ghaemiyeh.com
سرشناسه : خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور : صبح ساحل : حوادث عصر امامصادق علیهالسلام/ مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر : قم: عطرعترت، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : ۱۷۶ص.؛ ۱۴/۵×۲۱/۵سم.
شابک : ۴۰۰۰۰ریال:: 978-600-243-059-1
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : کتابنامه: ص.۱۷۱.
موضوع : جعفربن محمد، (علیه السلام)، امام ششم، ۸۳ - ۱۴۸ق. -- سرگذشتنامه
موضوع : شیعه -- داستان
موضوع : شیعه -- تاریخ-- قرن ۱- ۲ق.
موضوع : اسلام-- تاریخ -- قرن ۱ - ۲ق.
رده بندی کنگره : BP۴۵/خ۴ص۲ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۵۳
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۵۹۶۰۴
صبح ساحل : حوادث عصر امامصادق علیهالسلام
مهدی خدامیانآرانی
تصویر
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
شب بود، مهتاب میتابید، من در مدینه بودم و پشت پنجرههای بقیع ایستاده بودم. هوای دلم بارانی شد.
به یاد آوردم که دیگران مرا شاگرد امام صادق(علیه السلام) میخوانند، حتماً میدانی مردم به کسانی که در حوزه علمیّه درس میخوانند «شاگرد امامصادق(علیه السلام)» میگویند. بیست سال میشد که من در حوزه علمیّه بودم، به راستی من برای معرّفی امامصادق(علیه السلام) چه کردهام. این سؤلی بود که آن شب از خود پرسیدم.
آن شب تصمیم گرفتم وقتی به وطن خود بازگشتم، کارِ تحقیق را آغاز کنم و در مورد زندگی امامصادق(علیه السلام) کتابی بنویسم.
میدانستم هر کسی توفیق ندارد برای اهلبیت(علیهم السلام) قلم بزند، برای همین از خدای مهربان خواستم تا توفیق این کار را به من عنایت کند.
اکنون خدا را شکر میکنم که به آرزوی خود رسیدهام و این کتاب مهمان دستِ مهربان شماست.
کتابم را به امام صادق(علیه السلام) اهدا میکنم ، به آن امید که در روز قیامت، شفاعتش نصیب همه ما گردد .
مهدی خُدّامیان آرانی
خرداد 1391
به من نگاه میکنی، از شلوغی بازار خسته شدهای، چارهای نیست، برای رفتن به مسجدِ کوفه باید از این بازار عبور کنیم، من میخواهم تو را به مسجد کوفه ببرم.
میگویی برای چه؟
برای شنیدن حرفهای تازه! من به کوفه آمدهام تا حقیقت را پیدا کنم، دیروز دو نفر در مسجد با هم سخن میگفتند، من سخنان آنان را شنیدم، دوست دارم باز هم به حرفهای آنان گوش دهم.
نگاه کن، مسجد چقدر خلوت است، باید به آن گوشه برویم، دیروز همینجا من آن دو نفر را دیدم باید صبر کنیم تا آنها بیایند. نگاهی به تو میکنم، تو به زیبایی این مسجد خیره شدهای!
به برکت این حکومت است که این مسجد اینقدر آباد شده است! خدا حضرت خلیفه را حفظ کند و سایه لطف او بر سر ما باشد!
تو نگاهی به من میکنی و میگویی: کدام خلیفه؟ تو از چه کسی سخن میگویی؟
ببخشید. حق با توست. یادم رفت بگویم که من تو را به یک سفر تاریخی
آوردهام، سال 114 هجری قمری.
امروز هشام، دهمین خلیفه از خاندان بنیاُمیّه است. مسلمانان او را جانشین خدا بر روی زمین میدانند، خلیفه سایه خدا و امین خداست، ولایت و اطاعت او بر همه واجب است، حرمت خلیفه از کعبه بالاتر است.
به من رو میکنی و میگویی: این حرفها را چه کسی به تو گفته است؟
فرماندار این شهر وقتی برای ما سخنرانی میکند، این حرفها را میزند. خالدقَسری را میگویم، همان که فعلاً فرماندار کوفه است. هشام سالهاست که او را بر این شهر مسلط کرده است.
او بغض و کینه علی(علیه السلام) را به دل دارد و به شدّت طرفدار بنیاُمیّه است. او میخواهد کاری کند که مردم علی(علیه السلام) را از یاد ببرند.
آیا میخواهی خاطرهای برایت بگویم؟ روزی از روزها خالدقَسری یکی از نویسندگان را دعوت کرد و به او گفت که تاریخ زندگی پیامبر را بنویسد.
آن نویسنده شروع به نوشتن کتاب خود کرد، بعد از مدّتی خالدقسری از آن نویسنده خواست تا مطالبی را که نوشته است برای او بخواند.
آن نویسنده شروع به خواندن کتاب خود نمود، تو میدانی که تاریخ زندگی پیامبر با شجاعتها و رشادتهای علی(علیه السلام) همراه است. آن نویسنده از شجاعتهای علیدر جنگ بدر و احد و خیبر مطالبی را نوشته بود. هر بار که خالدقسری نام علی(علیه السلام) را میشنید میگفت: «نه! نباید در این کتاب، نام علی بیاید، مگر نمیدانی علی در قعر جهنّم است؟».(1)
فکر میکنم دیگر فهمیدی چرا هشام خالدقَسری را فرماندار کوفه کرده است.
1) 1. یمرّ بی الشیء من سیر علی بن أبی طالب فأذکره، فقال: لا، إلاّ أن تراه فی قعر الجحیم: الأغانی ج 22 ص 281.
حواست کجاست؟ به چه فکر میکنی؟ به مضلومیّت علی(علیه السلام)!
نگاه کن! آن دو نفر آمدند، باید ببینیم آنها به یکدیگر چه میگویند، من یکی از آنان را میشناسم، او زُراره است، دیگری غریب است و از شهر دیگری آمده است.
گوش کن، زُراره به آن جوان میگوید:
-- ابوبکر خلیفه اوّل مسلمانان بود، او جامعه را بدون رهبر رها نکرد، او برای بعد از خود، جانشین معیّن نمود.
-- ابوبکر میدانست اگر برای مردم رهبری انتخاب نکند، جامعه دچار هرج و مرج خواهد شد.
-- امّا پیامبر هیچکس را به عنوان جانشین خود انتخاب نکرد، آیا عقل پیامبر به این نرسید که جامعه نیاز به رهبر دارد؟
سخن زُراره به اینجا که میرسد، سکوت میکند. آن جوان به فکر فرو میرود.
من دوست دارم پاسخ را هم بشنوم، به راستی چه کسی میتواند به این سؤل پاسخ دهد؟
لحظاتی میگذرد، زُراره به سخنان خود ادامه میدهد: «ما شیعیان باور داریم که پیامبر مردم را به حال خود رها نکرد، بلکه در روز غدیر، علی(علیه السلام) را به عنوان خلیفه و جانشین خود انتخاب کرد».(1)
سخن زُراره به پایان میرسد و به جوان اشاره میکند که برخیزد، دیگر نشستن او در اینجا به صلاح نیست، جوان برمیخیزد در حالی که هنوز تشنه شنیدن است.
اکنون با خود فکر میکنم، گویا حق با زُراره است، اگر علی(علیه السلام) را به عنوان جانشین پیامبر قبول نکنیم، باید بگوییم که پیامبر جامعه را به حال خود رها کرده
1) 2. بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229، تحف العقول ص 459، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75، الإرشاد ج 1 ص 351، کنز الفوائد ص 232، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5 ص 297، المستدرک علی الصحیحین للحاکم ج 3 ص 110، مجمع الزوائد ج 7 ص 17، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307، المعجم الأوسط ج 1 ص 112، المعجم الکبیر ج 3 ص 179، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132، نصب الرایة ج 1 ص 484، کنز العمّال ج 1 ص 187 وج 11 ص 332، 608، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92، شواهد التنزیل ج 1 ص 200، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
است. آخر چگونه میشود که ابوبکر دلش به حال جامعه میسوزد و برای جامعه رهبر معیّن کند، امّا پیامبر هیچ جانشینی انتخاب نمیکند؟
چند روز میگذرد، من خیلی فکر میکنم، تصمیم میگیرم که پیش زُراره بروم و از سخنان او بهره بگیرم.
من سؤلات زیادی دارم که باید از او بپرسم، زُراره با روی باز به سؤلهای من پاسخ میدهد. او از تشیّع میگوید، من متوجّه میشوم که شیعیان به «امامت» اعتقاد دارند و آن را «عهدی آسمانی» میدانند، خداوند برای مردم، دوازده امام انتخاب کرده است که بعد از پیامبر وظیفه رهبری جامعه را به عهده دارند.
علی(علیه السلام) امام اوّل شیعیان است و هماکنون «جعفربنمحمّد(صلی الله علیه و آله)»، ششمین امام آنها میباشد و شیعیان او را «امامصادق(علیه السلام)» مینامند. «صادق» به معنی «راستگو» میباشد. بسیاری از علمایِ حدیث (با این که شیعه نیستند)، راستگویی جعفربنمحمّد(صلی الله علیه و آله) در نقل حدیث را قبول دارند، برای همین به او لقب «صادق» دادهاند.
آری، امامصادق(علیه السلام)، احادیث زیادی از پیامبر نقل کرده است و دانشمندان به درستی این سخنان اعتراف کردهاند.
من اکنون پیش زُراره هستم، او رو به من میکند و میگوید:
-- اگر به دمشق بروی و به مردم بگویی: «از خدا اطاعت کنید»، آنان با تو مخالفت میکنند و چه بسا به تو حمله کنند.
-- آخر برای چه؟ آیا اطاعت از خدا جرم است ؟
-- مردم آنجا باور کردهاند که اطاعت از خلیفه، اطاعت از خداست. وقتی تو دم از
اطاعت خدا میزنی، آنها خیال میکنند که میخواهی اطاعت از خلیفه را کمرنگ نشان دهی، برای همین است که با تو مخالفت میکنند.(1)
-- به نظر شما چرا اطاعت از خلیفه واجب نیست؟
-- چگونه ممکن است خدا اطاعت کسی را که مانند من و توست، واجب نموده باشد؟ خدا هرگز اطاعت انسانی را که ممکن است خطا کند، واجب نمیکند.
-- شما هم که مرا به اطاعت از امامصادق(علیه السلام) میخوانی و میگویی ولایت او بر همه واجب است، پس چه فرقی میان سخن تو و سخن این مردم است؟
-- ما شیعیان به عصمت امام اعتقاد داریم.
-- عصمت یعنی چه؟
-- یعنی این که خدا امام را از همه زشتیها و گناهان دور کرده است، خدا اوّل به امام مقام عصمت را داده است، بعدا از ما خواسته است از امام اطاعت کنیم، اگر امام معصوم نبود، خدا هرگز اطاعت او را بر ما واجب نمیکرد.(2)
از اوّلین دیدار من با زُراره یک ماه گذشته است، اکنون من دیگر شیعه شدهام، شیعه شدن من از روی تحقیق بود، من مدیون زُراره هستم، او بود که باعث هدایت من شد. خدا به او جزای خیر بدهد!
ایّام حجّ نزدیک است، ما تصمیم گرفتهایم به حجّ برویم و در مدینه با امامصادق(علیه السلام) دیدار کنیم، میدانم که تو هم میخواهی همراه ما بیایی!
کاروان حاجیان از کوفه حرکت میکند، راه زیادی در پیش داریم، روزها و شبها میگذرد...
آن نخلستانها که میبینی، مدینه است.
1) 3. کان جعفر بن عمرو بن أُمّیة أخا عبد الملک بن مروان من الرضاعة، فوفد علی عبد الملک بن مروان فی خلافته، فجلس فی مسجد دمشق، وأهل الشام یعرضون علی دیوانهم، قال: وتلک الیمانیة حوله یقولون: الطاعة الطاعة! فقال جعفر: لا طاعة إلاّ للّه، فوثبوا علیه وقالوا: یوهن، الطاعة طاعة أمیر المؤنین! حتّی رکبوا الأُسطوان علیه...: تهذیب الکمال ج 5 ص 68، تهذیب الکمال ج 5 ص 247.
2) 4. عن سلیم بن قیس الهلالی قال: سمعت أمیر المؤنین علیّاً علیهالسلام یقول: احذروا علی دینکم ثلاثة: رجلاً قرأ القرآن حتّی إذا رأیت علیه بهجته اخترط سیفه علی جاره ورماه بالشرک. فقلت: یا أمیر المؤنین أیّهما أولی بالشرک؟ قال: الرامی، ورجلاً استخفّته الأحادیث، کلّما أحدثت أُحدوثة کذب مدّها بأطول منها، ورجلاً آتاه اللّه عزّ وجلّ سلطاناً فزعم أنّ طاعته طاعة اللّه ومعصیته معصیة اللّه، وکذب؛ لأنّه لا طاعة لمخلوقٍ فی معصیة الخالق، لا ینبغی للمخلوق أن یکون حبّه لمعصیة اللّه، فلا طاعة فی معصیته ولا طاعة لمن عصی اللّه، إنّما الطاعة للّه ولرسوله ولولاة الأمر، وإنّما أمر اللّه عزّ وجلّ بطاعة الرسول لأنّه معصوم مطهّر، لا یأمر بمعصیته، وإنّما أمر بطاعة أُولی الأمر؛ لأنّهم معصومون مطهّرون لا یأمرون بمعصیته: الخصال ص 139، بحار الأنوار ج 72 ص 338 و ج 89 ص 179، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 178 و ج 15 ص 158، التفسیر الصافی ج 1 ص 464، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 501.
به مسجد پیامبر میرویم، امروز جمعه است، امامصادق(علیه السلام) دوست دارد ما در نماز این مردم شرکت کنیم. ما باید «تَقیّه» کنیم، تقیّه یعنی کاری کنیم که کسی از عقیده ما باخبر نشود، امروز بیشتر مردم (در ظاهر) طرفدار این حکومت هستند.
وارد مسجد پیامبر میشویم، مسجد خیلی شلوغ است، ابتدا به زیارت قبر پیامبر میرویم و به آن حضرت سلام میدهیم.
زیارت ما که تمام میشود، اذان ظهر را میگویند، صفهای نماز تشکیل میشود، اکنون امامجمعه بالای منبر پیامبر میرود و خطبههای نماز جمعه را میخواند.
امامجمعه چنین سخن میگوید: «ای مردم! همه شما نام آقای زُهْری را شنیدهاید، او دانشمند بزرگی است. او سالیان سال اسلام را زنده کرد. او در تورات خوانده است که هر کس ریش خود را با رنگ سیاه، رنگین کند، ملعون است. ای مردم! علی کسی بود که ریش خود را با رنگ سیاه خضاب میکرد، ای مردم! علی ملعون است، لعنت خدا بر او باد. ای مردم! زُهْری برای ما نقل کرد که روزی عایشه همسر پیامبر نزد پیامبر بود. علی و عبّاس، عموی پیامبر به دیدار پیامبر آمدند. پیامبر به عایشه رو کرد و گفت: «ای عایشه! اگر دوست داری دو نفر از اهل جهنّم را ببینی به این دو نفر نگاه کن».(1)
من چرا سکوت کردهام، چرا چیزی نمیگویم، به مولای مظلوم من اینگونه ناسزا میگویند و من فقط گوش میکنم، میخواهم از جا برخیزم و فریاد بزنم که تو دست مرا میگیری و مرا مینشانی.
اگر تو نبودی، مأموران مرا گرفته بودند و به زندان میبردند.
1) 5. أخبرنا عبد الوهّاب بن عطاء قال: أخبرنا راشد أبو محمّد الحمانی عن رجل، عن الزهری قال: مکتوب فی التوراة: ملعون من غیّرها بالسواد: تهذیب الکمال ج 1 ص 441، یا عائشة، إن سرّک أن تنظری إلی رجلین من النار، فانظری إلی هذین قد طلعا. فنظرت فإذا العبّاس وعلی بن أبی طالب!: شرح نهج البلاغة ج 4 ص 64.
در این شهر رسم است که مولای مظلوم ما را روز جمعهها لعن کنند. علی(علیه السلام) که برادر پیامبر بود و جز رضای خدا گامی برنداشت، اینگونه معرّفی میشود.
آری! این حکومت بغض علی(علیه السلام) به سینه دارد و تلاش میکند تا نور خدا را خاموش کند، امّا مگر نور خدا خاموششدنی است؟(1)
به راستی این زُهْری کیست که امروز نام او را اینگونه بر سر منبرها میبرند؟ او چگونه جرأت پیدا کرده است چنین دروغهایی را به پیامبر نسبت بدهد؟
دنیا چقدر فریب دهنده است. من این آقای زُهْری را میشناسم، همین که نامش را بالای منبر بردند و او را به عنوان بزرگترین دانشمند جهان معرّفی کردند.
آیا میدانی او یکی از شاگردان امامسجاد(علیه السلام) بود؟ او در همین شهر مدینه زندگی میکرد، او فقیر بود و قرض زیادی داشت.
حکومت فهمید که او جوانی با استعداد است، از او دعوت به همکاری کرد و او به شام رفت و معلّم خصوصی پسران خلیفه شد، آری! هشامِ اُمویّ، او را خرید!
روزی که او میخواست از مدینه برود امامسجاد(علیه السلام) با او سخن گفت، به او گفت که مواظب دین خودت باش، حکومت میخواهد تو را وسیلهای برای فریب مردم قرار بدهد، امّا افسوس که زُهْری سخنان امام را فراموش کرد و کمکم او به اینجا رسید که برای مولای مظلوم ما چنین سخنان دروغی را نقل کند.(2)
امروز حکومت زُهْری را به عنوان بزرگترین دانشمند این حکومت معرّفی کرده است، سخنان زُهْری در سرتاسر جهان اسلام پخش شده است، اگر امروز به فلسطین هم بروی، کتب او را میبینی که چقدر با استقبال روبرو شده است.(3)
اگر افرادی مانند زُهْری به یاری این حکومت نمیآمدند، هرگز آنان نمیتوانستند اینگونه حق را ناحق جلوه دهند!
1) 6. لعن علی بن أبی طالب علی منابر الشرق والغرب، منابر الحرمین مکّة المعظّمة والمدینة المنورة: الغدیر ج 2 ص 102.
2) 7. واعلم أنّ أدنی ما کتمت أن آنست وحشة الظالم، جعلوک جسراً یعبرون علیک إلی بلایاهم، یدخلون بک الشکّ علی العلماء، ویقتادون بک قلوب الجهّال إلیهم. فما أقلّ ما أعطوک فی قدر ما أخذوا منک...: تحف العقول ص 275، بحار الأنوار ج 75 ص 132؛ إنّ هشام بن عبد الملک طلب منه أی: الزهری أن یملی علی بعض ولده شیئاً من الحدیث، فدعا بکاتب وأملی علیه أربعمئة حدیث: المختصر من تاریخ مدینة دمشق ج 23 ص 234.
3) 8. قدم علینا إسحاق بن راشد، فجعل یقول: حدّثنا الزهری، فقلت له: أین لقیت ابن شهاب؟ قال: لم ألقه، مررت ببیت المقدس فوجدت کتاباً له ثمّ: تاریخ مدینة دمشق ج 8 ص 212، تهذیب التهذیب لابن حجر ج 1 ص 202.
شب شده است و کوچههای مدینه تاریک است، از این پیچ که عبور کنیم به خانه امامصادق(علیه السلام) میرسیم...نسیم میوزد، بوی بهشت به مشامم میرسد، در حضور امام مهربان خود هستم، اشک شوق میریزم و سلام میکنم: سلام بر آقا و مولای من! سلام بر نور خدا در روی زمین...
آقای من! برایم سخن بگو!
من عطش شنیدن دارم، میخواهم کلام تو را بشنوم!
به سوی تو آمدهام، گمگشته بودم، بیقرار بودم، به اینجا پناه آوردهام و آرام گرفتهام. شنیدهام شما همه دوستان خود را دوست داری. برایم سخن بگو، جان مرا با کلام خود زنده کن!
مولای من!
تو میدانی که حکومت میخواهد مردم در نادانی بمانند، فقط با جهل و نادانی است که آنان میتوانند به اسم دین بر مردم حکومت کنند.
خاندان بنیاُمیّه برای خود قداست ساختهاند، مردم هشام را جانشین خدا و امین خدا در روی زمین میدانند، مقام او را از کعبه بالاتر میدانند، بلای جهل و نادانی از هر چیزی بدتر است، حکومت بقای خویش را در جهل این مردم میداند.
اکنون تو برایم از علم و عقل و آگاهی سخن میگویی، میخواهی شیعه تو بیدار باشد، اهل فکر و معرفت باشد.
تو مرا به تفکر فرا میخوانی و میگویی: «یک ساعت فکر کردن بهتر از یک
سال عبادت است».(1)
برایم از لقمان سخن میگویی و اینکه خدا به او حکمت ارزانی داشت، تو میخواهی من بدانم که لقمان چرا به این مقام رسید، رو به من میکنی و میگویی: «لقمان به خاطر مال و ثروت دنیا و زیبایی و قدرت جسمانی به مقام حکمت نرسید، بلکه او به علّت تقوی و زیاد فکر کردن به این مقام رسید».(2)
برایم میگویی که بیشترین عبادت ابوذر، تفکّر و پند گرفتن بود.(3)
دوست داری من ابوذر را بیشتر بشناسم، روزگاری که عثمان خلیفه بود، مردم دچار غفلت شده بودند، آن روز ابوذر به عثمان اعتراض کرد. او میدانست راهی را که عثمان در پیش گرفته است، جامعه را تباه خواهد کرد.
آن روز بسیاری دلشان به نماز و روزههای خود خوش بود و آفتِ تجمّلگرایی و بیعدالتی را نمیدیدند، امّا ابوذر فکر کرد و در مقابل موج فتنهها و بیعدالتیها قیام کرد تا آنجا که عثمان، او را به بیابان «ربذه» تبعید کرد.
تو از من میخواهی مانند ابوذر باشم و بیشتر عبادت من فکر کردن باشد، نه آنکه دل به نماز و روزهام خوش دارم!
من تا چندی پیش، سنّیمذهب بودهام، ابوبکر و عمر و عثمان برای من قداست داشتهاند، سخنان و دستورات آنان در ذهن من نقش بسته بود.
رهبر من همان ابوبکر بود که حدیث پیامبر را آتش زد. عایشه، دختر ابوبکر میگوید یک شب پدرم تا صبح در حال فکر کردن بود، او پانصد حدیث از پیامبر نوشته بود، صبح که فرا رسید به من گفت تا همه آن نوشتهها را برای او بیاورم، آن روز او همه آن احادیث را در آتش سوزاند.(4)
1) 9. عن أبی عبد اللّه علیهالسلام: تفکّر ساعة خیر من عبادة سنة: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 208، تفسیر مجمع البیان ج 10 ص 14، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 483، بحار الأنوار ج 68 ص 327، جامع أحادیث الشیعة ج 14 ص 309.
2) 10. أما واللّه ما أوتی لقمان الحکمة بحسب ولا مال... ولکنّه کان رجلاً متورّعاً فی اللّه طویل الفکر: تفسیر القمّی ج 2 ص 162، بحار الأنوار ج 13 ص 409.
3) 11. کان أکثر عبادة أبی ذر التفکّر والاعتبار: الخصال ص 42، أعیان الشیعة ج 4 ص 230.
4) 12. قالت عائشة: جمع أبی الحدیث عن رسول فکانت خمسمئة حدیث... فلمّا أصبح قال: أی بنیة هلمّی الأحادیث التی عندک، فجئته بها، فدعا بنار فأحرقها: کنز العمّال ج 10 ص 285، تذکرة الحفّاظ ج 1 ص 5، مستدرک الوسائل ج 1 ص 9.
من پیرو عمر بودهام، همان که دستور داد تا مردم هر چه حدیث نوشتهاند را نزد او بیاورند و دستور داد همه آن نوشتهها را آتش بزنند، آری! عمر همان خلیفهای است که نوشتن حدیث را حرام اعلام کرد و مردم را از سؤل و پرسش نهی نمود.(1)
شنیدهام جوانی در اسکندریه قرآن را خوانده بود و برای او سؤل پیش آمده بود، او میخواست قرآن را بفهمد، او از دیگران در مورد فهم قرآن سؤل میکرد.
خبر به عمر رسید، دستور داد تا او را به مدینه بفرستند، وقتی آن جوان به مدینه رسید، عمر با چوب آن قدر به سر او زد تا آنجا که آن جوان فریاد برآورد: «ای امیر! بس است دیگر! نزن! از این فکر دست برداشتم». اینجا بود که عمر او را رها کرد، آن جوان از جا برخاست در حالی که خون از سر و صورت او میچکید. بعد از چند روز باز به عمر خبر رسید که او سؤل و پرسش میکند، این بار عمر دستور داد او را به زمین بخوابانند و عمر صد تازیانه به او زد، آن جوان به عمر گفت: «ای امیر! اگر میخواهی مرا بکشی، بکش ولی اینقدر مرا زجر و آزار مده».(2)
من این کار آنان را درست میپنداشتم، زیرا آنان را خلیفه پیامبر میدانستم، امّا اکنون از تو سخنان دیگری میشنوم:
از فرشتگان برایم سخن میگویی که بالهای خود را در زیر پای کسی قرار میدهند که در جستجوی دانش است.
برایم میگویی که همه موجودات برای کسی که در طلب علم باشد، دعا میکنند و از خدا برای او طلب بخشش میکنند.(3)
به من میگویی: مقام دانشمندی که دیگران از دانش او بهره ببرند از عبادت هفتاد هزار عابد بالاتر است.
از روز قیامت سخن میگویی که آن روز خدا سیاهی قلم را بر خون شهید برتری
1) 13. سألت القاسم أن یملی علیَّ أحادیث، فقال: إنّ الأحادیث کثرت علی عهد عمر بن الخطّاب، فأنشد الناس أن یأتوه بها، فلمّا أتوه بها أمر بتحریقها: تهذیب الکمال ج 5 ص 188، سیر أعلام النبلاء ج 5 ص 59، تاریخ الإسلام للذهبی ج 7 ص 220.
2) 14. إنّ رجلاً یقال له صبیغ قدم المدینة، فجعل یسأل عن متشابه القرآن، فأرسل إلیه عمر وقد أعدّ له عراجین النخل، فقال: من أنت؟ قال: أنا عبد اللّه صبیغ، فأخذ عمر عرجوناً من تلک العراجین فضربه وقال: أنا عبد اللّه عمر، فجعل له ضرباً حتّی دمی رأسه، فقال: یا أمیر المؤنین، حسبک قد ذهب الذی کنت أجد فی رأسی: سنن الدارمی ج 1 ص 54، نصب الرایة ج 4 ص 118، کنز العمّال ج 2 ص 334، الدرّ المنثور ج 2 ص، فتح القدیر ج 1 ص 319، تاریخ مدینة دمشق ج 23 ص 411، الغدیر ج 6 ص 290.
3) 15. من سلک طریقاً یطلب فیه علماً، سلک اللّه به طریقاً إلی الجنّة، وإنّ الملائکة لتضع أجنحتها لطالب العلم رضاً به، وإنّه یستغفر لطالب العلم من فی السماء ومن فی الأرض: الکافی ج 1 ص 34، الأمالی للصدوق ص 116، ثواب الأعمال ص 131، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 387، روضة الواعظین ص 8، بحار الأنوار ج 1 ص 164، 177.
خواهد داد.(1)
تو مرا به چه راهی میخوانی؟
اگر اسلام این است که سیاهی قلم را بهتر از خون شهید میداند و برای نوشته این ارزش را قائل است، پس چرا ابوبکر و عمر این نوشتهها را آتش زدند؟ چه رازی در این میان بوده است؟
تو مرا به نوشتن و سؤل کردن فرا میخوانی و از آرزوی خود پرده برمیداری و میگویی که دوست داشتم تا شیعیان خود را با تازیانه میزدم تا مجبور شوند به دنبال فهم دین بروند.(2)
سالهاست بر سر مسلمانان تازیانه زدهاند که چرا میخواهید بفهمید، تو میگویی که دوست داری به آنان تازیانه بزنی که چرا به دنبال فهم دین نیستید! تو آقایِ مهربانی هستی، تو هرگز به آزار کسی راضی نمیشوی، امّا با چه زبانی و چگونه به من بفهمانی که باید اهل فهم باشم وگرنه فریب حکومت را خواهم خورد و به ناحق و بیهوده به دیگران سواری خواهم داد!
به من میگویی که اگر در جستجوی دانش باشم در ملکوت آسمانها مرا به بزرگی یاد میکنند، آری! اگر من بخواهم به دنبال علم واقعی باشم، حکومت مرا آزار و اذّیت میکند، امّا مهم نیست، چرا که فرشتگان مرا با عظمت یاد میکنند.(3)
تو دوست داری که شیعیانت اهل نوشتن باشند، زیرا این نوشته است که باعث بیداری مردم میشود، این قلم است که کوبندهتر و برندهتر از هر سلاح و شمشیری است.
تو بارها گفتهای که دانش را بنویسید و در میان دوستان خود پخش کنید، روزگاری فرا خواهد رسید که مردم فقط با کتاب انس پیدا خواهند کرد، آری! تو از آینده خبر
1) 16. والعالم ینتفع بعلمه خیر وأفضل من عبادة سبعین ألف عابد: بصائر الدرجات ص 28، تحف العقول ص 364، ثواب الأعمال ص 131، بحار الأنوار ج 2 ص 19؛ إذا کان یوم القیامة جمع اللّه عزّ وجل الناس فی صعید واحد، ووضعت الموازین، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء، فیرجح مداد العلماء علی دماء الشهداء: الأمالی للصدوق ص 233، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 399، روضة الواعظین ص 9، الأمالی للطوسی ص 521، مستطرفات السرائر ص 622، بحار الأنوار ج 2 ص 14، التفسیر الصافی ج 5 ص 148، البرهان فی تفسیر القرآن ج 1 ص 10، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 398.
2) 17. عن أبان بن تغلب، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: لوددت أنّ أصحابی ضربت رؤسهم بالسیاط حتّی یتفقّهوا: الکافی ج 1 ص 31، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 93، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 285، الوافی بالوفیات ج 1 ص 129.
3) 18. من تعلّم العلم وعمل به وعلّم للّه، دُعی فی ملکوت السماوات عظیماً فقیل: تعلّم للّه وعمل للّه وعلّم للّه: الکافی ج 1 ص 35، الأمالی للطوسی ص 47، سعد السعود ص 88، مشکاة الأنوار ص 235، الفصول المهمّة للحرّ العاملی ج 1 ص 468، بحار الأنوار ص 75، تفسیر القمّی ج 2 ص 146، البرهان فی تفسیر القرآن ج 4 ص 289.
داری...
برای خواندن نماز ظهر به مسجد پیامبر میرویم، نماز را به جماعت میخوانیم، بعد از نماز فرصتی میشود تا به قبرستان بقیع برویم و قبر امامحسن و امامسجاد و امامباقر(علیه السلام) را زیارت کنیم. امامباقر در سال 114 به دست هشام اُمویّ به شهادت رسید، زُراره برایم خاطرههای زیادی از امامباقر(علیه السلام) نقل میکند. او سخنان ارزشمند فراوانی را از آن امام عزیز به خاطر سپرده است.
اکنون زُراره رو به من میکند و میگوید که باید زودتر از مدینه برویم، زیرا به دستور هشام همه رفت و آمدها کنترل میشود، ما باید به سوی مکّه حرکت کنیم.
آقای من!
کاش میتوانستم در این شهر بمانم و بیش از این از دریای علم تو بهرهای برگیرم، امّا چارهای نیست، باید از این شهر بروم، حکومت اُمویّ نمیگذارد که شیعیان در این شهر بمانند.
ما از این شهر میرویم، ولی عهد میبندیم که در اوّلین فرصت نزد تو باز گردیم.
ما تنها نخواهیم آمد، با جوانان بیشماری خواهیم آمد، همه ما شاگردان تو خواهیم شد و از علم تو بهره خواهیم برد.
آن روز نزدیک است، روزی که مدینه پر از مشتاقان دانش تو بشود، این وعدهای است که تو به ما دادهای.
ما صبر میکنیم تا آن زمان مناسب فرا برسد...
خبری به شهر کوفه میرسد، «زِیْد» از کوفه به سوی مدینه میرود، زید پسرِ امامسجاد(علیه السلام) است. او عموی امامصادق(علیه السلام) است.
زید در مدینه زندگی میکرد، هشام او را به دمشق طلبید و سپس برای پرسش و پاسخ در مورد ماجرایی، او را به کوفه فرستاد. هشام از فرماندار کوفه خواست که اجازه ندهد زید روز را در کوفه شب کند و باید سریع از کوفه برود. فرماندار کوفه هم زید را خیلی زود از کوفه خارج کرد.
امروز جمعی از بزرگان شهر تصمیم میگیرند تا دنبال زید بروند و او را به شهر بازگردانند، آنان تصمیم گرفتهاند تا با کمک زید قیام کنند و حکومت اُمویّ را سرنگون سازند، من با خود فکر میکنم که آیا آنان موفّق خواهند شد؟ آیا الآن که سال 120 هجری است، زمان مناسبی برای قیام میباشد؟ هشام با سیاست خفقان توانسته است به حکومت خود ادامه بدهد، هشام سالهاست که شیعیان را در تنگنا قرار داده است.
بهر حال، امروز بزرگان شهر تصمیم گرفتهاند تا زید را به شهر بازگردانند، آنان در جستجوی زید هستند، سرانجام در «قادسیه» به زید میرسند و راه را بر او
میبندد و نمیگذارند به سوی مدینه برود.
گوش کن! آنان به زید میگویند: «ای پسر پیامبر! شهر ما را رها کرده و به کجا میروی؟ در کوفه چهل هزار سرباز داری تا با حکومت بجنگی و خلیفه را سرنگون سازی».
آنان امید دارند که خدا زید را یاری خواهد کرد و او این حکومت را سرنگون خواهد کرد.
زید به فکر فرو میرود، آیا دعوت این مردم را قبول کند؟ مردم همه قسم یاد میکنند که هرگز او را تنها نگذارند.
زید به آنان رو میکند و میگوید: «میترسم با من همان کاری را بکنید که با جدم حسین(علیه السلام) نمودید».
آری! این مردم کوفه همان کسانی هستند که به امامحسین(علیه السلام) هم همین حرفها را زدند ولی وقتی امامحسین(علیه السلام) به سوی آنان آمد به جنگ او رفتند و به رویش شمشیر کشیدند.
مردم کوفه قسم یاد میکنند که این بار هرگز فریب نخواهند خورد و تا پای جان در راه او خواهند ایستاد. زید در لحظه مهم تاریخ ایستاده است، نگاهی به این مردم میکند، شور آنان را میبیند، او تصمیم میگیرد به سوی کوفه باز گردد.
پسرعمویِ زید همراه اوست. او به زید رو میکند و میگوید: «ای زید! اینان میخواهند تو را فریب بدهند، فراموش نکن که این مردم علی(علیه السلام) را تنها گذاشتند و به سخنش گوش ندادند، با حسن(علیه السلام) بیعت کردند ولی هنگام جنگ با معاویه بر سر حسن(علیه السلام) هجوم آوردند و او را زخمی کردند و غربتش را رقم زدند. اینان حسین(علیه السلام) را به شهر خود دعوت کردند و سپس به روی او شمشیر کشیدند».
یکی از بزرگان کوفه این سخن را میشنود، او به زید میگوید: «ای زید!
پسرعمویِ تو حسود است و نمیتواند مقام تو را ببیند، او خیال میکند که خودش شایستگی برای رهبری این قیام را دارد».
زید به پسرعموی خود رو میکند و میگوید:
-- ای پسر عمو! اگر این مردم علی(علیه السلام) را تنها گذاشتند، برای این بود که مردم شام از معاویه حمایت میکردند. هنگامی حسین(علیه السلام) با یزید در افتاد که بنیاُمیّه در اوج قدرت بودند، امّا امروز شرایط به گونهای است که میتوان بنیاُمیّه را شکست داد.
-- من میترسم اگر با این مردم همراه شوی و به کوفه بازگردی، در موقع کارزار بر خلاف آنچه میپنداری هیچکس نزد آنان پستتر از تو نباشد.
-- من تصمیم خود را گرفتهام.
-- صلاح مملکت خویش، خسروان دانند.
اینجاست که زید همراه با پسرش به سوی کوفه بازمیگردد و پسرعمویِ زید به سوی مدینه میرود.
با بازگشت زید به کوفه، این شهر آماده انقلاب میشود، مردم امید دارند که به زودی حکومت استبدادی هشام به دست زید سرنگون خواهد شد.(1)
زید حرکت خود را آغاز میکند، او به قبیلههای مختلف نامه مینویسد و آنان را به بیعت با خود فرا میخواند.
او زندگی مخفیانهای را آغاز کرده است و هر چند وقت در خانه یکی از یارانش به سر میبرد تا حکومت نتواند او را پیدا کند.
حتماً میدانی که اگر زید بتواند بر کوفه مسلط شود، گام بزرگی برداشته است،
1) 19. فتبعه أهل الکوفة وقالوا له: نحن أربعون ألفاً لم یتخلّف عنک أحد، نضرب عنک بأسیافنا، ولیس ها هنا من أهل الشام إلاّ عدّة یسیرة بعض قبائلنا یکفیکهم بإذن اللّه تعالی. وحلفوا له بالأیمان المغلظة، فجعل یقول: إنّی أخاف أن تخذلونی وتسلّمونی کفعلکم بأبی وجدّی! فیحلفون له. فقال له داود بن علی: یا بن عمِّ، إنّ هؤاء یغرّونک من نفسک، ألیس قد خذلوا من کان أعزّ علیهم منک جدّک علی بن أبی طالب حتّی قُتل؟ والحسن من بعده بایعوه ثمّ وثبوا علیه فانتزعوا رداءه وجرحوه، أو لیس قد أخرجوا جدّک الحسین وحلفوا له بأوکد الأیمان وخذلوه وأسلموه ولم یرضوا بذلک حتّی قتلوه؟ فلا ترجع معهم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 234، تاریخ الطبری ج 5 ص 488، تجارب الأُمم ج 3 ص 134، المنتظم فی تاریخ الأُمم والملوک ج 7 ص 209، أعیان الشیعة ج 7 ص 118.
کوفه دروازه ایران است!
من در فکر هستم که آیا نزد زید بروم و با او بیعت کنم یا نه؟
زید فرزند امامسجاد(علیه السلام) است، او عمویِ امامصادق(علیه السلام) است، میخواهد انقلاب کند و این حکومت فاسد را نابود کند، آیا باید او را یاری کنم؟
فکری به ذهنم میرسد، تصمیم میگیرم به خانه زُراره بروم و با او مشورت کنم. آیا تو هم همراه من میآیی؟
من سؤل خود را از زُراره میپرسم، زُراره نگاهی به من میکند و میگوید امشب قرار است من با عدّهای از دوستانم به دیدار زید برویم و با او سخن بگوییم، تو هم میتوانی همراه ما بیایی!
در تاریکی شب به سوی خانه یکی از یاران زید میروم، سلام میکنم و در گوشهای مینشینم. بزرگان زیادی در اینجا جمع شدهاند، آن مرد را میبینی که در آنجا نشسته است، اسم او نُعمان است. او مغازه صرافی در بازار کوفه دارد. همه او را میشناسند.
اکنون زید رو به نُعمان میکند و میگوید:
-- ای نعمان! گویا راه تو از راه من جداست، آیا نمیخواهی با من بیعت کنی؟
-- تو چه تصمیمی گرفتهای؟
-- من میخواهم قیام کنم و این حکومت را سرنگون سازم. از تو میخواهم مرا یاری کنی.
-- ای بزرگوار! من این کار را نمیکنم.
-- آیا تو جان خود را دریغ میداری؟
-- ای زید! من باید در این زمان، از حجّت خدا پیروی کنم. اگر تو حجّت خدا نباشی، پس برای چه با تو بیعت کنم؟(1)
جواب نُعمان مرا به فکر فرو میبرد، آری! من باید مطیع امام خود باشم، به راستی آیا زید برای این قیام خود از امامصادق(علیه السلام) اجازه گرفته است؟ اصلاً او به امامت آن حضرت ایمان دارد؟
زید نگاهی به ما میکند و میگوید: «ما از خاندان پیامبر هستیم. کسی که در خانه خود بنشیند و قیام نکند، امام نیست! کسی امام است که شمشیر بکشد و با ستمکاران جهاد کند».
این سخن زید مرا به فکر فرو میبرد، آیا هر کس از خاندان پیامبر باشد و دست به شمشیر ببرد، امام است؟
پیرمردی که در میان جمع نشسته است رو به زید میکند میگوید: «ای زید! علی(علیه السلام) امام اوّل ما شیعیان است. وقتی پیامبر از دنیا رفت، مردم حق او را غصب کردند. علی(علیه السلام) بیست و پنج سال در خانه نشست و قیام نکرد، بگو بدانم در آن بیست و پنج سال آیا او امام بود یا نه؟».
زید سکوت میکند و جوابی نمیدهد، پیرمرد به سخن خود ادامه میدهد: «ای زید! اگر بگویی زمانی که علی(علیه السلام) در خانه نشسته بود، امام بود، پس میشود که امامصادق(علیه السلام) هم امام باشد، اگر چه شمشیر در دست نگرفته و قیام نکرده است، اگر هم علی(علیه السلام) امام نبوده است، پس تو برای چه اینجا آمدهای؟».(2)
زید در پاسخ چه بگوید، او سکوت میکند، آری! زید دستور صریحی از امامصادق(علیه السلام) در مورد قیام خود ندارد، از طرفی شور و اشتیاق مردم کوفه را دیده است و به موفقیّت خود ایمان دارد، گویا او تصمیم دارد در صورت موفقیّت، حکومت را به امامصادق(علیه السلام) واگذار نماید، بااین حال،
1) 20. یا فتی، ما تقول فی رجل من آل محمّد استنصرک؟ قال: قلت: إن کان مفروض الطاعة، فلی أن أفعل ولی أن لا أفعل...: الاحتجاج ج 2 ص 137، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 223، بحار الأنوار ج 46 ص 193، تاریخ آل زرارة ص 52، معجم رجال الحدیث ج 8 ص 237.
2) 21. عن بکار بن أبی بکر الحضرمی، قال: دخل أبو بکر وعلقمة علی زید بن علی، وکان علقمة أکبر من أبی، فجلس أحدهما عن یمینه والآخر عن یساره، وکان بلغهما أنّه قال: لیس الامام منّا من أرخی علیه ستره، إنّما الإمام من شهر سیفه. فقال له أبو بکر وکان أجرأهما: یا أبا الحسین، أخبرنی عن علی بن أبی طالب علیهالسلام، أکان إماماً وهو مرخ علیه ستره؟ أو لم یکن إماما حتّی خرج وشهر سیفه؟...: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 714، بحار الأنوار ج 46 ص 197، معجم رجال الحدیث ج 8 ص 362 وج 12 ص 200، أعیان الشیعة ج 7 ص 111.
یاران او اکنون او را امام خود میدانند.
ما باید منتظر دستور امام خود باشیم، اگر آن حضرت به ما دستور یاری زید را بدهد با تمام وجود او را یاری خواهیم نمود و جان خویش را فدای او خواهیم نمود.
جلسه به طول انجامید، دیگر موقع رفتن است، در این هنگام یکی از جا برمیخیزد و میگوید:
-- ای زید! نظر تو در مورد ابوبکر و عمر چیست؟
-- خدا آن دو را رحمت کند، من به جز خیر و خوبی در مورد آنان چیزی نمیگویم.
-- اگر اینچنین است پس چرا میخواهی قیام کنی؟
-- چطور مگر؟
-- تو میگویی میخواهی انتقام خون خاندان پیامبر را بگیری، خوب. مگر آن دو نفر نبودند که حق خاندان پیامبر را غصب کردند؟
-- ابوبکر و عمر بر ما پیشی گرفتند ولی کافر نشدند، آن دو در میان مردم به عدالت رفتار کردند و به قرآن و سخن پیامبر عمل کردند.
-- تو میگویی ابوبکر و عمر بر شما خاندان ظلمی نکردهاند، پس این حکومت هم بر شما ظلمی نکرده است. پس چرا میخواهی قیام کنی؟ چرا ما را به شورش بر علیه حکومتی میخوانی که ظلمی نکرده است؟ بنیاُمیّه در گرفتن حق شما به همان شیوه و روش ابوبکر و عمر عمل کردهاند.(1)
با شنیدن این سخنان، همه به فکر فرو میروند، به راستی چرا زید در مورد ابوبکر و عمر چنین سخن گفت؟
آیا او ماجرای ستمها و ظلمهایی که بعد از وفات پیامبر روی داد را فراموش
1) 22. اجتمعت إلیه جماعة من رؤسهم فقالوا: رحمک اللّه، ما قولک فی أبی بکر وعمر؟ قال زید: رحمهما اللّه وغفر لهما، ما سمعت أحداً من أهل بیتی یتبرّأ منهما ولا یقول فیهما إلاّ خیراً، قالوا: فلِمَ تطلب إذاً بدم أهل هذا البیت إلاّ أن وثبا علی سلطانکم فنزعاه من أیدیکم...: تاریخ الطبری ج 5 ص 498، المنتظم فی تاریخ الأُمم والملوک ج 7 ص 210.
کرده است؟
این ابوبکر و عمر بودند که در «سَقیفه» جمع شدند و نقشه خود را عملی کردند و حق علی(علیه السلام) را غصب کردند.(1)
شاید زید میخواهد یاران زیادتری را برای قیام خود جمع کند و برای همین، اینگونه نظر میدهد، گویا او میخواهد همه نیروها را بر ضد حکومت بسیج کند، او میداند اگر آشکارا از عمر و ابوبکر بیزاری جوید، عدّه زیادی از یاران خود را از دست میدهد.
جاسوسان حکومتی خبر آمدن زید به کوفه را برای هشام میبرند. هشام نامهای به فرماندار کوفه مینویسد و از او میخواهد تا برای مقابله با قیام زید در آمادگی کامل باشد.
فرماندار کوفه دستور میدهد تا همه راههای خروجی کوفه کنترل شود تا نامهای از طرف زید یا یاران او به شهرهای دیگر عراق ارسال نشود.
خبرها حکایت از این دارد که مردم شهرهای «بصره»، «مدائن» و «واسط» وفاداری خود را به زید اعلام کردهاند.
آن پیرمرد کیست که با زید سخن میگوید؟ او ابنکُهیل است، گوش کن، او از روی دلسوزی میگوید:
-- ای زید! تو از خاندان پیامبر هستی و حقّ بزرگی بر ما داری. بگو بدانم چند نفر با تو بیعت کردهاند.
-- چهل هزار نفر.
1) 23. فکثر اللّغط وارتفعت الأصوات ، حتّی فرقتُ من الاختلاف ، فقلت : ابسط یدک یا أبا بکر ، فبسط یده فبایعته...: صحیح البخاری ج 6 ص 2505 ، مسند أحمد ج 1 ص123 ، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148 و ص 155 ، تاریخ الطبری ج 3 ص 205 ، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 308 ، تاریخ مدینة دمشق ج 30 ص 281 و ص 284 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 11 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 23 ، أنساب الأشراف ج 2 ص 265 ، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 487 .
-- بگو بدانم چند نفر با جدت حسین(علیه السلام) بیعت کردند؟
-- هشتاد هزار نفر.
-- آیا میدانی از آن هشتاد هزار نفر چند نفر به او وفادار ماندند؟ بگو بدانم مقام تو بالاتر است یا مقام جدت حسین(علیه السلام)؟
-- مقام جدم حسین(علیه السلام).
-- مردم این روزگار بهترند یا مردم روزگار حسین(علیه السلام)؟
-- مردم آن روزگار.
-- خوب. آنان به حسین(علیه السلام) خیانت کردند. اکنون چگونه شده است که تو به وفای این مردم دل خوش داشتهای؟
-- این مردم با من بیعت کردهاند، آنان عهد بستهاند که هرگز پیمان نشکنند. آیا درست است که آنها را رها کنم و بروم؟(1)
زید در تصمیم خود مصمّم است، او افرادی را به سوی خراسان میفرستد تا برای قیام آماده شوند، سخن و هدف او روشن و واضح است، به مردم گفته است که هدفش چیزی جز اسلام، عدالت و دفاع از مظلومان نیست، او میخواهد مردم را از ظلم و ستم استبداد دینی نجات بدهد.(2)
اکنون گروه زیادی با زید بیعت کردهاند، جوانانی که از ظلم و ستم بنیاُمیّه به ستوه آمدهاند، به صورت مخفیانه برای قیام تلاش میکنند، در میان آنان یاران امامصادق(علیه السلام) به چشم نمیآید، گویا امام در این شرایط قیام را صلاح نمیبیند، آری! امام این مردم را به خوبی میشناسد، میداند که برای تشکیل یک حکومت اسلامی ابتدا باید مسلمانان واقعی را تربیت کرد، مردمی که دور زید جمع شدهاند،
1) 24. فلمّا رجع زید أتاه سلمة بن کهیل، فذکر له قرابته من رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم وحقّه، فأحسن ثمّ قال له: ننشدک اللّه، کم بایعوک؟ قال أربعون ألفاً، قال: فکم بایع جدّک؟ قال: ثمانون ألفاً، قال: فکم حصل معه؟ قال: ثلاثمائة! قال: نشدتک اللّه، أنت خیر أم جدّک؟ قال: جدّی...: تاریخ الطبری ج 5 ص 489، تجارب الأُمم ج 3 ص 135، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 235، أعیان الشیعة ج 7 ص 118، نهایة الأرب ج 24 ص 399.
2) 25. وکانت بیعته التی یبایع علیها الناس: إنّا ندعوکم إلی کتاب اللّه وسنّة نبیّه وجهاد الظالمین والدفع عن المستضعفین وإعطاء المحرومین...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 233.
به چیزهای دیگری میاندیشند.
بیشتر مردم زیدی شدهاند، یعنی طرفدار زید هستند و با او بیعت کردهاند، بعضی هم او را به عنوان «امام» خود پذیرفتهاند.
شاید آمار آنان به صد هزار نفر هم برسد، آنان «زیدی» هستند (که به فرقه زیدیّه هم مشهور هستند). آنان میگویند امام کسی است که از نسل فاطمه(علیها السلام) باشد و قیام کند، هر کس که این دو شرط را داشته باشد، امام است.
زیدیها قدری عرصه را بر ما تنگ کردهاند، ما شیعه امامصادق(علیه السلام) هستیم و امامت را عهدی آسمانی میدانیم، دوازده امامی که خدا آنها را برای ما انتخاب کرده است و پیامبر هم در مورد آنان سخن گفته است، امام، امام است، فرقی نمیکند که در خانه نشسته باشد یا دست به شمشیر برده باشد.(1)
ما به نام «شیعه جَعفری» مشهور هستیم. حتماً میدانی که نامِ اصلی امامصادق(علیه السلام)، «جعفر» است، به همین دلیل ما به «جعفری» مشهور شدهایم. همه ما منتظر دستور امام صادق(علیه السلام) هستیم، هر لحظه منتظر هستیم تا خبری از مدینه به ما برسد.
هر کس از مدینه میآید، نزد او میرویم تا بدانیم نظر امامصادق(علیه السلام) چیست، زید میخواهد با ظلم و جور مبارزه کند، اگر زید پیروز این میدان شود، میتوان امید داشت که او حکومت را به امامصادق(علیه السلام) واگذار کند، امّا همه سخن در این است آیا او در این شرایط موفّق خواهد شد؟
آیا همه چیز با سقوط این حکومت حل میشود؟ آینده چقدر روشن است؟ مردم چقدر برای حکومت خاندان پیامبر آمادگی دارند؟ آیا نیروهای مؤن و متعهّد تربیت شدهاند؟
زید فقط به فکر سرنگونی حکومت است، ولی امامصادق(علیه السلام) میداند که قبل از
1) 26. إن ظفر زید وأصحابه فلیس أحد أسوأ حالاً عندهم منّا، وإن ظفر بنو أُمّیة فنحن عندهم بتلک المنزلة. قال: فقال لی: انصرف لیس علیک بأس من أُولی ولا من أُولی: الأمالی للمفید ص 33، بحار الأنوار ج 47 ص 348.
سرنگونی این حکومت باید به خیلی چیزها فکر کرد، البتّه زید خود طالب شهادت است، راه خود را انتخاب کرده است، کسی که در راه مبارزه با ستم قیام کند، شهید است و بهشت در انتظار اوست.
فرماندار کوفه میخواهد هرطور شده مخفیگاه زید را پیدا کند، او پول زیادی به مأموری میدهد تا پیش یاران زید برود و به آنان بگوید که من از خراسان آمدهام و برای زید پول آوردهام. او میخواهد با این فریبکاری زید را دستگیر کند. با همه این تلاشها فرماندار نمیتواند زید را پیدا کند.
زید به همه اعلام کرده است که شب اوّل ماه «صفر»، شبی است که قیام آغاز خواهد شد. قرار شده است تا یارانِ او از شهرهای دیگر، آن شب خود را به کوفه برسانند. برنامه این است که همه نیروها به یکباره خارج شوند و خود را به کوفه برسانند و بعد از تصرّف کوفه به سوی دمشق حرکت کنند.
جاسوسی از ماجرا باخبر میشود و این نامه را برای فرماندار کوفه مینویسد: «تو کجا هستی؟ زید مردم را به بیعت فرا میخواند و تو همچنان در خواب هستی؟».
هنوز یک هفته تا زمان موعود مانده است، نیروهای حکومتی همه راهها را میبندند. فرماندار دستور میدهد تا کسانی را که احتمال میدهند با زید همکاری داشتهاند دستگیر و روانه زندان شوند. گروهی از یاران زید دستگیر میشوند.
مأموران ندا میدهند که همه مردم باید در مسجد جمع شوند، اگر کسی در کوچهها دیده شود، اعدام خواهد شد. حتماً میدانی که مسجد کوفه، جمعیّت زیادی در خود جای میدهد.
مردم از ترس به سوی مسجد هجوم میبرند، وقتی مسجد کوفه از جمعیّت پر
میشود، مأموران درهای مسجد را میبندند تا کسی نتواند به یاری زید برود.
امشب شب چهارشنبه است، هوا خیلی سرد است، هنوز مردم در مسجد هستند، مأموران اجازه نمیدهند کسی از مسجد خارج شود، وقتی زید از این موضوع باخبر میشود با هیجده نفری که همراه او بودند از مخفیگاه خود خارج میشود، او به سوی مسجد میآید، آتشی را در آن نزدیکی روشن میکند، صدای «اللّه اکبر» مردم از مسجد به گوش میرسد، عدّهای از خانهها برای یاری او بیرون میآیند، تعداد آنان 218 نفر میشود. آنان به سوی مسجد حمله میکنند، انتظار میرود مردمی که در مسجد هستند نیز شورش کنند و به بیرون مسجد بیایند.
امشب زید به کسانی که با او بیعت کردهاند نیاز دارد، آنها پیمان بستهاند که تا پای جان او را یاری کنند، زید هر چه صبر میکند، خبری نمیشود، مردم کوفه فقط اهل شعارند، آنان فریاد «اللّه اکبر» سر میدهند، امّا وقتی میبینند اگر به سوی در مسجد بروند، کشته میشوند، از جای خود تکان نمیخورند.
او به یاران خود دستور میدهد تا نزدیک مسجد شوند و فریاد برآورند: «ای کسانی که در مسجد ماندهاید، از ذلّت و خواری به سوی عزّت بیایید!».
زید به یاران خود رو میکند و میگوید:
-- چرا این مردم به یاری ما نمیآیند؟
-- مأموران حکومتی، آنان را محاصره کردهاند.
-- این هرگز بهانهای برای شکستن پیمان نیست!
زید میداند که هنوز عدّه زیادی از مردم در خانههای خود پناه گرفتهاند، او میگوید: «آنانی که در خانهها هستند چرا به یاری ما نمیآیند».
هیچکس جواب این سؤل را نمیدهد، زید با دیدن این صحنه همه چیز را میفهمد، او به یاد حسین(علیه السلام) میافتد و میگوید: «این مردم با من همان کاری را کردند که با حسین(علیه السلام) کردند».
زید از مسجد دور میشود، به در خانههایی میرسد که میداند صاحب آن خانهها با او بیعت کردهاند.
او آنان را به اسم صدا میزند، امّا هیچکس جوابی نمیدهد.
این جمله امامحسین(علیه السلام) چقدر زیباست: «مردم بنده دنیایند، دین را تا آنجا میخواهند که زندگی خود را با آن سر و سامان بدهند، وقتی آزمایش پیش آید، دینداران کم خواهند بود».(1)
امشب زید میتواند مأموران حکومتی را از خود دور کند، امّا به راستی فردا چه خواهد شد؟ آیا مردمی که دم از یاری او میزدند به کمک او خواهند آمد؟(2)
صبح فرا میرسد، جنگ آغاز میشود، زید با یاران اندک خود چگونه در مقابل دوازده هزار سرباز حکومت پیروز خواهد شد؟ به زودی هشت هزار نفر دیگر هم از طرف هشام به کوفه خواهند رسید. فرماندار برای کسی که سرِ زید را بیاورد، هزار سکّه طلا جایزه قرار داده است.
جنگ ادامه دارد، زید و یارانش با تمام وجود میجنگند، لحظه به لحظه یاران زید کم و کمتر میشود، در این میان یکی از سپاهیان حکومت به فاطمه(علیها السلام) ناسزا میگوید، اشک در چشمان زید حلقه میزند و اشک میریزد.
هیچکس جرأت ندارد به جنگ زید بیاید، شجاعت او مثال زدنی است، او مانند جدش حسین(علیه السلام) میرزمد، همه از مقابل شمشیر او فرار میکنند، زید روز اوّل را
1) 27. الناس عبید المال، والدین لغو علی ألسنتهم، یحوطونه ما درّت به معایشهم، فإذا مُحّصوا للابتلاء قلّ الدیّانون: بحار الأنوار ج 44 ص 195، أعیان الشیعة ج 1 ص 598.
2) 28. فخرج منها لیلاً، ورفعوا الهرادی فیها النیران، ونادوا: یا منصور، حتّی طلع الفجر، فلمّا أصبحوا بعث زید القاسم التبعی، ثمّ الحضرمی وآخر من أصحابه ینادیان شعارهم، فلمّا کانا بصحراء عبد القیس لقیهما جعفر بن العبّاس الکندی، فحملا علیه وعلی أصحابه، فقُتل الذی کان مع القاسم التبعی، وارتثّ القاسم وأُتی به الحکم، فضرب عنقه، فکانا أوّل من قُتل من أصحاب زید، وأغلق الحکم دروب السوق وأبواب المسجد علی الناس...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 243، نهایة الأرب ج 24 ص 403.
میتواند مقاومت کند، مردم هنوز در مسجد محاصره هستند، فرماندار دستور داده است تا کشته شدن زید کسی حق ندارد از مسجد خارج شود.
امروز جمعه، دومین روزی است که زید قیام کرده است. زید با رشادتی که از خود نشان میدهد تعداد زیادی از نیروهای حکومتی را به خاک و خون میکشد، او و یارانش فاصله زیادی با در مسجد ندارد.
فرماندار میداند که هرگز نمیتواند در مقابل شجاعت زید پیروز شود. اینجاست که او دستور میدهد تا زید و یارنش را تیرباران کنند. باران تیر از هر سو، از پشت بامها گرفته تا نخلستانها بر زید و یارانش فرود میآید.
تیرانداز ماهری تیری به کمان مینهد و از دور پیشانی زید را هدف میگیرد، تیر میآید و به پیشانی او اصابت میکند. چند نفر از یاران زید اطرافش را میگیرند و او را به خانهای میبرند، شب فرا میرسد و جنگ متوقّف میشود.
زید از درد به خود میپیچد، تیر در استخوان پیشانی او فرو رفته است. او به اطراف خود نگاهی میکند و میگوید: «چه کسی بود که در مورد ابوبکر و عمر از من سؤل میکرد، به او بگویید که این ابوبکر و عمر بودند که مرا به این روز انداختند».
اکنون برای زید، پزشکی میآورند، او نگاهی به تیر میکند، چارهای نیست باید تیر را از پیشانی بیرون آورد، زید نگاهی به فرزندش یحیی میکند و میگوید: «فرزندم! بعد از من راه مرا ادامه بده و با ستمکاران مبارزه کن».
پزشک دست میبرد و تیر را بیرون میکشد، خونریزی زیاد میشود و بعد از لحظاتی زید شهید میشود.
یاران شهادت او را به پسرش یحیی تسلیت میگویند، آنها نمیدانند با پیکرش چه کنند، سرانجام بدن را در بستر نهری به خاک میسپارند و دوباره آب را روی آن جاری میکنند تا کسی نتواند جسد او را پیدا کند. اکنون یحیی، پسر زید با ده نفر از یاران پدر از تاریکی شب استفاده میکند و از کوفه خارج میشود.
صبح که فرا میرسد، فرماندار دستور میدهد تا مأموران به جستجوی خانه به خانه شهر بپردازند، هر مجروحی را دیدند به قتل برسانند. او به دنبال زید میگردد و از سرنوشت او خبری ندارد. او دستور قتل عام یاران زید را میدهد.
سندی، غلام زید است، هزار سکّه طلا او را وسوسه میکند، برای همین او نزد فرماندار میرود و ماجرای دیشب را به او میگوید و محل دفن زید را به او میگوید.
فرماندار دستور میدهد تا پیکر او را بیرون آورند، سر را از بدن جدا کنند تا برای خلیفه فرستاده شود وقتی سر به شام میرسد، هشام دستور میدهد تا سر زید را در ملأ عام و کنار دروازه شهر آویزان کنند تا درس عبرتی برای همه باشد، بعد از مدّتی هشام، سرِ زید را به مدینه و مصر هم میفرستد تا در این شهرها چرخانده شود.
فرماندار کوفه، بدن زید را در محله کناسه کوفه بر دار میآویزد و چهارصد نفر را مأمور نگهبانی میکند تا مبادا کسی بدن را دفن کند، هر شب صد نفر از جسد مواظبت میکنند، فرماندار میخواهد مدّتها این بدن بر دار باشد تا دیگر کسی جرأت قیام و شورش بر ضد این حکومت را پیدا نکند.(1)
1) 29. ثمّ انتهی زید إلی الکناسة، فحمل علی من بها من أهل الشام فهزمهم... جاء زید حتّی انتهی إلی باب المسجد، فجعل أصحابه یدخلون رایاتهم من فوق الأبواب ویقولون: یا أهل المسجد، اخرجوا من الذلّ إلی العزّ، اخرجوا إلی الدین والدنیا، فإنّکم لستم فی دین ولا دنیا، فرماهم أهل الشام بالحجارة من فوق المسجد... فرمی بسهم فأصاب جانب جبهته الیسری فثبت فی دماغه... وأحضر أصحابه طبیباً فانتزع النصل، فضجّ زید، فلمّا نزع النصل مات زید... فلمّا دفنوه أجروا علیه الماء. وقیل: دُفن بنهر یعقوب، سکر أصحابه الماء ودفنوه وأجروا الماء، وکان معهم مولی لزید سندی، وقیل رآهم، فسار فدلّ علیه، وتفرّق الناس عنه، وسار ابنه یحیی نحو کربلاء، فنزل بنینوی علی سابق مولی بشر بن عبد الملک بن بشر...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 244، نهایة الأرب ج 24 ص 405.
نامهای از کوفه به مدینه برای امامصادق(علیه السلام) فرستاده میشود. در آن نامه خبر شهادت زید ذکر شده است.
وقتی امام این نامه را میخواند اشک میریزد. این خبر قلب امام را به درد میآورد، تنهایی و مظلومیّت او هیچگاه از یادها نخواهد رفت. امام رو به اطرافیان خود میکند و میگوید: «زید مردی درستکار بود، او اگر پیروز میشد به وعده خود وفا میکرد».(1)
امام پول زیادی را برای یکی از شیعیان خود در کوفه میفرستد تا در میان خانواده کسانی که در قیام زید کشته شدند، تقسیم کند. به امامصادق(علیه السلام) خبر میدهند یکی زید را ناسزا میگوید، امام ناراحت میشود و در حقّ او نفرین میکند.(2)
ما اکنون میدانیم که امامصادق(علیه السلام) در قیام زید چه نکاتی را در نظر گرفته است:
اوّل: زید به خاطر خدا قیام کرد و در این راه شهید شد.
دوم: زید آن قدر بزرگوار بود که در صورت موفقیّت، حکومت را به امامصادق(علیه السلام) واگذار میکرد.
سوم: امام مردم زمان خود را به خوبی میشناخت و میدانست که زید شکست خواهد خورد زیرا این زمان برای قیام مناسب نبود.
چهارم: کسانی که زید را به عنوان امام و حجّت خدا انتخاب کردهاند، در اشتباه هستند، امامت عهدی آسمانی است و خدا دوازده امام را برای هدایت جامعه انتخاب کرده است.
پنجم: امام شیعیان خود را از خطر نابودی نجات داد، اگر آنان به یاری زید میرفتند، باز هم این قیام شکست میخورد، آنان چگونه میتوانستند در مقابل 20 هزار سرباز حکومت مقاومت کنند؟
1) 30. فتکلّم الناس فی ذلک، فقال: مه، لا تقولوا لعمّی زید إلاّ خیراً، رحم اللّه عمّی، فلو ظفر لوفی...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 352، بحار الأنوار ج 47 ص 128.
2) 31. لا تقولوا: خرج زید، فإنّ زیداً کان عالماً، وکان صدوقاً، ولم یدعکم إلی نفسه، إنّما دعاکم إلی الرضا من آل محمّد، ولو ظهر لوفی بما دعاکم إلیه: الکافی ج 8 ص 264، وسائل الشیعة ج 15 ص 50، بحار الأنوار ج 52 ص 302، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 69، الغدیر ج 3 ص 70؛ وقد دفع إلی عبد الرحمن بن سیابة ألف دینار، وأمره أن یقسمها فی عیال من أُصیب مع زید: الأمالی للصدوق ص 416، روضة الواعظینص 270، خاتمة المستدرک ج 8 ص 123، الإرشاد للمفید ج 2 ص 173، بحار الأنوار ج 46 ص 170، معجم رجال الحدیث ج 8 ص 358، کشف الغمّة ج 2 ص 342.
آری! امام میخواست شیعه را حفظ کند، اگر همه یاران او در قیام زید شرکت میکردند، همه آنها کشته میشدند و دیگر نام و یادی از تشیّع باقی نمیماند.
اگر حکومت میفهمید که امام یاران خود را به همکاری زید فرمان داده است، امامصادق(علیه السلام) را شهید میکرد و بهانه خوبی هم برای کُشتن شیعیان پیدا میکرد.
آری! امام به چیز دیگری میاندیشد، او به آینده میاندیشد، او میخواهد مکتبی بسازد که تا هزاران سال زنده بماند.
هشام که از قیام زید بسیار خشمگین است، سرانجام تصمیم میگیرد تا برای مردم کوفه سکّههای طلا بفرستد، او میداند که چگونه باید مردم را خرید. پول، درمان هر دردی است، با پول میشود کاری کرد که مردم زید و قیام او را فراموش کنند!
سپس هشام فرمان میدهد که عراق را از سادات (فرزندان علی) خالی نمایند، او میداند ماندن سادات در عراق بسیار خطرناک است، هشام دستور میدهد تا آنان را مانند اسیر به مدینه ببرند.(1)
هشام به فرماندار مدینه مینویسد که مواظب سادات باشد و نگذارد که آنان از مدینه خارج شوند. سادات باید هر هفته به فرمانداری مدینه بیایند و حضور خود را در مدینه اعلام نمایند، خروج سادات از مدینه به هر بهانهای جُرم به شمار میآید. امامصادق(علیه السلام) هم که از بزرگان سادات است، در شرایط سختی قرار گرفته است.
1) 32. وذلک أنّ هشاماً کتب إلی عامله بالبصرة - وهو القاسم بن محمّد الثقفی - أن یشخص کلّ من بالعراق من بنی هاشم إلی المدینة؛ خوفاً من خروجهم، وکتب إلی عامل المدینة أن یحبس قوماً منهم، وأن یعرضهم فی کلّ أُسبوع مرّة، ویقیم لهم الکفلاء علی ألاّ یخرجوا منها: شرح نهج البلاغة ج 7 ص 165.
سال 125 هجری فرا میرسد، خبر خوبی به ما میرسد، هشام آن خلیفه جنایتکار مرده است، حکومت استبدادی او نوزده سال به طول انجامید، در این مدّت، شیعیان سختیهای زیادی را تحمّل کردند.
ولید، ولیّعهد اوست و برای تفریح به یکی از شهرها رفته است و اکنون در دمشق نیست.(1)
وقتی خبر مرگ هشام را به ولید میدهند، بسیار خوشحال میشود، زیرا او به آرزوی خود که همان خلافت است، رسیده است.
بزرگان حکومت، انگشتر خلافت را برای ولید میبرند و به او تحویل میدهند و به عنوان خلیفه بر او سلام میکنند.
ولید اکنون خلیفه است، او دستور میدهد تا اسباب ساز و آواز بیاورند و خوانندگان برای او شعر بخوانند.
من ترجمه شعر او را برای شما میگویم: «امروز روز خوشی من است، روزی است که باید باده بنوشم، شکر خدا که خبر مرگ هشام آمده است و انگشتر خلافت را
1) 33. منظور از ولید در این کتاب، «ولید بن یزید» یازدهمین خلیفه اُمویّ میباشد، لازم به ذکر است که ششمین خلیفه امویّ، «ولید بن عبد الملک» است.
برای من آوردند، پس باید شراب ناب بنوشیم و روز را با دخترکی که دلبری میکند، به سر آوریم». ولید شراب را مینوشد و همه اطرافیان او نیز...(1)
طاب یومی ولذّ شرب السلافه وأتانا نعی من بالرصافة...
الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 269.
بعد از مدّتی، ولید تصمیم میگیرد تا به دمشق برود، زیرا پایتخت حکومت دمشق است.
وقتی او به دمشق میرسد، مردم با او بیعت میکنند، مسلمانان او را خلیفه خدا میدانند، خلیفهای که بیشتر وقت خود را به نوشیدن شراب، زنبارگی و به لهو و لعب میگذراند...
هیچکس خلیفه را از این کارها نهی نمیکند، همه از استبداد خلیفه میترسند.
این یک قانون است، هیچکس حق ندارد مقام خلافت و ولایت را نادیده بگیرد و او را به تقوا و ترس از خدا دعوت کند، گویا پیش از این در نماز جمعه، امامِجمعه، خلیفه را به تقوا سفارش میکرد. وقتی پنجمین خلیفه اُمویّ (عبدالملک) به خلافت رسید، چنین گفت: «به خدا قسم اگر دیگر کسی مرا به تقوا فرا خواند، گردنش را میزنم».
از آن روز به بعد دیگر هیچکس جرأت ندارد خلیفه را از خدا بترساند.(2)
ولید به شعر علاقه زیادی دارد، خود ولید هم گاهی شعر میگوید، این ترجمه یکی از اشعار اوست: «ما گاهی شرابِ ناب مینوشیم و گاه آن را با آب میآمیزیم و مینوشیم، گاهی آن را گرم مینوشیم و گاهی نیمگرم».(3)
ولید اوّلین خلیفهای است که به شاعران پول زیادی میدهد، اگر کسی برای او شعری بگوید به هر بیت شعر او، هزار سکّه نقره جایزه میدهند.
معمولاً شاعرانی که نزد او میآیند، اشعارشان حدود ده بیت میشود، روزی یکی از شاعران که اسم او «ابنمُنبّه» نزد خلیفه آمد و در مدح او شعری خواند، شعر او پنجاه
1) 34. کنّا مع الولید وأتاه خبر موت هشام وهُنّئ بولایة الخلافة، وأتاه القضیب والخاتم. ثمّ قال: فأمسکنا ساعة، ونظرنا إلیه بعین الخلافة، فقال غنّونی:
2) 35. لا یأمرنی أحد بتقوی اللّه بعد مقامی هذا إلاّ ضربت عنقه: الکامل لابن الأثیر ج 4 ص 522، أنساب الأشراف ج 7 ص 392، الوافی بالوفیات ج 19 ص 141، فوات الوفیات ج 2 ص 26، تاریخ الخلفاء ص 239.
3) 36. یا أیّها السائل عن دیننا/نحن علی دین أبی شاکر/ نشربها صرفاً وممزوجة/ بالسخن أحیاناً وبالفاتر: أنساب الأشراف ج 8 ص 388، تاریخ الطبری ج 5 ص 521، الأغانی ج 7 ص 6، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 265، البدایة والنهایة ج 10 ص 4، الفتوح ج 8 ص 303.
بیت داشت، باید به او پول زیادی داده میشد، مأمور پرداخت پول با خود فکر کرد که آیا این همه پول را به ابنمُنَبِّه بدهد. ولید دستور داد پنجاه هزار سکّه به ابنمُنبّه بدهند.(1)
به راستی چرا ولید به هر مناسبت، شاعران را نزد خود میخواند و به آنان این قدر پول میدهد؟
او میخواهد اینگونه تمام ستمکاریها و زشتیهای خود را مخفی کند و توانایی خود را در شعر و شاعری، به رخ آنان بکشد.
به راستی چه چیزی بهتر از شعر شاعرانِ حکومتی، حقیقت را در پس پردهای از دروغ و ریا مخفی میکند؟
آیا همه شاعران نزد ولید احترام دارند؟ آیا ولید میخواهد شعر عربی را تقویت کند؟
هرگز!
ولید به شاعرانی که با هنر خود به حکومت ظالمانه او یاری میرسانند، جایزه میدهد. ولید دشمن شاعری است که از ظلم و ستم فریاد برآورد و حقیقت را آشکار کند.
نمیدانم تا به حال نام کُمیت را شنیدهای؟ همان شاعری که در همین روزگار ولید به شهادت رسید.
حتما دوست داری که از کُمیت برایت سخن بگویم، از دیدار او با امامصادق(علیه السلام)، از سرانجام او، از آرمان زیبای او...
کُمیت اهل کوفه است، او به زبان عربی شعر میگوید، امروزه همه استادان از شعر
1) 37. إنّ یزید بن منبّه مولی ثقیف مدح الولید وهنّأه بالخلافة، فأمر أن تُعدّ الأبیات ویُعطی بکلّ بیت ألف درهم، فعُدّت فکانت خمسین بیتاً فأُعطی خمسین ألف درهم، وهو أوّل خلیفة عدّ الشعر وأعطی بکلّ بیت ألف درهم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 290.
او به بزرگی یاد میکنند. کُمیت به خاندان پیامبر علاقه دارد، در زمانی که محبّت به این خاندان جرم است، او از عشق و محبّت به خاندان پیامبر دم میزند.
او از مظلومیّت علی(علیه السلام) و از کربلا و شهادت حسین(علیه السلام) سخن میگوید، با اشعار خود، اشکها را بر دیدهها جاری میسازد.
وقتی او به سفر حجّ رفت و در سرزمین «مِنا» با امامصادق(علیه السلام) دیدار کرد، او به امام گفت:
-- آیا اجازه میدهی تا شعر خود را بخوانم.
-- این روزهای بزرگ وقت خواندن شعر نیست و باید مشغول عبادت بود.
-- شعر من در مورد شما خاندان پیامبر است.
اینجا بود که امام دستور داد تا نزدیکان او جمع شوند. وقتی همه آمدند، امام به کُمیت فرمود: «اکنون شعر خود را بخوان».
کُمیت شروع به خواندن کرد، شعر او در مظلومیّت حسین(علیه السلام) بود: «کانَ حُسَیناً وَالبَهالیلُ حَولَهُ... گویا حسین و یاران او را میبینم که دشمنان دور آنان حلقه زدهاند تا آنان را به شهادت برسانند، من کسی را ندیدم که مانند حسین(علیه السلام) اینگونه غریب مانده باشد، هیچکس مانند حسین(علیه السلام) سزاوار یاری نبود...».
صدای گریه بلند شد، کُمیت از غربت حسین(علیه السلام) گفت.
کدام غربت؟ عصر عاشورا، وقتی که حسین(علیه السلام) فریاد برآورد «آیا کسی هست مرا یاری کند؟». افسوس که فریاد او را جوابی جز شمشیرها و تیرها نبود...
امامصادق(علیه السلام) دستهای خود را به سوی آسمان گرفت و چنین دعا کرد: «بار خدایا! از تو میخواهم بخشش خود را بر کُمیت ارزانی داری و همه گناهانش را
ببخشی، خدایا! به کُمیت آن قدر لطف کن تا او خشنود شود».
به راستی کُمیت چگونه خشنود میشود؟ آیا همه ثروت دنیا میتواند کُمیت را خوشحال سازد؟
هرگز، اگر کُمیت به دنبال پول و ثروت بود که حال و روزش این نبود، کافی بود یک شعر برای حکومت بگوید. راز این دعای امام بعدها روشن خواهد شد.
بعد از آن امام دستور داد تا هزار سکّه بیاورند، امام آن سکّهها را همراه با پیراهن خود به کُمیت دادند.
کُمیت نگاهی به سکّهها کرد و گفت: آقای من! من شما را برای پول دوست نداشتهام، اگر من دنیا را میخواستم، نزد اهل دنیا میرفتم، من شما را برای خدا دوست دارم، من پیراهن شما را قبول میکنم زیرا این پیراهن برای من تبرّک است، امّا پول را قبول نمیکنم».(1)
امام لبخندی زد، سخن کُمیت به دل امام نشست، آری! شیعه واقعی کسی است که اهلبیت(علیهم السلام) را برای خدا دوست دارد.
نمیدانم این سخن امام را شنیدهای: «هر کس در مورد ما اهلبیت یک بیت شعر بگوید، خدا در بهشت خانهای به او عنایت میکند»؟(2)
اکنون دیگر میدانی که منظور امام از این سخن، کسانی مانند کُمیت میباشد که جان خویش بر کف گرفتهاند و برای دفاع از حقّ و حقیقت شعر میسرایند.
شعر کُمیت مانند پُتک محکمی است که بر مغز حکومت کوبیده میشود و همچون نوری است که دلها را روشن میسازد و کاخ استبداد را ویران میکند.
کُمیت در مدح از خاندان پیامبر شعر میگوید و ظلمها و ستمهای حکومت را بیان میکند، برای همین است که حکومت اُمویّ این فرمان را صادر کرد: «کُمیت را
1) 38. دخلت مع الکمیت علی جعفر الصادق علیهالسلام فی أیّام التشریق، فقال: جُعلت فداک، ألا أنشدک، قال: إنّها أیّام عظام، قال: إنّها فیکم، قال: هات. فأنشده قصیدته... فرفع جعفر الصادق رضی اللّه عنه یدیه وقال: اللّهمّ اغفر للکمیت ما قدّم وما أخّر وما أسرّ وما أعلن، وأعطه حتّی یرضی...: خزانة الأدب ج 1 ص 155، الغدیر ج 2 ص 193.
2) 39. من قال فینا بیت شعر بنی اللّه له بیتاً فی الجنّة: بحار الأنوار ج 26 ص 231، الغدیر ج 2 ص 3، بشارة المصطفی ص 324، مکیال المکارم ج 2 ص 157، المحجّة البیضاء ج 5 ص 229.
دستگیر کنید و دست و پایش را قطع کنید و خانهاش را خراب کنید و او را بر بالای خرابههای خانهاش به دار آویزید».
وقتی کُمیت این فرمان را شنید، چنین گفت: «در عشق به آلمحمّد(صلی الله علیه و آله) انگشتنما شدهام، ای کسانی که به خاطر این دوستی، مرا کافر میخوانید، بدانید که این سخن شما نزد من بیارزش است».
اکنون ولید به شاعران جایزه زیادی میدهد، او دم از شعر میزند، امّا مأموران حکومتِ او در جستجوی کُمیت هستند و سرانجام او را مییابند و با شمشیر به او حمله میکنند و او را مجروح میکنند و کُمیت مظلومانه در خون خود میغلطد.
پسر کُمیت در آخرین لحظات عمر پدر بالای سر پدر است، کُمیت از هوش رفته است، بعد از مدّتی کُمیت به هوش میآید و سه بار میگوید: «خدایا! آلمحمّد» و جان به جان آفرین تسلیم میکند.(1)
به راستی کُمیت در آن لحظات چه دید که چنین گفت، هیچکس نمیداند، او به آرزوی بزرگ خویش رسید، اکنون زمانی است که دعای امامصادق(علیه السلام) مستجاب میشود: «بار خدایا! به کُمیت آنقدر لطف کن تا او خشنود شود»، آری، گویا کُمیت در آخرین لحظات عمرش، خود را در آغوش مولایش علی(علیه السلام) دید و جان سپرد و به راستی هر کسی این سعادت را ندارد که در راه اهلبیت(علیهم السلام) شهید شود.
یحیی را میشناسی؟ پسر زید را میگویم، او بعد از شهادت پدر از کوفه گریخت و مدّتی در کربلا بود. او اکنون در «سرخس» قیام میکند. یحیی که احتمال میدهد کشته شود، سیّدمحمّد را به عنوان امام بعد از خود معرّفی میکند.
تو میخواهی بدانی که سیّدمحمّد کیست؟ من بارها از این شخصیت سخن خواهم گفت، او از نسل امامحسن(علیه السلام) میباشد و در مدینه زندگی میکند. عدهای از
1) 40. فوضعوا نعال سیوفهم فی بطن الکمیت فوجؤه بها... فلم یزل ینزف. وحدّث المستهل بن الکمیت قال: حضرت أبی عند الموت وهو یجود بنفسه وأُغمی علیه، ثمّ أفاق ففتح عینیه ثمّ قال: اللّهمّ آل محمّد، اللّهمّ آل محمّد اللّهمّ آل محمّد، ثلاثاً: الأغانی ج 17 ص 30، أعیان الشیعة ج 9 ص 35، الغدیر ج 2 ص 211.
مردم خیال میکنند که او همان «مهدی موعود» است که به حکومت ظلم و ستم پایان میدهد. از پیامبر حدیثی نقل شده است که آن حضرت فرمودند: «مهدی از فرزندان من است و او همنام من است»، آری، خیلیها باور کردهاند که او همان مهدی است.(1)
سخن در مورد یحیی پسر زید بود، اکنون دانستی که یحیی، سیّدمحمّد را به عنوان جانشین خود انتخاب کرد. یحیی از پیروانش میخواهد بعد از او از سیّدمحمّد اطاعت کنند، در واقع زیدیها بعد از یحیی، سیّدمحمّد را امام خود خواهند دانست.
یحیی با هفتاد نفر از یارانش قیام میکند، ده هزار نیروی حکومتی به جنگ او میروند و در این جنگ یحیی و همه یارانش کشته میشوند.
وقتی خبر قیام یحیی به ولید میرسد، نامهای به فرماندار کوفه میفرستد. در این نامه از فرماندار کوفه خواسته شده تا پیکر زید را (که حدود چهار سال است به دار آویخته شده است) آتش بزند.
آری! ولید هنوز از زید میترسد، با قیام یحیی ولید خشمناک شده است، با این که یحیی کشته شده است، امّا ولید میخواهد از پیکر پدر او انتقام بگیرد!
فرماندار کوفه به محله کناسه میآید، آتشی برپا میکند، پیکر زید را از دار به پایین میآورد و آن را به آتش میکشد، ساعتی بعد خاکستر پیکر زید در رود فرات به سوی دریا میرود.(2)
اینجا مدینه است، پیرمردی به سوی خانه امامصادق(علیه السلام) میرود، او در دست
1) 41. نسب سیّد محمّد چنین است: «محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن علیهالسلام». او به «نفس زکیّه» هم مشهور است.
2) 42. فکتب نصر یأمره بمحاربته، فقاتله عمرو وهو فی عشرة آلاف ویحیی فی سبعین رجلاً، فهزمهم یحیی وقتل عمراً، وأصاب دوابّ کثیرة، وسار حتّی مرّ بهراة، فلم یعرض لمن بها وسار عنها. وسرّح نصر بن سیّار سالم بن أحوز فی طلب یحیی، فلحقه بالجوزجان، فقاتله قتالاً شدیداً، فرُمی یحیی بسهم فأصاب جبهته... فلمّا بلغ الولید قتل یحیی کتب إلی یوسف بن عمر: خذ عجیل أهل العراق فأنزله من جذعه - یعنی زیداً - وأحرقه بالنار، ثمّ أنسفه بالیم نسفاً...: الکامل ج 5 ص 272.
خود بستهای دارد و آن را محکم گرفته است، به راستی او در این بسته چه چیزی را قرار داده است؟
او متوکّلبَلخی است و اکنون وارد خانه امام میشود، سلام میکند. او میخواهد مطلب مهمّی را به امام بگوید، اجازه میگیرد و چنین میگوید: «آقای من! من از عراق به سوی خراسان میرفتم، در راه با یحیی پسر زید آشنا شدم. او وقتی دانست که من به شما خاندان پیامبر علاقه دارم، از من تقاضایی کرد. او به همراهان خود دستور داد تا صندوقچهای را آوردند، از داخل آن صندوقچه، این کتاب را بیرون آورد و آن را بوسید و به چشم گذارد و گریه کرد. او به من گفت: «این کتاب، صحیفه سجادیه است. این دعاهای امامسجّاد است که پدرم، زید آنها را نوشته است. من میترسم که این کتاب به دست بنیاُمیّه بیفتد، من برای حفظ این کتاب زحمت زیادی کشیدهام، اکنون آن را به تو میسپارم تا آن را به دست سیّدمحمّد برسانی».
به راستی منظور از سیّدمحمّد کیست؟ او جوانی از نسل امامحسن(علیه السلام) است و عدّهای باور دارند که او مهدی موعود است.
امامصادق(علیه السلام) به یاد یحیی میافتد، اشک از دیدگانش جاری میشود و میگوید: «خدا پسر عمویم یحیی را رحمت کند».
اکنون متوکّلبَلخی صحیفه سجادیه را به امام میدهد، امام آن را باز میکند و میخواند و سپس میگوید: «به خدا قسم این دست خط عمویم زید است و این دعاهای جدّم، امامسجاد(علیه السلام) است».
امام رو به فرزندش اسماعیل میکند و میگوید: ای اسماعیل! برخیز و آن صحیفهای را که
به تو دادم برایم بیاور.
اسماعیل از جا برمیخیزد و صحیفهای را میآورد. امامصادق(علیه السلام) آن را میگیرد و میبوسد و بر چشمانش مینهد و میگوید: «این خط پدرم، امامباقر(علیه السلام) و دعاهای جدّم، امامسجاد(علیه السلام) است».
متوکّلبَلخی میداند که «صحیفه سجادیه» مجموعه دعاهای امامسجاد(علیه السلام) است، الآن او متوجّه میشود این صحیفه را دو نفر نوشتهاند، زید و امامباقر(علیه السلام). در واقع این دو برادر -امامباقر(علیه السلام) و زید- هر دو دعاهای امامسجاد(علیه السلام) را نوشتهاند. آن نسخهای که متوکّلبَلخی در راه خراسان از یحیی پسر زید گرفته است نسخهای است که زید نوشته است، اکنون امامصادق(علیه السلام) نسخهای را دارد که به خط امامباقر(علیه السلام) است.
فکری به ذهن متوکّلبَلخی میرسد، او میخواهد این دو نسخه از صحیفه سجادیه را با هم مقایسه کند، آیا بین آنها اختلافی هم هست، شاید در یکی از آنها دعایی باشد که در نسخه دیگر نباشد، برای همین متوکّلبَلخی رو به امامصادق(علیه السلام) میکند و میگوید:
-- آقای من! آیا به من اجازه میدهید تا صحیفهای را که پیش شماست با صحیفهای که از یحیی پیش من است، مقایسه کنم؟
-- اشکالی ندارد.
متوکّلبَلخیخیلی خوشحال میشود، دو نسخه را کنار هم میگذارد و با دقّت آنها را میخواند. بعد از ساعتی متوجّه میشود که این دو نسخه از صحیفه سجادیه هیچ اختلافی با هم ندارند، حتّی یک حرف هم در آنها کم و زیاد نیست.
اکنون متوکّلبَلخی به امام میگوید:
-- اکنون میخواهم صحیفهای را که همراه دارم برای سیّدمحمّد ببرم.
-- آری! باید امانتی را که به تو سپردهاند به دست صاحبش برسانی.
متوکّلبَلخی از جا برمیخیزد که برود، امام به او میگوید: صبر کن، بهتر است که من به دنبال سیّدمحمّد و برادرش بفرستم تا به اینجا بیایند.
بعد از لحظاتی سیّدمحمّد همراه با برادرش به خانه امام میآیند. امام ماجرا را برای آنان میگوید و صحیفه را به آنها نشان میدهد و به آنان چنین میگوید:
-- این امانتی است که یحیی برای شما فرستاده است، امّا قبل از آن میخواهم یک قولی از شما بگیرم.
-- هر چه بگویی قبول میکنیم.
-- از شما میخواهم هرگز این صحیفه را از مدینه بیرون نبرید.
-- برای چه؟
-- من از همان چیزی نگران هستم که یحیی از آن نگران بود.
آری! یحیی نگران بود که اگر کشته شود، این صحیفه به دست دشمنان اهلبیت(علیهم السلام) بیفتد، امامصادق(علیه السلام) هم همین نگرانی را دارد، برای همین از سیّدمحمّد و برادرش میخواهد که این صحیفه را از مدینه بیرون نبرند. این صحیفه باید هزاران سال بماند تا شیعیان از آن استفاده کنند.(1)
استبداد ولید بیداد میکند، خون بیگناهان زیادی بر روی زمین ریخته میشود. ولید حتّی به پسرعمویِ خود هم رحم نمیکند.
ولید احساس میکند که پسرعمویش (سلیمان) برای حکومت او خطر دارد، برای همین او را دستگیر میکند و دستور میدهد تا صد تازیانه به او بزنند و سرش را
1) 43. لقیت یحیی بن زید بن علی علیهالسلام وهو متوجّه إلی خراسان بعد قتل أبیه، فسلّمت علیه، فقال لی: من أین أقبلت؟ قلت: من الحجّ... ثمّ دعا بعیبة فاستخرج منها صحیفة مقفلة مختومة، فنظر إلی الخاتم وقبّله وبکی، ثمّ فضّه وفتح القفل، ثمّ نشر الصحیفة ووضعها علی عینه، وأمرّها علی وجهه... فلقیت أبا عبد اللّه علیهالسلام... فحدّثته الحدیث عن یحیی، فبکی واشتدّ وجده به، وقال: رحم اللّه ابن عمّی وألحقه بآبائه وأجداده... هذا خطّ أبی وإملاء جدّی بمشهد منّی، فقلت: یابن رسول اللّه، إن رأیت أن أعرضها مع صحیفة زید ویحیی؟... لا تخرجا بهذه الصحیفة من المدینة، قالا: ولم ذاک؟ قال: إنّ ابن عمّکما خاف علیها أمراً أخافه أنا علیکما...: الصحیفة السجّادیة ص 14.
بتراشند و او را به اردن ببرند و در گوشه زندان جای دهند تا درس عبرتی برای همه باشد.(1)
نگاه کن! امروز ولید قرآن را در دست میگیرد، همه تعجّب میکنند، خلیفهای که بیشتر شراب میخورد و شعر میخواند، چطور شده است که به قرآن رو کرده است.
ولید نمیخواهد قرآن بخواند و از آن پند بگیرد، او میخواهد با قرآن فال بگیرد!
قرآن را باز میکند، آیه 59 سوره هود، جلوی چشم او نمایان میشود: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ : بندگان خوب من از من طلب یاری نمودند و سرانجام هر گردنکش ستمکاری نابود شد».
ولید با خواندن این آیه عصبانی میشود، قرآن را به گوشهای پرتاب میکند، دست به تیر و کمان میبرد و قرآن را با تیر میزند، آن قدر تیر به قرآن میزند تا قرآن پاره پاره میشود، ولید چنین شعر میخواند: «تُهَدِّدُنی بِجَبّارٍ عَنیدٍ...ای قرآن! مرا گردنکش ستمکار خواندی. آری! من همان گردنکش ستمکارم. وقتی روز قیامت نزد خدای خود رفتی، به او بگو که ولید مرا پاره پاره کرد».
اطرافیان همه با تعجّب به خلیفه نگاه میکنند، به راستی کار خلیفه به کجا رسیده است، چرا خلیفه اینگونه شده است؟ ای کاش خلیفه این کار را در جای خلوتی میکرد، اکنون این خبر در همه جا پخش میشود.(2)
1) 44. فإنّه أخذ سلیمان بن هشام فضربه مئة سوط، وحلق رأسه ولحیته وغرّبه إلی عمان من أرض الشام فحبسه بها، فلم یزل محبوساً حتّی قُتل الولید...: نهایة الأرب ج 21 ص 463، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 280.
2) 45. فتح المصحف فخرج: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ»، فألقاه ورماه بالسهام، وقال: تهدّدنی بجبّارٍ عنید... فلم یلبث بعد ذلک إلاّ یسیراً حتّی قُتل: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 290، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 106، خزانة الأدب ج 2 ص 200.
من در فکر هستم، یکی در این میان به من میگوید:
-- در چه خیالی هستی؟ به چه فکر میکنی؟
-- به زودی این مردم شورش خواهند کرد.
-- تو اشتباه فکر میکنی. شورشی در کار نخواهد بود.
-- آخر کدام مسلمان بیحرمتی به قرآن را میتواند تحمّل کند؟ با این کاری که خلیفه امروز انجام داد، حکومت خود را نابود کرد.
-- مگر تو از ماجرای فتوای چهل دانشمند دینی خبر نداری؟
-- کدام ماجرا را میگویی؟
-- وقتی نهمین خلیفه به خلافت رسید، چهل دانشمند نزد او رفتند و شهادت دادند که هیچ حساب و کتابی برای خلفا نیست! هیچ عذابی برای خلفا نیست.
-- مگر میشود؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟
-- این قدرت این حکومت است، گفتم که بنیاُمیّه فکر همه جا را کرده است.
-- یعنی چهل دانشمند شهادت دادند که خلیفه هر کاری بکند، روز قیامت عذاب نمیشود؟
-- آری.
خدا میداند آن روز آن چهل دانشمند چقدر پول گرفته بودند تا این سخن را بر زبان جاری کنند و امروز این مطلب جزء عقاید این مردم بیچاره شده است.
-- فکر میکنم راز سکوت این مردم را فهمیدی، اگر خلیفه هزاران گناه هم انجام دهد، هرگز این مردم شورش نخواهند کرد.(1)
1) 46. لمّا ولی یزید قال: سیروا بسیرة عمر بن عبد العزیز، فأُتی بأربعین شیخاً فشهدوا له ما علی الخلفاء حساب ولا عذاب: تاریخ مدینة دمشق ج 65 ص 304، تاریخ الإسلام للذهبی ج 7 ص 280، تاریخ الخلفاء للسیوطی ص 278، سیر أعلام النبلاء ج 5 ص 151، الأعلام للزرکلی ج 8 ص 185.
من به فکر فرو میروم، آن چهل نفری که چنین فتوایی دادند، انسانهای معمولی نبودند، آنان اهل علم و دانش بودند، مردم آنان را به عنوان دانشمندان دینی قبول داشتند، تا کسی فقیه نباشد که نمیتواند فتوی بدهد.
چه شد که آنان این سخن را گفتند؟ این کار نتیجه عشق به دنیا بود، آنان خودشان هم میدانستند که سخنشان چیزی جز دروغ نیست، امّا چه میتوانستند بکنند؟ آنها پول و ثروت را از عمق جان خود، دوست میداشتند و برقِ سکّههای طلا فریبشان داده بود.
من اکنون معنای سخن امامصادق(علیه السلام) را میفهمم که فرمود: «هر وقت دیدید که دانشمندی به دنیا علاقه داشت، هرگز دین خود را از او نگیرید»، کسی که به این سخن عمل کند، هرگز مانند این مردم فریب نخواهد خورد.(1)
ولید دو پسر دارد و آنها را به عنوان ولیّعهد خود معرّفی میکند و عهدنامه برای خلافت آن دو مینویسد.
در این عهدنامه به نکات مهمّی اشاره میشود، ولید از مردم میخواهد که همواره مطیع خلیفه باشند، زیرا اطاعت از خلیفه، اطاعت از خداست، کسی که ولایت خلیفه را بپذیرد، هدایت شده است و هرکس با آن مخالفت کند، گمراه است و خداوند او را نابود میکند.
ولید از هدف خود هم سخن به میان میآورد، او میخواهد مردم بدون سرپرست نباشند و در صورتی که برای او حادثهای رخ دهد شیطان نتواند دین اسلام را نابود
1) 47. عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: إذا رأیتم العالم محبّاً لدنیاه فاتّهموه علی دینکم، فإنّ کلّ محبّ لشیء یحوط ما أحبّ: الکافی ج 1 ص 46، علل الشرائع ج 2 ص 394، منیة المرید ص 138، بحار الأنوار ج 2 ص 107، جامع بیان العلم وفضله ج 1 ص 193.
کند. او ولیّعهدیِ دو پسرش را نعمتی میداند که خدا بر مردم واجب کرده و اسلام را با آن کامل کرده است.(1)
در شهر دمشق خبری دهان به دهان میشود، گویا وبا به این شهر آمده است، مردم از ترس وبا از شهر بیرون میروند، ولید هم با حرمسرای خود دمشق را ترک میکند و به سوی اردن میرود.
یکی از پسرعمویهای خلیفه به فکر کودتا افتاده است، اسم او «یزید» است. مردم او را به نام "یزیدسوّم" میشناسند.(2)
یزید مقدّمات کودتا را فراهم کرده است و عدّهای از بزرگان را با خود همراه کرده است و در شب جمعه بعد از نماز عشا همراه با یاران خود به سوی قصر حرکت میکند.
آنان به نگهبانان قصر میگویند که ما از طرف خلیفه آمدهایم، رئیسنگهبانان هم شراب نوشیده و مست است، در را به روی آنان باز میکند و آنان به داخل قصر حمله میکنند و به سکّهها و شمشیرها دست مییابند.
یزید به موفقیّت خود یقین پیدا میکند، چون میداند میتواند با سکّههای طلا همه سربازان را طرفدار خود کند. یزید به زودی بر شهر مسلط میشود و خود را خلیفه میخواند.
وقتی این خبر به ولید میرسد به سوی دمشق حرکت میکند، به منطقه «بَخرا» میرسد و آنجا منزل میکند. یزید گروهی را برای کشتن ولید روانه کرده است،
1) 48. بسم اللّه الرحمن الرحیم، تبایع لعبد اللّه الولید أمیر المؤنین والحکم ابن أمیر المؤنین إن کان من بعده وعثمان ابن أمیر المؤنین إن کان بعد الحکم، علی السمع والطاعة، وإن حدث بواحد منهما حدث فأمیر المؤنین أملک فی ولده ورعیته، یقدّم من أحبّ ویؤّر من أحبّ، علیک بذلک عهد اللّه ومیثاقه... فتتابع خلفاء اللّه علی ما أورثهم اللّه علیه من أمر أنبیائه واستخلفهم علیه منه، لا یتعرّض لحقّهم أحد إلاّ صرعه اللّه، ولا یفارق جماعتهم أحد إلاّ أهلکه اللّه، ولا یستخفّ بولایتهم ویتّهم قضاء اللّه فیهم أحد إلاّ أمکنهم اللّه منه وسلّطهم علیه وجعله نکالاً وموعظةً لغیره، وکذلک صنع اللّه ممّن فارق الطاعة التی أمر بلزومها والأخذ بها والإثرة لها، والتی قامت بها السماوات والأرض .... فبالخلافة أبقی اللّه من أبقی فی الأرض من عباده، وإلیها صیّره وبطاعة من ولاّه إیّاها سعد...: تاریخ الطبری ج 5 ص 523.
2) 49. «یزید بن ولید بن عبد الملک» دوازدهمین خلیفه بنامیّه میباشد.
آنها در آنجا با ولید روبرو میشوند. ولید ابتدا پنجاه هزار سکّه طلا برای فرمانده سپاه یزید میفرستد تا او را از جنگ منصرف کند، امّا فرمانده قبول نمیکند، گویا او میداند که اگر سر ولید را برای یزید ببرد جایزه بسیار بیشتری خواهد گرفت.
ولید زره به تن میکند و سوار بر اسب میشود و همراه با کسانی که هنوز با او هستند آماده نبرد میشود که ناگهان فریادی از سوی سپاه یزید بلند میشود: «ای مردم! دشمن خدا را بکشید».
وقتی ولید این سخن را میشنود، سریع به داخل کاخ بازمیگردد و در را میبندد. او آدم باهوشی است، میفهمد که دیگر کارش تمام است، او خیال میکرد که مردم هنوز او را خلیفه خدا میدانند و برای همین امید به پیروزی داشت، امّا حالا دانست که پسرعمویش اورا به عنوان «دشمن خدا» معرّفی کرده است و این مردم آمدهاند تا دشمن خدا را نابود کنند.
ولید دستور میدهد تا قرآنی را برایش بیاورند، او قرآن را باز میکند و شروع به خواندن آن میکند، خیال میکند شاید مردم به حرمت قرآن از او دست بکشند، امّا مگر این ولید خودش قرآن را با تیر پاره پاره نکرده بود؟
سپاهیان از دیوار کاخ بالا میآیند، آنان با گرز به سوی ولید میروند و لگد محکمی بر صورتش میزنند و با گرز بر سرش میکوبند و سر از بدنش جدا میکنند و سریع به سوی دمشق حرکت میکنند.
یزید مشغول خوردن نهار است که سر ولید را نزد او میگذارند، او برای فریب
مردم از سر سفره بلند میشود و سجده شکر به جا میآورد و نماز شکر میخواند. یزید دستور میدهد تا سر ولید را بر سر نیزه کنند و در شهر بچرخانند.
مردم دمشق در تعجباند، وقتی سر کسی را در این شهر میچرخانند، به این معناست که آن شخص از دین خارج شده است.
آخر چگونه میشود کسی خلیفه خدا از دین خدا بیرون رود؟
مگر به ما نمیگفتند خلیفه هیچ حساب و کتابی ندارد، پس چطور شد که این خلیفه، گناهکار شد؟ چرا او دشمن خدا شد؟ آیا میشود کسی خلیفه مسلمانان باشد و عینِ حال، دشمن خدا هم باشد؟
یزید امروز سرمست حکومت است، امّا نمیداند که با این کار خود چه ضربهای به این حکومت میزند.
او مانند کسی است که بر روی شاخه درختی مینشیند و شاخه را میبرد.
بنیاُمیّه با قداستی که از خلافت ساخته بودند، توانستند سالها بر این مردم حکومت کنند. آنان به پشتوانه این قداست، موفّق شدند همه شورشها را سرکوب کنند.
ولی یزید این قداست را شکست، درست است مردم با یزید به عنوان خلیفه بیعت کردند، امّا این بیعت دیگر آن بیعتهای قبلی نیست!
امروز هر کدام از بزرگان بنیاُمیّه به فکر تاج و تخت هستند، هرکدام از آنان در فکر خود نقشهها دارند، زیرا که حرمت خلافت از بین رفته است، تا قبل از کشته شدن ولید، همه به بیعتی که با خلیفه داشتند، پایبند بودند و همین پایبندیِ آنان به
حکومت، عامل قدرت خلیفه بود. اکنون آن هیبت و شکوهِ بیعت و اطاعت از خلیفه خدا از بین رفته است.
مدّتی نمیگذرد که آشوبها برپا میشود، شهرهای مختلف شورش میکنند، حمص، اردن، فلسطین...(1)
1) 50. فلمّا دخل القصر وأغلق الباب، أحاط به عبد العزیز، فدنا الولید من الباب وقال: أما فیکم رجل شریف له حسب وحیاء أُکلّمه... ورجع إلی الدار وجلس وأخذ مصحفاً فنشره یقرأ فیه، وقال: یوم کیوم عثمان، فصعدوا علی الحائط، وکان أوّل من علاه یزید بن عنبسة، فنزل علیه، فأخذه بیده وهو یرید أن یحبسه ویؤمره فیه، فنزل من الحائط عشرة، منهم منصور بن جمهور وعبد السلام اللخمی، فضربه عبد السلام علی رأسه، وضربه السندی بن زیاد بن أبی کبشة فی وجهه، واحتزوا رأسه، وسیّروه إلی یزید، فأتاه الرأس... فأمر یزید بنصب رأسه، فقال له یزید بن فروة مولی بنی مرّة: إنّما تُنصب رؤس الخوارج...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 228، البدایة والنهایة ج 10 ص 12، تجارب الأُمم ج 3 ص 189.
امروز خاندان پیامبر که به «سادات» مشهور هستند، به دو دسته تقسیم میشوند:
اوّل: ساداتحسنی که از نسل امامحسن(علیه السلام) هستند و اکنون سیّدمحمّد مایه امید آنها شده است. همان سیّدمحمّد که خیلیها او را مهدی موعود میخوانند و اکنون، امام زیدیها میباشد.
دوم: ساداتحسینی که از نسل امامحسین(علیه السلام) میباشند و بزرگ آنان، امامصادق(علیه السلام) میباشد.
در اینجا باید از بنیعبّاس هم یادی بنمایم. بنیعبّاس از نسل عبّاس میباشند، عبّاس، عموی پیامبر بود. بعضی از جوانان بنیعبّاس طرفدار سیّدمحمّد هستند و با او ارتباط دارند.
آنها خیال میکنند که سیّدمحمّد به زودی قیام خواهد کرد و بنیاُمیّه را نابود خواهد کرد.
حکومت مرکزی ضعیف شده است، بزرگان بنیاُمیّه در حال جنگ قدرت هستند، در میان آنان اختلاف افتاده است، آشوب همه جا را فرا گرفته است، برای همین است که بنیعبّاس و ساداتحسنی به فکر قیام افتادهاند. آنها برای آینده برنامهریزی
میکنند.
اینجا منطقه «اَبوا»، روستایی در بین راه مدینه و مکّه است، امروز گروهی از مخالفان حکومت در اینجا جمع شدهاند. بنیعبّاس، ساداتحسنی. گویا آنها میخواهند با رهبر خود بیعت کنند.
نگاه کن! پدرِ سیّدمحمّد برای مردم سخن میگوید، همه به سخنان او گوش فرا میدهند، او به لزوم قیام مردم تأکید میکند و از همه میخواهد تا آماده قیام شوند.
هنوز امامصادق(علیه السلام) به این جمع نیامده است، امّا یک نفر به دنبال او رفته است و امام تا لحظاتی دیگر به این مجلس خواهد آمد.
پیرمردی از میان برمیخیزد و میگوید: «همه مردم چشم به شما و تصمیم شما دوختهاند، این خواست خدا بوده است که شما در این جمع حضور داشته باشید. یکی را از میان خود به عنوان رهبر و امام خود انتخاب کنید و با او بیعت کنید، شما باید بر بیعت و پیمان خود پایدار بمانید تا خداوند این حکومت ظلم را سرنگون سازد».
آن طرف را نگاه کن! امامصادق(علیه السلام) وارد میشود، پدر سیّدمحمّد از جا بر میخیزد و امام را بالای مجلس کنار خود مینشاند.
در این هنگام پدرِسیّدمحمّد میگوید: «شما میدانید که پسر من، سیّدمحمّد، همان مهدی موعود است که پیامبر وعده آمدن او را داده است، بیایید با او بیعت کنیم».
امام رو به پدرِسیّدمحمّد میکند و میگوید: «این کار را نکنید، نه پسر تو مهدی
موعود است و نه این زمان، زمان ظهور مهدی. اگر تو میخواهی برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کنی، ما با خود تو بیعت میکنیم، تو بزرگ ما هستی، امّا پسرت سیّدمحمّد هنوز جوان است. مردم از تو بیشتر اطاعت میکنند تا از پسرت».
پدرِسیّدمحمّد انتظار شنیدن چنین حرفی را ندارد، ناراحت میشود و به امام میگوید: «چنان سخن میگویی که گویی علم غیب داری! تو میگویی پسرم سیّدمحمّد مهدی موعود نیست، از کجا چنین میگویی؟ گویا به پسرم حسودی میکنی!».
امام در جواب میگوید: «به خدا قسم، سخن من از روی حسد نیست. من حقیقت را گفتم، تو با این کار پسر خود را به کشتن میدهی...».
در این لحظه جوانی از میان برمیخیزد و میگوید: «ای مردم! چرا میخواهید خود را فریب دهید؟ همه به سیّدمحمّد چشم دوختهاند و او امروز مایه امید مردم ستمدیده است. مردم فقط دعوت سیّدمحمّد را اجابت میکنند، زیرا او را مهدی موعود میدانند».
مردمی که در آنجا هستند، به هم نگاه میکنند، آنها باید تصمیم بزرگ خود را بگیرند. سرانجام خیلی از کسانی که در اینجا هستند با سیّدمحمّد بیعت میکنند و اینگونه است که سیّدمحمّد به عنوان رهبر قیام انتخاب میشود.(1)
در اینجا یکی از بزرگان بنیعبّاس به چشم من میآید که بسیار انقلابی به نظر میرسد، نام او ابراهیمعبّاسی است و با سیّدمحمّد بیعت میکند، ولی
1) 51. إنّ جماعة من بنی هاشم اجتمعوا بالأبواء... وجاء جعفر بن محمّد، فأوسع له عبد اللّه بن الحسن إلی جنبه، فتکلّم بمثل کلامه، فقال جعفر: لا تفعلوا، فإنّ هذا الأمر لم یأت بعد إن کنت تری - یعنی عبد اللّه - أنّ ابنک هذا هو المهدی، فلیس به ولا هذا أوانه، وإن کنت إنّما ترید أن تخرجه غضباً للّه، ولیأمر بالمعروف وینهی عن المنکر، فإنّا واللّه لا ندعک وأنت شیخنا ونبایع ابنک...: مقاتل الطالبیّین ص 141، الإرشاد ج 2 ص 191، بحار الأنوار ج 47 ص 277، کشف الغمّة ج 2 ص 386.
امامصادق(علیه السلام) با سیّدمحمّد بیعت نمیکند. امام میداند که سیّدمحمّد مهدی موعود نیست. امام حقیقت را بیان میکند، امّا کسی سخن او را نمیپذیرد.
امام پیشبینی کرد که با این کار، سیّدمحمّد کشته خواهد شد و هرگز به حکومت نخواهد رسید، کاش این مردم امروز به سخن امام گوش فرا میدادند، افسوس!
به هر حال، من امروز فهمیدم که امام حتّی در میان بستگان خود هم، تنهاست. من مظلومیّت امام را با چشم خود دیدم،امام از سر دلسوزی به پدر سیّدمحمّد خبر داد که چنین کاری نکند، زیرا این کار باعث کشته شدن سیّدمحمّد خواهد شد، امّا او تصوّر میکرد که امام از روی حسادت این حرف را میزند.
آخر، امام که برگزیده و حجّت خداست، چگونه میتواند حسادت بورزد؟
صبر کن، فهمیدم! من چقدر حواسم پرت است! اگر این مردم امامت امام را قبول داشتند که اصلاً این حرفها را نمیزدند و دور هم نمینشستند تا برای خود امام تعیین کنند؟
مگر امامت عهد آسمانی نیست؟ مگر خدا امام را برای هدایت و رهبری ما انتخاب نکرده است؟
آری! آنان امامصادق(علیه السلام) را به عنوان بزرگ ساداتحسینی قبول دارند و بس! گویا آنان فقط امام را به اینجا دعوت کردهاند تا با سیدمحمّد بیعت کند. این هدف آنان است!
افسوس که این ساداتحسنی و بنیعبّاس راه را گم کردهاند، امامزمان خود را رها کرده و به دنبال امامی رفتهاند که خودشان برای خود ساختهاند.
اکنون میخواهم برایت در مورد ابراهیمعبّاسی سخن بگویم، او را دیدی که چگونه با سیّدمحمّد بیعت کرد؟
تو باید در مورد او بیشتر بدانی! آیا میدانی که عدّهای او را امام خود میدانند؟ آیا میدانی او نقشهها و برنامههایی در سر دارد؟
ابراهیمعبّاسی در میان خراسان طرفداران زیادی دارد و همین لحظه هم یاران او در حال گفتگو با مردم آن سرزمین هستند تا زمینه را برای قیام آماده کنند.
به راستی چگونه شده است که کار ابراهیمعبّاسی به خراسان رسیده است؟ چگونه این ارتباط بین او و مردم خراسان ایجاد شده است؟ او که تا به حال به خراسان نرفته است.
من میخواهم از ابراهیمعبّاسی برایت سخن بگویم، امّا تا پدر او را برای تو معرّفی نکنم، نمیتوانم راز این پسر را برایت آشکار کنم، تو باید این پدر و پسر را همزمان به خوبی بشناسی، (ابراهیمعبّاسی، پسرِ محمّدعبّاسی است).
اکنون میخواهم سرگذشت پدر (یعنی محمّدعبّاسی) را برایت بگویم:
محمّدعبّاسی یکی از بزرگان بنیعبّاس بود و در منطقه حُمیمَه که در اردن واقع است، زندگی میکرد.
او زندگی معمولی خودش را داشت، تا این که یک روز مهمانی برایش آمد و زندگی او رنگ سیاسی به خود گرفت. این مهمان، رهبرِکِیْسانیها بود.
کیسانیها یا فرقه کیسانیّه، دیگر چه گروهی بودند؟
آنان محمّدحنفیّه را به عنوان امام چهارم خود قبول داشتند. محمدحنفیّه پسر علی(علیه السلام) است و نام مادرش حنفیّه است. محمّدحنفیّه در سال 81 از دنیا رفت.
کیسانیها، پسرِ محمّدحنفیه را به عنوان امام پنجم و رهبر خود انتخاب نمودند.(1)
رهبرِکیسانیها برنامههایی برای قیام بر ضد حکومت اُمویّان در سر داشت و به صورت پنهانی مشغول جمع کردن نیرو بود، او یاران خود را به خراسان میفرستاد تا برای قیام زمینهسازی کنند.
در سال 99 حکومت بنیاُمیّه از ماجرا باخبر شد، رهبرِکیسانیها را به دمشق دعوت کرد و به ظاهر از او احترام زیادی گرفت. حکومت در راه بازگشت کسی را مأمور کرد تا به رهبرِکیسانیها شیر زهرآلودی بدهند و او را از پای درآورند، امّا او از این توطئه جان سالم به در برد. رهبرِکیسانیها نزد محمّدعبّاسی رفت و مهمان او شد. این ماجرای آمدن رهبرِکیسانیها نزد محمّدعبّاسی بود.
برایت گفتم که با آمدن این مهمان، زندگی محمّدعبّاسی، رنگ تازهای به خود گرفت.
رهبرِکیسانیها تا لحظه مرگ نزد محمّدعبّاسی بود. در این مدّت کیسانیها نزد رهبر خود میآمدند و نامهها را از او میگرفتند و به خراسان میبردند.
بعد از مدّتی رهبرِکیسانیها بیمار شد، او به یاران خود گفت که بعد از او محمّدعبّاسی جانشین او میباشد و باید به اطاعت او درآیند و او را امام خود بدانند.
رهبرِکیسانیها همه اسرار خود را برای محمّدعبّاسی بیان کرد و به او گفت که باید قیام را از خراسان شروع کند. در واقع او نتیجه چندین سال زحمت خود را به محمّدعبّاسی سپرد و جان داد.
اینچنین شد که محمّدعبّاسی امام کیسانیها شد و مخفیانه با آنان در ارتباط بود و برای قیام زمینه سازی میکرد، او به یاران خود توصیه کرد تا به خراسان بروند
1) 52. پسرِ محمّد حنفیه به «ابوهاشم» مشهور بود.
و مردم را به «الرضا من آلمحمّد» فرا خوانند و هرگز نام کسی رابه زبان نیاورند!
الرضا من آلمحمّد! این جمله یعنی چه؟
فرمانروایی از آلمحمّد که مردم خلافت او را بپذیرند.
سؤل مهم این است، چرا محمّدعبّاسی به یاران خود این دستور را داد؟ چرا اسم رهبر قیام را مخفی کرد؟ او چه خیالی در سرداشت؟
محمّدعبّاسی در سال 125 هجری از دنیا رفت، او قبل از مرگ خود، پسرش، ابراهیمعبّاسی را به عنوان جانشین خود معرّفی کرد.
این سرگذشت پدر ابراهیمعبّاسی بود. تو پدر او را به خوبی شناختی.
اکنون که پدر از دنیا رفته است، پسر جای او را گرفته است، آری! ابراهیمعبّاسی به فکر ادامه راه پدر است، او همان برنامههای پدر را ادامه میدهد و خوابهایی برای خلیفه شدن دیده است!
ابراهیمعبّاسی به خوبی میداند که اگر اکنون نام خودش را ببرد، هرگز موفّق نخواهد شد، پس باید از نام «آلمحمّد» استفاده کند و با برنامه به سوی هدف خویش پیش رود.
ابراهیمعبّاسی انسان زیرکی است، او امروز با سیّدمحمّد بیعت کرد، او به فکر آینده است، خودش برای دستگرفتن حکومت نقشههایی دارد، امّا آینده مشخّص نیست، معلوم نیست کدام گروه پیروزِ این میدان خواهند بود، او امروز با سیّدمحمّد بیعت میکند تا در صورت شکست برنامههای خودش، در حکومت آینده بهرهای داشته باشد.
سیّدمحمّد که باور کرده است مهدی موعود است، امروز خیلی خوشحال است که
بزرگان با او بیعت کردهاند، او لبخندی از رضایت بر لب دارد و خود را در لباسِ خلافت میبیند، هر کس هم جای او باشد، در پوست خود نمیگنجد، ابراهیمعبّاسی و دیگر بزرگان بنیعبّاس و ساداتحسنی همه با او بیعت کردهاند.
سیدمحمّد خبر ندارد که ابراهیمعبّاسی چه نقشههایی در سر دارد.(1)
امامصادق(علیه السلام) هر وقت به سیّدمحمّد نگاه میکند، اشک از چشمانش جاری میشود، امام میداند که او با این کار نه تنها به حکومت و خلافت نمیرسد، بلکه به دست بنیعبّاس کشته خواهد شد!
1) 53. إنّ محمّداً کان ینزل أرض الشراة من أعمال البلقاء بالشام، فسار أبو هاشم عبد اللّه بن محمّد بن الحنفیة إلی الشام إلی سلیمان بن عبد الملک، فاجتمع به محمّد بن علی، فأحسن صحبته، واجتمع أبو هاشم بسلیمان فأکرمه، وقضی علیه من وقف علی طریقة، فسمّه فی لبن، فلمّا أحسّ أبو هاشم بالشرّ قصد الحمیمة من أرض الشراة وبها محمّد، فنزل علیه وأعلمه أنّ هذا الأمر صائر إلی ولده، وعرّفه ما یعمل، وکان أبو هاشم قد أعلم شیعته من أهل خراسان والعراق عند تردّدهم إلیه أنّ الأمر صائر إلی ولد محمّد بن علی، وأمرهم بقصده بعده، فلمّا مات أبو هاشم قصدوا محمّداً وبایعوه، وعادوا فدعوا الناس إلیه فأجابوهم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 53.
یزید، دوازدهمین خلیفه در دمشق خلافت میکند، برایت گفتم که مردم او را به اسم "یزیدسوّم" میشناسند.
سال 126 هجری است، در این روزها حکومت با آشوب و شورشهای زیادی روبرو شده است، این شورشها بیشتر از میان خود بنیاُمیّه میباشد.
مروان یکی از بزرگان بنیاُمیّه است و به نام "مروانحِمار" مشهور است. او سپاهی آماده میکند و به سوی دمشق حرکت میکند، او میخواهد دمشق را تصرّف کند و یزید را از خلافت سرنگون سازد.
یزید میداند که نمیتواند با مروان وارد جنگ شود، او تصمیم میگیرد هرطور هست مروان را راضی کند، برای همین نامهای به مروان مینویسد و به او پیشنهاد حکومت ارمنستان و آذربایجان را میدهد.
مروان میبیند که این لقمه چرب و نرمی است، پیشنهاد یزید را قبول میکند و از جنگ منصرف میشود. یزید هم به سخن خود عمل میکند و حکومت ارمنستان و آذربایجان را به مروان میدهد.(1)
1) 54. فعرض نیفاً وعشرین ألفاً، وتجهّز للمسیر إلی یزید، وکاتبه لیبایع له ویولّیه ما کان عبد الملک بن مروان ولّی أباه محمّد بن مروان من الجزیرة وأرمینیة والموصل وأذربیجان، فبایع له مروان، وأعطاه یزید ولایة ما ذکر له...: أنساب الأشراف ج 8 ص 227، تاریخ الطبری ج 5 ص 595، مروج الذهب ج 3 ص 226، تجارب الأُمم ج 3 ص 220، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 310، بغیة الطلب فی تاریخ حلب ج 6 ص 2888.
ماه ذیالحجّه فرا میرسد، یزید بیمار میشود، پزشکان از معالجه او ناامید میشوند، یزید در بستر بیماری افتاده است، او مرگ را در جلوی چشم خود میبیند.
یزید حدود شش ماه بیشتر خلافت نکرده است، شاید او اکنون با خود میاندیشد که آیا حکومت چند ماهه ارزش این همه خون و خونریزی را داشت؟ روز بیستم ذی الحجّه فرا میرسد، آخرین سخن او این است: «افسوس!» و بعد از آن از دنیا میرود.(1)
بعد از مرگ یزید، برادرش (ابراهیماموی) به خلافت میرسد، امّا چه خلافتی!
دیگر از آن خلافت هیچ شکوه و عظمتی باقی نمانده است.
مروان فکرهایی در سر دارد، او که در ارمنستان و آذربایجان حکومت میکند، قدرت بیشتری پیدا کرده است. مروان به بزرگان دمشق نامه مینویسد و از آنان میخواهد با وی همکاری کنند.
مروان به سوی دمشق حرکت میکند، سپاهیان دمشق به جنگ او میآیند، امّا در این جنگ از سپاه مروان شکست میخورند، مروان به دمشق نزدیک و نزدیکتر میشود، خلیفه از دمشق فرار میکند. مروان وارد دمشق میشود و مردم به عنوان خلیفه جدید با او بیعت میکنند.
اکنون مروان باید منتظر شورشهای بزرگان بنیاُمیّه باشد. آیا مروان خواهد توانست به شورشها خاتمه دهد؟ جنگ و نزاع در میان بنیاُمیّه پایانی ندارد!(2)
سال 127 فرا میرسد، پسرعموی مروان در شهر حمص قیام میکند، از طرف دیگر خوارج در عراق هم شورش میکنند.
1) 55. توفّی یزید بن الولید لعشر بقین من ذی الحجّة، وکان خلافته ستّة أشهر ولیلتین، وقیل کانت ستّة أشهر واثنی عشر یوماً... وکان آخر ما تکلّم به: وا حسرتاه، وا أسفاه: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 310، نهایة الأرب ج 21 ص 504.
2) 56. قال: ابسط یدیک أُبایعک، وسمعه من مع مروان، وکان أوّل من بایعه معاویة بن یزید بن حصین بن نمیر، ورؤس أهل حمص والناس بعده، فلمّا استقرّ له الأمر...: تاریخ مدینة دمشق ج 15 ص 82، تاریخ الطبری ج 5 ص 607، تجارب الأُمم ج 3 ص 226، نهایة الأرب ج 21 ص 509.
حتماً خوارج را میشناسی؟
خوارج همان کسانی بودند که در جنگ صفین در سپاه علی(علیه السلام) بودند وقتی معاویه به شکست خود یقین پیدا کرده بود، قرآنها را بر سر نیزه کرد، خوارج فریب خوردند و علی(علیه السلام) را مجبور به پایان جنگ کردند.
رهبر خوارج (ضحّاک) که در عراق است فرصت را مناسب میبیند و با همراهی یاران خود قیام میکند و کوفه را تصرّف میکند.(1)
خلاصه آنکه امروز حکومت بنیاُمیّه با مشکلات زیادی روبرو است.
آیا هنوز ابراهیمعبّاسی را به یاد داری؟
بزرگ بنیعبّاس را میگویم. او وقتی میبیند ایّام حجّ نزدیک است به مکّه میرود تا هم حجّ به جا آورد و هم برنامههای خود را عملی سازد.
در شرایط فعلی، رفت و آمد یاران او راحتتر شده است، در یکی از روزها عدّهای از خراسان میآیند و با او دیدار میکنند. آنان دویست هزار سکّه طلا همراه خود آوردهاند، این پولی است که مردم خراسان برای کمک به قیام برای ابراهیمعبّاسی فرستادهاند.
چشم ابراهیمعبّاسی به این دویست هزار سکّه طلا میافتد، او خبر ندارد که یارانش برای او کسی را آوردهاند که ارزش او از همه این سکّهها بیشتر است. آنان رمز موفقیّت این قیام را پیدا کردهاند و به مکّه آوردهاند.
آنجا را نگاه کن! آن جوان هیجده ساله را میبینی که روبروی ابراهیمعبّاسی با کمال ادب نشسته است؟
1) 57. خرج الضحّاک بن قیس الشیبانی محکّماً، ودخل الکوفة، وکان سبب ذلک أنّ الولید حین قُتل خرج بالجزیرة حروری یقال له سعید بن بهدل الشیبانی فی مئتین من أهل الجزیرة فیهم الضحّاک، فاغتنم قتل الولید واشتغال مروان بالشام، فخرج بأرض کفرتوثا...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 334، نهایة الأرب ج 21 ص 516.
او ابومسلم است، ابومسلم خراسانی!
ابومسلم در آینده نقش بزرگی در این قیام خواهد داشت، در آینده او به عنوان «امیر آلمحمّد» شناخته خواهد شد. ابومسلم در اطراف کوفه به دنیا آمده است و در نوجوانی به خراسان رفته است.
یاران ابراهیمعبّاسی به ابومسلم میگویند: «این مولای توست». ابومسلم دست ابراهیمعبّاسی را میبوسد و با او بیعت میکند.
ابومسلم بیش از یک سال نزد ابراهیمعبّاسی میماند، در این مدّت ابراهیمعبّاسی، سیاست و زیرکی ابومسلم را میپسندد، او سرانجام تصمیم میگیرد تا ابومسلم را به عنوان نمانیده جدید خود به خراسان بفرستد.
اکنون ابومسلم به سوی خراسان حرکت میکند و ابراهیمعبّاسی نامهای به یاران خود میفرستد و از آنان میخواهد تا رهبری ابومسلم را قبول کنند.
در ابتدا آنان از اطاعت ابومسلم سرباز میزنند، زیرا او را جوانی کم سن و سال مییابند ولی سرانجام اطاعت و فرماندهی او را قبول میکنند.(1)
در سال 128 ابومسلم از خراسان به مکّه میآید تا بار دیگر با ابراهیمعبّاسی دیدار کند، در این دیدار سخنان مهمّی رد و بدل میشود و سپس ابومسلم به سوی خراسان حرکت میکند.
ابومسلم افرادی را به شکل تاجر برای دعوت مردم به قیام به همه جای خراسان میفرستد و زمینه را برای قیام مسلحانه آماده میکند.
از طرف دیگر مروان در دمشق بر تخت خلافت نشسته است، او تلاش میکند تا
1) 58. توجّه سلیمان بن کثیر ولاهز بن قریظ وقحطبة إلی مکّة، فلقوا إبراهیم بن محمّد الإمام بها، وأوصلوا إلی مولیً له عشرین ألف دینارٍ ومئتی ألف درهمٍ ومسکاً ومتاعاً کثیراً، وکان معهم أبو مسلم، فقال سلیمان لإبراهیم: هذا مولاک...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 339، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 103.
اوضاع را سر و سامان دهد، امّا تلاشهای او کمتر نتیجه میدهد، دیگر از آن قدرت و جبروت حکومت بنیاُمیّه خبری نیست، وقتی بزرگان بنیاُمیّه بر سر خلافت اختلاف دارند، دیگر چگونه میتوان به دوام این حکومت امید داشت؟
از خراسان هم خبرهایی به گوش میرسد، زیرا آنان از بنیاُمیّه ظلمها و ستمهای زیادی دیدهاند.
ای مردم! آیا میدانید چه کسی خلیفه شده است؟ ستمکاری خودخواه که فقط به فکر خود و خاندان خود است، خلیفه مانند امپراتور روم و شاهان ایران زندگی میکند. این حکومت تعداد زیادی از فرزندان پیامبر را به شهادت رسانده است. ما باید برای خونخواهی خون آنان قیام کنیم.(1)
قرآن همه مسلمانان را برابر میداند، امّا بنیاُمیّه به نژاد عرب امتیازات خاصّی دادند. آنان مردم را به دو دسته تقسیم میکنند: عرب و غیرعرب. این بعضی از قانونهای معاویه است که سالهاست در همه جا اجرا میشود:
1 - کسی که عرب نیست حق ندارد با زن عرب ازدواج کند.
2 - قاضی و فرماندار باید حتما عرب باشد.
3 - با وجود عرب، نباید غیر عرب، امامجماعت بشود. همچنین اگر جایی عرب باشد، غیر عرب حق ندارد در صف اوّل نماز جماعت بایستد.(2)
ابومسلم میداند که مردم ایرانزمین از این بیعدالتیها خسته شدهاند، آنان به دنبال عدالت میگردند. ابومسلم از علاقه مردم خراسان به آلمحمّد آگاهی دارد، برای همین به اسم «آلمحمّد» برنامههای خود را آغاز میکند، او به مردم قول
1) 59. شخص أبو مسلم الخراسانی من خراسان إلی إبراهیم الإمام، وکان یختلف منه إلی خراسان ویعود إلیه، فلمّا کانت هذه السنة کتب إبراهیم إلی أبی مسلم یستدعیه لیسأله عن أخبار الناس، فسار نحوه فی النصف من جمادی الآخرة مع سبعین نفساً من النقباء، فلمّا صاروا بالدندانقان من أرض خراسان، عرض له کامل فسأله عن مقصده، فقال: الحجّ...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 356.
2) 60. وانظر إلی الموالی ومن أسلم من الأعاجم، فخذهم بسنّة عمر بن الخطّاب، فإنّ فی ذلک خزیهم وذلّهم، أن تنکح العرب فیهم ولا ینکحوهم، وأن ترثهم العرب ولا یرثوهم، وأن تقصر بهم فی عطائهم وأرزاقهم، وأن یُقدّموا فی المغازی یصلحون الطریق ویقطعون الشجر، ولا یؤّ أحد منهم العرب فی صلاة، ولا یتقدّم أحد منهم فی الصفّ الأوّل إذا حضرت العرب إلاّ أن یتمّوا الصفّ...: الغارات ج 2 ص 824، کتاب سلیم بن قیس ص 282.
میدهد که عدالت و برابری را برقرار کند، به طوری که عرب با غیرعرب هیچ تفاوتی نداشته باشند، مردم خراسان به ابومسلم علاقه پیدا میکنند و او رانجات دهنده خود میدانند.
ابومسلم مردی کاردان، شجاع، با تدبیر و بسیار سختگیر است، او برای آینده برنامههای زیادی دارد.
ابومسلم میداند که برای پیروزی باید بر خراسان تمرکز کند، زیرا این سرزمین دو ویژگی دارد:
اوّل: خراسان از مرکز حکومت دور است و این دوری مسافت به او اجازه میدهد تا فعالیّت خود را افزایش دهد.
دوم: مردم این منطقه به خاندان پیامبر علاقه دارند، آنان خیال میکنند که بنیعبّاس نیز از خاندان پیامبر هستند.
مردم خراسان نمیدانند که بنیعباس از نسل عباس عموی پیامبر میباشند. آنها نمیدانند که خاندان پیامبر به کسانی گفته میشود که از نسل پیامبر و فرزندان فاطمه(علیها السلام) هستند.
اهل خراسان که از این ستمها خسته شدهاند، به دنبال هر ندایی که بلند شود میآیند و دیگر کار ندارند که صاحب این ندا، از بنیعباس باشد یا از فرزندان فاطمه(علیها السلام).
سال 130 فرا میرسد، نامهای مهم به دست ابومسلم میرسد. این نامه از طرف ابراهیمعبّاسی است. ابراهیمعبّاسی همراه این نامه پرچم بزرگی را نیز برای
ابومسلم میفرستد. در این نامه از ابومسلم خواسته شده است تا قیام را آغاز کند و دست به شمشیر ببرد.
ابومسلم به یاران خود خبر میدهد که روز 25 شعبان، قیام آغاز خواهد شد.
حتماً دوست داری بدانی که ابومسلم قیام را از کجا آغاز میکند؟
او در خراسان است، امروز خراسان سرزمین بزرگی است، ازبکستان، تاجیکستان، ترکمنستان و شمال شرق ایران در این منطقه جای دارد. به راستی ابومسلم از کجای خراسان قیام را آغاز میکند؟
اطراف شهر «مَرو» در ترکمنستان.
اینجا روستای «سفیدنج» است، جایی که ابومسلم آن را برای آغاز قیام انتخاب کرده است، روستایی آباد که در اطراف آن شصت روستا قرار دارد.
شب 25 شعبان فرا میرسد، از آن 60 روستا یاران ابومسلم به سوی او میآیند، آنان آتش زیادی روشن میکنند. این علامت قیام آنها میباشد.
صبح که فرا میرسد، ابومسلم پرچم «سحاب» را بر نیزهای که 6 متر ارتفاع دارد، نصب میکند و آیه 39 سوره حجّ از قرآن را میخواند: «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَ-تَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُ-لِمُوا... به کسانی که ظلم شده است، اجازه جهاد داده شده است».
ابومسلم با یاران خود سخن میگوید: «ای مردم! آیا میدانید چرا این پرچم را "سحاب" نام نهادهایم؟ سحاب به معنی ابر است. این پرچم به مانند ابر به همه جا خواهد رفت و ما سرتاسر زمین را فتح خواهیم کرد، بدانید که قیام ما جاودان است و تا ظهور حضرت عیسی(علیه السلام) باقی خواهد ماند».
صدای اللّه اکبر به آسمان میرود، همه شعار میدهند:
الرضا من آلمحمّد.
فرمانروایی از آلمحمّد، امام ماست.
آیا کسی میداند که منظور از این فرمانروا کیست؟
ابومسلم دستور میدهد تا همه یارانش لباس سیاه به تن کنند، لباس سیاه، نشانه این قیام است.
ابومسلم معتقد است که هیبت رنگ سیاه از همه رنگها بیشتر است و ترس را در دل دشمن میاندازد.
یاران او میتوانند از این لباس سیاه بهرهبرداری سیاسی کنند. لباس سیاه، لباس عزا است.
ما در عزای حسین(علیه السلام) و زید، سیاه به تن کردهایم!! ما میخواهیم انتقام خون آنها را از بنیاُمیّه بگیریم!
ابومسلم آماده میشود تا به شهر «مرو» حمله کند و آن شهر را از دست حکومت بنیاُمیّه آزاد گرداند.(1)
به مروان خبر میدهند که فرستادهای از طرف فرماندار «مرو» رسیده است. مروان او را به حضور میطلبد، او نامهای به مروان میدهد. مروان آن نامه را میخواند.
در این نامه فقط چند بیت شعر نوشته شده است. ترجمه آن اشعار این است: «در اینجا آتشی زیر خاکستر میبینم و میترسم به زودی زبانه کشد، کاش میدانستم بنیاُمیّه بیدارند یا خواب!».
این نامه یک هشدار است. مروان میفهمد که شورشی در حال شکلگیری
1) 61. فبثّ أبو مسلم دعاته فی الناس وأظهر أمره، فأتاه فی لیلة واحدة أهل ستّین قریة، فلمّا کان لیلة الخمیس لخمس بقین من رمضان من السنة، عقد اللواء الذی بعث به الإمام الذی یُدعی الظلّ، علی رمح طوله أربعة عشر ذراعاً، وعقد الرایة التی بعث بها إلیه وهی التی تُدعی السحاب، علی رمح طوله ثلاث عشرة ذراعاً، وهو یتلو: «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَ-تَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُ-لِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ»، ولبسوا السواد...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 358، نهایة الأرب ج 22 ص 20.
است، مروان دستور میدهد تا ماجرا را پیگیری کنند و بفهمند که شورش در کجا ریشه دارد؟
مأموران حکومتی موفّق میشوند که یکی از یاران ابراهیمعبّاسی را دستگیر کنند، او مأموریت داشت تا نامهای را از طرف ابراهیمعبّاسی برای ابومسلم به خراسان ببرد. مأموران نامه را از او میگیرند و با خواندن آن نامه میفهمند که فتنه خراسان زیر سر ابراهیمعبّاسی است.
وقتی مروان از ماجرا باخبر میشود دستور میدهد تا هر چه سریعتر ابراهیمعبّاسی را دستگیر کنند و به دمشق بیاورند و به زندان اندازند.(1)
مروان خیال میکند که با زندانی شدن ابراهیمعبّاسی دیگر کار تمام است، او نمیداند که ابومسلم به تنهایی این قیام را رهبری خواهد کرد.
مروان با خود فکر میکند اکنون که ابراهیمعبّاسی دستگیر شده است، دیگر فرستادن نیرو به «مرو» لازم نیست. مروان نگران شورش در شهرهای دیگر است.
فرماندار «مرو» در انتظار نیروی کمکی است، او هر چه صبر میکند از نیروی کمکی خبری نمیشود، او نامهای به فرماندار عراق مینویسد و از او کمک میخواهد. فرماندار عراق هم به او مینویسد که من سپاهی ندارم.
ابومسلم روز به روز یاران زیادتری پیدا میکند و بعد از ساماندهی سپاه خود به «مرو» حمله میکند و آنجا را تصرّف میکند.
با تصرّف مرو، ابومسلم و یارانش به موفقیّت خود ایمان بیشتری پیدا میکنند.
ابومسلم دستور میدهند تا از مردم شهر بیعت بگیرند. مراسم بیعت برگزار میشود، همه مردم عهد و پیمان میبندند که ولایت فرمانروایی از آلمحمّد را بپذیرند و از
1) 62. فلمّا قرأ مروان کتاب نصر، تصادف وصول کتابه وصول رسول لأبی مسلم إلی إبراهیم، وقد عاد من عند إبراهیم ومعه جواب أبی مسلم یلعنه إبراهیم ویسبّه حیث لم ینتهز الفرصة من نصر والکرمانی إذ أمکناه، ویأمره أن لا یدع بخراسان متکلّماً بالعربیة إلاّ قتله، فلمّا قرأ الکتاب کتب إلی عامله بالبلقاء لیسیر إلی الحمیمة، ولیأخذ إبراهیم بن محمّد فیشدّه وثاقاً ویبعث به إلیه، ففعل ذلک، فأخذه مروان وحبسه: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 366.
او اطاعت کنند.
ابومسلم نه پاسداری دارد و نه دربانی. او بسیار ساده زندگی میکند و همین باعث میشود که مردم به او علاقه بیشتری پیدا میکنند.
اکنون در شهر، یک سخنران برای مردم از فضائل آلمحمّد(صلی الله علیه و آله) میگوید و ظلمها و ستمهای بنیاُمیّه را بازگو میکند.
به راستی این فرمانروایی که از آلمحمّد است، کیست؟ هنوز هیچکس نمیداند، سیاست این است که مردم هنوز خیلی چیزها را ندانند.
اکنون یاران ابومسلم خود را آماده میکنند تا به دیگر شهرهای مهم خراسان حمله ببرند. هدف بعدی، شهر نیشابور است.(1)
ابومسلم برای آینده برنامهریزی دقیقی نموده است، او میخواهد به ترتیب نیشابور، گرگان، ری، اصفهان را تصرّف کند و بعد از آن به سوی عراق حمله کند، او میداند که برای رسیدن به این هدف نیاز به زمان دارد، او برای دو سال برنامه ریزی کرده است.
آری! ابومسلم امیدوار است که سپاه خراسان در سال 132 بتواند کوفه را فتح کند، با فتح کوفه دیگر راه زیادی برای سقوط دمشق نخواهد ماند.
اکنون ابومسلم امیر سرزمین خراسان است، او فرماندهای برای سپاه خراسان انتخاب میکند و دستور حمله را صادر میکند، سپاه ابومسلم به سوی نیشابور حرکت میکند.(2)
1) 63. وکان القاسم یصلّی بأبی مسلم فیقصّ القصص بعد العصر، فیذکر فضل بنی هاشم ومعایب بنی أُمیة...: تاریخ الطبری ج 6 ص 34، تجارب الأُمم ج 3 ص 274، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 369، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 120، البدایة والنهایة ج 10 ص 34.
2) 64. ووجّه أبو مسلم القاسم بن مجاشع إلی نیسابور علی طریق المحجّة، وکتب إلی قحطبة یأمره بقتال تمیم بن نصر بن سیّار...: تاریخ الطبری ج 6 ص 53، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 386، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 125، نهایة الأرب ج 22 ص 27.
در اینجا میخواهم در مورد گروههای مختلف برایت سخن بگویم، تو باید از شش گروه مطّلع باشی تا بتوانی همراه من حوادث را پیگیری کنی:
گروه اوّل: بنیاُمیّه
آنان پیرو خلیفه میباشند، مروان بر تخت خلافت نشسته است. بعد از این که اختلافات میان بزرگان بنیاُمیّه روی داد، این حکومت با مشکلات زیادی روبرو شده است.
گروه دوم: ساداتحسنی
آنان که از نسل امامحسن(علیه السلام) میباشند، به فکر قیام هستند و با سیدمحمّد بیعت کردهاند، همان سیّدمحمّد که از ساداتحسنی است و عدهای او مهدی موعود میدانند.
گروه سوم: زیدیها
آنها میگویند هر کس از نسل فاطمه(علیها السلام) باشد و قیام کند، امام است، اگر یادت باشد گفتم که یحیی، پسر زید در خراسان قیام کرد و قبل از شهادتش، سیّدمحمّد را به عنوان امام بعد از خود معرّفی نمود، (همان سیّد محمّد که از ساداتحسنی است و مردم او را مهدی موعود میدانند). اکنون زیدیها او را به عنوان امام خود قبول دارند. گروه زیادی از زیدیها در کوفه زندگی میکنند.
گروه چهارم: بنیعبّاس
رهبر آنان ابراهیمعبّاسی است. قبلاً برایت گفتم که ابراهیمعبّاسی با سیّدمحمّد بیعت کرد، ولی در حال حاضر ابراهیمعبّاسی برنامههای خود را ادامه میدهد. او ابومسلم را به خراسان فرستاده است و معتقد هستند باید قیام را از آنجا شروع کرد. ابراهیم
عبّاسی در همان منطقه حُمیمَه (اردن) به سر میبرد.
حتماً کیسانیها را به یاد داری. آنان پیروان محمّدحنفیه هستند و بعد از مرگ رهبر خود، اکنون ابراهیمعبّاسی را به عنوان امام خود قبول دارند. در واقع کیسانیها استقلال خود را از دست دادهاند و پیرو بنیعبّاس شدهاند.
گروه پنجم: خوارج
آنها در گوشه و کنار جهان اسلام دست به شمشیر میبرند. مدّتی پیش، آنان موفّق شدند کوفه را تصرّف کنند ولی سرانجام شکست خوردند و آن شهر را ترک گفتند. آنان اکنون بیشتر در سیستان ایران مستقر هستند.
آیا میدانی چرا خوارج تاکنون نتوانستهاند در کار خود موفق باشند؟ آنان از یک رهبر، اطاعت نمیکنند. هر گروهی برای خودش، رهبری دارد، آنان بدون برنامهریزی دقیقی دست به شمشیر میبرند.
گروه ششم: شیعیان (شیعه جعفری)
شیعیان همان پیروان امامصادق(علیه السلام) میباشند و از دستور آن حضرت اطاعت میکنند. حتماً میدانی امروز بیشتر شیعیان در کوفه زندگی میکنند، در واقع امروز کوفه، مهد شیعیان است.
سؤل مهمّی که باید جواب آن را پیدا کنیم این است: برنامه امامصادق(علیه السلام) در این شرایط چیست؟
به راستی آن حضرت به چه فکر میکند؟
شیعیان من! به سوی من بیایید!
به مدینه سفر کنید! بیایید تا شما را از اقیانوس دانش خویش بهرهمند کنم!
این فرصتی است طلایی که برای شیعیان پیش آمده است و هرگز تکرار نخواهد شد.
آری! بعد از وفات پیامبر، شیعه ظلمهای زیادی دیده است، کسانی که بر تخت حکومت نشستند، مانع رشد مکتب شیعه شدند، نقل حدیثی که در مقام علی(علیه السلام) و فرزندان آنان باشد، جرم بود، آنان دین خدا را دستخوش تغییرات قرار دادند و تا توانستند در دین بدعت ایجاد کردند.
درست است که علی(علیه السلام) به مدّت پنج سال به حکومت رسید، امّا در این پنج سال علی(علیه السلام) گرفتار جنگهایی با دشمنانش بود، بعد از علی(علیه السلام) هم حکومت معاویه تا آنجا که توانست سخن و نام علی(علیه السلام) را از خاطرهها زدود.
اکنون، بنیاُمیّه سرگرم شورشها و قیامها میباشد، آن خفقانها و فشارها تمام شده است، باید امروز را غنمت شمرد.
معلوم نیست که بعد از بنیاُمیّه چه حکومتی روی کار آید و آیا به شیعه اجازه نشر معارف خود را بدهد یا نه.
شیعیان باید برای بهرهبردن از علم و دانش امامصادق(علیه السلام) به مدینه بروند. این فرصتی که پیش آمده است، هرگز تکرار نخواهد شد.
سالهای طلایی برای شیعه فرا رسیده است.
شیعیان با آزادی کامل نزد امام خود میروند، سؤل میکنند، پاسخ میشنوند، کتاب مینویسند و برای هزاران سال یادگار میگذارد. فقط از شهر کوفه، هشتصد نفر، از امامصادق(علیه السلام) علم و دانش میآموزند.(1)
یادت میآید وقتی برای بار اوّل خدمت امام رفتم، امام چقدر در مورد ارزش
1) 65. فقال: لو علمت أنّ هذا الحدیث یکون له هذا الطلب لاستکثرت منه، فإنّی أدرکت فی هذا المسجد تسعمئة شیخ کلّ یقول: حدّثنی جعفر بن محمّد: رجال النجاشی ج 1 ص 40، نقد الرجال ج 2 ص 43، معجم رجال الحدیث ج 6 ص 38، أعیان الشیعة ج 5 ص 194.
علم سخن به میان آورد و گفت که مقام دانشمندی که دیگران از دانش او بهره ببرند از عبادت هفتاد هزار عابد بالاتر است و در روز قیامت خدا سیاهی قلم را بر خون شهید برتری میدهد.(1)
این سخنان را جوانان کوفه شنیدهاند و برای همین به سوی مدینه در حرکت هستند.
امروز امامصادق(علیه السلام) به فکر بیان مکتب تشیّع است. بنیعبّاس به فکر حکومت هستند، آنها نمیدانند که اگر حکومت ماندنی بود، هرگز به آنان نمیرسید، دنیا میگذرد، حکومتها هم میآیند و میروند، آنچه باقی میماند، مکتب و فکر و اندیشه است. امام به فکر ساختن مکتب شیعه است، چیزی که هزاران سال خواهد ماند و مایه سعادت و رستگاری همگان خواهد شد.
امام جوانان شیعه را به کاری بزرگ فرا میخواند...
نزد من بیایید تا برای شما دین واقعی را بیان کنم، قرآن را تفسیر کنم، فقه را برای شما بگویم، از توحید برای شما بگویم...
نزد من بیایید...
1) 66. والعالم ینتفع بعلمه خیر وأفضل من عبادة سبعین ألف عابد: بصائر الدرجات ص 28، تحف العقول ص 364، ثواب الأعمال ص 131، بحار الأنوار ج 2 ص 19؛ إذا کان یوم القیامة جمع اللّه عزّ وجلّ الناس فی صعید واحد، ووُضعت الموازین، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء، فیرجح مداد العلماء علی دماء الشهداء: الأمالی للصدوق ص 233، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 399، روضة الواعظین ص 9، الأمالی للطوسی ص 521، مستطرفات السرائر ص 622، بحار الأنوار ج 2 ص 14، التفسیر الصافی ج 5 ص 148، البرهان فی تفسیر القرآن ج 1 ص 10، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 398.
ابومسلم از سال 130 تا 132 موفقیّتهای خوبی را کسب کرده است و شهرهای مرو، نیشابور، گرگان، ری، اصفهان، نهاوند، کرمانشاه را تصرّف کرده است.
اکنون سال 132 است و ابومسلم خودش در خراسان مانده است و سپاه او از کرمانشاه به سوی کوفه پیش میتازد.
ابومسلم میخواهد کوفه را فتح کند و بعد از آن مروان را به قتل برساند، گویا مروانحمار، آخرین خلیفه اُمویّ خواهد بود!
برایت گفتم که ابومسلم از ابراهیمعبّاسی دستور میگیرد، ابراهیمعبّاسی از بزرگان خاندان بنیعبّاس است، او آرزوی حکومت دارد و سالهاست برای رسیدن به این آرزوی خود تلاش میکند، فعلاً ابراهیمعبّاسی رهبر این قیام است.
وقتی مروان از فعالیّتهای ابراهیمعبّاسی باخبر شد ابراهیمعبّاسی را به زندان انداخت. ابراهیمعبّاسی احتمال داد به دست مروان کشته شود، برای همین، برادرش، سفّاح را به عنوان جانشین خود معرّفی کرد.
اکنون به مروان خبر میرسد که سپاه ابومسلم به سوی کوفه میآید. مروان بسیار عصبانی میشود و فرمان میدهد تا ابراهیمعبّاسی را به قتل برسانند،
همچنین مروان عدّهای را مأمور میکند تا سفاح را دستگیر کنند امّا آنان موفق به این کار نمیشوند.
سفّاح با عدّهای از بزرگان خاندان خود، مخفیانه به سوی کوفه حرکت میکند تا نزد شخصی به نام «خَلاّل» برود.(1)
تو میخواهی بدانی خَلاّل کیست؟ چرا سفّاح میخواهد نزد او برود؟
خلاّل از بزرگان و ثروتمندان کوفه است و در کوفه چندین مغازه صرافی داشته است. قبل از اینکه ابومسلم، رهبری قیام در خراسان را به عهده بگیرد، این خلاّل بود که قیام خراسان را رهبری میکرد. بعد از آمدن ابومسلم به خراسان، خلاّل کمک بزرگی به ابومسلم نمود، او اکنون به کوفه باز گشته است تا مقدّمات تصرف کوفه را فراهم کند.
خراسانیان به خلاّل این لقب را دادهاند: «وزیر آلمحمّد».
آری! ابومسلم، امیر آلمحمّد است و خلاّل، وزیر آلمحمّد!
سفّاح با عدّهای از خاندان عبّاسی به صورت ناشناس به کوفه میآیند. آنها وقتی وارد کوفه میشوند به خانه خلاّل میروند.
خلاّل آنان را در خانه خود مخفی میکند و نمیگذارد کسی از آمدن آنان باخبر شود. خلاّل منتظر رسیدن سپاه خراسان است.(2)
اسبسواری با عجله به سوی مدینه میرود، او فرستاده خلاّل است و برای امامصادق(علیه السلام) نامهای میبرد.
1) 67. أبو سلمه خَلاّل حفص بن سلیمان همْدانی. در این کتاب با عنوان «خَلاّل» ذکر میشود.
2) 68. فأمر به فحُبس، وأعاد الرسل فی طلب أبی العبّاس فلم یروه. وکان سبب مسیره من الحمیمة أنّ إبراهیم لمّا أخذه الرسول نعی نفسه إلی أهل بیته، وأمرهم بالمسیر إلی الکوفة... حتّی قدموا الکوفة فی صفر وشیعتهم من أهل خراسان بظاهر الکوفة بحمّام أعین، فأنزلهم أبو سلمة الخلاّل... وکتم أمرهم نحو من أربعین لیلة من جمیع القوّاد والشیعة: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 409.
هوا تاریک شده است، نامهرسان در خانه امام را میزند، اجازه میگیرد و وارد خانه میشود، سلام میکند و میگوید:
-- ای پسر پیامبر! این نامه خلاّل است که آن را برای شما نوشته است.
-- چه شده است که خلاّل به من نامه نوشته است؟ او که پیرو دیگران است، مرا با او چه کار؟
-- نامه او را بخوانید.
امام به یکی از یاران خود رو میکند و از او میخواهد تا چراغ را نزدیک بیاورد، گویا امام میخواهد زیر نور چراغ نامه را بخواند.
نگاه کن، امام نامه را در آتش چراغ میاندازد، نامه میسوزد و خاکستر میشود.
نامهرسان با تعجّب به این منظره نگاه میکند، او رو به امام میکند و میگوید:
-- آیا جواب نامه را نمیدهید؟
-- جواب نامه این بود که با چشم خود دیدی.
نامهرسان از جا برمیخیزد و با امام خداحافظی میکند و میرود.
من با خود میگویم کاش امام نامه را میخواند! شاید خلاّل میخواهد حکومت را به امام واگذار کند، آیا این یک فرصت عالی برای شیعه نیست؟ به زودی گذشت زمان همه چیز را معلوم خواهد کرد.
من از جا برمیخیزم، دلم به حال آن نامهرسان سوخت، نکند دلش شکسته باشد، او در این شهر غریب است، باید بروم او را پیدا کنم. در کوچههای مدینه به دنبال نامهرسان میگردم.
تو به من میگویی، آنجا را نگاه کن، خودش است، نامهرسان آنجاست. به آن سو
میرویم، او وارد خانهای میشود. آنجا خانه پدرِسیّدمحمّد است، سیّدمحمّد را که به یاد داری، همان که مردم میگویند او مهدی موعود است و چند سال قبل، بنیعبّاس و ساداتحسنی با او بیعت کردند. اینجا خانه پدر اوست.
اکنون نامهرسان نامهای را به پدرسیدمحمّد میدهد، نامه از طرف خلاّل است. در این نامه چنین نوشته شده است: «من مردم را به دوستی و محبّت اهلبیت(علیهم السلام) دعوت میکنم، اگر شما موافق باشید، با شما به عنون خلیفه بیعت میکنیم».
پدرسیدمحمّد نامه را میبوسد، او از خوشحالی در پوست خود نمیگنجد و چنین میگوید: «من خودم پیر شدهام، امّا پسرم، سیدمحمّد، مهدی این امّت است».
اکنون پدرِسیدمحمّد از جا برمیخیزد و سریع از خانه بیرون میرود.
با این عجله کجا میروی؟ صبر کن! ما هم با تو بیاییم.
پدرسیّدمحمّد به سوی خانه امامصادق(علیه السلام) میرود، او میخواهد ماجرا را به امام خبر بدهد.
اکنون او به امام سلام میکند و میگوید:
-- نگاه کن! این نامه را یاران من برای من نوشتهاند، خراسانیان مرا به خلافت دعوت کردهاند، آنان میخواهند مرا خلیفه خود کنند.
-- از کی مردم خراسان یاران تو شدهاند؟ آیا تو ابومسلم را نزد آنان فرستادی؟ آیا تو اصلا آنان را میشناسی؟ آیا آنان تو را میشناسند؟ آیا اصلا آنان تو را تا به حال دیدهاند که میگویی یاران تو هستند.
-- به گونهای حرف میزنی که گویی میخواهی خودت خلیفه باشی!
-- من از سردلسوزی با تو سخن میگویم، من وظیفه خود میدانم خیر و صلاح
تو را به تو بگویم. بدان که مانند همین نامه را برای من نیز فرستادهاند.
-- من تصمیم خود را گرفتهام.
-- این کار را نکن! هنوز زمان حکومت ما فرا نرسیده است.
پدرسیدمحمّد ناراحت میشود و از جا برمیخیزد و میرود، او خیال میکند که پسرش، مهدی موعود است و اوست که حکومت بنیاُمیّه را سرنگون خواهد کرد.
خبری به من میرسد، فرستاده خلاّل نامه دیگری را هم برای عمویِ امام برده است. خلاّل به سه نفر از فرزندان علی(علیه السلام) نامه نوشته است و آنان را برای خلافت دعوت کرده است.
به راستی چرا خلاّل این کار را کرده است. هدف او چه بوده است؟
اگر او واقعا امامصادق(علیه السلام) را به عنوان امام قبول داشت و خود را شیعه او میدانست، چرا دو نامه دیگر را فرستاده است؟(1)
مدّتی میگذرد، فرستادهای از طرف ابومسلم به مدینه میآید، او هم نامهای برای امامصادق(علیه السلام) آورده است، در آن نامه ابومسلم به امام پیشنهاد خلافت میدهد.
امام به این نامه هم جوابی نمیدهد و به فرستاده ابومسلم میگوید: «این نامه جوابی ندارد، از نزد ما بیرون برو».
بعضی از شیعیان نزد امام میروند و از او در مورد قیام راهنمایی میخواهند، امام از آنان میخواهد تا از همکاری با این قیام خودداری کنند. امام برای شیعیانی که در کوفه هستند پیام میفرستند و از آنان میخواهد در این شرایط در خانههای خود بمانند.(2)
1) 69. لمّا بلغ أبا مسلم موت إبراهیم الإمام، وجّه بکتبه إلی الحجاز إلی جعفر بن محمّد وعبد اللّه بن الحسن ومحمّد بن علی بن الحسین، یدعو کلّ واحد منهم إلی الخلافة، فبدأ بجعفر، فلمّا قرأ الکتاب أحرقه وقال: هذا الجواب، فأتی عبد اللّه الحسن، فلمّا قرأ الکتاب قال: أنا شیخ، ولکن ابنی محمّداً مهدی هذه الأُمّة، فرکب وأتی جعفراً...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 355، بحار الأنوار ج 47 ص 132، مروج الذهب ج 3 ص 254، أعیان الشیعة ج 6 ص 203.
2) 70. عن الفضل الکاتب، قال: کنت عند أبی عبد اللّه، فأتاه کتاب أبی مسلم، فقال: لیس لکتابک جواب، اخرج عنّا. فجعلنا یسارّ بعضنا بعضاً، فقال: أی شیء تسارّون یا فضل؟ إنّ اللّه عزّ وجلّ ذکره لا یعجل لعجلة العباد، ولإزالة جبل عن موضعه أیسر من زوال ملک لم ینقص أجله. ثمّ قال: إنّ فلان بن فلان حتّی بلغ السابع من ولد فلان. قلت: فما العلامة فیما بیننا وبینک جُعلت فداک؟ قال: لا تبرح الأرض یا فضل حتّی یخرج السفیانی، فإذا خرج السفیانی فأجیبوا إلینا - یقولها ثلاثاً - وهو من المحتوم: الکافی ج 8 ص 274، وسائل الشیعة ج 15 ص 52، بحار الأنوار ج 47 ص 297، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 70؛ وأرسل أبو مسلم المروزی صاحب الدولة إلی جعفر الصادق علیهالسلام وقال: إنّی دعوت الناس إلی موالاة أهل البیت، فإن رغبت فیه فأنا أُبایعک، فأجابه: ما أنت من رجالی، ولا الزمان زمانی: ینابیع المودّة ج 3 ص 161، الملل والنحل ج 1 ص 154.
این جوان، سَهلخراسانی است، از خراسان به مدینه آمده است، اکنون در خانه امامصادق(علیه السلام) است، گوش کن، او با امام سخن میگوید: «آقای من! چرا در خانه نشستهاید؟ چرا قیام نمیکنید؟ شما صدهزار شیعه دارید که آمادهاند در کنار شما شمشیر بزنند».
امام به او نگاهی میکند، بعد از خدمتکار خود میخواهد تا تنوری را که در خانه است، روشن کند.
خدمتکار هیزمها را داخل تنور میگذارد و آن را آتش میزند، آتش زبانه میکشد، سهل با خود فکر میکند که حالا چه وقت روشن کردن تنور بود، او در همین فکرهاست که امام به او میگوید: «ای سهلخراسانی! برو در این تنور بنشین».
سهل تعجّب میکند، او نگاهی به آتشی که از تنور زبانه میکشد، مینماید و رو به امام میکند و میگوید: آقای من! آیا میخواهی مرا با آتش عذاب کنی؟ مرا از این کار معاف کن!
امام لبخندی میزند، در این گیر و دار، هارونمکّی از راه میرسد، او یکی از یاران امام است، امام به او میگوید: «ای هارون! برو درون این تنور بنشین».
هارون با عجله به سوی تنور میرود و در دل آتشها مینشیند.
اکنون امام با سهل مشغول گفتگو میشود و از اوضاع خراسان میپرسد، سهل جواب میدهد، امّا همه توجّهش به تنور آتش است. لحظاتی میگذرد، امام به سهل میگوید: «برخیز و ببین که هارون در تنور آتش چه میکند؟».
سهل کنار تنور میآید، میبیند که هارون در میان آتش نشسته است و آتش به او هیچ
آسیبی نرسانده است، او انگشت تعجّب به دهان میگیرد، امام او را صدا میزند:
-- ای سهلخراسانی! بگو بدانم در خراسان چند نفر مانند هارون هست؟
-- به خدا قسم یک نفر هم مانند او پیدا نمیشود.
-- آری، یک نفر هم مثل هارون پیدا نمیشود. اکنون بدان من وقتی قیام میکنم که پنج نفر مثل هارون را داشته باشم! ای سهل! من به وظیفه خود آگاهتر هستم، میدانم که چه وقت باید قیام کنم و چه وقت باید در خانه بنشینم.
آری! اگر امام قیام کند، باید نیروهایی داشته باشد که مانند هارون گوش به فرمان او باشند، اگر امام قیام کند و حکومت تشکیل دهد، برای اداره جامعه باید یارانی داشته باشد که از او اطاعت کامل داشته باشند.
امام میداند که کسانی مانند سهلخراسانی وقتی به قدرت برسند، چگونه عمل خواهند کرد، قدرت برای بیشتر انسانهای معمولی، فسادآور است، درست است که امروز سهل دم از اهلبیت(علیهم السلام) میزند، امّا اگر خودش به پست و مقامی برسد، همه چیز را فراموش میکند، او دیگر به سخن امام گوش نخواهد داد و هر کاری که دلش بخواهد انجام خواهد داد.
اگر واقعا سهل تسلیم امر امام بود و اطاعت از امام را بر خود واجب میدانست، چرا به داخل تنور نرفت؟
معلوم شد این آدم وقتی به پست و مقام برسد، هرگز به فرمان امام گوش نخواهد کرد. امام میداند که افرادی مثل سهل اگر در امر دنیا و قدرتطلبی، آبی پیدا کنند، شناگران ماهری هستند، این افراد فقط آب پیدا نمیکنند، برای همین تا آب نباشد، آدمهای خوبی هستند.
امام به دنبال پنج نفر مانند هارونمکّی است، اگر این پنج نفر پیدا شوند، امام
حتماً قیام خواهد کرد.(1)
ابومسلم در نیشابور است و سپاه خراسان با پرچمهای سیاه به سوی کوفه میآید، فرمانده این سیاه فردی به نام «قَحطَبه» است و او موفّق میشود سپاه را از رود فرات عبور دهد.
جنگ سختی میان سپاه اُمویّ و سپاه خراسان در میگیرد، در این جنگ، قَحطَبه زخمی میشود، هراسی در دل بزرگان سپاه خراسان میافتد، قَحطَبه به آنان میگوید: «نگران نباشید! به سوی کوفه بروید، در کوفه، خلاّل در انتظار شما میباشد. کار سپاه را به او بسپارید. او وزیر آلمحمّد است».
قَحطَبه به پسر خود میگوید: «دستهای مرا ببند و مرا در فرات بیانداز تا کسی از کشته شدن من باخبر نشوند».
آری، قَحطَبه با این کار میخواهد سربازان خراسان روحیّه خود را از دست ندهند.
سرانجام سپاه خراسان با موفقیّت میتواند کوفه را تصرّف کند، آنها نزد خلاّل میروند و او فرماندهی سپاه را به عهده میگیرد، فتح شهر کوفه موفقیّت بسیار بزرگی است.
خلاّل به سپاه خراسان دستور میدهد تا در منطقهای به نام «حماماعین» اردو بزند، او میخواهد سپاه را آماده حمله به واسط کند و بعد از آن به سوی شام حمله کند.
بزرگان سپاه شنیدهاند که رهبر این قیام ابراهیمعبّاسی است، آنها از کشته شدن ابراهیمعبّاسی خبری ندارند. آنها نمیدانند که ابراهیمعبّاسی قبل از مرگ
1) 71. کنت عند سیّدی الصادق علیهالسلام، إذ دخل سهل بن حسن الخراسانی، فسلّم علیه ثمّ جلس، فقال له: یابن رسول اللّه، لکم الرأفة والرحمة وأنتم أهل بیت الإمامة، ما الذی یمنعک أن یکون لک حقّ تقعد عنه وأنت تجد من شیعتک مئة ألف یضربون بین یدیک بالسیف؟ فقال له علیهالسلام: اجلس یا خراسانی رعی اللّه حقّک، ثمّ قال: یا حنفیة، اسجری التنّور! فسجرته حتّی صار کالجمر، وابیضّ علوه، قال: یا خراسانی قم فاجلس فی التنّور، فقال الخراسانی: یا سیّدی یابن رسول اللّه! لاتعذّبنی بالنار، أقلنی أقالک اللّه، قال: قد أقلتک، فبینما نحن کذلک إذ أقبل هارون المکّی ونعله فی سبابته...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 363، بحار الأنوار ج 47 ص 123.
خود برادرش سفّاح را به عنوان جانشین خود انتخاب نموده است.
سپاه خراسان به خلاّل میگویند که امام و رهبر ما کجاست؟ ما میخواهیم با او بیعت کنیم. مگر قرار نیست که ما به اطاعت خلیفهای که از خاندان پیامبر است، درآییم و با او بیعت کنیم. چرا او نزد ما نمیآید؟
خلاّل به آنان میگوید، صبر کنید، هنوز وقت آن نرسیده است که امام شما ظاهر شود، شما باید «واسط» را فتح کنید! عجله نکنید.
ابومسلم در نیشابور است، فعلا این خلاّل است که همه کاره قیام شده است، او منتظر آمدن نامهرسان از مدینه است.
برایت گفتم که ابراهیمعبّاسی قبل از مرگ ، برادرش سفّاح را به عنوان جانشین خود معرّفی کرد.
سفّاح قبل از رسیدن سپاه خراسان به کوفه آمد و خلاّل او را مخفی نمود.
خلاّل فکرهایی در سر دارد، برای همین به سفّاح میگوید که فعلاً صلاح نیست آشکار شود. سفّاح هم که به او اطمینان کامل دارد، از مخفیگاه خود بیرون نمیآید.
بزرگان سپاه خراسان در انتظار ابراهیمعبّاسی هستند، خلاّل که فرمانده سپاه است در انتظار خبری از مدینه است.
یکی از بزرگان سپاه از اردوگاه به داخل کوفه میرود، وقتی او از یکی از کوچهها عبور میکند نوکر ابرهیم را میبیند. اوّل تعجّب میکند و خیال میکند که اشتباه کرده است، امّا وقتی دقّت میکند، متوجّه میشود که درست دیده است، او نوکر ابراهیمعبّاسی
است:
-- اینجا چه میکنی؟
-- ما مدّتی است که به کوفه آمدهایم.
-- از رهبر ما، ابراهیمعبّاسی چه خبر؟
-- مگر خبر نداری که مروان او را کشت.
-- خدا او را رحمت کند.
-- بگو بدانم اکنون رهبر و آقای ما کیست؟
-- سفّاحعبّاسی، او حدود چهل روز است که در این شهر است.
قرار میشود که فردا چندی از بزرگان سپاه خراسان نزد سفّاح بروند.
روز بعد فرا میرسد و بزرگان سپاه نزد سفّاح میروند، آنان دست و پای سفّاح را میبوسند و به عنوان خلیفه با او بیعت میکنند و به او میگویند: «ما همه در اطاعت تو هستیم». اینگونه است که اوّلین خلیفه عبّاسی به تخت خلافت مینشیند.
به راستی منظور خلاّل از این همه تأخیر چه بود؟ آیا او خبر دارد که نقشههای او خراب شده است؟
آیا یاد داری خلاّل کسی را با سه نامه به مدینه فرستاد و وقتی فرستاده او با پدرِ سیّدمحمّد ملاقات کرد، جواب مثبت گرفت، شاید خلاّل در انتظار رسیدن جواب نامههای خود بوده است و میخواسته با سیّدمحمّد بیعت کند.
آیا او این کار را برای خدا انجام داد؟
هرگز!
من احتمال میدهم که او ابومسلم را رقیب خود میدیده است و میخواسته اینگونه
روی دست ابومسلم بزند.
به هر حال نقشههای خلاّل دیگر بیفایده شده است، دیگر بزرگان سپاه با سفّاح بیعت کردهاند.
وقتی بزرگان سپاه از کوفه باز میگردند، خلاّل آنها را میبیند، از آنان سؤل میکند که کجا بودید. آنان میگویند که ما نزد امام و خلیفه بودیم و با او بیعت کردیم.
خلاّل میفهمد که همه نقشههای او خراب شد، سریع سوار بر اسب خود میشود و به کوفه میرود تا با خلیفه بیعت کند. او میخواهد کاری کند که مبادا سفّاح به او شک کند.
خلاّل نزد خلیفه میآید و به عنوان خلیفه با او بیعت میکند. یکی از اطرافیان به خلاّل میگوید: «به کوری چشم تو»!
سفّاح به آن شخص نگاهی تندی میکند و از او میخواهد آرام باشد، بعد خلاّل میخواهد که به اردوگاه برگردد و سپاه را آماده حمله نماید.(1)
روز جمعه دوازدهم ربیع الاول فرا میرسد، مردم همه از خانههای خود خارج میشوند و صف میبندند تا خلیفه جدید را ببینند. آری! سفّاح قرار است به سوی فرمانداری کوفه برود.
سفّاح را با عظمت و شکوهی به فرمانداری میبرند، همه جا شور است و شادی. مردم خوشحال هستند که بعد از سالها از ظلم و ستم نجات پیدا کردهاند.
نزدیک اذان ظهر که میشود، مردم به مسجد کوفه میآیند تا نماز جمعه برگزار شود. بعد از نماز، سفّاح بالای منبر میرود تا سخنرانی کند. قرار است بعد از سخنان او مردم با او بیعت کنند.
1) 72. حتّی قدموا الکوفة فی صفر وشیعتهم من أهل خراسان بظاهر الکوفة بحمّام أعین، فأنزلهم أبو سلمة الخلاّل دار الولید بن سعد مولی بنی هاشم فی بنی داود، وکتم أمرهم نحو من أربعین لیلة من جمیع القوّاد والشیعة. وأراد فیما ذکر أن یحوّل الأمر إلی آل أبی طالب لما بلغه الخبر عن موت إبراهیم الإمام، فقال له أبو الجهم: ما فعل الإمام؟ قال لم یقدم، فألحّ علیه، فقال: لیس هذا وقت خروجه لأنّ واسطاً لم تُفتح بعد. وکان أبو سلمة إذا سُئل عن الإمام یقول: لا تعجلوا. فلم یزل ذلک من أمره حتّی دخل أبو حمید محمّد بن إبراهیم الحمیری من حمّام أعین یرید الکناسة، فلقی خادماً لإبراهیم الإمام... هذا أمامکم وخلیفتکم، وأشار إلی أبی العبّاس، فسلّم علیه بالخلافة وقبّل یدیه ورجلیه... وبلغ ذلک أبا سلمة، فسأل عنهم، فقیل إنّهم دخلوا الکوفة فی حاجة لهم. وأتی القوم أبا العبّاس فقال: وأیّکم عبد اللّه بن محمّد بن الحارثیة؟ فقالوا: هذا، فسلّموا علیه بالخلافة وعزّوه...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 409-411، نهایة الأرب ج 22 ص 37 - 36.
آیا دوست داری قسمتی از سخنان او را برای تو ذکر کنم: «ای مردم! پیامبر از شما مزد رسالت نمیخواست، بلکه از شما خواست تا خاندان او را دوست بدارید. خدا ما را بر مردم برتری داده است، خلافت حق ما بود که ستمکاران آن را از ما گرفتند. امروز خدا آن حق را به ما بازگردانده است که ما از خاندان پیامبر هستیم».
بعد از آن عمویِ سفّاح از جا برمیخیزد و چنین میگوید: «ای مردم! شب تاریک رفت و روز روشن آمد، بدانید که خاندان پیامبر شما با شما مهربان خواهند بود.
مبادا خیال کنید ما برای پول و ثروت دنیا قیام کردیم، ما برای نجات شما قیام کردیم، ما میدیدیم که شما گرفتار ظلم و ستم بنیاُمیّه هستید، ما برای نجات شما قیام کردیم. ما به شیوه و روش پیامبر عمل خواهیم نمود. ما به زودی مروان را به سزای عملش خواهیم رساند. ای مردم! از خلیفه اطاعت کنید، مبادا فریب دشمن را بخورید، بدانید که حکومت ما تا زمان ظهور عیسی(علیه السلام) ادامه پیدا خواهد کرد».(1)
آری، خدا حضرت عیسی(علیه السلام) را به آسمانها برد و او را در آخرالزّمان بار دیگر به دنیا خواهد آورد، بنیعبّاس باور دارند که حکومت آنها تا آخر الزّمان ادامه پیدا خواهد کرد.
اکنون وقت آن است که مردم با خلیفه جدید بیعت کنند. چه شوری در مسجد برپا میشود.
سفّاح تصمیم میگیرد تا پایتخت حکومت را به جای دیگری ببرد. او دستور ساخت شهر جدیدی به نام «هاشمیّه» را میدهد.
1) 73. فتکلّم أبو العبّاس فقال: الحمد للّه الذی اصطفی الإسلام لنفسه، وکرّمه وشرّفه وعظّمه واختاره لنا، فأیّده بنا وجعلنا أهله وکهفه وحصنه... وقال تعالی: «قُل لاَّ أَسْ-ٔلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی»... فأعلمهم جلّ ثناؤ فضلنا وأوجب علیهم حقّنا ومودّتنا، وأجزل من الفیء والغنیمة نصیبنا، تکرمةً لنا وفضلاً علینا، واللّه ذو الفضل العظیم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 411.
وقتی شهر ساخته میشود سفّاح و بنیعبّاس به آنجا منتقل میشوند، از هاشمیه تا کوفه حدود 50 کیلومتر فاصله است.
مدتی میگذرد، شاعری نزد سفّاح میآید تا شعر خود را بخواند، مهمانان زیادی نزد سفّاح هستند، شاعر اجازه میگیرد و شعر خود را میخواند: «وَاذکُروا مَصرَعَ الحُسَینِ وَزَیدٍ...کشته شدن حسین و زید را از یاد نبرید! حمزه که در جنگ اُحد شهید شد را فراموش نکنید، آن شهدا را به یاد آورید که در حال غربت به خاک سپرده شدند...».
سفّاح به فکر فرو میرود، او با خود میگوید که الآن وقت آن است که من از بنیاُمیّه انتقام بگیرم، او دستور میدهد تا هر کجا بنیاُمیّه را ببینند به قتل برسانند.(1)
سپاه خلیفه (خراسانیان) شهرها را یکی بعد از دیگری فتح میکند، عرصه بر مروان تنگ میشود، او از شهری به شهر دیگر فرار میکند.
دمشق هم فتح میشود و مروان به فلسطین پناه میبرد. سپاه خراسان به دنبال او میرود. او به مصر پناه میبرد و در آنجا کشته میشود.
سر مروان را برای سفّاح میفرستند، سفّاح وقتی سر او را میبیند، سر به سجده میبرد و نماز شکر به جا میآورد و سپس میگوید: «خدا را شکر هزار نفر از بنیاُمیّه را کشتم تا انتقام حسین(علیه السلام) را گرفته باشم».(2)
با کشته شدن مروان دیگر حکومت بنیاُمیّه از بین رفته است و این سفّاح است که بر سرتاسر جهان اسلام حکومت میکند، از مصر تا سوریه. از مکّه و مدینه تا
1) 74. کان أبو العبّاس جالساً فی مجلسه علی سریره وبنو هاشم دونه علی الکراسیّ... فتغیّر لون أبی العبّاس وأخذه زمع ورعدة، فالتفت بعض ولد سلیمان بن عبد الملک إلی رجل منهم وکان إلی جنبه، فقال: قتلنا واللّه العبد... وکتب إلی عمّاله فی النواحی بقتل بنی أُمیّة...: الأغانی ج 4 ص 492، وراجع تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 359، أنساب الأشراف ج 4 ص 162.
2) 75. ولمّا أتی أبو العبّاس برأس مروان، سجد فأطال، ثمّ رفع رأسه وقال: الحمد للّه الذی لم یبق ثأرنا قبلک وقبل رهطک، الحمد للّه الذی أظفرنا بک، وأظهرنا علیک، ما أُبالی متی طرقنی الموت وقد قتلت بالحسین علیهالسلام ألفاً من بنی أُمیّة...: شرح نهج البلاغة ج 7 ص 130، مروج الذهب ج 3 ص 257.
خراسان.
اکنون سفّاح دستور میدهد تا قبرهای بنیاُمیّه را بشکافند و جسدهای آنها را به آتش بکشند. مأموران به دمشق میروند و قبر معاویه را میشکافند، چیزی در قبر او نمییابند، سپس قبر یزید (دومین خلیفه اُمویّ و قاتل امام حسین) را میشکافند، در قبر او فقط تودهای خاکستر پیدا میکنند.
قبر هشام را میشکافند، همان خلیفهای که دستور شهادت زید را داده بود. جسد هشام را از خاک بیرون میآورند و بر دار میزنند و سپس به آتش میکشد و خاکسترش را بر باد میدهند.
سفّاح دستور میدهد تا بنیاُمیّه در هر کجا هستند دستگیر کنند و دارایی آنها را بگیرند و خونشان را بریزند.
بعد از کشتار بنیاُمیّه، سفّاح این شعر را میگوید: «ای بنیاُمیّه! من گروه زیادی از شما را کشتم، ولی نمیدانم چگونه بر گذشتگان شما دست پیدا کنم».(1)
سفّاح دستور داد تا عدّهای از بنیاُمیّه را با گرز بزنند و سپس روی پیکر آنان سفرههای چرمی میاندازد و مشغول خوردن ناهار میشود، هنوز صدای بعضی از آنان به گوش میرسد، سفّاح به صدای ناله آنان میخندد. همه آنها در زیر سفره سفّاح جان میدهند.(2)
أصبح الملک ثابت الأساس بالبهالیل من بنی العبّاس...
فأمر بهم عبد اللّه فضُربوا بالعمد حتّی قُتلوا، وبسط علیهم الأنطاع، فأکل الطعام علیها وهو یسمع أنین بعضهم، حتّی ماتوا جمیعاً: شرح نهج البلاغة ج 2 ص 122، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 430، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 132، أعیان الشیعة ج 7 ص 190.
این حکومت این کارها را برای چه میکند؟ هدف او چیست؟ آیا او واقعا به فکر انتقام از دشمنان اهلبیت(علیهم السلام) است؟ گویا هدف چیز دیگری است، سفّاح میداند که اگر بخواهد این حکومت پابگیرد باید بنیاُمیّه را نابود کند، اگر بنیاُمیّه به حال خود رها شوند، هر لحظه ممکن است که شورش کنند و برای حکومت درد سر درست
1) 76. خرجت مع عبد اللّه بن علی لنبش قبور بنی أُمیّة فی أیّام أبی العبّاس السفّاح، فانتهینا إلی قبر هشام بن عبد الملک، فاستخرجناه صحیحاً ما فقدنا منه إلاّ عرنین أنفه، فضربه عبد اللّه بن علی ثمانین سوطاً، ثمّ أحرقه، واستخرجنا سلیمان بن عبد الملک من أرض دابق، فلم نجد منه شیئاً إلاّ صلبه ورأسه وأضلاعه، فأحرقناه... ثمّ احتفرنا عن یزید بن معاویة فلم نجد منه إلاّ عظماً واحداً، ووجدنا من موضع نحره إلی قدمه خطّاً واحداً أسود، کأنّما خطّ بالرماد فی طول لحده، وتتبعنا قبورهم فی جمیع البلدان، فأحرقنا ما وجدنا فیها منهم...: شرح نهج البلاغة ج 7 ص 130، مروج الذهب ج 3 ص 257.
2) 77. ودخل شبل ابن عبد اللّه مولی بنی هاشم علی عبد اللّه بن علی وعنده من بنی أُمیّة نحو تسعین رجلاً علی الطعام، فأقبل علیه شبل فقال:
کنند. مردم شام سالهای سال طرفدار بنیاُمیّه بودهاند، به این سادگی نمیتوان علاقه مردم شام به بنیاُمیّه را از بین برد. پس باید بنیاُمیّه را از میان برداشت، سفّاح به اسم انتقام از دشمنان اهلبیت(علیهم السلام) بنیاُمیّه را به قتل میرساند تا حکومت خود را تثبیت کند.
من نگران این هستم که وقتی پایههای این حکومت ثابت شد، همان کارهای بنیاُمیّه را انجام بدهد.
اینجا شهر موصل است. آن زن با گلخطمی سرش را میشوید، من به تو میگویم:
-- آخر چرا آن زن بالای پشتبام رفته است و در آنجا دارد سر خود را میشوید؟
-- تو چه کار به او داری، سرت را پایین بگیر! او نامحرم است.
سرم را پایین میگیرم، ناگهان سر و صدایی بلند میشود، یکی از سربازان سپاه خراسان است که فریاد میزند. سر و صورت او از گلخطمی خیس شده است. وقتی گل خطمی را در آب بخیسانی، حالت چسبندگی به خود میگیرد، گویا آن زن وقتی سرش را شسته است، گلخطمی اضافی را به خیابان پرت کرده است و به صورت این خراسانی افتاده است.
این خراسانی چقدر عصبانی است. او شمشیر خود را میکشد و به سوی در خانه میرود، با لگد محکم به در میکوبد.
خدایا! خودت رحم کن!
او به داخل خانه میرود، صاحب خانه جلو میآید، خراسانی او را با یک ضربه شمشیر میکشد، صدایِ شیون زن از پشت بام بلند میشود، خراسانی به سوی پشت بام
میرود و آن زن را هم میکشد، همه بچّههای آن خانه را هم به قتل میرساند.
این خراسانی خیال کرده است آن زنِ عرب از روی عمد آن گلخطمی را به صورت او پرتاب کرده است، اکنون او خوشحال است که انتقام خود را از آن زن گرفته است.
همسایهها که این صحنه را میبینند، شمشیر به دست میگیرند و به سوی آن خراسانی میروند و او را میکشند. شورشی برپا میشود.(1)
خبر به فرماندار موصل میرسد، یحیی برادر خلیفه، فرماندار موصل است. او با خود فکر میکند که اگر این شورش را خاموش نکند، هر روز در شهری از شهرها مردم شورش خواهند کرد، باید زهرچشمی از مردم گرفته شود که دیگر کسی جرأت نکند سرباز این حکومت را به قتل برساند.
او دستور کشتار مردم را میدهد، سپاهیان عبّاسی به شهر میریزند، مردم مقاومت میکنند، نیروهای بیشتری به یاری سپاهیان میآید، دستور کشتن مردم صادر شده است، سپاهیان همه را از دم شمشیر میگذرانند، یازده هزار نفر از مردم کشته میشوند!
شب فرا میرسد، صدای گریه به گوش میرسد، فرماندار میگوید: این چه صدایی است که به گوش میرسد؟ به او میگویند: زنان و کودکان در داغ عزیزان خود گریه میکنند.
فرماندار دستور میدهد که فردا صبح زود همه آنها را بکشید. فردا صبح که میشود سپاهیان به خانهها میریزند و زنان و کودکان را به قتل میرسانند. در این میان جنایتهای زیادی روی میدهد که قلم از بیان آنها شرم دارد.
فرماندار شهر تا سه روز دستور کشتار و جنایت در شهر را صادر کرده است.
1) 78. إنّ امرأة غسلت رأسها وألقت الخطمی من السطح فوق علی رأس بعض الخراسانیة، فظنّها فعلت ذلک تعمّداً، فهجم الدار وقتل أهلها، فثار أهل البلد وقتلوه، وثارت الفتنة: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 444.
سه روز میگذرد، روز چهارم فرماندار تصمیم میگیرد تا در شهر گردشی کند. او سوار بر اسب خود میشود، او خوشحال است که توانسته است اوّلین شورش مردم را به خوبی آرام کند. سپاهیان او را حلقه کردهاند، او در میان شمشیرها و نیزه از شهر دیدار میکند، بعد از سه روز کشتار و خونریزی شهر آرام شده است.
ناگهان صدایی به گوش میرسد، این صدای زنی است که میخواهد با فرماندار سخن بگوید، سپاهیان به سوی او میدوند تا او را به قتل برسانند، فرماندار اشاره میکند که بگذارید او سخن خود را بگوید، آن زن جلو میآید، فرماندار سوار بر اسب است، آن زن سرش را بالا میگیرد و میگوید: «آیا تو از خاندان پیامبر هستی؟ شرم نمیآید که زنان مسلمان در این شهر...».(1)
شب است و من هنوز در شهر موصل هستم، نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم، هنوز یک سال از این حکومت نگذشته است و این همه جنایت!!
آیا این بود وعدههایی که این حکومت به مردم داده بود؟
مگر بنیعبّاس در هنگام بیعت مردم با سفّاح به مردم نگفتند که ما با شما مهربان خواهیم بود و به شیوه و روش پیامبر با شما رفتار خواهیم کرد؟ آیا این معنای اسلام بود؟
در همین فکرها هستم که یکی از افراد سپاه خراسان نزد من میآید. من کمی میترسم. او به من رو میکند و میگوید:
-- آیا شجاعت ما را دیدی؟ آیا اقتدار ما را دیدی ؟
-- کدام شجاعت؟
-- مگر ندیدی که ما سربازان خلیفه چگونه از مردم نترسیدیم و یازده هزار نفر را
1) 79. دعاهم فقتل منهم اثنی عشر رجلاً، فنفر أهل البلد وحملوا السلاح، فأعطاهم الأمان، وأمر فنودی: من دخل الجامع فهو آمن، فأتاه الناس یهرعون إلیه، فأقام یحیی الرجال علی أبواب الجامع، فقتلوا الناس قتلاً ذریعاً أسرفوا فیه، فقیل: إنّه قتل فیه أحد عشر ألفاً ممّن له خاتم وممّن لیس له خاتم خلقا کثیراً، فلمّا کان اللیل سمع یحیی صراخ النساء اللاّتی قُتل رجالهنّ، فسأل عن ذلک الصوت، فأُخبر به، فقال: إذا کان الغد فاقتلوا النساء والصبیان! ففعلوا ذلک، وقتل منهم ثلاثة أیّام... فلمّا فرغ یحیی من قتل أهل الموصل فی الیوم الثالث، رکب الیوم الرابع وبین یدیه الحراب والسیوف المسلولة، فاعترضته امرأة وأخذت بعنان دابّته، فأراد أصحابه قتلها...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 444.
در یک روز به قتل رساندیم.
-- آخر چرا این کار را کردید؟
-- مگر نمیدانی این حکومت، حکومت آلمحمّد است و باید تا زمان ظهور عیسی(علیه السلام) باقی بماند.
من به یاد سخنرانی مسجد کوفه میافتم، وقتی که عموی سفّاح این سخن را گفت: «حکومت ما تا زمان ظهور عیسی(علیه السلام) پابرجا خواهد بود».
اکنون فکری به ذهنم میرسد، به او میگویم:
-- یازده هزار نفر عدد کمی نیست. شما چگونه این کار را کردید؟
-- این که چیزی نیست، وقتی به گرگان حمله کردیم، سی هزار نفر را به قتل رساندیم.
-- شما کی به گرگان حمله کردید؟
-- در سال 130 هجری. خبر به ما رسید که مردم گرگان بر ضد ابومسلم شورش کردهاند. ما به گرگان رفتیم، مردم آن شهر مقاومت کردند، ما هم دست به شمشیر بردیم و بیش از سیهزار نفر را کشتیم.(1)
باور این سخن برای من سخت است، من خیال میکردم مردم شهرهای مختلف از روی علاقه پیرو بنیعبّاس شدهاند، امّا امروز چیزهای دیگری میشنوم.
سی هزار نفر در یک شهر!
به راستی جرم آنان چه بود؟ آیا همه آنان بیدین بودهاند؟
آخر شما که شعار «الرضا من آلمحمّد» سر میدادید، چرا اینقدر خونریزی کردید؟
شما حق داشتید با مأموران حکومت بنیاُمیّه جنگ کنید، امّا کشتار مردم معمولی
1) 80. وفی هذه السنة قتل قحطبة بن شبیب من أهل جرجان ما یزید علی ثلاثین ألفاً، وسبب ذلک أنّه بلغه عنهم بعد قتل نباتة بن حنظلة أنّهم یریدون الخروج علیه، فلمّا بلغه ذلک دخل إلیهم واستعرضهم، فقتل منهم من ذکرنا...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 392، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 125.
با چه مجوزی صورت گرفت؟
آن خراسانی وقتی تعجّب مرا میبیند رو به من میکند و میگوید:
-- چرا اینقدر تعجّب کردهای؟ مگر سخن ابومسلم را نشنیدهای؟
-- کدام سخن؟
-- ابومسلم گفته است: «ما برای روی کار آمدن حکومت عبّاسی، ششصدهزار نفر را به قتل رساندهایم».(1)
-- آخر چگونه چنین چیزی ممکن است؟
-- این دستور رهبر این قیام بود.
-- کدام دستور؟ من از آن خبر ندارم.
-- در سال 127 ابراهیمعبّاسی، رهبر ما بود، او ابومسلم را به عنوان نماینده خود به خراسان فرستاد و به او گفت: «با دشمنان ما ستیز کن، اگر به کسی شک کردی که به ما وفادار نیست، او را به قتل برسان، هر کجا بچّهای دیدی که قد او پنجوجب میباشد و طرفدار ما نیست، او را به قتل برسان...».(2)
اکنون میفهمم که چرا امامصادق(علیه السلام) از ما خواست که با این قیام همراهی نکنیم، متوجّه میشوم که چرا امام جواب نامه خلاّل را نداد و آن را در آتش سوزاند.
آن روزها ما فکر میکردیم که اگر امام دعوت او را قبول کند، فرصت مناسبی برای شیعه پیش میآید. آن روز خیلی چیزها را نمیدانستیم و از این خونریزیها خبر نداشتیم و فریب شعار «الرضا من آلمحمّد» را خورده بودیم، امّا گذشت زمان همه چیز را معلوم کرد.
اگر امام دعوت او را قبول میکرد، در واقع همه این جنایتها را تأیید کرده بود،
1) 81. وکان أبو مسلم قد قُتل فی دولته ستمئة ألف صبراً: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 476، تاریخ الطبری ج 6 ص 137، تجارب الأُمم ج 3 ص 366، وفیات الأعیان ج 3 ص 148، تاریخ الإسلام للذهبی ج 8 ص 359.
2) 82. ثمّ قال له: إنّک رجل منّا أهل البیت احفظ وصیتی، انظر هذا الحی من الیمن فالزمهم واسکن بین أظهرهم، فإنّ اللّه لا یتمّ هذا الأمر إلاّ بهم، واتّهم ربیعة فی أمرهم، وأمّا مضر فإنّهم العدوّ القریب الدار، واقتل من شککت فیه، وإن استطعت أن لا تدع تخالف هذا الشیخ، یعنی سلیمان بن کثیر، ولا تعص وإذا أشکل علیک أمر فاکتف به منّی...:الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 348، تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 103، نهایة الأرب ج 22 ص 19.
آن وقت تاریخ چه قضاوتی میکرد؟
برای قیام فقط شعار زیبا کافی نیست، بنیعبّاس نام «آلمحمّد» را بهانه کردند و تا توانستند خون ریختند. آنها میگفتند که هدفشان برپا کردن حکومت عدل است ولی در راه رسیدن به این هدف، ظلم و ستم را جایز میدانستند، امام اعتقاد داشت که برای برقراری حکومت عدل، باید از هر ظلم و ستمی پرهیز کرد. نمیتوان به اسم برقراری حکومت عدل، ظلم و ستم روا داشت.
سفّاح میداند که امامصادق(علیه السلام) در میان مردم نفوذ معنوی زیادی دارد، او میترسد که مبادا امام دست به قیام بزند، برای همین مأموران خود را به مدینه میفرستد تا امام را به عراق بیاورند.
آری! جاسوسان به سفّاح خبر دادهاند که در آغاز قیام، خلاّل و ابومسلم به امام نامه نوشتهاند، سفّاح از این موضوع بسیار نگران است، زیرا میترسد که اگر امام در مدینه بماند، باز هم عدّه دیگری از بزرگان حکومت به او نامه بنویسند و بخواهند با او بیعت کنند. سفّاح میخواهد با آوردن امام به عراق از خطرات احتمالی جلوگیری کند.
مأموران حکومتی به مدینه میروند و امام را مجبور میکنند تا همراه آنان به عراق بیاید. امام با مأموران به سوی عراق حرکت میکند.
سفّاح میداند که در این شرایط نمیتواند به امام سختگیری بیش از اندازه بنماید، فعلاً حکومت او با مشکلات زیادی روبرو است، سفّاح به همین مقدار که امام در عراق و در دسترس او باشد، راضی است، به این وسیله او میتواند همه رفت و آمدها را کنترل کند،
هر رفت و آمدی که برای حکومت ضرر داشته باشد، به او گزارش میشود.
شیعیان با شنیدن این خبر بسیار خوشحال میشوند، این فرصتی است تا آنان با امام خود دیدار کنند، آنان تاکنون فقط درباره امام سخنها شنیدهاند، امّا شنیدن کی بود مانند دیدن!
آنان نزد امام میروند و از علم و دانش آن حضرت بهره میبرند و از این فرصت کمال استفاده را میکنند، هر وقتی که تو نزد امام بروی، میبینی عدّهای اطراف او هستند و از او سؤل میکنند و جواب میشنوند.(1)
سالهاست که قبر علی(علیه السلام) مخفی است، مردم میدانند که امامحسن و امامحسین(علیه السلام)، شبانه پیکر علی(علیه السلام) را از کوفه خارج کردند و در اطراف کوفه دفن کردند، امّا هیچکس از قبر علی(علیه السلام) خبر ندارد.
اکنون امام میخواهد بعد از سالها قبر علی(علیه السلام) را برای شیعیان آشکار کند.
امشب شبی است مهتابی، چند اسبسوار منتظر امام هستند، آنان میخواهند امشب به زیارت قبر علی(علیه السلام) بروند، آیا تو هم همراه آنان میروی؟
نگاه کن! امام از خانه بیرون میآید و سوار یکی از اسبها میشود. همه به سمت خارج شهر میروند. از شهر خارج میشوند و به سوی بیابان میروند، ساعتی راه میپیمایند تا به شنزاری میرسند.
در آن سو نیزاری است، امام از اسب پیاده میشود، ابتدا دو رکعت نماز میخواند، بعد به آن سو میرود، اشک امام جاری میشود: «اینجا قبر امیرمؤنان علی(علیه السلام) است».
همه دست به سینه میگیرند و به اوّلین مظلوم دنیا سلام میدهند، آنان سالیان سال آرزوی زیارت قبر علی(علیه السلام) را داشتهاند و اکنون به آرزوی خود رسیدهاند.
1) 83. در این روایت به سفر امام به کوفه در زمان منصور تصریح شده است: عن أبی عبد اللّه، قال: إنّی لمّا کنت بالحیرة عند أبی العبّاس...: کامل الزیارات ص 88، الغارات ج 2 ص 853، فرحة الغری ص 100، بحار الأنوار ج 97 ص 244.
وقتی علی(علیه السلام) به شهادت رسید، امامحسن و امامحسین(علیه السلام)، قبر علی(علیه السلام) را مخفی کردند، زیرا آنان میترسیدند که خوارج به قبر آن حضرت جسارت کنند، بعد از آن هم بنیاُمیّه روی کار آمدند و بغض و دشمنی با علی(علیه السلام) رسم روزگار شد، اکنون که بنیاُمیّه نابود شدهاند، فرصتی است برای این که قبر علی(علیه السلام) برای شیعیان آشکار شود.(1)
امروز امام فضیلت زیارت علی(علیه السلام) را برای شیعیان خود بیان میکند: «هر کس جدّم علی(علیه السلام) را زیارت کند، به هر قدمی در این راه برمیدارد خدا ثواب یک حج و عمره به او میدهد».(2)
جمعی از یاران امام، دور آن حضرت نشستهاند، یکی رو به امام میکند و میگوید:
-- من امامحسین(علیه السلام) را زیاد یاد میکنم، شما دوست دارید که من در آن موقع چه بگویم؟
-- وقتی به یاد امامحسین(علیه السلام) افتادی، سه بار بگو: « صَلَّی اللّهُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ» بدان که این سلام تو به حسین(علیه السلام) میرسد، دیگر فرقی نمیکند که تو نزدیک کربلا باشی یا از آنجا دور باشی.(3)
آری، امام میخواهد یاد حسین(علیه السلام) همواره در دل شیعیان زنده بماند، او به یکی از یارانش به نام صَفوان «زیارت عاشورا» را یاد میدهند و این زیارت یادگاری برای مکتب شیعه میشود.(4)
در این مدّتی که امام در عراق است، ماه رمضان فرا میرسد، امام این ماه را روزه میگیرد، سفّاح دستور داده است تا مأموران امام را به شدت تحت نظر داشته باشند.
1) 84. مدّ ذلک الرشاء حتّی إذا انتهی إلی آخره وقف، ثمّ ضرب بیده إلی الأرض فأخرج منها کفّاً من تراب فشمّه ملیاً، ثمّ أقبل یمشی حتّی وقف علی موضع القبر الآن، ثمّ ضرب بیده المبارکة إلی التربة فقبض منها قبضة، ثمّ شمّها، ثمّ شهق شهقة حتّی ظننت أنّه فارق الدنیا، فلمّا أفاق قال: هاهنا واللّه مشهد أمیر المؤنین علیهالسلام، ثمّ خطّ تخطیطاً، فقلت: یابن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، ما منع الأبرار من أهل البیت من إظهار مشهده؟ قال: حذراً من بنی مروان والخوارج أن تحتال فی أذاه...: فرحة الغری ص 119، بحار الأنوار ج 97 ص 235، وراجع بحار الأنوار ج 97 ص 237 ح 5 وص 240 ح 16 وص 241 ح 18 وص 243 ح 26 وص 244 ح 27.
2) 85. کنت عند الصادق وقد ذکر أمیر المؤنین، فقال: یا بن مارد، من زار جدّی عارفاً بحقّه، کتب اللّه له بکلّ خطوة حجّة مقبولة وعمرة مبرورة... یا بن مارد، اکتب هذا الحدیث بماء الذهب: الوافی بالوفیات ج 14 ص 1405، وسائل الشیعة ج 14 ص 377، فرحة الغری ص 103، بحار الأنوار ج 97 ص 260.
3) 86. جُعلت فداک، إنّی کثیراً ما أذکر الحسین، فأیّ شیء أقول؟ فقال: قل: صلّی اللّه علیک یا أبا عبد اللّه، تعید ذلک ثلاثاً، فإنّ السلام یصل إلیه من قریب ومن بعید...: الکافی ج 4 ص 575، کامل الزیارات ص 363، تهذیب الأحکام ج 6 ص 103، وسائل الشیعة ج 14 ص 493، المزار للمفید ص 214، بحار الأنوار ج 98 ص 151.
4) 87. خرجت مع صفوان بن مهران الجمّال وعندنا جماعة من أصحابنا إلی الغری بعدما خرج أبو عبد اللّه علیهالسلام، فسرنا من الحیرة إلی المدینة، فلمّا فرغنا من الزیارة صرف صفوان وجهه إلی ناحیة أبی عبد اللّه الحسین علیهالسلام، فقال لنا: تزورون الحسین علیهالسلام من هذا المکان من عند رأس أمیر المؤنین علیهالسلام، من هاهنا أومأ إلیه أبو عبد اللّه الصادق علیهالسلام وأنا معه....: مصباح المتهجّد ص 777، وسائل الشیعة ج 14 ص 401، المزار لابن المشهدی ص 214، فرحة الغری ص 123، بحار الأنوار ج 9 ص 310.
روز بیست و نهم ماه رمضان فرا میرسد، سفّاح این روز را عید فطر اعلام میکند، امام با این که میداند آن روز عید فطر نیست، امّا افطار میکند.
حتماً میخواهی بدانی علّت این کار امام چیست؟
سفّاح امام را به حضور میطلبد تا ببیند آیا او روزه هست یا نه، سفّاح تصمیم گرفته است اگر امام روزه باشد، امام را به قتل برساند!
آری، روزه گرفتن امروز، جُرم است، همه باید از حکم خلیفه اطاعت کنند، وقتی او گفته است که امروز عید فطر است، کسی حق ندارد خلاف آن عمل کند.
امام برای حفظ جان خود تقیّه میکند، امروز روزه خود را باز میکند و بعداً روزه امروز را قضا میکند.
اکنون سفّاح میفهمد که حضور امام در عراق به صلاح حکومت او نیست، او اجازه میدهد تا امام به مدینه بازگردد، سفّاح امام را به عراق آورد تا بتواند او را زیر نظر داشته باشد، ولی امام حضور در عراق را تبدیل به فرصتی مناسب کرده است تا شیعیان از علم و دانش او بهره ببرند.
امام در ظاهر کاری به کار حکومت سفّاح ندارد و کار خود را انجام میدهد، او به فکر ساختن مکتب تشیّع است، هر روز شیعیان دور او جمع میشوند و از اندیشه امام استفاده میکنند، اینجاست که سفّاح دستور میدهد تا امام به مدینه بازگردد. آری! اگر خدا بخواهد، دشمن سبب خیر میشود.
خلاّل به «وزیر آلمحمّد» مشهور است، او برای برقراری این حکومت زحمت زیادی کشیده است. قبل از این که ابومسلم با بنیعبّاس آشنا شود، این خلاّل بود که امور خراسان را مدیریت میکرد.
خبرِ نامههایی که خلاّل به مدینه فرستاد به سفّاح رسیده است، او از خلاّل در هراس است، هر لحظه ممکن است که او اقدامی انجام بدهد که به ضرر حکومت باشد.
سپاه بزرگ این حکومت همان نیروهای خراسان میباشند، خلاّل هم فرمانده این نیروها میباشد و در میان آنان نفوذ زیادی دارد. اگر خلاّل دست به کودتا بزند، میتواند حکومت را سرنگون کند.
سفّاح مدّتهاست که درباره کشتن خلاّل فکر میکند، او نگران است که ابومسلم با این ماجرا چطور کنار خواهد آمد، ابتدا نامهای به ابومسلم مینویسد و او را در جریان قرار میدهد. سفّاح میداند اگر ابومسلم با این تصمیم مخالفت کند، کشتن خلاّل به صلاح نیست.
بعد از مدّتی، نامهای از طرف ابومسلم برای سفّاح میآید که در آن ابومسلم به کشتن خلاّل رضایت داده است.
ابومسلم فراموش میکند که خلاّل چقدر برای این قیام زحمت کشیده است، کاش ابومسلم کمی فکر میکرد، او امروز از کشتن خلاّل حمایت کرد، از کجا معلوم که فردا نوبت خود او نشود؟
اکنون سفّاح آماده است طرح کشتن خلاّل را اجرا کند، او قبل از هر چیز با عموی خود مشورت میکند:
-- من میخواهم خلاّل را به سزای خیانتش برسانم، حتما به یاد داری که نامهای به فرزندان علی(علیه السلام) نوشت و میخواست خلافت را به آنان واگذار کند.
-- ای سفّاح! این کار نباید به دستور تو صورت بگیرد.
-- برای چه؟
-- سپاه ما را مردان خراسان تشکیل میدهند. خلاّل در میان آنان نفوذ زیادی دارد، اگر تو خلاّل را بکشی، آنان شورش خواهند کرد.
-- پس من باید چه کنم؟
-- نامهای به ابومسلم بفرست تا او خلاّل را به قتل برساند.
سفّاح به فکر فرو میرود، این فکر را میپسندد، وقتی خلاّل به فرمان ابومسلم به قتل برسد، هیچ مشکلی پیش نمیآید، چون سپاه خراسان بیش از همه کس به ابومسلم دلبستهاند.
سفّاح این سخن را میپسندد، نامهای به ابومسلم میفرستد و از او میخواهد تا خلاّل را به قتل برساند.
ابومسلم گروهی را به عراق میفرستد، آنها نزد سفّاح میآیند و آمادگی خود را برای مأموریّت اعلام میکنند.
یک شب سفّاح خلاّل را به مهمانی دعوت میکند، مهمانی تا پاسی از شب طول میکشد، بعد از مهمانی خلاّل به سوی خانه خود حرکت میکند، مأموران ابومسلم به او حمله میکنند و او را به قتل میرسانند.
فردای آن روز در همه جا اعلام میشود که خلاّل، وزیر آلمحمّد به دست خوارج شهید شده است. تشییع جنازه باشکوهی برگزار میشود، برادر خلیفه بر پیکر او نماز میخواند و با مراسم خاصّی بدن او را به خاک میسپارند.
نگاه کن! سفّاح خودش در عزای خلاّل لباس عزا به تن کرده است!!
هیچکس باور نمیکند که این خود حکومت بود که خلاّل را به قتل رساند، فقط بزرگان سپاه خراسان میدانند که این کار به دستور ابومسلم بوده است.
خبر کشته شدن خلاّل به مدینه میرسد، سیّدمحمّد (به مهدی موعود مشهور شده است) از شنیدن این خبر ناراحت میشود، او و یارانش به این دل بسته بودند که با یاری خلاّل بتوانند به آرزوهای خود برسند.(1)
در سال 133 سفّاح تصمیم میگیرد باقیمانده بنیاُمیّه را به قتل برساند، عدّهای از بنیاُمیّه به مکّه و مدینه پناه بردهاند، آنان خیال کردهاند که در آنجا جانشان در امان خواهد بود. سفّاح دستور میدهد همه آنان را به قتل برسانند.(2)
از طرف دیگر از خراسان خبر میرسد که مردم بخارا دست به شورش زدهاند، ابومسلم سپاه خود را به سوی بخارا میبرد تا با شَریکبنشیخ مقابله کند.
حتما میخواهی بدانی که شَریکبنشیخ کیست. او از شیعیان علی(علیه السلام) میباشد و زمانی در سپاه ابومسلم بود ولی وقتی ظلم و ستمهای ابومسلم را دید از او کنارهگیری کرد.
1) 88. وتغیّر السفّاح علیه وهو یعسکره بحمّام أعین، ثمّ تحوّل عنه إلی المدینة الهاشمیة، فنزل قصر الإمارة بها وهو متنکّر لأبی سلمة، وکتب إلی أبی مسلم یعلمه رأیه فیه وما کان هم به من الغشّ، وکتب إلیه أبو مسلم إن کان أمیر المؤنین اطّلع علی ذلک فلیقتله... فأمر السفّاح منادیاً فنادی أنّ أمیر المؤنین قد رضی عن أبی سلمة ودعاه فکساه، ثمّ دخل علیه بعد ذلک لیلة، فلم یزل عنده حتّی ذهب عامّة اللیل، ثمّ انصرف إلی منزله وحده، فعرض له مرار بن أنس ومن معه من أعوانه فقتلوه، وقالوا: قتله الخوارج...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 436، نهایة الأرب ج 22 ص 54.
2) 89. وفیها قتل داود بن علی من ظفر به من بنی أُمیّة بمکّة والمدینة، ولمّا أراد قتلهم قال له عبد اللّه بن الحسن بن الحسن: یا أخی، إذا قتلت هؤاء فمن تباهی بملکه؟ أما یکفیک أن یروک غادیاً ورائحاً فیما یذلّهم ویسوءهم؟ فلم یقبل منه وقتلهم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 447.
اکنون او دست به قیام زده است، سخن او این است: «ما با آلمحمّد بیعت نکردهایم که خونها بریزیم و ظلم و ستم کنیم».
آری! مردم انتظار داشتند حکومت بنیعبّاس به دنبال عدالت باشد و به ظلم و ستم پایان بدهد، امّا آنان دیدند که این حکومت هم همان راه بنیاُمیّه را میرود، برای همین با شریکبنشیخ همراهی کردند. تعداد یاران شَریکبنشیخ به سی هزار نفر رسید.
ابومسلم سپاه خود را به سوی بخارا میفرستد و آنان این قیام شیعی را سرکوب میکنند و شَریکبنشیخ و گروه زیادی از یاران او را میکشند. آنها سر شَریکبنشیخ را برای ابومسلم میبرند، ابومسلم نیز سر او را برای سفّاح میفرستد.(1)
در سال 134 خوارج در جنوب دریای عُمان قیام میکنند، سفّاح سپاه خود را به جنگ آنان میفرستد. سپاه او جنایات زیادی انجام میدهند و دههزار نفر از خوارج را به قتل میرسانند.
سرهای همه کشتهها برای سفّاح فرستاده میشود، دههزار سر بریده به پایتخت حکومت عبّاسی وارد میشود، مردم همه نگاه میکنند، این همان عدالتی بود که این حکومت از آن دم میزد!
در سال 135 قیامی در خراسان و طالقان آغاز میشود و همه مردم شورش میکنند. ابومسلم به مقابله با این قیامها میپردازد و عده زیادی را به قتل میرساند و موفّق میشود که اوضاع را آرام کند.(2)
1) 90. وفیها خرج شریک بن شیخ المهری ببخاری علی أبی مسلم، ونقم علیه وقال: ما علی هذا اتّبعنا آل محمّد أن تسفک الدماء وأن یُعمل بغیر الحقّ! وتبعه علی رأیه أکثر من ثلاثین ألفاً، فوجّه إلیه أبو مسلم زیاد بن صالح الخزاعی فقاتله، وقتله زیاد: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 448، تاریخ الطبری ج 6 ص 112، تجارب الأُمم ج 3 ص 434، نهایة الأرب ج 22 ص 60.
2) 91. فرکب شیبان وأصحابه السفن وساروا إلی عمان وهم صفریة، فلمّا صاروا إلی عمان قاتلهم الجلندی وأصحابه وهم إباضیة، واشتدّ القتال منهم... وقتلوا الجلندی فیمن قتل، وبلغ عدّة القتلی عشرة آلاف، وبعث برؤسهم إلی البصرة، فأرسلها سلیمان إلی السفّاح...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 452، تاریخ الطبری ج 6 ص 115.
سال 136 فرا میرسد، اکنون دیگر حکومت عبّاسی توانسته است بر همه شورشها و مخالفتها پیروز شود، هر حکومتی در سالهای اوّل استقرار خود، با مخالفت هایی روبرو میشود.
سفّاح با بیرحمی تمام همه این شورشها را خاموش کرده است، او ابتدا خاندان بنیاُمیّه را به قتل رساند تا آنجا که دیگر کسی از آنان در سوریه و عراق و مکّه و مدینه باقی نماند که بخواهد مردم را دور خود جمع کند و قیام کند، البتّه عدّهای از بنیاُمیّه به اندلس فرار کردهاند و در آنجا مستقر شدهاند.
سفّاح بعد از سرکوب بنیاُمیّه، شورشهای دیگر را سرکوب کرد، او کشتار زیادی از خوارج به راه انداخت و آنان را به شدّت، سرکوب کرد، ابومسلم هم که با قدرت در خراسان همه شورشها را با شمشیر جواب داد و با خونریزی همه اوضاع را آرام نمود.
اکنون دیگر وقت آن است که سفّاح به فکر ولیّعهد باشد، او باید برای ادامه حکومت عبّاسی برنامهریزی کند. به راستی بعد از سفّاح چه کسی خلیفه خواهد بود؟
آیا مردم، خلیفه بعد را انتخاب خواهند نمود؟
سفّاح، برادری به نام «منصور» دارد و ده سال از او بزرگتر است، سفّاح او را به عنوان ولیّعهد انتخاب میکند و از مردم میخواهد با او بیعت کنند.(1)
این نکته را ذکر کنم که این سه نفر با هم برادر بودند:
الف. ابراهیمعبّاسی. او قبل از پیروزی بنیعبّاس، رهبری قیام را به عهده داشت و سرانجام در زندان مروان کشته شد و حسرت حکومت را به گور برد.
ب. سفّاح.
ج .منصور
1) 92. وفی هذه السنة عقد السفّاح عبد اللّه بن محمّد بن علی بن عبد اللّه بن عبّاس لأخیه أبی جعفر عبد اللّه بن محمّد بالخلافة من بعده، وجعله ولیّ عهد المسلمین، ومن بعد أبی جعفر ولد أخیه عیسی بن موسی بن محمّد بن علی...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 461.
اکنون سفّاح از منصور میخواهد تا به خراسان برود تا ابومسلم و مردم خراسان با او به عنوان ولیّعهد بیعت کنند. منصور به سوی خراسان میرود و در آنجا مراسم بیعت برگزار میگردد.
ایّام حّج نزدیک است، ابومسلم دوست دارد که به سفر حجّ بیاید. او نامهای به سفّاح مینویسد و از او اجازه میخواهد که خراسان را ترک کند و برای سفر حجّ بیاید.
سفّاح با این پیشنهاد او موافقت میکند، بعد از مدّتی ابومسلم حرکت میکند، ابتدا به عراق میآید تا با سفّاح دیداری داشته باشد و بعد از آن به سفر حجّ برود.
از زمانی که ابومسلم قیام را آغاز کرده است تا به حال هنوز خراسان را رها نکرده است، اکنون اوضاع خراسان آرام شده است و صدای هر مخالفی خفه شده است. ابومسلم میداند که با رفتن او به حجّ، آب از آب تکان نمیخورد، خراسان در وحشت از نام ابومسلم و مأموران او میباشد، ترس در دل همه مردم نشسته است، کسی جرأت قیام ندارد.
اکنون ابومسلم با هزار نفر از سپاه خود به سوی عراق حرکت میکند.(1)
اکنون ابومسلم مهمان سفّاح است، قرار است چند روز دیگر ابومسلم همراه با منصور به سوی مکّه حرکت کنند. منصور به فکر کشتن ابومسلم افتاده است، گویا او خبر دارد که ابومسلم نیز نامهای به امامصادق(علیه السلام) نوشته است و میخواسته خلافت را به او واگذار کند.
منصور همه خبرهای ابومسلم را دارد، جاسوسهای او جریان نامه ابومسلم را به او دادهاند.
1) 93. کتب أبو مسلم إلی السفّاح یستأذنه فی القدوم علیه والحجّ وأنّه مذ ملک خراسان لم یفارقها إلی هذه السنة، فکتب إلی السفّاح یأمره بالقدوم علیه فی خمسمئة من الجند: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 458.
امشب منصور به دیدار سفّاح آمده است و با او چنین سخن میگوید:
-- حضرت خلیفه! شما باید هر چه زودتر ابومسلم را به قتل برسانید.
-- اینچه حرفی است که تو میزنی. آیا میدانی او چقدر برای حکومت ما زحمت کشیده است.
-- او برای آینده حکومت ما خطر دارد، او به ما خیانت کرده است.
-- چگونه او را باید کشت؟
-- او را نزد خود بخوان و با او مشغول گفتگو شو. من در فرصت مناسب به او حمله میکنم و او را میکشم.
-- با یاران او چه کنیم؟
-- وقتی خود او کشته شود، یاران او هم پراکنده خواهند شد.
سفّاح ابتدا با این طرح موافقت میکند، امّا سرانجام پشیمان میشود و از منصور میخواهد که دست نگه دارد، گویا سفّاح از شورش خراسانیان میترسد، اگر آنان شورش کنند، این حکومت از دست رفته است.
بعد از مدّتی، منصور و ابومسلم به سوی مکّه حرکت میکنند تا مراسم حجّ را به جا آورند.
منصور امسال به عنوان «سرپرست حجّ» میباشد. در مسیر راه وقتی مردم میفهمند که ابومسلم میآید، صحرانشینان فرار میکنند، زیرا از خونریزی ابومسلم سخنها شنیدهاند، آری! نام ابومسلم لرزه بر دلها میاندازد.
منصور و ابومسلم به مکّه میرسد و برای انجام مراسم حجّ آماده میشود.(1)
ماه ذی الحجّه است، سفّاح در عراق در قصر خود در بستر بیماری افتاده است، او به
1) 94. قال أبو جعفر للسفّاح: أطعنی واقتل أبا مسلم، فواللّه أنّ فی رأسه لغدرة، فقال: یا أخی، قد عرفت بلاءه وما کان منه، فقال أبو جعفر: إنّما کان بدولتنا، واللّه لو بعثت سنوراً لقام مقامه وبلغ ما بلغ، فقال: کیف نقتله؟ قال: إذا دخل علیک وحادثته ضربته أناس خلفه ضربة قتلته بها، قال: فکیف بأصحابه؟ قال أبو جعفر: لو قُتل لتفرّقوا وذلّوا. فأمره بقتله...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 459.
آبله گرفتار شده است، روز به روز حال او بدتر میشود، دیگر امیدی به بهبودی او نیست.
خلیفه که حدود سی و سه سال از عمر او بیشتر نگذشته است، اکنون مرگ را در مقابل خود میبیند، او چهار سال بیشتر خلافت نکرده است، او با خود فکر میکند آیا این خلافت ارزش این همه خونریزی را داشت؟
روز دوازدهم ذی الحجّه سفّاح از دنیا میرود.
منصور در مکّه است، او میداند که سیّدمحمّد خطر بزرگی برای حکومت او خواهد بود، همان سیّدمحمّد که مردم او را مهدی موعود میدانند، گویا منصور خبر دارد که سیّدمحمّد هرگز با او بیعت نخواهد کرد، زیرا سیّدمحمّد خود را شایسته خلافت میداند. او به یاد دارد که منصور با او بیعت کرده است.
حتما میدانی از کدام روز سخن میگویم، ده سال پیش وقتی بزرگان خاندان عبّاسان و ساداتحسنی در منطقه «ابوا» جمع شدند و با سیّدمحمّد به عنوان رهبر و امام بیعت کردند. آن روز منصور هم با سیّدمحمّد بیعت کرد.
امروز منصور به دنبال سیّدمحمّد است ولی جاسوسان او نمیتوانند خبری از سیّدمحمّد بیابند، هیچکس نمیداند او کجاست.
منصور مراسم حج را انجام داده است، او دیگر آماده میشود که به عراق بازگردد، اکنون نامهای به دست او میرسد، او نامه را میخواند، رنگ او زرد میشود، ترس بزرگی بر دلش مینشیند. ابومسلم به او نگاه میکند و میگوید:
-- ای منصور چه شده است؟ چرا ترسیدهای؟
-- خلیفه از دنیا رفت.
-- خدا او را رحمت کند. ما با تو به عنوان ولیّعهد بیعت کردهایم، تو خلیفه ما هستی. از چه نگران هستی.
-- من از پایتخت حکومت دور هستم. عمویم در عراق است، میترسم او دست به شورش بزند و به من خیانت کند. من از شیعیان علی(علیه السلام) هم میترسم! شاید آنان دست به شورش بزنند.
-- ای منصور! نگران نباش! من با تو هستم. همه سپاه خراسان گوش به فرمان من هستند.
اینجاست که قلب منصور آرام میشود.
منصور همراه با ابومسلم به سوی عراق حرکت میکنند. وقتی آنان به کوفه میرسند، مردم با منصور بیعت میکنند. اگر همراهی و همکاری ابومسلم نبود، منصور هرگز به این آسانی نمیتوانست بر تخت خلافت تکیه بزند.
بعد از مدّتی خبر میرسد که عمویِ منصور (عبداللّهعبّاسی) در حرّان (ترکیه) دست به شورش زده است و عدٔ زیادی دور او جمع شدهاند، این همان چیزی است که منصور از آن میترسید.
اکنون منصور ابومسلم را روانه جنگ با عموی خود میکند، ابومسلم با سپاه بنیعبّاس حرکت میکند.
عموی منصور به سوی شام (سوریه) میرود، ابومسلم او را تعقیب میکند و سرانجام او را شکست میدهد. ابومسلم در این جنگ، عدّه زیادی را به قتل میرساند.(1)
1) 95. فلمّا توفّی السفّاح، کان أبو جعفر بمکّة... ونظر إلی أبی جعفر وقد جزع جزعاً شدیداً، قال: ما هذا الجزع وقد أتتک الخلافة؟ قال: أتخوّف شرّ عمّی عبد اللّه بن علی وشیعة علی، قال: لا تخفه، فأنا أکفیه إن شاء اللّه، إنّما عامّة جنده ومن معه أهل خراسان، وهم لا یعصوننی...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 461، نهایة الأرب ج 22 ص 66.
امامصادق(علیه السلام) حکومت منصور را تأیید نکرده است، این برای منصور خیلی گران تمام شده است. او میخواهد به بهانهای امام را دستگیر کند، فکری به ذهن او میرسد.
او یکی از مأموران خود را به حضور میطلبد و سکّههای طلای زیادی به او میدهد و به او میگوید: «به مدینه برو و این پول را به جعفربنمحمّد و دیگر سادات تحویل بده و به آنان بگو که من از خراسان آمدهام. این پول را یکی از دوستان شما فرستاده است و به من گفته است که وقتی پول را به شما دادم از شما مدرک و رسید دریافت کنم، وقتی از جعفربنمحمّد مدرکی به دست آوردی، آن را سریع پیش من بیاور».
آری! منصور میخواهد با این کار بهانهای برای خود درست کند، او میخواهد امامصادق(علیه السلام) را به جرم اینکه مردم خراسان برای او پول میفرستند تا اسلحه خریداری کند، دستگیر و زندانی کند، وقتی یک مدرک و رسید از امامصادق(علیه السلام) در دست منصور باشد، منصور میتواند آن مدرک را نشان مردم بدهد و کار تبلیغاتی خود را آغاز کند، منصور فکر میکند که اینگونه دیگر مردم او را به خاطر زندانی کردن امام سرزنش نخواهند کرد.
فرستاده منصور به مدینه میآید، او لباس مردم خراسان را به تن کرده است، او مقداری از پولها را به سادات میدهد، آنها پول را از او دریافت میکنند و به او رسید میدهند.
هدف اصلی در این برنامه، این است که از امامصادق(علیه السلام) مدرکی به دست آید، فرستاده منصور به مسجد پیامبر میرود و منتظر میشود تا امام به مسجد بیاید، بعد از لحظاتی امام وارد مسجد میشود و مشغول خواندن نماز میشود. فرستاده منصور صبر میکند، وقتی نماز امام تمام میشود، جلو میرود، سلام میکند، امام جواب او را میدهد
و به او میگوید:
-- ای مرد! از خدا بترس و خاندان پیامبر را فریب نده!
-- منظور شما چیست؟
-- من میدانم که فرستاده منصور هستی. منصور به تو دستور داده تا پول به سادات بدهی و از آنان مدرک بگیری، اکنون هم آمدهای پول به من بدهی و مدرک بگیری و برای منصور ببری!
فرستاده منصور از شرمساری سر خود را پایین میگیرد و به فکر فرو میرود، همین سخن امام باعث میشود تا بعد از مدّتی او شیعه شود و از پیروان امام گردد.(1)
سال 137 فرا میرسد، منصور همه نگرانیها را پشتسر گذاشته است و میداند که دیگر کسی با خلافت او مخالفت نخواهد کرد، او اکنون به ابومسلم فکر میکند. او میخواهد قدرت و نفوذ او را کم کند. منصور میترسد که اگر ابومسلم به خراسان برگردد، دیگر نتواند به او دسترسی پیدا کند.
هنوز ابومسلم در شام (سوریه) است، منصور این نامه را برای ابومسلم مینویسد: «ای ابو مسلم! من تو را فرماندار مصر و سوریه قرار دادم، مصر و سوریه برای تو بهتر از خراسان است، تو هر کس را که دوست داری به مصر بفرست و خودت در سوریه بمان».
وقتی ابومسلم این نامه را میخواند میگوید: چگونه شده است که خلیفه خراسان را از من دریغ میدارد و مصر و شام را به من میدهد؟
حتماً میدانی که چرا ابومسلم میخواهد به خراسان بازگردد، او برای حکومت خراسان زحمت زیادی کشیده است.
1) 96. بعثنی أبو الدوانیق إلی المدینة، وبعث معی بمال کثیر، وأمرنی أن أتضرّع لأهل هذا البیت، وأتحفّظ مقالتهم. قال: فلزمت الزاویة التی ممّا یلی القبلة، فلم أکن أتنحّی منها فی وقت الصلاة ولا فی لیل ولا نهار... قل لصاحبک: یقول لک جعفر: کان أهل بیتک إلی غیر هذا منک أحوج منهم إلی هذا، تجیء إلی قوم شباب محتاجین فتدسّ إلیهم..: الخرائج والجرائح ج 2 ص 647، بحار الأنوار ج 47 ص 172.
وقتی که او میخواست به سفر مکّه بیاید، سکههای طلای زیادی همراه خود برداشت و آن سکهها را به «ری» آورد و در کوههای اطراف «ری» پنهان کرد. همچنین او تعدادی از یاران خود را در ری گماشت.
ابومسلم میخواهد به سوی خراسان بازگردد، همه چیز او در آنجاست. برای او حکومت مصر یا شام جذابیّتی ندارد، زیرا این حکومت چیزی است که منصور به او داده است و چند روز دیگر منصور میتواند آن را از او بگیرد، ابومسلم خراسان را از خود میداند، او با خود فکر میکند چه کسی میتواند خراسان را از او بگیرد؟
ابومسلم به دیدار خلیفه نمیآید، بدون هماهنگی با خلیفه به سوی خراسان حرکت میکند. خبر به منصور میرسد، او با نوشتن نامهای ابومسلم را به سوی خود میخواند، امّا ابومسلم قبول نمیکند و نامهای برای منصور مینویسد: «برادرت سفّاح به من دستور داد تا اگر به کسی بدگمان شدم، او را بکشم و هیچ عذری را نپذیرم، من خونهای زیادی را بر زمین ریختم تا توانستم این حکومت را از آنِ شما کنم».
منصور نامه ابومسلم را میخواند، او میداند که ابومسلم برای این حکومت تلاش زیادی نموده است، امّا سیاست پدر و مادر ندارد، اکنون موقع آن است که خودِ ابومسلم از صحنه سیاست حذف شود.
منصور به فکر آن است که هر طور هست ابومسلم را برگرداند برای همین نامهای به جانشین ابومسلم مینویسد.
جانشین ابومسلم کیست؟
وقتی ابومسلم از خراسان برای حجّ حرکت کرد، یکی از یاران خود به نام
ابوداوود را به عنوان جانشین خود در خراسان قرار داد. اکنون منصور به ابوداوود این نامه را میفرستد: «ای ابوداوود! تا زمانی که من زنده باشم، تو حاکم خراسان خواهی بود، از تو میخواهم که مانع شوی ابومسلم به خراسان بیاید».
ابومسلم در منطقه حلوان (شهر سرپلذهاب در غرب ایران) است که نامهای از خراسان به دست او میرسد، جانشین ابومسلم برای او چنین نوشته است: «خدا ما را برای نافرمانی از خلیفه نیافریده است. تو بدون اجازه خلیفه حق نداری به سوی ما بیایی».
ابومسلم با خواندن این نامه میفهمد که ابوداوود به او خیانت کرده است. او دیگر امید خود را در بازگشت به خراسان از دست میدهد.
ابومسلم یکی از یاران خود را به سوی عراق میفرستد تا شرایط را بررسی کند. وقتی فرستاده ابومسلم به عراق میآید، همه او را احترام میکنند، منصور به او میگوید: «اگر ابومسلم را به اینجا برگردانی حکومت خراسان را به تو خواهم داد». سپس به او سکّههای طلای زیادی میدهد.
منصور با این کار او را میخرد، آری! او به راحتی، فریب منصور را میخورد، او نمیداند که منصور دروغ میگوید، زیرا منصور وعده حکومت خراسان را قبلاً به ابوداوود (جانشین ابومسلم در خراسان) داده است!
فرستاده ابومسلم با خوشحالی تمام به سوی ابومسلم برمیگردد، وقتی ابومسلم با او مشورت میکند او به ابومسلم میگوید که بهتر است نزد منصور برود و هیچ خطری او را تهدید نمیکند.
سرانجام ابومسلم تصمیم میگیرد نزد منصور برگردد. بعضی از یاران ابومسلم او را از این کار نهی میکنند، امّا ابومسلم به سخن آنان گوش نمیدهد و با سپاه خود
که هزار جنگجو هستند به سوی عراق حرکت میکند تا نزد خلیفه برود.
مردم همه به کوچهها آمدهاند، مراسم استقبال از ابومسلم است، این دستور منصور است که مردم به استقبال او بروند. ابومسلم با یارانش وارد شهر میشوند.
بعد از مراسم استقبال، ابومسلم نزد منصور میرود ودست او را میبوسد، منصور دستور میدهد خانهای در اختیار او قرار دهند تا خستگی سفر از تن بگیرد، حمام برود و...
سه روز میگذرد، منصور ابومسلم را برای نهار دعوت کرده است، ابومسلم با یارانش به سوی قصر حرکت میکند.
منصور چهار نفر از سپاهیان خود را به قصر آورده است و به آنان دستور داده است که در پشت پردههای قصر مخفی شوند، او به آنان میگوید که هر وقت من دو دست خود را بر هم زدم، از مخفیگاه خود بیرون آیید و خون ابومسلم را بریزید.
ابومسلم همراه با سپاه خود به طرف قصر میآید، سپاهیان او تا پشت درِ قصر، او را همراهی میکنند، ابومسلم وارد قصر میشود و نزد منصور میرود. منصور با تندی به او میگوید:
-- با آن پول و ثروتهایی که در خراسان جمع شد، چه کردی؟
-- آن پولها را خرج سپاه کردم.
-- چرا ششصد هزار نفر را به قتل رساندی؟
-- اگر این کار را نمیکردم، آیا حکومت شما سر و سامان میگرفت. همه این کارها برای استقرار این حکومت لازم بود.
-- چرا بدون اجازه من به خراسان رفتی؟
-- من ترسیدم که تو از من ناراحت شده باشی، با خود گفتم به آنجا بروم و با نامه از تو عذرخواهی کنم.
-- کار تو به آنجا میرسد که تو از عمه من خواستگاری میکنی؟
-- ای منصور! از اینها در گذر و بدان که من فقط از خدا میترسم.
ابومسلم باور نمیکند که منصور بتواند او را به قتل برساند، زیرا هزار جنگنجوی خراسانی در بیرون قصر با شمشیر ایستادهاند، اگر منصور او را بکشد آن هزار جنگجو قصر را محاصره میکنند و منصور را میکشند.
منصور تصمیم خود را گرفته است، ناگهان دستش را به هم میزند، چهار نفر بیرون میپرند و به سوی ابومسلم حمله میبرند و او را به قتل میرسانند.
یاران ابومسلم منتظر آمدن ابومسلم هستند، منصور بزرگ آنان را صدا میزند، او به داخل قصر میرود، منصور به او صد هزار سکّه طلا میدهد و بعد از آن جنازه ابومسلم را به او نشان میدهد.
او وقتی جنازه غرق به خون ابومسلم را میبیند، سر به سجده میبرد و خدا را شکر میکند و نماز شکر به جا میآورد!!
یاران ابومسلم چشم انتظار آمدن ابومسلم هستند، ابومسلم دیر کرده است، آنها شمشیر در دست دارند و سوار بر اسبهای خود هستند. اسبها شیهه میکشند.
منصور دستور میدهد تا هزار کیسه بیاورند، و در آن سکّههای طلا قرار بدهند، هزار کیسه پر از سکّه طلا آماده میشود، اکنون منصور دستور میدهد تا سر ابومسلم را از تن جدا کنند، سر ابومسلم را همراه با آن هزار کیسه طلا پیش پای آنها
بیندازند.
آنان از اسب پیاده میشوند و به سوی کیسهها هجوم میبرند...
لحظاتی بعد، همه آنان رفتهاند، از کیسههای طلا هیچ خبری نیست، امّا سر ابومسلم آنجا افتاده است...(1)
دنیا چقدر بیوفاست، اینان همه فدائیان ابومسلم بودند، آنان فدایی سکّهها شدند و حتّی سر ابومسلم را هم با خود نبردند.
1) 97. وکان أبو جعفر المنصور قد کتب إلی أبی داود خلیفة أبی مسلم بخراسان حین اتّهم أبا مسلم: إنّ لک أمرة خراسان ما بقیت، فکتب أبو داود إلی أبی مسلم: أنّا لم نخرج لمعصیة خلفاء اللّه وأهل بیت نبیّه، فلا تخالفنّ إمامک ولا ترجعنّ إلاّ بإذنه... فلمّا دنا أبو مسلم من المنصور أمر الناس بتلقّیه، فتلقّاه بنو هاشم والناس، ثمّ قدم فدخل علی المنصور، فقبّل یده وأمره أن ینصرف ویروّح نفسه لثلاثة ویدخل الحمّام، فانصرف، فلمّا کان الغد دعا المنصور عثمان بن نهیک وأربعة من الحرس... فأمرهم بقتل ابن مسلم إذا صفّق بیدیه، وترکهم خلف الرواق... فخرج علیه الحرس فضربه عثمان بن هیک فقطع حمائل سیفه، فقال استبقنی لعدوّک یا أمیر المؤنین، فقال: لا أبقانی اللّه إذاً، وأیّ عدوّ أعدی لی منک؟ وأخذه الحرس بسیوفهم حتّی قتلوه... وکان أبو مسلم قد قُتل فی دولته ستمئة ألف صبراً: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 476.
خبر کشته شدن ابومسلم به خراسان میرسد، شخصی به نام «سنباد» به خونخواهی ابومسلم دست به شورش میزند و موفّق میشود ری و قزوین و نیشابور را فتح کند.
منصور سپاه خود را به جنگ او میفرستد. سپاه منصور کشتار عجیبی از یاران سنباد به راه میاندازد و شصت هزار نفر از آنان را میکشد. اینگونه است که این شورش سرکوب میشود.(1)
منصور بر اوضاع مسلط میشود. او اکنون برای حکومت خود برنامهریزی میکند. منصور انسان زیرکی است و برای این که حکومتش باقی بماند، این سیاستها را اجرا میکند:
اول: سیاست فشار اقتصادی
منصور میخواهد به این سخن عمل کند: «سگ خود را گرسنه نگاه دار تا برای یک لقمه غذا به دنبالت بیاید».(2)
با این که سکّههای طلای زیادی در خزانه جمع شده است، امّا منصور هرگز این سکّهها را برای رفاه مردم هزینه نمیکند، او معتقد است باید بر مردم سخت بگیرد
1) 98. خرج سنباد بخراسان یطلب بدم أبی مسلم، وکان مجوسیاً من قریة من قری نیسابور یقال لها أهروانه، کان ظهوره غضباً لقتل أبی مسلم؛ لأنّه کان من صنائعه، وکثر أتباعه، وکان عامّتهم من أهل الجبال، وغلب علی نیسابور وقومس والری، وتسمّی فیروز اصبهبذ، فلمّا صار بالری أخذ خزائن أبی مسلم، وکان أبو مسلم خلّفها بالری حین شُخّص إلی أبی العبّاس...: تاریخ الطبری ج 6 ص 140، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 481، نهایة الأرب ج 22 ص 77.
2) 99. ونحوه قول المنصور فی مجلسه لقوّاده: صدق الأعرابی حیث یقول: أجع کلبک یتبعک...: عیون الأخبار لابن قتیبة ج 1 ص 64.
تا دیگر کسی فرصت نداشته باشد بخواهد به مخالفت با حکومت فکر کند.
وقتی شکم مردم سیر باشد، به این فکر میافتند که چرا در جامعه بیعدالتی است؟ چرا این حکومت به وعدههای خود عمل نکرد؟ این حکومت به اسم «آلمحمّد» روی کار آمد، پس «آلمحمّد» کجا هستند؟
منصور میداند که مردم به آلمحمّد علاقه دارند، او میخواهد کاری کند که مردم وقتی صبح از خواب بیدار میشوند همه فکرشان این باشند که چگونه لقمه نانی به دست بیاورند و شکم زن و بچّه خود را سیر کنند.
کسی که به نان شب خود فکر میکند دیگر فرصتی برای فکر کردن به چیزهای دیگر ندارد.
دوم: سیاست خفقان
منصور میداند که عده زیادی از شیعیان در مدینه جمع شدهاند و از علم و دانش امامصادق(علیه السلام) بهره میگیرند. او میداند که امام مانند خورشید در جهان اسلام میدرخشد، هر کس سؤلی دارد به او مراجعه میکند و جواب خود را مییابد.
منصور خود را خلیفه پیامبر میداند، امّا چرا مردم نزد او نمیآیند تا جواب سؤلهای خود را بیابند؟
خلیفه پیامبر باید از علم و دانش پیامبر بهرهای داشته باشد، منصور که اهل این حرفها نیست، او کجا و دانش خاندان پیامبر کجا؟
منصور نمیتواند این تفاوت را ببیند، او باید کاری کند که دیگر مردم نتوانند از امامصادق(علیه السلام) سؤل بکنند، اگر این طور پیش برود، آبروی خلیفه رفته است.
او جاسوسانی را به مدینه میفرستد، آنان در میان مردم پخش میشوند، اگر کسی با امامصادق(علیه السلام) رفتوآمد داشته باشد، اسم او را به فرماندار مدینه میدهند و فرماندار
او را اعدام میکند.(1)
آری! اکنون دیگر سؤل از امامصادق(علیه السلام) جرم بزرگی است و مجازات آن اعدام است!
باورش سخت است، امّا تو این حکومت را نمیشناسی، منصور به این حکومت دلبسته است، برای حفظ آن هر کاری میکند.
یکی از نزدیکان به او رو میکند و میگوید: ای منصور! چرا اینقدر با خشونت با مردم برخورد میکنی، گویا کلمه عفو و بخشش به گوش تو نخورده است!
منصور نگاهی به او میکند و میگوید: تا چندی قبل ما مثل همه مردم بودیم، اگر بخواهیم این حکومت پا بگیرد باید کاری کنیم که هیبت ما در دل مردم جا بگیرد، این کار هم فقط با فراموش کردن بخشش به دست میآید.
آری! منصور میداند که برای بقای این حکومت، باید بذر ترس را در دل مردم بیفشاند.(2)
منصور آن قدر بر مردم سخت میگیرد که خیلیها آرزوی بازگشت حکومت بنیاُمیّه را میکنند.
آن شاعر چقدر زیبا میگوید: «ای کاش ظلم و ستم بنیاُمیّه همچنان ادامه پیدا میکرد، ای کاش عدالت این حکومت آتش میگرفت و از بین میرفت!».(3)
أنساب الأشراف ج 4 ص 165، الأغانی ج 17 ص 212، الشعر والشعرا لابن قتیبة ج 2 ص 758.
شیعیان امامصادق(علیه السلام) مدینه را ترک میکنند، آنان اشک در چشم دارند، بعضی از آنان فرصت خداحافظی با امام را هم پیدا نکردهاند، آنان باید به شهرهای خود باز گردند.
شهر مدینه خلوت میشود، امام تنها میشود، دیگر کسی حق ندارد با او
1) 100. رأیت رجلاً شیخاً لا أعرفه یومی إلیَّ بیده، فخفت أن یکون عیناً من عیون أبی جعفر المنصور، وذاک أنّه کان له بالمدینة جواسیس ینظرون علی من اتّفق بشیعة جعفر فیضربون عنقه، فخفت أن یکون منهم: الإرشاد ج 2 ص 221، بحار الأنوار ج 47 ص 262.
2) 101. وأخرج عن عبد الصمد بن علی أنّه قال للمنصور: لقد هجمت بالعقوبة حتّی کأنّک لم تسمع بالعفو، قال: لأنّ بنی مروان لم تبل رممهم وآل أبی طالب لم تغمد سیوفهم، ونحن بین قوم قد رأونا أمس سوقة الیوم خلفاء، فلیس تتمهّد هیبتنا فی صدروهم إلاّ بنسیان العفو واستعمال العقوبة: تاریخ الخلفاء للسیوطی ص 291.
3) 102. یا لیت جور بنی مروان عاد إلینا یا لیت عدل بنی العبّاس فی النار...
رفت و آمد داشته باشد.
منصور خیال میکند که اینطوری میتواند نور خدا را خاموش کند، امام، نور خداست و هرگز خاموش نمیشود.
ای منصور!
درست است که تو مدینه را به یک منطقه امنیّتی تبدیل کردهای، جاسوسان تو همه جا هستند که مبادا کسی با امامصادق(علیه السلام) تماس بگیرد، امّا تو شکست خوردهای!
میدانی چرا؟
تو ده سال دیر به فکر افتادهای! تو ده سال دیر کردهای!
اکنون سال 138 است، تو اگر میخواستی موفّق بشوی باید ده سال قبل به مدینه میآمدی و این سیاست خود را اجرا میکردی! آن وقتی که تو و همه بنیعبّاس به فکر جنگ با بنیاُمیّه بودید، امامصادق(علیه السلام) کار خود را آغاز کرد، حکومت بنیاُمیّه ضعیف شده بود، این یک فرصت عالی برای شیعه بود. آن روز جوانان شیعه به مدینه آمدند و ده سال از علم و دانش امامصادق(علیه السلام) بهره گرفتند.
در آن روزها، شما به فکر حکومت بودید، چند سال اوّل که با بنیاُمیّه میجنگیدید، بعد از آن هم به فکر خاموش کردن شورشها بودید، ولی امام به فکر ساختن مکتب شیعه بود، او شاگردان زیادی تربیت کرد، فقط از شهر کوفه هشتصد نفر از او علم و دانش آموختند، چهار هزار نفر از او حدیث نقل کردند.
امام به شیعیان خود دستور داد تا حدیثهای او را بنویسند، امام به آنان خبر داده بود که زمانی میآید که شما به کتابهای خود مانوس خواهید شد. بعضی از شاگردان امام به تنهایی بیش از بیست کتاب نوشتهاند. آنان از مدینه میروند، امّا با خود کتابهای
خود را میبرند.
شاگردان امام به شهر خود میروند و در آنجا چراغی میشوند و مردم را هدایت میکنند.
ای منصور! تو چگونه میخواهی با آنان مقابله کنی؟ تو اصلا عمق کار امامصادق(علیه السلام) را متوجّه نمیشوی! تو نمیدانی امام چه کار بزرگی کرد.
در این ده سال، حیات فکری شیعه را پیریزی نمود، الآن شیعه برای خود فقه دارد، جهانبینی دارد، حدیث دارد، تفسیر دارد و...
ای منصور! درست است که شیعه حکومت ندارد، امّا حکومتها میآیند و میروند، به زودی تو هم خواهی رفت، امّا آنچه میماند، مکتب شیعه است، هزاران سال این مکتب باقی خواهد ماند و همه از آن بهره خواهند برد.
خبر به من میرسد که منصور، مالکبنانس را به حضور طلبیده است، (همان که امامِ مالکیها است).
منصور به مالکبنانس میگوید که تو باید کتابی بنویسی و در آن حدیثهای پیامبر را ذکر کنی.
مالکبنانس، اوّل قبول نمیکند، منصور به او رو میکند و میگوید: «ای مالک! تو باید این کتاب را بنویسی، زیرا امروز هیچکس از تو داناتر نیست».
وقتی منصور این سخن را میگوید، مالکبنانس قبول میکند که کتابی را به نام «موطّأ» بنویسد. منصور به او میگوید: «من این کتاب را به تمام شهرها خواهم فرستاد و از مردم خواهم خواست تا به گفتههای تو در این کتاب عمل کنند و کتاب دیگری را نخوانند».(1)
1) 103. سمعت مالک بن أنس یقول: لمّا حجّ أبو جعفر المنصور، دعانی فدخلت علیه، فحادثته وسألنی فأجبته، فقال: إنّی عزمت أن آمر بکتبک هذه التی قد وضعتها - یعنی الموطّأ - فتنسخ نسخاً، ثمّ أبعث إلی مصر من أمصار المسلمین منها نسخة وآمرهم أن یعملوا بما فیها لا یتعدّونه إلی غیره، ویدعوا ما سوی ذلک من العلم المحدّث...: سیر أعلام النبلاء ج 8 ص 78، جامع بیان العلم وفضله ج 1 ص 132.
اکنون مالکبنانس به مدینه باز میگردد، منصور دستور میدهد تا در شهر مدینه اعلام کند: «در این شهر فقط مالکبنانس حق دارد در مورد مسائل اسلامی نظر بدهد. هیچکس غیر او نباید فتوا بدهد».(1)
چرا این حکومت اینگونه از مالکبنانس حمایت میکند؟ آیا هدف منصور این است که به علم و دانش خدمت کند؟ آیا او دلش به حال حدیث پیامبر میسوزد؟
اگر این طور است چرا او دستور داده است که اگر کسی با امامصادق(علیه السلام) رفت و آمد داشته باشد، اعدام شود؟
چطور شده است که بهرهبردن از علم امامصادق(علیه السلام) جرم است و مجازاتش اعدام است، امّا بهره بردن از علم مالکبنانس آزاد است؟ چرا منصور میخواهد کتاب او را به همه شهرها بفرستد؟
آری! منصور میداند که مردم به علم و دانش نیاز دارند، امروز جوانان بیدار شدهاند، آنان در جستجوی معرفت و کمال هستند، منصور میداند که فقط با سیاست خفقان راه به جایی نخواهد برد، درست است که او درِ خانه امامصادق(علیه السلام) را بست، امّا باید مردم را فریب داد، باید برای آنان یک دانشمندی را درست کرد تا مردم نزد او بروند و از او سؤل کنند.
آری! منصور، مالکبنانس را تبدیل به یک دانشمند حکومتی میکند. دانشمندی که وابسته به حکومت است، هیچ خطری برای حکومت ندارد، هر چه جایگاه او بزرگتر شود، در واقع حکومت بیشتر تأیید میشود، منصور میخواهد کاری کند که در همه شهرها مردم مالکبنانس را به عنوان دانشمندی بزرگ بشناسند. او میخواهد با این کار، مردم کمکم امامصادق(علیه السلام) را فراموش کنند. این هدف منصور است.
1) 104. وقال ابن وهب: سمعت منادیاً ینادی بالمدینة: ألا لا یفتی الناس إلاّ مالک بن أنس وابن أبی ذئب، وکان مالک إذا أراد أن یحدّث توضّأ وجلس علی صدر فراشه وسرّح لحیته وتمکّن فی جلوسه بوقار وهیبة..: وفیات الأعیان ج 4 ص 135، وراجع تاریخ بغدادد ج 10 ص 436، تهذیب الکمال ج 18 ص 157، سیر أعلام النبلاء ج 8 ص 108.
البتّه منصور یک فکر دیگری هم دارد، او در آینده تلاش خواهد کرد تا کتابهایی از هند و یونان بیاورد، کتابهایی که در زمینه فلسفه باشند، با ترجمه آن کتابها ذهن عدّهای مشغول آن مباحث خواهد شد و از علم و دانش اهلبیت(علیهم السلام) فاصله خواهند گرفت.
اکنون من متوجّه سخن امامصادق(علیه السلام) میشوم، آن روز که امام فرمود: «اگر دانش واقعی میخواهید، فقط آن را نزد ما میتوانید بیابید».(1)
آری! علم و دانش اهلبیت(علیهم السلام) علمی است که در آن اشتباه وجود ندارد، زیرا این علم را خدا به آنان داده است، امام این علم را با شاگردی نزد استادی فرا نگرفته است، بلکه این علم، علمی آسمانی است، خدا او را امام قرار داده است و علم خود را به او عنایت کرده است، برای همین است که سخنان امام باعث هدایت میشود و قلب و جان آدمی را نورانی میکند.
منصور دوست دارد که امامصادق(علیه السلام) حکومت او را تأیید کند، اگر امام به دیدار منصور بیاید، منصور به موفقیّت بزرگی دست یافته است، او میتواند تبلیغات زیادی انجام دهد و به مردم بگوید که امام حکومت او را قبول دارد و از این راه مردم را فریب بدهد.
منصور تصمیم میگیرد تا نامهای به امام بنویسد، او در نامه چنین مینویسد: «چرا تو مانند بقیّه مردم به دیدار ما نمیآیی؟».
نامه به دست امام میرسد و در جواب چنین مینویسد: «ای منصور! برای چه نزد تو بیایم؟ کسی که نزد تو میآید، برای یکی از این چهار گزینه است: ترس، بهره بردن، تبریک گفتن، تسلیت گفتن.
1) 105. عن یونس بن ظبیان، قال: دخلت علی الصادق جعفر بن محمّد علیهماالسلام فقلت: یا بن رسول اللّه، إنّی دخلت علی مالک وعنده جماعة یتکلّمون فی اللّه... یا یونس إذا أردت العلم الصحیح فعندنا أهل البیت...: کفایة الأثر ص 258، مختصر بصائر الدرجات ص 122، وسائل الشیعة ج 276 ص 72، بحار الأنوار ج 36 ص 404، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 168.
من کار خلافی انجام ندادهام که از تو بترسم و به خاطر آن نزد تو بیایم. تو از دین و معنویت هم بهرهای نداری تا من به خاطر آن بخواهم نزد تو بیایم. من حکومت تو را نعمتی از جانب خدا نمیدانم که به خاطر آن بخواهم به تو تبریک بگویم. تو این حکومت را مصیبت نمیدانی تا من بخواهم آن را به تو تسلیت بگویم. پس من برای چه نزد تو بیایم؟ نه از تو میترسم، نه میتوانم از تو بهرهای ببرم، نه میتوانم به تو تبریک بگویم، نه تسلیت!».
وقتی منصور جواب امامصادق(علیه السلام) را میخواند، در جواب مینویسد: «برای نصیحت کردن نزد ما بیایید».
وقتی این نامه به دست امام میرسد در جواب اینچنین مینویسد: «کسی که اهل دنیا باشد، تو را نصیحت نمیکند، کسی هم که اهل آخرت باشد، نزد تو نمیآید».
اینگونه است که منصور میفهمد امام هیچگاه به دیدار او نخواهد آمد.(1)
در این روزگار امامصادق(علیه السلام) به شیعیان خود سه دستور مهم میدهد:
دستور اول: تقیّه
امام از شیعیان خود میخواهد که در این روزگار تقیّه کنند، تقیّه یک تاکتیک برای حفظ مکتب شیعه است، تقیّه همان پنهان کردن عقیده است در جایی که خطری انسان را تهدید میکند.
آری! مکتب شیعه موهبتی است آسمانی و گوهری است ارزشمند که باید با همه وجود آن را حفظ کرد و آن را از خطر نابودی نجات داد. اکنون که حکومت میخواهد این مکتب را نابود کند باید آن را با تقیّه نجات داد و با این کار ماندگاری
1) 106. کتب المنصور إلی جعفر بن محمّد علیهما السلام علیهماالسلام: لم لا تغشانا کما یغشانا سائر الناس؟ فأجابه: لیس لنا ما نخافک من أجله، ولا عندک من أمر الآخرة ما نرجوک له، ولا أنت فی نعمة فنهنّئک، ولا تراها نقمة فنعزّیک بها، فما نصنع عندک؟ قال: فکتب إلیه: تصحبنا لتنصحنا، فأجابه: من أراد الدنیا لا ینصحک، ومن أراد الآخرة لا یصحبک: بحار الأنوار ج 47 ص 184، جامع أحادیث الشیعة ج 14 ص 430.
آن را ضمانت کرد.
اگر شیعیان بخواهند عقیده واقعی خود را آشکار کنند، حکومت آنان را از بین میبرد و دیگر اثری از تشیّع باقی نمیماند.
این سخن امام است: «برای حفظ دین خود تقیّه کنید، بدانید هر کس تقیّه ندارد، دین ندارد».(1)
تقیّه را باید خوب فهمید، تقیّه در این روزگار یعنی یک تاکتیک حسابشده برای حفظ نیروها.
هیچ انسان عاقلی اجازه نمیدهد که در این شرایط، گروهی که در اقلیّت است، خود را معرّفی کنند تا از سوی دشمن شناسایی شده و نابود شوند.
امام به شیعیان دستور میدهد تا در هر کجا هستند در نماز جماعت اهلسنّت شرکت کنند، در تشییع جنازه آنها حضور پیدا کنند، به عیادت بیماران آنان بروند و...(2)
امام میخواهد شیعه در متن جامعه باشد و اینگونه به حیات خود ادامه بدهد.
دستور دوم: استقلال فکری
امام از شیعیان میخواهد تا اگر به مشکلی برخورد کردند، از علمای شیعه راهنمایی بخواهند و هرگز به علمای حکومتی مراجعه نکنند.
او به شیعیان خود فرمود: «اگر دیدید فقیه و دانشمندی به سلطان رو آورد و با آنان همکار شد، به آنان بدگمان شوید و دیگر به آنان اطمینان نکنید».
امام از پیروان خود میخواهد تا اگر با یکدیگر اختلافی پیدا کردند، هرگز نزد قاضیان حکومت نروند، بلکه نزد علمای شیعه بروند تا طبق مذهب شیعه در مورد آنان قضاوت کنند.
1) 107. عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: اتّقوا علی دینکم فاحجبوه بالتقیة، فإنّه لا إیمان لمن لا تقیة له...: الکافی ج 2 ص 218، جامع أحادیث الشیعة ج 14 ص 505.
2) 108. إیّاکم أن تعملوا عملاً یعیّرونا به، فإنّ ولد السوء یعیّر والده بعمله، وکونوا لمن انقطعتم إلیه زیناً، ولا تکونوا علیه شیناً، صلوا فی عشائرهم وعودوا مرضاهم واشهدوا جنائزهم، ولا یسبقونکم إلی شیء من الخیر، فأنتم أولی به منهم، واللّه ما عُبد اللّه بشیء أحبّ إلیه من الخبء قلت: وما الخبء؟ قال: التقیة: الکافی ج 2 ص 219، وسائل الشیعة ج 16 ص 219، بحار الأنوار ج 22 ص 431.
ایننکته مهم است که امام مراجعه کردن به قاضیان این حکومت را مراجعه به طاغوت معرّفی میکند و شیعیان را از مراجعه به آنان نهی میکند.
امام در این شرایط به هویت جامعه شیعه میاندیشد و میخواهد اینگونه استقلال فکری شیعه را حفظ کند.
امام میداند که گروههای دیگر مثل زیدیها استقلال خود را از دست خواهند داد، زیرا آنان فقط و فقط به قیام میاندیشند و کمتر به علم و دانش و اندیشه توجّه میکنند، برای همین است که مکتب فکری آنان، مانند مکتب اهلسنّت میشود و آنان هوّیت فکری خود را از دست خواهند داد، امّا شیعه هزاران سال به حیات فکری خود ادامه خواهد داد و استقلال فکری خود را حفظ خواهد کرد.
دستور سوم: تأیید نکردن حکومت
امام از شیعیان خود میخواهد تا هرگز با این حکومت همکاری نکنند و باعث تقویت آن نشوند.
یکی از یاران امام از او این سؤل را میپرسد:
-- ما در فقر شدیدی هستیم، حکومت از ما میخواهد تا برای آنان خانهای بسازیم و در مقابل این کار به ما پول خوبی میدهد، نظر شما در این مورد چیست؟
-- من دوست ندارم برای این حکومت کار بسیار کوچکی انجام بدهم هر چند پول بسیار زیاد به من بدهند، زیرا هر کس به ستمگران کمک کند در روز قیامت خدا او را در سراپردهای از آتش قرار میدهد.(1)
این سخن امام خیلی مطالب را روشن میکند، من باید تقیّه کنم و از ظاهر کردن عقیده خود پرهیز کنم تا بتوانم در این جامعه زندگی کنم و برای مکتب شیعه فعالیّت کنم، امّا هرگز نباید باعث تقویت حکومت ظلم بشوم!
1) 109. کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام، إذ دخل علیه رجل من أصحابنا فقال له: جُعلت فداک، إنّه ربّما أصاب الرجل منّا الضیق أو الشدّة فیُدعی إلی البناء یبنیه، أو النهر یکریه، أو المسنّاة یصلحها، فما تقول فی ذلک؟ فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: ما أحبّ أنّی عقدت لهم عقدة، أو وکیت لهم وکاء وإن لی ما بین لابتیها، لا ولا مَدّة بقلم، إنّ أعوان الظلمة یوم القیامة فی سرادق من نار حتّی یحکم اللّه بین العباد...:الکافی ج 2 ص 219، وسائل الشیعة ج 16 ص 219، بحار الأنوار ج 72 ص 431.
منصور تصمیم میگیرد که امامصادق(علیه السلام) را به عراق بیاورد، این بار دومی است که او امام را به عراق جَلب میکند، او به فرماندار مدینه نامه مینویسد و از او میخواهد تا امام را به عراق بفرستد.
نمیدانم ابوحَنیفه را میشناسی یا نه؟ ابوحَنیفه، همان کسی است که حنفیها او را امام خود میدانند. ابوحَنیفه در کوفه زندگی میکند، این حکومت او را دانشمند بزرگی میداند.(1)
اکنون منصور به دنبال ابوحَنیفه میفرستد، وقتی ابوحَنیفه به کاخ منصور میآید، منصور به او میگوید:
-- میخواهم که کاری مهمّی برای ما انجام بدهی.
-- ای خلیفه! من در خدمت شما هستم.
-- من دستور دادهام که جعفربنمحمّد را به این شهر بیاورند، تو میدانی که مردم شیفته او شدهاند. ما باید کاری کنیم که مقام او در نزد مردم کم بشود.
-- من چه کار باید بکنم؟
-- چندین مسأله سخت و دشوار انتخاب کن و آنان را از جعفربنمحمّد سؤل کن. مسألههای تو باید به گونهای باشد که او نتواند جواب بدهد.
اینجا خانه ابوحَنیفه است، او مشغول مطالعه است، چند کتاب در اطراف او به چشم میآید، او گاهی دست از مطالعه برمیدارد و مطالبی را مینویسد، اکنون من میخواهم با او سخن بگویم:
-- آقای ابوحَنیفه! چه میکنی؟
1) 110. ودخل یوماً علی المنصور وکان عنده عیسی بن موسی، فقال للمنصور: هذا عالم الدنیا الیوم...: تاریخ بغداد ج 13 ص 335، الأنساب للسمعانی ج 3 ص 37.
-- دارم چهل سؤل مهم را انتخاب میکنم.
-- این چهل سؤل را برای چه میخواهی؟
-- قرار است در حضور منصور، این سؤلها را از امام بپرسم.
-- ای ابوحَنیفه! مگر تو شاگرد امامصادق(علیه السلام) نبودی؟ آیا آن دو سال را فراموش کردهای؟ آیا یک شاگرد با استاد خود اینگونه رفتار میکند؟
ابوحَنیفه به فکر فرو میرود، او به یاد گذشته میافتد، او دو سال شاگرد امام بوده است. او مهربانیهای امام را به یاد میآورد.
به راستی ابوحَنیفه چه خواهد کرد؟ آیا به سخن منصور گوش خواهد کرد؟ نمیدانم، باید صبر کنیم.(1)
نگاه کن، منصور در بالای مجلس نشسته است، امامصادق(علیه السلام) به اینجا آمده است، گروهی از بزرگان هم مهمان منصور هستند.
اکنون ابوحَنیفه وارد میشود، به منصور سلام میکند و نزد مهمانان میرود.
منصور رو به امام میکند و میگوید:
-- این ابوحَنیفه است.
-- او را میشناسم.
-- او به من گفته است که چند سؤل دارد و دوست دارد جواب آنها را بداند.
-- او میتواند سؤلهای خود را بپرسد.
اکنون ابوحَنیفه سؤل اوّل خود را میپرسد، امام شروع به پاسخ میکند که در این مسأله نظر اهلکوفه این است، اهلمدینه اینچنین میگویند، نظر من این است.
همه تعجّب میکنند، امام با دقّت تمام به سؤلها جواب میدهد و نظر علمای
1) 111. أو لم یقل أبو حنیفة کما نقلها الآلوسی فی تحفته: «لولا السنتان لهلک النعمان»؟ إشارة للسنتین اللتین حضر فیهما بحث الإمام الصادق علیهالسلام: الخلاف للطوسی ج 1 ص 33.
مختلف را بیان میکند. ابوحَنیفه همه سؤلات خود را میپرسد و جواب علمی آنها را میشنود.
اکنون همه میفهمند که علم امام تا چه اندازه است، آن حضرت ابتدا نظر فقیهان دیگر را بیان میکند و بعد از آن نظر خودش را میگوید، علم و آگاهی امام به اقوال دیگر فقیهان باعث تعجّب همه میشود.
اکنون منصور سر خود را پایین میگیرد، او این جلسه را ترتیب داده بود تا به خیال خود آبروی امام را بریزد، امّا اکنون همه به علم و دانش امام، آگاهی بیشتری پیدا کردهاند.(1)
منصور به امامصادق(علیه السلام) رو میکند و میگوید:
-- چرا شما خود را پسران پیامبر میدانید در حالیکه فرزندان دختر پیامبر هستید؟
-- ای منصور! اگر اکنون پیامبر زنده میشد و از دختر تو خواستگاری میکرد، آیا تو به او جواب مثبت میدادی؟
-- بله. در این صورت من به افتخار بزرگی رسیدهام.
-- امّا در فرض بالا نه پیامبر از دختر من خواستگاری میکند و نه من دخترم را به عقد او در میآورم.
-- برای چه؟
-- زیرا پیامبر، جدِّ دختر من است و این ازدواج حرام است.
منصور سکوت میکند، امام پاسخ محکمی به منصور داده است، آری! این خاندان، از نسل پیامبر هستند، برای همین مردم به آنان اینقدر علاقه دارند.(2)
1) 112. سمعت أبا حنیفة وقد سُئل: مَن أفقه من رأیت؟ قال: جعفر بن محمّد، لمّا أقدمه المنصور بعث إلیَّ فقال: یا أبا حنیفة، إنّ الناس قد فتنوا بجعفر بن محمّد، فهیّئ له من مسائلک الشداد، فهیّأت له أربعین مسألة... یا أبا حنیفة ألق علی أبی عبد اللّه من مسائلک، فجعلت ألقی علیه فیجیبنی، فیقول: أنتم تقولون کذا وأهل المدینة یقولون کذا، ونحن نقول کذا... حتّی أتیت علی الأربعین...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 379، بحار الأنوار ج 47 ص 217.
2) 113. ومن کلامه علیهالسلام: لو خطب إلیکم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وتزوّج منکم لجاز له، ولا یجوز أن یتزوّج منّا، فهذا دلیل علی أنّا منه وهو منّا. قال له حین قال له المنصور: نحن وأنتم فی رسول اللّه سواء: شرح إحقاق الحقّ ج 12 ص 274.
اینجا مسجد کوفه است، جوانی به سوی من میآید و میگوید:
-- اگر من زن خود را سه طلاقه کنم، آیا میتوانم دوباره با او ازدواج کنم؟
-- خیر. اگر تو زنت را سه بار طلاق دادی، دیگر نمیتوانی با او ازدواج کنی. فقط یک راه وجود دارد، باید مرد دیگری با زن قبلی تو ازدواج کند و سپس او را طلاق بدهد. وقتی شوهر دوم، زن قبلی را طلاق داد، حالا میتوانی دوباره با او ازدواج کنی.
-- عجب خاکی به سرم شد! من امروز از دست زنم عصبانی شدم و گفتم «تو را سهطلاقه کردم». حالا نمیدانم چه کنم؟
-- ای جوان! اهلسنّت میگویند که اگر کسی زنش را اینگونه طلاق بدهد، آن زن برای همیشه بر مرد حرام میشود.
-- من چه کار به اهلسنّت دارم، من میخواهم بدانم فقه شیعه چه میگوید.
-- طبق مذهب شیعه، این طلاق باطل است، زیرا برای طلاق باید، صیغه خاصّی خوانده شود. مردی که میخواهد زن خود را طلاق بدهد، باید بگوید: «زنم را طلاق دادم».
-- بگو بدانم طبق مذهب شیعه سهطلاق چگونه اتفاق میافتد؟
-- ای جوان! اگر تو زن خود را طلاق بدهی و بعد از مدّتی به زندگی زناشویی با او برگردی و دوباره زنت را طلاق بدهی، سپس به زندگی زناشویی با او برگردی، بعد برای بار سوّم زنت را طلاق بدهی، این طلاق سوم حساب میشود و دیگر نمیتوانی با زنت ازدواج کنی.
-- یعنی سهطلاق باید در سه زمان مختلف واقع شود، هرگز نمیشود مرد در یک لحظه، زنش را سهطلاقه کند!
-- آری. ای جوان! اگر تو به زنت گفتهای: «تو را سهطلاقه کردم»، این طلاق باطل است و حتّی یک طلاق هم حساب نمیشود.
-- خدا به شما خیر بدهد، آیا همراه من میآیی تا با همسرم سخن بگویی؟
من همراه آن جوان به خانه پدرزن او میرویم، در آنجا برای آن توضیح میدهم که این طلاق باطل بوده است. جوان رو به همسر خود میکند و میگوید:
-- تو الآن همسر من هستی، بلند شو برویم خانه. به خدا من تو را دوست دارم.
-- چه حرفها میزنی، مردم به من میگویند که من برای همیشه به تو نامحرم هستم، حالا تو میگویی که من به خانه تو بیایم!
-- مگر نشنیدی این آقا چه گفت؟
-- ببین من فقط به سخن امامصادق(علیه السلام) اطمینان دارم. باید بروی از آن حضرت این مسأله را سؤل کنی. مگر خبر نداری که امام به شهر ما آمده است.
-- مگر نمیدانی حکومت دیدار با امام را ممنوع کرده است، آیا میخواهی مرا بگیرند و اعدام کنند؟
-- این دیگر مشکل خودت است.
جوان به سوی محلّی که امام در آنجا میباشد، حرکت میکند، او چند کوچه آن طرفتر میایستد، مأموران هر رفت و آمدی را کنترل میکنند. او نمیداند چه کند، او با خود میگوید: خدا این حکومت را سرنگون کند که اجازه سؤل کردن از امام را از ما گرفته است!
آی خیار! آی خیار!
بدو! بدو! نصف قیمت بخر! بدو تا تمام نشده است!
پیرمردی از روستا به اینجا آمده است. او طبقی از خیار بر سر نهاده و در کوچهها
میچرخد و خیار میفروشد.
فکری به ذهن جوان میرسد، او نزد مرد روستایی میرود و میگوید:
-- آیا همه خیارها را یکجا میفروشی؟
-- آری! جوان!
-- من به شرطی همه این خیارها را میخرم که تو لباس خود و طبق خود را نیمساعت به من قرض بدهی.
-- باشد.
جوان پول همه خیارها را به آن پیرمرد میدهد، پیرمرد خیلی خوشحال میشود، او باید تا شب در این کوچهها بچرخد تا بتواند آنها را بفروشد، حالا این جوان همه خیارها را از او خریده است.
جوان لباس پیرمرد را به تن میکند، طبق خیارها را روی سر میگذارد، اکنون او شبیه یک فروشنده دورهگرد شده است. دیگر کسی به او شک نمیکند، او به سوی خانهای که امامصادق(علیه السلام) در آنجاست حرکت میکند و فریاد میزند: آی خیار! آی خیار، بدو حراجش کردم!
او از کنار مأموران عبور میکند، هیچکس به او شک نمیکند، او وارد کوچه میشود، وقتی نزدیک خانه امام میرسد، یک نفر از خانه بیرون میآید و میگوید: «ای خیارفروش! اینجا بیا».
گویا امام منتظر او بوده است و کسی را به دنبال او فرستاده است تا او را راهنمایی کند. اکنون او وارد خانه میشود به امام سلام میکند، امام به او میگوید:
-- آفرین! خوب نقشهای کشیدی! حالا بگو بدانم سؤل تو چیست؟
-- آقای من! همسر خود را در یک نوبت، سهطلاقه کردم، نمیدانم که آیا
همسرم به من محرم هست یا نه. همسرم تأکید کرده است که من باید مسأله را از شما بپرسم.
-- ای جوان! برو مطمئن باش که این طلاق باطل بوده است، شما زن و شوهر قانونی و شرعی یکدیگر هستید.(1)
منصور دیگر صلاح نمیبیند که امامصادق(علیه السلام) در عراق بماند، او نگران است که سپاهیان به آن حضرت علاقه پیدا کنند و برای حکومت او مشکل ایجاد شود، برای همین دستور میدهد تا امامصادق(علیه السلام) را به مدینه بازگردانند.
1) 114. فإذا سوادی علیه جبّة صوف یبیع خیاراً، فقلت له: بکم خیارک هذا کلّه؟ قال: بدرهم. فأعطیته درهماً، وقلت له: أعطنی جبّتک هذه، فأخذتها ولبستها ونادیت: من یشتری خیاراً؟ ودنوت منه، فإذا غلام من ناحیة ینادی: یا صاحب الخیار، فقال علیهالسلام لی - لمّا دنوت منه - : ما أجود ما احتلت! أیّ شیء حاجتک؟ قلت: إنّی ابتُلیت فطلّقت أهلی ثلاثاً فی دفعة، فسألت أصحابنا فقالوا: لیس بشیء، وإنّ المرأة قالت: لا أرضی حتّی تسأل أبا عبد اللّه علیهالسلام، فقال: ارجع إلی أهلک فلیس علیک شیء: الخرائج والجرائح ج 2 ص 642، بحار الأنوار ج 47 ص 171.
سال 138 فرا میرسد، اینجا کوفه است، این جوانان کنار این قبر ایستادهاند، دست به سینه گرفتهاند و اینگونه سلام میکنند:
سلام بر تو ای دختر پیامبر خدا!
من به یکی از آنان رو میکنم و میگویم:
-- اینجا کوفه است، در کوفه مگر قبر دختری از پیامبر وجود دارد؟
-- مگر خبر نداری که رهبر ما، ابوالخَطّاب به پیامبری مبعوث شده است. اینجا قبر دختر اوست.
-- ابوالخَطّاب پیامبر شده است! این چه حرفی است که تو میزنی؟
-- خدا به تمثال و چهره جعفربنمحمّد بر ما نازل شده است، امروز او خدای ما میباشد و ابوالخَطّاب را به پیامبری فرستاده است.(1)
گویا منظور او از «جعفربنمحمّد»، امامصادق(علیه السلام) میباشد، این چه سخن کفرآمیزی است که من میشنوم؟
از دوستانم در مورد این جوانان پرسوجو میکنم. به من میگویند که اینان گروه «خَطّابیها» هستند و پیرو ابوالخَطّاب هستند. ابوالخَطّاب یکی از کسانی است که مدّتی به
1) 115. عن غالب بن عثمان، عن عمّار بن أبی عتبة، قال: هلکت بنت لأبی الخطّاب، فلمّا دفنها... فقال: السلام علیکِ یا بنت رسول اللّه: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 658، بحار الأنوار ج 25 ص 263، جامع الرواة ج 2 ص 355، معجم رجال الحدیث ج 21 ص 205.
مدینه میرفت و از امامصادق(علیه السلام) حدیث میشنید. او به تازگی در کوفه آیین تازهای را آورده است و در مسجد کوفه مشغول تبلیغ دین خود میباشد.
خوب است من به مسجد بروم تا او را ببینم، دوست دارم ببینم حرف حساب او چیست. وقتی به مسجد میرسم میبینم که عدّه زیادی در اینجا جمع شدهاند و سخنان او را گوش میکنند: «ای یاران من! بدانید که خدای ما همان جعفربنمحمّد است و من از طرف او پیامبر شما هستم. خدای ما به من دستور داده است تا دین را بر شما آسان کنم. او بارهای گران و زنجیرهای سنگین را از دوش شما برداشته است. دیگر لازم نیست که نماز بخوانید و روزه بگیرید! نماز و روزه واقعی همان شناختن جعفربنمحمّد است، اگر او را بشناسید، دیگر هر کاری که بخواهید میتوانید انجام دهید. گناهانی مثل زنا و فحشا هم آزاد شده است، زیرا منظور از گناهان، دشمنان ولایت میباشند، اگر شما از ابوبکر و عُمَر بیزاری بجویید، کافی است و میتوانید زنا و فحشا و دزدی و... انجام بدهید. اکنون از شما میخواهم تا همگی با هم فریاد بزنید: لبیّک یا جعفر».(1)
همه یک صدا فریاد میزنند: «لبیّک یا جعفر، لبیّک یا جعفر».
من نگاهی به آنان میکنم، آنان جوانانی هستند که فریب سخنانِ ابوالخَطّاب را خوردهاند، خدا این ابوالخَطّاب را لعنت کند که اینگونه جوانان را منحرف میکند.
این همان غُلُوّ است که اهلبیت(علیهم السلام) ما را از آن نهی کردهاند، غُلُّو، یعنی زیادهروی کردن در اعتقاد. اگر کسی نسبت خدایی به اهلبیت(علیهم السلام) بدهد، در حقّ آنان غُلُوّ کرده است.
1) 116. کان أبو الخطّاب فی عصر جعفر بن محمّد صلوات اللّه علیه من أجل دعاته... فکفر وادّعی أیضاً النبوّة، وزعم أنّ جعفر بن محمّد علیهالسلام إله، تعالی اللّه عن قوله، واستحلّ المحارم کلّها ورخّص فیها، وکان أصحابه کلّما ثقل علیهم أداء فریضة، أتوه وقالوا: یا أبا الخطّاب، خفّف علینا! فیأمرهم بترکها، حتّی ترکوا جمیع الفرائض، واستحلّوا جمیع المحارم، وارتکبوا المحظورات، وأباح لهم أن یشهد بعضهم لبعض بالزور، وقال: من عرف الإمام فقد حلّ له کلّ شیء کان حرم علیه...: دعائم الإسلام ج 1 ص 49، خاتمة المستدرک ج 1 ص 137؛ إنّی خرجت آنفاً فی حاجة، فتعرّض لی بعض سودان المدینة، فهتف بی: لبّیک یا جعفر بن محمّد لبّیک، فرجعت عودی علی بدئی...: الکافی ج 8 ص 225، بحار الأنوار ج 47 ص 43.
«مصادف» یکی از شیعیان است، او به سوی مدینه حرکت میکند، وقتی به مدینه میرسد ماجرا را برای امام تعریف میکند. امام در مقابل عظمت و بزرگی خدا سر به سجده میگذارد و شروع به گریه میکند و میگوید: «من بنده ضعیف و ذلیل خدا هستم».
بعد از مدّتی امام سر از سجده بر میدارد، اشک از صورت او جاری شده است، مصادف پشیمان میشود که چرا این ماجرا را به امام گفته است، او به امام میگوید:
-- آقای من! در این ماجرا شما مقصّر نیستید، چرا اینگونه گریه میکنید؟
-- عدّهای از پیروان عیسی(علیه السلام) هم در حقّ او غُلوّ کردند، اگر عیسی(علیه السلام) در مقابل آنها سکوت میکرد خدا او را عذاب میکرد.(1)
اکنون امام میخواهد برای شیعیان خود در مورد ابوالخَطّاب سخن بگوید، گوش کن، این خلاصه سخنان امام است: «خدا ابوالخَطّاب را لعنت کند، خدا هر کس پیرو اوست را لعنت کند، هر کس به آنان مهربانی کند، خدا او را لعنت کند. پیام مرا به دیگران برسانید، من بندهای از بندگان خدا هستم، او مرا آفریده است، اگر معصیت او را بکنم، مرا عذاب میکند، روزی میآید که من میمیرم و مرا داخل قبر خواهند گذاشت. این خداست که مرا در قیامت زنده خواهد کرد و از من سؤل خواهد نمود. خدا آرامش را از آنان بگیرد که آرامش مرا از من گرفتند».
سخن امام ادامه پیدا میکند: «بار خدایا! تو خود گواهی که من از آنان بیزار هستم.آنان از مشرکان بدتر هستند، آنان عظمت خدا را کوچک کردند، اگر من در
1) 117. لمّا لبّی القوم الذین لبّوا بالکوفة، دخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام فأخبرته بذلک، فخرّ ساجداً وألزق جؤؤ بالأرض وبکی، وأقبل یلوذ بإصبعه ویقول: بل عبد للّه قنّ داخر! مراراً کثیرة، ثمّ رفع رأسه ودموعه تسیل علی لحیته، فندمت علی إخباری إیّاه، فقلت: جُعلت فداک، وما علیک أنت من ذا؟ فقال: یا مصادف، إنّ عیسی لو سکت عمّا قالت النصاری فیه، لکان حقّاً علی اللّه أن یصمّ سمعه ویعمی بصره، ولو سکتّ عمّا قال أبو الخطّاب، لکان حقّاً علی اللّه أن یصمّ سمعی ویعمی بصری: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 588، بحار الأنوار ج 25 ص 293، خاتمة المستدرک ج 5 ص 268.
مقابل سخن آنان سکوت کنم، خدا مرا عذاب میکند. ابوالخَطّاب دروغگویی است که سخنان دروغ به من نسبت میدهد، من از خدا میخواهم که مرگ او را برساند».(1)
امام با این سخنان میخواهد رسالت مهم خود را انجام بدهد، امروز خطر بزرگی شیعه را تهدید میکند، اگر این جریان غُلوّ در میان شیعیان ریشه بدواند، باعث نابودی این مکتب از درون خواهد شد.
من احتمال میدهم که این خط فکری غُلوّ به نفع حکومت هم هست، زیرا باعث اختلاف بین شیعیان میشود و از طرف دیگر آبروی شیعه را نزد دیگر مسلمانان و حتّی غیر مسلمانان میبرد.
امام به وظیفه خود آشنا میباشد و میداند که دشمن میخواهد از کجا به شیعه ضربه بزند، برای همین اینگونه خطّ غُلوّ را لعن و نفرین میکند و از شیعیان میخواهد تا این سخن را به گوش همه برسانند.
من باور دارم که وقتی حکومت بفهمد که امام با تندی و شدت، ابوالخَطّاب را لعن کرده است و از او بیزاری جسته است، فکر دیگری بکند.
به هر حال امام از ابوالخَطّاب بیزاری میجوید و او را لعن میکند و نامههای متعددی به کوفه و دیگر شهرهای میفرستد و آنان را از این فتنه بزرگ آگاه میکند. امام از یاران خود میخواهد تا پیام او را به همه برسانند ابوالخَطّاب کافر شده است و از دین خدا بیرون رفته است.(2)
خبر به فرماندار کوفه میرسد که ابوالخَطّاب فعالیّت خود را زیادتر کرده است و در مسجد کوفه با یاران خود جمع شده است و تصمیم به شورش دارد.
1) 118. سمعت أبا عبد اللّه علیهالسلام یقول: لعن اللّه أبا الخطّاب... ولعن اللّه من دخل قلبه رحمة لهم: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 584، رجال ابن داود ص 276، معجم رجال الحدیث ج 15 ص 260؛ فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: لا واللّه، لا یأوینی وإیّاه سقف بیت أبداً، هم شرّ من الیهود والنصاری والمجوس والذین أشرکوا، واللّه ما صغّر عظمة اللّه تصغیرهم شیء قطّ، وإن عزیراً جال فی صدره ما قالت الیهود فمُحی اسمه من النبوّة...: بحار الأنوار ج 25 ص 294، معجم رجال الحدیث ج 15 ص 261، قاموس الرجال ج 9 ص 599؛ إنّا أهل بیت صادقون، لا نخلو من کذّاب یکذب علینا، فیسقط صدقنا بکذبه علینا عند الناس... ثمّ ذکر المغیرة بن سعید وبزیعاً والسری وأبا الخطّاب، فقال: لعنهم اللّه، إنّا لا نخلو من کذّاب یکذب علینا، أو عاجز الرأی، کفانا اللّه مؤنة کلّ کذّاب، وأذاقهم اللّه حرّ الحدید: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 593، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 580، مستدرک الوسائل ج 9 ص 90.
2) 119. فبلغ أمره جعفر بن محمّد، فلم یقدر علیه بأکثر من أن لعنه وتبرّأ منه، وجمع أصحابه فعرّفهم ذلک، وکتب إلی البلدان بالبراءة منه وباللعنة علیه، وکان ذلک أکثر ما أمکنه فیه...: دعائم الإسلام ج 1 ص 49، خاتمة المستدرک ج 1 ص 137.
فرماندار سربازان خود را به سوی مسجد میفرستد و آنان را غافلگیر میکند. ابوالخَطّاب میبیند که هیچ سلاحی همراه ندارند، او دستور میدهد تا یارانش مقاومت کنند، هفتاد نفر از طرفداران او کنار او میمانند، ابوالخَطّاب به یارانش میگوید: «چوبهایی که در سقف مسجد است بردارید، این چوبها مانند نیزه در بدن دشمن شما اثر خواهد کرد و سلاحهای آنها در شما کارگر نخواهد بود».
یاران ابوالخَطّاب با این تصوّر به سوی دشمن حمله میکنند، سی نفر از آنها کشته میشوند. باقیمانده آنها نزد ابوالخَطّاب میآیند و میگویند:
-- تو به ما گفتی که سلاح دشمن در ما اثر نمیکند، چگونه است که همه ما کشته میشویم و چوبهای ما در آنان اثر نمیکند؟
-- آری! خدا برای شما پیروزی را اراده کرده بود، امّا بعدا تصمیم خدا عوض شد، او شهادت را برای شما برگزیده است، شهادت، افتخار بزرگی است که نصیب شما شده است.
این جاهلان بار دیگر فریب ابوالخَطّاب را میخورند و به سوی دشمن حمله میکنند و همه آنان کشته میشود، یک نفر باقیمانده هم مجروح میشود و بیهوش بر روی زمین میافتد.
اکنون سربازان به سوی ابوالخَطّاب میروند و او را دستگیر میکنند و او را نزد فرماندار کوفه میبرند، فرماندار دستور میدهد تا او را کنار فرات دار بزنند و بدنش را به آتش بکشند. آری! ابوالخَطاب به نفرین امامصادق(علیه السلام) گرفتار میشود، این سزای کسی است که به اهلبیت(علیهم السلام) دروغ ببندد.(1)
به راستی معنای غُلوّ چیست؟ کاش من ضابطه و ملاکی میداشتم و با آن
1) 120. لمّا بلغه أنّهم قد أظهروا الإباحات ودعوا الناس إلی نبوّة أبی الخطّاب، وأنّهم یجتمعون فی المسجد ولزموا الأساطین، یرون الناس أنّهم قد لزموها للعبادة، وبعث إلیهم رجلاً فقتلهم جمیعاً، ولم یفلت منهم إلاّ رجل واحد أصابته جراحات فسقط بین القتلی...: جامع الرواة ج 1 ص 349، معجم رجال الحدیث ج 9 ص 26، قاموس الرجال ج 9 ص 610؛ کانوا سبعین رجلاً، فقتلهم جمیعاً... کانت بینهم حرب شدیدة بالقصب والحجارة والسکاکین کانت مع بعضهم، وجعلوا القصب مکان الرماح، وقد کان أبو الخطاب قال لهم: قاتلوهم، فإنّ قصبکم یعمل فیهم عمل الرماح وسائر السلاح، ورماحهم وسیوفهم وسلاحهم لایضرّکم ولا یعمل فیکم ولا یحتک فی أبدانکم، فجعل... فقال لهم: یا قوم، قد بُلیتم وامتُحنتم، وأُذن فی قتلکم وشهادتکم... وأُسر أبو الخطّاب، فأُتی به عیسی بن موسی، فأمر بقتله، فضُربت عنقه فی دار الرزق علی شاطئ الفرات، وأمر بصلبه، وصلب أصحابه...: هامش بحار الأنوار ج 25 ص 226، نقلاً عن فرق الشیعة للنوبختی، وراجع خاتمة المستدرک ج 1 ص 129، أعیان الشیعة چ 7 ص 180.
میتوانستم غُلوّ را تشخیص بدهم، بعد از ماجرای ابوالخَطّاب وقتی من فضیلتی از اهلبیت(علیهم السلام) را نقل میکنم، عدّهای به من میگویند: مواظب باش غُلوّ نکنی!
من شنیدهام که ابوحَنیفه دیگر حدیث غدیر را نقل نمیکند! آیا میدانید چرا؟ او میگوید: حدیث غدیر، غُلوّ است!
آری! متأسفانه بعضیها اینطور شدهاند که وقتی میخواهی از مقامی که خدا به اهلبیت(علیهم السلام) داده است، سخن به میان آوری، خیال میکنند که میخواهی غُلوّ کنی.
امروز نزد امامصادق(علیه السلام) میروم، دوست دارم او برایم در این زمینه حرف بزند. اکنون امام رو به من میکند و میگوید: «ما را بنده خدا بدانید، ما را مخلوق خدا بدانید. برای ما خدایی قرار بدهید که ما به سوی او باز میگردیم، اگر این نکات را مراعات کنید، دیگر میتوانید در خوبی و کمالِ ما هر چه خواستید، بگویید، بدانید که خدا به ما بیش از آن چیزی که شما تصور کنید، خوبی و کمال داده است».(1)
من به این سخن امام فکر میکنم، غُلوّ این است که کسی مانند ابوالخَطّاب پیدا شود و اهلبیت(علیهم السلام) را خدا بداند، امّا اگر ما آنها را بنده خدا و مخلوق خدا دانستیم، دیگر میتوانیم سایر سخنها را در مورد مقام آنها باور کنیم، البتّه به شرط آنکه آن سخنها صحیح و با دلیل و مدرک باشند.
آری! وقتی ما میگوییم اهلبیت(علیهم السلام) علم و دانش زیادی دارند، معنای آن این است که خدا این علم را به آنها داده است، اگر میگوییم همه فرشتگان خدمتگزار آنها میباشند.
خلاصه آنکه هر خوبی و زیبایی که در جهان هستی میتوانی تصوّر کنی، برای اهلبیت(علیهم السلام) هست، ولی همه این خوبیها را خدا به آنها داده است، آنها هر چه دارند از خدا دارند، هر لحظه به لطف و عنایت خدا محتاج هستند. آری! خدا مقامی بس بزرگ به آنان داده است هیچکس نمیتواند به مقام آنان برسد. آنان بندگان
1) 121. عن کامل التمّار، قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام ذات یوم، فقال لی: یا کامل، اجعل لنا ربّاً نؤب إلیه، وقولوا فینا ما شئتم قال: قلت: نجعل لکم ربّاً تؤبون إلیه ونقول فیکم ما شئنا؟! قال: فاستوی جالساً ثمّ قال: وعسی أن نقول: ما خرج إلیکم من علمنا إلاّ ألفاً غیر معطوفة:بحار الأنوار ج 25 ص 283؛ إنّا عبید مربوبون وقولوا فی فضلنا ما شئتم: الخصال ص 614، وراجع، تحف العقول ص 104، عیون الحکم والمواعظ ص 101، بحار الأنوار ج 10 ص 92 وج 25 ص 270.
برگزیده خدا هستند.
خبری دردناک به ما میرسد، اسماعیل، پسر امامصادق(علیه السلام) از دنیا رفته است، همه با شنیدن این خبر به سوی خانه امام حرکت میکنیم تا به آن حضرت تسلیت بگوییم. امام اسماعیل را بسیار دوست میداشت، برای همین عدّهای خیال میکردند که امام هفتم، همین اسماعیل خواهد بود، اسماعیل، پسربزرگ امام بود.
جمعیّت زیادی اینجا جمع شده است، آنها منتظر امام هستند. امام سر به سجده گذارده است، سجده او طولانی میشود، بعد از مدّتی امام سر از سجده برمیدارد و کنار پیکر اسماعیل میآید و ملافه از صورت او کنار میزند و میگوید: خوب نگاه کنید، آیا او مرده است یا زنده؟
همه در جواب میگویند: او مرده است. امام رو به آسمان میکند و میگوید: «خدایا! خودت شاهد باش».
اکنون امام دستور میدهد که اسماعیل را غسل و کفن نمایند. ساعتی میگذرد، مردم آمادهاند تا بدن اسماعیل را به سوی قبرستان بقیع ببرند. امام بار دیگر به کنار پیکر اسماعیل میآید، کفن او را باز میکند و میگوید: نگاه کنید! آیا اسماعیل مرده است؟ همه تعجّب میکنند و در جواب میگویند: آری. امام میگوید: خدایا! تو شاهد باش!
تشییع جنازه آغاز میشود، مردم جنازه را به سوی قبرستان میبرند، امامصادق(علیه السلام) با پای برهنه و بدون عبا به دنبال جنازه اسماعیل حرکت میکند.
وقتی که میخواهند اسماعیل را داخل قبر بگذارند، امام میگوید: این بدن کیست که شما میخواهید او را به خاک بسپارید؟ همه میگویند: این بدن اسماعیل فرزند
شماست. امام میگوید: خدایا! تو شاهد باش!
وقتی اسماعیل را به خاک میسپارند، امام کنار قبر اسماعیل مینشیند و رو به یاران خود میکند و میگوید: «فراموش نکنید که دنیا، منزل همیشگی ما نیست و ما دیر یا زود باید از این دنیا برویم، مصیبت عزیران سخت است، امّا خوشا به حال کسی که صبر پیشه کند».
اکنون امامصادق(علیه السلام) میگوید: «بدانید که بعضیها به باطل میگرایند و دچار تردید میشوند و تصمیم میگیرند نور خدا را خاموش کنند».
کنار امامصادق(علیه السلام)، فرزندش موسیکاظم(علیه السلام) ایستاده است، امامصادق(علیه السلام) با دست به او اشاره میکند و میگوید: «این پسرم موسی است، بدانید او بر حق است و حق همراه اوست».
امامصادق(علیه السلام) بارها برای شیعیان خود گفته است که پسر سوم او یعنی موسیکاظم(علیه السلام)، امام بعد از اوست. (پسر اوّل امامصادق، اسماعیل بود، پسر دوم او عبداللّه است، پسر سوم او موسیکاظم(علیه السلام) است).
همه ما میدانیم که موسیکاظم(علیه السلام)، امام هفتم ما شیعیان خواهد بود، او الآن ده سال دارد. اسماعیل برادر بزرگ او بود که بیش از سی سال در این دنیا زندگی کرد و امروز از دنیا رفت.
من اکنون میفهمم که چرا امام این همه اصرار داشت که مرگ اسماعیل را اثبات کند، گویا عدّهای پیدا خواهند شد که مرگ اسماعیل را باور نخواهند کرد.
آری! به زودی عدّهای پیدا خواهند شد و اسماعیل را امام هفتم خود خواهند دانست. آنان به پیروان خود خواهند گفت که اسماعیل از دنیا نرفته است، بلکه او غائب شده است!
آنان گروه «اسماعیلیها» یا فرقه «اسماعیلیّه» را تشکیل خواهند داد و امامت امامکاظم(علیه السلام) را انکار خواهند کرد.
امامصادق(علیه السلام) از آینده خبر دارد و برای همین چندین بار از مردم اعتراف گرفت که اسماعیل مرده است تا در آینده همه مردمی که به دنبال حقیقت هستند، بتوانند حقّ را از باطل تشخیص بدهند.(1)
منصور تصمیم میگیرد به سفر حجّ برود، سال 140 است. مسلمانان زیادی از سرتاسر جهان اسلام به مکّه میآیند، منصور میخواهد خودش به عنوان «سرپرست حجّ» در مکّه حضور داشته باشد.(2)
منصور ابتدا به مدینه میرود، او میخواهد مدّتی در آن شهر بماند، او به فرمانداری مدینه میرود و در آنجا مستقر میشود.
بسیاری از مردم مدینه به دیدار منصور میروند، او منتظر است که امامصادق(علیه السلام) هم به دیدار او برود، امّا هر چه صبر میکند خبری از آمدن امام نمیشود.
منصور از امام هراس زیادی دارد، او میداند قلب مردم به او متمایل شده است زیرا او همانند دریایی از علم است و مردم علم واقعی را نزد او مییابند، همه خوبیها و زیباییها در او جمع شده است.
درست است منصور خود را به عنوان خلیفه پیامبر معرّفی کرده است، امّا همه کسانی که نزد او میآیند، به طمع پول یا از روی ترس این کار را میکنند، منصور هرگز بر قلبها حکومت نمیکند، ولی امامصادق(علیه السلام) در خانه خود نشسته است و بر قلبها حکومت میکند.
خواب به چشم منصور نمیرود، او به یکی از اطرافیان خود که نامش «ربیع»
1) 122. ولم یزل الناس یدخلون واحداً إثر واحد، حتّی صرنا فی البیت ثلاثین رجلاً، فلمّا حشد المجلس قال: یا داود، اکشف لی عن وجه إسماعیل، فکشفت عن وجهه، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا داود، أحیّ هو أم میّت؟ قال داود: یا مولای هو میّت، فجعل یعرض ذلک علی رجل رجل حتّی أتی علی آخر من فی المجلس، وانتهی علیهم بأسرهم، کلّ یقول: هو میّت یا مولای، فقال: اللّهمّ اشهد، ثمّ أمر بغسله وحنوطه وإدراجه فی أثوابه... اللّهمّ اشهد واشهدوا فإنّه سیرتاب المبطلون، یریدون إطفاء نور اللّه بأفواههم - ثمّ أومأ إلی موسی علیهالسلام - واللّه متمّ نوره ولو کره المشرکون. ثمّ حثونا...: الغیبة للنعمانی ص 347، بحار الأنوار ج 48 ص 21.
2) 123. وفیها حجّ المنصور، فأحرم من الحیرة، فلمّا قضی حجّه توجّه إلی بیت المقدس، وسار منه إلی الرقّة...: تاریخ الطبری ج 6 ص 146، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص ص 500.
است میگوید: «هر چه زودتر به خانه امامصادق(علیه السلام) برو و او را پیش من بیاور».
ربیع با عجله به سوی خانه امام حرکت میکند، او دستور دارد که بدون آن که از امام اجازه بگیرد، وارد خانه او شود. ربیع وارد خانه امام میشود، امام مشغول راز و نیاز با خدای خویش است و صورتش را بر خاک نهاده است.
ربیع لحظهای صبر میکند، امام به دعای خود ادامه میدهد. بعد از آن امام سر از سجده برمیدارد، مأمور سلام میکند و امام جواب سلام او را میدهد و میگوید: «ای برادر! چه کار داشتی؟».
ربیع تعجّب میکند، او بدون اجازه وارد خانه امام شده است و خانواده امام را ترسانده است، ولی امام او را «برادر» صدا میزند. ربیع رو به امام میکند و میگوید: «منصور از من خواسته است تا شما را به فرمانداری ببرم».
اکنون امام رو به او میکند و میگوید:
-- از تو میخواهم نزد منصور بروی و پیام مرا به او بگویی.
-- پیام شما چیست؟
-- این پیام مرا به منصور برسان: «تو با اینکار خود خانواده مرا ترساندی و آنان را وحشت زده کردی، اگر دست از سر ما بر نداری، بعد از هر نماز تو را نفرین خواهم کرد و تو خود میدانی که خدا نفرین بنده مظلوم را رد نمیکند».
ربیع نزد منصور میرود و پیام امامصادق(علیه السلام) را به او میگوید. منصور لحظهای فکر میکند، به ربیع میگوید تا این پیام را برای امام ببرد: «شما اختیار دارید که نزد ما بیایید یا نیائید و سلام مرا به خانواده خود برسانید و به آنان بگویید که آسوده خاطر باشند که هیچ خطری شما را تهدید نمیکند».(1)
1) 124. فإن استطعت أن تکون وحدک فافعل حتّی تأتی أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد، فقل له: هذا ابن عمّک یقرأ علیک السلام ویقول لک: إنّ الدار وإن بات والحال، وإن اختلفت فإنّا نرجع إلی رحم أمس من یمین بشمال ونعل بقبال، وهو یسألک المصیر إلیه فی وقتک هذا... فصرت إلی بابه، فوجدته فی دار خلوته، فدخلت علیه من غیر استئذان، فوجدته معفّراً خدّیه مبتهلاً یظهر یدیه، قد أثّر التراب فی وجهه وخدّیه، فأکبرت أن أقول شیئاً حتّی فرغ من صلاته ودعائه...: مهج الدعوات ص 175، بحار الأنوار ج 47 ص 188 وج 91 ص 270.
این جوان را میشناسی؟ او داوودجمّال است و امروز با زحمت زیادی موفّق شده است به خانه امامصادق(علیه السلام) بیاید، اکنون او از امام میپرسد:
-- در هنگام وضو گرفتن، دست و صورت را چند بار میتوان شست؟
-- شستن یک بار دست و صورت واجب است، اگر کسی دو بار دست و صورتش را بشوید، اشکالی ندارد، امّا اگر سه بار این کار را بکند، وضویش باطل است.
اکنون داوودجمّال میداند که هر کس مانند اهلسنّت وضو بگیرد، وضویش باطل است، آری! اهلسنّت میگویند که در هنگام وضو باید حتما سه بار دست و صورت را شست.
در این هنگام «بُندار» که یکی از شیعیان است، نزد امام میآید، سلام میکند و جواب میشنود، اتفاقاً او هم همین سؤل را از امام میپرسد، امام به او میگوید: «در هنگام وضو گرفتن باید سه بار دست و صورت را شست، هر کس کمتر از سه بار دست و صورتش را بشوید، وضویش باطل است».
داوودجمّال بسیار تعجّب میکند، چگونه شد که امام جواب سؤل را عوض کرد؟ چرا در جواب بُندار به او دستور داد که مانند اهلسنّت وضو بگیرد؟
امام متوجّه تعجّب داوودجمّال میشود، از او میخواهد که آرام باشد، گذشت زمان همه چیز را ورشن خواهد کرد.
بُندار به عراق باز میگردد. خانه او در کنار باغ منصور است.
هیچکس نمیداند که بُندار شیعه امامصادق(علیه السلام) است، زیرا او همواره تقیّه میکند، اکنون او به دستور امام در هنگام وضو گرفتن سه بار صورت خود را میشوید و سپس دستان خود را هم سه بار میشوید.
روزی از روزها منصور به باغ خود آمده بود، مخفیّانه بُندار را زیر نظر داشت.
منصور دید که بُندار مانند اهلسنّت وضو میگیرد، وقتی وضوی او تمام شد، منصور به دنبال او فرستاد و به او گفت: «جاسوسان به من گفته بودند که تو شیعه هستی، امّا من امروز از وضو گرفتن تو فهمیدم که تو شیعه نیستی، مرا حلال کن که به تو بدگمان بودم».
بعد منصور دستور میدهد تا صدهزار سکّه نقره به بُندار بدهند.
چند ماه میگذرد، بُندار بار دیگر به مدینه میآید، اتفاقاً این بار هم داوودجمّال نزد امام است. بُندار رو به امام میکند و میگوید: «فدایت شوم! شما جان مرا نجات دادید».
امام لبخندی میزند و به او میگوید: «ماجرای خود را برای دوست خود بیان کن تا دلش آرام شود».
بُندار ماجرا را برای داوودجمّال بیان میکند، او میفهمد که چرا امام آن روز جواب سؤل بُندار را آنگونه داد، امام از آینده خبر داشت و میخواست جان او را نجات دهد.
اکنون امام به بُندار میگوید: «از امروز به بعد، در هنگام وضو از سه بار شستن دست و صورت خودداری کن».(1)
1) 125. عن داود الرقی الجمّال الکوفی، قال: دخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام، فقلت له: جُعلت فداک، کم عدّة الطهارة؟ فقال: أمّا ما أوجبه اللّه فواحدة، وأضاف إلیها رسول اللّه واحدة لضعف الناس، ومن توضّأ ثلاثاً ثلاثاً فلا صلاة له... أنا معه فی ذا حتّی جاء داود بن زربی (بندار)، فسأله عن عدّة الطهارة، فقال له: ثلاثاً ثلاثاً من نقص عنه فلا صلاة له. قال: فارتعدت فرائصی، وکاد أن یدخلنی الشیطان، فأبصر أبو عبد اللّه علیهالسلام إلیَّ وقد تغیّر لونی... وکان ابن زربی بندار إلی جوار بستان أبی جعفر المنصور...: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 600، الحدائق الناضرة ج 2 ص 326، غنائم الأیّام ج 1 ص 192، مستند الشیعة ج 2 ص 186، جواهر الکلام ج 2 ص 267، مصباح الفقیه ج 3 ص 41، وسائل الشیعة ج 1 ص 443، بحار الأنوار ج 47 ص 152.
سال 144 فرا میرسد، منصور مدّتهاست که به دنبال سیّدمحمّد است، به او خبر رسیده است که یک بار سیّدمحمّد به مدینه آمده بود و مردم دور او را گرفته بودند و او را «مهدی» خطاب کردهاند.
منصور از سیّدمحمّد بسیار میترسد، فرماندار مدینه هشتاد هزار سکّه طلا برای پیدا کردن سیّدمحمّد هزینه میکند، امّا باز هم نمیتواند او را دستگیر کند.
منصور فرماندار دیگری را به مدینه میفرستد و از او میخواهد هر طور شده است سیّدمحمّد را پیدا کند. فرماندار مدینه دستور میدهد همه سادات را به حضور او فرا بخوانند. ابتدا دستور میدهد تا ساداتحسینی (که از نسل امامحسین(علیه السلام) هستند) را به فرمانداری بیاورند.
مأموران اعلام میکنند که همه ساداتحسینی به فرمانداری بیایند، در میان آنان امامصادق(علیه السلام) نیز میباشد، فرماندار با آنان سخن میگوید، سپس دستور میدهد که آنان را آزاد کنند.
بعد از آن همه ساداتحسنی را نزد او میآورند، فرماندار آهنگران مدینه را فرا میخواند و به پای همه آنان بند و زنجیر آهنی میبندد و آنان را روانه زندان
میکند تا شاید آنان مکان سیّدمحمّد را به او بگویند، امّا باز هیچکس سخنی به میان نمیآورد.(1)
منصور تصمیم میگیرد تا به حجّ بیاید، قبل از رفتن به مکه به مدینه میآید.(2)
وقتی منصور در مدینه است، یک نفر نزد او میآید و میگوید:
-- ای منصور! جعفربنمحمّد نماز خواندن پشتسر تو را جائز نمیداند، او تو را خلیفه نمیداند. او میخواهد بر حکومت تو شورش کند.
-- از کجا بدانم شما راست میگویید؟
-- سه روز است که تو در مدینه هستی، او به دیدار تو نیامده است.
منصور به فکر فرو میرود، آری! بیشتر مردم مدینه به دیدن او آمدهاند، ولی امامصادق(علیه السلام) از او دوری میکند.
یک روز میگذرد، منصور دستور میدهد تا امامصادق(علیه السلام) را نزد او بیاورند. مأموران میروند و امام را نزد منصور میآورند. منصور به امام میگوید:
-- ای دشمن خدا! مردم عراق تو را امام خود میشمارند و برای تو پول میفرستند، تو به دنبال فتنه هستی و میخواهی دست به شورش بزنی، خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم!
-- من چنین قصدی ندارم. این سخن دروغ است.
-- یکی از مردم مدینه به من چنین گزارشی داده است.
-- او را اینجا بیاور تا ببینم سخن او چیست.
منصور دستور میدهد تا آن خبرچین را حاضر کنند. لحظاتی میگذرد، اکنون آن مرد در حضور منصور است، امامصادق(علیه السلام) رو به او میکند و میگوید:
1) 126. قال علی بن عبد اللّه بن محمّد بن عمرو بن علی: حضرنا باب ریاح فی المقصورة، فقال الآذن: من کان هاهنا من بنی الحسین فلیدخل، فدخلوا من باب المقصورة وخرجوا من باب مروان، ثمّ قال: من هاهنا من بنی الحسن فلیدخل، فدخلوا من باب المقصورة، ودخل الحدّادون من بنی مروان، فدعا بالقیود فقیّدهم وحبسهم...: مقاتل الطالبیّین ص 148، تاریخ الطبری ج 6 ص 172، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 521.
2) 127. ولمّا حجّ المنصور سنة أربع وأربعین ومئة، أرسل محمّد بن عمران بن إبراهیم بن محمّد بن طلحة...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 523، نهایة الأرب ج 25 ص 19.
-- آیا حاضری برای آنچه گفتی سوگند یاد کنی.
-- آری؟ سوگند به خدایی که بخشنده و مهربان است که من راست گفتهام.
-- در سوگند خوردن شتاب نکن، آن گونه که من میگویم سوگند یاد کن.
اکنون منصور به امام میگوید:
-- مگر سوگند او چه ایرادی داشت؟
-- اگر کسی در سوگند خدا را با صفت مهربانی یاد کند، خدا در عذاب او هرگز عجله نمیکند. این مرد باید آن گونه که من میگویم سوگند یاد کند.
-- او باید چه بگوید؟
-- اگر او راست میگوید این جمله را بگوید: «من از قدرت خدا بیزار باشم و به قدرت خود پناهنده گردم اگر دروغ گفته باشم».
منصور از آن مرد میخواهد که اینگونه سوگند یاد کند، آن مرد سوگند میخورد، ناگهان او بر روی زمین میافتد، همه به سویش میروند، او را مرده مییابند! ترس همه را فرا میگیرد، منصور هم ترسیده است، این مرد سالم بود و الآن سخن میگفت. منصور به فکر فرو میرود.
لحظاتی میگذرد، منصور دستور میدهد تا امام را با احترام به خانهاش بازگردانند.(1)
منصور به سوی مکه میرود تا اعمال حج را انجام دهد، شبی از شبها، در هنگام طواف صدایی به گوشش میرسد، پیرمردی اینگونه دعا میکند: «بارخدایا! از این همه ظلم و ستم به تو شکایت میکنم».
سپاهیان به سوی پیرمرد میروند تا صدای او را خاموش کنند، منصور اشاره
1) 128. قدم المنصور المدینة، فأتاه قوم فوشوا بجعفر بن محمّد، وقالوا: إنّه لا یری الصلاة خلفک، وینتقصک ولا یری التسلیم علیک، فقال لهم: وکیف أقف علی صدق ما تقولون؟ قالوا: تمضی ثلاث لیال فلا یصیر إلیک مسلّماً، قال: إن کان فی ذلک لدلیل. فلمّا کان فی الیوم الرابع قال: یا ربیع، ائتنی بجعفر بن محمّد، فقتلنی اللّه إن لم أقتله. قال الربیع: فأخذنی ما قدم وما حدث، فدافعت بإحضاره یومی ذلک، فلمّا کان من غد قال: یا ربیع، أمرتک بإحضار جعفر بن محمّد فوریت عن ذلک، ائتنی به، فقتلنی اللّه إن لم أقتله، وقتلنی اللّه إن لم أبدأ بک إن أنت لم تأتنی به...: شرح إحقاق الحقّ ج 12 ص 251؛ إنّ فلان بن فلان أخبرنی عنک بما ذکرت، فقال له: أحضره یا أمیر المؤنین لیوافقنی علی ذلک. فأحضرالرجل المذکور، فقال له المنصور: أنت سمعت ما حکیت عن جعفر؟ قال: نعم، فقال له أبو عبد اللّه: أنت سمعت؟ قال: نعم، فاستحلفه علی ذلک، فقال له المنصور: أتحلف؟ قال: نعم، وابتدأ الیمین، قال أبو عبد اللّه للساعی: قل برئت من حول اللّه وقوّته والتجأت إلی حولی وقوّتی لقد فعل کذا وکذا جعفر وقال کذا وکذا جعفر، فامتنع...: روضة الواعظین ص 208، وسائل الشیعة ج 23 ص 271، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 367، بحار الأنوار ج 47 ص 173، 175.
میکند که صبر کنند و آن پیرمرد را نزد او بیاورند. اکنون منصور با او سخن میگوید:
-- ای پیرمرد! شنیدم که از ظلم و ستم به خدا شکایت میکردی، بگو بدانم تو از کدام ظلم و ستم سخن میگویی؟
-- ای خلیفه! آیا من در امان هستم که هر چه بخواهم بگویم؟ آیا مرا به خاطر سخنانم بازخواست نخواهی کرد؟
-- تو در امان هستی.
-- ای خلیفه! تو میان خود و مردم پردهای از آجر و سنگ کشیدهای و درهایی از آهن گذاردهای. نگهبانان را با سلاح گماردهای و خود را در قصر زندانی کردهای. مأموران تو به زور از مردم مالیات میگیرند و به مردم ظلم میکنند و تو خبر نداری. سپاهیان با هم عهد کردهاند که نگذارند خبرها به تو برسد، آنان نامهها را کنترل میکنند، اگر کسی بخواهد با تو سخن بگوید، مانع میشوند، تو فقط چیزهایی را میشنوی که سپاهیان دوست دارند تو آن رابشنوی. وقتی در میان مردم میآیی، سپاهیان مواظب هستند تا اگر کسی صدایش را بلند کرد، آنان او را بزنند تا مایه عبرت دیگران شود. کاش تو هم مانند پادشاه چین بودی؟
-- مگر پادشاه چین چه میکند؟
-- من به کشور چین سفر کردهام، من خودم دیدم که یک روز پادشاه آنان گریه میکرد.
-- چرا؟
-- گوش پادشاه سنگین شده بود، او گریه میکرد که مبادا دیگر صدای ستمدیدهای را که نزد او آمده نشنود. او دستور داد تا هر کس سخن و اعتراضی دارد،
لباس قرمز بپوشد تا شاه بتواند اینگونه او را از دیگران تشخیص دهد. از آن روز به بعد شاه وقتی در میان مردم میرفت سوار بر فیل بلندی میشد.
-- برای چه؟
-- برای اینکه از بالای آن فیل بتواند ببیند چه کسی لباس قرمز به تن کرده است تا او را به حضور بطلبد و سخن او را بشنود. ای خلیفه! این رفتار یک کافر است که خدا را قبول ندارد، امّا تو مسلمان هستی و خود را خلیفه پیامبر میدانی و این همه ظلم میکنی. برای چه این همه بر مردم سخت میگیری و سکّههای طلا جمع میکنی؟ آیا میخواهی با پولها حکومت خود را قوی سازی، فراموش نکن که بنیاُمیّه پولهای زیادتری داشتند و آن پولها به درد آنان نخورد.
-- اکنون من چه باید بکنم؟
-- با علمای راستین مشورت کن تا تو را به راه راست هدایت کنند.
-- من به دنبال آنان فرستادم ولی آنان از من گریختند.
-- آنان ترسیدند که تو از آنان بخواهی به راه و روش تو عمل کنند، تو درِ قصر خود را باز بگذار، نگهبانان مهربان برای خود انتخاب کن، ستمدیدگان را یاری کن، ستمکاران را مجازات کن، اگر این کارها را انجام بدهی، من قول میدهم که علمای راستین نزد تو بیایند و تو را یاری کنند تا عدالت را برقرار کنی.
صدای اذان به گوش میرسد، دیگر وقت نماز است، منصور باید برای خواندن نماز برود، وقتی نماز تمام میشود، باز میخواهد آن پیرمرد را ببیند، امّا هر چه میگردند، دیگر نمیتوانند او را پیدا کنند.
افسوس که منصور به زودی زود همه این سخنان را فراموش خواهد کرد.(1)
1) 129. بینما المنصور یطوف لیلاً، إذ سمع قائلاً یقول: اللّهمّ إنّی أشکو إلیک ظهور البغی والفساد فی الأرض، وما یحول بین الحقّ وأهله من الطمع. فخرج المنصور فجلس ناحیة من المسجد، وأرسل إلی الرجل یدعوه، فصلَّی الرجل رکعتین واستلم الرکن وأقبل مع الرسول، فسلَّم علیه بالخلافة، فقال المنصور: ما الذی سمعتک تذکر من ظهور البغی والفساد فی الأرض وما یحول بین الحقّ وأهله من الطمع؟ فواللّه لقد حشوت مسامعی ما أرمضنی، قال: یا أمیر المؤنین، إن أمّنتنی علی نفسی أنبأتک بالأُمور من أُصولها، وإلاّ احتجزت منک واقتصرت علی نفسی ففیها لی شاغل، فقال: أنت آمن... فأتمروا بألاّ یصل إلیک من علم أخبار الناس شیء إلاّ ما أرادوا، ولا یخرج لک عامل فیخالف أمرهم إلاّ قصبوه... وقد کنت یا أمیر المؤنین أسافر إلی الصین، فقدمتها مرّة وقد أُصیب ملکها بسمعه، فبکی یوماً بکاءً شدیداً...: شرح نهج البلاغة ج 18 ص 144، عیون الأخبار ج 2 ص 360، التذکرة الحمدونیة ج 3 ص 212، تنبیه الخواطر ج 2 ص 596.
منصور از مکّه حرکت میکند، او در بازگشت به عراق دیگر به مدینه نمیآید، او به سوی عراق میرود، در بین راه عراق، در «ربذه» توقف میکند. ربذه تقریباً تا مدینه 200 کیلومتر فاصله دارد.
منصور قبلاً از فرماندار مدینه خواسته است تا ساداتحسنی را به ربذه بیاورد. فرماندار همه ساداتحسنی را مانند اسیر با همان بند و زنجیرهای آهنی سوار بر شتر میکند و آنان را به سوی ربذه میبرد.
امامصادق(علیه السلام) این صحنه را میبیند، اشک از چشمانش جاری میشود، چگونه همه ساداتحسنی را به بند کشیدهاند و مانند کافران به اسیری میبرند. مگر اینان فرزندان پیامبر نیستند؟ گناه آنان چیست؟
مگر امام امید به بازگشت آنان ندارد که چنین اشک میریزد؟(1)
هدف منصور این است با این کار سیّدمحمّد را به دام بیاندازد، او فکر میکند که حالا دیگر سیّدمحمّد آشکار خواهد شد، زیرا به او خبر میرسد که پدر و همه فامیل او را از مدینه به ربذه بردهاند، سیدمحمّد برای نجات آنان اقدام خواهد کرد.
هنوز پدرسیدمحمد زنده است و در بند و زنجیر است، امّا باز هم از سیدمحمّد خبری نمیشود.
کاروان ساداتحسنی به ربذه میرسد، منصور آنان را همراه خود به عراق میبرد و در زندان «هاشمیّه» زندانی میکند. زندان آنان سیاهچال ترسناکی است در آنجا، روز از شب تشخیص داده نمیشود.
در آن سیاهچال هیچ امکاناتی برای آنان در نظر گرفته نشده است تا آنها بیمار شوند و از دنیا بروند. منصور دستور داده است که هر کدام از آنان که مردند، پیکر او را از آن سیاهچال بیرون نیاورند، منصور میخواهد در آینده این سیاهچال را بر روی سر
1) 130. فلمّا حجّ المنصور ورجع، لم یدخل المدینة، ومضی إلی الربذة، فخرج إلیه ریاح إلی الربذة، فردّه إلی المدینة، وأمره بإشخاص بنی الحسن إلیه ومعهم محمّد بن عبد اللّه بن عمرو بن عثمان أخو بنی الحسن لأُمّهم، فرجع ریاح، فأخذهم وسار بهم إلی الربذة، وجُعلت القیود والسلاسل فی أرجلهم وأعناقهم، وجعلهم فی محامل بغیر وطاء، ولمّا خرج بهم ریاح من المدینة، وقف جعفر بن محمّد من وراء ستر یراهم ولا یرونه وهو یبکی ودموعه تجری علی لحیته، وهو یدعو اللّه، ثمّ قال: واللّه لا یحفظ اللّه حرمیه بعد هؤاء: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 524، نهایة الأرب ج 25 ص 20.
آنها خراب کند.(1)
خبرهایی از خراسان به منصور میرسد، او متوجّه میشود که بعضی از یاران سیّدمحمّد در خراسان تبلیغات خود را شروع کردهاند و مردم را به قیام فرا میخوانند. منصور میداند که اگر خراسان به سیّدمحمّد بپیوندد، خطری بزرگ برای حکومت او خواهد بود.
منصور با خود فکر میکند که چه کند؟
فکری به ذهن او میرسد، او دستور میدهد تا شخصی (که نام او محمّد است و در مدینه زندگی میکند) را دستگیر کنند و او را به قتل برسانند و سر او را به خراسان بفرستند و در شهرها بچرخانند و بگویند: «این سرِ سیّدمحمّد است، همان کسی که شما میگفتید مهدی موعود است».
عدهای هم همراه آن سر میروند و قسم میخورند که این سرِ سیدمحمّد است، او کشته شده است. عدّه زیادی از مردم خراسان این سخن را باور میکنند و امیدشان ناامید میشود.(2)
منصور هیچ آرام و قرار ندارد، او میخواهد هر طور که شده سیدمحمّد را از مخفیگاهش بیرون بیاورد، او دستور میدهد تا یکی از آن سادات را بیاورند، منصور به او میگوید: «من تو را به گونهای بکشم که تا به حال کسی را اینگونه نکشته باشند». منصور دستور میدهد او روی زمین بخوابانند و بر رویش ستونی بسازند، آن سیّد در زیر آن ستون جان میدهد.(3)
چند روز میگذرد، منصور دستور قتل همه ساداتحسنی که در زندان هستند
1) 131. أمر أبو جعفر المنصور أبا الأزهر، فحبس بنی حسن بالهاشمیة. قال: وحدّثنی محمّد بن الحسن...: تاریخ الطبریج 6 ص 179، تاریخ الإسلام ج 9 ص 19؛ یعض الرجل بظر أُمّه خیر له من أن یأخذه ابن قحطبة! وفعل المنصور ببنی الحسن السبط الأفاعیل، فحملهم من المدینة إلی الهاشمیة بالعراق مقیّدین مغلّلین، وحبسهم فی سجن لا یعرفون فیه اللیل من النهار، وإذا مات منهم واحد تُرک معهم، وهدم السجن علیهم: أعیان الشیعة ج 1 ص 28.
2) 132. ضرب أبو جعفر المنصور عنق العثمانی، ثمّ بعث برأسه إلی خراسان، وبعث معه بقوم یحلفون أنّ محمّد بن عبد اللّه ابن فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: مقاتل الطالبیّین ص 153.
3) 133. قال: أتی بهم أبو جعفر المنصور، فنظر إلی محمّد بن إبراهیم بن حسن، فقال: أنت الدیباج الأصفر؟ قال: نعم، قال: أما واللّه لأقتلنّک قتلة ما قتلتها أحداً من أهل بیتک، ثمّ أمر بأُسطوانة مبنیة ففرّقت، ثمّ أُدخل فیها، فبنی علیه وهو حیّ: تاریخ الطبریج 6 ص 179، تاریخ الإسلام ج 9 ص 19.
را میدهد. مأموران به زندان میروند همه آنان را میکشند، پدرسیدمحمّد نیز شهید میشود.(1)
شعار این حکومت «الرضا من آلمحمّد» بود، آیا این ساداتحسنی، آلمحمّد نیستند؟
این حکومت به اسم «آلمحمّد» روی کار آمد، امّا اکنون اینگونه سادات را به قتل میرساند.
منصور نامهای به فرماندار خود در مدینه میفرستد، این نامه کاملاً محرمانه است، نامهرسان نامه را به مدینه میبرد و به فرماندار مدینه تحویل میدهد.
فرماندار مدینه نامه را باز میکند و آن را میخواند، او با خواندن نامه بسیار تعجّب میکند، او باور نمیکند که منصور چنین دستوری داده باشد، امّا چارهای نیست باید دستور خلیفه را اطاعت کرد!
میدانم دوست داری بدانی در این نامه چه نوشته شده است. این متن نامه است: «وقتی نامه من به دست تو رسید، خانه جعفربنمحمّد را آتش بزن».
فرماندار عدّهای از مأموران خود را صدا میزند و به آنان دستور میدهد تا هر چه زودتر این فرمان خلیفه را انجام دهند.
مأموران به سوی خانه امام صادق(علیه السلام) حرکت میکنند، عدّهای از آنان هیزم همراه دارند، یکی از آنان هم شعله آتش در دست دارد، لحظاتی بعد خانه امام در آتش میسوزد.
راهرویِ خانه امام پر از آتش شده است، امام از میان آتش بیرون میآید، همه تعجّب میکنند، امام رو به آنان میکند و میگوید: «من از نسل حضرت ابراهیم(علیه السلام) هستم».(2)
1) 134. إنّ المنصور أمر بهم فقُتلوا، وقیل: بل أمر بهم فسُقوا السمّ، وقیل: وضع المنصور علی عبد اللّه من قال له إنّ ابنه محمّداً قد خرج فقُتل، فانصدع قلبه فمات...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 527، نهایة الأرب ج 25 ص 22.
2) 135. وجّه أبو جعفر المنصور إلی الحسن بن زید وهو والیه علی الحرمین أن أحرق علی جعفر بن محمّد داره، فألقی النار فی دار أبی عبد اللّه اللّه، فأخذت النار فی الباب والدهلیز، فخرج أبو عبد اللّه علیهالسلام یتخطّی النار ویمشی فیها ویقول: أنا ابن أعراق الثری، أنا ابن إبراهیم خلیل اللّه علیهالسلام: الکافی ج 1 ص 473، نوادر المعجزات ص 153، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 362، مدینة المعاجز ج 5 ص 295، بحار الأنوار ج 47 ص 136، مرآة العقول ج 6 ص 28.
آری! همان خدایی که آتش را بر حضرت ابراهیم(علیه السلام) سرد نمود میتواند کاری کند که آتش امام را نسوزاند.
آتش زبانه میکشد، خانه امام در آتش میسوزد، به راستی چرا این خانه را میسوزانند؟ مگر گناه امام چیست؟ این خانه، خانه علم و آگاهی است، منصور میخواهد با علم راستین مبارزه کند.
من اینجا ایستادهام، به آتش نگاه میکنم، اینجا کوچه بنیهاشم است، من گذشتههای دور را به یاد میآورم...
فقط هفت روز از رحلت پیامبر گذشته بود، که گروهی به سوی خانه مولایم علی(علیه السلام) حملهور شدند. رهبر آن گروه شخصی به نام عُمَر بود. عُمَر به سوی خانه علی(علیه السلام) به راه افتاد، وقتی نزدیک خانه علی(علیه السلام) رسید، فاطمه(علیها السلام) آنان را دید، او سریع درِ خانه را بست. عُمَر جلو آمد، درِ خانه را زد و گفت: «ای علی ! در را باز کن و از خانه خارج شو و با خلیفه پیامبر بیعت کن ، به خدا قسم ، اگر این کار را نکنی، خونِ تو را میریزیم و خانهات را به آتش میکشیم» .(1)
فاطمه(علیها السلام) به او گفت: «ای عُمَر! آیا میخواهی این خانه را آتش بزنی ؟». عمر پاسخ داد: «به خدا قسم ، این کار را میکنم ، زیرا این کار برای حفظ اسلام بهتر است».(2)
سپس عُمَر فریاد زد: «ای مردم! بروید هیزم بیاورید» .(3)
لحظهای نگذشت که هیزم زیادی در اطراف خانه جمع شد و خود عُمَر هیزمها را آتش زد و فریاد زد: «این خانه را با اهل آن به آتش بکشید» .(4)
آتش شعله کشید، درِ خانه نیم سوخته شد، عُمَر میدانست که فاطمه(علیها السلام) پشت در ایستاده است، او جلو آمد و لگد محکمی به در زد .(5)
1) 136. اخرج یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک: مختصر بصائر الدرجات ص 192 ، الهدایة الکبری ص 406 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ إن لم تخرج یابن أبی طالب وتدخل مع الناس لأحرقنّ البیت بمن فیه: الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ واللّه لتخرجنّ إلی البیعة ولتبایعنّ خلیفة رسول اللّه، وإلاّ أضرمت علیک النار...: کتاب سلیم بن قیس ص 150 ، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
2) 137. فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علی الباب ، فقالت فاطمة : یا أبا الخَطّاب! أ تراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! قال : نعم ! وذلک أقوی فیما جاء به أبوک: أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 .
3) 138. وقلتُ لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
4) 139. فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علیهاالسلام علی الباب ، فقالت فاطمة : یا أبا الخطّاب! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! قال : نعم ! : أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ فقال عمر: أضرموا علیهم البیت ناراً...: الأمالی للمفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ وکان یصیح: أحرِقوا دارَها بمن فیها. وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین: الملل والنحل ج 1 ص 57.
5) 140. فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان مِن سعف، ثمّ دخلوا فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبّیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
صدای نالهای بلند شد: «بابا ! یا رسول اللّه ! ببین با دخترت چه میکنند ».(1)
هنوز صدای آن ناله مظلومانه فاطمه(علیها السلام) به گوش میرسد، آن مردم چقدر زود این سخن پیامبر را فراموش کردند: «فاطمه پاره تن من است».(2)
آری! آنان در آن روز، خانه فاطمه(علیها السلام) را آتش زدند که امروز ستمکاری جرأت کرده است که خانه امامصادق(علیه السلام) را آتش بزند!
سال 145 فرا میرسد و منصور تصمیم به ساختن شهر بغداد میگیرد تا پایتخت را به آنجا منتقل کند. او از چند معمار ایرانی دعوت میکند تا نقشه شهر بغداد را بکشند. قرار میشود قصر منصور در وسط شهر باشد و دور آن دیوارهای بلند ساخته شود.
منصور نقشه شهر را میپسندد و او آجر اوّل را خودش کار میگذارد و کار ساختن شهر آغاز میگردد. کارگران زیادی از شهرهای مختلف به بغداد آورده شدند تا هر چه زودتر شهر ساخته شود. منصور دستور داده است ابتدا کاخ سبز او ساخته شود تا خودش زودتر به این شهر منتقل شود.(3)
خبر به فرماندار مدینه میرسد که سیّدمحمّد به مدینه آمده است و قرار است امشب قیام خود را آغاز کند. فرماندار دستور میدهد تا مأموران سریع به خانه امامصادق(علیه السلام) بروند و آن حضرت را دستگیر کنند و به فرمانداری بیاورند و بعد از آن همه سادات را هم دستگیر کنند.
سیدمحمّد با یارانش از اطراف مدینه به شهر مدینه میآیند، صدای «اللّه اکبر» همه جا را فرا میگیرد، سیّدمحمّد با یاران خود به سوی فرمانداری میروند، آنجا را
1) 141. وهی تجهز بالبکاء، تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه ! ابنتک فاطمة تُضرب؟!...: الهدایة الکبری ص 407 ؛ وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟!...: بحار الأنوار ج 30 ص 294 .
2) 142. فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 159 ، الأمالی للحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 ، 212 ، 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیرج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، تهذیب الکمال لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
3) 143. ومدینة بغداد بناها أبو جعفر المنصور سنة خمس وأربعین ومئة... وأخذ فی بناء المدینة، فلمّا بلغه خروج محمّد وإبراهیم ابنی عبد اللّه بن الحسن بن الحسن علیهمالسلام، ترک البناء وعاد إلی الکوفة وحوّل بیوت الأموال والخزائن إلیها، فلمّا انقضی أمر محمّد وإبراهیم رجع فاستتمّ بناءها... وبنی المنصور مسجدی مدینة السلام، وبنی القنطرة الجدیدة علی الصراة، وابتاع أرض مدینة السلام من أرباب القری ببادرویا وقطربل ونهر بوق ونهربین، وأقطعها إلی أهل بیته وقوّاده وجنده وصحابته وکتّابه...: البلدان لابن الفقیه الهمدانی ص 279.
تصرّف میکنند و فرماندار را دستگیر میکنند.
بعد از آن سیّدمحمّد به مسجدپیامبر میرود، همه مردم به مسجد میآیند او برای مردم چنین سخن میگوید: «همه شما میدانید از منصور ستمگر چه ظلمهایی سر زده است، او دشمن خداست و با خدا سر جنگ دارد...ای مردم مدینه ! من نزد شما آمدهام چون به یاری شما ایمان دارم...».
مردم با او بیعت میکنند و با او پیمان میبندند که تا پای جان در راه این قیام تلاش کنند.(1)
نیمه شب است، اسبسواری بیرون دروازه پایتخت ایستاده است و فریاد میزند: «در را باز کنید». نگهبان صدایش را میشنوند، او به آنان میگوید که از مدینه آمدهام و باید خلیفه را ببینم، من برای او خبری مهم دارم.
به منصور خبر میدهند که عرب بیابانگردی از مدینه آمده است میخواهد تو را ببیند. او را به حضور میطلبد، بیابانگرد به منصور میگوید:
-- من فاصله مدینه تا اینجا را در نه شبانهروز آمدهام تا به تو خبر دهم که سیّدمحمّد در مدینه شورش کرده است و شهر در تصرّف اوست.
-- تو خود او را دیدهای؟
-- آری! من در مسجد بودم که او برای مردم سخن میگفت.
-- اگر راست گفته باشی، بدان که تو او را کشتهای!
منصور از او سؤل میکند که چه کسانی سیّدمحمّد را یاری کردهاند، او همه یاران سیّدمحمّد را برای منصور میشمارد. منصور به فکر فرو میرود. دستور میدهد تا از او پذیرایی کنند.
1) 144. فدخلوا من باب المقصورة، وأخذوا ریاحاً أسیراً وأخاه عبّاساً وابن مسلم بن عقبة المری، فحبسهم فی دار الإمارة، ثمّ خرج إلی المسجد فصعد المنبر فخطب الناس فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّه قد کان من أمر هذه الطاغیة عدوّ اللّه أبی جعفر المنصور، ما لم یخف علیکم من بنائه القبّة الخضراء التی بناها معاندةً للّه فی ملکه وتصغیراً للکعبة...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 531، نهایة الأرب ج 25 ص 25.
روز بعد، صبح زود فرستادهای از مدینه میآید و خبر قیام مدینه را برای او میآورد. منصور اکنون به خبر اطمینان میکند، آن عرببیابانگرد را صدا میزند و به او نههزار سکّه میدهد و به او میگوید: «به زودی من سربازانم را به فرمان تو در میآورم».(1)
منصور خیلی ترسیده است، او نمیداند چه کند، ابتدا فالبین خود را صدا میزند و به او میگوید برای او فالی ببیند و پیشگویی کند. فالبین نوید پیروزی منصور را میدهد، منصور خوشحال میشود.
آیا میتوان به یک فال بسنده کرد؟ آیا با این پیشگویی همه چیز حل میشود؟
منصور با خود فکر میکند. چگونه باید با سیّدمحمّد مقابله کند؟ از کجا شروع کند؟ آیا نیروهای خود را به مدینه بفرستد؟
او هر چه فکر میکند به نتیجهای نمیرسد. سرانجام تصمیم میگیرد با عموی خود (عبداللّهعبّاسی) مشورت کند.
آیا تو میدانی عموی او کجاست؟ او در زندان است، اگر یادت باشد در آغاز خلافت منصور، عموی منصوردر حرّان (ترکیه) دست به شورش زد، منصور ابومسلم را به جنگ او فرستاد. ابومسلم توانست عموی منصور را شکست بدهد و از آن زمان تاکنون، عمویِ منصور در زندان است.
اکنون منصور یک نفر را نزد عموی خود میفرستد تا از راهنمایی او استفاده کند.
عموی منصور در جواب میگوید: «زندان فکر و راه حل را از من گرفته است».
وقتی منصور این سخن را میشنود برای او پیام میفرستد: «ای عمو! اگر سیّدمحمّد پیروز شود، به تو هم رحم نخواهد کرد، او من و تو را با هم خواهد
1) 145. کان رجل من آل أویس بن أبی سرح العامری عامر بن لؤ اسمه الحسین بن صخر بالمدینة، لمّا ظهر محمّد سار من ساعته إلی المنصور، فبلغه فی تسعة أسام، فقدم لیلاً، فقام علی أبواب المدینة، فصاح حتّی علموا به وأدخلوه، فقال الربیع: ما حاجتک فی هذه الساعة وأمیر المؤنین نائم؟ قال: لا بدّ لی منه. فدخل الربیع علی المنصور فأخبره خبره، وأنّه قد طلب مشافهته، فأذن له، فدخل علیه فقال: یا أمیر المؤنین، خرج محمّد بن عبد اللّه بالمدینة، قال: قتلته واللّه إن کنت صادقاً....: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 533، نهایة الأرب ح 25 ص 28.
کشت، من برای تو بهتر از سیّدمحمّد هستم».
عموی منصور وقتی این سخن را میشنود به فکر فرو میرود و تصمیم میگیرد به منصور کمک کند. برای همین این پیام را برای او میفرستد: «ای منصور! تو باید در کوفه حکومت نظامی برقرار کنی، هر کس بخواهد در شهر رفت و آمد کند یا از شهر بیرون برود، گردن او را بزن! دستور بده که از شام و ری برای تو نیروی کمکی بیاید، سکّهها طلای زیادی به پای سربازان خود بریز، اگر تو پیروز شوی بار دیگر سکّهها را میتوانی به دست آوری، امّا اگر سکّهها را خرج نکنی و شکست بخوری، آن سکّهها به چه کاری خواهد آمد؟».(1)
وقتی منصور این سخن را میشنود، دست به کار میشود، نامهای به ری و شام میفرستد و نیروی کمکی میطلبد، او دستور میدهد تا در شهر کوفه حکومت نظامی برقرار شود و هر گونه رفتوآمد در شهر ممنوع شود.
میبینم که تو در تعجّب هستی، در مدینه قیام شده است، در کوفه هیچ خبری نیست، هنوز خبر قیام به مردم کوفه نرسیده است، آن وقت در اینجا حکومت نظامی میشود؟
آری! اگر عموی منصور این سخن را نگفته بود، منصور نیروهای خود را به سوی مدینه میفرستاد، آن وقت بود که قیام کوفه آغاز میشد، مردم کوفه دست به شورش میزدند، با شورش کوفه که پایتخت است، کار منصور دیگر تمام بود.
منصور تا فرا رسیدن نیروها صبر میکند، شهر کوفه در کنترل کامل است. از طرف دیگر سیّدمحمّد یاران خود را به سوی مکّه میفرستد و آنان موفّق میشوند مکّه را تصرّف کنند.
1) 146. فأرسل المنصور إلی عمّه عبد اللّه بن علی وهو محبوس: إنّ هذا الرجل قد خرج، فإن کان عندک رأی فأشر به علینا، وکان ذا رأی عندهم، فقال: إنّ المحبوس محبوس الرأی، فأرسل إلیه المنصور، لو جاءنی حتّی یضرب بابی ما أخرجتک، وأنا خیر لک منه، وهو ملک أهل بیتک، فأعاد علیه عبد اللّه ارتحل الساعة حتّی تأتی الکوفة فاجثم علی أکنافهم، فإنّهم شیعة أهل هذا البیت وأنصاره...: تاریخ الطبری ج 6 ص 194، تجارب الأُمم ج 3 ص 393، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص ص 534.
منصور نامهای برای سیّدمحمّد میفرستد و به او میگوید که اگر دست از مقاومت بکشد، او را عفو خواهد کرد و در امان خواهد بود. سیدمحمّد در جواب به او مینویسد: «آیا میتوانم در عفوّی که به من عطا کردهای، سؤلی بکنم، این چه عفوّی است؟ آیا مانند عفوّی است که به ابومسلم و دیگران دادهای؟».
مدّتی میگذرد، منصور سپاه خود را روانه مدینه میکند و پسربرادر خود که عیسیعبّاسی نام دارد فرمانده سپاه خود میکند و از او میخواهد به سوی مدینه حرکت کند.
عیسی با سپاهیان خود به سوی مدینه پیش میرود، خبر به سیدمحمّد میرسد، او یاران خود را آماده مقابله با سپاه عیسیعبّاسی میکند.
سپاه به مدینه میرسد، عیسیعبّاسی دستور میدهد تا چنین فریاد برآورند: «ای مردم مدینه! هر کس به مسجد برود، در امان است، هر کس به درون خانهاش برود در امان است، ما را با سیّدمحمّد تنها گذارید».
جنگ آغاز میشود، سیّدمحمّد و جمعی از یاران او به سختی از خود دفاع میکنند، مدّتی میگذرد، مردم مدینه او را تنها میگذارند، فقط سیصد نفر با او میمانند، بقیّه همه عهد و پیمان خود را میشکنند و به خانههای خود میروند. سیّدمحمّد طوماری را که اسم بیعتکنندگان در آن نوشته بود از بین میبرد، همچنین همه نامههایی که از اطراف به او نوشته شده بود را آتش میزند تا به دست دشمن نیفتد.
سیدمحمّد به شکست یقین پیدا میکند، از اسب پیاده میشود و اسب خود را میکشد، او تصمیم فرار ندارد، جمعی از یارانش کنار او میجنگند، سیّدمحمّد با شجاعت میجنگد، یاران باوفایش یکی بعد از دیگری کشته میشوند.
ناگهان مردی نزدیک میآید، در فرصتی مناسب شمشیری به صورت او میزند و او به زانو در میآید، دیگری نیزهای به سینهاش میزند و او را به شهادت میرساند و سر او را برای عیسیعبّاسی میبرد. عیسیعبّاسی هم دستور میدهد تا سریع سر سیّدمحمّد را برای منصور بفرستند.
اکنون جنگ به پایان رسیده است، عیسیعبّاسی فرمان میدهد تا سپاه او به جستجوی یاران سیّدمحمّد بپردازند، همان کسانی که سیدمحمّد را تنها گذاشتند و به خانههای خود رفتند. همه آنها را از خانههایشان بیرون میآورند و نزد عیسیعبّاسی میآورند. او دستور میدهد تا همه آنان را در دو ردیف به دار بزنند، کاش آنان فریب نمیخوردند، عیسیعبّاسی قول داده بود که هر کس به خانه خود برود در امان است، امّا این یک دروغ بزرگ بود، افسوس که آنان این دروغ را باور کردند و سیّدمحمّد را تنها گذاشتند.
اکنون عیسیعبّاسی گروهی را به مکّه میفرستند تا آنجا را از دست یاران سیّدمحمّد آزاد کنند.
وقتی سر سیدمحمّد به دست منصور میرسد دستور میدهد تا آن سر را در شهرهای مختلف بچرخانند و سپس در کوفه آویزان کنند.(1)
1) 147. کان معه عیسی بن خضیر وهو یناشده ألاّ ذهبت إلی البصرة أو غیرها ومحمّد یقول: واللّه لا تبتلون بی مرّتین، ولکن اذهب أنت حیث شئت، فقال ابن خضیر: وأین المذهب عنک؟ ثمّ مضی فأحرق الدیوان الذی فیه أسماء من بایعه... ورجع إلی محمّد فقاتل بین یدیه... تقدّم محمّد، فلمّا صار ینظر مسیل سلع عرقب فرسه وعرقب بنو شجاع الخمیسیون دوابّهم، ولم یبق أحد غلا کسر جفن سیفه، فقال لهم محمّد: قد بایعتمونی ولست بارحاً حتّی أُقتل، فمن أحبّ أن ینصرف فقد أذنت له، واشتدّ القتال...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 547.
اکنون از تو میخواهم با من به بصره بیایی، در بصره برادر سیدمحمّد قیام کرده است، آیا نام او را میدانی؟
او سیّدابراهیم است، او مدتی قبل قیام کرده است و بصره را در اختیار گرفته است. مردم بصره با او بیعت کردهاند. همچنین عدّه زیادی از مردم کوفه به او نامه نوشتهاند. در دفتری که نام یاران او ثبت شده است، نام صدهزار نفر آمده است.
منصور بسیار نگران است، او هر لحظه میترسد که سیّدابراهیم به شهر کوفه حمله کند، درست است که در شهر کوفه حکومت نظامی است، امّا اگر مردم شورش کنند، این نیروها نمیتوانند کاری بکنند.
یاران سیّدابراهیم زیادتر میشوند، مردم به پیروزی او امید زیادی دارند، منصور نامهای به عیسیعبّاسی، فرمانده سپاه خود که به مدینه رفته است، میفرستد و از او میخواهد هر چه سریعتر به سوی بصره حمله کند. سپاه عیسیعبّاسی به سوی بصره حرکت میکند. سیّدابراهیم تصمیم میگیرد به مقابله با او برود.
عدهای به سیّدابراهیم میگویند بهتر است از مقابله با سپاه عیسیعبّاسی خوداری کنیم و به جای آن به کوفه حمله کنیم و منصور را به قتل برسانیم، وقتی منصور کشته شود، کار تمام است و سپاه عیسیعبّاسی متفرق خواهند شد.
سیّدابراهیم تصمیم میگیرد تا با یاران خود مشورت کند، یکی از یاران او چنین میگوید: «اگر ما به کوفه حمله کنیم، میترسم که منصور دستور کشتار زنان و کودکان را بدهد و مردم را کشتار کند».
سیّدابراهیم به فکر فرو میرود، آری! منصور دین ندارد، اگر آنان به سوی کوفه حرکت کنند، تا قبل از رسیدن آنان، منصور به کشتار بزرگی دست خواهد زد و مردم کوفه را قتل عام خواهد کرد.
درست است که آنان با حمله به کوفه میتوانند منصور را شکست بدهند، امّا فتح کوفه با چه هزینهای؟
ابراهیم در نقطه عطف تاریخ ایستاده است. او کدام را انتخاب میکند؟ مردم کوفه مسلمان هستند، غیر نظامی هستند، زنان و کودکان چه گناهی کردهاند.
آفرین بر تو ای ابراهیم! تو درست انتخاب کردهای، حکومت اینقدر ارزش ندارد که برای رسیدن به آن، آن همه خون ریخته شود.
یارانت به تو میگویند که منصور جنایت میکند و تو که گناهی نداری، امّا تو سخن آنان را قبول نمیکنی، اگر دشمن تو نامرد است، امّا تو که جوانمرد هستی!(1)
سیّدابراهیم اعلام میکند که برای مقابله با دشمن حرکت میکند، از آن صد هزار نفری که با او پیمان بستهاند، فقط ده هزار نفر برای یاری او میآیند، آنان به سوی سپاه عیسیعبّاسی حرکت میکنند، آنان در منطقه باخمرا (که در اطراف کوفه است) با سپاه دشمن روبرو میشوند.
شب هنگام یاران او به او میگویند اگر الآن حمله کنیم، حتما پیروز میشویم، سیّدابراهیم میگوید که منهرگز به دشمن شبیخون نمیزنم. باید مردانه با دشمن
1) 148. ثمّ ان إبراهیم قدم البصرة، فقیل: قدمها سنة خمس وأربعین بعد ظهور أخیه محمّد بالمدینة... فلمّا استقرّت له البصرة أرسل المغیرة إلی الأهواز، فبلغها فی مئتی رجل... فلم یزل إبراهیم بالبصرة یفرّق العمال والجیوش، حتّی أتاه نعی أخیه محمّد قبل عید الفطر بثلاثة أیّام... فقال من عنده من أهل الکوفة: إنّ بالکوفة أقواماً لو رأوک ماتوا دونک، وإن لم یروک قعدت بهم أسباب شتّی، فسار عن البصرة إلی الکوفة...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 565، أعیان الشیعة ج 2 ص 178، نهایة الأرب ج 25 ص 57.
جنگید.
صبح فرا میرسد، جنگ سختی در میگیرد، در لحظههایی که او تا پیروزی فاصله زیادی نداشت، حملهای از طرف دشمن صورت میگیرد، یاران او فرار میکنند و فقط چهارصد نفر با او باقی میمانند. وقتی عیسیعبّاسی فرار یاران او را میبیند، دل قوی میدارد و با تمام قوا به سوی سیّدابراهیم هجوم میبرد.
در این میان تیری به گلوی سیّدابراهیم اصابت میکند و او بر زمین میافتد و شهید میشود و ساعتی بعد همه یاران باوفایش شهید میشوند.(1)
منصور در قصر خود نشسته است و نگران است که نتیجه چه خواهد شد، مردی به نام نوبخت که فالبین و پیشگو است نزد او میآید و میگوید: «ای خلیفه! پیروزی از آن توست، دشمن تو نابود میشود». منصور دستور میدهد تا او را از قصر بیرون کنند.
ساعتی میگذرد، فرستاده عیسیعبّاسی نزد منصور میآید و خبر کشته شدن سیّدابراهیم را میدهد، منصور خوشحال میشود، دستور میدهد تا آن فالبین را حاضر کنند و به او هزار جریب از بهترین زمینها جایزه میدهد، واقعاً که فالبینی چه شغل پردرآمدی است! آیا این کار باعث نخواهد شد مردم به جادو و فالبینی روی بیاورند؟(2)
این خبر در همه جا میپیچد: سر سیّدابراهیم را برای منصور آوردهاند، منصور امروز جشن گرفته است، همه میتوانند به دیدن او بیایند و جایزه بگیرند.
مردم گروه گروه به سوی کاخ میروند تا به منصور تبریک بگویند،
1) 149. فقال: لو وثقنا بالذی تقول لکان رأیاً، ولکنّا لا نأمن أن تجیئک منهم طائفة فیرسل إلیهم المنصور الخیل فیأخذ البریء والصغیر والمرأة، فیکون ذلک تعرّضاً للمأثم. فقال الکوفی: کأنّکم خرجتم لقتال المنصور وأنتم تتوقون قتل الضعیف والمرأة والصغیر، أو لم یکن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یبعث سرایاه لیقاتل ویکون نحو هذا؟ فقال بشیر: أُولئک کفّار وهؤاء مسلمون. واتّبع إبراهیم رأیه، وسار حتّی نزل باخمری، وهی من الکوفة علی ستّة عشر فرسخاً مقابل عیسی بن موسی...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 568، نهایة الأرب ج 25 ص 60.
2) 150. وبلغ المنصور الخبر بهزیمة أصحابه أوّلاً، فعزم علی إتیان الری، فأتاه نوبخت المنجّم وقال: یا أمیر المؤنین، الظفر لک، وسیُقتل إبراهیم، فلم یقبل منه، فبینما هو کذلک إذ جاءه الخبر بقتل إبراهیم.... فأقطع المنصور نوبخت ألفی جریب بنهر حویزة: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 571، أعیان الشیعة ج 2 ص 179.
سرِ سیّدابراهیم روبروی منصور است، مردم جلو میآیند و به آن دشنام میدهند.
یک نفر جلو میآید، او میخواهد جایزه بیشتری بگیرد، او آبدهان خود را بر آن سر بریده میاندازد، ناگهان منصور از جا بلند میشود و دستور میدهد آن مرد را بگیرند و با چوب به سر و صورت او بزنند، آن قدر او را میزنند که بیهوش میشود. منصور میگوید پای او را بگیرند و از قصر بیرون بیاندازند.
همه سکوت میکنند، هیچکس جرأت ندارد چیزی بگوید، چرا منصور اینطوری شد؟ مجلس جشن را چه کنیم؟
گویا برای یک لحظه غیرتِ عربی منصور به خروش آمده است، این سیّد ابراهیم، پسرعمویِ اوست! منصور از نسل عبّاس، عموی پیامبر است، عبّاس و ابوطالب (پدرحضرتِ علی) با هم برادر بودند.
منصور به یاد گذشتهها افتاد، زمانی که او جوان بود، حکومت بنیاُمیّه روی کار بود، یاد علی(علیه السلام) جرم بود، او نزد قبیلههای عرب میرفت و از علی(علیه السلام) و خوبیها او برای مردم میگفت و مردم به او پول میدادند.
آن روزهایی که او برای حسین(علیه السلام) اشک میریخت و مردم را به یاد مظلومیّت او میانداخت.
منصور این حکومت را به نام «آلمحمّد» به دست آورده است، رمز موفقیّت بنیعبّاس این بود که آنان دم از خاندان پیامبر زدند، اکنون چگونه ببیند که یک نفر بیاید و آب دهان بر صورت سیّدابراهیم بیاندازد؟
مجلس سکوت است و سکوت. هیچکس چیزی نمیگوید، منصور به صورت سیّدابراهیم خیره شده است و هیچ نمیگوید. لحظاتی میگذرد، یکی از فرماندهان سپاه جلو میآید و میگوید: «ای خلیفه! مصیبت پسرعمویت را به تو تسلیت میگویم،
خدا در این مصیبت به تو صبر بدهد و گناه پسرعمویت را ببخشد».
منصور با شنیدن این سخن خوشحال میشود، گویا این سخن به دل منصور نشسته است، اکنون همه جلو میآیند و این سخن را به منصور میگویند.(1)
به مردم مدینه خبر میرسد که منصور فرماندار جدیدی را برای مدینه انتخاب کرده است. وقتی فرماندار جدید به مدینه میآید دستور میدهد تا همه مردم در مسجد جمع شوند.
وقتی همه مردم به مسجد میآیند او به بالای منبر میرود و چنین سخن میگوید: «ای مردم! بدانید که علی در جامعه اسلامی اختلاف زیادی انداخت و به دنبال حکومت بود. اکنون نیز فرزندان او اینگونهاند، آنان هوس حکومت دارند و برای همین است که کشته میشوند...». همه میفهمند که منظور فرماندار ساداتحسنی هستند که مظلومانه به شهادت رسیدهاند، سیّدمحمّد، سیّدابراهیم و...
همه مردم سکوت کردهاند، این حکومت کارش به آنجا رسید که بر بالای منبر این سخنان را در مورد علی(علیه السلام) بگوید، مردم به یاد دارند روزهایی را که منصور به میان قبیلههای عرب میرفت و از فضایل علی(علیه السلام) برای آنان میگفت و پول میگرفت، آن روزها حکومت بنیاُمیّه روی کار بود، منصور برای قیام تلاش میکرد و همواره از مظلومیّت علی(علیه السلام) سخن میگفت، اکنون چه شده است که فرماندار مدینه این سخنان را در مورد علی(علیه السلام) میگوید؟
اکنون امامصادق(علیه السلام) از جای برمیخیزد و رو به فرماندار میکند و میگوید: «بدان که تو و آن کسی که تو را به این شهر فرستاده است به آنچه گفتی سزاوارتر هستید».(2)
1) 151. ثبت إبراهیم فی نفر من أصحابه یبلغون ستمئة، وقیل أربعمئة، وقاتلهم حمید، وجعل یرسل بالرؤس إلی عیسی، وجاء إبراهیم سهم عائر فوقع فی حلقه فنحره، فتنحّی من موقفه وقال: أنزلونی، فأنزلوه عن مرکبه... وحُمل رأس إبراهیم إلی المنصور فوضع بین یدیه... فوقف فسلّم، ثمّ قال: أعظم اللّه أجرک یا أمیر المؤنین فی ابن عمّک، وغُفر له ما فرّط فیه من حقّک، فاصفرّ لون المنصور وأقبل علیه... لمّا وضع الرأس بصق فی وجهه رجل من الحرس، فأمر به المنصور فضُرب بالعمد فهشّمت أنفه ووجهه، وضُرب حتّی خمد، وأمر به فجرّوا رجله فألقوه خارج الباب: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 571، أعیان الشیعة ج 2 ص 179.
2) 152. لمّا قُتل محمّد وإبراهیم ابنا عبد اللّه بن الحسن بن الحسن علیهالسلام، صار إلی المدینة رجل یقال له شیبة بن غفال، ولاّه المنصور علی أهلها، فلمّا قدمها وحضرت الجمعة، صار إلی مسجد النبی صلیاللهعلیهوآله، فرقی المنبر وحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ علی بن أبی طالب شقّ عصا المسلمین، وحارب المؤنین، وأراد الأمر لنفسه ومنعه أهله، فحرمه اللّه علیه وأماته بغصّته، وهؤاء ولده یتبعون أثره...: بحار الأنوار ج 47 ص 165.
اکنون دیگر قسمت مرکزی شهر بغداد آماده است، قصر باشکوه منصور را سریع ساختهاند، منصور پول بسیار زیادی برای ساخت این شهر هزینه کرده است. منصور همراه با سپاهیان خود به بغداد میرود و در آنجا مستقر میشود.
وقتی منصور در قصر خود منزل میکند، آرامش خاطر پیدا میکند،او خیال میکند این دیوارهای بلند میتوانند باعث نجات او بشوند، کسی نیست به منصور بگوید که این همه پول را برای چه هزینه کردهای، این دیوارها و این همه مأمور هرگز نمیتواند مانع آمدن مرگ بشود.
به راستی اگر منصور مرگ را باور داشت این همه ظلم و ستم میکرد؟
در خزانه منصور پول بسیار زیادی انباشته شده است، آیا میدانی او چقدر از مردم مالیات گرفته است؟
بیش از هشتصد میلیون سکّه.(1)
او مردم را در سختی قرار میدهد تا مردم فکر شورش و قیام را از سر خود بیرون کنند. البته طبیعی است که سپاهیان او در وضع خوبی هستند، او به آنان پول زیادی میدهد تا همواره مدافع او باقی بمانند.
امامصادق(علیه السلام) با خانواده خود خداحافظی میکند و همراه مأموران حکومتی به سوی بغداد حرکت میکند، این دستور منصور است که باید امام را به عراق بیاورند.
مردم از آمدن امام باخبر میشوند، اگر چه آنان نمیتوانند به استقبال آن حضرت بیایند، امّا منصور میداند که صلاح نیست فعلا به امام سختگیری کند. او دستور میدهد
1) 153. حکی لنا عن الربیع أنّه قال: مات المنصور وفی بیت المال شیء لم یجمعه خلیفة قطّ قبله؛ مئة ألف ألف درهم وستّون ألف ألف درهم: تاریخ بغداد ج 3 ص 11، تاریخ مدینة دمشق ج 53 ص 421.
تا امام در خانهای منزل کند.
شب از نیمه گذشته است. امشب منصور در «کاخ سبز» است، او دیگر تصمیم خود را گرفته است. او دستور میدهد تا مشاور او بیاید، مأموران به مشاور منصور خبر میدهند که هر چه زودتر خود را نزد منصور برساند.
مشاور با عجله میآید، او میبیند که امشب منصور خیلی آشفته است. منصور به مشاور میگوید:
-- من بیش از صد نفر از سادات را کشتهام، امّا هنوز رهبر آنان زنده است.
-- منظور شما کیست؟
-- جعفربنمحمّد! من امشب قسم خوردهام که او را بکشم. اکنون از تو میخواهم که به خانهای بروی که جعفربنمحمّد در آنجاست و او را در هر وضعی که یافتی نزد من بیاوری!
-- چشم.
بعد از آن منصور جلاّد خود را صدا میزند و به او میگوید: «به زودی جعفربنمحمّد را به اینجا میآورند، وقتی او به اینجا رسید من با او سخن خواهم گفت، نگاه تو به من باشد، هر وقت که من دو دست خود را به هم زدم، تو شمشیر بکش و گردن او را بزن. حواست باشد، تو نباید منتظر باشی که من به تو سخنی بگویم، من فقط به تو اشاره خواهم کرد و تو باید کار خود را انجام دهی».
مشاور منصور به مأموران حکومتی چنین میگوید: «هر چه سریعتر حرکت کنید و جعفربنمحمد را به اینجا بیاورید! لازم نیست که در خانه را به صدا درآورید، از دیوار خانه بالا بروید، به صورت ناگهانی بر او وارد شوید، این دستور خلیفه است».
مأموران حرکت میکنند، وقتی به خانه امام میرسند، با نردبان از دیوار بالا میروند و وارد خانه میشوند. وقت سحر است و امام مشغول نماز است، مأموران لحظهای صبر میکنند تا نماز امام تمام میشود، آنان به امام میگویند: «به دستور خلیفه باید با ما
بیایید». امام به آنان میگوید:
-- اجازه بدهید لباسم را عوض کنم.
-- نه. امکان ندارد.
آنان دستور دارند که امام را با پای برهنه و بدون کفش حرکت بدهند، امام همراه آنان حرکت میکند.
اکنون امام نزدیک قصر منصور است، یکی از مأموران که میداند که منصور چه تصمیمی گرفته است، او از قصر خارج میشود و از دور میبیند که امام را به سوی قصر میآورند. او نزد امام میرود و میگوید: «ای پسر پیامبر! منصور در مورد شما تصمیمی دارد، من دوست ندارم شما را در آن حال ببینم. اگر وصیّتی دارید به من بگویید».
امام به او نگاهی میکند و میگوید: «نگران نباش»، آنگاه امام دعایی را آرام زیر لب زمزمه میکند و سپس وارد قصر میشود.
منصور روی تخت خود نشسته است، دیگر از آن عصبانیّت خبری نیست. امام نزد منصور میرود، منصور از جا بلند میشود و امام را کنار خود مینشاند و میگوید: «ببخشید که شما را این همه زحمت دادم».
اکنون منصور رو به امام میکند و میگوید:
-- من قبلاً از شما حدیثی در مورد پیوند با خویشاوندان (صله رحم) شنیده بودم، آن حدیث را برایم بازگو کنید.
-- پیامبر فرموده است: «هر کس میخواهد مرگش به تاخیر افتد و بیماری از او دور شود، صله رحم کند و با خویشان خویش نیکی نماید».
-- منظور من حدیث دیگری بود.
-- بسیار خوب. پیامبر فرمود که مرگ یکی از بندگان خدا فرا رسیده بود و در حال جان دادن بود. آن شخص صلهرحم مینمود و به خویشاوندان خود نیکی میکرد. برای همین خدا به فرشتگان خود وحی کرد که به عمر او سی سال اضافه کنند و اینگونه او سیسال دیگر زنده ماند.
اکنون منصور از امام میخواهد جلو بیاید، سپس مقداری عطر به امام میزند و آن حضرت را خوشبو میکند و سپس اجازه رخصت میدهد و امام از قصر خارج میشود.
حتما میدانی که منصور با امامصادق(علیه السلام) فامیل است، جدّ آنان، عبّاس بود، عباس، عموی پیامبر بود. خاندان عبّاسی در واقع پسرعموهایِ امام حساب میشوند. منظور منصور از صلهرحم این بود که به حساب خودش اکنون، به امام نیکی کرده است تا عمر او طولانی شود.
مأمور منصور تعجّب میکند، او نزد امام میآید و میگوید:
-- ای پسر پیامبر! منصور تصمیم داشت شما را به قتل برساند، او جلاّد را فرا خوانده بود. جلاّد آماده یک اشاره منصور بود. من دیدم که شما وقتی خواستید وارد این قصر شوید، دعایی را خواندید، آن دعا چه بود؟
-- حالا وقت این حرفها نیست!
مأمور صبر میکند تا شب فرا میرسد، او نزد امام میرود و از او در مورد آن دعا سؤل میکند، اکنون امام برای او میگوید: «در سال هفتم هجری در جنگ خندق، دشمنان، شهر مدینه را محاصره کردند. شبی از شبها پیامبر علی(علیه السلام) را دید که مشغول نگهبانی است تا مبادا دشمن حمله ناگهانی کند. آن شب جبرئیل به پیامبر نازل شد و دعایی را برای او خواند، آن دعا هدیه خداوند برای علی(علیه السلام) بود. من
امروز آن همان دعا را خواندم.(1)این دعا انسان از بلاها نجات میدهد».(2)
وأمّا الدعاء وهو أن یقول: «اللّهمّ احرسنا بعینک التی لا تنام، واکنفنا برکنک الذی لا یرام، وأعزّنا بسلطانک الذی لا یضام، وارحمنا بقدرتک علینا، ولا تهلکنا فأنت الرجاء. ربّ کم من نعمة أنعمت بها علیَّ قلّ لک عندها شکری، وکم بلیة ابتلیتنی بها قلّ لک عندها صبری، فیا من قلّ عند نعمته شکری فلم یحرمنی، ویا من قلّ عند بلیته صبری فلم یخذلنی، یا ذا المعروف الدائم الذی لا ینقضی أبداً، ویا ذا النعماء التی لا تُحصی عدداً، أسألک أن تصلّی علی محمّد وآله الطاهرین، وأدرأ بک فی نحور الأعداء والجبّارین، اللّهمّ أعنّی علی دینی بدنیای، وعلی آخرتی بتقوای، واحفظنی فیما غبت عنه، ولا تکلنی إلی نفسی فیما حضرته، یا من لا تنقصه المغفرة، ولا تضرّه المعصیة، أسألک فرجاً عاجلاً وصبراً جمیلاً ورزقاً واسعاً، والعافیة من جمیع البلاء، والشکر علی العافیة، یا أرحم الراحمین»: بحار الأنوار ج 91 ص 287.
مدتی از اینماجرا میگذرد، منصور اجازه میدهد تا امام به مدینه بازگردد. امام به سوی مدینه حرکت میکند.
سال 147 فرا میرسد، منصور به فکر آن است که پسرش، مهدیعبّاسی را به عنوان ولیّعهد معرّفی کند و از مردم برای او بیعت بگیرد، البتّه اسم اصلی پسر منصور، محمّد است، امّا منصور به او لقب «مهدی» داده است و مردم او را بیشتر به عنوان «مهدیعبّاسی» میشناسند.
آری! منصور میخواهد از ایمان مردم به «مهدویّت» به نفع حکومت خود استفاده کند و آن را وسیلهای برای تقویت این حکومت قرار دهد، او میخواهد کاری کند که مردم باور کنند که پسر او «مهدی موعود» است.
آیا منصور موفّق خواهد شد پسرش را به عنوان ولیّعهد معرّفی کند؟ مشکل بزرگی سر راه منصور است. آن مشکل این است که خلیفه قبلی (سفّاح) وقتی منصور را به عنوان خلیفه بعد از خود انتخاب نمود، برای منصور، ولیّعهدی هم قرار داد.
آیا تو ولیّعهد را میشناسی؟ ولیّعهد همان پسرِبرادر منصور است که اسم او عیسیعبّاسی است، همان فرماندهای که با سپاه به مدینه رفت و سیّدمحمّد را به شهادت رساند و بعد از آن سیّدابراهیم را هم به شهادت رساند، اکنون منصور میخواهد اینگونه پاداش این همه خوشخدمتی او را بدهد، برای همین منصور به نقشهای فکر میکند، او چهل تن از نزدیکان خود را نزد عیسیعبّاسی میفرستد، آنان از عیسیعبّاسی میخواهند که از ولیعهدی کنارهگیری کند، عیسیعبّاسی
1) 154. اللّهمّ احرسنا بعینک التی لا تنام، واکنفنا برکنک الذی لا یرام، وأعزّنا بسلطانک الذی لا یضام، وارحمنا بقدرتک علینا ولا تهلکنا، فأنت الرجاء، ربّ کم من نعمة أنعمت بها علیَّ قلّ لک عندها شکری، وکم بلیة ابتلیتنی بها قلّ لک عندها صبری، فیا من قلّ عند نعمته شکری فلم یحرمنی، ویا من قلّ عند بلیته صبری فلم یخذلنی. یا ذا المعروف الدائم الذی لا ینقضی أبداً، ویا ذا النعماء التی لا تُحصی عدداً، أسألک أن تصلّی علی محمّد وآله الطاهرین، وأدرأ بک فی نحور الأعداء والجبّارین. اللّهمّ أعنّی علی دینی بدنیای وعلی آخرتی بتقوای، واحفظنی فیما غبت عنه، ولا تکلنی إلی نفسی فیما حضرته، یا من لا تنقصه المغفرة، ولا تضرّه المعصیة، أسألک فرجاً عاجلاً، وصبراً جمیلاً ورزقاً واسعاً، والعافیة من جمیع البلاء، والشکر علی العافیة، یا أرحم الراحمین: مهج الدعوات ص 192، بحار الأنوار ج 91 ص 287.
2) 155. قلت: یا أمیر المؤنین، ما هذه الفکرة؟ قال: قتلت من ذرّیة فاطمة ألف سیّد أو یزیدون، وترکت سیّدهم ومولاهم وإمامهم، فقلت: ومن ذاک یا أمیر المؤنین؟ قال: جعفر بن محمّد، وقد علمت أنّک تقول بإمامته، وأنّه إمامی وإمامک وإمام هذا الخلق جمیعاً، ولکن الآن أفرغ منه...: الثاقب فی المناقب ص 2018، مدینة المعاجز ج 5 ص 248؛ قعد المنصور فی قصره فی القبّة الخضراء، وکانت قبل قتل محمّد وإبراهیم ابنی عبد اللّه بن الحسن تُسمّی الحمراء، وکان له یوم یُسمّی یوم الذبح، وکان قد أشخص جعفر بن محمّد من المدینة، فدعا الربیع لیلاً وقال: ائتنی بجعفر بن محمّد علی الحال التی تجده فیها. قال الربیع: فقلت: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، هذا واللّه هو العطب، إن أتیت به علی ما أراه من غضبه...: أعیان الشیعة ج 6 ص 461؛ فقلت له: یابن رسول اللّه، إن هذا الجبّار یعرضنی علی السیف کلّ قلیل، وقد دعا المسیّب بن زهیر فدفع إلیه سیفاً وأمره أن یضرب عنقک، وإنّی رأیتک تحرّک شفّتیک حین دخلت بشیء لم أفهمه عنک، فقال: لیس هذا موضعه... فقال له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: یا أبا الحسن، أما خشیت أن تقع علیک عین؟ قال: إنّی وهبت نفسی للّه ولرسوله، وخرجت حارساً للمسلمین فی هذه اللیلة. فما انقضی کلامهما حتّی نزل جبرئیل علیهالسلام وقال: یا محمّد، إنّ اللّه یقرئک السلام ویقول لک: قد رأیت موقف علی بن أبی طالب علیهالسلام منذ اللیلة...: بحار الأنوار ج 91 ص 287.
این سخن را قبول نمیکند.
آنان نزد منصور میآیند و شهادت میدهند که ما شنیدیم که عیسیعبّاسی از ولیّعهدی کنارهگیری کرد و اکنون باید ولیّعهد جدید انتخاب شود، حکومت نمیتواند بدون ولیّعهد باشد، اکنون منصور، پسر خود را (مهدیعبّاسی) را به عنوان ولیّعهد خود انتخاب میکند و همه با او بیعت میکنند.
این خبر به گوش عیسیعبّاسی میرسد، سراسیمه نزد منصور میآید و میگوید: من هرگز از مقام خود کنارهگیری نکردهام!
منصور به او میگوید: چهلنفر از بزرگان و ریشسفیدان شهادت دادهاند که تو از مقام خود کنارهگیری کردهای، آیا میشود آنان دروغ بگویند؟
و اینگونه است که عیسیعبّاسی میفهمد که کار از کار گذشته است و دیگر باید آرزوی خلافت را به گور ببرد.(1)
اکنون منصور با پسرش، مهدیعبّاسی سخن میگوید و راه و روش حکومت را به او یاد میدهد، گوش کن: «تو جامعه را باید اینگونه مدیریت کنی: گروهی را در فقر و بیچارگی نگاه بداری تا همیشه دست نیاز آنها به سوی تو باشد، عدّهای را باید بترسانی تا از شهر خود فرار کنند و همیشه از جان خود در هراس باشند، بقیّه را هم باید را در گوشه زندان قرار بدهی! پسرم! وقتی به حکومت رسیدی، نگذار که مردم در رفاه و آسایش باشند، این راهی است که تو میتوانی سالها بر آنان حکومت کنی».(2)
آری! این حکومت با شعار ظلمستیزی روی کار آمد، بنیعبّاس به مردم گفتند که
1) 156. ذکر البیعة للمهدی وخلع عیسی بن موسی، وفیها خلع عیسی بن موسی بن محمّد بن علی من ولایة العهد، وبویع للمهدی محمّد بن المنصور، وقد اختُلف فی السبب الذی خلع لأجله نفسه، فقیل إنّ عیسی لم یزل علی ولایة العهد وأمارة الکوفة من أیّام السفّاح إلی الآن، فلمّا کبر المهدی وعزم المنصور علی البیعة له، کلّ عیسی بن موسی فی ذلک، وکان یکرمه ویجلسه عن یمینه ویجلس المهدی عن یساره....: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 577.
2) 157. سمعت المنصور یقول للمهدی لمّا ودّعه عند خروجه إلی مکّة: إنّی ترکت الناس ثلاثة أصناف: فقیراً لا یرجو إلاّ غناک، وخائفاً لا یرجو إلاّ أمنک، ومسجوناً لا یرجو الفرج إلاّ منک، فإذا ولّیت فأذقهم طعم الرفاهیة، لا تمدد لهم کلّ المدّ: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 395.
ما میخواهیم شما را از دست ظلم و ستم بنیاُمیّه نجات بدهیم، امّا وقتی حکومت را به دست گرفتند، کاری کردند که مردم آرزو میکنند کاش بار دیگر بنیاُمیّه روی کار بیایند.
منصور در کاخ خود نشسته است، بزرگان سپاه مهمان او هستند، منصور رو به مهمانان خود میکند و میگوید: «من کسی را مانند حَجّاج ندیدم که به رهبر خود وفادار باشد. وقتی که بنیاُمیّه او را فرماندار کوفه نمودند، خدمات زیادی به آنان نمود و باعث بقای حکومت بنیاُمیّه شد».
حتما تو نام حَجّاج را شنیدهای، حَجّاج در سال 75 هجری از طرف حکومت بنیاُمیّه، فرماندار عراق شد. او بیش از صد هزار نفر از مردم عراق را به قتل رساند و همین تعداد را در زندان افکند و توانست عراق را برای حکومت بنیاُمیّه حفظ کند.
اکنون منصور از حجّاج یاد میکند و از وفای او به بنیاُمیّه سخن میگوید.
در این هنگام یکی از سپاهیان از جا برمیخیزد و میگوید: «ای منصور! بگو بدانم حجّاج در کدام امر بر ما پیشی گرفته است؟ همه میدانیم که خدا پیامبر خود را بسیار دوست دارد، تو به ما دستور دادی تا فرزندان پیامبر خود را به قتل برسانیم و ما فرمان بردیم و آنان را به خاک و خون کشیدیم. بگو بدانم آیا ما باوفا هستیم یا حجّاج؟».
منصور عصبانی میشود و به او میگوید: «سرجایت بنشین!». همه با شنیدن این سخنان به فکر فرو میروند، حجّاج جنایات زیادی انجام داد، امّا او مردم کوفه را به قتل رساند، امّا سپاهیان منصور دهها تن از فرزندان پیامبر را به قتل رساندهاند،
به راستی کدام به رهبر خود وفادارتر بودهاند؟(1)
خفقانِ حکومت منصور بیشتر میشود، شیعیان به سختی میتوانند به مدینه بروند، این روزها امامصادق(علیه السلام) غریب و تنها شده است.(2)
آن حضرت با دیدار شیعیانش که از شهرهای دیگر میآمدند، خوشحال میشد، امّا اکنون منصور دیدار با امام را ممنوع اعلام کرده است، منصور جاسوسانی را به مدینه فرستاده است، اگر آنها متوجّه بشوند کسی به دیدار امامصادق(علیه السلام) رفته است، آن را به فرماندار مدینه گزارش میکنند.
منصور میداند که امام بر قلبها حکومت میکند، درست است او درِ خانه امام را بسته است، امّا علم امام در همه جا پخش شده است، شاگردان او در شهرهای مختلف به نشر مکتب تشیّع میپردازند، آن نهالی که امامصادق(علیه السلام) آن را کاشت، امروز به درخت تنومندی تبدیل شده است که هیچ طوفانی نمیتواند آن را سرنگون کند.
منصور عاشق ریاست و حکومت خود است، درست است که او سیدمحمّد و سیّدابراهیم را از میان برداشت، شاید این یک موفقیّت برای او بود، او همه ساداتحسنی را در سیاهچال زندانی کرد، امّا امروز منصور به هوش میآید، میبیند که مردم همه توجّه و امیدشان به امامصادق(علیه السلام) است.
اگر امروز مردم از آلمحمّد سراغ بگیرند، دیگر کسی به غیر از امامصادق(علیه السلام) باقی نمانده است که مردم به او دلخوش داشته باشند.
مردم در نماز خود بر آلمحمّد درود و صلوات میفرستند، طبیعی است که آنان با خود میگویند: این آلمحمّد چه کسانی هستند؟ امامصادق(علیه السلام) همان آلمحمّد است.
1) 158. إنّ المنصور قال یوماً لجلسائه بعد قتل محمّد وإبراهیم: تاللّه ما رأیت رجلاً أنصح من الحجّاج لبنی مروان. فقام المسیّب بن زهیر الضبّی فقال: یا أمیر المؤنین، ما سبقنا الحجّاج بأمرٍ تخلّفنا عنه، واللّه ما خلق اللّه علی جدید الأرض خلقاً أعزّ علینا من نبیّنا، وقد أمرتنا بقتل أولاده فأطعناک وفعلنا ذلک، فهل نصحنا أم لا؟ فقال له المنصور: اجلس لا جلست: مروج الذهب ج 3 ص 298.
2) 159. سمعت أبا عبد اللّه علیهالسلام یقول: أشکو إلی اللّه عزّ وجلّ وحدتی وتقلقلی بین أهل المدینة حتّی تقدموا وأراکم وآنس بکم...: الکافی ج 8 ص 215، معجم رجال الحدیث ج 14 ص 177.
مردم میدانند که او حکومت منصور را حکومت طاغوت میداند و هرگز این حکومت را تأیید نکرده است. این برای منصور بسیار سخت است، منصور شیفته قدرت و حکومت است، اگر امامصادق(علیه السلام) دستور قیام بدهد، چه خواهد شد؟ منصور از این میترسد. او با خود فکر میکند و سرانجام تصمیم میگیرد تا امام را به شهادت برساند.
او نامهای محرمانه به فرماندار خود در مدینه مینویسد و از او میخواهد تا امامصادق(علیه السلام) را مسموم کند.
وقتی این نامه به دست فرماندار مدینه میرسد، به فکر فرو میرود، او باید بهگونهای امام را مسموم کند که کسی از آن باخبر نشود.
خبری در میان مردم مدینه رد و بدل میشود، امامصادق(علیه السلام) در بستر بیماری است، خیلیها نمیدانند ماجرا چیست.
یکی از شیعیان به دیدار امام میرود، او میبیند که امام بسیار ضعیف و لاغر شده است. وقتی او این حالت را میبیند شروع به گریه میکند، امام به او رو میکند و میگوید:
-- چرا گریه میکنی؟
-- چگونه گریه نکنم، وقتی شما را در این حالت میبینم.
-- گریه نکن، بدان آنچه برای مؤن پیش میآید، برای او خیر است.(1)
اکنون امام از هوش میرود، این حالت، نشانه آن است که امام را مسموم کردهاند.
ساعتی میگذرد، امام به هوش میآید، رو به خدمتکار خود میکند و میگوید: «هفتاد سکّه طلا برای حسنافطس بفرستید».
خدمتکار تعجّب میکند، او حسنافطس را میشناسد، او کسی است که مدّتها
1) 160. ودخل بعض أصحاب أبی عبد اللّه علیهالسلام فی مرضه الذی توفّی فیه إلیه، وقد ذبل فلم یبق إلاّ رأسه، فبکی، فقال: لأیّ شیء تبکی؟ فقال: لا أبکی وأنا أراک علی هذه الحال؟ قال: لا تفعل، فإنّ المؤن تعرض کلّ خیر، إن قطّع أعضاؤ کان خیراً له، وإن ملک ما بین المشرق والمغرب کان خیراً له: مشکاة الأنوار ص 75، بحار الأنوار ج 68 ص 159.
قبل، امامصادق(علیه السلام) را تهدید کرد و قصد جان او را داشت، اکنون امام دستور داده است تا برای او هفتاد سکّه طلا ببرند.(1)
اکنون امام در اثر سمّی که در بدن اوست، از هوش میرود، نمیدانیم فرماندار مدینه کجا و چگونه امام را مسموم کرده است، گویا با انگور آغشته به سم، امام را مسموم کردهاند.(2)
حال امام سختتر میشود، دیگر کاری از دست پزشک هم برنمیآید، گویا امام به زودی به سوی بهشت پرواز خواهد کرد.
بیست و پنجم ماه «شَوّال» است، (در واقع 25 شب از ماه رمضان گذشته است)
برخیز! مولای من!
امشب، جمعه شب است، تو در بستر آرمیدهای!
برخیز و برای ما سخن بگو! شیعیان تو هنوز منتظر شنیدن سخنانت هستند.
مگر تو برای ما همچون پدری مهربان نبودی؟
هر وقت که ما به سوی تو میآمدیم، برای ما سخن میگفتی و دوست داشتی که ما بیشتر بدانیم.
برخیز! مولای من! ما هنوز به سخن تو نیاز داریم، چرا میخواهی از سرِ ما سایه برگیری و پرواز کنی!
چشم باز کن و اشک ما را ببین که چگونه برای تو بیقرار شدهایم.
چرا برنمیخیزی؟ نکند به فکر رفتن هستی؟
برخیز و یک بار دیگر برایمان سخن بگو! پس چرا تو چشم بر هم نهادهای! مگر تو غم ما را نداشتی؟ نکند میخواهی تنهایمان بگذاری و بروی؟
1) 161. عن سالمة مولی أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام حین حضرته الوفاة، فأُغمی علیه، فلمّا أفاق قال: أعطوا الحسن بن علی بن الحسین - وهو الأفطس - سبعین دیناراً، وأعط فلاناً کذا وکذا، وفلاناً کذا وکذا، فقلت: أتعطی رجلاً حمل علیک بالشفرة؟ فقال: ویحک، ما تقرأ القرآن؟ قلت بلی...: الکافی ج 7 ص 55، تهذیب الأحکام ج 9 ص 246، وسائل الشیعة ج 19 ص 417، مستدرک الوسائل ج 14 ص 137، بحار الأنوار ج 46 ص 182 وج 47 ص 276.
2) 162. وتوفّی علیهالسلام یوم الاثنین فی النصف من رجب سنة ثمان وأربعین ومئة، مسموماً فی عنب: بحار الأنوار ج 47 ص 2؛ ویقال: إنّه مات بالسمّ فی أیّام المنصور: بحار الأنوار ج 47 ص 1.
امامکاظم(علیه السلام) کنار بستر پدر نشسته است و آرامآرام اشک میریزد، لحظاتی میگذرد، امامصادق(علیه السلام) چشمان خود را باز میکند و میگوید: «به همه بستگانم بگویید به اینجا بیایند».
به همه خبر میدهند که سریع خود را به خانه امام برسانند، وقتی همه میآیند، امام به آنان نگاهی میکند و میگوید: «شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد، نمیرسد».(1)
همه به فکر فرو میروند، آری! نماز، ستون دین است، امام دوست دارد که همه کسانی که پیرو او هستند، حق نماز را ادا کنند و آن را اوّل وقت بخوانند.
اکنون امام وصیّت میکند که بعد از من، هفت سال در مراسم حجّ برایم سوگواری کنید. در ایّام حجّ، مسلمانان از همه جا به مکّه میآیند، وقتی در آنجا مراسم سوگواری برگزار شود، مردم در این مراسم شرکت میکنند و این باعث میشود که یاد امامصادق(علیه السلام) زنده بماند و حقایق بیان شود.
با این وصیت همه میفهمند که دیگر امام آماده پرواز به سوی آسمانها شده است، روح او 65 سال است که در زندانِ دنیا اسیر بوده است، اکنون موقع پرواز است!(2)
عرقی بر پیشانی امام مینشیند، این حدیث پیامبر است که وقتی مرگ مؤن نزدیک میشود، پیشانی او عرق میکند و بعد از آن، او آرامش زیبایی را تجربه میکند.(3)
لحظاتی بعد، امام نام خدا را بر زبان جاری میکند و روح او به سوی آسمان پرواز میکند.
1) 163. لو رأیت أبا عبد اللّه علیهالسلام عند الموت لرأیت عجباً، فتح عینیه ثمّ قال: أجمعوا لی کلّ من بینی وبینه قرابة. قالت: فلم نترک أحداً إلاّ جمعناه، قالت: فنظر إلیهم ثمّ قال: إنّ شفاعتنا لا تنال مستخفّاً بالصلاة: المحاسن ج 1 ص 80، الأمالی للصدوق ص 572، ثواب الأعمال ص 228، روضة الواعظین ص 318، وسائل الشیعة ج 4 ص 27، بحار الأنوار ج 47 ص 2.
2) 164. ولد أبو عبد اللّه علیهالسلام سنة ثلاث وثمانین، ومضی علیهالسلام فی شوال من سنة ثمان وأربعین ومئة، وله خمس وستّون سنة، ودُفن بالبقیع، وأُمّه أُمّ فروة بنت القاسم بن محمّد، وأُمّها أسماء بنت عبد الرحمن بن أبی بکر: الکافی ج 1 ص 472، بحار الأنوار ج 47 ص 1.
3) 165. إنّ المؤن إذا نزل به الموت ودنت وفاته عرق جبینه وصار کاللؤؤالرطب، وسکن أنینه: بحار الأنوار ج 42 ص 291.
تصمیم گرفته بودم وقتی قلم به اینجا برسد، دیگر کتاب را تمام کنم، امّا چه باید میکردم، قلم من، هنوز عطش داشت، عطش نوشتن!
باید از اندیشههای امامصادق(علیه السلام) بیشتر سخن میگفتم، میدانستم سخنان گهربار امام بسیار زیاد است، من کدام را باید انتخاب میکردم؟
سرانجام به یاد این سخن افتادم:
«آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید».
توفیق رفیق راهم شد و من به کتب احادیث مراجعه کردم و باز هم نوشتم، خوشا به حال یاران امام صادق(علیه السلام)! کسانی وقتی به حضور امام میرفتند، خود را در در بهشت احساس میکردند. خدا آنان را رحمت کند، آنان سخنانی را که از امام شنیدند برای آیندگان نقل کردند. من اکنون از زبانِ آنان مینویسم.
با من همراه باش...
امامصادق(علیه السلام) میداند که ما چیزهای دیگری را به اسم دین شنیدهایم، برای همین به ما اجازه میدهد تا سؤلات خود را از او بپرسیم و او با روی باز به همه سؤلات پاسخ میدهد.
اکنون من از امام اجازه میگیرم و میگویم: آقای من! عدّهای میگویند که خدا مانند انسانها، چهره و دست دارد، آنان برای این سخن خود به آیهای از قرآن استدلال میکنند، آنجا که خدا میگوید: «ای ابلیس! چرا بر آدم که من او را با دست خود خلق کرده بودم، سجده نکردی؟».
امام سر خود را به سوی آسمان میگیرد و میگوید: «بار خدایا! بخشش تو را میطلبم».
بعد رو به من میکند و میگوید: «هر کس اعتقاد داشته باشد که خدا چهره و صورت دارد، کافر شده است، هر کس اعتقاد داشته باشد که خدا اعضا و دست و پا دارد، کافر است، خدا از آنچه اینان میگویند، بالاتر و والاتر است».
این سخن امام خیلی روشن است، امّا اگر خدا دست ندارد، پس معنای این آیه چه میشود، آنجا که خدا در قرآن میگوید: «ای ابلیس! چرا بر آدم که من او را با دو
دست خود خلق کرده بودم، سجده نکردی؟».(1)
اکنون امام در جواب میگوید: «منظور از دست خدا در این آیه، قدرت خداست. خدا به شیطان میگوید که چرا بر آدم که من او را با قدرت خود آفریدم، سجده نکردی».
اکنون همه ما متوجّه شدیم که معنای این آیه چیست: (یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ): «دست خدا بالای همه دستها میباشد»، یعنی قدرت خدا بالاتر از همه قدرتهاست!
سؤل دیگری به ذهنم میرسد، به راستی منظور از چهره خدا چیست؟
امام در پاسخ میگوید: «منظور از صورت خدا، پیامبران و اولیای او میباشند».
آری! خدا دوستانِ خوب خود را به عنوان چهره خود «وجه اللّه» معرّفی کرده است.(2)
آری! خدا دوستانِ خوب خود را به عنوان چهره خود «وجه اللّه» معرّفی کرده است.
هر کس دین خدا و معرفت و شناخت او را میخواهد، باید نزد پیامبران و نمایندگان خدا برود، فقط آنها هستند که میتوانند معرفت و شناخت واقعی را برای مردم بیان کنند.
بار دیگر به این جواب امام فکر میکنم، اکنون میفهمم که «وجه اللّه: چهره خدا»، لقبی است که خدا به دوستان خوب خود داده است.
وقتی من به دیدار بزرگی میروم، با کمال احترام روبروی چهره آن شخص میایستم و سلام میکنم، هیچ وقت نمیروم به چهره او پشت کنم و سلام بنمایم.
خدا حجّت خود را، چهره خود معرّفی کرده است، حجّت خدا همان پیامبر و دوازده امام پاک میباشند، اگر کسی میخواهد به سوی خدا برود باید از راه آنان برود.
1) 166. سوره صاد، آیه 74.
2) 167. عن یونس بن ظبیان قال: دخلتُ علی الصادق جعفر بن محمّد علیهالسلام، فقلت: یابن رسول اللّه، إنّی دخلت علی مالک وأصحابه، فسمعت بعضهم یقول: إنّ للّه وجهاً کالوجوه، وبعضهم یقول: له یدان! واحتجّوا لذلک بقول اللّه تبارک وتعالی: «بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ»، وبعضهم یقول: هو کالشاب من أبناء ثلاثین سنة! فما عندک فی هذا یابن رسول اللّه؟ قال - وکان متّکئاً فاستوی جالساً وقال - : اللّهمّ عفوک عفوک. ثمّ قال: یا یونس، من زعم أنّ للّه وجهاً کالوجوه فقد أشرک، ومن زعم أنّ للّه جوارح کجوارح المخلوقین فهو کافر باللّه، فلا تقبلوا شهادته ولا تأکلوا ذبیحته، تعالی اللّه عمّا یصفه المشبّهون بصفة المخلوقین، فوجه اللّه أنبیاؤ وأولیاؤ...: کفایة الأثر ص 255، الفصول المهمّة للحرّ العاملی ج 1 ص 244، بحار الأنوار ج 3 ص 287، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 167.
یکی از دوستانم به من گفته بود که روزی پیامبر به مسلمانان گفت: «من خدا را به شکل جوانی زیبا دیدم ، در صورت خدا هیچ مویی نبود، بر سر او تاج زیبایی بود و موهای سرش از دو طرفگوش او آویزان بود. خدا کفشی از جنس طلا پا کرده بود و بر فرشی از طلا ایستاده بود».(1)
الوفرَة: الشعر المجتمع علی الرأس، وقیل: ما سال علی الأُذنین من الشعر: لسان العرب ج 5 ص 288، القاموس المحیط ج 2 ص 155، تاج العروس ج 7 ص 595؛ رأیت ربّی فی المنام فی صورة شاب موفر فی الخضر، علیه نعلان من ذهب، وعلی وجهه فراش من ذهب: کنز العمّال ج 1 ص 228.
اینچیزی است که مردم به عنوان حدیث پیامبر آن را قبول دارند.
من با خود فکر میکنم، آیا خدا را میتوان با چشم دید؟ آیا خدا سر و پا و مو دارد؟
باید این مطلب را به امامصادق(علیه السلام) بگویم و از او جواب صحیح را بشنوم. وقتی امام سخن مرا میشنود میگوید: «پیامبر هرگز خدا را با چشم سر ندید، او با قلب خویش خدا را دید، هر کس خیال کند که خدا را میتوان با چشم سر دید، کافر شده است، اگر خدا را میشد با چشم دید، دیگر او خدا نبود، بلکه یک آفریده بود، هر چه با چشم دیده شود، مخلوق است. هر چیزی که با چشم دیده شود، یک روز از بین میرود و تو میدانی که خدا هرگز از بین نمیرود.
خدا صفات و ویژگیهای مخلوقات را ندارد، اگر او یکی از این صفات را میداشت، میشد او را با چشم دید، امّا دیگر او نمیتوانست همیشگی باشد، گذر زمان او را هم دگرگون میکرد.
خدای یگانه هیچ صفتی از صفات مخلوقات خود را ندارد، برای همین هرگز نمیتوان او را حس کرد و یا او را دید. در دنیا و آخرت هیچکس نمیتواند خدا را با چشم سر ببیند.(2)
اکنون من متوجّه میشوم آن سخنی که به پیامبر نسبت دادهاند، دروغ بوده است. آری! ما باید شنیدههای خود را به امام عرضه کنیم، خیلی از شنیدههای ما
1) 168. رأیت ربّی فی صورة شاب له وفرة. عن ابن عبّاس، ونقل عن أبی زرعة أنّه قال: هو حدیث صحیح: کنز العمّال ج 1 ص 228، کشف الخفاء ج 1 ص 436.
2) 169. إنّ محمّداً صلیاللهعلیهوآله لم یرَ الربّ تبارک وتعالی بمشاهدة العیان، وإنّ الرؤة علی وجهین: رؤة القلب، ورؤة البصر، فمن عنی برؤة القلب فهو مصیب، ومن عنی برؤة البصر فقد کفر باللّه وبآیاته؛ لقول رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله صلیاللهعلیهوآله: من شبّه اللّه بخلقه فقد کفر...: بحار الأنوار ج 4 ص 54، جامع أحادیث الشیعة ج 26 ص 30، الغدیر ج 3 ص 223.
اساسی ندارد، ما باید دین را از نو بشناسیم.
امامصادق(علیه السلام) برای ما ملاکی برای شناخت حدیث صحیح از حدیث دروغ بیان میکند و میگوید: «هر حدیثی که شنیدید اگر آن را مطابق قرآن یافتید، آن را قبول کنید، امّا اگر آن را مخالف قرآن یافتید، آن را رد کنید».
قرآن در سوره انعام، آیه 103 میگوید:
(لاَّ تُدْرِکُهُ الْأَبْصَ-رُ...): «چشمها نمیتوانند خدا را ببینند».
هر سخنی که با این آیه مخالف باشد، ما باید آن را رد کنیم.
امروز امامصادق(علیه السلام) به شاگردان خود رو میکند و میپرسد:
-- آیا میتوانی برای من جمله «اللّه اکبر» را معنا کنی؟
-- خدا بزرگتر از همه چیز است، هر چه در جهان میبینم، همه، آفریدههای خدا هستند، خدا بزرگتر از همه آفریدهها میباشد.
-- اگر اینچنین بگویی، تو خدا را محدود فرض کردهای! این سخن تو درست نیست.
-- پس منظور از «اللّه اکبر» چیست؟
-- خدا بزرگتر از این است که به وصف بیاید.(1)
وقتی من این سخن را میشنوم، به فکر فرو میروم، خدا بزرگتر از این است که به وصف بیاید.
اگر من بگویم: «خدا از همه هستی، بزرگتر است»، شاید من بتوانم همه هستی را درک کنم، امّا آیا میتوانم خدا را هم ببینم؟ آیا میتوانم بزرگی او را احساس کنم؟ آیا میتوانم حقیقت خدا را در ذهن خود تصوّر کنم؟
1) 170. عن ابن محبوب، عمّن ذکره، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: «قال رجل عنده: اللّه أکبر، فقال: اللّه أکبر من أیّ شیء؟! فقال: من کلّ شیء، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: حدّدته! فقال الرجل: کیف أقول؟ فقال: قل: اللّه أکبر من أن یوصف»: الکافی ج 1 ص 117، التوحید للصدوق ص 312، معانی الأخبار ص 11، وسائل الشیعة ج 7 ص 191، مستدرک الوسائل ج 5 ص 327، بحار الأنوار ج 81 ص 366 و ج 90 ص 218، جامع أحادیث الشیعة ج 15 ص 432، فلاح السائل ص 99؛ عن جمیع بن عمرو، قال: قال لی أبو عبد اللّه علیهالسلام: أیّ شیء اللّه أکبر؟! فقلت: اللّه أکبر من کلّ شیء، فقال: وکان ثمّ شیء فیکون أکبر منه؟! فقلت: فما هو؟ قال: اللّه أکبر من أن یوصف: المحاسن ج 1 ص 241، الکافی ج 1 ص 117، التوحید للصدوق ص 313، معانی الأخبار ص 11، وسائل الشیعة ج 7 ص 191، بحار الأنوار ج 90 ص 218، جامع أحادیث الشیعة ج 15 ص 431، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 239.
وقتی من نمیتوانم حقیقت خدا را حس کنم و ببینم، چگونه میخواهم بگویم خدا از همه هستی بزرگتر است؟
آیا میتوان حقیقت خدا را با چیزی مقایسه کرد؟
به راستی که سخن امام چقدر دقیق است. خدا بالاتر و والاتر از این است که در فهم و درک من بگنجد. هیچکس نمیتواند حقیقت خدا و چگونگی او را درک کند.
هر چه از خدا در ذهن خودم تصوّر کنم، باید بدانم که خدا غیر از آن میباشد، من فقط میتوانم با فکر کردن به آنچه خدا آفریده است، به عظمت او پیببرم، امّا نمیتوانم حقیقت او را بشناسم.
آری! هیچکس نمیتواند خدا را وصف کند، چرا که ذهن بشر فقط میتواند چیزی را وصف کند که آن را با حواس خود درک کرده باشد، خدا را هرگز نمیتوان با حواس بشری درک کرد.
خدا بالاتر از این است که به وصف و درک درآید.
وقتی در کوفه بودم، این آیه را میخواندم: (وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَ-وَ تِ وَالْأَرْضَ): «تخت خدا همه آسمانها و زمین را فرا گرفته است»؟(1)
میخواستم بدانم معنای «تخت خدا» چیست. از بعضیها سؤل کردم، آنها به من گفتند: خدا تخت بزرگی دارد و بر روی آن نشسته است و فرمان میدهد. آنها به من گفتهاند که وقتی روز قیامت فرا میرسد خدا بر تخت پادشاهی خود مینشیند و مردم به او نگاه میکنند و گروهی هم در پای آن تخت به سجده میافتند.
1) 171. سوره بقره: 255.
حالا وقت آن است که از امامصادق(علیه السلام) معنای این آیه را بپرسم. امام در پاسخ چنین میگوید: «منظور از تخت خدا، علم و دانش خداست، علم و دانش خدا همه زمین و آسمانها را فرا گرفته است. هیچچیز از علم خدا پوشیده نیست».(1)
آری! وقتی پادشاهی بر روی تخت خود مینشیند، در واقع او قدرت و احاطه خود را به حکومت خود نشان میدهد.
تخت پادشاه، نشانه قدرت او بر کشورش است. خدا هم با علم خودش به همه هستی احاطه دارد، هیچچیز بر خدا پوشیده نیست. هر برگ درختی که از درختان میافتد خدا از آن آگاهی دارد.
خدا تختی ندارد که بر روی آن بنشیند و بر آفریدههای خود فرمان بدهد، خدا بالاتر و والاتر از این است که بخواهد در مکانی قرار گیرد. خدا از همه صفاتی که آفریدهها دارند، پاک و منزّه است.
اکنون دیگر میدانم که چگونه باید قرآن را به مطمئنترین شیوه بفهمم، آری! خدا اهلبیت(علیهم السلام) را برای هدایت ما معیّن کرد و از همه ما خواست تا قرآن را از آنان بیاموزیم.
1) 172. عن حفص بن غیاث، قال: «سألتُ أبا عبد اللّه علیهالسلام عن قول اللّه عزّ وجلّ: «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَ-وَ تِ وَالْأَرْضَ»، قال: علمه»: التوحید للصدوق ص 327، معانی الأخبار ص 30، بحار الأنوار ج 4 ص 89، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 259؛ عبد اللّه بن سنان، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، فی قول اللّه عزّ وجلّ: «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَ-وَ تِ وَالْأَرْضَ»، فقال: السماوات والأرض وما بینهما فی الکرسی، والعرش هو العلم الذی لا یقدّر أحد قدره»: التوحید للصدوق ص 327، بحار الأنوار ج 4 ص 89، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 260.
آیا آن جوان را میبینی، اسم او طاووس است. طاووس یمانی. او هم از شهر کوفه به مدینه آمده است. او جبرگرا میباشد، یعنی اعتقاد دارد که انسان در انجام کارهای خود مجبور است و انسان اختیاری از خود ندارد.
گوش کن! امام با او سخن میگوید:
-- عقیده تو در مورد انسان چیست؟
-- من میگویم که انسان مجبور است و اختیاری از خود ندارد.
-- طبق عقیده تو آیا انسان گنهکار در روز قیامت میتواند به خدا بگوید «خدایا من مجبور بودم گناه کنم، من هیچ اختیاری از خود نداشتم».
-- آری. او میتواند چنین سخنی بگوید.
-- اگر این طور است، پس چرا خدا گنهکاران را به جهنّم میفرستد؟ چرا آنان را عذاب میکند؟
اینجا طاووس سکوت میکند و به فکر فرو میرود، او نمیداند چه بگوید، تا به حال کسی اینگونه با او سخن نگفته است. او با خود میگوید من چند راه بیشتر ندارم:
اول: اینکه بگویم عذاب جهنّم دروغ است و خدا هیچکس را به جهنّم نخواهد برد. این سخن که با قرآن مخالف است.
دوم: اینکه بگویم خدا با اینکه میداند گنهکاران مجبور بودهاند، آنان را به جهنّم میبرد و این ظلمی آشکار است و خدا هرگز به بندگانش ظلم نمیکند.
سوم: اینکه دست از جبرگرایی بردارم و باور کنم که خدا به انسان اختیار داده است.
همه نگاهها به طاووس است، او اکنون رو به امام میکند و میگوید: «من هرگز با حق و حقیقت دشمنی ندارم، من سخن تو را قبول میکنم و از عقیده باطل خود توبه میکنم».(1)
شکر خدا که طاووس از جبرگرایی دست برداشت.
آیا میدانی جبرگرایی میراث حکومت بنیاُمیّه است؟ بنیاُمیّه سالهای سال است که با ترویج این اعتقاد توانستهاند بر مردم حکومت کنند.
وقتی مردم باور کردند که انسان هیچ اختیاری از خود ندارد، پس دیگر هرگز یزید را به خاطر کشتن حسین(علیه السلام) سرزنش نخواهند کرد، زیرا طبق جبرگرایی، یزید هیچ اختیاری از خود نداشته است، او مجبور بود این کار را بکند، این اراده خدا بوده است که حسین(علیه السلام) کشته شود!
بنیاُمیّه اعتقاد به آزاد بودن انسان را بدعت در دین میدانستند و طرفداران این عقیده را به زندان انداخته یا به قتل میرساندند.
امروز همه ما باطل بودن جبرگرایی را متوجّه شدیم.
شیعه واقعی کسی است که به «عدالت خدا» اعتقاد دارد، برای همین او هرگز جبرگرا نمیشود.
انسان جبرگرا چنین باور دارد: «گنهکار مجبور به گناه بوده است و نمیتوانسته گناه را ترک کند، امّا باز هم خدا او را به جهنّم میاندازد».
1) 173. دخل علی جعفر بن محمّد الصادق علیهماالسلام وکان یعلم أنّه یقول بالقدر، فقال له: یا طاووس، مَن أقبل للعذر من اللّه ممّن اعتذر وهو صادق فی اعتذاره؟ فقال له: لا أحد أقبل للعذر منه، فقال له: مَن أصدق ممّن قال: لا أقدر وهو لا یقدر؟ فقال طاووس: لا أحد أصدق منه، فقال الصادق علیهالسلام له: یا طاووس فما بال من هو أقبل للعذر لا یقبل عذر من قال: لا أقدر وهو لا یقدر؟ فقام طاووس وهو یقول: لیس بینی وبین الحقّ عداوة...: أعلام الدین للدیلمی ص 317، بحار الأنوار ج 5 ص 58.
و معلوم است این ظلمی آشکار است و خدا هرگز به بندگانش ظلم نمیکند.
من شنیدهام باید به قضا و قدر ایمان داشته باشم.
خداوند برای همه انسانها، آیندهای را پیشبینی کرده است که به آن «تقدیر» میگویند، تقدیر همان سرنوشت هر انسان است که به آن «قضا و قدر» هم گفته میشود.
پیامبر فرموده است: «هر کس به تقدیر خدا ایمان نداشته باشد، خدا در روز قیامت به او نظر رحمت نمیکند».(1)
اکنون سؤلی در ذهن من نقش میبندد، منظور از این سرنوشت (قضا و قدر) چیست؟
اگر خدا به من اختیار داده است و من در انجام کارهای خود اختیار دارم، پس دیگر سرنوشت (قضا و قدر) چه معنایی دارد؟
اگر خدا زندگی مرا قبلاً برنامهریزی کرده است، پس چگونه میشود که من در انجام کارهای خود اختیار داشته باشم؟
من باید این سؤل را از امامصادق(علیه السلام) بپرسم. امام به من میگوید:
-- آیا میخواهی سرنوشت یا قضا و قدر را در یک جمله برایت بیان کنم؟
-- آری. مولای من!
-- وقتی روز قیامت فرا برسد و خدا مردم را برای حسابرسی جمع کند، از قضا و قدر یا سرنوشتِ آنها سؤل نمیکند، بلکه از اعمال آنان سؤل میکند.
باید در این جمله فکر کنم. منظور از این سخن چیست؟
خدا هم در روز قیامت هنگام حسابرسی از انسان سؤل میکند: چرا دروغ گفتی؟
1) 174. قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: أربعة لا ینظر اللّه إلیهم یوم القیامة: عاقّ، ومنّان، ومکذّب بالقدر...: الخصال ص 203، بحار الأنوار ج ص 87، وسائل الشیعة ج 25 ص 335.
چرا شراب خوردی؟ چرا دزدی کردی؟
این سؤلها سؤلات درستی است، زیرا این سؤلها درباره اعمال انسان است، خدا هرگز نمیگوید: چرا مریض شدی؟ چرا عمر تو کوتاه بود؟ چرا سفیدپوست شدی یا چرا سیاهپوست شدی؟ زیرا اینها چیزهایی است که به سرنوشت (قضا و قدر) برمیگردد.
این سخن امام را بار دیگر گوش کن: «هر چه خدا از آن سؤل نمیکند، به قضا و قدر برمیگردد، هر چه که به کارهای انسان برمیگردد، از قضا و قدر نیست».
این که عمر من چقدر باشد، پنجاه سال زندگی کنم یا هفتاد سال، این به قضا و قدر برمیگردد، امّا این که من در مدّت عمر خود چه کارهایی انجام دادهام، به خود «عمل و کردار» من مربوط میشود و جزء قضا و قدر نیست.
زندگی من دو محدوده جداگانه دارد:
محدوده اول: محدوده عمل. در این محدوده همه کردار و رفتار من جای میگیرد (نماز خواندن، کمک به دیگران، روزه گرفتن، دروغ گفتن، غیبت کردن و...).
محدوده دوم: محدوده قضا و قدر. در این محدوده سرنوشت من جای میگیرد (مدّت عمر من، بیماری و سلامتی من، بلاها، سختیها و...).
این دو محدوده هرگز با هم مخلوط نمیشود.(1)
خدا فقط در روز قیامت در مورد محدوده اوّل از من سؤل میکند زیرا من مسئول کردار و رفتار خود هستم. آری! خدا هرگز عمل و کردار مرا برنامهریزی و تقدیر نمیکند، این خود من هستم که با اختیار خود، عمل و کردار خود را شکل میدهم. خدا به حکمت خویش، روزی عدّهای را کم و روزی عدّهای را زیاد قرار میدهد، عدّهای در بیماری و سختی هستند و عدّهای هم در سلامتی. عدّهای در
1) 175. به این مثال توجّه کنید: وقتی در جاده رانندگی میکنی، پلیسراه میتواند جلو تو را بگیرد وبگوید: چرا با سرعت زیاد رانندگی کردی؟ امّا حق ندارد سؤل کند چرا مثلاً ماشین تو، خارجی نیست، پلیسراه فقط حق دارد از چگونگی رانندگی تو سؤل کند نه از نوع ماشین تو که آیا گرانقیمت است یا ارزان قیمت. سؤل در مورد چگونگی رانندگی، سؤل از عمل ورفتار توست وپلیسراه میتواند از آن سؤل کند.
جوانی از دنیا میروند و عدّه دیگر در پیری.
اینها از قضا و قدر است، امّا اعمال من، ربطی به قضا و قدر ندارد، اعمال من به اختیار من ارتباط دارد. من در هر شرایطی که باشم، اختیار دارم و میتوانم راه خوب یا راه بد را انتخاب کنم.(1)
اکنون امام برای ما ماجرایی از حضرت عیسی(علیه السلام) نقل میکند:
عیسی(علیه السلام) با عدّهای از یاران خود از شهری عبور میکردند، در آن محله غوغایی برپا بود و همه شادی میکردند. عیسی(علیه السلام) رو به یاران خود کرد و گفت:
-- چه خبر است؟ چرا اینان اینگونه شادی میکنند؟
-- مراسم عروسی است. امشب دختر یکی از اهل این محله به خانه بخت میرود.
-- آنها امشب شادی میکنند و فردا به عزا خواهند نشست!
-- برای چه؟
-- امشب عروس از دنیا خواهد رفت.
حضرت عیسی(علیه السلام) و یارانش از آنجا گذشتند. روز بعد بار دیگر گذر آنها به آن محله افتاد، یاران عیسی هیچ نشانهای از عزا ندیدند. مردم هنوز مشغول شادی بودند. یکی از یاران عیسی به او رو کرد و گفت:
-- ای عیسی! دیروز به ما گفتی که شب هنگام، عروس خواهد مرد، امّا او هنوز زنده است؟
-- هر چه خدا خواست، همان میشود. با هم نزد این خانواده برویم.
در خانه به صدا در میآید، بعد از کسب اجازه، عیسی و یارانش وارد خانه
1) 176. إنّ رجلاً سأل جعفر بن محمّد الصادق علیهالسلام عن القضاء والقدر، فقال: ما استطعت أن تلوم العبد علیه فهو منه، وما لم تستطع أن تلوم العبد علیه فهو من فعل اللّه، یقول اللّه تعالی للعبد: لم عصیت؟ لم فسقت؟ لم شربت الخمر؟ لم زنیت؟ فهذا فعل العبد، ولا یقول له: لم مرضت؟ لم قصرت؟ لم ابیضضت؟ لم اسوددت؟ لأنّه من فعل اللّه تعالی...: بحار الأنوار ج 5 ص 59؛ قال الصادق علیهالسلام لزرارة بن أعین: یا زرارة، أعطیک جملة فی القضاء والقدر؟ قال: نعم جُعلت فداک، قال: إذا کان یوم القیامة وجمع اللّه الخلائق سألهم عمّا عهد إلیهم ولم یسألهم عمّا قضی علیهم: الإرشاد ج 2 ص 204، کنز الفوائد ص 171، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 420، بحار الأنوار ج 5 ص 60.
میشوند. عیسی به عروس میگوید:
-- ای عروس! برایم بگو چه کار خیری انجام دادی؟
-- دیشب فقیری به در خانه ما آمد. او گرسنه بود و برای گرفتن غذا آمده بود. همه مشغول کارهای جشن عروسی بودند، من هم باید به مهمانان رسیدگی میکردم، او یک بار دیگر صدا زد، من از جا برخواستم و غذایی را به او دادم.
-- از جای خود بلند شو!
عروس از جای خود برمیخیزد، یک مار از زیر لباس او بر زمین میافتد. عیسی(علیه السلام) به عروس میگوید: «خدا به خاطر آن کار خوب، این بلا را از تو دفع کرد».(1)
اکنون من به فکر فرو میروم، باز سؤلها به ذهنم هجوم میآورند، قرار بود که آن عروس آن شب از دنیا برود، این سرنوشت او بود، چطور شد که سرنوشت (قضا و قدر) تغییر کرد؟
اینجاست که امام از اعتقاد به «بَدا» برایم سخن میگوید و اشاره میکند که اعتقاد به آن، عظمت و بزرگی خدا را نشان میدهد.(2)
من بار اوّلی است که این کلمه را میشنوم: «بَدا»!
بَدا یعنی: تغییر در سرنوشت (تغییر در قضا و قدر).(3)
در ماجرای آن عروس، سرنوشت اوّل این بود که عروس از دنیا برود، امّا به خاطر این که او صدقه داد، خدا سرنوشت دیگری برای او رقم زد.
1) 177. إنّ عیسی روح اللّه مرّ بقوم مجلبین فقال: ما لهؤاء؟ قیل: یا روح اللّه، إنّ فلانة بنت فلان تُهدی إلی فلان بن فلان فی لیلتها هذه، قال: یجلبون الیوم ویبکون غد... ما صنعت لیلتک هذه؟ قالت: لم أصنع شیئاً إلاّ وقد کنت أصنعه فیما مضی، إنّه کان یعترینا سائل فی کلّ لیلة جمعة فننیله ما یقوته إلی مثلها، وإنّه جاءنی فی لیلتی هذه وأنا مشغولة بأمری وأهلی فی مشاغل، فهتف فلم یجبه أحد، ثمّ هتف فلم یجب، حتّی هتف مراراً، فلمّا سمعت مقالته قمت متنکّرة حتّی نلته کما کنّا ننیله، فقال لها: تنحّی عن مجلسک، فإذا تحت ثیابها أفعی مثل جذعة عاضّ علی ذنبه...: الأمالی للصدوق ص 590، روضة الواعظین ص 358، بحار الأنوار ج 4 ص 94، جامع أحادیث الشیعة ج 8 ص 358.
2) 178. ما عُبد اللّه بشیء مثل البداء: الکافی ج 1 ص 146، التوحید للصدوق ص 332، بحار الأنوار ج 4 ص 107.
3) 179. «بَدا» در لغت به معنای «آشکار شدن» است ودر اصطلاح به معنای تغییر در سرنوشت میباشد، گاهی خدا تقدیر انسانی را تغییر میدهد وبرای او تقدیر دیگری را قرار میدهد، به این تغییر، «بدا» میگویند، چون خدا اینگونه تقدیر دوّم را آشکار میکند.
خلاصه آن که خدا در مورد آن عروس دو سرنوشت رقم زده بود:
سرنوشت اول: اگر آن عروس دل آن فقیر را بشکند، عمرش کوتاه باشد.
سرنوشت دوم: اگر به فقیر کمک کند عمرش طولانی باشد.
وقتی که آن عروس به فقیر کمک کرد، خدا سرنوشت دوم را برای او رقم زد و عمر او را طولانی نمود.
در واقع حضرت عیسی(علیه السلام) از سرنوشت اوّل باخبر شده بود، اگر عروس به فقیر کمک نمیکرد، حتماً عروس از دنیا میرفت.
مواظب باش! مبادا فکر کنی که خدا نمیدانست که آن عروس چه کاری انجام خواهد داد!
خدا از اوّل هم میدانست که آن عروس به آن فقیر کمک میکند، هیچ چیز از علم خدا پوشیده نیست.
آیا میدانی فایده اعتقاد به بَدا چیست؟
وقتی من به بَدا اعتقاد داشته باشم، میدانم که میتوانم با کار خیر در سرنوشت خود، تغییراتی بدهم. این باعث میشود که من در مسیر زندگی خود دقّت کنم.
من میتوانم به اذن خدا سرنوشت خود را تغییر بدهم، سرنوشت (قضا و قدر) از روز نخست، قطعی و یکنواخت نیست و من اسیر قضا و قدر نیستم، من میتوانم سرنوشتی را جایگزین سرنوشت دیگر کنم.
یهودیان اعتقاد دارند که وقتی خدا سرنوشتی را برای کسی معیّن کرد تا پایان عمر آن سرنوشت با او همراه است و هر چه او بخواهد و تلاش کند، آن سرنوشت تغییر نمیکند، گویا که سرنوشت، خدایِ دوم انسان است و حتّی خود خدا هم نمیتواند بر روی آن اثر بگذارد و آن را تغییر بدهد!!
امام میخواهد به ما بگوید: سرنوشتی که خدا برای ما مشخّص کرده است، بستگی به عمل ما دارد و ما میتوانیم (به اذن خدا) با اعمال خود آن را تغییر دهیم!
خدا در آیه 12 سوره «رعد» در قرآن گفته است: «خدا سرنوشت هیچ گروهی را تغییر نمیدهد، مگر آن که آنان در زندگی خود تغییری بدهند».
خدا مرا موجودی با اختیار آفرید، من در انجام کار خیر یا بد آزاد هستم، اگر گناهی را انجام بدهم، در روز قیامت عذاب خواهم شد چرا که این کار را به اختیار خود انجام دادم، امّا نکته مهم این است که اثر گناه من فقط برای روز قیامت نیست، بلکه بعضی از گناهان من باعث میشود که عمر من کوتاه بشود همانطور که کار خوب من میتواند عمر مرا طولانی کند، ممکن است یک کار خوب، یک بیماری بزرگ را از من دور گرداند.
همه اینها، نتیجه اعتقاد به «بدا» میباشد که امام آن را برای ما بیان کرد.
من در قرآن این آیه را میخوانم: «خدا از آنچه در زمین و آسمان است باخبر است، هر برگی که از درختی میافتد، خدا به آن آگاه است».(1)
میدانم که خدا به همه چیز علم دارد، او میداند که الآن من مشغول چه کاری هستم، او میداند که در دریاها، کوهها و... چه میگذرد، او به رفتار و کردار بندگان خود آگاهی کامل دارد.
من اینها را میدانم، فقط یک مطلب برای من سؤل است: آیا خدا قبل از خلق کردن جهان هستی هم به این چیزها علم داشت؟
شنیدهام که بعضیها میگویند خدا قبل از خلقت جهان، فقط چیزهای کلی را میدانست و به جزئیات این جهان آگاهی نداشت.
1) 180. «َیَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا» انعام: 59.
من میخواهم بدانم این سخن درست است یا نه؟
اکنون نزد امامصادق(علیه السلام) میروم و از او سؤل میکنم:
-- آقای من! سؤلی دارم و میخواهم آن را از شما بپرسم.
-- سؤل خود را بپرس!
-- آیا آنچه الآن در این جهان وجود دارد، خدا از آن آگاهی داشت؟
-- آری. خدا قبل از این که آسمانها و زمین را بیافریند، به همه چیز آگاهی داشت.(1)
خدا را شکر میکنم که جواب صحیح را از امام خود شنیدم، اکنون میدانم که علم خدا چگونه است، علم خدا حد و اندازهای ندارد، خدا الآن به همه چیز علم دارد همانطور که قبل از خلقت نیز به همه چیز علم و آگاهی داشت.
آیا خدا قبل از خلقت جهان میدانست در سال 61 هجری یزید حسین(علیه السلام) را به شهادت میرساند؟
طبق سخن امام خدا قبل از خلقت آسمانها و زمین به همه چیز علم و آگاهی داشته است.
اکنون با خود میگویم: «اگر خدا میدانست که یزید، امامحسین(علیه السلام) را میکشد، پس چرا خدا یزید را به جهنّم میبرد؟ یزید که تقصیری نداشته است؟».
باید برای جواب این سؤل خود فکر کنم، به راستی چگونه میتوان علم خدا را با اختیار انسان جمع کرد؟
فرض کن که ما با هم به مدرسه میرویم. تو شاگرد درسخوانی هستی. تو با اختیار خودت درست را خوب میخوانی، امّا من تنبلی میکنم و اصلاً درس نمیخوانم.
هنوز فصل امتحانات نشده است، فقط یک ماه از سال درسی گذشته است، امّا معلّم
1) 181. عن منصور بن حازم، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: قلت له: أرأیت ما کان وما هو کائن إلی یوم القیامة، ألیس کان فی علم اللّه؟ قال: فقال: بلی، قبل أن یخلق السماوات والأرض: التوحید للصدوق ص 135، بحار الأنوار ج 4 ص 84.
همه چیز را میداند، او میداند که تو آخر سال قبول خواهی شد، همچنین او میداند که من مردود خواهم شد.
آخر سال میشود، نتیجه یک سال معلوم میشود، تو قبول شدهای و من مردود!
آیا من میتوانم داد بزنم و یقه معلّم را بگیرم که ای آقای معلّم! تو میدانستی که من مردود میشوم، این علم و دانستن تو باعث شد که من مردود شوم!
معلّم میدانست که من مردود میشوم، امّا این علم او باعث مردود شدن من نشد، من به اختیار خودم، درس نخواندم! من میتوانستم درس بخوانم، امّا نخواستم، خودم تنبلی را انتخاب کردم و الآن هم نتیجه آن را میبینم.
آری! خدا قبل از خلقت جهان میدانست که یزید در سال 61 هجری حسین(علیه السلام) را به شهادت میرساند، امّا این علم خدا باعث این نشد که یزید اختیار خود را از دست بدهد. یزید خودش دنیا و حکومت دنیا را انتخاب کرد و برای چند روز حکومت بیشتر حسین(علیه السلام) را به شهادت رساند، او این کار را به اختیار خود انجام داد و برای همین در روز قیامت در آتش جهنّم خواهد سوخت و این هرگز ظلم نیست. خدا عادل است و به هیچکس ظلم نمیکند.
امروز مسافری از دمشق به مدینه آمده است، او سراغ خانه امامصادق(علیه السلام) را میگیرد و میخواهد با آن حضرت دیدار کند، گویا او خود ادّعا میکند دانشمند است و در صدد مناظره با امام است.
جوان به خانه امام میآید، سلام میکند، جواب میشنود. عدّهای از شاگردان اینجا هستند. مسافر رو به امام میکند و میگوید:
-- شنیدهام شما به سؤلات مردم پاسخ میدهید، میخواهم با شما بحث و مناظره کنم.
-- در چه زمینهای سؤل داری؟
-- در زمینه چگونگی قرائت قرآن.
امام رو به یکی از شاگردان خود که حُمران نام دارد میکند و میگوید: «ای حُمران! جواب این مرد با توست».
مسافر به امام میگوید:
-- من به اینجا آمدهام تا با شما گفتگو کنم، نه با شاگرد شما.
-- اگر توانستی این شاگرد مرا شکست بدهی، مرا شکست دادهای.
مسافر چارهای نمیبیند، با حُمران وارد گفتگو میشود، سخن آنان به درازا میکشد و سرانجام در مقابل استدلالهای حُمران درمیماند.
اکنون امام به آن مسافر رو میکند و میگوید:
-- حُمران را چگونه یافتی؟
-- من هر چه از او پرسیدم، جواب شایستهای داد، او بسیار زبردست است، اکنون میخواهم از شما در مورد ادبیات عرب سؤل کنم.
امام رو به ابان میکند و به او میگوید: «ای ابان! اکنون نوبت توست».
مسافر با ابان شروع به سخن میکند، ساعتی میگذرد، مسافر در این مناظره هم شکست میخورد. او بار دیگر رو به امام میکند و میگوید: «میخواهم در فقه با شما گفتگو کنم».
امام به زُراره میگوید: «ای زُراره، نوبت تو فرا رسیده است، با این مرد مناظره کن». زُراره نیز آن مسافر را در فقه شکست میدهد.
این ماجرا ادامه پیدا میکند، آن مسافر در اعتقادات، خداشناسی، امامت با شاگردان دیگر امام مناظره میکند و شکست میخورد.
مسافر دیگر سکوت کرده است و چیزی نمیگوید، امام به شاگردان خود نگاهی میکند و لبخندی از رضایت بر لب دارد. آری! امام هر کدام از شاگردان خود را با توجّه به استعداد آنان در زمینه خاصّی تربیت نموده است، این بهترین راه برای تربیت نیروهای انسانی میباشد.(1)
امامصادق(علیه السلام) از هر فرصتی برای موعظه نمودن شاگردان خود استفاده میکند، امروز هم میخواهد آنان را نصیحت کند، گوش کن، این سخن امام است:
1) 182. ورد رجل من أهل الشام فاستأذن فأذن له، فلمّا دخل سلّم، فأمره أبو عبد اللّه علیهالسلام بالجلوس... قال: فی القرآن وقطعه وإسکانه وخفضه ونصبه ورفعه، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا حمران، دونک الرجل، فقال الرجل: إنّما أُریدک أنت لا حمران، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: إن غلبت حمران فقد غلبتنی... قال: أُرید أن أُناظرک فی الفقه، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا زرارة ناظره...: تاریخ آل زرارة ص 48، بحار الأنوار ج 47 ص 407، اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 555، قاموس الرجال ج 10 ص 533.
«وقتی شما راستگو و درستکار باشید و با مردم با نیکویی رفتار کنید، مردم شما را دوست میدارند و شما را به یکدیگر نشان میدهند و میگویند: «او جعفری است». من با شنیدن این سخن خوشحال میشوم. ولی اگر رفتار شما شایسته نباشد، ننگ و عار شما به من میرسد و مردم میگویند: نگاه کنید، این کسی است که جعفر او را تربیت کرده است».
آری! برایت گفتم که نام اصلی امامصادق(علیه السلام)، «جعفر» است، مردم وقتی ما را میبینند، ما را «جعفری» خطاب میکنند.
منظور آنها این است که ما شیعه جعفر هستیم. ما باید مواظب رفتار و کردار خود باشیم، باید باعث زینت امام خود باشیم، نه مایه شرمساری آن حضرت.(1)
آن جوان را نگاه کن، او اوّلین بار است که به مدینه آمده است، او همراه با «ثُمالی» به اینجا آمده است تا با امام دیدار کند، جوان رو به امام میکند و میگوید:
-- آقای من! من کارمند حکومت بنیاُمیّه بودم و آنان به من حقوق زیادی دادهاند و من الآن ثروت زیادی دارم.
-- اگر هیچکس به بنیاُمیّه کمک نمیکرد، آیا آنها میتوانستند حق ما را اینطور غصب کنند؟
-- اکنون راهی برای نجات من وجود دارد؟
-- اگر پیشنهادی به تو بدهم قبول میکنی؟
-- آری.
-- پولهایی که از این حکومت گرفتهای در راه خدا صدقه بده، اگر این کار را
1) 183. فإنّ الرجل منکم إذا ورع فی دینه وصدق الحدیث وأدّی الأمانة وحسن خلقه مع الناس، قیل هذا جعفریّ، فیسرّنی ذلک ویدخل علیَّ منه السرور، وقیل هذا أدب جعفر، وإذا کان علی غیر ذلک دخل علیَّ بلاؤ وعاره، وقیل هذا أدب جعفر: الکافی ج 2 ص 631، وسائل الشیعة ج 12 ص 6، جامع أحادیث الشیعة ج 15 ص 506.
بکنی من بهشت را برای تو ضمانت میکنم.
جوان به فکر فرو میرود، کار سختی است، او باید از همه ثروتی که در این سالها به دست آورده است، چشمپوشی کند. لحظاتی میگذرد، سرانجام رو به امام میکند و میگوید: «جانم به فدای شما! من این کار را میکنم».
جوان همراه با ثمالی به کوفه باز میگردند. وقتی جوان به کوفه میرسد همه ثروت خود را صدقه میدهد، او حتّی لباسی را که به تن دارد به فقیران میدهد. ثمالی از ماجرا باخبر میشود، با شیعیان سخن میگوید و مقداری پول جمع میکنند و چند لباس و مقداری غذا میخرد و برای آن جوان میبرد.
چند ماه میگذرد، آن جوان بیمار میشود، ثمالی هر روز به عیادت او میرود. بعد از مدّتی بیماری آن جوان شدید میشود، ثمالی کنار بستر آن جوان نشسته است، جوان بیهوش است، ناگهان او چشم خود را باز میکند و با صدایی ضعیف میگوید: «امامصادق(علیه السلام) به وعده خود وفا نمود»، او این جمله را میگوید و جان میدهد. ثمالی به حال او غبطه میخورد، امام در آن روز به او وعده بهشت داد، اکنون روح او به سوی بهشت پرواز کرد.
چند ماه میگذرد، ثمالی بار دیگر به مدینه میآید وقتی امام او را میبیند به او میگوید: «ما به وعدهای که به دوست تو داده بودیم، وفا کردیم».(1)
امروز یک نفر از کوفه به اینجا آمده است. او ماجرایی را تعریف میکند. در کوفه شخصی پیدا شده است که میگوید: «من هم مثل خدا، خالق هستم» و عدّهای از مردم جاهل طرفدار او شدهاند.
او مقداری خاک و آب را داخل شیشهای میریزد و بعد از چند روز، حشراتی در
1) 184. کان لی صدیق من کتّاب بنی أُمیّة، فقال لی: استأذن لی عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، فاستأذنت له علیه فأذن له، فلمّا أن دخل سلّم وجلس، ثمّ قال: جُعلت فداک، إنّی کنت فی دیوان هؤاء القوم، فأصبت من دنیاهم مالاً کثیراً، وأغمضت فی مطالبه! فقال أبو عبد اللّه: لولا أنّ بنی أُمیّة وجدوا من یکتب لهم ویجبی لهم الفئویقاتل عنهم ویشهد جماعتهم، لما سلبونا حقّنا، ولو ترکهم الناس وما فی أیدیهم ما وجدوا شیئاً إلاّ ما وقع فی أیدیهم. قال: فقال الفتی: جُعلت فداک، فهل لی مخرج منه؟ قال: إن قلت لک تفعل؟...: الکافی ج 5 ص 106، تهذیب الأحکام ج ص 332، وسائل الشیعة ج 17 ص 20، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 365، بحار الأنوار ج 47 ص 138.
شیشه آشکار میشوند، آنگاه او رو به مردم میکند و میگوید: این حشرات را من آفریدم، من سبب پیدایش آنها هستم، پس من آفریدگار آنها هستم.
هیچکس در کوفه نتوانسته است جواب او را بدهد.
امام وقتی این سخن را میشنود میگوید: به آن مرد بگویید، اگر تو آفریننده آن حشرات هستی، بگو بدانیم تعداد آن حشرات و وزن آنها چقدر است؟ تعداد نر و ماده آنها را بگو! آنان را به شکل دیگری دربیاور، زیرا کسی که خالق این حشرات بوده است باید به آنها علم داشته باشد و بتواند آنها را به شکل دیگری هم درآورد.
بعد از مدّتی خبر به ما میرسد که وقتی این سؤلها را از او کردند، در پاسخ ماند و نتوانست جواب بدهد و همه طرفدارانش او را رها کردند.(1)
وقتی کسی به من دشنامی میدهد من عصبانی میشوم، شاید جواب او را بدهم، کاش من هم مانند امام خود بودم، امروز یک نفر به امام ناسزا گفت.
امام وقتی ناسزای آن جاهل را شنید، سکوت کرد، او وضو گرفت و به نماز ایستاد، بعد از نماز دست به دعا برداشت و اشک ریخت و از خداوند خواست تا گناه آن شخص را ببخشد.(2)
به راستی ما چقدر پیرو امام خود هستیم؟
در این روزگار عدّهای پیدا شدهاند که مادهگرا هستند و اصلا وجود خدا را انکار میکنند، مردم به آنان زندیق میگویند.
امروز یکی از آنها با مُفضَّل به بحث و گفتگو میپردازد، مفضّل یکی از یاران امامصادق(علیه السلام) است. بحث و گفتگوی آنان به درازا میکشد. آن زندیق سخنانی
1) 185. إنّ الجعد بن درهم جعل فی قارورة ماء وتراباً فاستحال دوداً وهواماً، فقال لأصحابه: أنا خلقت ذلک؛ لأنّی کنت سبب کونه، فبلغ ذلک جعفر بن محمّد علیهماالسلام، فقال: لیقل کم هی؟ وکم الذکران منه والإناث إن کان خلقه؟ وکم وزن کلّ واحد منهنّ؟ ولیأمر الذی سعی إلی هذا الوجه أن یرجع إلی غیره، فانقطع وهرب: بحار الأنوار ج 10 ص 201.
2) 186. أتی رجل أبا عبد اللّه علیهالسلام فقال: إنّ فلاناً ابن عمّک ذکرک، فما ترک شیئاً من الوقیعة والشتیمة إلاّ قاله فیک، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام للجاریة: ائتینی بوضوء. فتوضّأ ودخل، فقلت فی نفسی یدعو علیه، فصلّی رکعتین، فقال: یا ربّ، هو حقّی قد وهبته له، وأنت أجود منّی وأکرم، فهبه لی ولا تؤخذه بی، ولا تؤخذه بی ولا تقایسه، ثمّ رقّ فلم یزل یدعو، فجعلت أتعجّب: مستدرک الوسائل ج 6 ص 396، بحار الأنوار ج 88 ص 385.
در انکار خدا به زبان میآورد که مُفضّل با شنیدن آن سخنان عصبانی میشود با تندی میگوید:
-- ای دشمن خدا! چگونه جرأت میکنی این سخنان را بر زبان جاری کنی!
-- ای مُفضّل! فکر نمیکنم تو از شاگردان امامصادق باشی.
-- این چه حرفی است میزنی؟ من سالها از علم آن حضرت استفاده کردهام.
-- اگر واقعا تو شاگرد امامصادق هستی، پس چرا اینگونه با خشم سخن میگویی؟ من بارها با امامصادق سخن گفتم و حرفهایی بدتر از آنچه شنیدی بر زبان جاری کردم، امّا او هرگز از شنیدن سخنان من عصبانی نشد، او با بردباری اجازه داد تا من سخن خود را بگویم، من هر چه اشکال و سؤل داشتم از او پرسیدم، او با دقّت به سخنانم گوش فرا داد، گویا که سخن مرا پذیرفته است، وقتی سخن من تمام شد او با مهربانی خاصّی، به همه سؤلهای من جواب داد. اگر تو شاگرد امامصادق هستی، مانند او باش!(1)
صدای به هم خوردن سکّههای طلا میآید! آن جوان را نگاه کن، پارچهای را همراه خود دارد که پر از سکّههای طلا است.
به راستی او این همه پول را کجا میبرد؟ بیا از خودش سؤل کنیم:
-- ببخشید، شما این همه پول را کجا میبرید؟
-- امامصادق(علیه السلام) به تازگی خرمای نخلستان خود را فروخته است و از من خواسته است تا من این پولها را میان سادات تقسیم کنم.
من همراه خدمتکار میروم، او به در خانه یکی از سادات میرود، در میزند، مقداری از آن سکّهها را تحویل او میدهد. صاحبخانه نگاهی به آن جوان میکند
1) 187. قال المفضل: فلم أملک نفسی غضباً وغیظاً وحنقاً، فقلت: یا عدوّ اللّه، ألحدت فی دین اللّه... فقال: یا هذا، إن کنت من أهل الکلام کلّمناک، فإن ثبتت لک حجّة تبعناک، وإن لم تکن منهم فلا کلام لک، وإن کنت من أصحاب جعفر بن محمّد الصادق فما هکذا تخاطبنا، ولا بمثل دلیلک تجادل فینا...: التوحید للصدوق ص 7، بحار الأنوار ج 3 ص 58.
و میگوید: «ای جوان! خدا به تو خیر بدهد که به خاندان پیامبر نیکی میکنی، ولی امامصادق(علیه السلام) با این که پول زیادی دارد به ما هیچکمکی نمیکند».
جوان با او خداحافظی میکند و به سوی خانه بعدی میرود، من به او میگویم:
-- چرا به او نگفتی که این پولها از امامصادق(علیه السلام) است؟
-- امامصادق(علیه السلام) نمیخواهد که آنها بفهمند این پولها از طرف اوست.(1)
اینجاست که من به فکر فرو میروم، کاش من هم وقتی کار خوبی انجام میدادم، آن را به همه خبر نمیدادم!
با امامصادق(علیه السلام) به سوی مکّه حرکت میکنیم تا حجّ خانه خدا انجام دهیم، در بین راه به مردی برخورد کردیم که زیر درختی نشسته بود. امام به ما رو کرد و گفت: «نزد آن مرد برویم، شاید او تشنه باشد و آبی نداشته باشد».
ما به سوی آن مرد رفتیم، وقتی من به او نگاه کردم، از ظاهر او فهمیدم که مسیحی است، امام رو به او کرد و گفت:
-- آیا تشنه هستی؟
-- آری.
امام به من گفت: «از اسب پیاده شو و از آبی که همراه داریم، او را سیراب کن». من پیاده شدم و به او آب دادم.
من آن روز خیلی فکر کردم، کاش من مهربانی را از امام خود فرا بگیرم و با همه انسانها مهربان باشم.(2)
-- چرا دیوار باغ را خراب میکنی! با تو هستم! مگر نمیشنوی!
1) 188. کان أبو عبد اللّه علیهالسلام یبسط رداءه وفیه صرر الدنانیر، فیقول للرسول: اذهب بها إلی فلان وفلان - من أهل بیته - وقل لهم: هذه بعث بها إلیکم من العراق. قال: فیذهب بها الرسول إلیهم فیقول ما قال، فیقولون: أمّا أنت فجزاک اللّه خیراً بصلتک قرابة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وأمّا جعفر فحکم اللّه بیننا وبینه...: بحار الأنوار ج 47 ص 60.
2) 189. کنت مع أبی عبد اللّه علیهالسلام بین مکّة والمدینة، فمررنا علی رجل فی أصل شجرة وقد ألقی بنفسه، فقال: مل بنا إلی هذا الرجل، فإنّی أخاف أن یکون قد أصابه عطش. فملنا، فإذا رجل من الفرّاسین طویل الشعر، فسأله: أعطشان أنت؟ فقال: نعم، فقال لی: انزل یا مصادف فاسقه، فنزلت وسقیته، ثمّ رکبت وسرنا، فقلت: هذا نصرانی فتتصدّق علی نصرانی؟ فقال: نعم، إذا کانوا فی مثل هذا الحال: الکافی ج 4 ص 47، وسائل الشیعة ج 9 ص 409، جامع أحادیث الشیعة ج 8 ص 508.
-- خود صاحب باغ دستور داده است.
-- الآن فصل رسیدن خرما میباشد، همه درِ باغ خود را میبندند، چرا صاحب این باغ، دستور داده است دیوار باغ را خراب کنند؟
-- مگر تو نمیدانی این باغ از امامصادق(علیه السلام) است؟
-- عجب! علّت این دستور امام چیست؟
-- برای این که همسایگان از خرمای باغ بخورند. وقتی فصل چیدن خرما فرا میرسد، امام دستور میدهد تا قسمتی از دیوار باغ را خراب کنم تا مردم به راحتی بتوانند داخل باغ بیایند. همچنین امام دستور میدهد مقداری خرما برای افرادی که کهنسال هستند ببرم.
-- آن ظرفهایی که کنار باغ است چیست؟
-- امام دستور داده که هر روز مقداری خرما بچینم و کنار باغ بگذارم تا رهگذران از آن استفاده کنند.(1)
امروز عدّهای از صوفیها نزد امامصادق(علیه السلام) میآیند. آنان اعتقاد دارند مال دنیا بد است و انسان باید فقیرانه زندگی کند و هر چه ثروت و دارایی دارد باید به دیگران ببخشد. آنان زهد را در ترک مال دنیا میدانند. اکنون امام رو به آنان میکند و میگوید:
-- شما چه دلیلی برای این سخن خود دارید؟
-- خداوند در قرآن در سوره حشر آیه 9 کسانی را مدح کرده است که ایثار میکنند و با این که خود نیازمند هستند به دیگران کمک میکنند.
-- باید همه آیههای قرآن را با هم بررسی کرد. شما این آیه قرآن را نخواندهاید؟ آنجا که خدا در سوره فرقان آیه 67 در معرّفی مؤنان میگوید: «آنان کسانی
1) 190. نعم، کنت آمر إذا أدرکت الثمرة أن یُثلم فی حیطانها الثلم لیدخل الناس ویأکلوا، وکنت آمر فی کلّ یوم أن یوضع عشر بنیات یقعد علی کلّ بنیة عشرة، کلّما أکل عشرة جاء عشرة أُخری، یُلقی لکلّ نفس منهم مدّ من رطب، وکنت آمر لجیران الضیعة کلّهم الشیخ والعجوز والصبی والمریض والمرأة ومن لا یقدر أن یجیء فیأکل منها، لکلّ إنسان منهم مدّ، فإذا کان الجذاذ أوفیت القوام والوکلاء والرجال أُجرتهم، وأحمل الباقی إلی المدینة...: الکافی ج 3 ص 569، وسائل الشیعة ج 9 ص 205، بحار الأنوار ج 47 ص 51.
هستند وقتی انفاق میکنند، اسراف نمیکنند». به راستی منظور خدا از این آیه چیست؟ شما میگویید که مسلمانان باید همه دارایی خود را به دیگران ببخشند، این همان زیادهروی است که خدا از آن نهی کرده است.
امام به سخن خود با آنان ادامه میدهد، من از سخنان امام این مطلب را میفهمم که باید آیات قرآن را با توجّه به زمان نازل شدن آن، مورد بررسی قرار بدهم.
زمانی که مسلمانان به مدینه هجرت کردند، همه در شرایط سختی بودند، نه مسکن داشتند، نه غذایی.
در آن وقت خدا در قرآن در سوره حشر آیه 9 از ایثار تعریف کرد تا مسلمانان در آن شرایط به یکدیگر کمک بیشتری کنند.
بعد از مدّتی، وضع مسلمانان خوب شد و آن موقع بود که خدا از مسلمانان خواست تا در انفاق و کمک به دیگران میانهرو باشند. ما الآن باید به این دستور خدا عمل کنیم.
اکنون امام سخن خود را با آن جماعت ادامه میدهد:
-- آیا سخن پیامبر را در مورد شخصی که همه دارایی خود را بخشید،شنیدهاید؟
-- نه.
-- در مدینه شخصی در حال احتضار بود، او همه دارایی خود را در راه خدا بخشید، وقتی از دنیا رفت، مردم او را در قبرستان بقیع دفن کردند. آن مرد چندین بچّه کوچک داشت. وقتی پیامبر از ماجرا باخبر شد فرمود: «اگر من ماجرا را میدانستم نمیگذاشتم او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید، او همه سرمایه خود را در راه خدا داد و بچّههای خود را در فقر رها کرد».
-- آیا ماجرای سلمان فارسی را شنیدهاید؟
-- نه.
-- سلمان فارسی هر سال، وقت برداشت گندم که فرا میرسید به اندازهای که یک سال گندم نیاز داشت، خریداری میکرد. عدّهای به او گفتند چرا این گندمها را به فقرا نمیبخشی؟ از کجا معلوم که فردا زنده باشی؟
-- جواب سلمان چه بود؟
-- سلمان به آنان گفت: چرا شما به زنده بودن من فکر نمیکنید؟ شاید من زنده بمانم، اگر این گندمها را انفاق کنم، خودم نیازمند دیگران میشوم. انسان در صورتی که معاشش تأمین نباشد، مضطرب میشود.
سخن امام با آنان به درازا میکشد، امام از آنان میخواهد تا با فهم دقیق به قرآن بپردازند، اینطور نباشد که یک آیه از قرآن را بگیرند و به آیات دیگر بیتوجّه باشند.
امام برای آنان جریان حضرت سلیمان(علیه السلام) را میگوید که در قرآن آمده است، سلیمان(علیه السلام) از خدا خواست تا به او پادشاهی بزرگی بدهد، خدا هم دعای او را مستجاب نمود و پادشاهی با عظمتی به سلیمان داد، اگر دنیا چیز بدی است، چرا سلیمان(علیه السلام) آن را از خدا خواست و خدا هم دعای او را مستجاب کرد؟(1)
آری! مال و ثروت دنیا بد نیست، دلبستگی به آن بد است، زهد این نیست که تو از ثروت دنیا چیزی نداشته باشی، زهد واقعی این است که به دنیا دل نبندی.
مسلمان کسی است که از راه حلال برای کسب ثروت اقدام میکند و واجبات مال خویش را مثل زکات پرداخت میکند.
هوا چقدر گرم است، آفتاب سوزان مدینه میتابد، امام در باغ خود مشغول کار
1) 191. فأتاه قوم ممّن یظهرون الزهد ویدعون الناس أن یکونوا معهم علی مثل الذی هم علیه من التقشّف، فقالوا له: إنّ صاحبنا حصر عن کلامک ولم تحضره حججه، فقال لهم: فهاتوا حججکم، فقالوا له: إنّ حججنا من کتاب اللّه... فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: دعوا عنکم ما لا تنتفعون به، أخبرونی أیّها النفر، ألکم علم بناسخ القرآن من منسوخه... وقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله للأنصاری حین أعتق عند موته خمسة أو ستّة من الرقیق ولم یکن یملک غیرهم وله أولاد صغار: لو أعلمتمونی أمره ما ترکتکم تدفنوه مع المسلمین، یترک صبیة صغاراً یتکفّفون الناس...: الکافی ج 5 ص 65، تحف العقول ص 349، بحار الأنوار ج 47 ص 233.
کردن است، او بیلی در دست دارد و باغ خود را آبیاری میکند و عرق از سر و صورت او میریزد.
یکی از یاران امام به دیدار او میآید، امام را در آن حالت میبیند، او رو به امام میکند و میگوید: «با این که کسانی در اینجا هستند تا اینکار را انجام بدهند ولی من خودم در قسمتهایی از باغ خود کار میکنم، برای این که میخواهم خدا ببیند که من به دنبال روزی حلال هستم».(1)
من امروز میفهمم که معنای این حدیث چیست: «عبادت هفتاد جزء دارد، بهترین و بالاترین آن کسب روزی حلال است». امام در واقع میخواهد به ما بیاموزد که عبادت، فقط نماز و روزه نیست، اگر من به دنبال روزی حلال باشم، بهترین عبادت را به جا آوردهام.(2)
عدهای از بزرگان و ریشسفیدان خدمت امامصادق(علیه السلام) نشستهاند و امام برای آنان سخن میگوید، در این هنگام جوانی وارد میشود، امام از او میخواهد به بالای مجلس بیاید.
همه تعجّب میکنند، آنها با خود میگویند چرا امام از این جوان اینگونه احترام میگیرد و او را بر همه ریشسفیدان مقدّم میدارد.
نگاه کن! این جوان تازه مو بر صورتش روییده است! اسم او «هشامبنحکم» است.
امام متوجّه میشود که احترامی که او از این جوان گرفته است برای دیگران گران آمده است، برای همین امام رو به آنان میکند و میگوید «این جوان با دست و زبان و قلب خود یار و یاور ماست».
1) 192. عن أبی عمرو الشیبانی قال: رأیت أبا عبد اللّه علیهالسلام وبیده مسحاة وعلیه إزار غلیظ یعمل فی حائط له والعرق یتصابّ عن ظهره، فقلت: جُعلت فداک، أعطنی أکفِک، فقال لی: إنّی أُحبّ أن یتأذّی الرجل بحرّ الشمس فی طلب المعیشة: الکافی ج 5 ص 76، وسائل الشیعة ج 17 ص 39، بحار الأنوار ج 47 ص 57؛ عن عبد الأعلی مولی آل سام، قال: استقبلت أبا عبد اللّه علیهالسلام فی بعض طرق المدینة فی یوم صائف شدید الحرّ، فقلت: جُعلت فداک، حالک عند اللّه عزّ وجلّ وقرابتک من رسول اللّه...: تهذیب الأحکام ج 6 ص 325، وسائل الشیعة ج 17 ص 20، بحار الأنوار ج 47 ص 55.
2) 193. قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: العبادة سبعون جزءاً، أفضلها طلب الحلال: الکافی ج 5 ص 78، ثواب الأعمال ص 180، معانی الأخبار ص 367، تهذیب الأحکام ج 6 ص 324، وسائل الشیعة ج 17 ص 21.
با این سخن امام، همه میفهمند که ارزش هر کس به سن و سال او نیست، بلکه به علم و دانش اوست. هشامبنحکم از علم و دانش امام بهرهها برده است و همواره از حق اهلبیت(علیهم السلام) دفاع میکند.(1)
امامصادق(علیه السلام) تصمیم گرفته است برای تامین مخارج خود دست به تجارت بزند، او مقداری پول به یکی از خدمتکاران خود که نام او «مصادف» است میدهد تا کالایی را خریداری کند و به مصر ببرد.
مصادف با عدّهای از تجار به سوی مصر حرکت میکند، آنها وقتی نزدیکیهای مصر میرسند، خبردار میشود که کالایی که همراه دارند در مصر کمیاب است. آنان هم قسم میشوند که کالای خود را گرانتر بفروشند. وقتی آنان به مصر میرسند سود بسیار زیادی به دست میآورند.
اکنون مصادف به مدینه بازمیگردد و خدمت امامصادق(علیه السلام) میرسد و اصل سرمایه همراه با سود این تجارت را به امام تحویل میدهد. امام متوجّه میشود که سود این تجارت خیلی زیاد شده است، ماجرا را از مصادف میپرسد. مصادف ماجرا را تعریف میکند، امام به او میگوید: «شما قسم یاد کردید که در بازار مسلمانان گرانفروشی کنید؟ من نیازی به این سود ندارم»، و فقط سرمایه خود را برمیدارم و همه آن سود را به مصادف برمیگرداند.(2)
چند نفر از کوفه به خانه امامصادق(علیه السلام) آمدهاند و چنین میگویند: شما مُفضّل را نماینده خود در کوفه قرار دادهاید در حالی که او با جوانانی رفتوآمد دارد که کبوترباز هستند!
1) 194. فلمّا ورد هشام وهو أوّل ما اختطّت لحیته ولیس فیهم إلاّ من هو أکبر سنّاً منه، فقال له الصادق علیهالسلام: ناصرنا بقلبه ویده ولسانه: الکافی ج 1 ص 172، خاتمة المستدرک ج 2 ص 246، الإرشاد ج 2 ص 195، الاحتجاج ج 2 ص 123، بحار الأنوار ج 4 ص 11.
2) 195. دعا أبو عبد اللّه علیهالسلام مولیً له مصادف، فأعطاه ألف دینار وقال له: تجهّز حتّی تخرج إلی مصر، فإنّ عیالی قد کثروا. قال: فجهّزه بمتاع وخرج مع التجّار، فلمّا دنوا من مصر استقبلهم قافلة خارجة من مصر، فسألوا عن المتاع الذی معهم ما حاله فی المدینة، وکان متاع العامّة، فأخبرهم أنّه لیس بمصر منه شیء، فتحالفوا وتعاقدوا علی أن لا ینقصوا متاعهم من ربح الدینار دیناراً... فقال: إنّ هذا الربح کثیر، ولکن ما صنعتم بالمتاع...: تهذیب الأحکام ج 7 ص 14، وسائل الشیعة ج 17 ص 422، بحار الأنوار ج 47 ص 59.
امام به آنان نگاهی میکند و بعد قلم و کاغذی را میطلبد، نامهای برای مُفضّل مینویسد و آن نامه را به آن پیرمردها میدهد تا آن را به مُفضّل تحویل دهند.
وقتی آنان به کوفه میرسند به خانه مُفضّل میروند و نامه امام را به او تحویل میدهند. مُفضّل نامه را باز میکند و آن را میخواند، بعد آن نامه را به همه میدهد تا بخوانند. امام در این نامه از مُفضّل خواسته است تا وسایلی را خریداری کند و برای او به مدینه بفرستد.
مُفضّل رو به همه میکند و میگوید:
-- باید همه پول روی هم بگذاریم و دستور امام را انجام دهیم.
-- این کار نیاز به پول زیادی دارد، باید مقداری فکر کنیم.
آری! برای آنان سخت است که دل از مال و ثروت دنیا بکنند. اینجاست که مُفضّل یک نفر را میفرستد تا به جوانان کبوترباز خبر بدهد که به اینجا بیایند.
بعد از لحظاتی همه آنان نزد مُفضّل میآیند، مُفضّل نامه امام را به آنان میدهد، وقتی آنان نامه را میخوانند میگویند: «چشم، ما مطیع فرمان امام هستیم».
آنها از مُفضّل میخواهند مقداری صبر کند. آنان از خانه بیرون میروند و بعد از لحظاتی برمیگردند در حالی که با خود سکّههای طلای زیادی آوردهاند. آنان سکّهها را تحویل مُفضّل میدهند. اکنون مفضل رو به بقیّه میکند و میگوید: شما به من میگویید این جوانان را از خود برانم، شما فکر میکنید که خدا به نماز و روزههای شما محتاج است؟
همه، سرهای خود را پایین میگیرند، آنها میفهمند که امامصادق(علیه السلام) اینگونه خواسته است آنها را امتحان کند، چرا که آنها حاضر نشدند از مال دنیا بگذرند، امّا این جوانان چگونه از فرمان امام خود اطاعت کردند!(1)
1) 196. إنّ المفضل یجالس الشطّار وأصحاب الحمام وقوماً یشربون الشراب، فینبغی أن تکتب إلیه وتأمره ألاّ یجالسهم. فکتب إلی المفضّل کتاباً وختم ودفع إلیهم، وأمرهم أن یدفعوا الکتاب من أیدیهم إلی ید المفضّل... ودفعوا الکتاب، إلی المفضّل، ففکّه وقرأه، فإذا فیه بسم اللّه الرحمن الرحیم، اشتر کذا وکذا واشتر کذا، ولم یذکر قلیلاً ولا کثیراً ممّا قالوا فیه... فرجع الفتیان وحمل کلّ واحد منهم علی قدر قوته ألفاً وألفین وأقلّ وأکثر..: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 619، معجم رجال الحدیث ج 19 ص 325، قاموس الرجال ج 10 ص 209.
امروز برای معراج پیامبر سخن میگویی و این که پیامبر 120 بار به معراج رفت. خدا به پیامبر بیش از همه چیز ولایت علی و یازده امام بعد از او را توصیه میکرد، توصیه خدا به پیامبر در مورد ولایت آنها بیش از توصیه به نماز و روزه و... بود.(1)
آری! هر کس امام خود را نشناسد و مرگ او فرا برسد به مرگ جاهلیّت مرده است.(2)
شما واسطه فیض خدا هستید، وقتی خدا میخواهد به بندگان خود خیر و رحمتی بدهد، ابتدا آن را به وجود شما نازل میکند و بعد به واسطه شما آن خیر به دیگران میرسد.(3)
خدا خلقت آفرینش را با شما آغاز نمود، خدا همه خوبیها، همه زیباییها، همه کمالات را با شما آغاز نمود. شما سبب خلقت این جهان هستی هستید، اگر شما نبودید، خدا زمین و آسمانها و فرشتگان و جهان هستی را خلق نمیکرد.
به واسطه شما خدا رحمت خود را بر بندگانش نازل میکند و بلاها را از آنان دور میکند، شما ستون جهان هستی هستید، اگر شما نباشید، زمین و زمان در هم میپیچد.
1) 197. یونس عن صباح المزنی، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: عُرج بالنبی صلیاللهعلیهوآله إلی السماء مئة وعشرین مرّة، ما من مرّة إلاّ وقد أوصی اللّه النبی صلیاللهعلیهوآله بولایة علی والأئمّة من بعده أکثر ممّا أوصاه بالفرائض: بصائر الدرجات ص 99، الخصال ص 601، بحار الأنوار ج 23 ص 69.
2) 198. قال أبو عبد اللّه علیهالسلام: إنّ الأرض لا تصلح إلاّ بالإمام، ومن مات لا یعرف إمامه مات میتة جاهلیة، وأحوج ما یکون أحدکم إلی معرفته إذا بلغت نفسه هذه - وأهوی بیده إلی صدره - یقول: لقد کنت علی أمر حسن: المحاسن ج 1 ص 92، بحار الأنوار ج 23 ص 76.
3) 199. عن محمّد بن المثنّی الأزدی أنّه سمع أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد یقول: نحن السبب بینکم وبین اللّه: الأمالی للطوسی ص 157، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 504، بحار الأنوار ج 23 ص 101.
آری! اگر برای یک لحظه، «حجّت خدا» نباشد، جهان نابود خواهد شد، وقتی که خدا بخواهد روز قیامت را برپا کند، کافی است که حجّت خود را از میان بردارد، آن وقت همه هستی در هم پیچیده خواهد شد.(1)
من این آیه 72 سوره احزاب را بارها خواندهام: «ما امانت را بر زمین و آسمانها عرضه کردیم و آنان از پذیرفتن آن سر باز زدند و از آن هراسیدند، ولی انسان آن را پذیرفت و انسان بسیار ستمگر و جاهل بود».
از خیلیها سؤل کردم که این امانت چه بود، آنها به من گفتند: عشق به خدا همان امانتی بود که زمین و آسمانها آن را نپذیرفتند و انسان آن را پذیرفت، انسان فقط استعداد این کمال را داشت که عاشق خدا بشود.
ولی یک سؤل در ذهن من نقش میبندد: اگر این امانتی که قرآن از آن سخن میگوید، عشق به خداست، پس چرا خدا انسان را ستمگر و جاهل معرّفی میکند؟ باید خدا انسان را به خاطر این که این عشق را پذیرفت، تشویق کند، نه اینکه او را ستمگر و جاهل بخواند.
من مثل بقیّه مردم نیستم که فقط قسمتی از آیه قرآن را بگیرم و به بقیّه آن توجّه نکنم،
تو هم یک بار دیگر این آیه را بخوان، خدا میگوید که من امانتی را به آسمانها و زمین عرضه کردم، فقط انسان بود که آن را پذیرفت و انسان ستمگر و جاهل بود.
به راستی منظور خدا از این سخن چیست؟
من باید برای فهم این آیه نزد امامصادق(علیه السلام) بروم.
امام رو به من میکند و میگوید: «منظور از امانت در این آیه، ولایت ما اهلبیت
1) 200. عن أبی حمزة الثمالی قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام: تبقی الأرض بغیر إمام؟ قال: لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت: بصائر الدرجات ص 508، علل الشرائع ج 1 ص 198، بحار الأنوار ج 23 ص 28.
است و منظور از انسان هم دشمنان ما میباشد».(1)
من در این سخن امام فکر میکنم، آیه را با این سخن تفسیر میکنم: «ما ولایت را بر آسمانها و زمین عرضه کردیم، آنها از قبول آن سرباز زدند، امّا دشمن ما آن را پذیرفت و او بسیار ظالم و جاهل بود»، امّا این تفسیر باز هم مشکل دارد.
اگر منظور از «انسان» کسانی هستند که دشمن اهلبیت(علیهم السلام) بودهاند و حق آنان را غصب کردهاند، پس چرا معنای آیه اینطوری شده است؟ چگونه میشود دشمن اهلبیت(علیهم السلام)، ولایت را پذیرفته باشد؟
فکر میکنم در ترجمه آیه من دچار مشکل شدهام!
خوب است متن عربی آیه را ذکر کنم و روی آن فکر نمایم: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَ-وَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءِنسَ-نُ إِنَّهُ کَانَ ظَ-لُومًا جَهُولاً».
به راستی مشکل در کجاست؟ نکند من معنای واژههای آیه را خوب نمیدانم!
حَمَلَ الأمانَة.
فکر میکنم باید در این جمله تحقیق کنم.
او امانت را حمل کرد. من واژه «حمل» را به معنای پذیرفتن معنا کردهام، خیلیها در ترجمه قرآن این کار را کردهاند، امّا این ترجمه با سخن امامصادق(علیه السلام)مطابقت ندارد. باید تحقیق کنم.
«حَمَلَ الأمانَةَ: خانَها».
«امانت را حمل کرد، یعنی: در امانت خیانت کرد».
پیدایش کردم. یکی از علمایی که لغتشناس است در کتاب خود این جمله را آورده است. او میگوید: اگر واژه «حمل» با واژه «امانت» کنار هم بیاید، معنای آن
1) 201. عن أبی بصیر، قال: سألت أبا عبد اللّه علیهالسلام عن قول اللّه عزّ وجل: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَ-وَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءِنسَ-نُ إِنَّهُ کَانَ ظَ-لُومًا جَهُولاً»، قال: الأمانة: الولایة، والإنسان: أبو الشرور: معانی الأخبار ص 110، بحار الأنوار ج 23 ص 279، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 312، البرهان فی تفسیر القرآن ج 4 ص 500؛ عن جعفر بن محمّد علیهالسلام، قال: إنّ اللّه یقول «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَ-وَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءِنسَ-نُ إِنَّهُ کَانَ ظَ-لُومًا جَهُولاً»، قال: هی ولایة علی بن أبی طالب علیهالسلام: بصائر الدرجات ص 96، الکافی ج 1 ص 413، بحار الأنوار ج 23 ص 280.
خیانت در امانت است.(1)
حتماً میدانی که زبان عربی برای خود دنیایی دارد، وقتی یک کلمه با کلمه دیگری در کنار هم قرار گیرد، معنای آن کاملاً عوض میشود.
خوب.
حالا یک بار دیگر آیه را با هم تفسیر میکنیم:
ما امانت خود که ولایت اهلبیت(علیهم السلام) بود را بر زمین و آسمانها عرضه کردیم و زمین و آسمانها هرگز در آن خیانت نکردند، ولی دشمن اهلبیت(علیهم السلام) در این امانت ما خیانت کرد او بسیار ستمگر و جاهل بود.
آری! ولایت علی(علیه السلام) و فرزندان پاک او، راه و مسیر رسیدن به خدا است، فرشتگان هم سر تسلیم در مقابل این ولایت فرود آوردند، پیامبران هم تسلیم این ولایت بودند، امّا افسوس که وقتی پیامبر از دنیا رفت، عدّهای به رهبری عُمربنخطاب در سقیفه دور هم جمع شدند تا برای خود خلیفه انتخاب کنند. عُمر اوّلین کسی بود که تسلیم این ولایت نشد و برای رسیدن به ریاست چند روزه علی(علیه السلام) را خانهنشین کرد، ای کاش فقط علی(علیه السلام) را خانهنشین میکرد و دیگر به خانه او حمله نمیکرد و خانه او را به آتش نمیکشید، ای کاش فاطمه(علیها السلام) را که به دفاع از ولایت برخواسته بود، با تازیانه نمیزد، ای کاش... آری! عُمر همان انسانی است که ستمگر و جاهل بود.
قرآن، زنده است و آیههای آن برای همه زمانها میباشد، امروز منصور که با ولایت اهلبیت(علیهم السلام) دشمنی میکند، همان ستمگر و جاهلی است که خدا از او سخن گفته است.
جمّالکوفی برای انجام اعمال حجّ به مکّه رفته است، او اکنون حاجی شده است و به
1) 202. یقال: حمل الأمانة واحتملها: أی خانها وحمل إثمها: معانی القرآن للنحّاس ج 5 ص 387.
مدینه آمده است تا با امامصادق(علیه السلام) دیداری داشته باشد.
اکنون امام رو به او میکند و میگوید: «من از رفتار شما باخبر هستم، فرشتگان پرونده اعمال و رفتار شما را هر پنجشنبه به من عرضه میکنند. من پرونده تو را نگاه کردم، دیدم که تو به پسرعمویت مهربانی و نیکی نمودی، من از این کار تو خیلی خوشحال شدم».
جمّالکوفی لبخندی میزند، او از این که باعث خوشحالی امام خود شده است، خدا را شکر میکند.
اکنون من از او میخواهم تا ماجرا را برایم بگوید، او میگوید: «پسرعموی من از دشمنان اهلبیت(علیهم السلام) است، خبر به من رسید که وضع زندگی او خراب شده است و زن و بچّه او در شرایط سختی هستند. من قبل از این که به حجّ بیایم، مقداری پول برای او فرستادم».
آری! شیعه واقعی کسی است که به فامیل و بستگان خود مهربان باشد اگر چه با او همعقیده نباشند.(1)
اَسَدی یکی از یاران امام است، او امشب به خانه امام میآید، سخن به درازا کشید، او از بس مجذوب سخنان امام میشود، گذشت زمان را فراموش میکند، وقتی او به خود آمد، میفهمد که خیلی از شب گذشته است و حتما مادرش نگران شده است.
اَسَدی با امام خداحافظی میکند و با سرعت خود را به خانه میرساند. وقتی او به خانه میرسد، مادرش را نگران مییابد، مادر به او میگوید: «چرا اینقدر دیر کردی؟ دلم هزار جا رفت، گفتم نکند مأموران حکومتی تو را دستگیر کرده باشند».
1) 203. عن داود بن کثیر الرقی الجمّال الکوفی، قال: کنت جالساً عند أبی عبد اللّه علیهالسلام إذ قال مبتدئاً من قبل نفسه: یا داود، لقد عُرضت علیَّ أعمالکم یوم الخمیس، فرأیت فیما عُرض علیَّ من عملک صلتک لابن عمّک فلان، فسرّنی ذلک، إنّی علمت صلتک له أسرع لفناء عمره وقطع أجله...: الأمالی للطوسی ص 413، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 354، بحار الأنوار ج 23 ص 339.
اَسَدی با عصبانیت بر سر مادر فریاد میزند و او را ناراحت کند.
فردا صبح، اَسَدی به سوی خانه امام حرکت میکند، وقتی وارد خانه امام میشود، سلام میکند و جواب میشنود. امام به او میگوید: «چرا دیشب با مادر خود با صدای بلند سخن گفتی؟ چرا دل او را شکستی؟ آیا فراموش کردی که او برای بزرگ کردن تو چقدر زحمت کشیده است؟».
اسدی از امام خود خجالت میکشد، امام به او میگوید: «سعی کن که دیگر با صدای بلند، با مادرت سخن نگویی و او را ناراحت نکنی».(1)
آری! خدا امام را شاهد و ناظر بر کردار ما قرار داده است، امام به اذن خدا از آنچه در جهان هستی میگذرد، باخبر است.
خدا در قرآن میفرماید: (وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُو وَ الْمُؤْمِنُونَ...): «بگو هر آنچه میخواهید انجام دهید، ولی بدانید که خدا و رسول خدا و مؤنان، عمل شما را میبینند».(2)
منظور از «مؤنان» در آیه امامان میباشند، آنان بر آنچه بندگان انجام میدهند، آگاه هستند.(3)
چه باران تندی میآید، باید زود به خانه بروم. آنجا را نگاه کن، آن کیست که در زیر این باران به این سو میآید، شب است و هوا تاریک است، باید صبر کنم نزدیکتر شود.
سلام میکنم، جواب میشنوم، چقدر صدای او آشناست، خدای من! او امام
1) 204. خرجتُ من عند أبی عبد اللّه علیهالسلام لیلةً ممسیاً ، فأتیت منزلی بالمدینة ، وکانت أُمّی معی، فوقع بینی وبینها کلام، فأغلظت لها، فلمّا أن کان من الغد صلّیت الغداة وأتیت أبا عبد اللّه علیهالسلام ، فلمّا دخلت علیه فقال لی مبتدءاً: یا أبا مهزم ، مالک ولخالدة أغلظت فی کلامها البارحة؟ أما علمت أنّ بطنها منزلٌ قد سکنته، وأنّ حجرها مهدٌ قد غمزته، وثدیها وعاءٌ قد شربته؟ قال: قلت: بلی ، قال: فلا تغلظ لها: بصائر الدرجات ص 263، مستدرک الوسائل ج 15 ص 190، الخرائج والجرائح ج 2 ص 729.
2) 205. توبه: 105.
3) 206. عن عبد الرحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قوله: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»، قال: هم الأئمّة تُعرض علیهم أعمال العباد کلّ یوم إلی یوم القیامة: بصائر الدرجات ص 447، بحار الأنوار ج 23 ص 345؛ عن برید العجلی، قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام فسألته عن قوله تعالی: «اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»، قال: إیّانا عنی؛ عن معلّی بن خُنیس، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، فی قول اللّه تبارک وتعالی: «اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»، قال: هو رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله والأئمّة علیهمالسلام تُعرض علیهم أعمال العباد کلّ خمیس؛ عن المیثمی، قال: سألتُ أبا عبد اللّه علیهالسلام عن قول اللّه تعالی: «فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»، قال: هم الأئمّة: بصائر الدرجات ص 447، وراجع الکافی ج 1 ص 219، معانی الأخبار ص 392، دعائم الإسلام ج 1 ص 21، جمال الاُسبوع ص 116، سعد السعود ص 98، الفصول المهمّة للحرّ العاملی ج 1 ص 390، تفسیر العیّاشی ج 2 ص 109، تفسیر القمّی ج 1 ص 304، وسائل الشیعة ج 16 ص 107، مستدرک الوسائل ج 12 ص 164، بحار الأنوار ج 23 ص 346، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 307.
است.
-- آقای من! در این وقت شب، زیر این باران کجا میروید؟
-- برای فقیران غذا میبرم.
-- اجازه بدهید شما را کمک کنم.
-- نه، من خودم میخواهم این کار را انجام بدهم.
-- پس اجازه بدهید شما را همراهی کنم.
همراه امام حرکت میکنم، امام کیسهای که پر از نان و خرماست بر دوش گرفتهاند، مقداری راه میرویم، در اینجا سایبانی است که فقرای مدینه شبها اینجا میخوابند، همه آنها خواب هستند، امام کنار هر کدام از آنان نان و خرما میگذارد.
وقتی از زیر آن سایهبان بیرون میآییم، من میگویم:
-- آقای من! آیا این کسانی که شما به آنها کمک کردید از شیعیان هستند؟
-- اگر آنان شیعه بودند که من آنها را در همه دارایی و ثروت خود شریک میکردم!(1)
عجب! اینان همه از اهلسنّت بودند و امام اینگونه در زیر باران برای آنان غذا میبرد، پس چرا بعضی از ما خود را شیعه این امام میدانیم و با اهلسنّت رفتارهای ناشایسته داریم؟ چرا؟
«امروز ناهار همه شما مهمان من هستید».
این سخن امام است، بعد از لحظاتی سفره انداخته میشود، همه مشغول خوردن غذا میشوند.
1) 207. عن معلّی بن خُنیس، قال: خرج أبو عبد اللّه علیهالسلام فی لیلة قد رشت وهو یرید ظلّة بنی ساعدة، فاتّبعته، فإذا هو قد سقط منه شیء، فقال: بسم اللّه، اللّهمّ ردّ علینا. قال: فأتیته فسلّمت علیه، فقال: معلّی؟ قلت: نعم جُعلت فداک، فقال لی: التمس بیدک فما وجدت من شیء فادفعه إلیَّ، فإذا أنا بخبز منتشر کثیر، فجعلت أدفع إلیه ما وجدته، فإذا أنا بجراب أعجز عن حمله من خبز، فقلت: جُعلت فداک، أحمله علی رأسی، فقال: لا، أنا أولی به منک، ولکن امضِ معی...: الکافی ج 4 ص 8، ثواب الأعمال ص 144.
بعد از غذا، امام رو به سدیر میکند و میگوید:
-- ای سدیر! غذا چگونه بود؟
-- فدای شما شوم! این غذا بسیار خوشمزه بود!
بعد از لحظاتی، اشک در چشمان سدیر جمع میشود، امام به او میگوید:
-- چرا گریه میکنی؟
-- آقای من! به یاد آیهای از قرآن افتادم.
-- کدام آیه؟
-- سوره تکاثر آیه 8 آنجا که خدا میگوید: (لَتُسْ-ٔلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ )، «در روز قیامت از نعمتی که به شما دادیم، از شما سؤل خواهیم کرد»، میترسم که روز قیامت خدا از این غذایی که خوردیم سؤل کند، من آن روز چه جوابی خواهم داد؟
امام لبخند میزند و میگوید:
-- ای سدیر! خدا بزرگوارتر از آن است که به ما غذایی بدهد و روز قیامت در مورد آن از ما سؤل کند، خدا در روز قیامت از غذا سؤل نمیکند.
-- پس از چه نعمتی خدا سؤل خواهد کرد؟
-- مردم به واسطه ما از گمراهی نجات پیدا میکنند و از علم و دانش ما بهره میبرند، خدا در روز قیامت از ولایت ما سؤل خواهد کرد. ولایت ما، آن نعمت بزرگ خداست.(1)
ما به هر کس که «حکمت» دادهایم، خیر فراوانی عطا کردهایم.
این سخن خدا در آیه 269 سوره بقره میباشد.(2)
به راستی این حکمت چیست که خدا آن را اینقدر ارزشمند میداند؟
1) 208. کنت عند جعفر بن محمّد علیهالسلام فقدّم إلینا طعاماً، فأکلت طعاماً ما أکلت طعاماً مثله قطّ، فقال لی: یا سدیر، کیف رأیت طعامنا هذا؟ قلت: بأبی أنت وأُمّی یا بن رسول اللّه، ما أکلت مثله قطّ، ولا أظنّ أنّی آکل أبداً مثله. ثمّ إنّ عینی تغرغرت فبکیت، فقال: یا سدیر، ما یبکیک؟ قلت: یا بن رسول اللّه ذکرت آیة فی کتاب اللّه، قال: وما هی؟ قلت: قول اللّه فی کتابه: «ثُمَّ لَتُسْ-ٔلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ»، فخفت أن یکون هذا الطعام الذی یسألنا اللّه عنه، فضحک حتّی بدت نواجذه...: تفسیر فرات الکوفی ض 606، بحار الأنوار ج 24 ص 58، مستدرک الوسائل ج 16 ص 248؛ قال أبو حنیفة: أخبرنی جُعلت فداک عن قول اللّه عزّ وجل: «ثُمَّ لَتُسْ-ٔلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ»... قال: النعیم نحن الذین أنقذ اللّه الناس بنا من الضلالة، وبصّرهم بنا من العمی، وعلّمهم بنا من الجهل...: بحار الأنوار ج 24 ص 57، البرهان فی تفسیر القرآن ج 5 ص 748.
2) 209. «یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَآءُ وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبَ-بِ ».
من شنیدهام که این حکمت، همان فلسفه یونان است، امّا من میدانم که دهها سال بعد از وفات پیامبر، مسلمانان با فلسفه یونان آشنا شدند.
پیامبر و مسلمانان صدر اسلام از فلسفه هیچ حرفی نزدهاند، اگر حکمت همان فلسفه یونان است، پس همه آنان از حکمت بیبهره بودهاند.
من باید نزد امام بروم و تفسیر این آیه را سؤل کنم، وقتی سؤل خود را میپرسم چنین میشنوم: «حکمت، اطاعت خدا و شناخت امام است».
آری! اگر من از خدا اطاعت کنم و امام خود را بشناسم، به خیر فراوانی رسیدهام، پیروی از امام است که مرا به سوی همه خوبیها دعوت میکند و عشق به همه زیباییها را در دل من میآفریند.(1)
امروز امام برای ما از حضرت ابراهیم(علیه السلام) سخن میگوید، همان پیامبری که خدا به او مقام امامت را هم عنایت کرد، من اکنون آنچه را از سخن امام فهمیدهام برایت میگویم:
خدا ابراهیم(علیه السلام) را در معرض امتحانهای سخت قرار داد و او در همه امتحانها موفّق و سربلند بیرون آمد. آنوقت بود که خدا او را امام قرار داد.
بهراستی امتحان ابراهیم(علیه السلام) چه بود؟
او در مقابل بتپرستی قیام کرد، به بتکده شهر بابل رفت و همه بتها را نابود کرد و حاضر شد در آتش انداخته شود، امّا دست از یکتاپرستی برندارد. خدا از او خواست تا زن و فرزندش را در سرزمین خشک و بیآب مکّه ساکن کند و او نیز چنین کرد. خدا از او خواست تا فرزندش اسماعیل را قربانی کند و او فرزندش را به قربانگاه برد و آماده شد تا او را برای خدا فدا کند.
1) 210. عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، فی قول اللّه عزّ وجل: «وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا»، فقال: طاعة اللّه ومعرفة الإمام: الکافی ج 1 ص 185، المحاسن ج 1 ص 148، شرح الأخبار للقاضی النعمان ج 3 ص 578، بحار الأنوار ج 24 ص 86، بحار الأنوار ج 23 ص 86 ح 2.
ابراهیم(علیه السلام) در انجام دستورات خدا، هیچ کوتاهی نکرد، خدا گوسفندی برایش فرستاد تا آن گوسفند را به جای فرزندش قربانی کند. بعد از آن بود که خدا مقام امامت را به ابراهیم عنایت کرد، مقام امامت والاتر از مقام پیامبری است، مقام امامت آخرین سیر تکاملی ابراهیم(علیه السلام) بود.
امام انسان کاملی است که اسوه همه ارزشها است و هرکس که بخواهد به سعادت و رستگاری برسد باید از او پیروی کند، امام مانند خورشیدی است که با نور خود مایه هدایت همگان میشود.(1)
وقتی خدا مقام امامت را به ابراهیم(علیه السلام) داد، ابراهیم(علیه السلام) خیلی خوشحال شد و از خدا خواست تا مقام امامت را به فرزندانش هم عنایت کند، اینجا بود که خدا به ابراهیم(علیه السلام) گفت که امامت، عهد و پیمان آسمانی است، این عهد و پیمان هرگز به ستمکاران، نخواهد رسید.
آری! خدا میخواست به ابراهیم(علیه السلام) بفهماند که هرکس سابقه ظلم و ستم دارد، هرگز به امامت نخواهد رسید. فقط کسی که معصوم و بیگناه است، شایستگی این مقام را دارد.
اکنون من میفهمم که اگر کسی مدّتی از زندگی خود را مشغول بتپرستی باشد، به خود ظلم کرده است و او ستمگر است و هرگز شایستگی مقام امامت را ندارد.
سالها از آنزمان گذشت و محمّد(صلی الله علیه و آله) به پیامبری مبعوث شد، پیامبر به مسلمانان خبر داد که پس از من، دوازده امام خواهند آمد، او علی(علیه السلام) را به عنوان جانشین و اوّلین امام معرّفی کرد، علی(علیه السلام) حتّی برای یکلحظه هم بت نپرستید، او همواره یکتاپرست بود.
اکنون میدانم اگر با یکی از اهلسنّت روبرو شوم چه بگویم. حتماً این سخن
1) 211. إنّ الإمامة هی منزلة الأنبیاء، وإرث الأوصیاء، إنّ الإمامة خلافة اللّه وخلافة الرسول صلیاللهعلیهوآله، ومقام أمیر المؤنین علیهالسلام، ومیراث الحسن والحسین علیهماالسلام، إنّ الإمامة زمام الدین، ونظام المسلمین، وصلاح الدنیا وعزّ المؤنین، إنّ الإمامة أُسّ الإسلام النامی، وفرعه السامی، بالإمام تمام الصلاة والزکاة والصیام والحجّ والجهاد، وتوفیر الفیء والصدقات، وإمضاء الحدود والأحکام، ومنع الثغور والأطراف. الإمام یحلّ حلال اللّه، ویحرّم حرام اللّه، ویقیم حدود اللّه، ویذبّ عن دین اللّه، ویدعو إلی سبیل ربّه بالحکمة والموعظة الحسنة، والحجّة البالغة، الإمام کالشمس الطالعة المجلّلة بنورها للعالم، وهی فی الأُفق بحیث لا تنالها الأیدی والأبصار. الإمام البدر المنیر، والسراج الزاهر، والنور الساطع، والنجم الهادی فی غیاهب الدجی، وأجواز البلدان والقفار، ولجج البحار. الإمام الماء العذب علی الظمأ، والدالّ علی الهدی، والمنجی من الردی...: الکافی ج 1 ص 200، الأمالی للصدوق ص 775، عیون أخبار الرضا ج 2 ص 197، معانی الأخبار ص 98، تحف العقول ص 439، بحار الأنوار ج 25 ص 123.
آنان را شنیدهای: «هر کس امامت ابوبکر و عُمَر را انکار کند، کافر است».(1)
اکنون من با کسی که امامت ابوبکر و عمر را قبول دارد چنین سخن میگویم:
-- مگر قرآن نمیگوید که امامت، عهد خداست و هرگز به ظالمان نمیرسد؟
-- آری! این سخن خداست.
-- شما چگونه میگویید این دو نفر به مقام امامت رسیدند؟
-- مسلمانان با آنان بیعت کردند و آنان امام شدند.
-- آیا قبول دارید که این سه نفر قبل از ظهور اسلام، بتپرست بودند؟
-- آری! آنها مثل بقیّه مردم بودند. آنزمان همه بتپرست بودند.
-- هرکس بتپرست باشد، ستمکار است و به خودش ظلم کرده است و نمیتواند به امامت برسد. این مولای من، علی(علیه السلام) است که هرگز بت نپرستید و شایسته این مقام است.(2)
عن حریز، عمّن ذکره، عن أبی جعفر علیهالسلام، فی قول اللّه: «لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»؛ أی لا یکون إماماً ظالماً: تفسیر العیّاشی ج 1 ص 58، بحار الأنوار ج 25 ص 191.
مولی عبد الرحمن بن عوف، عن عبد اللّه بن مسعود، قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: أنا دعوة أبی إبراهیم. قلنا: یا رسول اللّه، وکیف صرت دعوة أبیک إبراهیم؟ قال: أوحی اللّه عزّ وجلّ إلی إبراهیم: «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» فاستخفّ إبراهیم الفرح، فقال: یا ربّ، ومن ذرّیتی أئمّة مثلی؟ فأوحی اللّه عزّ وجلّ إلیه: أن یا إبراهیم؛ إَّی لا أُعطیک عهداً لا أفی لک به، قال: یا ربّ، ما العهد الذی لا تفی لی به؟ قال: لا أُعطیک عهداً لظالم من ذرّیتک، قال: یا ربّ، ومن الظالم من ولدی الذی لا ینال عهدک؟ قال: من سجد لصنم من دونی لا أجعله إماماً أبداً، ولا یصلح أن یکون إماماً، قال إبراهیم: «وَاجْنُبْنِی وَبَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ». قال النبی صلیاللهعلیهوآله: فانتهت الدعوة إلیَّ وإلی أخی علی، لم یسجد أحد منّا لصنم قطّ، فاتّخذنی اللّه نبیّاً وعلیّاً وصیّاً: بحار الأنوار ج 25 ص 200، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 546.
امروز امام در سخنان خود به ماجرای سلیمان(علیه السلام) و جانشین او اشاره میکند، آیا تو هم دوست داری این ماجرا را بشنوی؟
روزی سلیمان(علیه السلام) بر تخت خود نشسته بود، امّا از هدهد (پرندهای که آن را شانهبهسر میگویند) خبری نبود، سلیمان(علیه السلام) سراغ او را گرفت، بعد از مدّتی هدهد آمد و به او خبر داد که در کشور «سبا» مردم همه خورشید را پرستش میکنند، ملکه آنجا نامش بلقیس است، او هم خورشید را میپرستد. هدهد به او خبر داد که آن ملکه، تختی باشکوه دارد که بر روی آن جلوس میکند.
اینجا بود که سلیمان(علیه السلام) تصمیم گرفت تا زمینه هدایت ملکه و مردم آن کشور را فراهم سازد، ابتدا نامهای به ملکه نوشت و او را به خداپرستی دعوت کرد، در نامه از
1) 212. وفیمن أنکر إمامة أبی بکر وعمر أنّ الصحیح أنّه یکفر: فتاوی السبکی ج 2 ص 576، وراجع روضة الطالبین للنووی ج 8 ص 215، البحر الرائق ج 5 ص 204؛ لنا ثبوت إمامة أبی بکر بالبیعة: راجع الغدیر ج 7 ص 141، فتح الباری ج 11 ص 51، عمدة القاری ج 6 ص 2.
2) 213. عن صفوان الجمّال، قال: کنّا بمکّة، فجری الحدیث فی قول اللّه: «وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَ»، قال: أتمهنّ بمحمّد وعلی والأئمّة من ولد علی صلّی اللّه علیهم، فی قول اللّه: «ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». ثمّ قال: «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»، قال: یا ربّ، ویکون من ذرّیتی ظالم؟ قال: نعم، فلان وفلان وفلان ومن اتّبعهم. قال: یا ربّ، فاجعل لمحمّد وعلی ما وعدتنی فیهما، وعجّل نصرک لهما... «قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ». فلمّا قال اللّه: «وَمَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلی عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ»، قال: یا ربّ، ومن الذی متّعتهم؟ قال: الذین کفروا بآیاتی، فلان وفلان وفلان: تفسیر العیّاشی ج 1 ص 57، بحار الأنوار ج 25 ص 201، البرهان فی تفسیر القرآن ج 1 ص 251.
ملکه خواست تا نزد او بیاید. سرانجام ملکه تصمیم گرفت تا نزد سلیمان(علیه السلام) برود.
به سلیمان(علیه السلام) خبر دادند که ملکه در نزدیکی فلسطین است. اینجا بود که سلیمان(علیه السلام) به اطرافیان خود رو کرد و گفت: چه کسی میتواند تخت ملکه سبا را برایم حاضر کند؟
بین فلسطین (که سلیمان در آنجا حکومت میکرد) و کشور سبا (که در یمن واقع شده بود)، صدها کیلومتر فاصله است، اکنون سلیمان(علیه السلام) میخواهد کسی تخت ملکه سبا را برای او حاضر کند.
آصفبنبرخیا (که جانشین سلیمان بود) به سلیمان(علیه السلام) گفت: من در کمتر از یک چشم بر هم زدن، آن تخت را برای تو حاضر میکنم.
و اینگونه بود که سلیمان(علیه السلام) نگاه کرد، دید که تخت ملکه در کمتر از یک لحظه در جلوی او قرار گرفته است.
همه از کاری که آصفبنبرخیا کرد، تعجّب کردند، آخر او چگونه توانست این کار را بنماید.
قرآن در سوره نمل از راز قدرت آصف بن برخیا پرده برمیدارد، قرآن میگوید: «او قسمتی از علم کتاب را داشت»، علم کتاب همان علم غیبی است که خدا به بعضی از بندگان خوب خود میدهد.
اکنون امامصادق(علیه السلام) به ما رو میکند و میگوید: «آصفبنبرخیا فقط قسمتی از آن علم نزد او بود و قادر به انجام چنان کار بزرگی شد و همه را به تعجّب واداشت. خدا به او قسمتی از آن علم را عنایت کرده است، امّا خدا به ما همه آن علم را داده است. همه علم کتاب نزد ماست».(1)
عن سدیر قال: کنت أنا وأبو بصیر ویحیی البزّاز وداود بن کثیر فی مجلس أبی عبد اللّه علیهالسلام، إذ خرج إلینا وهو مغضب، فلمّا أخذ مجلسه قال: یا عجباً لأقوامٍ یزعمون أنّا نعلم الغیب! ما یعلم الغیب إلاّ اللّه عزّ وجلّ، لقد هممتُ بضرب جاریتی فلانة، فهربت منّی فما علمت فی أیّ بیوت الدار هی. قال سدیر: فلمّا أن قام من مجلسه وصار فی منزله، دخلت أنا وأبو بصیر ومیسر وقلنا له: جُعلنا فداک، سمعناک وأنت تقول کذا وکذا فی أمر جاریتک، ونحن نعلم أنّک تعلم علماً کثیراً ولا ننسبک إلی علم الغیب. قال: فقال: یا سدیر: ألم تقرأ القرآن؟ قلت: بلی، قال: فهل وجدت فیما قرأت من کتاب اللّه عزّ وجلّ: «قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا ءَاتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»؟ قال: قلت: جُعلت فداک قد قرأته، قال: فهل عرفت الرجل؟ وهل علمت ما کان عنده من علم الکتاب؟ قال: قلت: أخبرنی به؟ قال: قدر قطرة من الماء فی البحر الأخضر، فما یکون ذلک من علم الکتاب؟! قال: قلت: جُعلت فداک ما أقلّ هذا! فقال: یا سدیر، ما أکثر هذا، أن ینسبه اللّه عزّ وجلّ إلی العلم الذی أخبرک به یا سدیر، فهل وجدت فیما قرأت من کتاب اللّه عزّ وجلّ أیضاً: «قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیدَاً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ»؟ قال: قلت: قد قرأته جُعلت فداک، قال: أفمن عنده علم الکتاب کلّه أفهم، أم من عنده علم الکتاب بعضه؟ قلت: لا، بل من عنده علم الکتاب کلّه، قال: فأومأ بیده إلی صدره وقال: علم الکتاب واللّه کلّه عندنا، علم الکتاب واللّه کلّه عندنا: الکافی ج 1 ص 257، وراجع بصائر الدرجات ص 233، بحار الأنوار ج 26 ص 197، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 523، غایة المرام ج 4 ص 57.
آری! اهلبیت(علیهم السلام) کسانی هستند که خدا به آنان این مقام بزرگ را داده است و آنان را
1) 214. وأشهد أنّکم الأئمّة الراشدون، المهدیون المعصومون، المکرّمون المقرّبون، المتّقون الصادقون المصطفون، المطیعون للّه، القوّامون بأمره، العاملون بإرادته، الفائزون بکرامته، اصطفاکم بعلمه، وارتضاکم لغیبه، واختارکم لسرّه: عیون أخبار الرضا ج 1 ص 305، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 2 ص 609، تهذیب الأحکام ج 6 ص 95، وسائل الشیعة ج 14 ص 309، المزار لابن المشهدی ص 523، بحار الأنوار ج 99 ص 127، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 298.
بر دیگر بندگان خود برتری داده است.
آیا تو میدانی مهمترین نشانه زیاد شدن ایمان چیست؟ من از کجا بفهمم که ایمانم کاملتر شده است؟
امروز میخواهم نزد امام بروم و از او این سؤل را بپرسم.
امام در جواب به من میگوید: «هر چه ایمان تو بیشتر شود، محبّتت به همسرت بیشتر میشود».(1)
با شنیدن این سخن به فکر فرو میروم، این سخن امام خیلی پیام دارد، اگر من به سوی خدا رفتم و نماز و عبادتم بیشتر شد، باید ببینم آیا همسر خود را بیشتر از قبل دوست دارم یا نه؟ اگر جواب من مثبت بود پس خوشا به حالم ! زیرا که در معنویت رشد کردهام، امّا اگر نماز خواندن من بیشتر شد و اخلاق من نسبت به همسرم بهتر نشد، بلکه نسبت به او بیتفاوت شدم، باید بدانم که آن عرفانی که دنبالش رفتهام سرابی بیش نبوده است!
زمانی میتوانم دم از محبّت به خدا بزنم و یقین کنم که در مسیر صحیح عرفان پیش رفتهام که محبّت من به همسرم بیشتر شود. این مکتب شیعه است بین محبّت به خدا و محبّت به همسر اینگونه رابطه برقرار میکند ، افسوس که ما چقدر از این حقایق غافل بودیم! افسوس!
اسم او عُقْبه است، از کوفه به اینجا آمده است تا امام را ببیند، امام نگاهی به او میکند و میگوید: «شیعیان لحظه جان دادن با منظرهای روبرو میشوند که آنها را بسیار خوشحال میکند».
1) 215. الإمام الصادق علیهالسلام: ما أظنّ رجلاً یزداد فی الإیمان خیراً إلاّ ازداد حبّاً للنساء: الکافی ج 5 ص 32 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 384 ، وسائل الشیعة ج 20 ص 22.
اکنون امام سکوت میکند. عُقْبه رو به امام میکند و میگوید:
-- آقای من! برایم بگو که شیعیان در لحظه جان دادن چه میبینند که خوشحال میشوند؟
-- شیعیان در آن لحظههای آخر، پیامبر و علی(علیه السلام) را میبینند.
-- آیا پیامبر و علی(علیه السلام) با مؤمن سخنی هم میگویند؟
-- آری! پیامبر به او میفرماید: «تو را بشارت باد که من رسول خدا هستم، آگاه باش که من برای تو بهتر از همه دنیا هستم» .
-- آیا علی(علیه السلام) هم با او سخن میگوید؟
-- آری! علی(علیه السلام) به او میفرماید: «ای دوست خدا، شاد باش و غم مخور که من همان علی هستم که مرا دوست میداشتی ،من آمدهام تا تو را یاری کنم».(1)
ثمّ قال أبو عبد اللّه علیهالسلام: أما إنّ هذا فی کتاب اللّه عزّ وجلّ، قلت: أین هذا جُعلت فداک من کتاب اللّه ؟ قال: فی سورة یونس، قول اللّه تبارک وتعالی ها هنا: «الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ کَانُواْ یَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَی فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ فِی الْأَخِرَةِ لاَ تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّهِ ذَ لِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»: المحاسن ج 171، بحار الأنوار ج 6 ص 18، ورواه الشیخ الکلینی فی الکافی ج 3 ص 129 مع اختلاف یسیر، وکذلک رواه العیّاشی فی تفسیره ج 2 ص 12 مع اختلاف یسیر.
قال العلاّمة المجلسی فی بحار الأنوار ج 6 ص186 فی شرح هذا الخبر: «إنّما دینی مع دمی» : المراد بالدم الحیاة ؛ أی أترک طلب الدین ما دمت حیّاً، فإذا ذهب دمی - أی متّ - کان ذلک - أی ترک الطلب -، أو المعنی: أنّه إنّما یمکننی تحصیل الدین ما دمت حیّاً، فقوله: «فإذا ذهب دمی» استفهام إنکاری ، أی بعد الموت کیف یمکننی طلب الدین؟ وفی الکافی: إنّما دینی مع دینک، فإذا ذهب دینی کان ذلک؛ أی إنّ دینی إنّما یستقیم إذا کان موافقاً لدینک ، فإذا ذهب دینی لعدم علمی بما تعتقده کان ذلک أی الخسران والهلاک والعذاب الأبدی، أشار إلیه مبهماً لتفخیمه وأمّا استشهاده علیهالسلامبالآیة ، فالظاهر أنّه فسّر البشری فی الحیاة الدنیا بما یکون عند الموت، ویحتمل أن یکون علیهالسلام فسّر البشری فی الآخرة بذلک ؛ لأنّ تلک الحالة من مقدّمات النشأة الآخرة، فالبشری فی الحیاة الدنیا بالمنامات الحسنة، کما ورد فی أخبار أُخر، أو بما بشّر اللّه فی کتبه وعلی لسان أنبیائه، والأوّل أظهر».
سخن امام به اینجا که میرسد اشک شوق در چشم عُقْبه حلقه میزند، او در این فکر است که چه موقع لحظه مرگ او فرا میرسد تا چشمش به دیدار پیامبر و علی(علیه السلام) روشن شود.
اسحاق از ثروتمندان کوفه است. شیعیان فقیری که در کوفه زندگی میکردند گاهی به منزل او میآمدند و او به آنان کمک میکرد.
کمکم مراجعه مردم به خانه او زیاد شد، اسحاق ترسید که میان مردم مشهور بشود، او شهرت را دوست نداشت، برای همین درِ خانه خود را بست و دیگر کسی را به خانهاش راه نداد.
اکنون او به مدینه آمده است، او به خانه امام میآید، سلام میکند، امام جواب او را با سردی میدهد، اسحاق میفهمد که امام از او ناراحت است، برای همین
1) 216. عن علی بن عقبة، عن أبیه قال: دخلنا علی أبی عبد اللّه علیهالسلام أنا والمعلّی بن خُنیس ، فقال: یا عقبة ، لا یقبل اللّه من العباد یوم القیامة إلاّ هذا الذی أنتم علیه، وما بین أحدکم وبین أن یری ما تقرّ به عینه إلاّ أن تبلغ نفسه هذا - وأومأ بیده إلی الورید - . قال: ثمّ اتّکأ وغمز إلیَّ المعلّی أن سله ، فقلت: یا بن رسول اللّه ، إذا بلغت نفسه هذه فأیّ شیء یری ؟ فردّ علیه بضعة عشر مرّة: أیّ شیء یری ؟ فقال فی کلّها: یری، لا یزید علیها، ثمّ جلس فی آخرها فقال: یا عقبة ! قلت: لبّیک وسعدیک، فقال: أبیت إلاّ أن تعلم ؟ فقلت : نعم یا بن رسول اللّه، إنّما دینی مع دمی ، فإذا ذهب دمی کان ذلک، وکیف بک یا بن رسول اللّه کلّ ساعة؟ وبکیت، فرقِّ لی فقال: یراهما واللّه، قلت: بأبی أنت وأُمّی من هما ؟ فقال: ذاک رسول اللّه علیهالسلام وعلی علیهالسلام، یا عقبة لن تموت نفس مؤنة أبداً حتّی تراهما، قلت: فإذا نظر إلیهما المؤن أیرجع إلی الدنیا ؟ قال: لا بل یمضی أمامه، فقلت له: یقولان شیئاً جُعلت فداک ؟ فقال: نعم ، یدخلان جمیعاً علی المؤن فیجلس رسول اللّه علیهالسلام عند رأسه، وعلی عند رجلیه، فیکبّ علیه رسول اللّه علیهالسلام فیقول: یا ولیّ اللّه أبشر ، أنا رسول اللّه، إنّی خیر لک ممّا تترک من الدنیا، ثمّ ینهض رسول اللّه فیقوم علیه علیّ صلوات اللّه علیهما حتّی یکبّ علیه فیقول: یا ولیّ اللّه ابشر أنا علیّ بن أبی طالب الذی کنت تحبّنی أمّا لأنفعک.
میگوید:
-- آقای من، چه چیز باعث شده است که شما از من ناراحت باشید؟
-- چرا درِ خانه خود را به روی شیعیان من بستی و دیگر آنها را به خانهات راه ندادی؟
-- من از مشهور شدن هراس داشتم، میترسیدم که گرفتار مأموران حکومتی شوم.
-- مگر نمیدانی هنگامی که دو مؤن با هم دیدار نموده و با یکدیگر دست بدهند، خداوند 100 رحمت برای آنان نازل میکند، 99 رحمت از آن 100 رحمت برای کسی است که محبّت بیشتری به دیگری دارد.(1)
امام آنقدر در عظمت و مقام مؤن برای اسحاق سخن گفت که او از کرده خود پشیمان شد و تصمیم گرفت وقتی به کوفه بازگردد درِ خانه خود را به روی همه شیعیان باز بگذارد.
یکی از یاران امام را دیدم که مشغول دعا کردن بود، من نزدیک او رفتم، دیدم که او اصلاً برای خود دعا نمیکند، نام دوستان خود را میبرد و برای آنها رحمت و بخشش خدا را طلب میکند. جلو رفتم و سلام کردم و گفتم: چرا فقط برای دوستان خود دعا نمودی و برای خود دعا نکردی ؟
او به من رو کرد و گفت: روزی نزد امام بودم، آن حضرت به من فرمود:
هر کس برای برادر مؤمن خود دعا کند فرشتهای در آسمان اوّل میگوید: «تو برای برادر خویش دعا کردی، آگاه باش که خدا صد برابر آنچه برای او خواستهای به تو میدهد».
و هنگامی که دعای او به آسمان دوم میرسد فرشتهای صدا میزند و میگوید:
1) 217. عن إسحاق بن عمّار، قال: لمّا کثر مالی أجلست علی بابی بوّاباً یردّ عنّی فقراء الشیعة، فخرجت إلی مکّة فی تلک السنة، فدخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام ، فسلّمت علیه فردّ علیّ بوجه قاطب مزور، فقلت له: جُعلت فداک، ما الذی غیّرک لی حالی عندک؟ قال: الذی غیّرک للمؤمنین، قلت: جُعلت فداک، واللّه إنّی لأعلم أنّهم علی دین اللّه ، ولکن خشیت الشهرة علی نفسی، قال: یا إسحاق ، أما علمت أنّ المؤمنین إذا التقیا فتصافحا أنزل اللّه عزّ وجلّ بینهما مئة رحمة؟: مستدرک الوسائل ج 9 ص 67، بحار الأنوار ج 5 ص 323، جامع أحادیث الشیعة ج 15 ص 581، مستدرک الوسائل ج 2 ص 709، مستدرک الوسائل ج 3 ص 213.
«برای تو دویست برابر آنچه برای برادر خود درخواست کردی، خواهد بود».
فرشتهای در آسمان سوم میگوید: «برای تو سیصد برابر آنچه برای برادر خود خواستی، خواهد بود».
در هر کدام از آسمان چهارم و پنجم و ششم و هفتم، فرشتهای به او وعده میدهد که برای تو چهارصد، پانصد، ششصد و هفتصد برابر آنچه برای برادر خود خواستی، خواهد بود.
سپس خدا میگوید: «من آن ثروتمندی هستم که هرگز فقیر نمیشوم، ای بنده من! برای تو یک میلیون برابر آنچه برای برادر مؤمن خود درخواست کردی، قرار میدهم».
سخن امام به پایان میرسد.
وقتی من این سخن را میشنوم، تصمیم میگیرم که من هم به جای دعا کردن برای خود، برای دوستان خود دعا کنم.(1)
1) 218. رأیت معاویة بن وهب البجلی فی الموقف وهو قائم یدعو، فتفقّدت دعاءه، فما رأیته یدعو لنفسه بحرف واحد، وسمعته یعدّ رجالاً من الآفاق یسمّیهم ویدعو لهم، حتّی نفر الناس، فقلت له: یا أبا القاسم أصلحک اللّه، لقد رأیت منک عجباً، فقال: یا بن أخی فما الذی أعجبک ممّا رأیت منّی؟ فقال: رأیتک لا تدعو لنفسک وأنا أرمقک حتّی الساعة، فلا أدری أیّ الأمرین أعجب ما أخطأت من حظّک فی الدعاء لنفسک فی مثل هذا الموقف وعنایتک وإیثار إخوانک علی نفسک حتّی تدعو لهم فی الآفاق...: مستدرک الوسائل ج 10 ص 28 ، بحار الأنوار ج 93 ص 390 ، جامع أحادیث الشیعة ج 11 ص 490.
آن پیرمرد را میبینی که آنجا نشسته است، او ابوبصیر است، اکنون او رو به امام میکند و میگوید:
-- من دیگر پیر شدهام و مرگ من نزدیک است، نمیدانم که آخرت من چگونه خواهد بود؟
-- ای ابوبصیر! چرا چنین سخن میگویی؟ هر کسی برای خود رهبر و امامی انتخاب کرده است، آیا خوشحال نیستی که از خاندان پیامبر پیروی کردهای؟ خشنود باش و بدان که خدا به شیعیان ما نظر مهربانی دارد.
-- آقای من! برایم سخن بگو!
-- فرشتگان از خدا میخواهند تا گناه شیعیان ما را ببخشد، فرشتگان برای شما استغفار میکنند.
-- برایم سخن بگو!
-- خداوند در قرآن میگوید: «ای کسانی که بر خویش ستم کردهاید از رحمت خدا ناامید نشوید که خدا همه گناهان شما را میبخشد»، منظور از این آیه، شیعیان ما میباشند که خداوند گناهان آنها را میبخشد.
-- آقای من! من دیگر از مرگ هراسی به دل ندارم.(1)
مدّتی بود در این فکر بودم که کدام یک از کارهای خوب، زودتر از همه کارها،
1) 219. عن محمّد بن سلیمان، عن أبیه، قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام، إذ دخل علیه أبو بصیر وقد خَفَره النفس، فلمّا أخذ مجلسه قال له أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا أبا محمّد، ما هذا النفس العالی؟ فقال: جُعلت فداک یابن رسول اللّه، کبرت سنّی ودقّ عظمی واقترب أجلی، مع أنّنی لست أدری ما أرد علیه من أمر آخرتی؟ فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا أبا محمّد، وإنّک لتقول هذا؟ قال: جُعلت فداک فکیف لا أقول؟ فقال: یا أبا محمّد، أما عملت أنّ اللّه تعالی یکرم الشباب منکم ویستحیی من الکهول؟ قال: قلت: جُعلت فداک، فکیف یکرم الشباب ویستحیی من الکهول؟ فقال: یکرم الشباب أن یعذّبهم، ویستحیی من الکهول أن یحاسبهم. قال: قلت: جُعلت فداک، هذا لنا خاصّة أم لأهل التوحید؟ قال: فقال: لا واللّه إلاّ لکم خاصّة دون العالم... افترق الناس کلّ فرقة، وتشعّبوا کلّ شعبة، فانشعبتم مع بیت نبیّکم صلیاللهعلیهوآله وذهبتم حیث ذهبوا، واخترتم من اختار اللّه لکم، وأردتم من أراد اللّه، فأبشروا ثمّ أبشروا، فأنتم واللّه المرحومون، المتقبّل من محسنکم، والمتجاوز عن مسیئکم، من لم یأت اللّه عزّ وجلّ بما أنتم علیه یوم القیامة لم یتقبّل منه حسنة، ولم یتجاوز له عن سیّئة، یا أبا محمّد، فهل سررتک؟ قال: قلت: جُعلت فداک زدنی. قال: فقال: یا أبا محمّد، إنّ للّه عزّ وجلّ ملائکة یسقطون الذنوب عن ظهور شیعتنا، کما یسقط الریح الورق فی أوان سقوطه...: الکافی ج 8 ص 33، فضائل الشیعة ص 20، الاختصاص ص 104، بحار الأنوار ج 7 ص 179، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 457.
باعث خشنودی خدا میشود؟ من خواستم بدانم کدام کار خوب میتواند مرا در آغوش مهربانی خداوند قرار دهد.
سرانجام تصمیم گرفتم این سؤل را از امام بپرسم، آن حضرت در جواب من فرمود: «هیچ عبادتی زودتر و سریعتر از احترام به پدر و مادر، نمیتواند خشنودی خداوند را در پی داشته باشد».(1)
وقتی این سخن را شنیدم، تصمیم گرفتم تا بیشتر به پدر و مادر خود نیکی کنم و قدر آنان را بدانم زیرا از قلب پدر و مادر تا رضایت خدا، راهی نیست.
امروز یکی یاران امام از سفر حجّ آمده است، امام به او رو میکند و میگوید:
--- آیا میدانی که خداوند برای حاجی چه ثوابی قرار داده است؟
-- نه. نمیدانم.
-- وقتی بندهای به دور خانه خدا طواف کند و دو رکعت نماز طواف را بخواند و بین صفا و مروه سعی کند، خداوند برای او شش هزار ثواب مینویسد و شش هزار گناه او را میبخشد و مقام او را شش هزار مرتبه بالا میبرد.
-- آقای من! این ثواب بسیار زیادی است!
-- آیا میخواهی کاری رابه تو یاد دهم که ثواب آن از طواف هم بیشتر باشد؟
-- آری.
-- کمک نمودن به برادر مؤمن و برآورده کردن حاجت او، نزد خدا بالاتر از ده حجّ میباشد.
همه ما با شنیدن این سخن به فکر فرو میرویم، اکنون میفهمیم که اسلام چقدر به کمک کردن به دیگران اهمیّت داده است.(2)
من عادت دارم که اگر بخواهم از کسی تعریف کنم به ظاهر او نگاه میکنم، برای اینکه ببینم چقدر دیندار است به طول رکوع و سجود او نگاه میکنم، امّا تو به من
1) 220. قال الصادق علیهالسلام: برّ الوالدین من حسن معرفة العبد باللّه ، إذ لا عبادة أسرع بلوغاً بصاحبها إلی رضی اللّه من حرمة الوالدین المسلمین لوجه اللّه تعالی ؛ لأنّ حقّ الوالدین مشتقّ من حقّ اللّه تعالی إذا کانا علی منهاج الدین والسنّة...: التفسیر الصافی ج 4 ص 144، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 202، بحار الأنوار ج 71 ص 77، مستدرک الوسائل ج 15 ص 198؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: ... یا معشر الملسمن ، اتّقوا اللّه وصلوا أرحامکم، فإنّه لیس من ثواب أسرع من صلة الرحم وعقوق الوالدین، فإنّ ریح الجنّة یوجد من مسیرة ألف عام ، واللّه لا یجدها قاطع رحم ولا شیخ زان: مجمع الزوائد ج 5 ص 125 وج 8 ص 149، المعجم الأوسط ج 6 ص 18، کنز العمّال ج 16 ص 96، الکامل لابن عدی ج 1386، تاریخ مدینة دمشق ج 18 ص 81.
2) 221. عن المُشمَعِلّ الأسدی، قال: خرجت ذات سنة حاجّاً، فانصرفت إلی أبی عبد اللّه الصادق جعفر بن محمّد علیهماالسلام، فقال: من أین بک یا مشمعل؟ فقلت: جُعلت فداک، کنت حاجّاً، فقال: أوَ تدری ما للحاجّ من الثواب؟ فقلت: ما أدری حتّی تعلمنی، فقال: إنّ العبد إذا طاف بهذا البیت أُسبوعاً وصلّی رکعتیه وسعی بین الصفا والمروة، کتب اللّه له ستّة آلاف حسنة، وحطّ عنه ستّة آلاف سیّئة، ورفع له ستّة آلاف درجة، وقضی له ستّة آلاف حاجة للدنیا کذا، وأدخر له للآخرة کذا، فقلت له: جُعلت فداک، إنّ هذا لکثیر، فقال: أفلا أخبرک بما هو أکثر من ذلک؟ قال: قلت: بلی، فقال علیهالسلام: لَقضاء حاجة امرئٍ مؤنٍ أفضل من حجّة وحجّة وحجّة. حتّی عدّ عشر حجج: الأمالی للصدوق ص 581 ، بحار الأنوار ج 71 ص 284، و ج 96 ص 3.
یاد میدهی تا به میزان عقل و معرفت او توجّه کنم، زیرا خدا هرگز به زیادی عبادت بندگان نگاه نمیکند بلکه به عقل آنها نظر میکند.
امروز امام برایم ماجرایی را تعریف میکند تا من از آن درس بگیرم، ماجرای آن مردی که سالها پیش در جزیرهای سرسبز و خرم زندگی میکرد و همواره مشغول عبادت بود. یکی از فرشتگان که فکر میکرد که این فرد مقام بزرگی نزد خدا دارد، از خدا خواست تا مقام آن فرد را به او نشان بدهد.
وقتی آن فرشته مقام آن فرد را دید، تعجّب کرد. اینجا بود که خدا به آن فرشته دستور داد تا به آن جزیره برود و مدّتی با آن فرد زندگی کند.
آن فرشته به شکل انسان درآمد و نزد او رفت و به او گفت که من میخواهم مدّتی مهمان تو باشم و مثل تو خدا را عبادت کنم.
مدّتی گذشت، یک روز آن فرشته نگاهی به اطراف خانه آن مرد انداخت و گفت: عجب جای باصفایی داری، واقعا که برای عبادت کردن بسیار خوب است. مرد گفت: آری! ولی این جا یک عیب بزرگ دارد.
فرشته با تعجّب گفت: چه عیبی؟ مرد گفت: نگاه کن، ببین چقدر علفهای سبز در این جا روییده است، کاش خدای ما درازگوشی میداشت و ما آن درازگوش را در این علفزار میچراندیم تا این علفها هدر نرود!
آن فرشته چیزی را که شنیده بود باور نمیکرد، آخر این فرد خدا را چگونه میشناخت، خدایی که مانند انسان است و نیاز به یک مرکب دارد!
اینجا بود که خدا به آن فرشته وحی کرد: «من مقام و پاداش هر کس را به مقدار عقل او میدهم».(1)
نگاه کن، امام از خانه خود خارج میشود، به راستی در این وقت روز، آن حضرت به کجا میرود؟
1) 222. إنّ رجلاً من بنی إسرائیل کان یعبد اللّه فی جزیرة من جزائر البحر خضراء نضرة...: الکافی ج 1 ص 12، الأمالی للصدوق ص 504؛ المتعبّد بغیر علم کحمارة الطاحونة تدور ولا تبرح من مکانها: عیون الحکم والمواعظ ص 663؛ العامل علی غیر بصیرة کالسائر علی غیر طریق، لا یزیده سرعة السیر إلاّ بعداً: المحاسن ج 1 ص 198.
آیا موافقید همراه آن حضرت برویم؟
بعد از عرض سلام و ادب، با آن حضرت همراه میشویم، چند نفر از دیگر دوستان نیز به ما میپیوندند.
در بین راه با امام مشغول صحبت میشویم و سؤالهای خود را از آن حضرت میپرسیم و ایشان با روی باز به سؤالهای ما پاسخ میدهد، ناگهان امام رو به قبله میایستد و به سجده میرود و مشغول دعا میشود.
من رو به امام میکنم و میگویم:
-- آقای من! چرا شما در اینجا به سجده رفتید؟
-- یاد یکی از نعمتهایی افتادم که خدا به من داده است، دوست داشتم در مقابل خدای خویش به سجده بروم و شکر آن را به جا آورم، نخواستم هنگامی که این نعمت خدا را یاد کردم با بیتوجّهی از آن بگذرم، هر گاه خداوند نعمتی را به بنده خود بدهد و آن بنده، سجده شکر آن را بجا آورد خداوند به فرشتگان دستور میدهد تا نعمتهای زیادتری به آن بنده بدهند.(1)
وقتی این سخن امام را میشنوم، تصمیم میگیرم تا هر وقت به یاد نعمتی از نعمتهای خدا افتادم به سجده بروم و شکر او را بجا آورم.
این سخن امام است که میخواهم در اینجا نقل کنم: «هر کس میخواهد بداند که آیا واقعا ما را دوست دارد یا نه، به قلب خود مراجعه کند، اگر در قلب خود محبّت دشمنان ما را هم یافت، بداند که از ما نیست و ما هم از او نیستم، دروغ میگوید کسی که ادّعا میکند ما را دوست دارد و از دشمن ما بیزار نیست».(2)
وقتی در این سخن فکر میکنم، میفهمم که باید از دشمنان اهلبیت(علیهم السلام) بیزار
1) 223. عن إسحاق بن عمّار، قال: خرجت مع أبی عبد اللّه وهو یحدّث نفسه، ثمّ استقبل القبلة فسجد طویلاً، ثمّ ألزق خدّه الأیمن بالتراب طویلاً، ثمّ مسح وجهه، ثمّ رکب، فقلت له: بأبی أنت وأُمّی، لقد صنعت شیئاً ما رأیته قطّ؟ قال: یا إسحاق، إنّی ذکرت نعمة من نعم اللّه...: مکارم الأخلاق ص 265.
2) 224. وقیل للصادق علیهالسلام: إنّ فلاناً یوالیکم، إلاّ أنّه یضعف عن البراءة من عدوّکم، قال: هیهات، کذب من ادّعی محبّتنا ولم یتبرّأ من عدوّنا: مستطرفات السرائر ص 640، بحار الأنوار ج 27 ص 58.
باشم.
اگر بخواهم جزء پیروان راستین شما باشم، باید هم محبّت شما را داشته باشم و هم با دشمنان شما، دشمن باشم.
دشمنان شما در حقّ شما ظلم زیادی نمودند، خانه مادرتان فاطمه(علیها السلام) را آتش زدند، محسن او را کشتند، حال چگونه میشود که محبّت آنان در قلب من باشد.
هرگز!
من از همه کسانی که در حقّ شما ظلم کردند، بیزار هستم.
من برای زندگی در این دنیا دو راه بیشتر ندارم، یا باید به حزب خدا بپیوندم یا به حزب شیطان.
وقتی من از دشمنان خاندان پیامبر بیزاری میجویم، از شیطان و حزب او و دوستانش بیزار شدهام.
من میدانم که دین، هم اصول دارد و هم فروع. «تولّا» و «تبرّا» از فروع دین است. تولّا، یعنی با دوستان خدا دوست بودن!
تبرّا، یعنی با دشمنان خدا دشمن بودن!
مگر دین چیزی به غیر از دوست داشتن و دشمن داشتن میباشد، دین یعنی این که من دوستان خدا را دوست بدارم و با دشمنان خدا دشمن باشم.(1)
تبرّا، یعنی شیطان ستیزی و شیطان گریزی!
تبرّا، یعنی بیرنگی تمام جاذبهها و جلوههای شیطانی در زندگی من! تبرّا، برای همیشه، بریدن از همه پلیدیها و پیوستن به همه خوبیهاست!
اسم او مُیّسِر است، گوش کن او با امام سخن میگوید:
-- آقای من! همسایهای دارم که شبها من با صدای قرآن خواندن او، برای نماز
1) 225. عن برید بن معاویة العجلی وإبراهیم الأحمری، قالا: دخلنا علی أبی جعفر علیهالسلام وعنده زیاد الأحلام، فقال أبو جعفر علیهالسلام: یا زیاد، ما لی أری رجلیک متغلّفین؟ قال: جُعلت فداک، جئت علی نضولی عامّة الطریق، وما حملنی علی ذلک إلاّ حبّ لکم وشوق إلیکم. ثمّ أطرق زیاد ملیاً، ثمّ قال: جُعلت لک الفداء، إنّی ربّما خلوت فأتانی الشیطان فیذکّرنی ما سلف من الذنوب والمعاصی، فکأنّی آیس، ثمّ أذکر حبّی لکم وانقطاعی. وکان متّکئاً، قال: یا زیاد، هل الدین إلاّ الحبّ والبغض؟ ثمّ تلا هذه الآیات الثلاث کأنّها فی کفّه: «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الاْءِیمَانَ» الآیة، وقال: «یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ»، وقال: «إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ» : تفسیر فرات الکوفی ص 430، مستدرک الوسائل ج 12 ص 226، بحار الأنوار ج 65 ص 63، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 210.
شب بیدار میشوم. او گاهی قرآن میخواند، گاهی گریه میکند و خدا را میخواند. او آدم خوبی است و اهل گناه و معصیت هم نیست.
-- ای میسّر! آیا او ولایت ما اهلبیت(علیهم السلام) را قبول دارد؟
-- نه.
-- آیا میدانی بهترین نقطه زمین برای عبادت کجاست؟
-- نه. نمیدانم.
-- دو نقطه زمین، بهترین مکانها هستند، اول: کنار کعبه، بین حجرالأسود و مقام ابراهیم. دوم: مسجد پیامبر در مدینه، بین منبر پیامبر و قبر پیامبر.
-- ممنونم که این را به من یاد دادید.
-- ای مُیّسِر! اگر کسی هزار سال در این دو مکان، خدا راعبادت کند و بعداً در راه خدا مظلومانه کشته شود، اگر ولایت ما را قبول نداشته باشد، خدا در روز قیامت او را به عذاب خود گرفتار خواهد ساخت.(1)
وقتی این سخن امام را میشنوم به یاد حکایت حضرت موسی(علیه السلام) میافتم، آیا دوست داری برای تو آن حکایت را بگویم؟
موسی(علیه السلام) از مکانی عبور میکرد، نگاهش به مردی افتاد که دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرده بود و دعا میکرد، موسی(علیه السلام) از آنجا رفت.
بعد از مدّتی، باز موسی(علیه السلام) گذرشبه آنجا افتاد، دید که آن مرد هنوز دعا میکند و دست هایش رو به آسمان است و اشک در چشمان خود دارد، گویا هنوز حاجت او روا نشده است.
در این هنگام خدا به موسی(علیه السلام) چنین سخن گفت: ای موسی! او هرچقدر مرا بخواند و دعا کند، من دعایش را مستجاب نمیکنم، اگر او میخواهد من صدایش را بشنوم و حاجتش را روا کنم باید به دستور من عمل کند، من دستور دادهام تا بندگان من از راهی که گفتهام مرا بخوانند. این مرد هم باید از راه ایمان به سوی من بیاید، نه
1) 226. دخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام، فقلت له: جُعلت فداک، إنّ لی جاراً لست أنتبه إلاّ علی صوته، إمّا تالیاً کتاباً یختمه أو یسبّح للّه عزّ وجل، قال: إلاّ أن یکون ناصبیاً... یعرف شیئاً ممّا أنت علیه؟ قلت: لا، قال: یا میسرة، أیّ البقاع أعظم حرمة؟ قال: قلت: اللّه ورسوله وابن رسوله أعلم، قال: یا میسرة، ما بین الرکن والمقام روضة من ریاض الجنّة، واللّه لو أنّ عبداً عمّره اللّه فیما بین الرکن والمقام ألف عام... ثمّ لقی اللّه عزّ وجل بغیر ولایتنا، لکان حقیقاً علی اللّه عزّ وجل أن یکبّه علی منخریه فی نار جهنّم: ثواب الأعمال ص 210، بحار الأنوار ج 27 ص 179، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 439.
اینکه راه دیگری را بپیماید و از راه ایمان روی برگرداند.(1)
این سخن خدا خیلی چیزها را برای ما روشن میکند، خدا دوست دارد که بندگانش از راه ایمان به سوی او بیایند.
اگر من دوست دارم که خدا صدایم را بشنود و حاجت مرا بدهد باید ولایت اهلبیت(علیهم السلام) را قبول داشته باشد، زیرا آنان راه ایمان هستند، اگر از این راه به سوی خدا بروم، خدا صدایم را میشنود و دعایم را اجابت میکند.
امروز میخواهیم به خانه امام برویم، سَدیر که از کوفه آمده است همراه ما میآید، وقتی وارد خانه امام میشویم، سلام میکنیم، جواب میشنویم، منظرهای میبینیم که باعث تعجّب ما میشود: امام روی زمین نشسته است و مشغول گریه است، قطرات اشک از صورت امام فرو میغلطد.
امام چنین میگوید: «آقای من! غیبت و دوری تو خواب را از چشم من ربوده است، کاسه صبرم را لبریز کرده است. من در دوری تو، دیگر آرام و قرار ندارم. مولای من! غیبت تو غمها را به دل من آورده است...».
سَدیر از شنیدن این سخنان نگران میشود، چه مصیبتی بر امام وارد شده است؟ او رو به امام میکند و میپرسد:
-- آقای من! چه شده است؟ چرا اینگونه گریه میکنید؟
-- امروز صبح کتابی را میخواندم که از حضرت علی(علیه السلام) به دست من رسیده است. در آن کتاب، حوادثی که تا روز قیامت در دنیا روی خواهد داد، آمده است.
-- در آن کتاب چه خواندید که چنین نگران شدید؟
-- دوازدهمین امام شیعه، مهدی(علیه السلام) است. در آن کتاب خواندم که او مدّتی طولانی از دیدهها پنهان خواهد شد. در آن روزگار شیعیان ما امتحان خواهند شد و گروهی از آنها در امامت مهدی(علیه السلام) شک میکنند و از دین خود دست میکشند
1) 227. عن علی بن الحسین، قال: مرّ موسی بن عمران - علی نبیّنا وآله وعلیه السلام - برجلٍ وهو رافع یده إلی السماء یدعو اللّه، فانطلق موسی فی حاجته فغاب سبعة أیّام، ثمّ رجع إلیه وهو رافع یده إلی السماء، فقال: یا ربّ، هذا عبدک رافع یدیه إلیک یسألک حاجته ویسألک المغفرة منذ سبعة أیّام لا تستجیب له! قال: فأوحی اللّه إلیه: یا موسی، لو دعانی حتّی تسقط یداه أو تنقطع یداه أو ینقطع لسانه، ما استجبت له حتّی یأتینی من الباب الذی أمرته: المحاسن ج 1 ص 224، مستدرک الوسائل ج 1 ص 157، الجواهر السنیة ص 70، بحار الأنوار ج 2 ص 263 و ج 13 ص 355.
وقتی من این حوادث را خواندم، غم و غصّه به دلم آمد و اشکم جاری شد.
-- آقای من! آیا میشود برای ما در مورد مهدی(علیه السلام) سخن بگویید؟
-- بدانید که مهدی(علیه السلام) به چهار پیامبر شباهت دارد.
-- آن پیامبران کدامند؟
-- موسی و عیسی و نوح و خضر.
-- شباهت مهدی(علیه السلام) به موسی(علیه السلام) چگونه است؟
-- فرعون میدانست که حکومت او به دست موسی(علیه السلام) نابود خواهد شد امّا نمیدانست که موسی(علیه السلام) در کدام خانواده به دنیا خواهد آمد، برای همین دستور داد بیست هزار نوزاد از بنیاسرائیل را کشتند تا شاید بتواند موسی(علیه السلام) را نابود کند، امّا خداوند موسی(علیه السلام) را از شرّ فرعون نجات داد. دشمنان ما هم تلاش خواهند کرد تا مهدی(علیه السلام) را به قتل برسانند، امّا آنان هرگز موفّق نخواهند شد.
-- آقای من! شباهت مهدی(علیه السلام) به عیسی(علیه السلام) چیست؟
-- مسیحیان بر این باور هستند که عیسی(علیه السلام) به دار آویخته شده و کشته شده است، ولی قرآن میگوید که او زنده است و هرگز دشمنان نتوانستند او را به قتل برسانند. آری! عیسی(علیه السلام) زنده است ولی الآن از دیدهها پنهان میباشد. همینطور مهدی(علیه السلام) از دیدهها پنهان خواهد شد. در آن روزگار، گروهی خواهند گفت که او اصلاً به دنیا نیامده است، گروه دیگر خواهند گفت که او مرده است!
-- آقای من! شباهت مهدی(علیه السلام) به نوح(علیه السلام) چگونه است؟
-- مدّت زیادی نوح(علیه السلام) در میان قوم خودش بود و آنها را به سوی خدا دعوت میکرد و آنها قبول نمیکردند، تا آن زمان که خدا تصمیم گرفت عذاب را بر آنان نازل کند. در آن هنگام جبرئیل بر نوح(علیه السلام) نازل شد و هفت هسته درخت خرما به نوح(علیه السلام) داد.
-- آن هستهها برای چه بودند؟
-- جبرئیل به نوح(علیه السلام) گفت که این هستهها را در زمین بکارد، وقتی که این هستهها تبدیل به درختان تنومندی شدند، عذاب کفّار فرا خواهد رسید. نوح(علیه السلام) این خبر را به یاران خود داد و همه خوشحال شدند، آنها سالها صبر کردند تا آن هستهها به درختان تنومندی تبدیل شدند.
-- آیا آن وقت عذاب بر کفّار نازل شد؟
-- وقتی همه منتظر وعده خدا بودند جبرئیل نازل شد و به نوح دستور داد تا هسته آن درختها را بگیرد و آن را در زمین بکارد، هر وقت که این هستههای جدید تبدیل به درخت شدند عذاب کفّار نازل خواهد شد. وقتی نوح(علیه السلام) این سخن را به یاران خود گفت عدّه زیادی از آنان از دین برگشتند و با خود گفتند اگر نوح بر حق بود، هرگز چنین نمیشد.
-- سرانجام چه شد؟
-- خدا آن قدر یاران نوح(علیه السلام) را امتحان کرد تا عدّه کمی باقی ماندند، خدا هفت بار به نوح(علیه السلام) دستور داد تا هستههای جدید بکارد. خیلیها از دین دست برداشتند و فقط هفتاد و دو نفر باقی ماندند.
-- بعد از آن چه شد؟
-- خدا آن وقت به نوح(علیه السلام) دستور داد تا مشغول ساختن کشتی شود و بعد از مدّتی طوفان، همه کفّار را نابود کرد. غیبت مهدی(علیه السلام) هم آن قدر طول میکشد تا کسانی که اهل شکّ و تردید هستند از صف مؤنان و شیعیان ما جدا شوند.
-- آقای من! شباهت مهدی(علیه السلام) به خضر(علیه السلام) چیست؟
-- خدا میدانست که مهدی(علیه السلام) عمری طولانی خواهد داشت و غیبت او طولانی خواهد شد. برای همین به خضر هم عمری طولانی عنایت کرد تا شاهدی برای عمر طولانی قائم ما باشد.(1)
قال سدیر: فاستطارت عقولنا ولهاً، وتصدّعت قلوبنا جزعاً من ذلک الخطب الهائل، والحادث الغائل، وظننا أنّه سمت لمکروهة قارعة، أو حلّت به من الدهر بائقة، فقلنا: لا أبکی اللّه یا بن خیر الوری عینیک، مِن أیّة حادثة تستنزف دمعتک وتستمطر عبرتک؟ وأیّة حالة حتمت علیک هذا المأتم؟ قال: فزفر الصادق علیهالسلام زفرة انتفخ منها جوفه، واشتدّ عنها خوفه، وقال: ویلکم! نظرت فی کتاب الجفر صبیحة هذا الیوم، وهو الکتاب المشتمل علی علم المنایا والبلایا والرزایا، وعلم ما کان وما یکون إلی یوم القیامة، الذی خصّ اللّه به محمّداً والأئمّة من بعده علیهمالسلام، وتأمّلت منه مولد غائبنا وغیبته وإبطاءه وطول عمره وبلوی المؤنین فی ذلک الزمان، وتولّد الشکوک فی قلوبهم من طول غیبته، وارتداد أکثرهم عن دینهم، وخلعهم ربقة الإسلام من أعناقهم التی قال اللّه تقدّس ذکره: «وَ کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ»، یعنی الولایة، فأخذتنی الرقّة، واستولت علیَّ الأحزان.
فقلنا: یا بن رسول اللّه، کرّمنا وفضّلنا بإشراکک إیّانا فی بعض ما أنت تعلمه من علم ذلک، قال: إنّ اللّه تبارک وتعالی أدار للقائم منّا ثلاثة، أدارها فی ثلاثة من الرسل علیهمالسلام: قدّر مولده تقدیر مولد موسی علیهالسلام، وقدّر غیبته تقدیر غیبة عیسی علیهالسلام، وقدر إبطاءه تقدیر إبطاء نوح علیهالسلام، وجعل له من بعد ذلک عمر العبد الصالح - أعنی الخضر علیهالسلام - دلیلاً علی عمره.
فقلنا له: اکشف لنا یا بن رسول اللّه عن وجوه هذه المعانی. قال علیهالسلام: أمّا مولد موسی علیهالسلام، فإنّ فرعون لمّا وقف علی أنّ زوال ملکه علی یده أمر بإحضار الکهنة، فدلّوه علی نسبه وأنّه یکون من بنی إسرائیل، ولم یزل یأمر أصحابه بشقّ بطون الحوامل من نساء بنی إسرائیل حتّی قتل فی طلبه نیّفاً وعشرین ألف مولود، وتعذّر علیه الوصول إلی قتل موسی علیهالسلام بحفظ اللّه تبارک وتعالی إیّاه، وکذلک بنو أُمیّة وبنو العبّاس لمّا وقفوا علی أنّ زوال ملکهم وملک الأُمراء والجبابرة منهم علی ید القائم منّا، ناصبونا العداوة، ووضعوا سیوفهم فی قتل آل الرسول صلیاللهعلیهوآله وإبادة نسله؛ طمعاً منهم فی الوصول إلی قتل القائم، ویأبی اللّه عزّ وجلّ أن یکشف أمره لواحدٍ من الظلمة إلاّ أن یتمّ نوره ولو کره المشرکون. وأمّا غیبة عیسی علیهالسلام، فإنّ الیهود والنصاری اتّفقت علی أنّه قُتل، فکذّبهم اللّه جلّ ذکره بقوله: «وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَ-کِن شُبِّهَ لَهُمْ»، کذلک غیبة القائم، فإنّ الأُمّة ستنکرها لطولها، فمن قائل یهذی بأنّه لم یولد، وقائل یقول: إنّه یتعدّی إلی ثلاثة عشر وصاعداً، وقائل یعصی اللّه عزّ وجلّ بقوله: إنّ روح القائم ینطق فی هیکل غیره.
وأمّا إبطاء نوح علیهالسلام، فإنّه لمّا استنزلت العقوبة علی قومه من السماء، بعث اللّه عزّ وجلّ الروح الأمین علیهالسلام بسبع نویات، فقال: یا نبیّ اللّه، إنّ اللّه تبارک وتعالی یقول لک: إنّ هؤاء خلائقی وعبادی، ولست أبیدهم بصاعقةٍ من صواعقی إلاّ بعد تأکید الدعوة وإلزام الحجّة، فعاود اجتهادک فی الدعوة لقومک، فإنّی مثیبک علیه، واغرس هذه النوی، فإنّ لک فی نباتها وبلوغها وإدراکها إذا أثمرت الفرج والخلاص، فبشِّر بذلک من تبعک من المؤنین. فلمّا نبتت الأشجار وتأزّرت وتسوّقت وتغصّنت وأثمرت وزَها التمرُ علیها بعد زمانٍ طویل، استنجز من اللّه سبحانه وتعالی العدة، فأمره اللّه تبارک وتعالی أن یغرس من نوی تلک الأشجار ویعاود الصبر والاجتهاد، ویؤّد الحجّة علی قومه، فأخبر بذلک الطوائف التی آمنت به، فارتدّ منهم ثلاثمئة رجل وقالوا: لو کان ما یدّعیه نوح حقّاً لما وقع فی وعد ربّه خلف. ثمّ إنّ اللّه تبارک وتعالی لم یزل یأمره عند کلّ مرّة بأن یغرسها مرّة بعد أُخری، إلی أن غرسها سبع مرّات، فما زالت تلک الطوائف من المؤنین ترتدّ منه طائفة بعد طائفة، إلی أن عاد إلی نیّف وسبعین رجلاً، فأوحی اللّه تبارک وتعالی عند ذلک إلیه وقال: یا نوح، الآن أسفر الصبح عن اللیل لعینک حین صرح الحقّ عن محضه وصفی الأمر والإیمان من الکدر بارتداد کلّ من کانت طینته خبیثة: کمال الدین ص 353، الغیبة ص 168، بحار الأنوار ج 51 ص 219.
1) 228. دخلتُ أنا والمفضّل بن عمر وأبو بصیر وأبان بن تغلب علی مولانا أبی عبد اللّه الصادق علیهالسلام، فرأیناه جالساً علی التراب وعلیه مسحٌ خیبریّ مُطوّق بلا جیبٍ، مُقَصّر الکُمّین، وهو یبکی بکاء الواله الثکلی ذات الکبد الحرّی، قد نال الحزن من وجنتیه، وشاع التغییر فی عارضیه، وأبلی الدموع محجریه، وهو یقول: سیّدی، غیبتُکَ نَفَت رقادی، وضیّقت علیَّ مهادی، وابتزّت منّی راحة فؤدی، سیّدی، غیبتُکَ أوصلت مصابی بفجائع الأبد، وفقد الواحد بعد الواحد یفنی الجمع والعدد، فما أحسّ بدمعة ترقی من عینی وأنین یفتر من صدری، عن دوارج الرزایا وسؤلف البلایا، إلاّ مثل بعینی عن غوابر أعظمها وأفظعها، وبواقی أشدّها وأنکرها، ونوائب مخلوطة بغضبک، ونوازل معجونة بسخطک.
یکی از دوستان ما میخواهد به شهر خود بازگردد، امامصادق(علیه السلام) به او میگوید: «سلام مرا به شیعیان برسان و این پیام را به آنان بگو».
من دقّت میکنم تا بدانم پیام امام چیست. اکنون امام پیام خود را میگوید: «ای شیعیان! بدانید وقتی در مجالس خود ما را یاد میکنید، خداوند به شما افتخار و مباهات میکند.
از شما میخواهم وقتی با هم هستید از ما اهلبیت یاد کنید، زیرا این کار شما باعث میشود تا یاد ما و دین ما زنده بماند.
آیا میدانید بهترین مردم چه کسانی هستند؟ کسانی که همواره ما را یاد کنند و یاد ما را در دل مردم زنده نگه دارند».(1)
من وقتی این سخن را میشنوم، متوجّه میشوم که زنده نگاه داشتن یاد اهلبیت چقدر ارزش دارد.
1) 229. عن مُعتِّب مولی أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: سمعته یقول لداود بن سرحان: یا داود، أبلغ مَوالیَّ عنّی السلام، وأنّی أقول: رحم اللّه عبداً اجتمع مع آخر فتذاکرا أمرنا، فإنّ ثالثهما مَلَکٌ یستغفر لهما، وما اجتمع اثنان علی ذکرنا إلاّ باهی اللّه تعالی بهما الملائکة، فإذا اجتمعتم فاشتغلوا بالذکر، فإنّ فی اجتماعکم ومذاکرتکم إحیاءنا، وخیر الناس من بعدنا من ذاکر بأمرنا ودعا إلی ذکرنا: الأمالی للطوسی ص 224، المحتضر ص 289، بحار الأنوار ج 1 ص 200 و ج 71 ص 354، وسائل الشیعة ج 16 ص 348، مستدرک الوسائل ج 8 ص 325، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 632، بشارة المصطفی ص 175.
(1) یمرّ بی الشیء من سیر علی بن أبی طالب فأذکره، فقال: لا، إلاّ أن تراه فی قعر الجحیم: الأغانی ج 22 ص 281.
(2) بصائر الدرجات ص 97، قرب الإسناد ص 57، الکافی ج 1 ص 294، التوحید ص 212، الخصال ص 211، کمال الدین ص 276، معانی الأخبار ص 65، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229، تحف العقول ص 459، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75، الإرشاد ج 1 ص 351، کنز الفوائد ص 232، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45، سنن الترمذی ج 5 ص 297، المستدرک علی الصحیحین للحاکم ج 3 ص 110، مجمع الزوائد ج 7 ص 17، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307، المعجم الأوسط ج 1 ص 112، المعجم الکبیر ج 3 ص 179، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132، نصب الرایة ج 1 ص 484، کنز العمّال ج 1 ص 187 وج 11 ص 332، 608، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92، شواهد التنزیل ج 1 ص 200، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
(3) کان جعفر بن عمرو بن أُمّیة أخا عبد الملک بن مروان من الرضاعة، فوفد علی عبد الملک بن مروان فی خلافته، فجلس فی مسجد دمشق، وأهل الشام یعرضون علی دیوانهم، قال: وتلک الیمانیة حوله یقولون: الطاعة الطاعة! فقال جعفر: لا طاعة إلاّ للّه، فوثبوا علیه وقالوا: یوهن، الطاعة طاعة أمیر المؤنین! حتّی رکبوا الأُسطوان علیه...: تهذیب الکمال ج 5 ص 68، تهذیب الکمال ج 5 ص 247.
(4) عن سلیم بن قیس الهلالی قال: سمعت أمیر المؤنین علیّاً علیهالسلام یقول: احذروا علی دینکم ثلاثة: رجلاً قرأ القرآن حتّی إذا رأیت علیه بهجته اخترط سیفه علی جاره ورماه بالشرک. فقلت: یا أمیر المؤنین أیّهما أولی بالشرک؟ قال: الرامی، ورجلاً استخفّته الأحادیث، کلّما أحدثت أُحدوثة کذب مدّها بأطول منها، ورجلاً آتاه اللّه عزّ وجلّ سلطاناً فزعم أنّ طاعته طاعة اللّه ومعصیته معصیة اللّه، وکذب؛ لأنّه لا طاعة لمخلوقٍ فی معصیة الخالق، لا ینبغی للمخلوق أن یکون حبّه لمعصیة اللّه، فلا طاعة فی معصیته ولا طاعة لمن عصی اللّه، إنّما الطاعة للّه ولرسوله ولولاة الأمر، وإنّما أمر اللّه عزّ وجلّ بطاعة الرسول لأنّه معصوم مطهّر، لا یأمر بمعصیته، وإنّما أمر بطاعة أُولی الأمر؛ لأنّهم معصومون مطهّرون لا یأمرون بمعصیته: الخصال ص 139، بحار الأنوار ج 72 ص 338 و ج 89 ص 179، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 178 و ج 15 ص 158، التفسیر الصافی ج 1 ص 464، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 501.
(5) أخبرنا عبد الوهّاب بن عطاء قال: أخبرنا راشد أبو محمّد الحمانی عن رجل، عن الزهری قال: مکتوب فی التوراة: ملعون من غیّرها بالسواد: تهذیب الکمال ج 1 ص 441، یا عائشة، إن سرّک أن تنظری إلی رجلین من النار، فانظری إلی هذین قد طلعا. فنظرت فإذا العبّاس وعلی بن أبی طالب!: شرح نهج البلاغة ج 4 ص 64.
(6) لعن علی بن أبی طالب علی منابر الشرق والغرب، منابر الحرمین مکّة المعظّمة والمدینة المنورة: الغدیر ج 2 ص 102.
(7) واعلم أنّ أدنی ما کتمت أن آنست وحشة الظالم، جعلوک جسراً یعبرون علیک إلی بلایاهم، یدخلون بک الشکّ علی العلماء، ویقتادون بک قلوب الجهّال إلیهم. فما أقلّ ما أعطوک فی قدر ما أخذوا منک...: تحف العقول ص 275، بحار الأنوار ج 75 ص 132؛ إنّ هشام بن عبد الملک طلب منه أی: الزهری أن یملی علی بعض ولده شیئاً من الحدیث، فدعا بکاتب وأملی علیه أربعمئة حدیث: المختصر من تاریخ مدینة دمشق ج 23 ص 234.
(8) قدم علینا إسحاق بن راشد، فجعل یقول: حدّثنا الزهری، فقلت له: أین لقیت ابن شهاب؟ قال: لم ألقه، مررت ببیت المقدس فوجدت کتاباً له ثمّ: تاریخ مدینة دمشق ج 8 ص 212، تهذیب التهذیب لابن حجر ج 1 ص 202.
(9) عن أبی عبد اللّه علیهالسلام: تفکّر ساعة خیر من عبادة سنة: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 208، تفسیر مجمع البیان ج 10 ص 14، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 483، بحار الأنوار ج 68 ص 327، جامع أحادیث الشیعة ج 14 ص 309.
(10) أما واللّه ما أوتی لقمان الحکمة بحسب ولا مال... ولکنّه کان رجلاً متورّعاً فی اللّه طویل الفکر: تفسیر القمّی ج 2 ص 162، بحار الأنوار ج 13 ص 409.
(11) کان أکثر عبادة أبی ذر التفکّر والاعتبار: الخصال ص 42، أعیان الشیعة ج 4 ص 230.
(12) قالت عائشة: جمع أبی الحدیث عن رسول فکانت خمسمئة حدیث... فلمّا أصبح قال: أی بنیة هلمّی الأحادیث التی عندک، فجئته بها، فدعا بنار فأحرقها: کنز العمّال ج 10 ص 285، تذکرة الحفّاظ ج 1 ص 5، مستدرک الوسائل ج 1 ص 9.
(13) سألت القاسم أن یملی علیَّ أحادیث، فقال: إنّ الأحادیث کثرت علی عهد عمر بن الخطّاب، فأنشد الناس أن یأتوه بها، فلمّا أتوه بها أمر بتحریقها: تهذیب الکمال ج 5 ص 188، سیر أعلام النبلاء ج 5 ص 59، تاریخ الإسلام للذهبی ج 7 ص 220.
(14) إنّ رجلاً یقال له صبیغ قدم المدینة، فجعل یسأل عن متشابه القرآن، فأرسل إلیه عمر وقد أعدّ له عراجین النخل، فقال: من أنت؟ قال: أنا عبد اللّه صبیغ، فأخذ عمر عرجوناً من تلک العراجین فضربه وقال: أنا عبد اللّه عمر، فجعل له ضرباً حتّی دمی رأسه، فقال: یا أمیر المؤنین، حسبک قد ذهب الذی کنت أجد فی رأسی: سنن الدارمی ج 1 ص 54، نصب الرایة ج 4 ص 118، کنز العمّال ج 2 ص 334، الدرّ المنثور ج 2 ص، فتح القدیر ج 1 ص 319، تاریخ مدینة دمشق ج 23 ص 411، الغدیر ج 6 ص 290.
(15) من سلک طریقاً یطلب فیه علماً، سلک اللّه به طریقاً إلی الجنّة، وإنّ الملائکة لتضع أجنحتها لطالب العلم رضاً به، وإنّه یستغفر لطالب العلم من فی السماء ومن فی الأرض: الکافی ج 1 ص 34، الأمالی للصدوق ص 116، ثواب الأعمال ص 131، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 387، روضة الواعظین ص 8، بحار الأنوار ج 1 ص 164، 177.
(16) والعالم ینتفع بعلمه خیر وأفضل من عبادة سبعین ألف عابد: بصائر الدرجات ص 28، تحف العقول ص 364، ثواب الأعمال ص 131، بحار الأنوار ج 2 ص 19؛ إذا کان یوم القیامة جمع اللّه عزّ وجل الناس فی صعید واحد، ووضعت الموازین، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء، فیرجح مداد العلماء علی دماء الشهداء: الأمالی للصدوق ص 233، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 399، روضة الواعظین ص 9، الأمالی للطوسی ص 521، مستطرفات السرائر ص 622، بحار الأنوار ج 2 ص 14، التفسیر الصافی ج 5 ص 148، البرهان فی تفسیر القرآن ج 1 ص 10، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 398.
(17) عن أبان بن تغلب، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: لوددت أنّ أصحابی ضربت رؤسهم بالسیاط حتّی یتفقّهوا: الکافی ج 1 ص 31، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 93، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 285، الوافی بالوفیات ج 1 ص 129.
(18) من تعلّم العلم وعمل به وعلّم للّه، دُعی فی ملکوت السماوات عظیماً فقیل: تعلّم للّه وعمل للّه وعلّم للّه: الکافی ج 1 ص 35، الأمالی للطوسی ص 47، سعد السعود ص 88، مشکاة الأنوار ص 235، الفصول المهمّة للحرّ العاملی ج 1 ص 468، بحار الأنوار ص 75، تفسیر القمّی ج 2 ص 146، البرهان فی تفسیر القرآن ج 4 ص 289.
(19) فتبعه أهل الکوفة وقالوا له: نحن أربعون ألفاً لم یتخلّف عنک أحد، نضرب عنک بأسیافنا، ولیس ها هنا من أهل الشام إلاّ عدّة یسیرة بعض قبائلنا یکفیکهم بإذن اللّه تعالی. وحلفوا له بالأیمان المغلظة، فجعل یقول: إنّی أخاف أن تخذلونی وتسلّمونی کفعلکم بأبی وجدّی! فیحلفون له. فقال له داود بن علی: یا بن عمِّ، إنّ هؤاء یغرّونک من نفسک، ألیس قد خذلوا من کان أعزّ علیهم منک جدّک علی بن أبی طالب حتّی قُتل؟ والحسن من بعده بایعوه ثمّ وثبوا علیه فانتزعوا رداءه وجرحوه، أو لیس قد أخرجوا جدّک الحسین وحلفوا له بأوکد الأیمان وخذلوه وأسلموه ولم یرضوا بذلک حتّی قتلوه؟ فلا ترجع معهم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 234، تاریخ الطبری ج 5 ص 488، تجارب الأُمم ج 3 ص 134، المنتظم فی تاریخ الأُمم والملوک ج 7 ص 209، أعیان الشیعة ج 7 ص 118.
(20) یا فتی، ما تقول فی رجل من آل محمّد استنصرک؟ قال: قلت: إن کان مفروض الطاعة، فلی أن أفعل ولی أن لا أفعل...: الاحتجاج ج 2 ص 137، مناقب آل أبی طالب ج 1 ص 223، بحار الأنوار ج 46 ص 193، تاریخ آل زرارة ص 52، معجم رجال الحدیث ج 8 ص 237.
(21) عن بکار بن أبی بکر الحضرمی، قال: دخل أبو بکر وعلقمة علی زید بن علی، وکان علقمة أکبر من أبی، فجلس أحدهما عن یمینه والآخر عن یساره، وکان بلغهما أنّه قال: لیس الامام منّا من أرخی علیه ستره، إنّما الإمام من شهر سیفه. فقال له أبو بکر وکان أجرأهما: یا أبا الحسین، أخبرنی عن علی بن أبی طالب علیهالسلام، أکان إماماً وهو مرخ علیه ستره؟ أو لم یکن إماما حتّی خرج وشهر سیفه؟...: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 714، بحار الأنوار ج 46 ص 197، معجم رجال الحدیث ج 8 ص 362 وج 12 ص 200، أعیان الشیعة ج 7 ص 111.
(22) اجتمعت إلیه جماعة من رؤسهم فقالوا: رحمک اللّه، ما قولک فی أبی بکر وعمر؟ قال زید: رحمهما اللّه وغفر لهما، ما سمعت أحداً من أهل بیتی یتبرّأ منهما ولا یقول فیهما إلاّ خیراً، قالوا: فلِمَ تطلب إذاً بدم أهل هذا البیت إلاّ أن وثبا علی سلطانکم فنزعاه من أیدیکم...: تاریخ الطبری ج 5 ص 498، المنتظم فی تاریخ الأُمم والملوک ج 7 ص 210.
(23) فکثر اللّغط وارتفعت الأصوات ، حتّی فرقتُ من الاختلاف ، فقلت : ابسط یدک یا أبا بکر ، فبسط یده فبایعته...: صحیح البخاری ج 6 ص 2505 ، مسند أحمد ج 1 ص123 ، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148 و ص 155 ، تاریخ الطبری ج 3 ص 205 ، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 308 ، تاریخ مدینة دمشق ج 30 ص 281 و ص 284 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 11 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 23 ، أنساب الأشراف ج 2 ص 265 ، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 487 .
(24) فلمّا رجع زید أتاه سلمة بن کهیل، فذکر له قرابته من رسول اللّه صلّی اللّه علیه وسلّم وحقّه، فأحسن ثمّ قال له: ننشدک اللّه، کم بایعوک؟ قال أربعون ألفاً، قال: فکم بایع جدّک؟ قال: ثمانون ألفاً، قال: فکم حصل معه؟ قال: ثلاثمائة! قال: نشدتک اللّه، أنت خیر أم جدّک؟ قال: جدّی...: تاریخ الطبری ج 5 ص 489، تجارب الأُمم ج 3 ص 135، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 235، أعیان الشیعة ج 7 ص 118، نهایة الأرب ج 24 ص 399.
(25) وکانت بیعته التی یبایع علیها الناس: إنّا ندعوکم إلی کتاب اللّه وسنّة نبیّه وجهاد الظالمین والدفع عن المستضعفین وإعطاء المحرومین...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 233.
(26) إن ظفر زید وأصحابه فلیس أحد أسوأ حالاً عندهم منّا، وإن ظفر بنو أُمّیة فنحن عندهم بتلک المنزلة. قال: فقال لی: انصرف لیس علیک بأس من أُولی ولا من أُولی: الأمالی للمفید ص 33، بحار الأنوار ج 47 ص 348.
(27) الناس عبید المال، والدین لغو علی ألسنتهم، یحوطونه ما درّت به معایشهم، فإذا مُحّصوا للابتلاء قلّ الدیّانون: بحار الأنوار ج 44 ص 195، أعیان الشیعة ج 1 ص 598.
(28) فخرج منها لیلاً، ورفعوا الهرادی فیها النیران، ونادوا: یا منصور، حتّی طلع الفجر، فلمّا أصبحوا بعث زید القاسم التبعی، ثمّ الحضرمی وآخر من أصحابه ینادیان شعارهم، فلمّا کانا بصحراء عبد القیس لقیهما جعفر بن العبّاس الکندی، فحملا علیه وعلی أصحابه، فقُتل الذی کان مع القاسم التبعی، وارتثّ القاسم وأُتی به الحکم، فضرب عنقه، فکانا أوّل من قُتل من أصحاب زید، وأغلق الحکم دروب السوق وأبواب المسجد علی الناس...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 243، نهایة الأرب ج 24 ص 403.
(29) ثمّ انتهی زید إلی الکناسة، فحمل علی من بها من أهل الشام فهزمهم... جاء زید حتّی انتهی إلی باب المسجد، فجعل أصحابه یدخلون رایاتهم من فوق الأبواب ویقولون: یا أهل المسجد، اخرجوا من الذلّ إلی العزّ، اخرجوا إلی الدین والدنیا، فإنّکم لستم فی دین ولا دنیا، فرماهم أهل الشام بالحجارة من فوق المسجد... فرمی بسهم فأصاب جانب جبهته الیسری فثبت فی دماغه... وأحضر أصحابه طبیباً فانتزع النصل، فضجّ زید، فلمّا نزع النصل مات زید... فلمّا دفنوه أجروا علیه الماء. وقیل: دُفن بنهر یعقوب، سکر أصحابه الماء ودفنوه وأجروا الماء، وکان معهم مولی لزید سندی، وقیل رآهم، فسار فدلّ علیه، وتفرّق الناس عنه، وسار ابنه یحیی نحو کربلاء، فنزل بنینوی علی سابق مولی بشر بن عبد الملک بن بشر...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 244، نهایة الأرب ج 24 ص 405.
(30) فتکلّم الناس فی ذلک، فقال: مه، لا تقولوا لعمّی زید إلاّ خیراً، رحم اللّه عمّی، فلو ظفر لوفی...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 352، بحار الأنوار ج 47 ص 128.
(31) لا تقولوا: خرج زید، فإنّ زیداً کان عالماً، وکان صدوقاً، ولم یدعکم إلی نفسه، إنّما دعاکم إلی الرضا من آل محمّد، ولو ظهر لوفی بما دعاکم إلیه: الکافی ج 8 ص 264، وسائل الشیعة ج 15 ص 50، بحار الأنوار ج 52 ص 302، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 69، الغدیر ج 3 ص 70؛ وقد دفع إلی عبد الرحمن بن سیابة ألف دینار، وأمره أن یقسمها فی عیال من أُصیب مع زید: الأمالی للصدوق ص 416، روضة الواعظینص 270، خاتمة المستدرک ج 8 ص 123، الإرشاد للمفید ج 2 ص 173، بحار الأنوار ج 46 ص 170، معجم رجال الحدیث ج 8 ص 358، کشف الغمّة ج 2 ص 342.
(32) وذلک أنّ هشاماً کتب إلی عامله بالبصرة - وهو القاسم بن محمّد الثقفی - أن یشخص کلّ من بالعراق من بنی هاشم إلی المدینة؛ خوفاً من خروجهم، وکتب إلی عامل المدینة أن یحبس قوماً منهم، وأن یعرضهم فی کلّ أُسبوع مرّة، ویقیم لهم الکفلاء علی ألاّ یخرجوا منها: شرح نهج البلاغة ج 7 ص 165.
(33) منظور از ولید در این کتاب، «ولید بن یزید» یازدهمین خلیفه اُمویّ میباشد، لازم به ذکر است که ششمین خلیفه امویّ، «ولید بن عبد الملک» است.
(34) کنّا مع الولید وأتاه خبر موت هشام وهُنّئ بولایة الخلافة، وأتاه القضیب والخاتم. ثمّ قال: فأمسکنا ساعة، ونظرنا إلیه بعین الخلافة، فقال غنّونی:
طاب یومی ولذّ شرب السلافه وأتانا نعی من بالرصافة...
الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 269.
(35) لا یأمرنی أحد بتقوی اللّه بعد مقامی هذا إلاّ ضربت عنقه: الکامل لابن الأثیر ج 4 ص 522، أنساب الأشراف ج 7 ص 392، الوافی بالوفیات ج 19 ص 141، فوات الوفیات ج 2 ص 26، تاریخ الخلفاء ص 239.
(36) یا أیّها السائل عن دیننا/نحن علی دین أبی شاکر/ نشربها صرفاً وممزوجة/ بالسخن أحیاناً وبالفاتر: أنساب الأشراف ج 8 ص 388، تاریخ الطبری ج 5 ص 521، الأغانی ج 7 ص 6، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 265، البدایة والنهایة ج 10 ص 4، الفتوح ج 8 ص 303.
(37) إنّ یزید بن منبّه مولی ثقیف مدح الولید وهنّأه بالخلافة، فأمر أن تُعدّ الأبیات ویُعطی بکلّ بیت ألف درهم، فعُدّت فکانت خمسین بیتاً فأُعطی خمسین ألف درهم، وهو أوّل خلیفة عدّ الشعر وأعطی بکلّ بیت ألف درهم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 290.
(38) دخلت مع الکمیت علی جعفر الصادق علیهالسلام فی أیّام التشریق، فقال: جُعلت فداک، ألا أنشدک، قال: إنّها أیّام عظام، قال: إنّها فیکم، قال: هات. فأنشده قصیدته... فرفع جعفر الصادق رضی اللّه عنه یدیه وقال: اللّهمّ اغفر للکمیت ما قدّم وما أخّر وما أسرّ وما أعلن، وأعطه حتّی یرضی...: خزانة الأدب ج 1 ص 155، الغدیر ج 2 ص 193.
(39) من قال فینا بیت شعر بنی اللّه له بیتاً فی الجنّة: بحار الأنوار ج 26 ص 231، الغدیر ج 2 ص 3، بشارة المصطفی ص 324، مکیال المکارم ج 2 ص 157، المحجّة البیضاء ج 5 ص 229.
(40) فوضعوا نعال سیوفهم فی بطن الکمیت فوجؤه بها... فلم یزل ینزف. وحدّث المستهل بن الکمیت قال: حضرت أبی عند الموت وهو یجود بنفسه وأُغمی علیه، ثمّ أفاق ففتح عینیه ثمّ قال: اللّهمّ آل محمّد، اللّهمّ آل محمّد اللّهمّ آل محمّد، ثلاثاً: الأغانی ج 17 ص 30، أعیان الشیعة ج 9 ص 35، الغدیر ج 2 ص 211.
(41) نسب سیّد محمّد چنین است: «محمّد بن عبد اللّه بن حسن بن حسن علیهالسلام». او به «نفس زکیّه» هم مشهور است.
(42) فکتب نصر یأمره بمحاربته، فقاتله عمرو وهو فی عشرة آلاف ویحیی فی سبعین رجلاً، فهزمهم یحیی وقتل عمراً، وأصاب دوابّ کثیرة، وسار حتّی مرّ بهراة، فلم یعرض لمن بها وسار عنها. وسرّح نصر بن سیّار سالم بن أحوز فی طلب یحیی، فلحقه بالجوزجان، فقاتله قتالاً شدیداً، فرُمی یحیی بسهم فأصاب جبهته... فلمّا بلغ الولید قتل یحیی کتب إلی یوسف بن عمر: خذ عجیل أهل العراق فأنزله من جذعه - یعنی زیداً - وأحرقه بالنار، ثمّ أنسفه بالیم نسفاً...: الکامل ج 5 ص 272.
(43) لقیت یحیی بن زید بن علی علیهالسلام وهو متوجّه إلی خراسان بعد قتل أبیه، فسلّمت علیه، فقال لی: من أین أقبلت؟ قلت: من الحجّ... ثمّ دعا بعیبة فاستخرج منها صحیفة مقفلة مختومة، فنظر إلی الخاتم وقبّله وبکی، ثمّ فضّه وفتح القفل، ثمّ نشر الصحیفة ووضعها علی عینه، وأمرّها علی وجهه... فلقیت أبا عبد اللّه علیهالسلام... فحدّثته الحدیث عن یحیی، فبکی واشتدّ وجده به، وقال: رحم اللّه ابن عمّی وألحقه بآبائه وأجداده... هذا خطّ أبی وإملاء جدّی بمشهد منّی، فقلت: یابن رسول اللّه، إن رأیت أن أعرضها مع صحیفة زید ویحیی؟... لا تخرجا بهذه الصحیفة من المدینة، قالا: ولم ذاک؟ قال: إنّ ابن عمّکما خاف علیها أمراً أخافه أنا علیکما...: الصحیفة السجّادیة ص 14.
(44) فإنّه أخذ سلیمان بن هشام فضربه مئة سوط، وحلق رأسه ولحیته وغرّبه إلی عمان من أرض الشام فحبسه بها، فلم یزل محبوساً حتّی قُتل الولید...: نهایة الأرب ج 21 ص 463، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 280.
(45) فتح المصحف فخرج: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ کُلُّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ»، فألقاه ورماه بالسهام، وقال: تهدّدنی بجبّارٍ عنید... فلم یلبث بعد ذلک إلاّ یسیراً حتّی قُتل: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 290، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 106، خزانة الأدب ج 2 ص 200.
(46) لمّا ولی یزید قال: سیروا بسیرة عمر بن عبد العزیز، فأُتی بأربعین شیخاً فشهدوا له ما علی الخلفاء حساب ولا عذاب: تاریخ مدینة دمشق ج 65 ص 304، تاریخ الإسلام للذهبی ج 7 ص 280، تاریخ الخلفاء للسیوطی ص 278، سیر أعلام النبلاء ج 5 ص 151، الأعلام للزرکلی ج 8 ص 185.
(47) عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: إذا رأیتم العالم محبّاً لدنیاه فاتّهموه علی دینکم، فإنّ کلّ محبّ لشیء یحوط ما أحبّ: الکافی ج 1 ص 46، علل الشرائع ج 2 ص 394، منیة المرید ص 138، بحار الأنوار ج 2 ص 107، جامع بیان العلم وفضله ج 1 ص 193.
(48) بسم اللّه الرحمن الرحیم، تبایع لعبد اللّه الولید أمیر المؤنین والحکم ابن أمیر المؤنین إن کان من بعده وعثمان ابن أمیر المؤنین إن کان بعد الحکم، علی السمع والطاعة، وإن حدث بواحد منهما حدث فأمیر المؤنین أملک فی ولده ورعیته، یقدّم من أحبّ ویؤّر من أحبّ، علیک بذلک
عهد اللّه ومیثاقه... فتتابع خلفاء اللّه علی ما أورثهم اللّه علیه من أمر أنبیائه واستخلفهم علیه منه، لا یتعرّض لحقّهم أحد إلاّ صرعه اللّه، ولا یفارق جماعتهم أحد إلاّ أهلکه اللّه، ولا یستخفّ بولایتهم ویتّهم قضاء اللّه فیهم أحد إلاّ أمکنهم اللّه منه وسلّطهم علیه وجعله نکالاً وموعظةً لغیره، وکذلک صنع اللّه ممّن فارق الطاعة التی أمر بلزومها والأخذ بها والإثرة لها، والتی قامت بها السماوات والأرض .... فبالخلافة أبقی اللّه من أبقی فی الأرض من عباده، وإلیها صیّره وبطاعة من ولاّه إیّاها سعد...: تاریخ الطبری ج 5 ص 523.
(49) «یزید بن ولید بن عبد الملک» دوازدهمین خلیفه بنامیّه میباشد.
(50) فلمّا دخل القصر وأغلق الباب، أحاط به عبد العزیز، فدنا الولید من الباب وقال: أما فیکم رجل شریف له حسب وحیاء أُکلّمه... ورجع إلی الدار وجلس وأخذ مصحفاً فنشره یقرأ فیه، وقال: یوم کیوم عثمان، فصعدوا علی الحائط، وکان أوّل من علاه یزید بن عنبسة، فنزل علیه، فأخذه بیده وهو یرید أن یحبسه ویؤمره فیه، فنزل من الحائط عشرة، منهم منصور بن جمهور وعبد السلام اللخمی، فضربه عبد السلام علی رأسه، وضربه السندی بن زیاد بن أبی کبشة فی وجهه، واحتزوا رأسه، وسیّروه إلی یزید، فأتاه الرأس... فأمر یزید بنصب رأسه، فقال له یزید بن فروة مولی بنی مرّة: إنّما تُنصب رؤس الخوارج...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 228، البدایة والنهایة ج 10 ص 12، تجارب الأُمم ج 3 ص 189.
(51) إنّ جماعة من بنی هاشم اجتمعوا بالأبواء... وجاء جعفر بن محمّد، فأوسع له عبد اللّه بن الحسن إلی جنبه، فتکلّم بمثل کلامه، فقال جعفر: لا تفعلوا، فإنّ هذا الأمر لم یأت بعد إن کنت تری - یعنی عبد اللّه - أنّ ابنک هذا هو المهدی، فلیس به ولا هذا أوانه، وإن کنت إنّما ترید أن تخرجه غضباً للّه، ولیأمر بالمعروف وینهی عن المنکر، فإنّا واللّه لا ندعک وأنت شیخنا ونبایع ابنک...: مقاتل الطالبیّین ص 141، الإرشاد ج 2 ص 191، بحار الأنوار ج 47 ص 277، کشف الغمّة ج 2 ص 386.
(52) پسرِ محمّد حنفیه به «ابوهاشم» مشهور بود.
(53) إنّ محمّداً کان ینزل أرض الشراة من أعمال البلقاء بالشام، فسار أبو هاشم عبد اللّه بن محمّد بن الحنفیة إلی الشام إلی سلیمان بن عبد الملک، فاجتمع به محمّد بن علی، فأحسن صحبته، واجتمع أبو هاشم بسلیمان فأکرمه، وقضی علیه من وقف علی طریقة، فسمّه فی لبن، فلمّا أحسّ أبو هاشم بالشرّ قصد الحمیمة من أرض الشراة وبها محمّد، فنزل علیه وأعلمه أنّ هذا الأمر صائر إلی ولده، وعرّفه ما یعمل، وکان أبو هاشم قد أعلم شیعته من أهل خراسان والعراق عند تردّدهم إلیه أنّ الأمر صائر إلی ولد محمّد بن علی، وأمرهم بقصده بعده، فلمّا مات أبو هاشم قصدوا محمّداً وبایعوه، وعادوا فدعوا الناس إلیه فأجابوهم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 53.
(54) فعرض نیفاً وعشرین ألفاً، وتجهّز للمسیر إلی یزید، وکاتبه لیبایع له ویولّیه ما کان عبد الملک بن مروان ولّی أباه محمّد بن مروان من الجزیرة وأرمینیة والموصل وأذربیجان، فبایع له مروان، وأعطاه یزید ولایة ما ذکر له...: أنساب الأشراف ج 8 ص 227، تاریخ الطبری ج 5 ص 595، مروج الذهب ج 3 ص 226، تجارب الأُمم ج 3 ص 220، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 310، بغیة الطلب فی تاریخ حلب ج 6 ص 2888.
(55) توفّی یزید بن الولید لعشر بقین من ذی الحجّة، وکان خلافته ستّة أشهر ولیلتین، وقیل کانت ستّة أشهر واثنی عشر یوماً... وکان آخر ما تکلّم به: وا حسرتاه، وا أسفاه: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 310، نهایة الأرب ج 21 ص 504.
(56) قال: ابسط یدیک أُبایعک، وسمعه من مع مروان، وکان أوّل من بایعه معاویة بن یزید بن حصین بن نمیر، ورؤس أهل حمص والناس بعده، فلمّا استقرّ له الأمر...: تاریخ مدینة دمشق ج 15 ص 82، تاریخ الطبری ج 5 ص 607، تجارب الأُمم ج 3 ص 226، نهایة الأرب ج 21 ص 509.
(57) خرج الضحّاک بن قیس الشیبانی محکّماً، ودخل الکوفة، وکان سبب ذلک أنّ الولید حین قُتل خرج بالجزیرة حروری یقال له سعید بن بهدل الشیبانی فی مئتین من أهل الجزیرة فیهم الضحّاک، فاغتنم قتل الولید واشتغال مروان بالشام، فخرج بأرض کفرتوثا...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 334، نهایة الأرب ج 21 ص 516.
(58) توجّه سلیمان بن کثیر ولاهز بن قریظ وقحطبة إلی مکّة، فلقوا إبراهیم بن محمّد الإمام بها، وأوصلوا إلی مولیً له عشرین ألف دینارٍ ومئتی ألف درهمٍ ومسکاً ومتاعاً کثیراً، وکان معهم أبو مسلم، فقال سلیمان لإبراهیم: هذا مولاک...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 339، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 103.
(59) شخص أبو مسلم الخراسانی من خراسان إلی إبراهیم الإمام، وکان یختلف منه إلی خراسان ویعود إلیه، فلمّا کانت هذه السنة کتب إبراهیم إلی أبی مسلم یستدعیه لیسأله عن أخبار الناس، فسار نحوه فی النصف من جمادی الآخرة مع سبعین نفساً من النقباء، فلمّا صاروا بالدندانقان من أرض خراسان، عرض له کامل فسأله عن مقصده، فقال: الحجّ...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 356.
(60) وانظر إلی الموالی ومن أسلم من الأعاجم، فخذهم بسنّة عمر بن الخطّاب، فإنّ فی ذلک خزیهم وذلّهم، أن تنکح العرب فیهم ولا ینکحوهم، وأن ترثهم العرب ولا یرثوهم، وأن تقصر بهم فی عطائهم وأرزاقهم، وأن یُقدّموا فی المغازی یصلحون الطریق ویقطعون الشجر، ولا یؤّ أحد منهم العرب فی صلاة، ولا یتقدّم أحد منهم فی الصفّ الأوّل إذا حضرت العرب إلاّ أن یتمّوا الصفّ...: الغارات ج 2 ص 824، کتاب سلیم بن قیس ص 282.
(61) فبثّ أبو مسلم دعاته فی الناس وأظهر أمره، فأتاه فی لیلة واحدة أهل ستّین قریة، فلمّا کان لیلة الخمیس لخمس بقین من رمضان من السنة، عقد اللواء الذی بعث به الإمام الذی یُدعی الظلّ، علی رمح طوله أربعة عشر ذراعاً، وعقد الرایة التی بعث بها إلیه وهی التی تُدعی السحاب، علی رمح طوله ثلاث عشرة ذراعاً، وهو یتلو: «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَ-تَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُ-لِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلَی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ»، ولبسوا السواد...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 358، نهایة الأرب ج 22 ص 20.
(62) فلمّا قرأ مروان کتاب نصر، تصادف وصول کتابه وصول رسول لأبی مسلم إلی إبراهیم، وقد عاد من عند إبراهیم ومعه جواب أبی مسلم یلعنه إبراهیم ویسبّه حیث لم ینتهز الفرصة من نصر والکرمانی إذ أمکناه، ویأمره أن لا یدع بخراسان متکلّماً بالعربیة إلاّ قتله، فلمّا قرأ الکتاب کتب إلی عامله بالبلقاء لیسیر إلی الحمیمة، ولیأخذ إبراهیم بن محمّد فیشدّه وثاقاً ویبعث به إلیه، ففعل ذلک، فأخذه مروان وحبسه: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 366.
(63) وکان القاسم یصلّی بأبی مسلم فیقصّ القصص بعد العصر، فیذکر فضل بنی هاشم ومعایب بنی أُمیة...: تاریخ الطبری ج 6 ص 34، تجارب الأُمم ج 3 ص 274، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 369، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 120، البدایة والنهایة ج 10 ص 34.
(64) ووجّه أبو مسلم القاسم بن مجاشع إلی نیسابور علی طریق المحجّة، وکتب إلی قحطبة یأمره بقتال تمیم بن نصر بن سیّار...: تاریخ الطبری ج 6 ص 53، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 386، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 125، نهایة الأرب ج 22 ص 27.
(65) فقال: لو علمت أنّ هذا الحدیث یکون له هذا الطلب لاستکثرت منه، فإنّی أدرکت فی هذا المسجد تسعمئة شیخ کلّ یقول: حدّثنی جعفر بن محمّد: رجال النجاشی ج 1 ص 40، نقد الرجال ج 2 ص 43، معجم رجال الحدیث ج 6 ص 38، أعیان الشیعة ج 5 ص 194.
(66) والعالم ینتفع بعلمه خیر وأفضل من عبادة سبعین ألف عابد: بصائر الدرجات ص 28، تحف العقول ص 364، ثواب الأعمال ص 131، بحار الأنوار ج 2 ص 19؛ إذا کان یوم القیامة جمع اللّه عزّ وجلّ الناس فی صعید واحد، ووُضعت الموازین، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء، فیرجح مداد العلماء علی دماء الشهداء: الأمالی للصدوق ص 233، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 399، روضة الواعظین ص 9، الأمالی للطوسی ص 521، مستطرفات السرائر ص 622، بحار الأنوار ج 2 ص 14، التفسیر الصافی ج 5 ص 148، البرهان فی تفسیر القرآن ج 1 ص 10، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 398.
(67) أبو سلمه خَلاّل حفص بن سلیمان همْدانی. در این کتاب با عنوان «خَلاّل» ذکر میشود.
(68) فأمر به فحُبس، وأعاد الرسل فی طلب أبی العبّاس فلم یروه. وکان سبب مسیره من الحمیمة أنّ إبراهیم لمّا أخذه الرسول نعی نفسه إلی أهل بیته، وأمرهم بالمسیر إلی الکوفة... حتّی قدموا الکوفة فی صفر وشیعتهم من أهل خراسان بظاهر الکوفة بحمّام أعین، فأنزلهم أبو سلمة الخلاّل... وکتم
أمرهم نحو من أربعین لیلة من جمیع القوّاد والشیعة: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 409.
(69) لمّا بلغ أبا مسلم موت إبراهیم الإمام، وجّه بکتبه إلی الحجاز إلی جعفر بن محمّد وعبد اللّه بن الحسن ومحمّد بن علی بن الحسین، یدعو کلّ واحد منهم إلی الخلافة، فبدأ بجعفر، فلمّا قرأ الکتاب أحرقه وقال: هذا الجواب، فأتی عبد اللّه الحسن، فلمّا قرأ الکتاب قال: أنا شیخ، ولکن ابنی محمّداً مهدی هذه الأُمّة، فرکب وأتی جعفراً...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 355، بحار الأنوار ج 47 ص 132، مروج الذهب ج 3 ص 254، أعیان الشیعة ج 6 ص 203.
(70) عن الفضل الکاتب، قال: کنت عند أبی عبد اللّه، فأتاه کتاب أبی مسلم، فقال: لیس لکتابک جواب، اخرج عنّا. فجعلنا یسارّ بعضنا بعضاً، فقال: أی شیء تسارّون یا فضل؟ إنّ اللّه عزّ وجلّ ذکره لا یعجل لعجلة العباد، ولإزالة جبل عن موضعه أیسر من زوال ملک لم ینقص أجله. ثمّ قال: إنّ فلان بن فلان حتّی بلغ السابع من ولد فلان. قلت: فما العلامة فیما بیننا وبینک جُعلت فداک؟ قال: لا تبرح الأرض یا فضل حتّی یخرج السفیانی، فإذا خرج السفیانی فأجیبوا إلینا - یقولها ثلاثاً - وهو من المحتوم: الکافی ج 8 ص 274، وسائل الشیعة ج 15 ص 52، بحار الأنوار ج 47 ص 297، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 70؛ وأرسل أبو مسلم المروزی صاحب الدولة إلی جعفر الصادق علیهالسلام وقال: إنّی دعوت الناس إلی موالاة أهل البیت، فإن رغبت فیه فأنا أُبایعک، فأجابه: ما أنت من رجالی، ولا الزمان زمانی: ینابیع المودّة ج 3 ص 161، الملل والنحل ج 1 ص 154.
(71) کنت عند سیّدی الصادق علیهالسلام، إذ دخل سهل بن حسن الخراسانی، فسلّم علیه ثمّ جلس، فقال له: یابن رسول اللّه، لکم الرأفة والرحمة وأنتم أهل بیت الإمامة، ما الذی یمنعک أن یکون لک حقّ تقعد عنه وأنت تجد من شیعتک مئة ألف یضربون بین یدیک بالسیف؟ فقال له علیهالسلام: اجلس یا خراسانی رعی اللّه حقّک، ثمّ قال: یا حنفیة، اسجری التنّور! فسجرته حتّی صار کالجمر، وابیضّ علوه، قال: یا خراسانی قم فاجلس فی التنّور، فقال الخراسانی: یا سیّدی یابن رسول اللّه! لاتعذّبنی بالنار، أقلنی أقالک اللّه، قال: قد أقلتک، فبینما نحن کذلک إذ أقبل هارون المکّی ونعله فی سبابته...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 363، بحار الأنوار ج 47 ص 123.
(72) حتّی قدموا الکوفة فی صفر وشیعتهم من أهل خراسان بظاهر الکوفة بحمّام أعین، فأنزلهم أبو سلمة الخلاّل دار الولید بن سعد مولی بنی هاشم فی بنی داود، وکتم أمرهم نحو من أربعین لیلة من جمیع القوّاد والشیعة. وأراد فیما ذکر أن یحوّل الأمر إلی آل أبی طالب لما بلغه الخبر عن موت إبراهیم الإمام، فقال له أبو الجهم: ما فعل الإمام؟ قال لم یقدم، فألحّ علیه، فقال: لیس هذا وقت خروجه لأنّ واسطاً لم تُفتح بعد. وکان أبو سلمة إذا سُئل عن الإمام یقول: لا تعجلوا. فلم یزل ذلک من أمره حتّی دخل أبو حمید محمّد بن إبراهیم الحمیری من حمّام أعین یرید الکناسة، فلقی خادماً لإبراهیم الإمام... هذا أمامکم وخلیفتکم، وأشار إلی أبی العبّاس، فسلّم علیه بالخلافة وقبّل یدیه ورجلیه... وبلغ ذلک أبا سلمة، فسأل عنهم، فقیل إنّهم دخلوا الکوفة فی حاجة لهم. وأتی القوم أبا العبّاس فقال: وأیّکم عبد اللّه بن محمّد بن الحارثیة؟ فقالوا: هذا، فسلّموا علیه بالخلافة وعزّوه...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 409-411، نهایة الأرب ج 22 ص 37 - 36.
(73) فتکلّم أبو العبّاس فقال: الحمد للّه الذی اصطفی الإسلام لنفسه، وکرّمه وشرّفه وعظّمه واختاره لنا، فأیّده بنا وجعلنا أهله وکهفه وحصنه... وقال تعالی: «قُل لاَّ أَسْ-ٔلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی»... فأعلمهم جلّ ثناؤ فضلنا وأوجب علیهم حقّنا ومودّتنا، وأجزل من الفیء والغنیمة نصیبنا، تکرمةً لنا وفضلاً علینا، واللّه ذو الفضل العظیم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 411.
(74) کان أبو العبّاس جالساً فی مجلسه علی سریره وبنو هاشم دونه علی الکراسیّ... فتغیّر لون أبی العبّاس وأخذه زمع ورعدة، فالتفت بعض ولد سلیمان بن عبد الملک إلی رجل منهم وکان إلی جنبه، فقال: قتلنا واللّه العبد... وکتب إلی عمّاله فی النواحی بقتل بنی أُمیّة...: الأغانی ج 4 ص 492، وراجع تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 359، أنساب الأشراف ج 4 ص 162.
(75) ولمّا أتی أبو العبّاس برأس مروان، سجد فأطال، ثمّ رفع رأسه وقال: الحمد للّه الذی لم یبق ثأرنا قبلک وقبل رهطک، الحمد للّه الذی أظفرنا بک، وأظهرنا علیک، ما أُبالی متی طرقنی الموت وقد قتلت بالحسین علیهالسلام ألفاً من بنی أُمیّة...: شرح نهج البلاغة ج 7 ص 130، مروج الذهب ج 3 ص 257.
(76) خرجت مع عبد اللّه بن علی لنبش قبور بنی أُمیّة فی أیّام أبی العبّاس السفّاح، فانتهینا إلی قبر هشام بن عبد الملک، فاستخرجناه صحیحاً ما فقدنا منه إلاّ عرنین أنفه، فضربه عبد اللّه بن علی ثمانین سوطاً، ثمّ أحرقه، واستخرجنا سلیمان بن عبد الملک من أرض دابق، فلم نجد منه شیئاً إلاّ صلبه ورأسه وأضلاعه، فأحرقناه... ثمّ احتفرنا عن یزید بن معاویة فلم نجد منه إلاّ عظماً واحداً، ووجدنا من موضع نحره إلی قدمه خطّاً واحداً أسود، کأنّما خطّ بالرماد فی طول لحده، وتتبعنا قبورهم فی جمیع البلدان، فأحرقنا ما وجدنا فیها منهم...: شرح نهج البلاغة ج 7 ص 130، مروج الذهب ج 3 ص 257.
(77) ودخل شبل ابن عبد اللّه مولی بنی هاشم علی عبد اللّه بن علی وعنده من بنی أُمیّة نحو تسعین رجلاً علی الطعام، فأقبل علیه شبل فقال:
أصبح الملک ثابت الأساس بالبهالیل من بنی العبّاس...
فأمر بهم عبد اللّه فضُربوا بالعمد حتّی قُتلوا، وبسط علیهم الأنطاع، فأکل الطعام علیها وهو یسمع أنین بعضهم، حتّی ماتوا جمیعاً: شرح نهج البلاغة ج 2 ص 122، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 430، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 132، أعیان الشیعة ج 7 ص 190.
(78) إنّ امرأة غسلت رأسها وألقت الخطمی من السطح فوق علی رأس بعض الخراسانیة، فظنّها فعلت ذلک تعمّداً، فهجم الدار وقتل أهلها، فثار أهل البلد وقتلوه، وثارت الفتنة: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 444.
(79) دعاهم فقتل منهم اثنی عشر رجلاً، فنفر أهل البلد وحملوا السلاح، فأعطاهم الأمان، وأمر فنودی: من دخل الجامع فهو آمن، فأتاه الناس یهرعون إلیه، فأقام یحیی الرجال علی أبواب الجامع، فقتلوا الناس قتلاً ذریعاً أسرفوا فیه، فقیل: إنّه قتل فیه أحد عشر ألفاً ممّن له خاتم وممّن لیس له خاتم خلقا کثیراً، فلمّا کان اللیل سمع یحیی صراخ النساء اللاّتی قُتل رجالهنّ، فسأل عن ذلک الصوت، فأُخبر به، فقال: إذا کان الغد فاقتلوا النساء والصبیان! ففعلوا ذلک، وقتل منهم ثلاثة أیّام... فلمّا فرغ یحیی من قتل أهل الموصل فی الیوم الثالث، رکب الیوم الرابع وبین یدیه الحراب والسیوف المسلولة، فاعترضته امرأة وأخذت بعنان دابّته، فأراد أصحابه قتلها...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 444.
(80) وفی هذه السنة قتل قحطبة بن شبیب من أهل جرجان ما یزید علی ثلاثین ألفاً، وسبب ذلک أنّه بلغه عنهم بعد قتل نباتة بن حنظلة أنّهم یریدون الخروج علیه، فلمّا بلغه ذلک دخل إلیهم واستعرضهم، فقتل منهم من ذکرنا...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 392، تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 125.
(81) وکان أبو مسلم قد قُتل فی دولته ستمئة ألف صبراً: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 476، تاریخ الطبری ج 6 ص 137، تجارب الأُمم ج 3 ص 366، وفیات الأعیان ج 3 ص 148، تاریخ الإسلام للذهبی ج 8 ص 359.
(82) ثمّ قال له: إنّک رجل منّا أهل البیت احفظ وصیتی، انظر هذا الحی من الیمن فالزمهم واسکن بین أظهرهم، فإنّ اللّه لا یتمّ هذا الأمر إلاّ بهم، واتّهم ربیعة فی أمرهم، وأمّا مضر فإنّهم العدوّ القریب الدار، واقتل من شککت فیه، وإن استطعت أن لا تدع تخالف هذا الشیخ، یعنی سلیمان بن کثیر، ولا تعص وإذا أشکل علیک أمر فاکتف به منّی...:الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 348، تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 103، نهایة الأرب ج 22 ص 19.
(83) در این روایت به سفر امام به کوفه در زمان منصور تصریح شده است: عن أبی عبد اللّه، قال: إنّی لمّا کنت بالحیرة عند أبی العبّاس...: کامل الزیارات ص 88، الغارات ج 2 ص 853، فرحة الغری ص 100، بحار الأنوار ج 97 ص 244.
(84) مدّ ذلک الرشاء حتّی إذا انتهی إلی آخره وقف، ثمّ ضرب بیده إلی الأرض فأخرج منها کفّاً من تراب فشمّه ملیاً، ثمّ أقبل یمشی حتّی وقف علی
موضع القبر الآن، ثمّ ضرب بیده المبارکة إلی التربة فقبض منها قبضة، ثمّ شمّها، ثمّ شهق شهقة حتّی ظننت أنّه فارق الدنیا، فلمّا أفاق قال: هاهنا واللّه مشهد أمیر المؤنین علیهالسلام، ثمّ خطّ تخطیطاً، فقلت: یابن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، ما منع الأبرار من أهل البیت من إظهار مشهده؟ قال: حذراً من بنی مروان والخوارج أن تحتال فی أذاه...: فرحة الغری ص 119، بحار الأنوار ج 97 ص 235، وراجع بحار الأنوار ج 97 ص 237 ح 5 وص 240 ح 16 وص 241 ح 18 وص 243 ح 26 وص 244 ح 27.
(85) کنت عند الصادق وقد ذکر أمیر المؤنین، فقال: یا بن مارد، من زار جدّی عارفاً بحقّه، کتب اللّه له بکلّ خطوة حجّة مقبولة وعمرة مبرورة... یا بن مارد، اکتب هذا الحدیث بماء الذهب: الوافی بالوفیات ج 14 ص 1405، وسائل الشیعة ج 14 ص 377، فرحة الغری ص 103، بحار الأنوار ج 97 ص 260.
(86) جُعلت فداک، إنّی کثیراً ما أذکر الحسین، فأیّ شیء أقول؟ فقال: قل: صلّی اللّه علیک یا أبا عبد اللّه، تعید ذلک ثلاثاً، فإنّ السلام یصل إلیه من قریب ومن بعید...: الکافی ج 4 ص 575، کامل الزیارات ص 363، تهذیب الأحکام ج 6 ص 103، وسائل الشیعة ج 14 ص 493، المزار للمفید ص 214، بحار الأنوار ج 98 ص 151.
(87) خرجت مع صفوان بن مهران الجمّال وعندنا جماعة من أصحابنا إلی الغری بعدما خرج أبو عبد اللّه علیهالسلام، فسرنا من الحیرة إلی المدینة، فلمّا فرغنا من الزیارة صرف صفوان وجهه إلی ناحیة أبی عبد اللّه الحسین علیهالسلام، فقال لنا: تزورون الحسین علیهالسلام من هذا المکان من عند رأس أمیر المؤنین علیهالسلام، من هاهنا أومأ إلیه أبو عبد اللّه الصادق علیهالسلام وأنا معه....: مصباح المتهجّد ص 777، وسائل الشیعة ج 14 ص 401، المزار لابن المشهدی ص 214، فرحة الغری ص 123، بحار الأنوار ج 9 ص 310.
(88) وتغیّر السفّاح علیه وهو یعسکره بحمّام أعین، ثمّ تحوّل عنه إلی المدینة الهاشمیة، فنزل قصر الإمارة بها وهو متنکّر لأبی سلمة، وکتب إلی أبی مسلم یعلمه رأیه فیه وما کان هم به من الغشّ، وکتب إلیه أبو مسلم إن کان أمیر المؤنین اطّلع علی ذلک فلیقتله... فأمر السفّاح منادیاً فنادی أنّ أمیر المؤنین قد رضی عن أبی سلمة ودعاه فکساه، ثمّ دخل علیه بعد ذلک لیلة، فلم یزل عنده حتّی ذهب عامّة اللیل، ثمّ انصرف إلی منزله وحده، فعرض له مرار بن أنس ومن معه من أعوانه فقتلوه، وقالوا: قتله الخوارج...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 436، نهایة الأرب ج 22 ص 54.
(89) وفیها قتل داود بن علی من ظفر به من بنی أُمیّة بمکّة والمدینة، ولمّا أراد قتلهم قال له عبد اللّه بن الحسن بن الحسن: یا أخی، إذا قتلت هؤاء فمن تباهی بملکه؟ أما یکفیک أن یروک غادیاً ورائحاً فیما یذلّهم ویسوءهم؟ فلم یقبل منه وقتلهم...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 447.
(90) وفیها خرج شریک بن شیخ المهری ببخاری علی أبی مسلم، ونقم علیه وقال: ما علی هذا اتّبعنا آل محمّد أن تسفک الدماء وأن یُعمل بغیر الحقّ! وتبعه علی رأیه أکثر من ثلاثین ألفاً، فوجّه إلیه أبو مسلم زیاد بن صالح الخزاعی فقاتله، وقتله زیاد: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 448، تاریخ الطبری ج 6 ص 112، تجارب الأُمم ج 3 ص 434، نهایة الأرب ج 22 ص 60.
(91) فرکب شیبان وأصحابه السفن وساروا إلی عمان وهم صفریة، فلمّا صاروا إلی عمان قاتلهم الجلندی وأصحابه وهم إباضیة، واشتدّ القتال منهم... وقتلوا الجلندی فیمن قتل، وبلغ عدّة القتلی عشرة آلاف، وبعث برؤسهم إلی البصرة، فأرسلها سلیمان إلی السفّاح...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 452، تاریخ الطبری ج 6 ص 115.
(92) وفی هذه السنة عقد السفّاح عبد اللّه بن محمّد بن علی بن عبد اللّه بن عبّاس لأخیه أبی جعفر عبد اللّه بن محمّد بالخلافة من بعده، وجعله ولیّ عهد المسلمین، ومن بعد أبی جعفر ولد أخیه عیسی بن موسی بن محمّد بن علی...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 461.
(93) کتب أبو مسلم إلی السفّاح یستأذنه فی القدوم علیه والحجّ وأنّه مذ ملک خراسان لم یفارقها إلی هذه السنة، فکتب إلی السفّاح یأمره بالقدوم
علیه فی خمسمئة من الجند: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 458.
(94) قال أبو جعفر للسفّاح: أطعنی واقتل أبا مسلم، فواللّه أنّ فی رأسه لغدرة، فقال: یا أخی، قد عرفت بلاءه وما کان منه، فقال أبو جعفر: إنّما کان بدولتنا، واللّه لو بعثت سنوراً لقام مقامه وبلغ ما بلغ، فقال: کیف نقتله؟ قال: إذا دخل علیک وحادثته ضربته أناس خلفه ضربة قتلته بها، قال: فکیف بأصحابه؟ قال أبو جعفر: لو قُتل لتفرّقوا وذلّوا. فأمره بقتله...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 459.
(95) فلمّا توفّی السفّاح، کان أبو جعفر بمکّة... ونظر إلی أبی جعفر وقد جزع جزعاً شدیداً، قال: ما هذا الجزع وقد أتتک الخلافة؟ قال: أتخوّف شرّ عمّی عبد اللّه بن علی وشیعة علی، قال: لا تخفه، فأنا أکفیه إن شاء اللّه، إنّما عامّة جنده ومن معه أهل خراسان، وهم لا یعصوننی...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 461، نهایة الأرب ج 22 ص 66.
(96) بعثنی أبو الدوانیق إلی المدینة، وبعث معی بمال کثیر، وأمرنی أن أتضرّع لأهل هذا البیت، وأتحفّظ مقالتهم. قال: فلزمت الزاویة التی ممّا یلی القبلة، فلم أکن أتنحّی منها فی وقت الصلاة ولا فی لیل ولا نهار... قل لصاحبک: یقول لک جعفر: کان أهل بیتک إلی غیر هذا منک أحوج منهم إلی هذا، تجیء إلی قوم شباب محتاجین فتدسّ إلیهم..: الخرائج والجرائح ج 2 ص 647، بحار الأنوار ج 47 ص 172.
(97) وکان أبو جعفر المنصور قد کتب إلی أبی داود خلیفة أبی مسلم بخراسان حین اتّهم أبا مسلم: إنّ لک أمرة خراسان ما بقیت، فکتب أبو داود إلی أبی مسلم: أنّا لم نخرج لمعصیة خلفاء اللّه وأهل بیت نبیّه، فلا تخالفنّ إمامک ولا ترجعنّ إلاّ بإذنه... فلمّا دنا أبو مسلم من المنصور أمر الناس بتلقّیه، فتلقّاه بنو هاشم والناس، ثمّ قدم فدخل علی المنصور، فقبّل یده وأمره أن ینصرف ویروّح نفسه لثلاثة ویدخل الحمّام، فانصرف، فلمّا کان الغد دعا المنصور عثمان بن نهیک وأربعة من الحرس... فأمرهم بقتل ابن مسلم إذا صفّق بیدیه، وترکهم خلف الرواق... فخرج علیه الحرس فضربه عثمان بن هیک فقطع حمائل سیفه، فقال استبقنی لعدوّک یا أمیر المؤنین، فقال: لا أبقانی اللّه إذاً، وأیّ عدوّ أعدی لی منک؟ وأخذه الحرس بسیوفهم حتّی قتلوه... وکان أبو مسلم قد قُتل فی دولته ستمئة ألف صبراً: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 476.
(98) خرج سنباد بخراسان یطلب بدم أبی مسلم، وکان مجوسیاً من قریة من قری نیسابور یقال لها أهروانه، کان ظهوره غضباً لقتل أبی مسلم؛ لأنّه کان من صنائعه، وکثر أتباعه، وکان عامّتهم من أهل الجبال، وغلب علی نیسابور وقومس والری، وتسمّی فیروز اصبهبذ، فلمّا صار بالری أخذ خزائن أبی مسلم، وکان أبو مسلم خلّفها بالری حین شُخّص إلی أبی العبّاس...: تاریخ الطبری ج 6 ص 140، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 481، نهایة الأرب ج 22 ص 77.
(99) ونحوه قول المنصور فی مجلسه لقوّاده: صدق الأعرابی حیث یقول: أجع کلبک یتبعک...: عیون الأخبار لابن قتیبة ج 1 ص 64.
(100) رأیت رجلاً شیخاً لا أعرفه یومی إلیَّ بیده، فخفت أن یکون عیناً من عیون أبی جعفر المنصور، وذاک أنّه کان له بالمدینة جواسیس ینظرون علی من اتّفق بشیعة جعفر فیضربون عنقه، فخفت أن یکون منهم: الإرشاد ج 2 ص 221، بحار الأنوار ج 47 ص 262.
(101) وأخرج عن عبد الصمد بن علی أنّه قال للمنصور: لقد هجمت بالعقوبة حتّی کأنّک لم تسمع بالعفو، قال: لأنّ بنی مروان لم تبل رممهم وآل أبی طالب لم تغمد سیوفهم، ونحن بین قوم قد رأونا أمس سوقة الیوم خلفاء، فلیس تتمهّد هیبتنا فی صدروهم إلاّ بنسیان العفو واستعمال العقوبة: تاریخ الخلفاء للسیوطی ص 291.
(102) یا لیت جور بنی مروان عاد إلینا یا لیت عدل بنی العبّاس فی النار...
أنساب الأشراف ج 4 ص 165، الأغانی ج 17 ص 212، الشعر والشعرا لابن قتیبة ج 2 ص 758.
(103) سمعت مالک بن أنس یقول: لمّا حجّ أبو جعفر المنصور، دعانی فدخلت علیه، فحادثته وسألنی فأجبته، فقال: إنّی عزمت أن آمر بکتبک هذه
التی قد وضعتها - یعنی الموطّأ - فتنسخ نسخاً، ثمّ أبعث إلی مصر من أمصار المسلمین منها نسخة وآمرهم أن یعملوا بما فیها لا یتعدّونه إلی غیره، ویدعوا ما سوی ذلک من العلم المحدّث...: سیر أعلام النبلاء ج 8 ص 78، جامع بیان العلم وفضله ج 1 ص 132.
(104) وقال ابن وهب: سمعت منادیاً ینادی بالمدینة: ألا لا یفتی الناس إلاّ مالک بن أنس وابن أبی ذئب، وکان مالک إذا أراد أن یحدّث توضّأ وجلس علی صدر فراشه وسرّح لحیته وتمکّن فی جلوسه بوقار وهیبة..: وفیات الأعیان ج 4 ص 135، وراجع تاریخ بغدادد ج 10 ص 436، تهذیب الکمال ج 18 ص 157، سیر أعلام النبلاء ج 8 ص 108.
(105) عن یونس بن ظبیان، قال: دخلت علی الصادق جعفر بن محمّد علیهماالسلام فقلت: یا بن رسول اللّه، إنّی دخلت علی مالک وعنده جماعة یتکلّمون فی اللّه... یا یونس إذا أردت العلم الصحیح فعندنا أهل البیت...: کفایة الأثر ص 258، مختصر بصائر الدرجات ص 122، وسائل الشیعة ج 276 ص 72، بحار الأنوار ج 36 ص 404، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 168.
(106) کتب المنصور إلی جعفر بن محمّد علیهما السلام علیهماالسلام: لم لا تغشانا کما یغشانا سائر الناس؟ فأجابه: لیس لنا ما نخافک من أجله، ولا عندک من أمر الآخرة ما نرجوک له، ولا أنت فی نعمة فنهنّئک، ولا تراها نقمة فنعزّیک بها، فما نصنع عندک؟ قال: فکتب إلیه: تصحبنا لتنصحنا، فأجابه: من أراد الدنیا لا ینصحک، ومن أراد الآخرة لا یصحبک: بحار الأنوار ج 47 ص 184، جامع أحادیث الشیعة ج 14 ص 430.
(107) عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: اتّقوا علی دینکم فاحجبوه بالتقیة، فإنّه لا إیمان لمن لا تقیة له...: الکافی ج 2 ص 218، جامع أحادیث الشیعة ج 14 ص 505.
(108) إیّاکم أن تعملوا عملاً یعیّرونا به، فإنّ ولد السوء یعیّر والده بعمله، وکونوا لمن انقطعتم إلیه زیناً، ولا تکونوا علیه شیناً، صلوا فی عشائرهم وعودوا مرضاهم واشهدوا جنائزهم، ولا یسبقونکم إلی شیء من الخیر، فأنتم أولی به منهم، واللّه ما عُبد اللّه بشیء أحبّ إلیه من الخبء قلت: وما الخبء؟ قال: التقیة: الکافی ج 2 ص 219، وسائل الشیعة ج 16 ص 219، بحار الأنوار ج 22 ص 431.
(109) کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام، إذ دخل علیه رجل من أصحابنا فقال له: جُعلت فداک، إنّه ربّما أصاب الرجل منّا الضیق أو الشدّة فیُدعی إلی البناء یبنیه، أو النهر یکریه، أو المسنّاة یصلحها، فما تقول فی ذلک؟ فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: ما أحبّ أنّی عقدت لهم عقدة، أو وکیت لهم وکاء وإن لی ما بین لابتیها، لا ولا مَدّة بقلم، إنّ أعوان الظلمة یوم القیامة فی سرادق من نار حتّی یحکم اللّه بین العباد...:الکافی ج 2 ص 219، وسائل الشیعة ج 16 ص 219، بحار الأنوار ج 72 ص 431.
(110) ودخل یوماً علی المنصور وکان عنده عیسی بن موسی، فقال للمنصور: هذا عالم الدنیا الیوم...: تاریخ بغداد ج 13 ص 335، الأنساب للسمعانی ج 3 ص 37.
(111) أو لم یقل أبو حنیفة کما نقلها الآلوسی فی تحفته: «لولا السنتان لهلک النعمان»؟ إشارة للسنتین اللتین حضر فیهما بحث الإمام الصادق علیهالسلام: الخلاف للطوسی ج 1 ص 33.
(112) سمعت أبا حنیفة وقد سُئل: مَن أفقه من رأیت؟ قال: جعفر بن محمّد، لمّا أقدمه المنصور بعث إلیَّ فقال: یا أبا حنیفة، إنّ الناس قد فتنوا بجعفر بن محمّد، فهیّئ له من مسائلک الشداد، فهیّأت له أربعین مسألة... یا أبا حنیفة ألق علی أبی عبد اللّه من مسائلک، فجعلت ألقی علیه فیجیبنی، فیقول: أنتم تقولون کذا وأهل المدینة یقولون کذا، ونحن نقول کذا... حتّی أتیت علی الأربعین...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 379، بحار الأنوار ج 47 ص 217.
(113) ومن کلامه علیهالسلام: لو خطب إلیکم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وتزوّج منکم لجاز له، ولا یجوز أن یتزوّج منّا، فهذا دلیل علی أنّا منه وهو منّا. قال له حین قال له
المنصور: نحن وأنتم فی رسول اللّه سواء: شرح إحقاق الحقّ ج 12 ص 274.
(114) فإذا سوادی علیه جبّة صوف یبیع خیاراً، فقلت له: بکم خیارک هذا کلّه؟ قال: بدرهم. فأعطیته درهماً، وقلت له: أعطنی جبّتک هذه، فأخذتها ولبستها ونادیت: من یشتری خیاراً؟ ودنوت منه، فإذا غلام من ناحیة ینادی: یا صاحب الخیار، فقال علیهالسلام لی - لمّا دنوت منه - : ما أجود ما احتلت! أیّ شیء حاجتک؟ قلت: إنّی ابتُلیت فطلّقت أهلی ثلاثاً فی دفعة، فسألت أصحابنا فقالوا: لیس بشیء، وإنّ المرأة قالت: لا أرضی حتّی تسأل أبا عبد اللّه علیهالسلام، فقال: ارجع إلی أهلک فلیس علیک شیء: الخرائج والجرائح ج 2 ص 642، بحار الأنوار ج 47 ص 171.
(115) عن غالب بن عثمان، عن عمّار بن أبی عتبة، قال: هلکت بنت لأبی الخطّاب، فلمّا دفنها... فقال: السلام علیکِ یا بنت رسول اللّه: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 658، بحار الأنوار ج 25 ص 263، جامع الرواة ج 2 ص 355، معجم رجال الحدیث ج 21 ص 205.
(116) کان أبو الخطّاب فی عصر جعفر بن محمّد صلوات اللّه علیه من أجل دعاته... فکفر وادّعی أیضاً النبوّة، وزعم أنّ جعفر بن محمّد علیهالسلام إله، تعالی اللّه عن قوله، واستحلّ المحارم کلّها ورخّص فیها، وکان أصحابه کلّما ثقل علیهم أداء فریضة، أتوه وقالوا: یا أبا الخطّاب، خفّف علینا! فیأمرهم بترکها، حتّی ترکوا جمیع الفرائض، واستحلّوا جمیع المحارم، وارتکبوا المحظورات، وأباح لهم أن یشهد بعضهم لبعض بالزور، وقال: من عرف الإمام فقد حلّ له کلّ شیء کان حرم علیه...: دعائم الإسلام ج 1 ص 49، خاتمة المستدرک ج 1 ص 137؛ إنّی خرجت آنفاً فی حاجة، فتعرّض لی بعض سودان المدینة، فهتف بی: لبّیک یا جعفر بن محمّد لبّیک، فرجعت عودی علی بدئی...: الکافی ج 8 ص 225، بحار الأنوار ج 47 ص 43.
(117) لمّا لبّی القوم الذین لبّوا بالکوفة، دخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام فأخبرته بذلک، فخرّ ساجداً وألزق جؤؤ بالأرض وبکی، وأقبل یلوذ بإصبعه ویقول: بل عبد للّه قنّ داخر! مراراً کثیرة، ثمّ رفع رأسه ودموعه تسیل علی لحیته، فندمت علی إخباری إیّاه، فقلت: جُعلت فداک، وما علیک أنت من ذا؟ فقال: یا مصادف، إنّ عیسی لو سکت عمّا قالت النصاری فیه، لکان حقّاً علی اللّه أن یصمّ سمعه ویعمی بصره، ولو سکتّ عمّا قال أبو الخطّاب، لکان حقّاً علی اللّه أن یصمّ سمعی ویعمی بصری: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 588، بحار الأنوار ج 25 ص 293، خاتمة المستدرک ج 5 ص 268.
(118) سمعت أبا عبد اللّه علیهالسلام یقول: لعن اللّه أبا الخطّاب... ولعن اللّه من دخل قلبه رحمة لهم: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 584، رجال ابن داود ص 276، معجم رجال الحدیث ج 15 ص 260؛ فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: لا واللّه، لا یأوینی وإیّاه سقف بیت أبداً، هم شرّ من الیهود والنصاری والمجوس والذین أشرکوا، واللّه ما صغّر عظمة اللّه تصغیرهم شیء قطّ، وإن عزیراً جال فی صدره ما قالت الیهود فمُحی اسمه من النبوّة...: بحار الأنوار ج 25 ص 294، معجم رجال الحدیث ج 15 ص 261، قاموس الرجال ج 9 ص 599؛ إنّا أهل بیت صادقون، لا نخلو من کذّاب یکذب علینا، فیسقط صدقنا بکذبه علینا عند الناس... ثمّ ذکر المغیرة بن سعید وبزیعاً والسری وأبا الخطّاب، فقال: لعنهم اللّه، إنّا لا نخلو من کذّاب یکذب علینا، أو عاجز الرأی، کفانا اللّه مؤنة کلّ کذّاب، وأذاقهم اللّه حرّ الحدید: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 593، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 580، مستدرک الوسائل ج 9 ص 90.
(119) فبلغ أمره جعفر بن محمّد، فلم یقدر علیه بأکثر من أن لعنه وتبرّأ منه، وجمع أصحابه فعرّفهم ذلک، وکتب إلی البلدان بالبراءة منه وباللعنة علیه، وکان ذلک أکثر ما أمکنه فیه...: دعائم الإسلام ج 1 ص 49، خاتمة المستدرک ج 1 ص 137.
(120) لمّا بلغه أنّهم قد أظهروا الإباحات ودعوا الناس إلی نبوّة أبی الخطّاب، وأنّهم یجتمعون فی المسجد ولزموا الأساطین، یرون الناس أنّهم قد لزموها للعبادة، وبعث إلیهم رجلاً فقتلهم جمیعاً، ولم یفلت منهم إلاّ رجل واحد أصابته جراحات فسقط بین القتلی...: جامع الرواة ج 1 ص 349، معجم رجال الحدیث ج 9 ص 26، قاموس الرجال ج 9 ص 610؛ کانوا سبعین رجلاً، فقتلهم جمیعاً... کانت بینهم حرب شدیدة بالقصب والحجارة والسکاکین کانت مع بعضهم، وجعلوا القصب مکان الرماح، وقد کان أبو الخطاب قال لهم: قاتلوهم، فإنّ قصبکم یعمل فیهم عمل الرماح وسائر السلاح، ورماحهم وسیوفهم وسلاحهم لایضرّکم ولا یعمل فیکم ولا یحتک فی أبدانکم، فجعل... فقال لهم: یا قوم، قد بُلیتم وامتُحنتم، وأُذن فی قتلکم وشهادتکم... وأُسر
أبو الخطّاب، فأُتی به عیسی بن موسی، فأمر بقتله، فضُربت عنقه فی دار الرزق علی شاطئ الفرات، وأمر بصلبه، وصلب أصحابه...: هامش بحار الأنوار ج 25 ص 226، نقلاً عن فرق الشیعة للنوبختی، وراجع خاتمة المستدرک ج 1 ص 129، أعیان الشیعة چ 7 ص 180.
(121) عن کامل التمّار، قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام ذات یوم، فقال لی: یا کامل، اجعل لنا ربّاً نؤب إلیه، وقولوا فینا ما شئتم قال: قلت: نجعل لکم ربّاً تؤبون إلیه ونقول فیکم ما شئنا؟! قال: فاستوی جالساً ثمّ قال: وعسی أن نقول: ما خرج إلیکم من علمنا إلاّ ألفاً غیر معطوفة:بحار الأنوار ج 25 ص 283؛ إنّا عبید مربوبون وقولوا فی فضلنا ما شئتم: الخصال ص 614، وراجع، تحف العقول ص 104، عیون الحکم والمواعظ ص 101، بحار الأنوار ج 10 ص 92 وج 25 ص 270.
(122) ولم یزل الناس یدخلون واحداً إثر واحد، حتّی صرنا فی البیت ثلاثین رجلاً، فلمّا حشد المجلس قال: یا داود، اکشف لی عن وجه إسماعیل، فکشفت عن وجهه، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا داود، أحیّ هو أم میّت؟ قال داود: یا مولای هو میّت، فجعل یعرض ذلک علی رجل رجل حتّی أتی علی آخر من فی المجلس، وانتهی علیهم بأسرهم، کلّ یقول: هو میّت یا مولای، فقال: اللّهمّ اشهد، ثمّ أمر بغسله وحنوطه وإدراجه فی أثوابه... اللّهمّ اشهد واشهدوا فإنّه سیرتاب المبطلون، یریدون إطفاء نور اللّه بأفواههم - ثمّ أومأ إلی موسی علیهالسلام - واللّه متمّ نوره ولو کره المشرکون. ثمّ حثونا...: الغیبة للنعمانی ص 347، بحار الأنوار ج 48 ص 21.
(123) وفیها حجّ المنصور، فأحرم من الحیرة، فلمّا قضی حجّه توجّه إلی بیت المقدس، وسار منه إلی الرقّة...: تاریخ الطبری ج 6 ص 146، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص ص 500.
(124) فإن استطعت أن تکون وحدک فافعل حتّی تأتی أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد، فقل له: هذا ابن عمّک یقرأ علیک السلام ویقول لک: إنّ الدار وإن بات والحال، وإن اختلفت فإنّا نرجع إلی رحم أمس من یمین بشمال ونعل بقبال، وهو یسألک المصیر إلیه فی وقتک هذا... فصرت إلی بابه، فوجدته فی دار خلوته، فدخلت علیه من غیر استئذان، فوجدته معفّراً خدّیه مبتهلاً یظهر یدیه، قد أثّر التراب فی وجهه وخدّیه، فأکبرت أن أقول شیئاً حتّی فرغ من صلاته ودعائه...: مهج الدعوات ص 175، بحار الأنوار ج 47 ص 188 وج 91 ص 270.
(125) عن داود الرقی الجمّال الکوفی، قال: دخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام، فقلت له: جُعلت فداک، کم عدّة الطهارة؟ فقال: أمّا ما أوجبه اللّه فواحدة، وأضاف إلیها رسول اللّه واحدة لضعف الناس، ومن توضّأ ثلاثاً ثلاثاً فلا صلاة له... أنا معه فی ذا حتّی جاء داود بن زربی (بندار)، فسأله عن عدّة الطهارة، فقال له: ثلاثاً ثلاثاً من نقص عنه فلا صلاة له. قال: فارتعدت فرائصی، وکاد أن یدخلنی الشیطان، فأبصر أبو عبد اللّه علیهالسلام إلیَّ وقد تغیّر لونی... وکان ابن زربی بندار إلی جوار بستان أبی جعفر المنصور...: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 600، الحدائق الناضرة ج 2 ص 326، غنائم الأیّام ج 1 ص 192، مستند الشیعة ج 2 ص 186، جواهر الکلام ج 2 ص 267، مصباح الفقیه ج 3 ص 41، وسائل الشیعة ج 1 ص 443، بحار الأنوار ج 47 ص 152.
(126) قال علی بن عبد اللّه بن محمّد بن عمرو بن علی: حضرنا باب ریاح فی المقصورة، فقال الآذن: من کان هاهنا من بنی الحسین فلیدخل، فدخلوا من باب المقصورة وخرجوا من باب مروان، ثمّ قال: من هاهنا من بنی الحسن فلیدخل، فدخلوا من باب المقصورة، ودخل الحدّادون من بنی مروان، فدعا بالقیود فقیّدهم وحبسهم...: مقاتل الطالبیّین ص 148، تاریخ الطبری ج 6 ص 172، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 521.
(127) ولمّا حجّ المنصور سنة أربع وأربعین ومئة، أرسل محمّد بن عمران بن إبراهیم بن محمّد بن طلحة...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 523، نهایة الأرب ج 25 ص 19.
(128) قدم المنصور المدینة، فأتاه قوم فوشوا بجعفر بن محمّد، وقالوا: إنّه لا یری الصلاة خلفک، وینتقصک ولا یری التسلیم علیک، فقال لهم: وکیف أقف علی صدق ما تقولون؟ قالوا: تمضی ثلاث لیال فلا یصیر إلیک مسلّماً، قال: إن کان فی ذلک لدلیل. فلمّا کان فی الیوم الرابع قال: یا ربیع، ائتنی
بجعفر بن محمّد، فقتلنی اللّه إن لم أقتله. قال الربیع: فأخذنی ما قدم وما حدث، فدافعت بإحضاره یومی ذلک، فلمّا کان من غد قال: یا ربیع، أمرتک بإحضار جعفر بن محمّد فوریت عن ذلک، ائتنی به، فقتلنی اللّه إن لم أقتله، وقتلنی اللّه إن لم أبدأ بک إن أنت لم تأتنی به...: شرح إحقاق الحقّ ج 12 ص 251؛ إنّ فلان بن فلان أخبرنی عنک بما ذکرت، فقال له: أحضره یا أمیر المؤنین لیوافقنی علی ذلک. فأحضرالرجل المذکور، فقال له المنصور: أنت سمعت ما حکیت عن جعفر؟ قال: نعم، فقال له أبو عبد اللّه: أنت سمعت؟ قال: نعم، فاستحلفه علی ذلک، فقال له المنصور: أتحلف؟ قال: نعم، وابتدأ الیمین، قال أبو عبد اللّه للساعی: قل برئت من حول اللّه وقوّته والتجأت إلی حولی وقوّتی لقد فعل کذا وکذا جعفر وقال کذا وکذا جعفر، فامتنع...: روضة الواعظین ص 208، وسائل الشیعة ج 23 ص 271، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 367، بحار الأنوار ج 47 ص 173، 175.
(129) بینما المنصور یطوف لیلاً، إذ سمع قائلاً یقول: اللّهمّ إنّی أشکو إلیک ظهور البغی والفساد فی الأرض، وما یحول بین الحقّ وأهله من الطمع. فخرج المنصور فجلس ناحیة من المسجد، وأرسل إلی الرجل یدعوه، فصلَّی الرجل رکعتین واستلم الرکن وأقبل مع الرسول، فسلَّم علیه بالخلافة، فقال المنصور: ما الذی سمعتک تذکر من ظهور البغی والفساد فی الأرض وما یحول بین الحقّ وأهله من الطمع؟ فواللّه لقد حشوت مسامعی ما أرمضنی، قال: یا أمیر المؤنین، إن أمّنتنی علی نفسی أنبأتک بالأُمور من أُصولها، وإلاّ احتجزت منک واقتصرت علی نفسی ففیها لی شاغل، فقال: أنت آمن... فأتمروا بألاّ یصل إلیک من علم أخبار الناس شیء إلاّ ما أرادوا، ولا یخرج لک عامل فیخالف أمرهم إلاّ قصبوه... وقد کنت یا أمیر المؤنین أسافر إلی الصین، فقدمتها مرّة وقد أُصیب ملکها بسمعه، فبکی یوماً بکاءً شدیداً...: شرح نهج البلاغة ج 18 ص 144، عیون الأخبار ج 2 ص 360، التذکرة الحمدونیة ج 3 ص 212، تنبیه الخواطر ج 2 ص 596.
(130) فلمّا حجّ المنصور ورجع، لم یدخل المدینة، ومضی إلی الربذة، فخرج إلیه ریاح إلی الربذة، فردّه إلی المدینة، وأمره بإشخاص بنی الحسن إلیه ومعهم محمّد بن عبد اللّه بن عمرو بن عثمان أخو بنی الحسن لأُمّهم، فرجع ریاح، فأخذهم وسار بهم إلی الربذة، وجُعلت القیود والسلاسل فی أرجلهم وأعناقهم، وجعلهم فی محامل بغیر وطاء، ولمّا خرج بهم ریاح من المدینة، وقف جعفر بن محمّد من وراء ستر یراهم ولا یرونه وهو یبکی ودموعه تجری علی لحیته، وهو یدعو اللّه، ثمّ قال: واللّه لا یحفظ اللّه حرمیه بعد هؤاء: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 524، نهایة الأرب ج 25 ص 20.
(131) أمر أبو جعفر المنصور أبا الأزهر، فحبس بنی حسن بالهاشمیة. قال: وحدّثنی محمّد بن الحسن...: تاریخ الطبریج 6 ص 179، تاریخ الإسلام ج 9 ص 19؛ یعض الرجل بظر أُمّه خیر له من أن یأخذه ابن قحطبة! وفعل المنصور ببنی الحسن السبط الأفاعیل، فحملهم من المدینة إلی الهاشمیة بالعراق مقیّدین مغلّلین، وحبسهم فی سجن لا یعرفون فیه اللیل من النهار، وإذا مات منهم واحد تُرک معهم، وهدم السجن علیهم: أعیان الشیعة ج 1 ص 28.
(132) ضرب أبو جعفر المنصور عنق العثمانی، ثمّ بعث برأسه إلی خراسان، وبعث معه بقوم یحلفون أنّ محمّد بن عبد اللّه ابن فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: مقاتل الطالبیّین ص 153.
(133) قال: أتی بهم أبو جعفر المنصور، فنظر إلی محمّد بن إبراهیم بن حسن، فقال: أنت الدیباج الأصفر؟ قال: نعم، قال: أما واللّه لأقتلنّک قتلة ما قتلتها أحداً من أهل بیتک، ثمّ أمر بأُسطوانة مبنیة ففرّقت، ثمّ أُدخل فیها، فبنی علیه وهو حیّ: تاریخ الطبریج 6 ص 179، تاریخ الإسلام ج 9 ص 19.
(134) إنّ المنصور أمر بهم فقُتلوا، وقیل: بل أمر بهم فسُقوا السمّ، وقیل: وضع المنصور علی عبد اللّه من قال له إنّ ابنه محمّداً قد خرج فقُتل، فانصدع قلبه فمات...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 527، نهایة الأرب ج 25 ص 22.
(135) وجّه أبو جعفر المنصور إلی الحسن بن زید وهو والیه علی الحرمین أن أحرق علی جعفر بن محمّد داره، فألقی النار فی دار أبی عبد اللّه اللّه، فأخذت النار فی الباب والدهلیز، فخرج أبو عبد اللّه علیهالسلام یتخطّی النار ویمشی فیها ویقول: أنا ابن أعراق الثری، أنا ابن إبراهیم خلیل اللّه علیهالسلام: الکافی ج 1
ص 473، نوادر المعجزات ص 153، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 362، مدینة المعاجز ج 5 ص 295، بحار الأنوار ج 47 ص 136، مرآة العقول ج 6 ص 28.
(136) اخرج یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک: مختصر بصائر الدرجات ص 192 ، الهدایة الکبری ص 406 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ إن لم تخرج یابن أبی طالب وتدخل مع الناس لأحرقنّ البیت بمن فیه: الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ واللّه لتخرجنّ إلی البیعة ولتبایعنّ خلیفة رسول اللّه، وإلاّ أضرمت علیک النار...: کتاب سلیم بن قیس ص 150 ، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
(137) فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علی الباب ، فقالت فاطمة : یا أبا الخَطّاب! أ تراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! قال : نعم ! وذلک أقوی فیما جاء به أبوک: أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 .
(138) وقلتُ لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
(139) فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علیهاالسلام علی الباب ، فقالت فاطمة : یا أبا الخطّاب! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟ ! قال : نعم ! : أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 ؛ فقال عمر: أضرموا علیهم البیت ناراً...: الأمالی للمفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ وکان یصیح: أحرِقوا دارَها بمن فیها. وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین: الملل والنحل ج 1 ص 57.
(140) فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان مِن سعف، ثمّ دخلوا فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبّیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
(141) وهی تجهز بالبکاء، تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه ! ابنتک فاطمة تُضرب؟!...: الهدایة الکبری ص 407 ؛ وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟!...: بحار الأنوار ج 30 ص 294 .
(142) فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک علی الصحیحین ج 3 ص 159 ، الأمالی للحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 ، 212 ، 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیرج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، تهذیب الکمال لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
(143) ومدینة بغداد بناها أبو جعفر المنصور سنة خمس وأربعین ومئة... وأخذ فی بناء المدینة، فلمّا بلغه خروج محمّد وإبراهیم ابنی عبد اللّه بن الحسن بن الحسن علیهمالسلام، ترک البناء وعاد إلی الکوفة وحوّل بیوت الأموال والخزائن إلیها، فلمّا انقضی أمر محمّد وإبراهیم رجع فاستتمّ بناءها... وبنی المنصور مسجدی مدینة السلام، وبنی القنطرة الجدیدة علی الصراة، وابتاع أرض مدینة السلام من أرباب القری ببادرویا وقطربل ونهر بوق ونهربین، وأقطعها إلی أهل بیته وقوّاده وجنده وصحابته وکتّابه...: البلدان لابن الفقیه الهمدانی ص 279.
(144) فدخلوا من باب المقصورة، وأخذوا ریاحاً أسیراً وأخاه عبّاساً وابن مسلم بن عقبة المری، فحبسهم فی دار الإمارة، ثمّ خرج إلی المسجد فصعد المنبر فخطب الناس فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّه قد کان من أمر هذه الطاغیة عدوّ اللّه أبی جعفر المنصور، ما لم یخف علیکم من بنائه القبّة الخضراء التی بناها معاندةً للّه فی ملکه وتصغیراً للکعبة...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 531، نهایة الأرب ج 25 ص 25.
(145) کان رجل من آل أویس بن أبی سرح العامری عامر بن لؤ اسمه الحسین بن صخر بالمدینة، لمّا ظهر محمّد سار من ساعته إلی المنصور، فبلغه فی تسعة أسام، فقدم لیلاً، فقام علی أبواب المدینة، فصاح حتّی علموا به وأدخلوه، فقال الربیع: ما حاجتک فی هذه الساعة وأمیر المؤنین نائم؟ قال: لا بدّ لی منه. فدخل الربیع علی المنصور فأخبره خبره، وأنّه قد طلب مشافهته، فأذن له، فدخل علیه فقال: یا أمیر المؤنین، خرج محمّد بن عبد اللّه بالمدینة، قال: قتلته واللّه إن کنت صادقاً....: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 533، نهایة الأرب ح 25 ص 28.
(146) فأرسل المنصور إلی عمّه عبد اللّه بن علی وهو محبوس: إنّ هذا الرجل قد خرج، فإن کان عندک رأی فأشر به علینا، وکان ذا رأی عندهم، فقال: إنّ المحبوس محبوس الرأی، فأرسل إلیه المنصور، لو جاءنی حتّی یضرب بابی ما أخرجتک، وأنا خیر لک منه، وهو ملک أهل بیتک، فأعاد علیه عبد اللّه ارتحل الساعة حتّی تأتی الکوفة فاجثم علی أکنافهم، فإنّهم شیعة أهل هذا البیت وأنصاره...: تاریخ الطبری ج 6 ص 194، تجارب الأُمم ج 3 ص 393، الکامل لابن الأثیر ج 5 ص ص 534.
(147) کان معه عیسی بن خضیر وهو یناشده ألاّ ذهبت إلی البصرة أو غیرها ومحمّد یقول: واللّه لا تبتلون بی مرّتین، ولکن اذهب أنت حیث شئت، فقال ابن خضیر: وأین المذهب عنک؟ ثمّ مضی فأحرق الدیوان الذی فیه أسماء من بایعه... ورجع إلی محمّد فقاتل بین یدیه... تقدّم محمّد، فلمّا صار ینظر مسیل سلع عرقب فرسه وعرقب بنو شجاع الخمیسیون دوابّهم، ولم یبق أحد غلا کسر جفن سیفه، فقال لهم محمّد: قد بایعتمونی ولست بارحاً حتّی أُقتل، فمن أحبّ أن ینصرف فقد أذنت له، واشتدّ القتال...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 547.
(148) ثمّ ان إبراهیم قدم البصرة، فقیل: قدمها سنة خمس وأربعین بعد ظهور أخیه محمّد بالمدینة... فلمّا استقرّت له البصرة أرسل المغیرة إلی الأهواز، فبلغها فی مئتی رجل... فلم یزل إبراهیم بالبصرة یفرّق العمال والجیوش، حتّی أتاه نعی أخیه محمّد قبل عید الفطر بثلاثة أیّام... فقال من عنده من أهل الکوفة: إنّ بالکوفة أقواماً لو رأوک ماتوا دونک، وإن لم یروک قعدت بهم أسباب شتّی، فسار عن البصرة إلی الکوفة...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 565، أعیان الشیعة ج 2 ص 178، نهایة الأرب ج 25 ص 57.
(149) فقال: لو وثقنا بالذی تقول لکان رأیاً، ولکنّا لا نأمن أن تجیئک منهم طائفة فیرسل إلیهم المنصور الخیل فیأخذ البریء والصغیر والمرأة، فیکون ذلک تعرّضاً للمأثم. فقال الکوفی: کأنّکم خرجتم لقتال المنصور وأنتم تتوقون قتل الضعیف والمرأة والصغیر، أو لم یکن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یبعث سرایاه لیقاتل ویکون نحو هذا؟ فقال بشیر: أُولئک کفّار وهؤاء مسلمون. واتّبع إبراهیم رأیه، وسار حتّی نزل باخمری، وهی من الکوفة علی ستّة عشر فرسخاً مقابل عیسی بن موسی...: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 568، نهایة الأرب ج 25 ص 60.
(150) وبلغ المنصور الخبر بهزیمة أصحابه أوّلاً، فعزم علی إتیان الری، فأتاه نوبخت المنجّم وقال: یا أمیر المؤنین، الظفر لک، وسیُقتل إبراهیم، فلم یقبل منه، فبینما هو کذلک إذ جاءه الخبر بقتل إبراهیم.... فأقطع المنصور نوبخت ألفی جریب بنهر حویزة: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 571، أعیان
الشیعة ج 2 ص 179.
(151) ثبت إبراهیم فی نفر من أصحابه یبلغون ستمئة، وقیل أربعمئة، وقاتلهم حمید، وجعل یرسل بالرؤس إلی عیسی، وجاء إبراهیم سهم عائر فوقع فی حلقه فنحره، فتنحّی من موقفه وقال: أنزلونی، فأنزلوه عن مرکبه... وحُمل رأس إبراهیم إلی المنصور فوضع بین یدیه... فوقف فسلّم، ثمّ قال: أعظم اللّه أجرک یا أمیر المؤنین فی ابن عمّک، وغُفر له ما فرّط فیه من حقّک، فاصفرّ لون المنصور وأقبل علیه... لمّا وضع الرأس بصق فی وجهه رجل من الحرس، فأمر به المنصور فضُرب بالعمد فهشّمت أنفه ووجهه، وضُرب حتّی خمد، وأمر به فجرّوا رجله فألقوه خارج الباب: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 571، أعیان الشیعة ج 2 ص 179.
(152) لمّا قُتل محمّد وإبراهیم ابنا عبد اللّه بن الحسن بن الحسن علیهالسلام، صار إلی المدینة رجل یقال له شیبة بن غفال، ولاّه المنصور علی أهلها، فلمّا قدمها وحضرت الجمعة، صار إلی مسجد النبی صلیاللهعلیهوآله، فرقی المنبر وحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ علی بن أبی طالب شقّ عصا المسلمین، وحارب المؤنین، وأراد الأمر لنفسه ومنعه أهله، فحرمه اللّه علیه وأماته بغصّته، وهؤاء ولده یتبعون أثره...: بحار الأنوار ج 47 ص 165.
(153) حکی لنا عن الربیع أنّه قال: مات المنصور وفی بیت المال شیء لم یجمعه خلیفة قطّ قبله؛ مئة ألف ألف درهم وستّون ألف ألف درهم: تاریخ بغداد ج 3 ص 11، تاریخ مدینة دمشق ج 53 ص 421.
(154) اللّهمّ احرسنا بعینک التی لا تنام، واکنفنا برکنک الذی لا یرام، وأعزّنا بسلطانک الذی لا یضام، وارحمنا بقدرتک علینا ولا تهلکنا، فأنت الرجاء، ربّ کم من نعمة أنعمت بها علیَّ قلّ لک عندها شکری، وکم بلیة ابتلیتنی بها قلّ لک عندها صبری، فیا من قلّ عند نعمته شکری فلم یحرمنی، ویا من قلّ عند بلیته صبری فلم یخذلنی. یا ذا المعروف الدائم الذی لا ینقضی أبداً، ویا ذا النعماء التی لا تُحصی عدداً، أسألک أن تصلّی علی محمّد وآله الطاهرین، وأدرأ بک فی نحور الأعداء والجبّارین. اللّهمّ أعنّی علی دینی بدنیای وعلی آخرتی بتقوای، واحفظنی فیما غبت عنه، ولا تکلنی إلی نفسی فیما حضرته، یا من لا تنقصه المغفرة، ولا تضرّه المعصیة، أسألک فرجاً عاجلاً، وصبراً جمیلاً ورزقاً واسعاً، والعافیة من جمیع البلاء، والشکر علی العافیة، یا أرحم الراحمین: مهج الدعوات ص 192، بحار الأنوار ج 91 ص 287.
(155) قلت: یا أمیر المؤنین، ما هذه الفکرة؟ قال: قتلت من ذرّیة فاطمة ألف سیّد أو یزیدون، وترکت سیّدهم ومولاهم وإمامهم، فقلت: ومن ذاک یا أمیر المؤنین؟ قال: جعفر بن محمّد، وقد علمت أنّک تقول بإمامته، وأنّه إمامی وإمامک وإمام هذا الخلق جمیعاً، ولکن الآن أفرغ منه...: الثاقب فی المناقب ص 2018، مدینة المعاجز ج 5 ص 248؛ قعد المنصور فی قصره فی القبّة الخضراء، وکانت قبل قتل محمّد وإبراهیم ابنی عبد اللّه بن الحسن تُسمّی الحمراء، وکان له یوم یُسمّی یوم الذبح، وکان قد أشخص جعفر بن محمّد من المدینة، فدعا الربیع لیلاً وقال: ائتنی بجعفر بن محمّد علی الحال التی تجده فیها. قال الربیع: فقلت: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، هذا واللّه هو العطب، إن أتیت به علی ما أراه من غضبه...: أعیان الشیعة ج 6 ص 461؛ فقلت له: یابن رسول اللّه، إن هذا الجبّار یعرضنی علی السیف کلّ قلیل، وقد دعا المسیّب بن زهیر فدفع إلیه سیفاً وأمره أن یضرب عنقک، وإنّی رأیتک تحرّک شفّتیک حین دخلت بشیء لم أفهمه عنک، فقال: لیس هذا موضعه... فقال له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: یا أبا الحسن، أما خشیت أن تقع علیک عین؟ قال: إنّی وهبت نفسی للّه ولرسوله، وخرجت حارساً للمسلمین فی هذه اللیلة. فما انقضی کلامهما حتّی نزل جبرئیل علیهالسلام وقال: یا محمّد، إنّ اللّه یقرئک السلام ویقول لک: قد رأیت موقف علی بن أبی طالب علیهالسلام منذ اللیلة...: بحار الأنوار ج 91 ص 287.
وأمّا الدعاء وهو أن یقول: «اللّهمّ احرسنا بعینک التی لا تنام، واکنفنا برکنک الذی لا یرام، وأعزّنا بسلطانک الذی لا یضام، وارحمنا بقدرتک علینا، ولا تهلکنا فأنت الرجاء. ربّ کم من نعمة أنعمت بها علیَّ قلّ لک عندها شکری، وکم بلیة ابتلیتنی بها قلّ لک عندها صبری، فیا من قلّ عند نعمته شکری فلم یحرمنی، ویا من قلّ عند بلیته صبری فلم یخذلنی، یا ذا المعروف الدائم الذی لا ینقضی أبداً، ویا ذا النعماء التی لا تُحصی عدداً، أسألک
أن تصلّی علی محمّد وآله الطاهرین، وأدرأ بک فی نحور الأعداء والجبّارین، اللّهمّ أعنّی علی دینی بدنیای، وعلی آخرتی بتقوای، واحفظنی فیما غبت عنه، ولا تکلنی إلی نفسی فیما حضرته، یا من لا تنقصه المغفرة، ولا تضرّه المعصیة، أسألک فرجاً عاجلاً وصبراً جمیلاً ورزقاً واسعاً، والعافیة من جمیع البلاء، والشکر علی العافیة، یا أرحم الراحمین»: بحار الأنوار ج 91 ص 287.
(156) ذکر البیعة للمهدی وخلع عیسی بن موسی، وفیها خلع عیسی بن موسی بن محمّد بن علی من ولایة العهد، وبویع للمهدی محمّد بن المنصور، وقد اختُلف فی السبب الذی خلع لأجله نفسه، فقیل إنّ عیسی لم یزل علی ولایة العهد وأمارة الکوفة من أیّام السفّاح إلی الآن، فلمّا کبر المهدی وعزم المنصور علی البیعة له، کلّ عیسی بن موسی فی ذلک، وکان یکرمه ویجلسه عن یمینه ویجلس المهدی عن یساره....: الکامل لابن الأثیر ج 5 ص 577.
(157) سمعت المنصور یقول للمهدی لمّا ودّعه عند خروجه إلی مکّة: إنّی ترکت الناس ثلاثة أصناف: فقیراً لا یرجو إلاّ غناک، وخائفاً لا یرجو إلاّ أمنک، ومسجوناً لا یرجو الفرج إلاّ منک، فإذا ولّیت فأذقهم طعم الرفاهیة، لا تمدد لهم کلّ المدّ: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 395.
(158) إنّ المنصور قال یوماً لجلسائه بعد قتل محمّد وإبراهیم: تاللّه ما رأیت رجلاً أنصح من الحجّاج لبنی مروان. فقام المسیّب بن زهیر الضبّی فقال: یا أمیر المؤنین، ما سبقنا الحجّاج بأمرٍ تخلّفنا عنه، واللّه ما خلق اللّه علی جدید الأرض خلقاً أعزّ علینا من نبیّنا، وقد أمرتنا بقتل أولاده فأطعناک وفعلنا ذلک، فهل نصحنا أم لا؟ فقال له المنصور: اجلس لا جلست: مروج الذهب ج 3 ص 298.
(159) سمعت أبا عبد اللّه علیهالسلام یقول: أشکو إلی اللّه عزّ وجلّ وحدتی وتقلقلی بین أهل المدینة حتّی تقدموا وأراکم وآنس بکم...: الکافی ج 8 ص 215، معجم رجال الحدیث ج 14 ص 177.
(160) ودخل بعض أصحاب أبی عبد اللّه علیهالسلام فی مرضه الذی توفّی فیه إلیه، وقد ذبل فلم یبق إلاّ رأسه، فبکی، فقال: لأیّ شیء تبکی؟ فقال: لا أبکی وأنا أراک علی هذه الحال؟ قال: لا تفعل، فإنّ المؤن تعرض کلّ خیر، إن قطّع أعضاؤ کان خیراً له، وإن ملک ما بین المشرق والمغرب کان خیراً له: مشکاة الأنوار ص 75، بحار الأنوار ج 68 ص 159.
(161) عن سالمة مولی أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام حین حضرته الوفاة، فأُغمی علیه، فلمّا أفاق قال: أعطوا الحسن بن علی بن الحسین - وهو الأفطس - سبعین دیناراً، وأعط فلاناً کذا وکذا، وفلاناً کذا وکذا، فقلت: أتعطی رجلاً حمل علیک بالشفرة؟ فقال: ویحک، ما تقرأ القرآن؟ قلت بلی...: الکافی ج 7 ص 55، تهذیب الأحکام ج 9 ص 246، وسائل الشیعة ج 19 ص 417، مستدرک الوسائل ج 14 ص 137، بحار الأنوار ج 46 ص 182 وج 47 ص 276.
(162) وتوفّی علیهالسلام یوم الاثنین فی النصف من رجب سنة ثمان وأربعین ومئة، مسموماً فی عنب: بحار الأنوار ج 47 ص 2؛ ویقال: إنّه مات بالسمّ فی أیّام المنصور: بحار الأنوار ج 47 ص 1.
(163) لو رأیت أبا عبد اللّه علیهالسلام عند الموت لرأیت عجباً، فتح عینیه ثمّ قال: أجمعوا لی کلّ من بینی وبینه قرابة. قالت: فلم نترک أحداً إلاّ جمعناه، قالت: فنظر إلیهم ثمّ قال: إنّ شفاعتنا لا تنال مستخفّاً بالصلاة: المحاسن ج 1 ص 80، الأمالی للصدوق ص 572، ثواب الأعمال ص 228، روضة الواعظین ص 318، وسائل الشیعة ج 4 ص 27، بحار الأنوار ج 47 ص 2.
(164) ولد أبو عبد اللّه علیهالسلام سنة ثلاث وثمانین، ومضی علیهالسلام فی شوال من سنة ثمان وأربعین ومئة، وله خمس وستّون سنة، ودُفن بالبقیع، وأُمّه أُمّ فروة بنت القاسم بن محمّد، وأُمّها أسماء بنت عبد الرحمن بن أبی بکر: الکافی ج 1 ص 472، بحار الأنوار ج 47 ص 1.
(165) إنّ المؤن إذا نزل به الموت ودنت وفاته عرق جبینه وصار کاللؤؤالرطب، وسکن أنینه: بحار الأنوار ج 42 ص 291.
(166) سوره صاد، آیه 74.
(167) عن یونس بن ظبیان قال: دخلتُ علی الصادق جعفر بن محمّد علیهالسلام، فقلت: یابن رسول اللّه، إنّی دخلت علی مالک وأصحابه، فسمعت بعضهم یقول: إنّ للّه وجهاً کالوجوه، وبعضهم یقول: له یدان! واحتجّوا لذلک بقول اللّه تبارک وتعالی: «بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ»، وبعضهم یقول: هو کالشاب من أبناء ثلاثین سنة! فما عندک فی هذا یابن رسول اللّه؟ قال - وکان متّکئاً فاستوی جالساً وقال - : اللّهمّ عفوک عفوک. ثمّ قال: یا یونس، من زعم أنّ للّه وجهاً کالوجوه فقد أشرک، ومن زعم أنّ للّه جوارح کجوارح المخلوقین فهو کافر باللّه، فلا تقبلوا شهادته ولا تأکلوا ذبیحته، تعالی اللّه عمّا یصفه المشبّهون بصفة المخلوقین، فوجه اللّه أنبیاؤ وأولیاؤ...: کفایة الأثر ص 255، الفصول المهمّة للحرّ العاملی ج 1 ص 244، بحار الأنوار ج 3 ص 287، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 167.
(168) رأیت ربّی فی صورة شاب له وفرة. عن ابن عبّاس، ونقل عن أبی زرعة أنّه قال: هو حدیث صحیح: کنز العمّال ج 1 ص 228، کشف الخفاء ج 1 ص 436.
الوفرَة: الشعر المجتمع علی الرأس، وقیل: ما سال علی الأُذنین من الشعر: لسان العرب ج 5 ص 288، القاموس المحیط ج 2 ص 155، تاج العروس ج 7 ص 595؛ رأیت ربّی فی المنام فی صورة شاب موفر فی الخضر، علیه نعلان من ذهب، وعلی وجهه فراش من ذهب: کنز العمّال ج 1 ص 228.
(169) إنّ محمّداً صلیاللهعلیهوآله لم یرَ الربّ تبارک وتعالی بمشاهدة العیان، وإنّ الرؤة علی وجهین: رؤة القلب، ورؤة البصر، فمن عنی برؤة القلب فهو مصیب، ومن عنی برؤة البصر فقد کفر باللّه وبآیاته؛ لقول رسول اللّه صلی اللّه علیه وآله صلیاللهعلیهوآله: من شبّه اللّه بخلقه فقد کفر...: بحار الأنوار ج 4 ص 54، جامع أحادیث الشیعة ج 26 ص 30، الغدیر ج 3 ص 223.
(170) عن ابن محبوب، عمّن ذکره، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: «قال رجل عنده: اللّه أکبر، فقال: اللّه أکبر من أیّ شیء؟! فقال: من کلّ شیء، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: حدّدته! فقال الرجل: کیف أقول؟ فقال: قل: اللّه أکبر من أن یوصف»: الکافی ج 1 ص 117، التوحید للصدوق ص 312، معانی الأخبار ص 11، وسائل الشیعة ج 7 ص 191، مستدرک الوسائل ج 5 ص 327، بحار الأنوار ج 81 ص 366 و ج 90 ص 218، جامع أحادیث الشیعة ج 15 ص 432، فلاح السائل ص 99؛ عن جمیع بن عمرو، قال: قال لی أبو عبد اللّه علیهالسلام: أیّ شیء اللّه أکبر؟! فقلت: اللّه أکبر من کلّ شیء، فقال: وکان ثمّ شیء فیکون أکبر منه؟! فقلت: فما هو؟ قال: اللّه أکبر من أن یوصف: المحاسن ج 1 ص 241، الکافی ج 1 ص 117، التوحید للصدوق ص 313، معانی الأخبار ص 11، وسائل الشیعة ج 7 ص 191، بحار الأنوار ج 90 ص 218، جامع أحادیث الشیعة ج 15 ص 431، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 239.
(171) سوره بقره: 255.
(172) عن حفص بن غیاث، قال: «سألتُ أبا عبد اللّه علیهالسلام عن قول اللّه عزّ وجلّ: «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَ-وَ تِ وَالْأَرْضَ»، قال: علمه»: التوحید للصدوق ص 327، معانی الأخبار ص 30، بحار الأنوار ج 4 ص 89، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 259؛ عبد اللّه بن سنان، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، فی قول اللّه عزّ وجلّ: «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَ-وَ تِ وَالْأَرْضَ»، فقال: السماوات والأرض وما بینهما فی الکرسی، والعرش هو العلم الذی لا یقدّر أحد قدره»: التوحید للصدوق ص 327، بحار الأنوار ج 4 ص 89، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 260.
(173) دخل علی جعفر بن محمّد الصادق علیهماالسلام وکان یعلم أنّه یقول بالقدر، فقال له: یا طاووس، مَن أقبل للعذر من اللّه ممّن اعتذر وهو صادق فی اعتذاره؟ فقال له: لا أحد أقبل للعذر منه، فقال له: مَن أصدق ممّن قال: لا أقدر وهو لا یقدر؟ فقال طاووس: لا أحد أصدق منه، فقال الصادق علیهالسلام له: یا طاووس فما بال من هو أقبل للعذر لا یقبل عذر من قال: لا أقدر وهو لا یقدر؟ فقام طاووس وهو یقول: لیس بینی وبین الحقّ عداوة...: أعلام الدین للدیلمی ص 317، بحار الأنوار ج 5 ص 58.
(174) قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: أربعة لا ینظر اللّه إلیهم یوم القیامة: عاقّ، ومنّان، ومکذّب بالقدر...: الخصال ص 203، بحار الأنوار ج ص 87، وسائل الشیعة ج 25 ص 335.
(175) به این مثال توجّه کنید: وقتی در جاده رانندگی میکنی، پلیسراه میتواند جلو تو را بگیرد وبگوید: چرا با سرعت زیاد رانندگی کردی؟ امّا حق ندارد سؤل کند چرا مثلاً ماشین تو، خارجی نیست، پلیسراه فقط حق دارد از چگونگی رانندگی تو سؤل کند نه از نوع ماشین تو که آیا گرانقیمت است یا ارزان قیمت. سؤل در مورد چگونگی رانندگی، سؤل از عمل ورفتار توست وپلیسراه میتواند از آن سؤل کند.
(176) إنّ رجلاً سأل جعفر بن محمّد الصادق علیهالسلام عن القضاء والقدر، فقال: ما استطعت أن تلوم العبد علیه فهو منه، وما لم تستطع أن تلوم العبد علیه فهو من فعل اللّه، یقول اللّه تعالی للعبد: لم عصیت؟ لم فسقت؟ لم شربت الخمر؟ لم زنیت؟ فهذا فعل العبد، ولا یقول له: لم مرضت؟ لم قصرت؟ لم ابیضضت؟ لم اسوددت؟ لأنّه من فعل اللّه تعالی...: بحار الأنوار ج 5 ص 59؛ قال الصادق علیهالسلام لزرارة بن أعین: یا زرارة، أعطیک جملة فی القضاء والقدر؟ قال: نعم جُعلت فداک، قال: إذا کان یوم القیامة وجمع اللّه الخلائق سألهم عمّا عهد إلیهم ولم یسألهم عمّا قضی علیهم: الإرشاد ج 2 ص 204، کنز الفوائد ص 171، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 420، بحار الأنوار ج 5 ص 60.
(177) إنّ عیسی روح اللّه مرّ بقوم مجلبین فقال: ما لهؤاء؟ قیل: یا روح اللّه، إنّ فلانة بنت فلان تُهدی إلی فلان بن فلان فی لیلتها هذه، قال: یجلبون الیوم ویبکون غد... ما صنعت لیلتک هذه؟ قالت: لم أصنع شیئاً إلاّ وقد کنت أصنعه فیما مضی، إنّه کان یعترینا سائل فی کلّ لیلة جمعة فننیله ما یقوته إلی مثلها، وإنّه جاءنی فی لیلتی هذه وأنا مشغولة بأمری وأهلی فی مشاغل، فهتف فلم یجبه أحد، ثمّ هتف فلم یجب، حتّی هتف مراراً، فلمّا سمعت مقالته قمت متنکّرة حتّی نلته کما کنّا ننیله، فقال لها: تنحّی عن مجلسک، فإذا تحت ثیابها أفعی مثل جذعة عاضّ علی ذنبه...: الأمالی للصدوق ص 590، روضة الواعظین ص 358، بحار الأنوار ج 4 ص 94، جامع أحادیث الشیعة ج 8 ص 358.
(178) ما عُبد اللّه بشیء مثل البداء: الکافی ج 1 ص 146، التوحید للصدوق ص 332، بحار الأنوار ج 4 ص 107.
(179) «بَدا» در لغت به معنای «آشکار شدن» است ودر اصطلاح به معنای تغییر در سرنوشت میباشد، گاهی خدا تقدیر انسانی را تغییر میدهد وبرای او تقدیر دیگری را قرار میدهد، به این تغییر، «بدا» میگویند، چون خدا اینگونه تقدیر دوّم را آشکار میکند.
(180) «َیَعْلَمُ مَا فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا» انعام: 59.
(181) عن منصور بن حازم، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: قلت له: أرأیت ما کان وما هو کائن إلی یوم القیامة، ألیس کان فی علم اللّه؟ قال: فقال: بلی، قبل أن یخلق السماوات والأرض: التوحید للصدوق ص 135، بحار الأنوار ج 4 ص 84.
(182) ورد رجل من أهل الشام فاستأذن فأذن له، فلمّا دخل سلّم، فأمره أبو عبد اللّه علیهالسلام بالجلوس... قال: فی القرآن وقطعه وإسکانه وخفضه ونصبه ورفعه، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا حمران، دونک الرجل، فقال الرجل: إنّما أُریدک أنت لا حمران، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: إن غلبت حمران فقد غلبتنی... قال: أُرید أن أُناظرک فی الفقه، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا زرارة ناظره...: تاریخ آل زرارة ص 48، بحار الأنوار ج 47 ص 407، اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 555، قاموس الرجال ج 10 ص 533.
(183) فإنّ الرجل منکم إذا ورع فی دینه وصدق الحدیث وأدّی الأمانة وحسن خلقه مع الناس، قیل هذا جعفریّ، فیسرّنی ذلک ویدخل علیَّ منه السرور، وقیل هذا أدب جعفر، وإذا کان علی غیر ذلک دخل علیَّ بلاؤ وعاره، وقیل هذا أدب جعفر: الکافی ج 2 ص 631، وسائل الشیعة ج 12 ص 6، جامع أحادیث الشیعة ج 15 ص 506.
(184) کان لی صدیق من کتّاب بنی أُمیّة، فقال لی: استأذن لی عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، فاستأذنت له علیه فأذن له، فلمّا أن دخل سلّم وجلس، ثمّ قال: جُعلت فداک، إنّی کنت فی دیوان هؤاء القوم، فأصبت من دنیاهم مالاً کثیراً، وأغمضت فی مطالبه! فقال أبو عبد اللّه: لولا أنّ بنی أُمیّة وجدوا من یکتب لهم ویجبی لهم الفئویقاتل عنهم ویشهد جماعتهم، لما سلبونا حقّنا، ولو ترکهم الناس وما فی أیدیهم ما وجدوا شیئاً إلاّ ما وقع فی أیدیهم. قال: فقال الفتی: جُعلت فداک، فهل لی مخرج منه؟ قال: إن قلت لک تفعل؟...: الکافی ج 5 ص 106، تهذیب الأحکام ج ص 332، وسائل الشیعة ج 17 ص 20، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 365، بحار الأنوار ج 47 ص 138.
(185) إنّ الجعد بن درهم جعل فی قارورة ماء وتراباً فاستحال دوداً وهواماً، فقال لأصحابه: أنا خلقت ذلک؛ لأنّی کنت سبب کونه، فبلغ ذلک جعفر بن محمّد علیهماالسلام، فقال: لیقل کم هی؟ وکم الذکران منه والإناث إن کان خلقه؟ وکم وزن کلّ واحد منهنّ؟ ولیأمر الذی سعی إلی هذا الوجه أن یرجع إلی غیره، فانقطع وهرب: بحار الأنوار ج 10 ص 201.
(186) أتی رجل أبا عبد اللّه علیهالسلام فقال: إنّ فلاناً ابن عمّک ذکرک، فما ترک شیئاً من الوقیعة والشتیمة إلاّ قاله فیک، فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام للجاریة: ائتینی بوضوء. فتوضّأ ودخل، فقلت فی نفسی یدعو علیه، فصلّی رکعتین، فقال: یا ربّ، هو حقّی قد وهبته له، وأنت أجود منّی وأکرم، فهبه لی ولا تؤخذه بی، ولا تؤخذه بی ولا تقایسه، ثمّ رقّ فلم یزل یدعو، فجعلت أتعجّب: مستدرک الوسائل ج 6 ص 396، بحار الأنوار ج 88 ص 385.
(187) قال المفضل: فلم أملک نفسی غضباً وغیظاً وحنقاً، فقلت: یا عدوّ اللّه، ألحدت فی دین اللّه... فقال: یا هذا، إن کنت من أهل الکلام کلّمناک، فإن ثبتت لک حجّة تبعناک، وإن لم تکن منهم فلا کلام لک، وإن کنت من أصحاب جعفر بن محمّد الصادق فما هکذا تخاطبنا، ولا بمثل دلیلک تجادل فینا...: التوحید للصدوق ص 7، بحار الأنوار ج 3 ص 58.
(188) کان أبو عبد اللّه علیهالسلام یبسط رداءه وفیه صرر الدنانیر، فیقول للرسول: اذهب بها إلی فلان وفلان - من أهل بیته - وقل لهم: هذه بعث بها إلیکم من العراق. قال: فیذهب بها الرسول إلیهم فیقول ما قال، فیقولون: أمّا أنت فجزاک اللّه خیراً بصلتک قرابة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وأمّا جعفر فحکم اللّه بیننا وبینه...: بحار الأنوار ج 47 ص 60.
(189) کنت مع أبی عبد اللّه علیهالسلام بین مکّة والمدینة، فمررنا علی رجل فی أصل شجرة وقد ألقی بنفسه، فقال: مل بنا إلی هذا الرجل، فإنّی أخاف أن یکون قد أصابه عطش. فملنا، فإذا رجل من الفرّاسین طویل الشعر، فسأله: أعطشان أنت؟ فقال: نعم، فقال لی: انزل یا مصادف فاسقه، فنزلت وسقیته، ثمّ رکبت وسرنا، فقلت: هذا نصرانی فتتصدّق علی نصرانی؟ فقال: نعم، إذا کانوا فی مثل هذا الحال: الکافی ج 4 ص 47، وسائل الشیعة ج 9 ص 409، جامع أحادیث الشیعة ج 8 ص 508.
(190) نعم، کنت آمر إذا أدرکت الثمرة أن یُثلم فی حیطانها الثلم لیدخل الناس ویأکلوا، وکنت آمر فی کلّ یوم أن یوضع عشر بنیات یقعد علی کلّ بنیة عشرة، کلّما أکل عشرة جاء عشرة أُخری، یُلقی لکلّ نفس منهم مدّ من رطب، وکنت آمر لجیران الضیعة کلّهم الشیخ والعجوز والصبی والمریض والمرأة ومن لا یقدر أن یجیء فیأکل منها، لکلّ إنسان منهم مدّ، فإذا کان الجذاذ أوفیت القوام والوکلاء والرجال أُجرتهم، وأحمل الباقی إلی المدینة...: الکافی ج 3 ص 569، وسائل الشیعة ج 9 ص 205، بحار الأنوار ج 47 ص 51.
(191) فأتاه قوم ممّن یظهرون الزهد ویدعون الناس أن یکونوا معهم علی مثل الذی هم علیه من التقشّف، فقالوا له: إنّ صاحبنا حصر عن کلامک ولم تحضره حججه، فقال لهم: فهاتوا حججکم، فقالوا له: إنّ حججنا من کتاب اللّه... فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: دعوا عنکم ما لا تنتفعون به، أخبرونی أیّها النفر، ألکم علم بناسخ القرآن من منسوخه... وقال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله للأنصاری حین أعتق عند موته خمسة أو ستّة من الرقیق ولم یکن یملک غیرهم وله أولاد صغار: لو أعلمتمونی أمره ما ترکتکم تدفنوه مع المسلمین، یترک صبیة صغاراً یتکفّفون الناس...: الکافی ج 5 ص 65، تحف العقول ص 349، بحار الأنوار ج 47 ص 233.
(192) عن أبی عمرو الشیبانی قال: رأیت أبا عبد اللّه علیهالسلام وبیده مسحاة وعلیه إزار غلیظ یعمل فی حائط له والعرق یتصابّ عن ظهره، فقلت: جُعلت فداک، أعطنی أکفِک، فقال لی: إنّی أُحبّ أن یتأذّی الرجل بحرّ الشمس فی طلب المعیشة: الکافی ج 5 ص 76، وسائل الشیعة ج 17 ص 39، بحار الأنوار ج 47 ص 57؛ عن عبد الأعلی مولی آل سام، قال: استقبلت أبا عبد اللّه علیهالسلام فی بعض طرق المدینة فی یوم صائف شدید الحرّ، فقلت: جُعلت فداک، حالک عند اللّه عزّ وجلّ وقرابتک من رسول اللّه...: تهذیب الأحکام ج 6 ص 325، وسائل الشیعة ج 17 ص 20، بحار الأنوار ج 47 ص 55.
(193) قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: العبادة سبعون جزءاً، أفضلها طلب الحلال: الکافی ج 5 ص 78، ثواب الأعمال ص 180، معانی الأخبار ص 367، تهذیب الأحکام
ج 6 ص 324، وسائل الشیعة ج 17 ص 21.
(194) فلمّا ورد هشام وهو أوّل ما اختطّت لحیته ولیس فیهم إلاّ من هو أکبر سنّاً منه، فقال له الصادق علیهالسلام: ناصرنا بقلبه ویده ولسانه: الکافی ج 1 ص 172، خاتمة المستدرک ج 2 ص 246، الإرشاد ج 2 ص 195، الاحتجاج ج 2 ص 123، بحار الأنوار ج 4 ص 11.
(195) دعا أبو عبد اللّه علیهالسلام مولیً له مصادف، فأعطاه ألف دینار وقال له: تجهّز حتّی تخرج إلی مصر، فإنّ عیالی قد کثروا. قال: فجهّزه بمتاع وخرج مع التجّار، فلمّا دنوا من مصر استقبلهم قافلة خارجة من مصر، فسألوا عن المتاع الذی معهم ما حاله فی المدینة، وکان متاع العامّة، فأخبرهم أنّه لیس بمصر منه شیء، فتحالفوا وتعاقدوا علی أن لا ینقصوا متاعهم من ربح الدینار دیناراً... فقال: إنّ هذا الربح کثیر، ولکن ما صنعتم بالمتاع...: تهذیب الأحکام ج 7 ص 14، وسائل الشیعة ج 17 ص 422، بحار الأنوار ج 47 ص 59.
(196) إنّ المفضل یجالس الشطّار وأصحاب الحمام وقوماً یشربون الشراب، فینبغی أن تکتب إلیه وتأمره ألاّ یجالسهم. فکتب إلی المفضّل کتاباً وختم ودفع إلیهم، وأمرهم أن یدفعوا الکتاب من أیدیهم إلی ید المفضّل... ودفعوا الکتاب، إلی المفضّل، ففکّه وقرأه، فإذا فیه بسم اللّه الرحمن الرحیم، اشتر کذا وکذا واشتر کذا، ولم یذکر قلیلاً ولا کثیراً ممّا قالوا فیه... فرجع الفتیان وحمل کلّ واحد منهم علی قدر قوته ألفاً وألفین وأقلّ وأکثر..: اختیار معرفة الرجال ج 2 ص 619، معجم رجال الحدیث ج 19 ص 325، قاموس الرجال ج 10 ص 209.
(197) یونس عن صباح المزنی، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: عُرج بالنبی صلیاللهعلیهوآله إلی السماء مئة وعشرین مرّة، ما من مرّة إلاّ وقد أوصی اللّه النبی صلیاللهعلیهوآله بولایة علی والأئمّة من بعده أکثر ممّا أوصاه بالفرائض: بصائر الدرجات ص 99، الخصال ص 601، بحار الأنوار ج 23 ص 69.
(198) قال أبو عبد اللّه علیهالسلام: إنّ الأرض لا تصلح إلاّ بالإمام، ومن مات لا یعرف إمامه مات میتة جاهلیة، وأحوج ما یکون أحدکم إلی معرفته إذا بلغت نفسه هذه - وأهوی بیده إلی صدره - یقول: لقد کنت علی أمر حسن: المحاسن ج 1 ص 92، بحار الأنوار ج 23 ص 76.
(199) عن محمّد بن المثنّی الأزدی أنّه سمع أبا عبد اللّه جعفر بن محمّد یقول: نحن السبب بینکم وبین اللّه: الأمالی للطوسی ص 157، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 504، بحار الأنوار ج 23 ص 101.
(200) عن أبی حمزة الثمالی قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام: تبقی الأرض بغیر إمام؟ قال: لو بقیت الأرض بغیر إمام لساخت: بصائر الدرجات ص 508، علل الشرائع ج 1 ص 198، بحار الأنوار ج 23 ص 28.
(201) عن أبی بصیر، قال: سألت أبا عبد اللّه علیهالسلام عن قول اللّه عزّ وجل: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَ-وَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءِنسَ-نُ إِنَّهُ کَانَ ظَ-لُومًا جَهُولاً»، قال: الأمانة: الولایة، والإنسان: أبو الشرور: معانی الأخبار ص 110، بحار الأنوار ج 23 ص 279، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 312، البرهان فی تفسیر القرآن ج 4 ص 500؛ عن جعفر بن محمّد علیهالسلام، قال: إنّ اللّه یقول «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَی السَّمَ-وَ تِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءِنسَ-نُ إِنَّهُ کَانَ ظَ-لُومًا جَهُولاً»، قال: هی ولایة علی بن أبی طالب علیهالسلام: بصائر الدرجات ص 96، الکافی ج 1 ص 413، بحار الأنوار ج 23 ص 280.
(202) یقال: حمل الأمانة واحتملها: أی خانها وحمل إثمها: معانی القرآن للنحّاس ج 5 ص 387.
(203) عن داود بن کثیر الرقی الجمّال الکوفی، قال: کنت جالساً عند أبی عبد اللّه علیهالسلام إذ قال مبتدئاً من قبل نفسه: یا داود، لقد عُرضت علیَّ أعمالکم یوم الخمیس، فرأیت فیما عُرض علیَّ من عملک صلتک لابن عمّک فلان، فسرّنی ذلک، إنّی علمت صلتک له أسرع لفناء عمره وقطع أجله...: الأمالی للطوسی ص 413، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 354، بحار الأنوار ج 23 ص 339.
(204) خرجتُ من عند أبی عبد اللّه علیهالسلام لیلةً ممسیاً ، فأتیت منزلی بالمدینة ، وکانت أُمّی معی، فوقع بینی وبینها کلام، فأغلظت لها، فلمّا أن کان من الغد
صلّیت الغداة وأتیت أبا عبد اللّه علیهالسلام ، فلمّا دخلت علیه فقال لی مبتدءاً: یا أبا مهزم ، مالک ولخالدة أغلظت فی کلامها البارحة؟ أما علمت أنّ بطنها منزلٌ قد سکنته، وأنّ حجرها مهدٌ قد غمزته، وثدیها وعاءٌ قد شربته؟ قال: قلت: بلی ، قال: فلا تغلظ لها: بصائر الدرجات ص 263، مستدرک الوسائل ج 15 ص 190، الخرائج والجرائح ج 2 ص 729.
(205) توبه: 105.
(206) عن عبد الرحمن بن کثیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قوله: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»، قال: هم الأئمّة تُعرض علیهم أعمال العباد کلّ یوم إلی یوم القیامة: بصائر الدرجات ص 447، بحار الأنوار ج 23 ص 345؛ عن برید العجلی، قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام فسألته عن قوله تعالی: «اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»، قال: إیّانا عنی؛ عن معلّی بن خُنیس، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، فی قول اللّه تبارک وتعالی: «اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»، قال: هو رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله والأئمّة علیهمالسلام تُعرض علیهم أعمال العباد کلّ خمیس؛ عن المیثمی، قال: سألتُ أبا عبد اللّه علیهالسلام عن قول اللّه تعالی: «فَسَیَرَی اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ»، قال: هم الأئمّة: بصائر الدرجات ص 447، وراجع الکافی ج 1 ص 219، معانی الأخبار ص 392، دعائم الإسلام ج 1 ص 21، جمال الاُسبوع ص 116، سعد السعود ص 98، الفصول المهمّة للحرّ العاملی ج 1 ص 390، تفسیر العیّاشی ج 2 ص 109، تفسیر القمّی ج 1 ص 304، وسائل الشیعة ج 16 ص 107، مستدرک الوسائل ج 12 ص 164، بحار الأنوار ج 23 ص 346، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 307.
(207) عن معلّی بن خُنیس، قال: خرج أبو عبد اللّه علیهالسلام فی لیلة قد رشت وهو یرید ظلّة بنی ساعدة، فاتّبعته، فإذا هو قد سقط منه شیء، فقال: بسم اللّه، اللّهمّ ردّ علینا. قال: فأتیته فسلّمت علیه، فقال: معلّی؟ قلت: نعم جُعلت فداک، فقال لی: التمس بیدک فما وجدت من شیء فادفعه إلیَّ، فإذا أنا بخبز منتشر کثیر، فجعلت أدفع إلیه ما وجدته، فإذا أنا بجراب أعجز عن حمله من خبز، فقلت: جُعلت فداک، أحمله علی رأسی، فقال: لا، أنا أولی به منک، ولکن امضِ معی...: الکافی ج 4 ص 8، ثواب الأعمال ص 144.
(208) کنت عند جعفر بن محمّد علیهالسلام فقدّم إلینا طعاماً، فأکلت طعاماً ما أکلت طعاماً مثله قطّ، فقال لی: یا سدیر، کیف رأیت طعامنا هذا؟ قلت: بأبی أنت وأُمّی یا بن رسول اللّه، ما أکلت مثله قطّ، ولا أظنّ أنّی آکل أبداً مثله. ثمّ إنّ عینی تغرغرت فبکیت، فقال: یا سدیر، ما یبکیک؟ قلت: یا بن رسول اللّه ذکرت آیة فی کتاب اللّه، قال: وما هی؟ قلت: قول اللّه فی کتابه: «ثُمَّ لَتُسْ-ٔلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ»، فخفت أن یکون هذا الطعام الذی یسألنا اللّه عنه، فضحک حتّی بدت نواجذه...: تفسیر فرات الکوفی ض 606، بحار الأنوار ج 24 ص 58، مستدرک الوسائل ج 16 ص 248؛ قال أبو حنیفة: أخبرنی جُعلت فداک عن قول اللّه عزّ وجل: «ثُمَّ لَتُسْ-ٔلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ»... قال: النعیم نحن الذین أنقذ اللّه الناس بنا من الضلالة، وبصّرهم بنا من العمی، وعلّمهم بنا من الجهل...: بحار الأنوار ج 24 ص 57، البرهان فی تفسیر القرآن ج 5 ص 748.
(209) «یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَآءُ وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبَ-بِ ».
(210) عن أبی بصیر، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، فی قول اللّه عزّ وجل: «وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْرًا کَثِیرًا»، فقال: طاعة اللّه ومعرفة الإمام: الکافی ج 1 ص 185، المحاسن ج 1 ص 148، شرح الأخبار للقاضی النعمان ج 3 ص 578، بحار الأنوار ج 24 ص 86، بحار الأنوار ج 23 ص 86 ح 2.
(211) إنّ الإمامة هی منزلة الأنبیاء، وإرث الأوصیاء، إنّ الإمامة خلافة اللّه وخلافة الرسول صلیاللهعلیهوآله، ومقام أمیر المؤنین علیهالسلام، ومیراث الحسن والحسین علیهماالسلام، إنّ الإمامة زمام الدین، ونظام المسلمین، وصلاح الدنیا وعزّ المؤنین، إنّ الإمامة أُسّ الإسلام النامی، وفرعه السامی، بالإمام تمام الصلاة والزکاة والصیام والحجّ والجهاد، وتوفیر الفیء والصدقات، وإمضاء الحدود والأحکام، ومنع الثغور والأطراف. الإمام یحلّ حلال اللّه، ویحرّم حرام اللّه، ویقیم حدود اللّه، ویذبّ عن دین اللّه، ویدعو إلی سبیل ربّه بالحکمة والموعظة الحسنة، والحجّة البالغة، الإمام کالشمس الطالعة المجلّلة بنورها للعالم، وهی فی الأُفق بحیث لا تنالها الأیدی والأبصار. الإمام البدر المنیر، والسراج الزاهر، والنور الساطع، والنجم الهادی فی غیاهب الدجی، وأجواز البلدان والقفار، ولجج البحار. الإمام الماء العذب علی الظمأ، والدالّ علی الهدی، والمنجی من الردی...: الکافی ج 1 ص 200، الأمالی للصدوق ص 775، عیون أخبار الرضا ج 2 ص 197، معانی الأخبار
ص 98، تحف العقول ص 439، بحار الأنوار ج 25 ص 123.
(212) وفیمن أنکر إمامة أبی بکر وعمر أنّ الصحیح أنّه یکفر: فتاوی السبکی ج 2 ص 576، وراجع روضة الطالبین للنووی ج 8 ص 215، البحر الرائق ج 5 ص 204؛ لنا ثبوت إمامة أبی بکر بالبیعة: راجع الغدیر ج 7 ص 141، فتح الباری ج 11 ص 51، عمدة القاری ج 6 ص 2.
(213) عن صفوان الجمّال، قال: کنّا بمکّة، فجری الحدیث فی قول اللّه: «وَإِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَ»، قال: أتمهنّ بمحمّد وعلی والأئمّة من ولد علی صلّی اللّه علیهم، فی قول اللّه: «ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ». ثمّ قال: «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»، قال: یا ربّ، ویکون من ذرّیتی ظالم؟ قال: نعم، فلان وفلان وفلان ومن اتّبعهم. قال: یا ربّ، فاجعل لمحمّد وعلی ما وعدتنی فیهما، وعجّل نصرک لهما... «قَالَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ». فلمّا قال اللّه: «وَمَنْ کَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلی عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ»، قال: یا ربّ، ومن الذی متّعتهم؟ قال: الذین کفروا بآیاتی، فلان وفلان وفلان: تفسیر العیّاشی ج 1 ص 57، بحار الأنوار ج 25 ص 201، البرهان فی تفسیر القرآن ج 1 ص 251.
عن حریز، عمّن ذکره، عن أبی جعفر علیهالسلام، فی قول اللّه: «لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»؛ أی لا یکون إماماً ظالماً: تفسیر العیّاشی ج 1 ص 58، بحار الأنوار ج 25 ص 191.
مولی عبد الرحمن بن عوف، عن عبد اللّه بن مسعود، قال: قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: أنا دعوة أبی إبراهیم. قلنا: یا رسول اللّه، وکیف صرت دعوة أبیک إبراهیم؟ قال: أوحی اللّه عزّ وجلّ إلی إبراهیم: «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» فاستخفّ إبراهیم الفرح، فقال: یا ربّ، ومن ذرّیتی أئمّة مثلی؟ فأوحی اللّه عزّ وجلّ إلیه: أن یا إبراهیم؛ إَّی لا أُعطیک عهداً لا أفی لک به، قال: یا ربّ، ما العهد الذی لا تفی لی به؟ قال: لا أُعطیک عهداً لظالم من ذرّیتک، قال: یا ربّ، ومن الظالم من ولدی الذی لا ینال عهدک؟ قال: من سجد لصنم من دونی لا أجعله إماماً أبداً، ولا یصلح أن یکون إماماً، قال إبراهیم: «وَاجْنُبْنِی وَبَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ». قال النبی صلیاللهعلیهوآله: فانتهت الدعوة إلیَّ وإلی أخی علی، لم یسجد أحد منّا لصنم قطّ، فاتّخذنی اللّه نبیّاً وعلیّاً وصیّاً: بحار الأنوار ج 25 ص 200، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 546.
(214) وأشهد أنّکم الأئمّة الراشدون، المهدیون المعصومون، المکرّمون المقرّبون، المتّقون الصادقون المصطفون، المطیعون للّه، القوّامون بأمره، العاملون بإرادته، الفائزون بکرامته، اصطفاکم بعلمه، وارتضاکم لغیبه، واختارکم لسرّه: عیون أخبار الرضا ج 1 ص 305، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 2 ص 609، تهذیب الأحکام ج 6 ص 95، وسائل الشیعة ج 14 ص 309، المزار لابن المشهدی ص 523، بحار الأنوار ج 99 ص 127، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 298.
عن سدیر قال: کنت أنا وأبو بصیر ویحیی البزّاز وداود بن کثیر فی مجلس أبی عبد اللّه علیهالسلام، إذ خرج إلینا وهو مغضب، فلمّا أخذ مجلسه قال: یا عجباً لأقوامٍ یزعمون أنّا نعلم الغیب! ما یعلم الغیب إلاّ اللّه عزّ وجلّ، لقد هممتُ بضرب جاریتی فلانة، فهربت منّی فما علمت فی أیّ بیوت الدار هی. قال سدیر: فلمّا أن قام من مجلسه وصار فی منزله، دخلت أنا وأبو بصیر ومیسر وقلنا له: جُعلنا فداک، سمعناک وأنت تقول کذا وکذا فی أمر جاریتک، ونحن نعلم أنّک تعلم علماً کثیراً ولا ننسبک إلی علم الغیب. قال: فقال: یا سدیر: ألم تقرأ القرآن؟ قلت: بلی، قال: فهل وجدت فیما قرأت من کتاب اللّه عزّ وجلّ: «قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا ءَاتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»؟ قال: قلت: جُعلت فداک قد قرأته، قال: فهل عرفت الرجل؟ وهل علمت ما کان عنده من علم الکتاب؟ قال: قلت: أخبرنی به؟ قال: قدر قطرة من الماء فی البحر الأخضر، فما یکون ذلک من علم الکتاب؟! قال: قلت: جُعلت فداک ما أقلّ هذا! فقال: یا سدیر، ما أکثر هذا، أن ینسبه اللّه عزّ وجلّ إلی العلم الذی أخبرک به یا سدیر، فهل وجدت فیما قرأت من کتاب اللّه عزّ وجلّ أیضاً: «قُلْ کَفَی بِاللَّهِ شَهِیدَاً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ»؟ قال: قلت: قد قرأته جُعلت فداک، قال: أفمن عنده علم الکتاب کلّه أفهم، أم من عنده علم الکتاب بعضه؟ قلت: لا، بل من عنده علم الکتاب کلّه، قال: فأومأ بیده إلی صدره وقال: علم الکتاب واللّه کلّه عندنا، علم الکتاب واللّه کلّه عندنا: الکافی ج 1 ص 257، وراجع بصائر الدرجات ص 233، بحار الأنوار ج 26 ص 197، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 523، غایة المرام ج 4 ص 57.
(215) الإمام الصادق علیهالسلام: ما أظنّ رجلاً یزداد فی الإیمان خیراً إلاّ ازداد حبّاً للنساء: الکافی ج 5 ص 32 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 3 ص 384 ، وسائل الشیعة ج 20 ص 22.
(216) عن علی بن عقبة، عن أبیه قال: دخلنا علی أبی عبد اللّه علیهالسلام أنا والمعلّی بن خُنیس ، فقال: یا عقبة ، لا یقبل اللّه من العباد یوم القیامة إلاّ هذا الذی أنتم علیه، وما بین أحدکم وبین أن یری ما تقرّ به عینه إلاّ أن تبلغ نفسه هذا - وأومأ بیده إلی الورید - . قال: ثمّ اتّکأ وغمز إلیَّ المعلّی أن سله ، فقلت: یا بن رسول اللّه ، إذا بلغت نفسه هذه فأیّ شیء یری ؟ فردّ علیه بضعة عشر مرّة: أیّ شیء یری ؟ فقال فی کلّها: یری، لا یزید علیها، ثمّ جلس فی آخرها فقال: یا عقبة ! قلت: لبّیک وسعدیک، فقال: أبیت إلاّ أن تعلم ؟ فقلت : نعم یا بن رسول اللّه، إنّما دینی مع دمی ، فإذا ذهب دمی کان ذلک، وکیف بک یا بن رسول اللّه کلّ ساعة؟ وبکیت، فرقِّ لی فقال: یراهما واللّه، قلت: بأبی أنت وأُمّی من هما ؟ فقال: ذاک رسول اللّه علیهالسلام وعلی علیهالسلام، یا عقبة لن تموت نفس مؤنة أبداً حتّی تراهما، قلت: فإذا نظر إلیهما المؤن أیرجع إلی الدنیا ؟ قال: لا بل یمضی أمامه، فقلت له: یقولان شیئاً جُعلت فداک ؟ فقال: نعم ، یدخلان جمیعاً علی المؤن فیجلس رسول اللّه علیهالسلام عند رأسه، وعلی عند رجلیه، فیکبّ علیه رسول اللّه علیهالسلام فیقول: یا ولیّ اللّه أبشر ، أنا رسول اللّه، إنّی خیر لک ممّا تترک من الدنیا، ثمّ ینهض رسول اللّه فیقوم علیه علیّ صلوات اللّه علیهما حتّی یکبّ علیه فیقول: یا ولیّ اللّه ابشر أنا علیّ بن أبی طالب الذی کنت تحبّنی أمّا لأنفعک.
ثمّ قال أبو عبد اللّه علیهالسلام: أما إنّ هذا فی کتاب اللّه عزّ وجلّ، قلت: أین هذا جُعلت فداک من کتاب اللّه ؟ قال: فی سورة یونس، قول اللّه تبارک وتعالی ها هنا: «الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ کَانُواْ یَتَّقُونَ * لَهُمُ الْبُشْرَی فِی الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ فِی الْأَخِرَةِ لاَ تَبْدِیلَ لِکَلِمَاتِ اللَّهِ ذَ لِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»: المحاسن ج 171، بحار الأنوار ج 6 ص 18، ورواه الشیخ الکلینی فی الکافی ج 3 ص 129 مع اختلاف یسیر، وکذلک رواه العیّاشی فی تفسیره ج 2 ص 12 مع اختلاف یسیر.
قال العلاّمة المجلسی فی بحار الأنوار ج 6 ص186 فی شرح هذا الخبر: «إنّما دینی مع دمی» : المراد بالدم الحیاة ؛ أی أترک طلب الدین ما دمت حیّاً، فإذا ذهب دمی - أی متّ - کان ذلک - أی ترک الطلب -، أو المعنی: أنّه إنّما یمکننی تحصیل الدین ما دمت حیّاً، فقوله: «فإذا ذهب دمی» استفهام إنکاری ، أی بعد الموت کیف یمکننی طلب الدین؟ وفی الکافی: إنّما دینی مع دینک، فإذا ذهب دینی کان ذلک؛ أی إنّ دینی إنّما یستقیم إذا کان موافقاً لدینک ، فإذا ذهب دینی لعدم علمی بما تعتقده کان ذلک أی الخسران والهلاک والعذاب الأبدی، أشار إلیه مبهماً لتفخیمه وأمّا استشهاده علیهالسلامبالآیة ، فالظاهر أنّه فسّر البشری فی الحیاة الدنیا بما یکون عند الموت، ویحتمل أن یکون علیهالسلام فسّر البشری فی الآخرة بذلک ؛ لأنّ تلک الحالة من مقدّمات النشأة الآخرة، فالبشری فی الحیاة الدنیا بالمنامات الحسنة، کما ورد فی أخبار أُخر، أو بما بشّر اللّه فی کتبه وعلی لسان أنبیائه، والأوّل أظهر».
(217) عن إسحاق بن عمّار، قال: لمّا کثر مالی أجلست علی بابی بوّاباً یردّ عنّی فقراء الشیعة، فخرجت إلی مکّة فی تلک السنة، فدخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام ، فسلّمت علیه فردّ علیّ بوجه قاطب مزور، فقلت له: جُعلت فداک، ما الذی غیّرک لی حالی عندک؟ قال: الذی غیّرک للمؤمنین، قلت: جُعلت فداک، واللّه إنّی لأعلم أنّهم علی دین اللّه ، ولکن خشیت الشهرة علی نفسی، قال: یا إسحاق ، أما علمت أنّ المؤمنین إذا التقیا فتصافحا أنزل اللّه عزّ وجلّ بینهما مئة رحمة؟: مستدرک الوسائل ج 9 ص 67، بحار الأنوار ج 5 ص 323، جامع أحادیث الشیعة ج 15 ص 581، مستدرک الوسائل ج 2 ص 709، مستدرک الوسائل ج 3 ص 213.
(218) رأیت معاویة بن وهب البجلی فی الموقف وهو قائم یدعو، فتفقّدت دعاءه، فما رأیته یدعو لنفسه بحرف واحد، وسمعته یعدّ رجالاً من الآفاق یسمّیهم ویدعو لهم، حتّی نفر الناس، فقلت له: یا أبا القاسم أصلحک اللّه، لقد رأیت منک عجباً، فقال: یا بن أخی فما الذی أعجبک ممّا رأیت منّی؟ فقال: رأیتک لا تدعو لنفسک وأنا أرمقک حتّی الساعة، فلا أدری أیّ الأمرین أعجب ما أخطأت من حظّک فی الدعاء لنفسک فی مثل هذا الموقف وعنایتک وإیثار إخوانک علی نفسک حتّی تدعو لهم فی الآفاق...: مستدرک الوسائل ج 10 ص 28 ، بحار الأنوار ج 93 ص 390 ، جامع أحادیث الشیعة ج 11 ص 490.
(219) عن محمّد بن سلیمان، عن أبیه، قال: کنت عند أبی عبد اللّه علیهالسلام، إذ دخل علیه أبو بصیر وقد خَفَره النفس، فلمّا أخذ مجلسه قال له أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا
أبا محمّد، ما هذا النفس العالی؟ فقال: جُعلت فداک یابن رسول اللّه، کبرت سنّی ودقّ عظمی واقترب أجلی، مع أنّنی لست أدری ما أرد علیه من أمر آخرتی؟ فقال أبو عبد اللّه علیهالسلام: یا أبا محمّد، وإنّک لتقول هذا؟ قال: جُعلت فداک فکیف لا أقول؟ فقال: یا أبا محمّد، أما عملت أنّ اللّه تعالی یکرم الشباب منکم ویستحیی من الکهول؟ قال: قلت: جُعلت فداک، فکیف یکرم الشباب ویستحیی من الکهول؟ فقال: یکرم الشباب أن یعذّبهم، ویستحیی من الکهول أن یحاسبهم. قال: قلت: جُعلت فداک، هذا لنا خاصّة أم لأهل التوحید؟ قال: فقال: لا واللّه إلاّ لکم خاصّة دون العالم... افترق الناس کلّ فرقة، وتشعّبوا کلّ شعبة، فانشعبتم مع بیت نبیّکم صلیاللهعلیهوآله وذهبتم حیث ذهبوا، واخترتم من اختار اللّه لکم، وأردتم من أراد اللّه، فأبشروا ثمّ أبشروا، فأنتم واللّه المرحومون، المتقبّل من محسنکم، والمتجاوز عن مسیئکم، من لم یأت اللّه عزّ وجلّ بما أنتم علیه یوم القیامة لم یتقبّل منه حسنة، ولم یتجاوز له عن سیّئة، یا أبا محمّد، فهل سررتک؟ قال: قلت: جُعلت فداک زدنی. قال: فقال: یا أبا محمّد، إنّ للّه عزّ وجلّ ملائکة یسقطون الذنوب عن ظهور شیعتنا، کما یسقط الریح الورق فی أوان سقوطه...: الکافی ج 8 ص 33، فضائل الشیعة ص 20، الاختصاص ص 104، بحار الأنوار ج 7 ص 179، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 457.
(220) قال الصادق علیهالسلام: برّ الوالدین من حسن معرفة العبد باللّه ، إذ لا عبادة أسرع بلوغاً بصاحبها إلی رضی اللّه من حرمة الوالدین المسلمین لوجه اللّه تعالی ؛ لأنّ حقّ الوالدین مشتقّ من حقّ اللّه تعالی إذا کانا علی منهاج الدین والسنّة...: التفسیر الصافی ج 4 ص 144، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 202، بحار الأنوار ج 71 ص 77، مستدرک الوسائل ج 15 ص 198؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: ... یا معشر الملسمن ، اتّقوا اللّه وصلوا أرحامکم، فإنّه لیس من ثواب أسرع من صلة الرحم وعقوق الوالدین، فإنّ ریح الجنّة یوجد من مسیرة ألف عام ، واللّه لا یجدها قاطع رحم ولا شیخ زان: مجمع الزوائد ج 5 ص 125 وج 8 ص 149، المعجم الأوسط ج 6 ص 18، کنز العمّال ج 16 ص 96، الکامل لابن عدی ج 1386، تاریخ مدینة دمشق ج 18 ص 81.
(221) عن المُشمَعِلّ الأسدی، قال: خرجت ذات سنة حاجّاً، فانصرفت إلی أبی عبد اللّه الصادق جعفر بن محمّد علیهماالسلام، فقال: من أین بک یا مشمعل؟ فقلت: جُعلت فداک، کنت حاجّاً، فقال: أوَ تدری ما للحاجّ من الثواب؟ فقلت: ما أدری حتّی تعلمنی، فقال: إنّ العبد إذا طاف بهذا البیت أُسبوعاً وصلّی رکعتیه وسعی بین الصفا والمروة، کتب اللّه له ستّة آلاف حسنة، وحطّ عنه ستّة آلاف سیّئة، ورفع له ستّة آلاف درجة، وقضی له ستّة آلاف حاجة للدنیا کذا، وأدخر له للآخرة کذا، فقلت له: جُعلت فداک، إنّ هذا لکثیر، فقال: أفلا أخبرک بما هو أکثر من ذلک؟ قال: قلت: بلی، فقال علیهالسلام: لَقضاء حاجة امرئٍ مؤنٍ أفضل من حجّة وحجّة وحجّة. حتّی عدّ عشر حجج: الأمالی للصدوق ص 581 ، بحار الأنوار ج 71 ص 284، و ج 96 ص 3.
(222) إنّ رجلاً من بنی إسرائیل کان یعبد اللّه فی جزیرة من جزائر البحر خضراء نضرة...: الکافی ج 1 ص 12، الأمالی للصدوق ص 504؛ المتعبّد بغیر علم کحمارة الطاحونة تدور ولا تبرح من مکانها: عیون الحکم والمواعظ ص 663؛ العامل علی غیر بصیرة کالسائر علی غیر طریق، لا یزیده سرعة السیر إلاّ بعداً: المحاسن ج 1 ص 198.
(223) عن إسحاق بن عمّار، قال: خرجت مع أبی عبد اللّه وهو یحدّث نفسه، ثمّ استقبل القبلة فسجد طویلاً، ثمّ ألزق خدّه الأیمن بالتراب طویلاً، ثمّ مسح وجهه، ثمّ رکب، فقلت له: بأبی أنت وأُمّی، لقد صنعت شیئاً ما رأیته قطّ؟ قال: یا إسحاق، إنّی ذکرت نعمة من نعم اللّه...: مکارم الأخلاق ص 265.
(224) وقیل للصادق علیهالسلام: إنّ فلاناً یوالیکم، إلاّ أنّه یضعف عن البراءة من عدوّکم، قال: هیهات، کذب من ادّعی محبّتنا ولم یتبرّأ من عدوّنا: مستطرفات السرائر ص 640، بحار الأنوار ج 27 ص 58.
(225) عن برید بن معاویة العجلی وإبراهیم الأحمری، قالا: دخلنا علی أبی جعفر علیهالسلام وعنده زیاد الأحلام، فقال أبو جعفر علیهالسلام: یا زیاد، ما لی أری رجلیک متغلّفین؟ قال: جُعلت فداک، جئت علی نضولی عامّة الطریق، وما حملنی علی ذلک إلاّ حبّ لکم وشوق إلیکم. ثمّ أطرق زیاد ملیاً، ثمّ قال: جُعلت لک الفداء، إنّی ربّما خلوت فأتانی الشیطان فیذکّرنی ما سلف من الذنوب والمعاصی، فکأنّی آیس، ثمّ أذکر حبّی لکم وانقطاعی. وکان متّکئاً، قال: یا زیاد، هل الدین إلاّ الحبّ والبغض؟ ثمّ تلا هذه الآیات الثلاث کأنّها فی کفّه: «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الاْءِیمَانَ» الآیة، وقال: «یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ»، وقال: «إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ» : تفسیر
فرات الکوفی ص 430، مستدرک الوسائل ج 12 ص 226، بحار الأنوار ج 65 ص 63، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 210.
(226) دخلت علی أبی عبد اللّه علیهالسلام، فقلت له: جُعلت فداک، إنّ لی جاراً لست أنتبه إلاّ علی صوته، إمّا تالیاً کتاباً یختمه أو یسبّح للّه عزّ وجل، قال: إلاّ أن یکون ناصبیاً... یعرف شیئاً ممّا أنت علیه؟ قلت: لا، قال: یا میسرة، أیّ البقاع أعظم حرمة؟ قال: قلت: اللّه ورسوله وابن رسوله أعلم، قال: یا میسرة، ما بین الرکن والمقام روضة من ریاض الجنّة، واللّه لو أنّ عبداً عمّره اللّه فیما بین الرکن والمقام ألف عام... ثمّ لقی اللّه عزّ وجل بغیر ولایتنا، لکان حقیقاً علی اللّه عزّ وجل أن یکبّه علی منخریه فی نار جهنّم: ثواب الأعمال ص 210، بحار الأنوار ج 27 ص 179، جامع أحادیث الشیعة ج 1 ص 439.
(227) عن علی بن الحسین، قال: مرّ موسی بن عمران - علی نبیّنا وآله وعلیه السلام - برجلٍ وهو رافع یده إلی السماء یدعو اللّه، فانطلق موسی فی حاجته فغاب سبعة أیّام، ثمّ رجع إلیه وهو رافع یده إلی السماء، فقال: یا ربّ، هذا عبدک رافع یدیه إلیک یسألک حاجته ویسألک المغفرة منذ سبعة أیّام لا تستجیب له! قال: فأوحی اللّه إلیه: یا موسی، لو دعانی حتّی تسقط یداه أو تنقطع یداه أو ینقطع لسانه، ما استجبت له حتّی یأتینی من الباب الذی أمرته: المحاسن ج 1 ص 224، مستدرک الوسائل ج 1 ص 157، الجواهر السنیة ص 70، بحار الأنوار ج 2 ص 263 و ج 13 ص 355.
(228) دخلتُ أنا والمفضّل بن عمر وأبو بصیر وأبان بن تغلب علی مولانا أبی عبد اللّه الصادق علیهالسلام، فرأیناه جالساً علی التراب وعلیه مسحٌ خیبریّ مُطوّق بلا جیبٍ، مُقَصّر الکُمّین، وهو یبکی بکاء الواله الثکلی ذات الکبد الحرّی، قد نال الحزن من وجنتیه، وشاع التغییر فی عارضیه، وأبلی الدموع محجریه، وهو یقول: سیّدی، غیبتُکَ نَفَت رقادی، وضیّقت علیَّ مهادی، وابتزّت منّی راحة فؤدی، سیّدی، غیبتُکَ أوصلت مصابی بفجائع الأبد، وفقد الواحد بعد الواحد یفنی الجمع والعدد، فما أحسّ بدمعة ترقی من عینی وأنین یفتر من صدری، عن دوارج الرزایا وسؤلف البلایا، إلاّ مثل بعینی عن غوابر أعظمها وأفظعها، وبواقی أشدّها وأنکرها، ونوائب مخلوطة بغضبک، ونوازل معجونة بسخطک.
قال سدیر: فاستطارت عقولنا ولهاً، وتصدّعت قلوبنا جزعاً من ذلک الخطب الهائل، والحادث الغائل، وظننا أنّه سمت لمکروهة قارعة، أو حلّت به من الدهر بائقة، فقلنا: لا أبکی اللّه یا بن خیر الوری عینیک، مِن أیّة حادثة تستنزف دمعتک وتستمطر عبرتک؟ وأیّة حالة حتمت علیک هذا المأتم؟ قال: فزفر الصادق علیهالسلام زفرة انتفخ منها جوفه، واشتدّ عنها خوفه، وقال: ویلکم! نظرت فی کتاب الجفر صبیحة هذا الیوم، وهو الکتاب المشتمل علی علم المنایا والبلایا والرزایا، وعلم ما کان وما یکون إلی یوم القیامة، الذی خصّ اللّه به محمّداً والأئمّة من بعده علیهمالسلام، وتأمّلت منه مولد غائبنا وغیبته وإبطاءه وطول عمره وبلوی المؤنین فی ذلک الزمان، وتولّد الشکوک فی قلوبهم من طول غیبته، وارتداد أکثرهم عن دینهم، وخلعهم ربقة الإسلام من أعناقهم التی قال اللّه تقدّس ذکره: «وَ کُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِی عُنُقِهِ»، یعنی الولایة، فأخذتنی الرقّة، واستولت علیَّ الأحزان.
فقلنا: یا بن رسول اللّه، کرّمنا وفضّلنا بإشراکک إیّانا فی بعض ما أنت تعلمه من علم ذلک، قال: إنّ اللّه تبارک وتعالی أدار للقائم منّا ثلاثة، أدارها فی ثلاثة من الرسل علیهمالسلام: قدّر مولده تقدیر مولد موسی علیهالسلام، وقدّر غیبته تقدیر غیبة عیسی علیهالسلام، وقدر إبطاءه تقدیر إبطاء نوح علیهالسلام، وجعل له من بعد ذلک عمر العبد الصالح - أعنی الخضر علیهالسلام - دلیلاً علی عمره.
فقلنا له: اکشف لنا یا بن رسول اللّه عن وجوه هذه المعانی. قال علیهالسلام: أمّا مولد موسی علیهالسلام، فإنّ فرعون لمّا وقف علی أنّ زوال ملکه علی یده أمر بإحضار الکهنة، فدلّوه علی نسبه وأنّه یکون من بنی إسرائیل، ولم یزل یأمر أصحابه بشقّ بطون الحوامل من نساء بنی إسرائیل حتّی قتل فی طلبه نیّفاً وعشرین ألف مولود، وتعذّر علیه الوصول إلی قتل موسی علیهالسلام بحفظ اللّه تبارک وتعالی إیّاه، وکذلک بنو أُمیّة وبنو العبّاس لمّا وقفوا علی أنّ زوال ملکهم وملک الأُمراء والجبابرة منهم علی ید القائم منّا، ناصبونا العداوة، ووضعوا سیوفهم فی قتل آل الرسول صلیاللهعلیهوآله وإبادة نسله؛ طمعاً منهم فی الوصول إلی قتل القائم، ویأبی اللّه عزّ وجلّ أن یکشف أمره لواحدٍ من الظلمة إلاّ أن یتمّ نوره ولو کره المشرکون. وأمّا غیبة عیسی علیهالسلام، فإنّ الیهود والنصاری اتّفقت علی أنّه قُتل، فکذّبهم اللّه جلّ ذکره بقوله: «وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَ-کِن شُبِّهَ لَهُمْ»، کذلک غیبة القائم، فإنّ الأُمّة ستنکرها لطولها، فمن قائل یهذی بأنّه لم یولد، وقائل یقول: إنّه یتعدّی إلی ثلاثة عشر
وصاعداً، وقائل یعصی اللّه عزّ وجلّ بقوله: إنّ روح القائم ینطق فی هیکل غیره.
وأمّا إبطاء نوح علیهالسلام، فإنّه لمّا استنزلت العقوبة علی قومه من السماء، بعث اللّه عزّ وجلّ الروح الأمین علیهالسلام بسبع نویات، فقال: یا نبیّ اللّه، إنّ اللّه تبارک وتعالی یقول لک: إنّ هؤاء خلائقی وعبادی، ولست أبیدهم بصاعقةٍ من صواعقی إلاّ بعد تأکید الدعوة وإلزام الحجّة، فعاود اجتهادک فی الدعوة لقومک، فإنّی مثیبک علیه، واغرس هذه النوی، فإنّ لک فی نباتها وبلوغها وإدراکها إذا أثمرت الفرج والخلاص، فبشِّر بذلک من تبعک من المؤنین. فلمّا نبتت الأشجار وتأزّرت وتسوّقت وتغصّنت وأثمرت وزَها التمرُ علیها بعد زمانٍ طویل، استنجز من اللّه سبحانه وتعالی العدة، فأمره اللّه تبارک وتعالی أن یغرس من نوی تلک الأشجار ویعاود الصبر والاجتهاد، ویؤّد الحجّة علی قومه، فأخبر بذلک الطوائف التی آمنت به، فارتدّ منهم ثلاثمئة رجل وقالوا: لو کان ما یدّعیه نوح حقّاً لما وقع فی وعد ربّه خلف. ثمّ إنّ اللّه تبارک وتعالی لم یزل یأمره عند کلّ مرّة بأن یغرسها مرّة بعد أُخری، إلی أن غرسها سبع مرّات، فما زالت تلک الطوائف من المؤنین ترتدّ منه طائفة بعد طائفة، إلی أن عاد إلی نیّف وسبعین رجلاً، فأوحی اللّه تبارک وتعالی عند ذلک إلیه وقال: یا نوح، الآن أسفر الصبح عن اللیل لعینک حین صرح الحقّ عن محضه وصفی الأمر والإیمان من الکدر بارتداد کلّ من کانت طینته خبیثة: کمال الدین ص 353، الغیبة ص 168، بحار الأنوار ج 51 ص 219.
(229) عن مُعتِّب مولی أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: سمعته یقول لداود بن سرحان: یا داود، أبلغ مَوالیَّ عنّی السلام، وأنّی أقول: رحم اللّه عبداً اجتمع مع آخر فتذاکرا أمرنا، فإنّ ثالثهما مَلَکٌ یستغفر لهما، وما اجتمع اثنان علی ذکرنا إلاّ باهی اللّه تعالی بهما الملائکة، فإذا اجتمعتم فاشتغلوا بالذکر، فإنّ فی اجتماعکم ومذاکرتکم إحیاءنا، وخیر الناس من بعدنا من ذاکر بأمرنا ودعا إلی ذکرنا: الأمالی للطوسی ص 224، المحتضر ص 289، بحار الأنوار ج 1 ص 200 و ج 71 ص 354، وسائل الشیعة ج 16 ص 348، مستدرک الوسائل ج 8 ص 325، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 632، بشارة المصطفی ص 175.
1 . الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی الطبرسی (ت 620 ه )، تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادیبه، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
2 . إحقاق الحقّ وإزهاق الباطل ، القاضی نور اللّه بن السیّد شریف الشوشتری (ت 1019 ه ) ، مع تعلیقات السیّد شهاب الدین المرعشی ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
3 . الاختصاص ، المنسوب إلی أبی عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الرابعة ، 1414 ه .
4 . اختیار معرفة الرجال (رجال الکشّی) ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
5 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه )، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
6 . اُسد الغابة فی معرفة الصحابة ، علی بن أبی الکرم محمّد الشیبانی (ابن الأثیر الجَزَری) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
7 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود ، وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
8 . أعلام الدین فی صفات المؤمنین ، الحسن بن محمّد الدیلمی (ت 711 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت .
9 . الأعلام ، خیر الدین الزرکلی (ت 1990 ه) ، بیروت : دار العلم للملایین ، 1990 م .
10 . أعیان الشیعة ، محسن بن عبد الکریم الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه ) ، إعداد: السیّد حسن الأمین ، بیروت : دارالتعارف ، الطبعة الخامسة، 1403 ه .
11 . الأغانی ، أبو الفرج الإصفهانی ، تحقیق : عبد علی مهنّا ، وسمیر جابر ، بیروت : دار الکتب العلمیة .
12 . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یُعمل مرّة فی السنة ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ،
تحقیق: جواد القیّومی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
13 . أمالی المفید ، أبو عبد اللّه محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق: حسین اُستاد ولی وعلی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
14 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
15 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
16 . الإمامة والسیاسة (تاریخ الخلفاء) ، أبو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبة الدینوری (ت 276 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، قم: مکتبة الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1413 ه .
17 . إمتاع الأسماع فیما للنبی من الحفدة والمتاع، تقی الدین أحمد بن محمّد المقریزی (ت 845 ه )، تحقیق: محمّد عبد الحمید النمیسی، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1420 ه .
18 . أنساب الأشراف ، أحمد بن یحیی البلاذری (ت 279 ه ) ، تحقیق : سهیل زکّار وریاض زرکلی ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه.
19 . أمالی الحافظ، أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الأصبهانی (ت 43 ه)، تحقیق: ساعد عمر غازی، طنطا: دار الصحابة للنشر، الطبعة الاُولی، 1410ه.
20 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد بن محمّد تقی المجلسی ( ت 1110 ه ) ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1386 ه .
21 . البحر الرائق شرح کنز الدقائق، ابن نجیم المصری ( ت 970 ه )، تحقیق: زکریا عمیرات، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
22 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
23 . البرهان فی تفسیر القرآن ، هاشم بن سلیمان البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
24 . بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علی الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
25 . بصائر الدرجات ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الصفّار القمّی المعروف بابن فروخ (ت 290 ه ) ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ،
الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
26 . بغیة الطلب فی تاریخ حلب، عمر بن أحمد العقیلی الحلبی (ابن العدیم) ( ت 660 ه ).
27 . بیت الأحزان فی ذکر أحوالات سیّدة نساء العالمین فاطمة الزهراء، الشیخ عبّاس القمّی ( ت 1359 ه )، قمّ: دار الحکمة، الطبعة الاُولی، 1412 ه .
28 . تاج العروس من جواهر القاموس ، محمّد بن محمّد مرتضی الحسینی الزبیدی ( ت 1205 ه ) ، تحقیق : علی الشیری ، 1414 ه ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
29 . تاریخ آل زرارة، محمّد الموحّد الأبطحی (معاصر).
30 . تاریخ ابن خلدون ، عبد الرحمن بن محمّد الحضرمی (ابن خلدون) (ت 808 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1408 ه .
31 . تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام تدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الاُولی، 1409 ه .
32 . تاریخ الطبریّ (تاریخ الاُمم والملوک) ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ت 310 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار المعارف .
33 . تاریخ الیعقوبی ، أحمد ابن أبی یعقوب (ابن واضح الیعقوبی) (ت 284 ه ) ، بیروت : دار صادر .
34 . تاریخ بغداد أو مدینة السلام ، أبو بکر أحمد بن علی الخطیب البغدادی ( ت 463 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطاء ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی .
35 . تاریخ مدینة دمشق ، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی ( ت 571 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، 1415 ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
36 . تجارب الأُمم وتعاقب الهمم، أبو علی أحمد بن محمّد بن مسکویه ( ت 421 ه ).
37 . تحف العقول عن آل الرسول ، أبو محمّد الحسن بن علی الحرّانی المعروف بابن شُعبة (ت 381 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة، 1404 ه .
38 . تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت 1282 ه )، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1410 ه .
39 . تذکرة الحفّاظ ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
40 . التذکرة الحمدونیة، محمّد بن الحسن بن حمدون ( ت 562 ه )، تحقیق: إحسان عبّاس، بیروت: دار صادر، 1996 م .
41 . التذکرة فی أحوال الموتی واُمور الآخرة ، محمّد بن أحمد القرطبی (ت 671 ه ) ، تحقیق : مجدی فتحی السیّد ، طنطا : دار الصحابة للتراث ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
42 . تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم) ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر البصروی الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : عبد العظیم غیم ، ومحمّد أحمد عاشور ، ومحمّد إبراهیم البنّا ، القاهرة : دار الشعب .
43 . تفسیر الثعالبی ( الحسان فی تفسیر القرآن)، عبد الرحمن بن محمّد الثعالبی المالکی (ت 786 ه)، تحقیق: علی محمّد معوض، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
44 . تفسیر الثعلبی ، الثعلبی، (ت 427 ه)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1422 ه .
45 . تفسیر العیّاشی، أبو النضر محمّد بن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه )، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : المکتبة العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1380 ه .
46 . تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة، 1405 ه .
47 . تفسیر القمّی، علی بن إبراهیم القمّی، (ت 329 ه )، تحقیق: السیّد طیّب الموسوی الجزائری، قمّ : منشورات مکتبة الهدی، الطبعة الثالثة، 1404 ه .
48 . التفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی) ، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر المعروف بفخر الدین الرازی (ت 604 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
49 . تفسیر فرات الکوفی ، أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (ق 4 ه ) ، تحقیق : محمّد کاظم المحمودی ، طهران : وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
50 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علیّ بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
51 . التمهید لما فی الموطّأ من المعانی والأسانید ، یوسف بن عبد اللّه القرطبی (ابن عبد البرّ) (ت 463 ه ) ، تحقیق : مصطفی العلوی ومحمّد عبد الکبیر البکری ، جدّة : مکتبة السوادی ، 1387 ه .
52 . التوحید ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : هاشم الحسینی الطهرانی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1398 ه .
53 . تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة ، محمّد بن الحسن الطوسی ( ت 460 ه ) ، تحقیق : السیّد حسن الموسوی ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثالثة ، 1364 ش .
54 . تهذیب التهذیب ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
55 . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمن المزّی ( ت 742 ه ) ، تحقیق : الدکتور بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الرابعة ، 1406 ه .
56 . الثاقب فی المناقب ، أبو جعفر محمّد بن علی بن حمزة الطوسی (ت 560 ه ) ، تحقیق : رضا علوان ، قمّ : مؤسّسة أنصاریان ، الطبعة الثانیة ، 1412 ه .
57 . ثواب الأعمال وعقاب الأعمال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، طهران : مکتبة الصدوق .
58 . جامع أحادیث الشیعة ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
59 . جامع الرواة ، محمّد بن علی الغروی الأردبیلی ( ت 1101 ه ) ، بیروت : دار الأضواء ، 1403 ه .
60 . الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ( ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
61 . جامع بیان العلم وفضله ، أبو عمر یوسف بن عبد البرّ النمری القرطبی (ت 463 ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة .
62 . جمال الاُسبوع بکمال العمل المشروع ، علی بن موسی الحلّی (ابن طاووس) (ت 664 ه ) ، تحقیق : جواد القیّومی ، قمّ : مؤسّسة الآفاق ، الطبعة الاُولی، 1371 ش .
63 . جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام ، محمّد حسن النجفی (ت 1266 ه ) ، بیروت : مؤسّسة المرتضی العالمیة .
64 . الحدائق الناضرة فی أحکام العترة الطاهرة ، یوسف بن أحمد البحرانی ( ت 1186 ه ) ، تحقیق : وإشراف : محمّد تقی الإیروانی ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین .
65 . خاتمة مستدرک الوسائل، المیرزا الشیخ حسین النوری الطبرسی ( ت 1320 ه )، تحقیق: مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث، قمّ: مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
66 . الخرائج والجرائح ، أبو الحسین سعید بن عبد اللّه الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
67 . خزانة الأدب، البغدادی (ت 1093 ه)، تحقیق: محمّد نبیل طریفی، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1998 م .
68 . الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، قمّ : منشورات جماعة المدرّسین فی الحوزة العلمیة .
69 . الخلاف، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسی ( ت 460 ه )، تحقیق: جماعة من المحقّقین، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین بقمّ المقدّسة، 1407 ه .
70 . الدرّ المنثور فی التفسیر المأثور ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
71 . دعائم الإسلام وذکر الحلال والحرام والقضایا والأحکام ، أبو حنیفة النعمان بن محمّد بن منصور بن - أحمد بن حیّون التمیمی المغربی (ت 363 ه ) ، تحقیق : آصف بن علی أصغر فیضی ، مصر : دارالمعارف ، الطبعة الثالثة ، 1389 ه .
72 . رجال ابن داوود ، تقی الدین الحسن بن علی بن داود الحلّی (ت 707 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد صادق آل بحر العلوم ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، 1392 ه .
73 . رجال النجاشی (فهرس أسماء مصنّفی الشیعة) ، أبو العبّاس أحمد بن علی النجاشی (ت 450 ه ) ، بیروت : دار الأضواء ، الطبعة الاُولی، 1408 ه .
74 . روح المعانی فی تفسیر القرآن (تفسیر الآلوسی) ، محمود بن عبد اللّه الآلوسی (ت 1270 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
75 . روضة الطالبین، محیی الدین النووی الدمشقی ( ت 676 ه )، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود وعلی محمّد معوّض، بیروت: دار الکتب العلمیة.
76 . روضة الواعظین ، محمّد بن الحسن بن علیّ الفتّال النیسابوری (ت 508 ه ) ، تحقیق : حسین الأعلمی ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الاُولی ، 1406 ه .
77 . سعد السعود ، أبو القاسم علیّ بن موسی الحلّی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، قم : مکتبة الرضی ، الطبعة الاُولی ، 1363 ه . ش .
78 . سنن ابن ماجة ، أبو عبداللّه محمّد بن یزید بن ماجة القزوینی ( ت 275 ه ) ، تحقیق : محمّد فؤد عبد الباقی ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
79 . سنن الترمذی ( الجامع الصحیح ) ، أبو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی ( ت 279 ه ) ، تحقیق : عبد الرحمن محمّد عثمان ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الثانیة ، 1403 ه .
80 . سنن الدارمی ، أبو محمّد عبد اللّه بن عبد الرحمن الدارمی (ت 255 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار العلم .
81 . سیر أعلام النبلاء ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة، 1414 ه .
82 . السیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
83 . السیرة النبویّة ، إسماعیل بن عمر البصروی الدمشقی (ابن کثیر) (ت 747 ه ) ، تحقیق : مصطفی عبد الواحد ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
84 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصری (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
85 . شرح نهج البلاغة ، عبد الحمید بن محمّد المعتزلی (ابن أبی الحدید) (ت 656 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الثانیة، 1387 ه .
86 . الشعر والشعراء، ابن قتیبة الدینوری ( ت 1370 ه ).
87 . شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ، أبو القاسم عبیداللّه بن عبد اللّه النیسابوری المعروف بالحاکم الحسکانی (ق 5 ه ) ، تحقیق: محمّد باقر المحمودی ، طهران : مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامیّ ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
88 . الصافی فی تفسیر القرآن (تفسیر الصافی) ، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی) (ت 1091 ه ) ، طهران : مکتبة الصدر ، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
89 . صحیح ابن حبّان ، علیّ بن بلبان الفارسی المعروف بابن بلبان (ت 739 ه ) ، تحقیق : شعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
90 . صحیح البخاری ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار ابن کثیر ، الطبعة الرابعة، 1410 ه .
91 . صحیح مسلم ، أبو الحسین مسلم بن الحجّاج القشیری النیسابوری ( ت 261 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، طبعة مصحّحة ومقابلة علی عدّة مخطوطات ونسخ معتمدة .
92 . الصحیفة السجّادیّة ، المنسوبة إلی الإمام علی بن الحسین ، تصحیح : علی أنصاریان ، دمشق : المستشاریة الثقافیة للجمهوریّة الإسلامیّة الإیرانیّة ، 1405 ه .
93 . علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تقدیم : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، 1385 ه ، النجف الأشرف : منشورات المکتبة الحیدریة .
94 . عمدة القاری شرح البخاری ، أبو محمّد بدر الدین أحمد العینی الحنفی (ت 855 ه ) ، مصر : دار الطباعة المنیریة .
95 . عیون أخبار الرضا ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : الشیخ حسین الأعلمی ، 1404 ه ، بیروت : مؤّسة الأعلمی للمطبوعات .
96 . عیون الأخبار ، أبو محمّد عبد اللّه بن مسلم بن قتیبة الدینوری (ت 276 ه ) ، القاهرة : دار الکتب المصریّة ، 1343 ه .
97 . عیون الحکم والمواعظ ، أبو الحسن علی بن محمّد اللیثی الواسطی ( ق 6 ه ) ، تحقیق : حسین الحسنی البیرجندی ، قمّ : دار الحدیث ، الطبعة الاُولی ، 1376 ش .
98 . الغارات ، أبو إسحاق إبراهیم بن محمّد بن سعید المعروف بابن هلال الثقفی (ت 283 ه )، تحقیق : السیّد جلال الدین المحدّث الأرموی ، طهران : أنجمن آثار ملّی ، الطبعة الاُولی ، 1395 ه .
99 . غایة المرام وحجّة الخصام فی تعیین الإمام ، هاشم بن إسماعیل البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : السیّد علی عاشور ، بیروت : مؤسّسة التاریخ العربی ، 1422 ه .
100 . الغدیر فی الکتاب والسنّة والأدب ، عبد الحسین أحمد الأمینی (ت 1390 ه ) ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الثالثة ، 1387 ه .
101 . غنائم الأیّام فی مسائل الحلال والحرام، المیرزا أبو القاسم القمّی ( ت 1221 ه )، تحقیق: عبّاس تبریزیان، مشهد: مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1417 ه .
102 . الغیبة ، أبو جعفر محمّد بن الحسن بن علی بن الحسن الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : عباد اللّه الطهرانی ، وعلی أحمد ناصح ، قمّ : مؤسّسة المعارف الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
103 . فتاوی السبکی، تقی الدین علی بن عد الکافی السبکی ( ت 756 ه ).
104 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1379 ه .
105 . فتح القدیر الجامع بین فنّی الروایة والدرایة من علم التفسیر، محمّد بن علی بن محمّد الشوکانی (ت 1250 ه).
106 . الفتوح، أبو محمّد أحمد بن أعثم الکوفی (ت 314 ه )، تحقیق : علی شیری، بیروت : دار الأضواء ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
107 . فرحة الغری فی تعیین قبر أمیر المؤمنین علیّ ، غیاث الدین عبد الکریم بن أحمد الطاووسی العلویّ (ت 693 ه ) ، قمّ : منشورات الشریف الرضی .
108 . فرق الشیعة ، حسن بن موسی النوبختی ( ت 317 ه ) ، المکتبة المرتضویة .
109 . الفصول المهمّة فی معرفة أحوال الأئمّة ، علیّ بن محمّد بن أحمد المالکی المکّی المعروف بابن صبّاغ (ت 855 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی .
110 . فضائل الشیعة ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی عج ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
111 . فلاح السائل ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی، 1419 ه .
112 . فوات الوفیات، محمّد بن شاکر بن أحمد الکتبی (ت 764 ه)، تحقیق: علی محمّد وعادل أحمد، بیروت: دار الکتب العلمیة،
الطبعة الاُولی، 2000 م.
113 . فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
114 . قاموس الرجال فی تحقیق رواة الشیعة ومحدّثیهم ، محمّد تقی بن کاظم التستری (ت 1320 ه ) ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة، 1410 ه .
115 . القاموس المحیط ، أبو طاهر مجدالدین محمّد بن یعقوب الفیروزآبادی (ت 817 ه ) ، بیروت : دارالفکر ، الطبعة الاُولی ، 1403 ه .
116 . قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحِمیَری القمّی (ت بعد 304 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
117 . الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی ( ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
118 . کامل الزیارات ، أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه (ت 367 ه ) ، تحقیق : عبد الحسین الأمینی التبریزی ، النجف الأشرف : المطبعة المرتضویة ، الطبعة الاُولی ، 1356 ه .
119 . الکامل، عبد اللّه بن عدی، (ت 365 ه )، تحقیق: یحیی مختار غزّاوی، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، الطبعة الثالثة ، 1409 ه .
120 . الکامل فی التاریخ ، أبو الحسن علی بن محمّد الشیبانی الموصلی المعروف بابن الأثیر (ت 630 ه ) ، تحقیق: علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الاُولی، 1408 ه .
121 . کتاب الغیبة ، الشیخ ابن أبی زینب محمّد بن إبراهیم النعمانی (ت 342 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : مکتبة الصدوق ، 1399 ه .
122 . کتاب سلیم بن قیس ، سلیم بن قیس الهلالی العامری (ت حوالی 90 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر الأنصاری ، قمّ : نشر الهادی ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
123 . کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
124 . کشف الخفاء والإلباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس ، إسماعیل بن محمّد العجلونی الجرّاحی (ت 1162 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة، 1408 ه .
125 . کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة ، علی بن عیسی الإربلی ( ت 687 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، بیروت : دار الکتاب الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
126 . کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الاثنی عشر ، أبو القاسم علی بن محمّد بن علی الخزّاز القمّی (ق 4 ه ) ، تحقیق: السیّد عبد اللطیف الحسینی الکوه کمری ، طهران: نشر بیدار، الطبعة الاُولی، 1401 ه .
127 . کمال الدین وتمام النعمة ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
128 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی ( ت 975 ه ) ، ضبط وتفسیر : الشیخ بکری حیّانی ، تصحیح وفهرسة : الشیخ صفوة السقا ، بیروت : مؤّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1397 ه .
129 . کنز الفوائد ، أبو الفتح الشیخ محمّد بن علیّ بن عثمان الکراجکی الطرابلسی (ت 449 ه ) ، إعداد : عبد اللّه نعمة ، قمّ : دار الذخائر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
130 . لسان العرب ، أبو الفضل جمال الدین محمّد بن مکرم بن منظور المصری (ت 711 ه ) ، بیروت : دار صادر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
131 . مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه .) ، تحقیق: السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی والسید فضل اللّه الیزدی الطباطبائی ، بیروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانیة ، 1408 ه .
132 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی ( ت 807 ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
133 . المجموع (شرح المهذّب) ، الإمام أبو زکریا محی الدین بن شرف النووی ( ت676 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
134 . المحاسن ، أبو جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقی (ت 280 ه ) ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی، قمّ : المجمع العالمی لأهل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
135 . المحتضر، عزّ الدین أبو محمّد الحسن بن سلیمان بن محمّد الحلّی (ق 8 ه)، تحقیق: سیّد علی أشرف، قمّ: المکتبة الحیدریة، 1424 ه .
136 . المحجّة البیضاء فی تهذیب الأحیاء ، محمّد بن المرتضی المدعو بالملاّ محسن الفیض الکاشانی (ت 1091 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعهالثالثة، 1415 ه .
137 . مختصر کتاب البلدان، أبو بکر أحمد بن محمّد الهمدانی (ابن الفقیه) ( ت 334 ه )، تحقیق: یوسف الهادی، بیروت: دار التراث العربی.
138 . مدینة المعاجز، السیّد هاشم بن سلیمان الحسینی البحرانی ( ت 1107 ه )، قم: مؤسّسة المعارف الإسلامیة، الطبعة الاُولی، 1413 ه .
139 . مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول ، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (ت 1111 ه )، تحقیق: السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : دارالکتب الإسلامیّة ، الطبعة الاُولی، 1404 ه .
140 . مروج الذهب ومعادن الجوهر ، أبو الحسن علی بن الحسین المسعودی (ت 346 ه ) ، تحقیق : محمّد محیی الدین عبد الحمید ، القاهرة : مطبعة السعادة ، الطبعة الرابعة، 1384 ه .
141 . المزار الکبیر ، أبو عبد اللّه محمّد بن جعفر المشهدی (ق 6 ه ) ، تحقیق : جواد القیّومی الإصفهانی ، قمّ : نشر قیّوم ، الطبعة الاُولی ، 1419 ه .
142 . مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل ، المیرزا حسین النوری ( ت 1320 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
143 . المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
144 . مستند الشیعة فی أحکام الشریعة ، العلاّمة المولی أحمد بن محمّد مهدی النراقی (ت 1245 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث ، مشهد : مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث ، 1415 ه .
145 . مسند أبی یعلی الموصلی ، أبو یعلی أحمد بن علیّ بن المثنّی التمیمی الموصلی (ت 307 ه ) ، تحقیق : إرشاد الحقّ الأثری ، جدّة : دار القبلة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
146 . مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
147 . مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار ، أبو الفضل علی الطبرسی ( ق 7 ه ) ، طهران : دارالکتب الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1385 ه .
148 . مصباح الفقیه، آقا رضا الهمدانی ( ت 1322 ه )، طهران: منشورات مکتبة الصدر.
149 . مصباح المتهجّد ، أبو جعفر محمّد بن الحسن بن علیّ بن الحسن الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : علیّ أصغر مروارید ، بیروت : مؤسّسة فقه الشیعة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
150 . معانی الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، 1379 ه ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی، 1361 ه .
151 . معانی القرآن ، أحمد بن محمّد المرادی (ابن النحّاس) (ت 338 ه ) ، مکّة : جامعة اُمّ القری ، 1408 ه .
152 . المعجم الأوسط ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی ( ت 360 ه ) ، تحقیق : قسم التحقیق بدار الحرمین ، 1415 ه ، القاهرة : دار الحرمین للطباعة والنشر والتوزیع .
153 . المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
154 . معجم رجال الحدیث ، أبو القاسم بن علی أکبر الخوئی (ت 1413 ه ) ، قمّ : منشورات مدینة العلم ، الطبعة الثالثة ، 1403 ه .
155 . مقاتل الطالبیّین ، أبو الفرج علی بن الحسین بن محمّد الإصبهانی (ت 356 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد صقر ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1405 ه .
156 . مکارم الأخلاق ، عبد اللّه بن محمّد القرشی (ابن أبی الدنیا) (ت 281 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، 1409 ه .
157 . مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم، میرزا محمّد الموسوی الإصفهانی، تحقیق: السیّد علی عاشور، بیروت: مؤسّسة الأعلمی للمطبوعات، الطبعة الاُولی، 1421 ه .
158 . الملل والنحل ، أبو الفتح محمّد بن عبد الکریم الشهرستانی (ت 548 ه ) ، بیروت : دار المعرفة ، 1406 ه .
159 . مناقب آل أبی طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ( ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
160 . المناقب (المناقب للخوارزمی) ، للحافظ الموفّق بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (568 ه )، تحقیق : مالک المحمودی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
161 . المنتظم فی تاریخ الاُمم والملوک ، عبد الرحمن بن علی بن الجوزی (ت 597 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی، 1412 ه .
162 . منیة المرید فی آداب المفید والمستفید ، زین الدین بن علی الجبعی العاملی المعروف بالشهید الثانی (ت 965 ه ) ، تحقیق : رضا المختاری ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
163 . مهج الدعوات ومنهج العبادات ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، قمّ : دارالذخائر ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
164 . میزان الاعتدال فی نقد الرجال ، محمّد بن أحمد الذهبی ( ت 748 ه ) ، تحقیق : علی محمّد البجاوی ، بیروت : دار الفکر .
165 . نزهة الناظر وتنبیه الخواطر ، أبو عبد اللّه الحسین بن محمّد الحلوانی (ق 5 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
166 . نصب الرایة ، عبد اللّه بن یوسف الحنفی الزیلعی (ت 762 ه) ، القاهرة : دار الحدیث ، 1415 ش .
167 . نظم درر السمطین ، محمّد بن یوسف الزرندی (ت 750 ه) ، إصفهان : مکتبة الإمام أمیر المؤمنین ، 1377 ش .
168 . نوادر الراوندی ، فضل اللّه بن علی الحسینی الراوندی (ت 573 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة ، الطبعة الاُولی ، 1370 ه .
169 . نوادر المعجزات فی مناقب الأئمّة الهداة، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ت 310 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام الهادی، قمّ: مؤسّسة الإمام الهادی، الطبعة الاُولی، 1410 ه .
170 . النوادر (مستطرفات السرائر) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد بن إدریس الحلّی (ت 598 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی عج ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی عج ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
171 . نهایة الأرب فی فنون الأدب ، أحمد بن عبد الوهّاب النویری (ت 733 ه ) ، مصر : وزارة الثقافة.
172 . الوافی بالوفیات ، خلیل بن أیبک الصَّفَدی (ت 749 ه ) ، ویسبادن (آلمان): فرانْزشْتایْنر ، الطبعة الثانیة، 1381 ه .
173 . وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی ( ت 1104 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
174 . وفیات الأعیان ، أحمد بن محمّد البرمکی (ابن خَلِّکان) (ت 681 ه ) ، تحقیق : إحسان عبّاس ، بیروت : دار صادر .
175 . الهجوم علی بیت فاطمة، عبد الزهراء مهدی، بیروت: دار الزهراء، 1999 م .
176 . الهدایة الکبری، أبو عبد اللّه الحسین بن حمدان الخصیبی (ت 334 ه )، بیروت: مؤسّسة البلاغ للطباعة والنشر، الطبعة الرابعة، 1411 ه .
177 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .