ghaemiyeh.com
سرشناسه : محدثي، جواد، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پديدآور : روح حج/ جواد محدثي؛ [به سفارش] حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت.
مشخصات نشر : تهران : مشعر، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهري : ۱۴۹ ص.؛ ۱۹ × ۱۱سم.
شابك : ۷۰۰۰ ريال: 964-7635-46-X ؛ ۷۰۰۰ ريال ( چاپ سوم ) ؛ ۷۰۰۰ ريال ( چاپ چهارم )
يادداشت : چاپ قبلي: مشعر، ۱۳۸۳ (۱۲۶ ص).
يادداشت : چاپ دوم : ۱۳۸۳
يادداشت : چاپ سوم : ۱۳۸۵.
يادداشت : چاپ چهارم: تابستان ۱۳۸۶.
موضوع : حج -- فلسفه
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۹/م۲۶ر۹ ۱۳۸۳
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۴-۱۶۱۳۶
چشمهاى است حج؛ ... كه هركه از آن نوشيد، تشنهتر شد، و هركه حلاوت آن را يافت، شيفتهتر گشت.
و هركه چهره جان در زمزم معارفش شست، پاكدل شد.
كتابى است حج؛ ... كه هركه با الفباى معارفش آشنا شد، دل به آن سپرد، و هركه اوراقى از رموز و اسرارش را با سرانگشت تدبّر، ورق زد، مشتاق به پايان بردن اين صحيفه عرفان گرديد، و هركه حتّى نگاهى به سطور اين «كتاب يقين» افكند، و نظر بر خطْ نوشتههاى اين «بيت المعمور» داشت، بذر معرفت در انديشه و دل كاشت.
خانهاى است حج؛ ... كه هركه چند صباحى رحل اقامت در آن افكند،
و هركه چند روزى بار سفر به سوى آن كشيد و لذّت آرميدن در سايه معنويّت «بيت خدا» را چشيد، رنج سفر فراموش كرد و آنجا را خانه خود، خانه خدا و خانه مردم يافت.
هركه مقيم اين خانه شد، مقام يافت.
هركه ساكن اين حريم گشت، به سكون نفس رسيد.
درختى است حج؛ ... كه اگر دست نياز، به شاخههاى كرامتش بياويزى، و اگر دامن طلب، زير اين «شاخه طوبى» بگسترى، دامن دامن، حكمت و نور نصيبت مىشود.
و اگر در سايهاش نشينى، خنكاى يقين را حسّ مىكنى.
و اگر پنجه به سرشاخههاى پربارش فراز برى، ميوههاى تازه ايمان و نور و حضور مىچينى.
بازارى است حج؛ ... كه هركه با «نقد خلوص»، پاى بدان نهد، كالاى عبوديّت نصيبش مىشود، و هركه بى توشه باور به آنجا رود، تهيدست باز مىگردد.
هركه جويا باشد، به «منافع» مىرسد، و هركه هشيار باشد، سود مىبرد و هركه غافلانه رود و باز گردد، زيان مىبرد.
هركه «كالاى قلب» به آن بازار بَرد، مشترى صالحات، آن را نمىخرد.
و آنكه متاع فاسد به ميان و ميدان آورد، بىبهره و
بىخريدار خواهد ماند.
مدرسهاى است حج؛ ... كه كتاب و دفترش «عمل» و «تزكيه» است، سازندهاش ابراهيم و اسماعيل و جبرئيل است و بنيانش «تقوا» است، و آنكه در اين مدرسه نام نويسد، بايد «مشق بندگى» را خوب بنويسد و «خطّ خلوص» را زيبا بنگارد و تكليف طاعت را در كلاس مناسك، به دقت و كمال و تمام، انجام دهد.
امتحانش توبه و قبولى آن، غفران است.
شهرى است حج؛ ... كه كعبه، كانون و مركز آن است.
مناسك، «آيين نامه» زيستن در اين شهر قانونمند است و هر تخلّفى قربانى مىخواهد.
شهرى است آباد و آزاد، كه وطن هر موحّد است و زادگاهِ دين و خاستگاه قرآن.
و هركه اهل اين ديار است، «حاجى» است.
و هركه با اين شهر بيگانه است، احساس غربت مىكند.
دنيايى است حج؛ ... كه همه كائنات بر مدار «مطاف» سير مىكنند و مشاعر مقدس آن، محل همايش همه نژادها، زبانها، ملّتها و ملّيتهاست.
آنكه حاكم اين دنياست، «خدا» ست و آنكه به اين نشأه گام مىنهد، وارد «منظومه بندگى» مىشود.
دنيايى است شگفت و سرشار از ديدنيها و شنيدنيها.
عجايب هفتصد گانه هستى، در «موزه حج» نگهدارى مىشود. و حاجى، براى ديدار آثار باستانى توحيد، عازم آنجا مىشود و همه پديدهها و صحنههايش، هم «نو» است، هم «كهن».
دريايى است حج؛ ... موج خيز و گهرساز.
هركه به ژرفاى معارفش فرو رود و در اعماق حكمتهايش غوّاصى كند، مرواريدهاى گرانبها و بىبديل به چنگ مىآورد و هركه بر ساحل، به تماشا بايستد، هرچند هم به گوهر نرسد، امّا تلاطم امواج و نسيم ساحل اين دريا، روحش را شاداب مىكند.
رودخانهاى است حج؛ ... كه هركه تن و جان در آن شست، و هركه به شناگرى در آن پرداخت، و هركه با آب حياتش به سمت و سوى دريا رفت، دريايى شد و دريا شد! و هركه كنار رود ماند و رفتن رود را تماشا كرد، رود رفت و او ماند.
رودى است كه به دريا مىرسد و مىرساند و هركه «روح دريايى» دارد، با حركت اين رود، همراه و همآوا مىشود و پيچ و خم مشكلاتِ ديندارى و فراز و نشيب راه بندگى و صخرهها و سنگلاخهاى طريق عبوديّت را پشتسر مىگذارد و تعلّقها را مىگسلد.
هيچ سيلاب به دريا نرسانَد ما را ما كه در هر بُنِ مو، سنگِ گرانى داريم
ندايى است حج؛ ... پيچيده در گوش زمان، برخاسته از حنجره ابراهيم، و نشسته بر گوش جانِ ميليونها موحّد ابراهيمى، ندايى كه از هر ديار دور و نزديكى، از هر شهر و روستايى، از هر فراز و فرودى، «مهمان» مىطلبد.
ضيافتى با ميزبانى خدا! و سفرهاى گشوده تا ابديّت، تا آخرت، تا بهشت، تا رضوان و رحمت، تا عفو و مغفرت.
ندايى پرطنين و آهنگين و دلنشين، كه آهنگ ملكوت دارد و نغمه خلد برين.
و ... عبادتى است حج؛ كه بعد سياسى و اجتماعى دارد، عزّت آفرين و شكوهبخش و قدرت ساز است.
رمز وحدت و همبستگى است، مايه معرفت و همدلى و تعاون است، سياستى در متن دين است، تا «ملل مسلمان» را با رمز قدرت و راز وحدت آشنا كند، «امت محمدى» را در برابر «كفر جهانى» بسيج سازد، حماسههاى دين و عرفان را، در كنار هم به يادها آورد.
و حج، عبادتى است سياسى، پايگاهى است براى رفعت اهل ولا، اهرمى است براى شكستن هيمنه استكبار، آيينهاى است براى تماشاى شكوه وحدت، مكتبى است براى
آموزش عرفان و سلوك، مدرسهاى است براى تربيت موحّدان مجاهد، بازارى است براى خريد آخرت، چشمهاى است براى طهارت روح.
آرى ... اينهاست روح حج و حج بى روح هم، مثل عبادت بى وضوست.
با روح حج آشناتر شويم وحقّ آن را بهتر ادا كنيم.
قم- جواد محدثى 1382
عطر اهل بيت عليهم السلام وقتى به سرزمين «حجاز» قدم مىگذارى، عطر بوى پيامبر و اهل بيت به مشامت مىرسد.
چه «مدينه قبل» باشى چه «مدينه بعد»، چه در فرودگاه جدّه فرود آيى يا فرودگاه مدينه، در هر صورت دل و خاطرهات به هزار و چهار صد سال پيش بر مىگردد و هواى گرم و شرجى اين سرزمين، حسّ ويژهاى به هر زائر مىدهد، چه آنكه به سفر عمره آمده باشد، يا سفر حج.
امّا در اين كتاب، بيشتر خط سيرى را دنبال مىكنيم كه از مدينه و زيارت حرم نبوى و مزار امامان مدفون در بقيع آغاز مىشود و به مكه و اعمال حج و حضور در عرفات و مشعر و منا ختم مىگردد.
مدينه، گويا ايستگاه عشق و سوز و گريه و اشگ است كه عقدهها را مىگشايد و زائر با پاى اشگ، قدم در شهرى
مىگذارد كه با آنكه ديار عترت پيامبر است، امّا غربت آنان به خوبى حسّ مىشود.
بسيار بودهاند غريبان، ولى كسى چون اهل بيت در وطن خود غريب نيست
زنها همچنان از ورود به داخل بقيع، محرومند و عشقشان به «شب نالههاى پشت ديوار بقيع» است. در حرم پيامبر هم صبح و عصر، دو نوبت زنان مجال مىيابند كه يكى دو ساعتى در محوطه اطراف روضه شريف نبوى از نزديك زيارت و دعا كنند.
سكّه رايج در مدينه، «زيارت» است، كارى كه دل عاشق هرگز از آن سير نمىشود.
پس بايد با اين مقوله بيشتر آشنا شد و نكتهها و آدابش را آموخت و از اين ديدار، بهره گرفت.
زيارت، خود را با الگو سنجيدن است.
«زائر» هر كه باشد، زيارت، هر گاه كه انجام شود ... مزار در هر جا و هر سرزمين كه باشد، كانونى براى رشد معنويات و زمينهاى براى رشد ارزشهاى الهى در انسانهاست، چه زيارت «خانه خدا» باشد، چه زيارتِ مرقد رسول اللَّه، چه زيارت قبور اولياى دين و مدفونين مظلوم «بقيع»، و چه شهداى «احد»، مدفونين قبرستان ابوطالب (در مكه) و به خاك آرميدگان در شهرهاى مختلف و زيارتگاههاى دور و نزديك، مشهور و گمنام.
اينها همه، دل و جان را روشن ساخته و اميد مىبخشند، حتى زيارت قبور مؤمنان و صالحان نيز انسان را به ياد آخرت و صلاح مىاندازد و ياد خدا را در دلها
بيدار مىسازد.
از قبور اولياء اللَّه، نور معرفت و هدايت مىدرخشد.
مكانهاى مقدس و مذهبى، انسان را به خدا نزديك مىكند و حالت خضوع و آرامش ايجاد كرده، روح را سرشار از خلوص، دل را پر از اميد، جان را لبريز از صفا و عشق مىسازد.
زيارت مراقد مطهر معصومين عليهم السلام گامى در مسير تزكيه است. اين ديدارها، مقدمه قرب معنوى است. زمينه را براى همسو شدن با آن انسانهاى والا و اسوههاى كمال فراهم مىسازد.
زيارت، يك عمل تكرارى و بىروح نيست.
زائر، نبايد به ظواهر، شكلها، ساختمانها، در و ديوار و نور و رواق بنگرد و از عظمت و معنويت معصومين غافل شود.
زيارتگاهها، محيطهايى پاك است كه صداقت و كمال را به ياد مىآورد و باز دارنده از رذايل و افزاينده فضايل است.
هر چه ميزان خداشناسى، پيغمبر شناسى و ولى شناسى بيشتر باشد، به همان اندازه نصيب از بركات اين قبور نورانى و مزارهاى متبرك بيشتر خواهد بود.
زيارت، نوعى حضور در برابر آينه است.
زيارت، خود را به «ميزان» عرضه كردن است.
زيارت، خود را به «محك» زدن و خويش را با «الگو» و
«مدل» سنجيدن است. چرا كه ائمه و اولياى خدا، ملاك و معيارند. ايستادن در برابر آينههاى فضيلت نما، «رذيلت» ها را خود به خود مىنماياند و قرار گرفتن در مقابل آينههاى كمال، «نقص» ها را نشان مىدهد.
زائر، وقتى در برابر يك حجت خدا و امام معصوم و پيشواى شهيد قرار مىگيرد و در مزار رهبران دين، با شناخت و بصيرت، حضور مىيابد و مىداند كه آنان، كمالِ مجسم و فضيلتِ متبلورند و آنان را به عنوان جلوهاى از نور خدا و چشمهاى از فيض ربّ و تبلورى از ايمان و اخلاص و عبوديت مىشناسد، عظمت آنان را دريافته، متوجه نقصها و ضعفهاى خود مىشود.
پاكى آنان، زائر را به آلودگيهايش آشنا مىسازد.
روحانيت آنان، زائر را به ماديت و دنيا گرايىاش واقف مىكند.
اينجاست كه «زيارت»، كلاس براى خودشناسى و «خودسازى» مىگردد و ... زائر، شاگردى در اين مكتب، و استادانش، «اولياء اللَّه». ومكانش، «زيارتگاهها» ...
بالاخره انتظار به سر مىآيد، روزها و شبهايى كه به شوق حرم پيامبر و خانه خدا به سر برده بودى، به پايان مىرسد و اينك، توفيق زيارت همچون كبوتران حرم، دور و برت پر مىزند.
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى به اميدى رسد، اميدوارى!
آنچه سالها دل و جانت را گرم نگاهداشته بود، «اميد» بود.
اينك اين اميد ديرين، تحقق يافته است.
آنچه را كه سالها در حسرتش بودى و با تعبير «آيا مىشود؟ ...» بر زبان مىآوردى، اينك «شده» و فراهم آمده است.
خوشا به سعادتت. التماس دعا كنندگان را از ياد مبر، آنها كه هنگام خدا حافظى، اشك در چشمهايشان حلقه زده بود، آنها كه با نگاه حسرت بار، آخرين ديدار را با تو داشتند، آنها كه با دسته گل به بدرقه تا فرودگاه آمده بودند، بستگان و خويشاوندان، افراد خانواده، همسايهها، همكاران، اهل محل و ... همه آنها كه با خبر شده بودند امسال مشرّف مىشوى و با چه حالى و با چه نگاه و زبانى، «التماس دعا» داشتند.
اينك، در شهر پيامبرى. گر چه از وطن خويش دورى، امّا به محل زندگى پيامبر و على و زهرا عليها السلام و اهل بيت پيامبر آمدهاى. شهرى كه برايت بسيار خاطرهها و قصّهها دارد.
آنچه ديدارش را يك روز در خواب، آرزو مىكردى، امروز در بيدارى مىبينى.
آرى ... حرم حضرت رسول صلى الله عليه و آله، قبرستان بقيع و قبور ائمّه چهارگانه، قبر گمشده فاطمه زهرا عليها السلام، مثل ماهى كه به آب برسد، مثل تشنهاى كه به سايه و چشمهاى برسد، مثل كسى كه گمشدهاش را پيدا كرده باشد، مثل عاشقى كه به معشوق خويش برسد، تو هم كه دلداده محبت «آل محمّد» و دلباخته «عترت مصطفى» هستى، اينك به «مدينه» آمدهاى، به سفر حج توفيق يافتهاى.
مبادا اين روزها و روزهاى آينده را به غفلت بگذرانى.
حيف است فرصتها به بازار و تماشا بگذرد.
اهل بصيرت و معرفت، همه چيز را در «حرم» جستجو مىكنند. «زيارت»، گرانبهاترين كالايى است كه در مدينه و مكه يافت مىشود. قيمتش هم «نيّت» است و عشق و علاقه.
پاداش آن هم بهشت و رضوان و قربِ آل محمّد.
مدتها در «صف انتظار» بودهاى، اينك در «محفل ديدار» ى، كمى با خودت خلوت كن، حالات روحى خود را مورد بررسى قرار ده، كجايى؟ كجا آمدهاى؟ چه مىكنى؟ چه مىخواهى و چه به دست مىآورى؟ مبادا از «بازارمعنويّت» اين ديار كه سراسر عرفان است، دست خالى برگردى.
باز هم ياد آورى مىكنيم كه در نعمت بزرگى به سر مىبريم.
جا دارد سر به سجده شكر بگذارى و هزار بار «الحمد للَّه» بگويى چرا كه:
توفيق يار شد كه سوى اين در آمدى شكر خدا زيارتِ پيغمبر آمدى
آغوش لطف حضرت رسول و معصومينِ خفته در بقيع، به روى جانت همواره گشوده باد.
دعا كن، همه آرزومندانى كه دلشان به عشق ديدار اين حرمها و حريمهاى نورانى مىتپد، توفيق زيارت يابند و كام جان را از زمزم «روضه نبوى» و «قبله توحيد» سيراب كنند.
زائر قبر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله، دلى عاشق دارد و چشمى پر اشك، و تنى كه از رفت و برگشت به حرم و گشتن و گريستن در بقيع، خسته نمىشود.
چرا كه سالها انتظار كشيده، تا توفيق «زيارت» نصيبش شده است و اين موهبت عظيمى است كه مىتواند رو به روى مرقد منور پيغمبر اكرم بايستد و از عمق جان و صفاى باطن، بگويد:
«السلامُ عليك يا رسولَ اللَّه، السلامُ عليك يا محمّدَ بنَ عبداللَّه ...» و توفيق ديگر اين كه صبح و عصر، از در بقيع وارد شود، كفش از پاى در آورد، آرام آرام و با وقار و اخلاص، پيش رود، روبه روى قبور مطهر چهار امام معصوم عليهم السلام بايستد و با ادب، اظهار كند:
«السلامُ عليكم ائمّة الهدى، السلام عليكم اهلَ التقوى ...» زائر عارف و امام شناس، قدر خود را مىداند، موهبتى را كه نصيبش شده مىشناسد و اين نعمت بزرگ الهى را پاس مىدارد، از اين رو اوقات خود را به پرسه زدن در مغازهها نمىگذراند، «بازار» را بر «حرم» ترجيح نمىدهد و «تجارت» را بجاى «عبادت» و «زيارت» نمىگزيند.
زائر با معرفت و شناخت، «مدينه» را مىشناسد، جاى گامهاى رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را در گوشه گوشه اين شهر مىبيند و مىشنود كه با او قصه ايمان و هجرت و جهاد مىگويد و خاطرات دوران رسول خدا و ائمّه هدى و مسلمانان صدر اسلام را زنده مىسازد.
مدينه، قصههاى بسيار دارد و خاطراتى تلخ و شيرين در حافظه اين ديار نهفته است. ما اينك در اين شهر، تاريخ را در صفحه جغرافيا مرور مىكنيم.
بقيع، تنها يك مزار نيست، تاريخى مجسم از مظلوميّت هاست و حرم پيامبر خدا، ماجراها به خود ديده است.
سلام به محضر آن رسولپاك، كه توفيق زيارتش نصيبمان شده است.
سلام به ائمّه بقيع عليهم السلام و به زهراى اطهر عليها السلام و قبر بىنشانش.
درود به روح پاك امام راحل و شهداى به خون خفته، كه
اين عزت را براى ما فراهم ساختند.
اينك، ماييم والتماس دعاهاى بدرقه كنندگان.
ماييم و اشگهاى ديدگان آنان كه تا پاى اتوبوس يا تا فرودگاه، ما را بدرقه كردند.
ماييم و دوستان و بستگانى كه از ما خواستهاند در كنار بقيع و در حرم پيامبر، فراموششان نكنيم.
ماييم و درياى جود و كرم رسول اللَّه و عترت مطهر او.
ماييم و نشستن بر سر سفره پر معنويت و پر بركت «زيارت».
اى مدينه! كه ما را پذيرفتهاى، اى بقيع! كه بر خاك تو پاى مىنهيم و متبرك مىشويم، اى مسجد رسول اللَّه! كه نماز در تو، پاداشى هزار برابر دارد، اى به خون خفتگان احد، اى مدينه، اى شهر مظلوميّتهاى تاريخ اهل بيت! ...
راهمان دهيد، پناهمان دهيد.
خدا كند كه از اين فرصت، دست خالى برنگرديم.
خدايا! ... توفيقمان عطا كن كه از چشمه محبت اهل بيت سيراب شويم. دستهاى پر نيازمان را كه با هزاران اميد، به سوى تو گشودهايم، خالى بر مگردان.
خدايا! ... سختى سفر و رنج راه را، با ثواب زيارت، جبران فرمان. اگر دعايمان را مستجاب كنى، لطف مضاعفى است كه مىنمايى.
چه مىدانيم؟ شايد ديگر بار، توفيق ديدار برايمان ميسر
نشود.
هم اكنون كه در مدينهايم، اگر عنايت خدا و رسول نباشد، شايد دست خالى بر گرديم. و خدا نكند كه چنين باشد.
اى تهى دست رفته در بازار ترسمت پر نياورى دستار
آفريدگارا! ... از ما خواندن و خواستن، از تو اجابت و پذيرفتن.
خدايا! ... يك نماز در كنار مرقد رسول اللَّه صلى الله عليه و آله را با هيچ چيز عوض نمىكنيم.
عشقمان را نسبت به خود و اوليائت افزونتر بگردان، چرا كه جز «عشق»، در بازار عمل، سرمايهاى نداريم.
25
اينجا مدينه است، شهر پيامبر، كه روزگارى نامش «يثرب» بوده است. با آفتابى تابان و پرشكوه و جنب و جوشى فراوان در اين ايام نورانى.
روزهايى خورشيد خيز دارد، و شبهايى پر غوغا، كه مرقد منور پيامبر، چون نگينى در دل اين شهر، نور مىافشاند و در كنار اين شكوه پر فروغ و چراغهاى روشن، بقيعى است خاموش، با شبهايى تاريك وساكت و بىزائر.
شبها، بقيع خاموش، دور از دسترس عاشقان بيدار در پشت ميلهها و ديوار، نگاه اشك آلود زائران را مىبيند و زمزمه پر سوز و گداز آنان را مىشنود. كدام دل است، هر چند از آهن كه از اين صحنه آب نشود؟! دلهاى خسته و جانهاى سوخته، در زلال اشكهاى غريبانه، حيات مىيابند. ماه، بر بقيع خاموش مىتابد. نسيم،
بر قبور امامان مىوزد. باد، ناله غربت و مظلوميت را، از اعماق دورترين قرنها، به گوش زائران امروز مىرساند.
مدينه اگر چه شبها، غرق در نور نئونها، مهتابىها و نور افكنهاست، اما ... بقيع، خاموش است و بى چراغ. و تنها فروغ چشمهاى اشكبار است كه بر آن مىتابد و مدينه را نور باران مىكند، نورى متفاوت با نور نئونها و مهتابىها ...
اى بقيع! اى مدفن هزاران پيكر پاك، اى آسمانت بىستاره، اى شبهايت خاموش! اى سينه پر راز و رمز مدينه! آيا اسرار ناگفته و رازهاى نهفته ات را فاش خواهى ساخت؟
آيا صداى اصحاب پيامبر را مىشنوى؟ آيا گامهاى امت رسول اللَّه را حس مىكنى؟ آيا در شبهاى خاموشت «محمد» و «على» عليهما السلام را زيارت مىكنى؟
اى بقيع! زبان بگشاى و سخن بگو. آيا مىدانى خانه زهرا كجاست؟
آيا مىدانى على، حسن، حسين و زينب در آن شب غربت، دختر پيامبر را در كدامين نقطه به خاك سپردهاند؟
آيا اشك زائرانت دل تو را هم مىسوزاند؟
آيا بر سر آن نيستى كه زائران دلسوخته را بر مزارى بنشانى و بارش اشك را بر خاك داغ وتب دار خود به تماشا بنشينى؟
اى بقيع خاموش! ... مگر خورشيد برآيد، تا سيماى تو در فروغ آن روشن شود.
اى كه خاموشىات، چون آرامش درياست! با دلى پرخروش ولى خاموش ايستادهاى و ما را نظاره مىكنى.
«بقيع»، مزرعه غم و كشتزار اندوه است. درختى كه در اين غريب آباد مىرويد، ريشه در مظلوميتى هزار و چهار صد ساله دارد.
اينجا ديگر بايد عنان را به دست «دل» سپرد، اينجا بايد دل را در چشمه «اشك» شستشو داد.
دل، در سايه اشك است كه نرم مىشود و آرام مىگيرد.
عقدههاى دل، تنها با سرانگشت اشك، باز مىشود. تنها اشك ديده، زخم دل را تسكين مىدهد.
بگذار ببارد اين چشم، بگذار بريزد اين اشك، «مدينه»، همچنان مظلوم است و «بقيع»، مظلومتر! «اهل بيت» همچنان غريبند، و پيروانشان غريبتر! اين «سند»، سالهاست كه به گواهى ايستاده است و روشنتر از هر استدلال و گوياتر از هر كتاب و دليل، برهان مظلوميتهاى جبهه حقّ است.
هنگام ورود به خاك بقيع، كفشها را كه در مىآورى و پايت، خاك اين مزار را لمس مىكند، دلت هم مىشكند.
قبور بىسايبانِ مانده در برابر آفتاب را كه مىبينى،
داغت تازه مىشود و بر غمى كهن و ديرين، اشك مىريزى و بغض مانده در گلو را در هواى بقيع، رها مىكنى. رنجنامه نانوشته محبيّن اهل بيت، بر خاك و سنگ اين مزار، گوياتر از هر زمان است.
يك طرف، جمعى زمزمه كنان به دعاى توسّل مشغولند، طرف ديگر، دلهايى با آهنگ نوحه و مرثيه، به عمق مظلوميّت اهل بيت راه مىيابند و مىگريند. يك سو، جمعى بر سر قبر «امّ البنين» به ياد سقّاى كربلا و دستهاى قلم شدهاش اشك مىريزند.
در سويى، جانبازان با «ويلچر» هايشان جمع زائران را مىشكافند و در امتداد نور، راهى به كانون روشنى و خطّى به منبع فيض مىگشايند و به خاكبوسى اين چهار امام معصوم عليهم السلام مىآيند.
عدّهاى در پى يافتن قبر گمشده زهرايند و در كنارى، كسى آرام آرام اشك مىريزد و «زيارت جامعه» مىخواند و هوا، هواى عطرانگيز و روحانى «حال» است.
اينجا اشك است كه سخن مىگويد، و «حال»، گوياتر از «قال» است. سكوت زبان را هم زلال اشك جبران مىكند.
چشمهاى اشكبار، ترجمان دلهاى داغدار و بىقرار است.
حرفى هم كه نزنى، كلامى و سلامى هم كه نگويى (يا از فرط اندوه و بغض گلوگير، نتوانى بگويى) چشمها و قطرات جارى اشك، هم روضه خوان مجلس است و هم گريه كنِ محفل.
لازم نيست كسى مرثيه بخواند. بقيع، خودش مرثيه مجسّم است! ...
درب بقيع، همچون گذشته به روى زنان بسته است.
بانوان، از پشت نردهها، با زهرا عليها السلام و فاطمه بنت اسد و امّ البنين و دختران و همسران پيامبر درد دل مىكنند.
بگذار درها را ببندند، پنجرههاى دل كه گشوده به اين كانونهاى روشنايى است.
بگذار حايل ايجاد كنند و مانع بگذارند، دريچههاى قلب زائر، از اين خورشيدهاى خفته بر خاك، از پشت در و ديوار هم نور مىگيرند.
ساعتهايى كه درِ بقيع گشوده مىشود، گويا درِ بهشت است كه به روى زائران عاشق باز مىشود. دلهاى سوختهشان را بر مىدارند و با شتاب، خود را به حضور امام مجتبى، امام سجاد، امام باقر و امام صادق عليهم السلام مىرسانند و زيارتنامه را با باران چشمهايشان مىشويند و سلامها را با چشمهاى بارانىشان بدرقه مىكنند.
زنان از پشت نردهها، از دور، زائران پروانه صفت را بر گرد اين خورشيدها با حسرت تماشا مىكنند، سر بر ديوار بقيع مىنهند و گوشه مقنعههايشان را از اشك ديدگانشان متبرّك كنند.
و بقيع، همان بقيع زمان امام مجتبى عليه السلام است، يادآور تيرباران كردن جنازه و تابوت مطهّر آن امام! ...
و امّا شب بقيع! ... همچنان خاموش و تاريك! مدينه گر چه غرق نور است و خيابانها، گرچه از نورافكنها و تابلوهاى نئون روشن است، امّا ... در كنار اينها، وادى بقيع را ظلمتى درد آور و غربتى غمانگيز فرا گرفته است، گويا اصلًا خورشيدى بر اين خاك نخفته است.
بقيع، بقعهاى خاموش و تاريك است، امّا روشن از نور امامت.
بقيع، آشنايى غريب است، همدم غربت در جمعِ آشنايان.
دل را كجا مىتوان برد، جز كنار قبور بقيع، كه اينگونه بى تاب شود، بسوزد، برفروزد، كباب شود، و زائر، بيدل گردد و در درياى غم، دستش جز به دامن اشك نرسد و در كوير غربتِ دل، جز نهال آشنايى و معرفت و محبّت نرويد؟! تا كى بايد بقيع، چنين باشد؟
يا رسول اللَّه! ... نمىدانيم اشك شوق بريزيم از اين ديدار، يا سرشك غم بباريم از اين غربت! آيا با تو هم اينگونه رفتار مىكردند؟ آيا فرزندان و اهل بيت تو، آن زمان هم چنين در انزوا بودند؟ چرا «حق» بايد اين همه تاوان بپردازد؟
راستى گناه ما جز «عشق» چيست؟
آيا سال آينده و سالهاى ديگر هم بر مظلوميّت «ائمه بقيع» بايد بگرييم؟
روزى كه پيامبر به مدينه هجرت كرد، چون از قُبا به طرف «ثنيّة الوداع» و يثرب آمد، يثربيان به استقبال آمدند.
آن حضرت در زمينى كه متعلّق به دو يتيم از «بنى نجّار» بود فرود آمد. زمين خريدارى شد تا مسجد ساخته شود. تا ساخته شدن مسجد و خانه براى پيامبر، آن حضرت مدّتى در خانه ابو ايوب انصارى ساكن شد.
در مساحتى به اندازه 60* 70 ذراع، با كمك مهاجرين و انصار و مشاركت رسول خدا و اميرالمؤمنين و ... مسجدى ساده و بىپيرايه ساخته شد. مسجدى كه سرنوشت جهان و بشريت را تغيير داد و پايگاه عظيمترين تحوّل بشرى گرديد.
مسجد كه تمام شد، چند اتاق اطراف آن، سپس خانه هايى متصل به مسجد ساختند كه اصحاب مهاجر در آنها ساكن شدند. از خانهها درى به مسجد باز مىشد كه بعدها آن درها
بسته شد، جز درِ خانه على و فاطمه. خانه فاطمه نزديك باب جبرئيل بود كه اكنون داخل محدوده مرقد پيامبر قرار دارد. در گوشهاى از مسجد صُفّه و سكويى ساخته شد.
برخى مهاجران بى خانه، همچون سلمان، ابوذر، عمار ياسر، مقداد و ... شبها آنجا به سر مىبردند. تعداد اصحاب صفّه را تا 70 نفر هم نوشتهاند.
بلال، اذان گوى پيامبر خدا بود. روزى چند وعده مسلمانان در همين مسجد، پاى سخن پيامبر مىنشستند يا با وى به جماعت مىايستادند. رسول خدا كه به مدينه آمد، نزاع ديرينه اوس و خزرج به دوستى تبديل شد. آن حضرت پيمان اخوّت ميان مهاجران و انصار بست. حكومت الهى رسول خدا مدينه را جلوه گاه وحى و مدنيّت قرآن ساخته بود. جهادها از اين شهر و با شمشير مسلمانان مجاهد شكل مىگرفت. جنگ بدر و احد، احزاب، خيبر، تبوك، فتح مكّه و ... در همين جا سازماندهى مىشد.
مدينه، عظمتش را مديون عظمت پيامبر و دين بود.
زندگيها ساده و خانهها معمولى بود. مدينه صورتِ يك روستاى آباد را داشت. امّا مهد مدنيّت معنوى بود.
پيامبر خدا از دنيا رفت و در خانهاش (كنار مسجد، كه اكنون داخل مسجد است) به خاك سپرده شد. بعدها بارها مسجد پيامبر بنا به نياز، توسعه يافت.
بقيع، آن روز گورستانى در حاشيه مدينه بود كه اينك در
قلب شهر قرار دارد، ولى همچنان ويرانه و بىسايهبان.
اطراف مدينه، نخلستان بود. در بخشهاى پراكندهاى در اطراف، قبيلهها و خاندانهاى كوچك و بزرگى زندگى مىكردند. اهل بيت، اين شهر را كه مدفن جدّشان و مولد خودشان بود، دوست مىداشتند و جز به دليل خاص يا به اجبار، مدينه را ترك نكردند. كوچه و محله بنى هاشم در قسمت شرقى مسجد النبى بود، خانه ابوايوب انصارى، خانه امام صادق عليه السلام و بسيارى از جاهاى خاطرهانگيز ديگر در همين بخش بود، تا به بقيع مىرسيد، كه اينك همه تخريب شده و آثارى از آنها نيست.
در قسمتهاى جنوبى مدينه، نخلستانى به دست سلمان فارسى احداث شد. على عليه السلام هم باغهاى خرما در اطراف مدينه پديد آورده بود. سير حكومت، پس از رسول خدا عمدتاً دست امويان و عباسيان افتاد. ائمّه مظلوم واقع شدند و فرهنگ اهل بيت، كه نابترين و نزديكترين فرهنگ به تعاليم پيامبر، بلكه ادامه همان خط و برنامه بود، در انزوا قرار گرفت. در غوغاى حاكم بر تاريخ اسلام و مدينه، همواره وفاداران به خطّ اهل بيت در اين شهر بودهاند، امّا در اقليّت و محروميّت. از آن زمان كه خانه كوچك فاطمه عليها السلام پايگاه معترضين به «سقيفه» بود، تا اين زمان كه شيعيان و نخاوله جنوب مدينه، سرسختانه خطِ ولاى اهل بيت را با همه دشواريهايش زنده نگهداشتهاند، اين جريان اصيل و
سرچشمه گرفته از تعاليم عترت پيامبر، تداوم داشته و دارد.
اگر امروز، شيعه در مدينه نه منبرى دارد، نه مسجدى و نه آزادى، آن روز هم ائمّه در سختترين شرايط به سر مىبردند و حتى در دوران امام صادق عليه السلام كه اوج گشايش فضا براى اهل بيت بود، گاهى پرسيدن مسأله شرعى از امام و ارتباط برقرار كردن با آن حضرت، با پوشش و محمل انجام مىگرفت.
بقيع، به وضع فعلىاش، يك معركه بزرگ است، صحنهاى از درگيرى سنّت و بدعت. بعضى، ساختن مرقد و بوسيدن قبر و احترام به مزار شهيد را بدعت و آن را خلاف سنّت پيامبر مىشمارند. امّا ... مگر رسول خدا صلى الله عليه و آله مقدّسات را نمىبوسيد؟ مگر به زيارت امر نمىكرد؟ مگر قرآن به «مودّتِ ذى القربى» فرمان نداده است؟ و مگر پيامبر، آن همه سفارش به گراميداشت عترت نداشته است؟ حال، آنان كه به سفارش پيامبر عمل كرده، به زيارتِ قبور «ذى القربى» مىآيند و بر تربت هزاران شهيد خفته در بقيع، احترام مىكنند و در و ديوار حرم و ضريح محبوب دلشان را مىبوسند، اهل عمل به سنّت حضرت رسولند، يا آنان كه نسبت به «اهل بيت» و آثارشان و دوستداران و عاشقانشان بىمهرى نشان مىدهند و بذر دشمنى در دلها مىپراكنند؟
اكنون مىخواهى در مدينه كنونى قدم بزنى و گذشته را در امروز بيابى. سرِ راهت از كنار «مسجد الاجابه» مىگذرى
كه به مسجد مباهله هم معروف است، داستان مباهله پيامبر اسلام با مسيحيان نجران و نزول آيه «قُلْ تَعالوا نْدعُ ابناءَنا ...» (1)
معروف است. راه را ادامه مىدهى تا به حاشيه شمال شرقى مدينه، به «عُريض» مىرسى.
عريض، دهى بيرون مدينه در سمت شرق (در مسير فرودگاه، شارع المطار) است و از حرم پيامبر چند كيلومترى بيشتر فاصله ندارد. در آن محلّ، خانه و قبر علىّ بن جعفر، فرزند امام صادق عليه السلام و برادر امام كاظم عليه السلام قرار داشته است.
در گذشته، به صورت مدرسه علميه بوده كه اكنون رو به ويرانى است. ساختمانِ سنگىِ قديمى آن، با ديوارهاى بلندش شبيه يك قلعه است. دو درى هم كه براى ورود به مقبره يا داخل آن مدرسه بود، با سيمان بسته شده و راهى براى نفوذ به داخل نيست. (2)
پس از آنجا به داخل شهر برگشته مسير شمال مدينه را پيش مىگيرى تا به «احد» برسى. قبر حضرت حمزه سيد الشهدا، عموى پيامبر و مصعب بن عمير كنار هم و قبر بقيه شهداى احد به فاصلهاى دورتر، و همه اينها داخلِ يك چهار ديوارى بزرگ است كه درى بسته و نرده هايى آهنين در قسمتى دارد و زائران پشت نردهها و درِ بسته زيارتنامه
شهداى احد را مىخوانند. عدّهاى هم بالاى تپه «جبلالرُّماة» مىروند كه محلّ استقرار تيراندازان سپاه اسلام در جنگ احد بوده است و آنان به امر پيامبر مأمور كنترل تنگه كنار آن بودند.
از آن جا به مسجد ذو قبلتين مىروى، جايى كه هنگام نماز، آياتِ تغيير قبله از بيت المقدس به كعبه بر پيامبر خدا نازل شد و آن حضرت، روى به سوى مسجد الحرام كرد.
مسجدى است كه در آن به دو قبله نماز خوانده شده است.
سپس به ديدار مساجد سبعه مىروى كه در منطقه جنگ خندق قرار دارد. بر دامنه كوه سَلع رو به مغرب، 6 مسجد است كه به نامهاى فتح، على بن ابى طالب، فاطمه زهرا، سلمان فارسى، ابوبكر و عمر است. (1)
قسمت چپ آن ها در زمان آن جنگ، بصورت يك ربع دايره خندق حفر شده بود تا سپاه شرك نتواند وارد مدينه شود. در مسجد فتح هم پيامبر براى پيروزى نيروهاى اسلام دعا كرد.
از آنجا به سمت مسجد «قُبا» مىروى، از كنار مسجد غمامه، مسجد على بن ابى طالب، مسجد ابوبكر و مسجد ذوالنّورين در جنوبِ غربى مسجد النبى مىگذرى و از خيابان قبا به سمت اين مسجد مقدس مىروى. نخستين مسجدى كه هنگام هجرت رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه در
1) اين مسجدها را نيز به تدريج خراب مىكنند و جاى همه آنها مسجدىبزرگ در حال ساخت است.
اين مكان ساخته شد و آن حضرت در آنجا نماز خواند. آيه «لَمَسجِدٌ اسّسَ عَلى التقوى ...» نيز در فضيلت آن نازل شده است. اكنون هم مسجد را بسيار توسعه داده و با امكانات و تجهيزات، بازسازى كردهاند و هم به لحاظ گسترش مدينه، آنجا وصل به شهر شده است.
سپس به «مسجد فضيخ» مىرسى. در منطقه شيعه نشين عَوالى در جنوبِ شرقى مدينه، ميان نخلستانهايى كه حال و هواى صدر اسلام را تداعى مىكند. در محلّ آن مسجد پيش از نزول آيات قرآن در تحريم شراب، شراب خرما يا انگور ساخته و نگهدارى مىشده است، كه بعد از نزول آيه، تبديل به مسجد مىشود.
در بازگشت، به «مشربه امّ ابراهيم» مىگذرى. ام ابراهيم همان ماريه قبطيّه يكى از همسران پيامبر خداست كه ابراهيم، پسر متوفّاى رسول خدا از او بود. وى در اين منطقه مىزيسته است. علّت آن كه وى به اين محل آمد، آن بود كه چون «ابراهيم» را به دنيا آورد، مورد آزار و بد رفتارى از سوى عايشه (همسر ديگر پيامبر) قرار گرفت و حتى عايشه موى سر او را كند و او را زد. اين بود كه رسول خدا براى جلوگيرى از مشاجره، خانهاى براى او در اين منطقه در نظر گرفت كه نزديك خانه برخى از انصار بود و ماريه به اينجا منتقل شد.
آنچه مىبينى يك چهار ديوارى محقّر، حدود ده متر در
ده متر و به ارتفاع 5/ 1 متر ديوار و در حال ويرانى است.
كنارش هم قبرستانى است دورش ديوار، كه قبر نجمه، مادر امام رضا عليه السلام هم آنجاست.
متأسّفانه اينگونه جاها كه گوياى بخشى از تاريخ خاطرهآميز صدر اسلام است، مورد بىاعتنايى و غفلت قرار دارد و بتدريج آنها را از بين مىبرند.
نقشه و نما و طرّاحى شهر، مدرن شده است، خيابانكشىهاى اطراف، چندين پل هوايى، زيرگذر، جاده كمربندى و بلوار، قسمتهاى مختلف شهر را به هم وصل مىكند. مسير زير گذر در محوّطه اطراف حرم نيز احداث شده است. دو رشته جاده كمر بندى تقريباً بصورت دايره، مدينه را در برگرفته است. از خيابانهاى مهمّ آن مىتوان اينها را نام برد: قربان، قبا، على بن ابى طالب، اباذر، عبدالعزيز، ستّين، باب السلام، سيدالشهداء (حمزه) و ... در قسمتهاى مركزى شهر، بويژه نزديكيهاى حرم، ساختمانهاى بلند و هتلهاى ده- دوازده طبقه زياد به چشم مىخورد كه بيشتر در ايام حج و عمره كار برد دارد.
طرح توسعه حرم بسيار گسترده و به پايان رسيده است.
افزودنِ رواقهاى وسيع در سه قسمتِ شرقى، غربى و شمالى حرم، همچنين محوطه بزرگ چهار طرف مسجد النبى براى نشستن و نماز خواندن به قيمت تخريب منطقه وسيعى از بافتِ قديمى شهر و خانهها و مغازههاى اطراف حرم انجام
گرفته است. آنچه روزى به نام «محله بنىهاشم» و كوچه بنى هاشم معروف بود و حدّ فاصل مسجد تا بقيع را تشكيل مىداد و يك دنيا خاطره در خود داشت و احساسها را بر مىانگيخت، اينك وجود خارجى ندارد و همه جزء مسجد شده است. اول و آخر مسجد از نظر وسعت پيدا نيست. به نوشته جزوات خود سعوديها كه اطلاعات مربوط به توسعه حرمين شريفين را دارد: «در حال حاضر وسعت مسجد پيامبر برابر با تمام وسعتِ مدينه در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله است.» با وسعتى به اندازه 361 هزار متر مربع كه در ايام حج، گنجايش بيش از يك ميليون زائر را دارد، با 10 مناره، به ارتفاعِ 105 متر. سقف مسجد النبى هم بعنوان طبقه دوّم قابل استفاده نمازگزاران است كه از طريق 18 پله عادى و 6 پله برقى مىتوان به آن راه يافت.
در كنار بازارهاى شيك و مدرن با وسايل لوكس و قيمتهاى گران، قسمتى از بافتِ بازار گذشته و دست فروشىهاى فراوان باقى است، كه اغلب، زائران از اين قسمتها خريد مىكنند. محلههاى قديمى و مستضعف نشين هم در عمق شهر و در وراى آسمان خراشها كم نيست و برخى در دخمهها زندگى مىكنند.
«تهاجم فرهنگى» در اينجاها نيز ديده مىشود. گرچه بعضى از مفتيها به تحريم استفاده از آنتنهاى دريافت از ماهواره (ديش) فتوا دادهاند، ولى وفور اين بشقابهاى
گيرنده تصوير بر فراز ساختمانها نشان مىدهد كه فرهنگ غربى، در عمق خانههاى مردم رخنه كرده است.
مغازههاى متعدّد «ويدئو كلوپ» و كرايه دادنِ فيلمهاى سينمايى به صورت نوار ويدئو و مراجعه فراوان جوانان به اين مغازهها نشانه ديگرى از مسخ فرهنگ اسلامى در سرزمين وحى است. نوارهاى ترانه هم كه از برخى ماشينهاى سوارى كه نوجوانانى پشت فرمان آنها نشستهاند، به گوش مىرسد.
مصرف گرايى شديد، جلوه ديگرى از اين فرهنگ اروپايى است. تبليغ و پخش آگهىهاى دراز مدّت بازرگانى در مورد لباسها، غذاها، لوازم آرايشى، وسايل برقى، دكوراسيون خانه و ... دهها از اينگونه مظاهر تجمل گرايى و راحتطلبى، از سوى ديگر مردم را بمباران تبليغاتى مىكند.
وارد كردن اجناس خارجى و پر كردن بازار مسلمين از اينگونه وسايل، نمود ديگرى از اين هجوم پذيرى در بُعد اقتصادىِ آن است. ماشينهاى خارجى مدل بالا، نمود ديگرى از اين غربزدگى است.
بگذريم، كمى از نماى شهر دور شديم. در گذشته مسجد غمامه، مسجد على بن ابى طالب، ذوالنورين، عمر بن خطاب، ابو بكر و ... در وسط يك منطقه مسكونى و تجارى بود و مىبايست از كوچهها و خيابانها گذشت تا به آنجا رسيد. امّا اينك در توسعه اطراف حرم، در محوطه جنوب
غربى مسجد النبى قرار گرفته است. داخل قبرستان بقيع نيز به همان صورت قبلى، خاكى است. ديوارهاى سنگ كارى شده و سكوهاى اطرافش هيچ به داخل سرايت نكرده است.
از قديم، مدينه را شهرى سبز و با نخلستانهايش مىشناخيتم. اينك در قسمتهاى جنوبى مدينه، كم و بيش باغها و نخلستانها و سبزى كاريهايى به چشم مىخورد. شهر سنگى و سيمانىِ مدينه، فضا را بر نخلها و خرماها تنگ كرده است.
برخى از مساجد معروف و ديدنى، مثل مسجد قبا، ذوقبلتين و شجره، مشمول نوسازى و توسعه و فضاى سبز در اطراف و تجهيز آنها به امكانات جديد شده است، ولى برخى ديگر به صورت سالهاى قبل است، مانند مسجد غمامه، فضيخ، مساجدِ سبعه، مسجد اجابه و ... اگر روزگارى احد و قبا دو منطقه بيرون شهر بود كه در يكى مزار شهداى احد و در ديگرى مسجد قبا و نخستين توقّفگاه حضرت رسول صلى الله عليه و آله در آغاز هجرت بود، اينك وسعت يافتن دامنه شهر، مدينه را به قبا و احد و مسجد شجره وصل كرده است.
شبها، روضه منوّره حضرت رسول، به درياى نورى مىماند كه شعاعش و امواجش به هر سو فروغ گستر مىشود. از مناطق دورترى مجموعه نورانى مسجد النبى وقبه خضراء حضرت رسالت را مىتوان ديد.
روزهاى اقامت در مدينه سپرى مىشود. چارهاى جز «رفتن» نيست.
ولى ... دل كندن از «مدينه» مشكل است.
چه مىدانيم؟ شايد ديگر، هرگز توفيق باز آمدن به «ديار يار» را نباشد.
چه شبهايى كه در «غربت بقيع»، گريستى، و چه روزهايى كه كبوتر حرم پيامبر بودى، صداى «اذان»، به سوى نماز و نياز مىخواندت، رواقهاى نورانى حرم الرسول، كهكشانى از معنويّت و شوق را در سينه دارد. شبها همه شب، تلألؤ نور را در حريم حرم به تماشا مىنشينى. و روزها همه روز، گنبد سبز مرقد پيامبر، دلها را مىروياند و مىشكوفاند.
و «بقيع» اين كانون اسرار پنهان، اين مجموعه
كرامتهاى مدفون در خاك، اين سند مظلوميّت حق، اين تجسم اشكها و دردها و داغهاى شيعه در طول تاريخ، اين خانه غم و ماتم، اين آشيان دلهاى سوخته و پرستوهاى پرشكسته، اين بقعه مقدس، ولى بىسايبان، براى ما معناى ديگرى دارد.
شهداى احد، مسجد قبا، ذوقبلتين، بيت الأحزان بىنشان و ويران، محلّه خراب شده «بنى هاشم»، خانه فاطمه، محراب تهجّد، منبر و محراب پيامبر، ستون توبه و حنّانه، صُفّه و روضه، همه و همه را مىگذارى و مىروى. امّا، دل كندن، بسى مشكل است.
روزهاى اقامت در مدينه، ما را به تاريخ «صدر اسلام» مىبرد.
گريههاى بقيع، رنجهاى «اهل بيت» را در خاطرها تجديد مىكند.
نخلهاى شكسته وخشكيده مدينه، نجواها و نيايشهاى على عليه السلام را به ياد مىآورد.
امّا ... چارهاى نيست. بايد با مدينه و آثارش، مساجدش، مزارهايش، بقيع و حرمش، خداحافظى كرد و دعوت ابراهيم و خداى ابراهيم را «لبّيك» گفت.
مىروى، ولى دلت آكنده از غمهاى مدينه است، اشكها امان نمىدهد.
آيا بازهم «مدينه» را خواهى ديد؟
اى خدا! ... اميدمان را نا اميد مكن. ما، دلبسته اين آب و خاكيم.
ما، از اوّل هم، «اهل مدينه» بودهايم. دلمان گواهى مىدهد، احساسمان با اين سرزمين گره خورده است.
يا فاطمة الزهرا ... مىرويم، اما دريغ كه مزار پنهانت را نيافتيم. ولى دل هر يك از ما مزار توست. تو در قلب سوخته مايى.
از اين پس، ما هر جا كه برويم، آنجا را «مدينه» مىبينيم.
اى مدينه! ... «الوداع»! باز هم ما را بخوان، تا با اشتياقى بيشتر به سويت بشتابيم.
در كاروانها، نشانههاى كوچ و زمزمههاى رفتن آشكار مىشود. بايد به «مكه» رفت. اما «احرام» در پيش است و «ميقات» و گفتن «لبّيك».
كسانى كه از مدينه به مكه مىروند، بايد در ميقات «مسجد شجره» احرام ببندند و عازم خانه خدا شوند.
با شور و شوق همراه با التهاب درونى، سوارماشين شده، مدينه را در حالى پشت سر مىگذارى كه چشمهاى اشگبار همچنان به سوى حرم پيامبر است.
مسجد شجره، كمتر از ده كيلومتر بيرون از مدينه قرار دارد، در منطقه «آبارعلى» (: چاههاى على)، منطقهاى كه حضرت على عليه السلام، براى استفاده زائران خانه خدا، به دست خود، چاههايى حفر نمود.
مسجد شجره، كه نام ديگرش «ذوالحُلَيفه» است، از
معتبرترين ميقاتهاست، و ميقات حضرت رسول صلى الله عليه و آله هم بوده است. نامگذارى اين مسجد به شجره (درخت) از آنجاست كه در محل آن در زمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله درختى بوده كه حضرت، زير آن درخت، احرام مىبست. البته اكنون آثارى از آن نيست.
مسجد شجره، مسجدى زيبا و بزرگ است. مردم بيرون مسجد، دوش گرفته و غسل مىكنند. سپس لباس احرام بر تن مىپوشند. پوشيدن دو جامه احرام و كندن لباسهاى عادى، معناى خاصى دارد.
اشكها در چشمها حلقه مىزند. بيرون آوردن لباسهاى دنيا و پوشيدن لباس آخرت! براى مردان دو حوله، يكى بر كمر و ديگرى بر دوش! راستى چه دنياى معنوى شگفتى در اعمال و مناسك اين سفر، نهفته است! با خشوع و خضوع، به مسجد مىروند.
ازدحام است. نمازى خوانده و نيت احرام مىكنند. با گفتن جملات «لبّيك اللّهم لبّيك ...» مُحرِم مىشوند تا مَحرم شوند.
باز هم به ياد آخرت و قبر افتادن. دلهاى خاشعان ذوب مىشود و به صورت قطرات گرم اشك، بر چهرهها مىبارد.
دلها به ياد احرام بستن پيامبر در همين جا مىافتد. احرام بستن امام مجتبى عليه السلام و امام حسين عليه السلام و سفرهاى پياده به سوى خانه خدا. ابا عبداللَّه عليه السلام در آغاز سفر كربلا، از همين جا
مُحرم شد و به مكه رفت.
از مسجد كه بيرون مىآيند، طنين «لبّيك اللّهم لبّيك» در فضا مىپيچد. آنان كه دلى عاشقتر و معرفتى بيشرت دارند، بيشتر هم منقلب مىشوند. آهنگ حركت مىكنند، امّا حالت روحى افراد با لحظه ورود به اين شهر و روزهاى اقامت در مدينه متفاوت است. هنگام ورود، يكپارچه شوق و سوز و گريه آميخته به عشق بودند. اما اينك، دلها دو نيم است: نيمى سوزِ خدا و خشوعى كه از «احرام» پيدا كردهاند و نيمى ديگر كه در مدينه جا مانده است.
همه جا را «مسجد شجره» مىبينند. احساس مىكنند كه از آبهاى زلال «چاههاى على» سيراب شدهاند و اين آب، در رگ رگ جان و دلشان جريان يافته است. ماشين، از ميان تپهها و كوهها مىگذرد و به سوى خانه محبوب مىشتابد.
شب است، اما حس مىكنند نورانيت مسجد النبى صلى الله عليه و آله را در دل خود به ارمغان مىبرند.
گاه گاه، آواى «لبّيك» از زائران بر مىخيزد. چه شيرين است اين ندا، كه پاسخى به دعوت پروردگار است. اينك اينان همه مهمانان خدايند و به «ضيافت خانه الهى» روند. ... تا از «ميقات خاك» به «ميقات خدا» برسند.
راه طولانى مدينه تا مكّه، شبانه طى مىشود. همراهان برخى خواباند و برخى همواره گريان و اشك ريزان. از اين راه كه به «طريق الهجره» نيز معروف است، روزى
رسول اكرم صلى الله عليه و آله عبور كرده است، آنگاه كه از زادگاهش مكّه، براى بسط آيين توحيد و بهره گرفتن از پايگاه يثرب و نجات جان مسلمانان از شكنجه و آزارهاى قريش، كوچ كرد و هجرتش مبدأ تاريخ مسلمين و منشأ تحوّل عظيمى در وضع مؤمنان به وحى و قرآن گشت و تاريخ بشريت ورق خورد.
امّا آيا مسلمانان، واقعاً در همان «خط هجرت نبوى» حركت مىكنند؟ آيا از همان راهى مىروند كه پيامبرشان رفته است؟
كاش امروز رسول خدا در ميان ما بود و هر جا كه مىرفت، در پى او مىرفتيم و هر كجا قدم مىنهاد، گام، جاى گامش مىنهاديم و در پى فرمانش جان مىباختيم ... ولى سنّت و سيره او كه هست! اگر واقعاً پيرويم، راه او روشن است واين محجّه بيضاء و صراط مستقيم، رونده مىخواهد.
شگفتا كه سيره و سنّت پيامبر، در ميان مدّعيان پيروى از آيين او متروك و مهجور است.
و چه قدر، راه پيامبر بىرونده است! ...
من از اين شهر اميد، شهر توحيد كه نامش «مكه» است وغنوده است ميان صدفش، «كعبه» پاك، قصهها مىدانم ...
دست در دست من اينك بگذار تا از اين شهر پر از خاطره، ديدن بكنيم، هر كجا گام نهى در اين شهر و به هر سوى كه چشم اندازى مىشود زنده، بسى خاطرهها در ذهنت يادى از «ابراهيم» آنكه شالوده اين خانه بريخت آنكه بتهاى كهن را بشكست آنكه بر درگه دوست،
پسرش را كه جوان بود، به قربانى برد يادى از «هاجر» و اسماعيلش مظهر سعى و تكاپو و تلاش صاحب زمزمه زمزم عشق يادى از ناله جانسوز «بلال» كه در اين شهر، در آن دوره پر خوف و گزند به «احَد» بود، بلند يادى از غار «حرا»، مهبط وحى يادى از بعثت پيغمبر پاك يادى از «هجرت» و از فتح بزرگ يادى از «شِعب ابى طالب» و آزار قريش! شهر دين، شهر خدا، شهر رسول شهر ميلاد على عليه السلام شهر نجواى حسين در «عرفات» شهر قرآن و حديث شهر فيض و بركات ... (1)
«تو قدر آب چه دانى كه در كنار فراتى ...» آنكه گفت «لبّيك»، يعنى: خدايا! به فرمانم. امر از تو، اجابت و اطاعت از من.
1) از نويسنده، «برگ و بار»، ص 38.
بىجهت نيست كه اولياى خدا و صاحبان معرفت، هنگام لبيك گفتن، هراس و خشيتى عجيب پيدا مىكردند. راستى كه اهل گناه بودن و لبيك گفتن، گستاخى است.
ولبيك گفتن و استمرار در گناه پرده درى است.
اخلاص، با «ريا» ناسازگار است، و خود پرستى و هوا خواهى، با خدا پرستى.
مگر مىتوان ريا كارانه به مقام مخلصين رسيد؟ به حريم قرب خدا كسى، زِرَه ريا، ننهاده پانرسى به قرب خدا اگر، نشود دلت برى از ريا تو كه مستى از مىِخود سرى، تو كه گشتهاى ز خدا، برى، ز چه نام قربِ خدا برى؟
تو كجا و قرب خدا كجا؟ آنكه «خدا» را مىجويد، بايد «خود» را فراموش كند و نفس را قربانى نمايد تا به حريم عبوديت راه يابد، بايد جامه خود خواهى و نفس پرستى را بيرون آورد و رداى بندگى وتسليم بر دوش افكند و خانه دل را از اغيار، خالى كند. و ... حج، يعنى همين.
اين سفر، بهانهاى براى يافتن يار است و زمينهاى براى رسيدن به خدا.
«... حاجى احرام دگربند، ببين يار كجاست؟» چه غافلند آنانكه در خانه خدا، با صاحبخانه بيگانهاند!
آنچه ما كرديم با خود، هيچ نابينا نكرد در درونِ خانه گم كرديم صاحبخانه را
و چه كاميابند آنان كه از حرم و كعبه و مقام و حِجر، از عرفات و مشعر و منا و قربانى، از رمى و طواف و سعى و نماز، و از هر چيز به خدا مىرسند و همه چيز را «آيه» و نشانه و علامتى مىبينند كه «راه» را به آنان نشان مىدهد، تا به «مقصد» برسند. اينانند، موحدان راستين.
مست توام، از باده و جام آزادم مرغ توام، از دانه و دام آزادم
مقصود من از كعبه و بتخانه تويى ورنه من از اين هر دو مقام، آزادم
شكرانه توفيق حضور در محضر يار، جز توشه گرفتن براى روزهاى آينده نيست.
اشتياق سبز تو، در معبد «بيت العتيق» و در حريم «مسجد الحرام» بايد به برگ و بار نشيند و ميوه «توبه» و «تقوا» بدهد.
اينك، كنار زمزم رحمت و درياى كرامتى، آنجا كه هزاران دل، شوق ديدارش را دارند. «تو قدر آب چه دانى كه در كنار فراتى؟» مبادا تشنه از اين كوثر برگردى و بر لحظههاى از كف رفته اينجا، حسرت خورى! ...
ورود به بيت خدا هيمنه خاصّى دارد. رواقهاى زيبا، شبستانهاى عظيم، گلدستههاى بلند و آن همه تجهيزات، هيچ كدام نمىتواند دل را از هيبت و عظمتِ خانهاى سنگى و ساده در صحن مسجد الحرام، بكاهد. كعبه چون مغناطيس، دلها را به سوى خود مىكشد. نمىدانم با برنامه يا بىبرنامه، كعبه و مسجد الحرام را در حصارى از ساختمانهاى بلند و مجتمعهاى تجارى و مسكونى و هتلهاى سر به فلك كشيده قرار دادهاند، كه بدجورى سايه سنگين خود را بر مجموعه نورانى بيت اللَّه انداخته و نوعى بىاحترامى به كعبه است.
در اينجا بسيارى از حرمتها كه بايد پاس داشته شود، شكسته مىشود. مگر خود «حاجى» كم احترامى دارد؟ و مگر حرمت زائران خانه خدا، كم شكسته شده است؟
هر چه به طرف مسجد الحرام مىآيى رو به سراشيبى است. شگفت است كه انسان براى رسيدن به رفعت معنوى كه در خانه خدا نهفته است، بايد مرتب رو به پايين و حضيض برود. خانه خدا چنان نيست كه در قلّه يك كوه قرار گرفته باشد و صعود به آن توان سوز و طاقت فرسا و نفس گير باشد.
اطراف، همهاش كوه است و كعبه در گودترين نقاط قرار گرفته است. از اطراف، هر چه به سمت خانه خدا مىآيند، چه پياده چه با ماشين، سرازير است. همين عامل، شتاب آفرين است تا گامها و دلها با شوق و براحتى به سوى اين خانه سرازير شود. بايد رو به پايين رفت تا رو به بالا نهاد.
سراشيبى، مقدمه رفعت و والايى است.
در حريم خانه خدا، نبايد ساختمانهاى ديگر بلندتر از كعبه و خانه خدا بوده، اشراف بر آن داشته باشد.
اينك قدم در خانهاى گذاشتهايم كه چهره دل و روى جان ميليونها مسلمان در سراسر جهان، متوجّه اين كانون است. چه مركزيّتى براى وحدت، بهتر از «قبله» و چه خانهاى براى مردم جز «كعبه»؟
بگذار كمى با اين مغناطيس دل و جان و عشق و ايمان، بيشتر آشنا شويم و كعبه و تكبير و توحيد را در يك بامداد نيايش به تماشا بنشينيم و خطاب به كعبه مقدس چنين بگوييم:
الا ... اى قبله، اى رمز محبّتها و الفتها و وحدتها الا ... اى مظهر انديشه توحيد نشان جاودانِ اتحاد روح ملتها تجلّى گاه شورانگيز فكر امّتى آگاه تو كانون همايشگاه ميليونها دل شوريده و روييده
از خونى تو مغناطيس دلهايى و ما با روح آتشناك و پاكى، «كهرباى كعبه» را چون «كاه»! حرم، پاك است و روح افزا دل ما، در پى كانون پاكيهاست و ... قبله، روى آوردن به اين سرمايههاى شور و الهام است و مىبينيم و مىدانيم.
كه پيچ كوچههاى مكّه، بوى پيرهن در آستين دارد:
شفاى چشم نابيناى اين ملت! و دستِ شهر مكّه، جام جم را در نگين دارد:
صفاى عصمت آئينه امّت و ... «كعبه»، قلب خون پالاىِ مامِ ميهن اسلام و ما چون قطرهاى خون، رهنوردى سوى اين كانون.
كشانِ كهكشان، در دامن اين آسمان- شبهاى تابستان- به سوى كعبه مقصود، «راه شيرى» تابان و ما چون ذرّهاى در كهكشان، افتان و خيزان، مست و سرگردان و سنگ تيره- امّا روشنايى بخش- در ديواره كعبه نشانِ بيعتِ «اللَّه» با «انسان» و ما بيعت گرانى با خدا، بنهاده بر كف، جان
الا ... اى كعبه توحيد، اى رمز شكوه و فرّ جاويدان! ...
مسلمان! ... اى گرفته رايت خونين حق بر دوش خطر در راه و طوفان در خروش و دشمن حق در كمين،- كين توز، بيش از پيش- و زخم ضربه، هم از جانب بيگانه، هم از خويش هماورد تو تا دندان، زره پوش است چرا بر پا نمىخيزى؟
«نبردى سخت در پيش است ...» اين، همان كانون و مركزيّتى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از هجرت به مدينه، فرمان يافت روى به مسجد الحرام نهد و اين خانه مقدّس، قبله خداپسند و رسول پسند گرديد، تا مسلمين حتى در قبله هم مستقل باشند و زخم زبان بيگانه را به خاطر عبادت به سوى «بيت المقدس» نشنوند. (1)
مسجد الحرام نيز مشمول طرح توسعه قرار گرفته است.
البته به مرور زمان و با توسعههاى متعدّد و ساختمان سازى جديد، آثار كهن و محلات قديمى از بين مىرود و در نتيجه از ياد هم مىرود. اينك در اين منطقه، هيچ اثر و نشانى از خانه ارقم كه محلّ تبليغ رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و نيز خانهاى كه رسول اللَّه با حضرت خديجه در آن مىزيست و خانه ابوطالب و محلّ زندگى على عليه السلام و زادگاه حمزه سيدالشهدا و
1) قد نرى تقلّب وجهك فىالسماء فلنولينّك قبلةً ترضاها فَوَلِّ وجهك شطرالمسجدالحرام بقره، آيه 144.
پايگاه حلف الفضول و ... كه هر كدام زمانى نشانى و اثرى داشته است، ديده نمىشود.
چه چيز خانه خدا عظيم است؟ رواقهاى بزرگ و بخشهاى جديد آن، يا همان كعبه مقدّس كه چون نگينى در صحن مسجد خود را نشان مىدهد؟
مسجد الحرام در توسعه جديد، بسيار بزرگ شده است.
در قسمت غربى آن اضافاتى دارد. مساحت كلّ مسجد پس از گسترش، به 361 هزار متر مربع مىرسد كه 330 هزار زائر را در خود جاى مىدهد. مساحت ميدان دور مسجد هم 59000 متر مربع است.
نور رسانى قوى به اين مجموعه، توسّط دو نيروگاه انجام مىگيرد كه در دو سوى محلّ گسترش قرار دارد.
مسجد مجهّز به استوديوهاى راديو تلويزيونى، دوربينهاى پيشرفته و دستگاههاى مجهّز تهويه است، شامل 9 مناره به ارتفاع 89 متر و 11 راه پلّه و 7 راه پلّه برقى است و با حساب كردن پشت بام مسجد الحرام كه سنگفرش شده و مورد بهره بردارى در اوقات نماز قرار مىگيرد، سه طبقه است و اگر زير زمينهاى رواقهاى جديد اطراف كعبه را
هم در نظر آوريم كه اغلب در روزهاى جمعه به روى مردم باز مىشود، چهار طبقه است.
واقعاً كار بسيارى شده و طرح عظيمى اجرا و پياده شده است، ولى هيچ يك از اينها، عظمتِ كعبه، اين خانه ساده سنگى را ندارد كه در ميان اين مجموعه است.
عظمت و شكوه كعبه در سادگى آن است، و راز قداستش به حجرالأسود و فرمان خدا ومعمارى جبرئيل و بنّايى ابراهيم و اسماعيل و ميلاد على عليه السلام در درون كعبه و مدفن هاجر و اسماعيل و اولياى بسيارى در «حِجر اسماعيل» است، عظمتش در معنويّت است، نه در سنگهاى مرمر خارجى كه در بخشهاى توسعه يافته اينجا و حرم نبوى به كار رفته است.
طواف بر گرد خانه خدا، رمز توحيد و محوريّت اللَّه در تلاشهاست. بايد قطرهاى از اين سيل شد و بدون هيچ تشخّص و تمايزى هفت بار، گرد بيت اللَّه چرخيد، آغاز از حجر الأسود و ختم كردن به آن. زن و مرد و پير و جوان و با سواد و عوام و دانشمندان و شخصيّتها و افراد عادى، همه با هم و هضم شده در چرخش عظيم اين گردابِ موج خيز انسانى، مىچرخند. چه شانهها كه از گريه نمىلرزد و چه دستها كه به تضرّع در پيشگاه خداى كعبه بلند نمىشود.
طواف، نشان مىدهد كه حركت، محور مىخواهد و حجرالأسود هم دست خداست كه با آن بيعت مىكنيم. روح طواف، توصيف شدنى نيست. بايد در جمع طائفان بود و اين از خود بىخود شدن را «حسّ» كرد.
دو ركعت نماز طواف، پشت مقام ابراهيم، آنكه اين خانه
را به فرمان خدا پايه نهاد و پاك كرد. سپس، سعى ميان صفا و مروه، ياد كردى از هاجر و ذبيح خدا كه آن مادر، در پى آب براى اسماعيلش، هفت بار فاصله اين دو كوه را رفت و برگشت و در پايان به اعجاز خدا چشمه از زير پاى اسماعيل جوشيد.
آب كم جو، تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
فاصله ميان صفا و مروه، به رودخانهاى مىماند كه سيلى از انسانها در دو سمت، در آن در رفت و آمد است و يك جريان معنوى فاصله مبدأ و مقصد را انباشته است.
حركتى كه مبدأى دارد و مقصدى، رمزى از هدف و آغاز داشتن تلاش زندگى. هفت بار، شايد رمزى از هفتاد سال زندگى باشد كه پيوسته در سعى است، سعى و تلاشى كه از يك مبدأ والا (صفا) آغاز مىشود، در بسترى پيش مىرود، هدف و مقصد هم رو به بالاست، مروه. و اگر سعى به بلندى منتهى نشود، ناقص و بىثمر است. سعى، سمبلى و خلاصهاى از هفتاد سال است كه در هفت شوط گنجيده است.
در سعى، گاهى مادرى را مىبينى كه طفل خردسالش را در جامه احرام در آغوش دارد، يا پدرى كه با دو فرزند 8 ساله و 10 سالهاش در كنار خود و با احرام، اين فاصله را در
ميان موج پرخروش مردم مىپيمايند. ياد ابراهيم و اسماعيل و هاجر و امام حسين و على اصغر و قربانگاه و كربلا مىافتى.
اگر آن روز، اين فاصله، دشتى خشك و كوهستانى داغ بود، اينك سالنى دو طبقه و دو بانده با سنگهاى مرمر و سقف و پنكه و كولر است.
اگر در كربلا، عطش حاكم بود، اينجا در هر لحظه بخواهى، آب خنك حتى در مسير سعى در اختيار توست.
هفت بار پيمودن اين مسير، كمترين كارى است كه مىتوان در راه احياى خاطره هاجر و اسماعيل انجام داد. خود مسعى هم كمتر از مطاف نيست و سعى هم به همان عمقِ طواف است. راه هم كه مىروى نام خدا بر لب دارى و دعا مىخوانى، كه نشانه حركت زندگى در بسترى از نام و ياد حق و توجّه به خداست.
در مروه مراد، شود كامياب دل هر كس كه عاشقانه رود در صفاى دوست
با تقصير، از احرام در آمدن، اداى مرحلهاى از مناسك است.
تمرينى است كه براى احرام به سوى عرفات و منا و «حجّ تمتّع» آماده شويم، كه هم اعمالش بيشتر است و هم دشوارتر و هم معنىدارتر.
بيرون مسجد الحرام، در ايستگاه اتوبوسها، ساختمانى سفيد رنگ است كه روى دربِ بستهاش، تابلوىِ «وزارة الحجّ والأوقاف، مكتبة مكّة المكرّمه» به چشم مىخورد.
زادگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله در مكه است كه در آن محلّ، كتابخانهاى قرار دارد. اين خانه، روزى محلّ زيارت و تبرّك و ديدار حجّاج قرار مىگرفت كه خراب كردند و در جاى آن كتابخانهاى ساختند.
محوّطه بيرون، مملوّ از جمعيّت است، چهرههاى گونهگون، ولى همه يك دل و يك ايمان. چه جاذبهاى در اين خانه است كه اين همه دل را به سوى خود مىكشد و چه سرّى در اين بيت نهفته است؟
اينجا سرزمين ديگرى نيست، دنياى ديگرى است! دنياى بيرون از تارهايى كه انسان معمولًا به دور خود مىتند و بسانِ كرم ابريشم خود را در آن زندانى مىكند.
در اينجا و در اين چند روز، انسان احساس آزادى مىكند، آزادى از بند شهوت، ستمگريها، تحقيرها، تبعيضها.
در اينجا همگان يكنواختند، توانگران آنچه را كه مايه تفاخر و ناز است، دور ريختهاند تا عدالت را لمس كنند. انسان در اينجا نه تنها دندانِ آز به حقوق ديگران تيز نمىكند، حتى آزارش به مورى هم نمىرسد و آشيانِ هيچ پرنده اى را درهم نمىريزد. اينجا «حرم» است.
زادگاه رسول اللَّه، مكّه، اينجاست. جايگاه نزول وحى و
قرآن و غار «حرا» اينجاست.
تبعيدگاه رسول گرامى و ياران وفادارش، شعب ابى طالب اينجاست، سنگريزههاى داغ و سوزان يادآور شكنجههاى دردناك ياران پيامبر است و خاطرات فريادهاى توحيد را در دل زنده مىكند. شور و حماسه در زائر خانه خدا زنده مىشود و در مىيابد كه لازمه توحيد، مبارزه با همه مظاهر شرك است.
حج، نمايشى معنوى است و زبان نمايش، «حركت» است و شخصيّتهاى اصلى: ابراهيم، هاجر و ابليس.
و صحنهها: حرم، مسجد الحرام، مَسعى، عرفات، مشعر و منا.
وسمبلها: كعبه، زمزم، صفا، مروه، روز، شب، غروب، طلوع، بت و قربانى. وجامه و آرايش: احرام، حلق و تقصير.
و نمايشگران: زائِران به حج آمده! چه سناريوى شگفت و عظيمى در اين حج است و هر يك از زائران در گوشهاى از آن به اجراى نقش مشغولند.
تو در امتداد كدام خط، به «كعبه» رسيدهاى؟
دستت در دست كه بوده است كه اينك «حجرالأسود» را لمس مىكنى؟
نام شيرين كدام محبوب، بر زبان و لبهاى تو نقش بسته است، كه بوسه بر حجرالأسود مىزنى؟
تو، اى آشناى ابراهيم! اى از تبار اسماعيل و محمّد صلى الله عليه و آله! اينك در شهرى گام نهادهاى كه نفسهاى پاك ابراهيم بت شكن، در فضاى مسجدالحرام عطر افشانى كرده است.
ميان صفا و مروه، به ياد اسماعيل و هاجر، گام مىزنى و جوشيدن چشمه زمزم را از زير پاى اسماعيل ذبيح، ياد مىكنى.
به خانه توحيد كه قدم مىگذارى، بتشكنى پيامبر و على عليه السلام را در سال «فتح مكه» مرور مىكنى. و اذان بلال را بر
بام كعبه، طواف رسول خدا را بر گرد اين خانه، نماز جماعت سه نفرى پيامبر و على و خديجه را در اين مسجد در آغاز بعثت، حمايت حمزه و ابوطالب را، از دعوت پيامبر و نداى «قولوا لا اله الا اللَّه تفلحوا» را كه حضرت رسول، بر فراز كوه «ابو قُبيس» سر داد و تاكنون در رواق تاريخ، طنين افكن بوده است.
اينجا مكّه است، شهرى كه شاهد شكنجه بلال و ياسر و سميّه و عمّار بوده است.
محاصره اقتصادى مسلمين در «شِعب ابى طالب» همين جا بود. با اين همه، آيا «مكه» جغرافى است يا تاريخ؟
اين سرزمين، بارقههاى الهى «وحى» را بر دوش كشيده است. جبرئيل، در فراز «حرا» نخستين آيات سوره «اقرأ ...» را بر قلب خاتم پيامبران نازل كرده است. نداى برترِ «اللَّه اكبر»، بزرگى و عظمت خدا را به گوش هستى نشانده است.
حال، در كجاى زمان و زمينى؟
آن روز نبرد ميان توحيد و شرك در همين شهر، جارى بود. «كلمة اللَّه» با مدد گرفتن از ذات جاودانه خدا، پردههاى ظلمت را مىدريد و نور يكتاپرستى را از حجاز به شرق و غرب جهان آن روز مىافشاند.
امروز هم نبرد، سارى و جارى است و «ابوجهل» هاى اين عصر، كمر به هدم «امّت محمّدى» بستهاند، امتى به عظمت جهان و به گستردگى زمين، كه عصارهاى از اين
نژادها و رنگها و زبانهاى مختلف را كه زير «چتر اسلام» قرار دارند، در اينجا مىبينى.
چرا ما، همچون بلال، سخنگوى توحيد نباشيم؟
وهمچون اسماعيل، حنجرهاى فداى رضاى خدا نداشته باشيم؟! ما چشمه زمزم را در سينه داريم: «محبت اهل بيت».
كوثر هميشه فيّاض را سيراب كننده جانها داريم: «ولايت».
همين چشمه جوشان، تو را به اينجا رسانده است، تا در «حِجر اسماعيل» و كنار «مقام ابراهيم» بايستى و روى جسم و جان را به سوى «كعبه» بدارى.
با كعبه، بيعت مىكنيم كه پاسدار حريم دين باشيم، به آرمانهاى پيامبر، وفادار بمانيم، در مسير پاكى و تقوا، گام برداريم، عزت و كرامت «امّت اسلام» را نگهبان باشيم، بر شكوه و عظمت «قبله» بيفزاييم، «ولايت» را، محور همه حركتهاى اجتماعى و سياسى خويش قرار دهيم، «دين مدار» و «خدا محور» باشيم و از دنيامدارى و خودمحورى بپرهيزيم.
اگر اين سرزمين مقدس را وداع مىكنيم، همراه با آرزوى پذيرفته شدن حج و قبولى طاعات و دعا براى توفيق زيارتى مجدد، با معرفتى بيشتر و تعبدى ارزندهتر باشد.
بيعت با كعبه و حجر الاسود، بيعت با خداست و ... بيعت با خدا يعنى ميثاق با «دين» خدا، آن هم نه تنها در زبان و لفظ
و نگارش، بلكه در متن عمل فردى و تعهد اجتماعى.
به روزهاى آخر حضور در كنار كعبه نزديك مىشويم.
خدا را شاكريم كه به ما اين موهبت را ارزانى داشت تا زائر خانهاش باشيم و قدم در مكان و شهرى بگذاريم كه محل نزول قرآن، خاستگاه نهضت اسلام، مقاومت مسلمانان موحد، بعثت و هجرت است.
در مسجدى نماز مىخوانيم كه برترين پرستشگاه روى زمين است.
گِرد كعبهاى طواف مىكنيم كه مطاف فرشتگان است و هزاران پيامبر و وصىّ و ولىّ خدا «بيت اللَّه» را ديدار كرده و كنارش عبادت كردهاند.
اين زيارت و عبادت، تعهداتى را بر دوش انسان مىگذارد. زيارت كردن خانهاى كه ابراهيم، بنيادش را بر افراشته است، رسالت دفاع از توحيد و مبارزه با شرك را بر عهده ما مىنهد. ديدار سرزمينى كه مخلصان و پاكان عالم، عاشقانه زيارتش كردهاند، خلوص و طهارت را از زائر، توقع دارد.
فروتنى و خاكسارى و كبر زدايى، از درسهاى عظيم اين سفر و فريضه است. اين درس، از همان آغاز پوشيدن جامه احرام، در گوش دل و جان خوانده مىشود، تا طواف و سعى و هروله وحضور در عرفات و منا و مشعر و رمى جمرات و حلق موى سر و .... اگر لباسهاى عادى نشان تشخّص است،
اينجا دو جامه احرام، آن را از انسان مىگيرد و همه مثل هم مىشوند. اگر «خود محورى» نشانه تكبّر و خودبزرگ بينى است، اينجا خود را در «جمع» فانى ساختن و قطره وار به دريا پيوستن و خود را نديدن و مطرح نكردن در كار است و خاكى بودن و خاكى زيستن. سعى بين صفا و مروه گامى ديگر در اين راه است و «هروله» تكاندن خود از غرورها و كبرهاست.
وقتى انسان خود را در درياى خلايق «گم» مىكند و چون قطرهاى به اين اقيانوس مىپيوندد، در اين «خود فراموشى» و «خدا جويى» است كه هويّت بندگى خويش را مىيابد. در آمدن از پوسته و قشر زندگى روز مرّه، عمقِ مفهوم حيات را ترسيم مىكند. بناست كه حاجى همچو ابراهيم خليل، در اينجا بت شكنى كند و شيطان را رجم و سنگسار كند. امّا بت او، همان «نفس» است و شيطانش همان «خود».
وقتى حجّ حاجى تمام است كه توانسته باشد نفسانيّات را در «مذبح ايمان» ذبح كند و «خود» رادر قربانگاه منا، زير پا بنهد و تيغ بر حلق «نفس امّاره» بگذارد ...
راستى ... چه تعداد از اين انبوه زائران خانه خدا، به عمق معارف حج و درسهاى اين سفر شگفت، پى بردهاند و در عالم روحى آن به سر مىبرند؟ و چه تعداد، بر خوردى سطحى و نگاههاى بىعمق و بىنفوذ دارند و شكل گرايانى هستند،
گريزان يا بىخبر از محتوا؟ ...
ما اكثر الضّجيجَ وَ اقلّ الحَجيج! دوباره به فكر «راز جاذبه» كعبه مىافتى، و اكسيرى كه خدا در اين «بيت» نهاده است و انسان را مجذوب مىسازد.
اگر مغناطيسى باشد كه دلها را «جذب» كند، اگر مركزيّتى باشد كه جهت گيريها و حركتها را «محور» باشد، اگر نشانهاى براى وحدتها و آشناييها، رمز و «كليد» باشد، همين «كعبه» است.
ميليونها دل شوريده، هر پگاه و شامگاه، به اين كانون متوجّه است. در زندگى و مرگ، هنگام خواب و بيدارى، در نيايش و نماز، همه جا و هميشه «كعبه» مركزيّت اين نگاه است.
اگر جانهاى ما «كاه» باشد، كعبه «كهربا» ست. اگر دلهاى ما رميده باشد، قبله، عامل «انس» است، حرم ايمان است و صحن عبوديّت و آستانه بندگى و سقف يقين و پنجرهاى رو به بهشت و روزنهاى گشوده رو به خدا و سكويى براى پرواز تا به ابديّت.
اينهاست راز و رمز قداست و جاذبه كعبه، اينهاست سرّ جذبه قبله.
مكّه، كنعانِ اهل ايمان است و كعبه، يوسفِ اين ديار.
حجاز، وطن معنوى و اعتقادى هر مسلمان است و مكّه، حرا،
كعبه و صفا «زادگاه» و «خاستگاه» باورهاى مقدّس ماست.
كعبه، بوسه گاه هزاران مجنون است كه در پى ليلاى ديدار، رنج باديه بر دوش كشيده و بار هجران را تحمّل كردهاند، تا به اين «مَطاف» و «مَسعى» برسند.
«كعبه»، راهى است كه گامهاى پوينده صفاجويان را به مقصد معرفت وبه وطن عشق مىرساند.
كعبه، عرش زمين است و فرش آسمان. كعبه، نگينِ حلقه چشم بصيرت است.
كعبه، مُهر صداقت آيين و سند اعتبار اين مكتب است و «حجر الأسود» بر ركن اين كعبه، نشان بيعت خدا با انسان است و بوسيدن و استلام و اشاره ما تجديد بيعت با خداى فطرت آفرين و فطرتِ خداباور.
كعبه، دل و جان ماست، ايمان و باور ماست، كعبه همه چيز ماست، تا هست، آيينمان پا برجاست و تا هستيم، زيارت كعبه فرض الهى بر دوش ماست.
كجاى «حج» را مىتوان يافت كه نشان كسى، حادثهاى و خاطرهاى نداشته باشد؟ كدام عمل حج است كه منقطع از ريشهاى در تاريخ باشد؟ بازشناسى اين خاطرهها و يادآورى آن حادثهها، هر كدام در تقويت ايمان و اميدبخشى به امّت اسلام، نقشى بسزا دارد.
زيارت حج، برداشتن گام بلندى است برفراز چندين هزار سال و شنيدن تاريخ زمان ابراهيم خليل عليه السلام در امروز، و ديدن آثار هزارههاى پياپى ايمان و اعتقاد و عشق و ايثار.
اگر گروهى به استخوانهاى پوسيده نياكان و ستونهاى برافراشته كاخها مىبالند و افتخار مىكنند، امّت ابراهيمى، به يادگارهاى بازمانده از عقيده و برخاسته از ايمان و نشأت گرفته از «وحى» مىبالند و به بناى مقدّسى افتخار مىكنند كه بانى آن ابراهيم است و كمك كار او اسماعيل، كه هر دو از
انبياى بزرگند و شالوده اين معبد، براساس عشق به خدا و يكتاپرستى است.
اين رنگ خلوص و نشان تقواست كه در ميان آن همه آثار رنگارنگ و ثابت و متغيّرهاى گوناگون قديم و جديد، ماندگار شده است.
حج، تنها يادآور تاريخ اسلام و حتى تاريخ ابراهيم خليل عليه السلام نيست، بلكه با تاريخ و سرگذشتِ همه انبياى توحيدى و كلّ بشريّت، گره خورده است.
حج، يافتن تاريخ در جغرافى است.
حج، تاريخ مجسّم و عينيّت يافته است. حج، تجسّم تاريخ توحيد است.
زيارت اين ميعادگاه، مرورى است بر يك تاريخ كهن و سرشار از معرفت و فرهنگ وتعاليم. ليكن اين مرور تاريخى و اين ديدار پر بار، براى كسى سودمندتر است كه با جزئيات تاريخ و حوادث و خاطراتِ نهفته در سنگ سنگ اين شهر و گوشه گوشه اين منطقه، آشنا باشد. آنچه شوق آفرين و شورافزاست و احساس لطيف و روحانى زائر را بر مىانگيزد، و او را در عالمى سرشار از نور فرو مىبرد، دانستن خاطرهها و رخدادهاست. در اين صورت، زائر آنچه را قبلًا «شنيده» بوده، اينك مىبيند وآنچه را آموخته بوده، امروز، عياناً با آن رو به رو مىشود و دانسته هايش «از علم به عين و از گوش به آغوش» مىآيد.
مسلمان زائر، به آيينى معتقد است كه نخستين وحى آيات قرآن، در غار حراى همين شهر، بر جان پيامبر نازل شده است.
به پيامبرى ايمان دارد كه فرزند همين شهر و زاده همين ديار است و دوران چهل سال زندگى پاك و دور از شرك خويش را در دشت ودره و كوه و كمر همين منطقه سپرى كرده است.
به قرآنى باور دارد كه نزول تدريجى آياتش در همين شهر بوده و عناد مشركان قريش و ايمان خالصانِ صحابه، در همين شهر بروز مىكرده است.
برده داران كافر و ربا خواران خون آشام و سران قبايل، در همين جا به مخالفت با پيامبر برخاستند. جوانان پاكدل، پيروان روشن ضمير، بلالها، مصعبها، عمارها، ياسرها و سميّهها در همين شهر، سختترين شكنجهها را تحمل كردهاند.
يادآورى اين صحنههاى تاريخى در فرصتِ حج، سازندهتر و لذت بخشتر است و معنايى ديگر و طعمى شيرينتر در ذائقه زائر دارد.
در اين سفر، گروههايى متفاوت، رنگارنگ، با لهجههاى گوناگون از اينجا و آنجا، دور و نزديك را مىبينى. كسانى را كه قبلًا نديده بودى و نمىشناختى. چهرهها و فرهنگهايى كه برايت ناشناخته بود.
ايمانى كه جوشش آن را در دل اين همه مسلمان از خاور تا باختر عالم پهناور، لمس نكرده بودى. مىآيند و مىروند، مىجوشند و مىگويند و مىنالند. محشرى از ملتهاست. صحنه، يادآور قيامتِ كبرى است. در اطراف كعبه، در بين صفا و مروه، در ارتفاعات كوه حرا و كوه ثور، در پهندشت عرفات و در وادى مشعر و منا، اين همه جمعيت ...
چه مىگويند و چه مىخواهند؟
خدايا ... با اينها چه كردهاى كه عاشقانه به اين ديار آمدهاند؟ عشق چيست؟ بندگى كدام است؟ راز و رمز جاذبه
حج در كجاست؟ حج چيست؟ «بنده» كيست و «آزاد» كدام؟
اين همه چشم گريان و دل اميدوار، به درگاه خدا آمدهاند.
اين همه زائر، بر گِرد خانه خدا و يادگار ابراهيم خليل مىچرخند.
اى ابراهيم! تو كيستى و چه كردهاى و اسماعيل و هاجرت كه بودند و چه كردند؟
زمزم و صفا و مروه، يادگار آن عشق زلال و عبوديّت ناب است.
اينجا، گردنها همه در پيشگاه خدا كج است و سرها بر سجده و چشمها پر اشگ و دستها به نيايش باز.
«منا»، حال و هواى ديگرى دارد و «عرفات»، رمز و رازى ديگر.
«طواف» خود دريايى از معرفت و عشق و شيفتگى و جذبه است.
سنگهاى روى هم قرار گرفته «كعبه»، تاريخ مجسّم توحيد است. و «حجرالأسود»، نشان پيمان خدا با بندگان.
تو از كجا آمدهاى؟ و به كجا آمدهاى؟ چه كسى تو را آورده و وسيله پذيرايى در اين ضيافت معنوى چيست و رهاورد عرفانى تو و سوغات معنوى زائر اين ديار چيست؟
اينجا مفهوم «حيات» را، راز «زندگى» را، شكوهِ اسلام
را، مفهوم عبوديّت را، بيشتر و بهتر درك مىكنى. اينجا سرزمين «معرفت و شناخت» است.
اين نيز، درسى از اين سفر است.
تأثير پذيرى زائران ما از «حج» متفاوت است.
گاهى آنچه در ظاهر ديده مىشود، مثل اشتياق به خريد، توجّه به نوع خوراك يا برخى عملكردهاى قشرى گرى در اعمال و مناسك، سبب مىشود كه از جلوههاى درونى اين سفر غافل شويم و از هم ولايتيهاى خويش گلهمند باشيم.
ولى ... آن چه به صورت يك جريان معنوى و مداوم، در روح و جانِ بخش عمدهاى از زائران رسوب مىكند، ناپيداست. همان گونه كه گياه، بتدريج رشد مىكند و همان طور كه نهال، كمكم ريشه مىدواند و قوى مىشود و شاخ و برگ پيدا مىكند و ميوه مىدهد، «حج» نيز چنين است. مثل نمنم باران، زمين تشنه روح را سيراب مىكند و همچون تابش خورشيد، حرارتِ ايمان را تا اعماق جانها نفوذ مىدهد و آفتهاى شك و دودلى و وسوسه را مىزدايد.
جوانهاى كه امروز، بر شاخه وجود يك «زائر» رشد مىكند، فردايى نه چندان دير، ميوه خواهد داد.
آنچه را به عنوان يك «انقلاب روحى» و «تحول ايمانى» در همينجا پيش مىآيد نيز، نبايد فراموش گردد.
آنكه در «حجراسماعيل»، عاجزانه خود را به ديوار كعبه مىآويزد و چهره بر اين سنگهاى مقدس و متبرّك
مىگذارد، بىشك براى روزهاى آيندهاش ذخيره سازى مىكند. آنكه با اشتياق و عشق، بر «حجرالأسود» بوسه مىزند، پيوند خويش را با «صراط خدا» محكم مىكند. آنكه شبهاى حرم الهى را كه غرق در نور است، درك مىكند و در فضاى آكنده از «سبحان اللّه» و «اللّه اكبر»، تنفس مىكند، بخواهد يا نخواهد، فطرت خداجوى خويش را از آفات و انحرافات بيمه مىكند.
چه بسيار ارادهها و آهنگهاى قوى و تصميمهاى جدى بر «پاك ماندن» و «مسلمان زيستن»، كه زاييده همين مشاعر و مناسك و مواقف كريمه است.
آنچه در روايات، از تأثير پذيرى زائر از اين مناسك به عنوان «نور حج» ياد شده، حقيقتى انكارناپذير است.
حاجى، نورانى مىشود. نه شفافيّت چهره و پوست، بلكه آن تلألؤ روحى و درخشندگى معنوى كه در دل و جان خويش حس مىكند. چشمهاى از صفا و يقين در جانش مىجوشد.
امّا نبايد زلال اين چشمه را بيالايد.
بسيارى از زندگيهاى آلوده به گناه، در سايه اقدام به اين سفر معنوى، در مسير طهارت و پاكى جريان مىيابد. پس نبايد تنها برخى رفتارهاى سبك و نامطلوب بعضى از زائران را ديد و از «روند سازندگى» در اعمال حج، نااميد شد.
آن جلوههاى روشن و شاخصههاى تابنده، كمتر به چشم مىآيد و برعكس، ناخوشاينديها و زشتيها، خود را
زود نشان مىدهد. علىرغم همه كاستيهايى كه در برنامه ريزى و بهرهورى و بهرهگيرى از انسانها و امكانات وجود دارد، حج منشأ دگرگونيهاى عظيم و عميقى در روح و فكر زائران است، بويزه آنان كه نخستين بار به اين سفر مىآيند، و بخصوص آنان كه با ذهنى بازتر و انگيزههايى آگاهانهتر به حج مىآيند و در باره آن مىانديشند و مىخوانند و بحث مىكنند.
حج، آموزش خودشناسى و راهشناسى است. ولى ...
مىتواند بهتر از اين هم باشد و بيش از اين هم تحوّل بيافريند.
از عصر روز هشتم ذىحجّه، حركت به سوى «عرفات» آغاز مىشود. بعضى هم صبحدم روز نهم حركت مىكنند تا پيش از ظهر در آنجا باشند و «وقوف به عرفات» را درك كنند.
گام نهادن در عرفات، انسان را وارد دنياى جديدى مىكند، سرشار از معنويت و خاطره. ستون سفيد رنگى كه بالاى «جبلالرّحمه» ديده مىشود، نشانى از اين كوه مقدسّ است كه سيدالشهدا عليه السلام روزى در دامنه آن كوه رحمت و مغفرت، «دعاى عرفه» مىخواند و مىگريست. گام زدن در صحراى عرفات، زائر را بىاختيار به ياد مولايش حضرت مهدى عليه السلام مىاندازد و چشم مىدوزد تا بلكه از آن يوسف زهرا نشانى بيابد.
آنچه به عنوان عمل واجب در اين صحرا لازم است،
صِرف وقوف و درنگ است و اگر با عبادت و دعا بگذرد، چه بهتر. مسجد بزرگ «نَمِره» به وسعت 1400 متر مربع در يك سمت عرفات، دهها هزار حاجى را در خود جاى مىدهد.
بالاى جبلالرحمه، غلغه جمعيت است. عدّهاى به تضرّع و دعا مشغول مىشوند، عدهاى هم به تماشا و گرفتن عكس يادگارى. به نقلى، آدم و حوّا در همين عرفات، يكديگر را شناختند، يا به خطاى خويش اعتراف كردند.
در ايام حج، در همين صحراى عرفانى، مراسم برائت از مشركين اجرا مىشود. به هرحال، وقوف در عرفات، فرصتى براى پرداختن به خدا و خلوت با خويش و طلب رحمت از خداست. خواندن دعاى عرفه نيز، يكى از برنامههاى اين عصرِ دلانگيز و عرفانى است.
امّا نگاهى به مضامين اين دعاى عزيز و عميق:
گرچه دريا را نمىتوان در انگشتانه گنجاند و مضامين بلند و عميق دعاى امام حسين عليه السلام در عرفه را هم نمىتوان در چند سطر، تبيين كرد، ليكن آشنايى اجمالى با آن مفاهيم ژرف و عارفانه، براى دعا كننده مفيد است.
روز عرفه، روز رحمت عامالهى است. سرزمين عرفات هم، جلوهگاه مغفرت و آمرزش پروردگار است. حسين بن على عليه السلام هم، اين دعاى شريف را در پاى «جبلالرحمه»، در همين صحراى رحمت خيز خوانده است. مهمانان خانه خدا هم، با «وقوف در عرفات»، خود را در معرض تابش مغفرت
و بارش رحمت الهى قرار مىدهند.
دلهايى كه مىلرزد، چشمهايى كه مىگريد، بغضهايى كه مىتركد، دستهاى پرنيازى كه به آستان خدا بلند مىشود، چهرههاى خيس از اشك، كه بر خاك عرفات قرار مىگيرد، همه و همه نازل كننده رحمت الهى است.
در دعاى عرفه، ابتدا اوصاف پروردگار مطرح مىگردد و نعمتهاى فراوان الهى در خلقت انسان و موهبتهايى كه در جسم و جان و درون و برون به او عطا كرده، ياد مىشود.
توجه به نعمتها، زمينهساز شكر است و غفلت از الطاف الهى، موجب ناسپاسى و عصيان. از اين رو، عجز انسان از اداى شكر نعمتهاى بىپايان الهى، زمينهساز انابتِ انسان و خضوع و خشوع او به درگاه الهى است.
در فرازى ديگر، «ذكر»، «خشيت»، «تسليم»، «رضا» و «حمد» ياد مىشود، و باز هم تكرار ياد كرد نعمتهاى پيدا و پنهان خدا و باز هم درخواست عافيت، توفيق، ايمنى، عظمت، آبرومندى، وسعت رزق، توكل و تسليم، ديندارى و رضامندى. در دعاى عرفه، نيايشگر با خداوند عاشقانه حرف مىزند، خاشعانه صدايش مىكند، خود را در دامن رحمت الهى مىافكند، به سايه غفران خدا پناه مىبرد، تنها و تنها از خدا نصرت و كفايت و حاجت و آمرزش مىطلبد، تنها درِ خدا را به روى خود باز مىبيند.
در بخشى از دعا، يادى از كرامتها و الطاف خداوند به
اولياء و پيامبران است، آنچه در باره يوسف و يعقوب و ابراهيم و اسماعيل و يونس انجام داد و ياد مرحمتهاى الهى، ترجيع بند اين دعاست، اينكه او درماندهها را پناه است و گرسنگان و تشنگان و برهنگان را كفايت مىكند، مونس تنهايىها و ياور مظلومان است و در فصل بلندى ياد كرد موهبتها و رحمتهاى خاص خدا با بنده دعا خوان است و قصور و تقصيرهاى بنده در پيشگاه خدا ... و اينكه خدا چه قدر خوب و مهربان است، و ما چه قدر جفاكار و بىاعتنا.
مقايسه ميان نعمت خدا و كفران بنده، يارى پروردگار و غفلت ما، از او وفا از ما جفا، از او پردهپوشى و از ما پردهدرى و ... از زيباترين فصلهاى دعاست.
در اين دعا، بنده مضطر و مسكين به پيشگاه خدا مىنالد و او را به پيامبر و آل او و به همه مقدّسات و اولياء و شفعاء قسم مىدهد كه در عصر عرفه، او را از رحمت خويش محروم نسازد.
اعتراف به گناه و اميد عفو! ياد نعمتها و قصور از شكر، و ... اينكه سيدالشهدا، با چشمانى اشكبار و حالتى متضرّعانه اين دعا را مىخواند و آن قدر «يارب، يارب» مىگفت و مىگريست، كه صداى گريهاش، اطرافيان را هم منقلب مىساخت.
صحراى عرفه، هنوز هم زمزمههاى حسين عليه السلام را در خود دارد.
دريايى از بندگانِ معصيتكار، به اميد «عفو» به اينجا آمدهاند. خداوند وعده آمرزش داده است و هيچ كس را هم از مغفرت و آمرزش، مأيوس نساخته است.
بايد دست نياز و چشم اميد به او دوخت. اگر اينجا بخشوده نشويم، پس كى و كجا؟ ... وعده خداوند دروغ و خلاف نيست. حالت روحى و التماس و نيايش ماست كه رحمت را بر خطاكاران پشيمان و توبه كنندگانِ خاشع و گريان، نازل مىكند. بايد در «آينه رحمت» الهى نگريست و به غفران او اميد داشت، تو اينجا براى همين حضور يافتهاى.
گاهى كه تنهايى، آينه را برمىدارى و به چهره خويش مىنگرى، تا نيك و بد و زشت و زيباى آن را ببينى. شايد در حضور جمع، شرم كنى. ولى در تنهايى، خجالت و شرمى نيست، چون نگاهى و مراقبتى نيست.
«محاسبه» و «مراقبه» هم يك آينه است، امّا پيش چهره جانت، در برابر روحت.
و ... شايد در حضور جمع نتوانى از خود حساب بكشى.
اينجا هم، خلوت و تنهايى چارهساز است. وقوف عرفه و شب مشعر فرصت اين خلوت است. صحراى منا نيز فرصتى ديگر.
وقتى كه دوستان به «رمى جمرات» رفتهاند، وقتى كه از رمى برگشته و گوشهاى به استراحت پرداختهاى، فرصتى است تا «دفتر دل» را بگشايى و «كتابعمل» را بازخوانى
كنى، شايد سر و صداها و رفت و آمدها مانع باشد. ولى بايد «تنهايى در جمع» را تمرين كنى و «خلوت در ازدحام» را، و «سكوت در هياهو» را.
اينجا چه مىكنى و به كجا آمدهاى؟ با كدام دعوت به اين ديار، پا گذاشتهاى؟ رهتوشهات در آمدن چه بود؟ روزى كه باز خواهى گشت، و اين ديار را ترك خواهى كرد- شايد براى هميشه- با خود چه مىبرى؟
وقتى آمدى، چگونه بودى و اينك كه مىروى، چگونهاى؟ كدام تغيير حالت را در خويش مىيابى؟
كسى نيست كه بشنود.
خودت هستى و خودت و خدايت. با خود صميمى باش، يك رو و خودمانى و بىپرده.
كمى در كوچه پس كوچههاى روحت بگرد. لحظاتى «كارنامه» خويش را مرور كن. چه مىبينى؟ نقاط روشن آن بيشتر است، يا نقاط تيرهاش؟
بنا بود كه روز عرفه، در «عرفات» آمرزيده شوى. آن اشكها و نالهها چه شد و كجا رفت؟ تنها براى آن «نيمروز سبز دعايى» نبود، و فقط قرار نبود كه آن اشكها و گريهها در دامنه «جبلالرّحمه» جا بماند و بيايى! قرار هم نيست كه «تأملات منا» را، صفاى روشن «ايام تشريق» را، زلال نيايش در «مسجدالحرام» را، و شور و حال كنار كعبه و مقام ابراهيم را اينجا جا بگذارى و تهيدست به ايران برگردى.
چمدانهايت را پر از اجناس سوغاتى نكن.
آنها را به اين و آن خواهى داد و ساكهايت دوباره خالى خواهد شد.
براى خودت چه مىبرى؟ آرى ... براى خودت چه سوغات فراهم كردهاى؟
آنچه كه به ديگران دادنى نيست، آنچه در ساك و كيف نمىگنجد، آنچه پايان نمىيابد، آنچه كه بستگان و فاميل، شايد نفهمند چيست، چون در دل و جان است، نه در كيف و چمدان.
بارى، آينهبردار. كمى به خودت نگاه كن، در خلوت خويش، با خودت صميمى باش، بدون تظاهر و خودنمايى و ظاهر سازى، بىتعارف و مجامله.
كيستى، در كجايى، چيستى؟ منا، جايگاه مناسبِ «خلوت با خويش» است.
مىگويى نه؟ به اطراف بنگر، كمى از غوغاى ماشينها و ازدحام جمعيت فاصلهبگير، به كنارهها، به جاهاى خلوتتر برو، كم نيستند كسانى كه در خود، غرقند. مىانديشند، مىگريند، مىنالند، با گردنى كج و چشمانى اشكبار همراه با استغفار.
جدا از خندهها و حرفها، تنها در جمع، در خلوتى آميخته به خشوع و دعا.
آسمان آنها به زمين نزديك است.
آسمانِ چشمشان هم بارانى است و هواى دلشان ابرى.
از خود دوباره بپرس: اينجا كجاست و من كيستم و چيستم؟
كوچ نزديك است و سفر، رو به پايان. كارم چيست؟
بارم چيست؟
عرفات و مشعر و منا، سرزمين «خلوت با خويش» است و «هم صحبتى با خدا».
دستى به دعا اگر اينجا هم «دست نياز» به درگاه «خداى بىنياز» نگشاييم، پس كى و كجا؟
اگر امروز هم «حال دعا» پيدا نكنيم، پس كجا و چگونه؟
اينجا سرزمين عبوديت و عرفان و بندگى است، پيامبران و اولياى خدا در اين سرزمين، دست تضرّع به درگاه آفريدگار برآورده، او را ستوده، با اشك و آه و ناله، به «دعا» و «نماز» پرداختهاند.
خدا را بايد خواند، از او بايد حاجت خواست، با او بايد با زبان حال و قال، با چشم و دلِ اميدوار، با قلبى ميانِ بيم و اميد و خوف و رجاء، سخن گفت:
پروردگار، ناله و استغاثه بندهاش را دوست مىدارد.
دعاو نماز، عامل تقرّب به خداست و برعكس، غرور و سركشى و خود بزرگ بينى و تكبّر، سبب دورى از ساحت
عزّ و درگاه كبريايى اوست.
كدام بنده، صميمانه و از عمق دل و ژرفاى جان خدا را صدا زد و جواب نشنيد؟! وعده خدا راست است كه فرمود:
«ادْعُونى اسْتَجِبْ لَكُمْ» (1)
مرا بخوانيد، تا جوابتان دهم ...
امّا آيا براستى ما او را از دل و جان مىخوانيم، يا تنها بظاهر و بر سر زبان؟
دل اگر بشكند، حالت پشيمانى و اضطراب درونى اگر پيش آيد، اشك ندامت اگر در چشمها حلقه زند، آنجاست كه درياى رحمت و غفاريت خدا هم به جوش مىآيد و انسان از فيض الهى برخوردار مىگردد. بايد «خواستن»، جدّى باشد.
بايد «نيّت» را خالص كرد. بايد «اميد» را تنها به او داشت.
اينجاست كه دعا كارساز مىگردد و سكويى براى اوجگيرى روح و پرواز جان مىشود.
در سايه «دعا»، دل آرام مىگيرد و درون مصفّا مىشود و پردههاى كدورت و تيرگى كنار مىرود و قلب انسان، آيينهاى «خدانما» مىگردد.
قرآن كريم مىفرمايد: «و اذا سئلك عبادى عنّى ...» اى رسول من! هرگاه بندگانم درباره من از تو سؤال كردند، بگو تا بدانند كه من نزديكم، هر كه مرا بخواند، پاسخ مىدهم، پس
1) غافر، آيه 60.
مرا بخوانند و به من ايمان و باور داشته باشند تا به رحمت الهى برسند.
دوست، نزديك از من به من است اين عجبتر كه من از وى دورم
ميان ما و خدا مسافتى نيست، بايد با «گامِ دل» رفت، تا به «كامِ دل» رسيد و دريافت كه: «از رگ گردن بود نزديكتر با ما، خدا» الهى ... دستمان گير و دعايمان بپذير ...
گاهى كسانى در عرفات، گم مىشوند.
گمشده، تنها كسى نيست كه چادر و كاروان خود را در «عرفات» و «منا» گم مىكند. اين گمشدگى، هم زود تشخيص داده مىشود، هم زود، گمشده به جمع همسفران مىپيوندد. امّا ... ما در خويشتن گميم.
نمىدانيم در كجاييم، از كجاييم، به كجاى مىرويم؟ به قول مولانا:
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟ به كجا مىروم آخر، ننمايى وطنم
مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاك چند روزى قفسى ساختهاند از بدنم
مگر «روز مرّگى» مىگذارد كه از محيط اطراف، سرى به «جهان درون» بزنيم و پنجره دل خويش را به آفاق معنويت بگشاييم؟ اينكه همه را بشناسيم ولى «خودشناسى» مان ضعيف باشد، اينكه به همه نشانى بدهيم ولى جايگاه و «منزل» و «مقصد» خويش را ندانيم، اينكه دست ديگران را گرفته به كاروانشان برسانيم، اما دست خودمان به جايى بند نباشد، اينكه چهره همه را، چه زشت و چه زيبا، چه آشنا و چه غريبه، بشناسيم، اما ندانيم كه چهره خودمان به چه مىماند، اينكه كارهاى نيك و بد ديگران را ارزيابى كنيم، ولى از «بازشناسى» اعمال خويش غافل باشيم، اينها همه ... اگر نشانِ «خود گم كردن» نيست، پس چيست؟
ما امروز، درجايى نفس مىكشيم كه هزاران صدّيق و شهيد و انبيا و اوليا، در فضاى آن نفس كشيدهاند. در وادى و بيابانى قدم مىزنيم كه امامان معصوم و حجّتهاى الهى گام در آن نهادهاند.
اينك، ما در جايى حضور داريم، كه جان هستى و روح عالم، حضرت مهدى عليه السلام همه ساله در اين ايّام، در اينجا حضور مىيابد.
اى چشمها! گريان باشيد. اى گوشها! زمزمههاى عاشقانه را بشنويد. اى دلها! به رحمت الهى اميدوار باشيد.
اينجا «عرفات» است، «مشعر» است، «منا» است،
قربانگاه اسماعيل خليل است، صفا و مروه هاجر است، ما مهمان خداييم. آيا ميزبان را مىشناسيم؟ نه امروز، كه يك عمر، بر سر سفره نعمت الهى نشستهايم. خدايا ... ما را ببخش، اگر سرگران و سرگردان و نافرمانيم. خدايا ما هنوز «خود» را نشناختهايم، تو را چگونه بشناسيم؟
اينجا، بايد «صفحه دل» را مطالعه كرد، «كتاب روح» را بايد گشود، «صداى غيب» را بايد شنيد، اگر اين روزها و ساعتهاى نورانى و لبريز از نور و حضور بگذرد، ديگر كجا و به چه قيمتى و چه زمانى، آنها را به دست خواهيم آورد؟ ... راستى كه چه قدر غافليم! در اين شهر و در اين دشت و در اين روز، ما «خود» را گم كردهايم.
الها ... جرعهاى «معرفت» در كام جانمان بريز. كه اگر چنين كنى، دريايى از «نور» خواهيم شد. خدايا ... خود را به ما بنمايان.
عرفات را پشت سر مىگذارى و پس از غروب آفتاب، از اين سرزمين كوچ مىكنى تا به «مشعر» برسى. بسترى از انسانهاى سفيدپوش، با دلهايى روشن، اين مسير را طى مىكنند تا شب را در مشعر بگذرانند.
آنجا وادى عرفان بود و اينجا موقف شعور است. از گذرگاه دلِ آگاه و عارف، مىتوان به «عقلِ معرفتآموز» و «عرفان عملى» رسيد. عرفان، پشتوانه وقوفى شاعرانه و برخوردار از شعور است. آنكه در «عرفات» خود و خداى خود را نشناخته باشد، چگونه مىتواند در مشعر، به ذخيرههاى شعور باطنى دست يابد و قربِ خدا را در اين وادىِ عرفانخيز درك كند؟
در شب مشعر، تا سحرگاهش كرامت و رحمت الهى همچو باران مىبارد و تو بايد جام جان را در زير بارشِ
بىوقفه رحمت قرار دهى تا از «حيات دل» و «صفاى جان» لبريز گردى.
شب مشعر، شب يقين و تجلّى باور و تمرين تعبّد است، بر خاك خفتن و بر خاك زيستن و «خاكى بودن» را تمرين مىكنى تا در روزهاى ديگر هم از بندِ «تن» و دام «نفس» رها شوى. دست پرنيازت را بگشاى. نغمهاى، نالهاى، يا ربّى، گريه و اشكى، حال و صفايى، تضرّع و انابتى ... هيهات كه ديگر چنين شبى را شاهد باشى! خوشا آنان كه با خطّى از اشك، خطّ بطلان بر لوح گناهان مىكشند.
اگر در اين دشتها به عرفان و شعور نرسيم، پس ديگر كى و كجا؟ همين امشب بايد براى فردا كه «قربانگاه» در پيش است، توشه برگرفت. فردا، عيد خون، عيد قربان است. بايد براى قربانى كردن «نفس» خويش با تيغ خلوص و تعبّد، آماده بود ... در آسمان پر ستاره مشعر، بهتر مىتوان پيام حج را دريافت و با ستارهها نجوا كرد.
صبح آن شب، هنگام طلوع خورشيد، آن همه جمعيت از مشعر رو به «منا» حركت مىكنند تا عيد قربان را آنجا برگزار كنند. سرزمين قربانى و عبادت و هجوم به نمادهاى شيطان و زدودن آثار تعلّق و وابستگى.
منا سرزمينىاست به طول چند كيلومتر كه ميان دو رشته كوه قرار دارد. سرزمين مقدّسى كه انبياى الهى و رسول خدا و امامان شيعه و بزرگان و صالحان در آن وقوف كرده، خدا را
عبادت كرده و به درگاهش اشك ريختهاند.
روز دهم تا دوازدهم ذى حجّه، رمى جمرات و قربانى و حلق و ... انجام مىگيرد، باز هم حاجى به مكّه مىرود تا ديگر بار، طواف و سعى و نماز طواف به جا آرد و حج خويش را تكميل كند.
در اين وقوف و اعمال، بسيار درسها و نكتههاست كه حيف است از كنار آنها به سادگى و غفلت بگذريم. حوصله خواهيد كرد، تا كمى با اسرار و معارف حج و مناسك ابراهيمى آن بيشتر آشنا شويم.
نه تنها «حج»، بلكه همه عباداتى كه خداوند واجب كرده، هدفدار و حكيمانه است. او كه خداى بىنياز است، از عبادت بندگان سودى نمىبرد و از حج زائران، منفعتى به خدا نمىرسد، بلكه هرچه هست، به زائر بر مىگردد و اگر سودى است، نصيب حجاج مىگردد.
اين، نخستين نكته آموختنى است، كه «ماييم كه از حج بهره مىبريم». بنابراين، فلسفه فريضه حج را نيز بايد در منافعى دانست كه به حاجيان برمىگردد، چه فردى، چه اجتماعى، چه معنوى، چه اقتصادى، چه فرهنگى و چه سياسى.
قرآن كه حكم وجوب حج را بيان مىكند، به بىنيازى خداوند اشاره دارد، نه فقط از حج و عبادات ما، نه تنها از پرستش مسلمانان، بلكه بىنيازى از همه جهانيان:
«وللّه على الناسِ حِجُّ البيتِ مَنِ استطاعَ اليه سَبيلًا، وَمَن كَفَرَ فانَّ اللّه غنىٌّ عنِ العالمين». (1)
پس حج، براى منفعت خلق است، نه خالق اگر به آن بپردازيم، ما خود سود مىبريم، نه خدا. و اگر سستى و اعراض كنيم، ما زيان مىبينيم و به خدا ضررى نمىرسد.
گر جمله كائنات، كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد
سفر حج، گشودن بند «عادت»، از پاى «روز مرّگى» است. حج، چشيدن آب، از چشمه حيات و پرواز به آنجاست كه دلها به عشقش مىتپد. رفتن از صراطى لغزنده است و حساس، امّا فرجامى نيك دارد. حج، سفر است، اما سفرى به سوى نبض ايمان و مهد قرآن و مهبط وحى. سفر از «خود» به سوى «خدا». هم آگاهى بخش و وحدت آفرين است، هم دشمن شكن و دوست نواز.
بايد مراقب بود اين سفر عظيم الهى و معنوى، كه سرشار از رمز و راز و حكمت و فلسفه است و يادگار انبياى سَلَف و ديدار از بنايى كه ابراهيم ساخته و محمد پرداخته است، تبديل به سفرى بىمحتوا و كم ثمر نشود. و اين بسى جاى دريغ است، رنج باديه ديدن و سختى سفر به جان خريدن و بهرهاى درخور، نبردن و تغييرى رو به كمال، نيافتن.
1) انفال، آيه 97.
در حديث است كه: در آخر الزمان، مسافرت و بيرون رفتن مردم براى حج، به چهار قسم، تقسيم مىشود:
حكمرانان، براى تفريح و گردش، ثروتمندان، براى تجارت و داد و ستد، فقرا، براى گدايى، و .. قاريان، براى سُمعه و ريا: «سلاطينُهُم لِلنُزهَةِ و اغنياءُ هُم لِلتّجارة وَفقرائُهم لِلمسألة و قُرّاءُ هم لِلّسُمعة». (1)
دريغ است كه اين سفر، به هدفهاى دنيايى و محاسبات سود پرستانه اختصاص يابد و از بعد عرفانى و شور عاشقانه تهى گردد، چرا كه «مكه»، ضيافتگاه ملكوتى و معنوى خداست و حاجى، مهمان پروردگار است و پذيرايى خدا، جز با رحمت و مغفرت نخواهد بود، ليكن بايد استعداد و زمينه بهره ورى از اين خوان گسترده و ضيافت روحى را داشته باشيم. والّا ... «گرگدا كاهل بود، تقصير صاحبخانه چيست؟» جز بهرههاى معنوى، امّت ابراهيمى نيز به صورت جمعى بايد از اين «تجمّع سالانه» بهره ببرند.
«وحدت» يكى از اين منافع است، «بررسى مشكلات مسلمانان» سود ديگر اين زيارت است، تربيت اسلامى و رسوخ عقايد دينى در دل و جان زائر، بهره ديگرى است كه در آن نهفته است. يادآورى تاريخ كهن و ديرپاى اديان
1) محجّة البيضاء، ج 2 ص 189.
توحيدى و رنجهاى خداپرستان پيشين نيز، فايده ديگر حج است. آشنايى با امتها و ملّتها و فرهنگهاى مختلف، رهآوردى ديگر از انجام اين مناسك است. رسيدن به خلوص در عبادت و اخلاص در عمل، ثمره ديگر اعمال حج است.
يادآورى قيامت و حشر و نشر و عرصات و رستاخيز، بهرهاى ديگر.
بجز منافع اقتصادى كه در كل، براى كشورهاى اسلامى درپى دارد، ارتباطها، تبادل فرهنگى پيش مىآورد و زمينه تشكّل «امت واحده» را فراهمتر مىسازد.
درنگ و تأمّل، روى لحظه لحظه اين سفر و تك تك اين اعمال، بسيار آموزنده است. نه فلسفه بافتن، بلكه رمز و راز يافتن است كه در «قرآن» و «حديث» به آنها اشاره شده است. اين سخن، رشتهاى دراز و دامنهاى گسترده دارد. مقال را در اين مجال، با ذكر حديثى از امام رضا عليه السلام به پايان مىبريم، تا باز هم به بازشناسى رمز و راز حج بپردازيم.
حضرت رضا عليه السلام فرمود:
«همانا مردم مأمور به اداى حج شدهاند، تا به مهمانى خداوند وارد شوند و از درگاهش نعمت افزون تربطلبند.
حج، براى آن است كه «بنده»، از خطاهايى كه مرتكب شده، به درآيد، از بديهاى خويش، توبه كند و براى آينده، كار را از سرگيرد ... و تا در تجمّع هايى كه از مردم اطراف پديد مىآيد، مشكلات و نيازهايشان برطرف شود، بعلاوه
فراگيرى دين و تفقّه در مكتب و نقل اخبار و سخنان ائمه اهل بيت به مناطق و آفاق ديگر، از اهداف و حكمتهاى ديگر حج است ...» (1)
1) وسائل الشيعه، ج 8 ص 8.
امام باقر عليه السلام فرمود:
«تمامُ الحجِّ لِقاءُ الامام» تماميّت حج، ديدار با امام است.
زياد گفته و خوانده و شنيدهايم كه حج، يك «كنگره عظيم سالانه» است كه با شركت انبوهى عظيم از مسلمانان سراسر جهان، همه ساله در خاستگاه اسلام، برپا مىشود.
ولى، آيا اين تجمع و كنگره، بدون هدايت و رهبرى و خط دهى و سازمان، به اهداف مورد نظر مىرسد؟ هرگز! نقش رهبرى و ولايت در حج، هماهنگ كننده تلاشها و همسو كننده برنامه هاست و بى آن، نيروها هدر رفته و فرصت حج، با كمترين بهره سپرى مىشود. اعمال ولايت از يك سو، و حالت تعبّد و پذيرش از سوى ديگر، به فلسفه اجتماعى و سياسى حج، جهت و معنى مىدهد.
حضرت امام قدس سره مىفرمايند:
«مسلمانان، از جهات اجتماعى- سياسى اين عبادات، غافل شدهاند و بخصوص در اجتماع حج، كه مهبط وحى و خاستگاه اسلام است، از بركات اين تجمع، متاسفانه غافلند ... اگر مسلمين رشد سياسى و اجتماعى داشتند، از راه تبادل افكار و تفاهم و انديشيدن در نيازهاى سياسى- اجتماعى و قوانين اقتصادى و حقوقى و اجتماعى و سياسى به حلّ بسيارى از مشكلات و مسائل مورد ابتلاى خود موفق مىشدند ...» (1)
حج، تنها يك عبادت نيست كه به هر صورت، انجام گيرد. فلسفه و اهداف اين مناسك مهم، اگر درست شناخته و پيگيرى و پياده شود، آنگاه «ادا» شده است. در حج، مهمّ «اقامه» آن است، يعنى بر پاداشتن. ولى برپايى حج، به چيست؟ آيا تنها انجام مراسم- به آنگونه كه در عموم حجاج كشورها انجام مىشود- اقامه است؟
اميرالمؤمنين عليه السلام به قُثَم بن عباس كه از طرف آن حضرت، حكمفرماى مكّه بود، در نامهاى چنين نوشت:
«فَاقِمْ لِلّناسِ الحَجَّ و ذَكِّرْهُم بِايّام اللّه». (2)
حج را براى مردم بپادار و «ايام الله» را به آنان يادآورى كن.
ياد آورى و احياى ايام اللّه، در كنار اقامه حج و برپايى اين مراسم بيان شده است و نقش سازنده اين دو برنامه، بسيار است. پس امامت است. اين عبادت، تنها در پيوند با رهبرى است كه سياست صحيح قرآن را پياده خواهد كرد و كعبه، «قياماً للناس» خواهد شد و منافع و سودهاى عظيم اين فريضه الهى، عايد مسلمانان خواهد گشت.
هدف، تنها برداشت سياسى از حج نيست. به حج نيز، نبايد تنها از «زاويه سياست» نگاه كرد و شناخت.
حج، بيش از هرچيز، درونْمايه توحيدى و تأثير تربيتى و عرفانى و آموزشى اطاعت و تعبّد دارد و باز آفرينى خاطره ابراهيم بتشكن و عشق و اخلاص و ايثار او در راه خداست و حضور در كلاسى است كه انبياى بزرگ الهى و اولياء الله، آموزگاران آنند.
اينها همه درست، ليكن بعد سياسى اين اجتماع عظيم، بخصوص در رابطه با رهبرى، نبايد مورد غفلت قرار گيرد.
باز در همين زمينه، كلام حضرت امام، بر ايمان حجّت است كه فرمود:
«اين مكه، اين مشعر، اين منا، اين عرفات، همهاش يك مسأله سياسى است، ممكن است عبادت باشد، در عباداتش هم سياست است. سياست هم عبادت است.» امام امّت در جاى ديگر، ضمن رهنمود نسبت به محتوا
بخشيدن به بعد سياسى حج و استفادههاى تبليغى و سياسى- اجتماعى، مىفرمايد:
«بايد در اين اجتماع عظيم الهى كه هيچ قدرتى جز قدرت لايزال خداوند، نمىتواند آن را فراهم كند، مسلمانان به بررسى مشكلات عمومى مسلمين پرداخته و در راه رفع آنها با مشورت همگان، كوشش كنند.» (1)
و در كلام بلند ديگرى، خطاب به حاضران در اين ميقاتها مىفرمايد:
«... اى زائران بزرگوار بيت الله الحرام، كه از چهار سوى عالم به طواف خانه خدا، مركز توحيد و محلّ وحى و مقام ابراهيم و محمد، اين دو ابر مرد بت شكن و پرخاشگر بر مستكبرين شتافتيد، ... حال، بشناسيد اين مشاعر بزرگ را، و مجهّز شويد از مركز بت شكنى، براى شكستن بتهاى بزرگ كه به صورت قدرتهاى شيطانى و چپاولگران آدمخوار در آمدهاند و از اين قدرتهاى تهى از ايمان نهراسيد و با اتّكال به خداى بزرگ، در اين مواقف عظيمه، پيمان اتّحاد و اتّفاق در مقابل جنود شرك و شيطنت ببنديد ...» (2)
چه پيام بزرگ و سخن شگفتى! اللّه اكبر! آنچه سبب عدم استفاده از حج شده، نشناختن فلسفه سياسى- اجتماعى اين اجتماع بىنظير امّت اسلامى است،
چيزى كه حضرت امام، در پيام ديگرى از آن بعنوان «گمكردن حج» ياد مىكند. براى همبستگى با مسلمانان جهان و تشكيل قدرت واحد جهانى اسلام و مبارزه با استكبار و كفر، چه سكويى رفيعتر از مواقف حج؟! و چه بلندگويى رساتر از مسجد الحرام و منا و عرفات؟
حج، براى احياى «امرائمّه» و نشر حق و دفاع از فضيلتها و مبارزه با طاغوتهاست. سنگر اين مبارزه، «رهبرى و ولايت» است. ولايت نيز، تنها در محدوده محبت قلبى و اعتقاد درونى نيست.
اگر به حج آمدن و تنها طواف و سعى و وقوف، بدون هدايت ولىّ امر و بى رابطه با رهبر و ولايت باشد، به طواف و حج جاهليّت، شبيهتر است تا حج ابراهيمى.
در حديثى، امام باقر عليه السلام فرموده است:
مردم مأمورند كه به زيارت و طواف اين سنگها بيايند، سپس پيش ما آمده و ولايت و همبستگى خود را با ما در ميان بگذارند و به ما خبر دهند و «نصر» و يارى خويش را به ما عرضه كنند. (1)
اين عرضه نصر و اعلام ولايت نسبت به ائمّه، آيا چيزى جز قرار گرفتن مناسك عظيم حج، در خطّ امامت و رهبرى و به نفع جهان اسلام است؟ اين است كه «پيوند حج و
1) محجة البيضاء، ج 2 ص 183.
رهبرى» به عنوان درسى مهم در بعد سياسى اين فريضه، قابل تامّل است و آنانكه به اين نكته بىتوجّهند، از منافع اجتماعى حج نيز محرومند.
در بررسى اسرار نهفته در مناسك حج، توجه به محتواى درونى حج، ضرورى است.
اعمال حج، از لحظه آغاز تا پايان، هر يك مفاهيم بلند عرفانى دارند كه هم در روايات اسلامى به آنها اشاره شده، هم با بيان عالمان بزرگ و عارفان خبير، ترسيم شده است.
ترسيمى كه از اين بعد، در كلام امام صادق عليه السلام آمده، خواندنى است.
در كتاب «مصباح الشريعه» آمده است كه حضرت صادق فرمود:
«هرگاه اراده حج كردى، پيش از هر كارى، دلت را از هر مانع و شاغل، پيراسته كن، همه كارهايت را به خدايت واگذار، در همه حركات و سكنات، به او توكل داشته باش، خويشتن را تسليم فرمان و تقدير الهى ساز، دنيا و راحتى آن
را فرو بگذار، حقوقى كه از مردم بر عهده دارى بپرداز.
در سفر حج، هرگز به رهتوشه و مركب و همراهان و به قدرت و جوانى و پول خويش، تكيه مكن ... با ديگران، رفاقت و معاشرت نيكو داشته باش، مواظب اوقات نمازهاى واجب و مستحب باش و در اين سفر، ادب، سپاس، تحمل، مهربانى، سخاوت و ايثار رهتوشه را مراعات كن، با آب خالص توبه، گناهانت را بشوى. پوشش صدق و صفا و خضوع و خشوع، برتن كن.
با «احرام»، آنچه از ياد خدا غافلت كند و از طاعت، بازت دارد، بر خويش حرام كن.
با «تلبيه»، دعوت خداوند را، خالصانه اجابت كن.
با «طواف»، همراه فرشتگان، بر گرد عرش خدا طواف كن، آنگونه كه با جسم خويش همراه زائران، خانه خدا را طواف مىكنى.
با «هروله»، از خطاها و هواى نفس، بگريز و تبرّى بجوى.
با كوچ به «منا»، از غفلت و لغزش به در آى و آنچه را بر تو نارواست، تمنّا مكن.
در «عرفات»، اعتراف به خطاهاى خويش كن.
در «مُزدلفه»، به خداوند تقرب بجوى و با توحيد الهى تجديد عهد كن.
در بالا رفتن از كوه براى سنگ جمع كردن، روح خويش
را به ملكوت الهى صاعد كن.
هنگام «قربانى» و ذبح، حنجره هواى نفس و حلقوم طمع را ذبح كن.
در «رمى جمرات»، شهوتها و پستىها و زشتىها را از خويش بران.
در هنگام «حلق» و تراشيدن موى سر، عيبهاى نهان و آشكار خويش را بزداى.
هنگام ورود به «حرم»، در امان و حمايت و پوشش الهى داخل شو و از روى معرفت و تكريم صاحب خانه، «بيت» را زيارت كن.
وقت «استلام حَجَر»، راضى به قضاى الهى باش و در پيشگاه عزّتش خاضع شو.
با «طواف وداع»، جز خداوند، با همه چيز وداع كن.
با ايستادن بر فراز «صفا»، روح و جان و ضمير و درونت را براى ديدار با خداوند، تصفيه كن.
در «مروه»، با «مروّت» باش و اوصاف خود را از بدى بپالاى.
در عهد و پيمانى كه با خداى خويش بستى، ثابت و استوار بمان. و بدان كه خداى متعال، اعمال حج را براى آمادگى و براى اشاره به «مرگ» و «قبر» و «رستاخيز» و «قيامت»، واجب كرده است ...» (1)
1) مصباح الشريعه، ص 16 و 17 با تلخيص.
اين كه از خانه و كاشانه، از شهر و وطن جدا مىشوى و از «زندگى روز مرّه» دل مىكنى و در پى هدفى متعالى، خود را به سختى سفر و رنج راه مىسپارى، اين كه از همسر و فرزند و اقوام، جدا مىشوى و دورى آنان را بر خويش هموار مىسازى، اين كه «نقد دنيا» را مىفروشى تا «اجرآخرت» را به دست آرى، اينها همه، آموزش و تمرين رهايى از تعلّقات و وابستگيهاست.
تا به خدا نپيوندى، از غير خدا نمىگُسلى! گسستن از غير، مقدمه پيوستن به خداست. «قطع علايق»، هم با جبران و اداى «حقالناس» است، هم با دل كندن از آلودگيهاى گناه.
اگر زائر كوى يارى، رنج غربت هم برايت راحت جلوه مىكند.
اگر مشتاق حضور در ميقاتى، دل كندن از زمين و وطن هم برايت آسان مىشود.
اگر با پاى اراده آمده باشى و سر سودا با خدا را داشته باشى، جاذبههاى غير او در نظرت كاسته مىشود و راحتتر مىتوانى بار اين «سفر معنوى» را ببندى.
هم جسم را با خويش بياور، هم دل را. اگر جسمت «اينجا» باشد ولى جانت در وطن، هنوز نيامدهاى. مگر رسيدن، تنها با جسم و بدن است؟ اى بسا آمدگان كه
نيامدهاند! و اى بسا نيامدگان و در وطن ماندگان، كه دل و جانشان اينجاست و پيش از تو در ميقات و طواف و سعى و رمى حضور دارند.
اگر جاذبههاى غير الهى را از قلب خويش زدودهاى، به مفهوم حج نزديك شدهاى.
حج، تمرين اين قطع علايق است. گسستن از وابستگىهاو پيوستن به وارستگىها.
گره خوردن با معنويت، انس با دنياى روح، عرفان، محبت و زيارت.
تبيين عارفانه و زيباى مرحوم «فيض كاشانى» از اين مناسك خواندنى است. وى، در كتاب شريف «المحجة البيضاء» مىنويسد:
«بدان، كه سرآغاز حج، «فهم» است، يعنى درك و شناخت جايگاه حج در آيين.
سپس «شوق» و عشق به حج است. سپس «عزم» و تصميم برآن.
آنگاه، گسستن رشتههاى وابستگى، سپس، خريدن جامه احرام و تهيه رهتوشه، آنگاه، عزم سفر و پيمودن راه و احرام از «ميقات» و «لبّيك» گفتن و ورود به مكّه و انجام مناسك.
در هر يك از اينها پندى و درسى و عبرتى است، براى آنانكه ارادهاى صادق و بصيرتى عميق و قلبى
پندپذير داشته باشند، نيز رموز و اشاراتى كه هوشياران به آن پى مىبرند. اينك، براى آنكه گوش دل باز شود و اسرار حج براى حاجى روشن گردد و به اندازه صفاى باطن و گستره علم و قدرت درك، آنها را دريابد، به اين رموز و اسرار مىپردازيم:
فهم بدان كه براى رسيدن به خدا، راهى جز وارستگى از شهوات و ترك لذتها (مگر در حدّ نياز) و خدايى شدن در همه حركات و سكنات، نيست.
راهبان و ديرنشينان امّتهاى پيشين نيز، به همين خاطر از مردم بريده، به قلّه كوهها و درون غارها و ديرها و صومعهها پناه مىبردند و براى «انس» با خدا، از غير خدا جدا مىشدند و به اميد لذّتهاى اخروى، خواستههاى دنيوى را كنار مىگذاشتند. چون آن رسم و آيين خداجويى سست شد و مردم دنيازده شدند، خداى متعال، پيامبرش حضرت محمد صلى الله عليه و آله را برانگيخت تا راه آخرت و روش پيامبران را زنده و احيا كند.
پيروان آيينها از آن حضرت، رهبانيت را پرسيدند.
فرمود: در آيين من، به جاى هر شرافت و كرامتى، «جهاد» و «تكبير» جايگزين شده است، يعنى «حج». خدا بر اين امّت، منت نهاد كه حج را «رهبانيت» آن قرار داد و «بيت العتيق» را
نيز شرافت داد و آن را خانه خود و مقصد عبادات قرار داد و پيرامون آن را «حرم» گردانيد. «عرفات» را، همچون آستانه وسيعى براى خانه خويش قرار داد و اين مكان و حريم را چنان محترم ساخت كه صيد كردن و گياه چيدن در منطقه حرم را ممنوع كرد و از همه خواست تا از هر راه دور و درازى و شكاف و دره و دشت و بيابانى، آهنگ آن خانه كنند «مِنْ كُلِّ فَجٍّ عميق»، با چهرهاى غبار آلود، گرد سفر بر سر و روى و ذكر خدا بر لب و در دل، با خضوعى فراوان نسبت به پروردگار.
چنين خواست، تا اين حالت، بندگى و تسليم آنان را بهتر برساند. از اين روى، حاجيان را به تكاليفى موظّف نمود كه نه با آنها مأنوس بودند و نه به معناىآن حركات، آشنايىداشتند، همچون رمى جمرات وسعى صفا ومروه.
اين اعمال، بندگى و عبوديّت انسان را نشان مىدهد، چرا كه حكمت اينگونه كارها براى حاجى چندان روشن نيست، ولى مطيع فرمان است و در برابر تكليف، متواضع! و انگيزه عمل، تنها اطاعت از امر است.
در اين عملها، جاى عقل و فلسفه بافى نيست، بلكه جاى دل است و تبعيّت و انقياد ... مقتضاى بندگى، تعبد و تسليم است.
حال كه چنين است، مىتوان فلسفه اعمال حج را چنين «فهم» كرد كه احياى روح تسليم و بندگى است، ليكن از
طريق اعمال و مناسكى كه در حج، واجب است.
همين مقدار، در «فهم» جايگاه حج، كافى است.
شوق «شوق»، برخاسته از «فهم» است. آنكه دريابد كه خانه، خانه خداست و آهنگ زيارت خانه خدا كند، خدا را قصد كرده است، مىكوشد كه اين «ديدار»، تباه نشود و به هدف «زيارت» برسد. هدف، همان نظر به «وجه الله» است و توفيق زيارت يار.
شوق ديدار خدا، علاقه به اسباب اين ديدار را پديد مىآورد. بعلاوه، عشق، سبب مىشود كه عاشق، به هرچه كه به محبوبش انتساب داشته باشد علاقهمند گردد. كعبه، خانه خداست. همين كافى است كه انسان را مشتاق اين زيارت كند، تا چه رسد كه حج خانه خدا، آن همه پاداش و ثواب داشته باشد! مخفى مباد كه: «نظر به وجه الله» نيز، نگاه با چشم سر نيست، بلكه معناى والايى دارد كه تنها فرزانگان دانا آن را مىشناسند.
عزم حاجى، با آهنگ حج، تصميم بر دورى از خانه و خاندان مىگيرد، از شهوات و لذّات، هجرت مىكند و روى به
سوى زيارت خانه خدا مىآورد.
پس سزاست كه در دل و جان خويش، ارزش «خانه» و «صاحب خانه» را بدانى و از كارى مهمّ كه در پيش دارى آگاه باشى و بدانى، آنكه هدف بزرگى را دنبال مىكند، بايد خويش را به خطرها بيفكند.
زائر، بايد نيّت خود را، براى خدا خالص سازد، خويشتن را از شائبههاى ريا و سُمعه دور دارد و بداند كه تنها مقدارى از عملش پذيرفته است كه «خالص» باشد.
زشتترين چيز آنست كه كسى به حريم و دربار سلطان و حاكمى رود، ولى نيّتش، كس ديگر و چيز ديگر باشد. پس زائر، بايد تصميم و آهنگ خويش را با «اخلاص» تصحيح كند و پاداش معنوى را به «نقد دنيوى» نيالايد.
قطع وابستگى دل، بايد وابستگى به غير خدا نداشته باشد. معناى «قطع علايق»، توبه از گناه و جبران «حق الناس» است، چراكه اين حقوق، همچون تار و پودى بر حاجى تنيده مىشود و گويا به او مىگويد: «كجا مىروى»؟ آيا به سوى خانه خدايى مىروى كه نافرمانىاش كردهاى و دستور او را وانهادهاى؟
آيا شرم نمىكنى و بيم ندارى كه خطا كارانه به حضورش روى و او تو را نپذيرد؟ اگر دوست دارى كه پذيرايت باشد، تائبانه به درگاهش برو و دل از غير خدا بگسل و آنگونه كه
رو به سوى او دارى، دل هم به سوى خدا داشته باش. در غير اين صورت، رنج سفر بردهاى و در نهايت، رانده درگاه مىشوى.
وقتى آهنگ زيارت مىكنى، چنان باش كه به سفرى بىبرگشت مىروى، وصيت به همسر و فرزندان كن، و با اين گسستن رابطه از خانه و زندگى، قطع رابطه با دنيا و سفر به آخرت را به ياد آر. آنكه به سفر حج مىرود، نبايد از سفر آخرت غافل باشد.
رهتوشه زائر، بايد زاد راه را از راه حلال به دست آورد و حرص بر مال اندوزى و افزونتر كردن ثروت نداشته باشد. راه آخرت، طولانىتر از راه حج است و رهتوشه آن «تقوا» است. جز تقوا، آنچه هست، گذاشتنى و رفتنى است.
برخى از خوراكيها، همان آغاز سفر فاسد مىشود و هنگام نياز، دست حاجى تهى است. حاجى بايد بكوشد اعمالش كه رهتوشه آخرت است، از قصور و ريا دور باشد، تا تباه نگردد و براى مقصد بعدى هم (آخرت) بماند.
مركبى نيز براى سفر آخرت لازم است، مركبى كه پوينده را تا به مقصد برساند و در ميان راه، وانگذارد.
جامه احرام جامه احرام، «لباس آخرت» است. هنگام خريدن لباس احرام، به ياد كفن بايد افتاد.
حاجى، در دو جامه، يكى بر كمر و يكى بر دوش، احرام مىبندد. ياد آورِ دو قطعه پارچه كفن است كه انسان در آنها پيچيده و دفن خواهد شد. اينجا حاجى، با لباس احرام به ديدار خانه خدا مىرود، مرده هم با كفن، به ديدار خدا مىرود.
پوشش احرام، خضوع آور است و هيأت و شكل لباس زندگان را ندارد. احرام هم همچون كفن، بىدوخت است و ساده! سفر به سوى خانه خدا هم، با مسافرتهاى ديگر متفاوت است.
حاجى، در زمره لبيك گويانى است كه دعوت حق را اجابت كردهاند.
با شوق، به پا خاسته، وابستگيها را بريده و از خانه خدا، راهى به سوى خدا مىجويد.
حاجيان در كنار اين شوق، خوف هم دارند و مىپندارند: اگر پذيرفته نشويم، اگر نرسيم، اگر پيش از حج، مرگمان فرا رسد، اگر در راه بميريم، چه كنيم؟
احرام كه بستى، ميقات «احرام» را پشت سر مىگذارى.
در مسير، راهها، گردنهها، پيچ و خمها را مىبينى. اينها
يادآور عَقبه هايى است كه در فاصله مرگ تا «ميقات قيامت» وجود دارد. هول و هراسها و خوف و خطرهاى طول راه نيز، تداعى كننده اهوال و مخاوف و محاسبات رستاخيز است.
«احرام»، پاسخگويى به نداى الهى و دعوت ربوبى است. وقتى به مكّه مىرسى و نگاهت به كعبه مىافتد، عظمتِ خانه، تو را به ياد عظمت حق بيندازد و شوق لقاءالله را در تو بيفزايد.
امّا «استلام حجر»، ميثاق با خداست. وقتى به «حجر الأسود» در طواف، دست مىكشى، آن را «بيعت» با خدا بدان و مصمّم باش كه به اين عهد، وفادار بمانى.
آنكه در بيعت نيرنگ بزند، منفور است.
در حديثى از حضرت رسول، «حجرالاسود» به منزله دست خدا در روى زمين به حساب آمده است، آنگونه كه افراد، با هم مصافحه مىكنند، دست كشيدن به آن هم دست بيعت دادن به خداست.
وقتى از پرده كعبه مىآويزى و خود را به ديوار كعبه مىچسبانى، با اين كار درپى شوقِ بيشتر به خانه و صاحبخانه باش. اميدوار باش كه هر عضوى كه با كعبه تماس مىيابد، مصون از آتش دوزخ است. چنگ زدن به پرده كعبه، تمسك به دامن لطف و مغفرت الهى است.
رفت و آمد در فاصله «صفا» و «مروه»، اميد مكرّر
داشتن به رحمت خداست. هربار، نمىدانى تو را پذيرفته يا نه؟ گناهت را بخشوده يا نه؟ با رفت و آمد، ميان صفا و مروه، نَوَسان دو كفه ترازو را در نظر آر، كه بايد بالا و پايين شوند تا برابر گردند.
«صفا» چون كفه «حسنات» است و «مروه» همچون كفه «سيّئات». و اين هفتبار، رفت و برگشتى ميان غفران و عذاب و نوسانى ميان حسنات و سيّئات است. تا چگونه حساب، صاف شود و بيم و اميد، يكسان گردد.
در وادى عرفان و شعور در «عرفات» گروههايى را مىبينى، در هم فشرده و انبوه در رفت و آمدند.
صداها بلند است. لهجهها و زبانها متفاوت است. هر گروهى، درپى راهنماى خويش، در رفت و آمد و انجام اعمالند. اين صحنه، يادآور قيامت كبرى است. در محشر نيز، امّتها، گروهها، دسته دسته برانگيخته مىشوند. امّتها درپى پيامبران و رهبران خويشاند. هرگروهى با پيامبر خودشان مىآيند و اميد به شفاعتش دارند.
باز هم، صحنه حيرانى است، كه قبول شدهاند يا ردّ؟ با اين وصف، با گريه و تضرّع، با ناله و نياز، بكوش كه خود را در جمع بخشوده شدگان وارد كنى. در اين صحرا، انسانهاىِ شريف، اولياء الله، دلهاى پاك، نيتهاى خالص، چشمهاى
اشكبار و اهل دل، بسيارند. به بركت آنها، رحمت الهى فرو مىريزد. بكوش كه مشمول آن رحمت شوى.
وقتى همه دستها به سوى خدا دراز است، وقتى چشمها همه به درگاه رحمت حق است، وقتى دلها همه از خوف و خشيت، لبريز است. وقتى گردنها در برابر عظمت الهى كج است و همه و همه، يك چيز از خدا مىخواهند، آن هم «رحمت»، مىپندارى كه آفريدگار رحمان، مأيوسشان مىكند؟ و غفران خويش را دريغ مىدارد و آرزويشان را به سنگ مىزند؟
به همين جهت گفتهاند: بزرگترين گناه براى آنكه در عرفات حضور مىيابد، آن است كه خيال كند خداوند او را نيامرزيده است. مگر راز حج، چيزى جز رسيدن به رحمت خداست؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است: «الحجُّ عَرفة». هيچ چيز، همچون گرد آمدن اين همه دلهاى خائف، ديدههاى گريان، همتهاى والا، همدلى حجاج، در يك زمان و يك مكان، رحمت الهى را نازل نمىكند.
عرفات، بىنظير است. اما وقوف در «مشعر»، شگفتتر است.
مشعر نيز جزئى از حرم الهى است. وقتى به آنجا مىرسى، چنين تصوّر كن: پس از آنكه رانده درگاه خدا بودهاى، اينك تو را پذيرفته و اذن ورود به حريم حرم داده
است. اينك در آستانه رحمت خدايى.
نسيم رأفت خدا مىوزد. از مشعر مىگذرى، با شعورى كه نسبت به «خدا» و «خود» پيدا مىكنى. به «منا» مىرسى، سرزمين قربانى و فدا. سرزمين رمى جمرات و طرد شيطان.
به ياد ابراهيم مىافتى و شبيه او مىشوى. در منا، شيطان سراغ ابراهيم آمده، وسوسه مىكرد تا او را از انجام فرمان الهى باز دارد و حج او را شبهه ناك كند. خداوند فرمان داد تا براى راندن شيطان و ريشهكن ساختن وسوسههايش، با سنگ او را براند و از خويش، طرد كند.
اگر خيال كنى كه ابليس، سراغ ابراهيم و وسوسه كردن او مىرود ولى تو را رها مىكند و از وسوسه كردن تو دست بر مىدارد، بدان كه همين توهّم، تلبيس ابليس لعين است. او در دل تو اين شبهه را مىافكند تا در «رمى»، تو را سست كند و بپندارى كه اين سنگ زدن به جمره، بيهوده است و بازيچه. به اين وسوسه مينديش، با جديّت او را از خود برآن، آستين بالا بزن تا رمى شيطان كنى، تا دماغش را به خاك بمالى.
گرچه در ظاهر، سنگريزه به جمره مىزنى، اما در باطن و حقيقت، به چهره شيطان سنگ مىزنى و كمرش را مىشكنى. شكستن كمر «شيطان»، به اطاعت امر «رحمان» است.
پس از رمى، «قربانى» مىكنى. اين وسيله تقرّب به خداست.
اميدوارباش كه با هر عضوى از اعضاى قربانى، عضوى از بدن تو بر آتش دوزخ حرام شود. اين وعده الهى است.
هرچه قربانى بيشتر و كاملتر باشد، رها سازىاش از آتش جهنّم، فراگيرتر و شاملتر خواهد بود. اين است راز مناسك حج در روز قربان.» (1)
1) محجة البيضاء، ج 2 ص 196 تا 205 با تلخيص.
آموزش ديگر «حج»، فروتنى و خاكسارى و «كبرزدايى» است.
اين درس، از همان آغاز پوشيدن لباس احرام و تلبيه آغاز مىشود، در طواف و سعى و هروله ادامه مىيابد و پا به پاى همه، در عرفات حضور يافتن و در مشعر خفتن و در «منا» رمى جمرات كردن و حلق و وقوف و ... خود را بهتر و بيشتر آشكار مىسازد.
اگر لباسهاى عادى، نشان تشخّص است، اينجا دو جامه احرام، آن را از تو مىگيرد.
اگر «خود محورى»، نشانه تكبّر و خود بزرگبينى است، اينجا خود را در «جمع» فانى ساختن و قطرهوار به دريا پيوستن و «خود» را نديدن و مطرح نكردن در كار است، و گوش به فرمان خدا و مطيع امر و برنامه بودن و خاكى زيستن
و بر خاك خفتن! اگر هميشه، خود را مىديدهاى، با همه منصبها و عنوانها و اعتبارها، اينك زنى چون «هاجر» و جوانى چون «اسماعيل» را مىبينى و برگِرد خانهاى از سنگ مىچرخى و «بيت خدا» را محور حركت خويش مىسازى.
سعى در صفا و مروه، گامى ديگر در اين راه است، و ...
«هروله»، تكاندن خود از غرورها و كبرهاست.
وقتى به فرمان حق، از خانه و هتل و استراحتگاه دست مىكشى و آواره و مقيم كوه و دشت و بيابان مىشوى و در درياى خلايق، «گم» مىشوى، آنگاه است كه خود را پيدا مىكنى و هويّت بندگى خويش را در «خود فراموشى» و «خداجويى» مىيابى.
اصلًا تو كيستى كه به حساب آيى؟! تو چه داشته و دارى، كه سبب غرورت شود؟ چه امتياز پايدار و ماندگارى دارى كه عامل تكبّرت گردد؟
در اين وقوفها، حالتى اضطرارى و موقعيّتى موقتى و شرايطى كم امكانات براى تو پيش مىآيد.
اينجاست كه از «روز مرّگى» به در مىآيى و از پوسته و قشر زندگى، به عمق مفهوم حيات پىمىبرى.
اينجا هم كبر و خود بزرگبينى؟ باز هم خود را برتر ديدن و انتظار سلام و احترام داشتن؟ باز هم «خود» را ديدن؟
مگر بنا نبود آيين بت شكنى از ابراهيم بياموزى و همچون او، شيطان وسوسهگر را «رمى» و طرد كنى؟ شيطانِ تو همان «نفس» است. بتِ تو، همان «خود» است.
آيا توانستهاى نفسانيّات را در «مذبح ايمان» ذبح كنى و «خود» را در قربانگاه منا، زير پا بنهى و تيغ بر حلقِ «نفس امّاره» بگذارى؟ اگر نه، پس چه عيدى و چه وقوفى؟! درس حج، خاكسارى و «كبرزدايى» است. شركت در كلاس «حج»، حضور در يك برنامه «آموزش عملى» است.
محتواى اين آموزشها، هرچه باشد، نه در حدّ و سطح «گفتار» و «نوشتار»، بلكه در متن «عمل» است. «كبر زدايى» يكى از اين تعاليم است.
انسان، چه به خاطر ثروت و دارايى، يا به لحاظ علم و تخصّص، يا به جهت جمال و زيبايى و يا به دليل موقعيت شغلى و اجتماعى، گرفتار «خود بزرگبينى» و «غرور» مىشود. كبر درونى، به استكبار بيرونى منتهى مىگردد.
انسان وقتى در درون، خود را برتر ديد، در معاشرت و رفتار هم، حالتى مغرورانه و متكبرانه پيدا مىكند.
حج، يك برنامه عملى براى «كبرزدايى» است. لباسهاى عادى، گاهى نشان تشخّص افراد است. در «احرام»، اين تشخص ظاهرى تبديل به دوجامه ساده سفيد و ندوخته مىشود كه همه در اين پوشش ساده شريكند.
«خود محورى»، نشان ديگرى از حبّ نفس و غرور
است. وقتى حاجى، به گرد كعبه مىچرخد، خويش را حول محور ديگرى كه مقدس و محترم است، مىبيند. آن هم نه بنايى كه از ياقوت و زبرجد و سنگهاى مرمر و كريستال ساخته شده باشد، بلكه بنايى در نهايت سادگى، از سنگهايى عادى.
«طواف»، هضم كردن «خود» در درياى «مردم» است.
همچون نقطهاى كوچك در دايرهاى چرخان.
«سعى صفاو مروه» نيز همين گونه است. به پاس تكريم فداكارى يك مادر به نام «هاجر» و احياى خاطره كودكى به نام «اسماعيل» و تلاش آن مادر براى يافتن آب براى اين فرزند، فاصله دو كوه را درنورديدن، و در مقطعى از مسافت، «هروله» كنان و شتابان رفتن، بيش از پيش، خودخواهى و غرور را مىريزد و تواضع مىآفريند.
همه اينها در ارتباط با «اجراى فرمان» و «اطاعت امر» است. مگر تبعيّت از دستور، چيزى جز نداشتن غرور و تكبر است؟ و مگر قانون شكنى و تخلف از فرمان، ريشهاى جز «خود برتربينى» دارد؟ حج، اين آموزش را مىدهد كه تو «بنده» اى و بنده بايد «مطيع» باشد، و گرنه حق بندگى را نسبت به «مولى» به جانياورده است.
از اينها كه بگذريم، در عرفات و مشعر و منا، با صحنههاى شگفتترى مواجه مىشويم. باز هم «احرام» است و «لبيك» و آهنگ عرفات و مزدلفه كردن. حتى بايد از
خانه و هتل و مسكن عالى و ظواهر فريبنده و پر زرق و برق هم- كه گاهى كبرآور است- گذشت و نيمروزى در هواى گرم، عرق ريزان، زير چادرها ماند و «وقوف» كرد و نماز و دعا خواند.
نه بيرون مىتوانى بروى، كه آفتاب سوزان، مغز را مىجوشاند. نه در خيمه، هواى خنك و باد كولر و پنكه است. اين حالت، در تنگه مشعرالحرام و وادى «مزدلفه» نيز به اوج خود مىرسد. همه، درهم و برهم، هر كس به فكر خود. همه پخش و پلا در اين بيابان و همنشينى با خاك و سنگ، كه بسترشان زمين و لحافشان آسمان و پوشششان، دو جامه ساده احرام است.
بايد شب را هم اينجا سپرى كنى. وضع نامرتب آب و دستشويى و محل خوابيدن ... همه، روحهاى كوچك را در فشار قرار مىدهد، اما جانهاى مستعد در اين كورهها، آبديدهتر و مصفاتر مىشوند.
در قربانگاه، گوسفندى را فداى فرمان خدا كردن، در ازدحام جمعيت و فشار مردم و گرماى شديد، خود را به جمرات رساندن و بر شيطان سنگ زدن، موى سر تراشيدن و خود را حتى از اين وسيله تزيين و غرور هم پيراستن، همه، درمان تكبرى است كه بذرش را ابليس در دل مىنشاند و با وسوسهها آبيارىاش مىكند.
پس از گذراندن اين مراحل، براى حاجى چه مىماند؟
جز دلى صاف و شناختى زلال كه از خود و خدايش يافته است. و جز پيراستگى از هر وابستگى و جز شناختن عظمت خدا و اسلام و ضعف خويش؟
اگر «حج»، را شيوه آموختنِ «بندگى» بدانيم، گزاف نگفتهايم. بندگى و عبوديت هم، چيزى جز شكستن بتِغرور و تكبر، با «اطاعت فرمان» نيست.
اوج بندگى، آنجاست كه «تعبّد محض» و «تبعيت مطلق» باشد، حتى در مقابل فرمان نبايد چون و چرايى داشت و نبايد گفت: براى چه؟ در مقابلِ آنچه كه «او» خواسته و آنچه كه «او» پسنديده، «عبد مطيع» بايد خواسته و پسندى نداشته باشد. كه گفتهاند:
يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد
و حج، يعنى برنامهاى در راستاى اطاعت محض از فرمان جانان و «لبيك» گويى به دعوت خدايى كه «مولا» ى ما بندگان است. پس ... چه جايى براى تكبّر مىماند؟
پيوند ما، با سلسههاى انبيا و اوصياست.
شجرهنامه توحيد، به پيامبران بزرگ مىرسد كه در راه «امرخدا» اهل فداكارى و جهاد بودند و حتى به شهادت رسيدند، امّا نهال «يكتا پرستى» را در دنياى كفر و شرك، كاشتند و با اخلاص و عشق، آبيارى كردند.
كعبه و مقام ابراهيم و زمزم و حجرالاسود، يادگار ارزنده «عصر توحيد» در جهان پيشين شرك است.
فريضه حج، ما را متوجّه اين شجره نامه نورانى مىكند.
ما، غير از ربطى كه به آب و خاك و نژاد و زبان خاص كشورمان داريم، ارتباطى عميقتر نيز با عقيده و ايمان توحيدى داريم كه فراتر از همه مرزها و عميقتر از همه دلبستگىها و علقههاست. ما، در مراسم حج، با آن روى شناسنامه حقيقى مان، تجديد ديدار و ميثاق مىكنيم و به
مطالعه كتاب توحيد و دفتر و ديوان يكتاپرستى و خداباورى مىپردازيم.
كعبه، با زندگى حضرت ابراهيم عليه السلام پيوند دارد. يادآور بناى اين مسجد مقدس و كعبه عزيز، به دست ابراهيم و اسماعيل است.
ياد آور تلاش هاجر و سعى خالصانه او در فاصله دو كوه صفا و مروه، و جوشيدن چشمه زمزم از زير پاى اسماعيل است. كعبه، بناى يادبود توحيد است.
در حج، حاجى به صورت و نقش ابراهيم عمل مىكند.
گاهى چاقو در دست، قربانى مىكند، ابراهيموار در ذبح اسماعيلش.
گاهى در طرد شيطان، رمى جمرات مىكند و به آن سمبلهاى تجسّم ابليس، سنگريزه پرتاب مىكند، گاهى با پوشيدن لباس احرام، كفن پوش مىشود، و قيامت را به ياد مىآورد.
گاهى در نقش هاجر و به ياد او، هفت بار بين صفا و مروه «سعى» مىكند.
كعبه، يادآور دو بت شكن بزرگ تاريخ است: يكى ابراهيم قهرمان، كه سازنده اين بناى كهن توحيدى است و ديگرى امام على عليه السلام كه در فتح مكّه، پاى بردوش پيامبر نهاد و برفراز كعبه رفت و بت بزرگ و فلزى قريش را سرنگون ساخت و كعبه را از بتهاى متعدد پاك كرد.
كعبه، هم مبدأ امامت اسلام است (تولّد امام على عليه السلام در درون آن) و هم منتهى و فرجام امامت است (تكيهگاه آخرين وصىّ، حضرت مهدى عليه السلام به كعبه، هنگام ظهور).
جاى پاى حضرت ابراهيم عليه السلام در مسجدالحرام است (مقام ابراهيم).
جاى قدمهاى پيامبر و ائمه و امام زمان عليه السلام در اين مسجد است.
«حجرالاسود» را، پيامبر اسلام و اولياى خدا بوسيده و برآن دست كشيدهاند.
حج، يادآور حج نيمه تمام امام حسين عليه السلام و عزيمت او از مكه به سوى شهادتگاه كربلاست، تا روح حج را زنده نگهدارد.
كعبه، يادآور نزول سوره «فيل» و نابودى قوم «ابرهه» با طير ابابيل در سوء قصد به اين خانه است.
مسجدالحرام، نالههاى جانسوز زين العابدين عليه السلام را همراه دارد. جايى است كه پيامبر در آن نماز خوانده و امامان معصوم، در آنجا عبادت خدا كرده و شبها به نيايش و تهجّد پرداختهاند.
«حجرالاسود»، تبرك يافته لمس و مسح و بوسه طيّبين و طاهرين و معصومين است.
مكه، همه ساله شاهد حضور امام عصر عليه السلام در منا و عرفات است و مشام جان، اگر آشنا به عطر حضور باشد،
مىتواند به استشمام آن حضور نورانى نايل آيد و در هر جا، ردپاى مهدى عليه السلام را بيابد.
«عرفات»، آن عشق و شور و عرفان حسين بن على عليه السلام را در دامنه «جبل الرحمه» تداعى مىكند. حاجى عارف، در تب و تاب عرفات، عرفان حسينى را لمس مىكند و در دعا، با او همنوا مىشود.
شناخت اين جايگاه، بسى خاطرهانگيز است. حضرت على عليه السلام در تبيين آن مىفرمايد: «... وَوَقَفوا مواقِفَ انبيائه». زائران، در جايى ايستاده و وقوف كردهاند، كه ايستگاه پيامبران الهى است.
اينهاست خاطرههاى شكوهمند اين ديار مقدس، كه جان را از «عطرياد» معطّر مىكند.
يكى از اكابر گويد:
به نيّت حج به بازار بغداد شدم، جوانى زيبا صورت را ديدم قَصَبِ مُعلَم (1)
بر سر و حلّه كتان در بر و كفشى زرنشان در پا، به رسم نازكان هر چه تمامتر مىخراميد و سيبى در دست داشت و مىبوييد.
گويى كه مىچكيد زگلبرگ عارضش برخاك، قطرههاى گلاب عقيق فام
روزى كه قافله روان شد من نيز رفتم. در منزل ديگر جوان را ديدم نعلينى در پا كرده و دستار مصرى در سر، گلاب بر خود مىفشاند، بر مثال كسى كه به گلزار رود و مىخراميد.
1) پارچهاى ابريشمين و نشاندار.
انديشه كردم كه در طور اين جوان سرّى است، يا معشوقى است كه به راه عشقش مىبرند، يا عاشقى است كه از منزلگاه نياز به خلوت نازش مىرسانند. از وى سؤال كردم: اى جوان كجا مىروى؟ گفت: به خانه.
گفتم: كدام خانه؟ گفت: خانه پربهانه، كه خلقى را آواره كرده است. من نيز مىروم كه ببينم سرگشتگان به كجا مىروند و كه را خواهند ديد و از اين خرمن چه خوشه خواهند چيد؟
گفتم: اين چه استعداد را 0 است كه تو دارى؟ مگر از صعوبت باديه خبرندارى؟
گفت: دوست، آوارگى ما خواهد، رفتن حج بهانه افتاده است.
گفتم: اى جوان برگرد!
گفت نه من به اختيار مىروم از قفاى او آن دو كمند عنبرين مىبردم كشان كشان
كهاى فلان! معذور دار كه چنين آوردهاند.
گفتم: اين سيب را چرا مىبويى؟
گفت: تا مرا از حَرّ سموم اين باديه بلاانگيز نگاه دارد، كه با شميم برگ گل خو كردهام و در حريم آغوش دلبران خفتهام و از نسيم اقبال محبوبان شكفتهام.
گفتم: بيا تا با هم مرافقت نماييم.
گفت: لا واللّه! تو بُرقع پوشى و من جرعهنوش، تو پير مناجاتى و من پير رند خرابات. دوش در خمّار بودم و اكنون در خمار دوشينم.
آن جوان را همانجا گذاشته گذشتم، ديگر او را نديدم تا آنكه روزى به وقت افراط گرما، جوان را ديدم در تحت ميزاب خفته و زار و نزار و رنجور و ضعيف، نه در سر قصب معلّم و نه در پا كفش زر نشان، همان سيب داشت و مىبوييد.
خواستم از او بگذرم. گفت: اى فلان مرا مىشناسى؟
گفتم: آرى، از تبديل حالت بگوى.
گفت: داد و فرياد! در اين راه به معشوقى مىآورند و به عاشقى مبتلا مىسازند.
گفتم: اين همان سيب است؟
گفت: آه، آه، از اين سيب پرآسيب، اى فلان! ديدى كه با ما چه كردند و چون ما را لگدكوب قهر انداختند؟
اوّل گفت معشوقى غم مخور، چون به باديه امتحان در آوردند، گفتند تو عاشقى.
و چون به عرفات رسيدم گفتند تو طفلى، چون به خانه رسيدم گفتند تو در اين حرم مَحرَم نئى، هرچند در زدم و فرياد برآوردم كه ايّها المطلوب! جواب شنيدم كه: ارجع يا خائب، سوختم، سوختم و شناختم كه در اين ترانه غير او نه.
اى فلان! امروز زار و نزارم و از نازكى بيزارم، نمىدانم
طالبم يا مطلوب؟ محبّم يا محبوب؟ محتاجم يا غير محتاج؟
و از اين تفكر و اندوه سوختم نه بيمارم، امّا بيمار اين تفكر دارم.
آن شخص گفت دلم به زارى آن جوان سوخت.
گفتم: بيا تا تو را پيش اصحاب برم و از اين حيرت برهانم.
گفت: مرا رها كن كه در اين حيرت سرّى دارم و در اين تفكر ذوقى.
و از او در گذشتم ... شب در حوالى مسجدالحرام به وظايف عبادت مشغول شدم. صباح كه نيت وداع خانه كردم ديدم از كنار حطيم، آن جوان سقيم را مرده بر دوش مىبرند.
از آن حالت از يكى از محرمان سؤال كردم، گفت:
عاشقان كشتگان معشوقند برنيايد ز كشتگان آواز
كم كم فرصتِ 25 روزه اين سفر رو به پايان مىرود. از همان روزهاى نخست ورود به مكّه، شوق رفتن به «غار حرا» انسان را وسوسه مىكند. نمىدانم چه رمزى در آن نهفته كه حاجى را بىتاب مىكند. ولى برخى پيش از پايان يافتن اعمال حج از مكّه خارج نمىشوند و رفتن به غار حرا و ثور را مىگذارند براى پس از بازگشت از منا و فراغت از اعمال.
هرچند امروز به علّت توسعه شهر، «جبل النور» كه غار حرا بر فراز آن است جزو شهر محسوب مىشود، نه خارج از مكّه. ساختمانهاى مسكونى اطراف آن را فرا گرفته است.
حرا در 10 كيلومترى شمال مسجدالحرام است. گفتيم كه الان وصل به مكّه است. جايى كه نخستين آيات قرآن در آغاز بعثت بر پيامبر در همانجا نازل شد. عبادتگاه پيامبر بود
كه گاهى ايامى از سال را دور از غوغاى مادّيتِ مشركان به آن خلوت انس پناه مىبرد و با خدا راز مىگفت. يكى از معدود جاهاى دست نخورده و بكرى كه شاهد حضور رسول خدا و قدمگاه آن پيامبر خاتم است. هرچند اينجا هم مىبينى و مىشنوى چه شفاهى و چه با تابلوهايى كه نصب شده است، حجاج را از صعود به كوه نهى مىكنند و مىگويند:
«خود را به زحمت نيفكنيد، بالاى كوه رفتن ثوابى ندارد و سنّت نيست، برويد در مسجدالحرام نماز بخوانيد»؛ ولى زائران عاشق، به فتواى عشق، قلّهپيمايى مىكنند، نه طبق دستورالعملهاى رسمى و بخشنامههاى دولتى! زن و مرد، پير و جوان سينهكش كوه را گرفته بالا مىروند. خيلىها در سپيده دم، حتى پيش از اذان صبح به راه مىافتند تا از نور ماه و خنكى هوا استفاده كنند و به گرما نخورند. رسيدن به قلّه كوه، بطور معمول حدود نيم ساعت تا سه ربع طول مىكشد و از قلّه كمى پايينتر كه چند گذرگاه صعبالعبور در پيش است، محلّ غار قرار دارد. البته نه غار، بلكه سرپناهى كه از چندين صخره عظيم به وجود آمده كه سر بر دوش هم نهادهاند و محلّى بصورت غار كوچكى پديد آمده، رو به كعبه، كه يكى دو نفر مىتوانند در آن به عبادت و نماز بايستند. از بالاى غار، بخصوص در شب، روشنايى مسجدالحرام و گلدستهها ديده مىشود. محيطى بوده است دور از دسترس مردم، با راهى دور و دشوار، با خلوتى
الهامبخش و ملكوتى و ارتفاعى بسيار، كه رسول خدا را هنگام مناجات و عبادت در خود جاى مىداده است و خديجه و على عليهما السلام، گاهى غذا و آب به او مىرساندند.
جبرئيل، سوره «اقرأ باسم ربك ...» را همينجا از سوى خدا آورد.
حاجى علاقهمند است كه در اين معبد نورانى رسول، نماز بخواند و گاهى صفى ممتد و ازدحامى عجيب براى ورود به اين «خلوتسراى دوست» تشكيل مىشود. برخى هم به فكر گرفتن عكس يادگارى در كنار غار مىافتند.
وقتى انسان به ياد رنجهاى پيامبر مىافتد، خستگى راه از تنش بيرون مىرود. سلام و صلوات بر تو، اى رسول رحمت.
و امّا «غار ثور» كه در منطقه جنوب مكّه است و راه آن از خيابانى به كوهستان آغاز مىشود، پناهگاه حضرت رسول در هنگام هجرت به مدينه بوده است. همانجا كه خداوند با تار عنكبوت، بندهاش محمد صلى الله عليه و آله را از تعقيب و گزند مشركان حراست كرد. راه هجرت به مدينه از شمال مكّه است و اين غار در جنوب، و اين خود شيوهاى براى ردّ گم كردن بوده تا پيروان ابوسفيان كمتر براى دستيابى به رسول خدا توفيق يابند.
غار ثور نيز بالاى كوهى قرار دارد، با چند صخره روى هم قرار گرفته، كه آن سويش درّهاى عميق است و اين
سويش كوه. داخل اين غار، چند نفر مىتوانند پنهان شوند، البته به صورت نشسته. چون سقفش كوتاه است و نمىتوان ايستاد. حتى براى ورود به آنجا هم بايد خم شد. آنجا هم عكّاسان آماده با دوربينهايشان هر لحظه منتظرند كه از حجاج، عكس يادگارى بگيرند. ولى گران است و عكسهاى بىرنگ و رو به آن قيمت نمىارزد.
راه غار ثور، هم طولانىتر است، هم سختتر و نفسگيرتر. شايد بيش از دو برابر مسيرى كه براى فتح قلّه «جبلالنور» طى مىشد، براى رسيدن به اين غار بايد راه پيمود. كوهها و ارتفاعات را آنقدر بايد يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشت و به عشقِ آن «منزل نهايى» به زانوها و نفسها التماس كرد كه همراهى كنند كه چندين نوبت، نشستن و استراحت و تازه كردن نفس وتر كردن لب لازم است. البته در پيچ و خم كوه و كمر، نشانهها و رنگهايى ديده مىشود كه فِلشى به سوى مقصود است، امّا چه بسا انسان به تنهايى راه را گم كند. برخى مسلمانان كشميرى، اين راه طولانى را به حالت پله پله درآوردهاند، تا صعود به قله آسانتر شود.
در اين مسير، حجّاج مختلفى را از زن و مرد مىبينى كه نفس زنان بالا مىروند و همان محبّت است كه آنان را توان مىبخشد. و چون افراد در رفت و برگشت به هم مىرسند، «خدا قوّت» و «قبول باشد» ردّ و بدل مىشود و همين روحيّه مىبخشد براى پيمودن بقيّه راه.
آيا رسول خدا براى گريز از چنگ مشركان كينهتوز و در ابتداى هجرت، اين همه راه پيموده و تا اينجا خود را رسانده است؟ اين پناهگاه را از كجا مىشناخته؟ مگر نه اينكه بزرگ شده همين كوه و كمر بوده و روزگارى به شبانى مىپرداخته است! آنكه براى بشريت، «راهنما» ست، بايد خود به همه راهها آشنا باشد. دشمنان چه لجوج بودند كه رسول خدا را تا كجاها تعقيب كردند. لعنت بر آنان. مىارزد كه انسان رنج باديه و كوه و غار حرا و ثور رفتن را به جان بخرد، تا يك لحظه در فضايى نفس بكشد كه آن حبيب خدا، مصطفاى پروردگار، آنجا گام نهاده، نفس كشيده و شب را به صبح آورده است. اين فرمان عشق است؛ هرچند تبليغاتچىهاى وهّابى همه اينها را شرك به حساب آورند! ...
حالتهاى معنوى خوب، «گوهر» است. هرچند اندك و كوتاه، امّا پربهاست.
آنچه در طول اين سفر به دست مىآيد و آن زلالى روح و روحيه خشوع و خدا ترسى و لذّت از عبادت كه فراهم مىشود، بايد «تكثير» شود و «امتداد» يابد.
مراقبت از نورانيّت حج و شفافيّت جان، ضرورى است.
ابليس، هميشه در كمين است. او دشمن قسم خورده انسان است. يك لحظه از دام گستردن پيش پاى انسان و تلاش براى اغواى او غافل نيست. كسى كه گناه مىكند، ميدان را براى شيطان خالى گذاشته است و كسى كه در ميدان «جهاد با نفس» و مقابله با تمنيّات شيطانى مقاومت مىكند،
آن دشمن را به زمين زده است.
بهترين ارمغان اين سفر، همراه بردن همين حالتهاى با صفا و پر معنويّت ايّام حج است. وقتى كه در منا و عرفات، اشك ريختى وتوبه كردى و با خدا و رسول آشتى نمودى و به امام زمان «عج» قول دادى كه پيرو شايسته و شيعه پاى بند به ديانت باشى، ديگر نبايد زير قولت بزنى و پيمان بشكنى و باز هم از در دوستى و رفاقت با شيطانى درآيى! در حديث است: حاجى تا گناه نكند، نورانيّت حج در او باقى است.
و در حديث ديگر است: حاجى وقتى «عرفه» را درك مىكند، مشمول رحمت الهى مىشود و آمرزيده مىگردد، همچون روز تولّد از مادر.
حيف است كه اين پاكيزگى روح، از دست برود و دوباره غفلت بر دل و جان، سايه اندازد. راست گفتهاند كه مهمتر و سختتر از پيروزى، نگهدارى آن است.
تو كه در اين مشاعر مقدسه و مواقف كريمه، وقوف و بيتوته كردى، تو كه دست و صورت بر كعبه مقدس ماليدى، تو كه گرد خانه خدا طواف كردى، تو كه به ياد هاجر و اسماعيل، در «حجراسماعيل» نماز خواندى، تو كه پشت مقام ابراهيم عبادت كردى، تو كه در حرم پروردگار، به
تلاوت كلام اللّه پرداختى، حيف است كه اين پلهها را كه تا اينجا بالا آمدهاى، دوباره به پايين برگردى و اين گامهاى نورانى را كه تاكنون برداشتهاى، به عقب بروى.
مگر نه اينكه عبوديت، انسان را به قرب خدا مىرساند؟
و مگر نه اينكه عبادت، معراج مؤمن است؟ و ... تو در اينجا هم بنده مطيع فرمان بودهاى و هم اهل نماز و ذكر و تلاوت و تهجّد! نكند كه باز هم گرفتار دورى و فاصله از خدا شوى! حاجى شدن، در روز عيد قربان و باذبح قربانى و تراشيدن سر تحقّق مىيابد. ولى حاجى ماندن، جهاد و مراقبتى دائمى مىطلبد! مثل نگهدارى از يك قله فتح شده در عمليات نظامى! زبانى كه در اينجا «لبيك» گفته است، ديگر نبايد به خواستههاى نفس، لبيگ بگويد.
دستى كه اينجا كعبه و حجرالاسود را لمس كرده است، نبايد پس از بازگشت از حج، به گناه و خيانت آلوده شود.
چشمى كه به كعبه نگريسته، نبايد به «نگاه حرام» آلوده شود.
دلى كه به ياد خدا و قيامت در اين ديار، لرزيده و خاشع گشته است، نبايد بازهم گرفتار قساوت گردد.
پايى كه در مسير «رمى جمرات»، رفت و آمد داشته، نبايد «راه حرام» را بپيمايد.
وقتى كه موهاى سر تراشيده شد، افكار آلوده هم بايد از سر برود.
وقتى كه حاجى به قربانگاه رفت، بايد همه زندگيش يك قربانگاه شود كه هر چه جز خدا را در پيشگاه «رضاى الهى» قربان كند.
حج، چراغ راه است.
اين چراغ را در روزها و شبهاى زندگيمان، روشن نگهداريم! ...
*** به پايان اين سفر و سلوك مىرسى، امّا اين پايان، آغازى براى مرحلهاى نو در زندگى و مسلمان زيستن و بنده بودن است.
«حج» يك سرمشق است.
زندگى پس از حج، تكرار آن درسها و آموزهها و تعميق آن باورها و بينشهاست، تا «روح حج»، در كالبد حيات مسلمان جارى شود و راه توحيدى ابراهيم خليل و
صراطِ نورانى حضرت رسول صلى الله عليه و آله، همواره پيشپاى «زائر» باشد.
نورانيّتِ فراهم آمده از حج و زيارت را در رواق جان خود، پاينده نگهدار، تا حج و عمره و مناسك اين سفر عبادى و عبادت عرفانى سياسى، «چراغ راه» باشد و «نيروى حركت».
مبادا با داشتن سرمشق عبوديت و الگوى بندگى، بنده خوبى نباشيم!
«پايان»