ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور : سلام بر خورشید: نگاهی نو به زیارت عاشورا/مهدی خدامیان آرانی
مشخصات نشر : قم: وثوق، ۱۳۹۱
مشخصات ظاهری : ۱۲۶ ص.
فروست : اندیشه سبز؛ ۴۴
وضعیت فهرست نویسی : در انتظار فهرستنویسی (اطلاعات ثبت)
شماره کتابشناسی ملی : ۲۹۱۹۰۶۰
سلام بر خورشید: نگاهی نو به زیارت عاشورا
مهدی خدامیان آرانی
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
شب از نیمه گذشته بود، در گوشهای با خدای خویش خلوت کرده بودم و دعای کمیل میخواندم. در حال و هوای خودم بودم که تو به سوی من آمدی.
چپیهای به سر خود انداخته بودی، دست بردی و کتاب دعای مرا گرفتی. کتاب از دست من افتاد، تو آن را برداشتی و با عصبانیّت شروع به ورق زدن آن نمودی و من در تعجّب از کارِ تو نگاهت میکردم.
اوّلین باری بود که به مدینه آمده بودم و این اوّلین شب جمعهای بود که من مهمان پیامبر بودم و در کنار حرم او نشسته بودم تا با خدای مهربان مناجات نمایم.
تو کتاب دعای مرا ورق زدی، کتاب «مفاتیح الجنان» را میگویم، کتابی کوچک که یکی از دوستانم به من هدیه داده بود.
ناگهان دیدم تو صفحاتی از کتاب را گرفتی و آن را پاره نمودی و رو به من کردی و گفتی: تو زیارت عاشورا میخوانی؟! تو باید همراه من بیایی!
من چه باید میکردم، نگاهی به زیارت عاشورایی نمودم که تو آن را پاره کرده و بر روی زمین ریخته بودی.
مرا به مکانی که به قول خودت، مرکز «أمر به معروف» بود بردی و ساعتی مرا
آنجا نگه داشتی، به من حرفهایی زدی و ناسزا گفتی و با مشت به پهلوی من زدی...
من آن شب سکوت کردم، امّا سکوت من، هزاران حرف داشت. آیا میخواهی بدانی معنای سکوت آن شب من چه بود؟
به جانِ خودت، آن شب اصلاً زیارت عاشورا نمیخواندم، آن وقتها، فقط در ماه محرّم، زیارت عاشورا میخواندم و بس!
من آن شب تصمیم گرفتم با زیارت عاشورا بیشتر آشنا شوم، در مورد آن تحقیق کنم و آن را بیشتر بخوانم.
اگر تو آن شب این کار را نمیکردی، الآن این کتاب بر روی دست مهربانِ دوستان من نبود. اکنون خدا را شکر میکنم، تو باعث شدی تا نگاهم به زیارت عاشورا تغییر کند.
مهدی خُدّامیان آرانی
دی ماه 1390
برخیز! برخیز! به کربلا برو، روز عاشورا در آنجا باش، حسین(ع) را زیارت کن، برای او عزاداری کن.
برخیز، حرکت کن، اینجا ماندهای که چه بشود، تو هم خودت را به اقیانوس مهربانی برسان، به سوی حسین(ع) برو، در کربلا میتوانی دوباره متولّد شوی، میتوانی زنده شوی، برخیز! به کربلا که برسی، بوی بهشت را احساس میکنی، دل تو بار دیگر زنده میشود، آنجا بهشت خداست.
میدانم این سفر، سختیهای زیادی به همراه دارد، باید از کار و زندگی جدا شوی، امّا بدان که هیچ کاری بهتر از زنده کردن دل خودت نیست، دلی که مرده است، هیچ وقت مزه خوشبختی را احساس نمیکند، تو باید بار دیگر زنده شوی، برخیز!
آیا میدانی خدا برای تو ثواب دو هزار حجّ مینویسد؟
درست شنیدی، سفر کربلا نزد خدا با دو هزار سفر حجّ برابر است.
حقّ داری تعجّب کنی، آخر چگونه میشود سفر کربلا با دو هزار سفر حجّ برابری کند؟
رازی در میان است، باید صبر کنی تا آن راز را برایت بگویم، فقط این قدر بدان که اگر خونِ حسین(ع) نبود، از اسلام و نماز و حجّ هم چیزی باقی نمانده بود،
حتماً شنیدهای که یزید میخواست اسلام را نابود کند، خون حسین(ع) بود که اسلام را زنده کرد.
آقای من! سخنی گفتی و دل مرا سوزاندی! مرا در حسرت بزرگی گذاشتی.
میپرسی: چرا؟
آخر هر کاری بکنم، نمیتوانم روز عاشورا در کربلا باشم، به آسانی نمیتوانم به کربلا بروم، راه من بسیار دور است، حالا چه کنم، نمیدانم.
افسوس میخورم، چه کنم؟ حیف شد، من سعادت نداشتم، خدا این توفیق را به هر کسی نمیدهد که عاشورا در کربلا باشد.
آری! من و کجا و این سعادت کجا!
گفتی که دلت میسوزد، تو هم میخواهی از زیارت حسین(ع) بهره ببری.
آیا میخواهی به تو کاری یاد بدهم که ثواب سفر کربلا داشته باشد؟
اگر تو این کار را انجام بدهی، خدا به تو هم ثواب آن دو هزار حجّ را بدهد!
چرا با تعجّب نگاهم میکنی! چرا باور نمیکنی؟
من ضمانت میکنم. من امام معصوم هستم، ضمانت میکنم که خدا آن ثواب را به تو بدهد.
مگر تو باور نداری که من معصوم هستم و هرگز گزافه نمیگویم.
روز عاشورا که فرا رسید، صبر کن تا ساعت حدود 10 صبح بشود، آنگاه اگر میتوانی از شهر خود خارج شو، به بیابان برو، اگر نمیتوانی کافی است که از خانه خارج شوی و به زیر آسمان بروی.
اکنون رو به کربلا بایست و با دست به سوی حسین(ع) اشاره کن و سلام کن،
سلامی که با تمام توجّه تو همراه باشد، با همه وجودت به امام شهید خود سلام کن.
بعد از آن، دشمنان ما را لعنت و نفرین کن، از خدا بخواه تا کسانی که حسین(ع) را با لب تشنه شهید کردند به عذاب سخت خود گرفتار کند.
نمیشود ما را دوست داشته باشی و هم با دشمن ما، دوست باشی. اگر با ما دوست هستی، باید با دشمنان ما دشمن باشی. این یک قانون است.
سپس دو رکعت نماز بخوان و بعد از آن بر حسین(ع) اشک بریز، اشک بر مظلومیّت کسی که برای دین خدا قیام کرد و همه هستی خود را در راه خدا فدا نمود.
سعی کن که روز عاشورا، روز غم و اندوه تو باشد، وقتی به دوستان خود میرسی، به آنها یادآوری کن که روز عاشورا، روز غم و اندوه است، روز مصیبت است، یادت باشد که به اهل خانه خود هم، این نکته را یادآوری کنی.
اگر تو این کارها را انجام بدهی، ضمانت میکنم که خدا برای تو ثواب دو هزار حجّ بنویسد.
حتماً شنیدهای که دشمنان ما، روز عاشورا را عید میگیرند، آنها رسمی دارند، آنها در روز عاشورا خرید میکنند و خیال میکنند که این کار باعث برکت زندگی آنها میشود. آری! آنها روز شهادت حسین(ع) را روز برکت نامیدهاند.(1)
ولی تو در روز عاشورا، چیزی برای خانه خود خریداری نکن، سعی کن در آن روز معاملهای انجام ندهی، روز عاشورا باید روز عزاداری تو باشد، آن روز کارهای خود را تعطیل کن، به احترام عزای امام، به عزاداری بپرداز.
اگر تو حرمت عاشورا را نگاه داشتی، خدا برای تو ثواب زیادی مینویسد.
1) 1. «حدّثنی جعفر بن عیسی أخوه، قال: سألت الرضا علیهالسلام عن صوم عاشوراء وما یقول الناس فیه، فقال: عن صوم ابن مرجانة تسألنی؟ ذلک یوم صامه الأدعیاء من آل زیاد لقتل الحسین علیهالسلام، وهو یوم یتشأم به آل محمّد صلیاللهعلیهوآله ویتشأم به أهل الإسلام، والیوم الذی یتشأم به أهل الإسلام لا یُصام ولا یُتبرّک به، ویوم الاثنین یوم نحس، قبض اللّه عزّ وجلّ فیه نبیّه، وما أُصیب آل محمّد إلاّ فی یوم الاثنین، فتشأمنا به وتبرّک به عدوّنا، ویوم عاشوراء قُتل الحسین صلوات اللّه علیه، وتبرّک به ابن مرجانة وتشأم به آل محمّد صلّی اللّه علیهم، فمن صامهما أو تبرّک بهما لقی اللّه تبارک وتعالی ممسوخ القلب، وکان حشره مع الذین سنّوا صومهما والتبرّک بهما»: الکافی ج 4 ص 146، الاستبصار ج 2 ص 135، تهذیب الأحکام ج 4 ص 301، وسائل الشیعة ج 10 ص 460، بحار الأنوار ج 45 ص 94، جامع أحادیث الشیعة ج 9 ص 477، وراجع الحدائق الناضرة ج 13 ص 372، مستند الشیعة ج 10 ص 490، جواهر الکلام ج 17 ص 106.
آقای من! خدا به شما جزای خیر دهد. شما قلب مرا شفا دادید، حسرت و غصّهای بزرگ بر دلم نشسته بود، شما آن را برطرف کردید و دل مرا شاد نمودید.
مولای من! به همه سخنان شما عمل میکنم، امیدوارم که خدا به من ثواب کسانی را بدهد که به زیارت کربلا رفتهاند.
آری! خدا بسیار مهربان است و به بندگان خود لطف دارد، اگر من به دستورات شما عمل کنم، حتماً از آن ثواب بهرهمند خواهم بود.
برایم گفتی که سوی کربلا بایستم و به حسین(ع) سلام کنم، کاش برایم میگفتی چه بگویم و چگونه با حسین(ع) سخن آغاز کنم.
خیلی دوست دارم تا شما برایم یک «زیارت» بگویید، تا من آن را در روز عاشورا بخوانم.
رو به کربلا کن و «زیارت عاشورا» را بخوان.
حتماً شنیدهای که فرشتگان آسمان هم به زیارت حسین(ع) میآیند، وقتی آنها به کربلا میآیند، همین زیارت عاشورا را میخوانند.
وقتی تو حسین(ع) را اینگونه زیارت میکنی، مانند کسی هستی که در کربلا همراه امام حسین(ع) بودند و جان خود را فدای او نمودند.
خدا برای تو ثواب بسیار زیادی مینویسد و گناهان زیادی را هم از پرونده اعمال تو پاک میکند، مقام و جایگاه تو در نزد خدا فزونی مییابد و...
این زیارت، فقط برای روز عاشورا نیست، تو میتوانی هر روز و شب، این زیارت را بخوانی! هر وقت که فرصت داشتی میتوانی اینگونه حسین(ع) را زیارت کنی.
فراموش نکن، اگر تو هر روز این زیارت را بخوانی، به همه این ثوابها و
زیباییها میرسی.
من از تو میخواهم که همواره این زیارت را بخوانی. هر روز حسین(ع) را اینگونه زیارت نما!
وقتی تو زیارت عاشورا را خواندی، دو رکعت نماز بخوان و سپس دعا بخوان و با خدای خود راز و نیاز کن. برای تو دعایی را میگویم تا تو آن را بعد از زیارت عاشورا بخوانی.
اگر تو زیارت عاشورا و دعای بعد از آن را بخوانی، خدا به تو نظر رحمت میکند و برای تو ثواب زیارت کربلا را مینویسد.(1)
به این نکته توجّه نما، فرق نمیکند در کربلا باشی و این زیارت را بخوانی، یا این که در شهر خودت باشی و این زیارت را بخوانی. تو در هر کجا باشی، میتوانی این زیارت و دعای بعد از آن را بخوانی و در گروه زائران حسین(ع) قرار بگیری.
من ضمانت میکنم و قول میدهم که هر کس این زیارت و دعای بعد از آن را بخواند، خدا حاجت و خواسته او را برآورده کند و او را به آرزویش برساند، ضمانت میکنم که او ناامید از درگاه خدا بازنگردد.
زیارت عاشورا را قدر بدان و سعی کن همواره آن را بخوانی، من امام تو هستم و ضمانت کردم که تو وقتی این زیارت را بخوانی به خواسته خود میرسی، من این ضمانت را از طرف خود نمیگویم، بلکه از پدران خود شنیدهام و آنان نیز آن را ضمانت کردهاند، آنها این زیارت را از پیامبر شنیدهاند. پیامبر هم از طرف خدا این ضمانت را نموده است.
1) 2. بهتر است که بعد از خواندن زیارت عاشورا، دعای بعد از آن را بخوانی که آن دعا به «دعای علقمه» مشهور است، زیرا راوی آن شخصی به نام «علقمه» بوده است.
من خدای تو هستم، خدایی که جهان هستی را آفریدهام و به آن هیچ نیازی ندارم. در خدایی خود، یگانه هستم و در بزرگی بیهمتایم. من یگانه و بینیازم.
میدانی که جبرئیل فرشتهای است که پیام مرا برای پیامبران میبرد، یک روز جبرئیل را به نزد آخرین پیامبر خود فرستادم تا پیامم را به او برساند.
گوش کن، این پیام من است:
ای فرستاده من! ای آخرین پیامبر من! ای محمّد!
هر کس حسین را با این زیارت (از راه دور یا نزدیک) زیارت کند و دعای بعد از آن را بخواند، زیارت او را قبول میکنم. قسم یاد میکنم که حاجت او را روا کنم و او را به آرزویش برسانم. دل او را شاد میکنم و در روز قیامت رحمت و مهربانی خود را بر او ارزانی میدارم...
ای فرشتگان من! شما شاهد باشید که چنین عهدی نمودهام. این عهد را بر خود لازم کردهام.
من جبرئیل هستم، فرشتهای که پیام خدا را برای پیامبران میآورم.
امروز این پیام را برای پیامبر تو آوردهام، وقتی که پیام خدا را به او رساندم، چنین گفتم:
ای آخرین پیامبر خدا! خدا مرا به سوی تو فرستاد تا به تو این بشارت بزرگ را بدهم و اینگونه قلب تو را شاد نمایم.
من آمدهام تا این بشارت را به تو و علی و فاطمه و حسن و حسین برسانم. این بشارت برای همه امامانی که از نسل حسین هستند نیز میباشد.
من امام ششم تو هستم، امام صادق.
سخنان مرا شنیدی، هر وقت در زندگی برایت مشکلی پیش آمد، زیارت عاشورا و دعای بعد از آن را بخوان.
هر وقت با خدای خود کار داشتی و میخواستی با او سخن بگویی، از این راه با او ارتباط بر قرار کن.
باور کن که خدا همیشه به وعده خود عمل میکند و هرگز امید کسی را ناامید نمیکند، آری!خدا سرچشمه همه خوبیها و زیباییها است، او مهربان و بخشنده است.(1)
1) 3. «روی محمّد بن إسماعیل بن بزیع عن صالح بن عقبة، عن أبیه، عن أبی جعفرٍ علیهالسلام، قال: من زار الحسین بن علی علیهماالسلام فی یوم عاشوراء من المحرّم حتّی یظلّ عنده باکیاً، لقی اللّه عزّ وجلّ یوم یلقاه بثواب ألفی حجّة وألفی عمرة وألفی غزوة، ثواب کلّ غزوة وحجّة وعمرة کثواب من حجّ واعتمر وغزی مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ومع الأئمّة الراشدین. قال: قلت: جُعلت فداک، فما لمن کان فی بعید البلاد وأقاصیه ولم یمکنه المصیر إلیه فی ذلک الیوم؟ قال: إذا کان کذلک برز إلی الصحراء أو صعد سطحاً مرتفعاً فی داره، وأومأ إلیه بالسلام واجتهد فی الدعاء علی قاتله، وصلّی من بعد رکعتین، ولیکن ذلک فی صدر النهار قبل أن تزول الشمس، ثمّ لیندب الحسین علیهالسلام ویبکیه ویأمر من فی داره ممّن لا یتّقیه بالبکاء علیه، ویقیم فی داره المصیبة بإظهار الجزع علیه، ولیعزّ بعضهم بعضاً بمصابهم بالحسین علیهالسلام، وأنا الضامن لهم إذا فعلوا ذلک علی اللّه تعالی جمیع ذلک. قلت: جُعلت فداک، أنت الضامن ذلک لهم والزعیم؟ قال: أنا الضامن وأنا الزعیم لمن فعل ذلک، قلت: فکیف یعزّی بعضنا بعضاً؟ قال: تقولون: أعظم اللّه أُجورنا بمصابنا بالحسین، وجعلنا وإیّاکم من الطالبین بثأره مع ولیّه الإمام المهدی من آل محمّد علیهمالسلام. وإن استطعت أن لا تنتشر یومک فی حاجة فافعل، فإنّه یوم نحس لا تُقضی فیه حاجة مؤن، فإن قضیت لم یبارک ولم یرَ فیها رشداً، ولا یدخرنّ أحدکم لمنزله فیه شیئاً، فمن ادّخر فی ذلک الیوم شیئاً لم یُبارک له فیما ادّخره ولم یُبارک له فی أهله. فإذا فعلوا ذلک کتب اللّه تعالی لهم ثواب ألف حجّة وألف عمرة وألف غزوة، کلّها مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وکان له أجر وثواب مصیبة کلّ نبیّ ورسول ووصیّ وصدّیق وشهید مات أو قُتل منذ خلق اللّه الدنیا إلی أن تقوم الساعة....مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
سلام ای آقای من!
سلام ای شهید راه خدا! سلام ای که همه هستی خود را در راه خدا فدا نمودی.
من زیباترین سلامها را تقدیم تو میکنم!
سلام ای که زیباییِ خدا را به تصویر کشیدهای، کربلای تو، عاشورای تو، زیباترین تابلوی جهان هستی است، تو همه زیباییها را در کربلا به نمایش گذاشتی.
تو چراغ هدایت همه میباشی و من به سوی نور تو آمدم، گمگشتهای بودم و تو مرا فرا خواندی. صبح امیدم شدی و من به سویت آمدم.
من به تو سلام میکنم، به سوی تو آمدهام، یاد تو را هرگز فراموش نمیکنم، سالها است که دلم اسیر عشق توست.
سلام ای حسین!
سالهاست که تو را میشناسم، من شیعه و پیرو تو هستم.
من بر سر آن پیمان بزرگ هستم. پیمانی که خدا از من گرفته است را فراموش نمیکنم!
کدام پیمان؟
روزی که خدا روح همه انسانها را آفرید، روزی که از همه پیمان گرفت. آن روز
ص:16
را فراموش نمیکنم. به تو سلام میکنم تا بدانی بر سر آن پیمان خود هستم.
چه روزی بود آن روز!
روزی که خدا هم در قرآن از آن اینگونه یاد میکند:
(أَلَستُ بِرَبِّکُم قَالُوا بَلَی).(1)
خدا با همه ما سخن گفت. او از ما سؤل کرد: آیا من خدای شما نیستم؟ آن روز همه در جواب گفتند: آری! شهادت میدهیم که تو خدای ما هستی.
بعد از آن، خدا پیامبران خود را برای ما معرّفی کرد، بعد از آن، نوبت به معرّفی کسانی رسید که جانشینان پیامبران بودند. خدا آنان را برای ما معرّفی کرد، او به همه دستور داد تا از پیامبران و جانشینان آنها اطاعت کنند.
و تو هم که امام سوم و سومین جانشین آخرین پیامبر خدا بودی، آن روز تو را شناختم، به امامت تو اعتراف نمودم.
آری! امامت دوازده امام را پذیرفتم، عهد کردم که در مقابل شما تسلیم باشم و گوش به فرمان شما باشم. امروز هم به امامت مهدی(ع) باور دارم، گوش به فرمان او هستم، منتظر هستم تا او ظهور کند و همچون سربازی در خدمت او باشم.(2)
امروز به سوی تو میآیم و به تو سلام میکنم. میخواهم به این وسیله به تو بگویم که من بر سر آن پیمان بزرگ هستم، آن را از یاد نبردهام.(3)
سلام ای پدرِ بندگان خدا! یا أَبا عَبدِ اللّهِ
اگر تو نبودی، اگر قیام تو نبود، دیگر از بندگی خدا هم خبری نبود، اگر تو نبودی، دشمنان اسلام، این دین را از بین برده بودند.
تو پدر معنوی همه کسانی هستی که مسلمان هستند. همه آنها وامدار تو هستند، تو مایه زنده ماندن دین خدا شدی.
1) 4. اعراف: 172.
2) 5. «عن الأصبغ بن نباتة، عن علیّ علیهالسلام، قال: أتاه ابن الکوّاء فقال: یا أمیر المؤنین، أخبرنی عن اللّه تبارک وتعالی، هل کلّم أحداً من ولد آدم قبل موسی؟ فقال علیّ: قد کلّم اللّه جمیع خلقه برّهم وفاجرهم، وردّوا علیه الجواب. فثقل ذلک علی ابن الکوّاء ولم یعرفه، فقال له: کیف کان ذلک یا أمیر المؤنین؟ فقال له: أوما تقرأ کتاب اللّه إذ یقول لنبیّه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِیءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی»، فقد أسمعهم کلامه وردّوا علیه الجواب، کما تسمع فی قول اللّه یا بن الکوّائ «قَالُوا بَلَی»، فقال لهم: إنّی أنا اللّه لا إله إلاّ أنا وأنا الرحمان، فأقرّوا له بالطاعة والربوبیة، ومیّز الرسل والأنبیاء والأوصیاء، وأمر الخلق بطاعتهم، فأقرّوا بذلک فی المیثاق، فقالت الملائکة عند إقرارهم بذلک: شهدنا علیکم یا بنی آدم أن تقولوا یوم القیامة إنّا کنّا عن هذا غافلین»: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 41، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 99.
3) 6. «عن محمّد بن سنان، عن داود بن کثیر الرقی، قال: قلت لأبی عبد اللّه: ما معنی السلام علی رسول اللّه؟ فقال: إنّ اللّه تبارک وتعالی لمّا خلق نبیّه ووصیّه وابنته وابنیه وجمیع الأئمّة وخلق شیعتهم، أخذ علیهم المیثاق، وأن یصبروا ویصابروا ویرابطوا، وأن یتّقوا اللّه، ووعدهم أن یسلّم لهم الأرض المبارکة والحرم الآمن، وأن ینزل لهم البیت المعمور، ویظهر لهم السقف المرفوع، ویریحهم من عدوّهم والأرض التی یبدّلها اللّه من السلام، ویسلّم ما فیها لهم لاشیة فیها، قال: لا خصومة فیها لعدوّهم، وأن یکون لهم فیها ما یحبّون، وأخذ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله علی جمیع الأئمّة وشیعتهم المیثاق بذلک، وإنّما السلام علیه تذکرة نفس المیثاق وتجدید له علی اللّه، لعلّه أن یعجله عزّ وجلّ ویعجل السلام لکم بجمیع ما فیه»: الکافی ج 1 ص 451، مختصر بصائر الدرجات ص 172، بحار الأنوار ج 52 ص 380، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 252، تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 137.
ای پدر بندگان خدا! به نزد تو آمدهام تا آیین بندگی بیاموزم.
شنیدهام که اوّلین بار، پیامبر تو را به این نام نامید، روزی که تو را در آغوش گرفت و برای تو گریه کرد.
چقدر دوست دارم که آن خاطره را بازگو کنم، باید به تاریخ سفر کنم، به سالها قبل، به مدینه بروم:
اینجا مدینه است . به پیامبر خبر رسیده است که تو به دنیا آمدهای. او خیلی خوشحال است و خدا را شکر میکند.
پیامبر دوست دارد تا هر چه زودتر تو را ببیند، برای همین به سوی خانه مادرت فاطمه(س) حرکت میکند.
وقتی پیامبر به خانه مادرت میرسد، وارد خانه میشود، او دستور میدهد تا تو را به نزد او بیاورند. پیامبر تو را در آغوش میگیرد، روی تو را میبوسد و تو را میبوید و نامت را حسین میگذارد.
هفت روز میگذرد، دیگر وقت آن است که پیامبر برای تو «عَقیقه» نماید. «عقیقه» رسمی است که مستحب است برای هر نوزاد در روز هفتم تولد او انجام شود.
این رسم چنین است: گوسفندی خریداری میکنی و به نیّت سلامتی نوزاد خود، آن را ذبح میکنی و با گوشت آن، غذایی آماده کنی تا مردم و فقیران از آن غذا استفاده کنند.
پیامبر برای تو گوسفندی عقیقه میکند و برای سلامتی تو صدقه میدهد.
اکنون دیگر وقت آن است که پیامبر تو را در آغوش گیرد. تو حسین او هستی، او تو را خیلی دوست دارد. همین که پیامبر تو را در آغوش میگیرد، اشک از چشمانش جاری میشود.
خدای من! چه شده است؟ چرا پیامبر گریه میکند؟
لحظاتی میگذرد، قطرات اشک از چشمان پیامبر جاری میشود، او رو به تو میکند و میگوید:
ای ابا عبد اللّه! مصیبت تو خیلی سخت است!!
هیچ کس نمیداند پیامبر از چه سخن میگوید، باید سالها بگذرد تا کربلا پیش بیاید و راز این سخن پیامبر آشکار شود. فقط هفت روز از زندگی تو گذشته بود که پیامبر تو را به این نام خواند.
سلام ای فرزند رسول خدا!
تو از نسل پیامبر هستی، تو پسر رسول خدا هستی.
شنیدهام که گروهی گفتهاند من نباید تو را از نسل پیامبر بدانم، آنها میگویند: حسین، پسر دختر پیامبر است، او نوه دختری پیامبر است. کسی که نوه دختری پیامبر است، از نسل پیامبر نیست!
ولی من تو را فرزند پیامبر میدانم، تو از نسل پیامبر هستی، تو پسر پیامبر هستی.
این باور من است و قرآن هم آن را تأیید میکند. سخن بدون دلیل نمیگویم. اکنون میخواهم از قرآن دلیل بیاورم.
من میخواهم با آن کسی که تو را فرزند پیامبر نمیداند سخن بگویم:
-- آیا این آیه قرآن را شنیدهای: (مِن ذُرِّیَّتِهِ دَاوُودَ وَسُلَیْمانَ).
-- آری! این آیه 84 سوره «اعراف» میباشد.
-- تو میتوانی معنای آن را برایم بگویی؟
-- آیا میدانی ادامه این سخن خدا چیست؟
-- (و زکریا و یحیی و عیسی)، یعنی زکریا و یحیی و عیسی(ع) از فرزندان
ابراهیم هستند.
-- آیا میتوانی بگویی پدر عیسی(ع) که بود؟
-- چه حرفها میزنی؟ معلوم است، خداوند عیسی(ع) را از مادرش مریم (و بدون پدر) آفرید.
-- خوب. اگر عیسی(ع) پدر ندارد، پس از طرف مادرش به ابراهیم(ع) میرسد، یعنی مادر او (مریم) با چند واسطه به ابراهیم(ع) میرسد، پس معلوم میشود قرآن، عیسی(ع) را (که فرزند دخترِ ابراهیم(ع) است)، فرزند ابراهیم(ع) میداند. اکنون میخواهم بپرسم، چطور میشود که عیسی(ع)، فرزند ابراهیم(ع) باشد، امّا حسین(ع)، فرزند پیامبر نباشد؟ آیا فاصله مریم(س) به ابراهیم بیشتر است یا فاصله فاطمه(س) به پیامبر؟ مریم(س) با چندین واسطه به ابراهیم(ع) میرسد و خدا فرزند مریم(س) را فرزند ابراهیم(ع) معرّفی میکند، امّا فاطمه(س)، دختر پیامبر است و بین او و پیامبر هیچ واسطهای نیست، آیا باز هم میگویی که حسین(ع) فرزند پیامبر نیست؟
سلام ای فرزند علی، سلام ای فرزند امیر مؤنان!
سلام ای فرزند آقای آسمان و زیباییها!
تو فرزند علی(ع) هستی، همان که جانشین پیامبر و خلیفه او بود، همان که رشادتها و شجاعتهای او باعث پیروزی اسلام شد، اگر علی(ع) و شجاعت او نبود، دشمنان این دین را از بین برده بودند. از همه مهمتر اگر صبر علی(ع) نبود، از اسلام هم چیزی باقی نمانده بود.
«امیرمؤنان» چه اسم زیبایی است! اسمی که خدا به پدرِ تو داده است، شبی که پیامبر به معراج رفته بود، در آن شب، خدا علی(ع) را به این نام نامید.
شرح ماجرا این چنین است:
پیامبر از بهشت عبور میکند و به ملکوت أعلی میرسد. آنگاه جبرئیل با پیامبر خداحافظی میکند. پیامبر به او میگوید: چرا همراه من نمیآیی؟
جبرئیل جواب میدهد: اگر به اندازه سر سوزنی جلوتر بیایم، پرو بال من میسوزد.(1)
و جبرئیل منتظر میماند و پیامبر به سفر خود ادامه میدهد...
پیامبر به هفتاد هزار حجاب (پردههایی از نور) میرسد که از هر حجاب تا حجاب دیگر پانصد سال راه است ! و پیامبر داخل این حجابها میشود. حجاب عزّت، حجاب قدرت، حجاب کبریاء، حجاب نور...، آخرین حجاب، حجاب جلال است.(2)
پیامبر از حجابها عبور میکند و به ساحت قدس الهی میرسد.(3)
لحظه وصال فرا میرسد، و خدا با دوست خود خلوت میکند و با او سخن میگوید: «ای ،محمّد ! سلام مرا به علی برسان».
و اینک بین خدا و پیامبر سخنان دیگری به میان میآید:
ای محمّد، چه کسی از بندگان مرا بیشتر دوست داری؟
بار خدایا، تو خود بر قلب من آگاهی داری.
آری! من میدانم، ولی اکنون میخواهم که از زبان تو بشنوم !
پسر عمویم علی را بیش از همه دوست دارم.(4)
و اینجاست که خداوند پیامبر را به دوست داشتن علی(ع) امر میکند و به او خطاب میکند: «آنانی که علی را دوست دارند دوست بدار».(5)
و خدا وعده شفاعت شیعیان علی(ع) را به پیامبر میدهد.(6)
اینجاست که پیامبر به سجده میرود ، و خدا به او چنین میگوید: «هر کس از علی اطاعت کند مرا اطاعت کرده و هر کس نافرمانی علی را بکند، از من نافرمانی کرده است. در روز قیامت این علی است که مؤنان را از آب گوارای کوثر
1) 7. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «فلمّا انتهیت إلی حجب النور، قال لی جبرئیل: تقدّم یا محمّد، وتخلّفَ عنّی ، فقلت: یا جبرئیل! فی مثل هذا الموضع تفارقنی؟ فقال: یا محمّد ، إنّ انتهاء حدّی الذی وضعنی اللّه عزّ وجلّ فیه إلی هذا المکان ، فإن تجاوزته احترقت أجنحتی بتعدّی حدود ربّی جلّ جلاله...»: علل الشرائع ج 1 ص 6، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 238، کمال الدین ص 255، بحار الأنوار ج 26 ص 337.
2) 8. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «... فلمّا وصلت إلی السماء السابعة وتخلّف عنّی جمیع من کان معی من ملائکة السماوات وجبرئیل علیهالسلام والملائکة المقرّبین ، ووصلت إلی حجب ربّی ، دخلت سبعین ألف حجاب ، بین کلّ حجابٍ إلی حجاب من حجب العزّة والقدرة والبهاء والکرامة والکبریاء والعظمة والنور والظلمة والوقار ، حتّی وصلت إلی حجاب الجلال...»: الیقین ص 435، المحتضر ص 253، بحار الأنوار ج 18 ص 398؛ «من الحجاب إلی الحجاب مسیرة خمسمئة عام...»: المحتضر ص 25، بحار الأنوار ج 18 ص 338.
3) 9. «فتقدّم رسول اللّه ما شاء اللّه أن یتقدّم...»: المحتضر ص 25، بحار الأنوار ج 18 ص 338.
4) 10. رسول اللّه علیهالسلام: «لیلة أُسری بی إلی السماء وصرت کقاب قوسین أو أدنی ، أوحی اللّه تعالی إلیَّ: أن یا محمّد، مَن أحبّ خلقی إلیک؟ قلت: یاربّ أنت أعلم، فقال: أنا أعلم ولکن أُرید أن أسمعه من فیک، فقلت: ابن عمّی علیّ بن أبی طالب...»: المحتضر ص 193، بحار الأنوار ج 25 ص 383.
5) 11. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «ثمّ قال لی الجلیل جلّ جلاله: یا محمّد ، مَن تحبّ من خلقی؟ قلت: أحبّ الذی تحبّه أنت یا ربّی ، فقال لی جلّ جلاله: فأحبّ علیّاً، فإنّی أُحبّه، وأحبّ من یحبّه ، وأحبّ من أحبّ من یحبّه...»: المحتضر ص 253، بحار الأنوار ج 18 ص 399 و ج 40 ص 19.
6) 12. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «ووعدنی الشفاعة فی شیعته وأولیائه»: المحتضر ص 253، بحار الأنوار ج 18 ص 399 و ج 40 ص 19.
سیراب میسازد».(1)
سلام ای فرزند فاطمه!
سلام ای فرزند بانوی بینظیر، ای فرزند بانوی آب و آفتاب!
سلام ای فرزند بانویی که بر همه بانوان جهان، سروری میکند، همان که پیامبر او را پارهتن خود نامید و او را همچون جان خویش دوست میداشت.(2)
و چه کسی میتواند در مورد مقام فاطمه(س) سخن بگوید؟ خدا به پیامبر فاطمه را عنایت کرد: (إِنَّ-آ أَعطَینَاکَ الکَوثَرَ ): ما به تو کوثر دادهایم.(3)
فاطمه(س)، همان کوثر پیامبر است. فاطمه همان بانوی مهربانی که در روز قیامت، دوستان خود را نجات خواهد داد.
من دوست داشتم بدانم نام فاطمه(س) را چه کسی برای دختر پیامبر انتخاب کرده است، مدّتی گذشت تا این که فهمیدم این نام را خدا برای فاطمه(س) انتخاب کرده است.
به راستی چرا خدا، فاطمه(س) را به این نام نامید؟
معنای واژه «فاطمه» این است: «جدا شده». فاطمه(س) را به این نام خواندهاند زیرا او و فرزندان و دوستانش از آتش جهنّم، جدا شدهاند.
در روز قیامت، فرزندان و دوستان فاطمه(س)، از شفاعت او بینصیب نخواهد ماند!
چه روز باشکوهی خواهد بود آن روز!
روزی که فاطمه(س) در صحرای محشر حاضر شود، در آن روز مریم(س)پیشاپیش فاطمه(س) همچون خدمتکاری حرکت میکند، بهشت در انتظار فاطمه(س) است، فاطمه به سوی بهشت حرکت میکند.(4)
در این میان، نگاه فاطمه(س) به گوشهای خیره میماند، فرشتگان عدّهای را به
1) 13. رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «لیلة أُسری بی إلی السماء ، کلّمنی ربّی جلّ جلاله ، فقال: یا محمّد ، فقلت: لبّیک ربّی ، فقال: إنّ علیّاً حجّتی بعدک علی خلقی، وإمام أهل طاعتی ، مَن أطاعه أطاعنی ، ومن عصاه عصانی ، فانصبه علماً لأُمّتک یهتدون به بعدک...»: الأمالی للصدوق ص 566، الجواهر السنیة ص 230، بحار الأنوار ج 18 ص 340؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «یا محمّد ، إنّ علیّاً وارث علمک من بعدک ، وصاحب لوائک لواء الحمد یوم القیامة ، وصاحب حوضک ، یسقی من ورد علیه من مؤمنی أُمّتک . ثمّ أوحی إلیَّ أنّی قد أقسمت علی نفسی قسماً حقّاً لا یشرب من ذلک الحوض مبغض لک ولأهل بیتک...»: کمال الدین ص 25، نور الثقلین ج 3 ص 123، بحار الأنوار ج 51 ص 69.
2) 14. «فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها»: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ «فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها»: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع صحیح البخاری ج 4 ص 210 ، 212 ، 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273، 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52، 53، 58، 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، النوادر للراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347، 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
3) 15. سوره کوثر: 1.
4) 16. «إنّ آسیة بنت مزاحم ومریم بنت عمران وخدیجة یمشین أمام فاطمة کالحجاب لها فی الجنّة»: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 105، بحار الأنوار ج 43 ص 37.
سوی جهنّم میبرند، آنها کسانی هستند که در دنیا گناه انجام دادهاند و امروز باید به آتش بسوزند.
فاطمه(س) به آنان نگاه میکند، او عدّهای از دوستان خود را در میان آنان مییابد. در این هنگام فاطمه(س) با خدای خویش سخن میگوید:
ای خدای من! تو مرا فاطمه نام نهادی، و به خاطر من عهد کردی که دوستانم را از آتش جهنّم جدا کنی! خدایا! تو هرگز عهد و پیمان خود را فراموش نمیکنی، از تو میخواهم امروز شفاعت مرا در حقّ دوستانم قبول کنی و آنان را از آتش جهنّم آزاد گردانی!
و صدایی در صحرای محشر میپیچد، اکنون خدای یگانه با فاطمه(س) سخن میگوید:
حقّ با توست. تو را «فاطمه» نام نهادم و عهد کردهام که به خاطر تو دوستان تو را از آتش جهنّم آزاد گردانم.(1)
من بر سر عهد خود هستم ای فاطمه من!
من امروز همه دوستان تو را از آتش عذاب خود آزاد خواهم نمود تا مقام و جایگاه تو برای همه آشکار شود، امروز روز توست. هر کس را که میخواهی شفاعت کن و با خود به سوی بهشت ببر!(2)
1) 17. «عن ابن مسکان، عن محمّد بن مسلم، عن الباقر علیهالسلام، قال: لفاطمة علیهالسلام وقفة علی باب جهنّم، فإذا کان یوم القیامة کُتب بین عینی کلّ رجلٍ مؤنٌ أو کافرٌ، فیؤر بمحبٍّ قد کثرت ذنوبه إلی النار، فتقرأ بین عینیه محبّاً، فتقول: إلهی وسیّدی، سمّیتنی فاطمة وفطمت بی من تولاّنی وتولّی ذرّیتی من النار، ووعدک الحقّ أنت لا تخلف المیعاد. فیقول اللّه: صدقتِ یا فاطمة، إنّی سمّیتک فاطمة ووعدی الحقّ وأنا لا أخلف المیعاد، وإنّما أمرت بعبدی هذا علی النار لتشفعی فیه فأُشفّعک فیه، فیتبیّن لملائکتی وأنبیائی ورسلی أهل الموقف موقفکِ منّی ومکانتکِ عندی، فمن قرأت بین عینیه فخذی بیده وأدخلیه الجنّة»: کشف الغمّة ج 2 ص 91، الجواهر السنیة ص 247، بحار الأنوار ج 8 ص 51 و ج 43 ص 14.
2) 18. «السَّلامُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ رَسُولِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یا خِیَرَةَ اللّهِ وَابنَ خِیَرَتِهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ أَمیرِ المُؤمِنینَ وَابنَ سَیِّدِ الوَصِیّینَ، السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ العالَمینَ: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
حسین جان! تا زمانی که دنیا باقی است، سلام و درود خدا بر تو!
من از خدا میخواهم تا همواره رحمت و درود خود را بر شما نازل کند و مقامی بس بزرگ به شما عنایت کند.
من دیر یا زود از این دنیا میروم، من رفتنی هستم، امّا این دنیا میماند، شبها و روزهایی میآیند که من نخواهم بود، من از خدا میخواهم تا زمانی که شب و روز باقی هستند، تا زمانی که این دنیا باقی است، درود و سلام خود را برای شما قرار بدهد.
چه کنم؟ راه دیگری نمیشناسم تا عشق و ارادت ابدی خود را به شما نشان بدهم.
ای خدای مهربان!
میدانم مرگ به سراغ من خواهد آمد، و من در زیر خاک آرام خواهم گرفت، اکنون از تو میخواهم تا تو همیشه سلام و درود خود را نثار حسین کنی و این سلام تو، پیامآور عشق من به حسین باشد.
سلام بر تو و علی اکبر تو!
سلام بر تو و خاندان تو که بعد از شهادت تو، رنج اسارت کشیدند و پیام تو را جاودانه نمودند.
سلام بر تو و بر یاران با وفای تو! آنان که جانشان را فدای تو نمودند، آنان که به
عهد و پیمانی که با تو بستند وفادار ماندند و تو را تنها نگذاشتند.
چه زیباست حکایت وفای یاران تو...
شب عاشورا است و تو یاران خود را فرا میخوانی. همه به سوی خیمه تو میشتابند و روبروی تو مینشینند. تو نگاهی به یاران خود میکنی و میگویی: «من خدای مهربان را ستایش میکنم و در همه شادیها و غمها او را شکر میگویم. خدایا! تو را شکر میکنم که به ما فهم و بصیرت بخشیدی و ما را از اهل ایمان قرار دادی».(1)
برای لحظهای سکوت میکنی، همه منتظر هستند تا تو به سخن ادامه دهی.
بار دیگر صدای تو به گوش میرسد: «یاران خوبم! یارانی به خوبی و وفاداری شما نمیشناسم. بدانید که ما فقط امشب را مهلت داریم و فردا روز جنگ است. به همه شما اجازه میدهم تا از این صحرا بروید. بیعت خود را از شما برداشتم، بروید، هیچ چیز مانع رفتن شما نیست. اینک شب است و تاریکی! این پرده سیاه شب را غنیمت بشمارید و از اینجا بروید و مرا تنها گذارید».(2)
غوغایی به پا میشود. هیچ کس گمان نمیکرد که تو بخواهی اینگونه سخن بگویی.
همه، گریه میکنند. تو آتشی در جانها انداختهای.
کجا برویم؟ چگونه کربلا را رها کنیم؟
وقتی تو اینجا هستی، بهشت اینجاست، ما کجا برویم؟!
فضای خیمه پر از گریه است. اشک به هیچ کس امان نمیدهد و بوی عطر وفاداری همه را مدهوش کرده است.
اکنون عبّاس برمیخیزد. صدایش میلرزد و گویی خیلی گریه کرده است. او
1) 19. «أُثنی علی اللّه تبارک وتعالی أحسن الثناء، وأحمده علی السرّاء والضرّاء، اللّهمّ إنّی أحمدک علی...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 418، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 559، الإرشاد ج 2 ص 91 .
2) 20. «أمّا بعد، فإنّی لا أعلم أصحابا أولی ولا خیرا من أصحابی، ولا أهل بیتٍ أبرّ ولا أوصل من أهل بیتی، فجزاکم اللّه عنّی جمیعا خیرا»: إعلام الوری ج 1 ص 455، روضة الواعظین ص 202، بحار الأنوار ج 44 ص 392، وراجع البدایة والنهایة ج 8 ص 176 .
میگوید: «خدا آن روز را نیاورد که ما زنده باشیم و تو در میان ما نباشی».(1)
دیگر بار گریه به عبّاس فرصت نمیدهد. با گریه عبّاس، صدای گریه همه بلند میشود.(2)
تو نیز، آرام آرام گریه میکنی و در حقّ برادر خود دعا میکند. سخنان عبّاس به دل همه آتش غیرت زد.
مسلم بن عَوسجه نیز میایستد و با اعتقادی راسخ میگوید: «به خدا قسم! اگر هفتاد بار زنده شوم و در راه تو کشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمیشوم و در راه تو جان خویش را فدا میکنم. امّا چه کنم که یک جان بیشتر ندارم».(3)
زُهیر از انتهای مجلس با صدای لرزان میگوید: «به خدا دوست داشتم در راه تو کشته شوم و دیگر بار زنده شوم و بار دیگر کشته شوم و هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم».(4)
هر کدام به زبانی خاص، وفاداری خود را اعلام میکنند، سخن همه آنها یکی است: «به خدا قسم ما تو را تنها نمیگذاریم و جان خویش را فدای تو میکنیم».(5)
تو نگاهی به یاران با وفای خود میکنی و در حقّ همه آنها دعا میکنی و میگویی: «خداوند به شما جزای خیر دهد! بدانید که فردا همه شما به شهادت خواهید رسید و هیچ کدام از شما زنده نخواهید ماند».(6)
همه آنان خدا را شکر میکنند و میگویند: «خدا را ستایش میکنیم که به ما توفیق یاری تو را داده است».(7)
صدایی توجّه تو را به خود جلب میکند، سر بر میگردانی، قاسم را میبینی، او یادگار برادرت است، او نوجوان حسن(ع) است. تو سراپاگوش میشوی و او این
1) 21. «فقال له إخوته وأبناؤه وأبناء عبد اللّه بن جعفر : ولِمَ نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟! لا أرانا اللّه ذلک . وبدأهم العبّاس أخوه ثمّ تابعوه ...»: مثیر الأحزان ص 52 .
2) 22. «... فررنا عنه رغبةً فی الحیاة؟ معاذ اللّه، بل نحیا بحیاتک، ونموت معک . فبکی وبکوا علیه، وجزاهم خیرا، ثمّ نزل صلوات اللّه علیه»: مقاتل الطالبیّین ص 112 .
3) 23. «ثمّ قام مسلم بن عوسجة الأسدی وقال : یا بن بنت رسول اللّه! نحن علیک هکذا، وننصرف وقد أحاط بک الأعداء؟! لا واللّه لایرانی اللّه أفعل ذلک أبدا حتّی أکسر فی صدورهم رمحی...»: الفتوح ج 5 ص 94، مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 1 ص 246.
4) 24. «قال زهیر بن القین : واللّه لوددتُ أنّی قُتِلت ثمّ نُشِرت ثمّ قُتِلت حتّی أقتل کذا ألف قتلة ...»: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 559، البدایة والنهایة ج 8 ص 176، الإرشاد ج 2 ص 91 .
5) 25. «تکلّم جماعة أصحابه بکلامٍ یشبه بعضُه بعضا فی وجهٍ واحد، فقالوا : واللّه لا نفارقک، ولکنّ أنفسنا لک الفداء ...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 418، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 559، البدایة والنهایة ج 8 ص 176 .
6) 26. «فقال أهل بیته : لا أبقانا اللّه بعدک، لا واللّه لا نفارقک حتّی یصیبنا ما أصابک، وقال ذلک أصحابه جمیعا . فقال : أثابکم اللّه علی ما تَنوون الجنّة»: سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 301 الرقم 48؛ «إنّکم تُقتلون غدا کذلک، لا یفلت منکم رجل ...»: الخرائج والجرائح عن أبی حمزة الثمالی ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار ج 44 ص 298 ح 3 .
7) 27. «قالوا : الحمد للّه الذی شرّفنا بالقتل معک ...»: الخرائج والجرائح ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار ج 44 ص 298 ح 3 .
چنین سخن میگوید: «عمو جان! آیا فردا من نیز کشته خواهم شد؟»
قاسم با این سخن، اندوهی غریب بر چهره تو مینشاند و همه جا را سکوت فرا میگیرد.
همه میخواهند بدانند که تو در جواب چه خواهی گفت. چشمها گاه به تو نگاه میکنند و گاه به قاسم!
به راستی چرا این سؤل را پرسید؟ مگر تو نگفتی که فردا همه کشته خواهیم شد؟
اما نه! قاسم حقّ دارد سؤل کند. آخر کشتن نوجوان که رسم مردانگی نیست!
قاسم فقط سیزده سال سن دارد، تو یکبار دیگر قامت زیبای قاسم را میبینی. اندوه را با لبخند پیوند میزنی و میپرسی:
-- پسرم! مرگ در نگاه تو چگونه است؟
-- مرگ و شهادت برای من از عسل هم شیرینتر است.
همه از جواب قاسم، جانی دوباره میگیرند و بر او آفرین میگویند. آری! قاسم این شیوایی سخن را از پدرش، امام حسن(ع) به ارث برده است.
اکنون تو در جواب میگویی: «عمویت به فدایت باد! آری! تو هم شهید خواهی شد».(1)
با شنیدن این سخن، شادی و نشاط تمام وجود قاسم را فرا میگیرد.
ای حسین! به راستی که یاران تو از بهترین یاران هستند. چه استوار ماندند و از بزرگترین امتحان زندگی خویش سر بلند بیرون آمدند. تاریخ همواره به آنان آفرین میگوید.
اکنون تو نگاهی به یاران خود میکنی و میگویی: «سرهای خود را بالا بگیرید و جایگاه خود را در بهشت ببینید».(2)
1) 28. «فقال له القاسم بن الحسن : وأنا فیمن یُقتل؟ فأشفق علیه فقال له : یا بنی، کیف الموت عندک؟ قال : یا عمّ، أحلی من العسل...»: موسوعة کلمات الإمام الحسین ص 486.
2) 29. «ارفعوا رؤوسکم وانظروا . فجعلوا ینظرون إلی مواضعهم ومنازلهم من الجنّة ...»: الخرائج والجرائح عن أبی حمزة الثمالی ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار ج 44 ص 298 ح 3 .
همه، به سوی آسمان نگاه میکنند. پردهها کنار میرود و بهشت نمایان میشود.
خدای من! اینجا بهشت است! چقدر با صفاست!
تو تک تک یاران خود را نام میبری و جایگاه و خانههای بهشتی آنها را نشان آنها میدهی. آری! امشب بهشت، بیقرار یاران تو شده است.(1)
برای لحظاتی سراسر خیمه تو غرق شادی و سرور میشود. همه به یکدیگر تبریک میگویند.(2)
1) 30. «هو یقول لهم : هذا منزلک یا فلان، وهذا قصرک یا فلان، وهذه درجتک یا فلان . فکان الرجل یستقبل الرماح والسیوف بصدره ووجهه لیصل إلی منزله من الجنّة»: الخرائج والجرائح ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار ج 44 ص 298 ح 3 .
2) 31. «السَّلامُ عَلَیکَ یا ثارَ اللّهِ وَابنَ ثارِهِ وَالوِترَ المَوتُورَ، السَّلامُ عَلَیکَعَلَی الأَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ، عَلَیْکُم مِنّی جَمیعاً سَلامُ اللّهِ أَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیلُ وَالنهارُ. السَّلامُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ وَعَلَی الأَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ، عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللّهِ أَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیلُ وَالنهارُ، وَلاجَعَلَهُ اللّهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم، السَّلامُ عَلَی الحُسَینِ وَعَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ وَعَلی أَولادِ الحُسَینِ وَعَلی أَصحابِ الحُسَینِ»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
ای حسین! سلام بر تو که خدا خونخواه توست!
درست است که دشمنانت تو را مظلومانه شهید کردند، امّا خودِ خدا عهد کرده است که انتقام خون تو را بگیرد.
سلام بر تو که در کربلا غریب ماندی و همه ٔاران تو شهید شدند.
ای تنها مانده در غربت و تنهایی!
من هرگز غربت تو را فراموش نمیکنم. غم عزای تو بسیار بزرگ است، مصیبت تو جگرسوز است و بسیار جانکاه! مسلمان واقعی کسی است که غم تو به دل دارد.
وقتی تو در کربلا مظلومانه به شهادت رسیدی، همه اهل آسمانها عزادار تو گشتند، فرشتگان برای غربت تو گریستند، مصیبت تو دل آنها را هم به درد آورد.
من هم امروز بر غربت تو اشک میریزم، داغ مصیبت تو دل مرا هم به درد آورده است.(1)
حسین جان!
زمین و زمان برای تو اشک ریخته است، نمیدانم این چه رازی است که در نام تو نهفته است که بیاختیار دلها را میشکند.
شنیدهام که وقتی پیامبران هم نام تو را شنیدند، اشک ریختند و بر مظلومیّت تو گریستند.
1) 32. «عن أبی حمزة الثُّمالی، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: إنّ اللّه وکّل بقبر الحسین علیهالسلام أربعة آلاف ملک شُعثاً غُبراً، یبکونه من طلوع الفجر إلی زوال الشمس، فإذا زالت هبط أربعة آلاف ملک وصعد أربعة آلاف ملک، فلم یزل یبکونه حتّی یطلع الفجر، ویشهدون لمن زاره بالوفاء، ویشیّعونه إلی أهله، ویعودونه إذا مرض، ویصلّون علیه إذا مات»: کامل الزیارات : 352 ؛ «عن الفُضَیل بن یَسَار، عن أحدهما علیهماالسلام، قال: إنّ علی قبر الحسین علیهالسلام أربعة آلاف ملک شُعثٌ غُبرٌ، یبکونه إلی یوم القیامة»: کامل الزیارات : 173 ؛ «عن حمّاد بن عیسی، عن ربعی، قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام بالمدینة: أین قبور الشهداء؟ فقال: ألیس أفضل الشهداء عندکم؟! والذی نفسی بیده، إنّ حوله أربعة آلاف ملک شُعثٌ غُبرٌ یبکونه إلی یوم القیامة»: کامل الزیارات ص 174، 217؛ «عن حنان بن سدیر فی حدیثٍ عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال - بعد ذکر فضیلة زیارة الإمام الحسین علیهالسلام - : زوروه ولا تجفوه، فإنّه سیّد الشهداء وسیّد شباب أهل الجنّة، وشبیه یحیی بن زکریا، وعلیهما بکت السماء والأرض»: قرب الإسناد : 99؛ «عن زرارة، عن عبد الخالق بن عبد ربّه، قال: سمعت أبا عبد اللّه علیهالسلام یقول: لم یجعل له من قبل سمیّاً الحسین بن علی، لم یکن له من قبل سمیّاً، ویحیی بن زکریا علیهالسلام لم یکن له من قبل سمیّاً، ولم تبک السماء إلاّ علیهما أربعین صباحاً . قال: قلت: ما بکاؤا؟ قال: کانت تطلع حمراء وتغرب حمراء»: کامل الزیارات : 182؛ «روی أبو بصیر عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال: إنّ الحسین علیهالسلام بکی لقتله السماء والأرض واحمرّتا، ولم تبکیا علی أحدٍ قطّ، إلاّ علی یحیی بن زکریا والحسین بن علی علیهماالسلام»: کامل الزیارات : 181، باب 28 حدیث رقم 3 و 4 ؛ «عن کُلَیب بن معاویة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال: کان قاتل یحیی بن زکریا ولد زِناً، وکان قاتل الحسین علیهالسلام ولد زِناً، ولم تبکِ السماء إلاّ علیهما»: کامل الزیارات : 161.
پیامبران خدا هم برای غربت و مظلومیّت تو اشک ریختهاند، آری! هر پیامبری که تو را یاد کرد، بر تو گریست.
اینجا کوه صفاست، همان کوهی که کنار کعبه است. نگاه کن! آدم(ع) را میبینی که بر فراز این کوه به سجده رفته است.(1)
او در حسرت بهشت است. خوشا به حال روزی که او در بهشت مهمان خدا بود و از همه نعمتهای آن استفاده میکرد، امّا شیطان او را فریب داد و او از بهشت رانده شد.
آدم پشیمان است، او با خدای خویش سخن میگوید تا گناهش را ببخشد. سجدههای او بسیار طولانی است. او ساعتها سر از سجده برنمیدارد، گریه میکند و اشک میریزد:
ای خدای مهربان! من بنده تو هستم، همواره مهربانی تو بیش از خشم توست. تو را میخوانم تا از گناهم درگذری که من به خودم ظلم کردهام!
صدایی به گوش آدم میرسد: سلام ای آدم!
آدم سر از سجده برمیدارد، او کیست به آدم سلام میکند؟
آدم جبرئیل را میبیند، جواب سلام او را میدهد. اکنون جبرئیل به او چنین میگوید: «خدا مرا به سوی تو فرستاده است، او گفته است تا به تو یاد بدهم چگونه دعا کنی تا توبهات قبول شود، ای آدم! تو باید خدا را به حقّ پنجنفر قسم بدهی، پس بگو: ای خدا تو را به حقّ محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین میخوانم».
آن روز، آدم این پنج نام را از جبرئیل شنید، او فهمید که این پنج نفر نزد خدا مقامی بس بزرگ دارند، امّا وقتی آدم نام حسین(ع) را از جبرئیل شنید، قلبش محزون شد.
1) 33. «وأمّا قوله «فَتَلَقَّی ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَ-تٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»، فإنّه حدّثنی أبی عن ابن أبی عمیر، عن أبان بن عثمان، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: إنّ آدم علیهالسلام بقی علی الصفا أربعین صباحاً ساجداً یبکی علی الجنّة وعلی خروجه من الجنّة من جوار اللّه عزّ وجلّ، فنزل علیه جبرئیل علیهالسلام فقال: یا آدم، مالک تبکی؟ فقال: یا جبرئیل، ما لی لا أبکی وقد أخرجنی اللّه من الجنّة من جواره وأهبطنی إلی الدنیا؟ فقال: یا آدم، تب إلیه، قال: وکیف أتوب؟...»: مستدرک الوسائل ج 9 ص 329، بحار الأنوار ج 11 ص 178 و ج 96 ص 35، جامع أحادیث الشیعة ج 10 ص 427، تفسیر القمّی ج 1 ص 44.
آدم نمیدانست چه رازی در نام حسین(ع) نهفته است. چرا با شنیدن نام او همه غمهای دنیا به دلش آمد. رو به جبرئیل کرد و گفت:
-- ای جبرئیل! چرا با شنیدن نام حسین، حزن و اندوه به دل من آمد؟
-- آی آدم! مصیبت حسین(ع)، بزرگترین مصیبتهاست.
-- آن چه مصیبتی است؟
-- روزی فرا میرسد که حسین در کربلا گرفتار دشمنانش میشود، همه یاران او کشته میشوند و او غریب و تنها میماند. آن روز حسین، تشنه است و جگرش از تشنگی میسوزد، او مردم را به یاری میطلبد امّا مردم پاسخ او را با شمشیرها میدهند. او مظلومانه شهید میشود و دشمنان، خیمههای زن و بچّههایش را آتش میزنند...
و آدم(ع) این سخنان را میشنود، اشک او جاری میشود... آنگاه خدا هم به احترام اشک بر حسین(ع)، توبه او را قبول میکند.(1)
سالیان سال بود که ابراهیم(ع) در حسرت داشتن فرزند بود و سرانجام خدا به او پسری زیبا به نام «اسماعیل» داد. وقتی اسماعیل جوانی رشید شد، خدا به او فرمان میدهد تا اسماعیل را در راه او قربانی کند.
ابراهیم(ع) باید ثابت کند که حاضر هست در راه خدا از فرزندش نیز بگذرد.
ابراهیم(ع) با پسرش به سوی قربانگاه حرکت میکنند. اسماعیل به پدر میگوید:
-- مگر ما به قربانگاه نمیرویم تا در راه خدا قربانی کنیم؟
-- آری! پسرم!
-- پس چرا قربانی با خود بر نداشتی؟ گوسفندی و یا شتری!
1) 34. «فی تفسیر قوله تعالی: «فَتَلَقَّی ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَ-تٍ»، أنّه رأی ساق العرش وأسماء النبیّ والأئمّة علیهمالسلام، فلقّنه جبرئیل: قل یا حمید بحقّ محمّد، یا عالی بحقّ علیّ، یا فاطر بحقّ فاطمة، یا محسن بحقّ الحسن والحسین ومنک الإحسان. فلمّا ذکر الحسین سالت دموعه وانخشع قلبه، وقال: یا أخی جبرئیل، فی ذکر الخامس ینکسر قلبی وتسیل عبرتی؟ قال جبرئیل: ولدک هذا یُصاب بمصیبة تصغر عندها المصائب، فقال: یا أخی وما هی؟ قال: یقتل عطشاناً غریباً وحیداً فریداً لیس له ناصر ولا معین، ولو تراه یا آدم وهو یقول: وا عطشاه، وا قلّة ناصراه، حتّی یحول العطش بینه وبین السماء کالدخان، فلم یجبه أحد إلاّ بالسیوف وشرب الحتوف، فیُذبح ذبح الشاة من قفاه، وینهب رحله أعداؤ، وتشهر رؤسهم هو وأنصاره فی البلدان، ومعهم النسوان، کذلک سبق فی علم الواحد المنّان. فبکی آدم وجبرئیل بکاء الثکلی»: بحار الأنوار ج 44 ص 245.
اشک در چشمان پدر حلقه میزند و میگوید: «ای عزیز دلم! تو همان قربانی من هستی، خدا به من دستور داده است که تو را در راه او قربانی کنم».
اسماعیل در جواب پدر میگوید: «ای پدر! آنچه خدا به تو فرمان داده است انجام بده».
آنان به قربانگاه میرسند. پدر، پسر را روی زمین به سمت قبله میخواباند، اکنون پسر چنین میگوید: «روی مرا بپوشان و دست و پایم را ببند».
او میخواست تا پدر مبادا نگاهش به نگاه او برخورد کند و در انجام فرمان خدا، ذرّهای تردید نماید.
همه فرشتگان ایستادهاند و این منظره را تماشا میکنند، ابراهیم(ع) «بسم اللّه» میگوید و کارد را بر گلوی پسر میکشد؛ امّا کارد نمیبرد، دوباره کارد را میکشد، زیر گلوی اسماعیل سرخ میشود. ابراهیم(ع) کارد را محکمتر فشار میدهد؛ امّا باز هم کارد نمیبرد، او کارد را بر سنگی میزند و سنگ میشکند.
صدایی در آسمان طنین میاندازد که ای ابراهیم! تو از امتحان موفّق بیرون آمدی. جبرئیل میآید و گوسفندی به همراه دارد و آن را به ابراهیم(ع) میدهد تا قربانی کند.(1)
قال: فجاء الغلام بالحمار والسکّین، فقال: یا أبتِ أین القربان؟ قال: ربّک یعلم أین هو، یا بنی أنت واللّه هو، إنّ اللّه قد أمرنی بذبحک، فانظر ماذا تری؟ قال: «یَ-أَبَتِ افعَل مَا تُؤمَرُ سَتَجِدُنِی إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصَّ-بِرِینَ». قال: فلمّا عزم علی الذبح قال: یا أبتِ، خمّر وجهی وشدّ وثاقی، قال: یا بنی الوثاق مع الذبح! واللّه لا أجمعهما علیک الیوم...: الکافی ج 4 ص 208، جامع أحادیث الشیعة ج 10 ص 349، التفسیر الصافی ج 6 ص 195، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 426، وراجع تاریخ الیعقوبی ج 1 ص 27.
ابراهیم(ع) پسرش را بار دیگر در آغوش میکشد و آن گوسفند را قربانی میکند و آماده بازگشت به سوی خانه میشوند.
در این هنگام خدا با ابراهیم(ع) سخن میگوید:
-- ای ابراهیم! از میان بندگان من چه کسی را بیشتر از همه دوست داری؟
-- میدانم که تو محمّد، آخرین پیامبر خود را بیش از همه بندگانت دوست داری، برای همین من هم او را بیش از همه دوست دارم.
-- ابراهیم! بگو بدانم آیا فرزند محمّد را بیشتر دوست داری یا فرزند خودت را؟
1) 35. «عن علی بن إبراهیم، عن أبیه ومحمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد والحسین بن محمّد، عن عبدویه بن عامر جمیعاً، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن أبان بن عثمان، عن أبی بصیر، أنّه سمع أبا جعفرٍ وأبا عبد اللّه علیهماالسلام یذکران أنّه لمّا کان یوم التوریة قال جبرئیل لإبراهیم علیهماالسلام: تروّه من الماء، فسُمّیت التوریة. ثمّ أتی منیً فأباته بها، ثمّ غدا به إلی عرفات، فضرب خباه بنَمِرَة دون عرفة، فبنی مسجداً بأحجارٍ بیض، وکان یُعرفُ أثرُ مسجد إبراهیم حتّی أُدخل فی هذا المسجد الذی بنَمِرَة، حیث یصلّی الإمام یوم عرفة، فصلّی بها الظهر والعصر، ثمّ عمد به إلی عرفات فقال: هذه عرفات فاعرف بها مناسکک، واعترف بذنبک، فسُمّی عرفات. ثمّ أفاض إلی المزدلفة، فسُمّیت المزدلفة؛ لأنّه ازدلف إلیها. ثمّ قام علی المشعر الحرام، فأمره اللّه أن یذبح ابنه، وقد رأی فیه شمائله وخلائقه، وأنس ما کان إلیه، فلمّا أصبح أفاض من المشعر إلی منیً، فقال لأُمّه: زوری البیتَ أنتِ وأحتبس الغلامَ، فقال: یا بنی، هات الحمار والسکّین حتّی أُقرّب القربان. فقال أبان: فقلت لأبی بصیر: ما أراد بالحمار والسکّین؟ قال: أراد أن یذبحه ثمّ یحمله فیجهّزه ویدفنه.
-- خدایا! من فرزند محمّد را بیشتر از فرزند خودم دوست میدارم.
-- ابراهیم! بدان که حسین، فرزند محمّد است، امّا روزی فرا میرسد که گروهی از مسلمانان جمع میشوند و حسین را مظلومانه به شهادت میرسانند. آنها سر از بدن حسین جدا میکنند...
اکنون، اشک از چشمان ابراهیم(ع) جاری میشود، به راستی چگونه میشود که مسلمانان، پسر پیامبر خود را با لب تشنه شهید میکنند؟(1)
زکریا(ع) یکی از پیامبران بزرگ خداست. او در مورد نام «پنجتن» مطالبی را شنیده است. او میداند که خدای بزرگ، از میان همه آفریدههای خود، پنج نفر را بیش از همه دوست دارد. خدا نور آنها را قبل از خلقت آسمانها و زمین آفریده است.
زکریا(ع) امروز میخواهد با نام این پنج نور مقدّس آشنا شود. او با خدای خویش سخن میگوید: «بار خدایا! نام آن بندگان عزیزت را به من یاد بده».
خدای مهربان، دعای زکریا را مستجاب میکند، به جبرئیل مأموریّت میدهد تا به زمین بیاید و نزد زکریا(ع) برود.
اکنون جبرئیل با زکریا سخن میگوید: «ای زکریا! خدایت به تو سلام میرساند و میگوید: تو از من خواستی تا نام بهترین بندگان خود را به تو یاد دهم. این نام آنهاست: محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین».
زکریا شکر خدا را به جای میآورد. او خیلی خوشحال است که به آرزوی خود رسیده است.
زکریا زبان به ذکر این پنج نام میگشاید، چند روز میگذرد، زکریا(ع) متوجّه نکتهای عجیب میشود. هر وقت دلش میگیرد، هر وقت غم و غصّههای دنیا به
1) 36. «عن الفضل قال: سمت الرضا علیهالسلام یقول: لمّا أمر اللّه عزّ وجلّ إبراهیم علیهالسلام أن یذبح مکان ابنه إسماعیل الکبش الذی أنزله علیه، تمنّی إبراهیم أن یکون قد ذبح ابنه إسماعیل بیده وأنّه لم یؤر بذبح الکبش مکانه؛ لیرجع إلی قلبه ما یرجع إلی قلب الوالد الذی یذبح أعزّ ولده علیه بیده، فیستحقّ بذلک أرفع درجات أهل الثواب علی المصائب، فأوحی اللّه عزّ وجلّ إلیه: یا إبراهیم، من أحبّ خلقی إلیک؟ فقال: یا ربّ، ما خلقت خلقاً هو أحبّ إلیَّ من حبیبک محمّد، فأوحی اللّه إلیه: أفهو أحبّ إلیک أم نفسک؟ قال: بل هو أحبّ إلیَّ من نفسی، قال: فوُلده أحبّ إلیک أم وُلدک؟ قال: بل وُلده، قال: بذبح وُلده ظلماً علی أیدی أعدائه أوجع لقلبک أو ذبح وُلدک بیدک فی طاعتی؟ قال: یا ربّ، بل ذبحه علی أیدی أعدائه أوجع لقلبی. قال: یا إبراهیم فإنّ طائفةً تزعم أنّها من أُمّة محمّد ستقتل الحسین ابنه من بعده ظلماً وعدواناً کما یُذبح الکبش، ویستوجبون بذلک سخطی. فجزع إبراهیم لذلک وتوجّع قلبه وأقبل یبکی، فأوحی اللّه عزّ وجلّ: یا إبراهیم، قد فدیت جزعک علی ابنک إسماعیل لو ذبحته بیدک بجزعک علی الحسین وقتله، وأوجبت لک أرفع درجات أهل الثواب علی المصائب، وذلک قول اللّه عزّ وجلّ «وَ فَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ» »: الخصال ص 59، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 187، الجواهر السنیة ص 251، بحار الأنوار ج 44 ص 226، التفسیر الصافی ج 4 ص 279، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 430، قصص الأنبیاء ص 150.
دلش میآید، وقتی نام محمّد و علی و فاطمه و حسن(ع) را به زبان میآورد، غمها از دلش میروند، دلش شاد میشود، امّا هر وقت که نام حسین(ع) را میآورد، غم به دلش میآید و اشک در چشمانش حلقه میزند!
این چه رازی است؟ این حسین(ع) کیست که نامش این چنین اشک مرا جاری میکند؟ چرا نام حسین، این گونه دلم را غرق اندوه میکند؟
زکریا هر چه فکر میکند، به نتیجهای نمیرسد، باید از خودِ خدا بپرسد که چه رازی در نام حسین(ع) است.
سرانجام او رو به آسمان میکند و به خدا چنین میگوید: «خدایا! تو نام پنجتن را به من یاد دادی، وقتی نام محمّد و علی و فاطمه و حسن را به زبان میآوردم، همه غم هایم فراموشم میشود، غصّهها از دلم میرود، امّا چه رازی است که وقتی نام حسین را میبرم، اشک در دیدگانم حلقه میزند؟».
امروز خدا برای زکریا(ع) از آینده میگوید، از کربلای حسین(ع)! از عطش او! از شهادت یاران او! از اسارت زن و بچّه او!
زکریا(ع) آن روز حکایت کربلا را میشنود، اشک میریزد، او سه روز از مسجد بیرون نمیآید، با هیچ کس دیدار نمیکند، سه روز برای حسین(ع) گریه میکند...(1)
نام من اُمّسَلمه است، همسر پیامبر هستم، یک روز پیامبر به من گفت: «همسرم! از تو میخواهم از اتاق بیرون بروی و هیچ کس را به اتاق راه ندهی».
من فهمیدم که پیامبر میخواهد تنها باشد، شاید فرشته وحی میخواست بر او نازل شود، نمیدانم. هر چه بود پیامبر دوست داشت لحظاتی تنها باشد. من از اتاق بیرون رفتم و کنار در ایستادم.
1) 37. «سأل إسحاق الأحمر الحجّة علیهالسلام عن قول اللّه تعالی «ک-هیعص»، فقال: هذه الحروف من أنباء الغیب أطلع اللّه علیه عبده زکریا، ثمّ قصّها علی محمّد صلیاللهعلیهوآله، وذلک أنّ زکریا سأل ربّه أن یعلّمه أسماء الخمسة، فأهبط علیه جبرئیل وعلّمه إیّاها، وکان زکریا إذا ذکر محمّداً وعلیّاً وفاطمة والحسن والحسین سری عنه همّه وانجلی کربه، وإذا ذکر الحسین غلبته العبرة ووقعت علیه الزفرة، فقال ذات یوم: إلهی إذا ذکرت أربعاً منهم تسلّیت بأسمائهم من همومی، وإذا ذکرت الحسین تدمع عینی وتثور زفرتی، فأنبأه اللّه فی قصّته فقال: «ک-هیعص»، فالکاف اسم کربلاء، والهاء هلاک العترة، والیاء یزید وهو ظالم للحسین، والعین عطشه، والصاد صبره. فلمّا سمع ذلک زکریا لم یفارق مسجده ثلاثة أیّام، ومنع الناس من الدخول علیه، وأقبل علی البکاء والنحیب...»: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 237، معانی الأخبار ص 28، بحار الأنوار ج 14 ص 178.
در این هنگام دیدم حسین(ع) به این سو میآید، او تقریباً شش سال دارد، حسین(ع) به سوی در اتاق میرود. من در فکر بودم چه کنم، آیا مانع رفتن او بشوم؟
با خود گفتم که پیامبر، نوه خود را خیلی دوست دارد و حتماً با دیدن نوهاش خوشحال میشود. حسین(ع) نزد پیامبر میرود.
لحظاتی میگذرد...یک وقت، صدای گریه پیامبر به گوشم میرسد.
خدای من! چه شده است؟ چرا پیامبر با صدای بلند گریه میکند؟ من تا به حال، صدای گریه پیامبر را اینگونه نشنیده بودم.
خدایا! چه کنم؟ آیا وارد اتاق بشوم؟ پیامبر به من گفت کسی وارد اتاق نشود. چه کنم؟ نگرانم. نکند اتّفاق بدی افتاده باشد؟
سرانجام نتوانستم طاقت بیاورم. در را باز کردم، دیدم که پیامبر نشسته است و حسین(ع) را روی زانوی خود نشانده است و دست به پیشانی او میکشد و گریه میکند.
جبرئیل برای پیامبر ماجرای کربلا را گفته است، پیامبر برای غربت و مظلومیّت فرزندش اشک میریزد، امّا چه رازی در پیشانی حسین(ع) بود؟ چرا پیامبر دست به پیشانی او میکشید و گریه میکرد؟
پیامبر از میان ما میرود، سالها میگذرد...
نزدیک سال 61 هجری میشود، کاروان حسین(ع) به سوی کربلا حرکت میکند، آن قدر پیر شدهام که نمیتوانم همراه او بروم و در مدینه میمانم.
مدّتی میگذرد، خبرهای کربلا به من میرسد، آن وقت میفهمم که چرا آن روز پیامبر دست به پیشانی حسین میکشید و گریه میکرد.
آری! عصر عاشورا که فرا رسید، دیگر هیچ یار ویاوری برای حسین نمانده بود، همه یاران او به خاک و خون افتاده بودند.
آری! حسین(ع) تنهای تنها شده بود. او رو به مردم کوفه کرد و با آنان سخن گفت: ای مردم! من مهمان شما هستم. شما مرا به سوی شهر خود دعوت کردید. من پسر دختر پیامبر شما هستم. چرا میخواهید خون مرا بریزید؟
دستور رسید تا بدن حسین(ع) را آماج تیرها کنند، یکی از کوفیان، به همراه خود تیر و کمان نداشت، او خم شد، از روی زمین، سنگ بزرگی را برداشت و پیشانی حسین(ع) را نشانه گرفت... سنگ آمد و آمد تا به پیشانی حسین(ع)اصابت کرد و خون از پیشانی حسین(ع) جاری شد...(1)
1) 38. «فلمّا رأی ذلک شمر بن ذی الجوشن، استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجّالة، وأمر الرماة أن یرموه، فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ»: الإرشاد ج 2 ص 111، روضة الواعظین ص 208، إعلام الوری ج 1 ص 468 ولیس فیه من «استدعی» إلی «الرجّالة»؛ «فوقف وقد ضعف عن القتال، أتاه حجر علی جبهته هشمها...»: مثیر الأحزان ص 73 .
حسین جان! اگر چه سالیان سال بعد از تو به این دنیا آمدم، گر چه در کربلا نبودم تا تو را یاری کنم، امّا من هرگز خود را در بند زمان و مکان نمیبینم، که هر روز عاشوراست و هر مکان، کربلاست!
گویا صدای تو را میشنوم که مرا به یاری میخوانی... تو غریب و تنها ماندهای.
چگونه تمنّای دل خود را پاسخ بدهم وقتی هنوز صدای تو را میشنوم که میگویی: چه کسی مرا یاری میکند؟
حسین جان! گریه من دست خودم نیست. اختیار اشک با من نیست.
تو در کربلا ایستادی و فریاد زدی: آیا کسی هست مرا یاری کند؟ در حسرت ماندهام که آن روز نبودم تا یاریت کنم!
بارها حکایت غربت تو را شنیدهام و اشک ریختهام، امّا باز هم اشک، مهمانِ چشمان من است. باز هم دریایِ دل، طوفانی شد، باز هم خورشید رنگ خون گرفت...(1)
عصر عاشوراست تو غریبانه، تنها و تشنه در وسط میدان ایستادهای. از پشت پرده اشک به یارانِ شهید خود نگاه میکنی. همه پر کشیدند و رفتند. چه با وفا بودند و صمیمی!
غم بر دل تو نشسته است، تو اکنون تنهای تنها شدهای. تو سوار بر اسب
1) 39. «یا أَبا عَبدِ اللّهِ، لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَجَلَّت وَعَظُمَتِ المُصیبَةُ بِکَ عَلَینا وَعَلی جَمیعِ أَهلِالإسْلامِ، وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِی السَّمواتِ عَلی جَمیعِ أَهلِ السَّمواتِ»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
خویش جلو میآیی. مهار اسب را میکشی و فریاد تو تا دوردست سپاه کوفه، طنین میاندازد: «آیا کسی هست تا از ناموس رسول خدا دفاع کند؟ آیا کسی هست که در این غربت و تنهایی، مرا یاری کند؟»(1)
فریاد غریبانه را پاسخی نبود امّا...
تو قرآنی را روی سر میگذاری و رو به سپاه کوفه چنین میگویی: «ای مردم! قرآن، بین من و شما قضاوت میکند. آیا من فرزند دختر پیامبر شما نیستم؟ چه شده که میخواهید خون مرا بریزید؟»(2)
هیچ کس جوابی نمیدهد. سکوت است و سکوت!
لشکر کوفه به سوی تو حمله میبرد. تو دفاع میکنی و به قلب سپاه حمله میبری.
فرصتی مییابی تا بار دیگر با این مردم سخن بگویی: «برای چه به خون من تشنهاید؟ گناه من چیست؟»
صدایی به گوش میرسد که دل تو را به درد میآورد و اشکت را جاری میکند: «ما تو را میکشیم چون کینه پدرت را در سینه داریم».(3)
اشک در چشم تو حلقه میزند. تو که خود این همه مظلوم هستی، اکنون برای مظلومیّت پدرت گریه میکنی!
تو در میدان ایستادهای که ناگهان، باران تیر و سنگ و نیزه باریدن میگیرد. تو گاهی نگاهی به خیمهها میکنی، گاه نگاهی به مردم کوفه، این مردم، میزبانان تو هستند، آنها تو را به شهر خود دعوت کردهاند و اکنون مهمان نوازی به اوج خود رسیده است!!
سنگباران، تیر باران!
آماج تیرها بر بدن تو مینشیند، وای، خدایا! چه میبینم! سنگی به پیشانی تو
1) 40. «لمّا رأی الحسین علیهالسلام مصارع فتیانه وأحبّته، عزم علی لقاء القوم بمهجته، ونادی : هل من ذابٍّ یذبّ عن حرم رسول اللّه؟...»: بحار الأنوار ج 45 ص 46 .
2) 41. «قال هشام بن محمّد : لمّا رآهم الحسین علیهالسلام مصرّین علی قتله، أخذ المصحف ونشره وجعله علی رأسه ...»: تذکرة الخواصّ ص 252.
3) 42. «یا ویلکم! أتقتلونی علی سنّةٍ بدّلتها؟... فقالوا له : إنّا نقتلک بغضاً لأبیک...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 80 .
اصابت میکند و خون از پیشانی تو جاری میشود.(1)
لحظهای صبر میکنی، امّا دشمن امان نمیدهد و این بار تیری زهر آلود بر قلب تو مینشیند.(2)
نمیدانم چه کسی این تیر را میزند. امّا این تیر برای امام حسین(ع) از همه تیرها سختتر است. صدای تو در دشت کربلا میپیچد: «خدایا! من به رضایِ تو راضی هستم».(3)
تیر به سختی در سینهات فرو رفته است. چارهای نیست باید تیر را بیرون بیاوری. به زحمت، تیر را بیرون میآوری و خون میجوشد.(4)
خونها را جمع میکنی و به سوی آسمان میپاشی و میگویی: «بار خدایا! همه این بلاها در راه تو چیزی نیست».(5)
فرشتگان همه در تعجّباند. تو کیستی که با خدا اینگونه سخن میگویی. قطرهای از آن خون به زمین بر نمیگردد. آسمان سرخ میشود. تاکنون هیچ کس آسمان را این گونه ندیده است. این سرخی خون توست که در آسمانِ غروب، مانده است.(6)
بار دیگر خون در دست خود میگیری و این بار صورت خود را با آن رنگین میکنی. تو میخواهی این گونه به دیدار پیامبر بروی.(7)
خونی که از بدنت رفته است، باعث ضعف تو میشود. دشمن فرصت را غنیمت میشمارد و از هر طرف با شمشیرها میآیند و هفتاد و دو ضربه شمشیر بر بدن تو مینشیند و تو از روی اسب با صورت به زیر میآیی.(8)
صدای مناجات تو به گوش میرسد: «در راه تو بر همه این سختیها صبر میکنم».(9)
تو جلوه صبر خدایی! در اوج قلّه بلا ایستادهای و شعار توحید و خداپرستی سر میدهی!
1) 43. «فلمّا رأی ذلک شمر بن ذی الجوشن، استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجّالة، وأمر الرماة أن یرموه، فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ»: الإرشاد ج 2 ص 111؛ روضة الواعظین؛ «فوقف وقد ضعف عن القتال، أتاه حجر علی جبهته هشمها...»: مثیر الأحزان ص 73 .
2) 44. «فوقف یستریح وقد ضعف عن القتال،... فأتاه سهم محدّد مسموم له ثلاث شعب، فوقع فی قلبه»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 34، بحار الأنوار ج 45 ص 53 .
3) 45. «فقال الحسین علیهالسلام : بسم اللّه وباللّه وعلی ملّة رسول اللّه»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 34؛ «فرماه ... وأبو أیّوب الغنوی بسهمٍ مسموم فی حلقه، فقال علیهالسلام : بسم اللّه ولا حول ولا قوّة إلاّباللّه، وهذا قتیلٌ فی رضی اللّه»: المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 111، بحار الأنوار ج 45 ص 55 .
4) 46. «ثمّ ضعف من کثرة انبعاث الدم بعد إخراج السهم من وراء ظهره، وهو ملقیً فی الأرض»: مثیر الأحزان ص 73 .
5) 47. «فإذا امتلأت قال : اللّهمّ إنّ هذا فیک قلیل»: الدرّ النظیم ص 551 .
6) 48. «فلمّا امتلأت دما رمی بها إلی السماء، فما رجع من ذلک قطرة، وما عُرفت الحمرة فی السماء حتّی رمی الحسین بدمه إلی السماء ...»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 34 بحار الأنوار ج 45 ص 53 .
7) 49. «وقال : هکذا واللّه أکون حتّی ألقی جدّی محمّدا وأنا مخضوب بدمی»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 34، بحار الأنوار ج 45 ص 53 .
8) 50. «وقد أصابته اثنتان وسبعون جراحة»: مثیر الأحزان ص 73 .
9) 51. «وقال : صبراً علی قضائک یا ربّ، لا إله سواک، یا غیاث المستغیثین...»: موسوعة کلمات الإمام الحسین ص 615.
زینب(س) در حالی که بر سر و سینه میزند به سوی تو میدود، تو را در خاک و خون میبیند در حالی که دشمنان، دور تو را محاصره کردهاند.(1)
او فریاد میزند: «وای برادرم!».(2)
زینب به عُمَرسعد رو میکند و با لحنی غمناک میگوید: «وای بر تو! برادرم را میکشند و تو نگاه میکنی».(3)
عُمَرسعد رویش را از زینب(س) برمیگرداند. زینب رو به سپاه کوفه میکند: «آیا در میان شما یک مسلمان نیست؟».(4)
هیچ کس جواب زینب(س) را نمیدهد...
تو با صدایی آرام با خدای خویش سخن میگویی: «صَبراً علی قَضائِکَ یا رَبِّ»؛ «در راه تو بر بلاها صبر میکنم».(5)
اکنون بدن تو از زخم شمشیر و تیر چاک چاک شده است، سرت شکسته و سینهات شکافته شده است، زبانت از خشکی به کام چسبیده و جگرت از تشنگی میسوزد. قلبت نیز، داغدار عزیزان است.
با این همه باز هم به خیمهها نگاه میکنی و همه نیرو و توان خود را بر شمشیر میآوری و آن را به کمک میگیری تا برخیزی، امّا همان لحظه ضربهای از نیزه و شمشیر، بار دیگر تو را به زمین میزند.(6)
شمر به سوی تو میآید، او خنجری در دست دارد... تو پیامبر را صدا میزنی: «یا ج---دّاه، یا م-ُح-مَّداه!»...(7)
آسمان تیره و تار میشود. طوفان سرخی همه جا را فرا میگیرد و خورشید، یکباره خاموش میشود و تو به سوی آسمانها اوج میگیری.(8)
1) 52. «أسرع فرسک شاردا، وإلی خیامک قاصدا، محمحما باکیا، فلمّا رأین النساء جوادک مخزیا، ونظرن سرجک علیه ملویّا...»: المزار الکبیر ص 504 ح 9، مصباح الزائر ص 233، بحار الأنوار ج 101 ص 322 ح 8 .
2) 53. «خرجت زینب من باب الفسطاط وهی تنادی : وا أخاه! وا سیّداه! وا أهل بیتاه! لیت السماء انطبقت علی الأرض، ولیت الجبال تدکدکت...»: بحار الأنوار ج 45 ص 54 .
3) 54. «فقالت : یا عمر بن سعد! أیُقتل أبو عبد اللّه وأنت تنظر إلیه؟...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 452، بحار الأنوار ج 45 ص 55 .
4) 55. «فنادت : ویحکم، أما فیکم مسلم؟ فلم یجبها أحد بشیء»: الإرشاد ج 2 ص 112، وراجع أنساب الأشراف ج 3 ص 409 .
5) 56. «صبراً علی قضائک یا ربّ...»: موسوعة کلمات الإمام الحسین ص 615.
6) 57. «وحُملت الرؤوس علی أطراف الرماح، وکانت اثنین وسبعین رأسا، جاءت هوازن منها باثنین وعشرین رأسا ...»: الأخبار الطوال ص 259 .
7) 58. «لمّا قُتل الحسین بن علیّ علیهماالسلام، کسفت الشمس کسفة بدت الکواکب نصف النهار، حتّی ظننّا أنّها هی»: المعجم الکبیر ج 3 ص 114 ح 2838، تهذیب الکمال ج 6 ص 433 الرقم 1323، تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 228، کفایة الطالب ص 444، الصواعق المحرقة ص 194، راجع تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 226، أنساب الأشراف ج 3 ص 413، کامل الزیارات ص 182 ح 249، مجمع البیان ج 6 ص 779 وج 9 ص 98، تأویل الآیات الظاهرة ج 1 ص 302، التبیان فی تفسیر القرآن ج 9 ص 233، الطرائف ص 203 ح 293، الصراط المستقیم ج 3 ص 124، تفسیر القرطبی ج 16 ص 141، تذکرة الخواصّ ص 274، شرح الأخبار ج 3 ص 544 ح 1115، التبصرة ج 2 ص 16، إثبات الوصیّة ص 178، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 580، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 312 الرقم 48؛ «وینادی فی السماء : قُتل واللّه الحسین بن علی بن أبی طالب...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 84 .
8) 59. این قسمت را از دیگر خود به نام «هفت شهر عشق» برگرفتهام.
در مصیبت تو اشک میریزم، میدانم که اشک بر تو همچون ستارهای است در شب تاریک تا کسی راه را گم نکند، آن کس که بر تو میگرید، هرگز ذلّت را نخواهد پذیرفت.
اکنون با خود فکر میکنم چرا کسانی که نماز میخواندند و خود را پیرو پیامبر میدانستند، خون تو را ریختند؟
آنها به پیامبر ایمان داشتند، امّا چرا تو را اینگونه به شهادت رساندند؟
من میخواهم بدانم چه اتّفاقی افتاد. چه شد که تاریخ این گونه رقم خورد.
چرا عدّهای برای رضای خدا به روی تو شمشیر کشیدند.
مصیبت تو این است ای حسین!
آنان که در کربلا به جنگ تو آمدند، خیال میکردند با کشتن تو بهشت بر آنان واجب میشود.
به راستی چرا این چنین شد؟ این باور از کجا شکل گرفت؟ چرا ظلم و ستم به شما که خاندان پاک پیامبر بودید یک ارزش شد؟ چرا؟
من دنبال پاسخ سؤل خود هستم.
من از دشمنان تو بیزار هستم، از کسانی که امروز هم با نام و یاد تو، دشمن هستند، بیزارم!
من با دوستان تو، دوست هستم و با دشمن تو، دشمن هستم، من فریاد بر میآورم: بار خدایا! همه آنانی که باعث قتل مولای من شدند را لعنت کن!
تاریخ را میخوانم، حوادث بعد وفات پیامبر را مرور میکنم، چیزهای زیادی را میفهمم، آری! پایه و اساس ظلم بر تو را کسانی گذاشتند که بعد از پیامبر، خلافت را از آنِ خود کردند.
من هرگز زبان به ناسزا باز نمیکنم، میدانم که قرآن از من خواسته است هرگز به دشمنان هم ناسزا نگویم، فقط دشمنان تو را لعن میکنم و از خدا میخواهم آنان را از رحمت خود دور کند.
به کربلا میآیم، روز عاشوراست و در جستجوی تو آمدم. تو را در گودی قتلگاه مییابم، خاک کربلا را از خون تو سرخ مییابم، پیکر صدچاک یارانت را میبینم که همچون پروانههای عاشق، جان خویش را فدای تو نمودهاند.
این صدای زینب است که به گوش میرسد: «ای رسول خدا!نگاه کن، ببین، این حسین توست که به خون خود آغشته است».(1)
مرثیه جانسوز زینب«»، همه را به گریه واداشته است. خواهر تو به سوی پیکرت میآید.
همه نگاه میکنند که زینب«» میخواهد چه کند؟ او دست میبرد و بدن چاک چاک تو را از روی زمین برمیدارد و سر به سوی آسمان میکند: «بار خدایا! این قربانی را از ما قبول کن».(2)
من در این میان ایستادهام، به فکر فرو رفتهام، صدای «اللّه اکبر» سپاه کوفه بلند است. آنان نام خدا را بر زبان جاری میکنند، آری! آنان خود را مسلمان میدانند و
1) 60. «وصاحت زینب : یا محمّداه، صلّی علیک ملیک السماء، هذا حسین بالعراء، مزمّل بالدماء ...»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 39؛ «بأبی المهموم حتّی قضی، بأبی العطشان حتّی مضی، بأبی من یقطُر شیبه بالدماء»: بحار الأنوار ج 45 ص 58، وراجع المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 113 .
2) 61. «اللّهمّ تقبّل منّا هذا القربان»: حیاة الإمام الحسین ج 2 ص 301.
اینگونه تو را به شهادت رساندند؟
ای حسین!
من از این مردم، بیزارم، لعنت خدا بر این مردم باد، من از راه و روش آنان دوری میکنم، از رفتار و کردار اینان بیزارم. خدا این قوم را به عذاب سخت خود گرفتار سازد.
آنانی که به روی تو شمشیر کشیدند، آنانی که تیر و نیزه پرتاب کردند، آنان که به سوی تو سنگ زدند، آنان که برای کشتن تو در این صحرا جمع شدند، همه و همه را دشمن میدارم، همه را نفرین میکنم، از همه آنان بیزارم.
اینان که من میبینم سیهزار سربازند که در این صحرا جمع شدهاند، باید ببینم چه کسی تو را شهید کرد؟ باید او را لعنت کنم. قدری به زمان گذشته باز میگردم، به ساعتی قبل...وقتی تو در گودال قتلگاه افتاده بودی و با خدای خویش سخن میگفتی.
تو ساعتی است که بر روی خاک گرم کربلا افتادهای، هیچ کس جرأت نمیکند، تو را به شهادت برساند.(1)
بدن تو از زخم شمشیر و تیرها، چاکچاک شده است و جگرت از تشنگی میسوزد، تو باز هم حمد و ثنای خدا را بر زبان داری!
عُمَرسعد کناری ایستاده است. هیچ کس حاضر نیست قاتل تو باشد. او فریاد میزند: «عجله کنید، کار را تمام کنید».(2)
وعده جایزهای بزرگ به سپاهیان داده میشود، امّا باز هم کسی جرأت انجام دستور را ندارد. جایزه، زیاد و زیادتر میشود، تا اینکه سِنان به سوی حسین میرود امّا او هم دستش میلرزد و شمشیر را رها کرده و فرار میکند.
شمر با عصبانیّت به دنبال سِنان میدود:
1) 62. «لقد مکث طویلاً من النهار، ولو شاء الناس أن یقتلوه لفعلوا، ولکنّهم کان یتّقی بعضهم ببعض ...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 452، أنساب الأشراف ج 3 ص 409، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 572، المنتظم ج 5 ص 340.
2) 63. «ویقول عمر بن سعد : ویلکم! عجّلوا بقتله...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 82؛ «فقال عمر بن سعد لرجلٍ عن یمینه : انزل ویحک إلی الحسین فأرحه ..»: بحار الأنوار ج 45 ص 54، وراجع مروج الذهب ج 3 ص 71 .
-- چه شد که پشیمان شدی؟
-- وقتی حسین به من نگاه کرد، به یاد حیدر کرّار افتادم. برای همین، ترسیدم و فرار کردم.
-- تو در جنگ هم ترسویی. مثل اینکه باید من کار حسین را تمام کنم.
اکنون شمر به سوی تو میآید. وای بر من! چه میبینم؟ اکنون شمر بالای سر تو ایستاده است. شمر، نگاهی به تو میکند و لبهای تو را میبیند که از تشنگی خشکیده است. او به تو میگوید: «ای حسین! مگر تو نبودی که میگفتی پدرت کنار حوض کوثر میایستد و دوستانش را سیراب میسازد؟ صبر کن، به زودی از دست او سیراب میشوی».(1)
اکنون او میخواهد امام را به شهادت برساند. وای بر من، چه میبینم! او بر روی سینه خورشید نشسته است:
-- کیستی که بر سینه من نشستهای؟
-- من شمر هستم.
-- ای شمر! آیا مرا میشناسی؟
-- آری! تو حسین پسر علی هستی و جدّ تو رسول خدا و مادرت زهراست.
-- اگر مرا به این خوبی میشناسی پس چرا قصد کشتنم را داری؟
-- برای اینکه از یزید جایزه بگیرم.(2)
این عشق به دنیاست که روی سینه تو نشسته است! شمر به کشتن تو مصمّم است و خنجری در دست دارد...صدایی به گوش میرسد: «وای حسین کشته شد».(3)
من شمر را لعنت میکنم، زیرا او بود که تو را به شهادت رساند، امّا باید بدانم در عاشورا چه کسی فرمانده این سپاه بود؟ چه کسی دستور حمله را داد؟ من باید او را
1) 64. «ألست تزعم أنّ أباک علی حوض النبیّ یسقی من أحبّه؟ فاصبر حتّی تأخذ الماء من یده»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 36، بحار الأنوار ج 45 ص 56 .
2) 65. «ففتح عینیه فی وجهه، فقال له الحسین : یا ویلک! من أنت، فقد ارتقیت مرتقیً عظیماً؟ فقال له شمر : الذی رکبک هو الشمر بن ذی الجوشن...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 83.
3) 66. «وینادی فی السماء : قُتل واللّه الحسین بن علی بن أبی طالب...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 84 ؛ «لمّا قُتل الحسین بن علیّ علیهماالسلام، کسفت الشمس کسفة بدت الکواکب نصف النهار، حتّی ظننّا أنّها هی»: المعجم الکبیر ج 3 ص 114 ح 2838، تهذیب الکمال ج 6 ص 433 الرقم 1323، تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 228، کفایة الطالب ص 444، الصواعق المحرقة ص 194، راجع تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 226، أنساب الأشراف ج 3 ص 413، کامل الزیارات ص 182 ح 249، مجمع البیان ج 6 ص 779 وج 9 ص 98، تأویل الآیات الظاهرة ج 1 ص 302، التبیان فی تفسیر القرآن ج 9 ص 233، الطرائف ص 203 ح 293، الصراط المستقیم ج 3 ص 124، تفسیر القرطبی ج 16 ص 141، تذکرة الخواصّ ص 274، شرح الأخبار ج 3 ص 544 ح 1115، التبصرة ج 2 ص 16، إثبات الوصیّة ص 178، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 580، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 312 الرقم 48.
بشناسم، او همه کاره این حادثه است.
باید به زمان عقبتر بروم، زمانی که لشکر کوفه میخواست حمله را آغاز کند: سواره نظام، پیاده نظام، تیراندازها و نیزه دارها همه آماده و مرتّب ایستادهاند. عُمَرسعد با تشریفات خاصّی در جلوی سپاه قرار میگیرد. او فرمانده بیش از سی هزار نیرو است. همه منتظر دستور او هستند.
این صدای عُمَرسعد است که به گوش میرسد: «ای لشکر خدا، پیش به سوی بهشت»!(1)
صدای او بار دیگر سکوت کربلا را میشکند: «ای سربازان من! اگر در این جنگ کشته شوید، شما شهید هستید و به بهشت میروید. شما در راه خدا جهاد میکنید. حسین از دین خدا خارج شده و میخواهد در امّت اسلامی اختلاف بیندازد. شما برای حفظ و بقای اسلام شمشیر میزنید».
مظلومیّت حسین«» فقط در تشنگی و کشته شدنش نیست. یکی دیگر از مظلومیّتهای او این است که دشمنان برای رسیدن به بهشت، با او جنگیدند. برای این مصیبت نیز، باید اشک ماتم ریخت که حسین«» را به عنوان دشمن خدا معرّفی کردند!
حسین جان!
تبلیغات عُمَرسعد کاری کرده که مردم نادان و بیوفای کوفه، باور کردهاند که تو از دین خارج شدهای و کشتن تو واجب است.
عُمَرسعد تصمیم گرفته است تا اوّل، یاران تو را تیر باران کند، همه تیراندازان آماده شدهاند، امّا اوّلین تیر را چه کسی میزند؟
این عُمَرسعد است که روی زمین نشسته است و تیر و کمانی در دست دارد. او آماده است تا اوّلین تیر را پرتاب کند. او بار دیگر فریاد میزند: «ای مردم! شاهد باشید که من خودم نخستین تیر را به سوی حسین و یارانش پرتاب کردم».(2)
1) 67. «یا خیل اللّه ارکبی وأبشری ... فرکب فی الناس، ثمّ زحف نحوهم بعد صلاة العصر، وحسین جالس أمام بیته محتبیا بسیفه، إذ خفق برأسه علی رکبتیه، وسمعت أُخته زینب الصیحة، فدنت من أخیها فقالت : یا أخی! أما تسمع الأصوات قد اقتربت؟ ...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 416، أنساب الأشراف ج 3 ص 391.
2) 68. «ثمّ رمی عمر بن سعد إلی أصحاب الحسین علیهالسلام، وقال : اشهدوا لی عند الأمیر أنّی أوّل من رمی»: مثیر الأحزان ص 41.
تیر از کمان عُمَرسعد جدا میشود و به طرف یاران تو پرتاب میشود. جنگ آغاز میشود. عُمَرسعد فریاد میزند: «در کشتن حسین که از دین بر گشته است، شک نکنید».(1)
هزاران تیر به سوی تو و یارانت میآید. میدان جنگ با فرو ریختن تیرها سیاه شده است!
یاران تو، عاشقانه و صبورانه خود را سپر بلای تو میکنند، زمین رنگ خون به خود میگیرد و عاشقان بال و پر میگشایند و تنهای تیر باران شده بر خاک میافتند...
برای شناخت بیشتر عُمَرسعد باید به زمان عقبتر بروم. باید به هشت روز قبل بروم، روز دوم محرم، زمانی که خبر رسید تو در راه کوفه هستی.
فرماندار کوفه، ابنزیاد در قصر خود نشسته است و با خود فکر میکند. او میخواهد برای سپاه کوفه فرماندهای انتخاب کند. در کنار او، سرداران او ایستادهاند، سرانجام ابنزیاد رو به عُمَرسعد میکند و میگوید:
-- ای عُمَرسعد! تو باید برای جنگ با حسین بروی!
-- قربانت شوم، خودت دستور دادی تا من به «ری» بروم.(2)
-- آری! امّا در حال حاضر جنگ با حسین برای ما مهمتر از ری است. وقتی که کار حسین را تمام کردی میتوانی به ری بروی.
-- ای امیر! کاش مرا از جنگ با حسین معاف میکردی!
-- بسیار خوب، میتوانی به کربلا نروی. من شخص دیگری را برای جنگ با حسین میفرستم. ولی تو هم دیگر به فکر حکومت ری نباش!(3)
در درون عُمَرسعد آشوبی برپا میشود. او خود را برای حکومت ری آماده کرده بود. امّا حالا همه چیز رو به نابودی است. او کدام راه را باید انتخاب کند: جنگ با
1) 69. «یا أهل الکوفة، لا ترتابوا فی قتل من مرق من الدین»: تاریخ الطبری ج 3 ص 323، الإرشاد ج 2 ص 102.
2) 70. «کان عمر بن سعد بن أبی وقاصّ قد ولاّه عُبید اللّه بن زیاد الری، وعهد إلیه عهده ...» : تاریخ الطبری ج 5 ص 389، تهذیب الکمال ج 6 ص 427 الرقم 1323، تهذیب التهذیب ج 1 ص 592 الرقم 1577، مقاتل الطالبیّین ص 112، الأمالی للشجری ج 1 ص 192.
3) 71. «سِر إلی الحسین، فإذا فرغنا ممّا بیننا وبینه سِرتَ إلی عملک، فاستعفاه ، فقال : نعم، علی أن تردّ عهدنا...» : الکامل فی التاریخ ج 2 ص 555؛ «قد عفیتک فاردد إلینا عهدنا الذی کتبناه لک، واجلس فی منزلک نبعث غیرک» : الفتوح ج 5 ص 85، مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 1 ص 239، وراجع مطالب السؤول ص 75، کشف الغمّة ج 2 ص 259 .
حسین و به دست آوردن حکومت ری، یا سرپیچی از نبرد با حسین و از دست دادن حکومت.
حکومت ری، حکومت بر تمامی مناطق مرکزی ایران است. منطقه مرکزی ایران، زیر نظر حکومت کوفه است و دل بریدن از آن، کار آسانی نیست.
عُمَرسعد به ابنزیاد میگوید: «به من فرصت بده تا فکر کنم».(1)
ابنزیاد لبخند میزند و با درخواست عُمَرسعد موافقت میکند. عُمَرسعد به خانه میرود، شب را تا به صبح فکر میکند و سرانجام حکومت ری را انتخاب میکند و آماده میشود تا سپاه کوفه را به سوی کربلا ببرد.
حسین جان! من عُمَرسعد را لعنت میکنم، زیرا اگر سخنان او نبود، اگر فریبکاری او نبود، هرگز این همه سپاه به جنگ تو نمیآمد.
ابنزیاد خوب میدانست که کسی باید فرمانده سپاه کوفه باشد که بتواند با اسم خدا و دین، مردم را به جنگ با تو تشویق کند.
فقط عُمَرسعد میتوانست این نقش را به خوبی بازی کند و جوانان کوفه را فریب بدهد و به آنان بگوید که برای رسیدن به بهشت، به جنگ تو بیایند. فقط عُمَرسعد میتوانست کشتن تو را مایه نجات اسلام معرّفی کند.
عُمَرسعد در کوفه، به عنوان دانشمندی وارسته معروف است. او از خاندان قریش است و در میان مردم، به عنوان فامیل پیامبر مطرح است. او از نسل عبد مناف ( پدربزرگِ پیامبر ) است، مردم به او عقیده زیادی دارند.(2)
این عُمَرسعد بود که خلافت یزید را میراث جاودانه پیامبر معرّفی کرد و حکم داد که هر کس با مقام خلافت مخالفت کند، کشتن او واجب است.
من از عُمَرسعد بیزارم و میدانم که در هر زمان، ممکن است افرادی مثل او پیدا شوند که برای رسیدن به دنیا و ریاست شیرین دنیا، دین را دستمایه کنند.
1) 72. «قال عمر بن سعد : أمهلنی الیوم حتّی أنظر. قال : فانصرف عمر یستشیر نُصَحاءه...» : تاریخ الطبری ج 5 ص 409، تاریخ مدینة دمشق ج 45 ص 49، أنساب الأشراف ج 3 ص 385، وراجع المنتظم ج 5 ص 336، تذکرة الخواصّ ص 247؛ «قال علیّ علیهالسلام لعمر بن سعد : کیف أنت إذا قمتَ مقاما تُخیّر فیه بین الجنّة والنار، فتختار النار؟» : تهذیب الکمال ج 21 ص 359 الرقم 2439، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 683، تاریخ مدینة دمشق ج 45 ص 49، تذکرة الخواصّ ص 247، کنز العمّال ج 13 ص 674 ح 37723، مثیر الأحزان ص 50، أنساب الأشراف ج 3 ص 385.
2) 73. «عمر بن سعد بن أبی وقّاص، مدنی ثقه، کان یروی عن أبیه أحادیث...» : معرفة الثقات ج 2 ص 166؛ «عمر بن سعد بن أبی وقّاص، مالک بن أهیب بن عبد مناف القرشی» : الأعلام للزرکلی ج 3 ص 87؛ «أمّا نسب الإمام الحسین : حسین بن علی بن أبی طالب بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف، ولا یخفی علیک أنّ جدّهم واحد وهو عبد مناف».
کسانی که سخنان عُمَرسعد را شنیدند، باور کردند که تو از دین خارج شدهای، آنان برای رضای خدا شمشیر به دست گرفتند و به جنگ تو آمدند.
این کاری است که عُمَرسعد کرد.
سخن از ابنزیاد هم به میان آمد، همان که فرماندار کوفه بود. او بود که عُمَرسعد را مأمور کرد تا سپاه کوفه را به کربلا ببرد.
من از ابنزیاد هم بیزار هستم. بار خدایا! ابنزیاد را لعنت کن و از رحمت خود دور بدار.
ای حسین!
نگاه من به شهر کوفه دوخته شده است. آن وقتی که مردم کوفه برای تو نامه نوشتهاند و تو را به شهر خود دعوت کردند، در آن هنگام، ابنزیاد، فرماندار بصره بود. به یزید خبر رسید که در کوفه آشوب به پا شده است، برای همین او ابنزیاد را به سوی کوفه فرستاد.
ابنزیاد میدانست که هیجده هزار نفر با مسلمبنعقیل بیعت کردهاند. او با خود فکر میکرد که چگونه وارد شهر کوفه شود. ابن زیاد میدانست که نمیتواند در مقابل هجده هزار سرباز جان بر کف مسلم مقابله کند.
او به سوی کوفه آمد، به دروازه شهر رسید، صبر کرد تا شب فرا رسیده و هوا تاریک شود. آنگاه لباسی بر تن کرد تا شبیه تو شود. او چهره خود را با پارچهای میپوشاند، فقط چشمانش دیده میشد. او ظاهر خود را به شکلی درآورد که همه با نگاه اوّل خیال کنند که تو به کوفه آمدهای.(1)
حسین جان!
وقتی او به دروازه شهر کوفه رسید یکی از اطرافیان او فریاد زد: «مولای ما آمده است».
1) 74. «فأقبل ابن زیاد فی وجوه البصرة حتّی قدم الکوفة متلثّماً، فما مرّ علی مجلسٍ من مجالسهم فیسلّم، إلاّ قالوا: وعلیک السلام یا بن رسول اللّه، وهم یظنّون أنّه الحسین...»: الإرشاد ج 2 ص 44.
مردم کوفه ذوق زده شده و به سرعت دور او حلقه زدند، یکی گفت: «ای فرزند پیامبر! به شهر ما خوش آمدی». دیگری گفت: «در شهر ما چهل هزار سرباز جنگی، گوش به فرمان تو هستند».(1)
ابن زیاد هیچ سخنی نمیگفت؛ زیرا میترسید مردم متوجّه حیله او شوند. او فقط به این فکر میکرد که هر چه سریعتر خود را به قصر حکومتی کوفه (دار الإماره) برساند.(2)
ابن زیاد خود را به نزدیکی قصر حکومتی رساند و وارد قصر شد. مردم بعد از مدّتی فهمیدند آن کسی که وارد قصر شده، ابنزیاد بوده است.(3)
نام ابنزیاد ترس را بردلهای مردم کوفه نشاند، آنها ابنزیاد را میشناختند، میدانستند که او رحم ندارد.
بعد از مدّتی، ابنزیاد، نماینده تو، مسلم بن عقیل را دستگیر کرد و او را به شهادت رساند، ابن زیاد فضای کوفه را آنچنان از ترس و وحشت آکنده کرد که مردم دیگر فقط به فکر حفظ جان خود بودند. آنها فراموش کردند که برای تو نامه نوشتند و تو را به این شهر دعوت کردهاند.
آری! من ابن زیاد را لعنت میکنم، زیرا او بود که کوفیان را برای کشتن تو بسیج نمود و آن سپاه را به کربلا فرستاد. او بود که دستور قتل تو را صادر کرد.
وقتی عُمَرسعد به کربلا رسید، ابن زیاد برای او این نامه را فرستاد: «ای عُمَرسعد، من تو را به کربلا نفرستادم تا از حسین دفاع کنی و اینقدر وقت را تلف کنی. بدون درنگ از حسین بخواه تا با یزید بیعت کند و اگر قبول نکرد جنگ را شروع کن و حسین را به قتل برسان. فراموش نکن که تو باید بدن حسین را بعد از کشته شدنش، زیر سم اسبها قرار بدهی، زیرا او ستمکاری بیش نیست».(4)
ابنزیاد همه کاره کوفه بود و او مردم کوفه را برای کشتن تو بسیج کرد، امّا به
1) 75. «جعلوا یقبّلون یده ورجله، فقال عُبید اللّه: لشدّ ما فسد هؤلاء»: الطبقات الکبری لابن سعد ترجمة الإمام الحسین علیهالسلام ص 65.
2) 76. «فلا یمرّ بمجلسٍ فیسلّم علیهم، إلاّ قالوا: وعلیک السلام یابن رسول اللّه، یظنّونه الحسین، فنزل القصر...»: سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306، الإصابة لابن حجر ج 2 ص 70.
3) 77. «فسمعها إنسان خلفه، فنکص إلی القوم الذین اتّبعوه من أهل الکوفة علی أنّه الحسین، فقال: أیّ قوم ابن مرجانة، والذی لا إله إلاّ غیره...»: تاریخ الطبری ج 4 ص 268، الإرشاد ج 2 ص 44.
4) 78. «بسم اللّه الرحمن الرحیم، أمّا بعد، فقد بلغنی کتابک، وفهمت ما ذکرتَ، فاعرِض علی الحسین أن یبایع لیزید بن معاویة...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 411؛ «أمّا بعد، فإنّی لم أبعثک إلی الحسین لتطاوله الأیّام، ولا لتمنّیه السلامة والبقاء، ولا لتکون شفیعه إلیَّ ...»: الأخبار الطوال ص 255، المنتظم ج 5 ص 336؛ «إن أبوا فازحف إلیهم حتّی تقتلهم وتمثّل بهم؛ فإنّهم لذلک مستحقّون، فإن قُتل حسین فأوطئ الخیل صدره وظهره ...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 414، أنساب الأشراف ج 3 ص 391 .
راستی چه کسی این فرمان را به ابنزیاد داد؟ چه کسی ابنزیاد را به فرمانداری کوفه منصوب کرد؟
آری! یزید که خود را خلیفه مسلمانان میدانست، دستور چنین کاری را داده است. او فرمان قتل تو و یاران تو را صادر کرد.
من اکنون یزید را لعنت میکنم و از او بیزاری میجویم.
خوب است بار دیگر به زمان گذشته برگردم، به چند ماه قبل، وقتی که یزید خبردار شد که مردم کوفه خود را برای قیامی بزرگ آماده میکنند. او به فکر چاره افتاد و مشاور خود را به حضور طلبید.
سِرجون، مردی مسیحی است که معاویه در شرایط سخت، با او مشورت میکرد، بعد از مرگ معاویه، دیگر سِرجون به دربار حکومتی نیامده است؛ اکنون یزید دستور داده است تا هر چه زودتر او را به قصر فرا خوانند تا با کمک او بتواند بر اوضاع کوفه مسلّط شود.
سِرجون وارد قصر میشود و یزید را بسیار آشفته میبیند. یزید رو به سِرجون میکند و میگوید: «بگو من چه کسی را امیر کوفه کنم تا بتوانم آن شهر را نجات دهم».
سِرجون به فکر فرو میرود و بعد از لحظاتی چنین میگوید: «اگر پدرت، معاویه، اکنون اینجا بود، آیا سخن او را قبول میکردی؟».(1)
سِرجون نامهای را به یزید نشان میدهد که به مهر و امضای معاویه میباشد و در آن نامه، حکومت کوفه به ابن زیاد سپرده شده است.
سِرجون با نگاهی پر معنا به یزید میگوید: «نگاه کن! این نامه معاویه، پدرت است که میخواست ابن زیاد را امیر کوفه نماید؛ امّا مرگ به او مهلت نداد، اگر میخواهی کوفه را آرام و فتنهها را خاموش کنی، باید شهر کوفه را در اختیار ابن زیاد قرار دهی؛ این تنها راه نجات توست».(2)
1) 79. «کان یزید علیه ساخطاً، وکان قد همّ بعزله، وکان علی البصرة»: تهذیب الکمال للمزّی ج 6 ص 423، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306.
2) 80. «فقال له سِرجون: أرأیت لو نُشر لک معاویة کنت تأخذ برأیه؟ قال نعم، فأخرج عهد عُبید اللّه علی الکوفة ، فقال : هذا رأی معاویة ، ومات وقد عهد بهذا الکتاب . فأخذ برأیه وجمع الکوفة والبصرة لعبید اللّه...»: الکامل فی التاریخ ج 4 ص 23، الإرشاد ج 2 ص 42، تاریخ الطبری ج 4 ص 265؛ «وکان سِرجون أشار علی یزید بتقدیم عبد اللّه، وهو إذّاک عنه ساخط...»: درر السمط فی خبر السبط ص 97؛ «فقال: یا سِرجون، ما الذی عندک فی أهل الکوفة، فقد قدم مسلم بن عقیل وقد بایعه الترابیة للحسین بن علی - رضی اللّه عنهما -؟ فقال له سِرجون: أتقبل منّی ما أشیر به علیک؟...»: کتاب الفتوح ج 5 ص 36.
یزید پیشنهاد سِرجون را میپذیرد و فرمان حکومت کوفه را برای ابن زیاد مینویسد.
ابن زیاد امیر شهر بصره میباشد و در آن شهر ترس و وحشت زیادی ایجاد کرده است. اکنون ابن زیاد به حکومت کوفه نیز منصوب میشود. دو شهر مهمّ عراق در اختیار ابن زیاد قرار میگیرد تا هر طور که بتواند، قیام مردم عراق را خاموش کند. اکنون یزید به ابنزیاد چنین مینویسد: «خبرهایی از کوفه رسیده که مسلمبنعقیل وارد آن شهر شده است و گروه زیادی با او بیعت کردهاند، وقتی نامه من به دست تو رسید، سریع به سوی کوفه بشتاب و دستور دستگیری مسلم را بده و در این زمینه سختگیری کن، تو باید مسلم را به قتل برسانی. بدان اگر در دستور من کوتاهی کنی، هیچ بهانهای را از تو قبول نخواهم کرد».(1)
هنوز صبح نشده است که دروازه شهر دمشق باز میشود و اسب سواری با سرعت به سوی بصره به پیش میتازد.
او مأمور است تا نامه یزید را هر چه سریعتر به بصره برده و به ابن زیاد برساند.(2)
ای حسین! یزید از همان لحظه اوّلی که به خلافت رسید، میخواست خون تو را بریزد و تو را در شهر مدینه به قتل برساند.
یزید میدانست که تو هرگز خلافت او را قبول نخواهی کرد، برای همین این نامه را به فرماندار مدینه (ولید بن عُتبه) نوشت: «آگاه باش که پدرم، معاویه از دنیا رفت. او رهبری مسلمانان را به من سپرده است. وقتی نامه به دست تو رسید حسین را نزد خود حاضر کن و از او برای خلافت من بیعت بگیر و اگر از بیعت خودداری کرد او را به قتل برسان و سرش را برای من بفرست».(3)
یزید به خیال خود میخواست تو را غافلگیر کند و تو را در همان مدینه به قتل
1) 81. «أمّا بعد، فإنّ شیعتی من أهل الکوفة کتبوا إلیَّ فخبّرونی أنّ مسلم بن عقیل یجمع الجموع ویشقّ عصا المسلمین، وقد اجتمع علیه خلق کثیر من شیعة أبی تراب، فإذا وصل إلیک کتابی هذا فسر حین تقرأه حتّی تقدم الکوفة... فالعجل العجل العجل»: کتاب الفتوح ج 5 ص 36؛ «فسر حین تقرأ کتابی هذا حتّی تأتی أهل الکوفة فتطلب ابن عقیل...»: تاریخ الطبری ج 4 ص 265.
2) 82. «ثمّ دفع الکتاب إلی مسلم بن عمرو الباهلی، ثمّ أمره أن یجدّ السیر إلی عبد اللّه بن زیاد»: کتاب الفتوح ج 5 ص 37.
3) 83. «کتب یزید بن معاویة إلی الولید بن عتبة - وکان أمیرا بالمدینة - یأمره بأخذ البیعة له علی أهلها، وخاصّة علی الحسین بن علیّ علیهماالسلام، ویقول له : إن أبی علیک فاضرب عنقه وابعث إلیَّ برأسه» : مثیر الأحزان ص 23، بحار الأنوار ج 44 ص 324؛ «إذا أتاک کتابی هذا، فأحضر الحسین بن علیّ وعبد اللّه بن الزبیر، فخذهما بالبیعة لی، فإن امتنعا فاضرب أعناقهما، وابعث لی برؤوسهما ...» : تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 241 .
برساند، امّا خواست خدا چیز دیگری بود، تو باید به کربلا بیایی و پیام تو اینگونه به تمام جهانیان برسد.
من یزید را لعنت میکنم، زیرا او بود که فرمان قتل تو را داد، این واقعیّت تاریخ است و هیچکس نمیتواند آن را انکار کند.
ای حسین! امروز عاشوراست، و اینجا ایستادهام و بر مظلومیّت تو اشک میریزم. باید به آینده بروم، وقتی که سر تو را برای یزید به شام میبرند. چه میبینم، اینجا قصر یزید است و او اکنون بر تخت خود نشسته و بزرگان شام را دعوت کرده است تا شاهد جشن پیروزی او باشند.
سربازان، سر تو را داخل قصر میبرند. یزید دستور میدهد سر را داخل طشتی از طلا بگذارند، و در مقابل او قرار دهند.
همه در حال نوشیدن شراب هستند و یزید نیز، مشغول بازی شطرنج است.(1)
نوازندگان مینوازند و رقّاصان میرقصند. مجلس جشن است و یزید با چوب بر لب و دندان تو میزند و خنده مستانه میکند و شعر میخواند: «لَعِبَت هاشم بالمُلکِ فَلا / خبرٌ جاءَ وَ لا وَحیٌ نَزَل... بنی هاشم با حکومت بازی کردند، نه خبری از آسمان آمده است و نه قرآنی، نازل شده است!
کاش پدرانم که در جنگ بَدر کشته شدند، زنده بودند و امروز را میدیدند. کاش آنها بودند و به من میگفتند: «ای یزید، دست مریزاد!». آری! من سرانجام، انتقام خون پدران خود را گرفتم».(2)
همگان از سخن یزید حیران میشوند که او چگونه کفر خود را آشکار نموده است. در جنگ بدر بزرگان بنیاُمیّه با شمشیر حضرت علی«»، به هلاکت رسیده بودند و از آن روز بنیاُمیّه کینه بنیهاشم را به دل گرفتند.
آنها همواره در پی فرصتی برای انتقام بودند و بدینگونه این کینه و کینهتوزی
1) 84. «لمّا حُمل رأس الحسین بن علی علیهالسلام إلی الشام، أمر یزید - لعنه اللّه - فوُضع ونُصبت علیه مائدة، فأقبل هو - لعنه اللّه - وأصحابه یأکلون ویشربون الفقاع...»: عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 1 ص 25، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 419، وسائل الشیعة ج 25 ص 363.
2) 85. «إنّه لمّا دخل علیّ بن الحسین علیهماالسلام وحرمه علی یزید، وجیء برأس الحسین علیهالسلام ووُضع بین یدیه فی طست، فجعل یضرب ثنایاه بمخصرة کانت فی یده، وهو یقول : لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء ولا وحی نزل...»: الاحتجاج ج 2 ص 122 ح 173، مثیر الأحزان ص 101، المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 114، المسترشد ص 510، الخرائج والجرائح ج 2 ص 580، بحار الأنوار ج 45 ص 157 ح 5 .
به فرزندان آنها نیز، به ارث رسید. امّا مگر شمشیر علی«» چیزی غیر از شمشیر اسلام بود؟ مگر بنیاُمیّه نیامده بودند تا پیامبر را بکشند؟ مگر ابوسُفیان در جنگ اُحُد قسم نخورده بود که خون پیامبر را بریزد؟
علی«» برای دفاع از اسلام، آن کافران را نابود کرد. مگر یزید ادّعای مسلمانی نمیکند، پس چگونه است که هنوز پدران کافر خود را میستاید؟
چگونه است که میخواهد انتقام خون کافران را بگیرد؟ اکنون معلوم میشود که چرا تو حاضر نشدی با یزید بیعت کنی. آن روز کسی از کفر یزید خبر نداشت، امّا امروز همه متوجّه شدهاند که اکنون کسی خلیفه مسلمانان است که حتّی قرآن را هم قبول ندارد!
به راستی چه کسی یزید را به عنوان رهبر مسلمانان انتخاب نمود؟ چه کسی او را به عنوان خلیفه معرّفی کرد؟
این کار، کارِ معاویه بود، معاویه قبل از مرگ خویش برای یزید از مردم بیعت گرفت و او را خلیفه بعد از خود معرّفی کرد.
معاویه تلاش زیادی نمود و به بزرگان جهان اسلام پول و وعدههای زیادی داد و کاری کرد که آنان با یزید بیعت کردند. معاویه پایهگذار همه ظلمهایی است که یزید انجام داد.
معاویه از پذیرفتن حکم علی«» خودداری کرد و با علی«» جنگ نمود و خونهای زیادی از مسلمانان را ریخت، او با نقشه خود امام حسن«» را مسموم نمود و حجر بن عدی را (که یکی از یاران باوفای علی«» بود) مظلومانه شهید کرد و باعث کشته شدن عمّار در جنگ «صفّین» شد، او دستور داد تا بر همه منبرها علی«» را ناسزا بگویند...(1)
1) 86. «کان أوّل عمل عمله معاویة بعد أن استولی علی الحکم، أن کتب یلعنوا علیّاً علی المنابر»: بحار الأنوار ج 37 ص 264، الغدیر ج 3 ص 200 و ج 6 ص 337 و ج 10 ص 257، سنن الترمذی ج 5 ص 301، فتح الباری ج 7 ص 60.
من یزید و پدرش معاویه را شناختم. من از آنان بیزار هستم، اکنون میخواهم ابوسفیان را بشناسم.
ابوسفیان، پدرِ معاویه است، او پدربزرگِ یزید است. ابوسفیان کسی است که پیامبر بارها و بارها او را لعنت کرده است، زیرا او برای نابودی اسلام تلاش زیادی نمود.
او در سال دوم هجری با سپاهی به جنگ پیامبر آمد و جنگ بدر واقع شد و خدا سپاه اسلام را یاری نمود.
در سال سوم هجری نیز فرمانده سپاه کفر در جنگ احد بود. صدای او در احد پیچیده بود که از بتها به بزرگی یاد میکرد، او تصمیم داشت تا آن روز، هر طور که هست پیامبر را به قتل برساند، امّا خدا پیامبرش را حفظ نمود.
در سال پنجم هجری هم ابوسفیان، جنگ احزاب را فرماندهی میکرد، او با قبیلهها و یهودیان حجاز سخن گفت و آنان را برای جنگ با پیامبر تشویق نمود و سپاه بزرگی با فرماندهی او به سوی مدینه هجوم بردند که این بار هم موفّق نشدند کاری از پیش ببرند.(1)
در سال هشتم، پیامبر شهر مکّه را فتح نمود و ابوسفیان مسلمان شد، امّا او هرگز دست از کینه و دشمنی با پیامبر برنداشت. او حتّی یک بار با دوستان خود تصمیم گرفت تا پیامبر را به قتل برساند.
پیامبر همراه با مسلمانان به سوی مدینه در حال حرکت هستند، سال دهم هجری است و مراسم حجّ به پایان رسیده است. پیامبر در غدیر خم، علی«» به عنوان جانشین خود معرّفی کرده است و اکنون به سوی مدینه میرود.
شب است و هوا تاریک است، کاروان باید از دل این کوهها عبور کند، راه مدینه از دل این کوهها میگذرد .
1) 87. «وکانت الأحزاب عشرة آلاف، وهم ثلاثاً، عساکر وملاک، أمرها لأبی سفیان، أی المدبّر لأمرها والقائم بشأنها»: السیرة الحلبیة ج 2 ص 613، أعیان الشیعة ج 1 ص 262.
کاروان وارد این منطقه کوهستانی میشود و در میان درّهای به راه خود ادامه میدهد . راه عبور باریکتر و تنگتر میشود . اینجا گردنهای است که عبور از آن بسیار سخت است ، همه باید در یک ستون قرار گیرند و عبور کنند .
شتر پیامبر اوّلین شتری است که از گردنه عبور میکند ، پشت سر او ، حذیفه و عمّار هستند . اینجا «عَقَبه هَرشا» است ، همه مسافران مدینه باید از این مسیر بروند .(1)
پیامبر بر روی شتر خود سوار است ، در دل شب ، فقط پرتگاهی هولناک به چشم من میآید . همه باید خیلی مواظب باشند، اگر ذرهای غفلت کنند به درون درّه میافتند.
ناگهان صدایی به گوش پیامبر میرسد . این جبرئیل است که با پیامبر سخن میگوید : «ای محمّد ! عدّهای از منافقان در بالای همین کوه کمین کردهاند و تصمیم به کشتن تو گرفتهاند» .(2)
خداوند پیامبر را از خطر بزرگ نجات میدهد . جبرئیل ، پیامبر را از راز بزرگی آگاه میکند ، رازی که هیچ کس از آن خبر ندارد .
عدّهای از منافقان تصمیم شومی گرفتهاند ، رئیس آنان، ابوسفیان است. آنان تصمیم گرفتند تا پیامبر را ترور کنند و در دل شب خود را به بالای این کوه رساندند .(3)
آنها چهارده نفر هستند و میخواهند با نزدیک شدن شتر پیامبر ، سنگ به سوی شتر پیامبر پرتاب کنند . آن وقت است که شتر پیامبر از این مسیر باریک خارج خواهد شد و در دل این درّه عمیق سقوط خواهد کرد و با سقوط شتر ، پیامبر کشته خواهد شد .
این نقشه آنهاست و آنها منتظرند تا لحظاتی دیگر نقشه خود را اجرا کنند . امّا خدا به پیامبر قول داده است که او را از فتنهها حفظ کند . خدا جبرئیل را میفرستد
1) 88. «عَقَبة هَرشَی إلی ذات الأصافر میلان، ثمّ إلی الجُحفَة، ولیس بین الطریقین إلاّ میلین»: معجم ما استعجم ج 3 ص 954.
2) 89. «قعدوا له فی العقبة وهی عقبة أَرشَی هَرشَی بین الجُحفَة والأبواء، فقعدوا عن یمین العقبة...»: تفسیر القمّی ج 1 ص 174، بحار الأنوار ج 31 ص 632؛ «اتّفقوا علی أن یَنفِروا بالنبیّ ناقتَهُ علی عقبة هَرشَی، وقد کانوا عملوا مثل ذلک فی غزوة تبوک»: بحار الأنوار ح 28 ص 97.
3) 90. «والرأی أن نقتل محمّداً قبل أن یدخل المدینة... فقعد سبعة عن یمین العقبة...»: إقبال الأعمال ج 2 ص 249.
تا به پیامبر خبر بدهد .
جبرئیل نام آن منافقان را برای پیامبر میگوید و پیامبر با صدای بلند آنها را صدا میزند .
صدای پیامبر در دل کوه میپیچد ، منافقان با شنیدن صدای پیامبر میترسند . عمّار و حذیفه ، شمشیر خود را از غلاف میکشند و از کوه بالا میروند ، منافقان که میبینند راز آنها آشکار شده است ، فرار میکنند . خدا را شکر که صدمهای به پیامبر نمیرسد . آن شب پیامبر ابوسفیان را لعنت کرد، او میدانست که همه این کارها نقشه اوست.(1)
وَلَعَنَ اللّهُ آلَ زِیادٍ وَآلَ مَروانَ، وَلَعَنَ اللّهُ بَنی أُمَیَّةَ قاطِبَةً، وَلَعَنَ اللّهُ ابنَ مَرجانَةَ، وَلَعَنَ اللّهُ عُمَرَ بنَ سَعدٍ، وَلَعَنَ اللّهُ شِمراً، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً أَسرَجَت وَأَلجَمَت وَتَنَقَّبَت لِقِتالِکَ.
یا أَبا عَبدِاللّهِ، إنّی أَتَقَرَّبُ إلی اللّهِ وَإلی رَسُولِهِ وَإلی أمیرِ المُؤمِنینَ وَإلی فاطِمَةَ وَإلَی الحَسَنِ وَإلَیکَ بِمُوالاتِکَ، وَبِالبَراءَةِ مِمَّن قاتَلَکَ وَنَصَبَ لَکَ الحَربَ، وَبِالبَراءَةِ مِمَّن أَسَّسَ أَساسَ الظُّلمِ وَالجَورِ عَلَیکُم، وَأَبرَأُ إلَی اللّهِ وَإلی رَسُولِهِ مِمَّن أَسَسَّ أَساسَ ذلِکَ وَبَنی عَلَیهِ بُنیانَهُ، وَجَری فی ظُلمِهِ وَجَورِهِ عَلَیکُم وَعلی أَشیاعِکُم، بَرِئتُ إلَی اللّهِ وَإلَیکُم مِنهُم، وَأَتَقَرَّبُ إلَی اللّهِ ثُمَّ إلَیکُم بِمُوالاتِکُم وَمُوالاةِ وَلِیِّکُم، وَبِالبَراءَةِ مِن أَعدائِکُم وَالنّاصِبینَ لَکُمُ الحَربَ، وَبِالبَراءَةِ مِن أَشیاعِهِم وَأَتباعِهِم. إنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم، وَحَربٌ لِمَن حارَبَکُم، وَوَلِیٌّ لِمَن والاکُم، وَعَدُوٌّ لِمَن عاداکُم»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
1) 91. «فَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً أَسَّسَت أَساسَ الظُّلمِ وَالجَورِ عَلَیکُم أَهلَ البَیتِ، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً دَفَعَتکُم عَن مَقامِکُم وَأَزالَتکُم عَن مَراتِبِکُمُ الَّتی رَتَّبَکُمُ اللّهُ فیها، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً قَتَلَتکُم، وَلَعَنَ اللّهُ المُمَهِّدینَ لَهُم بِالتَّمکینِ مِن قِتالِکُم، بَرِئتُ إلَی اللّهِ وَإلَیکُم مِنهُم وَمِن أَشیاعِهِم وَأَتباعِهِم وَأَولِیائِهِم. یا أَبا عَبدِ اللّهِ، إنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم، وَحَربٌ لِمَن حارَبَکُم إلی یَومِ القِیامَةِ.
خدایا! من از «بنیاُمیّه» بیزار هستم، من با ابوسفیان، معاویه و یزید و همه کسانی که از خاندان بنیاُمیّه هستند و در حقّ خاندان پیامبر ظلم کردند، دشمن هستم.
پیامبر همواره و در هر محفل و مجلسی، بنیاُمیّه را لعنت میکرد. بنیاُمیّه، خاندانی هستند که همواره در طول تاریخ با خاندان پیامبر دشمنی داشتند.
اُمیّه کسی است که سالها قبل از ظهور اسلام زندگی میکرد. فرزندان و نوادگان او، به «بنیاُمیّه» مشهور شدند.
جدّ پیامبر اسلام، «عبدمناف» است. عبدمناف از نسل حضرت ابراهیم«» بود. عبدمناف دو پسر به نام «هاشم» و «عبدشَمس» داشت. پیامبر از نسل، «هاشم» است، به همین خاطر نسلِپیامبر را به «بنیهاشم» معروف شدند.
«عبدشَمس» سفری به شام (سوریه) نمود، او در آنجا بندهای برای خود خریداری کرد. نام آن بنده، اُمیّه بود. عبدشمس، اُمیّه را به مکّه آورد و او را به عنوان «فرزندخوانده» خود انتخاب کرد، از آن روز به بعد همه مردم، اُمیّه را از خاندان قریش شناختند و خیال میکردند که او هم از نسل ابراهیم«» است، در حالی که اصل او از روم بود!(1)
به هر حال، اُمیّه ازدواج نمود و صاحب فرزندان زیادی شد، به فرزندان و نوادگان او، «بنی اُمیّه» گفتند.
1) 92. «وشأن أُمیة بن عبد الشمس شأن العوامّ، فإنّه لم یکن من صلب عبد الشمس بن عبد مناف، وإنّما هو عبدٌ من الروم، فاستخلفه عبد الشمس فنُسب إلیه کما نسب العوامّ إلی خویلد، فبنو أُمیة جمیعهم لیسوا من صلب قریش، وإنّما هم ملحقون بهم، وتصدیق ذلک جواب أمیر المؤنین علیهالسلام لمعاویة لمّا کتب إلیه: إنّما نحن وأنتم بنو عبد مناف، فکتب فی جوابه علیهالسلام: لیس المهاجر کالطلیق، ولیس الصریح کاللصیق. وهذا شهادة من أمیر المؤنین علی علیهالسلام علی بنی أُمیة أنّهم لصایق، ولیسوا بصحیح النسب إلی عبد مناف، ولم یستطع معاویة إنکار ذلک»: إلزام النواصب ص 183، وراجع مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 362، بحار الأنوار ج 33 ص 105، الغدیر ج 3 ص 254 و ج 10 ص 151، شرح نهج البلاغة لابن الحدید ج 15 ص 117.
مردم خیال میکردند که «بنیاُمیّه» با «بنیهاشم»، فامیل هستند، آنها خیال میکردند که این دو خاندان، پسرعموهای هم هستند، در حالی که این چنین نبود، نسل «بنیهاشم» به حضرت ابراهیم«» میرسید و نسل «بنیاُمیّه» به غلامی از کشور روم!
بنیاُمیّه همواره با بنیهاشم دشمنی داشتند، تا این که پیامبر اسلام به پیامبری مبعوث شد، آن روز، بزرگ «بنیاُمیّه»، ابوسفیان بود که تلاش زیادی کرد تا اسلام را نابود کند.(1)
به راستی چگونه بنیاُمیّه توانستند قدرت را به دست بگیرند؟ مسلمانان میدانستند که ابوسفیان، دشمن درجه یک اسلام بوده است، پس چگونه حاضر شدند که پسر او، معاویه را به عنوان خلیفه قبول کنند و قدرت را به دست او بدهند؟
آخر مسلمانان که از رفتار و کردار «بنیاُمیّه» خبرداشتند، چرا آنان حکومت و رهبری آنان را قبول کردند؟
باید تاریخ را بخوانم، اوّلین بار چگونه پای بنیاُمیّه به حکومت باز شد؟
عُمَر، خلیفه دوّم، اوّلین کسی بود که پای بنیاُمیّه را به حکومت باز کرد، او معاویه را به عنوان فرماندار شام انتخاب نمود و به او فرصت داد تا در شام زمینه حکومت خویش را فراهم نماید.(2)
بعد از مرگ عُمَر، عثمان خلیفه سوم شد، عثمان، از بنیاُمیّه بود، او از نوادگان «اُمیّه» بود. (عثمان بن عفّان بن ابیالعاص بن اُمیّه).
با آغاز خلافت عثمان، حکومت بنیاُمیّه آغاز شد، روزی که عثمان به عنوان خلیفه سوم انتخاب شد، عثمان همه فامیل خود (بنیاُمیّه) را در جلسهای جمع
1) 93. نسب پیامبر این چنین است: «محمّد پسر عبداللّه پسر عبد المطلب پسر هاشم پسر عبد مناف». همچنین مردم نسب ابوسفیان این چنین میشناسند: «ابوسفیان پسر حرب پسر امیة پسر عبد شمس پسر عبد مناف»، مردم خیال میکنند که اصل ونسب پیامبر وابوسفیان، به «عبدمناف» میرسد.
2) 94. «وکان معاویة عامله [عامل عمر] علی الشام»: فتوح الشام ج 1 ص 92، فتوح البلدان ج 1 ص 234، بحار الأنوار ج 31 ص 54.
کرد، ابوسفیان آن روز بسیار خوشحال بود، او باور نمیکرد که به این زودی بنیاُمیّه بتوانند همه کاره جهان اسلام شوند. او از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید.
ابوسفیان آن روز رو به دیگران کرد و گفت: «گوی خلافت را فقط میان خودتان رد و بدل کنید، مواظب باشید که از این پس، خلافت به دست غیر شما نیفتد».(1)
عثمان، فرصت بیشتر و بهتری به معاویه داد تا در شام، پایههای حکومت خود را محکم کند، عثمان پولهای زیادی به بنیاُمیّه داد، حکومت شهرهای مختلف را به آنان واگذار کرد.
آری! معاویه با کمک پولها و فرصتهایی که عثمان به او داد، توانست حکومت خود در شام را ثابت کند، وقتی عثمان کشته شد، حضرت علی«» به خلافت رسید. علی«» فرمان داد تا معاویه از حکومت شام کنارهگیری کند، امّا معاویه قبول نکرد.(2)
آری، معاویه با تبلیغات زیاد، مردم شام را فریب داد و آنان را به جنگ با علی«» بسیج نمود و جنگ «صفّین» روی داد.
در جنگ صفّین هم وقتی لشکر علی«» نزدیک پیروزی بود، معاویه دستور داد تا قرآنها را بر سر نیزهها کنند و با مکر و حیله از شکست خود جلوگیری نمود.
آری! من در کربلا ایستادهام و دارم تاریخ را مرور میکنم، عثمان در همه ظلمهایی که امروز شد، شریک است، اگر او به معاویه آن فرصتها را نمیداد، معاویه هرگز به خلافت نمیرسید، هرگز یزید به خلافت نمیرسید و هرگز کربلا شکل نمیگرفت. عثمان در همه این ظلمها شریک است.
سخن به اینجا رسید که عثمان، خلیفه سوم مسلمانان از بنیاُمیّه بود. به راستی
1) 95. «أنشدکم باللّه، هل تعلمون أنّ أبا سفیان دخل علی عثمان حین بویع فی مسجد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فقال: یا بن أخی، هل علینا من عین؟ فقال: لا، فقال أبو سفیان: تداولوا الخلافة یا فتیان بنی أُمیة، فوالذی نفس أبی سفیان بیده، ما من جنّةٍ ولا نار»: الاحتجاج ج 1 ص 409، بحار الأنوار ج 44 ص 78.
2) 96. «لمّا بویع أمیر المؤنین علیّ بن أبی طالب، بلغه أنّ معاویة قد توقّف عن إظهار البیعة له، وقال: إن أقرّنی علی الشام وأعمالی التی ولاّنیها عثمان بایعته...»: الأمالی للطوسی ص 87، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 268، بشارة المصطفی ص 403، بحار الأنوار ج 32 ص 384.
چگونه شد که عثمان، به عنوان خلیفه سوم معین شد؟
وقتی عُمَر در بستر بیماری بود، وصیّت کرد تا بعد از او شورای شش نفره، خلیفه بعدی را معین کنند. او با زیرکی تمام، به گونهای اعضای این شورا را انتخاب کرد که یقین داشت از این شورا، فقط عثمان به عنوان خلیفه معین خواهد شد.
عُمَر اعضای شورا را این گونه انتخاب نمود: علی«»، طلحه، زبیر، عثمان، سعد، ابنعوف.(1)
قرار بود آنها در مدّت سه روز بعد از مرگ عُمَر، خلیفه را از میان خود انتخاب کنند و اگر بعد از سه روز، آنها خلیفه را معین نکردند، گردن همه با شمشیر زده شود.
عُمَر در واقع، با زیرکی تمام، عثمان را به عنوان خلیفه بعدی انتصاب کرد، البتّه ظاهر کار به گونهای است که مردم خیال میکنند شورا بوده است. آری! این شورا یک بازی سیاسی برای فریب مردم بود.
عُمَر میدانست که شاید طلحه و زبیر به علی«» رأی بدهند،، امّا میدانست که هرگز ابنعوف و سعد به علی«» رأی نخواهند داد، زیرا ابنعوف، شوهرِخواهر عثمان است، معلوم است که او به عثمان رأی میدهد.
امّا به راستی سعد به چه کسی رأی خواهد داد؟ اگر تاریخ را بخوانیم میبینیم که پدر و برادر او از دشمنان بزرگ اسلام بودند و همراه با سپاه مکّه به مدینه هجوم آورده و میخواستند اسلام را نابود سازند، آن دو کافر با شمشیر علی«» کشته شده بودند. معلوم است که سعد هرگز به علی«» رأی نمیدهد!
شورای خلافت شش نفره است. ممکن است علی«» و عثمان، رأی مساوی بیاورند. عُمَر دستور داد تا اگر 2 نفر رأی مساوی آوردند، کسی خلیفه است که ابنعوف به او رأی داده باشد. یعنی یک امتیاز ویژه برای عثمان!
1) 97. منظور از سعد، «سعد بن ابی الوقاص» میباشد. منظور از ابنعوف، «عبد الرحمن بن عوف» است.
آری! ابنعوف، شوهرِ خواهرِ عثمان است. معلوم است که او به عثمان رای میدهد!
بعد از مرگ عُمَر، همین اتّفاق هم افتاد، طلحه و زبیر به علی«» رأی دادند و ابنعوف و سعد هم به عثمان. خوب، طبق دستور عُمَر، خلیفه کسی بود که ابنعوف به او رأی داده بود.(1)
اکنون دانستم که عُمَر، کسی بود که پایهگذار حکومت عثمان بود، این عُمَر بود که خلافت و حکومت را به بنیاُمیّه سپرد، هم معاویه را در شام منصوب کرد و هم عثمان را به عنوان خلیفه بعد از خود.
آری! عُمَر هم در همه ظلمها و ستمهایی که بر حسین«» شد، سهم دارد، اگر او معاویه را حاکم شام نمیکرد، اگر او مقدّمات خلافت عثمان را فراهم نمیکرد، هرگز حادثه کربلا شکل نمیگرفت.
ای حسین! در کربلا ایستادهام، پیکر غرق به خون تو را میبینم، من از دشمنان تو بیزاری میجویم، من همه آنان را لعنت میکنم!
من از شمر و عُمَرسعد به ابنزیاد (فرماندار کوفه) رسیدم.
از ابنزیاد به یزید رسیدم و از یزید به پدرش، معاویه رسیدم.
از معاویه به عثمان رسیدم و از عثمان به عُمَر رسیدم.
من فهمیدم که عُمَر، ریشه و اساس همه این ظلمها میباشد. دانستم که این عُمَر بود که باعث شد تا بنیّاُمیّه حکومت و خلافت را بر دست بگیرند و اینگونه اسلام را از مسیر خود منحرف کنند.
اما به راستی خود عُمَر چگونه به خلافت رسید؟ چه کسی او را به رهبری جامعه اسلامی منصوب کرد؟ آیا مردم او را انتخاب نمودند؟
من باید به سال 13 هجری بروم، وقتی که ابوبکر در بستر بیماری بود، او دیگر
1) 98. «وصیّر عمر الأمر شوری بین ستّة نفر من أصحاب رسول اللّه: علیّ بن أبی طالب، وعثمان بن عفّان، وعبد الرحمن بن عوف، والزبیر بن العوّام، وطلحة بن عُبید اللّه، وسعد بن أبی وقّاص. وقال: أخرجت سعید بن زید لقرابته منّی. فقیل له فی ابنه عبد اللّه بن عمر، قال: حسب آل الخطّاب عبد اللّه بن عمر. قال: حسب آل الخطّاب ما تحمّلوا منها! إنّ عبد اللّه لم یحسن یطلّق امرأته! وأمر صهیباً أن یصلّی بالناس حتّی یتراضوا من الستّة بواحد. واستعمل أبا طلحة زید بن سهل الأنصاری، وقال: إن رضی أربعة وخالف اثنان، فاضرب عنق الاثنین، وإن رضی ثلاثة وخالف ثلاثة، فاضرب أعناق الثلاثة الذین لیس فیهم عبد الرحمن، وإن جازت الثلاثة أیّام ولم یتراضوا بأحد، فاضرب أعناقهم جمیعاً...»: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 160، وراجع شرح نهج البلاغة ج 1 ص 188، بحار الأنوار ج 31 ص 400، أعیان الشیعة ج 1 ص 45.
امیدی به شفای خود نداشت. او دستور داد تا مردم در مسجد جمع شوند.
به ابوبکر خبر دادند که همه مردم مدینه در مسجد پیامبر جمع شدهاند، ابوبکر از اطرفیان خود خواست تا او را به مسجد ببرند، ابوبکر را به مسجد برده و او را بالای منبر نشاندند.
مسجد سراسر سکوت بود، همه منتظر بودند تا ابوبکر سخن خویش را آغاز کند، او توان سخن گفتن نداشت، فقط چند جمله کوتاه گفت. او به مردم گفت که عُمَر، خلیفه بعد از من است، از او اطاعت کنید.(1)
این ابوبکر بود که عُمَر را به عنوان خیلفه دوم مسلمانان انتخاب نمود، پس او هم در این ماجرا شریک است. اگر او میگذاشت که خلافت به اهل آن برسد، هرگز این حوادث تلخ پیش نمیآمد.
اما به راستی خود ابوبکر را چه کسی به عنوان خلیفه انتخاب کرد؟ مگر پیامبر در روز غدیر، علی«» را به عنوان جانشین خود معرّفی نکرده بود؟
مگر مردم با علی«» بیعت نکردند ؟ چه شد که آنان ، عهد و پیمان خود را فراموش کردند ؟ مگر پیامبر آن روز به آنان نگفت: «مَن کنتُ مَولاه فَهذا علیٌّ مولاه»: هر که من مولا و رهبر او هستم ؛ این علی مولا و رهبر اوست .(2)
ابوبکر در «سقیفه» انتخاب شد، پیامبر از دنیا رفته بود و هنوز پیکر او به خاک سپرده نشده بود که مسلمانان در سقیفه جمع شدند تا برای خلافت تصمیم بگیرند.
من باید به سال یازدهم هجری بروم، من باید به سقیفه بروم و ماجرا را پیگیری کنم. به راستی در سقیفه چه اتّفاقی افتاد؟ چرا مردم، از حقّ و حقیقت فاصله گرفتند. من فکر میکنم ریشه اصلی عاشورا در سقیفه است. حسین«»را در کربلا نکشتند، حسین«» را در سقیفه کشتند!
1) 99. «فقال أبو بکر: اجمعوا لی الناس أُخبرکم من اخترتُ لکم. فخرجوا فجمعوا الناس إلی المسجد، فأمر من یحمله إلیهم حتّی وضعه علی المنبر، فقام فیهم باختیار عمر لهم...»: تاریخ مدینة دمشق ج 44 ص 248، تاریخ المدینة لابن شبّة ج 2 ص 666.
2) 100. بصائر الدرجات ص 97 ، قرب الإسناد ص 57 ، الکافی ج 1 ص 294 ، التوحید ص 212 ، الخصال ص 211 ، کمال الدین ص 276 ، معانی الأخبار ص 65 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229 ، تحف العقول ص 459 ، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144 ، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75 ، الإرشاد ج 1 ص 351 ، کنز الفوائد ص 232 ، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506 ، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45 ، سنن الترمذی ج 5 ص 297 ، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110 ، مجمع الزوائد ج 7 ص 17 ، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137 ، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307 ، المعجم الأوسط ج 1 ص 112 ، المعجم الکبیر ج 3 ص 179 ، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132 ، نصب الرایة ج 1 ص 484 ، کنز العمّال ج 1 ص 187 و ج 11 ص 332 ، 608 ، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92 ، شواهد التنزیل ج 1 ص 200 ، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
«سَقیفه بنیساعده» کجاست؟
سقیفه، سایبانی است که در غرب مدینه واقع شده است. مردم مدینه در آنجا جمع شدهاند تا خلیفه را تعیین کنند.
من خودم را به آنجا میرسانم، اینجا چقدر شلوغ است، جای سوزن انداختن نیست. یکی دارد برای مردم سخن میگوید. او ابوبکر است. سخنان او این چنین است: «ای مردم مدینه ! شما بودید که دین خدا را یاری کردید ، ما هیچ کس را به اندازه شما دوست نداریم ، شما براداران ما هستید . مگر نمیدانید که ما اوّلین کسانی بودیم که به پیامبر ایمان آوردیم . ما از نزدیکان پیامبر هستیم . بیایید خلافت ما را قبول کنید ، ما قول میدهیم که هیچ کاری را بدون مشورت شما انجام ندهیم» .(1)
مردم مدینه با سخنان ابوبکر به فکر فرو میروند ، مثل اینکه سخنان ابوبکر همه را قانع کرده است ، همه سکوت کردهاند ، آری!، کسی میتواند خلیفه بشود که زودتر از همه ایمان آورده و از خاندان پیامبر باشد.
به راستی منظور ابوبکر از این سخنان چه کسی است ؟
ای ابوبکر! تو برای پیروزی مهاجران بر انصار به دو دلیل اشاره کردی: اوّل: زودتر ایمان آوردن مهاجران به پیامبر ، دوّم: فامیل بودن مهاجران با پیامبر .
ای ابوبکر ! با این دو دلیلی که آوردی علی«» بیش از همه شما شایستگی خلافت را دارد . مگر تو قبول نداری علی اوّلین کسی است که به پیامبر ایمان آورد؟ اگر شایستگی خلافت به فامیل بودن با پیامبر است علی«» که پسر عموی پیامبر است .
ای ابوبکر ! مگر بارها پیامبر نفرمود: «علی ، برادر من در دنیا و آخرت است» ؟(2)ای ابوبکر! به فرض که اصلاً روز غدیری هم در کار نباشد، با سخنان
1) 101. «وأنتم یا معشر الأنصار ، من لا ینکر فضلکم فی الدین ، ولا سابقتهم العظیمة فی الإسلام ، رضیکم اللّه أنصارا لدینه ورسوله ، وجعل إلیکم هجرته ، وفیکم جلّة أزواجه وأصحابه ، فلیس بعد المهاجرین الأوّلین عندنا أحد بمنزلتکم ، فنحن الأُمراء وأنتم الوزراء ...»: تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12، 13 عن أبی عمرة الأنصاری ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21 نحوه ؛ «ثمّ تکلّم أبو بکر فتکلّم أبلغ الناس ، فقال فی کلامه : نحن الأُمراء وأنتم الوزراء ...»: صحیح البخاری ج 3 ص 1341 ح 3467 ، الطبقات الکبری ج 2 ص 269 ؛ «نحن أولیاء النبیّ وعشیرته وأحقّ الناس بأمره، ولا نُنازع فی ذلک، وأنتم لکم حقّ السابقة والنصرة، فنحن الأُمراء وأنتم الوزراء...»: تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 64 ؛ «ما ذکرتم من خیر فأنتم له أهل، ولن نعرف هذا الأمر إلاّ لهذا الحیّ من قریش، هم أوساط العرب نسباً وداراً...»: عمدة القاری ج 24 ص 8 ، کنز العمّال ج 5 ص 646.
2) 102. «علیّ أخی فی الدنیا والآخرة»: الجامع الصغیر ج 2 ص 176 ، کنز العمّال ج 11 ص 607 ، سبل الهدی والرشاد ج 11 ص 297 ، ینابیع المودّة ج 1 ص 242 و ج 2 ص 77 ، 96، 289 ، الأمالی للطوسی ص 137 ، بحار الأنوار ج 18 ص 400 ؛ «یا علیّ، أنت أخی فی الدنیا والآخرة»: المستدرک للحاکم ج 3 ص 14 ، تاریخ بغداد ج 12 ص 263 ، تفسیر فرات الکوفی ص 366 ، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 53 ، ینابیع المودّة ج 1 ص 179 ، الخصال ص 429 ، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 264 ، کشف الغمّة ج 1 ص 299.
تو، خلافت به علی«» میرسد.
لحظاتی میگذرد، یکی از میان جمعیّت از جا برمیخیزد، او عُمَر است، او میخواهد برای مردم سخن بگوید . سخن او کوتاه و مختصر است: «ای مردم ، بیایید با کسی که از همه ما پیرتر است بیعت کنیم ».(1)
به راستی منظور عُمَر کیست ؟
آیا سنّ زیاد ، میتواند ملاک انتخاب خلیفه باشد ؟ آخر چرا این مردم به دنبال سنّتهای غلط روزگار جاهلیّت هستند؟
بعد از لحظاتی، عُمَر به سخن خود ادامه میدهد و میگوید: «بیایید با ابوبکر بیعت کنیم» .(2)
همه نگاهها به سوی عُمَر و ابوبکر خیره میشود . عُمَر به سوی ابوبکر میرود و میگوید: «ای ابوبکر ، تو بهترین ما هستی ، دستت را بده تا با تو بیعت کنم» .(3)
نگاه کن ! عُمَر دست ابوبکر را میگیرد و میگوید: «ای مردم ! با ابوبکر بیعت کنید» .(4)
و این گونه است که عُمَر با ابوبکر بیعت میکند و بعد از آن، مردم هم با ابوبکر به عنوان خلیفه بیعت میکنند.
من در تعجّب هستم، نمیدانم چرا این مردم سخن پیامبر خود را فراموش کردهاند. نمیدانم.
چه کسی میگوید در سقیفه، برای خلافت رأیگیری شد؟
اگر این رأیگیری است، پس چرا علی«» ، مقداد ، سلمان ، ابوذر ، عمّار و جمعی دیگر از یاران پیامبر را خبر نکردهاند تا به اینجا بیایند؟ چرا حتّی یک نفر از بنی هاشم هم در اینجا نیست ؟ آیا آنها جزء مسلمانان نیستند ؟ آیا آنها حقّ رأی ندارند؟
1) 103. «فقلت والجمع یسمعون: ألا أکبرنا سنّاً وأکثرنا لیناً»: بحار الأنوار ج 30 ص 291 .
2) 104. «فهلمّوا إلی عمر فبایعوه ، فقالوا: لا ، فقال عمر: فلِمَ ؟ فقالوا: نخاف الإثرة...»: کنز العمّال ج 5 ص 652 ؛ «فقال أبو بکر : هذا عمر وهذا أبو عُبیدة ، فأیّهما شئتم فبایعوا ...»: تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12، 13 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
3) 105. «فمن ذا ینبغی له أن یتقدّمک أو یتولّی هذا الأمر علیک ؟ ابسط یدک نبایعک» : تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312 .
4) 106. «فکثر اللغط وارتفعت الأصوات ، حتّی فرقتُ من الاختلاف ، فقلت : ابسط یدک یا أبا بکر ، فبسط یده فبایعته وبایعه المهاجرون ثمّ بایعته الأنصار ...»: صحیح البخاری ج 6 ص 2505 ، مسند أحمد ج 1 ص 123 ، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148، 155 ، تاریخ الطبری ج 3 ص 205 ، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 308 ، تاریخ مدینة دمشق ج 30 ص 281، 284 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 11 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 23 ، أنساب الأشراف ج 2 ص 265 ، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 487 .
اینگونه عُمَر ابوبکر را به خلافت رساند، و کاش به این اکتفا میکرد، امّا او نقشه هایی در سر دارد. او میخواهد کاری کند که علی«» هم با ابوبکر بیعت نماید، اینجاست که ظلمها و ستمها آغاز میشود. چند روز میگذرد، عُمَر دیگر صلاح نمیبیند علی«» بدون بیعت با خلیفه در این شهر باشد ، باید هر طوری شده است او را مجبور به بیعت کرد .
عُمَر نزد ابوبکر میرود و از او اجازه میگیرد تا برای آوردن علی«» اقدام کند .
ابوبکر به او اجازه میدهد و خودش همراه با عُمَر با جمعیّت زیادی به سوی خانه علی«» حرکت میکنند ، آنها میخواهند هر طور هست او را برای بیعت به مسجد بیاورند .(1)
جمعیّت زیادی در کوچه جمع میشود و هیاهویی به پا میشود .
خلیفه با عدّهای در کناری میایستد . عُمَر جلو میآید در خانه را میزند و فریاد میزند: «ای علی ! در را باز کن و از خانه خارج شو و با خلیفه پیامبر بیعت کن ، به خدا قسم ، اگر این کار را نکنی تو را میکشم و خانهات را به آتش میکشم» .(2)
همه منتظر هستند تا علی«» در را باز کند و بیرون بیاید ، امّا این صدای فاطمه«» است که به گوش میرسد: «ای گمراهان ! از ما چه میخواهید ؟»
عُمَر خیلی عصبانی میشود فریاد میزند:
-- به علی بگو از خانه بیرون بیاید، و اگر این کار را نکند من این خانه را آتش میزنم !
-- ای عُمَر! آیا میخواهی این خانه را آتش بزنی ؟
-- به خدا قسم ، این کار را میکنم ، زیرا این کار برای حفظ اسلام بهتر است .(3)
عدّهای از همراهان عُمَر چون سخن فاطمه«» را میشنوند پشیمان میشوند ، نگاه کن ! این ابوبکر است که دارد گریه میکند ، همه کسانی که صدای فاطمه«»
1) 107. «فقال عمر لأبی بکر: ما یمنعک أن تبعث إلیه فیبایع، فإنّه لم یبق أحد وقد بایع غیره...»: کتاب سلیم بن قیس ص 149 ، الاحتجاج ج 1 ص 108 ، بحار الأنوار ج 28 ص 268 ، غایة المرام ج 5 ص 317.
2) 108. «اخرج یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک!»: مختصر بصائر الدرجات ص 192 ، الهدایة الکبری ص 406 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ «إن لم تخرج یا بن أبی طالب وتدخل مع الناس لأحرقنّ البیت بمن فیه!»: الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ «واللّه لتخرجنّ إلی البیعة ولتبایعنّ خلیفة رسول اللّه، وإلاّ أضرمت علیک النار!...»: کتاب سلیم بن قیس ص 150 ، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
3) 109. فجاء عُمَر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علی الباب ، فقالت فاطمة : یابن الخطّاب ! أ تراک محرّقا علیّ بابی ؟ ! قال : نعم ! وذلک أقوی فیما جاء به أبوک: أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 .
را میشنوند به گریه میافتند .(1)
آیا به راستی عُمَر میخواهد این خانه را آتش بزند ؟ عُمَر به کسانی که گریه میکنند رو میکند و میگوید: «مگر شما زن هستید که گریه میکنید ؟».
آنگاه با خشم فریاد میزند:
-- ای فاطمه ! این حرفهای زنانه را رها کن ، برو به علی بگو برای بیعت با خلیفه بیاید .
-- آیا از خدا نمیترسی که به خانه من هجوم آوردی ؟(2)
-- در را باز کن، ای فاطمه! باور کن اگر این کار را نکنی من خانه تو را به آتش میکشم .(3)
عُمَر میبیند فایدهای ندارد ، فاطمه«» برای یاری علی«» به میدان آمده است . عدّهای از هواداران خلیفه ، به خانههای خود میروند ، آنها دیگر طاقت دیدن این صحنهها را ندارند .
امّا عُمَر بسیار ناراحت و عصبانی شده است ، او خیال نمیکرد که فاطمه«» اینگونه از علی«» دفاع کند. ناگهان عُمَر فریاد میزند: «بروید هیزم بیاورید» .(4)
عدّهای هیزم میآورند ، اینها چه میخواهند بکنند ؟
هر کس را نگاه میکنی هیزم در دست دارد ، همه آنها به یک سو میروند .(5)
آنها به سوی خانه فاطمه«» میآیند . آیا عُمَر میخواهد این خانه را آتش بزند ؟
آری!، عُمَر فکر میکند که اهل این خانه، مرتدّ و از دین خدا خارج شدهاند ، و برای همین باید آنها را از بین برد ، برای حفظ اسلام باید دشمنان خلیفه را نابود کرد.
لحظهای نمیگذرد تا این که هیزم زیادی در اطراف خانه جمع میشود .
عُمَر شعله آتشی را در دست دارد و به این سو میآید .(6)
1) 110. قال سلمان: فلقد رأیت أبا بکر ومن حوله یبکون ، ما فیهم إلاّ باکٍ، غیر عُمَر وخالد بن الولید والمغیرة بن شعبة، وعمر یقول: إنّا لسنا من النساء ومن رأیهنّ فی شیء: کتاب سلیم بن قیس ص 152 ، بحار الأنوار ج 28 ص 270 ، غایة المرام ج 5 ص 317.
2) 111. یا عمر، أما تتّقی اللّه عزّ وجلّ ؟ تدخل بیتی وتهجم علی داری ...: کتاب سلیم بن قیس ص 386 ، بحار الأنوار ج 28 ص 229 .
3) 112. فقال : واللّه لأحرقنّ علیکم أو لتخرجنّ إلی البیعة ...: تاریخ الطبری ج 3 ص 202 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ والّذی نفس عُمَر بیده ، لتخرجنّ أو لاحرقنّها علی مَن فیها ، فقیل له : یا أبا حفص ، إنّ فیها فاطمة ! فقال : وإن ! !: الإمامة والسیاسة ج 1 ص30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207.
4) 113. «وقلت لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...»: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
5) 114. «کنت ممّن حمل الحطب مع عمر إلی باب فاطمة حین امتنع علیّ وأصحابه عن البیعة»: بحار الأنوار ج 28 ص 339.
6) 115. «فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علی الباب ، فقالت فاطمة : یا بن الخطّاب ! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟ قال : نعم !» : أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 .
او فریاد میزند: «این خانه را با اهل آن به آتش بکشید» .(1)
هیچ کس باور نمیکند ، آخر به چه جُرم و گناهی میخواهند اهل این خانه را آتش بزنند ؟
اینجا خانهای است که جبرئیل بدون اجازه وارد نمیشود ، اینجا خانهای است که فرشتگان آرزو میکنند به آن قدم نهند .
عدّهای جلو میآیند و به عُمَر میگویند:
-- در این خانه فاطمه و حسن و حسین«» هستند .
-- باشد ، هر که میخواهد باشد ، من این خانه را آتش میزنم .(2)
هیچ کس جرأت نمیکند مانع کارهای عُمَر شود . آخر او منصب قضاوت را به عهده دارد ، او اکنون بالاترین قاضی حکومت اسلامی است ، او فتوا داده که برای حفظ اسلام ، سوزاندن این خانه واجب است .(3)
عُمَر میآید ، شعله آتش را به هیزم میگذارد ، آتش شعله میکشد .
درِ خانه نیم سوخته میشود . عُمَر جلو میآید و لگد محکمی به در میزند .(4)
خدای من ، فاطمه«» پشت در ایستاده است . . .
فاطمه«» بین در و دیوار قرار میگیرد ، صدای نالهاش بلند میشود . عُمَر در را فشار میدهد ، صدای ناله فاطمه«» بلندتر میشود .
فریادی در فضای مدینه میپیچد: «بابا ! یا رسول اللّه ! ببین با دخترت چه میکنند »!(5)
عدّه زیادی از هواداران خلیفه وارد خانه میشوند ، و به سراغ علی«»میروند . جمعیّت آنها بسیار زیاد است ، آنها با شمشیرهای برهنه آمدهاند ، علی«» تک و تنهاست .
آیا علی«» با این مردم جنگ خواهد کرد ؟ نه ، او به پیامبر قول داده است که در بلاها صبر کند تا اسلام باقی بماند ، اگر بین مسلمانان جنگ داخلی روی دهد
1) 116. «فقال عمر بن الخطّاب: اضرموا علیهم البیت ناراً...»: الأمالی للمفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ «وکان یصیح: احرقوا دارها بمن فیها، وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین»: الملل والنحل ج 1 ص 57.
2) 117. «والذی نفس عمر بیده، تخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها، فقیل له: یا أبا حفص ، إنّ فیها فاطمة ! قال: وإن !» : الغدیر ج 5 ص 372 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19.
3) 118. «لمّا ولّی أبو بکر ولّی عمر القضاء، وولّی أبو عُبیدة المال»: کنز العمّال ج 5 ص 640 ، وراجع فتح الباری ج 12 ص 108 ، الدرایة فی تخریج احادیث الهدایة ج 2 ص 166 ، فیض القدیر ج 2 ص 126.
4) 119. «فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان من سعف، ثمّ دخلوا فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبیاً...»: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
5) 120. «وهی تجهز بالبکاء، تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه ! ابنتک فاطمة تُضرب؟...»: الهدایة الکبری ص 407 ؛ «وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟...»: بحار الأنوار ج 30 ص 294 .
دیگر از اسلام هیچ اثری باقی نخواهد ماند .(1)
آنها میخواهند آن حضرت را از خانه بیرون ببرند ، امّا نمیتوانند ، هر کاری میکنند نمیتوانند او را از جای خود حرکت بدهند .
بهراستی چه باید بکنند ؟
یکی میگوید:
-- بروید ریسمان بیاورید .
-- ریسمان برای چه ؟
-- باید ریسمان به گردن علی بیاندازیم و او را به مسجد ببریم !
-- فکر خوبی است .
در این میان فاطمه«» به همسرش نگاه میکند ، میبیند همه گرد او حلقه زدهاند و میخواهند او را به مسجد ببرند .
امروز علی«» تک و تنها مانده است ، هیچ یار و یاوری ندارد .
آنها ریسمان سیاهی را به گردن علی«» انداختهاند و او را میکشند .(2)
خدایا ! این چه صبری است که تو به علی«» دادهای ؟!
چقدر مظلومیّت و غربت ! میخواهند علی«» را از خانه بیرون ببرند !
فاطمه«» از جا برمیخیزد ! آری! تنها مدافع امامت قیام میکند .(3)
باید کاری کرد ، فاطمه«» هنوز جان دارد ، باید او را نقش بر زمین کرد .
عُمَر به قُنفُذ اشاره میکند او با غلاف شمشیر میزند .(4)
خود عُمَر هم با تازیانه میزند .. .
بازوی فاطمه«» از تازیانهها کبود میشود .(5)
این بار به قصد کُشتن، فاطمه«» را میزنند ، آری!، تا زمانی که فاطمه«» زنده است نمیتوان علی«» را برای بیعت برد .
باید کاری کرد که فاطمه«» نتواند راه برود ، باید او را خانه نشین کرد .
1) 121. «فإنّ هؤلاء خیّرونی أن یأخذوا ما لیس لهم ، أو أُقاتلهم وأُفرّق أمر المسلمین»: الشافی فی الإمامة ج 3 ص 243 ، الصراط المستقیم ج 3 ص 111 بحار الأنوار ج 28 ص 392 ؛ «وأیم اللّه، فلولا مخافة الفرقة بین المسلمین أن یعودوا إلی الکفر، لکنّا غیّرنا ذلک ما استطعنا» : الأمالی للمفید ص 155 ح 6 ؛ «إنّ هؤلاء خیّرونی أن یظلمونی حقّی وأُبایعهم ، أو ارتدّت الناس حتّی بلغت الردّة أُحدا ! فاخترت أن أُظلَم حقّی وإن فعلوا ما فعلوا»: الشافی فی الإمامة ج 3 ص 243 ، بحار الأنوار ج 28 ص 392 ؛ «فسمعت وأطعت مخافة أن یرجع الناس کفّارا ...»: الطرائف ص 411 ، المناقب للخوارزمی ص 313 ، فرائد السمطین ج 1 ص 320؛ «وتخوّفا علیهم أن یرتدّوا عن الإسلام فیعبدوا الأوثان ولا یشهدوا أن لا إله إلاّ اللّه ، وأنّ محمّدا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ...»: الکافی ج 8 ص 295 ، علل الشرائع ص 149 ، الأمالی للطوسی ص 230.
2) 122. «فتناول بعضهم سیوفهم فکاثروه وضبطوه، فألقوا فی عنقه حبلاً»: کتاب سلیم بن قیس ص 151 ، بحار الأنوار ج 28 ص 270 ؛ «فسبقوه إلیه، فتناول بعض سیوفهم، فکثروا علیه فضبطوه، وألقوا فی عنقه حبلاً أسود...»: الاحتجاج ص 109 ؛ «ملبّباً بثوبه یجرّونه إلی المسجد...»: بیت الأحزان ص 117 .
3) 123. «وحالت فاطمة علیهاالسلام بین زوجها وبینهم عند باب البیت، فضربها قُنفذ بالسوط علی عضدها، فبقی أثره من ذلک مثل الدملوج من ضرب قنفذ...»: الاحتجاج ص 109 ، وراجع بحار الأنوار ج 28 ص 283.
4) 124. «فأرسل إلیه الثالثة رجلاً یقال له قُنفذ، فقامت فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تحول بینه وبین علیّ، فضربها»: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 307 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ «وکان سبب وفاتها أنّ قنفذاً مولی عمر لکزها بنعل السیف بأمره»: دلائل الإمامة ص 134 ، ذخائر العقبی ص 160 ، بحار الأنوار ج 43 ص 170.
5) 125. «وضرب عمر لها بسوط أبی بکر علی عضدها حتّی صار کالدملج الأسود، وأنینها من ذلک...»: الهدایة الکبری ص 40 ، بحار الأنوار ج 53 ص 19 ؛ «هل تدری لِمَ کفّ عن قُنفذ ولم یغرمه شیئاً ؟... لأنّه هو الذی ضرب فاطمة بالسوط حین جاءت لتحول بینه وبینهم...»: بحار الأنوار ج 30 ص 302 ؛ «فرفع عمر السیف وهو فی غمده فوَجأ به جنبها المبارک، ورفع السوط فضرب به ضرعها، فصاحت: یا أبتاه...»: تفسیر الآلوسی ج 3 ص 124.
عُمَر لگد محکمی به فاطمه«» میزند ، اینجاست که صدای فاطمه«» بلند میشود: «ای فضّه مرا دریاب ، به خدا محسن«»مرا کشتند» .(1)
و فاطمه«» بیهوش بر روی زمین میافتد .
اکنون آنها میتوانند با خیال راحت علی«» را به مسجد ببرند ...فاطمه«»اکنون بر روی زمین افتاده است ، مردم این شهر فقط نگاه میکنند !
وای بر شما ای مردم ! مگر شما به چشم خود ندیدید که پیامبر هر گاه فاطمه«» را میدید تمام قد در مقابلش میایستاد ؟(2)
چرا این قدر زود فراموش کردید که فاطمه«»، پاره تن پیامبر شماست ؟(3)
حسین جان! من هنوز در کربلا هستم! روز عاشوراست، پیکر تو را در گودی قتلگاه میبینم، فهمیدم که تو امروز شهید نشدی، تو را در روز سقیفه شهید کردند.
من امروز از همه کسانی که به شما ظلم کردند، بیزاری میجویم. من از کسی که بنای ظلم و ستم شما را گذاشت، بیزارم، من او را لعنت میکنم.
من همه ستمکاران به شما را لعنت میکنم: همه آنان را شناختم: از شمر (قاتل تو) شروع میکنم، به عُمَرسعد (فرمانده سپاه کوفه) میرسم، سپس به یزید و پدرش معاویه میرسم، و بعد از نوبت خلیفه اوّل و دوم و سوم است...
مولای من! باور دارم که جایگاه شما از جایگاه همه پیامبران به غیر از جایگاه محمّد«» بالاتر است، هیچ کس نمیتواند به مقام شما برسد.
این مقامی است که خدا به شما عنایت کرده است و به همه بندگان خود هم خبر داده است که شما چه جایگاهی نزد او دارید.
آری! خدا مقام شما را بر دیگران پنهان نکرد، بلکه زیباییها و خوبیهای شما را به همه خبر داده است، این پیام خدا برای همه بود: «ای فرشتگان من! ای
1) 126. «قال الذهبی فی ترجمة ابن أبی دارام: وقال محمّد بن حمّاد الحافظ: کان مستقیم الأمر عامّة دهره ، ثمّ فی آخر أیّامه کان أکثر ما یقرأ علیه المثالب ، حضرته ورجل یقرأ علیه أنّ عمر رفس فاطمة حتّی أسقطت محسناً»: سیر أعلام النبلاء ج 15 ص 578 ، وراجع میزان الاعتدال ج 1 ص 139 ، لسان المیزان ج 1 ص 368 ؛ «إنّ عمر ضرب بطن فاطمة علیهاالسلام یوم البیعة حتّی ألقت الجنین من بطنها...»: الملل والنحل ج 1 ص 57 ؛ «وتطرح ما فی بطنها من الضرب وتموت من ذلک الضرب...»: کامل الزیارات ص 548 ؛ «خلّد فی نارک مَن ضرب جنبها حتّی ألقت ولدها...»: الأمالی للصدوق ص 176 ، المحتضر ص 197 .
2) 127. «عن عائشة قالت: ما رأیت أحداً کان أشبه کلاماً وحدیثاً من فاطمة برسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وکانت إذا دخلت علیه رحّب بها، وقام إلیها فأخذ بیدها فقبّلها وأجلسها فی مجلسه»: الأمالی للطوسی ص 440 ، کشف الغمّة ج 2 ص 80 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 55 ، ذخائر العقبی للطبری ص 40 ، بشارة المصطفی ص 389 ، الغدیر ج 3 ص 18 ، سنن أبی داود ج 2 ص 522 ، سنن الترمذی ج 5 ص 361 ، المستدرک للحاکم ج 3 ص 154 ، 160 و ج 4 ص 272 وقال: «هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرّجاه» ، السنن الکبری للبیهقی ج 8 ص 101 ، فتح الباری ج 8 ص 103 ، عون المعبود ج 14 ص 86 ، السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 96، 391 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 403 ، المعجم الأوسط ج 4 ص 242 ، الاستیعاب ج 4 ص 1896 ، نظم درر السمطین ص 180 ، نصب الرایة ج 6 ص 156 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 127 ، تاریخ الإسلام ج 3 ص 46 .
3) 128. این قسمت را از دیگر خود به نام «فریاد مهتاب» برگرفتهام.
پیامبران من! ای بندگان من! با همه شما هستم، بدانید که من محمّد و آل محمّد را برتری دادم، مقام آنها از همه و همه بالاتر و والاتر است».
این پیام خدا را همه شنیدند، همه فهمیدند که شما در نزد خدا جایگاه ویژهای دارید و خدا هیچ کس را به اندازه شما دوست ندارد.
این جایگاهی است که خدا فقط به شما عنایت کرده است و خداوند هیچ کس به غیر از شما را اینگونه بزرگی و عظمت نداده است، خدا شما را به بزمِ مخصوص خود راه داده است، و کس دیگری را به آنجا راه نیست، هیچ کس نباید آرزوی رسیدن به جایگاه شما را بنماید که این یک آرزوی دستنایافتنی است. خدا آن جایگاه را فقط برای شما در نظر گرفته است و بس!(1)
وقتی آدم«» و حوا در بهشت زندگی میکردند، یک روز خداوند پرده از مقابل چشم آنها برداشت. آنها عرش خدا را دیدند، آنها آن روز نورهای شما را دیدند که در عرش خدا بود، نامهای شما را آنجا یافتند، آنها از خدا سؤل کردند که اینان کیستند که اینگونه در نزد تو مقام دارند.
خداوند در پاسخ این سؤل به آنان چنین گفت: «آن نورهایی که شما در عرش من میبینید، نور بهترین بندگان من میباشد. بدانید که اگر آنها نبودند، من شما را خلق نمیکردم! آنان خزانه دار علم و دانش من هستند و اسرار من در نزد آنان است. هرگز آرزوی مقام آنها را نکنید که مقام آنها بس بزرگ و والاست».(2)
اما افسوس که گروهی برای رسیدن به حکومت چند روزه دنیا، بنای ظلم و ستم بر شما را نهادند و حقّ شما را غصب کردند.
رهبری جامعه حقّی بود که خدا به شما داده بود ولی آنان، شما را کنار زده و مقام رهبری را از آن خود کردند.
حسین جان! امروز عاشوراست و من میخواهم به آینده بروم، فردا و فرداهای دیگر. به زودی کسانی میآیند که عاشورای تو را روز عید خود قرار خواهند داد و
1) 129. «فبلغ اللّه بکم أشرف محلّ المکرمین، وأعلی منازل المقرّبین، وأرفع درجات المرسلین، حیث لا یلحقه لاحق، ولا یفوقه فائق، ولا یسبقه سابق، ولا یطمع فی إدراکه طامع، حتّی لا یبقی ملکٌ مقرّب، ولا نبیٌّ مرسل، ولا صدّیقٌ ولا شهید، ولا عالمٌ ولا جاهل، ولا دنیٌّ ولا فاضل، ولا مؤنٌ صالحٌ ولا فاجرٌ طالح، ولا جبّارٌ عنید، ولا شیطانٌ مرید، ولا خلقٌ فیما بین ذلک شهید، إلاّ عرّفهم جلالة أمرکم، وعظم خطرکم، وکبر شأنکم، وتمام نورکم، وصدق مقاعدکم، وثبات مقامکم، وشرف محلّکم ومنزلتکم عنده، وکرامتکم علیه، وخاصّتکم لدیه، وقرب منزلتکم منه»: عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 1 ص 305، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 2 ص 609، تهذیب الأحکام ج 6 ص 95، وسائل الشیعة ج 14 ص 309، المزار لابن المشهدی ص 523، بحار الأنوار ج 99 ص 127، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 298.
2) 130. «أسکن اللّه عزّ وجلّ آدم وزوجته الجنّة، قال لهما: «کُلاَ مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا وَ لاَ تَقْرَبَا هَ-ذِهِ الشَّجَرَةَ»، یعنی شجرة الحنطة «فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ»، فنظر إلی منزلة محمّد وعلیّ وفاطمة والحسن والحسین والأئمّة من بعدهم، فوجداها أشرف منازل أهل الجنّة، فقالا: یا ربنا لمن هذه المنزلة؟ فقال اللّه جل جلاله: ارفعا رؤسکما إلی ساق عرشی، فرفعا رؤسهما فوجدا اسم محمّد وعلی وفاطمة والحسن والحسین والأئمّة بعدهم صلوات اللّه علیهم مکتوبة علی ساق العرش بنور من نور الجبار جل جلاله...»: معانی الأخبار ص 110، بحار الأنوار ج 11 ص 176، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 13، غایة المرام ج 4 ص 188.
در آن روز، روزه شکر خواهند گرفت. من از همه آنها هم بیزار هستم!
درست است که آنان امروز در کربلا نبودند و در این ظلمها، سهمی نداشتند، امّا چون از کشتن تو خوشحال میشوند، از آنان بیزاری میجویم.
آری! حکومت بنیاُمیّه ادامه پیدا میکند، آنها سالیان سال بر این مردم حکومت خواهند کرد، خاندان مروان، خاندان زیاد که هر دو از بنیاُمیّه هستند، عاشورا را عید خود قرار خواهند داد و هر سال در این روز به جشن و پایکوبی خواهند پرداخت.
آنان از این که یزید خون تو را بر روی زمین ریخت، خوشحال خواهند بود و به آن افتخار خواهند نمود.
بار خدایا! هر کس از کشتن حسین«» خوشحال میشود و تو را به خاطر آن، شکر میکند، از رحمت خود دور کن!
و این حکایت ادامه خواهد داشت. تا صبح قیامت، عاشورای تو، مردم را به دو دسته و حزب تقسیم خواهد نمود:
دستهای که در ماتم تو اشک میریزند و گریه میکنند و عاشورا را روز غم و مصیبت خود میدانند.
دستهای که از کشته شدن تو خوشحال هستند، و عاشورا را روز عید خود میدانند و شادی میکنند.(1)
این دو دسته همیشه خواهند بود، عاشورای تو، یک، نقطه عطف است، عاشورا، واقعیت همه افراد را نشان میدهد.
حسین جان!
من از سه گروه بیزارم:
گروهی که در کربلا نبودند امّا زمینهساز مظلومیّت و غربت تو بودند.
کسانی که به کربلا آمدند و در ریختن خون تو و یاران تو سهم داشتند.
افرادی که بعد از عاشورا میآیند، امّا عاشورا را جشن میگیرند و از کشته شدن
1) 131. «حدّثنی جعفر بن عیسی أخوه، قال: سألت الرضا علیهالسلام عن صوم عاشوراء وما یقول الناس فیه، فقال: عن صوم ابن مرجانة تسألنی؟ ذلک یوم صامه الأدعیاء من آل زیاد لقتل الحسین علیهالسلام، وهو یوم یتشأم به آل محمّد صلیاللهعلیهوآله ویتشأم به أهل الإسلام، والیوم الذی یتشأم به أهل الإسلام لا یُصام ولا یُتبرک به، ویوم الاثنین یوم نحس، قبض اللّه عزّ وجلّ فیه نبیّه، وما أُصیب آل محمّد إلاّ فی یوم الاثنین، فتشأمنا به وتبرّک به عدوّنا، ویوم عاشوراء قُتل الحسین صلوات اللّه علیه وتبرّک به ابن مرجانة، وتشأم به آل محمّد صلّی اللّه علیهم، فمن صامهما أو تبرّک بهما، لقی اللّه تبارک وتعالی ممسوخ القلب، وکان حشره مع الذین سنّوا صومهما والتبرّک بهما»: الکافی ج 4 ص 146، الاستبصار ج 2 ص 135، تهذیب الأحکام ج 4 ص 301، وسائل الشیعة ج 10 ص 460، بحار الأنوار ج 45 ص 94، جامع أحادیث الشیعة ج 9 ص 477، وراجع الحدائق الناضرة ج 13 ص 372، مستند الشیعة ج 10 ص 490، جواهر الکلام ج 17 ص 106.
تو خوشحالی میکنند.
همه این سه گروه، یک حزب و یک دسته هستند، فقط زمان آنها را از هم جداکرده است، امّا حقیقت آنها یک چیز است.
آری! صدها سال دیگر، هزاران سال دیگر، کسانی میآیند در روز عاشورای تو، جشن میگیرند، آنان کسانی هستند که اگر در کربلا بودند به روی تو شمشیر میکشیدند.
من همه آنها را لعنت میکنم.
اینان همه از بنیاُمیّه هستند. حزب بنیاُمیّه اینان هستند. خدایا! من این حزب و همه افراد آن را لعنت میکنم!
من کار به نژاد کسی ندارم، ممکن است یک نفر از نسل «اُمیّه» نباشد، ممکن است اصلا عرب نباشد، امّا در این حزب باشد.
ممکن است یک نفر هم از نسل «اُمیّه» باشد، امّا از این حزب نباشد، بلکه او در حزب حقّ باشد، برای تو گریه کند و اشک بریزد، من او را دوست خود میدانم.
آری! هر کس که از ظلم و ستمی که به شما روا شد، خوشحال باشد و کشتن تو را حقّ بداند، او از بنیاُمیّه است هر چند از نسل اُمیّه نباشد.
آری! این یک قانون است، هر کس راضی به کار گروهی باشد، از آنان حساب میشود.
ما برای زندگی در این دنیا دو راه بیشتر نداریم، یا باید به حزب خدا بپیوندیم یا به حزب شیطان. وقتی من از دشمنان خاندان پیامبر بیزاری میجویم، از شیطان و حزب او و دوستانش بیزار شدهام.
من میدانم که دین، هم اصول دارد و هم فروع. «تولّا» و «تبرّا» از فروع است.
تولّا، یعنی با دوستان خدا دوست بودن!
تبرّا، یعنی با دشمنان خدا دشمن بودن!
در زیارت عاشورا من این دو فرع مهم را مرور میکنم.
مگر دین چیزی به غیر از دوست داشتن و دشمن داشتن میباشد، دین یعنی این که تو دوستان خدا را دوست بداری و دشمنان خدا را هم دشمن بداری.(1)
تبرّا، یعنی شیطان ستیزی و شیطان گریزی!
تبرّا، یعنی بیرنگی تمام جاذبهها و جلوههای شیطانی در زندگی من! تبرّا، برای همیشه، بریدن از همه پلیدیها و پیوستن به همه خوبیها!
شاید برای تو جالب باشد بدانی که «سُفیانی» هم از نسل بنیاُمیّه است. نمیدانم نام او را شنیدهای یا نه؟
جنگ سفیانی با امام زمان در واقع ادامه جنگ یزید با حسین«» است، یا بهتر بگویم ادامه جنگ ابوسفیان با پیامبر (جنگ بدر و جنگ اُحُد).
سفیانی کسی است که تقریباً پنج ماه قبل از ظهور امام زمان، در سوریه دست به کودتای نظامی میزند و حکومت آن کشور را به دست میگیرد.
وقتی که او بر سوریه حاکم میشود، به عراق حمله میکند و شهر کوفه را به تصرّف خود درمیآورد ودر این شهر جنایات زیادی انجام میدهد و تعداد زیادی از شیعیان این شهر را قتل عام میکند.(2)
سفیانی سپاهی را به مدینه میفرستد و این شهر را هم تصرّف میکند. او دستور میدهد تا لشکرش به سوی مکّه بروند و آن شهر را محاصره کنند، او شنیده است امام زمان در آنجا ظهور میکند...
فرصت نیست تا همه حوادث را برایت توضیح دهم، آن قدر بدان که وقتی امام زمان وارد شهر کوفه میشود، سفیانی با 170 هزار سرباز به کوفه حمله میکند.(3)
امام زمان با لشکر خود برای مقابله با او از کوفه خارج میشود و بعد از مدّتی دو لشکر روبروی هم قرار میگیرند.(4)
1) 132. «عن برید بن معاویة العجلی وإبراهیم الأحمری، قالا: دخلنا علی أبی جعفر علیهالسلام وعنده زیاد الأحلام، فقال أبو جعفر علیهالسلام: یا زیاد، ما لی أری رجلیک متغلّفین؟ قال: جُعلت فداک، جئت علی نضولی عامّة الطریق، وما حملنی علی ذلک إلاّ حبّ لکم وشوق إلیکم. ثمّ أطرق زیاد ملیاً ثمّ قال: جُعلت لک الفداء، إنّی ربّما خلوت فأتانی الشیطان فیذکّرنی ما سلف من الذنوب والمعاصی، فکأنّی آیس، ثمّ أذکر حبّی لکم وانقطاعی. وکان متّکئاً، قال: یا زیاد، هل الدین إلاّ الحبّ والبغض؟ ثمّ تلا هذه الآیات الثلاث کأنّها فی کفّه: «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الاْءِیمَانَ» الآیة، وقال: «یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ»، وقال: «إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ» »: تفسیر فرات الکوفی ص 430، مستدرک الوسائل ج 12 ص 226، بحار الأنوار ج 65 ص 63، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 210.
2) 133. الإمام الباقر علیهالسلام: «یبعث السفیانی جیشاً إلی الکوفة وعدتهم سبعون ألفاً ، فیصیبون من أهل الکوفة قتلاً وصلباً وسبیاً...»: الغیبة للنعمانی ص 289، الاختصاص للمفید ص 256، بحار الأنوار ج 52 ص 238، تفسیر العیّاشی ج 1 ص 245، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 486.
3) 134. أمیر المؤمنین علیهالسلام: «... فیخرج بخیله ورجاله وجیشه فی مئتی ألف وستّین ألفاً...»: معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 3 ص 94.
4) 135. الإمام الصادق علیهالسلام: «... جیش السفیانی وأصحابه والناس معه ، وذلک یوم الأربعاء ، فیدعوهم ویناشدهم حقّه ، ویخبرهم أنّه مظلوم مقهور ، ویقول: من حاجنی فی اللّه فأنا أولی الناس باللّه...»: المصدر السابق ج 5 ص 387.
امام زمان به سپاه سفیانی نزدیک میشود و با آنان سخن میگوید و آنها را نصیحت میکند.
یاران سفیانی به امام میگویند: «از همان راهی که آمدهای باز گرد».(1)
امام به سخن گفتن با آنها ادامه میدهد و به آنان میگوید: «آیا میدانید که من فرزند پیامبر هستم».
بعد از مدّتی، خبر میرسد که سفیانی یکی از یاران باوفای امام را به شهادت رسانده است. گویا سفیانی تصمیم دارد به کوفه حمله کند.(2)
امام آماده دفاع میشود و میان دو لشکر، جنگ سختی در میگیرد. سفیانی آغازگر جنگ میشود و گروهی از یاران امام به شهادت میرسند.
آن وقت وعده خدا فرا میرسد. سفیانی در وسط میدان ایستاده است و از زیادی سربازانش خیلی خوشحال است، ناگهان او میبیند که سربازان یکی بعد از دیگری برروی زمین میافتند. سفیانی نمیداند که فرشتگان زیادی به یاری امام آمدهاند. سفیانی هرگز پیشبینی نمیکرد که سپاهیان او اینگونه تار و مار شوند.(3)
سفیانی که اوضاع را چنین میبیند میفهمد که دیگر مقاومت هیچ فایدهای ندارد، او با تنی چند از یاران خود فرار میکند و سرانجام کشته میشود...(4)
آری! حزب بنیاُمیّه تا زمان ظهور امام زمان خواهد بود، برای همین است که من باید همواره از این حزب بیزاری بجویم.(5)
1) 136. الإمام الصادق علیهالسلام: «... فیقولون: ارجع من حیث جئت لا حاجة لنا فیک...»: معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 3 ص 306.
2) 137. الإمام الصادق علیهالسلام: «فإذا کان یوم الجمعة یعاود ، فیجیء سهم فیصیب رجلاً من المسلمین فیقتله ، فیقال: إنّ فلاناً قد قُتل...»: بحار الأنوار ج 5 ص 387.
3) 138. أمیر المؤمنین علیهالسلام: «فتکون وقعة یهلک اللّه فیها جیش السفیانی ویمضی هارباً»: معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 2 ص 96.
4) 139. این قسمت را از کتاب دیگر خود به نام «داستان ظهور» برگرفتهام.
5) 140. «أَللّ-هُمَّ إنَّ هذا یَومٌ تَبَرَّکَت بِهِ بَنُو أُمَیَّةَ وَابنُ آکِلَةِ الأَکبادِ، اللَّعینُ ابْنُ اللَّعینِ عَلی لِسانِکَ وَلِسانِ نَبِیِّکَ صلیاللهعلیهوآله، فی کُلِّ مَوطِنٍ وَمَوقِفٍ وَقَفَ فیهِ نَبِیُّکَ صلیاللهعلیهوآله. أَللّ-هُمَّ العَن أَبا سُفیانَ وَمُعاوِیَةَ وَیَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ عَلَیهِم مِنکَ اللَّعنَةُ أَبَدَ الآبِدینَ، وَهذا یَومٌ فَرِحَت بِهِ آلُ زِیادٍ وَآلُ مَروانَ بِقَتلِهِمُ الحُسَینَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ، أَللّ-هُمَّ فَضاعِف عَلَیهِمُ اللَّعنَ مِنکَ وَالعَذابَ الأَلیمَ. أَللّ-هُمَّ إنّی أَتَقَرَّبُ إلَیکَ فی هذَاالیَومِ وَفی مَوقِفی هذا وَأَیّامِ حَیاتی بِالبَراءَهِ مِنهُم وَاللَّعنَةِ عَلَیهِم، وَبِالمُوالاتِ لِنَبِیِّکَ وَآلِ نَبِیِّکَ عَلَیهِ وَعَلَیهِمُ السَّلامُ. أَللّ-هُمَّ العَن أَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ، أَللّ-هُمَّ العَنِ العِصابَةَ الَّتی جاهَدَتِ الحُسَینَ وَشایَعَت وَبایَعَت وَتابَعَت عَلی قَتلِهِ، أَللّهُمَّ العَنهُم جَمیعاً، أَللّ-هُمَّ خُصَّ أَنتَ أَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعنِ مِنّی، وَابدَأ بِهِ أَوَّلاً ثُمَّ الثّانِیَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ، أَللّهُمَّ العَن یَزیدَ خامِساً، وَالعَن عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ وَابنَ مَرجانَةَ وَعُمَرَ بنَ سَعدٍ وَشِمراً وَآلَ أَبی سُفیانَ وَآلَ زِیادٍ وَآلَ مَروانَ إلی یَومِ القِیمَةِ»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
دوست خوبم! تو خودت بارها زیارت عاشورا را خواندهای و به جملات آن فکر کردهای.
میدانم تو مثل خیلیها نیستی که به معنای جملاتی که میخوانند توجّه ندارند. تو اگر دعا میخوانی، اگر زیارت عاشورا میخوانی، به معنای آن هم توجّه میکنی.
آری! قسمتهای مهمّ زیارت عاشورا در مورد لعن بر دشمنان خاندان پیامبر است.
در اینجا لازم دیدم تا در این موضوع بیشتر با شما سخن بگویم: من به قرن پنجم هجری میروم، به شهر طوس در خراسان...
چند روزی است که در این شهر مهمان هستم. مردم این شهر برای خود امامی دارند و او را «امام محمّد غَزالی» مینامند. آنها میگویند که غزالی از طریق مناجاتهای خاصّی که با خدا دارد توانسته نور خدا را در قلب خویش دریافت کند و حقیقت را دریابد.
من در خانه یکی از دوستانم مهمان هستم، او یکی از شاگردان غزالی است. او میخواهد مرا به دیدن غزالی ببرد. او میگوید: حیف نیست تو به این شهر آمدهای و به دیدار امام نروی! امامی که آوازه عرفان او به تمام دنیا رسیده است! آخر تو چرا نمیخواهی بزرگترین استاد عرفان را زیارت کنی؟
من نمیدانم در پاسخ چه گویم. سرانجام حرف او را قبول میکنم و با او به دیدار استادش میروم.
به مسجد شهر میرویم، جایی که غزالی برای شاگردانش درس میگوید، وقتی وارد مسجد میشویم، جمعیّت زیادی را میبینم که در پای درس او نشستهاند، من همراه دوستم در گوشهای مینشینم. او برای شاگران خود سخن میگوید، در این میان یکی از شاگردان از جای خود بلند میشود و میگوید: جناب استاد! به نظر شما آیا ما میتوانیم یزید را لعنت کنیم؟
غزالی رو به او میکند و چنین سخن میگوید: «عزیزانم! یزید، مسلمان بوده است، هر کس مسلمانی را لعنت کند، خودش ملعون است! آری! هر کس یزید را لعنت کند، باید او را لعنت کرد».
من لحظهای به فکر میروم! باور نمیکنم. من شیعه هستم، زیارت عاشورا میخوانم، این زیارت عاشورا را امام صادق«» خوانده است. امام صادق«»، یزید را لعنت کرده است.
غزالی میگوید هر کس یزید را لعنت کند، ملعون است، معنای این سخن این میشود که امام صادق«»، ملعون است!!
وای! این چه حرفی است که غزالی میزند؟ این چه دانشمندی است که معنای سخن خود را متوجّه نمیشود.
در این هنگام، سخن غزالی ادامه پیدا میکند: صلیاللهعلیهوسلمشاگردان عزیزم! کشتن حسین، باعث کفر یزید نمیشود، یزید یک معصیت انجام داده است، کشتن حسین، معصیت و گناه بزرگی است، امّا باعث نمیشود که قاتل حسین، کافر بشود!
چه بسا که قاتل حسین، قبل از مرگ توبه کرده باشد! فراموش نکنید، خدا توبهپذیر است، شما از کجا میدانید که قاتل حسین، توبه
نکرده باشد؟ خدا توبه بندگان خود را میپذیرد و امید هیچ کس را ناامید نمیکند. مگر شما قرآن نخواندهاید؟ خدا خودش در قرآن سوره توبه، آیه 104 میگوید: أَلَمْ یَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ یَقْبَلُ عَن عِبَادِهِ: خدا کسی است که توبه بندگان خود را قبول میکند. بدانید که لعن قاتل حسین جایز نیست و هر کس قاتل حسین را لعنت کند، فاسق است و معصیت خدا را نموده است. شما وظیفه دارید برای یزید طلب رحمت کنید، او مسلمانی بود که گناهی انجام داد، طلب رحمت برای یزید مستحب است. همه با هم بگویید: اللهمَّ اغفِر لِلمُؤنینَ وَ المُؤِنات، وقتی شما این جمله را میگویید در واقع برای یزید طلب رحمت میکنید تا خدای مهربان گناه او را ببخشد. ای عزیزانم! بدانید که اگر کسی جریان کشته شدن حسین را برای مردم بگوید، کار حرامی انجام داده است. شما باید از این کار حرام دوری کنید. شما مواظب زبان خود باشید، این زبان شما باید ذکر خدا بگوید، نه این که به گناه و کار حرام مشغول باشد».(1)
سخنان غزالی به پایان میرسد، من سرم را پایین میاندازم، در فکر هستم این عرفانی که غزالی ساخته است به کجا رسیده است. طلب رحمت برای یزید!
این مردم میگویند که سخنان غزالی، نور خداست که بر قلب او تابیده است!! من نمیدانم چه بگویم! امّا میدانم که این نور خدا نیست!!
من شیعه و پیرو امام صادق«» هستم، نه پیرو غزالی! من زیارت عاشورا میخوانم و یزید را لعنت میکنم.
اکنون به یاد جملهای از «زیارت وارث» میافتم، حتماً تو این زیارت را شنیدهای، زیارتی که تو آن را خطاب به امام حسین میخوانی:
1) 141. «وقد أفتی الإمام أبو حامد الغزالی رحمه اللّه تعالی فی مثل هذه المسألة بخلاف ذلک، فإنّه سُئل عمّن صرّح بلعن یزید هل یُحکم بفسقه، أم هل یکون ذلک مرخّصاً فیه؟ وهل کان مریداً قتل الحسین رضی اللّه عنه، أم کان قصده الدفع؟ وهل یسوغ الترحّم علیه، أم السکوت عنه أفضل؟ ینعم بإزالة الاشتباه مثاباً. فأجاب: لا یجوز لعن المسلم أصلاً، ومن لعن مسلماً فهو الملعون، وقد قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: المسلم لیس بلعّان، وکیف یجوز لعن المسلم ولا یجوز لعن البهائم، وقد ورد النهی عن ذلک؟ وحرمة المسلم أعظم من حرمة الکعبة بنصّ النبیّ صلیاللهعلیهوآله، ویزید صحّ إسلامه،وما صحّ قتله الحسین رضی اللّه عنه، ولا أمره ولا رضاه بذلک، ومهما لم یصحّ ذلک منه لا یجوز أن یُظنّ ذلک به، فإن إساءة الظنّ بالمسلم أیضاً حرام، وقد قال تعالی: «اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»، وقال النبیّ صلیاللهعلیهوآله: إنّ اللّه حرّم من المسلم دمه وماله وعرضه، وأن یظنّ به ظنّ السوء. ومن زعم أنّ یزید أمر بقتل الحسین رضی اللّه عنه أو رضی به، فینبغی أن یُعلم به غایة حماقة، فإنّ من قتل من الأکابر والوزراء والسلاطین فی عصره لو أراد أن یعلم حقیقة من الذی أمر بقتله ومن الذی رضی به ومن الذی کرهه، لم یقدر علی ذلک...: وفیات الأعیان ج 3 ص 288، فوات الوفیات ج 2 ص 642، الکنی والألقاب ج 2 ص 53. )( . «قال الغزالی: یحرم علی الواعظ وغیره روایة مقتل الحسین وحکایته...»: الصواعق المحرقة ص 221، وراجع الغدیر ج 10 ص 211.
السلام علیک یا وارثَ آدم صَفوةَ اللّه...
در زیارت وارث این جمله آمده است: ای حسین! خدا لعنت کند کسانی که در حقّ تو ظلم نموده و تو را به قتل رساندند، خدا لعنت کند کسانی که حکایت غربت تو را شنیدند، امّا به کار یزید راضی بودند.(1)
آری! عدّهای میآیند که کار یزید را درست میدانند و قیام حسین را اشتباه، من از خدا میخواهم که همه آنان را لعنت کند.
شما میتوانید فیلم سخنان یکی از رهبران وهابی را از اینترنت دانلود کنید. آقای «عبد العزیز آل شیخ» در شبکه «المجد» سخنانی را بیان کرده است، او دانشمند بزرگ عربستان است. شبکه «المجد» هم از عربستان پخش میشود.
آقای عبد العزیز آل شیخ مهمان یکی از برنامههای این شبکه بوده است. یکی از بینندگان با این شبکه تماس میگیرد و در مورد قیام امام حسین«» سؤل میکند و او اینگونه پاسخ میدهد: به عقیده من، بیعت مردم با یزید، بیعتی شرعی و درست بوده است، یزید، خلیفه مسلمانان بود و قیام حسین، کار حرامی بوده است. در آن زمان بر همه مسلمانان واجب بود از یزید اطاعت کنند و گوش به فرمان او باشند. این باور ما میباشد که وقتی مردم با یک نفر بیعت کردند همه باید از او اطاعت کنند. آری! قیام حسین بر علیه یزید، معصیت و گناه بوده است. حسین کار اشتباهی انجام داد که بر علیه یزید قیام کرد، بهتر بود که او این کار را نمیکرد، بهتر بود او در مدینه میماند و مثل همه مردم با یزید بیعت میکرد».(2)
سخنان «عبد العزیز آل شیخ» به پایان رسید، اکنون من بار دیگر این جمله زیارت وارث را میخوانم: «ای حسین! من از کسانی که حکایت غربت تو را
1) 142. «ولعن اللّه أُمّةً ظلمتک، ولعن اللّه أُمّةً سمعت بذلک فرضیت به»: تهذیب الأحکام ج 6 ص 114، مصباح المتهجّد ص 721، إقبال الأعمال ج 2 ص 63، المزار للشهید الأوّل ص 124، المصباح للکفعمی ص 490، وراجع المزار لابن المشهدی ص 423، بحار الأنوار ج 98 ص 200، 270، 353، 361.
2) 143. در اینجا متن سخنان آقای عبد العزیز آل شیخ که در اینترنت موجود است را ذکر میکنم: «یا أُختی هذه أُمور مضت وتاریخ مضی، تلک أُمّة قد خلت لها ما کسبت ولکم ما کسبتم، ولا تُسألون عمّا کانوا یعملون. بیعة یزید بن معاویة بیعة شرعیة أخذها أبوه له فی حیاته، فبایعه الناس وقبلوا بیعته، ولمّا توفّی امتنع الحسن والحسین بن علی وابن الزبیر عن المبایعة، وامتناع الحسین وابن الزبیر عن المبایعة، کانوا بذلک رضی اللّه عنهما غیر مصیبین؛ لأنّ بیعة یزید بیعة شرعیة، وبیعة أُخذت له فی حیاة أبیه، وأعطاهم نصب عینهم، ولکنّ اللّه حکیم علیم فیما قضی وقدّر، تلک أُمّةٌ مضت. واللّه إنّی ما أُحبّ أن تکتب عنّی هذه المسألة، هذه المسائل ماضی والتواریخ کلّها تحکی القضیة بأسالیب مختلفة، فمن التواریخ من یقول:... هذه المسائل مضت، مضی یزید ومضی الحسین ولهم أکثر من ألف و... سنة مضت... لکن أعتقد أنّ یزید بن معاویة بیعته بیعة شرعیة، وأنّ الحسین رضی اللّه عنه وأرضاه نُصح أن لا یخرج إلی العراق ولا یقبل من دعاه الی البیعة، حذّره ابن عبّاس وابن عمر والفرزدق، وکثیر من الصحابة حذّروه من الخروج الی العراق، أنّ الخروج لا یؤّی لمصلحة، لکن رضی اللّه وأرضاه ما قبل... واللّه قدّر ما قدّر وقضی ما قضی...لکنّنا نترضّی الحسین ونسأل العفو عن الجمیع، وللّه فیما قضی وقدّر حکمة لا نعلمها... ما الفائدة من هذا المطلب؟ الحسین أخطأ ما أخطأ... أهل السنّة والجماعة عقیدتهم وجوب الانقیاد لمن بویع، وأنّ من بویع واجتمعت الکلمة علیه وجب علی الجمیع السمع والطاعة له، وحرم الخروج علیه، حرم الخروج للحسین رضی اللّه عنه وأرضاه... نقول: الحسین رضی اللّه عنه وأرضاه فی خروجه کان الأمر خلافاً مع عقیدته، وکان عدم الخروج أولی، والبقاء هو الأولی، والدخول فیما دخل الناس هو أولی، لکنّه کره عمّا قیل إنّ العراق کلّه معک... أنّ العراق والشام ومصر والحجاز والیمن قد أعطو البیعة لیزید بن معاویة فی حیاة أبیه، وأصبح إماماً معترفاً به لا یجوز الخروج علیه ولا التعدّی علی خلیفته، هذا هو الأمر، ولکن لا نقول بأشدّ»: برای دانلود فیلم سخنرانی آقای عبد العزیز آل شیخ به سایت «یوتیوب» مراجعه کنید.
شنیدند، امّا به کار یزید راضی بودند، بیزارم».
در مسجد النبیّ کنار ضریح پیامبر نشسته بودم و مشغول خواندن قرآن بودم، خدا را شکرگزار بودم که برای دهمین بار به من توفیق این سفر را داده بود.
ساعتی گذشت، دیگر میخواستم از جای خود بلند شوم که یکی از برادران اهلسنّت به نزد من آمد، او دوست داشت تا با من سخن گوید، گویا او میخواست مرا ارشاد نماید تا دست از عقیده خود بردارم.
من با کمال احترام با او برخورد نمودم و اینگونه بود که گفتگوی ما آغاز شد:
-- شما شیعیان، یارانِ پیامبر (صحابه پیامبر) را لعنت میکنید و به آنان ناسزا میگویید. شما زیارت عاشورا میخوانید و در آنجا شما یاران پیامبر را لعنت میکنید. کسی که به یاران پیامبر ناسزا بگوید کافر است!(1)
-- ما به یاران پیامبر احترام میگذاریم و فقط از گروه اندکی از آنان بیزاری میجوییم. ما هرگز ناسزا و دشنام به کسی نمیگوییم. حتماً میدانی لعن با دشنام فرق میکند، خدا در قرآن از دشنام دادن نهی نموده است.
-- به هر حال، شما گروهی از یاران پیامبر را لعن میکنید.
-- ما در زیارت عاشورا از خدا میخواهیم همه کسانی که به خاندان پیامبر، ظلم و ستم کردند از رحمت خود دور کرده و آنان را لعنت کند، خدا خودش در قرآن همه ستمکاران را لعن کرده است.
-- پس قبول داری که شما عدّهای از یاران پیامبر را لعن میکنید. خوب، برای همین کار، همه شما کافر هستید.
-- یعنی تو میگویی هر کس یکی از یاران پیامبر را لعنت کند، کافر است؟
-- بله.
-- برادر! یک سؤل از شما داشتم. نظر شما در مورد حضرت علی«» چیست؟
1) 144. «فمن طعن فیهم فهو ملحد منابذ للإسلام، دواؤه السیف أن لم یتب»: أُصول السرخسی ج 2 ص 134، اختلف فی ساب الصحابی... وعن بعض المالکیة: یُقتل»: فتح الباری ج 7 ص 36.
آیا او از یاران پیامبر بود؟
-- شما شیعیان خیال میکنید که ما حضرت علی«» را قبول نداریم. ما علی را خلیفه چهارم خود میدانیم. چه کسی فداکاری و شجاعت او را میتواند انکار کند.
-- برادر! نظر شما در مورد معاویه چیست؟
-- معاویه، خلیفه مسلمانان و امیرمؤنان است. پیامبر به او وعده بهشت داده است.
-- عجب! یعنی تو میگویی که معاویه اهل بهشت است؟
-- بله.
-- برادر! تو نباید این حرف را بزنی.
-- برای چه؟
-- گوش کن! مگر تو نگفتی که هر کس یکی از صحابه پیامبر را لعن کند، کافر است و به جهنّم میرود.
-- بله. من گفتم. امّا این چه ربطی به این حدیث دارد.
-- برادر! نظر تو در مورد کتاب «صحیح مسلم» چیست؟
-- این کتاب یکی از بهترین و صحیحترین کتابهای ماست. هیچ کس نمیتواند در درستی و اعتبار مطالب آن شک کند.
-- برادر! در همان کتاب چنین آمده است: یک روز معاویه با سعدبنابیوقاص روبرو شد. معاویه به سعدبنابیوقاص گفت: شنیدهام که تو علی«» را دشنام نمیدهی؟ چرا از دشنام دادن علی«» سرپیچی میکنی؟»، در کتب دیگر شما آمده است که آن روز معاویه، علی«» را لعنت کرد. همچنین او دستور داد تا در روزهای جمعه، در همه شهرها، علی«» را لعن کنند.(1)
-- خوب. حالا تو میخواهی چه چیزی را ثابت کنی؟
-- برادر! تو قبول داری علی«» از یاران پیامبر است، از آن طرف میگویی که
1) 145. «عن بکیر بن مسمار، عن عامر بن سعد بن أبی وقّاص، عن أبیه، قال: أمر معاویة بن أبی سفیان سعداً فقال: ما منعک أن تسبّ أبا التراب؟ فقال: أما ما ذکرت ثلاثاً قالهنّ له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فلن أسبّه، لأن تکون لی واحدة منهنّ أحبّ إلیَّ من حمر النعم، سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول له خلّفه فی بعض مغازیه، فقال له علیّ: یا رسول اللّه، خلّفتنی مع النساء والصبیان؟! فقال له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبوّة بعدی؟ وسمعته یقول یوم خیبر: لأعطینّ الرایة رجلاً یحبّ اللّه ورسوله ویحبّه اللّه ورسوله، قال: فتطاولنا لها، فقال: ادعوا لی علیّاً، فأُتی به أرمد، فبصق فی عینه ودفع الرایة إلیه، ففتح اللّه علیه، ولمّا نزلت هذه الآیة: «فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَکُمْ»، دعا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله علیّاً وفاطمة وحسناً وحسیناً، فقال: اللّهمّ هؤاء أهلی»: صحیح مسلم ج 7 ص 120، وراجع سنن الترمذی ج 5 ص 301، فتح الباری ج 7 ص 60، تحفة الأحوذی ج 10 ص 156، المناقب للخوارزمی ص 108؛ «حدّثنا أبو معاویة عن موسی بن مسلم، عن عبد الرحمن بن سابط، عن سعد قال: قدم معاویة فی بعض حجّاته، فأتاه سعد فذکروا علیّاً، فنال منه معاویة، فغضب سعد فقال: سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: له ثلاث خصال لأن تکون لی خصلة منها أحبّ إلی من الدنیا وما فیها، وسمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه، وسمعت النبیّ صلیاللهعلیهوآله یقول: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی، وسمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: لأعطینّ الرایة رجلاً یحبّ اللّه ورسوله»: المصنّف لابن أبی شیبة الکوفی ج 7 ص 496؛ «کان أوّل عمل عمله معاویة بعد أن استولی علی الحکم أن کتب یلعنوا علیّاً علی المنابر»: بحار الأنوار ج 37 ص 264، الغدیر ج 3 ص 200 و ج 6 ص 337 و ج 10 ص 257، سنن الترمذی ج 5 ص 301، فتح الباری ج 7 ص 60.
هر کس یکی از یاران پیامبر را لعن کند، کافر است، در تاریخ آمده است که معاویه، سالیان سال، علی«» را لعنت میکرد. نتیجه این سه مطلب چه میشود؟
-- میشود منظور خودت را واضح بگویی؟
-- با آن سه مقدّمهای که گفتم، معلوم میشود که معاویه کافر بوده است. همه مردمی که به دستور او عمل کردند. کافر بودند، تو باید از معاویهای که کافر است بیزار باشی!! پس چرا او را از اهلبهشت میدانی؟ چرا برای او این همه حدیثهای دروغ میبافی! چرا؟
-- عجب! من تا به حال به این نکته فکر نکرده بودم!
-- برادر! تو اگر میخواهی معاویه برایت مقدّس بماند، و او را خلیفه بر حقّ بدانی، باید دست از این عقیده خودت برداری و دیگر لعن یاران پیامبر را مساوی با کفر ندانی، زیرا اگر لعن یاران پیامبر، کفر باشد، معاویه هم کافر شده است. آیا تو حاضری قبول کنی که معاویه کافر بوده است؟
-- نه، هرگز، معاویه، خلیفه مسلمانان است. چگونه میشود او کافر باشد.
-- پس از عقیده اوّل خودت دست بردار! اگر بگویی لعن یکی از یاران پیامبر، مساوی با کفر است، معاویه هم کافر میشود (چون او سالها علی«» را لعن کرده است)، پس تو باید از این عقیده خود دست برداری.
آن شب را فراموش نمیکنم، شبی که مهمان خانه دوست بودم و بر گرد آن خانه زیبا طواف میکردم. شب از نیمه گذشته بود و من نگاهم به کعبه دوخته شده بود و آرام آرام در طواف با خدای خویش سخن میگفتم. من قسمتی از دعای «ابوحمزه ثُمالی» را زیر لب زمزمه میکردم:
ای روشنی چشم من! ای کسی که گناهان را میبخشی و توبه بندگان را قبول میکنی! کجاست آن مهربانیهای زیاد تو؟ بزرگی تو بیش از این است که بخواهی
مرا عذاب کنی.(1)
در حال و هوای خودم بودم که صدایی به گوشم رسید. یکی در کنار من راه میرفت و با صدای بلند چنین میگفت: «خدایا! تو لعنت کن آنانی که خلفای پیامبر تو را لعنت میکنند».
من اوّل به او توجّه نکردم، امّا او این سخن را بارها و بارها تکرار کرد، گویا او میخواست که من این دعا را بشنوم!
او خیال میکرد که من دارم در حال طواف، زیارت عاشورا میخوانم، برای همین این سخنان را بارها تکرار کرد. او نمیدانست که من به عقیده برداران اهلسنّت در این کشور احترام میگذارم و هرگز در طواف، زیارت عاشورا را نمیخوانم. آری! هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد!
نگاهی به او کردم، لبخندی زدم و به او سلام کردم. او جواب سلام مرا داد. به او گفتم آیا دوست داری قدری با هم گفتگوی علمی داشته باشیم. او قبول کرد. به کناری رفتیم و گفتگوی ما آغاز شد، من گفتم:
-- برادر! آیا قول میدهی که این نشست ما، فقط یک گفتگوی علمی باشد.
-- بله. من از بحث علمی بسیار خوشحال میشوم.
-- برادر! تو در هنگام طواف چه دعایی میخواندی؟
-- من این دعا را میخواندم: «خدایا! هر کس که خلفای پیامبر را لعنت کند، تو آنها را لعنت کن».
-- برادر! منظور شما از خلفای پیامبر کیست؟
-- منظور من، خلیفه اوّل و دوّم و سوّم میباشند که بعضیها آنان را لعنت میکنند.
-- خوب، بگو بدانم چه کسانی آنها را لعنت میکنند؟
-- من شنیدهام که شیعیان آنان را لعنت میکنند.
1) 146. «فإنّ کرمک یجلّ عن مجازات المذنبین...»: مصباح المتهجّد ص 584، بحار الأنوار ج 95 ص 84 ؛ «أین غیاثک السریع؟ أین رحمتک الواسعة؟ أین عطایاک الفاضلة...»: مصباح المتهجّد ص 585، المصباح ص 591، بحار الأنوار ج 95 ص 84 .
-- برادر! من میخواهم مطلبی را برای شما بگویم، سخن من 3 مقدّمه دارد، آیا به همه سخن من گوش میدهی؟
-- بله.
-- مقدّمه اوّل من این است: آیا این آیه قرآن را شنیدهای که خدا میگوید: (إِنَّ الَّذِینَ یُؤذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنیَا وَ الْأَخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِینًا ).
-- بله. قرآن سوره احزاب آیه 57 میگوید: «هر کس پیامبر را آزار بدهد، خدا در دنیا و آخرت آنان را لعنت میکند».
-- آیا قبول داری اگر کسی پیامبر را خشمناک و غضبناک کند، او را آزار داده است.
-- آری!
-- برادر! مقدّمه دوم من را بشنو! آیا این حدیث را شنیدهای که پیامبر فرمود: «دخترم، فاطمه پاره تن من است، هر کس او را بیازارد مرا آزرده است، هر کس او را غضبناک کند، مرا غضبناک کرده است».(1)
قال رسول اللّه: «ابنتی بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها ویوءذینی ما آذاها»: صحیح مسلم ج 7 ص 141.
قال رسول اللّه: «فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها»: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 .
قال رسول اللّه: «فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها»: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273، 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52، 53، 58، 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، النوادر للراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347، 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
-- بله. این حدیث در کتابهای معتبر ما نقل شده است، این حدیث حتّی در کتاب «صحیح بخاری» هم آمده است و تو میدانی که «صحیح بخاری»، بهترین کتاب ما میباشد.
-- یعنی این حدیث صحیح است و اشکالی ندارد؟
-- بله. حدیث صحیح است.
-- امّا مقدّمه سوم، در کتاب «صحیح بخاری» این حدیث نقل شده است که وقتی فاطمه از ابوبکر ارث خود را طلب نمود، ابوبکر از پرداخت آن به فاطمه خودداری کرد. برای همین، فاطمه از ابوبکر خشمناک شد و دیگر فاطمه هرگز با ابوبکر سخن نگفت.(2)
-- خوب، حالا حرف اصلی تو چیست؟
1) 147. قال رسول اللّه: «فاطمة بضعةٌ منّی فمن أغضبها أغضبنی»: صحیح البخاری ج 4 ص 210، 219.
2) 148. «عن عائشة: إنّ فاطمة علیهالسلام بنت النبیّ صلیاللهعلیهوآله أرسلت إلی أبی بکر تسأله میراثها من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ممّا أفاء اللّه علیه بالمدینة وفدک وما بقی من خمس خیبر، فقال أبو بکر: إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قال: لا نورث ما ترکنا صدقة، إنّما یأکلّ آل محمّد فی هذا المال، وإنّی واللّه لا أُغیّر شیئاً من صدقة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله عن حالها التی کان علیها فی عهد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، ولأعملنّ فیها بما عمل به رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فأبی أبو بکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً، فوجدت فاطمة علی أبی بکر فی ذلک، فهجرته فلم تکلّمه حتّی توفّیت، وعاشت بعد النبیّ صلیاللهعلیهوآله ستّة أشهر، فلمّا توفّیت دفنها زوجها علیّ لیلاً، ولم یؤن بها أبا بکر، وصلّی علیها، وکان لعلیّ من الناس وجه حیاة فاطمة، فلمّا توفّیت استنکر علی وجوه الناس...»: صحیح البخاری ج 5 ص 83، صحیح مسلم ج 5 ص 154، السقیفة وفدک للجوهری ص 107، فتح الباری ج 6 ص 139، عمدة القاری ج 17 ص 258، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 153، مسند الشامیین ج 4 ص 198، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 46، نصب الرایة ج 2 ص 360، کنز العمال ج 15 ص 499.
-- اگر سه مقدّمه مرا قبول کردی. حالا من همه این سه مقدّمه را کنار هم میگذارم: فاطمه از ابوبکر غضبناک و خشمناک بود (مقدّمه سوّم)، هر کس فاطمه را غضبناک کند، پیامبر را غضبناک کرده است و او را اذیّت نموده است (مقدّمه دوم). هر کس پیامبر را اذّیت کند، خدا او را در دنیا و آخرت لعنت میکند. (مقدّمه اوّل). من بیش از این توضیح نمیدهم، تو خودت بنشین و فکر کن! ببین به چه نتیجهای میرسی. اگر ما بعضی از یاران پیامبر را لعن میکنیم، دلیلش واضح است. من از کتابهای خود شما برای شما دلیل آوردم. آنانی که فاطمه را آزردند، خدا آنها را لعنت کرده است!
دوست خوبم! دیگر به آخر کتاب نزدیک میشویم، ما تا اینجا به امام خود سلام دادهایم و بر مصیبتش اشک ریختهایم و بیزاری خود را از دشمنانش اعلام نمودهایم.
اکنون دیگر وقت آن است دعا کنیم، پس با هم دست به دعا برمیداریم و چنین میگوییم:
بار خدایا!
چه کنم! دلم بیقرار است، میترسم این آخرین دیدار من با حسین تو باشد! از تو میخواهم باز هم توفیقم دهی تا حسین تو را زیارت کنم، باز هم به دیدارش بیایم.
بار خدایا! از تو میخواهم تا مرا با شیوه زندگی حسین«» آشنا سازی و در عمل به آن یاریم کنی و مرا به آیین او بمیرانی، مردنی که آغاز زندگی دوباره باشد.
زندگی من زندگی محمّد و آل محمّد باشد، مردن من به شیوه آنان باشد، خوب میدانم هر کس به شیوه آنان بمیرد به زندگی جاودانه دست یافته است.
خدایا! آمدهام تا از حسین تو مدد بگیرم تا مرا همچون یاران او قرار بدهی، مانند کسانی که لبخند رضایت بر لبهای امام زمان خود نشاندند.
خدایا! مرگ مرا به گونهای قرار ده که امام زمانم، مسلمانی مرا بپذیرد و چند
قدمی همراه جنازه من، زمزمه «لا اله الا اللّه» سر دهد، باشد که رحمت تو بر من نازل شود.
آرزوی من این است، میخواهم همواره و همیشه در مسیر محمّد و آل محمّد باشم.
بار خدایا! تو بر من منّت نهادهای و مرا با حسین«» آشنا ساختهای.
تو بودی که دل مرا شیدای حسین«» نمودی و بعض و کینه دشمنانش به قلب من عنایت کردی. تو بودی که مرا حسینی کردی و از غیر او جدا نمودی.
اکنون من احساس میکنم که نزد تو گرامیتر شدهام، پس اکنون موقع آن است که از تو حاجت خویش بخواهم.
خدایا! من شنیدهام که در روز غدیر، هزاران نفر با علی«» بیعت کردند، امّا بعد از رحلت پیامبر، آنها پیمان خود را فراموش کردند.
من شنیدهام که اهل کوفه، هیجده هزار نامه برای حسین«» نوشتند و او را به شهر خود دعوت کردند و به او گفتند ما آمادهایم تا جانِ خود را فدای تو کنیم، امّا وقتی حسین«» به سوی آنان آمد، با شمشیر به جنگ او رفتند.
خدایا! من اینها را شنیدهام، و برای همین از عاقبت خویش میترسم!
تو را به حقّ حسین«» قسم میدهم که مرا در راه او ثابتقدم نما!
این بزرگترین حاجت من است.
تو کاری کن که قلب من برای همیشه از آن امام زمانم باشد، تو کاری کن که من از امام زمان خویش دست برندارم! تو کاری کن من در این راه، ثابت بمانم.
بار خدایا! تو به حسین«» مقامی بس بزرگ عنایت کردهای که در فهم و درک بشر
نمیآید. عقل من مبهوت مقام او است، اکنون که من در مصیبت حسین«» اشک میریزم، از تو میخواهم تا رحمتت را بر من نازل کنی.
آری! من برای حسین تو اشک ریختهام و امیدوارم که تو با مهربانی به من نظر کنی و از گناهانم درگذری و توبه مرا قبول کنی.
بار خدایا! در روز قیامت شفاعت حسین«» را نصیب من بگردان، آن روزی که من تنها و بیکس خواهم بود، مرا به خاطر حسین«» ببخش که تو به او مقام شفاعت دادهای.
بارخدایا! مرا در سایه مولایم حسین«» آبرو ببخش و عزّتی ماندگار در دنیا و آخرت به من کرم کن.
بار خدایا! از تو میخواهم تا به من توفیق دهی تا در لشکر امام زمان حضور یابم و انتقام خون حسین«» را بگیرم.
من آرزو دارم آن روز که مهدی«» ظهور میکند او را یاری نمایم، آن روز که او با پرچمی بر خون نشسته در غم حسین«»میآید تا درد و داغ صدها ساله را التیام بخشد.
روز ظهور مهدی«»، روز پایان همه سیاهیها و پلیدیها خواهد بود، و چه شکوهی خواهد داشت آن روز!
روزی که مهدی«» کنار کعبه خواهد بود تو فرشتگان زیادی را به مسجد الحرام خواهی فرستاد.(1)
آن روز مسجد الحرام پر از صفهای طولانی فرشتگان میشود. جبرئیل با کمال ادب خدمت امام میرسد و سلام میکند و میگوید: «ای سرور و آقای من ! اکنون دعای شما مستجاب شده است».(2)
مهدی«» رو به آسمان میکند و با تو چنین سخن میگوید: «بار خدایا! تو را حمد و ستایش میکنم که به وعده خود وفا کردی و ما را وارثِ زمین قرار دادی».(1)
بعد از آن، مهدی«» از جای خود برمیخیزد و یاران خود را صدا زده و میگوید: «ای یاران من ! ای کسانی که خدا شما را برای ظهور من ذخیره کرده است به سویم بیایید».
با قدرت تو، یاران مهدی«» یکی بعد از دیگری، خود را به مسجد الحرام میرسانند. همه آنها کنار درِ کعبه دور امام جمع میشوند...
اکنون امام به کعبه، خانه تو تکیّه میزند و این آیه قرآن را میخواند:
(بَقیَّةُ اللّهِ خَیرٌ لَکُم إِن کُنتُم مُؤمِنینَ).(2)
و سپس میگوید: «من بَقیّةُ اللّه و حجّت خدا هستم».(3)
آری! مهدی«» ذخیره تو در روی زمین است. تو پیامبران زیادی را برای هدایت بشر فرستادی. همه آنان تلاش زیادی برای هدایت بشر انجام دادند، ولی آنها نتوانستند که عدالت را در همه دنیا برقرار کنند.
مهدی«» ذخیره توست تا امروز عدالت واقعی را در همه جهان برپا کند.
مدّتی میگذرد، وقت آن فرا میرسد که لشکر مهدی«» به سوی مدینه حرکت کند، هر لشکر و سپاهی برای خود، یک شعاری را انتخاب میکند. وقتی لشکر امام میخواهد حرکت کند همه یک صدا فریاد میزنند:
یا لَثاراتِ الحُسَینِ
ای خونخواهان حسین«»!(4)
مهدی«» میداند که صدها سال است شیعه برای حسین«» اشک ریخته است. آری! این نام حسین«» است که دلها را منقلب میکند...
1) 151. الإمام الصادق علیهالسلام: «... فیمسح یده علی وجهه ویقول: الحمد للّه الذی صدقنا وعده وأورثنا الأرض...»: بحار الأنوار ج 53 ص 6.
2) 152. هود، 86.
3) 153. الإمام الباقر علیهالسلام: «فإذا خرج أسند ظهره إلی الکعبة واجتمع إلیه ثلاثمئة وثلاثة عشر... فأوّل ما ینطق به هذه الآیة: «بَقیَةُ اللّهِ خَیرٌ لَکُم إِن کُنتُم مُؤمِنینَ»»: کمال الدین ص 331، بحار الأنوار ج 52 ص 192.
4) 154. الإمام الصادق علیهالسلام: «شعارهم: یا لثارات الحسین»: بحار الأنوار ج 52 ص 308، مستدرک الوسائل ج 11 ص 114.
خدایا!
من دوست دارم که آن روز در میان آن لشکر باشم و همراه با آنان فریاد برآورم: «یا لَثاراتِ الحُسَینِ».
آیا مرا به این آرزویم میرسانی
شنیدهام که تو گروهی از بندگان خوبت را که از دنیا رفتهاند، زنده میکنی تا به آرزویشان برسند. آنها زنده میشوند و مهدی«» را یاری میکنند.
اگر در تقدیر تو چنین است که من قبل از ظهور مهدی«» از دنیا میروم، از تو میخواهم مرا زنده کنی تا امام خویش را یاری کنم...
بار خدایا! اکنون من به سجده میروم و تو را شکر و سپاس میگویم، از این که دل مرا به مصیبت حسین«» اندوهناک کردی و اشک مرا در مظلومیّت او جاری ساختی.
از تو میخواهم تا در روز قیامت شفاعت حسین«» را نصیبم گردانی و مرا در راه حسین«» و راه یاران او ثابتقدم قرار دهی تا همواره و همیشه، ادامه دهنده راه آنان باشم.(1)
1) 155. «بِأَبی أَنتَ وَأُمّی، لَقَد عَظُمَ مُصابی بِکَ، فَأَسأَلُ اللّهَ الَّذی أَکرَمَ مَقامَکَ وَأَکرَمَنی بِکَ، أَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثارِکَ مَعَ إمامٍ مَنصُورٍ مِن أَهلِ بَیتِ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله. فَأَسأَلُ اللّهَ الَّذی أَکرَمَنی بِمَعرِفَتِکُم وَمَعرِفَةِ أَولِیآئِکُم، وَرَزَقَنِی البَراءَةَ مِن أَعدائِکُم، أَن یَجعَلَنی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وَأَن یُثَبِّتَ لی عِندَکُم قَدَمَ صِدقٍ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وَأَسأَلُهُ أَن یُبَلِّغَنِی المَقامَ المَحمُودَ لَکُم عِندَ اللّهِ، وَأَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثاری مَعَإمامٍ هُدیً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالحَقِّ مِنکُم، وَأَسأَلُ اللّهَ بِحَقِّکُم وَبِالشَّأنِ الَّذی لَکُم عِندَهُ، أَن یُعطِیَنی بِمُصابی بِکُم أَفضَلَ ما یُعطی مُصاباً بِمُصیبَتِهِ، مُصیبَةً ما أَعظَمَها وَأَعظَمَ رَزِیَّتَها فِی الإسلامِ وَفی جَمیعِ السَّمواتِ وَالأَرضِ. أَللّ-هُمَّ اجعَلنی عِندَکَ وَجیهاً بِالحُسَینِ عَلَیهِ السَّلامُ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، أَللّ-هُمَّ اجعَلنی فی مَقامی هذا مِمَّن تَنالُهُ مِنکَ صَلَواتٌ وَرَحمَةٌ وَمَغفِرَةٌ، أَللّ-هُمَّ اجعَل مَحیایَ مَحیا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَمَماتی مَماتَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، أَللّ-هُمَّ لَکَ الحَمدُ حَمدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلی مُصابِهِم، اَلحَمدُ للّهِِ عَلی عَظیمِ رَزِیَّتی، أَللّ-هُمَّ ارزُقنی شَفاعَةَ الحُسَینِ یَومَ الوُرُودِ، وَثَبِّت لی قَدَمَ صِدقٍ عِندَکَ مَعَ الحُسَینِ وَأَصحابِ الحُسَینِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُم دُونَ الحُسَینِ عَلَیهِالسَّلامُ»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
خسته هستی، در کوچهها قدم میزنی، به هر کسی که میرسی از او سؤل میکنی: شما «استاد اشرف» را میشناسی؟
از این کوچه به آن کوچه میروی، تصمیم گرفتهای همه مغازههای آهنگری شهر را سر زنی. من میخواهم بدانم چرا اینگونه در جستجو هستی؟ شاید از او پولی میخواهی؟
نزدیک میشوم، سلام میکنم. حالا میفهمم که لباس سیاه هم به تن کردهای. نمیدانم چه بگویم، حتماً عزیزی را از دست دادهای. با تو سخن میگویم:
-- برادر! لباس سیاه به تن کردهای؟
-- آری، یکی از نزدیکان من از دنیا رفته است.
-- خدا رحمتش کند. آیا پولی از آن آهنگر طلب داری، که اینگونه در جستجوی او هستی یا امانتی در پیش او داری؟
-- نه. من از او پولی نمیخواهم، امانتی هم نزد او ندارم. بلکه میخواهم از او یک سؤل بپرسم.
-- عجب! پس آن سؤل باید خیلی مهم باشد که تو از صبح تا حالا به دنبال جوابش در این کوچهها میگردی؟ نکند نشانه گنجی را از او میخواهی بپرسی؟
-- ای برادر! آری، من گنجی را میخواهم از او بپرسم، اما گنج معنوی!
-- جریان چیست؟ برایم بگو.
-- یک ماه پیش، یکی از نزدیکان من از دنیا رفت. او انسان خطاکاری بود، من دیشب او را در خواب دیدم، او در باغی بزرگ بود، باغی زیبا. او در کمال آسایش و راحتی بود. من وقتی او را دیدم، خیلی تعجب کردم. به او گفتم: من تو را میشناسم، جایگاه تو نباید اینجا باشد، بگو بدانم چه شد؟
-- یعنی آن رفیق تو، اهل معصیت و گناه بود؟
-- آری، متأسّفانه من هر چه او را نصیحت میکردم، گوش نمیکرد، اما دیشب دیدم که او در بهشت جای دارد. برای همین از او سؤل کردم تا برایم از آن دنیا خبر بدهد که چه شده است.
-- او در پاسخ چه گفت؟
-- او گفت که از لحظهای که مرا در قبر نهادند، در سختترین عذابها بودم و در آتش جهنّم میسوختم، تا اینکه دیشب فرا رسید. دیشب اتّفاق مهمّی روی داد. دیشب مردهای را در این قبرستان دفن کردند، دیشب تا صبح، سه بار، امام حسین«» به دیدار او آمدند. خدا به برکت آن امام، عذاب را از ما برداشت، شفاعت امام حسین نصیب ما شد.
-- عجب! آن مرده که بوده است که امام حسین، در یک شب سه بار به دیدن او رفته است؟
-- من به دنبال همین هستم. این را میخواهم بدانم. از صبح تا حالا به دنبال جواب این سؤل هستم.
-- آیا نشانهای از آن مرده نداری؟
-- رفیق من فقط این را گفت: «همسرِ استاد اشرف».
با هم همه این شهر را جستجو میکنیم، هر طور که شده باید او را پیدا کنیم...
ساعتی میگذرد، یکی به ما میگوید، گمشده شما در کوچه بعدی است، ما به سوی گمشده خود میرویم.
وارد مغازهاش میشویم، سلام میکنیم، به روی صندلی مینشینیم. نگاه کن! او هم لباس سیاه به تن کرده است. حتما عزادار است!
-- سلام! برادر! خسته نباشی.
-- ممنونم. خوش آمدید.
-- میبینم لباس سیاه به تن کردهاید؟
-- دیروز همسر من از دنیا رفت.
-- خدا او را رحمت کند.
گویا درست آمدهایم، اینجا مغازه آهنگری است که دیروز همسرش از دنیا رفته است. حتما دیشب شب اول قبر همسرش بوده است. اما خوب است سؤل کنم.
-- ببخشید، تشییع جنازه همسرتان کی است؟
-- ما دیروز عصر، او را به خاک سپردیم.
-- میتوانم یک سؤل در مورد همسرتان از شما بنمایم.
-- چه سؤلی؟
-- آیا همسر شما مسجد یا حسینیّهای ساخته است؟
-- چه حرفها میزنی! ما به زحمت میتوانستیم خرج زندگی خود را تأمین کنیم.
-- ببینم، آیا همسر شما به کربلا رفته بود.
-- او آرزو داشت به کربلا برود، اما او به آرزوی خود نرسید. من نتوانستم برای او این کار را بنمایم. خود امام حسین میداند که من به زحمت خرج زندگی را از
این کار درمیآوردم. من نتوانستم این آرزوی همسرم را برآورده کنم.
-- برادر! بگو بدانم آیا همسر شما، مجلس عزا برای امام حسین میگرفت؟
-- نه، گفتم ما آن قدر پول نداشتیم که اینکارها را بتوانیم انجام بدهیم.
نگاهت به کوره آتش مغازه دوخته شده است، آتش چگونه زبانه میکشد، به یاد خواب رفیق خود هستی. به راستی این زن چه کرده است که امام حسین«»، در یک شب، سه بار به دیدن او رفته است؟
او که نه به کربلا رفته است، نه مسجد و حسینهای ساخته است، مجلس عزا هم برای امام حسین«» نداشته است. به راستی او چه کرده است.
فکری به ذهن تو میرسد، خوب است خواب خود را برای آهنگر تعریف کنی، شاید خود او بتواند به تو کمک کند.
رو به آهنگر میکنی و ماجرا را تعریف میکنی، آهنگر اشک میریزد و میگوید: قربان لطف و کرم تو یا حسین!
بعد برای تو یک جمله بیشتر نمیگوید: «همسر من، هر روز زیارت عاشورا میخواند».(1)
1) 156. اصل اینماجرا در کتاب «مفاتیح الجنان» شیخ عبّاس قمی بعد از ذکر زیارت عاشورا آمده است که در اینجا با تصرّف وتغییر در جزئیات آن بیان شد.
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ
سلام ای حسین! سلام بر تو ای فرزند پیامبر! سلام بر تو ای فرزند امیرمؤنان! سلام بر تو ای فرزند فاطمه!
سلام بر تو ای که خدا خونخواه توست!
سلام ای که در کربلا غریب ماندی و همه یاران تو شهید شدند.
ای تنها مانده در غربت و تنهایی!
سلام بر تو و همه یاران باوفای تو!
سلام من بر تو جاودانه باد، تا آن دم که زندهام.
سلام من به تو تا روز قیامت!
مصیبت تو جگرسوز است و بسیار جانکاه، وقتی تو در کربلا مظلومانه به شهادت رسیدی، همه اهل آسمانها عزادار تو گشتند، فرشتگان برای غربت تو گریستند، مصیبت تو دل آنها را هم به درد آورد.
لعنت خدا بر کسانی باد که بنای ظلم و ستم بر شما را نهادند و حقّ شما را غصب کردند، رهبری جامعه حقّی بود که خدا به شما داده بود ولی آنان، شما را کنار زده و مقام رهبری را از آن خود کردند.
لعنت خدا بر کسانی که خون شما را ریختند، خدا لعنت کند کسانی که شرایط را
برای کشتن شما فراهم نمودند. من از همه آنان و پیروان آنان بیزار هستم.
حسین جان! من با هر کس که با شما دوست باشد، دوست هستم و با هر کس که دشمن شما باشد، دشمن هستم. ما تا روز قیامت بر این عقیده خواهیم بود.
خدا بنیّاُمیّه را لعنت کند، خدا کسانی را که روز عاشورا را روز جشن و عید خود قرار دادند لعنت کند.(1)
لعنت خدا بر ابنزیاد.(2)
لعنت خدا بر عُمَرسعد و شمر.
خدا لعنت کند کسانی که سپاه تشکیل دادند و به جنگ تو آمدند.
جانم به فدای تو ای حسین!
من در مصیبت تو اشک میریزم و قلبم داغدار غم توست.
اکنون خدایی را میخوانم که به تو مقامی بس بزرگ داده است. آن خدایی که بر من منّت نهاده و مرا با تو آشنا ساخته است، و اکنون احساس میکنم که خدا مرا به خاطر تو بیشتر دوست دارد، از خدا میخواهم تا به من توفیق دهد تا ظهور حضرت مهدی«» را درک کنم و همراه با او انتقام خون تو را بگیرم.
بارخدایا! مرا در سایه مولایم حسین«» آبرو ببخش و عزّتی ماندگار در دنیاو آخرت به من کرم کن.
حسین جان!
هیچ سعادتی بالاتر از این نیست که انسانها به خدای مهربان، نزدیک و نزدیکتر شوند، من برای نزدیکتر شدن به خدا، دو کار انجام میدهم:
اوّل: محبّت تو را در قلب خویش دارم.
دوم: با دشمنان شما دشمن هستم.
من از همه کسانی که به جنگ تو آمدند بیزارم، من از کسانی که ظلم به شما و ستم به شیعیان شما را بنا نهادند، بیزار هستم.
آری! سرمایه من برای نزدیک شدن به خدا این دو امر مهم است: محبّت شما، برائت از دشمنان شما.
حسین جان!
من با دوستی تو و دشمنی با آن ستمکاران، به پیامبر و علی«» و فاطمه و حسن و تو، نزدیکتر میشوم.
من با دوستان و شیعیان شما دوست هستم، من از کسانی که پیرو دشمنان شما هستند، بیزار هستم.
آری! من با دوست شما دوست و با دشمن شما دشمن هستم!
این خدا بود که معرفت شما را به من کرم نمود و مرا با دوستانتان آشنا نمود و در قلب من، بغضِ دشمنان شما را قرار داد، اکنون از خدا میخواهم تا در دنیا و آخرت مرا با شما قرار بدهد و کاری کند که من در راه شما، ثابتقدم باشم.
از خدا میخواهم که شفاعت شما را در روز قیامت نصیبم سازد و توفیق دهد تا همراه با حضرت مهدی«» انتقام خون شما را بگیرم.
حسین جان!
قلب من در مصیب تو اندوهناک و غمناک است، از خدا میخواهم تا رحمتش را بر من نازل کند و گناهانم را ببخشد.
بار خدایا!
از تو میخواهم زندگی من، زندگی محمّد و آل محمّد باشد، مردن من به شیوه آنان باشد، من میخواهم همواره در مسیر محمّد و آل محمّد باشم.
بار خدایا!
خاندان «بنیّاُمیّه»، روز عاشورا را روز شادی و عید برای خود قرار دادند، همان خاندانی که پیامبر بارها و بارها آنان را لعنت کرد.
بار خدایا! تو ابوسفیان و معاویه و یزید را لعنت کن، لعنتی که همیشگی و جاودانه باشد.
خدایا! «آلزیاد» و «آلمروان» سالیان سال، در روز عاشورا به خاطر کشته شدن حسین«» جشن گرفتند و شادی کردند، پس لعنت و کیفر دردناک خود را بر آنان چند برابر نما!
بار خدایا! امروز و در همه زندگی خود، با دو چیز به تو تقرب میجویم:
اوّل: بیزاری جستن از بنیّاُمیّه و پیروان آنها.
دوم: با دوستی و محبّت پیامبر و خاندان پاک او.
بار خدایا! درود خود را بر محمّد و آل محمّد بفرست.
خدایا! لعنت کن اوّلین کسی را که بنای ظلم بر محمّد و آل محمّد را نهاد.
خدایا! وقتی اوّلین ظالم بر محمّد و آل محمّد ظلم نمود، عدّه زیادی هم راه او را ادامه دادند، اکنون از تو میخواهم همه آنها را لعنت کنی.
خدایا! همه کسانی که به جنگ حسین«» آمدند را لعنت کن!
خدایا! همه آن ظالمان را لعنت کن!
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ!
سلام بر همه یاران تو که جان خویش را فدای تو نمودند.
سلام من بر شما جاودانه باد، تا آن دم که زندهام. سلام من به تو تا روز قیامت!
از خدا میخواهم که باز هم توفیق بدهد تا شما را زیارت کنم.
سلام بر حسین! سلام بر علیاکبر! سلام بر همه فرزندان حسین! سلام بر همه یاران حسین!
بار خدایا! من اوّلین کسی را که در حقّ محمّد و آل محمّد ظلم نمود، لعن میکنم.
بار خدایا! اوّلی و دومی و سومی را لعنت کن!
خدایا! معاویه و یزید و ابنزیاد و عُمَرسعد و بنیّاُمیّه را تا روز قیامت لعنت کن.(1)
بار خدایا! تو را شکر و سپاس میگویم، تو بودی که دل مرا به مصیبت حسین(ع) اندوهناک کردی و اشک مرا در مظلومیّت او جاری ساختی، من نمیدانم چگونه شکر تو را به جا آورم.
از تو میخواهم تا در روز قیامت شفاعت حسین(ع) را نصیبم گردانی و مرا در راه حسین(ع) و راه یاران او ثابتقدم قرار دهی تا همواره راه آنان را ادامه دهم، من آرزو دارم راه کسانی را بروم که جان خویش را فدای حسین(ع) نمودند.
موقع آن است که دو رکعت نماز زیارت بخوانی. برخیز!
1) 159. در این قسمت، «ابنزیاد» به 2 نام ذکر شده است: «عُبید اللّه بن زیاد»، و«ابنمرجانه»، در واقع او در اینجا یک بار به نام پدر وبار دیگر به نام مادر ذکر شده است. همچنین «آل ابیسفیان» و«آل زیاد» و«آل مروان»، در واقع همان «بنیّامیه» هستند.
اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ رَسُولِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یا خِیَرَةَ اللّهِ وَابنَ خِیَرَتِهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ أَمیرِ المُؤمِنینَ وَابنَ سَیِّدِ الوَصِیّینَ، السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ العالَمینَ، السَّلامُ عَلَیکَ یا ثارَ اللّهِ وَابنَ ثارِهِ وَالوِترَ المَوتُورَ، السَّلامُ عَلَیکَ وَعَلَی الأَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ، عَلَیکُم مِنّی جَمیعاً سَلامُ اللّهِ أَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیلُ وَالنَّهارُ.
یا أَبا عَبدِ اللّهِ، لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَجَلَّت وَعَظُمَتِ المُصیبَةُ بِکَ عَلَینا وَعَلی جَمیعِ أَهلِالإسلامِ، وَجَلَّت وَعَظُمَت مُصیبَتُکَ فِی السَّمواتِ عَلی جَمیعِ أَهلِ السَّمواتِ.
فَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً أَسَّسَت أَساسَ الظُّلمِ وَالجَورِ عَلَیکُم أَهلَ البَیتِ، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً دَفَعَتکُم عَن مَقامِکُم وَأَزالَتکُم عَن مَراتِبِکُمُ الَّتی رَتَّبَکُمُ اللّهُ فیها، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً قَتَلَتکُم، وَلَعَنَ اللّهُ المُمَهِّدینَ لَهُم بِالتَّمکینِ مِن قِتالِکُم، بَرِئتُ إِلَی اللّهِ وَاِلَیکُم مِنهُم وَمِن أَشیاعِهِم وَأَتباعِهِم وَأَولِیآئِهِم.
یا أَبا عَبدِ اللّهِ، إِنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم وَحَربٌ لِمَن حارَبَکُم إِلی یَومِ القِیامَةِ.
وَلَعَنَ اللّهُ آلَ زِیادٍ وَآلَ مَروانَ، وَلَعَنَ اللّهُ بَنی أُمَیَّةَ قاطِبَةً، وَلَعَنَ اللّهُ ابنَ مَرجانَةَ، وَلَعَنَ اللّهُ عُمَرَ بنَ سَعدٍ، وَلَعَنَ اللّهُ شِمراً، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً أَسرَجَت وَأَلجَمَت وَتَنَقَّبَت لِقِتالِکَ.
بِأَبی أَنتَ وَأُمّی، لَقَد عَظُمَ مُصابی بِکَ، فَاَسأَلُ اللّهَ الَّذی أَکرَمَ مَقامَکَ وَأَکرَمَنی بِکَ أَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثارِکَ مَعَ إِمامٍ مَنصُورٍ مِن أَهلِ بَیتِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ.
أَللّ-هُمَّ اجعَلنی عِندَکَ وَجیهاً بِالحُسَینِ عَلَیهِ السَّلامُ فِی الدُّنیا وَالْأخِرَةِ.
یا أَبا عَبدِاللّهِ، اِنّی أَتَقَرَّبُ اِلی اللّهِ وَإِلی رَسُولِهِ وَإِلی أمیرِ المُؤمِنینَ وَإِلی فاطِمَةَ وَإِلَی الحَسَنِ وَإِلَیکَ، بِمُوالاتِکَ وَبِالبَراءَةِ مِمَّن قاتَلَکَ وَنَصَبَ لَکَ الحَربَ، وَبِالبَراءَةِ مِمَّن أَسَّسَ أَساسَ الظُّلمِ وَالجَورِ عَلَیکُم، وَأَبرَأُ اِلَی اللّهِ وَإِلی رَسُولِهِ مِمَّن أَسَسَّ أَساسَ ذلِکَ وَبَنی عَلَیهِ بُنیانَهُ، وَجَری فی ظُلمِهِ وَجَورِهِ عَلَیکُم وَعلی أَشیاعِکُم، بَرِئتُ إِلَی اللّهِ وَإِلَیکُم مِنهُم، وَأَتَقَرَّبُ إِلَی اللّهِ ثُمَّ إِلَیکُم بِمُوالاتِکُم وَمُوالاةِ وَلِیِّکُم، وَبِالبَراءَةِ مِن أَعدائِکُم وَالنّاصِبینَ لَکُمُ الحَربَ، وَبِالبَراءَةِ مِنأَشیاعِهِم وَأَتباعِهِم.
إِنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم، وَحَربٌ لِمَن حارَبَکُم، وَوَلِیٌّ لِمَن والاکُم، وَعَدُوٌّ لِمَن عاداکُم.
فَأَسأَلُ اللّهَ الَّذی أَکرَمَنی بِمَعرِفَتِکُم وَمَعرِفَةِ أَولِیائِکُم وَرَزَقَنِی البَراءَةَ مِن أَعدائِکُم، أَن یَجعَلَنی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وَأَنْ یُثَبِّتَ لی عِندَکُم قَدَمَ صِدقٍ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وَأَسْأَلُهُ أَنْ یُبَلِّغَنِی المَقامَ المَحمُودَ لَکُم عِندَ اللّهِ، وَأَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثاری مَعَ إِمامٍ هُدیً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالحَقِّ مِنکُم، وَأَسأَلُ اللّهَ بِحَقِّکُم وَبِالشَّأنِ الَّذی لَکُم عِندَهُ أَن یُعطِیَنی بِمُصابی بِکُم أَفضَلَ ما یُعطی مُصاباً بِمُصیبَتِهِ، مُصیبَةً ما أَعظَمَها وَأَعظَمَ رَزِیَّتَها فِی الإسلامِ وَفی جَمیعِ السَّمواتِ وَالأَرضِ.
أَللّ-هُمَّ اجعَلنی فی مَقامی هذا مِمَّن تَنالُهُ مِنکَ صَلَواتٌ وَرَحمَةٌ وَمَغفِرَةٌ.
أَللّ-هُمَّ اجعَل مَحیایَ مَحیا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَمَماتی مَماتَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
أَللّ-هُمَّ اِنَّ هذا یَومٌ تَبَرَّکَت بِهِ بَنُو أُمَیَّةَ، وَابنُ آکِلَةِ الأَکبادِ اللَّعینُ ابنُ اللَّعینِ عَلی لِسانِکَ وَلِسانِ نَبِیِّکَ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ، فی کُلِّ مَوطِنٍ وَمَوقِفٍ وَقَفَ فیهِ نَبِیُّکَ صَلَّی اللّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ.
أَللّ-هُمَّ العَن أَبا سُفیانَ وَمُعاوِیَةَ وَیَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ، عَلَیهِم مِنکَ اللَّعنَةُ أَبَدَ الآبِدینَ، وَهذا یَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِیادٍ وَآلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الحُسَیْنَ صَلَواتُاللّهِ عَلَیهِ، أَللّ-هُمَّ فَضاعِف عَلَیهِمُ اللَّعنَ مِنکَ وَالعَذابَ الأَلیمَ.
أَللّ-هُمَّ اِنّی أَتَقَرَّبُ اِلَیکَ فی هذَاالیَومِ وَفی مَوقِفی هذا وَأَیّامِ حَیاتی بِالبَراءَةِ مِنهُم وَاللَّعنَةِ عَلَیهِم، وَبِالمُوالاتِ لِنَبِیِّکَ وَآلِ نَبِیِّکَ عَلَیهِ وَعَلَیهِمُ السَّلامُ.
أَللّ-هُمَّ العَن أَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ، أَللّ-هُمَّ العَنِ العِصابَةَ الَّتی جاهَدَتِ الحُسَینَ وَشایَعَت وَبایَعَت وَتابَعَت عَلی قَتلِهِ، أَللّهُمَّ العَنهُم جَمیعاً.
السَّلامُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ، وَعَلَی الأَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ، عَلَیکَ مِنّی سَلامُ اللّهِ أَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیلُ وَالنَّهارُ، وَلا جَعَلَهُ اللّهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم، السَّلامُ عَلَی الحُسَینِ، وَعَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ، وَعَلی أَولادِ الحُسَینِ، وَعَلی أَصحابِ الحُسَینِ.
أَللّ-هُمَّ خُصَّ أَنتَ أَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعنِ مِنّی، وَابدَأ بِهِ أَوَّلاً ثُمَّ الثانِیَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ.
أَللّهُمَّ العَن یَزیدَ خامِساً، وَالعَن عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ، وَابنَ مَرجانَةَ وَعُمَرَ بنَ سَعدٍ وَشِمراً، وَآلَ أَبی سُفیانَ وَآلَ زِیادٍ وَآلَ مَروانَ، إِلی یَومِ القِیامَةِ
أَللّ-هُمَّ لَکَ الحَمدُ حَمدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلی مُصابِهِم، اَلحَمدُ للّهِِ عَلیعَظیمِ رَزِیَّتی، أَللَّهُمَّ ارزُقنی شَفاعَةَ الحُسَینِ یَومَ الوُرُودِ، وَثَبِّت لی قَدَمَ صِدقٍ عِندَکَ مَعَ الحُسَینِ وَأَصحابِ الحُسَینِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُم دُونَ الحُسَینِ عَلَیهِ السَّلامُ.
1) 160. بهتر است که بعد از خواندن زیارت عاشورا، دعای بعد از آن را بخوانی که آن دعا به «دعای علقمه» مشهور است، زیرا راوی آن شخصی به نام «علقمه» بوده است.
(1) «حدّثنی جعفر بن عیسی أخوه، قال: سألت الرضا علیهالسلام عن صوم عاشوراء وما یقول الناس فیه، فقال: عن صوم ابن مرجانة تسألنی؟ ذلک یوم صامه الأدعیاء من آل زیاد لقتل الحسین علیهالسلام، وهو یوم یتشأم به آل محمّد صلیاللهعلیهوآله ویتشأم به أهل الإسلام، والیوم الذی یتشأم به أهل الإسلام لا یُصام ولا یُتبرّک به، ویوم الاثنین یوم نحس، قبض اللّه عزّ وجلّ فیه نبیّه، وما أُصیب آل محمّد إلاّ فی یوم الاثنین، فتشأمنا به وتبرّک به عدوّنا، ویوم عاشوراء قُتل الحسین صلوات اللّه علیه، وتبرّک به ابن مرجانة وتشأم به آل محمّد صلّی اللّه علیهم، فمن صامهما أو تبرّک بهما لقی اللّه تبارک وتعالی ممسوخ القلب، وکان حشره مع الذین سنّوا صومهما والتبرّک بهما»: الکافی ج 4 ص 146، الاستبصار ج 2 ص 135، تهذیب الأحکام ج 4 ص 301، وسائل الشیعة ج 10 ص 460، بحار الأنوار ج 45 ص 94، جامع أحادیث الشیعة ج 9 ص 477، وراجع الحدائق الناضرة ج 13 ص 372، مستند الشیعة ج 10 ص 490، جواهر الکلام ج 17 ص 106.
(2) بهتر است که بعد از خواندن زیارت عاشورا، دعای بعد از آن را بخوانی که آن دعا به «دعای علقمه» مشهور است، زیرا راوی آن شخصی به نام «علقمه» بوده است.
(3) «روی محمّد بن إسماعیل بن بزیع عن صالح بن عقبة، عن أبیه، عن أبی جعفرٍ علیهالسلام، قال: من زار الحسین بن علی علیهماالسلام فی یوم عاشوراء من المحرّم حتّی یظلّ عنده باکیاً، لقی اللّه عزّ وجلّ یوم یلقاه بثواب ألفی حجّة وألفی عمرة وألفی غزوة، ثواب کلّ غزوة وحجّة وعمرة کثواب من حجّ واعتمر وغزی مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ومع الأئمّة الراشدین. قال: قلت: جُعلت فداک، فما لمن کان فی بعید البلاد وأقاصیه ولم یمکنه المصیر إلیه فی ذلک الیوم؟ قال: إذا کان کذلک برز إلی الصحراء أو صعد سطحاً مرتفعاً فی داره، وأومأ إلیه بالسلام واجتهد فی الدعاء علی قاتله، وصلّی من بعد رکعتین، ولیکن ذلک فی صدر النهار قبل أن تزول الشمس، ثمّ لیندب الحسین علیهالسلام ویبکیه ویأمر من فی داره ممّن لا یتّقیه بالبکاء علیه، ویقیم فی داره المصیبة بإظهار الجزع علیه، ولیعزّ بعضهم بعضاً بمصابهم بالحسین علیهالسلام، وأنا الضامن لهم إذا فعلوا ذلک علی اللّه تعالی جمیع ذلک. قلت: جُعلت فداک، أنت الضامن ذلک لهم والزعیم؟ قال: أنا الضامن وأنا الزعیم لمن فعل ذلک، قلت: فکیف یعزّی بعضنا بعضاً؟ قال: تقولون: أعظم اللّه أُجورنا بمصابنا بالحسین، وجعلنا وإیّاکم من الطالبین بثأره مع ولیّه الإمام المهدی من آل محمّد علیهمالسلام. وإن استطعت أن لا تنتشر یومک فی حاجة فافعل، فإنّه یوم نحس لا تُقضی فیه حاجة مؤن، فإن قضیت لم یبارک ولم یرَ فیها رشداً، ولا یدخرنّ أحدکم لمنزله فیه شیئاً، فمن ادّخر فی ذلک الیوم شیئاً لم یُبارک له فیما ادّخره ولم یُبارک له فی أهله. فإذا فعلوا ذلک کتب اللّه تعالی لهم ثواب ألف حجّة وألف عمرة وألف غزوة، کلّها مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وکان له أجر وثواب مصیبة کلّ نبیّ ورسول ووصیّ وصدّیق وشهید مات أو قُتل منذ خلق اللّه الدنیا إلی أن تقوم الساعة....مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
(4) اعراف: 172.
(5) «عن الأصبغ بن نباتة، عن علیّ علیهالسلام، قال: أتاه ابن الکوّاء فقال: یا أمیر المؤنین، أخبرنی عن اللّه تبارک وتعالی، هل کلّم أحداً من ولد آدم قبل موسی؟ فقال علیّ: قد کلّم اللّه جمیع خلقه برّهم وفاجرهم، وردّوا علیه الجواب. فثقل ذلک علی ابن الکوّاء ولم یعرفه، فقال له: کیف کان ذلک یا أمیر المؤنین؟ فقال له: أوما تقرأ کتاب اللّه إذ یقول لنبیّه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِیءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَی»، فقد أسمعهم کلامه وردّوا علیه الجواب، کما تسمع فی قول اللّه یا بن الکوّائ «قَالُوا بَلَی»، فقال لهم: إنّی أنا اللّه لا إله إلاّ أنا وأنا الرحمان، فأقرّوا له بالطاعة والربوبیة، ومیّز الرسل والأنبیاء والأوصیاء، وأمر الخلق بطاعتهم، فأقرّوا بذلک فی المیثاق، فقالت الملائکة عند إقرارهم بذلک: شهدنا علیکم یا بنی آدم أن تقولوا یوم القیامة إنّا کنّا عن هذا غافلین»: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 41، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 99.
(6) «عن محمّد بن سنان، عن داود بن کثیر الرقی، قال: قلت لأبی عبد اللّه: ما معنی السلام علی رسول اللّه؟ فقال: إنّ اللّه تبارک وتعالی لمّا خلق نبیّه ووصیّه وابنته وابنیه وجمیع الأئمّة وخلق شیعتهم، أخذ علیهم المیثاق، وأن یصبروا ویصابروا ویرابطوا، وأن یتّقوا اللّه، ووعدهم أن یسلّم لهم الأرض المبارکة والحرم
الآمن، وأن ینزل لهم البیت المعمور، ویظهر لهم السقف المرفوع، ویریحهم من عدوّهم والأرض التی یبدّلها اللّه من السلام، ویسلّم ما فیها لهم لاشیة فیها، قال: لا خصومة فیها لعدوّهم، وأن یکون لهم فیها ما یحبّون، وأخذ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله علی جمیع الأئمّة وشیعتهم المیثاق بذلک، وإنّما السلام علیه تذکرة نفس المیثاق وتجدید له علی اللّه، لعلّه أن یعجله عزّ وجلّ ویعجل السلام لکم بجمیع ما فیه»: الکافی ج 1 ص 451، مختصر بصائر الدرجات ص 172، بحار الأنوار ج 52 ص 380، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 252، تفسیر نور الثقلین ج 5 ص 137.
(7) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «فلمّا انتهیت إلی حجب النور، قال لی جبرئیل: تقدّم یا محمّد، وتخلّفَ عنّی ، فقلت: یا جبرئیل! فی مثل هذا الموضع تفارقنی؟ فقال: یا محمّد ، إنّ انتهاء حدّی الذی وضعنی اللّه عزّ وجلّ فیه إلی هذا المکان ، فإن تجاوزته احترقت أجنحتی بتعدّی حدود ربّی جلّ جلاله...»: علل الشرائع ج 1 ص 6، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 238، کمال الدین ص 255، بحار الأنوار ج 26 ص 337.
(8) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «... فلمّا وصلت إلی السماء السابعة وتخلّف عنّی جمیع من کان معی من ملائکة السماوات وجبرئیل علیهالسلام والملائکة المقرّبین ، ووصلت إلی حجب ربّی ، دخلت سبعین ألف حجاب ، بین کلّ حجابٍ إلی حجاب من حجب العزّة والقدرة والبهاء والکرامة والکبریاء والعظمة والنور والظلمة والوقار ، حتّی وصلت إلی حجاب الجلال...»: الیقین ص 435، المحتضر ص 253، بحار الأنوار ج 18 ص 398؛ «من الحجاب إلی الحجاب مسیرة خمسمئة عام...»: المحتضر ص 25، بحار الأنوار ج 18 ص 338.
(9) «فتقدّم رسول اللّه ما شاء اللّه أن یتقدّم...»: المحتضر ص 25، بحار الأنوار ج 18 ص 338.
(10) رسول اللّه علیهالسلام: «لیلة أُسری بی إلی السماء وصرت کقاب قوسین أو أدنی ، أوحی اللّه تعالی إلیَّ: أن یا محمّد، مَن أحبّ خلقی إلیک؟ قلت: یاربّ أنت أعلم، فقال: أنا أعلم ولکن أُرید أن أسمعه من فیک، فقلت: ابن عمّی علیّ بن أبی طالب...»: المحتضر ص 193، بحار الأنوار ج 25 ص 383.
(11) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «ثمّ قال لی الجلیل جلّ جلاله: یا محمّد ، مَن تحبّ من خلقی؟ قلت: أحبّ الذی تحبّه أنت یا ربّی ، فقال لی جلّ جلاله: فأحبّ علیّاً، فإنّی أُحبّه، وأحبّ من یحبّه ، وأحبّ من أحبّ من یحبّه...»: المحتضر ص 253، بحار الأنوار ج 18 ص 399 و ج 40 ص 19.
(12) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «ووعدنی الشفاعة فی شیعته وأولیائه»: المحتضر ص 253، بحار الأنوار ج 18 ص 399 و ج 40 ص 19.
(13) رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «لیلة أُسری بی إلی السماء ، کلّمنی ربّی جلّ جلاله ، فقال: یا محمّد ، فقلت: لبّیک ربّی ، فقال: إنّ علیّاً حجّتی بعدک علی خلقی، وإمام أهل طاعتی ، مَن أطاعه أطاعنی ، ومن عصاه عصانی ، فانصبه علماً لأُمّتک یهتدون به بعدک...»: الأمالی للصدوق ص 566، الجواهر السنیة ص 230، بحار الأنوار ج 18 ص 340؛ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: «یا محمّد ، إنّ علیّاً وارث علمک من بعدک ، وصاحب لوائک لواء الحمد یوم القیامة ، وصاحب حوضک ، یسقی من ورد علیه من مؤمنی أُمّتک . ثمّ أوحی إلیَّ أنّی قد أقسمت علی نفسی قسماً حقّاً لا یشرب من ذلک الحوض مبغض لک ولأهل بیتک...»: کمال الدین ص 25، نور الثقلین ج 3 ص 123، بحار الأنوار ج 51 ص 69.
(14) «فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها»: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ «فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها»: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع صحیح البخاری ج 4 ص 210 ، 212 ، 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273، 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52، 53، 58، 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، النوادر للراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347، 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
(15) سوره کوثر: 1.
(16) «إنّ آسیة بنت مزاحم ومریم بنت عمران وخدیجة یمشین أمام فاطمة کالحجاب لها فی الجنّة»: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 105، بحار الأنوار ج 43 ص 37.
(17) «عن ابن مسکان، عن محمّد بن مسلم، عن الباقر علیهالسلام، قال: لفاطمة علیهالسلام وقفة علی باب جهنّم، فإذا کان یوم القیامة کُتب بین عینی کلّ رجلٍ مؤنٌ أو کافرٌ، فیؤر بمحبٍّ قد کثرت ذنوبه إلی النار، فتقرأ بین عینیه محبّاً، فتقول: إلهی وسیّدی، سمّیتنی فاطمة وفطمت بی من تولاّنی وتولّی ذرّیتی من النار، ووعدک الحقّ أنت لا تخلف المیعاد. فیقول اللّه: صدقتِ یا فاطمة، إنّی سمّیتک فاطمة ووعدی الحقّ وأنا لا أخلف المیعاد، وإنّما أمرت بعبدی هذا علی النار لتشفعی فیه فأُشفّعک فیه، فیتبیّن لملائکتی وأنبیائی ورسلی أهل الموقف موقفکِ منّی ومکانتکِ عندی، فمن قرأت بین عینیه فخذی بیده وأدخلیه الجنّة»: کشف الغمّة ج 2 ص 91، الجواهر السنیة ص 247، بحار الأنوار ج 8 ص 51 و ج 43 ص 14.
(18) «السَّلامُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ رَسُولِ اللّهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یا خِیَرَةَ اللّهِ وَابنَ خِیَرَتِهِ، السَّلامُ عَلَیکَ یَابنَ أَمیرِ المُؤمِنینَ وَابنَ سَیِّدِ الوَصِیّینَ، السَّلامُ عَلَیکَ یَا بنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ العالَمینَ: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
(19) «أُثنی علی اللّه تبارک وتعالی أحسن الثناء، وأحمده علی السرّاء والضرّاء، اللّهمّ إنّی أحمدک علی...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 418، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 559، الإرشاد ج 2 ص 91 .
(20) «أمّا بعد، فإنّی لا أعلم أصحابا أولی ولا خیرا من أصحابی، ولا أهل بیتٍ أبرّ ولا أوصل من أهل بیتی، فجزاکم اللّه عنّی جمیعا خیرا»: إعلام الوری ج 1 ص 455، روضة الواعظین ص 202، بحار الأنوار ج 44 ص 392، وراجع البدایة والنهایة ج 8 ص 176 .
(21) «فقال له إخوته وأبناؤه وأبناء عبد اللّه بن جعفر : ولِمَ نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟! لا أرانا اللّه ذلک . وبدأهم العبّاس أخوه ثمّ تابعوه ...»: مثیر الأحزان ص 52 .
(22) «... فررنا عنه رغبةً فی الحیاة؟ معاذ اللّه، بل نحیا بحیاتک، ونموت معک . فبکی وبکوا علیه، وجزاهم خیرا، ثمّ نزل صلوات اللّه علیه»: مقاتل الطالبیّین ص 112 .
(23) «ثمّ قام مسلم بن عوسجة الأسدی وقال : یا بن بنت رسول اللّه! نحن علیک هکذا، وننصرف وقد أحاط بک الأعداء؟! لا واللّه لایرانی اللّه أفعل ذلک أبدا حتّی أکسر فی صدورهم رمحی...»: الفتوح ج 5 ص 94، مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 1 ص 246.
(24) «قال زهیر بن القین : واللّه لوددتُ أنّی قُتِلت ثمّ نُشِرت ثمّ قُتِلت حتّی أقتل کذا ألف قتلة ...»: الکامل فی التاریخ ج 2 ص 559، البدایة والنهایة ج 8 ص 176، الإرشاد ج 2 ص 91 .
(25) «تکلّم جماعة أصحابه بکلامٍ یشبه بعضُه بعضا فی وجهٍ واحد، فقالوا : واللّه لا نفارقک، ولکنّ أنفسنا لک الفداء ...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 418، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 559، البدایة والنهایة ج 8 ص 176 .
(26) «فقال أهل بیته : لا أبقانا اللّه بعدک، لا واللّه لا نفارقک حتّی یصیبنا ما أصابک، وقال ذلک أصحابه جمیعا . فقال : أثابکم اللّه علی ما تَنوون الجنّة»: سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 301 الرقم 48؛ «إنّکم تُقتلون غدا کذلک، لا یفلت منکم رجل ...»: الخرائج والجرائح عن أبی حمزة الثمالی ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار ج 44 ص 298 ح 3 .
(27) «قالوا : الحمد للّه الذی شرّفنا بالقتل معک ...»: الخرائج والجرائح ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار ج 44 ص 298 ح 3 .
(28) «فقال له القاسم بن الحسن : وأنا فیمن یُقتل؟ فأشفق علیه فقال له : یا بنی، کیف الموت عندک؟ قال : یا عمّ، أحلی من العسل...»: موسوعة کلمات الإمام الحسین ص 486.
(29) «ارفعوا رؤوسکم وانظروا . فجعلوا ینظرون إلی مواضعهم ومنازلهم من الجنّة ...»: الخرائج والجرائح عن أبی حمزة الثمالی ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار ج 44 ص 298 ح 3 .
(30) «هو یقول لهم : هذا منزلک یا فلان، وهذا قصرک یا فلان، وهذه درجتک یا فلان . فکان الرجل یستقبل الرماح والسیوف بصدره ووجهه لیصل إلی منزله من الجنّة»: الخرائج والجرائح ج 2 ص 847 ح 62، بحار الأنوار ج 44 ص 298 ح 3 .
(31) «السَّلامُ عَلَیکَ یا ثارَ اللّهِ وَابنَ ثارِهِ وَالوِترَ المَوتُورَ، السَّلامُ عَلَیکَعَلَی الأَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ، عَلَیْکُم مِنّی جَمیعاً سَلامُ اللّهِ أَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیلُ وَالنهارُ. السَّلامُ عَلَیکَ یا أَبا عَبدِ اللّهِ وَعَلَی الأَرواحِ الَّتی حَلَّت بِفِنائِکَ، عَلَیْکَ مِنّی سَلامُ اللّهِ أَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِیَ اللَّیلُ وَالنهارُ، وَلاجَعَلَهُ اللّهُ آخِرَ العَهدِ مِنّی لِزِیارَتِکُم، السَّلامُ عَلَی الحُسَینِ وَعَلی عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ وَعَلی أَولادِ الحُسَینِ وَعَلی أَصحابِ الحُسَینِ»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
(32) «عن أبی حمزة الثُّمالی، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: إنّ اللّه وکّل بقبر الحسین علیهالسلام أربعة آلاف ملک شُعثاً غُبراً، یبکونه من طلوع الفجر إلی زوال الشمس، فإذا زالت هبط أربعة آلاف ملک وصعد أربعة آلاف ملک، فلم یزل یبکونه حتّی یطلع الفجر، ویشهدون لمن زاره بالوفاء، ویشیّعونه إلی أهله، ویعودونه إذا مرض، ویصلّون علیه إذا مات»: کامل الزیارات : 352 ؛ «عن الفُضَیل بن یَسَار، عن أحدهما علیهماالسلام، قال: إنّ علی قبر الحسین علیهالسلام أربعة آلاف ملک شُعثٌ غُبرٌ، یبکونه إلی یوم القیامة»: کامل الزیارات : 173 ؛ «عن حمّاد بن عیسی، عن ربعی، قال: قلت لأبی عبد اللّه علیهالسلام بالمدینة: أین قبور الشهداء؟ فقال: ألیس أفضل الشهداء عندکم؟! والذی نفسی بیده، إنّ حوله أربعة آلاف ملک شُعثٌ غُبرٌ یبکونه إلی یوم القیامة»: کامل الزیارات ص 174، 217؛ «عن حنان بن سدیر فی حدیثٍ عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال - بعد ذکر فضیلة زیارة الإمام الحسین علیهالسلام - : زوروه ولا تجفوه، فإنّه سیّد الشهداء وسیّد شباب أهل الجنّة، وشبیه یحیی بن زکریا، وعلیهما بکت السماء والأرض»: قرب الإسناد : 99؛ «عن زرارة، عن عبد الخالق بن عبد ربّه، قال: سمعت أبا عبد اللّه علیهالسلام یقول: لم یجعل له من قبل سمیّاً الحسین بن علی، لم یکن له من قبل سمیّاً، ویحیی بن زکریا علیهالسلام لم یکن له من قبل سمیّاً، ولم تبک السماء إلاّ علیهما أربعین صباحاً . قال: قلت: ما بکاؤا؟ قال: کانت تطلع حمراء وتغرب حمراء»: کامل الزیارات : 182؛ «روی أبو بصیر عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال: إنّ الحسین علیهالسلام بکی لقتله السماء والأرض واحمرّتا، ولم تبکیا علی أحدٍ قطّ، إلاّ علی یحیی بن زکریا والحسین بن علی علیهماالسلام»: کامل الزیارات : 181، باب 28 حدیث رقم 3 و 4 ؛ «عن کُلَیب بن معاویة، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام أنّه قال: کان قاتل یحیی بن زکریا ولد زِناً، وکان قاتل الحسین علیهالسلام ولد زِناً، ولم تبکِ السماء إلاّ علیهما»: کامل الزیارات : 161.
(33) «وأمّا قوله «فَتَلَقَّی ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَ-تٍ فَتَابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»، فإنّه حدّثنی أبی عن ابن أبی عمیر، عن أبان بن عثمان، عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: إنّ آدم علیهالسلام بقی علی الصفا أربعین صباحاً ساجداً یبکی علی الجنّة وعلی خروجه من الجنّة من جوار اللّه عزّ وجلّ، فنزل علیه جبرئیل علیهالسلام فقال: یا آدم، مالک تبکی؟ فقال: یا جبرئیل، ما لی لا أبکی وقد أخرجنی اللّه من الجنّة من جواره وأهبطنی إلی الدنیا؟ فقال: یا آدم، تب إلیه، قال: وکیف أتوب؟...»: مستدرک الوسائل ج 9 ص 329، بحار الأنوار ج 11 ص 178 و ج 96 ص 35، جامع أحادیث الشیعة ج 10 ص 427، تفسیر القمّی ج 1 ص 44.
(34) «فی تفسیر قوله تعالی: «فَتَلَقَّی ءَادَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَ-تٍ»، أنّه رأی ساق العرش وأسماء النبیّ والأئمّة علیهمالسلام، فلقّنه جبرئیل: قل یا حمید بحقّ محمّد، یا عالی بحقّ علیّ، یا فاطر بحقّ فاطمة، یا محسن بحقّ الحسن والحسین ومنک الإحسان. فلمّا ذکر الحسین سالت دموعه وانخشع قلبه، وقال: یا أخی جبرئیل، فی ذکر الخامس ینکسر قلبی وتسیل عبرتی؟ قال جبرئیل: ولدک هذا یُصاب بمصیبة تصغر عندها المصائب، فقال: یا أخی وما هی؟ قال: یقتل عطشاناً غریباً وحیداً فریداً لیس له ناصر ولا معین، ولو تراه یا آدم وهو یقول: وا عطشاه، وا قلّة ناصراه، حتّی یحول العطش بینه وبین السماء کالدخان، فلم یجبه أحد إلاّ بالسیوف وشرب الحتوف، فیُذبح ذبح الشاة من قفاه، وینهب رحله أعداؤ، وتشهر رؤسهم هو وأنصاره فی البلدان، ومعهم النسوان، کذلک سبق فی علم الواحد المنّان. فبکی آدم وجبرئیل بکاء الثکلی»: بحار الأنوار ج 44 ص 245.
(35) «عن علی بن إبراهیم، عن أبیه ومحمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد والحسین بن محمّد، عن عبدویه بن عامر جمیعاً، عن أحمد بن محمّد بن أبی نصر، عن أبان بن عثمان، عن أبی بصیر، أنّه سمع أبا جعفرٍ وأبا عبد اللّه علیهماالسلام یذکران أنّه لمّا کان یوم التوریة قال جبرئیل لإبراهیم علیهماالسلام: تروّه من الماء، فسُمّیت التوریة. ثمّ أتی منیً فأباته بها، ثمّ غدا به إلی عرفات، فضرب خباه بنَمِرَة دون عرفة، فبنی مسجداً بأحجارٍ بیض، وکان یُعرفُ أثرُ مسجد إبراهیم حتّی أُدخل فی هذا المسجد الذی بنَمِرَة، حیث یصلّی الإمام یوم عرفة، فصلّی بها الظهر والعصر، ثمّ عمد به إلی عرفات فقال: هذه عرفات فاعرف بها مناسکک، واعترف بذنبک، فسُمّی عرفات. ثمّ أفاض إلی المزدلفة، فسُمّیت المزدلفة؛ لأنّه ازدلف إلیها. ثمّ قام علی المشعر الحرام، فأمره اللّه أن یذبح ابنه، وقد رأی فیه شمائله وخلائقه، وأنس ما کان إلیه، فلمّا أصبح أفاض من المشعر إلی منیً، فقال لأُمّه: زوری البیتَ أنتِ وأحتبس الغلامَ، فقال: یا بنی، هات الحمار والسکّین حتّی أُقرّب القربان. فقال أبان: فقلت لأبی بصیر: ما أراد بالحمار والسکّین؟ قال: أراد أن یذبحه ثمّ یحمله فیجهّزه ویدفنه.
قال: فجاء الغلام بالحمار والسکّین، فقال: یا أبتِ أین القربان؟ قال: ربّک یعلم أین هو، یا بنی أنت واللّه هو، إنّ اللّه قد أمرنی بذبحک، فانظر ماذا تری؟ قال: «یَ-أَبَتِ افعَل مَا تُؤمَرُ سَتَجِدُنِی إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصَّ-بِرِینَ». قال: فلمّا عزم علی الذبح قال: یا أبتِ، خمّر وجهی وشدّ وثاقی، قال: یا بنی الوثاق مع الذبح! واللّه لا أجمعهما علیک الیوم...: الکافی ج 4 ص 208، جامع أحادیث الشیعة ج 10 ص 349، التفسیر الصافی ج 6 ص 195، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 426، وراجع تاریخ الیعقوبی ج 1 ص 27.
(36) «عن الفضل قال: سمت الرضا علیهالسلام یقول: لمّا أمر اللّه عزّ وجلّ إبراهیم علیهالسلام أن یذبح مکان ابنه إسماعیل الکبش الذی أنزله علیه، تمنّی إبراهیم أن یکون قد ذبح ابنه إسماعیل بیده وأنّه لم یؤر بذبح الکبش مکانه؛ لیرجع إلی قلبه ما یرجع إلی قلب الوالد الذی یذبح أعزّ ولده علیه بیده، فیستحقّ بذلک أرفع درجات أهل الثواب علی المصائب، فأوحی اللّه عزّ وجلّ إلیه: یا إبراهیم، من أحبّ خلقی إلیک؟ فقال: یا ربّ، ما خلقت خلقاً هو أحبّ إلیَّ من حبیبک محمّد، فأوحی اللّه إلیه: أفهو أحبّ إلیک أم نفسک؟ قال: بل هو أحبّ إلیَّ من نفسی، قال: فوُلده أحبّ إلیک أم وُلدک؟ قال: بل وُلده، قال: بذبح وُلده ظلماً علی أیدی أعدائه
أوجع لقلبک أو ذبح وُلدک بیدک فی طاعتی؟ قال: یا ربّ، بل ذبحه علی أیدی أعدائه أوجع لقلبی. قال: یا إبراهیم فإنّ طائفةً تزعم أنّها من أُمّة محمّد ستقتل الحسین ابنه من بعده ظلماً وعدواناً کما یُذبح الکبش، ویستوجبون بذلک سخطی. فجزع إبراهیم لذلک وتوجّع قلبه وأقبل یبکی، فأوحی اللّه عزّ وجلّ: یا إبراهیم، قد فدیت جزعک علی ابنک إسماعیل لو ذبحته بیدک بجزعک علی الحسین وقتله، وأوجبت لک أرفع درجات أهل الثواب علی المصائب، وذلک قول اللّه عزّ وجلّ «وَ فَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ» »: الخصال ص 59، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 187، الجواهر السنیة ص 251، بحار الأنوار ج 44 ص 226، التفسیر الصافی ج 4 ص 279، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 430، قصص الأنبیاء ص 150.
(37) «سأل إسحاق الأحمر الحجّة علیهالسلام عن قول اللّه تعالی «ک-هیعص»، فقال: هذه الحروف من أنباء الغیب أطلع اللّه علیه عبده زکریا، ثمّ قصّها علی محمّد صلیاللهعلیهوآله، وذلک أنّ زکریا سأل ربّه أن یعلّمه أسماء الخمسة، فأهبط علیه جبرئیل وعلّمه إیّاها، وکان زکریا إذا ذکر محمّداً وعلیّاً وفاطمة والحسن والحسین سری عنه همّه وانجلی کربه، وإذا ذکر الحسین غلبته العبرة ووقعت علیه الزفرة، فقال ذات یوم: إلهی إذا ذکرت أربعاً منهم تسلّیت بأسمائهم من همومی، وإذا ذکرت الحسین تدمع عینی وتثور زفرتی، فأنبأه اللّه فی قصّته فقال: «ک-هیعص»، فالکاف اسم کربلاء، والهاء هلاک العترة، والیاء یزید وهو ظالم للحسین، والعین عطشه، والصاد صبره. فلمّا سمع ذلک زکریا لم یفارق مسجده ثلاثة أیّام، ومنع الناس من الدخول علیه، وأقبل علی البکاء والنحیب...»: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 237، معانی الأخبار ص 28، بحار الأنوار ج 14 ص 178.
(38) «فلمّا رأی ذلک شمر بن ذی الجوشن، استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجّالة، وأمر الرماة أن یرموه، فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ»: الإرشاد ج 2 ص 111، روضة الواعظین ص 208، إعلام الوری ج 1 ص 468 ولیس فیه من «استدعی» إلی «الرجّالة»؛ «فوقف وقد ضعف عن القتال، أتاه حجر علی جبهته هشمها...»: مثیر الأحزان ص 73 .
(39) «یا أَبا عَبدِ اللّهِ، لَقَد عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ وَجَلَّت وَعَظُمَتِ المُصیبَةُ بِکَ عَلَینا وَعَلی جَمیعِ أَهلِالإسْلامِ، وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصیبَتُکَ فِی السَّمواتِ عَلی جَمیعِ أَهلِ السَّمواتِ»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
(40) «لمّا رأی الحسین علیهالسلام مصارع فتیانه وأحبّته، عزم علی لقاء القوم بمهجته، ونادی : هل من ذابٍّ یذبّ عن حرم رسول اللّه؟...»: بحار الأنوار ج 45 ص 46 .
(41) «قال هشام بن محمّد : لمّا رآهم الحسین علیهالسلام مصرّین علی قتله، أخذ المصحف ونشره وجعله علی رأسه ...»: تذکرة الخواصّ ص 252.
(42) «یا ویلکم! أتقتلونی علی سنّةٍ بدّلتها؟... فقالوا له : إنّا نقتلک بغضاً لأبیک...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 80 .
(43) «فلمّا رأی ذلک شمر بن ذی الجوشن، استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجّالة، وأمر الرماة أن یرموه، فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ»: الإرشاد ج 2 ص 111؛ روضة الواعظین؛ «فوقف وقد ضعف عن القتال، أتاه حجر علی جبهته هشمها...»: مثیر الأحزان ص 73 .
(44) «فوقف یستریح وقد ضعف عن القتال،... فأتاه سهم محدّد مسموم له ثلاث شعب، فوقع فی قلبه»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 34، بحار الأنوار ج 45 ص 53 .
(45) «فقال الحسین علیهالسلام : بسم اللّه وباللّه وعلی ملّة رسول اللّه»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 34؛ «فرماه ... وأبو أیّوب الغنوی بسهمٍ مسموم فی حلقه، فقال علیهالسلام : بسم اللّه ولا حول ولا قوّة إلاّباللّه، وهذا قتیلٌ فی رضی اللّه»: المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 111، بحار الأنوار ج 45 ص 55 .
(46) «ثمّ ضعف من کثرة انبعاث الدم بعد إخراج السهم من وراء ظهره، وهو ملقیً فی الأرض»: مثیر الأحزان ص 73 .
(47) «فإذا امتلأت قال : اللّهمّ إنّ هذا فیک قلیل»: الدرّ النظیم ص 551 .
(48) «فلمّا امتلأت دما رمی بها إلی السماء، فما رجع من ذلک قطرة، وما عُرفت الحمرة فی السماء حتّی رمی الحسین بدمه إلی السماء ...»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 34 بحار الأنوار ج 45 ص 53 .
(49) «وقال : هکذا واللّه أکون حتّی ألقی جدّی محمّدا وأنا مخضوب بدمی»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 34، بحار الأنوار ج 45 ص 53 .
(50) «وقد أصابته اثنتان وسبعون جراحة»: مثیر الأحزان ص 73 .
(51) «وقال : صبراً علی قضائک یا ربّ، لا إله سواک، یا غیاث المستغیثین...»: موسوعة کلمات الإمام الحسین ص 615.
(52) «أسرع فرسک شاردا، وإلی خیامک قاصدا، محمحما باکیا، فلمّا رأین النساء جوادک مخزیا، ونظرن سرجک علیه ملویّا...»: المزار الکبیر ص 504 ح 9، مصباح الزائر ص 233، بحار الأنوار ج 101 ص 322 ح 8 .
(53) «خرجت زینب من باب الفسطاط وهی تنادی : وا أخاه! وا سیّداه! وا أهل بیتاه! لیت السماء انطبقت علی الأرض، ولیت الجبال تدکدکت...»: بحار الأنوار ج
45 ص 54 .
(54) «فقالت : یا عمر بن سعد! أیُقتل أبو عبد اللّه وأنت تنظر إلیه؟...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 452، بحار الأنوار ج 45 ص 55 .
(55) «فنادت : ویحکم، أما فیکم مسلم؟ فلم یجبها أحد بشیء»: الإرشاد ج 2 ص 112، وراجع أنساب الأشراف ج 3 ص 409 .
(56) «صبراً علی قضائک یا ربّ...»: موسوعة کلمات الإمام الحسین ص 615.
(57) «وحُملت الرؤوس علی أطراف الرماح، وکانت اثنین وسبعین رأسا، جاءت هوازن منها باثنین وعشرین رأسا ...»: الأخبار الطوال ص 259 .
(58) «لمّا قُتل الحسین بن علیّ علیهماالسلام، کسفت الشمس کسفة بدت الکواکب نصف النهار، حتّی ظننّا أنّها هی»: المعجم الکبیر ج 3 ص 114 ح 2838، تهذیب الکمال ج 6 ص 433 الرقم 1323، تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 228، کفایة الطالب ص 444، الصواعق المحرقة ص 194، راجع تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 226، أنساب الأشراف ج 3 ص 413، کامل الزیارات ص 182 ح 249، مجمع البیان ج 6 ص 779 وج 9 ص 98، تأویل الآیات الظاهرة ج 1 ص 302، التبیان فی تفسیر القرآن ج 9 ص 233، الطرائف ص 203 ح 293، الصراط المستقیم ج 3 ص 124، تفسیر القرطبی ج 16 ص 141، تذکرة الخواصّ ص 274، شرح الأخبار ج 3 ص 544 ح 1115، التبصرة ج 2 ص 16، إثبات الوصیّة ص 178، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 580، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 312 الرقم 48؛ «وینادی فی السماء : قُتل واللّه الحسین بن علی بن أبی طالب...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 84 .
(59) این قسمت را از دیگر خود به نام «هفت شهر عشق» برگرفتهام.
(60) «وصاحت زینب : یا محمّداه، صلّی علیک ملیک السماء، هذا حسین بالعراء، مزمّل بالدماء ...»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 39؛ «بأبی المهموم حتّی قضی، بأبی العطشان حتّی مضی، بأبی من یقطُر شیبه بالدماء»: بحار الأنوار ج 45 ص 58، وراجع المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 113 .
(61) «اللّهمّ تقبّل منّا هذا القربان»: حیاة الإمام الحسین ج 2 ص 301.
(62) «لقد مکث طویلاً من النهار، ولو شاء الناس أن یقتلوه لفعلوا، ولکنّهم کان یتّقی بعضهم ببعض ...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 452، أنساب الأشراف ج 3 ص 409، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 572، المنتظم ج 5 ص 340.
(63) «ویقول عمر بن سعد : ویلکم! عجّلوا بقتله...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 82؛ «فقال عمر بن سعد لرجلٍ عن یمینه : انزل ویحک إلی الحسین فأرحه ..»: بحار الأنوار ج 45 ص 54، وراجع مروج الذهب ج 3 ص 71 .
(64) «ألست تزعم أنّ أباک علی حوض النبیّ یسقی من أحبّه؟ فاصبر حتّی تأخذ الماء من یده»: مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 2 ص 36، بحار الأنوار ج 45 ص 56 .
(65) «ففتح عینیه فی وجهه، فقال له الحسین : یا ویلک! من أنت، فقد ارتقیت مرتقیً عظیماً؟ فقال له شمر : الذی رکبک هو الشمر بن ذی الجوشن...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 83.
(66) «وینادی فی السماء : قُتل واللّه الحسین بن علی بن أبی طالب...»: ینابیع المودّة ج 3 ص 84 ؛ «لمّا قُتل الحسین بن علیّ علیهماالسلام، کسفت الشمس کسفة بدت الکواکب نصف النهار، حتّی ظننّا أنّها هی»: المعجم الکبیر ج 3 ص 114 ح 2838، تهذیب الکمال ج 6 ص 433 الرقم 1323، تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 228، کفایة الطالب ص 444، الصواعق المحرقة ص 194، راجع تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 226، أنساب الأشراف ج 3 ص 413، کامل الزیارات ص 182 ح 249، مجمع البیان ج 6 ص 779 وج 9 ص 98، تأویل الآیات الظاهرة ج 1 ص 302، التبیان فی تفسیر القرآن ج 9 ص 233، الطرائف ص 203 ح 293، الصراط المستقیم ج 3 ص 124، تفسیر القرطبی ج 16 ص 141، تذکرة الخواصّ ص 274، شرح الأخبار ج 3 ص 544 ح 1115، التبصرة ج 2 ص 16، إثبات الوصیّة ص 178، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 580، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 312 الرقم 48.
(67) «یا خیل اللّه ارکبی وأبشری ... فرکب فی الناس، ثمّ زحف نحوهم بعد صلاة العصر، وحسین جالس أمام بیته محتبیا بسیفه، إذ خفق برأسه علی رکبتیه، وسمعت أُخته زینب الصیحة، فدنت من أخیها فقالت : یا أخی! أما تسمع الأصوات قد اقتربت؟ ...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 416، أنساب الأشراف ج 3 ص 391.
(68) «ثمّ رمی عمر بن سعد إلی أصحاب الحسین علیهالسلام، وقال : اشهدوا لی عند الأمیر أنّی أوّل من رمی»: مثیر الأحزان ص 41.
(69) «یا أهل الکوفة، لا ترتابوا فی قتل من مرق من الدین»: تاریخ الطبری ج 3 ص 323، الإرشاد ج 2 ص 102.
(70) «کان عمر بن سعد بن أبی وقاصّ قد ولاّه عُبید اللّه بن زیاد الری، وعهد إلیه عهده ...» : تاریخ الطبری ج 5 ص 389، تهذیب الکمال ج 6 ص 427 الرقم 1323، تهذیب التهذیب ج 1 ص 592 الرقم 1577، مقاتل الطالبیّین ص 112، الأمالی للشجری ج 1 ص 192.
(71) «سِر إلی الحسین، فإذا فرغنا ممّا بیننا وبینه سِرتَ إلی عملک، فاستعفاه ، فقال : نعم، علی أن تردّ عهدنا...» : الکامل فی التاریخ ج 2 ص 555؛ «قد عفیتک فاردد إلینا عهدنا الذی کتبناه لک، واجلس فی منزلک نبعث غیرک» : الفتوح ج 5 ص 85، مقتل الحسین علیهالسلام للخوارزمی ج 1 ص 239، وراجع مطالب السؤول ص 75، کشف الغمّة ج 2 ص 259 .
(72) «قال عمر بن سعد : أمهلنی الیوم حتّی أنظر. قال : فانصرف عمر یستشیر نُصَحاءه...» : تاریخ الطبری ج 5 ص 409، تاریخ مدینة دمشق ج 45 ص 49، أنساب الأشراف ج 3 ص 385، وراجع المنتظم ج 5 ص 336، تذکرة الخواصّ ص 247؛ «قال علیّ علیهالسلام لعمر بن سعد : کیف أنت إذا قمتَ مقاما تُخیّر فیه بین الجنّة والنار، فتختار النار؟» : تهذیب الکمال ج 21 ص 359 الرقم 2439، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 683، تاریخ مدینة دمشق ج 45 ص 49، تذکرة الخواصّ ص 247، کنز العمّال ج 13 ص 674 ح 37723، مثیر الأحزان ص 50، أنساب الأشراف ج 3 ص 385.
(73) «عمر بن سعد بن أبی وقّاص، مدنی ثقه، کان یروی عن أبیه أحادیث...» : معرفة الثقات ج 2 ص 166؛ «عمر بن سعد بن أبی وقّاص، مالک بن أهیب بن عبد مناف القرشی» : الأعلام للزرکلی ج 3 ص 87؛ «أمّا نسب الإمام الحسین : حسین بن علی بن أبی طالب بن عبد المطّلب بن هاشم بن عبد مناف، ولا یخفی علیک أنّ جدّهم واحد وهو عبد مناف».
(74) «فأقبل ابن زیاد فی وجوه البصرة حتّی قدم الکوفة متلثّماً، فما مرّ علی مجلسٍ من مجالسهم فیسلّم، إلاّ قالوا: وعلیک السلام یا بن رسول اللّه، وهم یظنّون أنّه الحسین...»: الإرشاد ج 2 ص 44.
(75) «جعلوا یقبّلون یده ورجله، فقال عُبید اللّه: لشدّ ما فسد هؤلاء»: الطبقات الکبری لابن سعد ترجمة الإمام الحسین علیهالسلام ص 65.
(76) «فلا یمرّ بمجلسٍ فیسلّم علیهم، إلاّ قالوا: وعلیک السلام یابن رسول اللّه، یظنّونه الحسین، فنزل القصر...»: سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306، الإصابة لابن حجر ج 2 ص 70.
(77) «فسمعها إنسان خلفه، فنکص إلی القوم الذین اتّبعوه من أهل الکوفة علی أنّه الحسین، فقال: أیّ قوم ابن مرجانة، والذی لا إله إلاّ غیره...»: تاریخ الطبری ج 4 ص 268، الإرشاد ج 2 ص 44.
(78) «بسم اللّه الرحمن الرحیم، أمّا بعد، فقد بلغنی کتابک، وفهمت ما ذکرتَ، فاعرِض علی الحسین أن یبایع لیزید بن معاویة...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 411؛ «أمّا بعد، فإنّی لم أبعثک إلی الحسین لتطاوله الأیّام، ولا لتمنّیه السلامة والبقاء، ولا لتکون شفیعه إلیَّ ...»: الأخبار الطوال ص 255، المنتظم ج 5 ص 336؛ «إن أبوا فازحف إلیهم حتّی تقتلهم وتمثّل بهم؛ فإنّهم لذلک مستحقّون، فإن قُتل حسین فأوطئ الخیل صدره وظهره ...»: تاریخ الطبری ج 5 ص 414، أنساب الأشراف ج 3 ص 391 .
(79) «کان یزید علیه ساخطاً، وکان قد همّ بعزله، وکان علی البصرة»: تهذیب الکمال للمزّی ج 6 ص 423، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306.
(80) «فقال له سِرجون: أرأیت لو نُشر لک معاویة کنت تأخذ برأیه؟ قال نعم، فأخرج عهد عُبید اللّه علی الکوفة ، فقال : هذا رأی معاویة ، ومات وقد عهد بهذا الکتاب . فأخذ برأیه وجمع الکوفة والبصرة لعبید اللّه...»: الکامل فی التاریخ ج 4 ص 23، الإرشاد ج 2 ص 42، تاریخ الطبری ج 4 ص 265؛ «وکان سِرجون أشار علی یزید بتقدیم عبد اللّه، وهو إذّاک عنه ساخط...»: درر السمط فی خبر السبط ص 97؛ «فقال: یا سِرجون، ما الذی عندک فی أهل الکوفة، فقد قدم مسلم بن عقیل وقد بایعه الترابیة للحسین بن علی - رضی اللّه عنهما -؟ فقال له سِرجون: أتقبل منّی ما أشیر به علیک؟...»: کتاب الفتوح ج 5 ص 36.
(81) «أمّا بعد، فإنّ شیعتی من أهل الکوفة کتبوا إلیَّ فخبّرونی أنّ مسلم بن عقیل یجمع الجموع ویشقّ عصا المسلمین، وقد اجتمع علیه خلق کثیر من شیعة أبی تراب، فإذا وصل إلیک کتابی هذا فسر حین تقرأه حتّی تقدم الکوفة... فالعجل العجل العجل»: کتاب الفتوح ج 5 ص 36؛ «فسر حین تقرأ کتابی هذا حتّی تأتی أهل الکوفة فتطلب ابن عقیل...»: تاریخ الطبری ج 4 ص 265.
(82) «ثمّ دفع الکتاب إلی مسلم بن عمرو الباهلی، ثمّ أمره أن یجدّ السیر إلی عبد اللّه بن زیاد»: کتاب الفتوح ج 5 ص 37.
(83) «کتب یزید بن معاویة إلی الولید بن عتبة - وکان أمیرا بالمدینة - یأمره بأخذ البیعة له علی أهلها، وخاصّة علی الحسین بن علیّ علیهماالسلام، ویقول له : إن أبی علیک فاضرب عنقه وابعث إلیَّ برأسه» : مثیر الأحزان ص 23، بحار الأنوار ج 44 ص 324؛ «إذا أتاک کتابی هذا، فأحضر الحسین بن علیّ وعبد اللّه بن الزبیر، فخذهما بالبیعة لی، فإن امتنعا فاضرب أعناقهما، وابعث لی برؤوسهما ...» : تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 241 .
(84) «لمّا حُمل رأس الحسین بن علی علیهالسلام إلی الشام، أمر یزید - لعنه اللّه - فوُضع ونُصبت علیه مائدة، فأقبل هو - لعنه اللّه - وأصحابه یأکلون ویشربون الفقاع...»: عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 1 ص 25، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 419، وسائل الشیعة ج 25 ص 363.
(85) «إنّه لمّا دخل علیّ بن الحسین علیهماالسلام وحرمه علی یزید، وجیء برأس الحسین علیهالسلام ووُضع بین یدیه فی طست، فجعل یضرب ثنایاه بمخصرة کانت فی یده، وهو
یقول : لعبت هاشم بالملک فلا - خبر جاء ولا وحی نزل...»: الاحتجاج ج 2 ص 122 ح 173، مثیر الأحزان ص 101، المناقب لابن شهر آشوب ج 4 ص 114، المسترشد ص 510، الخرائج والجرائح ج 2 ص 580، بحار الأنوار ج 45 ص 157 ح 5 .
(86) «کان أوّل عمل عمله معاویة بعد أن استولی علی الحکم، أن کتب یلعنوا علیّاً علی المنابر»: بحار الأنوار ج 37 ص 264، الغدیر ج 3 ص 200 و ج 6 ص 337 و ج 10 ص 257، سنن الترمذی ج 5 ص 301، فتح الباری ج 7 ص 60.
(87) «وکانت الأحزاب عشرة آلاف، وهم ثلاثاً، عساکر وملاک، أمرها لأبی سفیان، أی المدبّر لأمرها والقائم بشأنها»: السیرة الحلبیة ج 2 ص 613، أعیان الشیعة ج 1 ص 262.
(88) «عَقَبة هَرشَی إلی ذات الأصافر میلان، ثمّ إلی الجُحفَة، ولیس بین الطریقین إلاّ میلین»: معجم ما استعجم ج 3 ص 954.
(89) «قعدوا له فی العقبة وهی عقبة أَرشَی هَرشَی بین الجُحفَة والأبواء، فقعدوا عن یمین العقبة...»: تفسیر القمّی ج 1 ص 174، بحار الأنوار ج 31 ص 632؛ «اتّفقوا علی أن یَنفِروا بالنبیّ ناقتَهُ علی عقبة هَرشَی، وقد کانوا عملوا مثل ذلک فی غزوة تبوک»: بحار الأنوار ح 28 ص 97.
(90) «والرأی أن نقتل محمّداً قبل أن یدخل المدینة... فقعد سبعة عن یمین العقبة...»: إقبال الأعمال ج 2 ص 249.
(91) «فَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً أَسَّسَت أَساسَ الظُّلمِ وَالجَورِ عَلَیکُم أَهلَ البَیتِ، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً دَفَعَتکُم عَن مَقامِکُم وَأَزالَتکُم عَن مَراتِبِکُمُ الَّتی رَتَّبَکُمُ اللّهُ فیها، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً قَتَلَتکُم، وَلَعَنَ اللّهُ المُمَهِّدینَ لَهُم بِالتَّمکینِ مِن قِتالِکُم، بَرِئتُ إلَی اللّهِ وَإلَیکُم مِنهُم وَمِن أَشیاعِهِم وَأَتباعِهِم وَأَولِیائِهِم. یا أَبا عَبدِ اللّهِ، إنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم، وَحَربٌ لِمَن حارَبَکُم إلی یَومِ القِیامَةِ.
وَلَعَنَ اللّهُ آلَ زِیادٍ وَآلَ مَروانَ، وَلَعَنَ اللّهُ بَنی أُمَیَّةَ قاطِبَةً، وَلَعَنَ اللّهُ ابنَ مَرجانَةَ، وَلَعَنَ اللّهُ عُمَرَ بنَ سَعدٍ، وَلَعَنَ اللّهُ شِمراً، وَلَعَنَ اللّهُ أُمَّةً أَسرَجَت وَأَلجَمَت وَتَنَقَّبَت لِقِتالِکَ.
یا أَبا عَبدِاللّهِ، إنّی أَتَقَرَّبُ إلی اللّهِ وَإلی رَسُولِهِ وَإلی أمیرِ المُؤمِنینَ وَإلی فاطِمَةَ وَإلَی الحَسَنِ وَإلَیکَ بِمُوالاتِکَ، وَبِالبَراءَةِ مِمَّن قاتَلَکَ وَنَصَبَ لَکَ الحَربَ، وَبِالبَراءَةِ مِمَّن أَسَّسَ أَساسَ الظُّلمِ وَالجَورِ عَلَیکُم، وَأَبرَأُ إلَی اللّهِ وَإلی رَسُولِهِ مِمَّن أَسَسَّ أَساسَ ذلِکَ وَبَنی عَلَیهِ بُنیانَهُ، وَجَری فی ظُلمِهِ وَجَورِهِ عَلَیکُم وَعلی أَشیاعِکُم، بَرِئتُ إلَی اللّهِ وَإلَیکُم مِنهُم، وَأَتَقَرَّبُ إلَی اللّهِ ثُمَّ إلَیکُم بِمُوالاتِکُم وَمُوالاةِ وَلِیِّکُم، وَبِالبَراءَةِ مِن أَعدائِکُم وَالنّاصِبینَ لَکُمُ الحَربَ، وَبِالبَراءَةِ مِن أَشیاعِهِم وَأَتباعِهِم. إنّی سِلمٌ لِمَن سالَمَکُم، وَحَربٌ لِمَن حارَبَکُم، وَوَلِیٌّ لِمَن والاکُم، وَعَدُوٌّ لِمَن عاداکُم»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
(92) «وشأن أُمیة بن عبد الشمس شأن العوامّ، فإنّه لم یکن من صلب عبد الشمس بن عبد مناف، وإنّما هو عبدٌ من الروم، فاستخلفه عبد الشمس فنُسب إلیه کما نسب العوامّ إلی خویلد، فبنو أُمیة جمیعهم لیسوا من صلب قریش، وإنّما هم ملحقون بهم، وتصدیق ذلک جواب أمیر المؤنین علیهالسلام لمعاویة لمّا کتب إلیه: إنّما نحن وأنتم بنو عبد مناف، فکتب فی جوابه علیهالسلام: لیس المهاجر کالطلیق، ولیس الصریح کاللصیق. وهذا شهادة من أمیر المؤنین علی علیهالسلام علی بنی أُمیة أنّهم لصایق، ولیسوا بصحیح النسب إلی عبد مناف، ولم یستطع معاویة إنکار ذلک»: إلزام النواصب ص 183، وراجع مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 362، بحار الأنوار ج 33 ص 105، الغدیر ج 3 ص 254 و ج 10 ص 151، شرح نهج البلاغة لابن الحدید ج 15 ص 117.
(93) نسب پیامبر این چنین است: «محمّد پسر عبداللّه پسر عبد المطلب پسر هاشم پسر عبد مناف». همچنین مردم نسب ابوسفیان این چنین میشناسند: «ابوسفیان پسر حرب پسر امیة پسر عبد شمس پسر عبد مناف»، مردم خیال میکنند که اصل ونسب پیامبر وابوسفیان، به «عبدمناف» میرسد.
(94) «وکان معاویة عامله [عامل عمر] علی الشام»: فتوح الشام ج 1 ص 92، فتوح البلدان ج 1 ص 234، بحار الأنوار ج 31 ص 54.
(95) «أنشدکم باللّه، هل تعلمون أنّ أبا سفیان دخل علی عثمان حین بویع فی مسجد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فقال: یا بن أخی، هل علینا من عین؟ فقال: لا، فقال أبو سفیان: تداولوا الخلافة یا فتیان بنی أُمیة، فوالذی نفس أبی سفیان بیده، ما من جنّةٍ ولا نار»: الاحتجاج ج 1 ص 409، بحار الأنوار ج 44 ص 78.
(96) «لمّا بویع أمیر المؤنین علیّ بن أبی طالب، بلغه أنّ معاویة قد توقّف عن إظهار البیعة له، وقال: إن أقرّنی علی الشام وأعمالی التی ولاّنیها عثمان بایعته...»: الأمالی للطوسی ص 87، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 268، بشارة المصطفی ص 403، بحار الأنوار ج 32 ص 384.
(97) منظور از سعد، «سعد بن ابی الوقاص» میباشد. منظور از ابنعوف، «عبد الرحمن بن عوف» است.
(98) «وصیّر عمر الأمر شوری بین ستّة نفر من أصحاب رسول اللّه: علیّ بن أبی طالب، وعثمان بن عفّان، وعبد الرحمن بن عوف، والزبیر بن العوّام، وطلحة بن عُبید اللّه، وسعد بن أبی وقّاص. وقال: أخرجت سعید بن زید لقرابته منّی. فقیل له فی ابنه عبد اللّه بن عمر، قال: حسب آل الخطّاب عبد اللّه بن عمر. قال: حسب آل الخطّاب ما تحمّلوا منها! إنّ عبد اللّه لم یحسن یطلّق امرأته! وأمر صهیباً أن یصلّی بالناس حتّی یتراضوا من الستّة بواحد. واستعمل أبا طلحة زید بن سهل الأنصاری، وقال: إن رضی أربعة وخالف اثنان، فاضرب عنق الاثنین، وإن رضی ثلاثة وخالف ثلاثة، فاضرب أعناق الثلاثة الذین لیس فیهم
عبد الرحمن، وإن جازت الثلاثة أیّام ولم یتراضوا بأحد، فاضرب أعناقهم جمیعاً...»: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 160، وراجع شرح نهج البلاغة ج 1 ص 188، بحار الأنوار ج 31 ص 400، أعیان الشیعة ج 1 ص 45.
(99) «فقال أبو بکر: اجمعوا لی الناس أُخبرکم من اخترتُ لکم. فخرجوا فجمعوا الناس إلی المسجد، فأمر من یحمله إلیهم حتّی وضعه علی المنبر، فقام فیهم باختیار عمر لهم...»: تاریخ مدینة دمشق ج 44 ص 248، تاریخ المدینة لابن شبّة ج 2 ص 666.
(100) بصائر الدرجات ص 97 ، قرب الإسناد ص 57 ، الکافی ج 1 ص 294 ، التوحید ص 212 ، الخصال ص 211 ، کمال الدین ص 276 ، معانی الأخبار ص 65 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229 ، تحف العقول ص 459 ، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144 ، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75 ، الإرشاد ج 1 ص 351 ، کنز الفوائد ص 232 ، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506 ، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45 ، سنن الترمذی ج 5 ص 297 ، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110 ، مجمع الزوائد ج 7 ص 17 ، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137 ، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307 ، المعجم الأوسط ج 1 ص 112 ، المعجم الکبیر ج 3 ص 179 ، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132 ، نصب الرایة ج 1 ص 484 ، کنز العمّال ج 1 ص 187 و ج 11 ص 332 ، 608 ، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92 ، شواهد التنزیل ج 1 ص 200 ، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
(101) «وأنتم یا معشر الأنصار ، من لا ینکر فضلکم فی الدین ، ولا سابقتهم العظیمة فی الإسلام ، رضیکم اللّه أنصارا لدینه ورسوله ، وجعل إلیکم هجرته ، وفیکم جلّة أزواجه وأصحابه ، فلیس بعد المهاجرین الأوّلین عندنا أحد بمنزلتکم ، فنحن الأُمراء وأنتم الوزراء ...»: تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12، 13 عن أبی عمرة الأنصاری ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21 نحوه ؛ «ثمّ تکلّم أبو بکر فتکلّم أبلغ الناس ، فقال فی کلامه : نحن الأُمراء وأنتم الوزراء ...»: صحیح البخاری ج 3 ص 1341 ح 3467 ، الطبقات الکبری ج 2 ص 269 ؛ «نحن أولیاء النبیّ وعشیرته وأحقّ الناس بأمره، ولا نُنازع فی ذلک، وأنتم لکم حقّ السابقة والنصرة، فنحن الأُمراء وأنتم الوزراء...»: تاریخ ابن خلدون ج 2 ص 64 ؛ «ما ذکرتم من خیر فأنتم له أهل، ولن نعرف هذا الأمر إلاّ لهذا الحیّ من قریش، هم أوساط العرب نسباً وداراً...»: عمدة القاری ج 24 ص 8 ، کنز العمّال ج 5 ص 646.
(102) «علیّ أخی فی الدنیا والآخرة»: الجامع الصغیر ج 2 ص 176 ، کنز العمّال ج 11 ص 607 ، سبل الهدی والرشاد ج 11 ص 297 ، ینابیع المودّة ج 1 ص 242 و ج 2 ص 77 ، 96، 289 ، الأمالی للطوسی ص 137 ، بحار الأنوار ج 18 ص 400 ؛ «یا علیّ، أنت أخی فی الدنیا والآخرة»: المستدرک للحاکم ج 3 ص 14 ، تاریخ بغداد ج 12 ص 263 ، تفسیر فرات الکوفی ص 366 ، تاریخ مدینة دمشق ج 42 ص 53 ، ینابیع المودّة ج 1 ص 179 ، الخصال ص 429 ، عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 2 ص 264 ، کشف الغمّة ج 1 ص 299.
(103) «فقلت والجمع یسمعون: ألا أکبرنا سنّاً وأکثرنا لیناً»: بحار الأنوار ج 30 ص 291 .
(104) «فهلمّوا إلی عمر فبایعوه ، فقالوا: لا ، فقال عمر: فلِمَ ؟ فقالوا: نخاف الإثرة...»: کنز العمّال ج 5 ص 652 ؛ «فقال أبو بکر : هذا عمر وهذا أبو عُبیدة ، فأیّهما شئتم فبایعوا ...»: تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 12، 13 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 21.
(105) «فمن ذا ینبغی له أن یتقدّمک أو یتولّی هذا الأمر علیک ؟ ابسط یدک نبایعک» : تاریخ الطبری ج 3 ص 218 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 1312 .
(106) «فکثر اللغط وارتفعت الأصوات ، حتّی فرقتُ من الاختلاف ، فقلت : ابسط یدک یا أبا بکر ، فبسط یده فبایعته وبایعه المهاجرون ثمّ بایعته الأنصار ...»: صحیح البخاری ج 6 ص 2505 ، مسند أحمد ج 1 ص 123 ، صحیح ابن حبّان ج 2 ص 148، 155 ، تاریخ الطبری ج 3 ص 205 ، السیرة النبویّة لابن هشام ج 4 ص 308 ، تاریخ مدینة دمشق ج 30 ص 281، 284 ، الکامل فی التاریخ ج 2 ص 11 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 23 ، أنساب الأشراف ج 2 ص 265 ، السیرة النبویّة لابن کثیر ج 4 ص 487 .
(107) «فقال عمر لأبی بکر: ما یمنعک أن تبعث إلیه فیبایع، فإنّه لم یبق أحد وقد بایع غیره...»: کتاب سلیم بن قیس ص 149 ، الاحتجاج ج 1 ص 108 ، بحار الأنوار ج 28 ص 268 ، غایة المرام ج 5 ص 317.
(108) «اخرج یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک!»: مختصر بصائر الدرجات ص 192 ، الهدایة الکبری ص 406 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ «إن لم تخرج یا بن أبی طالب وتدخل مع الناس لأحرقنّ البیت بمن فیه!»: الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ «واللّه لتخرجنّ إلی البیعة ولتبایعنّ خلیفة رسول اللّه، وإلاّ أضرمت علیک النار!...»: کتاب سلیم بن قیس ص 150 ، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
(109) فجاء عُمَر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علی الباب ، فقالت فاطمة : یابن الخطّاب ! أ تراک محرّقا علیّ بابی ؟ ! قال : نعم ! وذلک أقوی فیما جاء به أبوک: أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 .
(110) قال سلمان: فلقد رأیت أبا بکر ومن حوله یبکون ، ما فیهم إلاّ باکٍ، غیر عُمَر وخالد بن الولید والمغیرة بن شعبة، وعمر یقول: إنّا لسنا من النساء ومن رأیهنّ فی
شیء: کتاب سلیم بن قیس ص 152 ، بحار الأنوار ج 28 ص 270 ، غایة المرام ج 5 ص 317.
(111) یا عمر، أما تتّقی اللّه عزّ وجلّ ؟ تدخل بیتی وتهجم علی داری ...: کتاب سلیم بن قیس ص 386 ، بحار الأنوار ج 28 ص 229 .
(112) فقال : واللّه لأحرقنّ علیکم أو لتخرجنّ إلی البیعة ...: تاریخ الطبری ج 3 ص 202 ، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 56 ؛ والّذی نفس عُمَر بیده ، لتخرجنّ أو لاحرقنّها علی مَن فیها ، فقیل له : یا أبا حفص ، إنّ فیها فاطمة ! فقال : وإن ! !: الإمامة والسیاسة ج 1 ص30، وراجع الاحتجاج ج 1 ص 207.
(113) «وقلت لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...»: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
(114) «کنت ممّن حمل الحطب مع عمر إلی باب فاطمة حین امتنع علیّ وأصحابه عن البیعة»: بحار الأنوار ج 28 ص 339.
(115) «فجاء عمر ومعه قبس ، فتلقّته فاطمة علی الباب ، فقالت فاطمة : یا بن الخطّاب ! أتراک محرّقا علیَّ بابی ؟ قال : نعم !» : أنساب الأشراف ج 2 ص 268 ، بحار الأنوار ج 28 ص 389 .
(116) «فقال عمر بن الخطّاب: اضرموا علیهم البیت ناراً...»: الأمالی للمفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ «وکان یصیح: احرقوا دارها بمن فیها، وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین»: الملل والنحل ج 1 ص 57.
(117) «والذی نفس عمر بیده، تخرجنّ أو لأحرقنّها علی من فیها، فقیل له: یا أبا حفص ، إنّ فیها فاطمة ! قال: وإن !» : الغدیر ج 5 ص 372 ، الإمامة والسیاسة ج 1 ص 19.
(118) «لمّا ولّی أبو بکر ولّی عمر القضاء، وولّی أبو عُبیدة المال»: کنز العمّال ج 5 ص 640 ، وراجع فتح الباری ج 12 ص 108 ، الدرایة فی تخریج احادیث الهدایة ج 2 ص 166 ، فیض القدیر ج 2 ص 126.
(119) «فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان من سعف، ثمّ دخلوا فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبیاً...»: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
(120) «وهی تجهز بالبکاء، تقول: یا أبتاه یا رسول اللّه ! ابنتک فاطمة تُضرب؟...»: الهدایة الکبری ص 407 ؛ «وقالت: یا أبتاه یا رسول اللّه! هکذا کان یُفعل بحبیبتک وابنتک؟...»: بحار الأنوار ج 30 ص 294 .
(121) «فإنّ هؤلاء خیّرونی أن یأخذوا ما لیس لهم ، أو أُقاتلهم وأُفرّق أمر المسلمین»: الشافی فی الإمامة ج 3 ص 243 ، الصراط المستقیم ج 3 ص 111 بحار الأنوار ج 28 ص 392 ؛ «وأیم اللّه، فلولا مخافة الفرقة بین المسلمین أن یعودوا إلی الکفر، لکنّا غیّرنا ذلک ما استطعنا» : الأمالی للمفید ص 155 ح 6 ؛ «إنّ هؤلاء خیّرونی أن یظلمونی حقّی وأُبایعهم ، أو ارتدّت الناس حتّی بلغت الردّة أُحدا ! فاخترت أن أُظلَم حقّی وإن فعلوا ما فعلوا»: الشافی فی الإمامة ج 3 ص 243 ، بحار الأنوار ج 28 ص 392 ؛ «فسمعت وأطعت مخافة أن یرجع الناس کفّارا ...»: الطرائف ص 411 ، المناقب للخوارزمی ص 313 ، فرائد السمطین ج 1 ص 320؛ «وتخوّفا علیهم أن یرتدّوا عن الإسلام فیعبدوا الأوثان ولا یشهدوا أن لا إله إلاّ اللّه ، وأنّ محمّدا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ...»: الکافی ج 8 ص 295 ، علل الشرائع ص 149 ، الأمالی للطوسی ص 230.
(122) «فتناول بعضهم سیوفهم فکاثروه وضبطوه، فألقوا فی عنقه حبلاً»: کتاب سلیم بن قیس ص 151 ، بحار الأنوار ج 28 ص 270 ؛ «فسبقوه إلیه، فتناول بعض سیوفهم، فکثروا علیه فضبطوه، وألقوا فی عنقه حبلاً أسود...»: الاحتجاج ص 109 ؛ «ملبّباً بثوبه یجرّونه إلی المسجد...»: بیت الأحزان ص 117 .
(123) «وحالت فاطمة علیهاالسلام بین زوجها وبینهم عند باب البیت، فضربها قُنفذ بالسوط علی عضدها، فبقی أثره من ذلک مثل الدملوج من ضرب قنفذ...»: الاحتجاج ص 109 ، وراجع بحار الأنوار ج 28 ص 283.
(124) «فأرسل إلیه الثالثة رجلاً یقال له قُنفذ، فقامت فاطمة بنت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله تحول بینه وبین علیّ، فضربها»: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 307 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ «وکان سبب وفاتها أنّ قنفذاً مولی عمر لکزها بنعل السیف بأمره»: دلائل الإمامة ص 134 ، ذخائر العقبی ص 160 ، بحار الأنوار ج 43 ص 170.
(125) «وضرب عمر لها بسوط أبی بکر علی عضدها حتّی صار کالدملج الأسود، وأنینها من ذلک...»: الهدایة الکبری ص 40 ، بحار الأنوار ج 53 ص 19 ؛ «هل تدری لِمَ کفّ عن قُنفذ ولم یغرمه شیئاً ؟... لأنّه هو الذی ضرب فاطمة بالسوط حین جاءت لتحول بینه وبینهم...»: بحار الأنوار ج 30 ص 302 ؛ «فرفع عمر السیف وهو فی غمده فوَجأ به جنبها المبارک، ورفع السوط فضرب به ضرعها، فصاحت: یا أبتاه...»: تفسیر الآلوسی ج 3 ص 124.
(126) «قال الذهبی فی ترجمة ابن أبی دارام: وقال محمّد بن حمّاد الحافظ: کان مستقیم الأمر عامّة دهره ، ثمّ فی آخر أیّامه کان أکثر ما یقرأ علیه المثالب ، حضرته ورجل یقرأ علیه أنّ عمر رفس فاطمة حتّی أسقطت محسناً»: سیر أعلام النبلاء ج 15 ص 578 ، وراجع میزان الاعتدال ج 1 ص 139 ، لسان المیزان ج 1 ص 368 ؛ «إنّ عمر ضرب بطن فاطمة علیهاالسلام یوم البیعة حتّی ألقت الجنین من بطنها...»: الملل والنحل ج 1 ص 57 ؛ «وتطرح ما فی بطنها من الضرب وتموت من ذلک الضرب...»: کامل الزیارات ص 548 ؛ «خلّد فی نارک مَن ضرب جنبها حتّی ألقت ولدها...»: الأمالی للصدوق ص 176 ، المحتضر ص 197 .
(127) «عن عائشة قالت: ما رأیت أحداً کان أشبه کلاماً وحدیثاً من فاطمة برسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وکانت إذا دخلت علیه رحّب بها، وقام إلیها فأخذ بیدها فقبّلها وأجلسها فی مجلسه»: الأمالی للطوسی ص 440 ، کشف الغمّة ج 2 ص 80 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 55 ، ذخائر العقبی للطبری ص 40 ، بشارة المصطفی ص 389 ، الغدیر ج 3 ص 18 ، سنن أبی داود ج 2 ص 522 ، سنن الترمذی ج 5 ص 361 ، المستدرک للحاکم ج 3 ص 154 ، 160 و ج 4 ص 272 وقال: «هذا حدیث صحیح علی شرط الشیخین ولم یخرّجاه» ، السنن الکبری للبیهقی ج 8 ص 101 ، فتح الباری ج 8 ص 103 ، عون المعبود ج 14 ص 86 ، السنن الکبری للنسائی ج 5 ص 96، 391 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 403 ، المعجم الأوسط ج 4 ص 242 ، الاستیعاب ج 4 ص 1896 ، نظم درر السمطین ص 180 ، نصب الرایة ج 6 ص 156 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 127 ، تاریخ الإسلام ج 3 ص 46 .
(128) این قسمت را از دیگر خود به نام «فریاد مهتاب» برگرفتهام.
(129) «فبلغ اللّه بکم أشرف محلّ المکرمین، وأعلی منازل المقرّبین، وأرفع درجات المرسلین، حیث لا یلحقه لاحق، ولا یفوقه فائق، ولا یسبقه سابق، ولا یطمع فی إدراکه طامع، حتّی لا یبقی ملکٌ مقرّب، ولا نبیٌّ مرسل، ولا صدّیقٌ ولا شهید، ولا عالمٌ ولا جاهل، ولا دنیٌّ ولا فاضل، ولا مؤنٌ صالحٌ ولا فاجرٌ طالح، ولا جبّارٌ عنید، ولا شیطانٌ مرید، ولا خلقٌ فیما بین ذلک شهید، إلاّ عرّفهم جلالة أمرکم، وعظم خطرکم، وکبر شأنکم، وتمام نورکم، وصدق مقاعدکم، وثبات مقامکم، وشرف محلّکم ومنزلتکم عنده، وکرامتکم علیه، وخاصّتکم لدیه، وقرب منزلتکم منه»: عیون أخبار الرضا علیهالسلام ج 1 ص 305، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 2 ص 609، تهذیب الأحکام ج 6 ص 95، وسائل الشیعة ج 14 ص 309، المزار لابن المشهدی ص 523، بحار الأنوار ج 99 ص 127، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 298.
(130) «أسکن اللّه عزّ وجلّ آدم وزوجته الجنّة، قال لهما: «کُلاَ مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا وَ لاَ تَقْرَبَا هَ-ذِهِ الشَّجَرَةَ»، یعنی شجرة الحنطة «فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ»، فنظر إلی منزلة محمّد وعلیّ وفاطمة والحسن والحسین والأئمّة من بعدهم، فوجداها أشرف منازل أهل الجنّة، فقالا: یا ربنا لمن هذه المنزلة؟ فقال اللّه جل جلاله: ارفعا رؤسکما إلی ساق عرشی، فرفعا رؤسهما فوجدا اسم محمّد وعلی وفاطمة والحسن والحسین والأئمّة بعدهم صلوات اللّه علیهم مکتوبة علی ساق العرش بنور من نور الجبار جل جلاله...»: معانی الأخبار ص 110، بحار الأنوار ج 11 ص 176، تفسیر نور الثقلین ج 2 ص 13، غایة المرام ج 4 ص 188.
(131) «حدّثنی جعفر بن عیسی أخوه، قال: سألت الرضا علیهالسلام عن صوم عاشوراء وما یقول الناس فیه، فقال: عن صوم ابن مرجانة تسألنی؟ ذلک یوم صامه الأدعیاء من آل زیاد لقتل الحسین علیهالسلام، وهو یوم یتشأم به آل محمّد صلیاللهعلیهوآله ویتشأم به أهل الإسلام، والیوم الذی یتشأم به أهل الإسلام لا یُصام ولا یُتبرک به، ویوم الاثنین یوم نحس، قبض اللّه عزّ وجلّ فیه نبیّه، وما أُصیب آل محمّد إلاّ فی یوم الاثنین، فتشأمنا به وتبرّک به عدوّنا، ویوم عاشوراء قُتل الحسین صلوات اللّه علیه وتبرّک به ابن مرجانة، وتشأم به آل محمّد صلّی اللّه علیهم، فمن صامهما أو تبرّک بهما، لقی اللّه تبارک وتعالی ممسوخ القلب، وکان حشره مع الذین سنّوا صومهما والتبرّک بهما»: الکافی ج 4 ص 146، الاستبصار ج 2 ص 135، تهذیب الأحکام ج 4 ص 301، وسائل الشیعة ج 10 ص 460، بحار الأنوار ج 45 ص 94، جامع أحادیث الشیعة ج 9 ص 477، وراجع الحدائق الناضرة ج 13 ص 372، مستند الشیعة ج 10 ص 490، جواهر الکلام ج 17 ص 106.
(132) «عن برید بن معاویة العجلی وإبراهیم الأحمری، قالا: دخلنا علی أبی جعفر علیهالسلام وعنده زیاد الأحلام، فقال أبو جعفر علیهالسلام: یا زیاد، ما لی أری رجلیک متغلّفین؟ قال: جُعلت فداک، جئت علی نضولی عامّة الطریق، وما حملنی علی ذلک إلاّ حبّ لکم وشوق إلیکم. ثمّ أطرق زیاد ملیاً ثمّ قال: جُعلت لک الفداء، إنّی ربّما خلوت فأتانی الشیطان فیذکّرنی ما سلف من الذنوب والمعاصی، فکأنّی آیس، ثمّ أذکر حبّی لکم وانقطاعی. وکان متّکئاً، قال: یا زیاد، هل الدین إلاّ الحبّ والبغض؟ ثمّ تلا هذه الآیات الثلاث کأنّها فی کفّه: «حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الاْءِیمَانَ» الآیة، وقال: «یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ»، وقال: «إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ» »: تفسیر فرات الکوفی ص 430، مستدرک الوسائل ج 12 ص 226، بحار الأنوار ج 65 ص 63، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 210.
(133) الإمام الباقر علیهالسلام: «یبعث السفیانی جیشاً إلی الکوفة وعدتهم سبعون ألفاً ، فیصیبون من أهل الکوفة قتلاً وصلباً وسبیاً...»: الغیبة للنعمانی ص 289، الاختصاص للمفید ص 256، بحار الأنوار ج 52 ص 238، تفسیر العیّاشی ج 1 ص 245، تفسیر نور الثقلین ج 1 ص 486.
(134) أمیر المؤمنین علیهالسلام: «... فیخرج بخیله ورجاله وجیشه فی مئتی ألف وستّین ألفاً...»: معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 3 ص 94.
(135) الإمام الصادق علیهالسلام: «... جیش السفیانی وأصحابه والناس معه ، وذلک یوم الأربعاء ، فیدعوهم ویناشدهم حقّه ، ویخبرهم أنّه مظلوم مقهور ، ویقول: من حاجنی فی اللّه فأنا أولی الناس باللّه...»: المصدر السابق ج 5 ص 387.
(136) الإمام الصادق علیهالسلام: «... فیقولون: ارجع من حیث جئت لا حاجة لنا فیک...»: معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 3 ص 306.
(137) الإمام الصادق علیهالسلام: «فإذا کان یوم الجمعة یعاود ، فیجیء سهم فیصیب رجلاً من المسلمین فیقتله ، فیقال: إنّ فلاناً قد قُتل...»: بحار الأنوار ج 5 ص 387.
(138) أمیر المؤمنین علیهالسلام: «فتکون وقعة یهلک اللّه فیها جیش السفیانی ویمضی هارباً»: معجم أحادیث الإمام المهدی علیهالسلام ج 2 ص 96.
(139) این قسمت را از کتاب دیگر خود به نام «داستان ظهور» برگرفتهام.
(140) «أَللّ-هُمَّ إنَّ هذا یَومٌ تَبَرَّکَت بِهِ بَنُو أُمَیَّةَ وَابنُ آکِلَةِ الأَکبادِ، اللَّعینُ ابْنُ اللَّعینِ عَلی لِسانِکَ وَلِسانِ نَبِیِّکَ صلیاللهعلیهوآله، فی کُلِّ مَوطِنٍ وَمَوقِفٍ وَقَفَ فیهِ نَبِیُّکَ صلیاللهعلیهوآله. أَللّ-هُمَّ العَن أَبا سُفیانَ وَمُعاوِیَةَ وَیَزیدَ بنَ مُعاوِیَةَ عَلَیهِم مِنکَ اللَّعنَةُ أَبَدَ الآبِدینَ، وَهذا یَومٌ فَرِحَت بِهِ آلُ زِیادٍ وَآلُ مَروانَ بِقَتلِهِمُ الحُسَینَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیهِ، أَللّ-هُمَّ فَضاعِف عَلَیهِمُ اللَّعنَ مِنکَ وَالعَذابَ الأَلیمَ. أَللّ-هُمَّ إنّی أَتَقَرَّبُ إلَیکَ فی هذَاالیَومِ وَفی مَوقِفی هذا وَأَیّامِ حَیاتی بِالبَراءَهِ مِنهُم وَاللَّعنَةِ عَلَیهِم، وَبِالمُوالاتِ لِنَبِیِّکَ وَآلِ نَبِیِّکَ عَلَیهِ وَعَلَیهِمُ السَّلامُ. أَللّ-هُمَّ العَن أَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ، أَللّ-هُمَّ العَنِ العِصابَةَ الَّتی جاهَدَتِ الحُسَینَ وَشایَعَت وَبایَعَت وَتابَعَت عَلی قَتلِهِ، أَللّهُمَّ العَنهُم جَمیعاً، أَللّ-هُمَّ خُصَّ أَنتَ أَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعنِ مِنّی، وَابدَأ بِهِ أَوَّلاً ثُمَّ الثّانِیَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ، أَللّهُمَّ العَن یَزیدَ خامِساً، وَالعَن عُبَیدَ اللّهِ بنَ زِیادٍ وَابنَ مَرجانَةَ وَعُمَرَ بنَ سَعدٍ وَشِمراً وَآلَ أَبی سُفیانَ وَآلَ زِیادٍ وَآلَ مَروانَ إلی یَومِ القِیمَةِ»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
(141) «وقد أفتی الإمام أبو حامد الغزالی رحمه اللّه تعالی فی مثل هذه المسألة بخلاف ذلک، فإنّه سُئل عمّن صرّح بلعن یزید هل یُحکم بفسقه، أم هل یکون ذلک مرخّصاً فیه؟ وهل کان مریداً قتل الحسین رضی اللّه عنه، أم کان قصده الدفع؟ وهل یسوغ الترحّم علیه، أم السکوت عنه أفضل؟ ینعم بإزالة الاشتباه مثاباً. فأجاب: لا یجوز لعن المسلم أصلاً، ومن لعن مسلماً فهو الملعون، وقد قال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: المسلم لیس بلعّان، وکیف یجوز لعن المسلم ولا یجوز لعن البهائم، وقد ورد النهی عن ذلک؟ وحرمة المسلم أعظم من حرمة الکعبة بنصّ النبیّ صلیاللهعلیهوآله، ویزید صحّ إسلامه،وما صحّ قتله الحسین رضی اللّه عنه، ولا أمره ولا رضاه بذلک، ومهما لم یصحّ ذلک منه لا یجوز أن یُظنّ ذلک به، فإن إساءة الظنّ بالمسلم أیضاً حرام، وقد قال تعالی: «اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»، وقال النبیّ صلیاللهعلیهوآله: إنّ اللّه حرّم من المسلم دمه وماله وعرضه، وأن یظنّ به ظنّ السوء. ومن زعم أنّ یزید أمر بقتل الحسین رضی اللّه عنه أو رضی به، فینبغی أن یُعلم به غایة حماقة، فإنّ من قتل من الأکابر والوزراء والسلاطین فی عصره لو أراد أن یعلم حقیقة من الذی أمر بقتله ومن الذی رضی به ومن الذی کرهه، لم یقدر علی ذلک...: وفیات الأعیان ج 3 ص 288، فوات الوفیات ج 2 ص 642، الکنی والألقاب ج 2 ص 53. )( . «قال الغزالی: یحرم علی الواعظ وغیره روایة مقتل الحسین وحکایته...»: الصواعق المحرقة ص 221، وراجع الغدیر ج 10 ص 211.
(142) «ولعن اللّه أُمّةً ظلمتک، ولعن اللّه أُمّةً سمعت بذلک فرضیت به»: تهذیب الأحکام ج 6 ص 114، مصباح المتهجّد ص 721، إقبال الأعمال ج 2 ص 63، المزار للشهید الأوّل ص 124، المصباح للکفعمی ص 490، وراجع المزار لابن المشهدی ص 423، بحار الأنوار ج 98 ص 200، 270، 353، 361.
(143) در اینجا متن سخنان آقای عبد العزیز آل شیخ که در اینترنت موجود است را ذکر میکنم: «یا أُختی هذه أُمور مضت وتاریخ مضی، تلک أُمّة قد خلت لها ما کسبت ولکم ما کسبتم، ولا تُسألون عمّا کانوا یعملون. بیعة یزید بن معاویة بیعة شرعیة أخذها أبوه له فی حیاته، فبایعه الناس وقبلوا بیعته، ولمّا توفّی امتنع الحسن والحسین بن علی وابن الزبیر عن المبایعة، وامتناع الحسین وابن الزبیر عن المبایعة، کانوا بذلک رضی اللّه عنهما غیر مصیبین؛ لأنّ بیعة یزید بیعة شرعیة، وبیعة أُخذت له فی حیاة أبیه، وأعطاهم نصب عینهم، ولکنّ اللّه حکیم علیم فیما قضی وقدّر، تلک أُمّةٌ مضت. واللّه إنّی ما أُحبّ أن تکتب عنّی هذه المسألة، هذه المسائل ماضی والتواریخ کلّها تحکی القضیة بأسالیب مختلفة، فمن التواریخ من یقول:... هذه المسائل مضت، مضی یزید ومضی الحسین ولهم أکثر من ألف و... سنة مضت... لکن أعتقد أنّ یزید بن معاویة بیعته بیعة شرعیة، وأنّ الحسین رضی اللّه عنه وأرضاه نُصح أن لا یخرج إلی العراق ولا یقبل من دعاه الی البیعة، حذّره ابن عبّاس وابن عمر والفرزدق، وکثیر من الصحابة حذّروه من الخروج الی العراق، أنّ الخروج لا یؤّی لمصلحة، لکن رضی اللّه وأرضاه ما قبل... واللّه قدّر ما قدّر وقضی ما قضی...لکنّنا نترضّی الحسین ونسأل العفو عن الجمیع، وللّه فیما قضی وقدّر حکمة لا نعلمها... ما الفائدة من هذا المطلب؟ الحسین أخطأ ما أخطأ... أهل السنّة والجماعة عقیدتهم وجوب الانقیاد لمن بویع، وأنّ من بویع واجتمعت الکلمة علیه وجب علی الجمیع السمع والطاعة له، وحرم الخروج علیه، حرم الخروج للحسین رضی اللّه عنه وأرضاه... نقول: الحسین رضی اللّه عنه وأرضاه فی خروجه کان الأمر خلافاً مع عقیدته، وکان عدم الخروج أولی، والبقاء هو الأولی، والدخول فیما دخل الناس هو أولی، لکنّه کره عمّا قیل إنّ العراق کلّه معک... أنّ العراق والشام ومصر والحجاز والیمن قد أعطو البیعة لیزید بن معاویة فی حیاة أبیه، وأصبح إماماً معترفاً به لا یجوز الخروج علیه ولا التعدّی علی خلیفته، هذا هو الأمر، ولکن لا نقول بأشدّ»: برای دانلود فیلم سخنرانی آقای عبد العزیز آل شیخ به سایت «یوتیوب» مراجعه کنید.
(144) «فمن طعن فیهم فهو ملحد منابذ للإسلام، دواؤه السیف أن لم یتب»: أُصول السرخسی ج 2 ص 134، اختلف فی ساب الصحابی... وعن بعض المالکیة: یُقتل»: فتح الباری ج 7 ص 36.
(145) «عن بکیر بن مسمار، عن عامر بن سعد بن أبی وقّاص، عن أبیه، قال: أمر معاویة بن أبی سفیان سعداً فقال: ما منعک أن تسبّ أبا التراب؟ فقال: أما ما ذکرت
ثلاثاً قالهنّ له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فلن أسبّه، لأن تکون لی واحدة منهنّ أحبّ إلیَّ من حمر النعم، سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول له خلّفه فی بعض مغازیه، فقال له علیّ: یا رسول اللّه، خلّفتنی مع النساء والصبیان؟! فقال له رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله: أما ترضی أن تکون منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبوّة بعدی؟ وسمعته یقول یوم خیبر: لأعطینّ الرایة رجلاً یحبّ اللّه ورسوله ویحبّه اللّه ورسوله، قال: فتطاولنا لها، فقال: ادعوا لی علیّاً، فأُتی به أرمد، فبصق فی عینه ودفع الرایة إلیه، ففتح اللّه علیه، ولمّا نزلت هذه الآیة: «فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَکُمْ»، دعا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله علیّاً وفاطمة وحسناً وحسیناً، فقال: اللّهمّ هؤاء أهلی»: صحیح مسلم ج 7 ص 120، وراجع سنن الترمذی ج 5 ص 301، فتح الباری ج 7 ص 60، تحفة الأحوذی ج 10 ص 156، المناقب للخوارزمی ص 108؛ «حدّثنا أبو معاویة عن موسی بن مسلم، عن عبد الرحمن بن سابط، عن سعد قال: قدم معاویة فی بعض حجّاته، فأتاه سعد فذکروا علیّاً، فنال منه معاویة، فغضب سعد فقال: سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: له ثلاث خصال لأن تکون لی خصلة منها أحبّ إلی من الدنیا وما فیها، وسمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: من کنت مولاه فعلیٌّ مولاه، وسمعت النبیّ صلیاللهعلیهوآله یقول: أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی، وسمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: لأعطینّ الرایة رجلاً یحبّ اللّه ورسوله»: المصنّف لابن أبی شیبة الکوفی ج 7 ص 496؛ «کان أوّل عمل عمله معاویة بعد أن استولی علی الحکم أن کتب یلعنوا علیّاً علی المنابر»: بحار الأنوار ج 37 ص 264، الغدیر ج 3 ص 200 و ج 6 ص 337 و ج 10 ص 257، سنن الترمذی ج 5 ص 301، فتح الباری ج 7 ص 60.
(146) «فإنّ کرمک یجلّ عن مجازات المذنبین...»: مصباح المتهجّد ص 584، بحار الأنوار ج 95 ص 84 ؛ «أین غیاثک السریع؟ أین رحمتک الواسعة؟ أین عطایاک الفاضلة...»: مصباح المتهجّد ص 585، المصباح ص 591، بحار الأنوار ج 95 ص 84 .
(147) قال رسول اللّه: «فاطمة بضعةٌ منّی فمن أغضبها أغضبنی»: صحیح البخاری ج 4 ص 210، 219.
قال رسول اللّه: «ابنتی بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها ویوءذینی ما آذاها»: صحیح مسلم ج 7 ص 141.
قال رسول اللّه: «فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها»: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 .
قال رسول اللّه: «فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها»: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273، 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52، 53، 58، 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، الأمالی للصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، الأمالی للطوسی ص 24 ، النوادر للراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347، 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
(148) «عن عائشة: إنّ فاطمة علیهالسلام بنت النبیّ صلیاللهعلیهوآله أرسلت إلی أبی بکر تسأله میراثها من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ممّا أفاء اللّه علیه بالمدینة وفدک وما بقی من خمس خیبر، فقال أبو بکر: إنّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قال: لا نورث ما ترکنا صدقة، إنّما یأکلّ آل محمّد فی هذا المال، وإنّی واللّه لا أُغیّر شیئاً من صدقة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله عن حالها التی کان علیها فی عهد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، ولأعملنّ فیها بما عمل به رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فأبی أبو بکر أن یدفع إلی فاطمة منها شیئاً، فوجدت فاطمة علی أبی بکر فی ذلک، فهجرته فلم تکلّمه حتّی توفّیت، وعاشت بعد النبیّ صلیاللهعلیهوآله ستّة أشهر، فلمّا توفّیت دفنها زوجها علیّ لیلاً، ولم یؤن بها أبا بکر، وصلّی علیها، وکان لعلیّ من الناس وجه حیاة فاطمة، فلمّا توفّیت استنکر علی وجوه الناس...»: صحیح البخاری ج 5 ص 83، صحیح مسلم ج 5 ص 154، السقیفة وفدک للجوهری ص 107، فتح الباری ج 6 ص 139، عمدة القاری ج 17 ص 258، صحیح ابن حبّان ج 11 ص 153، مسند الشامیین ج 4 ص 198، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 46، نصب الرایة ج 2 ص 360، کنز العمال ج 15 ص 499.
(149) الإمام الصادق علیهالسلام: «إذا قام القائم نزلت ملائکة بدر...»: الغیبة للنعمانی ص 252.
(150) الإمام الصادق علیهالسلام: «فیقول له جبرئیل: یا سیدیّ ، قولک مقبول ، وأمرک جائز...»: مختصر بصائر الدرجات ص 182.
(151) الإمام الصادق علیهالسلام: «... فیمسح یده علی وجهه ویقول: الحمد للّه الذی صدقنا وعده وأورثنا الأرض...»: بحار الأنوار ج 53 ص 6.
(152) هود، 86.
(153) الإمام الباقر علیهالسلام: «فإذا خرج أسند ظهره إلی الکعبة واجتمع إلیه ثلاثمئة وثلاثة عشر... فأوّل ما ینطق به هذه الآیة: «بَقیَةُ اللّهِ خَیرٌ لَکُم إِن کُنتُم مُؤمِنینَ»»: کمال الدین ص 331، بحار الأنوار ج 52 ص 192.
(154) الإمام الصادق علیهالسلام: «شعارهم: یا لثارات الحسین»: بحار الأنوار ج 52 ص 308، مستدرک الوسائل ج 11 ص 114.
(155) «بِأَبی أَنتَ وَأُمّی، لَقَد عَظُمَ مُصابی بِکَ، فَأَسأَلُ اللّهَ الَّذی أَکرَمَ مَقامَکَ وَأَکرَمَنی بِکَ، أَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثارِکَ مَعَ إمامٍ مَنصُورٍ مِن أَهلِ بَیتِ مُحَمَّدٍ صلیاللهعلیهوآله. فَأَسأَلُ اللّهَ الَّذی أَکرَمَنی بِمَعرِفَتِکُم وَمَعرِفَةِ أَولِیآئِکُم، وَرَزَقَنِی البَراءَةَ مِن أَعدائِکُم، أَن یَجعَلَنی مَعَکُم فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وَأَن یُثَبِّتَ لی عِندَکُم قَدَمَ صِدقٍ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، وَأَسأَلُهُ أَن یُبَلِّغَنِی المَقامَ المَحمُودَ لَکُم عِندَ اللّهِ، وَأَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثاری مَعَإمامٍ هُدیً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالحَقِّ مِنکُم، وَأَسأَلُ اللّهَ بِحَقِّکُم وَبِالشَّأنِ الَّذی لَکُم عِندَهُ، أَن یُعطِیَنی بِمُصابی بِکُم أَفضَلَ ما یُعطی مُصاباً بِمُصیبَتِهِ، مُصیبَةً ما أَعظَمَها وَأَعظَمَ رَزِیَّتَها فِی الإسلامِ وَفی جَمیعِ السَّمواتِ وَالأَرضِ. أَللّ-هُمَّ اجعَلنی عِندَکَ وَجیهاً بِالحُسَینِ عَلَیهِ السَّلامُ فِی الدُّنیا وَالآخِرَةِ، أَللّ-هُمَّ اجعَلنی فی مَقامی هذا مِمَّن تَنالُهُ مِنکَ صَلَواتٌ وَرَحمَةٌ وَمَغفِرَةٌ، أَللّ-هُمَّ اجعَل مَحیایَ مَحیا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَمَماتی مَماتَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، أَللّ-هُمَّ لَکَ الحَمدُ حَمدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلی مُصابِهِم، اَلحَمدُ للّهِِ عَلی عَظیمِ رَزِیَّتی، أَللّ-هُمَّ ارزُقنی شَفاعَةَ الحُسَینِ یَومَ الوُرُودِ، وَثَبِّت لی قَدَمَ صِدقٍ عِندَکَ مَعَ الحُسَینِ وَأَصحابِ الحُسَینِ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُم دُونَ الحُسَینِ عَلَیهِالسَّلامُ»: مصباح المتهجّد ص 772 778، وراجع کامل الزیارات ص 326، وسائل الشیعة ج 14 ص 509، مستدرک الوسائل ج 10 ص 316، المصباح للکفعمی ص 482، بحار الأنوار ج 98 ص 290، جامع أحادیث الشیعة ج 12 ص 414.
(156) اصل اینماجرا در کتاب «مفاتیح الجنان» شیخ عبّاس قمی بعد از ذکر زیارت عاشورا آمده است که در اینجا با تصرّف وتغییر در جزئیات آن بیان شد.
(157) آل زیاد وآل مروان کسانی بودند که عاشوراء روز عید برای خود قرار دادند.
(158) منظور از «ابنمرجانه» که در متن زیارت عاشورا آمده است، همان «ابنزیاد» فرماندار شهر کوفه است، «مرجانه» نام مادر اوست.
(159) در این قسمت، «ابنزیاد» به 2 نام ذکر شده است: «عُبید اللّه بن زیاد»، و«ابنمرجانه»، در واقع او در اینجا یک بار به نام پدر وبار دیگر به نام مادر ذکر شده است. همچنین «آل ابیسفیان» و«آل زیاد» و«آل مروان»، در واقع همان «بنیّامیه» هستند.
(160) بهتر است که بعد از خواندن زیارت عاشورا، دعای بعد از آن را بخوانی که آن دعا به «دعای علقمه» مشهور است، زیرا راوی آن شخصی به نام «علقمه» بوده است.
1 . إثبات الوصیّة للإمام علیّ بن أبی طالب ، المنسوب إلی علی بن الحسین المسعودی (ت 346 ه ) ، بیروت : دار الأضواء ، الطبعة الثانیة، 1409 ه .
2 . الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی الطبرسی (ت 620 ه )، تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
3 . الأخبار الطوال ، أبو حنیفة أحمد بن داوود الدینوری (ت 282 ه ) ، تحقیق: عبد المنعم عامر ، قمّ : منشورات الرضی ، الطبعة الاُولی، 1409 ه .
4 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه )، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
5 . الاستبصار فیما اختلف من الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : السیّد حسن الموسوی الخرسان ، طهران : دار الکتب الإسلامیّة .
6 . اُسد الغابة فی معرفة الصحابة ، علی بن أبی الکرم محمّد الشیبانی (ابن الأثیر الجَزَری) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
7 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود ، وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
8 . إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دارالمعرفة ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
9 . الأعلام ، خیر الدین الزرکلی (ت 1990 ه) ، بیروت : دار العلم للملایین ، 1990 م .
10 . أعیان الشیعة ، محسن بن عبد الکریم الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه ) ، إعداد: السیّد حسن الأمین ، بیروت : دارالتعارف ، الطبعة الخامسة، 1403 ه .
11 . إقبال الأعمال، السیّد رضی الدین علی بن موسی المعروف بابن طاووس، (ت 664 ه)، تحقیق: جواد القیّومی الإصفهانی، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی، الطبعة الاُولی.
12 . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یُعمل مرّة فی السنة ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق: جواد القیّومی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
13 . أمالی الشجری ، یحیی بن الحسین الشجری (ت 499 ه ) ، بیروت : عالم الکتب ، الطبعة الثالثة ، 1403 ه .
14 . أمالی المفید ، أبو عبد اللّه محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق: حسین اُستاد ولی وعلی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
15 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
16 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
17 . الإمامة والتبصرة من الحیرة، أبو الحسن علی بن الحسین بن بابویه القمّی (ت 329 ه ) ، تحقیق: محمّد رضا الحسینی ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی، 1407 ه .
18 . إمتاع الأسماع فیما للنبی من الحفدة والمتاع، تقی الدین أحمد بن محمّد المقریزی (ت 845 ه )، تحقیق: محمّد عبد الحمید النمیسی، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1420 ه .
19 . أنساب الأشراف ، أحمد بن یحیی البلاذری (ت 279 ه ) ، تحقیق : سهیل زکّار وریاض زرکلی ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه.
20 . أمالی الحافظ، أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الأصبهانی (ت 43 ه)، تحقیق: ساعد عمر غازی، طنطا: دار الصحابة للنشر، الطبعة الاُولی، 1410ه.
21 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد بن محمّد تقی المجلسی ( ت 1110 ه ) ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1386 ه .
22 . بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علی الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
23 . بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علی الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
24 . تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام تدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الاُولی، 1409 ه .
25 . تاریخ الطبریّ (تاریخ الاُمم والملوک) ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ت 310 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار المعارف .
26 . تاریخ المدینة المنوّرة ، أبو زید عمر بن شبّه النمیری البصری (ت 262 ه ) ، تحقیق : فهیم محمّد شلتوت ، بیروت : دار التراث ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
27 . تاریخ الیعقوبی ، أحمد ابن أبی یعقوب (ابن واضح الیعقوبی) (ت 284 ه ) ، بیروت : دار صادر .
28 . تاریخ مدینة دمشق ، علی بن الحسن بن عساکر الدمشقی ( ت 571 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، 1415 ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
29 . تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة ، علی الغروی الحسینی الإسترآبادی (معاصر) ، تحقیق : حسین استاد ولی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
30 . التبیان ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : أحمد حبیب قصیر العاملی ، النجف الأشرف : مکتبة الأمین .
31 . تذکرة الحفّاظ ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
32 . تذکرة الخواصّ (تذکرة خواصّ الأُمّة فی خصائص الأئمّة) ، یوسف بن فُرغلی بن عبد اللّه المعروف بسبط ابن الجوزی (ت 654 ه ) ، تقدیم: السیّد محمّد
صادق بحر العلوم ، طهران: مکتبة نینوی الحدیثة.
33 . تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم) ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر البصروی الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : عبد العظیم غیم ، ومحمّد أحمد عاشور ، ومحمّد إبراهیم البنّا ، القاهرة : دار الشعب .
34 . تفسیر الثعالبی (الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن)، عبد الرحمن بن محمّد الثعالبی المالکی (ت 786 ه)، تحقیق: علی محمّد معوض، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
35 . تفسیر الثعلبی ، الثعلبی، (ت 427 ه)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1422 ه .
36 . تفسیر العیّاشی، أبو النضر محمّد بن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه )، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : المکتبة العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1380 ه .
37 . تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة، 1405 ه .
38 . تفسیر القمّی، علی بن إبراهیم القمّی، (ت 329 ه )، تحقیق: السیّد طیّب الموسوی الجزائری، قمّ : منشورات مکتبة الهدی، الطبعة الثالثة، 1404 ه .
39 . التفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی) ، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر المعروف بفخر الدین الرازی (ت 604 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
40 . تفسیر فرات الکوفی ، أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (ق 4 ه ) ، تحقیق : محمّد کاظم المحمودی ، طهران : وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
41 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علیّ بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
42 . تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة ، محمّد بن الحسن الطوسی ( ت 460 ه ) ، تحقیق : السیّد حسن الموسوی ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثالثة ، 1364 ش .
43 . تهذیب التهذیب ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
44 . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمن المزّی ( ت 742 ه ) ، تحقیق : الدکتور بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الرابعة ، 1406 ه .
45 . جامع أحادیث الشیعة ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
46 . الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ( ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ،
الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
47 . الجواهر السنیة فی الأحادیث القدسیة، محمّد بن الحسن بن علی بن الحسین الحرّ العاملی (ت 1104 ه )، قمّ: مکتبة المفید.
48 . جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام ، محمّد حسن النجفی (ت 1266 ه ) ، بیروت : مؤسّسة المرتضی العالمیة .
49 . الحدائق الناضرة فی أحکام العترة الطاهرة ، یوسف بن أحمد البحرانی ( ت 1186 ه ) ، تحقیق : وإشراف : محمّد تقی الإیروانی ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین .
50 . حیاة الإمام الحسین علیهالسلام، الشیخ باقر شریف التفرشی، النجف الاشرف، مطبعه الآداب، الطبعة الاُولی، 1395 ه .
51 . الخرائج والجرائح ، أبو الحسین سعید بن عبد اللّه الراوندی المعروف بقطب الدین الراوندی (ت 573 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
52 . الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، قمّ : منشورات جماعة المدرّسین فی الحوزة العلمیة .
53 . الدرّ النظیم، جمال الدین یوسف بن حاتم بن فوز بن مهنّد الشامی المشغری العاملی ( ت 664 ه )، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین بقمّ.
54 . الدرایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
55 . روح المعانی فی تفسیر القرآن (تفسیر الآلوسی) ، محمود بن عبد اللّه الآلوسی (ت 1270 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
56 . روضة الواعظین ، محمّد بن الحسن بن علیّ الفتّال النیسابوری (ت 508 ه ) ، تحقیق : حسین الأعلمی ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الاُولی ، 1406 ه .
57 . سنن الترمذی ( الجامع الصحیح ) ، أبو عیسی محمّد بن عیسی بن سورة الترمذی ( ت 279 ه ) ، تحقیق : عبد الرحمن محمّد عثمان ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الثانیة ، 1403 ه .
58 . السنن الکبری ، أبو بکر أحمد بن الحسین بن علی البیهقی ( ت 458 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع .
59 . سیر أعلام النبلاء ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة، 1414 ه .
60 . السیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
61 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصری (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
62 . شرح نهج البلاغة ، عبد الحمید بن محمّد المعتزلی (ابن أبی الحدید) (ت 656 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الثانیة، 1387 ه .
63 . الصافی فی تفسیر القرآن (تفسیر الصافی) ، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی) (ت 1091 ه ) ، طهران : مکتبة الصدر ، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
64 . صحیح ابن حبّان ، علیّ بن بلبان الفارسی المعروف بابن بلبان (ت 739 ه ) ، تحقیق : شعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
65 . صحیح البخاری ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، تحقیق : مصطفی دیب البغا ، بیروت : دار ابن کثیر ، الطبعة الرابعة، 1410 ه .
66 . صحیح مسلم ، أبو الحسین مسلم بن الحجّاج القشیری النیسابوری ( ت 261 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، طبعة مصحّحة ومقابلة علی عدّة مخطوطات ونسخ معتمدة .
67 . الصراط المستقیم إلی مستحقّی التقدیم ، زین الدین أبو محمّد علی بن یونس النباطی البیاضی (ت 877 ه ) ، تحقیق: محمّد باقر المحمودی ، طهران : المکتبة المرتضویّة ، الطبعة الاُولی، 1384 ه .
68 . الصواعق المحرقة فی الردّ علی أهل البدع والزندقة ، أحمد بن حجر الهیثمی الکوفی (ت 974 ه ) ، إعداد : عبد الوهّاب بن عبد اللطیف ، مصر : مکتبة القاهرة ، الطبعة الثانیة ، 1385 ه .
69 . الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) ، محمّد بن سعد منیع الزهری (ت 230 ه ) ، الطائف : مکتبة الصدّیق ، الطبعة الاُولی، 1414 ه .
70 . الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف ، أبو القاسم رضی الدین علیّ بن موسی بن طاووس الحسنی (ت 664 ه ) ، قمّ: مطبعة الخیام ، الطبعة الاُولی ، 1400 ه .
71 . علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تقدیم : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، 1385 ه ، النجف الأشرف : منشورات المکتبة الحیدریة .
72 . عیون أخبار الرضا ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : الشیخ حسین الأعلمی ، 1404 ه ، بیروت : مؤّسة الأعلمی للمطبوعات .
73 . الغدیر فی الکتاب والسنّة والأدب ، عبد الحسین أحمد الأمینی (ت 1390 ه ) ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الثالثة ، 1387 ه .
74 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1379 ه .
75 . فتوح البلدان ، أحمد بن یحیی البلاذری (ت 279 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه أنیس الطبّاع ، بیروت : مؤسّسة المعارف ، الطبعة الاُولی، 1407 ه .
76 . فتوح الشام، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر الواقدی (ت 2071 ه )، بیروت: دار الجیل.
77 . الفتوح، أبو محمّد أحمد بن أعثم الکوفی (ت 314 ه )، تحقیق : علی شیری، بیروت : دار الأضواء ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
78 . فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
79 . قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحِمیَری القمّی (ت بعد 304 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
80 . الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی ( ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
81 . کامل الزیارات ، أبو القاسم جعفر بن محمّد بن قولویه (ت 367 ه ) ، تحقیق : عبد الحسین الأمینی التبریزی ، النجف الأشرف : المطبعة المرتضویة ، الطبعة الاُولی ، 1356 ه .
82 . الکامل فی التاریخ ، أبو الحسن علی بن محمّد الشیبانی الموصلی المعروف بابن الأثیر (ت 630 ه ) ، تحقیق: علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الاُولی، 1408 ه .
83 . کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
84 . کشف الخفاء والإلباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس ، إسماعیل بن محمّد العجلونی الجرّاحی (ت 1162 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة، 1408 ه .
85 . کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة ، علی بن عیسی الإربلی ( ت 687 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، بیروت : دار الکتاب الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
86 . کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الاثنی عشر ، أبو القاسم علی بن محمّد بن علی الخزّاز القمّی (ق 4 ه ) ، تحقیق: السیّد عبد اللطیف الحسینی الکوه کمری ، طهران: نشر بیدار، الطبعة الاُولی، 1401 ه .
87 . کفایة الطالب فی مناقب علی بن أبی طالب، أبو عبد اللّه محمّد بن یوسف بن محمّد الگنجی الشافعی (ت658 ه ) ، تحقیق: محمّد هادی الأمینی ، طهران : دار إحیاء تراث أهل البیت ، الطبعة الثانیة، 1404 ه .
88 . کمال الدین وتمام النعمة ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
89 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی ( ت 975 ه ) ، ضبط وتفسیر : الشیخ بکری حیّانی ، تصحیح وفهرسة : الشیخ صفوة السقا ، بیروت : مؤّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1397 ه .
90 . اللزام الناصب فی إثبات الحجّة الغائب، الشیخ علی الیزدی الحائری ( ت 1333 ه )، تحقیق: السیّد علی عاشور.
91 . مثیر الأحزان ومنیر سبل الأشجان ، أبو إبراهیم محمّد بن جعفر الحلّی المعروف بابن نما (ت 645 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) ، قمّ : مؤسّسة الإمام المهدی (عج) .
92 . مجمع البیان فی تفسیر القرآن (تفسیر مجمع البیان) ، الفضل بن الحسن الطبرسی (أمین الإسلام) (ت 548 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی
والسیّد فضل اللّه الیزدی الطباطبائی ، بیروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانیة، 1408 ه .
93 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی ( ت 807 ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
94 . المجموع (شرح المهذّب) ، الإمام أبو زکریا محی الدین بن شرف النووی ( ت676 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
95 . المحتضر، عزّ الدین أبو محمّد الحسن بن سلیمان بن محمّد الحلّی (ق 8 ه)، تحقیق: سیّد علی أشرف، قمّ: المکتبة الحیدریة، 1424 ه .
96 . مختصر بصائر الدرجات ، حسن بن سلیمان الحلّی (ق 9 ه ) ، قمّ : انتشارات الرسول المصطفی .
97 . مروج الذهب ومعادن الجوهر ، أبو الحسن علی بن الحسین المسعودی (ت 346 ه ) ، تحقیق : محمّد محیی الدین عبد الحمید ، القاهرة : مطبعة السعادة ، الطبعة الرابعة، 1384 ه .
98 . المزار الکبیر ، أبو عبد اللّه محمّد بن جعفر المشهدی (ق 6 ه ) ، تحقیق : جواد القیّومی الإصفهانی ، قمّ : نشر قیّوم ، الطبعة الاُولی ، 1419 ه .
99 . مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل ، المیرزا حسین النوری ( ت 1320 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
100 . المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
101 . المسترشد فی إمامة أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبری الإمامی (ق 5 ه ) ، تحقیق : أحمد المحمودی ، طهران : مؤسّسة الثقافة الإسلامیّة لکوشانبور ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
102 . مستند الشیعة فی أحکام الشریعة ، العلاّمة المولی أحمد بن محمّد مهدی النراقی (ت 1245 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث ، مشهد : مؤسّسة آل البیت لإحیاء التراث ، 1415 ه .
103 . مسند أبی یعلی الموصلی ، أبو یعلی أحمد بن علیّ بن المثنّی التمیمی الموصلی (ت 307 ه ) ، تحقیق : إرشاد الحقّ الأثری ، جدّة : دار القبلة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
104 . مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
105 . مصباح الزائر ، أبوالقاسم علی بن موسی الحلّی المعروف بالسیّد ابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
106 . مصباح المتهجّد ، أبو جعفر محمّد بن الحسن بن علیّ بن الحسن الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : علیّ أصغر مروارید ، بیروت : مؤسّسة فقه الشیعة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
107 . المصباح فی الأدعیة والصلوات والزیارات ، تقی الدین إبراهیم بن علی بن الحسن العاملی الکفعمی (ت 900 ه )، تصحیح: الشیخ حسین الأعلمی ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی للمطبوعات ، الطبعة الاُولی، 1414 ه .
108 . مطالب السؤول فی مناقب آل الرسول ، کمال الدین محمّد بن طلحة الشافعی (ت 654 ه ) ، نسخة مخطوطة ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی .
109 . معانی الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، 1379 ه ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی، 1361 ه .
110 . المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
111 . معجم ما استعجم ، عبد اللّه بن عبد العزیز البکری (ت 487 ه ) ، تحقیق : مصطفی السقّا ، بیروت : عالم الکتب ، الطبعة الثالثة ، 1403 ه .
112 . معرفة الثقات، الحافط العجلی ، المدینه : مکتبة الدار ، الاُولی، 1405 ه .
113 . مقاتل الطالبیّین ، أبو الفرج علی بن الحسین بن محمّد الإصبهانی (ت 356 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد صقر ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1405 ه .
114 . مقتل الحسین، أبو مخنف لوط بن یحیی الأزدی الکوفی (ت 157 ه )، قمّ: المطبعة العلمیّة، الطبعة الثانیة، 1364 ش .
115 . مناقب آل أبی طالب (المناقب لابن شهر آشوب) ، محمّد بن علی المازندرانی (ابن شهر آشوب) (ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیّة .
116 . المناقب (المناقب للخوارزمی) ، للحافظ الموفّق بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (568 ه )، تحقیق : مالک المحمودی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
117 . المنتظم فی تاریخ الاُمم والملوک ، عبد الرحمن بن علی بن الجوزی (ت 597 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی، 1412 ه .
118 . موسوعة کلمات الإمام الحسین ، معهد تحقیقات باقر العلوم ، قمّ : دار المعروف ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
119 . نظم درر السمطین ، محمّد بن یوسف الزرندی (ت 750 ه) ، إصفهان : مکتبة الإمام أمیر المؤمنین ، 1377 ش .
120 . النوادر ، فضل اللّه بن علی الحسنی الراوندی (ت 571 ه ) ، تحقیق : سعید رضا علی عسکری ، قمّ : دار الحدیث ، الطبعة الاُولی، 1377 ش .
121 . النور المبین فی قصص الأنبیاء والمرسلین، السیّد نعمة اللّه الجزائری ( ت 1112 ه )، قمّ: منشورات الشریف الرضی.
122 . وسائل الشیعة إلی تحصیل مسائل الشریعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی ( ت 1104 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
123 . الیقین باختصاص مولانا علی بإمرة المسلمین ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر أنصاری ، قمّ : مؤسّسة دار الکتاب ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
124 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .