ghaemiyeh.com
سرشناسه : طبري، محمد، ۱۳۰۸ -
عنوان و نام پديدآور : پاسخ جوان شيعي به پرسشهاي وهابيان/ به قلم محمد طبري.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهري : ۳۷۲ص.
شابك : ۳۰۰۰۰ ريال : 978-964-540-059-8
وضعيت فهرست نويسي : فاپا(برونسپاري).
يادداشت : چاپ اول: ۱۳۸۶(فيپا).
يادداشت : چاپ سوم.
يادداشت : كتابنامه بهصورت زيرنويس.
موضوع : شيعه -- دفاعيهها و رديهها
موضوع : وهابيه -- عقايد
رده بندي كنگره : BP۲۱۲/۵/ط۲پ۲ ۱۳۸۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۴۱۷
شماره كتابشناسي ملي : ۱۱۰۱۹۲۰
پيروزى درخشان انقلاب اسلامى در ايران، كه در سال 1357 خورشيدى، برابر با 1979 ميلادى رخ داد، جهانيان را متوجه مبانى فكرى اين انقلاب ساخت كه چگونه جمعيّتى با دست خالى و بدون سلاح، مىتواند بر نظام تا دندان مسلّحى چون رژيم طاغوتى پهلوى، پيروز شود و حكومتى بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر و روش اهل بيت عليهم السلام به پا سازد و با تمام دشمنىهايى كه با آن شده و مىشود، همچنان سرپا بايستد، و به خواست خدا همچنيان روى پا خواهد ايستاد.
اين رخداد سبب شد تا انديشمندان جهان و نويسندگان و پژوهشگران، به فكر شناخت مكتب اهل بيت عليهم السلام برآيند و واقعيت را از نزديك لمس كنند؛ اهل بيتى كه در قرآن از آنها ستايش شده و براى آنها حقوق ويژهاى معين گرديده است.
رويكرد جهانيان بهشناخت اين مكتب، مايه هراس قدرتهاى بزرگ وصهيونيستها، در رأس آنان آمريكا و همپيمانان آنان گرديده و
از آن به وحشت افتادند و از ترس اين كه مبادا اين فكر و انديشه بلند در منطقه گسترش يابد و در نتيجه حكومتهاى دست نشانده آنان را متزلزل سازد؛ دست به دامن فرقههاى ساختگى و مذاهب گمنام و اقليتهاى فكرى و مذهبى شدند تا از اين طريق بتوانند چهره مكتب اهل بيت عليهم السلام را مخدوش سازند و مانع از نشر افكار آزادخواهانه آن گردند.
در ميان اين مذاهب ساختگى، وهابيت نقش عمدهاى را ايفا كرد؛ زيرا نام اسلام را بر خود داشت و از نظر قدرت مالى و ديگر امكانات نيز مىتوانست در اين مورد كارساز باشد؛ لذا پس از انقلاب اسلامى، كارگزاران اين آيين استعمار ساخته، در مورد تشيع به نشر كتابها و مقالههاى فراوان و مصاحبهها و برنامههاى تلويزيونى پرداختند كه هدف از آن، ارائه تصوير غير منطقى و غير قابل قبول از تشيع بود.
دشمنان اهل بيت عليهم السلام در اين مورد به حدّى سرمايهگذارى كردهاند كه در تاريخ مذاهب بى سابقه است. تنها از كتاب «الشيعه والتصحيح»، هشت ميليون نسخه در خارطوم، پايتخت سودان و دو ميليون نسخه در ديگر نقاط آن كشور چاپ و توزيع كردهاند؛ كشورى كه گناه اصلى آنان علاقه راسخ نسبت به اهل بيت پيغمبر و شعار آنان حبّ اين خاندان است.
كسانى كه اين مسائل را پيگيرى مىكنند، مىگويند: حدود 000 40 سايت اينترنتى به تبليغ وهابيت مشغول است و تاكنون در جهان 000 10 عنوان كتاب و جزوه بر ضدّ شيعه منتشر شده است كه شمارگان برخى از آنها ميليونى بوده است، ليكن اينان از تمام اين تلاشها ترفى نبسته و به گفته ضرب المثل «از قضا سركنگبينصفرا فزود»، همين موج گسترده بر
ضدّ تشيع، گروهى از انديشمندان روشن ضمير و واقعگرا را به اين فكر واداشت كه از نزديك با اين مكتب آشنا شوند و به اين فكر بيفتند كه اينهمه هياهو بر ضدّ اين مكتب چرا و براى چيست؟
گروهى نيز از نزديك با علما و دانشمندان شيعه تماس گرفته، حقيقت را جويا شدند و سرانجام به دروغ پردازىهاى آنان پى برده و مىبرند و به تدريج ... يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً؛ «دسته دسته به دين خدا در مىآيند.»
بدينسان، بى آنكه گامى از سوى علماى شيعه برداشته شود، موج شناخت تشيع در مصر و اردن و ديگر كشورهاى عربى، حتى اروپا و آمريكا به راه افتاد و قلوب جوانان پاك دل، با مهر و مكتب اهل بيت عليهم السلام لبريز شد و كار به اينجا رسيد برخى از آنان از نويسندگان وهابى تبرّى مىجويند.
شگفتا! تاريخ تكرار مىشود. دستگاه پاپ نيز پيوسته كوشيده است چهره نامطلوبى از اسلام ترسيم كند و در اين مورد، لشكرى را به عناوين گوناگون به استخدام درآورده است. امّا همين تبليغات سوء، نتيجه معكوس داده و موج اسلامگرايى، اروپا و آمريكا را فرا گرفته است. به يارى خداوند، چيزى نمىگذرد كه اروپاى مسيحى، اروپاى اسلام خواهد شد، ان شاء اللَّه.
چندى پيش، كتابچهاى، شبيه شب نامه، به دستم رسيد كه عنوانش چنين بود: «سؤالاتى كه باعث هدايت جوانان شيعه شد!» اين كتابچه نه نام نويسنده دارد و نه نام مترجم و نه حتى نام ناشر و محل نشر.
در مقدمه جزوه آمده است: «من اين سؤالها را از سايتهاى مختلف و كتابهاى ضدّ شيعى جمعآورى كردهام و خود نقشى جز گردآورى ندارم.
گردآورنده يا گردآورندگان، مدعى هستند: بر اثر اين پرسشها جوانانى هدايت شدهاند، اما از ميان اين جوانان، تنها از يك بحرينى نام برده شده است. پس اگرصحيح باشد، تنها يك جوان است كه از ولايت اهل بيت عليهم السلام جدا شده و به ولايت اموىها در آمده است؛ جوانى كه تهيهكننده يا تهيه كنندگان او را نديدهاند.
بنابراين، از جوانانى كه ادعا مىشود، هدايت يافتهاند، خبرى نيست و سايتهايى كه او به آنها اشاره مىكند، سايتهاى وهابى هستند كه عموم مسلمانها از آنان تنفر دارند.
وهابيت مكتبى است كه در قرن هشتم پديد آمد و بعد به وسيله محمدبن عبد الوهّاب ترويج و تبليغ شد و هدف آن تفرقه افكنى ميان مسلمانان و تكفير همگان به جز ياران خود بود.
سايتهايى كه او به آنها اشاره مىكند، سايتهاى سياسى هستند كه از لندن هدايت مىشوند؛ مانند: WWW. is 1. org. uk و اداره كنندگان آنها مخالفان نظام جمهورى اسلامى مىباشند. اكنون پرسش اين است كه آيا اين پرسشها را خودِ اين جوانها مطرح كردهاند و پاسخ نيافتهاند، و از اهل بيت عليهم السلام رويگردان و به حزب اموى گرويدهاند! يا طراحى اين پرسشها از سوى ديگران است؟!
آيا روشصحيح قرآنى اين نيست كه اين افراد پرسشهاى خود را را نزد اهل علم و اهل ذكر مىبردند و پس از دريافت پاسخ، همه را يكجا
منتشر مىكردند تا به آيه كريمه كه فرمود: ... فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ عمل كرده باشند. «(1)» حق آن بود كه بر قرآن و سنت عرضه مىكرديد و حقيقت را باز مىيافتيد؛ چنان كه مىفرمايد:
فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا. «(2)»
آرى، طرح اين پرسشها نزد جوانان ساده دل و كم اطلاع و يا بىاطلاع، كه در اين مورد تخصّصى ندارند، بر خلاف روش علمى و نوعى خيانت به آرمان ديندارى است.
از آنجا كه طراحان اين پرسشها، وهابىهاى تندرو هستند، لازم است به ريشه اين مكتب و پديد آورنده آن و موقعيت و جايگاهش نزد بزرگان اهل سنت اشاره كنيم تا روشن شود كه اين مكتب ساختگى، در چه زمانى پديد آمد.
وهابيت را ابن تيميه حرانى در قرن هشتم پديد آورد. وى بر خلاف سنت پيامبر خداصلى الله عليه و آله، هرگز ازدواج نكرد و بر اثر افكار انحرافىاش، به حكم علما چهار بار زندان رفت. وى از سوى بزرگان مذاهب اهلسنت
مورد انتقاد قرار گرفت و تكفير شد؛ برخى از عالمان اهل سنت كه نظر به كفر وى دادند، عبارتاند از:
1) مقدمة الدرر المضيئة فى الرد على ابن تيميه.
2) اين رساله، على رغم انكار عدهاى، از ذهبى است؛ چون حافظ سخاوى در كتاب« الاعلان بالتوبيخ» مىنويسد: من اين رساله را كه از ذهبى است ديدهام.« الاعلان بالتوبيخ، ص 77».
3) الفتاوى الحديثه، ص 144
4) طبقات الشافعيه، ج 4، ص 76، شماره 759
5) دفع الشبهة عن الرسول و الرسال، ص 83
را ردّ و در توهين و ناسزاگويى به افراد (مانند علّامه حلّى، كه معاصر وى بوده و كنيهاش ابن مطهّر است، ابن تيميه او را ابن متنجس مىخواند! و) آن قدر افراط مىكند كه در مواردى موجب تنقيص [امام] على بن ابىطالب مىشود». «(1)» 7. «آلوسى»صاحب تفسير نيز ابن تيميه را منحرف خوانده و از وى با همان ديدگاه ابن حجر ياد مىكند كه گفت: در ناسزاگويى و بد دهنى شهرت دارد. «(2)» 8. «سيدحسن سقاف» از معاصران، «زاهد كوثرى» و گروهى ديگر گفتهاند: ... كسى كه به معاويه اقتدا مىكند و امام على]« [را مورد هجوم و عيبجويى قرار مىدهد، نزد وهابيان به «شيخ الاسلام» نامبردار است و افكار و نظرياتش را همچون وحى منزل مىدانند!
اين مكتب در برههاى از تاريخ رو به خاموشى گراييد، امّا پس از مدتى، به وسيله محمد بن عبدالوهاب تبليغ و ترويج شد. هدف بانيان و مروجان اين مكتب، تفرقه افكنى ميان مسلمانان و تكفير همگان، جز ياران خودشان است.
به هر روى، كتابى كه از آن ياد كرديم «(3)» آشفتگى و تناقضگويى در آن، به روشنى پيدا است. اكنون تنهاصفحهاى از مقدمه آن را به اختصار
مىآوريم:
درصفحه 4 مىنويسد:
«اراده تكوينى و تقدير خداوند بر آن بوده است تا مسلمانها به گروهها و مذاهب مختلفى- كه با يكديگر دشمنى مىورزند و عليه همديگر توطئه مىنمايند- تقسيم شوند. آرى، دچار تفرقه گشته و ...».
بعد از چند سطر مىنويسد:
«بنابراين، بايد همه كسانى كه خيرخواه امّت خويش هستند و دوستدار يكپارچگى و وحدت آن مىباشند، تا آنجا كه مىتوانند براى متحد نمودن امّت، زير پرچمِ حق و باز گرداندن آن از نظر عقيده و شريعت و اخلاق، به دوران پيامبر (ص) بكوشند.»
بنابراين، آيينى كه اين نويسنده مىخواهد جوانان شيعه را به آن دعوت كند، اين است كه خدا از يك طرف به اراده تكوينى خواسته است مسلمانان به گروههايى تقسيم شوند و با هم دشمنى كنند و آنگاه با اراده تشريعى، وحدت و يگانگى آنان را خواسته است!
اگر واقعاً اراده تكوينى خدا بر دو دستگى است، دعوت به وحدت از طريق كتاب و سنت، كار لغو خواهد بود؛ زيرا اراده خدا نافذ بوده و قابل برگشت نيست: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. «(1)»
اكنون تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
1) . يس: 82
نويسنده مىخواهد جوانان شيعه را به راه و روش اهل سنت دعوت كند و مقصودش از اهل سنت، فقط و فقط «وهابيان» هستند كه خود را «اهل سنت» مىنامند و ديگر فِرَق اهل سنت، كه اكثريت قاطع مسلمانان جهان را تشكيل مىدهند، از نظر آنان، اهل سنت نيستند، بلكه بهطورصريح و آشكار آنان را تكفير مىكنند و مشرك مىشمارند.
حتى خودِ نويسنده در آخر مقدمه مىنويسد: «در پايان به آنان يادآورى مىكنم كه بازگشت به حق از ادامه دادن راه باطل بهتر است و يكى از آنها اگر هدايت شود و به سنّت عامل و پايبند باشد، جايگاه و پاداش او از هزاران سنّىِ بيكار و تنبلى كه از دينشان روى گردان هستند و عمر خود را در شهوتها تلف مىنمايند يا گرفتار شبهات هستند، بالاتر و بيشتر است.» «(1)»
پيشتر گفتيم كتابچهاى كه با عنوان «سؤالاتى كه باعث هدايت جوانان شيعه شد» انتشار يافته، 178 سؤال در آن طرح گرديده كه هدفش انتقاد از عقايد شيعه است.
اكنون براى آشنايى با محتواى اين جزوه و پى بردن به واقعيت و پايه ارزش آن، بدون در نظر گرفتن مسائل جانبى، نكاتى را يادآور مىشويم:
1) .« سؤالاتى كه باعث هدايت جوانان شيعه شد»، صص 6 و 7 مقدمه.
27 بار تكرار كردهاند؛ مثلًا در باره «عقيده شيعه در مورد ارتدادصحابه؟»، در حالى كه مىتوانستند با طرح يك پرسش منظور خود را برسانند. به نظر مىرسد از اين طريق خواستهاند آمار پرسشها را بالا ببرند!
«من در كنار حوض كوثر بودم، گروهى از يارانم مىخواستند وارد شوند، ولى از ورود آنها جلوگيرى شد. من گفتم آنان اصحاب و يارانم هستند. خطاب آمد: نمىدانى كه بعد از تو چه بدعتهايى در دين نهادند!»
همين حديث پاسخ 27 پرسشى است كه درباره ارتدادصحابه طرح گرديده. اين حديث در پرسش 115 آمده است.
برخى از پرسشها با برخى ديگر در تناقضاند؛ مثلًا در پرسش 71 آمده است: «همه اصحاب با ابوبكر بيعت كردند و هيچ مخالفتى در كار نبود»، ولى در پرسش 76 گفته شده: «انصار با ابوبكر مخالفت كردند و به بيعت با سعد بن عباده فرا خواندند و على در خانه نشست، نه با آنها بود و نه با اينها».
برخى از پرسشها در اصل پرسش نيست، بلكه طرح يك ادعا و اتهام است، بى آنكه پرسشى در كار باشد؛ مثلًا در پرسش 123 آمده:
«يكى از قواعد شيعه اين است كه هر كس از اهل بيت ادعاى امامت كند و چيز خارق العادهاى كه نشانگرصدق و راستى او هستند، ارائه كند،
امامت او ثابت مىگردد ...» در اينجا هيچ سؤالى مطرح نشده و اصل اين ادعا به اين شكل، يك اتهام است و شيعه امامت را اينگونه ثابت نمىكند.
برخى از پرسشها برداشت غلط از عبارات عالمانى مانند مرحوم مجلسى است؛ يعنى از آن چنين فهميده كه شيعيان پس از خواندن زيارت، رو به قبر نماز مىگزارند. (سؤال 155)
برخى از پرسشها بلكه بيشتر آنها مدرك ندارند و معلوم نيست آنها را از كدام كتاب گرفته و به شيعه نسبت دادهاند. گفتنى است اين نكته بر بيشتر پرسشها حاكم است و نيازى به آوردن نمونه نيست.
برخى از پرسشها انتقاد از نظر شخصى يك عالم شيعى است، در حالى كه آن را به همه شيعيان نسبت مىدهد.
پرسش در مورد حضرت مهدى عليه السلام را بهگونهاى مطرح مىكند كه گويا اين مسأله، از مسائل مورد اتفاق فريقين (شيعه و سنى) نيست! درست است تولد آن حضرت، مورد اتفاق علماى اهل سنت نبوده و برخى از آنان به تولد آن حضرت اعتقاد دارند، ولى شكى نيست كه گروهى از علماى سنى، احاديث حضرت مهدى را از احاديث متواتر مىشمرند و در اين مورد، كتابهاى ارزشمندى نوشتهاند. حتى در سالهاى اخير، در كشور عربستان كتابى با نام «بين يدى الساعه» نوشته شده و پرده از بسيارى اوهام برداشته است ولى گردآورنده يا گردآورندگان پرسشها، مسأله مهدويت را بهگونهاى بسيار توهين آميز و منكرانه مطرح مىكنند.
در كتاب ياد شده، برخى از مسائل مسلّم تاريخى قاطعانه مورد
انكار قرار گرفته و اصرار بر اين است كه وانمود شود ميانصحابه هيچ اختلاف نظريه و نزاعى وجود نداشته و محبت كامل ميان بنىهاشم و بنىاميه برقرار بوده است و براى اين مطلب، ادله واهى ارائه گرديده است؛ مانند چند ازدواج ميان اين دو گروه، آن هم در ردههاى پايين.
گردآورنده مىنويسد: من اين پرسشها را از سايتها جمع كردهام، اكنون ببينيم اين سخن تا چه حد حقيقت دارد؟
واقعيت اين است كه اين كتاب، كه با اين نام چاپ شده، ترجمه كتابچهاى است به زبان عربى با نام «أسئلة قادت شباب الشيعة إلى الحق» كه توسط جوانى به نام سليمان بنصالح الخراشى «(1)» به زبان عربى تهيه و چاپ شده و حتى متن كامل آن به زبان عربى روى سايتهاى وهابى قرار دارد و توسط انتشاراتى در رياض به چاپ رسيده است.
با اين وصف، چگونه مدعى است: اين پرسشها را از «سايتها» گرد آوردهام؟!
بسيارى از اين پرسشها، در كتاب «عقايد الشيعة الإثنى عشرية عرض و
1) شخصى كه قتل شيعه را واجب مىداندو در عين حال مىخواهد با اين پرسشها آنان راهدايت كند!
نقد»، گردآورى دكتر ناصر بن على القفارى نيز آمده است. وى استاد دانشگاه محمدبن سعود در قصيم عربستان مىباشد.
درحقيقت هيچيك از آنها، از روى فكر و انديشه اين پرسشها را طرح و جمع نكردهاند، بلكه ريزهخوار يكديگر بوده و همديگر گرفتهاند.
در مورد كتاب «دكتر قفارى» بايد گفت: پر است از دروغ و تهمت، كه همه آنها را مىتوان در يك رساله جمع كرد. گذشته از اين، هتاكىها و بىادبىهاى وى كم مانند و بىسابقه است و به همين جهت، با استقبال چندانى روبهرو نشد و هركس آنرا خواند از بىادبىاش، نفرت پيدا كرد.
پيدااست اگر مذهب ومكتبى بخواهد باچنين شيوههايى ترويج شود، مورد پذيرش امت قرار نخواهد گرفت؛ چراكه از حقانيت، خلوص و اصالت بهدور است؛ به ويژه آنكه ادعاى پيروى از سنّت پيامبر مكرم اسلامصلى الله عليه و آله را داشته باشد و تنها خود را اهل سنّت بداند و همه را تخطئه كند! آيا پيامبر اسلام اهل دشنام، ناسزاگويى، اتهام و دروغ پردازى بود؟ حاشا و كلّا!
از وهابيان مىپرسيم: اگر فكر مىكنيد با طرح چنين پرسشهايى مىتوانيد جوانان شيعه را هدايت كنيد، چرا نتوانستهايد هادى جوانان خود باشيد و امروزه انبوهى از آنان از دين گريزان شدهاند تا آنجاكه هزاران تن از آنها به دام مكتبهاى انحرافى؛ ماركسيسم و ليبراليسم افتاده و به فساد و انحراف و اعتياد و تروريسم روى آوردهاند و از فرهنگ اسلامى و عربى خود روىگردان شدهاند؟
جوانان شيعه، بحمداللَّه، با تمسك بهثقلين وآشنايى با فرهنگ قرآن و عترت حضرت رسولصلى الله عليه و آله از لغزشهاى فكرى به دور هستند و اگر پرسش و شبههاى درباره آن داشته باشند، با مراجعه به دانشمندانشان،
پاسخ خود را مىگيرند. مطمئن باشيد اينگونه پرسشها نه تنها تزلزلى در آنها ايجاد نمىكند كه آنها را در دين خود راسختر مىسازد. در مورد اين نوع تلاشها و عملكردها بايد گفت: «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد».
*** اشاره به اين مطلب نيز ضرورى است كه در اين كتابچه بيش از هر چيز روى سه موضوع تكيه شده است:
ارتدادصحابه، به اين معناكه شيعه معتقد استصحابه بعد از پيامبرصلى الله عليه و آله مرتد شدند.
سبّصحابه و اينكه شيعه بهصحابه پيامبر ناسزا مىگويد.
بى احترامى نسبت به عايشه همسر پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله.
در حال حاضر، درصحّت و سقم اين سه نسبت كارى نداريم؛ زيرا در مجموع پرسشها و پاسخها، بى اعتبارى اين تهمتها نسبت به شيعه آشكار خواهد شد.
نكتهاى كه در اينجا به آن مىپردازيم، اين است كه اين نسبتها به مخالفان شيعه،صحيحتر است تا شيعه؛ زيرا هر سه مطلب، درصحيحترين كتابهاى آنان، يعنىصحيح بخارى و مسلم آمده است، ليكن متأسفانه هيچوقت «به روى مبارك خود» نياورده و از آنها چشمپوشى مىكنند، در حالىكه ريشه چنين مطالبى،صحيح بخارى وصحيح مسلم است، و ما اكنون براى اثبات سخن خود، در هر سه موضوع، ازصحيحترين كتابهاى آنان نمونههايى را نقل مىكنيم و تفصيل بيشتر را به منابع ارجاع مىدهيم:
ابن اثير جزرى، محدث عالى مقامى كه در سال 544 ديده به جهان گشود و در سال 606 درگذشت و با نگارش كتاب «جامع الأصول في أحاديث الرسول» توانست احاديث شش كتاب را در آن گردآورد، در جلد دهم، فرع دوم، در موضوع «حوض»، ده روايت ازصحيح بخارى و مسلم نقل كرده كه همگى حاكى از ارتداد گروهى ازصحابه بعد از رحلت پيامبر خداصلى الله عليه و آله است. از آنجا كه نقل همه اين احاديث به دراز مىكشد، به نقل دو حديث و اشاره به شمارههاى بقيه اكتفا مىكنيم:
«يَرد عَلَيّ يَومَ الْقِيامَةِ رهط من أصحابي فيجلون عن الحوض فأقول: يَا رَبّ أصحابي، فيقول: إنّه لا علم لك بما أحدثوا بعدك، إنّهم ارتدّوا على أدبارهم القهقري» و في رواية فيحلؤون. أخرجه البخارى و مسلم. «(1)»
«در روز قيامت گروهى از اصحاب من بر من وارد مىشوند، ولى آنها را از حوض مىرانند. مىگويم خدايا! آنها ياران من هستند، خطاب مىآيد: تو نمىدانى بعد از تو چه بدعتهايى گذاردند؟ آنان مرتد شدند و به حال پيشين بازگشتند.»
اين حديث را بخارى و مسلم درصحيح خود نقل كردهاند.
1) . جامع الأصول، ج 10، ص 469، شماره 7998
«من در كنار حوض مىايستم، ناگهان گروهى ظاهر مىشوند، آنگاه كه آنان را شناختم، يك نفر ميان من و آنها پديدار مىشود و مىگويد: بياييد برويم. مىگويم: آنها را كجا مىبرى؟ مىگويد: به سوى آتش. مىپرسم: آنها چه كردهاند؟ مىگويد: مرتد شدهاند و به حالت پيشين بازگشتهاند.» «(1)
باز گروه ديگرى ظاهر مىشوند. آنگاه كه ايشان را شناختم، مردى ميان من و آنان حاضر مىشود و مىگويد: بياييد. مىپرسم: كجا؟
مىگويد: به سوى آتش. مىپرسم: چه كردهاند؟ مىگويد: مرتد شده و به حالت پيشين بازگشتهاند. كسى از آنان نجات نمىيابد مگر گروهى اندك.» «(2)»
اين دو حديث را براى نمونه نقل كرديم، بقيه احاديث نيز به همين مضمون است.
اكنون با وجود اين احاديث، آن هم درصحيحترين كتابهاى اهل سنت، آيا شايسته است كه ارتدادصحابه به شيعه نسبت داده شود، در حالى كهصحيحين، راويانِ اين ده حديث هستند.
سبّصحابه يا دشنام و ناسزا گفتن به ياران حضرت رسولصلى الله عليه و آله از مسائلى است كه روى آن تكيه بيشترى شده است. اكنون ببينيم پايهگذار
اين سبّ و دشنام كيست؟ تا گريبان او را بگيريم نه شيعه را، كه هرگزصحابهاى را سبّ نكرده و شيعيان دوستدار همه كسانى هستند كه پيامبر را ديدهاند، جز آنان كه از راه حق منحرف شده باشند.
البته از كسانى كه پيروى از پيامبر نكرده و از مسير و راه او منحرف شدهاند تبرّى مىجويند، نه اينكه او را سبّ كنند و ناسزار گويند.
در اينجا به نقل دو اثر مىپردازيم تا روشن شود چه كسانى سبّصحابه را رواج دادند:
«أمر معاويةُ بن أبي سفيان سعداً، فقالَ: مَا مَنعَك أن تسبّ أبا تراب؟ فقال: أما ما ذكرت ثلاثاً قالهنّ رسولاللَّه فلن أسبَّه ...». «(1)»
«معاوية بن ابى سفيان، به سعد وقاص فرمان داد كه على را سبّ كند وگفت: چه چيزى تو را از دشنام دادن به ابوتراب بازداشته است؟
سعد پاسخ داد: هرگاه سه مطلب را كه رسولاللَّهصلى الله عليه و آله در باره او گفته، به خاطر مىآورم، هرگز او را دشنام نمىدهم.»
و آن سه چيز را بيان كرد، كه ما از بيان آنها خوددارى مىكنيم.
وجود اين حديث درصحيحترين كتابها، گواه آن است كه پايهگذار سبّصحابه، آن هم بر شخصيت والايى مانند على عليه السلام، معاويةبن ابى سفيان است. او بود كه اين سنت زشت را در ميان امت جا انداخت و رواج داد، كه متأسفانه سلفىها بر او طلب رضايت مىكنند.
1) . صحيح مسلم، باب فضائل علىّبن أبى طالب، ضمن حديث 2404
وقتى حسن بن على عليهما السلام درگذشت، معاويه به عنوان حجگزارى، وارد مدينه شد. او خواست بالاى منبرِ حضرت رسولصلى الله عليه و آله، على را لعن كند. به او گفتند: در مسجد، سعد بن ابى وقاص است و او هرگز به اين كار راضى نمىشود. از نظر او آگاه شو آنگاه چنين كن. فردى را سراغ او فرستاد و جريان را برايش گفت. سعد بن ابى وقاص گفت: اگر به على دشنام دهى از مسجد برون مىروم و هرگز به اينجا بر نمىگردم. از اين جهت معاويه در آن وضعيت از لعن على دست برداشت. آنگاه كه سعدبن ابى وقاص درگذشت، على را بالاى منبر لعن كرد و به كارگزارانش نوشت: على را بالاى منبرها لعن كنيد و آنان نيز چنين كردند.
امّ سلمه همسر پيامبر خداصلى الله عليه و آله در نامهاى به معاويه نوشت: «شما بالاى منبر على را لعن نمىكنيد، بلكه خدا و رسول او را لعن مىكنيد! زيرا مىگوييد لعنت بر على و بر دوستدارانش. من شهادت مىدهم كه خدا و رسول از دوستداران على هستند. اما معاويه به سخن وى اعتنا نكرد. «(1)» با توجه به اين دو روايت، بايد ريشه اين پديده را به دست آورد و از آن برائت جست.
از اتهامات اين كتابچه، كه بارها تكرار شده، شيعه را متهم كرده است كه به همسر پيامبرصلى الله عليه و آله نسبت ناروا داده است، در حالى كه تفاسير شيعه، در سوره مباركه نور، خلاف آن را گواهى مىدهد.
1) . العقد الفريد، ج 5، ص 114؛ و نيز ر. ك. به: خصائص نسائى، ص 133، حديث 91؛ ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 31؛ فتح البارى، كتاب فضائل الصحابه، ج 7، ص 71
انتقاد شيعه بر عايشه، مربوط به لشكركشى وى به بصره و شورش بر امير مؤمنان، على عليه السلام است و دامن او را از مسأله افك تنزيه مىكنند. (البته اگر مسأله افك مربوط به عايشه باشد نه ماريه قبطيه) ليكن متأسفانه درصحيح بخارى، باصراحت آورده است كه پيامبرصلى الله عليه و آله به خانه عايشه اشاره مىكند و مىفرمايد: «فتنه از اينجاست» و مىافزايد «شاخ شيطان از اينجا بيرون مىآيد.»
متن حديث:
*صحيح مسلم، از عبداللَّه بن عمر نقل مىكند: پيامبر خداصلى الله عليه و آله از خانه عايشه بيرون آمد و گفت: «رَأسُ الْكُفرِ مِن هاهنا مِن حَيثُ يطلع قرن الشيطان». «(2)»
با بودن چنين رواياتى، چرا هتك حرمت را به خود و مؤلفان اين كتابها نسبت نمىدهيد و به شيعه منسوب مىكنيد؟!
*** اكنون به تمام پرسشهاى وهابيان، هر چند مكرر و بىشمار باشد، پاسخ مىدهيم ويادآور مىشويمكه اين پرسشها نهتنها در عقايد جوانان شيعى تزلزل ايجاد نكرده، كهآنانرا درعقيده وآيينشان استوارتر مىسازد.
اين مسأله كه اميرمؤمنان، على عليه السلام دخترش امّ كلثوم را به عقد عمربن خطاب درآورد، نشانه داشتن رابطه حسنه نيست؟
پاسخ
تزويج امّ كلثوم به عمربن خطاب، از مسائل اختلافى در تاريخ است.
بهطورى كه اين قطعه تاريخى به تعابير مختلف وصورتهاى متناقض نقل گرديده است. بنابر اين، براى اثبات چيزى، نمىتوان به چنين مسألهاى تكيه و اعتماد كرد؛ مانند:
على عليه السلام او را به عقد عمر درآورد.
اين كار به وسيله عباس عمومى على عليه السلام انجام پذيرفت.
اين كار از روى تهديد انجام گرفت.
عروسى انجام گرفت و عمر از او داراى فرزندى بهنام زيد شد.
خليفه پيش از مراسم عروسى كشته شد.
زيد نيز داراى فرزندى بود.
او كشته شد و وارثى نداشت.
او و مادرش در يك روز كشته شدند.
مادرش پس از وى زنده بود.
مهريه او چهل هزار درهم بود.
مهريه او چهار هزار درهم بود.
مهريه او پانصد درهم بود.
اين اختلافها در ذهن انسان ترديد ايجاد كرده و اصل تزويج را زير سؤال مىبرد. «(1)» فرض كنيم اين ازدواج رخ داده است، با توجه به مطالب زير، هرگز نمىتوان گفت اين تزويج از روى طيب نفس و طوع و رغبت بوده است، زيرا:
فردى خشن و تند خو را بر ما مسلّط كردى!
1) . الذرية الطاهرة، نگارش ابى بشر دولابى 224- 310 صص 157، 162 اين اختلافات را ذكر مىكند.
2) . هجوم به خانه وحى و هتك حرمت دخت گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله در معتبرترين مدارك اهل سنت آمده است؛ مانند المصنف تأليف ابن ابى شيبه، استادِ بخارى، متوفاى 235، ج 8، ص 490، شماره 4549؛ انساب الاشراف، تأليف بلاذرى، ج 1، ص 586، چاپ دارالمعارف، قاهره؛ الإمامة والسياسه، تأليف ابن قتيبه 213- 276، ج 1، ص 13012 چاپ مكتبة تجارى كبرى مصر؛ تاريخ طبرى، تأليف طبرى 224- 310، ج 2، ص 443؛ اسيتعاب، تأليف ابن عبد البر، 368- 463 ج 3، ص 972 و ديگر مدارك.
خواستگارى كرد ولى دختر ابوبكر به خاطر تندى اخلاق خليفه، اين خواستگارى را رد كرد. «(1)» بنابراين، نمىتوان اين ازدواج را نشانه حسن روابط دانست.
اگر واقعاً ازدواج نشانه همبستگى فكرى و حسن روابط باشد، بايد گفت ازدواج پيامبرصلى الله عليه و آله با امّ حبيبه دختر ابو سفيان، نشانه همفكرى پيامبرصلى الله عليه و آله با او بود؛ مردى كه جنگهاى خونينى را بر ضدّ اسلام به راه انداخت و دست او در جنگ احد و احزاب كاملًا مشهود است.
همچنين پيامبر خداصلى الله عليه و آله با دختر حُيىّ بن اخطب، به نامصفيه ازدواج كرد، آيا اين نشانه همفكرى رسول اللَّه با حيىّ بود؟!
علما و دانشمندان شيعه، رسالههاى متعدد در نقد اين رويداد تاريخى نوشتهاند. علاقهمندان مىتوانند به كتاب «راهنماى حقيقت» مراجعه كنند.
1) تاريخ طبرى، ج 5، ص 58
على عليه السلام با ابوبكر و عمر بيعت كرد، آيا اين نشانه حقانيت آنها در خلافت نيست؟
پاسخ
شيعه بر اين باور و اعتقاد است كه امير مؤمنان هرگز با احدى بيعت نكرد؛ زيرا خود را خليفه منصوص خدا مىدانست، ولى آنگاه كه ديد زمام امور به دست غير او افتاد، وظيفه تشخيص داد كه در مواردى آنها را ارشاد و راهنمايى كند؛ آن حضرت، خود مىگويد:
«ديدم اگر به دنبال گرفتن حق خويش باشم، همين اسلام موجود نيز از ميان مىرود.» «(1)»
وقتى وضعيت را اينگونه يافت، همراهى و همكارى را لازم ديد.
حتى آنگاه كه برخى از اعراب از پرداخت زكات سرپيچى كردند، چارهاى جز سكوت نيافت. البته در مواردى كه لازم ديده، پرده را كنار زده و از حقانيت خويش دفاع كرده است.
به گفته روايات اهل سنّت، امير مؤمنان، پس از درگذشت فاطمه زهرا عليها السلام بيعت كرد. ولى حضرت فاطمه عليها السلام تا جان در بدن داشت، با
1) نهج البلاغه، نامه شماره 62
ابوبكر سخن نگفت و از او خشمگين بود. «(1)» ما فرض مىكنيم كه حضرت على عليه السلام پس از درگذشت حضرت فاطمه، با خليفه بيعت كرد، ولى تمام محدثان و عالمان اتفاق نظر دارند كه حضرت فاطمه تا آخرين لحظات عمرش بيعت نكرد بلكه از آنان روى گردان بود!
ابن حجر در شرحصحيح بخارى نقل مىكند: «فاطمه بر ابو بكر خشم گرفت و از او دورى جست تا آنكه پس از شش روز از دنيا رفت.
همسرش على بر او نماز گزارد و ابوبكر را از اين ماجرا آگاه نساخت. «(2)» اكنون مىپرسيم: دخت گرامى پيامبرصلى الله عليه و آله كه به حكم روايت بخارى، بهترينِ زنان جهان بود و طبعاً چنين زنى، معصوم يا تالى تلو معصوم است، چرا با ابوبكر بيعت نكرد؟ اگر واقعاً خلافت ابوبكر، مشروع بود، چرا دخت گرامى پيامبر نسبت به وى خشمگين بود؟ كمى صريحتر بگوييم، پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله فرموده است:
«مَن مَاتَ وَ لَمْ يَكُن فِي عُنُقِه بَيعَةَ إِمَامٍ فَقَدْ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً». «(3)»
«هركس بميرد، در حالى كه با امامى بيعت نكرده باشد، مرگ او مرگ جاهليت است.»
اكنون بايد به يكى از اين دو پرسش پاسخ داده شود:
الف) دختر گرامى پيامبرصلى الله عليه و آله با ابو بكر بيعت نكرد و بيعت امامى را بر گردن نداشت، آيا نعوذ باللَّه مرگ او مرگ جاهليت بود؟
ب) كسى كه خود را امام زمان معرفى مىكرد، امام واقعى نبوده، بلكه در جايگاه امام واقعى نشسته بود.
مورد نخست را نمىتوان انتخاب كرد؛ زيرا دختر گرامى پيامبرصلى الله عليه و آله همان بانويى است كه خداوند او را از هر رِجْسى تطهير كرد و پيامبرصلى الله عليه و آله در بارهاش فرمود: «فَاطِمةُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ». «(1)»
ونيز فرمود: «يَا فَاطَمة إِنَّ اللَّه يَغضِبُ لِغَضَبِكِ وَيَرْضَى لِرِضَاكِ». «(2)»
پس بايد گفت: او طاهره مطهّره بوده و هرگز بر خلاف فرمان پيامبر خداصلى الله عليه و آله عمل نكرده است.
در اينجا نتيجه مىگيريم:
حضرت فاطمه با كسى كه بيعت نكرد، امام واقعى نبوده و به يقين وقتى از دنيا رفت، بيعت امامى بر گردنش بوده و او كسى جز علىبن ابىطالب عليه السلام، وصىّ رسول اللَّه، نبوده است.
به گفته بخارى (به فرضصحّت گفتار وى) على عليه السلام پس از شش ماه بيعت كرد، اين سخن حاكى از آن است كه اين انتخاب، از نظر امام انتخابصحيحى نبود؛ زيرا آن حضرت هرگز از امر مشروع كنارهگيرى نمىكرد.
شگفت است كه اين همه مدارك تاريخى بر مظلوميت زهرا و
همسر عزيزش و ظلمهايى را كه بر آنها، از طرف خلافت شد، ناديده مىگيريد و بر يك بيعت، آن هم پس از شش ماه بسنده مىكنيد و از اين طريق، بر همه رخدادهاى تلخ، كه پس از رحلت حضرت رسولصلى الله عليه و آله پيش آمد، سرپوش مىگذاريد!
از اين بيان روشن مىشود پرسشى را كه (پرسش 117) از ابنحزم نقل كرده كه او گفته است: «از شيعه مىپرسم علىبن ابىطالب بعد از شش ماه با ابوبكر بيعت كرد، آيا تأخير او در بيعت، كار درستى بوده يا نه ...؟» اين پرسشى است بر اساس يك پندار كه تنها خودِ ابنحزم و پيروانش قائلاند. بيعت از ناحيه آنحضرت مطلقاً منتفىاست و اصلًا خليفه وقت، بعد از شش ماه، نيازى به بيعت على عليه السلام نداشت؛ زيرا زمام كارها را بهدست گرفته بود و علىبن ابىطالب عليه السلام هم كسى نبود كه به خاطر دختر پيامبر، واجبى را ترك كند. بايد گفت همكارى و همراهى حضرت در حدّ ارشاد خلفا بود تا لااقل اصل اسلام از ميان نرود و چنانكه خواهيم گفت، به فرض كه بيعتى بوده، از روى اكراه و اضطرار بوده و در نامه معاويه به على عليه السلام به اين واقعيت تصريح شده است.
چرا علىبن ابىطالب عليه السلام نام خلفا را بر فرزندانش نهاد؟
پاسخ
مىدانيم كه نامهاى سه خليفه، نامهاى مخصوص اين سه نبود، بلكه قبل و بعد از اسلام، چنين نامهايى در ميان عرب شايع و رايج بود. پس اين نامگذارى، هرگز دليل بر علاقه به مقام خلافت و اداره كنندگان آن نيست. شما مىتوانيد با مراجعه به كتابهاى رجالى؛ مانند الاستيعاب نوشته ابن عبد البر و اسد الغابه نوشته ابن اثير،صحابهاى را كه نام ابو بكر، عمر يا عثمان داشتند، ملاحظه فرماييد.
ما، در اين جا، تنها به يك كتاب به نام «اسدالغابه فى معرفة الصحابه» بسنده مىكنيم و از كسانى نام مىبريم كه نام آنان «عمر» بود.
عمربن معاوية الغاضرى 21. عمربن يزيد 22. عمر بن اليمانى.
اينها كسانى هستند كه ابن اثير آورده و اگر تابعان راهم، كه نامشان
عمر بوده، بر آنها بيفزاييد، تصديق خواهيد كرد كه اين نام و نامهاى ديگر خلفا، از اسامى معروف ميان عرب جاهلى و اسلام بوده و هرگز از شنيدن اين نام، تنها آن سه نفر به ذهن تداعى نمىكرد.
افزون بر اين، وجه ديگرى نيز در اين نامگذارى بوده كه در پاسخِ پرسش ششم خواهد آمد.
بنابراين، تنها با نامگذارى نمىتوان همه ستمهايى را كه در تاريخ بر اهل بيت عليهم السلام روا شده، انكار كرد.
گذشته از اين، اگر وضعيت خفقان، وحشت و فشار بر شيعيانِ آن روزگار را در نظر آوريم، خواهيم ديد ائمه معصوم از اهل بيت براى نجات شيعيان ناگزير دست به اقداماتى مىزدند كه در نظر شرع جايز بود؛ از جمله:
نام خلفا را بر فرزندانشان مىنهادند. با بزرگانصحابه، به وسيله ازدواج، پيوند خويشاوندى برقرار مىكردند تا از اين فشارها بكاهند و دستگاه ظلم بنى اميه و بنى عباس نتوانند به اين بهانه كه آنان با خلفاى سهگانه معارضاند، از سادگى مردم سوء استفاده كرده، عرصه را بر آنان و شيعيانشان سخت بگيرند و دست به قتل و غارت بزنند.
پس از قتل عثمان، مسلمانان، در خانه على ريختند تا با آن حضرت بيعت كنند. شيعيان مىگويند: على فرمود: «دَعُونِي وَالْتَمِسُوا غَيْرِي»؛ «مرا رها كنيد و ديگرى را بجوييد». اگر على عليه السلام خليفه بود، چرا مىگويد: ديگرى را بجوييد؟
پاسخ
خلافت به دوصورت متصور است و آن دو، تفاوت روشنى با هم دارند:
خلافت منصوص، كه تعيين خليفه از جانب خدا است. خلافت به اين معنا قابل فسخ و ياصرف نظر كردن نيست. در اين مورد خلافت بهسان نبوت است و وظيفهاى است الهى كه بر دوش فردى نهاده مىشود.
خلافت انتخابى، كه خليفه از سوى مردم برگزيده مىشود. گفتنى است امام عليه السلام خلافت به معناى دوم را نمىپذيرد.
توضيح اينكه: مردم پس از قتل عثمان، از علىبن ابىطالب خواستند بهسان سه خليفه پيشين، با بيعت، زمام امور را به دست گيرد و امام عليه السلام در اين حال با بيان: «مرا رها كنيد و ديگرى را بجوييد.» به اين خواسته پاسخ مثبت ندادند.
نپذيرفتن چنين خلافت و بيعتى، نشانه اين نيست كه امام خليفه منصوص و واقعى نبود، بلكه نشانه آن است كه روش پيشينيان را نادرست
و غيرصحيح مىدانست.
امّا چرا نمىپذيرفت؟ براى اينكه آنان در موقعيتى سراغ على آمدند كه روحيه پاكى كه در عصر رسالت برصحابه حاكم بود، از ميان رفته و روح دنياپرستى و زراندوزى بر بخشى ازصحابه حكومت مىكرد.
تاريخ از اندوختههاى هولناك طلحه و زبير و عبدالرحمانبن عوف و سعدبن ابى سرح، پرده برداشته است.
خليفه پيشين، يك پنجم از غنايم آفريقايى را به مروان بن حكم داد، و اين كار به قدرى زننده بود كه گروهى ازصحابهصريحاً به نقد كار خليفه پرداختند و شاعرى گفت:
وأعطيت مروان خمس ال غنيمة آثرته وحمِيتَ الحِمَى
يك پنجم (15) غنايم افريقيه را به مروان دادى و او را برگزيدى و از خويشاوندان خود حمايت كردى.
امام در چنين وضعيتى مىگويد: من شايسته خلافت بر اين مردم نيستم. برويد و كسى را پيدا كنيد كه با اين روش هماهنگ باشد، ولى آنگاه كه اصرار مردم را ديد، ناگزير شد براى حفظ وحدت مسلمين و جلوگيرى از متلاشى شدن قوا و نيرو، بيعت را بپذيرد ولى راه و روش خود را به وسيله اوّلين سخنرانى خود، اعلام كرد و تمام اسرافكارىها كه به وسيله خليفه پيشين رخ داده همه بايد به بيتالمال برگردد؛ چنان كه فرمود:
«وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ عَلَى مُسْتَحِقِّيهِ، فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ
فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ». «(1)»
«به خدا سوگند هرگاه به اموال نامشروع و غارت شده از بيتالمال،صداق زنان قرار گيرد و كنيزان با آن خريدارى شوند، من آن را به بيت المال باز مىگردانم؛ زيرا در عدل و داد گشايشى است و هركس عدل و داد براى او ناخوشايند باشد، ستم و بيداد برايش ناخوشايندتر است.»
گرد آورنده پرسشها، سخن امام را به طور كامل نقل نكرده است.
براى روشن شدن اين حقيقت كه چرا حضرت دعوت و بيعت مردم را نپذيرفت، ناگزيريم سخن امام عليه السلام را بهنحو كامل نقل كنيم:
«مرا واگذاريد و ديگرى را بجوييد. ما به استقبال كارى مىرويم كه داراى رويهها و رنگهاى گوناگون است. دلها برابر آن بر جاى نمىماند و خردها پايدار نخواهند بود. همانا كران تا كران را ابر فتنه پوشيده و راه روشن، تيره و ناشناس گرديده است. بدانيد كه اگر من درخواستتان را بپذيرم، شما را بر اساس آنچه خود مىدانم خواهم برد و به گفته اين و آن و سرزنش سرزنش كنندگان گوش نخواهم داد.» «(2)»
حضرت در اين كلام، گوشهاى از حقايق و وضعيت حاكم بر آن عصر را شرح مىدهد و روش و منش خويش را در اداره حكومت را ارائه مىكند. برخى از ويژگىهاى حاكم بر جامعه آن روز، عبارتاند از:
تغيير تدريجى در سنت رسولاللَّهصلى الله عليه و آله پس از 23 سال؛ مانند برترى دادن عرب بر عجم، موالى بر بندگان و ...
رفتار عثمان در باره تقسيم ناعادلانه بيتالمال و گماردن نزديكان خود از بنىاميه بر امارت و ... كه موجب شورش مسلمانان و قتل او گرديد.
طمع «(1)» جمعى از بيعت كنندگان با امام براى استفاده از فرصتهاى حكومتى. «(2)»* شايعه حرص و اصرار امام براى دست يابى به حكومت. «(3)»* وجود معاويه و بغض وى نسبت به امام، كه نزديكترين افراد خاندانش در زمان پيامبر خداصلى الله عليه و آله به دست امام على عليه السلام به قتل رسيدهاند و او دنبال بهانه است تا امام را به دست داشتن در قتل عثمان متهم كند و به بهانه قصاص با قاتلان عثمان دست به هر كارى مىزند. «(4)»* پيش بينى امام از بروز فتنهها كه ده سال پيش از انتخاب عثمان مطرح كرد. «(5)» و اكنون نيز آن حضرت ادامه آن را به شكل تيرهتر و سهمگينتر، به وضوح مىبيند و تصريح مىكند دلها و عقلهاى مردم در برابر آن، پا برجا نخواهد ماند. «(6)» و امورى ديگر از اين دست موجب شد تا امام بدون مجامله، با
تفهيم حقيقت و روشن ساختن وضعيت بحرانى آن روز براى مردم، حجت را بر آنان تمام كند تا پس از بيعت نيز بهانه و توجيهى براى ديگران باقى نماند و اعتراضى عليه امام راه نيفتد؛ از همين رو، امام بعدها بر اين نكته تأكيد مىورزد و مىفرمايد:
«لَمْ تَكُنْ بَيْعَتُكُمْ إِيَّايَ فَلْتَةً ...». «(1)»
«بيعت شما با من بدون انديشه و تأمل نبود كه اكنون آن را بشكنيد.»
اميرمؤمنان عليه السلام در باره علت سكوت خود پس از سقيفه و پذيرش حكومت پس از قتل عثمان، مىگويد:
«فَأَمْسَكْتُ بِيَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الْإِسْلَامِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دِينِ مُحَمَّدٍصلى الله عليه و آله فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الْإِسْلَامَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلَايَتِكُم ...». «(2)»
«من دست برداشتم، تا آنجا كه ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مىخواهند دين محمدصلى الله عليه و آله را نابود كنند. ترسيدم اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم، رخنهاى در آن ببينم يا شاهد نابودى آن باشم كه مصيبت آن بر من سختتر از رها كردن حكومت بر شما است، كه كالاى چند روزه دنياست و به زودى ايام آن مىگذرد.»
اگر فاطمه عليها السلام به وسيله خلفا مورد ستم قرار گرفت، چرا شوهر دليرش از وى دفاع نكرد؟
پاسخ
در اين پرسش، دفاع نكردن امام اصل مسلّم گرفته شده، در حالى كه دليلى بر اين مطلب وجود ندارد.
على عليه السلام در حدّ وظيفه شرعى، از حريم عصمت خود دفاع كرده است. ليكن دفاع در آن روزها، بهصورت جنگ و خونريزى، به مصلحت اسلام نبود و اگر شمشير مىكشيد و بنىهاشم و گروهى ازصحابه، كه پاىبند به بيعت على در غدير خم بودند، يك طرف و هواداران خلافت طرف ديگر، در اينصورت مسلمانان به دو گروه تقسيم مىشدند و اصل سفره اسلام برچيده مىشد. اتفاقاً منافقان در لباس دلسوزى سراغ على عليه السلام آمدند و به او گفتند:
«يَا أَبَاالْحَسَن، أَبْسِط يَدَكَ حَتَّى أُبَايِعَكَ».
«اى ابو الحسن، دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنيم.»
گوينده اين سخن ابوسفيان، دشمن ديرينه اسلام است.
اميرمؤمنان از موضع او آگاه بود كه او در لباس دلسوزى به خاندان پيامبرصلى الله عليه و آله مىخواهد جنگ درونى و خانگى در مدينه راه بيندازد، از اينرو، به او چنين فرمود:
«إِنَّكَ واللَّهُ مَا أَرَدْتَ بِهَذَا إِلَّا الْفِتْنَةَ وَإِنَّكَ وَاللَّه طَالَ مَا بَغَيْتَ الْإِسْلَام شَرّاً لَا حَاجَةَ لَنَا فِي نَصِيحَتِكَ». «(1)»
«به خدا سوگند تو با اين گفتار، انگيزه فتنهگرى دارى. تو پيوسته بدخواه اسلام و مسلمانان بودهاى. ما نيازى به خيرخواهى تو نداريم.»
خاطر شريف سؤال كننده را (اگر سؤال كنندهاى باشد) به اين نكته جلب مىكنم كه: شجاع آن نيست در همه جا شمشير بكشد و درو كند، شجاع، كسى است كه به وظيفه خود عمل كند، چه بسا شجاعانى هستند كه حاضر به شنيدن يك سخن حق نيستند و طبق مثل معروف كه سعدى مىگويد: «دوصد من سنگ برمىدارد و طاقت يك سخن نمىآرد.»
روزى پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله گروهى را ديد كه بر گرد شخصى جمع شدهاند. پرسيد: اين كيست؟ گفتند: فردى دلاور است كه سنگينترين وزنهها را برمىدارد. پيامبر در پاسخ فرمود: دلاور كسى است كه بر خواستههاى نفسانى خود چيره شود. «(2)» تاريخ اسلام گواهى مىدهد كه درخت اسلام در دل برخى ريشه ندوانيده بود، بلكه نهالى تازه پاگرفته در دل آنها بود و امكان داشت با نسيمى يا بادى از جاى كنده شود.
پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله به عايشه مىفرمايد:
«لَوْ لَا أَنَّ قَوْمَكِ حَدِيثُ عَهْدِهِمْ بِالْجَاهِلِيَّة لَهَدمْتُ الْكَعْبَةَ ثُمَ
لَجَعَلْتُ لَهَا بَابَينِ». «(1)»
«اگر قريش تازه مسلمان نبودند، من وضع كعبه را دگرگون مىكردم. سپس به جاى يك در، دو در براى آن قرار مىدادم.»
ما شجاعتر از پيامبرصلى الله عليه و آله كسى را نمىشناسيم، ولى آن حضرت وضعيت را براى همه كار مساعد نمىبيند. آياصحيح بود كه از يك سو نعره مانعان زكات بلند شود و از سوى ديگر آتش جنگ داخلى در مدينه برافروخته گردد؟
آنان كه انتظار دارند قهرمانى مانند على عليه السلام، شمشيرى را كه بر گردن كافران در بدر و احد و احزاب كشيد، پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه و آله، همان شمشير را بر گردن مسلمانان فرود آورد، تاريخ اسلام را بررسى نكرده و از وضعيت آن روزگار آگاه نيستند. آنان نه اسلام شناسند و نه على شناس.
1) مسند احمد، ج 6، ص 176
بسيارى از بزرگان اصحاب با اهل بيت پيامبرصلى الله عليه و آله پيوند خويشاوندى برقرار كردهاند، سپس مواردى را مىشمارد و نتيجه مىگيرد كه اهل بيت عليهم السلام با آنها محبت و دوستى داشتهاند.
پاسخ
در اينجا نظر يادآورى دو نكته ضرورى است:
ازدواجصحابه و اهلبيت با يكديگر، نشانه كمال الفت و دوستى ميان آنها بوده است؛ چنانكه در ميان قبايل عرب، ازدواج نشانه الفت وصميميت ميان دو قبيله است.
در حالى كه مسأله اختلاف، ميان اهل بيت عليهم السلام و برخى ازصحابه (نه همه)، نه اختلاف قبيلهاى، كه اختلاف عقيدتى و به يك معنى رفتارى بود. روشن است كه چنين اختلافى، با ازدواج چند نفر از نوهها و نبيرهها، از ميان نمىرود.
و به ديگر سخن، اگر اختلاف خاندان رسالت با گروههاى ديگر، اختلاف سياسى و يا مالى بود، مىگفتيم دختر دادن و دختر گرفتن نشانه آن است كه مواضع هر دو گروه به هم نزديك شده و دست الفت به يكديگر دادهاند.
اختلاف آنان بر سر يك مسأله اساسى، و آن رهبرىِ جامعه پس از
رحلت حضرت رسولصلى الله عليه و آله بود. اين اختلاف اساسى هرگز با چند ازدواج موردى از ميان نمىرود؛ چنان كه تاكنون از ميان نرفته است. پس ازدواج دو سه نفر از فرزندان حسينبن على عليهما السلام يا حسن بن على عليهما السلام با چند تن يا نوادههاى خلفا يا همدستان آنها، دليل بر اين نيست كه آنها در همه مسائل عقيدتى، فقهى و سياسى با هم اشتراك نظر داشتند.
در عراق، ازدواج در ميان خانوادههاى سنى و شيعى فراوان است، ولى هرگز اين دليل بر آن نيست كه خانواده هر يك از زوجين، پذيراى عقيده ديگرى شده است.
خليفه سوم داراى همسرى مسيحى به نام نائله بود، آيا اين دليل بر اين است كه عثمان مسيحى شده بود؟ «(1)» 2. اين ازدواج بر يك اصل قرآنى استوار بوده و آن اينكه ... وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى «(2)»
اگر نياكان زوج و يا زوجه نسبت به خاندان رسالت بى مهرى كرده و بر دخت گرامى پيامبر ستم روا داشتهاند، دليل نمىشود كه نوه و نبيرههاى آنان در اين جرم شريك باشند؛ زيرا هركسى مسؤول اعمال خويش است.
گذشته از اين، در پاسخ پرسش سوم گفتيم كه: پيشوايان معصوم براى كاهش فشارها نام خلفا را روى برخى از فرزندان خود مىگذاشتند و در برخى از موارد، ازدواجهايى انجام مىگرفت كه سپر فشار و بلا باشد.
حاصل آنكه نوع پيوندها را نمىتوان دليل بر وحدت عقيده گرفت.
از نظر شيعه، امامان علم غيب مىدانند و از مرگ خود آگاهاند و با اختيار خود مىميرند، در اينصورت آيا امامى كه جام زهر نوشيده، نوعى خودكشى كرده است؟
پاسخ
اوّلًا گاهى شهادت در راه خدا و گزينش اختيارى مرگِ سرخ، براى امام عليه السلام يك تكليف، بلكه عين تسليم نسبت به خواست خدا است.
حسينبن على عليهما السلام با كمال آگاهى و اختيار، راه كربلا را در پيش گرفت و مىدانست كه كشته مىشود. امّا شهادت براى او يك تكليف بود تا مسلمانان را با ماهيت واقعى امويان آگاه سازد، و حالت بى تعهّدى را از ميان ببرد و روح جهاد بر ضدّ حاكمان وقت را زنده كند؛ حاكمانى مانند يزيد كه وحى را انكار مىكرد و نبوت پيامبر را زير سؤال مىبرد و در پى انتقام جويى از كشتگان خاندان خود در جنگهاى بدر و احد بود؛ چنان كه در شعر خود مىگويد:
لعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْيٌ نَزَلْ
لَسْتُ مِنْ خُنَدفٍ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ مِنْ بَني أَحْمَدَ ما كانَ فَعَلْ
لَيْتَ أَشْياخي بِبَدْرٍ شَهِدُوا جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ الْأَسَلْ
لَأَهَلُّوا وَاسْتَهَلُّوا فَرَحاً ثُمَّ قالُوا: يا يَزيدُ لاتُشَلْ
«بنى هاشم با حكومت بازى كردند و بر محمد، نه وحيى نازل شده و نه كتابى آمده است!
من از فرزندان خندف نيستم، اگر از فرزندان محمد انتقام كارهاى او را نگيرم.
اى كاش پدران من در جنگ بدر شاهد بودند كه خزرجيان (مردم مدينه) چگونه از زخم شمشيرها و نيزهها ناله مىكردند.
اگر آنها اينصحنهها را مىديدند، شادمان مىشدند و از شادى فرياد برمىآوردند كه اى يزيد دستت درد نكند!»
در مقابل حكومت جائر، امام با علم قطعى به مرگ، بايد به استقبال شهادت برود و به تكليفش عمل كند.
درباره ديگر پيشوايان، بايد گفت مسموميت آنان، ناشى از جهادهاى لسانى و قلمى آنان بر ضدّ ستمگران و خلفاى جور بوده است.
واكنش اين جهادها جز اين نبود كه دشمنان بر ضدّ آنان بهپا خيزند و آنان را به هر وسيلهاى نابود كنند. پس اگر مىگويد: شهادت و مرگ آنان به اختيار خودشان بود، مقصود همين است كه آنان با اختيار كامل به نبرد با ستمگران برخاستند و نتيجه قطعى آن، همان شهادت و مسموميت آنان بوده است و اگر ايشان دست روى دست مىگذاشتند و يا ستايشگر ستمگران و خلفاى اموى و عباسى مىشدند، هرگز به استقبال شهادت نمىرفتند.
زندگى پيشوايان، زندگى انزوايى و گوشهگيرى نبود. آنان در متن اجتماع به تبليغ احكام، بيان عقايد و ديگر وظايف مىپرداختند و نتيجه قطعى اين نوع رفتارها شهادت و مسموميتشان بود و آنها با اختيار كامل
پذيراى اين مسموميت بودند و اين كار به خاطر پيشبرد مقاصد اسلام بود.
ولى در مواردى كه در خانه خود مسموم شدند، به خاطر اين است كه آگاهى آنان از غيب در گرو خواست و اراده آنها بوده است. اگر وضعيت ايجاب مىكرد، از اين علم و آگاهى بهره مىگرفتند. در روايات هم آمده است كه: «إِنَّ الْإِمَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ يَعْلَمَ عُلِّمَ»، «(1)»
بنابراين، ممكن است در اين موارد، از اين علم غيب بهره نگرفتهاند، شايد هم مصلحت نبوده است.
بنابراين، آگاهى پيامبر و امام از غيب، مانند كسى است كه نامهاى همراه دارد و هرگاه بخواهد از محتواى آن آگاه گردد، مىتواند بگشايد و از مضمونش آگاه گردد. اگر پيامبر و امام در مواردى هدف تير حوادث ناگوار و مصايب قرار مىگرفتند، به خاطر آن بود كه روى مصالحى نمىخواستند به علمى كه در كانون وجود آنان هست توجه كنند و مصلحت الهى اقتضا مىكرد كه در اين موارد از اختيار خود بهرهمند نشوند. اگر هم به آن علم توجه مىكردند، چون تسليم محض خواست خدا بودند، به استقبال شهادت مىرفتند.
پاسخ اين پرسش، با مراجعه به رواياتى كه در باره علم شخصيتهاى الهى وارد شده، به سادگى به دست مىآيد. در اين مورد به كتابهاى نامبرده در پاورقى مراجعه فرماييد. «(2)»
چرا حسنبن على عليهما السلام كه نيروى فراوانى داشت و مىتوانست جنگ را ادامه دهد، از درصلح با معاويه در آمد، امّا حسين بن على عليهما السلام با اين كه توانايى نداشت، به جنگ يزيد رفت؟ آيا يكى از آنها راه خطا پيش گرفته است؟
پاسخ
اين سخن حاكى از آن است كه گرد آورنده اين پرسشها، فردى ناصبى است نه سلفى؛ زيرا سلفىها همهصحابه را محترم مىشمارند، ولى نويسنده اين شبنامه و كتابچه، كوچكترين احترامى براى دو نور ديده پيامبر قائل نشده است. پيامبرى كه فرمودند:
«مَنْ أَحَبَّنِي وَ أَحَبَّ هَذَيْنِ وَ أَبَاهُمَا وَ أُمَّهُمَا كَانَ مَعِي فِي دَرَجَتِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ». «(1)»
1) سنن ترمذى، ج 5، ص 305، به شماره 3816، باب 92، مناقب على بن ابى طالب؛ مسند احمد، ج 1، ص 77
همچنين فرمود: «الْحَسَنَ وَ الْحُسَيْنَ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة». «(1)»
هر دو پيشواى معصوم به دنبال انجام وظيفه بودند نه در فكر حكومت. گاهى وظيفه ايجاب مىكندصلح را برگزيند و گاهى جهاد را؛ چنانكه جد بزرگوارشان پيامبر خداصلى الله عليه و آله در بدر و احد و احزاب جهاد كرد ولى در حديبيهصلح را برگزيد.
شايد هيچ سندى در ترسيم دور نماى جامعه متشتت و پراكنده آن روزِ عراق و نشان دادن سستى عراقيان در كار جنگ، گوياتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد.
حضرت مجتبى عليه السلام در «مدائن»؛ آخرين نقطهاى كه سپاه امام تا آنجا پيشروى كرد، سخنرانى جامع و مهيّجى ايراد كرد و در آن چنين گفت:
1) . سنن ترمذى، ج 5، ص 656، حديث 3768؛ مستدرك حاكم، ج 3، صص 154 و 151 و صحيح ابن حيّان، ج 15، ص 12، حديث 6959
«هيچ شك و ترديدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمىدارد. ما درگذشته به نيروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مىجنگيديم، ولى امروز بر اثر كينهها، اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته است. استقامت خود را از دست داده و زبان به شكايت گشودهايد.
وقتى به جنگصفين روانه مىشديد، دين خود را بر منافع دنيا مقدم مىداشتيد، ولى امروز منافع خود را بر دين ترجيح مىدهيد. ما همانگونه هستيم كه در گذشته بوديم، ولى شما نسبت به ما آنگونه كه بوديد وفادار نماندهايد.
بعضى از شما، كسان و بستگان خود را در جنگصفين، و برخى ديگر كسانِ خود را در نهروان از دست دادهاند. گروه اول، بركشتگان خود اشك مىريزند و گروه دوم خونبهاى كشتگان خود را مىخواهند، بقيه نيز از پيروى ما سر پيچى مىكنند!
معاويه پيشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف و برخلاف هدف بلند و عزت ما است. اكنون اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، بگوييد تا با او به مبارزه برخيزيم و با شمشير پاسخش را بدهيم و اگر طالب زندگى و عافيت هستيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيريم و رضايت شما را تأمين كنيم.
سخن امام عليه السلام به اينجا كه رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند:
«الْبُقْيَة، الْبُقْيَة»؛ «ما زندگى مىخواهيم، ما مىخواهيم زنده بمانيم!» «(1)»
1) . ابن اثير، اسْدُ الغابة في معرفة الصحابه، تهران، المكتبة الإسلاميه، ج 2، صص 13 و 14؛ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 3، ص 406؛ مجلسى، بحار الأنوار، تهران، المكتبة الإسلامية، 1393 ه. ق. ج 44، ص 21؛ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، نجف، منشورات المطبعة الحيدريه، 1383 ه. ق. ص 199
وقتى مردم حسن بن على عليه السلام را تنها گذاشتند، آن حضرتصلح را برگزيد.
آيا او با اتكا به چنين سپاهى، كه فاقد روحيه رزمندگىاست، مىتوانست با دشمن نيرومندى مانند معاويه وارد جنگ شود؟
آيا با چنين سپاهى، كه از عناصر متضادى تشكيل شده بود و با كوچكترين غفلت احتمال داشت خود خطرزا باشد، اميد پيروزى مىرفت؟
موشكافان تاريخ در بارهصلح امام حسن عليه السلام كتابهاى ارزشمندى نوشتهاند كه متأسفانه نويسنده اين كتابچه از آنها آگاهى ندارد. كسانى كه مايلاند در باره اين موضوع مطالعه كنند، به كتاب «صلح الحسن» شيخ راضى آل يس، كه به قلم مقام معظم رهبرى به فارسى برگردانده شده و نيز كتاب «پيشوايان اسلام» مراجعه كنند.
امّا چرا حسنبن على عليهما السلام با آن جمع كم جهاد نكرد در حالى كه حسين بن على عليهما السلام با 72 تن، به جهاد پرداخت؟ در پاسخ بايد گفت:
شهادت امام حسن به خاطر وضعيت حاكم در روزگار وى، هيچ اثرى در جامعه نداشت و نهضتى را بر ضدّ امويان پديد نمىآورد؛ چرا كه هنوز، حزب اموى درست شناخته نشدهبود. در حالىكه شهادت امام حسين عليه السلام، جهان اسلام را تكان داد و نهضتها و جنبشهاى پياپى را پديد آورد.
مصحف فاطمه عليها السلام
جزوه ياد شده، حديثى از اصول كافى نقل كرده كه در آن از «مصحف فاطمه» ياد شده است. تنظيم كنندگان جزوه مصحف را به معناى قرآن گرفته و در باره آن پرسشهايى را مطرح كردهاند؛ مانند:
آيا پيامبر و اصحاب او قرآن فاطمه را مىدانستند؟
آيا ...
و ...
پاسخ
مايه شگفتى است كه فردى حديثى را بهگونهاى نادرست ترجمه مىكند و آنگاه پرسشهايى را در باره آن رديف مىكند!
حديث مربوط به «مصحف فاطمه عليها السلام» است. گردآورنده پرسشها تصوّر كرده است كه «مصحف» در زبان عرب و در عصر پيامبرخداصلى الله عليه و آله به معناى قرآن بوده است، در حالى كه مصحف كه از «صحيفه» گرفته شده، در لغت عرب به معناى مطلق كتاب است.
1) . تكوير: 10
«اين، درصحيفههاى نخستين، در كتاب ابراهيم وموسى است.» «(1)»* تاريخ گواه است كه درصدر اسلام، «مصحف» در باره دفتر يا كتاب جلد شده به كار مىرفت. حتى پس از درگذشت پيامبر، مصحف نام قرآن نبود، بلكه هر كتاب مجلّدى را مصحف مىگفتند.
ابن ابى داوود سجستانى در باره گردآورى قرآن در مصحفى، از محمد بن سيرين نقل مىكند: وقتى پيامبرصلى الله عليه و آله درگذشت، على عليه السلام سوگند ياد كرد رداء بر دوش نيندازد مگر براى نماز جمعه، تا اينكه قرآن را در مصحفى جمع كند.
ابو العاليه نقل مىكند:
«آنان قرآن را در خلافت ابو بكر در مصحفى گرد آوردند.»
وى همچنين نقل مىكند:
«عمر بن خطاب فرمان به گردآورى قرآن داد و او اول كسى است كه قرآن را در مصحف جمع كرد.» «(2)» اين جملهها حاكى است كه در آن روزگار، مصحف به معناى دفتر بزرگ و يا كتابى مجلد بوده كه اوراق را از پراكنده شدن حفظ مىكرده، سپس به مرور زمان اختصاص به قرآن يافته است.
«هركس قرآن را از روى مصحف (برگهاى مجلد) بخواند، از
چشم خود بهره مىگيرد.» «(1)»- و نيز در حديثى ديگر آمده است:
«خواندن قرآن از روى مصحف (برگهاى مجلد)، عذاب را از پدر و مادر كم مىكند.» «(2)»* مورّخان درباره ترجمه خالد بن معدان مىنويسند:
با توجه به اين مسأله، نبايد در شگفت باشيم كه دخت گرامى پيامبر داراى مصحفى باشد و دانش و آگاهىهاى خود را كه از پدر بزرگوارش برگرفته بود، در آن نوشته و براى فرزندان خود، بهصورت بهترين ميراث، به يادگار بگذارد.
خوشبختانه فرزندان فاطمه عليها السلام حقيقت و واقع اين مصحف را
شناسانده وگفتهاند: اين مصحف، جز يك رشته آگاهىهايى كه از پدر بزرگوارش و يا به خاطر «محدَّث» بودن از فرشته شنيده، چيز ديگرى نيست. اكنون برخى از روايات را مىآوريم:
«به خداوند سوگند كلمهاى از قرآن شما در آن نيست. راوى گويد پرسيدم: آيا در آن دانش هست؟ امام در پاسخ مىدهد: بله، ولى نه از دانشهاى معمولى.» «(2)» با توجه به آنچه گفته شد، دانسته مىشود كه مصحف فاطمه عليها السلام ارتباطى به قرآن ندارد و كسانى آن را دستاويزى ساختهاند براى متهم كردن پيروان اهلبيت به تحريف قرآن. اگر آنان مغرض نباشند- ناآگاهانه و بدون تحقيق- درباره واقعيت آن سخن مىگويند. بنابراين، اصل اين پرسشها واقعيت ندارد تا پاسخ بخواهد.
حديثى است از كافى كه نام برخى از راويان آن «عمر» است؟
پاسخ
اين پرسش تكرار پرسش سوم است و پاسخ آن پيشتر داده شد.
در روايات شيعه آمده است كه بايد در مصيبتصبر كرد و از بىقرارى و بىتابى پرهيز نمود و از سيلى برچهره زدن و مانند آن خوددارى كرد.
با اين وصف، چرا شيعه در ايام سوگوارى بر خلاف اين احاديث گام عمل مىكند؟
پاسخ
تفاوت است ميان گريه براى از دست رفتگان، كه در خصوصيات فطرى است و چاك كردن گريبان و خراشيدنصورت.
راه نخست، راه پيامبر و ياران اوست؛ آنگاه كه فرزندش ابراهيم درگذشت، چنين فرمود: «چشم گريان است و اشك ريزان و قلب سوزان». «(1)» در جنگ احد، آنگاه كه حمزه شهيد شد،صفيه دختر عبد المطّلب
1) مجمع الزوائد، ج 3، ص 8
در دامنه احد به دنبال پيامبر مىگشت. وقتى حضرت او را ديد، ميان انصار و او فاصله انداخت و فرمود: او را به حال خود واگذاريد.صفيه كنار جنازه حمزه نشست و گريست. هرگاهصدايش به گريه بلند مىشد،صداى گريه پيامبرصلى الله عليه و آله نيز بلند مىشد و اگر او آهسته مىگريست پيامبر هم آهسته گريه مىكرد. فاطمه، دختر رسول اللَّهصلى الله عليه و آله نيز مىگريست. پيامبرصلى الله عليه و آله به دخترش فاطمه مىفرمود: «هيچ كس مانند تو مصيبت نخواهد ديد.» «(1)»
حضرت زهرا عليها السلام پس از رحلت پيامبر پيويسته مىگريست و مىفرمود: اى پدر، تو به پروردگارت نزديك شدى و دعوتش را اجابت كردى، اكنون بهشتِ برين جايگاه تو است. «(2)» در طول تاريخ اسلام، گريه برگذشتگان ونزديكان درميان مسلمانان؛ اعم ازصحابه و تابعان، بيش از آن است كه ما در اينجا منعكس كنيم حتى گريههاى شيخين (ابوبكر و عمر) در موارد زيادى، هنگام درگذشت دوستانشان در تاريخ ثبت شده است. «(3)» عايشه مىگويد: پس از آن كه رسول خدا قبض روح شد، سر او را بر بالش نهادم و برخاسته با زنان ديگر، بر سر وصورت زدم. «(4)» سوگوارى براى عزيزان، كه از فطرت انسان سرچشمه مىگيرد، نه تنها مطلوب و خواستنى است، حتى تاريخ مىگويد: در جنگ احد، زنان
انصار بر كشتگان خويش سوگوارى مىكردند. ناگاه پيامبرصلى الله عليه و آله به خاطرش آمد كه عمويش حمزه، كه شربت شهادت نوشيده است، سوگوار ندارد، از زنان انصار خواست همچنان كه بر نزديكان خود اشك عاطفه مىريزند بر حمزه نيز گريه كنند. «(1)» وقتى پيامبر بر مرگ يكى از دخترانش مىگريست، عبادةبنصامت از علت گريه پرسيد. حضرت پاسخ دادند: گريه، رحمتى است كه خداوند در نهاد فرزندان آدم قرار داده است و خداوند فقط بر بندگان عطوف خود رحم خواهد كرد. «(2)» ولى درگذشت شخصيتهاى اسلامى و رهبران دينى حساب ديگرى دارند. سوگوارى در ايّام درگذشت آنان، نه تنها به معناى بىصبرى شخصى نيست، بلكه به معناى نوعى حمايت از آنان و دعوت به راه آنان است.
آنان جهادگران واقعى اسلام بودند كه هرگز با ظالمان اموى و عباسى نساختند و شربت شهادت نوشيدند. راهپيمايى و به اصطلاح مردم، هيئتهاى عزادارى، براى احياى مكتب آنهاست و هر نوع سينهزنى و نوحه سرايى، همه و همه به منظور زنده كردن راه و رسم آنهاست كه بار ديگر امت اسلامى در دام منافقان ستمگر نيفتند كه «مرگ سرخ به از زندگى ننگين است».
از اين بيان نتيجه مىگيريم كه سوگوارى، گريه و اشك ريختن در فراق عزيزان، رحمتى الهى است و حاكى از كمال انسانى است كه در مقابل سنگدلى كه از هيچ چيز اثر نمىپذيرد و به هيچ كسى رحم نمىكند قرار دارد.
راه پيمايى و عزادارى و نوحه سرايى دسته جمعى براى احياى مكتب، امرى مطلوب است و نه تنها مورد نهى نيست بلكه مورد ستايش است.
نوحه سرايىها و راهپيمايىهاى شيعه در تاسوعا و عاشورا و در مناسبتهاى ديگر، جنبه سياسى دارد و هدف اين است كه بنى اميه را محكوم كنند و همه كسانى را كه لب فرو بسته و مؤيد آنها بودهاند از خود طرد كنند تا مظلوميت اهل بيت و ستمگرى اموىها، زنده نگاه دارند.
مخالفان عزادارى از آن مىترسند كه مظلوميت اهل بيت و ستمگرى اموىها بار ديگر مطرح گردد و به دنبال مستمسكهايى هستند كه شيعه را از اين كار باز دارند. در اين راستا رواياتى را مطرح مىكنند كه ما نيز منكر آنها نيستيم، ولى هدف آنان سرپوش نهادن بر اعمال بنىاميه و منزوى ساختن خاندان رسالت است.
اگر در اين عزادارىها، كارى بر خلاف دستور الهىصورت گيرد، هيچ عالمى آن را تجويز نمىكند و حساب مكتب را بايد از كار برخى از افراطىها جدا كرد.
قمه زدن و خونين كردن سر، چه حكمى دارد؟
پاسخ
در پاسخ پرسش پيشين گفتيم كه هر نوع نوحهسرايى و راهپيمايى، كه در جهت احياى مكتب حق و محكوم كردن ظالمان بنى اميه و بنىعباس انجام گيرد، نوعى كمك به حق و دعوت الى اللَّه است ولى اگر در ضمن آنها كارى بر خلاف شريعت اسلامصورت پذيرد، هيچ عالمى آن را تجويز نمىكند.
ما از گردآورنده يا گردآورندگان سؤالها مىپرسيم: در سال گذشته، نوجوانى از اردن با بستن كمربندى انفجارى، در شهر حله عراق، وارد مجلس عروسى شد و با منفجر كردن خود، بيش از 100 نفر را كشت.
وقتى خبر به بستگان وى در اردن رسيد، خانوادهاش براى وى «مجلس عرس» برپا كردند! آيا شما اين ترورها را كه كودك و زن و افراد بىگناه را مىكشد تجويز مىكنيد؟ تير در چشم خود نمىبينى امّا ...
چراصحابهاى كه در غدير خم حاضر بودند و با على عليه السلام به خلافت بيعت كردند، در مقابل غصب خلافت او توسط ديگران اعتراض نكردند؟
پاسخ
به نظر مىرسد كه پرسشگر كوچكترين مطالعهاى در اين مورد ندارد. او از كجا مىگويد كهصحابه اعتراض نكردند؟!
از آن رو كه هدف گزيدهگويى و خلاصه نويسى است، نمىتوانيم تعداد مناظرات، احتجاجات و اعتراضاتى را كه بر ناديده گرفتن حق على عليه السلام انجام گرفت در اينجا منعكس كنيم.
كافى است در اين مورد كتاب گرانسنگ الغدير را مطالعه كنيد، آنجا كه 22 مناظره، احتجاج و انتقاد ازصحابه و تابعان را نقل كرده است. «(1)» شيرينتر آنكه وقتى رابطه معاويه با عمرو بن عاص تيره شد، پسر عاص در پاسخ نامه معاويه نوشت:
«ويحك يا معاوية ... وقال [رسول اللَّه] في يوم غدير خم: ألا من كنت مولاه فعليّ مولاه، اللّهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله». «(2)»
گذشته از اين، گرد آورنده پرسشها تصور كرده است كهصحابه هيچگاه از فرمان پيامبر تخلف نمىكردند. در حالى كه آن حضرت در واپسين روزهاى عمرش فرمود: قلم و كاغذ بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه گمراه نشويد، اما گروهى با دستور حضرت مخالفت كردند. «(1)» موارد مخالفتصحابه با دستور پيامبر، بيش از آن است كه بتوان در اينجا منعكس كرد.
1) صحيح بخارى، حديث 114
آنگاه كه پيامبرصلى الله عليه و آله (قبل از وفاتش) خواست نامهاى بنويسد و عمر با آن مخالفت كرد، چرا على عليه السلام چيزى نگفت با اينكه او مرد شجاعى بود؟
پاسخ
در اينجا با ابن عباس همصدا مىشويم كه گفت:
پيامبر خداصلى الله عليه و آله، روز پنجشنبه، كه چيزى به وفاتش نمانده بود، فرمود: قلم و دواتى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه هرگز گمراه نشويد «(1)» ولى از ميان حاضران برخى با اين كار مخالفت كردند و عمر بن خطاب گفت: بيمارى بر پيامبر چيره شده است! و در نقل ديگر گفت:
پيامبر هذيان مىگويد! و اصحاب به مشاجره با يكديگر پرداختند. اين سخنان بهگوش پيامبرصلى الله عليه و آله رسيد و فرمود: برخيزيد و از اينجا برويد.
شايسته نيست در محضر پيامبر به اختلاف و كشمكش بپردازيد. آنگاه ابن عباس مىگويد: بزرگترين فاجعه و مصيبت همان بود كه ميان پيامبرصلى الله عليه و آله و خواسته او كه نوشتن نامه بود، مانع شدند تا آنجا كهصداى زنان پشت پرده بلند شد و مخالفان را نكوهش كردند.
1) .« ... ائْتُونِي بِكِتَابٍ أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ. قَالَ عُمَرُ: إِنَّ النَّبِيَّ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَنَا كِتَابُاللَّهِ، حَسْبُنَا، فَاخْتَلَفُوا وَ كَثُرَ اللَّغَطُ، فَقَالَ صلى الله عليه و آله قُومُوا عَنِّي وَ لَا يَنْبَغِي عِنْدِيَ التَّنَازُعُ». صحيح بخارى، شمارههاى 114، 3053، 3186، 4432، 5669، 7366
در اين جا دو پرسش مطرح مىشود:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. «(1)»
«اى افراد با ايمان بر خدا و پيامبر پيشى نگيريد ...»،
آيا جلوگيرى از نوشتن، پيشى گرفتن بر خدا و پيامبر نبود؟
از اين بيان روشن مىشود كه چرا على عليه السلام جانب پيامبرصلى الله عليه و آله را نگرفت؛ معلوم است كه وقتى پيامبرصلى الله عليه و آله، از نگارش نامه منصرف مىشود، على عليه السلام جز اطاعت پيامبرصلى الله عليه و آله كارى نمىتواند بكند.
از قضا سركنگبين صفرا فزود.
طرح كننده اين پرسش خواسته است نقطه ضعفى براى شيعه دست و پا كند، ولى مىبينيم كه اين حديث، كه بخارى آن را در 6 جاىصحيح خود نقل كرده، مايه بى پايگى مكتب اموى و ضربه محكمى بر عدالت جمعى ازصحابه است.
1) حجرات: 1
پيامبر خداصلى الله عليه و آله هر چند نامه را ننوشت، ولى خوشبختانه آن را به نحو ديگرى جبران كرد؛ آنگاه كه به مسجد رفت و حديث ثقلين را مطرح كرد، فرمود:
«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ؛ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي، مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً». «(1)»
درست همان كلمه ضلالت و گمراهى را كه در حديث پيشين به كار برده بود، در اينجا نيز به كار برد.
1) مرحوم ميرحامد حسين مؤلف« عبقات الأنوار»، بخشى از كتاب خود را به بيان اسانيد و تبيين متن اين حديث اختصاصداده وهمگى در 6 جلد، چاپ شده است. به عنوان نمونه: سنن ترمذى، ج 2، ص 207؛ مسند احمد، ج 3، ص 17 و 26 و 59 و ح 4، ص 366 و 371؛ مستدرك حاكم، ج 3، صص 109- 101 و كتاب السنة ابن أبى عاصم: 629، حديث 1553
آيا كتاب كافى شرح و تفسير قرآن است، در حالى كه بيشتر روايات كافى ضعيف است؟
پاسخ
از ترفندهاى باطلگرايان اين است كه نخست طرف مخالف را متهم مىكنند، آنگاه از او سؤال مىپرسند.
اوّلًا: در كجا آمده است كه بيشتر روايات كتاب كافى ضعيف است؟
روايات كافى بر چهار دسته تقسيم مىشود:
1.صحيح 2. موثق 3. حسن 4. ضعيف.
اينكه شيعه روايات مهمترين كتاب خود را به چهار بخش تقسيم مىكند، نشانه واقع گرايى اين مكتب است؛ زيرا كتابصحيحى جز قرآن در اختيار بشر نيست و ديگر كتابها بايد مورد بررسى قرار گيرد. از اين نظر، كتاب كافى با موشكافى خاصّى به چهار بخش تقسيم شده است.
علّامه مجلسى در كتاب «مرآة العقول» همه بخشها را معين نمودهاند.
مؤلف كافى در آغاز كتاب، براى سنجش حديث، معيارى از امامان نقل كرده، فرمودهاند:
«اعْرِضُوهُمَا عَلَى كِتَابِ اللَّهِ- عَزَّ وَ جَلَّ- فَمَا وَافَقَ كِتَابَ اللَّهِ- عَزَّ وَ جَلَّ- فَخُذُوهُ وَ مَا خَالَفَ كِتَابَ اللَّهِ فَرُدُّوه». «(1)»
1) كافى، ج 1، ص 8
ولى در مقابل، اهل حديث و سلفىها «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» را از آغاز تا پايانصحيح دانستهاند و گرفتار مشكلاتى شدهاند كه هم اكنون دامنگير آنهاست و نقل نمونه، كه قطعاً مجعول و دروغ است، مايه گسترش دامنه سخن مىگردد. در كتاب «الحديث النبوى بين الرواية والدرايه» به اين قسمت پرداخته شده است.
ثانياً: ادعاى ديگر آنكه كافى شرح و تفسير قرآن است، اگر مقصود او اين است كه در كتاب كافى مجملات قرآن؛ مانندصلاة، زكات، حج و جهاد تبيين و تفسير شده و اجزا و شرايط آنها بيان گرديده است، اين، اختصاص به كتاب كافى ندارد. تمام كتابهاى حديثى، حتىصحاح و سننِ اهل سنت، داراى چنين مقامى هستند و اگر مقصود اين است كه كتاب كافى بهصورت تفسير بر قرآن نوشته شده، اين سخن بى اساس بوده و كسى آن را نگفته است و به فرض اين كه بهصورت تفسير نوشته شده باشد، روايات آن ارزشيابى شده و طبق ضوابط با آنها رفتار مىشود. امّا سلفىها، بر خلاف ما، كه گردآورنده پرسشها هم از آنها است، خبر واحد را نه تنها در مسائل عملى و فقهى بلكه در مسائل اعتقادى مىپذيرند و بههمين دليل گرفتار مشكلاتى در مسائل اعتقادى شدهاند.
اخيراً در مدينه منوره، همايشى در مورد حجّيت خبر واحد در عقايد برپا شد و تقريباً همه شركت كنندگان كه سلفى بودند، با اين مطلب موافقت كردند كه دين و عقيده خود را بر اساس خبر واحد برپا كنند و روى اين اساس، در آيين آنان، تجسيم و تشبيه و مجبور بودن انسان، كاملًا پذيرفته شده است.
انسان فقط بنده خداست، پس چرا مىگوييد عبدالحسين و ...؟
پاسخ
عبوديت در معانى مختلفى به كار مىرود:
إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمَنِ عَبْداً. «(1)»
«هيچ موجودى در آسمانها و زمين نيست جز آنكه خدا را بنده و فرمان بردار است.»
همچنين قرآن به نقل از حضرت مسيح مىفرمايد:
قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِي الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً. «(2)»
«من بنده خدايم، او كتاب آسمانى به من داده و مرا پيامبر قرار داده است.»
دين اسلام، اين نوع عبوديت را تحت شرايطى خاص كه در فقه بيان شده، پذيرفته است. اختيار افرادى كه در جنگ به دست مسلمانان اسير مىشوند، با حاكم شرع است و او مىتواند يكى از راههاى سهگانه را برگزيند؛ آزادسازى اسيران بدون دريافت غرامت، آزاد كردن آنان در مقابل اخذ غرامت و در اسارت نگهداشتن آنها.
درصورت سوم، فرد اسير «عبد» مسلمانان محسوب مىشود و به همين دليل در كتب فقهى، بابى به نام «عبيد و اماء» منعقد شده است.
به عنوان مثال، قرآن مىفرمايد:
وَأَنكِحُوا الْأَيَامَى مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمْ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. «(1)»
«مردان و زنان بى همسرِ خود را همسر دهيد. همچنين غلامان و كنيزانصالح و درستكارتان را؛ اگر فقير و تنگدست باشند. خداوند از فضل خود آنان را بىنياز مىسازد. خداوند گشايش دهنده و آگاه است.»
در اين آيه، خداوند اسيران جنگى را بندگان و كنيزان مسلمانان مىداند و مىفرمايد: ... عِبَادِكُمْ وَ إِمَائِكُمْ .... در اينجا «عبد» به نام غير خداوند اضافه شده است.
1) نور: 32
و در كتابهاى لغت اين معنى آمده است. «(1)» بنابراين، در نامهايى مانند «عبد الرسول» و «عبد الحسين» معناى سوم مورد نظر است. عبدالرسول و عبدالحسين يعنى؛ مطيع پيامبرصلى الله عليه و آله و امام حسين عليه السلام. و بى شك چون اطاعت از پيامبرصلى الله عليه و آله و اولىالأمر واجب است هر مسلمانى مطيع پيامبر و ائمه عليهم السلام بعد از ايشان مىباشد:
... أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ .... «(2)»
«اطاعت كنيد خدا را و پيامبر خدا و اولى الأمر [/ اوصياى پيامبر] را ...»
بر اساس اين آيه، قرآن كريم پيامبر را «مُطاع» و مسلمانان را «مطيع» معرفى كرده است و اگر كسى همين معنا را در نام فرزند خود بگنجاند، نه تنها قابل سرزنش نيست كه شايسته ستايش است. ما افتخار مىكنيم كه مطيع پيامبر و حضرت امام حسين باشيم و به فرمان آنها گوش فرا دهيم.
البته واضح است كه ميان «عبدالرسول» و «عبداللَّه» بودن، منافاتى نيست و انسان در عين حالكه عبد خداوند است، مطيع پيامبرصلى الله عليه و آله نيز هست؛ زيرا دانستيم كه عبوديت در مورد خداوند، عبوديت تكوينى و ناشى از خالقيّت حق است، اماعبوديت در مورد پيامبرصلى الله عليه و آله ناشى از تشريع و دستور خداوند مىباشد كه انسانها را به اطاعت از پيامبرصلى الله عليه و آله مىخواند و پيامبرصلى الله عليه و آله را مُطاع مىنامد. ميان اين دو استعمال، فاصله و تفاوت بسيار است.
وقتى علىبن ابىطالب مىدانست خداوند او را به عنوان خليفه برگزيده، چرا با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت كرد؟ اگر قدرت نداشت، پس امام نبود. امام بايد قدرت و توان داشته باشد، و اگر قدرت داشت، چرا از قدرت خود استفاده نكرد، پس اين خيانت است. پاسخ شما در اين مورد چيست؟
پاسخ
اوّلًا: در هيچ تاريخى نيامده است كه امير مؤمنان عليه السلام با عمر و عثمان بيعت كرد؛ زيرا خلافت عمر به وسيله ابوبكر تثبيت شد و او در حقيقت خليفه ابو بكر بود. وقتى ابوبكر عمر را براى خلافت نصب كرد، مردم به حضور وى رسيده، گفتند: چرا مردى تندخو را به خلافت نصب كردى؟
اگر او خليفه شود بر تندخويىاش مىافزايد. وقتى به لقاى پروردگار بپيوندى، در پيشگاهش، از اين كه او را به خلافت برگزيدهاى، چه پاسخى خواهى داد؟
ابوبكر در پاسخ آنان گفت: جوابم به خدا اين است كه بهترين خلق خدا را براى اين مقام برگزيدم. «(1)» همچنين رسميت يافتن خلافت عثمان، به وسيله عبدالرحمانبن عوف و با تردستى خاص او بود كه در تاريخ آمده است. اصلًا نيازى به
1) الخراج، تأليف ابويوسف بغدادى، ص 100
بيعت على عليه السلام نديدند.
طراح اين پرسش، چگونه و از كجا بهصورت قاطع مىگويد:
حضرت على با آن دو بيعت كرد؟!
و امّا در مورد بيعت با ابو بكر، بايد گفت از نظر شيعه بيعتى در كار نبود و از ديدگاه اهل سنت، على عليه السلام پس از شش ماه؛ آنگاه كه حضرت فاطمه عليها السلام به پدر پيوست و در كنار على نبود، بيعت كرد. اينجا، جاى اين پرسش است كه چرا على عليه السلام از يك امر مشروع عقب ماند. از نظر شما، اگر على عليه السلام وصى پيامبرصلى الله عليه و آله نبود،صحابى عادل كه بود، پس علّت تأخير او به مدّت شش ماه، از اين امر مشروع چه بود؟ بيعت نكردن دخت گرامى پيامبرصلى الله عليه و آله تا لحظه مرگ چگونه قابل توجيه است؟ با اين كه در كتب روايى خودتان هست كه: «مَن مَاتَ وَ لَمْ يَكُن فِي عُنُقِه بَيعَةَ إَمَامٍ فَقَدْ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة». «(1)»
مطلب ديگر اينكه پرسشگر مىگويد: «اگر قدرت نداشت، پس امام نيست». او تصور مىكند كه امامت مقامى انتخابى است كه حتماً بايد با قدرت انتخاب كنندگان روى كار بيايد، ولى امامت على عليه السلام انتصاب الهى است و كسانى كه از جانب خدا براى مقامى منصوب مىشوند، براى مشروعيت خود نيازى به رأى مردم ندارند و انبيا و اوصيا پيوسته به وسيله قدرتهاى مسلّط و ظالم كشته مىشدند. آيا نبوت و وصايت آنها چون قدرت نداشتند، مشروعيت نداشت؟
1) . صحيح مسلم، ج 6، ص 22، باب حكم من فرّق أمرالمسلمين؛ سنن بيهقى، ج 8، ص 156
چرا وقتى حضرت على عليه السلام به قدرت رسيد:
الف) در منبر گفت: «خَيرُ هَذِهِ اْلأُمَّة بَعْدَ نَبِيّهَا أَبُو بَكْر وَ عُمَر».
ب) ازدواج موقت را رواج نداد.
پ) فدك را باز نگرداند.
ت) «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» را به اذان و اقامه اضافه نكرد.
ث) «الصلاةُ خيرٌ مِنَ النَّوم» را از اذان حذف نكرد.
ج) براى مردم قرآن ديگرى نياورد ...
پاسخ
به گردآورنده اين پرسشها (كه مدعى هستند از سايتها گرفتهاند) يادآور مىشويم كه: شما مدعى امور ششگانه پيشگفته هستيد و بايد آنها را ثابت كنيد. شما ادعاهايى مطرح ساختهايد و هيچ مدركى براى آنها ارائه نكردهايد. آيا همين چند پرسش بىمدرك، مايه گمراهى شيعيان شده است؟!
پيداست. براى آگاهى از اين احاديث و شيوه جعل، به كتاب شريف الغدير مراجعه فرماييد. «(1)» از بررسى اين احاديث چنين به دست مىآيد كه گويى از نظر جاعلان، على عليه السلام كارى جز مدّاحى خلفا و ستايش آنان نداشته است. اگر على عليه السلام چنين مقام و موقعيتى براى خلفا مىشناخت، چرا در بيعت با آنان شش ماه تأخير كرد؟ و چرا برترين زنان جهان، دخت گرامى پيامبرصلى الله عليه و آله با آنان بيعت نكرد؟ و چرا با آنان سخن نگفت و در حالى كه نسبت به آنان خشمگين بود، از اين جهان رفت؟
چرا اين حديث مجعول را بپذيريم ولى آن خطبه غرّاء را كه همه محقّقان برصحت انتساب آن به على عليه السلام اتفاق دارند نپذيريم كه فرمود:
«أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا ابْنُ أَبي قُحافة وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى». «(2)»
«به خدا سوگند ابوبكر رداى خلافت را بر تن كرد، در حالى كه خوب مىدانست من نسبت به حكومت اسلامى چون محور سنگ آسياب هستم ...».
و سخن ديگرِ امام را چه كنيم كه فرمود:
«آنان خودسرانه بر مسند خلافت نشستند و ما را كه از نظر نسب برتر و نزديكترين پيوند با رسول خدا داريم كنار زدند ...». «(3)»
«اگر عمر از ازدواج موقت جلوگيرى نمىكرد، جز افراد تيره بخت كسى به سراغ زنا نمىرفت.» «(1)»
يكى از مسلّمات تاريخ اين است گروهى ازصحابه، همواره بر حلّيت ازدواج موقت تأكيد مىكردند، حتى طبق نقل ذهبى «ابن جريج» فقيه مكه، مكرر متعه كرده است. «(2)» 3. درباره فدك و اين كه چرا آن را بازپس نگرفت، روشن است؛ چون اگر در دوران قدرت، آن را از دست عاملان خلفا پس مىگرفت، متهم به دنياگرايى مىشد و خود حضرت در نامهاى كه به عثمانبن حنيف نوشته، مىگويد:
«آرى از ميان آنچه كه آسمان بر آن سايه افكنده، تنها فدك در اختيار ما بود كه گروهى بر آن هم حسادت ورزيده و گروه ديگرى آن را سخاوتمندانه رها كردند، بهترين حاكم خداست.
مرا با فدك و غير فدك چه كار؟ در حالى كه جايگاه فرداى هركس قبر اوست كه در تاريكى آن، آثارش محو و اخبارش ناپديد مىشود،» «(3)»
پرسش كننده برگى از تاريخ فدك را نخوانده است كه فدك در طول تاريخ خلفا تا عصر مأمون، بارها باز پس گرفته و باز به آل مروان سپرده شد.
از آنجا كه هدف خلاصهگويى است، علاقهمندان مىتوانند درباره تاريخ فدك به كتاب «فروغ ولايت» مراجعه كنند.
درباره «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» كافى است يادآور شويم كه يكى از متكلّمان اشعرى مىگويد: خليفه دوم بالاى منبر قرار گرفت و گفت: من سه چيز را بر شما تحريم مىكنم و اگر كسى مرتكب شد او را به مجازات مىرسانم:
عقد موقت 2. حج تمتع 3. «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ». «(1)» حلبى مىنويسد: ابن عمر و امام زين العابدين در اذان، بعد از جمله «حَيَّ عَلَى الْفَلَاح»، «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» مىگفتند. «(2)» در طول تاريخ گفتن «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» در مئذنهها نشانه گرايش به اهل بيت عليهم السلام بوده است.
ابوالفرج اصفهانى (284- 356) مىنويسد: وقتى يكى از حسنىها بر مدينه فرمانروا شد، عبداللَّه بن حسن افطس بالاى مناره مسجد رفت و به مؤذن دستور داد در اذان «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» بگويد. «(3)» و امّا چرا امير مؤمنان به اشاعه آن نپرداخت! روشن است كه وى در روزگار خود، با سه گروه در داخل نبرد كرد: 1. پيمان شكنان 2.
ستمكاران، 3. خوارج و نافرمانان. با اين مشكلات، آن حضرت بايد جبهه چهارمى هم مىگشود و اين، در چنان وضعيتى بهصلاح نبود ولى در عين حال در موارد مناسب از بدعتهاى خلفا نكوهش مىكرد. يكى
از آنها «نماز تراويح» است؛ يعنى خواندن نوافل ماه رمضان با جماعت كه از بدعتهاى خليفه دوم است و در عصر پيامبر خداصلى الله عليه و آله به اين شيوه كه اكنون در مساجد مىخوانند، اصلًا وجود نداشت. «(1)» وقتى امام على عليه السلام زمام حكومت را به دست گرفت، مردم كوفه از آن حضرت خواستند براى آنان امامى براى نماز تراويح معين كند.
حضرت از تعيين امام خوددارى نمود و آن را بدعت شمرد. در اين هنگام، عمل على عليه السلام را نوعى مقابله با سيره عمر دانستند و ناله «واعمراه!» از مسجد بلند شد. در اين هنگام امير مؤمنان على عليه السلام گفت: من امامى تعيين نمىكنم، خودتان تعيين كنيد. «(2)» شگفت آنكه عمر چنين نمازى را «بدعت حسنه!» شمرد. آيا «بدعت در دين» مىتواند حسن و زيبا باشد؟
در پايان يادآور مىشويم كه بايد نوافل ماه رمضان در خانهها بهصورت فرادى اقامه شود نه در مساجد. در اين مورد كافى است به حديثى كه مسلم درصحيح خود نقل كرده توجه كنيم كه پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود:
«عَلَيْكُمْ بِالصَّلَاةِ فِي بُيُوتِكُمْ، فَإِنَّ خَيْرَصَلَاةِ الْمَرْءِ فِي بَيْتِهِ إِلَّا الصَّلَاةَ الْمَكْتُوبَةَ». «(3)»
«بر شماست كه نمازها را در خانههايتان بخوانيد؛ زيرا بهترين نماز، نمازى است كه در خانه خوانده شود، مگر نماز واجب كه جايگاه آن مسجد است.»
براى تفصيل به كتاب «الانصاف فى مسائل دام فيها الخلاف» مراجعه كنيد. «(1)» 5. «الصلاة خير من النوم» از نظر محققان بعداً به اذان اضافه شده است. در اين مورد كافى است بدانيم مالك در موطأ نقل مىكند: مؤذن عمر سراغ او آمد تا او را براى نماز ببرد، او را در خواب يافت، براى بيدار كردن او گفت: «الصَلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّومِ» «(2)»
عمر از اين جمله خوشش آمد و گفت آن را در نداى اذانصبح قرار دهيد.
در كتاب «الانصاف فى مسائل دام فيها الخلاف» در باره اين جمله بهصورت گسترده سخن گفته شده. «(3)» در اينجا از بازگويى نكتهاى ناگزيريم و آن اينكه: هر فصلى از فصول اذان، يكى از معارف الهى را دربردارد و يا دعوت به يكى از فرايض است. جمله «حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ» چنانكه گفتيم جزو اذان است و نماز را بهترين عمل و برترين كارها مىشمارد ولى جمله ديگر؛ يعنى «الصّلاةُ خَيرٌ مِنَ النَّوم» فقط نماز را از خوابيدن بهتر معرفى مىكند. معلوم است كه اين، جز پايين آوردن شأن نماز نيست.
از اين گذشته، آيا هيچ خردمندى در جهان شك دارد كه نماز بهتر از خواب است تا بالاى مئذنه اعلام كنيم: هان! اى مردم، بدانيد نماز بهتر از خواب است؟!
اين پرسش به قدرى بىپايه و اساس است كه نياز به پاسخ ندارد.
قرآنىكه اكنون در اختيار همه مسلمانان است، همان قرآن به قرائت على عليه السلام است؛ زيرا عاصم به يك واسطه قرائت را از على عليه السلام گرفته است.
با اين وصف، قرآن ديگرى در كار نبود كه بياورد.
آرى، در برخى از روايات آمده است كه امير مؤمنان، قرآن را بر حسب نزول آيات و سور تنظيم كرده بود، كه آن را نزد خود محفوظ داشت و كوچكترين اختلافى با قرآن فعلى جز در تنظيم و ترتيب نداشت. «(1)»
1) تاريخ يعقوبى، ج 2، صص 135- 136، چاپ بيروت، دار صادر.
در زمان خلافت دو خليفه نخست اسلام فتوحات اسلامى گسترش يافت و در هيچ زمانى، اسلام به اندازه زمان آنها قدرت نداشته است، ولى در زمان على بن ابى طالب كه شما او را معصوم مىدانيد، مسلمانان دچار اختلاف داخلى شدند.
پاسخ
اگر شخصيت و برترى افراد، به اندازه گسترش جغرافيايى حكومت آنان باشد، پس دو خليفه نخست، بر پيامبر نيز برترى دارند! زيرا در زمان پيامبرصلى الله عليه و آله قدرتى كه اسلام پيدا كرد، كمتر از قدرتى بود كه در زمان آن دو به دست آورد.
اگر ميزان، گسترش جغرافيايى حكومت است، در زمان هارون الرشيد خورشيد اسلام، بيش از همه وقت درخشش داشت. پس بايد هارون بالاتر از همه، حتى پيامبرصلى الله عليه و آله باشد!
نكته باريك تر از مو اينجا است كه گسترش قلمرو اسلام، نه مرهون خلافت اين دو نفر كه مرهون تعاليم روح بخش اسلام بود؛ تعاليمى كه دلها آن را مىپذيرفت و مردم از حكومتهاى جائر خود، خسته و نالان بودند.
نداى «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه» و شعار عدالت خواهى و مساوات اسلام ميان انسانها، جاذبهاى داشت كه ملّتها را به سوى خود متوجه مىكرد. البته
نبايد فرهنگ جهاد و شهادت را، كه اسلام آورده بود، در گسترش اسلام ناديده گرفت.
اختلاف و دو دستگى در دوران خلافت امام على عليه السلام نتيجه شيوه حكومت خلفاى پيشين بود؛ به خصوص در دوران خليفه سوم كه عدالت خواهى و انسان دوستى، به زر اندوزى و تعصب قبيلهاى تبديل شد و امام مىخواست اين ملت دنيا طلب و زر اندوز را به دوران رسولاللَّهصلى الله عليه و آله باز گرداند. دنيا طلبان با چنين حكومتى مخالفت كردند و با قدرتهاى مالى كه پيشتر اندوخته بودند، ارتشى را براى جنگ با على عليه السلام ترتيب دادند و امام نيز به فرمان پيامبر وصريح آيات قرآن با آنان جنگيد. «(1)» بنابراين، اختلافات، معلول حكومت على عليه السلام نبود، بلكه معلول تربيتهاى نادرست پيشينيان بود كه پذيراى حكومت عدل الهى نبودند.
1) صحيح ابن حبان، ج 15، ص 285، حديث 6937؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 122؛ مسند احمد، ج 17، ص 360، حديث 11258.
اگر معاويه انسان بدى بود، چرا حسن بن على عليهما السلام با اوصلح كرد؟
پاسخ
اين پرسش، همان پرسش هشتم و تكرار آن است و نيازى به پاسخ جداگانه ندارد، ولى در اينجا دو نكته را مىافزاييم:
آنگاه سه فضيلت را مىشمارد كه اجمال آن چنين است:
الف) در يكى از غزوات، پيامبرصلى الله عليه و آله على را همراه خود نبرد و او را جانشين خود در مدينه ساخت. على عليه السلام به پيامبرصلى الله عليه و آله گفت: مرا نزد زنان و كودكان جا گذاشتى؟! پيامبر فرمود: آيا راضى نيستى كه براى من مانند هارون براى موسى باشى، جز اين كه پس از من پيامبرى نيست؟
ب) در روز نبرد خيبر فرمود: پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسول را دوست دارد و نيز خدا و رسولش او را دوست مىدارند.
گردنها كشيده شد و هر فردى آرزو مىكرد كه همان فرد باشد، كه پيامبر او را ستود و ناگهان فرمود: بگوييد على بيايد. على عليه السلام آمد، در حالى كه از درد چشم مىناليد. پيامبر با آب دهان، چشم او را متبرّك ساخت و بهبود بخشيد و پرچم را به او داد و او آن قلعه را فتح كرد.
ج) وقتى آيه مباهله نازل گرديد و قرار شد كه طرفين زنان و كودكان و افراد بسيار نزديك خود را براى مباهله فرا بخوانند، پيامبرصلى الله عليه و آله على و دخت گرامىاش فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را فرا خواند و گفت: «اللّهمّ هَؤلَاءِ أَهْلِي ...». «(1)»
اكنون مىپرسيم: كسى كه چنين فرد برجستهاى را دشنام مىدهد و واعظان دربارى را وا مىدارد كه به وى دشنام دهند، فردى مسلمان است؟
خوب است در اين باره، از زبان نويسنده تفسير «المنار» بشنويد كه مىنويسد:
«در شهر استانبول مجلسى برپا شد و يكى از بزرگان كشور آلمان، در حالى كه يكى از شرفاى مكه نيز آنجا بود، چنين گفت: بر ما مردم اروپا لازم است مجسمه طلايى معاوية بن ابى سفيان را در بزرگترين ميدانهاى برلين نصب كنيم!
حاضران گفتند: چرا؟ گفت: به خاطر آن كه او نظام حكومت اسلامى را كه بر اساس دموكراسى بود، به نظام سلطنتى موروثى برگرداند و اگر چنين نبود، اسلام جهان را مىگرفت و مردم آلمان و تمام ملل اروپايى پيروان دين اسلام مىشدند.» «(2)»
استاد بخارى؛ يعنى اسحاق بن راهويه مىگويد: يك حديثصحيح درباره معاويه نمىشناسد. بخارى با ظرافتى خاص از معاويه سخن به ميان آورده و به جاى «باب فضايل معاويه»، «باب ذكر معاويه» گفته است.
به تعبير احمد بن حنبل «دشمنان على چون هيچ عيبى در او نديدند به سمت فضيلت سازى براى دشمن وى؛ يعنى معاويه رفتند و الّا هيچ فضيلتى در او نيست.» «(1)»
1) فتح البارى، كتاب فضائل الصحابة، باب ذكر معاويه.
آيا پيامبرصلى الله عليه و آله بر تربت كربلا سجده كرده است؟
پاسخ
بارزترين مظاهر بندگى، سجده بر خاك پاك است، شيوهاى كه پيامبر آن را به مسلمانان آموزش داد و فرمود: «جُعِلَتْ لِيَ الْأَرْضُ مَسْجِداً وَ طَهُوراً». «(1)»
بنابراين، خاك از نظر اين حديث دو ويژگى دارد:
متأسفانه اين دستور پيامبر سالها است كه از مساجد اهل سنت برچيده شده است. در حالى كه در گذشته به خاطر نبودن امكانات مالى، بر حصير يا بر زمين سجده مىكردند، ولى امكانات مالى سبب شد كه همه مساجد مفروش گرديد و اين سنت رسول خداصلى الله عليه و آله از ميان رفت.
شيعه معتقد است بايد به هنگام نماز، بر زمين يا چيزى كه از زمين مىرويد، سجده كرد و در اين مورد، دلايلى دارند كه مىتوانيد مشروح آن را در كتاب «الانصاف فى مسائل دام فيها الخلاف» بخوانيد. «(2)» ولى در عين حال، از نظر روايات، سجده بر تربت كربلا فضيلت
بيشترى دارد و اين نه به خاطر آن است كه براى حسين سجده مىكنيم، بلكه سجده براى خداست و تربت (خاك حسينى) به اصطلاح فقهى «مسجود عليه» (محل سجدگاه) است و اين كارى مستحبى است نه واجب، و نكته آن اين است كه اين خاك، با خون بزرگترين سرداران اسلام، كه پايههاى حكومت امويان را متزلزل ساخت، عجين گشته است.
سجده بر اين تربت، يادآور جانبازىها و فداكارىهاى آن حضرت و 72 تن از شهيدان راه خداست كه مرگ سرخ را بر زندگى مذلّت بار ترجيح دادند و امّا اينكه پيامبرصلى الله عليه و آله بر تربت حسين سجده نكرد- اگرصحيح باشد- براى اين است كه هنوز در آن زمان ملاك سجده وجود نداشت؛ زيرا هنوز اين خاك به خون حسين عليه السلام آغشته و متبرّك نشده بود.
بايد در نظر داشت كه شيوه و سيره بزرگان همواره اين بوده كه بر خاك مكانهاى متبرك سجده كنند.
مسروق بن اجدع (متوفاى 62 هجرى) كه از تابعان است، هنگام سفر خشتى از مدينه همراه مىبرد و بر آن سجده مىكرد. «(1)» گذشته از اينها، سجده بر تربت پاك، در خانهها، مسافرخانهها و مكانهاى ديگر، چندان آسان نيست و لذا شيعيان تربت پاكى، از پاكترين خاكهاى جهان را بهصورت جامد درآورده و همراه خود مىبرند تا عمل به حكم الهى در همهجا آسان شود.
اكنون اگر قرار باشد، در اين مورد جوابى نقضى بگوييم، از شما مىپرسيم: آيا پيامبرصلى الله عليه و آله بر اين فرشهاى گران قيمت، كه در مساجد
1) مصنف ابن ابى شيبه، ج 2، ص 172
انداختهايد و بر آنها سجده مىكنيد، سجده كرده است؟ البته نا گفته نماند كه او بر سنگريزههاى مسجد و گاه بر حصير سجده مىكرد.
شگفت اينجاست كه پيامبرصلى الله عليه و آله اصرار مىورزيد انسان بر خاك سجده كند و حتى كسانى كه بر غير خاك سجده مىكردند، مانع را از زير پيشانى آنان مىكشيد و مىفرمود: «پيشانى خود را به زمين بچسبان». «(1)» و روايت با اين مضمون، بسيار است، بيش از آن كه بتوان در اينجا نقل كرد.
امروزه اصرار بر اين است كه بر فرشهاى گران قيمت سجده شود.
بايد گفت اكنون زمانى است كه سنتها بدعت و بدعتها سنت شده است!
در پايان شايسته يادآورى است كه امّ سلمه مىگويد: پيامبرخداصلى الله عليه و آله در حالى كه اشك مىريخت فرمود:
«أتاني جبرئيل بالتربة التي يقتل عليها الحسين، فهي التي أقلّب في كفي». «(2)»
«اين تربتى را كه در دست من است، جبرئيل آورد و گفت: حسين در آن نقطه كشته مىشود.»
شيعه مىگويد:صحابه پيامبرصلى الله عليه و آله بعد از رحلت او مرتد شدند؟
پاسخ
معلوم مىشود گردآورنده پرسشها هيچ آگاهى از مكتب خود نداشته، گويا نظر او تنها اين بوده است كه مطالب را جمع كند، غافل از آنكه اهل سنت طبق رواياتصحيحين، برخى ازصحابه را پس از رحلت پيامبرخداصلى الله عليه و آله مرتد مىدانند.
بخارى درصحيح خود نقل مىكند:
«پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: من پيشگام شما به سوى حوض كوثرم. هركس بدانجا بيايد، از آن مىنوشد و هركس بنوشد هيچگاه تشنه نمىشود. آنگاه گروهى به نزد من آيند كه آنها را مىشناسم و آنها نيز مرا مىشناسند، سپس آنان را از من جدا مىكنند. من مىگويم:
اينان از من هستند. مىگويند: نمىدانى بعد از رحلت تو چه كارها انجام دادند؟! آنگاه مىگويم: كسانى را كه دين مرا دگرگون ساختند، از من دور كنيد!» «(1)»
بخارى و مسلم هر دو نقل كردهاند:
«روز قيامت، گروهى از اصحابم بر من وارد مىشوند. آنان را از
1) صحيح بخارى، ج 9، كتاب الفتن، ص 46
حوض دور مىكنند. مىگويم: خدايا! آنان اصحاب من هستند. گفته مىشود:
تو نمىدانى بعد از تو چه بدعتها در دين پديد آوردند! آنها مرتد شدند و به حال پيش از اسلام بازگشتند.» «(1)»
در اين مورد، فزون از 10 حديثصحيح از پيامبرصلى الله عليه و آله نقل شده كه همه حاكى از ارتداد گروهى ازصحابه است. «(2)» آيا شيعهصحابه را تكفير مىكند يا مؤلفان اين كتابها؟
شيعه هرگزصحابه را تكفير نكرده؛ زيرا گروه عظيمى از آنان بر بيعت امام على عليه السلام باقى مانده و پيشگامان تشيع بودند و گروه زيادى از آنان براى ما شناخته نيستند و ما درباره آنان جز خير گمان نمىبريم.
گروهى نيز بيعتى را كه با امام داشتند، شكستند و اينان از نظر شيعه پيمان شكنان هستند كه در اسلام حكمشان روشن است.
چرا امامت در اولاد حسين بن على ادامه يافت نه در فرزندان حسنبن على؟
پاسخ
حضرت ابراهيم عليه السلام داراى دو فرزند به نامهاى اسماعيل و اسحاق بود، چرا نبوت تا عصر رسولاللَّهصلى الله عليه و آله در نسل اسحاق استمرار يافت نه در نسل حضرت اسماعيل؟
حضرت يعقوب 12 فرزند داشت و رشته نبوّت در نسل يكىاز آنها استمرار يافت، حتى «بنيامين» كه برادر تنى حضرت يوسف بود، از اين منقبت محروم گشت. پاسخ اينها را خدا در يك كلمه بيان كرده است: ... اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ .... «(1)»
1) انعام: 124
چرا در مدتىكه پيامبرصلى الله عليه و آله بيمار بود، على عليه السلام حتى يك بار امام جماعت نشد؟ امامتصغرى دليلى بر امامت كبرى است؟
پاسخ
گرد آورنده پرسشها، از نظر فكر و انديشه، كودكى بيش نيست. او مىگويد: اگر كسى به اذن پيامبر پيشنماز شد، اين دليل بر امامت كبرى و رهبرى جامعه به وسيله اوست.
در كجاى دنيا اگر كسى به سمت پايينى منصوب شد، دليل بر شايستگى او براى بالاترين سِمَتهاست؟ ابوبكر خواه امامت نماز را در دوران بيمارى پيامبرصلى الله عليه و آله برعهده گرفته باشد يا نه، يا اينكه به دستور پيامبر بوده يا نه، چنين عملى گواه بر هيچ منصبى از مناصب ولايت و خلافت نيست.
شگفت اينجاست كه در اينجا عدم امامت على عليه السلام را در نماز جماعت، دليل بر عدم خلافت و ولايت او مىگيرد، ولى بايد به خاطر بسپارد كه اگر چنين ولايتى دليل بر خلافت است، اميرمؤمنان بالاتر از اين را در غزوه تبوك برعهده گرفت؛ زيرا پيامبرصلى الله عليه و آله در مدينه چهار ماه تمام، وظايف پيامبرى را، كه يكى از آنها امامت نماز بود، برعهده وى نهاد و به او گفت:
«أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى».
شگفتا! اشخاص متعددى در غياب پيامبرصلى الله عليه و آله امامت در نماز را به عهده گرفتند كه بيشترين مورد آن از «ابن امّ مكتوم» بوده است ولى هرگز احدى عمل او را دليل بر شايستگى او براى امامت ندانسته است.
در پايان، يادآور مىشويم كه هرگز دليلى بر عدم امامت جماعت حضرت على عليه السلام در دوران بيمارى پيامبر وجود ندارد.
شما مىگوييد علت پنهان شدن امام دوازدهم در غار، ترس از ستمگران است. اين مسأله اكنون با برپايى دولت ايران حل شده است، چرا ظهور نمىكند؟
پاسخ
نخست از شما مىپرسيم كه در كدام كتاب و سخنرانىِ شيعه ديدهايد كه گفته باشند حضرت مهدى (عج) در غارى پنهان شده؟ آيا اين راه امانتدارى و برخورد به روش علمى است كه نسبتهاى ناروايى را به جمع عظيمى از امت اسلام بدهيد و بعد پاسخ بخواهيد؟!
اگر مرادتان سرداب منسوب به حضرت است، آنجا معبد و عبادتگاه حضرت بوده و از همانجا خداوند وى را از چشمها پنهان داشت؛ چنانكه حضرت مسيح را در همان نقطهاى كه بود از ديدهها پنهان ساخت و هم اكنون زنده است.
و اينكه گفتهايد چرا ظهور نمىكند، در حالىكه نظامى مانند جمهورى اسلامى پشتيبان اوست، اين سخن حاكى از آن است كه گوينده از فلسفه غيبت آن حضرت آگاه نيست؛ فلسفه غيبت، تنها ترس از ترور نيست بلكه شرايطى دارد كه تا آن شرايط فراهم نشود، ظهور آن حضرت رخ نمىنمايد.
شرايط بهصورت اجمال عبارتاند از:
اخلاقى و دينى، تشنه و آماده گردند و تا زمانى كه در مردم جهان چنين تشنگىاىايجاد نشود، عرضه هر نوع برنامه مادّى و معنوى مؤثر نخواهد بود.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «روزى كه قائم آل محمد عليهم السلام قيام كند، خداوند دست خود را بر سر بندگان مىگذارد و در پرتو آن خِرَدها را كامل مىكند و شعور آنان به بالاترين حد خود مىرسد. «(1)» 2. تكامل علوم و فرهنگهاى انسانى؛ براى برقرار ساختن يك حكومت جهانىِ الهى، بر اساس عدل و داد، نياز به پيشرفت علوم و دانشهاى مادى و فرهنگ اجتماعى است.
تكامل وسايل ارتباط جمعى؛ چنين حكومتى نياز به وسايل پيشرفته ارتباط جمعى دارد تا بتواند مقررات و احكام و رهنمودهاى خود را در مدت كوتاهى به سراسر جهان برساند.
پرورش نيروى انسانى؛ از همه اينها مهمتر و بالاتر، رسيدن به چنين هدفى و پىريزى چنين انقلابى، نيازمند نيروهاى پرتوان و كار آزموده است كه در واقع موتور محرك اين انقلاب را تشكيل مىدهد و فراهم آمدن چنين افراد پاكباخته و فداكار و ورزيده، به زمان نياز دارد.
مسأله مهدويت از مسائل مسلّم و روشن و مورد اتفاق همه مسلمانان است و احاديث آن، در حدّ تواتر است و در نظر سلفىها نيز مهدويت يكى از عقايد اسلامى است، پس ما نيز مىپرسيم: چرا با وجود مسلمانان و دولتهاى اسلامى در قرون متمادى هنوز ظهور نكرده است؟
معلوم مىشود فرد يا افراد سؤال كننده، كودكانه مىانديشد و نه از نظريات بزرگان مكتب خود آگاهى دارد و نه كتابى را در اين زمينه خوانده است.
1) كافى، كتاب العقل، ج 1، ص 25، حديث 21
وقتى پيامبر خداصلى الله عليه و آله از مكه مهاجرت كرد، ابوبكر را همراه خود برد و او را از خطر نجات داد و از سوى ديگر على را در معرض خطر قرار داد.
اكنون پرسش ايناست كه كدام يك از آن دو سزاوارتر است كه خارى به پايش نخلد و در معرض مرگ قرار نگيرد؟ اگر بگوييد على مىدانست كه كشته نمىشود، پس او را در معرض خطر قرار نداد، در اينصورت خوابيدن در بستر پيامبر براى او فضيلت نيست؟!
پاسخ
حضرت رسولصلى الله عليه و آله به هنگام هجرت، ياران خود را دو گروه نكرد؛ گروهى را به همراه خود ببرد تا خارى به پايشان نخلد و گروه ديگر را رها كند، تا زير ضربات دشمن جان سپارند.
خوابيدن در جايگاه پيامبرصلى الله عليه و آله و جان نثارى در راه هدف، شأن مردان بزرگ است كه بقاى دين و دعوت الهى را بر همه چيز ترجيح مىدهند و در آن موقعيت جز على عليه السلام كسى اين بار امانت را به دوش نمىكشيد و لذا او را در جايگاه خود قرار داد تا دشمن تصوّر كند پيامبر خانه را ترك نكرده است و در شأن چنين جان نثارى اين آيه فرود آمد كه:
... وَمِنْ النَّاسِ مَنْ يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاةِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَءُوفٌ
«برخى از مردم كسانى هستند كه جان خود را با خدا معامله مىكنند و در پى خشنودى او هستند و خدا به بندگان خويش مهربان است.»
بنابراين، بسيار دور از انسانيت و عقل است كه چنين عمل عظيمى را، كه در تاريخ كم نظير است، نشانه بى ارزشى جان على عليه السلام در نظر پيامبرصلى الله عليه و آله تفسير كنيم.
و امّا اينكه على عليه السلام مىدانست كه كشته نمىشود، سخنى است بىپايه، آنچه كه در تاريخصحيح آمده، به شكل ديگرى است و آن اينكه، پس از سپرى شدن شب هجرت، على همراه «هند بن أبى هاله» فرزند خديجه و ربيب پيامبرصلى الله عليه و آله دو شب، آنهم در نيمههاى شب، به حضور رسولاللَّه شرفياب شدند. در يكى از شبها پيامبرصلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: «إِنَّهُمْ لَنْ يَصِلُوا مِنَ الآْنِ إِلَيْكَ بِأَمْرٍ تَكْرَهُهُ»؛ «(3)»
يعنى اكنون ديگر نمىتوانند به تو آسيبى برسانند. پيامبرصلى الله عليه و آله، اين اطمينان خاطر را در شب دوم يا سوم به على عليه السلام داد، نه در شب اول. «(4)» اتفاقاً، تاكتيك مبارزه، چنين اقتضا مىكند كه افراد ضعيف را در عقب نشينىها و مهاجرتها با خود ببرند و افراد قوى را درصفوف نخستين پيكار با دشمن برجاى گذارند تا بتوانند با مقاومت خود، سپر امنيتى را براى عقبنشينى كنندگان و مهاجران فراهم سازند و پيامبرصلى الله عليه و آله نيز چنين كرد.
علت تقيّه، يا ترس از مرگ است يا شكنجه و امامان كه از اين دو ترسى ندارند، چرا تقيه مىكنند؟
پاسخ
تقيه به خاطر ترس از مرگ يا شكنجه نبود، بلكه اسبابى داشت كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
حكومتهاى اموى و عباسى، از هر نوع تشكّل شيعى و گرد آمدن شيعيان به دور يك امام وحشت داشتند و به هيچ قيمت آن را نمىپذيرفتند و لذا در دوران خلافت معاويه، تشكلهاى شيعى نابود شدند و شخصيتهايى مانند حجر بن عدى و ميثم تمار اعدام و يا به دار آويخته شدند. از اين جهت امام براى حفظ باقىمانده شيعيان، تقيه مىكردند كه مبادا آنها را از ميان ببرند.
اگر امام تقيه نمىكرد، نمىتوانست بهديگر وظايفخود بپردازد.
او بهصورت آرام وبدون درگيرى و احياناً مماشات لفظى با گروه مخالف، حقايق را بيان مىكرد و از اين طريق، افراد آماده را آگاه مىساخت.
روشن است كه اگر تقيه نمىكرد همين خدمت نيز از ميان مىرفت.
اين افراد از تاريخ زندگانى شيعيان در عصر امامان كاملًا بى اطلاع هستند و لذا تصوّر مىكنند كه تقيه امام عليه السلام براى حفظ جان خود بوده است، در حالى كه براى حفظ جان شيعيان و پيروان انجام مىگرفت.
سلمة بن مُحرِز مىگويد: به امامصادق عليه السلام گفتم: مردى مرا وصىّ خود نموده و يك دختر بيش ندارد، تركه او را چگونه تقسيم كنم؟ امام عليه السلام فرمود: نيمى از آن را به دختر بده و نيم ديگر به بستگان پدرى. من به كوفه برگشتم و گفتگوى خود با امامصادق عليه السلام را براى زراره نقل كردم. او گفت: امام اين حكم را از روى تقيه بيان كرده است. حكم واقعى نزد امام اين است كه همه را به دختر بدهى.
سال ديگر براى حج به مدينه آمدم. جريان را به امامصادق عليه السلام عرض كردم. گفتم گويا در بيان حكم از من تقيه كردى. فرمود: نه، من از آن ترسيدم كه تو همه را به دختر بدهى و بستگان پدرى تو را به محكمه ببرند و نيمى از مال را از تو بخواهند.
آنگاه از من پرسيد: نيمه ديگر را چه كردى؟ گفتم: ندادهام. گفت:
كسى هم از اين جريان آگاه است؟ گفتم: نه، فرمود همه را به دختر بده. «(1)»
1) وسائل الشيعه، ج 17، باب 14 از ميراث ابوين، حديث 3، و باب 5، حديث 4
نصب امام معصوم براى اين است كه ظلم و شر از جامعه برچيده شود، ليكن مىبينيم كه با نصب علىبن ابى طالب براى خلافت و يا فرزندان او، ظلم برچيده نشد.
پاسخ
خداوند تمام پيامبران را براى چنين هدفى برانگيخته است، چنانكه مىفرمايد:
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمْ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ .... «(1)»
«ما پيامبران را با دلايل همراه با كتاب برانگيختيم تا مردم، عدالت را بر پا دارند.»
اكنون پرسش اين است كه آيا اين هدف عملى شد و همه پيامبران الهى جور و ستم را از جهان برچيدند؟ شما درباره پيامبران چه پاسخى داريد، پاسخ ما درباره نصب امام معصوم نيز همان است.
هدف از نصب امام معصوم از جانب خدا، در مقابل مكتب ديگر، كه گزينش امام غير معصوم از طرف خدا را تجويز مىكند، اين است كه
1) . حديد: 25
امام علاوه بر گسترش عدالت، همه وظايف پيامبر را، جز پذيرش وحى، ادامه دهد؛ يعنى حكم حوادث نوظهور را بيان كند. شبهات معاندان را برطرف سازد و در حدّ امكان، احكام نورانى الهى را اجرا نمايد. در هر حال، نصب امام از جانب خداوند، حجت را بر تمام مردم تمام مىكند و جاى عذرى بر كسى باقى نمىگذارد.
امير مؤمنان علىبن ابىطالب عليه السلام روزى كه بر اريكه حاكميت نشست به تمام اين وظايف و دستورات عمل كرد.
در پايان يادآور مىشويم كدام يك از اين دو طرح مىتواند امت را به كمال برساند؟
نصب امام معصوم از جانب پروردگار، به وسيله پيامبران، كه از خطا و گناه و زر اندوزى و قبيلهگرايى منزّه و پاك باشد؟
گزينش يكى از افراد عادى براى چنين منصب مهم كه هيچ گونه تضمينى براى عدم لغزش او وجود ندارد.
در فقه شيعه، زنان از زمين ارث نمىبرند، پس چرا فاطمه عليها السلام مطالبه فدك را كرد كه زمين بود؟
پاسخ
اوّلًا: آنچه اتفاق علماى شيعه است اين است كه فقط از زمين خانه مسكونىِ شوهر ارث نمىبرد، نه از خانه و املاك ديگر پدر و ساير بستگان. اين سؤال كننده تا چه حد در اشتباه است! او تصور مىكند در نظر شيعه زن مطلقاً از زمين ارث نمىبرد، حتى از زمينهاى موروثى پدر و مادر!
ثانياً: فدك ارث نبود، بلكه نحله بود. پيامبر خداصلى الله عليه و آله فدك را كه به وسيلهصلح به دست آمده و به يك معنى انفال بود، به دختر خود بخشيد، آن هم به دستور خدا بود كه فرمود: وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ .... «(1)»
1) اسراء: 26
ابوبكر با افراد مرتد جنگيد ولى در نظر شيعه، علىبن ابىطالب براى اينكه مردم مرتد نشوند، قرآنى را كه پيامبرصلى الله عليه و آله بر او املا كرده بود، بيرون نياورد؟
پاسخ
دو ادعا در اينجا مطرح گرديده و براى هيچ يك مدركى ارائه نشده است.
اوّلًا: ابوبكر با مرتدها نجنگيد، بلكه جنگ او با كسانى بود كه از پرداخت زكات خوددارى كرده بودند و دليلشان اين بود كه: ما خليفه برگزيده گروهى از مهاجرين و انصار را به رسميت نمىشناسيم. البته اين جنگها در تاريخ به نام نبرد با مرتدان معروف شده و كوشش گرديده كه آيه 54 سوره مائده را ناظر به آن بدانند، در حالى كه به قول طبرى، شأن نزول آيه، ارتباطى به مسأله زمان ابوبكر ندارد. «(1)» بنابراين، در حقيقت جنگ او با گروهى بود كه به هر علتى، از پرداخت زكات خوددارى مىكردند و هرگز اصلى از اصول اسلام را منكر نشده بودند.
ثانياً: كدام شيعه و در كدام كتاب گفته است كه على عليه السلام قرآنى را كه پيامبر براى او املا كرد، به خاطر مرتد نشدنِ مردم بيرون نياورد؟ اتفاقاً
1) تفسير طبرى، ج 4، صص 285 و 286
على عليه السلام قرآنى را كه پس از پيامبرصلى الله عليه و آله، طبق ترتيب نزول جمع كرده بود، ارائه كرد، وقتى استقبال نكردند، او هم آن را نزد خود محفوظ نگه داشت. گرد آورنده اين پرسشها اگر اهل دانش بود، هرگز اين سخن را نمىگفت.
قرآن على عليه السلام در كتاب تاريخ يعقوبى و مصابيح الأنوار بهطور مفصل آمده است. هيچ تفاوتى با اين قرآن جز در تقديم و تأخير سورهها ندارد. «(1)»
1) تاريخ يعقوبى، ج 2، صص 135- 136، چاپ بيروت، دار صادر؛ طبقات كبرى، ج 2، ص 338؛ الاستيعاب، بخش سوم، ص 976 وعبدالكريم اشعرى شهرستانى در كتاب« مصابيح الأنوار»، ج 1، ص 125 در مورد قرآن امام سخن گفته است.
على عليه السلام مرد شجاعى بود، اگر با خلافت خلفا موافق نبود، چرا به غصب خلافت خود اعتراض نكرد و چرا با خلفا نجنگيد و با آنان بيعت كرد؟
پاسخ
اين پرسش به نوعى تكرار پرسش دوم و پنجم است كه در آنجا گفته شد على عليه السلام بيعت نكرد ولى به خاطر حفظ اسلام و ارشاد خلفا همكارى كرد و مورد مشورت آنان قرار گرفت و خود فرمود: من حفظ اسلام و نيز حفظ وحدت مسلمانان را بالاتر از آن مىدانم كه خلافت از دست من گرفته نشود.
در نامهاى به ابو موسى اشعرى نوشت: هيچكس به اندازه من علاقمند به وجود الفت ميان مسلمانان نيست. «(1)» و امّا چرا انتقاد نكرد، گفتيم كه مكرر انتقاد كرد و با حديث غدير بر خلافت خود احتجاج نمود ولى او اهل دنيا نبود كه به خاطر مقام و منصب، هر چند به حق، همه پلها را خراب و جامعه را گرفتار تفرقه كند يا اصل اسلام را متزلزل سازد.
1) نهج البلاغه، بخش نامهها، شماره 78
حديث كساء، چهارنفر ازخانواده پيامبرصلى الله عليه و آله را شامل مىشود و آنها را از گناه منزّه مىداند، چه دليلى بر عصمت بقيه امامان وجود دارد؟
پاسخ
اوّلًا: اين «حديث كساء» نيست كه آنها را از گناه و خطا منزّه مىشمارد بلكه «آيه تطهير» است و در اينكه اين آيه در حق اين چهار نفر نازل شده، جاى هيچ بحث نيست و روايات مربوط به آن، در حدّ تواتر است.
ثانياً: عصمتِ ديگر پيشوايان، به وسيله امام پيشين ثابت شده است.
هر امامى به امامت امام بعد از خود تصريح كرده و چون خود معصوم است و بر عصمت امام بعد از خود گواهى داده، سلسله عصمت حفظ مىشود. البته اين يكى از راههاى ثبوت عصمت امامان است. در اينجا راههاى ديگرى نيز هست كه تفصيل آن را موكول به وقت ديگر مىكنيم؛ مانند آنكه «وجوب اطاعت اولى الأمر» در آيه مباركه، بدون قيد و شرط، نشانه عصمت اين گروه است، حال اين گروه معصوم كيست، بايد گفت جز اين دوازده تن، مصداق ديگرى در خارج ندارد.
در يك سو امامصادق عليه السلام مىگويد: «من از دو طريق نواده ابوبكر هستم» و در سوى ديگر، شيعيان رواياتى از او نقل مىكنند كه ابوبكر را مذمّت كرده است. چگونه مىتوان اين دو را جمع كرد؟
پاسخ
جمله «وَلَدَنِي أَبُو بَكْرٍ مَرَّتَيْن» در كتاب كافى نيست كه برخى به آن كتاب نسبت مىدهند. مرحوم كلينى فقط يادآور مىشود كه مادر امامصادق عليه السلام «امّ فروه» دختر قاسم بن محمد است و مادر امّ فروه اسماء دختر عبد الرحمان بن ابىبكر. بدون اين كه عبارت ياد شده را بياورد.
ابن عنبه در كتاب «عمدة الطالب»، جمله مزبور را از امامصادق عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: «وَلَدَنِي أَبُو بَكْرٍ مَرَّتَيْن» «(1)»
ولى هيچ سندى ارائه نمىكند.
با حديث مرسل و بدون سند چگونه مىتوان بر مطلبى استدلال كرد؟ همچنين اربلى در كشف الغمه از كتاب عبدالعزيز الأخضر الجنابذى «(2)» كه از علماى اهل سنت است، نقل مىكند و مىگويد: «قَالَ
جَعْفَر عليه السلام: وَ لَقَدْ وَلَدَنِي أَبُو بَكْرٍ مَرَّتَيْن». «(1)»
بايد گفت:
اوّلًا: ناقل حديث فردى سنى است و گفتار او در مقام «احتجاج»، براى شيعه حجت نيست.
ثانياً: با فرضِ حجت بودن، روايت كاملًا بى سند و در اصطلاح، حديث مرسل است و حديث مرسل و فاقد سند، فاقد حجيت و غير قابل احتجاج است. آيا مىتوان با يك حديث بى سند بر يك اصل عقيدتى استدلال كرد؟!
شما نبردهاى خونين و كشمكشهاى روشن را كه بعد از سقيفه رخ داد، ناديده مىگيريد و به يك حديث بى اصل و اساس استدلال مىكنيد و مىخواهيد بر اين گذشته تلخ سرپوش بگذاريد؟!
1) كشف الغمه، ص 374
عمر مسجد الاقصى را آزاد كرد وصلاح الدين ايوبى بار ديگر آن را پس گرفت. شيعيان چه دستاوردها وفتوحاتى داشتهاند؟
پاسخ
طراح پرسش از دو نفر ياد كرد؛ يكى از سلف به نام عمر بن خطاب و ديگرى از خلف به نامصلاح الدين ايوبى.
ما نيز از جهاد شيعه در عصر سلف و خلف ياد مىكنيم؛ در سلف و عصر پيامبر خداصلى الله عليه و آله بيشترين بار جهاد در بر دوش على عليه السلام بود و حديث «لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَى إِلَّا عَلِيٌّ» در باره او شنيده شد و در جنگ خندق، ارزش جهاد او با عبادت ثقلين برابر خوانده شد و در فتح خيبر، پيامبرصلى الله عليه و آله در باره او فرمود: «كَرَّارٌ غَيْرُ فَرَّارٍ»؛ «او پيوسته حمله مىكند و از ميدان نبرد نمىگريزد»، در حالى كه دو نفر پيش از او رفتند و از ميدان نبرد گريختند.
على عليه السلام علاوه بر جهاد با مشركان، با سه گروه ديگر نيز جنگيد:
«پيمان شكنان»، «ستمكاران» و «شورشگرانِ نافرمان» و نبرد او با اين سه گروه، در حديث پيامبر خداصلى الله عليه و آله آمده است.
اين از امامان و پيشوايان شيعه، امّا از خود شيعيان، كافى است يادآور شويم كه در نوع فتوحات، شيعيان على عليه السلام شركتى تام داشتهاند؛ يمنىها از قبيلههاى مختلف، چون حمدان و كنده و ... همگى شيعيان على عليه السلام بودند و همين سبب شد كه گروهى از آنان از يمن مهاجرت كرده،
ساكن عراق شدند تا در فتوحات اسلامى شركت داشته باشند.
فاتح شام و ديار بكر و آسياىصغير ابو ايّوب انصارى، ميهماندار وميزبان پيامبرصلى الله عليه و آله، شيعه خالص على عليه السلام بود و هم اكنون قبرش در اسلامبول مزار همگان است.
محمدبن ابى بكر كه از نظر روح و روان فرزند على عليه السلام بود، به دستور آن حضرت براى ادامه گسترش اسلام به مصر رفت و به شهادت رسيد و پس از وى مالك اشتر نخعى براى ادامه مأموريت به مصر اعزام شد كه متأسفانه در نيمه راه با دسيسه معاويه مسموم گرديد و هم اكنون قبرش مزار مردمان است.
در دوران خلفا، فاصله شيعه و سنى در حد امروز نبود، بلكه در فتوحات با داشتن گرايشهاى مختلف، همه شركت مىكردند.
اين از سلف، امّا درباره خلف، كافى است بدانيم كه مرابطه (مرزبانى) يكى از وظايف بزرگ مسلمانان بوده و بيشتر به وسيله دولتهاى شيعهصورت گرفته است.
حمدانيان در شام، فاطميان در شمال آفريقا و علويان در طبرستان و ديلمان و گيلان، مرزبانان اسلام بودند. دولتهاى شيعه در هند در مبارزه با بتپرستى و تشكيل دولت اسلامى براى خود، سرگذشت مفصلى دارند و اكبرآباد در هند مركز دولتهاى شيعى بود.
كسانى كه علاقهمندند از جهاد نظامى شيعه در جهان آگاه شوند، به كتاب «جهاد الشيعه» نگارش خانم دكتر «سميرة مختار الليثى» چاپ دار الجيل مراجعه كنند.
نبردصفويان در جنوب ايران با پرتغالىها و نبرد ايرانيان با روس و انگليس در شمال و جنوب ايران، ازصفحات زرين جهاد شيعه با كافران
است. وقتى پرتغالىها، بندرعباس را اشغال كردند و نام آن را بندر گمبرون نهادند، شاه عباسصفوى با نيروى ايمان شيعيان آنجا را پس گرفت و نام آن را بندرعباس نهاد. جهاد نادرشاه با هنديان بت پرست، يكى از بزرگترينصفحات تاريخ جهاد اسلامى با بتپرستان است.
در قرن چهاردهم، آنگاه كه انگلستان عراق را اشغال كرد، مرجعيت شيعه به پيشوايى آيت اللَّه محمد تقى شيرازى توانست با بر پا كردن «ثورة العشرين» در سال 1920 ميلادى اين سرزمين اسلامى را از وجود زالوصفتان انگليسى پاك گرداند و به اين كشور استقلال ببخشد.
در اين چند سال اخير، بزرگترين ضربه را شيعيان لبنان بر پيكر اسرائيل وارد ساختهاند و مقاومت اسلامى لبنان در چند مرحله اسرائيل را كه تا پايتخت لبنان پيشروى كرده بود، به گونهاى خفت بار عقب راند و زهر چشمى به آنان نشان داد كه تاكنون از مجموع دولتهاى عربى دريافت نكرده بودند.
در اينجا جهاد نظامى شيعه را بهصورت بسيار موجز و فشرده آورديم، ولى حقيقت اين است كه گردآورنده اين پرسشها تصور كرده است كه جهاد، تنها جهاد نظامى است و از عظمت جهاد علمى و فرهنگى غفلت كرده است.
اگر جهاد قلمى و فرهنگى نبود، هرگز سربازان فداكار و از خود گذشته در ميدان نبرد، از جان گذشتگى نشان نمىدادند.
ائمه اهل بيت عليهم السلام از پيامبر خداصلى الله عليه و آله نقل مىكنند كه فرمود:
«ثلاثة تخرق الحجب، و تنتهي إلى ما بين يدي اللَّه؛صرير أقلام العلماء، و وطىء أقدام المجاهدين، وصوت مغازل
المحصنات». «(1)»
«سه چيز است كه پردهها را مىشكافد و به درگاه الهى مىرسد: 1.
صداى قلم دانشمندان 2.صداى پاى جهادگران 3.صداى ريسندگىزنان پرهيزكار.»
همچنين فرمود:
«أَفْضَلَ الْجِهَادِ كَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِر».
«بالاترين جهاد، گفتن سخن حق نزديك فرمانرواى ستمگر است.»
و پيشوايان معصوم شيعه، كه به شمشير ظالمان و يا سمّ ستمگران جام شهادت نوشيدند، به خاطر سخنان حقى بود كه نزد ظالمان مىگفتند.
در حالى كه گروههاى ديگر با خلفاى اموى و عباسى سازش داشتند و با آنها كنار مىآمدند، به جز افراد نادر كه نمىتوان روى آنها حساب كرد.
انسان تصور مىكند كه ميدان جهاد، بستر نظاميان است، ولى تاريخ خلاف آن را گواهى مىدهد.
علما و دانشمندان شيعه، به خاطر جهاد فرهنگى و نشر اسلام ناب محمدى، به وسيله ستمگران جام شهادت نوشيدند و يا با شمشير كشته شدند و يا بر سر دار رفتند و احياناً بدنهايشان سوزانده شد. «(2)» در هر حال، شيعه مفتخر است كه با جهاد قلمى و فرهنگى خود، تفكّر اسلام ناب محمدى را كه در تعاليم اهل بيت- همتاى قرآن- متجلى است، به جهانيان معرفى كرده است.
عمر بن خطاب وقتى براى تحويل گرفتن كليدهاى بيت المقدس رفت، على را به عنوان جانشين خود در مدينه گذاشت، اين رخداد را چگونه تفسير مىكنيد؟ «(1)» پاسخ
راوى اين مطلب كه از كتاب ياد شده آورده، «سيف بن عمر» از كذّابان و جعّالان تاريخ است و همه نويسندگان رجال، او را تضعيف كردهاند. چگونه با چنين سند باطلى بر مدّعاى خود استدلال مىكند؟! «(2)»
شيعه مىگويد: حضرت مهدى عليه السلام پس از ظهور، طبق حكم آل داود قضاوت مىكند. در اينصورت شريعت حضرت محمدصلى الله عليه و آله كه نسخ كننده همه شريعتهاست، چه مىشود؟
پاسخ
شيوه قضاوت حضرت داود اين بود كه با ذكاوت و هوش سرشار خدادادى، حقيقت نزاع را كشف و طبق علم خود عمل مىكرد و نيازى به شاهد و بيّنه نداشت.
از برخى روايات استفاده مىشود كه حضرت مهدى عليه السلام نيز در مقام داورى، از همين راه وارد مىشود؛ چنان كه آمده است:
«إِذَا قَامَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍصلى الله عليه و آله حَكَمَ بِحُكْمِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمَانَ لَا يَسْأَلُ النَّاسُ بَيِّنَةً». «(1)»
اكنون پرسش اين است: آيا عمل قاضى به علم خود، مغاير با شريعت اسلام است يا يكى از طرق قضاوت در اسلام همين است؟
كسانى كه معتقدند قاضى پاكدامن مىتواند در مقام داورى، به علم خود عمل كند، منكر اين نيستند كه يكى از ابزارهاى قضاوت، بيّنه است، كه عبارت است از دو شاهد عادل. نويسنده تصور كرده است عمل به
1) بحارالأنوار، ج 52، ص 320، حديث شماره 24
علم، به معناى طرد ديگر ابزارهاى قضاوت است، در حالى كه اين شيوه، توسعه ابزار قضاوت است.
از حسن اتفاق، گروهى از فقهاى اهل سنّت معتقدند قاضى در مواردى مىتواند به علم خود عمل كند. ربيع مىگويد: مذهب شافعى بر اين عقيده است كه قاضى به علم خود عمل مىكند و اگر در اين فتوا توقف كرد، به خاطر فساد دستگاه قضاوت است.
ابو يوسف شاگرد ابوحنيفه و مُزَنى پيرو مكتب شافعى برهمين نظريه فتوا دادهاند. حتى مىگويند: شافعى در كتاب «امّ» و در «رساله» خود، در حجّيت اصول، بر اين مسأله تصريح كرده است.
ابوحنيفه و محمدبن حسن شيبانى مىگويند: اگر پيش از انتصاب به قضاوت، از جريان آگاه گردد و موضوع نزاع مربوط به قلمرو قضاوت باشد، مىتواند به علم خود عمل كند. «(1)» هيچكس تصور نكرده است كه اگر كسى گفت قاضى مىتواند به علم خود عمل كند، اين به معناى ترك شريعت اسلام و عمل به شريعت منسوخ است.
مشكل ما باگردآورنده پرسشها ايناست كه ايشان فاقد آگاهىهاى علمى و فقهى است و گرنه با او به گونهاى ديگر سخن مىگفتيم.
1) خلاف، شيخ طوسى، كتاب قضا، مسأله 41، و در اين مسأله به مغنى ابن قدامه، ج 10، صص 140 و 141 مراجعه شود.
چرا وقتى حضرت مهدى ظهور مىكند، با يهوديان و مسيحيان از درصلح و آشتى درمىآيد و عربها و قريش را به قتل مىرساند؟
پاسخ
اين مطلب تهمتى بيش نيست. حضرت مهدى عليه السلام نه با تمام يهوديان از درصلح وارد مىشود و نه همه اعراب و قريش را مىكشد. آن حضرت حكومتى جهانى تشكيل مىدهد كه بر پايه عدل و قسط استوار است و اسلام واقعى كه جد بزرگوارش آورده و با مرور زمان وصلهها به آن چسبيده و اختلافها چهره آن را پوشانده، به وسيله او حياتى دوباره مىيابد.
در اين هنگام گروهى از پاكسرشتان يهود ونصارى به وى مىگروند و گروهى از عربها و به ظاهر مسلمانان، با او به مخالفت بر مىخيزند. آنگاه با گروه نخست از درصلح در مىآيد و با گروه دوم جهاد مىكند.
ظهور او همانند ظهور پيامبر خداصلى الله عليه و آله است كه برخى بستگانش با او مخالفت كردند و برخى از يهود و نصارى به وى گرويدند.
مسأله، مسألهاى كلى نيست، نه در طرف اهل كتاب و نه در طرف عرب و قريش. اگر كسى مجموع روايات وارد شده را مطالعه كند، قضاوت خواهد كرد كه جريان، يك جريان طبيعى است؛ چه بسا خواصى
كه منافعشان به خطر مىافتد، با او از در مخالفت وارد مىشوند و دور افتادگان كه به هر دليلى توفيق الهى شامل حال آنان مىشود، به او مىگروند.
ابوسفيان و ابوجهل و ابولهب و حكم بن عاص از بستگان پيامبر با او جنگيدند ولىصهيب رومى و بلال حبشى و سلمان فارسى از مخلصان آن حضرت شدند.
گفته مىشود كه شيعيه معتقد است: ائمه در پهلوى مادرانشان هستند و از ران راست متولد مىشوند!؟ «(1)» پاسخ
نخستين دروغ در اين پرسش آن است كه مىگويد: «شيعه معتقد است ...» در حالى كه اين جزو اعتقادات شيعه نيست. تنها در كتابى چنين خبرى وارد شده و در كتاب اثبات الوصيه مسعودى، درصفحهاى كه او نشانى داده، جز اين جمله چيزى نيست: «وكانت ولادته علىصفة ولادة آبائه ونشأ منشأهم»؛ «ولادت امام رضا عليه السلام بهسان ولادت نياكانش بود و رشد و پرورش او نيز مانند آنها بود.» و مقصود از اين جمله آن است كه او در محيطى پاك، روحانى و نورانى پرورش يافت؛ چنانكه پدران بزرگوار او نيز در چنين محيطى رشد يافتند.
فرض كنيم چنين جملهاى در آن كتاب هست، ولى هرچه كه در كتابها آمده، عقيده شيعه نيست، عقيده شيعه بر كتاب خدا و سنت قطعى پيامبر و روايات متواتر از ائمه استوار است نه يك روايت ناشناخته.
گرد آورنده اين پرسشها ما را با مبانى خود مقايسه مىكند.
پايهگذاران مذاهب او كسانى هستند كه خبر واحد را در عقايد حجت مىدانند، در حالى كه شيعه به شدت آن را نفى مىكند.
1) اثبات الوصيه مسعودى، ص 196
از امامصادق نقل مىكنند: هركس نام مهدى را ببرد كافر است و از امامعسكرى نقل مىكنندكه او بهمادر حضرت مهدىگفت: به همين زودى فرزندى مىيابى و نام او را «م- ح- م- د» مىگذارى؟!
پاسخ
بنا به روايت دوم، حضرت عسكرى عليه السلام مادر آن حضرت را از نام فرزندش آگاه ساخته بود، ولى اين، يك جريان خصوصى بود. البته در از زمان امامصادق به بعد، از بردن نام آن حضرت جلوگيرى مىشد. امام عسكرى عليه السلام فرمود: اگر نام او را ببريد، رازش را آشكار ساختهايد و اگر راز او را آشكار كنيد، او را نشان دادهايد و اگر ديگران از جاى او آگاه شوند، بر او دست مىيابند. «(1)» بنابراين، اگر امامصادق عليه السلام مىفرمايد: «كسى جز كافران نام او را نمىبرند»، مقصود از اين حديث آن است كه هركس نام او را در اين شرايط حساس، كه خلافت عباسى به دنبال او هستند، ببرد مىخواهد از اين طريق به اوصدمهاى برساند.
بنابراين، دو روايت ياد شده منافاتى با هم ندارند. اصولًا آگاهى پدر و مادر از نام، با نهى ديگران از بردن نام، هيچ تعارضى ندارد.
1) اصول كافى، ج 1، ص 333
كلينى روايتى نقل مىكند كه سياه پوشيدن مكروه است، مگر در سه چيز: چكمه، عمامه و عبا.
و پس از دوصفحه و نيم مىپرسد: چرا شيعه سياه مىپوشد؟ و لباس سياه را لباس سيدها قرار دادهاند؟
پاسخ
شگفتا! كه اين كتاب مىخواهد عقايد شيعه را بيان كند، اما سراغ اعمال و رفتارها آمده و به مكروهات رسيده است. فرض كنيد كه سياه پوشيدن مكروه باشد، مگر ارتكاب مكروه حرام است؟ چه بسا به دلايلى ارتكاب مكروه راجح باشد.
درباره مكروه بودن پوشش لباس سياه، مىگوييم: رواياتى كه از پوشيدن لباس سياه نهى كرده، (هر چند آن را تحريم نمىكند، بلكه مكروه مىشمارد)، مقصودش كسى است كه در ميان رنگهاى مختلف، رنگ سياه را اختيار مىكند و پيوسته لباس سياه مىپوشد.
امّا اگر بهصورت موقت و چند روزى آن را به عنوان لباس عزا بر تن كند؛ بهگونهاى كه وقتى دوران عزا سپرى شد، او نيز لباس عزا را از تن درآورد و لباس ديگر بپوشد، هرگز حديث ياد شده ناظر بهچنين مواردى نيست.
و اصلًا مگر تنها شيعه است كه براى عزا، لباس سياه به تن مىكند؟ به قول نويسنده دائرة المعارف بستانى «در ميان ملّتهاى متمدن، در ميان
طبقات مختلف لباس عزا يكسان است و آنان رنگ سياه را براى عزا مناسبتر از رنگهاى ديگر مىدانند.»
از شاهنامه فردوسى استفاده مىشود كه در اعصار ديرين نيز لباس سياه نشانه عزادارى بوده است. او مىگويد:
در كاخها را سيه كرد پاك ز كاخ و ز ايوان بر آورد خاك
بپوشيد پس جامه نيلگون همان نيلگون غرق كرده به خون
شواهد تاريخى بر اين كه لباس سياه شعارى جهانى بوده و به هنگام عزا بر تن مىكردند، فراوان است و اگر شيعه هم در ايام عزا پيراهن مشكى بر تن مىكند، تبعيت از يك عرف جهانى است كه اسلام از آن نهى نكرده است.
خلاصه اينكه: شيعه سياه پوش نيست؛ يعنى هرگز 000 000 300 شيعه در جهان، همگى و هميشه سياه نمىپوشند و مرتكب اين مكروه نمىشوند.
معلوم است كه در مواقع شهادت اهل بيت عليهم السلام، بهطور موقت سياه پوشيدن، رمز حزن و عزادارى است و اميرمؤمنان، على عليه السلام فرمود: شيعيان ما كسانى هستند كه در شادى و حزن ما شركت دارند. «(1)» و هم اكنون در جهان پوشيدن سياه در ايام مصيبت، رمز عزادارى است و اين ربطى به شريعت و دين ندارد و يك عادت و از آداب و رسوم ملّى و قومى است.
جاى تأسف است كه گردآورنده اين پرسشها، نتوانسته است تفاوت ميان عادات و رسوم ملى و مسائل دينى را متوجه شود!
در پاسخ پرسش دوم، گفتنى است برخى از سادات، عمامه مشكى مىپوشند و در روايات عمامه مشكى استثنا شده است.
1) بحارالأنوار، ج 4، ص 287
شيعه بهگروههاى اماميه، اسماعيليه، نصيريه، زيديه و دروز تقسيم مىشود. كسىكه مىخواهد آيين شيعه را اختيار كند، بايد كدام يك از موارد پيشگفته را برگزيند؟
پاسخ
فرض كنيد كسى مىخواهد با خواندن پرسشهاى شما، هدايت! شود و مذهب سنى را اختيار كند؛ از ميان دهها گروه و فرقه، كدام را اختيار كند؟ اهل حديث را يا سلفى، اشاعره، معتزله، ماتريديه، ظاهريه و ... را؟
و در مذاهب فقهى كدامين را برگزيند؛ حنفى را يا شافعى، مالكى و بالأخره حنبلى را؟ شما هر چه پاسخ داديد، پاسخ ما هم همان است.
ولى براى اين كه او را با حقيقت آشنا كنيم، مىگوييم: هركس كه مىخواهد شيعه شود، بايد با مطالعه كتابهاى فرقههاى شيعى، حق را پيدا كند. بالأخره اين فرقهها مشتركاتى دارند و متميزاتى. در مشتركات، سخنى نيست، درباره مسائل اختلافى آنها بايد تحقيق كند و پيروى نسنجيده در عقايد جايز نيست.
آيا غير از قرآن كريم، كتابهاى ديگرى بر پيامبر نازل شد؟ آيا تنها على عليه السلام از آن آگاه بود؟ آيا كتابهاى الجامعه،صحيفه ناموس،صحيفه عبيطه،صحيفه ذؤابة السيف،صحيفه على، جفر، مصحف فاطمه، تورات و انجيل و زبور را ائمه حفظ كردهاند؟
پاسخ
مسلمانان پس از درگذشت پيامبر خداصلى الله عليه و آله دو مرجع در اختيار داشتند: الف) قرآن مجيد ب) سخنان پيامبر گرامى به نام سنّت. اين دو ركن اساسى است كه اسلام را بهپا داشته است و احاديث امامان معصوم نيز منعكس كننده سنّت پيامبرصلى الله عليه و آله است؛ زيرا آنچه كه مىگويند، به نقل از او ست.
حضرت رسولصلى الله عليه و آله براى حفظ سنت، گاهى امر به نوشتن آن مىكرد.
از باب نمونه:
1) . صحيح بخارى، باب كتاب العلم، حديث 112
نگارش آن شد و گفت: بيمارى بر پيامبر چيره شده و كتاب خدا براى ما كافى است. «(1)» 3. مردى از انصار، در محضر پيامبر خداصلى الله عليه و آله مىنشست و سخنان او را گوش مىداد ولى در خاطرش نمىماند. در محضر پيامبر از ضعف حافظهاش شكايت كرد. حضرت فرمود: «اسْتَعِنْ بِيَمِينِكَ»؛ «از نوشتن كمك بگير.» «(2)»
عمرو بن شعيب، از جدّ خود نقل مىكند كه به پيامبر گرامى گفت:
آنچه را كه از تو مىشنوم بنويسم؟ فرمود: بنويس. «(3)» جايى كه قرآن دستور مىدهد اگر كسى به كسى وامى داد بنويسد. «(4)» آيا احاديث رسول خدا كه لنگه و همتاى قرآن است، چنين جايگاهى ندارد؟
به خاطر اهميتى كه سنّت پيامبر دارد، على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندان آن حضرت به ضبط احاديث پيامبرصلى الله عليه و آله در دوران حيات و پس از رحلتش همت گماردند.
اميرمؤمنان عليه السلام مىفرمايد:
«كُنْتُ إِذَا سَأَلْتُ رَسُولَ اللَّهِصلى الله عليه و آله أَعْطَانِي وَ إِذَا سَكَتُّ ابْتَدَأَنِي».
«هرگاه از پيامبرصلى الله عليه و آله مىپرسيدم پاسخ مىگفت و هرگاه خاموش
مىشدم، او سخن آغاز مىكرد.» «(1)»
بنابراين، كتابهاى مربوط به اميرمؤمنان عليه السلام، همگى احاديث پيامبرصلى الله عليه و آله است كه از زبان او شنيده و ضبط كرده است و اين كتابها به نامهاى مختلف در ميان فرزندان او محفوظ بوده و حتى حضرت باقر و حضرتصادق عليهما السلام گاهى از روى آن كتابها حكم شرعى را بيان مىكردند. «(2)» امير مؤمنان نه تنها به ضبط احاديث پيامبرصلى الله عليه و آله اهتمام مىورزيد، بلكه نخستين كسى بود كه اقدام به نوشتن قرآن كرد و همه آن را بهتدريج- در مدت بيست و سه سال نزول آيات- نوشت و خود فرمود: به خدا سوگند آيهاى در قرآن نيست، مگر آن كه مىدانم براى چه، دركجا و در حق چه كسى نازل شده است. خدايم به من دلى دانا و زبانى گويا عطا كرده است. «(3)» بنابراين، كتابهايى كه نام برده، اكثر آنها احاديث رسول خداست درباره مصحف فاطمه نيز در گذشته سخن گفتيم.
برخى از آن كتابها، كه او نام مىبرد، بخارى آنها را در باب كتابة العلم آورده است. «(4)» شگفت اينجاست كه اين نقطه قوت (گردآورى سنت پيامبر) كه در
تاريخ اهل بيت عليهم السلام وجود دارد، در ديد اين گردآورنده پرسشها، نقطه ضعف تلقى شده است. كتابهاى ياد شده، هر چند ممكن است برخى دو نام داشته باشد، نشانه اهميت دادن اهل بيت عليهم السلام به فرهنگ اسلامى و علوم نبوى است.
البته چنين فردى حق دارد به اين عمل فرهنگىِ بزرگ، از ديده منفى بنگرد؛ زيرا خلفا، پس از درگذشت پيامبر خداصلى الله عليه و آله هر نوع كتابت حديث را ممنوع كردند.
عايشه مىگويد: شبى ديدم پدرم خوابش نمىبرد، علت را از وى پرسيدم. وقتىصبح شد، گفت: دخترم! احاديثى كه نزد تو است بياور، مجموعاً 500 حديث از پيامبر جمع كرده بود، همه را آتش زد و سوزاند. «(1)» وقتى عمربن خطاب به قدرت رسيد، بخشنامهاى را به تمام نقاط فرستاد و در آن اينگونه نوشت:
«مَنْ كَتَبَ عَنِّي شَيْئاً غَيْرَ الْقُرْآن فَلْيُمْحِهِ». «(2)»
«هركس از من چيزى غير از قرآن نوشت، آن را محو كند و از ميان ببرد.»
و به خاطر همين بخشنامه، نگارش حديث ممنوع شد و نوشتن حديث پيامبر، حالت ضدّ ارزش به خود گرفت. وقتى خليفه اموى، عمربن عبد العزيز در دوران خلافت خود (101- 99) احساس كرد كه ترك نگارش حديث موجب از ميان رفتن علوم نبوى است، در نامهاى از «ابوبكر بن حزم» (عالم مدينه) خواست احاديث پيامبر خدا را بنويسد؛
زيرا بيم آن مىرفت كه احاديث آن حضرت از ميان برود و علم هنگامى نابود مىشود كه حالت پنهانى به خود بگيرد. «(1)» ولى باز هم اين بخشنامه به خاطر ذهنيتى كه از قبل وجود داشت، چندان اثر نبخشيد، تا اينكه در دوران منصور دوانيقى، در سال 143؛ يعنى پس از يك قرن و نيم، نوشتن حديث بهصورت رسمى رايج شد. «(2)» وضعيت حديثى كه حدود يك قرن و نيم نوشته نشود و مذاكره و نوشتن آن ضد ارزش تلقى گردد، معلوم است. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
در اين مدت، چقدر بازرگانان حديث، از جعل حديث استفاده كرده و سره را با ناسره مخلوط كردند.
باز شگفت اينجاست كه گرد آورنده پرسشها كه آگاهى امامان ما را از تورات و انجيل و زبور نقطه ضعف تلقى كرده، مىگويد: اسلام تنها يك كتاب دارد و آن قرآن كريم است ...
آرى، اسلام يك كتاب دارد و آن هم قرآن كريم است، ولى در عين حال، همه ما مأموريم انبياى پيشين و كتابهاى آنان را تصدق كنيم.
قرآن مىفرمايد:
آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لَانُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَا وَأَطَعْنَا غُفْرَانَكَ رَبَّنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ. «(3)»
«پيامبرصلى الله عليه و آله به آنچه از سوى پروردگارش بر او نازل شده، ايمان آورده است و همه مؤمنان هم به خدا و فرشتگان او و كتابها و پيامبرانش ايمان آوردهاند و مىگويند: ميان هيچ يك از پيامبران او فرقى نمىگذاريم و مىگويد: شنيديم و فرمان برداريم. پروردگارا! آمرزش تو را انتظار داريم و بازگشت ما به سوى توست.»
آگاهى پيشوايان از كتب آسمانى، سبب پيروزى اسلام و مسلمانان بر دانشمندان اهل كتاب بوده است؛ زيرا در اين كتابها نام و اوصاف مبارك پيامبر خدا وارد نشده است؛ چنان كه مىفرمايد: الَّذِينَ آتَيْنَاهُمْ الْكِتَابَ يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ ...؛ «(1)» «پيامبر اسلام را مىشناسند همچنان كه فرزندان خود را مىشناسند ...» و تفصيل آن در مناظره امام رضا عليه السلام با علماى اهل كتاب در مجلس مأمون، آمده است. «(2)»
چرا پيامبرصلى الله عليه و آله وقتى فرزندش ابراهيم وفات يافت به سر وصورتش نزد؟
پاسخ
اين پرسش تكرارى است و پاسخ آن را در پرسش يازدهم آورديم.
بسيارى از علماى شيعه به خصوص در ايران، زبان عربى نمىدانند؟!
پاسخ
گويى طراح پرسشها كشور ايران را درنورديده و فهميده است كه علماى شيعه زبانى نمىدانند! در حالى كه در تمام حوزههاى علميه، همه كتابهاى درسى به زبان عربى است و بيشترين منشورات حوزه، كتابهاى فقهى، اصولى، حديثى و تاريخى است كه به زبان عربى مىباشد.
سوگند به خدا كه وقتى به چنين پرسشهايى برخورد مىكنم، ازصرف وقت براى پاسخگويى به آنها، احساس خسارت مىكنم!
شيعه معتقد است كه بيشترصحابه، به جز تعداد بسيار اندك، منافق و كافر بودهاند؟!
پاسخ
اين پرسش نيز تكرارى است و پاسخ آن را در پرسش 22 آورديم.
در آنجا يادآور شديم كه «صحيح بخارى» و ديگر نويسندگانصحاح، به ويژه «جامع الأصول» ابن اثير، كه همهصحاح و سنن را يكجا گرد آورده، در ضمن 10 حديث، يادآور ارتداد بسيارى ازصحابه هستند و نجات يافتگان را بسيار اندك مىدانند و به تعبير آنان «هَمَلِ النَّعَم».
پاسخ شما درباره اين احاديث چيست؟ پاسخ ما هم درباره احاديث شيعه همان است.
در ميان روايات شيعه تناقض و تضاد وجود دارد؛ بهطورى كه برخى از علما كتابى در باره رفع تناقض نوشتهاند؟!
پاسخ
طراح پرسش خار را در چشم ديگران ديده، ليكن شاخه را در چشم خود نمىبيند.
محدّثان اهل سنت نقل كردهاند كه پيامبر خداصلى الله عليه و آله پيوسته از وجود دروغگويان و جاعلان حديث از زبان خود خبر مىداد و پيوسته آنان را با آتش دوزخ تهديد مىكرد. گاهى مىفرمود:
«لَا تَكْذِبُوا عَلَيَّ فَإِنَّهُ مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ فَلْيَلِجُ النَّارَ». «(1)»
در حديث ديگر فرمود:
«مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ». «(2)»
«هر كس بر من دروغ ببندد، جايگاه خود را در آتش آماده بداند».
اين احاديث حاكى از آن است كه در عصر پيامبرصلى الله عليه و آله همانصحابهاى كه از نظر اهل سنت همگان عادلاند، گاه و بيگاه از زبان
پيامبرصلى الله عليه و آله دروغ مىگفتند و او نسبت به اين كار هشدار مىداد.
پس از رحلت حضرت رسولصلى الله عليه و آله جلوگيرى از نقل حديث، سبب شد كه جعل حديث براى كسب مقام و تقرّب به قدرتها آسان شود و در اين مورد، دانشمندان يهود و نصارى كه تظاهر به اسلام كرده بودند، نقش عظيمى در جعل حديث در اسلام را داشتند؛ مانند كعب الأحبار و وهببن منبه و تميم دارى و .... «(1)» جعل اين احاديث مايه ظهور تعارض در احاديث نبوى گرديد.
ابن ابى العوجاء در خانه حماد بن مسلم، محدّث نامى اهل سنت پرورش يافت و او در كتابهاى حمّاد دست مىبرد و احاديثى را جعل مىكرد. «(2)» در اين مورد كافى است بدانيم بخارى 2761 حديث خود «(3)» را از 000 600 حديث برگزيده است.
صحيح مسلم 4000 حديث خود را از 000 300 حديث برگزيده است.
مسند احمد قريب 000 30 روايت خود را از 000 750 حديث انتخاب كرد و يك ميليون حديث را حفظ داشت.
همه اينها حاكى از آن است كه بازار جعل حديث در قرن دوم و سوم، براى كسب مقام و ثروت، به قدرى داغ بود كه محدّثان ميليونى در
ميان راويان ديده مىشد.
اگر ساعات عمر پيامبرصلى الله عليه و آله را براى امور مختلف تقسيم كنيد، به دست مىآيد كه هرگز آن حضرت وقتى براى گفتن يك دهم اين احاديث را نداشته است! از اين جهت نويسندگانصحاح با تلاش فراوان توانستند معدودى از احاديث را به نامصحيح ضبط كنند.
مسلماً در جعل حديث، تناقض و تعارض فراوانى به چشم خواهد خورد و لذا در همينصحاح، روايات حاكى از «جسم بودن خدا» و «مجبور بودن انسان» فروان است كهصد درصد با روايات تنزيه در تعارض هستند.
اكنون به برخى از علل تعارض در حديث شيعه اشاره مىكنيم:
گاهى برخى از راويان، بخش مورد نظر خود را از روايت نقل كرده و بخش ديگر را حذف نمودهاند؛ به گونهاى كه روايت درصورت ضميمه كردن هر دو بخش، معنايى دارد و در تفكيك معنايى ديگر.
يكى از عوامل ظهور تعارض در روايات شيعه، تقطيع يك روايت به دو قسمت است.
برخى از راويان، لفظ امام را نقل نكردهاند. بلكه مضمون و معناى آن را آوردهاند و همين سبب اختلاف در اخبار و روايات شده است.
جعل احاديث ازطريق غلاة؛ مانند مغيرةبن سعيد و ابو زينب اسدى،
معروف به ابوالخطاب است و امامصادق عليه السلام انگشت روى روايات اين افراد نهاد و گفت: اينان بر من و پدرم دروغ مىبندند. «(1)» از اين جهت علماى شيعه به روايات اينان اعتنا نكرده و براى آنها ارزش قائل نشدهاند. بنابراين، اگر تعارضى به نظر مىرسد، برخى جنبه طبيعى و برخى ديگر جنبه تخريبى داشته است. امّا آيا اين تعارض براى ابد باقى مىماند يا علما و دانشمندان با موازين، همه اينها را از هم جدا كرده و تعارض را برداشتهاند؟ و نويسندگان كتب اربعه پس از تلاش و تهذيب، به جمع احاديث دست زدهاند و در اين كتابها از روايت اين جاعلان خبرى نيست.
1) رجال كشى، ص 196، شماره 103
با اين كه شيعيان معتقدند علىبن ابى طالب از فرزندش حسين افضل و برتر است، ولى در سال روز شهادت آن حضرت، مانند روز عاشورا گريه نمىكنند، چرا؟
پاسخ
در افضل و برتر بودن على عليه السلام نسبت به فرزندانش و همچنين برتر بودن پيامبرصلى الله عليه و آله نسبت به همگان حرفى نيست و فضيلت على عليه السلام و ديگر امامان معصوم شعاعى از فضيلت پيامبر خداست، ولى در سالروز شهادت حسينبن على عليهما السلام جهاتى است كه در سالروز شهادت ديگران نيست:
شهادت امام حسين عليه السلام يك فاجعه هولناك و دلخراش بود كه 72 تن، حتى كودك شيرخوار به دست گروهى كه بويى از ايمان و انسانيت به مشام آنها نرسيده بود، به شهادت رسيدند.
خود پيامبرصلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام هرگاه از شهادت امام حسين عليه السلام ياد مىكردند، اشكشان جارى مىشد و در پاسخ پرسش 21 به بخشى از روايات آن اشاره كرديم و حتى امام مجتبى عليه السلام به حسين بن على عليهما السلام فرمود: «لا يَوْمَ كَيَوْمِكَ يا أَبا عَبْدِ اللَّهِ» و پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله در دوران زندگى خود، گاهى مجلس عزا بهصورت خصوصى تشكيل مىداد و اين يكى از رويدادهاى تاريخى است كه غالباً از آن غفلت شده است.
مرحوم علامه امينى در كتاب «سيرتنا و سنتنا» فصلى از اين مجالس را
كه به وسيله پيامبرخداصلى الله عليه و آله و ديگران در محيط خانواده تشكيل مىشد، گزارش كرده است.
«وَعَلَى الإِسْلامِ السَّلامُ، إِذْ قَدْ بُلِيَتِ الأُمَّةُ بِراعٍ مِثْلِ يَزيدٍ ...».
«اثرى از اسلام باقى نمىماند اگر امت اسلامى، گرفتار زمامدارى مانند يزيد مىشد.» «(1)»
از اين روست كه تظاهرات شيعه براى حفظ مكتب اهل بيت عليهم السلام در عاشورا نسبت به روزهاى ديگر شديدتر است و اين هرگز به معناى برتر بودن امام حسين عليه السلام از جد بزرگوارش نيست.
آنان مىخواستند دختران رسول اللَّهصلى الله عليه و آله را به عنوان اسيران جنگى به كنيزى ببرند! آيا اين سختترين مصيبت بر خاندان رسالت نيست؟
1) سيرتنا و سنتنا، صص 41 و 98؛ اللهوف، ص 99، چاپ دارالاسوه.
ولايت على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندانش، ركنى از ايمان است، چرا اين ركن در قرآن باصراحت بيان نشده؟ در حالى كه نماز و زكات، كه پايينتر از ولايت است، در قرآن آمده است؟
پاسخ
«دست حق ديدى ولى نشناختى!» اگر آيات قرآن را با دقت مىخواندى و خود را از عقايد موروثى، به ويژه در لباس وهابيّت آزاد مىكردى، به يقين آيات ولايت بر تو مخفى نمىماند.
قرآن مجيد، ولايت على عليه السلام را در اين آيه بيان كرده است:
إِنَّمَا وَلِيُّكُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ «(1)»
خوشبختانه نزول اين آيه را بسيارى از محدثان و محقّقان اهل سنت، درباره على عليه السلام نقل كردهاند كه تعداد آنان به 66 نفر مىرسد و در ميان آنان، نُه نفر ازصحابه، نزول آيه را در حق امام نقل كردهاند.
و چون هدف در اينجا اختصار است، در اين مورد شما را به كتاب شريف «الغدير» ارجاع مىدهم. «(2)»
از اين گذشته، چرا احاديث متواتر و متضافر پيامبرصلى الله عليه و آله را درباره ولايت على عليه السلام ناديده مىگيريد؛ مانند: 1. حديث غدير 2. حديث منزلت 3. حديث «إِنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي». «(1)»
و نمونههاى ديگر كه فراوان است.
گذشته از اين، به چه دليل هرچه ركن باشد بايد در قرآن بيايد؟ شما مىگوييد «قرآن قديم» است و هركس بگويد «قرآن حادث» است كافر مىشود، پس چرا اين ركن در قرآن نيامده است؟
1) . سنن ترمذى، ج 5، ص 632، حديث 3712؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 110؛ مصنف ابن ابى شيبه، ج 6، ص 371، حديث 32082 و ص 375، حديث 32110
اگر آنگونه كه شيعه مىگويد، اصحاب دشمن يكديگر بودند، چگونه آنها در كنار هم و همراه هم، مناطق زيادى از جهان را فتح كردند؟
پاسخ
پاسخ اين پرسش را در پرسش شماره 34 آورديم. در ضمن، آنچه به شيعه نسبت مىدهد كه معتقدندصحابه دشمن يكديگر بودند، كاملًا بىپايه است. شيعه معتقد است بخشى ازصحابه پيشگامان تشيع بودند و بخشهاى ديگر، كه اكثريت را تشكيل مىدهند از نظر فكرى و عقيدتى يكسان نبودند و چنين نبود كه در همه مسائل با هم يكسان باشند، ولى به حكم «الحُكْمُ لِمَنْ غَلَبَ» با حفظ اختلاف در فكر و نظر، از نظر عملى، براى حفظ انسجام جامعه اسلامى با حاكمان وقت و خلفاى زمان مخالفت عملى نمىكردند و حتى كسانى كه اظهار مخالفت مىكردند، سركوب مىشدند؛ مانند سعد بن عباده كه در شام ترور شد و به قول آنها با تير غيبى كشته شد و عبداللَّه بن مسعود، كه مورد ضرب و شتم قرار گرفت و جناب ابوذر به ربذه تبعيد شد و ...
ما به گردآورنده اين پرسشها توصيه مىكنيم تاريخ را با ذهنىصاف و شفاف و دور از هر نوع پيشداورى، از نو بخواند.
چرا بسيارى از شيعيان نماز جمعه نمىخوانند؟
پاسخ
نماز جمعه يك نماز عادى و مانند نماز ظهر و عصر نيست كه با هر وضعيتى و پشت سر هر امامى خوانده شود، بلكه نمازى عبادى- سياسى است و امام در دو خطبه خود، وضعيت حاكم بر جامعه اسلامى و وظيفه مسلمانان را بيان مىكند و اين زمانى ميسّر است كه حكومتى تشكيل شود و به عالمان شيعى چنين اجازهاى بدهد و اين شرايط قبل از انقلاب اسلامى در بسيارى از نقاط وجود نداشت ولى در عين حال، با نبودن وضعيت مساعد، در غالب شهرها نماز جمعه برپا مىشد ولى پس از انقلاب اسلامى در ايران و آماده شدن شرايط، نماز جمعه حالتى رسمى و گسترده به خود گرفته است.
چرا شيعيان معتقدند آياتى از قرآن حذف شده و آياتى را ابوبكر و عمر تغيير دادهاند؟
پاسخ
نويسنده مىگويد: «شيعيان معتقدند كه آياتى از قرآن حذف شده است».
او كه اين مطلب را به شيعيان نسبت مىدهد، بايد دليلى از كتب عقايد شيعه براى اين سخنش بياورد. در حالى كه در كتب عقايد شيعه چنين مطلبى وجود ندارد. قديمىترين كتاب عقايد ما، «عقائد الإماميه» شيخصدوق است و در آن، به خلاف اين سخن تصريح شده است.
پيش از آن، فضل بن شاذان (متوفاى 260 ق.) اعتقاد به تحريف را به مخالفان شيعه نسبت مىدهد و تصريح مىكند كه قرآن مصون از تحريف است و چيزى از آن كاسته نشده است.
گرد آورنده سؤالات، با نقل رواياتى، تحريف را به شيعه نسبت مىدهد. اكنون ما، نظر خوانندگان را به دو نكته جلب مىكنيم:
الف) وجود روايت در كتب حديثى، دليل بر عقيده نيست. عقيده را بايد از كتابهاى عقايد جست كه عصاره قرآن و احاديث متواتر و عقل قطعى است و چنين مطلبى، در هيچ يك از كتب اعتقادى شيعه نيامده است.
ب) رواياتى كه او ادعايش را بر آنها مستند ساخته، حاكى از كم يا زياد شدن آيات قرآن نيست، بلكه نوعى تفسير و اشاره به مصداق بارز آيات است و اين اشتباه اختصاص به ايشان ندارد. آنان كه با لسان روايات اهل بيت عليهم السلام آشنا نيستند، اين تفاسير را جزئى از آيات دانستهاند، در حالى كه اين روايات ربطى به جملات و كلمات قرآن ندارد و تنها تفسير آيات است.
اكنون به رواياتى كه تمسك جسته اشاره مىشود:
«... وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولِي وَ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرُ الْمُؤْمِنِيى».
پاسخ:
اين حديث، به فرضصحت، درصدد بيان آن نيست كه اين كلمات جزء آيه است، بلكه مىخواهد بگويد در «عالم ذرّ» از چيزهايى كه از انسان پيمان گرفته شده، رسالت پيامبرصلى الله عليه و آله و وصايت على عليه السلام است.
بهترين شاهد اين است كه پس از آيه مىگويد: «وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولِي وَ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرُ الْمُؤْمِنِين». و اين نوع تفسير، بيان مصداق است نه بيان اجزاى آيه، و جمله بهگونهاى است كه اصلًا در دل آيه نمىگنجد.
«وَ أَنَّ الَّذِينَ آمَنُوا بِهِ- يعنى بالإمام- وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ ...».
پاسخ:
اگر كسى حديث را از اول تا آخر مطالعه كند، به يقين مىرسد پيامبر
خداصلى الله عليه و آله در مقام بيان موقعيت امامى است كه بايد پس از رحلت خودش بيايد و تكاليف پيامبر (غير از تلقى وحى و تشريع)، بر دوش او است.
آنگاه يادآور مىشود: مردان مؤمن كسانى هستند كه به پيامبر ايمان مىآورند و او را تقويت و يارى مىكنند.
ايمان به پيامبرصلى الله عليه و آله، ايمان به همه چيزهايى است كه بر او نازل مىشود و يكى از آنها امامت اميرمؤمنان و ديگر جانشينان اوست.
در حقيقت امام در مقام بيان تفسير و تبيين حدود و قلمرو ايمان به پيامبرصلى الله عليه و آله است؛ كه از آنها است ايمان به پيامبرصلى الله عليه و آله يعنى ايمان به عصمت و اعجاز او و اينكه خاتم و آخرينِ پيامبران است و جانشينش علىبن ابىطالب است. اگر مىگويند: «يعنى بالإمام»، اين جمله ناظر به يكى از امورى است كه بايد بدان ايمان آورد.
علىبن ابراهيم و زيادبن منذر، معروف به «ابى الجارود».
آنچه كه از على بن ابراهيم نقل كرده مربوط به سوره فاتحه و بقره و بخشى از سوره آل عمران است و از آيه 45 سوره آل عمران تا آخر كتاب را از زياد بن منذر، معروف به «ابى الجارود» نقل مىكند و اتفاقاً اين آيه كه در سوره نور آمده، مربوط به بخشىاست كه راوى آن زيادبن منذر است.
بنابراين، پشتوانه احتجاج، حديثى است از كتابى كه:
مؤلف آن مجهول و ناشناخته است.
سند آن به جابر بن زيد جعفى مىرسد كه نجاشى درباره او گفت: «كَانَ مُخْتَلِطاً»؛ «صحيح و سقيم را به هم مخلوط مىكرد.» «(1)»
آياصحيح است با چنين روايتى شيعه را متهم كرد؟
و نيز در ضمن همين سؤال مىگويد: امام در تفسير آيه ... فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِكَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ، رستگاران را چنين تفسير كرده است:
«الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الْجِبْتَ وَ الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَ الْجِبْتُ وَ الطَّاغُوتُ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ».
در اينجا حضرت مصداق را بيان مىكند. جبت و طاغوت هزاران مصداق دارد. حضرت در اين آيه به سه مصداق آن اشاره مىكند. آيا اين تحريف آيه است؟
تحريف به معناى كم و زياد كردن است، نه تفسير كردن.
احاديثى كه در اين مورد آورده، همگى جنبه تفسيرى دارد و او تصوّر كرده كه تفسيرها جزو آيه هستند؛ مثلًا: آيه وَمَنْ يُطِعْ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ كه از امامصادق عليه السلام نقل شده، او تصور كرده آنچه در ميان دو خط از امامصادق عليه السلام نقل شده، جزو آيه است، در حالى كه تفسير آيه است نه آيه.
1) الذريعه إلى تصانيفالشيعه، ح 4، ماده تفسير علىبنابراهيم، كليات فىعلمالرجال، صص 340- 227
اطاعت خدا و رسول قلمرو گستردهاى دارد؛ يكى از موارد آن، اطاعت خدا و رسول درباره اوصيايى است كه او معيّن كرده است؛ نظير چنين تفسيرى را بدون آنكه ملازم با تحريف قرآن باشد، درصحيح مسلم از عايشه نقل مىكند: «حَافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلَاةِ الْوُسْطَى ...
«صلاة العصر» جزو آيه نيست بلكه تفسير آن است. تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
1) . صحيح مسلم، باب الدليل لمن قال الصلاةالوسطى هي صلاةالعصر، ج 1، صص 37- 448
شيعه در مورد آيه كريمه يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ ... مىگويد: خداوند امامت را كامل مىكند و «نور» در اين آيه، امامت است.
و آيا خداوند نور خودش را با نشر اسلام كامل گردانيد يا با دادن ولايت و خلافت به اهل بيت عليهم السلام؟
پاسخ
اين حديث در كتاب كافى ج 1،ص 195 و بحارالأنوار، ج 23،ص 318 آمده و معناى آن معلوم است. مقصود نشر اسلام است ولى اسلام اصولى دارد و فروعى و خلافت اوصياى الهى، از اصول اسلام است. و وظايف پيامبرصلى الله عليه و آله با امامت اوصيا تكميل مىشود؛ زيرا اگر نظامى را پديد بياورد، امّا براى ادامه آن طرحى نريزد، مسلّماً وظايف به نحو اكملصورت نگرفته است و لذا در روز غدير، پس از نصب اميرمؤمنان به خلافت و به تعبير امروز تعيين معمار اسلام پس از خويش، آيه ... أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... فرود آمد. «(1)» بنابراين امامت اهل بيت عليهم السلام بخشى از آن نورى است كه خداوند اكمال آن را وعده داده است.
1) . نزول آيه« اكمال» را در غدير خم، از 16 محدث و مفسر سنى نقل كرده است. به الغدير، ج 1، صص 238- 230 مراجعه فرماييد.
دو نفر از ائمه زمام خلافت را به دست گرفتند، پس خلافت و فرمانروايى ده نفر بقيه كجاست؟
پاسخ
گرد آورنده يا طراحان پرسشها تصور كردهاند مراد از خلافت، خلافت انتخابى است، از اين رو است كه مىگويند: خلافت آن ده نفر ديگر كجاست؟ ايشان از مكتب استادان خود پيروى مىكنند و امامت را مقامى دنيايى و قدرتى ظاهرى تلقى مىكنند و چون آن ده نفر ديگر انتخاب نشدند و قدرت ظاهرى نداشتند، پس فاقد خلافت بودند! در حالىكه امامت بهسان نبوت، يك منصب الهى است با اين تفاوت كه پيامبر، پذيراى وحى و پايهگذار دين است و امام بيانگر شريعت و ادامه دهنده راه پيامبر؛ خواه مردم بپذيرند و خواه نپذيرند. مشروعيت امامت از آنها گرفته نشده است.
در اينجا سرزنش متوجه مردم است كه چرا حجت خدا را نشناختند و او پيروى نكردند، نه متوجه آن امام و حجت خدا كه چرا قدرت نداشته است؟
امامصادق عليه السلام در پاسخ زنى كه پرسيد: آيا ابوبكر و عمر را دوست بدارم؟ فرمود: آنها را دوست بدار ...» «(1)» و نيز امام باقر عليه السلام ابوبكر راصديق ناميد، امّا شما ...؟ «(2)» پاسخ
در باره حديث نخست، به نظر مىرسد گرد آورنده پرسشها چون به اصل كتاب مراجعه نكرده و فقط به سايتهاى مخالفان شيعه و همفكرانش سر زده، در نقل حديث خيانت كرده است. بخشى از حديث را نقل و بخشى را حذف كرده است.
خلاصه حديث چنين است: زنى به نام امّ خالد كه فرماندار مدينه به نام يوسف بن عمر، زمينى را به او بخشيده بود، به درِ خانه امامصادق عليه السلام آمد و اجازه ورود خواست. ابوبصير مىگويد: امامصادق عليه السلام به من فرمود: دوست دارى سخن او را بشنوى؟ گفتم: آرى. گفت: اكنون كه چنين است اجازه ورود به او بده. آنگاه به ابوبصير فرمود: بر روى فرشى كه من نشستهام بنشين به نشانه اين كه تو از نزديكان من هستى. زن وارد شد و سخن گفت. او زنى سخنور بود. از امامصادق عليه السلام درباره دو نفر
پرسيد. امام فرمود: آنان را دوست بدار. زن گفت: من هرگاه به سوى خدا رفتم بگويم كه تو مرا به دوستى آنها امر كردى؟ حضرت فرمود: بلى.
آنگاه زن گفت: اين مردى كه در كنار شما بر روى فرش مخصوص نشسته، به من مىگويد از آنها بيزارى بجويم ولى كثير نوّاء (كه زيدى مذهب بوده) مرا به دوستى آنها دعوت مىكند. كدام يك از آنها نزد تو عزيزترند و آنها را بيشتر دوست دارى؟ حضرت فرمود: ابوبصير نزد من عزيزتر از كثير نوّاء و ياران اوست. «(1)» ذيل حديث مىتواندصدر آن را معنا كند و حاكى از آن است كه حضرت روى مصالحى آن زن را به دوست داشتن آن دو نفر دعوت كرده است و اگر مطلبى جدى بود، هرگز ابو بصير را، كه از نظر فكرىصد درصد با اين مطلب مخالف بود، روى بساط خود نمىنشاند و او را محبوبتر از مخالف وى (كثير نوّاء) معرفى نمىكرد؛ به خصوص كه آن زن با فرماندار مدينه (يوسف بن عمر) در ارتباط بود و هر نوع سخن خلاف سياست روز را به گوش او مىرساند و براى حضرت مشكلاتى به وجود مىآورد.
كسانىكه با روايات اهل بيت عليهم السلام آشنا هستند، منطق آنها را درك مىكنند.
امّا روايت دوم، حديثى است بى سر و ته. علىبن عيساى اربلى، (متوفاى 693) از عروة بن عبداللَّه، كه از رجال قرن دوم است، حديثى را نقل مىكند. اين حديث از دو جهت قابل احتجاج نيست:
1) روضه كافى، ج 8، ص 19
در رجال شيعه، تنها يك عروةبن عبداللَّه بن قشير جُعفى است كه شيخ طوسى او را از اصحاب امامصادق عليه السلام شمرده ولى وى كاملًا مجهول است. «(1)» و در رجال سنى، وى به نام عروة بن عبداللَّه بن قشير جعفى، مكنى به «ابوسهل» آمده است، كه حديث را از عبداللَّه بن زبير نقل مىكند و مردى كه نزد عبداللَّه بن زبير تلمّذ كرده و از او حديث نقل مىكند، از نظر روحيه بايد با او نزديك باشد و اين خاندان كاملًا از اميرمؤمنان منحرف بودند و قطعاً قول چنين فردى نمىتواند سند باشد. «(2)» از اين گذشته، دقت در مضمون حديث مىرساند كه كاملًا از زبان وى دروغ گفته شده؛ زيرا مىگويد: من از ابى جعفر عليه السلام در باره زينت كردن شمشير سؤال كردم. ايشان فرمود: ابوبكرِصديق شمشير خود را مىآراست. پرسيدم: او راصديق مىنامى؟ از جاى خود پريد و رو به قبله ايستاد و فرمود: آرىصديق! آرى صديق! آرىصديق! هركس نگويد اوصديق است خداوند سخنش را در دنيا و آخرت نپذيرد!
اين عملِ غير متناسب با وقار امام باقر عليه السلام و مبالغه بيش از حد در اين مورد، نشانه آن است كه عروة بن عبداللَّه شاگرد عبداللَّهبن زبير اين حديث را از زبان حضرت جعل كرده است.
طبق نقل ابوالفرج اصفهانى و اربلى در كشف الغمّه، على عليه السلام يكى از فرزندان خود را ابوبكر كنيه داد و او همراه برادرش در كربلا كشته شدند. چرا شيعه اين قضيه را پنهان نموده و تنها بر كشته شدن حسين عليه السلام تكيه مىكند؟ «(1)» پاسخ
در شگفتم كه چگونه مىگويد شيعه اين قضيه را پنهان مىكند! در حالى كه اين مطلب را از كتابهاى شيعه آورده و از اربلى شيعى و او از شيخ مفيد نقل كرده است!
مسأله نامگذارى فرزندان، به نامهاى خلفا در پرسش سوم آمد و پاسخش همانجا گفته شد و ثابت گرديد كه اين اسامى اختصاصى به خلفا نداشته، بلكه از نامهاى بسيار رايج ميان اعراب قبل و بعد از اسلام است.
گذشته از اين، اين اعمال نوعى سپر بلا بود كه در سؤال سوم بيان گرديد.
1) كشف الغمه، ج 2، ص 67. نويسنده به جاى صفحه واقعى ص 360 را آدرس داده و اين حاكى از آن است كه خود به كتاب مراجعه نكرده است. ما گرفتار چنين محققهاى بىمايهاى هستيم كه با دستپاچگى خود را به آب و آتش مىزنند.
اگر ملاك رستگارى در آخرت و بهتعبير روشنتر، رفتن بهبهشت در گرو اطاعت از امامان معصوم شيعه است، پس چرا قرآن تنها اطاعت خدا و رسول را بيان مىكند؟
وَمَنْ يُطِعْ اللَّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُوْلَئِكَ رَفِيقاً. «(1)» «و هركس كه از خدا و پيامبرش اطاعت كند، در روز رستاخيز همنشين كسانى خواهد بود كه خدا نعمت خود را بر آنان تمام كرد و از پيامبران وصديقان و شهيدان وصالحان و آنان دوستان خوبى هستند.»
... وَمَنْ يُطِعْ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ. «(2)» «و هركس از خدا و پيامبرش اطاعت كند- و قوانين او را محترم بشمارد- خداوند وى را به باغهايى از بهشت وارد مىكند كه همواره آب از زير درختانش جارى است، جاودانه در آن مىماند.»
پاسخ
اطاعت از خدا و رسول، از اركان اسلام است ولى اين آيهها در مقام بيان تمام اركان ايمان نيست، به اين دليل كه در آيات ديگر، اطاعت «اولى
الأمر» را نيز واجب مىشمارد، آنجا كه مىفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ....
«اى كسانىكه ايمان آوردهايد! از خدا و پيامبر و فرمانروايان خويش، فرمان ببريد ...»
در اينجا بر دو مقام پيشين، اولى الأمر نيز افزوده شده و در اين استدلال تفاوتى نيست كه اولى الامر را چگونه تفسير كنيم.
در آيه ديگر، خداوند دستور مىدهد كه اسرار مسائل حساس را نزد همگان بازگو نكنند، بلكه آن را به «اولى الامر» ارجاع دهند. «(1)» خداوند امر كرد كه رسول را اطاعت كنيم و او نيز به اطاعت از ثقلين فرمان داده است.
احمد بن حنبل مىگويد: اطاعت پيشوايان و زمامداران؛ خواه نيكوكار باشند خواه بدكار، از واجبات است. هركس رداى خلافت بر دوش كند و مردم گرد او جمع شوند و يا كسى كه با شمشير به اين مقام برسد و خود را اميرمؤمنان بخواند، اطاعت او لازم است. «(2)» ابوجعفر طحاوى، در رساله خود به نام «بيان السنة والجماعه» كه امروزه در دانشگاه مدينه، از كتب درسى است، مىنويسد: سرپيچى از فرامين سلاطين و اميران، هر چند ستمگر باشند، جايز نيست و ما هرگز دست از اطاعت آنان برنمىداريم و اطاعت آنان، اطاعت خداست، تا
زمانى كه امر به معصيت نكنند. «(1)» طراحان اين پرسشها حتى از مقام امامت در مكتب خود آگاه نيستند؛ زيرا در احاديث آمده است:
«مَن مَاتَ وَ لَمْ يَكُن فِي عُنُقِه بَيعَةَ إَمَامٍ فَقَدْ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّة». «(2)»
«هر كس بميرد در حالى كه بيعت امامى را به گردن نداشته باشد، بىايمان مرده است.»
اگر واقعاً تنها اطاعت خدا و رسول واجب است، ديگر بيعت با امام در هر زمان چه معنى دارد؟
و به خاطر همين مقام برتر امامت پس از رسالت است كه امامان معصوم عليهم السلام در تفسير برخى از آيات، به مقام امام و وظايف او اشاره كردهاند تا اين افراد تنها به قاضى نروند و دو آيه ياد شده در سوره نساء را سپر قرار ندهند و بدانند كه علاوه بر اطاعت از اين دو مقام، اطاعت ديگران نيز مطرح است و خداوند تعيين مصداق از ديگران را برعهده پيامبرش گذاشت، پيامبر هم در حديث ثِقْلَيْن يا ثَقَلَيْن و مانند آن، اطاعت از اهل بيت را تنها راه نجات شمردند.
در دوران پيامبرصلى الله عليه و آله افرادى به حضورش مىرسيدند وفقط يكبار او را مىديدند و به مناطق و شهرهاى خود بازمىگشتند. بدون ترديد آنها چيزى درباره ولايت على نشنيده بودند، آيا اسلام آنها ناقص است؟
پاسخ
در پاسخ نقضى مىتوان پرسيد:
اوّلًا: گروهى به حضور پيامبرصلى الله عليه و آله مىآمدند و با گفتن شهادتين و آموزش برخى از احكام، به ديار خود باز مىگشتند و چيزى درباره خلافت خلفاى اربعه نمىشنيدند و چه بسا از دنيا مىرفتند، آيا اسلام آنها ناقص است؟ در حالى كه احمدبن حنبل و ابوجعفر طحاوى، ايمان به خلافت خلفا را جزئى از عقيده اسلامى شمردهاند. «(1)» ثانياً: شكى نيست كه در آغاز هجرت، گروهى مىآمدند و با آموزشهاى بسيط و ساده باز مىگشتند ولى پس از برگشتن آنها تا روزى كه پيامبرصلى الله عليه و آله جان به جان آفرين سپرد، احكامى فرود آمد و معارفى بيان گرديد، در حالىكه به سمع مسلمانان گذشته نرسيد. آيا اسلام آنها ناقص است؟
در پاسخ حلّى هم مىگوييم: آنها با پيامبر خداصلى الله عليه و آله بيعت اجمالى
1) كتاب السنة، احمد بن حنبل، و عقيده طحاويه، صص 471 و 478؛ مقالات الاسلاميين، ص 323
مىكردند. آنچه بر او فرود آمده يا بعداً فرود خواهد آمد، ازصميم دل پذيرفته و هرگاه به آنان رسيد، اطاعت مىكنند.
خلافت على عليه السلام هر چند در سال سوم بعثت در «يوم الدار» مطرح شد ولى جنبه رسمى نداشت و در روز غدير، با يك اعلام عمومى رسميت يافت. بنابراين، كسانى كه قبل از روز غدير درگذشته بودند، تكليفى نسبت به امامت على عليه السلام نداشته و اقرار اجمالى آنان به تصديق «مَا جَاءَ بِهِ النَّبِيّصلى الله عليه و آله» كافى بود.
امير مؤمنان در نامه خود به معاويه مىنويسد: «كسانى با من بيعت كردند كه با ابوبكر، عمر و عثمان دست بيعت دادند و با من بر اساس همان چيزهايى بيعت كردند كه با آنها كرده بودند. پس مردى كه در بيعت حاضر بوده حق ندارد، انتخاب ديگرى كند.»
بنابر اين نتيجه مىگيريم:
امام را مهاجر و انصار انتخاب مىكنند.
بههمانصورتىكه با ابوبكر، عمر و عثمان بيعت شد، همانگونه با على عليه السلام بيعت شد.
شورا از آنِ مهاجرين و انصار است و اين نشانه مقام والاى آنهاست.
كسى را كه مهاجرين و انصار قبول كنند و با او بيعت نمايند، خداوند او را مىپسندد.
شيعيان معاويه را لعنت مىكنند، امّا على عليه السلام در نامههايش او را لعنت نمىكند.
پاسخ
قرآن مجيد به مسلمانان آموزش مىدهد كه با افراد مخالف به يكى از سه شيوه سخن بگوييد:
الف) با برهان و دليل علمى
ب) با هدف پند، اندرز و نصيحت
ج) جدل؛ يعنى با مسلّمات خودِ او برايش دليل بياوريد. «(1)» بنابراين، امير مؤمنان با دشمنِ لجوج از راه سوم وارد مىشود و لحن سخن گفتن او حاكى است كه راه جدل و محكوم كردنِ طرف، با منطقِ خودِ او را در پيش گرفته است و لذا مىگويد: آنان كه با آن سه نفر بيعت كردهاند، همانها نيز با من بيعت كردهاند، پس چگونه است كه بيعت آنها را با آن سه نفر پذيرفتى ليكن درباره من نپذيرفتى؟
در نامهاى ديگر مىنويسد: «برادرت (يزيد) امير ابوبكر در شام بود و به بيعت عمر در مدينه گردن نهاد. تو امير عمر بودى و به بيعت عثمان در مدينه گردن نهادى، اكنون نيز بايد بر بيعت من گردن نهى؛ زيرا اين سه همه از يك مقولهاند.»
اين گونه سخن گفتن، دليل بر اين نيست كه امام عليه السلام اين منطق را پذيرفته است.
اكنون مطلب را كمى باز كنيم و ببينيم ريشه اختلاف كجاست؟
على عليه السلام با بيعت مهاجران و انصار زمام خلافت را به دست گرفت- آن هم پس از اصرار فراوان- و از آنجا كه معاويه را فردصالحى نمىدانست، از استاندارى شام عزلش كرد. هر چه به امام گفتند: كمىصبر كنيد تا بر امور كشور مسلّط شويد، آنگاه وى را عزل كنيد، فرمود: به خدا سوگند يك روز هم نمىتوانم او را در اين مسند بپذيرم. در اين هنگام
1) ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ نحل: 125.
معاويه دنيا طلب، سر به شورش نهاد و خونخواهى عثمان را بهانه كرد و على را متهم به دست داشتن در خون عثمان نمود. در چنين وضعيتى است كه اميرمؤمنان اين نامه را مىنويسد و حاصل نامه آن است كه:
اى معاويه، چرا سر به شورش نهادهاى؟ آنچه كه مىتواند عذر و بهانه براى تو باشد، يكى از اين دو مورد است:
الف) خلافت من نا مشروع باشد؛ در حالى كه خلافت من با خلافت پيشينيان، از نظر كم و كيف و چند و چونِ آن يكسان است، همانها كه با آن سه دست بيعت دادند با من نيز بيعت كردند.
ب) نقشى در قتل عثمان داشته باشم؛ در حالى كه اگر به عقلت رجوع كنى و هوا و هوس را كنارى نهى، مرا بىگناهترين فرد در خون عثمان مىيابى.
با اين توضيح معلوم مىشود كه امام عليه السلام در مقام بيانِ مسأله كلامى و عقيدتى نيست، بلكه در مقام قطع و رد عذر انسان شورشگرى است كه مىخواهد اوضاع مسلمين را به هم بريزد و امام بنا دارد او را با منطق، از مركب شرّ و افساد پايين بياورد؛ چنانكه همين كار را با طلحه و زبير و نيز با خوارج انجام داد تا بتواند از جنگ و خونريزى پيشگيرى كند.
پس به اين نتيجه مىرسيم كه طراح پرسشها، نتايج و موارد پنجگانهاى را كه آورده، همهاش بىپايه است.
امّا اينكه چرا على عليه السلام در نامه خود معاويه را لعن نكرده، معلوم است، چون حضرت مىخواست با نگاشتن چنين نامهاى، معاويه را جلب كند نه طرد. بنابر اين، لعن كردن با چنين هدفى سازگار نيست و با بلاغت، كه سراپاى كلام امام را احاطه كرده، ناسازگار است.
شيعه منكر بيعت كردن ابوبكر، عمر و عثمان با پيامبرصلى الله عليه و آله در زير درخت «بيعت رضوان» است و در حالى كه خداوند خبر داد او از كسانى است كه زير درخت با پيامبر بيعت كرد. «(1)» پاسخ
هرگاه از جمعيتى انبوه تمجيد كنند و آنان را به نيكى بستايند، اين ستايش، مربوط به مجموع آنان است، نه فرد فرد ايشان. وقتى مىگويند دانشجويان اين دانشگاه بسيار جدى و كوشا هستند، اين تعريف مربوط به غالب آنها است، نه فرد فرد آنان و اين نوع تعريفهاى گروهى، دليل بر شايستگى تك تك افراد نيست. بنابراين، نمىتوان با اين آيه بر فضيلت شخص معينى استدلال كرد، بهترين دليل اين است كه عبداللَّه بن ابىّ، رهبر منافقان و نيز دار و دسته او در بيعت رضوان حضور داشتند و با پيامبر بيعت كردند و اگر كنارهگيرى مىكردند، تاريخ آن را ذكر مىكرد؛ چنان كه در «احد» يادآورى نموده است و اينكه فرزند ابىّ با دار و دسته خود، كه حدود هفتصد نفر بودند، از رزمندگان اسلام جدا شدند. آيا مىتوان با اين آيه بر فضيلت عبداللَّه بن ابى و دار و دسته او استدلال كرد؟
از دقت در الفاظ آيه مىفهميم كه اين رضايت مخصوص همان
1) فتح: 15
زمان بوده؛ چنان كه مىفرمايد: لَقَدْ رَضِىَ اللَّهُ عَنْ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ ...؛ «آنگاه كه با تو بيعت كردند، خداوند از ايشان راضى شد.» روشن است كه اين دليل بر بقاى رضايت تا پايان عمر نيست. هر گاه دليل قاطعى اقامه شود كه يكى از آنان بعد از ماجراى بيعت، كارى بر خلاف موازين اسلام انجام داده، با مضمون اين آيه منافاتى نخواهد داشت و به يك معنا، رضاى الهى، كه ازصفات فعل او است نه از اوصاف ذات او، به سخط تبديل مىشود. لذا در همين سوره يادآور مىشود كه اين بيعت بايد پايدار باشد و اگر پيمانشكنى كنند، به ضرر خود آنها است؛ چنانكه مىفرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ .... «(1)»
«آنان كه با تو بيعت مىكنند، مانند آن است كه با خدا بيعت مىكنند، دست خدا بالاى دست آنها است، هركس اين پيمان را بشكند، به ضرر خود شكسته است ...»
در اسلام اصلى است به نام «إِنَّمَا اْلأَعْمَالُ بِالْخَواتِيم» «(2)»
و از روايتى كه بخارى نقل مىكند، به دست مىآيد كه روزهاى نخستينِ زندگى انسان معيار قضاوت نيست، بلكه آخرين روزهاى زندگانى، معيار قضاوت درباره كلّ زندگى او است. آنگاه پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: «إِنَّمَا اْلأَعْمَالُ بِالْخَواتِيم».
چه انسانهايى كه در نخستين روزهاى زندگانى خود، عابدانى نيكانديش و زاهدانى خوش عمل بودند؛ بهگونهاى كه قلوب آنان، مورد نزول آيات خدا بود، ليكن شيطانِ نفس بر آنان چيره شد و ازصراط مستقيم بيرونشان راند. نمونه واضح آن بلعم باعُور «(1)» و قارون بنى اسرائيل «(2)» است.
بنابراين، بايد ديد آيا همهصحابه در پايان زندگى نمره خوبى داشتند يا برخى از آنان، كه به عنوان نمونه از جيش اسامه تخلّف كردند و مورد لعن قرار گرفتند.
با اين كه هيچ سنّى به اهل بيت عليهم السلام ناسزا نمىگويد، چرا شيعه ناسزا گفتن به بزرگان اصحاب، به خصوص خلفا را عبادت مىشمارد؟
پاسخ
شيعه پيرو اميرمؤمنان على عليه السلام است كه پيوسته به ياران و پيروان خود دستور مىداد:
«من خوش ندارمكه شما دشنام دهنده باشيد. اى كاش (به جاى سبّ و دشنام)، كردارشان را يادآور مىشديد و حالات آنان را بيان مىكرديد». «(1)»
بنابراين، فحش و دشنام و به تعبير طراح پرسشها، «سبّ» كار افراد بى فرهنگ است و خود پيامبر فرمود: «سِبَابُ الْمُؤْمِنِ فُسُوقٌ». بنابراين، آنچه از شيعه در اين مورد مىبينيد يا مىشنويد:
اوّلًا: مربوط به همهصحابه نيست. مجموعصحابه پيامبر، حدود يكصد هزار نفر بودهاند كه نام حدود پانزده هزار نفر از آنان ثبت شده و بقيه از هر نظر مجهول و ناشناختهاند. چگونه مىشود فرد خردمند، تير به تاريكى اندازد و افراد ناشناخته را دشنام دهد؟
1) نهج البلاغه، كلمات قصار، 206
ثانياً: در ميان پانزده هزارصحابى كه نام و خصوصيات آنان آمده، گروه زيادى از آنها در مصائب و رنجهايى كه به اهل بيت رسيده، نقشى نداشتهاند و گروهى پيشگامان تشيع بودند و على عليه السلام را از آغاز به عنوان خلافت و امامت شناختند و بر اين فكر پايدار بودند. چگونه مىتوان به افرادى كه هيچ جرم و خطايى ندارند، دشنام داد؟ فقط آنان كه نسبت به حقوق اهل بيت عليهم السلام تجاوز كرده و مقام و منزلت ايشان را رعايت نكردند، مورد انتقاد هستند و اعمال آنها با موازين اسلام سنجيده مىشود و اين كارى است كه خود خداوند در قرآن انجام داده است. وليد بن عقبه را فاسق مىخواند «(1)» و گروهى را كه پيامبر را در خطبه نماز جمعه تنها گذاشتند و به سوى تجارت و لهو رفتند، نكوهش مىكند. «(2)» متأسفانه برخى از سلفىها لباسى از قداست بر آنان پوشاندهاند كه گويا انتقاد از آنها به معناى خروج از دين است! اين قداستى كه اكنون خلفا وصحابه در جامعه سلفىها به خود گرفتهاند، در دوران خلافتشان نداشتند، بلكه به مرور زمان، آن هم به عنوان مقابله با اهل بيت عليهم السلام اين قداست را براى آنها ايجاد كردند.
اگرصحيح بخارى را ورق بزنيد و در تفسير سوره نور، حديث 4720 را بررسى كنيد، خواهيد ديد كه دوصحابى بزرگ؛ به نامهاى «سعدبن معاذ» و «سعد بن عباده»، در مسجد، در محضر پيامبر با همديگر درگير شدند. سعدبن عباده به سعدبن معاذ گفت: به خدا سوگند دروغ مىگويى! اسيد بن حضير، به سعد بن عباده گفت: به خدا سوگند تو از دروغگويان و
منافقان هستى كه از منافقان دفاع مىكنى! حتى درگيرى عمار ياسر با خالدبن وليد در محضر پيامبر معروف و مشهور است. «(1)» پيامبر هرگز نفرمود: چون شما ياران مرا دروغگو و منافق خوانديد، از اسلام خارج شديد!
پيامبرصلى الله عليه و آله بخشى از همين ياران را به عنوان «فئه باغيه» (گروه سركش) معرفى مىكند. هنگامىكه پيامبر عمار بن ياسر را ديد گرد و خاك بر چهرهاش نشسته، گفت: خوشا به حال عمار! گروه سركش او را مىكشند.
عمار آنان را به بهشت دعوت مىكند و آنان او را به دوزخ فرا مىخوانند. «(2)» افزون بر آن، بر اساس مذهب اشعرى، تكفير و لعن مايه خروج از مذهب نيست. «(3)»
اگر ائمه از غيب آگاهند، چرا حسين عليه السلام مقدارى آب براى خود و يارانش تهيه نكرد تا در اثناى جنگ بى آب نمانند؟ آيا او نمىدانست كه به آب نياز خواهند داشت؟
پاسخ
مثلى است معروف كه مىگويد: «دروغگو كم حافظه است!» در پرسش پيشين (پرسش 60) مدعى شديد: هيچ سنّى به اهل بيت ناسزا نمىگويد. ما هم مىگوييم كه هيچ سنّى به اهل بيت ناسزا نمىگويد، امّا اين فرد سلفى، هنوز مركب روى كاغذش خشك نشده، به حسينبن على عليهما السلام ناسزا مىگويد و او را متهم مىكند كه آيه وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ... «(1)»
را ناديده گرفته است.
اگر او تاريخ كربلا را درست مىخواند و از شهامت و ايثار حسينبن على عليهما السلام آگاه بود متوجه مىشد كه امام عليه السلام به اندازه كافى آب به همراه داشت، ولى آنگاه كه با سپاه حرّ بن يزيد رياحى روبهرو گرديد و آنان را تشنه كام يافت، بهگونهاى كه نزديك بود از پا درآيند، دستور داد مشكهاى آب را در اختيار آنان بگذارند و همه را سيراب كنند، حتى به فردى كه از فرط خستگى قادر به نوشيدن آب نبود، كمك كرد تا آب بنوشد.
1) . انفال: 60
حسين، فرزند على بن ابى طالب است، همو كه وقتى معاويه شريعه فرات را بر روى سپاهش بست و آنان گرفتار تشنگى شدند و با يك هجوم شريعه را از تصرف معاويه در آورد، اجازه داد هر دو طرف از آن آب استفاده كنند.
امام حسين عليه السلام و يارانش روز دوم محرم به سرزمين كربلا رسيدند و در بيابانى خشك و دور از آبادى محاصره شدند و در روز دهم به شهادت رسيدند. آنان براى چند روز مىتوانستند ذخيره داشته باشند؟
در پايان بايد يادآور شويم كه شيوه اهل بيت عليهم السلام شيوه انسانى است.
آنان هرگز دشمن را با تشنگى و عطش از پا درنمىآوردند. اين شيوه اموىها بودكه از اين راه وارد مىشدند.
در ضمن پيشتر گفتيمكه امامان عليهم السلام- به اذن الهى- از غيب آگاه مىشدند، ولى موظف بودند، طبق شيوه معمول و مانند ديگران زندگى كنند.
مسلم است كه دين در دوران پيامبرصلى الله عليه و آله كامل شد؛ زيرا خداوند مىفرمايد: ... الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... اما مذهب شيعه بعد از وفات پيامبر پديد آمد؟
پاسخ
تشيع به معناى پيروى از پيامبر است؛ پيروى در تمام آنچه كه آورده است؛ از جمله، ولايت على و فرزندان او.
روشن است كه تشيع به اين معنا، عين اسلام است، نه جدا از اسلام.
تشيع و اسلام، دو روى يك سكهاند. تشيع يك مكتب سياسى يا كلامى نيست كه پس از پيامبر پديد آمده باشد و اصلًا خود پيامبرصلى الله عليه و آله نام شيعه را بر پيروان على نهاد.
در تفسير آيه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ، «(1)» رواياتى در اين مورد وارد شده است. «(2)» در مورد نامگذارى پيروان على به شيعه از سوى پيامبر، چهل روايت در منابع اهل سنت وارد شده است. طبرسى و سيوطى فقط برخى از آنها را نقل كردهاند.
و اصلًا آيه ... الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... در روز غدير فرود آمد؛
همان روز كه پيامبرصلى الله عليه و آله با تعيين معمار آينده اسلام، دين را به حد كمال رساند. مقصود از تكميل، تكميل فروع نيست؛ زيرا پس از اين آيه، آيات و رواياتى درباره احكام و فروع آمده است. بلكه مراد تكميل در اصول و اركان بوده است.
در مورد تفسير آيه ... الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ ... به كتاب «الميزان فى تفسير القرآن» و كتاب شريف «الغدير» مراجعه فرماييد.
خداوند، در مورد پاكدامنى و بىگناهى عايشه، در قضيه معروف «إفك» «(1)» آيه نازل كرد، امّا بعضى از شيعيان هنوز هم او را متهم به خيانت مىكنند، آنگاه در پاورقى به تفسير على بن ابراهيم و تفسيرهايى استناد مىجويد.
پاسخ
طراح پرسشها اگر فردى واقع گراست، چرا به تفاسير معتبر شيعه مراجعه نكرده است؟ مفسران شيعه در مسأله افك، عايشه را تنزيه مىكنند. شما مىتوانيد اين مطلب را در تفاسير معتبر شيعه، ملاحظه كنيد. «(2)» مرحوم علامه طباطبايى، رواياتى از اهل سنت را كه حاكى است پيامبرصلى الله عليه و آله به همسر خود سوء ظن پيدا كرده بود، باطل خوانده و آنها را رد مىكند؛ يعنى در اين گامى فراتر از اهل سنت برمىدارد!
اختلافى كه برخى از مفسّران شيعه با مفسران سنّى دارند اين است كه مىگويند: مسأله افك مربوط به عايشه نبوده بلكه مربوط به ماريه قبطيه بوده است و در تاريخ نيز شواهدى بر دوّمى هست. در هر حال آنچه كه مورد اتفاق است اينكه آن همسر پيامبر، خواه عايشه باشد خواه ماريه از
چنين اتهامى پيراسته است.
شگفت اينجا است، دو تفسيرى كه در پاورقى از آنها ياد مىكند، باصراحت گفتهاند: همسران پيامبران، ممكن است مرتكب گناه شوند ولى هرگز در مسائل زناشويى خيانت نمىكنند و اين را بهصورت يك ضابطه كلّى مطرح مىكنند كه شامل حال همسران پيامبر اسلام نيز مىباشد.
آنان اين نظريه را در تفسير آيه 10 سوره تحريم، كه درباره همسران نوح و لوط مىفرمايد: «فَخَانَتَاهُمَا» مطرح كردهاند. با اين وصف گردآورنده پرسشها، از اين كتاب نقل مىكند كه آنها عايشه را به خيانت متهم كردهاند! خوب است لااقل اندكى تقوا و امانتدارىِ علمى در تبليغ مذهب خود و تخريب چهره ديگران رعايت شود.
در ضمن پيشتر (پرسش 51) گفتيم كه تفسير قمى ارزش علمى ندارد؛ زيرا اين كتاب را فردى مجهول و ناشناخته به علىبن ابراهيم نسبت مىدهد و قسمتى از آن را از زياد بن منذر، معروف به ابىالجارود، كه ضعيف شمرده شده، نقل مىكند. با اين وضع چگونه اين كتاب را سند قرار مىدهد. ديگرانى مانند سيد بحرانى نيز از آن تفسير نقل كردهاند.
البته اين دفاع از عايشه به معناى دفاع از همه كارهاى او نيست.
شكى نيست كه شورش مسلحانه او بر ضد امام زمان خود؛ يعنى على عليه السلام خلاف شرع آشكار و بر خلاف دستورصريح قرآن است كه به زنان پيامبرصلى الله عليه و آله مىفرمايد: ... وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ ...؛ «(1)» «در خانههاى خود آرام
1) احزاب: 33
گيريد.»
اين چيزى نيست كه شيعه بگويد همه مفسران و تاريخ نگاران در اين مسأله هماهنگاند ولى برخى از هواداران عايشه عذر مىآورند كه او اجتهاد كرده؛ يعنى در مقابل آيه قرآن نظر داده است و كسانى كه با موازين اسلام آشنا هستند، مىدانند كه اين كار به هيچ وجه جايز نيست و هيچ مسلمانى حق ندارد بر خلاف دستورصريح خدا و رسول، اجتهاد كند.
اگر على و دو فرزندش، حسن و حسين عليهم السلام داراى قدرت خارق العاده در مواجهه با دشوارىها بودند، چرا حسنبن على ناگزير بهصلح با معاويه شد و حسينبن على در سختى قرار گرفت و كشته شد و به هدف خود نرسيد؟
پاسخ
از نظر قرآن، پيامبر خداصلى الله عليه و آله داراى قدرت فوقالعاده بود. معراج و شقّالقمر و ديگر معجزات و كرامات او، كه در كتابهاى حديث بهصورت متواتر نقل شده، براين مطلب گواهاند. اما با اين قدرتِ فوقالعاده، دندانش در جنگ احد با تير يا سنگ دشمن شكست و چهرهاش خونين شد و هفتاد نفر از يارانش به شهادت رسيدند. در جنگ خندق از گرسنگى سنگ بر شكم مىبست. در حديبيه ناگزير شد با مشركان مكهصلح كند. در جنگ هوازن آرايش نظامى او به هم ريخت و نيروهايش گريختند. در محاصره طائف پيروزى به دست نياورد و پس از درگذشت او، قبايل زيادى در جزيرةالعرب شورش كردند. به نظر شما چرا پيامبرصلى الله عليه و آله با آن قدرت خارق العاده، با همه اين مشكل روبهرو شد؟!
پاسخ همه اينها يك جمله است و آن اين كه: انبيا از طريق وسايل عمومى و روشهاى عادى به تبليغ پرداخته و با دشمنان مىجنگيدند و تنها در مواردى خاص، كه اثبات نبوت نياز به اعمال قدرت فوقالعاده داشت و يا وضعيت ايجاب مىكرد كه از نيروى غيبى كمك بگيرند، چنين مىكردند.
اميرمؤمنان درست همين شيوه را در پيش گرفت و فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام نيز مأمور به اداره كشور از طريق وسائل عادى بودند.
اين نويسنده ناآگاه به حسينبن على عليهما السلام توهين مىكند و مىگويد:
حسين به هدفش نرسيد. ما مىگوييم او به هدف خود رسيد. روشن است كه هدف او بيدارگرى و برانگيختن همت و حس شهادت طلبى و امر به معروف و نهى از منكر در مسلمانان بود كه از چنگال حاكمان بى ايمان و ستمگر اموى رهايى يابند و او به فضل الهى به همين هدف رسيد و همه قيامهايى كه پس از حسينبن على عليهما السلامصورت گرفت، استمرار قيام حسينى بود.
طراح پرسشها تصوّر كرده است كه امام حسين عليه السلام نيز مانند خلفا، حكومت و قدرت سياسى را جستجو مىكرد؛ از اين رو مىگويد: او به هدف خود نرسيد!
حسين بن على با شهادت خود تولّدى جديد يافت و با از دست دادن حيات مادى، حيات اجتماعى دائمى در جامعه به دست آورد و حياتى برزخى نزد خدا بدان افزوده شد؛ چنان كه مىگويد:
پايان زندگانى هر كس به مرگ اوست جز مرد حق كه مرگ وى آغاز دفتر است
آغاز شد حيات حسينى به مرگ او اين قصه، رمز آب حيات است و كوثر است
سربازى حسين و سرافرازى حسن امروز زينت هر تاج و افسر است «(1)»
1) اين اشعار از آيه وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ آل عمران: 169 الهام گرفته است.
شيعيان فضايل على عليه السلام را از اصحاب پيامبرصلى الله عليه و آله نقل مىكنند و در عين حال معتقدند بيشتر اصحابِ پيامبر راه ارتداد را در پيش گرفتند. بر چنين رواياتى چگونه اعتماد مىكنيد؟
پاسخ
بارها گفتهايمكه اين نسبتها به شيعه، اتهامى بيش نيست؛ اتهاماتى كه طراحان پرسشها، بدون ذكر مدرك، مرتب تكرار مىكنند. شگفت اينجاست خودصحاح بر ارتداد اكثريتصحابه گواهى مىدهند و در اين مورد به كتاب جامع الأصول، جلد دهم، قسمت حوض كوثر مراجعه شود.
در آن كتاب 10 روايت ازصحاح و سنن نقل مىكند كه پيامبر گروهى از ياران خود را كنار حوض كوثر مىبيند و مىخواهد به آنها اجازه ورود دهد، ولى همه آنها رانده مىشوند و خطاب مىرسد: تو نمىدانى كه آنها پس از درگذشت تو چه كردند! آنها به قهقرا برگشته و مرتد شدهاند. گفتنى است، قسمتى از آن احاديث را در مقدمه كتاب آورديم.
آيا اين درست است كه آنچه در كتابهاى خودشان هست به ما نسبت دهند؟ از اين گذشته، بارها گفتهايم كه تعداد عمدهاى ازصحابه
پيشگامان تشيع بودند و اسامى آنها در كتابها آمده است و اگر مسأله ارتداد برخى ازصحابه در برخى از كتابهاى رجالى يا حديثى شيعه، مطرح شده، اخبار آحادى است كه ارزش علمى ندارد و درصورتصحت، مقصود ناديده گرفتن وصايت و امامت على عليه السلام است.
از اين گذشته، به اتفاق دانشمندان حديث در روايات متواتر، اسلام و ايمان و تقوا شرط نيست، بلكه همين كه جمعى خبر دهند كه اتفاق آنان بر كذب محال عادى باشد، خبر آنان پذيرفته مىشود. حديث غدير را 120 نفر ازصحابه نقل كردهاند، اكنون آيا مىشود اين حديث را ناديده گرفت، درصورتى كه همه راويان از نظر اهل سنت عادلاند؟
شيعه مدعى است هدف ابوبكر، عمر و عثمان، پادشاهى و رياست بود، آنگاه دليل مىآورد كه آنها با انسانهاى مرتد و كافر جنگيدند، اگر چنين است، پس هدفشان رياست نبود.
و درباره عثمان مىپذيرند كه وقتى شورشيان او را محاصره كردند تا بكشند، او كسى را نكشت!؟
پاسخ
از نيت هر فردى تنها خدا آگاه است ولى گاهى مىتوان از اعمال افراد، به نيت آنها پى برد. ابوبكر به هرصورتى بود به خلافت رسيد و عمر در تحكيم خلافت او كوشيد. ابوبكر به هنگام مرگ، بدون در نظر گرفتن شوراى مهاجر و انصار، عمر را به خلافت برگزيد. عمر نيز هنگام مرگ شوراى شش نفره تشكيل داد و تركيب اعضاى شورا را بهگونهاى چيد كه محروميت على قطعى بود و على در آن، دو رأى بيشتر نداشت و چهار رأى از آن مخالفان او بود، به ويژه آنكه عبدالرحمانبن عوف عضو شورا، دو شرط براى خليفه قرار داد:
الف) عمل به كتاب خدا و سنت.
ب) عمل به سيره ابوبكر و عمر.
او مىدانست امام على شرط دوم را نخواهد پذيرفت و همين هم بود. حضرت در برابر او پيشنهاد كرد: تنها به كتاب خدا و سنت رسول
عمل خواهم كرد ... «(1)» آيا با اين شرايط مىتوان گفت آنان براى خدا خلافت را پذيرفتند.
و امّا اينكه عثمان كسى را نكشت، او به تنهايى در محاصره بود و قدرتى نداشت تا به كسى فرمان كشتن بدهد و آن روزى كه قدرت داشت، از ضرب و شتم ياران رسول خدا مانند ابوذر، عمّار، عبداللَّه بن مسعود و ... دريغ نكرد و دستور به كشتن مصريان داد.
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 1، ص 188 و 194؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 162
فرقه قاديانى، به خاطر ادعاى نبوت براى رهبرشان، كافر هستند، پس آنها با شيعيان، كه مىگويند ائمه داراى ويژگىهاى پيامبران هستند، چه تفاوتى دارند؟
پاسخ
بايك مرتبه مراجعه به كتابهاى عقيدتىِ شيعه، تفاوت اين دو گروه بهخوبى معلوم مىشود. شيعه معتقد است كه نبوت با پيامبرصلى الله عليه و آله ختم شده و بر احدى پس از وى وحى نازل نمىشود و ديگر پيامبرى تا روز رستاخيز نخواهد آمد، ولى اين مانع از آن نيست كه افراد پاكدامنى در دامان پيامبر تربيت شوند و مورد لطف الهى قرار گيرند كه كليه وظايف پيامبر را در رهبرى امت، به جز تلقى وحى، برعهده گيرند. و اين مطلب از حديث پيامبرصلى الله عليه و آله كه مسلم آن را درصحيح خود نقل كرده، گرفته شده است:
«أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي» «(1)»
به دست مىآيد.
گردآورنده پرسشها تصور كرده است اگر فردى معصوم از گناه باشد، حتماً بايد پيامبر باشد. او نمىداند كه مريم معصوم از گناه بود ولى پيامبر نبود و تصور كرده كه اگر فردى از غيب خبر داد، بايد پيامبر باشد،
1) صحيح مسلم، به شماره 2404
در حالى كه مصاحب موسى كارهاى خارق العاده انجام داد و آگاهى از غيب نيز داشت؛ ولى پيامبر نبود.
يوسف كه هنوز به مقام نبوت نرسيده بود، در زندان از سرنوشت دو زندانى خبر داد!
پيامبرصلى الله عليه و آله در حجره عايشه دفن مىشود، در حالى كه شما او را به كفر و نفاق متهم مىكنيد. آيا دفن شدن پيامبرصلى الله عليه و آله در حجره عايشه نشانه علاقهاش به وى نبود؟
پاسخ
گرد آورنده پرسشها، آگاهى تاريخى ندارد. مورّخان اهل سنت مىنويسند: نخستين اختلاف پس از مرگ پيامبرخداصلى الله عليه و آله در محل دفن او بود.
ابوبكر از منطقهاى به نام «سُنْح» كه در آنجا سكونت داشت آمد و اختلاف را حل كرد و گفت: من از پيامبر شنيدهام: پيامبران در هر نقطهاى كه بميرند، بايد در همانجا دفن شوند، بنابراين، دفن پيامبر در حجره عايشه، دليل بر دوستى و علاقه او نسبت به عايشه و يا چيز ديگر نبود.
آيا چنين نيست كه ابوبكر و عمر به خاطر جايگاهى كه نزد خدا و پيامبرش داشتند، افتخار دفن شدن در كنار پيامبرصلى الله عليه و آله را يافتند؟
پاسخ
بنابراين، از نظر طراح پرسشها كه بلندگوى سلفىها است، نبايد دفن اين دو نفر در كنار مرقد رسول خدا فضيلتى به حساب آيد.
بنابراين، دفن آنها در آن حجره نتيجه اجازه زنى است كه به ظاهر مالك آن حجره بود، ولى اجازه دفن حسن بن على عليهما السلام را نداد و از اين جهت در بقيع مدفون شد و اگر به ديگران اجازه مىداد آنان نيز دفن مىشدند. بنابراين، مسألهاى جز اجازه يك زن، در ميان نبود.
شيعيان ادعا مىكنند كه امامت علىبن ابىطالب در قرآن باصراحت بيان شده، ولى اصحاب آن را پنهان كردهاند. پس چرا اصحاب، رواياتى را كه با آنها بر امامت على عليه السلام استدلال مىشود، مانند حديث منزلت «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي» «(1)»
پنهان نكردهاند؟
پاسخ
در اين پرسش، شيعه متهم شده كه مىگويد: آياتى از قرآن- كه بهصراحت در آنها امامت على عليه السلام بيان شده- پنهان گرديده است.
اكنون از آنان مىپرسيم: كدام شيعه گفته است: آياتى در قرآن بوده و اصحاب پنهان كردهاند؟ پيداست كه هدف شبههافكنى است و گرنه هيچ مدركى براى اين ادعا ارائه نمىكند.
در كتب عقايدى شيعه كسى چنين ادعايى نكرده است. آرى، آياتى در قرآن وارد شده كه شأن نزول آنها، امامت على عليه السلام است، نه آنكه نام على در آيه بوده و حذف گرديده است! اكنون به رؤوس آن آيات اشاره مىكنيم:
1) صحيح مسلم، ح 3404
وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ. «(1)» 2. يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنْ النَّاسِ .... «(2)»
البته ممكن است گروهى، اين شأن نزولها را انكار كنند، ولى هرگز نمىتوانند بهطور كامل حقيقت را پنهان سازند.
به دو دليل مىتوان گفت پس از پيامبرصلى الله عليه و آله، ابوبكر خليفه بهحق بود:
اصحاب خلافت او را پذيرفتند و اگر خليفه به حق نبود مخالفت مىكردند.
على عليه السلام با ابوبكر مخالفت نكرد و با او نجنگيد!؟
پاسخ
ادعاى نخست، كه: اصحاب خلافت ابوبكر را پذيرفتند، ادعايى بيش نيست وگوينده اين سخن از سرگذشت سقيفه آگاهى ندارد و يا پنهان كارى مىكند. مخالفت با خلافت ابوبكر در آغاز كار، بيش از آن است كه در اين برگها بيايد، تنها به چند مورد بسنده مىشود:
شاعرى گفت:
قد قتلنا سيّد الخزرج سعد بن عبادة فرميناه بسهمين فلم نخط فؤاده
عمر با گروهى به در خانه على عليه السلام آمدند و با دخت گرامى پيامبر برخورد كرد و گفت با همين قبيله خانه شما را به آتش مىكشم. بايد اين گروه از خانه بيرون بيايند و بيعت كنند. مدارك اين حادثه را در پاورقى ببينيد. «(1)» و امّا اين كه چرا على عليه السلام با مخالف خود نجنگيد؟ بارها در اين باره سخن گفتهايم و خود اميرمؤمنان عليه السلام در يكى از سخنانش «(2)» علت سكوتش را بيان كرده است و آن اين كه موقعيت پس از پيامبرصلى الله عليه و آله آنچنان نگران كننده بود كه قيام حضرت براى گرفتن حق خود، به قيمت نابودى اصل اسلام تمام مىشد. مسلّماً در اين وضعيت، على عليه السلام ترجيح مىداد اصل اسلام باقى بماند، هر چند خلافت او از دست برود و گذشته از اين، كار اميرمؤمنان عليه السلام طبق وصيت پيامبرصلى الله عليه و آله بود. پيامبر او را در اين مورد امر به سكوت كرده بود، ولى درباره قاسطين و ناكثين و مارقين مأمور به جنگ بود. ازآنروكه دراين مورد، پيشتر سخن گفتهايم، نيازى بهتكرار نيست.
1) المصنف ابن شيبه، ج 8، ص 572؛ انساب الاشراف، بلاذرى، ج 1، ص 586، چاپ دارالمعارف، قاهره؛ الإمامة والسياسه، ابن قتيبه، ج 1، صص 12 و 13، چاپ مصر؛ طبرى، ج 2، ص 443، چاپ بيروت: العقد الفريد، ابن عبد البر، ج 4، ص 87، تحقيق خليل شرف الدين؛ الاستيعاب، ج 3، ص 979، تحقيق على محمد بجاوى و ...
2) نهج البلاغه، خطبه 56
شيعيان مىگويند معاويه مرتد بوده است، چرا حسنبن على عليهما السلام زمامدارى مسلمانان را به شخص مرتد سپرد؟
پاسخ
فقهاى اسلام؛ اعم از سنى و شيعه، معاويه را فردى «باغى» مىدانند؛ كسى كه بر امام مفترض الطاعه خروج كرد و جزو ظالمان و ستمگران قرار گرفت. امام احمدبن حنبل مىگويد: اگر اميرمؤمنان على عليه السلام نبود و جنگهاى او با اين باغيان انجام نمىگرفت، هرگز فقهاى اسلام از احكام بغاة آگاه نمىشدند و او به امر پيامبرگرامىصلى الله عليه و آله با سه گروه جنگيد:
الف) ناكثين (پيمان شكنان، اصحاب جمل)
ب) قاسطين (ستمگران و باغيان)
ج) مارقين؛ كسانى كه از اطاعت امام خود بيرون رفتند (خوارج).
و اميرمؤمنان در نبرد خود هرگز شكست نخورد. او به وظيفه خود عمل كرد و مشمول آيه مباركه «إِحْدَى الْحُسْنَيَيْن» شد.
پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله در جنگ احد و يا نبرد حُنين به ظاهر شكست خورد، ليكن پيروزى از آن پيامبر بود؛ چون عمل به وظيفه كرد.
امّا حسنبن على عليهما السلامصلح نكرد تا بگويند كشور را به باغيان و ظالمان سپرد، بلكهصلح بر او تحميل گرديد و در پاسخ به پرسشهاى مكرر به عللصلح امام حسن عليه السلام اشاره شده است.
اگر حسنبن على عليهما السلام، به عقيده شما، باصلح با معاويه، امور را به دست يك فرد مرتد سپرد، پس بايد بگوييد پيامبر اسلام كه در حديبيه، با مشركان مكهصلح كرد خانه توحيد خدا و مسلمانانِ در بند مكه را به دست مشركان سپرد! پاسخ هر دو يكى است و آن اينكهصلح بر هر دو تحميل شد و مصالح نيز آن را ايجاب مىكرد.
تا فردى سنى نشود، نمىتواند ايمان وعدالت علىرا ثابتكند؛ زيرا مسلمانان سه گروهاند: شيعه، اهل سنّت و خوارج.
اگر شيعه عدالت على را از طريقصحابه ثابت مىكند، همانصحابه روايات بيشترى درباره شيخين دارند و خوارج هم كه على را منكرند!
پاسخ
خداوند گواه است كه وقتى به اين پرسش رسيدم، خواستم چيزى بنويسم، ليكن خجل و شرمنده شدم! آيا در ايمان و تقوا، جهاد و ايثارگرى و عدالت و دادگرىِ شخصى مانند على عليه السلام، جاى شك و ترديد هست تا فردى سنى نشود نتواند آن را ثابت كند. چه سخن سخيف و كودكانهاى است! «آفتاب آمد دليل آفتاب». امروز جهانيان؛ از مسلمان و غير مسلمان، امير مؤمنان على عليه السلام را انسانى والا مىدانند كه بايد الگوى خردمندان جهان گردد. آياصحيح است كه بگوييم تا فردى سنى نشود نمىتواند ايمان على را ثابت كند؟! فردى مادى، مانند «شبلى شُمَيِّل» كه پيوند ايمانى با امام ندارد، مع الوصف در برابر عظمت امام خضوع مىكند و او را اينگونه مىستايد:
«الإمام عليُّ بن أبي طالبٍ عظيمُ العظماء، نسخة مفردة لم ير لها الشرقُ ولا الغربُصورةً طبقَ الأصل لا قديماً ولا حديثاً».
«امام و پيشواى انسانها علىبن ابىطالب، بزرگ بزرگان، و يگانه نسخهاى است كه در شرق و غرب، نه در گذشته و نه در نزديك، براى آن نظير و همتايى ديده نشده است.»
مايه شرمندگى نيست كه فردى سلفى بگويد تا كسى سنى نشود نمىتواند ايمان على را ثابت كند؟!
گردآورندگان اينپرسشها هرگز ازقواعدحديث برگىنخواندهاند؛ زيرا در خبر متواتر، نه اسلام شرط است نه عدالت تا چه رسد، سنى بودن.
لجوجترين دشمنان على عليه السلام كه خوارج باشند، او را پيش از مسأله تحكيم، برترين انسانها و شريفترين اصحاب پيامبر مىدانستند.
مىپذيريم كه على عليه السلام در پذيرفتن اسلام و جهاد، همراه پيامبرصلى الله عليه و آله بود و دانش و زهدش بر ديگران برترى داشت، ولى آيا شيعه مىتواند چنين فضايلى را براى حسن و حسين در برابر سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمان بن عوف و عبداللَّه بن عمر ثابت كند؟
پاسخ
روشن است پرسشگر، فضايل على عليه السلام را پذيرفت تا فضايل و مناقب سروران جوانان اهل بهشت و دو ريحانه پيامبرصلى الله عليه و آله را نشانه بگيرد.
ما با دلايل استوار، كه مورد پذيرش دانشمندان اهل سنت است، برترى دو امام و پيشوا را بر آن سه نفر كه نام برد ثابت مىكنيم، بلكه بر اين باوريم اين نوع مفاضله و مقايسه، نوعى پايين آوردن مقام اين دو امام معصوم است. اما دلايل ما:
آنگاه اين آيه را خواند:
إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً «(1)»
آيه مباهله در حق حسن و حسين عليهما السلام و دخت گرامى پيامبرصلى الله عليه و آله و پسر عموى عزيزش فرود آمده يا درباره آن سه نفر؟ آيا بردن آنان به ميدان مباهله، نشانه آن نيست كه در ميان تمام مسلمانانِ آن روز، جز اين چهار نفر، كسى نبود كهصلاحيت آمين گفتن بر دعاى پيامبرصلى الله عليه و آله داشته باشد؟
مسلم درصحيح خود نقل مىكند: معاويه به سعدبن أبى وقاص گفت: چرا به على ناسزا نمىگويى گفت چگونه على را دشنام دهم در حالى كه وقتى آيه فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ .... «(2)» فرود آمد، پيامبر على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را خواست و گفت: «اللّهمّ هَؤلَاءِ أَهْلِي ...». «(3)»
آيا چنين فضيلتى درباره آن سه نفر نقل شده است؟
يكى از وظايف مسلمانان اين است كه به خاندان رسالت مهر ورزند تا از اين طريق به كمالات آنان پى برده و خود نيزصاحب كمال شوند و آيه مودّة ذى القربى درباره همين خاندان فرود آمده است: قُلْ لَاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى. «(4)» و «(5)» آيا مودّت اين سه نفر نيز جزو اجر رسالت شمرده شده است.
بخارى از اسامة بن زيد نقل مىكند كه پيامبرصلى الله عليه و آله حسن و حسين را در آغوش مىگرفت و مىفرمود: «خدايا! من آن دو را دوست دارم، تو نيز آنها را دوست بدار.» «(1)»
ما، درباره «سعد بن ابى وقاص» سخن نمىگوييم با اينكه مهاجر و انصار با على عليه السلام بيعت كردند، وى از بيعت با على عليه السلام سرباز زد، عبدالرحمان بن عوف زُهْرى بر اثر انتخاب عثمان براى خلافت در شوراى شش نفره، ثروتى به هم زد كه در تاريخ بى سابقه است؛ بهطورى كه وقتى يك هشتم ثروت او را ميان چهار زنش تقسيم كردند، به هر يك هشتاد هزار دينار رسيد! تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
طلاهاى شمشى كه از او به ارث ماند، به اندازهاى زياد بود كه آنها را با تبر شكستند تا آنجا كه دستهاى آنان تاول زد. «(2)» و اين در حالى بود كه در مدينه و اطراف آن، گروهى به نان شب محتاج بودند!
درباره عبداللَّه بن عمر سخن نمىگويم. او از دوستان واقعى اهل بيت عليهم السلام بود، هر چند از نظر مديريت، به تصديق پدرش، توانمند نبود.
وقتى به عمر گفتند: عبداللَّه فرزندت را براى خلافت انتخاب كن، گفت: او در طلاق همسرش عاجز و ناتوان است، چگونه مىتواند كشورى را اداره كند. «(3)» در عين حال ما بر همه صحابه پيامبر رحمت مىفرستيم، مگر آنان كه به خاندان رسالت بىمهرى كردند. هرچند گردآورنده اين پرسشها مىخواهد از مقام اهل بيت بكاهد و مقام اموىها را بالا ببرد.
خليفه دوم نسبت به على عليه السلام علاقهمند بود، به گواه اينكه او را جزو افراد شورى قرار داد. اگر او را از شورا بيرون مىكرد، چنانكه سعيد بن زيد را بيرون كرد، يا كسى ديگر، غير از او را تعيين مىكرد، كسى مىتوانست اعتراض كند؟
پاسخ
اوّلًا: خليفه مىخواهد شورايى تشكيل دهد كه داراى وزن و ارزش باشد، تا نتيجه آن را مهاجر و انصار بپذيرند. او ناگزير بود كه على عليه السلام را عضو اين شورا قرار دهد. او با اين كار در حقيقت، خدمتى به على عليه السلام نكرد، بلكه خدمت به هدف خود كرد.
ثانياً: آنانكه بينش تاريخى دارند، مىدانند تركيب شورا بهگونهاى بود كه انتخاب نشدن على عليه السلام امرى قطعى به نظر مىرسيد؛ زيرا در آن شوراى شش نفره على عليه السلام دو رأى داشت؛ رأى خود و رأى پسر عمهاش زبير بن عوام و لذا زبير به نفع على كنار رفت و على با دو رأى در شورا حاضر بود. امّا چهار نفر ديگر؛ يعنى سعد بن ابى وقاص، طلحةبن عبيداللَّه، عبد الرحمان بن عوف و عثمان، همگى درصف مخالف امام عليه السلام بودند. طبيعى بود كه على عليه السلام رأيى نداشته باشد و ديگران برگزيده شوند.
بنابراين، ماجراى شورى، يك نوع شگرد سياسى بود كه در عين جلب نظر مهاجر و انصار، نتيجه به نفع ديگران تمام شد. چنانكه عبدالرحمان بن عوف براى على شرطى قرار داد كه مىدانست آن حضرت نخواهد پذيرفت؛ زيرا آن شرط در كتاب و سنت نبود.
آنچه مسلم است اين كه على عليه السلام در خانه نشست ... انصار ابتدا با ابوبكر مخالفت كردند و همديگر را به بيعت با سعدبن عباده فرا خواندند و سپس همگى با ابوبكر دست بيعت دادند. بيعت آنها مىتواند به يكى از سه دليل زير باشد:
به زور از آنها بيعت گرفته شد.
براى ايشان مشخص شد كه ابوبكر به خلافت شايستهتر است.
بدون هدف اين كار را كردند.
چون اولى و سوم باطل است و احتمال چهارمى در كار نيست، پس ناگزير بايد بگوييم فرض دوم درست است!؟
پاسخ
معروف است كه مىگويند: دروغگو كمحافظه است! در پرسش 71 گفتند: همه با خليفه اوّل بيعت كردند، ولى در اينجا اعتراف مىكنند كه انصار از بيعت سرباز زدند و عجيب اينكه در همينجا، در آغاز سخن مىگويد: انصار با ابوبكر مخالفت كردند، بعد از آن مىگويد: سپس انصار همه با ابوبكر بيعت كردند.
تاريخ مىگويد: در سقيفه تنها رييس «اوسيان» با ابوبكر بيعت كرد؛ زيرا طايفه اوس معتقد بودند: «اگر خزرجيان فرمانروايى را به دست گيرند، اين كار براى آنها فضيلتى به شمار مىرود و براى اوسيان در
فرمانروايى بهرهاى نمىگذارند. از اين جهت رهبر آنان برخاست و با ابوبكر بيعت كرد و از خزرجيان يك نفر، آن هم به نام بشير بن سعد، پسر عموى سعد بن عباده، كه رابطهاش با وى تيره بود، بيعت كرد. «(1)» با اين وصف، چگونه مىگويد: همه انصار بيعت كردند؟
لحن گفتار طرح كنندگان اين پرسشها اين است كه سقيفه يك محيط آرام براى پياده كردن دموكراسى غربى بوده و واقعاً حاضران در آن مجلس، با آرامش كامل و با كمال ميل، بدون كوچكترين درگيرى، ابوبكر را براى خلافت انتخاب كردهاند، در حالى كه گوينده اين سخن يك برگ از تاريخ سقيفه را نخوانده است.
اكنون در اينجا بهصورت فشرده، فضاى حاكم بر سقيفه و رويدادهاى خشن و تندى را كه در آن رخ داده است، براى خوانندگان ترسيم مىكنيم:
در سقيفه از مهاجران سه نفر بيش نبودند؛ ابوبكر، عمر و ابى عبيده جرّاح.
طبرى مىنويسد: مهاجران، آماده تجهيز پيامبرخداصلى الله عليه و آله و تغسيل و تكفين او بودند. در حالى كه انصار در سقيفه بنى ساعده بهصورت حزب واحد، تشكيل جلسه دادند تا در غياب مهاجران، خليفه را انتخاب كنند.
آنان مشغول گفتگو بودند كه ناگهان دو نفر از مخالفان سعدبن عباده (نامزد طايفه انصار براى خلافت) به نامهاى «معن بن عدى» و «عويم بن ساعده» «(2)» از راه رسيدند و به ابى بكر گفتند: نطفه فتنه در حال انعقاد است!
انصار در سقيفه بنى ساعده گرد آمدهاند تا با سعد بيعت كنند. ابوبكر بدون اينكه مهاجران حاضر را آگاه كند، بىدرنگ به همراه عمر و ابوعبيده از جا برخاستند و خود را به سقيفه رساندند و مراسم غسل و كفن و نماز و دفن جسد پيامبرصلى الله عليه و آله به فراموشى سپرده شد.
آنها وارد سقيفه شدند در حالى كه سعد بن عباده، مشغول سخنرانى بود و در خطابه خود چنين مىگفت:
اى گروه انصار، شما پيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد. از اين جهت براى شما فضيلتى هست كه براى ديگران نيست ... برخيزيد و زمام امور را به دست گيريد. ابوبكر گفت: خداوند محمدصلى الله عليه و آله را براى پيامبرى به سوى مردم فرستاد و مهاجران نخستين كسانى بودند كه به او ايمان آوردند. سپس در سخنان خود دو قبيله انصار را عليه يكديگر تحريك كرد و گفت: هرگاه خلافت و زمامدارى را خزرجيان به دست گيرند، اوسيان از آنها كمتر نيستند و اگر اوسيان گردن به سوى آن دراز كنند، خزرجيان از آنها دست كم ندارند. ميان اين دو قبيله خونهايى ريخته شده و افرادى كشته شدهاند. «(1)» وقتى سخنان ابوبكر به پايان رسيد، «حباب بن منذر»صحابى بدرى از انصار، برخاست و گفت: اى انصار، برخيزيد و زمام خلافت را به دست گيريد. مخالفان شما در سرزمين شما و در زير سايه شما، زندگى مىكنند و هرگز جرأت آن را ندارند كه با شما مخالفت نمايند. سپس
1) آفرين بر اين ديپلماسى كه براى رسيدن به هدف خويش آيه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ را به دست فراموشى سپرده و در اين وضعيت حساس، هر يك از دو قبيله را بر ضدّ يكديگر مىشوراند!
شمشير خود را از نيام بركشيد و رو به ابوبكر گفت: به خدا سوگند كسى سخن مرا رد نمىكند، مگر آنكه بينى او را با اين شمشير مىكوبم. من مرد اين كار و شير بيشهها هستم.
عمر به او گفت: خدا تو را بكشد.
و او در پاسخ گفت: خداوند تو را بكشد.
دراين هنگام بر سرش ريختند و شمشير را از دستش گرفتند.
عمر با شديدترين لحن، در ردّ پيشنهاد حباب بن منذر گفت: هرگز عرب زير بار شما نمىرود و شما را براى خلافت نمىپذيرد. در حالى كه پيامبرصلى الله عليه و آله از غير انصار است.
در اين موقعيت سكوت بر مجلس حكم فرما شد. ناگهان شخصيتى از خزرج، به نام بشير بن سعد، كه پسر عموى سعد بن عباده بود و نسبت به او حسد مىورزيد، براى شكستن سكوت گفت: پيامبر از قريش است و خويشاوندان پيامبر براى زمامدارى از ما شايستهترند.
سخن او كفه مهاجران را سنگينتر ساخت. ابوبكر از فرصت استفاده كرد و گامى به پيش نهاد و گفت: با يكى از دو نفر يا عمر يا ابوعبيده بيعت كنيد. اين پيشنهاد جدّى نبود و مقدّمه آن بود كه آن دو نفر ابوبكر را مطرح كنند. در اين هنگام هر دو نفر با وى بيعت كردند. ابوبكر اينبار بى آنكه تعارف كند، دست خود را براى بيعت دراز كرد و بشير بن سعد كه از اين جريان خوشحال شده بود، با ابوبكر بيعت كرد.
حباب بن منذر بدرى انصارى گفت: تو فزرند عاق خزرج و فردى نمك نشناس و حسودى! با اين وصف، رييس اوسيان كه از عقب نشينى
خزرجيان خوشحال شده بود، با برخى از اعضاى قبيله به گفتگو پرداخت و آنها گفتند: اگر خزرجيان گوى خلافت را بربايند، نوعى امتياز براى آنها است، پس چه بهتر كه با ابوبكر بيعت كنيم.
پس از بيعت رييس اوسيان، درگيرى و گلاويز شدن افراد آغاز شد، و سعدبن عباده، كه بيمار بود، زير دست وپا رفت ونزديك بود كشته شود.
عمر فرياد زد سعد را بكشيد! خدا اورا بكشد. او منافق وفتنهگر است. فرزند سعد به نام قيس بن سعد از جسارت عمر سخت برآشفت و ريش عمر را گرفت و گفت: به خدا سوگند اگر يك مو از سر پدرم كم شود، دندانى براى تو باقى نمىگذارم.
مهاجرانِ حاضر در سقيفه به همين بيعت اكتفا كرده، از سقيفه بيرون آمدند و به سوى مسجد رفتند. به تدريج از افراد بيعت گرفته مىشد، ولى در مقابل اين پيروزى، مشكل ديگر، اجتماع گروه 18 نفره از بنىهاشم در خانه فاطمه عليها السلام بود كه حاضر نبودند جز با على عليه السلام بيعت كنند. براى بيرون راندن اين گروه از خانه و شكستن تحصن، يورش به خانه وحى آوردند و آنچه نبايد بشود شد و مسائلى پيش آمد كه تاريخ متذكر آن است و ما در اينجا بازگويش نمىكنيم. «(1)» از اين بيان چند نكته روشن مىشود:
1) مدارك مطالب پيش، فزون از آن است كه در اينجا آورده شود: تاريخ طبرى، ج 2، حوادث سال 11، ص 456 به بعد؛ تاريخ ابن اثير، ج 2، ص 137؛ عقد الفريد، ج 2، ص 249 و ...
شتر خلافت بر در خانه او زانو زند. انصار بر خدمات خود نسبت به پيامبر افتخار مىكردند. مهاجر به انتساب خود با پيامبر. در اين ميان، آنچه مطرح نبود، خواست خدا و رسول و مصالح اسلام بود.
در واقع از جماعت سقيفه چهار نفر با ابوبكر بيعت كردند؛ دو نفر از مهاجران؛ عمر و ابوعبيده و دو نفر از انصار؛ با نامهاى بشيربن سعد از خزرج، اسيد بن خضير رييس اوسيان. بقيه افراد اصلًا مطرح نبودند؛ زيرا رأى شيخ قبيله جانشين رأى همگان بود.
جريان سقيفه (كه ما از آن بهصورت كم رنگ، بدون اشاره به گوشههاى سهمگين آن، ياد كرديم)، حاكى از آن است كه اين بيعت در فضاى بسيار متشنجصورت پذيرفت و تهديد و ارعاب، بدنه اخذ بيعت را تشكيل مىداد.
گردآورنده اين پرسشها اگر برگى از تاريخ سقيفه را خوانده بود، درباره آن اين همه رجز خوانى نمىكرد.
سرانجام بيعتىصورت پذيرفت كه سعدبن عباده رييس خزرجيان، بهوسيله جن! در بيابان كشته شد و لقب «قتيلالجن» به خود گرفت.
طبرى از عمربن خطاب درباره سقيفه چنين نقل مىكند: «كانت فلتة كفلتات الجاهلية»؛ «(1)»
«كارى حساب نشده همانند كارهاى دوران جاهليت بود»، حتى خود عمربن خطاب بعدها بر آن تصريح كرد: «كانت بيعة أبي بكر فلتة، وقى اللَّه شرّها ...» «(2)»
؛ بيعت ابىبكر كارى نسنجيده بود، خدا شر آن را از ما دور گرداند.»
شيعه معتقد است: شيخين در كنار زدن علىبن ابىطالب از خلافت موفق شدند. از آنها مىپرسيم: خلافت چه دستاوردهايى براى خودشان داشت؟ آنان فرزندان خود را جانشين خود نكردند. در حالى كه على عليه السلام فرزندش حسين! را جانشين خود قرار كرد؟
پاسخ
طرح كنندگان پرسشها تصور مىكنند جوانان شيعه،صحرانشينان چشم وگوش بستهاند؟! چه دستاورد مادّى بالاتر از آنكه قدرت سياسى و حاكميت سراسر جزيرة العرب را به دست گيرند و اختيار جان و مال مسلمانان با آنان باشد؟ و رقيبان خود را ازصحنه حذف كنند؟ و بر غنايم و مالياتهاى اسلامى دست يابند؟ و فرزند هند جگرخوار را بر اين امت مسلط كنند!
و امّا اينكه چرا فرزندان خود را در اين مقام نصب نكردند؟ به خاطر اينكه هيچ زمينهاى براى اين كار نبود. شگفت اينكه مىگويد: على فرزندش حسين را جانشين خود كرد، در حالى كه حسين نبود و حسن بود آنهم به امر الهى بود نه به دستور خود حضرت. سخن اينان مانند گفتار آن گوينده است كه گفت: گرگ شيخ يعقوب را بالاى مناره خورد. در حالى كه شيخ نبود و پيامبر بود، يعقوب نبود و يوسف بود و منار هم نبود و چاه بود و گرگى هم در كار نبود و اصل واقعه دروغ بود!
آرى اين روش را (خلافت موروثى) بنى اميّه پديد آوردند، معاويه بر خلاف تعهدى كه به امام حسن عليه السلام درصلح خود داده بود، با زور شمشير از مهاجر و انصار براى فرزند فاسق و بى لياقت خود يزيد بيعت گرفت و حسين عليه السلام سرور جوانان بهشت به خاطر اينكه حاضر نشد با چنين فرد نالايق و بى ايمانى بيعت كند، پذيراى شهادت شد.
عبداللَّه بن عمرو بن عثمان بن عفان با دختر حسينبن على عليهما السلام به نام فاطمه ازدواج كرد و از او فرزندى به نام محمد متولد شد. آيا ممكن است فاطمه نوه ملعون داشته باشد؟ اگر پاسخ منفى است، چگونه است كه شما مىگوييد شجره ملعونه در قرآن بنى اميه هستند؟
پاسخ
اولًا: ما نمىگوييم بلكه احاديث شما مىگويد: مقصود از شجره ملعونه در قرآن بنى اميه است. عبداللَّه بن عمر مىگويد: پيامبر گفت: در رؤيا ديدم فرزندان حكم بن ابى العاص (بنى اميه) چون ميمونهايى بر منبرها نشستهاند، خداوند اين آيه را فرستاد:
... وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي الْقُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا طُغْيَاناً كَبِيراً. «(1)»
«... و ما آن خواب را به تو نموديم تا تنها آزمايشى براى مردم و نيز درخت نفرين شده در قرآن باشد. ما آنها را بيم مىدهيم، ولى جز سركشى بزرگ براى آنها چيزى به بار نمىآورد.»
يعلىبن مرّة مىگويد: پيامبر خداصلى الله عليه و آله فرمود: فرزندان اميه را بر منابر
1) اسراء: 60
روى زمين ديدم كه بر شما فرمان مىرانند و آنها را فرمانروايانى ناشايست خواهيد يافت. پيامبر به خاطر اين رؤيا غمگين شد و آيه ياد شده نازل گرديد. «(1)» ولى در عين حال، اگر شاخهاى از اين شجره راه پرهيزگارى وصلاح را پيش بگيرد، مسلّماً مورد لعن نخواهد بود؛ به حكم يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنْ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنْ الْحَىِّ و به حكم ... وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى
1) الدّر المنثور، ج 5، تفسير آيه 60 سوره اسراء و روايات ديگر.
شيعيان از سويى مىگويند ائمه معصوماند و از سوى ديگر مىگويند كه آنها تقيه مىكنند. اين دو با هم تناقض دارد؛ زيرا وقتى شماصحت آنچه را كه امامانتان مىگويند نمىدانيد، معصوم بودنشان چه سودى دارد؟
پاسخ
در اين سؤال دو اشكال مطرح گرديده است:
تناقض ميان «اعتقاد به عصمت» و «اعتقاد بر عمل ائمه به تقيه».
اگر امامان در گفتار خود تقيه مىكردند، ديگر به گفتار آنان در موارد ديگر نمىتوان اعتماد كرد؛ زيرا ممكن است، تقيه كرده باشند.
در پاسخ اشكال نخست مىگوييم: تناقض اين است كه دو گزاره با موضوع و محمول واحد، دو حكم غير قابل جمع داشته باشند؛ مانند اينكه بگوييم زيد دانشمند است و زيد دانشمند نيست. در حالى كه در اينجا دو گزاره داريم كه از نظر موضوع و محمول متفاوتاند و از نظر حكم هم هر دو ايجابى هستند، گويا گرد آورنده پرسشها برگى از مسائل عقلى نخوانده است.
پاسخ پرسش دوم اين است كه: اوّلًا: امامان در همهجا تقيه نمىكردند. در موردى كه فتواى حاكم زمان و فقيهان رسمى و مورد تأييدِ حكومت، بر خلاف نظر ائمه بود، در اين مورد براى دفع ضرر و خطر از
شيعيان، متوسل به تقيه شده و موافق مفتى زمان حكم كردهاند و در مواردى كه اصلًا اين ملاك نبود، تقيه نمىكردند و بنابراين، تقيه در موارد مخصوص، مايه سلب اعتماد بهطور كلى نمىشود، حتى در مواردى كه تقيه مىكردند لحن گفتگو بهگونهاى بود كه آگاهان از اصحاب ائمه مىدانستند كه اين پاسخ به عنوان تقيهصادر شده است.
كسانىكه با روايات امامان معصوم آشنا هستد، احاديثى را كه از روى تقيه وارد شده، مىشناسند و قرائن در خود حديث بر تقيه بودن گواهى مىدهد.
اگر كسى بر ثقل اصغر (اهل بيت) طعنه زند، تكفيرش مىكنيد، امّا اگر بر قرآن طعنه زند، درصدد توجيه كار او بر مىآييد. چرا؟
پاسخ
افترا كار آسانى است، امّا اثبات آن بسيار مشكل. در كدام كتاب و رسالهاى اين دو قضيه آمده است؟ گردآورنده پرسشها، از روى دستپاچگى، فراموش كرده كه در بسيارى از موارد ادّعاهاى بى مدركى را بهصورت سؤال مطرح ساخته است.
شيعه معتقد است همه اصحاب مرتد شدند، جز تعداد اندكى كه هفت نفر بيشتر نيستند. حال پرسش اين است: بقيه اهل بيت مانند فرزندان جعفر و على چه شدند؟ آيا آنان نيز مرتد شدند؟
پاسخ
اين سؤال نيز چندين بار تكرار شده است. پيشتر (در پرسش 60) گفتيم كه پيامبرصد هزار يا بيشترصحابى داشته است. حدود پانزده هزار نفر از آنان، با نام مشخص شده و بقيه اصلًا شناسايى نشدهاند. بنابراين، كجا شيعه اين هشتاد و پنج هزار نفر را مرتد مىانگارد؟ و از آن پانزده هزار نفر بخشى پيشگامان تشيع بودهاند. تاريخ حدود 200 نفر ازصحابه را شيعه على عليه السلام مىداند و اسامى آنها در كتابهاى رجال ثبت شده است. چگونه مىتوان گفت اين همه جز هفت نفر مرتد شدهاند؟
برخى از رواياتى كه در اين مورد در برخى از كتب شيعه وارد شده خبر واحدند و هرگز نمىتوان به آنها اعتماد كرد، ولى درصحيح بخارى و مسلم حدود 10 روايت در ارتدادصحابه وارد شده، شما براى آنها چه پاسخى داريد؟ لطفاً به كتاب جامع الأصول، «(1)» مراجعه فرماييد.
1) جامع الاصول، ج 10، بحث حوض كوثر.
ابو داود در سنن خود نقل كرده است: اگر از عمر دنيا تنها يك روز باقى بماند، خداوند آن روز را طولانى مىكند تا آنكه در آن روز مردى از اهل بيت برمىخيزد كه اسم او اسم من است و اسم پدرش اسم پدر من است. «(1)» مشخص است كه اسم پيامبر محمد بن عبداللَّه است و حال آنكه مهدى اسمش محمد بن الحسن است، چگونه اين روايت را بر فرزند امام حسن عسكرى عليه السلام تطبيق مىدهيد؟
پاسخ
اوّلًا: اين روايت را ابوداود نقل كرده و ارتباطى به شيعه ندارد و ما هرگز ملزم به پاسخگويى و دفاع از روايات او نيستيم، هر چند بخشى از اين روايت مورد قبول ماست.
ثانياً: ابو داود روايت ياد شده را به اينصورت نقل كرده ولى ديگران جمله آخر را نقل نكردهاند؛ مثلًا ترمذى در سنن خود در باب «ما جاء في المهدى» آورده است: «لا تذهب الدنيا حتى يملك العرب رجل من أهل بيتي يواطى اسمه اسمي». سنن ترمذى در همان بخش نقل
1) سنن ابوداود، ج 4، ص 160
مىكند: «يلي رجل من أهل بيتي يواطىء اسمه اسمي». «(1)»
احمد در مسند نقل مىكند كه: «لا تقوم الساعة حتّى يلي رجل من أهل بيتي ويواطىء اسمه اسمي». «(2)»
بنابراين، بخشى از اين حديث، متفق عليه است و آن بخش ديگر كه ابوداود نقل كرده، اختصاص به خود او دارد. و سؤال كننده از ميان آن همه روايت مورد اتفاق، اين يكى را برگزيده، كه اختصاصىِ ابوداود است!
روايات مختلفى درباره نام مادر، زمان تولّد و سن حضرت مهدى در هنگام ظهور، محل آن حضرت و مدت غيبت و مدت حكومتش وجود دارد، كدام يك از آنهاصحيح است؟
پاسخ
مسأله حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- و اينكه در برههاى از زمان، فردى از خاندان پيامبرصلى الله عليه و آله، از نسل حسين عليه السلام ظهور خواهد نمود و جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد، از مسلّمات عقايد اسلامى است. خوشبختانه محدثان اهل سنت كتابهاى ارزندهاى درباره حضرت مهدى به نگارش درآوردهاند و در اين سالهاى واپسين، در عربستان سعودى كتابى با نام «بين يدى الساعه» منتشر شده و حق مطلب را ادا كرده است.
از نظر شيعه و نيز از نظر بيش از چهل تن علماى بزرگ اهل سنت، مهدى فرزند امام عسكرى عليه السلام ديده به جهان گشوده و مدتى در دامان آن حضرت پرورش يافته و پس از رحلت حضرت، در غيبت به سر برده است.
خصوصيات زندگى آن حضرت، كه جنبه اعتقادى ندارد، چندان مهم نيست؛ و نام مادرش نرجس باشد يا ريحانه و يا سوسن، در اين اعتقاد تزلزلى ايجاد نمىكند و همچنين بقيه پرسشها كه مطرح شده
است.
آنچه قطعى است اينكه حضرت در همين جهان زندگى مىكند.
جايگاه خاصى ندارد و اگر هم باشد، زندگى او در آنجا پيوسته نيست و اگر در برخى از ادعيه آمده است: كاش مىدانستم كجا هستى؟ در كدام زمينى يا در كدام ... آيا در رضوى هستى يا در ذىطوى يا غير آن؟ همه اينها نوعى اظهار علاقه به آن حضرت است، نه اينكه حضرتش در اين نقاط به سر ببرد.
شگفت اينجاست كه گرد آورنده پرسشها، دعاى ندبه را تحريف كرده، چيزهايى هم بر آن افزوده است؛ مانند پس از جمله «أَ بِرَضْوَى أَوْ غَيْرِهَا أَمْ ذِي طُوًى» چند نقطه گذارده و اين جملهها را آورده است: «أم في اليمن بوادي شمروخ أم في الجزيرة الخضراء ...!» بايد بر اين امانت در نقل آفرين گفت.
پس اصل عقيده، كه مورد اتفاق تمام فرق و مذاهب و علماى شيعه است، مطلبى است و فروع و شاخهها كه جنبه اعتقادى ندارد، مطلب ديگر. بايد موضوع نخست را از موضوع دوم جدا ساخت.
عين اين مطلب در معراج پيامبر وجود دارد. اصل معراج مسلّم است و بخشى از روايات آن متواتر، امّا قسمتهاى ديگر آن، كه بهصورت اخبار آحاد نقل شده، ارتباطى به عقيده ندارند و نمىتوان به خاطر مشكلات آنها در اصل معراج ترديد كرد.
در حديثى آمده است كه على بن ابى طالب فرمودهاند: زمانى مىآيد كه حدود در آن جارى نمىشود. مال مردم را به ناحق مىخورند. با دوستان خدا دشمنى مىشود و با دشمنان خدا دوستى. پرسيدند: اگر ما در آن روزگار بوديم چه كنيم؟ فرمود: مانند ياران عيسى باشيد كه با ارّهها آنان را تكه تكه كردند و بر دار رفتند؛ زيرا مرگ در اطاعت خدا بهتر از زندگى در گناه است.
اكنون اين حديث، با تقيهاى كه شيعيان به آن معتقدند، چگونه سازگار است؟
پاسخ
تقيه يك اصل قرآنى و عقلانى است كه هيچ كس نمىتواند آن را انكار كند و دو آيه روشن درباره تقيه وارد شده است:
«... جزكسى كه ناچار شده و دلش به ايمان استوار است ....»
«مگر آن كه با آنان به نوعى با تقيه رفتار كنيد.»
ولى تقيه براى خود حدود و مرزهايى دارد. اگر كار به جايى رسيد كه اصل دين در معرض نابودى قرار گرفت يا پاى گناهانى، مانند ريختن خون مؤمن و يا مبارزه با اولياى خدا در ميان آمد، تقيه در اين موارد حرام است. سخن حضرت در اين حديث ناظر به اين موارد است كه تقيه روا نيست.
جمله «... خَيْرٌ مِنْ حَيَاةٍ فِي مَعْصِيَةِ اللَّهِ» اشاره به همين حدود است.
اتفاقاً معاويه شش ماه پس از اين سخنرانى امام، بر سراسر كشورهاى اسلامى مسلّط شد. باطل گرايان را مقرّب ساخت و به آنان اموال فراوانى بخشيد و حق طلبان را در هرگوشه و كنارى مىجست و نابود مىكرد.
حضرت درباره اين زمان مىگويد: مبادا با آنها همراه شويد و در جنايات آنها شركت كنيد.
از اين رو است كه شيعيان در اين مورد با معاويه همراهى نكردند.
هرچند بر چوبه دار آويخته، يا بهصورت گروهى كشته شدند؛ مانند حجربن عدى.
چه چيزى ابوبكر را مجبور كرد تا در سفر هجرت، همراه پيامبرصلى الله عليه و آله باشد؟
پاسخ
شكى نيست كه ابوبكر در اين سفر مجبور نبود و به اختيار خودش سفر را برگزيد. ولى در چگونگى سفر او مطالبى گفتهاند:
در هر حال، خدا از نيتها آگاه است. اگر اين سفر براى خدا بوده، نوعى فضيلت به شمار مىرود، هر چند آيهاى كه در اين مورد نازل شده،
يادآور مىشود كه سكينه و آرامش در غار فرود آمد آن هم نه بر هر دو بلكه تنها بر پيامبر چنانكه فرمود:
... إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَاللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها .... «(1)»
«هنگامى كه آن دو در غار بودند، او به همراه خود مىگفت: غم مخور، خدا با ماست. در اين هنگام خداوند آرامش خود را بر او فرستاد و او را با سپاهيانى كه نديديد يارى كرد ....»
به يقين اين نوع كمكهاى غيبى متوجه پيامبرصلى الله عليه و آله است، نه همراه او.
بنابراين، آرامش فقط بر پيامبر فرود آمد و او را با لشكريان ناديدنى كمك كرد.
از اين گذشته، اگر مصاحبت فضيلت است، چرا فداكارى على عليه السلام در آن شب را كم رنگ مىشماريد. پيامبرصلى الله عليه و آله- به امر الهى- از محل خطر به محل امن رفت ولى على عليه السلام به امر پيامبر به كانون خطر شتافت. يار پيامبر از خطر به نقطه امن گريخت، حال كدام برتر و بالاتر است؟
فرض كنيد اين مصاحبت فضيلت است، ولى اين سبب نمىشود كه اين فرد تا آخر عمر معصوم و عادل باشد و ما نتوانيم درباره كارهاى او انتقادى داشته باشيم و با مدارك علمى و موازين شرعى درباره كارهاى او داورى كنيم.
پرسشگر تصور كرده است كه اگر فردى فضيلتى يافت، ديگر نبايد درباره او سخنى بر زبان آورد.
1) توبه: 40
آيات زيادى هست كه خداوند در آن، اصحاب را مىستايد ولى شيعيان مىگويند: اصحاب در دوران حيات پيامبرصلى الله عليه و آله مؤمن بودهاند، امّا بعد از وفات او مرتد شدهاند، اين عجيب نيست؟
پاسخ
برخى از آيات را كه سند فضيلت براى اصحاب شمرده شده، اختصاص به آنها ندارد، بلكه بهصورت قضاياى كلى است كهصحابه و تابعين و تمام مسلمانانى را كه در طول زمان مىآيند و به پيامبرصلى الله عليه و آله ايمان مىآورند، شامل مىشود، مانند:
الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ اْلأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ اْلإِنْجِيلِ ....
«آنان كه از فرستاده و پيامبرِ امّى پيروى مىكنند، كه او را در تورات و انجيل، كه نزدشان هست، ثبت شده مىيابند ....»
اوّلًا: اين آيه به قرينه «مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ» مربوط به اهل كتاب است؛ كسانى از اهل كتاب كه پيامبر را با نشانههايش در آن كتابها مىيابند و به او ايمان مىآورند و يارىاش مىكنند ....
بنابراين، ارتباطى به غير آن گروه ندارد و اگر هم كلى باشد، همه مسلمانان را در طول تاريخ در بر مىگيرد.
ثانياً: همچنانكه بارها در پاسخ پرسشهايى يادآور شديم، اين تهمتى است به شيعه؛ چرا كه ما هرگز عقيده به ارتدادصحابه نداريم و بارها گفتهايم قريب به دويست نفر ازصحابه پيشگامان تشيع بودند و گروهى نيز ناشناختهاند و كسى درباره آنها داورى نكرده است. اگر روايتى هم در اين مورد وارد شده، خبر واحد و متشابه است.
تهيه كننده يا تنظيم كنندگان كتاب حاضر، طبق عادت خود در اغلب موارد، باز هم مدرك و شاهدى بر اين تهمت ارئه نكردهاند و فقط به تكرار يك دروغ مىپردازند تا آن را جا بيندازد.
در اينجا نيز خاطر نشان مىكنيم كه در مجموعصحاح شما، بيش از 10 روايت بر ارتدادصحابه وارد شده كه حتى اين جمله را نقل مىكند:
وقتى كه پيامبر مىبيند اجازه ورود به حوض را به آنها نمىدهد و مىگويد: «أُصَيْحَابِي أُصَيْحَابِي [أَصْحَابِي أَصْحَابِي]» پاسخ مىآيد:
«إِنَّكَ لَا تَدْرِي مَا أَحْدَثُوا بَعْدَكَ، إِنَّهُمُ ارْتَدُّوا عَلى أَدْبارِهِمْ الْقَهْقَرَى».
درباره اين روايات به كتاب «جامع الاصول» ابن اثير كه مجموعصحاح را يك جا گرد آورده، مراجعه كنيد. گفتنى است، در مقدمه به آنها اشاره كردهايم.
اگر آيات الهى را، كه در مدح و ثناى كلى و عام براىصحابه و ديگران وارد شده، مىپذيريد و سند قرار مىدهيد، بايد آياتى را كه در نقد و مذمّت كارهاى برخى ازصحابه وارد شده است، نيز بپذيريد و ما براى اختصار مىگوييم. «(1)» تنها كافى است آيات سوره توبه و يا آيه دهم سوره جمعه را مطالعه فرماييد.
1) تاريخ طبرى، ج 1، ص 450 و غيره.
شيعه مىگويد اصحاب بعد از وفات پيامبر همه مرتد شدند، پس چگونه با مرتدانى چون اصحاب مسيلمه، طليحه، اسود و سجاح پيكار كردند؟
پاسخ
اين پرسش تكرارى است و بارها در اين كتاب بهصورتهاى مختلف آمده و ما نيز پاسخ آن را گفتهايم. طرح مكرر آن، از باب تكرار دروغ براى خدشه دار كردن اذهان است.
سنتهاى تكوينى و تشريعى شهادت مىدهند كه ياران هر پيامبرى، بهترين افراد آن امتاند، پس چرا شيعيان ياران و اصحاب پيامبر ما را كافر مىخوانند؟
پاسخ
دروغهاى خود ساخته به جاى ارائه مدرك و سند، همچنان تكرار مىشود و به اشكال گوناگون بازگو مىگردد.
روشن است كه ادعا كردن آسان و اقامه دليل مشكل است! مىگويد:
اگر از پيروان تورات پرسيده شود بهترين افراد امت شما چه كسانى هستند؟ خواهند گفت: پيروان موسى. عجيب است كه از پيروان تورات سؤال مىكند و به رخ ما مىكشد! و نمىپرسد كه قرآن درباره پيروان موسى چه مىگويد؟ مگر غالب آنان در غياب موسى مرتد نشدند؟ و به جاى خداپرستى گوساله نپرستيدند؟
حضرت موسى زبدهترين افراد بنى اسرائيل را همراه خود به ميقات برد ولى به خاطر لجاجتشان، سفيهان امّت ناميد و فرمود: أَ تُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنَّا ... «(1)»
قرآن درباره پيروان دست اوّل حضرت موسى فرموده است:
وَ أُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ ... «(2)»
«دلهاى آنان بر اثر كفر و بىايمانى با محبت گوساله آميخته شد.»
شگفت اينجاست كه خداوند همين پيروان دست اول را يكجا نكوهش مىكند و مىفرمايد:
وَ لَقَدْ جاءَكُمْ مُوسى بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ. «(1)»
«موسى با آن همه معجزات به سوى شما آمد ولى شما در غيبت او گوساله را انتخاب كرديد، در حالى كه ستمگر بوديد.»
براى ما روشن نيست كه چرا اين فرد سلفى از پيروان حضرت موسى جانبدارى مىكند!
او در ادامه مىگويد: اگر از پيروان انجيل پرسيده شود كه بهترين افراد امّت شما چه كسانى هستند، مىگويند: ياران عيسى عليه السلام.
شگفتا! كه پيروان انجيل، در انجيل مىخوانند: يكى از همان حواريون عيسى «يهوداى اسخريوطى» بود كه جايگاه او را به دشمنان نشان داد تا دستگير و مجازاتش كنند. «(2)» به هر حال، قانون تكوين بر خلاف ادعاى او، گواهى مىدهد؛ زيرا بشر پيوسته در حال تكامل بوده و شخصيتهاى والايى را در طول زمان در دامان خود پرورش مىدهد. خداوند در اين مورد مىگويد:
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ
يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ. «(1)»
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هركس از شما از آيين خود باز گردد، خداوند گروهى را مىآورد كه آنها را دوست دارد و آنان نيز او را دوست دارند. در برابر مؤمنان متواضع و در برابر كافران سرسخت و نيرومندند. آنها در راه خدا جهاد مىكنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى هراس ندارند. اين فضل خداست كه به هركس بخواهد مىدهد.»
ما از ايشان درخواست مىكنيم تفاسير اهل سنت را در مورد اين آيه مطالعه كنند تا روشن شود كه آيندگان بهتر از ياران دست اوّل پيامبر بودند.
شگفت است كه اين آيه قرآن به نوعى باصراحت خبر از ارتداد گروهى از مؤمنان مىدهد و آيات ديگرى نيز بر زمينه ارتداد گواهى مىدهند چنانكه مىفرمايد:
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ. «(2)»
«محمد تنها فرستاده خداست كه پيش از او نيز فرستادگانى آمدهاند.
اگر او بميرد يا كشته شود، آيا شما به گذشته خويش باز مىگرديد؟
و هركس به عقب باز گردد به خدا زيانى نمىرساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش مىدهد.»
پيامبر در وضعيت سختى قرار گرفت با اين حال تقيه نكرد، چگونه است امامان شيعه از تقيه استفاده كردهاند؟
پاسخ
تقيه از «وقى، يقي» اشتقاق يافته؛ يعنى سپر شدن در برابر دشمن.
عقل و خرد داورى مىكنند كه بايد براى پيشبرد مقاصد، از ابزار مشروع بهره گرفت. اگر معناى تقيه اين است، پس خود پيامبر سه سال از دعوت خود را در مكه با تقيه گذراند؛ يعنى تبليغ زيرزمينى داشت، امّا بهطور علنى تبليغ نمىكرد، آنگاه كه آيه: فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ* إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ. «(1)» فرود آمد، تقيه ممنوع شد.
تقيّه سلاح انسان ناتوان است در مقابل دشمن ستمگر و بىرحم، كه آزادى عمل و اظهار عقيده را از انسان سلب مىكند. اگر در تقيه نكوهشى هست، مربوط به افرادى است كه آزادىها را از امامان شيعه سلب مىكردند، نه بر آنها كه سعى در حفظ آرامش و وحدت مسلمين داشتند. به هر حال، اين سؤال نيز تكرارى است و در گذشته پاسخ آن را گفتهايم.
1) حجر: 95- 94
علىبن ابىطالب عليه السلام خوارج را كافر نمىداند، چرا شما بهترين ياران پيامبر و همسران او را كافر مىخوانيد؟
پاسخ
اين پرسش نيز تكرارى است و ما هيچگاه كسى را تكفير نكردهايم.
تنها اعمال وكردار افراد را محك زدهايم واعمال بهترينگواه بر هويت فرد است. اگر بهراستى تكفير كارى ناپسند است (كه بدون ملاك تكفير كردن، زشتترين كارهاست) شما سلفىها گوى سبقترا ربوده، درتكفير قهرمانيد. پيشواى شما محمدبن عبدالوهاب دركتاب كشفالشبهات، جز پيروان خود، همه مسلمانان را تكفير مىكند و هر چه كه بخواهيد بر اين مطلب او پرده پوشى كنيد، عمل او بهترين گواه بر نظر او درباره مسلمانان است.
او با مسلمانان نجد و يمن و حجاز نبرد كرد و غارتگرى نمود و همه آنها را كافر و بتپرست خواند. امروز هم فرزندان اين سلف! ابزار تكفير را بهدست گرفته و انسانهاى بىگناه و افراد معصوم وگويندگان لاإله إلّا اللَّه و كسانى كه مىگويند اللَّهُ رَبُّنا، محمّدٌ رسولنا، الكعبة قبلتُنا و القرآن كتابنا را با فريب دادن افرادى به نام عمليات شهادت طلبانه مىكشند و هيچ كارى به كافران و مشركان واقعى ندارند! و كتب فتوايى علماى وهّابى پر است از تكفير مسلمانان كه هيچ جاى انكار نيست.
اجماع از ديدگاه شيعيان تنها زمانى حجت است كه معصوم در آن وجود داشته باشد. چنين سخنى بى معنا است؛ زيرا وقتى معصوم در كار باشد، چه نيازى به اجماع است؟!
پاسخ
حجيت اجماع، در حال ظهور امام معصوم ملاكى دارد و در زمان غيبت ملاكى ديگر.
زمانىكه امام عليه السلام ظاهر و آشكار باشد، سخنى كه از شخص او شنيده شود يا از او نقل كنند حجت است و ديگر نيازى به اجماع نيست.
اما اگر چيزى از او شنيده نشود و يا نقل نگردد، بلكه دو عادل نقل كنند كه مثلًا همه علماى مدينه در عصر امامصادق عليه السلام بر اين حكم اتفاق نظر داشتند و احدى را استثنا نكنند، در اينصورت اتفاق علما، كاشف از قول معصوم بوده و طريقى است بر شناسايى ديدگاه او. در اينصورت اجماع كاملًا مفيد و وسيلهاى است براى شناسايى قول معصوم.
در دوران غيبت حجيت اجماع ملاك ديگرى داردكه در كتابهاى اصول، آمده است.
پرسشگر تصور كرده است كه امام عليه السلام در ميان مجمعين مشخص است و مىگويد با وجود چنين اجماعى نياز به اجماع و اتفاق نيست؛ در حالى كه جريان خلاف آن است.
چرا شيعيان زيديه را كافر مىدانند، با اينكه آنان دوستداران اهل بيتاند؟!
پاسخ
اين نيز يكى ديگر از تهمتها است. شكى نيست كه افترا زننده، در پيشگاه خدا به عنوان «مفترى» مجازات خواهد شد.
شيعيان براى امام زيديه، به نام زيد بن على، احترام خاص قائلاند.
وقتى شهادت زيد را به امامصادق عليه السلام خبر دادند، اشك از ديدگانش جارى شد و به خانواده زيد و خانوادههاى شهداى آن قيام كمك مالى كرد. تنها يك گروه معدود و غير موجود به نام بتريه از اين جمعيت مستثنى هستند.
شيخ مفيد در اوائل المقالات مىگويد: تنها دو گروه شايستگى نام شيعه دارند: 1. اماميه 2. زيديه. «(1)» تنظيم كنندگان اين كتابچه كوشيدهاند بزرگترين انحراف و اشتباه خود و همفكرانشان را، كه تكفير مسلمانان بوده، با فرافكنى از خود سلب كنند و آن را به دامن شيعه بچسبانند. براى نمونه، كافى است، مجموعه فتاواى علماى بزرگ وهّابى را يك بار ديگر مرور كند و آنگاه به ما
1) توبه: 48 و 101
بگويد كه كدام فرقه را تكفير نكردهاند؟ و جان و مال و ناموس كدام گروه از مسلمانان را بر خود حلال ندانستهاند؟ و چرا كافران واقعى را برادران خود مىدانند و مسلمانان واقعى را كافر مىخوانند؟ و با آلوده كردن كلمه مقدس «جهاد» به قتل عام بى گناهان مىپردازند؟
شيعيان مىگويند على بعد از پيامبر مستحق خلافت بود؛ زيرا پيامبر به او فرمود: «تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسايى»، امّا مىبينيم كه هارون جانشين موسى نشد و پيش از او وفات يافت و جانشين موسى، يوشع بن نون بود؟!
پاسخ
حديث منزلت از فضايل اختصاصى امام على عليه السلام است كه با دهها سند، درصحيحين و ديگر كتابهاى معتبر نقل شده است، تا آنجا كه گردآورنده پرسشها اصل حديث را پذيرفته، هر چند آن را كامل نقل نكرده است و متن كامل آن چنين است:
هنگامى كه پيامبرصلى الله عليه و آله عازم تبوك بود، اميرمؤمنان را به جانشينى خود برگزيد. منافقان شايعهساز گفتند: رابطه پيامبر با على به تيرگى گراييده است؛ به اين دليل كه او را همراه خود نبرد. اميرمؤمنان به لشكرگاه پيامبرصلى الله عليه و آله شتافت و شايعه را به سمع آن حضرت رساند. پيامبر فرمود:
«أَمَا تَرْضَى أَنْ تَكُونَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبُوّةَ بَعْدِي». «(1)»
هارون به نص قرآن كريم داراى چهار منصب بود:
در نبوت با موسى شريك بود؛ وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي.
وزير و ياور موسى بود؛ وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي.
بازوى قدرتمند موسى به شمار مىرفت؛ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي. «(2)» 4. جانشين موسى در غياب او بود؛ وَ قالَ مُوسى لِأَخِيهِ هارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي .... «(3)» شكى نيست كه اميرمؤمنان على عليه السلام به حكم استثناى نبوت، همه مقامات هارون را دارد؛ بنابراين، او خليفه پيامبر خواهد بود؛ چه در حال حيات پيامبر و چه در حال مماتش.
طراحان پرسشها، مىگويند: هارون در حال حيات موسى، هر چهار مقام را داشت، ولى چون پيش از موسى فوت كرد، مقام خلافت و جانشينى را بعد از مرگ موسى به دست نياورد. بنابراين، على عليه السلام چگونه مىتواند پس از پيامبرصلى الله عليه و آله جانشينى داشته باشد، در حالى كه «مشبّه به» يعنى هارون چنين توفيقى نيافت؟
پاسخ آن روشن است و آن اينكه: جناب هارون، همه مقامات را، حتى جانشينى از موسى را تا زنده بود حفظ كرد و موسى او را از اين مقام
عزل نكرد، ولى چون مرگ وى زودتر از موسى فرا رسيد، مقام جانشينى را با وفات خود از دست داد، ولى اميرمؤمنان عليه السلام كه به تقدير الهى پس از درگذشت پيامبر خداصلى الله عليه و آله 30 سال زندگى كرد، طبعاً اين مقام را تا زنده بود حفظ كرد.
به تعبير ديگر، تشبيه على عليه السلام به هارون، تنها از اين نظر است كه هر دو داراى اين سه مقام هستند.
در پايان از نويسندگان وهابى مىپرسيم: اگر اين حديث درباره يكى از خلفا وارد شده بود، با آن اينگونه برخورد مىكرديد؟!
شيعيان به پيروان خود جرأت دادهاند تا هر گونه گناهى را مرتكب شوند؛ آنان بر اين باورند كه: چون على را دوست دارند، هر گناهى مرتكب شوند، اشكال ندارد!؟
پاسخ
اين نيز از افتراهاى بى سند است كه در حق شيعه گفتهاند. ظاهراً شيعه را با «مرجئه» يكى گرفتهاند! اين مرجئه هستند كه مىگويند: ايمان براى نجات كافى است، هر چند همراه با عمل نباشد. شيعه درست نقطه مقابل آنها است. نه تنها ايمان در نجات انسان كافى نيست، بلكه حبّ انبيا و اوليا و هر نوع تظاهر به محبّت آنها، درصورتى مفيد است كه همراه با عمل باشد و شعار آنان اين است: ... إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ.
امام باقر عليه السلام به يكى از پيروان و شيعيان خود مىگويد:
«يَا جَابِرُ أَ يَكْتَفِي مَنِ انْتَحَلَ التَّشَيُّعَ أَنْ يَقُولَ بِحُبِّنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَوَ اللَّهِ مَا شِيعَتُنَا إِلَّا مَنِ اتَّقَى اللَّهَ وَ أَطَاعَهُ ...». «(1)»
«اى جابر، آيا كافى است كه كسى خود را شيعه بداند و ما اهل بيت را دوست بدارد؟! به خدا سوگند شيعيان ما كسانى هستند كه از گناهان بپرهيزند و از خدا اطاعت كنند و نشانههاى شيعه همان
1) . امالى شيخ طوسى، ص 743 و كافى، ج 2، ص 73
فروتنى و ترس از خدا و پيوسته به ياد خدا بودن و نماز و روزه و نيكوكارى است ....»
اين نمونهاى است از روايات مورد بحث. دهها نمونه ديگر نيز از ائمه عليهم السلام در اين موضوع وارد شده است. اگر به فرض روايتى بر خلاف اين آمده باشد، چون مخالف قرآن و روايتِ قطعى است، نبايد مورد توجه قرار گيرد و يا بايد در پرتو روايتصحيح تفسير شود.
اكنون به عنوان جوانى شيعى از طراح پرسش مىخواهم فردى را نشان دهد كه به خاطر اين نوع روايات گناه كرده است!
مگر شما از پيامبر خداصلى الله عليه و آله نقل نمىكنيد كه درباره اهل بدر فرمود:
«اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ فَقَدْ أَوْجَبْتُ لَكُمُ الْجَنَّةَ».
«هر كارى خواستيد، انجام دهيد، بهشت را بر شما واجب كردهام.» «(1)» شما سلفىها با تربيت تروريستها، تمام محرّمات الهى را زير پا مىگذاريد، نه به خون پير و جوان و كودك احترام مىگذاريد و نه به اموال مسلمانان و نه به عرض زنان آنان، همه مسلمانان جز مشتى پيروان محمدبن عبدالوهاب از نظر شما مشرك و مرتد هستند كه بايد آنها را از دم تيغ گذراند و اموالشان را غارت و زنانشان را اسير كرد و مردانشان را كشت؟! كدام يك از اين دو فرقه نسبت به محرمات الهى جرىترند؟
1) صحيح بخارى نافع، كتاب مغازى، 304، حديث 3983
«بداء»، از باورها و عقايد شيعيان است و از سويى ادعا مىكنند كه امامان غيب مىدانند. آيا امامان از خداوند بزرگتر و بالاترند؟
(اصول مذهب الشيعه قفارى)
پاسخ
گرد آورنده پرسشها مىخواهد جوانان شيعه را هدايت كند و مدرك تهمت او، كتاب شيخ ناصر قفارى از همفكران خودِ اوست. آياصحيح است از قول دشمن بر ضدّ گروهى از مسلمانان شاهد بياوريم و درباره آنان قضاوت كنيم؟ قضاوتى كه به حرمت جان، مال و ناموس آنها، در گذشته و حال ارتباط دارد؟
كتاب شيخ قفارى پر است از هتاكى و ناسزاگويى به شيعه كه آن را از پيشوايش ابن تيميه آموخته است؛ چنانكه سراسر تناقض و افترا است.
اكنون نمونهاى از آن را نقل مىكنم:
او مىنويسد:
« (امام) خمينى در اذانِ ايران نام خود را وارد كرده و آن را قبل از شهادتين قرار داده است.» «(1)»
كسى كه با كمال وقاحت تا اين حد دروغ و افترا مىبندد، مدرك
1) اصول مذهب الشيعه، ج 3، ص 154
گردآورنده اين پرسشها است!
گذشته از اين، او دو مطلب را در اينجا آورده كه به ظاهر بى ارتباط هستند:
شيعه به بدا عقيده دارد.
شيعه مدعى است امامان از غيب آگاهى دارند.
و نتيجه گرفته است كه امامان شيعه از خدا داناترند!
به خدا پناه مىبريم از دروغ و افترا بر هر انسانى، تا چه رسد به متهم كردن مسلمانان!
اكنون هر دو را توضيح مىدهيم:
ناظر به همين معنا است.
محدث بزرگ اهل سنت، جلال الدين سيوطى در كتاب الدر المنثور، در تفسير اين آيه، رواياتى از پيامبر خدا آورده كه انسان با اعمال نيك خود، مانند نيكوكارى به پدر و مادر وصدقه، قسمتى از تقدير را عوض مىكند و حديث معروف «الصَّدَقَةُ تَدْفَعُ الْبَلَاءَ» ناظر به همين است. «(2)» «بداء» به اين معنى، مورد پذيرش همه مسلمانان است و هرگز به معناى نسبت ناآگاهى دادن به خداوند نيست. براى نمونه، قوم يونس بر اثر نافرمانى، مستحق نزول عذاب شدند و پيامبرِ آنان (يونس) از نزول عذاب خبر داد و خود منطقه را ترك كرد و از آنجا دور شد. ولى آنان
پشيمان شده، به پيروى از قول يك عابد، رو بهصحرا نهادند و گريه و زارى كردند و خداوند توبهشان را پذيرفت و عذاب از ايشان برگشت.
اينجا است كه قرآن كريم مىفرمايد:
فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى حِينٍ. «(1)»
«چرا هيچ يك از شهرها ايمان نياوردند تا ايمانشان براى آنها سودمند گردد؟ جز مردم يونس كه چون ايمان آوردند، عذاب رسوا كننده را از آنان برداشتيم و تا پايان عمرشان آنها را بهرهمند ساختيم.»
گويند: قرار بود بر قوم يونس عذاب فرود آيد، ليكن بدا رخ داد و به تعبير عربى «بَدَا للَّهِ أَنْ يُعَذِّبَهُم». به يقين اين تعبير، مجازى است؛ يعنى از ديدگاه مردم، كه از گذشته و آينده آگاه نيستند، چنين به نظر آمد كه نظر خدا برگشت و در اراده او- جلّ جلاله- دگرگونى رخ داد. در حالى كه تغييرى رخ نداده و به تعبير علمى «ابداء» بوده؛ يعنى پرده برداشته شد و حقيقت آشكار گشت و در حقيقت «بداء» نيست بلكه «ابداء» و اظهار چيزى است كه بر ديگران پنهان و براى خداوند روشن بوده است كه آنها توبه خواهند كرد و آنان را عذاب نخواهد فرستاد. حال چرا «بدا للَّه» مىگويند اين به خاطر پيروى از پيامبر گرامى است كه در چنين موردى كلمه «بدا للَّه» به كار برده است. وبخارى آن را درصحيح خود نقل
1) . يونس: 98
مىكند. «(1)» و عجيب اين است كه وهابيان خود در باب توسل به عملصالح حديث «بدا للَّه» را نقل كردهاند كه رسول اللَّه فرمود:
«سه نفر از پيشينيان، براى فرار از باران به غار پناه بردند، ناگهان سنگى آمد و درِ غار را بست. آنها به يكديگر گفتند: به خدا سوگند، شما را جز راستگويى نجات نمىدهد. هركس كار نيكو كرده، از خدا بخواهد كه به خاطر آن كار، ما را از مرگ نجات دهد ....»
تا اينجا روشن شد كه اعتقاد به «بداء» نسبت جهل و ناآگاهى به خدا نيست؛ زيرا بر خداى عالمِ مطلق، جهل راه ندارد. اين مردماند كه پديدهاى را مىبينند ولى از پديدههاى ديگر ناآگاهند و در مواردى كه پيشبينى رخ ندهد، مىگويند: «بَدَا للَّهِ» و اين نوعى استعمال مجازى و از ديدگاه خود انسان است و گرنه از جانب خداوند، جريان آگاه ساختن چيزى است كه بر مردم مخفى بوده است.
بنابراين، اعتقاد به بدا، با علم خداوند منافات ندارد.
از اينجا روشن مىشود: اگر بگوييم امامان غيب مىدانند، نشانه برترىِ آنها بر خالق آنها نيست؛ زيرا اعتقاد به «بدا» مستلزم جهل خدا نيست تا چنين برترى تصور شود.
گذشته از اين، علم غيب امام، با علم غيب خدا قابل قياس نيست.
آگاهى خدا از غيب، نامحدود و آگاهى امامان محدود است و نيز آگاهى خدا از غيب ذاتى و آگاهى امامان، اكتسابى و از خداست.
1) صحيح بخارى، ج 4، ص 172، كتاب احاديث الأنبياء، حديث شماره 3465، وكتاب البيوع، حديث شماره 2215
شيعه همواره ياور دشمنان اسلام؛ مانند يهوديان، نصارى و مشركان بودهاند. آنها با مغولها همكارى كردند و بغداد سقوط كرد و به نصارى (مسيحيان) يارى دادند و قدس از دست مسلمانان گرفته شد.
آيا مسلمان واقعى چنين كارى مىكند. آيا قرآن از دوستى يهود و نصارى نهى نكرده و آيا على و فرزندانش چنين كردند؟!
پاسخ
شيعه، پيرو آن امامى است كه ريشه يهود را در شبه جزيره عربستان كند و باب خيبر را به امر الهى از جاى در آورد و قلعه را گشود و شكست قطعى يهود را در تاريخ رقم زد.
هيچگاه شيعه با يهود و نصارى همراه نبوده است. پيشتر گفتيم كه دولتهاى شيعى، مرزبانان كشور پهناور اسلامى بودند و اين مرز و بوم را از هجوم دشمنان خارجى؛ مانند يهود و نصارى حفظ مىكردند. امّا اينكه شيعه سبب سقوط بغداد شده باشد، حاكى از بى اطلاعى از تاريخ و يا لااباليگرى در ادعا و ناداورى است. در اينجا به يك قطعه تاريخى، كه حاكى از پايه درايت خلافت عباسى است! اكتفا مىكنيم:
دقت در اين نقطه تاريخى، كه خوشبختانه آن را ابن كثير، شاگرد ابن
تيميه نقل كرده، مىتواند درس آموز باشد. «(1)»
ابن كثير مىنويسد:
«سربازان مهاجم مغول دارالخلافه بغداد را محاصره كردند و پيوسته با پرتاب تير، ساكنان آن را هدف قرار مىدادند، حتى تيرى به يكى از كنيزان خليفه، كه مشغول رقص در برابر وى بود، اصابت كرد و او را كشت. اين كنيز بسيار مورد علاقه خليفه بود. وقتى كنيز درگذشت، خليفه سخت ناراحت شد، و فرياد كشيد ...» «(2)»
كشورى كه زمامدار آن در سختترين لحظات، از دشمن غفلت بورزد و خود را با رقص كنيزى مشغول كند! جز سقوط سرنوشتى نخواهد داشت و منظور از اينكه سقوط خلافت عباسى يك سنت الهى بوده، اين است كه عوامل سقوط آن به دست خود افراد فراهم شده بود.
مطالعه تاريخ مسلمانان در قرون پيش از تسلّط مغول، نشان مىدهد كه پيوسته تركتازى و غلبه اميرى بر امير ديگر، كشور را فرا گرفته بود؛ گويى اميران كشور و فرمانروايان تحت امر خليفه، هدفى نداشتند جز اين كه مناصب و پستهاى كشور را از دست يكديگر بربايند، بىآنكه به فكر دشمن خارجى باشند، كه يكى پس از ديگرى در كمين اسلام نشسته بودند.
فراموش نكنيد كه مفتى سلفى «عبدالعزيز بن باز» منادىصلح با اسرائيل بود. اوصلح با اسرائيل را بسانصلح پيامبر با قريش در حديبيه مىدانست؛ در حالى كه پيامبر با مردم مكه از سر قدرت و عزّتصلح كرد، نه از سر ضعف و ذلّت و فرمود: به خدا سوگند اگر آنان ازصلح دريغ ورزند با آنان مىجنگيم وصفوفشان را درهم مىريزيم. «(1)» اكنون مىپرسم: همان كشورهاى به اصطلاح اسلامى كه شما سنگ آنها را به سينه مىزنيد، روابط بسيار نزديك باصهيونيستها ندارند؟ و در طول 60 سال گذشته، چه گام مهمى در راه جلوگيرى از جنايتهاى اسرائيل و تجاوزات آن به كشورهاى مسلمان اهل سنت برداشتهاند؟
در اشغال افغانستان و عراق چه كسانى با متجاوزان همكارى كردند و پايگاههاى هوايى خود را در اختيار بمب افكنهاى ويرانگر آنها گذاشتند.
آيا در تاريخ مبارزه باصهيونيسم جز شيعه كسى توانست داغ شكست را بر پيشانى متجاوزان اسرائيلى بنشاند؟ آيا جز امام خمينى قدس سره كسى اين نظريه را مطرح كرد كه اسرائيل يك غدّه سرطانى است و بايد از ميان برود؟
و آيا جز او كسى جرأت داشت فتواى اعدام سلمان رشدى مرتد راصادر كند؟!
بزرگترين مفتى سلفى، بن باز، منادىصلح با اسرائيل بود و فتواى او
1) صحيح بخارى كتاب شهادات، باب ما يحرز من الشروط في الإسلام، ج 3، ص 253- 255؛ مسند احمد، ج 31، ص 243، حديث 18928
در اين مورد منتشر شد و اما در مورد نويسنده مرتد كتاب آيات شيطانى مهر سكوت بر لب نهاد و دم بر نياورد!
آرى، مفتيان شما- كه هم اكنون در قيد حياتاند- حتى اعلام كردهاند: دعا كردن براى پيروزى رزمندگان شيعه حزب اللَّه بر ضدّ اسرائيل متجاوز جايز نيست!
چشم باز و گوش باز و اين عمى حيرتم از چشم بندىّ خدا!
بسيارى از شيعيان به حسنبن على عليهما السلام توهين و فرزندانش را مذمّت مىكنند، مگر نه اين كه او يكى از اهل بيت است؟!
پاسخ
در تاريخ شيعه، احدى لب به نكوهش حسنبن على عليهما السلام نگشوده و او را امام دوم مىدانند.
شگفت از دروغ پردازى اين فرد است كه مىگويد: «بسيارى از شيعيان به حسن بن على توهين مىكنند». تو گويى هم اكنون هم بسيارى از شيعيان اين كار را انجام مىدهند. مدركى كه براى اين ادعا ارائه مىكند از كتاب سليم بن قيس بوده كه در سال 90 درگذشته است. طبيعى است توهين كنندگان، كسانى بودهاند كه با حسن بن على عليهما السلام معاصر بودهاند و آنان مشتى خوارج بودهاند كه به خاطر عداوت با على عليه السلام مىخواستند از فرزند او انتقام بگيرند و معروف است كه خيمه آن حضرت به وسيله خوارج غارت شد و نيزهاى بر رانش زدند و به همين دليل او را به ساباط بردند.
خوب است گردآورنده پرسشها، روز جزا را در نظر بگيرد؛ چرا كه خداوند او را در مقابل اين دروغها بازخواست خواهد كرد و او پاسخى براى آنها ندارد.
شيعيان به فرقهها و گروههاى زيادى تقسيم شده و با يكديگر مخالفاند. هر فرقهاى، فرقه ديگر را كافر مىداند. بخشى از آنها كه بهايى هستند، كافرند!
پاسخ
شيعه براى خود تعريفى دارد و آن اينكه از آنچه پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله از طريق وحى بيان كرده، و يا با گفتار و رفتار ارائه كرده، پيروى كند و هيچ يك از آنها را انكار ننمايد و رهبرى را پس از رسول اللَّه از آنِ على بداند. اين تعريف شيعه است. حالا اگر فردى يا گروهى، خاتميت پيامبر را انكار كنند و مدعى نبوت شوند يا يكى از ضروريات اسلام را انكار كنند، نه تنها شيعه بلكه مسلمان نيستند.
برخى از فرقهها را كه او نام برده؛ مانند بابى و بهايى، از اسلام خارج بوده و از نظر شيعه، يك حزب و مسلكاند، نه يك دين و مذهب و ساخته استعمار به شمار مىروند. اگر بنا باشد اين نوع مسائل را درباره شيعه تصديق كنيم، بايد بگوييم اهلسنت به گروههايى تقسيم شدهاند وهريك، گروه ديگرراتكفير مىكنند. وهابيان دشمنان اشاعره هستند كه اكثريت اهل سنت را تشكيل مىدهند. اشاعره معتزله را جزو اهلسنت نمىدانند. سرانجام همگى، قاديانىها را، كه آنها هم مانند بهائيان مدعىِ دين جديد مىباشند، ازاسلامخارج مىدانند.
خلاصه امروز بر اثر تبليغات فراوانِ احزاب باطل و مكاتب الحادى،
گروههايى از فرزندان اسلام به مكتبهايى مانند ماترياليسم، ماركسيسم، فراماسونرى، شيطان پرستى، سكولاريسم، ليبراليسم و ... گرايش پيدا كردهاند. آيا مىتوانيم آنها را از انشعابات اهل سنت به شمار آوريم؟!
وقتى فتنهگران شورشى خانه عثمان بن عفان را محاصره كردند، على از او دفاع كرد و فرزندانش حسن و حسين عليهما السلام و برادر زادهاش عبداللَّه بن جعفر را فرستاد تا از او دفاع كنند و اين دليل نيست كه على و عثمان با هم دوست بودند؟!
پاسخ
كسانى كه خانه عثمان را محاصره كردند،صحابه و تابعان بودند.
نمىتوانيد آنها را كافر و دور از اسلام بدانيد. طبيعى است ميان آنان و عثمان، درگيرى و نزاع پيش آمده بود كه بوى خونريزى از آن مىآمد.
اميرمؤمنان براى جلوگيرى از خونريزى و اصلاح ذات البين، تمهيدات لازم را به عمل آورد و اين نشانه روح والاى اميرمؤمنان است كه براى حفظ وحدت، فرزندانش را مأمور مىكند كه از هر نوع خونريزى پيشگيرى نمايند.
اقدمات على عليه السلام بهخاطر شخص عثمان نبود. او مقام خلافت را، مقام والا و مقدسى مىدانست كه نبايد مخدوش شود و خليفه كشى باب گردد، ليكن متأسفانه عثمان از نصايح امام پيروى نكرد و آنچه نبايد بشود شد.
به اتفاق شيعه و سنى، عمر در كارهاى زيادى، با على مشورت مىكرد، اين را چگونه توجيه مىكند؟
پاسخ
اميرمؤمنان، على عليه السلام به اتفاق امّت يا اكثريت قاطع، اعلم امّت و آگاهترين فرد به اصول و فروع اسلام بعد از پيامبر است و از نظر تدبير و سياست، زبانزد خاص و عام بود. عمر درباره نبرد مسلمانان با كافران مشورت كرد و اميرمؤمنان بايد خليفه را راهنمايى مىكرد و او را در اين مقصد يارى مىداد. اين فضيلتى است براى امام. طرف مشورت بودن نشانه همفكرى كامل در همه مسائل نيست و مصالح اسلام بسى برتر و والاتر از هر چيز ديگر است. پس اين نوع همكارىها چيزى را كه گرد آورنده پرسش به دنبال آن است، ثابت نمىكند.
در دوران خلافت عمر، سلمان فارسى فرماندار مدائن و عمار ياسر فرماندار كوفه بودند. اين چگونه با اعتقادات شيعيان سازگار است؟
پاسخ
همكارى اين دو نفر و همچنين ديگر افراد وارسته با دستگاه خلافت، ناشى از اصلى است كه اميرمؤمنان در يكى از نامههايش به آن اشاره كرد و ما، پيشتر نيز از آن ياد كرديم و آن اين است: اميرمؤمنان با دلايل قطعى از جانب پيامبر براى رهبرى تعيين شده بود و اگر اكثريت امت، قدر اين نعمت را مىدانستند، به يقين وضع مسلمانان از نظر وحدت و يگانگى غير از اين بود.
ولى حوادث و رويدادها سبب شد كه على ازصحنه كنار گذاشته شود. در اين هنگام، اصل حفظ اسلام، قابلصرف نظر كردن نبود.
بنابراين، گروه ياد شده، كه از پاكترين ياران پيامبر بودند و درباره آنان، ستايشهاى فراوانى از پيامبر رسيده است، به خاطر حفظ اصل اسلام، اين منصبها را پذيرفتند، كه تا حد ممكن به وظيفه خود عمل كنند.
و منطق عقل و شرع اين نوع همكارى را ايجاب كرد و با خود مىگفتند: اكنون كه آن وضع ايدهآل اسلامى و آن رهبرى والاى مورد نظرِ خدا و رسول تحقق نيافته، بايد از طرق ديگر به اسلام خدمت كنند.
باز هم مىگوييم، اين نوع همكارىها آنچه را كه مقصود گردآورنده است، ثابت نمىكند؛ زيرا بسان همكارى يوسف عليه السلام با دربار مصريان است.
شيعيان مىگويند: امامان ما معصوماند و مهدى آخرين آنهاست و زنده و حاضر است و وجود امام از جانب خداوند براى رفع اختلاف است. با اين وضع، در ميان آنها همچنان اختلاف وجود دارد. و نيز مىگويند 300 نفر با مهدى در ارتباط هستند و از طرفى مدعىاند كه هر كس ادعا كند امام را ديده است، دروغگو است. اينها چگونه قابل جمعاند؟!
پاسخ
اين تنها امام معصوم نيست كه وجودش رافع اختلاف و مايه وحدت است، بلكه پيامبران نيز داراى چنين ويژگى هستند، تا آنجا كه حضرت مسيح، يكى از علل برانگيخته شدن خود را اين مىداند كه در مسائل مورد اختلاف بنىاسرائيل داورى كند و اختلاف را از ميان بردارد؛ چنانكه مىفرمايد:
قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ. «(1)»
«من با دانش استوار به سوى شما آمدهام تا برخى از اختلافات شما را بيان كنم.»
ولى آنانكه عاشق حق و حقيقت بودند، به عيسى گرويدند و حق را
1) . زخرف: 63
پذيرا شدند. امّا آنان كه از هوا و هوس پيروى كردند، بر اختلاف دامن زدند.
بنابراين، وجود حجت الهى، ملازم با رفع اختلاف نيست. افزون بر اين، پيامبر فرمود: اهل بيت من امان امت از اختلافاند «(1)» با اين حال وجود حجت ملازم بر رفع اختلاف بهصورت گسترده نيست.
امامان شيعه هركدام در عصر خود با بيانى استوار، راه را نشان مىدادند. آنان كه پذيرا شدند به سوى وحدت گرويدند و آنان كه از انديشههاى نسنجيده خود پيروى كردند، به اختلاف دامن زدند. اين بيان درباره امامانى است كه مردم به آنان دسترسى داشتند ولى درباره حضرت مهدى مسأله به شكل ديگر است و آن اين كه اراده قطعى خدا بر آن تعلق گرفته است كه آخرين وصى پيامبر را دور از گزند دشمنان، در پس پرده غيبت حفظ كند تا روزى كه خود مىداند، او را براى برافراشتن پرچم عدل، آشكار سازد.
مسلّماً عدم بهرهگيرى از امام و در نتيجه، وجود اختلاف، به خاطر اين است كه ظهور آن حضرت زمانى و در موقعيتى خواهد بود كه جهان پذيراى او باشد و گرنه بهسان ديگر پيشوايان خواهد بود كه به شمشير ظلم يا زهر جفا، شهيد شدند.
و امّا اينكه مىگويند سيصد نفر با او در ارتباط اند، سخنى است بى مدرك و بارها گفتهايم وجود يك مطلب در يك كتاب نشانه عقيده شيعه نيست. عقايد را از كتب كلامى مبرهن مىگيرند.
آرى، گاهى برخى از اوتاد كه از كمالات بالايى برخوردارند، به حضورش تشرف يافته و چه بسا بهرههاى علمى و معنوى از وجودش برگيرند.
1) مستدرك حاكم، ج 2، ص 448 و ج 3، ص 149 و 457، ذخائر العقبى، ص 17
شيعه معتقد است: جهان از حجت الهى خالى نمىماند و از سويى مىگويد: تقيه نُه دهم (910) دين است، پس امام شيعيان نه دهم دين را به مردم نگفتهاند.
پاسخ
طراحان پرسشها تصور كردهاند: امامان شيعيان، بر اثر جور حاكمانِ وقت، در تمام ابواب و احكام فقه و معارف قرآن و سنت، تقيه مىكردند. بنابراين، نُه قسمت از گفتار آنان را تقيه تشكيل داده و يك قسمتش واقعيت است. ولى اشتباه ايشان در همين نقطه است. تقيه موارد خاص دارد و مربوط به مواردى است كه حاكمان ظالم بر اثر ناآگاهى از سنت رسول اللَّه، احكامى را به رسميت شناخته بودند يا فقيهانى را براى قضاوت نصب كرده بودند، كه روش آنان رسميت پيدا كرده بود. در چنين مواردى امام براى حفظ خون شيعيان تقيه مىكرد وبهگونهاى سخن مىگفت كه مردم به همان فتواى معروف عمل كنند. ولى در درياى فقه و اقيانوس عقايد مسائلى است كه حاكمان وقت و فقيهان دربارى، در آن مورد نظر نداشتند. امام در چنين مواردى حقيقت را گفته و كوچكترين تقيهاى نكرده است و اگر مىگويد نُه دهم دين تقيه است، كنايه از اهميت حفظ خونهاى مؤمنان است؛ زيرا برخى از شيعيان بىپروا، آرا و نظرياتى راكه مخالف نظر حاكمان ظالم بود، پخش مىكردند و خود را
گرفتار مىساختند.
از اين گذشته، پيشتر گفته شد، شاگردان واقعى امام، تقيه را از غير تقيه باز مىشناختند؛ زيرا با روايات واقعى ائمه اهل بيت عليهم السلام آشنا بودند، حتى لحن گفتار امام در مورد تقيه با لحن گفتارش در غير مورد تقيه را كاملًا مىشناختند.
شيعه بر اين باور است كه: شناخت ائمه، شرطى براىصحّت ايمان است. اكنون مىپرسيم: كسانى كه قبل از كامل شدن دوازده امام مردهاند چه خواهند كرد؟
پاسخ
ياران پيامبرصلى الله عليه و آله كه در مكه و مدينه، پيش از تكميل احكام اسلام و قبل از خلافت خلفاى چهارگانه مردهاند، از نظر شما چه حكمى دارند؟
شما كه معتقديد خلافت خلفا جزو عقايد اسلام است و احمدبن حنبل و همچنين اشعرى در تنظيم عقايد، ايمان به خلافت و حتى مراتب فضل آنان را به ترتيب زمان، جزو عقايد مىدانند!
بنابراين، شهيدانى كه در بدر و احد از دنيا رفتهاند و از بهترين شهيدان اسلام بودهاند، ايمان ناقص داشتند؟
پاسخ شما درباره آنان، همان پاسخ ما در اين مسأله است. علاوه براين، خود پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله طبق رواياتى كه مسلم درصحيح خود نقل كرده، يادآور دوازده خليفه است كه عزت اسلام به آنان بستگى دارد و حتى رسولاللَّهصلى الله عليه و آله به وجود قائم آخرالزمان مهدى موعود، تصريح كرده است. بنابراين، شيعيان از روزهاى نخست اسلام، اعتقاد به امامت دوازدهگانه داشتند. هر چند برخى زمان، آنها را درك نكرده بودند و اين اعتقاد اجمالى جانشين اعتقاد تفصيلى بود.
شيعيان از علىبن ابىطالب نقل مىكنند: وقتى به او خبر رسيد كه انصار مىخواهند خليفه از ميان آنها باشد، آن حضرت فرمود: چرا در پاسخ آنها نگفتيد پيامبر وصيت نمود با نيكو كارشان نيكويى كنيد و از بدكار آنها درگذريد. گفتند: اين چه دليلى عليه آنهاست؟ گفت:
اگر امامت به آنها تعلق داشت، پيامبر در حق آنها سفارش نمىكرد.
بايد به شيعه گفت: پيامبر درباره اهل بيت خود سفارش كرد كه با آنها به نيكى رفتار شود و فرمود: «أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي».
پاسخ
منطق على عليه السلام منطق استوارى است؛ زيرا سفارش ترحّم بر گروهى و گذشت از بدىهاى آنان، نشانه زيردست بودن آنهاست، ولى آنچه درباره اهل بيت خود سفارش كرده، غير از آن است كه درباره انصار گفته است. سفارش درباره انصار اين است كه اگر بدى كردند عفو كنيد، ولى آنچه كه درباره اهل بيت خود سفارش كرده، پيروى از آنها است نه عفو از بدىهاى آنها! آنان انسانهاى پاك و منزهاند، كار بدى نمىكنند تا جايى براى عفو باشد.
جملهاى كه ازصحيح مسلم آورده، متأسفانه آن را بريده نقل كرده است.
مسلم درصحيح خود از زيد بن ارقم نقل مىكند: روزى پيامبرصلى الله عليه و آله
در راه مكه و مدينه، در كنار آبى به نام «خم» خطابهاى خواند و از نزديك بودن مرگ خود خبر داد، آنگاه فرمود: «إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ؛ أَوَّلُهُمَا كِتَابَ اللَّهِ ...» سپس بياناتى درباره اهميت كتاب خدا مىفرمايد: «وَ أَهْلُ بَيْتِي أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي»، سه بار اين جمله را تكرار كرد.
در اينجا اهل بيت دومين «ثقل» هستند و گويا ازصحيح مسلم كلمه «ثَانِيهِمَا» افتاده است و شاهد آن وجود حديث ثقلين با سندهاى فراوان وصحيح است كه در آنها جمله «فَإِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا» آمده است و در پرسش چهاردهم به برخى از مدارك اشاره شد.
بنابراين، سفارش درباره اهل بيت همان سفارش درباره كتاب خداست؛ يعنى سفارش به پيروى و اطاعت و فرمانبردارى.
اين سفارش كجا و آن ديگر كجا؟ مَثَل اين پرسشگر مَثَل انسانى است كه مىگفت: ماست و دروازه! گفتند چه ارتباطى است ميان آن دو؟
گفت: ماست را مىبندند و دروازه را هم مىبندند، چه ارتباطى نزديكتر از اين؟!
به عقيده شيعه، پيامبرصلى الله عليه و آله رهبرى بود كه از افراد شايسته دورى مىگزيد و منافقان را از لحن گفتارشان مىشناخت. براى پستهاى مهم و فرماندهى انتخاب مىكرد وبا بعضى از آنها وصلت وازدواج مىنمود!
پاسخ
اين هم افترايى است از افتراهاى بسيار كه كوچكترين مدركى براى آن ارائه نكرده، معلوم است اگر داشت ارائه مىكرد. بلكه نوعى استنباط شخصى است.
در پرسش ياد شده دو مطلب آمده است:
پيامبرصلى الله عليه و آله همه منافقان را از شيوه گفتارشان مىشناخت.
پيامبرصلى الله عليه و آله ازصالحان دورى مىگزيد و منافقان را به پستهاى مهم مىگمارد.
درباره نظريه نخست اشتباهى مرتكب شده. او تصور كرده است كه پيامبرصلى الله عليه و آله همه منافقان را از شيوه گفتارشان مىشناخت در حالى كه اين مربوط به برخى از منافقان است، ولى برخى ديگر روى مصالحى براى او نيز ناشناخته بودند؛ چنان كه قرآن مىفرمايد:
وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ .... «(1)»
1) توبه: 101
«برخى از اهل مدينه با نفاق خود خو گرفتهاند، تو آنها را نمىشناسى و ما آنانا را مىشناسيم.»
بنابراين، اگر منافقى در عصر رسول اللَّه بر مصدر كار گذشته شده، به خاطر ناشناس ماندن بوده است و اگر هم پيامبر مىشناخت آن را افشا نمىكرد و با آنان، بسان ديگران رفتار مىنمود. بهگواه اينكه در بازگشت پيامبر از تبوك، گروهى از منافقان نقشه قتل پيامبر را كشيدند و خداوند نقشه آنان را فاش ساخت. پيامبر خدا اسامى اين منافقان را تنها به حذيفه گفت، بى آنكه آنان را افشا كند و لذا او راصاحب سرّ پيامبر مىدانند. «(1)» امّا درباره موضوع دوم آنچه به شيعه نسبت مىدهد كذب محض و افتراى خالص است.
پيامبر گرامى پيوسته برصالحان احترام مىكرد و از منافقان، تا آنجا كه مىشناخت دورى مىجست و اگر هم با خانوادهاى ازدواج كرده، يا دختر مىداد، به خاطر آن بود كه آنان در آن زمان جزئى از جامعه اسلامى بودند و هر فردى مىتواند از خانواده مسلمان دختر بگيرد يا دختر بدهد. ولى داورى درباره افراد، با مطالعه يك برگ و دو برگ از زندگى آنان، به ويژه عصر پيامبر خداصلى الله عليه و آلهصحيح نيست، بلكه بايد پرونده آنان بهطور كامل خوانده شود تا بتوان آنان را بهطورصحيح شناخت و شيعه همين كار را درباره افراد انجام مىدهد و به يك برگ و دو برگ اكتفا نمىكند و «خواتيم عمل» را در نظر مىگيرد؛ چنان كه فرموده پيامبر است. «(2)»
مفسران شيعه، آيه: ... وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ ... «(1)» را چنين تفسير مىكنند كه با زنان كافر ازدواج نكنيد، در حالى كه پيامبرصلى الله عليه و آله با امّ المؤمنين عايشه، كه شما او را كافر و مرتد مىدانيد، ازدواج كرد؟»
پاسخ
اين چندمين پرسشى است بهصورت تكرار آمده و در همين پرسش پيشين بيان كرديم كه پيامبر گرامى و همه ياران ا، و در آن زمان جزئى از خانوادههاى مسلمان بودند كه ازدواج با آنها به هر دوصورتصحيح بود و شيعه در باره عايشه، هرگز آن دو كلمه را بر زبان جارى نمىكند.
آنچه درباره او مىگويند ايناست كه: در عمل با نص قرآن- كه در مورد زنان پيامبر آمده، مانند: ... وَقَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ ... «(2)»
مخالفت كرد و با پيمان شكنانى مانند طلحه و زبير همراه شد و جنگى را به راه انداخت كه در آن 14000 نفر از فرزندانش كشته شدند. در حالى كه پيامبر به او گفته بود: «كَيْفَ بِإِحْدَاكُنَّ إِذَا تَنْبَحَ عَلَيْهَا كِلَابُ الْحَوْأَب». «(3)»
خطّابيه از فِرق شيعى است. آنان بر اين باورند كه بعد از امام جعفرصادق عليه السلام پسرش اسماعيل اماماست. علماى شيعه در ردّ ايشان مىگويند: اسماعيل پيش از امامصادق عليه السلام وفات كرده، مرده كه نمىتواند جانشين زنده باشد.
به شيعه گفته مىشود شما با حديث منزلت، كه پيامبر به على فرمود:
نسبت تو به من به منزله هارون نسبت به موسى است»، استدلال كردهايد، معلوم است كه هارون پيش از موسى وفات يافت و طبق اقرار خودتان مرده نمىتواند جانشين زنده باشد؟!
پاسخ
اوّلًا: خطابيه، اسماعيل را جانشين امامصادق عليه السلام نمىدانستند و فرقه اسماعيليه غير از فرقه خطابيه است. فرقه خطابيه پيروان ابو زينب اسدى كوفى، معروف به ابا اسماعيل و ابو الخطاب و ابو ذبيان هستند. او فردى بود كه منكرات را مرتكب مىشد و دعوى نبوت نمود. مردم به خاطر اين انديشهها و گفتارهاى زشتش با او درگير شدند و در درگيرى كشته شد.
امامصادق عليه السلام از روز نخست از او تبرّى جست. «(1)» پس اين فرقه هرگز ارتباطى به اسماعيل و اسماعيليه ندارند.
1) ملل و نحل شهرستانى، ج 1، ص 179
ثانياً: اگر شيعه مىگويد: مرده نمىتواند جانشين زنده باشد، مطلب درستى است ولى على عليه السلام پس از پيامبر خداصلى الله عليه و آله 30 سال تمام در قيد حيات بود و جانشين رسمى و قانونى او بود و اگر نظر او نسبت به هارون است كه قبل از موسى درگذشته، پاسخ آن را گفتيم كه هارون مدت مديدى در حال حيات او به حكم آيه ... اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي ... «(1)»
جانشين موسى بود. هر چند اين جانشينى استمرار پيدا نكرد؛ زيرا هارون، پيش از موسى از دنيا رفت و در گذشته گفتيم كه تشبيه از آن نظر است كه على عليه السلام تمام مقامات سهگانه را نسبت به پيامبر داشت، به جز منزلت نبوت. وگرنه اگر على هم قبل از پيامبر در مىگذشت، جانشين پيامبر پس از او نبود. در ضمن اين پرسش هم تكرارى است و پيشتر گذشت.
1) اعراف: 142
شيعيان براى اثبات امامت امامان دوازدهگانه، به اين حديث استناد و استدلال مىكنند كه پيامبرصلى الله عليه و آله فرمود: دوازده خليفه خواهند آمد كه همه از قريشاند.
در روايتى ديگر نيز آمده است: «لَا يَزَالُ أَمْرُ النَّاسِ مَاضِياً حَتَّى يَلِيَ عَلَيْهِمُ اثْنَا عَشَرَ رَجُلًا ...» «(1)
بخارى و مسلم.
»اكنون مىپرسيم از ائمه شيعه، تنها دو نفر فرمانروايى كردند؛ يكى على و ديگرى فرزندش حسن، پس آن ده امامى كه فرمانروايى كردهاند كيستند؟
پاسخ
احاديث مربوط به خلافت دوازده را، مسلم درصحيح بهصورت گسترده و بخارى بهصورت مختصر و نيز بريده نقل كردهاند.
مسلم در كتاب الاماره در احاديثى به شماره 1821 به هفت سند و هفت لفظ اين حديث را نقل كرده كه فقط در يكصورت آن كلمه «ما وليهم» وجود دارد. «(2)» بخارى در كتاب الاحكام، باب استخلاف حديث به اينصورت نقل كرده است: «يَكُونُ اثْنَا عَشَرَ أَمِيراً». «(3)»
بنابراين، در هيچ يك ازصورتها و اشكال حديث، كلمه «ما وليهم» وجود ندارد جز در يك شكل.
و امّا مقصود از اين احاديث، انشا است نه اخبار؛ يعنى به مردم مىگويد بايد از اين دوازده خليفه اطاعت كنند كه عزت اسلام و مسلمانان به اين دوازده نفر بستگى دارد. نه اينكه خبر مىدهد دوازده انسان پاك پس از او خلافت خواهند كرد.
بنابراين، نداشتن خلافت ظاهر، دليل بر عدم خلافت آنان كه احاديث «اثنا عشر» از آن خبر مىدهد نيست.
ليكن متأسفانه مردم، از دو نفر از اين گروه دوازده نفرى تا حدى پيروى كرده و حكام ظالم به كمك سرسپردگان آنان، اجازه اعمال ولايت به بقيه آنان ندادند.
ما در اينجا مىپرسيم: پيامبر خداصلى الله عليه و آله بهصريح اين روايات مىگويد:
دوازده خليفه، مايه عزت مسلمانان خواهند بود. بر طبق نظر شما از حكومت آنان خبر مىدهد، ما فعلًا گفتگويى در مورد چهار خليفه نخست نداريم. بايد بگويند كه اين هشت نفر ديگر كه مايه عزت و عظمت دين شدند، چه كسانى بودند؟ آيا معاوية بن ابى سفيان يا فرزند او يزيد شرابخوار يا مروان بن حكم مطرود رسول اللَّه و ملعون به زبان او يا فرزندان چهارگانه او؛ مانند عبدالملك و سه برادر او.
تنها يكى از جرايم عبدالملك اين است كه حجاج بن يوسف را بر مردم عراق مسلط كرد و خونهاى ناحق ريخت كه تاريخ از آن ياد كرده است و اين گوياى آن است كه اين حديث در مقام دعوت به پيروى است نه اخبار از وقوع و الّاصحيح نخواهد بود.
شيعيان ادعا مىكنند بعد از وفات پيامبر، بهجز چند نفر مرتد شدند؟!
پاسخ
اين پرسش نيز تكرارى است و پاسخ آن را مكرر گفتهايم. بايد گفت: اين كتابهاىصحاح اهل سنت است كه ده روايت درباره ارتدادصحابه آوردهاند و ابن اثير در جامع الأصول همه اين روايات را از بخارى و مسلم، در جلد دهم آورده است. اين شماييد كه بايد از ارتدادصحابه سخن بگوييد و پاسخ دهيد نه شيعه! ما گفتيم برخى از روايات كه در اين مورد، در كتب شيعه وارد شده، خبر واحد است و نمىتوان با آنها در مورد اعتقاد استدلال كرد.
از اين گذشته فزون از 150 تنصحابه پيامبر پيشگامان تشيع بودند.
شيعيان معتقدند كه اصحاب، درستكار و عادل نيستند، ولى در كتابهاى شيعه رواياتى مىبينيم كه بر عدالتصحابه دلالت مىكند؛ از آن جمله است كلام پيامبرصلى الله عليه و آله در حَجة الوداع كه فرمود: «نَضَّرَ اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِي فَوَعَاهَا ثُمَّ بَلَّغَهَا إِلَى مَنْ لَمْ يَسْمَعْهَا». «(1)»
پاسخ
اوّلًا: اگر شيعه اين روايات را در كتابهاى خود دارد و آنها بر عدالتصحابه دلالت دارند، چرا شيعه را متهم مىكنيد كهصحابه را مرتد مىخواند؟!
ثانياً: اين روايت كوچكترين دلالتى بر عدالتصحابه ندارد، بلكه اين قانون عمومى براى همه مسلمانان جهان است كه وقتى سخن حقى را شنيدند، بايد به ديگران منتقل كنند و در حقيقت، دعوت به اين است كه سراغ علم و دانش بروند؛ آنهم دانشهاى دينى و احاديث نبوى و آن را به ديگران تا روز قيامت برسانند. اين چه ارتباطى به عدالتصحابه دارد.
1) .« خداوند شاداب نمايد بندهاى را كه سخن مرا شنيد و آن را حفظ كرد و سپس به كسى كه آن را نشنيده رساند.»
پيامبر دستور داده است امتش همسرى شايسته اختيار كنند، چرا خودش- البته در نظر شيعه- با همسر شايسته ازدواج نكرد؟
پاسخ
اين پرسش نيز مكرر طرح گرديده و پاسخش را گفتهايم كه شيعه درباره همسران پيامبرصلى الله عليه و آله جز آنچه كه در قرآن و احاديث پيامبرصلى الله عليه و آله آمده، چيزى نمىگويد.
در آن زمان، جامعه اسلامى، جامعهاى واحد بود و افراد حق داشتند با يكديگر ازدواج كنند. اين دليل بر آن نيست زنانى كه پيامبر با آنان ازدواج كرده و يا خانواده آنان تا آخر با عدالت زيستهاند، بلكه از آغاز آيه تحريم استفاده مىشود برخى از آنان دچار نافرمانى شدند؛ چنان كه مىفرمايد:
إِنْ تَتُوبا إِلَى اللَّهِ فَقَدْصَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ. «(1)»
« (اى همسران پيامبر) اگر شما دو تن از عمل خود توبه كنيد، به نفع خودتان است. دلهايتان از حق منحرف گشته، اگر برضدّ پيامبر
1) . تحريم: 4
تبانى و همدستى كنيد، بدانيد كه پشيمان شويد. پس بدانيد كه خدا و جبرئيل و مؤمنانِ شايسته و فرشتگان پشتيبان او خواهند بود.»
شأن نزول اين آيه و آيات قبل، مربوط به عايشه و حفصه است. «(1)» از آيات سوره تحريم استفاده مىشود كه زنان پيامبر، بهترين زنان دوران خود نبودند؛ زيرا درباره آنان مىگويد:
عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ .... «(2)»
«اميد است اگر پيامبر شما را طلاق دهد، خداوند زنانى بهتر از شما به جايتان با او همسر كند؛ زنانى مسلمان، مؤمن، مطيع و ...»
اين كه قرآن مىفرمايد: خداوند زنانى بهتر از شما از نظر ايمان، اسلام، اطاعت و ... نصيب پيامبر مىكند،صريح در اين است كه زنان پيامبر جزو بهترينها نبودهاند. لازم است اين نكته را هم در همينجا يادآور شويم كه اگر آيه تطهير شامل زنان پيامبر مىشد، آنان به حكم تطهير الهى جزو بهترين زنان مىبودند، امّا چون در اين آيه سوره تحريم مىفرمايد: «آنان بهترين نيستند.» پس آيه تطهير شامل حال زنان پيامبر نمىشود البته روايات بسيارى نيز بر اين امر دلالت دارد.
اگر منافق در ميان اصحاب زياد بود، چگونه فارس و روم و بيت المقدس را فتح كردند؟
پاسخ
اين پرسش نيز تكرارى است و پاسخش پيشتر آمد.
اوّلًا: پيروزى مسلمانان بر فارس و روم عللى داشت:
خستگى جهان آن روز روم و فارس بر اثر جنگهاى پياپى و نداشتن برنامهريزىصحيح، كه طبقات مختلف كشور را سعادتمند سازد و عدالت را در ميان آنان گسترش دهد و اين خود زمينه پيدايش اين حالت بود كه وقتى نداى عدالت را بشنوند، همگى به آن پاسخ مثبت دهند.
برنامه نورانى اسلام، كه تعاليم آن مانند نورى درخشيد، دلها ناخود آگاه پذيراى آن شدند و در نتيجه دروازههاى شهرها را در برابر لشكر اسلام گشودند.
ما هرگز معتقد به ارتدادصحابه به معناى كفر نبودهايم و اصولًاصحابه پيامبر در مسأله خلافت، به چند گروه تقسيم مىشوند:
الف) اكثريت عظيم و قريب به اتفاق آنها خاموش و از اين مسائل به دور بودند و در مقابلِ عمل انجام شده قرار گرفتند.
ب) گروهى نيز پيشگامان تشيع بودند و به پيروى از على عليه السلام سكوت نموده، با نظام همكارى كردند.
ج) گروهى حاشيه نشينان خلافت بودند كه زمام امور را به دست گرفتند.
عالم بزرگ شيعه، محمدحسين آل كاشف الغطاء در مورد على عليه السلام مىگويد: وقتى على عليه السلام ديد كه دو خليفه قبل از او، نهايت تلاش خود را در گسترش اسلام مبذول داشتند با آنها بيعت كرد و راهصلح در پيش گرفت، بنابراين، مىپذيريد على عليه السلام با دو خليفه قبل از خود بيعت كرد؟!
پاسخ
سخنى كه مرحوم كاشف الغطاء فرموده، برگرفته از سخنان اميرمؤمنان عليه السلام در نهج البلاغه است و مكرر به آن اشاره كردهايم كه سكوت امام به خاطر برخى مصالح بود؛ زيرا اگر خلافت خود را مطرح مىكرد، نه تنها نتيجه نمىگرفت بلكه پيشرفت اسلام هم متوقف مىشد و امّا اينكه مىگويد: امام با آنها بيعت كرد، مقصود او اين است كه راه مسالمت پيش گرفت؛ زيرا مىفرمايد: «بايع و سالم». «(1)»
1) اصل الشيعه، ص 82، چاپ صيدا.
شيعيان براى اثبات اين مطلب كه اصحاب بعد از پيامبرصلى الله عليه و آله مرتد شدند، به اين حديث پيامبر استدلال مىكنند كه فرمود:
«يَرِدُ عَلَيَّ رِجَالٌ أَعْرِفُهُمْ وَ يَعْرِفُونَنِي فَيذادُونَ عَنِ الْحَوضِ فَأَقُولُ: أَصْحَابِي أَصْحَابِي فَيُقَالُ إِنَّكَ لَا تَدْرِي مَا أَحْدَثُوا بَعْدَكَ». «(1)»
«مردانى بر من وارد مىشوند كه آنها را مىشناسم و آنان مرا مىشناسند و آنها از حوض من بازداشته مىشوند و آنگاه من مىگويم:
چرا آنها را برمىگردانيد، آنان اصحاب من، اصحاب من هستند. گفته مىشود: تو نمىدانى كه چه چيزهايى بعد از تو پديد آوردند.»
معلوم است كه همه اصحاب در اين حديث داخلاند، حتى على عليه السلام، عمار، مقداد، ابوذر و سلمان فارسى. شيعه با اين حديث چگونه برخورد مىكند؟
پاسخ
سپاس خداى را كه پرسشگر، حديثى را ازصحيحترين كتاب نزد خود نقل كرد كه حاكى از ارتداد گروهى ازصحابه پس از پيامبر است.
البته بايد توجه داشت كه حديث، از نظر دلالت، عام نبوده و در برگيرنده تمامصحابه نيست، بلكه بهصورت قضيه جزئيه است؛ چنانكه مىفرمايد:
«يَرِدُ عَلَيَّ رِجَالٌ أَعْرِفُهُمْ ...»؛ يعنى گروهى از افراد بر من وارد مىشوند كه
1) بخارى.
من آنها را مىشناسم و آنها هم مرا مىشناسند. بنابراين، مانع ندارد كه گروه انبوهى از ياران پيامبرصلى الله عليه و آله- به حكم اين حديث و نظير آن- مرتد شوند ولى گروه انبوه ديگرى در ايمان و تقواى خود استوار بمانند. پس حديث دليل بر ارتداد شخصيتهايى مانند سلمان و ابوذر نيست كه امّت بر طهارت و پاكى آنان گواهى مىدهند.
مالك اشتر در خطبهاى مىگويد: خداوند محمدصلى الله عليه و آله را به عنوان بشارت و بيم دهنده برانگيخت ... ثُمَّ اسْتَخْلَفَ عَلَى النَّاسِ أَبَا بَكْرٍ فَسَارَ بِسِيرَتِهِ، وَاسْتَنَّ بِسُنَّتِهِ، وَاسْتَخْلَفَ أَبُو بَكْر عُمَر فَاستنّ بِمِثْلِ تِلْكَ السّنّة» يعنى پيامبرصلى الله عليه و آله ابو بكر را خليفه خود ساخت و ابوبكر به شيوه پيامبر رفتار كرد و ابوبكر عمر را به خلافت برگزيد و او به شيوه پيشين عمل كرد. مالك اشتر ابوبكر را مىستايد ولى شيعيان از او انتقاد مىكنند؟!
پاسخ
روشنترين گواه بر ساختگى بودن اين خطبه آن است كه: هيچكس نگفته است پيامبرصلى الله عليه و آله ابوبكر را خليفه كرد؛ زيرا شيعيان مىگويند پيامبر على را به خلافت برگزيد و اهل سنت مىگويند: پيامبر پس از خود، كسى را تعيين نكرد. پس جناب مالك اشتر چگونه در انظار عمومى چنين انديشه دروغى را كه از احدى نقل نشده، مطرح مىكند! گذشته ازاين، اگر
اين خطبه را بپذيريم، يكى از اصول اهل سنت فرو مىريزد كه مىگويند خلافت بر اساس انتخاب اهل حل و عقد است. در حالى كه ابوبكر به وسيله پيامبر و عمر به وسيله ابوبكر انتخاب شدند.
ضمن آن كه اگر واقعاً ابوبكر و عمر طبق سنت پيامبر خدا رفتار كردهاند (همانگونه كه در پاسخ سؤال 66 گفتيم) چرا امام على پيشنهاد عبدالرحمان بن عوف را در شوراى شش نفره براى خلافت نپذيرفت؛ آنجا كه گفت: اگر طبق كتاب خدا و سنت رسول و سيره ابوبكر و عمر عمل كنى خلافت از آن تو است. و فرمود تنها طبق كتاب خدا و سنت رسول عمل خواهم كرد؟! و اگر سيره آنان طبق سيره پيامبر بود، چرا عبدالرحمان چنين شرطى را افزود.
ابن حزم از شيعيان مىپرسد: چرا على بعد از شش ماه با ابوبكر بيعت كرد؟ اگر بيعت كردن كار درستى بود، چرا با شش ماه تأخير و اگر درست نبود، چرا بعد از شش ماه بيعت كرد؟
پاسخ
اوّلًا: شيعه معتقد است كه اميرمؤمنان هيچگاه بيعت نكرد؛ زيرا خليفه به مرور زمان، زمام امور را به دست گرفت بهطورى كه ديگر به بيعت على نيازى نبود و اين شما سلفىها هستيد كه مىگوييد على بيعت كرد. حال فرض كنيم كه على بيعت كرد، بايد ببينيم چگونه بيعت كرد؟ آيا از روى اختيار و رغبت بود يا از روى اكراه؟ در اينجا ما به گفتار معاويه كه بر او درود مىفرستيد استناد مىكنيم. او در نامهاى به على عليه السلام مىنويسد: به يادآر هنگامى را كه مانند شتر سركش طنابى به گردنت افكندند و براى بيعت به مسجد بردند. اميرمؤمنان در پاسخ نامه او مىنويسد: خواستى مرا نكوهش كنى، امّا ستودى، براى مؤمن مشكلى نيست كه مظلوم و ستمديده باشد. «(1)» ثانياً: شما با نقل گفتار ابن حزم، از على عليه السلام انتقاد كردهايد نه از شيعه.
على كه نزد شما از خلفاى راشدين است و شما همه كارهاى آنان را
1) . نهج البلاغه، نامه 28
توجيه مىكنيد، پس چه شد كه در اين مورد از توجيه كار او باز مانديد؟
تو مىدانى ابنحزم كيست؟ ابنحزم كسى است كه كار عبدالرحمان ابن ملجم را توجيه مىكند و مىگويد: او در كشتن اميرمؤمنان على عليه السلام اجتهاد كرد و راه درست رفت. «(1)» همان على عليه السلام كه پيامبرصلى الله عليه و آله درباره او فرمود:
«يَا عَلِي قَاتَلُكَ أَشْقَى اْلآخِرِينَ». «(2)»
ثالثاً: ما از همه اين مطالب مىگذريم، آيا امكان ندارد چيزى در آغاز كار مصلحت نباشد ولى پس از گذشت زمانى داراى مصلحت گردد؟
در هر حال، اين پرسش اصلًا متوجه شيعه نيست؛ زيرا آنان چنين عقيدهاى ندارند.
شيعيان مىگويند: پيامبرصلى الله عليه و آله على را به سكوت بعد از خويش دعوت كرد و آن حضرت به كشمكش و درگيرى نپرداخت، ولى در مورد اهل جمل وصفين نبرد كرد؛ يعنى در روز نخست نجنگيد، بلكه پس از گزينش به خلافت درگير جنگ شد؟!
پاسخ
اميرمؤمنان پاسخ اين سخن را در يكى از سخنان خود بيان كرده است و آن اين كه چرا روز نخست اقدام به اخذ حق خود نكرد و پس از گزينش به امامت و داشتن و يار و ياور، با مخالفان در افتاد؟
پس از درگذشت پيامبرصلى الله عليه و آله وضعيت چنان حساس بود كه زمينه فروپاشى اصل اسلام وجود داشت و در آن موقعيتصحيح نبود علم مخالفت برافرازد. امام عليه السلام در يكى از نامههاى خود در نهج البلاغه (نامه بيست و ششم) بر آن تصريح كرده است.
از اين گذشته، پس از رحلت پيامبرصلى الله عليه و آله يار و ياور امام براى قيام كافى نبود، در حالى كه پس از قتل عثمان، خون غيرت در عروق انصار و مهاجر و تابعان به جوش آمد و با چشم خود، ديدند كه اسلام از مسير واقعىاش درآمده و تنها كسى كه مىتواند آب رفته را به جوى باز گرداند، همان اميرمؤمنان است.
در اين وضعيت، حجت بر امام تمام شد و براى وحدت كلمه و
اجراى عدالت قيام كرد و در مدت خلافت خود، توانست حكومت نبوى را بازسازى كند و لذا در يكى از خطبههاى خود چنين مىگويد:
«لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ لَا يَقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ ...». «(1)»
«اگر گرد هم آمدن افراد و پيدا شدن يار و ياور، كه حجت به وجود آنها تمام شد و عهدى كه خدا از علما و دانشمندان گرفته تا بر سيرى ظالم و گرسنگى مظلوم راضى نشوند ... من ريسمان خلافت را بر گردن آن مىافكندم و ...».
1) نهج البلاغه، خطبه 3
شيعيان فرق زيادى ميان پيامبران و امامان قائل نيستند. مجلسى مىگويد: ما دليلى براى متصف نبودن ائمه به نبوّت نمىبينيم، جز آن كه خاتم الأنبيا رعايت شود، نبوت و امامت فرقى ندارند؟! «(1)» پاسخ
تهيه كنندگان جزوه، يك مشكل اساسى دارند و آن اينكه در بيشتر موارد، ادعاهاى خود را بهصورت اشكال مطرح مىكنند و مدركى برايش نمىآورند و آنجا كه مدرك نشان مىدهد در اغلب موارد، شماره صفحات و مجلدات با واقعيت تطبيق نمىكند، و در مواردى از عبارت علماى شيعه برداشت نادرست دارد.
ما اكنون عبارت مرحوم مجلسى را مىآوريم تا روشن شود كه خلاف آنچه به او نسبت داده شده، درست است. عبارت مرحوم مجلسى چنين است:
«لعلّ الفرق بين الأئمة عليهم السلام و غير أولي العزم منالأنبياء أنّ الأئمة عليهم السلام نوّاب للرسولصلى الله عليه و آله لَا يبلغون إلّا بالنيابة و أمّا الأنبياء و إن كانوا تابعين لشريعة غيرهم لكنّهم مبعوثون بالأصالة و إن كانت تلك النيابة أشرف من تلك».
1) بحارالانوار، ج 26، ص 82 كه در كتاب به اشتباه 28 آمده است.
«شايد فرق امامت با نبوت پيامبرانِ غير اولى العزم اين است كه امامان، جانشينان پيامبرند. احكام را به عنوان نايب پيامبر بيان مىكنند، ولى آن پيامبران هر چند تابعان شريعت پيامبران پيشاند، ولى بهطور مستقيم از جانب خدا برانگيخته شدهاند، چه بسا نيابت از پيامبرصلى الله عليه و آله مىتواند اشرف از كسانى باشد كه بهطور مستقيم مبعوث گرديدهاند.»
سپس جملهاى را كه وى نقل كرده، يادآور شده ولى در ذيل مىگويد: «و لا يصل عقولنا إلى فرق بيّن بين النبوة و الإمامة».
با اين بيان چگونه مىگويد شيعيان فرق زيادى ميان پيامبران و امامان قائل نيستند؛ چه فرقى روشنتر از اين كه در نبوت واسطه نيست ولى در امامت واسطه هست.
در پايان يادآور مىشويم: گرد آورنده سؤالات چون دستش از بحثهاى قرآنى و كلامى كوتاه است و مقام امامت را يك منصب انتخابى از سوى مردم مىشمارد، نمىتواند تصور كند كه مقام امامت- احياناً- بالاتر از مقام نبوت و رسالت باشد، در حالى كه واقعيت غير اين است. ابراهيم خليل پس از طى مقام نبوت و رسالت و خلّت (دوستى)، در پايان عمر به مقام امامت رسيد و خطاب آمد: إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، و اگر در روايات مقام امامت از نظر شرف، مانند نبوت يا برتر از آن معرفى شده، به خاطر اين آيه مباركه است كه امامت براى ابراهيم خليل پس از نبوت واگذار شد و بسيار دور از فهم قرآنى است كه امامت را در اين آيه به معناى نبوّت بگيريم؛ زيرا در اين آيه، خليل الرحمان مقام امامت را براى ذرّيّه خود مىطلبد و مىگويد: قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ
لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ و اين جمله حاكى است او، هنگامى اين درخواست را كرد كه داراى ذريه و فرزند بود و دوران پيرى و كهنسالىاش را مىگذراند، پيامبر بود. بنابر اين، مقام امامت چيزى فراتر از پيامبرى است كه بعد از آن به او داده شده است، ولى در عين حال، چه بسا ممكن است فردى نبوت را داشته باشد ولى امام نباشد؛ مانند بيشتر انبياى بنى اسرائيل، يا امام باشد و نبوت نداشته باشد؛ مانند ائمه اهل بيت عليهم السلام و گاهى هر دو مقام در يك نفر جمع شود؛ مانند پيامبران اولوا العزم از ابراهيم تا پيامبر خاتمصلى الله عليه و آله.
در هر حال، اين مسائل دقيق قرآنى و اعتقادى، جزو عقايد ضرورى نيست بلكه بحثهاى علمى است كه نظرها در آنها مىتواند متفاوت باشد.
گذشته از اينها، به خاطر وجود مطلبى در «بحارالأنوار» نسبت دادن آن به تمام شيعيان چيزى جز غرض ورزى نيست.
شيعه مىگويد: تعيين امام از جانب خدا لطف الهى است. اكنون كه امام دوازدهم غايب است، چه لطفى نسبت به مسلمانان دارد؟
پاسخ
اوّلًا: چنين پرسشى پيشتر مطرح شد و پاسخ آن را گفتيم و از اين همه پرسش تكرارى در شگفتيم كه چرا مىخواهند شمار پرسشها را بالا ببرند و چه بسا يك پرسش را به انواع گوناگون، بيست و پنج بار و شايد بيشتر تكرار كنند!
ثانياً: لطف الهى، كه يكى از مظاهر آن برانگيختن انبيا و اولياست، زمينه مساعد لازم دارد. درصورت وجود زمينه، لطف الهى شامل حال مردم مىشود و خداوند فردى را به عنوان پيامبر اعزام يا به عنوان حجت خود معرفى مىكند. امّا اگر اصلًا زمينه پذيرش وجود نداشته باشد يا كم باشد، آشكار كردن امام و حجت خدا بر خلاف مصالح است و جريان در اظهار حضرت مهدى از اين قرار است، تا زمينه امكان تشكيل حكومت واحد جهانى براى گسترش عدل الهى نباشد، حجت خدا آشكار نخواهد شد.
گذشته از اين، در قرآن مجيد دو نوع حجت معرفى شده؛ يكى
واضح و آشكار مانند موسىبن عمران، دومى پنهان و ناشناس؛ مانند مصاحب موسى كه در برخى روايات خضر ناميده شده است. او حجت خدا بود و لطفش به مردم مىرسيد ولى مردم هرگز او را ژنمىشناختند و خدا سه نمونه از لطف او را به موسى بن عمران ارائه كرد كه داستان آن در سوره كهف «(1)» به تفصيل آمده است.
بنابراين، ناشناس ماندن حجت خدا، دليلى بر فقدان لطف نيست.
چه بسا در لباس ناشناخته به فرياد مساكين و گرفتاران برسد و مشكلات بزرگ امّت را با سرانگشت تدبير و دانش خود حل كند؛ چنان كه مصاحب موسى چنين كرد.
1) كهف: 20 و 82.
شيعيان، امامان خود را معصوم مىدانند، آيا كارها و رفتارهايى مانند موارد زير منافات با عصمت ندارد:
حسنبن على عليهما السلام در رفتن به جنگ قاتلان عثمان و انتقام خون او، با پدرش على عليه السلام مخالف بود.
حسين بن على مخالفصلح برادرش حسن با معاويه بود.
على عليه السلام مىگويد: از گفتن حق به من و ارائه مشورت عادلانه خوددارى نكنيد.
پاسخ
پرسشگر تنها براى مطلب سوم مدرك ارائه كرده و دو مطلب نخست را مانند بيشتر ادعاهايش بى مدرك آورده است.
هيچ جوان شيعى با اين سخنان بى سر و ته، كه هيچ مدرك تاريخى ندارد، هدايت! نمىشود.
امام زمان خود، دعوت نمود «(1)» و مشروح اين قسمت در همه تواريخ هست. واقعاً جاى تأسف است كه فردى، به اين آشكارى، دروغى را به امام حسن عليه السلام نسبت دهد.
حسن بن على عليهما السلام همراه پدر، درصفّين مشغول نبرد و جنگ بود وقتى امام از مشاركت وى آگاه شد، فرمود: اين جوان را از جنگ دور نگهداريد، مبادا نسل پيامبر خدا با كشته شدن وى قطع شود. «(2)»- درباره مطلب دوم، جز اينكه بگويم كذب و دروغ است، چيزى نمىتوان گفت. چون امام حسين عليه السلام در دوران امامت برادرش، اطاعت كامل داشت و پيرو امام زمان خود بود. تا زمانى كه حسنبن على عليهما السلام زنده بود، كوچكترين اعتراضى بهصلح نكرد؛ زيرا وظيفهاى جز پيروى از راه و روش امام خود نداشت. حتى پس از درگذشت حسنبن على در سال 50 قمرى تا فوت معاويه در سال 60 هجرى، حركتى بر خلافصلح انجام نداد.
درست زمانى كه معاويه پيمان شكنى كرد و بر خلاف تعهدش، فرزند خود يزيد را خليفه مسلمانان معرفى كرد، امام مخالفت خود را با معاويه آغاز و از بيعت با يزيد، به عنوان جانشين معاويه خوددارى نمود و نامه تندى به معاويه نوشت كه در تاريخ منعكس است و در آن جرايم دهگانه معاويه را، كه دلها را تكان مىدهد، منعكس ساخت. «(3)»
1) آل عمران: 8159.
علماى اهل سنت حرمين فتوا دادهاند كه كمك گرفتن از كافران در مقابل بعثىهاى مرتد، در حال ضرورت، جايز است. شيعيان چنين فتوايى را تقبيح كردند، در حالى كه علّامه حلى در كتاب «منتهى المطلب فى تحقيق المذهب»، نقل مىكند كه شيعيان، به جز طوسى، همه اجماع كردهاند كه كمك گرفتن از ذمىها براى جنگيدن با شورشيان جايز است. اين تناقض را چگونه حل مىكنيد؟
پاسخ
نظر طراح پرسشها به اشغال سرزمين حرمين به وسيله نيروهاى ائتلاف غربى و در رأس آنها آمريكا، به بهانه سركوب كردنصدام و بعثىهاى متجاوز به كويت است.
در اين مورد برخى از علماى شيعه از اين فتوا انتقاد كرده، گفتند:
نمىتوان از كافران براى سركوب شورشيان كمك گرفت و اين مطلب يك نظريه فقهى است كه برخى از معترضان شيعه گفتهاند و اين مطلب كوچكترين منافاتى با گفتار علّامه حلّى ندارد.
اين فقيه بزرگ، كمك گرفتن از كافران ذمّى را تجويز كرده، نه هر كافرى.
و به اصطلاح كمك گرفتن از كافرانى كه تحت سلطه حكومت
اسلامى هستند و جزيه مىپردازند جايز دانسته است. پس مىتوان از آنها براى سركوب شورشيان كمك گرفت، نه از كافران حربى و نه هر كافرى كه كوچكترين اطاعتى از حاكم اسلامى ندارد. كجاى اين دو حكم با هم متناقض است كه نويسنده مدعى شده است.
آنان در گذشته بعثىها را مرتد و خارج از اسلام خواندند و در زمان اعدام همينصدام، اشك تمساح ريختند كه چرا رييس مسلمان يك كشور عربى را شب عيد قربان به قتل رساندند؟!
به نظر شما چه كسى مرتكب تناقض شده است؟!
گذشته از اين، وى حتى اسم كتاب را به جاى «منتهى المطلب في تحقيق المذهب»، «منتهى الطلب» نوشته كه نشانه عدم مراجعه به خود كتاب است و شايد اصلًا نمىداند اين كتاب در كجا چاپ شده و چند جلد است؟!
البته عذر او واضح است. او تنها سايتها را جستجو كرده و اين سؤالها را گرد آورده و ادعا دارد اين پرسشها مايه هدايت جوانان شيعه شده است!
هريك از اهل بيت پيامبرصلى الله عليه و آله ادعاى امامت نمايد و چيزهاى خارقالعادهاى كه نشانگرصدق و راستگويى او است، ارائه كند، امامتش در نزد شيعيان ثابت مىشود. اما زيد بن على با اينكه ادعاى امامت كرد، شيعان امامتش را نپذيرفتند و در مقابل، امامت را از آنِ مهدى غايب، كه ادعاى امامت نكرد، دانستند؟!
پاسخ
اوّلًا: گرد آورنده پرسشها شيعه شناس نيست؛ زيرا او شيعه اماميه را با شيعه زيدى اشتباه گرفته است. در مكتب شيعه امامى، امامت با تنصيص امام پيشين بر امام بعدى ثابت مىشود و چون امام سجاد عليه السلام بر امامت فرزندش امام باقر تنصيص كرده بود، پذيرفته شد، و هرگز جناب زيد، دعوت به خويشتن نكرد. دعوت او به «الرضا من آل محمد» بوده و هرگز آن را بر خود تطبيق نكرد.
ثانياً: در مكتب شيعه زيدى، شرط امامت، نشان دادن اعجاز نيست، بلكه شرط امامت فاطمى بودن و علم و شجاعت و دعوت به نفس است.
بنابراين، آنچه كه به شيعيان نسبت مىدهد، با هيچ يك از دو فرقه تطبيق نمىكند.
وقتى آيه إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا اْلأَماناتِ إِلى أَهْلِها ... «(1)» نازل شد، پيامبر بنى شيبه را فرا خواند و كليد كعبه را به آنها داد. چرا در مورد خلافت على عليه السلام كه براى همه مسلمانان مهم بود، چنين نكرد؟
پاسخ
اين پرسش نيز تكرارى است. اما در اين مورد مىتوان گفت كه پيامبرصلى الله عليه و آله در طول رسالت 23 ساله خود، به معرفى اميرمؤمنان به عنوان خليفه پس از خويش پرداخت و در مواقع مختلف، او را ولىّ مؤمنان و وصىّ خود شناساند و همانگونه كه در پاسخ پرسش چهل ونهم گفتيم، يكى از القاب آن حضرت «وصىّ» است و آخرين سفارش او درباره امام، در روز غدير انجام گرفت كه در يك جمع بيش ازصد هزار نفرى رسماً ولايت و وصايت او را اعلام كرد و از مردم خواست كه با وى بيعت كنند تا آنجا كه شيخين نيز با او بيعت كردند و اين جمله را گفتند: «بَخ بَخ لَكَ يَا عَلِيُّ، أَصْبَحْتَ مَوْلَايَ وَ مَوْلَى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَة»؛ «خوش به حال تو على جان كه سرور و مولاى هر مرد و زن با ايمان شدهاى.» «(2)»
و چون در اين مورد در گذشته سخن گفتهايم، به همين مختصر بسنده مىكنيم.
شيعيان حديثى ساختهاند كه در آن آمده است: لعنت خدا بر كسى كه به لشكر اسامه نپيوندد و از آن باز ماند. آنها با ساختن اين حديث، مىخواهند بر خلفا لعنت كنند ولى فراموش كردهاند كه:
على عليه السلام يا در لشكر اسامه شركت كرده، كه در اينصورت به امامت ابوبكر اعتراف كرده است. چون سربازِ فرماندهى شده كه ابوبكر او را تعيين كرده است.
يا شركت نكرده كه در اينصورت، مشمول همان دروغى مىشود كه ساختهاند.
پاسخ
اولًا: بايد گفت شيعيان اين حديث را نساختهاند، بلكه آن را علماى اهل سنت نقل كردهاند و شيعه به نقل آنها اعتماد نموده و سخن گفتهاند.
حديث ياد شده را ابوبكر احمدبن عبدالعزيز جويرى در كتاب «السقيفة والفدك» و شهرستانى در ملل و نحل «(1)» و ايجى در «مواقف» آوردهاند و غير از او، ابن ابى الحديد و ديگران نيز آن را روايت كردهاند.
ثانياً: پيامبر گرامى به اسامه مأموريت داد و بزرگانصحابه را زير فرماندهى او قرار داد. در اين هنگام زمزمه شكايت و اعتراض به پيامبرصلى الله عليه و آله
1) ملل و نحل، ج 1، مقدمه چهارم، ص 23؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 20؛ المواقف، ج 3، ص 650
بلند شد كه چرا يك جوان را سرپرست بزرگسالان كرده است. پيامبر در پاسخ گفت: اين مطلب تازگى ندارد. در جنگ موته وقتى پدر او را فرمانده ساختم نيز اعتراض كرديد. بالأخره به اسامه مأموريت داد هرچه زودتر مدينه را ترك كند و فرمود: لعنت خدا بر كسانىكه از رفتن تخلف كنند. حال ببينيد چه كسانى تخلف كردند. همين قدر يادآور مىشويم كه اميرمؤمنان پرستار پيامبرصلى الله عليه و آله و مراقب درون خانه آن حضرت بود. او مأموريتى براى رفتن نداشت.
احمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب «السقيفه» با سند خود چنين نقل مىكند كه: پيامبرصلى الله عليه و آله اسامه را مأمور جهاد با روميان كرد. وى و يارانش در حال آماده شدن براى حركت بودند كه پيامبرصلى الله عليه و آله از هوش رفت. سپس به هوش آمد و از حركت اسامه سؤال كرد. گفتند در حال آماده شدن هستند. فرمود: هر چه زودتر سپاه را اعزام كنيد. خداوند لعنت كند كسانى را كه از سپاه اسامه عقب بمانند.
وى با پرچمى كه ياران پامبرصلى الله عليه و آله پيش روى او بودند، از مدينه خارج شد و در لشكرگاه مدينه به نام «جرف» فرود آمد، در حالى كه ابوبكر و عمر و اكثر مهاجران و برخى سران انصار؛ مانند اسيدبن حضير و بشير بن سعد در ركاب او بودند. ناگهان مردى از مدينه خود را به لشگرگاه رساند و گفت: پيامبر خدا در حال مرگ است. آنان بىدرنگ به مدينه بازگشتند و اسامه را تنها گذاشتند.
حال چه كسانى مشمول اين حديث هستند؟
اين كه مىگويد: شيعيان اين حديث را درست كردهاند تا خلفا را لعن كنند، جريان درست به عكس است، بلكه حديث بهترين دليل بر
بيزارى از كسانى است كه از دستور پيامبرصلى الله عليه و آله تخلف كردند، متخلف هركه مىخواهد باشد.
دستور پيامبرصلى الله عليه و آله براى اين بود كه به هنگام رحلت وى، مدينه خلوت باشد و افرادى كه مىتوانند در مدينه وصيت پيامبر خدا را ناديده بگيرند از مدينه دور باشند و لذا مىبينيم شخصيتهايى را كه در سقيفه، بازيگر وصحنه گردان بودند، در سپاه اسامه قرار داد. از مهاجر ابوبكر و عمر، و از انصار اسيد بن حضير و بشير بن سعد، كه هر چهار نفر در سقيفه زمام خلافت را به دست ابوبكر سپردند.
شيعيان معتقدند نسخهاى از قرآن، به همانصورت كه نازل شده، نزد على عليه السلام بوده است. اكنون پرسش اين است كه چرا على آنگاه كه به خلافت رسيد آن قرآن را بيرون نياورد؟
پاسخ
اين پرسش هم تكرارى است و پيش از اين گفتيمكه قرآن اميرمؤمنان با قرآن موجود كوچكترين اختلافى ندارد، جز در ترتيب سور. يعقوبى در تاريخ خود و شهرستانى در تفسير «مفاتيح الاسرار»، ترتيب سورههاى قرآنى كه نزد امام على است را آوردهاند.
امّا اين كه چرا على آن را بيرون نياورد، به خاطر اين بود كه قرآن موجود در تمام سرزمين اسلامى منتشر شده بود و شايسته نبود قرآن ديگرى كه تنها از نظر ترتيب سورهها اختلاف دارد، در معرض مردم قرار گيرد.
شيعيان ادعا مىكنند كه اهلبيت پيامبر را دوست دارند. امّا نسب برخى از خاندان اهل بيت را انكار كردهاند؛ مانند دختران پيامبر؛ رقيه و امّ كلثوم، عباس عموى پيامبر و فرزندانش را از اهل بيت بيرون كردهاند و همچنين زبير را از خاندان پيامبر نمىدانند و بسيارى از فرزندان فاطمه؛ مانند زيدبن على و فرزندش يحيى و ابراهيم و جعفر فرزندان موسى كاظم را دوست نمىدارند، چرا؟
پاسخ
طرح كنندگان پرسش ميان «اهل بيت» وارد در قرآن و «بنى هاشم» خلط كردهاند. اهل بيت پيامبر، كه قرآن از طهارت آنها از گناه و نافرمانى خبر داده، طبق نقل مسلم درصحيح خود منحصر به چهار نفر است و خود گرد آورنده پرسشها در پرسش شماره 32 نيز به اين حقيقت اعتراف كرده است.
بنابراين، تقصير از شيعه نيست، بلكه نتيجه گفتار پيامبر است.
و در مورد بنى هاشم بايد گفت: همه كسانى كه در آنجا نامشان آمده، از بنىهاشم هستند و همه آنها حقوقى خاص دارند كه يكى از آنها تحريمصدقه بر آنها است.
امّا اينكه مىگويد: شيعه برخى از فرزندان فاطمه را دوست نمىدارد! گفتارى نسنجيده است. تمام فرزندان فاطمه؛ چه آنان كه اسم
برده و چه آنانكه اسم نبرده، همگى ذرّيه فاطمه به شمار مىآيند ولى ذريه بودن براى نجات يافتن كفيات نمىكند. هرگاه يكى از فرزندان فاطمه عليها السلام ازصراط مستقيم جدا شود، انتساب آنان به فاطمه عليها السلام سودى نخواهد داشت. خداوند در پاسخ درخواست حضرت نوح كه براى نجات فرزندش از غرق شدن گفت: رَبِّ إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي ... مىفرمايد: يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُصالِحٍ .... «(1)» و امّا آيا رقيه و زينب، دختران پيامبر بودند يا ربيبه آن حضرت؟ اين يك مسأله تاريخى است و ارتباطى به عقايد ندارد و در اين مورد محققان بررسىهايى انجام دادهاند.
1) . هود: 46
شيعيان همه اهل بيت در قرن نخست را كافر مىدانند؛ زيرا در روايات آنها آمده است: پس از پيامبر، جز سه نفر، مرتد شدند.
پاسخ
اين پرسش نيز مانند پرسشهاى ديگر تكرارى است و پاسخ آن را مكرر گفتهايم و در اينجا به پاسخى مختصر و فشرده بسنده مىكنيم:
تنها شيعه نيست كه مىگويد همه مسلمانان جز اندكى از آنان، مرتد شدند بلكه روايات اهل سنت كه تعداد آنها بيش از ده مورد است، مىگويد: پس از پيامبرصلى الله عليه و آله انبوهى از اصحاب مرتد شدند و جز افراد انگشت شمار، از آنها در راه راست باقى نماند و ما در آغاز كتاب همه اين روايات را با ترجمه آوردهايم. اكنون بايد پرسيد: كدام يك از دو گروه بايد پاسخگوى اين پرسش باشند؟!
ما همهصحابه پيامبر را، كه برخى از آنها پيشگامان تشيع بودند، محترم مىشماريم، چه بشناسيم و چه نشناسيم؛ زيرا نور الهى را مشاهده كردهاند، مگر آنكه دليل قاطع بر انحراف و خلاف كارى آنان اقامه شود و اين يك حكم عادلانه است كه قرآن ما را به آن دعوت كرده است.
حسنبن على عليهما السلام با اينكه ياوران و لشكر فراوان داشت با معاويهصلح كرد ولى برادرش حسين بن على با اينكه افرادش كم بودند و مىتوانستصلح كند، جنگيد. لابد كار يكى از اين دو اشتباه بوده و شيعيان بعضى از افراد برجسته اهل بيت عليهم السلام را كافر مىدانند؛ مانند عباس و پسرش عبداللَّه و شيعيان با دختران پيامبر غير از فاطمه كينه مىورزند و مىگويند آنها دختران پيامبر نيستند، پس كجاست آن محبت اهل بيت عليهم السلام كه ادعا مىكنند؟
پاسخ
گردآورنده پرسشها چنان دست پاچه بوده كه دو سؤال غير مربوط به هم را يكجا آورده است:
چرا حسن بن علىصلح را برگزيد و امام حسين جنگ را؟ آيا يكى از اين دو اشتباه نبود؟
شيعيان برخى از اهل بيت را دوست نمىدارند و مىگويند: وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى وَ أَضَلُّ سَبِيلًا در باره عباس نازل شده است ... و عبداللَّه پسر عباس را كافر مىدانند و در كتاب كافى جملهاى آمده است كه او را جاهل و بى خرد مىشمارد.
در رجال كشى نيز به دو فرزند عباس؛ با نامهاى عبداللَّه و عبيداللَّه لعن شده است.
درباره پرسش نخست، كه تكرارى نيز هست، بارها پاسخ گفتيم، و
اكنون يادآور شديم كه ممكن است شرايط در اختلاف روش مؤثر باشد؛ چنان كه پيامبرصلى الله عليه و آله در حديبيهصلح كرد و حتى حاضر شد لقب رسولاللَّه از كنار نامش پاك شود ولى همان پيامبرصلح بود كه سال بعد مكه را با قدرت نظامى فتح كرد.
گرد آورنده پرسشها خود را سلفى معرفى مىكند. سلفىهاصحابه را عادل و پاكدامن مىدانند كه گردى بر دامان آنها نمىنشيند. آياصحيح است كه همين سلفىها دو فرزند محبوب پيامبر را و دو گل خوشبوى ايشان و سرور جوانان اهل بهشت و مطهر از هر نوع رجس را كه در رأسصحابه قرار دارند، «(1)» به خطا متهم كنند؟!
درباره مطلب دوم كه آيه وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمى ... را در حق عباس، از رجال كشى (ص 53)، و اصول كافى «(2)»
نقل كرده، يادآور مىشويم: رجال كشى اين مطلب را به سندى كه در رأس آن «جعفر بن معروف» قرار دارد، نقل كرده و جعفربن معروف به اتفاق علماى رجال توثيق نشده است. «(3)» و روايتى كه از كافى نقل كرده، راوىِ آن حسن بن عباسبن حريش است كه به اتفاق علماى رجال، ضعيف است و روايات او كاملًا بى ارزش مىباشد.
شگفت اينجاستكه محقّق كتابكافى درپاورقىروايت حسنبن عباس را تضعيف كرده است، ليكن طراح سؤال اصلًا به پاورقى توجه ننموده و يا عمداً چشم پوشى كرده است.
حال چگونه مىتوان با روايتى كه به وسيله دو نفر ضعيف و غير موثق نقل شده، بر شيعيان خرده گرفت؟
و نيز مىگويد: كشى گفته است اميرمؤمنان در دعاى خود مىگفت:
«اللهمّ العن ابنَي فلان» و مقصود از آن، عبداللَّه بن عباس و عبيداللَّه بن عباس است! گفتنى است اين حديث به وسيله محمدبن سنان نقل شده كه علماى رجال او را تضعيف كردهاند. «(1)» كسانى كه اين پرسشها را مطرح مىكنند، قصد تحقيق و واقع گرايى ندارند. دنبال روايات ضعيف مىگردند كه خود علماى شيعه آنها را رد كردهاند و آنها را دستاويز خود قرار مىدهند و به گفته مَثَل معروف نيمه خالى ليوان را مىنگرد و از نيمه پر آن چشم مىپوشد؛ مثلًا اگر رجال كشى رواياتى در ذمّ عبداللَّه بن عباس نقل كرده، روايات مدح و ستايش را نيز آورده است. چگونه است كه فقط به بخش ذمّ آن توجه كرده و از بخش مدح چشم پوشى شده است؟
بالاتر از آن، علماى شيعه در كتابهاى رجالىِ خود، به بزرگوارى و جلالت و اخلاص عبداللَّه بن عباس نسبت به اميرالمؤمنين علىبن ابىطالب تصريح كردهاند. علاقهمندان مىتوانند در اين مورد به معجم رجال الحديث مراجعه كنند. «(2)» و امّا اينكه رقيه و زينب، دختران واقعى پيامبر بودند يا ربيبه او، بحثى است تاريخى و در مورد آن مفصل بحث گرديده كه ارتباط به عقايد شيعه و وهابيت ندارد.
در زمان ابوبكر، على عليه السلام در جنگ با مرتدان شركت نمود و كنيزى از افراد اسير شده بنى حنيفه بهره او شد كه بعدها از اوصاحب فرزندى به نام محمدبن حنفيه شد. از اين مطلب برمىآيد كه از ديدگاه على، خلافت ابوبكر به حق بوده، اگر نبود، على عليه السلام در آن شركت نمىكرد؟!
پاسخ
دراين سخن، دروغى قطعى و اشكالى تاريخى وجود دارد:
موقعيت او بالاتر از آن بود كه بهصورت يك سرباز معمولى در نبردها حضور يابد. اگر از وجود او استفاده مىشد، همان جنبه مشاورت بود.
«كنيزى از افراد اسير شده بنى حنيفه بهره او شد!»
در نقلهاى تاريخى، در باره اين مسأله سه قول است:
مادر محمد بن حنفيه، زنى بود به نام «خوله» دختر جعفربن قبيس. او سهم ابوبكر بود كه به على داد.
مداينى مىنويسد: پيامبر خدا امير مؤمنان را براى جهاد به يمن فرستاد و آن حضرت بر بخشى از كنيزان دست يافت، كه «خوله» در ميان آنها بود و سهم آن حضرت شد.
وقتى خبر به خويشان او رسيد، به مدينه آمدند و على آنها را شناخت و از مظلوميت آنها آگاه شد و خوله را آزاد كرد و آنگاه با وى تزويج نمود. «(1)» بايد گفت اين پرسش جديدى نيست. آن را از امام باقر عليه السلام نيز پرسيدهاند، كه چگونه جد بزرگوارتان امامت شيخين را قبول نداشت، امّا با اسيرى از اسيران آنان به نام خوله ازدواج كرد؟! امام باقر عليه السلام فرمود: من پاسخ شما را نمىگويم اين موضوع را از جابر بن عبداللَّه انصارى بپرسيد كه خود او در واقعه حاضر بوده است. آنان سراغ جابر رفتند. او گفت: من فكر مىكردم كه مىميرم و كسى اين حقيقت را از من نمىپرسد. بشنويد و فرا گيريد: اسيران را حاضر كردند و خوله حنفيه وارد شد. به مردم نگريست، آنگاه به سوى قبر پيامبر رفت و ناليد و آه كشيد و باصداى بلند گريست و گفت: سلام من بر تو اى پيامبر خدا و بر اهل بيت تو. اين امت تو ما را مانند اهل «نوبه» و «ديلم» اسير كردند. ما گناهى جز اين نداشتيم كه دوستان اهل بيت تو بوديم. وقتى بر سر ما ريختند، گفتيم چرا ما را اسير مىكنيد؟ ماكه شهادتين مىگوييم؟ گفتند: زكات ندادهايد. گفتيم: مردان ما زكات ندادهاند، زنان چه تقصرى دارند؟ در اينجا ساكت شدند گويى سنگ در دهان دارند. «(2)» حال چگونه مىتوان به وسيله اين ماجراى تاريخى، با داشتن اقوال مختلف، بر يك مطلب اعتقادى استدلال كرد؟
از امامصادق عليه السلام اقوال متعارضى نقل گرديده است؛ مثلًا در مورد چاه آبى كه در آن نجاست بيفتد؛ يك بار گفته است: چاه آب چون درياست، نجس نمىشود. بار ديگر فرموده: همه آب چاه بايد كشيده شود. بار ديگر گفته است: هفت يا شش دلو از آبِ آن بكشيد.
اين روايات متعارض را چگونه مىتوان جمع كرد؟
پاسخ
اوّلًا: روايت از امامصادق عليه السلام نيست بلكه از امام رضا عليه السلام است.
ثانياً: نفرمود آب چاه مانند آب درياست، بلكه فرمود: آب چاه آب فراوان است و چيزى آن را فاسد نمىكند. مگر اينكه رنگ و بو و مزه آن تغيير كند.
ولى در عين حال، اگر در برخى از روايات آمده است: «درصورتى كه در ميان چاه موشى افتاد چند دلو از آن كشيده شود»، از باب استحباب و پاكيزگى بيشتر است. چه بسا چيزى از نظر شرع پاك باشد ولى دلنشينتر آن است كه چند دلوى از آن بيرون كشيده شود.
و امّا اينكه در برخى از موارد، به شش دلو و در برخى هفت و در برخى كمتر اشاره شده، به خاطر تنوع آلودگىها است. مسلماً جايىكه موش در چاه بميرد، آلودگى آن غير از گنجشگ مرده است. و آلودگى حيوان كوچك غير از آلودگى حيوان بزرگ است و آلودگى حيوان
نجسالعين غير از آلودگى حيوان حلال گوشت و پاك است.
در هر حال اين يك مسأله فقهى است. تا انسان فقيه نباشد، از مفاد روايات و كيفيت جمع آنان آگاه نمىشود.
شگفت اينكه در پايان مىگويد: «بر اثر اختلاف روايات، مذهب امامصادق از ميان مىرود».
يادآور مىشويم كه امامصادق عليه السلام در فقه مذهب خاصى ندارد. او بازگو كننده احكام الهى است، بدون آنكه در احكام اجتهاد كند، اگر اختلاف در نقل، مايه نابودى مذهب امامصادق عليه السلام است، پس مذهب شافعى بايد از بيخ و بن از ميان رفته باشد؛ زيرا شافعى پيش از آنكه به مصر رود آرايى دارد و بعد از آن آرايى ديگر. از خود ابوحنيفه در يك مسأله آراى مختلف نقل شده است. پس مذهب امام شافعى و مذهب ابوحنيفه از بين رفته است؟!
اين هوچىگرىها و رجز خوانىها براى مراكز غير علمى است، نه مراكز فقهى كه با ضوابط دقيق، حكم شرع را از روايات استخراج مىكنند. افزون بر آن، اين امور را نمىتوان مدرك اعتقادى قرار داد.
كتابهاى مورد اعتماد نزد شيعه، وسائل شيخ حرّ عاملى (متوفاى 1104) و بحارالأنوار مجلسى (متوفاى 1111) و مستدرك الوسائل طبرسى (متوفاى 1320) هستند. تمام اين كتابها متأخرند. اگر اين احاديث را از طريق سند جمع كردهاند، پس تا آن زمان نوشته نشده بود؟ عاقل چگونه به رواياتى اعتماد مىكند كه طى 11 تا 13 قرن نوشته شده بودند؟
پاسخ
اوّلًا: كتابهاى معتبر، چهار كتاب زير است:
كافى، تأليف شيخ كلينى (متوفاى 329).
كتاب من لايحضرهالفقيه، تأليف شيخصدوق (متوفاى 381).
تهذيب الأخبار، تأليف شيخ طوسى (متوفاى 460).
الاستبصار في ما اختلف فيه الأخبار، تأليف شيخ طوسى (متوفاى 460).
البته اين چهار كتاب، جزو جوامع دست دوم شيعه است و مؤلفان اين كتابها روايات آنها را از جوامع اوليه شيعه با اسانيدصحيح و قطعى جمع كردهاند كه در قرن دوم و سوم هجرى نوشته شدهاند، مانند:
الجامع نوشته احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى (متوفاى 221).
المحاسن، نوشته احمد بن محمد بن خالد برقى (متوفاى 272)
از اين گذشته، 400 رساله كه اصل ناميده مىشده، به وسيله شاگردان امام باقر و امامصادق و امام كاظم عليهم السلام نوشته شده كه از مدارك دست اول جوامع حديثى در شيعه است.
بنابراين، كتابهايى كه او نام برده، هر چند جزو كتب معتبر هستند، ولى اساس آنها را كتابهاى پيشين تشكيل مىدهد و كتابهايى كه او نام برده، در مقابل اين كتابها، مانند جامع الأصول ابن اثير جزرى يا كنزالعمال متقى هندى در برابر كتابهايى، مانندصحاح شش گانه در جهان اهل سنّت است كه در حقيقت كتابهاى متأخر نوعى دسته بندى و گردآورى جديد از كتابهاى پيشين است.
رواياتى در كتابهاى شيعه هست كه با روايات اهل سنت در زمينه عقايد و نپذيرفتن بدعتها مطابق است، ولى شيعيان آنها را به بهانه اين كه از روى تقيهصادر شده، كنار مىگذارند، چرا؟
پاسخ
ادّعا كارى است آسان و ارائه دليل امرى است مشكل. كدام روايت در كتب شيعه، در مورد عقايد و بدعتها وارد شده و هماهنگ با روايات اهل سنت بوده، ولى علما آن را بدون دليل كنار گذاشتهاند؟!
صاحب نهج البلاغه نقل مىكند: على عليه السلام ابوبكر و عمر را ستوده است؛ چنانكه از علىبن ابى طالب نقل مىكند كه درباره ابوبكر گفت: او در حالى كه پاك بود و عيب اندكى داشت از دنيا رفت. خير دنيا را به دست آورد و پيش از آن كه گرفتار شرّ آن شود از دنيا رفت. او اطاعت الهى را به جا آورد و به گونهاى شايسته تقواى الهى را رعايت كرد.
(نهج البلاغه،ص 350، تحقيقصبحىصالح).
پس چرا شيعيان اصحاب را عيب جويى مىكنند آيا على عليه السلام جز آنچه در دلش بود اظهار مىكرد؟
پاسخ
گرد آورنده پرسشها به خطبه 223 نهج البلاغه نظر دارد كه با جمله «لِلَّهِ بِلَادُ فُلَانٍ» آغاز شده است و در آنجا نه اسمى از ابوبكر آمده و نه اسمى از عمر، بلكه كلمه «فلان» ذكر شده است.
اوّلًا: اين خطبه را مغيرة بن شعبه كه از دشمنان خاندان على است نقل كرده و نمىتواند معتبر باشد.
ثانياً: شارحان نهج البلاغه در بيان مقصود از «فلان» نظرات مختلفى دارند:
ابن ابى الحديد مىگويد: مقصود عمر بن خطاب است.
طبرى مىگويد: اين جملهها مربوط به دختر «ابى حثمه» نوحهگر مدينه است، نه على بن ابى طالب.
وقتى عمر درگذشت، دختر ابى حثمه اين جملهها را در رثاى وى گفت و گريست. مغيره مىگويد: وقتى عمر را به خاك سپردند، به خانه على آمدم تا از او درباره عمر چيزى بشنوم. على از خانه بيرون آمد، در حالى كه غسل كرده و آب غسل را از سر و روى خود مىگرفت. فرمود:
خدا ابن خطاب را رحمت كند.
دختر ابى حثمه راست گفت: او خير خلافت را با خود برد و از شر آن نجات يافت، به خدا سوگند اين گفتار مال او نيست، بلكه به او گفتهاند كه اينها را بگويد. مقصود از شرّ خلافت، اوضاع ناگوارى است كه در دوران عثمان پيدا شد.
«وَا عُمَراه! أَقَامَ اْلأَوَد، وا عمراه! ذهبَ نَقِيَّ الثَّوبِ قَلِيلَ الْعَيبِ»؛ به خدا سوگند او از اين جملهها خبر نداشت، بلكه به او آموختند كه چنين بگويد. «(1)» به خدا سوگند عمر خير خلافت را درك كرد و شر را بعد از خود بر جاى نهاد.
نتيجه مىگيريم كه اولًا موصوف به اين كلمات در كلام على عليه السلام
1) تاريخ المدينة المنوره، ج 3، ص 941، تحقيق فهيم محمد شلتوت.
مشخص نيست و در نهج البلاغه تنها كلمه «فلان» آمده است.
از آن گذشته، طبق نقل طبرى و ابن شبّه، روشن شد كه تمام اين جملهها ساخته و پرداخته رجال سياسى بود كه به نوحهگر آموخته بودند درباره مرگ عمر چنين بگويد.
دقت در مجموع الفاظ نهج البلاغه حكايت مىكند كه حضرت از آيندهاى تاريك، كه دامنگير عثمان شد، خبر مىدهد و چندان نظرى به ستايش فرد مورد نظر ندارد.
شيعيان امامان خود را معصوم مىدانند، ولى روايات زيادى درباره سهو و خطاى ائمه رسيده است.
علّامه مجلسى مىگويد: مسأله خيلى مشكل است چون اخبار و نشانههاى زيادى بر اين دلالت مىكند كه سهو و فراموشى از آنها سر مىزده است!
پاسخ
مسأله سهو امامان، بهسان سهو پيامبرصلى الله عليه و آله قرنهاست مورد بحث و گفتگو است. رأى مشهور در ميان اماميه اين است كه فرد معصوم همانطور كه از گناه مصون است، از خطا و اشتباه نيز به دور است؛ زيرا اشتباه و خطا در امور زندگى، كم كم سبب مىشود كه مردم به عصمت آنان در تبليغ احكام نيز شك و ترديد كنند.
اهل سنّت نقل مىكنند كه پيامبر نماز چهار ركعتى را دو ركعت خواند. پس از فراغ از نماز، يكى از اصحاب به نام ذواليدين به حضرتش عرض كرد: آيا نماز را شكسته خواندى يا دچار فراموشى شدى؟ پيامبر در پاسخ گفت: هيچ يك از اين دو در كار نبود.
از اين جهت، گروهى از اهل سنت معتقدند كه پيامبرصلى الله عليه و آله در غير امور دينى سهو و اشتباه مىكند عين اين سؤال در مورد امامان، مطرح است.
بزرگان شيعه؛ مانند شيخ مفيد، از شخصيتهايى است كه هر نوع سهو و
خطا را از امامان نفى مىكند و رواياتى را كه در اين مورد وارد شده، خبر واحد مىداند كه نمىتوانند مدرك عقيده باشند و افرادى از اماميّه كه درباره پيامبر و امام، معتقد به سهو هستند، به شدت مورد انتقاد قرار مىگيرند. «(1)» مرحوم مجلسى نيز يادآور مىشود كه مشهور در ميان اماميه اين است كه از آن حضرات سهوىصادر نشده و دلايل آنها را نقل مىكند؛ بهويژه يادآور مىشود كه امام پيوسته به وسيله روح القدس يارى مىشود و او بازدارنده از سهو و خطا است.
سپس در آخر مىگويد: من در اين مسأله چيزى نمىگويم؛ زيرا هر دو طرف براى خود دلايلى دارند.
در پايان يادآور مىشويم كه عصمت انبيا و اوليا در مسائل مربوط به تبليغ رسالت و بيان احكام الهى و معارف، جاى بحث و گفتگو نيست و اگر سخنى هست، درباره امور جزئى زندگى است كه ارتباط به دين و تربيت ندارد.
1) شرح عقايد صدوق، ص 66
امام يازدهم شيعيان، بدون داشتن فرزند درگذشتهاست. بنابراين، بهخاطر اينكه پايههاى مذهب امامى درهم شكسته نشود، فردى به نام عثمان، به دروغ گفت كه امام عسكرى فرزندى داشته كه در چهار سالگى پنهان شده است، چگونه شيعيان سخن او را قبول مىكنند؟
پاسخ
به ياد سخن حافظ افتادم كه مىگويد:
«خود مىكشى و خود تعزيه مىخوانى حافظ!»
اين فرد هم مدعى است و هم دادستان و هم قاضى!
ادعا مىكند كه امام عسكرى فرزندى نداشت (به چه دليل؟) دليلش جز ادعاى خود او چيزى نيست.
ادعا مىكند: جناب عثمان بن سعيد، راوى اين داستان است كه امام عسكرى فرزندى داشته و در چهار سالگى غيبت نموده است و او دروغ گفته است (به چه دليل؟) ادعاى خود او دليل آن است.
اين سؤال هم تكرارى است و ما در سؤالهاى 82 و 83 به آن پاسخ گفتيم.
قاطبه علماى شيعه و متجاوز از 40 تن از محدثان و محققان اهل سنت، تولد حضرت را از امام عسكرى با نام و نشان نقل كردهاند و حتى گروهى از شيعيان در حيات حضرت امام عسكرى عليه السلام فرزند بزرگوار
ايشان را ملاقات كرده و گزارش دادهاند و مشروح اين ملاقاتها در كتابهاى زندگى ائمه مذكور است. عثمان بن سعيد نيز فقيه وارستهاى است كه اگر بالاتر از عدالت مقامى براى غير امام متصوّر بود، ما نيز براى او قائل مىشديم ولى اثبات ولادت امام مهدى عليه السلام تنها به روايت او بستگى ندارد.
به هر حال چون از اين پرسش در گذشته پاسخ گفتهايم، به همين مقدار بسنده مىكنيم.
شيعيان هميشه به مروان بن حكم حمله مىكنند و هر زشتى را به او نسبت مىدهند، سپس در كتابهايشان روايت مىكنند كه حسن و حسين پشت سر مروان نماز مىخواندهاند!
پاسخ
اين شيعه نيست كه مروان بن حكم را لعن مىكند، بلكه پيامبر است كه او و پدر او را لعن كرده است. ابن عساكر نقل مىكند: عبداللَّهبن زبير بالاى منبر، در كنار مسجدالحرام گفت: به خداى اين خانه و بلد حرام، حَكَم بن عاص و فرزندش (مروان)، از زبان محمدصلى الله عليه و آله لعنت شدهاند.
آنگاه كه مروان با يزيد فرزند معاويه بيعت كرد و گفت: اين سنت ابى بكر و عمر است. عبدالرحمان گفت. اين سنت هرقل و قيصرهاى مردم است كه سلطنت موروثى بنا نهادند. تو هم خلافت را موروثى پىريزى كردى.
سرانجام عايشه از سخن مروان آگاه شد و گفت: پيامبر خدا بر پدر او، آنگاه كه در پشت پدرش بود، لعنت كرد. «(1)» حاكم در مستدرك نقل مىكند هركس كه داراى فرزندى مىشد، به حضور پيامبر مىآوردند. وقتى مروان متولد شد، او را حضور رسول خدا آوردند، فرمود: «الْوَزَغُ بْنُ الْوَزَغِ الْمَلْعُونُ بْنُ الْمَلْعُونِ»؛ «اين، قورباغهاى
1) مستدرك حاكم، ج 4، ص 481؛ تفسر قرطبى، ج 18، ص 197، و منابع ديگر.
فرزند قورباغه ديگر و ملعونى زاده ملعون ديگر است». «(1)»
و نيز ابن اثير در اسد الغابه نقل مىكند: روزى چشم پيامبر خدا بر حَكَم بن عاص افتاد. گفت: واى بر امت محمد از تو و از فرزندانت. «(2)
اصول كافى، ج 1، ص 35، باب رواية الكتب، حديث 14
در كتب حديث، خصائص نسائى، ص 84، حديث 73 و سنن ترمذى، ج 5، ص 275، حديث 3090؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص 178 وغيره اين مطلب را آورده 3 اند.
الفقيه، ج 2، باب نوادر الحج، ص 519، شماره 3112
الغدير، ج 1، ص 41- 311
تاريخ دمشق ابن عساكر، ج 3، ص 83، چاپ دوم؛ مستدرك حاكم 3، ص 107؛ الرياض النضرة، ج 3، ص 165
النجم: 38
» بنابراين، شيعه از پيامبر پيروى مىكند و روايات او را نقل و به آنها عمل مىكند و با دوستان او دوست و با دشمنانش، دشمن است. ولى شما از اموىها حمايت مىكنيد كه دشمنان پيامبر و اهل بيت پيامبر بودند. حال كدام يك از ما اهل سنّت و كدام يك اهل بدعت هستيم؟و امّااينكه مىگويد: حسنين پشت سر مروان نماز خواندهاند و آن را به بحارالأنوار نسبت مىدهند، نسبتش كاملًا بى اساس است و در كتاب مذكور در آن قسمت كه وى ذكر كرده چنين مطلبى نيست.
و امّا اينكه فرزندان على با نوهها و ذريه مروان ازدواج كردهاند، پاسخ آن را بارها گفتيم.
شيعيان در داستانهاى زيادى مىگويند: وقتى مهدى به دنيا آمد، پرندگانى از آسمان بر او فرود آمدند كه بالهايشان را بر سر وصورت و بدن او مىماليدند، سپس پرواز مىكردند. پدرش آنها را فرشتگان آسمانى معرفى كرد، سپس نتيجه مىگيرد وقتى فرشتگان ياوران او هستند چرا مىترسد و در سرداب پنهان شده است؟
پاسخ
اولًا: اين حديث اگر هم در كتاب روايى باشد با واقعيت تطبيق نمىكند؛ زيرا پدرش اصرار مىورزيد كه تولد وى پنهانى باشد و جز خودش و مادر و عمهاش حكيمه خاتون در هنگام تولد نبود، فرود آمدن پرندگان با كتمان ولادت سازگار نيست.
ثانياً: اين مطلب شديدتر از چيزى نيست كه شما درباره پيامبر اسلام نقل مىكنيد كه رسول گرامى در دوران كودكى، در خانه حليمه بود كه فرشتگان سينه او را شكافتند و قلب او را به آسمان بردند و پس از مدتى باز گرداندند. مهم اين عبارات جاهلانه است كه در آخر مىگويد: «اگر چنين ياورانى دارد، چرا در سرداب پنهان شده است؟»
بديهى است، ظهور آن حضرت شرايطى لازم دارد؛ از جمله آمادگى جهان براى پذيرش يك نداى الهى و حكومت واحد جهانى است و تا اين آمادگى نباشد، ظهورى تحقق نخواهد يافت.
از اين گذشته، حضرتش در سرداب پنهان نشده بود بلكه سرداب معبد آن حضرت بوده و سپس حضرت در سرداب ديده نشد و همانطور كه مسيح از ميان مردم برگرفته شد، حضرتش نيز از ميان مردم برگرفته شد ولى در ميان مردم زندگى مىكند و او را نمىشناسند.
يارى رساندن فرشتگان براى حضرت مهدى بالاتر از يارى رساندن فرشتگان در جنگ بدر بر پيامبر اسلام نيست. آيا تنها همين يارى رساندن كافى بود كه پيامبر ديگر شرايط و تاكتيكها را رعايت نكند؟! و عجيب اينكه با داشتن چنين ياورانى، در جنگ احد هفتاد كشته داد و فرمود: وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ.
شيعيان چند شرط براى امام گذاشتهاند؛ يكى آنكه از ميان پسران پدر، بزرگترين باشد و او را كسى جز امام غسل ندهد و زره پيامبر بر او درست درآيد. بايد از همه مردم عالمتر باشد و جنب نشود و غيب بداند امّا اين شرايط آنها را در مضيقه قرار مىدهد ...!
پاسخ
شرايطى كه از زبان شيعيان براى امام شمرده شد، برخى را از پيش خود اضافه كرده، آنگاه به عقيده براى شيعه اشكال تراشى كرده است.
بايد شرايط امام را از كتابهاى عقايد شيعه گرفت.
مهمترين شرايط امام عبارت است از: 1. وجود نصّ بر امامت او از پيامبر يا امام پيشين 2. داناترين مردم زمان خود باشد 3. معصوم از گناه و خطا باشد.
و اين شرايط را عقل و شرع لازم مىدانند و امّا اينكه از همه پسران پدرش بزرگتر باشد يا زره پيامبر بر او درست درآيد، يا جنب نشود همگى ساخته خيال خود گردآورنده است و اگر هم در كتابى مطالبى با اين مضامين وارد باشد، نظر شخصى و يا مضمون روايتى است كه درصدد بيان عقايد شيعه نيست.
دانستن غيب شرط امامت نيست، ولى امامان شيعه در مواردى، از غيب خبر دادهاند و قرآن هم چنين علمى را ردّ نكرده است. در گذشته گفتم علم غيب بر دو نوع است:
ذاتى و نامحدود، كه ويژه خداوند است.
اكتسابى و محدود كه با آموزش الهى در مواردى به اوليا داده شده است و قرآن مملو از خبرهاى غيبى پيامبران و غير پيامبران است و كسى منكر آن نشده است و تنها در سوره يوسف چند خبر غيبى است كه يعقوب و يوسف از آن گزارش دادهاند.
شيعيان ادعا مىكنند كه امام بايد با نص تعيين شود، اگر چنين بود فرقههاى شيعه چرا اين همه در مورد امامت دچار اختلاف شدهاند؟!
پاسخ
از طرق تعيين نبىّ، تنصيص پيامبر پيشين بر پيامبر پسين است و قرآن يادآور مىشود كه پيامبر پيشين به نام عيسى بر نبوت پيامبر خاتم تنصيص كرده است، چنان كه مىفرمايد: ... وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ ... «(1)»
با اين حال، مسيحيان درباره پيامبر اسلام، دچار اختلاف شدهاند.
قرآن در موردى ديگر مىفرمايد: اهل كتاب پيامبر خاتم را مانند فرزندان خود مىشناسند، آنجا كه مىفرمايد: يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ ... «(2)»
«او را مانند فرزندان خود مىشناسند» با اين حال، پس از آمدن پيامبر، گروه بسيار اندكى به وى گرويدند و اكثريت روى گردان شدند.
نتيجه مىگيريم وجود نصّ مىتواند گروهى را به سوى حق رهبرى كند، امّا اين دليل نمىشود كه همه افراد تن به نصّ بدهند.
بنابراين، اگر غير از اماميه كه اكثريت تشيع را تشكل مىدهد، وجود
دو فرقه ديگر به نام زيديه و اسماعيليه در نيمه راه توقف كردهاند، چندان دور از انتظار نيست.
در زمان خود پيامبر اسلام كه حجت بالغه خدا بود، گاهى دو دستگى رخ مىداد. درصلح حديبيهصداى اعتراض عمربن خطاب و ديگران بلند شد وصلح با قريش را نوعى ذلت دانستند. او به دوستش گفت: من در دين خود، تن به خوارى نمىدهيم (لا نعطى الدنيّة في ديننا؟؟؟). از نظر تاريخ حدود 60 مورد،صحابه پيامبر با نص او مخالفت كردهاند و رأى و اجتهاد خود را بر نص مقدم داشتهاند. براى آگاهى از اين موارد هفت گانه، به كتاب النص والاجتهاد مرحوم شرفالدين مراجعه فرماييد.
بنابراين، نبايد تصور كرد كه وجود نص، انگيزههاى گوناگون مخالفت را از ميان مىبرد، بلكه چه بسا انگيزهها بر نص غلبه مىكند. پس آن اختلافات به خاطر عدم پيروى از نص بوده، نه به خاطر وجود نصّ يا بى اثر بودن آن.
بعضى از شيعه بر عايشه تهمت مىزنند و او را به همين چيزى متهم مىكنند كه اهل افك او را بدان متهم كردند!؟
پاسخ
در گذشته موضع شيعه را در اين مورد گفتيم و اگر شيعه بر عايشه خرده مىگيرد، مسأله خروج او از خانه و راه اندازى لشكر بر ضد امام واجب الطاعه زمان خويش است، در حقيقت شيعيان در اين مورد نص قرآنى و امر پيامبر را بر عمل عايشه مقدم مىدارند و هرگز حاضر نيستند به خاطر احترام او، از سرپيچى وى از فرمان خدا و رسول حمايت كنند.
شيعيان مىگويند علم و دانش نزد ائمه آنهاست و منابع علمى آنها «صحيفة الجامعه» و «كتاب على» است.
پاسخ
منابع علمى پيشوايان شيعه تنها آن دو كتاب نيست كه نام برده است.
آنها در بيان عقايد و احكام از منابع ياد شده بهره مىگيرند:
شيعيان در كتابهايشان آوردهاند: از اينكه اهل كوفه از حسينبن على حمايت نكردند، به جز سه نفر همه مرتد شدند، سپس مىپرسد: اگر حسين آنگونه كه شيعيان مىگويند غيب مىدانست، به سوى آنها مىرفت؟
پاسخ
افترا كار آسانى است، ولى پاسخگويى به آن در پيشگاه خدا بسيار سخت و دردناك است. كدام عالم شيعى در كتاب عقايد چنين مسألهاى را آورده است؟!
حمايت نكردن از حسين عليه السلام گناه كبيرهاى است كه گروهى گرفتار آن گرديده و بعد پشيمان شدند و توبه كردند ونام «توابين» به خود گرفتند و با قيام و شهادت خود اثر گناه را از خود پاك كردند و اما حسين بن على با كمال آگاهى كه مىدانست در اين راه شهيد مىشود، قيام كرد؛ زيرا شهادت حضرت، مايه حيات دين بود.
از اين گذشته، يارى نكردن مردم كوفه (كه شيعه و غير شيعه و حتى خوارج در آنجا زندگى مىكردند) پيش از حركت امام حسين عليه السلام به سوى آن شهر، امرى مخفى نبود كه نياز به علم غيب داشته باشد و بسيارى ازصحابه و تابعين در مكه و در طول راه اين نكته را به امام حسين عليه السلام يادآور شدند.
حضرت در پاسخ فرمود: ما وظيفهاى داريم و به دنبال فرمان الهى هستيم نه به دست آوردن قدرت سياسى، بنابراين به راه خود ادامه خواهيم داد.
شيعيان ادعا مىكنند كه امام دوازدهم آنها به علت ترس از كشته شدن پنهان شده است. به آنها گفته مىشود: ائمه پيشين آنها غايب نبودند و كشته نشدند؟!
پاسخ
اين پرسش نيز تكرارى است و در گذشته گفتيم كه علّت غيبت امام تنها خوف از دشمن نيست، بلكه نبودن شرايط ظهور است.
اوّلًا: بايد كار جامعه به جايى برسد كه از قوانين و حكومتهاى بشرى به ستوه آيد و در انتظار يك روزنه اميد باشد كه از سوى خداوند براى آنها باز شود و در چنين شرايطى خدا امام خود را آشكار خواهد ساخت و به او دستور خروج و اقامه عدل وداد خواهد داد.
ثانياً: گرد آورنده پرسشها برگى از تاريخ امامان پيشين نخوانده كه همه يا بيشتر آنها يا به شمشير و يا به زهر جفا از سوى خلفا كشته شدهاند و اساساً از كشته شدن ترسى نداشتهاند و آن را به جان خريده بودند.
روشنترين گواه اين است كه امام كاظم و امام جواد عليهما السلام به جاى اينكه در مدينه به سر برند، در بغداد تحت نظر زندگى كرده و حضرت كاظم عليه السلام در زندان هارون با سمّ كشته شده و نوه او امام جواد عليه السلام در سن 27 سالگى در بغداد به وسيله دختر مأمون مسموم و شهيد شد. حضرت رضا عليه السلام در خراسان به سم مأمون از دنيا رفت و همچنين ديگر پيشوايان كه تاريخ متذكر آنهاست.
شيعيان ادعا مىكنند تنها به احاديثى اعتماد مىكنند كهصحيح بوده و از اهلبيت رسيده باشد. آنها با اين سخن، ائمه را مانند پيامبر مىشمارند كه از پيش خود سخن گويد و گفته امام همانند گفته خدا و پيامبرش مىباشد و لذا در كتابهاشان گفتههاى پيامبر كم است.
پاسخ
در گذشته يادآور شديم كه شيعيان به روايات پيامبر اسلام و روايات ائمه اهل بيت عليهم السلام عمل مىكنند و منبع علم ائمه را در سؤال 142 يادآور شديم كه آنها از پيش خود سخن نمىگويند، بلكه گفتههاى آنها عصاره كتاب و سنّت پيامبر است كه از طريق اميرمؤمنان به آنها رسيده است و امامان مكرر تصريح كردهاند كه چيزى از خود نمىگوييم. آنچه مىگوييم از جدمان پيامبر اسلام است. «(1)» خوشبختانه رواياتى كه شيعه از پيامبر گرامى نقل مىكند، بسيار فراوان و چشمگير است، حتى برخى از علماى شيعه، رواياتى كه ائمه اهل بيت عليهم السلام و يا شيعيان با اسناد از پيامبر نقل كردهاند، در كتابى گردآوردهاند.
اگر شيعه به روايات ائمه اهل بيت عليهم السلام عمل مىكند، به خاطر حديث ثقلين است كه اهل بيت عليهم السلام را همتاى قرآن قرار داده است. حديث ثقلين از اخبار متواترى است كه هيچ محدّث واقعگرايى نمىتواند آن را انكار
1) اصول كافى، ج 1، ص 35، باب رواية الكتب، حديث 14
كند، و ما در پاسخ چهاردهم به برخى از مدارك حديث ثقلين اشاره كرديم، ولى گردآورنده پرسشها درباره رهبران خود چه مىگويد كه تحت نام «سلف» گفتار آنها را حجّت دانسته، بدون اينكه گفتار آن سلف، به پيامبر برسد، حتى آراىصحابه را بدون اينكه از پيامبر نقل شود، مدرك فقهى خود مىداند، و در كتابهاى خود عناوينى قرار دادهاند؛ مانند «سنّت ابى بكر»، «سنت عمر بن خطاب»، «سنت عثمان» به چشم مىخورد، اگر واقعاً گفتار آنها گفتار پيامبر است، پس بگوييد «سنت پيامبر» و اگر غير آن است پس چگونه به آن سنتها عمل مىكنيد.
شما مذهبى به نام مذهب سلف در مقابل اسلام درست كردهايد، و همه حق را به آنها مىدهيد و هر نوع تفكّر و اجتهاد را از ديگران سلب مىنماييد و در حقيقت سلفىگرى، نوعى استبداد فكرى و بزرگترين مايه تفرقه شده است.
شيعيان مىگويند: به رواياتى كه از طريق ائمه اهل بيت به آنان رسيده عمل مىكنند و ما مىگوييم معلوم است كه از ائمه اهل بيت، جز على كسى پيامبر را نديده است. آيا على مىتواند همه سنت پيامبر را براى نسلهاى بعد از خود نقل كند؟ در حالى كه على گاهى در مدينه به عنوان جانشين مىماند و پيامبر سفر مىكرد؟
پاسخ
در گذشته منابع علم ائمه را نوشتهايم. تنها منبع علم آنان سماع على از پيامبر نيست، بلكه استنباط از كتاب اللَّه يكى از مدارك آنهاست و سنت پيامبر چه از طريق على و چه از طريق افراد موثق ديگر از مدارك استنباط آنها است.
از اين گذشته، محدَّث بودن كه ملازم با الهام از سوى خداوند است، يكى ديگر از سببهاى آگاهى آنان است. بالأخره آنان همتا و هم سنگ قرآن هستند. طبعاً بايد به سان قرآن هدايتگر باشند.
اميرمؤمنان در 23 سال، فقط در يك يا دو جنگ حضور نداشت و يك بار هم براى مأموريت به يمن اعزام شده بود. جز اينها، در تمام اين مدّت، در محضر پيامبر بوده و از او جدا نشده است ولى متأسفانه مجموع كتب ششگانه حديثى شما تنها 500 حديث از علىبن ابى طالب نقل
كرده است، اما در مقابل، از ابوهريره كه نزديك دو سال و اندى در محضر پيامبر بوده، پنج هزار حديث نقل مىكند. كدام يك از اين دو عادلانهتر است؟!
بيشتر كسانى كه گفتههاى پيامبر را به مردم رساندهاند، از اهل بيت او نبودهاند. پيامبرصلى الله عليه و آله اسعد بن زراره را به مدينه، علاء حضرمى را به بحرين، معاذ و ابوموسى را به يمن و عُتّاب بن اسيد را به مكه فرستاد.
پس ادعاى شيعه چيست كه مىگويد: از پيامبر جز على و يا فردى از اهل بيتش، گفتهها و احاديث او را نقل نمىكند؟
پاسخ
كسى منكر اين نيست كه پيامبرصلى الله عليه و آله اين افراد ياد شده را به نقاط مختلف فرستاد، و لازم بود اشاره كند كه على عليه السلام را هم براى قضاوت به يمن فرستاد و اين مطالب جاى بحث و گفتگو نيست. آنچه مهم است دروغى است كه در آخر كلام او آمده كه شيعيان مىگويند: «جز پيامبر و يا فردى از اهل بيت او احاديث وى را نقل نمىكنند» در كدام كتاب چنين مطلبى آمده است؟
گرد آورنده پرسشها نه آگاهى از تاريخ دارد و نه از سيره پيامبر.
حقيقت اين است كه پيامبر اسلام اين سخن را در مورد خاصّى (قرائت آياتى از آغاز سوره برائت براى مشركان) فرمود: توضيح اين كه پيامبر در
سال نهم هجرت براى منع مشركان از ورود به مسجدالحرام و رفع هر نوع پيمان از آنها، ابوبكر را با شانزده آيه از آغاز سوره «برائت» به مكه اعزام كرد تا در موسم حج بر حاضران بخواند. ابوبكر در نيمه راه بود كه جبرئيل نازل شد و فرمود: امر الهى آن است كه اين آيات را يا خودت يا مردى از اهل بيت تو به مردم ابلاغ كند در اين مورد پيامبر فرمود:
«عَلِيٌّ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ لَا يُؤَدِّي عَنِّي إِلَّا أَنَا أَوْ عَلِيٌّ»؛ «على از من و من از على هستم، جز من و على اين پيام را ابلاغ نكند.» و اين مطلبى است كه غالب مفسران در آغاز سوره توبه آوردهاند و گروهى آن را يكى از فضايل امام على عليه السلام دانستهاند و گروهى هم مىكوشند آن را به نوعى توجيه كنند كه به مقام ابوبكر برخورد نكند. در اين مورد به كتابهاى تفسير، مانند رازى و المنار و كتابهاى حديث مانند تفسير طبرى و الدرّ المنثور، در تفسير سوره برائت، مراجعه فرماييد. «(1)»
1) در كتب حديث، خصائص نسائى، ص 84، حديث 73 و سنن ترمذى، ج 5، ص 275، حديث 3090؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص 178 وغيره اين مطلب را آوردهاند.
شيعيان در كتابهايشان اعتراف مىكنند كه علم حلال و حرام، و مناسك حج، جز از طريق امام باقر عليه السلام به آنها نرسيده است؛ يعنى در اين مورد از على عليه السلام چيزى به آنها نرسيده است؟
پاسخ
آنچه كه مىگويد تحريف در نقل است، حج پيامبر خدا را امام باقر عليه السلام براى مردم بيان كرد و «مسلم» درصحيح خود برنامه حج پيامبر را از امام باقر عليه السلام درصحيح خود آورده است و شگفت اينجاست كه ابوحنيفه بر اين حقيقت به نوع ديگر تصريح مىكند و مىگويد: «لَوْ لَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ مَا عَلِمَ النَّاسُ مَنَاسِكَ حَجِّهِمْ». «(1)» چه بسا مرور زمان بر گفتههاى پيشينيان پرده افكند و مسائل روشن بار ديگر مخفى گردد. و شخصيتهاى علمى مانند امام باقر و امامصادق عليهما السلام بايد آنچه را كه فراموش شده يا مورد اختلاف گرديده است، بيان كنند و چنانكه در پاسخ پرسش پيشين گفتيم: ائمه اهل بيت عليهم السلام علوم خود را سينه به سينه تا رسول خدا مستنداً نقل مىكنند و نقل از امام باقر عليه السلام مگر غير از نقل از على عليه السلام است؟
1) الفقيه، ج 2، باب نوادر الحج، ص 519، شماره 3112
شيخ مامقانى مىگويد: اگر كسى به ديدن حضرت حجت مشرف شود، در بالاترين حد عدالت قرار دارد. ما به آنها مىگوييم شما چرا درباره كسى كه پيامبرصلى الله عليه و آله را ديده است اينگونه حكم نمىكنيد؟
پاسخ
گرد آورنده پرسشها شنيده است كه قياس، يكى از منابع استنباط است ولى نمىداند كه شرايط قياسصحيح و باطل چيست؟ روشن است قياس اين دو ديدار با هم درست نيست، و تفاوت آن دو بسيار است. هر چند مقام پيامبرصلى الله عليه و آله بالاتر از مقام ولى عصر است، ولى رؤيت پيامبر هيچ نوع شرايطى نداشت، بلكه عادل و كافر و فاسق و منافق به ديدار او موفق مىشدند، در حالى كه ديدن حضرت مهدى از طريق شرايط عادى امكان پذير نيست، ولى اگر فردى شرايط عادى را بشكند و از طريق غير عادى به ديدار او موفق شود، حاكى از قرب او به مقام الهى است.
شيعيان روايات كسانى را كه يكى از ائمه آنها را قبول نداشته باشد، نمىپذيرند. از همين رو، رواياتصحابه را رد مىكنند ولى با شيعيانى كه يكى از امامان يا چند نفر از آنها را نپذيرفتهاند؛ مانند فطحيه، بهگونهاى ديگر رفتار مىكنند و روايات آنها را مىپذيرند، چنين چيزى چگونه توجيهپذير است؟
پاسخ
دراين پرسش دو ادعا مطرح شدهكه هر دو بىاساساست، چون:
شيعه به قول راوىِ ثقه و عادل، كه لااقل در گفتار و بيان تقوا داشته باشد، عمل مىكند؛ خواهصحابى باشد، خواه غيرصحابى و لذا در كتب فقهى رواياتى ازصحابه پيامبر وارد شده كه مدرك فتواست.
بنابراين، ادعاى دوم نيز بسان ادعاى اوّلصحيح نيست، آنچه كه ميزان است، وثاقت راوى است؛ خواه امامى باشد، خواه فطحى يا غير آنها.
علماى شيعه مىگويند: در كتاب كافى كلينى، روايتصحيح و ضعيف وجود دارد و از طرفى بر اين باورند كه اين كتاب به حضرت مهدى عرضه شده و اوگفتهاست: اينكتاب براى شيعيان ماكافىاست. اگر بهآن حضرتعرضه شده چرا روايات ضعيف مشخص نگرديدهاست؟!
پاسخ
كتاب كافى، كتابى مهم و ارزشمند براى جهان اسلام است، كه بيشترين رواياتصحيح در باب احكام و معارف را داراست، ولى در عين حال بر خلاف غلوّ سلفىها كهصحيح بخارى و مسلم را خالى از هرگونه روايت ضعيف مىدانند، كتاب كافى خالى از روايت ضعيف نيست و اين نشانه واقعگرايى علماى شيعه است و امّا آنچه كه در ذيل سؤال آمده كه علماى شيعه مىگويند: «اين كتاب به مهدى عرضه شد» افترايى بيش نيست. هرگز علماى شيعه اين سخن را نمىگويند، بلكه در مقدمه كافى، مترجم حالات شيخ كلينى مىگويد: «ويعتقد بعض العلماء أنّه عرض على القائم»؛ يعنى برخى از علما چنين اعتقادى داشتهاند كه اين كتاب بر امام مهدى عرضه شده است. مسلّماً چنين قول نادرى آن هم بدون سند نمىتواند مايه اشكال يا سؤال باشد.
حال فرض كنيد حضرت مهدى عليه السلام چنين سخنى را فرموده است ولى او اين سخن را درباره تمام روايات كافى فرموده كه قسمتى از آن است كه روايات ما را بر كتاب اللَّه عرضه كنيد درصورتى كه با قرآن موافق بود بگيريد. بنابراين، كتاب كافى براى شيعيان كافى است امّا با معيارهايى كه در آن آمده است.
فقيه همدانى در مصباح الفقيه مىگويد: طبق نظر متأخرين، معيار بر حجّيت اجماع اين نيست كه همه اتفاق كنند، بلكه دليل بر حجّت اجماع اين است كه رأى معصوم را به طريق حدس زدن و تخمين كشف كنيم. پس آنها رأى امام غائبشان را از طريق حدس و گمان مىشناسند و در عين حال اجماع سلف را معتبر و معيار قرار نمىدهند؟!
پاسخ
گرد آورنده پرسشها از اصطلاحات اصولى علماى شيعه آگاه نيست و آنها هم كه در سايتهاى خود اين خرده را بر شيعه گرفتهاند؛ مانند گرد آورنده، اطلاعى از اصطلاحات ندارند.
اوّلًا: كلمه تخمين هرگز در عبارات علماى ما نيست، آنچه كه هست كلمه حدس است.
ثانياً: «حدس» در اينجا به معناى گمانه زنى نيست، بلكه حدس در مقابل حسّ است؛ يعنى تحصيل يقين به قول امام دو راه دارد:
همگان، نشانه رأى او هم هست.
در مورد بحث، هرگاه علماى شيعه در چند قرن، بر حكمى اتفاق داشته باشند، انسان حدس مىزند كه يك دليل قطعى در اختيار آنان بوده و آنان به خاطر آن دليل قطعى كه از امام به آنان رسيده، فتوا دادهاند. به اين مىگويند اجماع حدسى؛ يعنى انسان با اينكه نديده و نشنيده، در پرتو يك رشته محاسبات، يقين پيدا مىكند، و هرگز در كاشفيت اجماع ظن و تخمين و استحسان مطرح نيست. اين نوع ادله از آن سلفىهاست كه بر اثر نداشتن نصوص كافى، مجبورند در احكام شرعى به گمانه زنى و تخمين بپردازند و به قياس و استحسان، كه هرگز يقين آفرين نيست، عمل مىكنند.
شيعيان اعتراف مىكنند كه يكى از برجستهترين علماى آنها ابنبابويه قمىاست؛صاحب كتاب «من لا يحضره الفقيه». او در جايى ادعاى اجماع مىكند و در جاى ديگر ادعاى اجماع بر خلاف آن را مىكند.
چگونه مىتوان بر او اعتماد كرد؟
پاسخ
اوّلًا: گفتارى كه نقل كرده مربوط به ابن بابويه معروف بهصدوق نيست، بلكه مربوط به شيخ طوسى است و مؤلف كتاب جناب طريحى مىگويد: شيخ در يك مسأله در جايى ادعاى اجماع بر حكمى كرده و در كتاب ديگر بر خلاف آن ادعاى اجماع كرده است.
ثانياً: افراد متبحّر مانند شيخ طوسى كه قريب پنجاه سال در درياى فقه به شناورى و تحقيق مشغولند چه بسا در برههاى از زمان به خاطر يك رشته اطلاعات ناقص تصور مىكنند كه فلان حكم اجماعى است ولى بر اثر مرور زمان و تكامل علم و دانش به خطاى خود پى برده و بر خلاف آن ادعاى اجماع مىكنند و اين كار از يك فرد غير معصوم امر بعيد نيست، چه اين كه اين نوع اختلاف در استنباط حكم شرعى ارتباطى به مسائل عقيدتى و كلامى ندارد.
از عجايب شيعه اين است كه اگر مسألهاى داراى دو قول باشد كه گوينده يكى معلوم و قول ديگر نامعلوم است، به آن قول كه گويندهاش نامعلوم است عمل مىكند، چه دليلى بر آن دارند؟
پاسخ
اوّلًا: سؤال كننده در اثر بى اطلاعى از معارف شيعه، نتوانسته است سؤال خود را درست مطرح كند. هرگز چنين نبوده كه اگر در مسألهاى دو قول باشد، به قول ناشناخته عمل كنند نه به قول شناخته شده. چنن مسألهاى در فقه شيعه مطرح نيست.
آنچه واقعيت دارد اين است كه اگر علماى شيعه در مسألهاى اتفاق كنند، اين اتفاق كشف از قول معصوم مىكند، ولى برخى گفتهاند كه اگر فردى با اجماع مخالفت كند اگر شناخته شده باشد ضررى به اجماع نمىزند و اگر آن عالم ناشناخته باشد، به اجماع ضرر مىزند، يعنى از حجيت مىاندازد؛ زيرا احتمال دارد كه آن فرد ناشناخته، امام معصوم بوده كه بهصورت ناشناخته اجماع را نقض كرده است. اين نظرى است از برخى علماى شيعه.
البته برخى ديگر از علماى شيعه، به نام شيخ حر عاملى با آن مخالفت كرده و آن راصحيح ندانسته، در حقيقت گوينده و انتقاد كننده، هر دو شيعه هستند. اختلاف ميان دو عالم چندان مهم نيست. شما كتاب «الفقه على المذاهب الاربعه» را مطالعه كنيد، سراسر آن كتاب اختلاف ميان علماى چهار مذهب است.
شيخ شيعه در بحار مىگويد: روبهروى قبر ايستادن لازم است؛ اگر چه مخالف جهت قبله باشد. يعنى وقتى به زيارت ضريحهاى خود مىروند و دو ركعت نماز زيارت مىخوانند، بايد رو به قبر بخوانند گرچه قبله در سمت ديگرى باشد.
پاسخ
گويا دربخش سؤالات هدايتگرانه، كفگير ته ديگ خورده است! اين بار مىخواهد رأى خود را بر عبارت مرحوم مجلسى تحميل كند.
آنچه مجلسى گفته است اين است كه هنگام خواندن زيارت، بايد رو به قبر امام بايستى، هر چند اين كار مستلزم آن باشد كه پشت به قبله باشى.
اين سيره همه مسلمانان جهان از جمله خود سلفىها هنگام سلام كردن بر پيامبر و ابوبكر و عمر است. آنان رو به ضريح و پشت به قبله مىايستند و سلام مىدهند. و اما تفسيرى كه بر كلام مجلسى پس از كلمه «يعنى» آورده، خيانتى بيش نيست و همه شيعيان نماز زيارت را رو به قبله مىخوانند و اگر گردآورنده سؤالها بخواهد اينگونه سخن بگويد، نه تنها كسى را هدايت نمىكند، بلكه گمراه بودن خود را براى همگان آشكار مىسازد.
شيعه همواره با گفتار پيامبر «أُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ فِي أَهْلِ بَيْتِي» استدلال مىكنند، ولى خود شيعه با تعداد زيادى از اهل بيت عليهم السلام دشمنى مىنمايند.
پاسخ
يادآور شديم كه اهل بيت دو اصطلاح دارند:
اهل بيتى كه در آيه كريمه تطهير آمده است و مقصود از آن، طبق نقل مسلم، درصحيح خود كسانى هستند كه در تحت عبا قرار گرفتند و در گذشته خود گردآورنده پرسشها اين حديث را نقل كرد «اللّهمّ هَؤُلَاء أَهْلِ بَيْتِي».
اهل بيتى كه در مورد خمس وارد شده، به بنىهاشم تفسير مىشود. در اينجا به همه افراد بنىهاشم ازصالح و طالح شامل مىشود.
كسانى كه به خاندان هاشم منسوباند، همگى از احترام والايى بر خوردارند وصدقه بر آنها حرام است، مگر اينكه يكى از آنها راه خلاف را در پيش گيرد و گنهكار شود كه اين يك وظيفه الهى است و از شاخههاى امر به معروف و نهى از منكر به شمار مىرود. بنابراين، شيعه به تمام اهل بيت پيامبر احترام مىگذارد، مگر اين كه فاقدصلاحيت باشند.
شيعه مىگويد: اصحاب، نص بر خلافت على را پنهان كردهاند، اگر چنين است چرا فضايل او را پنهان نكردهاند؟
پاسخ
هيچگاه شيعه نگفته است كه اصحاب، نص بر خلافت على را پنهان كردهاند. شيعه معتقد است نص بر ولايت على راصد و دهصحابى و هشتاد و چهار تابعى و سيصد و شصت دانشمند نقل كردهاند. «(1)» ولى راجع به فضايل بايد يادآور شويم كه دستخوش حب و بغضها بوده، دوستان از ترس و دشمنان به خاطر بغض، فضايل او را نقل نكردهاند. حتى اين كلمه را از احمد بن حنبل همگى شنيدهاند كه گفته است: در مورد هيچ كس از اصحاب پيامبر به اندازه على عليه السلام فضايل با سندصحيح نقل نشده است. «(2)»
شيعيان مىگويند: حضرت عسكرى پدر امام زمان فرمان داد كه خبر امام مهدى عليه السلام را از همه پنهان سازند و به جز افراد مورد اعتماد نگويند.
از طرفى مىگويند: اگر كسى امام خود را نشناسد، خدا را نشناخته است!؟
پاسخ
مطلب نخست درست است؛ زيرا خلافت عباسى پيوسته با گماشتن جاسوسانى درصدد يافتن مكان و زمان تولد حضرت مهدى بود تا فرعون وار به حيات موساى زمان خاتمه دهد، ولى خدا او را ناكام گذاشت و اراده خود را بر حفظ امام تنفيذ كرد و فقط كسانى محدود، از مكان وجود حضرت اطلاع داشتند و او را ملاقات مىكردند.
و امّا اينكه مىگويد: هركس امام خود را نشناسد خدا را نشناخته، مراد رؤيت امام و اطلاع از مكان وجود او نيست. همه ما اكنون پيامبر خداصلى الله عليه و آله را شناختهايم هر چند او را نديدهايم. واقعاً چقدر جاى تأسف است كه چنين اشكالات بى پايه سبب اتلاف وقت انسانها مىشود؟!
شيعيان مىگويند: خداوند عمر امامشان راصدها سال طولانى كرده، چون همه مردم به او نياز دارند.
به آنها مىگوييم: پس چرا عمر پيامبر را طولانى نكرد مردم به او نيز نياز داشتند؟
پاسخ
مردم به پيامبران نيازمندند. برخى از آنها نيز از عمر طولانى برخوردار بودند؛ مانند حضرت نوح و برخى عمرى كوتاه داشتند مثل حضرت مسيح. مگر همه اسرار و رموز جهان بر ما آشكار است؟
علت طولانى بودن عمر امام اين است كه آن حضرت مأمور است حكومت واحد جهانى الهى تشكيل دهد و تا زمينه ظهور او، كه آمادگى جهانيان است، فراهم نگردد، ظهور نمىكند. بنابراين، در طولانى بودن عمر عزيز او، هدف خاصى است كه در ديگران نيست.
جعفر برادر حسن عسكرى است. او گفته است: برادرش فرزندى نداشته، ليكن شيعيان سخن او را قبول نمىكنند، چون او معصوم نيست، ولى ادعاى عثمان بن سعيد را كه مىگويد: حسن فرزندى داشته قبول مىكنند، با اينكه او هم معصوم نيست، اين مطلب چگونه توجيه مىشود؟
پاسخ
اوّلًا انحراف جعفر، برادر امام عسكرى عليه السلام، كه يك بحث تاريخى رجالى است و نمىتوان در اين فرصت درباره او گفتگو كرد.
همين اندازه بدانيم كه خلفاى عباسى از وجود او سوء استفاده كرده و چنين مطالبى را از زبان او انتشار مىدادند.
ثانياً: اعتقاد شيعه به ولادت حضرت مهدى عليه السلام ارتباطى به عثمان ابن سعيد ندارد؛ زيرا علاوه بر شيعيان، متجاوز از 40 تن از علماى اهل سنّت بر ولادت آن حضرت تصريح كردهاند و حتّى ابن عربى در فتوحات، اسامى دوازده امام را تا به امام مهدى عليه السلام ذكر كرده است. و شيعيان مورد اعتماد حضرت عسكرى عليه السلام كه به ديدار حضرت مهدى عليه السلام نايل شده بودند، رؤيت خود را نيز نقل كرده و تولد حضرتش را به حدّ تواتر رسانيدهاند.
از اين گذشته روايات مربوط به معرفى حضرت مهدى با تمام
خصوصياتش، بيش از آن است كه بتوان در اينجا آورد.
ازگردآورنده پرسشها تقاضا مىكنيم براىآگاهى ازبشارتهاى آمدن حضرت مهدى عليه السلام در كتب شيعه و سنى به كتاب تذكرة الخواص سبط ابن جوزى و منتخب الأثر مراجعه كند تا روشن شود كه مسأله حضرت مهدى عليه السلام پيش از تولد آن حضرت، زبانزد محدثان و دانشمندان و راويان بوده است.
از عقايد شيعه، اعتقاد به «طينت» است؛ يعنى خداوند شيعيان را از خاك مخصوص آفريده و اگر شيعه گناه كند آن را پاى سنى مىنويسند و نيكىهاى سنى در نامه عمل شيعه نوشته مىشود. آيا چنين عقيدهاى با «اختيار» كه شيعه بدان معتقد است تناقض ندارد؟
پاسخ
اخبار طينت به معناى خاك نيست كه ايشان تصور كردهاند، بلكه كنايه از قانون وراثتى است كه قرآن به آن تصريح مىكند:
وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً. «(1)»
«سرزمين پاكيزه گياهش به فرمان پروردگار مىرويد، امّا
1) اعراف: 58
سرزمينهاى بد طينت، جز گياه ناچيز و بى ارزش نمىروياند.»
بنابراين، پدران و مادرانى كه داراى اصلاب پاك و ارحام مطهّر هستند، فرزندان پاك را تحويل جامعه مىدهند، ولى اصلاب و ارحام آلوده، زمينه ناپاكى را در فرزند پديد مىآورند. البته هر دو بهصورت زمينه است و شخص مىتواند با اراده خود آن زمينه را تقويت كند يا بر آن غلبه نمايد.
و چون اين مسأله بهصورت زمينه است، هرگز با اختيار انسان منافات ندارد. البته كسانى كه زمينههاى بد دارند، اگر بر آن زمينهها غلبه كنند، پاداشى دو برابر خواهند داشت.
آنچه گفته شد، يكى از معانى «طينت» است. در اينجا تفسير ديگرى هست كه جاى بازگويى آن نيست، آنچه مهم است دروغى است كه در آخر سؤال آورده كه گناهان شيعه را پاى سنى مىنويسند، اين تهمت است و در هيچ يك از كتب عقايد شيعه وجود ندارد و خلاف قرآن است كه مىفرمايد: أَلَّا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى. «(1)»
1) النجم: 38
علماى شيعه مىگويند: انصار دوستان على بودند و در جنگصفين در لشكر على قرار داشتند. مىگوييم اگر چنين است چرا خلافت را به على ندادند و به ابوبكر سپردند؟
پاسخ
با طرح اين پرسش مىخواهند القا كنند كه نصى برخلافت على عليه السلام وجود ندارد. يادآور مىشويم زمانى كه در سقيفه، رييس اوس به رغم ميل قبيله خزرج، به ابوبكر رأى داد، سر وصداى زيادى در ميان انصار برخاست و خزرجيان همگى گفتند:
«لَا نُبايعُ إِلَّا عَلِيّاً»؛ «جز با على با كسى بيعت نمىكنيم.»
اگر نصى در كار نبود، چرا آنان از ميان همه مهاجران على را برگزيدند؟
و امّا اينكه چرا با چنين عقيدهاى به على رأى ندادند، علت آن بهصورت فشرده چنين است:
اوّلًا: گروهى از همين مهاجر و انصار، پيشگامان تشيع بودند و بر اراده خود باقى ماندند و لذا آنگاه كه امام به خلافت رسيد، تا پاى جان در ركاب حضرت جنگيدند.
ثانياً: گروهى هر چند لب به اعتراض نگشودند، ولى همراهى آنها با خلافت، به معناى اعتقاد به آن نبود، بلكه مخالفت در آن شرايط را مصلحت نمىديدند؛ زيرا پيرو امام على بودند كه براى حفظ اسلام و رفع فتنه سكوت كردند.
حاصل آنكه با اين اشكالات كودكانه، نصصريح غدير را كه 110صحابى و 84 تابعى نقل كرده نمىتوان ناديده گرفت.
ما همواره با دو گروه مواجهيم:
الف) گروهى كه ادعا مىكنند قرآن تحريف شده و به اين كتاب آسمانى طعنه مىزنند.
ب) افرادىكه گناهشان اين است به جاى على، ابوبكر را برگزيدهاند و به اينصورت، به اهل بيت طعنه مىزنند. اكنون پرسش اين است كه چرا شيعه در مقابل گروه نخست ساكت و در برابر گروه دوم سرسخت است؟
پاسخ
پيشتر در باره تحريف قرآن مطالبى آورديم و گفتيم كه شيعه هرگز قائل به تحريف كتاب خدا نبوده و نيست و عقايد را نبايد از كتابهاى روايى و حديثى گرفت و گرنهصحيحين و كتابهاى سنن، داراى رواياتى است كه حاكى از تحريف قرآن است. عقيده را بايد از كتب مخصوص به بيان عقايد گرفت كه در آنجا روايات تحقيق و بررسى شده و نظر نهايى استخراج گرديده است و در مذهب شيعه، در مورد عقايد، روايات متواتر پذيرفته مىشود نه اخبار آحاد و نه رواياتى كه با قرآن در تضاد است وروايات تحريف از انسانهاى نادرست و فاسد نقل شده كه ما در گذشته اسامى آنها را آورديم و يكى از آنها احمد سيّارى است كه از نظر شيعه و سنى به فساد عقيده معروفاند. شيعه همانطور كه نسبت به اهانت به اهل بيت عليه السلام حساسيت نشان مىدهد، در مورد كسانى كه به قرآن طعنه
زنند، حساس است و نشانه آن كتابهاى تحقيقى است كه در مورد عدم تحريف قرآن نوشته شده مانند: «آلاء الرحمن» نوشته مرحوم بلاغى و «البيان فى تفسير القرآن» نوشته آية اللَّه خويى، «صيانة القرآن من التحريف» نوشته مرحوم معرفت و «التحقيق فى نفى التحريف» نوشته آقاى سيد على ميلانى و بسيارى كتب ديگر.
شما يا از اين كتابها خبر نداريد و يا اگر داريد، توان ديدن آنها را نداريد و حاضر به پذيرفتن حقايق نيستيد!
خداوند متعال مىفرمايد: اتَّبِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِياءَ قَلِيلًا ما تَذَكَّرُونَ. «(1)» در اين آيه تصريح مىكند كه جز از خدا و پيامبر پيروى نكنيد و امامت براى آن است كه امام فرمانهاى الهى را كه به ما رسيده اجرا كند، نه اينكه دين جديدى براى مردم بياورد.
پاسخ
پيامبر در مدّت رسالت 23 ساله خود، بر اثر گرفتارىها و خفقانِ 13 ساله مكّه و نبردهاى فراوان در اقامت ده سالهاش در مدينه، از بيان جزئيات احكام باز ماند. قسمتى را بيان كرد و قسمت ديگر را بر عترت كه هم سنگ قرآنند، واگذاشت.
دين اسلام، دين جاودانه است و شرايط زمان و مكان، مسائل جديدى پديد مىآورد كه در زمان پيامبر خدا مطرح نبود. پاسخ درست به اين سؤال چيست؟ شيعه مىگويد: چه مانعى دارد كه خدا براى رساندن احكام شريعت، گروهى را در مكتب غيبى پرورش دهد تا همگان بازگو كنندگان چيزى باشند كه بر پيامبر نازل شده و تفصيل آن به عترت موكول
1) اعراف: 3.« آنچه كه از سوى پروردگار شما به سوى شما فرود آمده پيروى كنيد و ازسرپرستان ديگرى پيروى نكنيد.»
گرديده است.
دور نرويم، پس از پيامبرصلى الله عليه و آله، تابعان و بعد فقها، هزاران فرع را مطرح كرده و آن را با يك رشته ادلّه قطعى و ظنّى بيان كردند، در حالى كه اين احكام از زبان پيامبر شنيده نشده، بلكه بر اثر يك رشته قياسها و ظنون و استحسانها به دست آمده است. شما درباره اين استنباط ها چه مىگوييد؟ آيا همه آنها را پيامبر گفته است؟ بهطور مسلّم نه، امّا آن فقيهان به گمان خود توانستهاند آنچه كه بر پيامبر نازل شده را از قرآن و سنت و موازين فقهى استخراج كنند. حال اگر اين كار را عترت با آموزشهاى غيبى انجام دهند و در اختيار بگذارند، همگى جزئى است از آنچه كه به پيامبر نازل شده است.
اگر واقعاً مقابله به مثل در اينجاصحيح باشد، اين سؤال بهخودِ شما متوجه است. شما دربرابر سنت پيامبر، سنتهاى ديگرى را مطرح كرديد و در ابواب فقه، سنتى به نام سنت ابوبكر و سنتى به نام عمر درست كرديد، آيا اينها همان گفتههاى پيامبر است؟ پس چرا نام شيخين را بر آن سنّتها نهاديد؟ و اگر غير از آن است، چرا از آن پيروى مىكنيد؟
مذهب شيعه به وسيله راويانى مانند زراره و ديگران به آنها رسيده است. در عين حال، امامان شيعه اين افراد را مذمّت كردهاند اما شيعيان با اعتماد به قول افرادِ مذمّت شده، نظر امام خود را ردّ مىكنند! اين چگونه است؟
پاسخ
اوّلًا: شيعه در مورد معارف و احكام، تقريباً از 15000 راوى بهره گرفته و از اين طريق احاديث اهل بيت عليهم السلام را نگهدارى كرده است. چنين نيست كه معارف و احكام را از چند فرد اندك گرفته باشند كه مذمّت شدهاند و درصورت ثبوت مذمّت، آيين تشيع فرو ريزد.
نگاهى كوتاه به كتاب «تنقيح المقال» علّامه مامقانى و كتاب «معجم رجال الحديث» آية اللَّه خويى، عظمت راويان و كثرت حافظان حديث روشن مىشود.
ثانياً: اگر مذمّتى درباره «زراره» وارد شده، رواياتى هم در مدح او رسيده است و خود حضرات ائمه در روايات مدح يادآور مىشوند كه ما با نكوهش اين افراد، مىخواهيم جان و مال آنها را حفظ كنيم؛ زيرا زرارة بن اعين، از رجال سرشناس كوفه و كاملًا شناخته شده بود، ارتباط نزديك او با امامصادق عليه السلام جاى گفتگو نبود، ولى در عين حال، خلافت اموى و عباسى درباره آنها حساسيت داشت؛ زيرا شيخ قبيله و در عين
حال عالم و دانشمند بود. ائمه در برخى مجالس كه مأموران اطلاعاتى نظام حضور داشتند، به نكوهش او و دو تن از يارانش پرداخت تا جان و مال او را در شرايط خفقان حفظ كنند. هركس شرايط خفقان و ترس و قتل و وحشت آن دوران را به خاطر آورد، متوجه خواهد شد چرا ائمه اهل بيت برخى از شيعيان نزديك به خود را نكوهش مىكردند. آنان مىخواستند جان شيعيان را حفظ كنند و دستگاه حكومت نفهمد آنان به اهل بيت منسوب و شيعهاند. ابوبصير به امامصادق عليه السلام مىگويد: «فدايت شوم! ما را لقبى مىدهند كه پشت ما را مىشكند. دلهاى ما را مىميراند و حاكمان بر اثر همين لقب خون ما را حلال مىدانند ... امام مىفرمايد:
لقب رافضه را مىگويى؟ مىگويد: آرى ...». «(1)» اين گوشهاى از شرايط وحشتناك آن زمان است.
1) روضه كافى، ص 34؛ فضائل الشيعه، مرحوم صدوق، ص 21
اگر شيخين انسانهاى خوبى نبودند، پس به نظر شما پيامبر در تربيت يارانش شكست خورده است؟ روشن است اين بزرگترين توهين به پيامبر است.
پاسخ
اگر ياران پيامبرصلى الله عليه و آله منحصر به اين دو نفر و همفكران آنان بودند، سؤال شما جاى طرح داشت، ولى پيامبر خداصلى الله عليه و آله قريب يكصد هزارصحابى داشت كه پانزده هزار آنها با نام و نشان در كتابها ثبت شدهاند، و در گذشته گفتيم ياران پيامبرصلى الله عليه و آله از نظر عقيده و رفتار يكدست نبودند و چنين نبود كه همگان محكوم اين اقليتى باشند كه نظر شما را به خود جلب كرده است. اين اقليت خلافت را قبضه كردند و برخى هم از آنان پيروى نمودند ولى برخى ديگر مخالفت كردند و اكثريتى نيز خاموش ماندند و اظهار نظر را به مصلحت ندانستند.
اصولًا تكيه بر خلفا و ناديده گرفتن ديگر ياران پيامبرصلى الله عليه و آله نوعى اهانت به ديگران است. حال فرض كنيد چند نفر انگشت شمار از ياران پيامبر نمره خوبى نگرفته باشند؛ اين دليل بر ديگران نيست. از اين گذشته خواص ياران پيامبر منحصر به خلفا نبود. چرا شما از ابو ايويب انصارى فاتح روم، عمار ياسر، ابوذر غفارى، ابن تيهان، سلمان، عبداللَّهبن مسعود، عثمان بن مظعون و دهها انسان وارسته ديگر كه در غزوات بدر، احد،
خندق، خيبر و حنين جان باختند و با خون خود درخت اسلام را سيراب كردند، ياد نمىكنيد؟!
پيامبر گرامىصلى الله عليه و آله انقلاب عظيمى در جهان به وجود آورد و مسير تاريخ را دگرگون ساخت و عظمت انقلاب او در گرو نيك و بد بودن چند فرد معدود نيست كه اگر تاريخ درباره آنان قضاوت كند، اهانت به پيامبر باشد.
فرض كنيد معلمى در كلاسى زحمت بكشد، ولى در ميان شاگردان، چند نفر معدود موفق به كسب امتياز نشوند، آيا اين اهانت به آن معلم بزرگوار است؟
اگر بد بودن برخى از ياران، نشانه عدم موفقيت پيامبر است، پس مسأله جنگ با مرتدان عرب را چگونه توجيه مىكنيد؟! بالأخره همه آنها مسلمان بودند ولى بعداً به عقيده شما از اسلام برگشتند. پس به عقيده شما پيامبر در تربيت خود موفق نبوده است؟!
شيعيان مىگويند امامت واجب است، چون امام از شريعت اسلامى حفاظت مىكند و مسلمانان را به راه راست سوق مىدهد و احكام را از كم و زياد شدن پاسدارى مىكند. بايد از آنان پرسيد: كدام يك از امامان دوازدهگانه شما به رياست و حكومت رسيد تا چنين كارى را انجام دهد؟
پاسخ
گرد آورنده پرسشها تصور مىكند امامان شيعه در طول 250 سال، دست روى دست گذارده و هيچكارى را انجام ندادهاند و اگر در رأس قدرت نبودند، هيچ نوع تأثيرى در هدايت جامعه و بازدارى ظالمان از ظلم نداشتهاند، در حالى كه ائمه اهل بيت از طرق مختلف توانستند در هدايت جامعه اثرگذار باشند:
حسنبن على الوشاء مىگويد: من در مسجد كوفه نهصد استاد حديث ديدم كه همگان مىگفتند: حدثنى جعفر بن محمد. «(1)»
1) رجال نجاشى، ترجمه حسن بن على الوشاء، شماره 79
همچنين ديگر امامان شيعه، اگر چه بر مسند قدرت نبودند، اما از نظر آموزش و تعليم دين و بازدارى جامعه از انحراف، اثر بارزى داشتند.
از نظر مبارزه با ظلم و ستم، هر چند كمتر تظاهر مىكردند، امّا بهطور معقول، مسلمانان را به بى لياقتى حكام اموى و عباسى توجه مىدادند و از همين طريق خوفى در دل حكام انداختند و توانستند از خودكامگى آنان تا حدى بكاهند و اگر امامان شيعه دست روى دست مىگذاشتند و با ظالمان هم دست و هم سو بودند، به شمشير و زهر جفا كشته نمىشدند.
از اين گذشته، اگر درباره خدمات امامان شيعه لب فرو بنديم و هيچ نگوييم، اين حقيقت را نمىتوانيم منكر شويم كه امامت از جانب خدا لطفى است بر جامعه و مىتواند در هر درجه اثر گذار باشد. حال اگر بر اثر مساعد نبودن شرايط، حاكميت سياسى را به دست نگرفتند، اين تقصير و كوتاهى مردم است، نه گناه قانون و يا امام. عين همين مطلب درباره پيامبران الهى جارى است. بنى اسرائيل پيامبران را از دم تيغ مىگذراندند؛ چنانكه قرآن مىفرمايد: ... وَ قَتْلَهُمُ اْلأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ ... «(1)»
و با اين حال خدا فيض نبوت را قطع نكرد و پياپى پيامبران خود را براى آنها فرستاد.
پيامبر و امام حتى با نداشتن حاكميت سياسى، مىتوانند احكام را بيان كنند و حجّت را بر مردم اقامه نمايند و از تحريف جلوگيرى كنند.
1) نساء: 155
در كتاب نهج البلاغه آمده است: على با پروردگارش مناجات مىكرد و اين دعا را مىگفت: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِي مَا أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي» اگر او معصوم بود، اين چگونه استغفار است؟
پاسخ
پيامبر اسلام، به اتفاق مسلمانان، معصوم از گناه بود؛ به خصوص پس از بعثت، كسى در عصمت او خدشه نكرد، ولى با اين حال روزى هفتاد بار استغفار مىكرد و مىفرمود:
«إِنَّهُ لَيُغَانُ عَلَى قَلْبِي وَ إِنِّي لَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فِي كُلِّ يَوْمٍ سَبْعِينَ مَرَّةً».
«من دلم زنگار مىگيرد و روزى هفتاد بار استغفار مىكنم.»
خداوند در قرآن به پيامبرش دستور استغفار مىدهد، «(1)» آيا معناى آن اين است كه پيامبر معصوم نيست؟ بزرگان تفسير و عقايد در مورد اين نوع استغفارها بحثهاى جالب و شيرينى دارند به خصوص در مورد كلمات امام در دعايى كه به كميل بن زياد آموخت، از همه اينها بگذريم، سخن امام جنبه آموزشى دارد.
1) غافر: 55 و محمد: 19
شيعيان معتقدند هيچ پيامبرى نبوده مگر آنكه به ولايت دعوت كرده است. به شيعه گفته مىشود كه پيامبران به توحيد و اخلاص دعوت مىكردند نه به ولايت على و اگر چنين ولايتى هست چرا تنها شيعيان آن را نقل كردهاند؟
پاسخ
از دير باز گفتهاند: اثبات يك چيز، چيزهاى ديگر را نفى نمىكند.
درست است كه پيامبران به توحيد و يكتاپرستى دعوت مىكردند، ولى دعوت آنها منحصر به اين نبود. آنها به دهها چيز دعوت مىكردند و يكى از آنها توحيد بود. چنين نيست كه تنها به توحيد دعوت كنند.
به گواه اينكه حضرت مسيح در عين دعوت به توحيد، به نبوت پيامبر اسلام نيز بشارت داد و دعوت كرد.
و امّا اين كه چرا فقط شيعه آن را نقل كرده است، اين را بايد از خود شما پرسيد كه چرا با وجود اسامى ائمه اهل بيت در كتب پيشينيان، تنها شيعه آن را نقل مىكند و شما نقل نمىكنيد. شما هرگاه به فضايل اهل بيت مىرسيد، دست و دلتان مىلرزد و مىكوشيد آنها را تضعيف كنيد يا معارضى براى آنها بسازيد.
از اين گذشته، مقصود دعوت به ولايت آنها نيست، مقصود بشارت از ولايت آنهاست و اين مسأله درباره پيامبرصلى الله عليه و آله كاملًاصادق است و خداوند به پيامبران پيشين دستور داد كه از نبوت پيامبر خاتم گزارش دهند. در اين مورد به سوره احزاب آيه 7 مراجعه شود.
آيا ائمه ازدواج موقت كردهاند يا نه؟
پاسخ
در مشروعيت ازدواج موقت كافى است كه قرآن آن را در سوره مباركه نساء، آيه 24 آورده است و فرموده است: ... فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً ... و نيز كافى است بدانيم كه تا زمان عمر بن خطابصحابه عادل از آن بهره مىگرفتند و اگر امرى نامشروع بود،صحابه پيامبر گرد حرام نمىگشتند تا اين كه عمر از آن نهى كرد. حالا خواه ائمه شيعه انجام داده باشند يا نه، اين كار تأثيرى در حكم خدا ندارد.
با وجود تصريح قرآنى و روايات متواتر در مشروعيت ازدواج موقت در زمان پيامبر نيازى به مسأله ديگر نيست.
امام على بن ابى طالب دروازه علم است، پس چگونه حكم مذى را نمىداند و كسى را نزد پيامبر مىفرستد تا احكام متعلق به مذى را به او بياموزد؟
پاسخ
حديث «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ أَنْتَ بَابُهَا» را متجاوز ازصد و چهل و سه محدث سنى در كتابهاى خود نقل كردهاند كه ذكر نام و شمارهصفحه كتابها به درازا مىانجامد. در اين مورد به كتاب الغدير «(1)»
مراجعه كنيد تا ازصحت خبر آگاه شود. اگر اعتراضى داريد بر گفتار پيامبر متوجه است نه على. از اين گذشته على از روز نخست عالم و آگاه آفريده نشده، و از روز نخست حضور در محضر پيامبر به تدريج چيزهايى از او آموخته تا اينكه به مقام محدَّثى رسيده است. و اعزام فردى به نزد رسول خدا براى سؤال اين مسأله مىتواند توجيههاى گوناگونى داشته باشد و شايد يكى از وجوه اين باشد كه به مردم بفهماند: آنچه مىگويد، در سنت و اسلام از شخص پيامبر است.
1) الغدير: ج 6، صص 111- 86
خلافى كه اصحاب پيامبر مرتكب شدهاند اين است كه از ولايت على منحرف شدند. پس چرا شيعيان در مورد فرقههاى ديگر مانند فطحيه و واقفيه كه امامت بعضى را قبول نمىكنند، روايت نقل كردهاند؟
پاسخ
اين پرسش تكرارى است و پيش از اين (پرسش 150) به پاسخ آن پرداختيم و نيز يادآور مىشويم انحراف از حق، از سوى هر كس كه باشد مذموم و نكوهيده است، ولى ميان دو انحراف فرق است. برخى از اصحاب (نه همه) چون ولايت على را نپذيرفتهاند و طبعاً بقيه را نيز نمىپذيرند، در حالى كه آن دو گروه تا نيمه راه آمدهاند و ولايت ائمه را تا امام هفتم پذيرفتهاند، قياس اين دو قياس مع الفارق و نادرست است.
افزون بر آن احرازصدق در گفتار براى نقل روايت كفايت مىكند.
در ضمن يادآور مىشويم انحراف همه اصحاب از على عليه السلام تهمتى است كه او به شيعه مىزند، در حالى كهصحابه پيامبر به گروههاى مختلف تقسيم مىشدند.
منابع شيعه مىگويند: ائمه تقيه مىكنند، پس چگونه معصومانند؟
پاسخ
اين پرسش هم تكرارى است و بارها گفتهايم كه ائمه در مسائل محدودى از روى اضطرار و ناچارى در مجالس عمومى با حاكمان وقت همسويى نشان مىدادند و اضطرار مجوز اين همسويى بود و اگر اعتراضى در اين زمينه هست، بايد به قرآن متوجه شود كه تقيه را تجويز كرده است زيرا وقتى اين آيه: إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ ... «(1)»
در مورد تقيه عمار نازل گرديد پيامبر به عمار فرمود: «إِنْ عَادُوا لَكَ بِمِثْل ذَلِكَ فَعُدْ لَهُم». «(2)» قرآنصريحاً به مسلمانان دستور مىدهد كه در مواردى از در تقيه وارد شوند چنان كه مىفرمايد: ... إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً .... «(3)»
امام شافعى مىگويد: هرگاه حاكم جائر مسلمان از نظر شرايط با حاكم كافر يكسان شد، تقيه لازم است، بنابراين تقيه در اينصورت، يك امر حياتى است كه خلاف آن مايه قتل و نابودى جمعيت مؤمنين است. «(4)»
احمد بن حنبل پيشواى سلفىها در مسأله خلق قرآن و همچنين ياران او تقيه كردند هر چند تقيه احمد با آنان به نوعى فرق داشت. اين تنها امامان شيعه نيستند كه تقيه كردهاند، بلكه حضرت ابراهم قهرمان توحيد- در نظر مفسران تقيه كرد، آنگاه كه به مشركان عصر خود مىگويد: فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ، «من بيمارم» (صافات/ 89)، حضرت در اين جا تقيه كرده است تا آنان حضرت را وادار به بيرون رفتن از شهر نكنند و ايشان پس از آن كه آنان شهر را ترك كردند به سراغ بتها رود و آنها را درهم شكند. هر چند متأسفانهصحيح بخارى ابراهيم عليه السلام را در اين جا دروغگو معرفى مىكند. «(1)»
1) صحيح بخارى، ج 4، 112، كتاب بدء الخلق.
كلينى نقل مىكند كه از امام على خواستند كه بدعتهاى خلفاى سهگانه را اصلاح كند امّا على نپذيرفت وگفت: اين مايه تفرقه است و بدعتهاى خلفا از نظر شيعه مخالف با قرآن و سنت بود، چرا على انكار نكرد؟
پاسخ
امر به معروف و نهى از منكر شرايطى دارد كه فقها در كتابهاى فقهى آن را بيان كردهاند و يكى از شرايط اين است كه دفع «فاسد» به «افسد» نشود. در چنين شرايطى مطرح كردن اين مسائل نه تنها تأثيرى نداشت، بلكه اثر سوء مىگذاشت، لذا در اثناى جنگصفين مردى از بنى اسد از اصحاب على از آن حضرت پرسيد: چطور شد كه قوم شما، شما را از خلافت بازداشتند و حال آن كه شما شايستهتر بوديد؟
او اين سؤال را در وقت غير مناسب مطرح كرد، يعنى موقعى مطرح كرد كه على با معاويه درگير بوده است.
امام بهصورت ملامت گونه اى قبل از جواب به او گفت: كه آخر هر پرسشى جايى دارد، حالا وقت اين گفتگوها نيست مسأله روز ما، مسأله معاويه است «هَلُمَّ الْخَطْبَ فِي ابْنِ أَبِي سُفْيَان». «(1)»
1) صحيح بخارى، ج 4، ص 112، كتاب بدء الخلق.
امام على عليه السلام خواست با يكى از «بدعتها» به نامصلاة تراويح مبارزه كند،صداى گروهى بلند شد و گفتند: واعمراه، با اين شرايط چگونه مىتوانست با بدعتها مبارزه كند.
عمر على را در شوراى شش نفره قرار داد، چرا على با وجود نص بر خلافت خود، حاضر شد در اين شورا عضو شود؟ و چرا نگفت كه درباره او نصّى وارد شده است؟
پاسخ
اين سؤال تكرارى است و در گذشته از آن پاسخ گفتيم. اگر كسى شرح حال شوراى شش نفره را بخواند مىفهمد كه مشاركت آن حضرت از روى اكراه بود و عمويش عباس از آن حضرت پرسيد: چرا شركت كردى؟ فرمود: مىخواهم از اختلاف پرهيز كنم.
اين گزينش با ارعاب و تهديد انجام گرفت، خليفه پس از انتخاب شش نفر، به محمد بن مسلمه دستور داد: اگر اقليت با اكثريت توافق نكردند، فوراً اعدام شوند.
اگر جناح مساوى شورا با جناحى كه عبدالرحمان در آن قرار دارد، موافقت نكردند فوراً كشته شوند.
اگر كانديدها در ظرف سه روز در تعيين جانشين به توافق نرسيدند
همگى از دم تيغ بگذرند و ...
در چنين محيط ارعاب و تهديد نمىتوان موافقت امام را يك موافقت اختيارى انديشيد.
گذشته از اين اگر شوراى شش نفره امام را انتخاب مىكرد، امام مىپذيرفت به همان دليلى كه پس از قتل عثمان پذيرفت. و اين به معنى ناديده گرفتن نص بر خلافت نيست، كه اكثريت آن را پذيرفته باشند.
شيعه رواياتى را جعل كردهاند كه متضمن اسامى ائمه دوازدهگانه است، ولى يكى از علماى آنها گفته: ذكر سلسله وار اين دوازده تن در آن روايات موجود نيست.
پاسخ
اين چه اشكال و پرسشى است كه مطرح مىكند؟! اين عالم درباره ترتيب اسامى امامان مىگويد: اسامى امامان در آن روايات ذكر شده امّا ترتب ولايت آنها در آن احاديث نيامده است. اين چه ربطى به جعل روايت و دروغگويى پرسشگر دارد.
شيعه ادعا مىكند كه بيشترصحابه بعد از وفات پيامبر مرتد شدند (يعنى امامت على را نپذيرفتند) پس چرا مىگوييد على عليه السلام از ترس مرتد شدن، با آنها به وجودِ نص احتجاج نكرد و با آنها نجنگيد؟
پاسخ
اين سؤال تكرارى است و ما نيز مكرر به آن پاسخ گفتهايم. بنابراين، نيازى به تكرار نمىبينيم.
شيعه گمان مىكند نصى درباره امامانشان وجود دارد ولى استاد فيصلنور در كتاب «الإمامة والنص» اين روايات را نقد كرده است.
پاسخ
در اينجا چون كفگير به ته ديگ خورده، پناه به كتاب ديگرى مىبرد و بدون اين كه مطالب او را نقل كند، مدعى مىشود كه اين پرسشها باعث هدايت گروهى از جوانان شده است.
به هر حال نصوصى كه درباره امامان يكى پس از ديگرى وارد
شده، در كتابهاى فراوانى از محدثان تنظيم شده كه برخى از آنها را نام مىبريم:
كلينى در كافى در كتاب الحجه.
شيخ حر عاملى در كتاب اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات.
*** اينجانب به عنوان يك جوان شيعه كه عقايد خود را از قرآن و سنت پيامبر و روايات متواتر از ائمه معصومين عليهم السلام گرفتهام پس از خواندن اين كتابچه به غرض ورزى طراحان پرسشها پى بردم و با نگاشتن اين رساله، به وظيفه دينى خود، عمل كردم.
ولى در دفتر ديگرى پرسشهايى را از سلفىها مىپرسم كه خوشبختانه واقعاً مايه هدايت هزاران جوان فريب خورده شده و در گوشه و كنار جهان آثار ارزشمندى از خود به جاى نهاده است و دهها هزار جوان را به روشنبينى رهنمون گرديده كه شما مىتوانيد در هر كشور نمونههاى فراوانى از آنها بيابيد و همين مايه وحشت و دستپاچگى اين گروه شده و به اين اقدامها دست زدهاند. يادآور مىشوم مذهب اهل بيت عليهم السلام همچنان در حال پيشروى و گسترش است و حتى وهابيان را در پايگاه خود؛ يعنى نجد به وحشت افكنده است؛ زيرا مىبينند كه گروهى آشكارا وبى ترس و بيم و با دليل و برهان پذيرفتن مذهب اهل بيت عليهم السلام را اعلام مىكنند.
27 رجب 1428 ه. ق.
روز مبعث حضرت رسولصلى الله عليه و آله