمرى براى همه بشريت مىباشد. با اين اوصاف، اين كار از عهده آنان چگونه بر خواهد آمد؟!
پاسخ: بىشك ياران امام عليه السّلام در بالاترين مراتب شناخت و آگاهى قرار دارند؛ زيرا ترديدى نداريم كه دولت مهدوى عدالت كامل را بنيان خواهد گذاشت. اين يقين از روايات فراوان و متواترى كه فريقين نقل كردهاند و همچنين از اخبارى كه در تورات و انجيل وجود دارد، به دست مىآيد. همه آنها از خوشبختى و رفاه در آن روزگار در بهترين و زيباترين شكل آن و نيز از دستاوردهايى عظيم در اين قلمرو، سخن گفتهاند. بديهى است چنين خوشبختى و عدالتى، نمىتواند بدون آگاهى وسيع و فرهيختگى عميق كسانى كه در تشكيل دولت جهانى مشاركت مىجويند پديد آيد. در اين صورت نتيجه مىگيريم آنها از آگاهى عميقى برخوردار مىباشند. همه سخن آن است كه ما در مورد چگونگى وصول آنها به اين سطح از بينش و فرهيختگى، به انديشهاى منسجم دست يابيم. در اين باره چند احتمال وجود دارد:
(2) احتمال نخست: آنها علوم مورد نياز خود را به يكباره و يا به تدريج از راه معجزه به دست مىآورند. براى اين احتمال مىتوان دو استدلال آورد:
1 - از ظاهر برخى اخبار گذشته كه قابل اثبات تاريخى هم مىباشد همين احتمال بر مىآيد. در روايتى مىخوانيم «آنها نجيبان و فقيهانند... كسانىاند كه دستى بر شكمها و پشتهايشان كشيده مىشود پس [در اثر آن] در هيچ حكمى اشتباه نمىكنند» و در خبرى ديگر آمده است: «[قائم عليه السّلام] دستى به شانه آنان و نيز بر سينههايشان مىكشد و در پى بىآن ديگر در هيچ قضاوتى خطا نمىنمايند» اين كار جز معجزه چه مىتواند باشد؟ زيرا بر اين دست كشيدن، نمىتوان نام دانش آموختن نهاد. در واقع اين كار سببى ظاهرى براى تحقق معجزهاى است كه رهآوردش كسب علم و دانش مىباشد.
همچنين سخن حضرت ولى عصر عليه السّلام در خبر ديگرى كه خطاب به يارانش فرمود: «فرمان و عهدنامه تو در كف دست توست، پس هرگاه برايت مسئلهاى پيش آمد و داورى صحيح دربارۀ آن از ميزان خرد و دانش تو بيرون بود، به دستت بنگر و به آنچه در آن است، عمل نما» اگر منظور از اين سخن فقط نگاه كردن به دست باشد، معلوم مىشود سبب آن اعجازآميز است.
(3) درستى اين استدلال، بستگى به همخوانى آن با قانون معجزات دارد. آيا موفقيت دولت جهانى منوط به باريكانديشى و دقتورزى آنان در امور حكومتى است يا خير؟ اگر آن كار راهى جز معجزه نداشته باشد، بايد روى دادن آن را به هر صورت كه باشد بپذيريم ولى اگر راه يا راههاى ديگرى وجود داشته باشد، روى دادن معجزه ضرورتى ندارد. البته به زودى خواهيم گفت معجزه، راهى منحصر به فرد نبوده، بلكه راههاى طبيعى ديگرى براى عالم شدن اميران دولت جهانى وجود
دارد.
2 - در اين كتاب و كتاب گذشته(1)گفتهايم كه پيشواى جامعه بشرى بايد از اين ويژگى اعجازآميز برخوردار باشد كه هرگاه بخواهد چيزى را بداند، خداوند متعال آن را بدو بفهماند. امام عصر عليه السّلام داراى اين ويژگى است و رواياتى نيز در اين باره وارد شده است.
ممكن است كسانى اين خصوصيت را بر ياران امام عليه السّلام نيز تطبيق نمايند و چنين استدلال كنند كه هر كدام از آنان رئيس منطقهاى مىباشند و بايد با اقدامات صحيحى عدالت كامل را در منطقه خويش پياده نمايند، در اين صورت مىبايست آنها نيز واجد اين ويژگى گردند. آنها به مدد اين فيض ربوبى كارها را به آسانى پيش خواهند برد زيرا از «الهام» بىواسطه الهى بهرهمند مىباشند.
همچنين ممكن است گفته شود: امام عليه السّلام بر شكمها و پشتهايشان دست مىكشد تا مقدمهاى براى الهام به آنها باشد. در واقع چون بشرى معمولى بيش نيستند، تا وقتى كه امام عليه السّلام چنين كارى را انجام ندهد، آنها واجد اين ويژگى نخواهند شد.
(2) اين استدلال اساسا از چند جهت قابل خدشه است، كه دو مورد آن را در اينجا مىآوريم:
الف) اين ويژگى، مخصوص شخص اول حكومت جهانى است كه بالاتر از او بشرى نيست تا راهنمايىاش نمايد و امام عصر عليه السّلام چنين است. ولى اگر رئيسى، رئيس ما فوقى داشته باشد، وى او را راهنمايى خواهد كرد و اساسا لازم است كه وى همواره به هدايت و ارشاد مديران زير دستش اقدام ورزد تا مبادا انديشه و رفتار عدالتآميز آنها خدشه دار گردد و در نهايت رهبرى و مديريتشان به شكست انجامد. پس الهام ويژه امام مهدى عليه السّلام مىباشد.
ب) اصولا اين ويژگى، مخصوص رهبر معصوم جهانى است و شامل كارگزارانش نمىشود؛ زيرا فرد هر قدر هم نبوغ سرشارى داشته باشد، توانايى درك كامل رويدادها و نيز صدور احكام عادلانه در سراسر جهان را نخواهد داشت؛ از اين رو مددرسانى به پيشواى جهانى از طريق به وسيله «الهام» براى برطرف نمودن اين نياز اساسى ضرورى مىباشد.
(3) اين خصيصه براى كسى است كه از سوى شرع مقدس به رهبرى جهان برگزيده شده است زيرا گفتيم توانايىهاى فرد بايد با گسترۀ مسئوليت وى همخوانى داشته باشد. در نتيجه هرگاه او بىمدد الهام نتواند مسئوليتهايش را به انجام رساند، وجود الهام برايش ضرورى خواهد بود.
اما فردى كه دايرۀ مسئوليتش محدود بوده و بر سرزمين نسبتا كوچكى حكم مىراند كه ادارۀ آن با روشهاى معمولى ممكن است، مشمول اين نگاه ويژه الهى نمىگردد.
با طرح امثال اين مناقشهها، «احتمال اول» بدون دليل خواهد ماند.
(4) آرى تنها در يك صورت مىتوان بر اين احتمال صحه گذاشت، و آن هم در جايى است كه يكى از ياران حضرت صاحب الامر عليه السّلام با مشكلى انديشهسوز و يا بحران اجتماعى پيچيدهاى دست بهد.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 504 به بعد.
گريبان گردد و پيادهسازى عدالت كامل هم در گرو حل آن مشكل باشد و وى نتواند به ملاقات امام عليه السّلام رود و يا تماسى برقرار نمايد؛ در اين صورت، «الهام» تنها راهى است كه وى بدان وسيله مىتواند عدالت كامل را پياده سازد.
مگر آن كه بگوييم چنين چيزى به ندرت روى مىدهد؛ چه بديهى است كه مىتوان از هر نقطه جهان با امام عليه السّلام تماس برقرار كرد.
احتمال دوم: ياران امام عليه السّلام در عصر پيش از ظهور به فراگيرى دانش پرداختهاند و يا آن كه برخى از مناصب مديريتى و قضايى را تجربه كردهاند.
خاستگاه اين سخن، واقعياتى است كه در پى مىآيد:
1 - از ظاهر روايات استفاده مىشود كه آنان در عصر پيش از ظهور در قلمرو علم و عمل توفيقاتى را به دست آوردهاند و به دليل همين كار آشنايى و نيز آموزههاى جديد مهدوى، بر مناصب اجرايى و قضايى دولت جهانى تكيه خواهند زد.
از اين روايت كه: «گروهى كه قائم عليه السّلام در ميانشان ظهور مىنمايد، نجيبان و فقيهان و حاكمان و قضاتند» به دست مىآيد آنها از هنگام ظهور قائم عليه السّلام و بيعتشان با او، داراى اين ويژگىها هستند و اين نمىشود جز آن كه بگوييم پيش از ظهور در همه اين امور سر رشته داشتهاند.
(2) اما اين سخن كه: «بر شكمها و پشتهايشان دست كشيده مىشود و در هيچ حكمى در نمىمانند» به آموزههاى جديد مهدوى اشاره دارد كه بعدا به آن خواهيم پرداخت. همچنين است روايتى كه برخى از ياران قائم عليه السّلام را بر مىشمارد مانند: يوشع بن نون، سلمان، مالك اشتر و... كه اگر مراد خود آنها باشد، بديهى است از لحاظ علم و عمل كارآزموده و از لحاظ ايمانى، جايگاهى درخشان داشتهاند و اگر مقصود آن باشد كه ياران قائم عليه السّلام در ويژگىهاى اصلى همانند آنهايند، باز روشن است كه برجستگى آنها در علم و عمل از مهمترين اين ويژگىهاست.
نيز وقتى كه در خطبة البيان، شمارى از آنها را «مردانى با كرامت، آزاده، پرهيزگار و نيكوكار» معرفى مىنمايد؛ يا آن كه از گروهى «پيراسته از عيبها» ياد مىكند، استفاده مىشود اين اوصاف پيش از واقعه ظهور از مشرق جان شريف آن ياران خاص سر زده بوده است.
بنابراين، روايات به قدر كافى بر اين احتمال (احتمال دوم) صحه مىگذارند.
(3) 2 - اين سخن درستى نيست كه بگوييم مىتوان از رهگذر امتحانات الهى به اخلاص والايى رسيد بىآنكه به بينش و فرهيختگى مناسب با آن نيازى باشد؛ چه جهل و نادانى موجب مىگردد كه فرد بىآنكه خود بفهمد به دام شقاوت افتد، در نتيجه به اخلاصش آسيب رسد و در امتحانهاى زندگى شكست بخورد.
به عبارت ديگر، واكنشهاى درست و عادلانه در برابر رويدادهاى مختلف - كه همان موفقيت در آزمايشهاى الهى است - بايد همراه با شناخت ماهيت اين واكنشها باشد. اين شناخت، متوقف
بر علم و آگاهى است؛ بلكه خود اين شناخت، همان علم و آگاهى است؛ آرى واكنشهاى بهتر و والاتر از كسى انتظار مىرود كه علم و آگاهىاش نيز گستردهتر و ژرفتر باشد.
بنابراين افراد برجسته و سرافراز در امتحانات الهى، همانها كه «بهترين سواران روى زميناند»، لزوما بايد عالمترين مردم به شريعت مقدس و نكات دقيق و باريك آن باشند.
3 - بىترديد در روزگار پيش از ظهور، گروه زيادى از فقيهان آگاه از دقايق شريعت وجود دارند و طبيعتا نمىتوان همه آنها را از جمله شكستخوردگان در آزمونهاى الهى دانست؛ بلكه اگر نگوييم همه آنها، دستكم شمارى از آنان موفق خواهند شد؛ زيرا دقتورزى در دانش و فرهنگ دينى، معمولا با اخلاص و حفظ رفتار عادلانه و صفاى در انگيزه و در پى بىآن با موفقيت در امتحانهاى الهى، پيوسته و قرين مىباشد.
اما اينكه در زمان ما فقيهان، در برابر قدرتهاى مسلط جهانى در موضع ضعف به سر مىبرند و ظاهرا توجهى به ورود در مسائل سياسى - اجتماعى جامعه خود ندارند، ناشى از امكانات محدود آنها و نيز تصور ايشان مبنى بر كم بودن تكليف اسلامىشان در اين زمينه مىباشد ولى طبيعى است كه پس از ظهور چنين نخواهد بود و در شيوۀ جديدى كه پيش مىگيرند از هدايتها و دستورهاى امام عصر عليه السّلام پيروى خواهند نمود و در پى بىآن، اين شايستگى را پيدا خواهند كرد كه در صف ياران اخلاصگزار آن حضرت وارد شوند.
(2) 4 - همان طور كه در اين كتاب و كتاب پيشين ثابت كرديم، انديشه اسلامى در روزگار طولانى غيبت، به رشد و پيشرفتى نايل مىگردد كه از آن رهگذر امت اسلامى به طور خاص و همه انسانها به طور عام، شايستگى درك قوانين و آموزههاى جديدى را كه حضرت ولى عصر عليه السّلام در دولت جهانىاش آشكار خواهد ساخت، پيدا خواهند نمود.
بديهى است هر قدر اخلاص فرد به اسلام بيشتر باشد و عدالت را در زندگىاش دقيقتر پياده كرده باشد، اشتياق او به درك و فراگيرى انديشه ناب اسلامى و همراهى با اشكال مترقىتر اين تفكر، بيشتر خواهد بود. به خصوص آنجا كه احتمال دهد او نيز به نوعى در دولت مهدوى مشاركت خواهد جست، هر چند او در اين مشاركت بسان فردى معمولى حضور يابد، چه رسد به آن كه افتخار كارگزارى در آن دولت نصيب وى گردد.
(3) قطعا در اين صورت آن سيصد و سيزده نفر مناديان برترين تحولات انديشه اسلامى مىباشند.
همين ويژگى به نوعى ضعيفتر براى مخلصان درجه دوم نيز وجود دارد.
بنابراين، احتمال دوم به دليل درستى ادله چهارگانه درست مىباشد ولى اين ادله، تنها آموختن جزئيات انديشه اسلامى را از سوى ياران حضرت ثابت مىنمايد و نمىتواند تجربه كار اجرايى و قضايى در عصر پيش از ظهور را براى آنان ثابت كند.
گذشته از آن كه اصولا اگر فردى از لحاظ نظرى و تئوريك غنى باشد و از وضع جامعهاى خويش
كه رياست آن را به عهده دارد، آگاه باشد، اقدامات عملى وى ارتباط مستقيمى با موفقيت او در انجام وظيفهاش نخواهد داشت.
به ويژه اگر تجربه عملى ضرورت داشت مىبايست هر كارگزار، حاكم و يا قاضى پيش از آن كه مشغول به كار گردد، داراى تجربه مىبود. در حالى كه اين موجب تناقض مىشود زيرا بالاخره بايد اينها از يك جايى شروع نمايند، و در غير اين صورت هيچگاه حاكم يا قاضىاى به وجود نخواهد آمد.
همچنين اين دلايل چهارگانه، آگاهى آنها را از انديشه اسلامى در عصر پيش از ظهور ثابت مىنمايد ولى طبيعتا هم چنان به راهنمايىها و قوانين جديد مهدوى نيازمند مىباشد.
(2) احتمال سوم: ياران اخلاصگزار، بينش و آموزههاى ناب اسلامى را از امام عليه السّلام دريافت مىكنند.
دريافت اين معارف مىتواند به يكى از اين سه صورت باشد:
الف - آنها انديشههاى ژرفى را كه براى بر عهده گرفتن بالاترين پستها در دولت عدل جهانى لازم است، پيش از ظهور از خود امام عصر عليه السّلام خواهند آموخت. در توضيح اين مطلب بايد تكرار نماييم امام عليه السّلام از ياران خاصش پنهان نيست و آنها او را در عصر غيبت حقيقتا مىشناسند. در برخى روايات گناهان و كجروى مردمان تنها دليل غيبت معرفى شده است. در نتيجه با پيراستن گناهان از صحيفه دل، پرده غيبت كنار خواهد رفت و شايستگان اخلاصگزار درجه اول، به شرف ملاقات نايل خواهند آمد. اين صورت نخست از احتمال سوم، هر چند لطيف بوده و احتمال درستىاش مىرود اما قابل اثبات نيست.
ب - مخلصان، همه يا بيشتر تعاليم خود - چه تعاليم كلى و چه تعاليم جديد - را پس از ظهور از پيشوايشان مهدى موعود عليه السّلام فرا خواهند گرفت.
ج - مخلصان علاوه بر اندوختههاى فكرى گذشته، آموزهها و تعاليم جديد را از امام مهدى عليه السّلام فرا مىگيرند. اين اتفاق پيش از اعزام آنها به مناطق مختلف جهان روى مىدهد و مقدمهاى است براى توانمند كردن كامل آنها براى مديريتى خردمندانه و قضاوتى عادلانه.
(3) اين مطلب بىترديد درست مىباشد زيرا بديهى است انديشه سابق با وجود ژرفا و فراگيرى نمىتواند به اهداف دولت جهانى مهدوى كمك نمايد.
به اين موضوع در روايتى كه امام عليه السّلام رؤساى مناطق جهان را اعزام مىفرمايد اشاره شده است؛ امام عليه السّلام به آنان مىفرمايد: عهدنامۀ تو در دست توست؛ پس هرگاه مسئلهاى كه پاسخش را نمىدانستى برايت پيش آمد، به دستت نگاه كن و به آن عمل نما.
بر اساس اين روايت، امام عليه السّلام به هر يك از مأموران اعزامى، «عهدنامه(1)» اى را كه حاوى برنامه و».
1) . «عهد»، نوشتهاى است كه مطابق آن، ولى امر به واليان خود مأموريتى را ابلاغ مىكند و آنها را به پايبندى به شرع و رعايت انصاف فرمان مىدهد. ر. ك: اقرب الموارد، ماده «عهد».
شيوه مديريت است اعطا مىفرمايد. سيره امير المؤمنين على عليه السّلام نيز چنين بوده است. ايشان؛ مالك اشتر را به مصر فرستاد و آن عهدنامۀ معروف را برايش نوشت.
اما پيداست كه اين عهدنامهها به صورت اصول و قوانين كلى نيست همانطور كه عهدنامه مالك اشتر چنين است زيرا فرض آن است كه آن حاكمان بر تطبيق اصول و قوانين كلى كه از فقه در شيوه جديدش گرفته شده است و اين عهدنامهها در زمانى كه حاكمى در تطبيق قوانين كلى بر برخى مشكلات جهانى دچار مشكل مىگردد، به يارى آنها مىشتابد و از اينرو امام عليه السّلام مىفرمايد: «هرگاه به مشكلى بىپاسخ و يا به دعوايى كه داورى در آن را [طبق قوانين و اصول كلى] نمىدانى، بر خوردى به دستت [يعنى به عهدنامهاى كه همراه توست] نگاه كن و به آن عمل نما.»
(2) هر حاكمى علاوه بر اين سطح عميق از انديشه، بايد از ظرفيت روحى و روانى ژرفى نيز برخوردار باشد زيرا او براى نخستين بار به سرزمينى مىرود كه دولتى اسلامى را در آن بنيان گذارد و بار بسيار سنگين تأسيس يك دولت را بر دوش كشد كه حتى تصور آن براى ديگران سخت و غير قابل تحمل است چه رسد به آن كه در بحبوحه و كوران مشكلات آن قرار گيرند؛ اما چنين حاكمى كه در پيش از ظهور از لحاظ ايمان و انديشه، شايستگى اين كار را پيدا كرده در اينجا نيازمند نيرويى درونى است كه «از شمشير برندهتر و از نيزه تيزتر» باشد و با روحيهاى بالا و نيرويى شگرف، با مسائل و مشكلات روبرو گردد. از اين رو همانطور كه در روايات آمده است امام عليه السّلام بر شكمها و پشتشان دستى مىكشد و ديگر در هيچ حكمى در نمىمانند و در داورىها دچار مشكل نمىگردند؛ زيرا گاه انديشهورزى نيز مشكلى از آدمى حل نمىنمايد و او هم چنان در دودلى و آشفتگى مىماند ولى با بالا رفتن روحيه و ارتقاى نيروى اراده، ديگر چنين چيزى معنا ندارد.
(3) كمترين كارى كه امام مهدى عليه السّلام براى رفع اين مشكل انجام مىدهد آن است كه به هنگام خداحافظى با كارگزارانش، آنها را در آغوش گرفته و دستى بر شانه و پشت آنها بكشد.
بدين ترتيب حاكمان دولت مهدوى در سراسر جهان پراكنده مىشوند و دولت جهانى را تشكيل مىدهند «تا بر روى زمين كسى باقى نماند مگر آن كه به يگانگى پروردگار و رسالت نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله شهادت دهد و اين سخن خداوند است كه: هر كه در آسمانها و زمين است خواهناخواه سر به فرمان او نهاده است، و به سوى او بازگردانيده مىشوند.»
اين آزمون فوايد و ثمراتى دارد كه در اينجا به برخى از آنها اشاره مىنماييم:
1 - عادت كردن امت اسلامى و همه انسانها به شيوهاى جديد از زندگى و رفتار فردى و اجتماعى كه پيش از آن سابقه نداشته است.
2 - آشكار شدن نقاط ضعفى كه در آزمونهاى پيش از ظهور پنهان مانده بود. از اين رو ممكن است كسانى كه در آن دوره از امتحانهاى الهى با موفقيت عبور كردهاند در آزمونهاى جديد شكست بخورند زيرا آزمونهاى پس از ظهور سختتر و پيچيدهتر است.
3 - آمادهسازى روشهايى ژرف كه زمينه را براى موفقيت افرادى كه شايستگىهاى بالايى دارند فراهم مىسازد.
4 - در انداختن طرحى كلى براى تربيت همه جانبه بشريت. پيشتر گفتيم دولت جهانى از طريق آزمونهايى اختيارى، امت اسلامى و همه انسانها را تربيت نمايد.
(2) اين يكى از تفاوتهاى مهم آزمونهاى قبل از ظهور و بعد از ظهور مىباشد؛ زيرا در امتحانهاى پيش از ظهور كه بر آمده از شرايط ستمبار و فاسد آن دوره بوده است، افراد در پديد آمدن آن شرايط اختيارى نداشتهاند ولى در دوران پس از ظهور كه جامعه از كافران و منحرفان خالى است، ناگزير بايد آزمونهاى آن نيز اختيارى باشد. اين آزمونها يكى از حلقههاى اصلى در زنجيره برنامههاى پس از ظهور است.
5 - تصفيه دولت جهانى از حاكمان يا قاضيانى كه در تأسيس آن مشاركت جستهاند ولى در واقع شايستگى كامل ندارند.
(3) هدف آزمونهاى الهى در دوره غيبت، پديد آمدن گروهى محدود از مخلصانى است كه تعداد آنها براى نبرد مقدس جهانى كافى باشد. ديگرانى نيز كه در اين امتحانها مردود شدهاند به ستمكارى و دشمنى با حق روى مىآورند.
ولى هدف امتحانهاى پس از ظهور تحقق برنامه الهى براى آن دوران مىباشد كه عبارت است از تربيت ريشهاى و همارۀ همۀ انسانها، چه حاكمان و چه ديگران به سوى قله كمال به منظور پديد آمدن جامعهاى كاملا عدالت محور. اين همان «جامعه معصوم» ى است كه در كتاب گذشته به آن اشاره كرديم(1)و در كتاب بعدى خود (اليوم الموعود) جزئيات مهمى را درباره آن خواهيم گفت.
مناسب است پيرامون اين آزمون در چند محور به بحث و بررسى بپردازيم.
محور اول: نقل روايات
اينك قصد آن نداريم همۀ روايات مرتبط با اين موضوع را فراهم آوريم بلكه تنها مهمترين آنها را كه داراى دو شرط زير هستند، مىآوريم:
1 - مطابق اصول و قواعد شناخته شده باشند. در نتيجه اگر بيانگر برداشتى غير متعارف يا شاذّ باشد آن را نقل نمىكنيم چون نشانههاى جعلى بودن در آنها هويداست.
2 - اختلافات مذهبى را بر نيانگيزد. هر خبرى را كه چنين است حذف كردهايم هر چند مىدانيم با اين كار در زنجيره انديشههاى كلى اين بحث خلل وارد مىشود.
اين اخبار به جنبههاى مختلف اين آزمونها پرداخته است.
(2)نعمانى از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود: لو قد قام القائم لأنكره الناس، لأنّه يرجع إليهم شابّا موفقا، لا يثبت عليه إلاّ من أخذ اللّه ميثاقه... و إنّ من أعظم البلية أن يخرج إليهم صاحبهم شابّا و هم يحسبونه شيخا كبيرا(2)
قائم عليه السّلام كه ظهور فرمايد، مردم انكارش نمايند زيرا در سيماى جوانى نورس به سوى آنها بازمىگردد كسى با او نخواهد ماند مگر آن كس كه خداوند از او پيمان ستانده است..... از بزرگترين آزمايشها همين است كه در سيمايى جوان به نزد آنها مىآيد در حالى كه مىپندارند او پيرمردى كهنسال است.
(3)همو نقل كرده است كه محمّد بن مسلم از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده است: لو يعلم الناس ما يصنع القائم إذا خرج، لأحبّ أكثرهم ألاّ يروه مما يقتل من الناس. أما أنّه لا يبدأ إلاّ بقريش، فلا يأخذ منها إلاّ السيف و لا يعطيها إلاّ السيف؛ حتّى يقول كثير من الناس:
ليس هذا من آل محمّد، لو كان من آل محمّد لرحم.(3)
اگر مردم مىدانستند قائم عليه السّلام پس از ظهور چهها خواهد كرد، بيشتر آنها دوست مىداشتند به خاطر كشتارهايى كه انجام مىدهد، او را نبينند، او جز از قريش آغاز نخواهد كرد. او از آنها جز شمشير نگيرد و جز شمشير ندهد. تا جايى كه بسيارى از مردم مىگويند: اين فرد از خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيست، زيرا اگر بود، حتما به مردم رحم مىكرد.2.
نيز او در حديثى مرسل از حضرت صادق عليه السّلام آورده است كه فرمود:
إذا خرج القائم، خرج من هذا الأمر من كان يرى أنّه من أهله و دخل فيه شبه عبدة الشمس و القمر(1)
هرگاه قائم عليه السّلام ظهور كند، بعضى كه خود را اهل حق و عدالت مىدانند، از راه خارج خواهند شد و گروهى از ملحدان، وارد اردوگاه حق و عدالت خواهند شد.
(2)همچنين نعمانى به سند خود از ابو بصير نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: إنّ أصحاب طالوت ابتلوا بالنهر الذي قال اللّه تعالى: «مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ» (2) و إنّ أصحاب القائم عليه السّلام يبتلون بمثل ذلك.(3)
ياران طالوت با رودخانهاى آزمايش شدند همان طور كه خداوند فرمود: «شما را به وسيله رودخانهاى خواهيم آزمود.» قطعا ياران قائم نيز با چيزى مانند آن، امتحان خواهند شد.
(3) علامه مجلسى به سند خود از ابو بصير روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
يقضى القائم بقضايا ينكرها بعض أصحابه ممّن قد ضرب قدّامه بالسيف، و هو قضاء آدم عليه السّلام. فيقدّمهم فيضرب أعناقهم؛ ثمّ يقضى الثانية، فينكرها قوم آخرون ممّن قد ضرب قدّامه بالسيف، و هو قضاء داود عليه السّلام، فيقدّمهم فيضرب أعناقهم؛ ثمّ يقضى الثالثة، فينكرها قوم آخرون ممّن قد ضرب قدّامه بالسيف، و هو قضاء إبراهيم عليه السّلام، فيقدّمهم فيضرب أعناقهم. ثمّ يقضى الرابعة، و هو قضاء محمّد صلّى اللّه عليه و آله، فلا ينكرها أحد عليه.(4)
قائم عليه السّلام قضاوتى هم چون قضاوت آدم عليه السّلام مىنمايد اما برخى از ياران او كه در ركابش شمشير مىزنند، آن قضاوت را برنخواهند تافت در نتيجه قائم گردن آنها را خواهد زد. پس در امر ديگرى به روش داود عليه السّلام قضاوت خواهد كرد، اما گروه ديگرى از جنگجويانش منكر آن مىشوند، و قائم گردن آنان را نيز خواهد زد پس براى سومين بار به شيوه ابراهيم عليه السّلام قضاوت مىنمايد و باز گروهى انكار مىورزند و امام گردنشان را خواهد زد. آنگاه براى چهارمين بار در مسئلهاى به روش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قضاوت خواهد كرد و ديگر كسى منكر آن نخواهد شد.
(4) همو به سند خود از مفضل بن عمر نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
كأنى أنظر إلى القائم على منبر الكوفة و حوله أصحابه ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا عدّة أهل بدر. و هم أصحاب الألوية و هم حكّام اللّه على خلقه. حتّى يستخرج من قبائه كتابا مختوما بخاتم من ذهب، عهد معهود من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فيجفلون عنه إجفال الغنم. فلا يبقى منهم إلاّ0.
الوزير و أحد عشر نقيبا، كما بقوا مع موسى بن عمران عليه السّلام. فيجولون فى الأرض فلا يجدون عنه مذهبا، فيرجعون إليه. و إنّى أعرف الكلام الذي يقوله لهم، فيكفرون به.(1)
گوييا قائم را بر منبر كوفه مىبينم در حالى كه گرد او را به شمار ياران پيامبر در جنگ بدر، سيصد و سيزده نفر فرا گرفتهاند. آنها صاحبان پرچمها و حكمروايان خداوند بر مردماند.
آنگاه از ميان قبايش كتابى ممهور به مهرى طلايى را كه از پيمانهاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، بيرون خواهد آورد. در آن هنگام آنها هم چون گوسفندان از نزد او مىگريزند و جز يك وزير و يازده نقيب باقى نمىماند همان طور كه [همين تعداد] براى موسى عليه السّلام باقى ماند. آنها در زمين مىگردند اما راهى جز بازگشت به سوى او نمىيابند پس به سوى او بازمىگردند و من به آن سخنى كه قائم به آنها مىگويد و آنها به سبب آن كفر مىورزند، داناترم.
محور دوم: توضيح برخى واژهها و عبارات اين اخبار
تعبير «قضاى محمّد» اشاره دارد به سخنى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
إنّما أقضى بينكم بالبيّنات و الأيمان.
منم كه در ميان شما با گواهان و سوگندها قضاوت مىكنم.
اين حديث مشهور را فريقين نقل كردهاند و فقهاى اسلامى قاعدۀ مهم «البيّنة من المدّعى و اليمين على المنكر» (مدعى بايد شاهد بياورد و منكر سوگند ياد كند) را از همين برداشت كردهاند.
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در ادامۀ اين حديث مىفرمايد:
فأيّما رجل قطعت له من مال أخيه شيئا، فإنّما قطعت له به قطعة من النار(2)
هر كس از مال برادرش، چيزى [به ناحق] به او برسد، در واقع قطعهاى از آتش دوزخ نصيبش شده است.
(2) يعنى اگر قوانين قضايى به ناحق چيزى را براى كسى ثابت نمايد، تصرف در آن حرام مىباشد؛ هر چند قاضى در اين ميان چون جهل به واقع دارد و از سويى ديگر از قوانين كلى شرعى كه احتمال درستىاش بيشتر است پيروى كرده، معذور مىباشد.
(3) درباره قضاوت حضرت داود عليه السّلام، قرآن كريم چنين مىفرمايد:
وَ هَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ إِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْضٍ، فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلى سَواءِ الصِّراطِ. إِنَّ هذا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ، فَقالَ: أَكْفِلْنِيها وَ عَزَّنِي فِي الْخِطابِ. قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ. وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ، إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ، وَ قَلِيلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً5.
وَ أَنابَ. فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ. وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآبٍ. (1)
و آيا خبر داد خواهان - چون از نماز خانه [او] بالا رفتند - به تو رسيد؟ وقتى [به طور ناگهانى] بر داود در آمدند، و او از آنان به هراس افتاد، گفتند: «مترس، [ما] دو مدعى [هستيم] كه يكى از ما بر ديگرى تجاوز كرده، پس ميان ما به حق داورى كن، و از حق دور مشو، و ما را به راه راست راهبر باش.» [يكى از آنها گفت:] «اين [شخص] برادر من است. او را نود و نه ميش، و مرا يك ميش است، و مىگويد: آن را به من بسپار و در سخنورى بر من غالب آمده است؛ [داود] گفت: «قطعا او در مطالبۀ ميش تو [اضافه] بر ميشهاى خودش، بر تو ستم كرده، و در حقيقت بسيارى از شريكان به همديگر ستم روا مىدارند، باستثناى كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، و اينها بس اندكاند.» و داود دانست كه ما او را آزمايش كردهايم.
پس، از پروردگارش آمرزش خداست و به رو در افتاد و توبه كرد. و بر او اين [ماجرا] را بخشوديم؛ و در حقيقت پيش ما براى او تقرب و فرجامى خوش خواهد بود.»
نكته اصلى در اين ماجرا، طرفدارى داود عليه السّلام از شخص مدعى است، بىآن كه از او گواه بخواهد بلكه به او مىگويد «قطعا او در مطالبه ميش تو [اضافه] بر ميشهاى خودش، بر تو ستم كرده است.» در ذيل اين آيه رواياتى وارد شده است. برخى از آنها ويژگى اصلى اين آيات را حكم داود عليه السّلام مىدانند كه مطابق علم او به واقع و نه مطابق گواهى شهود بيان شده است.
(2)شيخ حر عاملى به سند خود از ابو عبيده حذا روايت كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود: إذا قام قائم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله حكم بحكم داود عليه السّلام لا يسأل البيّنة(2)
هرگاه قائم آل محمّد ظهور فرمايد هم چون داود داورى نمايد، [يعنى] از مدعى گواه نمىخواهد.
(3)همو از أبان بن تغلب نقل كرده است كه شنيدم امام صادق عليه السّلام فرمود: لا تذهب الدنيا حتّى يخرج رجل منىّ يحكم بحكومة آل داود و لا يسأل بينة. يعطى كلّ نفس حقّها.(3)
دنيا به پايان نمىرسد مگر آن كه مردى از فرزندان من ظهور مىكند و مانند داود داورى كرده و گواهى نمىطلبد و حق هر كسى را به او مىدهد.
(4) همچنين حر عاملى در حديثى مرسل از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده است كه فرمود:
إنّ داود عليه السّلام قال: يا ربّ أرنى الحقّ كما هو عندك حتّى أقضى به. فقال: إنّك لا تطيق ذلك؛ فألحّ على ربّه حتّى فعل، فجاء رجل يستعدى على رجل، فقال: إنّ هذا أخذ مالى فأوحى اللّه إلى داود: إنّ هذا المستعدى قتل أبا هذا و أخذ ماله. فأمر داود بالمستعدىن.
فقتل و أخذ ماله فدفع إلى المستعدى عليه. فعجب الناس فتحدّثوا، حتّى بلغ داود عليه السّلام و دخل عليه من ذلك ما كره. فدعا ربّه أن يرفع ذلك ففعل. ثمّ أوحى اللّه إليه أن احكم بينهم بالبيّنات و أضفهم إلى اسمي يحلفون به.(1)
داود عليه السّلام عرض كرد: پروردگارا حق را آن طور كه در نزد توست به من بنمايان تا بر اساس آن داورى نمايم. خداوند فرمود: تحمل آن را ندارى. اما داود اصرار كرد و خداوند هم اجابت فرمود. تا آن كه مردى در نزد او از ديگرى شكايت كرد و گفت: اين مرد، مال مرا غصب كرده است. خداوند به داود وحى كرد: اين مرد شاكى، پدر آن ديگرى را كشته و مالش را ربوده است. داود عليه السّلام دستور كشتن آن مرد را صادر كرد و مال را به مالباخته برگرداند. مردم شگفت زده شدند و درباره قضاوت او به گفتگو پرداختند. خبر كه به داود رسيد، ناخشنود شد و از خداوند خواست آن حالت را از او بگيرد آنگاه خداوند به او وحى كرد: بين آنها با كمك شهود و بينه قضاوت كن و از آنها بخواه كه به نام من سوگند ياد كنند.
اين حديث مرسل را تنها به دليل تفاوتى كه با آيه مباركۀ سورۀ «ص» دارد آورديم؛ زيرا آنچه كه در اين روايت آمده در صورت صحت، رويدادى واقعى است كه قاضى (داود عليه السّلام) مىتواند آن را از طريق وحى يا از راه گفتگوى با دو طرف دعوا و يا راه ديگرى دريابد. اما رويدادى كه قرآن از آن ياد مىكند، مشهور آن است كه آزمونى الهى براى امتحان داود نبى عليه السّلام بوده كه نتيجهاش شكست او در اين امتحان مىباشد. خداوند مىفرمايد: «و داود دانست كه ما او را آزمايش كردهايم. پس از پروردگارش آمرزش خواست و به رو در افتاد و توبه كرد.»
(2) از ديدگاه مفسران آن دو در واقع با يكديگر دعوايى نداشتند بلكه دو فرشته بودند كه خداوند آنها را براى آزمايش پيامبرش مأمور كرده بود. به دليل آن كه فرمود: «إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ» «چون از نماز خانه [او] بالا رفتند» زيرا اگر كسى بخواهد دعوايى را به نزد قاضى ببرد نه از ديوار خانه او بالا مىرود و نه در هنگام عبادت بر او وارد مىشود.
(3) مطابق اصول و قوانين كلى، داود پيامبر مىبايست از مدعى (صاحب نود و نه ميش) گواهى مىخواست تا شهادت دهد كه آن يك ميش نيز از آن اوست اما اين كار را نكرد و فورا سخن منكر را پذيرفت. اما پس از آن به فكر فرو رفت و انديشيد كه به خطا رفته است؛ پس از پروردگارش آمرزش خواست و به سجده افتاد و توبه كرد.
(4) به نظر ما تفسير صحيح آيه اين است كه آن رويداد حادثهاى كاملا واقعى است. در خود آيه قراينى براى اين ادعا وجود دارد:
1 - ظاهرا از واژه «خصمين» استفاده مىشود كه آن دو حقيقتا با يكديگر دعوا داشتهاند و برداشتى جز اين، بر خلاف ظاهر قرآن است؛ زيرا در آن صورت تعبيرى مجازى خواهد بود و مجاز5.
1) . العاملى، الحسن بن الحر، همان؛ ج 3، ص 435.
نياز به قرينه دارد.
2 - سخن يكى از آنها كه گفت: «اين شخص برادر من است» ظهور در برادرى حقيقى دارد و بديهى است كه اگر آن دو فرشته باشند نمىتوان اين سخن را تصديق كرد.
3 - اينكه گفت: «او را نود و نه ميش و مرا يك ميش است» ظهور در مالكيت حقيقى نسبت به ميشهاى واقعى دارد و هر چه خلاف اين برداشت باشد نيازمند تأويل است.
4 - داود پيامبر عليه السّلام گفت: «قطعا او در مطالبه ميش تو [اضافه] بر ميشهاى خودش، بر تو ستم كرده است». اگر اين بگومگو، صورى و غير واقعى بود، او هرگز ستم پيشه نبود و در اين صورت اين جمله، دروغ خواهد بود.
اما اينكه گفتهاند بالا رفتن از ديوار ديگران كار بشر نيست، صحيح نيست چون اتفاقا اين كار از بشر سر مىزند، نه از فرشته! گفتهاند اين حادثه براى آزمودن داود عليه السّلام بوده است پس در اين صورت ضرورتى نداشته كه دو فرشته مأمور اين كار شوند بلكه اين امتحان با وجود دو انسان نيز حاصل مىشده است و در آن صورت سطح امتحان الهى هيچ تغييرى نمىكرد.
حتى در اين آيه از آگاهى داود عليه السّلام به حقيقت امر از طريق غيب سخنى نرفته است و او به صرف شنيدن دعوا به طرف مدعى متمايل نشده بلكه شايد آن دو را از نزديك مىشناخته يا به ترتيب ديگرى از وضع آنها اطلاع داشته است.
ولى اگر فرض نماييم داود عليه السّلام در اين حادثه و مانند آن به علم خود عمل كرده همان طور كه امام مهدى عليه السّلام خواهد كرد در اين صورت، حكم داود صحيح و كاملا شفاف است و قاضى اگر پيامبر يا امام معصوم باشد مىتواند اين چنين قضاوت كند.
(2) از همين زاويه دليل ديگرى بر واقعى بودن اين دعوا كشف مىشود و آن اينكه اگر دعوايى صورى بود، ديگر علم به واقع معنايى نداشت بلكه مناسبتر آن است كه بگوييم داود عليه السّلام صورى بودن آن دعوا را مىدانست يا اينكه مىدانست بهتر است مطابق قانون كلى قضاوت عمل نمايد و از آنجا كه در اين دعوا به علم خودش عمل كرده، ثابت مىشود كه آن ماجرا واقعيت داشته است.
(3) دليل آمرزش خواهى داود عليه السّلام، يكى از دو مورد زير است:
الف) در بعضى روايات آمده اين دعوا شبيه ماجرايى بوده كه در زندگى او اتفاق افتاده است. در آنجا آمده كه وى با وجود داشتن همسران زياد از يكى از اطرافيانش مىخواهد كه همسرش را طلاق دهد تا وى با او ازدواج نمايد. خداوند متعال هم كه مىخواست به او هشدارى داده باشد، اين دعوا را براى او پيش آورد.
بنابراين، طلب آمرزش به دليل عجله در داورى نبود بلكه تنها به خاطر يادآورى آن ماجراى خاص در زندگيش بود.
ب) استفاده از دو اصل قضايى «در خواست گواه و حكم دادن بر اساس علم قاضى»، براى او جايز
بوده و نه واجب. از اين رو زمانى كه فكر كرد احتمالا اين دو روش در نتيجه با يكديگر اختلاف پيدا مىكنند، اصل دوم را ترجيح داد.
البته معمولا در شريعت الهى از اصل دوم كمتر استفاده مىشود زيرا استفاده دائمى از آن و براى هر كسى مقدور نيست و بهتر است همواره و بدون استثنا از اصل اول (درخواست گواه) استفاده شود هر چند ممكن است گاهى به خطا بينجامد. اين كار موجب ايجاد وحدت رويه قضايى خواهد شد.
پس داود عليه السّلام در اين دعوا، از قانون مرجوح بهره برده و بعد از آن نيز دريافته كه امتحانى بيش نبوده است. چون اين حادثه از موارد اختلاف بين دو روش بوده و راجح نيز استفاده از قانون اول بوده، از اين رو به خاك افتاده و توبه كرده است.
پرسش: اگر اين روش (اصل دوم) در اولويت دوم باشد، پس چگونه در روايات آمده كه امام عصر عليه السّلام بر اساس آن عمل خواهد نمود؟
پاسخ اين سؤال را در مبحث «قضاوت امام مهدى عليه السّلام» خواهيم آورد و خلاصهاش آنكه، شرايط آزمونهاى الهى به ميزان بسيار محدودى اين اجازه را به امام عليه السّلام خواهد داد.
دربارۀ روش داورى حضرت ابراهيم عليه السّلام و آدم عليه السّلام در تاريخ چيزى نيامده ولى ماجراى طالوت و يارانش در قرآن كريم آمده است. مناسب مىباشد در اينجا به موضوع آزمايش آنها با نهر آب بپردازيم.
(1)هنگامى كه طالوت و لشكرش عازم جنگ بودند، در سر راهشان به نهر آبى رسيدند. آنها و اسبهايشان بسيار تشنه بودند؛ ولى طالوت فرمان داد كسى آب نياشامد، مگر به اندازه يك كف دست. قالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَرٍ فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي، وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي، إِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ .(2)
گفت: «خداوند شما را به وسيلۀ رودخانهاى خواهد آزمود. پس هر كس از آن بنوشد از [پيروان] من نيست، و هر كس از آن نخورد، قطعا او از [پيروان] من است، مگر كسى كه با دستش كفى برگيرد.»
(3) سپاهيان طالوت در برابر اين فرمان، سه نوع عكس العمل نشان دادند:
1 - بيشتر آنها توجهى به دستور فرمانده نكرده، آب بسيارى نوشيدند و چهارپايانشان را نيز سيراب كردند. به دنبال آن، طالوت آنها را از سپاه بيرون كرد و از ادامه مسير بازداشت؛ بدين ترتيب آنها از دايره ايمان نيز خارج شدند؛ زيرا خداوند فقط از كسانى كه از نهر عبور كرده و به همراه طالوت ادامه مسير دادند، با وصف «ايمان» ياد كرده است. «فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ» (2)(و9.
هنگامى كه [طالوت] با كسانى كه همراه وى ايمان آورده بودند، از آن [نهر] گذشتند.) از اين تعبير استفاده مىشود كسانى كه ماندند و آب بسيار نوشيدند، بىايمان شدند.
2 - كسانى كه به فرمان طالوت گردن نهادند و به ميزان مجاز آب نوشيدند. از سياق آيات قرآن كريم استفاده مىشود، اينان همان كسانىاند كه در زمان رويارويى با دشمن گفتند: «لا طاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ» (1) يعنى: «امروز ما را ياراى [مقابله با] جالوت و سپاهيانش نيست.» زيرا ايمان آنها ضعيف تر از ايمان كسانى بود كه همراه طالوت ثابت قدم ماندند.
(2) 3 - كسانى كه اصلا آب ننوشيدند تا دين خود را پاس بدارند و عزم و ارادهشان تقويت گردد. به همين دليل از انبوه دشمن نهراسيدند بلكه «كسانى كه به ديدار خداوند يقين داشتند، گفتند: بسا گروه اندكى كه بر گروهى بسيار، به اذن خدا پيروز شدند، و خداوند با شكيبايان است.»(2)
گروه اول در اين آزمون شكست خوردند، گروه سوم به طور كامل موفق شدند اما گروه دوم هر چند در آزمايش ننوشيدن آب، سر بلند بيرون آمدند ولى در آخرين لحظه كه با دشمن روبرو شدند، نقطه ضعف آنها آشكار شد و در امتحان مردود شدند.
(1)اشكال: تطبيق اين آزمون بر ياران امام عصر عليه السّلام تنها در مورد امتحانات موجود در دوران پيش از ظهور ممكن مىباشد و همان طور كه اخلاصگزاران را به چهار درجه تقسيم كرديم، خواص آنان (سيصد و سيزده نفر) مانند دسته سوم از افراد سپاه طالوت هستند كه به همراه او جنگيدند و يارىاش كردند. در نتيجه اين خبر، ارتباطى با آزمايشهايى كه ياران امام عليه السّلام پس از دوران ظهور از سر خواهند گذراند، ندارد و بيان آن در اين قسمت بىفايده مىباشد. پاسخ: احتمال اين اشكال مىرود ولى ظاهر آن خبر، خلاف اين را ثابت مىكند زيرا در روايت آمده: «ياران قائم با چنين امتحانى، آزموده خواهند شد.» در حالى كه بديهى است ياران حقيقى امام عليه السّلام كسانىاند كه پس از ظهور به او خواهند پيوست.
اين سخن كه: «آن سركردگان در كنار موسى بن عمران باقى ماندند» به اين آيه شريفه اشاره دارد:
وَ لَقَدْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً... (3)
خداوند از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سر كرده بر انگيختيم.
(4) در اين آيه به خوبى آشكار است كه آن سركردگان، بهترين ياران موسى عليه السّلام بودهاند ولى دلالت نمىكند كه آنها بر آمده از آزمايشى در گذشته هستند كه ديگران در آن شكست خوردهاند همان طور كه ظاهر خبر چنين است. اما به هر صورت آيه شريفه اين مطلب را رد نمىكند و قبلا هم بر مبناى اصول و قوانين كلى دانستيم اين عمق و اهميت در اخلاص، فقط نتيجه ابتلائات و آزمايشهايى است كه جامعه از سر گذرانده و بسيارى در آن شكست خورده و شمار كمى موفق گرديدهاند.2.
1) . سورۀ المائدة (5)، آيۀ 12.
محور سوم: تلاش براى دريافتى كلى از اين روايات. مجموع اين روايات، شمارى از آزمونهاى الهى را بيان كرده است:
1 - ظهور مهدى موعود عليه السّلام با سيمايى جوان؛ در حالى كه مردم مىپندارند آن حضرت پير مردى سالخورده است.
پيش از اين درباره اين موضوع بحث كرده و گفتهايم كه اين پندار كسانى است كه با انديشۀ دينى به طور عميق آشنا نيستند؛ زيرا هم از ديدگاه اماميه و هم از ديدگاه اهل سنت، اين پندار بىمعنى مىباشد.
2 - كشتار وسيعى كه امام عليه السّلام در آغاز ظهور انجام مىدهد.
(2) قبلا در اين باره توضيح داده و گفتهايم كه اين اقدام عكس العمل شديد منحرفان را بر خواهد انگيخت و با بهتان و دروغ و شايعه به رويارويى با آن حضرت خواهند برخاست. آشكارترين مثال، تشكيك در مهدويت اوست. مىگويند: «او از خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيست، چه اگر چنين بود، [به ما] رحم مىكرد.» استدلال آنها اين است كه مهدى منتظر به اجماع مسلمانان از خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشد اين فرد از خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيست پس او مهدى منتظر نيست. امام عليه السّلام پس از آن كه دلايل كافى و كاملى بر راستگويى و عدالتش آورد و افكار عمومى جهانيان يقين كرد كه او مهدى موعود است ديگر پاسخى به شبهههاى معاندان نخواهد داد جز آن كه دامنه كشتار را به همۀ آن دروغگويان و شايعهپراكنان گسترش دهد.
(3) در نتيجه، اين آزمون موجب شكست مضاعف كسانى خواهد شد كه در امتحانات پيش از ظهور نيز طعم شكست را چشيدهاند. اما ايمانآورندگان به مهدى عليه السّلام، اصولا در اين آزمون مورد امتحان قرار نخواهند گرفت.
اين دو آزمون كه برشمرديم، پيش از استقرار دولت جهانى انجام خواهد شد و بنابراين در فهرست روشهاى كلى تربيتى كه دولت جهانى براى تحول جامعه و هدايت آن به سوى قلههاى كمال برمىگزيند، قرار ندارد.
گذراندن اين دو آزمون براى ياران امام مهدى عليه السّلام آسان بوده و موفقيت آنها در آن قطعى است؛ بر خلاف امتحانات آينده كه به دليل پيچيدگى معلوم نيست كه در آن موفق شوند.
3 - برگرفتن شيوههاى داورى پيامبران گذشته توسط امام عليه السّلام. اين كار موجب حيرت و ترديد برخى از ياران حضرت مىشود؛ در نتيجه بر اساس روايات، امام عليه السّلام همه كسانى را كه در كار او تشكيك نمايند به قتل مىرساند.
(4) خوب است در اين باره ضمن چند نكته به بحث و بررسى بپردازيم:
نكته اول: تشكيك در اين موضوع و مناقشه در آن، نتيجه غفلت يا تغافل از دو مطلب مىباشد:
الف) همان طور كه ثابت شده است، حضرت ولى عصر عليه السّلام مانند پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله از خود مؤمنان
به جانها و اموالشان سزاوارتر و نزديكتر است. بنابراين مىتواند هر كارى را كه مصلحت بداند انجام دهد.
ب) همه اين امور از ديدگاه اسلامى و فقهى، داراى دلايل صحيحى مىباشد. در نتيجه اگر شخص به اين دو مطلب توجه نداشته باشد و به خصوص خود را در برابر دليل قاطعى كه امام عليه السّلام براى راستگويى و عدالت خويش مىآورد به فراموشى و غفلت بزند، نبايد شگفت زده شويم؛ زيرا او به جاى استدلال منطقى، تنها اظهار شگفتى و تعجب مىنمايد. حتى ممكن است او با زبانى فقيهانه زبان به اعتراض بگشايد و بگويد: او بايد اصول متداول قضايى را به كار بندد. اما امام عليه السّلام چنين نخواهد كرد.
(2) نكته دوم: موضع فرد متدين و پايبند به اصول اسلامى در برابر آزمونهاى عصر غيبت بسيار روشن است؛ زيرا او نيك مىداند كه اوضاع سياسى، اجتماعى و اقتصادى جهان بر پايه ستم و كژ روى بنا شده و موضعگيرى اعتراضآميز در برابر آن از لحاظ اعتقادات دينى كاملا طبيعى است، در نتيجه لزوما اين فرد ديندار در برابر امواج فتنهها صبورى و استقامت خواهد ورزيد و در امتحان الهى موفق خواهد شد.
(3) اما وقتى دولت حق بر سر كار آيد و چنين فرد ديندارى با ذهنيتى ساده، كارها و گفتار امام عليه السّلام را مشاهده نمايد، سردرگم مىشود؛ زيرا به دليل ذهنيتهاى خاصى كه پيش از ظهور در نتيجه آموزههاى مشهور اسلامى برايش پديد آمده است، انتظار رفتار و داورى معين و تعريفشدهاى را از امام عليه السّلام دارد به ويژه آن كه وى از اين حديث خبر ندارد كه: «به طور قطع، مهدى عليه السّلام كتابى جديد، قضاوتى جديد و امرى جديد خواهد آورد.» به طور مثال او چنين مىانديشد كه قاضى در اسلام ناچار است طبق اصل «گواه و سوگند» داورى نمايد. ولى وقتى مىبيند امام و پيشواى او به اين اصل قضايى عمل نمىكند و به زعم او آموزههاى بديهى اسلام را ترك مىنمايد، دچار آسيب سخت اعتقادى خواهد شد و از آن رو كه وى تلقى صحيحى از اين موضوع ندارد، براى حفظ اعتقاداتش زبان به اعتراض و مناقشه خواهد گشود بلكه حتى در راستگويى امام عليه السّلام تشكيك مىكند زيرا به گمان او اگر وى همان مهدى منتظر باشد پس بايد دستكم احكام ضرورى و بديهى شرع را پاس داشته و بدان عمل نمايد.
(4) احتمال دارد چنين فردى مهدى عليه السّلام را باور داشته باشد و مدتى را نيز در سپاه او به جهاد بپردازد و افتخار شركت در فتح جهان را نصيب خود كند ولى پس از آن كه از روش امام در قضاوت با خبر شود، دچار توهم گردد و تمام حسنات و كارهاى نيكش از بين برود؛ زيرا هرگز در مخيله او نمىگنجد كه امام، عمل به احكام روشن شرع را رها سازد.
(5) بدين ترتيب او در اين آزمون جديد دچار شكست مىشود و به صف منحرفان مىپيوندد. او مىبايست كاملا تسليم امام و پيشوايش مىشد؛ زيرا امام، مصدر احكام شريعت است نه
آن كه ديگرى آن را بر او واجب سازد. در نتيجه انكار كارهاى او، انحراف به حساب مىآيد و شخص منحرف در دولت مهدوى حق حيات ندارد و از اين روست كه امام عليه السّلام فرمان به قتل كسانى مىدهد كه به شيوه قضاوت او اعتراض نمايند. بدين ترتيب گروهى از كسانى كه در ركاب امام عليه السّلام شمشير زدهاند، به فرمان او كشته خواهند شد.
نكته سوم: بيان چند مطلب ضرورى:
الف) اين اعتراضها از سوى فقيهان و آشنايان با فقه صورت مىگيرد وگرنه مردمان معمولى را به درك درستى يا نادرستى قضاوتهاى امام عليه السّلام راهى نيست.
ب) از آن روايت استفاده مىشود كه اعتراض به امام عليه السّلام، منحصر در ياران آن حضرت نيست.
ج) از روايت استفاده نمىشود كه در مورد هر قضاوتى، جمعيت معترضان زياد است بلكه شايد كم باشند.
د) مىتوان گفت معترضانى كه در صف ياران امام عليه السّلام هستند هرگز از اخلاصگزاران درجه اول نبوده، بلكه در مراتب پايينتر اخلاص قرار دارند. اين نكته به خوبى از روايت استفاده مىشود؛ آنجا كه مىگويد: «برخى از يارانش كه در ركاب او شمشير مىزنند، منكر قضاوت او مىشوند» زيرا آن كه در جنگ حضور مستقيم دارد و شمشير به دست مىجنگد، رزمنده است و نه فرمانده و قبلا بيان شد كه رزمندگان جنگجو در رتبه دوم اخلاص قرار دارند و دارندگان رتبه نخست اخلاص در مراكز فرماندهى جاى دارند و هر چند احتمال شكست آنان در اين امتحان بسيار سخت، محال عقلى نيست ولى ويژگىهاى بسيارى كه از آنان شنيدهايم، اين احتمال را به صفر مىرساند؛ مانند اينكه:
آنان در راه خدا از هيچ سرزنشى نمىهراسند، دلهايشان از ترس خدا لرزان است، زاهدان شب و شيران روزند و...
ه) امام عصر عليه السّلام انجام اين كارها را به بعد از پايان فتح جهان و استقرار امنيت موكول خواهد نمود.
(2) اين مطلب از اين فراز روايت به خوبى استفاده مىشود: «... كسى كه در ركابش شمشير زده است...» يعنى پس از آن كه فتح جهان پايان يابد. اين مطلب از قرينههاى كلى ديگر نيز بدست مىآيد؛ زيرا آن حضرت به طور طبيعى جز پس از خاتمه جنگ فرصت اين قضاوتها را به دست نخواهد آورد.
و) دليلى وجود ندارد كه قضاوتهاى امام عليه السّلام پىدرپى و با فاصله روزهاى اندكى باشد هر چند ظاهر آن روايت، موهم چنين برداشتى است؛ ولى عطف با كلمۀ «ثمّ» دليل بر فاصله زمانى كافى بين قضاوتها مىباشد. هر چند گمان مىرود كه همه اين قضاوتها مدتى دراز به طول نينجامد و تقريبا بيش از يك سال نشود.
ز) دليلى وجود ندارد كه امام عليه السّلام همواره اين شيوه را در قضاوت به كار گيرد؛ شايد پس از مدتى به
روش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بازگردد و مطابق آن عمل نمايد.
به نظر مىرسد اين سخن نسبت به روش قضايى آدم و ابراهيم عليهما السّلام درست باشد اما از برخى روايات بر مىآيد كه امام عليه السّلام روش قضايى داود عليه السّلام را ادامه خواهد داد يا دستكم آن حضرت همواره در گزيدن روش داود عليه السّلام يا شيوه متعارف قضايى مختار خواهد بود. در اين باره بعدا بحث خواهيم نمود.
ح) مهمترين فوايدى كه به نظر مىرسد از اين آزمايش بدست آيد، عبارتند از:
1 - پيوستگى و ارتباط تنگاتنگ دعوت مهدوى با سلسله انبيا عليهم السّلام، آن گونه كه امام عصر عليه السّلام حق دارد با هر شيوهاى كه پيامبران گذشته قضاوت كردهاند، قضاوت نمايد. اين به دليل وجود ارتباط بين حلقههاى اين زنجيرۀ كلى است كه امام مهدى عليه السّلام در واپسين حلقه آن قرار دارد و به همين مناسبت بر او لقب «بقية اللّه فى ارضه» نهاده شده است.
2 - اثبات وسعت آگاهى امام عليه السّلام از شيوههاى قضايى پيامبران پيشين.
3 - تربيت انسانها بر پايه قبول انديشهها، قوانين و عدالت كلى امام مهدى عليه السّلام. البته نبايد در اين روند، اعتراض و اشكال نمود؛ زيرا همۀ افراد به دلايل كارهاى امام عليه السّلام وقوف و آگاهى ندارند؛ پس بايد به طور كاملا تعبدى پذيراى آن شوند وگرنه تربيت مورد نظر تحقق نخواهد يافت.
(2) از اين رو از روايت استفاده مىشود كه حضرت صاحب الامر عليه السّلام تا مدتها ماهيت قضاوتى را كه انجام مىدهد آشكار نخواهد ساخت تا زمانى كه موافقان و مخالفان آن مشخص گردد. وقتى چنين شد، دستور به هلاكت رساندن معترضان و مخالفان را صادر مىفرمايد و آنگاه كه روند آزمايش به پايان رسيد، فرصتى دست مىدهد تا ماهيت شيوه قضايىاش را آشكار سازد. پس از اين، دو فايده نخست خود را نشان خواهد داد.
ط) آيا اين روايت (كه از گوناگونى روشهاى قضايى امام مهدى عليه السّلام حكايت مىكند) شايستگى اثبات تاريخى را دارد؟
(3) تا آنجا كه مىدانيم اين تنها روايتى است كه به اين موضوع مىپردازد؛ پس درستى آن بستگى به قابليتش براى اثبات تاريخى دارد و اين نيز بسته به آن است كه وثاقت راويانش را ثابت نماييم.
اين روايت را علامه مجلسى از كتاب الغيبة سيد على بن عبد الحميد نقل كرده و سند آن را به همان كتاب احاله نموده است. در نتيجه راويان آن براى ما ناشناخته مانده، نمىتوان آن را قابل اثبات تاريخى دانست. هر چند هم نمىتوان از آن درگذشت زيرا تربيت جامعه بشرى بر اين شيوه از آزمون استوار مىباشد.
(4) 4 - چهارمين آزمون، از سختگيرى حضرت بقية اللّه عليه السّلام نسبت به يارانى است كه به عنوان حاكمان مناطق به سراسر جهان اعزام مىكند. آنها پس از گسيل شدن به محل مأموريت خود، از سوى پيشواى موعود به شدت تحت نظر و مراقبت قرار مىگيرند، تا در اجراى عدالت، جدى و
سختگير باشند و از مسئوليت خطيرى كه بر دوش آنها نهاده شده همواره به خوبى پاسدارى نمايند و دچار غفلت يا خطا نگردند.
سيوطى و ابن طاووس از نعيم بن حماد نقل كردهاند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
علامة المهدى أن يكون شديدا على العمّال، جوادا بالمال، رحيما بالمساكين.(1)(روايت سيوطى) المهدى سمح بالمال، شديد على العمّال، رحيم بالمساكين(2)(روايت ابن طاووس)
نشانه مهدى آن است كه بر كارگزارانش سختگير و در مال و ثروت بخشنده و نسبت به درماندگان دلسوز و مهربان مىباشد.
مراد حديث از «عامل» كسى نيست كه كارگرى مىكند زيرا در ادامه مىگويد «رحيما بالمساكين» و اگر «عامل» به آن معنا باشد، او نيز از مساكين و درماندگان خواهد بود، در نتيجه امام عليه السّلام بايد نسبت به او مهربان باشد و نه سختگير. پس بهتر آن است كه «عامل» را كارگزار اجرايى در دولت جهانى امام مهدى عليه السّلام بدانيم. سختگيرى بر آنان تنها به خاطر اهميت والاى اجراى عدالت و مراقبت از آنان است تا سستى و يا انحراف در آنها راه نيابد. همچنين اين مطلب را خبر ديگرى كه پيش از اين آورديم (خبر مفضل بن عمر) تأييد مىنمايد و مىتوان زنجيره فكرى زير را از آن برداشت نمود:
(2) ياران امام عليه السّلام در مناطق مختلف جهان، به مدد آشنايى با احكام اسلامى و آموزههاى دينى كه با روشهاى مختلفى آنها را استنباط مىنمايند، به فعاليتهاى متعارف خود تا زمانى كه روايت آن را مشخص نكرده است، ادامه مىدهند. اين كارها و اقدامات در حقيقت از بزرگترين تجربهها و مهمترين آزمونهايى است كه با آن روبرو مىشوند تا جايى كه مىتوان گفت هر چند آنها با موفقيت از آزمايشهاى دوران پيش از ظهور و نيز مرحله فتح جهانى عبور كردهاند؛ ولى هيچگاه با چنين آزمونهاى خطيرى دست و پنجه نرم نكردهاند.
در اين ميان به تدريج نقاط ضعف آنها آشكار شده و ناتوانيشان در اداره جامعه و اجراى عدالت چهره مىنمايد تا آنجا كه در صورت ادامه اين وضع، كليت عدالت در سطح جهان در معرض خطر قرار مىگيرد.
(3) در اين موقع حضرت صاحب الامر عليه السّلام آنها را از مناطق مختلف جهان فرا مىخواند و در نشستى عمومى با ايشان، از ميان قباى خود نامهاى بيرون مىآورد كه با نقشى طلايى مهر شده و همان طور كه در روايت آمده پيمان نامهاى از جانب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه امام عليه السّلام آنها را از محتواى آن آگاه مىسازد.
در روايت به محتواى اين عهدنامه اشاره نشده است زيرا از سطح فكرى مردم عصر صدور آن7.
بالاتر مىباشد. ولى هر چه هست مسئوليت آنها را مضاعف ساخته و بر ضرورت پايبندى به عدالت به طور دقيق و بدون تسامح تأكيد مىنمايد.
بدين ترتيب نقاط ضعف آنان كه در طى فعاليتهاى اجرايى با آن درگير بودهاند آشكار مىگردد.
در اين روايت آمده است آنها محتواى عهدنامه را نمىپذيرند و بدين ترتيب علىرغم موفقيت در تمام آزمايشهاى گذشته، در اين آزمايش دچار شكستى سخت و خفت بار خواهند شد.
بيشتر ياران خاص حضرت طعم شكست را خواهند چشيد مگر دوازده نفر از آنان كه از امام عليه السّلام پيروى خواهند كرد و به پيماننامهها و آموزههاى او پايبند خواهند ماند. در نتيجه پس از كسر اين تعداد از سيصد و سيزده نفر، شمار كسانى كه از دستور امام عليه السّلام سرپيچى مىكنند، سيصد و يك نفر خواهند بود.
(2) اى كاش آنها از نزد امام عليه السّلام فرار كرده و ترك ديار مىكردند تا براى عبادت به گوشهاى پناه ببرند يا آن كه به كارهاى خيريه بپردازند اما متأسفانه آنها به قصد يارگيرى به مناطق مختلف جهان سفر مىكنند تا جبههاى ضد مهدوى را تشكيل دهند يا اگر بتوانند طرح قتل امام عليه السّلام را بريزند. ولى در اين كار ناكام مىمانند زيرا عدالت و درستى بينش و انديشه مهدوى آن چنان در دلها و خردهاى مردمان ريشه دوانيده كه آنها همگى از روى ايمان و يا ترس از حضرت مهدى عليه السّلام پيروى خواهند كرد. در اين باره در برخى روايات سخن رفته است.
مردم پس از آن كه از اهداف انحرافى آنها مطلع شدند، از اطراف آنها پراكنده مىشوند و تنهايشان خواهند گذاشت.
(3) آنها مدتى پس از اين ماجرا تصميم مىگيرند به نزد امام عليه السّلام بازگشته، از او پوزش بطلبند و خود را از مجازات برهانند. اما هيهات كه چنين شود. آنها در منطق دولت مهدوى سزاوار مرگ هستند و از اين رو امام و پيشواى كل در برابرشان حاضر شده و سخنانى را به آنها يادآورى نمايد كه حديث شريف به آن اشارهاى نكرده اما نتيجه آن را كه انكار امام عليه السّلام توسط آنهاست بيان نموده است و در اينجاست كه امام عليه السّلام ناچار مىشود فرمان كشتن همۀ آنها را صادر كند.
در اينجا رويدادى كه اين حديث بيان كرده پايان مىپذيرد و احتمال فراوان دارد كه اين ماجرا به حقيقت بپيوندد.
(4) به هر حال از اين آزمايش جز دوازده نفر كه كارگزاران اصلى در مركز دولت جهانىاند و در نزد خود امام عليه السّلام مشغول به كارند، كسى سربلند بيرون نمىآيد.
آنها به دو دليل در مركز دولت جهانى اشتغال دارند:
1 - اين روايت از اين دوازده نفر با عنوان يك وزير و يازده نقيب، ياد كرده است و وزير معمولا در كنار حاكم به فعاليت مىپردازد. وزير در حكومتهاى قديم نقش نخست وزير در دولتهاى جديد را داشته است.
2 - اين تعداد محدود، از نظر اخلاص و نيروى اراده از آن افراد مرتد برترند؛ زيرا اينان موفق شدهاند و آنان شكست خوردهاند و اين موفقيت جز از ژرفاى ايمان بر نمىخيزد.
طبيعى است فرض نماييم امام مهدى عليه السّلام از همان آغاز براى كابينۀ مركزى دولت جهانى از ميان اين سيصد و سيزده نفر، دوازده نفر را برگزيده و بقيه را به سرزمينهاى ديگر اعزام نموده است در نتيجه اين دوازده نفر از همۀ آنها برترند. آنها به سبب نزديكى به امام عليه السّلام مواضع و انديشههاى ايشان را بيش از ديگران در مىيابند و نيز مصالح جهانى را تشخيص مىدهند؛ از اين نظر به موفقيت در آزمايش نزديكترند.
اما اين روايت از بعضى جهات قابل مناقشه مىباشد:
الف - بر اساس معيارهاى ما در كتاب حاضر، اين حديث شريف به تنهايى براى اثبات تاريخى كافى نيست و قراين كلى كه از آن برداشت نموده و ضميمۀ آن ساختيم، هر چند محتواى آن را تأييد مىنمايد ولى در حقيقت امكان وقوع آن را تأييد مىكند نه اثبات وقوع آن را.
ب - اگر از روش اعجازى (كه گفتيم دعوت الهى نمىتواند همواره از آن مدد بگيرد) چشمپوشى نماييم، مىتوانيم بگوييم ارتداد اين افراد نقص بزرگى براى شايستگان اداره جهان نخواهد بود زيرا اگر اينان كه بر اساس برنامه الهى در دوران پيش از ظهور از متن بشريت بر آمدهاند تا امام مهدى عليه السّلام را يارى كنند، نتوانند استقامت بورزند و شايستگى كاملى براى ادارۀ حكومت خود نداشته باشند، پس امام عليه السّلام چگونه خواهد توانست افراد ديگرى را به سرعت جايگزين آنان نمايد؟ و چون هنوز زمانى كافى براى تربيت و تكامل بر بشريت نگذشته است تا حاكمان جديدى به مراتب بهتر از اين مخلصان آزموده از متن جامعه بشرى برآيند، اين كار (اگر اعجاز را دخالت ندهيم) بسيار بعيد خواهد بود.
(2) پس وقتى به سياق حديث توجه كنيم در مىيابيم آنها مدت كمى - احتمالا چند ماه - در دولت مهدوى حكمرانى خواهند كرد، در نتيجه اين مدت محدود براى بر ملا شدن نقاط ضعف آنان كافى است ولى براى پديد آوردن جايگزينى بهتر از آنان كافى نيست. وقتى چنين شد، كنار رفتن آنها از مناصب حكومتى بعيد مىنمايد؛ زيرا اين كار موجب اخلال در دولت جهانى و اهداف بزرگ آن خواهد شد.
(3) ج - امام مهدى عليه السّلام نخستين بار در هنگام ظهور، براى يارانى كه در مسجد الحرام با او بيعت مىكنند، حقانيت خود را ثابت مىنمايد. حال چگونه مىتوان آنها را مرتد و كافر دانست؛ در صورتى كه مردم به همت همينان به حقانيت امام عليه السّلام پى بردهاند؟
قطعا مهمترين دليلى كه حضرت صاحب الامر عليه السّلام مىتواند براى حقانيت خود بياورد، فتح جهان و اجراى كامل عدالت در آن است و ما به اجماع علماى اسلام و بلكه علماى همه اديان، مهدى را مهدى نمىدانيم مگر آن كه اين كار را به سر انجام رساند و بنيان حكومتى جهانى را پىريزى نمايد.
بىترديد دروغپردازان و شايعهپراكنان هر نوع تشكيكى را كه بتوانند دربارۀ معجزات امام عليه السّلام روا مىدارند؛ مانند تهمت كهانت يا سحر به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله. ولى فتح جهان و استقرار دولت جهانى خود دليل بسيار محكم و استوارى است كه كسى نمىتواند دربارۀ آن شك روا دارد.
بىترديد برجستهترين افرادى كه در آن دوره مىزيند و اين مطلب را با عمق جان خويش درك مىكنند، همين خاصان مخلصى هستند كه آزمونهاى بزرگى را از سر گذراندهاند؛ پس چگونه مىتوان تصور كرد كه كافر شوند و از ايمان به مهدى روىگردانند؟
پيشتر گذشت اگر كسى در روند تربيت و آزمونهاى الهى، به درجه والايى از ايمان نايل آيد و از مخلصان كامل گردد، مىتواند جمال دلآراى امام و محبوبش را مشاهده نمايد و دليلى ندارد كه آن حضرت از چنين مؤمن كمال يافتهاى غايب باشد. در اين باره اخبارى وجود دارد كه از همراهى و دوستى امام عليه السّلام با برخى افراد كه ايشان را حقيقتا مىشناختهاند حكايت مىكند. عدهاى ديگر نيز كه به شرف ملاقات نايل آمدهاند، پس از پايان ديدار و جدايى از امام عليه السّلام ايشان را شناختهاند.
(2) پس اين مخلصان كه هم عصر با دوره ظهورند امام عليه السّلام را در زمان غيبت مىشناختهاند و چه بسا برخى از آنها با او ارتباط داشتهاند. در نتيجه بعيد نيست كه اينان آموزههايى را از امام عليه السّلام فراگيرند كه آنها را براى پذيرش مسئوليتهاى سترگ پس از ظهور آماده سازد.
بدين ترتيب آنها يقين دارند كه اين شخص، همان مهدى منتظر عليه السّلام است و در اين باره شكى به خود راه نمىدهند.
بدين ترتيب مىتوان مطمئن شد آنها در مدت مسئوليت خود در دولت عدل جهانى، استقامت و پايدارى خواهند ورزيد؛ به ويژه آن كه دانستيم روش امام عليه السّلام هدايت و اصلاح كارهاى آنهاست.
بدين ترتيب محتواى اين روايت كه از ارتداد آنها خبر مىداد، شايستگى اثبات تاريخى را ندارد.
(3) محور چهارم: آزمون امت اسلامى در دولت امام مهدى عليه السّلام
امت اسلامى در آن روزگار بيشتر جمعيت كره زمين را (اگر نگوييم همۀ آن را) شامل مىشود و هر فرد معمولى در اين امت، مطابق فهم پژوهندهاى كه در عصر پيش از ظهور مىزيد، با چند نوع آزمون روبرو خواهد شد:
(4) نوع اول: امتحان در برابر تمايلات نفسانى
انسانى كه در حكومت عدل جهانى زندگى مىكند خواستهها و غرايز درونىاش تغييرى نمىكند. چنين شخصى علاوه بر عقل و انديشه، داراى غرايز و تمايلات نفسانى نيز مىباشد و نهايت كمكى كه قوانين عادلانه به او مىكند، ايجاد توازن و هماهنگى بين خواستههاى درونى اوست به طورى كه هم بين آنها تعادل برقرار سازد و هم تكامل مستمر آنها را تضمين نمايد.
همين طور نهايت كمك دولت عدل به او آن است كه اين فرصت را براى تأمين هدف بالا در عرصههاى اجتماعى، اقتصادى، روحى - روانى و عقلى فراهم آورد.
البته مهار نفس سركش و رام كردن آن با انواع فضيلتها و تعادل بخشيدن به آن، بستگى به خود فرد دارد كه بر اساس منطق دعوت الهى به تهذيب نفس خويش بپردازد و در اين امر، زمان پيش از ظهور و بعد از آن، تفاوتى ندارد.
در اين صورت به هر مقدارى كه فرد با شيوههاى عادلانه به ايجاد هماهنگى بين خواستههاى درونىاش اقدام نمايد و براى تكامل آنها بكوشد، به همان مقدار در اين آزمون موفق خواهد شد و اگر شهوات و خواستههاى نفسانى بر رفتار و انديشهاش مسلط شود و حركتش به سوى كمال متوقف گردد، وى در اين آزمون شكست خواهد خورد.
نوع دوم: آزمون مشاركت در اجراى كامل عدالت
برقرارى كامل عدالت از يك سو به تعامل صحيح بين حكومت و افراد و از سويى ديگر به تعامل درست افراد با يكديگر و پيروى كامل و پياده كردن قوانين عادلانه در همۀ سطوح بستگى دارد. اين بدان خاطر است كه هم افراد عضو حكومت و هم افراد معمولى جامعه، افتخار مشاركت در تحقق تجربه عدالت كبرى و نيز قرار گرفتن در راه تكامل حقيقى و خوشبختى كامل، نصيبشان گردد.
قطعا هر گونه كوتاهى يا تخلف هر چند ساده، موجب مىگردد كه آن برنامه مقدس و هدف سترگ نتيجه عكس دهد، و انحرافى عميق و شكستى بزرگ در اين آزمايش پديد آيد. خداوند مىفرمايد:
وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ، وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ، وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً، يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً. وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ، فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ .(1)
خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، وعده داده است كه حتما آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد؛ همان گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين [خود] قرار داد، و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند، و بيمشان را به ايمنى مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت كنند و چيزى را با من شريك نگردانند، و هر كس پس از آن به كفر گرايد، آنانند كه نافرمانند.
(2) بنابراين ناسپاسى و سرپيچى از درخواستهاى عادلانه پس از اين وعده قرآنى و برپايى دولت عدل جهانى نهايت پستى و سقوط اخلاقى است.
آن دولت به طور طبيعى با همه وجود براى پديد آمدن شرايط مناسب جهت عملى شدن اين مسئوليتها مىكوشد. در فصل بعدى در اين باره سخن خواهيم گفت.
در چنين شرايطى اطاعت از پروردگار و اجراى عدالت به سادگى و آسانى امكانپذير مىشود و به همين دليل سرپيچى از اين مسئوليتها از بزرگترين گناهان است و مجازات قتل براى آن دور از5.
1) . سورۀ النور (24)، آيۀ 55.
انصاف و عدل نيست.
نوع سوم: اطاعت محض از حضرت ولى عصر عليه السّلام.
تسليم بودن در برابر حضرت بقية اللّه عليه السّلام موجب مىگردد آن حضرت به تربيت كامل و همارۀ انسانها، و تدوين اصول و قواعد تربيتى كه حاكمان آينده جهان از آن پيروى نمايند، بپردازد؛ زيرا او يگانه شخصى است كه در وادى شناخت حقايق و مصلحتها و احكام، از سوى خداى حكيم هدايت شده است.
مىتوان اخبارى را كه در محور نخست اين فصل، انواع آزمايشها را بيان مىكرد، بر اساس اين انواع سهگانه دريافت، در نتيجه، قضاوت امام عليه السّلام به شيوه پيامبران گذشته، به آزمايش از نوع سوم بر مىگردد؛ زيرا در هر حال بايد در برابر قضاوتهاى آن حضرت، تسليم بود. ياران خاصى كه از نزد امام عليه السّلام مىگريزند (الذين يجفلون عنه إجفال الغنم)، در آزمايشهاى نوع اول و دوم موفق شدهاند ولى در امتحان نوع سوم شكست خوردهاند.
(2) دربارۀ امتحان سربازان طالوت و انطباق آنها بر ياران امام مهدى عليه السّلام مىتوان گفت: گروه اول آنها هر چند در آزمون نوع اول پيروز شدهاند اما در نوع دوم و سوم شكست خوردهاند؛ زيرا آنها بايد بدون هيچگونه اعتراضى به سخنان پيشوايشان گوش فرا دهند تا به خير و خوشبختى برسند. اينان حتى در آزمايش نوع اول نيز موفق نشدهاند زيرا منافع شخصى خود را بر اجراى قوانين عادلانه الهى ترجيح دادهاند.
(3) اما گروه دوم ياران طالوت، در آزمون سطح اول موفق شدند، زيرا دستور رهبر را بر خواسته خود ترجيح داده و جز كفى آب ننوشيدند، ولى همينان در آزمون سطح سوم شكست خوردند، زيرا مىبايست همان مقدار را نيز نمىنوشيدند.
و اما گروه سوم ياران طالوت در همه آزمونها پيروز شدند و از مؤمنان خاصى گشتند كه خداوند متعال دين خود را به مدد آنها يارى نمود.
همچنين ياران حضرت قائم عليه السّلام نيز آزمونهايى خواهند داد و سطوح موفقيت نسبت به آنها گوناگون خواهد بود. البته تفاوت مهمى بين آنها و ياران طالوت در آزمون نوع دوم وجود دارد؛ چون مسئوليت ياران امام عليه السّلام اجراى كامل عدالت است اما ياران طالوت تنها مسئوليت اجراى بخشى از عدالت را كه متناسب با وضعيت روزگار آنها بوده، بر عهده داشتند. وگرنه امتحانى كه ياران امام عليه السّلام خواهند داد منحصر به آزمون ياران طالوت نيست.
(4) در روايتى خوانديم: «هرگاه قائم عليه السّلام ظهور فرمايد برخى كه گمان دارند ديندار هستند از دين خارج مىشوند و كسانى كه شبيه خورشيد و ماهپرستان هستند، گرايش به دين پيدا مىكنند...» اين خبر مرسل شايستگى اثبات تاريخى ندارد ولى اگر در پرتو مجموع برداشتى كه دربارۀ آزمايش امت ارائه كرديم، به اين حديث نظر افكنيم به راحتى مىتوان آن را فهميد بلكه حتى مىتوان در پرتو اين
قراين كلى از درستى آن مطمئن شد. در نتيجه مضمون اين خبر يكى از نتايج اصلى آزمونهاى موجود در عصر پس از ظهور به حساب مىآيد.
در حالى كه متدينين از اعتقاد خود دست برداشته و دچار انحرافى تأسفبار مىشوند، جماعت ديگرى كه چه بسا بسيار زيادتر باشند و زندگى آنها بر كفر و الحاد و يا بىمبالاتى بنا شده، به مهدى عليه السّلام ايمان مىآورند و در پرتو روشنايى حجتى كه امام عليه السّلام آشكار مىسازد و زيبايى عدالت و خوشبختىاى كه سراسر جهان را فرا مىگيرد، اين ايمان روز به روز جلوه نيكوترى پيدا مىنمايد.
وقتى اين گمراهان و كه بيشترين فاصله را با اسلام دارند، اينچنين به سوى ايمان مىشتابند، ناگفته وضع پيروان ديگر اديان آسمانى كه به آفريدگار حكيم باور دارند و از ماديت صرف بيزارند، معلوم است. در فصلى ديگر، از فرصتهايى كه براى ورود فوج فوج اهل كتاب به دين اسلام فراهم مىشود، سخن خواهيم گفت. البته گفتنى است بايد بين اصل فتح جهان و ورود مردم به بهشت اعتقادات مهدوى، فرق نهاد و دانست كه زمان اين آزمايشها - كه بر ايمان افراد تأثير مثبت و يا منفى مىگذارد - پس از استقرار دولت جهانى است و نه پيش از آن.
در آغاز اين فصل بايد به دو نكته اساسى توجه نمود:
1 - اين بحث به دليل عدم اطلاع از جزئيات آن، بحثى اجمالى خواهد بود؛ زيرا بررسى همه جانبه آن نيازمند آگاهى كامل از عمق بينش و بصيرتى است كه امام مهدى عليه السّلام در سراسر جهان پديد مىآورد. در نتيجه تفصيل اين بحث در عصر ظهور مشخص مىگردد. و ما در اينجا تنها به طرح عناوين كلى و روشهاى قابل دركى كه مطابق با اصول كلى اسلامى است، بسنده مىنماييم.
2 - به رغم مجمل بودن بحث، برخى ابعاد آن در لابهلاى اصول كلى اسلامى و روايات آمده است تا حدودى مىتواند نقاط تاريك اين بحث را آشكار نمايد.
در اين فصل دو محور را مورد بحث و بررسى قرار مىدهيم: 1 - روشهاى كلى تربيت امت اسلامى در عصر ظهور. 2 - نتايج و رهآورد اين تربيت يا آن سطح فرهنگى و ايمانى كه امت مىتواند در نتيجه تربيت مهدوى به آن برسد.
(2) محور اول: روشهاى كلى تربيت
اگر بتوانيم تصوير درستى از انگيزهها و علل انحراف در جامعۀ پيش از ظهور ارائه نماييم، توانست آن روشهاى تربيتى را بشناسيم. اين علل به طور كلى عبارتند از:
1 - فرهنگسازى ضد دينى از سوى دولتها براى به انحراف كشاندن نسلهاى رو به رشد در مدارس و دانشگاهها و نيز رسانههاى ارتباط جمعى.
2 - اعمال فشار از سوى حكومتها براى وضع و اجراى قوانين مخالف با عدالت اسلامى.
3 - نياز مالى به طور عام و رقابتهاى سودجويانه به طور خاص كه باعث مىشود فرد براى رسيدن به ثروت به هر كارى دست بزند.
4 - رقابتهاى كور اجتماعى و تجملگرايى در مسكن و لباس و اسراف در خوراك و نيز استفاده از امكانات مدرن به دليل راحت طلبى و فخرفروشى.
5 - تحريك غريزه جنسى انسانها در اشكال مختلف.
از اينرو به روشنى مىتوان در ضمن نكات زير، در برابر هر يك از علل و انگيزههاى انحرافى، به تبيين روشهاى جديد تربيت امت پرداخت:
نكته اول: فرهنگسازى در همه سطوح، سمت و سويى الهى پيدا مىكند. سياستگذارىهاى كلان از سوى امام عليه السّلام ابلاغ مىشود و رسانههاى عمومى آن را به اطلاع مردم مىرسانند.
(2) نكته دوم: از ميان برداشتن طراحان قوانين گمراهكننده و شكستخوردگان در آزمون الهى به منظور رفع زمينههاى كلى رشد فساد و جايگزينى قانون كاملا عادلانه الهى.
(3) نكته سوم: رقابتها همگى به سوى خير و مصلحتى كه مطابق با وضعيت آن روزگار است، هدايت مىشود.
(4) نكته چهارم: نياز مالى كه از دلايل عمده جرم و جنايت در عصر ماست، كاملا برطرف خواهد شد؛ زيرا امام مهدى عليه السّلام نياز مالى افراد را بر طرف مىسازد و نيز فرصت كارى برابر را براى همگان فراهم مىآورد.
(5) نكته پنجم: وقتى احكام اسلامى در مورد تنظيم و ساماندهى روابط بين زن و مرد اجرا شد، زمينههاى فساد جنسى يكسره از ميان مىرود؛ زيرا پس از ساخته شدن روان و افكار انسانها از طريق فرهنگسازى دولت مهدوى، روابط بين آن دو در بهترين شكل و عادلانهترين صورت پديدار خواهد شد. وقتى چنين شد، فرد از روى قناعت و اخلاص، ضرورت رفتار عادلانه و همراهى با برنامه عدالت محور مهدوى را در خواهد يافت و به روشنى خواهد فهميد كه رفتارهاى زشت و ناپسندش نه تنها به مصلحت او نيست بلكه اساسا موجب خروج از بندگى خداوند و مجازات در دنيا و آخرت مىگردد.
اين بود خلاصهاى از شرايطى كه دولت امام مهدى عليه السّلام براى رشد ايمان و به دنبال آن، تحقق عدالت فراهم مىسازد. در محور بعدى تلاش مىنماييم تا تصوير روشنى از نتايج اين تربيت ارائه گردد.
(6) محور دوم: نتايج روند تربيت اسلامى در دولت امام مهدى عليه السّلام و مقصد فرهنگى و ايمانى كه جامعه مىتواند به آن برسد.
گاه مىتوان به اين موضوع از زاويه اصول كلى نگريست؛ يعنى از حيث ارتباط آن با برنامه كلى الهى براى هدايت بشر و گاه نيز مىتوان از زاويه روايات به آن نظر افكند و بر مبناى آن، ويژگىهاى فرهنگى و ايمانى مردمان عصر ظهور را شناخت.
وقتى از زاويه برنامه كلى الهى مىنگريم بايد مقدمتا اين را بدانيم كه نخستين نتيجهاى كه با استقرار حكومت امام مهدى عليه السّلام به دست مىآيد، همان چيزى است كه ما نامش را «برنامه كامل و عدالت محور» نهادهايم؛ و نتيجۀ نهايىاش همان هدف پروردگار از آفرينش بشر مىباشد: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ» (1)
وقتى از زاويه برنامه كلى الهى مىنگريم بايد مقدمتا اين را بدانيم كه نخستين نتيجهاى كه با استقرار حكومت امام مهدى عليه السّلام به دست مىآيد، همان چيزى است كه ما نامش را «برنامه كامل و عدالت محور» نهادهايم؛ و نتيجۀ نهايىاش همان هدف پروردگار از آفرينش بشر مىباشد: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ» (1)
اين هدف عبارتست از: پديد آمدن جامعهاى كه افرادش، عادل و افكار عمومىاش، معصوم باشد؛ بلكه در نهايت افراد آن نيز معصوم شوند. در اين باره در كتاب بعدى خود به طور مبسوط بحث خواهيم كرد.
اما هرگاه از زاويه روايات به اين موضوع بنگريم، با مواردى روبرو مىشويم كه از كنار هم چيدن آنها، تصوير نسبتا گويايى از رفتار و سطح فرهنگى و ايمانى افراد پس از تشكيل دولت جهانى به دست خواهيم آورد.
(2)در اينجا به عنوان نمونه اخبارى را درباره صميميت و حس برادرى بين افراد جامعه مهدوى، مىآوريم: سيوطى از نعيم بن حمّاد نقل كرده است كه على عليه السّلام فرمود:
قلت: يا رسول اللّه أمنّا آل محمّد، المهدى، أم من غيرنا؟ فقال: لا بل منّا، يختم اللّه به الدين كما فتح بنا. و بنا يؤلّف اللّه قلوبهم بعد عداوة الفتنة كما ألّف بين قلوبهم بعد عداوة الشرك و بنا يصبحون بعد عداوة الفتنة إخوانا فى دينهم.(2)
گفتم: اى رسول خدا، آيا مهدى از ما خاندان محمّد است يا از خاندان ديگرى؟ فرمود: از ماست و خداوند به سبب او دين اسلام را به اوج مىرساند هم چنان كه به واسطۀ ما آن را آغاز فرمود. خداوند دلهاى مردم را پس از دشمنىهاى فتنهآميز، به خاطر، به هم نزديك مىكند همانطور كه پس از دشمنى شركآميز [در عصر جاهليت] چنين كرد. به واسطه [مهدى] ماست كه مردمان پس از دشمنىهاى فتنهآميز، برادران دينى يكديگر خواهند شد.
اين حديث مشهورى است كه در بسيارى از منابع فريقين، آمده است.
(3)مسلم از ابو هريرة در حديثى نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: ... لتذهبنّ الشحناء و التباغض.(3)
... [با ظهور مهدى] كشمكش و كينهورزىها [در بين مردم] از ميان خواهد رفت.
(4) نعمانى به سند خود از عميرة نبت نفيل روايت كرده است:
سمعت الحسن (الحسين) بن علىّ عليهما السّلام، يقول: لا يكون الأمر الذي تنظرون، حتّى يبرأ بعضكم من بعض، و يتفل بعضكم فى وجوه بعض، فيشهد بعضكم على بعض بالكفر و يلعن بعضكم بعضا. فقلت له: ما فى ذلك الزمان من خير! فقال عليه السّلام: الخير كلّه فى4.
ذلك الزمان، يقوم قائمنا و يدفع ذلك كلّه(1).
از امام حسن - يا حسين - بن على عليه السّلام شنيدم كه فرمود: آن امرى كه چشم انتظارش هستيد روى نمىدهد مگر زمانى كه عدهاى از شما از عدهاى ديگر بيزار شوند و بعضى در چهره بعضى ديگر آب دهان اندازند، و گروهى بر كفر گروه ديگر گواهى دهند و برخى برخى ديگر را لعنت كنند. عرض كردم: پس در آن روزگار خيرى نيست! فرمود: [نه بلكه] همه خيرها در آن زمان است [زيرا] قائم ما ظهور مىكند و همۀ اينها را از بين مىبرد.
علامه مجلسى به سند خود از بريد العجلى نقل كرده است:
قيل لأبى جعفر عليه السّلام: إنّ أصحابنا بالكوفة جماعة كثيرة، فلو أمرتهم لأطاعوك و اتّبعوك؛ فقال: يجئ أحدهم إلى كيس أخيه فيأخذ منه حاجته؟ فقال: لا. فقال: فهم بدمائهم أبخل!...
إنّ الناس فى هدنة، نناكحهم و نوارثهم و نقيم عليهم الحدود و نؤدى أماناتهم حتّى إذا قام القائم جاءت المزايلة. و يأتى الرجل إلى كيس أخيه فيأخذ حاجته لا يمنعه.(2)
به حضرت باقر عليه السّلام عرض شد: ياران [شيعه] ما در كوفه بسيارند، اگر فرمانشان دهيد از شما پيروى خواهند كرد. امام فرمود: آيا آنها [به اين رشد رسيدهاند كه] از جيب برادران ايمانى خود به اندازه نياز [پولى] بردارند؟ عرض شد: خير! فرمود: پس در اين صورت آنها به خون خود [و جانفشانى در راه خدا] بخيل تر خواهند بود!... [تا وقتى كه] مردم با ما در صلح به سر مىبرند، با آنها ازدواج مىكنيم، از يكديگر ارث مىبريم، حدود شرعى را بر آنها جارى مىسازيم و امانتهاى آنها را بر مىگردانيم؛ ولى وقتى قائم عليه السّلام ظهور فرمايد، بين اهل حق و اهل باطل جدايى مىافتد. [در آن زمان] شخص دست به جيب برادر ايمانىاش مىبرد و به قدر نيازش از آن بر مىگيرد و او نيز مانع وى نمىشود.
(2) اين تصوير به تنهايى كافى است تا به روشنى از زندگى برادرانهاى كه امام مهدى عليه السّلام بنيان مىگذارد، آگاه گرديم. البته بايد دانست اين روايتها، مطابق فهم مردم زمان صدور آن، بيان شده است.
براى آن كه تصور درستى از روح برادرى در جامعه مهدوى داشته باشيم، كافى است به حس برادرى خالصانه در جامعه نبوى كه از اعتقاد و هدف مشترك سرچشمه مىگرفته است، نظر افكنيم.
(3) پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله مىفرمايند:
مردم پس از دشمنىهاى فتنهانگيز، به برادرى خواهند گرويد همان طور كه پس از دشمنىهاى مشركانه، برادر دينى يكديگر شدند.
در اينجا مقايسه لطيفى بين عصر جاهلى و كينهورزىهاى مشركانه و نيز روزگار غيبت و دشمنىهاى فتنهانگيز آن صورت گرفته است. در واقع دوره نبوى به عنوان برطرفكننده دشمنى6.
مشركانه و عصر مهدوى هم چون از بين برنده عداوت فتنهجويانه تلقى گرديده است. مفهوم صحيح برادرى را مىتوان از اين فراز روايت دريافت كه «اگر كسى براى رفع نياز خود دست در جيب برادر ايمانىاش بكند، او نه تنها مانع وى نمىشود بلكه خوشحال نيز مىگردد.» با اين برادرى خالصانه و عميق مىتوان جهان را فتح كرد و دولت عدل را پايهگذارى نمود. هر چند اين برادرى در آغاز ظهور در ميان خواص رواج دارد ولى پس از مدت كوتاهى همهگير خواهد شد و به بركت تربيت مهدوى، همه مؤمنان برادر يكديگر خواهند شد.
در اينجا رواياتى را دربارۀ سطح بينش و فرهنگ امت در عصر ظهور مىآوريم:
شيخ صدوق به سند خود از امام محمّد باقر عليه السّلام روايت كرده است:
إذا قام قائمنا عليه السّلام وضع يده على رءوس العباد، فجمع بها عقولهم، و كملت بها أحلامهم.(1)
زمانى كه قائم ما ظهور كند، دستش را بر سر بندگان خدا مىنهد، و بدان وسيله خردهاى آنها را جمع مىكند و فكرهاى آنان را كمال مىبخشد.
(2)نعمانى به سند خود از حبه عرنى نقل كرده است كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: كأنى أنظر إلى شيعتنا بمسجد الكوفة قد ضربوا الفساطيط يعلّمون الناس القرآن كما أنزل.(2)
گوييا شيعيان خودمان را در مسجد كوفه مىبينم كه خيمههايى برپا كرده و قرآن را همان طور كه نازل شده به مردم مىآموزند.
(3)در خبرى از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده است: كأنى بشيعة على فى أيديهم المثانى، يعلّمون الناس المثال المستأنف.(3)
گوييا شيعيان على عليه السّلام را مىبينم كه در دستانشان «مثانى» است و [به] مردم آن را كه نمونه و جديد است مىآموزند.
(4)حمران بن اعين از امام باقر عليه السّلام روايت كرده است: و تؤتون الحكمة فى زمانه، حتّى أنّ المرأة لتقضى فى بيتها بكتاب اللّه و سنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله.(4)
در زمان او (مهدى) به شما حكمت داده مىشود، حتى زنان در خانه خود به مدد كتاب خدا و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قضاوت خواهند كرد.
(5) علامه مجلسى در مرآة العقول دربارۀ اين فراز از روايت كه «وضع يده على رءوسهم» (دست بر سر مردمان مىنهد) گفته است:6.
ضمير در «يده» يا به خداوند بر مىگردد و يا به قائم عليه السّلام و در هر دو حال اين سخن كنايه از بخشندگى و مهربانى، يا قدرت و تسلط مىباشد و اين دومى احتمالش بيشتر است.(1)
ولى به نظر ما اين جمله كنايه از تربيت امت اسلامى توسط امام قائم عليه السّلام مىباشد و تعبير از سرها (رءوس) به آن دليل است كه مردم سر را مركز خرد و انديشه مىدانند و دست بر سر نهادن، كنايه از اقناع و تربيت است و فرقى نمىكند كه خداوند مربى باشد و يا مهدى عليه السّلام زيرا قانون مهدوى همان قانون خداوند است و تربيت او، آيت تربيت پروردگار بلند مرتبه مىباشد.
بدين ترتيب نتيجه طبيعى و مطلوب تربيت كه عبارت از گرد آمدن عقلها و تكامل انديشههاست، به بار مىنشيند.
(2) منظور از گرد هم آمدن عقلها توافق بر عقيدهاى واحد و برنامه قانونى واحد مىباشد، آن طور كه به سختى مىتوان تصور كرد بين دو نفر كه در تفكر كلى دولت جهانى مهدوى ذوب شدهاند، اختلافى در گيرد. به ويژه زمانى كه امت و بشريت به درجهاى از كمال برسند كه افكار عمومى آنها «معصوم» گردد و همنوايى و اتفاق در كارها بسيار آسان گردد. مراد از تكامل انديشهها (تكامل الاحلام) رشديافتگى هر چه بيشتر انسانهاست. اين تعبير به جنبه خيرخواهانه انسان بازمىگردد.
همان جنبهاى كه نخستين مرحله آن، عدالت فردى و بالاترين مرحلهاش «عصمت» است كه جامعه بشرى سر انجام به آن خواهد رسيد.
(3) اين نتيجه در هر دو جنبه علمى و روانى، موجب پديد آمدن بينش و بيدارى در دولت و جامعۀ مهدوى مىشود؛ همان بينشى كه گفتيم درك ژرفاى آن جز براى كسانى كه در آن عصر زندگى مىكنند ممكن نيست و ما اينك تنها عناوين كلى آن را مىشناسيم.
(4) پس دست نهادن بر سر بندگان خدا، نه به معنى حقيقى آن است و نه به معنى لطف و رحمت است و نه به معنى تسلط مالكانه؛ زيرا هر يك از اينها به تنهايى موجب رشد افكار و گرد آمدن خردها نمىشود بلكه به معنى تربيت و اعتلاى انديشهها و افكار و عواطف انسانهاست.
مراد از اين فراز حديث: «قرآن همان طور كه نازل شده» (القرآن كما أنزل)، معانى واقعى قرآن است كه ياران امام مهدى عليه السّلام به مردم خواهند آموخت.
(5) به طور طبيعى در آن روزگار قرآن همان طور كه نازل شده عرضه خواهد شد؛ زيرا در روايات آمده است مهدى عليه السّلام اسلام جديدى را خواهد آورد، يعنى همان اسلامى كه پيامبر گرامى صلّى اللّه عليه و آله آورده است. وظيفه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تنزيل قرآن بوده است و وظيفه مهدى عليه السّلام تأويل و پياده ساختن مفاهيم آن. و بىترديد يكى از عناصر اين تأويل، فهماندن مقاصد واقعى قرآن به مردم و فرهنگسازى و الا از طريق امام مهدى عليه السّلام و سپس ياران آن بزرگوار مىباشد.
(6) آن «مثانى» كه در دست ياران مهدى عليه السّلام است در قرآن كريم آمده است: «وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ3.
1) . به نقل از: الصافى الگلپايگانى، لطف اللّه، همان؛ ص 483.
اَلْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ» . برخى آن را به آيات قرآن كريم تفسير كردهاند كه به نظر صحيح نمىرسد، زيرا آيات قرآن منحصر در هفت آيه نيست؛ مگر آن كه مراد از آن سوره حمد باشد كه البته اين برداشت بر خلاف ظاهر آيه بوده و نمىتوان آن را ثابت نمود.
احتمالى كه هم با قواعد لغوى و هم با اصول اسلامى سازگار مىباشد، اين است كه بگوييم:
واژه مثانى به معنى هر چيزى است كه پس از اول مىآيد. بنابراين در اينجا اول، «قرآن العظيم» مىباشد كه بر «المثانى» عطف شده و مثانى، مراتب هفتگانهاى از اصول كلى اسلام است كه پس از قرآن كريم قرار دارد. در اين صورت مناسب تر آن است كه بگوييم هر يك از اين امور هفتگانه به دليل اهميت آنها در پى قرآن مىآيند، آن چنان كه هر كدام از آنها ثانى قرآن به حساب مىآيند در اين صورت جمع آن به مثانى روشنتر است.
(2) شايد بتوان برخى از اين اصول را شناخت؛ هم چون: سنّت، عقل، سيرۀ عقلا و... ولى به گمان ما شمارى از اين اصول اساسا ناشناخته است؛ زيرا مثانى تنها به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اعطا شده است (وَ لَقَدْ آتَيْناكَ...) و گمان مىرود برخى از آنها را به مردم فرموده و برخى ديگر را براى روز موعود باقى گذارده است و چه ما آنها را بشناسيم يا نشناسيم، روز موعود روز آشكار ساختن همۀ آنهاست. در نتيجه ياران امام مهدى عليه السّلام به مدد آموزهها و هدايتهاى آن پيشوا، به مثانى هفتگانه آگاه مىگردند و بر مبناى آن عمل خواهند كرد و از آثار آن در حدود مصالح تكامل بشرى در آن روزگار، با مردم سخن خواهند گفت.
(3) مراد روايت آن نيست كه ياران امام عليه السّلام خود اين مثانى را به مردم مىآموزند بلكه تنها در روايت آمده: مثانى در دستان آنهاست... (بأيديهم المثانى، يعلّمون الناس المثال المستأنف) پس آنها براى ترويج فرهنگ الهى در ميان مردم به آن مثانى نظر دارند.
مقصود از «المثال المستأنف» همين فرهنگ و بينش والاست كه امام مهدى عليه السّلام بشارت آن را در دولتش خواهد داد. اين مطلب را از خبر ديگرى كه نعمانى به سند خود از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرده است، مىتوان دريافت. آن حضرت مىفرمايد:
كيف أنتم لو ضرب أصحاب القائم الفساطيط فى مسجد كوفان، ثمّ يخرج إليهم المثال المستأنف؟
چگونه خواهيد بود وقتى ياران قائم در مسجد كوفه خيمههايى برپا نمايند، سپس آن امر نمونۀ جديد به سويشان آيد؟
(4) ناميدن اين فرهنگ و بينش به «المثال المستأنف» به دو جهت زير است:
1 - مثالى (الگو، نمونه، اسوه) بودن آن نسبت به عصر صدور اين اخبار و بلكه نسبت به تمامى دوران قبل از ظهور.
2 - جديد بودن آن در نزد بيشتر مردم و بلكه همۀ آنها در عصر پيش از ظهور.
پس به جهت اول، اين فرهنگ، مثال و الگو و نمونه است و به جهت دوم، امرى جديد و مستأنف.
اين فرهنگ نمونه و جديد را امام مهدى عليه السّلام در شكل اصيل آن به جهان عرضه خواهد كرد و ياران حضرت آن را به طور كامل دريافت كرده و سپس به مردم خواهند رسانيد تا آن كه هدف برين الهى در پديد آوردن جامعهاى كمال يافته و پرستنده پروردگار، تحقق يابد.
گذشته از اين در برخى روايات تصريح شده است شيعيان على بن ابى طالب عليه السّلام همان كسانىاند كه اين مأموريت سترگ را به انجام خواهند رسانيد و روشن است كه ياران امام مهدى عليه السّلام بر چنين مذهبىاند.
آخرين روايت درباره زنان، و جايگاه والاى فرهنگى ايشان در دوران پس از ظهور مىباشد.
زنان به دليل شرايط نامناسب و فاسد پيش از ظهور دچار رنجهاى فراوان شده و در جهل و ناآگاهى عميقى به سر بردهاند؛ اما به بركت تأسيس حكومت امام زمان عليه السّلام، حكمت مهدوى بر زبانشان جارى مىشود و به مدد كتاب خدا و سنت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قضاوت خواهند كرد و ادارۀ بخش مهمى از جامعه را به بهترين صورت بر عهده خواهند گرفت. وقتى حضور اجتماعى آنان چنين باشد قطعا رفتار آنها با همسران و فرزندانشان نيكوتر خواهد بود. گفتنى است اين حضور با رعايت حجاب و جوانب اخلاقى ديگر همراه خواهد بود.
چه بسا آگاهى كامل از جزئيات اين دستاوردها براى كسى كه پيش از دوران ظهور مىزيد، هر چند از نبوغ سرشارى نيز برخوردار باشد، غير ممكن نمايد؛ ولى بايد كوشيد مدد اصول كلى اسلامى و نيز روايتهايى كه دربارۀ دستاوردهاى دولت جهانى مهدوى به دست ما رسيده است، از برخى از اين دستاوردها مطلع گرديم.
(2) نخست رواياتى را بدون ترتيبى خاص مىآوريم زيرا گاه در يك خبر، شمارى از دستاوردها فهرست شده است كه هر كدام مربوط به يكى از جنبههاى زندگى انسانى است پس از آن دربارۀ مفهوم كلى و ترتيب آنها بر اساس اصول كلى اسلامى سخن خواهيم گفت.
سپس در پايان اين فصل دو تكمله مىآوريم كه يكى پيرامون دستاوردهاى قضايى، عبادى و فقهى دولت امام عليه السّلام است و ديگرى دربارۀ دستاوردهاى علمى آن.
(3) اينك پيرامون چند محور سخن را به پيش مىبريم:
در اين باره منابع اماميه و اهل سنت، هر دو اخبار فراوانى را نقل كردهاند.
(4)
بخارى به سند خود از ابو موسى نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
ليأتينّ على النّاس زمان يطوف الرجل فيه بالصّدقة من الذّهب؛ ثمّ لا يجد أحدا يأخذها...(1)
قطعا زمانى بر مردم مىآيد كه فرد مىگردد تا طلايى را صدقه دهد؛ اما كسى را نمىيابد كه آن را بگيرد...
1) . البخارى، محمّد بن اسماعيل، همان؛ ج 2، ص 136.
همو از ابو هريره روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لا تقوم السّاعة... حتّى يكثر فيكم المال فيفيض، حتّى يهمّ ربّ المال من يقبل صدقته. و حتّى يعرضه فيقول الذي يعرضه عليه: لا أرب لى به.(1)
قيامت برپا نمىشود... مگر آن كه ثروت در ميان شما افزون از نياز گردد تا آنجا كه صاحب ثروت دنبال كسى مىگردد كه صدقهاش را بپذيرد و وقتى آن را به شخصى مىدهد؛ وى مىگويد: نيازى به آن ندارم.
(2)مسلم به سند خود از ابو هريره نقل كرده است كه نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: و اللّه، لينزلنّ ابن مريم... ليدعونّ إلى المال، فلا يقبله أحد.(2)
به خدا سوگند، پسر مريم (حضرت مسيح) فرود خواهد آمد... او [مردم را] براى گرفتن اموال فرا مىخواند اما كسى آن را نمىپذيرد.
(3)همو به سند خود از ابو سعيد روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: من خلفائكم خليفة يحثو المال حثيا، لا يعدّه عدّا.(3)
(4)از ميان خليفههاى شما، خليفهاى است كه اموال را بدون شمارش بذل و بخشش مىكند. همچنين او در خبر ديگرى از ابو سعيد و جابر بن عبد اللّه نقل كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون فى آخر الزمان خليفة، يقسّم المال و لا يعدّه.(4)
در آخر الزمان خليفهاى خواهد بود كه اموال را بىآنكه بشمارد تقسيم مىنمايد.
مسلم براى اين حديث دو سند آورده و حاكم نيز به همين مضمون بيش از يك روايت ذكر كرده است.(5)
(5) نيز حاكم از ابو سعيد حديثى را نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله كه در آن مىفرمايد:
فيبعث اللّه عزّ و جلّ رجلا من عترتى فيملأ الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا.
يرضى ساكن السّماء و ساكن الأرض، لا تدّخر الأرض من بذرها شيئا إلاّ أخرجته، و لا السّماء من قطرها شيئا إلاّ صبّته عليهم مدرارا... تتمنّى الأحياء الأموات مما صنع اللّه عزّ و جلّ بأهل الأرض من خيره.(6)
خداوند مردى از خاندانم را بر مىانگيزد تا زمين را از عدل و داد لبريز سازد همان طور كه از ستم و بيداد پر شده باشد. ساكنان آسمان و زمين از او خشنودند. [در آن زمان] زمين هيچ5.
دانهاى را در خود نگه نداشته مگر آن كه با جوانه زدن بيرونش مىآورد و در آسمان قطرهاى آب نمىماند جز آن كه سيلآسا فرو مىريزد. مردگان آرزو مىكنند كاش زنده بودند زيرا مىنگرند كه خداوند چه خيراتى به اهل زمين ارزانى داشته است.
حاكم مىنويسد اين حديث سندى صحيح دارد.
همچنين حاكم از ابو سعيد خدرى روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
يكون من أمّتي المهدى، إن قصر فسبع و إلاّ فتسع، تتنعّم أمّتي فيه نعمة لم ينعموا مثلها قطّ؛ تؤتى الأرض أكلها لا تدّخر عنهم شيئا. و المال يومئذ كدوس. يقوم الرجل فيقول: يا مهدىّ أعطنى! فيقول: خذ.(1)
مهدى عليه السّلام از امت من است، دستكم هفت سال وگرنه نه سال [حكومت خواهد كرد]. امت من در آن زمان از نعمتهاى بىنظيرى برخوردار خواهد شد. زمين همه خوراكىهايش را به بار مىنشاند و چيزى را در خود نگه نمىدارد. در آن روز ثروت فراوان مىشود. [چنانكه] مردى به مهدى مىگويد: اى مهدى مالم ده! و او بىدرنگ فرمايد: بگير!
(2)همچنين او از ابن عباس نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: و أمّا المهدىّ الذي يملأ الأرض عدلا كما ملئت جورا، تأمن البهائم و السباع و تلقى الأرض أفلاذ كبدها. قلت: و ما أفلاذ كبدها؟ قال: أمثال الأسطوانة من الذّهب و الفضّة.(2)
مهدى زمين را از عدل مىآكند همان طور كه از ستم پر شد، [در روزگار او] جانوران اهلى و وحشى در امنيت به سر مىبرند و زمين پارههاى جگر خود را بيرون مىافكند. پرسيدم:
پارههاى جگر؟! فرمود: مانند شمشيرهايى از طلا و نقره.
حاكم گويد: اين حديثى صحيح است.
(3)نيز حاكم از ابو سعيد روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يخرج من آخر أمّتي المهديّ؛ يسقيه اللّه الغيث، و تخرج الأرض نباتها و يعطى المال صحاحا. و تكثر الماشية و تعظم الأمّة...(3)
در آخر الزمان مهدى در ميان امت من ظهور مىكند؛ خداوند آنها را با باران سيراب مىسازد. زمين گياهانش را بيرون مىآورد و او مال را به طور كامل مىدهد، [در آن زمان] چهار پايان زياد مىشوند و امت اسلامى عظمت پيدا مىكند.
حاكم مىنويسد سند اين حديث صحيح مىباشد.
(4) ترمذى به سند خود از ابو هريره نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
تفيء الأرض أفلاذ كبدها أمثال الأسطوان من الذهب و الفضّة. فيجىء السارق فيقول: فى8.
هذا قطعت يدى. و يجئ القاتل فيقول: فى هذا قتلت. و يجئ القاطع فيقول: فى هذا قطعت رحمى، ثمّ يدعونه و لا يأخذون منه شيئا.(1)
زمين پارههاى جگرش را كه مانند شمشيرهاى طلا و نقرهاند [به مردم] ارزانى مىدارد. سارقى مىآيد و مىگويد: براى چنين اموالى بود كه دستم قطع شد و قاتلى مىآيد و مىگويد: به خاطر اين اموال بود كه مرتكب قتل شدم و قطعكننده رحمى مىآيد و مىگويد: من براى چنين چيزى قطع رحم كردم. آنگاه طلا و نقرهها را رها كرده و چيزى از آن را بر نمىگيرند.
قندوزى به نقل از ترمذى و او نيز از ابو سعيد روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
فيجيء إليه الرجل فيقول: يا مهدىّ، أعطنى أعطنى أعطنى. فيحثى له فى ثوبه ما استطاع أن يحمله.(2)
كسى به نزد او مىآيد و مىگويد: اى مهدى، به من [مالى] بده، به من [مالى] بده، به من [مالى] بده. پس [امام مهدى عليه السّلام] تا آنجا كه بتواند حمل كند، در لباسش پول مىريزد.
(2) همو از احمد و ماوردى نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
أبشروا بالمهدىّ! رجل من قريش من عترتى، يخرج فى اختلاف من الناس و زلزال، فيملأ الأرض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا، و يرضى عنه ساكن السّماء و ساكن الأرض، و يقسّم المال بالسّوية، و يملأ قلوب أمّة محمّد غناه و يسعهم عدله، حتّى أنّه يأمر مناديا فينادى: من له حاجة إلى المال يأتيه. فما يأتيه أحد إلاّ رجل واحد يأتيه، فيقول له المهدىّ: ائت السّادن حتّى يؤتيك. فيأتيه فيقول: أنا رسول المهدىّ، أرسلنى إليك لتعطينى. فيقول: أحث، فيحثو، فلا يستطيع أن يحمله، فيلقى حتّى يكون قدر ما يستطيع أن يحمله، فيخرج، فيندم، فيقول: أنا كنت أجشع الأمّة نفسا. كلّهم دعى إلى هذا المال فتركوه غيرى، فيردّ عليه، فيقول السّادن: إنّا لا نقبل شيئا أعطيناه...(3)
مژده باد شما را به [ظهور] مهدى عليه السّلام، مردى كه از قريش و خاندان من است. او در زمانى كه بين مردم اختلاف افتد و زلزلهها (آشوبها) پديدار شود، ظهور مىنمايد و زمين را از عدل و داد لبريز مىسازد همان گونه كه از ستم و بيداد پر شده باشد. ساكنان آسمان و زمين از او خشنود مىشوند. وى اموال را به طور برابر تقسيم مىكند و دلهاى امت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را از بىنيازى لبريز مىسازد و عدالتش را به نفع آنان گسترش مىدهد. او منادىاش را دستور مىدهد كه در همه جا اعلام كند: هر كس به مالى نيازى دارد به نزد مهدى بيايد. كسى جز يك نفر به نزدش نمىرود. امام عليه السّلام به او مىفرمايد: به نزد خزانه دارم برو و بگو تا اموالى به تو بدهد. او چنين مىكند و خزانهدار هم آن قدر به او از اموال مىدهد كه نمىتواند حملش كند.4.
پس از آن كه مىرود، پشيمان مىشود و با خود مىگويد: من حريصتر از همه مردم بودم.
همگان براى گرفتن اين اموال فراخوانده شدند، ولى كسى نيامد و مالى نگرفت. لذا به نزد خزانه دار بازمىگردد تا اموال را برگرداند ولى خزانه دار به او مىگويد: ما چيزى را كه دادهايم پس نمىگيريم.
قندوزى مىنويسد در برخى منابع حديثى آمده است:
قلمرو دولت مهدى عليه السّلام به شرق و غرب عالم خواهد رسيد. گنجها براى او آشكار خواهد شد و هيچ نقطه ويرانى در زمين نمىماند جز آن كه آباد مىگردد.(1)
مانند اين روايات در شمار ديگرى از منابع اهل سنت، هم چون: المسند ابو داود، ابن ماجه و احمد، البيان گنجى، الصواعق المحرقة ابن حجر، نور الابصار صبان، اسعاف الراغبين شبلنجى و...
آمده است.
(2)
شيخ مفيد از حضرت باقر عليه السّلام روايتى را درباره امام مهدى عليه السّلام و نخستين سخنرانى آن حضرت در مسجد كوفه نقل كرده است كه امام در ضمن آن مىفرمايد:
فإذا كانت الجمعة الثانية، سأله الناس أن يصلّى بهم الجمعة، فيأمر أن يخطّ له مسجد على الغرى و يصلّى بهم هناك. ثمّ يأمر من يحفر من ظهر مشهد الحسين عليه السّلام نهرا يجرى إلى الغريين، حتّى ينزل الماء فى النجف و يعمل على فوهته القناطير و الأرحاء. فكأنى بالعجوز على رأسها مكتل فيه برّ، تأتى تلك الأرحاء فتطحنه بلا كرى.(2)
آنگاه كه دومين جمعه [حضور امام در كوفه] فرا رسد، مردم در خواست مىكنند كه نماز جمعه را به امامت ايشان بخوانند، پس امام دستور مرزبندى مسجدى را [براى بناى آن] در «غرى» مىدهند و در آنجا با مردم نماز مىگذارند. پس دستور حفر كانال آبى را از پشت كربلا مىدهند كه تا غريين (نجف) در جريان باشد و آب را به آنجا برساند. [امام] در دهانه اين رود پلها و در كنار آن آسياهايى خواهد ساخت. گوييا پير مردى را مىبينم كه بر سرش ظرفى از گندم حمل مىكند و به يكى از آن آسياها مىرود و به رايگان آرد مىكند.
(3)همو از مفضل بن عمر روايت كرده است كه گفت شنيدم امام صادق عليه السّلام فرمود: إذا قام قائم آل محمّد عليه السّلام بنى فى ظهر المسجد الكوفة مسجدا له ألف باب، و اتّصلت بيوت أهل الكوفة بنهرى كربلا.(3)
وقتى قائم آل محمّد ظهور نمايد در پشت مسجد كوفه، مسجدى با هزار در مىسازد و
خانههاى اهل كوفه به دو نهر كربلا متصل مىشود.
او همچنين از مفضل بن عمر نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
إنّ قائمنا إذا قام أشرقت الأرض بنور ربّها... و تظهر الأرض من كنوزها حتّى يراها الناس على وجهها، و يطلب الرجل منكم من يصله بماله و يأخذ منه زكاته، فلا يجد أحدا يقبل منه ذلك و استغنى الناس بما رزقهم اللّه من فضله.(1)
قائم ما كه ظهور كند، زمين به نور پروردگارش روشن خواهد شد... گنجهاى زمين را آشكار مىسازد و مردم بر روى زمين آن را خواهند ديد، برخى از شما دنبال كسى مىگردد كه صدقه و زكاتى به او دهد اما كسى را نمىيابد كه از او بپذيرد و مردم به آنچه خداوند از فضلش روزيشان ساخته، بىنياز مىشوند.
(2)نيز شيخ مفيد از ابو بصير روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: إذا قام القائم عليه السّلام، هدم المسجد الحرام حتّى يردّه إلى أساسه، و حوّل المقام إلى الموضع الّذى كان فيه.(2)
قائم كه ظهور فرمايد، مسجد الحرام را تخريب مىكند تا به محدوده نخستش بازگرداند و مقام ابراهيم را به جاى اصلىاش منتقل خواهد ساخت.
(3)همچنين او حديث بلندى را از امام باقر عليه السّلام نقل كرده است كه حضرت در آن مىفرمايد: إذا قام القائم عليه السّلام سار إلى الكوفة، فهدم بها أربعة مساجد و لم يبق مسجد على وجه الأرض له شرف إلاّ هدّمها و جعلها جماء و وسّع الطريق الأعظم و كسر كلّ جناح خارج فى الطريق، و أبطل الكنف و المآزيب إلى الطرقات، لا يترك بدعة إلاّ أزالها و لا سنّة إلاّ أقامها.(3)
هنگامى كه قائم ظهور نمايد، به كوفه رفته، چهار مسجد را تخريب خواهد كرد و مسجد مرتفعى را بر روى زمين باقى نمىگذارد و راه بزرگى را مىگشايد و هر بالكنى را مىشكند و لولههاى فاضلاب و ناودان را كه بر سر راه مردم قرار داده شده، مىبندد. هيچ بدعتى را باقى نخواهد گذاشت و همه سنتها را برپا خواهد ساخت.
(4)شيخ طوسى به سند خود از مفضل بن عمر روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: إنّ قائمنا إذا قام أشرقت الأرض بنور ربّها، و استغنى الناس... و يبنى فى ظهر الكوفة مسجدا له ألف باب، و تتّصل بيوت الكوفة بنهر كربلا بالحيرة، حتّى يخرج الرجل يوم الجمعة على بغلة سفواء يريد الجمعة فلا يدركها.(4)
هرگاه قائم ما ظهور كند، زمين به نور پروردگارش روشن خواهد شد و مردمان بىنياز0.
خواهند گشت... و در پشت كوفه مسجدى با هزار در ساخته خواهد شد و خانههاى كوفه از طريق حيره به نهر كربلا متصل مىشود [شهر آن قدر بزرگ مىشود كه] شخص در صبح جمعه سوار بر استرى تندرو از منزل به جهت نماز جمعه خارج مىشود، اما به نماز نمىرسد.
همو در حديث ديگرى از امام باقر عليه السّلام آورده است:
فيخرج إلى الغرى فيخطّ مسجدا له ألف باب يسع الناس عليه أصيص. و يبعث فيحفر من خلف قبر الحسين عليه السّلام لهم نهرا يجرى إلى الغريين حتّى ينبذ فى النجف و يعمل على فوهته قناطر و أرحاء على السبيل. و كأنى بالعجوز و على رأسها مكتل فيه برّ، حتّى تطحنه بلا كراء.(1)
[امام مهدى عليه السّلام] به سوى غرى (نجف) مىرود و محدوده مسجدى را كه هزار در دارد و گنجايش آن زياد است مشخص مىنمايد. آنگاه فرمان مىدهد در پشت حرم امام حسين عليه السّلام نهر و كانالى را به طرف غريين (نجف) حفر نمايند تا آب را به آنجا برساند. در دهانه اين نهر، پلها و در كناره آن آسياهايى مىسازد. گوييا پير مردى را مىبينم كه ظرفى از گندم بر سر دارد و [مىرود] تا آن را به رايگان آرد نمايد.
(2)نيز شيخ طوسى به سند خود از ابو بصير روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: ما تستعجلون بخروج القائم؟ فو اللّه ما لباسه إلاّ الغليظ و ما طعامه إلاّ الشعير الجشب.(2)
چرا براى ظهور قائم اين همه عجله مىكنيد؟ به خدا سوگند او جز لباس خشن نپوشد و جز غذايى ناگوار نخورد.
مانند اين حديث را راوندى از على بن الحسين عليه السّلام نقل كرده است.(3)
(3) شيخ صدوق و طبرسى از محمّد بن مسلم ثقفى نقل كردهاند كه امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود:
القائم منّا منصور بالرعب، مؤيّد بالنصر، تطوى له الأرض، و تظهر له الكنوز... و لا يبقى فى الأرض خراب إلاّ عمر...(4)
قائم ما [اهل بيت] با هراس [در دل دشمنان] يارى مىشود و با يارى الهى پشتيبانى مىگردد، زمين زير پاى او پيچيده مىشود و گنجها براى او آشكار مىشود... و خرابهاى در زمين نمىماند مگر آن كه او آبادش مىسازد.
(4) طبرسى از جابر بن عبد الله انصارى روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
إنّ ذا القرنين كان عبدا صالحا... و إنّ اللّه سيجرى سنّته فى القائم من ولدى... و يظهر اللّه له3.
كنوز الأرض و معادنها و ينصره بالرعب و يملأ الارض به عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما.(1)
ذو القرنين بنده شايستهاى بود... و قطعا خداوند سنت او را در مورد قائم كه از فرزندان من است جارى خواهد ساخت... خداوند گنجها و معادن زمين را برايش آشكار مىسازد و با ترس افكندن [در دل دشمنان] يارىاش مىدهد و زمين را به بركت او از عدل پر مىسازد، همان طور كه از ستم و بيداد لبريز شده باشد.
همو از على بن عقبه و او نيز از پدرش روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
إذا قام القائم حكم بالعدل و ارتفع فى أيامه الجور و أمنت السبل و أخرجت الأرض بركاتها و ردّ كلّ حقّ إلى أهله... فحينئذ تظهر الأرض كنوزها و تبدى زينتها، فلا يجد الرجل منكم موضعا لصدقته و لا لبرّه، لشمول الغنى جميع المؤمنين...(2)
آنگاه كه قائم ظهور فرمايد به عدالت حكم كند و ستم و بيداد در روزگار او بر طرف شود و راهها امن گردد و زمين بركتهاى خودش را بيرون آورد و هر حقى به صاحب آن برگردد...
در آن زمان، زمين گنجها و زينتهايش را آشكار سازد و هيچ يك از شما براى صدقه دادن كسى را پيدا نمىكند زيرا همۀ مؤمنان در آن روزگار بىنياز هستند.
(2) علامه مجلسى از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده است:
و لو قد قام قائمنا لأنزلت السّماء قطرها و لأخرجت الأرض نباتها و لذهبت الشحناء من قلوب العباد و اصطلحت السباع و البهائم، حتّى تمشى المرأة بين العراق إلى الشام لا تضع قدميها إلاّ على النبات و على رأسها زينتها، لا يهيجها سبع و لا تخافه.(3)
قائم ما كه ظهور فرمايد آسمان قطرههاى بارانش را فرو فرستد و زمين گياهانش را بيرون آورد و كينه و لجاجت از دلهاى بندگان رخت بر بندد و جانوران وحشى و اهلى صلح و سازش كنند تا آنجا كه يك زن از عراق تا شام پياده مىرود و جز بر روى گياهان پا نمىنهد در حالى كه زينتش همراه وى است؛ هيچ حيوان وحشى به او حمله نمىكند و او نيز از آن نمىترسد.
اين بود گزيدهاى از احاديث بسيارى كه در اين باره وارد شده است.
(3) كثرت اين اخبار بيانگر دو نكته است:
1 - اهتمام فراوان پيشوايان اسلام به بيان ويژگىها و اقدامات دولت امام مهدى عليه السّلام؛ زيرا تشكيل آن دولت تجسم همۀ تلاشها، رنجها و جانفشانيهاى آنان و ميوۀ پاك اخلاصگزارى ايشان مىباشد و نيز مهمترين نتيجه برنامه درازمدت الهى است.2.
2 - با نقل اين روايات خواهيم توانست به هر رويدادى به طور جداگانه و با باريك بينى بيشترى نظر افكنيم و دلايل بيشترى براى آن تدارك ببينيم؛ چه بديهى است دربارۀ يك رويداد، هر قدر روايات زيادترى وجود داشته باشد، فهم آن بهتر و از لحاظ تاريخى با قوت بيشترى ثابت مىگردد.
اينك بر آنيم تا در ضمن چند محور، اين اخبار را از زواياى گوناگون مورد بحث قرار داده، ميزان ثبوت و هماهنگى آنها را با اصول كلى اسلامى و قراين مثبته بررسى نماييم.
در بعضى از اين روايات تصريح شده كه لباس آن حضرت زبر و خشن و غذايش جويى كه نيكو آرد نشده است.
حاكم اسلامى همواره بايد چنين رفتارى داشته باشد، زيرا خداوند از هر امام عادلى كه به حكومت مىرسد، پيمان گرفته تا همسطح تهيدستان كشورش لباس بر تن كند و غذا تناول نمايد.
حكمت اين رفتار آن است كه قدرت و ثروت فراوان، فقيران و تهيدستان را از ياد آنها نبرد.
پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله پس از فتح مكه و بر عهده گرفتن رياست دولت اسلامى اين شيوه را بر خود واجب فرمود و خلفاى نخستين تا امام على ابن ابى طالب عليه السّلام نيز چنين كردند.
(2) امام مهدى عليه السّلام نيز كه بر مسند حكومت عدل تكيه زنند، همين روش را در پيش خواهند گرفت زيرا بر ايشان نيز واجب است زندگىاش همسطح گرسنهترين و تهيدستترين مردم جهان باشد.
ياران خاص آن حضرت هم كه اميران مناطق مختلف زميناند، چنيناند و زندگى هر يك از آنان همسنگ ضعيفترين مردمان آن مناطق خواهد بود.
در روايات مربوط به بيعت امام عليه السّلام در مسجد الحرام گذشت كه آن حضرت بر آن خواص، شروطى مىنهد كه برخى به رفتارهاى شخصى آنان بازمىگشت و برخى ديگر به پايبندى در اجراى عدالت اجتماعى.
(3) برخى از شرطهايى كه به رفتار شخصى آنان مربوط مىگردد عبارتست از اينكه در برابر سيم و زر سر فرود نياورند، حرير و خز نپوشند، جامههاى خشن بپوشند، خاك را متكاى خود سازند، نان جو بخورند و به كم قناعت كنند.
هر چند چنين كارهايى بر مسلمانان واجب نيست، ولى امام عليه السّلام از همان آغاز، آنها را بر ياران خاص خود واجب مىسازد؛ زيرا ديرى نخواهد گذشت كه پس از فتح جهان و استقرار دولت عدل، آنها اميران سرزمينهاى مختلف خواهند شد و يا در كنار حضرت، در مركز حكومت به فعاليت خواهند پرداخت.
(4) اين مطلب در اصول كلى اسلامى آنچنان بديهى است كه اساسا نيازى به بيان روايى ندارد. اما خبرى كه در اين باره وارد شده(1)، با وجود همخوانىاش با اصول كلى اسلامى، با دو اشكال
1) . فو اللّه، ما لباسه الاّ الغليظ و ما طعامه إلاّ الشّعير الجشب...
روبروست كه پس از طرح آن مىكوشيم برايش پاسخى فراخور ارائه نماييم:
1 - بر اساس اصول كلى اسلامى، مسئوليت دولت اسلامى بايد در زندگى شخصى خود مانند ضعيفترين افراد جامعه زندگى نمايند؛ اما طبق رواياتى مستفيض، در دولت جهانى مهدوى سطح رفاه مردم و ميزان ثروت آنها بالا مىرود و همگان در آن دوره برخوردار از رفاه خواهند شد؛ در نتيجه، آن وجوب تغيير خواهد يافت و در زندگى امام عليه السّلام و تمامى يارانش گشايشى ملموس روى مىدهد.
به اين اشكال مىتوان از چند زاويه پاسخ داد كه ما در اينجا به دو مورد آن اشاره مىنماييم:
الف) بر اساس اين روايت، چنين نيست كه روش زندگى امام عليه السّلام در تمام دوران حاكميتش چنين باشد، بلكه براى صدق آن كافى است در دوران آغازين حكومتش چنين اتفاقى افتد؛ زيرا عدالت، رفاه و خوشبختى به تدريج در بين مردم توسعه مىيابد و تا وقتى دامنهاش فراگير نشده باشد، به طور طبيعى گروههايى تهيدست نيز وجود خواهند داشت و تا يك نفر از آنها باقى است، شيوهاى كه در روايت به آن اشاره شده هم چنان بر امام عليه السّلام واجب خواهد بود.
ب) به نظر مىرسد مدت زمان تدريجى براى بسط عدالت و تحقق رفاه در همه جهان، دستكم همه عمر شريف امام عليه السّلام را در بر مىگيرد و اين هدف شكوهمند پس از رحلت آن حضرت، مطابق برنامهاى كه براى جانشينان خود در مىافكند، تحقق خواهد يافت. درست است كه بيشتر مناطق جهان در دورۀ زندگى امام عليه السّلام به رفاه مىرسند ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه در يكى از مناطق دور دست، فرد گرفتارى وجود داشته باشد. به همين دليل بايد آن حضرت در طول زندگى، همان رفتار را پيشه خود سازد و تنها جانشينان او خواهند توانست فقر و تهيدستى را به طور كامل ريشه كن نمايند.
(2) 2 - در روايت آمده است: «چرا براى ظهور قائم شتاب داريد؟! به خدا سوگند او جز لباسى زبر و خشن نمىپوشد و جز غذايى ناگوار نمىخورد.»
اشكالى كه در اينجا به ذهن مىرسد آنست كه شيوۀ زندگى امام عليه السّلام با طلب تعجيل در ظهور منافاتى ندارد، زيرا:
الف) شخص مؤمن، به ظهور امام عليه السّلام دل بسته است تا عدالت در تمام جهان پياده شود و هدف والاى آفرينش جامه عمل بپوشد، حتى اگر لازم باشد وى زهد و پارسايى بورزد يا آن كه يكسره منافع شخصى خود را قربانى سازد.
ب) كسى كه به خاطر منافع شخصى در انتظار ظهور به سر مىبرد و آن را موجب بهتر شدن وضع زندگىاش مىشمرد، در زمان ظهور به آرزويش خواهد رسيد؛ زيرا شيوه زاهدانه تنها براى عده خاصى است ولى فرد معمولى در زمان امام مهدى عليه السّلام و پس از ايشان، در خوشبختى و رفاه مادى خواهد زيست و زندگى توأم با رياضت وظيفه او نيست زيرا وى از جمله حكمروايان جهان نيست.
بدين ترتيب، دليل اين استفهام انكارى (ما تستعجلون بخروج القائم عليه السّلام؟!...) هم چنان در هالهاى از ابهام باقى مىماند.
براى پاسخ به اين اشكال، نخست بايد مخاطبان سخن امام صادق عليه السّلام را شناخت. بدون شك مخاطبان آن حضرت، كسانىاند كه از ستم و بيداد امويان و عباسيان در شرايط عذابآورى قرار داشته و بىصبرانه چشم به راه ظهور بودهاند تا از آن همه بيداد و نامردمى رهايى يابند، نفس راحتى بكشند و خوشبختى و رفاهشان تأمين گردد. اينان خود به دو دسته اصلى تقسيم مىشوند: نخست، نزديكان امام عليه السّلام و شاگردان آن حضرت كه در علم و ايمان پيشرو مىباشند. دوم، مردمانى كه دوستدار امامان معصوم عليهم السّلام هستند.
هر يك از اين دو دسته تعجيل در ظهور را آرزومندند و خطاب حضرت صادق عليه السّلام مىتواند هر دو را در بر گيرد؛ در نتيجه متناسب هر دسته بايد پاسخى را فراهم آورد.
(2) دسته نخست: اگر فرض نماييم آرزوى آنها عملى گردد و حضرت بقية اللّه عليه السّلام ظهور فرمايند، از آن رو كه آن حضرت جز اينان كس ديگرى را ندارد، همينان را امير مناطق مختلف جهان قرار خواهد داد و وقتى چنين شد، آنها نيز مشمول همان روش زاهدانه مىگردند. در اين صورت مقصود آنها از تعجيل در ظهور حاصل نمىگردد و در نتيجه اين استفهام انكارى كاملا جدى خواهد بود زيرا امام عليه السّلام از مقصود آنان كاملا آگاه است.
(3) دسته دوم: افراد معمولى در آن دوره، به دليل ايمان ساده و دانش نسبى و نيز به دليل نگذراندن دورههاى درازمدت آزمون و امتحان، خود را داراى ايمانى كامل و دركى ژرف مىپندارند و انتظار دارند كه اگر امام عليه السّلام ظهور فرمايد، آنان را گرامى داشته و به خود نزديك نمايد و... در اينجا همان چيزى روى مىدهد كه در مورد دسته نخست بيان گرديد.
اگر امام عليه السّلام آنها را افرادى معمولى به شمار آورد، آنها به طور طبيعى به رفاه و آسايش خواهند رسيد اما ديگر نبايد انتظار نزديكى به امام عليه السّلام را داشته باشند.
ولى اگر توقع داشته باشند كه به امام عليه السّلام نزديك شوند و از خواص ياران او محسوب گردند و حضرت نيز در حق آنها چنين مرحمتى فرمود، توقع ديگرى برايشان پيش مىآيد و آن اينكه امام عليه السّلام آنها را حاكم يكى از مناطق جهان سازد. در اين صورت نيز آنها بايد دندان طمع رفاه و آسايش را از بيخ بركنند. پس در اينجا نيز منافع شخصى آنها قربانى مىگردد و بنابراين كاملا جا دارد كه امام صادق عليه السّلام اين استفهام انكارى را مطرح فرمايد.
(4) مقصود اصلى حضرت صادق عليه السّلام از طرح اين پرسش آن است كه آرزومندان ظهور، اساسا نبايد از زاويه منافع شخصى به اين رويداد مقدس بنگرند بلكه بايد آن را فرصتى تاريخى براى اجراى عدالت جهانى و تحقق غرض الهى از آفرينش قلمداد نمايند. در غير اين صورت انتظار مىرود كه منافع شخصى آنان هرگز تحقق پيدا ننمايد.
از برخى روايات گذشته مىتوان در اين باره به نتايجى رسيد. آنجا كه تصريح مىنمايد: «زمين همه خوراكىهايش را ارزانى بشر مىكند و چيزى از آن را نگه نمىدارد.» كنايه از رشد فوقالعاده محصولات زراعى در آن روزگار دارد.
در جايى ديگر مىفرمايد: «زنى از عراق به شام مىرود و جز بر سبزه و گياه قدم نمىگذارد» در حالى كه در زمان ما آن منطقه بيابانى سخت بىآب و علف مىباشد اما به بركت ظهور فرخنده حضرت بقية اللّه عليه السّلام در كمترين زمان ممكن، آباد و سر سبز خواهد شد.
(2) اين روايت تنها يك مثال است كه متناسب با ذهنيت شنوندگان دورۀ صدور آن بيان گرديده وگرنه اين آبادانى و سرسبزى منحصر به كوير غربى عراق نخواهد شد؛ بلكه همۀ بيابانهاى جهان را فرا خواهد گرفت.
وقتى وضعيت مناطق كويرى چنين باشد، وضع سرزمينهايى كه پيش از ظهور نيز حاصلخيز بودهاند، ناگفته پيداست. ارزيابى و ارائه آمار از اين همه محصول كشاورزى، براى دانشمندانى كه پيش از ظهور مىزيند، ناممكن مىباشد.
در پاسخ به اين سؤال كه دليل اصلى اين انقلاب عظيم كشاورزى چيست؟ بايد پس از اشاره به هماهنگى بين جهان تكوين و تشريع، از «اخلاص حقيقى در كار» به عنوان عنصر اساسى در اين موفقيت نام ببريم.
(3) در نتيجه اين سخن سست و بىپايهاى است كه بگويند: «بشريت به سوى گرسنگى گام بر مىدارد و افزايش جمعيت، ناگزير به كاهش منابع غذايى در جهان مىانجامد.» اين فاجعه، زمانى روى مىدهد كه اخلاص رو به زوال گذارد، كارها بدون انسجام و هدف انجام گيرد و قوانين ظالمانهاى وضع گردد؛ يعنى همان وضعيتى كه بشريت در عصر پيش از ظهور با آن دست به گريبان مىشود.
(4) ولى هرگاه دولتى مخلص و خدمتگزار، قانونى عادلانه، دستهايى پرتوان و كوشا و عزمى يكپارچه و جهانى پديدار شد، هر قدر جمعيت كره زمين افزايش يابد، غذا به اندازه كافى بلكه افزون بر نياز توليد خواهد شد و در آمد افراد به طور بىسابقهاى چند برابر خواهد گرديد.
اما شناخت روشهاى تفصيلى دولت امام مهدى عليه السّلام در بخشهاى قانونگذارى و اجرايى براى رسيدن به اين نتايج شگفتانگيز، بستگى به سطحى از آگاهى و رشد دارد كه تنها در زمان پس از ظهور پديد مىآيد و اينك فقط مىتوان برخى موارد آن را از اصول كلى و نيز روايات استنباط نمود.
در كتاب بعدى خود به همه ابعاد اين موضوع خواهيم پرداخت.
(5) از رواياتى كه آورديم مىتوان برخى حقايق را به دست آورد. طبق اين روايات، حضرت دستور حفر كانالى را در بيابان واقع در بين كربلا و نجف خواهند داد تا بدان وسيله آب به شهر نجف برسد.
همچنين در دهانه اين رودخانه (يا كانال) پلها و آسياهايى خواهند ساخت و از اينرو در روايت آمده است: «گوييا پير مردى را مىبينم كه بر سرش ظرفى از گندم نهاده، به آن آسياها مىرود و گندمش را به رايگان آرد مىنمايد».
هرگاه به ياد آوريم كه اين مثالى بيش نيست (به سبب رعايت سطح درك مخاطبان روايت در عصر صدور آن)، خواهيم توانست كثرت رودخانهها و قناتهاى احداث شده جهت آبيارى بيابانها و نيز تعداد دستگاههاى مكانيزه را كه براى بهرورى بيشتر به رايگان در اختيار مردم قرار مىگيرد، در نظر آوريم.
(2) اين انقلاب كشاورزى مطابق ايدئولوژى دولت مهدوى، نتايج مهمى را به بار خواهد آورد كه برخى از آنها اينك براى ما قابل درك مىباشد:
1 - انواع خوراكىها و ميوهها با بهايى ارزان بلكه رايگان در اختيار مردم قرار مىگيرد.
2 - به وجود آمدن اشتغال مولد و ايجاد در آمد كافى براى مليونها خانوارى كه تا پيش از ظهور در فقر و تهيدستى به سر مىبردهاند.
3 - عمران و آبادانى گسترده. كه در محور بعدى به آن خواهيم پرداخت.
4 - ايجاد فرصتهاى عالى براى برآورده ساختن نيازهاى حياتى افراد به صورت رايگان.
بدين ترتيب خواهيم توانست تحقق زندگى توأم با رفاه و خوشبختى را براى همه انسانها به خوبى تصور نماييم.
(3)
به روشنى مىتوان نتايج اين سياستها را در روايات مشاهده كرد. خانههاى شهر كوفه به كربلا و حيره خواهد رسيد، و هر سه شهر، به صورت يكپارچه در خواهد آمد و آن چنان گسترده خواهد شد كه «كسى صبح روز جمعه بر استرى رهوار مىنشيند تا به مسجدى كه در آن نماز جمعه اقامه مىشود، برسد؛ امّا نخواهد رسيد و نماز جمعه را درك نخواهد كرد.»
(4) اين شخص حتى اگر از حاشيه شهر هم حركت كرده باشد، مسجد در حاشيه ديگر شهر نخواهد بود بلكه در مركز آن قرار دارد و از اينجا در مىيابيم كه اين همه راهى كه آن مرد، سوار بر مركب تندرو مىپيمايد، تنها مسافت بخشى از آن شهر مىباشد. (گويى مسافت شعاع يك دايره را پيموده است) اين نيز يكى از پيشبينىهاى جالب و شگفتانگيز روايات است؛ زيرا تصور شهرى به اين بزرگى در مخيله كسى نمىگنجيده است؛ اما اكنون اين وسعت به ويژه در پايتختهاى جهان، امرى معمولى است و طبيعى است كوفه نيز كه پايتخت دولت جهانى مهدوى خواهد شد، چنان گسترشى پيدا نمايد.
(5) شايد بتوان از اين مطلب، ميزان توجه و اهتمام آن دولت عدل را به عمران و آبادانى ساير شهرها دريافت. در جايى كه طول پايتخت (كوفه)، حدودا بيش از هشتاد كيلومتر باشد، ديگر شهرها نيز
متناسب با شرايط جغرافيايى و اهميت اجتماعى خود، در همين حدود يا نصف آن مىباشد.
امام عصر عليه السّلام به مساجد به عنوان اصلىترين كانونهاى اسلامى، اهتمام ويژهاى خواهد داشت.
بخشهاى جديد مسجد الحرام ويران مىگردد و براى حرمت نهادن به وضعى كه در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله داشته، به همان محدودۀ صدر اسلام بازگردانده خواهد شد.
(2) امام عليه السّلام مقام ابراهيم عليه السّلام را از مكان كنونى به محل قديمىاش، در كنار ديوار كعبه منتقل خواهد كرد. مقام ابراهيم عليه السّلام اينك چند متر از ديوار كعبه فاصله دارد. اصولا انديشه وجود چنين مقامى، حكايت از مكانى دارد كه ابراهيم عليه السّلام هنگام ساختن كعبه در آنجا ايستاده بوده است و به طور طبيعى كسى كه ديوارى را مىسازد، خود در كنار آن مىايستد و معنا ندارد كه چند متر دورتر از آن بايستد.
بنابراين مكان طبيعى مقام ابراهيم، در كنار كعبه مشرفه است.
(3) همچنين طبق روايات، آن حضرت چهار مسجد را در كوفه خراب خواهد ساخت و چون بر اساس تقوى - كه شرط مشروعيت ساخت مسجد در اسلام است - بنا گذارده نشدهاند، بازسازى هم نخواهند شد.
پيش از ظهور هيچ نيروى مؤمنى قادر به اين كار نيست و از اين رو تكليف تخريب آنها بر عهده حضرت خواهد بود.
(4) اما مسجدى كه امام مهدى عليه السّلام دستور ساختن آن را در پشت شهر كوفه (به سمت نجف) صادر مىنمايد، داراى هزار در مىباشد و اين عدد (هر چند خود آن به طور دقيق مقصود نيست) حكايت از وسعت بسيار زياد آن مسجد دارد.
اگر نقشه كلى مسجد را به صورت مربع فرض نماييم و در هر ضلع آن دويست و پنجاه در تصور كنيم و فاصله بين دو در را دستكم ده متر بدانيم، طول هر ضلع آن دو هزار و پانصد متر خواهد شد؛ و اين يعنى آن كه مساحت مسجد كمتر از شش ميليون و دويست و پنجاه هزار متر مربع نخواهد بود.
اين مسجد با شرايط دولت جهانى اسلامى، كاملا تناسب دارد. حضرت بقية اللّه عليه السّلام نماز جمعه را هر هفته در اين مسجد برپا خواهد نمود و شرعا حضور اكثريت مردان اين شهر و حومه آن در نماز جمعه واجب خواهد شد.
علاوه بر اين، عده زيادى نيز از شهرها و مناطق ديگر جهان به شوق اقامه نماز به امامت حضرت حجة بن الحسن عليه السّلام به آنجا خواهند شتافت. در نتيجه چنين جمعيت انبوه و مشتاقى، چنان مسجد عظيمى را نيز مىطلبد.
(5) به همين جهت در روايتى كه پيشتر آورديم، آمده است: امام عليه السّلام در نخستين جمعۀ پس از ورود به عراق، در مسجد كوفه خطبه خواهد خواند. در جمعه دوم مردم مىگويند: اى فرزند رسول خدا، نماز به امامت شما مانند نماز به امامت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىباشد ولى اين مسجد گنجايش ما را ندارد.
ايشان در پاسخ مىفرمايند: من در پى انجام خواسته شمايم؛ آنگاه به سوى «غرى» بيرون مىرود و
محدودۀ مسجدى را با هزار در، كه گنجايش همه مردم را داشته باشد، ترسيم و مشخص مىفرمايد.(1)
مسجدى كه بنابراين روايت گنجايش جمعيت نمازگزاران را ندارد، همان مسجد بزرگ كوفه است كه حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام در آن نماز مىگزارده و مراد از «غرى»، نجف اشرف مىباشد كه در جنوب كوفه واقع گرديده است.
پس نخستين دستاورد عمرانى دولت مهدوى، ساخت اين مسجد مىباشد. امام عليه السّلام مىكوشد تا احكام صحيح اسلامى را در مورد همه مساجد عملى سازد، حتى اگر اقدامى مستحبى و غير واجب باشد، زيرا شايسته است كه جامعه به تدريج به واجبات و مستحبات، هر دو پايبند گردد تا سرانجام به درجۀ شايستهاى از «عصمت» نايل گردد. امام عليه السّلام هر مسجد مرتفعى را خراب مىنمايد و به مقدارى كه در شرع مقدس وارد شده، اكتفا مىفرمايد.
(2) در حديثى آورديم از جمله اقدامات دولت امام زمان عليه السّلام «احداث شاهراهى بزرگ» است و منظور از آن جادهاى اصلى است كه دو شهر را به يكديگر پيوند مىدهد. البته در اين خبر اشارهاى به جاده خاصى نشده و در واقع مقصود آن است كه حضرت اقدام به توسعه راههاى بين شهرى مىنمايد. ما در اين زمان اهميت توسعه جادهها و كار بسيار پرحجمى را كه براى احداث آنها صرف مىشود، بيشتر از هر زمان ديگرى درك مىكنيم.
(3) قوانين ساختمانسازى در آن دوره، مانع از قرار دادن دريچه و پنجرههاى مشرف بر معابر عمومى (- جناح) مىشود و نيز هر آنچه كه موجود باشد مسدود خواهد شد. اين براى آن است كه فضاى داخلى خانه پيدا نباشد. و براى تهويه منزل بايد از وسيله ديگرى بهره جست.
ممكن است از واژۀ «جناح» معناى ديگرى دريافت كه عبارت است از بيرونرفتگىهايى كه معمولا در ساختمانها به سمت كوچه و يا خيابان به صورت ستوندار يا بىستون وجود دارد. اين مفهوم با استعاره گرفتن از معناى جناح يعنى بال مناسبتر است هر چند در قاموسهاى لغت نيامده و مفهومش اين مىشود كه دولت امام مهدى عليه السّلام اين نوع ساخت و ساز را ممنوع مىفرمايد.
از ديگر اقدامات آن دولت، بنا بر روايت، جلوگيرى از جارى شدن فاضلاب و آب ناودانها در كوچه و خيابان مىباشد؛ زيرا اين كار موجب آلودگى معابر عمومى و آزار عابرين مىگردد.
حكومت از اين كار جلوگيرى خواهد كرد و نسبت به تصفيه آبها به روش بهداشتى اقدام خواهد نمود.
(4)
در رواياتى كه فريقين نقل كردهاند، آمده است: در آن روزگار زمين، معادن و گنجهايش را آشكار خواهد ساخت تا مردم آنها را ببينند و زمين پارههاى وجودش را هم چون شمشهايى از طلا و نقره بيرون خواهد افكند.
1) . ر. ك: الطوسى، محمّد بن الحسن، همان؛ ص 281 و نيز: الطبرسى، فضل بن الحسن، همان؛ ص 430.
مىتوان از اين مطلب برداشتى اعجازى داشت بدين معنى كه فرض نماييم آشكار شدن معادن و كانهاى زمين بر سطح آن، معجزهاى الهى براى تصديق و پشتيبانى از حضرت ولى عصر عليه السّلام و دولت او باشد.
اين برداشت كاملا محتمل است ولى برداشتى منحصر و يگانه نيست بلكه از راه ديگرى - بدون برداشت اعجازى - مىتوان آن را پذيرفت كه عبارت است از استخراج معادن به وسيلۀ دستگاههاى مدرن.
(2) ناگفته نماند بر اساس قوانين حكومت اسلامى، معادن بايد در اختيار افراد و نه دولت قرار گيرد.
در واقع حكومت اسلامى به جاى سپردن مالكيت آنها به گروه اندكى، هزاران هزار نفر را در مالكيت آنها شريك مىگرداند.
(3) اين در جايى است كه فرض كنيم دولت مهدوى، ابراز و دستگاههاى پيشرفته استخراج را در اختيار افراد قرار مىدهد و از سوى ديگر طبق قانون اسلامى، هر كس معدنى را استخراج نمايد، پس از پرداخت خمس آن به فقرا، مالك مقدار باقيمانده خواهد بود. در نتيجه هزاران هزار كارگرى كه در اين معادن مشغول به كارند، مالك مقادير فراوانى از كانهاى استخراج شده مىگردند و نياز ميليونها فقير از طريق دريافت خمس، برطرف مىگردد.
(4) هرگاه مطلب بالا را به اين قانون اسلامى كه بيان مىدارد «شخص حق ندارد بيش از نياز سالانهاش از معدن استخراج نمايد» ضميمه نماييم خواهيم دانست هيچ كارگر معدنى نمىتواند با برداشت از سهم ديگران ثروتمند شود بلكه به مجرد رسيدن درآمدش به حدى كه نياز خود و خانوادهاش را با توجه به شأن اجتماعىاش بر آورده سازد، دولت او را از برداشت ما زاد بر نياز بازخواهدداشت . در اين صورت يا او كار را رها كرده و به ديگرى اجازه برداشت مىدهد و يا آنكه كار مىكند و درآمدش مستقيما به حساب دولت واريز مىشود.
(5) به هر روى دولت مهدوى مالك درآمدهاى ما زاد معادن خواهد شد. اين درآمد فراوان، گاه چندين برابر دارايى همۀ كارگرانى خواهد بود كه دولت آنها را در بخشهاى صنعتى به كار مىگيرد.
بدين ترتيب معادن با مديريتى عادلانه به صورت مستقيم و غير مستقيم ميليونها خانواده را در سطح جهان بىنياز خواهد ساخت.
(6)
نخستين چيزى كه در اخبار مستفيض فريقين با آن روبرو مىشويم، فراوانى ثروت به صورت كاملا بىسابقه است. همه مردم از نظر مالى بىنياز مىشوند؛ آن طور كه «اگر كسى بخواهد زكات يا صدقهاى بدهد، كسى را نمىيابد كه آن را بپذيرد.»
«امام مهدى عليه السّلام مالهايى را به رايگان در اختيار مردم قرار مىدهد كه هر كسى به هر اندازه مايل است بردارد اما كسى از آن استقبال نمىكند، جز يك نفر كه مىآيد و مىگيرد ولى پس از آن پشيمان
مىشود و مىكوشد آن را برگرداند.»
اين دو تصوير كه در روايات آمده است، به صراحت از بىنيازى مالى همه افراد آن جامعه سخن مىگويد. فراوانى پول، طلا، نقره و كانهاى قيمتى، موجب بىرغبتى مردم به آنها مىشود.
گذشته از اينها، برخى از اين روايات پرسشهايى را بر مىانگيزد كه مناسب است آنها را طرح كرده و سپس به جستجوى پاسخ برآييم:
پرسش نخست: علت فراوانى ثروت در دست افراد و دولت، در حكومت مهدوى چيست؟
براى پاسخ به اين پرسش، چند احتمال را مىتوان مطرح ساخت:
الف) اين ثروت فراوان از راه معجزه و به بركت وجود امام عصر عليه السّلام و دعاى آن بزرگوار به وجود آمده است. اما اين احتمال، اشكالاتى را بر مىانگيزد كه دو مورد آن را بيان مىنماييم:
1 - اين امر بر خلاف قانون معجزات است زيرا هرگاه بتوان از راه طبيعى به چيزى دست يافت، نمىتوان براى آن سببى اعجازى در نظر گرفت و به روشنى مىتوان دريافت كه امكان گرد آمدن ثروت از راه طبيعى (همان طور كه در دو احتمال بعدى مىآيد) وجود دارد.
2 - سياق عمومى اين روايات، عدالت سازمان يافته و نظم در كارها را سبب توليد اين ثروت بىكران مىداند و بديهى است فرض معجزه، با اين سياق منافات دارد؛ زيرا اگر مصلحت اقتضا نمايد، معجزه مىتواند در ظالمانهترين و فاسدترين نظامها نيز پديد آيد و به تعبير ديگر در آن صورت توليد ثروت، ثمره معجزه خواهد بود و نه ميوۀ حكومتى عادلانه. در حالى كه اين مطلب، خلاف ظاهر روايات است. بنابراين، احتمال نخست درست نيست.
(2) ب) طرحهاى دولت مهدوى در بخشهاى كشاورزى، صنعت، معادن و ساير بخشها، موجب ازدياد ثروت در دست دولت و افراد خواهد شد.
با انجام اين طرحها و پروژهها، دولت جهانى به خود كفايى خواهد رسيد بلكه حتى در بخشهايى با توليد مازاد بر نياز روبرو خواهد شد و حجم بسيار زيادى پول و ثروت بدون وجود محلى براى هزينه كردن، به دست مىآيد؛ زيرا محلهاى هزينه - هر چند هم فراوان باشد - بستگى به تقاضاى بيشتر دارد و زمانى كه دولت يكپارچه باشد امنيت برقرار است، بين همه انسانها برادرى وجود دارد، و نيازهاى درجه اول و دوم و تربيتى همگى برآورده شده است و ديگر تقاضاى افزون از نياز منتفى مىشود و ثروت مازاد، بدون محل مصرف معين باقى خواهد ماند.
(3) آرى، ممكن است اين ثروت ذخيره شده براى كمكرسانى به مردم مناطق آسيبديده از بلاياى طبيعى؛ هم چون: سيل، زلزله، بيماريهاى واگير و... صرف گردد، ولى نسبت وقوع اين حوادث، بسيار كمتر از نسبت ازدياد ثروت و پول مىباشد.
در نتيجه اين احتمال درست بوده و مىتوان آن را پذيرفت.
(4) ج) دولت جهانى امام زمان عليه السّلام با در اختيار گرفتن بانكهاى بزرگ جهان به ثروت بىكرانى
دست مىيابد؛ بانكهايى كه بيشتر سپردههاى آن از راه غصب و حرام به دست آمده است.
از اين رو مهمترين گام دولت در اين راه، تأسيس نظام بانكى جديدى است كه اولا مبتنى بر حرمت سود ربوى باشد و ثانيا تا وقتى حلال بودن پولهاى سپردهگذاران مشخص نشده باشد، از دريافت آنها خوددارى نمايد.
گام بعدى تسويه حساب اموال سپردهگذارانى است كه در عصر پيش از ظهور افتتاح حساب كردهاند. اگر آن اموال با شرايط جديد همخوانى داشت، به نام صاحبش در بانك باقى خواهد ماند در غير اين صورت طبق حكم اسلام، دولت آن را به دليل مجهول المالك بودن مصادره خواهد كرد. نيز هرگاه ثابت شود مالك حقيقى اموال شخص ديگرى است، به صاحبش مسترد مىگردد.
(2) ثروتى كه از اين راه به دولت جهانى مىرسد بسيار هنگفت مىباشد؛ علاوه آن كه پولهاى بسيار كلان ديگرى كه واجد شرايط نظام بانكدارى مهدوى است، در اين بانكها باقى مىماند. اين احتمال را نيز مىتوان صحيح دانست و پذيرفت.
ظاهرا اين دولت، از هر دو روش بيان شده در احتمال دوم و سوم كسب در آمد خواهد كرد ولى به نظر مىرسد سرريز ثروتها در احتمال دوم، بسيار بيشتر از درآمدى است كه بر اساس احتمال سوم نصيب دولت جهانى خواهد شد. بنابراين، عمده درآمدها از روش موجود در احتمال دوم حاصل مىگردد.
(3) پرسش دوم: مقصود امام عليه السّلام از توزيع رايگان اموال در بين مردم چيست؟
در پاسخ مىتوان دو احتمال را مطرح ساخت:
الف) همان طور كه گفتيم، اموال فراوانى بدون محل مشخصى براى هزينه كردن باقى مىماند كه منطقى است بين افراد و جوامع نيازمند توزيع شود و آنها هم هر قدر بخواهند (به اندازهاى معقول و منطقى) از آن برگيرند. اما روايات به روشنى از دريافت نكردن اين اموال توسط مردم، خبر مىدهند؛ زيرا هرگز نيازمندى در دولت جهانى حضرت ولى عصر عليه السّلام يافت نمىشود. حتى فردى كه مالى را دريافت مىكند و سپس پشيمان مىگردد، انگيزهاى جز طمعورزى ندارد و از اين روست كه فورا به فكر مىافتد آن را برگرداند.
(4) ب) پس از آن كه دولت مهدوى برنامههاى خود را براى بىنياز ساختن مردم و خوشبخت كردن آنها عملى ساخت و ديگر نه فقيرى باقى ماند و نه كسى كه براى گردآورى ثروت حرص بورزد، در آن هنگام امام عليه السّلام برنامه خاصى را اجرا مىنمايد. اموال و درآمدهاى مازاد بر نياز را يك جا گرد مىآورد، آنگاه به همه مردم اعلام مىنمايد هر كس مايل است درآمدى به دست آورد، مىتواند بيايد و از اين اموال به قدرى كه مىخواهد برگيرد. وقتى كسى - جز يك نفر - پيش قدم نمىشود، ثابت خواهد شد كه همۀ مردم بىنياز شده و ديگر طمعى نمىورزند و به همه آرزوهاى خويش رسيدهاند.
اين اتفاق تنها در پايتخت دولت جهانى رخ نخواهد داد بلكه حاكمان ساير مناطق نيز در آنجا همين كار را انجام خواهند داد. در آن زمان مىتوان دريافت كه چرا و چگونه اين تجربه، ويژه امام مهدى عليه السّلام مىباشد آن طور كه هرگز كسى پيش از او به فكر آن نيز نيفتاده بوده چه رسد به اينكه آن را انجام داده باشد. هر چند ادعاهاى مكاتب منحرف در عصر پيش از ظهور، پرهياهو و جنجال برانگيز باشد.
(2) از اين رو تعدادى از روايات با صراحت، اين مزيت را مشخص كردهاند و مهدى عليه السّلام را جز به آن ويژگى توصيف نكردهاند. مانند حديثى كه مسلم از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است: «در آخر الزمان خليفهاى خواهد آمد كه مال را بىآن كه بشمارد تقسيم مىنمايد». يا حديثى را كه بخارى از آن حضرت نقل كرده است: «صاحب مال به دنبال كسى مىگردد كه صدقهاش را بپذيرد تا اينكه شخصى را مىيابد و وقتى از او مىخواهد كه صدقهاش را بپذيرد مىگويد: من نيازى به اين مال ندارم»... و خبرهاى ديگرى كه پيش از اين آورديم.
(3) پرسش سوم: در برخى اخبار از فراوانى ثروت ياد شده اما به طور مشخص به امام مهدى عليه السّلام اشارهاى نگرديده است، پس چگونه مىتوان فهميد كه آن فراوانى مربوط به زمان ظهور آن حضرت مىباشد؟
به اين پرسش به دو شيوه مىتوان پاسخ داد: شيوه نخست عمومى مىباشد و مربوط به همۀ روايات پيرامون امام مهدى عليه السّلام مىشود كه نام حضرت در آنها نيامده است. ما در كتاب گذشته در اين باره بحث كرده و گفتيم همۀ پيشگويىهاى روايات دربارۀ رويدادهاى آينده، مربوط به ظهور حضرت بقية اللّه عليه السّلام بوده و مادامىكه تأخر آن از واقعه ظهور و نشانه بودن آن براى قيامت ثابت نشده باشد، مىتواند از نشانههاى ظهور به حساب آيد.(1)
(4) قرينه اول: پس از آن كه ثابت شد در هيچ يك از دورانهاى زندگى بشر تا به امروز، ثروت فراوان آن طور كه در روايات وصف شده، وجود نداشته، در اين صورت بايد پذيرفت در آينده اين اتفاق خواهد افتاد كه آن هم از سه زمان خارج نيست:
1 - پيش از ظهور (فاصله زمانى عصر حاضر تا عصر ظهور).
2 - در زمان استقرار دولت امام مهدى عليه السّلام.
3 - پس از رحلت آن حضرت (فاصله زمانى رحلت امام تا پايان زندگى بشريت).
(5) احتمال اول كاملا مردود است زيرا پيشتر به طور مبسوط بيان كرديم كه ستمگرى و فساد تا لحظه ظهور باقى خواهد ماند و ثروت به طور عادلانه بين مردم جهان توزيع نخواهد شد.
سازمانهاى جهانى در دوران ما نه تنها چنين كارى نكردهاند بلكه پس از اين نيز قادر به آن نخواهند بود.د.
1) . الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 523 به بعد.
اما احتمال دوم درست به نظر مىرسد زيرا در اين صورت آن مشخصا مىتوان گفت فراوانى ثروت در دورۀ حكومت خود امام مهدى عليه السّلام صورت مىپذيرد.
(2) اما احتمال سوم در واقع مفهومى مغاير با احتمال دوم ندارد زيرا همان طور كه در كتاب بعدى به طور مفصل خواهيم آورد، دولت و نظام مهدوى تا پايان عمر بشريت تداوم خواهد داشت؛ در نتيجه اگر فراوانى ثروت پس از رحلت آن بزرگوار محقق شود، باز مىتوان گفت اين رويداد در نظام عدالت محور امام مهدى عليه السّلام صورت پذيرفته است. اما اگر پديد آمدن ثروت بسيار، نتيجه منطقى حكومت عدالتگرا باشد، سزاوارتر آن است كه اين نتيجه در زمان حيات خود پيشواى بزرگ دولت جهانى حاصل گردد.
بنابراين فقط احتمال دوم درست است يعنى آغاز دورۀ فراوانى ثروت كه در روايات آمده، جز در عصر حضور شخص امام عليه السّلام در رأس دولت جهانى نخواهد بود؛ هر چند اين اتفاق مبارك، تا قرنها پس از رحلت ايشان نيز تداوم داشته باشد.
(3) قرينه دوم: رواياتى كه فراوانى ثروت را به ظهور امام عصر عليه السّلام ربط مىدهند، قرينهاى هستند بر ساير رواياتى كه دربارۀ اين ارتباط سكوت كردهاند. اين برداشت عرفى و لغوى است كه ناشى از حمل مطلق بر مقيد است، صحيح مىباشد.
رواياتى كه فراوانى ثروت و رفاه اجتماعى را به ظهور امام مهدى عليه السّلام ربط مىدهند بر دو گونهاند:
1 - رواياتى كه منابع اماميه نقل كردهاند و برخى از آنها را قبلا آورديم.
2 - رواياتى كه بيشتر آنها در منابع اهل سنت آمده است و ما دوازده مورد از آن را در اين فصل آورديم. پنج حديث از امام مهدى عليه السّلام به طور مشخص نام برده بود و سه حديث از ويژگىهايى سخن گفته بود كه جز بر امام مهدى تطبيق نمىشود؛ مانند اين روايت كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «خداوند مردى از خاندان مرا بر مىانگيزد و او زمين را از عدل و داد مىآكند همان طور كه از ستم و بيداد پر شده باشد.» يا اين روايت كه: «در آخر الزمان خليفهاى خواهد آمد كه مال را بىآن كه بشمارد، تقسيم مىنمايد» و مانند اين روايتها كه به اجماع مسلمانان مقصود از آنها، حضرت مهدى عليه السّلام است.
(4) در چهار روايت ديگر نه نامى از امام مهدى عليه السّلام آمده و نه وصفى از ايشان شده است. دو مورد را بخارى، يكى را مسلم و يكى ديگر را ترمذى نقل كرده است. ديگر رواياتى كه هم تعداد بيشترى دارند و هم صراحت افزونترى، قرينهاى مىباشند بر اين كه منظور از اين دسته روايات، عصر ظهور مهدى موعود عليه السّلام است و نه عصر ديگرى.
(5) در پايان يادآور مىشويم كه ما در اينجا تنها به آثار و نتايج فعاليتهاى اقتصادى دولت مهدوى پرداختيم ولى پيرامون مكتب اقتصادى امام مهدى عليه السّلام سخنى به ميان نياورديم. در اين باره در كتاب
بعدى خود به مقدار توان بحث خواهيم كرد.
براى روشن شدن بحث، نخست دلايلى را براى اثبات اصل «حمايت و يارى الهى از مؤمنان» مىآوريم. سپس از مصاديق اين حمايت و پشتيبانى در دولت مهدوى سخن مىگوييم.
الف) خداوند در هر مكان و زمانى از حق حمايت مىنمايد. اين اصل را مىتوان در موارد ذيل ملاحظه كرد:
1 - قرآن كريم مىفرمايد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ .(1)
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر خدا را يارى كنيد ياريتان مىكند و گامهايتان را استوار مىدارد.
(2)در نتيجه تا وقتى فرد و جامعه خدا را يارى كنند و در راه او قدم بردارند، خداوند متعال كمك خود را ارزانىشان مىفرمايد و به آنها عطايايى مىبخشد كه انتظارش را نداشتهاند. يا مانند اين آيه شريفه:
وَ لَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ، اَلَّذِينَ إِنْ مَكَّنّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ .(2)
و قطعا خدا به كسى كه [دين] او را يارى مىكند، يارى مىدهد، چرا كه خدا سخت نيرومند شكستناپذير است. همان كسانى كه چون در زمين به آنان توانايى دهيم، نماز برپا مىدارند و زكات مىدهند و به كارهاى پسنديده وامىدارند، و از كارهاى ناپسند بازمىدارند، و فرجام همه كارها از آن خداست.
(3)از روشنترين مصاديق مؤمنانى كه در اين آيه آمده است، امام مهدى عليه السّلام و ياران آن حضرت مىباشند. حتى اين احتمال نيز مىرود كه مقصود اصلى آيه، خود آنها باشند. خداوند در آيه ديگرى مىفرمايد:
وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ .(3)
و آنان كه به هدايت گراييدند [خدا] آنان را هر چه بيشتر هدايت بخشيد و [توفيق] پرهيزگارى شان داد.
(4) به مدد اين آيات و ديگر آيات قرآن كريم روشن مىشود كه مرتبهاى از اخلاص و ايمان وجود
دارد كه اگر شخص، كارهايش را براى خدا انجام دهد، به آن درجه و الا بار مىيابد و شايستگى حمايت و عنايت پروردگار جهانيان را پيدا مىنمايد.
اگر كارى خالصانه انجام گيرد، ناگزير حمايت و تأييد الهى را به دنبال خود مىآورد. در آن صورت بازدهى و ثمره آن كار، بيش از حد انتظار خواهد بود؛ اما اگر كارى بدون خلوص و ايمان انجام شد و به طور طبيعى عنايت ويژه الهى را به دنبال نداشت، در آن صورت طبق قوانين كلى تنها نتايجى محدود و معمولى را به بار خواهد آورد.
نمونه ملموس آن در عصر حاضر، انتشار دين اسلام در جهان است. با وجود كمبود و ناتوانى مبلغان اسلامى و مدافعان مرزهاى عقيدتى، اين دين هم چنان باقى مانده و با كمال سرافرازى و افتخار در حال رشد و بالندگى در سطح جهان مىباشد و هر ساله هزاران نفر در سراسر جهان به اين دين مبين تشرّف پيدا مىكنند.
(2) 2 - واقعيت حمايت و عنايت پروردگار در اين آيه شريفه موج مىزند:
بَلى إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ. وَ ما جَعَلَهُ اللّهُ إِلاّ بُشْرى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ. لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خائِبِينَ .(1)
آرى، اگر صبر كنيد و پرهيزگارى نماييد، و با همين جوش [و خروش] بر شما بتازند، [همانگاه] پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشتۀ نشاندار يارى خواهد كرد. و خدا آن [وعده پيروزى] را، جز مژدهاى براى شما قرار نداد تا [بدين وسيله شادمان شويد و] دلهاى شما بدان آرامش يابد، و يارى جز از جانب خداوند تواناى حكيم نيست. تا برخى از كسانى را كه كافر شدهاند نابود كند، يا آنان را خوار سازد، تا نوميد بازگردند.
هر قدر صبر و پرهيزگارى افراد افزون گردد، كار آنها نيز بيش از پيش، شايسته حمايت و تأييد الهى مىگردد.
(3) اين آيه و مانند آن، هر چند نخستين بار درباره پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و اصحاب آن حضرت نازل شده است، اما اختصاص به آنها ندارد. براى اثبات اين مطلب از خود آيه شريفه، دو دليل مىآوريم:
الف) در اين آيه، تنها شرط كمك و پشتيبانى پروردگار، صبر و پرهيزگارى بندگان - و نه پيامبر بودن آنها - معرفى شده است؛ يعنى هرگاه كسى صبر و پرهيزگارى پيشه نمايد، كمك و عنايت الهى شامل حال او خواهد شد.
ب) هدف از كمك به سپاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به تعبير خود آيه آن بوده است كه: «تا برخى از كسانى را كه7.
1) . سورۀ آل عمران (3)، آيات 125-127.
كافر شدهاند نابود كند، يا آنان را خوار سازد، تا نوميد بازگردند.» بدين ترتيب هرگاه اين هدف با اخلاص دنبال شد، ناگزير كمك و عنايت پروردگار نيز خواهد رسيد و با توجه به اينكه هدف امام عصر عليه السّلام محدود نبوده بلكه سراسر زمين را در بر مىگيرد، نتيجه مىگيريم آن حضرت عليه السّلام در جلب كمك و پشتيبانى خداوند، به طور طبيعى اولويت دارد.
3 - از برخى آيات و روايات استفاده مىشود هر جا عدالت اجرا گردد و جامعه ايمانى پديد آيد، نظام تكوين و جهان طبيعت به خواست آفريدگار حكيمش، براى به بار نشستن رفاه اجتماعى به كمك آن خواهد شتافت. در اين باره در كتاب اليوم الموعود بيشتر سخن خواهيم گفت.
(1)خداوند در قرآن كريم از زبان هود نبى عليه السّلام مىفرمايد: وَ يا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ، يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى قُوَّتِكُمْ (2).
و اى قوم من، از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، پس به درگاه او توبه كنيد [تا] از آسمان بر شما بارش فراوان فرستد و نيرويى بر نيروى شما بيفزايد.
(3) نيز به نقل از نوح عليه السّلام مىفرمايد:
فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفّاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً وَ يُمْدِدْكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً .(2)
پس گفتم: از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او همواره آمرزنده است [تا] بر شما از آسمان باران پىدرپى فرستد و شما را به اموال و پسران، يارى كند، و برايتان باغها قرار دهد و نهرها براى شما پديد آورد.
بارش باران، جارى شدن آب رودها، زياد شدن پسران و... از امور تكوينى است و بشر در آنها دخالتى ندارد؛ با اين وجود پديد آمدن اين امور، با درخواست آمرزش از پروردگار و توبه و به طور كلى با تهذيب نفس و اخلاص پيوند خورده است. وقتى اين موضوع درباره جامعه نسبتا محدودى كه نوح عليه السّلام در آن به سر مىبرده، صادق باشد، پس در مورد جامعهاى كه همه افرادش صالح و مؤمناند، وضع بسيار روشنى خواهد داشت.
(4) ب) جلوههاى حمايت و پشتيبانى الهى از دولت كريمه مهدوى.
بديهى است ويژگىهايى كه افراد را شايسته پذيرش يارى و عنايت الهى مىنمايد (هم چنان كه در آيات قبل بيان شد) همگى در ياران امام مهدى عليه السّلام و نيز در دولت كريمه آن بزرگوار2.
جمع مىباشد و طبيعى است كه آنها مشمول كمكهاى بيان شده در آن آيات شوند. اينك با توجه به روايات گذشته، جلوههايى از كمك و حمايت الهى از دولت عدل جهانى را بازگو مىنماييم:
1 - بهرهبردارى آسان و بسيار زياد از معادن و كانهاى زير زمينى؛ چه آن را از راه اعجاز بدانيم و چه از راه طبيعى.
2 - گسترش بخش كشاورزى و به زير كشت رفتن بىسابقۀ زمينها. «در زمين، دانهاى نمىماند جز آن كه جوانه زده و بيرون مىزند و قطرهاى آب در آسمان نمىماند جز آن كه فرو مىريزد.»
3 - افزايش بىسابقه در آمد افراد؛ آن چنان كه طبق روايات، ديگر كسى به جمع كردن ثروت بيش از نياز طمع نمىورزد.
4 - امام مهدى عليه السّلام - هم چنان كه در روايت آمده است - راههاى طولانى را با سرعت تمام خواهد پيمود. (تطوى له الارض...)
5 - گسترش بىسابقۀ روحيه برادرى و صفا و صميميت بين مردم جهان.
6 - اين امنيت و الفت نه تنها بين مردم، بلكه بين حيوانات نيز به وجود مىآيد:
«جانوران وحشى و چهار پايان اهلى، همزيستى و سازش مىنمايند» و «هيچ درندهاى به انسان حمله نخواهد كرد و او را نخواهد ترسانيد.»
(2) در تورات و انجيل به صراحت از اين همزيستى مسالمتآميز در زمان پديد آمدن جامعه عدل جهانى، سخن رفته و حتى از بىآزار شدن مارها و حشرات موذى ياد شده است.
اين صلح و سازش يكى از جلوههاى روشن عنايت پروردگار به جامعه مهدوى است. در آن زمان به قدرت پروردگار به جانوران وحشى الهام مىشود كه نه انسانى را آزار دهند و نه بكشند و نه به زمينهاى كشاورزى آنان آسيب رسانند و نه... چه بسا حيوانات هم در اين حس خوشبختى و رفاه و آسودگى با انسانها شريك گردند؛ زيرا در روايات آمده است: «ساكنان آسمان (پرندگان) نيز از مهدى عليه السّلام خشنود و راضىاند.»
(3) اينك نمىتوان به مدد علوم جديد اين مطلب را ثابت نمود و دانشوران متخصص آن را تأييد نمىكنند؛ ولى ما به روز موعود چشم دوختهايم و ايمان كامل داريم كه اين اتفاق خواهد افتاد. در نتيجه ما دانشمندان تجربهگرا را به روزگار تحقق جامعه عدل جهانى، حوالت مىدهيم و همنوا با قرآن كريم به آنان مىگوييم:
فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ .(1)0.
1) . سورۀ آل عمران (7)، آيۀ 71 و سورۀ يونس (10)، آيۀ 20.
پس منتظر باشيد كه من [هم] با شما از منتظرانم.
اين اتفاق، تنها در صورت برپايى جامعه عدل رخ خواهد داد و هيچ چيزى پيش از به وجود آمدن سببش محقق نخواهد شد. پس اگر آن جامعه تحقق پيدا كرد و بين جانوران وحشى و اهلى صلح و سازش برقرار نشد، سخن منكران درست خواهد بود ولى به هر حال در عصر حاضر آنها نمىتوانند اين مطلب را اثبات نمايند.
در پايان اين فصل دو تكمله مىآوريم كه به دستاوردهاى دولت جهانى مهدوى (غير از دستاوردهاى مالى و اقتصادى) مىپردازد.
(2)
در اين زمينه پيرامون چند محور به بحث و بررسى خواهيم پرداخت:
(1)محور نخست: بيان رواياتى در اين باره علامه مجلسى از ابو عبيده روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
إذا قام قائم آل محمّد عليه السّلام حكم بحكم داود و سليمان، لا يسأل الناس بيّنة.(2)
قائم آل محمّد عليه السّلام كه ظهور نمايد به حكم داود و سليمان عليه السّلام داورى مىكند [يعنى] از مردم شاهدى نمىخواهد.
اين روايت را حر عاملى با الفاظى نزديك به آن آورده است.(3)
(4)نعمانى از ابان بن تغلب نقل كرده است: كنت مع جعفر بن محمّد عليه السّلام فى مسجد مكّة و هو آخذ بيدى، فقال: يا أبان، سيأتى اللّه ثلاثمائة و ثلاثة عشر رجلا فى مسجد كم هذا... ثم يأمر مناد فينادى: هذا المهدىّ يقضى بقضاء داود و سليمان، لا يسأل على ذلك بيّنة.(3)
با امام صادق عليه السّلام در مسجد الحرام بودم، در حالى كه دستم را گرفته بود فرمود: اى ابان، خداوند سيصد و سيزده نفر را به اين مسجد خواهد آورد... سپس [خداوند] فرمان مىدهد تا كسى ندا كند: اين مهدى عليه السّلام است كه هم چون داود و سليمان عليهما السّلام قضاوت مىكند و براى آن شاهدى نمىخواهد.
شيخ صدوق نيز اين روايات را نقل كرده است.(4)
همچنين نعمانى از أبان بن تغلب روايت نموده كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
و يبعث اللّه الريح من كلّ واد تقول: هذا المهدىّ يحكم بحكم داود و لا يريد البيّنة.(1)
خداوند باد را به هر وادى مىفرستد تا كه گويد: اين مهدى است كه به حكم داود قضاوت مىكند و گواهى نمىطلبد.
(2)روايات ديگرى دربارۀ قضاوت امام مهدى عليه السّلام رسيده است كه پيشتر آنها را آوردهايم. علامه مجلسى به نقل از الكافى آورده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: أوّل ما يظهر القائم من العدل أن ينادى مناديه أن يسلّم صاحب النافلة لصاحب الفريضة الحجر الأسود و الطواف.(2)
نخستين جلوه عدالت كه قائم آن را آشكار مىسازد آن است كه به منادىاش فرمان مىدهد [در مسجد الحرام] صدا زند كسى كه طواف مستحبى انجام مىدهد و يا استلام حجر مىنمايد جاى خود را به آن كه طواف واجب دارد بدهد.
(3)همچنين او از الكافى نقل كرده است كه عمرو بن جميع از حضرت باقر عليه السّلام درباره حكم نماز خواندن در مساجدى كه بر در و ديوارش تصوير وجود دارد، پرسيد؛ حضرت پاسخ فرمود: أكره ذلك و لكن لا يضرّكم اليوم، و لو قد قام العدل لرأيتم كيف يصنع فى ذلك.(3)
آن را ناخوشايند دارم ولى در اين روزگار براى شما اشكالى ندارد، اما زمانى كه [امام] عدل ظهور نمايد خواهيد ديد كه با المزار آن چه خواهد كرد.
(4)علامه مجلسى به نقل از كتاب روايتى را از ابو بصير آورده كه حضرت صادق عليه السّلام به او فرموده است: يا أبا محمّد، كأنّى أرى نزول القائم فى مسجد السهلة بأهله و عياله. قلت: يكون منزله؟
جعلت فداك! قال: نعم... قلت: جعلت فداك! لا يزال القائم فيه أبدا. قال: نعم. قلت: فمن بعده؟ قال: هكذا من بعده إلى القضاء الخلق. قلت: فما يكون من أهل الذمّة عنده؟ قال:
يسالمهم، كما سالمهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، «و يؤدّون الجزية عن يد و هم صاغرون....»(4)
اى ابا محمّد، گويا قائم را مىبينم كه با زن و فرزندانش به مسجد سهله آمدهاند. پرسيدم: آيا آنجا خانه اوست؟ فدايت گردم! فرمود: آرى... عرض كردم: فدايت شوم! قائم در آنجا همواره خواهد ماند؟ فرمود: آرى. عرض كردم: چه كسى بعد از او خواهد آمد؟ فرمود:ن.
همينگونه پس از او خواهند آمد تا پايان عمر بشر. گفتم: پس با اهل ذمه چه كار خواهد كرد؟ فرمود: با آنها صلح خواهد كرد همان طور كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چنان كرد، «تا با [كمال] خوارى به دست خود جزيه دهند.
نيز همو به نقل از سيد على بن عبد الحميد به سندش كه آن را تا اسحاق بن عمار مىرساند روايت آورده است كه اسحاق مىگويد:
سألته عن إنظار اللّه تعالى إبليس وقتا معلوما ذكره فى كتابه، فقال: «إنّك من المنظرين إلى يوم الوقت المعلوم».(1)قال: الوقت المعلوم، يوم قيام القائم. فإذا بعثه اللّه كان فى مسجد الكوفة، و جاء إبليس حتّى يجثو على ركبتيه، فيقول: يا ويلاه من هذا اليوم، فيأخذ بناصيته فيضرب عنقه، فذلك يوم الوقت المعلوم منتهى أجله.(2)
از حضرت صادق عليه السّلام دربارۀ مهلت خداوند به ابليس تا وقت معينى كه در قرآن از آن ياد شده، پرسيدم. فرمود: وقت معين، روز ظهور قائم عليه السّلام مىباشد. پس هنگامى كه خداوند او را بر انگيزد، به مسجد كوفه آيد. ابليس نيز [به آنجا] آمده تا آن كه به زانو در مىآيد و مىگويد: اى واى بر من از اين روز. پس امام از موى پيشانىاش گرفته و گردنش را خواهد زد. آن روز، روز معيّن معلوم است كه اجل او نيز سر مىآيد.
(2) علامه مجلسى به نقل از مفضل بن عمر نقل كرده است:
قلت يا سيّدى، فأين يكون دار المهدى و يجتمع المؤمنون؟ قال: دار ملكه الكوفة و مجلس حكمه جامعها، و بيت ماله و مقسم غنائم المسلمين مسجد السهلة، و موضع خلواته الذكوات البيض بين الغريين. قال المفضّل: يا مولاى، كلّ المؤمنين يكونون بالكوفة؟ قال:
إي و اللّه، لا يبقى مؤمن إلاّ كان بها أو حواليها،... و ليصيرنّ الكوفة أربعة و خمسين ميلا، و ليجاورن قصورها كربلا و ليصيرنّ اللّه كربلا معقلا و مقاما تختلف فيه الملائكة و المؤمنون، و ليكوننّ لها شأن من الشأن...(3)
به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: آقاى من، خانه مهدى عليه السّلام كجاست و مؤمنان در كجا اجتماع خواهند كرد؟ فرمود: مركز حكومت او كوفه و محكمۀ قضاوتش در مسجد جامع خواهد بود و بيت المال و محل توزيع غنيمتها در مسجد سهله، و مكان خلوت كردن و اعتكاف او در ذكوات البيض (تپههاى سفيد) در بين غريين (نجف) است. مفضل گويد: اى سرور من. آيا همۀ مؤمنان در كوفه خواهند بود؟ فرمود: به خدا سوگند آرى. مؤمنى نمىماند0.
جز آن كه به كوفه يا اطراف آن مىآيد... و شهر كوفه پنجاه و چهار ميل خواهد شد و خانههاى بزرگش با شهر كربلا همسايه و خداوند كربلا را پناهگاه و محل زندگى خواهد ساخت كه فرشتگان و مؤمنان در آن رفت و آمد خواهند كرد و جايگاه خاصى خواهد داشت...
حر عاملى به سند خود از حسين الشيبانى روايت كرده است:
قلت لأبى عبد اللّه عليه السّلام رجل من مواليك يستحلّ مال بنى أميّة و دمائهم و أنّه وقع عنده وديعة. فقال: أدّوا الأمانة إلى أهلها و إن كان مجوسا. فإنّ ذلك لا يكون حتّى قام قائمنا.
فيحلّ و يحرم.(1)
به حضرت صادق عليه السّلام عرض كردم: مردى از شيعيان شما اموال بنى اميه و خونشان را حلال مىشمرد و آنها در نزد وى امانتى دارند. فرمود: امانت را به صاحب آن هر چند مجوس باشد برگردانيد زيرا تا هنگامى كه قائم ما ظهور نمايد نمىتوان امانت آنها را پس نداد و او در آن زمان [بعضى چيزها] را حلال و يا حرام خواهد كرد.
(2)شيخ صدوق به سند خود از أبان بن تغلب نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: دمان فى الإسلام حلال من اللّه عزّ و جلّ، لا يقضى فيها أحد بحكم اللّه عزّ و جلّ، حتّى يبعث اللّه القائم من أهل البيت، فيحكم بحكم اللّه عزّ و جلّ فيهما لا يريد فيه بيّنة، الزانى المحصن يرجمه، و مانع الزكاة يضرب رقبته.(2)
در اسلام دو خون وجود دارد كه از سوى خداوند حلال شمرده شده و كسى در آن دو به حكم خداوند داورى نمىكند مگر قائم اهل بيت كه به حكم الهى قضاوت كرده و هيچ شاهدى را نمىطلبد: يكى آن كه زناى محصنه كرده كه سنگسار مىشود و ديگرى كه از دادن زكات خوددارى ورزيده كه او نيز گردنش زده مىشود.
(3) بيشتر اين روايات به دليل آن كه خبر واحد مىباشند قابليت اثبات تاريخى را ندارند؛ به ويژه احاديثى كه از بحار الانوار نقل كرديم يا مرسلاند و يا مرفوع و يا هم مجهول، و بايد براى اثبات درستىشان آنها را با برخى اصول و قراين مطابقت داد. اما ما در اينجا عجالتا آنها را براى اثبات تاريخى كافى مىدانيم زيرا به هر حال قراينى براى رد آنها وجود ندارد.
(4) محور دوم: پيشتر دربارۀ قضاوت حضرت حجت عليه السّلام به طور مبسوط سخن گفتهايم و تنها دو نكته باقى مانده است كه در آنجا مجال طرح آن نبود و اينك به آن مىپردازيم:
نكته اول: درباره قضاوت حضرت سليمان عليه السّلام در قرآن كريم چنين آمده است:).
وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِيهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَ كُنّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ، وَ كُلاًّ آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً .(1)
و داود و سليمان را [ياد كن] هنگامى كه دربارۀ آن كشتزار - كه گوسفندان مردم شب هنگام در آن چريده بودند - داورى مىكردند، و [ما] شاهد داورى آنان بوديم. پس آن [داورى] را به سليمان فهمانديم و به هر يك [از آن دو] حكمت و دانش عطا كرديم.
در اين آيه از حكم سليمان عليه السّلام كه خداوند به او فهمانده، يادى نشده ولى در چند روايت به آن پرداخته شده است.
ابو بصير از حضرت صادق عليه السّلام دربارۀ آيۀ «وَ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ إِذْ يَحْكُمانِ فِي الْحَرْثِ» (داود و سليمان را ياد كن هنگامى كه دربارۀ آن كشتزار داورى مىكردند) سؤال كرده است:
قلت: حين حكما فى الحرث كانت قضيّة واحدة؟ فقال عليه السّلام: إنّه كان أوحى اللّه عزّ و جلّ إلى النّبيين قبل داود، إلى أن بعث اللّه داود، أى غنم نفشت فى الزرع فلصاحب الحرث رقاب الغنم، فلا يكون النفش إلاّ بالليل. فإنّ على صاحب الزرع أن يحفظه بالنهار، و على صاحب الغنم حفظ الغنم فى الليل. فحكم داود عليه السّلام بما حكمت به الأنبياء عليه السّلام من قبله. فأوحى اللّه عزّ و جلّ إلى سليمان عليه السّلام: أى غنم نفشت فى زرع فليس لصاحب الزرع إلاّ ما خرج من بطونها. و كذلك جرت السنّة بعد سليمان. و هو قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ كُلاًّ آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً» فحكم كلّ واحد منها بحكم اللّه عزّ و جلّ.(2)
آيا وقتى آن دو دربارۀ آن كشتزار داورى كردند، ماجراى واحدى بود؟ فرمود: خداوند به همه پيامبران پيش از داود وحى كرده بود، هر گوسفندى كه شبانه در كشتزار ديگرى بچرد، صاحب كشتزار حق دارد گوسفند را از آن خود سازد؛ زيرا صاحب زمين بايد از آن در روز نگهدارى كند و صاحب گوسفند هم بايد از گوسفندش در شب حفاظت نمايد؛ ولى خداوند به سليمان وحى فرمود: هر گوسفندى كه [شبانه] در زمين ديگرى بچرد جز آنچه كه از شكمش خارج مىشود (شير و بره آن) به صاحب كشتزار نمىرسد. اينچنين بود كه چنين قضاوتى پس از سليمان سنت شد از اين رو خداوند فرمود: «به هر كدام از آن دو حكمت و دانشى داديم.» در نتيجه هر يك به حكم خداوند داورى كردند.
(2) از اين حديث استفاده مىشود اگر گوسفندى در روز وارد مزرعه كسى شود، صاحب گوسفند ضامن نخواهد بود؛ زيرا صاحب مزرعه وظيفه داشته در روز از مزرعهاش حفاظت نمايد ولى در اين3.
باره كوتاهى كرده است. اما اگر گوسفندى شبانه وارد مزرعه كسى شود صاحب گوسفند ضامن خواهد بود زيرا بر او لازم بوده در طول شب از گوسفندش نگهدارى نمايد و حال كه چنين نكرده، ضامن مىباشد.
در دعوايى كه به داود و سليمان عليهما السّلام ارجاع شد، گوسفندى شبانه وارد كشتزار شخص ديگرى شده و در نتيجه صاحب گوسفند ضامن خسارت وارده اعلام مىشود. در چنين موردى صاحب گوسفند چگونه بايد خسارت وارد شده به مزرعه را جبران نمايد؟ در اينجا سه احتمال وجود دارد:
1 - صاحب گوسفند به ميزان خسارتى كه به مزرعه وارد شده، پولى را به صاحب مزرعه بدهد.
اين راه صحيح مىباشد ولى در زمان حضرت داود عليه السّلام پول وجود نداشته بلكه معاملۀ پاياپاى رواج داشته است.
2 - ميزان خسارت وارد شده محاسبه شود و صاحب مزرعه در برابر آن غرامتى را از صاحب گوسفند بگيرد. مناسبترين غرامت در اينجا، فرآوردههاى آن گوسفند هم چون شير و پشم و بره و...
مىباشد. طبق روايت خداوند به سليمان عليه السّلام فهمانيد كه اين گونه حكم كند.
3 - صاحب گوسفند براى جبران خسارت، خود گوسفند را (يا همۀ آن را - مطابق ظاهر خبر - يا اجزايى از آن را به ميزان ارزش محصول تلف شده) به صاحب مزرعه بدهد. همان طور كه در حديث آمده، داود نبى عليه السّلام مانند پيامبران گذشته چنين حكمى را صادر كرد. البته حكم عادلانهاى كه حضرت سليمان عليه السّلام صادر فرمود، مطابق با سطح تربيتى بشر در آن روزگار بوده است.
(2) نكته دوم: دلايل و توجيهات كافى براى آن كه امام مهدى عليه السّلام روشهاى قضايى سليمان و داود عليهما السّلام را در پيش مىگيرد.
از مجموع احاديث به دست مىآيد امام مهدى عليه السّلام از شيوه قضايى سليمان عليه السّلام به طور موقت استفاده خواهد نمود؛ هم چنان كه داورى آن حضرت به شيوه آدم، نوح و ابراهيم عليه السّلام نيز مقطعى است.
امام عليه السّلام براى آزمايش امت طبق هر كدام از آن شيوهها يك يا چند بار قضاوت مىنمايد ولى همواره شيوۀ قضاوت داود عليه السّلام (صدور حكم بدون شاهد) را در پيش خواهد گرفت. اين سخن چگونه امكان دارد؟ براى پاسخ به اين سؤال در دو بخش از دلايل استفاده حضرت مهدى عليه السّلام از روش سليمان و داود عليهما السّلام در قضاوت سخن خواهيم گفت.
(3)
در اينجا مىتوان دو دليل را ذكر كرد:
1 - قضاوت سليمان عليه السّلام مطابق با قوانين اسلامى است زيرا مطابق احكام اسلامى، وقتى گوسفندى به مزرعه ديگرى وارد شد صاحب آن ضامن خسارت وارد شده به صاحب مزرعه
مىباشد. سليمان و داود عليهما السّلام نيز همينگونه قضاوت كردهاند و تنها در نوع غرامتى كه صاحب گوسفند بايد بدهد اختلاف دارند كه در احتمالات سهگانه بيان شد.
درست است كه غرامت در عصر حاضر نقدى است ولى مىتوان عين مال تلف شده يا عوض آن را پرداخت. اين در صورتى است كه دو طرف دعوا بر اين روش توافق كنند و يا آن كه حاكم اسلامى به آن حكم نمايد.
بدين ترتيب تفاوت بين داورى سليمان عليه السّلام و قضاوت اسلامى تنها در نوع ضمان و غرامت است؛ در نتيجه اگر امام مهدى عليه السّلام مانند او حكم كند، مىتواند نوع غرامت را از وجه نقدى به عوض جنسى تبديل نمايد و شخص مديون نيز بايد به آن پايبند باشد.
گفتنى است درباره ورود غير قانونى به مزرعه در شب و روز، تفاوتى بين حكم سليمان عليه السّلام و حكم اسلام نيست.
(2) 2 - اگر فرض كنيم حكم سليمان عليه السّلام مطابق حكم اسلام نيست، براى درستى انتساب آن به امام مهدى عليه السّلام كافى است به استفادۀ آن حضرت از روشهاى قضايى پيامبران پيشين هم چون آدم و نوح عليهما السّلام استناد نماييم. در اين باره در فصل گذشته به طور كافى بحث كردهايم.
گذشته از اينها بايد توجه داشت كه امام مهدى عليه السّلام بر مردم از جانها و اموالشان سزاوارتر است و حق دارد هر آنچه را كه اصلح مىداند انجام دهد. شأن او در اينجا همانند شأن و جايگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است كه خداوند دربارهاش مىفرمايد: «اَلنَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ» (1)
(3)
براى اين كار مىتوان سه دليل را مطابق برداشت كنونى ما در عصر غيبت بيان نمود:
1 - آزمايش و امتحان امت دليلى كلى براى پيروى امام عليه السّلام از روشهاى قضايى پيامبران گذشته مىباشد.
گمان مىرود امام مهدى عليه السّلام وقتى در دعوايى به روش داود نبى عليه السّلام داورى مىكند، هرگز از او و روش قضايىاش او سخنى به ميان نمىآورد و نيز نخواهد گفت كه به مدد علم خويش حكم كرده است و همين موجب اعتراضهايى مىشود كه محك مناسبى براى آزمون امت است.
(4) گفتنى است طبق روايات، امام عليه السّلام در بسيارى از دعواها با بهرهگيرى از اين شيوه، داورى خواهد كرد و طبيعتا نخستين داورى به اين شيوه مىتواند محكى براى امتحان باشد. اما وقتى اين روش در داورى دعاوى تكرار شد و راز آن بر ملا گشت، فايدههاى عميق ديگرى - غير از آزمايش و امتحان - بر اين قضاوت مترتب خواهد شد.
1) . سورۀ الاحزاب (33)، آيۀ 6.
2 - عادت دادن مردم به رسيدن به حكم واقعى در دعاوى قضايى.
زمانى كه امام عليه السّلام دريابد كه قوانين قضايى حكم واقعى را كشف مىكند، آن قوانين را به كار مىگيرد و وقتى كه بداند آن قوانين قاضى را به حكم واقعى رهنمون نمىگردد، آن را رها كرده و مستقيما حكم واقعى را اعلام مىكند و البته در فصل گذشته گفتيم كه حاكم عادل همواره مىتواند از اين دو شيوه بهره گيرد.
(2) از اين رو استفاده امام عليه السّلام از شيوه داود نبى عليه السّلام عادى خواهد شد. اين نه به آن معناست كه در همۀ دعاوى از آن شيوه استفاده مىكند بلكه به اين معناست كه در بيشتر موارد آن شيوه را بر مىگيرد و اين در زمانى است كه قوانين كلى قضايى به صدور حكم واقعى نينجامد. به همين دليل امام عصر عليه السّلام بين قضاوت داود و قضاوت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله جمع مىنمايد و از آن رو كه مىدانيم شيوه قضايى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله (صدور حكم با بينه و سوگند) در بيشتر موارد مطابق با واقع است و كمتر پيش مىآيد كه مخالف با آن باشد، در مىيابيم كه امام عليه السّلام در بيشتر موارد از شيوه قضايى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بهره مىگيرد تا روش قضايى داود نبى عليه السّلام؛ ولى به هر روى آن حضرت حكم واقعى را بيان خواهد فرمود.
(3) 3 - عادت دادن جامعه به رسيدن به حكم واقعى در همۀ مسائل و مصالح كلى آن جامعه چه در امور قضايى و چه در امور غير قضايى؛ زيرا مسائل قضايى به رغم اهميت آن، مهمترين ضرورت دولت جهانى و از ژرفترين لايههاى آن نيست. پس اگر در اين بخش كماهميتتر نيازمند رسيدن به حكم واقعى باشيم، وضع ديگر بخشهاى بسيار مهم و سطح بالاى آن دولت و جامعه، ناگفته پيداست.
(4) خاستگاه اصلى دليل سوم آن است كه حكومت عدل مطلق كه وحدت و انسجام كاملى به جامعه بشرى مىبخشد، امكان تحقق ندارد مگر پس از آن كه هر رويداد و حادثهاى به طور حقيقى مشخص و معلوم گردد و هر پديده و حركتى به روشنى مشاهده گردد. هر گونه ضعف در تشخيص يا جهل در مشاهده واقعيتها منجر به خطا در داورى رويدادها مىشود و هر قدر اين ضعف و عدم تشخيص زياد شود اين داورىهاى نادرست نيز افزون مىگردد تا آنجا كه عدالت در آن حكومت به طور كلى به فراموشى سپرده مىشود.
(5) مقصود ما از تشخيص حقيقى و نگاه روشن آن است كه در هر رويداد و حادثهاى با دورى گزيدن از اشتباه و سردرگمى، «واقعيت» آن را ملاحظه نماييم. بنابراين اجراى كامل عدالت بستگى به آن دارد كه در مصالح كلى جامعه جهانى همواره و در همه زمينهها به «واقعيت» دست يافت و ممكن است اين اصل مهم به مسائل خاص جامعه و افراد نيز دامن گسترد.
اين يكى از تفاوتهاى بين داود پيامبر و امام مهدى عليه السّلام مىباشد كه داود به آن جهت از خداوند طلب آمرزش و توبه نمود؛ ولى در عين حال پيش گرفتن همين روش قضايى از سوى امام عليه السّلام پسنديده بوده و مطابق مصالح كلى دولت آن حضرت مىباشد. جامعه زمان داود در آن سطحى نبوده است كه به «واقعيت» دست يابد بلكه قوانين كلى قضايى به حد كافى مايه رشد آنها بوده در حالى كه جامعۀ مهدوى در همۀ مصالح كلى خويش نيازمند كشف «واقع» مىباشد.
(2)
در اين باره رواياتى رسيده است كه برخى را پيش از اين آوردهايم. براى درك اين موضوع دو ديدگاه را بررسى مىنماييم كه هر كدام به تنهايى مىتواند مقصود روايت باشد:
(3) ديدگاه نخست: برداشت صريح و غير تأويلى از اين رويداد شگفتانگيز.
ابليس مخلوقى با شخصيتى شناخته شده است. او پس از سرپيچى از فرمان پروردگار، منبع شر و بدى و گناه براى آدم و فرزندان او گرديد. او در آن زمان از پروردگار درخواست كرد عمرى طولانى بيابد و خداوند خواسته او را بر آورده ساخت. از اين رو هر كفر و انحراف و سركشى در بين بشريت به ابليس يا شيطان نسبت داده مىشود.
او عمر طولانى تا روز قيامت (إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ) * را درخواست كرد كه خداوند بخشى از اين درخواست را اجابت فرمود و بخشى ديگر را نپذيرفت.
قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ (1)
فرمود: در حقيقت، تو از مهلتيافتگانى، تا روز معين معلوم
(4) روز معين معلوم، همان روز ظهور و تأسيس دولت جهانى است كه حضرت بقية اللّه عليه السّلام كمر به قتل شيطان مىبندد و بشريت، جهانى بدون شيطان را تجربه خواهد كرد. در نتيجه تربيت انسان سادهتر و تكاملش سريعتر خواهد شد و چه بسا چند برابر سريعتر از زمانى خواهد شد كه شيطان زنده بود و مكر مىبافت.
پيروى از ابليس و همسويى با او از آغاز زندگى بشر تا عصر پيش از ظهور محكى براى آزمايش انسانها بوده است، اما در عصر پس از ظهور چنين نخواهد بود، زيرا همان طور كه دانستيم بين روشها و نتايج دو برنامۀ كلى الهى براى پيش از ظهور و پس از آن، تفاوتهاى اساسى وجود دارد.
اين ديدگاه و ديدگاه بعدى با چشمپوشى از برخى ملاحظات فرعى و جانبى در مورد مضمون خبرى كه در اين خصوص آورديم، درست مىباشد.
(5) مهمترين مناقشات و ملاحظاتى كه اين ديدگاه با آن روبروست عبارت است از اينكه اولا آن
1) . سورۀ ص (38)، آيات 80 و 81.
روايت، خبرى واحد است كه براى اثبات تاريخى كافى به نظر نمىرسد. ثانيا مقصود قرآن كريم از «وقت معين معلوم» براى ما ناشناخته است زيرا از ظاهر قرآن استفاده مىشود كه «وقت معين معلوم» زمانى نزديكتر از روز قيامت مىباشد ولى «وقت معين معلوم» مشخص نيست و چه بسا مراد از آن روز مرگ ابليس باشد. گويى خداوند به شيطان گفته است: تو از مهلتيافتگانى تا زمانى كه مرگت فرا رسد. شايد هم مقصود، روز ظهور امام مهدى عليه السّلام باشد همان طور كه در اين خبر آمده است و چه بسا منظور از آن، روز پديد آمدن جامعه معصوم باشد و سر انجام اينكه شايد مقصود از آن، اشاره به روى دادن حادثهاى طبيعى باشد كه به زندگى شيطان خاتمه دهد يا زندگىاش را با مشكلى جدى روبرو سازد.
از ظاهر قرآن كريم هيچ يك از اين احتمالات به طور مشخص بر نمىآيد و اين خبر هم به تنهايى براى اثبات تاريخى كافى نيست، بنابراين نمىتوان بر درستى ديدگاه نخست پاى فشرد.
(2) ديدگاه دوم: از كشته شدن ابليس برداشتى تأويلى و رمزى داشته باشيم و بگوييم كشته شدن ابليس يعنى كشته شدن او در وجود انسانها به طورى كه هر چند خودش هم چنان وجود خارجى دارد ولى به طور كلى اثرى از او در رفتار انسانها باقى نخواهد ماند. اين وقتى است كه دولت عدل جهانى، عوامل زشتى و فساد را از زمين ريشه كن سازد و فضايى از خير و صلاح را در دلها و انديشههاى آدميان پديد آورد. در اين هنگام ابليس كارى از پيش نمىبرد و مرده و زنده او ديگر هيچ اهميتى نخواهد داشت.
(3) از آنجا كه وجود همه خيرات و نيكىها در ميان بشر همگى حاصل تلاشها و آموزههاى امام مهدى عليه السّلام است، نسبت دادن قتل ابليس به آن حضرت درست خواهد بود. بنا بر روايات او در مسجد كوفه كشته خواهد شد؛ مسجدى كه از جمله مراكز مهم شهر كوفه و محل ترويج و نشر تعاليم امام عصر عليه السّلام در جهان مىباشد. و مطابق روايت، معلوم است كه شيطان تا چه مايه از موقعيت ممتاز اين مسجد عصبانى خواهد شد و ناله و فرياد خواهد زد. آرى سر انجام دلهاى مردم قربانگاه او مىشود و با شمشير معنوى امام عصر عليه السّلام كشته خواهد شد.
خاستگاه ديگر اين ديدگاه علاوه بر روايات، قرآن كريم مىباشد؛ زيرا جمعى از آيات به صراحت بيان مىدارد كه وسوسههاى شيطان همه جا خريدار ندارد و گروهى از مؤمنان بلند مرتبه وجود دارند كه شيطان را به آنان راهى نيست و هر كس به آن درجه از ايمان بار يابد، يكسره از وسوسههاى گمراهكننده او رهايى مىيابد.
(4) خداوند مىفرمايد:
قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ. (1)
قالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ. (1)
[شيطان] گفت: «پروردگارا، به سبب آن كه مرا گمراه ساختى، من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مىآرايم و همه را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان خالص تو از ميان آنان را.»
قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ .(2)
[شيطان] گفت: «پس به عزت تو سوگند كه همگى را جدا از راه به در مىبرم، مگر آن بندگان پاكدل تو را.»
قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ إِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ .(3)
[شيطان] گفت: «پروردگارا، پس مرا تا روزى كه برانگيخته مىشوند مهلت ده.» [خداوند] فرمود: «در حقيقت، تو از مهلتيافتگانى، تا روز معين معلوم.»
إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ، إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ .(4)
قطعا او را بر كسانى كه ايمان آوردهاند، و بر پروردگارشان توكل مىكنند، تسلطى نيست.
تسلط او فقط بر كسانى است كه وى را به سرپرستى بر مىگيرند، و بر كسانى است كه آنها به او [- خدا] شرك مىورزند.
به اعتراف خود ابليس در دو آيه نخست و بنا بر قول پروردگار در دو آيه اخير، رسيدن به درجه خاصى از ايمان موجب رهايى از سلطه ابليس و وسوسه و فريبهاى او مىشود. امام مهدى عليه السّلام اين ايمان ژرف را در بشريت پديد خواهد آورد و از اين روست كه او به دست خود ابليس را با شمشير معنوىاش خواهد كشت و يا دستكم شيوهاى كلى را براى تربيت انسانها وضع خواهد نمود تا آنها را به مقصد «جامعه معصوم» برساند و آنگاه ابليس در دلهاى آدميان به طور واضح و آشكار كشته شود زيرا اساسا، عصمت و معصيت در يك جا نمىگنجند.
سر انجام با تحقق «جامعه معصوم»، ابليس آخرين نفسهايش را زده و خواهد مرد و يا از انسانها كاملا جدا خواهد افتاد.
(2) حيات ابليس، حد اكثر تا آغاز تحقق «جامعه معصوم» ادامه خواهد داشت زيرا او يا در آن زمان مىميرد و يا در زمان زندگى حضرت مهدى عليه السّلام به هلاكت خواهد رسيد كه در اين صورت در زمان تحقق «جامعه معصوم» مرده است و يا آن كه حادثهاى طبيعى به عمرش خاتمه خواهد داد. البته اين2.
مورد، ربطى به ويژگى عصمت در جامعه آن زمان نخواهد داشت زيرا به موجب ديدگاه دوم اين ويژگى باعث كشته شدن او و يا جدايى هميشگىاش او از انسانها خواهد شد.
تنها يك آيه باقى مىماند كه به نظر مىرسد با برداشت ما تفاوت داشته باشد. خداوند متعال مىفرمايد:
قالَ أَ رَأَيْتَكَ هذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلاّ قَلِيلاً (1)
[شيطان] گفت: «به من بگو: اين كسى را كه بر من برترى دادى [براى چه بود]؟ اگر تا روز قيامت مهلتم دهى قطعا فرزندانش را - جز اندكى [از آنها] - مهار كرده، ريشه كن خواهم نمود.»
بنابراين آيه، شيطان تا روز قيامت باقى خواهد ماند و نيز تا آن روز، بيشتر انسانها پيرو او خواهند بود. اين مطلب با وجود «جامعه معصوم» كه تا پايان عمر بشر باقى است، منافات دارد.
(2) در پاسخ بايد گفت، اين آيه چنين دلالتى ندارد بلكه نكات ديگرى از آن فهميده مىشود كه برخى از آنها را مىآوريم:
1 - شيطان انتظار داشته است تا روز قيامت زنده بماند، ولى اين چشمداشت، شايستگى قبول در پيشگاه الهى را نيافته است از اين رو خداوند متعال، آخرين مهلت را «روز معين معلوم» قرار داده است.
2 - آرى اگر شيطان تا پايان عمر بشر حضور داشته باشد، بيشتر مردم پيروىاش خواهند كرد ولى او هرگز تا آن زمان نخواهد ماند و اين آيه دلالتى بر آن ندارد؛ چه اينكه گفت: «اگر» تا روز قيامت مهلتم دهى و نگفت: عملا مهلتم خواهى داد.
3 - اگر شيطان همواره زنده باشد، بيشتر افراد پيرو او خواهند شد، ولى بنابراين آيه او تا روز معين معلوم باقى خواهد ماند و آن زمان كه فرا رسد، بر زندگىاش نقطه پايان نهاده مىشود و صلح و عدالت همه جا را فرا مىگيرد.
(3) در اينجا با ذكر دو دليل از اين بحث فارغ مىشويم:
الف) تا وقتى شيطان باقى است، تسلط و چيرگىاش نيز بر انسانها باقى است و جز با مرگ او، بشريت از اين سلطه رها نخواهد شد. اين استدلال، نادرستى ديدگاه دوم (مفهوم تأويلى براى كشته شدن شيطان) را ثابت مىنمايد و راه نجات از دست او را تنها در كشته شدنش به معنى واقعى مىداند.
ب) اجراى كامل عدالت بستگى به هلاكت شيطان دارد، زيرا اجراى كامل عدالت، وابسته به0.
1) . سورۀ النحل (16)، آيات 99 و 100.
ترويج ايمان در بين انسانهاست و اين اتفاق در حيات شيطان روى نمىدهد؛ در اين صورت براى فراگير شدن ايمان در سطح جامعه بشرى، گزيرى از كشته شدن او نيست. در نتيجه، اين كار اولين گام در راه مصالح بشرى و اجراى كامل عدالت در بين آنهاست. از اين رو مىتوان دريافت كه «الوقت المعلوم» كه پايان عمر ابليس مىباشد در واقع همان روزى است كه حضرت صاحب الامر عليه السّلام او را به هلاكت خواهد رسانيد. آن حضرت با اين اقدام، مجال اجراى برنامۀ عدالت محور و به ثمر رساندن برنامه كلى الهى را براى دوران پس از ظهور پيدا خواهد نمود.
حضرت ولى عصر عليه السّلام مراسم حج را به شكل واقعىاش در عصر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله، بر مىگرداند و احكام ديگرى را به آن مىافزايد. در اينجا دو نكته گفتنى است:
(2) نكته اول: هم چنان كه گفته شد، آن حضرت فضاى مسجد الحرام را كوچكتر كرده و به اندازه همان بنايى كه در صدر اسلام و از زمان ابراهيم خليل بوده، بر مىگرداند؛ و بدين ترتيب از ساختمان فعلى مسجد، به ويژه پس از اجراى طرحهاى عظيم توسعه در زمان ما، تنها يك چهارم باقى خواهد ماند.
(3) نكته دوم: محدود شدن فضاى مسجد الحرام به معنى كم شدن جمعيت حاجيان نيست، بلكه تعداد آنها به سبب جهانى شدن اسلام، بسيار بيشتر خواهد شد ولى آنها فقط براى انجام حج واجب و يا مستحب به مكه سفر خواهند كرد و نه براى تجارت و تفريح؛ آن طور كه بيشتر مسلمانان در عصر پيش از ظهور چنيناند.
مساحت اندك مسجد، فضا را بر طوافگذاران تنگ خواهد ساخت اما امام عليه السّلام با بيان احكامى، گره اين مشكل را خواهد گشود. در روايات به دو مورد از اين احكام اشاره شده است:
(4) حكم اول: مجاز بودن طواف در پشت مقام ابراهيم عليه السّلام. عالمان مسلمان در عصر غيبت در اين مسأله اختلاف نظر دارند. اما از روايت گذشته دانستيم كه آن حضرت، مقام ابراهيم را به جاى اصلىاش يعنى كنار ديوار كعبه منتقل مىسازد و بدين ترتيب هر كس كه طواف كعبه كند، از پشت مقام طواف كرده است و شعاع مطاف تا ديوارهاى مسجد امتداد دارد.
(5) حكم دوم: در هنگام تجمع كسانى كه طواف واجب دارند، طوافهاى مستحبى ممنوع مىشود و بنا بر روايات در اين هنگام، طوافگذاران مستحبى و يا استلامكنندگان حجر الاسود مكلفند جاى خود را به كسانى كه طواف واجب دارند، بدهند و خود از دايره طواف خارج شوند. بدين ترتيب شمار طوافگذاران كعبه كاهش خواهد يافت و ازدحام جمعيت بر طرف خواهد شد.
(6)
1 - تزيين مساجد و تصوير در آنها ممنوع خواهد شد، همان طور كه مساجدى كه ساختمانى مرتفع دارند و يا بر اساس تقوا بنا نشدهاند، تخريب خواهد گرديد.
2 - سنگسار كردن زنا كارى كه همسر دارد و نيز كشتن كسى كه مانع از پرداخت زكات مىباشد.
اين احكام از صدر اسلام به بعد اجرا شده است ولى در عصر پيش از ظهور، كسى به آنها عمل نخواهد نمىكند. امام عليه السّلام نخستين كسى است كه پس از روزگار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آنها اقدام خواهد نمود.
ممكن است اين جرائم در آغاز تأسيس دولت جهانى و پيش از آن كه ايمان در دلها تثبيت شود، اتفاق افتد.
3 - در عصر غيبت، بازگرداندن امانت به نيكان و بدان از هر مذهب و دينى كه باشند واجب است و فرد امانت دار نمىتواند به بهانه انحراف يا كفر صاحب امانت، آن را پس ندهد. ولى وقتى حضرت مهدى عليه السّلام ظهور فرمود و دولتش برپا گشت، اين حكم را دگرگون ساخته و همان طور كه در روايتى آمده، تنها امانت مؤمنان را به آنها برمىگرداند. اين يكى از مهمترين گامهايى است كه آن دولت براى ستيز با كفر و كژى و بركندن ريشه آن، برخواهد داشت.
(2) 4 - شمارى از روايات درباره گسترش بىسابقه شهر كوفه و آبادانى آن سخن گفتهاند. در آن زمان زمينهاى آن شهر بسيار با ارزش و گران قيمت خواهد شد. از روايات بر مىآيد كه مساجد، پايگاه اداره دولت مهدوى خواهد شد. به طور مثال: مسجد كوفه، مقر حكومت و مسجد سهله، مركز بيت المال (و يا وزارت دارايى) آن امام عليه السّلام خواهد شد. مكان خلوتگزينى و عبادتهاى ايشان نيز در ذكوات البيض، يعنى همان نجف اشرف خواهد بود. دربارۀ ساير بخشهاى دولتى، در روايات چيز بيشترى نيامده است.
(3) بهرهگيرى امام عليه السّلام از مساجد به عنوان مركز اداره دولت چيز جديدى نيست و اساسا انديشه بناى مسجد در اسلام به همين منظور بوده است. چه اينكه ارزش واقعى مسجد، نه به ساختمان زيبا بلكه به خدمترسانى آن به اسلام و جامعه مىباشد. و چه خدمتى بالاتر از اينكه دولت عدل جهانى كه به اراده خداوند تشكيل شده، از خانههاى خدا اداره گردد؟
درباره گرفتن جزيه از اهل كتاب، در فصل بعدى به طور مبسوط بحث خواهيم كرد.
(4)
در اين باره نمىتوان از روايات برداشت صريحى داشت، زيرا در عصر صدور اين روايات خبرى از تجهيزات و فناورىهاى مدرن نبوده و از اين رو امكان اشاره صريح به آنها وجود نداشته است.
نهايت آنچه كه از اين روايات فراچنگ مىآيد، برخى تعبيرات رمزگونۀ پراكنده است كه به وجود تجهيزات مدرن در دولت امام زمان عليه السّلام بلكه در عصر پيش از ظهور، اشاره مىنمايد.
بدين خاطر روايات را در دو محور پيش و پس از ظهور خواهيم آورد.
محور نخست: رواياتى كه از پديد آمدن دستگاههاى مدرن در عصر پيش از ظهور خبر مىدهد:
مسلم به سند خود از يزيد بن جابر روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در سخنى طولانى از يأجوج و مأجوج ياد كرد و فرمود:
ثمّ يسيرون حتّى ينتهون إلى جبل الخمر، و هو جبل بيت المقدّس فيقولون: لقد قتلنا أهل الأرض، هلمّ فلنقتل من فى السّماء، فيرمون بنشابهم إلى السّماء، فيردّ اللّه عليهم نشابهم مخضوبة دما.(1)
... آنگاه حركت مىكنند و به كوه خمر مىرسند، آن كوهى است در بيت المقدس؛ پس مىگويند: اهل زمين را كه كشتيم، بياييد اهل آسمان را نيز بكشيم. آنگاه تيرهاى خود را به آسمان پرتاب مىكنند و خداوند نيز تيرهايشان را كه آغشته به خون است به سوى آنها بر مىگرداند.
(2)ابن ماجه از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله حديثى طولانى را روايت كرده و در آن به نقل از يأجوج و مأجوج آمده است: هؤلاء أهل الأرض قد فرغنا منهم و لننازلنّ أهل السّماء؛ حتّى أنّ أحدهم ليهزّ حربته إلى السّماء فترجع مخضبة بالدم. فيقولون: قد قتلنا أهل السّماء.(2)
كارمان با اهل زمين تمام شد و بايد به جنگ اهل آسمان برويم؛ تا يكى از آنان تيرى به آسمان پرتاب مىكند ولى آغشته به خون بر مىگردد.
(3) شيخ صدوق به سند خود از نزال بن سبرة نقل كرده است:
خطبنا علىّ بن ابى طالب عليه السّلام فحمد اللّه عزّ و جلّ و أثنى عليه و صلّى على محمّد و آله، ثمّ قال: سلونى أيّها الناس قبل أن تفقدونى - ثلاثا - فقام إليه صعصعة بن صوحان، فقال: يا أمير المؤمنين متى يخرج الدجّال؟ قال:... يخوض البحار و تسير معه الشّمس، بين يديه جبل من دخان، و خلفه جبل أبيض يرى الناس أنّه طعام، يخرج فى قحط شديد، تحته حمار أقمر خطو حماره ميل، تطوى له الأرض منهلا منهلا... ينادى بأعلى صوته يسمع ما بين الخافقين... يقول: إلىّ أوليائى... أنا ربّكم الّذى خلق فسوّى و قدّر فهدى أنا ربّكم الأعلى...4.
ثمّ ترفع الدابّة رأسها فيراها ما بين الخافقين...(1)
على بن ابى طالب عليه السّلام براى ما خطبهاى خواند و پس از حمد و ستايش خداوند و درود بر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و خاندانش، سه بار فرمود: اى مردم پيش از آن كه مرا از دست دهيد از من سؤال كنيد. صعصعة بن صوحان جلو رفت و پرسيد: اى امير مؤمنان دجال كى خروج مىكند؟ فرمود:... او در درياها فرو مىغلتد و خورشيد با آن حركت مىكند، پيشاپيش او كوهى از دود وجود دارد و پشت سرش كوهى سفيد كه مردم آن را غذا مىپندارند. در روزگار قحطى شديد خروج مىكند، بر مركبى سوار است كه گامهايش يك ميل است، زمين زير پايش منزل به منزل مىپيچد و با صدايى بلند كه همۀ مردم در شرق و غرب جهان آن را مىشنوند...
مىگويد: دوستان من به سوى من آييد... من همانم كه آفريد و هماهنگى بخشيد و آن كه اندازهگيرى كرد و راه نمود. من پروردگار بزرگ شمايم... سپس امير المؤمنين عليه السّلام از دابة الارض ياد نمود و دربارهاش فرمود: او سر خود را بلند مىكند و بين شرق و غرب عالم را مىبيند.
پيشتر ضمن برداشت خود از يأجوج و مأجوج و دجال گفتيم آنها دو روى سكه تمدن جديد مادى مىباشند. ولى درباره «دابة الارض» در پايان كتاب مطالبى را بيان خواهيم كرد.
در بحث از يأجوج و مأجوج توضيح داديم مقصود از تيرهايى كه به آسمان مىافكنند، موشكهاى فضاپيما مىباشد.
ويژگىهاى دجال را نيز بايد بر معانى طبيعى مناسب آن حمل نمود و اين پس از آن است كه به مدد استدلال، انجام معجزه توسط كسانى را كه بر باطلاند، محال بدانيم.
(2) «غوطهور شدن در دريا» هم اكنون رخ داده است. فناورىهاى جديد توانسته است تا عمق درياها نفوذ كند و اينك رفت و آمد كشتىهاى غول پيكر در سطح اقيانوسها و حركت زير دريايىها امرى عادى به حساب مىآيد.
(3) «خورشيد با او حركت مىكند» در بيشتر موارد به سلاحى كه دجال به وسيله آن مردم جهان را مىترساند، اشاره دارد؛ يعنى سلاح اتمى. اين سلاح با انفجار خود حرارت فوقالعاده زيادى هم چون انفجارات خورشيدى ايجاد مىنمايد.
(4) «در برابرش كوهى از دود برپاست.» يكى از فراوردههاى جهان صنعتى، چه در زمان جنگ و چه در زمان صلح، دود مىباشد.
(5) «پشت سرش كوهى سفيد قرار دارد كه مردم گمان مىكنند، غذاست» اين تعبير به پيرايهها، زرق8.
1) . الصدوق، محمّد بن على، همان؛ ج 4، ص 488.
و برقها و شادىهاى موهوم در مدنيت مدرن اشاره مىكند كه مردم آن را زيبا و با شكوه مىپندارند اما در واقع چنين نيست.
«بر مركبى سوار مىشود كه هر گامش يك ميل است». تمثيل زيبايى است از شعارها و شيوههايى كه مدنيت معاصر به كمك آن جهان را به تسخير خويش در آورده است.
«زمين در زير پايش گام به گام و منزل به منزل فرو مىپيچد» اين مطلب با اختراع وسايط نقليه زمينى و هوايى رخ داده است و به معنى طى الارض نيست زيرا در طى الارض، مفهوم حركت سريع نهفته است و احتمال معجزه نيز در آن نمىرود در نتيجه همان برداشت درست مىباشد.
(2) «با بانگ بلند فرياد مىزند و اهل شرق و غرب آن را مىشنوند.» اين فراز از حديث به معنى بلند بودن صداى او نيست بلكه بدان معنى است كه از دستگاههاى پيشرفته رسانهاى بهره مىگيرد.
اينكه در مورد دابة الارض گفته شده: «سرش را كه بلند كند، بين شرق و غرب جهان (همه جهان) را مىبيند.» مىتوان آن را به پخش برنامههاى تلويزيونى تفسير كرد.
خوب است از ياد نبريم اين پيشگويى كه: «پيش از ظهور، گروهى از ياران قائم در وسط روز در ميان ابرها سفر مىكنند.» اشاره به سفر با هواپيما دارد. اين صنايع پيشرفته تا پس از دورۀ ظهور نيز باقى خواهد ماند و اگر پيش از ظهور نيز جنگى جهانى در گيرد، در نهايت گروهى از نخبگان از آن جان سالم به در خواهند برد و همينان، هسته مركزى نهضت علمى و فناورى را در بالاترين مراتب آن با تشويق و دعوت امام مهدى عليه السّلام بنيان خواهند نهاد و فرآوردههاى آن صنايع فوق مدرن در خدمت اهداف عالى دولت عدل جهانى قرار خواهد گرفت.
(3) محور دوم: رواياتى كه از وجود صنايع و ابزار پيشرفته در عصر پس از ظهور خبر دادهاند.
آيتاللّه صافى به نقل از ابو ربيع شامى روايت كرده است كه امام جعفر صادق عليه السّلام فرمود:
إنّ قائمنا إذا قام مدّ اللّه لشيعتنا فى أسماعهم و أبصارهم حتّى لا يكون بينهم و بين القائم بريد، يكلّمهم فيسمعون و ينظرون إليه و هو فى مكانه.(1)
قائم ما كه ظهور كند خداوند گوشهاى شيعيان ما را شنوا و چشمانشان را بينا مىسازد تا آنجا كه ديگر بين آنها و قائم پيكى نخواهد بود بلكه او با آنها سخن مىگويد و آنها او را مىبينند و سخنانش را مىشنوند در حالى كه او در جاى خود قرار دارد.
(4) آيتاللّه صافى و نيز علامه مجلسى از ابن مسكان نقل كردهاند كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود:
إنّ المؤمن فى زمان القائم و هو بالمشرق ليرى أخاه الّذى فى المغرب و كذا الّذى فى3.
1) . الصافى الگلپايگانى، لطف اللّه، همان؛ ص 483.
المغرب يرى أخاه الّذى فى المشرق.(1)
مؤمن در زمان قائم در حالى كه در شرق جهان است برادر خود را در غرب خواهد ديد و او كه در غرب است ديگرى را كه در شرق است خواهد ديد.
نعمانى از أبان بن تغلب روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود:
و يبعث اللّه الريح من كلّ واد تقول: هذا المهدىّ يحكم بحكم داود...(2)
خداوند باد را مىفرستد كه به هر وادى برود و بگويد: اين مهدى است كه به حكم داود عليه السّلام داورى مىكند.
(2) علامه مجلسى به نقل از جابر آورده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
إنّما سمّى المهدىّ لأنّه يهدى إلى أمر خفىّ حتّى أنّه يبعث إلى رجل لا يعلم الناس له ذنب فيقتله، حتى أن احدهم يتكلم فى بيته، فيخاف أن يشهد عليه الجدار.(3)
مهدى عليه السّلام از آن رو مهدى ناميده شده است كه به كارى پنهانى هدايت مىكند تا آنجا كه كسى را مىفرستد كه مردى را بكشد در حالى كه مردم او را بىگناه مىشمرند و كسى در خانهاش سخنى مىگويد ولى مىترسد كه ديوار عليه او گواهى دهد.
(3) همو از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است:
كأنى بالقائم على ظهر النجف... ثمّ يركب فرسا له أبلق بين عينيه شمراخ ينتفض به، لا يبقى أهل بلد إلاّ أتاهم نور ذلك الشمراخ حتّى يكون آية له...(4)
گويا قائم را در پشت شهر نجف مىبينم... سپس سوار اسبى تيره و روشن مىشود كه بين دو چشمش نور سفيدى است. اهالى هيچ شهرى نيست جز آن كه آن نور به آنها مىرسد، اين براى آن است كه نشانهاى براى [حقانيت] او باشد...
(4) نعمانى از أبان تغلب نقل كرده است كه آن حضرت در سخنى بلند درباره قائم فرمود:
و يركب فرسا له أدهم أبلق بين عينيه شمراخ، فينتفض به انتفاضة، لا يبقى أهل بلد إلاّ و هم يرون أنّه معهم فى بلدهم...(5)
سوار اسبى تيره و روشن مىشود كه بين دو چشمش نور سفيدى است، كسى از اهالى شهرها نمىماند جز اينكه او را با خود و در شهر خود مىبينند.6.
در اينجا چند خبر را دربارۀ طى الارض حضرت حجت عليه السّلام مىآوريم:
شيخ صدوق از محمّد بن مسلم ثقفى روايت كرده است از امام محمّد باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود:
القائم منّا منصور بالرعب، مؤيّد بالنصر، تطوى له الأرض...(1)
قائم ما اهل بيت با رعب و هراس [در دل دشمنان] يارى مىشود و با يارى الهى حمايت ما زمين زير پاى او پيچيده مىشود...
(2)همو به سند خود از عبد العظيم بن عبد اللّه حسينى نقل كرده است: قلت لمحمّد بن على بن موسى عليه السّلام: إنّى لأرجو أن تكون القائم من أهل بيت محمّد الّذى يملأ الأرض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما. فقال: يا أبا القاسم، ما منّا إلاّ و هو قائم بأمر اللّه عزّ و جلّ و هاد إلى دين اللّه. و لكنّ القائم الّذى يطهّر اللّه عزّ و جلّ به الأرض من أهل الكفر و الجحود و يملؤها عدلا و قسطا، هو الذي تخفى على الناس ولادته... و هو الذي تطوى له الأرض...(2)
به امام محمّد جواد عليه السّلام عرض كردم: من آرزومندم كه شما همان قائم اهل بيت باشيد كه زمين را از عدل لبريز مىسازد همان طور كه از ستم پر شده باشد فرمود: اى ابو القاسم، كسى از ما اهل بيت نيست مگر آن كه امر خدا را بپا مىدارد و به دين خدا هدايت مىنمايد. اما آن قائم كه خداوند به سبب او زمين را از كافران و منكران پاك مىسازد و آن را از عدل و داد مىآكند همان كسى است كه تولدش از مردم پنهان مىباشد... و زمين زير پايش پيچيده مىشود...
(3)طبرسى به سند خود از على بن الحسين بن خالد روايت كرده است كه امام رضا عليه السّلام در سخنى بلند پيرامون امام مهدى عليه السّلام فرمود: ... و هو الذي تطوى له الأرض.(3)
... و او كسى است كه زمين برايش پيچيده مىشود.
(4) اين اخبار به روشنى، به كاربرد تلويزيون در دولت امام زمان عليه السّلام اشاره دارد. و چه بسا دامنه بهرهگيرى از آن تا آنجا گسترش يابد كه: «همه مردم او (امام مهدى) را نزد خود، در شهرهايشان مىبينند.» و يا تا جايى كه: «ديگر نيازى به پيك نخواهند داشت» چه اينكه فاصله بينندگان تا صفحه تلويزيون بيش از چند متر نيست.
(5) امام بدين وسيله «با مردم سخن مىگويد و آنها مىشنوند و تماشايش مىكنند در حالى كه او در جاى خودش قرار دارد.» صراحت و روشنى در كلام را بنگريد كه بيش از هزار سال پيش چه فرموده8.
است! آرى امام عليه السّلام در مكان خود - مثلا در كوفه - مىنشيند اما به مدد پخش زنده تلويزيونى، مردم او را مىبينند و سخنش را مىشنوند. البته در روايت نيامده است كه مردم نيز با او سخن مىگويند زيرا اين امكان در مورد تلويزيون وجود ندارد.
بهرهگيرى از تلويزيون تنها ويژه امام عليه السّلام نخواهد بود بلكه مؤمنان نيز از آن سود خواهند برد «در زمان قائم مؤمنى كه در شرق عالم مىزيد، برادر مؤمنش را در غرب عالم مىبيند و همچنين اين نيز او را خواهد ديد.»
(2) اين احتمال نيز وجود دارد كه دولت امام مهدى عليه السّلام با استفاده از تجهيزات ديگرى امكان گفت و شنود همزمان را براى افراد و حتى گروهها فراهم آورد. هم اينك نمونهاى كوچك از آن، يعنى تلفن تصويرى اختراع شده اما هنوز به طور گسترده توزيع نشده است.(1)
(3) در يكى از اين روايات به پخش برنامههاى راديويى نيز اشاره شده است؛ آنجا كه مىگويد:
«خداوند باد را به هر وادى مىفرستد كه برود و بگويد...» در اين خبر به مبانى علمى ارسال امواج صوتى نيز اشاره شده است؛ زيرا باد يا اثير همان پديدهاى است كه امواج فركانسهاى صوتى ناقص را به گيرندههاى راديويى مىرساند.
(4) از جمله ابزارهاى دقيق و حساسى كه در آن دولت به كارگيرى مىشود، دستگاههاى خبرگيرى و تجسسى است «وقتى يكى از آنها (مجرمان و يا منحرفان) در خانهاش حرفى مىزند، مىترسد كه ديوار خانه عليه او گواهى دهد.» اين هراس هنگامى منطقى است كه چنين دستگاههايى وجود داشته باشد.
«[امام عليه السلام] سوار بر اسبى تيره و روشن خواهد شد كه بين دو چشمان آن نورى وجود دارد.»
(5) شمراخ معانى مختلفى دارد؛ از جمله: بلنداى كوه، و سفيدى روى پيشانى اسب آنگاه كه باريك و كشيده شده باشد و تا به بينىاش برسد اما به لبش نرسد. براى فهم اين روايت، دو احتمال را مطرح مىنماييم:
1 - اگر واژه شمراخ را به معنى بلنداى كوه بدانيم، مفهوم خبر چنين مىشود: وسيله نقليهاى كه امام عليه السّلام سوار بر آن مىشود، داراى برآمدگى پيش آمده، باريك و كشيدهاى است مانند قله كوه. اين توصيف با تانكهاى جنگى كه در جلوى آنها لولهاى وجود دارد، همخوانى دارد. نيز بر هواپيماها نيز قابل انطباق است ولى اولا امروزه [معمولا] رنگ هواپيماها سفيد مىباشد و از اين نظر با رنگى كهم]
1) . اينك در زمان ما ابزار رسانهاى به طور شگفتآورى پيشرفت نموده است و شبكه جهانى اطلاعرسانى (اينترنت) نمونهاى از آن مىباشد. [م]
در حديث آمده هماهنگ نيست ثانيا در روايت از مركب حضرت به اسب تعبير شده و اسب وسيله نقليه زمينى است، نه هوايى؛ پس در اين صورت مراد از آن تانك مىباشد كه در نبردهاى زمينى به كار مىرود.
مطلب ديگرى كه اين نظريه را تأييد مىنمايد، رنگى است كه در روايت از آن ياد شده؛ زيرا در برخى ارتشهاى جهان، تانكها را به جهت استتار از دشمن، تيره - روشن رنگآميزى مىكنند؛ يعنى كاملا به رنگ اسبى ابلق.
2 - اگر واژه شمراخ را به سفيدى روى پيشانى اسب كه كشيده و زيبا باشد معنا كنيم، مفهوم حديث چنين خواهد شد: در جلوى وسيله نقليهاى كه امام عليه السّلام بر آن سوار مىشود، چيزى است كه مىتوان به طور مجازى اين وصف را بر آن صادق دانست.
اينك به نظر مىرسد مراد از آن، همان شيشۀ شفاف و وسيع جلوى خودروها باشد. بدين ترتيب مفهوم حديث عبارتست از اينكه امام عصر عليه السّلام سوار خودرويى معمولى و دو رنگ خواهد شد.
چون در اين حديث سخن از اسب رفته است، بهتر است با توجه به معنى شمراخ احتمال دوم را درست تر بدانيم.
(2) از اين گذشته، در خبرى آمده است كه آن شمراخ، نورى دارد كه: «به نزد همۀ ساكنان شهرها و مناطق مختلف جهان مىرود تا نشانهاى براى [حقانيت] او (- امام مهدى عليه السّلام) باشد.»
براى درك چيستى اين نور، سه احتمال وجود دارد:
الف) نورى اعجازآميز براى باز شناختن خود روى امام از خودروهاى ديگر باشد.
ب) نورى معنوى باشد كه بيانگر هدايت و عدالتگسترى راكب آن است.
ج) نورى مادى باشد كه از آن وسيله به چشم مىرسد.
به نظر مىآيد طى الارض امام مهدى عليه السّلام، امرى طبيعى است كه به مدد وسائط نقليه سريع السير انجام مىگيرد. در اينجا چند پرسش باقى مىماند كه به آنها پاسخ خواهيم داد:
(3) پرسش نخست: چرا ما نيز مانند ساير مسلمانان، برداشتى اعجازآميز از طى الارض امام عليه السّلام نداريم. اين كار از دجال بر نمىآمد، چون معجزه از او ساخته نبود. ولى امام عليه السّلام مىتواند معجزه بياورد؛ در نتيجه بايد طى الارض ايشان را معجزه بدانيم.
(4) پاسخ اول: در كتاب گذشته و نيز اين كتاب بارها گفتهايم هرگاه بتوان خبرى را به شيوه طبيعى دريافت و قرينهاى بر اعجازى بودن آن وجود نداشت، ناگزير بايد همان برداشت طبيعى و غير اعجازى را ملاك قرار داد. اخبار طى الارض نيز چنيناند؛ در نتيجه بايد از آنها دريافتى
غير اعجازى داشت.(1)
پاسخ دوم: طبق قانون معجزات، هرگاه جايگزين طبيعى براى معجزه وجود داشت، ديگر مجالى براى معجزه باقى نمىماند. وسايط نقليه پيشرفته به ويژه هواپيماهاى فوق مدرن اين امكان را فراهم مىسازند كه افراد در كمترين زمان از جايى به جايى ديگر بروند.
(2) پاسخ سوم: در رواياتى آورديم كه دجال طى الارض دارد و امام مهدى عليه السّلام نيز چنين است. در واقع اين مفهوم به طور يكسان براى آن دو به كار رفته است. پيشتر گفتيم معناى حديثى كه درباره دجال آورديم، سفر طبيعى است، پس اين معنا نيز براى امام عليه السّلام ثابت مىشود.
(3) پرسش دوم: طى الارض به عنوان ويژگى مخصوص امام مهدى عليه السّلام در روايات مطرح شده است، حال اگر آن را سير سريع طبيعى بدانيم، ديگر مزيتى براى ايشان نخواهد بود.
پاسخ اول: اين سخن كه طى الارض در روايات براى امام عليه السّلام به عنوان يك مزيت مطرح شده باشد به خصوص آن كه همين ويژگى براى دجال نيز مطرح شده، قابل مناقشه مىباشد.
حتى در بعضى اخبار اين ويژگى به ياران امام كه نخستين بار براى ديدار او به مكه مىروند، نسبت داده شده بدين ترتيب چگونه مىتوان آن را ويژگى اختصاصى امام عليه السّلام به حساب آورد.
پاسخ دوم: اگر از پاسخ قبلى هم كوتاه بياييم بايد گفت اين اخبار بر اختصاص اين ويژگى به امام مهدى عليه السّلام دلالتى ندارند بلكه از آنها استفاده مىشود كه همه ويژگىهاى امام را هيچ كس به طور يك جا ندارد. هر چند ممكن است برخى از اين ويژگىها را ديگران هم داشته باشند؛ مانند: طى الارض. مگر برخى اوصاف كه فقط اختصاص به آن حضرت دارد؛ هم چون: بنيانگذارى دولت عدل جهانى و آكندن زمين از عدل و داد.
(4) پرسش سوم: در روايات، طى الارض در سياق امور اعجازى آمده است، پس بنا بر اصل وحدت سياق نتيجه مىگيريم كه آن نيز به طور اعجازآميز روى مىدهد.
پاسخ: ما در اين كتاب توانستهايم اكثر قريب به اتفاق ويژگىهاى امام عليه السّلام را كه در اخبار آمده، به طور طبيعى و اجتماعى - و نه اعجازى - تبيين نماييم. از اين رو مىتوان ادعا نمود موضوع «طى الارض» در روايات، نه در جنب ويژگىهاى اعجازى بلكه در كنار ويژگىهاى طبيعى حضرت آمده است و از اين رو قرينۀ وحدت سياق حكم مىكند كه ما بر خلاف تصور پرسشگر، طى الارض را شيوهاى طبيعى بدانيم و نه اعجازى.د.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 218 به بعد.
در اين باره بحث را پيرامون چند محور به پيش مىبريم:
(2)
به دليل وجود احاديث فراوان در منابع غير اماميه درباره اين موضوع، تنها به آوردن دو دسته از آنها بسنده مىنماييم:
الف) احاديثى كه در صحاح ششگانه به ويژه صحيح مسلم و بخارى و نيز منابع قديمىتر آمده است.
ب) رواياتى دربارۀ دجال و يأجوج و مأجوج و ارتباط آنها با مسيح عليه السّلام و نيز امور ديگرى دربارۀ آن پيامبر الهى، كه قبلا به طور مبسوط از آنها ياد كردهايم.
بدين ترتيب، شمارى كافى از روايات مهم باقى مىماند كه در اينجا مىآوريم:
(3) بخارى از ابو هريره نقل كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
كيف أنتم إذا نزل ابن مريم فيكم و إمامكم منكم.(1)
چگونه خواهيد بود آن زمان كه مسيح در ميانتان فرود آيد در حالى كه پيشواى شما از خود شماست؟
(4) همو از ابو هريره روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
و الّذى نفسى بيده، ليوشكنّ أن ينزل فيكم ابن مريم حكما عدلا، فيكسر الصليب و تقتل الخنزير و يضع الجزية و يفيض المال حتّى لا يقبله أحد؛ حتّى تكون السجدة الواحدة خير من الدنيا و ما فيها. ثمّ يقول أبو هريرة: و اقرءوا «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلاّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ
1) . البخارى، محمّد بن اسماعيل، همان؛ ج 4، ص 205 و نيز ر. ك: الترمذى، محمّد بن عيسى، همان؛ ج 3، ص 344.
مَوْتِهِ.» (1)
سوگند به آن كه جانم در دست اوست، زود است كه فرزند مريم (مسيح) به عنوان داورى عادل در ميانشان فرود آيد و صليب را بشكند، خوك را بكشد، جزيه را برقرار كند و آن قدر از اموال [به مردم] بدهد كه ديگر كسى آن را نپذيرد و وضع آن گونه شود كه يك سجده براى خدا بهتر از دنيا و هر چه در آن است خواهد شد. آنگاه ابو هريره مىگويد: اين آيه را بخوانيد: «و از اهل كتاب كسى نيست مگر آن كه پيش از مرگ خود حتما به او ايمان مىآورد.»
مسلم نيز اين روايت را نقل كرده است، با اين تفاوت كه تعبير «حكما مقسطا» را آورده است. البته وى با سندهاى ديگر، «اماما مقسطا» و «حكما عدلا» نيز آورده و در روايت سومى كه آورده، اساسا اين تعبير وجود ندارد.(2)
مسلم از ابو هريره مانند اين روايت را نقل كرده است، تا آنجا كه نبى خاتم صلّى اللّه عليه و آله فرمايد:
... و ليضعن الجزية، و لتذهبن الشحناء و التباغض و التحاسد، و ليدعونّ إلى المال فلا يقبله أحد.(3)
او (مسيح عليه السّلام) جزيه را بر مىدارد، كشمكش، كينهورزى و حسادت از ميان مىرود و او از مردم براى گرفتن اموال دعوت مىكند اما كسى آن را نمىپذيرد.
(2) همو از جابر بن عبد اللّه نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لا تزال طائفة من أمّتي يقاتلون على الحقّ، ظاهرين إلى يوم القيامة... فينزل عيسى بن مريم صلّى اللّه عليه و سلّم، فيقول أميرهم: تعال صلّ بنا! فيقول: لا، إنّ بعضكم على بعض أمراء، تكرمة اللّه هذه الأمّة.(4)
گروهى از امت من همواره بر اساس حق خواهند جنگيد و تا روز قيامت غلبه با آنهاست...
پس عيسى بن مريم عليه السّلام فرود مىآيد و امير آنها (مهدى عليه السّلام) به او مىگويد: پيش بيا تا به امامت تو نماز بگزاريم، اما او پاسخ مىدهد: امير شما از خود شماست، زيرا خداوند اين امت را تكريم كرده و بزرگ داشته است.
(3) همچنين مسلم در حديثى بلند از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله پس از ياد كرد از دجال آورده است:
فبينما هو كذلك، إذ بعث اللّه المسيح بن مريم، فينزل عند المنارة البيضاء شرقى دمشق بين مهرودتين واضعا كفّيه على أجنحة ملكين، إذا طأطأ رأسه قطر و إذا رفعه تحدر منه جمان كاللؤلؤ. فلا يحلّ لكافر يجد منه ريح نفسه إلاّ مات فيطلبه حتّى يدركه بباب لدّ فيقتله. ثمّ يأتى عيسى بن مريم قوم قد عصمهم اللّه منه، فيمسح عن وجوههم و يحدّثهم بدرجاتهم فى الجنّة. فبينما هو كذلك، إذ أوحى اللّه إلى عيسى: إنّي قد أخرجت عبادا لى لا يدان لأحد5.
بقتالهم...(1)
در اين حال خداوند مسيح را برانگيزد. آنگاه او نزد مناره سفيد در شرق دمشق در ميان دو ابر رنگين فرود آيد، در حالى كه دستانش را بر بالهاى دو فرشته نهاده است. چون سرش را پايين اندازد آب از آن مىچكد و چون سرش را بلند كند، قطرههاى عرق چون دانههاى مرواريد از سر و صورتش مىريزد. روا نيست كافرى رايحه خوش نفسش را ببويد كه در آن صورت خواهد مرد. سپس به دنبال دجال مىرود تا آن كه بر دروازۀ لد مىيابدش و به قتلش مىرساند. آنگاه گروهى كه از شر دجال در امان ماندهاند به نزد عيسى مىآيند و او بر چهرههايشان دستى مىكشد و از جايگاه آنها در بهشت خبرشان مىدهد. در اين حال خداوند به او وحى مىكند: بندگانى را پديد آوردهام كه دست كسى به كشتن آنها نمىرسد...
ابو داود از ابو هريره روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
ليس بينى و بينه نبىّ، و إنّه نازل. فإذا رأيتموه فاعرفوه: رجل مربوع إلى الحمرة و البياض بين ممصرتين، كأنّ رأسه يقطر و إن لم يصبه بلل. فيقاتل الناس على الإسلام، فيدقّ الصليب، و يقتل الخنزير، و يضع الجزية، و يهلك اللّه فى زمانه الملل كلّها إلاّ الإسلام، و يهلك المسيح الدّجال. فيمكث فى الأرض أربعين سنة ثمّ يتوفّى فيصلّى عليه المسلمون.(2)
بين من و او (مسيح) پيامبرى نيست و او در ميان شما فرود خواهد آمد. وقتى او را ديديد [با اين نشانهها] بشناسيد: مردى چهار شانه، درشتاندام و سرخ و سفيد گونه است، گويى از سرش قطرات آب مىچكد با اينكه آبى بر سرش نريخته است. او صليب را مىشكند، خوك را مىكشد، جزيه را برقرار مىسازد و خداوند در زمان او هر آيينى جز اسلام را از بين مىبرد، او دجال را خواهد كشت و چهل سال در زمين زندگى خواهد كرد. آنگاه رحلت فرموده و مسلمانان بر او نماز خواهند گزارد.
مانند اين حديث را ترمذى و ابن ماجه با واژههايى نزديك نقل كردهاند.(3)
(2) در اين باره دو حديث ديگر نيز وجود دارد كه صحاح ششگانه آن را وانهادهاند و مناسب است آنها را در اينجا بياوريم:
(3) سيوطى از ابو نعيم نقل كرده است كه ابن عباس از قول پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لن تهلك أمّة أنا أوّلها و عيسى بن مريم فى آخرها و المهدى فى وسطها.(4)
امتى كه من در آغاز آن و عيسى بن مريم در آخر آن و مهدى در ميانه آن مىباشد، هلاك نخواهد شد.4.
ابن حجر از ابن ماجه و حاكم روايت كرده است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لا يزداد الأمر إلاّ شدّة و لا الدنيا إلاّ إدبارا و لا الناس إلاّ شحّا، و لا تقوم الساعة إلاّ على شرار الناس، و لا مهدىّ إلاّ عيسى بن مريم.(1)
هر چه كار پيش مىرود، سختتر مىشود و هر قدر از دنيا مىگذرد، بيشتر پشت مىكند و هر چه زمان مىگذرد، حرص و بخل مردم به دنيا افزونتر مىشود و قيامت جز در زمان بدترين مردمان برپا نمىشود و مهدى جز عيسى بن مريم نيست.
اينها برخى از رواياتى بود كه از منابع اهل سنت نقل كرديم. اينك مهمترين روايات اماميه را پيرامون اين موضوع مىآوريم:
(2)نعمانى به سند خود از جابر روايت كرده است: مردى به خانه امام باقر عليه السّلام آمد و گفت: خدا شما را عافيت دهد، اين پانصد درهم [خمس مالم] را از من بگيريد، امام عليه السّلام فرمود: خذها أنت فضعها فى جيرانك من أهل الإسلام و المساكين من إخوانك المسلمين... إذا قام قائم أهل البيت عليه السّلام قسّم بالسوية... و يستخرج التوراة و سائر كتب اللّه عزّ و جلّ من غار أنطاكية و يحكم بين أهل التوراة بالتوراة و بين أهل الإنجيل بالإنجيل و بين أهل الزبور بالزبور و بين أهل القرآن بالقرآن...(2)
خودت آن را بگير و بين همسايگان مسلمان و برادران تهيدستت توزيع كن... آنگاه كه قائم اهل بيت عليه السّلام ظهور فرمايد، اموال را به طور يكسان تقسيم مىكند... او تورات و ديگر كتابهاى الهى را از غار انطاكيه بيرون مىآورد و بين اهل تورات با تورات، اهل انجيل با انجيل، اهل زبور با زبور و اهل قرآن، با قرآن داورى خواهد كرد...
(3)همو در حديث ديگرى از ابن سنان نقل كرده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: عصا موسى قضيب آس من غرس الجنّة، أتاه بها جبرئيل عليه السّلام لمّا توجّه تلقاء مدين، هى و تابوت آدم فى بحيرة طبرية، و لن يتغيّرا حتّى يخرجهما القائم عليه السّلام إذا قام.(3)
عصاى موسى، شاخهاى از درختى بهشتى است كه زمانى كه به سوى مدين حركت كرد جبرئيل برايش آورد؛ اين عصا و نيز تابوت آدم در درياچه طبريه بىهيچ تغييرى باقى مانده است تا زمانى كه قائم عليه السّلام به هنگام ظهور آن دو را بيرون بياورد.
(4)اربلى و قندوزى از نعيم بن حماد روايت كردهاند كه ابو سعيد خدرى به نقل از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله گفته است: منّا الذي يصلّى عيسى بن مريم خلفه.(4)9.
آن كه عيسى در نمازش به او اقتدا مىكند، از ما [اهل بيت عليه السّلام] است.
صدوق به سند خود از محمّد بن مسلم ثقفى نقل كرده است كه شنيدم امام محمّد باقر عليه السّلام فرمود:
القائم منّا منصور بالرعب... و ينزل روح اللّه عيسى بن مريم فيصلّى خلفه.(1)
قائم ما اهل بيت با هراس [افتادن در دل دشمنان يارى مىشود... و عيسى روح اللّه عليه السّلام فرود مىآيد و پشت سر او نماز مىگزارد.
(2). المجلسى، محمّد باقر، همان؛ ج 13، ص 188.(3)مجلسى از ابن بكير روايت كرده است كه دربارۀ آيۀ «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً» (2) از امير مؤمنان پرسيدم، فرمود: أنزلت فى القائم، إذا خرج باليهود و النصارى و الصائبين و الزنادق و أهل الردّة و الكفّار فى شرق الأرض و غربها فعرض عليهم الإسلام، فمن أسلم طوعا أمره بالصلاة و الزكاة و ما يؤمر به المسلم و يجب للّه عليه. و من لم يسلم ضرب عنقه، حتّى لا يبقى فى المشارق و المغارب أحد إلاّ وحّد اللّه...(3)
[اين آيه] دربارۀ قائم عليه السّلام نازل شده است؛ آنگاه كه اسلام را بر يهود و نصارا و صائبان و ملحدان و مرتدان و كافران در شرق و غرب زمين عرضه مىنمايد، پس هر كه با رغبت آن را پذيرفت، دستور مىدهد نماز و زكات و ديگر واجبات پروردگار را به جاى آورد و هر كه اسلام نياورد، گردنش را خواهد زد تا در شرق و غرب جهان جز موحدان كسى باقى نماند...
(3) همچنين مجلسى از ابو بصير روايت كرده است. حضرت صادق عليه السّلام در پاسخ به اين سؤال كه امام مهدى عليه السّلام با اهل ذمه چه خواهد كرد؟ فرمود:
يسالمهم كما سالمهم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و يؤدّون الجزية عن يد و هم صاغرون...(4)
با آنها هم چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صلح مىكند، تا با [كمال] خوارى به دست خود جزيه دهند.
(4)
پيش از آن كه به بررسى جزئيات اين اخبار بپردازيم، احتمال يگانگى مسيح و مهدى عليهما السّلام را طرح كرده و آن را نقد مىنماييم.
اين احتمال بر يك اصل مشخص تكيه دارد و آن اينكه منجى جهان يكى است و بيش از آن نيست. اين منجى يگانه در اسلام به مهدى نامبردار است، يهوديان و مسيحيان از او با نام مسيح ياد مىكنند و ديگران با نامهاى ديگر. بنابراين مشخص است كه مسيح و مهدى دو واژه و يا دو صفتاند براى يك نفر كه او منجى موعود است.
بر اين اساس خود اين احتمال، دو ديدگاه ديگر را پديد مىآورد:
1 - منجى جهان، مسيح فرزند مريم مىباشد و در واقع مهدى نيز هموست.
2 - منجى جهان همان مهدى مسلمانان است و اگر مىگوييم مسيح، مقصودمان مهدى فرزند پيامبر اكرم است.
براى هر يك از اين ديدگاهها دلايلى وجود دارد كه در زير مىآيد.
(1)دلايل ديدگاه اول الف) عيسى يا همان يسوع ناصرى، به گفته انجيل و قرآن كريم و بنا بر تبادر ذهنى، همان مسيح است و وقتى نام مسيح را مىشنويم، جز عيسى بن مريم كس ديگرى به ذهن تبادر نمىكند. مسيح نام خاص عيسى بن مريم عليه السّلام نبوده بلكه به دليل آن كه او منجى جهانى است، ملقب به اين نام شده است؛ زيرا از واژه مسيح، مفهوم منجى برداشت مىشود.(2)هم از اين روست كه داود عليه السّلام و نيز شائول به اميد آن كه شايد منجى جهان باشند، ملقب به مسيح شدهاند.(2)
اما زمانى كه عيسى بن مريم عليه السّلام به دنيا آمد، بىهيچ معارضى صفت «مسيح» به او اختصاص يافت. اين مطلب به طور كاملا روشنى از انجيل و قرآن كريم بر مىآيد و به اعتراف اين دو كتاب، مسيح يگانه منجى جهان مىباشد.
ب) برخى از اناجيل به طول عمر مسيح و آمدن او در آخر الزمان مژده دادهاند. روايات اسلامى نيز در اين بشارت همداستان انجيل مىباشند تا آنجا كه گويى اين موضوع از بديهىترين مشتركات بين مسيحيت و اسلام است.
اناجيل به طور مبسوط به نزديك شدن زمان آمدن ملكوت خدا كه همان روز عدل موعود جهانى است، مژده دادهاند. از آن سخنان بر مىآيد ملكوت خدا در آخر الزمان فرود مىآيد تا عدالت را پياده سازد و بنابراين اوست كه عدالت جهانى را تحقق خواهد بخشيد.
ج) روايت «لا مهدىّ إلاّ عيسى بن مريم» به صراحت احتمال اول را تأييد مىكند و يگانه منجى را همين پيامبر مىداند و چه بسا اين خبر به ما مىگويد كه مسيح همان كسى است كه در ميان مسلمانان به مهدى نامبردار است.
به زودى اين دلايل سهگانه را به بوته نقد خواهيم نهاد.
(3) دلايل ديدگاه دوم مسيح همان مهدى مسلمانان است و قبل و بعد از او و نيز در زمان او، شخص ديگرى كه شايستها.
صفت «منجى موعود» باشد وجود ندارد.
اثبات اين سخن از آنجاست كه گفتيم مسيح در اصطلاح دينى به مفهوم منجى موعود است؛ در نتيجه پس از اثبات اينكه اسلام مأموريت نجات جهان را تنها به امام مهدى حجة بن الحسن عليه السّلام واگذارده است معلوم مىشود كه او همان مسيح موعود است.
نقد دو ديدگاه هر دو ديدگاه درست به نظر نمىرسد و بنابراين، ديدگاه يگانگى مسيح و مهدى نيز منتفى مىگردد. در حقيقت آن دو شخصيتهاى جداگانهاى هستند كه در آخر الزمان يعنى در آغاز انقلاب رهايىبخش جهانى خواهند آمد و با رهبرى امام مهدى عليه السّلام و تلاشهاى عيسى بن مريم عليه السّلام اين مأموريت با موفقيت به پايان خواهد رسيد.
با اين برداشت خواهيم توانست ادله هر دو احتمال را به نقد كشيده و خاستگاههاى حقيقى آنها را در يابيم.
آزادسازى جهان، يك مأموريت بيش نيست و منجى نيز يكى است و او امام حجة بن الحسن العسكرى عليه السّلام مىباشد.
نقد ديدگاه اول (2) اما اينكه نام مسيح تنها بر عيسى بن مريم نهاده شده، به دو دليل نمىتواند بيانگر اين باشد كه او يگانه منجى جهان است:
1 - عيسى بن مريم در زمان حياتش به مسيح نامبردار نبوده است بلكه نويسندگان انجيلهاى چهارگانه خواستهاند با اين نامگذارى بر اين معنى تأكيد نمايند كه تنها اوست كه نجاتبخش و پيادهكننده ملكوت خدا در زمين مىباشد. اينكه در قرآن كريم نيز اين لقب به او داده شده است به دليل شهرت عيسى بن مريم به «مسيح» در صدر اسلام مىباشد.
در اين صورت شهرت جهانى عيسى عليه السّلام به اين لقب مفهومى بيشتر از آنچه كه داود و شائول نيز به آن ملقبند ندارد؛ زيرا بر اين باوريم كه نه داود و نه شائول، هيچ كدام منجى منتظر نبودهاند.
2 - دليل نامگذارى عيسى بن مريم به مسيح، همين بس كه در روز موعود تلاشى سترگ و بس مهم خواهد داشت تا آنجا كه مىتوان اجراى عدالت را به او نسبت داد، هر چند در واقع شخص اول روز موعود، امام مهدى عليه السّلام است و چه بسا به همين مناسبت است كه قرآن كريم از عيسى بن مريم به لقب مشهورش ياد كرده و نه آن را واگذارده و نه تغيير داده است در حالى كه از داود نبى عليه السّلام با لقب مسيح ياد ننموده است.
بدين ترتيب دليل نخست از ديدگاه اول، رد مىشود.
در نقد دليل دوم بايد گفت: همداستانى اسلام و مسيحيت در بازگشت مسيح در آخر الزمان، بهخودىخود نمىتواند دليلى بر انفراد عيسى در تحقق روز موعود باشد، بلكه دستكم مىتوان اين احتمال را داد كه حضور او در آخر الزمان تنها براى مشاركت در انقلاب جهانى حضرت بقية اللّه عليه السّلام خواهد بود. پس از اين دربارۀ چند و چون اين مشاركت مطالبى را خواهيم آورد.
(2) اما مژده كتاب مقدس به ملكوت خدا، در واقع بشارت به روز موعود است و عيسى بن مريم عليه السّلام به دليل آن كه خود حلقه واپسين سلسلۀ انبياى گذشته كه دنبالكنندگان تحقق عدالت بودهاند مىباشد، بر اين امر تأكيد فراوان دارد. همۀ آنچه در اين بشارت وجود دارد، بيان اهميت ملكوت خدا و عدالت كامل الهى است و به هر روى مقصود از آن استقلال مسيح در اجراى عدالت جهانى نيست.
در اناجيل و قرآن كريم اشارهاى به اينكه او بزرگترين برپا دارندۀ عدالت در روز موعود است، نشده بلكه اين كار به پيشوايى كسى كه اناجيل او را «پسر انسان» ناميدهاند، انجام خواهد شد. به هر روى وى عيسى نيست زيرا در اناجيل از عيسى به عنوان «پسر خدا» ياد مىشود و پسر انسان غير از پسر خداست؛ در نتيجه پسر انسان جز پيشواى واقعى روز موعود كس ديگرى نيست، هم چنان كه در اناجيل قراينى در تأييد اين سخن وجود دارد. بدين ترتيب دليل دوم از ديدگاه اول نيز رد مىشود.
(3) دليل سوم مبتنى بر خبرى است كه حديثشناسان به طور جدى دربارهاش مناقشه كردهاند. ابن حجر از حاكم نقل كرده: اين حديث تعجب برانگيزى است. بيهقى گفته: تنها راوىاش محمّد بن خالد مىباشد. حاكم نيز گفته: راوى آن ناشناخته بوده و دربارۀ اسناد آن اختلاف وجود دارد. نسايى به صراحت مىگويد: حديثى منكر است. حافظان ديگر حديث معتقدند رواياتى كه امام مهدى عليه السّلام را از فرزندان حضرت فاطمه عليها السّلام مىدانند، سند صحيحترى دارند.
(4) همچنين در اين خبر برخى مفاهيم غير واقعى وجود دارد؛ آنجا كه مىگويد: «كار دنيا هر چه پيش رود بر سختىهاى آن افزوده مىشود و دنيا پشت مىكند و بخل و آز مردم فزونى مىيابد.» اين سخن، اصل وجود روز موعود را زير سؤال مىبرد؛ زيرا بر خلاف آن در روزگار ظهور سختىها برطرف مىشود، دنيا به مردم رو مىآورد و بخل و حرص از ميان آنها رخت بر مىبندد و برادرى و صميميت حاكم مىگردد.
بنابراين به مدد اخبارى كه بر واقعيتهاى روز موعود تأكيد دارند، اين فراز از خبر رد مىشود و هنگامى كه اجزاى يك خبر نادرست باشد بايد نسبت به بخشهاى ديگر آن نيز ترديد روا داشت و بدين ترتيب كل خبر از شايستگى اثبات تاريخى ساقط مىشود.
ولى اين بخش از روايت كه: «قيامت جز در زمان مردم تبهكار برپا نمىشود.» در روايات ديگرى نيز آمده است كه بعدا به آن خواهيم پرداخت.
نقد ديدگاه دوم از آن رو كه امام حجت بن الحسن عليه السّلام منجى منتظر است، اطلاق لقب «مسيح» بر آن حضرت معقول و درست مىباشد اما در فرهنگ اسلامى براى جلوگيرى از اشتباه بين حضرت مهدى عليه السّلام و عيسى عليه السّلام، اين نامگذارى مرسوم نيست. به هر روى اين مشابهت دليل يگانگى آن دو نبوده و قطعا بشارت اناجيل و روايات اسلامى به آمدن مسيح، جز بر حضرت حجت بن الحسن عليه السّلام منطبق نمىگردد. آرى اگر اناجيل و روايات تنها به لقب مسيح بسنده مىكردند احتمال آن مىرفت اما حقيقت آن است كه اناجيل به بازگشت خود عيسى (يسوع) در آخر الزمان بشارت دادهاند. در اخبار نيز ديديم كه به صراحت از او به عيسى بن مريم نام بردهاند و صرف مسيح بودن او دليل انطباق وى بر مهدى عليه السّلام نيست.
خلاصه آن كه احتمال يكى بودن مسيح عليه السّلام و مهدى عليه السّلام به طور كلى مردود است. آنها دو شخصيتاند كه با هم ظهور مىكنند و تلاشهاى مشتركى را براى نجات جهان و اجراى كامل عدالت به كار مىبندند. آنها به دنبال يك مأموريتاند ولى فرمانده اصلى امام مهدى عليه السّلام مىباشد.
(2)
وقتى نگاهى جامع به اين روايات داشته باشيم و همۀ آنها را نيز قابل اثبات تاريخى بدانيم به زنجيرهاى تاريخى از وقايع بدين شرح دست مىيابيم:
زمانى كه دجال به اوج موفقيت و چيرگى بر جهان مىرسد، عيسى بن مريم عليه السّلام در حالى كه دستانش را بر بالهاى دو فرشته نهاده است در كنار مناره سفيد در شرق دمشق نزول اجلال خواهد فرمود. كسى كه او را ببيند گمان مىكند به تازگى از حمام بيرون آمده است زيرا وقتى سرش را پايين مىآورد، قطراتى هم چون مرواريد از آن فرو مىريزد. البته از اين خبر چنان برمىآيد كه بيننده اين طور خيال مىكند وگرنه رطوبت واقعى نيست.
(3) نخستين مأموريت مسيح عليه السّلام كشتن دجال است كه در آن زمان در دمشق به سر مىبرد. مسيح عليه السّلام او را بر در «دروازۀ لد» مىيابد و سپس مىكشد.
(4) مأموريت بعدى او پشتيبانى از مؤمنان در سطح جهان و پيكار با كافران و منحرفان است. او با گروهى از مؤمنان ديدار مىكند و با آنان از جايگاهشان در بهشت سخن مىگويد. با كافران براى پذيرفتن اسلام مىجنگد و صليب را مىشكند، يعنى مسيحيت محرّف را از ميان برمىدارد. خوك را مىكشد، يعنى خوردنش را حرام مىكند و دستور كشتن تعدادى را كه براى پروار شدن نگهدارى مىشود، صادر مىنمايد و هم چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جزيه را براى كسانى كه هم چنان يهودى و مسيحى باقى ماندهاند برقرار مىسازد. مسيح عليه السّلام او چهل سال در دنيا عمر مىكند سپس رحلت فرموده و مسلمانان بر او نماز مىگزارند.
(5) بزرگترين شخصيتى كه مسيح عليه السّلام در بين مؤمنان با او ملاقات مىكند، حضرت مهدى عليه السّلام است.
پس از ملاقات آن دو بزرگوار، زمان نماز فرا مىرسد؛ امام عليه السّلام به رسم احترام از او مىخواهد كه امام جماعت شود؛ اما مسيح عليه السّلام نمىپذيرد و مىگويد: «امت اسلامى پيشوايى از خودش مىخواهد» و از آنجا كه عيسى عليه السّلام پيامبر دين ديگرى است، سزاوار نيست كه امام جماعت مسلمانان شود. لذا از امام عليه السّلام عذر خواهى مىكند. سپس حضرت صاحب الامر عليه السّلام نماز را اقامه كرده و عيسى عليه السّلام به او اقتدا مىنمايد.
در آن زمان، فرصت مناسبى براى نبرد با كافران و منحرفانى كه تحت عنوان «يأجوج و مأجوج» قد برافراشتهاند، به وجود مىآيد. رهبرى انقلاب جهانى در دستان با كفايت امام مهدى عليه السّلام قرار دارد و فرماندهى لشكريان مهدوى، بر عهدۀ مسيح است. از اين رو در روايات، نابودى يأجوج و مأجوج و نيز كشتن دجال، به عيسى بن مريم منسوب شده است. علاوه بر اين، اخبارى نيز دربارۀ كشتن دجال به دست امام مهدى عليه السّلام وجود دارد(1)كه هر دو نسبت درست مىباشد زيرا مسيح و مهدى عليهما السّلام در كارها و اهدافشان يگانهاند. اين زنجيره حوادث را مىتوان با برداشت كلى كه از رويدادهاى گذشته داشتيم ادغام نمود، سپس آنها را با برنامه كلى الهى براى دوران قبل و بعد از ظهور، مرتبط ساخت. در اين صورت نتيجه زير به دست مىآيد:
(2) دجال شخص نيست بلكه نمادى است از اوج شكوفايى و فريبندگى تمدن مادى و پر معلوم است كه نمىتوان با كشتن يك فرد، به عمر اين تمدن پايان داد؛ بلكه اين كار نيازمند تلاش فراگير فكرى و نظامى در عرصه جهانى است. اين كار به طور اصولى بر عهده حضرت ولى عصر عليه السّلام كه فرمانده عالى قيام جهانى است قرار دارد و از اين روست كه در روايات آمده او دجال را خواهد كشت و اين سخن منافاتى با اينكه شخصى از ياران آن حضرت براى كشتن دجال مأمور شود، ندارد. بدين ترتيب درست خواهد بود كه كشتن دجال را به امام عليه السّلام نسبت دهيم همان طور كه مىتوان آن حضرت را مسيح مصلح جهان دانست.
(3) به طور كلى از روايات استفاده مىشود كه عيسى عليه السّلام پس از ظهور و قبل از استقرار دولت جهانى از آسمان فرود خواهد آمد؛ يعنى درست زمانى كه امام عليه السّلام در حال جنگ با كافران و منحرفان و گشودن سرزمينهاست. البته رواياتى نيز وجود دارد كه از بيعت مسيح عليه السّلام با حضرت حجت عليه السّلام در مسجد الحرام خبر مىدهد، ولى قابل اثبات تاريخى نيست.
(4) اين است معناى سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود: «مهدى عليه السّلام در ميانۀ اين امت و عيسى عليه السّلام در آخر آن قرار دارد» زيرا او پس از ظهور مهدى عليه السّلام فرود مىآيد و پس از رحلت امام عليه السّلام زنده خواهد ماند. پس به طور مجازى مىتوان گفت كه او در آخر امت است.
(5) مسيح عليه السّلام پس از فرود آمدنش از آسمان با يأجوج و مأجوج كه از سد عبور كردهاند، درگير خواهد شد. پيشتر دانستيم اين دو نماد تمدن مادى هستند كه داراى دو شاخه اصلى در ميان0.
1) . ر. ك: الصافى الگلپايگانى، لطف اللّه، همان؛ ص 480.
بشريتاند. مسيح عليه السّلام در روند فتح جهانى مسئوليت نبرد با آنها و نابوديشان را بر عهده دارد. قبلا در اين باره به طور مبسوط سخن گفتهايم.
همچنين از اين روايت استفاده مىشود خروج يأجوج و مأجوج، پس از فرود آمدن عيسى عليه السّلام و ظهور امام مهدى عليه السّلام خواهد بود، ولى اين مطلب با برداشت گذشته ما همخوانى ندارد؛ زيرا تمدن مادى (يأجوج و مأجوج) پيش از ظهور وجود دارد و دلالت آن خبر بر تأخير خروج يأجوج و مأجوج از فرود آمدن عيسى عليه السّلام، صحيح نيست چون در آن آمده است پس از ملاقات عيسى عليه السّلام با آن مؤمنان صالح، خداوند از شورش يأجوج و مأجوج به او خبر مىدهد «در اين حال خداوند به عيسى وحى مىكند: بندگانى را پديد آوردهام كه دست كسى به كشتن آنها نمىرسد» بىترديد اين به معناى آن نيست كه خداوند فرموده باشد هم اينك آنها سر به شورش برداشتهاند، بلكه صرفا رساندن خبرى به عيسى عليه السّلام است كه در پى بىآن به همراه امام مهدى عليه السّلام و يارانش به جنگ يأجوج و مأجوج بروند و عمليات فتح جهان را آغاز نمايند.
(2) سپس امام عليه السّلام ميراث پيامبران گذشته را به شكل واقعى آن كه هر پيامبرى در منطقه خود در زمين پنهان ساخته، كشف مىنمايد. مانند: تابوت آدم عليه السّلام (صندوقى كه نوشتههاى دينى و احكام و قوانين در آن حفظ مىشده است)، عصاى موسى، تورات، زبور، انجيل و ديگر كتابهاى آسمانى. امام مهدى عليه السّلام و مسيح عليه السّلام با پيروان آيينهاى آسمانى به وسيله همين ميراث و كتابها، به بحث و مناظره مىپردازند؛ در نتيجه گروه بسيارى اسلام مىآورند و بقيه نيز زير چتر حمايتى حكومت اسلام قرار گرفته و هم چون زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جزيه مىپردازند تا با گذشت زمان به تدريج اسلام را بپذيرند.
در آن زمان «نزاع و كشمكش و كينهورزى و حسادت از ميان مىرود» و بشريت بىنياز مىگردد.
«مردم براى دريافت اموال دعوت مىشوند اما كسى نمىپذيرد».
آنچه تا اينجا آورديم مضامين كلى روايات بود اما جزئيات آنها را در محورهاى بعدى پى خواهيم گرفت.
(3)
الف) بنا بر قول مشهور در ميان مسلمانان و نيز رواياتى كه در منابع اماميه و اهل سنت آمده است، يهوديانى كه قصد كشتن عيسى عليه السّلام را داشتند به اشتباه فرد ديگرى را به قتل مىرسانند و خداوند نيز عيسى عليه السّلام را به آسمانها مىبرد...
اينك در پى بىآن نيستيم تا به اثبات اين مطلب بپردازيم؛ زيرا از مجموع آيات قرآن اين مطلب را به صراحت در نمىيابيم. به هر روى بايد توجه داشت آمدن مسيح به همراه امام مهدى عليه السّلام به طور مشخص اين برداشت را تأييد نمىكند؛ بلكه خداوند مىتواند به قدرت خويش او را بازگرداند و ديگر تفاوتى نمىكند كه زندگى زمينى پيشين او چگونه خاتمه يافته است.
ب) فلسفه طول عمر مسيح عليه السّلام
به نظر مىرسد موارد زير حكمت عمر طولانى او را تا حدودى روشن سازد:
1 - هر پيامبرى ويژگىهاى منحصر به فردى دارد؛ به عنوان مثال موسى عليه السّلام ده روز كامل با خداوند سخن گفته است. عيسى عليه السّلام نيز بدون پدر زاده شده، مردگان را زنده ساخته و به آسمان بر رفته است.
2 - اين رويداد، دليلى بر حقانيت غيبت امام مهدى عليه السّلام مىباشد؛ از آنجا كه مسيح عليه السّلام نهصد سال پيش از ولادت حضرت مهدى عليه السّلام به دنيا آمده و بنا بر قول مشهور (زنده بودن مسيح)، امكان زنده ماندن آن كه از او كوچكتر است، وجود خواهد داشت. حكمت زنده ماندن خضر عليه السّلام كاملا اين گونه است زيرا عمر او از عمر مسيح و مهدى عليهما السّلام بيشتر است چون قبل از آنان به دنيا آمده است. در نتيجه وقتى او مىتواند روزگارى دراز عمر كند، به طريق اولى امكان ماندگارى شخصى ديگر به مقدارى كمتر از او وجود دارد و اگر مسيح عليه السّلام در آسمان زندگى مىكند خضر عليه السّلام بيش از دو هزار سال است كه در زمين مىزيد؛ كاملا شبيه مهدى عليه السّلام.
3 - تكامل مسيح در اين دوره طولانى؛ مقصود همان تكاملى است كه نامش را «تكامل پس از عصمت» ناميديم و در كتاب گذشته آن را براى امام مهدى عليه السّلام ثابت كرديم.(1)اين تكامل از رهگذر زندگى بلند مدت و معاشرت با نسلهاى فراوانى از بشر حاصل مىشود. همين طور درباره مسيح نيز مىتوان گفت عمر دراز او كه در ملكوت اعلى سپرى شده و مشاهدات وى از عظمت، حكمت و عدالت پروردگار در آن عالم، بالاترين كمالات را براى او فراهم مىآورد و او از اين نعمت الهى براى ادارۀ جامعه عدل جهانى بهره خواهد برد؛ هم چنان كه مهدى موعود عليه السّلام نيز از تكامل والايش سود خواهد برد. در اين صورت چه شگفتانگيز خواهد بود رهبرى پيشرو جهانى كه حاصل اين دو تكامل مهم است.
ج) فلسفه مشاركت مسيح عليه السّلام در دولت عدل جهانى
(2)تأثيرگذارى مسيح عليه السّلام در دولت جهانى و پس از آن در برنامه الهى براى پس از ظهور را مىتوان چنين خلاصه كرد: 1 - يهوديان و مسيحيان كه جمعيت فراوانى هستند به او ايمان مىآورند. اين در زمانى است كه برايشان ثابت شود او عيسى پسر مريم است و انجيل و تورات واقعى آنست كه او مىگويد، نه آنچه كه نزد آنهاست و ملكوت خدا كه او در دورۀ پيامبرىاش به آن بشارت داده بود بر روى زمين و در قالب دولت عدل جهانى عملا تحقق يافته است. همه اهل كتاب در عصر ظهور به او ايمان خواهند آورد. در قرآن كريم مىخوانيم:
وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلاّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ (2)9.
و از اهل كتاب، كسى نيست مگر آن كه پيش از مرگ خود حتما به او ايمان مىآورد.
گفتنى است طبق قواعد نحو، استثناى پس از نفى، عموم را مىرساند.
2 - در پى مسلمان شدن بسيارى از يهوديان و مسيحيان، جهان بدون جنگ و خونريزى فتح خواهد شد. پيشتر در اين باره به طور مبسوط بحث نموده و دانستيم كه نقش خرد و انديشه در فتوحات جهانى، بسيار بيشتر از ابزار و امكانات نظامى است.
(2) 3 - عيسى بن مريم عليه السّلام مسئوليت بخشهاى مختلفى از دولت جهانى را بر دوش مىگيرد. جايگاه او در صدر وزيران دولت امام مهدى عليه السّلام است. شايد هم حكمروايى بر سرزمينهاى وسيعى از دولت جهانى بدو سپرده شود.
(3) د) هر چند عيسى بن مريم، پيامبر خداست و امام مهدى عليه السّلام چنين نيست ولى به هر روى آن امام عظيم الشأن، پيشواى يگانه روز موعود است و مسيح خدمتگزار اوست. اين بدان دليل است كه:
1 - امام مهدى عليه السّلام وارث بر حق رسول خداست و برنامه كامل و عادلانه الهى را به همراه ابعاد و جزئيات پيدا و پنهان آن، از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و پيشوايان معصوم عليهم السّلام به ارث برده است. بنابراين امام مهدى عليه السّلام در اين ويژگى و آشنايى با آن ميراث سترگ از طريق پدران ارجمندش، يگانه و فرد است اما عيسى بن مريم چنين موقعيت و توفيقى نداشته است؛
2 - در روايات به صراحت آمده است عيسى بن مريم از امامت جماعت مسلمانان خوددارى مىورزد و آن مقام را شايسته حضرت بقية اللّه عليه السّلام مىداند؛ زيرا در حكمت الهى پسنديده نيست كه پيامبر دينى ديگر، حاكم جامعه مسلمانان گردد؛ چون اين به معنى آن است كه امت اسلامى از داشتن رهبرى بزرگ ناتوان مىباشد.
(4) ه) روايات از زندگى چهلساله مسيح عليه السّلام در دنيا سخن گفتهاند. چه بسا مراد از اين عدد، تنها بيان كثرت باشد و عمر آن جناب اندكى بيشتر و يا كمتر از چهل سال باشد. امام مهدى عليه السّلام نيز حدود ده سال پس از ظهور شريفش رحلت خواهد فرمود. بنابراين مسيح عليه السّلام تا حدود سى سال پس از رحلت امام عصر عليه السّلام زنده خواهند ماند. سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز مؤيد همين مطلب است؛ آنجا كه فرمود: «... و عيسى در آخر اين امت است.» و اين آخر بودن، وقتى معنا پيدا مىكند كه مسيح عليه السّلام تا مدتى پس از وفات حضرت بقية اللّه عليه السّلام زنده بماند.
(5) بدون ترديد، رهبرى حكومت جهانى پس از آن حضرت به مسيح عليه السّلام نخواهد رسيد بلكه تنها بخشى از كار جهان و هدايت مردمان در دست او باقى خواهد ماند. اين را مىتوان از گفته خود او زمانى كه امامت جماعت را نپذيرفت، دريافت؛ «إنّ بعضكم على بعض أمراء» و بديهى است اوليايى كه پس از امام مهدى عليه السّلام باقى خواهند ماند همگى مسلمانند، مگر مسيح عليه السّلام كه پيامبر دين ديگرى است؛ در نتيجه آن اوليا به حكمرانى سزاوارتر از اويند.
(6) روايات از بيان چگونگى رحلت جناب مسيح عليه السّلام سكوت كردهاند ولى پيداست كه او نيز مانند
ديگر انسانها طعم مرگ را خواهد چشيد. اينك او با روح و جسم به آسمانها بر رفته است ولى در زمان رحلت، با روح شريفش به جهان آخرت پر خواهد گشود. به هر روى او نيز خواهد مرد، هر چند هزاران سال در اين دنيا زندگى كند.
اين بحث را در چند بخش به پيش مىبريم:
1 - در روايات آمده است حضرت صاحب الامر عليه السّلام، تورات و انجيل و ديگر كتابهايى را كه بر پيامبران گذشته نازل شده است، از درون غارى در انطاكيه بيرون خواهد آورد و بدان وسيله با پيروان آنها به مناظره نشسته، و مسلمانشان خواهد كرد.
(2) درباره اين مكان چند نكته گفتنى است:
الف) شمار رواياتى كه از «غار انطاكيه» ياد كردهاند، اندك بوده و سندى ضعيف دارند. در نتيجه نمىتوان وجود آن را از لحاظ تاريخى ثابت نمود.
ب) درستى اين خبر، منوط به دو امر اعجازآميز است؛ نخست: سالم ماندن اين كتابها در طول هزاران سال. دوم: اطلاع امام عليه السّلام از مكان اختفاى آنها كه در جاهاى مختلف جهان پراكنده مىباشد.
اين دو با قانون معجزات سازگار است زيرا پس از ظهور، هدايت مردم به مدد اين كتابها انجام مىپذيرد.
ولى بايد گفت بيرون آوردن همه اين كتابها از آن غار، توجيهى - چه اعجازى و چه طبيعى - ندارد و باطل مىباشد.
2 - براى مردم چگونه ثابت مىشود كه اين شخص، عيساى واقعى است و اين كتابها، تورات و انجيل حقيقى؟
پاسخ: پس از آن كه امام عصر عليه السّلام بر راستگويى خويش حجتى كامل آورد، خواهد توانست مسيح، تورات و انجيل را به آنها معرفى نمايد؛ علاوه اينكه خود مسيح نيز دلايلى خواهد آورد تا حقيقت خويش و راستى گفتارش را ثابت نمايد.
(3) بدين ترتيب روشن مىگردد كه فرود عيسى يا بيرون آوردن آن كتابها، به تنهايى دليلى كافى نمىباشند زيرا چه بسا فرود او را از آسمان جز عدۀ كمى و يا شايد هم هيچ كس نديده باشد؛ پس او اينك كه بر روى زمين است، نيازمند اثبات خويش مىباشد. آن كتابها نيز چنيناند زيرا وجود آنها در غار انطاكيه اصالتشان را ثابت نمىكند. در نتيجه همه اينها بايد در كنار دليلى كافى، اثبات گردد.
(4) آرى وقتى اين را در كنار پيشينه ذهنى مردم در مورد بازگشت عيسى عليه السّلام و يافت شدن آن كتابها در عصر ظهور كه از روايات شنيدهاند، قرار دهيم؛ به طور طبيعى واقعيت اين دو موضوع ثابت مىگردد.
3 - در برخى اخبار آمده است امام مهدى عليه السّلام براى يهوديان با تورات، براى مسيحيان با انجيل و
براى اهل زبور با زبور و براى مسلمانان با قرآن كريم داورى خواهد فرمود. چنين كارى چگونه ممكن است؟ مگر در دولت جهانى، داورى بين همه مردم به رغم اديان و جوامع مختلف آنها، يكسان نيست؟
براى پاسخ به اين سؤال، نخست يك روايت و چند آيه را مىآوريم:
امام على بن ابى طالب عليه السّلام در سخنى مضمون روايت بالا را تأييد نموده است:
لو ثنيت لى الوسادة لحكمت بين أهل التوراة بتوراتهم و بين أهل الإنجيل بإنجيلهم و بين أهل الزبور بزبورهم و بين اهل الفرقان بفرقانهم.(1)
اگر بر مسند قضاوت بنشينم، بين اهل تورات با توراتشان و بين اهل انجيل با انجيلشان و بين اهل زبور با زبورشان و بين اهل قرآن با قرآنشان داورى خواهم كرد.
(2)قرآن كريم نيز آن را تأييد فرموده است: إِنّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هادُوا وَ الرَّبّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ فَلا تَخْشَوُا النّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ وَ السِّنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفّارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ. (2)
ما تورات را كه در آن رهنمود و روشنايى بود نازل كرديم. پيامبرانى كه تسليم [فرمان خدا] بودند، به موجب آن براى يهود داورى مىكردند؛ و [همچنين] الهيون و دانشمندان به سبب آنچه از كتاب خدا به آنان سپرده شده و بر آن گواه بودند. پس، از مردم نترسيد و از من بترسيد، و آيات مرا به بهاى ناچيزى مفروشيد، و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكردهاند، آنان خود كافرانند. و در [تورات] بر آنان مقرر كرديم كه جان در مقابل جان، و چشم در برابر چشم، و بينى در برابر بينى، و گوش در برابر گوش، و دندان در برابر دندان مىباشد؛ و زخمها [نيز به همان ترتيب] قصاصى دارند. و هر كه از آن [قصاص] درگذرد، پس آن، كفارۀ [گناهان] او خواهد بود. و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكردهاند، آنان خود ستمگرانند.
وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ عَمّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ .(3)8.
و اهل انجيل بايد به آنچه خدا در آن نازل كرده داورى كنند، و كسانى كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكنند، آنان خود، نافرمانند. و ما اين كتاب [- قرآن] را به حق به سوى تو فرو فرستاديم، در حالى كه تصديق كنندۀ كتابهاى پيشين و حاكم بر آنهاست. پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده حكم كن، و از هوايشان [با دور شدن] از حقى كه به سوى تو آمده، پيروى مكن.
وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ... (1)
و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از جانب پروردگارشان به سويشان نازل شده است، عمل مىكردند، قطعا از بالاى سرشان از [بركات آسمانى] و از زير پاهايشان از [بركات زمينى] برخوردار مىشدند.
از اين آيات نورانى استفاده مىشود هرگاه حكومت عادلى بنيان نهاده شد و مسند قضاوتى برپا گرديد، سزاوار است همه تعاليم كتابهاى آسمانى تحقق پيدا كند و بر اساس آن بين پيروانشان داورى شود. در اين آيات كسانى كه از حكم تورات نافرمانى مىكنند، گاه كافر و گاهى ظالم خوانده شدهاند و آنان كه سر از حكم انجيل بر تافتهاند، فاسقين نام گرفتهاند. با اين همه، هيمنه و چيرگى احكام قرآن كريم بر همه آئينهاى گذشته همواره باقى است.
از سخن امام على بن ابى طالب عليه السّلام پيداست آن حضرت در آرزوى دورانى به سر مىبرده كه اين تأكيدهاى قرآنى عملى گردد و خوشبختانه فرزند ارجمندش، امام مهدى عليه السّلام به اين آرزو جامه عمل خواهد پوشانيد.
پرسش: مقصود قرآن كريم از اجراى احكام كتب آسمانى چيست؟
(2) در پاسخ به اين پرسش مىتوان چهار احتمال را مطرح نمود:
احتمال اول: مراد، اجراى آن بخش از كتابهاى آسمانى است كه در آن به پيروى از پيامبر آخر الزمان دعوت شده است. اين پيام به طور آشكار در نسخههاى تورات و انجيل كه امام مهدى عليه السّلام خواهد آورد، وجود دارد.
عموما از اين آيات چنين برداشت مىشود ولى چندان درست به نظر نمىرسد؛ زيرا با ظاهر اين آيات سازگارى ندارد. آنجا كه مىفرمايد: «بر آنان مقرر كرديم كه جان در مقابل جان و چشم در برابر چشم...» تا آنجا كه بيان مىكند: «و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكردهاند، آنان ستمگرانند.» از اين آيات بر مىآيد آنچه مورد نظر مىباشد اجراى احكامى است كه در اين آيات آمده است. و يا از اين سخن كه: «اگر آنان به تورات و انجيل... عمل مىكردند، قطعا از بركات آسمانى و زمينى برخوردار مىشدند.» معلوم مىشود رفاه اجتماعى، بر آمده از عمل به جزئيات احكامى6.
1) . سورۀ المائده (5)، آيۀ 66.
است كه در اين كتابهاى آسمانى آمده است.
احتمال دوم: مقصود از اجراى احكام كتب آسمانى، اجراى موبهموى همه آموزههاى اين كتابهاست.
اين احتمال، قابل اعتماد نيست زيرا در اين كتابها، ناسخ و منسوخ وجود دارد و اساسا همه اين كتابها با ظهور اسلام، منسوخ گرديده است. منسوخ بودن آنها بدين معناست كه عمل به آنها واجب نيست. علاوه اينكه برخى از اين كتابها هم چون: زبور و انجيل يكسره خالى از احكام و يا داراى احكام كمى است و براى اجرا و تحقق عدالت، كافى نيست.
(2) احتمال سوم: مقصود، اجراى احكام كلى و مهمى مىباشد كه در اين كتابها آمده است، نه تحقق همۀ جزئيات آنها؛ زيرا در اين كتابها، احكامى وجود دارد كه بر آمده از درك مشخصى از عدل و قانون در شكل كلى آن است، به طورى كه برخى از موارد آن، بايد در همه جوامع بشرى پياده گردد و از آن رو كه در همه آئينهاى غير محرّف آسمانى، درك يكسانى از عدالت و قانون وجود دارد، در نتيجه احكام اصلى و مشترك در بين آن اديان، با يكديگر جز در حدود شرايط عصر هر پيامبرى، اختلاف ندارند.
به دليل آن كه اين درك عمومى از عدالت و قانون به شكلى عميق و گستردهتر در دولت جهانى نيز وجود دارد، كاملا منطقى خواهد بود كه آن احكام اساسى و مشترك كه بر آمده از درك يكسان اديان از عدالت و قانون مىباشد، در آن دولت نيز اجرا گردد.
(3) هرگاه اين احكام اجرايى گردد، ديگر مخصوص پيروان اديان گذشته نخواهد بود بلكه همه انسانها را فرا مىگيرد و در فهرست قوانين دولت جهانى ثبت خواهد شد.
نتيجه آن كه تحقق احكام كتابهاى آسمانى به معنى تحقق و اجراى احكام اساسى و آموزههاى كلى مىباشد كه آن دين بر پايههاى آن شكل گرفته است. علاوه اينكه بشارت آن كتابها به اسلام و مژده فرا رسيدن روز موعود و تشكيل دولت جهانى، از جمله موارد تطبيق و پيادهسازى احكام كتب آسمانى است.
اين احتمال به دليل هماهنگى آن با نصوص اسلامى درست بوده و دليلى بر نادرستى آن وجود ندارد و بنابراين دو احتمال گذشته صحيح نيست.
البته اين به معنى نادرستى احتمال بعدى نيست بلكه مىتوانيم هرگاه دلايل آن را تام و تمام يافتيم، پذيرايش شويم.
(4) احتمال چهارم: منظور آن است كه احكام تورات و انجيل تنها در حق مؤمنان به آنها اجرا گردد و البته آنها موظفند ساير قوانين و نظاممندىهاى دولت جهانى مهدوى را نيز رعايت نمايند. در موارد اختلاف بين قوانين دولت جهانى و احكام كتابهاى آسمانى، حاكم عادل اختيار دارد بر اساس يكى از آن دو نظر دهد. فقيهان مسلمان نيز در اين گونه موارد با استفاده از قرآن كريم چنين فتوا مىدهند.
خداوند مىفرمايد:
فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ
[يا] ميان آنان [به حكم اسلام] داورى كن، يا از ايشان روى برتاب [و بگذار بر اساس احكام خاص خود عمل نمايند.]
اين احتمال با نص روايات سازگارتر است آنجا كه مىگويد: «براى اهل تورات با احكام تورات و براى اهل انجيل با احكام انجيل داورى مىشود.»
به هر روى دو احتمال اخير درست مىباشد و احتمال سوم نيز با ظاهر روايت بالا منافاتى ندارد.
4 - گرفتن جزيه از اهل كتاب
روايات پيش گفته صراحت دارند كه تا قبل از اسلام آوردن اهل كتاب، سياست كلى دولت مهدوى گرفتن جزيه از آنهاست. همان طور كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به آن عمل كرده و تا پيش از ظهور نيز از جمله احكام اسلامى مىباشد. تمام سخن در اين است كه چرا اصل اين برنامه را برخى روايات به عيسى بن مريم و برخى ديگر به امام مهدى عليه السّلام نسبت مىدهند؟ در پاسخ بايد گفت اختلاف روايات در اينجا صرفا شكلى است. هر كدام از اين دو رهبر به طور يكسان كارها را با هدفى مشترك انجام مىدهند. هم چنان كه از ظاهر عبارت «يضع الجزية» بر مىآيد، اصل اين حكم قبلا وجود داشته و آن دو بزرگوار اين قانون متروك را دوباره اجرايى مىكنند. ولى علامه مجلسى از اين بخش حديث كه فرمود: «يضع الجزيه» چنين برداشت كرده است كه حضرت مهدى عليه السّلام حكم جزيه را از آنها بر مىدارد و به اسلام آوردن مجبورشان مىسازد.
(2) هر چند احتمال درست بودن اين برداشت مىرود به ويژه اينكه مىدانيم قوانين جديدى كه امام مهدى عليه السّلام مىآورد با احكام گذشته تفاوت دارد؛ ولى پذيرفتن آن لزومى ندارد زيرا اين اخبار علاوه بر تعداد زياد، ظهور در اجراى اين حكم دارند.
به هر روى اينها اختصاص به گروه اندكى از يهوديان و مسيحيانى دارد كه تا آن روز بر دين خود باقى ماندهاند و روشن است كه در آن روزگار توجه فراوانى به نشر دين اسلام در ميان بشريت به وجود خواهد آمد.
در اين گفتار، موضوع پايان زندگى امام مهدى عليه السّلام را در چند محور سامان مىدهيم:
محور نخست: بيان خلاصهاى از نتايجى كه تاكنون بدست آوردهايم:
1 - مدت زندگى امام عصر عليه السّلام پس از ظهور شريفش، محدود بوده و شايد بيشتر از ده سال نشود.
2 - حضرت صاحب الامر عليه السّلام از زمان فتح جهان تا هنگام چشم فروبستن از دنيا، بر جايگاه رهبرى جهان تكيه خواهد زد. بنابراين مدت حكومت آن حضرت برابر مدت عمر شريفش از آغاز ظهور خواهد بود.
3 - مأموريت امام عليه السّلام در دولت جهانى، گذشته از انجام امور اجرايى و ادارى، پايهريزى اصول كلى تربيت بشر (مندرج در برنامه الهى براى عصر پس از ظهور) با سمتگيرى وصول به جامعه معصوم مىباشد.
4 - دولت جهانى پس از رحلت آن حضرت باقى مىماند و تا پايان عمر بشر يا نزديك به آن ادامه پيدا خواهد كرد. در اين باره در بخش آخر كتاب توضيح خواهيم داد.
(2) محور دوم: نقل رواياتى در اين باره
ابو داود به سند خود از ام سلمة روايت كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در سخنى پيرامون امام مهدى عليه السّلام فرمود:
فيلبث سبع سنين، ثمّ يتوفّى و يصلّى عليه المسلمون.(1)
هفت سال درنگ كرده، سپس از دنيا مىرود و مسلمانان بر او نماز خواهند گزارد.
(3) ابن طاووس از ابو سعيد خدرى نقل كرده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
أبشّركم بالمهدى... فيكون ذلك سبع سنين أو ثمان سنين أو تسع سنين. ثمّ لا خير فى3.
1) . ابو داود، سليمان بن اشعث، همان؛ ج 2، ص 423.
العيش بعده(1)شما را به مهدى عليه السّلام بشارت مىدهم... او هفت، هشت و يا نه سال حكومت خواهد كرد، آنگاه پس از او خيرى در زندگى دنيا نيست.
اربلى به سند خود از عبد اللّه بن مسعود روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود:
لو لم يبق من الدنيا إلاّ ليلة لطوّل اللّه تلك الليلة حتّى يملك رجل من أهل بيتى... فيملك سبعا أو تسعا، لا خير فى عيش الحياة بعد المهدىّ.(2)
اگر از عمر دنيا جز يك شب باقى نمانده باشد خداوند آن شب را آن چنان طولانى مىسازد تا آن كه مردى از اهل بيت من به حكومت رسد... او هفت يا نه سال حكمروايى مىكند [اما] پس از [رحلت] مهدى عليه السّلام خيرى در زندگى دنيا نيست.
(2) مجلسى از يكى از امامان معصوم عليه السّلام روايت كرده است كه فرمود:
إنّ الحسين بن علىّ عليه السّلام هو الذي يغسل المهدىّ عليه السّلام و يحكم فى الدنيا ما شاء اللّه.(3)
كسى كه مهدى عليه السّلام را غسل مىدهد، حسين بن على عليه السّلام است و او تا وقتى خدا بخواهد در دنيا حكومت مىكند.
(3) صاحب الزام الناصب دربارۀ ظهور امام زمان عليه السّلام و رجعت امامان عليهم السّلام، از قول يكى از عالمان آورده است:
فإذا تمّت السبعون سنة أتى الحجّة الموت فتقتله امرأة من بنى تميم اسمها سعيدة و لها لحية كلحية الرجل، بهاون صخر من فوق سطح، و هو متجاوز فى الطريق. فإذا مات تولّى تجهيزه الحسين عليه السّلام(4)پس از هفت سال از حكومت او، زمان رحلتش فرا مىرسد و زنى به نام سعيده، از طايفه بنى تميم كه هم چون مردان ريش دارد آن حضرت را كه در حال عبور از راهى است با انداختن هاونى سنگى از بالاى پشت بام، به شهادت مىرساند. پس از آن امام حسين عليه السّلام كفن و دفن آن حضرت را بر عهده مىگيرد.
(4) محور سوم: شايد در آغاز چنين به نظر رسد كه حضرت بقية اللّه عليه السّلام نيز هم چون ديگر مردمان به مرگ طبيعى از دنيا خواهد رفت؛ اما قراينى وجود دارد كه احتمال شهادت ايشان را تقويت مىنمايد:
1 - در خبرى مرسل از امام صادق عليه السّلام نقل شده است:
ما منّا إلاّ مقتول أو شهيد(5)9.
هيچ يك از ما [اهل بيت] نيست مگر آن كه كشته يا شهيد مىشود.
مقصود آن است كه رحلت امامان معصوم عليه السّلام ناگزير به سبب توطئهاى خواهد بود و هيچ يك از آنها به مرگ طبيعى از دنيا نخواهند رفت. ولى اين خبر به دليل مرسل بودن شايستگى اثبات تاريخى را ندارد.
2 - هم چنان كه در جاى ديگرى گفتهايم(1)عدهاى بر اين باورند كه پيامبر و امامان عليهم السّلام با بدنى بسيار نيرومند آفريده شدهاند كه فرسايش و مرگ ندارد مگر حادثهاى غير طبيعى براى آنان اتفاق افتد. و اگر چنين نشود، خواهند توانست تا ابد در دنيا زندگى كنند. اما طبق اصل كلى «كلّ نفس ذائقة الموت»(2). ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 230.(3)ناگزير بايد سببى خارجى هم چون قتل پيش آيد تا زندگى امام معصوم عليه السّلام پايان پذيرد.
اين سخن نيز قابليت اثبات تاريخى ندارد.(3)
(2) 3 - در مطلبى كه از الزام الناصب نقل كرديم به صراحت از كشته شدن امام مهدى عليه السّلام و چگونگى آن سخن رفته است. آيا اين سخن به تنهايى براى اثبات كشته شدن ايشان كافى نيست؟ پاسخ آن است كه نقل الزام الناصب اساسا شايستگى اثبات تاريخى ندارد زيرا نه از معصوم بلكه از شخص ناشناسى نقل شده است. حتى اگر اين سخن به مضامين روايات نيز اشاره داشته باشد، باز در اين صورت روايتى مرسل و بدون سند مىباشد كه گويندۀ فرضا معصوم آن شناخته شده نيست. علاوه آن كه اين گونه روايات معمولا ضعيف السند و داراى مضامينى غريب مىباشند و بالطبع از فابليت اثبات تاريخى نيز ساقط مىگردند. بعدا در اين باره بيشتر بحث خواهيم كرد.
(3) 4 - مرگ طبيعى براى آن حضرت بعيد به نظر مىرسد. براى اثبات اين ادعا قراينى وجود دارد. از جمله اين قراين، نيروى فوقالعاده بدنى ايشان است كه برخى روايات به آن پرداختهاند مانند اينكه «اگر دست خويش به سوى درختى تناور دراز كند، آن را از ريشه خواهد كند و اگر در كوهها بانگى زند، صخرههايش فرو خواهد ريخت» همچنين در روايات از ستبرى اندام و درشتى استخوانها و سرخى چهره امام عليه السّلام ياد شده است. همه اين ويژگىها بر نيروى بدنى بسيار زياد آن حضرت دلالت مىكند.
قرينه ديگر آن كه كسى كه چنين غيبتى طولانى دارد و قرنها اينچنين زيسته است، خواهد توانست تا زمان طولانى ديگرى نيز زنده بماند.
(4) زيرا مىدانيم امام مهدى عليه السّلام اگر - به طور مثال - بعد از هزار سال ظهور نمايد و در آن زمان چهلساله باشد در اين صورت دوران ميانسالى و كهنسالى او هنوز باقى مانده و با اين احتساب كه دورۀ جوانىاش را طى هزار و اندى سال سپرى كرده، در اين صورت به ميزان اين سالها نياز دارد تا دورۀ ميانسالى و كهنسالى خويش را بگذراند.0.
قرينه ديگر هم چنان كه پيش از اين به طور مبسوط دانستيم، آگاهىهاى ژرف و همه جانبه آن حضرت است. بر اين اساس او - به طور مثال - در طبابت شيوههايى را مىشناسد كه بدنش را بدان وسيله تا آنجا كه ممكن است از آسيب بيمارىها نجات دهد و به سلامت زندگى كند.
(2) و ديگر قراينى كه اين گمان را در انسان تقويت مىكند كه آن حضرت بدون وجود توطئهاى خارجى نبايد به اين زودى از دنيا برود. اين قرينهها وجود دارد و نمىتوان آنها را رد نمود، ولى به هر روى از مرحله گمان فراتر نمىرود و به درجه اثبات تاريخى نمىرسد.
حال كه هيچ يك از اين دلايل چهارگانه كامل نيست پس در اين صورت بايد احتمال مرگ طبيعى آن حضرت را پذيرفت و آن را قابل اثبات تاريخى دانست؛ زيرا اين رويداد، اصلى كلى در ميان انسانهاست.
(3) محور چهارم: خبرى كه دربارۀ چگونگى كشته شدن امام عليه السّلام از الزام الناصب نقل كرديم غير از آنچه پيشتر آورديم، داراى نقاط ضعف و كاستىهاى ديگرى نيز هست:
الف) بسيار بعيد است كه امام مهدى عليه السّلام در حادثهاى عمدى يا توطئهاى برنامهريزى شده به شهادت رسد زيرا آن حضرت توانسته است بشريت را تربيت كند و افكار عمومى جهان را نسبت به حكومت و بزرگى شخصيت و ويژگىها و توانمندىهايش آگاه و خوشبين سازد؛ همان كارى كه بهترين تأثير را در دل مردم داشته و بيشترين احترامها را برمىانگيزد. در اين صورت بعيد به نظر مىرسد كسى از آن مردم بر ضد او توطئه نمايد.
(4) مردم جهان به تدريج از دلايل واقعى كشتارهاى امام عليه السّلام در آغاز ظهور آگاه خواهند شد و درك خواهند كرد كه با وجود آن منحرفان امكان برپايى عدالت و گسترش خوشبختى و رفاه در جامعه بشرى ممكن نيست و بنابراين آن حوادث، تأثير بدى در ميان مردم بر جاى نخواهد گذاشت تا موجب توطئهچينى بر ضد او شود. از اين رو وجود توطئهاى كه روايت از آن خبر مىدهد بسيار بعيد مىباشد.
(5) ب) در خبر آمده است امام عليه السّلام در حالى كه قدم زنان از راهى مىگذرد. به وسيله هاونى سنگى كه بر سر مباركش فرو مىافتد كشته مىشود.
البته استفاده از اين وسيله (هاون) در عصر مهدوى كه با تمدن و مدنيتى پيشرفته شكل گرفته، غير محتمل مىباشد.
شايد كسى مقصود از هاون را ابزارى پيشرفته بداند همان طور كه ما شمشير را بر هر گونه ابزار جنگى اطلاق نمودهايم. ولى سياق كلى خبر، كشته شدن امام به اين وسيله را نفى مىكند. بر خلاف آنجا كه مىگفتيم:
«إنّ المهدى يظهر بالسيف» يعنى:
«مهدى عليه السّلام ظهور مىنمايد در حالى كه سلاحى همراه خود دارد».
ج) در خبر آمده است آن زن قاتل، هم چون مردان ريش دارد. براى توجيه اين سخن چند احتمال مىرود كه همگى آنها نادرست مىباشد؛ در نتيجه اصل مطلب نيز نادرست و غير قابل استناد خواهد شد.
احتمال اول: اندكى مو بر صورت و چانه داشته باشد كه اين حالت به ندرت روى مىدهد. در اين صورت شبيه ريش مردان كوسه خواهد بود. هر چند از ظاهر خبر بر مىآيد كه مانند ريش طبيعى مردان مىباشد.
احتمال دوم: ريشى انبوه و كامل مانند همه مردان داشته باشد. چنين چيزى در طول تاريخ در مورد هيچ زنى گزارش نشده است و اصولا لطيف بودن جنس زن با داشتن چنين ريش انبوهى سازگارى ندارد. ولى باور عمومى با تكيه بر قاعده اصولى «ما من عام إلا و قد خصّ» (هيچ عامى نيست مگر آن كه استثنا دارد) و اينكه قدرت خدا شامل اين مورد هم مىشود، وجود چنين زنى با اين قيافه را ممكن مىداند.
(2) پاسخ: اگر از سخن خويش در مورد عدم قابليت اين خبر براى اثبات تاريخى درگذريم، به رغم آن كه باور عمومى به طور تعبدى اين گونه مطالب را مىپذيرد، بايد گفت اگر اين زن در عصر ظهور پديد آيد و با آن ريش در بين مردم زندگى نمايد و مردم هم متوجه اين پديده كم نظير گردند و عالمان و انديشمندان نيز از خبر كشته شدن حضرت مهدى عليه السّلام به دست چنين زنى آگاه باشند، در اين صورت بايد او را به قتل رساند.
اين مطلب موجب بحث و اعتراضهاى فراوان خواهد شد و خود امام عليه السّلام از آن زن سؤال مىفرمايد و دولت جهانى موضعى مشخص را - كه اينك از اصل آن بىخبريم - در برابر او اتخاذ مىنمايد لذا از او چشمپوشى ننموده و رهايش نخواهند ساخت ولى به هر روى، نتيجه به طور كامل آن نخواهد شد كه باور عمومى انتظارش را دارد.
(3) احتمال سوم: آن زن ريش مصنوعى گذاشته باشد تا خود را شبيه مردان نمايد. اين احتمال دو شكل دارد:
1 - فرض كنيم گذاشتن ريش مصنوعى براى زنان مد شود.
ولى چنين چيزى در دولت عدل جهانى، ممكن نيست زيرا تشبه زنان به مردان كه در روايات از جمله نابسامانىهاى اخلاقى پيش از ظهور شمرده شده، پس از ظهور منتفى خواهد شد و امام مهدى عليه السّلام اين افكار را ريشه كن خواهد كرد.
2 - فرض كنيم تنها آن زن از اين گريم خاص استفاده نمايد. ولى اين احتمال نيز بسيار بعيد است زيرا او با اين كار خودش را در معرض شك و ترديد ديگران قرار داده و به اصطلاح خودش را لو مىدهد.
(4) با ابطال احتمالات سهگانه، فرض وجود ريش براى آن زن مردود مىباشد يا آن كه دستكم
نيازمند اثبات است.
د) در خبر آمده است امام حسين عليه السّلام غسل و كفن و دفن امام مهدى عليه السّلام را به عهده خواهد گرفت.
بر اساس اين فرضيه، سه گونه باور عمومى وجود دارد:
1 - باور كلى به رجعت امامان معصوم به دنيا و حكومت دوبارۀ آنان پس از رحلت امام مهدى عليه السّلام.
در بخش پايانى كتاب به اين موضوع پرداخته و خواهيم دانست كه اين مطلب به اندازه كافى قابل اثبات نيست، هر چند برخى بر حقانيت آن اصرار دارند.
2 - اعتقاد به اينكه شخص امام حسين عليه السّلام پس از رحلت امام مهدى عليه السّلام، به دنيا بازگشته و حكومت مىكند. اين سخن شايستگى كمترى براى اثبات تاريخى از سخن قبلى دارد.
3 - اعتقاد به اينكه غسل و كفن و دفن امام معصوم را جز امام معصوم انجام نمىدهد. به رغم آن كه دليلى كافى براى اين باور وجود ندارد، ولى بسيارى به آن معتقدند. از آنجا كه امام مهدى عليه السّلام در نگاه اماميه، آخرين امام معصوم مىباشد، پس از وفات او امام معصوم ديگرى حضور ندارد تا مقدمات دفنش را آماده نمايد، پس ناگزير بايد به رجعت يكى از امامان معتقد شد. بدين ترتيب اين اعتقاد نيز دليلى براى اصل رجعت خواهد شد.
(2) باور نخست كه مبتنى بر پذيرش اجمالى رجعت مىباشد، از دو باور بعدى قابل قبول تر است.
اما به هر روى در دلايلى كه براى اثبات رجعت مطرح شده، نوعى سستى، غرابت و آشفتگى مشاهده مىشود و براى اثبات تاريخى آن كافى نيست.
اگر باور سوم را بپذيريم، ضرورتى ندارد به رجعت معتقد باشيم زيرا مىتوان براى رجعت جايگزينى ديگر يافت كه عبارتست از حكمروايى اوليايى صالح غير از معصومين عليهم السلام پس از رحلت امام عصر عليه السّلام. گفتنى است آنها نيز به نوعى از عصمت (اكتسابى) برخوردارند.
(3) محور پنجم: برخى امور ديگر كه در روايات گذشته به آنها اشاره شده است.
1 - پس از وفات امام مهدى عليه السّلام، مسلمانان بر او نماز خواهند گزارد. اين امرى كاملا طبيعى است كه مسلمانان كه در آن روز اكثريت قاطع مردم جهان را تشكيل مىدهند، بر پيكر پاك امام و پيشواى محبوب خويش نماز بگزارند.
مسلما كسى كه پس از وفات بر او نماز مىگزارد - چه رجعت را درست بدانيم و چه نادرست - جانشين اوست؛ زيرا چنين شخصى پس از امام مهدى عليه السّلام پيشواى مسلمانان و بهترين مردم روى زمين است.
(4) بديهى است مسيح اين كار را انجام نخواهد داد به همان دليلى كه در هنگام فرود از آسمان، امامت جماعت بر مسلمانان را نپذيرفت و به همان دليلى كه خلافت پس از حضرت صاحب الامر عليه السّلام نيز از آن او نخواهد شد. در آن خبر از قول خود مسيح عليه السّلام به سبب اين كار اشاره شده است؛ آنجا كه گويد: «... تكرمة اللّه هذه الامة». خداوند مسلمانان را اينچنين احترام و تكريم فرموده كه جز
از ميان خودشان، پيشوايى نداشته باشند.
2 - در آخرين روايت آمده است: «وقتى هفتاد سال سپرى شد، حجت عليه السّلام از دنيا خواهد رفت» مقصود آن است كه حضرت قائم عليه السّلام هفتاد سال در رأس حكومت اسلامى خواهد ماند. ظاهرا خاستگاه اين حديث، روايتى است كه در فصل پيش آورديم كه: «او [از آغاز ظهور] هفت سال زندگى خواهد كرد كه هر سال آن برابر با ده سال شماست.» بنابراين او هفتاد سال خواهد زيست. البته قبلا دانستيم مدت حكومت حضرت نه هفتاد سال بلكه بين پنج تا نه سال خواهد بود. (به فصل ششم از گفتار دوم مراجعه شود.)
(2) 3 - در چند روايت آمده است پس از مهدى عليه السّلام خيرى در زندگى دنيا نيست. همان طور كه خواهيم گفت اين سخن درستى است كه فقط در منابع اهل سنت آمده، اما به نظر مىرسد با دو مطلب منافات دارد:
الف) رجعت و بازگشت امامان معصوم عليهم السلام به دنيا پس از رحلت امام مهدى عليه السّلام، به معنى استمرار حكومت عدل جهانى بدون هر گونه اختلال و كاستى است؛ و در اين صورت هم چنان در خير به روى جهانيان گشوده است.
(3) شايد به همين دليل باشد كه در باور عمومى اماميه، توجه خاصى به امثال اين خبر نشده است به ويژه آن كه آنها بر اين باورند كه همه امامان معصوم از نور واحدى هستند و توانمندىهايى مشابه و انديشههايى يكسان دارند. در نتيجه اگر پس از حضرت قائم عليه السّلام، امام حسين عليه السّلام به جهان بازگردد خواهد توانست دولت جهانى را به طور كامل اداره نمايد.
اما هم چنان كه در كتاب گذشته آورديم، حضرت بقية اللّه عليه السّلام برترين امامان و يا دستكم از جمله برترين آنهاست و همين تفاوت بين آنها كافى است كه اين خبر را درست بدانيم: لا خير فى الحياة بعد المهدى عليه السّلام.
(4) ب) وجود جامعه معصوم پس از حضرت حجت عليه السّلام به معنى بقاى همه خيرات پس از ايشان است. ولى حتى با اعتقاد به وجود جامعه معصوم باز اين خبر درست مىباشد زيرا در بخش بعدى خواهد آمد كه اولا پس از حضرت مهدى عليه السّلام، منصب پيشوايى از آن اولياى صالح است و نه امامان معصوم عليه السّلام؛ ثانيا جامعه معصوم نيز به سرعت و سادگى پديد نخواهد آمد بلكه زمان درازى پس از رحلت امام عليه السّلام تحقق خواهد يافت.
(5) با توجه به اين دو مطلب در مىيابيم كه در اين فاصله زمانى، جامعه جهانى به روشنى تفاوت بين زمان حاكميت حضرت مهدى عليه السّلام و پس از آن را احساس خواهد كرد و هر قدر هم پيشواى جديد بكوشد همه نيروى خود را براى ادارۀ جامعه جهانى به كار گيرد. مردم اين تفاوت را خواهند فهميد.
به هر روى، همين رهبرى نيز در حركتى تدريجى و آرام خواهد توانست با بهكارگيرى اصول كلى تربيت كه برگرفته از آموزههاى مهدوى است، انسانها را به جامعه معصوم برساند.
آرى، مردم به هنگام وفات حضرت بقية اللّه عليه السّلام با همه وجود ناله سر خواهد داد كه: اى عزيز، پس از تو خيرى در زندگى دنيا نيست.
حاكم دولت عدل جهانى پس از امام حجت بن الحسن عليه السّلام چه كسى خواهد بود؟ براى پاسخ به اين سؤال، نخست بايد دو نظريه را مورد بررسى و كاوش قرار دهيم:
الف) رجعت و بازگشت امامان معصوم عليه السّلام به دنيا و تداوم حكومت جهانى.
ب) به حاكميت رسيدن اولياى صالح.
در تأييد هر دو نظريه، رواياتى وجود دارد كه مهمترين آنها را آورده و پس از نقد هر كدام به وسيله اصول و قراين كلى، سرانجام يكى را بر مىگزينيم.
(2)
اين مفهوم در گسترۀ خود، مىتواند چند معنا داشته باشد:
1 - ظهور امام مهدى عليه السّلام.
گاه از ظهور آن حضرت عليه السّلام به «رجعت» ياد مىشود. اين تعبير يا بيانگر آن است كه ايشان پس از دوران غيبت به سوى مردم بازمىگردد و يا اينكه با ظهور او، جهانيان از بيراهۀ سقوط و انحراف، به شاهراه حق و عدالت بازمىگردند.
(3) اين سخن درستى است ولى اطلاق واژه رجعت بر آن نادرست مىباشد زيرا موهم معانى ديگرى است كه موجب اشتباه و نزاع مىگردد. بنابراين نيازى به جعل اين اصطلاح نيست و مىتوان از آن رويداد بزرگ، با تعابير ديگرى ياد كرد. ما در اين كتاب واژۀ «ظهور» را برگزيدهايم.
2 - بازگشت برخى اموات به دنيا (هر چند غير از امامان معصوم باشند)؛ به ويژه مؤمنان خالص و ناب و كافران ستيزه جو و كينهورز.
3 - بازگشت عدهاى از معصومين؛ مانند: امير المؤمنين عليه السّلام و امام حسين عليه السّلام و چه بسا خود پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله. ترتيب اين بازگشت، بسان ترتيب قبلى امامت آنها در دنيا نخواهد بود.
4 - بازگشت همۀ امامان معصوم عليهم السّلام به ترتيب از آخر.
پس از امام مهدى عليه السّلام حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام و سپس امام هادى عليه السّلام و...
بازخواهندگشت و تا وقتى خدا بخواهد در دنيا حكومت مىنمايند تا آن كه پيشوايى جهان به امام على بن ابى طالب عليه السّلام كه دابة الارض است، برسد و پس از گذشت چهل روز از وفات آن حضرت نيز عمر بشر نيز به پايان رسد.
(1)بديهى است دو معنى اخير مبتنى بر برداشت اماميه مىباشد؛ همان طور كه سه معنى اخير، محل بحث و جدل و اشكال در انديشه اسلامى است. در اينجا نمونهاى از مهمترين اين روايات را مىآوريم:
(2)علامه مجلسى به سند خود از محمّد بن مسلم روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود: أوّل من تنشقّ الأرض عنه و يرجع إلى الدّنيا الحسين بن علىّ، و إنّ الرجعة ليست بعامّة، و هى خاصّة. لا يرجع إلاّ من محّض الإيمان محضا أو محّض الكفر محضا.(3)
نخستين كسى كه قبرش شكافته مىشود و به دنيا بازمىگردد، حسين بن على عليه السّلام است و رجعت براى همگان نيست بلكه براى افراد خاصى است؛ آن كسانى كه ايمانى خالص و ناب دارند و يا كفرى عميق و ريشه دار.
(4)و به همين سند از بكير بن اعين نقل شده است كه امام باقر عليه السّلام فرمود: إنّ رسول اللّه و عليّا سيرجعان.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و على بن ابى طالب عليه السّلام [به دنيا] بازخواهندگشت.
(5) در روايت ديگرى امام صادق عليه السّلام در تفسير آيه «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً» (2)(و آن روز از هر امتى، گروهى را محشور مىكنيم) فرمود:
ليس أحد من المؤمنين قتل إلاّ سيرجع حتّى يموت، و لا أحد من المؤمنين مات إلاّ سيرجع حتّى يقتل.(3)
هيچ مؤمن شهيدى نيست مگر آن كه به دنيا بازمىگردد تا [به مرگ طبيعى] از دنيا برود و هيچ مؤمنى [به مرگ طبيعى] نمىميرد مگر آن كه بازمىگردد تا شهيد شود.
(6) در سخن ديگرى امام صادق عليه السّلام فرموده است:
فلم يبعث اللّه نبيا و لا رسولا إلاّ ردّهم جميعا إلى الدنيا حتّى يقاتلوا بين يدى على بن ابى طالب أمير المؤمنين عليه السّلام.(4)
خداوند هيچ يك از انبيا و رسولان را مبعوث نكرده مگر آن كه همگى را به دنيا بر مىگرداند تان.
در ركاب امير مؤمنان على بن ابى طالب عليه السّلام پيكار نمايند.
حمران نقل كرده است كه حضرت باقر عليه السّلام فرمود:
إنّ أوّل من يرجع لجاركم الحسين عليه السّلام، فيملك حتّى تقع حاجباه على عينيه من الكبر(1)
نخستين كسى كه بازمىگردد حسين بن على عليه السّلام است و آن قدر حكومت خواهد كرد كه از كهنسالى، ابروانش روى چشمانش قرار مىگيرد.
(2)از ابو بصير روايت شده است كه امام صادق عليه السّلام فرمود: انتهى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله إلى أمير المؤمنين عليه السّلام و هو نائم فى المسجد، و قد جمع رملا و وضع رأسه عليه. فحرّكه برجله ثمّ قال: قم يا دابّة اللّه. فقال رجل من أصحابه: يا رسول اللّه، أ نسمّي بعضنا بعضا بهذا الاسم؟ فقال: لا و اللّه ما هو إلاّ له خاصّة، و هو الدابة الّتى ذكر اللّه فى كتابه: «وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ، أَنَّ النّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ» ثمّ قال: يا علىّ، إذا كان آخر الزمان أخرجك اللّه فى أحسن صورة، و معك ميسم تسم به أعدائك... فقال الرجل لأبى عبد اللّه عليه السّلام: إنّ العامّة تزعم أنّ قوله: «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً» عنى فى القيامة، فقال أبو عبد اللّه عليه السّلام: فيحشر اللّه يوم القيامة من كلّ أمّة فوجا و يدع الباقين؟ لا. و لكنّه فى الرجعة. و أمّا آية القيامة «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً» (2)
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به امير المؤمنين عليه السّلام رسيد و ديد كه در مسجد خوابيده و سر مباركش را بر تودهاى خاك نهاده است. پس با پاى خود او را تكان داد و فرمود: اى «دابة اللّه» برخيز. يكى از اصحاب عرض كرد: اى رسول خدا، آيا ما نيز مىتوانيم همديگر را به اين نام بخوانيم؟ فرمود: نه، به خدا سوگند اين نام تنها مخصوص اوست. او همان «دابه» (جنبنده) اى است كه در كتاب خدا از او ياد شده است: «و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد، جنبدهاى را از زمين براى آنان بيرون مىآوريم كه با ايشان سخن گويد كه: مردم [چنان كه بايد] به نشانههاى ما يقين نداشتند» سپس فرمود: اى على، آخر الزمان كه شود، خدا تو را در زيباترين چهره ظاهر نمايد در حالى كه با تو وسيلهاى است كه با آن بر دشمنانت داغ و نشان مىنهى... از امام صادق عليه السّلام سؤال شد: عموم مردم مىپندارند مقصود از اين سخن خداوند كه «و آن روز كه از هر امتى گروهى را محشور مىگردانيم» روز قيامت است. حضرت فرمود:
آيا خداوند در روز قيامت از هر امتى تنها گروهى را برانگيزد و ديگران را باقى گذارد؟ خير اين آيه دربارۀ رجعت است و اما آيه قيامت اين است: «و آنان را گرد مىآوريم و هيچ يك را3.
فروگذار نمىكنيم».
حسن بن جهم روايت كرده است كه امام رضا عليه السّلام در پاسخ به مأمون كه پرسيد: نظر شما درباره رجعت چيست؟ فرمود:
إنّها الحقّ. قد كانت فى الأمم السالفة و نطق بها القرآن. و قد قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يكون فى هذه الأمّة كلّ ما كان فى الأمم السالفة حذو النعل بالنعل و القذّة بالقذّة. و قال صلّى اللّه عليه و آله: إذا خرج المهدىّ من ولدى، نزل عيسى بن مريم فصلّى خلفه. و قال صلّى اللّه عليه و آله: إنّ الإسلام بدأ غريبا و سيعود غريبا، فطوبى للغرباء. قيل: يا رسول اللّه، ثمّ يكون ما ذا؟ قال: ثمّ يرجع الحقّ إلى أهله.(1)
رجعت، حق است و در امتهاى گذشته هم بوده است. قرآن كريم از آن سخن گفته است و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دربارهاش فرموده است: هر آنچه در امتهاى پيشين رخ داده است، در اين امّت موبهمو اتفاق خواهد افتاد. وقتى مهدى - كه از فرزندان من است - ظهور نمايد، عيسى از آسمان فرود آيد و پشت سر او نماز گزارد. آنگاه فرمود: [دعوت] اسلام در غربت و گمنامى آغاز شد و به زودى به همان غربت بازمىگردد، پس خوشا به حال غريبان، سؤال شد: اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، بعد از آن چه اتفاقى مىافتد؟ فرمود: حق به اهلش بازمىگردد.
(2)عبد اللّه بن سنان نقل كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت فرمود: لقد أسرى بى ربّي عزّ و جلّ، فأوحى إلىّ من وراء حجاب ما أوحى و كلّمنى بما كلّم به، و كان مما كلّمنى به... يا محمّد، علىّ آخر من أقبض روحه من الأئمّة و هو الدابّة الّتى تكلّمهم...(2)
آن شب كه پروردگارم مرا به معراج برد، از پشت پردهاى به من وحى خاصى فرمود و سخنى ويژه گفت. از جمله آن سخنان اين بود كه: اى محمّد، على آخرين امامى است كه قبض روحش مىنمايم و او دابه (جنبنده) اى است كه با مردم سخن مىگويد....
(3)عبد الكريم خثعمى از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است: إذا آن قيام القائم مطر الناس جمادى الآخرة و عشرة أيّام من رجب، لم تر الخلائق مثله.
فينبت اللّه به لحوم المؤمنين و أبدانهم فى قبورهم،...(3)
زمان ظهور قائم عليه السّلام كه فرا رسد در ماه جمادى الآخر و ده روز از ماه رجب، چنان بارانى بر سر مردم فرو ريزد كه تا آن زمان مانند آن را نديده باشند. به دنبال آن خداوند گوشت بدن مؤمنان را در قبرهايشان مىروياند...
(4) علامه مجلسى پس از نقل اين اخبار مىافزايد:
«برادرم، گمان نمىكنم پس از توضيحاتى كه برايت دربارۀ رجعت - كه شيعه بر آن اجماع دارد و3.
شهرت آن هم چون آفتاب در نيمه روز است - دادم، در آن شك و ترديد روا دارى... و چگونه مىشود مؤمنى كه به حقيقت امامان معصوم عليهم السّلام باور دارد، به دويست حديث كه چهل و دو نفر از راويان مورد اعتماد و عالمان سرشناس در بيش از پنجاه كتاب خود آوردهاند، با ديدۀ ترديد بنگرد».
بر اين سخن علامه اشكالاتى وارد است از جمله اينكه:
الف) اجماع شيعه در موضوع رجعت براى عالمان اسلامى به طور كلى ثابت نشده است، بلكه مورد اختلاف مىباشد. كسانى كه در ميان آنان اهل احتياطاند مىگويند: رجعت نه از اصول دين است و نه از فروع آن و اعتقاد به آن نيز واجب نيست بلكه بايد دانش آن را به خداوند سپرد. ولى عدهاى به استناد رواياتى كه علامه مجلسى ادعاى تواتر آنها را دارد، معتقد به رجعت شده و آن را به عنوان يك اصل پذيرفتهاند؛ در واقع نوعى باور عمومى - و نه اجماع - در نتيجه اين روايات پديد آمده است كه نبايد در حد يك «اصل مسلم» به آن بها داد.
(2) ب) بديهى است نقل روايت بهخودىخود به معنى پذيرش محتواى آن از سوى روايتكننده آن نيست؛ در نتيجه نمىتوان آن چهل راوى را در زمرۀ معتقدان به رجعت به شمار آورد.
ج) چهل و دو نفر راوى كه مجلسى آنها را بر شمرده است معاصر يكديگر نيستند. در حالى كه اگر اخبار رجعت از سوى چهل راوى در هر نسلى تا زمان معصومين عليهم السّلام روايت مىشد، اين اخبار متواتر مىبود اما از سخن خود علامه مجلسى پيداست كه همۀ راويان اخبار رجعت از همۀ نسلهاى اسلامى تا عصر او، بيشتر از چهل و اندى نيست؛ در نتيجه ميانگين راويان اخبار رجعت در هر نسلى حدود يازده نفر است و اين براى تواتر كافى نيست.
د) هويت نويسندگان تعدادى از كتابهايى كه مجلسى از آنها ياد كرده معلوم نيست به دليل آن كه يا از طريق كاملا درستى به دست ما نرسيده، يا اينكه اساسا روايت آن از مؤلفش ضعيف مىباشد؛ مانند تفسير على بن ابراهيم.
(3) ه) همۀ رواياتى كه اينان نقل كردهاند، مفهومى صريح و روشن ندارد. برخى از آنها اصلا دلالتى بر رجعت ندارد. برخى نيز بر رجعت به معنى عام آنكه مشترك بين معانى سهگانۀ پيش گفته است، دلالت مىكند و... در اين صورت تواتر ادعا شده، مفهوم مشخصى ندارد. اين بدان معنى است كه اين اخبار بر مدلول مشخصى تواتر ندارند. بنابراين سخن مجلسى براى اثبات تواتر اين روايات، دستكم داراى نوعى مبالغه است.
(4) اينك به اشكالاتى كه به اين روايات شده است مىپردازيم و مهمترين آنها را مىآوريم:
اشكال نخست: مضامين اين روايات، بسيار مختلف و پراكنده بوده تا آنجا كه تقريبا نمىتوان در ميان آنها دو خبر با مضمونى همسان را يافت. مضامين اين روايات را در زير دستهبندى نمودهايم:
1 - بازگشت مؤمنان خالص و كافران محض.
2 - بازگشت همۀ مؤمنان (آن كه مرده است بازمىگردد تا شهيد شود و آن كه شهيد شده است بازمىگردد
مىگردد تا بميرد.)
3 - بازگشت همۀ پيامبران عليهم السّلام.
4 - بازگشت پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله.
5 - بازگشت امير المؤمنين عليه السّلام.
6 - بازگشت امام حسين عليه السّلام.
7 - بازگشت گروهى از هر امت.
8 - بازگشت شمارى از مؤمنان.
9 - بازگشت بعضى از امامان معصوم عليهم السّلام.
هيچ يك از اين مضامين در ميان روايات متواتر نيست.
تنها مضمون مشترك و اجمالى بين همه اين مضامين عبارت است از: «بازگشت بعضى از اموات به دنيا پيش از روز قيامت.». بيشتر روايات در اين مضمون مشترك بوده و از اين نظر قابليت اثبات تاريخى را دارند ولى به هر روى فايدهاى به حال معتقدين به رجعت ندارد.
اشكال دوم: پذيرش صحت اين مضامين (يعنى اعتقاد به رجعت به طور كلى)، به دليل ضعف بيشتر اين اخبار ممكن نيست. البته پذيرش اجمالى آن نيز به معنايى كه گفتيم سودى به حال معتقدين به رجعت ندارد.
البته مضامينى در اين اخبار تكرار شده است كه روشنترين آن، بازگشت امير المؤمنين عليه السّلام مىباشد كه به تعبير قرآن كريم «دابة الارض» هموست. اين اشكال بر اين مضمون وارد نبوده و در محل خود قابل اثبات مىباشد.
(2) اشكال سوم: باورمندان به رجعت آن را امرى اعتقادى به حساب مىآورند. حال آن كه عالمان اسلامى بر آنند كه عقايد، با خبر واحد هر چند نيز درست و متعدد باشد، ثابت نمىگردد و دانستيم آن روايات در مضامين نهگانه خود متواتر نمىباشند. حتى اگر آن مضامين در روايات تكرار هم شده باشند تا وقتى كه به حد تواتر نرسند آن روايات قابليت اثبات تاريخى را ندارند. البته هم چنان كه گفته شد مضمون اجمالى روايات رجعت، متواتر مىباشد ولى اين موضوع سودى به حال معتقدان به رجعت ندارد.
(3) اشكال چهارم: بازگشت امامان معصوم عليهم السّلام پس از امام مهدى عليه السّلام از امام يازدهم به قبل، از معروفترين برداشتها دربارۀ رجعت است كه در اذهان بسيارى وجود دارد اما دليلى كه آن را تأييد نمايد و يا خبر واحد ضعيفى بلكه حتى روايتى كه از بازگشت همۀ امامان هر چند بدون ترتيب گزارش دهد، وجود ندارد. بلكه دلايلى بر نفى اين باور عمومى وجود دارد هم چون اين خبر كه: «قبر امام حسين عليه السّلام مىشكافد و به دنيا بازمىگردد» زيرا اگر باور پيش گفته درست باشد، بايد نخستين كسى كه بازمىگردد امام حسن عسكرى عليه السّلام باشد، نه امام حسين عليه السّلام.
وقتى به آياتى كه براى تأييد رجعت به آنها استناد مىشود، مىنگريم، هر يك را داراى معناى مستقلى مىيابيم كه ارتباطى با رجعت (حتى در معناى اجمالى و مشترك آن) ندارد؛ يعنى اين آيات دلالتى بر زنده شدن برخى اموات در پيش از قيامت ندارد.
برخى به طور مبالغهآميز بيش از سى آيه را به عنوان دليل رجعت مطرح ساختهاند. در اينجا تنها به سه آيه كه مهمترين آنهاست مىپردازيم تا ميزان دلالت آنها را بررسى نماييم.
(2) آيه نخست:
قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ. (1)
مىگويند: «پروردگارا، دوباره ما را به مرگ رسانيدى و دوباره ما را زنده گردانيدى. به گناهانمان اعتراف كرديم؛ پس آيا راه بيرون شدنى [از آتش] هست؟»
برداشت آنها از اين آيه چنين است:
اين آيه به دو مرگ و دو زندگى اشاره مىكند در حالى كه ما جز يك زندگى و يك مرگ را نمىشناسيم، پس مرگ و زندگى دوم به چه معناست؟ پاسخ را بايد در رجعت جست زيرا زندگى و مرگ دوم پس از آن مىباشد. پس در اين صورت دو زندگى و دو مرگ خواهيم داشت.
(3) در نقد اين سخن بايد گفت اين برداشت از آيه، تنها به يكى از دو شيوه زير قابل قبول است:
1 - صحيح شمردن اخبارى كه دلالت بر رجعت دارد (كه اشكالات آن را دانستيم).
2 - اين برداشت، برداشت منحصرى باشد، چنان كه مانند اين برداشت يا بهتر از آن در سياق آيه يافت نشود.
در حالى كه اين آيه دربردارنده معانى ديگرى غير از رجعت مىباشد:
معناى اول: مرگ نخست به زمان قبل از تولد اشاره مىكند؛ مثلا دوران نطفگى، و زندگى دوم همان زنده شدن در روز قيامت است. هرگاه اين دو را به زندگى و مرگ معروف بيفزاييم، آيه معناى خود را مىيابد.
معناى دوم: اين زندگى و مرگ، زندگى و مرگ ديگرى است در قبر براى حساب و سؤال مىباشد و در اسلام هم ثابت شده است.
معناى سوم: زندگى و مرگى است كه در عالم برزخ وجود دارد؛ يعنى شخص پس از مرگش كمى قبل از قيامت زنده مىشود، سپس با نفخۀ صور اول مىميرد و اما زنده شدن براى روز قيامت به حساب نيامده؛ زيرا زمان تكلم اين سخن روز قيامت است. ولى به هر روى هيچ يك از اين معانى دلالتى بر رجعت ندارد.
(4) آيه دوم:
1) . سورۀ الغافر (40)، آيۀ 11.
وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً (1)
و آن روز كه از هر امتى، گروهى را محشور مىگردانيم.
در يكى از روايات گذشته براى درك مسأله رجعت به اين آيه اشاره شده بود. خداوند متعال در روز قيامت همه مردم را محشور كرده و گرد هم مىآورد (وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً) اما آيه بالا كه موضوع سخن ماست، تنها به حشر بعضى از انسانها اشاره مىنمايد و مىفرمايد: «... مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً» در اين صورت اشارهاى به حشر در روز قيامت نداشته، به حشر ديگرى كه در رجعت روى مىدهد اشاره مىنمايد. و از اين روى بر آن نام حشر نهاده شده است كه در رجعت گروههاى زيادى از انسانها پس از مرگ، زنده مىشوند، و ازاينجهت شبيه حشر در روز قيامت مىباشد.
(2)وقتى به طور مستقل به اين آيه مىنگريم، هيچگونه دلالتى بر رجعت در آن نمىيابيم. ممكن است در اينجا پرسش شود پس چرا در اين آيه تنها از محشور شدن گروهى از افراد امتها سخن رفته است با اينكه مىدانيم همه انسانها در عرصه قيامت حاضر خواهند شد؟ (3) در پاسخ بايد گفت: براى حشر و حساب در روز قيامت دو شيوه محتمل است:
1 - حشر دفعى يا جمعى: به اين معنا كه همه انسانها از آغاز آفرينش تا پايان، همه به طور يكسان محشور گردند و به اعمالشان رسيدگى شود.
محشور شدن انسانها در قيامت در باور عمومى چنين است اما در قرآن كريم دليلى براى آن وجود ندارد(2)؛ حتى برخى اشكالات نيز به آن وارد است كه اينك در مقام بازگو كردن آن نيستيم.
2 - حشر تدريجى: گروههاى مختلفى به صورتهاى گوناگون وارد عرصه قيامت مىشوند؛ نسلى پس از نسلى يا گروهى با تعداد مشخص، پس از گروهى ديگر با همان تعداد؛ يا افراد يك آيين و پس از آنها پيروان آيينى ديگر و يا... وارد عرصه محشر مىشوند. وقتى به حساب گروه اول رسيدگى شد گروه دوم وارد مىشوند و بقيه نيز به همين ترتيب.
(4) به نظر مىرسد آيه مورد بحث، اشاره به اين نوع حشر در قيامت دارد: «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً» زيرا حشر يك نسل متضمن آن است كه گروهى از هر دين و مذهب به زندگى بازگردند: «مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ» * هم چنان كه در دنيا وضع چنين بوده است در حالى كه مقصود اين بخش از آيه آن نيست كه ديگران را واگذارد، بلكه به يك بخش از حشر تدريجى اشاره دارد و البته بخشها و دفعات بعدى تدريجا به دنبال آن خواهد آمد.
(5) آرى حشر ديگران واگذارده نشده است زيرا خداوند مىفرمايد: «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً» يعنى اينكه حشر به تدريج همۀ بشريت را از آغاز تا پايان فرا مىگيرد.
در اين صورت، هر دو آيه اشاره به روز قيامت داشته و هيچگونه ارتباطى با رجعت ندارد و حتىم]
احتمال آن نيز نمىرود كه بگوييم اين آيه دلالتى مخفى و مستتر بر رجعت دارد.
آيه سوم:
وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ. (1)
و چون قول [عذاب] بر ايشان واجب گردد، جنبدهاى را از زمين براى آنان بيرون مىآوريم كه با ايشان سخن گويد كه: مردم [چنان كه بايد] به نشانههاى ما يقين نداشتند.
(2) براى اثبات رجعت از اين آيه، دو شيوه وجود دارد:
شيوه نخست: واقعه بيرون آمدن «دابة الارض» در زمان رجعت خواهد بود و او به همراه ديگر رجعتكنندگان خواهد آمد تا وظيفه خود را به انجام رساند.
اما كاملا بديهى است كه اين شيوه نادرستى است زيرا اين آيه جز به بيرون آمدن دابة الارض اشاره ديگرى ندارد. اما اينكه آيا او با ولادت طبيعى به دنيا مىآيد و يا با رجعت، اشارهاى به آن نشده است.
(3) شيوه دوم: اين آيه به رجعت دابة الارض يعنى به زنده شدن آن پس از مرگ اشاره مىكند. در واقع اين آيه به رجعت يك نفر و نه بيشتر اشاره دارد. حال اگر اين رويداد در مورد يك نفر ممكن باشد در مورد افراد بيشتر نيز بايد امكان داشته باشد.
اين برداشت بستگى به آن دارد كه: 1 - دابة الارض را انسانى بدانيم كه پيشتر در اين دنيا مىزيسته است. در اين آيه قرينهاى بر بشر بودن او وجود دارد؛ آنجا كه مىفرمايد: «تُكَلِّمُهُمْ...» زيرا سخن گفتن ويژگى انسان است. 2 - از عبارت كريمۀ «أَخْرَجْنا» معناى بازگرداندن به زندگى پس از مرگ برداشت شود. نه اينكه تصور نماييم اين انسان در آن زمان متولد خواهد شد، چون در اين صورت امر شگفتانگيزى نخواهد بود و شايد اين فراز كه «أَنَّ النّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ» دليلى بر اين سخن باشد؛ زيرا «آية» بودن آن تنها منوط به بازگشت به زندگى دنيا پس از مرگ مىباشد وگرنه اگر در زمان خودش متولد گردد، ديگر آيه و نشانه روشنى رخ نداده است. در رواياتى كه گذشت خوانديم كه اين انسان، وجود مبارك امام امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام است.
(4) منصفانه آن است كه شيوه دوم را مستفاد از آيه كريمه بدانيم؛ زيرا دابة الارض يك انسان است و تعبير «أخرجنا» بر پديدار شدن آن به شكلى غير طبيعى دلالت مىكند نه بر ولادت. در اين صورت نتيجه مىگيريم كه آيه دلالت بر رجعت اين انسان دارد و به هيچ يك از معانى ديگر رجعت دلالتى ندارد. در حكمت الهى براى رجعت دابة الارض، مصلحتى وجود دارد كه در بازگشت هيچ يك از فرزندان آدم وجود ندارد و بنابراين نمىتوان آن را به رجعت شخص ديگرى تعميم داد؛ زيرا ممكن بودن چيزى دليل بر وقوع فعلى آن نيست.2.
1) . سورۀ النمل (27)، آيۀ 82.
در اينجا مىتوان نتيجه مهم ديگرى را نيز بدست آورد و آن عبارت است از وحدت بين مدلول قرآن و اخبار. چه اينكه پيشتر دانستيم آن اخبار بيش از يك معنى اجمالى را كه روايات بر آن تواتر دارند، نمىتواند ثابت نمايد و آن «بازگشت بعضى اموات به زندگى دنيا، پيش از فرا رسيدن قيامت» مىباشد، به طورى كه مناسب است شخص رجعتكننده را يك نفر بدانيم و نه بيشتر. اين مفهوم شايستگى آن را دارد كه بر مدلول قرآنى رجعت دابة الارض منطبق گردد؛ زيرا اين مفهوم اجمالى به دلايلى كافى نمىتواند جز بر دابة الارض منطبق گردد.
(2) بنابراين آنچه در سنت شريف ثابت شده است، بيش از مدلول قرآن كريم نيست همان طور كه مدلول قرآن نيز همان چيزى است كه در سنت ثابت گرديده؛ بنابراين هيچ يك از معانى رجعت و احتمالات گذشته آن ثابت نمىشود و بر ماست كه بيرون آمدن دابة الارض را كه قرآن كريم از آن سخن گفته به طور تعبدى بپذيريم و بر خلاف اصطلاح مشهور، اين اتفاق را «رجعت» نام نهيم.
(3)
شيخ طوسى به سند خود از ابو حمزه روايت كرده است كه امام صادق عليه السّلام در حديثى بلند فرمود:
يا أبا حمزة، إنّ منّا بعد القائم، أحد عشر مهديا(1)اى ابو حمزه، براى ما پس از [رحلت] قائم عليه السّلام، يازده مهدى خواهد بود.
(4) همچنين او به سند خود از جابر جعفى روايت كرده است كه از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه فرمود:
و اللّه ليملكنّ منّا أهل البيت رجل بعد موته ثلاثمائة سنة. قلت: متى يكون ذلك؟ قال:
بعد القائم. قلت: و كم يبقى القائم فى عالمه، قال: تسع عشر سنة. ثمّ يخرج المنتصر فيطلب بدم الحسين عليه السّلام و دماء أصحابه، فيقتل و يسبى، حتّى يخرج السفاح.(2)
به خدا سوگند پس از وفات قائم عليه السّلام، مردى از ما اهل بيت، سيصد سال حكومت مىكند.
عرض كردم: اين اتفاق كى خواهد افتاد؟ فرمود پس از قائم عليه السّلام. عرض كردم: قائم چند سال [در دنيا] باقى مىماند؟ فرمود: نوزده سال. پس آن پيروزمند خواهد آمد و به خونخواهى حسين عليه السّلام و يارانش بپا مىخيزد؛ مىكشد و به اسارت در مىآورد تا آنگاه كه سفاح خروج نمايد.
(5) نعمانى روايت گذشته را تا جمله «تسع عشر سنة» آورده است و به «ثلاثمائة سنة» عبارت «و يزداد تسعا» را افزوده است.(3)
(6) مجلسى به نقل از شيخ طوسى از امام صادق عليه السّلام نقل كرده است كه امير المؤمنين عليه السّلام فرمود:
قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى الليلة الّتى كانت فيها وفاته لعلىّ: يا أبا الحسن، أحضر صحيفة و
دواة. فأملى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله وصيّة حتّى انتهى (إلى) هذا الموضع. فقال: يا علىّ، إنّه سيكون بعدى اثنا عشر إماما و من بعد هم اثنى عشر مهديا. فأنت يا عليّ، أوّل الاثنا عشر إمام... و ليسلّمها الحسن (يعنى الإمام العسكرى عليه السّلام) إلى ابنه محمّد المستحفظ من آل محمّد صلّى اللّه عليه و عليهم. فذلك اثنى عشر إماما. ثمّ يكون من بعده اثنا عشر مهديا. فإذا حضرته الوفاة فليسلّمها إلى ابنه أوّل المهديين له ثلاثة أسامى: اسم كاسمى و اسم أبى و هو عبد اللّه، و أحمد، و الاسم الثالث: المهدىّ. و هو أوّل المؤمنين.(1)
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در شب رحلت خويش به على بن ابى طالب عليه السّلام فرمودند: اى ابو الحسن، كاغذ و دواتى بياور... پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله وصيتش را املا فرمود تا اينكه به اين فراز رسيد: اى على، پس از من دوازده امام خواهد بود و بعد از آنها نيز دوازده مهدى خواهد آمد. و تو اى على، نخستين نفر از امامان دوازدهگانه هستى... [امام] حسن [عسكرى] وديعه امامت را به فرزندش محمّد كه از خاندان محمّد [مصطفى صلّى اللّه عليه و آله] حفظ خواهد شد، تسليم خواهد نمود.
اينها امامان دوازدهگانهاند. سپس بعد از او دوازده مهدى خواهد آمد. وقتى زمان وفات او فرا رسد آن را به فرزندش كه اولين مهدىهاست مىسپرد و او سه نام دارد: اسمى شبيه اسم من، اسم پدر من، و اسمى ديگر؛ يعنى: احمد، عبد اللّه و مهدى؛ و او اولين از مؤمنان است.
در برخى از دعاهاى موجود در منابع اماميه، دعايى مخصوص اين اولياى صالح وجود دارد كه پس از دعا و سلام بر مهدى عليه السّلام، بر آنان نيز درود و سلام فرستاده شده است. در آخر يكى از اين دعاها چنين آمده است:
اللّهم صلّ على ولاة عهده و الأئمّة من بعده، و بلّغهم آمالهم و زد فى آجالهم، و أعزّ نصرهم و اجعلنا لهم أعوانا و على دينك أنصارا...(2)
خداوندا بر واليان عهد او (امام مهدى عليه السّلام) و امامان پس از او درود فرست و آنها را به آرزويشان برسان و بر مدت [حكومت] آنها بيفزا و ياريشان را تقويت نما و ما را از كمككنندگان به آنها و ياوران دينت قرار ده.
(2) و در دعاى ديگرى كه در آن از مهدى عليه السّلام ياد و ستايش شده، آمده است:
و صلّ على وليّك و ولاة عهدك و الأئمّة من ولده، و مدّ فى أعمارهم و زد فى آجالهم، و بلّغهم أقصى آمالهم دينا و دنيا و آخرة، إنّك على كلّ شىء قدير.
[خداوندا] بر ولى خودت و واليان عهدت و امامان از فرزندانش درود فرست و بر عمرشان بيفزاى و مدت [حكومت] آنها را زياد كن و آنها را به بالاترين آرزوهايشان در دين و دنيا و آخرت برسان كه تو بر هر چيزى توانايى.2.
علامه مجلسى كوشيده است تا تعارض بين اين اخبار و قول به رجعت را (كه حاكميت اسلامى پس از آن حضرت را، ويژه امامان معصوم عليه السّلام مىداند) بر طرف سازد. آنجا كه مىگويد: اين اخبار مخالف قول مشهور - يعنى رجعت - مىباشد. و سپس يكى از دو صورت زير را براى تأويل آن روايات مطرح مىنمايد:
1 - مقصود از دوازده مهدى، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و امامان ديگر (غير از مهدى عليه السّلام) است كه پس از قائم عليه السّلام حكومت خواهند كرد.
2 - آن مهدىها، از دوستان قائم عليه السّلام هستند كه در زمان رجعت امامان معصوم عليهم السّلام به هدايت مردم مىپردازند تا زمين از حجت الهى خالى نماند، زيرا اوصياى پيامبران و اوصياى امامان نيز حجت خدا هستند.(1)
(2)طبرسى گفته است: در روايتى صحيح آمده است پس از قائم عليه السّلام كسى حكومت نخواهد كرد اما درباره حكومت فرزند آن حضرت روايتى قطعى نرسيده است. در بيشتر روايات آمده كه امام مهدى عليه السّلام چهل روز پيش از برپايى قيامت از دنيا مىرود و در اين چهل روز جز آشوب و نابسامانى چيز ديگرى نيست.(2)
اينها مطالبى بود كه از منابع اماميه نقل كرديم؛ اما در منابع عامه اثرى از موضوع دولت پس از مهدى عليه السّلام نيست.
(3) نقد سخن علامه مجلسى: وى براى توجيه روايت پيش گفته، دست به تأويل زده، در حالى كه مىدانيم تأويل همواره بر خلاف ظاهر است و تنها در هنگام ضرورت مىتوان به آن دست زد و مجرد امكان و يا احتمال نمىتواند آن را ثابت نمايد.
(4) به هر روى، مجلسى مىكوشد در صورت اول بگويد: اولياى دوازدهگانهاى كه پس از مهدى عليه السّلام خواهند آمد، همان امامان دوازدهگانهاند. بدين ترتيب تعارض بين روايات اوليا و روايات رجعت بر طرف مىشود و مراد از امامان دوازدهگانۀ بعد و قبل از مهدى عليه السّلام همينان خواهد بود. ولى اين سخن دو اشكال مهم را در پى دارد:
1 - در شمارى از روايات كه آورديم، تصريح شده است كه اولياى دوازدهگانه همگى از فرزندان امام مهدى عليه السّلام مىباشند. در يكى از اين اخبار آمده است: «آنگاه پس از او، دوازده مهدى خواهند آمد. وقتى رحلت امام مهدى عليه السّلام فرا برسد، خلافت را تحويل فرزندش كه اولين از مهدىهاست خواهد سپرد» و در دعا آمده است «و الائمة من ولده» در صورتى كه امامان معصوم، پدران امام مهدى عليه السّلام مىباشند.5.
2 - همان طور كه گفتيم براى بازگشت همۀ امامان معصوم عليهم السّلام، چه به صورت عكس و چه بدون ترتيب، دليل كافى نيافتيم. فقط به بازگشت على بن ابى طالب عليه السّلام و فرزندش امام حسين عليه السّلام آن هم پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تصريح شده است. و زمانى كه بازگشت همه دوازده امام ثابت نشده است چگونه مىتوان آن را بر اين گونه اخبار حمل نمود.
در دومين تأويلى كه مجلسى از آن ياد كرده است، وى به طور خلاصه به وجود همزمان امامان معصوم و اولياى صالح در جامعه پس از مهدى اعتراف نموده اما حاكميت اصلى را از آن معصومان عليهم السّلام دانسته و آن اولياى صالح را به عنوان كارگزاران معصومين در امر هدايت انسانها معرفى نموده و بدين ترتيب سعى كرده است تعارض بين اين روايات را بر طرف سازد.
(2) روشنترين اشكال به اين مطلب آنست كه روايات صراحت دارند اوليا در بالاترين سطح حاكميت پس از رحلت امام مهدى عليه السّلام قرار دارند، و كوتاه آمدن از اين سخن صريح، تأويلى باطل است. مانند اين سخن «قطعا مردى از ما اهل بيت به حكومت مىرسد.» يا اين سخن كه: «وفات [مهدى] كه فرا رسد، خلافت را به فرزندش كه نخستين از مهدىها است تسليم خواهد كرد.»
(3) علامه مجلسى در صورت دوم به طور ضمنى براى رجعت استدلالى را آورده كه خلاصهاش چنين است:
بر اساس انديشه اسلامى كه تا وقتى بشريت وجود دارد، بايد در زمين حجتى باشد، حتى اگر تنها دو نفر بر روى زمين باشد، يكى از آنها بايد بر ديگرى حجت باشد. بنابراين اگر رجعت را نپذيريم، زمين پس از امام مهدى عليه السّلام خالى از حجت خواهد ماند. پس بايد بازگشت امامان معصوم عليه السّلام را پذيرفت.
(4) اما خوشبختانه خود مجلسى به اين استدلال به طور ضمنى پاسخ داده كه خلاصهاش را در اينجا مىآوريم:
لازم نيست براى تحقق اين اصل (خالى نماندن زمين از حجت خدا) معتقد به رجعت امامان معصوم شويم؛ زيرا بازگشت اولياى صالح نيز اين اصل را تحقق خواهد بخشيد.
به صريح سخن علامه مجلسى «اولياى پيامبران و اوصياى امامان عليهم السّلام نيز حجتهاى پروردگارند.» پس در اين صورت زمين با وجود اينان نيز هم چنان باقى خواهد ماند و خالى از حجت نخواهد بود.
بدين ترتيب، اين اصل نه رجعت را ثابت مىكند و نه با حكومت اولياى صالح منافاتى دارد.
(5) نقد سخن طبرسى: هم چنان كه خود او نيز يادآورى مىنمايد، روايت حكومت فرزند امام مهدى عليه السّلام پس از رحلت آن حضرت، قطعى و يقينى نيست زيرا رواياتى كه از حكومت اولياى صالح سخن مىگويد، متواتر نيست. البته پس از اين خواهيم ديد كه اين روايتها شايستگى اثبات تاريخى را دارند و همين براى ما كافى است. اما اين سخن او كه پس از دولت قائم، دولتى نخواهد بود، سخن درستى است زيرا اگر مقصود از دولت قائم، نظام حكومتى او باشد، بايد گفت كه آن نظام تا پايان عمر
بشر تداوم خواهد داشت و پس از آن حكومت ديگرى نخواهد بود. و اگر مقصود از دولت قائم، حكومت شخص آن حضرت باشد به طورى كه بلافاصله پس از رحلت ايشان كار بشريت نيز به پايان رسد، بايد گفت سخنى غير محتمل است و بسيارى از روايات آن را نفى مىنمايد مانند روايات رجعت، روايات اولياى صالح و اين روايت كه «قيامت جز در زمان بدترين انسانها برپا نمىشود» بلكه برخى از آيات قرآن نيز بر آن دلالت مىكنند هم چون آيه «دابة الارض» با توجه به اينكه مىدانيم خروج دابة الارض در زمان خود امام مهدى عليه السّلام نخواهد بود.
در اين صورت بشريت پس از آن حضرت باقى خواهد ماند و دولت جهانى تداوم خواهد يافت.
مقصود از اين حديث كه پس از دولت قائم عليه السّلام دولتى نخواهد بود، آن است كه منحرفان و كافران دولتى تشكيل نخواهند داد. طبرسى مىگويد: «در بيشتر روايات آمده است امام مهدى عليه السّلام چهل روز پيش از قيامت از دنيا خواهد رفت» پس از اين خواهيم دانست كه مراد از «حجت» در اين روايات، نه شخص امام عليه السّلام بلكه شخص ديگرى است كه شايد روزگارى دراز پس از رحلت او به دنيا آيد.
پس از اين بحثها و پيش از آن كه برداشت كاملى درباره حكومت اولياى صالح ارائه نماييم، بايد به اين پرسش پاسخ داد كه چگونه مىتوانيم روايات «اولياى صالح» را براى اثبات تاريخى كافى بدانيم، در حالى كه روايات رجعت را كه تعدادى بيشتر و مضامينى سرشارتر دارد و در اذهان بسيارى روشنتر مىباشد، براى اين منظور كافى ندانستيم؟
(2) پاسخ: كافى بودن روايات اولياى صالح براى اثبات تاريخى، مطابق شيوۀ ما در اين كتاب، قطعى است زيرا اين روايات، پرتعداد و قرينۀ بر يكديگر مىباشند و معانى آنها نيز تا حد زيادى مشابه هستند. اما تعارض اين روايات با اخبار رجعت، با توجه به مردود شدن دو دليلى كه علامه مجلسى كوشيد تا براى جمع بين اين اخبار بياورد، هم چنان پابرجاست؛ در نتيجه حكومت پس از امام مهدى عليه السّلام را يا بايد از آن معصومين عليه السّلام دانست و يا از براى اولياى صالح، و ما كه دانستيم اخبار رجعت قابل اثبات نيست و از سوى ديگر اخبار اولياى صالح قابل اثبات است، در اين صورت چارهاى پذيرش اخبار اولياى نداريم.
(3) به رغم آن كه اين مطلب به اندازه كافى برهانى مىباشد، ولى بهتر است آن را بيشتر توضيح دهيم:
مهمترين نقطه قوت روايات اوليا كه در اخبار رجعت وجود ندارد، اين است كه آن روايات داراى مضمونى مشترك و مورد اتفاق هستند؛ ولى اخبار رجعت، دستكم نه مضمون دارد كه هر مضمونى نيز داراى شمار اندكى روايت است كه گاهى بيشتر از يك خبر واحد نيست. از اين رو از كسانى كه اخبار رجعت را ترجيح مىدهند مىپرسيم: آيا شما در ميان اخبار رجعت، اخبارى را كه داراى معنايى مشخص است - مانند رجعت امام حسين عليه السّلام - ترجيح مىدهيد و يا همه اخبار رجعت را؟
اگر بخش معينى از آن اخبار را ترجيح دهند، بدون ترديد اين خبرها تعدادى كمتر و اسنادى ضعيفتر و حتى شهرتى كمتر از اخبار اوليا دارند. به طور قطع هر بخش معينى از اين اخبار، همين
وضعيت را دارند، مگر روايتى كه به بازگشت امام على بن ابى طالب عليه السّلام مىپردازد، كه به آن اشاره خواهيم كرد.
و اگر هم همه اخبار رجعت را بر اخبار اوليا ترجيح دهند، در اين صورت همانطور كه دانستيم اخبار رجعت از اين منظر، متعارض و با مدلولهاى مختلفى خواهد بود. مگر آن مضمون اجمالى و كلى را - كه گفتيم منطبق بر خروج دابة الارض مىباشد - بپذيرند كه از مفهوم متعارف رجعت دور بوده، بلكه هيچگونه ارتباطى با موضوع رجعت ندارد.
(2) اين مفهوم منافاتى با حكومت اولياى صالح و روايات آن ندارد، زيرا:
1 - بيرون آمدن دابة الارض نه در قرآن كريم و نه در سنت شريف تاريخ خاصى ندارد و با اين حساب مدتى طولانى پس از حكومت اولياى صالح پديد مىآيد.
2 - هم چنان كه از قرآن كريم و روايات بر مىآيد، دابة الارض نخواهد آمد تا در رأس حكومت عدل جهانى قرار گيرد بلكه مىآيد تا به طور كامل به حساب افراد رسيدگى نمايد و جايگاه هر فرد و ميزان مطابقتش را با روش عادلانهاى كه از او خواسته شده است، مشخص نمايد. وقتى چنين شد، بيرون آمدن دابة الارض با حكومت اولياى صالح حتى اگر در زمان آنها نيز باشد، منافات نخواهد داشت زيرا وظايف آنها در جامعه با وظايف او متفاوت است.
(3) حال كه روايات حكومت اولياى صالح را ترجيح داديم، شايسته است برداشتى متكامل و در پيوند با زنجيره انديشهاى كه در اين كتاب بر اساس آن پيش رفتيم، از آن ارائه نماييم و سپس برخى اشكالات را در اين زمينه پاسخ دهيم.
(4) امام مهدى عليه السّلام هرگز پس از خود، كار امت را بدون تدبير رها نخواهد كرد. اين نه بدان خاطرست كه شيرازۀ حكومت از هم مىپاشد و تلاشهاى گذشته ضايع مىگردد، بلكه از اين مهمتر، هم چنان كه گفتهايم به خاطر آن است كه يكى از وظايف اصلى حضرت صاحب الامر عليه السّلام پس از ظهور، تدوين قوانينى كلى، منسجم و درازمدت براى رشد و تربيت بشرى در مسيرى طولانى مىباشد؛ يعنى تربيت تدريجى و مستمرى كه به تحقق جامعه معصوم بينجامد. اين تربيت جز از انسان صالح و كاملى كه در رأس دولت عدل قرار مىگيرد ساخته نيست. شناخت چنين انسانى براى كسى جز خود امام مهدى عليه السّلام ممكن نيست و چه بسا آن حضرت وى را تحت تربيت خاصى قرار دهد تا شايستگى اين مأموريت سترگ را پيدا نمايد. هم چنان كه خواهيم گفت انتخاب وى توسط مردم نيز درست نيست.
(5) از اين رو امام مهدى عليه السّلام در زمان حيات خويش و چه بسا در آخرين سال زندگى، جانشين خود را تعيين مىكند تا رئيس دولت عدل جهانى و نخستين حاكم در دولت «اولياى صالح» باشد. با وجود آن كه به نظر مىرسد اين شخص به دليل آن كه تحت تربيت امام عليه السّلام و همنفس و شنوندۀ سخنان و بينندۀ رفتار آن بزرگوار بوده، از يازده نفر پيشواى صالح بعدى برتر باشد، ولى همچنان بين او و امام
عصر عليه السّلام تفاوتهايى ژرف و اساسى وجود دارد، آن قدر كه اين سخن صادق مىشود: «پس از مهدى خيرى در زندگى دنيا نيست».
به نظر مىرسد راز اين مطلب در دو نكته اساسى نهفته است:
نكته اول: بين امام مهدى عليه السّلام و جانشين او از لحاظ شخصيتى و بينش، تفاوتى آشكار وجود دارد كه در اقدامات و عملكردهاى آن دو پيداست.
نكته دوم: پيش از تحقق جامعه معصوم، همچنان در گوشه و كنار جهان، افراد و جوامعى وجود دارد كه به دليل عدم ارتقاى مدنى و يا تمدنى و به رغم تلاشهاى مجدانه امام عصر عليه السّلام، فاصلهشان از كاروان بشريت پس از رحلت پيشواى بزرگ جهان، بسيار زياد خواهد بود و نيز اين احتمال مىرود كه بسيارى نيز از ضرورت فرمانبردارى و تعامل با رهبر جديد به دليل تفاوت فراوان امام مهدى عليه السّلام با او آگاه نباشند.
(1)بىترديد امام مهدى عليه السّلام پيش از وفات، با تأكيد و دقت فراوان پيامهايى درباره لزوم پيروى از جانشين خود خواهد داد و جايگاه حكومت اولياى صالح را در اذهان مردم به صورت عميقى تثبيت خواهد نمود. اما از آن رو كه بشريت هنوز به رشد و كمال مطلوب نايل نگشته، هم چنان در بسيارى از زمينهها در معرض نافرمانى و سرپيچى است. البته وجود اين موانع و مشكلات هرگز به معناى شكست دولت جهانى نيست؛ زيرا حاكم صالح، همه جزئيات و اصول تربيتى را از امام عليه السّلام فرا گرفته است و نظام مهدوى همچنان با ابهت و محبوب باقى خواهد ماند و فرآيند تربيت امت را با همان شيوه گذشته به پيش خواهد برد. (3) حكومت اولياى صالح به عنوان يك دوران گذر، جامعه جهانى را به عصر عصمت خواهد رسانيد؛ يعنى به جامعهاى كه افكار عمومىاش به مقام عصمت بار يافته است.(2)در آن زمان ديگر نيازى به «انتصاب» حاكم نيست، بلكه اين كار با برگزارى انتخابات يا تشكيل شورا انجام خواهد گرفت. در آن زمان مردم چنان خواهند بود كه قرآن كريم توصيف فرموده است:
... لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ وَ الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ. (2)
... براى كسانى كه ايمان آوردهاند و به پروردگارشان اعتماد دارند و كسانى كه از گناهان بزرگ و زشتكارىها خود را به دور مىدارند و چون به خشم در مىآيند در مىگذرند و كسانى كه [نداى] پروردگارشان را پاسخ [مثبت] داده و نماز برپا كردهاند و كارشان در ميانشان مشورت است و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق مىكنند.8.
با آغاز كار شورا، عصر حاكميت اولياى صالح كه با انتصاب بر سر كار آمده بودند، به پايان مىرسد. حاكمان جديد نيز اوليايى صالح هستند كه روش تربيتى آنها به طور كلى فرق مىكند.
حاكم منصوب، ثمرۀ تربيت ويژه و منسجم حاكمان پيش از خود و تعليم يافته با آموزشهايى است كه از امام مهدى عليه السّلام به آنها به ارث رسيده است.
(2) اما حاكم منتخب در جامعهاى به سر مىبرد كه به دليل آن كه اكثريت قريب به اتفاق افرادش، صالح و عادل هستند، افكار عمومىاش نيز معصوم مىباشد. در چنين جامعهاى، كم و بيش افرادى نيز هستند كه به درجه ممتاز و والايى از عدالت و رفتار صالح كه ما نامش را «عصمت» مىگذاريم يا به تعبير حكماى اسلام، عصمت غير واجبه رسيدهاند. اينان بدين ترتيب شايستگى حاكميت دولت عدل جهانى را به دست خواهند آورد و براى تحقق اين حاكميت، بايد مردم يكى از آنها را انتخاب نمايند.
(3) در اينجا براى تبيين بيشتر بحث، به طرح برخى مطالب به شكل پرسش و پاسخ مىپردازيم:
پرسش اول: اولياى صالح چند نفرند؟
براى پاسخ بايد به روايات گذشته بازگرديم. در خبرى آمده بود: براى ما [اهل بيت] پس از قائم عليه السّلام يازده مهدى خواهد بود و در خبرى ديگر خوانديم: پس از او (مهدى عليه السّلام) دوازده مهدى خواهند آمد اگر به هر كدام از اين دو خبر جداگانه نظر افكنيم، هر دو قابل اثبات تاريخى خواهند بود. اما اگر هر دو را با هم ملاحظه نماييم، هيچ يك اين قابليت را نخواهد داشت.
(4) در نتيجه اگر هر دو قابل اثبات تاريخى نباشند، اصل نظريه حكومت اولياى صالح از بين خواهد رفت و پاسخ به سؤال بالا دشوار مىشود. در نتيجه ممكن است تعداد آنها كم يا زياد باشد كه اين تابع مصلحتسنجىهايى است كه امام مهدى عليه السّلام خواهند داشت.
در انديشه شيعى عدد دوازده موضوعيت دارد، چه اينكه امامان معصوم عليه السّلام نيز دوازده نفرند. البته بديهى است كه اين دليلى براى اثبات تاريخى نخواهند داشت.
اگر تنها يكى از دو خبر قابل اثبات باشد، بايد آن را پذيرفت. در اين صورت مىتوان گفت: خبرى كه تعداد دوازده نفر را مطرح مىسازد، صحيحتر است.
اما اگر هر دو خبر قابل اثبات تاريخى باشند، مىتوان با دست برداشتن از ظهور خبر يازده نفر به قرينه خبر دوازده نفر، در واقع بين آن دو جمع كرد. و در نتيجه عدد دوازده را پذيرفت.
بدين ترتيب معلوم مىشود كه عدد دوازده در هر صورت، ترجيح دارد. هر چند ممكن است اين نتيجهگيرى نيازمند دليل باشد. ما براى آن كه بتوانيم به پرسش بعدى پاسخ بهترى دهيم، همين فرض را مىپذيريم.
(5) پرسش دوم: حاكمان صالح چند سال حكومت خواهند كرد؟
اگر آنها را دوازده نفر بدانيم و هر كدام نيز به مدت عمرى معمولى حكومت كنند، با عنايت به
اينكه ميانگين عمر معمولى در دولت عدل دستكم يكصد سال است، هر يك از آنان هشتاد سال بر اريكه حاكميت تكيه خواهد زد. در نتيجه هرگاه ميانگين عمر هر يك از آنها را شصت سال بدانيم، جمع مدت حكومت اولياى صالح، هفتصد و بيست سال خواهد شد و اين زمان براى تربيت اصولى و كاملا حسابشدۀ بشريت و رساندن آن به سطح جامعه معصوم، زمانى كافى خواهد بود.
پرسش سوم: مردم چگونه از شروع دورۀ عصمت آگاه مىشوند؟
مردم مىتوانند از چند طريق از اين موضوع آگاه گردند. مهمترين آن همان طور كه قبلا دانستيم، پايان حكومت اولياى صالح و آغاز حاكميت اوليايى است كه از طريق انتخابات بر سر كار مىآيند.
براى آگاهى جامعه از اين موضوع، چند احتمال قابل بررسى است:
1 - مردم بر اساس وصيت امام مهدى عليه السّلام از شمار اولياى صالحى كه به حكومت مىرسند، آگاهند و هرگاه دورۀ همۀ آنها - مثلا دوازده نفر - به پايان رسد، در آن زمان عصر حكومت اولياى صالح به پايان رسيده، آغاز دورۀ «جامعه معصوم» فرا خواهد رسيد.
2 - به فرض عدم تعيين تعداد آنها، احتمال دارد كه وصيتى خاص از امام مهدى عليه السّلام به اوليا رسيده باشد كه در فلان سال هرگاه ولىّ حاكم از دنيا رفت، نبايد كس ديگرى را برگزيند بلكه از آن پس حكومت شورايى مىشود. توصيه به عدم برگزيدن جانشين، در اين وصيت نشانه آغاز دورۀ جامعه معصوم مىباشد.
3 - وصيت مخصوصى از امام مهدى عليه السّلام به اوليا رسيده باشد كه در آن از وقايع اجتماعى خاصى به عنوان نشانههاى پايان حكومت آنها ياد شده باشد. مراد از اين نشانهها، رويدادهاى اجتماعى - تاريخى و يا رسيدن بشر به سطح خاصى از فرهنگ و عقلانيت مىباشد. اين احتمال نيز در صورتى كه تعداد آنها از پيش مشخص نشده باشد، احتمال درستى است.
(2) پرسش چهارم: آيا اولياى صالح از لحاظ نسب از هم جدايند يا خير و در صورت انتساب آيا فرزند امام مهدى عليه السّلام مىباشند يا نه؟
به اين سؤال در برخى روايات پاسخ داده شده است. در روايتى مىخوانيم قطعا براى ما پس از قائم عليه السّلام، يازده مهدى خواهد بود. از اين سخن به طور اجمال معلوم مىشود كه آنها از نسل اهل بيت عليه السّلام هستند. در خبر ديگرى چنين مىخوانيم: [قائم عليه السّلام] پس از خود، خلافت را به فرزندش كه نخستين نفر از مهدىهاست، مىسپرد. از اين روايت بر مىآيد كه ولىّ نخست، فرزند خود حضرت مهدى عليه السّلام است اما از اوليا پس از او يادى نشده است. همچنين در يكى از دعاها آمده است: و ولاة عهدك و الائمة من ولدك.
(3) اگر هر كدام از اين اخبار را به طور مستقل در نظر گيريم، در خواهيم يافت كه اولياى صالح از نسل اهل بيت عليه السّلام هستند و مقصود از اهل بيت در اصطلاح اخبار، امامان معصوم عليه السّلام مىباشد و چون به دليل طول زمانى احتمال نمىرود كه آنها از نسل امام ديگرى غير از امام مهدى عليه السّلام باشند، در نتيجه
از فرزندان خود امام مهدى عليه السّلام هستند. اين فرضيه روشنى است كه برخى از اين اخبار تأييدش مىنمايد و خبر ديگرى آن را نفى نمىكند.
تنها سؤالى كه باقى مىماند آن است كه آيا آنها پسران يكديگرند يا خير؟ روايات در اين باره به ما كمكى نمىكند؛ اما قرينهاى وجود دارد كه طبق آن، آنها فرزند يكديگرند و ما آن را «زنجيره ولايت» نام مىنهيم؛ زيرا هر وليّى كه در مرحله ما قبل عصمت قرار دارد، نيازمند آمادگى ويژه و تربيت خاصى براى رسيدن به حكومت است. حق آن است كه همه افراد جامعه به شرط شايستگى و عدالت، خواهند توانست حاكم را به بهترين صورت تربيت نمايند ولى شمارى از حقايق، شيوهها و قوانين اجتماعى و مانند آن وجود دارد كه مخصوص حاكم است و به صورت خاص از سوى امام مهدى عليه السّلام به او به ارث مىرسد و ديگران به طور كلى از آن بىاطلاع هستند. تثبيت و كشف آن تعاليم براى حاكم جديد به گذشت زمان و نيز تلاش حاكم پيشين نياز دارد. اين امر معمولا جز در بين پدر و فرزند پديد نمىآيد و به سختى مىتوان آن را در بين - مثلا - پسر عموها جست.
بنابراين به گمان قوى، ارتباط نسبى آنها به منظور حفظ زنجيره ولايى كه براى تربيت هر حاكمى لازم است، حفظ مىشود.
(2) پرسش پنجم: آيا انديشه «حكومت اولياى صالح»، صرفا يك برداشت شيعى از مهدويت است يا با هر برداشت ديگرى از مهدويت نيز سازگار است؟
اين انديشه، به طور كامل با برداشت ديگرى كه معتقد است: «مهدى عليه السّلام، مردى است كه در زمان خويش به دنيا خواهد آمد و زمين را از عدل و داد لبريز خواهد ساخت.» سازگار است و ارتباط مستقيمى با غيبت امام عليه السّلام در پيش از ظهور و اينكه او دوازدهمين امام از امامان شيعه است، ندارد.
البته اين انديشه در ميان غير اماميه سند و دليلى ندارد و ما تا آنجا كه منابع روايى را كاويدهايم، هيچگونه اشارهاى به دولت پس از مهدى عليه السّلام نيافتيم و بنابراين انديشمندان عامه در پذيرش اين انديشه، مختارند.
(3) پرسش ششم: آيا در عصر حكومت اولياى صالح، احتمال نافرمانى و شورش وجود دارد؟
پاسخ: بىترديد به مدد تربيت سازمان يافته مردم توسط حكومت و راهبرى آنان به سوى عدالت و كمال، اين احتمال به تدريج رنگ مىبازد و زمانى كه جامعه به حد اقلى از عصمت دست يابد، اين احتمال به طور قطع از بين خواهد رفت؛ زيرا عصمت با عصيان و نافرمانى منافات دارد.
اكثريت قريب به اتفاق مردم جهان چنين خواهند شد و به دشوارى مىتوان پذيرفت كسى در آن زمان فكر شورش بر ضد حكومت يا تبليغ تفكرى باطل را در ذهنش بپروراند.
پرسشى كه در اينجا مطرح مىشود آن است كه آيا در اوايل حكومت اولياى صالح، از اين شورشها و اعتراضات اثرى هست يا خير؟
پاسخ: شكى نيست كه نظام حكومتى اولياى صالح، از ضمانتهايى كافى براى غلبه بر دشمنان
برخوردار مىباشد. برخى از اين ضمانتها را در اينجا مىآوريم:
ضمانت نخست: وجود ويژگىهايى هم چون: رفاه، خوشبختى، برادرى و انصاف در بين مردم كه امام مهدى عليه السّلام پايهگذار آنها بوده است. اين اوصاف موجب مىگردد هر شخصى دوستدار و هوادار آن نظام گردد و به دنبال آن اكثريت مردم نه تنها در انديشه اعتراض نباشند بلكه در برابر هر گونه شورش و نافرمانى نيز به يارى دولت جهانى بشتابند.
(2) ضمانت دوم: اصول و قوانين ويژهاى كه در ارتباط با ماهيت و ساختار جامعه و حركت تاريخ و بهترين راهها براى در اختيار گرفتن آن و رفع مشكلات و موانع مىباشد كه امام عليه السّلام آن را به جانشينان خود آموخته است تا آنان به مدد اين آموزهها، دولت جديد خود را بنا نهند و از سادهترين راهها مشكلات آن را برطرف سازند.
(3) ضمانت سوم: جهانى بودن دولت عدل. اين عنصر، از دو جهت قابل توجه است:
1 - ابهت و شكوه دولت جهانى در چشم و دل مردم جهان.
2 - تسلط بر همه مراكز توليد سلاح در دنيا و ايجاد مانع بر سر راه قاچاق و خريدوفروش غير قانونى آن.
همۀ اين ضمانتها دو نتيجه مهم را به بار مىآورد:
الف) جلوى احتمال افزايش نافرمانى و شورشهايى را كه مانع پياده نمودن روشهاى تربيتى شود، مىگيرد زيرا با وجود اين ضمانتها شمار كسانى كه به حركتهاى اعتراضى مىانديشند اندك مىگردد.
ب) اگر شورشى هم از سوى گروهى اندكى روى دهد، دولت جهانى به كمك اين ضمانتها خواهد توانست آن را سركوب نمايد.
(4) پرسش هفتم: آيا در اين ميان، دابة الارض وظيفۀ خاصى بر عهده دارد؟
بر اساس روايات، وظيفه اصلى دابة الارض جدا كردن مؤمن از كافر و متمايز كردن منحرفان از پايبندان به دستورهاى الهى و نيز ارزشگذارى اخلاقى براى هر يك از آنها است. اين كار در زمانى كه مردم در حال حركت به سوى جامعه معصوماند، امكانپذير نيست؛ در نتيجه جز در دو مقطع زمانى نمىتواند تحقق يابد:
1 - بلا فاصله پس از رحلت امام مهدى عليه السّلام، زمانى كه دولت عدل جهانى پس از فقدان پيشواى بزرگش، سختترين و حساسترين دوران خود را مىگذراند.
درست است كه امام مهدى عليه السّلام كمر به ريشه كنى منحرفان كينه جوى مىبندد، اما به هر حال عدهاى اندك از روى ترس يا طمع، تسليم دولت مهدوى خواهد شد نه از روى اخلاص واقعى. در نتيجه احتمال دارد پس از وفات پيشواى عظيم الشأن امت، طمعورزىهايى در خصوص قبضه كردن حكومت و يا دستكم دستاندازى به برخى مناصب كليدى صورت گيرد.
ضمانتهاى گذشته هر چند براى مقابله با توطئههاى احتمالى مناسب است ولى زمانى كه دابة الارض پديدار شود، به دولت عدل جهانى براى پيروزى و چيرگى بر هر نافرمانى و طغيان كمك خواهد نمود.
2 - عصر پيش از قيامت؛ در اين باره در فصل بعد بحث خواهيم كرد ولى به فرض درستى آن، جامعه جهانى در اين دوره كه از اوج قله عصمت و عدالت پايين آمده، دچار كفر و انحراف مىگردد.
در نتيجه احتمال دارد كه دابة الارض در اين مقطع زمانى براى تضمين باقى ماندن مؤمنان بر ايمان و تضمين خسران و ضرر كفار و منحرفان كه با سوء رفتار خويش از مرتبه عصمت و عدالت سقوط كردهاند، بيرون آيد و در برابر كسانى كه به سبب كشتن مؤمنان به كفر گراييدهاند، بايستد.
(2) به هر روى از آنجا كه قرآن كريم خروج دابة الارض را امرى ضرورى مىانگارد و از سوى ديگر دابة الارض در عصر جامعۀ معصوم به دليل نداشتن وظيفه نخواهد آمد، در اين صورت جز در يكى از دو مقطع زمانى كه بيان شد، پديد نخواهد آمد ولى با توجه به مطالبى كه در فصل بعدى خواهيم آورد دليلى نداريم كه آن جامعه پس از رسيدن به ويژگى عصمت، منحرف گردد؛ بنابراين خروج دابة الارض منحصرا پس از وفات امام مهدى عليه السّلام خواهد بود تا به وظيفهاش به طور كامل عمل نمايد.
اين گونه است كه شمشير امام على بن ابى طالب عليه السّلام پايههاى اسلام را در آخر الزمان تثبيت خواهد كرد هم چنان كه اركان آن را در صدر اسلام استوار نموده بود.
به مدد اين پرسش و پاسخها توانستيم تا حدودى از اوضاع دورۀ حكومت اولياى صالح و پس از آن پردهبردارى نماييم. علاقهمندان اين بحث را به كتاب بعدى خود ارجاع مىدهيم.
مقدمه دربارۀ موضوع اين گفتار در چند محور به بحث مىپردازيم.
محور اول: مهمترين روايات در اين باره به نقل از منابع اماميه و عامه.
(1)مسلم از عبد اللّه بن عمر نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله در حديثى بلند از دجال و عيسى بن مريم عليه السّلام و سپس از دورۀ پس از مسيح سخن گفته و آنگاه فرموده است: فيبقى شرار الناس لا يعرفون معروفا و لا ينكرون منكرا فيتمثّل لهم الشّيطان فيقول: أ لا تستجيبون؟ فيقولون: فما تأمرنا؟ فيأمرهم بعبادة الأوثان، و هم فى ذلك دارّ رزقهم و حسن عيشهم، ثمّ ينفخ فى الصور(2)
گروهى انسان تبهكار باقى مىمانند كه نه كار نيكى را مىشناسند و نه از بدىها روى گردانند؛ پس شيطان در برابرشان آمده و مىگويد: آيا پاسخم را مىدهيد؟ مىگويند: چه دستورى مىدهى؟ آنگاه آنها را به پرستش بتان فرمان مىدهد. آنها نيز در اين وضع [به گمان خود] روزگار به خوشى مىگذرانند تا آن كه در صور دميده شود.
(3)أبو داود از ابو هريره روايت كرده است كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: لا تقوم الساعة حتّى تطلع الشمس من مغربها. فإذا طلعت و رآها الناس آمن من عليها.
فذلك حين «لا يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً2» (3)
قيامت برپا نمىشود مگر آن كه خورشيد از مغرب طلوع كند. وقتى چنين شد و مردم آن را ديدند، ايمان خواهند آورد. در آن زمان است كه: «كسى كه قبلا ايمان نياورده يا چيزى در ايمان آوردن خود به دست نياورده، ايمان آوردنش سود نمىبخشد.»
(4)حاكم از ابو امامه نقل كرده است كه شنيدم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: لا يزداد الأمر إلاّ شدّة، و لا المال إلاّ إفاضة، و لا تقوم الساعة إلاّ على شرار من خلقه.(4)0.
كارها هر چه پيش مىرود سختتر مىشود و ثروت انباشتهتر مىگردد و قيامت جز در زمان مردمان شرور و تبهكار برپا نمىشود.
حاكم مىنويسد: اين حديثى صحيح الاسناد است.
همو از انس بن مالك روايت كرده است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود:
لا يزداد الأمر إلاّ شدّة و لا الدين إلاّ إدبارا و لا الناس إلاّ شحّا و لا تقوم الساعة إلاّ على شرار الناس و لا مهدىّ إلاّ عيسى بن مريم.(1)
كارها هر چه پيش رود دشوارتر مىشود و همه به دين پشت مىكنند و مردم دچار حرص و بخل مىگردند. و قيامت جز در زمان مردمان شرور و تبهكار برپا نمىشود و مهدى جز عيسى بن مريم نيست.
(2)شيخ طوسى از عبد اللّه بن جعفر حميرى نقل كرده است كه گفت: اجتمعت أنا و الشيخ أبو عمرو عند أحمد بن إسحاق بن سعيد الأشعرى القمى. فغمزنى أحمد أن أسأله عن الخلف - يعنى الحجة المهدى عليه السّلام - فقلت له: يا أبا عمرو إنّي أريد (أن) أسألك و ما أنا بشاكّ فى ما أريد أن أسألك عنه. فإنّ اعتقادي و دينى أنّ الأرض لا تخلو من حجّة إلاّ إذا كان قبل يوم القيامة بأربعين يوما، فإذا كان ذلك وقعت (رفعت) الحجّة، و غلق باب التوبة. فلم يكن «يَنْفَعُ نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً...» (2) فأولئك أشرار من خلق اللّه عزّ و جلّ، و هم الذين تقوم عليهم القيامة.(3)
من و شيخ ابو عمرو در نزد احمد بن اسحاق قمى بوديم. احمد بن اسحاق از من خواست كه از ابو عمرو دربارۀ حضرت حجت سؤالى كنم. من هم از او پرسيدم: اى ابو عمرو در اين پرسش شكى ندارم [ليكن مايلم آن را با شما در ميان گذارم] اعتقاد من آن است كه زمين از حجت خدا خالى نمىماند مگر چهل روز پيش از برپايى قيامت. وقتى حجت از ميان برخاست و باب توبه بست در آن صورت «كسى كه قبلا ايمان نياورده يا خيرى در ايمان آوردن خود به دست نياورده، ايمان آوردنش سودى نمىبخشد» آنها بدترين آفريدههاى خداوندند و قيامت در زمان آنها برپا مىگردد.
(3) سيد بحرانى از كتاب بستان الواعظين نقل كرده است كه حذيفه گفت: مردم از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دربارۀ خير سؤال مىكردند و من دربارۀ شر سؤال كردم. پيامبر صلى اللّه عليه و آله در جواب فرمود:
يكون فى آخر الزمان فتن كقطع الليل المظلم. فإذا غضب اللّه تعالى على أهل الأرض أمر اللّه سبحانه و تعالى إسرافيل أن ينفخ نفخة الصّعق. فينفخ على حين غفلة من الناس...(4)
در آخر الزمان، فتنههايى هم چون پارههاى شب تاريك پيش مىآيد. پس آنگاه كه خداوند بر6.
اهل زمين خشم گيرد، اسرافيل را فرمان دهد تا در صور بدمد. او نيز در حال غفلت مردم چنين خواهد كرد.
محور دوم: نقد اين روايات به دليل برخى اشكالات، نمىتوان به بيشتر اين روايات استدلال كرد و از اين رو جز تعداد اندكى از آنها باقى نمىماند.
در خبرى كه مسلم نقل كرده، نخست دربارۀ خروج مردم از طاعت پروردگار و پيروى از شيطان و به دنبال آن، بتپرست شدن آنها سخن به ميان آمده است. اينها پيش از ظهور روى مىدهد، سپس در صور دميده مىشود؛ يعنى زندگى بشر به پايان مىرسد.
(2) با اندك دقتى در اين خبر، در مىيابيم خاتمه عمر بشريت در آن جو منحرف و فاسد رقم نمىخورد زيرا اين دو بخش با حرف «ثمّ» به يكديگر عطف شده كه دليل بر جدايى و ناپيوستگى است. در نتيجه اگر اين خبر، دليلى بر ماندگارى بشر پس از پديدارى آن جامعه فاسق نيست، دستكم دليلى بر پايان يافتن آن نيز نيست.
(3) خبرى كه ابو داود نقل كرده است، يكسره دلالتى بر مضمون مورد بحث ندارد؛ زيرا در آنجا آمده است: «مردم به گاه طلوع خورشيد از مغرب، همگى ايمان مىآورند» و بيش از اين نمىگويد.
حال آن كه مراد از خورشيدى كه از مغرب سر بر مىآورد، مهدى عليه السّلام است كه از پس پرده غيبت بيرون مىآيد و در آن هنگام، توبه افراد فاسق پذيرفته نمىشود.(1)
همچنين خبر ديگرى كه او از حاكم نقل كرده است و در آن آمده: «لا مهدىّ إلاّ عيسى بن مريم»، مورد نقد و سپس ردّ عالمان عامه و خاصه قرار گرفته است كه پيشتر گذشت و نيازى به تكرار آن نيست.
(4) خبر بعدى كه از معالم الزلفى نقل گرديد، خبرى مرسل و ضعيف بوده و دربردارنده مضامينى دست خورده و غير واقعى است. با مراجعه به منبع اين خبر مىتوان صحت اين ادعا را دريافت.
بدين ترتيب دو خبر براى ما باقى مىماند: 1. خبرى كه از حاكم نقل گرديد؛ 2. خبرى كه از شيخ طوسى بيان شد.
(5) خبر شيخ خالى از اشكال نيست زيرا نه از معصوم بلكه از عبد اللّه بن جعفر حميرى نقل گرديد؛ كه وى در آن به بيان اعتقادات خويش پرداخته است و هر چند او از عالمان صالح مىباشد اما اعتقادش لزوما اثبات تاريخى را به دنبال ندارد.
به هر روى، هر دو خبر با اشكالى مشترك روبروست؛ زيرا مطالبى از اين دست كه: «قيامت جز در زمان انسانهاى تبهكار و شرور برپا نمىشود»، از اصول اعتقادى دينى است و بديهى است كه اصول اعتقادى، با خبر واحد - اگر چه سندى درست و مضمونى روشن نيز داشته باشد - ثابت نمىگردد و تنها راه اثبات آن، خبر متواتر و قطعى است. و اين اخبار، گذشته از نقدهاى ديگر، متواتر6.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 596.
نيز نمىباشند.
اشكال ديگرى كه به طور مثال بر خبر: «لا يزداد الأمر إلاّ شدّة و لا الذين إلاّ إدبارا و...» وارد مىگردد آن است كه اين خبر، بيانگر ويژگى جامعه پيش از ظهور مىباشد و با رويداد ظهور همه آن بر طرف مىشود. در حالى كه ظهور اين خبر، باقى ماندن اين وضع تا روز قيامت است كه دلائل گذشته ما آن را رد مىكند. علاوه اينكه اين اخبار با ماندگارى دولت عدل تا روز قيامت در تعارض است زيرا وقتى قرار باشد انحرافى آشكار در جامعه بشرى حاصل شود در اين صورت حكومت به منحرفان انتقال پيدا مىكند در حالى كه روايات ديگرى به صراحت از حضور مؤمنان عادل در صدر دولت جهانى سخن گفتهاند.
(1)صدوق به سند خود از عبد السلام بن صالح هروى روايت كرده است كه امام على بن موسى الرضا عليه السّلام از پدران خود و آنها نيز از پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله روايت كردهاند: ... فنوديت: يا محمّد، أنت عبدى و أنا ربّك... حتّى يعلن دعوتى و يجمع الخلق على توحيدى. ثمّ لأديمنّ ملكه و لأداولنّ الأيام بين أوليايى إلى يوم القيامة.(2)
... به من ندا شد: اى محمّد، تو بنده منى و من پروردگار توأم... (تا آنجا كه سخن به آخرين از امامان دوازدهگانه، حضرت مهدى عليه السّلام مىرسد) تا آن كه دعوت مرا آشكار سازد و مردم را بر [محور] توحيد من گرد آورد. پس حكومتش را تداوم مىبخشم و تا روز قيامت اوليايم را پىدرپى رهبر و حاكم مىگردانم.
(3)نعمانى به سند خود از يونس بن رباط نقل كرده است كه از حضرت صادق عليه السّلام شنيدم كه فرمود: إنّ أهل الحقّ لم يزالوا منذ كانوا فى شدّة. أما أنّ ذلك إلى مدّة قربيه و عاقبة طويلة.(2)
اهل حق و طرفداران آن، همواره در سختى و رنج بودهاند ولى اين وضع تا مدت كوتاهى است و پس از آن فرجام طولانى [و نيكى در انتظار شما] است.
(4) شيخ طوسى به سند خود از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است:
دولتنا آخر الدول، و لم يبق أهل بيت لهم دولة إلاّ ملكوا قبلنا، لئلاّ يقولوا، إذا رأوا سيرتنا:
إذا ملكنا سرنا مثل سيرة هؤلاء، و هو قول اللّه عزّ و جلّ: و العاقبة للمتّقين.(3)
دولت ما [اهل بيت] آخرين دولتهاست و دولتى نمىماند مگر آن كه پيش از دولت ما بر سر كار مىآيد تا وقتى روش ما را ديدند نگويند: اگر ما به حاكميت مىرسيديم مانند اينان حكومت مىكرديم. و اين سخن خداوند است كه مىفرمايد: فرجام نيك از آن پرهيزكاران است.
اين حديث را شيخ مفيد در الارشاد و طبرسى در اعلام الورى نقل كردهاند.
(5) اين فراز از حديث كه: «تا روز قيامت اوليايم را پىدرپى حاكم مىگردانم» به روشنى ماندگارى2.
جامعه مؤمن را تا پايان زندگى بشر ثابت مىنمايد و به وضوح با انديشه وجود جامعه فاسق پيش از برپايى قيامت منافات دارد.
همچنين اين سخن كه «دولت ما آخرين دولت است» به آشكارى گوياى اين است كه پس از دولت حق تا پايان عمر بشريت، دولت ديگرى نخواهد آمد. پس وقتى دانستيم جامعه بشرى هيچگاه نمىتواند بدون حكومت يا دولت به سر برد و از سوى ديگر جامعه منحرف به طور معمول موجب انحراف دولتها مىشود، نتيجه مىگيريم كه دولت حق تا آخرين دوره زندگى انسان، تداوم خواهد داشت. با وجود اين اشكالات، آن اخبار از امكان اثبات تاريخى ساقط مىشود و دليلى براى اين سخن كه «قيامت جز در زمان انسانهاى تبهكار برپا نمىشود» نخواهيم داشت.
(2) محور سوم: برداشت جديد و متكاملى از خبر «لا تقوم الساعة الا على شرار الخلق».
در اين موضوع ناگزير از پذيرش اين روايات و يا وانهادن آنها هستيم. اينك هر يك از اين دو راه را به بوته نقد گذاشته و بررسى مىنماييم:
الف) پذيرش روايات: برنامه كلى الهى براى دوران پس از ظهور، پس از آن كه به هدف سترگ خود كه تحقق جامعه معصوم بود، جامه عمل پوشانيد و حكومت انتصابى جاى خود را به شوراى حكومتى داد، در اين صورت هدف والاى آفرينش انسان كه پديد آمدن روح پرستندگى در سراسر زمين است، تحقق مىيابد؛ به ويژه آن كه اين جامعه تا روزگارى دراز، در اوج تعالى و شكوه باقى بماند. در اين زمان - مطابق اين برداشت - برنامه جديدى شروع مىشود كه آخرين برنامه خداوند براى جامعه بشرى است و هدف از آن پديد آوردن جامعهاى كافر كيش و منحرف است كه قيامت در زمان آنها برپا مىگردد.
(3) ما با فهم اين زمانى خود خواهيم توانست خطوط كلى اين برنامه كلى را دريابيم.
انگيزه نيرومند ايمانى كه امام مهدى عليه السّلام در ميان بشريت پديد مىآورد و مهدىهاى دوازدهگانه بعد از او در طى صدها سال شعلههاى آن را فروزان نگاه مىدارند تا آن كه در نهايت جامعه معصوم پديد آيد، اين انگيزه ايمانى در زمانى كه امر رهبرى جامعه از انتصاب به انتخاب تغيير شكل مىدهد، تا حدودى در معرض خطر قرار مىگيرد.
اما اين انگيزه تا زمانى كه پايگاه رفيع عصمت در آن جامعه محفوظ باشد، تا نسلهاى متمادى به صورتى ناب و قوى باقى خواهد ماند مگر آن كه نسلهاى بعدى از اين درجه رفيع به تدريج تنزل كنند و عوامل شر و زشتى در وجود آنها رشد نمايد. در اين هنگام حفظ و صيانت از عصمت به ميزان كافى وجود نخواهد داشت زيرا برنامه كلى الهى بر اين تعلق گرفته است كه اين ويژگى به تدريج از جامعه بشرى رخت بر بندد.
(4) در انتخابات، اوليايى بر سر كار مىآيند كه هر چند از عدالت بارزى برخوردار باشند ولى نه مهدى عليه السّلام را ديدهاند، نه معاصر جانشينان هدايتگر او بودهاند و نه از تربيت ويژهاى برخوردار بودهاند. از اين رو هر حاكمى تمامى توشوتوان خود را در عقب راندن جبهه منحرفان به كار مىبندد اما موفق به شكست آنها نخواهد شد. مردم به اوضاع سياه پيش از ظهور بازخواهندگشت و
از قوانين بديهى اسلامى سرباز خواهند زد. تا آنجا كه بر اساس نقل روايات، يكى از شخصيتهاى اسلامى در داخل مسجد الحرام كشته خواهد شد و حتى وضع از اين هم بدتر شده و ديگر كسى نام خدا را نيز بر زبان جارى نمىسازد.
در اين هنگام قطعا دو اتفاق رخ خواهد داد:
1 - حاكم عادلى كه حجت خدا بر مردم است از لحاظ اجرايى فاقد صلاحيت خواهد شد؛ زيرا قادر به انجام هيچ كارى نبوده و از او اميد اقدام مؤثرى نمىرود.
2 - غضب پروردگار نسبت به امت و بشريت بيشتر شده، تا جايى كه سزاوار هر گونه عذاب خواهند شد.
وقتى امر اول پديد آمد و هيچ كارى از دست آن حاكم ساخته نبود، بهتر است خداوند جان او را بستاند و به بارگاه خويش ارتحالش دهد. اين حادثه - بنا بر نقل روايات - چهل روز پيش از برپايى قيامت روى خواهد داد.
(2) پس از وفات او، بشريت در آن سطح از آگاهى و مسئوليتپذيرى نخواهد بود تا فرد جديدى را انتخاب نمايد بلكه در تباهى و ستم كامل فرو خواهد رفت تا چهل روز بگذرد و در صور دميده شود و قيامت برپا گردد.
به مدد اين زنجيره حوادث، توانستيم ميان چند قاعدۀ روايى پيوند برقرار نماييم:
يك: دولت عدل اسلامى تا روز قيامت باقى خواهد ماند.
دو: چهل روز پيش از برپايى قيامت، زمين از حجت الهى خالى مىشود.
سه: قيامت در زمان افراد تبهكار برپا مىگردد.
نيز دانستيم كه منافاتى بين اين برنامه و برنامه گذشته كه جامعه معصوم را پديد آورد، وجود ندارد. در اينجا دو پرسش باقى مانده است كه به آنها مىپردازيم:
(3) پرسش اول: جامعه اسلامى چگونه پس از آن كه مقام عصمت را از دست مىدهد، دوباره به انتخاب حاكم روى مىآورد، در حالى كه اگر حق انتخابى هم وجود دارد به طفيلى وجود آن مقام است و در اين صورت با از بين رفتن آن بايد اين روش به روش انتصابى يا روش ديگرى تبديل گردد.
(4) اين پرسش را پاسخهايى است كه به مهمترين آنها اشاره مىشود:
1 - اين انتخابات بدون فكر و هدف نخواهد بود و نامزدهاى آن طبق روند معمولى در دولت جهانى از شايستگان و صالحان مىباشند. در اين باره، عصر عصمت با دوره پس از آن تفاوتى ندارد بلكه تنها فرق در آنجاست كه در عصر عصمت، شمار بسيارى از مردم شايستۀ آن مقام بودند، بر خلاف دورۀ انحراف كه تعداد آنها به تدريج كم مىشود و اين به هر روى با قانون انتخاب منافاتى ندارد.
2 - انتخابات در آن زمان انجام خواهد شد زيرا امرى شناخته شده و يادگار دولت عدل مهدوى است و كسى هم در ميان مردم نيست كه هم چون امام مهدى عليه السّلام علاوه بر قوانين گذشته، قانون
جديدى را پديد آورد. از اين روى بيشتر از يك راه در پيش روى خود ندارند و آن هم اصل انتخاب است و تغيير اين روند، انحراف از قوانين عادلانه و شناخته شده آن عصر به شمار مىرود.
نيز گفتنى است كه ايجاد ملازمه بين برگزارى انتخابات و ويژگى عصمت و منوط دانستن انتخابات به شرط وجود عصمت در آن روزگار برداشتى عمومى نخواهد بود بلكه تنها برنامه خاصى است كه قانونگذار (يعنى آخرين نفر از اولياى دوازدهگانه مهدوى) در ذهن خود داشته كه به مردم ابلاغ كند كه به گاه ورود در عصر عصمت، انتخابات واجب و ضرورى مىگردد و ممكن است براى بعضى از نزديكانش نيز شناخته شده باشد.
پرسش دوم: آماده كردن بشر براى انحراف به معناى خشنودى خداى تعالى به ظلم و اراده او براى به وجود آمدن آن مىباشد؛ چنين چيزى از خداوند عادل چگونه ممكن است؟
پاسخ: مانند اين پرسش را قبلا، در مورد برنامه الهى در پيش از ظهور، مطرح ساخته و به شكلى كه شبهه برطرف شود به آن پاسخ داديم.(1)
خلاصۀ پاسخ چنين است: وجود ظلم، مستلزم خشنودى خداوند از ظلم و مجبور ساختن انسانها بر آن نيست و تنها هنگامى كه مصلحت تعلق مىگيرد كه ظلمى در خارج به وجود آيد، مانند فرض ضرورت برپايى قيامت در زمان انسانهاى تبهكار، خداوند مانع را از سر تحقق آن در جهان خارج بر مىدارد.
از اين رو كافى است خداى متعال از اين انحراف چشم پوشد و از تربيت بشر براى رسيدن به حق و عدالت دست بردارد، آنگاه ظلم به اختيار خود ستمكاران پديدار مىگردد. با وجود آن كه حجت رساى پروردگار، يعنى كتاب و سنت، از نهى و بازداشت آنان فروگذار نكرده و مىكوشد تا در ورطه عذاب فرو نغلتند؛ اما آنها خود چنين خواستهاند و خود كرده را تدبير نيست.
اين برنامهاى است كه خداوند متعال به طور موقت براى عصر غيبت تدارك ديده است تا مردم بدان سبب آزمايش شوند و براى روز ظهور آماده گردند. همين برنامه را نيز خداى متعال به گاه نزديك شدن قيامت اجرا خواهد فرمود تا جامعهاى پديد آيد كه قيامت در آن دوره برپا گردد؛ زيرا فرض ما در اين سخن آن است كه برپايى قيامت در روزگار انسانهاى مؤمن محال مىباشد.
(2) ب) آن اخبار را صحيح ندانسته و اثباتپذيرى روايت «قيام الساعة على شرار الخلق» را كافى به حساب نياوريم، بلكه طبق بحثهاى گذشته اين احتمال را به ميان آوريم كه قيامت در زمان جامعهاى مؤمن رخ دهد.
هرگاه در درستى آن اخبار ترديد روا داريم، گزيرى از پذيرش اين احتمال نيست و اصولا برنامهريزى براى ايجاد جامعه منحرف ممكن نيست؛ زيرا:
1 - كارى بيهوده و دور از حكمت است و كار يا سخن بيهوده بر خداى حكيم محال است.
2 - هم چنان كه گفتيم لازمه آن كار، كم كردن ميزان تربيت و آگاهى بخشى است و تا وقتى كهد.
1) . ر. ك: الصدر، سيد محمّد، همان؛ ص 269 به بعد.
مصلحت مهم و قابل توجهى براى اين كار پيش نيايد - و فرض آن است كه اين مصلحت پيش نمىآيد - چنين كارى ظلم به مردم است.
بنابراين، توجه به تربيت امت كه نتيجه آموزههاى امام مهدى عليه السّلام و انگيزه ايمانى است كه او در ميان امت پديد آورده است و همين انگيزه و الا هم آنها را به جامعه معصوم خواهد رساند، هم چنان باقى خواهد ماند و اثر آن تا پايان زندگى بشر از بين نخواهد رفت زيرا آگاهى و بيدارى يك جامعه وقتى كه در بالاترين سطح خود قرار داشته باشد، زوالپذير نخواهد بود. بلكه وجود مشكلات و حوادث در اين جامعه، آن آگاهى و بيدارى را ريشهدارتر خواهد كرد.
هم چنان كه گفتيم با آغاز تشكيل دولت عدل جهانى و پيش از رسيدن به جامعه معصوم، باران امدادهاى الهى بر جامعه بشرى باريدن خواهد گرفت. اين بركات در جامعهاى رخ مىدهد كه امام مهدى عليه السّلام در آن نقش رهبرى دارد. اما با رسيدن جامعه بشرى به مرزهاى عصمت، هر چند امام عليه السّلام حضور ندارد، ولى پايههاى آن جامعه استوارتر مىگردد و نظام اسلامى به طور كاملترى به ايفاى نقش مىپردازد و امدادهاى الهى بيشتر شده و همه افراد جامعه را در بر مىگيرد. با اين حساب چگونه مىتوان از انحراف و طغيان آنها سخن گفت؟
(2) افراد جامعه بشرى همواره در رشد و بالندگى معنوى خواهند بود تا آنجا كه همگان در انتظار لقاء اللّه لحظه شمارى مىكنند و از رسيدن به مقام رضاى الهى و برخوردارى از نعمتهاى ماندگار او در سرور و خوشحالى به سر برند. در نتيجه خداوند بزرگ آنها را از عالم خاك نجات داده و مرگ را در مشامشان همچون دسته گلى خوشبو مىسازد و آنها را به نزد خود فرا خوانده در جوار رحمت بيكرانش جاى مىدهد. بدين وسيله، دوران زندگى بشر بر كره خاك پايان مىپذيرد و قيامت آغاز مىگردد.
(3) بدين ترتيب نيازى به اين فرض كه حجت الهى چهل روز پيش از برپايى قيامت رحلت مىكند و يا اين فرض كه بشر در واپسين دوران زندگىاش به ورطه فساد فرو مىرود، نخواهيم داشت؛ زيرا هر دوى اين فرضيهها از رواياتى نقل شده است كه در قسمت «ب» نادرستى آنها را ثابت كرديم.
(4) برپايى قيامت در اين شرايط، منطقى است زيرا هدف آفرينش بشر كه پديد آمدن روح والاى پرستندگى در وجود او است، در دوران جامعه معصوم به طور كامل تحقق يافته و هدف ديگرى باقى نمانده است. بدين ترتيب كار آدمى در قفس خاك به پايان مىرسد و چارهاى جز پرواز ندارد.
اين زنجيره فكرى كه بيان شد، بر پايۀ نادرستى اخبار «لا تقوم السّاعة إلاّ على شرار النّاس» شكل گرفته است و با قراين و اصول كلى اسلامى همسازتر مىباشد؛ گذشته از اينكه آن اخبار شايستگى اثبات تاريخى را نيز ندارند.
به يارى خداوند بزرگ، در كتاب بعدى خود تفسيرى ژرفتر و همه جانبه از پايان زندگى بشر ارائه خواهيم نمود.
مهمترين منابع مورد استفاده 1. القرآن الكريم؛ ترجمه: محمّد مهدى فولادوند.
الاحتجاج على اهل اللجاج، الطبرسى، ابو منصور احمد بن على بن ابى طالب، نشر النعمان، 1386 ه ق.
الارشاد فى معرفة حجج اللّه على العباد، المفيد، محمّد بن محمّد بن النعمان، تهران، 1377 ه ق.
أسد الغابة فى معرفة الصحابة، ابن الاثير، ابو الحسن على بن محمّد، نشر اسلاميه، تهران، بىتا.
إسعاف الراغبين، الصبان، محمّد، چاپ شده در حاشيه كتاب نور الأبصار شبلنجى، بىتا.
الإشاعة لأشراط الساعة، البرزنجى الحسينى، محمّد بن رسول، چاپ اول، مصر، 1370 ه ق.
إلزام الناصب فى اثبات الحجة الغائب، اليزدى الحائرى، على، اصفهان، 1351 ه ش.
بحار الانوار، المجلسى، محمّد باقر بن محمّد تقى، چاپ سنگى، سال 1305 ه ق.
البيان فى اخبار صاحب الزمان، الحافظ الگنجى، ابو عبد اللّه محمّد بن يوسف، با مقدمه و توضيح:
محمّد مهدى خرسان، نشر النعمان، نجف اشرف، 1382 ه ق.
الجامع الصحيح، الترمذى، محمّد بن عيسى، نشر الفجالة، قاهره، 1387 ه ق.
الحاوى للفتاوى، السيوطى، جلال الدين عبد الرحمن بن ابى بكر، با توضيحات و حواشى:
محمّد محى الدين عبد الحميد، چاپ سوم، مصر، نشر السعادة، 1959 م.
الخرائج و الجرايح، الراوندى، ابو الحسين سعيد بن هبة اللّه، چاپ سنگى، هند، 1301 ه ق.
سنن أبى داود، ابو داود السجستانى، سليمان بن اشعث، مصر، چاپ اول، 1371 ه ق.
سنن ابن ماجة، ابو عبد اللّه القزوينى، محمّد بن يزيد، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقى، دار احياء الكتب العربية، 1373 ه ق.
شرح نهج البلاغة، عبده، شيخ محمّد، تحقيق: محمّد محى الدين عبد الحميد، نشر الاستقامة، مصر، بىتا.
صحيح البخارى، ابو عبد اللّه البخارى، محمّد بن اسماعيل، نشر الشعب، مصر، 1378 ه ق.
صحيح مسلم، ابو الحسين النيشابورى، مسلم بن الحجاج، چاپ محمّد على صبيح و پسران، مصر، بىتا.
الصواعق المحرقة فى الرد على اهل البدع و الزندقة، شهاب الدين الهيثمى، احمد بن حجر، مصر،
1312 ه ق.
الغيبة، ابو جعفر الطوسى، محمّد بن الحسن، چاپ دوم، نجف، 1385 ه ق.
الغيبة، ابو عبد اللّه النعمانى، محمّد بن ابراهيم، تبريز، 1383 ه ق.
الفتوحات المكية، ابو عبد اللّه الطائى، محمّد بن على (ابن عربى)، دار صادر، بيروت، بىتا.
الفصول المهمة فى معرفة الأئمة، نور الدين المالكى، على بن محمّد (ابن صباغ)، چاپ سنگى، تهران، 1302 ه ق.
الكافى (الأصول)، ثقة الاسلام الكلينى، محمّد بن يعقوب، نسخه خطى موجود در كتابخانه شخصى مؤلف (سيد محمّد صدر)، به خط محمّد بن طاهر آقا جان شوشترى، 1077 ه ق.
الكامل فى التاريخ، ابو الحسن الشيبانى، على بن ابو الكرم (ابن الأثير)، بيروت، 1387 ه ق.
كامل الزيارات، ابو القاسم القمى، جعفر بن محمّد بن قولويه، تحقيق و توضيح: ميرزا عبد الحسين امينى تبريزى، نشر المرتضوية، نجف 1356 ه ق.
الكتاب المقدس (العهد القديم و العهد الجديد)، دانشگاه كمبريج، انگلستان، بىتا.
كشف الغمة فى معرفة الأئمة، ابو الحسن الإربلى، على بن عيسى، نشر علميه، قم، بىتا.
مراصد الاطلاع على أسماء الأمكنة و البقاع، صفى الدين البغدادى، عبد المؤمن بن عبد الحق، تحقيق و توضيح: على محمّد بجاوى، دار احياء الكتب العربية، مصر، 1374 ه ق.
مطالب السئول فى مناقب آل الرسول، ابو سالم الشافعى، محمّد بن طلحة، دار الكتب التجارية، نجف، 1371 ه ق.
مفاتيح الجنان، القمى، الشيخ عباس، ترجمه سيد محمّد رضا نورى نجفى، تهران، 1359 ه ق.
الملاحم و الفتن، ابو القاسم الحسنى الحسينى، على بن موسى (ابن طاووس)، چاپ سوم، نجف، الحيدرية، 1383 ه ق.
منتخب الاثر فى الامام الثانى عشر، صافى گلپايگانى، لطف اللّه، چاپ دوم، بىتا.
وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، العاملى، الحسن بن الحر، چاپ سنگى، تهران، 1314 ه ش.
ينابيع المودة، القندوزى، سليمان بن ابراهيم، چاپ هفتم، نجف، الحيدرية، 1384 ه ق.