ghaemiyeh.com
سرشناسه : محدثي، جواد، ۱۳۳۱ -
عنوان و نام پديدآور : حاجي، تو چرا؟ / جواد محدثي؛ تدوين مركز تحقيقات حج.
مشخصات نشر : تهران: نشر مشعر، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهري : ۶۶ ص.؛ ۱۸/۵×۹ سم.
شابك : ۴۵۰۰ ريال978-964-540-259-2 : ؛ ۵۰۰۰ ريال( چاپ چهارم)
وضعيت فهرست نويسي : فاپا
يادداشت : چاپ چهارم:۱۳۹۰.
موضوع : حج
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت. مركز تحقيقات حج
رده بندي كنگره : BP۱۸۸/۸/م۲۷ح۲ ۱۳۸۹
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۳۵۷
شماره كتابشناسي ملي : ۲۱۰۳۳۵۱
حج به معناى قصد و آهنگ و چيرگى بر دشمن است. حاجى در اين سفر معنوى قاصدِ خانه خداست و در اين رهگذر صاحبخانه را در لابهلاى مناسك حج مىجويد.
او مىكوشد با تسليم و بندگى خالصانه، خويشتن خويش را به زيور عبوديت آراسته و بر وجود خويش عطر و بوى ابراهيمى بپاشاند.
او مىداند قطبنماى حركت او خداست و بايد در اين مسير نورانى، خالق متعال را از خود راضى كند. از اين رو، تلاش مىكند تا با انجام واجبات الهى و دورى از محرمات، دعوت پروردگار را لبيك گفته و خود را براى مبارزه با نفس و تحمل سختىها و مشكلات سفر مهيا سازد.
او نيك مىداند براى سفرى كه پايانش تطهير باطن و آراستگى ظاهر است، بايد بايستههايى را به انجام رسانيده و از ناشايستههايى نيز پرهيز كند.
در اين اثر زيبا كه به قلم فاضل ارجمند حضرت حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاى جواد محدثى آراسته شده، رهتوشهاى ثمين و گرانسنگ براى رهپويان طريق حضرت ابراهيم (ع) فراهم آمده است. باشد كه مورد استفاده قرار گيرد و انجام اين آموزهها، روزى به كارمان آيد كه يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ* إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ.
انه ولى التوفيق
گروه اخلاق و اسرار
مركز تحقيقات حج
هر يك از عبادتها و سنتهاى دينى، پوستى دارد و مغزى، شكلى دارد و محتوايى.
برخى تنها در ظاهر عبادات و اعمال و مناسك عبادى مىمانند و به عمق و درون و اسرار آن نمىرسند.
بعضى هم در سايه شناخت ژرفتر و آگاهى از اسرار و معارف و مفاهيم بلندى كه در تكاليف دينى و آداب و سنن مذهبى نهفته است، بهرههاى بيشترى مىبرند و انجام اينگونه عبادات، برايشان نردبانى براى عروج و گامى براى رشد و كمال مىشود. خوشا به سعادتشان!
حج و زيارت خانه خدا و حرم حضرت
رسول (ص) و انجام اين مناسك عظيم نيز از اين قاعده مستثنا نيست. براى بعضى، دستاوردى جز رنج و خستگى و خرج پول و دورى از خانه و زندگى ندارد.
اما براى برخى، مبدأ يك تحوّل عظيم روحى و سرفصلى براى پيمودن مراتبى از كمال و معنويت و آگاهىهاى ارزشمند است و حق هم همين است و هدف از تشريع اين فريضه هم رسيدن به مراتب بالاتر از معرفت و ايمان و عمل است.
تأليفات فراوانى از سوى بزرگان دين و نويسندگان انديشمند وجود دارد كه صاحبان قلم و فكر، كوشيدهاند پرده از اسرار و معارف حج بردارند و زائران حرمين شريفين را ارتقاى فكرى و روحى بدهند. اجرشان با خدا.
اثر حاضر نيز، هر چند مختصر و روان، در قالب گفتوگو و ترسيم صحنههاى روزمره كه براى زائران در كاروانها يا در طول اين سفر و فضاى مسجدالحرام و مسجدالنبى و مواقف حج
و عمره اتفاق مىافتد بيان شده است.
باشد كه گوشهاى از «بايد» هاى اين سفر زيارتى، بيش از گذشته مورد توجه قرار گيرد و مهمانان خداى كريم، با دستى پر از بركات از اين سفر بازگردند.
جواد محدثى
بهمن 88
با ساكهاى سنگين، عرقريزان و نفسزنان به طرف سالن انتظار فرودگاه مىرفت.
گفتم: مگر براى عربها سوغات مىبرى؟
گفت: سوغات نه، ولى يك سرى خرتوپرتهايى كه آنجا آب كنم و با پولش سوغات و جنس بخرم، آخر ...
گفتم: براى زيارت مىروى يا تجارت؟
گفت: براى هر دو، چه عيبى دارد؟ هم زيارت مىكنيم، هم پولى به جيب مىزنيم.
گفتم: دور از شما بعضى ها همراه پسته و گليم و انگشتر و زعفران و ... يك چيز ديگر را هم مىفروشند كه قيمتش خيلى بالاتر از اينهاست.
گفت: لابد تسبيح و ...
گفتم: نه جانم، آبرو و شرف. انشاءالله كه
شما قصد اينگونه معاملات را نداريد!
گفت: مگر پول درآوردن بد است؟
گفتم: نه، ولى به چه قيمت؟ بيچاره بعضى از مسلمانهاى كشورهاى ديگر كه چه عشق و علاقهاى به ايران و حجّاج ايرانى دارند و ما را الگو مىشناسند، در همان فرودگاه جدّه كه چشمشان به صحنههاى عرضه گز و پسته و تسبيح و انگشتر مىافتد، اولين ترديد در فكرشان پديد مىآيد.
گفت: تقصير دولت است كه جلوگيرى مىكند و اين سبب مىشود كه مردم حريصتر مىشوند.
گفتم: خيلىها حاضرند از كلّى منافع مادى بگذرند، تا آبرويشان نريزد. آبرو كه فقط آبروى فردى و شخصى نيست. گاهى بعضى كارها اگرچه حلال هم باشد، در شرايط خاصّى چون به حيثيّت يك ملّت و انقلاب لطمه مىزند، زشت و حرام مىشود. تو حاضرى كسى آبرويت را ببرد؟
گفت: من كه كارى به دولت و انقلاب ندارم. مقدارى جنس مىبرم و آنجا مىفروشم. اين كجايش آبروريزى است؟
گفتم: گاهى كار خلاف بچهها را پاى پدر و مادر مىنويسند. حتّى اگر آنان خبر هم نداشته باشند.
الآن هرجا كه ايرانى هست، به خصوص در خارج از كشور، نام او همراه است با «امام» و «انقلاب».
هموطنان ما زير ذرّهبيناند. در مكه و مدينه، آنها كه بىتوجه به تأثير منفى كارشان، اقدام به فروش جنس مىكنند، سبب بدبينى ديگران به امت حضرت امام (قدس سره) مىشوند. چطور راضى مىشوى كه به خاطر كار و رفتار تو، نسبت به همه زائران ايرانى بدبينى ايجاد شود؟
در همين گفتوگو بوديم كه چشممان به تابلويى افتاد كه ممنوعيت همراه بردن هرگونه وسايل و اشياى ياد شده را متذكر مىشد.
و ... او مانده بود كه پستهها و گزهايش را كه سبب سنگينى چمدانش شده بود چه كند؟
عدهاى در كاروان، تصميم گرفته بودند به «غار حرا» بروند. اعلام كرده بودند هر كه مايل است، سر ساعت 3 بعد از نيمه شب، جلوى هتل باشد.
گفت: دلم مىخواهد بروم، اما مىگويند راهش خيلى سخت است.
گفتم: آنطورها هم كه گفتهاند، نيست. ولى بالاخره يك كوهنوردى است.
گفت: مگر تو قبلًا رفتهاى؟
گفتم: آرى، دوبار. ولى واقعاً لذت دارد.
گفت: چه لذتى؟ جز خستگى راه و تماشاى يك كوه و غار چه چيزى دارد؟
گفتم: وقتى عشق باشد، راههاى طولانى براى انسان كوتاه مىشود و كارهاى سخت، آسان
مىگردد. به علاوه، آيا حضور در جايى كه پيامبر خدا (ص) آنجا عبادت مىكرده و در همانجا به رسالت مبعوث شده و جبرئيل، آيات سوره إقْرأ ... را به قلب رسول خدا (ص) نازل كرده، لذت ندارد؟
گفت: غارش چطور است؟ بزرگ است؟ تاريك است؟
گفتم: در واقع، غار كه نيست. بالاى «جبل النور» جايى كه چند تخته سنگ بزرگ، سر بر دوش يكديگر نهادهاند، پناهگاهى به اندازه يكى دو نفر پديد آوردهاند. جالب اينجاست كه اين نقطه خاص، طورى است كه دقيقاً روبهروى كعبه است. يك بار كه من شب و پيش از اذان صبح رفته بودم، از آن بالا مسجدالحرام را غرق در نور مىديدم كه مثل نگينى مىدرخشيد.
گفت: آن بالا مسجد ساختهاند؟
گفتم: نه بابا. شايد بتوان گفت تنها جاى دست نخوردهاى كه از زمان پيامبر تا كنون باقى مانده، همانجاست. البته «غار ثور» هم در قسمت جنوبى مكه كه محل مخفى شدن
رسول خدا (ص) هنگام هجرت به مدينه بود، همينطور است، يعنى بِكر و دستنخورده باقى مانده است.
گفت: مىترسم وسط راه بمانم و نتوانم تا قله بيايم.
گفتم: كمتر از پيرمردان و پيرزنان سالخوردهاى نيستى كه نفسزنان و با شوق، سينهكش كوه را بالا مىروند، تنها به عشق اينكه در محل عبادت و بعثت پيامبر، دو ركعت نماز بخوانند. نمازى عاشقانه، شايد تنها جايى باشد كه مردم به صف مىايستند، تا به نوبت، در آنجا نماز بگذارند ...
ساعت را از من پرسيد.
گفتم: روى ديوار كه هست، چرا از من مىپرسى؟
گفت: عينكم را گم كردم، نمىبينم.
گفتم: كجا؟ حالا تو اين شهر غريب پيدا كردنش مشكل است.
گفت: رفته بودم حجرالاسود را ببوسم، در ازدحام جمعيت از چشمم افتاد، ديگر پيدايش نكردم.
گفتم: خوب، فداى سرت، حالا بوسيدى يا نه؟
گفت: بله كه بوسيدم، آن هم چند بار، به جان تو چنان شيرجه رفتم توى جمعيت كه بالاخره دستم رسيد. مگر مىگذاشتند! نزديك بود لابهلاى مردم خفته شوم!
گفتم: حالا چه لزومى داشت كه در اين شلوغى حجرالاسود را ببوسى، آن هم با آزار و اذيت ديگران و به هم زدن صف طوافكنندگان؟
گفت: از زنها كه كمتر نيستم، يكى چادرش را به كمرش گره زده بود و جلو مىآمد تا به حجرالاسود برسد.
گفتم: عذر بدتر از گناه همين است. كار آنها اشتباهتر از كار توست. مگر خدا و پيغمبر راضى است كه يك زن لابهلاى مردها بخواهد خودش را به حجرالاسود برساند؟ مىدانى معنايش چيست؟ يعنى مرتكب چندين معصيت روشن و قطعى شدن، به خاطر يك عمل مستحب! آيا اين عاقلانه است؟ در شرايط ازدحام، شايد اصلًا مستحب هم نباشد.
گفت: آخر بد است كه اگر ايران برمىگشتم و مىگفتند حجرالاسود را بوسيدى؟ مىگفتم: نه.
گفتم: تو ديگر چقدر عوامى! ... تو، بنده خدايى يا بنده حرفهاى اين و آن؟
يك سو نشسته بودم، با كاغذ و دفترى در دست.
گفت: نكند «گفتم، گفت» مىنويسى؟
گفتم: بگذار اين بار «گفت» از تو باشد و «گفتم» از من.
گفت: اگر مىنويسى، حرفى براى گفتن دارم.
گفتم: بگو، كه در انتظارم.
گفت: بىتاب و بىقرارم، حوصله كارى ندارم.
گفتم: مرد نبايد كه تنگ حوصله باشد.
گفت: دوست نبايد از دوست، در گله باشد. بگذريم. در زندگى رنج بسيار و تلخى بىشمار ديدهام. دنبال دلى هستم نسوز و نشكن.
گفتم: دلا بسوز، كه سوز تو كارها بكند، دل، هر چه سوختنىتر و شكستنىتر باشد، قيمتىتر
است. در كوى ما شكستهدلى مىخرند و بس ...
گفت: تو حج را چگونه ديدهاى، از درخت زيارت چه چيدهاى؟
گفتم: من سرابى آب ديده و گنگ خواب ديدهام. ديدههايم شگفتتر از آن است كه به زبان آيد و چيدههايم كمتر از آنكه به بيان شايد، اما شنيدم كه كسى مىگفت:
برداشتهايم، آنچه بگذاشتنى استبگذاشتهايم، آنچه برداشتنى است
و اين، آينهاى است كه حج و زندگى و حال و گذشته ما را ترسيم مىكند.
گفت: تو فكر مىكنى مرز حيات كجاست؟ زندگى چيست؟ و زنده كيست؟
گفتم: آنچه داريم، زندگانى است، زندگى نيست. شكل، چيزى است، محتوا چيزى ديگرى است، زندگىهاى ما برخى سطحى و ظاهرى است و از عمق و محتوا تهى است و برخى سرشار از معرفت و تعالى است و در اوج شعور و آگاهى است!
گفت: چقدر وزن و قافيه در كلام تو نهفته است.
گفتم: اين هم نوعى «گفتم، گفت» است.
احساس خود را از نخستين لحظهاى كه وارد مسجدالحرام شد و نگاهش به كعبه افتاد بيان كرد.
مىگفت: در ذهن خودم، تصور ديگرى از كعبه داشتم. از نزديك كه ديدم، آن تصورات قبلى به كلى عوض شد.
گفتم: اين حالت، حتى در برخورد با افراد هم هست. انسان دورادور، نسبت به فردى تصورى و ذهنيتى دارد، اما در برخورد از نزديك، ديدگاهش عوض مىشود. شنيدن كى بود مانند ديدن؟
گفت: كعبه، با آنكه ساده بود، ولى مرا گرفت. لحظاتى متحير و مبهوت شده بودم.
گفتم: خانه خدا خيلى راز و رمز دارد. كعبه در عين سادگى، عظمت دارد. در عين كوچكى، بزرگ است. آنچه را كه عمرى برايمان مقدس بود و به سوى آن نماز مىخوانديم، اينجا از نزديك، روبهروى خودمان مىبينيم.
گفت: كسانى را در مسجدالحرام مىديدم كه به كعبه نگاه مىكردند و اشك مىريختند. نمىدانم براى چه؟
گفتم: ديدهاى بعضى گرفتار برقگرفتگى مىشوند؟ كعبه هم برق دارد، اما برق معنويت و برق آن انسان را در اولين ديدار مىگيرد. در نگاههاى بعدى هم مثل يك مغناطيس و آهنربا، دلها را جذب مىكند. باز هم مثل بعضى آدمها، كه مجذوب آنها مىشويم و نمىتوانيم دل بركنيم.
گفت: ديشب مدتى در محوطه روبهروى ناودان طلا نشسته بودم. از نگاه، خسته و سير نمىشدم.
گفتم: از طبقه بالا خيلى تماشايىتر و
لذتبخشتر است. گردابى از آدمهاى سفيدپوش را مىبينى كه دور كعبه در چرخشاند.
گفت: باز هم بگو مثل بعضى از آدمها!
گفتم: بله، مثل بعضى از آدمها، مثل امام در جامعه، مثل ولايت كه محور چرخشها و حركتها است و نقش مركزيت دارد. ولى ... به هر حال نگاه به كعبه خودش يك عبادت است و ثواب دارد، نماز كه جاى خود دارد. يك ركعت برابر است با صد هزار ركعت!
از جلوى مغازهها ردّ مىشديم. كسبه از دور ما را صدا مىكردند و به فارسى مىگفتند: «بفرما حاجى آقا ...»
دوستم از من پرسيد:
اينها از كجا مىشناسند كه ما ايرانى هستيم؟
گفتم: بالاخره كاسب، مشترى خودش را مىشناسند.
گفت: فكر مىكنم از قيافه و لباس مىشناسند. اين نوع پيراهن و شلوار پوشيدن، بيشتر مخصوص ايرانىهاست.
گفتم: چرا چادرهاى گلدار خانمها و زيرشلوارى پوشيدن بعضى از همولايتىهاى ما را نمىگويى؟ خيال مىكنند اينجا خانه خالهشان است؛ بىقيد و بىتكلّف ...
گفت: حالا كه هوا خوب است، در مكّه و روزهاى آينده چه خواهند كرد؟
گفتم: بههرحال، گرم هم باشد، رعايت ادب اجتماعى چيز ديگرى است. غير از لباس، چانهزدنها، قيمت پرسيدن و نخريدن، از اين مغازه درآمدن و به آن فروشگاه وارد شدن، با صداى بلند ميان آنهمه جمعيت حرف زدن، با اصرار صاحبان مغازهها وقتِ اذان از دكان بيرون آمدن و ... اينها نشانههاى بعضى از ايرانىهاست كه متأسفانه فروشندگان اين ديار، ايرانىها را با آن مىشناسند.
گفت: راست مىگويى. بعضى از ايرانىها، تا تمام شدن وقت نماز، جلوى همان مغازهها مىنشينند تا صاحب دكان، دوباره مغازه را باز كند. تعدادشان كم است، ولى خيلى صحنه زشتى است.
گفتم: خدا هدايتشان كند. عده بسيارى هم از ايرانىها در صفوف جماعتِ مسجدالنبى هستند. خوشا به حال آنان.
ولى كار اينها، تأثير مثبت عمل آن نمازگزاران را هم از بين مىبرد.
از خواب كه بلند شد، آفتاب از پنجره به اتاق مىتابيد.
گفت: پس چرا مرا بيدار نكردند؟ قرار بود من هم با آنها بروم.
گفتم: چند بار صدايت كردند، بلند نشدى. هر بار كه صدايت كردند، فقط گفتى: «ها»!
گفت: نگفتم صدا كنند، گفتم بيدارم كنند. خوابم كمى سنگين است.
گفتم: كسى كه شوق نماز صبح در مسجدالحرام را داشته باشد، بايد از خوابش بزند. تو كسرى خوابهاى ايران را هم اينجا جبران مىكنى.
گفت: خيلى دلم مىخواهد با آنها بروم، ولى اين خواب لعنتى مرا به زمين چسبانده است.
مىگويم الآن بلند مىشوم، الآن بلند مىشوم، يك چرت ديگر ... كه يك وقت مىبينم آنها رفتهاند و من ماندهام.
گفتم: در ايران چه مىكنى كه سر وقت به ادارهات مىرسى؟
گفت: آن حسابش جداست. اگر دير برسم، با كارتكس و توبيخ و درج در پرونده و ... روبهرو مىشوم.
گفتم: اصلًا تا به حال صبحها مسجدالحرام رفتهاى؟
گفت: نه! هنوز موفق نشدهام.
گفتم: كسى كه لذت حضور سحرگاهان در بيتالله را بچشد، صبحها خود به خود، خواب از چشمش مىپرد و به موقع، بيدار مىشود. عشق، تنبلها را هم زرنگ مىكند.
گفت: آخر خواب طرفهاى صبح هم شيرين است.
گفتم:
خواب نوشين بامداد رحيلباز دارد پياده را ز سبيل
گفت: نمىدانم چرا اصلًا حال بيرون آمدن و حرم رفتن ندارم.
گفتم: «حال» با شكم خالى بيشتر و بهتر به دست مىآيد.
گفت: اين چند لقمه حلال را هم نمىتوانى ببينى كه از گلويمان پايين مىرود؟
گفتم: نوش جان و گواراى وجود. شيعه على مرتضى (ع) اگر نخورد، پس كى بخورد؟! اما تو كه دنبال حالى، بايد به مولا اقتدا كنى و به رسول خدا 9 كه هرگز سير نمىخورد. پرخورى، چشمههاى اشك را مىخشكاند و حالى باقى نمىگذارد.
گفت: آخر، حيف است. اينجا چيزهايى جلوى آدم مىگذارند كه در خانه خودمان گاهى قدرت
يا فرصت تهيه و خوردن آنها را نداريم.
گفتم: حيف تويى و فرصتهاى ناياب اين اماكن و زيارتگاهها. اگر بتوانى هر سه وعده نمازت را در حرم بخوانى، چه بهتر.
گفت: راه دور است و نفس تنگ.
گفتم:
آنكه در راه طلب خسته نگردد هرگزپاى پرآبله و باديهپيماى من است
گفت: حالا مىگويى چهكار كنم تا حال پيدا كنم؟
گفتم: اولًا سبكبار باش، تا تحرك بيشترى پيدا كنى. ثانياً همينكه به ياد بياورى فرصتهاى اينجا به سرعت تمام مىشود و بعداً خيال خواهى كرد كه مثل خواب بوده، كافى است تا در تو انگيزه و نيرو ايجاد كند ...
در حال پوشيدن لباس بود تا به نماز جماعت مسجدالنبى برسد.
عصبانى بود و قر مىزد و مىگفت:
بىخود مال مفت مىگيرند و كار نمىكنند!
گفتم: خون خودت را كثيف نكن. چرا اينقدر جوش مىزنى؟ چى شده؟
گفت: چندين بار گفتهام كه اين فلاكس را آب جوش كن و بياور بالا. مگر به خرجش مىرود!
گفتم: اينكه عصبانيت ندارد، خودت يك تُكپا برو پايين و آب كن و بيا بالا. آن بيچاره هم يك نفر است و اين همه حاجى، با توقعهاى زياد. خوب نمىرسد، چه كند؟
گفت: پس براى چه آمده است؟
گفتم: درست است كه كارش خدمتگزارى زائران است، ولى آدم كه نبايد بنشيند و مرتب دستور و سفارش بدهد. كارى را كه انسان
مىتواند خودش انجام دهد، چرا از ديگرى درخواست كند؟ تو الحمدلله، حال و جانت از او كمتر نيست ...
گفت: آدم از زيارت و نماز مىآيد، خسته است، مىخواهد يكى دو تا چاى بخورد، مىبيند فلاكس خالى است.
گفتم: بالاخره تو خاليش كردهاى. او كه به خاطر خدمتش، ثواب خودش را برده است. شايد هم بيشتر از نماز و زيارت ما؛ چون خدمت به مهمان رسول الله (ص)، آن هم خالصانه، ثوابش كمتر از زيارت نيست ...
گفت: ... (نه، چيزى نگفت).
از فردا ديدم سر به اتاقها مىزند و فلاكسهاى خالى را پر مىكند، پيشدستىها و ليوانهاى زائران را مىشويد، تا خدمتى به حجاج و كمكى به خدمه كرده باشد ... اجرش با خدا.
همينكه به هتل رسيد، نفس عميقى كشيد.
گفت: آخيش راحت شديم!
گفتم: از چى؟
گفت: از اين منا و عرفات و چادرهاى گرم و هواى نفسگير زير چادرها.
گفتم: خيلى هم دلت بخواهد! بسيارى از مردم آرزويش را دارند، حالا تو خوشحالى كه ايام منا و عرفات، تمام شد؟
گفت: آخر، خيلى سخت بود، آن وضع ازدحام جمعيت، آلودگى مسيرها، شلوغى دستشويىها ...
گفتم: اين يك طرف قضيه است. اما «منا» وادى رحمت بود. جاى پاى حضرت ابراهيم (ع) بود. محل نفس كشيدن اولياى الهى بود. حالا كو كه دوباره قسمت شود به اين سرزمينها بياييم!
گفت: مىدانم سرزمين مقدسى است، ولى آدم هيچ استراحت و آسايشى در آنجا ندارد.
گفتم: حالا دو روز، آدم به خواب راحت و جاى نرم و استراحت نرسد، چه مىشود؟ اصلًا منا و عرفات، يك خانهتكانى روحى است، تا آدم را به خود آورد و شناخت جديدى از زندگى بدهد. مشعر و منا، محل تمرين «خاكى بودن» و «خاكى زيستن» است.
گفت: شايد بستگى به درجات ايمان اشخاص داشته باشد. من كه خدا خدا مىكردم، هر چه زودتر منا تمام شود و به هتل بيايم و يك دوشى و نظافتى ...
گفتم: خيلىها را ديدم كه هنگام سوار شدن به ماشين، اشك در چشمهاشان حلقه زده بود و گريه مىكردند. گريه وداع؛ مثل اينكه از كربلا جدا مىشوند. همان حالتى كه هنگام خداحافظى از مدينه به ما دست داد. هيهات كه باز هم زائر حرمين شريفين باشيم و در عرفات و منا وقوف كنيم.
گفت: هنگام برچيدن خيمهها، دلم گرفت. چه وضع آشفتهاى در خيمه پيدا شد.
گفتم: من هم دلم گرفت. ولى من به ياد برچيده شدن خيمههاى امام حسين (ع) در عصر عاشورا افتادم ... خيمه زندگى تك تك ما يك روز برچيده خواهد شد. اما زير اين خيمهها چه كرديم، آن مهم است.
فكر مىكرد اشتباه نوشتهام.
گفت: «گاو پرستى»، نه «گازپرستى».
گفتم: نه، غلط ننوشتهام، مقصودم همان «گاز پرستى» است.
گفت: يعنى اين نفت و گاز، به اندازهاى مهم و مقدس شده كه عدهاى آن را مىپرستند؟
گفتم: منظورم گاز نوشابه است.
گفت: مگر كسى گاز نوشابه را مىپرستد؟!
گفتم: پرستش كه تنها به سجده كردن در مقابل كسى يا چيزى نيست. همينكه چيزى آنقدر براى آدم مهم باشد كه نتواند از آن بگذرد، مىشود «بت». مگر قرآن نمىگويد: بعضىها «هواى نفس» خود را معبود و «اله» خويش قرار مىدهند؟(1)
1) أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ. جاثيه: 23.
گفت: حالا چه شده؟ كى گاز پرستيده است؟
گفتم: هيچى. سر و صداى يكى از اتاقها در كاروان، وقتى به مشاجره رسيد، رفتم ببينم دعوا بر سر چيست. ديدم بر سر نوشابه است. يكى «پپسى» مىخواهد و ديگرى «ميراندا» و چون دلخواهش نبوده، سر و صدا راه افتاده است. يك روز ديگر هم بگو مگو بر سر غذا بود و اينكه ران يا سينه مرغ، سهم چه كسى شده است. بعضى هم درباره اتاق هتل و كولر و پتو و ملافه نزاع مىكنند.
گفت: اينكه دعوا ندارد. مگر چه فرقى مىكند، يك لقمه غذا و يك جرعه آب يا نوشابه و ميوه كه چندان اهميتى ندارد تا بر سر آن اختلاف كنند و با اوقات تلخى، دوستىها را به هم بزنند.
گفتم: آنكه پپسى مىخواست، مىگفت گازش بيشتر است.
گفت: اتفاقاً بعضى هم نوشابه كمگازتر دوست
دارند. مىگويند براى معده، ضررش كمتر است. عجبا! يكى پُرگاز مىخواهد، يكى كم گاز؛ يكى پنكه مىخواهد، يكى كولر گازى!
گفتم: من هم به همين جهت نوشتهام «گازپرستى»! فداكردن صفا و رفاقت به خاطر «گاز» كمتر از «گاو پرستى» نيست.
از رمى جمرات برگشته بود. خسته و تشنه، ولى با احساس پيروزى.
گفت: اين حج هم چقدر شبيه قيامت است!
گفتم: مثلًا كجايش؟
گفت: همه جا و همه چيزش. از لحظه احرام پوشيدن كه مثل كفن است، تا كوچ به طرف عرفات كه مثل برخاستن مردگان از گورها و حضور در صحراى محشر است، تا مشعر كه همه در آن بيابان پخشند.
گفتم: مشعرالحرام، به نظر من شباهت بيشترى داشت. نه چادر و امكاناتِ منا و عرفات را داشت، نه سرزمين خدا بين كشورها و شهرها و ... تقسيمبندى شده بود. همه مخلوط. هر كدام در
عالم خود، مخصوصاً سنگ جمع كردنها. واقعاً عجب محشرى بود! هر كه به فكر خودش.
گفت: اگر يك ذره غفلت مىكردى، گم مىشدى. ديگر ميان آن همه جمعيت، پيدا كردن همراهان، كار مشكلى بود. من خودم، هم در عرفات، هم در مشعر، يك بار گم شدم.
گفتم: بعضىها گم مىشوند، بعضىها هم، خود را گم مىكنند. خيلىها هم به خصوص در عرفات، خود را پيدا مىكنند. حالتى كه براى حاجى در اين بيابانها پيش مىآيد، نوعى «خوديابى» است، اما به شرط آنكه آن خود باز يافته را دوباره گم نكنيم.
گفت: اگر از اين ديدگاه نگاه كنيم، حج، هم خود را يافتن است و هم خود را گم كردن؛ يعنى خود را در ميان اين همه مخلوقات، گم كردن و فانى ساختن و خود را نديدن و خودبينى را زير خاكهاى منا و عرفات، خاك كردن.
گفتم: وقتى گم شدى چطور كاروان خود را پيدا كردى؟
گفت: در عرفات كه امدادگران راهنمايى كردند. ولى در مشعر اين خبرها نبود.
آنقدر گشتم كه از پا افتادم. در آخرين لحظات نزديك به نااميدى بود كه دوستان را پيدا كردم.
گفتم: اميدوارم در قيامت هم، با امداد محبت و ولايت اهل بيت و «آل محمد»، راه بهشت را پيدا كنيم!
اذان مغرب را مىگفتند و مردم، شتابان به سوى مسجدالنبى بودند.
هنوز پشت ديوار بقيع نشسته بود و زيارت مىخواند.
گفتم: حاجى! به نماز نمىرسىها!
گفت: طورى نيست، همينجا مىخوانم.
گفتم: فكر نمىكنى با اين كار، بهانه به دست اينها بدهى كه بر ضدّ ما بدبينى كنند؟ اينها همينطورى هم كلى براى ما حرف درمىآورند، تا چه رسد كه بهانهاى هم داشته باشند!
گفت: آخر نماز كنار بقيع، بيشتر به دلم مىچسبد.
گفتم: كار «دين» كه «دل» بخواهى نيست! تازه، اگر ثواب هم بخواهى، در مسجد پيامبر (ص)
است. آنجا هر ركعت نماز، برابر است با ده هزار ركعت. حيف است كه اين همه ثواب را از دست بدهى. عشق و حال با ائمه بقيع (ع) را بگذار براى فردا صبح كه درِ بقيع باز مىشود.
گفت: آخه ...
گفتم: آخه ندارد و ... دستش را گرفتم و در سيل زائران به سوى مرقد حضرت رسول، روان شديم.
گفت: خيلى نگرانم حاجى!
گفتم: از چه؟ حادثهاى پيش آمده؟
گفت: نه، از اينكه خداى نكرده نتوانم از عهدهاش برآيم. مسئوليتش سنگين است. تنها اين نيست كه يك كلمه «حاجى» به اسم آدم اضافه شود. هزار و يك جور توقع و انتظار است. تا آدم كمترين خطايى كند، مىگويند: «حاجى، تو چرا؟ تو كه كعبه را بوسيدهاى. تو كه ...»
گفتم: درست است كه تكليف انسان را سختتر مىكند، ولى يك «توفيق جبرى» براى خوب شدن و پاك ماندن است. همينكه به خاطر ملاحظه مردم هم، آدم خودش را كنترل كند، خوب است.
گفت: در ايران، مردم ما به حاجى به چشم
ديگرى نگاه مىكنند. انگار حاجى نبايد خلاف و خطا كند. ترس من هم از همين است كه نتوانم بار اين «عنوان» را بردارم.
گفتم: تنها در ايران نيست، همه جا اين توقع هست. مردم انتظار دارند كسى كه به حج رفته، محرم شده، طواف كرده، قربانى كرده، در عرفات اشك ريخته، آمرزيده شده، با گذشتهاش فرق كند. چه خسارتى بالاتر از اينكه باز هم پس از پاك شدن، خود را به گناه آلوده كند! ...
گفت: دلم شور مىزند، از خودم مطمئن نيستم.
گفتم: اين وسوسه شيطانى است. توكل به خدا كن. چه افتخارى بالاتر از اينكه انسان، به خاطر حاجى بودن، مورد اعتماد و حسن ظن و احترام ديگران باشد؟ گفتم كه خود اين حالت، سبب مىشود انسان بيشتر مواظب خودش باشد؛ مثل كسى كه احترام لباس، نام، خانواده و اداره خود را بايد حفظ كند. خود اين وابستگى و عنوان، آدم را تحت كنترل درمىآورد.
گفت: دعايى، ذكرى، چيزى نمىدانى كه
بخوانم تا اين حالت و وضعيت در من باقى باشد؟
گفتم: بالاتر از هر دعا و ذكر، تصميم خود توست. كسى كه لذت قرب به خدا را بچشد، راضى نمىشود كه از خدا فاصله بگيرد. به قول پروين اعتصامى:
اگر لذتِ ترك لذت بدانىدگر لذت نفس، لذت ندانى
گفت: خدا كند بتوانم پاك بمانم.
گفتم: خدا كه مىخواهد، خودت هم بايد بخواهى.
دنبال فتوايى مىگشت كه بتواند طبق آن، از تراشيدن سر در روز عيد قربان معاف شود و به نحوى ريالهاى خود را خرج قربانى نكند.
گفتم: باز هم فرار از تكليف؟ اين چندمين بار است كه در اين سفر، دنبال بهانهاى.
گفت: شايد كسى نخواهد بىريخت شود! چطور چند ماه تحمل كنم تا دوباره موهاى سرم بلند شود؟
گفتم: از كجا فلسفه سر تراشيدن، همين رهايى از وابستگى نباشد!
گفت: چه وابستگى! من آنقدر در زندگى فداكارى و گذشت داشتهام كه نشان دهد وابسته نيستم.
گفتم: كسى كه نتواند از موى سرش بگذرد،
وابسته است. كسى كه از مويش نگذرد. از سرش مىگذرد؟ هرگز!
گفت: من كه اين همه پول خرج كردهام، چطور مىتوانم وابسته باشم؟
گفتم: اسماعيل هر كس چيزى است كه بايد آن را فدا كند. حضرت ابراهيم (ع) پسر جوانش را به قربانگاه برد. امام حسين (ع) هفتاد و دو قربانى در كربلا فداى رضاى خدا كرد. من و تو چه چيز را به خاطر خدا فدا مىكنيم؟
گفت: گفتم كه اين همه پول خرج كردهام و ...
گفتم: باز هم مىگويد پول! پول! بعضىها حاضرند پول بدهند، ولى جان نمىدهند، يا آبرو نمىدهند. براى بعضىها محبت زن و بچه عامل وابستگى است، براى بعضى پُز و قيافه و براى بعضى مد و لباس.
گفت: برويم آخرين توشه خود را از مسجدالحرام برداريم.
گفتم: نكند عازمى؟
گفت: آرى. فرصت به پايان رسيد و «طواف وداع»، فرصتى است كه باز هم حرف دل خود را با خداى كريم در ميان بگذاريم.
گفتم: الحمدلله اوضاع هم مناسب است. عدهاى رفتهاند. مطاف آن ازدحام روزهاى گذشته را ندارد. به راحتى و بدون تحمل فشارها و هُل دادنها، مىتوان طواف كرد.
گفت: در روزهاى گذشته كه طواف به دلم نمىچسبيد. تا مىآمدم توجه و حالى پيدا كنم، بعضى از آنها كه روح حج و طواف را درك نكردهاند، چنان فشارى مىآوردند كه من مواظب
خودم بودم تا خفه نشوم.
گفتم: اصلًا پيدا كردن حال عبادت، در خلوت و آرامش و سكون بهتر و آسانتر است. در خلوتى مطاف، الآن مىشود با آرامش دعا خواند، ذكر گفت، بىآنكه ازدحام و فشار، حواس آدم را پرت كند.
گفت: بعضى در آن شلوغىهاى روز گذشته، چنان به فكر خط سياه كف مسجد روبهروى حجرالاسود بودند و چنان مواظب كج نشدن شانههاى خود بودند كه به طواف ديگران يا آزردن آنها توجهى نمىكردند. فكر نمىكنم بشود نام عبادت به چنان طوافى داد.
گفتم: عدهاى پوست را چسبيده، مغز را دور انداختهاند، چه در طواف، چه در اصل حج. ولى عدهاى هم هستند كه چنان مجذوب معنويت مطاف و مسعى هستند كه آدم به حالشان غبطه مىخورد. الآن عدهاى در آخرين طوافشان اشك مىريزند، شانههايشان مىلرزد. طواف وداع، مثل هر خداحافظى ديگرى سخت است.
گفت: من كه نمىتوانم دل بكنم. اگر دست
خودم بود، حالا حالاها مىماندم.
گفتم: در طوافت بخواه كه باز هم قسمتت شود. دعا كن كه اين حج، آخرين حجمان نباشد.
گفت: اينكه از خواستههايم بوده، تا مولا چه نظرى داشته باشد.
گفتم: بيش از ما، آنان مستحقند كه در اين انتظار مىسوزند و چشم به راهند. خدا به همه مشتاقان نصيب كند.
گفت: الهى آمين!
گفت: خوب اگر همديگر را نديديم، خداحافظ.
گفتم: كجا؟ ايران يا مدينه؟
گفت: ايران چى؟ مدينه، مگر تو مدينه رفتهاى؟
گفتم: آرى، سهم مدينه ما سپرى شده، ولى كاش مىشد دوباره مدينه مىآمديم. صفاى مدينه و قبور اهل بيت (ع) چيز ديگرى است.
گفت: انشاءالله ما امشب عازم مدينهايم، اگر راهنمايى و توصيهاى دارى، دريغ نكن.
گفتم: معمولًا در مدينه، فاصله خانههاى ايرانىها تا حرم، نزديكتر از اينجاست. اگر بتوانى هر سه وعده نماز را، و اگر نشد، نماز صبح و مغرب را حتماً در مسجدالنبى باش. نمىدانى چه
صفايى دارد كه آدم، كنار قبر رسول خدا (ص) نغمه اذان را بشنود، يا در تشهدش بگويد: «اشهد انّ محمداً عبده و رسوله».
گفت: مىگويند روزى دوباره درِ بقيع را باز مىكنند و مىتوان نزديك قبور ائمه رفت و زيارت خواند و حال كرد.
گفتم: درست است، اما متأسفانه خواهران از اين توفيق محرومند، زنها را به داخل راه نمىدهند. اشكها و نالههايشان در پشت ديوار بقيع و محوطه مقابل بقيع است.
گفت: اينجا غير از مسجدالحرام و قبرستان ابوطالب، جاى ديدنى نداشت. البته بعضىها به غار حرا رفتند.
گفتم: البته اگر انسان تاريخ بداند، جا به جاى همين مكه هم ديدنى است. خيلى از مسجدها، تنگهها، كوهها و وادىهايش خاطراتى دارد. محوطه اطراف مسجدالحرام، صحنه بسيارى از حوادث بوده است، ولى دريغ از يك نشانه و علامت و تابلو!
گفت: در مدينه معمولًا كجاها مىروند؟
گفتم: غير از حرم حضرت رسول كه مشتمل بر قبر مطهر آن حضرت و خانه فاطمه و على (ع)، صفّه، ستونهاى خاص و تاريخى، منبر و محراب پيامبر (ص) است، قبرستان بقيع كه مدفن چهار امام (ع) و عدهاى از بزرگان است، مساجد سبعه، احُد، مسجد قبا، مسجد ذوقبلتين، مشربه امّ ابراهيم، مسجد فضيخ، مسجد اجابه، مسجد عمامه، مسجد ابوذر و ... خيلى جاهاى ديگر است.
گفت: انشاءالله خدا توفيق زيارت اين اماكن مقدسه را به ما بدهد.
گفتم: در مدينه، انسان احساس انس و نزديكى بيشترى با اهل بيت (ع) دارد. دلها زود مىشكند. مخصوصاً در بقيع، ما را هم از ياد نبر ...
گفتم: چرا عبوس و پريشانى؟
گفت: از غم وطن شدهام خسته و ملول.
چون اين سفر، كشيده بسى طول.
گفتم: غمين مباش، كه اين نيز بگذرد.
از خانوادهات چه خبر دارى؟
گفتا: چشم انتظار آمدنم هستند.
گفتم: بار دگر به خانه و كاشانه مىروى،
امّا ... حال و هواى معنوى مسجدالحرام،
معلوم نيست باز به دست آيد!
پس مغتنم شمار.
گفتا: دلم بهانه ايران گرفته است.
گفتم: كه اين بهانه،
شايد ز بىريالى و بىحالى است.
(خنديد و هيچ نگفت! و من گفتم:)
حيف است فرصت مدينه و مكّه
اينگونه بگذرد.
بعد از مراجعت به وطن،
اندوه و غم سراغ تو مىآيد.
و ياد روزهاى خوشِ اينجا
با آرزو و حسرت طولانى،
مانند راه «عزيزيه» تا «حرم»!
گفتا: كه كند مىگذرد لحظههاى من.
در آرزوى لحظه پروازم.
گفتم: با چند ساك پر از سوغات
و جيب تهى از ريال و دلارات،
حق دارى اين چنين بشتابى سوى وطن.
من را بگو كه هيچ خريدى نكردهام!
گفتا: دلم هواى وطن دارد.