ghaemiyeh.com
سرشناسه : ناصرالدين قاجار، شاه ايران، ق1313 - 1274
عنوان قراردادي : [روزنامه سفر فرنگستان. سفر دوم]
عنوان و نام پديدآور : روزنامه خاطرات ناصرالدين شاه در سفر دوم فرنگستان (1295ه.ق)/ بهكوشش فاطمه قاضيها
مشخصات نشر : تهران: سازمان اسناد ملي ايران، پژوهشكده اسناد، 1379.
مشخصات ظاهري : پنجاه و هفت، [497] ص.، [43] ص. تصويرنمونه، عكس
فروست : (سازمان اسناد ملي ايران158)
شابك : 30000ريال
وضعيت فهرست نويسي : فهرستنويسي قبلي
يادداشت : ص. ع. بهانگليسي:(1878)Diary of Naser -e-Din shah on his second Journey to Europe .
عنوان ديگر : روزنامه سفر فرنگستان. سفر دوم
موضوع : ناصرالدين قاجار، شاه ايران، 1313 - 1247ق. -- سفرها
موضوع : روسيه -- سير و سياحت -- قرن 19
موضوع : اروپا -- سير و سياحت -- قرن 19
موضوع : سفرنامهها
شناسه افزوده : قاضيها، فاطمه، 1335 - ، مصحح
شناسه افزوده : سازمان اسناد ملي ايران. پژوهشكده اسناد
رده بندي كنگره : DSR1369/ر92 1379
رده بندي ديويي : 955/0745042
شماره كتابشناسي ملي : م79-21146
موضوع شماره صفحه
پيشگفتار هفت- هشت
مقدمه نه- بيست و يك
فهرست اهم مطالب روزنامه خاطرات بيست و دو- چهل و سه
فهرست اسناد (مكاتبات) چهل و چهار- پنجاه و هفت
متن خاطرات 1- 288
اسناد و تصاوير آنها 289- 462
فهرست عمومى اعلام 463- 496
گزيده تصاوير اعاظم فرنگستان 497- 542
بسم الله الرحمن الرحيم
تاريخ آينهاى است كه گذشته را بتوان در آن ديد. همچنانكه آينه بدون سخن گفتن، زشتىها و زيبايىها را مىنماياند، تاريخ نيز خوبيها و بديهاى گذشتگان را عيان مىسازد.
تاريخى را كه پاكانديشان بنگارند و به تعبير بيهقى در دست خردمند دانشور قرار گيرد:
«هر بنده كه خداى عز و جل او را خردى روشن عطا دارد و با آن خرد، دانشيار شود و اخبار گذشتگان را بخواند، بتواند دانست كه نكوكارى چيست و بد كردن چيست و چيست از مردم كه يادگار ماند نيكوتر». (1)
ساختن چنين آينهاى هنر بسيار مىخواهد و ذوق و استعداد فراوان، دانش سرشار، قدرت درك و سرعت انتقال، كه تمام اينها عطايايى است كه پروردگار به بعضى از بندگان خود مىبخشد. «يوت الحكمه من يشاء و من يوت الحكمه فقد اوتى خيرا كثيرا و ما يذكر الا اولى الالباب».
مواد و مصالح براى ساختن بناى تاريخ «اسناد تاريخى» است. اسناد تاريخى به سبب اصالتشان در ميان سرچشمههاى پژوهشى به ويژه پژوهشهاى تاريخى از اهميت و اعتبار خاصى برخوردارند، به خصوص آنكه از نظر تاريخى هر برگى از آنها به زمان و رويدادى خاص بستگى دارد. پژوهشهاى تاريخى چنانچه بر طبق اصول و موازين علمى و براساس اسناد انجام شود بسيارى از مسائل فراموششده در فرهنگ و تمدن، و مكتوم مانده در روايات تاريخى را از لابلاى سطور آنها مىتوان دريافت. اينها نكاتى است كه در «سازمان اسناد ملى ايران» به آنها توجه داريم و در حد توان علاوه بر تلاش در گردآورى، حفظ و نگهدارى اسناد و ارائه خدمات آرشيوى، به انتشار مجموعههاى اسناد نيز مىپردازيم. انتشار اين مجموعهها خود نوعى گسترش ارائه خدمات آرشيوى
1) تاريخ بيهقى تصحيح دكتر على اكبر فياض، چاپ دوم، ص 123، به اختصار.
است و عرضه آن را به بازار علم و ادب و به محضر دانشمندان و محققان خدمتى فرهنگى و علمى مىدانيم. در اين رهگذر «روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر دوم فرنگستان» به زيور طبع درآمده است. خاطرات پادشاهى كه از 25 قرن رژيم شاهنشاهى در ايران، نيم قرن خاص اوست، نيم قرنى كه قسمت عمده آن مربوط به دورهاى است كه در تاريخ بشريت به آن «صلح مسلح» گويند. يعنى دورهاى كه قدرتهاى زمان در برابر هم صفآرايى كردهاند، به تجهيز نيرو پرداختهاند و به توليد جنگافزار و اختراع اسلحههايى كه هرچه بيشتر بكشد رقابت مىكردند، اما همه از شروع جنگ واهمه داشتند، همه سعى داشتند بهانهاى به دست طرف مقابل ندهند، مبادا آتش جنگ به دست آنها شعلهور شود و جهان را بسوزاند. چنانكه سوخت. و اين بهترين فرصتى بود كه ناصر الدين شاه مىتوانست در راه اعتلاى ايران گامهاى مؤثرى بردارد، زيرا مانعى بر سر راه او وجود نداشت. قدرتهاى بزرگ مراقب حال يكديگر بودند، محتاطانه گام برمىداشتند و از دخالت در كار كشورهاى كوچكتر تا آن حد كه عامل بهانهاى براى طرف ديگر شود بيم داشتند، او مىتوانست با استفاده از اين موقعيت همان كارى را كند كه ژاپنىها كردند. اما با مطالعه اين كتاب ملاحظه خواهيد فرمود كه اوقات او در داخل چگونه مىگذشته و در خارج چهچيزهايى او را سرگرم مىكرده است. وجه عبرتآميز اين كتاب و كتاب خاطرات سفر اول و سه جلد كتاب مربوط به سفر سوم ناصر الدين شاه به فرنگستان كه قبلا توسط اين سازمان انتشار يافته، اين است كه بنگريم و كاوش كنيم كه علل انحطاط فرهنگى و اجتماعى ما چه بوده، و چه كسانى بر ما حكومت مىكردند؟
لطف و ارزش اينگونه آثار در همين است و اميدواريم بتوانيم اينگونه اسناد عبرتآموز را، در فرصتهاى ديگر نيز منتشر كنيم.
در پايان از پژوهشگر گرامى و ارجمند سركار خانم فاطمه قاضيها بخاطر تدوين شايسته اين مجموعه سپاسگزارى مىكنم.
سيد حسن شهرستانى رئيس سازمان اسناد ملى ايران
ناصر الدين شاه قاجار را بهتر است «پادشاه سيّاح» بناميم، چه همواره در سير و سفر و گشت و گذار و شكار بهسر مىبرده است.
اولين سفر وى به خارج از كشور در سال 1253 ه. ق يعنى در زمان ولايتعهدى سفرى بود كه به ايروان نموده است. خود در همين كتاب در خاطرات روز يكشنبه 29 جمادى الاول 1295 ه. ق هنگام بازديد از ايروان مىنويسد:
.... اگرچه هواى ايروان گرم است، اما از تهران بايد سردتر باشد. [راجع به] ملاقاتى كه من چهل و دو سال قبل از اين با امپراطور نيكلا در ايروان كرده بودم جويا شدم، معلوم شد كه منزل ما آن وقت در همين جائى كه حالا جلو خانه حاكم، باغ ساختهاند و آن وقت ميدانگاهى بوده است، در چادر بوده است و امپراطور در توى قلعه در خانههاى حسين خان سردار بوده است و من آنجا امپراطور را ديدهام ... (ص 70 سطر چهارده الى هجده).
پس از آن در دوران پنجاه ساله پادشاهى علاوه بر سفرهايى كه به نقاط دور و نزديك كشور داشته است، اولين سفر خارج از كشور او سفر به عتبات عاليات به مدّت پنج ماه و اندى بوده است. سفر اول و سوم فرنگستان وى شش ماه و اندى به طول انجاميد، اما سفر دوم كه همين سفرنامه حاضر، حاصل آن است، در مدت چهار ماه و نه روز طى شد و تفاوت عمده آن با سفر اول و سوم، عدم عزيمت وى به انگلستان است. درصورتىكه در دو سفر ديگر خاطرات بسيارى از كشور انگلستان و ملاقات خود با ملكه ويكتوريا و
ديگر بزرگان به رشته تحرير درآورده است.
روزنامه خاطرات سفر سوم در سه مجلد به ترتيب در سالهاى 1269، 1271 و 1273 با همكارى زندهياد دكتر محمد اسماعيل رضوانى به زيور طبع آراسته شد، كه بدين وسيله ياد و خاطرهاش را گرامى مىداريم. روزنامه خاطرات سفر اول نيز در سال 1377 منتشر و در دسترس علاقمندان قرار گرفت. اينك نيز با يارى ايزد يكتا روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر دوم فرنگستان به مطالعهكنندگان سفرنامهها و تاريخدوستان تقديم مىگردد.
در اين سفر، شاه به عزم فرنگستان در آخرين روز ربيع الاول سال 1295 از تهران حركت نموده و ضمن عبور از كرج، قزوين، سياهدهن، ابهر زنجان، تبريز، صوفيان، مرند و گلينقيا با عبور از ارس به قفقاز وارد مىشود. ناصر الدين شاه در سفر اول با كشتى و از درياى مازندران راهى اين سفر مىگردد، ولى ترس از درياى طوفانى او را بر آن مىدارد كه در سفر دوم و سوم از ارس به آن سوى مرز راهى شود. بههرصورت در آن سوى مرز از شهرهائى چون نخجوان، ايروان، تفليس و غيره بازديد نموده و پس از حضور در مسكو و پطرزبورغ و ملاقات با امپراطور و ساير امراى كشورى و لشكرى آنجا و شركت در جشنها و مهمانيها، به آلمان عزيمت مىنمايد. در برلن پس از اولين ملاقات با امپراطور هنگامى كه خود را براى شام و مهمانى امپراطور آلمان آماده مىنمايد، امپراطور مورد سوء قصد قرار مىگيرد و طبع شاهانه از اين حادثه بزرگ «به قول خودش» بسيار آزرده مىگردد. بههرحال اقامت يك هفتهاى خود را در برلين ادامه داده سپس به بادنباد و از آنجا به پاريس مىرود. در پاريس اقامت طولانىترى را براى خود تدارك مىبيند، چون ديدنيهاى آنجا بسيار است، از جمله اكسپوزيسيونى كه از تمام جهان صنايع خود را در معرض ديدگان مشتاقان قرار داده بودند و آنطور كه از نوشتجات ناصر الدين شاه برمىآيد غرفه ايران هم بسيار زيبا و الهامگرفته از سنت رايج
در اصفهان بوده كه بسيار مورد توجه بازديدكنندگان نيز قرار گرفته است. سپس از فرانسه به استراسبورگ كه در آن زمان در اشغال آلمانها بوده و بعد به اطريش و وين رفته و پس از يك اقامت دلانگيز 9 روزه در آنجا عزم بازگشت به ايران مىنمايد و از مسير ولاد قفقاز، به بندر پطروفسكى وارد و سفر دريائى خود را در درياى خزر آغاز و از آنجا به انزلى و رشت رفته و سپس در روز هشتم شعبان به تهران وارد مىشود.
در اين سفرنامه شاه به شرح جزئيات موزهها، باغ وحش، مجالس رقص و شبنشينى، ضيافتهائى كه به مناسبت حضور وى ترتيب داده مىشده، صنايع و كارخانهها، راهها و وسايل حمل و نقل، مردم كوچه و بازار و مناظر زيباى طبيعت چنان پرداخته و آن وقايع و ديدنيها را چنان با قلم خود به تصوير كشيده است، كه تجليّات ذهنى وى براى خواننده مشهود مىگردد. در اين مورد در مقدمه سفر اول نمونههائى آورده شد، از قبيل: درك از هنر، ترس، چابكى، خشم و غضب، رحم و شفقت، طنز و ....
و .....
و چون اين مطالب مورد توجه علاقمندان قرار گرفت، جهت ممانعت از تكرار، در اين مقدمه نيز بعضى خصوصيات ديگر شاه كه برگرفته از نوشتههاى خود اوست مختصرا ارائه مىگردد:
بهتر است ابتدا توضيح داده شود كه منظور ناصر الدين شاه از «عرضهچى» مردمى هستند كه از ظلم و جور حكام، شكايت كتبى در دست، به شاه پناه مىآورند.
زمانى كه به جمال آباد اول خاك آذربايجان مىرسد، بعد از آمدن حاكم به قول خودش «متعفن» آنجا مىنويسد:
«عرضهچيهاى عجيب اينجاها پيدا مىشود. مىآيند، عريضه در دست، يك بار مىدوند رو
به كالسكه و همه يك دفعه داد زده به روى شكم به زمين مىافتند و خاك بر سر مىكنند و خودشان را مىزنند، خيلى خنده دارد (ص 15 پاراگراف اول)
«زير راه شوردره كه خالصه و دست وليعهد است به ناهار افتاديم، اهالى اين ده به خيالى كه ما از آن راه مىرويم رفته بودند جلو آنجا، دوباره برگشتند اينجا، عرض داشتند، به يك خريت و نفهمى و قال و مقال عرض مىكردند كه حساب نداشت، من سوار شده رفتم تا آنها را فرستادم پيش وليعهد، گفته بود چه مىگوييد، گفته بودند كه ما از دست تو به عرض مىرويم و فرياد مىكردند ..... (ص 45 سطر 16 الى 19)
عجب روز سختى گذشت .... سوار شدم، رانديم، عرضهچى، گداى زن و مرد سمج، عرضهچى براى گرانى نان و هر شخص يك عريضه بيرون مىآورد، از دم در باغ شمال الى در ديوانخانه وليعهد پر بودند، بسيار كجخلق شدم (ص 38 سطر 5 الى 7)
... امروز اگر از راه شهر مىرفتم به «پل آجى» يقينا از دست گدا و تماشاچى و عرضهچى و غيره خيلى اذيت مىكشيديم، بهتر دانستم كه از صحرا بروم، رانديم ... (ص 40 سطر 11 و 12)
ولى همين شاه فرارى از رعايا در هنگام توقف پطرزبورگ مىنويسد:
«در اينجا بقدر چهارده هزار تومان جواهر خريدم» (ص 15 سطر آخر)
هنگام توقف در يك ايستگاه خاك گاليسى مىنويسد:
«جمعيت براى تماشا آمده بودند، نزديك غروب بود، شخص سبزه رنگى ... سبد بزرگ ميوه زردآلو در دست داشت، مىفروخت، به صنيع الدوله گفتم پول بده از اين زردآلوها بخر بياور، دم كالسكه ايستاد، زردآلو فروش را صدا كرد، ... بعد افتاد، كل زردآلوها ريخت
روى خاك و همه مردم يك دفعه خنديدند، مرد كه، خفيف شده ايستاد، يك طرف خفت، طرف ديگر ريختن زردآلوها، با تعقيب و تفكر زياد به زمين و زردآلوها نگاه مىكرد، من به صنيع الدوله گفتم تمام پول زردآلو را بده و حكم به غارت زردآلو بكن، همينطور شد، يك دفعه زن و مرد زيادى كه ايستاده بودند تماما ريختند روى زردآلو و فورا همه را جمع كرده خوردند و اين عمل همه يك خنده ديگرى به مردم داد. (ص 244 و 245، از پاراگراف دوم سطر چهارم)
.... اينجا اول درياچه گوگچه ييلاق است ..... درياچه بسيار باصفا بود ... مه از روى آب و كوهها برمىخاست، بسيار باصفاو مهيب بود، باران هم آمد ..... تا رسيديم به ده چوپوقلو كه در آخر اين درياچه واقع است ...... نزاع ايران و روس در سر همين مراتع و اين ده برخاسته است (ص 73 و 74)
... يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد شهر ورشو شديم .... حاكم نظامى شخصى است كوتاه قد و ريشهاى سفيد در گونهها دارد و چانه را مىتراشد، چشمها كبود، بسيار كوتاه است، هشتاد سال دارد، مىگفت در ايام فتحعلى شاه، براى رد اسراى روس با ايلچى كه آن وقت مأمور ايران بود به اصفهان رفتهام، تهران را ديدهام، پنجاه سال درست قبل از اين، اسم اين شخص كنت دكوتز بود، در حقيقت فرمانفرماى لهستان روس است.
آنچه از دست نوشتههاى ناصر الدين شاه مستفاد مىشود اين نكته است كه وى به طبيعت بسيار علاقمند بوده و تجسمى كه از طبيعت به دست خواننده علاقمند مىدهد
درخور توجه است:
ديروز عصرى در راهآهن غروب آفتاب تماشاى بسيار بسيار خوبى داد، چنان سرخرنگ و باتماشا غروب كرد كه به عقل نمىآيد و همچنين .... (ص 108 پاراگراف چهارم)
در بادنباد بعد از شرح صفاى راههاى به قول خودش مثل بهشت مىنويسد:
خلاصه همينطور رفتم، خلوت هم بود، احدى آمد و شد نمىكرد، مثل جاى پريان و جنيان بود، تا رسيديم به يك چشمه بسيار خوبى كه آنجا حوضچه كوچكى از سنگ ساختهاند، آب سرد باريكى از بالاى لوله توى حوضچه مىريزد، آنجا پياده شدم.
اين صداى آب نازك و اطراف همه گلهاى رنگبهرنگ و جنگل و تمام زمين چمن گل، آواز مرغهاى بسيار خوشالحان يك عالم روحانى غريبى بود، سرم را توى حوض كرده چند چيالك با قند خوردم (ص 133)
رانديم، رسيديم به شهر كوچك ساورن .... آنقدر باصفا بود اين راهها كه در هيچ جا نديده بودم، رودخانههاى كوچك، چمنها، گلها، همه زراعت آبادى زياد با تپههاى بلند جنگلى مملو از درخت .... جميع كنار رودخانهها و جنگلها و خيابانها از درخت اقاقياى سفيد بود كه مملو از گل بود (ص 149 پاراگراف سوم)
.... آنجا كه شخص مىرسد عالمى مىبيند ماوراى اين عالم، يك چشمانداز غريبى دارد كه در هيچ نقطه و هيچ مكانى ديده نشده و نخواهد شد .... همه دنيا سبز و آباد، منظر غريبى دارد. ناپلئون سوم خيلى اينجا آمده، شبها مىمانده، عيشها مىكرده است، (ص 189
پاراگراف دوم)
خلاصه رفتيم تا بالمره از آبادى شهر دور شديم و اينجاها كنار رودخانه جنگل است و زيرش چمن و انواع گلها و جنگل ... و اينجا يك عالم سكوتى ديدم كه هيچ صدايى نبود و نمىشنيدم، مگر صداى بعضى مرغهاى كوچك خوشآواز كه توى جنگل مىخواندند و مىپريدند و پرواز بعضى غازهاى سياه و بعضى مرغان شكارى مثل قرهقوش و غيره در آسمان و گاهى صداى بخار ديگ كشتى را مىشنيدم و اگر مقدور بود هيچ راضى نبودم كه به شهر برگردم (سطر آخر صفحه 230 و پاراگراف اول ص 231)
از خصوصيت ديگر ناصر الدين شاه كه در همه سفرنامهها و دستنوشتههايش كاملا مشهود است عدم مستولى شدن خستگى بر وى حتى در سفرهاى طولانى است كه بعد از ساعتهاى متمادى سفر با كالسكه يا قطار يا اسب وقتى به نقطهاى مىرسيده قبل از هر گونه استراحت باز به فكر گردش و تفريح در آن منطقه بوده است:
سه ساعت به غروب مانده وارد قفقاز شديم ..... نود ساعت اتصالا در حركت بوديم، ساعتى هفت فرسنگ راه مىرفتيم ... رسيديم به استاسيون ... پياده شدم الى آخر صف نظام رفته احوال پرسيديم، اورّا كشيدند، بعد درشكه حاضر كردند، سوار شدم. در باغ عامه شهر پياده شده قدرى گشتيم ... (ص 246 و 247 پاراگراف چهارم و اول).
«در فرنگستان با اين حالت ما نه خواب هست نه خوراك، نه راحتى، نه هيچ چيز لعنت الله
عليهم اجمعين» (ص 118 سطر 18 و 19)
چه بنويسم از چشمانداز و چراغان و آتشبازى و جمعيت و هياهوى مردم و صداى آوازهخوانها و موزيك و دهل و غيره كه هيچ همچه تماشائى در دنيا يقينا نبود. (ص 201 پاراگراف دوم)
زمانى كه در برلن امپراطور مورد سوءقصد قرار مىگيرد باز هم خاطر شاه آزرده گشته مىنويسد:
... گفتم چه شده است؟ گفت امپراطور را با تفنگ زدند، افتاد، به دوش گرفته بردند خانهاش، به قول نقال دود حيرت از كاخ دماغم بلند شد، يعنى چه؟ گفت بلى ... ديگر معلوم است چه حالتى دست مىدهد، در برلن وقوع همچه حادثه بزرگ در وقتى كه من حضور دارم، خيلىخيلى به من بد گذشت ..... (ص 120 و 121)
در طول اين سفر همانند دو سفر ديگر قلم وى به تبعيت از نگاهش به ستايش زنان زيبا پرداخته است:
دو زن ايتاليائى بودند، بسياربسيار خوشگل ...... متصل مىخنديدند و همه كس كشاله مىكردند رو به آنها و صحبت مىكردند، حتى ما هم حمله برده قدرى صحبت كرديم (ص 165 سطور 15 الى 17)
در ميدان اسبدوانى بعد از توصيف ايلچى كبير اسپانيول و همسرش درباره دختر وى چنين مىنگارد:
... اما يك دخترى داشت كه در حسن و وجاهت مثل نداشت، چشم و ابرو سياه، خوش زلف، خوشگيس، خوشدهن و دندان. خلاصه به افسوس گذشت (ص 165).
«پرنسس غرامان دختر رئيس اكسپوزيسيون بلژيك كه مثل يك ماه نشسته بود، زلف پريشان، سرگيسها لوله كرده، حقيقت به تعريف نمىآيد، جاى افسوس ... (ص 165).
... زن ايلچى روسيه كه مقيم ايتالياست اينجا به هواخورى آمده است، بدون شوهرش، به به چه زنى بود، مثل جواهر، چانهگرد، چشم و ابرو سياه با حالت، بانمك. خيلى صحبت كرديم (ص 142 پاراگراف دوم).
«در همه شهر وين و اطراف كه ديده شد، در خاك اطريش يك نفر آدم بدگل ديده نشد، جميع زنها و دخترها و پسرها در كمال وجاهت و خوشگلى هستند .... (ص 240 پاراگراف آخر).
به هر روى پس از سير و سياحت فرنگستان از راه روسيه و قفقاز وارد درياى خزر شد و از طريق انزلى به كشور بازگشت. آنگاه از همان جا به اتفاق همراهان عازم تهران گرديد.
در راه انزلى به تهران نيز جسته و گريخته خاطرات خود را به رشته تحرير درآورد. كه در اين كتاب آن را به دنبال خاطرات فرنگستان آورده است.
بهاينترتيب ناصر الدين شاه در روز پنجشنبه 8 شعبان 1295 وارد تهران شد و سفر دومش به فرنگستان پايان يافت و يازده سال بعد يعنى در سال 1306 ه. ق مجددا شرايط سفر را مهيّا ديد و براى بار سوم راهى فرنگستان گرديد.
ناصر الدين شاه در خاطرات سفر اول خود مىنويسد:
از تهران الى انزلى را سابقا در سياحت گيلان به تفصيل نوشتهام حالا الى انزلى را تفصيل نمىدهم .....
در اين مقدمه نيز همانند ناصر الدين شاه مطالبى كه در مقدمههاى سفر اول و سفر سوم توضيح داده شده از ذكر آنها خوددارى مىشود، مثلا در مقدمه سفر اول (1)توضيح نسبتا كاملى در مورد تفاوتهاى اين كتاب با چاپ سنگى منتشره در زمان خود ناصر الدين شاه آورده شده است، و چون كتاب حاضر هم با چاپ سنگى سفر دوم، همان تفاوتها را دارد، لذا به اين تفاوتها پرداخته نمىشود، الّا يك نكته و آن اينكه كتاب حاضر كلا با دستخط شخص ناصر الدين شاه مىباشد بدون هيچ تغييرى، ولى متن چاپ سنگى را اعتماد السلطنه ويرايش، بعضى عبارات را تلخيص و حتى بعضى را حذف و در بعضى عبارات حتى كلمات را تغيير داده است. كتابى كه تحت عنوان «سفرنامه فرنگستان نوشته ناصر الدين شاه قاجار (سفر دوم)» با مقدمه دانشمند محترم جناب آقاى ايرج افشار در سال 1363، به طبع رسيده است، تصوير همان چاپ سنگى است كه در زمان ناصر الدين شاه تدوين يافته است. همينطور در مورد واژههاى بكار برده شده، توسط ناصر الدين شاه و نحوه ويرايش سجاوندى بكار برده شده و نوشتن كلمات به شيوه امروزى در اين سه سفرنامه، در مقدمه سفر سوم و اول به نكات مورد نياز اشاره گرديد.
و از ذكر مجدد اين توضيحات خوددارى مىشود.
اما اين كتاب همانطور كه قبلا اشاره شد، حاوى متن اصل دستخط شخص ناصر الدين شاه مىباشد كه در سال 1362 ه. ش از اداره كل بيوتات وزارت امور
1) روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان. به كوشش فاطمه قاضيها، تهران، سازمان اسناد ملى ايران، 1377.
اقتصادى و دارايى به سازمان اسناد ملى ايران منتقل شده و در آلبوم شماره 81 در خزانه اسناد سازمان نگهدارى مىشود.
آلبوم مزبور به قطع 35* 25 سانتىمتر جلد چرمى به رنگ آجرى، مشتمل بر 985 صفحه است. صفحات 192 الى 385 و نيمه 386 اين آلبوم حاوى مطالب كتاب حاضر است. تمام اين صفحات به خط شخص شاه است بجز صفحات 213 الى 217 اصل سند، مطابق با صفحات 30 الى سطر 12 ص 33 اين كتاب، مربوط به خاطرات روز يكشنبه 24 ربيع الثانى كه به خط آجودان مخصوص است.
خود شاه در اين باره مىنويسد:
چون در ورود به اين منزل [باسمج] خيلى دستخط زيادى به تهران براى حرمخانه نوشتيم و چشم ما قدرى صدمه خورده بود، فرموديم آجودان مخصوص تقرير و بيان ما را مىنويسد.
در اين كتاب كه كلا از روى متن دستخط بازنويسى شده، در هيچ موردى حذف و اضافهاى صورت نگرفته باستثناى يكى دو مورد كه كلماتى مخالف شئون اجتماعى بود و بجاى آنها نقطه گذاشته شد و چون هرجا صفحهاى از دستخط به انتها رسيده در متن كتاب حاضر شماره صفحه اصل سند در كروشه جاى داده شده است رجوع به آن كار مشكلى نخواهد بود. لذا منظور از شماره [192] در صفحه 2 سطر سوم شماره صفحه اصل دستخط است كه بعد از آن به همين ترتيب ادامه مىيابد.
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين روزنامه كتابچه سنه 92 [12] تنگوزئيل كه دست گرفته
نوشته بودم، شش ماهه ثانى الى سنه 93 [12] سيچقانئيل كه يك سال تمام است در آخر شهر رمضان المبارك همان سنه به اتمام رسيد و شرح رمضان را هم در همان كتابچه سابق نوشتهام، لهذا اين كتابچه ثانى 6 ماهه آخر سيچقانئيل سنه 93 را دست گرفته در غره شوال المكرم مىنويسم ...
چوگانMail
حلقه نقطهMaille
علاوه بر متن خاطرات، اين كتاب حاوى 106 سند شامل مكاتبات ناصر الدين شاه با رجال طراز اول چون يحيى خان معتمد الملك «كفيل وزارت خارجه در آن زمان»، ميرزا يوسف مستوفى الممالك، فرهاد ميرزا معتمد الدوله، كامران ميرزا نايب السلطنه و .... و ... و همينطور زنان حرم از قبيل انيس الدوله، امين اقدس، شمس الدوله و ... و ... و دختران خود ناصر الدين شاه، فخر الدوله و فروغ الدوله، همچنين آغا باشى يا اعتماد الحرم مىباشد كه از طريق تلگراف و نامه وى را در جريان كليه اخبار مملكتى قرار مىدادهاند و وى نيز گاهى به آنها دستخطهائى ارسال مىنموده است.
با تدوين فهرست اعلام، فهرست اهم مطالب روزنامه خاطرات با درج روز خاطره و شماره صفحه همچنين فهرست موضوعى اسناد، در اين كتاب سعى شده است كه خواننده محترم از تسهيلات بيشترى برخوردار گردد.
تدوين و انتشار اين كتاب بدون حمايتهاى دانشمند عاليقدر، جناب آقاى مهندس سيد حسن شهرستانى رياست محترم سازمان و استاد فاضل جناب آقاى دكتر كيانوش كيانى هفتلنگ معاون سازمان و رياست محترم پژوهشكده اسناد امكانپذير نبود، كه بدين وسيله سپاس خود را تقديم اين بزرگواران مىنمايم.
بههمين نحو از جناب آقاى مسلم خوشبيان مديريت محترم اطلاعرسانى اسنادى و ساير كارشناسان و كاركنان اين مديريت كه در دسترسى به اسناد با اينجانب همكارى نمودهاند كمال تشكر را دارد.
از محقق ارجمند جناب آقاى محمود طاهر احمدى كه در تمام مراحل تدوين و همچنين پژوهشگر گرامى سركار خانم مرضيه يزدانى كه در مقابله متن حروفچينى شده اينجانب را يارى نمودهاند قدردانى مىنمايم.
با تشكر از جناب آقاى على مير انصارى مديريت محترم انتشارات و جناب آقاى نصرت الله امير آبادى كارشناس انتشارات كه امكانات چاپ اين مجموعه را فراهم نمودهاند، همچنين قدردانى از همكار گرامى سركار خانم الهام ويسانيان كه با شكيبائى و دقت درخور، به حروفچينى كتاب حاضر مبادرت نمودهاند مطلب را به پايان مىرسانم.
فاطمه قاضيها شهريور ماه 1379
تاريخ/ اهم مطالب/ شماره صفحه
نخستين صفحه متن سفرنامه، در مورد استخاره با قرآن جهت سفر به فرنگستان در شب غره رمضان سنه 1294 و رفتن امين الملك در شوال همان سال جهت فراهم آوردن مقدمات سفر .../ 1
سلخ ربيع الاول 1295 الى 5 ربيع الثانى:/ انداختن توپ اعلام سفر، شرح رفتن به حضرت عبد العظيم در روز چهارشنبه، احوال عجيب در موقع خداحافظى، حالت غمانگيز زنها، عزيمت به كرج و نوشتن اين روزنامه در قزوين، وداع با نايب السلطنه در گازرالنگ و مرگ حاج ملا هادى مدرس تهران .../ 1- 2
6 ربيع الثانى:/ اطراق در هزار جريب. ديوانخانه عضد الدوله، ديدار با علما و شاهزادهها و اعيان قزوين. ورود
ضياء الملك از گيلان .../ 2- 4
7 ربيع الثانى:/ ورود به سياه دهن، بىحالى و بدرنگى، جمعيت سياه دهن، اعطاى لقب معتمد الحرم به آقا باشى .../ 4- 5
8 ربيع الثانى:/ عزيمت به ابهر، صحراى خشك، دهات آباد حاصلخيز، كوههاى برفدار، شكار آهو، كسالت و بدخوابى ديدار با امام جمعه .../ 5- 6
9 ربيع الثانى:/ اطراق در ابهر .../ 6
10 ربيع الثانى:/ باد زياد در ابهر، ضعف، صحراى خوب، كوههاى سخت بزرگ، آب گلآلود. قنوات خوب، باغات و درخت زياد. زراعت ديم. ورود به هيدج، صرف ناهار، ورود به صاين قلعه و باد شديد .../ 6- 7
11 ربيع الثانى:/ عزيمت به سلطانيه، صحراى خوب، آب صاف و ناهار در باغ، گلهاى بنفشه، برف در صحرا. ده سلطانيه و باد بد در آنجا .../ 7- 9
12 و 13 ربيع الثانى:/ عزيمت به زنجان، صفاى صحراى سلطانيه، رعد و برق و باران، باتلاق، صرف ناهار، كوههاى برفدار، صحرا. باغات زياد، خرابى قلعه زنجان، بيمارى و سرماى شديد .../ 9- 11
14 ربيع الثانى:/ عزيمت به نيكپى، هواى سرد، دهات و باغات خوب، درد غريب بازو و شانهها، كاروانسراى
قديمى در ده نيكپى، قشلاق ايلات رشوند .../ 11- 12
15 ربيع الثانى:/ آقمزار، راه پست و بلند، سبز و پرگل و يا شورهزار.
ناخوشى .../ 12- 13
16 ربيع الثانى:/ عزيمت به سرچم، لالههاى گوناگون، كسالت و درد دست، ناهار، كوههاى بزرگ برفدار. ييلاق ايلات دويرن. باران شديد .../ 13- 14
17 ربيع الثانى:/ عزيمت به جمال آباد، تپه و كوههاى نرم خاكى، جلگه سبز، اكبر ميرزا حاكم، صحراى باصفا، عرضهچيهاى عجيب و دنبلانهاى بسيار خوب .../ 14- 15
18 ربيع الثانى:/ عزيمت به ميانج، صحرا همه سبز و گل، قافلان كوه، ناهار، قلعه دختر، خرابى پل ميانه .../ 15- 17
19 ربيع الثانى:/ عزيمت به صومعه عليا، راه بد، محصول برنج و پنبه، آب گلآلود، صفاى ده صومعه و دره سبز پردرخت .../ 17- 18
20 ربيع الثانى:/ عزيمت به تركمانچاى، زراعت ديم و تپههاى نرم، آب زياد گلآلود، رودخانه چمن و اشجار، ده معتبر و آباد. قله مرتفع برفدار بزگوش، باد، رعد، باران و تگرگ .../ 18- 19
21 ربيع الثانى:/ حمام بلغارى، عبور از ده تركمانچاى، باد سرد و تند، پستى و بلندى، زراعت ديم و آبى، كوههاى كم ارتفاع .../ 21- 22
22 ربيع الثانى:/ عزيمت به تكمهداش، هواى سرد، زمين خوردن عضد الملك .../ 22- 24
23 ربيع الثانى:/ ده معتبر حاجى آقا، چمن اوجان، باران زياد و شدت سرما، راه خشك و سنگلاخ، زراعت ديم، حكم به تعمير عمارت اوجان، اهالى كهناميه مولودخانه [ناصر الدين شاه] و ديدار با علماى تبريز .../ 24- 29
24 ربيع الثانى:/ دستخط آجودان مخصوص بجاى شاه، ورود به باسمج، صحبت با وليعهد و سپهسالار، تپههاى سفيد بدرنگ، قله مملو از برف سهند، زراعت ديم، گردنه شبلى، كاروانسراى عهد شاه عباس، پل روى باتلاق، شكار آرقالى .../ 30- 33
25 ربيع الثانى:/ ورود به تبريز، هواى آفتابى، جمعيت و ازدحام مستقبلين، آب گلآلود رودخانه، ملاقات با وليعهد، رم كردن يك اسب توپخانه، گردوخاك زياد، سرور قلبى رعيت، ديدار باغ بادامستان و مذاكره با صاحب ديوان .../ 33- 36
26 ربيع الثانى:/ درد دمل زانوى چپ، باران زياد، ملاقات با ايلچى كبير عثمانى و توصيف او، باز باران و رعد و برف .../ 36- 37
27 ربيع الثانى:/ باران شديد پرزور، اعطاى لقب به زن وليعهد و كسالت مزاج .../ 37
28 ربيع الثانى:/ يك روز سخت، ناهار در عمارت وليعهد، هواى صاف، گرانى نان، اندرون وليعهد و حيات خراب و حوض خشك، ملاقات با كدخدايان و علماى خوى و مراغه و ارومى و حاجى ملا اسمعيل واعظ معروف .../ 38- 40
29 ربيع الثانى:/ هواى ابرى و نمنم باران، اسبسوارى در باغ، از بين رفتن پل ميانج توسط سيلاب، راههاى بسياربسيار بدتنگ و بدگل باطلاق، رگبار و باران، ده صوفيان و باغات زياد و پرجمعيت .../ 40- 44
غره جمادى الاول:/ چند بيت شعر، رودخانه بزرگ، حاصلها همه سبز، صحبت با وليعهد و سپهسالار، چشمانداز بالاى گردنه و فرياد تعرض مردم، جلگه مرند و مقايسه كوه دماوند با آقرىداغ، و شكرگزارى از نياوردن حرم .../ 44- 47
2 جمادى الاول:/ عزيمت به گلينقيا، گلهاى زرد و سفيد در صحرا، كوه برفى بزرگ، آب گلآلود رودخانه .../ 47- 48
3 جمادى الاول:/ باران و مه شديد، توصيف طبيعت، جلگه گرگر، ساختن آسياب زياد توسط گرگرىها، ورود به كناره ارس، تماشاى بناهاى آن طرف ارس با دوربين .../ 48- 50
4 جمادى الاول:/ مخابره با تهران، بازگشت افرادى كه همراه سفر نيستند به تهران، حكومت گرگر و حاجى طيلى خانم، عبور از رودخانه ارس با كشتى، ورود به خاك روسيه تزارى، استقبال حاكم ايروان و ساير صاحب منصبان، آتشبازى .../ 50- 54
5 جمادى الاول:/ ملاقات با سادات و علماى اردوباد، توصيف طبيعت، عبور از جسر و ورود به جلگه باصفاى نخجوان، به گل نشستن اسبها، عبور از رودخانه نخجوان با صعوبت، ورود به شهر نخجوان، آثار خرابه قديمى، استقبال نظامى، زنها و دخترها، اسامى همراهان سفر .../ 54- 59
6 جمادى الاول:/ صرف ناهار در نخجوان، عزيمت به باش نوراشين، كوههاى خشك و پست، كوه بزرگ آقرى، وفور گل لاله قرمز و سفيد در آن طرف ارس، آبادى و حاصلخيزى محال شرور، ورود به باش نوراشين،
خانه خوب حاكم، استقبال نظامى .../ 59- 62
7 جمادى الاول:/ عزيمت به ايروان، دهات زياد در راه، سرحدات روس و عثمانى، ورود به دولو، باغات و اشجار زياد، ابر و باران، ورود به شهر ايروان، استقبال نظامى، «محله روسها، مسلمانها و ارمنيها»، ازدحام مردم و دختر و زنهاى ارمنى، چراغان .../ 62- 64
8 جمادى الاول:/ توقف در ايروان عزيمت به اوچ كليسا، ديدار از علماى ايروان و التفات نسبت به آنها، ازدحام جمعيت ايرانى، رودخانه گلآلود، صحراى صاف، گرد و خاك، عبور از چند ده آباد و معتبر، ورود به آبادى اوچكليسا، استقبال كشيشان و بازديد از اين كليسا و توصيف آن، بازگشت به ايروان .../ 64- 70
9 جمادى الاول:/ كسالت و بىخوابى شب قبل، عزيمت به دليجان، هواى گرم ايروان، تداعى ملاقات با امپراطور نيكولا در چهل و دو سال قبل، راههاى شوسه، توصيف طبيعت، درياچه دامنه ارمنىنشين كوه، كوهها و زمين سبز و پرگل، ورود به دليجان، شام رسمى .../ 70- 75
10 جمادى الاول:/ عزيمت به آلكت، كوههاى بلند پرجنگل و زمينهاى سبز، جمعيت ارمنى و مسلمان مستقبلين، عبور و توقف از چند چاپارخانه، طوايف و خوانين بزچلو، ورود به آلكت .../ 75- 77
11 جمادى الاول:/ عزيمت به تفليس، عبور از صحرا و جلگه، ورود به تفليس، استقبال توأم با تشريفات نظامى، چراغان و هيجان مردم، زنهاى گرجى .../ 77- 80
12 جمادى الاول:/ توقف در تفليس، معرفى صاحبمنصبان، بازديد از اطاق شاهزادهها، موزه تفليس و توصيف آن، تشريح وضعيت تماشاخانه تفليس، چراغان، باران و بىخوابى ..../ 80- 82
13 جمادى الاول:/ پذيرفتن شاهزادهها و صاحبمنصبان و اظهار التفات به آنها، عزيمت به مليت، عبور از چند چاپارخانه و تعويض اسب، صحراى سبز و خرم، طول رودخانه كر و راهآهن، توصيف طبيعت و دهات گرجيها، كوههاى مهيب قفقاز، ورود به منزل مليت .../ 82- 85
14 الى 16 جمادى الاول:/ عزيمت به ولاد قفقاز با راهآهن، درههاى باصفا و آبشارهاى خوب، توصيف طبيعت و كوههاى برفدار، عبور از آباديها و چاپارخانهها و چندين
پل، ورود به شهر ولاد قفقاز، استقبال نظامى و معرفى تجار و رعيت ايرانى، سه شب و سه روز در توى قطار و راهآهن و خستگى ناشى از آن، صحراهاى روسيه و زراعت ديم، برف در نزديكيهاى مسكو، شهرها و قصبههاى بين راه، توصيف طبيعت، پلهاى آهنى .../ 85- 91
17 جمادى الاول:/ ورود به مسكو، استقبال نظامى از طرف حاكم مسكو، ابراز احساسات مردم، زنهاى خوشگل، ورود به كرملين، ياد انيس الدوله، شام و خواب ..../ 91- 92
18 جمادى الاول:/ توقف در مسكو، بازديد از موزه و تالارهاى معروف كرملين، تماشاخانه و تماشاى رقص باله، مجلس بال در خانه حاكم و توصيف آنجا .../ 93
19 و 20 جمادى الاول:/ صرف شام در مسكو و عزيمت به پطر، مشايعت حاكم مسكو و ازدحام مردم، توصيف راه و جنگلها، ورود به پطر، استقبال امپراطور و شاهزادهها با لباس رسمى، ازدحام و استقبال مردم، استقبال توأم با تشريفات، شليك توپ، تماشاخانه و ساز و رقص .../ 93- 98
21 جمادى الاول:/ توقف در پطر، بازديد برادرهاى امپراطور، صرف شام با امپراطور و صحبتهاى دوستانه، توصيف
قيافه امپراطور، تماشاخانه اپراى روس، رقص و زنهاى خوشگل .../ 98- 100
22 جمادى الاول:/ بازديد از ميدان مشق، سايبان فرنگى و توصيف قشون روس، جمعيت زياد در كوچهها، دخترهاى مدرسه، شام رسمى با امپراطور و شليك توپ، آمدن ايلچىهاى مقيم پطر به حضور، حضور در سيرك و توصيف آنجا .../ 100- 103
23 جمادى الاول:/ حمام لذتبخش و توصيف آن، شام رسمى در خانه وليعهد، تماشاخانه با امپراطور و ساز و رقص باله در تماشاخانه .../ 103- 104
24 جمادى الاول:/ عزيمت به پطرهوف، سردى هوا، صرف ناهار در عمارت پطرهوف، گردش در باغ و تماشاى فوارهها، وداع با امپراطور، شام در منزل .../ 104- 105
25 جمادى الاول:/ حركت از پطر، ملاقات دوستانه با امپراطور و امپراطريس و پوشيدن پالتو امپراطور، مشايعت امپراطور و شاهزادگان در ايستگاه قطار، حركت با ترن به طرف ورشو، توصيف راه و شهرهاى بين راه، خواب خوب در ترن، هواى گرم، زراعت، جنگل و چمن و حاصلهاى گندم، تماشاى غروب آفتاب در راهآهن، ورود به ورشو، استقبال نظامى، ازدحام و
هيجان مردم و اقامت در قصر لازنسكى و توصيف آنجا .../ 106- 111
26 جمادى الاول:/ توقف در ورشو، ابر و باران شديد، بازديد از قلعه نظامى، حضور در تماشاخانه و توصيف چهار خواهر زيبا .../ 111- 113
27 جمادى الاول:/ گردش در باغ، تماشاى موزه، حضور در حمام و عكاسخانه، تماشاى سيرك، حضور مجدد چهار خواهر زيبا در آنجا .../ 113- 116
28 جمادى الاول:/ عزيمت به برلن، مشايعت صاحبمنصبان و فرمانفرما، وداع شيرين با چهار خواهر زيبا، توصيف طبيعت و آباديهاى عرض راه، سرحد روس و آلمان، عبور از برونبرك و تورن، ازدحام جمعيت در نيمه شب .../ 116- 118
سلخ جمادى الاول:/ روز عجيب غريب دنيا، ملاقات با امپراطور هشتاد و پنج ساله آلمان «گليوم»، قرار شام با امپراطور، ترور امپراطور قبل از شام و برهم خوردن شام و مهمانى و غيره .../ 118- 125
دوشنبه غره جمادى الثانى:/ ورود امپراطريس از بادنباد، ملاقات با موسيو بولو وزير خارجه، ايلچى عثمانى و شاهزادگان پروس، بازديد از آكواريوم و مناره فتح، عزيمت به بادنباد با ترن، عبور از شهرهاى معظم و آباديها، توصيف طبيعت، عبور از هايدلبرگ و كارلسرو و ورود به بادنباد .../ 125- 128
2 جمادى الثانى:/ توقف در بادنباد، تعريف رؤياى شب قبل در ترن، گشت در جنگل، بازديد از عمارت ييلاقى يكى از تجار روسيه در بادنباد، خريد و حضور در كلوپ، ساز و رقص .../ 128- 130
3 جمادى الثانى:/ عزيمت به جنوب بادنباد، پلها و رودخانهها، توصيف راه، باغچهها، گلها، درختهاى سرو و كاج، تكثير ماهى در رودخانه، ديدار از قصر كهنه گراندوكباد، حضور در تماشاخانه .../ 130- 135
4 جمادى الثانى:/ حضور در حمام آب معدنى فردريك قبل از ناهار و توصيف حمام، پيادهروى در جنگل و شكار شوكا .../ 135- 138
5 جمادى الثانى:/ كبوترزنى در «افنرهيم» با نجبا، و وزيرش راوس در باد و ...، شكار شوكا در جنگل و بازگشت به
منزل .../ 138- 141
6 جمادى الثانى:/ حمام فردريك، حضور در خانه ييلاقى منچيكوف، بازديد از قصر كهنه و يوشاتو ...، چشمانداز رودخانه رن و وصف صفاى آنجا، بازگشت به منزل، مجلس رقص و بال در كلوپ .../ 142- 145
7 جمادى الثانى:/ عزيمت به پاريس، حركت با ترن، عبور از شهرها، آباديها، جنگل و رودخانه و غيره، توقف سه ساعته در شهر كهل و استقبال رسمى حاكم آنجا و توصيف شهر غمزدهاى كه در اشغال قشون آلمان است. باران، كليساى بزرگ و تشريح آن، بازگشت به گار و عبور از جاهاى باصفاى جنگلها و رودخانهها. اقاقياى سفيد و غيره»، ورود به سرحد پروس فرانسه .../ 145- 150
8 الى 13 جمادى الثانى:/ ورود به پاريس، شهر مرده، مهمانخانه مخصوص پادشاهان، ناهار و خواب، ملاقات با مارشال مكماهون، بازديد از اكسپوزيسيون، خستگى، گرما و ازدحام، حضور در عمارت اليزه به بازديد مارشال، بازديد رسمى از اكسپوزيسيون و شرح امتعه و صنايع مختلف آنجا، ملاقات با ايلچى روس، توصيف آبشارهاى مصنوعى، درياچهها، پلها و درههاى آنجا، درگذشت پادشاه هانور،
عزيمت به آنگن با كالسكه اسبى، حمام آب معدنى، قايقسوارى در درياچه قو، فهرست ميوههاى پاريس، ملاقات با وليعهد انگليس، توصيف تماشاخانه گراناپرا و باله و رقص در آنجا .../ 150- 164
14 جمادى الثانى:/ حضور در ميدان اسبدوانى، وصف همسر پادشاه سابق اسپانيول و بزرگان ديگر حاضر در اسبدوانى، دو زن زيباى ايتاليائى، مسابقه اسبدوانى، ازدحام و جمعيت و بازگشت به منزل .../ 164- 167
15 جمادى الثانى:/ هديه پرنسس ماتيلد، بازديد از اكسپوزيسيون و توصيف توپها و غيره، خانمهاى ورشويى، عمارتى ساخته شده از موم، اسبابى كه از هندوستان آورده بودند و غيره، مهمانى شام رسمى در اليزه و وصف كالسكهچيهاى پاريس .../ 167- 170
16 الى 18 جمادى الثانى:/ تشييع جنازه رسمى پادشاه هانور با مارش عزا، عزيمت به قلعه مون والرمين، خروج از دروازه شهر، بازديد از كارخانه توپسازى، بازديد از كارخانه فشنگسازى، ورود به قلعه و توصيف زيباييهاى آن و كل صحراى اطراف شهر پاريس كه از بالاى برج قلعه پيداست، تماشاى پاريس از آنجا با دوربين، ريزش باران مثل سيل، بازگشت به منزل، بازديد از
چاپخانه فيگارو، ملاقات با مارشال و رئيس مشورتخانه ملت و بعضى بزرگان ديگر، شام در اليزه، شام در قصر بازيلسكى «مهمان ملكه اسپانيول»، رقص طولانى، بازگشت به منزل .../ 170- 176
19 جمادى الثانى:/ حركت با ترن از پاريس به سمت فونتنبلو، عبور از صحراهاى سبز و خرم، توصيف شهر، گردش با كالسكه در جنگل، شكارگاه، جنگل بزرگ بلوط جنگلى و شرح ماجراهاى تاريخى آن، قصر و باغ دولتى، درياچهاى بزرگ در وسط باغ، بازگشت به منزل ..../ 176- 180
20 جمادى الثانى:/ بازديد از مدرسه توپخانه، شليك توپ در جنگل، تماشاى عمارت قديم دولتى و اطاق كوچك ناپلئون .../ 181- 183
21 الى 27 جمادى الثانى:/ بازگشت به پاريس، گردش در شهر با كالسكه، گردش در شانزهليزه، بازديد از باغ حيوانات بادبولون، هواى گرم و پيادهروى، تماشاخانه قونتنبلو (گرم و كثيف)، بازديد از مريضخانه، بازديد از مدرسه كورها، گرماى پاريس وضعيت پارك مونسو و بچههاى زيباى آن، بازديد از باغوحش، بازديد مجدد از اكسپوزيسيون و حضور در تالار بزرگ
كنسرت، بازديد از آكواريوم، تماشاى آبشار بزرگ در بادبولون، سينه درد، شرح بازديد از غواصها، سوار شدن به كشتى در روى رودخانه سن، ورود به سنژرمن، چشمانداز غريب، عيشهاى ناپلئون سوم، تونل تاريك و مهيب، سينهدرد و زكام، بازديد از قصر كهنه سنتژرمن و موزه قديم آنجا، بازى ميمونها در پاريس، گرماى پاريس و سگ هار .../ 183- 198
28 جمادى الثانى:/ همهمه غريب در شهر (به مناسبت آخر ژوئن عيد فرنگىها)، جشن و چراغان و عيش و گردش مردم، گردش در شهر با كالسكه، بازديد از باغ گرمخانه پاريس، رقص و آواز مردم، حضور با مارشال ماك ماهون در بالاى آركترينوف جهت تماشاى شهر، پنج كرور مخلوق غريبه و بومى در پاريس .../ 198- 204
29 جمادى الثانى:/ وداع با ماكماهون در اليزه، بازديد از كارخانه كاغذسازى روس، ساخت هشتاد هزار بطرى عرق و شراب توسط دولت اسپانيول، هوا كردن بالون ..../ 204- 205
غره رجب و دوم رجب:/ عزيمت به سالزبورگ، وداع مجدد با مارشال، گلودرد، عبور از صحراهاى سبز در وسط سرطان، عبور از استراسبورگ، توقف يك ساعته در شهر
اولم و استقبال حاكم و نظاميان آنجا، صرف ناهار در مونيخ، ورود به سالزبورگ و منزل كردن در عمارت دولتى، درياچههاى بزرگ باصفا، كوههاى برفدار، ورود به سالزبورگ، ملاقات با وزير ماليه فرانسه، باران در سالزبورگ .../ 205- 210
3 رجب:/ توقف در سالزبورگ، عزيمت به ملبورن، هواى سرد، صفاى رودخانه، ورود به ملبورن، گردش و باران، صرف شام، برادر امپراطور اطريش، حضور در تالار كنسرت، موزيك و رقص .../ 210- 213
4 رجب:/ گردش در كنار رودخانه، مشايعت و وداع برادر امپراطور در ايستگاه راهآهن، حركت به سمت وين با ترن مخصوص امپراطور، ورود به وين، استقبال نظامى توأم با مهربانى امپراطور، استقرار در عمارت پالهدبورق و بازديد از همين عمارت .../ 213- 216
5 رجب:/ گردش در عمارت و بازديد از خزانه و موزه، شام رسمى با امپراطور، حضور در تماشاخانه و مجلسهاى خوب از رقص و باله، هواى خوب وين .../ 217- 220
6 رجب:/ عكاسى، بازديد از پردههاى نقاشى، توصيف باغ و عمارت بلودر و بازديد از موزه آنجا و حضور در تماشاخانه .../ 220- 221
7 رجب:/ ملاقات با وزير مختار اطريش در تهران، وزير ماليه، وزير جنگ، ايلچى روس و رئيس بانك مركزى اطريش .../ 221- 222
8 رجب:/ بازديد از آرسنال و توصيف آنجا، حضور در مدرسه شرقيه و خواندن كتاب گلستان سعدى توسط شاگردان، بازگشت به منزل، شام رسمى با امپراطور در قصر شمبرون، حضور در تماشاخانه، بازى و رقصهاى خوب .../ 222- 225
9 رجب:/ حركت به طرف قصر لاكسامبورغ، چمن و گل و سبزه در راه، صرف ناهار در قصر، گردش توى چمن و گلها و بازگشت به منزل .../ 225- 227
10 رجب:/ گردش در روى رودخانه دانوب، آبادى و بناهاى خوب و آسيابها در طرفين رودخانه، جنگل كنار رودخانه، مراجعت با افسوس، حضور در تماشاخانه، گردش در باغ مخصوص امپراطور، باران و بازى جن و پرى در تماشاخانه .../ 227- 232
11 رجب:/ ملاقات با ايلچى انگليس و عثمانى، عزيمت به كالمبرق، عبور ترن با راحتى و آرامش و تماشاى زراعت، جنگل، خرمى صحرا و گلها در راه، ازدحام مردم و تردد به كالمبرق، جمعيت زن و مرد، جنگل انبوه و زمين چمن، اقامت در مهمانخانه، گردش در باغ، آب سرد گوارا .../ 232- 235
12 رجب:/ حضور در خانه امپراطور و وداع با او، ملاقات با ايلچى فرانسه، گردش در باغ و عمارت شمبرون و تماشاى آبشار و فوارهها، بازديد از باغوحش، استحمام، حضور در تماشاخانه و تماشاى بازيهاى عجيب و غريب، تفصيل شهر وين، ميوهجات وين و هواى وين .../ 235- 243
13 الى 16 رجب:/ ملاقات با وزير جنگ جهت ابتياع اسلحه، مشايعت امپراطور در ايستگاه و وداع با او، عزيمت به طرف سرحد روس، خواب در واگون، توقف كوتاه در شهر برودى و استقبال نظامى، ورود به استاسيون روسها، نقل و انتقال ترنها و حركت به طرف ولاد قفقاز، كم شدن آباديهاى بين راه و تغيير وضع صحراها، زراعت و غيره، و خواب در ترن به مدت سه شب .../ 243- 246
18 و 17 رجب:/ ورود به ولاد قفقاز، برترى ترنهاى روسها به ساير فرنگستان، ورود به استاسيون، استقبال نظامى، گردش در باغ عامه، ورود به شهر خركوف، استقبال نظامى، سرما و باران، عبور از بعضى شهرهاى ديگر و توقفهاى كوتاه، تماشاى درياى آزوف، ورود به شهر رستف، استقبال نظامى و ازدحام مردم، ملاقات با پسر بهمن ميرزا، دو شب اقامت در ولاد قفقاز، چراغان .../ 246- 253
19 رجب:/ حركت از ولاد قفقاز، عبور از صحراى صاف و پر از گل سفيد و زرد و آبى، عبور از رودخانه سونجا، ساز و آواز و رقص لزگى، ورود به گروزنى و توقف شبانه در آنجا .../ 253- 260
20 الى 23 رجب:/ حركت از گرونواى، مشايعت نظامى، عبور از صحراهاى علف هويزه و جنگل كم، ناهار در چادر، زنهاى خوشگل چچن و رقص و آواز زن و مرد، دلتنگى صحراهاى چچنها، ورود به قاصد يورت، استقبال آجودان امپراطور، عبور از رودخانه آقسو با كالسكه، باران زياد، عزيمت به بندر پطروفسكى در صبح زود، ورود به آبادى چپريورت و استقبال كنيازمليكوف، فقر اهالى داغستان، هجوم ملخها و عبور آنها با خير و خوشى، ورود به بندر
پطروفسكى و چراغان شهر، توصيف منازل عرض راه، سوار شدن به كشتى، هواى خوب و مساعد و درياى آرام، ابر سياه مايه وحشت، پيدايش برج انزلى، لنگر انداختن كشتى، استقبالكنندهها، هواى خوب در برج انزلى و اتمام روزنامه سفر فرنگستان .../ 260- 273
24 رجب الى 17 شعبان:/ وقايع جسته و گريخته عبور از انزلى تا تهران از قبيل: حركت در صبحهاى زود به علت گرمى هوا، بدى باد منجيل، حبس خوانين طالش در رشت، روز گرم 4 شعبان، ارزانى و فراوانى محصولات، تب و لرز شاطرباشى، افرادى كه در كن به استقبال آمدند، اشعار سروده ناصر الدين شاه، ورود به تهران در روز پنجشنبه، داستان فرار عباس ميرزا به روسيه، درگذشت فرخ خان امين الدوله و افسوس بسيار شاه .../ 273- 287
شماره سند و صفحه در اين كتاب/ موضوع سند/ شماره سند در آرشيو
سند شماره 1 صفحات 291- 294/ دستخط ناصر الدين شاه زمان عزم سفر دوم فرنگستان در مورد علت سفر اول و دلايل سفر دوم./ آ 51- 250 (1)
سند شماره 2 صفحات 295 و 296/ تلگراف يحيى خان معتمد الملك (2)در مورد اهداى مدارج به امناى و امراى لشكر، اخبار خارجى، تعمير راه و قلعه پلنگان، امنيت سرحدات، اردوهاى نظامى و امثالهم./ آ 128- 80 و 81
سند شماره 3 ص (3)298/ تلگراف امام جمعه در باب تعمير امامزاده./ آ 128- 14
1) در شمارههاى مربوط به آرشيو، حرف «آ» به معنى شماره آلبوم اسناد بيوتات موجود در آرشيو سازمان اسناد ملى ايران مىباشد و عدد بعد از خط تيره شماره صفحه همان آلبوم مىباشد.
2) چون گيرنده اكثريت قريب اتفاق تلگرافها و نامهها در اين فهرست ناصر الدين شاه و يا آجودان مخصوص او مىباشند، لذا از درج نام گيرنده خوددارى مىشود.
3) منظور از حرف ص شماره صفحه در اين كتاب است.
سند شماره 4 ص 300/ تلگراف وزير مختار روسيه و بجاى آوردن مراتب امتنان قلبى./ آ 128- 15
سند شماره 5 صفحات 301 و 302/ تلگراف تومان آغا و توران آغا دختران ناصر الدين شاه در مورد سلامتى شاه و دستخط آجودان مخصوص در حاشيه./ آ 128- 2
سند شماره 6 ص 303/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد ابلاغ مراحم شاه به شاهزادگان و امنيت مردم./ آ 128- 3
سند شماره 7 ص 304/ تلگراف امين اقدس در دورى از شاه./ آ 128- 4
سند شماره 8 ص 305/ تلگراف مستوفى الممالك درباره محمد حسين خان دوير احمدى./ آ 128- 26
سند شماره 9 ص 306/ تلگراف امين اقدس در مورد فرمايشات محرمانه و گربهها./ آ 128- 5
سند شماره 10 ص 307/ تلگراف آغاباشى در مورد بردن اهالى حرمخانه به زيارت حضرت عبد العظيم./ آ 128- 27
سند شماره 11 ص 308/ دستخط ناصر الدين شاه به انيس الدوله در مورد زمان بازگشت./ آ 128- 8
سند شماره 12 صفحات 309 و 310/ تلگراف يحيى خان معتمد الملك و گزارش امور قشونى./ آ 128- 7
سند شماره 13 ص 311/ تلگراف معتمد الحرم در مورد اهل حرم./ آ 128- 12
سند شماره 14 صفحات 312 و 313/ تلگراف مخبر الدوله در مورد معادن و مسائل مالى مربوط به آن./ آ 128- 10
سند شماره 15 ص 314/ تلگراف انيس الدوله و اظهار شادمانى از سلامتى شاه./ آ 128- 21
سند شماره 16 ص 315/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد محمد حسين خان بوير احمدى./ آ 128- 18
سند شماره 17 ص 316/ تلگراف شمس الدوله و آرزوى سلامتى براى شاه./ آ 128- 19
سند شماره 18 ص 317/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد تعميرات عمارات ديوانى قزوين./ آ 128- 23
سند شماره 19 ص 318/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد تعمير عمارات ديوانى قزوين، محبوسين انبار و تنخواه ديوان./ آ 128- 24
سند شماره 20 ص 320/ تلگراف شيرازى كوچكه و دعا به شاه./ آ 128- 28
سند شماره 21 ص 321/ تلگراف نايب السلطنه در خبر از امنيت شهر و محبوسين انبار./ آ 128- 29
سند شماره 22 ص 323/ تلگراف تعارفآميز مؤيد الدوله./ آ 128- 37
سند شماره 23 ص 324/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد اقساط گمرك./ آ 128- 36
سند شماره 24 صفحات 325 و 326/ تلگراف معتمد الحرم در مورد وضعيت حرم و بانوان آنجا./ آ 128- 65
سند شماره 25 ص 327/ تلگراف مخبر الدوله و تقاضاى نشان دايم براى آقا خان و ميرزا عباس خان./ آ 128- 35
سند شماره 26 ص 328/ تلگراف امين حضور در مورد برات اولاد نايب الدوله./ آ 128- 41
سند شماره 27 صفحات 330 و 331/ تلگراف سرايدارباشى در مورد وضعيت عمارات مباركات، باغها و ساير خانههاى ناصر الدين شاه./ آ 128- 38
سند شماره 28 صفحات 332- 335/ تلگراف وجيه الله ميرزا در مورد باغها، قنوات و عمارات مباركه از قبيل: عشرتآباد، قصر قاجار، نياوران، نگارستان، لالهزار و قصر فيروزه./ آ 128- 74 و 75
سند شماره 29 ص 337/ تلگراف عزيز الدوله و درخواست وجه./ آ 128- 71
سند شماره 30 ص 338/ تلگراف تعارفآميز گلين خانم (همسر عقدى شاه)./ آ 128- 73
سند شماره 31 ص 339/ تلگراف انيس الدوله و اظهار شادمانى از سلامتى شاه و وضعيت گربهها./ آ 128- 50
سند شماره 32 ص 340/ تلگراف فروغ الدوله در اظهار سلامتى خود و تعارف به شاه./ آ 128- 51
سند شماره 33 ص 341/ تلگراف امين اقدس و آرزوى سلامتى شاه./ آ 128- 72
سند شماره 34 ص 342/ تلگراف انيس الدوله در مورد عزيمت به حضرت عبد العظيم با اهل حرم و غيره./ آ 128- 76
سند شماره 35 ص 343/ شكرگذارى فروغ الدوله و فخر الدوله از سلامتى شاه./ آ 128- 79
سند شماره 36 ص 344/ تلگراف نايب السلطنه در مورد سلامتى اهل حرم، امنيت شهر، سركشى به دوشانتپه، بستنشينى عزيز السلطان./ آ 128- 84
سند شماره 37 ص 347/ تلگراف اعتضاد السلطنه در مورد معمارباشى و بنايى./ آ 128- 85
سند شماره 38 ص 348/ تلگراف معتمد الحرم در مورد اهالى حرمخانه./ آ 128- 86
سند شماره 39 ص 350/ تلگراف معز الدوله در مورد عارضين ولايات./ آ 128- 69
سند شماره 40 صفحات 352 و 353/ تلگراف مخبر الدوله در مورد معادن، روزنامههاى تلگرافى، اجراى امور مملكتى توسط وزرا، استقرار سيم تلگراف، حوادث و غيره./ آ 128- 67
سند شماره 41 ص 354/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد مخارج تعمير كاروانسراى قديم كرج./ آ 128- 115 و 16
سند شماره 42 صفحات 356- 357/ روزنامه بنايى بيوتات نظام و باغات./ آ 128- 115 و 16
سند شماره 43 ص 359/ تلگراف عماد الدوله و درخواست عدم ابقاى وى در ولايت كرمانشاهان./ آ 128- 109
سند شماره 44 ص 361/ دستخط ناصر الدين شاه به شكوه السلطنه./ آ 128- 161
سند شماره 45 ص 362/ دستخط ناصر الدين شاه به بدر السلطنه./ آ 128- 162
سند شماره 46 ص 363/ تلگراف نايب السلطنه در مورد انتظام امور شهر، فارغبالى اهالى و سلامت اهل حرم./ آ 128- 96
سند شماره 47 صفحات 356 و 366/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد نظم امورات، تعميرات عمارات قزوين، جيره اردوى استرآباد، جيره نظام، جيره اصفهان و غيره./ آ 128- 94
سند شماره 48 ص 367/ تلگراف معتمد الحرم در مورد سلامتى اهل حرم و مهمانى انيس الدوله در سلطنتآباد./ آ 128- 97
سند شماره 49 ص 369/ تلگراف انيس الدوله در رنج دورى، مهمان نمودن اهل حرم توسط وى، بيمارى وى و غيره./ آ 128- 93
سند شماره 50 ص 371/ تلگراف شكوه السلطنه در رابطه با وليعهد./ آ 128- 91
سند شماره 51 صفحات 372 و 373/ تلگراف معز الدوله درباره حمل جنازه مهدعليا به كربلا و قروض وى./ آ 128- 95
سند شماره 52 ص 375/ تلگراف مخبر الدوله در مورد معادن، امنيت شهر، اخبار خارجه و غيره./ آ 128- 107
سند شماره 53 ص 377/ شكرگزارى تاج الدوله از بازگشت شاه./ آ 128- 99
سند شماره 54 ص 378/ شكرگزارى والده ظل السلطان از سلامتى شاه./ آ 128- 101
سند شماره 55 ص 379/ تلگراف نايب السلطنه در مورد نظم دار الخلافه، سلامتى اهل حرمخانه، نظم ولايات ديگر، افواج و سرقت توسط طايفه دوچىها./ آ 128- 127
سند شماره 56 ص 381/ تلگراف عزيز الدوله در مورد قروض خود./ آ 128- 128
سند شماره 57 ص 382/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد تنخواه موجود در خزانه و ساير امور مالى./ آ 128- 130
سند شماره 58 ص 384/ تلگراف عضد الدوله در ارتباط با شمس الدوله./ آ 128- 129
سند شماره 59 ص 385/ تلگراف انيس الدوله در مورد رفع نقاهت و مشغوليات حرمخانه./ آ 128- 135
سند شماره 60 ص 387/ تلگراف مرتضى قلى در مورد تعديات حسام السلطنه./ آ 128- 147
سند شماره 61 ص 389/ تلگراف نايب السلطنه در مورد گداهاى تهران./ آ 128- 151
سند شماره 62 ص 390/ برنامه سفر به خط ناصر الدين شاه./ آ 128- 396
سند شماره 63 ص 391/ روزنامه ولايات محروسه./ آ 128- 160
سند شماره 64 ص 393/ تلگراف آغاباشى و امين اقدس اظهار علاقه به شاه و وضعيت گربهها./ آ 128- 164
سند شماره 65 ص 395/ شكوائيهاى از افساد نصرت الله خان./ آ 128- 181
سند شماره 66 ص 397/ درخواست داير نمودن مجدد قهوهخانه زرگرآباد از طرف سفارت روس./ آ 128- 464
سند شماره 67 ص 398/ تلگراف اعتضاد السلطنه در مورد ضرب سكه تهران و سكه بعضى ولايات ديگر./ آ 128- 182
سند شماره 68 ص 400/ تلگراف مخبر الدوله در مورد اصلاح سيم سرحد، سيم عربستان، وضعيت معادن و غيره./ آ 128- 184
سند شماره 69 ص 402/ تلگراف از معتمد الحرم در مورد تقسيم 387 قران سكه بين اهالى حرم./ آ 128- 190
سند شماره 70 ص 404/ تلگراف نايب السلطنه در مورد نظم امورات دار الخلاقه، تگرگ در كرمانشاه و غيره./ آ 128- 189
سند شماره 71 ص 405/ استدعاى بذل التفات از طرف نايب التوليه./ آ 128- 192
سند شماره 72 صفحات 406 و 407/ تلگراف يحيى خان معتمد الملك در مورد ابلاغ مدارج مراحم شاه به صاحبمنصبان، نظم امورات، افواج و غيره./ آ 128- 167
سند شماره 73 صفحات 409 و 410/ خلاصه صورت روزنامه تلگرافى ولايات./ آ 128- 454
سند شماره 74 ص 411/ تلگراف به نايب السلطنه در مورد امور مالى قشون./ آ 128- 461
سند شماره 75 ص 413/ دستخط ناصر الدين شاه به والده نايب السلطنه./ آ 128- 164
سند شماره 76 ص 414/ دستخط ناصر الدين شاه به آغاباشى./ آ 128- 2- 164
سند شماره 77 ص 415/ دستخط ناصر الدين شاه به معير الممالك./ آ 128- 163
سند شماره 78 ص 416/ اظهار خشنودى مستوفى الممالك از بازگشت و سلامتى ناصر الدين شاه./ آ 128- 193
سند شماره 79 ص 417/ تلگراف معتمد الملك در ارتباط با اخبار قشونى و خارجه./ آ 128- 194
سند شماره 80 ص 419/ تلگراف معتمد الملك در ارتباط با امور قشونى./ آ 128- 220
سند شماره 81 ص 421/ تلگراف معتمد الملك در مورد نظم و نسق امور و تلگراف./ آ 128- 198
سند شماره 82 ص 423/ نقاشى ناصر الدين شاه./ آ 128- 457
سند شماره 83 ص 424/ اظهار شعف انيس الدوله از بازگشت شاه./ آ 128- 209
سند شماره 84 ص 425/ تلگراف نايب السلطنه در مورد نظم دار الخلافه و بازديد از دار الفنون./ آ 128- 210
سند شماره 85 ص 427/ تلگراف معتمد الدوله در مورد تندرستى اهالى حرمخانه./ آ 128- 200
سند شماره 86 ص 429/ عرض غلامى وليعهد نسبت به شاه./ آ 128- 208
سند شماره 87 ص 431/ گزارش اوضاع ولايات./ آ 128- 456
سند شماره 88 ص 433/ تلگراف مستوفى الممالك در مورد نظم تهران و ولايات و سركشى به باغات./ آ 128- 204
سند شماره 89 صفحات 434 و 435/ بستنشينى عزيز الدوله در حرم حضرت عبد العظيم./ آ 128- 453
سند شماره 90 ص 436/ تلگراف معتمد الحرم در مورد سلامتى اهل حرم، بازى گربهها و غيره./ آ 128- 258
سند شماره 91 ص 437/ درخواست وصول خبر سلامتى ناصر الدين شاه از طرف نايب السلطنه./ آ 128- 283
سند شماره 92 ص 438/ گزارش دار الفنون./ آ 128- 451
سند شماره 93 ص 440/ انتصاب اعتضاد الدوله به حكومت قم و كاشان./ آ 128- 458
سند شماره 94 ص 442/ شكرگزارى نايب السلطنه از بازگشت شاه و نظم امور تهران./ آ 128- 427
سند شماره 95 صفحات 444 و 445/ گزارش وضعيت حرم و گربهها از طرف معتمد الحرم./ آ 128- 364
سند شماره 96 ص 447/ دستخط ناصر الدين شاه به امين اقدس./ آ 128- 362
سند شماره 97 ص 448/ دستخط ناصر الدين شاه به آغاباشى (معتمد الحرم) و اظهار نگرانى از سلامتى امين اقدس./ آ 128- 363
سند شماره 98 ص 449/ شكرگزارى يحيى خان معتمد الملك از بازگشت شاه و گزارش آتشبازى و چراغان در اين ارتباط./ آ 128- 412
سند شماره 99 ص 450/ اظهار شادمانى مستوفى الممالك از بازگشت شاه./ آ 128- 397
سند شماره 100 ص 451/ اظهار جاننثارى ظل السلطان نسبت به شاه و اظهار مسرت و خوشحالى از بازگشت شاه./ آ 128- 403
سند شماره 101 صفحات 453 و 454/ تهنيت آقا محمد جواد مجتهد در ورود ناصر الدين شاه از طرف مردم آذربايجان و جواب شاه در حاشيه./ آ 128- 416
سند شماره 102 ص 455/ شكرگزارى امين اقدس از بازگشت شاه./ آ 128- 407
سند شماره 103 ص 456/ اظهار شعف مستوفى الممالك از ورود شاه و گزارش جشن بزرگ در اين ارتباط./ آ 128- 422
سند شماره 104 صفحات 457 و 458/ تلگراف مخبر الدوله در مورد معادن./ آ 128- 424
سند شماره 105 ص 459/ تلگراف مخبر الدوله در مورد سنگ طلا و درگذشت دختر كوچكش./ آ 128- 435
سند شماره 106 ص 460/ نقاشى ناصر الدين شاه./ اسناد بيوتات سازمان اسناد
سند شماره 107 ص 461/ فرمان ناصر الدين شاه مبنى بر واگذارى تيول محال واقع در گرگر به محمد رضا خان سرتيپ/ ر. ك مقابل صفحه 62 پانويس تصوير شخص مزبور
سند شماره 108 ص 462/ فرمان ناصر الدين شاه مبنى بر اضافه نمودن فوج نهم خوى به ابو ابجمعى محمد رضا خان سرتيپ/ ر. ك مقابل صفحه 62 پانويس تصوير شخص مزبور
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين چون در شب غره رمضان سنه 1294 اودئيل استخاره به قرآن كردم كه در سال بارسئيل سنه 95 سفر دوم به فرنگستان بكنم و الحمد لله تعالى استخاره كه به توسط آقا سيد اسمعيل بهبهانى شده بود بسيار خوب آمده بود. لهذا، از آن شب عزم جزم سفر فرنگستان شد و همه وقت به اين مذاكره مىگذشت. امين الملك در ماه (1)شوال به فرنگستان رفت كه مقدمة الجيش باشد و در اين هنگام جنگ مابين روس و عثمانى در كمال شدت بود. اغلب مردم حتى دول خارجه ما را منع از رفتن فرنگ مىكردند، بواسطه جنگ و انقلاب. چون استخاره من خوب آمده بود، هيچچيز مانع نمىشد، تا اينكه در زمستان روسيه شكستهاى فاحش در سمت اروپ و آسيا چنانچه معروف است به عثمانى داده، قشون روس به دروازه اسلامبول رسيد. سلطان حميد تجويز به مصالحه شد و خسارات زياد از حد به دولت عثمانى وارد شد. اين معنى هم سبب اسكات مردم و اهتمام در عزيمت سفر بيشتر شد، تا اينكه كمكم روزها، ماهها گذشت و عيد نوروز آمد.
پانزده روز از عيد گذشته، صبح زود توپ اعلام سفر انداخته شد، در اين مدت از خارج و داخل، زنانه، مردانه آنقدر كار كرديم و زحمت دادند و كشيديم كه اگر بخواهم
1) اصل: مال
شرح آن را بدهم امكان ندارد. بخصوص، واقعه روز 4 شنبه كه رفتم زيارت حضرت عبد العظيم و آمدم به شهر و چه نحو كجخلق شدم و چه شد و چه قسم اوقاتها تلخ شد [192] (1)و چه قسم شب را صبح كردم و صبح چه قسم سوار شدم، به شرح و بيان و تحرير و تقرير نمىآيد. خلاصه رخت پوشيدم. با احوال عجيبى كه نمىدانم چه بود.
زنها، كنيزها، خواجهها، طورى حالت پيدا كرده بودند، مثل ديوانهها و مثل اينكه حالا خواهند مرد. من حيران، مات، دهنتلخ، خشك، متحير، نگاه نمىتوانستم به كسى بكنم. بسيار حالتهاى غمانگيزى داشتند كه به شرح نمىآيد. خدا ان شاء الله ديدارها را مجددا تازه نمايد. ان شاء الله.
به اين تفصيل آمديم از در باب همايون، حرمخانه و غيره به آن حالت ماندند. در باب همايون هم از مستوفى الممالك، سپهسالار، نايب السلطنه گرفته الى ما شاء الله، ديگر هر كس در دنيا بود آنجا بود، سوار اسب شدم. و سواره از دروازه گمرك رانديم. بيرون گردوخاك، هواى تيرهوتار، قشون را هم آن طرف امامزاده حسن چيده بودند، يحيى خان كه نايب حاليه سپهسالار است در تهران با صاحبمنصبان و توپخانه، افواج، سوارهها و غيره ايستاده بودند. سواره و پياده خيلى بودند و خوب. اما من از كجخلقى و دلخورى نمىدانستم كجا راه مىروم و كى را مىبينم. نعوذ و بالله تا از سان گذرانديم به كالسكه نشستم، وداع مستوفى الممالك هم بسيار حزنآميز بود. آقا با ريش سفيد پياده شد، پابوسى كرد، دور و حلقه چشم را اشكى كرد، بعد كمكم شاهزادهها و غيره و غيره هم وداع كرده رفتند. ما رانديم براى سر قنات حاجى سليمان خان [193]، شب را آنجا
1) منظور از شماره 192 كه از اين به بعد بطور مسلسل ادامه مىيابد شماره صفحه آلبومى است كه خاطرات ناصر الدين شاه در آن نگهدارى مىشود و از صفحه 192 آن آلبوم خاطرات سفر دوم فرنگستان وى آغاز و تا صفحه 379 اين آلبوم ادامه مىيابد.
مانديم، با نهايت كسالت صبح كردم، صبح هم از آنجا آقا وجيه، امين حضور، امينخلوت، سرايدارباشى و غيره و غيره، همه گريهكنان رفتند شهر.
رفتيم كرج، دو دختر به سياچى گفته بودم حاضر بكند، از شهر به كرج آورده بودند الى سرحد ان شاء الله هستند. حاجى سرور، باشى، محمد، چشمگرده هم هستند.
مليجك، مردك، پدر مردك، كربلايى حسين، ما شاء الله خان، برادر معصومه، آقا داود هم بعد آمد، هستند.
روزهاى آخرى كه از شهر مىخواهم درآيم، حاجى سعيد خواجه والده شاه كه مدتى ناخوش بود مرد. براى بردن مواجب و جيره او هم چقدرها زحمت دادند.
خلاصه اين روزنامه را الحمد لله تعالى در قزوين مىنويسم، يعنى در هزار جريب اردو افتاده است. باد شديدى مىآيد. روز سهشنبه 5 ربيع الثانى است. فردا هم ان شاء الله اينجا اطراق است. نايب السلطنه و همراهان او هم الى گازرالنگ همراه بودند.
وداع نايب السلطنه هم مزيد اوقاتتلخى شد. كشيكچىباشى قديم هم با او بود رفت.
خبر تلگرافى امروز رسيد كه قمر خانم والده كشيكچىباشى فوت شده است. قمر چانهدراز است.
حاجى ملا هادى مدرس تهران مرده است، ان شاء الله تعالى از سرحد همراهانى [را] كه به فرنگ خواهند آمد و كسانى كه به تهران برمىگردند خواهم نوشت.
در هزار جريب اطراق شد. بر پدر باد مه اينجا لعنت كه متصل مىآيد. گرد، خاك، سرد. پنج به غروب مانده رفتيم شهر. از محله راگوش به دولتخانه. محلات و شهر هم
خراب، دولتخانه (1)ويران، خلاصه رفتيم اطاق [194] ركنيه كه ديوانخانه عضد الدوله است. علما و شاهزادهها و اعيان قزوينى ديده شدند. سپهسالار بود، شاهزاده حاكم جور غريبى است. خيلى خنده دارد. بعد رفتيم اندرون شاهزاده. امان از دالانهاى خراب [و] تاريك اندرون شاهزاده، بعينها به محبسخانه مىماند، دقيقه [اى] نمىشود ايستاد.
فلانى كه در قزوين است آنجا بود شيرين جان خانم خواهر حاكم آنجا بود، چند دختر فلانى آورده بود، خوب بودند. شاهزاده يك صيغه دارد، دو كنيز سياه. صندوقخانه غريبى داشت. عصرى مراجعت شد. گرد، خاك، باد، خيلى غمگين بود. ضياء الملك ديروز از گيلان آمده بود، ديده شد.
به سياهدهن كه آخر خاك قزوين است رفتم. پنج فرسنگ راه بود. اما جلگه و صحراى بسيار خوب، سبز، خرم، پرگل است. دهات آباد، از محال قاقازان (2)و دشت آبى قزوين سر راه و كنارهها بود. اغلب مال حاجى امين الرعايا و خويشهاى اوست. از كرج الى حال از بواسير بىپير خيلى خون مىرود. بسيار بىحال و بدرنگ شدهام.
طولوزون و شيخ الاطباء معالجه مىكنند. سياهدهن هفتصد خانوار است. جمعيت زياد دارد، باغات دارد، ابو القاسم خان (3)نوه ناصر الملك ناهارگاه ديده شد. به چاپارى از
1) اصل: دولتخوانه
2) اصل: قاغازان. قاقازان، از نواحى قزوين كه در آن بادهاى سخت مىوزد (لغتنامه دهخدا)
3) ابو القاسم خان قرهگزلو همدانى نوه محمود خان ناصر الملك كه بعدها ملقب به ناصر الملك و از نزديكان ناصر الدين شاه گرديد بطورى كه حدود 3/ 1 خاطرات سفر سوم فرنگستان (1306 و 1307 ه. ق) ناصر الدين شاه به خط وى است، البته به تقرير ناصر الدين شاه.
راه آذربايجان، پاريس مىرود. حالا اول شكوفه همه جاهاست. تهران هم روزى كه بيرون آمديم شكوفه آلوچه، زردآلو، بادام، باز شده بود. آقاباشى لقب معتمد الحرم گرفت، معز الدوله در ديوانخانه برقرار شد. دست راست محال قاقازان است [195].
به ابهر مىرويم، اما نمىدانم كدام نابلد اين منزل را معين كرده بود، هفت فرسنگ هم بيشتر بود. باز بىحال و بدرنگ بودم، سوار كالسكه شده رانديم، راه كالسكه بسيار خوب است. طرف دست راست همه صحراى خشك است. يعنى پربوته و سبز و پرگل.
اما آبادى و ده بسيار كم است و الى يك فرسنگ به كوه مىرسد. كوههاى بىبرف راه كرشكين طرف دست راست است و آن راه نزديكتر است، اما كالسكه نمىرود. تلگراف و چاپارخانه و آمد و رفت از همين راه سياهدهن است. طرف دست چپ زمينش گودتر است و محال خر رود قزوين است، دهات آباد حاصلخيز پرجمعيت دارد، مثل نرجه و نهاوند، ضياءآباد، فارسى جين. خالصه و غيره. نهاوند بغله كوه افتاده است پيدا بود، اما كوه دور است، دو فرسنگ، بيشتر كوههاى برفدار است، آن سمتش خرقان است، دست راست صحرايش آهو دارد، آخر خاك قزوين فارسى جين است، اول خاك خمسه قروه است. رودخانه ابهر مىآيد، اين دهات را سيراب مىكند، همه دهات باغات دارد، همه شكوفه داشتند، خيلى خانوار و جمعيت دارند. دست راست مقابل قروه كوهى سنگى پيدا بود معروف به شتركوه، شبيه است به كوهان شتر. بعد از قريه قروه قجر و قميچآباد و غيره است، تا مىرسد به شريفآباد خالصه تيول آجودان مخصوص، ده معتبرى است. بعد به ابهر كه بسيار بسيار معتبر و مثل شهرى است، اردو را نيم فرسنگ هم بالاتر از ده انداخته بودند، جاى بد، راه دور، مردم، سرباز، مال، همه ذله شدند، سياچى و سارى اصلان، حسينقلى خان، باشى، شكار آهو رفته بودند، عصرى، خسته
مانده آمدند، هيچ چيز نزده بودند، آهو را به جاده (1)رم داده بودند، دو آهو سوارههاى بختيارى زده بودند. يك ماده آهوى بيچاره هم خسته آمده جلو كالسكه محقق و صنيع الدوله خوابيده بود. محقق پياده شده با ساچمه مىزند. شب را بد خوابيدم بسيار كسل بودم، عباس ميرزا، مظفر الملك، على نقى خان، بابر ميرزا كه در ابهر مىنشيند، ميرزا ابو الفتوح امام جمعه ابهر در راه ديده شدند.
در ابهر اطراق شد. [196]
به صاينقلعه خالصه كه تيول اسب توپخانه است بايد برويم، در ابهر باد زيادى آمد، اينجاها بد باد است، صبح سوار شدم، الحمد لله تعالى احوالم بد نبود، اما باز خون مىآمد، ضعف داد، سوار كالسكه شدم، به ضياء الملك نشان، تمثال التفات شده بود. سپهسالار و غيره بودند، سوار كالسكه شدم، رانديم، صحراى خوبى دارد، صاف سبز. دست راست به فاصله يك فرسنگ، دو فرسنگ كوههاى سخت بزرگ است، برف هم دارد، پشت اين كوهها طارم است، دهات ميرشكار مثل چركر، الوند، خراسانلو و غيره. دست چپ رودخانه ابهررود است، گلآلود بود، حالا بيست سنگ آب دارد، اما تابستان دو سه سنگ بيشتر نمىآيد. قنوات خوب معتبر دارند كه اين همه باغات را از قنوات آب
1) اصل: جعده
مىدهند. قدرى كه رانديم به خرمدره رسيديم، قدرى خالصه است و مالك هم دارد. اما عجب درهايست. باغات و درخت زياد دارد، يك فرسنگ طول باغات است. تازه درختها برگ مىكرد. كمكم هم برف توى دره بود. فوج 2 خاصه كه به تهران مىرفت بعضى از صاحبمنصبان آنها را ديدم، به فاصله يك دو فرسنگ به كوه مىرسد. دامنه اين كوهها نرم است. زراعت ديمى زياد مىكنند. پشت اين كوهها باز خاك خمسه است، از محال خدابندهلو و بزينهرود كه متصل به خاك همدان مىشود. در دامنه دهى پيدا بود، قلعه روى تپه داشت مشهور به سباس كه قديم مال عباسعلى خان دو دانگه بوده است. آنها مردهاند، حالا امام جمعه خمسه و بعضى از اوشافلدهاى (1)ميرشكار دارند، دهات ديگر هم بود.
خلاصه از خرمدره گذشته به ده هيدج رسيديم. خيلى معتبر و باغات دارد. قبل از رسيدن هيدج در نزديك رودخانه به ناهار افتاديم. قنات بسيار معتبرى كه چهار سنگ آب داشت درآمده به رودخانه مىريخت. مال خرمدره است. از هيدج كه قدرى رفتم به ده كوچكى كه نصيرآباد مىگويند رسيديم. دست چپ مال آئى و جهانگير و حسن خان و غيره است. بعد رسيديم صاينقلعه كه منزل است. [197] باد شديدى آمد و مىآيد كه اوقات را سگ كرده است، هيچ كس هيچ كارى نمىتواند بكند. همه چادرها، تجيرها خوابيده است.
بايد برويم سلطانيه، صبح سوار كالسكه شدم، رانديم، صحرا بسيار خوب است.
صاف، سبز، پرعلف، پربوته دست چپ و راست اوايل الى نيم فرسنگ يك فرسنگ
1) معنى اين لغت يافته نشد، در چاپ سنگى بجاى آن كلمه «سوارهاى» به كار برده شده است.
منتهى به كوههاى بلند برفدار مىشود، اما نهچندان بلند، راه كالسكه بسيار خوب است. رانديم، قدرى كه رفتم از سمت كوههاى دست راست آب صاف پرزورى بقدر ده سنگ مىآمد. پيشخانهچى پدرسگ چادر ما را اينجا نزده جاى بدى زده بود. خلاصه قدرى كه باز رانديم سيلاب پرزورى مىآمد. باز هم قدرى رفتم. آب صاف تندى مىآمد باز بعد از آن سيلاب مىآمد، معلوم شد منبع رودخانه ابهررود از كوههاى دست راست است.
چرگر ميرشكار در دامنه كوه پيدا بود. يك فرسنگ از راه دور بود، دست راست دوربين انداختم، خانهها توى دره تپه است، دويست خانه مىشود. درخت بسيار كم دارد. مثل اين است كه نباشد. رسيديم به عميدآباد ده سپهسالار كه مال مجد الدوله بوده است، سپهسالار خريده است.
باغى [است]، كلاه فرنگى دارد، آنجا ناهار خورديم. مخروبه است. به سپهسالار گفتم تعمير كند. اول بنفشه اينجاست. بنفشه بسيار خوشرنگ دارد، از ابهررود آوردهاند. ان شاء الله بايد در تهران كاشته شود. بعد از ناهار سوار شدم، امروز باز خيلى بىرنگورو بودم و ضعيف. قدرى كه رانديم به حسينآباد ميرزا محمد حسن حاكم كاشان رسيديم. بعد رانديم، در صحراى دست چپ هنوز برف هست. كوههاى دست چپ همه زراعت ديم است. تا رسيديم به ده سلطانيه كه بسيار ده كثيفى است. گنبد شاه خدابنده خراب، باز آثار قديمش را مىنمود. اما ان شاء الله بايد تعمير شود. رسيديم به عمارت سلطانيه، رفتم بالا، سپهسالار، ملكآرا را آورده، همه جا را گشتم. خراب و منهدم شده است. دستورالعمل ساختنش را دادم كه ان شاء الله بسازند. آمدم پايين. سوار اسب شده رفتم چادر كه در چمن زدهاند زير عمارت. قدرى خون عصرى باز آمد، خيلى ضعف داد. حاجى محمد حسن بيك پيشخدمت كه مدتى است در خمسه است عصرى ديده شد. خون بواسير او را بالمره از پا انداخته است. [198]
امروز باز باد بد سلطانيه مىآمد، شب ايستاد. هنوز درختهاى اينجا برگ نكرده است.
امروز بين راه يك برآمدگى كوچكى از زمين بقدر ده وجب است، آن بالا كه مىرسند گنبد شاه خدابنده پيداست، اينجا را كدوك الله اكبر مىگويند. آن طرف تپه هرچه آب جارى مىشود داخل زنجانهرود شده به زنجان مىرود. اين طرف تپه هرچه آب جارى است سمت رودخانه ابهررود مىريزد. عجيب است.
امروز بايد زنجان برويم. از سلطانيه الى زنجان چهار فرسنگ و نيم است. نيم فرسنگ هم بالاتر از شهر، باغ حسينآباد پاشا خان سرتيپ است كه منزل است، پنج فرسنگ راه بود، سوار كالسكه شده رانديم.
الحمد لله تعالى امروز خون نيامد.
صحراى سلطانيه خيلى باصفاست. ديشب رعدوبرق شد، باران مىآمد، مىايستاد. روز هم ابر بود، گاهى آفتاب. جلگه بسيار خوب است، يا چمن است، يا زراعت. قازالاقها (1)خوب مىخواندند. (2)قدرى كه راه رفتم به ده خرابه يعنى آبادى دارد مال مظفر الملك است، اسمش اقلگى است. در حقيقت چمن دزدى مىكنند، راه كالسكه بسيار خوب است. رانديم، كوههاى دست راست برف دارد، الى يك فرسنگ و نيم مسافت، كوههاى دست چپ هم برف دارد، دورتر است. در چمنى به ناهار افتاديم رودخانه سمان ارخى كه زنجانرود است جلو بود. اين رودخانه چون در چمن است خيلى باطلاق است، اسب نمىشود زد، عرض رودخانه هم كم است، پنج ذرع اينجاها
مىشود، اما تا زنجان و پايينها مىرسد [و با] خيلى آبهاى ديگر قاطى مىشود، بزرگ مىشود. مرغ آبى و غيره زياد داشت.
بعد از ناهار سوار كالسكه شديم، تا اينجا كه ناهار خورديم دو فرسنگ آمده بوديم، زمين مسطح بود، از اينجا به بعد دره ماهور شد، اما پست و بلندى بود كه كالسكه خوب مىرفت. از اينجا كمكم به كوه دست راست نزديكتر مىشديم و از كوههاى دست چپ دورتر، تا از پل سرچشمه كه سر رودخانه ساختهاند گذشتم. رودخانه به دست چپ افتاد، چشمههاى زياد از چمن درآمده جزو رودخانه مىشد. سيلابها و رودخانه چندين دفعه گذشتم كه داخل رودخانه مىشد. از طرف كوههاى دست راست مىآمد، بعد از پل از طرف دست چپ ماهور و تپههاى بزرگ به فاصله دو ميدان اسب تشكيل يافت، فاصله شد. ميان كوههاى بزرگ دست چپ و اين تپهها الى شهر زنجان مىرود نزديك به شهر كوچك شده بعد مفقود مىشود و به صحرا مىرسد. باز كوههاى برفدار دست چپ پيدا مىشود. دست راست هم تپه ظهور مىكند. اما كوچكتر از طرف دست چپ و زودتر مفقود مىشود و كوههاى دست راست كمكم كه به شهر زنجان نزديكتر مىشود كوچكتر و كمبرفتر مىشود.
خلاصه خيلى كه رانديم به ده ديزه رسيديم [199] كه نشمين على نقى خان سرتيپ است. على نقى خان با پسرش ايستاده بودند، حضور آمدند. على نقى خان بسيار مرد درست نجيبى است. ابتداى آبادى و باغات زنجانهرود از ديزه است، ديزه ده بزرگى است و پرجمعيت است، رانديم تا به شهر زنجان رسيديم. باغات زيادى در دره و كنار رودخانه دارند، خيلى زياد. تازه هلو شكوفه مىكرد، تبريزى هيچ سبز نشده بود، قلعه زنجان خراب است، بايد ساخت. جمعيت شهر بيرون آمده بودند، جمعيت زيادى دارد، از شهر گذشته به حسينآباد پاشا خان پسر مظفر الدوله مرحوم كه خيلى به دولت خدمات كرده بود رسيديم. جاى باصفائى است. چادر ما را كنار درياچه طولانى زده بودند.
امروز از ديزه به اين طرف الى حسينآباد باران باريد، مردم تر شدند. يارى آمده بود پيش امين السلطان، آوردند حضور، گريه كرد، صد تومان پول [به او] دادم.
ابو القاسم خان را كه نوشته بودم به چاپارى پاريس مىرود هنوز اينجاست. عصرى اينجا خيلى بداحوال شديم. خدا ان شاء الله شفا بدهد. شب را الى صبح باران آمد، همه زمين گل، مردم تر، سرماى شديد، بسيار بدهوا و بدجائى بود. فردا هم اينجا لا بد اطراق شد. ديشب كل چادرها سر مردم خراب شده بود، همه زير ديرك مانده بودند. روز هم ميراخور، عضد الملك، پيشخدمتها آمده بازى بىمزه [اى] شد.
بايد برويم به نيكپى، هوا آرام بود، اما بسيار سرد بود، آدم يخ مىكرد، سوار كالسكه شدم، الحمد لله تعالى از اين .... (1)نحس رفتيم، از بيراهه راه كالسكه ساخته بودند.
رانديم، از باغ حاجى زمان گذشتم. شكوفه زيادى داشت، راه پست و بلند است. به رودخانه نزديك شديم، راه كالسكه خوب است اما بغل رودخانه بعضى جا تنگ بود.
احتياط داشت. سوار شدم، باز پياده شده به كالسكه رفتيم. كنار رودخانه دهات و باغات خوب زياد است. اول دو ده بود چسبيده به هم. كوشكان مىگويند خالصه ديوان است.
بسيار دهات پراشجار و خوب است. تيول حسن خان مهاجر است. بعد ده بارى است.
كنار رودخانه كه خيلى باغات و اشجار دارد، آن هم خالصه است، تيول ركن الدوله است.
از اين ده گذشته ده چيير است، مال مظفر الملك است. در باغات آنجا به ناهار افتاديم.
بسيار سرد بود. [200] مزاجا باز كسل بودم، روى ران چپ هم يك دمل بزرگ پدرسوخته درآمده است، بسيار درد مىكرد، از رطوبت هواى آن منزل هم بازو و شانهها
1) يك كلمه خوانده نشده.
گاهى يك درد غريبى مىگرفت، بسيار بد.
خلاصه ديشب با خانم نمكى ... (1)شدهايم. رفتم سر راه سوار كالسكه شده رانديم.
طرفين راه همه هر ده ماهور است. طرف راست ماهور است الى مىرسد به كوههاى بزرگ و همچنين طرف چپ ده كاوند معروف يارى پشت كوه دست چپ است. كوه دست چپ كه الى حال راست به طرف مغرب مىرفت. در محاذى ده نيكيجه كوه بزرگ بلند سختى پربرفى تشكيل مىدهد مشهور به كوه دمرلو كه ييلاق شاهسونهاست. بعد رشتهكوه مىرود رو به جنوب. خلاصه از درهاى گذشتيم كه رودخانه سارمساقلو مىآمد مىرفت به زنجانهرود قاطى مىشد. خيلى آب داشت. راه از رودخانه به طرف دست راست دور شد الى دو فرسنگ. بعد از رودخانه نيكيجه گذشتم. اين رودخانه هم خيلى آب داشت و مىريزد به زنجانهرود و مىرود داخل قزل اوزن شده به درياى خزر مىريزد. از سفيدرود هر ده (2)ماهور، همه عالم اينجا جمع است. اما راه كالسكه خوب است. راه به رودخانه نزديك شد. رسيديم اردو امروز 4 فرسنگ راه بود. چادرها را لب رودخانه زدهاند. ده نيكپى بزرگ است. يك كاروانسراى قديم دارد. بايد ان شاء الله تعمير شود. در اين اطراف ايلات رشوند قشلاق دارند.
به آقمزار كه از املاك مظفر الملك است رفتم، يعنى به سرچم دور بود ميان منزل قرار داده بودند، آبادى ندارد سيورسات جمع كرده بودند. بالاتر از آن دهى هست كه سرده مىگويند، اينجا زمينهاى اوست. چاپارخانه دارد، همه جا از كناره رودخانه
مىرفتم، راه كالسكه پست و بلند و بد بود. طرفين راه هر ده ماهور است اما همه سبز و پرگل است. [201]. بوته گل سريش امروز ديده شد. انواع گلها هست. زرد، سفيد، لاله، گلهاى كوچك و غيره، بعضى كوهها و زمينها خاك است مثل شورهزار، اما هيچ سنگ در اين صحراها نيست، يا چمن و سبز و گل است يا شورهزار كه اسب فرو نمىرود. راحت مىرود. امروز دستها و بازوى من در كمال شدت درد مىكرد. منزل سه فرسنگ بود، رسيديم، الى عصر بد گذشت، روغن مالى شد. خداوندا ما را از اين نوع زحمات و ناخوشيها ان شاء الله شفا داده مرحمت بفرما.
به سرچم كه ده اميراخور مرحوم است رفتم. اول قدرى كالسكه نشستم، بعد سوار شدم. دست راست راه را گرفته رفتم دره ماهور زياد دارد، اسب خوب راه مىرود، خاك نرم خوبى دارد. گل، گياه، لاله از هر قسم زياد بود، خرگوش، روباه، باقرقرا، بلدرچين، لاكپشت زياد داشت. يك بلدرچين سياچى زد. سپهسالار، ناصر الملك، امين السلطنه، عكاس، ناصر الملك، موچول خان، شاهزاده، ممالك و غيره بودند. خيلى سواره رفتم.
دستهايم باز به شدت درد مىكرد. كسل بودم. نزديك دهى كه بچههاى آن ده بسيار جندره (1)رو و در صحرا شنگ تازه مىچيدند به ناهار افتاديم. بچهها مىترسيدند. رام كرده آوردم پول دادم. بچهها گفتند اسم ده پيرهخوسى است. اين هر ده ماهورها دست چپ و راست مثل هم است و قشلاق شاهسون ديرن است. كوههاى بزرگ برفدار در جلو سمت آذربايجان پيدا بود. جنرال گفت پشت اين كوهها اردبيل است. اين طرفش «گرمرود» است. دست چپ كوههاى برفدار بزرگ، از دور پيدا بود. كوههاى «تخت
1) جندره: مردم ناتراشيده و ناهموار (ناظم الاطباء)
سليمان» و افشار است كه ييلاق ايلات «ديرن» است.
خلاصه بعد از ناهار با كمال كسالت خيلى رانديم تا آمديم جاده، به كالسكه نشستم، نزديك رودخانه بود، باز راه قدرى كه رفتم اردو پيدا شد. اما راه كالسكه به دست راست توى هر ده ماهورها افتاد. پياده شده سوار شدم رفتم منزل. اردو را بالاى ده سرچم زدهاند. باران شديدى آمد [202]، بعد باز شد. دست چپ راه امروز ده قرابوته و مشمپا بوده است، اما من نديدم.
بايد به جمالآباد كه خاك آذربايجان و شقاقى است برويم صبح زود از خواب برخاستم. هنوز حال نيامدهام. سوار كالسكه شده رانديم. عباس ميرزا مرخص شده رفت. بقدر نيم فرسنگى كه رفتم با [ز] كنار رودخانه و طرفين راه همان تپه و كوههاى نرم خاكى بود. بعد دست راست پيچيده به دره افتاديم و رودخانه از نظر محو شد در دست چپ ماند. يك سربالايى بود، با كالسكه رفتيم بالا. آن طرف صحرا شد. همين كدوك كوچك سرحد خاك خمسه و آذربايجان است. خاك آذربايجان صحرايى شد، ماوراى صحراهاى ديروز. صاف، سبز، مسطح، وسيع، دست راست، چپ هم جلگه سبز شد.
گل و علف داشت، اما در تابستان از اين صحراها عبور نمىشود كرد. به علت گرماى زياد و مگس و پشه. خلاصه بسيار صحراى باصفايى بود. اما باز تپه ماهور داشت و راه كالسكه هم سرازير و سربالا بود. منزل امروز سه فرسنگ بود. خلاصه سرازيرى بود. از كالسكه پايين آمده سوار اسب شدم. جمالآباد و اردو پيدا بود. اكبر ميرزا حاكم اينجا آمده بود، ديدم، واقعا عجب پسر متعفنى است. به نظر فربه و جوان مىآيد، اما از كثرت عرقخورى و هرزگى چشمها از هم در رفته، رو همه نفخ و باد كرده، دو قدم راه نمىتوانست برود.
عرضهچىهاى عجيب اينجاها پيدا مىشود. مىآيند عريضه در دست يك بار مىدوند رو به كالسكه و همه يك دفعه داد زده به روى شكم به زمين مىافتند و خاك بر سر مىكنند و خودشان را مىزنند خيلى خنده دارد. كاروانسراى بزرگى از قديم در جمالآباد هست، چادرها را [203] توى باغى زدهاند. شكوفه هلو، سيب، بادام و غيره داشت. اسفند هنوز اينجاها گل نكرده است. نزديكى جمالآباد دهى است [به نام] كوشن، آقا محمد على مىگفت دنبلانهاى (1)بسيار خوب دارد و آورده بود. دنبلان تازه خوب بزرگ، ان شاء الله تعالى بايد چاپار بعد از اين تازهتازه به تهران بياورد.
بايد برويم ميانج، صبح برخاسته سوار اسب شدم. چون راه كالسكه اينجاها بسيار بد است همه سرازير سربالاست. از ده جمالآباد گذشتم. چندان خانوار ندارد. چند خانه خوب قلى خان قرهسوران و غيره آنجا دارند. كاروانسراى قديم دارد، خراب است، بايد حكام بسازند.
رانديم، همه جا سرازير، دره ماهور تا يك فرسنگ مىرسد به رودخانه قزلاوزن كه از طرف جنوب مىآيد سمت شمال شرق. خلاصه رسيديم كنار رودخانه، ميرزا جعفر سلماسى نوكر قديم ما برادر ميرزا مهدى است، با حاجى مطلب خان تفنگدار ديده شدند، صحبت شد. بعد رانديم، از پل گذشتم. پل سرچشمه دارد، وسط خيلى طاق بزرگ دارد، پل خراب است، بايد وليعهد بسازد. آب زيادى مىرفت، صحرا همه سبز و
1) دنبلان: 1- قسمى از سماروغ [قارچ] مأكول كه بدون ساقه و بدون ريشه در زمين پديد آيد و ماروغ نيز گويند (ناظم الاطباء) 2- نوعى از قارچ يا سماروغ كه در جاهاى مرطوب مىرويد و آن را در روغن تف مىدهند و مىخورند (فرهنگ عميد)
گل بود. اما تابستانها اينجاها بسيار گرم و بدهواست. رفتيم آن طرف پل كدوك، قافلان كوه است. رفتيم بالا، راهش خوب است، كوهش نرم و سبز و پرگل است، به كدوك خرزان شبيه است، ماليده، آدم بالا مىرود، قدرى كه رفتيم به ناهار افتاديم، جاى پرگلى و سبزى، خاك اين كوه قرمز و بنفش و رنگهاى مختلف است. بعد از ناهار سوار شده رانديم، دست راست در روى كوه قلعه قديمى بود معروف به قلعه دختر است، خيلى سخت بوده است. ايستادم، با دوربين تماشا كردم، حالا هم چندان خرابى ندارد. رانديم، اين راه را بعضى جا سنگفرش كردهاند، بواسطه گل معلوم مىشود، در باران و برف اين راه خيلى گل مىشود، كوهش خيلى خاك نرم دارد. اسب فرو مىرود. سمت قزلاوزن، هيچ آبى چشمه ندارد، آن سمت ميانه آب بسيار كم گلآلودى پايين مىريخت.
خلاصه رسيديم، سر گردنه ديدم جمعى ايستادهاند، راندم. وليعهد، صاحب ديوان، صدر الدوله و عملجات بودند. سوار شدند صحبت شد. از بالاى گردنه جلگه ميانه و صحراى گرمرود و كوه بزگوش، در حقيقت آذربايجان منظر خوبى داشت و رودخانه ميانه با خيلى آب پيدا بود كه آن همه [204] در مسافت كم در آخر قافلانكوه قاطى به قزل اوزن مىشود و به گيلان مىرود. در حقيقت كوه قافلانكوه در وسط اين دو رودخانه جزيره مانند واقع شده است. رودخانه ميانه از هشترود و گرمرود و تركمانچاى و غيره تفكيك مىيابد.
خلاصه سرازيرى زيادى طى شد. منصور ميرزا پسر اسكندر ميرزاى مرحوم ديده شد. تركيب غريبى، با عصا راه مىرفت، مىلنگيد، احوالات قهوهچىباشى را دارد بعينها، به جلگه رسيديم. قدرى سوار كالسكه شدم، نزديك پل ميانه كه سواره و غيره ايستاده بودند سوار شدم با سپهسالار، وليعهد، صاحب ديوان و غيره صحبتكنان مىرفتيم. دسته غلامان كشيكخانه با يوزباشيها كه مرخص آذربايجان بودند، سواره افشار ارومى، سواره اينانلو، سواره افشار صاينقلعه و غيره، خيلى بودند. بعد از پل
گذشتم. آب اين رودخانه قدرى بيشتر از قزلاوزن بود، اما پل بسيار خراب است. 23 چشمه دارد، بايد وليعهد بسازد، از پل كه رد شديم سكنه ميانج زياد ايستاده بودند، مىدويدند، داد مىزدند، تماشا مىكردند، اردو را دو ميدان اسب پايينتر از ميانه زدهاند.
از ترس مله پدرسوخته، جاى باصفايى بود، پياده شديم. امروز 4 فرسنگ راه بود.
بايد رفت به صومعه عليا كه ده ملك صاحب ديوان است، اگرچه راه راست از ميانه الى تركمان است، اما گفتند بد راهى است و كالسكه نمىرود و اين راه در حقيقت بىراهه است. براى كالسكه راهى ساختهاند و راه پايين تا همين صومعه دو فرسنگ هم نزديكتر است. راه امروز كه ساختهاند الى صومعه پنج فرسنگ و نيم است. خلاصه سه ساعت و نيم از دسته رفته سوار شديم تا رسيديم به قصبه ميانج، سواره، جمعيت و غيره زياد بود. [205]: سواره مىرفتيم، پيادهها قال مقال مىكردند، اسب من بازى مىكرد.
تلگرافخانه را خارج قصبه بالاى تپه ساختهاند، امامزاده معتبرى با گنبد كاشى توى قصبه است، گفتند به دو پشت به حضرت جعفر صادق (ع) مىرسد. قصبه ميانه دو هزار خانوار دارد، در حقيقت شهر است، اما بواسطه عيب جانور مله و گرماى شديد تابستان و زيادى پشه، مگس و مار و انواع جانور در فصل گرما رو به ترقى نمىگذارد، همين است كه هست. در اين اطراف شلتوككارى زياد مىشود، در سال خيلى برنج و پنبه در حوالى اين رودخانه عمل مىآيد.
خلاصه رانديم، سر تپه بلندى قدرى ايستاده تماشاى منظر شهر را كرديم، بعد رانديم پايين، سوار كالسكه شديم، قدرى كه رفتيم به رودخانه رسيديم كه خيلى شاخدار مىآمد، آب گلآلود، از طرف كوه بزگوش سوار اسب شدم، رو به كوه بزگوش و شمال مىرويم تا رسيديم بالاى تپه. امين السلطان آفتابگردان زده ناهار انداخته بودند، كل
طرفين راه و اين صحراها دره تپه است، اما بسيار نرم بىسنگ يا زراعت است، يا سبز و گل زيادى، زراعت ديم است، اغلبى را هم حالا تازه مىكاشتند، اصل زمين پوك و نرم و رطوبى است، كوه بزگوش برف زياد دارد، طول اين كوه ده فرسنگ مىشود، پشت اين كوه محال سراب است، خيلى از آنجا تعريف مىكردند و اين كوه هم همه جا الى قلهها از هر طرف اسبرو است. ارتفاعش نصف كوه البرز است، يعنى قله هفت برار.
خلاصه بعد از ناهار سوار اسب شده كالسكه نشستيم هى رانديم، راه همه سرازير سربالا و بد است، در حقيقت بيراهه را راه كالسكه ساختهاند، البته الى منزل بيست دفعه پياده شدم، سوار اسب شدم، باز سوار كالسكه، باد شديدى هم مىآمد، بسيار اذيت مىكرد، مردم خيلى خسته شدند و كسل و خيلى عقب ماندند، يك ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم، ده صومعه بسيار باصفاست، رودخانه خوبى از ميان دره سبز پردرخت مىگذرد. اغلب درختان زردآلو است و بيد و سفيدارها دارد، مثل درخت جنگلى. ده دستجرد بالاتر از اين ده واقع است. امروز در راه بعضى دهات ديده شد، از اين قرار است: اونيك مال نظام العلماى تبريز، خواجهده، كه، چنا، اشلق وزير خارجه كه بسيار ده خوب و باغات زياد دارد در دامنه در دره افتاده است، رودخانه خوبى هم از آنجا مىآمد كه گذشتيم. كووه و غيره، ورنجه نزديك منزل دست راست ده نهدولغ ديده شد [206]
ان شاء الله بايد به تركمانچاى رفت. صبح سوار شديم رانديم، يك فرسنگ راه بود، راهش شباهت به راه ديروز دارد، هر ده ماهور است و كل زراعت ديم، و تپههاى نرم،
قدرى كه راه رفتم به درهاى رسيديم، آب زيادى گلآلودى مىآمد، از ده ورانكش (1)كه در دامنه بزگوش است [و] ده معتبرى است، مال حاجى ميرزا صادق خان پسر مشير الدوله مرحوم است. لب آب به ناهار افتاديم، بعد از ناهار سوار شده باز رفتم به دره ديگر رسيديم، عجب درهاى بود، رودخانه آب نيم صاف زيادى مىآمد، طرفين رودخانه چمن و اشجار بود، اين آب هم از ده ورزقان مىآيد. كه آن هم مال حاجى ميرزا صادق خان است. خيلى خوب دره است، اما اين اشجار و دره ملك تركمان است، بعد سربالا، سرازير ديگرى طى شد، منزل كه تركمان است پيدا شد، ده خيلى معتبرى است، پراشجار، آباد، حالا اين ده در حقيقت مال بابا خان آقاى مكرى است كه نايب اصطبل وليعهد است و اعتبارى پيش وليعهد دارد، دختر نصرت الدوله كه زن مرحوم ساعد الملك پسر ميرزا تقى خان بود اين گرفته است، زن و ده را صاحب شده است، در كمال فراغت .... (2)كاملى مىكند و بهره املاك مفت را مىخورد.
مير لطفعلى خان پسر سيف الملك طالش حاكم اجارود با سواره و يك برادر كوچك و يك عموى گردنكلفت كه لهله و قيم پسره است ديده شدند. اسم اين عمو مير زين العابدين خان و ياور توپخانه است. اسم برادر كوچك هم مجيد خان [است] و اين پسرها از دختر جعفر قلى ميرزاى مرحوم هستند، پسر نايب السلطنه.
منزل قدرى خوابيدم، بعد برخاستم، باد بسيار بسيار شديدى آمد كه همه تجيرها (3)را انداخت. ديشب در منزل صومعه صاحب ديوان آتشبازى كرد. [207]
بايد به قراچمن برويم. 4 فرسنگ سبك راه است، صبح برخاسته حمام سرتنشورى بلغارى رفتم، بسيار اذيت كرد گرماى حمام، عرقدار رخت پوشيدم، بعد سوار شديم، از دّره كه ده تركمانچاى واقع بود سواره گذشتم، باد شديدى بنا كرد به وزيدن، خانوار تركمان خيلى است، دويست سيصد خانه مىشود. رودخانه از درهاش مىگذرد، سربالا.
آن طرف دره قدرى هم دورتر كالسكهها را نگاه داشته بودند، من بواسطه عرقى كه داشتم و باد سردى تندى هم كه مىآمد اسب مىدواندم كه به كالسكه برسم، باد افتاد به زير آفتابگردان، كلاهم را باد از سر انداخت، شاطرباشى پياده شد كلاه [را] بردارد خورد زمين، سپهسالار پياده شد، وليعهد، صاحب ديوان و غيره بودند، آخر سياچى كلاه را برداشته داد، سرم قدرى سرما خورد بعد باز دوانده به كالسكه رسيديم، سوار شده رانديم، نيم فرسنگى كه رانديم به ده غريب دوست رسيديم، ده معتبرى است، باغات دارد، رودخانه آب مىگذرد، كوه بزگوش را كه نوشته بودم دوازده فرسنگ طول دارد، غلط است، اين كوه يك سلسله طولانى است كه هنوز معلوم نيست به كجا منتهى مىشود، امّا قله كه مرتفعتر از همه است محاذى ده تركمان است و برف زياد دارد، از آن به بعد كمكم كوه بزگوش پست و كمارتفاع مىشود. خلاصه راه امروز و زمين مثل ديروز است. يعنى راه كالسكهاش خوب است، اما پست و بلند باز خيلى است و همه جا دره ماهور است و زراعت ديم و آبى، زمينى كه زراعت نباشد ديده نمىشود. دست چپ الى دو فرسنگ فاصله به كوه منتهى مىشود، اما كوههاى كمارتفاع كه همه زراعت ديم است، دست راست هم به فاصله [208] دو فرسنگ به كوه بزگوش مىرسد و همه هر ده ماهور و زراعت است. بعضى دهات كه در طرف دست راست و چپ ديده شد از اين قرار است:
دست راست:- غريب دوست خالصه شيخ صفى
سيلان خالصه
مهمان دوست خالصه
بالين شريفآباد
شيرآباد
ازومچه
دست چپ:
قرهجه قيا خالصه
برقآباد خالصه
قرهچمن خالصه
خلاصه پنج ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم، يعنى سرازير شديم، به دره وسيعى كه رودخانه آب زيادى مىگذرد و قراچمن است، هنوز در هر ده ماهورهايش برف لكهلكه هست، اينجا اول محال عباس است كه در حكومت امين الوزاره است، يعنى پسر محمد قلى خان، صندوقدار قهرمان (1)ميرزاى مرحوم، غير مرحوم. ده پايين دره است، پيدا نبود.
بعد از ورود منزل قدرى دراز كشيديم، باد بسيار شديد آمد، رعد شد، باران، تگرك آمد، از رودخانه سيل برخاست، شترى هم از ما كشته بود، خلاصه الحمد لله تعالى على كل حال.
بايد برويم به تكمهداش كه جزء محال عباس است، محال ثلاثه اينطور است كه از
1) قهرمان ميرزا پسر هشتم عباس ميرزا نايب السلطنه.
قراچمن اول محال عباس است، بعد اوجان مىشود، بعد مهرانرود كه به تبريز وصل مىشود. خلاصه سوار شديم، از دره و رودخانه گذشتم، آب زيادى داشت، با سپهسالار، وليعهد، صاحب ديوان صحبت مىكرديم، هنوز رنگ و رويم دست بجا نيامده است، هوا بسيار بسيار بسيار سرد بود، مثل قله البرز، برف هم لكهلكه خيلى در صحرا و توى جاده هست، قدرى كه رفتم به كالسكه نشستم، عكاس، مهدى قلى خان، امين السلطان و غيره عقب كالسكه مىآمدند. يك بار ديدم عقب قال مقال شد. ايستادند، ديدم امين السلطنه از اسب زمين خورده بازوهايش را گرفته راه مىبرند، اما از درد بازنشست، اسبش را بغله برده بود، لغزيده افتاده بود، خيلى بد زمين خورده بود، توى جنجال اسبها و غيره بغله راه هركس امروز رفته بود زمين خورده بود، روى خاك مثل خاك خشك به نظر مىآيد و نرم، تا اسب پايش را مىگذارد زيرش گل سرخ چسبنده ليز است، سر مىخورد. از دره قراچمن به اين طرف، وضع صحرا برخلاف سابق شد [209]، يعنى دره و تپه و هر ده ماهور و زراعت ديم همانطور است كه اين چند روز بود، ليكن زمين قدرى سنگلاخ دارد و بعضى تپههاى دست راست بزرگتر و شبيه به كوه مىشود، راه كالسكه بسيار بد است. گلهاى سابق راه خشك شده، كالسكه را تكان مىدهد، سنگ هم دارد، پست و بلند. امروز از (اوچ درهلر) گذشتم، سه دره است كه از هريك ميدان هم مىآيد. اينجاها اگر باران بيايد، يك مال بيرون نمىرود. شكر خدا را كه باران نبود، چندين دفعه از كالسكه پياده شده سوار شدم. باز از شدت سرما به كالسكه نشستم، بين راه كه سواره مىآمدم با عضد الملك و غيره صحبت مىكردم، عضد الملك قدرى عقب ماند، مهدى قلى خان گفت جعفر قلى خان باشى اسبش از بغله سريد زمين خورد، اين حرف دهنش بود كه گفتند، يا الله يا الله، عضد الملك اسبش از بغله سريد، خان زمين بدى خورد، دراز كشيد توى صحرا، پايش درد گرفت، [به] خير گذشت.
بعد رانديم، قدرى باران توى راه گرفت. وارد منزل شديم، 4 فرسنگ بود، ده تكمه
داش در بغله افتاده است، ده آباد پرخانوارى است، چادرها توى دره چمن است، آب رودخانه دارد، هوا بسيار سرد است. منزل باد و باران شديدى آمد.
امروز از دو كاروانسراى قديم گذشتيم كه توى دره ساختهاند، لب آب، اول كاروانسراى دواتگر است، ديگرى معروف به كيلك. دهات امروز كه ديده شد از اين قرار است:
دست راست: قمشقورشاق، زكلوچه، داشآتان، كجين، نيكجه، كرمخوران.
دست چپ: جداق، قپچاق، قزلجه، احمدآباد، على خلج.
امروز محمد حسن خان نورى نايب ايشك آقاسى هم اسبش به گل فرو رفت، زمين خورد. بقدر صد نفر امروز زمين خوردهاند. [210] كوه دست چپ امروز يك فرسنگ فاصله است، اما همه مثل تپه است و ديمزار است. اين طرف كوه محال عباس است، آن طرف كوه هشترود است. تلگراف رمزى از آقاباشى رسيده بود كه آقا فتح الله خواجه رفته بود طويله اسبش را ماچ مىكرد، اسب دهنش را گاز گرفته است. ورم شده است، هفت بخيه زدهاند. نايب ناظر عصرى توى منقل بزرگ افتاد، خيلى صدمه به دستش وارد آمد.
بايد برويم به حاجى آقا. چهار فرسنگ راه است و حاجى آقا در آخر چمن اوجان واقع است، ملكش مشترك است، مابين ابراهيم ميرزاى افغان و ورثه صديق الملك مرحوم، ده معتبرى است.
خلاصه صبح برخاستيم. ديشب كه باران زيادى آمده بود، يعنى طرف عصر هوا را به شدت سرد كرده بود. صبح چادرها همه يخ بسته بود، ديشب خيلى سرد بود. سوار اسب شديم. سپهسالار، وليعهد، صاحب ديوان صحبتكنان خيلى رفتيم تا به كالسكهها رسيديم. سوار كالسكه شدم. راه امروز خشك و سنگلاخ است، از باريدن باران گل
نمىشود. طرفين راه باز، دره، تپه و هر ده ماهور است، اما دست راست زمينش پرسنگتر و سختتر است. دست چپ باز نرم است همه جا هم زراعت ديم مىشود.
كوه سهند هر قدر رفتم نزديكتر شديم تا در محاذى منزل كه حاجى آقا باشد، الى دامنه كوه سهند يك فرسنگ بيشتر نيست. كوه سهند خيلى برف دارد، سفيد بود، بعضى از قلههايش از برف مثل زمستان. كوهش سه چهار برآمدگى بلند دارد، اما بلنديش نصف كوه البرز تهران نمىشود. طرف دست راست در بلندى به ناهار افتاديم. هاشم خان پسر كاظم خان فراشباشى، امير اصلان فراشخلوت ديده شدند. بعد از ناهار باز سوار كالسكه شده رانديم. راه كالسكه عيبى نداشت، تا رسيديم به رودخانه كه از طرف دست چپ از سهند و غيره مىآمد، مىرفت به دست راست. ده سنگ آب گلآلود داشت. بعد باز خيلى رانديم، به يك دره وسيعى رسيديم، چمن بدى داشت. رودخانه باز از دست چپ مىآمد به راست، مىرفت. خيلى از راه و چمن را گل بدى كرده بود. پياده شده سوار اسب شدم. دست چپ ده بندكهل بود كه در بالاى همين چمن واقع است. ملك و تيول حكيم قبولى مرحوم است، حالا مال پسرش [211]. ميرزا على اشرف لشكرنويس است. بعد از اين دره و چمن كه گذشتيم به اول صحرا و چمن اوجان رسيديم. طرف دست راست از دور كوههاى بلند برفدار خوبى به نظر رسيد، گفتند كوه كلنبر و مشكنبر است كه آن طرفش قراجهداغ و اين طرف محالات خانمرود و بدوستان (1)است. از اينجا الى دامنه آن كوهها دوازده فرسنگ مىشد، بسيار بسيار با جلوه جلگه و كوهها و ييلاقات بود و از همين دره به سراب و اردبيل هم راه است كه مىرود. خلاصه عمارت اوجان كه از قديم در اين چمن بود بالمره خراب شده است. حكم به تعميرش شد. تا رسيديم به
1) اصل: بده بستان، بدوستان نام يكى از دهستانهاى شهرستان اهر است كه در باختر دهستان خانمرود واقع است. ر. ك. لغتنامه دهخدا ص 8291، ذيل: خانمرود.
حاجى آقا كه منزل است. رودخانه هم اينجا از چپ به راست مىآيد. اهالى كهناميه كه مولودخانه و مسقط الرأس ماست آمده بودند، ايستادم، خيلى مهربانى كردم. اين قريه در محال دهخوارگان در دامنه كوه سهند واقع است كه ما را در كنار رودخانه در خارج اين ده كهناميه زاييدهاند، وارد منزل شديم. عصرى طبقات علماى تبريز كه الى اينجا آمده بودند به توسط وليعهد، سپهسالار [و] صاحب ديوان به حضور رسيدند از اين قرار هستند:
دسته اول كه با مجتهد آمدند:
حاجى ميرزا جوادآقا
حاجى مير اسمعيل آقا
حاجى ميرزا موسى
حاجى ميرزا عبد الرحيم امام جمعه
حاجى ميرزا صادق
ميرزا يوسف دهخوارقانى
آقاخوند ملا يحيى
ميرزا مهدى قاضى
ميرزا احمد پسر مجتهد
ميرزا ابو القاسم داماد مجتهد
ميرزا يوسف جهانشاهى
ميرزا حسين زنجانى
ميرزا ابو الحسن پسر مرحوم ميرزا هاشم آقا
حاجى ميرزا جعفر
دسته دوم كه با جماعت ميرزا شفيع آمدند:- حاجى ميرزا شفيع آقا
ميرزا رفيع نظام العلما
حاجى ملا على
حاجى ميرزا نقى برادر حجة الاسلام
ميرزا موسى صدر پسر حاجى ميرزا شفيع آقا
حاجى ميرزا محمد على ملاباشى
ميرزا محمد رضا نواده ميرزا يوسف
حاجى ميرزا ابراهيم برادر حاجى ميرزا محسن
ميرزا محمد على پسر قاضى
ميرزا جليل ولد ايضا
ملا محمد جوان
ميرزا ابو القاسم شيخ الاسلام
دسته سيم:
-- ميرزا محمود شيخ الاسلام روزنامه خاطرات ناصرالدينشاه در سفر دوم فرنگستان متن 28 روز شنبه 23[ربيع الثانى]: ..... ص : 24
حاجى ميرزا يوسف آقا
حاجى ميرزا محمد على قراجهداغى
ميرزا عصار صدر العلما
ميرزا محمد حسن
ميرزا عطا الله شيخ الاسلام
ميرزا محمد رضا
ميرزا ابو الحسن برادر مرحوم مشير الدوله
ميرزا على برادر ايضا
ميرزا محمد تقى صدر ديوانخانه
ميرزا يوسف نقيب الاشراف
پسران شيخ الاسلام دو نفر
ميرزا حسن
ميرزا لطفعلى قاضى مراغه
آقا مير حيدر شيخ الاسلام
ميرزا قادر قاضى ساوجبلاغ
حجة الاسلام ريش بلند و روى گشاد داشت.
ميرزا محمود شيخ الاسلام پسر ميرزا على اصغر شيخ الاسلام مرحوم است و خيلى به پدرش شبيه است، مگر اينكه ريش پدرش سفيد بود، ريش اين سياه است.
حاجى ميرزا يوسف آقا، گردنكلفت، سياه چرده، چشم گرد، آدم خوبيست. [212].
دهاتى كه امروز از طرفين راه ديده شد از اين قرار است:
دست راست:
توسكان، ملكى و تيولى آقا محمد حسين تاجر خوئى
قرااونا، ملكى و تيولى حاجى ميرزا جواد مجتهد
چرزه خونى، ملكى و تيولى ميرزا مهدى قاضى پسر ميرزا هاشم مرحوم.
درهچى، ملكى و تيولى اولاد حاجى ميرزا صادق منشى
بچهآباد، از موقوفات ظهيريه.
سرخه، ملكى ميرزا عبد الحريم برادر ملك الكتاب
سرخه
دست چپ:
قراچاى، شيروانه، آقاجان، قرابابا، بندكهلل، موسىقيه
ان شاء الله بايد رفت به باسمج. از اينجا آجودان مخصوص به خط خود مىنويسد و اينكه حالا مىنويسيم در خود باسمج وارد شدهايم، چون در ورود به اين منزل خيلى دستخط زيادى به تهران براى حرمخانه نوشتم و چشم ما قدرى صدمه خورده بود، فرموديم آجودان مخصوص تقرير و بيان ما را مىنويسد.
خلاصه، ديروز كه وارد حاجى آقا شديم، فراموش شد بنويسم رودخانه كه از ده حاجىآقا مىگذرد پل سه چشمه خيلى معتبرى از قديم ساختهاند، اما حالا رودخانه مجرايش را پايين انداخته است و ابدا از زير پل آب نمىرود. شنيده بوديم پل آن طرف آب، اما نديده بوديم، امروز ديديم.
خلاصه سوار شديم، با سپهسالار، وليعهد قدرى صحبتكنان رفتيم. صاحبديوان رفته است تبريز براى نظم مستقبلين. رسيديم، به كالسكه سوار شده [213] رانديم. يك قدرى راه كه رفتيم رودخانه كه از سمت سهند مىآمد ملاحظه شد، اينجا هم يك پل سه چشمه از قديم ساخته بودند، رودخانه آب جزئى داشت، اما اينجا هم پل آن طرف آب مانده بود و مثل آن يكى پلى كه در رودخانه حاجى آقا بود، شده بود. طرفين راه كوههاى دست راست و دست چپ نزديك جاده هستند، به فاصله يك ميدان، دو ميدان، اما كوهها بزرگ نيستند؛ دره تپه ماهور هستند، رنگ كوههاى طرف دست راست خيلى مختلف است، زرد، قرمز، سبز و آبى، بنفش، زنگارى، سياه، رنگهاى مختلفه دارد، اما رنگ تپههاى دست چپ سفيد بدرنگ است و اختلاف ندارد. كوه سهند از طرف دست چپ از پشت اين تپههاى سفيد به فاصله يك فرسنگ، يك فرسنگ و نيم پيدا است، سه قله برآمده مثل سه پايه تشكيل مىدهد كه پر از برف است و قله وسط بزرگتر آن دو تا است. مابين قله آخر و وسط يك برآمدگى تيزى مخروطى تشكيل مىدهد كه نوك اين قله خيلى باريك است، بهطورى كه به سر نيزه مىماند و مملو از برف بود، بهطورىكه
هيچ سياهى نداشت، ديده شد. در اين دره كه مىرويم ملك و زمين ده گرگان است كه مال حاجى آقاى پيشخدمت حضور ملقب به چماق است. ده در دست چپ پشت ماهور است و ديده نمىشود، زراعت اينجاها آبى است و ديم بسيار كم است، به علت اينكه زمين اينجاها اغلب سنگلاخ و سخت است و ديم خوب عمل نمىآيد. رانديم، طرف دست [214] جاده در صحرايى به ناهار افتاديم، بعد از ناهار سوار شده رانديم، نيم فرسنگ كه رانديم درياچه موسوم به قورىگل به نظر آمد، اطرافش را كوهها احاطه كردند. در جلگه واقع است، دور درياچه چمن است اما چمن ترىلشآب (1)داريست، خشك نيست، ليكن اسب كه مىرانند توى چمن آب فرو نمىرود و محل خطر نيست و قدرى بوى رطوبت و عفونت چمن به مشام مىرسد و طرف دست چپ راه و درياچه در دامنه تپه كه در حقيقت زير گردنه معروف به شبلى است، دهى واقع است معروف به يوسفاباد، قريب سى چهل خانه دارد و آب درياچه خيلى است، تخمينا نيم ساعت دور درياچه مسافت است و آبش موج مىزد، خوراكى نبود، بدمزه بود و چندان هم عمق ندارد، اگر ده پانزده ذرع (2)عمق داشته باشد، خيلى است، طولش از عرضش خيلى بيشتر است، تخمينا به طول عرض درياچه تارمومج دماوند برابرى مىكند. سه چهار نوع مرغ آبى از بزرگ و كوچك خيلى داشت، در اين درياچه از كالسكه پياده شده سوار اسب شديم. يك قدرى در دور درياچه راه رفتم، چند تير گلوله به توى درياچه براى مرغ آبىها انداختيم معلوم نشد كه خورد يا نخورد. بعد باز سوار كالسكه شده رانديم. آخر چمن اين جلگه و درياچه اول كدوك و سرابالايى معروف به شبلى است، اما راهش را ساخته بودند، خيلى خوب بود. با كالسكه سرابالايى را رفتيم، چندان ارتفاعى هم ندارد،
راهش نرم است و بد نيست، اما در سرازيرى اگرچه كالسكه مىرفت و عيبى نداشت پياده شده با اسب آمديم و سرازيرش هم چندان [215] امتدادى نداشت. در آخر سرازيرى رودخانه بسيار كوچك گلآلودى از چپ به راست مىآمد، پل سهچشمه از قديم بر روى آن ساخته بودند. عبور شد، قدرى كه پايينتر آمديم كاروانسرايى كه از عهد شاه عباس سرپوشيده ساختهاند، ديده شد، اما خرابى دارد، بايد تعمير شود. دست راست جاده آنجا سوار كالسكه شده رانديم، در اين طرف كدوك شبلى اصل هيأت زمين و وضع كوهها عوض مىشود، كوههاى دست راست به جاده نزديكتر و رنگ آنها مختلفتر مىشود، كوههاى دست چپ خيلى دورتر مىشود، يعنى بعد از يك ميدان كه نزديك به جاده هستند و بعد دور مىشوند و هر ده ماهورهاى كوچك تشكيل مىدهند تا منتهى مىشوند به دامنه سهند و سلسله كوههاى سهند. از اينجا بطور ديگر پيدا است كه كشيده شده است، از مابين جنوب و مغرب سمت شمال مشرق و اين كوه سهند چيز غريبى دارد كه در هيچ سلسله كوههاى بزرگ نديدم و آن اين است كه مركب است از قلههاى متعدد كه مىتوان گفت در اين سلسله سهند هزاران قله و برآمدگى دارد كه هر يك به شكل مخروطى و [كله] قندى است و پر از برف است.
خلاصه رانديم، دست چپ ده سعدآباد است كه پيدا بود و اطراف اين ده جلگه و تماما چمن است، رودخانه از ميان اين چمن مىآمد مىگذرد و به سمت دست راست و مىرود توى كوهها و درهها. چون عبور اين رودخانه از چمنزار و در زمستان و ساير ايام هميشه گل و باتلاق و به متردّدين صعب و سخت مىگذشت حاجى شيخ تاجر قزوينى كه از معتبرين تجار آذربايجان است و در تبريز اقامت دارد و تجارت مىكند، پلى در روى اين باتلاق ساخته است [216] خيلى خوب و تسعير و طولانى كه انصافا كمال تمجيد را داشت، خود حاجى شيخ در ابتداى اين پل به حضور مشرف شد و كمال تحسين در اهتمامى كه در ساختن اين پل كرده بود از او به عمل آمد. از چيزهاى عجيبى كه امروز
ديده شد اين بود، در سر همين پل حاجى يوسف خان سرتيپ فوج خاصه محمد شاه مرحوم استقبال آمده بود ديده شد، با كمال بنيه و قوت مزاج كه هرگز همچه چيزى ديده نشده است و حال آنكه نود سال از عمرش مىرود.
خلاصه رانديم، بعد از طى مسافتى در دست راست دهى بود معروف به قزلجه ميدان، كاروانسرايى هم در سر راه ساخته بود كه ملاحظه شد. اين ده و كاروانسرا مال حاج ميرزا جواد آقاى مجتهد است. بعد از آنجا گذشته رانديم تا رسيديم به باسمج.
خيلى ده معتبرى است. باغات دارد، دكاكين و قهوهخانه و كاروانسرا و جمعيت زياد دارد، يك رودخانه آب صافى (1)از دست چپ مىگذرد به راست و اين رودخانه يك پل سه چشمه قديمى هم دارد. اينجا از كالسكه پايين آمده سواره مىرفتم، دو ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم. امروز راه شش فرسنگ بود، مهديقلى خان صبح به بلدى حسين خان و كلبعلى خان به شكار آرقالى (2)رفته بودند. در كوههاى دست راست، مىگفتند ارقالى ديده و تير هم انداختيم اما صدق و كذب معلوم نيست.
بايد وارد تبريز بشويم، صبح برخاسته سوار كالسكه شدم، هوا آفتاب بود، ده كندرود طرف دست راست در دامنه كوه است، نزديك باسمج است، بعد از آن ده نعمتآباد است كه ييلاق روسهاست، بعد از آن ده بارنج است كه وصل است به باغ ميشه. در حقيقت اول شهر تبريز از بارنج است. جمعيت و ازدحام و مستقبلين. از هر [217] جور
بين راه ديده مىشد، از طبقات نوكر و اهل نظام و شاهزاده، اهل قلم، طلاب، روضهخوان، آخوند، گدا و غيره و غيره. توى كالسكه بودم الى خلعتپوشان كه در دست راست واقع است، توى دره. راه كالسكه امروز سرازير و سربالا و دره تپههاى بدرنگ خشك پر گردوخاك، يك دفعه خلعتپوشان پيدا مىشود، وسعتى دارد، سبز و چمن است، درخت زياد دارد. عمارت كوچكى، كلاه فرنگى وضع، ساختهاند، دورش آب است، يعنى حوض ساختهاند، آب رودخانه مىافتد، گلآلود بود، پل چوبى دارد، على خان نايب الوزاره، ميرزا يوسف خان مستشار، قونسولهاى خارجه، كربل روس، بهجت افندى عثمانى، عابد انگليس و يك قونسول فرانسه، ايستاده بودند قدرى صحبت شد. گفتم بعد از ناهار بيايند. رفتم مرتبه بالا پلههاى كوچك پيچپيچى دارد، خيلى تنگ ناهار گرم پخته بودند. عضد الملك، امين السلطنه، امين السلطان پيش آمده بودند، ناهار خورده شد، حاجى حيدر ريش با عجله زد، دستهايم درد مىكرد، يك دمل پدرسوخته چند روز است نزديك زانوى چپم درآمده بسيار بسيار اذيت مىكند. بر پدر اين ماه ربيع الثانى لعنت، نمىدانم از من چه مىخواهد، الحمد لله كه اين ماه تمام شد رفت به جهنم.
خلاصه، جقه (1)گذاشته، لباس رسمى پوشيده شد «در اطاق پايين قونسولها آمدند صحبت شد». سپهسالار، عضد الملك، امين السلطان، سايرين هم لباس رسمى پوشيدند.
وليعهد، صاحب ديوان و غيره. سوار اسب شده راندم. محشرى بود، باد تند بىمزه بنا كرد به آمدن. چنان گردوخاك مىكرد كه چشمها كور مىشد. رفتم به كالسكه، قدرى كه رانديم سر سواره پيدا شد، سواره مكرى قادر آقا، سواره 4 دولتى نوروز خان كه طبل و سرنا هم مىزدند، سواره قرهپاپاق پاشا خان و ساير خيلى بودند، از كالسكه درآمده سوار
1) جقه: پرك، جقهئى ساخته از پر پرندگان كه بر بالاى پيش كلاه پادشاهان ايران است (لغتنامه دهخدا).
شدم، گردوخاك معركه بود، آفتاب، باد هم نمىگذاشت چتر (1)بگيريم، خلاصه افتضاح بود، باز سوار كالسكه شدم، رسيديم به اول افواج، شش هفت فوج بودند، فوج افشار اقبال الدوله، فوج اميرى، شقاقى و غيره و غيره، فوج تخته قاپو. از شدت باد و گرما نمىشد به سرباز و غيره نگاه كرد، تا رسيديم به اول خيراتى و خيابان، آنقدر مرد و زن بود كه حساب نداشت [218] البته دويست هزار جمعيت بود، هر پشت بام و بالاخانه را به بيست تومان، سى تومان اجاره كرده بودند براى نشستن. نقارهخانه هم جلو مىزدند پيش و پس ازدحام غريبى بود، از نوكر و صاحبمنصبان. طرفين راه هم از رعيت و تماشاچى از هر قسم، مسلمان، ارمنى و غيره.
اتفاق غريبى در اين بين رو [ى] داد كه خدا رحم كرد و محل تعجب بود، يك دفعه در كوچه و خيابان ديدم از عقب همهمه شد، نگاه كردم ديدم اسب سياه رنگى خالى مثل گلوله مىآيد، همانقدر فرصت كردم اسبم را قدرى كنار كشيدم، ديدم اسب آمد، اسب توپخانه بود كه براى شليك توپ آورده بودند، نمىدانم چه قسم شده بود، ول شده بود، اسباب توپكشى هم باز شده به كونش مىخورد، متصل لگد مىانداخت، گويا رو به طويله توپخانه مىرفت، بلد بوده است، مردم را مىشكافت و مىرفت و احدى نمىتوانست او را بگيرد، با اين ازدحام و كوچه تنگ الحمد لله آسيبى به كسى نرساند، عقب سر من البته پنج هزار سواره پياده بودند، هيچيك نتوانسته بودند اين را بگيرند و اگر ملتفت نشده كنار نرفته بودم قطعا مىخورد به اسب من و ما را مىانداخت و لگد هم مىزد، حفظ خدا بود، الحمد لله كه به خير گذشت. گردوخاك و باد ديگر بىمزگى را از اندازه برد، نتوانستم درست مردم را ببينم، آنها هم نتوانستند تماشا كنند، اما هيچ وقت همچه پذيرايى و استقبال كسى بخاطر ندارد و همه رعيت قلبا مسرور و دعاگو بودند.
1) اصل: چطر
شهر تبريز بالنسبه از نوزده سال قبل از اينكه ديده بودم خيلىخيلى آبادتر شده، تجار و كسبه معتبر دارد، متمول، همه صاحبخانههاى بسيار عالى و باغات خوب، بازارها، همه طاق آجرى شده، از هر جهت رونق بىاندازه دارد و بزرگى شهر هم بقدرى است كه به حساب نمىآيد، دور شهر بايد دوازده فرسنگ باشد. خلاصه آمديم تا رسيديم به باغ شمال كه دست وليعهد است، حقيقتا بسيار خوب نگاه داشته است، باصفا، تميز، سبز، خرم، اول شكوفه است، باغى است بسيار بزرگ، از بناهاى نايب السلطنه مرحوم است، اما حالا بهتر از آن وقت نگاه داشتهاند، بخصوص آن طرف باغ شمال كه باغ ديگر بود مشهور به باغ بادامستان [219] كه وصل باغ بزرگ است، به فاصله يك سر در و عمارتى است كه نايب السلطنه مرحوم ساخته است، وليعهد كلاه فرنگى و ديوانخانه طولانى و حوض درازى بنا كرده است و يك اندرونى در جنب آن ديوانخانه بسيار باسليقه و خوب ساخته است. كلاه فرنگى مرتبه پايين حوضخانه است، از مرمر، سه مرتبه ديگر بالاى آن است. مثل كلاه درويشان و به طرز عمارات چين ساخته شده است، مرتبه بالاى عمارت كه مىروند كل شهر تبريز و عمارات مردم و باغات و صحرا و كوهستان پيداست، خيلى خوب جايى است، اطراف اين كلاه فرنگى باز باغات است.
خلاصه سلام حاضر بود، نشستيم، قدرى با صاحب ديوان حرف زديم، چون گردو خاك زياد اذيت كرده بود، زود برخاستم. حسينعلى ميرزا پسر وليعهد را ديديم، الى حال نديده بودم، بچه خوبى است، بايد چهار سال داشته باشد، صرف ترك است، اما مادرش چندى قبل فوت شده است. شب خيلى باران آمد.
دمل زانوى چپم خيلى درد مىكرد كه هيچ نمىتوانستم راه بروم، كسل بودم، صبح
هم باران زيادى آمد، هوا ابر دلتنگ بود، بعد از ناهار فخرى بيك ايلچى كبير عثمانى كه از راه حلب و ديار بكر و وان آمده بود، سه روز قبل از ورود ما وارد تبريز شده بود، به حضور آوردند. محمد حسن خان نورى نايب ايشيك آقاسىباشى عرض كرد خوب تقرير كرد نامه در دست بهجت افندى قونسول عثمانى كه در تبريز است بود، بهجت زياد گنده و فربه است، پياده خيلى راه آمده بود، توى اطاق چنان نفس مىزد، گفتم حالا جان از كونش در مىرود. خلاصه صحبت شد، فخرى بيك مردى است ميانه سن و بسيار معقول، ريش كم سياهى مايل به زرد دارد، بعد او رفت. صاحبمنصبان پياده و توپخانه و سواره كه حاضر تبريز بودند. سپهسالار، وليعهد، صاحب ديوان آورده معرفى كردند و از حضور گذشتند. عصرى سوار شديم الى قله باغميشه سواره رفتم، خيلى راه بود، دمل بطورى اذيت مىكرد كه حساب نداشت. چند دقيقه بالاى قله نشستم، به خانههاى باغ ميشه و حاجى كلانتر دوربين انداختم، سى سال قبل از اينكه اين محلات و قله را ديده بودم هيچ تفاوتى نكرده است، همان است كه ديده بودم، شكر خدا را كرده سوار شده از راه خيابان كه ديروز آمده بوديم سوار كالسكه شده رانديم. غروبى رسيديم منزل.
شب را باز باران و رعدوبرق بود. [220]
از ديشب و امروز الى غروب تماما باران شديد پرزور مىآمد، با كمال شدت. به زن وليعهد لقب سرور السلطنه التفات شد، خيلى از باران و مزاجا كسل بودم، قدرى دراز كشيدم، سپهسالار كربل را آورد حضور، دمل بسيار اذيت مىكرد.
عجب روز سختى گذشت، صبح برخاستم، طولوزون حكيم زوريش نمساوى را آورد كه اقامت در تبريز دارد و به قونسولها و غيره طبابت مىكند، بسيار حكيم خوبى است، خيلى مجرب عالم است، قدرى آب آهن توى شربت ريخت خوردم، بعد رخت پوشيده بايد بروم عمارت شهر، عمارت وليعهد ناهار آنجا بخورم، هوا صاف شده بود، آفتاب بود اما سرد بود، سپهسالار بود، سوار شدم، رانديم، عرضهچى، گداى زن و مرد سمج، عرضهچى براى گرانى نان و هر شخص يك عريضه بيرون مىآورد، از دم در باغ شمال الى در ديوانخانه وليعهد پر بودند، بسيار كجخلق شدم، اما حوصله كردم، به همين وضع و قال مقال رفتم وارد ديوانخانه [كه] تازه صاحب ديوان ساخته است، بسيار خوب، از آنجا به ديوانخانه قديم نايب السلطنه رفته نشستم، شاگردان مدرسه تبريز را كه سپرده ميرزا عباس خان پسر حاجى ميرزا جابر مرحوم است سان ديدم، طولى كشيد. بعد ناهار بىاشتهايى خورده در شهر دادم جار كشيدند كه نان ده روز ديگر ارزان خواهد شد. بعد رفتم اندرون وليعهد كه همان اندرون قديم نايب السلطنه است، حيات خراب است، حوض خشك كه هيچ اثر آب ندارد، وليعهد هم بود، زن وليعهد، دختر نصرت الدوله كه تازه گرفته است ديده شد، قدرى جور ديگر شده است [221] تهران كه ديده بودم بهتر بود، زن ديگرى دارد وليعهد كه دختر يعنى نوه كيكاوس ميرزاست گويا هميشه جلو كالسكه من وقتى بچه بود مىآمد پول مىگرفت، مدتى است شكوه السلطنه براى وليعهد فرستاده است او خوب شده است. ديگر زنى دارد دختر صاحبقران ميرزا و ديگر ميناى كنيز شكوه السلطنه. زن صاحب ديوان آنجا بود، با بعضى زنهاى ديگر. نور جهان خانم مادر بيگلربيگى مرحوم آمد ديده شد. خيلى حيات شلوغ (1)خرابى است، يك نفر
1) اصل: شلوق
ملا باجى نام گيس سفيد دارد وليعهد، بعينها للهباشى مرحوم، همه چيزش به آن مرحومه شبيه (1)است و همه زنهاى وليعهد و غيره هم با او بد هستند.
رفتم باغ اندرون گشتم، بد نيست. وليعهد نارنجستانى ساخته است كه جلو تالار تخته پوش را بالمره گرفته و تالار را تاريك كرده است. باغبان زياد بىسليقگى بكار برده است، دو خيار از گرمخانه وليعهد چيده نوبر شد. در اطاق وليعهد پيانو بود نمىدانم كى مىزند. خواجهباشى دارد حاجى آقا يوسف، پيرمرد است. خواجه والده شاه مرحوم بوده است.
خلاصه آمدم بيرون در تالار نشستم. تجار، كدخدايان، علماى مراغه، علماى خوى، ارومى و غيره آمدند رفتند. بعد برخاسته سوار شدم، يعنى اول پياده رفتم نزديك عمارت كه سربازخانه قديم بود، صاحب ديوان جبهخانه ساخته است. دورتادور حجرات است و كلا اصناف قابل از هر جور نشستهاند، بسيار بزرگ و داير است و امساله هم مىگفتند ششصد تومان اجاره دارد. حقيقتا خوب جاى بامعنى است. بعد سوار شدم، رفتم خانه مجتهد، معركه بود، از گدا، عرضهچى، تماشاچى و غيره. كوچهها تنگ پسوپيش آدم، بامها پر، يك محشرى بود، به يك طورى رفتم و بيرون آمديم، همينطور الى خانه 6 نفر ملا رفتم، پياده شديم، سوار شديم با آن دمل پا نعوذ بالله از توى بازارها، كوچهها، خلاصه يك معركه [اى] بود، مهمانخانه خوبى صاحب ديوان [222] توى بازار ساخته است. بسيار خوب كه غربا آنجا مهمان شده جاى پاكيزه و خوراك خوب خواهد داشت، بازارها [را] همه طاق آجرى زده بسيار خوب تازه ساخته است، ديگر سقف چوبى بسيار كم است خلاصه با هزاران خستگى و ماندگى عصرى مراجعت شد به منزل.
1) اصل: شبيهه
حاجى ملا اسمعيل واعظ معروف را در منزل مجتهد ديدم، همانطور است كه 15 سال قبل از اين ديده بودم، در منزل شيخ الاسلام هم دعائى به گوشم خواند كه از موى ريشش و دهانش هزار جور بوى چپق و تنباكو و غيره و غيره مىآمد.
بايد رفت به صوفيان.
صبح برخاستم هوا ابر بود و نمنم باران مىآمده است، اما من كه برخاستم آرام بود، رخت پوشيده از در باغ بالا كه به صحرا مىرفت سوار شدم، حاجى سرور، باشى، اكبرى، غلام بچهها، زنها و غيره و غيره، بارهاى سنگين و غيره به رياست سارى اصلان و برادرش حسنقلى خان بايد تبريز مانده چند روز ديگر به تهران بروند و اغلب بارهاى قهوهخانه، رخت دارخانه، كارخانه، بار زيادى آجودان مخصوص و غيره و آدم و نوكرهاى ساير مردم، تبريز ماندند.
خلاصه، حاجى سرور، حاجى ابراهيم و غيره، برادر معصومه، مردك، قهوهچىباشى، پدر مردك و غيره ماندنى شدند. توى باغ سوار اسب جلفه شدم، قدرى بازى كرده پياده شده سوار اسب ديگر شدم. سپهسالار، صاحب ديوان، صاحبمنصبان و غيره و غيره خيلى بودند. امروز اگر از راه شهر مىرفتم به پل آجى يقينا از دست گدا و تماشاچى و عرضهچى و غيره خيلى اذيت مىكشيديم، بهتر دانستم كه از صحرا بروم، رانديم ... و علمده را گفتيم از راه بروند آن طرف پل آجى منتظر باشند، خودمان رانديم.
سپهسالار، وليعهد، صاحب ديوان و غيره و غيره، عضد الملك، عكاس، سياچى، موچول خان و غيره و غيره بودند. امين السلطنه، امين السلطان، خلاصه بين راه گفتند از بارانهاى متواليه سيلاب زور آورده پل ميانج را برده است، اوقاتم تلخ شد، سارى اصلان، صاحب ديوان را خواستم فرستادم بروند شهر با تلگراف با ميانج حرف زده، قرار عبور
سارى اصلان و همراهان [223] آنها را بدهند، آنها رفتند، ما رانديم، خودم بلدى مىكردم، از اردوى نظامى افواج گذشتيم، معركه بود، بعد رفتيم تا به آخر شهر رسيديم، حالا بايد برويم پل آجى، در حقيقت بلد هم نيستم و كسان ديگر هم بلد نيستند، رسيدم جايى كه كوچه باغى مىرفت، چند رعيت آن طرف بودند، به ابراهيم خان گفتم از آن رعايا آدمى را بياور، پيرمرد زندهدلى قوچاقى را آورد، گفتم راه به پل آجى از كجاست، گفت از همين كوچه باغ، گفتم بيفت جلو، پابرهنه افتاد جلو رانديم، از راههاى بسيار بسيار بد تنگ همه چاه، قنات باريك، گل هم بود از باران ديروز معركه بود رفتيم، اينجاها ملك شنبهقازان است، بعد به ملك قراملك مىرسد، بعد از قراملك به حكيمآباد كه در حقيقت عجب زراعت و سبزىكارى مىكنند بسيار بادقت و خيلى خوب، از حكيمآباد مىرسد به ده لكّه زير كه خالصه و از املاك حاجى ميرزا آقاسى است، حالا دست وليعهد است، از آنجا به پل آجى مىرود، اما به همين مختصر به پل آجى نمىتوان رسيد. راههاى بدگل باطلاق، پلهاى كوچك بد، نهرهاى بسيار بد، پنج دفعه پياده شده سوار شدم تا رسيديم به دم پل، باز مرد و زن گدا و غيره زياد از حد دم پل را اين طرف آن طرف گرفته بودند، خيلى جر آمدم، آب آجى مثل دريا مىآمد، گلآلود، متعفن، تند، پل طولانى دارد، بايد تعمير بشود، آبش بقدر شط بغداد بود، ترسيدم آب پل را ببرد، نشسته راندم، آن طرف سوار كالسكه شدم، قونسول انگليس آمده بود، صحبت شد. مردم زياد سواره آذربايجانى باز كلا دو طرفه صف كشيده بودند، باز تشريفات عمل مىآوردند.
خلاصه رد شديم هوا ابر، رگبار بود، گاهى باران مىزد، زمين گل و باطلاق بود، قدرى كه رفتم دست راست توى صحراى زراعتگاه ده الوار كه دست چپ بود به ناهار افتاديم، باران شديدى آمد همه را تر كرد، ايستاده ناهارى خورده سوار كالسكه شدم، راه كالسكه بد است، زمين و راه گل بدى بود، طرفين راه هم زراعت است كه نمىشود
راه رفت، از گل.
خلاصه قدرى هم رانده رودخانه كوچكى از راست به چپ مىآيد، رود آجى هم از راست به چپ مىآيد و به درياى ارومى مىريزد.
خلاصه قدرى هم كه [224] رودخانه بزرگ گلآلودى مىآمد، يعنى تا اينجا طرف دست راست نزديك جاده ماهور بود، اينجا ماهور تمام شد. دهنه پيدا شد و دره كه از دوردست راست دره تپه و پشت آن كوههاى بزرگ برفى پيدا بود، اين آب از آنجا مىآيد، پل دو چشمه خرابى داشت معروف به سنخ كرپى يعنى عبور مىشود، بايد تعمير كرد ان شاء الله. از اين رودخانه كه مىگذرد كوه بزرگى دست راست تشكيل مىيابد، دو ميدان از جاده دورتر معروف به كوه مرو برف ندارد، كوه سنگى و خاكى است اما سبز است نه پر زياد و مىتوان با اسب بالايش رفت، بسيار شبيه است به كوه لواسان كه نگاه مىكند به جاده مازندران و كوكداغ جاجرود، يك مزرعه و باغى دست راست دامنه اين كوه اول ديده شد، پشت آنكه پيدا نبود ده امسّن است، بعد قدرى كه رانديم ده بزرگى معروف به خواجه مرجان پيدا شد كه وقف حضرت رضا است، زمين امروز بالطبع گل زياد دارد، گلهاى سفيد و زرد و غيره، اما اغلب طرفين راه زراعت است و زمين هم بسيار سنگلاخ است. كالسكه در اواخر به زمينهاى سنگلاخ برخورد، اغلب راه سواره رفتم، در آخر اين كوه ده صوفيان كه آنهم وقف است واقع است، ده بسيار بزرگ، پرباغات، پرجمعيت، آباد است، يك مقبره هم كه گنبد كاشى داشت نزديك ده دامنه تپه دست راست واقع است، گويا نسبت صوفيان به اين ده براى اين است كه دو نفر اهل الله اينجا دفن باشند. كوه مرو شكار هم دارد، جوانكى از اهل صوفيان يك ميش زده بود.
دست چپ امروز همه جلگه بود، ده فرسنگ مسافت مىرسيد به كوههاى سياه سنگى كه گويا كوههاى دهخوارقان و دور درياى شاهى است. كوه مشو هم كه كوه
عظيمى است و برف زياد دارد جلو روبرو بود. ده صوفيان نزديك به اين كوه است، در دامنه اين كوه دهات معتبر پرباغ پرجمعيت آباد زياد است و از اين قرار است كه از دور ديده مىشد [225]
ده سفيد كمر از دهات ميرزا تقى خان است
ده ديگر مشهد احمد، ورثه على مردان خان
ده ديگر سركند ديزه، ورثه على مردان خان
ده ديگر على اكبر
كندر
ميرزا كره
امشب ماه تازه را الحمد لله صد شكر خدا را ديدم به خط جناب امير صلوات الله عليه و آله و آن ماه پدرسوخته كثيف و گذشته را تمام كردم. الحمد لله ثم الحمد لله،، حالا رو به مابين شمال و مغرب مىرويم.
در روزى كه عضد الملك در راه اوچ درهلر و نايب ناظر عصرش توى منقل افتاد چند فردى گفته بدم اينجا مىنويسم حالا اگرچه بىموقع است:
چند گوئى به من از ماضى و از مستقبلتازه گو تازه كه بگذشته شده مستعمل
ناظر و نايب ناظر همه مفقود شدندآن يكى خورد ز اسب و دگرى بر منقل
در ره اوچدرهلر خورد زمين ناظر شاهنايبش بعد وى افتاد به آتش چو سُعَل جَعل
آشپز گفت چه خواهم نمودن امشبجلو شام به شب كى برود با مشعَل خلاصه صبح برخاستم، سوار شده اين طرف صوفيان رودخانه مىآمد گلآلود اما زياد نبود، گذشتم، آن طرف ده رودخانه بزرگ ديگرى پيدا شد كه از روبرو از سمت
مغرب مىآمد، گلآلود اما شقهشقه بود، از اينجا به بعد اطراف كوه و تپه است و دره وسيعى حاصلخيزى تشكيل مىدهد، حاصلها همه سبز بود، آب قنات اينجاها كم است.
امروز يك قنات ديدم، بلكه دو قنات.
خلاصه [226] با سپهسالار، وليعهد و غيره صحبتكنان مىرفتم، راه كالسكه بد است، همه را سواره مىرفتم و مكرر از اين رودخانه كه ذكر شد بايد گذشت، بعد از طى يك فرسنگ و دو فرسنگ دست چپ دره وسيع ديگرى پيدا شد كه دامنههاى كوه مشو بسيار بسيار قشنگ و دورنماى بسيار خوب نشان مىدهد كه نقاش اگر پرده بردارد بسيار بجا خواهد بود، اينجا راه دو تا مىشد، از اين راه دست چپ و دره كالسكه و عراده مىرود به مرند قدرى دورتر است، راه راست كه تيرهاى تلگراف هم از اين راه است نزديكتر است اما كالسكه نمىرود، ما از راه تلگراف رفتيم. سپهسالار، سوارهها، سايرين همه از راه كالسكه رفتند، در ركاب وليعهد، عضد الملك، سياچى و غيره، پيشخدمتها امين السلطان بودند. باز دره تشكيل داده شد كه آب علىحده كمى داشت، مىآمد قاطى رودخانه اولى مىشد. همه جا طرفين راه حاصل است. كوههاى رنگارنگ مهيب پست و بلند كه بعضى كه حاصل است و گويا ديم هم هست، اسب فرو مىرود. اصل زمين و جاده بدگل و باطلاق است به زحمت مىرفتيم، خيلى رانديم زير راه، شوردره كه خالصه و دست وليعهد است به ناهار افتاديم، اهالى اين ده به خيالى كه ما از آن راه مىرويم رفته بودند جلو آنجا، دوباره برگشتند اينجا، عرض داشتند، به يك خريت و نفهمى و قال و مقال عرض مىكردند كه حساب نداشت. من سوار شده رفتم. آنها را فرستادم پيش وليعهد، گفته بود چه مىگوييد، گفته بودند كه ما از دست تو، به عرض مىرويم و فرياد مىكردند. زن و بچه هم توى ده گريه و فرياد مىكردند. خلاصه يك افتضاح غريبى كردند، دهش هم بسيار كثيف، بىدرخت بود. دست راست كه نزديك بود، كوههاى سنگلاخ سختان غريبى داشت، بسيار مهيب، عجيب، اما ارتفاعى نداشتند تا همينطور
دره را گرفته رفتيم سر گردنه. چندان ارتفاعى از اين طرف نداشت. گردنه راحت، راهش هم خوب بود. اما آن طرف كه وارد جلگه مرند مىشود خيلى سرازيرى و گود بايد رفت، از اين جهت هواى جلگه و مرند معتدل است و در تابستان گرم مىشود. خلاصه بالاى گردنه كه رفتيم چشماندازى ديده مىشود كه در هيچ جاى عالم همچه چيزى نيست.
پشت سر شهر و جلگه تبريز تماما پيداست، الى همه جا [227] جلو جلگه مرند كه انصافا عجب جلگهايست و قصبه مرند و دهات زيادى كه در جلگه است و باغات و زراعات و غيره و اطراف جلگه مرند همه كوهستان است، از جلو سمت مغرب از پشت كوههاى يكانات سر كوه آقرىداغ پيدا بود كه بسيار بسيار كوه باعظمتى است، پربرف كه هيچ لكه نداشت. از كوه دماوند منظر و دور كوه و ارتفاعش بيشتر است، اما سر دماوند مثل قند تيز است، سر اين كوه پهن است، تيز نيست، خيلى كوه عظيمى است، ثلث كوه پيدا بود. طرف دست راست، سمت شمال كوههاى بزرگ پربرف قراجهداغ كه كوه جله و سلطان سنجر و غيره است، پيدا بود. سمت دست چپ كوه مشو كه تمام زنجيرهاش از اول تا آخر پيداست پيدا بود، كه آبهاى اين طرفش به دهات و جلگه مرند مىآيد. برف زياد و ارتفاع زياد، درههاى خوب دارد. طرف مابين جنوب و مغرب هم باز كوههاى بزرگ برفدار از دور خيلى نمايان بود. خلاصه همچه چشماندازى كمتر ديده بودم، بلكه هيچ نيست. پياده شده، به همه جا دوربين انداختم، تماشا كردم، از قضا هوا هم صاف بود، بعد سوار شده سرازير شديم. سه ساعت به غروب مانده وارد منزل شديم، يعنى از توى قصبه مرند گذشته، آن طرف در صحرا چادر زده بودند. قصبه مرند بايد دو هزار خانه بشود، بسيار قصبه تميزى است، باغات زياد دارد، آب زياد دارد، حمام، بازار، دكان، همهچيز دارد. امامزاده توى قصبه هست. نعمت الله بيك مرندى سرهنگ توپخانه، خانه دارد، از در خانه او گذشتيم، خودش هم بود. اينجاها از اهل نظام، از توپچى و سرباز، خيلى است. الحمد لله، احوالم خوب است، همه راه را امروز سواره
آمدم، بسيار خسته شدم، حسينقلى خان برادر سارى اصلان با اسب خودش از تبريز آمده بود، عريضه آورده بود كه از پل ميانج نمىتوان عبور كرد، خراب شده است، بنا شد حاجى سرور و غيره يا از راه خلخال يا مراغه بروند. الحمد لله كه حرم همراه نياورده بوديم، خليل خان غلام پيشخدمت يكانى كه مرخص خانه است اينجا ديده شد، ريش بلند تازه حنابسته، بسيار مرد فضولى بود، بيخود مىگفت ارسى را همينجا فلان كوه قتل كرديم، گفتم اگر قتل كردى پس چطور رفتند تبريز، خفتى به خان حاصل شد [228]
بايد برويم به گلينقيا، چهار فرسنگ راه است، سوار شديم، قدرى به اسب بعد به كالسكه. صاحب ديوان، سپهسالار، وليعهد و غيره بودند. رانديم رو به مابين شمال و مغرب، راه كالسكه بد نبود، قدرى كه رفتم حضرت قلى خان آيرنلو با پسرهايش و غيره، حسين خان حيدرانلو با سواره حيدرانلو كه در اواجق چالدران خوى مىنشينند آمده بودند، ايستاده بودند، سواره ديده شدند، كرد حيدرانلو خيلى با اكراد ساوجبلاغ و كردستان اختلاف وضع و لباس و اسلحه دارند، خوب سوارى هستند، صحبت شد.
امروز صحرا كلا حاصل است و گلهاى زرد و سفيد در دامنه كوهها و صحرا زياد بود.
دست راست دامنه كوهى پيدا بود، گل زرد زيادى داشت، خيلى باصفا بود. رفتم آنجا، به ناهار افتاديم. سوارههاى حيدرانلو پايين بازى كردند. طپانچه انداختند. هوا امروز گرم بود. حاجى عيسى خان تفنگدار كه حالا معاف است و در مرند است با ريش سفيد آمده بود، صحبت كرد. سوار شده رفتم، كالسكه دست چپ جلگه مرند خيلى كه مىرود آخرش تنگ مىشود و كوه مشو كمكم كوچك شده با كوههاى روبرو يك دهنه و دروازه مانندى مىسازند كه راه خوى و سلماس از آنجاست كه از مرند مىروند. خلاصه از رودخانه گذشتم كه از راست به چپ مىآمد، آبش گلآلود است، اسمش زيل بين است.
همه رودخانه كه ديده شد گلآلود است، مىرود به ارس مىريزد. از اين رودخانه به آن طرف كمكم جلگه مرند تنگ مىشود تا مىرسد به ده چرچر كه سر راه و دست چپ جاده است. رودخانه هم از نزديك اين ده از راست به چپ مىآيد. گفتند رود هرزند است و تابستان خشك مىشود. از اين چرچر به آن طرف راه پست و بلند و كوههاى طرفين راه و تپهها نزديك به جاده است، تا از يك گردنه كوچكى بالا مىرود. آن طرف تركيب صحرا و تپهها عوض شده طور ديگر مىشود، باز هم همينطور سربالا، سرپايين مىرود، صحرا باز سبز و گل است، بعد مىرسد به صحرا و جلگه كه وسعتى پيدا مىكند. صحرا سبز پرگل، دست راست از دور كوه برفى [229] بزرگى پيداست مشهور به كوه قرهچى، كوه سخت پربرف بزرگى است، سه قله دارد، پشت آن محال ديزمار قراجهداغ است. دست چپ باز به فاصله كم تپه است، تا آخر جلگه رسيديم به منزل.
دست راست نزديك منزل دهى بوده است، آيراندبى مىگفتند، دهات و آبادى خيلى است، همه را نمىتوان نوشت و لازم هم نيست. يك قوچچه در كوه يامچى زده بودند، ارقالى، معلوم است اينجاها شكار دارد.
بايد برويم به كنار ارس. صبح زود برخاستم، حمام سرتنشورى رفتم، هوا ابر و باران شديد شد، متصل مىباريد، زمين سراپرده هم بعينها كوير (1)حوض سلطان بود، همه صحراى سبز و چمن را گذاشته بودند توى زمين خشك زده بودند، گل غريبى شده بود، از حمام درآمده سوار شديم به كالسكه. هوا مه تاريك است. اطراف هيچ ديده نمىشد.
افتاديم به راه، يعنى مهندس جلو آمده راه ساخته است. اصلا هيچ نساخته است. بسيار
1) اصل: كبير
بد، ثانيا خودش هم پيدا نبود كه بلدى بكند، خلاصه از راهى كه كالسكه رفته بود رفتيم، اين ده گلينقياى پدرسوخته را هم هيچ نديدم كه كجاست، اما جلگه وسيع حاصلخيز است. به علت باران از جاده نمىشد خارج شد. همه حاصل و گل است، دهات بعضى دون بعضى در اطراف پيدا بود، اما مه نمىگذاشت جايى ديده شود، بهقدر يك فرسنگ كه راه رفتم مابين مغرب و شمال به دهنه درهديز رسيديم، گردنه كوچكى را بالا رفتم و سرازير شديم. سر اين گردنه سرحد مابين مرند و گرگر است. رودخانه گلآلودى كه بقدر 4 سنگ آب داشت از دره مىگذشت يك راست مىرود قاطى ارس مىشود، طرفين راه كوههاى بلند سنگى است، بسيار سخت و سبز و پرگل است بسيار مهيب است. راه كالسكهاش بسيار بسيار بد است و سنگلاخ. قدرى كه رفتم سوار اسب شدم، پدرسوخته دمل زانوى چپم تازه باز درآمده خيلى اذيت مىكند، عجب گير دمل افتادهايم، همه جا با باران آمديم، طرفين راه آسياب زيادى گرگرىها ساختهاند، نو، گذاشتهاند از بالا آب مىريزد به آسياب. يك فرسنگى كه رفتم [به] دهنه تنگى رسيديم، طرفين دهنه دو برج ساختهاند، قراول سواره دارد. قلى خان پسر رحيم خان سرتيپ فوج 2 جلو آمده بود، پسره جاهل خرى است. بعد از اين بروج كمكم كوههاى طرفين كوچك مىشود. قدرى كه رفتم دست راست توى گلزار زرد به ناهار افتاديم.
جلگه گرگر و رود ارس و آن طرف خاك روس پيدا بود. بعد سوار شدم، قدرى رفتم به كالسكه نشستم، خيلى راه بدى بود اما از جهت باران و دمل [230] از كالسكه درنيامدم، تا رسيديم دهنه دره تمام شد. جلگه گرگر پيدا شد. كوهها از دست چپ و راست، راست كشيده شدند، جلگه گرگر بسيار خوب و باصفاست، اما بر پدر باران لعنت كه نگذاشت چيزى بفهميم، بسيار جلگه پرحاصل است، دهات خيلى معتبر دارد، از جمله دست راست دهى ديده شد، دامنه كوه معروف به علمدار، چهارصد خانوار است، خيلى معتبر است و همچنين دهات معتبر خيلى دارد. محال گرگر هشت فرسنگ طول
دارد، دست چپ آخرش باز به خاك ارسبار مرند مىرسد، دست راست به محال ديزمار قراجهداغ منتهى مىشود. تا رسيديم به ده شجاع كه سر راه است مقابل شجاع يعنى نزديك ده كوه غريبى است، مثل دماوند، مخروطى، سرتيز بالا رفته است، كوهى است سنگى اما بسيار قشنگ، سبز، دامنه اطرافش خيلى خوب، در حقيقت بچه دماوند است، اما ارتفاعش زياد نيست، اگر از سطح زمين تا قله هزار ذرع باشد. اما اين كوه معروف است به اوچداغ، يعنى سه كوه كه اولش همين است كه در دامنه شجاع است.
يك فرسنگ به خط مستقيم كه به طرف دست راست مىرود، مىرسد به كوهى كه آن هم مخروطى شكل است، اما ارتفاعش خيلى كمتر از اين است. به غير از آن كوه باز يك فرسنگ به خط مستقيم مىرود به كوه مخروطى ديگر مىرسد كه از اين كوه اولى مخروطى اول شجاع، خيلى بلندتر و قوىتر است.
خلاصه وارد اردو شديم، يعنى يك فرسنگ پايينتر از شجاع هزار قدم به كنار ارس مانده افتادهاند، چون سواحل اين طرف ارس همه زراعت است دورتر از رودخانه زده شده است. سه ساعت به غروب مانده وارد شديم، هوا متصل بارانى بود، الى يك ساعت از شب رفته كه قطع شد. اين طرف ارس تلگرافخانه و تذكرهخانه و چاپارخانه است، آن طرف ارس از بناهاى روسها با دوربين ديده شد، بعضى ابنيه عاليه ساختهاند كه معروف است. اين محلها به معبر جلفا [معروف است.] هنوز منچيكوف مهماندار وارد نشده است، عصرى با دوربين ديدم يك فوج سواره نظام با موزيكان وارد جلفا شدند [231] امروز در جلگه گلينقيا تيمور پاشا خان ماكوئى با اعيان ماكو و سواره ماكو و سواره اكراد جلالى و غيره از ماكو آمده بودند، ديده شدند، صحبت شد. خيلى بودند.
در اين منزل توقف شد. ديشب الى صبح باران آمد، صبح برخاستم هنوز منچيكوف
به علت ناخوشى و يك پلى [كه] در عرض راه مىسازند براى عبور كالسكه، نيامده است، حالت عجيبى داريم، در حقيقت سرگردان هستم، ول معطل هستم، امروز پيشخدمتها و غيره هم هيچ پيدا نيستند، هركس فكر كار خودش است. آدمهاشان را روانه تهران بايد بكنند، اينجا هم ريختهاند، ماكوئى، كرد، آذربايجانى و غيره و غيره، كار زياد.
خلاصه تلگرافخانه در خاك ايران است، با تهران مخابره شد، قوللر آقاسى، نايب ناظر، شاطرباشى چپه، برادرش، صارم الدوله، جوجه، فراشباشى، آقا حسينعلى آبدار، داداش، حبيب الله سقا، ميراخور، ابراهيم خان، اشرفى و غيره و غيره همه بايد برگردند، حبيب ديوانه هم الى تبريز همراه بود، يك يابو به او دادم، پول هم بقدر شصت تومان از من گرفته است، كوه بزرگى برفدارى طرف شمال آن طرف ارس پيداست، گفتند كوه اردوباد است.
همين روز منچيكوف رسيد به جلفا، امين السلطان، كربل سوار قايق شده، به زحمت آن طرف رفتند، باز آمدند، اين قايقها و اسباب مال زن محمد رضا خان (1)سرتيپ مرحوم گرگرى است كه حالا رحيم خان سرتيپ داماد اوست و در حقيقت حكومت گرگر با اين زن (2)
چاپ دوم، 1371، ص ص 101- 106.
است، خيلى هم پير است، اسمش حاجى طيلى خانم [است].خلاصه هوا صبح ابر بود، باز هم قدرى باريد، اما ايستاد، آفتاب شد، كردها و ماكوئىها را سپهسالار حضور آورد، بنا شد امروز از آب ارس گذشته آن طرف برويم
1) براى شناخت محمد رضا خان سرتيپ ر. ك. صفحات 461 و 462 همين كتاب دو فرمان از ناصر الدين شاه و ص 503 تصوير محمد رضا خان سرتيپ.
2) براى شناخت بيشتر حاجيه خانم گرگرى. ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها. تهران، سازمان اسناد ملى ايران. با همكارى مؤسسه خدمات فرهنگى رسا.
خلاص بشويم اما گفتند آب زياد است و كشتيها بىاعتبار، خطر دارد. سپهسالار، امين السلطان را فرستادم لب رودخانه كه امتحان بكنند كشتيها را، آنها رفتند، من هم متصل با دوربين نگاه آن طرف آب [232] را مىكنم، چشمم تيره شد، از سپهسالار و غيره هم خبر نمىرسيد، مهدى قلى خان، باشى را هم فرستادم، باشى كه آمد. مأيوس بود، (1)از عبور، چيزها گفت تا آخر با دوربين ديدم، كشتى را طناب بسته و اسبابى داشتند مثل جراثقال مىپيچند، كشتى مىرود آن طرف، ديدم خوب رفت و خوب برگشت، خاطر جمع شدم، نماز كرده رخت پوشيدم وليعهد آنجا بود، گريه كرد، نايب ناظر، كربلائى حسين، جوجه، سايرين، مثل تعزيه روى پا مىافتادند، گريه مىكردند، بعد سپهسالار آمد، گفت مىتوان رفت، سوار اسب شدم، حالت غريبى مردم اردو و غيره داشتند، تعجب، بهت، گريه، خلاصه از چادر الى لب رودخانه دو ميدان اسب بود، اما راهى از اين بدتر نمىشد، گل باطلاق، نهر، سوارههاى غلام كرد ماكوئى و غيره دو طرف صف كشيده بودند، سيد، گدا، درويش، عرضهچى، ديگر آخر نفسشان بود، معركه مىكردند، شاطرباشى چپه چشمهاى شهلا را اشكى مىكرد، عبد القادر خان ميراخور، ابراهيم خان و غيره گريهاى شده بودند، از اسب پياده شده ديدم آب غريبى است، خيلى تند، عريض، گلآلود، مهيب، بىسؤال و جواب نشستم به قايق. سپهسالار، صاحب ديوان، وليعهد، عكاس، شاهزاده، مهديقلى خان، باشى، مليجك، امين السلطنه، امين السلطان، آقا محمد على، كربل، عضد الملك [بودند]، نشستم، قايقچيها خيلى مهارت دارند، خيلى راه ما را با طناب زور كشيدند سربالا بروند تا نزديك درخت بيدى آنجا طناب را جمع كرده توى قايق مىگذارند بعد قايق را ول مىكنند، آب تند مىبرد و قايقچيها پارو مىزنند، تا مىرسد به جزيره كوچكى كه در وسط رودخانه است كه فاصله
1) اصل: كو
شده است ميان آبها، اما آب آن طرف تندتر و زيادتر است. بعد از اين جزيره الى ده بيست قدم تختهبندى كردهاند، معجر گذاشتهاند [233]، آخر آن دو قايق را به هم جفت كرده رويش را تخته گذاشتهاند و با طناب كلفت به آن طرف آب بسته است كه با آن اسباب مىچرخانند، يواشيواش مىرود آن طرف، اگر خدا نكرده طناب پاره بشود آدم و اين كشتى يك راست به درياى مازندران مىرود. الحمد لله به سلامت وارد كناره شديم.
منچيكوف با صاحبمنصب زيادى ايستاده بودند، صحبت شد، منچيكوف ناخوش بوده است و خيلى پير و خرفت شده است، خيلى تفاوت كرده است با پنج سال پيش.
امروز وليعهد در توى قايق احوالش به هم خورد، كم ماند قى كند، دمر افتاد، گيج شد، خيلى ترسيده بود، خلاصه از جلو فوج سواره دراقون كه متعلق به وليعهد است گذشتم، خيلىشان پياده ايستاده بودند، تفنگهاشان سوزنى و از سيستمBreden كه در كارخانههاى خود روسيه ساختهاند هم مشق پياده مىكنند هم سواره، موزيكان هم داشتند، سواره هم قدرى مشق كرده، سركرده اين فوج سواره اسمش كپرميلوتين وزير جنگ هم بوده است، حاكم ايروان كه اسمشRoselavelef بود، مرد ريش و سبيل و مو سفيدى است، صاحب منصب كل قشون سمت ايروان، اسمشPrince Amilakh Varof ديده شد، او مشق مىداد، بسيار مرد قوى هيكل است چانه را مىتراشد، جنبين ريش دارد، جو گندم، اين صاحبمنصبان و اين فوج سواره همه در جنگهاى عثمانى در سمت ارزنة الروم بودهاند، اغلب سربازها نشان سنت ژرژ داشتند. بيگلروف (1)ديده شد. از پنج سال تا حال هيچ تفاوتى نكرده است، همان بيگلروف است. بعد آمديم توى اطاق، جاى
1) ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان به كوشش فاطمه قاضيها، تهران: سازمان اسناد ملى ايران، پژوهشكده اسناد، 1377، ص 495.
خوبى بود، وليعهد، صاحب ديوان رفتند، بعد باز هوا بر هم خورد و ساكت شد. دو دفعه هم قايق و كشتى رفت و آمدى كرد [234] بعضى از بارها را آوردند آن طرف معركه بود، يك بگيربگير غريبى بود، سگ صاحبش را نمىشناخت هر قايقى كه مىرسيد مىخواستند هزار بار گذاشته و هزار نفر بنشينند، بيايند و نمىشد طورى حاجى حسن سربارها بود، داد مىزد كه صدايش پيش من مىآمد. ناصر الملك، محقق، موچول خان، صنيع الدوله، فرخ خان، حكيم الممالك، همه سرگردان، ويلان، روى بارها نشسته بودند.
يك دفعه هم توى قايق نشستند، بعد شلوغ شد، رفتند بيرون. تلگراف كرديم كه ديگر شب كسى نيايد، صبح بيايند. طولوزون شب را آمد رسيد.
خلاصه آنها شب را آن طرف ماندند، صبح همه آمدند با بارها. الحمد لله همه صحيح سالم رسيدند.
روس [ها] شب آتشبازى كردند، هوا خيلى سرد بود، نمىشد تماشا كرد، از صداى آتشبازى اسبهاى سواره نظام تماما فرار كرده بودند، باز همه را به زحمت گرفته بودند.
الحمد لله تعالى شب شام خورده راحت خوابيديم.
بايد رفت به نخجوان، پنج فرسنگ راه است، صبح ناهار را در منزل خورديم، همه سوار كالسكه شديم، چند نفرى از سادات و علماى اردوباد آمده بودند ايستاده بودند، صحبتى شد، سوار شدم، موچول خان هم توى كالسكه من نشست، آقا محمد على هم پشت كالسكه، يك نفر هم از قزاقهاى مخصوص امپراطور كه براى قراولى ما فرستاده است جلو كالسكه نشسته بود، با يك كالسكهچى، تند رانديم، كالسكههاى ديگر عقب سر ما آمدند. اين صحراها همه گل زرد، سفيد و لاله است. طرفين جاده الى دو سه فرسنگ همه كوه است. كوههاى سخت سنگلاخ بىعلف. برخلاف كنار راه و صحرا
همه گل است، اما زمينها پست و بلند خيلى دارد و كوهها تا يك فرسنگ بيشتر خيلى به جاده نزديك است. راه كالسكه سنگ ندارد اما راه خوبى هم نيست، همانقدر است كه جاده را [235] صاف كرده روى نهرها پل ساختهاند كه عراده عبور مىكند. يك فرسنگ كه رفتيم طرف دست چپ در دهنه دره بزرگى دهى ديده شد، اسمش جلفاست و اين معبر جلفاى ارس هم كه گذشتيم به اسم اين ده معروف است، بعد از اين ده الى جلگه نخجوان ده و آبادى نديدم. خلاصه رانديم، تند، سه فرسنگ كه طى شد به كنار رودخانه النجهچاى رسيديم. لب رودخانه چادر زده بودند، پياده شديم، قدرى نشستيم، اسبهاى كالسكه را عوض كردند، رودخانه از طرف دست راست از درهاى مىآيد و به ارس مىريزد، آب زياد گلآلودى داشت، به تازگى براى عبور ما نصف رودخانه را جسرى (1)از تخته بسته بودند، قدرى از آب را با كالسكه رفتم، بعد از جسر گذشتيم، رانديم تا رسيديم به اول جلگه نخجوان، اينجا كوههاى طرفين دست راست و چپ خيلى دور مىشود. دست راست پشت كوههاى سنگى كوههاى بزرگ برفى هم پيدا بود و سمت دست راست كوهى بود يك پارچه، سنگ خيلى بزرگ و بلند و خيلى سخت كه مشهور است به ايلانداغى، خيلى كوه سنگى غريبى است، هيچ جا همچه كوه نديده بودم، سواره قزاق، سوارههاى طايفه كنگرلو لباس سفيد داشتند، يالپوش اسب قرمز خيلى بودند، همه جا براى احترام حاضر بودند. جلگه نخجوان بسيار باصفاست، سبز، خرم، پرگل، پرحاصل، دهات زياد در اطراف اردو پيدا بود، دست راست بعضى قطعهها بود، نيم فرسخ طول و عرض، همهاش يك سره لاله بود، مثل خون، اما صحرا چنان گل بود كه به وصف نمىآيد، اسبهاى كالسكه توى گل همه ماندند، به زور مىرفتم، در جاده تا
1) جسر: مأخوذ از تازى- پل متحركى كه از تختههاى چوبين و زنجيرهاى آهنين روى رودخانههاى بزرگ جهت عبور و مرور سازند و پشتهبند نيز گويند (ناظم الاطباء).
زانوى اسب به گل مىنشست. تا رسيديم نزديكى شهر، تماشاچى، رعيت از ارمنى، مسلمان [236] خيلى بودند، خوانين نخجوان، سوارها، صاحبمنصبان روس همه پشت كالسكه اسب مىتاختند. مهربان خان پسر اسمعيل خان، پسر احسان خان (1)گور به گور سواره مىآمد، از او بعضى تحقيقات مىكردم. جوانك فضولى به نظر آمد، ريش هم
1) بهتر است احسان خان از قلم خود ناصر الدين شاه معرفى شود. ناصر الدين شاه در خاطرات روز دوشنبه هفتم ربيع الاول 1303 ه ق مىنويسد: «امشب كه خوابيدم، خواب عجيبى ديدم، لازم است اينجا بنويسم. ديدم سواره در مملكت قفقاز روس مىروم، يك نفر مرد پياده جلو من مىرود، مثل اينكه راهنمائى مىكند و بلدى مىكند، من هم با او طرف صحبت مىشوم، از عقب صدائى از مهماندار روسها كه با من است آمد كه اين مرد، احسان خان نخجوانى است كه باعث شكست ايرانيها از روسيه شد، چرا حالا همصحبت شما شده و به او التفات مىكنيد. من به او گفتم برگرد به عقب و برو، خواهر احسان خان در آن اطاق بود، او را خوابانده، سيخ را فروبردم به او، مثل يك كتابى شد كه سيخ من او را سوراخ كرد و اين عمل طورى بود كه من با روسها يعنى مخاصمه كردهام. از اطاق كه آمدم بيرون، توى حيات دم در، حاجى معتمد الدوله را ديدم ايستاده است، به من گفت چرا اين كار را كردى و با دولت روس به چه جرأت و اطمينان برهم زدى، گفتم به اطمينان اينكه دو كرور سواره از عالم غيب الان در صحرا حاضر شدهاند و بنا كردم از حياط بيرون رفتن. در آخر حياط، حاجى ابو الحسن معمارباشى و يكى از نوكرهاى ديگر را ديدم، پرسيدم در صحرا سواره و قشون چقدر است، گفتند بقدر چهار كرور سواره ايستاده است، بيرون كه آمدم تمام صحرا و محوطه را از اشخاص عجيب غريب، خوشصورت، خوش لباس ديدم، به همه آنها از شدت تعارف كه مىكردم سرم را خم مىكردم، آنها هم همه به من سر فرود مىآوردند و اظهار عبوديت مىكردند. تمام صحرا از سواره و قشون سياه شده بود، تا رسيدم به جمعى كه سردار اين سپاه بودند و نشسته بودند روى صندليها و همه طورى خوشصورت و خوشگل بودند كه به حد وصف نمىآيد و بخصوص يكى در وسط نشسته بود، آنقدر وجيه و خوشسر و صورت و زلف و قد و تركيب بود كه امكان ندارد كسى به تصور بياورد، جلو او ايستادم، همه به من نگاههاى خوب مىكردند، ديدم بدر الدوله نزديك اين خوشصورت وسطى ايستاده است و مىخواهد با او شوخى و مزاح كند و او تبسم مىكند، اما خوشش نمىآيد، دست به سينه بدر الدوله زدم و بد گفتم و او را دواندم، قدرى جلو آنها ايستادم و همه اينها براى امداد من حاضر شده بودند، بيدار شدم.» [سازمان اسناد ملى ايران، اسناد بيوتات، آلبوم 93، ص 214].
داشت، اما ريش عجيبى بود، كوسه ريش پهن بود، زبان روس هم مىدانست.
خلاصه، نزديك شهر يعنى نيم فرسنگ مانده رودخانه ديدم، دست چپ كه آب گلآلود زيادى دارد، گمان نمىكردم كه بايد به اين آب زد، ديدم كالسكه ايستاد.
سپهسالار، پرنس، عضد الملك آمدند كه بايد به اين رودخانه زد، تعجب كردم كه هيچ سابقه نداشت، قدرى متحير ماندم، خيلى خيلى آب تند تيز بدى بود، معروف است به رودخانه نخجوان، تعجب است كه چرا اينجا پل نساختهاند. خلاصه، پرنس گفت كالسكه كه نشستهايد سنگين است و آب مىرود تويش، بايد به كالسكه سرباز و سبك نشست.
پياده شدم، رفتم به آن كالسكه، درشكه كوچك نجسى بود، سه اسب مفلوك هم بسته بودند، سوارههاى كنگرلو زدند به آب، آب الى پشت كون اسبشان مىزد، جلو آب را گرفتند، پيادههاى نخجوانى هم اينور آنور درشكه را گرفته و پشت درشكه پر شدهاند، متصل قال مقال مىكنند، حالا مانده است كالسكه را بخوابانند، سپهسالار هم جلو من ايستاده است، توى كالسكه صاحبمنصبان روسى هم با سواره قزاق و غيره توى آب، پشت سر، پيشرو، معركه بود، زديم به آب، بسيار بسيار بسيار احتياط داشت، خدا رحم كرد، هيچ همچه خطرى نمىشود، مثل اين بود كه آدم كالسكه را به دريا بزند [237] تمامى هم نداشت چند شقه بود، خلاصه هرطور بود سلامت جستيم، الحمد لله تعالى با همان درشكه، سپهسالار هم همانطور ايستاده بود، تند رانديم به شهر، دو ساعت و نيم به غروب مانده رسيديم. شهر بسيار كثيف و كوچهها لجن دارد، متعفن، هزار و پانصد خانه مىشود، نصف ارمنى، نصف مسلمان است، دو آثار خرابه از خيلى قديم در گوشه يعنى چسبيده به شهر بود، مسجد بوده است، گويا در استيلاى اسلام اعراب ساخته باشند يك كليساى خوب روسها ساختهاند، يك كلوپ يعنى مهمانخانه مانند چيزى هم ساختهاند. چند عمارت ديگرى كه ديوانخانه و غيره باشد ديده شد. با
عمارت حاكم كه در آخر شهر و منزل ما بود غير از اينها ديگر هيچ ندارد ده كند (1)سولقان خيلى بهتر و آبادتر از اينجاست. دختر و زنهاى ارمنى و مسلمان خيلى خيلى خوشگل داشت، بسيار خوب بودند. عمارت حاكم جاى خوبى است، به طرز فرنگستان عمارت ساختهاند، باغى در جلو دارد، اما خيابانها همه گل است، نمىشود راه رفت. جمعيت اين شهر به چهار هزار نفر نمىرسد، فوج ساخلو اينجا با لباس خوب و صاحبمنصبان و حاكم اينجا صف كشيده دم در عمارت بودند، كالسكههاى عقبىها هم به سلامت رسيدند، اما همه ترسيده بودند. امشب بارهاى روسها نرسيده بود، شام را بسيار دير دادند.
كسانى كه در اين سفر فرنگستان همراه هستند از اين قرار است:
سپهسالار، عضد الملك، ناصر الملك، امين السلطان، امين السلطنه، آجودان مخصوص، فرخ خان، صنيع الدوله، محقق، مهديقلى خان، جعفر قلى خان، باشى، شاهزاده، (2)ناظم خلوت، حاجى حيدر، موچول خان، طولوزون، آقا محمد على، حكيم الممالك، مليجك، حاجى حسن، آدم سپهسالار، آدم عضد الملك، آدم عكاس، آدم امين السلطنه [238]
بايد برويم باش نوراشين كه يكى از دهات محال شرور ايروان است 55 ورس روسى راه است، هر هفت ورس يك فرسنگ است، هشت فرسنگ چيزى بالا راه است، ناهار را نخجوان خورديم، هواى خوب بود، سوار كالسكه شده رانديم. مهديقلى خان در كالسكه پيش ما نشست، تيمور پاشا از جلفا اينجا آمده است كه ايروان آمده از آنجا به ماكو برود، همه جا الى منزل اين هشت فرسنگ را همراه كالسكه چاپارى دواندوان آمد
و بعضى اطلاعات از كوه و صحرا مىداد، بسيار مفيد شد براى روزنامه و پسر جوانى هم دارد. آن بيچاره هم همه جا اسب مىتاخت، مىآمد.
خلاصه رانديم، قدرى كه رفتيم دست چپ رودخانه ارس بسيار نزديك شد، به مسافت يك فرسنگ كمتر همه جا از همين قدر مسافت راه مىرفتم، آن طرف ارس از محال قره قوينلوى خالصه خوى و خاك و املاك ماكوست. صحرا امروز چندان پرگل و خوب نبود. دست راست همه جا كوه است، اول كوههاى خشك پست. پشت اين كوهها كوههاى بزرگ برفدار پيدا بود كه كوه قپان معروف است. اين طرفش خاك نخجوان است، آن طرف خاك قراباغ (1)است، 18 ورس كه دو فرسنگ نيم مىشود، هيچ آبادى در طرفين راه ديده نشد. راه كالسكه هم گاهى گل بود، گاهى خشك. تا رسيديم به بيوكدوز، چاپارخانه است، ايستاديم، اسبها را عوض كردند. رانديم، نيم فرسنگى كه رفتم به دهى رسيديم اسمش خوج بود، ملك اولاد احسان خان است، اسمعيل خان و كلبعلى خان، ده كوچكى بود، بعد از آن در دامنه كوه دست راست هم دو ده پيدا شد تا رسيديم به چاپارخانه قيوراق كه ده بزرگى است، آنجا پياده رفتم اطاق، اسبها را عوض كردند، نماز كردم، كوه آقرى از اين طرف دست چپ پيدا مىشود، اگرچه ابر داشت درست پيدا نبود، اما قدرى از دامنهاش پيدا بود، بسيار كوه بزرگى است، دامنه وسيعى بزرگى دارد [239]. دور دامنه آقرى دو دفعه قطرش از دماوند بيشتر است. اين كوه دو قله مخروطى دارد به هم چسبيده و نزديك اين طرف آقرى كوچك مىگويند كه تماما دورش خاك ايران است. قله (2)آقرى بزرگ و طرف شمال مغربش خاك روس است، طرف جنوبش هم كه خاك بايزيد عثمانى بود حالا در تصرف روس است. از اينجا تا معبر
شاه تختى نيم فرسنگ راه است، شاه تختى دهى است اين طرف ارس در بلندى افتاده است، مشرف به ارس، اينجا تيمور پاشا كشتى دارد كه عبور از سمت خوى، ماكو، مراغه، ارومى به اين طرف از اين معبر مىشود. آن طرف ارس كه خاك ماكو و خوى است آنقدر گل لاله قرمز و گل سفيد و رنگهاى ديگر ديده مىشد كه اسباب حيرت بود. پنج فرسنگ مسافت تماما لاله قرمز بود، پنج فرسنگ تماما گل سفيد، بسيار بسيار تماشايى چيزى بود، ماكو و قلعه ماكو هم توى دره بود، جايش را تيمور پاشا نشان داد، اما پيدا نبود. از اينجا به ماكو هفت فرسنگ راه است.
خلاصه سوار شديم، تند رانديم، دو فرسنگى كه رفتم به جلگه محال شرور رسيديم كه حالا حكومت عليحده قرار داده، حاكمى دارد، بسيار جاى آباد است ده روى ده و حاصلخيز، باغات و اشجار زيادى دارد، ارمنى، مسلمان، در دهات مىنشينند، مسلمان بيشتر است، قريب شصت پارچه ده در يك صحرا و محوطه است، اكثر آبادى دست چپ است، مىرسد الى كنار ارس و اين محال از رودخانه آرپهچائى مشروب مىشود كه رودخانه عظيمى است و همه آبش صرف باغ و زراعت مىشود و منبع اين رودخانه از محال دره الاكوز و از كوه الاكوز مىآيد.
خلاصه از توى ده و باغات و غيره عبور شد. باش نوراشين كه منزل است پيدا شد، دست چپ اما رودخانه [اى] فاصله بود، در ميانه بايد يك فرسنگ بالاتر رفته از پل بگذريم، دوباره برگرديم، رفتم، اين طرف پل ده ديزه است، مسلماننشين است، پلى بسيار خوب [240] از چوب و آهن ساختهاند، طولانى. آن طرف پل ده نورآشى است كه ارمنى [ها] مىنشينند.
رانديم رو به منزل، نزديك غروب رسيديم خانه اسمعيل بيك كه در همين ده ساخته است، منزل حاكم اينجاست. ما اينجا منزل كرديم، بسيار خانه خوبى است، به طرز فرنگى ساخته است، خودش هم لباس و كلاه روسى دارد. فوج ساخلو ايروان ايستاده
بودند، موزيك زدند، سواره قزاق و مسلمان و غيره، صاحبمنصبان از هر قسم خيلى بودند، در راه نيمه راه منزل كمال احترام و خدمت را مىكردند.
بايد رفت به ايروان، 87 ورس راه است، صبح زود از خواب شيرين برخاستم، چون راه دور بود حاضر شديم، كالسكهها هم حاضر شدند، سوار شديم، رانديم خيلى راه كه رفتيم شبيه به دره بود، يعنى طرفين راه كوه نزديك به جاده بود، دست چپ باز دهات زياد بود، اقرىداغ هم پيدا بود، طرف چپ اما ابر و مه زيادى داشت، نگذاشت تماشا كنم، فرخ خان پيش ما نشسته بود، به ارس امروز خيلى نزديك شديم اما در گودى بود، رودخانهاش پيدا نبود، تا رسيديم به صدرك كه ده حسين خان (1)
تصوير محمد رضا خان سرتيپ است (ر. ك. ص 51) كه به انضمام دو فرمان ناصر الدين شاه در مورد وى كه در صفحات 461 و 462 كليشه گرديده، به لطف جناب آقاى عطاء الله امين رياحى از نوادگان محمد رضا خان سرتيپ و جناب آقاى باقر عزيزى از تبريز ارسال گرديده كه بدين وسيله از اين بزرگواران قدردانى مىشود.
سردار بوده است، حالا خالصه است 22 ورس راه بود، ده بزرگى است، آبش رودخانه است، از كوه مىآيد1) حسين خان قاجار قزوينى در حدود سال 1155 هجرى قمرى متولد شد. و چون در دوران وليعهدى فتحعلى شاه در فارس از غلامان خاصه بود، پس از كشته شدن آقا محمد خان به دستگاه فتحعلى شاه راه يافته و در مشاغل مختلف خدمت مىكرد. وى در سال 1212 مأمور سركوبى صادق خان شقاقى شد و از سال 1215 كه جهت رفع اغتشاشات خراسان به آنجا مأمور شده بود الى سال 1221 با سمت سردارى سپاه در خراسان بود. حسين خان سردار در سال 1221 به جنگهاى روسيه اعزام شد (ر. ك. جهانگير قائممقامى نامههاى پراكنده قائممقام، تهران: بنياد فرهنگ ايران، 1359، ص 378) و علاوه بر جنگهاى اول در جنگهاى دوم ايران و روسيه شركت داشت. پس از انعقاد عهدنامه تركمانچاى كه روسها بنا به فصل دوازدهم آن عهدنامه كليه املاك و متعلقات او و برادرش را ضبط كردند، فتحعلى شاه حسين خان سردار را به حكمرانى خراسان مأمور نمود. وى تا سال 1245 در اين سمت باقى بود تا در اين سال به حكم شاه به تهران احضار و به حكومت فريدن و چهارمحال و سردارى ايل بختيارى مأمور شد و پس از چندى در همين سال (1245) در سن نود سالگى درگذشت. (ر. ك. محمد حسن خان اعتماد السلطنه، منتظم ناصرى، به تصحيح محمد اسماعيل رضوانى، تهران: دنياى كتاب، 1367، ج 3، ص 1593 و 1598).
طرف دست راست اينجا اسبها را عوض كردند. رانديم، بعد از صدرك كوههاى چپه و راست عقبتر مىرود، يعنى كوههاى دست راست بقدر يكى دو فرسنگ عقب مىرود و پشتش كوههاى برفى هست، دست چپ جلگه مىشود مىرود الى كوه آقرى و كوههاى سرحدات قديم روس و عثمانى كه آن طرف كوه خاك قارص و بايزيد بوده است، حالا روسها كه آنجاها را گرفتهاند سرحد را پيش بردهاند به آن طرف كوهها، از جاده الى كوه آقرى، ده فرسنگ مسافت دارد، قدرى كمتر.
خلاصه رانديم تا رسيديم به دولو كه 18 ورس راه بود، ده معتبرى است، قجرهاى قديم دولو اينجاها مىنشستند، بالاخانه را حاضر كرده بودند، از پله زيادى بالا رفتيم، اينجا ناهار خورديم، آب اين ده هم رودخانه است، از كوه دست راست مىآيد، دهات اينجا باغات و اشجار زياد دارد [241] خلاصه سوار شديم، رانديم، اين دفعه آجودان مخصوص را در كالسكه نشاندم، هوا هم ابر شد، باران هم خيلى آمد، اما در ورود ايروان هوا باز شد آفتاب شد، خلاصه از دولو به قمرلو رفتيم، 18 ورس بود، از قمرلو به آق حمزهلو كه 15 ورس است، از آنجا به شهر ايروان 13 ورس، آبادى و دهات زياد و باغات و اشجار خيلى امروز از دولو به اين طرف ديده شد، اغلب دهات ارمنى مىنشينند، محال و ودى باسار، كرلى باسار، زنگى باسار و غيره بود، زراعت زياد كرده بودند. دو ساعت و نيم به غروب مانده شهر ايروان پيدا شد. سواره مستقبلين، پياده صاحبمنصب قزاق و غيره از هر جور زياد از حد بود. ارمنى، مسلمان.
شهر ايروان در ميان دره تپه واقع است، باغات و اشجار دارد، اما شهر خراب كثيفى است، محله مسلمانها كه از قديم بوده است در روى تپه و درههاست، طرف جنوبى شهر را روسها و ارمنيها تازه عمارت و بنا ساختهاند كه در حقيقت محله روسها و ارمنيها سوا شده است و در اينجا حاكم ايروان عمارت خوبى ساخته است، به طرز فرنگى، جلو عمارت كوچه عريضى است، طولانى، آن طرف كوچهباغ عامه ساخته است. درخت
دارد، اما كوچك است يك مهمانخانه هم آن طرف باغ است كه اغلب پيشخدمتها و غيره آنجا منزل كردهاند. خلاصه وارد كوچه جلو عمارت حاكم شديم، يك فوج سرباز ايستاده بودند، با صاحبمنصبان زياد، از كالسكه پياده شديم، جلو فوج راه رفته جنرال كامارف كه رنگ بسيار زردى داشت ريش هم داشت سركرده قشون ساخلو ايروان است، صاحبمنصبان را معرفى كرد، سربازها مثل سگ اوّرا مىكشيدند طرفين راه هم از زن و مرد، ارمنى، فرنگى، مسلمان مملو بود. رفتيم به اطاق تالار سلام حاكم، توى تالار در بالا صورت پرده بزرگى از امپراطور گذاشته بودند، چهار (1)چوب مطلاى خوبى دارد. اعيان، اشراف، وجوه شهر دور تالار ايستاده بودند. حاكم ايروان معرفى كرد.
كشيشهاى اوچكليسا (2)از جانب خليفه بالا ايستاده بودند، يك كشيش اصفهانى به فارسى ترجمه نطق كشيش بزرگ را كه از جانب خليفه آمده بود كرد، خيلى مفصل، جر آمدم، آخر هم زبانش بند آمد، بعد كلانتر شهر كه مرد كوتاهقد ريش توپى سياهى بود عينك آبى داشت نطق مفصلى را خواند، بعد رفتم اطاق ديگر راحت شديم. مردم همان طور الى نصف شب ايستاده بودند، دختر و زنهاى فرنگى ارمنى خوبى [242] دارد.
شب را باغ عامه و غيره را چراغان بسيار خوبى كرده بودند.
در ايروان توقف شد، ناهار را منزل خورده، بعد از ناهار رخت پوشيده سوار كالسكه شديم براى اوچكليسا. اول قدرى كه رفتم كالسكه دم بازارى ايستاد بايد برويم مسجد،
پياده شدم، سپهسالار توى كالسكه با من نشسته بود پياده رفتم، بازار بدى بود، سقفش تيرپوش كثيف، دكاكين و امتعه معمولى داشت، صد قدمى كه رفتيم بازار تمام شده داخل محوطه شديم كه اشجار نارونهاى كهن و غيره داشت، دورش حجرات دارد. مدرسه است. فرش كشيده بودند. همه جا سالدات، قراول ايستاده بود، علماى ايروان كه اسامى بعضى از اين قرار است دو صفه ايستاده بودند:
ملا خليل قاضى و صدر مجلس شريعتخانه
ملا عباسقلى
ملا محمد باقر
حاجى ملا احمد واعظ
حاجى شيخ رضاى واعظ
آخوند ملا مهدى
ملا صادق
ملا حسين
به همه التفات شد، رفتم توى مسجد ايستادم، اين مسجد را حسينعلى خان حاكم ايروان پدر محمد خان ساخته است. خطيب رفت بالاى منبر، خطبه خواند، به اسم ما، خيلى جمعيت از زن و مرد ايرانى بالاى بامها بودند، هر جور آدم بود، برگشتيم، همانطور آمده سوار كالسكه شدم، سپهسالار پيش ما نشست، رانديم عقب سر هم پيشخدمتها و غيره مىآمدند. بجز محقق، موچول خان، مليجك، حاجى حيدر، ناصر الملك همه بودند.
رانديم از دم قلعه حسين خان سردار كه دست چپ واقع است گذشتم، قلعه قديم ايروان همين جاست، ديوارهاى كلفت مرتفع دارد، بسيار مستحكم، با بروج، اما حالا خراب است، عمارت حسين خان و اندرون بيرونى مسجد و جاى ساخلو، جاى نوكر و
غيره و غيره همه توى اين قلعه بوده است، حالا همه خراب است، بجز تالار سلام حسين خان كه از دولت خرج كرده تعميرى كردهاند نگاه داشتهاند و سرايدارها گذاشتهاند كه در آن تالار اشكال فتحعلى شاه و خود حسين خان و غيره است و اين عمارت يك طرفش به رودخانه زنگى نگاه مىكند كه خيلى سخت است و از اين طرف هيچ قشونى نمىتوانسته است قلعه را بگيرد و يك طرف اين قلعه كه طرف مغرب و جنوب است همه به رودخانه زنگى نگاه مىكند، اين قلعه را در حقيقت روى تپه و كوهى از سنگ ساختهاند، يعنى طرف رودخانه با خارش (1)سنگ است كه ديوار را روى سنگ گذاشتهاند. يك پل دو چشمه خيلى خوب هم تماما از سنگ ساختهاند، از قديم بنا شده است، در روى زنگى، گفتند در عهد قديم [243] وقتى كه ايروان در تصرف عثمانىها بوده است دخترى ساخته است، خلاصه آب رودخانه گلآلود، سياه رنگ از ته دره مهيبى مىگذرد و تخمينا سى سنگ آب داشت بلكه بيشتر.
خلاصه رانديم، همه جا سواره قزاق ايستاده بود، راه را قدرى شوسه كردهاند، اما ناتمام است. از ايروان الى اوچكليسا دو فرسنگ و نيم راه است، قدرى كه از پل گذشتيم به كوچه باغ افتاديم، مثل كوچه باغ تجريش بود، صحرايى شديم، صحراى صاف پرگرد و خاك، اول به ده كوى كند كه طرف دست چپ است رسيديم، ده پر اشجارى بود، بعد از مسافتى از ده شيرآباد گذشتيم، ده معتبرى است، پراشجار، ارمنىنشين است. دست چپ ده چوبان كوه و خاتون ارضى بود تا رسيديم به آبادى اوچ كليسا، ده معتبرى است، غير از اوچكليسا دو كليسا هم بود، بسيار كهنه، قديم جمعيت زيادى بود، از ارمنى و غيره تا رسيديم به در اوچ كليسا پياده شديم، كشيشها زياد بودند، يك سايهبان بزرگى مربع كه چهار پايه داشت دست 4 كشيش و در جلو هم پنجاه نفر بچه ارمنى كه تصنيف تازه براى
1) باخار- باخر: آبدهنده زراعت (ناظم الاطباء).
ما ساخته و مىخواندند به آواز خوب، ما هم زير سايهبان مىرفتيم همه هم از روس، ايرانى و غيره پياده مىآمدند، مردم هم از بالا و پايين تماشا مىكردند، خيلى خنده داشت يك فوج هم ايستاده بود، قزاق زيادى بود. خلاصه وارد حياط جنب كليسا شديم همهجا در زمين فرش انداخته و گل چيده بودند. گل ياس شيروانى تازه باز شده بود، خيلى آورده توى راهروها چيده بودند. خليفه اعظم اوچكليسا آمد در حياط ايستاد، نطقى كرد، همان اصفهانى ديروزى ترجمه كرد، خليفه خيلى گردنكلفت و ريشسفيد است، دست ما را گرفته از پلهها بالا برده رفتيم در اطاق خوبى نشستيم اسمش گاورك است، از اسلامبول اينجا آمده رئيس تمام ارامنه است. تركى اسلامبولى بسيار خوب حرف مىزد، سپهسالار او را در اسلامبول مىشناخت. نعل سر بالنچاق [؟] شمشير من توى درشكه افتاده گم شده است، ته شمشير صنيع الدوله هم گم شده بود، سر شمشيرش پيدا بود، با تخته ته شمشير. بعد از قدرى استراحت خليفه آمد، به اتفاق رفتيم پايين، كليسا در وسط واقع، دور ديوار است و حجراتنشين كشيشان و راهبان است. گنبد كليسا خيلى بزرگ و بلند است و از سنگ ساختهاند، بسيار قديم است، هزار و چهارصد سال پيش از اين [244] از بناهاى جرجيس پيغمبر است، توى كليسا پرده و اشكال كار قديم از اشكال حضرت عيسى و حوارّيون دارد، اما چندان نقاشى معتبر خوبى نيست. بعضى جاهاى توى گنبد هم سفيدكارى است، محرابهاى نماز و جاى عبادتگاه متعدد است. با پرده و روپوشهاى نقرهدوزى. پشت اين گنبد كه چسبيده به همين باشد از درى رفتم تو، خليفه مىگفت اينجاها را من تازه ساختهام. دو گنبد بود، سفيد شده از گچ، بعضى اسبابهاى كليسا را آنجا گذاشته بودند، پشت شيشهها از قبيل عصاهاى خلفاى سابق كه هر خليفه يك عصاى خلافت بايد داشته باشد، بعد از مردن نگاه مىدارند. عصاى زيادى بود، از هر جور «بلند» كلفت، رنگارنگ، طرح به طرح، قريب صد عصا بود و همچنين تاجهاى خلفا كه در وقت اعياد و روزهاى رسمى سر
مىگذارند كه از پارچه مفتولى و گلدوزى است و طرح غريبى است. بعضى سكههاى سلاطين قديم را هم جمع كردهاند زير آينه گذاشتهاند، بعد برگشتيم.
خليفه مدرسه براى تحصيل بچههاى ارامنه ساخته است، آنجا رفتم، مدرسه دور بود، با كالسكه رفتيم. مدرسه خوبى به طرز مدارس فرنگستان ساخته است، بسيار خوب محكم، از پلههاى دو طرفى بلند بالا رفتم، گنبد مانندى بود، صندلى بزرگى براى ما گذاشته بودند، رفتم، نشستم، خليفه هم روى صندلى نشست. يك نفر ارمنى بچه اصفهانى رعيت ايران با دو نفر ارمنى تبريزى وسط ايستادند، اصفهانى كاغذى در دست داشت، خطبه براى ورود ما به زبان اصفهانى خوب خواند، همه ايستاده بودند، سپهسالار و ساير و روسها، بعد برخاستم جاى خواب و غذاى شاگردان را ديديم، اما شاگردان حاضر نبودند، حالا تا چند ماه مرخص و ايام تعطيل است. شصت نفر شاگرد اينجا درس مىخوانند، از هر قسم علوم غير از مذهب ارمنى را هم، ديگر از هيچ مذهبى قبول نمىكنند در اين مدرسه.
بعد سوار شده از همان راه آمديم ايروان به منزل، وقت رفتن به اوچ كليسا كوه قارنىيارق دست راست از دور پيدا بود، برف ندارد، اما در همان سمت كوههاى برفى بود كه محال آباران آنجاهاست كه نايب السلطنه مرحوم جنگ معروف آباران را آنجا كرده است. كوى آقرى امروز مه كم داشت، خوب پيدا بود، آقرى بزرگ خيلى بلند و قطور است، از دماوند به نظر من بلندتر و خيلى بزرگتر آمد تركيب و شكلش را اينجا كشيدم روزى كه از نخجوان مىآمديم، آن طرف ارس كوههاى گجلر خوى كه شكارگاه معروف است پيدا بود، اما برف چيزى نداشت، خشك به نظر مىآمد، شكار در زمستان آنجا جمع مىشود و قلعه عباسآباد [245] كه نايب السلطنه ساخته بود و محمد امين خان نسقچى باشى ساخلو آنجا بوده تسليم روسها كرده بود، دست چپ راه نخجوان نزديك ارس مقابل كوه گجلر بوده است اما جاى قلعه را نديديم.
حبيب ديوانه الى تبريز همراه ما بود، در تبريز ماند. [در اين قسمت از خاطرات ناصر الدين شاه كوههاى آقرى بزرگ و آقرى كوچك را ترسيم نموده كه تصوير آن در صفحه 72 كليشه گرديده است]. (1)
بايد از ايروان برويم به دليجان، صد ورس راه قريب پانزده فرسنگ مىشد. ديشب بىخوابى سرم زده، صبح هم زود برخاستم، بسيار كسل خواب بودم، رخت پوشيده سوار شديم، به صاحبمنصبان و غيره ايروان نشان داده بوديم، به جنرال كاماروف هم نشان داده بودند، صحبت شد، زخمى از پا در جنگ زيوين از عثمانى برداشته است، باز جمعيت زيادى بود، سوار شده رانديم. [246] از شهر سربالا مىرفتم، كوچههاى ايروان سربالا سرپايين است، بعضى كوچهها تازه روسها مىخواهند راست بسازند، محله مسلمانها سواست، يكى دو محله خالص مسلمان است، باقى مخلوط. جمعيت ايروان به همه جهت از ارمنى و مسلمان و روس از دوازده هزار نفر بالاتر نيست، اين راهى كه مىرفتم آخرش به باغات روى تپه و كوه منتهى مىشد، شكوفه گل به و سيب حالا ديده شد، اگرچه هواى ايروان گرم است، اما از تهران بايد سردتر باشد. ملاقاتى كه من در چهل و دو سال قبل از اين با امپراطور نيكولا در ايروان كرده بودم جويا شدم، معلوم شد كه منزل ما آن وقت در همين جايى كه حالا جلو خانه حاكم باغ ساختهاند و آن وقت ميدانگاهى بوده است در چادر بوده است و امپراطور در توى قلعه در خانههاى حسين خان سردار بوده است و من آنجا امپراطور را ديدهام.
خلاصه رانديم، راه سربالا شد و راه كالسكه را از ايروان به آن طرف به خرج دولت و
1) همچنين ر. ك. سند شماره 106 همين كتاب.
خرجهاى گزاف راه شوسه ساختهاند، راه پيچپيچى را كالسكه بالا رفت، به راحتى، خوب ساخته بودند و از آن بالا منظر خوبى داشت به شهر ايروان كه همه در زير پا بود، بسيار چشمانداز خوبى داشت، كوههاى آقرى و سرحدات عثمانى و غيره در جلو شهر زير پا، بسيار عالمى دارد اما نه براى مسافر چاپارى، بلكه شخص بايد كه مجبور به حركت نباشد و آن بالا نشسته با دوربين خوب اطراف را نگاه كند و «غنيمت بداند نداشتن و كسى ديدن را» در كوههاى آقرىداغ كه به زبان اروپ آرارات مىگويند.
خلاصه با تأسف رانديم رو به شمال، همه جا سربالا و كمكم هوا سرد و ييلاق مىشد و كوههاى طرفين راه و تپهها سبز و خرم بود و انواع گلها داشت. تا اينكه بعد از مسافتى كه سربالا رفتم قدرى سرازير شديم تا به چاپارخانه ايلار رسيديم. راه شوسه، اينجاها كمكم خراب و ضايع شده پول دولت را خورده راه بد ساختهاند، گل بود، اسبها به زحمت عبور مىكردند، دهاتى كه از ايروان تا ايلار ديده شد از اين قرار است:
اول گنهگير است، ده ارمنى و روسنشين است. [247] اينجا در حقيقت اردوى روسها بود، از سرباز و مريض، عراده و سربازهايى كه در جنگ اسقاط شده بودند همه را اينجا آورده چادر در صحرا و غيره زده معالجه مىكردند. اسب كالسكه سياچى اينجا مرده بود، كالسكههاى عقب دير رسيدند. بعد رانديم تا رسيديم به فونستانق آنجا هم اسب عوض كردند، هوا بسيار سرد شد. از چاپارخانه ايلار قدرى كه آمديم طرف دست راست دهى بود كوكچشمه و دهات ديگر هم از دور نمايان بود، با كوههاى برفى بسيار ييلاق تا رسيديم به دهى كه اهل آنجا همه روس هستند و طايفه مالاكن هستند. از شهر ايروان تا مالاكن همهجا سربالا مىآمديم، از مالاكن بقدر يك فرسنگ كه گذشتيم سربالا بود تا چاپارخانه فونستانق پيدا شد. الى چاپارخانه همه جا سرازير مىآمديم اسب كالسكه سياچى اينجا مرده بود. خلاصه از چاپارخانه ماليده بهطور كمى سربالا آمديم، بقدر يك فرسنگ و نيم كه رانديم باز راه سرازير شده و در كوههاى طرف دست چپ
جنگل مانند درخت داشت، از فونستانق كه گذشتيم در طرف دست چپ به دهى رسيديم كه كاكس نام داشت و در درهاى واقع بود و رودخانه زنگى كه به ايروان مىرود از ميان اين ده مىگذشت و با دره گودى مىرود پايين كه آب هيچ پيدا نيست يعنى در ده آب پيدا بود. بعد از ده به دره مىافتاد و از كاكس كه مىگذرى قدرى درختهاى جنگلى بيشتر مىشود. تا چاپارخانه اول صنيع الدوله در كالسكه ما نشست، بعد تا چاپارخانه آختى شاهزاده پيش ما بود. از آنجا الى منزل سياچى بود.
خلاصه رانديم تا به آختى رسيديم. آنجا ناهار خورديم بعد سوار شده باز رانديم تا به يلىنوفسيقايا رسيديم. اينجا اول درياچه گوگچهييلاق است، اسب عوض كردند، اين دهات روسى مىنشينند، بواسطه هواى رطوبى و غيره زمينها گل است بطورى توى ده كثيف است و گل كه انسان از غذا خوردن مىافتد درياچه گوگچهييلاق اينجا اولش بود، از آختى سياچى پيش ما نشسته بود. [248]
خلاصه درياچه طرف دست راست افتاده، راه طرف چپ. همه جا از لب درياچه مىرفت، هرچه مىرويم سربالا است و راه شوسه است اما گاهى خراب و گل بود، اما بغلبر درياچه را خوب ساختهاند. خيلى به راحتى كالسكه مىرود، درياچه بسيار باصفا بود، آب صاف كبود رنگ موج كم. عرض درياچه كم است، اما طولش خيلى است، آبش شيرين است. ماهى قزلآلاى (1)بزرگ دارد، موج كمى داشت، دورتادورش كوه است، كوه برفدار غير برفدار و دورش طورى است كه مىشود چادر زد، اردو زد، وسعت دارد، اما نه همه دورش همين سمت راه و بعضى جاها وسعت دارد، باقى كوهها تيز آمده الى كناره درياچه از همه طرف از كوهها چشمههاى زياد جارى است، رو به درياچه، يكى دو رودخانه هم ديدم كه به درياچه مىريخت، يك كوه كوچك سبزى بقدر كوه
1) اصل: قزللالا
دوشانتپه توى درياچه بود، جزيره شده بود، كليسايى ساخته بودند، چند خانوارى بود، هزار ذرع از كناره دورتر است. اما حيف كه كشتى ندارند كه در اين درياچه سير و گشت بشود، درياچه مرده است، دو سه نو بسيار كوچك كثيف در ساحل ديده شد، هوا ابر و مه شد، مه از روى آب و كوههاى جلو برمىخاست، (1)بسيار باصفا و مهيب بود. باران هم آمد، كوهها و زمين سبز و پرگل است، اما حالا مثل زمستان بود، سرما و برف خيلى بود، در وسط تابستان اينجاها خيلى ييلاق و چراگاه حيوانات و گوسفند است، كوهها همه بىسنگ و حاصل ديم هم مىكارند، نزديك غروب بود كه از كنار درياچه مىرانديم، هوا تاريك و مه بود، يك ساعت به غروب مانده بود، به منزل هم خيلى راه است، كالسكههاى عقبى هم خيلى عقب مانده بودند پيدا نبودند تا رسيديم به ده چوپوقلو كه در آخر اين درياچه واقع است.
در دامنه كوه همه ارمنىنشين است، نزاع ايران و روس در سر همين مراتع و اين ده برخاسته است.
خلاصه از چوپوقلو سربالا رفتم، ماليده و كم، رسيديم به چاپارخانه و ده سيمنوفسقايا، پياده شده رفتم توى اطاق، سپهسالار، منچيكوف هم عقب بودند، جنرالى (2)با كلاه خود و لباس تمام رسمى دم كالسكه آمده [به] زبان روسى عبارتى گفت هيچ نفهميدم و راپورت داد، بعد معلوم شد چافجاواتز كه اصلش گرجى است حاكم ايالت اليزابتپل است، يعنى گنجه و قراباغ [249]، شكى، شماخى و غيره و خودش در گنجه مىنشينند. اينجا خاك ايروان تمام و اول خاك اين است.
خلاصه سوار شده رانديم از اينجا همه جا سرازير رفتيم هوا مه شديدى بود جايى
ديده نمىشد. مگر طرفين راه از ده قدم و معلوم مىشد كه اول جنگل است، كمكم درخت پيدا مىشد، اين راه راه عجيبى بود، حيف كه مه بود و غروب هم شده بود و الا خيلى تماشا داشت. بسيار بسيار بسيار سرازير بايد رفت و راه را بسيار خوب پيچپيچ ساختهاند كه در اين سرازيرى تند كالسكه در كمال تندى و راحتى و بىخطر مىرود، بقدر كوه البرز سرازيرى داشت اما همه جنگل بود و خاك كوهش هم نرم بود.
خلاصه هى رفتيم، نرسيديم، هى رفتيم، تمامى نداشت تا تاريك شد و مهتاب ابردار بدى هم بود، قدرى روشن بود، درختها را مىديدم، شكوفه زيادى از سيب و به، امرود، آلبالو بود، كنار رودخانه بود. پايين دره كه رسيديم رودخانه تشكيل يافت كه به قدر بيست سنگ آب داشت، همه جا از كنار رودخانه راه ساختهاند تا رسيديم به ده گلاونو، كه ارمنىنشين است خيال كرديم منزل است، خير منزل پايينتر است، باز رانديم تا نيم فرسنگ ديگر رسيديم به منزل كه دليجان است، عمارت ييلاقى جنرال كافتاروتز كه اينجا ساخته است منزل ما بود، بسيار عمارت خوبى بود، شام خوبى دادند، پيانو بزرگى توى اطاق بود، كله مرالى را با شاخ درست كرده گذاشته بودند، خيلى سر بزرگى بود و شاخ بسيار بزرگ قلاجّهاى (1)غريب داشت، گفتند اين جنگلها مرال دارد و همين جا زدهاند، چون بسيار خسته بودم زود خوابيدم.
بايد به منزل آلكت برويم، صد و پنج ورس راه است، صبح زود برخاستم، حاكم ايروان از اينجا مرخص شد رفت، سوار شديم، رانديم، همه جا سراپايين و از دره مىرفتم. رودخانه دليجان دست چپ بود، درهاى بود عريض، طرفين راه كوههاى بلند
1) قلاج: باز (فرهنگ معين).
پرجنگل، زمينها سبز [و] حاصل پرگل، كوهها طرف دست راست بلندتر و پرجنگلتر بود. مثل درهها و كوهها و جنگلهاى مازندران است، اما عرض جنگل كم است، همه جا از سر كوههاى جنبين است، عرض جنگل ديگر آن طرف كوه درخت ندارد [250] از هر قسم درخت جنگل دارد، در آخر سرو و كاج كوهى خيلى هست، اما طول جنگل كه الى آخر اين دره باشد پنج شش فرسنگ مىشود. شكوفه زيادى هم تكتك كنار راه و رودخانه بود تا رسيديم به ترسچاى، اسب عوض كرديم، اينجا يك رودخانه ديگر قاطى دليجان مىشود، آبش خيلى مىشود، از آنجا رفتم، قدرى از پلى گذشتيم، رودخانه به دست راست افتاد. همينطور همه جا آب بود، درخت، سبزه، گل، شكوفه و كوههاى جنگلى، تا رسيديم به كاروانسرا كه دهى بود و هيچ كاروانسرايى نداشت، آنجا همه اسب عوض كرده از آنجا رانديم به اوزونتالا، اسب عوض كرده به نووآقستافا پياده شده، جمعيت زياد بود، از مسلمان، ارمنى، بزرگان روس و غيره. ناهار اينجا حاضر كرده بودند خورده شد، در همين چاپارخانه بود كه پنج سال قبل از اين معاودت از فرنگستان شب را اينجا خوابيده به طرف گنجه و بادكوبه رفتيم، بعد از ناهار سوار شديم، پرنس قاقازين از تفليس اينجا آمده به حضور رسيد، حاكم قلمى شهر تفليس است.
سوار شده رانديم تا به چاپارخانه زورآرخ رسيديم، آنجا اسب عوض كرده بعد رانديم، به چاپارخانه صلاحاوغلى رسيديم، اينجا جمعيت زيادى بود، از رودخانه خرام كه خيلى آب داشت، از پل خوبى گذشتيم، به صلاحاوغلى رسيديم، توى كالسكه بوديم، اسبها را عوض كردند، از بزرگان طايفه قزاق پياده جلو كالسكه خيلى بودند، صحبت شد، احوالات پرسيديم، اين قزاقها در كنار همين رودخانه دهات و مزارع زياد دارند. دوازده هزار خانه هستند، يك سرحدشان از طرف گنجه پايين رودخانه به طايفه شمس الدين لو مىرسد، از طرف بالا سمت تفليس به سنخكرپى و طايفه بزچلو كه آنها هم طوايف زياد هستند. از خوانين بزچلو هم حاضر بودند، طوايف قزاق هم شيعه دارند
هم سنى هم ارمنى، اين قزاق شمس الدين لو دخلى به قزاقهاى اصلى روس ندارد. اينها آن هيأت و آن سبك نيستند [251] و مذهب آنها هم روس است.
خلاصه رانديم تا رسيديم به منزل كه آلكت است، اينجا همانقدر اطاق و عمارت داشت كه منزل ما بود، براى سپهسالار و غيره. بيرون چادر زده بودند، شب سالداتها آواز خواندند، با طبل و غيره، خوب مىخواندند، هواهاى اينجا سرد رطوبى است.
بايد برويم تفليس و 44 ورس راه است.
صبح برخاستم، رخت پوشيده سوار شديم رانديم، بقدر دو فرسنگ كمتر كه مىرانديم صحرا و جلگه بود و زمينها سبز و پرگل است، بعد طرفين راه ماهور است، نرم، طرف چپ لاله زياد هم داشت، خيلى راه همينطور دره و طرفين راه ماهور و تپه است. بعد چند پيچى خورده سرازير مىشود، رودخانه كر و جلگه تفليس نمودار مىشود.
در چاپارخانه ياغلوجه اسب عوض شد، رانديم تا رسيديم به چاپارخانه سوقانليق، امين الملك در صحرا پياده ايستاده بود، با قونسول ايران [در] تفليس و ميرزا محمد على كاشى كه اينجا رئيس يعنى صاحب اسب و گارى چاپارى است. امين الملك [با] لباس تمام رسمى نشان زياد بسيار شيك ايستاده بود، كالسكه ايستاد، قدرى صحبت شد، بعد رانديم در سوقانليق اسب عوض شده رانديم، امين السلطنه پيش ما نشسته بود، قدرى كه رانديم شهر تفليس پيدا شد كه در ميان كوه و دره تپه واقع است، تا رسيديم كنار شهر كه در سر راه فرش انداخته، دروازه نصرت ساخته بودند، خيلى خيلى با تشريفات، پياده شدم، پياده راه رفتم، سپهسالار و غيره عقب بودند، من بودم امين السلطنه، سالس استاروسلسكى كه سابقا حاكم بادكوبه بود، پنج سال پيش كه از بادكوبه عبور شد حاكم بود و آدم بسيار خوبى است، حالا رئيس كل دفترخانه قفقاز است، ايستاده بود با
صاحبمنصبان و كلانتر و اهالى و نجباى گرجى و غيره و غيره، معرفى مىكرد. اما من اول حاكم بادكوبه را نشناختم تا به نظرم آشنا آمد، اما درست برخورد نكردم، مردم فرياد اورّا و صلوات و غيره را خيلى بلند كردند. بعد منچيكوف عقب بود رسيد سوار درشكه سرباز شديم، باز امين السلطنه پيش روى ما نشست، رانديم تا از كوچهها و غيره گذشتيم، كوچهها كثيف است، زن و مرد در بامها و زمين و روى پنجره و غيره پر بودند، زنهاى گرجى، فرنگى، ارمنى بسيار بسيار خوشگل دارد. [252]
خلاصه وارد جلو خان عمارت جانشين شديم، همان عمارتى كه مراجعت از فرنگستان منزل كرده بوديم، دم در توى كوچه فوج ايستاده بود، ميرسكى كه نايب جانشين است با همه صاحبمنصبان قفقاز از نظامى و قلمى و غيره ايستاده بودند، جمعيت زيادى بود ميرسكى همه را يكانيكان معرفى كرد، دو پسرهاى گران دوك (1)ميشل برادر امپراطور هم ايستاده بودند، با لهلههاى نظامى و غيره، دست به آنها دادم، هر دو بسيار بسيار جوانهاى مؤدب تربيت شده، پاكيزه، سنشان چهارده پانزده، اسمشان بزرگتر ميخائيل ميخائل اوويچ، اسم كوچكتر: گوركى ميخائيل اوويچ.
بعد رفتيم توى اطاق نشستيم، باز شاهزادهها آمده نشستند، صحبت شد، جانشين و زنش پطر رفتهاند، اينجا نيستند در تالار هم ميرسكى باز اشخاص زيادى چيده بود، معرفى كرد، بعد رفتند.
ناهار در اينجا خورديم، خيارهاى خوب دارد و زياد، امين الملك صحبت كرد، در باغچه جلو تالار گشتم، گلهاى بسيار خوب داشت كه هيچ نديده بودم.
شب هم رفتيم اطاق ديگر، پنجره به كوچه و صحرا باز مىشود، باز كرده ايستاديم.
در كوچه جمعيت زياد بود، زن و مرد چراغان بسيار خوب كرده بودند. آتشبازى كردند،
1) اصل: قران دك
بسيار خوب حقيقتا مردم از صميم قلب شاد و خرم بودند. از ورود ما و كارگزاران روس در خدمات به هيچوجه فروگذاشت نمىكردند، بسيار بسيار خوب.
احوالات شهر تفليس را در روزنامه سفر اول نوشتهام. ديگر لازم نيست حالا هم بنويسم.
در تفليس مانديم، باز معارف، صاحبمنصبان و غيره را ميرسكى در تالار حاضر كرده بود، معرفى كرد، بعد رفتيم به اطاق شاهزادهها ديدن، كه اطاقشان از همين اطاق ما راه دارد، قدرى آنجا نشستم، اطاقشان چشمانداز خوبى به كوچه و صحرا داشت، اشكال و پردههاى دورنما و غيره متعلق به قفقاز از در و ديوار آويزان بود، بعضى اسلحه و زين و برگ و يراق اسب از اهالى خيوق و بخارا در ديوار بود. بعد آمديم پايين، در باغ بزرگ داخل عمارت گردش كرديم [253] شاهزادهها و لهلهشان هم بودند، شاهزادهها را گردش مىدادند، گل مىچيدند دست ما مىدادند، راهنمايى كردند به گرمخانه، چيالك (1)زياد رسيده داشت گلهاى خوب، انواع، اقسام در اين باغ است كه هنوز تهران نديده بودم. بعد رفتم موزه تفليس كه يك كوچه فاصله به اين باغ بود، ديركتر (2)موزه كه اسمش .... (3)و فرانسه خوب حرف مىزد همه جا را نشان مىداد.
شاهزادهها هم بودند، همه را صحبت به زبان فرانسه مىكردم. حيوانات زنده بعضى مرغها داشتند از قبيل قرقاول، دراج، سره و غيره، كم مرغ زنده داشتند اما داخله موزه
خيلى اسباب از هر قسم بود، اسبابهاى قديم، جديد، طوايف و ملل، انواع پروانهها و جانورهاى كوچك بزرگ، جانورهاى مرده را كه ساختهاند و مثل زنده ايستاده كردهاند، خيلى خوب ساخته بودند، پلنگ، ببر، خوك، بيزون كه گاوميش وحشى است، ماهى يونس (1)بزرگ بحر سياه كه جانور غريبى است. يك شترى مرده دراز كشيده كه بعينها همان شتر است، لاشخور، كلاغ، روباه، شغال زيادى هم روى لاش اين افتاده است، چطور او را مىخورند بسيار بسيار خوب ساخته بودند، حقيقتا صنعت كرده بودند. انواع نمونههاى معادن و غيره و گل و علف و چوب جنگلى خود قفقاز، همه اين موزه اغلب از نمونههاى خود قفقاز است.
بعد آمديم بيرون، باران مىآمد، رفتم آخر باغ حمام بود، مال جانشين است، بسيار خوب حمامى بود، به طرز فرنگى كوچك گرم، حاجى حيدر لخت بود، شستوشوى خوبى الحمد لله تعالى به عمل آمد. ديروز كه وارد شهر شديم يك دسته از اسراى عثمانى را توى كوچه دم منزلشان ديديم، دعا مىكردند، داد مىزدند، چهارصد نفر مىشدند، با لباسهاى بد، پاره، اما جوانهاى خوبى بودند، چند كاكاسياه گردنكلفت هم ميانشان بود.
امشب ان شاء الله بايد به تماشاخانه برويم. ميرسكى بسيار آدم قابلى است، فرانسه را بسيار خوب حرف مىزند، پولوتيكدان است، اما صورت و حالت چشمهايش به نهنه غمزهباجى شبيه است.
شام خورده سوار كالسكه شديم، باران بىمزهاى [254] از عصر شروع به آمدن كرد، خيلى پرزور، همه چراغانى و باغ تماشاخانه را ضايع كرد، باز مردم جمع بودند، رفتم بالا در لژ كوچكى نشستم، سپهسالار، ميرسكى، اربليانى در لژ ما نشستند، اربليانى
1) منظور نهنگ است.
از شاهزادههاى گرجستان است، همان است كه به فرحآباد آمده به حضور رسيده بود، هفتاد و پنج سال دارد، اما باز خوب خوش دماغ است و جاهل.
خلاصه تماشاخانه كوچكى است، زنهاى صاحبمنصبان روس و دختران آنها بعضى از زنهاى گرجى در دور بالاى تماشاخانه نشسته بودند، همه لخت، سينهباز، هفت هشت زن خوب داشت، بقدر يك ساعت و نيم بازى درآوردند، يك زن بسيار فربه گردنكلفت مجسمه سنگى شده بود آواز مىخواند، يك پسر و يك شخصى كه يهودى شده بود مىخواندند و مىآمدند، مىرفتند فقط بد نبود، صاحبمنصبان هم همه پايين نشسته بودند، پرده كه پايين افتاد برخاسته بستنى خورديم بازآمديم خانمها را ميرسكى معرفى كرد. بعد از اتمام رفتم، باغ جلو سن تماشاخانه اسباب چراغان بسيار خوبى چيده بودند، اما باران همه را ضايع كرد، برگشتيم به منزل يعنى تا چادرى كه بالاى باغ زده بودند رفتم، شب را بىخوابى سرم زد، بد خوابيدم.
بايد برويم به منزلگاه مليت كه صد و هشت ورس راه است و نزديك دامنه كوه قفقاز است. صبح برخاستم، ابو القاسم خان نوه ناصر الملك را ديدم. اين بيچاره عجب زحمات كشيده است متصل از بىاسبى چاپارخانهها در عقب است، ديروز وارد تفليس شده است. در تهران خيلى نرهخر بود، اينجا ديدم بيچاره لاغر، زرد. همه روزه اين بيچاره را سوار عراده باركش بىفنر روباز كه علف بار مىكنند مىكردند، ديگر شكم و روده ندارد، خلاصه خيلى خنده دارد، باز تفليس مىماند، تا كى اسب پيدا كرده راهى شود. خلاصه رخت پوشيده آمديم به تالار، به شاهزادهها نشان و حمايل ايران داده بوديم [255] اول آنها را در تالار پذيرفتم، دست داديم، اظهار تشكر كردند، بعد در تالار ديگر ميرسكى و همه صاحبمنصبان روسيه بودند، اظهار التفات شد.
آمديم پايين سوار كالسكه شده رانديم تا از شهر تفليس خارج شديم. از تفليس الى چاپارخانه اول كه مسيخت نام دارد، راه گويا شوسه نيست و به واسطه باران ديشب بسيار گل بود و 20 ورس راه بود، گل توى كالسكه مىريخت و همه سوارههاى قزاق و كالسكهچيها و غيره گلآلود شده بودند، بطورىكه بسيار خنده داشت. سياچى پيش من نشسته بود. يك نفر صاحبمنصب معتبر روس كالسكهاش را از كالسكه ما گذراند كه به مسيخت رفته حاضر باشد براى نطق و راپرت بدهد. ديدم به طورى گلآلود شده است كه از سر تا پا گل است و رويش هيچ پيدا نيست بجز گل و همچنين لباسش، وارد چاپارخانه كه شدم ايستاديم اسب عوض كنند همان صاحب منصب آمد جلو كالسكه، نطقى كرد راپورت داد، با همان گل سر و صورت كه آدم از خنده مىمرد من هيچ نخنديدم.
خلاصه رانديم تا رسيديم به چاپارخانه تزلقان، آنجا رفتيم به اطاق، عمارت خوبى بود، ناهار آنجا خورديم، باشى صبح لرز كرده بود تفليس با حالت تب آنجا آمد.
بعد از ناهار سوار كالسكه شده رانديم براى چاپارخانه قصبه دوشيت، اين قصبه در دامنه كوه باصفايى افتاده است اما چاپارخانه آن طرف رودخانه است و قصبه آن طرف، از آنجا به چاپارخانه تانااور، از آنجا به چاپارخانه پاسانااور، از آنجا به مليت كه منزل است رفتم.
امروز از تفليس كه دور افتاديم همه صحراها سبز و خرم و پرگل و دهات گرجىنشين آباد، طرفين راه و رودخانه كر و كوههاى بزرگ و كوچك و جنگل و شكوفه و حاصل ديم و آبى و لاله و انواع گلها كه حقيقتا بسيار تماشا داشت و باصفا بود. هوا هم ابر و مه و ترشح (1)باران هم مىآمد. ابتدا همه جا رودخانه كر دست راست است و راهآهن كه به
1) اصل: تشرح
پوتى مىرود دست راست ديده شد و يك ترن مقارن گذشتن ما به راه افتاد و تند رفت [256] بسمت پوتى، قدرى كه رفتم يعنى دو فرسنگى از تفليس به آن طرف راهآهن افتاد طرف دست چپ و رفت رو به مغرب و مفقود شد. ما رفتيم از پل گذشته رو به شمال و اين عمل در اول چاپارخانه مسيخت شد، در اين چاپارخانه و دهات كه مىرفتم گاهى راه دره مىشد و طرفين راه كوه و جنگل، گاهى صحراها و دشتها به هم مىرساند، اما همه اينها سبز و خرم و جنگل و پرآب، پرشكوفه در نهايت صفا و فزا. (1)متصل چشم بايد تماشا كند هيأت ارض (2)را كه به اشكال مختلف عوض مىشد تا مىرسد به چاپارخانه آنانور، از اينجا الى منزل يك درهاى كمعرض كه تقريبا سيصد قدم مىشود تشكل مىيابد و رودخانه عظيمى كه از روبرو از بالا، از كوههاى قفقاز مسمى به آراقوا مىآيد و همين رودخانه در پايين به كر ملحق مىشود جارى است. طرف دست راست و اين دره از تعريف و تحسين خارج است، طرفين راه كوههاى بلند پرجنگل، اما درختهاى جنگل بلند نيست، كوتاه است، سبز، خرم، پرگل، پرحاصل و طرفين راه شكوفه درختهاى ميوه دارد. جنگلى و غيره، تازه شكوفه باز كرده سفيد مىزند و از هر دره و كوه يك آب صاف خوب زيادى جارى است، از چپ و راست كه به رودخانه مىريزد و دهات گرجيها در بالاى كوهها و بغلهها و درهها، خانههاى تكتك و پنجپنج و زيادتر و كمتر متصل است به هم و گوسفندها و گلهها كه اغلب سفيد هستند توى اين چمنها و سبزهها مىچرند.
گلههاى گاوها و گاوميشها و خوكهاى دستى و ماديانها هم همينطور در اين سبزهها و مراتع در چرا مشغول هستند و بعضى وقت كوههاى برفدار عظيم مهيب قفقاز كه معروف به كوه قاف است از ميانه درهها پيدا مىشود. با آن برفها و عظمتهاى زياد حقيقتا
از خلقت خداوند تعالى شخص حيرت مىكند و تعجبها حاصل مىكند.
خلاصه غروبى وارد مليت شديم، يك فوج سرباز روسى [257] كه در همين جا ساكن است و منزل دارد جلو عمارت صف كشيده بودند سركرده آنها پطروفسكى الكسندر ايوانويچ.
چون خيلى بالا آمدهايم اينجا جنگل كوهها تمام شد و بواسطه سردى هوا هرقدر درخت هم كه در كوه و غيره هست هنوز برگ نكرده است، و اين عمارت بسيار خوبى است، يعنى منزلگاه است كه دولت ساخته است، پله زيادى بالا رفته به عمارت رفتم.
چشمانداز خوبى رودخانه و دره و كوه دارد، هوايش بسيار سرد است.
روزى كه به موزه تفليس رفتم به قفس حيوانات كه رسيدم چند بوف آنجا بود، به زبان فرانسه به بوف گراندوك مىگويند، گفتم اينها گراندوك هستند، پسرهاى جانشين بسيار خجالت كشيدند چون به پدرشان گراندوك مىگويند، لهلهشان گفت حق داريد اسم فرانسوى اينها همين است.
در موزه يك ارقالى قوچ غريبى ديدم، يعنى مرده بود، درست كرده بودند، شاخهايش مثل قوچهاى ما اما برگشته به عقب، به رنگ پشم سياه تيره، چشمها زرد مهيب، سر پوزه جور ديگر، دست پاها بسيار بسيار كوتاه، خيلى حيوان عجيبى بود، در كوههاى قفقاز پيدا مىشود.
بايد برويم به ولاد قفقاز به راهآهن، صبح زود برخاستم، رخت پوشيدم، هوا سرد و ابر بود سوار كالسكه پدرسوخته شدم، اين كالسكه از جلفا تا اينجا ما را خفه كرد، بندهاى شيشه بالاكنى هر روز پاره مىشود. خلاصه رانديم، راه سربالا بايد برود يعنى راه را پيچپيچ ساختهاند، مثل اينكه از كوه البرز كالسكه بالا برود و پايين برود الى
شهرستانك اما اين بزرگتر، مهيبتر، بلندتر، پربرفتر.
خلاصه مىرانديم، درههاى باصفا از هر طرف چشمه و آبشارهاى خوب ديده مىشد، كوه سبز، نرم، بلند، درههاى خوب، حقيقتا ييلاق از اين بهتر نمىشود. اما از سردى هوا اينجاها جنگل و علف كم است، بلكه هيچ نيست. مگر در تابستان علفش بلند شود. همينطور رانديم تا به چاپارخانه و آبادى غودااور رسيديم، اينجا اول برف بود، از اينجا هم الى يك فرسنگ سربالا رفتيم، يعنى به پيچپيچ، امين الملك پيش من بود نشسته بود، كل كوه و درهها و طرفين راه برف است. طرفين راه مثل ديوارهاى بلند و هر قدر تصور شود كلفت برف داشت و كمال احتياط را داشت كه برف خراب شود، سر كالسكهها [258] و يا راه از طرف پرتگاه خراب شود، يا دبوارها و سنگچينهاى بلند كنار راه كه اغلب ترك خورده بود بريزد سر مسافر بسيار بسيار احتياط داشت. خدا رحم كرد، از هر طرف بهمنهاى قوى ريخته بود توى درهها. يك جايى بنايى از سنگ كرده مثل دالان سرپوشيده كه بهمن بيايد بسر او بريزد و به راه نريزد، بهمن پر كرده بود او را. بعد همانطور بنايى كرده بودند كه كالسكه از ميانش مىگذرد، روى سقف او را كوه كوه برف ريخته بود و آب مىچكيد از سقف، كمال احتياط را داشت كه از زور برف سقف خراب شود. راه شوسه (1)هم خراب است، گل زيادى است، خلاصه يك فرسنگ از غودااور كه سربالا رفتم بعد كمكم سرپائين رفتم، ماليده، تا رسيديم به چاپارخانه و آبادى قوبى كه در زير اين كوه در دامنه افتاده است و رودخانه ترك از اينجا از كوهها و درهها مىريزد و تشكيل مىيابد، همينطور آبش زياد مىشود تا مىرود از ميان شهر ولاد قفقاز رد مىشود، اما تا شهر آبش بقدر كر نيست تا بعد از آنچه شود آبش در شهر ثلث كر مىشود.
1) اصل: شسته
خلاصه اين طرف كوه زمينها همه سنگلاخ و كوههاى سخت و بد، بسيار سختانهاى بلند مهيب كه واقعا كوه قاف بايد همين باشد، دهات كوچك كوچك در دامنهها و غيره بودند، خانهها را از سنگ ساختهاند، اما از همه طرف، از درهها و كوهها، آب و چشمه و آبشار مىآيد، داخل رود ترك مىشود، تا رسيديم به چاپارخانه و آبادى قاضىبيك، پياده شده رفتم به اطاق حاكم تركچاى ولاد قفقاز كه اسمش ... (1)، حاضر بود، راپورت داد، فرانسه حرف زد.
اما تا اين چاپارخانه خاك تفليس است. ناهار را خورديم، بعد از ناهار سوار شديم.
فنر اين كالسكه پدرسوخته من شكسته بوده است، به من نگفته بودند، موچول خان هم نشسته بود پيش من الى شهر ولاد قفقاز كه شش فرسنگ بود، يك تكانى به ما داد كه حساب نداشت، راهش هم بد بود، رودههاى ما را درآورد، من اغلب توى كالسكه ايستاده بودم، خلاصه رسيديم به آبادى و چاپارخانه لارس، اسب عوض كرده رانديم [259] از آنجا به آبادى و چاپارخانه بالت رسيديم، از بالت به شهر ولاد قفقاز.
امروز بين راه از چندين پل گذشتيم، گاهى رودخانه طرف چپ، گاهى طرف راست مىرفت. اما بالاخره الى شهر همان در طرف راست بود، از بالت به پايين كمكم صحرا و جلگه مىشود و كوهها عقب مىماند و كوهها آنچه بهنظر مىآيد جنگل است. اين دره و راه كه آمديم همه سنگ و سختان بسيار بسيار بلند بود، بىجنگل، صحرا [و] زمينها، سبز، خرم، پرگل است، تا رسيديم به شهر، از توى شهر گذشته دم گار راهآهن پياده شديم.
فوجى با موزيكان ايستاده بودند. حاكم و صاحبمنصبان و زن، مرد فرنگى و غيره زياد بودند، پياده راه رفتم، همه معرفى شدند. از رعيت و تجار ايران [در] اين شهر زياد
1) در متن جاى اسم خالى است.
هستند، همه ايستاده بودند. از آن ايرانيهاى بسيار دم سابيده.
نظر آقا از پاريس آمده چند روز است اينجا بود، خلاصه يواشيواش آمديم تا داخل كالسكه راهآهن شديم. ترن بسيار خوبى است، بناست شب همين جا بخوابيم، 6 ساعت از شب رفته راه خواهد افتاد، خدايا، خودم و همه را به تو سپردم.
همه ملتزمين هم شب در ترن هستند، اما تازه وارد شدهايم براى تعيين جا. منزل خيلى شلوغ شد، كالسكهها را باز كرده مىبردند آن طرف مىآوردند، عوض مىكردند، به هم مىبستند، خيلى شلوغ بود و هست. اين شهر تازه بنا شده است، يعنى بيست و پنج سال است كه شهريت به هم رسانده، كوچههاى راست وسيع دارد، اما زمين كوچهها گل است. مدرسه نظامى معتبرى دارند، بعضى عمارات خوبى از بزرگان و غيره و دولتى هستند، باقى خانههاى رعيت همه كپرى است، مثل خانههاى رعيتى مازندران. اين طرف كوه قفقاز در كنار درهها و دامنهها قلعههاى كوچك محكم و بعضى بروج ساختهاند كه حالا هم ساخلو دارد، چون چركس و لزگىها پيش از اين از كوه گذشته ولاد قفقاز را مىچاپيده اسير مىبردند، حاكم اين شهر به چاپارخانه آخرى استقبال آمده بود، باز پيش آمده اينجا بود، فرانسه حرف مىزد اسمش ... (1).
در گرجستان هم كليساها را دورش را قلعه كشيده و برج ساختهاند از قديم چون هميشه از طرف ايران و غيره از عهد امير تيمور و اعراب محل تاختوتاز بوده است.
[260]
شام را توى واگون (2)خورديم، بعد خواستم بخوابم دور واگون پر بود از زن و مرد، لابد آنقدر تماشا كردم كه راه افتاد، زنهاى خوشگل داشت، بعد خوابيدم، خوابم نبرد، بد
خوابيدم، صبح زود برخاستم، نشسته به تماشا، كل صحرا سبز و خرم است. تا رسيديم به استاسيون مينرال نيااىوودى كه دست چپ كوه هم توى صحرا پيدا بود. اينجا آب معدنى گرم دارد. كل صحرا گل است و چمن، چيز غريبى است.
خلاصه، همينطور مىرانديم. سه روز و سه شب توى راهآهن بوديم، ديگر معلوم است آدم سه روز و سه شب توى راهآهن محبوس باشد چه خواهد شد. با آن تكانهاى كالسكه گاهى تند، گاهى آهسته، گاهى چون آهنهاى راه، بعضى جا ضايع و از هم در رفته است. تكان غريبى مىداد. بايد همين جا شام خورد، بايد خوابيد، بايد زندگى كرد، پيشخدمتها و سايرين هريك جايى داشته، راه بود تا آخر برويم بياييم مليجك (1)بيچاره خوب خدمت مىكرد، در وقت شام خوردن و ناهار خوردن به زحمت غذا مىخورديم، وقت خوابيدن روى نيمكت كوچكى مىخوابيدم تا صبح بلند مىشدم و پايين مىآمدم، خلاصه حفظ خداست كه ماها را نگاه مىدارد و ديگر هيچ. استاسيونهاى بسيار خوب داشت، در آنجاها هر وقت كالسكه مىايستاد جمعيت غريبى از زن و مرد مىشد و صداى اوّرا به آسمان مىرفت. اصل رعيت روس خيلى چرك و كثيف و خر هستند، اما صاحبمنصبان و اهل قلم و قشون همه تربيت شده و تميز هستند. فوج و اسباب آذوقه و قورخانه و قشون متصل در راه و نيمه راه به قفقاز و غيره مىرفت و در استاسيونها كيسههاى آرد و آذوقه و اسباب حمل و نقل زياد از اندازه ديده شد. چون هنوز عاقبت جنگ را تمام نمىدانند خيلى مشوش و پريشان هستند و خيلى خرج مىكنند. صحراهاى روسيه كه ديده شد، همه سبز و پرگل، از هر نوع و اغلب زراعت است، يعنى در حول و
1) مليجك: منظور ناصر الدين شاه ميرزا محمد خان امين خاقان معروف به مليجك اول برادر امين اقدس و پدر غلامعلى خان عزيز السلطان مليجك ثانى بوده است (ر. ك. دوستعلى خان معير الممالك، رجال عصر ناصرى، تهران: نشر تاريخ ايران، ص 239).
حوش (1)دهات و شهرها زراعت هم ديم است، شخم مىكنند، گندم مىپاشند، بىزحمت، اغلب كنار رودخانهها و غيره جنگل است. بزرگ و كوچك. بلبل زيادى توى جنگلها مىخواندند، صدايش را توى واگون مىشنيدم، هر جا درخت زياد است بلبل پر بود، درختهاى جنگلى مثل توسكا و سرو كاج، درخت بيد هم خيلى ديده شد.
نزديكيهاى مسكو برف خيلى در زمين ديده شد. هر جا رودخانه بزرگ و كوچك باشد، لابدا ده يا شهرى آنجا هست. شهرهاى بزرگ و قصبهها و دهات خيلى ديده شد، آسيابهاى اينجا همه بادى است و خيلى هم دارند. از دور پرههاى آسياب را باد حركت مىدهد، تماشا دارد و هيبتى دارد [261]، دون كيشوت حق داشت با آسياب بادى جنگ مىكرد، هر شهر روس چند كليساى خوب معتبر دارد و آسياب بادى و خانهها تكتك در توى چمن، روى خانهها از چوب و نى پوشيده است، دور خانه را از گچ سفيد كردهاند. خانههاى بزرگان و ابنيه دولتى رويش از آهن پوشيده بعضى را سرخرنگ و بعضى سبز رنگ. از دور شهرهاى روسيه بسيار بسيار قشنگ است. سفيد و سبز و سرخ، بعضى گنبدهاى كليساهاى شهرهاى معتبر مطلا است خيلى دورنماى خوبى دارد، راههاى شوسه دارد، گلههاى خوك، گوسفند و بره، گاو، بچه گاو، گلههاى اردك، غاز، با بچههايشان، گلههاى اسب و ماديان صحرايى كه در چمن مىچرند، گلهبانها كه بچه و پير هستند، غازچرانها، خوكچرانها، بچهها كه كنار رودخانهها لخت شده بازى مىكنند. زن و مرد كه در كالسكهها توى راه شوسه گردش مىكنند، كلاغها و قازالاقها و كبوترها و ساير مرغان كه مىپرند و مىچرند، در اين سبزه و چمنها و كنار رودخانه و آبها بسيار بسيار عالم خوبى دارد، از رودخانههاى عظيم مثل رود دون و رود توله و غيره و غيره عبور شد. پلهاى آهنى خوب در رودخانهها ساختهاند. از چندين شهر معظم
1) اصل: هوش
گذشتيم، اما از بعضى شب عبور شد كه نديدم. مثل شهر تغانروگ، روستف (1)، شهر خركوف را روز عبور كرديم بسيار شهر آباد بزرگى است، از هر قسم آبادى و ابنيه و مدارس دولتى آراسته است، و همچنين شهر بلگراد، (2)بسيار خوب شهرى است، سر راه بود، ديده شد، رودخانه، آب، چمن، آبادى و همچنين شهر كورسك بسيار خوب شهرى است. در مملكت كوبان كه بعد از استوارپول، پايتخت كوبان اكاتريناودار است، اما ما نديديم، و رد شديم جزء حكومت قفقاز سپرده ميشل برادر امپراطور است. اينجا تماما قزاق مىنشينند. حاكم آنجا جنرال كارمالى كه فرانسه مىدانست و سى و شش فوج قزاق ابو ابجمع دارد و همه قزاقها كه در قفقاز ديده شد از اينجا مأمور شدهاند.
خلاصه روز دوشنبه 17 جمادى الاول، دو ساعت و نيم به غروب مانده وارد مسكو (3)شديم، چهار فرسنگ به مسكو مانده در استاسيون آخرى كه كالسكهها ايستاد، هوا تيره و شروع به باران شديد كرد، قامازوف مترجم خاص امپراطور كه از پطر مأمور شده بود، اينجا به حضور آمد. ملكم خان (4)ايلچى لندن هم اينجا ديده شد. ملكم بسيار بسيار لاغر و ضعيف شده است.
در ورود به گار دالغوروكى حاكم سابق مسكو كه حال هم حاكم است و سفر پيش ديده بودم آمده بود استقبال، با همه صاحبمنصبان و جنرالها، پايين آمده به همه
تعارف شد، از جلو يك دسته سرباز گذشتيم. زن و مرد زياد از حدى بودند. اگرچه باران مردم را گريزانده بود، اما به محض ورود ما به گار و سوار كالسكه اسب شدن باران بالمره ايستاده.
رانديم براى عمارت كرملين [262]، آنقدر زن و مرد بودند و چنان اوّرا مىكشيدند، نعره مىزدند و در حقيقت از روى قلب شادى مىكردند كه به تعريف نمىگنجد. اغلب كم مانده بود زير دست و پاى عراده و اسب بروند، محشر مىكردند، حاكم و سپهسالار توى كالسكه پيش من نشسته بودند، دهن حاكم خيلى بو مىداد.
خلاصه زنهاى بسيار بسيار خوشگل ديده شد. تا وارد در عمارت شديم. پياده شديم.
حاكم و حاكم نظامى و سرايدارباشى كرملين و پيشخدمتها و خدمه و غيره و وضع و عمارت همانطور كه پنج سال قبل آمده ديده بودم و در روزنامه فرنگستان سابق نوشتهام [بود]، ديگر هيچ لازم نيست اينجا بنويسم، وارد همان اطاق و خوابگاه شدم.
شكر خدا را كردم، ياد انيس الدوله و عايشه [و] معصومه كه آن سفر همراه بودند و چطور از اينجا برگشتند به تهران كردم.
شب را بعد از شام خواستم بروم دكانها، سوار كالسكه شدم، عضد الملك پيش من بود، بسيار سرد بود، قدرى راه رفتم، دكاكين بسته بود، برگشتيم، خوابيديم، الحمد لله تعالى على كل حال معادن گچ در عرض راه توى صحرا و بغل تپهها زياد ديده شد كه همان گچ را برمىدارند به ديوارهاى خانههاى شهر و غيره مىمالند.
ميرزا عبد الرحيم خان (1)وزير مختار ما در پطر ديده شد. به تهران يعنى تبريز خواهد رفت، مرخص شده است. امروز از شهر طول هم گذشتيم، اينجا كارخانه تفنگسازى دارند.
1) ميرزا عبد الرحيم خان ساعد الملك.
در مسكو توقف شد، بعد از ناهار رفتم به موزه پايين عمارت، سپهسالار، ملكم، ناصر الملك، سايرين، امين السلطان، ارسها، حاكم مسكو، منچيكوف و غيره بودند، گردش شد. تاجها و غيره ديده شد. تفصيل اين موزه را در روزنامه سابق فرنگستان نوشتهام.
محقق مىگفت خواهرزاده آقا سيد حسن روضهخان را كه سيد لوطى بود در تهران، اينجا ديدم، با ميرزا اسد الله خان شارژدافر ايران كه به پطر رفته است رفيق است، با او آمده است، لباس ارمنى پوشيده است، در تهران روضهخوانى و پامنبرى مىكرده است.
اغلب تالارهاى معروف و بزرگ و خوب كرملين را امپراطور نيكلا ساخته است. دور كرملين قلعه دارد و توى قلعه باغ عامه دارد، اين قلعه را خيلى قديم ساختهاند، شب را رفتم تماشاخانه، باله دادند، يعنى مجلس رقص و تقليد بدون حرف زدن مثل لالبازى يك نفر زن كه رقاص خوبى است كه پنج سال پيش از اين هم كه اينجا آمديم مىرقصيد باز بود، رقاصى مىكرد. اما بسيار لاغر و بدگل و چهل سال دارد، معشوقه حاكم است.
بعد از تماشاخانه به خانه حاكم رفتم، مجلس بال بود، يعنى زن و مرد زيادى از معارف شهر و صاحبمنصبان جمع بودند، يكيك حاكم و يك زن ميانه سن بدگلى كه اسمش كنتس منصورف، شوهرش در پطر است و دختر عموى حاكم است معرفى مىكردند و اين زن صاحبخانه بود. به او دست داده راه مىرفتم. حاكم زن ندارد، بعد از نيم ساعت برگشتم منزل خوابم نبرد، شب را بد خوابيدم. [263]
روز چهارشنبه 19 را هم غروبى شام مسكو خورده رفتم به راهآهن و به سمت پطر.
ان شاء الله. به راه افتاديم، وقت رفتن به گار دالغوروكى و سپهسالار قشونى و ساير جنرالها و غيره همه بودند، مردم هم همانطور ازدحام داشتند و صداى اوّرا به آسمان مىرفت.
رفتيم، نشستيم به راهآهن، بعد از لمحه (1)[اى] به راه افتاد، من خوابيدم و ترن همان است كه بود. شب معلوم مىشد از رودخانههاى بزرگ و پلها مىگذشتيم. صبح از خواب برخاستم، رخت پوشيده نشستيم، بايد پنج ساعت به غروب مانده وارد پطر بشويم، خيلى دستپاچه بوديم. در ناهار خوردن و غيره صبح هم زود برخاسته بودم، ناهار را هم زود خوردم. همه طرفين راه جنگل سرو و غيره است اين جنگلها را همه را دستى مىكارند و بزرگ كه شد مىبرند به مصرف مىرسانند. زمين همه لجن و لشاب است و متصل هم باران است درخت خوب عمل مىآيد، متصل در راه جنگل بود، اما آبادى زياد نبود، هوا ابر و سرد بسيار زننده بود، قدرى باز خوابيدم، يك ساعتى خوابم برد، از كسالت درآمدم. بعد برخاسته رخت رسمى پوشيده نشان روس زده شد. باز هم چند ساعتى رانديم، طرفين راه بدون كم و زياد جنگل و بعضى آباديها بود. در استاسيون آخرى كه آبادى لوبان بود كالسكه ايستاد. مأمورين وزارت خارجه شرقيه كه اساميشان از اين قرار است به حضور آمدند:
ملينكوف، لودكوسكى حاكم قلمىپطر، بازى لنسكى، هكسر، كه خانوفسكى، وراموف، مله وديوف، زيمرمان، اشكراوين، لرفه حاكم، نهژينرنوقرود يعنى مكاريه كه با مأمورين شهر آنجا نان و نمك آورده بودند.
بعد باز رانديم تا در ساعت معين به گارپطر رسيديم. فورا پايين رفتم. امپراطور با لباس رسمى و نشان ايران و همه صاحبمنصبان و همه شاهزادگان خانواده سلطنت بزرگ و كوچك با نشانهاى ايران ايستاده بودند. با امپراطور دست داده صحبت شد،
1) لمحه: مأخوذ از تازى، وقت كم و زمان اندك و قليل و آن و لحظه (ناظم الاطباء)
امپراطور تمام شاهزادهها را اولا معرفى كرد، وليعهد، پسر ديگرش، الكسى، پسر ديگرش، ولادمير نوههايش، پسر ديگر سرژ، پسر ديگر پل، پرنس گران دوك، نيكلا برادرش كه در جنگ عثمانى سردار بود. گران دوك ميشل برادر ديگرش حاكم قفقاز، گران دوك قسطنطين، برادر ديگرش، بعد جنرالها و صاحبمنصبان و غيره كه از حد بيرون بودند معرفى شدند، بعد امپراطور و ما [264] در يك درشكه سربازى نشستيم، پالتو هم به دوش انداختيم، تند راندند از كوچه نوسكى كه خيلى راست و طولانى است براى عمارت زمستانى ارميتاژ (1)كه منزل ماست در همان اطاقهاى پنج سال قبل از اين.
خلاصه جمعيت زيادى از زن و مرد در طرفين راه اوّرا بلند مىكردند، صدا قطع نشد مگر تا دم عمارت، من و امپراطور به مردم جواب سلام مىداديم تا رسيديم به در عمارت، پياده شده پيشخدمتها، نايب ايشيك آقاسيها، و غيره همه با لباسهاى خوب گلابتون رسمى در جلو ما مىرفتند. شاهزادهها از عقب سر، صاحبمنصبان عقب شاهزادهها، من و امپراطور هم جفت راه مىرفتيم و صحبت مىكرديم، همينطور تالار به تالار، كه در همه تالارها هم صاحبمنصبان نظامى و قلمى و غيره و غيره پر بودند.
امپراطور و ما با همه با سر تعارف مىكرديم، همينطور خيلى راه تالار به تالار، اطاق به اطاق تا رفتم به اطاق زن امپراطور، دم در غلام بچههاى خوشگل، خوشلباس خيلى قشنگ ايستاده بودند، داخل اطاق امپراطريس كه شديم امپراطور عقب ماند براى احترام زنش، امپراطريس آمد جلو، دست داديم، جلو افتاديم شاهزاده خانمها و دامدنورها (2)و سايرين را امپراطريس معرفى كرد، مثل زن وليعهد، زن ميشل قفقاز، زن الكسى و غيره،
بعد نشستم روى صندلى. امپراطور و زن او و سايرين نشستند، صحبت شد. زن امپراطور معلوم است پير است و خوشصحبت و زن باوقار بسيار استخواندارى است. بعد از پنج شش دقيقه برخاستم، باز به همان ترتيب امپراطور و صاحبمنصبان و شاهزادگان همراه بودند الى اطاقهاى ما. امپراطور همراهى كرد، ما را داخل اطاق كرد، باز ايستاد، اظهار كمال دوستى كرد، دست داديم، امپراطور رفت.
مخفى نماند كه اطاق امپراطور و امپراطريس و غيره همه در همين يك عمارت است كه ما منزل داريم، اما وسعت عمارت و تالارها بطورى است كه هروقت كسى بخواهد اطاق امپراطور يا ديگرى رود بايد از محلهاى به محلهاى برود و سپهسالار و ساير ملتزمين ركاب هم همه در بالا و پايين اين عمارت منزل دارند.
خلاصه بعد از لمحه [اى] سوار كالسكه شدم با سپهسالار و منچيكوف، رفتم ديدن وليعهد و زود برگشتيم به عمارت، در ورود شليك توپ هم شد. ديگر آنچه بالاتر از آن به تصور بيايد، امپراطور اسباب احترام و پذيرايى بعمل آورده بود كه اسباب خجالت ما مىشد. بعد از شام الكسى پسر دوم امپراطور آمد همراه، رفتيم به تماشاخانه گران تئاتر. (1)[265] در حجره پايين پهلوى سن نشستم، زن الكسى آنجا نشسته بود، دست داديم، مجلس رقص و باله بود، باز لالبازى بود، اما رقاصهاى زياد خوشلباس خوشگل داشت، مىرقصيدند و در اين ضمن پردههاى خوب نشان مىدادند و ساز و رقص را تغيير مىدادند. بعد وليعهد و ولادمير و زن وليعهد به همين حجره آمدند با قسطنطين، بعد امپراطور آمد، همه نشستند. بعد از افتادن پرده برخاستيم، رفتيم اطاق ديگر بستنى خورديم، امپراطور سيگارى به من داد، كشيدم، صحبت زيادى شد.
سپهسالار و قامازوف و گراف آلدربرق كه محرم و وزير دربار امپراطور است بودند بعد
1) اصل: تهآتر
باز آمديم، نشستيم، باز رقص شد و خيلى طول كشيد، پنج دقيقه قبل از اتمام امپراطور رفت. بعد از اتمام ما هم رفتيم، باز با پسر امپراطور در يك كالسكه نشستيم، سپهسالار هم نشسته بود، رفتم به عمارت.
امروز باريناتسكى آمد به حضور كه خيلى محترم است پيش امپراطور، سابق كه پطر آمدم اين شخص ناخوشى نقرس داشت، مدتى در رختخواب بود، حالا گردنكلفت، سرخ، سفيد به راه افتاده است.
كرچكوف وزير اعظم مدتى است ناخوش است، امروز هم نديدم خانهاش خوابيده است.
در مسكو روز آخر اينبند دندانساز از راه رشت وارد شد، ديده شد. نوه ناصر الملك هم با او وارد شده بود ديده شد، يعنى ابو القاسم خان از قفقاز آمده بود، هر دو هم در راهآهن با ما وارد پطر شدند، دندانساز رفت به سوئد (1)وطنش، باز مىآيد.
در پطر توقف شد، امروز مىخواستند عرض لشكر بدهند، باران مانع شد.
حاجى محسن خان از اسلامبول آمده است، ديده شد، ريش تراشيده، چاق، فربه. ملكم از مسكو رفت به برلن، از مسكو الى پطر از اين آباديها گذشتيم:
كلين، تور، اسپيروو، بولوگووا، اوكولووكا، مالووى شرا، لوبان.
خلاصه امروز باز سوار كالسكه شده بازديد برادرهاى امپراطور رفتم خانه بودند.
سپهسالار، حكيم الممالك بودند. [در] كوچه گردش شد، برگشتيم منزل، شام را مخصوصا پيش امپراطور خورديم، قبل از رفتن ديدن برادرهاى امپراطور بازديد خود
1) اصل: سود
امپراطور رفتيم. اطاق به اطاق، د برو، آدم نمىرسد، همه اطاقها با اسباب و زينت، پردههاى بزرگ، كوچك، صورت جنگهاى قديم، جديد و غيره. تالارهاى بزرگ عريض طولانى، بلند، همه جا قراولهاى احترام با لباسهاى خوب ايستادند.
خلاصه تا رسيديم به اطاق [266] كابينه امپراطور نشستيم. سپهسالار، قمزوف بودند، خيلى صحبتهاى دوستانه شد، دو كاكاى سياه با لباس مصرى قليان نىپيچ آوردند. يكى به امپراطور، يكى به من دادند، كشيديم. سگ سياه امپراطور هم داخل اطاق شده رفت زير نيمكت خوابيد. اين سگ را امپراطور خيلى دوست دارد و در سفر اول هم كه آمده بودم همين سگ را در اطاق امپراطور ديدم. امپراطور معلوم است در اين پنج سال آخر خيلى پيرتر و شكستهتر شده است، اما باز قد و قامت بلند و صورت مهيبى كه دارد برجاست. دندانها سياه است، بلكه تمام اولادش را ديدم. دندانهاشان سياه است، مثل وليعهد و غيره گويا ارثى باشد. بعد از مراجعت از پيش امپراطور رفتم بازديد برادرها كه خانه بودند و مراجعت شد. رفتيم سر شام خانواده مخصوص، باز همين تالارها كه بقدر نيم فرسنگ است طى شد تا رسيديم اطاق امپراطريس مارى الكساندرا، دست داده قدرى راه رفتم، ايستاديم نشستيم، صحبت شد. امپراطور، وليعهد، ساير پسرها، عروسها، چند زن ديگر، باريناتسكى، الدربرق و غيره و غيره بودند. رفتيم سر ميز نشستم. امپراطور دست چپ، امپراطريس دست راست ما نشسته سايرين هم هر كس به جاى خود نشست. سپهسالار هم سر شام بود، موزيك هم مىزدند. شام بسيار خوبى خورده شد. بعد از شام باز برخاسته به اطاق امپراطريس رفته صحبت شد. بعد از چند دقيقه وداع كرده باز از تالارهاى معلومه گذشتيم، رفتيم منزل. نيم ساعتى كه نشستيم، الكسى پسر امپراطور آمد. به اتفاق رفتيم تماشاخانه اپراى روس، باز در حجره پايين نزديك سن نشستيم. اين تماشاخانه بسيار بسيار خوب است. پنج مرتبه و وسيع است و ساز و آواز است و رقص، بسيار بسيار خوب خواندند، بسيار خوب رقصيدند.
جادوگرها بازى درآوردند، پسر پادشاهى در صحرا بود، به جاى جادوگرها رسيد، روى تخت آن زن جادو [گر] كه نشست ديوانه شد. بعد خوابيد، بعد دخترهاى جادو و پرى آمدند، براى شاهزاده قليان و آفتابه لگن و غيره آوردند و زنهاى خوشگل زياد با لباسهاى خوب دور شاهزاده را گرفته رقصيدند، زدند، خواندند، با شاهزاده عشقبازى كردند باز مفقود شدند. خلاصه به همينطورها الى آخر بازىهاى خوب و رقص و آواز خوب دادند، خيلى طول كشيد. در وسط تماشاخانه امپراطور آمد با پسرها و عروسها و غيره. همه پيش ما نشسته بودند سرژ پسر جوان امپراطور از ديروز ناخوش شده است، امپراطور فكرى بود، قسطنطين برادر امپراطور كه نشسته بود پهلوى امپراطور به هواى ساز كه مىزدند متصل مىخواند و سرش را تكان مىداد، خيلى تماشا داشت. تعجبها كردم. خلاصه بعد از اتمام اول امپراطور رفت، بعد ما رفتيم نصف شب بود اما شهر روشن بود، مثل صبح بين الطلوعين تهران بلكه روشنتر كه هيچ احتياج به چراغ [267] كوچه نبود، در كوچه مىشد كاغذ خواند، رفتيم، خوابيديم. امروز حاجى محسن خان چند هندوانه بزرگ آورده بود، هندوانه مصر است، از اسلامبول آورده بود، پاره كرده خورديم، خوب بود.
امروز صبح بعد از خواب برخاستن كرس معاون الوزراى خارجه آمد، قدرى صحبت شد. بعد رخت پوشيده حاضر شديم براى رفتن ميدان مشق كه پاراد مىگويند. من، سپهسالار، سوار كالسكه شده رفتيم، در كوچهها جمعيت زيادى بود تا رسيديم به ميدان شاندومارس، چادرى يعنى سايهبان فرنگى زده بودند كه پله مىخورد بالا مىرفت.
زنهاى وليعهد و پسرهاى امپراطور و شاهزاده خانمها نشسته بودند. امپراطريس هم آمد، جنرالهاى زياد پياده در زمين ايستاده بودند. ناصر الملك، محسن خان، وزير مختار ما در
پطر توى سايهبان ايستاده بودند. با حكيم الممالك، قمزوف كه بسيار بد فارسى حرف مىزند و دهنش بوى متعفن مىدهد حاضر بود. امپراطور با وليعهد و پسرهاى ديگر، جنرالها و غيره سواره توى قشون راه مىرفتند. قسطنطين توى سايهبان نشسته بود، بعد از مدتى كه امپراطور راه رفت آمد جلو چادر ما با شمشير، به امپراطريس سلام نظامى داد و ايستاد، قشون مشق حركت كرده از جلو چادر گذشتند. هوا صاف و آفتاب بود، قريب سى هزار پياده و سواره بود، اول افواج پياده و بچههاى مدرسه آمدند، بسيار خوب و با نظام، بعد توپخانه. هشتاد عراده توپ بود، بعد سواره. اول دفعه قبل از پياده سواره گرجى و داغستانى گذشته توپخانه هم گويا عقبتر از سواره آمد. توپخانه سواره و پياده، توپهاى فولادى و برنجى كروپ، سواره كوراسيه زرهپوش كه كلاهخود و چهار (1)آينه داشتند، قباى ماهوت سفيد، اسبها سياه يكرنگ و يكاندازه، چه اسبهايى بود كه مثل سحر مىماند كه به يكاندازه و به يكرنگ و به يك فربهى چطور مىشود اسب باشد.
خلاصه روى هم رفته قشونى بود بسيار منظم و خوب، خيلى طول كشيد تا گذشتند.
امپراطور خودش با دهنش شيپور مىزد و بعد شيپورچى از عقب به همانطور شيپور مىزد، با شيپور سوارهها حركت مىكردند.
خلاصه بعد از اتمام برخاسته سوار كالسكه شده رفتم خانه .... (2)كه نزديك همين ميدان است، يعنى مشرف است به ميدان، ناهار را بايد آنجا بخورد. دخترهاى مدرسه كه در زير حمايت همين زن هستند صف كشيده ايستاده بودند، همه فرانسه مىدانستند و تربيت شده هستند، ميانشان خيلى هم خوشگل بود، شاهزاده خانمها، شاهزادهها كلا آمدند، امپراطور هم [268] آمد، رفتيم سر ميز، ناهار بسيار خوبى آوردند، خورده شد،
امپراطور در نصف ناهار برخاست رفت كار داشت. ما بعد از اتمام ناهار آمديم منزل.
شب را هم بايد به شام رسمى به منزل امپراطور برويم.
منزل كه آمديم ايلچىهاى مقيم پطر را به حضور آوردند و همه را ديديم احوال پرسيديم، صحبت شد، از هر دولتى ايلچى كبير و وزيرمختار و شارژدفر در اينجا هست.
ايلچىهائى كه ديدم اغلب پنج سال قبل از اين باز اينجا ديده بودم، مثل ايلچى انگليس، فرانسه و غيره.
اسامى ايلچيان كبير از اين قرار است:
فرانسه: جنرال لوفلو
انگليس: لرد لوفتوس
اطريش: كه يك پا ندارد، در جنگ مجارستان بيست سال قبل از اين پايش را گلولهها برده اما با پاى چوبين چنان راه مىرود كه هيچ معلوم نيستند پا ندارد، اما عصايى در دست دارد اسمش: بارون دولانژنو
آلمان: شسونتيز
ايتاليا: نيگرا
بعد از رفتن حضرات وقت شام رسيد. رسما رفتيم باز تالار به تالار تا رسيديم به تالار شام. امپراطور، امپراطريس شاهزادهها و غيره خيلى بودند، از ايرانيها سپهسالار، عضد الملك، نظر آقا، ناصر الملك بودند. شام بزرگى صرف شد، از صاحبمنصبان و ژنرالها خيلى بودند، امپراطور به سلامتى ما جامى خورد. فورا از قلعه ... (1)شليك توپ كردند، با تلگراف خبر كردند. بعد ما هم جام شربتى به سلامتى امپراطور و امپراطريس نوشيديم. خيلى خوش گذشت. بعد از شام آمديم منزل.
1) نام قلعه در متن اصلى خالى است.
بعد از چند دقيقه باز سوار كالسكه شده به سيرك رفتم. عجب سيركى ساختهاند، تازه امسال ساخته شده است، چند نفر ايتاليائى و انگليسى و غيره شريك شده ساختهاند، مثل سيرك پاريس، بلكه بهتر، جمعيت زيادى بود، در حجره من، الكسى پسر امپراطور بود، بعد از چند بازى امپراطور هم آمد پهلوى من نشست، شاهزاده خانمها و ساير هم در حجره بزرگ ديگر بودند، پيشخدمتها و غيره همه بودند، بازيهاى عجيب از حركات اسبها و الواط كه معلق مىزدند و پشتكهاى غريب كه عقل حيران مىماند. اسبها را طورى رام و مطيع كردهاند كه در حقيقت زبان مىفهميدند، انواع، اقسام مىدوند.
مىايستند، دست بالا مىكنند، زانو زمين زده سلام مىكنند. آدمهاى قوى بعضى بچهها را طورى در روى دست و سر خودشان بازى مىدادند كه به تصور نمىآيد، مىخوابيد مرد كه پنج شش بچه يعنى [269] نه زياد كوچك، ده دوازده ساله را در روى دست و پا، كله خود بازى مىداد. مثل اينكه مردى بخواهد چند بچه گربه يا بچه گنجشك را بازى بدهد. پسرها و دخترها خود صاحب سيرك هم بازى مىكردند، با اسب، دخترش بد نبود، خوب اسببازى مىكرد، از حلقهها مىپريد، باز روى اسب مىافتاد. يك دختر ينگى دنيايى بسيار بسيار بسيار خوشگلى كه جزو سيرك است روى سيم تلگراف كه مثل بندبازى ساخته بودند راه مىرفت، بىامداد لنگر و غيره، خيلى عجيب بود و خيلى خيلى خوشگل و خوشاندام. همهچيز تمام بود. امپراطور و سايرين آب دهنشان رفته بود، بعد آمد پايين، گلولهبازى مىكرد، يعنى چهار پنج گلوله بقدر نارنج را روى دست هوا مىانداخت مىگرفت و سه بطرى شيشه را هوا مىانداخت مىگرفت. بعد بازيهاى ديگر زياد درآوردند، خيلى كامل. بعد از اتمام رفتيم منزل خوابيديم.
صبح رفتم حمام، خيلى چرك بوديم، حمام بسيار خوبى در شهر امين السلطان پيدا
كرده بود، حاجى حيدر لخت شده بود، سياچى هم لخت شد. شستوشوى كامل شد، حقيقتا حظّى كرديم، شيرهاى متعدد داشت، آبهاى گرم سرد و غيره. بعد از حمام آمديم بيرون، رفتيم منزل، به محض بالا رفتن منزل برق و باران شديدى آمد، مثل سيل، بعد ساكت شد امپراطور دو گلدان خوب چينى فرستاده بود، ديده شد، شب را در خانه وليعهد دعوت شام رسمى بود، رفتم، بسيار عمارت خوبى است معروف به عمارت دانچيكوف، باغ مخصوص خوب دارد، وليعهد، زنش، سايرين، شاهزادهها بودند.
سپهسالار، عضد الملك، ناصر الملك، محسن خان و غيره و غيره بودند. زن وليعهد دست چپ ما بود، زن كه اسمش كنتسهايد است دست راست، زن ميانه سن بدگلى بود. شام بسيار خوبى خورده شد. بعد از شام رفتم منزل. شب را به تماشاخانه ... (1)رفتيم، باله بود، شبيه مونتهنگروها را درآورده بودند. رقص آنها را مىكردند، لباس آنها را پوشيده بودند، بسيار خوب رقصيدند، خوب زدند، پردههاى خوب از ماه و طلوع آفتاب نشان دادند.
امپراطور هم آمد، با امپراطور به سن رفته گشتيم، دخترها و رقاصها را تماشا كرديم. به الكسى امشب نشان تصوير خودم را دادم، الماس.
در سازهاى تماشاخانه يك كمانچه بسيار بزرگ است، يك كمانچه از آن كوچكتر.
يك هارپ كه چنگ مىگويند. چند شيپور موزيكان، يك طبل، سنج، باقى همه كمانچه كوچك است، اما كمانچهها شبيه به تار ايران است، پهنتر، با تير كمانچه كش مىزنند.
خلاصه بعد با شاهزاده باز يك كالسكه نشسته رفتم منزل. شب را بد خوابيدم [270].
صبح برخاستم، امروز با راهآهن رفتم پطرهوف، سه ربع ساعت راه است با [راه] آهن.
1) جاى اسم تماشاخانه خالى است.
در بين راه جاهاى خوب ديده مىشود، در گار پطرهوف پايين آمديم. جنرال و آدمهاى مواظب پطرهوف همانها هستند كه در سفر سابق بودند جنرال پيرى است، هوا خيلى سرد بود اما باد نداشت، نيمه آفتاب هم بود، منچيكوف و غيره همه بودند. عضد الملك، امين السلطان، امين السلطنه، حكيم الممالك، عكاس، مهدى قلى خان، آقا محمد على بودند، باقى ديگر نيامده بودند. رفتم عمارت، ناهار را گرم آنجا خورديم.
در عمارت يك پرده گوبلنس كار فرانسه هست، صورت پطر است، در قايق شكسته كه دو نفر ملاح از ترس غش كردهاند اما پطر خود سكان را گرفته فرمان مىدهد، بسيار بسيار خوب پردهايست، هيچ همچه چيزى نمىشود.
خلاصه بعد از ناهار رفتم پايين، قدرى پياده گشتم، دم حوضها فوارهها، فواره بزرگ كه اسمش سمسون است خراب شده است، آبش نمىجهيد، سايرين آبهاشان خوب مىجستند اما ته حوضها خراب بود. آب نمىايستاد، زمستان خيلى خرابى به هم مىرساند. بعد سوار كالسكه شدم، تماشاچى، بچهها و غيره باز خيلى بودند، تازه درختهاى اينجاها برگ مىكنند، اگر بيدمشك بنفشه اينجا بود حالا اولش بود. خلاصه من، سياچى، امين الملك، عضد الملك كالسكه نشستيم، در خيابانها، لب حوضها و غيره خيلى گشتيم. عصر بلندى باز رفتم گار، به راهآهن نشسته رفتيم منزل. شب را شام نخورده رفتم تماشاخانه اوپراى روس. بعد از چند دقيقه امپراطور، شاهزادهها و غيره آمدند، بازى بىمزه طولانى درآوردند، من شام نخورده بسيار كسل خواب بودم، در پرده آخرى از امپراطور وداع كرده رفتم منزل، سپهسالار هم پيش رفته بود منزل، من و شاهزاده دوتايى توى كالسكه بوديم. منزل شام خورديم در اينجا بقدر چهارده هزار تومان جواهر خريدم.
از پطر بايد به ورشو (1)برويم، در ساعت ظهر بايد حركت شود، برخاستم، رخت پوشيده حاضر شديم، نيم ساعت قبل از وقت امپراطور با همه پسرهايش و شاهزادهها و بزرگان آمدند منزل من. استقبال كردم، دست داديم، بسيار به مهربانى و گرمى راه افتاديم از تالار به تالار، تا رسيديم به اطاق مخصوص امپراطور نشستيم، من بودم و امپراطور [و] قمزوف، سايرين بيرون رفتند، خيلى صحبتهاى دوستانه شد و بعضى مطالب گفته بودم، همه را امپراطور گفت، قبول كردم. بعد برخاسته با امپراطور رفتم اطاق امپراطريس، آنجا هم نشستم، با كمال خوبى گذشت. بعد برخاسته از پله عمارت امپراطور آمديم پايين. پالتو من حاضر نبود، [271] امپراطور پالتو خودش را به من داد، پوشيدم. گفتم چون پالتو شما را پوشيدم اغور (2)سفر من خير است.
خلاصه من و امپراطور نشستيم [در] درشكه سرباز، رانديم، مردم زياد باز طرفين راه بودند، اورّا مىكشيدند، از همان راه ديروز كه به گار پطرهوف رفتيم مىرفتيم تا نزديك گارپطرهوف به دست چپ رانديم به گار ورشو رسيديم، پياده شديم. امپراطور هم پياده شد. وليعهد و همه شاهزادگان و برادرهاى امپراطور و سردارها و غيره همه بودند. به همه شاهزادهها دست داده وداع كرديم. امپراطور مكرر بر مكرر دست داد به من، وداع گرمى كرديم. رفتم توى واگون يعنى كالسكه بخار، باز امپراطور آمد توى كالسكه مجددا دست داده اظهار كمال محبت را كرد و همچنين من اظهار كمال دوستى، و رفت پايين ايستاد با شاهزادهها، تا راهآهن حركت كرد، همانطور [كه] ايستاده بود چند قدمى هم با حركت اول كالسكه به راه آمد، بعد از آن كالسكه به تندى راه افتاد و
پطر زبورغ از نظر غايب شد. افتاديم به راه.
اين ترن بسيار خوب ترنى است، كالسكه من بسيار وسيع و پاكيزه و راحت است و منزل همراهان هم بسيار خوب است، همه به هم راه دارند. نشستيم روى صندلى ناهار را در حركت ترن خورديم، ناهارخانه جايى افتاده بود در عقب واگون ما كه لابدا سپهسالار، ناصر الملك و غيره مىبايد بيايند از كالسكه من گذشته بروند آن طرف ناهار بخورند. آمدند، رفتند. بعد از آن در استاسيون اول كه ايستاديم واگون سپهسالار را باز كرده بردند عقب بستند، تماشايى داشت، اين رفت و آمد و بستن و باز كردن.
خلاصه رانديم، همه صحرا گل است و چمن، جنگل و رودخانه. جنگل زياد از حد دارد، اغلب كاج است و اين جنگلها را دستى تربيت مىكنند براى سوخت راهآهن و تعمير چوبهاى پوسيده راهآهن كه هر دو سه سال بايد عوض شود. طرف عصرى بود. به شهر پسكوو رسيديم، حاكم شهر و جنرالها و اعيان اشراف، حكام، رعيت، زن و مرد يك دسته سرباز يعنى نصف فوج، شاگردان مدرسه نظامى اين شهر كه قريب سيصد نفر شاگرد دارد همه در استاسيون ايستاده بودند، رفتم پايين، از صف سرباز و صف شاگردان مدرسه گذشتم. با حاكم قلمى و نظامى اظهار التفات شد. برگشتم به كالسكه.
اسراى عثمانى در اين شهر خيلى بودند اكثر آمده لب كالسكه ايستاده بودند، قدرى تركى با يك نفر صاحبمنصب عثمانى حرف زدم. وقتى كه پنج سال قبل در اسلامبول در عمارت بيگلربيگى بودم اين صاحبمنصب دم در قراول ما بوده است، در قارص اسير شده است. در استاسيونهاى بين راه هم همه جا اسراى عثمانى ديده شدند كه مشغول عملگى بودند.
خلاصه شب را در راهآهن خوابيديم و از صحراها و جنگلها و چمنهاى خيلى پاكيزه مىگذشتيم. امروز از شهر ويلنا كه شهر معتبر و نظامى است و قشون و مدارس و غيره اينجا خيلى هست. شب كه در خواب بودم گذشتيم، حاكم و صاحبمنصبان و مستقبلين
همان شبانه دم استاسيون [272] حاضر بودهاند، اما من خواب بودم، افسوس خوردم كه چرا شهر را نديدم.
خلاصه صبح دير از خواب برخاستم، ديشب توى راهآهن خوب خوابيده بودم دير برخاستم، رخت پوشيده تماشاى اطراف را كردم، خيلى صحراى خوبى بود، جنگلهاى كاج قوى زياد ديده شد. همه راه يا زراعت بود يا جنگل و چمن و گل زرد و غيره. كمكم كه به لهستان نزديك مىشديم هوا گرمتر مىشد، يعنى از پطر گرمتر بود، ليكن باز اينجاها خيلى سرد است. ياس شيروانى در استاسيون بين راه ديده شد كه ابتدايش بود، حاصلهاى گندم اينجا بلند و خوشه بسته بود، اما سبز است هنوز، حاصل گندم پطر و آن بالاها هنوز چهار انگشت سبزه از زمين بلند شده بود.
ساعات روز و شب ورشو نيم ساعت با پطر تفاوت دارد، يعنى نيم ساعت زودتر طلوع و غروب مىشود. معقول شبى دارد كه تاريك مىشود. در پطر شب هيچ تاريك نمىشد. خلاصه حاصل گندم و غيره را بسيار خوب و با دقت مىكارند، گردگرد مىبندند، خيلى قشنگ به نظر مىآيد.
ديروز عصرى در راهآهن غروب آفتاب تماشاى بسيار بسيار خوبى داد. چنان سرخ رنگ و باتماشا غروب كرد كه به عقل نمىآيد و همچنين طلوع قشنگى دارد. در اين صحراها كه كوه كم است و نزديك به شمال و قطب است آفتاب در طلوع و غروب چشم را كمتر مىزند و رنگهاى غريب پيدا مىكند و تماشا مىدهد.
خلاصه در استاسيون آخرى حاكم قلمى شهر ورشو كه اسمش بارون دمدم مرد خوشروى بلندقامتى بود به حضور آمد. توى واگون در ساعت هفت فرنگى كه يك ساعت و نيم به غروب مانده بود وارد شهر ورشو شديم. بين راه باران زيادى آمد، اما در ورود شهر ايستاده بود. اول كه وارد شهر شديم يعنى بيرون شهر، گارى كه بايد پياده مىشديم خراب شده بوده است، تازه تعمير مىكردند، بايد برگرديم به گار ديگر برويم.
از زير پل آهنى بسيار گذشتم كه براى عبور راهآهن ساختهاند. رفتيم از روى پل آهنى طولانى ديگر كه در روى رودخانه ويستول ساختهاند و خيلى پل خوب طولانى است گذشتم. رودخانه بسيار عريض است و آب زيادى دارد و اين رودخانه داخل درياى شمال بالتيك (1)مىشود و اين رودخانه بواسطه جنگهاى قديم ناپلئون كه با روسها و غيره كرده است و همچنين جنگهاى شارل 12 پادشاه سوئد با لهستان و روس و همچنين جنگهاى ديگر، بسيار معروف و تاريخى است.
از پل گذشته به گار رسيديم، پياده شديم. حاكم نظامى با صاحبمنصبان زياد ايستاده بودند و فوج زيادى صف كشيده بودند. حاكم نظامى شخصى است كوتاهقد و ريشهاى سفيد در گونهها دارد و چانه را مىتراشد. چشمها كبود، بسيار كوتاه است. هشتاد سال دارد، مىگفت در ايام فتحعلى شاه براى رد اسراى روس با ايلچى كه آن وقت مأمور ايران بود به اصفهان رفتهام [273] تهران را ديدهام. پنجاه سال درست قبل از اين، اسم اين شخص كنت دكوتز بود، حالا در حقيقت فرمانفرماى لهستان روس است، از صف سربازان گذشته سوار كالسكه روبازى شدم، تنها نشسته بودم، رانديم از كوچههاى متعدد گذشتم، همه جا مردم زياد جمع شده بودند، اورّا مىكشيدند و فرياد مىكردند.
افواج هم الى نصف راه ايستاده بودند. ورشو شهر بسيار قشنگى است، اما ظاهر عمارات و خانهها قدرى چرك است. چراغ گاز دارد، ميدانهاى خوب دارد، يك باغ عامه دارد كه فواره قشنگى ميان حوض دارد، بسيار بزرگ، ژاردان دوساكس مىگويند، اما امروز نديدم.
خلاصه رفتم خيلى راه الى عمارت و باغى كه براى ما حاضر كرده بودند يك ساعت راه بود. اين عمارت در آخر شهر اتفاق افتاده است، اسم عمارت قصر لازنسكى و از
1) اصل: بالتيق
بناهاى استانيسلاس اوگوست است كه صد سال قبل از اين پادشاه لهستان بوده است از خيابانها [ى] خوب پردرخت، سبز، خرم، درختهاى جنگلى قوى، گردشگاه خوب گذشتيم، تا رسيديم در عمارت كه در ميان اين باغ وسيع پردرخت جنگلى واقع است. زن و مرد زيادى بود، حاكم اغلب صاحبمنصبان را معرفى كرد بعد رفتم بالا، اگرچه اين عمارت در پيش عمارات دولتى مسكو و پطر هيچ است، اما به يك سليقه و مزه ساخته شده است و اسباب و مخلفات خانه از آينهها و ميز و صندلى و مجسمههاى مرمر كه هيچ جا به اين سليقه عمارت نديده بودم. منظرش به درياچه و باغ و خيابانهاى خوب است و دو مرتبه است اين عمارت، دو دسته موزيكانچى بسيار خوب آمده زير عمارت موزيكان زدند و يك دسته سازندهچى تماشاخانه كه با كمانچهها و موزيك و غيره ساز بسيار بسيار خوب مىزدند آمدند پايين. آنها هم خيلى زدند، خواندند. شب را كل باغ را چراغان كرده بودند، فانوسهاى رنگبهرنگ، شيشه از درختها آويزان كرده بودند. توى آبها چراغ بود، مثل چراغانى پرىها بود، بسيار خوش مىآمد. بعد از شام سوار كالسكه شده قدرى توى باغ گشتيم. عضد الملك، مهدى قلى خان پيش ما بودند. رفتيم الى شهر، توى شهر را هم گشتيم، شهر هم چراغان بود و همه جا بيرقهاى (1)ايران و روس زده بودند. بعد آمديم منزل. در اين عمارت از همان عهد قديم روى گچ يك نقاشى از يكى از شهرهاى چين كردهاند و به همان جهت اين اطاق را اطاق چينى مىگويند. يك كله نيمتنه مرمرى توى اطاق است كه بسيار بسيار خوب حجارى شده است، صورت زن بسيار خوشگلى است كلاه خود در سر دارد كه قراقوش بالاى خود است، زلفها ريخته است، حجارى به اين خوبى كمتر ديده بودم [274] و اين زن از معشوقههاى پادشاه قديم اين مملكت بوده است، يا زنش بوده است كه استانيسلاس اوگوست باشد، اسم اين زن
1) اصل: بيدقهاى
كنتس گرابوسكا است. هرقدر آدم به اين شكل بيشتر نگاه كند بيشتر مايل مىشود. و اين پادشاه خيلى معشوقهباز بوده است. در اين اطاقها اغلب اشكال معشوقههاى خود را [قرار] داده است، چه حجارى كردهاند، چه در پرده كشيدهاند. اين حجاريها نه اين است كه جايى چسبيده باشد، علىحده ساخته روى ميز و گوشههاى اتاق گذاشتهاند. شهر ورشو خيلى آباد و پرجمعيت است. دويست و پنجاه هزار نفر جمعيت دارد، مذهب اين مملكت آنچه عيسوى است كاتوليك است، باقيمانده يهودى هستند. نصف اين شهر يهودى است و در مملكت لهستان روس دو كرور يهودى هستند.
در عبور از راهآهن پطر الى مملكت پولون كه لهستان باشد از اين ايالت و حكومتهاى روسيه گذشتم: اول پسكوو، وى تبس (1)، كوونو، ويلنا، كرودنو، ورشو.
در ورشو توقف شد. صبح كه برخاستم هوا ابر و باران شديد مىآمد، ناهار خورده بعد از ناهار پياده قدرى در باغ و خيابانها گشتيم الى نارنجستان و باغچههاى نزديك عمارت بلودر رفتم، خيلى گلها و باغچههاى خوب داشت. امين السلطان، مهدى قلى خان، امين السلطنه، محقق، ميرزا احمد بودند، پلوتين هم بود.
بعد سوار شديم از نزديك عمارت بلودر كه در حقيقت توى همين باغ است گذشتيم حاكم ورشو منزلش آنجاست اين عمارت هم از قديم است و از بناهاى پادشاهان قديم لهستان است، عمارت كوچكى است. باران شديد هم مىآمد. رانديم براى شهر و ديدن قلعه نظامى كه امپراطور نيكلا ساخته است. ديروز هم در ورود وقتى كه از رودخانه گذشتم قدرى كه رفتم سمت دست راست واقع بود، خيلى همراه بود، رفتم تا رسيديم به
1) چ. س: وىتبسك
قلعه. همه ديوار و بارو و خندق قلعه سبز و چمن است و پرگل، از رطوبت هواى اين مملكت است كه همه جا سبز است، هواى گيلان و مازندران را دارد. پياده شده همه باستيان و انبارها و توپهاى قلعه را ديدم، به تفصيل گشته بعد سوار شدم. از راه ديگر رفتم، باغ عامه بسيار خوبى در شهر بود، رفتم آنجا گردش كرديم حوض داشت، فواره بزرگى داشت. آبش خيلى مىجست باغ كمعرض طولانى است. درختهاى قوى سبز، زمين، چمن خيابانهاى خوب، مردم از زن و مرد زياد مىگشتند. اين شهر زنهاى بسيار خوشگل دارد [275]
بعد از گردش معاودت به عمارت شد. الحمد لله تعالى شب را در ساعت هشت بعد از ظهر رفتم تماشاخانه، سپهسالار و سايرين بودند. راه دورى بود تا رسيديم. حاكم نظامى، يعنى فرمانفرما آنجا بود، پله مىخورد، رفتم بالا نشستم، تماشاخانه پنج مرتبه وسط است، نه كوچك نه بزرگ، نزديك سن نشستيم، سپهسالار [و] حاكم پيش ما نشستند، باله بود، بسيار خوب بازى درآوردند و رقاصها [ى] پولونيز بسيار بسيار خوشگل داشت، خوب رقصيدند، رقاص اول اينجا مثل مال مسكو و پطر لاغر و بدگل بود، قونسول فرانسه كه در اينجاست و ريش توپى سيلندرى دارد و به ايلخانى بسيار شبيه است، عشق به اين رقاص اول دارد. اسم قونسول ..... (1)
چهار نفر دختر كه از يك خانواده و خواهر بودند در آخر قطار لژ ما نشسته بودند، مادرشان مرده است، پدر دارند، صاحب دولت هستند، دخترها شوهر نرفتهاند، به ميل خودشان زندگى مىكنند، قباى آسمانى رنگ هر چهار [نفر] پوشيده بودند، ساعدها و سينهها باز مثل حورى و بهشت نشسته بودند، چشم ما كه به آنها افتاد ديگر دوربين را برنداشتيم، بطورى كه خودشان هم فهميدند و غمزات غريب مىكردند.
1) جاى اسم در متن اصلى خالى است.
«سير نمىشود نظر بس كه لطيف منظرى»
در حق اينها شيخ [سعدى] مرحوم گفته است
خلاصه الى آخر به تماشاى آنها گذشت و الى صبح افسوسها خورده شد. بعد از اتمام برخاسته با كمال اندوه به منزل آمديم و شام خورده خوابيدم.
صبح دير از خواب برخاستم، در ورشو توقف شد. بعد از ناهار سوار كالسكه شده هوا خوب بود سياچى، امين الملك پيش ما نشسته در باغ گردش شد. دو نفر از خواهرهايى [كه] ديشب [در] تماشاخانه ديده بودم، سواره پشت كالسكه ما افتاده اسب مىدواندند و بعد آمدند، مثل شاطرباشيها اينور آنور كالسكهها افتاده نزديك مىآمدند خيلى به زبان فرانسه صحبتهاى شيرين شد، تا رفتم براى موزه شهر.
در اين شهر موزهاى هست كه بنايش را سلاطين قديم لهستان كردهاند، از شصت هفتاد سال قبل از اين، بعد روسها تكميل كردهاند از هر جنس حيوانات ينگى دنيايى، افريق و غيره و مرغها و صدفها و ماهيها و غيره دارند كه همان حيوان مرده را مثل زنده با همان پر و پوست و هيأت ساختهاند، پشت قفسههاى آينه گذاشتهاند، خيلى گشتيم، تماشا كرديم، بعد سوار كالسكه شده قدرى در شهر قديم ورشو كه داخل همين شهر است اما كهنه [است] و كوچههاى تنگ دارد گشتيم، بعد رفتم حمام، امين السلطان، محقق، امين السلطنه، پيش از ما آنجا بودند، لخت شديم، حاجى حيدر شستوشويى كرد، بسيار خوب حمامى است، حمامهاى زياد تودرتو دارد، البته صد حمام داشت، بعد آمديم بيرون، رخت پوشيديم، پشت آينه شيشه كه هوا به سر حمام مىدهند پس كوچهاى بود، زن گنده سگ كوچكى بغل داشت و يك پسره فقيرى ميمون كوچك بسيار
خوبى داشت، ساز مىزد، ميمون را بازى مىداد، تماشا كردم، بعد رفتم كه برويم، صاحب اين حمامها كه اسمش موسيو قايانس است گفت عكاسخانه همين بالاى حمام است، بياييد عكس بيندازم. رفتم بالا، لابراتوار خوبى داشت و چشمانداز بسيار خوبى به رودخانه ويستول و قدرى از شهر داشت. چند شيشه عكس ما را انداخت، بعد سوار شده آمديم منزل. الحمد لله تعالى خوش گذشت.
شب را به سيرك رفتم، سيرك اينجا را تماما از چوب ساختهاند، از سيرك پطر قدرى كوچكتر است، اما جمعيت زيادى دارد. صاحب سيرك سالامسون نام آلمانى است، زن بسيار خوشگلى داشت كه خود زن هم با لباسهاى مختلف اسببازى مىكرد. مىگفتند در فن سوارى مهارت زيادى دارد، الواط اين سيرك انگليسى هستند. [276] الواطش از معلق زدن و بازيهاى خندهدار مختلف درآوردن معركه كردند، خيلى خنده شد و اسب بازيهاى خوب كردند، اسب را مثل آدم تربيت كردهاند بلكه بهتر از آدم، سگها را بازى مىدادند چقدر خوب، هرچه مىگفتند سگها با كمال نظم و قاعده به عمل مىآوردند.
خلاصه چهار خواهر هم بودند. از تماشاى آنها حظى كردم اما مردم ملتفت بودند، نمىشد نگاه كرد، چند شاپو به سر پدرسوخته ريشدار هم جلو خانمها را گرفته بودند، مانع از تماشا بودند. خلاصه فرمانفرما هم بود، اما چاييده است، سرفه مىكرد.
سپهسالار و غيره بودند. بعد از بازيهاى زياد، به اتمام رسيده برخاستيم رفتيم منزل، شام را خورده خوابيدم.
در جلو عمارت توى باغ، لب درياچه مجسمههاى بزرگ مرمر خيلى است و خوب در توى درياچه جزيره كوچكى است نزديك به ساحل، در آنجا تماشاخانه سرباز تابستانى كوچكى ساختهاند ستونها به طرز رومنهاى قديم دارد و در مقابل آن هم در كناره جاى نشيمن تماشاچيان است ساختهاند، آن هم سرباز است، صندلى زيادى دارد در فصل گرما و تابستان آنجا ساز و آواز، رقص، تماشاخانه به عمل مىآورند.
بيزاك را كه در سفر اول مهماندار ما بود يعنى با منچيكوف همراهى مىكرد فرداى ورود پطر در پطر ديدم. جنرال شده بود و در جنگهاى عثمانى هم بوده است. در اردوى كوركو تادر پطر بوديم باز همه روزه جزء مهماندارها بود.
خلاصه فردا بايد رفت برلن.
بايد برويم برلن، صبح زود برخاسته رخت پوشيديم، در ساعت 9 از نصف شب به اين طرف بايد سوار كالسكه بشويم، صبح زود يك شخصى از اهالى ورشو بعضى اختراعات كرده بود و بعضى اشياء مثل تشريح و غيره آورده بود پيشكش كرده است، قدرى ايستاد، آنها را تماشا كرديم. بعد بايد اين اسبابها را قونسول ايران كه در ورشو است به تهران بفرستد. ان شاء الله. خلاصه من، سپهسالار سوار درشكه شده رانديم.
صبح بود، هنوز مردم درست از خواب برنخاسته بودند، رانديم تا رسيديم به گار برلن، فرمانفرما و همه صاحبمنصبان، كل اعيان و اشراف شهر حاضر بودند. چهار خواهر (1)هم حاضر بودند، در كمال لطافت، بعد از تعارفات سوار واگون شديم. اين ترن چون بايد يكسره به برلن برود و راهآهن آلمانها تنگتر از راهآهن روسهاست ترن را عوض كرده بودند. ترن مال امپراطور روس است، خوب واگونهايى دارد، اما بواسطه تنگى خط راه كالسكهها كمعرض است. خلاصه همه جابجا شده در راه افتادن ترن چهار خواهر [277] بخصوص يكى كه از همه بهتر است وداع بسيار شيرينى كردند كه افسوس داد به طرفين، و مثل برق از نظرها غايب شدند، و ما رفتيم رو به برلن، آنها ماندند عقب، عكسهاى خود را فرستاده بودند در واگون آوردند.
1) اصل: خاهر
خلاصه افسوسخوران مىرفتيم، ناهار را در واگون خورديم، طرفين راهها همه سبز و خرم، پرگل، آباد، پرحاصل است، مملكت لهستان خيلى آبادتر از مملكت روس است.
آسيابهاى بادى خيلى ديده شد، حاجىلكلك (1)خيلى دارد، توى صحراها نشسته بودند يك وجب زمين پيدا نيست، يا حاصل است يا چمن و گرد حاصلها را چقدر خوب با سليقه مىسازند، الى پانزده فرسنگ راه كه طى شد، كنار راه مثل سابق جنگل كاج و غيره كم است، بلكه هيچ نيست، اما از دورها جنگلهاى زياد به نظر مىرسيد، ليكن بعد از طى پانزده بيست فرسنگ باز جنگلهاى كاج سرو و غيره نزديك راه زياد از حد است و الى برلن همينطور يا حاصل گندم و غيره است يا چمن و گل است يا جنگل است.
مملكت لهستان روس، ده روى ده بود، بلافاصله، خيلى آباد است، حاصل هم اغلب ديم است. بعد از 6 ساعت راه با راهآهن به سرحد پروس رسيديم.
منچيكوف، ميلوتين آمده مرخص شدند، سرحد روس و آلمان الكساندرانا است مهماندار پروس آمد توى واگون، جنرال ريشسفيد گردنكلفتى است، اسمش بارونولون است، ملكم خان هم ديده شد.
امروز در استاسيونهاى لهستان روس كه كالسكه دو سه جا ايستاد بطورى ازدحام مىشد دور كالسكه كه محل خطر بود، چند دختر بچه كم مانده بود بميرند. دست به دست بالا كرده در بردند، چنان توى همديگر بودند و فشار مىدادند كه آدمها را مىبردند. صد قدم باز مىآوردند، كم مانده بود همه زير كالسكهها بروند، مثل عرضههاى (2)زيارتگاه حضرت عبد العظيم و غيره.
از ضرب فشار به همديگر صداى زن و مرد و بچه يك دفعه به آسمان مىرفت كه اى واى مرديم، مردهاى معتبر و زنهاى خوشگل معتبر بودند كه اينطور همديگر را فشار مىدادند. خلاصه از الكساندرانا به راه افتاديم اما الكساندرانا مال روسهاست، تا رسيديم به شهر تورن كه مال پروس است و قلعه سخت معتبرى دارد، گويا رودخانه ويستول هم از آنجا مىگذرد. بعد از شهر برونبرك گذشتم، كالسكهها ايستادند، حاكم و جنرال شهر حضور آمدند بعد رانديم. در شهر كوسترين ايستاديم، در استاسيون ناهار يعنى شام حاضر كرده بودند، مردم رفتند پايين، شام زهرمار كردند، ما هم توى واگون چيزى خورديم، اما غذاى خوبى پخته بودند. بعد از اتمام شام براه افتادند، كمكم شب شد و تاريك. بايد در ساعت 13 كه نصف شب است به برلن برسيم. از سرحد روس هم به اين طرف [278] به طورى تند مىراند كالسكه را كه ساعتى ده فرسنگ پدرسوخته راه طى مىكرد و باد هم از جلو بود، دود زغالسنگ و غيره هرچه بود به كالسكه مىريخت تا اينكه نصف شب وارد گار شهر شديم.
باز اين نصف شب جمعيتى بود، داد مىزدند. بخصوص بچهها الى عمارت با كالسكه دويده، نصف شب توى كوچهها داد مىزدند.
وارد عمارت شديم، همان عمارت دولتى است كه سفر سابق بودم اما خيلى به نظر خوشزينت و قشنگ آمد، بسيار عمارت باشكوهى است الى دو ساعت هم قال مقال و آمد و رفت براى جا و منزل بود. شب را بد خوابيدم.
در فرنگستان با اين حالت ما نه خواب هست نه خوراك نه راحتى، نه هيچ چيز.
لعنت الله عليهم اجمعين.
چند روز از روزنامههاى قبل گويا سهو شده است كه امروز يكشنبه سلخ صحيح است.
صبح در عمارت برلن از خواب برخاستم. امروز از روزهاى عجيب غريب دنيا محسوب مىشود. ساعت 12 كه ظهر باشد معين كرده بودم كه امپراطور گليوم بيايد ديدن ما، برخاستم، رخت پوشيده حاضر شديم، سر ساعت رسيد.
امپراطور در كالسكه بسته از جلو عمارت ما گذشت، مردم هم ايستاده بودند تعظيم كردند، ما هم الى نزديك پله عمارت جلو رفتيم. امپراطور مثل برق از پلهها جست بالا با قد راست و قوت زياد و بشاشت وافر رسيد به ما، دست داديم، با كمال مهربانى از چند اطاق گذشته در اطاقى نشستيم، روى صندلى فردريك شارل سپهسالار كه از اقوام امپراطور است و يك پسر كوچك وليعهد كه در مدرسه بحريه تحصيل مىكند و يك نفر شاهزاده ديگر هم روى صندلى نشستند.
امپراطور حالا هشتاد و پنج سال تمام دارد، اما حالت و بنيه و قوت غريبى دارد. قد و كمر راست، هيچ عيبى در حالت و مزاجش نبود، از هر طرف صحبت شد از مجلس كنگره كه در برلن براى اصلاح امور دول روس و انگليس و عثمانى واقع خواهد شد، چند روز ديگر، صحبت شد. قدرى دلتنگ بود، مىگفت به آب گرم امس مىخواهم بروم، براى همين كار معطلم، دول هم امروز و فردا مىكنند و مرا معطل كردهاند. خلاصه مىگفت يك كشتى خوب ما اين روزها در درياى انگليس به كشتى ديگر خورده است، كشتى من غرق شده است تماما و بدبختى در دريا به من رو داده است ما هم جوابهاى خوب مىداديم، مىگفت وليعهد با همه اولادش سواى اين يك پسر كه اينجاست همه در انگليس هستند. امپراطريس زنم در ويزباد است. بيسمارك صدر اعظم در ييلاق خودش است، ناخوش است، اغلب وزرا و شاهزادگان در برلن نيستند، تنها هستم.
اينجا بعد از صحبتها برخاسته با كمال ادب و مهربانى دست داديم، يك انگشت شهادت دست راستش از وسط بريده است [279] ندارد، الى دم در مشايعت كرد، صاحبمنصبان و جنرالهاى خود را معرفى كرد، برگشتم. بعد از نيم ساعتى كالسكه
حاضر شد، من، سپهسالار، جنرال مهماندار نشستيم، رفتم، بازديد امپراطور كه در عمارت علىحده پايينتر از اين عمارت مىنشينند و حال آنكه اين عمارت كه ما مىنشينيم خيلى بهتر از آن عمارت است، اما به آن عمارت عادت كرده است.
خلاصه رفتم بالا، امپراطور الى دم پله استقبال كرد، دست داده، رفتم در اطاقى كه پنج سال پيش همانجا ملاقات شده بود. روى صندلى نشستم به جز سپهسالار كس ديگر نبود، خيلى صحبت شد از هر طرف. برخاستم، امپراطور گفت ساعت پنج ملاقات دوباره در سر شام رسمى خواهد شد كه با حضور امپراطور و غيره بايد صرف شود. با كمال خوشحالى قبول كردم، شب هم تماشاخانه باله، آمديم پايين، سوار كالسكه شده بازديد شاهزادهها رفتم خانه نبودند، از در خانههاشان گذشته رفتم منزل. وقت ناهار گذشته بود، گرسنه هم بوديم و ساعت پنج هم بايد مىرفتيم سر ميز امپراطور، دو ساعت مانده بود ناهار آوردند، بسيار چيز كمى خوردم كه در سر شام اشتهايى باشد.
برخاستم باز براى اينكه اشتهاى شام امپراطور كاملتر شود گفتم كالسكه حاضر كنند گردش بكنم، براى وقت شام برگردم، مىخواستم بروم، ديدم امين الملك با كمال پريشانى داخل اطاق شد، گفت نشنيدهايد؟ گفتم چه شده است؟ گفت امپراطور را با تفنگ زدند افتاد، به دوش گرفته بردند خانهاش، به قول نقال دود حيرت از كاخ دماغم بلند شد، يعنى چه، گفت بلى بعد از مراجعت شما از خانه امپراطور چون عادتا بايد سوار شده پيش از شام قدرى بگردد در كالسكه روبازى نشسته از همان كوچه خودش گويا اسم كوچه تيوّل باشد سراپايين رو به طرف آثار ميل فتح كه تازه ساخته شده است مىرفت، از دم مهمانخانه كه در دست راست كوچه واقع است مىگذرد، كلاه خود هم در سر داشته است، و تنها با يك پيشخدمت بوده است، از مرتبه 3 مهمانخانه يك درى باز شده و شخصى با تفنگ چهار پاره زياد ريخته بوده است، سر امپراطور را قراول رفته، دو تير خالى مىكند، چهارپارهها به سر و گردن و تن امپراطور خورده مىافتد. پيشخدمت
او را بغل گرفته مىبرد منزلش، ديگر معلوم است چه حالتى دست مىدهد به ما، در برلن وقوع همچه حادثه بزرگ در وقتى كه من حضور دارم، خيلى خيلى به من بد گذشت.
فى الفور همهمه و هيجان غريبى در شهر پيدا شد. همه شهر از زن و مرد و بزرگان و اعيان، اشراف، سفراى خارجه و غيره مىدويدند رو به طرف عمارت امپراطور. مثل مورچه مردم جمع شده مىآمدند، مىرفتد. بولتن احوال امپراطور را جراح و حكما چاپ زده به مردم مىدادند. جوقهجوقه در كوچهها مىخواندند، اما اين آمد و رفت و هجوم مردم و قال مقال بدون هيچ صدايى و بىنظمى بود [280] و حالت مردم و رعيت و سپاهى و شهرى و بزرگ و كوچك هيچ تفاوتى نكرده بود، از پيش از اين حادثه، مگر اينكه در كوچه عمارت امپراطور جمع مىشدند. فى الفور جراحان و اطباى خوب شهر را حاضر كرده بردند مشغول معالجه شدند. جنرال مهماندار ساعت به ساعت خبر مىآورد گويا سى و چهار چهارپاره به گردن و سر و بدن فرو رفته است، سه چهار عدد را درآورده بودند، اگر طاس كلاه سرش نبود فورا مىمرد، جميع كلاهش سوراخ شده است، كل رخت، شانه و نزديك گردن دريده شده است.
خبر صحيح درستى از حالت امپراطور كسى نمىداد كه واقعا چطور است معلوم نبود، در رفتوآمد مردم به در خانه امپراطور سفير چين را ديدم در كالسكه نشسته، يك پر دم طاووس بلند هم به كلاه زده است.
خلاصه يك نفر زن هم توى كوچه بعد از وقوع امر داد مىزده است كه خوب شد امپراطور را زدند مرده است يا نمرده است، آن زن پدرسوخته را گرفتند و آن شخص هم كه تفنگ انداخته است خواستند او را بگيرند، با طپانچه يك نفر پليس را هم زده است، بعد با طپانچه به شكم خودش زده است اما گفتند نمرده است، زنده است، اسم اين شخص دكتر شارل نوبلينگ از خاندان معروف است، دو برادر او در قشون خدمت مىكنند، اما حكيم طبيب نيست، حكيم بىدين بابى است.
اينها از طبقهاى هستند كه برضد قوانين و تسلط جديده امپراطور و بيسمارك (1)وزيرش هستند، چه در مذهبى چه دولتى. سه هفته پيش هم از همينها طپانچهها شش لوله انداخته بودند به امپراطور، زخمى نشده بود.
خلاصه شام مهمانى و تماشاخانه و غيره همه به هم خورد، قدرى معطل شديم. از پنجره مردم و آيند و روند را تماشا كرديم، بعد رفتم عمارتهاى اين عمارت را تماشا كردم. اطاقهاى بسيار خوب دارد، پردههاى بسيار خوب، مبل و اسباب خوب دارد. هر اطاقى يك رنگ پارچه با چهارچوب نصب كردهاند به ديوارها، مبل هم همان رنگ است، سنگهاى سماق و الوان در ديوارها و غيره يكپارچه، بزرگ، كوچك، خيلى نصب است يعنى جزء عمارت و اطاق است. بعد مرتبه بالا رفتم انبار پردهها و صورتهاى زياد است، پردههاى بسيار خوب آنجا انبار كردهاند، يك پرده بزرگ صورت من هم آنجا بود.
بعد منزلهاى پيشخدمتها و غيره را گشتم، آمديم منزل نماز كرده قرآن خواندم. يك ساعت و نيم به غروب مانده كالسكه بسته حاضر كردند. من، موچول خان، جنرال مهماندار نشستيم، رفتيم گردش تا رسيديم به ميدانگاه و باغچهها و اول پارك دور آثار فتح جديد. آنجا از كالسكه پياده شدم، زن و مرد و بچه دور ما را گرفتند، حقيقتا خجالت داشت، اما هرطورى بود تماشا كرديم، حتى به مرتبه اول هم بالا رفتم اين آثار را بعد از فتح فرانسه بنا كردند. پنج سال قبل كه من آمدم ناتمام بود، سه سال است كه تمام شده است، خرج زيادى كردهاند، همه از سنگ است، چه سنگى كه مثل جواهر است، جنس سنگ سماق، اما رنگ به رنگ و پارچههاى كلفت طويل عريض [281] چند ستونهاى كلفت بزرگ بلند دور اين بناست كه همه يك پارچه سنگ سماق است، ميل بالاى نما كه آن هم از سنگ است يعنى ستون خيلى بلند است و يك پارچه سنگ بالاى آن ميل يك
1) اصل: بيزمرك
صورت ملائكه پردار از مفرغ ساختهاند كه واقعا مثل يك ملائكه چيزى است، بسيار بزرگ مهيب، صورت جنگهاى با فرانسه و نمسه و دانمارك (1)را از برونز در اطراف بنا درآوردهاند، بسيار بسيار خوب و همه اشكال امپراطور و سردارها و بيسمارك چقدر شبيه، بسيار خوب صنعت كردهاند و از ايتاليا خاتمساز آوردهاند بالاى اين اشكال جنگگاهها را از سنگ موزائيك و خاتم سازى كرده است. آن هم اشكال جنگ و غيره است، بسيار خوب روى هم رفتند آثار و صنعت و بنا از اين شهر گويا در دنيا نباشد و از توى ستون كه مىرود الى بالا كه ملائكه است گويا راه پله دارد كه آدم مىرود بالا. ناظم خلوت مىگفت دويست و چهل پله مىخورد و من رفتم آن بالا.
خلاصه دوباره سوار كالسكه شده در پارك و خيابانها گشتيم و رفتم الى شارلتان بورغ كه قصبهايست خارج از برلن كه اين آثار فتح و باغ و پارك آن مابين شهر برلن و قصبه شارلتان بورغ واقع است. در اين قصبه عمارت قديم پادشاهان پروس است و باغ بسيار خوبى دارد. در جلو عمارت از آثار فتح الى آنجا نيم ساعت راه است. از رودخانه كوچكى كه پل داشت گذشتيم كه در حقيقت سرحد برلن و شارلتان بورغ است. رانديم تا رسيديم به عمارت. پياده شديم، توى اطاقهاى تحتانى را گشتم يك پيرزنى گويا سرايدار اينجا بود، آمد، درها را باز كرده پردههاى قديم كهنه گوبلن فرانسه به ديوارها نصب بود.
مبل و اسباب خانه از فرش، صندلى، ميز همه از كهنه و قديم است كه همانطور نگاه داشتهاند. بعد بيرون آمده پياده در خيابانها و باغ كه بىمنتهاست راه رفتم، همه چمن و گل است خيلى راه پياده رفتيم تا رسيديم به مقبره پدر و مادر همين امپراطور حاليه كه گليوم سوم باشد. معاصر ناپلئون اول بوده است همه مقبره از سنگ سماق است با ستونهاى يك پارچه خوب، چيزى كه در اين مقبره خيلى عجيب است، حجارى مرمرى
1) اصل: دانمارق
است كه در روى قبر پادشاه و زنش كردهاند. روى هر قبر صورت پادشاه و قبر ديگر صورت زنش را با مرمر به شكل مرده كه طاقباز (1)خوابيده، دستها روى سينه گذاشته است بطورى خوب حجارى كردهاند كه آدم از تماشا سير نمىشود. بخصوص شكل زن پادشاه را كه در آن اوقات معروف به خوشگلى بوده است كه در تمام مملكت آلمان به آن صورت زن نبوده است و حالا هم شكل مرمرش را، انسان سير نمىشود از تماشا.
خلاصه غروب شد، آمديم بيرون باز پياده از خيابانها رفتيم تا رسيديم به كالسكه، نشسته رانديم براى منزل. درست يك ساعت بيشترك راه است.
پسر مخبر الدوله كه در برلن تحصيل مىكند امروز به حضور آمد و منزلش در همين قصبه شارلتان بورغ است.
شب را خوابيديم و فردا طرف عصر بايد به بادنباد برويم. [282]
فردريك شارل برادرزاده امپراطور است، اسم پسر وليعهد كه امروز ديده شد پرنس هانرى است، پرنس ژرژ خواهرزاده امپراطور است. پرنس اوگوست ورتمبرغ (2)سركرده قراول خاصه است. اين شاهزادگان با امپراطور پيش ما آمدند.
صبح در برلن از خواب برخاستم، از احوال امپراطور خبر صحيحى نيست، كسى نمىرود و نمىآيد، امپراطريس از بادنباد گويا رسيده است، متصل شاهزادگان و اقوام و وزرا و غيره از خارج و داخل مىرسند.
خلاصه، موسيو بولو وزير خارجه پروس آمد به حضور، پيرمرد گردنكلفت بابنيه
سبيل و زنخ تراشيده، موى سفيد، آدم قابلى بود، صحبت شد. بعد سعد الله بيك ايلچى كبير عثمانى آمد، يك سال است كه مأمور برلن است و الى حال هم هيچ به خارجه نرفته و سفارتى نكرده بوده است. جوان است، بسيار شخص معقول نجيبى به نظر آمد. بعد از آن دو شاهزاده پروس كه تازه از راه رسيده بودند حضور آمدند، يكى از آنها دختر فردريك شارل را مىخواهد عروس كند، بسيار شاهزاده بدگل كثيف، بدسبيل، بدريش، بدقيافه، بدلهجه چيز غريبى بود.
خلاصه بعد از آن سوار كالسكه شديم، عضد الملك و جنرال مهماندار هم در كالسكه نشستند، رفتيم به اكواريوم (1)كه سفر اول هم رفته، تفصيلش را در روزنامه سابق فرنگ نوشتهايم، جايى است كه مرغ و ماهى، مار و حيوانات زنده نگاه مىدارند، تفصيل تازه نداشت، بلكه آن دفعه به نظر خيلى بهتر از اين دفعه بود. بعد از قدرى گردش بيرون آمده سوار كالسكه شده خواستيم باغوحش برويم، دور بود، نرفتيم، باز هم رفتم در نزديك مناره فتح پياده شده گشتيم. باز بالا رفتم، درست تماشا كرديم. 14 ستون سنگ يك پارچه دارد و عمل خاتم و موزيك (2)در توى غلام گردش يعنى بالاى ديوار دور كردهاند، بعد سوار شده رفتم منزل و يك ساعت مانده در ساعت 6 بعد از ظهر كه دو ساعت به غروب مانده باشد سوار كالسكه شده رفتم سر راهآهن براى شهر بادنباد.
رسيديم به گار، سوار ترن شديم، اين ترن تازه است و دولتى است. جنرال مهماندار هم سوار شد، همه جابجا شدند، كاستينگر (3)نمسهاى مهندس هم در برلن پيدا شد، او
1) اصل: آكاريوم
2) اصل: موزيغ
3) اصل: كاسترك. در سال 1294 ژنرال كاستينگر خان اتريشى به امر ناصر الدين شاه راه شوسهاى به طول 120 ميل از آمل به تهران كشيد و در يكى از منازل آن راه به تقليد شهرياران ساسانى صورت پادشاه را بر سنگ نقش كردند كه بر اسب نشسته و دوازده نفر از امناى دربارى بر گرد او حلقه زدهاند. ر. ك. ح، پژمان، تاريخ پست و تلگراف و تلفن، تهران، چاپخانه و كتابفروشى على اكبر علمى، بىتا، ص 306.
هم در ترن است، همراه مىآيد.
خلاصه به راه افتاديم، همه جا آبادى و سبزه و چمن و گل و زراعت و باغ و جنگل بود. امروز درياچههاى متعدد بسيار باصفا ديده شد كه كشتى بخار بادى قايق و غيره كار مىكرد، دور اين درياچهها هم آبادى و جنگل و چمن است. از شهرهاى معظم كه كارخانجات زياد داشت گذشتم و يك شهرى هم كه قلعه سخت و باستيان داشت عبور شد، بعد اسامى شهر و غيره را مىنويسم. كالسكه در شهرها و استاسيونها ايست كرده به راه مىافتاد، همه جا همينطور سبز و خرم، آباد، جنگل و زراعت بود، تا چشم كار مىكرد و تماشا مىكرديم. تا شب شد، شب را در واگون خوابيديم، بسيار تند مىرفت و خيلى تكان مىداد. صبح كه برخاستم صحرا عوض شده بود، يعنى كوه و تپههاى جنگلى ديده مىشد، اما باز همانطور چمن و زراعت و جنگل و آبادى و خيابانهاى راست و غيره و غيره، گل زياد ديده مىشد. علف چمنها تا شكم اسب مىرسيد و هيچ زمين خشك و سنگ ابدا ديده نمىشود. تا رسيديم به شهر هايدلبرگ كه در دره جنگلى واقع است، از آنجا قدرى ايستاده راه كج مىشود به طرف بادنباد. بعد از چند فرسنگى به شهر كارلسرو (1)رسيديم كه پايتخت والى مملكت باد است، خود والى به جهت واقعه امپراطور به برلن رفته است. [283]
كارلسرو شهر بزرگ آباد خوبى است، از آنجا به قصبه اوس و از آنجا شهر بادنباد رسيديم. در ساعت 9 بعد از نصف شب كه سه ساعت به ظهر مانده باشد حكيم الممالك كه پريشب پيش آمده بود براى آماده كردن منزل و كالسكه و غيره حاضر
1) Karlsruhe
شد. همهچيز را به قاعده حاضر كرده بود. در گار ايلچى روس، حاكم شهر، زن منچيكوف و غيره حاضر بودند. رفتيم در هتل يعنى مهمانخانه موسوم به انگليس منزل كرديم و همه ملتزمين در همين هتل جا گرفتند.
امپراطور در وقتى كه با دست به مردم سلام مىداده است و دستش بلند بوده است كه تفنگ را انداختهاند به دست خيلى زخم خورده است، اما دست حايل شده است از اينكه چهارپاره به رو و چشم بخورد، فاصله تفنگ الى امپراطور 25 قدم بوده است.
در باغ ورشو بلبل زياد بود.
منچيكوف ديروز برلن آمده است كه به بادنباد برود. امروز از برلن، اول پتسدام (1)ديده شد، بعد به شهر ماكدبورغ رسيديم كه قلعه دارد و كارخانجات زياد پيش از ماكدبورغ به براندنبورغ رسيديم، بعد به ماكدبورغ، بعد گوتنگن، بعد از رودخانه وزر گذشتيم، بعد فرانكفورت سورمن بعد دارمشتاد، بعد هايدلبرگ، كارلسرو، بادن.
وارد بادنباد شديم. ناهار مهمانخانه را خورده بعد رفتم حمام، همان حمام پنج سال قبل، باز سرد بود، زود آب ريخته آمدم بيرون، الحمد لله به خير گذشت.
ديشب توى واگون خواب ديدم:
«كه تازه از حرمخانه به عزم سفر فرنگستان مىروم، همه زنها انيس الدوله و غيره الى دم در ديوانخانه با من مىآيند، خواجهها، كنيزها و غيره. من رفتم پيش كنيزها، با يكىيكى صحبت كرده كنيز جمال را پسنديدم، پرسيدم اسمت چيست گويا گفت
1) اصل: پوست دم
مهين الدوله، بارى ...». (1)
بعد توى واگون برخاستم، با حالت بد.
خلاصه آمدم منزل. بعد از نيم ساعتى سوار كالسكه شده رفتم به گشت در جنگل، درخت اقاقياى سفيد كه پرگل بود امروز خيلى ديده شد، اينجا هم اول گل زرد و گل محمدى و اقاقياست. در باغچهها مردم گلهاى بسيار خوب عمل آوردهاند كه در تهران هيچ ديده نشده است. قدرى در ويلاها كه عمارات ييلاقى مردمان باسليقه متمول است گردش كرديم، يعنى از كالسكه پياده شده پياده راه رفتم به عمارت ييلاق يكى از تجار روسيه كه صاحبخانه در پطر است، اما از خويشهاى او و بعضى اولاد او و بچهها در خانه بودند، گردش كرديم، بسيار عمارت باسليقه است. گلها و باغچههاى بسيار خوب داشت، دختر صاحبخانه كه اسمش اوتيّلى بود، بود، قدرى پيانو زد، اما چون بسيار جوان بود از خجالت سرخ مىشد. بعد رفتم بيرون، صاحبخانه اسمش هوملر است كه اينجا نبود، در ييلاق و عمارت ديگرى پياده شده گشتيم، بسيار باصفا بود، مالگارو نام يهودى بود، بعد باز سوار كالسكه شده رانديم. در ييلاق يك صراف معتبرى كه خودش در پاريس بود پياده شده گردش كرديم، خيلى باصفا بود. [284] و اسم آن صراف هوفموردت است. بعد آمديم منزل، شب را بعد از شام رفتم پايين در دكاكين كه اسباب نفيسه خوب دارند خريد كرديم، بعد به تالارى كه بسيار عالى و اطاقهاى متعدد دارد، در حقيقت يك عمارت بسيار بزرگ عالى است كه سابقا قمارخانه بوده است كه در فصل تابستان از همه فرنگستان اينجا جمع شده، برد و باختهاى زياد از حد مىشده است.
چون اغلب بىنظمى و نزاع را شامل بوده است دولت آلمان منع كرده است كه ديگر قمار نشود. حالا اين تالار و عمارت كلوپ است يعنى شبها مردم جمع شده از هر قسم
1) اصل: يك عبارت 11 كلمهاى مخالف شئون اجتماعى حذف گرديد.
روزنامجات آنجا مىخوانند و هر قسم صحبت دولتى و غير دولتى مىكنند. در حقيقت تنبلخانه مردم شده است.
شبها نزديك اين تالار جايى در بيرون ساختهاند از چوب بسيار قشنگ، آنجا اغلب اوقات شبها ساز و كمانچه و موزيك مىزنند و هفتهاى يك شب هم در اين تالار وسيع و عمارت كل خانمها و مردم محترم جمع شده ساز مىزنند و مىرقصند، يعنى ساز را موزيكانچيها و اهل موسيقى زده خانمها و خوانين و محترمين رقص مىكنند و بال مىدهند.
[نام] دو شاهزاده كه روز آخر در برلن به حضور آمدند از اين قرار است:
دوك دساكس و يمّار برادر امپراطريس آلمانيا
پرنس هانرى دپىبا كه هلند (1)باشد، اين است كه دختر فردريك شارل پروس را مىخواهد بگيرد.
ناهار را منزل خورده، بعد سوار كالسكه شده رو به جنوب بادنباد رفتم، از كنار رودخانه كه از بالا مىآيد و از زير منزل ما مىگذرد اين رودخانه راست مىآيد همه جا پلهاى زياد خوشگل باريك از اين طرف به آن طرف رودخانه ساختهاند و كنار اين رودخانه عمارات ييلاقى تكتك زياد است، بسيار باصفا و پرگل كه هريك بواسطه يك سدى و حايلى بسيار قشنگ از همديگر سواست و هر صاحبخانهاى با زن و بچهها و اهل خانه و نوكر و اسب و كالسكه و طويله و گرمخانه و همه اوضاع زندگى و خوشگذرانى ممتاز است. در باغچهها انواع گلهاى خوب عمل آوردهاند، در گرمخانهها
1) اصل: هولاند
اقسام ميوهها و گلها تربيت مىكنند، عصرها بچههاى بسيار قشنگ بامزه خوشلباس را توى كالسكههاى دستى كوچك دايهها و دهدهها در خيابانها و چمنها به گردش مىبرند زن و دخترها و خانمها و مردها پياده و سوار كالسكه صبح و عصر در گردش هستند.
درختهاى سرو و كاج جنگلى و ساير درختها بسيار بلند و قوى سايه انداخته است [285] [سطور داخل گيومه ذيل به صورت جداگانه در حاشيه صفحه نوشته شده است]:
شب 22 ربيع الثانى در منزل قراچمن آذربايجان كه روزنامه مىنوشتم سياچى، عكاس چراغ نگاه داشته بودند. گفتم در اين صفحه احوالات اكسپوزسيون پاريس را خواهم نوشت، ان شاء الله». «در اين ورق احوالات بايد نوشته شود»
كوهها، جنگل، هوا رطوبى، اغلب باران و تگرگ و غيره مىآيد، آسمان صدا مىكند، قوسقزح ديده مىشود، اينجاها باغچه و گلكارى و درخت و باغ را به هيچوجه آبيارى نمىكنند، از اتصال باران و رطوبت هوا هميشه تر است، اما نه اين است كه باران متصل بيايد مثلا در بيست و چهار ساعت ممكن نيست كه دو ساعت ببارد، بعد باز شده آفتاب مىشود صاف مىشود اما حتما هر روز باران شبنم را دارد.
جمعيت اين شهر در تابستانها به علت آمدن مردم به حمامهاى آب گرم و ييلاق به پانزده الى هجده هزار نفر مىرسد. ليكن جمعيت حقيقى اين شهر با دهات نزديك شهر بايد ده هزار نفر باشد. آب رودخانه اين شهر بسيار بد است، رنگ آب به سرخى مىزند و تيره است، بسيار بد آبى است چون در چمنها خارج مىشود. ليكن بعضى چشمهها دارد كه آبش گواراست.
خلاصه رفتم از رودخانه گذشته آن طرف رودخانه در حقيقت آخر شهر و خانهها كمكم بطور دهقانى مىشود، بعد فاصله پيدا كرده به ده ليش تانتال مىرسد، اينجا معبرى است كه تاركين دنيا يعنى دخترها مىنشينند، بعد از اين ده مكانى است، طرف دست راست عمارت خوب ساختهاند، رودخانه كوچكى مىگذرد، باران شديدى آمد، از
كالسكه پياده شده دويديم به اين مكان. محقق، شاهزاده، موچول خان، سياچى، باشى، مليجك، آقا محمد على بودند. اين مكان براى عمل آوردن ماهى است، هر قسم تخم ماهى را توى شيشهها دارند. حوضها، آبها و صنعتها بكار بردهاند كه تخم ماهى را كمكم ماهى كرده همين كه توى اين عمارت و حوضهاى كوچك تربيت شدند و بزرگ شدند مىبرند به حوضهاى بيرون كه در صحرا ساختهاند و متعدد است [286] مىريزند بزرگ مىشود، از قبيل قزلآلا و غيره، آن وقت مىفروشند به مردم، حقيقت هركس اين جور ماهى ساختن را ببيند ديگر رغبت نمىكند اينجاها ماهى بخورد، در آبها و حوضهاى تنگ بىجريان آب روى هم ريختهاند، اينجا را يك نفر جوان بدگل انگليس متصدى بود، اما عمارت عالى قشنگ ساختهاند و جايى هم دارد، قهوهخانه است كه مردم آمده چاى و غيره مىخورند. باز بنّاها مشغول ساختن حوضهاى ديگر بودند. مكانا خيلى باصفاست. بعد سوار كالسكه شده باز رانديم براى بالا، همه جا از راههاى مثل بهشت، جنگل، سايه، گل، چمن، سبزه، پاك، تميز. در اين راهها يك پر كاه نريخته بود، مثل كف دست تميز و اطراف درختهاى كاج و ساير جنگلى و هرقدر چشم كار مىكرد سبز و جنگل كاجها سر به آسمان برده، هوا مثل بهشت.
خلاصه همينطور رفتم خلوت هم بود، احدى آمد و شد نمىكرد، مثل جاى پريان و جنيان بود، تا رسيديم به يك چشمه بسيار خوبى كه آنجا حوضچه كوچكى از سنگ ساختهاند. آب سرد صاف باريكى از بالاى لوله توى حوضچه مىريزد، آنجا پياده شدم اين صداى آب نازك و اطراف همه گلهاى رنگبهرنگ و جنگل و تمام زمين چمن و گل، آواز مرغهاى بسيار خوشالحان، يك عالم روحانى غريبى بود. سرم را توى حوض آب كرده روى شسته، قدرى چيالك با قند خوردم. چون قليان حاضر نبود يك سيگارى آتش زده قدرى كشيدم. دهنم را بدطعم كرد، دور انداخته سوار شده باز سربالا رفتم، يعنى راه پيچوخم بسيار كم راحتى دارد، كالسكه بسيار خوب مىرود و عرض راه همه جا
چهار ذرع است و شوسه سنگى ساختهاند، اما روى راه خاك سرخ چسبنده سفت ريخته و كوبيدهاند كه ابدا در باران گل نمىشود، سهل است، رد عراده كالسكه به راه نمىنشيند و فرو نمىرود، مثل اين است [كه] كالسكه روى فرش راه برود.
خلاصه قدرى كه از چشمه دور شديم دست راست نزديك كالسكه توى چمنزار بزرگى دم راه شوكائى مىچريد، اگر تفنگ حاضر بود از همان كالسكه مىزدم، ما را ديد گريخت، بعد رفتم تا رسيديم به قصر كهنهگران دوكباد كه نايب السلطنه اين مملكت است و احوالاتش را در روزنامه سابق فرنگستان نوشتهام. اين قصر براى شكارگاه دوك است كه در فصل شكار اينجا آمده منزل كرده شكار مىكند. در جنگلها شكار مرال است، خرگوش است، شوكاست، مرغى است بزرگ كه كوك دبرونار مىگويند. در حقيقت كبك درى جنگلى است و اسم اين قصر ابريشتن است. ديوارهاى سنگى بلند كهنه دارد. رفتم بالاى قصر، چشمانداز بسيار خوبى دارد، طرف مابين مشرق و جنوب شهر گروسباخ است كه بسيار قشنگ افتاده است و رودخانه مورگ از وسط شهر مىگذرد، آب زيادى دارد اما مثل رودخانه بادنباد آبش زردرنگ [287] و بد است. اين رودخانه هم در صحرا قاطى به رودخانه بادنباد شده به رودخانه رن داخل مىشود، طرف مغرب كه سمت بادنباد است ده ابرتسرت پيداست كه همين رودخانه مورگ از ميان اين ده هم مىگذرد، اما در حقيقت نه اين ده است نه آن شهر، هر دو قصبه بسيار بزرگ و جمعيت زياد و عمارات عالى و باغچههاى خوب دارد و بسيار بسيار باصفا و همه چمن و گل است و اطراف جنگل كاج و درخت سيب، گردو و غيره، اسباب و مبل و اسباب آشپزخانه و غيره دوك اينجا حاضر است. سرايدارى داشت مرد و يك زن خوشگل. هوا ابر و بارانى بود، بعد باز شد، يعنى باران ايستاد، آمديم پايين. اقسام گلها و سبزهها دور اين قصر بود، سوار كالسكه شده از راه قصبه ابرتسروت رفتم بادنباد، يك ساعت راه بود، باز از همان راهى كه ماهى تربيت مىكنند گذشته، از راه آمده رفتم منزل.
شب را رفتيم تماشاخانه. تماشاخانه كوچك پنج مرتبه است، با چراغ گاز مىسوزد، جمعيتى از زن و مرد بود، در لژ تنها نشستم. مردى و زن خوشگلى آواز خوانده، يك حكايتى را بازى درآوردند، بد نبود، سه آكت نشستيم، يعنى سه پرده، بعد آمديم منزل.
در اين هتل كه ما منزل داريم پرنسس تروبسكاى روس هم چندى است اينجا با شوهرش و دو دختر بزرگ و يك پسر كوچك منزل دارند، تروبسكاى از نجباى روس است، اما دو چشمش چندى است معيوب شده مثل كور است. او را نديدم، شوهر اين ضعيفه است، زنش ميانه سن است.
منچيكوف دو روز است اينجا آمده است، اينجا خانه و ييلاق و زن و زندگى خوب دارد.
قبل از ناهار رفتيم حمام فردريك كه همين والى بادنباد قديمى است به خرج خود و ملت اين حمام را ساختهاند و به اسم والى معروف است. از هتل به حمام دويست قدم است. امين السلطان، امين السلطنه پيش رفتند رخت حمام برده بودند. اين حمام از همان بخار آب گرم معدنى كه از زير كوه در مىآيد گرم مىشود، ديگر آتش و حمامى لازم ندارد. آب بسيار بسيار گرم معدنى از بالا درآمده حوض ساختهاند و منبع قرار داده حمامها را پايينتر ساختهاند كه آن آب به هر حمام و راه آبها و غيره مىنشينند و اين آب را با لولهها و غيره تقسيم كردهاند، به تمام حمامها، البته پانصد حمام است، اما همه در يك عمارت و يك بنا، يك طرف زنانه است، يك طرف مردانه، به يك تركيب و تالارها دارد براى هواخورى و رختكنها و غيره. در حمام مردانه يك 4 حوض بزرگ آب سرد دارد يعنى نيمگرم بسيار بزرگ، سقف بلند بزرگ مدوّر، حوض مدوّر بزرگ، آن طرفتر حوض كوچكى دارد كه آب معدنى مىجوشد و ريگ ريختهاند كه مردم براى معالجه
آنجا رفته ريگ به تن مىمالند [288] و زمين همه اينها مرمر است، اما بسيار لغزنده است، از مداد پاككن مثل شبكه چيزى ساخته روى مرمرها انداختهاند كه آدم نلغزد، گرمخانه در جنب اين چهار حوض است، بسيار خوب از مرمر، سقف گرد بلند رنگين.
حوض طولانى بزرگى بسيار گود تا گلوى آدم كه همه حوض از ديوار و كف و غيره مرمر است، آب گرم معدنى بسيار بسيار صاف و ابدا بوى آب معدنى نمىدهد، قدرى لب شور است از يك سوراخى از بالا كه دهن شيرى دارد آب بسيار گرم دايم جارى است، اما حوض ملايم است از زير ديوار همين دهن شير سوراخ گشادى است پيچى بالا دارد با بيرون حوض، همينكه آن پيچ را تكان بدهند آب گرم جوش از آن سوراخ زير خزانه داخل حوض مىشود، در آنى حوض را خالى كرده يا پر مىكنند، گرمخانههاى ديگر متعدد در جنبين اين حمام است كه درش به اين جا باز مىشود، آنها را بسيار بسيار گرم كردهاند، از بخار آب گرم كه نمىشود پا به زمين گذاشت اما فرنگيان مىروند در آنجا كه نيمكتها و صندليها هست دراز كشيده، مىخوابند و عرق زياد كرده يعنى به هلاكت مىرسند و از آنجا به اين حوضهاى نيمگرم سرد و غيره آمده خود را مىشويند، براى معالجه، اما امروز قرق بود، احدى نبود. خلاصه بعضى اسبابها هست دو تا پيچ دارند آب از بالا مىريزد پايين مثل اينكه از چلو صافى (1)بريزد آدم زيرش مىايستد بسيار بالذت است.
خلاصه بعد از حمام آمدم بيرون، رفتم منزل ناهار خورده سوار كالسكه شده، مهدى قلى خان، باشى، شاهزاده، فرخ خان رفتيم براى همان چشمه كه آن روز شكار ديديم. شكارچيهاى اينجا را هم خبر كرده بودند، يعنى اشخاصى كه مستحفظ جنگلهاى دوك و شكارها هستند و خودشان هم بلد هستند، همراه بودند، از چشمه به آن طرف
1) اصل: سافى
قدرى پياده بالاى جنگلها رفتيم. راههاى پياده رو خوب ساختهاند، اما خيلى پياده رفتم، چيزى نديديم، بعد آمديم پايين، سوار كالسكه شده خيلى پيشتر رفتم در جنگلى رسيديم، شكارچيها گفتند اينجا بايد رفت، پياده شديم، خيلى پياده رفتيم. توى جنگلهاى كاج بسيار درختهاى بلند تودرتو داشت. جايى را نشان دادند ايستاديم، چهار نفر شكارچى با دو سگ جنگل را بههم زدند چيزى نيامد. بعد دوباره رفتم خيلى پياده يعنى رو به پايين به راه آمده رسيديم به راه، دوباره رفتم، يك سربالايى تيز و بزى از جنگل بالا رفتم، جايى را شكارچى نشان داد، ايستادم. باز اشخاصى كه سگ داشتند جنگل را ماليدند جلو ما، من قدرى پايين ايستاده بودم يكبار ديدم صداى سگ آمد و يك شوكا مثل برق از بالا گذشت، بعد من به تعجيل رفتم بالا، شوكاى ديگرى آمد، بسيار تند مىدويد و ساقه درختهاى كاج هم مانع از ديدن بود، تفنگ انداختم نخورد، بعد باز سگها از جنگل پايين جاده صداشان آمد. رفتيم پايين، مهدى قلى خان و فرنگى شكارچى، شاهزاده، باشى [289] دويدند پايين. سياچى و فرنگى تفنگ انداختند، نزده بودند، بعد رفتم به همان عمارت ماهى درست كنى. شكارچيها گفتند بالاى درههاى اين عمارت شكار دارد، آن دسته شكارچيهايى كه از گروسباخ آمده بودند با سگها رفتند، رئيس جنگلهاى بادنباد كه اسمش لويى است و جوان نجيب خوبى بود و اطلاع از شكار دارد با سه نفر ديگر رفتيم. حالا به غروب هم چيزى نمانده است.
درههاى بسيار باصفا، خلوت، گل، چمن، آب، جنگل مثل بهشت است. بعد از طى مسافتى از پلههاى جلو آمده گفتند شوكائى در چمن بالا مىچرد، پياده شده رفتم ديدم بلى يك شوكا توى چمن بالا مىچرد. من، سياچى رفتيم پياده از راههاى بد توى جنگل براى مارق، تا رسيديم، چهارپاره انداختم دور بود، نخورد، برگشتيم، باز رفتم بالاتر، با كالسكه، دوباره پياده شده، در چمن ديگر شوكائى ديديم، اما وسط چمن بود و پلهها را
ديده وحشى شده بود، مارق (1)هم نداشت، از دور گلوله انداختم نخورد، بسيار عرق كرده خسته سوار كالسكه شده آمديم منزل.
شكارهاى اينجا در اين فصل تابستان [و] بهار غدقن است، احدى تفنگ نمىاندازد، تا در اول پاييز خود دوك آمده افتتاح شكار بكند. اما معلوم مىشود كه شوكا عادتش اين است كه صبح بسيار زود و عصر تنگ از جنگل انبوه درآمده به جاهاى علفزار كه وسعتى دارد به چرا مىآيد. از اين حيوان در مازندران خيلى است، اما نمىدانستم عادت او را، امروز قبل از سوارى صدراعظم مملكت باد مأمور شده بود از جانب گراندوك به حضور بيايد، آمده صحبت شد، اسمش موسيو توربان است.
صبح برخاسته، ناهار خورده، امروز رفتيم به ده افنرهيم كه يك فرسنگ سنگين راه است، از منزل الى آنجا و مابين مغرب و شمال طرف رودخانه راين است، براى كبوترزنى كه يك نوع تيراندازى است در ولايت فرنگستان كه امتحان تفنگچى و تيراندازها مىشود. عضد الملك، سياچى، باشى، حكيم الممالك، شاهزاده، شيخ محسن خان، آقا محمد على، رانديم تا از آبادى بادنباد گذشته به صحراهاى زراعتگاه دهات افتاديم. زنها و مردها همه در زراعت بودند كار مىكردند. اغلب زراعت سيبزمينى و لوبيا و گندم و غيره است، تا رسيديم به آن ده، اينجا اسبدوانى هم ساختهاند، اطاقها كه مردم بنشينند و محوطه براى اسبدوانى، همه چمن و گل
1) مارق يا مارخ دادن در اصطلاح شكار، زمانى است كه توله شكارى بوى حيوان را حس كرده به طرف آن نگاه مىكند و به اين ترتيب محل شكار را مشخص مىنمايد. (دوستعلى خان معير الممالك، وقايع الزمان، به كوشش خديجه نظام مافى، تهران، نشر تاريخ ايران، 1361، ص 106).
است، سالى دو مرتبه اينجا اسبدوانى مىشود، كبوتر زدن هم اينجاست، قدرى پايينتر يك سايهبان طولانى از چوب است، آنجا نشستيم. وزيرمختار روس كه در باد است آنجا بود، با بعضى مردم، نجبا، مترنيخ (1)نام كه جوان بلندبالايى است از اجزاى مجلس اين جمع كبوترزنهاست، آنجا بود، حكام باد بودند، ابتدا به تير شد، شخصى نشسته است روى صندلى اسبابى در جلو دارد كه از زير زمين مراوده دارد، با قوطى كه براى كفترها ساختهاند [290]، به فاصله سىقدم راه بقدر ده قوطى در زمين است و در هر يكيك كبوتر زنده پردار گذاشتهاند همين كه تفنگچى جلو آن مرد مىايستد و به قراول مىرود لفظ پول مىگويد فورا آن مرد آن اسباب را كه مثل يك ميل هونگ است به زمين مىزند يعنى فرو مىبرد، يكى از آن قوطيها كه مثل قفس است باز شده فورا كبوتر مىپرد به هوا بايد تفنگچى در كمال چابكى او را بزند، اول به فرنگىها تكليف شد هرچه انداختند نزدند و حال آنكه منزل ساچمه نزديك بود و بايد با ساچمه زد، بعد من چهار تير پشت سر هم زدم، يك تير هم مهدى قلى خان زد، يك تير هم باشى زد، از فرنگيان هم بالاخره يك تير زدند، نيم ساعتى آنجا بوده برگشتيم به منزل، قدرى راحتى كرده نماز كردم، كالسكه حاضر شد، رفتم براى شكار شوكا، از همان خانه ماهى درست كنى گذشته، امين الملك، موچول خان آنجا بودند، تماشا مىكردند، آمدند، در كالسكههاى عقب نشستند، عضد الملك، باشى، سياچى، شاهزاده، مليجك، آقا محمد على، امين السلطنه بودند.
رفتيم براى درّههاى بالا كه ديروز رفته بوديم، اول در همانجاى ديروزى شكار بود، شكارچيان فرنگى نهفميدند گريزاندند. بعد از آنجا پياده شديم، خيلى راه پياده رفتيم تا به چمنى رسيديم كه گمان بود ديده نشد، ما آنجا نشستيم، دم راه جاى بسيار باصفايى
1) اصل: مطرنيخ
بود، مهدى قلى خان، باشى، سه نفر فرنگى را گفتم برويد بالاتر، اگر چيزى ديديد خبر بدهيد، بعد لويى، باشى جنگلها رسيد. او را هم گفتم رفت عقب مهدى قلى خان، خودمان نشستيم، خيلى صحبت مىكرديم، يك بار عضد الملك گفت يك شوكا از جنگل آمد، پشت آن خانه چوبى كه آخر چمن و لب جنگل است، اين خانهها را مخصوص زدن شكار ساختهاند. خانهايست تختهاى آنجا قايم مىشوند. هروقت شكار عصر به چرا مىآيد مىزنند، من هرچه دوربين انداختم دور خانه و چمن چيزى نديدم، امين السلطنه و غيره هم به خان خنديدند، خان جر آمد، گفت مىروم بيرون مىآورم، خيلى هم راه بود، خان تنها رفت دم خانه كه رسيد شوكا از پشت خانه پنج قدمى خان درآمده گريخت، بسيار افسوس خوردم، بعد خان آمد، در اين بين لوئى آمد، گفت شوكا در جلو توى چمن هست، پياده خيلى راه سربالا رفتيم، بعد من، لوئى، امين السلطنه، مليجك رفتيم براى مارق، لوئى نشان داد كه در اين چمن است، از جنگل پايين رفتيم. به چمن كه رسيديم چيزى نبود، لوئى دستى به دست زد گفت نيست، من ديدم كه دره در جلو هست كه همه چمن است، يعنى همه جا چمن است، اما توى چمن معلوم بود كه دره و خرپشت است [291] فهميديم كه شكار چرا (1)به آن خرپشت رفته است، تنها تفنگ چهارپاره را گرفته رفتم آنجا، در اين بين صداى سوت (2)مهدى قلى خان از آن طرف آمد، يقين كردم شكار همانجاست كه مىزدم، رفتم سروگوش شوكا را توى چمن ديدم، از بس چمن بلند بود شوكا در علف غرق بود، تا خواستم بيندازم گريخت، خرپشت و دره بود، هيچ شكار را نديدم، به هواى دست و جنبيدن علف تفنگ انداختم هيچ نديدم كه خورده باشد، مهدى قلى خان از آن طرف فرياد زد كه افتاد، بسيار تعجب
كردم، دويدم، ديدم شوكائى نر شاخدار بسيار قشنگى افتاده است توى چمن، امين السلطنه رسيد، لوئى آمد، حالا كارد نيست سرش را ببرند، هرچه از فرنگيان كارد مىخواهم نداشتند تا باشى از پيش مهدى قلى خان از آن طرف دره دويد، خيلى راه آمد كارد آورد سرش را بريدند. مهدى قلى خان و شكارچيان فرنگى رسيدند، بسيار تعجب كردند، به همه فرنگيها، ايرانيها انعام دادم، شكار را شكم پاره كرده برديم، بسيار عرق كرده خسته بودم، سوار كالسكه شده شكار را هم جلو كالسكه گذاشته رفتيم رو به منزل.
حالا غروب است نيم فرسنگ كمترى كه رفتيم يعنى خيلى كمتر كالسكهچى ما كه جلو مىنشيند جست پايين، گفت شكار، نگاه كردم ديدم در چمن بالا وسط جنگل بالا يك شوكا مىچرد. فورا آمدم پايين، مهدى قلى خان و من دوتايى تفنگ را گرفته، سربالا از توى چمن كه همه آب بود رفتم بالا، كالسكهها و همه توى جاده ايستادند، خيلى پياده بالا رفتم تا رسيديم به مارق، خسته بودم، علف هم زياد است، شوكا پيدا نبود، تا ديدم گريخت رو به جنگل بزرگ، انداختم، معلوم نشد خورد يا نه، مهدى قلى خان گفت يك شوكاى ديگر بالاتر است، دويدم، ديدم نزديك جنگل بالا دويست قدم بيشترك يك شوكا ايستاده است، تا خواستم بزنم گريخت، تفنگ لوله ديگر را به او انداختم، جابجا خوابيد، اما نديدم كه بيفتد، مهدى قلى خان رفت بالا، هرقدر گشت پيدا نشد، آخر داد زد كه خورده است، توى نهر آبى افتاده بود، اين هم نر بود، سرش را بريده آورد، بسيار عرق كرديم، شكار را برداشته آمديم، بار كالسكه كرده رفتيم منزل.
كل مردم شهر و خانمها و غيره دم منزل ما جمع بودند كه ما چه مىآوريم، ديدند دو شكار به اين زودى زده آوردم بسيار تعجب كردند.
صبح از خواب برخاسته قبل از ناهار رفتيم حمام فردريك توى آب غلت (1)خورده شستوشويى شد، سياچى، باشى، شاهزاده لخت بودند، حاجى حيدر بود، بعد آمدم بيرون، رخت پوشيده [292] رفتم منزل ناهار خورده بعد پياده رفتيم خانه منچيكوف، خيلى دور بود، گردشكنان رفتم، عكاس، محقق، سياچى، فرخ خان، باشى، موچول خان بودند، زن و مرد، بچه و غيره راه مىرفتند، پياده، سوار كالسكه اين روزها مسافر غريب هم زياد آمده است، آدمهاى عجيب، غريب، زنهاى خوشگل ديده مىشود.
خلاصه رفتيم، رفتيم تا رسيديم به خانه ييلاق منچيكوف خودش آنجا بود، زن پيرش هم بود، اما زن زرنگ حرافى است، يك سگ سفيد كوچك يعنى وسط هم داشت منچيكوف، بسيار بدگل بود، پيره سگ بود، هرجا مىرفتم مىآمد، دست به منچيكوف مىداد، پا مىداد. زن ايلچى روسيه كه مقيم ايتالياست اينجا به هواخورى آمده است، بدون شوهرش، بهبه چه زنى بود، مثل جواهر، چانهگرد، چشم و ابرو بسيار با حالت، بانمك، خيلى صحبت كرديم، نشستيم، برخاستيم اطاقهاى منچيكوف را زيرورو كرديم اما چه فايده.
منچيكوف ده دوازده سال است اينجا را خريده است، يعنى زمينش را، بعد خودش عمارت، باغچه، راه كالسكه، طويله و غيره ساخته است، بسيار باصفا بود، بعد باز پياده رفتيم منزل.
خيلى خسته شديم، منزل نماز كرده سوار كالسكه شديم، رفتم به قصر كهنه كه اسمش ويوشاتو آلت اس شلوس اولد كاستل است. از توى شهر، كوچههاى سربالا رفتيم، تا از شهر گذشته افتاديم به راه جنگل، همه جا پيچ خورده با تأنى رسيديم بالا به
1) اصل: غلط
قصر. از منزل نيم ساعت بيشتر راه است. عضد الملك، شاهزاده، مليجك، آقا محمد على، باشى، عكاسباشى بودند. رفتيم بالا، يك طبقه ديگر كه برج باريكى بود تويش پله چوبى تنگ بدى خيلى مىخورد تا بالا رود، من نرفتم، لكن به همان طبقه زير برج كه رسيديم همه جا پيدا بود، عجب چشماندازى دارد، طرف مابين مغرب و شمال رودخانه رن كه مثل مار سفيد مىپيچد پيدا و شهر و قلعه راستاد كه جزء مملكت بادنباد است پيدا بود، از آن طرف شهر بادنباد و همه جنگلها و هيأت زمين پيدا بود، بسيار جاى باصفايى است، اين قصر را خيلى قديم البته هزار سال پيشتر قبل از اين سلاطين فرنگستان ساختهاند يا خوانين. و بزرگان همين باد ساخته باشند خيلى بلند است و پله زياد مىخورد تا از زير بالا بروند و از لاى سنگها، گلها و علفهاى خوب درآمده است، همه اين قلعه و قصر از سنگ است. بنيان عمارت هيچ عيبى ندارد اما خرابه است، همين خرابه را بطور خوب، قشنگ نگاه داشتهاند كه مردم به تماشا و سياحت بيايند، فرنگيان هم از زن و مرد زياد بودند، يك ساز بادى ساخته بودند، در روزنه ديوار گذاشته بودند، سيم از پى ساخته مثل سيم كمانچه سه سيم اين طرف، سه سيم آن طرف، ساز بزرگى بود، همين كه باد مىوزيد صداى بسيار بسيار خوبى و آهنگ خوبى بسيار خوب بلند به گوش مىرسيد، خيلى چيز خوبى بود، بعد آمديم پايين رفتيم منزل. از راه ديگر، خيلى باصفا. غروب رسيديم منزل.
امشب در تالار و عمارت كلوپ كه تفصيلش را سابق نوشتم مجلس بال و رقص است و چراغان است، يك ساعت از شب رفته با كالسكه رفتم، سپهسالار بود، داخل مجلس شديم، تالارها همه روشن، [293] زن و مرد نجباى فرنگى و غيره همه جمع بودند بخصوص در تالارى كه كوچكتر بود، دورتادور صندلى گذاشته زن زيادى، پير و جاهل نشسته بودند مرد هم بود. پشت سر يك دسته سازندهچى بود، ما هم رفتيم بالاى سر زنها مرتبه بالا صندلى گذاشته بودند، نشستيم. اول مجلس قدرى به سكوت گذشت،
سپهسالار گفت خانمها خجالت مىكشند كه رقص كنند، گفتم ابتدا بكنند و هيچ خجالتى نكشند، ساز زدند و از دور تالار زنها، مردها برخاسته به نوبت مىرقصيدند، بسياربسيار با تماشا مجلسى بود، اما قدرى گرم بود، آخر رويشان باز شده معركه كردند، ملكم خان، شيخ محسن هم با ناصر الملك، عضد الملك و غيره آخر رسيدند. ملكم و حاجى محسن خان را هم گفتم رفتند رقصيدند، خيلى خنده داشت.
بعد برخاسته رفتم پياده به منزل. جمعيت زيادى بود، چراغان خوب. خوابيدم، شام خورديم. الحمد لله تعالى.
بايد ان شاء الله تعالى به پاريس برويم. صبح برخاستيم، رخت پوشيده مردم همين جا ناهار خوردند، اما من توى واگون چيزى خوردم، ترن را حكيم الممالك الى سرحد فرانسه كرايه كرده است، در ساعت 11 فرنگى كه يك ساعت به ظهر مانده است حركت شد، رفتيم به واگون، به راه افتاديم، چهار ساعت راه است الى سرحد فرانسه و آلمان، يعنى سرحد تازه كه در جنگ آخر مقرر شد كه آن سرحد اسمش آورىكور است، قصبه بزرگى است، از آنجا هزار قدمى هم پيش مىرود، باز خاك پروس است، آنجا به يك استاسيون مىرسد كه خاك فرانسه است، خلاصه رانديم، همه جا چمن، سبزه، گل، جنگل، رودخانه، آب، بسيار باصفاست، اما جنگل سرو و كاج كمكم كمتر شده، درختهاى ديگر است، رسيديم. بعد از دو ساعت به كنار رود رن و شهر كهل كه سابق سرحد فرانسه و آلمان بوده است پل بسيار خوب طولانى از آهن داشت، آن طرف رودخانه شهر و آبادى استراسبورگ (1)كه شهر بسيار معظمى است و كليساى قديم بسيار
1) اصل: استرازبورغ
بلند مرتفعى دارد، سر ميل كليسا الى پايين از صد ذرع متجاوز است. كليساى كلن آلمان و كليساى ميلان و بروكسل را كه در سفر سابق ديده بودم، اگرچه آن بناهاشان بخصوص مال ميلان بزرگتر از اين است اما اين خيلى بلند و مخروطى، بالاى كليسا بطور تير بالا رفته است.
خلاصه در گار كالسكهها ايستادند، اينجا سه ساعت بايد بمانيم كه شهر را بگرديم.
كالسكه حاضر شد. من، سپهسالار، امين الملك سوار شده حاكم نظامى و قلمى و رئيس پليس شهر كه آلمانى هستند همه لب گار حاضر بودند، با ساير بزرگان و جنرالها. حاكم شهر اسمش جنرال اسكوپ، حاكم نظامى جنرال بوئير، رئيس احتساب كه فرانسه خوب حرف مىزد و همه جا را او نشان مىداد و معرفى مىكرد «سالدرم»، داخل شهر شديم، قلعه بسيار سختى دارد كه فرانسهها ساخته بودند و اين شهر در جنگ هفت سال قبل از اين سه ماه محصور پروسها بوده است، به سردارى جنرال وردر [294]. كه بالاخره بعد از جنگها و تيراندازيهاى خمپاره به توى شهر تسليم شده بودند خيلى خسارت رسيده است، كتابخانه شهر كه بسيار معروف بوده است بالمره آتش گرفت و تمام شد، اغلب شهر خراب و زيرورو شد كه از تازه ساختهاند، هنوز هم جاى گلولههاى توپ و خمپاره در ديوارهاى قلعه و كليسا ديده مىشود و اغلب اشكال كه از سنگ تراشيده در بالاى كليسا و ديوارهاى او بوده است گلوله توپ به زمين انداخته خراب كرده است، حالا عوضش را مىسازند جايش مىگذارند. امروز هم ديدم حجار و بناكار مىكردند.
خلاصه قلعه شهر دو قلعه تودرتوست و خندقش هم آب دارد. رودخانه از وسط شهر مىگذرد، اسمش ايلill قدرى پايينتر از شهر داخل رن مىشود، از دروازههاى شهر بيرون رفتيم، هنوز عقاب فرانسه در روى دروازهها نصب است، تا رسيديم به پارك و خيابانهاى تفرجگاه شهر، پارك خوبى است، خيابانهاى درخت چنار دارد كه الى حال چنار اينجاها نديده بودم. بعد رفتم به جايى كه نارنجستان مىگويند يعنى گرمخانه است
كه در زمستان نارنجها و غيره را آنجا مىگذارند، تابستان بيرون آورده جلو توى باغچهها مىگذارد، درختهاى نارنج و غيره كه سرش را زده گرد كردهاند توى چليكهاى بزرگ كاشتهاند و هيچوقت درنمىآورند، هم نارنج تازه داشتند هم بهار، باغچهها و گلهاى خوب داشت، قدرى گشتيم، اين نارنجستان و باغ را ناپلئون اول به اهل شهر استراسبورگ بخشيده است، مردم شهر بسيار غمگين بودند. يعنى آثار بشاشت نداشتند. قشون پروس بقدر ده هزار نفر هميشه اينجا حاضر است، خيلى خوش لباس و پاكيزه بودند، قشون كه در هيچ جا به اين خوبى و تميزى و جوانى سرباز ديده نشده است، در بيرون شهر هم باز استحكامات و قلاع مىسازند.
برگشتيم آمديم به كليساى بزرگ، بسيار بسيار خوب بنايى است، تماما از سنگ است و حجارى بسيار خوبى كرده، اشكال آدم و ملائكه و غيره را بسيار خوب از سنگ درآوردهاند، خيلى خيلى خوب و چنان بلند است كه از زير نمىتوان نگاه به بالاى ميل كرد، كلاه آدم مىافتد و دويست و پنجاه پله مىخورد تا بالا، مىخواستم بروم بالا، باران آمد، نشد. توى كليسا را تماما گشتم، ازدحام زيادى از زن و مرد و بچه شد، توى كليسا را هم زياده از حد خوب حجارى كرده بودند. محراب بزرگ را گلوله توپ خراب كرده بود، هنوز تعمير مىكنند، پرده جلو كشيده بودند، ديده نشد. اما محرابهاى ديگر ديده شد، بسيار با زينت منبرى كه واعظ وعظ مىكند، بسيار قديم از سنگ است، هزار سال پيش از اين ساختهاند، بسيار منبر خوب است، يك ساعت عجيبى توى كليساست «كه از صنعتهاى خيلى قديم» (1)فرنگستان است، هزار و پانصد سال پيش از اين ساختهاند، خيلى اسباب دارد و با آلات چرخ و اسباب زياد به اتمام رسانده به ديوار كليسا نصب است.
يك خروس بزرگى دارد كه وقت ظهر خودبهخود سر تكان داده پرها را باز كرده به
1) عبارت داخل گيومه در اصل چنين بوده است «كه خيلى از صنعتهاى قديم»
صداى بلند مثل خروس مىخواند، شخصى كه تفصيل ساعت را عرض مىكرد وقتى كه به بيان حالت خروس رسيد خودش بلند مثل خروس خواند، گفت در ظهر اينطور مىخواند و تفاصيل ديگر دارد كه در هر ساعت آدم و سوار و غيره راه مىروند مىگذرند از اين طرف به آن طرف و يك كره زمين بزرگ هم ساختهاند از بالا پيدا بود، يعنى زير ساعت بود.
خلاصه بعد از تماشاى همه جاى كليسا، برگشته سوار كالسكه شديم آمديم به گار [295]، چون يك ساعت ديگر به وقت حركت مانده بود رفتم بالاخانه مهمانخانه نزديك گار، اطاق كوچكى بود نشستيم، پنجره به شهر داشت، آيند و روند را تماشا مىكرديم، باران هم مىآمد، تا وقت رسيد، پايين آمده رفتم به راهآهن نشستيم.
رانديم، رسيديم به شهر كوچك ساورن بعد از آن به ساربروك كه اينها جزء مملكت آلزاس است كه پروسها از فرانسهها گرفتهاند، آنقدر باصفا بود اين راهها كه در هيچ جا نديده بودم، رودخانههاى كوچك، چمنها، گلها، همه زراعت آبادى زياد، تپههاى بلند جنگلى مملو از درخت. شهر ساورن مىتوان گفت كه از بادنباد قشنگتر است، جميع كنار رودخانهها و جنگلها و خيابانها از درخت اقاقياى سفيد بود كه مملو از گل بود. اول فصل گل اقاقيا بود و چون راهآهن از تپه و ماهورهاى بزرگ اينجاها مىگذرد از 6 تونل يعنى سوراخ گذشتيم. سوراخهاى اول الى پنجم پر زياد نبودند، هريك بقدر دو دقيقه سه دقيقه مىگذشت اما سوراخ آخرى كه سوراخ 6 باشد خيلى طولانى بود و مهيب، تاريك، بقدر 14 دقيقه طول كشيد تا گذشتيم و در همين بين كه ميان سوراخ بوديم يك راهآهن از طرف فرانسه مىآمد با صداى بسيار مهيب بلند از ما گذشت رو به بادنباد، خيلى اسباب وحشت شد تا الحمد لله بيرون رفتيم.
قدرى كه رانديم به آورىكور سرحد پروس و فرانسه رسيديم، آورىكور مال پروس است، آنجا ايستاده، شام براى مردم، حكيم الممالك حاضر كرده بود، رفتند پايين، در
استاسيون شام خوردند، يعنى روز بود، ترن مخصوص كه از جانب فرانسه آورده بودند از اين ترن حمل و نقل به آن ترن شد، كالسكه ما خيلى خوب و راحت بود، بعد از اتمام حمل و نقل كه يك قال مقال عجيبى دست داد براى جابجا شدن و پيدا كردن منزل آرام شده به راه افتاديم، همه جا حالا خاك فرانسه است كه مىرويم اما آن صفاى سابق را نداشت. اگرچه همانطورها همه جا چمن و گل، زراعت و آبادى و رودخانه بود، كمكم شب شد، شام خورده در جاى تنگى روى نيمكت كوتاه كمعرض خوابيدم. اما بسيار بد خوابيدم، درست خوابم نبرد.
صبح دوشنبه 8 شد، بايد صبح تاريك وارد پاريس بشويم، يكبار ديدم كالسكهها ايستادند، پيشخدمتها گفتند رسيدهايم به گار پاريس، صبح زود تاريك، بىخواب، كسل، چشمها باز نمىشود، برخاستم، به يك طورى رخت پوشيده آمدم پايين. نظر آقا، نريمان خان، ميرزا جواد خان كه اسباب اكسپوزسيون آورده است، فسوت الممالك پسر حكيم الممالك كه آن دفعه با ما آمده بود، الى حال لندن مشغول تحصيل زبان انگليسى است و زبان را آموخته است، مارتين خياط، زرگر و غيره.
دو نفر صاحب منصب از جانب مارشال، اسم يكى كلنل لامورل، ديگرى ليتانت آبّى با موسيو بيبرستن مترجم زبان شرقيه كه اين قرمساق را همينطور سفر اول هم اينجا ديده بودم.
چون وادينگتون وزير خارجه فرانسه امروز به برلن براى مجلس كنگره (1)رفته است.
خلاصه سوار كالسكه شده، جميع مردم خواب بودند، شهرى بود مرده، هيچ صدايى
1) اصل: كونگره
نبود، وارد هتل گران يعنى گرانهتل يعنى مهمانخانه بزرگ كه براى ما و همراهان اطاقهاى خوب اجاره شده است و همه پادشاهان كه به پاريس مىآيند در همين مهمانخانه منزل مىكنند شديم. بعد از چند دقيقه گيج خواب بودم، خواستم بخوابم دراز كشيدم، هرچه كردم خوابم نبرد، برخاستم، باز صبح بود، به غير از زنها كه كوچهها را جاروب مىكردند احدى نبود، رخت پوشيدم، امين الملك، نريمان خان، مهدى قلى خان را حاضر كردم، گفتم كالسكه بيايد تند برويم اكسپوزسيون [296]، با لباس تبديل، كالسكه دير حاضر شد، رخت كنده خوابيدم، دو ساعتى خوابيدم، برخاستم، قدرى حال آمديم، ناهارى خورده مارشال به ديدن آمد، قدرى نشست، صحبت شد، از پنج سال قبل از اين خيلى لاغر و پيرتر شده است، بعد از رفتن او لباس تبديل پوشيده، من، امين الملك، سياچى، نريمان خان سوار كالسكه شده از در تروكادرو رفتيم توى اكسپوزسيون، يعنى رودخانه سن، در وسط است، اين طرف همه باغ است و باغچهها و گلكارى، قهوهخانههاى متعدد و عمارات چين و مصر و ايران، تونس و حوضها، آبشار، فوارهها و تالار بزرگ كنسرت (1)كه از زير آن آبشار مىريزد، بعد حوضها و فوارههاست و در جنب آن گالرى و دالان است كه اشياى كهنه قديمه را آنجا گذاشتهاند، بعد از پل و رودخانه كه رد مىشود باز خيابان است و باغچه و فوارهها و غيره. از آنجا داخل اصل اكسپوزسيون مىشود كه در شاندمارس ساختهاند، از در تروكادرو الى دم اكسپوزسيون خيلى راه است، از قصر قاجار تا در دروازه تهران، ديگر از خستگى و گرما و ازدحام و جمعيت نتوانستم داخل دالانهاى اكسپوزسيون بشوم، برگشتم، از ميان جمعيت نمىشد راه رفت، تنه مىزديم،
1) اصل: كونسر
تنه مىخورديم، فشار مىداديم، مىخورديم، نمىشد جايى را تماشا كرد، همه بناى اكسپوزسيون از آهن و بلور است و از هر ملت و دولت و ملك متاع (1)و آدم در اينجا هست، اگر بخواهم شرح تروكادرو و اكسپوزسيون و بناها و امتعه و فوارهها و آبشارها و باغچهها و گلكاريها و خيابانها و چمنها و تماشاچيها و صنايع عجيبه غريبه كل دنيا و خرجى كه به اين بناها و غيره شده است يا مردم متحمل شدهاند و منافعى كه صاحب كمپانى اين گار مىكند و ازدحام دنيا را در اينجا كه به چه وضع مىآيند و مىروند وضع دالانهاى توى اكسپوزسيون و جواهرات نفيسه و اشيايى كه دو پول مىارزد الى صد هزار تومان و غيره و غيره و غيره و غيره بنويسم و شرح بدهم بايد يك كتاب علىحده بقدر شاهنامه به دست گرفته تا مدتى كه اكسپوزسيون برجاست همه روزه از صبح الى صبح ديگر متصلا بنويسيم، عشرى از اعشار و اندكى از بسيار او را هرگز نخواهم توانست بنويسم، تا شخص به چشم خود نبيند محال است بتواند با خيال و تصور همچه وصفى را مجسم كند يا به خيال بگذرد.
خلاصه برگشتم، با كمال خستگى تا رسيديم به در تروكادرو آن بيرون هم يك حوض ساختهاند، فواره افشان غريبى دارد كه زياد از حد آب را افشان بالا مىبرد و باغچهها و قهوهخانهها و غيره آنجا هم فراوان است، سوار كالسكه شده رفتم منزل. از اين به بعد الى خروج از پاريس ان شاء الله ديگر وقايع را روز به روز و مفصلا نخواهم نوشت. بعضى چيزهاى لازم را مىنويسم.
اين منزلى كه ما داريم گران هتل است، بسيار عمارت بزرگ عالى است، البته دو هزار اطاق و تالار و غيره دارد و هميشه البته هزار بلكه سه هزار نفر مهمان در اينجا غذا مىخورد و مىخوابد و بطورى است كه هيچ معلوم نيست كس ديگرى هم اينجا منزل
1) اصل: مطاع
دارد، صاحب اينجا گويا يك نفر است و اسمش ... (1)چقدرها عملجات و محرر و دفتردار و نوكر دارد و همه اطاقها با اسباب و مبل است. درها همه يك پارچه آينه يعنى بلور، بىجيوه است. چهلچراغهاى عالى و بسيار نزديك است به گران اپرا يعنى تماشاخانه بزرگ كه ناپلئون سوم بنا كرده و پنج كرور تومان خرج آن شد تازه سه سال است كه به اتمام رسيده و هفته [اى] سه شب تماشا مىدهند و ساز مىزنند اما مكان و صندليهاى آن [297] بسيار گران است و جلو اين هتل و اين تماشاخانه ميدانگاهى است كه از پنج طرف راه به كوچه و بولوارهاى مخصوص دارد و از صبح الى هفت ساعت از شب [كه] بگذرد على الاتصال بدون دقيقه [اى] انقطاع كالسكههاى مختلف از هرجور و هر قسم آمنىبوسهاى بزرگ دو طبقه كه مملو از مردم است در رفتوآمد است و صداى عراده كالسكه يك آن بريده نمىشود. مثل رودخانه است كه به گوش مىرسد و خيلى خطر دارد براى پياده رد شدن از اين كالسكهها، ديروز جوانى هجده ساله در همين كوچه زير عراده كالسكه رفته فورا مرده بود. در كوچهها به جز صداى قرقر كالسكه و عراده و بجز خبردار كالسكهچى كه به طرز خاصى صدا مىكند و به گوش او ممتدى مىرسد و صداى شرق قمچى (2)كالسكهچيها و صداى بوق امنىبوسها براى خبردارى مردم كه زير عراده نمانند ديگر هيچ صدايى در اين شهر شنيده نمىشود، واقعا محل حيرت و تعجب است كه اين همه مخلوق از هرجور حتى در آخرهاى شهر و كوچههاى پست حتى بچهها صدايى بلند نمىشود و ابدا بلند كسى حرف نمىزند و دو بچه با هم دست به يخه نشده نزاع نمىكنند، هر كسى پى كار خود است و سرپايين راه مىرود و با همديگر به نجوى حرف مىزنند.
خلاصه فرداى ورود رفتيم عمارت اليزه كه منزل مارشال است به بازديد مارشال رفتم، زنش را هم ديدم، زنش پير شده است، قدرى صحبت كرده برخاستم، آمديم منزل. بعد رسما رفتيم اكسپوزسيون، نظر آقا، نريمان خان بودند، از در تروكادرو داخل شديم، اما امروز كولونل و احتساب بود، مردم باادب و درست حركت مىكردند، خيلى گشتيم، به عمارت ايران رفتم، بسياربسيار خوب ساختهاند، عمارت مصرى و تونسى و چينى و ژاپنى نزديك عمارت ايران است، حقيقتا از همه بهتر بود، استاد حسينعلى معمار، خويش حاجى ابو الحسن ساخته است، خودش هم حاضر بود، ميرزا جواد خان بود، شبيه به برج عشرتآباد است، اما همان مرتبه اول يعنى يك حوضخانه كاشيكارى كه حوض مرمر دارد آب مىجهد در زير دارد، بعد پله خورده بالا مىرود به اطاق آينهكارى مقرنس بسيار بسيار خوب ساختهاند، پنجرهها و درها همه از ايران ساخته، آوردهاند، مردم خيلى به تماشاى اينجا مىآيند. قدرى نشسته آمدم پايين، رفتيم از پل ينا گذشته، روى اين پل كه وسط تروكادرو و اكسپوزسيون است بسيار بسيار چشمانداز خوبى دارد، رودخانه سن در كمال صفا از زير مىگذرد، كشتيهاى كوچك بخار دايم در آمدوشد است از طرفين رودخانه كه كوچه است اما از زير پل مىگذرد. كالسكههاى اسبى دايم در تردد در جلو از دور تپهها و بلنديهاى جنگلى مونترتو پيداست كه راهآهن ورسايل از شهر به آنجا، از آنجا به شهر از بغل اين بلندى از توى جنگل مىآيد مىرود، دود بخارش مثل يك مار سفيد مىپيچد و مىرود، نزديكتر هم باز خط راهآهن ديگر است كه اين هم مىآيد و مىرود.
خلاصه رفتيم تا رسيديم به توى دالانها و قسمتهاى اكسپوزسيون. از قسمتهاى انگليس، فرانسه، چين، ژاپن، روس، نمسه، آلمان، ينگى دنيا، ايتاليا، دول كوچك [298]
ينگى دنيا و غيره همه جا گذشتيم تا رسيديم به قسمت ايران، آنجا هم نشستم، متاعهاى (1)خوب داشت، حتى دنبك خاتم و كمانچه و غيره، يك دنبك را چهل تومان خريده بودند، زريهاى اصفهان، پارچههاى يزد، كاشان و غيره و غيره. قاليها و فرشهاى خوب، خيلى متاع ايران اينجاها مرغوب است و به قيمت اعلا مىخرند، يك بر ده منفعت دارد، دولت آلمان اين دفعه متاع نفرستاده است، به هيچوجه، مگر بعضى پردههاى نقاشى.
دولت عثمانى هم بواسطه جنگ و گرفتارى به هيچوجه نه متاع فرستاده است نه مأمورى فرستاده است.
خلاصه شرح امتعه و صنايع و اشخاص مختلفه از زن، مرد، حتى سياههاى افريق، عرب، شامات، سياههاى خوب ينگى دنيا، از زن و مرد، اهالى جزاير اوسيانى، چينى، ژاپنى، هندى و غيره و غيره را، به هيچوجه نمىتوان نوشت و شرح داد. بعد با كمال خستگى از در قهوهخانه دووال بيرون رفته باز خيلى پياده رفتيم تا به كالسكهها رسيده سوار شده، از دم انواليد و باغ انواليد و باغوحش و حيوانات كه متعلق به اكسپوزسيون است رفتيم منزل.
ايلچى انگليس لرد لييون، ايلچى روس آرلوف كه چشم چپش كور است و در حمله قلعه سلست يا در جنگ سباستوپول (2)[كور] شده است حضور آمدند.
دوك دوسى پسر پادشاه ايتاليا كه سابقا پادشاه اسپانيول بود و يك سال سلطنت كرده بعد نخواسته و بيرونش كردند در همين مهمانخانه ما منزل دارد، به ديدن ما آمد.
به بادبولن رفتم يك روز، عصرها آنقدر كالسكه آمدورفت مىكند كه حساب ندارد و نمىتوان حساب كرد كه چه مىآيد چه مىرود، گردشگاه عصرهاى اهل پاريس اغلب
بادبولن است، كه هزار همچه گردشگاههاى ديگر دارند كه به حساب نمىآيد، روز ديگر به اكسپوزسيون رفتم تا از در قهوهخانه دووال تو رفتم، در قسمت روسيه بقدر دو هزار تومان خريد كرديم و همچنين در اطريش فرانسه و غيره، خريد زياد شد، از در تروكادرو عصرى با كمال خستگى بيرون رفته به منزل رفتيم.
روزى به بوتدشومون رفتيم، ناصر الملك، عضد الملك فقط همراه ما بودند، مابين شمال و مغرب پاريس است اين مكان جايى است كه آب اغلب محلات پاريس را از اينجا قسمت مىكنند و بنا به ارتفاعى كه دارد مشرف است به شهر و تپههاى مرتفع دارد و اين سمت و محلههاى اين طرف بسيار كثيف و مخروبه بوده است، در زمان امپراطورى ناپلئون سوم او ابتدا به آبادى و ساختن اينجا كرده، تپهها كه طبيعتا چمن و گل است، خيابانها ساخته، همه را سنگ فرش كرده، راه كالسكه ساخته، گلكاريها كردهاند، آبشارهاى مصنوعى ساختهاند [299] درياچهها، پلها، درهها، قهوهخانهها، بسيار بسيار جاى باصفايى است و به جهت ارتفاعى كه دارد نصف شهر پاريس منظرگاه آن است، خيلى گشتيم، پياده، سواره، حقيقتا براى گردش بهترين مكانهاست، اگر وضع و تركيب و سليقه آنجا را بخواهيم بنويسم بايد كتابى علىحده نوشته شود، اكتفا به همين اشاره مىشود.
براى چراغ برقى كه الكتريسيته مىگويند كه قوه چرخ الماس است يك نفر مهندس روسيه كه اسمش يابلوچوكوف است يعنى موسيو سيب به زبان روس يابلوچوسيب را مىگويند اين اختراع عجيب را كرده است و در پاريس رواج داده است. در خود شهر پطر يا جاى ديگر فرنگستان هنوز رواجى ندارد مگر در همين كوچه فقط پاريس كه از جلو همين مهمانخانه و گراناپرا الى پالهرويال كه بازار معتبرى است بقدر پنجاه شصت فانوس از اين چراغ مىسوزد و اين كوچه را مثل روز روشن كرده است هيچ معلوم نيست كه شب شده است مثل روشنى بين الطلوعين خيلى روشن است و چراغهاى ديگر كه از
بخار گاز و غيره است پيش اين مثل مفاد اين شعر است:
«ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد.»
از اتفاقات اين روزها يكى هم اين است كه پادشاه هانور (1)
سازمان اسناد ملى ايران، 1377)، ص ص 313 و 314.
كور معزول كه احوالات او را در روزنامه سابق فرنگستان خود نوشتهام مدتى است در پاريس بوده است، ديروز غفلتا فوت شد و اين شخص عموى تنى پادشاه انگليس است و در همين روز وليعهد انگليس پرنس دوگال مىخواست به ديدن ما بيايد كه صبح اين اتفاق افتاد و از آمدن عذر خواست و بعد از سه روز ديگر به ديدن ما آمد. چون وليعهد رئيس اكسپوزسيون متاع انگليس است مدتى است اينجا توقف دارند.روزى رفتم به آنگن، نظر آقا، كلنل (2)با من در كالسكه بودند، عكاسباشى، فرخ خان،
1) ناصر الدين شاه در سفرنامه اول فرنگستان ذيل خاطرات جمعه 13 جمادى الثانى در اطريش مىنويسد: ... رانديم در استاسيون لامباش كالسكهها ايستاد. پادشاه هانور با زنش و دخترش و نوكرهاى معتبرش دم كالسكه ايستاده بودند .... منزل ييلاق پادشاه نزديك به اين مكان بود، شنيده بود ما از اينجا عبور مىكنيم آمده بود. اما از ديدن پادشاه بسيار بسيار متألم شدم و بسيار افسوس خوردم. اين پادشاهى بود معتبر، صاحب خزانه و قشون و تاج و افسر، پادشاه پروس كه خواست كل مملكت آلمان را واحد قرار بدهد لازم بود كه مملكت اين پادشاه را هم از دستش بگيرد، آن بود كه جنگ كرده بزودى قشون پادشاه را شكست داد و مملكت او را جزء پروس كرد. پادشاه هم با عيال و بعضى جواهرات نفيسه كه داشت فرارا به خاك دولت آستريه آمده الى حال در ظل امپراطور نمسه خودش و اولادش روز مىگذرانند. علاوه به اين بدبختى هر دو چشم پادشاه عاجز است و جايى را نمىبيند. دستش را زنش در دست داشت، راه مىبرد، پادشاه بسيار جوان بلند بالا قوى بنيه است، اما حيف كه كور است در طفوليت يك چشمش عاجز بود، بعد از آن با كيسه پولى يا چيز ديگرى بازى مىكرده است، كيسه به چشمش خورده چشم صحيح را هم معيوب كرده است. از قرار تحقيقى كه كردم اينطور گفتند سنش 64 است، اسمش ژرژ پنجم است ر. ك. فاطمه قاضيها، روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان (تهران.
2) اصل: كرنل
آقا محمد على، مليجك هم بودند، رو به شمال پاريس رانديم با كالسكه اسبى يك ساعت و نيم راه است، قدرى بيشترك، رانديم تا از قلعه پاريس خارج شديم، از دهى گذشتيم و همه جا آبادى است و اين سمت كارخانههاى زياد كه از همه ميلهاى بخار دود بلند بود، از شيشهسازى و غيره و غيره تا رسيديم به ده يعنى شهرچه سنتدنى كه سى هزار نفر جمعيت دارد و قلعه مثلثى ساختهاند. يك طرف اين شهر را كه [Couronne[ كرون دسنتدنى يعنى تاج سنتدنى مىگويند. بعد از سنتدنى، قلعه بريش ديده مىشود، از اينجا هم گذشته به ده ديگر رسيديم اسمش ... (1)از آنجا به آنگن رسيديم، قصبه بزرگى است، مهمانخانههاى خوب دارد، درياچه بزرگ دارد، حمام بزرگ آب معدنى گوگردى دارد، مردم متمول پاريس دور اين درياچه و دورتر توى جنگل و خيابانها، خانههاى كوچك بزرگ [300] ييلاقى ساختهاند. رئيس روزنامه فيگارو، وراميل ژيراردن كه يكى از نويسندههاى معروف پاريس است نزديك درياچه خانه ييلاقى داشته. آب درياچه سبزرنگ و بطور بد بود، اما گفتند بعد از اين صاف مىشود.
قايقهاى زياد خوب در درياچه زياد است، مردم سوار شده گردش مىكنند، دور درياچه دو هزار ذرع مىشود، به شكل طولانى افتاده است. قوى سفيد، سياه، دستى در درياچه زياد است. جزيره كوچكى در توى درياچه است، درختهاى زياد دارد، گرد، بسيار قشنگ است، معروف به جزيره قوست، يكى از چشمه [هاى] آب گرم گوگردى كه به حمام مىرود از ميان همين درياچه بيرون مىآيد، لوله آهنى گذاشتهاند، آب را به حمام مىبرد، چشمه آب گرم از خود حمام هم درمىآيد، اما حمامش بوى تعفن گوگرد دارد، حمام وسيعى است كه مردم براى معالجه مىآيند.
خلاصه قدرى در اطاق مهمانخانه نشستيم، آلبالو خورديم، مردم كمكم جمع شدند
1) در متن اصلى جاى اسم ده خالى است.
به تماشا، زنهاى خيلى خوشگل پيدا شدند.
بعد نشستيم به قايق، همراهان هم [به] قايق ديگر، گردش كرديم. هوا ابر و باران بود گاهى مىايستاد، گاهى مىباريد. يك مهمانخانه يعنى قهوهخانه بسيار بسيار قشنگ دو مرتبه به طرز خيلى خوشگل لب آب ساخته بودند، رفتم بالا، تماشا و گردش كرده آن وقت به قايق نشستيم.
خلاصه رانديم تا آخر درياچه تنگ مىشود كه بالاى آن است، از زير پل گذشته به درياچه كوچك ديگر كه اسمش سنتكراسين است داخل شديم، رفتم كناره به باغ و عمارت پرنسس ماتيلد عمه ناپلئون سوم، داخل شديم، اين باغ و خانه ييلاقى شاهزاده خانم است، خودش پاريس است، اينجا نبود، در ايام سلطنت ناپلئون خيلى زن معتبر [ى] بوده است، چون حالا جمهورى است ديگر آن اعتبارات را ندارد، پير هم هست گردشكنان رفتيم بالا تا به عمارت، خيابانها، چمنها، گلكاريها، درختهاى قوى، مرغان مىخواندند، اما احدى در اين باغ نبود، مگر يكى دو نفر سرايدار درب اطاقها را باز كردند، نشستيم گردش كرديم، يكىيكى اطاقهاى شاهزاده خانم را ديدم، پردههاى نقاشى بسيار خوبى داشت، بخصوص يك پرده از يك زن لختى كه بسيار خوب كشيده بودند، از نقاشيهاى فرانسه. كلنل قدرى پيانو زد، بسيار خوب مىزند. معلوم شد شاهزاده خانم خودش هم نقاشى مىكند، پرده روغنى نيمهكاره در روى چهارچوب بود، گفتند كار شاهزاده خانم است.
خلاصه آمديم بيرون، گردشكنان رفتيم رو به درياچه و قايق، دم قايق ما توى درياچه دختر بسيار خوشگلى كه خودش پارو مىزد ايستاد، منتظر آمدن ما بود، كنيزش چتر نگاه داشته خود خانم مشغول پارو زدن بود، اما بسيار دختر رموك بود، نزديك نمىآمد، قايق خود را متصل دور مىبرد، اما همه جا با ما همراهى مىكرد، قدرى دور درياچه گشته آمديم دم قهوهخانه، از قايق پياده شديم، جمعيت زيادى ايستاده بود، از زن و مرد
رئيس حمام آب گرم اينجا آمده بود، صحبت شد، بعد سوار كالسكه شده رفتم، غروبى منزل رسيديم.
يك حمامى نزديك همين مهمانخانه است كه مشهور است به حمام ترك يعنى عثمانى، به طرز و طور آنها ساختهاند. دو نفر معمار با هم شريك شده قريب هشتاد هزار تومان خرج كردهاند، مىگفتند روزى صد تومان مداخل دارد و جهتش اين است كه حمام بزرگ وسيع خوب در پاريس منحصر است به همين يك حمام و تمام شهر اينجا مىآيند مىروند، مداخل دارد، يك آينه بىجيوه كه سر حمام را از گرمخانه نشان مىدهد، يعنى فاصله ميان حمام و سرحمام است، هفت ذرع ارتفاع و سه ذرع عرض دارد [301] و حوض آب سرد طولانى از وسط سر حمام ممتد شده قدرى داخل گرمخانه مىشود، از زير همين آينه بزرگ كه مىتوان از سر حمام زيرآبى زده از گرمخانه بيرون آمد و هم برعكس آب سرد بسيار صاف، آبهاى ديگر گرم و سرد، شستوشو همه با شير و حوضهاى كوچك مرمر است، هرقدر آدم دلش بخواهد شير را از آب سرد و گرم باز مىكند داخل آن حوض كوچك شده به هر قسمى كه دلش بخواهد آب گرم يا ملايم يا سرد حاضر مىشود براى شستوشو. زمين حمام از سنگ الوان مثل خاتمسازى مفروش است خلاصه سرتنشورى خوبى شده بيرون آمديم، دلاكهاى عرب الجزايرى دارد. خدمتكار سياه دارد.
ميوه حالا در پاريس از اين قرار است:
آلبالو، گيلاس اما هر دو يك طعم دارند نه ترش است نه شيرين، هيچ مزه نمىدهد، معلوم نيست چه طعمى دارد. زردآلو خوب است، انگور ديده شد اما بىمزه است و بد.
طالبى هست اما هيچ معلوم نيست كه چه ميوهايست، نمىتوان خورد. انجير سياه دراز چيز خوبى نيست، بادام تازه خوب هست، خيار هست اما بدطعم و مغز درشت و كلفت و دراز. پرتقال هست اما مزه ندارد و خشك است، ليموى ترش هست، بادمجان ديده
شد، خوشطعم نيست و باز ميوههاى ديگر مثل چيالك و غيره هست، اما همه اين ميوه [ها] بسيار گران است، اغلب هم در گرمخانه عمل مىآيد، مثلا يك طالبى را دو تومان مىفروشند و همچنين ساير.
از همه چيزهاى پاريس عجيبتر و از همه اشياء و الوان و مردم و حيوانات مختلف اكسپوزسيون و غيره غريبتر، ورود ميرزا عبد الوهاب مستوفى گيلانى است با پسرش به پاريس كه به عزم مكه آمده است، امروز شنيدم:
سفر مكه كنم تا به خرابات رسمزانكه سالك رود از راه حقيقت به مجاز خلاصه روز شنبه 13 صبح بعد از ناهار وليعهد انگليس به ديدن ما آمد، خيلى صحبت شد، در هتلى منزل دارد، چون جاى هتلش تنگ بود از بازديد ما عذرخواهى كرد، ملينه وزيرمختار فرانسه كه در ايران است قبل ما وارد پاريس شده است، امروز حضور آمد. جنرال شريرون كه سفر اول ماكلنل بود در آن وقت جزء مهماندارهاى ما بود حضور آمد. ايلچى كبير نمسه كه اسمش كنت وينفتن است حضور آمد، بعد سوار شده قدرى گردش كردم، الى محلى كه نزديك انواليد گاو و گوساله و خوك و غيره را نشان مىدهند، يعنى هر قسم از اين حيوانات دستى و خوردنى را از مال هر ولايتى آورده با هم مقابله مىكنند كه كدام بزرگتر و كدام فربهتر است و آن كسى كه حيوان فربهتر داشته باشد به او مدال طلا يا نقره مىدهند، اما حقيقتا گاوها ديده شد كه به اين چاقى و فربهى هيچ حيوان ديده نشده است. از چاقى چشم گاوها از حدقه مىخواست بيرون بيايد، بقدر يك فيل گوشت داشتند. يك نوع گاو عجيبى ديده شد كه رنگشان تيره و بسيار مهيب و فربه اما نه نرند نه ماده، هيچكدام شاخ درنمىآورند، گاو بىشاخ هستند بسيار بزرگ، از مال مملكت اكوس انگليس است [302] بعد قدرى با كالسكه در بادبولن گردش كرديم، آمديم حمام. بعد رفتيم منزل.
قبل از شام رفتيم تماشاخانه گراناپرا كه نزديك منزل است، پياده رفتم، سپهسالار،
عضد الملك، سياچى و غيره بودند. سپهسالار احوالش خوب نبود، زود رفت يعنى بعد از يك آكت. اين تماشاخانه بهترين تماشاخانههاى فرنگستان است يعنى در زينت و بنا و خرجى كه به اينجا شده است از پنج كرور تومان متجاوز است. در عهد ناپلئون سوم بنا شده است اما بعد از زوال سلطنت او به اتمام رسيد. هفته [اى] سه شب باز است كه تماشا مىدهند، ليكن گفتند دخلش به خرج كفايت نمىكند. در هفته سه شب، شبى سه هزار تومان از مردم پول مىگيرند، مكان و صندليها بسيار گران است زمين راهروها و دالانها و تالار بزرگ براى شب چرهخورى (1)همه از سنگ موزاييك (2)است يعنى خاتمسازى نه خاتم كه از استخوان مىسازند در ايران. سنگهاى رنگبهرنگ را كوچك كوچك به هم وصل كرده نقش مىاندازند فرش زمين مىكنند مثل خاتم استادان ايتاليايى آورده ساختهاند. تالار شبچرهخورى خيلى بزرگ و مزّين و عالى است.
چهلچراغهاى زياد دارد، آينههاى بزرگ و آينههاى بىجيوه جلو پنجرهها خيلى بلند و عريض و نگاه مىكند به كوچه تازه كه ساختهاند كه راست مىرود به پالهرويال و چراغهاى الكتريسيته الى آخر كوچه از اين منظر پيداست. مثل مشعلهاى نور، اين كوچه را يك سال است تمام كردهاند. خلاصه كل بناى اين تماشاخانه از سنگ و مرمر است، پلههاى بسيار خوب دارد، ستونهاى سنگ خوب، ما در لژ نزديك به سن نشستيم، پنج مرتبه است، جمعيت زياد از حد بود پنج پرده بود، ما سه پرده را نشستيم، باله و رقص بسيار بسيار خوب دادند، البته سيصد نفر دختر به لباسهاى مختلف بسيار قشنگ رقص مىكردند، يك كشتى بزرگ هم نشان دادند و غرق شد. دزدان اسباب كشتى را غارت كردند، خيلى تماشا داشت، به سن رفتم، پايين تماشا كردم، به تفصيل، بعد رفتيم منزل.
شبى هم دو شب قبل از اين به تماشاخانه شاتله رفتيم، بسيار تماشاخانه قشنگ خوبى است، تماشاخانه بانمكى است، خيلى خوب كارها كردند، رقصهاى خوب و بازيهاى بسيار خوب بطور جادو از شيطان و اجنه و غيره دادند، خواندند، مثل حقهبازى كارى كردند، ميدانى است در مقابل اين تماشاخانه معروف به شاتله كه تماشاخانه هم به همين اسم موسوم است حوض و فواره بزرگى در وسط ميدان است كه آب مىريزد.
اسبدوانى بود، در لونشان بادبولون، ساعت يك و نيم بعد از ظهر خود مارشال آمد منزل ما و همراه او به كالسكه روبازى نشسته رانديم. سپهسالار ناخوش بود، نيامد در كالسكه ما. من بودم و مارشال و جنرال دبزاك كه در پيش مارشال كمال اعتبار و وثوق را دارد، روبرو نشسته بود، رانديم، جمعيت زيادى مىرفت و مىآمد تا رسيديم به لونشان كه به تفصيل اينجا را در روزنامه سابق فرنگستان نوشتهام، رسيديم، خيلى جمعيت از زن و مرد بودند، رفتم بالاخانه، نشستم جلو بالاخانه توى چمنها، دست راست و چپ از آدم سياه شده بود، صندليها گذاشته بودند، نشستم، مارشال، زن مارشال، ايزابل ملكه سابق اسپانيول كه حالا هم مادر پادشاه اسپانيول است، زن بسيار چاق گنده فربه مثل گاو است، چشمهاى گود، واقعا به اين فربهى زن نديدهام. واليه كرد دختر مظفر الدوله شاف كون ملكه نمىشود، حالا پير است، اما باز صورتا عيبى ندارد و در ايام سلطنتش در اسپانيول خيلى راحتى و خوشگذرانيها كرده است. معروف است. يك دام دونورى داشت يعنى كنيز و همصحبت كه خيلى متشخصه بود، آن هم جوان بود و زن نوكرش بود كه آن نوكر هم از بزرگان است، همانجا ايستاده بود، اما اين كنيز هم آنقدر چاق و فربه بود كه حساب نداشت، اگر ملكه و كنيزش را به يك كالسكه كوچكى مىبستند سه نفر را خوب مىكشيدند، ايلچى اسپانيول كه مرد بسيار بدگلى بدريشى پير ابرو سياهى بود آنجا بود،
ايلچى كبير است، اسمش مركى دومولنس است، زنش هم نشسته بود، زن بدرنگ پير بدگلى بود، اما يك دخترى داشت كه در حسن و وجاهت مثل نداشت، چشم و ابرو سياه خوشزلف، خوشگيس، [303] خوشدهن و دندان، خلاصه به افسوس گذشت.
ايلچى كبير روس [و] اطريش بودند، برادر امپراطور اطريش آرشيدوك لوئى ويكتور كه خيلى آدم خنكى است او هم بود. دوآل حاكم پاريس، موسيو ژيگو رئيس احتساب كل فرانسه، دوك دوسى با صاحبمنصبهاى ايتاليائى، برادر پادشاه ايتاليا، مارشال كان روبر، جنرال وينوا رئيس نشان لژيون دونور، پرنسس غرامان دختر رئيس اكسپوزسيون بلژيك كه مثل يك ماه نشسته بود زلف پريشان، سرگيسها لوله كرده، حقيقت به تعريف نمىآيد جاى افسوس [است]. پرنسس كلانتن دختر لوئى فيليپ زن پرنس ساكس كوبورغ برخلاف اولى زن پير نجسى بود، اميرال پوتواو وزير بحرى فرانسه، جنرال بورل وزير جنگ، لئونساى وزير ماليه، تراندوبور وزير تجارت [و] فلاحت، جنرال مارتنپره حاكم انواليد كه يك دست هم ندارد و احوالاتش را در روزنامه سابق فرنگ در گردش انواليد نوشتهام. (1)همانطور باز ديده شد، بىتفاوت. اسم ايشيك آقاسى ملكه اسپانيول كه پيش نوشتم موسيو پوآنته است كه زن گنده دارد و غيره. خيلى بودند، همه معرفى شدند، با همه صحبت شد، دو زن ايتاليائى بودند، بسيار بسيار خوشگل كه از زنهاى همراهان دوك دوسى است، متصل مىخنديدند و همه كس كشاله مىكردند رو به آنها و صحبت مىكردند. حتى ما هم حمله برده قدرى صحبت كرديم.
شش مرتبه اسب دواندند. هر دفعه يك دور و هر دوره كه تمام مىشد بقدر نيم ساعت فاصله پيدا مىكرد، در اين فاصله مردم متفرق شده شربتى، آبى، قهوه مىخوردند، باز
1) اين حاكم سابقا در الجزاير حكومت داشته، در جنگ كريمه و ايتاليا رئيس اتاماژورها بوده است. ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان، همان، ص 221.
همين كه زنگ اخبار مىزدند هر كس بجاى خود رفته دوره اسبدوانى را خالى مىكردند، جمعيت خيلى بود، البته صد و پنجاه هزار نفر و هر كس بليطى در كاغذ آبى داشت، به سر و سينه زده بودند و از هر بليط مبلغى پول گرفته، مردم را مىگذارند به تماشا بيايند. يك مجسمه چدنى بزرگى هم دوكدوسى خريده به زير بالاخانه گذاشته بود، دوره آخر هر اسب پيش بيايد ببرد.
دوره اول بيرقش (1)دويست و پنجاه تومان بود، اسبى كه پيش آمد مال كنت دلاغزانژ بود، اسم اسب ژول سزار به اسم شهر آرمنونويل كه از شهرهاى فرانسه است، 6 رأس اسب بودند.
دوره 2 بيرق به اسم شهر اصفهان بود، هزار تومان بيرق بود، هشت اسب بودند. اسب كنت ژوئى نيسه بيرق را برد، اسم اسب ژونقلد بود.
دوره 3 بيرق شهر پاريس ششصد تومان بود، هشت اسب بود، اسب موسيو لوپن بود، اسم اسب الوّيو بود.
دوره 3 بيرق بزرگ پاريس ده هزار تومان بود. هشت اسب بودند، يك اسب سياه مال انگليسها بود، اسبهاى فرانسه هم بودند، اين دفعه همهمه غريبى درگرفت و ميانه انگليس و فرانسه حسودى كه دارند و غيرت كرده زياد دلها مىطپد كه كدام اسب بيايد، اسب سياه انگليس پيش آمد، يك همهمه و قال مقال غريبى شد، ده هزار تومان را برد، اسم اسب تريو و مال پرنس ساليكوف بود.
دوره 5 بيرق ششصد تومان بود، دو اسب با هم آمدند، قرار شد روز ديگر خودشان بدوانند.
دوره 6، بيرق اسباب مفرغى برنزى دوك دوسى بود و ششصد تومان پول نقد، اسب
1) اصل: بيدقش
مانيطل كه مال كنت دوژونى بود بيرق را برد، درين بين باران هم آمد، يك دفعه جميع صحرا چتر سياه شد كه مردم به سرگرفته، هر كس از زن، مرد كه بيرون مىآيد يك چتر در دست دارد. اين چتر سه خاصيت دارد، گاهى عصاى دست است، گاهى از آفتاب محفوظ نگاه مىدارد، گاهى از باران، در ضرورت جاى اسلحه هم هست كه با آن به كله آدم مىزنند [304]، با مارشال و جنرال و ايزاگ به كالسكه نشسته رانديم، كالسكه و جمعيت طورى سر راه را گرفته مراجعت مىكردند كه امكان عبور نداشت. قدرى رفتيم، به ارك ترينوف نرسيده لابد كوچه يعنى خيابان ديگرى از بادبولون را گرفته رانديم، باز رسيديم به آرك ترينوف، همانطور كوچه شانزاليزه كالسكه بود، روى هم و پياده، امكان نداشت سوزن بيندازند، آنقدر زن خوشگل در كالسكهها ديده شد كه حساب نداشت، بالاخره پليس و گزمهها طورى راه جلو را باز كرده كالسكه ما گذشت رسيديم به منزل.
پرده صورتى كه زن لخت در آنگن در خانه ييلاقى پرنسس ماتيلد تعريف كرده بوديم همان روز عصرى آدمش آورده با يك كاغذ عذرخواهى كه شاهزاده خانم در خانه نبود، به آدمش انعام داديم، اما الحق عجب پردهايست، پنج هزار تومان در پاريس مىخرند.
امروز بعد از ناهار اكسپوزيسيون رفتم، از درى كه داخل ماشينها مىشود، ماشينهاى فرانسه، بلژيك، انگليس، روس و غيره را ديدم، الحق ماشينهاى انگليس خيلى خوب است، مال فرانسه هم بسيار خوب است. بلژيك هم در چرخ بخار و ماشين كمتر از اين دو نيست. سايرين مثل اينها نيستند، خيلى طول كشيد، به دقت همه را ديدم، تا چاپ زدن روزنامه كه بسيار عجيب طورى است، كاغذ روزنامه را كه هشت هزار ذرع كاغذ است، يك پارچه پيچيدهاند به يك اسبابى، از آنجا بالا آمده مىرود زير چرخ، از آن طرف على الاتصال روزنامه چاپ شده بريده بيرون مىآيد، روزى سيصد هزار ورق
روزنامه چاپ مىشود و همچنين اسبابها و چرخها براى هر صنعتى اختراع شده است كه در كمال آسانى به عمل مىآيد، مثلا حلبىسازى، يك ورق حلبى را كه مدور كردهاند مىگذارد زير يك اسبابى يا اسباب ديگر فورا به او زور آورده يك لگنچه مىشود و قس على هذا (1).
چيزهاى ديگر اسبابى ساختهاند كه آب را از جاى گود به بالا مىكشيد يعنى بخواهند روى يك كوه دويست زرعى كه آب نداشته باشد بالايش آب ببرند مىتوانند با اين اسباب و همچنين زنها و غيره بعضى اسبابها با دست مىسازند مثل گلهاى شيشهاى و غيره و غيره.
خلاصه اگر بخواهيم تفصيل ماشين و اسبابهاى بخارى نوشته شود، كتاب علىحده بايد نوشت. توپهايى هم كه بعضى دول اختراع كرده بودند ديده شد، يعنى از بلجيك را ديدم، خانمهاى ورشويى چند روز است پاريس آمدهاند، امروز در اينجا ديدم، همه جا با ما همراهى مىكردند. ميرزا عبد الوهاب گيلانى هم همه جا همراهى مىكرد تا از دالان هلند و غيره گذشتيم، شخص هلندى يك عمارت با ستون و غيره و اسباب ظاهر از موم سفيد ساخته بود. همه عمارت از موم بود، روسها هم از موم چيزى ساخته بودند، اما اين عمارت خيلى بزرگ و خوب بود، با اشكال و مجسمههاى خوب.
بعد به دالان انگليسها كه امتعه كاناداى ينگى دنيا كه ملك انگليس است رسيديم، عمارت چوبى بزرگى به طرز كانادا ساخته بودند و يك مناره بزرگى آنجا گذاشته بودند، طلايى كه در اين مدت از معدن كانادا يا استراليا (2)درآوردهاند، موازنه كرده بودند به قطر و بلندى اين مناره كه اگر آن همه طلا را يك منارى مىساختند به اين ارتفاع و قطر
مىشد، خيلى بلند و قطور بود. بعد اسبابى كه از هندوستان بود ديده شد. وضع و تركيب بعضى از عمارات و بتخانههاى هند را از چين ساخته بودند و در ميانش امتعه هند گذاشته بودند، از آنجا گذشته به حياط (1)و باغچهها رفته از پل ينا گذشته رفتيم عمارت خودمان، قدرى نشستيم، بعد از در تروكادرو خواستم بيرون برويم جمعى دخترهاى قرهچى [305] مسكو روس را با مردهاشان كه جوان بودند و لباسهاى اطلس رنگين خوب پوشيده بودند ديدم، گفتم كيستند، معرفى كردند، تازه گويا آمدهاند. همانجا ايستاديم، خواندند، رقصيدند، كمانچه و ساز زدند، بسيار بامزه مىخوانند مىرقصند، دو سه زن پير دارند، باقى جوان، سه چهار نفرشان خيلى خوشگل بودند، اينجا كه مىنويسم قرهچى نه اين است كه مثل قرهچيهاى كثيف ابو ابجمعى شاطرباشى باشند، خير، بسيار خوب بودند.
بعد سوار كالسكه شده رفتم منزل. شب ساعت هفت بعد از ظهر رفتم اليزه، مهمان شام بوديم پيش مارشال، سپهسالار هم با نقاهت بود. عضد الملك، ناصر الملك، محسن خان، نظر آقا و غيره. اول قدرى توى اطاق ايستاديم، زن مارشال سينه و ساعد باز مثل يك خر چاق و فربه ايستاده بود، دست داديم، صحبت شد. مارشال كانروبر و غيره بودند، بعد رفتم اطاق شام، ميز خوبى چيده بودند. شام بسيار خوبى آوردند. موزيك زدند، دست چپ من زن مارشال نشسته بود، دست راست مارشال كانروبر. ماكماهون پيش روى ما، دست راستش سپهسالار، دست چپش نظر آقا. شام مفصلى خورده شد، در بين شام از دماغ زن مارشال خون آمد، برخاست رفت بيرون، بعد از چند دقيقه باز آمد، طولوزون هم بود. بعد از اتمام شام رفتيم يك راست به تماشاخانه اپراى بزرگ. طولوزون هم با من بود، سايرين منزل رفته بودند، باله و رقص خوبى دادند، با بعضى تماشاها، بعد آمديم منزل.
1) اصل: حيات
مارشال بركيدايله چند روز پيش از اين مرده است، او را با احترام آورده در انواليد دفن كردند دستش [را] در جنگ لايپزيك (1)در عهد ناپلئون اول گلوله برده بود، مارشال محترمى بوده است، هشتاد سال داشته است، حالا در فرانسه بيشتر از سه مارشال نيست، اول ماكماهون كه رئيس ملت است، 2 كانروبر، 3 لوبوف است كه حالا مفقود است يعنى از خانه بيرون نمىآيد چون در جنگ آخر با پروسها خوب حركت نكرده بود.
به قاعده و قانون بايد 6 مارشال داشته باشند، حالا سه عدد كم دارند.
كالسكهچيهاى پاريس هيچوقت آرام و راحت نيستند و هيچ كالسكهچى بىكار را بيدار نديدم، همين كه آقايش يا آن كسى كه كرايه كرده است دكانى مىرود يا ديدن يا ميهمان است، كالسكهچى همان روى صندلى كالسكه خوابش مىبرد، تا باز صاحب كالسكه بيايد و در دست هر يك هم يك روزنامه است كه تا شروع به خواندن مىكنند خوابشان برده است.
رفتم به قلعه مون والرمين و جبهخانه يوتو.
صبح كه از خواب برخاستم همهمه بود، در كوچه جلو هتل، معلوم شد نعش پادشاه كوره هانوور كه عموى پادشاه انگليس است مىآورند ببرند كليسا، فوج مىآمد، مىرفت يك ساعت بعد از ظهر مردم تماشاچى كوچه بسته كالسكهها و امنىبوسها كه تردد مىكردند همه ايستادند، جمعيت غريبى بود تا اينكه سر سواره و پياده موزيكانچى كه به طرز عزايى مىآمدند باز شد، خيلى آمده گذشتند. بعد سركردگان اعيان اشراف پياده مىرفتند. بعد كالسكه نعش كه خيلى مجلل سياهپوش كرده بودند آمد. تاج پادشاهى
1) اصل: لپزيك
كوره را هم جلوش مىكشيدند. وليعهد انگليس با بعضى انگليسها با لباس رسمى و خانواده پادشاه كوره عقب كالسكه پياده مىرفتند، باز عقب بقدر پنجاه كالسكه خالى مىكشيدند، عقب آنها باز فوج و سواره و غيره بودند تا آمده رد شدند، بعد ما سوار شده، كلنل، امين السلطنه پيش ما نشستند. فرخ خان، آبدارباشى، محقق، مليجك، باشى، حكيم الممالك بودند، از دم پارك مونسو كه توى شهر است و جاى خوبى است گذشته، از دروازه شهر بيرون رفتيم [306] اول به سابلونويل رسيديم، در حقيقت جزو شهر پاريس است، اما چون بيرون دروازه است، خارج شهر محسوب مىشود، كوچههاى خوب دارد، پارك و خيابانهاى خوب تازه ساخته درخت كاشتهاند، بعد از آن به قصبه نوئى مىرسد، آن هم به همينطور خيابانهاى تازه بسيار خوب دارد، بعد از آن به پوتو كه آن هم قصبه است و رود سن از پهلويش مىگذرد كارخانه توپسازى و فشنگ فنلاندى (1)تفنگ سربازى اينجاست، پياده شديم. كماندان اين جبهخانهها اسمش روژه است، پيش افتاد، به كارخانه توپ سوراخكنى و خانكشى رفتيم. توپهاى تازهايست، از فولاد [ى] كه خود فرانسهها اختراع كردهاند، خوب توپ است. كارخانه ديگرى هم تازه پهلوى اين مىساختند، اگر اين كارخانه تازه را نمىساختند اينجا كوچك و لايق دولت فرانسه نبود، روزى دو عراده توپ به اتمام مىرسد. لوله توپ را اول مىريزند، نازك است، بعد لولههاى پارچه پارچه فولادى را [كه] علىحده ساختهاند به لوله كوچك داخل كرده به هم وصل كرده جوش مىدهند، بطورى [كه] معلوم نيست درز آن و مىگفتند استحكام اينطور خيلى بيشتر است، تا اينكه توپ را يك دفعه بريزند.
بعد به كارخانه فشنگسازى رفتم كه با چرخ بخار كار مىكنند و اسباب اين كارخانه را از انگليس خريدهاند، روزى سى هزار فشنگ مىدهد و كماندان مىگفت همچه اسباب
1) اصل: فنلندى
را به دو هزار و پانصد تومان مىتوان خريد. بسيار اسبابهاى خوب است و به طرز عجيب و غريب فشنگ را به اتمام مىرسانند، اما اينجا تمام نشده نصفهكاره به كارخانه مونوالرين مىبرند، آنجا اسباب چرخ بخار است، فشنگ را تكميل كرده بعد جاى ديگر برده باروت مىريزند و تمام مىكنند.
خلاصه اينجا هم قدرى گشته سوار كالسكه شده رفتم براى مونوالرين كه در روى تپه است، قلعه است كه در عهد لوئى فيليپ ساخته شده است. يعنى قلعه دور شهر پاريس و قلعجات كوچك دور پاريس كه از همه بزرگتر همين مونوالرين است، كليتا در عهد لوئى فيليپ به اهتمام موسيو طير وزير آن پادشاه در چهل و پنج سال قبل از اين بلكه كمتر ساخته شده است.
كالسكه به آسانى بالا رفت، خيلى باصفا، همه جا چمن و گل لاله قرمز و غيره است، چشمانداز بسيار خوب به شهر پاريس و اطراف دارد. رسيديم بالا توى قلعه، قلعه بسيار محكم سختى است، اما پروسها همين قلعه را در جنگ آخر مسّخر كرده بودند، كلنل موروى كه كماندان اين قلعه است با ساير صاحبمنصبان همه حاضر بودند، يك دسته موزيكانچى موزيك مىزدند. انبارهاى آذوقه را ديدم، توى قوطيهاى حلبى درش را محكم بسته بودند، پرسيدم گفتند گوشت پخته گاو است كه از مملكت استرالياى متعلق به انگليس همينطور خريدهايم. چون گوشت در آن مملكت زياد و ارزان است و خوب مىبندند كه هوا داخل نمىشود و گوشت بىعيب ده سال توى آن مىماند. يك قوطى را باز كردم، گوشتش را درآوردند، بسيار تازه و خوب بود، سرباز خوب مىتواند بخورد.
بعد به كارخانه فشنگسازى رفتم، خيلى اعمال عجيب مىكرد، اسباب چرخهاى بخار، گلولههاى توپ زيادى در زمين چيده بودند، انبار باروط اينجا دارند، انبار تفنگ سربازى، انبار اسباب، البسه توپكشى دارند، به انبار تفنگ رفتم. پنجاه هزار تفنگ بود، نصفش يعنى بيشترش شاسپو بود كه حالا به كار نمىخورد، بايد در وقت جنگ به قشون
چريك بدهند، باقى از سيستم گرا بود كه خوب تفنگى است و حالا تفنگ افواج فرانسه گراست. بعد رفتم بالاى مرتبه بالاى تپه كه قلعه است چند سربازخانه دارند، اطاقها براى صاحبمنصبان دارند.
[307] كل صحراى اطراف پاريس پيدا بود، شهر همه زير پا بود، بادبولون سمت ورسايل، سنت كلود، سنت ژرمن همه پيدا بود، در طرف سنت كلود در اول جنگل پارك آنجا كه رو به طرف اين قلعه قصر بوزانوال است، آخرين جنگ فرانسه با پروس اينجا شده بود. روى تپه علامتى مثل ميل ساختهاند. براى يادگار اين جنگ، بعد از اين جنگ شهر پاريس تسليم پروس شد، سركرده فرانسه در اين جنگ كلامان توماس بوده است كه بعد از مصالحه كمونها او را گرفته در پاريس كشتند.
خلاصه قدرى با دوربينهايى كه روى سهپايه گذاشته بودند پاريس و اطراف را تماشا كردم. بالون كپسيو يعنى با طناب بستهاند كه بيشتر از ششصد ذرع بالا نمىرود، از هيپودرم كه محل بازى اسب و غيره است نزديك تروكادرو هوا كرده بودند، آدم هم تويش بود، ديدم، اما باران هم مىآمد، هوا ابر بود، سوار كالسكه شده از همان راهى كه آمده بوديم برگشتيم. گل سرخ محمدى زياد در باغچههاى نوئى و غيره ديده شد، درختهاى آلبالو گيلاس كه ميوههاشان رسيده بود. بين راه چنان بارانى آمد مثل سيل، رفتم حمام، هنوز رخت حمام نياورده بودند، هيچكس هم نبود، امين السلطنه را پى رخت حمام و حاجى حيدر فرستادم، من ماندم و كلنل، مردم هم لخت بودند. خوابيده، دراز راه مىرفتند، تا حاجى حيدر و غيره آمدند، رفتيم حمام، سرتنشويى شد، آمدم بيرون، بعد از شام ساعت 9 رفتيم چاپخانه فيگارو، چندان دور نبود، رسيديم، پياده شديم، رئيس فيگارو كه مرد پير ناقلايى است، در حقيقت لوطىباشى پاريس است، جلو
آمد، اشخاص ديگر هم بودند، صنيع الدوله، ممالك (1)و غيره بودند.
اول رفتم به چاپخانه كه در گودى بود، مثل حمام گرم بود كه نمىشد بند شد. با وجود آن خيلى آنجا ايستاديم، چندين دستگاه كار مىكرد، با بخار، مثل دستگاه چاپى كه در اكسپوزسيون ديده بودم و تفصيل را نوشتم. بعد رفتم بالاخانه كه نگاه مىكرد به پايين، محوطه [اى] بود، دور معجر بود، فرنگيان و غيره هم ايستاده بودند، دسته قرهچيهاى مسكويى آن روزى اكسپوزيسيون را آورده بودند، قدرى زدند، خواندند. بعد رفتيم منزل.
اين روزها اينبند دندانساز از سوئد آمده است، موسيو كرتين دندانساز هم كه در سفر اول با دندان ما بازى مىكرد آشنايى بود، با طولوزون چند روز است آمد [ها] ند، كرسى طرف بالاى چپ را كه اينبند تهران پر كرده بود، لق شده بود، تهران اينبند نتوانست دربياورد، اينجا چند روز كرتين كار كرده بالاخره درآمد، بسيار ذوق كردم، ان شاء الله بايد از نو پر كند. حساب روزها باز مغشوش شد. نمىدانم يك روز يا دو روز بعد از رفتن مونوالرين، سان قشون بزرگى در لونشان بادبولون دادند، روزى بود صاف و آفتاب، در ساعت دو بعد از ظهر سوار كالسكه مارشال شده رفتم اليزه، توى كالسكه بودم، زن مارشال آمد پيش من نشست. سپهسالار و كلنل هم بودند. جمعيت و كالسكه زياد از حد در راه و نيمه راه بودند، تا رسيديم به بالاخانه لونشان، همان جايى كه روز اسبدوانى بوديم. زن مارشال طرف دست راست ما نشست، موسيو گروى كه رئيس مشورتخانه ملت است دست چپ من، گروى مردى است پير، اما بسيار باهوش آدمى است، سبيل و زنخ را هم مىتراشد، خيلى صحبت كرديم از زنهاى بزرگان، شاهزادگان، معتبرين و مردهاى معتبر مثل ايلچيهاى دول خارجه و غيره بودند. بعضى كه امروز تازه اينجا
1) به نظر مىآيد كه پيشوند ممالك افتاده باشد.
ديده شدند از اين قرار است، والا سايرين روز اسبدوانى هم اينجا بودند مثل فرانسوادسيز كه شوهر ملكه اسپانيول است و پدر پادشاه حاليه، اما ملكه مدتى است او را دوانده است [308] مارشال سواره با صاحبمنصبان و اتاماژورها آمدند. چند سوار عرب الجزايرى (1)جلو مارشال مىتاختند، مارشال اول رفت، جميع صفوف سواره و پياده توپخانه را به تعجيل تمام گردش كرده آمد وسط ميدان ايستاد، با صاحبمنصبان، هوا هم بسيار گرم بود، شروع به سان شد، قريب پنجاه هزار نفر قشون از سواره و پياده، توپخانه بودند، به نظم تمام و لباس خوب گذشتند، دستجات توپخانه كه همه سواره بودند، چابك و بانظم گذشتند، سوارهها اغلب زرهپوش به قول فرانسهها كوراسيه بودند، سواره دراگون سبك هم چند فوجى بودند. جمعيت زياد از حد بود. بعد از اتمام سان مارشال آمد جلو عمارت، سلامى داد، برخاستم، مراجعت شد.
اگرچه اين دفعه هم خيلى كالسكه و جمعيت بود، اما مراجعت مثل روز اسبدوانى نشد، به سهولت مراجعت شد.
رفتم دم پله عمارت اليزه زن مارشال را از كالسكه درآورده روانه كرده خودمان رفتيم منزل. شب را در خانه و قصر بازيلسكى كه مال ملكه اسپانيول است دعوت به شام بوديم، سپهسالار، حاجى محسن خان، نظر آقا، حكيم الممالك بودند. خانه ايزابل ملكه بسيار خوب است، باصفا، خوشاسباب، جمعيت زيادى از زن و مرد از خويشان و دوستان ملكه و از بزرگان اسپانيول و غيره بودند كه اسامى معارفشان از اين قرار است.
پرنسس دبوربون يكى از زنها بود، خوشگل بود، پرنس دبوربون شوهر او.
دوك دلاروشنوقو و زنش كه از نجباى فرانسه هستند.
موسيو اميل دژيراردن كه از روزنامهنويسهاى معروف است.
1) اصل: الجيرى
شام بسيار خوبى خورده شد؛ ملكه طرف دست راست ما نشسته بود، مثل گاو.
خواهرش دست چپ ما نشسته بود، بسيار لاغر و ضعيف. اگر اين دو را يك آدم مىساختند درست مىشد. يعنى دو آدم، خواهرش بسيار بدگل بود، خودش هم بدگل است. اما چيز غريبى است، زن جانانهايست. بعد از شام قدرى گشتم، مردى پيانو زد، مردى هم به آواز كريهه خواند، زن بدگلى هم خواند، لابد تعريف كرديم، بعد باز زدند، خانمها و مردها رقص كردند، در حقيقت مجلس بالى شد. بعد از خيلى رقص طولانى آمديم منزل. فردا بايد برويم فونتنبلو.
بعد از ناهار در ساعت 3 بعد از ظهر سوار كالسكه شده سپهسالار هم بود، الى گار ليون، ترن حاضر بود، سوار شديم، سپهسالار برگشت، كسانى كه در ركاب بودند از اين قرار است:
عضد الملك، مهدى قلى خان، باشى، شاهزاده، فرخ خان، آقا محمد على، موچول خان، عكاس باشى، حكيم الممالك، مليجك، حاجى حسن، حاجى حيدر، صنيع الدوله ديروز پيش رفته بود براى مشخص كردن منزل امين السلطنه، از پاريس با راهآهن دو ساعت و نيم راه است الى فونتنبلو، رانديم. باز صحرا سبز و خرم، پرگل و همه جا آبادى و حاصل است اما گرم بود هوا، رسيديم به شهر ملون، شهر كوچك قشنگى است، رودخانه سن از كنار [هم] مثل وسط شهر مىگذرد، آنجا قدرى ايستاده مسافرين پايين آمدند، بعد رانديم، سه ساعت به غروب مانده وارد گار شديم، صنيع الدوله آمد، كالسكه حاضر بود، با عضد الملك [و] كلنل نشستيم، رانديم الى مهمانخانه. از كوچههاى شهر و
كوچه باغات و غيره گذشتم. مهمانخانه كوچك بامزهايست، اسمش هتل دفرانتس انگلتر يعنى مهمانخانه انگليس و فرانسه [است]، بسيار قشنگ، گلها چيده، ميوههاى خوب از هر قسم گذاشته بودند. آناناس (1)هم بود، از همه ميوهها خورديم، اين شهر كوچك است، جمعيت اين شهر قريب به 9 هزار نفر است، اين شهر رودخانه [اى] و آبى [309] ندارد. همان يك چشمه است كه نيم سنگ آب كمتر دارد كه از وسط درياچه باغ عمارت دولتى از توى فواره مىريزد. در خانهها هم چاه آب دارند، با تلمبه آب مىكشند، از عمارات جنب عمارات دولتى را گرفته مدرسه توپخانه و مهندسى قرار دادهاند، چون مدرسه توپخانه سابقا در شهر ملتس بوده است، بعد از متصرف شدن پروسها آن شهر را، مدرسه را اينجا آوردهاند.
خلاصه بعد از چند دقيقه مكث (2)و نماز كردن سوار كالسكه شديم كه در جنگل گردش كنيم، مهدى قلى خان، صنيع الدوله با ما آمدند، عكاس، محقق، كلنل هم آمدند.
رفتم تا از شهر زود بيرون رفته داخل خيابانهاى جنگل شديم، خيابانهاى زياد دارد و جنگل سرو، كاج و غيره خيلى است، اينجاها شكارگاههاى پادشاهان قديم فرانسه است و همچنين پادشاهان جديد هم شكارها مىكردند. حالا شكارگاههاى اين جنگلها را سالى به ده هزار تومان اجاره دولت داده است كه شكار عمل آورده حفظ مىكنند، در فصل شكار مردم بليط گرفته پول مىدهند، هر فعله براى خودش شكارهاى دولتى را شكار مىكند و خود مارشال هم گاهى شكار مىآيد، شكارش هم گفتند مرال، شوكا، قرقاول، خرگوش، روباه است.
خلاصه خيلى راه رفتم، رسيديم به يك مهمانخانه كثيفى كه يك دكان عصافروشى و
اشيايى كه از چوب تراشيده ساختهاند به شكل حيوانات و غيره. جعبه كوچك خرازى چوب است، آنجا پياده شده يك عصاى كثيف خريدم، با يك آلبوم كوچك اشكال اين شهر.
اينجا معبد فرانشارد است كه اين مهمانخانه هم به اين اسم موسوم است، قدرى بالاتر رفتيم، به معبد رسيديم، حالا قراولخانه است، يك نفر سرباز زرنگى آمد، لباس سبكى يك پيراهن و غيره در تن داشت، يك تفنگ كوتاه دوشش بود، بلدى مىكرد. يك نفر پيرزن هشتاد ساله هم كه شغلش نشان دادن امكنه قديمه اين جنگل است و بسيار آرام و فصيح حرف مىزد جلو افتاده مكانها را نشان مىداد، پياده راه مىرفتيم، اسم اين زن مادام بوو [بود]، تا رسيديم به سنگهاى عجيب كه در راه بود، اين زن پير هر قدم كه مىرفت مىايستاد، با كمال آرامى مىگفت اين سنگ به شكل كله استخوان آدم است، خلقت خداست نه مخلوق. بعد مىرسيديم به يك درخت بزرگ بلوط جنگلى، باز پيرزن آنجا مىايستاد، بيان طولانى مىكرد كه اين درخت را مادام منتنون كه يكى از معشوقههاى لوئى پانزدهم بود به دست خود كاشته است در اينجا، مغارى هم در اينجا بود. باز زن پير در نزديك مغار يعنى شكاف سنگ مىايستاد، باز بيانى مىكرد كه مثلا فلان پادشاه با زن يا معشوقهاش نزديك اين مغاره نشسته با هم عشقبازى كردهاند، باز مىگذشتيم تا رسيديم به جايى كه قدرى بلندى داشت و سنگهاى تخته بزرگ در اينجاها خيلى بود، چشمانداز خوبى داشت يعنى به جنگل. قدرى صحرا و غيره پيدا بود. پيرزن ديگر اينجا از تفصيل دادن و بيان حالات قديم داد مردى و مردانگى را داد، بطورىكه ما را ذله كرد، سرباز را فرستادم كه بدو كالسكههاى ما را بياور اين نزديكيها، او رفت، پيرزن متصل از راههاى ديگر جنگل مىرود، از دور فرياد مىزد كه بياييد اينجاها، مغارهها و آثارهاى قديم است. مثلا يك تخته سنگى بود، به تعجيل آمد، گفت اين تخته سنگ به قارچ مىماند، هوا گرم بود، پشه زيادى هم توى جنگل بود، الحمد لله كالسكهها
رسيدند، سواره شده از دست پير عفريت خلاص شديم. قدرى در خيابانها گشتيم، نزديك شهر توى جنگل ميدانگاهى است، منار بسيار بلندى از سنگ قديم ساختهاند كه فرنگيان اسم اين قسم مناره را اوبلتيك مىگويند، مثل چهارسوست، ده خيابان طولانى به اين ميدانگاه سر درمىآورد [310] معروف چنين است وقتى كه لوئى پانزدهم شاهزاده خانم لهستان را عروسى كرد. عروس را كه اينجا آوردند پادشاه فرانسه تا اين ميل استقبال كرده بود، اسم اين شاهزاده خانم كه مارى است در يك طرف مناره كنده شده، سمت ديگر اسم مارى آنتوانت زن لوئى شانزدهم كه جمهوريان اين زن را كشتند طرف ديگر منار اسم مارى ترز دوتريش است.
بعد رفتيم رسيديم به باغ قصر دولتى، عجب باغى است. پياده شده گردش كرديم، باغ وسيع بسيار خوبى است، گلكاريهاى خوب، درختهاى نارون را كه دورتادور باغ و اطراف كاشتهاند بسيار كهن است اما برگهاى او را طورى قيچى كردهاند و سرشان را به هم آوردهاند كه طرفين درختها مثل ديوار سبز مالهكشيده شده است، بسيار بسيار خوب درست كردهاند، تا كسى نبيند نمىداند يعنى چه. درياچه بزرگى در وسط باغ است.
مربع، فواره بزرگى در ميان، كه همين آب كه سابقا نوشتم از ميان اين فواره مىريزد، به حوض، اما حوض آبش لب به لب نيست، بعد پله مىخورد، از دو طرف پايين مىرود.
حوض است اما آبش ايستاده بىصدا و بىحركت، مجسمههاى مرمر در سر پلهها گذاشتهاند. بعد خيابان بسيار طولانى كه زيرش چمن و قطار درختان قوى جنگلى كاشتهاند و الى آخر خيابان يك درياچه بسيار طولانى عريض ساختهاند كه پياده رفتن الى آخر درياچه بسيار بسيار صعوبت دارد، يعنى از دورى و مسافت راه، قدرى گردش كرده آمديم منزل، بوى عطر گلها در باغ خيلى پيچيده بود.
بعد از ناهار رفتم مدرسه توپخانه، ژنرال سالونسون كه رئيس مدرسه و مرد پير دانايى است آمده بود هتل، با كلنل ژامون نايبش و نايب الحكومه شهر اسمش برون، رئيس احتساب دلاكرانژ، من، ژنرال، عضد الملك توى كالسكه نشسته رفتيم. مدرسه دو مرتبه دارد كه شاگردهاى توپخانه و مهندسين درس مىخوانند. معلمين دارند و بخصوص زبان آلمان هم تحصيل مىكنند، در حقيقت اين مدرسه محض دفاع و حمله توپخانه است به قلعجات پروس و قالع متس (1)و استراسبورگ كه همه خيالشان اين است كه چطور اين قلعجات را مىتوان دوباره به چنگ آورد، در پيش هر شاگرد همان اشكال قلاع متصرفى پروس بود و همان را مىكشيدند. از دور يك نفر را ميان اين شاگردان ديدم، به نظرم فرنگى نيامد، ژاپنى بود، گفتم ژاپنى بيا اينجا، همه صاحبمنصبان و شاگردان تعجب كردند كه من چطور فهميدم اين يك نفر ژاپنى است، آمد، صحبت شد، خيلى ترقى (2)كرده است و ژنرال و سايرين خيلى از على خان، خواهرزاده مخبر الدوله كه در اين مدرسه تحصيل كرده است تعريف كردند، بسيار بسيار تمجيد كردند، نقشههايى كه على خان كشيده بود آوردند ديدم، خواستند به من بدهند گفتم به يادگار على خان همين جا نگاه داريد، بعد پايين آمده سوار كالسكه شده رفتم براى شليك توپ، خيلى راه رفته به يك بلندى جنگل رسيديم كه چشمانداز خوبى داشت، توپها را آنجا گذاشته بودند، يعنى نه براى امروز، هميشه به يك نقطه نشانه رفته بودند كه تقريبا هفت هزار ذرع
مسافت داشت، انداختند، همه گلولهها به همان مكان مىافتاد و مىتركيد گلوله توپها خيلى مسافت را مىزد، تيراندازى زيادى شد، بعد برگشتم به تماشاى عمارت قديم دولتى. سرايدار باشى اين عمارت كه اسمش بوّير بود جلو افتاد، همه اطاقها و تالارها را [311] گردش كرديم، خيلى طولانى عمارتى است و بسيار قديم است، همه اسبابها از مبل صندلى، ميز، پرده، اشكال، اسباب و غيره از قديم و تاريخى است، مثلا در اطاق كوچكى كه متعلق به ناپلئون اول بود همان ميزى كه در روى آن در سلطنت استعفا كرده بود ديده شد، ميز مدوّر كوچكى است، يعنى وسط است، از چوب، و ميز كج شده، تاريخ روز و استعفاى ناپلئون را در زير آن روى صفحه كوچك آهنى كشيدهاند، باز بلند مىشود و تاريخ پنهان مىشود، مثلا تختخواب فلان ملكه با اطاق بزك آن بعينها با همان پارچهها و همان حالت گذاشته شده است. سرايدارباشى مىگفت وقتى كه پروسها آمدند همه اسباب اين عمارت را من جمع كرده در زيرزمينها و جاهاى ديگر پنهان كردم، چيزى نبردند، اما بند زنگهاى اخبار يا چيزهاى ديگر كه باز گيرشان افتاده پاره كردند و بردند.
خلاصه همه عمارت را گشتيم، گالرى درازى بود، يعنى عمارت طولانى كه كتابخانه بود و كتب زيادى در پشت آينهها و وسط دالان روى زمين كه آن هم توى حافظهها بود گذاشته بودند، اما در كتابخانه بسته بود و كتابدار آنجا نبود، يك زره و شمشيرى ديده شد كه پشت زره سوارخ شده بود و شمشير از زره آويزان بود، در روى يك چوبى كه پوشانده بودند به او، و اين كلمات را به زبان فرانسه زير آن نوشته بودند. كه ترجمهاش اين است:
Epee et de Maille dite secrete qui portait le Marquis de Monal deschi assassine par ordre de la reine Christine du suede 1657
اين زره و اين قداره مال ماركى دمونالدچى است كه به حكم ملكه سوئد كريستين كشته
شد، تاريخ مسيحى مطابق هجرى دويست و سى و يك سال قبل از اين است.
كيفيت اين زره و تفصيل اين است كه اين شخص معشوق ملكه بوده است، ملكه به ديدن پادشاهان فرانسه آمده بوده است به اين عمارت، در همينجا اين مرد با زن ديگر عشقبازى كرده ملكه بدش آمده است، تحريك كرده بود شب او را در تحتانى همين عمارت از پشتش خنجر زده كشته بودند، چون اين قتل در اين عمارت اتفاق افتاده است براى يادگار اين زره و شمشير را اينجا گذاشتهاند. بعد رفتم منزل.
رفتيم پاريس، در ساعت دو بعد از ظهر يا سه همه رفتند به گار، من، عكاس، فرخ خان، سوار كالسكه شده قدرى در خيابانها گشتم، هوا گرم و بد بود، بعد رفتم در باغ انگليسى عمارت گردش كردم، وقتى گذرانده براى وقت راهآهن رفتيم گار، آنجا هم نيم ساعتى معطل شده به راه افتاديم، باران شديدى آمد، يك ساعت و نيم كمتر [312] طول كشيد، به گار پاريس رسيديم سپهسالار بود، نشستيم، به كالسكه، رفتم هتل، شب را بعد از شام قدرى در شانزهليزه با امين الملك، شاهزاده با كالسكه گردش كرديم.
روز ديگر بعد از ناهار رفتم باغ حيوانات بادبولون هوا خيلى گرم بود، پياده راه رفتيم، عرق كردم، بد گذشت. حيوانات هم از قبيل مرغهاى الوان و جوربهجور، ميمونها، سگهاى مختلف، فيل، زرافه، مرال، شترمرغ و انواع اقسام ديگر حيوانات بود، بجز حيوانات سبع همه چيز بود، تماشا كرده، گرم بود، زود برگشتم تا از ميان پارك مونسو كه خيلى خوب چمن و گلكارى و سايه دارد گذشتم، آبشار كوچك مصنوعى ساختهاند، آب كمى از كوه مصنوعى مىريزد، پياده شده قدرى آنجا تماشا كردم، غارى داشت، هوايش سرد بود، بعد رفتم منزل.
در فونتنبلو يك شب به تماشاخانه رفتم، چه تماشاخانه [اى]، بقدر سر حمام كوچك
تهران، بسيار گرم و بد، تنگ، كثيف، بازى نىنيش درآوردند، بىمزه نبود، مثل بازيهاى كريم شيرهاى، زود برگشتم.
هتل دويل پاريس را كه كمونها آتش زده بودند مىسازند. روزى به هتل ديو كه مريضخانه بزرگى است رفتيم، سيصد چهارصد نفر مريض در آنجا معالجه مىشود، اما مثل مريضخانه سنت توماس لندن نيست، پستتر از آنجاست و اين مريضخانه بالمره خراب شده بود، تازه ساختهاند. رئيس كل مريضخانههاى پاريس كه ميشل مرن است آنجا بود.
بعد از آن به مريضخانه كورها يعنى مدرسه كورها رفتم، رئيس آنجا موسيو پراس همه جا را نشان داد، بسيار مدرسه خوبى است، صد و سى نفر كورهاى جوان از زن و مرد آنجا تحصيل مىكنند، عمده صنعت آنها ساز و آواز است كه بعد از تكميل بتوانند نان پيدا كنند. تالارى بود كه آنجا جاى ساز و آواز آنهاست، جمع شدند، كمانچه زدند، خواندند، پيانو زدند، بسيار خوب. بعد اطاقها را گشتم، هر كورى اطاقى دارد، در هر اطاق يك پيانو بود و اغلب هم صنعت بافتن پشمينه و غيره مثل جوراب، لباس بچهگانه و غيره مىآموزند. از صنايعشان چند چيزى به يادگار گرفتم، يك نوع الف ب اختراع كردهاند، چاپ زدهاند، كاغذ برجسته مىشود، عدد حروف برجسته كلمات است، كور دست روى آنها ماليده هر كتابى باشد مىخواند، در كمال خوبى.
از فونتنبلو كه آمدم عصرى رفتم حمام ترك، سرتن شورى. هواى پاريس بسيار گرم شده است، يعنى گرم خفه كه نمىشود راه رفتن.
هر دم از اين باغ برى مىرسدتازهتر از تازهترى مىرسد امروز گفتند ميرزا كريمخان سرتيپ سابق فوج فيروزكوهى به پاريس آمده است.
سپهسالار گفت من اذن داده بودم كه براى معالجه خودش اينجا بيايد.
بچههاى پاريس از طفل شيرخواره الى ده ساله 12 ساله را مادرها و دايههاشان [313] بسيار بسيار بسيار پاك و تميز و خوب نگاه مىدارند كه مايه حيرت و تعجب است
كه بچه چرا بايد اينقدرها پاك و تميز و باادب و خوشرخت و خوشهمهچيز باشد.
خيلى در اين فقره اهتمام دارند و بعد از آنكه فورا بحّد تميز و لياقت آموختن چيزى رسيدند، چطور مواظب تعليم او هستند از هر علم و هر صنعت.
در پارك مونسو و در چمنها و سايههاى درختان بادبولون و بوت دشومون ونسن و جاهاى ديگر پدر و مادرها كه گردش در خيابانها مىكنند، بعد از خستگى كه در روى صندلى يا نيمكت چوبى مىنشيند، شغل مردها اين است يا روزنامه مىخوانند، يا با همكاران خود صحبت مىدارند. زنها مشغول دوخت چيزى شده براى تفنن و با زنهاى ديگر صحبت مىكنند، بچههاشان در كمال خوشگلى و مزه و قشنگى در روى چمنها و زير سايهها با همديگر متصلا مشغول بازى هستند و دايهها و پرستاران اطفال مواظب دارند. بعضى كالسكههاى كوچك دارند كه دايهها بچه را مىرانند. بعضى گلبازى و آب بازى مىكنند، اما با كمال تميزى كه موجب حيرت مىشود. بعضى حلقههاى بزرگ مدور چوبى دارند كه غلت (1)مىدهند و مىدوند عقب آن.
در باغوحش بعضى اسبهاى خيلى كوچك ديدم كه از شوتلانه آوردهاند، خيلى كوچك هستند، بقدر يك گوسفند بيشتر نيستند و اسبهاى كوچك ديگر كه از اينها قدرى بزرگتر هستند كه مىتوان سوار شد باز داشته و جايى ساخته بودند مسقف، تويش ريگ ريختهاند، بچهها سوار شده مىدوانند و تعليم مىدهند. شخصى ايستاده است مواظب تعليم است. در اين روزها باز رفتم به اكسپوزيسيون، از در تروگادرو، اول رفتم تالار بزرگ كنسرت كه ساز مىزنند، الى حال نديده بودم. در اول تروگادرو ساختهاند كه آبشار بزرگ از زير اين مىگذرد، از قضا امروز هم مجلس ساز بود، رفتم، در لژ نشسته جمعيت زيادى بود، يك دسته سازندهچى روبرو نشسته بود، بسيار خوب زدند، عمارت و تالار
1) اصل: غلط
سرپوشيده بسيار بزرگ عالى است، مزين، منقش، از آهن و چوب ساختهاند، اما گچكارى و نقاشى و غيره دارد، خيلى قشنگ ساختهاند. طرحش به نوشتن بيان نمىشود. صداى موزيك و ساز هم توى اين عمارت و گنبد مىپيچد. بسيار خوب است. هفته [اى] سه روز اينجا كنسرت مىدهند، اما هنوز ارغنون بزرگ تمام نشده است، در روبرو پشت سازندهچيها پرده انداخته بودند، به عدد پانزده روز ديگر تمام مىشود.
بعد از دو مجلس ساز برخاستم رفتم آكواريوم، يعنى جاى ماهيها. حقيقتا بسيار جاى بد خفه [اى] بود و بيشتر از سه چهار جنس ماهى نديدم. قزلآلا، ماهى بزرگ سفيد مازندران كه مىخورند، ماهيهاى ريزه توى حوضها، مارماهى [314] از آن تعريفها كه در روزنامههاى پاريس نوشته بودند ازين ماهىخانه چيزى نديدم.
چون هوا بسيار گرم بود ديگر ساير جاها را نگشته سوار كالسكه شده رفتم به بادبولون خيلى گشتيم الى آبشار بزرگ مراجعت به منزل كرديم.
امروز سينهام درد مىكرد صدا گرفته سرفه مىكردم، چون هوا بسيار گرم است، عرق مىكنم باد مىخورد سرماخوردگى مىدهد.
قبل از رفتن به ماهىخانه دالان اسباب قديمه را گردش كردم. از اسبابهاى ساخته و نساخته و مجسمه سكههاى قديم و غيره و غيره از هر قسم زياد از حد گذاشته بودند براى تماشا.
روزى رفتم به سنژرمن كه با راهآهن يك ساعت بلكه سه ربع است و با كالسكه اسبى دو ساعت و نيم و با كشتى بخار كوچك از رودخانه سن در وقت رفتن چون جريان آب به آن طرف است در سه ساعت و نيم، برگشتن چون برخلاف جريان است در 4 ساعت و اين امتداد مسافت با كالسكه اسبى دو جهت دارد. اولا چون راه رودخانه و جريان آن مثل مارپيچ است و خط مستقيم نيست راه دور مىشود. ثانيا از دو اكلوز كه به معنى سد است
بايد گذشت تا در آن سد راه را باز كنند و ببندند، نيم ساعت طول دارد، اما كالسكه اسبى و راهآهن به خط مستقيم مىرود و اين سد كه اكلوز مىگويند براى اين ساخته شده است كه كشتى بزرگ بتواند در رودخانه سير كند. چون بعضى جاهاى رودخانه گود نيست و سراشيب است، اين سدها آب را بالا آورده كشتى مىگذرد و بستن و باز كردنش بدين تفصيل است.
از پاريس الى سنجرمن دو مكان اين اكلوز هست. در جايى جزيره كوچكى پيدا شده و آب دو شعبه مىشود، يك شعبه او را سد مىبندند به اينطور كه طرفين آنجا را يعنى اين شعبه رود را با سنگهاى محكم ساختهاند، عرضش هفت الى هشت ذرع، طولش الى پانزده بيست ذرع است و بسيار گود است، يعنى الى پانزده ذرع دو در آهنى محكم اين طرف و آن طرف رودخانه ساختهاند كه با اسباب مكانيك كه يك نفر و دو نفر چرخ مىدهند در بسته و باز مىشود و اسباب ديگر است كه او را هم مىچرخانند، آب ميان سد كم يا زياد مىشود هميشه اين دو در بسته است، هروقت كشتى مىرسد بايد اول درى كه آب رودخانه قاطى مىشود به توى سد باز كنند تا كشتى داخل شد فورا آن در را مىبندند آب سد يا كم است يا زياد. بايد طورى بشود كه سطح آب توى سد با آب پايين سد كه رودخانه است يك مساوى بشود آنوقت چرخ را پيچانده در باز مىشود و كشتى مىرود و هميشه غواصهايى (1)چند با لباسهاى كوچو كه مداد پاككن باشد و كلاه عجيب كه چشمها و كله از شيشه است و زير آب كه مىرود از بالا با اسبابى كه باز بسته به كوچوست هواى تازه در زير آب به دهن غواص مىرسانند كه تا ده ساعت مىتواند با كمال راحتى زير آب كار كند. يكى از غواصها را با همان لباس در سد آخر ديدم، گفتم رفت زير آب، خيلى تماشا داشت. و در رودخانه يك اسباب ديگر ساختهاند خيلى
1) اصل: قواصهاى
عجيب كه در ميان كشتى درازى آب اسباب را قرار دادهاند و كشتى ديگرى به آن كشتى نزديك است [315] ريگ و سنگ ته رودخانه را متصل درآورده و آن اسباب خودش به آن كشتى ديگر مىريزد و به اين نحو رودخانه را گود و پاك مىكنند كه كشتى به آسانى عبور كند و با مداد چرخ بخار اين كار را مىكنند. دو دستگاه امروز ديدم در رودخانه.
خلاصه سوار كالسكه شديم رفتيم به اسكله كه نزديكتر بود پياده شده به كشتى بخار كوچك درازاندامى سوار شديم، اما چون هوا بسيار بسيار گرم بود به اطاق كشتى نرفتم.
در همان سطحه بالا نشستم. آجودان مخصوص، ناصر الملك، فرخ خان، شاهزاده، باشى، آبدارباشى، مليجك، محقق، فسيوة، كلنل آمورل، رئيس كشتيهاى بخار رودخانه سن كه اسمش ... (1)در ساعت دو بعد از ظهر رانديم، از زير پل ينا كه در اكسپوزيسيون است گذشتيم. همينطور مىرفتم، طرفين رودخانه تماشا داشت. از عمارت و مردم آيند و روند اغلب مردم لخت بودند. در كنار رودخانه توى آب گاهى هم كالسكه بخار مىگذشت تا از شهر بيرون رفتم. دهات و آباديهاى خوب و خانههاى ييلاقى و باغها، باغچههاى خوب ملاحظه شد.
كارخانههاى زياد از روغنگيرى و غيره و صابون ديده مىشود كه كنار رودخانه دودشان مسافر را اذيت مىكند. تا رسيديم به سد اول كه نزديكيهاى سنتدنى باشد، عمله در بازكن حاضر بودند، پانزده دقيقه معطل شديم تا رد شديم، خيلى راه رفتيم تا به بوژىوال كه قصبه معتبر و جنگل و آبادى خوبى دارد رسيديم. قدرى از بوژىوال آن طرفتر به سد شانى رسيديم، عمله در بازكن حاضر بودند، هوا گرم، به غروب هم چيزى نمانده، يخ و آب هم تمام شده است، ميوه خوردنى خوبى هم نيست بجز چند خيارى و قدرى آلبالوى بىمزه. آنجا ايستاديم، خواستم معاودت به پاريس كنم، كلنل و
1) جاى اسم خالى گذاشته شده است.
رئيس كشتيها گفتند ده دقيقه صبر بكنيد باز مىشود. آنها رفتند پايين، عقب آچاردار و غيره فرستاديم. آب صاف و يخ هم آوردند. بعد از ده دقيقه عمله در بازكن هم رسيدند.
يك كشتى بخار بيچاره نمىدانم چند ساعت و از كجا تا به حال توى سد ميانه دو در بسته مانده بود، بطور حبس، آمدن ما هم اسباب خلاصى آن كشتى شد، اول آن كشتى با كمال عجله و شعف بيرون آمده رفت. بعد ما داخل سد شديم، در را بسته آب را كم كردند. اما اول خيلى كم كردند، كشتى ته نشست، سكان به گل فرورفت، جمع شدند، با هزار زحمت بالا كشيدند، يعنى آب را زياد كردند و زور زدند، درآمد، آنوقت رفتم، قدرى كه راه رفتم به سنژرمن رسيديم.
از كشتى پايين آمديم، كالسكه ما آنجا حاضر بود. سوار شديم، از توى قصبه و آبادى رفتم بالا. اين قصبه و آبادى در روى تپه مرتفعى افتاده است كه از پايين الى بالا آبادى است و كالسكه به راحتى بالا مىرود. به جهت بعضى لجنآبها كه از اطراف راه كوچه بيرون مىآيد توى كوچهها عفونت داشت تا رسيديم به ترّاس و سنتژرمن يعنى مهتابى و غلام گردش آنجا كه شخص مىرسد عالمى مىبيند ماوراى اين عالم، يك چشمانداز غريبى دارد كه در هيچ نقطه و هيچ مكانى ديده نشده و نخواهد شد، يك طرف چشمانداز است، يك طرف خيابان وسيع طولانى كه بقدر دو فرسنگ است. درختهاى تيول كه مثل نارون چيزى است، اما گل بسيار بسيار بسيار معطرى دارد، گلهاى كوچك زردى دارد. چنان عطر دارد كه كل فضاى (1)صحرا را معطر مىكند و ابدا از اين درخت در ايران وجود ندارد و چقدر چيز خوبى است كه عوض نارون از اين بكارند، هم پرسايه، هم معطر، تخم و قلم گفتم بياورند تهران. اين درختان قوى را برگهاشان را چنان قيچى كرده مثل يك ديوار سبزى ساختهاند. تا چشم كار مىكند همينطور درخت است مثل
1) اصل: فزاى
ديوار، سمت چشمانداز صحرا، كل آباديهاى اطراف پاريس، خود شهر پاريس، زراعتها، چمنها، همه دنيا سبز و آباد، منظر غريبى دارد. ناپلئون سوم خيلى اينجا آمده، شبها مىمانده است، عيشها مىكرده است، اما آنوقت گفتند خيلى بهتر و مصفاتر از اين بوده است. هميشه آبپاشى مىكردند در خيابانها و چمنهاى دور خيابان سبزتر و بهتر بوده است. حالا در خيابانش قدرى گرد و خاك داشت. [316] قدرى در خيابانها و غيره گشته مراجعت به پاريس كرديم، از پل رودخانه سن گذشته آن طرف پل آبادى و باغات لوپك است بعد از لوپك جنگل و خيابانهاى وزينه ديده مىشود. بعد از آن نانتر، بعد از آن شارلهتورى، بعد آسنىارس، بعد كليشى، نوئى، داخل شهر مىشود. بازار عجيبى در كوچه نوئى ساختهاند موقتا براى همين عيدى كه دارند، دو طرف خيابان را دكان از چوب و چادر و غيره ساختهاند. بقدر يك فرسنگ طول دارد و در اين دو طرف انواع اقسام اسبابهاى بازى و قمار و انواع تماشاخانهها، انواع چرخها كه آدمها و بچهها و زنها روى اسبهاى مقوايى نشسته بقدر يك عمارت بزرگ، شخصى اسبابى هست تكان داده مىچرخاند. موزيك بسيار خوب به آواز بلند زده مىشود و اينها كه سوار اسب و غيره هستند در كمال سرعت چرخ مىخورند. و همچنين انواع تابها كه زن و مرد نشسته با هم تاب مىخورند، گاهى زن روى مرد است گاهى مرد روى زن. در ارتفاع تاب انواع اقسام گلولهبازيها، انواع بازيهاى ظروف مثلا يك مجموعه پر از ظروف چينى و غيره كه طبقكشهاى تهران نمىتوانند بردارند جلو دكان است. حركتى به آن مجموعه مىدهند، اين طبق ظرف متصل مىچرخد. اگر به دست و حركت فلان بيشتر چرخيد برده است، كمتر شد باخته است. آنقدر كچلكبازى (1)در اين خيابان و بازار بود كه انسان متحير مىشد كه چطور جمعآورى اينقدر بازى و عيش مختلفه را كردهاند و از اول غروب
1) كچلكبازى: الم شنگه راه انداختن، داد و فرياد بىجا كردن.
يعنى نيم ساعت به غروب مانده الى سفيده صبح مشغول لهو لعب هستند در آنجا و انواع گردش و بازيها در آنجا به حساب نمىآيد. از آن جمله ديدم جمعى در يك جعبه مانند چيزى از آهن ساختهاند، 6 نفر جا مىكرد، نشستهاند و مثل كمان راهآهن از هوا آويزان است، آخر آن هم جايى است كه اين جعبه اندازه آن است. يكدفعه زنى زير جعبه ايستاده است. اين مردم را اسبابى دارد مىچرخاند، ول مىكند در كمال تندى مىروند به آن طرف و باز با كمال تندى مىآيند جاى اول، دوباره وضع ديگرى آن ضعيفه مىپيچاند. اين دفعه اين جعبه دور خودش در كمال سرعت تكان خورده جمعى هم كه آنجا بودند چرخزنان مىرفتند به آن طرف، باز همينطور مىآمدند جاى اول.
خلاصه همينطور با كالسكه يواشيواش مىرانديم و تماشاى طرفين بازار را مىكرديم، بازار مسقف نيست، خيابانى است بسيار طولانى، اطرافش درخت سايه، طرفين خيابان اين اوضاع است، خيلى تعجب كردم از حالت اين مردم. يك ساعت از شب رفته رسيديم منزل. ملكه اسپانيول دختر مونپانسيه، پسر لوئى فيليپ مرحوم پادشاه [317] كه اسمش مرسده بود در اسپانيول در سن 16 سالگى فوت شد. اسباب افسوس همه مردم شد. پنج ماه بود كه عروسى كرده بودند براى پادشاه اسپانيول كه پسرخاله همين دختر باشد. پادشاه هم بيست سال دارد كه پسر همين ايزابل ملكه سابق اسپانيول است كه پيش نوشتم در خانهاش به شام دعوت بوديم. چند روزى تب و حصبه (1)كرد، مرد. چه خوب شد كه ما اسپانيول نرفتيم.
تلگراف از امين حضور رسيده است از حاجى طرخان كه با كمال مشقت از دريا وارد آنجا شده است. نوشتم بيايد وينه، بيچاره با اين زحمت پاريس را نديد.
1) اصل: حسبه
حكيم چشمى است در پاريس از اهل لهستان كه كحال (1)بسيار قابلى است و ميرزا على حكيم يك سال در پيش اين حكمت كحالى خوانده است. يك روز احضار شد. مردى است كوتاه، كوسه، مو زرد، چشم كبود، ما را ديد اما الحمد لله تعالى چشم ما عيبى نداشت. محض نشان دادن بود. پانزده امپريال هم بىجهت پول داديم، از ميرزا على بسيار تعريف مىكرد، مىگفت حكيم چشم بهتر از او نمىشود. اسمش فالهفسكى است.
يك روز در شانى به سنت ژرمن رفتيم با راهآهن مغربى، ناصر الملك را پيش فرستاديم. يك شب هم آنجا بود، براى تدارك ناهار و تعيين هتل يعنى مهمانخانه. صبح برخاستم، در ساعت ده دو ساعت قبل از ظهر رفتيم به گار سنتژرمن، گار توى شهر است نيم ساعت قبل از موعد راه افتادن ترن رفته بوديم، در تالار گار نشستيم.
عضد الملك، كلنل، عكاس، محقق، سياچى، امين السلطنه، فرخ خان، موچول خان، ابو القاسم خان، ناظم خلوت. هر دو ساعت، يك راهآهن از اين گار مىرود و مىآيد به ورسايل، سنتژرمن به هر جاى مغربى، يك معركه [اى] است، متصل صداى سوت راهآهن است كه به گوش مىرسد. وقت رسيد، سوار شديم، مسافر زيادى هم در اين ترن در كالسكههاى عقب و پيش بودند كه در دهات عرض راه و غيره پياده مىشدند. در سه ربع ساعت به سنتژرمن رسيديم، از سه مكان زيرزمين مسقف مىگذرد، اول در ميان خود شهر پاريس است كه در بالا عمارات عالى ساختهاند يعنى خانههاى مردم است، كالسكه بخار از زير مىگذرد، بعد باز در شهر پاريس از زير پل آهنى بسيار عريض مىگذرد كه روى پل كوچه و آينده و روند است. بعد نزديك سنت ژرمن باز از زير طاقى مىگذرد، زود تمام مىشود، چندان تاريك نيست، بعد از آنكه مىخواهد داخل گار سنت ژرمن بشود از زير كوه يعنى تپه بزرگ كه سوراخ كردهاند مىگذرد، خيلى تاريك و
1) اصل: كهال
مهيب است، دو دقيقه هم طول مىكشد تا متجلى شود و به روشنايى برسد.
خلاصه از اين دهات هم عبور مىشود. از پاريس الى سنتژرمن اول باتينيول، 2- آنيير، 3- كولومب، 4- نانتز، 5 روئل، 6- شاتو، 7- وزينه، 8- لوپك.
ناصر الملك در گار بود، گار سرش باز است. چون زمين را خيلى گود كردهاند و راهآهن ساختهاند طرفين كوچه [318] ديوار سنگى بلند و كوچه بسيار خفه و دلتنگ است.
پياده شديم، [از] پله زيادى بالا رفتم تا به سطح زمين رسيديم، كالسكهها حاضر بود، سوار شده به مهمانخانه پاويون دهانرى كاتر رفتيم. در زير همين مهمانخانه لوئى 14 پادشاه بزرگ معروف فرانسه را زاييدهاند. مهمانخانه عمارتى است بسيار عالى، قشنگ، چشماندازى به شهر و جلگه پاريس و رودخانه سن دارد كه به تعريف نمىگنجد. بسيار بسيار باتماشاست.
دو روز است قدرى زكام شدهام و از شدت گرما و دير عوض كردن رخت و عرق كردن زياد بدنم عرق جوش شده، مىخارد. سينهام هم درد مىكرد، چندان مزاجى نداشتم، اما ناهار خورده بعد از ناهار احوالم بهتر شده رفتم به قصر كهنه اينجا كه اسباب قديمه در آنجا گذاشتهاند و موزه قديم بسيار خوب است. رئيس عمارت و موزه كه اسمش برتراند [است] جلو افتاد، اول در مرتبه پايين عمارت از اسلحههاى قديم عهد قياصره روم و كولواى فرانسهها بود، مثل شمشيرهاى بزرگ، زلق، نيزه كه مخصوص شكافتن سپر بود و تيركمان با اسباب چرخ. اين تيركمان خيلى چيز عجيبى است كه در قديم جاى توپ حالا بكار مىرفته است و مثل توپ به نشانه و قراول رفته، مىانداختند به مقصد، تيرهاى خيلى كلفت با پيكانهاى كلفت، تير را مىگذارند ميان لففه لوله چوبى سر تير به نشانه ته در زه كلفت بعد اسباب را چرخ داده بهزور اسباب زه كشيده مىشود، هرقدر بخواهند. بعد اسباب ديگرى است حركت داده تير درمىرود. با كمال تندى و راستى به نشانه مىخورد. چند تير انداختيم، زلقها را توى حياط به نشانه انداختم،
انداختن زلق هم دو قسم است، يكى به استادى و قوت دست است مثل جريد انداختن، ديگرى با اسباب يعنى يك بندى از كتان وسط زلق است، او را به انگشت مىگذارند، به زور آن بند مىاندازند، خيلى مىرود و آسان است، بىاعانت بند به قوت بازو و استادى بسيار كم مىرود. چند زلق دادم فرنگيان انداختند به قوت بازو، بسيار كم رفت، منتها بيست قدم. من به قوت دست انداختم، الى صد قدم رفت و بيشتر هم انداختم، بعد با بند كتان هم انداختم، خيلى رفت. مهدى قلى خان كم مانده بود يك نفر را بكشد، زلقى با بند انداخت، به مهتابى عمارت رسيد، همانوقت دو نفر فرنگى نزديك شدند كم مانده بود به شكم آنها بخورد، اما سر زلق به دامن قباى يك نفر گرفت، خير گذشت. بعد رفتم مرتبههاى بالا خيلى اسباب كهنه قديم كه از زير خاك درآورده يا پيدا كردهاند از عهد بسيار قديم قبل از طوفان نوح و بعد از آن مثلا وقتى كه انسان هنوز آهن نشناخته بود چه چيز است. تبر، تيشه، پيكان، تير و آنچه بايد از آهن ساخته شود همه را از سنگ مىساختند. آن اسباب سنگى را از هر قسم گذاشته بودند كوچك، بزرگ، همچنين ظروف قديم، سكههاى قديم، اسلحههاى قديم خيلى كهنه و چيزهاى ديگر كه نمىتوان شرح داد، بسيار باتماشا، از هرجور اسباب حتى از كفش و گيوه تا كلاه اغلب مال عهد قديم خود مملكت فرانسه است و از ساير ممالك هم هست. سر و شاخ مرال عجيبى ديدم كه هيچ همچه چيز نمىشود و حالا يقين است كه همچه مرالى [319] در هيچ نقطه روى زمين نيست و از حيوانات قبل از طوفان بوده است. كله و استخوان سر مرال بد و بزرگى، مرالهاى نر بزرگ اين عهد، اما دو شاخ غريبى دارد كه در استخوان پهن وسطى شاخها كه مثل مجموعه است، چهار نفر آدم مىتواند بنشيند، بعد قلاجهاى بسيار بلند قوى از آن وسط برآمده است، اين مرال اگر زنده بود با اين دو شاخ از هيچ دروازه بزرگى نمىتوانست داخل بشود، بسيار عجيب بود. خلاصه عجايبات خيلى بود.
بعد از گردش آمديم سوار كالسكه شده در خيابانها و تراس گردش شد. يك شوكاى
بسيار خوبى توى جنگل نزديك ديدم اما چقدر افسوس خوردم كه تفنگ نداشتم بزنم.
جلو اين تراس كه شرحش را در سياحت اول سنتژرمن نوشته بوديم، سرتاسر معجر آهنى چدن گذاشتهاند، البته طول اين معجر نيم فرسنگ بيشتر است.
خلاصه آمديم به راهآهن، حاضر بود، نشسته رفتيم پاريس شب را خسته بودم، جايى نرفتم، تربيت ميمونها را بسيار عجيب اينجا مىكنند، مثلا ميمونباز صندليهاى كوچك بقدر اينكه ميمون جا بگيرد ساخته است، گذاشته زمين ميزى در جلو براى شام خوردن ميمونهاى كوچك بسيار قشنگ بامزه آمدند روى صندليها، با كمال ادب نشسته گاهى [چشمها را] خمار مىكردند با كمال متانت، تنگهاى كوچك و گيلاسهاى كوچك گذاشته جلو ميمونها، شمعهاى كوچك افروخته جلو هر ميمون، يك دستمال حوله (1)كوچك گذاشته و يك دستمال سفيد هم به سينهشان بسته، يك ميمون ديگر آشپزى و پيشخدمتى مىكرد. رخت آشپزى سفيدى پوشيده بود، سر دو پا مثل آدم راه مىرفت. آن شخص معلم تازيانه در دست داشت، اشاره به ميمون آشپز مىكرد و زبان فرانسه حرف مىزد، ميمون فورا مىرفت توى يك سوراخى كه آنجا غذا و اسباب بود تا معلم زنگ مىزد فورا ميمون يك سبد پر از ميوه مىآورد و خودش مىنشست روى صندلى با استادش دست مىداد، پا مىداد، تعارف مىكرد. بعد آن ميوه را معلم مىبرد روى ميز، جلو هر ميمون توى بشقابها قسمتشان را مىگذاشت، بدون اينكه زود بخورند با كمال ادب به اتفاق هم آن ميوه را مىخوردند، بعد از اتمام با دستمال دهنشان را پاك كرده باز چشمها را خمار كرده تكيه به صندلى مىدادند. باز ميمون آشپز مىرفت، سبد ديگر از شراب مىآورد، خودش سر بطرى را باز كرده به معلم مىداد. او برده به استكانهاى كوچك مىريخت. ميمونها در كمال انسانيت شراب را مىخوردند، دهنشان [را] با دستمال پاك
1) اصل: هوله
مىكردند و همچنين الى آخر كه يك مجلس شام بسيار باادب خوب مىخوردند زياد از حد تعجب داشت. بعد بندبازى مىكردند، از انسان بهتر، بعد اسبهاى خيلى كوچك بقدر گوسفند بزرگ آورده، ميمونها سوار شده اسببازى و اسبدوانى مىكردند. بعد يك ميمون [را] تفنگ به دستش دادند، بىگلوله، سگ كوچكى را هم آموخته بودند به نشانه گذاشته، ميمون سگ را زد، سگ دروغى خودش را به مردن زد، ميمونها تابوت آورده سگ را بلند كرده توى تابوت گذاشتند، بردند. ميمونها دست مىزدند، چپه مىزدند، رقص مىكردند. هرچه به تصور بيايد مىكردند [320]
در فصل گرماى هوا، در شهر پاريس خيلى سگ هار پيدا مىشود. در همين روزها چند نفرى را گرفته، معالجه هم نمىشود و مرده بودند.
يك روز رفتيم به سفارتخانه ايران. نظر آقاى وزير مختار هم چند روز بود ناخوش بسترى بود. برخاسته راه رفت، گلودرد شديدى داشت كه طبيب نيشتر زده بود، باغ كوچكى داشت عمارت خوبى، زنش كه از ارامنه اروميه و خواهر بابا خان است كه در تهران است ديده شد، چهار پسر و يك دختر دارد. پسر بزرگتر در مدرسه بود، باقى آنجا بودند، به سن چهار پنج بودند.
از آنجا به مگزنهاى (1)پاله رويال رفتيم، امين الملك، كلنل و غيره، سياچى بودند. دور همه دكاكين را گشتم. جمعيت زيادى دور كردند، نمىگذاشتند آدم گردش كند. قدرى جواهرات و غيره قيمت كرديم، معدودى هم خريديم.
روزى به مگزن دولوور رفتيم، اينجا خيلى معركه دارد، سپهسالار هم بود، چندين طبقه و چندين دالان است و هزاران پيچوخم و اطاقها و تالارها دارد كه فورا آدم نابلد گم مىشود و همه پر از متاع و اجناس است، از هر قسم تالارهاى عالى با آينه و چهلچراغ و
1) Magasin واژه فرانسه به معناى مغازه. دكان
غيره دارد كه مردم آنجا نشسته صحبت مىكنند و روزنامه مىخوانند. يك مهمانخانه هم دارد، چسبيده به همين اطاق و تالار و دالانهاى مال التجاره، در آن مهمانخانه هم دو تالار بسيار عالى بزرگ پرزينت دارد، يكى براى صبح و روزنامه خواندن و بستنى خوردن و سيگار كشيدن و در همين تالار پردههاى صورت بسيار بسيار اعلا براى فروش گذاشتهاند، من سى و شش پرده بسيار خوب انتخاب كرده خريدم هر پرده از سى تومان الى دويست تومان، كل قيمت پردهها سه هزار تومان شد.
تالار ديگرى در جنب اين دارد كه سفرهخانه مهمانخانه است، چهارصد نفر شام مىخورند. ميز و صندلى و اسباب كارد، چنگال و غيره در كمال نظافت و خوبى حاضر كرده بودند براى شام مردم، كه اين تالار و سفره لايق هر پادشاهى بود.
معامله و دادوستد در اينجا خيلى مىشود، بطورى كه هميشه در اين مگزن پنج هزار نفر راه مىرود، دو هزار نفر ميرزا و محاسب و عمله كار دارد، بلكه مىگفتند پنج هزار نفر است.
دختر طولوزون به حضور آمد، با خواهر طولوزون حكيم باشى، اين زن ترك دنيا شده است، [321] زن طولوزون ناخوش بود، حضور نيامده بود.
پسر ميرزا يوسف مستشار كه اسمش حسن خان است علم طب در انگليس خوانده است، بسيار تعريف مىكنند كه حكيم بسيار خوبى است، ده پانزده سال است كار مىكند، حالا در پاريس مشغول تكميل علم طب است، به حضور آمد.
قصر كهنه سنتژرمن كه تفصيلش را نوشتم فرانسواى اول پادشاه فرانسه بنا كرده است.
يك برجى را هم كه در گوشه اين عمارت و جزو عمارت است اسمش توردونژون است.
مدتى قبل از بناى اين عمارت شارل پنجم پادشاه فرانسه ساخته است.
كليساى اين عمارت را هم سنت لوئى بنا كرده است. بناى موزه اينجا از خيالات
ناپلئون سوم است كه متدرجا او فراهم آورده است و حالا هم سعى دارند بيشتر كنند و ناپلئون سوم نيز به خيال تعمير اين قصر افتاد كه حالا هم تعمير مىكنند.
صبح روز يكشنبه 28 جمادى الثانى كه آخر ماه ژوئن فرنگيهاست صبح از خواب برخاستم، هنگامه و همهمه غريبى در شهر بود، چندين روز بود كه به تدارك عيد امروز و امشب بودند و كوچهها و عمارات را بيرقهاى الوان هر دولت و هر علامت از جمهورى را مىزدند، اسباب جشن و چراغان و آتشبازى درست مىكردند و عادتا هم روزهاى يكشنبه كل دكاكين و غيره بسته و عملجات و مردم مشغول گردش و عيش مىشدند، همچه عيد و تدارك عيش بزرگ هم كه ضميمه آن بشود ديگر معلوم است كه احدى در شهر بجز عيش و گردش كار ديگرى نخواهد داشت. كل كوچهها و خيابانها از زن و مرد، كالسكه، سواره، پياده مملو بود كه راه نبود كسى تردد نمايد، بخصوص كوچههاى معروف مثل شانزاليزه و جنگل بادبولون كه اغلب اسباب آتشبازى و چراغان در بادبولون فراهم بود، دور درياچهها همه چراغان و بيرق و دروازههاى مصنوعى ساخته بودند، زينت زياد داده بودند. كشتيهاى بزرگ كوچك زينت داده دسته خوانندهها و ساززنها آن تو بودند، مىزدند، مىخواندند، كل زنها رختهاى نو پوشيده زينت زياد به خود داده بودند و همه زن و مرد در هر نوع رفتار آزاد بودند، يعنى اگر بخوانند، برقصند، هركار بكنند بحثى نبود. از سه ساعت به غروب مانده غدقن دولتى شده بود كه از كوچهها و خيابانهاى بزرگ معروف كالسكه و عراده بههيچوجه نگذرد و سواره نروند مگر پياده گردش كنند. اگر بناى كالسكهرانى مىشد قطعا هزار نفر بيشتر تلف مىشدند، ليكن راه كالسكه را هم معين كرده بودند كه از كوچههاى ديگر كه جمعيت كم بود بروند، با وجود اينها پنج شش نفر زير عراده مانده تلف شده بودند.
خلاصه از جلو ميدانگاه هتل ما انواع اقسام اشخاص مىگذشتند، جمعيت آنقدر بود [322] كه حساب نداشت و همهكس مثل ديوانهها شده بودند، بىاختيار اين طرف و آن طرف مىدويدند. دستجات زياد از محلات شهر مىآمدند مىگذشتند مىرفتند به گردش و عقب سر دستجات البته پنج هزار نفر از بيكارههاى شهر مىدويدند. از مرد، زن، بچه و آن دستجات به اين وضع بودند. چند علم در جلو و بيرقهاى رنگارنگ آواز و تصنيف مارسىيز كه آواز جمهورى است مىخواندند و سايرين همه دست مىزدند و آنها هم مىخواندند. اغلب كلاههاى كاغذى سرشان گذاشته بودند و منگوله كلاه يك فانوس آويزان كرده بودند كه شب روشن كنند و يك دسته هم ساز و موزيك مىزدند.
در جلو اينها البته صد دسته اينطور ديده شد كه در همه شهر و خيابانها متفرق شده بودند و عقب سر اينها پنج هزار نفر مىدويدند. بالون زياد هوا كرده بودند. دو كالسكه بزرگ كه در حقيقت مخصوص همچه روزهاى جشن است كالسكه نيست مثل يك كشتى بزرگى است كه عراده دارد و به چندين اسبهاى زينت كرده بسته بودند، كالسكهچيان خوشلباس و جلو اينها دسته [اى] از سواره نظام و موزيك، در خود كالسكه اول يك دسته موزيكانچى نشانده بودند كه موزيك مىزدند.
كالسكه دوم يك دسته جوانهاى آوازهخوان كه آواز و تصنيف مىخواندند، عقبشان هم سواره نظام و احتساب زياد، اين دسته كه وارد جلو مهمانخانه ما شد بطورى ازدحام شد كه جاى وحشت بود چندين نفر زير دست و پا بميرند، قدرى ايستادند، زدند، خواندند، رفتند، به همينطور يك محشرى بود.
طرف عصرى سوار كالسكه شدم كه گردش بكنم در شهر و تماشا كنيم.
مهدى قلى خان، آقا محمد على، فسوة الممالك بودند. از دم حوض بيرون تروكادروى اكسپوزيسيون گذشتم. يعنى از شانزاليزه و غيره رفتم. آنقدر جمعيت و ازدحام و كالسكه مىآمد و مىرفت كه حساب نداشت. مردم كمكم ازدحام كرده سمت بادبولون مىرفتند
كه شب را آنجا جا بگيرند تا راه هست خودى برسانند. من رفتم باغ گرمخانه شهر پاريس پياده شده، قدرى گشتم. انواع گلها و درختها آنجا بود، خلوت بود. بعد سوار شده رفتم بادبولون. الى درياچهها و خيابانها مشغول چيدن چراغ و آتشبازى و زينت دادن كشتيها و غيره بودند، آنقدر جمعيت از حالا بود كه راه عبور نبود و دقيقه به دقيقه زيادتر مىشدند.
من زود گفتم رو به منزل بروند كه راهها بسته نشود. همينطور رفتم تا رسيديم به شانزاليزه [323] محشر غريبى بود.
عرض راه همه كس آواز مىخواند، همه مىرقصيدند، يعنى مردمان پست، رعيت، همه مىدويدند و همه ديوانه شده بودند. مردمان، بزرگان و معقولين مملكت هم در كالسكهها پر از زن و مرد مىرفتند، مىآمدند. اما در خيابان شانزاليزه همه پياده راه مىرفتند كالسكه غدقن بود و اعلا تا ادنا هم يك دسته گل مصنوعى به سينه زده بودند.
اغلب الواط شهر كلاههاى كاغذى، كلاه بقدر فانوسهاى بزرگ سرشان بود. ترقه مىانداختند، بگيربگير غريبى بود، با هزار زحمت رسيديم به منزل. باز زير هتل ميدانگاه آنجا پر بود از مردم. يك دسته موزيكانچى آمدند زير هتل مشغول زدن (1)شدند، ازدحام غريبى شد.
خلاصه چندين روز بود كه مارشال ماكماهون خيال مىكرد كه هم خودش و هم ما شب آتشبازى و چراغان را چطور تماشا كنيم و در كجا؟ [با] آن زيادى جمعيت و ازدحام ممكن نبود كه فكرى شود. آخر من خيالى كرده به كلنل آمورل كه مأمور حضور ما بود گفتم بهتر اين است ما و مارشال برويم بالاى آرك دترينونف كه وسط شهر است و از بالاى بلندى آنجا همه شهر و چراغان و آتشبازيهاى اطراف شهر و مردم پيدا مىشود.
مارشال اين خيال را پسنديده بود و بنا شد شب را آنجا برويم.
1) اصل: زدند.
نيم ساعت از غروب گذشته مارشال آمد به منزل ما، با جنرال دايزاك سوار كالسكه شديم رفتيم. سپهسالار و ساير ايرانيها هم كلا آمدند، از كوچه ديگرى كه جمعيت نبود رفتم، مارشال، سپهسالار و دايزاك در كالسكه ما كه كالسكه خود مارشال بود نشستيم تا رسيديم به زير آرك ترينونف، كل شهر يك پارچه آتش شده بود، از چراغهاى گاز و الكتريسيته برقى پياده شديم، زن مارشال هم آمد، با دختر مارشال، مارشال كانروبر هم پيدا شد، پلهها را گرفتيم رفتيم بالا، حالا مرد مىخواهد برود بالا. سيصد و بيست و پنج پله مىخورد، پلههاى كوچك تنگ و متصل مىپيچد كه سر آدم گيج مىخورد و هوا هم گرم و حبس مثل چاه است، تا شخص بالا برود.
خلاصه رفتيم بالا. من سردارى خز پوشيدم، هوا بسيار آن بالا سرد بود، مارشال و زنها و سايرين همه در طبقه اطاق پايين مانده بودند، خستگى بگيرند. بعد از چند دقيقه آمدند، چه بنويسم از چشمانداز و چراغان و آتشبازى و جمعيت و هياهوى مردم و صداى آوازهخوانها و موزيك و دهل و غيره كه هيچ همچه تماشايى در دنيا يقينا نبود.
اصل مكّانيت اين آرك ترينوف طورى است كه دوازده كوچه و خيابانهاى بسيار بسيار معتبر پاريس منتهى مىشود به ميدان اين بنا. [324] همه چراغهاى اين كوچهها و جمعيتى كه ميان آنها بودند بطور عجيب به نظر مىآمدند، خاصه از يك طرف خيابان وسيع شانزاليزه الى ميدان پلاس دلاكونكوردو از طرفى خيابان راه بادبولون. آتشبازى بادبولون اول شروع شد، بعد آتشبازى مونتمرت و غيره، بسيار بسيار آتشبازى خوبى كردند و دستجات آوازهخوانها با طبل و علم و موزيكان متصل دور آرك ترينويف و خيابانها در گردش بودند و مارسىيز مىخواندند، اين آواز مارسىيز را در فرانسه هميشه در اوقات آشوبطلبى و اغتشاش مىخوانند، در سلطنت ناپلئون سوم غدقن شديد بود كه اين تصنيف را نخوانند و هركس مىخواند محبوس و تنبيه مىشد. خلاصه بقدر دو ساعت در بالا مانديم و متصل راه رفته اطراف را تماشا مىكردم. سپهسالار و
همه ايرانيها هم بودند، تماشا مىكردند تا آتشبازيها تمام شد اما جمعيت و ازدحام و دستهبنديها و لوطىگريها و قال مقالها همانطور بود، بالاخره ما پايين آمديم، با مارشال توى كالسكه نشسته رفتيم منزل.
مردم واقعا يك حالت سفاهت و ديوانگى در اين شب پيدا كرده بودند. از دم كليساى سنت اوگوستاس كه ناپلئون 3 ساخته است و از بولوار عثمان گذشتم. اين عثمان در عهد ناپلئون 3 بيگلربيگى شهر پاريس بود. اين كوچه و خيابان را او تمام كرده به اسم او ذكر مىشود. حالا هم هست و در مجلس وكلا وكالت جزيره كرس را دارد و دولتخواه خانواده ناپلئون است.
خلاصه مارشال وداع كرده از دم در هتل رفت، ما رفتيم بالا خواستيم بخوابيم، قال و مقال و دستهبنديها و صداى ترقه و موشك الى صبح كه آفتاب درآمد در كار بود و مردم شهر از صدا نيفتادند، هرقدر به تصور شخصى بيايد امشب و امروز هرزگى و لوطىگرى و رذالت (1)كردند. معلوم است يك شهر كه پنج كرور مخلوق از غريبه و بومى دارد و عيد هم كردهاند و زن و مرد و بچه و جوان و پير مخلوط به هم باشند، بىپرده و بىحجاب، بىترس و واهمه از رئيس و احتساب چه خواهند كرد.
امروز كه روز عيد بوده است، مجسمه مرمرى به شكل خيالى جمهورى ساخته بودند. در اكسپوزيسيون جمهورىطلبان برده بودند نصب كرده بودند. بعضى از وزراى دولت هم بودهاند خطبهها خواندند، اما مارشال نرفته بوده است و چندان خوش نداشته است اين قسم اعمال را [325].
بالاخره اين عيد را هرچه جويا شدم كه با اين همه خرج و تفصيل براى چه گرفتهاند معلوم نشد، همينقدر معلوم شد كه به اسم آخر ژوئن عيدى اختراع كردهاند محض اين
1) اصل: رزالت
كه عيشى بكنند و هم براى شأن بازار اكسپوزيسيون و تماشاى غربايى كه جمع شدهاند، از شاهزادگان و غيره تماشايى داده باشند، خيال خوبى بوده است. در هتلى كه ما منزل كردهايم، چند نفر از شاهزاده و غيره تازه آمده منزل كردهاند. حليم پاشاى مصرى برادر خديو مصر يا عموى خديو است، آرشيدوك آلبرت برادر امپراطور اطريش، پدر پادشاه پرتغال.
رفتيم اليزه، با مارشال ماكماهون وداع كرديم، از آنجا رفتيم خانه ملكه اسپانيول، چون تعزيهدار بود ديدن كرديم، ملكه الى زير پله استقبال كرد. خودش و آدمهايش همه سياه پوشيده بودند، رفتم بالا، قدرى صحبت شد، مراجعت به منزل كرده ناهار خورده سوار كالسكه شدم رفتيم اكسپوزسيون را هم وداع كرديم، از در پايين طرف قهوهخانه دوال رفتيم، اول به ماشينهاى فرانسه رفتم. كارخانه كاغذسازى كه كاغذ روزنامه و كتاب چاپ مىساخت رفتم. حقيقتا خيلى عجيب بود، اگر بخواهم اينجا تفصيل اين كارخانه را بنويسم شرح مفصلى مىشود، مختصر اين است كه يك كاغذ بسيار بد كه از كاغذ عطارى پستتر است، در كارخانه ديگر مىسازند، او را آورده به حوض اول اين كارخانه مىريزند، با اسباب بخار به هم مىزنند، حلّ مىشود بعد كمكم به حوضهاى ديگر از لولهها و غيره مىرود آنجا هم صاف شده بهتر مىشود، بعد همينطور اسباب به اسباب مىرود تا پايين كاغذ خشك پاكيزه بىعيب قطاعى شده بيرون مىافتد و طول حوض اول الى آخر اسبابها بيشتر از ده ذرع نبود، بلكه پانزده ذرع.
بعد رفتم، خيلى گشتيم، عصر نزديك بود، خسته هم بودم، رفتيم تروكادرو يعنى اين طرف رودخانه، دولت اسپانيول اطاق غريبى از بطرى شراب و عرق ساخته بودند، خيلى چيز تماشايى بود، هشتاد هزار بطرى عرق و شرابهاى الوان را كه براى نمونه و فروش
آورده است اينها را به يك صنعت بسيار غريبى روى هم چيدهاند. سقف مقرنس ستونها در ديوار همه از بطرى پر است. [326]، خيلى چيز عجيبى بود.
بعد از در تروكادرو آمديم بيرون. يك بالون بزرگ به شكل بطرى شراب يا خمره ساخته بودند، هوا كرده بودند ته او را با طناب مثل بادبادك بسته بودند. اين بطرى در آسمان ايستاده بود، اما آدم ميانش نبود. روزى كه مونوالربين رفته بودم، از دور با دوربين ديده بودم، نوشته بودم كه آدم نشسته بود، اما آدم هيچ وقت نداشته است، آمديم منزل.
از پاريس در ساعت يك و نيم بعد از ظهر مارشال آمد، با جنرال دايزاك، به كالسكه نشستم، رانديم براى گار جنوب سمت استراسبورگ خيلى راه بود، هنوز تمام بيرقهايى كه براى عيد ديروز زده بودند در كوچه و برزنها سرپا بود، تمام شهر بيرق بود، از كوچه كه مىگذشتم از جنرال دايزاك پرسيدم، اسم اين بلوار (1)چهچيز است گفت بوننول.
معنى اين است كه خبر خوب به فال نيك گرفتم.
رفتيم تا به گار رسيديم، جمعيت زيادى از زن و مرد بودند، به مشايعت آمده بودند، پياده شديم، مارشال و صاحبمنصب زياد بودند. رفتم توى واگون، با مارشال و سايرين وداع شد. ناصر الملك بيچاره هم مانده بود، با ابو القاسم خان، نوهاش مات و متحير ايستاده بود، خيال دارد نوهاش را ببرد لندن، در مدرسه براى تحصيل بگذارد، بعد خودش بيايد به آب گرمهاى فرانسه براى معالجه، بعد برود مكه معظمه.
خلاصه او و ايرانيهاى ديگر مثل نظر آقا، نريمان خان و غيره همه ماندند و كالسكه مثل برق به راه افتاد رو به ايران و وينه و همه در آنى از نظر غايب شدند و ما بايد به شهر
1) اصل: بولوارد
سالزبورگ (1)برويم.
دو روز است گلويم درد مىكند، از اين جهت اندكى كسل بودم. قدرى ميوه از خيار، آلبالو، هلو و غيره خوردم، افاقه شد، صحراها همه سبز، خرم، هنوز كه وسط سرطان است هيچ آثار تابستان پيدا نيست. گندم هنوز سبز است، جو قدرى زرد شده است.
[327] انواع اقسام گلها لاله سرخ و غيره پر بود، صحرا، مثل اول بهار سبز و خرم بود.
زراعت و آبادى خاك فرانسه بيشتر از جاهاى ديگر است، همان خط و راهى است كه در آمدن پاريس ديده بوديم، بيشتر راه و شهرها را چون آن وقت در شب عبور كرده بوديم، اين دفعه آنچه نديده بوديم، تماشا شد، از استراسبورگ شب عبور شد در شهر اولم كه يكى از شهرهاى آلمان و متعلق به مملكت باوير است، توى واگون از خواب برخاستم، يك ساعت آنجا كالسكهها ايستاد، جمعيت زيادى از حاكم شهر و صاحبمنصبان نظامى كه متوقف آنجا هستند حاضر شده بودند بعد از پوشيدن رخت احضار شدند، توى واگون آمدند حاكم نظامى و قلمى بودند. اين شهر دورش خندق و قلعه محكم دارد علاوه بر آن در روى تپه بلندى كه مشرف به شهر است، باز قلعه ديگر علىحده دارد و قلعههاى كوچك و باستيانها و غيره بسيار دارد. قشون اين مملكت در تحت حكم امپراطور آلمان است، پادشاه اين مملكت هم در حقيقت مطيع احكام امپراطور آلمان است، اين همان شهر است كه ناپلئون اول محاصره كرده. جنرال ماك سردار كل قشون اطريش را كه در قلعه محصور بود با سى هزار قشونش مجبور به تسليم كرد و شهر را گرفت.
خلاصه رودخانه هم مىگذرد از شهر، اسمش ... (2)حركت شد. رو به سالزبورگ.
ديشب در خواب بودهايم كه از شهر اشتودگارد پايتخت مملكت ورتامبرق گذشتهايم حيف شد كه نديدم. رسيديم به مونيخ پايتخت باواريا، پادشاه اينجا نبود، به درياچه كنستان سويس رفته است، داخل گار بزرگ مسقف تاريكى شديم، پياده شده رفتيم در اطاق ناهار خورديم، همراهان هم ناهار خوردند، صاحبمنصبان نظامى و شهرى بودند. بعد از ناهار سوار شديم، رانديم، اين شهر بسيار بسيار باصفا و قشنگ است، كليساهاى بزرگ معتبر خوب دارد. خيابانها، آبهاى بسيار خوب، رودخانه خوبى هم مىگذرد، اسمش ... (1)
رانديم به درياچههاى بزرگ بسيار بسيار باصفا، رسيديم، خيلى وسيع طولانى، قشنگ، اينجاها كمكم طرف دست راست كوههاى بزرگ جنگلى برفدار ديده مىشود و از كوههاى تيرول محسوب مىشود و از درههاى آن كوهها، آبها و رودخانهها جارى است. كل صحرا و زمين مثل زمّرد است، سبز، خرم، كل حاصل ديم است. اين صحراها و آباديها به تعريف نمىگنجد.
خلاصه در ساعت 6 بعد از ظهر وارد شهر سالزبورگ شديم كه در سفر سابق فرنگستان هم دو شب اينجا مانده بوديم [328] دم گار برادر امپراطور اطريش كه اسمش ... (2)از جانب امپراطور استقبال آمده بود ايستاده بود. با گرانويل مهماندار كه در سفر سابق هم مهماندار بود و از اعاظم دربار امپراطور است با صاحبمنصبان زياد و صاحبمنصبانى كه در خدمت ما بايد باشند. يك فوج سرباز صف كشيده بودند، موزيك زدند، دست به شاهزاده داده الى آخر صف سرباز رفتيم، بعد شاهزاده وداع كرده به عمارت ييلاق خود رفت و ما را براى شام فردا شب در خانه خودش دعوت كرد.
ما به كالسكه نشسته به عمارت دولتى كه سفر اول هم آنجا منزل داشتيم رفتيم.
تفصيل اين عمارت و اين شهر را در روزنامه سابق فرنگستان نوشتهام، ديگر لازم نيست مجددا شرح داده شود. آمديم منزل و بعد از شام خوابيديم.
در پاريس حساب كردم از جلو هتل منزل ما در هر ساعتى چهارصد كالسكه و عراده باركش و امنىبوس كه كالسكه بزرگى است دو اسب مىكشد و پنجاه نفر بيشتر آدم سوار مىشود مىگذرد، متصلا كه هيچ قطع نمىشود، نه شب، نه روز، نه صبح.
يك هتل تازه خيلى خوب و بزرگ امسال تازه ساختهاند كه هنوز هم ناتمام بود، اما مىتوان گفت تمام است، اسمش هتل كنتينانتال است، بسيار خوب هتلى است، سابق در اين زمين عمارت وزير ماليه بوده است يعنى دولتى، كمونها بعد از جنگ پروس آتش زده بودند، دولت زمينش را فروخت مهمانخانه ساختهاند.
موسيو لئونتيه وزير ماليه حاليه فرانسه روزى به حضور آمد، آدم بسيار قابلى است، خيلى صحبت شد از وضع ماليات گرفتن از رعيت سؤال كردم، چيزها گفت كه حيرت كردم، با اينكه اسم آزادى به خودشان گذاشتهاند از همه مقيدتر هستند و در حقيقت زير زنجير هستند. مثلا هركس در شهر خانه دارد بايد سالى مبلغى ماليات بدهد، به اين معنى كه مىسنجند اين خانه را اگر اجاره بدهند سالى چه مبلغ است اگر قابل اجاره صد تومان است بيست تومان بايد به دولت بدهد، هزار تومان صد تومان و همچنين. هر كس سگ دارد بايد پول بدهد، هركس گربه نگاه بدارد ماليات گربه را بايد بدهد، اسب كالسكه، هر چيزى كه شخص دارد بايد يك ماليات علىحده به اسم آن شى بدهد [329].
از پاريس الى سالزبورگ بيست و هشت ساعت آمديم، چهار ساعت ايام توقف كالسكهها در راهها حساب مىشود، بيست و چهار ساعت اتصالا راه آمديم، ساعتى ده فرسنگ راه آمديم، دويست و چهل فرسنگ را در 24 [ساعت] طى كرديم. حاكم قلعه
اولم كه در واگون به حضور رسيد اسمش ژنرال (1)هبرمان بود، موى سرش سفيد و بسيار آدم قابل باهوشى بود، اما بنيه بسيار خوبى داشت.
متصل باران مىآيد در سالزبورگ.
امروز توقف شد، در اينجا بعد از ناهار سوار كالسكه شده رفتيم به ملبورون، سپهسالار، عضد الملك پيش ما نشستند باران صبح خيلى مىآمد، حالا ايستاد، اما هوا خيلى سرد است، از كف رودخانه سالبساخ كه از توى شهر جارى است گذشتيم، حقيقتا عجب رودخانهايست، معنى رودخانه و جريان آب و قشنگى و صفاى رودخانه در اين رود جمع است، عريض، گود، تندآب، اطراف سبز، پرگل. و حسن ديگر اين رودخانه اين است كه در لب آب همهجا دست به آب مىرسد. ديگر برآمدگى و كال (2)در لب رودخانه نيست. مثل يك نهرى است كه از توى باغى بگذرد، اما چه رودخانه عظيمى است كه فيل نمىتواند عبور كند و به علت جريان و تندى شديد كشتى هم نمىتواند كار كند. چند پل آهنى خوب در روى رودخانه ساختهاند كه از طرفين شهر عبور مىشود و چند سال است كه اين شهر رو به آبادى و ترقى (3)گذاشته است. مهمانخانههاى تازه، مدرسه علوم تازه، خانههاى ييلاقى خوب تازه زياد ساختهاند، در لب رودخانه و خارج.
اين رودخانه قاطى به رودخانه دانوب مىشود و منبع اين رودخانه از كوههاى تيرول است.
خلاصه رانديم تا رسيديم. بعد از بيست دقيقه به ملبرون كه تفصيل اينجا را در روزنامه سابق فرنگستان نوشتهام، تجديد لازم ندارد، پيشخدمتها اغلب بودند، سرچشمهها و آبها، رفتم، پيچها را پيچ دادند، فوارههاى مصنوعى جستن كرد، اغلب تر شدند و خيلى خنده شد.
چيزى كه آن دفعه نديده بودم اين است كه در يكى از چشمهها ميز سنگى ساختهاند، بزرگ و دور ميز صندليهاى سنگى است، صاحبخانه كه صندلى علىحده دارد در گوشه ميز نتها، در بالا دست مىنشيند، جلو آن پيچ آبها را قرار دادهاند، همينكه مهمانها مىنشينند عصرانه و چاى بخورند آن شخص كه تنها مىداند عمل را پيچ را تكان مىدهد، يك بار [ه] از زير مردمى كه روى صندليها نشستهاند آب زياد فوران مىكند، از وسط صندلى كه همه تر مىشوند [330] و مىگريزند، خنده مىشود، همه اوضاع اين باغ بطورهاى مختلف اين قسم آببازيهاى مخفى است كه آدم نابلد بسيار بسيار خفيف خواهد شد.
خلاصه گردش زيادى كرديم، باران شديدى باز آمد، رفتم منزل، در ساعت پنج بعد از ظهر به عمارت شاهزاده آرشيدوك ويكتور برادر امپراطور رفتم براى شام، سوار كالسكه شديم، سپهسالار، عضد الملك پيش ما نشستند، آجودان مخصوص، شيخ محسن خان، امين الملك هم بودند. عمارت از شهر خارج است و ييلاق و عمارت كشيشهاى سابق است كه در سالزبورغ حكومت و رياست داشتند، ده سال است كه امپراطور اطريش اين عمارت و باغ را به برادرش بخشيده است، از عمارت ما به آنجا نيم ساعت كمتر راه بود، از جاهاى بسيار باصفا گذشتيم تا رسيديم آنجا، پارك و باغ بسيار خوبى است. سرپلههاى پايين يعنى روى دستانداز جلو پله هر يك مرال سنگى خوابيده ساخته بودند، از همان كشيشان ساخته شده است. شاخها اصل شاخ مرال است در سرنيزههاى شاخها هر يك، يك ستاره مطلا نصب كردهاند نشان بيرق و دولت آن
كشيشان شاخ مرال، نيزهها ستاره بوده است.
خلاصه عمارت خوبى است، پلههاى زياد خورده مرتبه بالا مىرود، اول قدرى در مرتبه پايين در اطاقها ايستاديم، اطاقها و عمارت بسيار ساده است، سفيدكارى است، شاهزاده، چينى كهنه زيادى از قديم جمع كرده به ديوارها نصب كرده است و اهتمام كرده است كه چينىها يك رنگ باشند، به رنگ بنفش، حتى از بشقابهاى قديم چينى كار اصفهان عهد صفويه گذاشته بود، پردههاى اطاق هم پارچهاش به رنگ همان چينىها از چيت است. روى صندليها، نيمكتها همه به رنگ چينىهاست.
خلاصه شاهزاده از انواع گلها بسيار خوشش مىآيد. توى اطاق گلهاى خوب گذاشته بودند. بسيار معطر و جورهاى غريب.
رفتم مرتبه بالا براى شام. اگرچه روز است، اما شام بايد خورد، اطاقهاى بالا هم همانطور سفيدكارى و چينى بنفش در ديوارها، ميز طولانى كوچكى براى پانزده نفر حاضر بود، نشستيم، گلهايى كه روى ميز شام دور گلدانها و ظروف چيده بودند گل يك جور وحشى صحرايى بود كه در صحراهاى ايران هم خيلى است. چون به رنگ گل كاسنى و بنفش است و رنگ چينىهاى ديوارهاى اطاق است. از اين نوع گل زياد روى ميز چيده بودند. [331]
چون پدر شاهزاده 4 ماه است مرده است عزادار است، موزيكان سر شام نزدند. شام بسيار خوبى خورده شد. بعد آمديم اطاق پايين قدرى نشسته، صحبت شد. بعد سوار كالسكه شده رفتيم براى تالار كنسرت (1)شهرى، يعنى تالارى است كه شهر (2)ساخته است، اينجا اعيان اشراف در هر موقعى جمع شده ساز مىزنند، مىرقصند، آوازه مىخوانند.
رفتيم، اهل شهر ما را دعوت كرده بودند به آن تالار، از رودخانه از پل گذشته دم
عمارت پياده شديم، جمعيت زيادى در كوچه و دم تالار بودند. كل اعيان شهر از حاكم و زن حاكم و رجال معتبر و زنهاى معتبر شهر و دخترهاشان همه حاضر بودند. صندلى در بالا گذاشته بودند، چند پله مىخورد، پلهها را بالا رفته روى صندلى نشستيم مشرف به تالار بود. در تالار هم اعيان، اشراف همه از زن و مرد روى صندليها نشسته يك مرتبه هم بالاى تالار و غلام گردش است. آنجا هم زنها و دخترها و غيره نشسته تماشا مىكردند.
در جلو توى تالار مرتبه پله ساختهاند، يك دسته موزيكانچى آنجا موزيك مىزدند، بسيار خوب مىزدند. نيم ساعتى گذشت، بعد زن و مرد برخاستند به رقصيدن، هر مردى دست زنى را گرفت، رقصهاى جور به جور كاملى كردند بطورى كه در آخر عرق از پيشانى همه مىريخت. بعد از اتمام رقص حاكم شهر خانمهاى معتبر شهر را معرفى كرده، رفتيم به منزل.
بايد به وينه برويم، در ساعت هشت يعنى يك ساعت از طلوع آفتاب گذشته با كسالت از خواب برخاستم، حاضر حركت شديم، چون نيم ساعت به وقت مانده بود پايين آمدم. پياده با سپهسالار، عضد الملك و غيره رفتيم كنار رودخانه گردش كرديم گرانويل و نمسهها هم بودند.
اين رودخانه خيلى صفا دارد، كمتر همچه آب و رودخانه كسى ديده است. زن و مرد جمعيت هم جمع شده به تماشا يواشيواش راه مىرفتيم كنار آب تا خيلى راه رفتيم از كمه ايزابل امپراطريس گذشتم، تازه ساختهاند و هتل دواطريش هم در همين كمه است.
آن طرف رودخانه در مقابل اين هتل مدرسه تازه ساختهاند.
خلاصه سوار كالسكه شديم، رفتيم به گار، موزيكانچى و فوج و جمعيت بود، قدرى در صف نظامى راه رفتم، برادر امپراطور آمده وداع كرد، امروز مىرود به ايشل كه از
اينجا تا آنجا با كالسكه اسبى چهار ساعت راه است [332] خيلى تعريف از آنجا مىكنند، بسيار باصفا، خوش آب و هوا، امپراطريس و وليعهد اطريش هم آنجا هستند. از وين به آنجا راهآهن هست، در هشت ساعت مىرود.
حكيم پولاك قديمى ما هم در ايشل بوده است، امروز اينجا آمده بود، او را ديدم.
حكيم قدرى لاغر شده است، اما زبان فارسى را با وجودى كه هجده سال است از ايران آمده است هيچ فراموش نكرده است.
خلاصه راهآهن به راه افتاد، ترن مخصوص امپراطور است، بسيار بسيار ترن خوبى است، همه به هم راه دارند، به زمين نزديك بسيار راحت و بسيار تند مىرفت، ساعتى ده فرسنگ راه مىرفت، رانديم.
تفصيل اين راه را در روزنامه سابق فرنگستان نوشتهام از همان راه رفتم، هشت ساعت الى وين رفتم، هشتاد فرسنگ يا كمتر است. دو ساعت و نيم به غروب مانده رسيديم.
كملباخيبس در وسط راه است. به اين استاسيون كه رسيديم و قدرى از آن گذشتيم رودخانه دانوب ديده مىشود، باز بعد از طى ده فرسنگى مفقود مىشود.
خلاصه رسيديم به گار امپراطور و همه صاحبمنصبان و غيره دم گار با لباس رسمى حاضر بودند. پايين آمده دست به امپراطور داديم. با كمال خصوصيت و مهربانى.
امپراطور اشخاص معتبر را معرفى كرد، الى آخر صف نظام رفتيم. بعد در كالسكه روبازى من و امپراطور نشسته رانديم براى عمارت.
رسيديم به كوچهها كه مملو بودند از زن و مرد. همه تعارف مىكردند و ما جواب مىداديم تا رسيديم به ميدانى كه جلو عمارت است. در دو طرف ميدان دو استاتو يعنى مجسمه سواره بزرگ كه از چدن ريختهاند، يكى آرشيدوك شارل است كه در وقت ناپلئون اول سردار قشون نمسه بوده است و جنگ مىكرده است، ديگرى پرنس اوژن
دساووا كه در جنگ زنتا در مجارستان عثمانيها را شكست داده بود، در ابتداى سنه 1700 مسيحى، داخل دالان عمارت شديم پياده شديم، از پلهها بالا رفتيم. داخل تالارها و اطاقها عمارتى است بسيار بزرگ و اطاقهاى زياد و تالارهاى زياد دارد كه شخص گم مىشود. اين عمارت را سلاطين قديم اطريش ساختهاند. هر پادشاهى چيزى زياد كرده است و به هم وصل كرده است اين است كه طولانى و بزرگ شده است.
اسم عمارت پالهدبورق است. اطاقها سفيد و با چوبهاى مطلا زينت دادهاند [333] و به هر اطاق و تالارى يك رنگ پارچه چسباندهاند يعنى به همان ديوارها، سقف و هزاره و بعضى حاشيهها (1)همان رنگ سفيد و مطلاى چوبى است و ميز و اسباب صندلى و مبل (2)و غيره هم به رنگ همان پارچه است كه به ديوار چسباندهاند، اشكال پردهاى كمتر دارد، اشكال كه از سنگهاى الوان در شهر فلورانس درست كردهاند زياد دارد.
چهارچوب دارد كه از ديوار اطاقها آويزان است. صنعت از اين بهتر و قشنگتر نمىشود، چيزى است مثل جواهر، خيلى از اين دارند.
خلاصه امپراطور باز جمعى را در تالار معرفى كرد. بعد اطاقهاى ما را نشان داد و خودش رفت. در همين عمارت منزل دارد. بعد از دقيقه [اى] ما رفتيم بازديد امپراطور.
تالار به تالار، اطاق به اطاق، تا رسيديم به اطاق مخصوص، امپراطور استقبال كرد، نشستيم، سپهسالار هم بود، نشست. صحبت زيادى شد، بعد برخاسته به منزل خود آمديم. شب را خسته بوديم زود خوابيديم. [334]
از عمارت بيرون رفتيم، بعد از ناهار در خود عمارت گردش كرديم الى خزانه دولتى، گرانويل مهماندار كه خودش هم خزانهدار است و هم عمارات سپرده به اوست حاضر بود، راهنمايى مىكرد و چند نفر ديگر كه هريك از اطاقهاى جواهر و غيره سپرده به آنها بود آنها هم بودند. چند پله خورده در طبقه پايين عمارت خزانه و موزه بود. اطاق به اطاق گشتيم، همه اشياى نفيسه و غيره را با سليقه تمام پشت آينهها گذاشتهاند، هريك درى علىحده دارد كه قفل (1)است، بعضى اشيا را كه مىخواستم درست نگاه كنم خزانهدار كليد انداخته در را باز مىكرد، تماشا مىكردم و در همين عمارت از اسباب قديمه مثل سكههاى قديم و اشيا و طلا و نقره و غيره و اسباب كهنه كه از زيرزمين و غيره درآوردهاند، گذاشتهاند، اسباب يشم و ظروفى كه از سنگهاى معدنى كه از يشم اعلاتر است و رنگبهرنگ كه در حقيقت مثل جواهر است خيلى است، حتى يك كشكول درويشى هم ديده شد. يك دوات بزرگ يك پارچه زمرد ديدم كه حقيقتا بسيار چيز نفيسى بود و در ميان جواهرات دولتى كه در وسط يك اطاق كوچكى يك ميزى بزرگ كه دورش آينه يك پارچه بود، گذاشته بودند و ميان آن مثل تركيب ترنج از مخمر ساخته جواهرات را دور آن نصب كرده بودند. از بيرون پيچى داشت، وقتى كه مىپيچاندند اين جواهرات چرخ مىخورد، خوب تماشا مىداد، مرواريدهاى درشت تسبيحى بود، الماسهاى خوب با ياقوتهاى خوب، زمرد خوب، اگرچه كم بودند اما تميز و اعلا، يك الماس درشت زرد رنگى در سر يك جواهر بود، پيكانى وضع است و اين الماس تاريخى است و از اين قرار است: [334]
وزن الماس صد و سى؟؟؟ قيراط و ثلث است، تراش هندى است، اين الماس مال
1) اصل: قلف
شارل (1)تمرر پادشاه بورگون فرانسه بود، در جنگ مرات 1476 مسيحى اين الماس را گم كرده مىگويند كه يك دهاتى اين الماس را پيدا كرد به يك قران فروخت، دست به دست به خزانه ميدليس فلورانس رسيد، از او به مارى ترز پادشاه نمسه رسيد، به تاج سلطنتش نصب كرد.
خلاصه چيزهاى نفيس خوب ديده شد، معاودت كرديم.
در يكى از اطاقها يك ساعت بزرگ مجلسى است كه پرنس دوهس به مارىترز پادشاه نمسه و فرانسواى اول شوهر مارى ترز پيشكش كرده بود گذاشته شده است. صنعت خيلى خوبى در اين ساعت بكار بردهاند، كوك كه مىكنند با تأنى تمام از يك طرف مارى ترز با لباس سلطنتى بيرون آمده با دو نفر پيشخدمت كه تاج سلطنتى در دست دارند و از طرف ديگر فرانسواى اول شوهر ملكه مىآيد، با يك نفر پيشخدمت كه تاج او را در دست دارد، كمكم اينها به هم نزديك مىشوند. بعد شيطان از آسمان بالاى سر اينها مىآيد كه مىخواهد اينها را بدبخت كند، يك ملائكه از بالا آمده با شمشير شيطان را مىكشد و دور مىكند، خودش هم مىرود. بعد يك ملائكه ديگرى پيدا مىشود، قلمى در دست دارد و به خط جلّى مىنويسد مارى ترز و فرانسوا زنده باشند و كمكم مىرود.
بعد همان خط هم مفقود مىشود، پيشخدمتها زانو زمين زده تاج را عرضه مىدارند. دو ملك ديگر هم باز آمده تاجى از برگ مورد و زيتون بر سر پادشاه و شوهرش مىگذارند بعد كمكم بازپس رفته پيشخدمتها برمىخيزند و از نظر غايب مىشوند، بسيار خوب ساخته شده است، صد سال بيشتر است كه ساختهاند.
در ساعت 5 بعد از ظهر امپراطور آمد، همراه رفتم به تالارى بزرگ كه ميز شام چيده بودند نشستيم. دست چپ ما امپراطور نشست و دست راست ما شاهزاده آرشيدوك
1) اصل: شرل
ژان دساكس پسر عموى امپراطور كه صاحبمنصب است در قشون، نشست. بعد از آن پرنس دوويمار از خانواده سلطنت زيردست امپراطور پرنس برونزويك آلمان كه در خدمت امپراطور است. بعد آرشيدوك لهاوپولد پسر عموى امپراطور، همه وزراى دربار از وزارت جنگ، داخله، خزانه، علوم، نايب وزير امور خارجه و غيره و غيره همه بودند.
سپهسالار، ملكم خان تازه از برلن آمده بود، كار داشت، باز مىرود برلن. [335]، سر شام حاضر بود. محسن خان، عضد الملك، مهدى قلى خان، امين السلطنه، امين الملك، شاهزاده صندوقدار، آجودان مخصوص. قريب صد نفر در سر سفره بودند، شام بسيار خوبى خورده شد. حكيم الممالك پشت سر ما ايستاده بود براى خدمت بعد از شام در اطاق ديگر آمده همه صحبت مىكردند. هركس با كسى، من و امپراطور هم گاهى با اين، گاهى با آن حرف مىزديم تا رفتم به اتفاق امپراطور به منزل. امپراطور برگشت.
بعد ما سوار شده به تماشاخانه رفتيم. اين تماشاخانه را ده سال است كه همين امپراطور ساخته است، بسيار قشنگ و خوب و عالى تماشاخانهايست. به علت گرمى هوا در اين فصل عادتا بايد بسته شود. ليكن امپراطور شبى هزار تومان خرج مىكند و ضرر مىكند. اهل تماشاخانه را محض تشريفات و ديدن ما نگاه داشته است.
نشستيم، جمعيت زيادى بود، مجلسهاى خوب از باله و رقصهاى بسيار بسيار خوب و تماشاهاى عجيب دادند، خيلى خوب بود. رقاصهاى زياد بسيار خوشگل خوشلباس، همه زن و دختر هستند. موزيك و ساز اين تماشاخانه را هم در هيچ جا نشنيده بوديم، بسيار ساز خوب مىزنند. اغلب پيشخدمتها بودند، سپهسالار، عضد الملك، دو نفر هم از شاهزادههايى كه سر شام بودند پيش ما نشسته بودند. بعد از اتمام مجلس برخاسته به منزل رفتم.
هواى وينه خوب است، سرد است، جلو خان عمارت ما يك ميدانى است كه همان دو مجسمه برنز كه نوشتم گذاشته شده است و باغچهبندى از چمن و گل دارد و دروازه
پستى دارد. اين محوطه در دارد، قراول دارد، ميدان مربع طولانى است، در جنبين ميدان در آخر هر طرف باغى است، خيابانها دارد، عصرها، شبها موزيك مىزنند دورش معجر آهن است، يعنى جزء اين ميدان جلو خان عمارت است و عموم مردم اذن دارند كه از دروازه داخل شده صبحها، عصرها گردش كنند. عصرها همه زن، بچه و غيره مىآيند گردش مىكنند، سگها، تولههاى گردشكنندگان توى چمنها مىدوند بازى مىكنند، خالى از تماشا نيست.
صبح بعد از ناهار چند شيشه عكس ما را همان عكاس كه آن دفعه در وينه انداخت در مرتبه بالاى عمارت انداخت، بعد سوار كالسكه شده رفتيم به عمارت بلودر كه از بناهاى پرنس اوژن دساووآ است، خيلى راه بود، رسيديم، پياده شده رفتم بالا، دو مرتبه است، عمارت كهنه قديم است، پردههاى نقاشى از عمل نقاشان قديم و تازه از هر قسم، هر جور، خيلى چيدهاند و به ديوارها نصب است. بسيار بسيار پردههاى خوب دارد.
[336] جلو اين عمارت هر دو طرف باغ عامه است، يك طرف حوض و درياچه بزرگ دارد، طرف ديگر هم حوض و فواره دارد و باغچههاى سبز گلكارى خوب. اين عمارت قدرى در بلندى ساخته شده است، شهر در زير نظر عمارت با آن باغ و باغچهها يك منظره بسيار خوبى دارد. معاودت، پياده از باغ جلو عمارت كه سرازيرى است مىرفتيم.
آجودان مخصوص، باشى، بودند جمعيت زياد از حد، از زن و مرد، بچه جمع شدند. الى عمارت پايين كه در آخر باغ است و موزه است، اسباب قديم از سنگها و قبور مصرىها و قبور رومىها و چيزهاى ديگر خيلى است. همراهى كردند، داخل موزه شديم.
ديركتور موزه حاضر بود، همه چيز را نشان داد، از اسلحههاى قديم خيلى بود. اين عمارت را هم پرنس اوژن دساووآ ساخته است كه حالا اسباب گذاشتهاند. اما حالا دو
عمارت موزه بسيار عالى مشغول هستند، در وينه مىسازند، دو سال ديگر تمام خواهد شد، خيال دارند كه همه پردههاى بلودر و اسباب موزه اين عمارت و ساير جاها هرچه هست ببرند آنجا به ترتيب بچينند.
خلاصه سوار كالسكه شده، الى محل اكسپوزيسيون سابق كه حالا گردشهاى عامه آنجا مىشود، شبيه به بادبولون پاريس است، رفتيم. عبور مرور كم بود آن هيجانى كه در پاريس هست، هرگز اينجاها نيست. بعد از قدرى گردش برگشتيم به منزل، شب را باز به تماشاخانه رفتيم باز خيلى تماشاهاى خوب دادند.
صبح حكيم طولوزون، نظر آقا، نريمان خان از پاريس آمده بودند. طولوزون ديده شد.
بعد از ناهار اشخاص مفصله به حضور آمدند. اول كنت زالوسكى كه وزير مختار اطريش در دربار تهران تازه مقرر شده است، نامه امپراطور اطريش را در خانه خود امپراطور بدست ما داد، چيز عجيب تاريخى است. بعد از آن بارون ارتزى مستشار مخصوص امپراطور و قائم مقام وزارت خارجه نمسه، بعد از آن كنت بيلاند وزير جنگ، براى اسلحه و غيره خيلى صحبت شد، بعد از آن بارون هوفمان وزير ماليه. بعد از آن موسيو نوويكوف ايلچى كبير روس مقيم وينه [337]، بعد كنت دوبلگراد كه رئيس بانك بزرگ است براى صحبت راهآهن احضار شده بود، حرف زده شد، آمد و رفت اينها خيلى طول كشيد، بعد از آن قدرى استراحت كرده سوار كالسكه شده به حمام رفتم. راه دورى بود، حمامش خوب بود، اما قدرى كهنگى داشت، شستوشو شد بعد آمديم بيرون، رفتيم منزل.
قصر شاهزاده برادر امپراطور كه در سالزبورغ شام خورديم اسمش كلسهايم است.
اسم گنبدى كه از اكسپوزيسيون سابق در وينه مانده است و خراب نشده است لارتن است.
اسم مقام سابق اكسپوزيسيون كه حالا گردشگاه عامه است پراتر است.
صبح بعد از ناهار پرنس اولدين برك كه از شاهزادههاى آلمان و با امپراطور روس خويش است به حضور آمد، مىخواهد برود آبگرم ويش. بعد رفتيم به آرسنال يعنى جبهخانه و توپخانه. از منزل تا آنجا خيلى راه بود، باران هم آمد، دور آرسنال خندق و خاكريز است، قلعه و دروازه دارد توى شهر است، بناى عالى است، امپراطور حاليه ساخته است، سه مرتبه است تالار كه سقف گنبدى بلند گرد دارد در وسط است، يعنى در مرتبه 2 كه پلههاى سنگى خوب ساختهاند تا بالا، ستونها از سنگهاى مرمر الوان است، ديوار و غيره همه از سنگ است، خيلى بازينت و خوب حجارى و بنايى كردهاند.
نمونه توپهاى قديم و جديد در آنجاها چيده شده است، بيرقهايى كه در جنگهاى سابق از ايتاليا و پروس و عثمانى و غيره گرفتهاند در زاويههاى تالار و غيره گذاشتهاند. جنبين تالار دالانهاى طولانى است كه تختهبندى كرده تفنگهاى سربازى را آنجا بطور قشنگ چيدهاند و تفنگ زيادى از سيستم آخرى اختراعى خودشان [كه] ورندل مىگويند بود.
[338] توپ چدنى بلند قدى اينجا ديدم كه دويست و شصت سال قبل از اين در ژاپن ساخته بودند و از ته پر مىشود، بعينها مثل توپهاى اختراعى جديد فرنگستان، معلوم مىشود كه اين اختراع در قديم در افكار و اذهان انسان بوده است تازگى ندارد، مرتبه 3 رفتيم عراده و قورخانه، توپها را تختهبندى كرده روى هم چيده بودند توپهاى اختراعى جديد است، اما لوله توپها آنجا نبود و ديده نشد كه كجاست. اسباب اسب توپكشى زياد هم چيده بودند، شخصى كه توپ جديد براى اطريش اختراع كرده است، اسمش اخاتيوس و جنرال است، خودش هم حضور داشت. اسم توپها هم اسم خودش را دارد.
جنرال بارون تيلد كه رئيس كل جبهخانههاى اطريش است حضور داشت و معرفى
اسبابها و غيره را مىكرد. تركى عثمانى هم حرف مىزد. جنبين وسط تالار گنبد بزرگ اطاقهاى بزرگ طولانى است كه موزه اسباب و اسلحههاى قديم است، از هر جور و هر قبيل، و هر اسبابى نمره دارد و آن نمره راجع به شرحى است كه در كتابى چاپ زدهاند، هر شى را كه سؤال مىكرديم كتاب در دست گرانويل بود و عرض مىكرد.
بعد از اين موزهها منتهى به دالانهاى دراز مىشود كه اسباب ديگر و تفنگهاى سربازى است، يك مرتبه هم بالاى اين بود، نرفتيم، چون وقت رفتن مدرسه شرقيه مىگذشت رفتم پايين. به كارخانههاى توپريزى و توپ سوراخكنى و گلولهريزى خيلى وسيع و اسباب و آلات بخارى زياد داشت اما عمله هيچ كار نمىكرد مگر بسيار جزيى، رئيس جبهخانه گفت عملجات تا چند وقت تعطيل دارند كار نمىكنند. از آنجا رفتم مدرسه شرقيه، راه دورى بود، اما توى شهر است، باران هم مىآمد، سپهسالار و غيره بودند. رسيديم به مدرسه، اطاق كوچكى بود، سى نفر شاگرد دارند، زبان عربى، فارسى، تركى عثمانى، فرانسه، يونانى خوانده مىشود. از هر زبان هم معلم داشتند، نشستيم، اول يك نفر شاگرد نمسه پيش آمد، خطبه به زبان فارسى خواند و چند فرد شعر [339].
از كمال اسمعيل، بعد كتاب گلستان سعدى را شاگردان خواندند خوب مىخواندند، بعد در عربى و تركى و غيره امتحان دادند، اشخاصى كه حضور داشتند:
سپهسالار، موسيو بارب رئيس مدرسه كه خودش فارسى را بسيار خوب حرف مىزند، پلهخاجك معلم زبان تركى، دكتر وارمونت معلم عربى، عربى را مثل اعراب بنى آدم حرف مىزند، بارونارتزى نايب اول وزارت خارجه، بارون كاليچه نايب 2 وزارت خارجه، باروندپن وابسته وزارت خارجه، موسيو ناورنى مستشار وزارت خارجه، موسيو داورك از وزارت خارجه.
بعد آمديم منزل، يعنى يك ساعت و نيم به غروب مانده بايد در ساعت 6 بعد از ظهر
به قصر شمبرون (1)به دعوت شام امپراطور برويم. رخت پوشيده حاضر حركت بوديم، در اين بين امين حضور رسيد، تركيب و صورت غريبى لاغر، سياه، ريش بلند سفيد، موچول خان گفت توى كوچه ديدم، توى كالسكه، شاپوئى گشادى در سر دارد، هى مىگويد مرا راهنمايى كنيد.
خلاصه بسيار ذوق كرديم، صحبت شد، از درياى حاجى طرخان و از راه مسكو و ورشو آمده است، در دريا كولاك شديدى گرفتار شده است، يك ماه بيشتر است از تهران درآمده است، عرايض و نوشتجات زيادى از حرمخانه آورده بود، همه را گرفتم.
بعد ما رفتيم شمبرون. سپهسالار، عضد الملك، سياچى، شاهزاده و غيره بودند. از دم عمارت ما الى دم عمارت شمبرون كه نيم فرسنگ مسافت بيشتر است دو صفه زن و مرد براى تماشا ايستاده بودند، همه جا سربالا مىرفتيم، چون عمارت شمبرون در بلندى اتفاق افتاده است در حقيقت وصل به شهر است. در آخر شهر است. ديگر باغ و عمارت شمبرون لازم تعريف نيست، همان است كه در روزنامه سابق فرنگستان نوشتهام.
نزديكى شمبرون از باران خيابان گل شده بود، از عراده، كالسكه و دست و پاى اسبها [340] گل زيادى به كلاه و رختهاى ما ريخت، بخصوص سپهسالار كه خيلى گلى شده بود و هيچ فرصت پاك كردن نشد، چراكه به دم پله عمارت كه رسيديم امپراطور استقبال كرد و زود پايين آمده دست داده بالا رفتم در اطاق آرشيدوك گليوم رئيس توپخانه را امپراطور معرفى كرد، اين شاهزاده پسر آرشيدوك شارل سپهسالار قديم عهد فرانسواى اول است كه معاصر با ناپلئون اول بود و جنگ زياد با ناپلئون كرده است و برادر بزرگش كه حالا سپهسالار است آرشيدوك آلبرت است كه به پاريس رفته است، اينجا نيست.
خلاصه رفتم سر ميز شام، خيلى جمعيت بود، شام خوبى خورده شد، صحبت
1) اصل: شنبرون
زيادى شد، امپراطور صريح مىگفت كه قشون اطريش براى تصرف هرزيك بوسنه از ممالك عثمانى موافق قرارداد كنگره برلن مأمور شد.
خلاصه شام طول كشيد، بعد از شام قدرى هم در تالار ديگر كه همه جمع بودند بعضى از جنرالهاى اطريش معرفى حضور شدند. نظر آقا ايلچى پاريس و حكيم طولوزون به امپراطور معرفى شدند. بعد سوار كالسكه شده رفتم. منزل اول به فولكس گاردن كه باغى است نزديك عمارت توى همين ميدان رفتم كه همه منتظر ما بودند، آمديم، جمعيت زيادى از زن و مرد بود، موزيك خوب مىزدند و عمارت خوبى كه قهوهخانه است و بستنى مىدهند دارد، خيابان و گلكارى خوبى داشت، پياده خيلى گشتيم، بعد سوار كالسكه شده رفتم تماشاخانه، سپهسالار، عضد الملك، امين حضور، سايرين همه بودند. بازى و رقصهاى خوبى كردند. بعد از اتمام برگشتيم به منزل.
روز چهارشنبه 9 (1)[رجب]:
صبح با راهآهن رفتيم به قصر لاكسامبورغ كه در سفر اول فرنگستان (2)[341] منزل ما بود، در سه ربع ساعت رسيديم، تازه در صحرا حاصل گندم را درو مىكردند، اما باز چمن و گل و سبزه در طرفين، راه زياد بود، ناهار را در همان اطاقى كه سابقا منزل داشتيم خورديم، زياده از حد شكر خدا را كردم كه سالما بعد از پنج سال باز در اين قصر و باغ ناهار خورده شد، عضد الملك، حكيم الممالك نبودند. امين حضور، مهدى قلى خان، باشى، مليجك، فرخ خان، فسوة المالك [بودند]. بعد از ناهار سوار كالسكه شده در باغ و اطراف گردش شد، سوار قايق شديم، خيلى در درياچه گردش كرديم، بعد پياده شده به
جزيره مارى آن رفتيم. كلاه فرنگى قشنگى وسط جزيره است و شكل مارى آن و امپراطور فرديناند (1)اول را در پرده كشيده به ديوار نصب است و اين قصر را فرديناند براى زنش كه مارى آن باشد ساخته است. اين فرديناند عموى امپراطور حاليه است. بعد از دوازده سال سلطنت استعفا كرد، سلطنت را به پدر اين امپراطور داد، او هم نخواست، پسرش كه حالا امپراطور است پادشاه شد. امپراطور فرديناند الى دو سال قبل از اين زنده بود و در شهر پراگ كه يكى از شهرهاى نمسه است فوت شد، يعنى همانجا منزلش بود، دولت شخصى زياد داشت، همه را به امپراطور حاليه بخشيد. مارى آن زنش كه اين قصر به اسم او ساخته شده است، الحال زنده و در شهر پراگ است و هفتاد و پنج سال دارد. از شاهزادگان سروانياى ايتاليست. بعد رفتيم، باز سوار قايق شده به قصر كهنه فرانزانسبورگ كه به قصر شواليهها معروف است، رفتيم، تفصيل اين قصر را كه به عمارات سحر و نقلهاى جادوگرهاى الفليله شبيه است در روزنامه سفر سابق نوشتهام ديگر اينجا لازم نيست شرح بدهم، همه مراتب تحتانى و فوقانى را گشتيم، پايين آمده سوار قايق شده از درياچه گذشتم. زن و مرد زيادى به تماشا آمده بودند، از هر جور.
سوار كالسكه شده رفتم نزديك عمارت پياده شدم، پياده خيلى توى چمن و گلها گردش كردم، رفتم به گرمخانه كه گل تربيت مىكنند [342] در سفر سابق [رفته بودم] همه جا را بلد بودم، گردش كرده باز رفتم بالاى عمارت، صندليها، ميزها، اسباب اطاق و غيره همانطور كه پنج سال قبل ديده بودم، بعينها همانطور بود، گلكاريهاى بسيار خوب توى چمنهاى دور عمارت كرده بودند، نماز كرده، عصرانه خورده پايين آمديم، رفتيم به راهآهن و رفتيم منزل. محقق را به تهران مىفرستم، در تدارك رفتن بود كه صبح
1) اصل: فردينان، فردبناند اول امپرطور اطريش از 1835 الى 1848، ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان، همان، ص 301.
برود، عكس زيادى از خودمان را به محقق داديم كه به تهران براى حرمخانه و غيره ببرد.
روز پنجشنبه 10 (1)[رجب]:
بايد با كشتى در روى رودخانه دانوب گردش بكنم و ناهار را هم در كشتى، بايد خورد. محقق آمد، مرخص شد رفت رو به تهران تا كى برسد. بعد برادر امپراطور از ييلاق خودش با بچههايش ديدن ما آمده بود، آمد. دست داديم، نشستيم، بچههايش هم نشستند روى صندليها، سپهسالار هم نشست، شاهزاده چهل و چهار سال دارد، از امپراطور چهار سال كوچكتر است، بنيه خوبى داشت، ريش زيادى دارد، اسمش پرنس شارل لوئى، پسر بزرگش كه 10 سال دارد، اسمش فرانسوا، پسر دوم (2)اسمش ازن 13 سال دارد، پسر سوم (3)فرديناند هشت سال دارد، دخترش مارگريت (4)ده يازده سال داشت. اين شاهزاده ناخوشى نسيان و پرحرف زدن دارد و ضاحك بلاتعجب است، خيلى احوالاتش خنده داشت، متصل مىپرسيد. از فلان مكان خوشت آمد، فلان جا رفتى، فلان جا چطور بود و اينها را مكرر بر مكرر مىپرسيد پسر و بچههايش هم سؤالات مىكردند، من بايد متصل جواب بدهم يا حرف بزنم، مثلا از رفتن ملبرون ما پرسيد كه آنجا رفتيد چطور بود، تعريف آب و فوارهها را كردم، گفت آن فوارهها كه سوتسوت مىكنند فشفش بعد پسرش هم گفت آرى فشفش، فوتفوت. خلاصه، زياد خنديدم، بعد شاهزاده برخاست گفت اذن بدهيد، اهل دربار خودم را آورده معرفى
بكنم، ما هم برخاستيم رفت بيرون، يك نفر زن پير سياهپوش لوچ كثيف با سه نفر مرد آورد كه اين زن معلم دختر است، آنهاى ديگر ايشيك آقاسى [343] و غيره و غيره است.
خلاصه شاهزاده تشريف برد، ما هم رفتيم، سوار كالسكه شده به كالسكه كه معير الممالك سفارش داده است در وينه مخصوصا براى ما ساختهاند كه ان شاء الله به تهران بياورند. با يك درشكه. حقيقتا عجب كالسكههايى هستند، مردم زياد براى تماشاى كالسكهها جمع شده بودند، اسبهاى مخصوص امپراطور را بسته بودند با كالسكهچيان امپراطور كه قباى زرد داشتند، خيلى كالسكه باجلالى است، رانديم، از وسط شهر چند عمارت بزرگ عالى تازه مىساختند، يعنى به سقف و پشتبام رسانده بودند، پرسيدم گفتند بورس است يعنى صرافخانه كه صرافان و تجار آنجا جمع شده معامله پولى و دادوستد پول كاغذ مىكنند و در تنزل و ترقى مسكوكات و پول كاغذى گفتگو مىكنند.
خلاصه رسيديم لب رودخانه كه شعبهايست از دانوب كه به شهر آوردهاند، كشتى بخار خوبى حاضر بود، تختهبندى كرده بودند، جمعيت زيادى از زن و مرد دم اسكله رودخانه حاضر بودند، پياده شده رفتيم ميان كشتى، همراهان هم آمدند، عضد الملك، آجودان مخصوص، مهدى قلى خان، جعفر قلى خان، شاهزاده، پسر حكيم الممالك، آقا محمد على، مليجك بودند. هوا ابر و سرد بود، قدرى هم باران آمد، در سطحه كشتى ايستاديم، كشتى برخلاف جريان آب به راه افتاد. سربالا، يواش يواش مىرفت، در كنارهها خيلى جمعيت بود، از زير چند پل بسيار معتبر آهنى گذشتم كه براى عبور راهآهن ساخته بودند، چند ترن راهآهن هم گذشت. اين خط راهآهن سمت مغرب و شمال مىرود به سمت روسيه و مملكت بوهم و مراوى كه متعلق به اطريش است، خيلى رانديم تا به دهنه دانوب بزرگ رسيديم كه اين شعبه را از آنجا دستى داخل شهر كردهاند
و سدى دارد از درهاى آهن و غيره خيلى محكم كه در زمستانها وقتى كه دانوب يخ مىكند و يخ مىآورد در اول بهار آن سد را مىبندند كه يخ و سيلاب زياد داخل شهر نشود، اما حالا سد در جلو نبود، هروقت بخواهند مىبندند. و همان اسباب بخارى كه در رودخانه سن پاريس ديدم براى پاك كردن ته رودخانه از سنگ و گل براى عبور كشتى اينجا هم چند دستگاه بود و كار مىكردند و بالاى همين سد هم پل آهنى است كه كالسكه بخار عبور مىكند. داخل دانوب بزرگ شديم، كشتى را رو به پايين به جريان آب رانديم، در شعبه اول كه توى شهر است نيم ساعت كشتى ايستاد، ناهار خورديم.
خلاصه رانديم الى انتهاى آبادى شهر، [344] در كنار طرفين رودخانه آبادى و بناهاى خوب بود و آسيا [بها] ى زياد ساخته بودند، كنار رودخانه به اينطور كه اطاق آسيا [ب] را لب رودخانه ساختهاند كه در آنجا گندم آرد مىشود و اسباب آرد كردن هم اينطور است، محاذى آن اطاق آسياب، كشتى كوچكى است، توى آب چرخ بزرگى با پرههاى بزرگ توى كشتى است، جريان رودخانه به آن چرخها مىخورد، چرخ تكان مىخورد و مىچرخد. سر چرخ توى آسياب به سنگ آسياب يا چيز ديگر بند است، آن سنگ و غيره مىچرخد و گندم آرد مىشود. خيلى زياد كنار رودخانه از اين آسيا [بها] بود، آخر شهر، همان شعبه كوچكى كه از بالا به شهر برده از وسط شهر مىگذرد باز آمده داخل دانوب بزرگ مىشود. فاصله ميان رودخانه بزرگ و شعبه كه به شهر مىرود يك تپه و زبانه ممتدى است، مثل جزيره درازى، خيلى پرگل و سبز و باصفا، خواستند كه از اين دهنه داخل شهر شده منزل بروند، گفتم باز سرپايين به جريان آب بروند. در اين رودخانه بزرگ كشتيهاى بزرگ بخارى كار مىكند، اما كشتى بزرگ نمىتواند داخل شعبه كه به شهر مىرود بشود. كشتى كه در شعبه شهر كار مىكند همينطور است كه ما نشستهايم، كمعمق و دراز است و سبك.
خلاصه رفتيم تا بالمره از آبادى شهر دور شديم و اينجاها كنار رودخانه جنگل است
و زيرش چمن و انواع گلها و جنگل هم درختى است شبيه به بيد، پر هم بلند نيست كه خفه باشد و برگهاى درختان چنان سبز بود كه مثل اين است [كه] يكيك برگها را شسته باشند و اينجا يك عالم سكوتى ديدم كه هيچ صدايى نبود و نمىشنيدم، مگر صداى بعضى مرغهاى كوچك خوشآواز كه توى جنگل مىخواندند و مىپريدند و پرواز بعضى غازهاى سياه و بعضى مرغان شكارى مثل قرهقوش و غيره در آسمان و گاهى هم صداى بخار ديگ كشتى را مىشنيدم و اگر مقدور بود هيچ راضى نبودم كه به شهر برگردم و مىخواستم همينطور الى بوداپست پايتخت مجارستان بروم. در بين اين سكوت هوا و اشيا و عالم خيال طولانى يكبار ديدم مهدى قلى خان مىگويد گرانويل مهماندار و ديركتر كشتى عرض مىكنند خيلى از شهر دور شدهايم و در برگشتن چون برخلاف جريان آب است هر فرسخى را در دو ساعت بيشتر بايد طى كنيم حكم بر مراجعت شد و با افسوس مراجعت كردم.
عرض رودخانه در اينجاها چهارصد ذرع بيشتر است و آب بسيار آرام [345] و با متانت مىآيد و بسيار گود است.
از اول شعبه رودخانه كه به شهر مىرود الى آخر كه باز داخل دانوب بزرگ مىشود در روى رود دانوب بزرگ پنج پل آهنى بسيار بسيار بزرگ اعلا براى عبور كالسكه بخار ساختهاند كه طول هر پل كه از روى رودخانه و باتلاق و سيلاب مىگذرد بيشتر از هزار ذرع است و عجب اين است كه براى نگاهدارى هر پلى دو پايه بسيار ظريف كوچك از سنگ توى رودخانه زده بالا آوردهاند و اين پل به اين مطولى و بزرگى روى اين دو پايه كه به نظر بسيار سهل و كوچك مىآيد برقرار است. يك ترن از پل گذشت، جلو ما كه هشتاد و پنج كالسكه بزرگ مال التجاره به يك لوكوموتيو كه اسباب بخار باشد بسته بودند، خيلى تماشا داد.
خلاصه رسيديم به دهنه شعبه كه از شهر مىگذرد و داخل شديم الى دم اسكله كه
سواى [آن] صبحى بود كه سوار شديم، باز پلهاى آهنى معتبر روى اين شعبه بسته بودند، خيلى رانديم تا به اسكله رسيديم، سوار كالسكه شده رفتيم منزل.
شب را به تماشاخانه رفتيم، قبل از تماشاخانه از همين توى عمارات و تالارها رفتيم و از دالانهاى بسيار دراز قشنگ خوب گذشتم، بعد پله زيادى خورده رفتيم پايين به باغ مخصوص امپراطور كه در آن طرف ميدان محاذى باغ عامه است، اما در اين باغ هميشه بسته است، هيچ كس اذن گردش ندارد، مگر خود امپراطور و خانواده سلطنت. گرمخانه و نارنجستان خوب دارد، درختها و گلهاى عجيب خوب دارد باغ هم اگرچه كوچك است، اما خيلى قشنگ و پست و بلند است، سبز، خرم، گلهاى خوب، خيابانهاى پيچاپيچ، درياچه كوچكى دارد، چادر قشنگى زده بودند، با فرش و ميز و اسباب چيده.
عمارت آرشيدوك آلبرت سپهسالار اطريش هم چسبيده به اين باغ و عمارت امپراطور است. يك ديوارى فاصله دارد.
خلاصه باران مىآمد، از باغ درآمده سوار كالسكه شده رفتم تماشاخانه، امشب بازى و رقص اجنه و پرىها بود، بسيار بسيار خوب، تماشا دادند و رقصيدند و ساز خوب زدند، بعد از اتمام مراجعت شد به منزل. [346]
ديروز آليوت وزير مختار و ايلچى كبير انگليس به حضور آمد و امروز هم قبل از گردش سعد الله بيك ايلچى كبير عثمانى به حضور آمد، بسيار شبيه است به وزير فوايد ايران، حسنعلى خان.
خلاصه بعد از ناهار سوار كالسكه شده رفتيم به راهآهن كالمبرق، از شهر گذشته به آباديهاى آخر شهر كه رسيديم يك ترن مخصوص ديديم كه هيچ شباهتى به كالسكه بخار و ترنهاى سفرى نداشت، لوكوموتيو كوچكى داشت و چند واگون سبك به زمين
نزديك بسته بودند كه اطراف آنها همه آينه صافى بود. اطاق اول كه كوچكتر از سايرين بود جاى من بود، سايرين در اطاقهاى ديگر كه وسيعتر بود نشستند، مهدى قلى خان، گرانويل، طولوزون، مليجك، پسر حكيم الممالك با صاحبمنصبهاى اطريش كه در معيت ما هستند، لوكوموتيو در عقب بود و نشيمن من از همه پيشتر و سربالا بايد برود، چون سربالا مىرود و برگشتن تمام راه سراپايين مىآيد براى آن اينطور سبك و به اختراع تازه ساختهاند و اين نوع راهآهن گفتند در هيچ جاى اروپ نيست مگر در يك راه، در مملكت سوييس هست. دو خط راهآهن دارد، يكى مىرود، يكى مىآيد و در وسط دو خط راهآهن يك خط ديگرى از رايل دندانهدار ساختهاند و در زير شكم لوكوموتيو هم چرخ ساختهاند دندانهدار، كه آن دندانه چرخ به دندانه و پرههاى رايل وسط وصل مىشود كه بطور آرامى سربالا و سرپايين مىرود و بدين جهت عرادههاى كالسكهها را مانع از لغزيدن در روى رايل مىشود. حقيقتا بسيار اختراع تازه عجيب خوب بانزاكت قشنگى كردهاند، براى سير و گشت بلندى و پستى با راهآهن، بهتر از اين اختراع ديگر نمىشود [347]. خلاصه در سربالا رفتن لوكوموتيو را پشت مىاندازند كه كالسكهها را جلو انداخته زور بزند، سربالا ببرد، برگشتن سرپايين جلو مىبندند، كالسكه ما در عقب است، بسيار آرام مىرود و مىآيد، به تندى راهآهن مسافر [ى] نمىرود، خيلى آرام و خوب و راحت راه مىرود، بسيار بسيار بسيار مطبوع طبع است، خاصه در همچه محل و مكانى كه همه سبز و خرم، پرگل و گياه [است]. سه استاسيون بسيار قشنگ دارد، اما كالسكهها نايستادند. همينطور رفتم، در سه ربع ساعت به كالمبرق رسيديم، بين راه اغلب جاها جنگل است و زراعت است، گاهى از توى جنگلها در كنار راهها، زنها و دخترهاى بسيار بسيار خوشگل كه براى گردش رفته بودند ديده مىشدند كه خيلى به نزهت و خرمى صحرا و گلها مىافزودند.
رسيديم به استاسيون كالمبرق، پياده شديم، بعضى قهوهخانههاى كوچك و اطاقى كه
دوربينهاى دو چشمه عكس را به ديوار نصب كردهاند و ورق تماشاى عكس پشت آن است به رديف در ديوار نصب است كه مردم تماشا مىكنند و محلى و اطاقى براى عكاسى هست كه مردم را عكس مىاندازند و غيره و غيره. جمعيت زيادى از زن و مرد آنجا بودند، براى تماشا جمع شده بودند، اين محل قله تپه است و همه جنگل انبوه و زمين چمن، درختهاى سايهدار بسيار خوب است، مردم بعد از خوردن غذا و عصرانه و چاى و غيره در اين جنگلها متفرق شده به سير و گشت مشغول مىشوند، از اينجا سرازير قدرى رفتم يعنى خيلى راه از توى جنگل تا به مهمانخانه كالمبرق رسيديم كه آنجا را اسمش را تپه و كوه كچل مىگويند، يعنى در آنقدر محوطه درخت نبوده است.
مهمانخانه و عمارت ساختهاند و حال آنكه از گلها و درخت و غيره اطرافش مملو است.
عمارت بسيار عالى بود، رفتيم بالا، مهتابى داشت، آنجا نشستيم، دوربين انداختيم، چشماندازى دارد كه حقيقتا به وصف و تعريف نمىآيد، كل شهر وينه و اطراف و كوهها و تپهها و ييلاقات مردم و شعبههاى رودخانه دانوب و آمد و شد راههاى آهن و غيره و غيره و غيره همه در مدنظر است [348]، قدرى تماشا كرديم، بعد به اطاق ديگر رفتم، قدرى ميوه خوردم، بعد از آن پايين آمده در خط همين عمارت مهمانخانه، خانه يك نفر نقاش است، يعنى عمارت ييلاقى اوستا نقاش معروف است، اسمش «اوژن فليكث» است كه چشمانداز آنجا هم تماشا دارد، رفتيم پياده به آنجا، خانه بسيار بسيار قشنگى دارد، مرتبه مرتبه به پايين گلكاريهاى خوب، موكارى و غيره دارد، خانهاش را مىخواست بفروشد، مىگفت شصت هزار تومان خرج كردهام، الحق آن خانه و زمين زيادى كه داشت و در همچه موقع چشمانداز خوب به اين قيمت مىارزيد.
بعد آمديم بيرون، كمكم پياده رفتم، خيلى راه، الى محلى كه از كالسكه آهن پياده شده بوديم سوار شده برگشتيم به وينه، يك راست رفتيم به اشتات پارك به زبان آلمانى يعنى باغ شهر. اين زمين، از زمينهاى خالصه ديوان بوده است از زمين خندق و باروى قديم
شهر امپراطور حاليه بخشيده است به اهل شهر، از ماليات شهر، باغ و عمارت عالى و غيره ساختهاند، براى گردشگاه مردم عمومى كه همه روزه از صبح الى نصف شب آنجا مردم مىگردند، رسيديم به كنار باغ، پياده شده داخل شديم، زن و مرد زيادى بودند، جمع شدند، گردش زيادى كرديم، درياچه دارد، خيابان زياد، اما باغش كمعرض است، طولش هم آنقدر نيست، فواره خوبى دارد، از سنگ ساختهاند كه از چهار طرف از هر طرفى بقدر لوله آفتابه آب سرد صاف گوارا مىريزد، زنى ايستاده است، استكانهاى بلور چيده به مردم آب مىدهد. رفتيم تا به تالار و عمارت كه در حقيقت قهوهخانه اين باغ است، در وسط تالار بسيار وسيع پرزينت بلند سقفى است، خيلى عالى، چهلچراغها و غيره آويزان، اين تالار درش بسته است، مگر گاهى كه موزيك بزنند يا مجلس بال و رقص بدهند و غيره، اما جنبين اين تالار دو اطاق بزرگى است، در يكى مردم صندلى گذاشته مىنشينند، قهوه، چاى، آبجو و غيره مىخورند، در ديگرى انواع اقسام آبهاى معدنى اطريش و فرانسه و آلمان را در شيشهها ريخته آوردهاند، در زير آن اطاق [349] جاى خنكى گذاشتهاند، مردم هر صبح آمده از آن آبهاى معدنى زياد خورده و براى معالجه در باغ راه مىروند، بعد از گردش باغ و عمارت و غيره آمديم منزل.
امروز صبح رئيس مجلس وزراى امپراطور حضور آمد، مرد پير با بنيهايست اسمش ... (1)
صبح برخاستيم، قبل از ناهار رفتيم منزل امپراطور كه در همين عمارت است، از خيلى اطاقها گذشتم. بعد به دالانى رسيديم، از آنجا دوازده پله خورده بالا رفتم، باز
1) اسم رئيس مجلس درج نشده است و جمله همينجا تمام شده است.
دالانى را طى كرده به اطاق امپراطور رسيديم، همان اطاقى است كه روز اول از امپراطور بازديد كردم، امروز براى وداع رفته بوديم، امپراطور تا اطاق 2 استقبال كرد، دست هم را گرفته به كابينه امپراطور رفته روى صندلى نشستيم، سپهسالار هم نشست، خيلى صحبت شد بعد برخاستم، امپراطور تا دم پله آمد، بعد برگشت. ما رفتيم منزل، بلافاصله امپراطور به منزل ما بازديد آمد، باز من تا دم اطاق 2 استقبال كردم، دست هم را گرفته آمديم، در روى صندلى نشستيم، سپهسالار هم نشست، صحبت شد، بعد امپراطور وداع كرده رفت.
بعد از آن نونس پاپ آمد، اسمش «لوئى تاىاوبينى» بود، مرد زرنگ خوش محاوره [اى] بود، بعد از آن ايلچى كبير فرانسه آمد، اسمش «كنت دوگه» مرد قابلى [به] نظر آمد، سياحت زياد در شامات و آن صحراها كرده است و تفحص در پيدا كردن مسكوكات قديم و آثارهاى قديمى زيرزمينهاى شهرهاى خرابههاى آن صفحات داشته است، مستشار خود را هم كه اسمش «رينگ» بود معرفى كرد.
بعد ناهار خورده سوار كالسكه شده، رفتم به باغ و عمارت شمبرون امپراطور، عضد الملك در كالسكه پيش ما نشسته بود، عكاسباشى، موچول خان بودند، رفتم با كالسكه توى باغ پياده شدم، دم درياچه و فوارههاى آب و بالاى آبشار كه به حوض درياچه مىريزد و خيابانها و غيره خيلى گردش كردم. حقيقتا در فرنگستان به صفاى اين باغ كمتر ديده شده است، از ميان درياچه دو فواره مىجهد كه هريك سى و دو ذرع ارتفاع دارد و جستن مىكند، خيلى عجيب است و آبش هم زياد، انسان از تماشاى آن سير نمىشود و از بالاى سنگها كه حجاريهاى خوب كردهاند [350] آب مثل آبشار، خيلى وسيع و عريض پرصدا توى درياچه مىريزد زن و مرد، بچه زيادى جمع شدند.
زنها و دخترهاى بسيار خوشگل داشت كه همه جا با ما همراهى مىكردند، هر نقطه كه مىرفتم حاضر بودند و ابدا خستگى نمىفهميدند.
رفتيم تا بالاى آبشار كه مشرف به درياچه و اين دو فواره عظيم بود، خيلى ايستاده تماشا كردم، بعد پايين آمده سوار كالسكه شده از چند آبشارها و غيره گذشتيم.
عماراتى در گوشه خيابانى از سنگ ساخته بودند، تقليد عمارت خرابه كرده بودند، دستى طورى ساخته بودند، ستونها و سر ستون و غيره كه يك آثار و عمارت خرابه ريخته پاشيده به نظر مىآمد كه هركس ببيند خواهد گفت كه چرا همچه عمارت خرابى را در همچه باغى گذاشتهاند، اما عمدا اينطور ساختهاند و همين سنگهاى ستون و غيره شكسته را حقيقتا از جاهاى ديگر كه از قديم مخروبه شده است بخصوص آورده، اينجا عمارت خرابى بنا كردهاند، از بالاى آن و ميانه آن آبشار و آب زيادى مىريزد.
بعد با كالسكه سربالا رفتيم براى بالاى تپه اين باغ كه تالار و ايوان و عمارت است كه مارى ترز بنا كرده است، بناى اين عمارت صد و سه سال قبل از اين است، همين كه بالا رفتم به عمارت نرسيده در زير عمارت باز درياچه بزرگى است، دورش چمن، گلكارى، يك سنگ تمام آب صاف از كنار دم درياچه به زور تمام وارد درياچه مىشود، مرتبه مرتبه چمن است و تپه كوچك تا بالا مىرود، به عمارت، من از آن بىراهه چمنها بالا رفته، داخل پلههاى تالار شدم توى تالار رفتم، آن طرف مهتابى بود رفتم آنجا، چشماندازى داشت، به درياچه بزرگ ديگر و جنگل و چمن و غيره، باغ ديگر كه اين درياچهها منبع همه فوارهها و آبشارهاى پايين باغ هستند كه اول ديدم، اسم اين قصر گلورينو است.
خلاصه بعد آمديم، نشستيم، قدرى عصرانه خوردم، اسباب ماشين اينجا هست، از طرفى مىچرخانند، از طرف ديگر سيمكشى است، سه نفر مىنشينند، يواشيواش مىرود بالاى پشتبام اين عمارت كه چشمانداز خوبى دارد. [351]. من ننشستم، آجودان مخصوص، عضد الملك، موچول خان را گفتم نشستند رفتند بالا، باز زود پايين آمدند.
بعد آمديم پايين كالسكه نشسته رفتيم باغوحش كه در همين شمبرون است، پياده شديم، جمعيت زيادى از زن، مرد بود و اين زنهايى هم كه در باغ هر جا مىرفتيم مىآمدند، اينها هم تماما با مردها و بچهها آمدند، پياده. دم باغوحش پياده شديم، گردش كرديم، شير، پلنگ، خرس، فيل، كرگدن، زرافه، ميمون، گرگ، شتر، آهو، ارقاليهاى عجيب؛ لاما، كه حيوانى است شبيه شتر، بيزون كه گاوميش وحشى است، انواع طوطيها، قرقاولها و غيره و غيره و غيره ديده شدند. حيوانات عجيب دوتا ديدم، يك شير ينگىدنيا كه از شير متعارف خيلى كوچكتر است، جنس غريبى است، بسيار وحشى، چشم و سرش، دماغش به انسان شبيه است. ديگر يك جنس ميمون سياه رنگ كه چشمهاى درشت زردى براقى داشت، بسيار هم آرام و بىآزار بود.
خلاصه بعد از گردش باز سوار كالسكه شده رفتم باغ، پياده شدم، انواع گلها كه از گرمخانه درآورده با درختهاى عجيب در باغ چيده بودند تماشا كردم. خيلى گلهاى خوب داشت چون به حمام مىخواستم بروم ديروقت بود، رفتيم يك راست به همان حمامى كه سابقا رفته بودم. بعد از استحمام بيرون آمده يك سر به تماشاخانه رفتم، بعد سپهسالار و سايرين آمدند، امشب بازيها و پردههاى عجيب و غريب آوردند و زنها به هيأت اجتماع با مردها خوب آواز خواندند، بعد از اتمام آمديم منزل.
پرنس كارلوس دوارسپرك كه رئيس مجلس وزراى دولت است روزى به حضور آمد، مرد پير فربه قابلى است، با عقل و هوش است، از طرف دولت در مشورتخانه عامه وكلاى ملت حرف زده دفاع مىكند.
تفصيل شهر وينه مختصرا از اين قرار است [352]:
شهر وين پايتخت اوسترياى سفلاست، شهر لينز پايتخت اوسترياى علياست.
سالزبورغ هم جزء اوسترياى علياست، وين شهرى است در توى گودى افتاده است و توى شهر خيلى پست و بلندى دارد. اغلب كوچهها خيلى سرازير و سربالا مىرود، وقتى
كه از عمارت دولتى شهر كه منزل ما بود مىخواستم به عمارت شمبرون برويم همه را سربالا مىرفتم، برعكس برگشتن سرپايين، اطراف شهر تپههاى بلند جنگلى واقع است و شهر از هر طرف سركوب دارد، اين است كه بههيچوجه استحكامات و قلعه [اى] دور شهر نساختهاند چراكه خرج بىمصرفى است. در قديم دور شهر خندق و خاكريز داشته است كه حالا هم آثارش گاهى پيدا مىشود، دور زمين خاكريز خندق را به مرور يا فروخته است يا باغات و عمارات براى زينت و آبادى شهر ساخته است، كوچههاى خوب وسيع دارد، همه كوچهها از بزرگ و كوچك سنگفرش بسيار خوب است، سه چهار تماشاخانه دارد، كالسكه زياد در شهر عبور مىكند، اما نه بقدر پاريس و برلن و لندن، ترامواى (1)و امنىبوس هم خيلى عبور مىكند، در كوچهها از روى خط راهآهن اسبى، اما اين كالسكههاى امنىبوس وين كوتاه و پست هستند و در بالاى كالسكه هم كسى نمىنشيند، همان يك مرتبه مىنشينند، كالسكههاى پاريس راهآهن اسبى دو مرتبه و بزرگ و بلند است، وقتى كه مىآيد مثل يك كوه است، اما امنىبوسهاى وين چون همه از خط راهآهن مىرود كمتر خطر براى (2)پياده [ها] و كالسكههاى كوچك ديگر دارد، اما مال پاريس اغلب علاوه بر اينكه از روى خط آهن مىرود از روى زمين هم مىپرند، به علت صافى و خوبى فرش كوچهها، اين است كه اغلب پيادهها و كالسكههاى ديگر را زير گرفته خرد مىكند و خيلى خطر دارد براى عابرين، شهر وين با چراغ گاز كه شب روشن است و خيلى هم گاز دارد.
«در همه شهر وين و اطراف كه ديده شد، در خاك اطريش يك نفر آدم بدگل ديده نشد، جميع زنها و دخترها و پسرها در كمال وجاهت و خوشگلى هستند، بدگل يا
اشخاصى هستند از زن و مرد كه پير شدهاند يا خلقتا معيوب هستند، و الا همه خوشگل هستند، بطورى كه در هيچ جا ديده نشده است [353].
اما هنوز چراغ الكتريسيته اينجا معمول نشده است، كليساهاى زياد معتبر دارد، دوتاى از آنها خيلى آثار بزرگ است، يكى دو ميل بلند مثل برج دارد، يكى يك ميل كه خيلى بلند است و سرش تيز و از همه جا پيداست.
كليساى بزرگ موسوم به سنتاتين، طرز معمارى بناى آن به رسم گوتيك در سنه 1144 عيسوى بنا شده است و اين بنا يك دفعه از صدمه آتش سوخت. در سال 1329 مجددا در عهد رودلف 4 بنا شده است و هر دو برج بلند آن موسوم بهTours des Paiens يعنى برج پايان.
كليساى ديگر موسوم به كليساى اوگوستين، در سال 1327 بنا شده است، بعد به يك وسيله خراب شده، باز در سنه 1783 معمور شده است و در كليساى مزبور (1)قبور جميع طايفه امپراطور و اجدادش مدفون است و آن قبرها به صنعت قانواى معروف كه اولين حجار فرنگستان بود حجارى شده است، از آن جمله قبر آرشيدوشس مارى كريستين كه دختر مارى ترز است.
ميوهجات كه ديده شد در اين فصل، هلو دارد، اما خوب نيست، آناناس بسيار خوب داشت يعنى در گرمخانه عمل مىآورند، خيار دارد، اما مثل همه خيارهاى فرنگستان پوستش برآمدگيها دارد و مثل خيار ايران نيست، مزه ندارد. گرمك يعنى طالبى بسيار بدى دارد كه اغلب در سر شام و ناهار مىخورند. آلبالو، گيلاس بىمزه دارد، چيالك كوچك جنگلى دارد، انجير سياه دراز بدى دارد، زردآلوى خشك بىآبى دارد و همچنين ساير ميوهجات كه خوب نيستند، نه اين است كه در وين ميوه خوب نباشد، در
1) اصل: مذبور
اغلب فرنگستان به علت رطوبت هوا و زيادى باران و كمى آفتاب ميوه خوب نمىشود.
مگر در گرمخانهها به اهتمام زياد ميوه خوب به عمل بياورند، چنانچه در پاريس هلوى خوب بود و در انگليس هلو و شليل خيلى بهتر از همه جاى دنيا پيدا مىشود [354].
هواى وين هروقت ابر باشد و باران ببارد بسيار سرد مىشود، آفتاب باشد گرم است، يعنى در تابستان گردشگاههاى خوب دارد، باغها و پاركهاى متعدد، قهوهخانهها و كلوپها اما به زيادى شهر پاريس نيست. كوچهها و بلوارها را درخت كاشتهاند، اما كوچه با درخت و خيابان درختدار كم است، زياد نيست، روزنامه كه به زبان فرانسه چاپ مىشود دو نسخه است، يكى ساژرى دووين، ديگرى موسوم به دانوب است، اما همه روزه چاپ نمىشود، هفته [اى] يك مرتبه بيرون مىآيد، به زبان آلمانى هم چند روزنامه چاپ مىشود.
خلاصه روز سيزدهم 13 شهر رجب كه روز مولود حضرت امير المؤمنين عليه السلام بود به قصد ايران و تهران از خواب برخاستم.
در ساعت 11 قبل از ظهر امپراطور آمد، قدرى نشستيم. قبل از امپراطور وزير جنگ را خواسته بودم براى عمل ابتياع اسلحه و صاحبمنصب و غيره با او خيلى حرف زدم.
خلاصه به اتفاق امپراطور برخاستم رفتم، همه صاحبمنصبان و بزرگان دولت حاضر بودند. من و امپراطور سوار كالسكه شده به گار مشرق رفتيم، خيلى راه بود، جمعيت زيادى از زن و مرد به تماشا آمده بودند تا رسيديم به گار، با امپراطور وداع كرديم، نريمان خان كه وزير مختار ايران در وينه مقرر شده بود، ماند. نظر آقا هم براى قرارنامه صاحبمنصبان و دادن پول، اسلحه و غيره در وين مىماند.
راهآهن واگون و ترن مخصوص امپراطور است، سوت آخر را كشيد، با امپراطور و
ساير وداع مجدد كرده به راه افتاديم، من ناهار را توى واگون خوردم، سايرين منزل خورده بودند. به راه افتاديم شب را در گار راهآهن همانطور كه مىرفت خوابيديم، فردا صبح يعنى ده قبل از ظهر وارد سرحد روس شديم، اول از مملكت مراوى، دوم (1)از سيلزى، سوم (2)از گاليسى كه جزء لهستان متصرفى امپراطور اطريش است گذشتيم. در شهر اودربرق كه شهر كوچكى است و سرحد است با لهستان متصرفى پروس، نيم ساعت كالسكهها ايستاده مردم رفتند پايين، در استاسيون شام خوردند. اين شهر اودربرق در مملكت سيلزى واقع است، در اين استاسيون [355] زنهاى بسيار خوشگل ايستاده بودند و جمعيت زيادى دور كالسكهها بود. پايتخت مملكت مراوى شهر برون است كه جنگ معروف سه امپراطور كه در عهد ناپلئون اول شد در اوسترلتيز نزديكى اين شهر واقع شد و ناپلئون فاتح شد.
پايتخت سيلزى تروپو، پايتخت گاليسى لامبرك است كه شب گذشتيم و ديده نشد.
بعد از اينكه در اودربرق شام خوردند و رفتم، اول داخل خاك كاليسى شديم، در يك استاسيون ايستاديم، براى چند دقيقه، جمعيتى براى تماشا آمده بودند، نزديك غروب بود، شخصى سبزه رنگى، ريش توپى سياه كه به اهل مشرق زمين شباهت داشت. سبد بزرگ ميوه، زردآلو در دست داشت، مىفروخت، به صنيع الدوله گفتم پول بده از اين زردآلوها بخر بياور، دم كالسكه ايستاد، زردآلوفروش را صدا كرد، آن هم براى اينكه وقت تنگ و كم مانده است ترن حركت كند و مشترى براى ميوه او پيدا شده است به تعجيل دويد رو به واگون، پايش بند شد به ريل راهآهن و خورد زمين، سبد افتاد، كل زردآلوها ريخت روى خاك و گل، همه مردم يك دفعه خنديدند، مرد كه خفيف شد و
ايستاد، يك طرف خفت، طرف ديگر ريختن زردآلوها، با تعجب و تفكر زياد به زمين و زردآلوها نگاه مىكرد، من به صنيع الدوله گفتم تمام پول زردآلو را بده و حكم به غارت زردآلو بكن، همينطور شد. يك دفعه زن و مرد زيادى كه ايستاده بودند تماما ريختند روى زردآلو و فورا همه را جمع كرده خوردند و اين عمل هم يك خنده ديگرى به مردم داد.
خلاصه شب در توى واگون گذشت.
صبح كه برخاستيم، به شهر برودى رسيديم كه نزديك سرحد روس و آخر گاليسى است، فوج پياده ايستاده بود، موزيك مىزدند. مردم زيادى در استاسيون جمع بودند، آمدم پايين الى آخر صف فوج رفته آمدم توى واگون. گرانويل و ساير صاحبمنصبان اطريش كه همراه بودند آمده مرخص شدند، ليكن الى رادزى ويلوف كه اصل سرحد است و از اينجا الى آنجا پانزده دقيقه با راهآهن طول كشيد تا رسيديم، باز آمدند.
خلاصه رسيديم به رادزى ويلوف، استاسيون روسها بود و صاحبمنصبان و مأمورين روسيه آنجا حاضر بودند، فوجى ايستاد، موزيك مىزدند، پايين رفتيم، الى آخر صف سرباز، بعد آمده به كالسكهها و ترن مخصوص امپراطور روس كه آورده بودند بالا رفتيم. اطاق ما بسيار خوب وسيع، خوشوضع بود و همچنين مال همه همراهان و همه كالسكهها به هم راه داشت.
چون منچيكوف [356] ناخوش بوده است به عوض او جنرال آجودان كوشلوف مأمور شده بود از جانب امپراطور با همان خدمه و پيشخدمتهاى سابق و آشپزها و غيره و ميلوتى پسر وزير جنگ هم كه دفعه اول بود جزء مهمانداران حال هم آمده بود. حاكم ولخينى وكيف كه مرد بسيار معتبرى است حاضر بود، حضور آمد، التفات شد. در اينجا وضع خاك و زمين و مردم و رعيت، اهالى، قشون، حتى حيوانات، گاو، گوسفند و غيره بالمره عوض شد و تغيير كرد كه هيچ شباهتى به طرف نمستان و آلمان و غيره نداشت.
خلاصه بارها و غيره را از آن ترن اطريش حمل به اين ترن كردند، مدتى طول كشيد و در آوردن بارها و غيره از آنجا به اينجا قالمقال و هيجانى در همراهان پيدا شد. بعد از اندك وقتى همه گار منظم شده جابجا شدند، ترن رو به ولاد قفقاز حركت كرد.
از مملكت اطريش كه گذشتيم اهالى هر ملك را وضع ديگر ديديم يعنى ممالك متعلقه به اطريش را الى سرحد روس طوايف مختلفه و هر طايفه لباس علىحده داشتند، خيلى يهودى بودند و رعاياى اين طرف بالنسبه به اطراف وين فقيرتر و پريشانتر بودند و رفتهرفته آبادىها هم كمتر مىشد، اما همه صحراها سبز و خرم، پرگل و جنگل و اقسام زراعت را در كمال خوبى كاشته بودند، خيلى زياد و منظم. اول درو گندم بود، اما از وين كه درآمديم رفتهرفته به سمت مراوى و سيلزى و گاليسى هوا سردتر و ييلاقتر مىشد، بطورى كه در بعضى جاها گندم و جو سبز بود و هيچ آثار زردى نداشت. لباسهاى اهالى اين طرفها از زن و مرد خيلى عجيب است.
خلاصه رانديم، اينجاها وضع صحراها و غيره بالمره بانمستان تغيير كرد، زراعت طور ديگر است، اما هر جا را كه توانستهاند كاشتهاند، از هر قسم زراعت، باقى ديگر چمن و مرتع است و گل زياد، اينجاها هم بعضى جا درو مىكردند، بعضى جا هنوز سبز بود، نرسيده بود. در اغلب استاسيونهاى شهرها و جاهاى معتبر جمعيت زياد و نظام و موزيك حاضر بودند كه پايين آمده گردش مىكرديم. سه شب تماما در راهآهن خوابيديم، يعنى با خاك اطريش 4 شب خوابيديم، الى ولاد قفقاز.
سه ساعت [357] به غروب مانده وارد ولاد قفقاز شديم كه اين چهار شبانهروز متصلا در حركت و راندن بوديم، مگر همان توقفهاى معينه استاسيونها، نود و نه ساعت از وين الى ولاد قفقاز يا نود و شش ساعت مسافت بود، شش ساعت او را ايام توقف
استاسيونها و غيره فرض مىكنم، نود ساعت اتصالا در حركت بوديم، ساعتى هفت فرسنگ راه مىرفتيم كه از وين الى ولاد قفقاز ششصد و سى فرسنگ است، در 4 شب و سه روز طى شد، اما حركت اين چند شبانه روز خيلى زحمت داد، بخصوص دود زغال سنگ كه سينهها را اذيت كرد و دست و روها را سياه و در خوابيدن شب خيلى زحمت دارد، روى نيمكت كوچك كه درست جابجا نمىشود انسان، اما الحمد لله من در كمال استراحت مىخوابيدم و بسيار خوش مىگذشت، اما نيمكتها و اطاقهاى نوكرها كوچك بود، شبها اغلب مىافتادند روى زمين و درست نمىتوانستند بخوابند و باز اين ترن روسها از همه ترنهاى ساير فرنگستان وسيعتر و بهتر است، اما تماشاى صحراها و آباديها و گلها و چمنها و ايلخيهاى اسب، ماديان، گوسفند، گاو، خوك، مرغابى، غاز، مردم جوربهجور، طوايف مختلفه، لباسهاى مختلف آنقدر خوب و دلچسب بود كه انسان نمىخواست هيچ كارى بكند مگر متصل سرش از پنجره كالسكه بيرون باشد و تماشا كند. اول بهار كه از اين صحراها به طرف مسكو و پطرزبورغ رفتم هنوز صحراها درست علف و گل درنيامده بود، حالا كه دو ماه گذشته است، كل صحرا، تا چشم كار مىكند، انواع اقسام گل است كه در هر ده قدم مىتوان صد قسم و رنگ گل چيد، علف و گلها آنقدر بلند بودند در بعضى جاها مثل جنگل، اغلب صحراها مالامال از گل پنيرك سفيد بود و همچنين گلهاى زرد و سرخ و بنفش و آبى. در خيلى از صحراها بخصوص نزديكى ولاد قفقاز، ختمىهاى زردرنگ گاهى آنقدر بود كه چشم خيره مىشد، ختمى گلى بسيار بسيار خوشرنگ به رنگ شكوفه هلو و به همان اندازه هم زياد بود، از گل و سبزه يك محشرى بود.
خلاصه از شهر كيف شب گذشته بوديم يعنى نصف شب و در خواب بوديم. اهل شهر چراغانى بزرگى كرده بودند و همه در استاسيون آمده بودند، بسيار تأسف خوردم كه چرا نشد روز باشد و اهل شهر را ببينم و گردش كنم. روز ديگر به شهر كورسك
رسيديم، از دور خيلى شهر قشنگى به نظر آمد، در روى دو تپه بزرگ واقع است، خانهها و دره، ميان آن دو تپه هم خانوار است، كليساهاى بزرگ خوب دارد و باغات و جنگل و سبزه توى شهر و اطراف زياد است، رسيديم به استاسيون، حاكم قلمى غايب بود، نايب الحكومه كه جوان معقولى بود با حاكم نظامى و صاحبمنصبان [358] زياد و فوج و موزيك، زن و مرد تماشاچى زيادى در استاسيون حاضر بودند، پياده شدم، الى آخر صف نظام رفته احوال پرسيدم، اوّرا كشيدند، بعد درشكه حاضر كردند، سوار شدم، نايب الحكومه كه جوانكى بود، او هم در جلو ما نشست، رفتيم در شهر گشتيم، اسم نايب الحكومه كراسنوپوتسكى، رودخانه سيم كه از زير شهر مىگذرد چندان بزرگ نيست، آبش هم لجن آب بود، از پل او گذشتيم، سربالا رفتيم، تا به دروازه شهر نرسيده از كوچه و وسط شهر رانديم، سنگفرشهاى كوچه بسيار درشت و ناهموار بود، درشكه را تكان بدى مىداد، اغلب اهل شهر در استاسيون راهآهن براى تماشا رفته بودند، شهر خلوت بود. در باغ عامه شهر پياده شده قدرى گشتيم، باغ كوچكى بود، شهر چندان بزرگ نيست، بايد سى و پنج هزار نفر تخمينا جمعيت داشته باشد. تازه اول خيار تازه و آلبالو و غيره بود، بعد باز سوار شده برگشتيم به كالسكه بخار. ميرزا عبد الوهاب گيلانى كه فسخ عزيمت مكه كرده به ايران مىرود، همراه بود او و پسرش و دندانساز اينبند و باغبانهاى فرانسوى و بنّاهاى ايرانى كه در پاريس كار مىكردند و چند نفر ديگر از اين ترن پياده شدند كه از راه ديگر به سارتيسين و حاجى طرخان رفته به ايران بروند.
رانديم تا رسيديم به استاسيون مارينو، ايستاديم، حكيم الممالك را كه از وينه با بارهاى دولتى و غيره پيشتر فرستاديم به ولاد قفقاز برود، از سرحد روس تلگراف شد كه نرود و برود به سارتيسين و حاجى طرخان، بيايد. پطروفشكى به كشتى ما ملحق شود، حكيم را اينجا ديديم، بعضى فرمايشات شد، ميرزا احمد قونسول حاجى طرخان هم از اينجا با حكيم با هم رفتند، چون ميرزا احمد در سفر همه جا همراه سپهسالار بود.
خلاصه بعضى بارها هم در كورسك گذاشته شده بود، حكيم الممالك رفت به كورسك كه آن بارها را هم برداشته با دندانساز و ميرزا عبد الوهاب و غيره بروند حاجى طرخان.
بعد از معطلى نيم ساعتى باز رانديم، يك ساعت از شب گذشته به شهر خركوف رسيديم، حاكم شهر و كل صاحبمنصبان و فوج موزيك و زن و مرد در استاسيون حاضر بودند. رفتم پايين، الى آخر صف نظام، احوالپرسى شد، اورّا كشيدند، بعد سوار درشكه شده رفتم گردش شهر، باران مىآمد، اگرچه چراغ گاز خيلى در شهر مىسوخت، اما تاريك و سرد و باران بود، زود برگشتم به راهآهن خواستم حركت كنم، گفتند سپهسالار [و] امين السلطان عقب شما رفتند شهر، ما را در شهر گم كرده بودند، خيلى معطل شديم تا رفتند، آنها را پيدا كرده آوردند، رانديم، شب را در راهآهن گذشت [359]. صبح باز تماشاكنان صحراها را مىرانديم، همه سبز و كل حاصل خرم بود، تا رسيديم به كنار درياى آزوف و به شهر تغانروگ.
يك ساعت و نيم از ظهر گذشته بود در استاسيون صاحبمنصبان و حاكم و غيره و فوج نظام به همان قاعدههاى سابق ايستاده بودند، پياده شدم، احوالپرسى شد، سوار درشگه شدم، رفتم شهر، سپهسالار و غيره در ركاب بودند. رفتيم به خانه محقر كوچكى كه امپراطور الكساندر اول در آن خانه وفات كرده بود، همان صندليها و همان ميزها و اسباب اطاق به همان وضع كه در آن اوقات بوده است نگاه داشتهاند، و بههيچوجه تغييرى ندادهاند، و چون الكساندر بسيار مقدس بوده است در همه سفرها و جنگها اسباب عبادت كليسايى از قبيل صورت حضرت مريم و عيسى و غيره در روى چوب و پرده همراه داشته است كه در وقت نماز استعمال مىكرده است. همانها را از نصف آن اطاق گذاشتهاند و دور محلى كه همانجا فوت شده است روى فرش از ميل آهنى خط كشيده مفروض كردهاند، نصفش پشت اسباب عبادت است، قدرى بيرون است كه ديده
مىشود، دو شمعدان بزرگ آنجا هست با شمعهاى كلفت و انجيل و غيره.
ايستاديم و اين مكان را در مملكت روسيه خيلى مقدس و محترم مىشمارند، فى الحقيقه هم همينطور است، امپراطور الكساندر گذشته از اينكه پادشاه بزرگى بوده است و با ناپلئون و فرانسه و عثمانى و غيره جنگهاى زياد كرده است و دو دفعه با سلاطين اروپا معا داخل پاريس شده است، مردى بوده مقدس و خداترس و بعد از اتمام جنگ فرانسه و ناپلئون از شدت خستگى آمده بود در اين شهر انزوا گرفته عبادت مىكرد، در همين جا ناخوش شده فوت شد، در سن 48 سالگى، اطاقهاى ديگر هم داشت، مثل خوابگاه امپراطريس زنش و غيره، به همان حالتها مانده است.
بعد آمديم بيرون، بلندى بود كه درياى آزوف پيدا بود، اما آبش به علت كمى عمق، بسيار بدرنگ است، در ايام جنگ سباستوپول (1)كشتيهاى كوچك انگليس و فرانسه از دهنه تنگه كرچ كه قلعه محكمى بوده است گذشته داخل اين دريا شده شهر تغانروگ را بمباران (2)كرده يعنى خمپاره زده خيلى خرابى رسانده بودند به اين شهر، شهر چندان بزرگ نيست و وضع كوچهها و دكاكين و غيره شبيه به ساير شهرهاى روس است. قدرى اين شهر در بلندى واقع شده است، حمل غله و گندم زياد از اين شهر به ممالك خارجه مىكنند و تجارت عمدهايست اين همه گندم و جو كه در روسيه مىكارند، از مصرف خودشان خيلى زيادتر است، كشتى كشتى از اين شهر و شهر رستف (3)حمل به درياى سياه شده به اروپ و غيره مىرود. شهر رستف هم در كنار رود دون واقع است كه به همين درياى آزوف مىريزد و از اين شهر دهنه رودخانه دون [360] كه به دريا مىريزد
پيداست، با دوربين، اما شهر رستف قدرى بالاتر است، پيدا نيست، فاصله اين شهر با رستف گويا بيست فرسنگ كمتر باشد. خلاصه آمديم به راهآهن، رانديم، خيلى راه از نزديكى دريا مىرفتيم. اين درياى آزوف اگرچه وصل به درياى سياه است اما در حقيقت مىتوان گفت كه خود درياچه علىحدهايست در قلعه و بندر كرچ تنگه بسيار باريكى است كه آب بحر سياه داخل اين دريا مىشود.
خلاصه رسيديم به شهر رستف، اين شهر در كنار رودخانه دون واقع است و حكومت علىحدهايست. حاكم شهر و ساير صاحبمنصبان و غيره حاضر بودند، يك فوج توپخانه حاضر بود، الى آخر صف رفتم، موزيك زدند، به اطاقهاى امپراطور كه در نزديك استاسيون است رفتم، قدرى نشستم، بستنى و غيره خورده آمدم به گار، رفتم توى كالسكه خيلى ايستادند، زن، مرد جمعيت زيادى بود، بعد رانديم قدرى كه رفتم از پل بزرگ آهنى خوبى كه روى رودخانه بسته بودند گذشتم، كشتيهاى بادبانى تجارتى كه حمل گندم و غله به خارج مىكنند خيلى روى رودخانه ايستاده بودند، قدرى كه دور شديم تمام شهر كه در روى تپه كشيده شده واقع است، پيدا شد، خيلى آبادى دارد و شهر طولانى پرخانوارى است و قشنگ و خوشمنظر، از دور به نظر مىآيد، قدرى كه رفتم زمينها باتلاق و مرداب است و كمپانى راهآهن اينجا خيلى كار و خرج كرده است، تا راه ساخته است، خاك خشك دستى بايد چقدرها بريزد كه زمين سفت شود و روى او را سنگفرش كرده روى آن رايل بگذارد، باز هم الان عمله زيادى كار مىكردند، بلكه متصلا بايد كار كنند و الا بسيار خطرناك راهى است، از يك مردابى كه هزار ذرع بيشتر طول داشت يك پل بسيار كمعرض باريكى ساخته بودند كه اين همه كالسكه بخار و ترن ما از روى آن گذشت. بسيار بسيار اسباب وحشت شد كه يك دفعه ترن سنگينى كرده پل خراب شود چه خواهد شد. الحمد لله تعالى بىخطر گذشتم، اما اين راه خيلى احتياط دارد، دو فرسنگى كه مىرود راه خوب شده محكم شد. رانديم، همه جا تا به همان
تاريخ كه نوشته شد وارد ولاد قفقاز شديم. در استاسيون آخرى كه بايد برسيم به ولاد قفقاز ايستاديم.
گفتند پسر بهمن ميرزا مىخواهد حضور بيايد، احضار شد، محمد على ميرزا نامى، جوانى بسيار خوب، معقول، لباس صاحبمنصبى روس پوشيده بود، در جنگ عثمانى همراه قشون روس در سمت الرزنة الروم بوده است. زخم جزيى هم برداشته است، مىگفت چندى حاكم حسن قلعه عثمانلو بودم، گريه كرد و ميل داشت همراه ما به ايران آمده نوكرى كند، گفتم چون مهمان امپراطور و در خاك روس است [361] بايد اذن و مرخصى از امپراطور بگيرد.
جنرال ماژور وله حاكم استووراپل، بازيسرمان، (1)نايبش و غيره به حضور آمدند. اين حاكم هر دو پايش از چوب است و يك عصايى را هم در دست دارد، راه مىرود، وقتى اين جنرال سرهنگ بوده است در اردوى مشق كه جانشين قفقاز به سركشى رفته بود در مراجعت اين جنرال با بعضى صاحبمنصبان ديگر سر راه ايستاده بودند. اسبهاى كالسكه جانشين رم كرده به چهار نفر صاحبمنصب مىخورد و آنها را به زمين مىاندازد، سايرين چندان صدمه نديدند، اما اين پاهايش زير عراده مانده خورد شد، هر دو پا را بريدند، صحّت يافت، حالا در كمال صحت و جوان بابنيهايست و حاكم استووراپل است و داماد پرنس مرسكى است.
دو شب در ولاد قفقاز مانديم، حمام كوچكى مال حاكم بود، رفتم همان كالسكه چاپارى كه از كنار ارس سوار شده بوديم الى ولاد قفقاز آورده بودند، سوار شدم، بسيار خراب و كثيف شده بود، فنر شكسته بد، گفتم عوض بكنند.
شب را بعد از شام رفتم به باغ عمومى شهر كه باغ وسيعى است، اهل شهر چراغان
1) چاپ سنگى: باسميرمان
كرده و بال داده بودند، سپهسالار، [و] سايرين بودند، جمعيت زيادى از فرنگى، ايرانيها كه در اينجا كسب و تجارت مىكنند و غيره بودند. همه صاحبمنصبان روس هم بودند.
وارد تالارى شبيه به كلاه فرنگى كه از چوب ساخته بودند شديم، در بالا صندلى گذاشته بودند، نشستيم، زنهاى معتبرين و صاحبمنصبان همه در تالار پر بودند، يك دسته خواننده زنانه با يك معلم مرد كه كمانچه هم مىزد حاضر بودند، خواندند، بعد زنها و مردها رقص كاملى كردند، بعد از اتمام مجلس آمديم منزل.
اين هر دو شب كل شهر را چراغان كرده بودند و همه جا را با بيرقهاى الوان زينت داده بودند، در همه جاى مملكت روسيه گل آفتابگردان زياد مىكارند، معلوم شد كه تخم او را همه رعيتها و بخصوص زنها متصل در دهن با دندان شكسته مىخورند، اسم اين گل در فرانسه اين است كه نوشته مىشودLe Tournesol .
خلاصه روز شنبه 19 از ولاد قفقاز در ساعت 9 قبل از ظهر حركت شد، همه صاحب منصبان و مردم حاضر بودند، سوار كالسكه شده رانديم، قزاق مخصوص امپراطور پهلوى كالسكهچى نشست، قزاقهاى ديگر پيش و پس و پهلو را گرفته رانديم و در هر چاپارخانه كه اسبها عوض مىشدند دسته سوار قزاقها هم عوض مىشدند و اين قزاقها همه از قزاقهاى ايالت ترك است كه عبور مىكنيم، در ايالت ترك كه قزاق و طايفه چچن با هم مخلوط مىنشينند [362] كه پايتختش همين شهر ولاد قفقاز است و جزء حكومت جانشين قفقاز است، بيست هزار سوار قزاق دارند. اغلب هم حالا مأمور اردوهاى طرف عثمانى بودند و هستند. طايفه چچن چون همه مذهب شافعى دارند و اسلام هستند براى اينكه تنها نباشند چون بسيار مردمان جور شرور رشيد هرزه هستند، قزاقها را آورده در دهات و اين نواحى با آنها همكوشن و مخلوط كردهاند كه نتوانند هرزگى كنند،
باوجوداين در همين جنگ آخر با عثمانلو بعد از شوريدن بعضى از طوايف چركس و داغستانى حوالى سوخوم قلعه، اين چچنها هم بناى شرارت و هرزگى گذاشتند و از خودشان رئيس پيدا كردند تا اينكه بعد از چند جنگ، دولت روس همه را تنبيه و سياست كرده آرام شدند. بسيار مردمان قوىبنيه هستند و بسيار احمق هستند، مثل حيوانات مىمانند، لباسشان شبيه به قزاق است، بلكه اصل لباس لزگى (1)و چركسى اين است. قزاقها اقتباس كردهاند، خيلى بلند قامت و بسيار قوىبنيه و درشت استخوان هستند، زنهاشان اغلب لباس قرمز مىپوشند، وضع لباس زنهاشان بعينها مثل طوايف تركمان است، خودشان هم كمال شباهت صورى و معنوى به تركمانها دارند و اصل اين طايفه از طوايف مغول (2)است كه بعد از قتل و غارت ايران و تركستان از راه قفقاز به اين زمين صحراى روسيه آمدند و اينجاها از همان وقت سكنى گرفتند، چون اين صحراها پرعلف است براى مالچرانى و گلهنگاهدارى و پرورش ماديان و ايلخى بهترين جاهاى دنياست. به همان سبب ماندهاند الى حال. در ايالت ترك بايد صد و بيست هزار نفر طايفه چچن باشد، اما قزاق هم كه مخلوط به اينهاست هيچ كمتر از چچن نيستند، برحسب قوت بدن و سلامت مزاج و رشادت و سوارى است بلكه از چچنها هم بهتراند، اما چون دولت از قزاق سوار و نوكر مىگيرد و از چچنها نوكر نمىگيرد، اين است كه قزاقها تربيت شده در علم سوارى و غيره از آنها برترى دارند، اما از چچنها در وقت ضرورت نوكر چريك مىگيرند.
قزاقها در دهات كه نشستند زراعت مىكنند بههيچوجه ماليات نمىدهند، مالياتشان همان سوار است [363] اسب و لباس و قمه و زين، يراق و طپانچه پاى خودشان است،
اسلحه تفنگ و قورخانه را دولت مىدهد، در سفرها جيره هم مىدهند. زنهاى قزاقها هم بعينها صورتا شبيه به تركمان هستند اما لباسشان به طرز روس و ارامنه است. در ميان مردها و زنهاى قزاقها و چچن رنگهاى الوان پوشيدن بسيار مرغوب است. سرخ، زرد و غيره. قزاق و چچن خيلى اعتقاد به ريش زياد دارند، اغلب ريش بلند بزرگ دارند، اما رنگ ريش هم اغلب بور و زرد است.
خلاصه رانديم. ديشب خيلى باران آمده بود، زمينها گل و بىگرد و خاك بود، امروز الى منزل كه اسمش گروزنوآى است صد و چهار (1)ورس روسى است كه تقريبا 14 چهارده فرسنگ است. الى سه فرسنگ كه رانديم صحراى صاف و همه پر از گل سفيد و زرد و آبى و غيره بود، صحرايى بود مثل بهشت. بعد كمكم هر ده ماهورها نزديك به هم شد. به رودخانه كوچكى رسيديم، اسمش سونجا است. پلى داشت، گذشتيم، به ده ناصر كورت كه سكنه آنجا طايفه آنقوشها هستند رسيديم كه از همين ده قزاق و چچن مىنشينند، الى آخر آنقوش [كه] تيره [اى] از طايفه چچن است و زمين اينجاها عوض مىشود، از آن زيادى گل و طراوت (2)افتاد، الى گروزنوآى صحرا سبز و خرم است، اما مخلوط به خارشتر و ساير بوته و علفهاى هرزه.
دست راست همه جا رودخانه سونجا از دور مىرود. آن طرف رودخانه صحرايى جنگل است، اما نه بلند، بعد از آن الى دو فرسنگى مىرسد به تپههاى بزرگ شبيه به كوه كه همه جنگل است، پشت سر اين تپهها خيلى دورتر سلسله كوه بزرگ بلند قفقاز است كه از درياى سياه الى بحر خزر كشيده شده است و هميشه اكثر اوقات قلههاى اين كوهها مه و ابر است و نمىشود ديد. كمتر اتفاق مىافتد كه اين كوهها از مه و ابر خالى باشد و
اين رودخانه كه از دست راست مىگذشت از دور بود و ديده نمىشد و داخل رود ترك شده به درياى مازندران مىريزد.
خلاصه ناهار را در ده اسلپ زاوزگايا كه ده قزاقنشين است خورديم، اسبها عوض شدند، ده بزرگى است و اين دهات وضع غريبى است، ديوار باغها همه از چپرهاى بلند چوبى است، كوچهها طولانى راست و عريض اما خانه و آبادى تكتك است اين ده دو هزار نفر جمعيت دارد، جايى براى ما درست كرده چادر را فرش كرده بودند. زن و مرد قزاق و غيره و صاحبمنصبان همراهان و غيره جمعيت خيلى بود. ناهار خورديم، ساز و آواز خواندند، رقصيدند [364] رقص لزگى مىكردند، ساز يك شاخ گاو بود كه سوراخ گذاشته بودند، صداى سرناى خوب مىداد، يك دايره هم دست جوانى بود، شخص ديگر با دو چوب او را مىزد. سايرين دست مىزدند، يك نفر پسر يا مرد با يك دختر مىرقصيدند، آن پسر يك دستش قمه برهنه دست ديگر طپانچه، قمه را به پيش و طپانچه را به عقب دختر گذاشته مىرقصيدند، خيلى رقصيدند زدند، خواندند.
بعد از ناهار سوار شده رانديم، دو ساعت به غروب مانده به گروزناى رسيديم كه منزل شب است، اردويى اينجا از سالدات روس بود، صاحبمنصب زيادى بودند جمعيت زياد از ايرانى، تجار كه اينجا تجارت مىكنند و روسها و قزاق و چچن و غيره و غيره بودند. زنهاى صاحبمنصبان روس كه شباهت به خانمهاى فرنگستان داشتند خيلى بودند. پياده شديم، از صف نظام گذشتيم، فوج كه اينجا ايستاده بود موسوم به فوج الكسى پسر امپراطور است، بسيار خوب فوجى بود، مشق كرده موزيك زدند، از جلو ما گذشتند، سالداتهاى اوردنانس آمده راپورت دادند و اين قسم به زبان روس پيش فنگ زده تكلم مىكنند:
واشى شاخسكى ولى چيپتوافس آبستايت بلاغو پالوچنو يعنى: اعليحضرت پادشاه شما همه چيز بجاى خود مستقيم است.
خلاصه آمديم اطاق عمارت. اين عمارت را مارشال باريناتسكى ساخته است.
عمارت خوبى است، پنجرهها به يك باغى باز مىشود، اما پشت پنجرهها و باغ آنقدر جمعيت زن و مرد بود براى تماشا كه نمىشد پنجره را باز كرد، همه همراهان هم در اين عمارت منزل كردند، شب را در باغ موزيكان زدند، سالداتها خواندند، رقصيدند دهل زدند، انواع، اقسام خوانندگى و رقص كردند، خيلى خوب و باتماشا بود. اينجا يك قصبه بزرگى است. در حقيقت محل اردوى قشونى است، هميشه اينجا قشون و صاحب منصب زياد هست، براى نظم صفحات داغستان و چچنها و غيره، يك پشتبندى است و اصل بناى آبادى اينجا را سردار يرملوف كه در ايران معروف است كرده است، حالا كمكم تجارتگاه هم شده است، جمعيتش سواى قشون هفت هزار نفر است، سه چهار هزار نفر [365] قشون هميشه اينجا هست، هوايش گرم است، خيار خوب و هندوانه هم داشت، خربزه كوچك بد دارد، سيب ترش دارد، ذرت زياد اينجاها مىكارند، دانهاش را آرد كرده نان مىخورند.
از ولاد قفقاز سه فرسنگ كه مىرود، اول به ده ناصر كرت مىرسد كه سكنه آنجا آنقوشها هستند، كه تيره [اى] از طايفه چچن است.
دوم (1)برسوكى قزاقنشين است، بعد از آن ناظران است، سكنهاش قزاق است، قلعه كوچكى در ساحل رود سونجاى روسها ساختهاند، ساخلو سالدات هميشه آنجا هست، قراولخانههاى چوبى بلند كه با نردبان بالا مىرود، اغلب در راهها ساختهاند كه هميشه يك نفر تك قراول آنجا ايستاده ديدهبانى مىكند. بعد از آن ده پليف است، قزاقنشين است، بعد قرهبلاغ قزاقنشين، بعد از قرهبلاغ تا ايتسگاّيا قزاقنشين دست راست خارج از جاده بود، بعد اسلبزاووزگايا قزاقنشين است، بعد ميخائيلو فسگايا قزاقنشين است،
1) اصل: 2
بعد ساماشكى، بعد شامايورت، بعد زاخانيورت، بعد آلخانيورت، بعد گروزنوآى كه منزل بود 1819 عيسوى يرملوف سردار ساخته است.
امروز 14 فرسنگ راه آمديم.
از گروزنوآى حركت شد، در ساعت ده قبل از ظهر به راه افتاديم، دو فوج تمام سر راه ايستاده سلام زدند، اورّا كشيدند، جمعيت هم زياد بود، از قصبه خارج شديم، صحرا مثل ديروز است، از علف هرزه و خار زياد و گل ختمى زرد، قرمز و ساير گلها مخلوط است، گاهى بالمره خار مىشد، گاهى مخلوط به گل و جنگل كم و بوته زرشك و غيره [366].
دست راست به مسافت نيم فرسنگ تپهها بود كه جنگل داشته اما انبوه نبود، پشت تپهها به فاصله دو فرسنگ، سه فرسنگ منتهى به كوه رشته بزرگ قفقاز مىشود و دست چپ هم به فاصله دو سه فرسنگ دورتر تپه و ماهور بود تا به اوماخان يورت رسيديم كه ناهار آنجا خورده شد. يعنى بعد از يك آبادى و چاپارخانه كه اسب عوض شد به اينجا رسيديم و از رودخانه ارقون گذشتيم. پل خوب آهنى داشت، آبش زياد بود، اما گلآلود [و] بد، اينجاها كلا طايفه چچن مىنشيند، ديگر قزاق اينجاها مسكن ندارد، سربازخانه و محكمه روسها اينجا داشتند، يك فوج سالدات و قزاق ساخلو هستند، در چادرى كه براى ما در ميان آبادى زده بودند و اسباب ميز و ناهار حاضر كرده بودند پياده شديم، هوا خيلى گرم بود، جمعيت زيادى از هرجور بودند، روس، قزاق، چچن، لزگى و غيره و غيره. زنهاى چچنها خوشگل بودند و يك چارقد بزرگ سياه رنگى اغلب در سر داشتند، قبا و شلوارشان به ارمنى و غيره مىماند. اسباب نقره زياد، زنها و دخترها زينت خود كرده بودند. لباس اين زنها به چند طايفه مىماند، هندى، گبر، تركمان.
دايره، سرنا (1)زدند، همه زنها و پسرها، مردها حاضر رقص بودند، فورا بناى رقص و آواز را گذاشتند، يك دسته زن و مرد چچنها مىرقصيدند، دسته ديگر قزاقها، خيلى تماشا داشت. مردهاى چچنها بسيار قوى بنيه و درشت استخوان هستند، همچنين زنهاشان و هيچ چچنى نيست كه اسلحه نداشته باشد، از بچه الى بزرگ، كوچك حتى چوپان، دايم يك قمه در كمر و يك طپانچه دراز چخماقى در پشت به شال كمر و ده تير باروت در قطارهاى سينه دارند.
خلاصه بعد از ناهار ايستاديم، باز خيلى رقصيدند، بعد سوار كالسكه شده رانديم تا رسيديم به منزل كه قاصديورت مىگويند. از اينجا كه ناهار خورديم هيأت صحرا و كوهها عوض شد، آن ماهورهاى دست راست و چپ كه نوشته بودم در ناهارگاه نزديك شدند، به راه بعد از آن دست چپ الى هرجا كه چشم مىديد، صحرايى بود صاف، بدون تپه و كوه ليكن پرعلف و پرخار [367] و پرگل و تكتك بوته زرشك و بوته درختهاى جنگلى كه قديم جنگل بزرگ بوده است و بريدهاند، حالا از ريشه بالا آمده است اما بلند نيست. دست راست به فاصله نيم فرسنگ كمتر تپههاى پست كه همه جنگل است اما نه پربلند همينقدر است كه تپه را از برگ سبز پوشانده است. پشت اين تپهها به مسافت زياد، باز همان رشتهكوه بزرگ قفقاز است و الى منزل به همينطور بود، اما كمكم كه رانديم طرفين راه هم الى چند فرسخى جنگل انبوهى شد، اما درختهاى بلند نداشت، هيچ حيوانى در اين صحراها بجز قمرى نديدم و بعضى مرغهاى كوچك ديگر.
همينطور به هر ده و آبادى كه مىرسيديم خواه اسب چاپارى كالسكهها عوض بشود يا نشود جماعت چچنها ايستاده بودند با زنهاشان و غيره، نان و نمك، هندوانه، خيار روى ميزى گذاشته بودند، ما قدرى ايستاده احوالپرسى مىكرديم. خواه اذن داده شود يا
1) اصل: سورنا
نشود. زن و مرد فورا در صحرا اسباب رقص و خواندن را عمل آورده مىرقصيدند، مىخواندند. باوجوداين زنهاشان با كمال خجالت و حجاب رقص مىكردند.
اين صحراهاى چچنها و رودخانه و آبهاشان بسيار مغموم و دلتنگ است، همه يك وضع است و يكطور، كوهها و صحرا و حالت اينجاها مفرّح نيست بلكه دلگيرى مىآورد. وضع و طرح دهات و آباديها و كوچهها و وضعها همه يك جور است.
خلاصه دو ساعت مانده وارد منزل قاصديورت شديم پرنس دالغوروكى آجودان امپراطور كه كماندان ميليتر اين صفحات است با همه صاحب منصبان و فوج و موزيكان حاضر بودند، الى آخر صف فوج رفته احوالپرسى كرديم، اين فوج به اسم مارشال باريناتسكى است، مشق كرده از جلو گذشتند. طوايف مختلفه غريبى هم جمع بودند، چچنها كه رعيت اين نواحى هستند، يهوديها كه اينجا تجارت مىكنند، قزاقها، روسها كه اينجا سكنى دارند يعنى اهل قشون و نظامى و زنهاى معتبر كه زنهاى صاحبمنصبان متوقف اينجاست، تجار ايران، از اهل شيعه، شهر قزلر كه براى آمدن حضور آمده بودند با يك نفر آخوند. شهر قزلر [كه] در هشت فرسنگى اينجاست و در كنار رود ترك واقع است [368] و همه اهالى اين شهر شيعه مذهب هستند. هواى اينجا خيلى گرم بود، قدرى هندوانه خوردم، موزيكان زدند، باز سالداتها رقص كرده، آواز خواندند. اين پرنس دالغوروكى برادرزاده دالغوروكى وزير مختار روس كه در عهد شاه مرحوم و مدتى هم در سلطنت ما در تهران بوده است [مىباشد].
دهات عرض راه:
اول اوستاردكوردوى كه [هنگام] عبور از رود ارقون ديده شد، روسها قلعه كهنه دارند اينجا و هميشه ساخلو سالدات آنجا هست. بعد از آن به فاصله يك فرسنگ رودخانه چوكا بود، پل نداشت، آبش كم است و بد. به ده اوماخانيورت رسيديم، رودخانه كدرمز از نزديك او مىگذرد، بعد از آن ده اليسّىسو كه آبش بد و گوگردى است و همان آب را
مردم مجبورا بايد بخورند، بعد از آن به قاضىيورت، بعد از طوايفى كه مىنشينند از تيره چچن طايفه نوبردى و خوشگلدى، از آنجا به ده گرزل، از آنجا از رود آقسو عبور شد.
كالسكه را به آب زدند، آبش بدرنگ و گلآلود است. از آقسو به آن طرف تيره كوميك مىنشينند كه جزء چچن است. بعد از رود سمانسو عبور شد كه واقعا آبش بسيار بد است. بعد از رود يارقسو عبور شد، آبش خيلى است اما بدرنگ بد، كالسكه را به آب زدند، به قاصديورت كه منزل است رسيديم، چچنها سرنا و دهل را مثل طوايف اكراد ساوجبلاغ مكرى و چاردولى (1)و غيره مىزدند. امشب باران زيادى آمد، بعد از ساعتى ايستاد. [369]
از قاصديورت بايد رفت به بندر پطروفسكى، صبح زود برخاسته سوار كالسكهها شده رانديم. صحراها قدرى خشك و گرم است، دست راست منتهى به تپهها مىشود به فاصله كم دست چپ جلگه است خيلى كه رانديم، از گالى سرازير شده، از يك رودخانه گذشتيم كه آبش نه زياد است، نه كم و اينجا سرحد مملكت و حكومت ترك است با داغستان، آن طرف رودخانه قلعه [اى] روسها ساختهاند، سالدات سوار ساخلو هميشه اينجا هست. بعد از رودخانه ديگرى گذشتيم اينجاها دست راست به كوههاى سخت و درههاى پروحشت مهيب داغستان منتهى مىشود. اينجا هم ساخلو و قلعه دارند روسها، قدرى كه رفتم از رودخانه خيلى بزرگ كه بقدر ارس آب دارد از روى يك جسر طولانى گذشتم، رسيديم به آبادى چپريورت، اينجا آبادى خوب و عمارت خوب و سربازخانهها و قراولخانه و افواج و سواره ساخلو زياد و صاحبمنصب زياد از هر جور هست.
كنيازمليكوف كه اصلش گرجى و حالا حاكم داغستان است با همه صاحبمنصبهاى قلمى و نظامى و غيره حاضر بودند. افواج صف كشيده ايستاده بودند، موزيك زدند.
1) اصل: 4 دولى
پياده شديم. از جلو قشون گذشتيم، وارد عمارت شديم كه ناهار حاضر كرده بودند. ناهار خورديم. اين كينيازمليكوف بيست و دو سال قبل از اين وقتى كه مارشال باريناتسكى جانشين قفقاز شده بود مأمور شده بود به ايلچيگرى به تهران به حضور ما رسيده بود.
خلاصه ناهار خورده بعد سوار شديم. اين آبادى چپريورت در حقيقت همه از قشون و ساخلوست، خانهها و عمارات مال صاحبمنصبان و غيره است. از اهل داغستان هم چند خانوارى آورده، نشاندهاند. زنهاى صاحبمنصبان مثل خانمهاى فرنگستان اينجا زياد بودند، اهل رعاياى داغستانى كه امروز من عرض راه و اينجاها ديدم بسيار مفلوك و فقير بودند، بالنسبه به اهالى چچنها كه خيلى بهتر از اينها ديده شده بودند.
خلاصه، سوار شده رانديم، ديگر از اينجا الى پطروفسكى آبادى ندارد، مگر سه چاپارخانه كه اسب عوض شد و اين چاپارخانهها هم آبادى بسيار كم محقرى داشتند، دست راست، نزديك جاده، تپههاى بلندى است كه ريشه درختهاى جنگلى سبز كرده است، تپهها را يعنى درختها را بريدهاند، حالا همان ريشهها مانده است، پشت اين تپهها كوههاى بزرگ داغستان و غيره و غيره است، دست چپ الى آخر كه به دريا مىرسد همه صاف است و بعضى جا زراعت [370] باقى علف و غيره است، اما بسيار صحراى مهيب بدى دلتنگى است، آب بسيار كم دارد، گاهى يك نهرى ديده مىشود كه براى زراعت از رودخانه به صحرا آوردهاند، آن هم آبش لجن و گلآلود بود. امروز در هر چاپارخانه سواره زيادى از قزاق حاضر بودند كه به نوبه عوض مىشدند و پيش و پس كالسكهها مملو از سواره بود، گاهى هم قزاقها مشق و اسباندازى مىكردند. در صحرا خالى از تماشا نبود. اين راههاى چاپارخانهها ساخته نيست، در حقيقت همينقدر صرف كردهاند كه عرادّه كالسكه بگذرد.
از دست چپ صحرا ديدم در افق يك ابر سياهى برخاست، خيلى پرزور، كمكم ديدم اين ابر متحرك است، بعد كمكم معلوم شد همه اين سياهيها ملخ است. الحمد لله كه اين
همه ملخ ما را احاطه نكردند و الا همه ماها خفه مىشديم، خفه، عمده ملخها ريختند پايينتر از ما به حاصل ذرّت، (1)قدرى هم كه باز كرورها بود آمده از بالاى سر ما گذشتند، ما هم تند رانديم و گذشتيم، قدرت خدا را اينجا شخص مىتواند بفهمد؛ كه اين همه ملخ يعنى چه؟ و كجا مىروند؟ چه مىكنند؟ چطور خلق شدهاند؟ اگر حكم بشود به اين ملخها در يك روز يك شهرى را مىخورند و تمام مىكنند كه احدى با هيچ حربه و غيره چاره نمىتواند بكند. خيلى هم ملخ بزرگ درشتى بودند، چيز غريبى بودند، الحمد لله به خير گذشت و روى كالسكهها نريختند. همينطور رانديم تا دو ساعت مانده به بندر پطروفسكى رسيديم، پشت آبادى بندر كوه و تپههاى سبز است، صحراى خوبى پرعلفى دارد. بلدرچين زيادى داشت، خود آبادى پطروفسكى هم در روى تپه است و كنار دريا.
روسها در آبادى اينجا خيلى زحمت كشيدهاند اول آبادى اينجا قدرى دورتر از اينجا بوده است و اسمش ترخو است.
بندر جلو دريا را با سنگ و آهك و سنگهاى بسيار بزرگ آورده بقدر سيصدهزار تومان خرج كردهاند و حوض كردهاند و يك راه باريكى كه كشتى داخل بشود از دريا گذاشتهاند براى اين است كه كشتى از صدمه امواج و غيره آسوده اينجا لنگر بيندازد.
عمارت خوبى هم كه حاكمنشين است و خود كنيازمليكوف ساخته است در كنار دريا درست كرده بودند و زينت داده بودند.
براى ما شهر را چراغان و آيين بسته بودند، از بيرق و مشعل و غيره و از هر طبقه مردم بودند ايرانى، ارمنى، فرنگى، داغستانى، قزاق، گرجى، عثمانى و غيره و غيره پياده شديم. از جلو صف نظام گذشته وارد عمارت [371] شديم، بيگلروف، ناظم خلوت،
1) اصل: زرّت
امين حضور كه با بارها از ما جلوتر آمده بودند اينجا ديده شدند. يك روز پيشتر از ما وارد اينجا شده بودند. حكيم الممالك، دندانساز، بنّاها و غيره كه از راه حاجى طرخان آمده بودند و عمده بارها را آورده بودند و داخل كشتى ما كرده بودند، يك روز پيش از ما وارد شده بودند، ديده شدند. كشتى هم كه ما بايد سوار بشويم اسمش الكساندر سزارزويچ به اسم وليعهد روس مال كمپانى مركور كه دولت روس اجاره كرده بود به مبلغ گزافى در لنگرگاه حاضر بود. من عجله زياد داشتم كه زود به كشتى برويم و معطل نشويم، چراكه دريا اعتبارى ندارد، از اين طرف هم كنياز مليكوف تدارك شام و غيره ديده بود و شهر را چراغان كرده بود. من بعد از اين كه يك ساعت در عمارت توقف كردم رفتم به كشتى، سوار كالسكه شديم. همه صاحبمنصبها و كنيازمليكوف و غيره بودند. سرازيرى بود با كالسكه رفتم دم پل چوبى بلندى كه در دريا بسته بودند، الى كشتى پياده شده، پياده رفتم به كشتى. جمعيت زيادى از زن و مرد دور كشتى روى پلها و دستاندازها بودند چون خيال نداشتند كه من به اين تعجيل مىخواهم، بروم كشتى را آتش نكرده بودند تا كشتى آتش بشود و حاضر بشود سه ساعت طول كشيد. سپهسالار و نوكرها و غيره رفتند باز به عمارت، شامى كه كنياز حاكم حاضر كرده بود خوردند.
دوباره بعد از شام، كنياز مليكوف را احضار كردم و كمال رضامندى خودم را از خدمات و زحمات او بيان كردم. حقيقتا در منازل عرض راه از زدن چادرها در هر چاپارخانه و حاضر كردن همهچيز و سواره و غيره و غيره ذرهاى كوتاهى نكرده بودند.
بعد از اين تفاصيل چهار ساعت از شب رفته حركت شد. چون خروج از اين حوض و بندر به علت كمعمقى و راهى كه به دريا گذاشتهاند مثل يك رودخانهايست در شب مشكل بود، بسيار به تأنى به راه افتاديم، يك ساعت هم طول كشيد تا از دهنه بندر گذشته افتاديم به وسط دريا و كمكم تند كرده رانديم.
هوا خوب و مساعد بود و دريا آرام. اما هرچه آرام باشد دريا، قلب شخص اطمينان ندارد.
حالا قدرى احوالات و اسامى عرض راه امروز را بنويسيم:
دهات عرض راه.
اول مىچيك، دوم (1)انكل آغول، بعد قادر يورت، بعد گيرزيل، بعد خامايورت، قريه ياقساى دست چپ كه هزار و دويست خانوار مسلمان داغستانى دارد از دور پيداست، دست راست در دامنه كوه بليتلى آغول و قالايتا پيداست. [372]
اول رودخانه كه عبور شد ياقساى كه سرحد چچن با داغستان است، بعد پارخ. از اين رودخانه كه مىگذرد طايفه قوموق داغستان مىنشينند، زبانشان تركى جغتاى است.
صنعت اهالى اينجاها اين است كه زنهاشان شال و برگ داغستانى مىبافند، مردها آهنگرى و اسلحهسازى مىكنند از هر جور.
رسيديم به چاپارخانه چاپ چاق، از اينجا به قريه قارلايايورت كه در كنار رودخانه آقداش واقع است قلعه روسها واقع است، سرحد چچنها و ترك است با داغستان. بعد از رودخانه قوىسوى كه بسيار بزرگ است و جسر دارد گذشته به چپريورت كه ناهار خورديم رسيديم. از چپريورت به چاپارخانه شامخال و كرمانى كه در كنار رود اوزن كه بسيار كوچك است واقع است، بعد پطروفسكى، بناى پطروفسكى كه آبادى كردهاند در سنه 1846 مسيحى است و حالا دو هزار نفر جمعيت دارد.
شهر دربند هم جزو حكومت داغستان است.
خلاصه دريا خوب بود، اما دلها مىلرزيد كه مبادا خدا نكرده به يك طوفانى دچار بشويم.
جنرال كوشلوف مهماندار، ميلوتن، اميرال بزرگ كشتى كه مرد ريشسفيد مجربى بود با سه نفر معاون و نايب خيلى باوقوف در كشتى بودند. عملجات كشتى كلا بادكوبه
1) اصل: 2
بودند يك دسته موزيكانچى روسى بود همه بارهاى ما و مردم و همه ايرانيها بودند، سواى محقق كه عرض كرد از وينه باز او را به چاپارى به تهران بفرستم و عكس خودم را براى حرمخانه و غيره بدهم ببرد به او گفتم مثل سفر سابق فرنگستان گويا باز عقب بمانى، آن بود كه رفت از وينه، تلگرافى از او در قاصد يورت رسيد كه در حاجى طرخان ناخوش شد و مانده است و احتمال دارد كه در ماه رمضان اگر به تهران برسد، حقيقتا بسيار بسيار چيز خندهدارى شده است.
خلاصه شب را با تزلزل خاطر خوابيدم، بسيار كم، صبح برخاستم، هوا خوب بود، اما در افق ابرهاى سياه گاهى پيدا مىشد كه مايه وحشت بود، باز هرطور بود در وسط دريا شب كرديم، غروبى از آبشاران بادكوبه گذشتيم كه يك تنگه بسيار بدى است. اطراف سنگ و جزيره دارد كه خيلى احتياط [373] دارد گذشتن از اينجا. اما الحمد لله تا روشن بود گذشتيم و كشتى حقيقتا بسيار بسيار خوب راه مىرفت. تند و خوب، ساعتى 4 فرسنگ راه مىرفت يعنى كمتر، سه فرسنگ و نيم، يقينا مىرفت، دو سال است اين كشتى را در انگليس ساخته و به اين دريا آوردهاند، زالوسكى وزير مختار اطريش هم كه تازه مأمور ايران است از وينه همراه است و در توى كشتى است.
خلاصه شب شد بعد از شام خوابيدم اما بههيچوجه خوابم نمىبرد، اولا يك همسايه بدى داشتم. زنجيرهاى دور كشتى كه متعلق به سكان است كه كشتى را با سكان متصل به راهنمايى قطب مىچرخانند به سمت نقطه مقصود و در چرخاندن سكان زنجيرها حركت كرده يك صداى بدشومى احداث مىشود، گاهى مثل آواز مرغهاى كوچك، گاهى مثل قورباغه، گاهى مثل گاو، گاهى مثل اشخاصى كه زخم خورده يا ناخوش بد هستند ناله مىكرد و اين صدا متصل بود. ثانيا از اول شب دور افق برهم خوردگى پيدا كرده باد مىآمد و ابرهاى سياه پيدا شده بود، در همه جا احتياط طوفان و برهم خوردگى دريا بود، هر قدر غلطيدم خوابم نبرد، گاهى برمىخاستم از پنجره به دريا
نگاه مىكردم، مىديدم آب دريا خيلى بالا آمده و موجهاى بزرگ پيدا شده است، بيشتر به خيال مىافتادم، باز دراز مىكشيدم، كمكم كشتى بناى حركت و تكان را گذاشت و ما را مىغلطاند.
بالاخره الى صبح خوابم نبرد برخاستم، نماز صبح را كرده قدرى راه رفتم، به عرشه كشتى بالا رفتم، دريا را تماشا كردم، آفتاب كه درآمد كمكم هوا رو به آرامى گذاشت و باد مساعد از طرف روبرو مىآمد. ابرها هم متفرق شدند. هوا اعتدالى پيدا كرد، آمدم پايين، باز رفتم بخوابم دراز كشيدم، يك ساعت و نيم خوابيدم، بعد برخاستيم، باز گردش مىكردم، هوا بسيار خوب شده بود. درياى آرام خوب، بسيار شكر خدا را كرديم، ناهار خورديم. در اين بين اميرال پيغام فرستاد كه سواحل گيلان پيدا شد، بسيار مشعوف شدم، آمدم بالاى عرشه كشتى، با دوربين تماشا كردم، سواحل را ديدم، كمكم برج انزلى كه 6 سال قبل به حكم ما ساخته شده است با يك باغ بسيار خوب پيدا شد، رفتيم تا در ساعت ظهر به لنگرگاه [374] بندر انزلى رسيديم.
كشتى لنگر انداخت، همه مردم در ساحل ايستاده بودند، اگرچه آمدن ما را فردا كه روز پنجشنبه 24 است مىدانستند، كرجيها انزلچى آمدند رسيدند دور كشتى را گرفتند، كشتى بخار مخصوص ما كه در انزلى است قدرى دير رسيد، چون نمىدانستند امروز مىرسيم آتش نكرده بودند. مهدى قلى خان، امين السلطنه، شاهزاده، طولوزون، چند نفر ديگر به كرجيهاى انزلچى نشسته رفتند به انزلى، ليكن كرجى را آب دريا خيلى بالا برده پايين مىانداخت، ما بقدر يك ربع ساعت در كشتى مانديم تا كشتى بخار ما رسيد، آوردند، به كشتى بزرگ وصل كردند، تخته پل انداختند رفتيم ميان كشتى خودمان با همه نوكرها و غيره. جنرال كوشلوف مهماندار، ميلوتين، اميرال و غيره آمدند به كشتى، وداع كردند، مرخص شدند، كمال التفات از هر جهت به آنها شد. حكيم الممالك در كشتى روسها ماند كه بارها را از عقب بفرستند، ما رانديم براى ساحل. در كشتى كلب حسين
رختدار، شيخ الاطباء، آقا حسينعلى آبدار، قهوهچىباشى، داداشى، پسر آقا دايى. رسيديم به اسكله، اشخاص زيادى كه از تهران آمده بودند حاضر بودند:
علاء الدوله، سارى اصلان، فراشباشى، قوللر آقاسىباشى، حسينعلى خان، مير شكار و اتباع مير شكار از قبيل صادق، جهانگير، نبى خان و غيره و غيره و غيره.
امين خلوت، نايب ناظر، ميرزا زكى حاكم گيلان، ابراهيم خان، برادر فرخ خان، غلام حسين خان برادر امين خلوت، محمد حسن خان برادر انيس الدوله، آقا مسى، ميرزا عبد الله، آقا شكور برادر مرور، جبار خان، حاجى خازن الملك، اسحق خان، على نقى خان، آقا مردك، نايب ناظر، پدر مردك، حاجى قاسم، حسن اياقچى، شاطرباشى، غلامحسين خان اشرفى، عصرى هم چرتى بزرگ آمد، در همدان پيش ايلخانى بوده است. با هم آمدهاند انزلى. ايلخانى، معير الممالك، آقا رضا قلى سرايدار، چشم گرده غلام بچه، از فوج 6 تبريز دويست نفر، باقر خان سرهنگ موزيكانچى، نقيب نقال باشى، خوانندهها، حاجى حكيم، اسمعيل كمانچه، غلامحسين. [375] محمد صادق، حبيب، پدر حبيب، على كاشى، خلاصه اشخاص زيادى بودند، از گيلانى و غيره از هر جور.
وارد عمارت شدم، رفتم بالاى برج، حقيقتا هيچ جا اينطور چشمانداز باصفا نديدهام، يك طرف درياى بزرگ طرفى ديگر مرداب، جنگلها، بغازهاى متعدد كه از دريا و مرداب به هم ديگر وصل مىشود، جزيرههاى مرداب، روى مرداب و غيره پر بود از لتكه و كرجى و ناو.
خلاصه هواى بسيار خوبى برج داشت، بسيار سرد و خوب، شب خواندند خوانندهها، شام بسيار خوبى نايب ناظر حاضر كرده بود، حقيقتا عالم ديگرى به نظر ما آمد، بعد از گردش فرنگستان و آن همه سياحتها در اندك زمانى و طى مسافتهاى زياد از خشكى و دريا و كالسكههاى بخار و كالسكه چاپارى اسبى و غيره، الحمد لله تعالى با كمال صحت مزاج و خرمى و خرسندى وارد خاك ايران شديم و هرگز گمان نداشتم كه
اين به سهولت و خوشى و آسودگى بتوان همچه سفرى عمده را بتوان به انجام رساند، اين نيست مگر از خواست و لطف پروردگار تعالى كه هميشه شامل احوال ما هست.
روزنامه سفر فرنگستان به حمد الله تعالى در كمال خوبى به انجام و اختتام رسيد. سنه 1295 بارسئيل.
*** [در حاشيه]: اميراخور هم ديده شد در انزلى.
ابراهيم خان نايب از همان وقتى كه ما از سرحد آذربايجان گذشتيم در مراغه و اردبيل بوده است، به سركشى ايلخىها رفته بوده است، از راه طوالش و كنار دريا به چاپارى آمده بود، به حضور رسيد در انزلى.
اسم قزاق كه مخصوصا امپراطور فرستاده بود جلو كالسكه ما مىنشست و در كشتى هم الى آخر بود، جورج تابايف، از قزاقهاى ترك است. [376] امپراطور روس وقتى كه به فوجى از سرباز و سوارى مىرسد احوال مىپرسد به اين نحو، به زبان روسى تكلم مىكند:
از دروو رباتا
يعنى: روز شما به خير بچههاى من
سالدات در جواب مىگويند: از دراويا ژلايم واشه ولى چستوو
يعنى: ما سلامتى اعليحضرت شما را طالب هستيم.
عباس ميرزا از خمسه به رشت تلگراف كرده بود كه مادرش در بغداد فوت شده است.
زن عموى انيس الدوله مادر مريمى هم در تهران به مرض استسقا مرده است.
روزها به علت هواى گرم صبحهاى زود سوار مىشويم، ناهار را منزل خورده مىخوابيم، الحمد لله به اين وضع خوش مىگذرد، اما چندان هم گرما نديديم.
در منزل خرزان كليجه سنجاب لازم شد.
شاطرباشى چپ از رشت الى حال ناخوش است، هيچ ديده نمىشود.
ضياء الملك در گيلان و ناصريه و شهر رشت و انزلى و در سليمان داراب آباديهاى تازه خوب كرده است.
در قريه بوسار، امين السلطان به دستيارى اكبر خان گيلانى آبادى بسيار خوب كرده است.
گوجه يعنى آلوچه گيلان بسيار بسيار درشت خوب است.
هندوانه خوب هم دارد، چيزى است مابين گرمك و خربزه، آن هم چيز خوبى است [377]
وقتى كه از تهران عزيمت فرنگستان را كردم، قرآنى كه هر روز صبح عادتا مىخوانيم شروع كردم. در مراجعت ورود انزلى به سوره يوسف (ع) رسيدم.
در بالاى سليمان داراب ميرشكار و پسرش و اوشاخلر رفتند، چهار فره قرقاول با مادرش زدند آوردند.
در منزل لوشان چهارشنبه سلخ رجب، حسنعلى خان جنرال ديده شد. كه از راه اردبيل و طوالش آمده است، مىگفت دو روز بعد از شما وارد انزلى شدم. دريا طوفان غريبى بود حتى مرداب كه عبور ممكن نبود. به زحمت با كرجى به غازيان رفته از خشكى از راه بد سر از دوشنبه بازار وسط رشت و امامزاده هاشم درآورده. (1)مىگفت كرجى را دريا غرق كرده زير برج انزلى هفت نفر خفه شده بودند. الحمد لله كه ما را طوفان نگرفت، صد هزار مرتبه شكر خداوند عالم را.
آئى را هم امروز بين راه ديدم.
1) اصل: سر درآورده.
بر پدر باد منجيل و هرزهبيل لعنت، معركه كرد. در هرزهبيل منزل شده بود، باد شب و روز بود، بطورى [كه] نگذاشت هيچ كارى بشود، عجب بديورتى است.
در منزل امامزاده هاشم روز يكشنبه 27 چرتى كوچك ديده شد، از تهران آمده است، بعد آقا وجيه به چاپارى آمده بود، ديده شد.
خوانين طالش در رشت محبوس شدند، نصرت الله خان، امان الله خان، الهيار خان، مرزبان خان و غيره. و شاهزاده انوشيروان ميرزا پسر بهمن ميرزا حاكم طالش شد. [378] [دستخط ناصر الدين شاه در حاشيه نقاشى صفحه مقابل]:
در خرزان كشيده شد، مراجعت از فرنگستان
سوارههاى شاهسون بسيار خوب بودند.
عضد الدوله حاكم قزوين هم ديده شد. با چم و خم و قر و فر الحمد لله تعالى.
روز شنبه 3 شهر شعبان وارد هزار جريب قزوين شديم، در راه و بين راه اشخاص عجيب و غريب ديده شدند، حاجى سرور خواجه، آقا محمد خواجه قصير القامه، برادر اختر السلطنه پيشخدمت، نور محمد خان پيشخدمت، على خان پسر حاجى ظهير الدوله، مرحوم مولوى، محمد خان نايب ايشيك آقاسى، وكيل الملك حاكم سابق كرمان، ميرزا سيد على، ميرزا بزرگ خان قزوينى، نايب السلطنه، خان نايب، حاجى بهاء الدوله، امين لشكر، پسر و برادر دهباشى، والى زاده، خرچه پسر حاجى ميرزا على مرحوم. جناب معروف، سردار لواسانى، مغفور ميرزا.
از گرد راه به حمام حاجى محمد رحيم رفتيم، عكاس، عضد الملك، شاهزاده، چرتى، امين خلوت، آقا وجيه [بودند].
به حصار قزوين رفتم، از قزوين، اين ده مال پسر شريف خان است، بسيار بسيار گرم روزى بود، باد گرم مىآمد، يعنى باد سام، الى غروب مردم در حصار جان كندند، شب هم باد گرم مىآمد، ايلخانى از قزوين به همدان رفت، ضياء الملك الى قزوين بود، امروز رفت گيلان.
ميرزا ابو تراب عموى ميرزا بزرگ حكيم قزوينى كه صد سال داشت يك ماه پيش از اين فوت شده است، به پسرهايش خلعت داده بودند، يك پسرش پيرمرد بود.
خلاصه امروز چهار ساعت به غروب مانده كه عين شدت گرما بود همه كس در چادرهاى خود خوابيده بلكه مرده بودند. عضد الملك چادرپوش و سراپرده داشته است، خان با نزاكت تمام خوابيده بود، آدمهايش هم همه خواب بودهاند، يك خر ماده كه زير دمش زخم و بيچاره بوده است مال چاروادار عرب بوده است، از دست صاحبش گريخته دواندوان آمده، توى چادر خان پهلوى رختخواب خان مىخوابد، بقدر دو ساعت خر پهلوى خان خوابيده بوده است.
يك بار خان برمىخيزد، مىبيند خرى پهلوى رختخوابش (1)خوابيده است، هرقدر داد مىزند آدمهايش نمىآيند، بالاخره معلوم مىشود صاحب دارد، صاحبش پى خر به
1) اصل: رختخابش
چادر خان مىآيد، خان دلش سوخته خر را به 6 تومان مىخرد و آزاد مىكند، به اين معنى كه خر را صاحبى مىكند كه زخمهايش خوب بشود و بعد از اين باركشى نكند.
از حصار به گازرالنگ كه اول خاك ساوجبلاغ تهران است رفتيم، 4 فرسنگ و نيم راه است، بسيار گرم بود در منزل كه آدم ديوانه مىشد.
محمد غلام بچه در پشند بوده است، سوار اسب سمند يال و دم سفيدى بود، در صحرا پيدا شد.
آقا جان موسى معروف به والى در صحرا پيدا شد، آبيك نام دهى دارد.
صديق الدوله در دم سراپرده ديده شد، با كمال طراوت و قشنگى.
حاصل و محصول و صيفى و غيره امسال الحمد لله تعالى در همه جا خوب به عمل آمده است. ارزانى، فراوانى، از هر قسم و هر چيز هست، خدا را صد هزار مرتبه شكر.
باز الحمد لله تعالى ثمثم. [380]
از گازرالنك به كرج رفتم، يك ساعت به دسته مانده سوار شدم، ديشب گرم بود، اينجاها عقرب [و] رطيل، مار، در اين فصل زياد است، بسيار بدجايى است، براى عبور از تابستان. پنج ساعت راه رفتم تا كرج رسيديم، كالسكههاى مردم عقب مانده بودند، اغلب مردم شبانه رفته بودند.
سياچى حال ندارد، گرمازده شده است.
امين السلطنه بواسير پرزورى دارد، اغلب مردم خون دماغ شدهاند، از گرما. فرخ خان، برادرش ابراهيم خان، باشى و غيره و غيره.
امروز عز الدوله ديده شد، روى اسب تركمانى بزرگ درازى سوار بود، مثل شاه ميمونها، آب گرم لاريجان بوده است.
اكبرى، باشى مثل ديوانهها ديده شد.
در كرج افشار بيك و پسرش محمد تقى خان گشاد، شوهرى، ديده شدند.
حاجى ابراهيم قصير القامه آمد، اين مدت همه را در لار بوده است.
آقا نورى آمد.
حاجى منصور خواجه گلين خانم آمد. [381]
وارد كند شديم، الحمد لله تعالى در محرم كه به شكار كن آمده بوديم، پاكتى و يك امپريال و يك نعلبكى شكسته و يك پنج هزار سكه هرات در شكاف سنگى پنهان كرده بوديم كه [هنگام] مراجعت از فرنگستان درآورديم، آن روز آقا مردك هم بود، امروز به او گفتم از بين راه كه برو آن پاكت را درآور، دو دره به قورىچاى نرسيده پنهان بود، مردك رفت آورد، نمىدانم، كدام پدرسوخته كه آن روز همراه بوده است پاكت پول را پاره كرده پول را برده بود، نعلبكى شكسته بود، شكر خدا را بجا آوردم كه الحمد لله سالما رفتم و آمديم و پاكت را درآورديم.
امروز بين راه اشخاص خيلى آمدند، از جمله ميرزا كاظم ملك الاطباء، خوانين
پازوكى و غيره.
در كند هم اديب، دولچه، امين صره، برادر انيس الدوله، دائى ايضا، معتمد الملك، آجودانباشى، جهانگير خان، نصير الدوله و غيره ميرزا نصر الله خان منشى خارجه و غيره، ديده شدند. حبيب ديوانه ديده شد، مىگويند على قديم مرده است.
[ناصر الدين شاه هفده سال بعد در حاشيه همين خاطرات درباره مرگ على مىنويسد]:
«خير نمرده بود و سالهاى سال در تهران ديده شد و على گفت و خنكيها كرد، بعد از آن مرد، اين حاشيه (1)روز شنبه 24 محرم سنه 312 [1] يونتئيل در روى گردنه [اى] كه به سياهبيشه نگاه مىكند كه ان شاء الله فردا به كلاردشت مىرويم نوشته شد، الحمد لله تعالى در كمال صحت مزاج هستم، با قلم مهدى خان كاشى و قلمدان فخر الملك نوشتم، قبل از ناهار است»
چند فرد شعرى بديهتا امروز گفته شد، [به شرح ذيل:]، مستوفى كابلى در راه ديده شد.
من همان دوله نصيرم كه ز ره مىآيماز توى خانه برون گاه به گَه مىآيم
چون شنيدم كه شهنشه ز سفر مىآيدبا دل غمزده خورده كُله مىآيم
آجودان باشى فوجم چه خواهى از دل زارم
ميرزا نصر الله منشى كه ريشش مو به موسرگذشت هر مبالى را مكرر مىكند
گويد اين ريش سياه من ز هر جا بگذردكوى و برزن را ز بوى خوش معنبر مىكند
ريش من پشم است ليكن درگه روز مصافكار تيغ تيز و دبوسّ قلندر مىكند ***
1) اصل: هاشيه را
ميرزا كاظم رشتى هستماز غم هجر تو دشتى هستم ***
پسر نور محمد خانمزين سبب نام پدر مىدانم ***
حبيب الله خانم من بدانيدز پشم و ريش من حيران بمانيد [382] ***
مستوفى هراتم، بىكاغذ و براتمدر صورت تو ماتم، اى بليل خوش الحان.
خان پازيكم سر به هوا، پا به زمينخاك بر ريش و سر خاطر بيچاره غمين ***
معتمد الملك زره مىرسدنعرهاش از دور به شه مىرسد ***
جهانگير خان با شكم آمده استحضور شه جم خدم آمده است ***
گفتند اديب الملك از شهر آمدچون آب برفته باز به شهر آمد
با او هستند باقر و صره امينچون تير ياغى (1)كه همره زهر آمد حاجى فرخ، آقا سليمان، خان بابا خان، امين از شهر آمدند، ديده شدند [383]
1) اصل: ياقى
روز پنجشنبه 8 از كن به تهران صبح زود رفتم، ناهار را در آبنماى زير موزه خورديم، مراجعت از فرنگستان شد و الحمد لله تعالى، هزار شكر خدا را به سلامتى وارد شهر شديم، رعيت از زن و مرد و بچه، بزرگ، كوچك، بطورى خوشحالى مىكردند و همه بيرون آمده بودند كه به تعريف نمىآيد، حقيقتا همچه ورودى هيچوقت نشده بود. از اول كوچه مريضخانه سوار اسب صباح الخير شديم، از دروازه شمس العماره وارد شديم، دروازه شمس العماره را تازه مىساختند، بنايىهاى خوب شده بود، صاحب منصبان افواج و غيره در كوچه ايستاده بودند. از ميدان ارك وارد شديم، به تالار تخت مرمر سلام نشستيم. مستوفى الممالك، معز الدوله، اعتضاد السلطنه، نصرت الدوله و غيره و غيره، همه مردم از بزرگ، كوچك بودند. مؤيد الدوله مخاطب سلام بود، ما شاء الله هست، سامى قصيده گفته بود، بعد رفتم اندرون.
همه زنها، انيس الدوله و غيره توى دالان كريمخانى بودند، صندلى، ميوه دم حوض گذاشته بودند، همه آنجا بودند، با كمال خوشحالى همه را ملاقات كرديم، از بزرگ، كوچك، خواجه، خانه شاگرد، زن و غيره همه سلامت بودند و هيچ عيبى نكرده بودند.
امين اقدس، گربه ماده ببرى بسيار خوبى كه وقت رفتن من به سفر فرنگستان دختر ببرى خان قديم تازه زاييده بود حالا بزرگ شده آورد ديدم، بعينها مثل ببرى خان قديم است، خيلى خوب گربهايست. الحمد لله شب هم چراغان، آتشبازى شد، هوا گرم است، اختر السلطنه و عفت السلطنه ناخوش هستند، من رفتم ديدن آنها [384].
عجب اين است كه اين سفر فرنگستان ثانى را مىتوان اسم سفر پنجشنبه داد، زيرا كه
روز پنجشنبه از تهران حركت شد، روز پنجشنبه مراجعت از فرنگستان وارد بندر انزلى شديم، يعنى قدم به خاك ايران گذاشتم، روز پنجشنبه وارد تهران شديم، روز پنجشنبه از تهران به ييلاق بيرون رفتم.
6 روز بعد از ورود تهران تلگرافى مستوفى الممالك فرستاده بود، سر پاكت نوشته بود، تلگراف بامزهايست، باز كردم ديدم، آقا خان تلگرافچى خمسه نوشته است كه عباس ميرزا به اسم شكار و غيره چند روز بود از زنجان بيرون رفته بود، حالا آدمهايش آمده مذكور كردند كه در يك شبانهروز بيست و پنج فرسنگ راه فرار كرده از راه خلخال به اردبيل و گويا به سرحد روس رفته است. عموم مردم يك نوع حيرت و تعجبى كردند كه به تصور نمىآيد. بىجهت، بىسبب بدون هيچ دليل آدم از حكومت و دولت و لقب و غيره فرار كند روانيست، مگر خبث طبيعت و رذالت و نانجيبى، خلاصه زياده چه نويسم.
[در حاشيه]:
شاهزاده بىعار مادرقحبه سر از بادكوبه و لنكران درآورده است، دولت روسيه هم اعتناى سگ به او نكرده است و اذن نداد به تفليس يا پطر برود، در همان شهرهاى قفقاز گه خود را خورده راه خواهد رفت. تف به روح مادرش. [385]
فرخ خان از روز ورود الى حال كه 17 شعبان است ناخوش بسترى است، خدا شفا بدهد، بيچاره فرخ خان همانطور ناخوش بود تا اينكه در روز عصر هفتم رمضان در تهران فوت شد، بسيار بسيار بسيار افسوس خورديم، خيلى خيلى اوقاتم تلخ شد. بسيار بد. عجب اوضاعى است، هزاران آدم پير بىمصرف لوطى زنده مىمانند، اين بيچاره مىميرد.
سند شماره 1: [دستخط ناصر الدين شاه زمانى كه عازم سفر دوم فرنگستان بوده است (1)
سازمان اسناد ملى ايران، اسناد بيوتات، آلبوم 51، ص 250).
ضمنا به اطلاع خوانندگان گرامى مىرساند كه اين سند در كتاب روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان در مقدمه كتاب درج شده است، لذا به جهت اهميت و ارتباط اين سند با سفر دوم در اين مجموعه نيز كليشه گرديد.
(ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان، به كوشش فاطمه قاضيها، تهران: انتشارات سازمان اسناد ملى ايران، 1377. مقدمه ص ص يازده- سيزده).
]بسم الله الرحمن الرحيم در سنه [1290 ه. ق] كه حال فلان [5] قدر سال است كه شاه عزيمت سفر فرنگستان را فرمود، دو امر و سبب جهت آن اراده بود، اولا ملاقات سلاطين عظيم الشأن اروپ و استحكام مراودات حسنه و ازدياد دوستى و اتحاد جانبين بود و اين كه شخصا و شفاها، با سلاطين ذى شأن شناسايى پيدا كرده، حسن نيت و مراودات حسنه خود را القا نموده و براى دولت و ملت خود از اتحاد و دوستى ايشان اخذ نتايج نيك نموده باشند.
ديگر ممالك فسيح المسالك اروپ را به چشم خود ديده از صنايع و آداب و رسوم حسنه و قوانين محكمه و انتظامات عسكريه و مدارس عامه و خاصه و مجالس فوايد عامه و غيره و ترقيات اسلحه و قورخانه و كارخانجات از هر قسم و غيره و غيره و غيره و غيره اطلاعات كامل به هم رسانده و تجربهها حاصل بنمايند كه فايده براى دولت و ملت ايران
1) ناصر الدين شاه زمانى كه عازم سفر دوم فرنگستان بوده است، عبارات فوق را (سند شماره 1)، در مورد علت سفر اول همچنين انگيزه، سفر دوم به خط خود درج نموده و گويا قصد او از نوشتن اين بوده است كه علت هر دو سفر از زبان رجال دولتى اعلان شود، زيرا بعدا اين سطور توسط شخص ديگرى با خطى نسبتا خوش بازنويسى شده است (ر. ك.
شايد مترتب آيد.
الحمد لله تعالى منظور و آرزويى كه در فقره اولى داشته كه اتحاد و ازدياد دوستى با سلاطين عظيم الشأن فرنگستان و شناسايى و ملاقات شخصى باشد در كمال خوبى و استحكام به عمل آمد و ان شاء الله تعالى رجاى واثق است كه ساليان دراز باقى و برقرار بماند. ليكن منظورات ثانوى كه شرح داده شد به واسطه حالت رسميه و دعوتهاى متواليه پادشاهان عظيم الشأن به مهمانىها و غيره كه با كمال خوشحالى و خرمى قبول مىفرمودند و ديد و بازديد شاهزادگان بزرگ و پذيرفتن اكابر و اعيان ممالك و شهرها و سفراى خارجه مجال و فرصت آن را نداد كه بتوانند به اخذ مسايل مبادرت نمايند. چون در هر قرن و زمانى به خواست خداوند متعال صنعت و تربيت و ترقى ملل در مملكتى منتشر و شايع مىشود چنانچه هزار سال پانصد سال قبل از اين تربيت و علوم در مشرق زمين متداول بود، يك وقتى در مملكت يونان، وقتى در ايام قياصره در روم، وقتى در چين و هندوستان. چنانچه اختراع باروط كه امروز حل و عقد صلح و جنگ بسته به قدرت اوست، اول در چين شد و از آنجا به ساير ممالك و اروپ منتشر شد و همچنين يكى از هديههاى هارون الرشيد براى شارلمان پادشاه فرانسه وضع و صنعت ساعت بوده است كه جزء صنايع آن زمان مشرق بوده است. همينطور تربيت و ترقى را ملل و دول به نوبه از همديگر اخذ مىكردند و مىكنند. پس بر مردمان بينا و بصير ملل لازم است كه در هر جا سراغ ترقى و تربيت و صنايع بكنند عقب آن بروند و اخذ نمايند و به طرف خود جذب و جلب نمايند. امروز اين رشته ترقى و نظم بر همه كس آشكار است كه در ممالك اروپ يافت مىشود. پس لازم است كه از آن سرچشمه طلب اين مقاصد عاليه را بنمايند و مراودات خود را با آن ممالك براى تحصيل اين مطلب نشر بدهند و زياد نمايند. لهذا سركار اقدس بازهم در اول بهار سنه آتيه بارسئيل بخواست خداوند متعال خيال سفر فرنگستان را دارند. من غير رسم با كمال سادگى بدون قبول تشريفات و
زحمات دول دوست تشريف برده افكار خودشان را چندى صرف معاينه كردن و فهميدن رموز و نكات و دقايق امور مهمه نمايند و ان شاء الله تعالى هرقدر بتوانند و پيشرفت آن زمان قليل مسافرت اقتضا نمايد شايد بتواند براى دولت و ملت خودشان فايده حاصل نمايند و به واسطه تلگراف كه به همه ممالك ايران امتداد دارد وقايع هر روزه را در اقصى بلاد فرنگستان و غيره بتوانند در هر آنى به عرض رسانده و جواب بگيرند و همچنين هر حكمى كه باشد به واسطه تلگراف همه روزه از جانب شاه به وزرا و شاهزادگان عظام خواهد شد. ان شاء الله تعالى از وزرا جناب سپهسالار اعظم و عضد الملك در ركاب خواهند بود و با ساير معتمدين و پيشخدمتان و غيره به همه جهت نوزده نفر جمعيت خواهد داشت و مقرر شده است در تهران اردوى بزرگى از قشونهاى آذربايجانى و عراق منعقد شده در صحراى اسبدوانى اردو بزنند و همچنين اردوى بسيار بزرگى كه مركب از دوازده هزار نفر است با توپخانه و قورخانه در جلگه بسطام زده شود و اردويى در استر آباد و گرگان و اردوى ديگر در خراسان و فارس و اصفهان منعقد خواهد شد و رؤساى اردوها همه روزه احكامى كه لازم است به واسطه تلگراف از فرنگستان و غيره از جناب اشرف سپهسالار اعظم خواهند گرفت و امورى كه باشد به ايشان عرض خواهند كرد و مترصد دستورالعمل ايشان خواهند بود. جناب اشرف سپهسالار اعظم هم در غياب خود در اردوها و قشون و غيره اشخاص قابل و محل اعتماد را خواهند گماشت كه دقيقهاى از نظم عمل فارغ و آسوده نباشند.
امتداد سفر همايون هم از خروج از دار الخلافه تا مراجعت به تهران زياده از شش ماه نخواهد بود. زمان غيبت عاديه همه ساله كه از مقر خلافت در فصل بهار و تابستان به ييلاقات مازندران و لار تشريف مىبرند امتداد خواهد داشت.
سركار آجودان مخصوص: ابلاغ الطاف و اعطاف ضمير منير مهر لفاف مبارك اقدس همايون شاهنشاهى روحنا فداه به اين بنده درگاه آسمان جاه و سركردگان قشونى و آن طور تفقدات بلانهايات كه از مصدر عظمت و جلالت شرف صدور يافته است نموده بودند، به قدرى باعث افتخار و سرافرازى و مباهات گرديد كه از عرض تشكر آن قوه عاجزانه اين بنده درگاه قاصر و عاجز است و غير از اين كه اعتراف به عجز و انكسار چاكرانه نموده از خاكپاى جواهرآساى همايونى استمداد كند قدرت عرض تشكر به جاننثارى عطا فرمايند. مدارج مراحم ملوكانه را به كل امنا و امراى عسگريه رسانيدم همگى به دعاى وجود مسعود مبارك رطب اللّسان گرديدند و با كمال شوق جاننثار و خدمتگذار مىباشند. از داخله و خارجه و قشون در سايه بلندپايه مبارك به غير از امنيت و آسودگى و ثناى وجود مبارك خبرى نيست. سفراى خارجه در تهران در نهايت آرامش در حدود خود راه مىروند. سفير فرانسه ده روز ديگر مىرود. خبرى كه امروز در تلگراف اخبار عمومى رسيد اين است كه انگليس و روس اظهار پروس را قبول
1) چون اكثريت قريب به اتفاق اين اسناد و نامهها يا به ناصر الدين شاه و يا توسط آجودان مخصوص به وى مىباشد از ذكر نام گيرنده بطور مكرر خوددارى شد.
2) يحيى خان معتمد الملك، مشير الدوله بعدى، برادر ميرزا حسين خان سپهسالار است كه در اين سفر ناصر الدين شاه در غياب برادر به كفالت وزارت خارجه و سپهسالارى قشون گماشته شد ر. ك. مهدى بامداد، همان، ج 4، ص 445.
نمودهاند، كشتيهاى زرهپوش انگليس و قشون روس از اسلامبول حركت كند تا قرار مجلس كنگره داده شود. قشون هندوستان حركت كرده است. در باب راه و قلعه پلنگان اگرچه جسارت به عرض عبيدانه كرده بودم، اوامر قضا مظاهر مبارك را مجرى مىدارم، ليكن حالا نيز جسارت مىورزد كه اهتمام كامل كردهام، حتى به پاى سر دربسازى رسيده است. ميرزا مسيح وزير هم كه در اين نزديكىها بود او را آوردهام كه دو سه روزه دستورالعمل كافى داده قدرى هم پول از بابت امساله به او بدهند زود روانه شود كه از براى تشريففرمايى موكب فيروزى كوكب همايونى هيچ نقصى در آن فرمايشات مطاعه باقى نباشد. از سرحدات همه جا خبرهاى خوب و امنيت و آسايش مىرسد. از قفقازيه در باب منازل عرض راه تلگرافى رسيده بود، ترجمه آن را خدمت جناب مستطاب اجل اشرف سپهسالار اعظم دام اجلاله عرض كردهام، البته به عرض خاكپاى جواهرآساى مبارك رسانيدهاند، اينقدر مىتواند جسارت به عرض نمايد كه تابع سليقه مبارك در كل امور حركت شده است. و باز از توجه خاطر خطير مبارك ملوكانه روحنا فداه همينطور خواهد بود. اردوى بسطام دو روز است به سمنان رسيدهاند. عمل جنس آنجا را نصر الملك با اعتضاد الملك دو روزه تمام كرده، نوكر هم قدرى راحت شده حركت مىنمايند. اردوى اصفهان هم رسيده است و به اصفهان وارد شده كنار زايندهرود اردو زدهاند. محض اطلاع خاطر خطير مبارك به عرض عبديت جسارت ورزيد، قورخانه و لوازم اردو هم فرستاده شد.
يحيى
از تهران به قزوين
جواب
به شرف عرض حضور اقدس شاهنشاهى خلد الله ملكه و دولته مىرساند
دستخط مبارك همايونى كه [به] پرسش حال اين دعاگو شرف صدور يافته بود مزيد افتخار دعاگويى گرديد و به سلامتى وجود مبارك شكر حضرت اقدس را نمود. خداوند سايه مبارك شاهنشاه اسلامپناه را بر مفارق انام مستدام بدارد و عمرى عنايت فرمايند كه به شرف حضور مبارك فايض گرديم و درك اين نعمت عظمى را نماييم.
در باب تعمير امامزاده فرمايش شده بود، در چندى قبل آدم مخصوص روانه كه اسباب تعمير فراهم آورده و درين سال بقدر امكان تعمير نمايد. ان شاء الله در مراجعت به سلامتى ذات اقدس از نظر انور ظل الهى خلد الله ملكه خواهد گذشت. ولى چنانچه حكم جهان مطاع صادر شود كه از آب گازرسنگ بعد از اينكه شعبهاى دو مرتبه صحن امامزاده مشروب شود به موجب حضرت حق امامزاده خواهد شد.
امام جمعه
به تاريخ 4 شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
روز سهشنبه
جواب:
به حضور مرحمت ظهور مبارك اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاه روحنا فداه
تفقدات ملوكانه را معتمد الملك به اين دولتخواه حقيقى ابلاغ نمود. اگرچه به توسط معزى اليه تشكرات لازمه را بجا آورد، ولى فريضه خود دانست. اين وقت كه موكب مسعود همايون تشريففرماى قزوين شدند بلاواسطه امتنان قلبى خود را از مراحم اعليحضرت شهريارى بجا آورده از خداوند مسئلت مىنمايد كه سفر خيريت اثر همايونى به خير و خوبى اختتام يابد.
زينويف به تاريخ 5 شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
بارسئيل سنه 1295
جواب دستخط مبارك
روز: سهشنبه
به حضور مبارك عرض مىشود
از سلامتى وجود مبارك شكر نموديم، خداوند وجود مبارك را هميشه به سلامت بدارد، الحمد لله ماها همگى سلامت هستيم. فرمايشات را رسانيدم.
به تاريخ پنجم شهر ربيع الثانى
گيرنده مطلب محمد رضا ميرزا [آجودان مخصوص شاه]
[دستخط آجودان مخصوص در حاشيه]:
بسم الله الرحمن الرحيم در ابتداى هذه السنه بارسئيل 1295 كه موكب فيروزى كوكب اعليحضرت همايون
صاحبقرانى روحنا فداه به تفرج و سياحت صفحات اروپ و ملاقات سلاطين، تاجداران ساحات تصميم عزم دادند و اين خانهزاد هم در ركاب مبارك ملتزم بود. تلگرافهايى كه از جانب سنى الجوانب به دار الخلافه و از دار الخلافه به خاك پاى همايون معروض مىشد، به توسط اقل خانهزادان ابلاغ مىگرديد و مقرر فرمودند تمام اين تلگرافها را چه در خاك ايران و چه در خاك اروپ جمع و مرتب نموده در يك مجلد محفوظ و تقديم حضور ساطع النور مبارك نمايد. اميد كه مقبول عاكفان حضور ملوكانه بوده و از خدمات ناقابل اين خانهزاد دولت عليه يادگارى در آستان مبارك بماند.
شهر ذحجة الحرام 1295 كمترين خانهزاد آجودان مخصوص و خازن صرف حيب مبارك. رضا
از تهران به قزوين
بارسئيل سنه 1295
روز: سهشنبه
به خاك پاى مبارك اقدس همايونى روحنا فداه
به عرض عاجزانه جسارت مىكند كه از ظهور مرحمت خاطر خطير همايونى. كمال مفاخرت و اميدوارى حاصل كرد، مراحم ملوكانه را به كل شاهزادگان عظام و وزراى گرام ابلاغ خواهد داشت. خدا جان همه را تصدق وجود مسعود مبارك نمايد، خبر تازه هيچ نيست كه جسارت شود، همه جا امن و امان و قاطبه مردم به دعاى وجود مبارك اشتغال دارند.
يوسف به تاريخ 5 شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
بارسئيل سنه 1295
جواب دستخط مبارك:
روز سهشنبه
قربان خاك پاى اقدس همايونت گردم
از روى مرحمت و ذرهپرورى جوياى احوال اين كمينه شديد، كمال فخر و مباهات حاصل شد. بجز محرومى از فيض حضور مبارك ملالى نيست، بچهها بازى مىكنند.
امين اقدس به تاريخ پنجم شهر ربيع الثانى
گيرنده مطلب: محمد رضا ميرزا
از تهران به قزوين
بارسئيل سنه 1295
روز سهشنبه
به خاك پاى همايون روحنا فداه
فرمايشاتى كه به دستخط مبارك در فقره محمد حسين خان دويراحمدى شده بود، به حسين قلى خان ايلخانى بختيارى كه در شش فرسخى شوشتر است تلگراف شد، علىحده مكتوبا نيز نوشته شد، امروز كه روز سهشنبه است اسفنديار خان پسر حسينقلى خان اطلاع [داد] كه محمد حسن خان عازم تهران شده است و اين چند روز وارد تهران خواهد شد، از جانب حسين خان هنوز جوابى تلگراف نرسيده است.
به جهت اطلاع خاطر همايون روحنا فداه جسارت شد
يوسف به تاريخ 5 شهر ربيع الثانى
جواب:
امين اقدس عرض مىكند، قربان خاك پاى اقدس همايونت گردم، به زيارت سواد دستخط مبارك فايز گرديده كمال شكرگذارى و خرسندى روى داد. خداوند جان ناقابل كمينه را تصدق وجود مبارك كند. فرمايشات محرمانه را يكانيكان بطور خوبى خواهم گفت و اطاعت خواهيم كرد. آغاباشى معتمد الحرم حضور دارند. زيبلى و بچهها هم بازى مىكنند. الحمد لله به غير از محرومى از فيض حضور مبارك ملالى نيست.
سند شماره 10: [استخراج تلگراف رمز آغاباشى (1)]
از تهران به قزوين
جواب: جناب آجودان مخصوص
ان شاء الله احوال شما خوب است، عرض چاكرى و خاك پاى مبارك بوسيدن چاكر را به خاك پاى مبارك عرض كنيد. از بابت فرمايشى كه فرموديد روزهاى شنبه اهالى حرمخانه مباركه را به گردش و زيارت ببرم و در دستورالعمل فرمايش شده است كه درب باب همايون باز نشود، و از اين در هم كه جاى كالسكه و اسب نيست. پس مرخص بفرماييد حين دخول و خروج اهالى حرمخانه مباركه به گردش در وقت رفتن در باب همايون باز شود و بسته شود و همچنين در مراجعت.
فرمايش تلگراف رمز را رسانيدم.
1) ر. ك. عنوان سند قبل (سند شماره 9)
به انيس الدوله
استخاره قرآن در قزوين شد كه ان شاء الله مراجعت از راه دريا به انزلى و گيلان بياييم، خيلى خوب آمد، از حالا به شما مژده مىدهم كه چند ماه ديگر حكم خواهد شد كه شما به انزلى بياييد. بالاى برج انزلى بنشينيد ورود ما را تماشا بكنيد. ان شاء الله تعالى
از تهران به قزوين
بارسئيل سنه 1295
روز سهشنبه
قربان خاك پاى جواهرآساى مبارك همايون شاهنشاهى روح العالمين فداه
الان كه از ميدان مشق مراجعت كرد با تمامى امراى تومان و سركردگان به بالاخانه توپخانه آمده، الله ويردى خان سرتيپ و ساير صاحبمنصب توپخانه مباركه حاضرند و مشغول رسيدگى امور توپخانه كه تلگراف مرحمت و عنايتآميز از جانب سنى الجوانب ملوكانه زيارت شد، مايه افتخار عموم چاكران و خانهزادان شد. خداوند جان بىمقدار اين خانهزادان را تصدق وجود مبارك چنان پادشاه مرحمتگستر چاكرنواز بفرمايد. همه روزها در ميدان مشق بعد از آن اطاق نظام و درب خانه مباركه خدمت جناب آقا مشغول انجام خدمات مرجوعه، بعد از آن به منزل آمده مشغول ديد و بازديد و سئوال و جواب، سفراى خارجه دقيقه [اى] آرام ندارد، پريروز به اردو رفته سركشى از اردو كرده، ديروز توپخانه و دو فوج قزوين و سواره خمسه را نصر الملك حركت داده به طرف بسطام روانه كرد، فردا صبح زود هم ان شاء الله فوج دماوندى را با قورخانه به خاتونآباد مىفرستد، از پسفردا شروع به روانه كردن فوج دويم نصرت و فوج اخلاص و فوج كمره و سوارها [ى] مهاجر و قراچورلو و هداوند و اصانلو بطرف بسطام خواهد كرد. چون در منازل عرض راه وسعتى نيست بايد متدرجا اين قشون را فرستاد، سواره خواجهوند هم روانه استرآباد شد. فردا هم به قورخانه خواهد رفت و به امور قورخانه رسيدگى خواهد
كرد و قرار ريختن گلوله در قورخانه تهران و رفع معايب تفنگها را با جهانگير خان خواهد داد.
اخبار فرنگستان خيلى خوب است، دولت انگليس و روس بيشتر طالب صلح هستند، از ترقى نمودن سهام وجوه مردم، دليل بر صلح است. اكبر خان سرتيپ را با تلگراف مباركه مبنى بر اظهار مرحمت در حق وزير مختار روس روانه كردم، خود وزير مختار هم چهار ساعتى به غروب مانده وقت خواسته است بيايد و الان هم ايلچى عثمانى خواهد آمد، ترجمه اخبارات مأمورين دولت عليه ايران را هم خدمت جناب اشرف سپهسالار اعظم فرستادهام، امروز گويا برسد. از لحاظ انور خواهند گذرانيد، ساير سفرا هم در نهايت راضى هستند.
خانهزاد يحيى به تاريخ پنجم شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
روز سهشنبه
به آجودان مخصوص
ان شاء الله احوال شما خوب است، تلگرافى كه حسب الحكم همايونى روحنا فداه زده بوديد رسيد، همگى خادمان حرم جلالت زيارت نمودند. بوسيده به سر خودشان گذاردند. نمكى بر زخم همگى پاشيده شد. شكر بجاى آوردند كه موكب همايونى به سلامتى وارد قزوين شدند. ان شاء الله روزى بيايد كه تلگراف ورود زده شود. همگى دعاگو هستند. سركار والىزاده عريضه عرض كردهاند. جواب ايشان نرسيده است. چاكر آستان عرض مىكند كه وجود مبارك همايونى به سلامتى تشريففرما شدند، خدا به فرياد چاكر برسد.
معتمد الحرم به تاريخ پنجم شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
روز سهشنبه
جواب:
خدمت جناب آقاى آجودان مخصوص سلام مىرسانم
فرمايشات مطاعه را كه تلگراف فرمودهايد زيارت كرده، اولا برات يزد و كرمان را صادر كرده [با] پست مىفرستم، ثانيا در باب تلگراف شوشتر كه تمام شد از خرسندى خاطر انور اقدس اعلى كمال افتخار براى جاننثار حاصل است. معدنچى و ميرزا نظام و زنبوركچى سه روز است به طرف سمنان رفتهاند. بعد از رفتن به كوه زر روزنامه آنجا را ان شاء الله در تبريز يا ميانه به عرض مىرسانم. مال كرايه دير بدست آمد كه دير رفتند.
نقره معدنچى را محصل مىكنم. نچان سكه كند و با پست روانه مىدارم. مقدار نقره سربهاى ديگر را هم فرستادهام از نچان نوشته بياورند كه از روى نوشته تفصيل را به عرض مىرسانم. درين روزها موسيو (1)ريشار مىگفت كه ميرزا تقى خان امير، مرا در اول دولت به معدن چراغ نوبه فرستاده بود، وقتى در سر معدن آمدم تهران البته كاشان رفته بود و اين فقره همينطور ماند.
مطلب را براى اين عرض مىكنم كه معلوم شود معدنچى درست عرض كرده است، كمپانى راه قزوين اولياى دولت عليه بودند، پول كه دادند قريب بيست هزار چهارصد تومان بود كه سيصد تومان آن را بنده دادهام، هزار تومان فدوى علاوه حاجى ابو الحسن
1) اصل: موسيو
گرفت كه كاروانسرا را تعمير كند، آن است كه ملاحظه نمودهايد. تتمه را به ذو الفقار خان مهندس داديد كه راه را شروع كند، او هم شروع كرده بود، كمپانى پول ندادند و هيچكدام تمام نشد. حالا موقوف به حكم است، اخبار ديروز را تلگراف كردم، من بعد را هم اطاعت مىكنم، روزنامجات عربستان تا حال دو دفعه رسيده است، خدمت نيكان آقا دادهام، البته به عرض خواهند رسانيد، اگر مقرر مىشود از تلگراف عرض شود.
مخبر الدوله
[حاشيه]: رفتم و آنجا را ديدم و همينطور است كه پوهل عرض كرده بود.
به تاريخ پنجم شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
جواب حضور مبارك عرض مىشود:
از رسيدن اخبار تلگراف كه سلامتى وجود مبارك بود،
به اين مژده گر جان فشانم رواستكه اين مژده آسايش جان ماست ان شاء الله به سلامتى وجود مبارك مراجعت از انزلى بفرماييد و كمينه هم منتظر همين مژده هستم و هرطور فرمايش بشود اطاعت حكم همايون خواهد نمود، اگر زنده بمانيم.
اهالى حرم همگى صحيح و سالمند. خاطر مبارك آسوده باشد.
انيس الدوله به تاريخ 6 شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
به خاك پاى مبارك روحنا فداه
محمد حسين خان بويراحمدى حالا كه دو ساعت به غروب روز سهشنبه پنجم ماه است وارد اين خانه كه اصطبل همايونى است شد. به نواب معتمد الدوله ورود او را تلگراف كردم كه آسوده باشد. زياده عرض و جسارتى ندارد.
يوسف
از تهران به قزوين
جواب دستخط مبارك:
خداوند ان شاء الله وجود مبارك را به سلامت مراجعت بدارد غير اين آرزويى ندارد.
شمس الدوله
به تاريخ 6 شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
به خاك پاى مبارك اقدس همايون روحنا فداه
به زيارت تلگراف همايونى در فقره تعميرات عمارات ديوانى قزوين قرين مفاخرت گرديد، معجلا حاجى استاد على را روانه خواهد داشت كه برآورد مخارج آن را كرده، دست بكار بزند و از قيمت غله قزوين آنجاهايى را كه مقرر فرمودهاند تعمير كند.
يوسف
به تاريخ 7 شهر ربيع الثانى
از تهران به قزوين
جواب به خاك پاى مبارك اقدس همايون روحنا فداه عرض و جسارت مىشود كه:
به زيارت تلگراف سرافرازى حاصل كرد، امروز كه روز پنجشنبه هفتم است، صبح حاجى استاد على را خواست و تأكيد زيادى كرد كه معجلا روانه قزوين شود و خواهد رفت، ان شاء الله تعالى اوامر عليه را انجام خواهد داد.
حضرت والا آقاى نايب السلطنه هنوز وارد شهر نشدهاند، بعد از ورود، حكم همايونى را در مرخصى چند نفر محبوسين انبار، غير از برادر مير شب اجرا خواهد داشت.
حشمت (1)الدوله در محمره است و اين چند روزها وارد دزفول و شوشتر خواهد شد.
سؤال و جواب تلگرافى مىشود و تنخواه ديوان از وجه نظام و كشيكخانه و غيره، ان شاء الله به حيطه وصول خواهد رسيد. خاطر همايون به فضل الهى آسوده باشد.
زياده عرض و جسارتى ندارد
الامر الاقدس مطاع.
يوسف
به تاريخ 7 شهر ربيع الثانى
1) اصل: حشمة
نور چشم مكرم آقاى سلطان حسين ميرزا
ان شاء الله در زير سايه اقدس همايونى روحنا فداه هميشه به سلامت هستند، از ظهور مرحمت خسروانه سر به اوج سماوات رسانديم. خداوند ان شاء الله آن وجود مبارك را در حفظ خود نگاه بدارد و اين كمينه را به تصدق مرحمت همايونى روحنا فداه بگرداند، لله الحمد سلامتى حاصل است.
قمر السلطنه
به تاريخ 7 شهر ربيع الثانى
از تهران به زنجان
به حضور مهر ظهور و خاك پاى جواهرآساى مبارك سركار اعليحضرت قدر قدرت اقدس شهريارى روحى و روح العالمين فداه:
اين غلام روز پنجشنبه به تهران وارد شد، زيارت تلگراف همايون كه به افتخار كمترين غلام جاننثار از قزوين عز صدور يافته مفتخر و مباهى گرديده. خبر تازه قابل به عرض نيست. الحمد لله از توجهات بلانهايات همايونى شهر و توابع در كمال نظم و آسودگى [است]. الان هم آغاباشى را خواسته، از احوال خادمان حرم جلالت سؤال نمود، الحمد لله همگى سالم و مشغول دعاگويى وجود مبارك هستند. حسب الامر قدرقدر جهان مطاع پانزده نفر از مقصرين انبار مباركه را كه تقصيرشان كم باشد بعد از رسيدگى و عرض كردن اسامى آنها مرخص مىنمايد.
غلام جاننثار كامران
به تاريخ 7 شهر ربيع الثانى
گيرنده مطلب. ميرزا زين العابدين
از تهران به زنجان
جواب:
فرزندى آجودان مخصوص عنايت مخصوص
اعليحضرت همايون شاهنشاهى كه هزار جان ناقابل اين بنده فداى خاك پاى مباركش باد بحمد الله مايه سرافرازى گرديد. پير بودم، جوان شدم، ناتوان بودم، توانا [يى] يافتم. خداوند عالم ظل ظل اللهى شاهنشاهى اسلامپناه روحى فداه را بر مفارق عالميان مستدام دارد. روزها اغلبا دربار همايون حضور بندگان شاهنشاهزاده اعظم نايب السلطنه روحى فداه حاضرم.
دعاى وجود مبارك و سعادت و اقبال مراجعت به مقر سلطنت را از خداوند متعال ليلا و نهارا مسئلت مىكنم. ان شاء الله مزاج شريف آن فرزند هم در كنف سلامت و استقامت است.
مؤيد الدوله
به تاريخ 12 شهر ربيع الثانى
از تهران به زنجان
جواب:
مقرب الخاقان آجودان مخصوص
شما كه خودتان از وضع اقساط گمرك اطلاع داريد و مىدانيد كه پول گمرك آخر هر قسط برات از محل بايد برسد، با وجود آن قرار دادم از هشتم اين ماه وجوه برات تحويلى شما را نقد امين لشكر به گماشته شما بدهد، ضرر تنزيل مدت برات را هم محض اينكه عمل شما به خوبى بگذرد، از خود ضرر خواهد داد و در سيّم اين ماه هم قسط اول را به گماشته شما مىدهد. خاطر شما آسوده باشد.
مستوفى الممالك
به تاريخ 12 شهر ربيع الثانى
امين اقدس عرض مىكند: تصدق خاكپاى اقدس همايونت شوم. فرمايشات شاهانه را معتمد الحرم بيان نمود، چون دليل بر سلامتى وجود مبارك بود، نزديك بر آن شده بود كه روح از بدن مفارقت كند. بعد از حمد الهى، سجده شكر بهجاى آوردم. در باب شرفيابى حضور مبارك در انزلى فرموده بوديد.
«بدين مژده گر جان فشانم رواستكه اين مژده آسايش جان ماست».
زبيلى نفرماييد، ماه تابان بگوئيد. ساير بچهها هم نبات شدند. همان نبات كه مىفرموديد، بخصوص بچه او از ببرى خان خيلى مقبولتر است. ديگر عرضى به جز دعاگويى وجود مبارك نيست، طورى شد كه آغا بهرام از زيارت محروم ماند. از غلام جاننثار، مليجك چيزى نفرموديد. امين اقدس و تومان آغا دو سه روز احوال نداشتند، الحمد لله به كلى رفع كسالت آنها شد. ساير اهالى حرمخانه مباركه جميعا صحيح و سالم، به دعاگويى وجود مبارك مشغولند. التفات قبله عالم را به همه رساندم. در روز گذشته باغ را قرق نموده به كل حرم تكليف گردش باغ را نموده، هيچكدام قبول نكردند و گفتند: بىوجود قبله عالم صفايى ندارد. روز شنبه گذشته بعضى از اهالى حرمخانه به حضرت عبد العظيم (ع) مشرف شدند و به دعاگويى مشغول شده در كمال نظم مراجعت به حرمخانه مباركه نمودند. اسامى آنها از اين قرار است:
گلين خانم، زينت السلطنه، زهرا سلطان خانم، عاليه خانم، صاحب سلطان خانم و سلطان
خانم. اهل قهوهخانه، چند نفر از آقايان و اين چاكر همراه بوديم. انيس الدوله با والده آقاى نايب السلطنه اگر بخواهند با چند نفر از خادمان حرم تشريف فرماى كاشانك و منظريه و كامرانيه بشوند، مرخص هستند يا خير.
معتمد الحرم
از تهران به زنجان
خدمت جناب آقاى آجودان مخصوص دام اقباله
آقا خان مستغنى از معرفى است. ميرزا عباس خان هم در تبريز همينطور بود بعد از چندين سال راه عبور اعليحضرت شاهنشاهى روح العالمين فداه از اين راه شده است در ذمّه خود جنابعالى است كه به اين دو نفر اظهار التفاتى بشود. اينها مواجب ديوانى كه ندارند، به يك اسم يا نشان مفتخر شوند اسباب افتخار من است، تا عمر دارم از شما ممنون هستم.
مخبر الدوله
به تاريخ 12 شهر ربيع الثانى
از تهران به زنجان
جواب:
مقرب الخاقان آقاى آجودان مخصوص
اولا احوال اين بنده را جويا شديد، بخدا قسم است، به صدق و به قول مرحوم حاجب الدوله و به قول صدق خودم، به همه انبيا و اوليا قسم است كه دورى از آستان مبارك و دورى از حضور مبارك هيچ قسم حالت نگذاشته است، طورى اثر دارد كه خدا بخواهد بيستم شهر جمادى الاول عازم هستم از راه گيلان به زودى شرفياب خواهم شد.
در باب فقره وجه برات سه هزار تومان اولاد نايب الاياله را حضرت اجل حكم فرمودند اين دو روزه گرفته به برات دارها مىرساند. به اطلاع جناب آقا. ثانيا در آستان مبارك حضرت والا، آقاى نايب السلطنه هستم. سركار نواب حاجى بهاء الدوله خدمت سركار عرض مىكند كه چون چشم اميد همه دنيا به آستان پاك مبارك است گاهى به زيارت آن آستان مشرف هستيد يادى از اين بندگان بكنيد. خان (1)نايب هم همين استدعا را دارد.
امين حضور
12 شهر ربيع الثانى
گيرنده مطلب: ميرزا زين العابدين
1) اصل: خوان
از تهران به زنجان
سنه 1295
خداوند عالم جان اين پير غلام جاننثار را تصدق وجود مبارك كند. روزنامچه تلگرافى عمارات مباركات و غيره را خواسته بوديد، از قرارى است كه به خاك پاى جواهرآساى اقدس همايون شهريارى روح العالمين فداه عرض مىشود:
عرض اول عمارات مباركات از اقبال بىزوال روزافزون جميعا بانظم، باقاعده، پاشورها را تميز، باصفا، آبهاى جارى در نهرها و صفاى باغ به حدى است كه مثل قطعات بهشت مىماند، ولى بىوجود مبارك قبله عالم و عالميان روحى فداه صفايى ندارد. باغبان (1)انگليس همه روزه صبح زود مىآيد تا وقت ظهر اينجا به باغبانان دستورالعمل مىدهد، آن وقت مىرود. ورودى نارنجستان را كلا برچيديم و دو سه بارانهاى كاملى (2)آمده، درختها به مثل زمرد شده، برگهاى درختها و آب قنات مباركه ناصرى به همان قسم است كه به نظر كيميا اثر مبارك روحى فداه رسيده است. يك ذرع و يك چهارك از فواره ورمىجهد و باغ ميدان هم خيلى باصفا شده و قراولان عمارات مباركات جميع منظم دور عمارات مبارك تفنگها را چمباتمه زده خيلى مواظب هستند و دربهاى عمارات جميعا را بسته و تيغه (3)كرده، هيچ درب باز نيست بجز درب سلام و
هم غدقن كرده بجز سرايدار و باغبان احدى داخل باغ نمىشود و ميوههاى باغ را در فصلش چيده مىبرم خدمت معتمد الحرم كه بدهد به نواب عاليه عليه امين اقدس كه ترشى بيندازد. دو دفعه هم معتمد الحرم خبر كردند كه باغ را قرق كند. حرم به گردش مىآيند. قرق كرديم، نيامدند.
وضع مردم: كلا به دعاگويى وجود مبارك اشتغال دارند. خداوند جان پيره غلام را تصدق وجود مبارك نمايد.
سرايدارباشى
به تاريخ 12 شهر ربيع الثانى
گيرنده مطلب ميرزا مهدى خان
جواب:
خدمت جناى آقاى آجودان مخصوص
عليكم السلام و رحمة الله و بركاته، تلگراف جنابعالى رسيد، بحمد الله تعالى كه موكب فيروزى كوكب همايونى روحنا فداه به سلامتى وارد ميانج شدند، احوالپرسى از مخلص و كارهايى كه متعلق به اين بنده است فرموده بودند. از توجهات ملوكانه همايونى روحنا فداه احوال اين بنده خوب و كارها همه منظم است. روزنامه باغات و قنوات و عمارات از قرارى است كه عرض مىشود.
سه روز متوالى بود كه هر روز صبح بسيار زود به باغات مىرفتم و شب مراجعت مىكردم. بحمد الله كارهاى آنجا را موافق خاطر خطير همايونى روحنا فداه درست كردم.
از خيابان دروازه دولت الى اقدسيه و نياوران جميع را دادم بيل زدند. لوير (1)كردند هر روزى هم كه نوبه آب خيابان است يا خودم يا آدم مخصوص مىفرستم تا آب خيابان را بدهد و در سر هر موقع از فوج تهران در خيابان قراول گذاردهام كه بار و مال متفرقه از خيابان عبور ننمايد. بحمد الله در كمال طراوت و خوبى است.
باغ مباركه عشرتآباد مثل بهشت برين است. سه روز بود كه مجراى آب قنات خرابى به هم رسانيده بود. در اين سه روز، شب و روز آدم گذاشتم مجرى را درست كردهاند و ديروز غروبى كه از باغات مراجعت مىكردم، خودم ايستادم و آبها را به
1) وير: پيشآمدگى زمين در كناره گودال، پشته، تپه.
فوارههاى حوض انداختم. الان دو سنگ و نيم آب از فواره حوضها جارى است.
باغ مباركه قصر قاجار خيلى خوب و باصفا است. مجراى حوض وسط باغ را مشغول ساختن هستم و همه روزه به حاجى ابو الحسن تأكيد مىشود. ان شاء الله به زودى تمام خواهد شد و آدم و عمله گذارده مشغول قطعات آنها هستند. ان شاء الله چند روز ديگر تمام خواهد شد.
باغ مباركه سلطنتآباد نمىتوانم عرض كنم چقدر باصفاست از جميع نهرها آب جارى و باغ هم در نهايت طراوت و خرمى است. آب قنات خود سلطنتآباد دو سنگ و نيم است. آب قنات اصفهانك را هم دو سنگ و نيم است، مشغول تعميرات و بنّايى هستند.
باغ مباركه نياوران، باغچهاش باصفا و عمارتش نزديك به اتمام است، قدرى ناتمامى درهاى بالاخانه تا چند روز ديگر تمام خواهد شد. آب قنات نزديك يك سنگ است.
باغ مباركه اقدسيه هنوز دست به بنّايى نزده، ليكن حاجى ابو الحسن قرار داده است كه روز شنبه بنّا و عمله آنجا بفرستد و حكما روز شنبه عملجات خواهد رفت. آب قنات الان قريب سه سنگ و نيم است. گله متصل در ميان خيابان و باغات است و مثل سابق جاها نمىرود.
باغ مباركه ايلخانى بسيار خوب و باصفاست.
باغ مباركه لالهزار خيلىخيلى قطعاتش خرابى و علف گرفته بود. قرارداد بيل بزنند و مشغول بيلزنى هستند آب قنات هم يك سنگ متجاوز است.
باغ مباركه نگارستان خيلى ... (1)و بىعيب است. آب قنات هم يك سنگ و نيم مىشود. از باغ زيادتر است، ولى از باغ بيرون نمىرود. و در سر آن باغات جميعا آدم مخصوصا
1) يك كلمه خوانده نشد.
خودم گذاردهام كه شب و روز مشغول نظم هستند. خودم هم يك روز در ميان سركشى جميع باغات مىروم، به موافق التزامى كه از مباشرين هر باغ گرفتهام، روز جمعه ميان جميع سرايدار و باغبان و احتسابها را خواهم ديد و آن يكصد و پنجاه و چهار نفر كسر نفرى آنها را روز جمعه بايد سان ببيند كه از عدد براتى كه به جهت سرايدار و باغبان و غيره صادر مىشود يك نفر كم و كسر نخواهد داشت ان شاء الله تعالى در مراجعت موكب همايون به نظر اقدس شهريارى روحنا فداه خواهد رسيد كه باغات را چطور بايد نگاهداشت. خيابانهاى دولتى همه جا پاك و تميز بىعيب است. خودم هر روز عصر و هر شب كه به سركشى قراولخانهها مىروم از جميع خيابانها را گردش مىكنم و بر جميع خيابانها كه قراول گذاشتهام كه هم حفظ درختها را بكنند و هم اگر مست و شريرى كه باشد و هرزگى بكنند بگيرند. دوشانتپه چه عرض كنم باغ مثل زمرد، گلهاى سرخ تكتك باز شده، بلبل زياد، آب قنات قريب سه سنگ صيفىها همه سبز مىشوند. شير و ببر و پلنگ و طيور وحوش همه در نهايت خوبى مىباشند، بنّايى هم همه جا مشغول هستند و كار مىكنند. شكار هم در كوه و صحرا از حد و حساب بيرون است. يك فقره بسيار قريب بود در دو ماه قبل از اين موكب همايونى روحنا فداه به دوشانتپه تشريف بردند يك راس قوچ از باغ لالهزار آوردند و در بالاى نىدره ول دادند و رفت در صحرا، سه روز قبل از اين كه دوشانتپه رفته بودم همان قوچ در سر استخر دوشانتپه ديدم و حالا هم در توى باغ دوشانتپه حاضر و موجود است.
عمارت مباركه قصر فيروزه بسيار بسيار بسيار خوب و باصفا و از هر دو قنات آب جارى و زياد است. قنات بزرگ هم خوب يك سنگ و نيم آب دارد، هر روزى كه به باغات مباركه مىرود، آجودانيه و باغچال را سركشى مىكنم. آب قناتشان زياد و عمله و بنّا مشغول كارشان هستند. خيلى باصفا و خوب است.
خدمت خان محقق عرض بكنيد از جميع امورات خودتان كه به بنده محول فرمودهايد همگى منظم است خصوصا قاسمآباد، روزنامه آجودانيه و قاسم آباد را به توسط چاپارپست خدمت سركار عرض خواهم كرد.
وجيه الله
دوشنبه 18 شهر ربيع الثانى 1295
از تهران به ميانج
از شاهزاده عبد العظيم عرض كمينه به خاكپاى مبارك اقدس شهريارى روحنا فداه:
محض اطلاع تا بحال از عرايض كمينه هيچيك قرار داده نشده است، نه اضافه مواجب و سند خانه و قروض و طلبها و قرار با ميرزا رضا، به همه جهت باقى است، اگر عرض نمايد كه درست نمودهايم، عزيز الدوله بىسبب باز معطل است، خلاف است.
جز عنايت پادشاه روحنا فداه چشم مرحمت در انجام امورات آسودگى ندارم و منتظر التفات و مرحمت شاهنشاهى هستم.
عزيز الدوله
به تاريخ 18 ربيع الثانيه 1295
التفات حضرت اقدس همايونى روحنا فداه به اين كمينه دعاگو رسيد. خداوند وجود قبله عالم روحنا فداه را از هر بابت حفظ فرمايد و جان ناقابل مرا به قربان وجود مبارك بگرداند. الحمد لله نيمهجانى باقى است كه به دعاگويى وجود مبارك صرف شود.
گلين خانم
سنه 1295
از تهران به زنجان
جواب:
از سلامتى مزاج مبارك حضرت ظل اللهى روحنا فداه و از تشريففرمايى موكب همايون روحنا فداه، به زنجان بىنهايت مشعوف شدم. خداوند جان كمينه را به قربان خاك پاى مبارك بگرداند. اگر از دورى خاك پاى مبارك زنده ماندم به حكم اقدس همايون با حرمخانه به زيارت خاك پاى مبارك در انزلى مشرف خواهم شد. اين مژده، در نظر مبارك خيلى زود است، اما براى كمينه بسيار دير است. در هر جهت طالب سلامتى وجود مبارك هستم. الحمد لله حرمخانه همگى احوالشان خوب است، به دعاگويى وجود مبارك مشغول هستند. خاطر مبارك آسوده باشد.
انيس الدوله به تاريخ 12 شهر ربيع الثانى
گيرنده مطلب: ميرزا زين العابدين
سنه 1295
از تهران به زنجان
جواب:
به حضور مبارك اعليحضرت شاهنشاهى عرض آستانبوسى مىرساند. به تلگراف مبارك كمينه را سرافراز فرموده بوديد، خداوند جان ناقابل اين كمينه را قربان خاك پاى مبارك بگرداند. الحمد لله كه مزاج مبارك سالم است، اين كمينه هم از تصدق سر مبارك زنده است. اين كمينه وليعهد را هم اگر مىخواهد محض نوكرى و جانفشانى قبله عالم مىخواهد. خداوند جان خودم، وليعهد و همه كسم را به قربان وجود مبارك بگرداند.
اگر رأى مبارك قرار بگيرد ان شاء الله مراجعت وليعهد را در ركاب مبارك بياورند، اين كمينه را احيا فرمودهاند.
تاج الدوله حاضر است عرض آستانبوسى مىرساند.
شكوه السلطنه به تاريخ 12 شهر ربيع الثانى
گيرنده مطلب: ميرزا زين العابدين
قربان خاك پاى اقدس همايونت شوم
زيارت سواد دستخط مبارك جهان مطاع شاهانه موجب كمال مفاخرت و مباهات شد. خداوند سايه مبارك را از سر اين كمينه كم نفرمايد. مطلقا عرض و مطلبى نيست و سواى سلامتى وجود مبارك آرزويى ندارم مگر فيض حضور مبارك را. بچهگربهها و زبيلى در كمال صحت و سلامت با همديگر بازى مىكنند و ملالى ندارند. حيف كه شما تشريف نداريد كه تماشا كنيد. از غلام جاننثار مليجك هيچ نفرموديد، ان شاء الله در ركاب مبارك تا فرنگستان خواهد بود.
امين اقدس
رمز ديگر
به خاك پاى مبارك عرض كنيد، عاليه خانم، عرض مىكند فرش تابستانى ندارم و به خاك پاى مبارك عرض كردم فرموديد مىدهم، حالا مرحمت كنيد كه بىفرش هستم.
به خاك پاى مبارك
از سلامتى مزاج مبارك اقدس همايون روحنا فداه شكر خدا را كردم، بسيار خوشنودم، فرمودند از احوال كمينه خواسته بوديد، از مرحمت اقدس همايون در زير سايه مبارك زنده هستم، نيمجانى براى دعاگويى وجود مبارك باقى است. شنبه گذشته مهمان منير السلطنه بوديم با همه اهل حرمخانه رفتيم حضرت عبد العظيم، شاه را دعا كرديم. [در] باغ مهد عليا، ناهار و عصرانه صرف شد، اهل حرمخانه احوالشان خوب است. نهايت صحت را دارند، خاطر مبارك آسوده باشد. روز شنبه آينده همه حرمخانه در قصر قاجار مهمان كمينه هستند. جمعه هواى خوشى بود، مهمانى را پس انداختيم.
انيس الدوله دوشنبه 18 ربيع الثانى از تهران به ميانج
دوشنبه 18 ربيع الثانى
از تهران به ميانج
به خاك پاى مبارك
تصدق وجود مباركت گرديم. از تلگرافى كه مرحمت فرموده بودند، زياد از مرحمتهاى ملوكانه اميدوار شديم، از سلامتى وجود مبارك شكر بجا آورديم، احوال كمينهگان در زير سايه اقدس شهريارى خوب است. به دعاى وجود مبارك مشغول هستيم.
تومان آغا و توران آغا (1)
1) تومان آغا و توران آغا ملقب به فروغ الدوله و فخر الدوله خواهران تنى و دختران ناصر الدين شاه بودند، فخر الدوله زنى زيبا و اديب و شاعر بوده است كه در سن سى و سه سالگى بر اثر بيمارى سل درگذشت. تومان آغا معروف به فروغ الدوله نيز همسر ظهير الدوله و زنى نكتهسنج و شاعر بوده است. ر. ك. روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان. به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى، فاطمه قاضيها. ج اول، چاپ دوم، ص 372.
از تهران
به تاريخ 19 شهر ربيع الثانيه سنه 1295
در ميانج
جواب: مقرب الخاقان مؤتمن السلطان آجودان مخصوص
خداوند جان ناقابل مرا به تصدق خاك پاى مبارك نمايد و سايه معدلت همايونى را بر مفارق جميع اهل ايران على الخصوص اين غلام آستان مبارك ان شاء الله پاينده و مستدام بدارد و مژده سلامتى و بشارت و استقامت ذات كامل الصفات همايون جانى تازه و روانى بىاندازه بخشد. از مرحمت و مكرمت قبله عالم روحنا و روح العالمين فداه احوال اين غلام آستان همايون خوب و به خدمات محوله مشغول است. اهالى حرم جلالت همگى سلامتند. شهر و توابع بحمد الله در كمال نظم و خبر تازه قابل عرض به هيچوجه نيست. ديروز را به سركشى دوشانتپه رفته بودم، بسيار منتظم و خيلى پاكيزه بود. محض ميل خاطر همايون حكومت قم و كاشان را به اعتضاد الدوله واگذار نمود.
همين دو سه روزه روانه خواهد شد. نواب فخر الملوك را هم خواهد برد.
عزيز الدوله در حضرت عبد العظيم التحيه و السلام مانده است. هرچه هم فرستادم نيامده مىگويد قرض را بدهيد، عمل خانه مرا درست كنيد تا بيايم به عرض خاك پاى مبارك برسانيد. در فقره عزيز الدوله هرچه مقرر فرمايند ابلاغ نماييد.
نايب السلطنه
از تهران
به تاريخ 19 شهر ربيع الثانى سنه 1295
در ميانج
جواب: مقرب الخاقان آجودان مخصوص
معمار باشى بىكار نيست، ولى در اين چند روز در كمال اهتمام مشغول خواهد شد.
روزنامه بنّايى را اين دو روزه بطور اختصار نوشته در ورود موكب همايون روحنا فداه به تبريز تلگراف مىكنم كه به نظر مبارك برسانيد.
در ساير خدمات مرجوعه نيز نهايت مراقبت را دارم. خاطر مبارك ملوكانه از هر جهت مطمئن باشد.
اعتضاد السلطنه
19 ربيع الثانيه 1295
تلگراف رمز مرخصى اهالى حرمخانه به كامرانيه زيارت شد، اهالى حرمخانه بحمد الله همگى سالمند. روز شانزدهم اهل حرمخانه كلا مهمان والده نايب السلطنه بودند، در حضرت عبد العظيم، در باغ مهد عليا صرف ناهار و عصرانه شد. همگى را در كمال نظم برده عصر مراجعت فرمودند. امين اقدس در حين مراجعت به اتفاق آغا بهرام به علىآباد رفته سركشى نموده و ملحق شدند چند نفر از قرار تفصيل معذور از رفتن بودند. گلين خانم، تومان آغا، توران آغا، عفت السلطنه، دلپسند خانم و چند نفر از اهل قهوهخانه. تومان آغا به نوبه غبّين و سرفه، شيرازى كوچك به قولنج عصبانى مبتلا شدند.
ميرزا لقمان معالجه نمود خوب شدند. تمام اطبا همه روزه به جهت كليه معالجه حاضرند. تا حال بقدر سى نفر را معالجه نمودهاند و خوب مواظب هستند. گلين خانم شب جمعه پانزدهم به قولنج شديد گرفتار شد، تمام اطبا بودند، ميرزا لقمان از حالت ايشان مستحضر شده دستورالعمل داد و ايشان را از بعضى ماكولات منع كرد و مراجعت نمود، همان شب قدرى قارچ و ماست ميل فرمودند. نزديك به آن شده بود كه تصدق فرق مبارك بشود، از اقبال پادشاهى، ميرزا سيد رضى و ميرزا زين العابدين معالجه كردند و رفع شد. دو مسهل روغن چراغ ميل فرمودند، حالا را قدرى بهتر هستند. انيس الدوله عرض مىكند كه خداى نخواسته مذكور شد به وجود مبارك كسالتى عارض شده است و نمك ميل فرمودند موجب تشويش كمينه و ساير اهالى حرمخانه گشت. خداوند جان همه ما را تصدق وجود مبارك نمايد.
معتمد الحرم
دوشنبه 18 شهر ربيع الثانى از سنه 1295
از تهران به ميانج
جواب: تلگراف آجودان مخصوص
حسب الامر محض مرحمت شاهنشاهانه پرسش حالى فرموده بوديد. بحمد الله در ظل مرحمت ملوكانه سلامتى حاصل است و به دعاى سلامتى وجود مبارك ليلا و نهارا مشغول. از كثرت عارضين قزوين و خمسه و ابتداى خاك آذربايجان مقرر فرموده بودند اينجا هم اينقدر عارض است كه روزى هشت ساعت در ديوانخانه مباركه با نهايت دقت وارسى مىشود و تمامى ندارد. ان شاء الله به سلامتى وجود مبارك همه را به عدل و انصاف تمام كرده به دعاى دولت ابدمدت مستدام مىدارد و اينكه مقرر فرمودهايد كه عارضين ولايات قزوين و خمسه و آذربايجان را تا مراجعت موكب همايون تمام نمايد و به ورود انزلى عرض اتمام را نمايند، معلوم است همه خدمتگزاران و جاننثاران را لازم است كه در رفع ظلم از مظلومين خاصه در غياب موكب همايون، نهايت اهتمام را نمايند.
عريضه هم ديروز به توسط چاپار آقاى عضد الدوله عرض شد كه جوف پاكت سر به مهر شماست تا ورود تبريز مىرسد و از تفصيل امور مستحضر مىشويد.
معز الدوله
دوشنبه 18 ربيع الثانى
از تهران به ميانج
جواب: خدمت جناب آقاى آجودان مخصوص دام مجده العالى
اخبار خارجه جداگانه عرض شد. اخبار داخله هم در ذيل عرض مىشود:
هوبل در كوه زر است، چهار روز است رفته است، خبر تازه از او ندارم. فارس، خراسان، كرمانشاهان، عربستان، گيلان، مازندران، آذربايجان و ساير ولايات ديگر بحمد الله تعالى از ميامن اقبال بىزوال اعليحضرت شاهنشاهى خلد الله ملكه امن و امان است. حكام بزرگ و كوچك هركس در مركز حكومت مستقر و مستقل هستند. روزنامجات تلگرافى به رسم سابق هفته [اى] دو روز از كل ولايات گرفته مىشود و خدمت بندگان، جناب مستطاب اجل اعظم آقا داده مىشود. دربار اعظم سواى دوشنبه و جمعه همه روزه باز است و تمام وزرا و شاهزادگان و اولياى دولت عليه جمع مىشوند و مشغول انجام امور و مهمات مملكتى و غيره هستند. وضع رفتار و سلوك بندگان اجل اعظم آقا دام اقباله به تمام طبقات و رجال دولت بسيار خوب است. زايد الوصف مواظب كل امورات هستند.
از براى انتظام سيم عربستان كمال اهتمام و كوشش را دارند و تلگرافهاى بسيار سخت به حكام آن طرفها فرمودهاند. روز به روز حالت انتظام آن سمت و استقرار سيم تلگراف بهتر و خوبتر مىشود حكومت عربستان از محمره تا ده پانزده روز ديگر قبول خواهد رسيد. اخبار تازه [اى] كه قابل عرض باشد در داخله مملكت نيست. در ملاير مردى
شب زهر خورد و مرد. در قم چند نفر سكته كردهاند. حضرت ظل السلطان وارد اصفهان شدند. كردستان، خرمآباد، همدان، نيشابور، مشهد، سبزوار بارانهاى خيلى خوب آمده است. تمام رجال دولت با كمال اهتمام هريك مشغول خدمات محوله هستند. خيلى بيشتر از وقتى كه موكب اقدس همايون اعلى در حوالى ظهرها تشريففرما مىبودند.
مخبر الدوله 18 شهر ربيع الثانى
از تهران به ميانج
عرض خاكپاى مبارك همايونى روحنا فداه جسارت مىشود:
مقرر فرموده بودند، كاروانسراى قديم كرج تعمير شود. جناب علاء الدوله معمار فرستاده، برآورد كردهاند، هزار و پانصد تومان خرج دارد. هرطور امر و مقرر فرمايند اطاعت خواهد شد.
مستوفى الممالك عصر يوم شنبه به تاريخ 16 شهر ربيع الثانى، سنه 1295
از تهران به تبريز
جواب: آجودان مخصوص دعا مىرساند
روزنامه مختصر بنايى كه امروز آدم فرستاده سركشى به اغلب آنها كرد، روزنامه آوردهاند و بعضى را هم اطلاع خارجى هست، از قرارى است كه تلگراف مىشود، مباشرين را آسوده نمىگذارم كه غفلت كنند. مراتب را به عرض حضور مبارك برسانيد.
وزير علوم به تاريخ 20 شهر ربيع الثانى سنه 1295
در قورخانه جديد مشغول كاشيكارى روى كار و سردر و حجارى حوض و آجركارى انبار هستند و عملجات زياد است.
در قراولخانه جلو خانه جناب ناصر الملك تازه مشغول پىبردارى شدهاند.
قراولخانه مشهور به تكيه ملاقدير از شفتكارى بيرون آمده مشغول تراش چينى هستند و دو سه روز ديگر تمام مىشود. قراولخانه دروازه ناصريه و قراولخانه دروازه قديمى شميران از بنائى و حجارى و تراش چينى مدتى است كه تمام شده.
دروازه ناصريه مشغول خرابى و پىبردارى هستند.
ديوار پشت ميدان مشق خراب شده بود مشغول هستند به ساختن آن در اطاق نظام و ساير بيوبات هرچه تعميرى برسد مشغول هستند.
در انبار جديد توپخانه و انبار تفنگ و فشنگ از امروز مشغول بنايى شدهاند.
عمارت مبارك دوشانتپه را مدتى است مشغول تعميرات و نوسازى هستند.
در ميدان ارك مشغول سنگ و فرش و تعمير جدول هستند و رنگ طارمى هم شده است. ديوار پشت دار النظاره خراب شده بود، مشغول بنّايى و ساختن هستند.
در حمام خاص مشغول تعميرات هستند.
حمام نواب امين الدوله مشغول تعمير و نقاشى هستند.
در اندرون سروستان مشغول تعمير نارنجستان و غيره مىباشند، ستون عمارت بادگير در دست است.
در اندرونها هر تعميرى لازم باشد عملجات برده و مىبرند.
عكاسخانه قديم مشغول بنايى هستند.
منزل وزير دول خارجه كه اندرون است مشغول هستند، ساير عمارت اندرونها هرچه تعميرى بخواهد مشغول مىشوند.
در بهشت امين هم مشغول تعمير هستند.
طره و بخارى شمس العماره تمام شده است، به ملاحظه بارندگى چند روز تأمل شد.
امروز فردا مشغول مىشوند.
در قصر قاجار مشغول ساختن راه آب جديد هستند.
سلطنتآباد و ادارى [؟] و سنگفرش دوره فرنگى تمام شده است. در دو طرف درياچه
مشغول سنگ وادارى و آجرچينى هستند.
سردر سپهسالارى هرچه تعمير داشت تمام شده خيابان سر تكيه مشغول بنايى و تعمير هستند.
عمارت مباركه نياوران مشغول تعميرات ديوانخانه و كاغذچسبانى هستند، سنگ وادارىچهها و مهركشى و تعمير جدول تمام شده است.
در دولتآباد مشغول تعميرات شدهاند.
فاضل حوض ميدان با سبزهميدان نهر او تمام شده است.
ساير باغات هم بعد از اين هر تعميرى بخواهند مىنمايند.
در مريضخانه هم مشغول كارهاى لازم كه برآورد شده هستند.
قربان خاكپاى جواهرآساى اقدس همايونت شوم
محضا لله و تصدق وجود مبارك از اين سفر ميمنت اثر به عرض خانهزاد بىكس بيچاره رسيدگى فرماييد. خانهزاد به حبس و زنجير در آستان مبارك راضى نبوده و به كرمانشاهان نمىماند. محض امتثال امر هشت ماه است به كرمانشاهان آمده ساعتى هزار سال از حبس و زنجير بدتر بود. به خاكپاى مبارك و اولياى دولت مكرر عريضه نموده كه خانهزاد از ارث پدرى چيزى نمىخواهد. همينقدر آسوده به دعاگويى وجود مبارك اشتغال نمايد و مكرر به خاكپاى مبارك در وصول طلب ديوان اين غلام عرض نموده و پيش از همه اطاعت مىنمايد اينكه در فقره سند جزئى مسامحه داشت محض اين بود كه خدام آستان مبارك تحقيق از حالت و درد اين خانهزاد بفرمايند برعكس به خاكپاى مبارك مشتبه نمودند استدعايى كه از رحم و عدالت ملوكانه دارد محضا لله و محض تصدق راه و سفر مبارك خانهزاد بعد از همه خدمات و جاننثارى مرخص فرمايند يا در دار الخلافه برده به حضرت اشرف والا آقاى نايب السلطنه و يا جناب اجل اعظم آقا باشد، و اگر در دار الخلافه مرخص نيست بماند، يا در فارس و يا در خدمت نواب والا مؤيد الدوله، و يا در همدان متوقف باشد و به دعاى وجود مبارك اشتغال نمايد.
با وجود خانه و عيال و اولاد و ملك، خانهزاد راضى به ولايت غربت و گدايى مىباشد و در كرمانشاهان نباشد. خداوند جان اين غلام خانهزاد بىكس بيچاره را به قربان وجود مبارك نمايد.
خانهزاد جاننثار ابراهيم ابن عماد الدوله به تاريخ 22 شهر ربيع الثانى سنه 1295
[متن دستخط شاه]:
به شكوه السلطنه تلگراف شود كه، عريضه كه نوشته بودى رسيد، الحمد لله احوال ما و وليعهد خوب است، همه بچهها را در تبريز ديدم، ما شاء الله همه خوب و بامزه هستند، بخصوص حسينعلى ميرزا، خيلى بچه ترك شيطان بامزهايست.
[متن دستخط شاه]:
به بدر السلطنه تلگراف بشود كه عريضهات رسيد در فقره برادرت نوشته بودى ان شاء الله تهران حكم خواهد شد.
جواب: مقرب الخاقان، مؤتمن السلطان آجودان مخصوص
خداوند جان ناقابل اين غلام آستان ملايك پاسبان همايون را به قربان و تصدق خاكپاى مبارك همايونى نمايد. از مرحمت و عنايت و توجه خاطر خطير همايون احوالم خوب شد. هر روز بدون دقيقه [اى] غفلت به دعاى بقاى وجود مسعود مبارك و خدمات مرجوعه و محوله مشغول است، و هزاران هزار شكر و سپاس كه بحمد الله موكب مسعود همايون به فّر و اقبال و فيروزى و صحت و سلامتى به تبريز وارد و نزول اجلال فرمودند، و ان شاء الله تعالى روزى باشد كه مژده معاودت موكب جهانپيماى همايون را همينطور به كمترين جاننثار و غلام سركار اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهى روحنا و روح العالمين فداه تبليغ نمايند.
الحمد لله و المنه از توجهات بلانهايت شاهنشاهى امورات دار الخلافه و ساير ولايات كلا منسق و در كمال انتظام است. بدون اغراق الحمد لله به قدرى منظم است كه به هيچ وجه من الوجوه خبرى كه قابل به عرض باشد نيست. اهالى فارغبال و آسوده در كمال راحت مشغول دعاگويى وجود مسعود مبارك هستند. همه جا امن و منظم و در مراقبت و مواظبت كوتاهى نمىشود. اهالى حرم جلالت جميعا صحيح و سالم مشغول دعاگويى وجود مسعود مبارك هستند. عضد الدوله جمعه به تهران وارد شدند. بعد از پانزده بيست روز به قزوين مىگويند معاودت خواهم كرد.
نايب السلطنه امير كبير به تاريخ 25 ربيع الثانى 1295
از تهران به تبريز
به توسط آجودان مخصوص به خاكپاى مبارك همايون روحنا فداه عرض و جسارت مىشود
حمد خداى را كه بشارت استقامت مزاج مبارك متواتر و متوالى رسيده و مىرسد و به جهت قلب اين غلام جاننثار قوتى فوق قوت است مىدهد، خدا انشاء الله جان اين غلام را تصدق وجود مسعود مبارك نمايد از توجهات ملوكانه احوال چاكر به قدرى كه صرف خدمت دولت بشود خوب است. شاهزادگان و وزرا همه روزه در دربار اعظم غير از ايام تعطيل حاضرند و همه با كمال صدق و ارادت مشغول خدمت و دعاگويى مىباشند. از ولايات و سرحدات خبر تازه هيچ نرسيده است. امورات به فضل الله تعالى و ميامن ميمنت پاك و صاف همايونى در عالم خود و به مزاج خود منظم و مضبوط است.
دار الخلافه و ولايات سايره نظام و غير نظام همه در حالت آسودگى و امنيت هستند.
استاد حاجى على تعميرات عمارات قزوين را برآورد كرده است. صورت او را نه هزار [و] پانصد [و] پنجاه تومان بازديد كرده است. در قزوين ديوان چهار هزار خروار جنس دارد كه به قيمت اودئيل پنج هزار تومان مىشود. جنس بيرون نيامده را خالى از اشكال نيست كه بتوان به كسى فروخت و تنخواه آن را به مصرف بنايى قزوين رسانيد، فرضا بتوان تنخواه قيمت جنس را پاى بنايى گذاشت، چهار هزار [و] پانصد تومان ديگر باقى خواهد ماند. هرطور در اين فقرات امر و مقرر فرمايند اطاعت خواهد شد. از گندم انبار تهران مقرر فرموده بودند ماهى هزار خروار مبيع شود. دو هزار خروار از بابت ربيع الثانى و جمادى الاول به ميرزا محمود وزير مبيع شده است. بحمد الله ارزانى است و گندم چندان طالب ندارد. به جهت جيره اردوى استرآباد دو هزار تومان از خزانه تحويل
گماشتگان نظام شد كه ببرند برسانند و ماه به ماه ان شاء الله جيره آنها خواهد رسيد. جيره اصفهان را هم كه حضرت والا ظل السلطان خواهد رساند.
جيره نظام هم كه قريب چهارده هزار تومان با ده هزار تومان پولى كه از خزانه اندرون داده شده است، تتمه هم بعد خواهد رسيد. سردار شاه نوازخان به اجل سكته مرحوم شد. زياد عرض ندارد. امر اقدس مطاع.
مستوفى الممالك به تاريخ 25 شهر ربيع الثانى، سنه 1295
تبريز
به خاكپاى مبارك عرض كنيد
خداوند جان همه چاكران را تصدق فرق مبارك نمايد. امروز كه يوم 25 شهر حال است، كل خادمان حرم در كمال سلامتى و استقامت مزاج به دعاگويى وجود مبارك مشغولند. در روز شنبه بيست و سيم شهر حال، كل خادمان حرم جلالت در سلطنتآباد مهمان سركار انيس الدوله بودند. صبح بسيار زود مهياى رفتن شدند. پنج ساعت از دسته گذشته وارد آنجا شدند، صرف ناهار فرمودند به هزار زحمت يك ساعت از شب گذشته مراجعت به شهر فرمودند، چند نفر كلفت انيس الدوله به جهت كفايت نكردن اسب و كالسكه شب را در آنجا توقف نمودند. آغا على خواجه در آنجا مانده صبح بسيار زود آنها را آوردند. اگر رأى ملوكانه مقتضى شود كه كليتا گردش خادمان حرم جلالت از باغات و زيارت موقوف شود تا ورود موكب همايونى روحنا فداه ظاهرا بهتر است. به وسيله چاپار مفصلا به عرض رسيده است. جواب همايونى در اين مرحله به وسيله تلگراف مرحمت شود كه چند روز گردش خادمان حرم موقوف باشد. تا وصول عريضه چاكر و زيارت دستخط همايون به وسيله چاپار بسيار خوب است.
معتمد الحرم
از تهران به تبريز
جواب: به حضور مبارك عرض مىشود
تلگرافى كه به دستخط مبارك فرموديد بر سلامتى مزاج مبارك حضرت ظل اللهى روحنا فداه بود زيارت كردم، غم و اندوه خود را زايل كردم. خداوند وجود مبارك را صد و بيست سال پاينده بدارد. آنى بىوجود مبارك زنده نباشم. فرموديد اگر مطلبى داشته باشم عرض نمايم. اصل مقصد خاصه همان سلامتى وجود ذى جود مبارك اقدس همايون است. ان شاء الله تعالى از اين سفر خيريت اثر به مطالب رسيده بزودى مراجعت فرماييد. الحال كه به خاك پاى مبارك عريضه عرض مىكنم ميرزا على طبيب مسهل روغن كرچك به كمينه داده خوردم. قدرى احوالم مغشوش است، تب دارم. هر چند روز يك دفعه قولنج مىكنم. الحال چند روزى است از توجهات ملوكانه بهتر هستم. روز شنبه در سلطنتآباد همه حرمخانه مهمان بودند، از هر بابت به همه خوش گذشت، ليكن جاى حضرت ظل اللهى خالى بود. بىوجود مبارك صفايى نداشت. با چاپار تبريز دو عريضه عرض كردم. جواب هيچكدام نرسيد. ان شاء الله هر دو عريضه به حضور مبارك رسيده است.
انيس الدوله به تاريخ 25 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به تبريز
جواب:
به حضور حضرت اقدس شهريارى عرض مىكنم قربان حضور مبارك شوم، بحمد الله و المنه كه وجود مبارك سلامت است و به سلامتى وارد شديد. عوض اين كمينه امروز غلامزادههاى حقيقى قبله عالم البته خدمت مىكنند و آستان مبارك را عوض من مىبوسند. مطالبى كه قابل عرض باشد ندارد. الحمد لله از تصدق سر مباركت همه سلامت هستيم.
شكوه السلطنه به تاريخ 25 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به تبريز
جواب: تلگراف آجودان مخصوص حضور همايون
تلگرافى كه حسب الامر مقرر فرموده بودند زيارت شد از مژده سلامتى ذات مبارك اقدس شاهنشاهانه صد هزار هزار شكر خداوندى به عمل آمد. خداوند عز و جل وجود مبارك اعليحضرت اقدس روحنا فداه را از همه جهت محفوظ فرمايد، سايه بلندپايه ظل اللهى را بر مفارق چاكران و كل ايران مستدام فرمايد، از ديوانخانه مباركه تحقيقى شده بود، ايام هفته را مستمرا خود و اجزاى ديوانخانه همه روزه حاضر و در نهايت صدق و ارادت به عرايض عارضين وارسى مىشود و بجز روزهاى دوشنبه و جمعه كه ايام تعطيل است. تخلف نمىشود. اين دو روز را هم جمعى از محترمين در بنده منزل حاضرند و باز به انجام امور ايشان مشغول.
دو عرض لازم بود چون موكب همايونى به دولت و اقبال تشريففرما مىشدند و وقت تنگ بود لابد جسارت شد. اول در باب وصيتى است كه نواب متعاليه به خط خودشان نوشتهاند كه حمل نعش ايشان به كربلاى معلى شود و در آن آستان مقدس مدفون. خانه زرخريدى هم در كربلا دارند، براى مخارج قبر و حق التوليه خود اجاره همان خانه را مشخص نمودهاند. اين اوقات هم كه نعشهاى بسيار از علما شيخ محمد مرحوم و آقا سيد اسمعيل و غيره و غيره همه را حسب الامر و اجازه بردند و حالا وراث زياد دلتنگى از اين بابت دارند مرخص فرمايند. نعش را به اختصار چهار پنج نفر روانه سازند و همچنين نعش حاجيه بانو مرحومه كه وارث منحصر به يك دختر است، شب و
روز از اين بابت نالان و گريان است، محض تفضل ملوكانه اين اجازه شود كه با نعش نواب متعاليه ببرند و مانعى نباشد.
ديگر حسب الوصيه نواب متعاليه قرض بسيارى دارند و در مقابل طلبى از نواب مؤيد الدوله دارند كه در ايام بودن ايشان در دربار همايون كه مطالبه باقى كردستان و كرمانشاهان مىشد، نواب متعاليه نهايت فتوت و مردانگى نموده، وجهى مافوق القوه قرض كرده به ايشان دستگيرى نمودند و تا حالا در رّد آن اهمال و به طفره گذرانده، الحمد لله از مرحمت شاهنشاهانه مواجب فوقالعاده دارند و سه ولايت هم اين اوقات ايالتشان مرحمت شد. مستدعى هستم كه حكم محكمى به جناب آقا با تلگراف مقرر فرمايند كه قرار درستى در اداى طلب مرحومه بدهند. اولا خرج حركت نعش و اداى اين خورده قرض شود. ديگر در تلگراف مشروحتر جايز نبود شما عرض نماييد و حكم را صادر سازيد.
معز الدوله به تاريخ 25 ربيع الثانى سنه 1295
خدمت جناب آقاى آجودان مخصوص
مزاج بنده ناخوش با اينكه تب دارم حاضرم كه فرمايشات و جوابهاى آنها زود برسد و خوب انجامپذير بشود. معدنچى در كوه زر است و چيزى از او نرسيده است كه عرض شود. آدم فرستادهام بلكه قبل از حركت از سرحد روزنامه كار او را گرفته برساند. به مسيو سچان تا حال مكرر پيغام كرده و نوشتهام كه آن قليل نقره را سكه كند و بفرستد.
هنوز نياوردهاند كه انفاد حضور گردد. در دار الخلافه و ممالك محروسه اخبارى كه قابل عرض باشد نيست. الحمد لله همه جا امنيت است. اصلاح دربخانه همانطور است كه در ميانج عرض شد. تخلف نمىكند و هفته [اى] پنج روز تمام مردم آنجا حاضرند، بعد از ظهر متفرق مىشوند. اخبار خارجه مطلبى كه قابل عرض باشد نيست. در روملى بعضى از مردم ياغى شدهاند. افواج روس دور آنها هستند، امروز نوشته بودند دو هزار نفر روس را دستگير كردهاند. اگر در اخبار رمز چيزى قابل عرض باشد البته جناب معتمد الملك عرض كردهاند. بارهاى ايران ديروز وارد اكسپوزسيون پاريس شد.
ضياء الملك امروز به رشت رسيده است. حشمت الدوله در اين روزها به شوشتر وارد مىشود.
مخبر الدوله به تاريخ 25 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به تبريز
جواب: به حضور اقدس شهريارى عرض مىكنم
تلگرافى كه به سرافرازى اين كمينه مرحمت شده بود زيارت كردم، الحمد لله كه به سلامتى وارد تبريز شديد. اين كمينه هم از تصدق سر مبارك سلامت است و به دعاگويى وجود مبارك مشغول، عرضى به غير از سلامتى وجود مبارك ندارم.
تاج الدوله به تاريخ 25 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به تبريز
جواب:
اخبار تلگرافى كه به سرافرازى كمينه شرف صدور يافته بود از سلامتى وجود مسعود مبارك شكر خداوند رحمان نمود. اميد آنكه در اين زودى به زيارت حضور مبارك شرفياب شود. ملالى بجز مفارقت زيارت حضور مهر ظهور ندارد.
خان بابا خان به آن زبانى كه دارد دعاگوى وجود مباركست.
والده ظل السلطان به تاريخ 25 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به تبريز
مقرب الخاقان، معتمد السلطان، آجودان مخصوص
به تاريخ چهارشنبه 27 شهر ربيع الثانى خاطر عاطر مهر مظاهر همايون سركار اعليحضرت قدر قدرت اقدس شاهنشاهى روحنا و روح العالمين فداه را قرين اطلاع و آگاهى مىدارد كه بحمد الله و المنه از توجه كامله شامله ملوكانه امورات دار الخلافه در كمال انتظام است. اهالى حرمخانه مباركه با سلامت احوال به دعاى وجود مسعود مبارك بىزوال مشغولند. از قرار اخبار روزنامه تلگرافى ساير ولايات منظم است. بههيچوجه خبر قابل عرض خاكپاى مبارك نيست. از قرارى كه روزنامه تلگرافى استرآباد مىنويسد فوج شاهرود بسطام و فوج حشمت در بيرون دروازه بسطام با صاحبمنصبان در نهايت نظم هستند. از قرارى كه مذكور شد روز قبل سوار زيادى از طايفه دوچىها گله گوسفندى كه از دهات نزديك فندرسك را مىبردند، اهل ده اجماع كرده سوار تركمان را شكست داده، چهارده رأس اسبهاى تركمان را با گوسفندها مىگيرند و دو سه نفر از آنها را هم زخمى كردهاند.
نايب السلطنه امير كبير به تاريخ 27 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از شاه عبد العظيم به تبريز
به آجودان مخصوص
به خاكپاى اقدس همايون روحنا فداه عرض نماييد جناب آقا فقرات عرايض را متعهد شدند، تمام نمايند جز دو فقره، بسته به مرحمت و عنايت شاهنشاه روحنا فداه است.
علاوه بر مقررى را دستخط در فهرست فرمودند، ولى مبلغ مشخص نفرمودند. شش هزار تومان قرض بنده را هم مرحمت فرمايند.
جز پادشاه در حق امثال ما بر ديگرى حق عنايتى نيست.
عزيز الدوله 27 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به تبريز
به آجودان مخصوص
به عرض خاكپاى مبارك برسانيد كه قبله عالم روحنا فداه اطلاع دارند كه حمل و ثور در ولايات معامله موقوف است. در جوزا قسط ولايات حواله مىشود و آخر جوزا پول به تهران خواهد رسيد. مقصود از عرض اين غلام كه چهار هزار تومان طلب فوج عرب و عجم را اگر مقرر مىفرمايند از بارسئيل داده بشود، نه اين بود كه تنخواه موجود در خزانه حاضر است، بلكه منظور اين بود كه حواله ولايتى نمايد يا موعد قسط كه رسيد داده شود. به حكم ضرورت بايد تا آخر جوزا حوصله نمايند در اين ضمن از ضياء الملك هم مطالبه خواهد شد هركدام زودتر رسيد داده خواهد شد. دو هزار تومان تنخواه استرآباد را هم با زحمت راه انداختم. پول در خزانه نبود.
مستوفى الممالك به تاريخ 27 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به تبريز
به خاكپاى مبارك اعليحضرت صاحبقرانى روحنا فداه
به سلامتى وجود مسعود همايونى به ملاقات نواب شمس الدوله مسرور از اين مرحمت ملوكانه مفتخر و مباهى شدم. تلگراف مرحمتآميزى هم كه در موقع ورود موكب همايون صاحبقرانى به تبريز به ايشان شده بود مزيد افتخار گشت. امتثال حكم همايونى اسباب ازدياد دعاگويى تمام خانواده (1)شده است.
خداوند جان اين غلام و همه را قربان وجود مبارك كند.
فدوى، عضد الدوله 27 شهر ربيع الثانى سنه 1295
1) اصل: خانهواده
از تهران به تبريز امروز كه بيست و هفتم شهر حال است
تلگراف فرموديد از سلامتى مزاج مبارك خوشنود شدم، ان شاء الله تعالى اين جزئى نقاهت رفع خواهد شد. هميشه دنبل پا مزيد بر صحت مزاج مبارك بوده. الحال هم نافع است. در تهران باران نمىآيد، هوا ابر است، ليكن جمعه گذشته قدرى تگرك بقدر فندق آمد، ناودانها كار كرد، باز هم خواهد باريد. از التفات شاه احوالم بهتر است. بعد از تنقيه قولنج رفع شد، اگر ديگر نيايد.
قربانت گردم، فرمايش شد بطورى رفتار بكنيد كه مشغول بشويد خوش بگذرد، مشغولياتى براى حرمخانه بهتر از اين نبود كه سايرين را براى حرمخانه مشغوليات بفرستيد. بنا نبود كه سايرين ماندنى باشند، چگونه شد كه ماندنى شدند، در حقيقت احسان حضرت ظل اللهى روحنا فداه از حد گذشته در حق حرمخانه عجب انصاف بكار برديد هر روز يك نوع مشغوليات براى حرمخانه پيدا مىكنيد. از ديشب تا بحال مشغوليات پيدا كردهاند. ديگر لازم به سير و صفا و مهمانى نيست.
انيس الدوله به تاريخ 27 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از كنگاور به تبريز
به خاكپاى همايون
اين خانهزاد خانهنشين است و كار به كسى ندارد و از دست تعدى حسام السلطنه نزديك است با عيال و اطفال به طويله مباركه پناه بياورد. اگر طلب دارم نمىگيرند. اگر كسى ادعاى سى ساله بكند، حكما با قلق در كمال افتضاح مىگيرند. تا به حال به قدر سه هزار تومان به رسم جريمه و پيشكش از خانهزاد گرفتهاند و به قدر چهار هزار تومان ضرر دادهاند. حال ديگر بهانه ندارند، فرستاده املاكى را كه بيست و شش سال است مرحوم عماد الدوله خريدهاند و بيست سال است به خانهزاد محض مدد معاش مصالحه كردهاند ضبط بكنند كه شخصى ادعاى يك دانگ و نيم اين ملك را دارد. شش ملك خانهزاد را ضبط كردهاند اگر به انصاف و مروت قبله عالم مىگنجد اين خانهزاد عرض ندارد و الا خانهزاد را از ظلم بىنهايت ايشان خلاص بفرماييد كه محتاج شدهام و تصدق سفر فرنگستان محسوب فرمايند كه چهار روز آسوده باشم.
مرتضى قلى به تاريخ 28 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به تبريز
جواب:
مقرب الخاقان مؤتمن السلطان آجودان مخصوص
ابلاغ تلگرافى در فقره گداهاى دار الخلافه رسيد، حسب الامر قدر قدر همايون بجز طبقه عجزه كه راه معاش آنها از تكدى مىگذرد كه از حكم مستثنى و خارج فرمودند، سايرين را كه صحيح اعضا و غير معيوبند منع سخت و طرد شديد خواهد نمود كه يك نفر در تمام شهر ديده نشود. در اجراى امر قدر قدر بىاختيار و خوددارى ندارد.
نايب السلطنه امير كبير به تاريخ 29 شهر ربيع الثانى سنه 1295
از تهران به مرند
روزنامه ولايات محروسه
حيدر خان دشتى در شيراز به ناخوشى فوت شد. قريب صد و پنجاه خانهوار ايل عرب به طرف اصفهان رفتهاند. دو نفر دزد را در شيراز گوش و بينى بريدهاند. در اصفهان تدارك ختنهسورانى جلال الدوله در ميان است. افواج نظامى در ميدان نقش جهان هفته [اى] سه روز مشق مىكنند. نواب ظل السلطان به ميدان مشق مىروند.
انتظام راههاى مصطفى قلى خان عرب خيلى خوبست. از جمله در اين اوقات غلامهاى او جمعى را با شتر و مالشان از دست دزد نجات دادهاند.
وكيل الملك سه روز قبل، از قم به طرف تهران آمده است. كرمانشاهان در چهارشنبه گذشته تگرگ درشت طولانى مثل شاخهنبات باريده است. نايب الحكومه با جمعى از اهل شهر مواظبت كردهاند كه سيل آب خرابى نرساند و بحمد الله به آسانى گذشته است.
احتشام السلطنه به خرمآباد نزديك شده است. اين دو روزه وارد مىشود.
قورخانه و بنه جهانسوز ميرزا روانه آققلعه شدهاند، خود شاهزاده بعد مىرود به آنجا. از دامغان نوشتهاند اردوى نصر الملك خيلى خوب از دامغان گذشته است، كمال انتظام را داشته است، ابدا به مردم ايذا و اذيت نشده است قليل چيزى در دامغان گم شده بود، نصر الملك بعينه پيدا كرده و به صاحبش داد.
به تاريخ غره شهر جمادى الاول، سنه 1295
استخراج تلگراف رمز آغاباشى در مرند
غره جمادى الاولى 1295
حسب الامر جهان مطاع الآن به حرمخانه مباركه رفته، تلگراف رمز را به امين اقدس داده از ايشان احوالپرسى نمودم، جوابى كه عرض كردهاند بعينه عرض مىشود:
قربان خاك پاى مباركت گردم
سواد دستخط مبارك را كه به رمز شرف صدور يافته بود زيارت شد، بسيار مشعوف و خرم شده، قلب ضعيف را تسلى دادم. خدا به عزت محمد و آل محمد كه سايه بلند پايه اقدس شهريارى را از سر اين كنيز جاننثار كم نفرمايند. جاى شريف خالى، زبيلى و بچهگربههاى ديگر همه خوب. بازى مىكنند. حيف كه تشريف ندارند. الان در سر سفره ناهار خوردن آنها را تماشا كنيد كه چقدر مزه دارد.
كمينه بجز محرومى از فيض حضور مطلبى ندارم.
امين اقدس
از ميانج به جلفا
به عرض خاك پاى جواهرآساى اعليحضرت قدر قدرت ظل اللهى روح العالمين فداه
دو سه سال است اين چاكران مكرر از اغراض و افساد نصرت الله خان به خاك پاى مبارك جسارت ورزيد. امر جهان مطاع بر رفع و دفع شرارت و اغراض ايشان صادر شده و مقرر فرمودهاند بجز امر حكومت خود به ساير طوالش ادعاى برترى ننمايد. بعد از معاودت قزوين و ورود كيوان كه هنوز اردوى كيوان شكوه از خاك آذربايجان نگذشته است بيشتر از بيش اسباب اغتشاش را فراهم آورده ادعاى رياست و سرحد دارى مىنمايند. عموم رعيت و نوكر و اهل طايفه از حركات مغرضانه مشار اليه متوهم شده مىخواستيم اناث و ذكور به خاك پاى مبارك شرفياب شوند. چاكران نوعى آنها را به مراحم ملوكانه اميدوار ساخته به اين تلگراف جسارت ورزيده، تصدق فرموده چاكران را قسمى آسوده بفرمايند كه در غياب حضرت اقدس ظل اللهى جان و مال فدويان و نوكر و رعيت از شرارت اين شخص مغرض مورد ايراد و مغارض تلف نشوند.
جواد خان، امان الله خان، الهيار خان، نصر الله خان به تاريخ سه شهر جمادى الاول سنه 1295
مقرب الخاقان مؤتمن السلطان، آجودان مخصوص:
قهوهخانهايست مسمى به زرگرآباد كه مشهدى صادق شيروانى اجاره داده است، از جمله قهوهخانههاست كه برحسب امر قدر قدر جهان مطاع همايون روح العالمين فداه بسته شده است، همه روزه از سفارت دولت بهيه روس اظهار و اصرار مىشود، همه روزه نوعى خوش جواب داده شده است، مراتب را به خاك پاى مبارك عرض نماييد، چنانچه رخصت و اجازت به باز كردن آنجا مقرر مىشود بنويسيد تا غدقن در باز كردن قهوهخانه زرگرآباد بشود و اگر هم مرخص نمىفرمايند كه باز شود و به سفارت بايد جواب داد، جواب داده شود.
از تهران به جلفا
به آجودان مخصوص دعا مىرسانم
ان شاء الله تعالى در زير سايه مبارك سلامت و خوشوقت هستيد، با صاحب چاپار نوشتجات فرستادم، با نمونه سكه جديد تهران. البته رسيده يا خواهد رسيد. سكه تهران بطورى كه نمونهاش فرستاده شد مشغول هستند، سكه فرانسه هم از جانب سنى الجوانب همايونى اذن داده شده. خراسان را هم ظاهر اذن سكه مرحمت شد.
بحمد الله مردم به دعاگويى وجود مبارك [مشغول] هستند. تجار و اهالى اصفهان از نداشتن مسكوكات زياد شكايت دارند و متصل به جناب آقا و دوستدار تلگراف مىكنند.
نقره غير مسكوك به جهت خريد ترياك خيلى جمع شده است. حمل و نقل آن هم ضرر دارد و براى كسبه ممكن نيست، به جهت رواج مسكوكات و اداى ماليات اگر اطمينان پيدا شود، به عيار و سكه تهران مىفرمايند آنجا هم سكه بشود يا اذن نيست. براى رفاه حال رعيت بسيار خوبست، هر وقت ميل مبارك اقتضا بفرمايند تغيير مسكوكات داده شود، سكه شيراز و اصفهان و تهران مساوى است.
مراتب را به عرض خاك پاى مبارك رسانيده جواب لطف كنيد كه اصرار آنها زياد است.
اعتضاد السلطنه به تاريخ سنه شهر جمادى الاول سنه 1295
از تهران به جلفا
جواب: خدمت آقاى آجودان مخصوص
بحمد الله عيب سيم سرحد زود اصلاح شد و تا وقت حركت موكب اقدس همايون اعلى به فرمايشات عليه موفق خواهد بود. تمام ممالك محروسه در كمال امنيت و آرامى است، عرض قابلى خاك پاى اقدس اعلى ندارد.
معدنچى در كوه زر است، مشغول عمل و امتحانات علمى است. نقره او را در ضرابخانه سكه كردند سيصد و هشتاد و هفت عدد قران شير و خورشيد شد. به هر كس امر و مقرر شود تسليم مىشود.
در باب سيم عربستان على العجاله ماهى سيصد و پنجاه تومان مواجب مىدهم و يك تومان مخابره نمىكند، حالت لرستان امر پنهانى نيست. ماليات آنجا كه با چوب اسلحه گرفته مىشود. البته وضع سيم تلگراف را بايد دانست چگونه است، اما با اهتمام بندگان اجل آقا دام اقباله و جانفشانى اين بنده درگاه ان شاء الله درست و منظم خواهد شد.
على العجاله مخابره بواسطه قلعجات جديده [كه] تازه ساختهاند با شوشتر مىشود، اميدوار است كه روز به روز بهتر شود. وضع دربار در سيم حكومت و اخبار ممالك محروسه از شمال و جنوب و مغرب و مشرق همه خوب است و منظم است، تازه قابل عرض نيست.
مخبر الدوله به تاريخ 4 شهر جمادى الاول سنه 1295
از تهران به جلفا
خدمت جناب آقاى آجودان مخصوص زحمتافزا هستم
به خاكپاى مبارك عرض كنيد كه مبلغ سيصد و هشتاد و هفت قران سكه مباركه جديد از بندگان جناب جلالتمآب مخبر الدوله واصل و به اهالى خادمان حريم حرم سرادق جلالت از روى همان قاعده و صورت تقسيم و پيشكش جناب جلالتمآب اجل اكرم كه سپهسالار به دستخط آفتاب نقط همايونى روحنا فداه تقسيم شده بود در سه ساعت به غروب يوم سهشنبه حال مانده قسمت گرديد به كلى خادمان حرم از بزرگ و كوچك و ديگران كسى باقى نمانده مگر آغايان كه ايشان هم هميشه از نو تلگراف به سر سلطنت بهرهمند هستند و همگى خادمان جلالت از بزرگ و كوچك با آغايان [به] دعاگويى وجود مبارك اشتغال دارند و جواب خاور سلطان خانم هم بعينه عرض شده است.
معتمد الحرم
سركار مقرب الخاقان معتمد الحرم
تلگرافى جهت من آمده بود زيارت كردم. الحمد لله رب العالمين احوالم بسيار خوب شده و تكسر كسالتى ندارم. خداوند عالم وجود مبارك حضرت شهريارى را سالم بدارد.
زياده عرضى ندارم.
خاور سلطان به تاريخ 5 شهر جمادى الاول سنه 1295
از تهران به جلفا
مقرب الخاقان معتمد السلطان آجودان مخصوص
الحمد لله تعالى امورات دار الخلافه در كمال انتظام از ساير ولايات اخبار خوب مىرسد. از قرار روزنامه تلگرافى همدان در يكى از دهات همدان از قرار مذكور شخصى به دزدى رفته ديوار را سوراخ كرده صاحبخانه از عقب ديوار او را با گلوله زده، مرده. روز چهارشنبه در كرمانشاهان تگرگ بسيار درشت باريده است. شاپور ميرزا مىگويد ماهى ده پانزده تومان انعام در سوارى از جانب سنى الجوانب همايونى به من مرحمت مىشد، ابلاغى از امين حضور آورده كه ماهانه او داده شود به عرض برسانيد هرچه و هر قدر مقرر فرمودهاند اطاعت شود.
نايب السلطنه امير كبير به تاريخ 5 شهر جمادى الاول سنه 1295
از تهران به جلفا
خدمت جناب معتمد السلطان آجودان مخصوص، دام اقباله العالى
از اصدار جواب باخبر، كمال تشكر دارم. خداوند جان و عمر مرا تصدق خاكپاى همايون فرمايد.
در جواب تلگراف محرمانه ديگر كه مايه افتخار و احضار خانهزاد دولت عليه است.
محرمانه نيز استدعاى بذل التفات مىنمايم. خداوند بر اعزاز و اقبال عالى بيفزايد.
نايب التوليه به تاريخ 5 شهر جمادى الاولى سنه 1295
از تهران به تبريز
جواب: مقرب الخاقان آجودان مخصوص
مرحمت و عنايت اعليحضرت قدر قدرت همايون شاهنشاه ظل اللهى روحنا فداه را كه ابلاغ و اوامر قضا مظاهر جهان مطاع ملوكانه روحنا فداه را كه اشعار نموده بوديد باعث عنايت حصول افتخار و اميدوارى و سرافرازى و مباهات چاكرانه گرديد. از نزول اجلال ظفر همايون موكب فيروزى كوكب خسروانه با يمن و سعادت و اقبال به مزيد سجدات شكر بجاى آورده، مدارج مراحم همايونى را حسب الاراده عليه به كل صاحب منصبان و امراى عسگريه ابلاغ نمودم. همگى دعاى وجود مبارك سايه خدا روحنا فداه رطب اللسان و عذب البيان (1)گرديدند. اين كمترين بنده درگاه جهان پناه، هرگز از عهده عرض تشكر اين مراحم و عنايات همايونى برنخواهد آمد، مگر باز مكرمت خسروانه امداد فرمايد كه به جاننثارى شكرانه عبيدانه خود را تقديم نمايد.
خدمات محوله به عهده چاكرانه اين بنده درگاه در طبق اراده مطاعه مباركه منظم است و بههيچوجه از تحت نظم خارج نشده. الان در مجلس خدمت جناب مستطاب اجل آقا دام اجلاله العالى مىباشم. خبر تازه كه قابل عرض خاك پاى مبارك باشد نيست.
ترجمه تلگراف اخبار عمومى را امروز صبح به تلگرافخانه تبريز فرستادهام كه با آدم مخصوص به جناب مستطاب اشرف سپهسالار اعظم دام اجلاله برسانند. البته به عرض
1) اصل: عزب البيان
خاك پاى مبارك مىرسد، فردا صبح در ميدان مشق مكرمتهاى همايونى به آحاد و افراد قشون خواهد رسانيد.
سفير فرانسه امروز از راه رشت عازم فرنگستان شد. هر خبر تازه برسد به عرض خواهد رسانيد.
زحمت كشيده مراتب را در كمال عجز و انكسار به خاك پاى مبارك برسانيد.
سوارهاى فارس را روانه كردم. فوج دويم خاصه را اين دو روزه روانه مىكنم. از سرحدات اخبار خوب و امنيت و انتظام مىرسد، در سايه اقبال بىزوال مبارك همه امور منظم است.
يحيى به تاريخ 6 شهر جمادى الاول سنه 1295
رشت:
در ميان رعاياى شاندرمن و سال نزاع اتفاق افتاده، مىگويند دو قتل واقع شده، صدق و كذب معلوم نيست.
تبريز:
در تبريز جار كشيدهاند كه از دهم ماه به بعد قيمت نان و گوشت را يك من، نه عباسى بفروشند، لكن هنوز اين حكم مجرى نشده است. قيمت نان را نه شاهى كردهاند، ولى كم و سياه مىفروشند به اين معنى كه در هر يك من، هشت يك در وزن كم مىدهند. عذر خبازان اين است كه باران و سيل آسياها را خراب كرده و آرد كمياب است. نانها را هم مغشوش كردهاند.
خوى:
شش هفت روز قبل يك نفر مراغه [اى] از ايروان مىآمده از خوى گذشته در سيد تاج الدين، سه فرسخى منزل كرده، دو نفر تبريزى كه از خوى همراه او بودهاند شب با او منزل كرده بودند. صبح از آنجا حركت كرده رفتهاند در كدوك، هر سه [نفر]، آن دو نفر تبريزى او را خفه كردهاند، مىگويند مقتول برات تجارتى همراه داشته با دو رأس مال بردهاند.
مشهد مقدس:
از قرارى كه خبر از سرخس رسيد، نصر الله جامى در سرخس مانده است و قافله [اى] كه
از جهت مشهد با او بودهاند به همراهى تاج سردار و ساير ريشسفيدان تركمان روانه مرو بودهاند در يك فرسنگى سرخس از رودخانه زايندهرود گذشته، هفتاد نفر سوار تركمان به سركردگى عنقا سردار به خيال تاخت بر سر قافله حاضر شده بودند، تاج سردار مطلع شده ميان سواره تركمان رفته كه از جانب ايل تكه خدمت اولياى دولت عليه رفته تعهد رعيتى كردهام.
اينك با فرمان همايونى و ارقام فرمانفرماى خراسان از براى انجام به مرو مىروم و سوارهها گوش نداده بر سر قافله تاخته، تاج سردار و ساير ريشسفيدان با قافله همراهى نموده عنقا سردار را با گلوله زده و دستگير نموده، هفت هشت اسب هم با تير زدهاند، سايرين فرار نموده قافله هم سالما به سمت مرو رفتهاند.
از تبريز به تهران
روز سهشنبه ساعت 8 سنه 1295
جواب:
حضور مبارك حضرت والا نايب السلطنه روحى فداه
در باب بيست هزار تومان تفاوت عمل قشونى، اولا وجه نظام موافق حكم ابواب جمع حاجى رجبعلى خان است، ثانيا اول سال بارسئيل است، هنوز دستور العمل قشون و مالياتى نرسيده و دست به عمل معامله زده نشده كه بدانم از كدام فوج كسر گذاردهاند و از چه محل اين بيست هزار تومان بايد داده شود. ثالثا بر فرض كه تفاوت عمل قشون داشته باشد، كمتر يا زيادتر، بعد از پرداخت طلب كل قشون تا آخر سال معلوم مىشود كه چه چيز است و چه بايد دريافت شود. در اينجا هم با جناب مستطاب اجل اشرف سپهسالار اعظم در اين باب مذاكره شد، مقرر فرمودند كه در آخر سال آنچه معلوم شد بايد برسد و الا اگر در اين باب غير از اين فرمايش هست خود حضرت و الا با جناب معظم اليه با تلگراف سؤال و جواب فرمايند.
فتحعلى به تاريخ 11 شهر جمادى الاول
[متن دستخط شاه]:
به والده نايب السلطنه تلگراف شود
عريضه كه نوشته بودى يك منزلى سرحد، چاپار رساند. الحمد لله احوال ما بسيار خوب است.
مضمون عريضهايست بسيار بامزه، خنده داشت.
ان شاء الله احوال نايب السلطنه و بچهها خوب است. از احوالشان عرض كن، مطلع باشيم. احوال سرور الدوله را بپرس.
[متن دستخط شاه]:
به آغاباشى تلگراف بشود:
به خاور سلطان خانم بگو عريضه كه نوشته بودى در يك منزلى سرحد رسيد، خواندم، از مضمونش مطلع شدم، ان شاء الله غره رمضان وارد انزلى خواهم شد. يقينا.
[متن دستخط شاه]:
به معير الممالك تلگراف شود، عريضهات رسيد، در خصوص ضرابخانهها و غيره نوشته بودى، پيش از اين هم جواب نوشتم اين مقوله عرايض را به جناب آقا بگو، جواب بگير.
ايروان، معتمد السلطان آجودان مخصوص
نزول موكب همايون را به نخجوان و صحت و سلامتى شرح داده بوديد، كمال رضامندى را از شما به هم رسانيدم، خداوند ان شاء الله تعالى وجود مسعود همايونى روحنا فداه را به سلامت بدارد و جان اين بنده را قربان وجود مباركشان بكند.
مستوفى الممالك
خدمت مقرب الخاقان آجودان مخصوص
تلگرافى كه به امر قدر قدر اعليحضرت همايون شاهنشاه روحنا فداه به افتخار و سرافرازى اين غلام جاننثار مقرر شد، در باب خانه مباركه كه غالب صاحبمنصبان و رؤساى نظام بودند به زيارتش مفتخر شدند. خداوند جان همه غلامان را تصدق خاكپاى مبارك فرمايد. اخبار قشونى و خارجه را مقرر فرموده بودند عرضه داشت شود، بحمد الله همه ولايات و قشون متوقف دار الخلافه با كمال نظم و خوبى موافق دستور العمل مقرر به لوازم جاننثارى مشغولند. اردوى بسطام تماما منعقد و منظم است.
اردوى اصفهان منعقد شد و [در] كمال نظم است. جيره همه داده شد. جيره متوقفين دار الخلافه به تمام تا آخر ماه ربيع الثانى داده شد در اتاق نظام و بههيچوجه امرى منافى رأى آفتاب ضياى همايونى روحنا فداه، از بابت وزارت خارجه هم كلا برحسب دستورالعمل همايونى غلام جاننثارى هستند و امر فوق العاده روى نداده. احوالپرسى و مرحمتى كه نسبت به صاحبمنصبان مقرر شده بود، همه را به مراحم كامله شاهنشاهى، روحنا فداه سرافراز و اميدوار ساخت و بر لوازم جاننثارى و خدمتگذارى افزودند.
يحيى
تفليس، مقرب الخاقان آجودان مخصوص
تلگراف در توى خانه مباركه زيارت شد، غالب رجال دولت و اهل نظم حاضر بودند از سلامتى ذات اقدس همايون روحنا فداه و ظهور مراحم ملوكانه متشكر و مفتخر شديم و شدند. از تصدق فرق مبارك همه امور قشون و غيره بر وفق مقصود منظم و همه به دعاگويى و جاننثارى مشغولند.
كارخانه گلولهريزى به طريقى كه ديگر حاجت به گلوله ريختن در تاريخ نباشد قريب اتمام است. اردوهاى مأمور استرآباد و بسطام و اصفهان كلا منعقد و سيورسات و حقوقشان رسيد و مىرسد. فوج گروس به محل مأموريت رفته پانصد سوار به فارس روانه شد. تهور قشونى دار الخلافه در نهايت نظم است. جيره هر ماه همان ماه داده مىشود. شش هزار تومان نقد روانه استرآباد شد. بنايىهاى نظام را با كمال اهتمام در كارند. سيورسات اردوها هيچ ناتمامى ندارد.
خداوند جان غلام را قربان خاكپاى مبارك فرمايد. با توجه خاطر اقدس، ناتمامى در خدمت نخواهد ماند. مأموريت خراسان هم رفتند، ان شاء الله تعالى در همهجا به وجود مبارك روحنا فداه خوش خواهد گذشت.
هواى تهران از حالا گرم شده است.
يحيى
ايروان، خدمت سركار عظمت مدار آقاى آجودان مخصوص دام مجده
تلگراف عالى كه اظهار مراحم و عواطف ملوكانه روحنا فداه را ابلاغ فرموده بودند زيارت شد و بر مراتب افتخار بنده افزود. خداوند تعالى ظل مراحم و مكارم ملوكانه را بر سر عموم اهل ايران خاصه چاكران و خانهزادان محدود و ممدود و مستدام بدارد.
اينكه مرقوم فرموده بودند تلگراف عاجزانه چاكر در سرحد به خاك پاى مبارك نرسيد كمال تعجب دارد، زيراكه بعد از وصول تلگراف سرحد فورا جواب عرض كرد.
الحمد لله از مراحم كامله شاهنشاهانه امورات كل منظم و نسق است و اين چاكر خانهزاد شب [و] روز به خدمات محوله اشتغال دارد.
يحيى
[متن دستخط فارسى ناصر الدين شاه در حاشيه]:
يك منزل به سر چم مانده كشيده شد.
تفليس
به خاكپاى همايون عرض مىكند
از سلامتى مزاج و ورود موكب همايون به تفليس بىنهايت مشعوف شدم. خداوند وجود مبارك را در پناه خود محفوظ بدارد. احوال كمينه و همه حرمخانه خوب است.
خاطر مبارك آسوده باشد.
انيس الدوله
به تاريخ 12 جمادى الاول
تفليس
مقرب الخاقان مؤتمن السلطان، آجودان مخصوص
بحمد الله از توجه خاطر خطير همايون امورات دار الخلافه در كمال انتظام و ساير ولايات منظم است. اهالى به آسودگى مشغول دعاگويى وجود مبارك هستند. ديروز به سركشى مدرسه دار الفنون رفتم. جناب آقا و شاهزاده اعتضاد السلطنه و شاهزاده فرمانفرما معين الدوله، جناب معتمد الملك وزير فوايد و سايرين نيز بودند. الحق در كمال آراستگى و نظم بود. متعلمين و شاگردان جمعا جمع حاضر. اتاق به اتاق رفته، هر مكان، امتحانات لازمه به عمل آمده طرف غروب مراجعت نمود.
نايب السلطنه امير كبير
تفليس
آجودان مخصوص
اخبار تلگراف از جانب سنى الجوانب ملوكانه زيارت شد. از اهالى حرمخانه مباركه پرسش فرموده بودند. الحمد لله تماما در كمال تندرستى به دعاگويى وجود مبارك روحنا فداه مشغول دارند.
در روز شنبه هشتم شهر حال مختصرى از حريم حرم جلالت به زيارت امامزاده حسن رفتند.
معتمد الدوله
تفليس
به آجودان مخصوص
ابلاغ امر قدر قدرت همايون روحنا فداه و اظهار مرحمت ملوكانه را نموده بوديد.
موجب هزارگونه مفاخرت شد و خيلى مفتخر شدم مخصوصا شما مىخواهم خاك پاى مبارك را ببوسيد و عرض غلامى مرا برسانيد. حاجى سرور هم دو روز است با خادمان حرم از تبريز رفتهاند، به عرض برسانيد.
وليعهد
قربان خاك پاى جواهرآساى مباركت شوم
چون چاپار پست مستمره عازم بود، راحت دانست به عرض عريضه عاجزانه جسارت ورزيده، بدين وسيله وجود نابود خود را در خاك پاى مبارك يادآور گرديده به همينقدر كه متذكر خاطر عاطر مهر مظاهر همايون گردد، سر افتخار و مباهات به اوج اعلى سموات سايد. خداوند جان ناقابل اين غلام خاك را به قربان و تصدق خاك پاى مبارك نمايد و آن وجود مسعود همايون را از جميع بليّات محفوظ داشته، سايه معدلت همايون را ان شاء الله بر مفارق آحاد و افراد اهالى ايران تابيده و مستدام بدارد.
از روى دستورالعمل مقرره و مطابق ميل خاطر همايون و اراده عليه همايونى شب و روز مشغول خدمات است. مراقبت مخصوص در هر فقره دارد، از هيچ بابت غفلت ندارد. جناب آقا و كل وزرا هر روزه در دربار اعظم حاضرند و به خدمات مرجوعه مشغول [هستند]. تا بحال كه بحمد الله از توجه خاطر مبارك خيلى خوب گذشته.
ساير ولايات هم منظم، آرام. اين غلام بىخبر نيست و اطلاع به هم مىرساند.
ان شاء الله به توجهات بلانهايت همايونى بعد از اين هم خوب خواهد گذشت. محض اطلاع خاطر خطير همايون جسارت ورزيد.
تفصيل حبس كسى كه به عرض رسيد، به تهران رسيد، حبس شد، به همان وضعى كه وارد شد، داد عكس او را با آن فراش مأمور انداخته در جوف عريضه عاجزانه از نظر مبارك خواهد گذشت. الامر الاقدس الاعلى مطاع مطاع مطاع.
كمال صحت و سلامت و همه روزه مراقب اطلاع از حالات ايشان هستم. به باغات ديوانى خودم به نوبه سركشى كرده و خواهم كرد. امورات تهران و ولايات همه منظم است، هيچ خبر تازه ندارم. بقول عوام از آب حركت ندارد. ان شاء الله خاطر مبارك آسوده باشد.
مواجب سه ماهه ملتزمين ركاب مبارك وقت احضار انزلى ان شاء الله داده خواهد شد.
مستوفى الممالك
قربان خاك پاى جواهرآساى مباركت شوم
چند روز قبل كه به حضرت عبد العظيم عليه السلام رفته بود كه نواب فخر الملوك را مشايعت نموده راه بيندازد، در باغ مرحومه مهد عليا طاب ثراه منزل كرده بودند. فرستادم عزيز الدوله را آوردند آنجا كه خود اين غلام بپرسد ببيند چه مىگويند و از اين حركت قبيح چه مقصود دارند، خيلى سؤال و جواب كرد، عمده فقره قرض و اضافه مواجب بود كه اين غلام تلگراف عرض كرد. جواب مقرر شده بود دولت ضامن قرض كسى نيست.
چون اين جواب به اين غلام رسيده بود به ايشان جواب گفت، قسمهاى مغلطه بيان كرد كه امكان ندارد بتوانم بيرون بيايم، طلبكارها زندگى را بر من حرام كردهاند، تا قرض مرا ندهيد بيرون نمىآيم. چون خيلى بد است كه عزيز الدوله در بست بماند، در انظار داخله بالخاصه خارجه، بسيار ركيك است، اين غلام در آوردن ايشان اصرار كرد، نيامدند، بعد به ايشان گفتم فقره قرض باشد، شما هم هيچ نگوييد تا ان شاء الله به سلامتى مراجعت موكب همايون، لكن ششصد هفتصد تومان به عنوان كمك خرج در مدت غياب موكب همايون به شما مىدهم، از اينجا بياييد شهر. قبول كردند، به شرط طلاق ميرزا رضا.
به جناب آقا هم كيفيت را اطلاع دادم لكن چون عرض شده است قرارى اين غلام نداد، به هفتصد تومان عزيز الدوله را به شهر آوردن و دربست نگذاشتن، به اعتقاد ناقص و عقل قاصر اين غلام عيب ندارد و صلاح است.
امر امر همايون است. مقرر مىفرمايند داده شود يا هر نوع ديگر كه مقرر مىفرمايند
اطاعت شود، مىخواست با تلگراف عرض نمايد، چون به خاك روسيه تشريففرما بودند، مناسب نديد كه آنها مطلع شوند. عرض عريضه را مناسب ديد.
الامر الاقدس الاعلى مطاع مطاع مطاع
25 شهر جمادى الاول 1295
آجودان مخصوص به خاك پاى مبارك عرض كنيد و عليكم السلام و رحمة الله و بركاته
تلگراف رمز را به همان اشخاص كه اسم برده بوديد نمودم، همگى شكرگذارى نموده بسيار بسيار خوشحال شدند، عموم اهل حرمخانه سالمند و ناخوشى ندارند و همه خوباند. امين اقدس سالم است، عرض مىكند خدا وجود مبارك را سالم بدارد.
گربهها تماما خوباند و الان پيش من بازى مىكنند. پول جواب تفليس را بيست و پنج تومان گرفتهاند و باز هم پول جواب مىخواهند. تكليف چيست به نشان مرحمتى دوم من كه از تبريز خبر داديد سيّم شد، چرا به چه دليل.
معتمد الحرم
آجودان مخصوص شنيدم ضربتى به امپراطور زدهاند، مژده سلامتى ذات مبارك اعليحضرت همايون شاهنشاهى را [تلگراف] زده بدهيد و از كيفيت باخبر نماييد.
اعليحضرت همايون كى به طرف پاريس حركت خواهند فرمود.
نايب السلطنه
قربان خاك پاى جواهرآساى مباركت شوم
روز سهشنبه سه ساعت به غروب مانده شاهزاده اعتضاد السلطنه اطلاع دادند به معلمخانه بايد رفت. جناب آقا و نصرت الدوله، معين الدوله، معتمد الملك، وزير فوايد، معاون الملك را هم اطلاع داده بودند.
از درب خيابان ناصريه داخل مدرسه شده اول بالاخانه عكاسخانه رفتند، عكسى به اتفاق همه انداختند، بعد به جميع اطاقها فردا فرد رفته، معلمين و شاگردان هر اطاق را ملاحظه نموده تا نيم ساعت به غروب مانده در مدرسه و اطاقهاى مدرسه گردش نموده به اتفاق حضرات مراجعت نموده و بسيار منظم و به قاعده و آراسته بود. شاهزاده اعتضاد السلطنه حقيقتا خيلى زحمت كشيدهاند شاگردهاى عالم قابل خوب دارد. خوب هم كار مىكنند. براى جاى موزيك و تدريس علم موسيقى شاهزاده مىگفتند اين مكانى كه حالا هست، قدرى تنگ است و بايد مكان خوبى ساخته شود، نزديك هم جا هست و اگر اجازه مرحمت فرماييد ساخته شود خيلى خوب خواهد شد. قريب سه هزار تومان مىگفتند مخارج ساختن دارد.
امر امر جهان مطاع همايون است. الامر الاقدس مطاع
مقرب الخاقان مؤتمن السلطان، آجودان مخصوص:
لازم است اين فقره را به شما بنويسم
برحسب ميل خاطر مبارك مرحمت مظاهر همايون روح العالمين فداه پيش از حركت موكب ظفر انتساب [فرموده] بوديد كه قم را به اعتضاد الدوله دادم، قبول نكرد، چون ميل مبارك را بر اين ديدم كه اعتضاد الدوله هم در غياب موكب مسعود مبارك بىكار و مأيوس نباشد. كاشان را هم ضميمه قم كردم. حال در كار قرار و مدارم كه مرا متقاعد كند چون اين فقره مسبوق خاك پاى مبارك هست، تا اينطور كه قرار داده شده به خاك پاى مبارك عرض نماييد. به هر نحو كه مرا متقاعد گردد دادم يا به توسط عريضه يا تلگراف مراتب را عرض خواهم كرد.
محض ميل خاطر مبارك كه دانستم ميل دارند اعتضاد الدوله بيكار نباشد، كاشان را هم علاوه قم كردم كه اگر اطمينان بدهد روانه نمايم كه در غياب موكب همايون بىكار نباشد. اگر اطمينان داد و روانه شد اطلاع مىدهم كه به عرض برسانيد، تا اينجا را هم لازم دانستم بنويسم كه به عرض برسانيد.
جواب: مقرب الخاقان، مؤتمن السلطان، آجودان مخصوص
به حق خدا از شدت شعف نمىدانم چه جواب مىدهم. صد هزار مرتبه شكر كه موكب مسعود همايون به سلامتى و اقبال وارد انزلى شدند. خداوند جان ناقابل اين غلام بىمقدار را به تصدق مقدم مبارك نمايد.
الحمد لله تعالى كه روح رفته به اين بدنهاى بىروح باز آمد و اين مژده تشريففرمايى موكب مسعود همايون به همه جان داد [و] زنده كرد. از توجه خاطر خطير همايون الحمد لله تهران، اطراف و همه جا در كمال انتظام است. خبر تازه بههيچوجه نيست، به جز اينكه آحاد و افراد بزرگ تا كوچك اينقدر مشعوف و شاكر و از تشريففرمايى موكب همايون كه مافوق ندارد و همگى عيد گرفتهاند. امشب را هم در ميدان توپخانه آتشبازى و تمام شهر چراغان خواهد بود.
ان شاء الله الرحمن عنقريب چشم اين غلامان از زيارت و تراب مقدم مبارك روشن خواهد گرديد. به حق خدا قسم «بدين مژده گر جان فشانم رواست» خدا جان مرا به تصدق خاكپاى مبارك نمايد.
نايب السلطنه
تاريخ غره شهر رجب، سنه 1295
استخراج جواب تلگراف رمز آغاباشى در وين
هفتم شهر رجب بارسئيل 1295
جناب آجودان مخصوص
البته با التفات قبله عالم به شما خوش مىگذرد. به خاك پاى مبارك عرض كنيد خدا جان مرا قربان وجود مبارك نمايد. امروز كه ششم رجب است دو ساعت به غروب مانده تلگراف رمز همايونى زيارت شد. حسب الامر به تمام خادمان حرم نموده فردا فرد از همه احوالپرسى نموده التفات قبله عالم را به همه ابلاغ كردم. از اقبال پادشاه همه سالمند و هيچيك ناخوشى ندارند. از امين اقدس مخصوصا احوالپرسى نموده، التفات قبله عالم را به ايشان عرض كردم. كسالت بدى هيچ ندارند، قدرى تكدر دارند از بابت اينكه سفر اعليحضرت بطول انجاميده است. در ميان حياط نشسته گربهها همه را دور خودشان جمع كرده بازى مىكردند. چاكر همه را دستمالى كرده ملاحظه كردم. همه خوبند به سلامتى وجود مبارك ان شاء الله وارد دار الخلافه كه شديد رفع كسالت از همه خواهد شد.
گلين خانم عرض مىكند اين اوقات ... (1)دخترى به افسر الدوله كرامت شده است اسم او
1) در اصل سند افتادگى دارد.
را به تلگراف رمز مرحمت فرماييد.
در روز پنجم گلين خانم، شيرازى كوچك، صغرى خانم، صاحب سلطان، خانم بالا، خانم دلبر خانم، عايشه خانم، نوش آفرين خانم صبح زود به باغ اندرون تشريف برده از آنجا به زيارت حضرت عبد العظيم مشرف مىشوند. ناهار را در باغ دولتآباد صرف مىكنند. يك ساعت به غروب مانده مراجعت به شهر مىنمايند.
امروز كه ششم است عفت السلطنه تشريففرماى باغ نظاميه شده است، عصر مراجعت مىنمايند.
آغايان خواجه همه مشغول دعاگويى و جاننثارى هستند.
خدمت جناب مستطاب سپهسالار اعظم عرض عبوديت مرا برسانيد، قمر السلطنه سالم است، ساير آقايان را از جانب من سلام برسانيد.
محرمانه به خاك پاى مبارك عرض كنيد كه يك نفر كنيز كرد در دو سال قبل آقا وجيه به شمس الدوله پيشكش كرده بود، ديروز به اذن ايشان داخل در كنيزهاى ديگران با خادمان حرم به حضرت عبد العظيم رفته در آنجا مفقود مىشود كه اثرى از او ظاهر نيست، هر چه تفحص كرديم پيدا نشد و حالا هم در جستجو هستم، تفصيل را بعينه به عرض برسانيد و جواب بدهند، به همه جا هم سفارش شده است.
معتمد الحرم
به امين اقدس
احوالت چطور است به تفصيل بنويس احوال بچهها چطور است. عمارت عكسخانه بالاها را البته پاك تميز كردهايد. اگر تعمير و بنايى لازم داشته باشد به آغاباشى بگو معمار باشى را بياورند، خوب درست كند. عكسخانه زير را هم پاك و تميز بكند حاضر باشد. ما ان شاء الله خيلى زود به تهران خواهيم آمد.
آغاباشى
امين حضور وارد شد به وين، از همه كس از حرمخانه عريضه آورد، مگر از امين اقدس كه پر باعث تشويش شد.
تو البته البته از حقيقت احوال امين اقدس بزودى در كمال تعجيل عرض كن و درست و صحيح بنويس كه حالا احوالش چطور است. البته حقيقت را عرض كن بىكم و زياد، بدون دروغ و به خود امين اقدس هم تلگراف را نشان بده و سبب عريضه ننوشتن را سؤال كن. جواب زود بنويس.
از تهران به رشت
روز شنبه، سنه 1295
به خاك پاى اقدس اعلى
تصدق خاك پاى جواهرآساى اقدس همايونت شوم
شكر خداى را كه با حصول مقاصد پادشاهانه و صحت مزاج مبارك خاك ايران را به قدوم مسعود همايونى مشرف و عامه چاكران و طبقات مردم ايران را بدين مژده حيات تازه ارزانى فرمودند. مقارن خبر ورود همايونى به همه ممالك محروسه با تلگراف مژده داده شد و از همه جا جواب مبنى بر شكرگذارى حق تعالى رسيد و دعاى وجود مبارك رسيد و امروز و امشب در تهران و ساير ممالك محروسه به آتشبازى و چراغان و شادمانى مشغول هستند و يك صد تير توپ به تهنيت ورود مسعود شليك شد. خداوند جان ماها را تصدق خاك پاى خدام آستان همايونى بفرمايد.
غلام خانهزاد يحيى
به تاريخ 24 شهر رجب المرجب
از تهران به رشت
روز سهشنبه، سنه 1295
به خاك پاى مبارك اقدس همايونى روحنا فداه
نزول اجلال موكب اقدس به انزلى بندر و خاك ايران مايه كمال شكرگذارى و وجه سرور عامه اهالى ايران، خاصه بندگان حضرت و پروردگان نعمت اقدس همايونى روحنا فداه گرديد. خداوند ان شاء الله تعالى جان اين غلام را تصدق خاك پاى مبارك بگرداند و ما بندگان را آنى از زيارت خاك پاى مبارك محروم نگرداند، از براى اهالى ايران كه قالب بىجان بودند جان تازه رسيد. علمه الله تعالى كه صد يك از عقايد و آرزوى خود را نمىتوانم در تلگراف عرض نمايم وقتى به آرزوى خود كاملا خواهد رسيد كه پاى مبارك را ببوسم و غبار اقدام همايونى را طوطياى چشم خود نمايم.
خداوند ان شاء الله تعالى اينقدر عمر را به اين غلام بدهد.
مستوفى الممالك
به تاريخ 22 شهر رجب
از اصفهان به رشت، روز شنبه
جواب: مقرب الخاقان آجودان مخصوص
از مژده تشريففرمايى موكب همايون روحنا فداه و نزول اجلال به انزلى و اظهار مراحم خديوانه در حق خانهزاد خودشان تهنيت از شما دارم. بزرگترين مژدهها بود كه مرا ممنون از خود كرديد. خداوند جانم را تصدق وجود مبارك كند. جاننثار كه هستم، اگر جانم را هم به اين مژده بدهم قابل نمىدانم.
چون دسترسى به آنجاها ندارم، ان شاء الله ورود دار الخلافه رفع خجالت من از شما مىشود. به هر قسم مىدانيد سزاوار است در خاك پاى همايونى عبوديت چاكرانه عاجزانه مرا عرض كنيد، به هر زبان بخواهم اظهار مسرت و خوشوقتى و افتخار بكنم، ممكن نيست، مگر همان عنايات كامله خديوانه شاهنشاهى شامل شود كه بتوانم شكر كرد.
ظل السلطان
به تاريخ 24 شهر رجب
از تبريز به رشت
حضور مبارك اعليحضرت اقدس شاهنشاهى خلد الله ملكه و سلطنته
ورود موكب مسعود به حدود مملكت نيكبخت ايران صد درجه بهتر از آمدن روح است بر قالب (1)بىجان. از جانب قاطبه ملت دولتخواه سلطانپرست آذربايجان عرض تشكر و تهنيت مبارك مقدم همايونى را جسارت مىكنم.
دعاگو محمد جواد
24 شهر رجب
جواب:
مجتهد
تلگراف شما را در انزلى ديدم. از قول خود و جميع اهالى آذربايجان اظهار تهنيت ورود ما را كرده بوديد. ما هم اظهار التفات و ميل قلبى نسبت به شما و همه اهالى آذربايجان را اظهار مىكنيم و از مضمون همين تلگراف همه را اطلاع بدهيد. دولتخواهى و صداقت و غيرت و پادشاهپرستى اهالى آذربايجان بر همه دنيا معلوم است. الحمد لله در اين سفر فرنگستان [از] هر جهت خوش گذشت و براى دولت و ملت ايران
1) اصل: غالب
با نتايج بسيار عالى و خوب مراجعت فرموديم. از جانب ما احوال جميع علماى عظام و سادات گرام را پرسش نماييد.
به تاريخ 24 شهر رجب
جواب: قربان خاكپاى اقدس همايونت گردم
صورت دستخط مبارك اقدس شهريارى را زيارت كردم. چشمم روشن و دلم گلشن گرديد.
حمد بىحد خداى بىچون راكه به من داده روز ميمون را نمىدانم به چه زبان شكر كنم و به چهسان كمال شكرگذارى را به جاى آورم. الحمد لله خدا اين جان كمينه را تصدق كند. ان شاء الله.
امين اقدس
24 شهر رجب
از تهران به رشت
به خاكپاى مبارك اقدس همايون
مژده نزول اجلال موكب همايون روحنا فداه را به انزلى به كل حكام ولايات ممالك محروسه تلگراف كرده جوابى كه از همه رسيده است، مشعر به كمال شوق و شعف و خوشحالى و مسرت است و همه جا چراغان و شليك و جشن بزرگ برپا كردهاند.
حضرت والا ظل السلطان تأكيد فرموده بودند، مراتب عبوديت و وجد و سرورشان را مخصوصا با تلگراف جسارت نمايم. لهذا بىادبى و جسارت نمود.
مستوفى الممالك
شب 25 شهر رجب
از تهران به رشت
خدمت جناب آقاى آجودان مخصوص
قدرى تأخير در جواب به علت اين است كه طفلى دارم به شدت ناخوش است، مشغول كار او هستم.
ماحصل تلگرافهاى امين معادن اين است كه دو كوه شانديز، شش فرسخى مشهد دو معدن كوارس طلادار به فاصله هزار ذرع پيدا كرده، دادم او يك چارك از آن سنگها به دامغان نزد حاجى على اكبر آورده كه در ميان آن سنگها ذرات طلا دارد و قدرى از آنها را به توسط چاپار روانه دار الخلافه كرده است. امروز چاپار وارد مىشود و خودش در دامغان منتظر حكم و فرمايش است. معلوم است هرطور مقرر شود اطاعت خواهد كرد.
معدنچى تا يك ماه قبل در كوه زر بود، چاه مىكند، مىخواست سه ماه آنجا بماند، نگذاشتم و گفتم شما مأمور گردش هستيد نه توقف، برويد ساير نقاط را بگرديد، از آنجا رفت به چشمه على و از آنجا به شاهرود و بسطام و الان در قريه تاش نزديك قزلق است و خيال تجن و غيره دارد، احتياطا گفتم در آنجا باشد، چون تلگرافخانه دارد، اگر فرمايشى باشد به او خبر بدهم.
معدن ذغالسنگ و سرب و مس و آهن و گوگرد و زاج در آن صفحات بسيار ديده است، خيلى تعريف مىكند، حال هرطور امر و مقرر شود فورا اطاعت مىشود.
حاجى على اكبر هم در دامغان است، اگر بايد بيايد تهران احضار شود و اگر بايد برود
مشهد و از آن كوه، سنگ مجدد و زياد بياورد به نظر چاكر آستان بهتر مىنمايد. خلاصه امر امر همايون اعلى است.
مخبر الدوله
تاريخ 26 شهر رجب، سنه 1295
خدمت جناب آقاى آجودان مخصوص، دام اجلاله
تلگراف جنابعالى روز حركت از رشت زيارت شد. تلگراف كردم كه يك چهار يك سنگ طلا را حاجى على اكبر معجلا بفرستد و خودش هم عازم زيارت ركاب مبارك گردد.
دختر كوچك من گلو درد گرفت و ديروز صبح فوت شد. على الحساب او و من هر دو آسوده شديم.
مخبر الدوله
29 شهر رجب المرجب
صورت كوه آقرى بزرگ و كوچك است، هنگام رفتن سفر فرنگستان ثانى كشيده شد. سنه 95 [12].
فرمان ناصر الدين شاه مبنى بر واگذارى تيول محال واقع در گرگر به محمد رضا خان سرتيپ، نظر به حسن خدمتگذارى و صداقت نامبرده. به تاريخ 1 رمضان 1266. ر. ك. ص 51 سطر 13 همين كتاب.
فرمان ناصر الدين شاه مبنى بر اضافه نمودن فوج نهم خوى به ابو ابجمعى محمد رضا خان سرتيپ و به پاس حسن كفايت، مجاهدت و شجاعتهاى وى در راه خدمت دولت از زمان عباس ميرزا و طى مراحل مناصب از ياورى تا سرتيپى اول. به تاريخ شعبان 1277. ر. ك. ص 51 سطر 13 همين كتاب.
فهرست عمومى اعلام
آ آباران 69
آبدارباشى 171، 188
آبيك 280
آجودانباشى 283
آجودان مخصوص (آقا رضا خان عكاسباشى- خازن صرف حبيب همايون) 13، 18، 23، 40، 52، 59، 105، 131، 142، 143، 158، 176، 177، 183، 188، 192، 211، 219، 220، 229، 236، 238، 279، 307، 312، 324، 328، 332، 344، 347، 350، 352، 375
آجودانيه 334، 335
آجى (رود) 40، 42، 43
آختى (مكان) 73
آخوند ملا مهدى- ملا مهدى، آخوند آذربايجان 5، 13، 14، 16، 32، 131، 273، 350، 352، 395، 453
آذربايجانى (سواره) 42
آرارات- آقرى
آراقوا (رودخانه) 84
آرپهچايى (رود) 61
آرسنال 222
آرلوف (ايلچى روس) 155
آرمنونويل (شهر) 166
آزوف (دريا) 249، 250، 251
آسنى ارس 190
آغاباشى- معتمد الحرم
آغا بهرام (خواجه امين قدس) 276، 325، 348
آغا على خواجه 367
آقا جان 29
آقا جان موسى 280
آقا حسينعلى آبدار 51، 271
آقا داود 3
آقا رضا قلى 271
آقا رضا خان عكاسباشى- آجودان مخصوص
آقا سليمان 285
آقا سيد اسمعيل بهبهانى- بهبهانى، آقا سيد اسمعيل
آقا سيد حسين روضهخان 93
آقا شكور 271
آقا فتح الله خواجه 24
آقا محمد جواد مجتهد 453
آقا محمد حسين تاجر خويى 29
آقا محمد خان (قاجار) 62
آقا محمد خواجه قصير القامه 276
آقا محمد على 15، 52، 54، 59، 105، 133، 138، 139، 143، 159، 176، 199، 229
آقا مسى 271
آقا مير حيدر شيخ الاسلام 29
آقانورى 281
آقا وجيه 3، 276، 279، 445
آق بابا 276
آق حمزهلو 63
آق داش 267
آقرى، آرارات، كوه 46، 60، 62، 63، 69، 70، 71، 460
آقسو (رود) 263
آققلعه 391
آقمزار 12
آلبرت، آرشيدوك (برادر امپراتور اتريش) 204، 224، 232
آلخان يورت 260
آلدربرق، گراف 66، 99
آلزاس 149
آلكت 75، 77
آلمان، آلمانها 116- 118، 125، 126، 145، 147، 149، 154، 155، 158، 170، 172، 173، 177، 181، 182، 206، 209، 222، 235، 245، 295
آليوت (ايلچى انگليس در اتريش) 232
آمل 126
آمورل (كلنل)- كلنل لامورل
آنقوش (قوم) 256، 258
آنگن 159- 167
آنيير 193
آيراندبى (ده) 48
ابراهيم خان 42، 51، 52، 271، 273، 281
ابر تسرت (روستا) 134
ابو القاسم خان- ناصر الملك روزنامه خاطرات ناصرالدينشاه در سفر دوم فرنگستان متن 466 فهرست عمومى اعلام
هر 5، 6
ابهر رود 8، 9
اجارود 19
احتشام السلطنه 391
احسان خان نخجوانى 56
احمد آباد 24
احمد خان پيشخدمت- جوجه
اخاتيوس (جنرال) 222
اختر السلطنه 276، 285
اربليانى 81
ارتزى (بارون) 221، 223
اردبيل 13، 25، 273، 274، 287
اردوباد 51، 54
ارزنة الروم 53، 252
ارس 48- 51، 55، 60- 62، 69، 252، 263
ارسها 93
ارمنى (ارامنه) 56، 58، 59، 61، 63، 64، 67- 71، 74- 77، 79، 93، 256، 260، 265
ارميتاژ 95
اروپا 250
ارومى 39، 61
ازن (پسر شارل لوين) 227
ازومچه 22
اسپانيول 155، 164، 165، 175، 191، 204
اسپيروو 98
استاد على (حاجى) 317، 318، 365
استاد حسينعلى معمار 154
استاروسلسكى، ساكس 77
استانيسلاس اوگوست (پادشاه لهستان) 110
استرآباد 293، 309، 365، 379، 383، 419
استراسبورگ 145، 148، 181، 204، 206
استراليا 168، 172
استوارپول (استووراپل) 91، 252
اسحق خان 271
اسفنديار خان 305
اسكندر ميرزا 16
اسكوپ (جنرال) 147
اسلامبول 1، 68، 98، 100، 107، 296
اسلبزاووزگايا 257، 258
اسمعيل بيك 61
اسمعيل خان 56، 60
اسمعيل كمانچه 271
اشتودگارد 207
اشرفى (شخص) 51
اشكراوين 94
اشلق 18
اصفهان 109، 155، 166، 212، 293، 296، 353، 366، 391، 398، 416، 419، 451
اصفهانك 333
اطريش 102، 123، 126، 154، 156، 158،
165، 204، 206، 207، 213، 216، 221، 222، 225، 226، 229، 232، 235، 244- 246، 269، 390
اعتضاد الدوله، شيرخان 344، 440
اعتضاد السلطنه، عليقلى ميرزا 285، 347، 398، 425، 438
اعتضاد الملك 296
اعتماد السلطنه، محمد حسن خان- صنيع الدوله
اعراب 58، 88، 155
افترهيم 138
افريق، افريقا 113، 155
افسر الدوله 444
افشار 14
افشار ارومى (سواره) 16
افشار بيك 281
افشار صاينقلعه (سواره) 16
اقبال الدوله 35
اقدسيه 332
اقلگى (ده) 9
اكبر خان سرتيپ 310
اكبر خان گيلانى 274
اكبر ميرزا 14
اكبرى 40
اكراد 263
الاكوز 61
البرز 18، 23، 25، 75، 85
الجزاير 165
الله ويردى خان سرتيپ 309
الكساندر اول 249، 250، 266
الكساندرانا (مكان) 117، 118
الكسى (پسر وليعهد روسيه) 95، 96، 99، 103، 104، 257
النجهچاى (رود) 55
الوند 6
اللهيار خان 395
اليزابت پل 74
اليزه (كاخ) 154، 169، 174، 175، 204
اليسى سو 262
امام جمعه 298
امامزاده حسن 2، 427
امامزاده هاشم 274، 276
امان الله خان 276، 395
امپراطريس آلمان 119، 125
امپراطريس اطريش 215
امپراطريس روس 96، 99- 102
امپراطور آلمان (گليوم سوم) 119، 120- 123، 125، 128
امپراطور اطريش 207، 211، 213، 215، 216، 219، 221، 226
امپراطور روس (الكساندر دوم) 96، 98، 99- 104، 106، 116
امس 43، 119
امير اصلان فراشخلوت 25
اميرال 268، 270
امير تيمور 88
امين اقدس 89، 276، 285، 304، 306، 325، 331، 341، 348، 393، 436، 447، 455
امين حضور 3، 224، 225، 266، 281، 328، 404، 448
امين خلوت 3، 271، 279
امين الدوله- فرخ خان امين الدوله
امين السلطان (آقا ابراهيم) 11، 17، 34، 40، 45، 51، 52، 59، 93، 103، 105، 111، 113، 135، 274
امين السلطنه (محمد على خان) 13، 23، 34، 40، 52، 59، 77، 79، 105، 111، 113، 135، 139- 141، 171، 173، 176، 192، 219، 270، 281
امين صره 283
امين لشكر 276، 324
امين الملك 1، 77، 79، 86، 105، 113، 120، 139، 147، 151، 183، 196، 211، 219
امين الوزاره 22
انزلى (بندر) 270، 271، 273، 274، 287، 308، 325، 339، 350، 390، 433، 442، 450، 451، 453، 456
انكل آغول (ده) 267
انگليس، انگليسها 102، 119، 154، 158، 162، 166- 168، 171، 172، 177، 197، 243، 250، 269، 295، 296، 310، 330
انواليد 155، 165، 170
انوشيروان ميرزا 276
انيس الدوله 92، 128، 271، 273، 283، 285، 308، 314، 336، 339، 342، 367، 369، 385، 424
اواجق چالدران 47
اوجان 23
اوچداغ 50
اوچدرهلر 23
اوچكليسا 64، 67- 69
اودربرق 244
اوزن (رود) 267
اوزونتالا 76
اوژن دساووا (پرنس) 215، 220
اوژنفيلكث 234
اوستارد كوردوى 262
اوسترليتز 244
اوكولووكا 98
اوگوستن (كليسا) 242
اوگوست ورتمبرغ (پرنس) 125
اولدين برك (پرنس) 222
اولم (شهرى در آلمان) 206، 210
اوماخان يورت 260، 262
ايتاليا 123، 142، 154، 155، 165، 222، 390
ايتسس گايا 258
ايروان 53، 61- 65، 67، 69- 71، 73، 75، 409، 416، 421
ايزابل (ملكه اسپانيول) 164، 175، 191، 213
ايزاك، جنرال 201، 204
ايشل (منطقهاى در اطريش) 213، 215
ايلار 71
ايلانداغى 55
اينانلو (سواره) 16
ايبند (دندانساز سوئدى مقيم ايران) 98، 174، 248
ب بابا خان آقاى مكرى 19
بابر ميرزا 6
باتينيول 193
بادامستان (باغ) 36
بادبولون (بادبولن) 155، 156، 162، 164، 167، 173، 174، 183، 185، 186، 198- 201، 221
بادكوبه 76، 77، 79، 267، 269، 287
بادنبادن 125- 127، 130، 134، 135، 137، 138، 143، 149، 437
بارب (مسيو) 223
بارنج 33
بازيسرمان 252
باريناتسكى (مارشال) 98، 99، 258، 262، 264
بازيلسكى 94، 175
باسمج 30، 33
باش نوراشين 59، 61
باشى 3، 5، 40، 52، 59، 133، 136- 143، 171، 176، 188، 220، 225، 281
باغ چال 334
باغ ميشه 33
باغ نظاميه 445
بالت (آبادى و چاپارخانه) 87
بالين شريفآباد 22
باواريا 207
باوير 206
بايزيد (شهر) 60، 63
بچهآباد 29
بخارا 80
بختيارى (سواره) 6
بدر الدوله 56
بدر السلطنه 362
براندن بورغ 126
برتراند (شخص) 193
برسوكى 258
برقآباد 22
بركيدايله (مارشال) 170
برلن 98، 116- 119، 121، 123، 125- 127، 130، 150، 219، 240، 390
برلن (كنگره) 225
برونزويك (پرنس) 219
برودى 245
بروكسل 147
برون (شخص) 181
برون برك 118
بزاك، جنرال 164
بزچلو (طايفه) 76
بزگوش (كوه) 16- 19، 21
بزينه رود 7
بسطام 293، 296، 309، 416، 419
بغداد 273
بلژيك (بلجيك) 165، 167، 168
بلگراد 91
بلودر 111، 220
بليتلى آغول (كوه) 267
بندر كرچ 251
بند كهل 25، 29، 145
بوت دشومون ونس 156، 185
بوداپست 231
بورل (جنرال) 165
بوژى وال 188
بوزان وال (قصر) 173
بوسار 274
بولو (مسيو) 125
بولوگووا 98
بوو (مادام) 179
بوهم 229
بوير 182
بويير (جنرال) 147
بهبهانى، آقا سيد اسمعيل 1، 372
بهجت افندى 34، 37
بهمن ميرزا 252، 276
بيبرستن (مسيو) 150
بيزاك 116
بيسمارك 119، 122، 123
بيگلربيگى 38
بيگلروف 53، 265
بيلاند (كنت) 221
بيوكدوز 60
پ- ت پادشاه كورهانور 158، 170
پاراد (شخص) 100
پارخ 267
پاريس 5، 103، 129، 131، 145، 150- 152، 155، 156، 158- 162، 165- 168، 170- 173، 176، 183، 184، 186- 188، 190- 193، 195، 197، 200- 202، 204، 206، 209، 221، 224، 230، 240، 243، 248، 250، 375، 390، 437
پازوكى (خوانين) 283
پاسانااور 83
پاشا خان، سرتيپ 9، 10، 34
پاله دبورق 216
پتسدام 126
پراتر (شخص) 222
پراس، موسيو 184
پراگ 226
پرتغال 204
پروس- آلمان
پسكوو (شهر) 107، 111
پطرزبورغ (پطر) 79، 91، 93، 94، 98، 101، 102، 106- 108، 110- 112، 115، 116، 129، 156، 247، 287، 390، 436
پطر كبير 105
پطرهوف 104- 106
پطروفسكى (بندر) 248، 263- 265، 267، 390
پطروفسكى الكسندر ايوانويچ 85
پل (پسر وليعهد روسيه) 95
پلاس دلاكونكوردو 201
پلموتين 111
پله خاجك (معلم زبان تركى) 223
پليف 258
پوآنته، مسيو 165
پوتواو، اميرال 165
پوتو (روستا) 171
پوتى 84
پيره خوسى 13
تابايف، جورج 273
تاج الدوله 377
تاج سردار 410
تار مومج دماوند 31
تاش (روستا) 457
تانااور 83
تبريز 23، 26، 32، 33، 36- 38، 40، 46، 47، 51، 70، 92، 271، 312، 327، 350، 355، 361، 367، 369، 371، 372، 377- 379، 381، 383- 385، 387، 389، 406، 409، 411، 429، 436، 453
تجريش 67
تجن (رود) 457
تخت سليمان 14
تراس 189
تران دوبود (وزير تجارت فرانسه) 165
ترخو 265
ترسچاى 76
ترك چاى ولاد قفقاز 87
تركستان 254
تركمان 17، 19، 254، 256، 379، 410
تركمانچاى 16، 18، 21، 62
تركمانچاى (معاهده) 64
تروبسكاى، پرنس 135
تروپو 244
تزلقان 83
تغانروگ 91، 249، 250
تفليس 76، 77، 80، 82- 85، 87، 287، 424، 425، 427، 429، 436
تكمهداش 22، 23
تكه (ايل) 410
تور 98
توران آغا- فخر الدوله
توربان (موسيو) 138
توردونژون 197
توسكان 29
توله (رود) 90
تومان آغا- فروغ الدوله
تونس 151
تهران 2، 3، 5، 7، 8، 15، 25، 30، 38، 40، 51، 62، 64، 70، 80، 82، 89، 92، 93، 100، 109، 116، 119، 126، 127، 129، 138، 151، 158، 174، 184، 126، 127، 129، 138، 151، 158، 174، 184، 189، 190، 221، 224، 226، 227، 229، 243، 262 264، 269، 271، 273، 274، 276، 280، 287، 293، 295، 298، 300، 301، 303- 305، 307، 309- 312، 314- 318، 321، 323، 324، 327، 328، 330، 337، 339، 340، 343، 344، 347، 350، 352، 354، 355، 362، 363، 365، 369، 371، 372، 377- 379، 384، 385، 389، 383، 391، 398، 400، 402، 404- 406، 411، 431، 433، 442، 447، 449، 450، 456، 457
تيرول 207، 210
تيلد (جنرال بارون) 222
تيمور پاشا خان ماكويى 50، 59، 61
ج- چ- ح- خ جاف جاواتز 74
جامى، نصر الله 409
جبار خان 271
جداق (روستا) 24
جعفر قلى خان 59، 229
جعفر قلى ميرزا 19
جلال الدوله- شاهزاده (سلطان حسين ميرزا جلال الدوله)
جلالى (سواره) 50
جلفا 50، 51، 55، 59، 85، 398، 400، 402، 404، 405
جله (كوه) 46
جمالآباد 14، 15
جوجه (احمد خان) 51، 52
جواد خان 395
جهانسوز ميرزا 391
جهانگير خان 283، 310
چاپ چاق 267
چاردولى 263
چپريورت 264، 267
چچن 253، 254، 256- 258، 260- 264، 267
چرچر (روستا) 48
چرزه خونى 29
چرگر (روستا) 6، 8
چركس 254
چشمه على 457
چمن اوجان 24، 25
چنا (روستا) 18
چوبان كوه 67
چوپوق لو 74
چوكا (رودخانه) 262
چهارمحال بختيارى 62
چين 151، 154، 155، 169، 292
حاجب الدوله 328
حاجى ابراهيم قصير القامه 40، 281
حاجى ابو الحسن معمارباشى 56، 154، 312، 333
حاجى امين الرعايا 4
حاجى بهاء الدوله 276، 328
حاجى آقا (مكان) 24، 25، 30
حاجى حسن 54، 59، 176
حاجى حكيم 271
حاجى حيدر 34، 59، 65، 81، 104، 113، 142، 173، 176
حاجى خازن الملك 271
حاجى رجب على خان 411
حاجى سرور 3، 40، 47، 276
حاجى سعيد خواجه 3
حاجى سليمان خان 2
حاجى شيخ تاجر قزوينى 32
حاجى شيخ رضاى واعظ 65
حاجى طرخان (شهر) 191، 224، 248، 249، 266، 269
حاجى طيلى خانم 51
حاجى على اكبر 457، 459
حاجى عيسى خان 47
حاجى فرخ 285
حاجى قاسم 271
حاجى كلانتر 37
حاجى محسن خان 98، 100، 104، 138، 145، 169، 175، 211، 219
حاجى محمد حسن بيك 8
حاجى محمد رحيم 279
حاجى مطلب خان تفنگچى 15
حاجى ملا احمد واعظ 65
حاجى ملا اسمعيل 40
حاجى ملا على 28
حاجى ملا هادى (مدرس تهران) 3
حاجى منصور 281
حاجى مير اسمعيل آقا 26
حاجى ميرزا آقاسى 42
حاجى ميرزا ابراهيم 28
حاجى ميرزا جابر 38
حاجى ميرزا جعفر 26
حاجى ميرزا جواد آقاى مجتهد 26، 29، 33
حاجى ميرزا حسين قاضى 26
حاجى ميرزا شفيع آقا 26
حاجى ميرزا صادق 19، 26، 29
حاجى ميرزا عبد الحريم امام جمعه 26
حاجى ميرزا على 276
حاجى ميرزا محمد على 28
حاجى ميرزا موسى 26
حاجى ميرزا تقى 28
حاجى ميرزا يوسف آقا 28، 29، 39
حاجى يوسف خان سرتيپ 33
حبيب 70، 271
حبيب الله سقا 51
حسام السلطنه (سلطان مراد ميرزا) 387
حسن اياقچى 271
حسن خان (پسر ميرزا يوسف مستشار) 197
حسنعلى خان (گروسى) 232، 274
حسن قلعه عثمانلو 252
حسنقلى خان 40
حسينآباد 8- 11
حسين خان سردار (ايروانى) 33، 47، 62، 65، 67، 70
حسينعلى خان 65، 271
حسينعلى ميرزا 36، 361
حسين قلى خان 5، 47، 276
حسين قلى خان ايلخانى بختيارى 305
حشمت الدوله 318، 375
حصار (روستا) 280
حضرت رضا (ع) 43
حضرت عبد العظيم 117، 325، 337، 342، 348، 381، 434، 445
حضرت عيسى 68
حكيمآباد 42
حكيم الممالك 54، 59، 98، 101، 105، 127، 138، 145، 149، 150، 171، 175، 176، 219، 225، 229، 233، 248، 266، 270
حلب 37
حليم پاشا 204
حيدرانلو (ايل) 47
حيدر خان دشتى 391
خاتونآباد 309
خاتون ارضى 67
خامايورت 267
خان بابا خان 285
خان نايب 276، 281، 328
خانم بالا 445
خانمرود 25
خاور سلطان 402، 414
خدابندهلو 7
خراسان 62، 293، 352، 410، 419
خراسانلو 6
خرام (رودخانه) 76
خررود (روستا) 5
خرزان 274، 276
خرقانى 5
خركوف 91، 249
خرمآباد 353، 391
خرمدره 7
خلخال 47، 287
خمسه 5، 7، 8، 14، 273، 280، 287، 350
خمسه (سواره) 309
خواجهباشى 39
خواجه ده 18
خواجه مرجان (روستا) 43
خواجهوند (سواره) 309
خوج (روستا) 60
خوش گلدى (طايفه) 263
خوى 39، 47، 60، 61، 69، 409
خيوق 80
د- ذ داداش (از خادمان ناصر الدين شاه) 51، 271
دارمشتاد 126
داش آتان 24
داغستان 101، 254، 258، 263- 265، 267
دالغوروكى (پرنس) 91، 94، 262
دامغان 391، 457
دانچيكوف (مكان) 104
دانمارك 123
دانوب 210، 215، 227، 229، 230، 234، 243
داورك (مسيو) 223
دبوربون (پرنس) 175
دپن، بارون 223
دپى باكه، هانرى (پرنس) 130
دراقون (سواره) 53
دربند 267
درهچى 29
دزفول 318
دروازه شميران 355
دروازه ناصريه 355
درياى ارومى 43
درياى بالتيك 109
درياى خزر (مازندران) 12، 256، 257
درياى سياه 250، 251، 256
درياى شاهى 43
دژيراردن، اميل (مسيو) 175
دساكس ويمار (دوك) 130
دستجرد 18
دكوتز (كنت) 109
دلاروشنوقو (دوك) 175
دلاكرانژ (كنت) 166، 181
دلبر خانم 445
دلپسند خانم 348
دليجان 70، 75، 76
دماوند 46، 50، 60، 69
دمدم (بارون) 108
دمرلو (روستا) 12
دوآل (حاكم پاريس) 165
دوارسپرك، كارلوس (پرنس) 239
دوبلگراد (كنت) 221
دوچىها (طايفه) 379
دوژونى (كنت) 167
دوسى، دوك (پسر پادشاه ايتاليا) 155، 165، 166
دوشانتپه 74، 334، 356
دوشيت 83
دوكاسانياك 176
دوگال (پرنس، وليعهد انگليس) 158، 162، 171
دوگه (كنت) 236
دولانژنو (بارون) 102
دولت آباد 357، 445
دولو 63
دون (رود) 90، 250، 251
دوويمار (پرنس) 219
دوهس (پرنس) 218
دويل (هتل) 184
دهانرى كاتر (مهمانخانه) 193
دهباشى 276
دهخوارقان 25، 43
دياربكر 37
دويرن 14
ديزمار قراجهداغ 48، 50
ديزه (روستا) 10، 11، 44، 49، 61
ذو الفقار خان مهندس 313
ر- ز- ژ رادزى ويلاف 245
راستاد 143
راگوش (محله) 3
راين 138
رحيم خان سرتيپ 49، 51
رستف 91، 250، 251
رشت 98، 273، 274، 276، 375، 407، 409، 449- 451، 453، 456- 458
رشوند 12
ركن الدوله 11
رن (رودخانه) 134، 143، 145، 147
رود ترك 87، 257، 262
رودلف چهار 242
روس، روسيه 1، 33، 49، 50، 53، 54، 56، 58- 60، 62، 63، 68- 70، 74، 76، 77، 82، 83، 89، 90، 94، 99، 105، 109- 111، 113، 116- 119، 128، 139، 142، 154، 156، 165، 167، 169، 221، 222، 228، 244، 245، 247، 250، 252- 254، 256، 257، 260، 262، 265- 267، 270، 273، 275، 287، 295، 296، 310، 390، 435
روم 193، 292
روئل (محل) 193
ريشار (مسيو) 312
رينگ (شخص) 236
زاخانيورت 260
زالوسكى، كنت (وزير مختار اطريش در ايران) 221، 269
زاينده رود 296، 410
زرگر آباد 397
زكلوچه (روستا) 24
زنتا 216 روزنامه خاطرات ناصرالدينشاه در سفر دوم فرنگستان متن 478 فهرست عمومى اعلام
جان 9، 10، 321، 323- 325، 327، 328، 339، 340
زنجان رود 9، 10، 12
زنگى (رودخانه) 67، 73
زنگى باسار 63
زورآرخ (چاپارخانه) 76
زهرا سلطان خانم 325
زيل بين 47
زيمرمان 94
زينت السلطنه 325
زينويف (وزير مختار روسيه) 300
زيوين 70
ژاپن 154، 155، 181
ژامون (كلنل) 181
ژان دساكس (پسر عموى امپراطور اطريش) 219
ژرژ (پرنس) 125
ژرژ پنجم 158
ژوئى نيسه (كنت) 166
ژيگو (مسيو) 165
س- ش سابلون ويل 171
سارتيسين 248
سارمساق لو 12
سارى اصلان 5، 40، 42، 47، 271
سارژى دووين 243
ساعد الملك، ميرزا عبد الرحيم خان 19، 92، 100
سالبساخ (رودخانه) 210
سالزبورگ (سالزبورغ) 149، 206، 207، 209، 210، 211، 221، 239
ساكس گوبورغ (پرنس) 165
سالنسون (ژنرال) 181
ساليكوف (پرنسس) 166
ساماشكى 260
ساوجبلاغ 47، 263
ساوجبلاغ تهران 280
ساورن 149
سباس 7
سباستوپول 155، 250
سبزوار 353
سپهسالار، ميرزا حسين خان 2، 6، 8، 13، 16، 21، 23، 24، 26، 30، 34، 37، 38، 40، 45، 47، 51، 52، 58، 59، 65، 69، 74، 77، 81، 92- 94، 96، 98- 100، 102، 104، 105، 107، 112، 115، 116، 119، 143، 145، 147، 162- 164، 169، 174- 176، 183، 184، 196، 201، 210، 211، 213، 216، 219، 223- 227، 236، 239، 248، 249، 253، 293، 295، 310، 402، 406، 411، 445
سراب 18، 25
سرايدار باشى 3، 330، 331
سرچم 12- 14، 423
سرخس 409، 410
سرخه 29
سردار شاه نواز خان 366
سردار لواسانى 276
سرژ (پسر وليعهد روسيه) 95
سروانيا 226
سرور السلطنه 37
سعد آباد 32
سعد الله بيك (ايلچى عثمانى در اطريش) 126، 232
سفارت روس در تهران 397
سفيدرود 12
سفيدكمر 44
سلست (قلعه) 155
سلطان حسين ميرزا- شاهزاده
سلطان حميد 1
سلطان سنجر (كوه) 46
سلطانيه 7- 9
سلطنت آباد 333، 356، 367، 369
سلماس 47
سليمان داراب (مكان) 274
سمانارخى (رود) 9
سمان سو (رود) 263
سمنان 296، 312
سن (رود) 151، 154، 171، 176، 188، 190، 193، 230
سنت اتين (كليسا) 242
سنت اوگوستاس (كليسا) 202
سنت توماس (مريضخانه) 184
سنت دنى 159، 188
سنت ژرژ 53
سنت ژرمن 173، 186، 187، 189، 192، 193، 195، 197
سنت كلود 173
سنت لوين 197
سنخ كرپى 43، 76
سوخوم قلعه 254
سوقانليق 77
سولقان 59
سونجا 256، 258
سوئد 98، 109، 174، 182
سويس 207، 233، 390
سه چشمه 30، 32، 33
سهند 30، 32
سياچى- مهدى قلى خان
سياهدهن 4، 5
سيد تاج الدين (مكان) 409
سيبرى 33
سيف الملك طالش 19
سيلان، خالصه (روستا) 22
سيلزى 244، 246
سيمنوفسقايا 74
شاپور ميرزا 404
شاتله 164
شاتو 193
شارل (آرشيدوك) 215، 224
شارل پنجم 197
شارلتان بورغ 123، 125
شارل تمرر (پادشاه بورگون فرانسه) 218
شارل دوازده 109
شارل لويى (پرنس) 227
شارلمان (پادشاه فرانسه) 292
شارل نوبلينگ (دكتر) 121
شارله تورى 190
شاطر باشى 21، 51، 52، 271، 281
شامات 155
شامايورت 260
شامخال 267
شانديز (كوه) 457
شانزاليزه 167، 183، 198- 201
شان دومارس 100
شانى 188
شاه تختى 61
شاه خدابنده 8، 9
شاهرود 457
شاهزاده (سلطان حسين ميرزا) 59، 133، 136- 139، 142، 143، 176، 188، 224، 229، 270، 320، 391
شاهسون اينانلو (سواره) 276
شاهسون دويرن 12، 13
شاهسون قورت بگلو (سواره) 276
شاه عباس 32
شبلى (گردنه) 31، 32
شتركوه 5
شجاع (روستا) 50
شرور (از محال ايروان) 59، 61
شريرون (جنرال) 162
شريف آباد 5
شسونتيز 102
شقاقى 14، 35
شكوه السلطنه 38، 340، 361، 371
شكى 74
شماخى 74
شمبرون (قصر) 224، 236، 239، 240
شمس الدوله 316، 384، 445
شمس الدين لو 76، 77
شمس العماره 356
شنبه قازان 42
شوردره 45
شوشتر 305، 312، 318، 375، 400
شيخ الاسلام 29، 40
شيخ الاطباء 271
شيخ صفى 21
شيخ محمد 372
شيرآباد 22، 67
شيراز 391، 398
شيرازى كوچك 345، 445
شيروانه 29
ص- ض صاحب ديوان 16، 17، 19، 21، 23، 24، 26، 30، 34، 36، 38، 39، 47، 52، 54
صاحب سلطان خانم 325، 445
صاحبقران ميرزا 38
صادق خان چگينى 276
صادق خان شقاقى 62
صارم الدوله 51
صاين قلعه 6، 7
صدر الدوله 16
صدرك 62، 63
صديق الدوله 280
صديق الملك 24
صغرى خانم 445
صفويه 212
صلاح اوغلى 76
صنيع الدوله (اعتماد السلطنه بعدى، محمد حسن خان) 6، 54، 59، 62، 68، 73، 174، 176، 177، 181، 244، 245
صوفيان 40، 43، 44
صومعه عليا 17
ضياء آباد 5
ضياء الملك 4، 6، 274، 279، 375، 383
ط- ظ طارم 6
طوالش (طالش) 273، 276، 395
طولوزون 4، 38، 54، 59، 169، 174، 197، 221، 225، 233، 270
طير (مسيو) 172
ظل السلطان 353، 366، 378، 391، 451، 456
ظهير الدوله 276
ظهيريه 29
ع- غ عابد (مسيو) 34
عاليه خانم 325، 341
عايشه خانم 92، 445
عباس آباد 69
عباسعلى خان دودانگه 7
عباس ميرزا ملك آرا (شاهزاده) 6، 8، 14، 273، 287
عباس ميرزا- نايب السلطنه، عباس ميرزا
عبد العظيم، شاهزاده 2
عبد القادر خان ميراخور 52
عثمانلو 254
عثمانى 1، 53، 60، 63، 67، 70، 71، 81، 95، 107، 116، 119، 155، 161، 216، 222، 223، 225، 250، 252، 253، 265، 310
عرب- اعراب
عربستان 313، 352، 400
عز الدوله 281
عزيز الدوله 334، 337، 344، 381
عزيز الله خان سرتيپ 276
عشرت آباد 332
عضد الدوله 4، 276، 363، 384
عضد الملك 11، 23، 34، 40، 44، 45، 52، 58، 59، 92، 102، 104، 105، 110، 126، 138- 140، 143، 145، 156، 163، 169، 176، 181، 192، 210، 211، 213، 219، 224، 225، 229، 236، 238، 279، 293
عفت السلطنه 285، 348، 445
عكاس- آجودان مخصوص
عكاسباشى، آقا رضا خان- آجودان مخصوص
علاء الدوله 271، 354
علمدار (كوه) 49
علمى، على اكبر 127
على آباد 348
على خان (پسر حاجى ظهير الدوله) 276
على خان 181
على خان نايب الوزاره 34
على خلج 24
على كاشى 271
على مردان خان 44
على نقى خان سرتيپ 6، 10، 271
عماد الدوله 359، 387
عميد الدوله 8
عنقا سردار 410
غازيان 274
غرامان (پرنسس) 165
غلامحسين خان 271
غلامعلى خان عزيز السلطان مليجك ثانى 89
غودا اور 86
ف- ق فارس 62، 293، 352، 359، 407، 419
فارسى جين 5
فاله فسكى (شخص) 192
فتحعلى 411
فتحعلى شاه 62، 67، 109
فخر الدوله 301، 343، 348
فخر الملك 283، 344
فخر الملوك 434
فخرى بيك 37
فراشباشى 51، 271
فرانزانس بورگ 226
فرانتس انگلتر (هتل) 177
فرانسوا (پسر شارل لويى) 227
فرانسوا دسيز (شوهر ملكه اسپانيول) 175
فرانسه 102، 112، 122، 123، 145، 147، 149، 150، 154، 156، 160، 166، 167، 170، 171، 173، 175، 177، 180، 180، 183، 193، 201، 204، 206، 209، 218، 235، 250، 253، 292، 295، 390، 407
فرانسواى اول 197، 218، 224
فرانشارد (معبد) 179
فرانكفورت 126
فرح آباد 82
فرخ خان امين الدوله 54، 59، 62، 136، 142، 158، 171، 176، 183، 188، 192، 225، 271، 281، 287، 356
فردريك شارل 119، 125، 126، 130
فردينالد- امپراطور اطريش
فردينالد (پسر شارل لويى) 227
فروغ الدوله 301، 325، 343، 348
فرهاد ميرزا معتمد الدوله 56، 315، 427، 431، 434، 440
فريدن 62
فسوت الممالك (پسر حكيم الممالك) 150، 199، 225
فلورانس 216، 218
فندرسك 379
فوج اخلاص 309
فوج افشار 35
فوج اميرى 35
فوج تخت قاپو 35
فوج تهران 332
فوج حشمت 379
فوج خاصه محمد شاه 33
فوج دماوندى 309
فوج شاهرود بسطام 379
فوج فيروزكوهى 184
فوج قزوين 309
فوج كمره 309
فوج گروس 419
فوج نصرت 309
فولكس گاردن 225
فونتن بلو 176، 183، 184
فونستانق 71، 73
قادر آقا 34
قادر يورت 267
قارص 63، 107
قارلايايورت 267
قارنى يارق 69
قاسم آباد 335
قاصد يورت 261- 263، 269
قاضى بيك (مكان) 87
قاضى يورت 263
قاف (كوه) 84، 87
قافلانكوه 16
قاقازان 4، 5
قاقازين (پرنس) 76
قالايتا 267
قامازوف- قمزوف
قايانس (مسيو) 115
قپان (كوه) 60
قپچاق 24
قرااونا 29
قرابابا 29
قراباغ 74
قرابوته (روستا) 14
قراچهداغ 25، 46
قراچاى 29
قراچمن 21- 23، 131
قراچورلو 309
قراداغ 60
قراملك 42
قروه قجر 5
قره بلاغ 258
قره پاپاق (سواره) 34
قرهجه قيا، خالصه (روستا) 22
قرهچمن، خالصه 22
قرهچى (كوه) 48
قره قوينلوى 60
قزل اوزن 12، 15- 17
قزلجه 24، 33
قزلر 262
قزلق 457
قزوين 3- 5، 276، 279، 298، 300، 301، 303- 305، 307- 309، 311، 312، 314- 318، 321، 350، 363، 365، 395
قصر فيروزه 334
قفقاز 56، 77، 79- 82، 84، 85، 89، 91، 95، 98، 252- 254، 260، 264، 287، 296
قسطنطين 95، 96، 101
قلعه برشيس 159
قلعه دختر 16
قلى خان (پسر رحيم خان سرتيپ) 49
قلى خان آيرملو 47
قم 344، 440
قمر خانم 3
قمر السلطنه 320، 445
قمرلو 63
قمزوف (قامازوف) 91، 96، 99، 101، 106
قمش قورشاق (روستا) 24
قميچ آباد 5
قوبى 86
قورى گل (درياچه) 31
قوللر آقاسى 51، 271
قونسول انگليس 42
قوموق (طايفه) 267
قهرمان ميرزا 22
قهوهچى باشى 40، 271
قيوراق 60
ك- گ كارلسرو 126، 127
كارمالى (جنرال) 91
كاستينگر (ژنرال) 126
كاشان 8، 155، 312، 344، 440
كاشانك 326
كاظم خان فراشباشى 25
كافتاروتز 75
كالكس 73
كالمبرق 232- 234
كاليچه (بارون) 223
كامارف (جنرال) 64، 70
كامران ميرزا- نايب السلطنه
كامرانيه 326، 348
كانادا 168
كان روبر (مارشال) 165، 170، 201
كاوند (روستا) 12
كپرميلوتين 53
كجين (روستا) 24
كدرمز (رود) 262
كدوك 9، 14، 16، 31، 32، 409
كدوك الله اكبر 9
كر (رود) 77، 83، 84، 86
كراسنوپوتسكى 248
كربل (شخص) 34، 37، 51، 52
كربلا 372
كربلايى حسين 3، 52
كرتين (مسيو) 174
كرج 3، 4، 280، 354
كرچكوف (صدر اعظم روسيه) 98
كردستان 47، 353، 373
كرس (جزيره) 202
كرس (معاون وزير خارجه روسيه) 100
كرشكين 5
كرلى باسار 63
كرمان 312
كرمانشاهان 352، 359، 373، 391، 404
كرمخوران (روستا) 24
كرملين 92، 93
كرودنو 111
كريستن (ملكه سوئد) 182
كريم شيرهاى 184
كريمه 165
كشيكچى باشى 3
كلاردشت 283
كلامان توماس 173
كلانتن (پرنسس) 165
كلب حسين رختدار 270
كلبعلى خان 33، 60
كلسهايم 221
كلن 147
كلنبر (كوه) 25
كلنل (آمورل، لامورل- مهماندار فرانسه) 150، 158، 171، 174، 176، 177، 188، 192، 196، 200
كليشى 190
كلين 98
كمل باخ يبس 215
كندر (روستا) 44
كندرود 33
كنستان (درياچه) 207
كنگرلو (سواره) 55، 58
كوبان 91
كوراسيه (سواره) 101
كورسك 91، 247، 249
كوركوتا 116
كوسترين 118
كوشكان 11
كوشلوف (جنرال) 245، 267، 270
كوشن (روستا) 15
كوك چشمه 71
كوك داغ 43
كولومب 193
كوونا 111
كووه (روستا) 18
كوه زر 400
كه (روستا) 18
كه خانوفسكى 94
كهناميه (محل تولد ناصر الدين شاه) 25، 26
كيف 245، 247
كيكاوس ميرزا 38
گازرالنگ 3، 280
گاليسى 244، 246
گجلر 69
گرابوسكا (كنتس) 111
گرانويل، كنت 213، 217، 223، 231، 233، 245
گرجستان، گرجى 74، 79، 82، 84، 101، 265
گرزل (روستا) 263
گرگان 31، 293
گرگر 49، 51، 461
گرمرود 13، 16
گروزنوآى 256، 257، 260
گروس باخ 134، 137
گروى (مسيو) 174
گلاونو (روستا) 75
گلورينو (قصر) 238
گلين خانم 281، 325، 338، 348، 444
گلينقيا (روستا) 47، 49، 50
گليوم (آرشيدوك) 224
گنجه 74، 76
گنگاور 387
گنه گير 71
گوتن گن 126
گودى (دره) 73
گوركى، ميخاييل اوويچ 79
گوگچه (درياچه) 73
گيرزيل 267
گيلان 4، 112، 270، 271، 274، 279، 308، 328، 352
ل لار 281، 293
لارتن 221
لارس 87
لاريجان 281
لازنسكى (قصر) 109
لاكسامبورغ (قصر) 225
لامباش 158
لامبرك 244
لامورل (كلنل)- كلنل لامورل
لايپزيك 170
لرستان 400
لزگى 254، 257، 260
لكه (روستا) 42
لندن 91، 150، 184، 204، 240، 390
لنكران 287
لواسان (كوه) 43
لوبان 94، 98
لوبوف (شخص) 170
لوپك 190، 193
لودكوكسى 94
لوفتوس (لرد) 102
لوفلر (جنرال) 102
لونشان 164، 174
لويى 140، 141
لويى پانزدهم 179، 180
لويى تاى اوبينى (شخص) 236
لويى چهارده 193
لويى شانزدهم 180
لوپن (مسيو) 166
لويى ويكتور (برادر پادشاه ايتاليا) 165
لويى فيليپ 165، 172، 191
له اوپولد (پسر عموى امپراطور آلمان) 219
لهستان 108، 109، 110، 111، 113، 117، 180، 192، 244
ليتانت آبى (شخص) 150
ليش تانتال (روستا) 131
لينز 239
ليون 176
لئون تيه (مسيو) 209
لئون ساى (وزير ماليه فرانسه) 165
لييون (لرد، ايلچى انگليس) 155
م ماتيلد (پرنسس) 160، 167
مارتن پره (جنرال) 165
مارسى يز 201
ماركى دمونال دچى 182
مارگريت (دختر شارل لويى) 227
مارى آن (همسر امپراطور فرديناند) 226
مارى آنتوانت 180
مارى الكساندرا- امپراطريس روسيه
مارى ترز 180، 218، 242
مارى كريستين (آرشيدوشس) 242
مارينو 248
مازندران 43، 53، 112، 138، 186، 293، 352
ماژوروله 252
ما شاء الله خان 3
ماكدبورگ 126
ماك ماهون (مارشال) 169، 170، 200، 204، 206
ماكو 50، 59، 60، 61
مالاكن (طايفه) 71
مالووى شرا 98
مترنيخ 139
متس (متز- قلعه) 181
مجارستان 102، 216، 231
مجد الدوله 8
محال عباس (مكان) 22- 24
محقق 54، 59، 65، 93، 111، 113، 133، 142، 171، 177، 188، 192، 226، 227
محمد 3
محمد امين خان نسقچى باشى 69
محمد تقى خان گشاد 281
محمد حسن خان نورى 24، 37، 305
محمد حسين خان بوير احمدى 305، 315
محمد خان 65
محمد حسن خان اعتماد السلطنه- صنيع الدوله
محمد رضا خان سرتيپ 51، 461، 462
محمد رضا ميرزا 301، 304
محمد صادق 271
محمد على ميرزا 252
محمد قلى خان 22 روزنامه خاطرات ناصرالدينشاه در سفر دوم فرنگستان متن 490 فهرست عمومى اعلام
مره 318
مخبر الدوله 125، 181، 312، 313، 327، 352، 353، 375، 400، 402، 457، 458
مرات (جنگ) 218
مراغه 39، 47، 61، 273
مراوى 229، 244، 246
مرتضى قلى 387
مردك 3، 40، 271، 281
مرزبان خان 276
مرسكى (پرنس) 252
مركى دومولنس (ايلچى اسپانيا در فرانسه) 165
مرند 44- 50، 391، 393
مرو 410
مرو (كوه) 43
مستوفى كابلى 283
مستوفى الممالك، ميرزا يوسف 2، 285، 287، 303، 305، 315، 317، 318، 324، 354، 365، 366، 383، 416، 433، 450، 456
مسكو 90، 91، 93، 98، 110، 112، 169، 224، 247
مسيخت 83، 84
مشكنبر 25
مشمپا (روستا) 14
مشو (كوه) 43، 45- 47
مشهد 353، 409، 410، 457، 458
مشهد احمد (روستا) 44
مشير الدوله 19، 28
مصر 100، 151، 204
مصطفى قلى خان 391
مظفر الدوله 10، 164
مظفر الدين شاه- وليعهد
مظفر الملك 6، 9، 11، 12
معاون الملك 438
معتمد الحرم 5، 24، 306، 307، 311، 321، 325، 326، 331، 348، 367، 393، 402، 414، 436، 444، 445، 447، 448
معتمد الدوله- فرهاد ميرزا
معتمد الملك، يحيى خان 2، 283، 295، 296، 309، 375، 406، 407، 416، 419، 421، 425، 438، 449
معز الدوله 5، 285، 350، 372، 373
معصومه 3، 40، 92
معير الممالك، دوستعلى خان 89، 138، 229، 271، 414
معين الدوله 425، 438
مغفور ميرزا 276
مكرى (سواره) 34
مكه 162، 204، 248، 280
ملاباجى 39
ملا حسين 65
ملا خليل قاضى 65
ملا صادق 65
ملا عباسعلى 65
ملا محمد باقر 65
ملا محمد جوان 28
ملا مهدى، آخوند 65
ملا يحيى (آقاخوند) 46
ملاير 352
ملبرون 210، 211، 227
ملتس 177
ملك آرا- عباس ميرزا ملكآرا
ملك الكتاب 29
ملكم خان 91، 93، 117، 145، 219
ملون 176
مله وديوف 94
مليت (مكان) 85
مليجك 3، 59، 65، 89، 133، 139، 140، 143، 159، 171، 176، 188، 225، 229، 233، 325، 341
مليكوف، كنياز (حاكم داغستان) 94، 263- 266
ملينه (وزير مختار فرانسه در ايران) 162
من تنون (مادام) 179
منجيل 276
منچيكوف 50، 51، 53، 74، 79، 93، 96، 105، 116، 117، 128، 145، 142، 245
منصورف (كنتس) 93
منصور ميرزا 16
منظريه 326
منير السلطنه 342
موچول خان 13، 40، 54، 59، 65، 87، 122، 133، 139، 142، 176، 192، 224، 236، 238
مورگ (رود) 134
موروى (كلنل) 172
موسى قيه 29
مون پانسيه (شخص) 191
مونت مرت 201
مونسو (پارك) 171، 185
مون و الربين (قلعه) 170، 172، 174، 204
مونيخ 207
مؤيد الدوله 323، 359، 373
مهران رود 23
مهربان خان 56
مهد عليا 342، 348، 372، 434
مهدى خان كاشى 283
مهدى قلى خان (سياچى) 3، 5، 13، 21، 23، 33، 40، 45، 52، 59، 71، 73، 83، 104، 105، 110، 111، 113، 131، 133، 136- 142، 151، 163، 176، 177، 192، 194، 199، 219، 224، 225، 229، 231، 233، 270، 281
مهماندوست، خالصه (روستا) 22
مهين الدوله (وجود اين شخص در رؤياى ناصر الدين شاه بوده است) 129
ميانج (ميانه) 15، 16، 17، 19، 40، 47، 295، 332، 337، 343، 344، 347، 348، 350، 352، 354، 375، 395
مىچيك 267
ميخاييل اوويچ ميخاييل 79
ميخاييلو فسگايا 258
ميرآخور 11، 51
ميرزا ابو تراب 279
ميرزا ابو الحسن (پسر مشير الدوله) 28
ميرزا ابو الحسن (پسر ميرزا هاشم آقا) 26
ميرزا ابو الفتوح 6
ميرزا ابو القاسم 26
ميرزا احمد (قونسول ايران در حاجى طرخان) 111، 248
ميرزا احمد 26
ميرزا اسد الله خان 93
ميرزا بزرگ حكيم باشى 279
ميرزا بزرگ خان قزوينى 276
ميرزا تقى خان 19، 44، 312
ميرزا جعفر سلماسى 15
ميرزا جليل 28
ميرزا جواد خان 150
ميرزا حسن 29
ميرزا حسين زنجانى 26
ميرزا رضا 434
ميرزا رفيع نظام العلما 28
ميرزا زين العابدين 19، 321، 328، 339، 340، 348
ميرزا سيد رضى 348
ميرزا عباس خان 38، 327
ميرزا عبد الحريم 29
ميرزا عبد الله 271
ميرزا عبد الوهاب گيلانى 162، 168، 248، 249
ميرزا اعصار صدر العلما 28
ميرزا عطاء الله شيخ الاسلام 28
ميرزا على 28
ميرزا على اشرف لشگرنويس 25
ميرزا على اصغر شيخ الاسلام 29
ميرزا على طبيب (حكيم) 192، 369
ميرزا عيسى گروسى 276
ميرزا قادر قاضى ساوجبلاغ 29
ميرزا كاظم ملك الاطباء 281
ميرزا كره (روستا) 44
ميرزا كريم خان سرتيپ فوج فيروز كوهى 184
ميرزا لطفعلى قاضى مراغه 29
ميرزا لقمان 348
ميرزا محمد تقى 28
ميرزا محمد حسن 8، 28، 271
ميرزا محمد خان امين خاقان- مليجك
ميرزا محمد رضا 28
ميرزا محمد على 28، 77
ميرزا محمود شيخ الاسلام 28، 29
ميرزا محمود وزير 365
ميرزا مسيح وزير 296
ميرزا موسى صدر 28
ميرزا مهدى خان 331
ميرزا مهدى قاضى 26، 29
ميرزا نصر الله خان باشى 283
ميرزا نظام 312
ميرزا هاشم 29
ميرزا يوسف جهانشاهى 26
ميرزا يوسف دهخوارقانى 26
ميرزا يوسف مستشار 34، 197
ميرزا يوسف نقيب الاشراف 29
ميرسكى (جانشين نظامى قفقاز) 79- 82
مير لطفعلى خان 19
ميشل (گراندوك) 79، 91، 95، 184
ميلان 147
ميلوتى (پسر وزير جنگ روسيه) 117، 245، 267، 270
مينرال نيااى وودى 89
ن ناپلئون اول 109، 123، 148، 160، 170، 182، 206، 215، 224، 244، 250
ناپلئون سوم 153، 156، 160، 163، 181، 190، 201، 202
ناصر قلى خان عميد الملك 280
ناصر كرت (روستا) 256، 258
ناصر الملك، ابو القاسم خان 4، 11، 13، 54، 59، 65، 82، 93، 98، 100، 102، 104، 107، 145، 156، 169، 188، 192، 193، 204، 355
ناصريه 274، 438
ناظم خلوت 59، 123، 192، 265
ناظم الاطباء 55، 67، 84، 94، 210
نانتر 190، 193
نارونى (مسيو) 223
نايب السلطنه (عباس ميرزا) 36، 38، 69، 462
نايب السلطنه، كامران ميرزا 2، 3، 19، 276، 318، 321، 323، 326، 328، 344، 348، 359، 363، 379، 389، 404، 411، 413، 425، 437، 442
نايب ناظر 51، 52، 271
نخجوان 54- 56، 58- 60
نرجه (روستا) 5
نريمان خان 150، 151، 154، 204، 221، 243
نصرت الدوله 19، 38، 285، 438
نصرت الله خان 276، 395
نصر الملك 296، 309، 391
نصير آباد 7
نصير الدوله 283
نظام العلماى تبريز 18
نظام مافى، خديجه 138
نظر آقا 102، 150، 154، 158، 169، 175، 204، 221، 225، 243
نعمت آباد 33
نعمت الله بيك مرندى 46
نقيب نقال باشى 271
نمسه- اطريش
نوبردى (طايفه) 263
نورآشى (روستا) 61
نور جهان خانم 38
نور محمد خان پيشخدمت 276
نوروز خان 34
نوسكى (مكان) 95
نوشآفرين 445
نووآقستافا 76
نوويكوف، مسيو (ايلچى روسيه در وين) 221
نهاوند 5
نه دولغ (روستا) 18
نياوران 332، 357
نيشابور 353
نيك پى (مكان) 11
نيكجه (روستا) 12، 24
نيكلا (امپراطور روسيه) 70، 93، 95، 111
نيگرا 102
و وادينگ تون (وزير خارجه فرانسه) 150
وارمونت (دكتر) 223
وان 37
وجيه الله ميرزا 332، 335، 355
ودى باسار 63
وراموف 94
وراميل ژيرارون 159
ورتامبرق 207
وردر (جنرال) 147
ورزقان 19
ورسايل 173، 192
ورشو 106، 108، 109، 111، 113، 116، 126، 224، 390، 436
ورنجه (روستا) 18
ورنكش 19
وزر (رود) 126
وزينه 193
وكيل الممالك 391
ولاد قفقاز 85- 87، 246، 247، 252، 253، 258
ولادمير (پسر امپراطور روسيه) 95، 96
ولخينى 245
ولون (بارون) 117
وليعهد (مظفر الدين شاه) 15- 17، 19، 21، 23، 24، 26، 30، 34، 36- 39، 42، 45، 47، 52- 54، 119، 371، 429
وليعهد آلمان 119، 125
وليعهد اطريش 215
وليعهد انگليس- دوگال
وليعهد روسيه 95، 96، 99- 101، 104، 106
وى تبس 111
ويستول (رود) 109، 115، 118
ويكتور (آرشيدوك) 211
ويلنا 107، 111
وين، وينه 191، 204، 213، 215، 219، 220، 221، 229، 234، 239، 240، 242، 243، 246- 248، 269، 390، 444، 448
وين فتن (كنت) 162
وينوا (جنرال) 165
ويوشاتوآلت اس شلوس اولدكاستل (قصر) 142
ه- ى هارون الرشيد 292
هانرى (پرنس) 125
هانور 158، 170
هايدلبرگ 126، 127
هبرمان ژنرال 210
هداوند 309
هدايت الله خان ايل بيگى 276
هرزند (رود) 48
هرزهبيل 276
هرزيك بوسنه 225
هزار جريب 3
هشترود 16، 24
هفت برار (قله) 18
هكسر 94
هلند 168
همدان 7، 271، 279، 353، 359، 404
هندوستان 155، 169، 292، 296
هوفمان (بارون) 221
هوف موردت 129
هيدج 7
يابلوچوكوف 156
يارقسو (رود) 263
ياغلوجه 77
ياق ساى 267
يامچى (كوه) 48
يحى خان- معتمد الملك
يرملوف (ژنرال) 258، 260
يزد 155، 312
يلى نوفيسقايا 73
ينا (پل) 169، 188
ينگى دنيا 113، 154، 155، 168، 239
يوتو (مكان) 170
يوسف آباد 31
يونان 292
يهود، يهودىها 82، 111، 246، 262
تصاوير ضميمه، تصاوير امپراطوران، پادشاهان، شاهزادگان و ساير سردمدارانى است كه ناصر الدين شاه در سه سفر خود به فرنگستان با آنها ملاقات داشته و خصوصيات آنها را در ملاقاتها و مجالسى كه به افتخار او ترتيب داده مىشده، توصيف نموده است.
لازم به توضيح است كه اين تصاوير از مجموعه عكسهائى است كه در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران نگهدارى مىشود، كه بدين وسيله از مسئولين محترم اين كتابخانه و بخصوص سركار خانم فريبا افكارى كارشناس ارشد نسخ خطى، كه صميمانه در دستيابى اينجانب به عكسهاى مزبور همكارى نمودهاند قدردانى و سپاسگزارى مىنمايم.
ضمنا توضيحاتى چند در مورد عكسها و پانويس آنها ضرورى به نظر مىرسد:
1- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر اول فرنگستان، به كوشش فاطمه قاضيها، 1377
2- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر دوم فرنگستان، به كوشش فاطمه قاضيها، 1379 (همين كتاب)
3- روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه در سفر سوم فرنگستان، به كوشش دكتر محمد اسماعيل رضوانى و فاطمه قاضيها (3 جلد- 1369، 1371، 1373)
الكساندر دوم امپراطور روس، در سفر اول و دوم ر. ك. سفر اول صفحات 23 الى 84 به تناوب و سفر دوم صفحات 96 و 99 الى 102
امپراطريس روسيه در سفر اول و دوم
الكساندر وليعهد روسيه در سفر اول و دوم و الكساندر سوم امپراطور روسيه در سفر سوم
ماريا همسر وليعهد روسيه در سفر اول و دوم و امپراطريس در سفر سوم (دختر پادشاه دانمارك)
پرنس نيكلا برادر امپراطور روس ر. ك. سفر اول صفحات 50- 54 و 60
همسر پرنس نيكلا
پرنس قسطنطين برادر امپراطور روس ر. ك. سفر اول صفحات: 27، 28، 50، 52، 59، 61، 300، 308 سفر دوم ص 95، 96، 101، سفر سوم ج 1، ص 155، 160، 190 و 203
همسر پرنس قسطنطين
پرنس الكسيس پسر دوم امپراطور روسيه ر. ك. سفر دوم صفحات: 95، 96، 99، 103، 104 و 275
كرچاكف صدر اعظم روس ر. ك. سفر اول صفحات: 49، 53، 57، 71، 75، 120، 123، 264، 265، 403 و سفر دوم ص 98
پرنس ولادمير پسر امپراطور روس در سفر اول و دوم و برادر امپراطور در سفر سوم ر. ك. سفر دوم ص 65 و 66 و سفر سوم ج 1، ص 148، 153
همسر پرنس ولادمير
پرنس سرژ پسر امپراطور روس در سفر اول و دوم و برادر امپراطور در سفر سوم ر. ك. سفر دوم ص 95 و سفر سوم ج 1، ص 146
پرنس پل پسر امپراطور روس ر. ك. سفر دوم ص 95
ويلهم امپراطور آلمان پادشاه پروس در سفر اول و دوم ر. ك. سفر اول ص 83 الى 121 به تناوب سفر دوم ص 119 الى 128 به تناوب سفر سوم ج 1، ص 184 و 243 «گيوم»
اگوستا امپراطريس آلمان ر. ك. سفر اول، ص 82 الى 121 به تناوب
فردريك ويلهلم وليعهد آلمان در سفر اول و دوم و امپراطور آلمان در سفر سوم ر. ك. سفر اول ص 85 الى 117 به تناوب سفر دوم ص 119، 125 و 132، سفر سوم ج 1، ص 211 الى 214
پرنس فردريك شارل پسر برادر امپراطور آلمان ر. ك. سفر اول ص 82، 87، 88، 99، 101 سفر دوم ص 119، 125، 126 و 130
همسر پرنس فردريك شارل
فردريك ويلهلم گراندوك باد ر. ك. سفر اول ص 116 الى 123 به تناوب سفر دوم ص 134
لوئيس همسر گراندوك با دو دختر امپراطور آلمان ر. ك. سفر اول ص 116 الى 123
پرنس فردريك، وليعهد گراندوك باد، ر. ك. سفر سوم ص 260
پادشاه باوير، ر. ك. سفر سوم ج 2، ص 293 و 294
لئوپولد دوم پادشاه بلژيك، ر. ك. سفر اول ص 126، سفر سوم ج 2، ص 1 الى 4
همسر پادشاه بلژيك
گيوم ويلهلم يا ويليام سوم پادشاه هلند ر. ك. سفر اول ص 261، 262 و سفر سوم صفحات 252 الى 258
همسر پادشاه هلند
ويكتوريا ملكه انگليس ر. ك. سفر اول و سفر سوم
لوئيس (لوئيز) دختر ملكه انگليس ر. ك. سفر اول ص 202 و 203
دوك اف ادين بورك پسر ملكه انگليس ر. ك. سفر اول ص 141 و 144 سفر سوم ج 1، ص 214
مارى همسر دوك اف ادين بورك دختر امپراطور روس
ديزرائيلى رئيس حزب تورى در انگلستان ر. ك. سفر اول ص 148، 182
لرد دربى يكى از رؤساى حزب تورى در انگلستان ر. ك. سفر اول ص 182 سفر سوم ج 2، ص 97
ناپلئون سوم ر. ك. سفر اول صفحات 121 الى 258 به تناوب، سفر دوم صفحات 153 الى 202 به تناوب سفر سوم ج 2، صفحات 198، 202، 219 و 224
اوژنى همسر ناپلئون سوم
مارشال با زن و خانوادهاش ر. ك. سفر اول ص 219، سفر سوم ج 2، ص 183 و 207
شارل پادشاه وورتامبرگ ر. ك. سفر سوم ج 2، ص 271 الى 275 و ص 279 و 280
همسر پادشاه وورتامبرگ، خواهر امپراطور روس
فرانسوا ژوزف امپراطور اطريش ر. ك. سفر اول ص 291 الى 314 به تناوب
اليزابت امپراطريس اطريش
پرنس رودلف وليعهد اطريش ر. ك. سفر اول ص 294 و سفر دوم ص 215
لودويك ويكتور برادر امپراطور اطريش ر. ك. سفر اول ص 310 و سفر دوم ص 227
پادشاه ايتاليا در ميان خاندان سلطنت