ghaemiyeh.com
سرشناسه : خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور : سکوت آفتاب/مهدی خدامیانآرانی؛ [برای] موسسه اندیشه سبز شیعه.
مشخصات نشر : قم: وثوق، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۱۵۶ص.
فروست : اندیشه سبز؛ ۳۱.
شابک : ۲۵۰۰۰ ریال: 978-600-107-073-0
یادداشت : عنوان روی جلد: سکوت آفتاب: ماجرای شهادت حضرت علی علیهالسلام.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۴۱]- ۱۵۶.
عنوان روی جلد : سکوت آفتاب: ماجرای شهادت حضرت علی علیهالسلام.
موضوع : علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- شهادت
موضوع : علیبن ابیطالب (علیه السلام)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- داستان
شناسه افزوده : موسسه اندیشه سبز شیعه
رده بندی کنگره : BP۳۷/۸/خ۴س۸ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۹۵۱
شماره کتابشناسی ملی : ۲۸۱۰۶۲۴
سکوت آفتاب
مهدی خدامیانآرانی
[برای] موسسه اندیشه سبز شیعه
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
آن روز را فراموش نمیکنم که این سخن مولایم علی(علیه السلام) را خواندم که او با خدای خویش سخن میگفت: «خدایا! مرا از دست این مردم راحت کن!».
باور این سخن برایم سخت بود، چگونه مردی مثل او آرزوی مرگ میکند؟ برای همین بود که تصمیم گرفتم به مطالعه و تحقیق بپردازم، میخواستم بدانم چرا این کوه صبر، اینگونه بیقرار شده است. من حوادث تاریخی زیادی را خواندم و به روزهای پایانی عمر مولای خود رسیدم.
با شروع ماه رمضان سال چهل هجری، علی(علیه السلام) به آرزوی بزرگ خویش نزدیک شد. شب بیست و یکم آن ماه، او به سعادت و رستگاری رسید، روح بلندش به اوج آسمانها پرواز کرد و فریاد
او برای همیشه خاموش شد، سکوت او به معنای آغاز گمشدن عدالت بود.
بعد از مطالعه و تحقیق، تصمیم گرفتم تا قلم در دست بگیرم و برای تو از شهادت علی(علیه السلام) بنویسم، اکنون آماده باش تا با هم به سفری تاریخی برویم و از چگونگی شهادت مولای خود، باخبر شویم.
در این کتاب، مطالبی را که علامه مجلسی(ره) که نقل کردهاند، بیان کردهام. من فقط روایتگر نظرِ آن بزرگوار هستم و سعی نمودهام با رعایتِ امانت، فقط کلام ایشان را نقل کنم. (علامه مجلسی یکی دانشمندان بزرگ شیعه میباشند که در سال 1111 هجری قمری از دنیا رفتهاند).
این کتاب را به مولای مهربانم هدیه میکنم، همان که روز قیامت، صاحب حوض کوثر است، به آن امید که در روز قیامت، من و همه خوانندگان خوبِ این کتاب را از آن آب گوارا، سیراب کند.(1)
مهدی خُدّامیان آرانی
اردیبهشت ماه 1390
1) 1. شماره 9 6 5 4 3000 سامانه پیامکوتاه و سایت www.M12.ir راههای ارتباط شما با نویسنده میباشد.
میبینم که تو هم سر خود را بالا گرفتهای و با خودت فکر میکنی. وقتی خبردار شدی که قرار است ده نفر به عنوان نماینده این مردم انتخاب شوند، تو هم به مسجد آمدی.
چقدر مسجد شلوغ شده است! جای سوزن انداختن نیست. همه، سرهای خود را بالا گرفتهاند تا شاید آنها انتخاب بشوند. اینجا «یمن» است، سرزمینی که مردمش با عشق به علی(علیه السلام) آشنا هستند، زیرا همه آنها به دست او مسلمان شدهاند.
چند روز قبل نامهرسانی از شهر کوفه به اینجا آمد و نامه علی(علیه السلام) را آورد. در آن نامه، علی(علیه السلام) از مردم یمن خواسته بود تا ده نفر را به عنوان نماینده خود به کوفه بفرستند تا وفاداری خود را نسبت به حکومت او نشان داده، با او تجدید پیمان کنند.
حالا دیگر میدانی که چرا همه در مسجد جمع شدهاند. امروز قرار است که آن ده نفر انتخاب شوند.
ولی من به تو گفته باشم که تو انتخاب نخواهی شد. خاطرت جمع باشد، آخر نماینده باید از خود این مردم باشد، من و تو که از یمن نیستیم!
ناامید نشو همسفر خوبم!
میدانم که خیلی دوست داری به کوفه سفر کنی و امام خویش را ببینی.
من به تو قول میدهم که هر طور باشد تو را به کوفه ببرم. تو وقتی این کتاب را در دست گرفتی، دیگر انتخاب شدی و به کوفه خواهی رفت.
کمی صبر کن! کار انتخاب این ده نفر تمام شود، هر موقع آنها به سوی کوفه حرکت کنند ما هم با آنها خواهیم رفت.
ای مردم! ما باید افرادی را انتخاب کنیم که شجاع و دلاور و مؤن باشند. مبادا کسانی را انتخاب کنید که شایستگی این امر مهمّ را نداشته باشند. این ده نفر باید مایه آبروی ما در طول تاریخ بشوند.
ساعتی میگذرد، انتخابات به پایان میرسد و ده نفر انتخاب میشوند.
خوشا به حال کسانی که انتخاب شدند! آنها چقدر سعادتمند هستند که به زودی به دیدار امام خود خواهند رفت!
نگاه کن! آن جوان را میگویم! نام او را میخوانند: «آقای مُرادی»!
او باور نمیکند که انتخاب شده باشد، آیا درست شنیده است؟ آری! درست است. نام او را خواندند. آخر چگونه شده است که در میان هزاران نفر او انتخاب شده است؟
تعجّب نکن! مرادی، مردی مؤن و بسیار باصفاست. همه او را میشناسند. بیدلیل که او را انتخاب نکردهاند. نمیشود که فقط ریشسفیدها را انتخاب کنند!
جوانان یمن به سوی آقای مرادی میروند. او را روی دوش میگیرند و از مسجد بیرون میبرند. آنها خیلی خوشحال هستند. برای او اسفند در آتش میریزند و شیرینی پخش میکنند.
همه فامیل در خانه پدر مرادی جمع شدهاند، آنها خوشحال هستند که این افتخار بزرگ نصیب فامیل آنها شده است. مهمانی بزرگی است. امشب همه، برای شام، در اینجا هستند.
آن طرف را نگاه کن! دختران فامیل سر راه مرادی ایستادهاند، اکنون دیگر همه آرزو دارند که مرادی به خواستگاری آنها بیاید. مرادی دیگر یک جوان معمولی نیست. او به شهرت رسیده است و نماینده مردم یمن است. این مقام بزرگی است.
پدر رو به پسر میکند و میگوید:
-- پسرم! من به تو افتخار میکنم.
-- ممنونم پدر!
-- وقتی به کوفه رسیدی سلام همه ما را به امام برسان و وفاداریِ همه ما را به او خبر بده.
-- به روی چشم! حتماً این کار را میکنم به امام میگویم که همه شما سراپا گوش به فرمان او هستید و حاضرید جان خود را در راه او فدا کنید.
دود اسفند همه جا را فرا گرفته است. همه برای بدرقه نمایندگان خود آمدهاند. وقتِ حرکت نزدیک است. جوانان همه دور مرادی جمع شدهاند. هر کس سخنی
میگوید:
مرادی جان! تو را به جان مادرت قسم میدهم وقتی امام را دیدی سلام مرا به او برسانی.
رفیق! یادت نرود؛ ما را فراموش نکنی! مسجد کوفه را میگویم. وقتی به آنجا رسیدی، برای من هم دو رکعت نماز بخوان. خودت میدانی که دو رکعت نماز در آنجا ثواب حج را دارد.
برادر مرادی! از قول من به امام بگو که همه جوانان یمن گوش به فرمان تو هستند.(1)
وطوی الکتاب وختمه وأرسله مع أعرابی، فلمّا وصل إلیه قبّله ووضعه علی عینیه ورأسه، فلمّا قرأه صعد المنبر فحمد اللّه وأثنی علیه، وصلّی علی محمّدٍ وآله، ثمّ قال: أیّها الناس، اعلموا أنّ عثمان قد قضی نحبه، وقد بایع الناس من بعده العبد الصالح والإمام الناصح، أخا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وخلیفته، وهو أحقّ بالخلافة، وهو أخو رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وابن عمّه، وکاشف الکرب عن وجهه، وزوج ابنته ووصیّه، وأبو سبطیه أمیر المؤنین علی بن أبی طالب علیهالسلام، فما تقولون فی بیعته والدخول فی طاعته؟ قال: فضجّ الناس بالبکاء والنحیب، وقالوا: سمعاً وطاعةً وحبّاً وکرامةً للّه ولرسوله ولأخی رسوله. فأخذ له البیعة علیهم عامّة، فلمّا بایعوا قال لهم: أُرید منکم عشرة من رؤائکم وشجعانکم أنفذهم إلیه کما أمرنی به، فقالوا: سمعاً وطاعةً. فاختار منهم مئة، ثمّ من المئة سبعین، ثمّ من السبعین ثلاثین، ثمّ من الثلاثین عشرة، فیهم عبد الرحمن بن ملجم المرادی لعنه اللّه، وخرجوا من ساعتهم: بحار الأنوار ج 42 ص 260.
صدای زنگ اشتران به گوش میرسد، کاروان حرکت میکند: خدا نگهدار شما! سفرتان بیخطر!
مرادی برای همه دست تکان میدهد، او میرود تا پیامرسان این همه عشق و پاکی باشد. او میرود و با خود، هزاران دل میبرد، دلهایی که از عشق به علی(علیه السلام) آکنده است.
من و تو هم همراه این کاروان میرویم. راهی طولانی در پیش داریم. روزها و شبها میگذرد...
ما باید بیش از صدها کیلومتر راه را طی کنیم تا به کوفه برسیم. صحراهای خشک و بیآب و علف عربستان را پشت سر میگذاریم و به سوی عراق به پیش میرویم.
عشقِ دیدار امام، خستگی را از جسم و جانمان میگیرد؛ این سفر سفر عشق است، خستگی نمیشناسد...
1) 2. کان رجل یقال له حبیب بن المنتجب والیاً علی بعض أطراف الیمن، فأقرّه علیٌّ علیهالسلام علی عمله، وکتب إلیه کتاباً یقول فیه: بسم اللّه الرحمن الرحیم، من عبد اللّه أمیر المؤنین علیّ بن أبی طالب إلی حبیب بن المنتجب، سلام علیک، أمّا بعد، فإنّی أحمد اللّه الذی لا إله إلاّ هو، وأُصلّی علی محمّدٍ عبده ورسوله، وبعد، فإنّی ولّیتک ما کنتَ علیه لمن کان من قبل، فأمسک علی عملک، وإنّی أوصیک بالعدل فی رعیتک، والإحسان إلی أهل مملکتک، واعلم أنّ مَن وَلیَ علی رقاب عشرة من المسلمین ولم یعدل بینهم، حشره اللّه یوم القیامة ویداه مغلولتان إلی عنقه، لا یفکّها إلاّ عدله فی دار الدنیا، فإذا ورد علیک کتابی هذا فاقرأه علی مَن قِبَلِکَ من أهل الیمن، وخذ لی البیعة علی مَن حضرک مِن المسلمین، فإذا بایع القوم مثل بیعة الرضوان فامکث فی عملک، وأنفذ إلیَّ منهم عشرة یکونون من عقلائهم وفصحائهم وثقاتهم، ممّن یکون أشدّهم عوناً من أهل الفهم والشجاعة، عارفین باللّه، عالمین بأدیانهم، وما لهم وما علیهم، وأُجودهم رأیاً، وعلیک وعلیهم السلام.
از آن همه بیابانهایِ خشک، عبور کردی، اکنون میتوانی در کنار رود پرآب فُرات استراحت کنی. چه صفایی دارد این رود پرآب!
دیگر راه زیادی تا شهر آسمانی تو نمانده است. آن نخلستانهای باشکوه را ببین، آنجا کوفه است!
وارد شهر کوفه میشویم. شاید تو هم با من موافق باشی که اوّل برویم مقداری استراحت کنیم و بعداً به دیدار امام برویم، ولی مرادی که از آغاز سفر برای دیدار امام لحظهشماری میکرده به سوی مسجد کوفه میرود. نزدیک اذان ظهر است، حتماً امام در مسجد است.
ده نماینده یمن وارد مسجد کوفه میشوند و به سوی محراب میروند. آنها امام خود را میبینند که روی زمین نشسته و مردم در کنارش هستند. آنها سلام میکنند و جواب میشنوند...
شاید تو باور نکنی که این مرد، علی(علیه السلام) باشد، مردی که لباسش وصلهدار است، مثل بقیّه مردم بر روی زمین نشسته است!
علی(علیه السلام)، حاکم کشور عراق و عربستان و یمن و مصر و ایران است، چرا او هیچ تاج و تختی ندارد؟ چرا روی زمین نشسته است؟ چرا مثل بقیّه مردم است؟ چرا هیچ محافظی ندارد؟ چرا؟ و هزاران چرای دیگر.
همسفرم!
تو خیلی چیزها را باور نمیکنی. حق هم داری؛ زیرا تو تا به حال خیلیها را دیدهای که ادّعا میکنند مثل علی(علیه السلام) هستند ولی چه میدانی که علی(علیه السلام) کیست؟! نه تو، بلکه بشریّت نیز نمیداند علی(علیه السلام) کیست!
این فقط علی(علیه السلام) است که در اوج قدرت بر روی خاک مینشیند، نان جو میخورد و لباس وصلهدار میپوشد. فقط او، «ابوتُراب» است؛ او، «پدرِ خاک» است؛ کسی که روی خاک مینشیند.
مرادی از جا برمیخیزد و قدری جلو میآید و چنین میگوید:
سلام بر شما! ای امام عادل!
سلام بر شما که همچون مهتاب در دل تاریکیها میدرخشید و خدا شما را بر همه بندگانش برتری داده است! شما همسر زهرای اطهر هستید و هیچکس همچون شما نیست.
من شهادت میدهم که شما «امیر مومنان» هستید و بعد از پیامبر فقط شما جانشین او بودید. به راستی که همه علم و دانش پیامبر نزد شماست. خدا لعنت کند کسانی را که حقِّ شما را غصب کردند.
شکر خدا که امروز شما رهبر مسلمانان هستید و مهربانی شما بر سر همه ما سایه افکنده است. ما با دیدار شما به سعادت بزرگی نائل شدیم.
ما همه گوش به فرمان شما هستیم. از شما به یک اشاره، از ما به سر دویدن!
ما شجاعت را از پدران خود به ارث بردهایم و هرگز از دشمن هراسی نداریم.
سخن مرادی تمام میشود. سکوت بر فضای مسجد سایه میافکند. اکنون علی(علیه السلام) نگاهی به مرادی میکند، از او سوال میکند:
-- نام تو چیست؟ ای جوان!
-- من مرادی هستم. من شما را دوست دارم و آمدهام تا جانم را فدای شما
نمایم.
امام لحظهای به او خیره میشود، دست بر روی دست میزند و میگوید: «إنّا للّه و إنّا إلیه راجِعُون».
به راستی چه شد؟ چرا امام این آیه را بر زبان جاری کرد؟ چه شده است؟
نمیدانم. قدری فکر میکنم. فهمیدم. حتماً شنیدی که مرادی در سخن خود یادی از حضرت زهرا(علیها السلام) کرد. شاید علی(علیه السلام) به یاد مظلومیّت همسر شهیدش افتاده است و برای همین این آیه را میخواند. البتّه این یک احتمال است. چه کسی از راز دلِ علی(علیه السلام) خبر دارد؟
اکنون موقع آن است که این ده نفر به نمایندگی از مردم یمن با علی(علیه السلام) بیعت کنند. اوّل ریشسفیدها برمیخیزند و با امام خود تجدید پیمان میکنند.
آخرین نفر، مرادی است که با امام بیعت میکند، او دست در دست امام مینهد و در حالی که اشک شوق در چشم او نشسته است با امام بیعت میکند. او به یاد همه دوستان جوان خود میافتد که به او سخنها گفته بودند.
اکنون مرادی میرود تا سرجایش بنشیند، امام او را صدا میزند تا بار دیگر بیعت کند. مرادی برای بار دوّم بیعت میکند. باز امام از او میخواهد تا برای بار سوّم بیعت کند و به بیعت و پیمانِ خود وفادار بماند.
مرادی برای بار سوّم با امام بیعت میکند. فکری به ذهن مرادی میرسد، چرا امام فقط از من خواست تا سه بار بیعت کنم؟ مگر امام به وفاداری من شک دارد؟ من که از همه این مردم، بیشتر به امام خود عشق میورزم. قلب من آکنده از عشق به امامِ خوبیهاست.(1)
1) 3. جمع أمیر المؤنین علیهالسلام الناس للبیعة، فجاء عبد الرحمن بن ملجم المرادی لعنه اللّه، فردّه مرّتین أو ثلاثاً، ثمّ بایعه: روضة الواعظین ص 132، الإرشاد ج 1 ص 11، بحار الأنوار ج 42 ص 192.
آقای من! مولای من! چه شد که سه بار مرا به بیعت با خود فرا خواندی؟
به خدا قسم من آمدهام و آمادهام تا جانم را در راه شما فدا کنم و با دشمنان شما جنگ کنم. من سربازی شجاع برای شما هستم و با شمشیر خود، دشمنان را به خاک و خون خواهم کشید.
در قلب من، چیزی جز عشق شما نیست، ای مولای من! من با دوست شما دوست هستم و با دشمن شما دشمن!
به خدا قسم! هیچکس را به اندازه شما دوست ندارم...
همه به سخنان پر شور و احساس مرادی گوش میکنند، به به! واقعاً چه جوانمردی! خدا پدر و مادرت را بیامرزد که اینگونه تو را تربیت کردند.
آفرین بر مردم یمن! آنها چه انتخاب خوبی نمودند! همه کوفه را بگردی، کسی مانند مرادی را پیدا نمیکنی. ما تا به حال کسی با این شور و شوق ندیدهایم! این مرد چه بصیرتی دارد!!
خوشا به حالش! او دیوانه عشق علی(علیه السلام) است، نگاه کنید چگونه آرام و قرار ندارد!
گوش کن! مرادی هنوز حال و هوایی دارد: دل هر کسی با یاری خوش است، دل من هم، یارِ علی است. بهشت من، علی است، سرشتِ من علی است...
امام به مرادی نگاه میکند و لبخند میزند. چه رازی در این لبخند نهفته است؟ خدا میداند...
نمایندگان یمن تصمیم میگیرند تا سه روز در کوفه بمانند و سپس به سوی یمن حرکت کنند.
در این مدّت، آنها بیشتر وقت خود را در مسجد کوفه سپری میکنند و از سخنان امام خود استفاده میکنند، آنها شبها برای استراحت از مسجد کوفه خارج میشوند و به خانه یکی از اهالی کوفه میروند.
-- برخیز! صدای اذان میآید. باید برای نماز به مسجد برویم.
-- آه! نمیتوانم.
-- مرادی جان! با تو هستم، ما قرار است امروز به سوی یمن برویم، این آخرین نمازی است که میتوانیم پشت سر امام خود بخوانیم.
-- برادر! ببین من مریض شدهام، بدنم داغ است.
-- خدا شفا بدهد! تو تب کردهای، باید استراحت کنی.
یکی از دوستان میرود و ظرف آبی میآورد و دستمالی را خیس میکند و روی پیشانی مرادی میگذارد. خدای من! تب او خیلی شدید است.
بقیّه به مسجد میروند و بعد از نماز برمیگردند. هنوز تب مرادی فروکش نکرده است. آنها نمیدانند چه کنند. آنها برای بازگشت به یمن برنامهریزی کردهاند، نمیتوانند تا خوب شدن مرادی در اینجا بمانند.
مرادی رو به آنها میکند و از آنها میخواهد که آنها معطّل او نمانند و به یمن بروند.
آنها با یکدیگر سخن میگویند، قرار میشود که بیماری مرادی را به علی(علیه السلام) خبر بدهند.
وقتی علی(علیه السلام) ماجرا را متوجّه میشود خودش به عیادت او میرود و در کنار بستر او مینشیند و با او سخن میگوید. مرادی چشم باز میکند امام را در کنار خود میبیند، باور نمیکند.
امام رو به دوستان مرادی میکند و از آنها میخواهد که نگران حالِ مرادی نباشند و به یمن بازگردند. آنها سخن امام را اطاعت میکنند و بعد از خداحافظی میروند. امام شخصی را مأمور میکند که به کارهای مرادی رسیدگی کند و طبیبی را نزدش آورد.
امام هر صبح و شب به عیادت مرادی میرود و حال او را جویا میشود. مرادی شرمنده این همه لطف و محبّت امام است. او نمیداند چه بگوید، زبان او دیگر قادر به تشکّر از امام نیست.
بعد از مدّتی، مرادی بهبودی کامل پیدا میکند، امّا اکنون او در کوفه تنهاست، هیچ رفیق و آشنایی ندارد.
امام بارها او را به خانه خودش دعوت میکند، به راستی چه سعادتی از این بالاتر که او مهمان خصوصی امام میشود! او به خانهای رفت و آمد میکند که همه حسرت حضور در آنجا را دارند. اینجا خانه آسمان است.
خوشا به حالت که بیمار شدی، ای مرادی! این بیماری برای تو چقدر برکت داشت! تو مهمان خصوصی امام خود شدی. آفرین بر تو!(1)
أنت المهیمن والمهذّب ذو الندی وابن الضراغم فی الطراز الأوّلاللّه خصّک یا وصیّ محمّدٍ وحباک فضلاً فی الکتاب المنزلوحباک بالزهراء بنت محمّد حوریة بنت النبی المرسل
ثمّ قال: یا أمیر المؤنین، ارمِ بنا حیث شئت لتری منّا ما یسرک، فواللّه ما فینا إلاّ کلّ بطلٍ أهیس، وحازمٍ أکیس، وشجاعٍ أشوس، ورثنا ذلک عن الآباء والأجداد، وکذلک نورثه صالح الأولاد. قال: فاستحسن أمیر المؤنین علیهالسلامکلامه من بین الوفد، فقال له: ما اسمک یا غلام؟ قال: اسمی عبد الرحمن، قال: ابن من؟ قال: ابن ملجم المرادی، قال له: أمرادی أنت؟ قال: نعم یا أمیر المؤنین، فقال علیهالسلام: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم.
قال: وجعل أمیر المؤنین علیهالسلام یکرّر النظر إلیه ویضرب إحدی یدیه علی الأُخری ویسترجع، ثمّ قال له: ویحک! أمرادی أنت؟ قال: نعم، فعندها تمثّل علیهالسلام یقول:
أنا أنصحک منّی بالوداد مکاشفةً وأنت من الأعادیأُرید حیاته ویرید قتلی عذیرک من خلیلک من مرادِ
قال الأصبغ بن نباتة: لمّا دخل الوفد إلی أمیر المؤنین علیهالسلام بایعوه وبایعه ابن ملجم، فلمّا أدبر عنه دعاه أمیر المؤنین علیهالسلام ثانیاً، فتوثّق منه بالعهودالمواثیق أن لا یغدر ولا ینکث، ففعل، ثمّ سار عنه، ثمّ استدعاه ثالثاً، ثمّ توثّق منه، فقال ابن ملجم: یا أمیر المؤنین! ما رأیتک فعلتَ هذا بأحدٍ غیری، فقال: امضِ لشأنک، فما أراک تفی بما بایعت علیه، فقال له ابن ملجم: کأنّک تکره وفودی علیک لما سمعته من اسمی؟ وإنّی واللّه لأُحبّ الإقامة معک والجهاد بین یدیک، وأنّ قلبی محبّ لک، وإنّی واللّه أوالی ولیّک وأُعادی عدوّک. قال: فتبسّم علیهالسلام وقال له: باللّه یا أخا مراد، إن سألتک عن شیءٍ تصدقنی فیه؟ قال: إی وعیشک وعیشک یا أمیر المؤنین، فقال له: هل کان لک دایة یهودیة فکانت إذا بکیت تضربک وتلطم جبینک وتقول لک اسکت فإنّک أشقی من عاقر ناقة صالح، وإنّک ستجنی فی کبرک جنایة عظیمة یغضب اللّه بها علیک ویکون مصیرک إلی النار؟ فقال: قد کان ذلک! ولکنّک واللّه یا أمیر المؤنین أحبّ إلیَّ مِن کلّ أحدٍ. فقال أمیر المؤنین علیهالسلام: واللّه ما کَذَبتُ ولا کُذِبتُ، ولقد نطقتُ حقّاً وقلتُ صدقاً، وأنت واللّه قاتلی لا محالة، وستخضب هذه من هذه - وأشار إلی لحیته ورأسه - ولقد قرب وقتک وحان زمانک، فقال ابن ملجم: واللّه یا أمیر المؤنین إنّک أحبّ إلیَّ من کلّ ما طلعت علیه الشمس، ولکن إذا عرفت ذلک منّی فسیّرنی إلی مکانٍ تکون دیارک من دیاری بعیدة، فقال علیهالسلام: کن مع أصحابک حتّی آذن لکم بالرجوع إلی بلادکم.
ثمّ أمرهم بالنزول فی بنی تمیم، فأقاموا ثلاثة أیّام، ثمّ أمرهم بالرجوع إلی الیمن، فلمّا عزموا علی الخروج مرض ابن ملجم مرضاً شدیداً، فذهبوا وترکوه، فلمّا برئ أتی أمیر المؤنین علیهالسلام وکان لا یفارقه لیلاً ولا نهاراً، ویسارع فی قضاء حوائجه، وکان علیهالسلام یکرمه ویدعوه إلی منزله ویقرّبه: بحار الأنوار ج 42 ص 262.
1) 4. فلمّا أتوه علیهالسلام سلّموا علیه وهنّؤه بالخلافة، فردّ علیهم السلام ورحّب بهم، فتقدّم ابن ملجم وقام بین یدیه وقال: السلام علیک أیّها الإمام العادل والبدر التمام، واللیث الهُمام، والبطل الضرغام، والفارس القمقام، ومَن فضّله اللّه علی سائر الأنام، صلّی اللّه علیکَ وعلی آلک الکرام، أشهد أنّک أمیر المؤنین صدقاً وحقّاً، وأنّک وصیّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله والخلیفة من بعده، ووارث علمه، لعن اللّه من جحد حقّک ومقامک، أصبحتَ أمیرها وعمیدها، لقد اشتهر بین البریة عدلک، وهطلت شآبیب فضلک وسحائب رحمتک ورأفتک علیهم، ولقد أنهضنا الأمیر إلیک، فسررنا بالقدوم علیک، فبورکت بهذه الطلعة المرضیة، وهُنّئت بالخلافة فی الرعیة. ففتح أمیر المؤنین علیهالسلام عینیه فی وجهه، ونظر إلی الوفد فقرّبهم وأدناهم، فلمّا جلسوا دفعوا إلیه الکتاب، ففضّه وقرأه، وسرّ بما فیه، فأمر لکلّ واحدٍ منهم بحلّة یمانیة ورداء عدنیة وفرس عربیة، وأمر أن یُفتقدوا ویُکرموا. فلمّا نهضوا قام ابن ملجم ووقف بین یدیه وأنشد:
-- اسم تو چیست؟ کجا میروی؟
-- من ابنخَبّاب هستم و به سوی شهر خود میروم.
-- ابنخَبّاب! این چیست که همراه خود داری؟
-- قرآن، کتاب خداست.
-- آیا تو علی را رهبر خود میدانی؟
-- آری! مسلمانان با او بیعت کردهاند و او رهبر همه ماست.
ناگهان فریادی برمیآید: «این کافر را بکشید».
شمشیرها بالا میرود، ابنخَبّاب با تعجّب به آنها نگاه میکند، او نگران همسر خود است، همسرش حامله است. او فریاد میزند:
-- به چه جُرمی میخواهید مرا بکشید؟
-- به حکم همین قرآنی که همراه خود داری!
-- آخر گناه من چیست؟
-- ابنخَبّاب! باید بگویی علی کافر شده است تا تو را ببخشیم.
-- هرگز چنین چیزی را نمیگویم.
شمشیرها به خون آغشته میشوند، ابنخَبّاب و همسرش به خاک و خون میافتند.(1)
این خبر دردناک به کوفه میرسد: «خَوارج» راهها را میبندند و به مردم حمله میکنند و آنها را میکشند. آنها میخواهند کلّ کشور عراق را ناامن کنند.
تو از من سوال میکنی خوارج چه کسانی هستند؟چه میگویند؟ چرا این چنین جنایت میکنند؟
داستان آنها خیلی طولانی است. باید برایت از جنگ صفّین بگویم. در آن روزها علی(علیه السلام) و معاویه روبروی هم ایستاده بودند. معاویه، دشمن بزرگ اسلام بود و علی(علیه السلام) میخواست هر چه سریعتر سرزمین شام را از وجود ستمکارانی مثل او پاک کند.
در روزهای آخر، مالکاَشتر، فرمانده سپاه علی(علیه السلام) تا نزدیکی خیمه معاویه رفت، امّا معاویه بعد از مشورت با عمروعاص، دستور داد تا قرآنها را بر سر نیزه کنند. آن وقت بود که گروهی از مردم عراق فریب خوردند و علی(علیه السلام) را مجبور به صلح کردند، (آنان همان کسانی بودند که بعداً، خوارج نام گرفتند).
قرار شد تا یک نفر از عراق و یک نفر از شام با هم بنشینند و در مورد سرنوشت رهبری جامعه اسلامی، تصمیم بگیرند.
این مردم اصرار کردند که حتماً باید ابوموسی اشعری نماینده مردم عراق باشد. علی(علیه السلام) به این کار راضی نبود، زیرا ابوموسی، آدم سادهلوحی بود، ولی خوارج از حرف خود کوتاه نیامدند. علی(علیه السلام) برای آن که از جنگ داخلی جلوگیری کند،
1) 5. لقیهم عبد اللّه بن خبّاب فی عنقه مصحف، علی حمار، ومعه امرأته وهی حامل، فقالوا له: إنّ هذا الذی فی عنقک لیأمرنا بقتلک، فقال لهم: ما أحیاه القرآن فأحیوه وما أماته فأمیتوه. فوثب رجل منهم علی رطبة سقطت من نخلة فوضعها فی فیه، فصاحوا به، فلفظها تورّعاً. وعرض لرجلٍ منهم خنزیر فضربه فقتله، فقالوا: هذا فساد فی الأرض، وأنکروا قتل الخنزیر، ثمّ قالوا لابن خبّاب: حدّثنا عن أبیک، فقال: إنّی سمعتُ أبی یقول: سمعتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهیقول: «ستکون بعدی فتنة یموت فیها قلب الرجل کما یموت بدنه، یمسی مؤناً ویصبح کافراً، فکن عبد اللّه المقتول، ولا تکن القاتل»، قالوا: فما تقول فی أبی بکر وعمر؟ فأثنی خیراً، قالوا: فما تقول فی علیّ قبل التحکیم، وفی عثمان فی السنین الستّ الأخیرة؟ فأثنی خیراً، قالوا: فما تقول فی علیّ بعد التحکیم والحکومة؟ قال: إنّ علیّاً أعلم باللّه وأشدّ توقّیاً علی دینه، وأنفذ بصیرةً، فقالوا: إنّک لستَ تتّبع الهدی، إنّما تتّبع الرجال علی أسمائهم. ثمّ قرّبوه إلی شاطئ النهر، فأضجعوه فذبحوه: شرح نهج البلاغة ج 2 ص 281، بحار الأنوار ج 33 ص 354، وراجع للاطّلاع علی حال عبد اللّه بن خبّاب إلی: رجال الطوسی ص 74، خلاصة الأقوال ص 191، رجال ابن داود ص 119، نقد الرجال ج 3 ص 101، طرائف المقال ج 2 ص 96، معجم رجال الحدیث ج 11 ص 190، التاریخ الکبیر للبخاری ج 5 ص 78، تقریب التهذیب ج 1 ص 488.
سخن آنها را قبول کرد و سرانجام ابوموسی اشعری انتخاب شد.
قرار شد که «حَکَمیّت» بین مردم عراق و شام صورت گیرد، یعنی ابوموسی اشعری و عَمروعاص با هم بنشینند و در مورد سرنوشت جهان اسلام تصمیم بگیرند، عمروعاص نماینده مردم شام در این حَکَمیّت بود و سرانجام ابوموسی فریب عمروعاص را خورد و معاویه به عنوان خلیفه مسلمانان انتخاب شد.
وقتی خوارج فهمیدند که فریب خوردهاند، بسیار ناراحت شدند و گفتند که ما کافر شدهایم نباید حَکَمیّت را قبول میکردیم. آنها نزد علی(علیه السلام) آمدند و گفتند: تو هم کافر شدهای و باید توبه کنی و پیمان خود را با معاویه بشکنی و به جنگ او بروی.
علی(علیه السلام) در جواب آنها فرمود که ما با آنها تا یکسال پیمان صلح بستهایم، من به این پیمان خود وفادار میمانم.
و اینگونه بود که آنها از سپاه علی(علیه السلام) جدا شدند و به نام خوارج مشهور شدند.
مدّتی است که آنان در شهرها شورش میکنند و خون بیگناهان را میریزند. گروه زیادی از آنها در سرزمینی به نام «نَهروان» جمع شدهاند.
وقتی خبر شهادت مظلومانه ابنخَبّاب به علی(علیه السلام) میرسد یکی از یاران خود را به نهروان میفرستد تا با آنها سخن بگوید، ولی خوارج فرستاده علی(علیه السلام) را هم به شهادت میرسانند.
علی(علیه السلام) مدّتی به آنها فرصت میدهد تا شاید از کارهای خود پشیمان بشوند، امّا گویا آنها بنده شیطان شدهاند و هرگز حاضر نیستند دست از کشتار مردم بیگناه بردارند.
عدّهای از مردم کوفه نزد علی(علیه السلام) میآیند و میگویند: خوارج در کشور فساد میکنند و خون مردم را میریزند، چرا باید آنها را به حال خود رها کنیم؟
و اینگونه است که علی(علیه السلام) دستور میدهد تا مردم برای جنگ با خوارج بسیج شوند تا هر چه زودتر به سوی نهروان حرکت کنند.
آن مرد را نگاه کن! مرادی را میگویم. او درحالی که شمشیر به دست دارد با پای پیاده به لشکر کوفه پیوسته است. او هم میخواهد در این جنگ، امام خود را یاری کند.
او خیلی خوشحال است، اگر چه اسب ندارد، امّا آمده است تا از حق و حقیقت دفاع نماید.
لشکر حرکت میکند و به سوی نهروان به پیش میرود. علی(علیه السلام) امیدوار است که بتواند با این مردم سخن بگوید تا آنها از فتنهجویی دست بردارند، امروز دشمن اصلی معاویه است که باید به جنگ با او رفت.
وقتی سپاه به چند کیلومتری نهروان میرسد، اردو میزند، علی(علیه السلام) چند نفر را نزد آنان میفرستد تا با خوارج سخن بگوید، امّا آنها فقط به فکر جنگ هستند. آنها به خیال خام خود با این کار خود به اسلام خدمت میکنند.
اگر به چهرههای آنها نگاه کنی، اثر سجده را در پیشانی آنها میبینی! چه کسی باور میکرد که روزی آنها در مقابل جانشین پیامبر دست به شورش بزنند؟!
زمانی هرکدام از آنها، سربازی دلاور برای علی(علیه السلام) بودند، زمانه با آنها چه کرد که اکنون فقط به فکر کشتن علی(علیه السلام) هستند؟
علی(علیه السلام) سپاه را حرکت میدهد تا نزد خوارج میرسد، با آنان سخن میگوید و از آنها میخواهد توبه کنند و دست از کشتار مردم بردارند، امّا آنها اصلاً از حرف خود کوتاه نمیآیند.
لشکر کوفه در انتظار است، علی(علیه السلام) دستور داده است که آنان، هرگز آغازگر جنگ نباشند.
ناگهان سپاه خوارج هجوم میآورند. در حمله اوّل خود موفّق میشوند گروه زیادی از سپاه کوفه را به فرار، وادار کنند. آنها مغرور از این پیروزی به پیش میتازند و تعدادی از لشکر کوفه را به شهادت میرسانند. در این هنگام است که علی(علیه السلام) دست به شمشیر میبرد، معلوم است وقتی ذوالفقار به میدان بیاید، نتیجه جز پیروزی نخواهد بود.
نگاه کن! این مرادی است که همراه علی(علیه السلام) به قلب سپاه دشمن حمله میکند!
سپاه خوارج از هم پاشیده میشود، گروهی فرار میکنند و عدّهای که استقامت میکنند به سزای اعمال خود میرسند و جنگ پایان میپذیرد.
علی(علیه السلام) دستور میدهد تا به همه مجروحان سپاه خوارج رسیدگی شود و آنها را به افراد قبیله خودشان تحویل دهند.(1)
مرادی نزد امام میآید و چنین میگوید:
-- مولای من! آیا اجازه میدهی تا من زودتر به کوفه بروم؟
-- برای چه میخواهی زودتر بروی؟
-- میخواهم خبر پیروزی شما را، من به مردم کوفه برسانم.
-- باشد. تو زودتر به کوفه برو.
1) 6. أقام ابن ملجم بالکوفة إلی أن خرج أمیر المؤنین علیهالسلام إلی غزاة النهروان فخرج ابنملجم معه وقاتل بین یدیه قتالاً شدیداً...: بحار الأنوار ج 42 ص 263.
علی(علیه السلام) دستور میدهد تا سهم غنائم مرادی را تحویل او بدهند. اکنون مرادی صاحب اسبی زیبا است.
او بعد از خداحافظی با امام، سوار بر اسب خود میشود و به سوی کوفه به پیش میتازد.
حسّی غریب به من میگوید که کاش او به کوفه نمیرفت، امّا این چه حرفی است که من میزنم؟ او میخواهد نامش در تاریخ ثبت شود و اوّلین کسی باشد که خبر پیروزی امام را به کوفه میرساند.(1)
علی(علیه السلام) به فکر دشمن اصلی است، معاویه که تهدید بزرگی برای اسلام به شمار میآید، امّا لشکر کوفه به فکر آسایش است، علی(علیه السلام) با آنان سخن میگوید تا خود را برای جهاد دیگری آماده کنند.
آرزوی علی(علیه السلام) این است که با لشکر بزرگی به شام برود و معاویه را از حکومت سرنگون کند، امّا افسوس که یاران علی(علیه السلام) دلشان برای زن و بچههایشان تنگ شده است و میخواهند به کوفه برگردند، آنها به امام میگویند که به کوفه بازگردیم و بعد از رفع خستگی، با انرژی و روحیّه بهتری به جنگ معاویه برویم.
1) 7. فلمّا رجع إلی الکوفة وقد فتح اللّه علی یدیه قال ابن ملجم لعنه اللّه: یا أمیر المؤنین، أتأذن لی أن أتقدّمک إلی المصر لأُبشّر أهله بما فتح اللّه علیک من النصر؟ فقال له: ما ترجو بذلک؟ قال: الثواب من اللّه والشکر من الناس، وأُفرح الأولیاء...، فقال له: شأنک. ثمّ أمر له بخلعة سنیة وعمامتین وفرسین وسیفین ورمحین: بحار الأنوار ج 42 ص 263.
این صدای مرادی است که در کوچههای کوفه به گوش میرسد:
ای مردم! امام و مولای ما در این جنگ پیروز شد و خوارج به سزای کردار زشت خود رسیدند. شادی کنید و جشن بگیرید!
مردم کوفه از خانههای خود بیرون میآیند، مرادی را میبینند که سوار بر اسب در کوچهها میچرخد.
ساعتی میگذرد، دیگر صدای مرادی گرفته است، او تمام این مدّت، فریاد زده و اکنون تشنه شده است، کاش کسی ظرف آبی به او میداد!
او با خود فکر میکند که خوب است برای استراحت به خانه یکی از دوستان خود برود.
ولی بعد از مدّتی زود پشیمان میشود. او باید این خبر را به گوش همه مردم کوفه برساند، باید همه این خبر پیروزی را بشنوند و خوشحال شوند. او میخواهد همه شیعیان را شاد کند.
مرادی همانطور که سوار بر اسب است وارد کوچهای میشود، امّا ای کاش او
هرگز وارد این کوچه نمیشد!
او نمیداند که این کوچه، مسیر تاریخ را عوض خواهد کرد.
خدای من! چه دختر زیبایی!
آیا خواب میبینم؟ این فرشته است که بر بالای بام آمده است یا دخترکی کوفی است؟
-- با تو هستم! چشم خود فرو بند و برو.
-- چشم من بیاختیار به این دختر افتاد.
-- خوب. بار اوّل که نگاهت افتاد، گناهی نکردی، دیگر بار چرا نگاهت را ادامه میدهی؟ نگاه عمدی به نامحرم حرام است.
-- من خودم همه این حرفها را میدانم. نگاه به نامحرم، گناه صغیره و کوچک است، خدا آن را میبخشد. مهمّ این است که دل انسان پاک باشد، تو چرا این قدر قدیمی فکر میکنی؟
-- پیامبر فرمود: «وقتی یک مرد با زنی خلوت میکند، شیطان برای وسوسه کردن او به آنجا میآید»، آیا تو این حدیث را نشنیدهای؟ میترسم گرفتار فتنه شیطان شوی!
-- چه حرفهایی میزنی؟ اینها برای کسانی است که هنوز در اوّل راه هستند، نه برای من که ایمانم خیلی قوّی است! نگاه کن! پیشانی مرا ببین! ببین که جایِ سجده در پیشانی من نقش بسته است!! آخر چگونه شیطان میخواهد مرا فریب بدهد؟
نگاه مرادی به دختر زیبای کوفه خیره میماند، او نمیداند که با خود چه
میکند، من میترسم دلش اسیر و عاشق او شود.
و تو به من میگویی که مگر عاشقی جُرم است؟ آن که آدم است و عاشق نیست کیست؟ اگر عشق گناه باشد، گناه قشنگی است...
دختر زیبای کوفه میفهمد که دل این سوار دلاور اسیر او شده است، او کنیز خود را صدا میزند و از او میخواهد تا برود و آن جوان را به خانه دعوت کند و خودش هم از بام خانه پایین میآید.
مرادی آهی از دل بر میکشد و افسوس میخورد که دیگر نمیتواند دختر رؤاهایش را ببیند. او نمیداند چه کند. همین طور سوار بر اسب میان کوچه مانده است.
صدایی به گوشش میرسد: «ای جوان! بانویِ من تو را میطلبد».
مرادی باور نمیکند که آن دختر زیبا او را به مهمانی دعوت کرده باشد. او مثل برق از اسب پایین میپرد و به سوی در خانه میرود، او اکنون به بهشت رویایی خود قدم میگذارد.
او اصلاً سخن مرا نمیشنود، من به او میگویم: نرو! دلت اسیر میشود، گرفتار میشوی، امّا او دیگر هیچ صدایی را نمیشنود، او فقط صدای عشق را میشنود، از صدای عشق تو ندیدم خوشتر!
مرادی همراه با کنیز وارد خانه میشود. کنیز او را به اتاق پذیرایی میبرد و میگوید: «منتظر باشید تا بانو تشریف بیاورند».
مرادی که خسته راه است به پشتی تکیه میدهد و با خود فکر میکند.
بوی عطری به مشامش میرسد، در باز میشود، دختر رؤاهای او در حالی که حجاب ندارد از در وارد میشود، مرادی مات و مبهوت به او مینگرد، او با گیسوانی سیاه و چشمان آبی...
ظرف آبی در دست این ساقی است، مرادی آب مینوشد امّا سیراب نمیشود، او هر چه نگاه میکند، تشنهتر میشود. خدایا! این چه فرشتهای است که خلق نمودهای!
دختر کوفی خوب میداند که هر چه ناز و کرشمه کند، این جوان خریدار است، ناز و کرشمهها شروع میشود...
-- خوش آمدی دلاور!
-- دوست دارم که نام شما را بدانم.
-- نام من قُطام است.
-- اسم شما هم مثل خودتان بینهایت زیباست.
-- و نام شما؟
-- من مرادی هستم. ابنمُلجَم مرادی. در واقع، اسم کوچک من «ابنمُلجَم» است. دوست دارم که تو مرا به همین نام بخوانی: «ابنملجم».
عصای سحرآمیزِ عشق در دست قُطام است و با قلب تو هر کاری بخواهد میکند. اینک تو همه چیز را از یاد میبری. چه زود فراموش کردی که چه بودی و که بودی و چرا به کوفه آمدی. تو خودت را هم فراموش میکنی.
تو انسان دیگری میشوی، تولّدی دوباره مییابی، گویی فرزند لحظه شیرینی هستی که دختر رؤاهای خود را دیدی. تو در چشمان آبی قُطام، سرنوشت خود
را میبینی و مزه شیرین زندگی را میچشی.
گذر زمان را متوجّه نمیشوی، خیلی وقت است که محو تماشای او هستی و خیال میکنی لحظهای گذشته است. تو به لحظه جاودانگی رسیدهای!
در نگاه خمار قُطام چه میبینی؟
دنیایی که سراسرش شکوفه و گل و یاسمن است!
او را لطیفتر از شبنم، شادابتر از سپیدهدم و خرّمتر از بهار مییابی، تو فقط زیبایی افسونگر قُطام را میبینی و از فتنههای سرکش او بیخبری!
نگاه و گفتارش افسونگر توست!
برخیز! هنوز دیر نشده است. هنوز میتوانی خودت را نجات بدهی! برخیز!
تو انسان هستی و خدا تو را آزاد آفریده است، تو اختیار داری، کافی است تصمیم بگیری که بروی. بعدها نگویی که من مجبور بودم! تو خودت هم خوب میدانی که همه چیز در اختیار خودت است، هم میتوانی بروی و هم میتوانی بمانی. منتظرم ببینم که تو چه راهی را انتخاب خواهی کرد.
افسوس که تو گوش نمیکنی. با خود میگویی: کجا بروم؟ همه جهان من اینجاست.
هوا دیگر تاریک شده است و تو هنوز اینجا هستی. یادت هست کی به این خانه آمدی؟ چند ساعت است که اینجا هستی؟
به به! بوی کباب همه فضای خانه را فرا گرفته است، قُطام به کنیزش دستور داده است تا بهترین غذاها را برای تو آماده کند.
-- حتماً گرسنه هستی، اجازه بده تا برایت کمی غذا بیاورم.
-- خواهش میکنم.
بعد از لحظاتی کنیز وارد میشود و سفره را پهن میکند و تو تا به حال غذایی به این خوشمزگی نخوردهای. نمیدانی خدا را چگونه شکر کنی.
قُطام میداند که تو را به خوبی اسیر چشمانش کرده است، تو دیگر نمیتوانی فرار کنی، قلب تو گرفتار عشق قُطام شده است.
امّا من هنوز امید به تو دارم! وقتی قُطام دوستداشتنی تو، فتنه خود را آغاز کند تو آزاد و رها خواهی شد.
تو کسی نیستی که به پیشنهاد او گوش کنی! تو همان کسی هستی که عاشق علی(علیه السلام) است...(1)
شب شده است و مهتاب همه جا را روشن کرده است و تو با قُطام در حیاط، زیر نور مهتاب نشستهای، تو هیچ نگاهی به آسمان نداری چرا که مهتاب تو روبروی تو نشسته است.
صدای شیهه اسب تو به گوش میرسد، قُطام این را بهانه میکند و میپرسد:
-- ابنملجم! تو از کجا میآمدی؟
-- عزیز دلم! من از سرزمین نهروان میآمدم. من خبر پیروزی را برای مردم آوردهام.
-- پیروزی چه کسی؟
-- پیروزی مولایمان علی.
قُطام تا نام علی(علیه السلام) را میشنود، چهره در هم میکشد و تو تعجّب میکنی. نمیدانی در قلب قُطام چه میگذرد. قُطام از تو میپرسد:
1) 8. فسار ابن ملجم ودخل الکوفة، وجعل یخترق أزقّتها وشوارعها، وهو یبشّر الناس بما فتح اللّه علی أمیر المؤنین علیهالسلام، وقد دخله العجب فی نفسه، فانتهی به الطریق إلی محلّة بنی تمیم، فمرّ علی دارٍ تُعرف بالقبیلة، وهی أعلی دارٍ بها، وکانت لقطام بنت سخینة بن عوف بن تیم اللاّت، وکانت موصوفة بالحُسن والجمال والبهاء والکمال، فلمّا سمعتُ کلامه بعثت إلیه وسألته النزول عندها ساعةً لتسأله عن أهلها، فلمّا قرب من منزلها وأراد النزول عن فرسه خرجت إلیه، ثمّ کشفت له عن وجهها وأظهرت له محاسنها، فلمّا رآها أعجبته وهواها من وقته، فنزل عن فرسه ودخل إلیها، وجلس فی دهلیز الدار وقد أخذت بمجامع قلبه، فبسطت له بساطاً ووضعت له متّکأً، وأمرت خادمها أن تنزع أخفافه، وأمرت له بماءٍ فغسل وجهه ویدیه، وقدّمت إلیه طعاماً، فأکل وشرب، وأقبلت علیه تروّحه من الحرّ، فجعل لا یملّ من النظر إلیها، وهی مع ذلک متبسّمة فی وجهه، سافرة له عن نقابها، بارزة له عن جمیع محاسنها، ما ظهر منه وما بطن! فقال لها: أیّتها الکریمة، لقد فعلتِ الیوم بی ما وجب به بل ببعضه علیَّ مدحک وشکرک دهری کلّه، فهل من حاجة أتشرّف بها وأسعی فی قضائها؟: بحار الأنوار ج 42 ص 263.
-- سرنوشت خوارج چه شد؟
-- تعداد زیادی از آنها مجروح و گروهی هم کشته شدند، مردم از شرّ آنها راحت شدند.
-- بگو بدانم آیا از سرنوشت ابناَخضَر و پسران او خبری داری؟
-- آنها هم کشته شدند.
ناگهان صدای ناله و شیون قطام بلند میشود، به صورت خود چنگ میزند، از جا بلند میشود و گریبان چاک میکند و به سوی اتاق خود میرود.
صدای قُطام به گوش میرسد: ای پدر جان! چرا مرا تنها گذاشتی و رفتی؟ ای برادرانم! شما که بیوفا نبودید. نگفتید بعد از شما خواهرتان چه کند؟
خدایا! مرگ مرا برسان! من دیگر این زندگی را نمیخواهم. به خدا قسم انتقام خون شما را خواهم گرفت...
اکنون تو میفهمی که دلت اسیر عشق چه کسی شده است. قُطام، دختر اَخضَرتَیمی است، همان که یکی از بزرگان خوارج بود و دشمن علی(علیه السلام).
این دختر هم از پدر بغض علی(علیه السلام) را به ارث برده است. خوب گوش کن! او سخن از انتقام به میان میآورد. برخیز! دیگر صبر نکن! حالا که فهمیدی او کیست، دیگر نباید اینجا بمانی. درست است که عاشق شدی، امّا تا حالا نمیدانستی معشوقهات کیست، حالا که او را شناختی! برخیز و برو.
لحظاتی میگذرد، قُطام به تو فکر میکند، نکند تو بروی و او را تنها بگذاری. فکری شوم به ذهن او میرسد. او سریع از جا برمیخیزد و به حیاط میآید، خدا
را شکر میکند که تو هنوز آنجا هستی. دلم به حال تو میسوزد، تو نمیدانی که در ذهن این دختر زیبا چه نقشهای میگذرد.
تو رو به او میکنی و میگویی:
-- غم آخرتان باشد. خدا به شما صبر بدهد.
-- ممنونم. ابنملجم! دیدی که چگونه تنها و بیکس شدم؟ دختری هستم که پدر و همه برادرانش به دستِ ظلم علی کشته شدهاند و او دیگر هیچ کسی را ندارد. به راستی چه کسی از من حمایت میکند؟ خدایا! خودت علی را به سزای عملش برسان!
-- گریه نکن! عزیزم! اگر پدر و برادرانت رفتند من که هستم.
خندهای بر لبان قُطام مینشیند و تو هم لبخند میزنی. دلت خوش است که دل مصیبتدیدهای را شاد کردهای و لبخند بر لبهای او نشاندهای، امّا فراموش کردهای که چه بودی و چه شدی.
تا دیروز کسی جرأت نداشت در مقابل تو، به علی(علیه السلام) توهین کند، امّا اکنون میشنوی که قُطام به مولایت توهین میکند ولیتو هیچ نمیگویی. تو فقط محو تماشای معشوقه خود هستی. فهمیدم! تو عوض شدهای، عشق علی(علیه السلام) را فروختهای و عشق قُطام را خریدهای.
عشوههای قُطام بیشتر و بیشتر میشود، دختری که داغ عزیزانش را دیده است، چرا اینگونه دلربایی میکند؟! تو نمیدانی که قُطام چه در سر دارد، تو مدهوش او شدهای و اصلاً فکرت کار نمیکند.
تو به راحتی میتوانی اندام او را ببینی... آتش شهوت در وجودت شعله
میکشد، چه میکنی؟! نگاه حیوانی تو به اندام قُطام بیشتر و بیشتر میشود. نگاه تو دیگر از حریم خود گذشته است...
دیگر نمیتوانی تاب بیاوری، مشتاقانه از جا بلند میشوی و چنین میگویی: آیا با من ازدواج میکنی؟ من تو را خوشبخت میکنم. هر چه بخواهی برایت فراهم میکنم.
لحظهای میگذرد، قُطام به چشمان تو خیره میشود، وقتی آتش شهوت را در چشمان تو میخواند تو را کنار میزند و میگوید:
-- من خواستگاران زیادی دارم. پسران قبیلهام در آرزوی ازدواج با من هستند، امّا من همیشه آرزو داشتم که با جوانمردی شجاع و دلاور مثل تو ازدواج کنم.
-- به خدا قسم! من همسر خوبی برای تو خواهم بود، آیا با من ازدواج میکنی؟
-- ازدواج با من سه شرط دارد، آیا میتوانی به این سه شرط عمل کنی؟
-- تو از من جان بخواه. هر چه باشد قبول میکنم، قولِ شرف میدهم.
-- مهریّه من باید سه هزار سکّه طلا باشد، همه آن سکهها را باید قبل از عروسی پرداخت کنی.
-- باشد، عزیزم! قبول میکنم.
-- باید در خانه من خدمتکاران خدمت کنند و من کدبانوی خانه باشم.
-- باشد، قبول است.
-- شرط سوّم خود را که از همه مهمّتر است، بعداً میگویم.(1)
قُطام به سوی اتاق خود میرود و تو را تنها میگذارد، تو سعی میکنی حدس بزنی که شرط سوّم چیست. در حال و هوای خودت هستی که صدایی به گوشت
1) 9. قال: فسألته عن الحرب ومن قُتل فیه، فجعل یخبرها ویقول: فلانٌ قتله الحسن، وفلانٌ قتله الحسین، إلی أن بلغ قومها وعشیرتها، وکانت قطام - لعنها اللّه - علی رأی الخوارج، وقد قتل أمیر المؤنین علیهالسلام فی هذا الحرب من قومها جماعةً کثیرة، منهم أبوها وأخوها وعمّها، فلمّا سمعت منه ذلک صرخت باکیة، ثمّ لطمت خدّها وقامت من عنده، ودخلت البیت وهی تندبهم طویلاً، قال: فندم ابن ملجم، فلمّا خرجت إلیه قالت: یعزّ علیَّ فراقهم، مَن لی بعدهم؟ أفلا ناصر ینصرنی ویأخذ لی بثأری ویکشف عن عاری؟ فکنت أهب له نفسی وأمکّنه منها ومن مالی وجمالی؟ فرقّ لها ابن ملجم وقال لها: غضّی صوتک وارفقی بنفسک، فإنّک تُعطَین مرادک. قال: فسکتت من بکائها وطمعت فی قوله، ثمّ أقبلت علیه بکلامها وهی کاشفة عن صدرها ومسبلة شعرها، فلمّا تمکّن هواها من قلبه مال إلیها بکلیته، ثمّ جذبها إلیه... فسبق إلیه الموت فزوّجینی نفسک لآخذ لکِ بثأرکِ، قال: ففرحت بکلامه وقالت: قد خطبنی الأشراف من قومی وسادات عشیرتی، فما أنعمت إلاّ لمن یأخذ لی بثأری، ولمّا سمعتُ عنک أنّک تقاوم الأقران وتقتل الشجعان، فأحببتُ أن تکون لی بعلاً وأکون لک أهلاً، فقال لها: فأنا واللّه کفوٌ کریم، فاقترحی علیَّ ما شئتِ من مالٍ وفعال، فقالت له: إن قدمت علی العطیة والشرط فها أنا بین یدیک فتحکم کیف شئت، فقال لها: وما العطیة والشرط؟ فقالت له: أمّا العطیة فثلاثة آلاف دینار وعبدٍ وقینة، فقال: هذا أنا ملیءٌ به، فما الشرط المذکور؟ قالت: نم علی فراشک حتّی أعود إلیک: بحار الأنوار ج 42 ص 265.
میرسد: ابنملجم جان! بیا اینجا!
نگاه میکنی، قُطام را میبینی که زیباترین لباس خود را به تن کرده است و در آستانه در اتاق ایستاده است.
باد گیسوانش را نوازش میدهد، به سویش میروی، بویِ عطر او تو را مدهوش میکند... بار دیگر آتشِ شهوت در وجودت زبانه میکشد. نمیدانی چه کنی! عقل از سرت میپرد، هیچ نمیفهمی ... قُطام میگوید:
-- و امّا شرط سوّم.
-- بگو عزیز دلم! هر چه میخواهی بگو. به خدا قسم هر چه باشد آن را انجام میدهم، فقط زود بگو و راحتم کن، عزیزم!
-- تو باید انتقام مرا از علی بگیری. باید او را به قتل برسانی تا بتوانی به من برسی.
-- از این حرفی که زدی به خدا پناه میبرم. ای قُطام! آیا از من میخواهی که علی را به قتل برسانم؟ چگونه چنین چیزی ممکن است؟ نه! نه! هرگز!
آفرین بر تو! خوب جواب او را دادی. میبینم که هنوز هم میخواهی با او سخن بگویی:
چه کسی میتواند علی(علیه السلام) را به قتل برساند؟ مگر نمیدانی که او شجاعترین مرد عرب است؟
از من میخواهی که علی(علیه السلام) را بکشم؟ هرگز! او به من محبّت زیادی نمود و مرا بر دیگران برتری داد.
ای قُطام! هر کس دیگر را که بگویی میکشم، امّا هرگز از من نخواه که حتّی فکر کشتن امیرمومنان را بکنم!
آفرین بر تو! خوب جواب دادی، فقط کافی است که زود از اینجا بیرون بروی. حرام است که با نامحرمی در یک اتاق خلوت کنی، تا بار دیگر شیطان به سراغت نیامده است و شهوت تو را اسیر نکرده است برو، اگر بمانی پشیمان میشوی.
افسوس که گوش به حرف شیطان میدهی، او به تو میگوید: لازم نیست اینجا را ترک کنی، اینجا بمان! تو باید بمانی و با قُطام سخن بگویی. تو باید او را هدایت کنی، تو باید کاری کنی که او دست از این عقیده باطل خود بردارد، تو میتوانی او را عوض کنی، اگر تو بروی چه کسی او را هدایت خواهد کرد؟(1)
فلمّا سمع ابن ملجم کلامها استرجع ورجع إلی عقله وأغاظه وأفلقه، ثمّ صاح بأعلی صوته: ویحکِ ما هذا الذی واجهتنی به؟ بئس ما حدّثتک به نفسک من المحال. ثمّ طأطأ رأسه یسیل عرقاً وهو متفکًر فی أمره، ثمّ رفع رأسه إلیها وقال لها: ویلکِ! مَن یقدر علی قتل أمیر المؤنین علی بن أبی طالب؟ المجاب الدعاء، المنصور من السماء، والأرض ترجف من هیبته، والملائکة تسرع إلی خدمته، یا ویلکِ! ومَن یقدر علی قتل علی بن أبی طالب وهو مؤّد من السماء؟ والملائکة تحوطه بکرةً وعشیة، ولقد کان فی أیّام رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله إذا قاتل یکون جبرئیل عن یمینه ومیکائیل عن یساره وملک الموت بین یدیه، فمن هو هکذا لا طاقة لأحدٍ بقتله، ولا سبیل لمخلوقٍ علی اغتیاله، ومع ذلک إنّه قد أعزّنی وأکرمنی وأحبّنی ورفعنی وآثرنی علی غیری، فلا یکون ذلک جزاؤ منّی أبداً، فإن کان غیره قتلته لک شرّ قتلة ولو کان أفرس أهل زمانه، وأمّا أمیر المؤنین فلا سبیل لی علیه: بحار الأنوار ج 42 ص 265.
قُطام خیلی زیرک است، او میفهمد که ابنملجم، علی(علیه السلام) را به عنوان امیرمومنان قبول دارد، باید زمینهسازی بکند و قداست علی(علیه السلام) را از ذهنابنملجم پاک کند.
او صبر میکند تا غضب ابنملجم فروکش کند، بار دیگر نزد او میرود و با مهربانی با او سخن میگوید: حالا من یک حرفی زدم! تو چرا ناراحت شدی؟ چگونه دلت میآید دل مرا که دختری تنها هستم بشکنی؟ با من حرف بزن. دلم را نشکن! تو تنها امید من هستی. من در این دنیا کسی را جز تو ندارم.
سخنان قُطام، آرامش را به ابنملجم باز میگرداند و بار دیگر عشق در وجود ابنملجم شعله میکشد.
عزیزم! چگونه دلت میآید خود را از این زیبایی که من دارم محروم کنی؟ نگاه کن! خدا این همه زیبایی را برای تو خلق کرده است. چرا به بخت خود پشتپا میزنی و دل مرا میشکنی؟
1) 10. ثمّ إنّها دخلت خدرها فلبست أفخر ثیابها، ولبست قمیصاً رقیقاً یُری صدرها وحلیها، وزادت فی الحلیّ والطیب، وخرجت فی معصفرها، فجعلت تباشره بمحاسنها لیری حسنها وجمالها، وأرخت عشرة ذوائب من شعرها منظومة بالدرّ والجوهر، فلمّا وصلت إلیه أرخت لثامها عن وجهها، ورفعت معصفرها وکشفت عن صدرها وأعکانها، وقالت: إن قدمت علی الشرط المشروط ظفرت بها جمیعها وأنت مسرور مغبوط. قال: فمدّ ابن ملجم عینیه إلیها فحار عقله، وهوی لحینه مغشیاً علیه ساعةً، فلمّا أفاق قال: یا منیة النفس، ما شرطک فاذکریه لی؟ فإنّی سأفعله ولو کان دونه قطع القفار وخوض البحار وقطع الرؤس واختلاس النفوس! قالت له الملعونة: شرطی علیک أن تقتل علی بن أبی طالب بضربةٍ واحدة بهذا السیف فی مفرق رأسه، یأخذ منه ما یأخذ ویبقی ما یبقی.
آیا تو مؤنتر از کسانی هستی که در جنگ نهروان کشته شدند؟ مگر ندیدی که در پیشانی آنها، اثر سجده بود؟ چرا علی آنها را به قتل رساند؟ علی شایستگی مقام خلافت را ندارد. قدری فکر کن! از زمانی که او خلیفه شده است، امّت اسلامی روی خوش ندیده است. چرا علی همیشه با مسلمانان میجنگد؟ آیا ریختن خون مسلمانان جایز است؟
تو میگویی علی، امیرمومنان است، مگر خبر نداری که در «حَکَمیّت»، او از این مقام برکنار شد؟ تو چرا هنوز بر این عقیده هستی؟
پدر و برادران من برای زنده نگهداشتن حکم خدا قیام کردند و به جنگ با علی رفتند. همه کسانی که حکمیّت را پذیرفتند، کافر شدند. پدر و برادران من بعد از این که فهمیدند کافر شدهاند، توبه کردند، توبه واقعی!
آنها از علی خواستند تا او هم از کفر خود، توبه کند، امّا علی این کار را نکرد.
عزیز دلم! اکنون علی، کافر است و تو از کشتن یک کافر میترسی؟ به خدا قسم اگر این کار را بکنی، بهشت را از آن خود کردهای.
آیا باز هم برایت سخن بگویم؟ تو چقدر زود قضاوت کردی؟ من با افتخار مهریّه خود را کشتن یک کافر قرار دادم تا خدا از من راضی باشد! آیا من از تو چیز بدی خواستم که تو اینگونه با من برخورد کردی؟
تو حرفهای تازهای میشنوی، چشمانت به قُطام خیره مانده است، نمیفهمی که این حرفها چگونه در عمق جانت ریشه میکند. عشق و زیبایی این دختر، تمام هوش و حواس تو را ربوده است.
قُطام منتظر پاسخ توست، میخواهد بداند که به او چه خواهی گفت، اگر چه از
چشمان تو همه چیز را فهمیده است. او این بار موفّق شد که عقیدهات را از تو بگیرد. وقتی عقیده کسی را گرفتند، او از درون خالی میشود. عشق چه کارها که نمیکند! آری، باورش سخت است که تو با این سرعت تغییر کنی. این همان معجره عشق است!! من دیگر قدرت عشق را کم نمیشمارم.
رو به قُطام میکنی و میگویی: عزیزم! من در دین خود شک کردهام، نمیدانم چه کنم و چه بگویم. امشب را به من فرصت بده تا خوب فکر کنم. فردا نزد تو خواهم آمد و نظر خود را به تو خواهم گفت.
قُطام رو به او میکند و میگوید: عزیر دلم! اگر تو علی را بکشی من از آنِ تو خواهم بود و به لذّت عشق خواهی رسید، و اگر هم در این راه کشته شوی به پاداش خدا میرسی و بهشت در انتظار تو خواهد بود، فرشتگان خدا تو را در آغوش خواهند گرفت، چون تو برای زنده نگهداشتن دین خدا، این کار را میکنی، خدا ثوابی بس بزرگ به تو خواهد داد!(1)
قُطام خوشحال میشود، پیشانی تو را میبوسد، نمیدانم این بوسه با تو چه میکند.
لحظاتی میگذرد، تو دیگر نمیتوانی اینجا بمانی، خودت گفتی که باید یک شب فکر کنم، قُطام تو را به سمت در خانه راهنمایی میکند. افسار اسب خود را میگیری و میخواهی بروی. قُطام تا آستانه در برای بدرقه کردن تو میآید. او به تو میگوید که در انتظارت میماند. تو آخرین نگاه خود را به قُطام میکنی و در سیاهی شب فرو میروی.
صبر کن! با تو هستم! آیا فکر کردهای که چقدر عوض شدهای؟ تو انسان
1) 11. فصادف عنده قطامة بنت الأخضر التیمیة، وکان أمیر المؤنین علیهالسلام قتل أباها وأخاها بالنهروان، وکانت من أجمل نساء أهل زمانها، فلمّا رآها ابن ملجم شغف بها واشتدّ إعجابه بها، وسأل فی نکاحها وخطبها، فقالت له: ما الذی تسمّی لی من الصداق؟ فقال لها: احتکمی ما بدا لکِ، فقالت له: أنا محتکمة علیک ثلاثة آلاف درهم ووصیفاً وخادماً وقتل علی بن أبی طالب، فقال لها: لکِ جمیع ما سألتِ، فأمّا قتل علی بن أبی طالب علیهالسلام فأنّی لی بذلک؟ فقالت: تلتمس غرّته، فإن أنت قتلته شفیت نفسی وهنأک العیش معی، وإن أنت قُتِلتَ فما عند اللّه خیر لک من الدنیا: بحار الأنوار ج 42 ص 266.
دیگری شدهای. کاش وارد این خانه نمیشدی. عصر که به این خانه رسیدی که بودی و اکنون که هستی!(1)
خواب به چشمت نمیآید، آرام و قرار نداری، معلوم است هر کس خاطرخواه شود دیگر روی آرامش را نمیبیند، «که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها».
صبح زود به سوی خانه قُطام میروی و با او سخن میگویی. خدای من! تو به او قول میدهی که هر سه شرط را انجام بدهی! چگونه باور کنم؟ مرد! تو دیوانه شدهای؟ چه میخواهی بکنی؟
به قُطام میگویی که باید شرط اوّل را فراهم کنم، سه هزار سکّه سرخ طلا!
باید به وطن خود، یمن بازگردم تا بتوانم این پول را برای تو فراهم کنم، من به زودی به کوفه باز خواهم گشت با شمشیر خود!
قُطام از تو میخواهد تا قبل از سفر با بعضی از بزرگان خوارج که در شهر مخفیانه باقی ماندهاند، ملاقات کنی تا آنها تو را بشناسند و بدانند که تو هم از آنها هستی.
من باور نمیکنم که تو این همه عوض شده باشی. تو وقتی از یمن آمدی نماینده آن مردم بودی، مردم تو را برای چه به اینجا فرستادند؟ اکنون کوفه را ترک میکنی در حالی که به چیزی جز کشتن علی(علیه السلام) فکر نمیکنی! بیچاره آن مردمی که به استقبال تو خواهند آمد و روی تو را خواهند بوسید.
تو با عشق علی(علیه السلام) به این شهر آمدی و اکنون با کینه و بغض علی(علیه السلام) میروی! چه بد معاملهای کردی!
1) 12. فصبَرَت عنه حتّی سکن غیظه ودخلت معه فی الملاعبة والملاطفة، وعلمت أنّه قد نسی ذلک القول، ثمّ قالت: یا هذا، ما یمنعک من قتل علی بن أبی طالب وترغب فی هذا المال وتتنعّم بهذا الجمال؟ وما أنت بأعفّ وأزهد من الذین قاتلوه وقتلهم، وکانوا من الصوّامین والقوّامین، فلمّا نظروا إلیه وقد قتل المسلمین ظلماً وعدواناً اعتزلوه وحاربوه، ومع ذلک فإنّه قد قتل المسلمین وحکم بغیر حکم اللّه وخلع نفسه من الخلافة وإمرة المؤنین، فلمّا رأوه قومی علی ذلک اعتزلوه، فقتلهم بغیر حجّة له علیهم. فقال لها ابن ملجم: یا هذه! کفّی عنّی، فقد أفسدتِ علیَّ دینی، وأدخلتِ الشکّ فی قلبی، وما أدری ما أقول لکِ وقد عزمتُ علی رأی... ثمّ قال لها: أجّلینی لیلتی هذه حتّی أنظر فی أمری وآتیکِ غداً بما یقوی علیه عزمی. فلمّا هم بالخروج أقبلت إلیه وضمّته إلی صدرها، وقبّلت ما بین عینیه، وأمرته بالاستعجال فی أمرها، وسایرته إلی باب الدار وهی تشجّعه، وأنشدت له أبیاتاً. فخرج الملعون من عندها وقد سلبت فؤده وأذهبت رقاده ورشاده، فبات لیلته قلقاً متفکّراً، فمرّة یعاتب نفسه ومرّة یفکّر فی دنیاه وآخرته: بحار الأنوار ج 42 ص 267.
مدّت زیادی در راه هستی تا به یمن برسی، شبها و روزها میگذرند و تو هنوز در راه هستی.
وقتی به یمن میرسی مردم به استقبال تو میآیند، جلوی پای تو گوسفند میکشند، این خبر به آنها رسیده است که تو در جنگ نهروان شرکت کردهای و شمشیر زدهای و تو بودی که خبر پیروزی علی(علیه السلام) را به کوفه رساندی، تو مایه افتخار یمن شدهای.
جوانان، تو را بر دوش میگیرند، شادی میکنند. هر چه نگاه میکنی پدر را در میان جمعیّت نمیبینی. به تو خبر میدهند که در این مدّت که در سفر بودهای، پدر از دنیا رفته است.
وقتی این خبر را میشنوی گریه میکنی، امّا در دلت خوشحالی میکنی، چرا که تو یک قدم به قُطام نزدیک شدهای. تو به فکر ارث پدر هستی. اکنون میتوانی به راحتی مهریّه قُطام را آماده کنی. رو به آسمان میکنی و خدا را شکر میکنی! عشق قُطام تو را چقدر عوض کرده است!
مجبور میشوی چند ماه در اینجا بمانی تا بتوانی ارث پدر را تقسیم کنی، باید زمینی که به تو رسیده است را بفروشی تا بتوانی سه هزار سکّه طلا را برای قُطام آماده کنی.
تو خیلی پریشان هستی، دیگر نمیتوانی صبر کنی، تو از بهشت خود دور افتادهای. حق داری! ماهها است که دختر رؤاهای خود را ندیدهای.
دوستانت هر چه اصرار میکنند که اینجا بمان تو قبول نمیکنی، عشق قُطام تو
را دیوانه کرده است، دیگر نمیتوانی صبر کنی. آماده میشوی که به سوی کوفه بازگردی، سه هزار سکّه طلا را برمیداری و حرکت میکنی. در میانه راهِ کوفه به مکّه میرسی، با خود میگویی خوب است طواف خانه خدا را به جا آورم و از او بخواهم مرا در راه و هدفم یاری نماید.
تو چقدر عوض شدهای ابنملجم! تو میخواهی برای رضایت خدا، علی(علیه السلام) را به قتل برسانی! آخر این چه عقیدهای است که تو داری؟(1)
دست تقدیر چنین رقم میزند که در مکّه با چند تن از خوارج برخورد کنی. با آنها همکلام میشوی و آنها برای تو سخن میگویند: ما باید جهان اسلام را از این حاکمان فاسد نجات بدهیم. یکی از ما باید به کوفه برود و علی را بکشد، دیگری باید به شام برود و معاویه را به قتل برساند و نفر سوّم هم به سوی مصر سفر کند و مردم را از شر عمروعاص نجات بدهد.
تو به آنها میگویی که کشتن علی با من!
آنها از این شجاعت تو تعجّب میکنند و به تو آفرین میگویند. مأموران کشتن معاویه و عمروعاص هم مشخص میشوند.
به راستی چه موقع باید این سه کار مهمّ صورت بگیرد؟
تو که خیلی برای این کار عجله داری زیرا میخواهی به قُطام برسی، امّا دو رفیق تو عقیده دیگری دارند.
حساب که میکنی، میبینی که باید چندین ماه دیگر هم صبر کنی، وای! این که خیلی طولانی میشود، آیا طاقت خواهی آورد؟
لحظهای به خود شک میکنی، امّا آنها با تو سخن میگویند و تأکید میکنند که
1) 13. فلمّا أصبح سار لیلاً ونهاراً حتّی وصل الیمن، وأقام عندهم شهرین وقلبه علی حرّ الجمر من أجل قطام، ثمّ إنّه أخذ الذی أصابه من المال والمتاع والأثاث والجواهر وخرج...: بحار الأنوار ج 42 ص 268.
این کار بزرگ، باید حتماً در شب قدر انجام شود.
شبِ نوزدهم ماه رمضان! شبی که درهای آسمان باز است و رحمت خدا نازل میشود.
سرانجام قرار میگذارید که سحرگاه نوزدهم رمضان امسال، علی(علیه السلام) و معاویه و عمروعاص با شمشیر شما سه نفر کشته شوند.(1)
اکنون شما سه نفر به کنار کعبه میروید تا در آنجا پیمان ببندید، پیمان محکمی که در هیچ شرایطی از آن برنگردید.
تو اکنون با خدای خود پیمان بستهای تا علی(علیه السلام) را به قتل برسانی. تو باور کردهای که با این کار خود، بزرگترین خدمت را به اسلام میکنی. تو خبر نداری که با این کار خود چگونه مسیر تاریخ را عوض خواهی کرد. افسوس که دیگر عشق قُطام چشمان تو را کور کرده است و دیگر نمیتوانی عدالت علی(علیه السلام) را ببینی. تو فراموش کردهای که علی(علیه السلام) کیست...
و تو به زودی به سوی کوفه حرکت خواهی کرد، دیگر بیش از این طاقت دوری قُطام را نداری.(2)
1) 14. فسألهما عن أسمائهما، فقال أحدهما: أنا البرک بن عبد اللّه التمیمی، وهذا عبد اللّه بن عثمان العنبری صهری، وقد نظرنا إلی ما نحن علیه فی مذهبنا، فرأینا أنّ فساد الأرض والأُمّة کلّها من ثلاثة نفر، أبو تراب ومعاویة وعمرو بن العاص، فأمّا أبو تراب فإنّه قتل رجالنا کما رأیت، وافتکرنا أیضاً فی الرجلین معاویة وابن العاص وقد ولیا علینا هذا الظالم الغشوم بشر بن أرطاة، یطرقنا فی کلّ وقتٍ ویأخذ أموالنا، وقد عزمنا علی قتل هؤاء الثلاثة، فإذا قتلناهم توطّأت الأرض، وأقعد الناس لهم إماماً یرضونه. فلمّا سمع ابن ملجم کلامهما صفق بإحدی یدیه علی الأُخری وقال: والذی فلق الحبّة وبرأ النسمة وتردّی بالعظمة، إنّی لثالثکما، وإنّی مرافقکما علی رأیکما، وإنّی أکفیکما أمر علی بن أبی طالب، فنظرا إلیه متعجّبین من کلامه، قال: واللّه ما أقول لکما إلاّ حقّاً. ثمّ ذکر لهما قصّته، فلمّا سمعا کلامه عرفا صحّته وقالا: إنّ قطام من قومنا، وأهلها کانوا من عشیرتنا، فنحن نحمد اللّه علی اتّفاقنا، فهذا لا یتمّ إلاّ بالأیمان المغلّظة، فنرکب الآن مطایانا ونأتی الکعبة ونتعاقد عندها علی الوفاء. فلمّا أصبحوا ورکبوا، حضر عندهم بعض قومهم، فأشاروا علیهم وقالوا: لا تفعلوا ذلک، فما منکم أحد إلاّ ویندم ندامةً عظیمة، فلم یقبلوا وساروا جمیعاً حتّی أتوا البیت وتعاهدوا عنده: بحار الأنوار ج 42 ص 269.
2) 15. إنّ نفراً من الخوارج اجتمعوا بمکّة، فتذاکروا الأُمراء فعابوهم وعابوا أعمالهم، وذکروا أهل النهروان وترحّموا علیهم، فقال بعضهم لبعض: لو أنّا شرینا أنفسنا للّه فأتینا أئمّة الضلال فطلبنا غرّتهم وأرحنا منهم العباد والبلاد، وثأرنا بإخواننا الشهداء بالنهروان، فتعاهدوا عند انقضاء الحجّ علی ذلک، فقال عبد الرحمن بن ملجم لعنه اللّه: أنا أکفیکم علیّاً، وقال البرک بن عُبید اللّه التمیمی: أنا أکفیکم معاویة، وقال عمرو بن بکر التمیمی، أنا أکفیکم عمرو بن العاص، وتعاقدوا علی ذلک وتوافقوا علی الوفاء، واتّعدوا شهر رمضان فی لیلة تسع عشرة منه، ثمّ تفرّقوا: الإرشاد ج 1 ص 18، بحار الأنوار ج 42 ص 228 وراجع أعلام الوری ج 1 ص 548، روضة الواعظین ص 132، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 113، أعیان الشیعة ج 1 ص 531.
اسبسواران به سوی شهر انبار میتازند، شهری که در کنار مرز شام قرار دارد، آنها وارد شهر میشوند و مردم هیچ پناهی ندارند.
سربازان معاویه به خانهها حمله میکنند و به سوی زنان مسلمان میروند و گوشواره و جواهرات آنها را غارت میکنند. هیچ کس نیست که مانع آنها شود. آنها آزادانه در شهر هر کاری که بخواهند انجام میدهند و بدون این که آسیبی به آنها برسد برمیگردند.
خبر به علی(علیه السلام) میرسد، قلب او داغدار میشود، دشمن آن قدر جرأت پیدا کرده است که به شهری که در سایه حکومت اوست، حمله و جنایت میکند.(1)
علی(علیه السلام) به مردم عراق هشدار داده بود که خطر معاویه را جدّی بگیرند و برای جهاد آماده شوند، امّا گویی گوش شنوایی برای آنها نبود.
خوشا به حال آن روز که آن بیست هزار یار وفادار زنده بودند. همه آنها در جنگ صفّین، جانشان را فدای آرمان امام کردند و به شهادت رسیدند.(2)
علی(علیه السلام) بارها با این مردم سخن میگوید تا شاید این خفتگان بیدار شوند. گوش کن این فریاد مظلومیّت اوست که به گوش میرسد:
1) 16. تخاذلتم حتّی شُنّت الغارات علیکم ومُلکت علیکم الأوطان، وهذا أخو غامد قد وردت خیله الأنبار وقد قَتَل حسّان بن حسّان البکری، وأزال خیلکم عن مسالحها، ولقد بلغنی أنّ الرجل منهم کان یدخل علی المرأة المسلمة والأُخری المعاهدة، فینتزع حجلها وقلبها وقلائدها ورعاثها، ما تمتنع منه إلاّ بالاسترجاع والاسترحام، ثمّ انصرفوا وافرین، ما نال رجلاً منهم کلم ولا أُریق لهم دم! فلو أنّ امرءاً مسلماً مات من بعد هذا أسفاً ما کان به ملوماً، بل کان به عندی جدیراً: نهج البلاغة ج 1 ص 68، الکافی ج 5 ص 5، بحار الأنوار ج 34 ص 64، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 9.
2) 17. افترقوا عن ستّین ألف قتیلٍ، وقیل: عن سبعین ألفاً، منهم خمسة وأربعون ألفاً من أهل الشام: تاریخ الإسلام ج 3 ص 454.
من شما را به جهاد فرا میخوانم و شما خود را به بیماری میزنید و به گوشه خانه خود پناه میبرید.
کاش هرگز شما را نمیدیدم و شما را نمیشناختم. شما دل مرا خون کردید و غم و غصّههای زیادی به من دادید.(1)
درد شما چیست؟ من چگونه باید شما را درمان کنم؟ چرا این قدر در دفاع از حقِّ خود سست هستید که دشمن به سرزمین شما طمع میکند؟(2)
خوشا به حال آنانی که به دیدار خدا رفتند و زنده نماندند تا بار این غصّه را بر دوش کشند.(3)
معاویه مردم خویش را به معصیت خدا فرا میخواند و آنها او را اطاعت میکنند، امّا من شما را به طاعت خدا دعوت میکنم و شما سرپیچی میکنید؟
به خدا دوست داشتم که معاویه ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از سربازان خود را به من بدهد.
همه مردم از ظلم و ستم حاکمان خود شکایت میکنند ولی من از ظلم مردم خود شکایت دارم.
ای مردم! شما گوش دارید، ولی گویا نمیشنوید، من چقدر با شما سخن بگویم و شما فرمان نبرید.(4)
دیروز رهبر و امیر شما بودم و امروز گویی شما رهبر من هستید و من فرمانبردار شمایم.(5)
خدایا! تو خوب میدانی که من رهبریِ این مردم را قبول نکردم تا به دنیا و نعمتهای آن برسم، من میخواستم تا دین تو را زنده کنم و از بدعتها جلوگیری کنم. من میخواستم سنّت پیامبر تو را زنده کنم.(6)
خدایا! من از دست این مردم خسته شدهام، آنان نیز از دست من خستهاند، مرا از دست آنان راحت کن!(7)
1) 18. وقد کنتُ حثثتُ الناس علی لحاقه وأمرتهم بغیاثه قبل الوقعة، ودعوتهم سرّاً وجهراً وعوداً وبدءاً، فمنهم الآتی کارهاً، ومنهم المعتلّ کاذباً، ومنهم القاعد خاذلاً، أسألُ اللّه أن یجعل لی منهم فرجاً عاجلاً، فواللّه لولا طمعی عند لقائی عدوّی فی الشهادة وتوطینی نفسی علی المنیّة، لأحببتُ أن لا أبقی مع هؤاء یوماً واحداً، ولا ألتقی بهم أبداً: نهج البلاغة ج 3 ص 60، الغارات ج 2 ص 764، بحار الأنوار ج 33 ص 565، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 145.
2) 19. أیّها الناس المجتمعة أبدانهم المختلفة أهواؤم، کلامکم یوهی الصمّ الصلاب، وفعلکم یُطمع فیکم الأعداء، تقولون فی المجالس کیت وکیت، فإذا جاء القتال قلتم حیدی حیاد! ما عزّت دعوة مَن دعاکم، ولا استراح قلب مَن قاساکم، أعالیل بأضالیل، وسألتمونی التطویل دِفاعَ ذی الدَّین المَطُول، لا یمنع الضیم الذلیل، ولا یُدرکُ الحقُّ إلاّ بالجدّ. أی دارٍ بعد دارکم تمنعون؟ ومع أیّ إمامٍ بعدی تقاتلون؟ المغرور واللّه من غررتموه، ومن فاز بکم فقد فاز واللّه بالسهم الأخیب، ومن رمی بکم فقد رمی بأفوَقَ ناصلٍ، أصبحتُ واللّه لا أُصدّق قولَکم، ولا أطمعُ فی نصرکم، ولا أُوعدُ العدوَّ بکم. ما بالکم؟ ما دواؤم؟ ما طبّکم؟ القوم رجالٌ أمثالکم! أقولاً بغیر عمل؟ وغفلةً من غیر ورع؟ وطمعاً فی غیر حقّ؟: نهج البلاغة ج 1 ص 73، الغارات ج 2 ص 483، الإرشاد ج 1 ص 273، بحار الأنوار ج 34 ص 70، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 111.
3) 20. ما ضرَّ إخواننا الذین سُفکت دماؤم وهم بصفّین أن لا یکونوا الیوم أحیاءً؟ یُسیغون الغُصصَ ویشربون الرَّنْقَ، قد واللّه لقوا اللّه فوفّاهم أُجورَهم، وأحلّهم دار الأمن بعد خوفهم. أین إخوانی الذین رکبوا الطریق ومضوا علی الحقّ؟ أین عمّار؟ وأین ابن التیهان؟ وأین ذو الشهادتین؟ وأین نظراؤم من إخوانهم الذین تعاقدوا علی المنیّة، وأُبرِد برؤسهم إلی الفجرة:نهج البلاغة ج 2 ص 109، بحار الأنوار ج 34 ص 127، شرح نهج البلاغة ج 10 ص 99.
4) 21. ولقد أصبحت الأُمم تخاف ظلم رعاتها، وأصبحتُ أخاف ظلم رعیّتی! استنفرتکم للجهاد فلم تنفروا، وأسمعتکم فلم تسمعوا، ودعوتکم سرّاً وجهراً فلم تستجیبوا، ونصحتُ لکم فلم تقبلوا، أشهودٌ کغیّابٍ، وعبیدٌ کأربابٍ؟ أتلو علیکم الحِکَم فتنفرون منها، وأعظکم بالموعظة البالغة فتتفرّقون عنها، وأحثّکم علی جهاد أهل البغی فما آتی علی آخر القول حتّی أراکم متفرّقین أیادی سَبَا، ترجعون إلی مجالسکم وتتخادعون عن مواعظکم، أُقوّمکم غُدوةً وترجعون إلیَّ عشیّةً کظهر الحیّة، عجز المُقوِّم وأعضَلَ المُقوَّم، أیّها الشاهدة أبدانهم الغائبة عقولهم المختلفة أهواؤم المُبتلی بهم أُمراؤم، صاحبکم یطیع اللّه وأنتم تعصونه! وصاحب أهل الشام یعصی اللّه وهم یطیعونه! لوددتُ واللّه أنّ معاویة صارفنی بکم صرف الدینار بالدرهم، فأخذ منّی عشرة منکم وأعطانی رجلاً منهم. یا أهل الکوفة! مُنیتُ بکم بثلاثٍ واثنتینِ: صمٌّ ذوو أسماعٍ، وبُکمٌ ذوو کلامٍ، وعُمیٌ ذوو أبصارٍ، لا أحرارُ صدقٍ عند اللقاء، ولا إخوانُ ثقةٍ عند البلاء، تَرِبَت أیدیکم یا أشباه الإبلِ غاب عنها رعاتُها، کلّما جُمِعت من جانبُ تفرّقت من جانبٍ آخر. واللّه لکأنّی بکم فیما إخالُکُم أن لو حَمِسَ الوَغی وحَمِیَ الضِّرابُ وقد انفرجتم عن ابن أبی طالبٍ انفراجَ المرأةِ عن قُبُلها...: نهج البلاغة ج 1 ص 188 و ج 2 ص 13، الإرشاد ج 1 ص 279، الاحتجاج ج 1 ص 255، بحار الأنوار ج 34 ص 81، شرح نهج البلاغة ج 7 ص 70 و ج 8 ص 263.
5) 22. أیّها الناس، إنّه لم یزل أمری معکم علی ما أُحبّ حتّی نهکتکم الحرب، وقد واللّه أخذَت منکم وترَکَت، وهی لعدوّکم أنهک، لقد کنتُ أمس أمیراً، فأصبحتُ الیوم مأموراً! وکنتُ أمس ناهیاً فأصبحتُ الیوم منهیّاً، وقد أحببتم البقاء ولیس لی أن أحملکم علی ما تکرهون: نهج البلاغة ج 2 ص 187، بحار الأنوار ج 32 ص 535، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 219، وقعه صفین ص 484، کتاب الفتوح 3 ص 186.
6) 23. أیّتها النفوس المختلفة والقلوب المتشتّتة، الشاهدة أبدانهم، والغائبة عنهم عقولهم، أظأرُکُم علی الحقّ وأنتم تنفرون عنه نفور المِعزَی من وَعوَعَةِ الأسد، هیهات أن أطلَعَ بکم سَرارَ العدل، أو أُقیمَ اعوِجاجَ الحقّ، اللّهمّ إنّک تعلم أنّه لم یکن الذی کان منّا منافسةً فی سلطانٍ ولا التماس شیءٍ من فضول الحطام، ولکن لنردّ المعالم من دینک، ونُظهر الإصلاح فی بلادک، فیأمن المظلومون من عبادک، وتُقام المُعطّلة من حدودک. اللّهمّ إنّی أوّل من أناب وسمع وأجاب، لم یسبقنی إلاّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بالصلاة، وقد علمتم أنّه لا ینبغی أن یکون الوالی علی الفروج والدماء والمغانم والأحکام وإمامة المسلمین البخیل، فتکون فی أموالهم نهمته، ولا الجاهل فیضلّهم بجهله، ولا الجافی فیقطعهم بجفائه، ولا الحائف للدول فیتّخذ قوماً دون قوم، ولا المرتشی فی الحکم فیُذهب بالحقوق ویقف بها دون المقاطع، ولا المعطّل للسنّة فیهلک الأُمّة: نهج البلاغة ج 2 ص 13، بحار الأنوار ج 34 ص 110، شرح نهج البلاغة ج 8 ص 263.
7) 24. یا أشباه الرجال ولا رجال، حُلُوم الأطفال وعقول ربّات الحجال، لوددتُ أنّی لم أرکم ولم أعرفکم، معرفةً واللّه جرّت ندماً وأعقبت سَدَماً، قاتلکم اللّه لقد ملأتم قلبی قیحاً، وشحنتم صدری غیظاً، وجرّعتمونی نُغَب التَّهمام أنفاساً، وأفسدتم علیَّ رأیی بالعصیان والخذلان، حتّی لقد قالت قریش: إنّ ابن أبی طالبٍ رجل شجاع، ولکن لا علم له بالحرب، للّه أبوهم! وهل أحد منهم أشدّ لها مراساً وأقدم فیها مقاماً منّی؟ لقد نهضتُ فیها وما بلغتُ العشرین، وها أنا ذا قد ذرفتُ علی الستّین، ولکن لا رأی لمن لا یُطاع: نهج البلاغة ج 1 ص 70، الکافی ج 5 ص 6، الإرشاد ج 1 ص 279، الاحتجاج 1 ص 255، بحار الأنوار ج 34 ص 65؛ ما یحبس أشقاکم أن یجیء فیقتلنی؟! اللّهمّ إنّی قد سئمتهم وسئمونی، فأرحهم منّی وأرحنی منهم: بحار الأنوار ج 42 ص 196، الطبقات الکبری ج 3 ص 34.
افسوس که این فریادها را جوابی نیست، این مردم دل به زندگی دنیا بستهاند و نمیتوانند از آن جدا شوند، یاران واقعی علی(علیه السلام) پر کشیدند و رفتند و او را تنها گذاشتند.
عمّار کجا رفت؟ مالکاشتر کجا رفت؟
هر چه خوب در کوفه بود جانش را فدای آرمان مولایش نمود، اکنون علی(علیه السلام) مانده است و یک مشت آدم ترسو که فقط عشق به دنیا، در سینه دارند.
علی(علیه السلام) دیگر از دست این مردم خسته شده است، خیلی عجیب است، هیچ کس صبری مانند صبر علی(علیه السلام) ندارد. صبر علی(علیه السلام) در حوادث بعد از وفات پیامبر، مایه تعجّب فرشتگان شد. آن روز علی(علیه السلام) برای حفظ اسلام صبر کرد و آرزوی مرگ نکرد، امّا من نمیدانم این مردم کوفه با علی(علیه السلام) چه کردهاند که دیگر صبر او تمام شده است!!
حتماً شنیدهای که مردم کوفه بیوفا هستند، اگر در سخنان علی(علیه السلام) دقّت کنی خیلی چیزها را میفهمی و اوج غربت یک رهبر را درک میکنی.
امروز دیگر علی(علیه السلام) تنها شده و دلش هوای دیار دیگری را کرده است.
شب است و تاریکی همهجا را فرا گرفته است، همه مردم به خواب رفتهاند و علی(علیه السلام) بیدار است، دلش هوای آسمانها را کرده است. اکنون او از خانه بیرون آمده و به سوی خارج از شهر میرود.
تو نگران میشوی، این وقت شب، مولای من تنهایِ تنها کجا میرود؟ نکند خطری او را تهدید کند! بیا امشب همراه او برویم.
علی(علیه السلام) از شهر بیرون میرود، آنجا سیاهی بزرگی به چشم میخورد، فکر میکنم تپهای خاکی است. علی(علیه السلام) به بالای آن میرود و دستهایش را رو به آسمان میکند.
گوش میکنی، این صدای مناجات علی(علیه السلام) است:
بار خدایا! پیامبر تو به من سفارشهای زیادی در مورد این امت نمود و من میخواستم سخنان او را عملی کنم و دین تو را از انحرافها نجات بدهم، امّا این مردم مرا خسته نمودند، آنها دیگر مرا نمیخواهند و من هم آنها را نمیخواهم.
خدایا! پیامبر به من قول داده است که هر وقت من از تو مرگ خودم را بخواهم، تو این دعای مرا مستجاب میکنی. این سخنی است که پیامبرت به من گفته است.
خدایا! من دیگر مشتاق پرواز شدهام، میخواهم به سوی تو بیایم...(1)
مولای من! تو مشتاق دیدار خدا گشتهای و میخواهی بروی و بشریّت را تنها بگذاری تا برای همیشه سرگردان عدالت بماند!
افسوس که تو در زمانی ظهور کردی که زمان تو نیست، این مردم لیاقت و شایستگی رهبری تو را ندارند، تابستان آنها را فرا خواندی گفتند: هوا گرم است، بگذار کمی سرد شود، زمستان آنها را فرا خواندی گفتند: هوا سرد است، بگذار کمی گرم شود.(2)
اگر تو بروی چه کسی در کالبد بیجان بشر، روح عدالت خواهد دمید؟
به راستی چه شد که تو امروز آرزوی مرگ میکنی؟ برای من باورش سخت است. مگر این مردم با تو چه کردهاند که از خدا مرگ خود را طلب میکنی؟
به خدا قسم این قلم ناتوان است که شرح این ماجرا را بدهد. تو که مردِ بزرگ تاریخ هستی، چرا این چنین آرزوی مرگ میکنی؟ این چه حکایتی است؟ نمیدانم.
من چگونه میتوانم شرایط سیاسی و اجتماعی کوفه را درک کنم و در مورد آن بنویسم؟ تاریخ، خیلی از دردهای تو را آشکار نکرده است.
ولی این کلام تو، همه چیز را به من نشان میدهد، کوفه و مردم آن، آنقدر عرصه را بر تو تنگ کردهاند که تو از عمق وجودت، آرزوی رفتن را میکنی و به همه تاریخ پیام خود را منتقل میکنی، مگر کوفه با این کوه صبر چه کرد که
1) 25. خرجتُ متوجّهاً إلی الکوفة، فأمسیتُ دونها، فبتُّ قریباً من الحیرة، فلمّا جنّ لی اللیل إذ أنا برجلٍ قد أقبل حتّی استتر برابیة، ثمّ صفّ قدمیه فأطال المناجاة، فکان فیما قال: اللّهمّ إنّی سرتُ فیهم بما أمرنی رسولک وصفیک فظلمونی، وقتلتُ المنافقین کما أمرتنی فجهلونی، وقد مللتهم وملّونی وأبغضتهم وأبغضونی، ولم تبق خلّة أنتظرها إلاّ المرادی، اللّهمّ فعجّل له الشقاء، وتغمّدنی بالسعادة، اللّهمّ قد وعدنی نبیّک أن تتوفّانی إلیک إذا سألتک، اللّهمّ وقد رغبتُ إلیک فی ذلک. ثمّ مضی، فتبعته، فدخل منزله، فإذا هو علیّ بن أبی طالب علیهالسلام. قال: فلم ألبث إذ نادی المنادی بالصلاة، فخرج وتبعته حتّی دخل المسجد، فعمّه ابن ملجم لعنه اللّه بالسیف: بحار الأنوار ج 42 ص 253، مدینة المعاجز ج 3 ص 44، حلیة الأبرار ج 2 ص 390.
2) 26. فإذا أمرتکم بالسیر إلیهم فی أیّام الحرّ قلتم: هذه حَمارّة القیظ، أمهلنا یُسبّخ عنّا الحرّ، وإذا أمرتکم بالسیر إلیهم فی الشتاء قلتم: هذه صَبارّة القُرّ، أمهلنا ینسلخ عنّا البرد، کلّ هذا فراراً من الحرّ والقُرّ، فإذا کنتم من الحرّ والقُرّ تفرّون فإذا أنتم واللّه من السیف أفرّ: نهج البلاغة ج 1 ص 188 و ج 2 ص 13، الإرشاد ج 1 ص 279، الاحتجاج ج 1 ص 255، بحار الأنوار ج 34 ص 81، شرح نهج البلاغة ج 7 ص 70 و ج 8 ص 263.
سرانجام او آرزوی مرگ کرد؟
ماه رمضان فرا میرسد، مردم برای انجام عبادت به مسجد کوفه میآیند، آنها از دین، فقط نمازش را میشناسند، امّا مگر جهاد در راه خدا و دفاع از دین خدا وظیفه هر مسلمان نیست؟
موقع نماز هزاران نفر در مسجد جمع میشوند، امّا وقتی علی(علیه السلام) آنها را به جهاد فرا میخواند فقط گروهی اندک، پاسخ میگویند.
همه مشغول عبادت هستند، یکی نماز میخواند، یکی قرآن میخواند، دیگری دعا میکند، ناگهان صدای گریهای از محراب به گوش میرسد، خدای من! این علی(علیه السلام) است که در سجده گریه میکند!
چند نفر از یاران واقعی او جلو میروند و میگویند: مولای ما! چه شده است؟ گریه جانسوز تو قلب ما را آتش زد. چه شده است؟ ما تا به حال ندیدهایم که تو اینگونه اشک بریزی؟
علی(علیه السلام) رو به آنها میکند و برایشان سخن میگوید: «در سجده بودم و با خدای خود راز و نیاز میکردم که خوابم برد. در خواب پیامبر را دیدم، پیامبر رو به من کرد و گفت: علی(علیه السلام) جان! خیلی وقت است که تو را ندیدهام، من مشتاق دیدار تو هستم...».
به راستی چه رازی در این سخن بوده که اشک علی(علیه السلام) را جاری کرده است؟
گویا دعای علی(علیه السلام) میخواهد مستجاب شود، این گریه، اشک شوق علی(علیه السلام) بود. هیچ کس این را نفهمید، علی(علیه السلام) فهمید به زودی در بهشت مهمان پیامبر خواهد بود و از این دنیا و غصههای آن راحت خواهد شد.(1)
همسفر خوبم! بیا امشب به خانه مولای خود برویم. امشب حسن و حسین و زینب و اُمکُلثوم(علیه السلام) مهمان پدر هستند، او فرزندان خود را به خانه خود دعوت کرده است.
1) 27. قلنا: یا أمیر المؤنین، لقد أمرضنا بکاؤ وأمضّنا وشجانا، وما رأیناک قد فعلتَ مثل هذا الفعل قطّ. فقال: کنتُ ساجداً أدعو ربّی بدعاء الخیرات فی سجدتی، فغلبنی عینی، فرأیتُ رؤا هالتنی وفظعتنی، رأیتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قائماً وهو یقول: یا أبا الحسن، طالت غیبتک، فقد اشتقتُ إلی رؤاک، وقد أنجز لی ربّی ما وعدنی فیک...: بحار الأنوار ج 6 ص 162 و ج 42 ص 194.
پدر سکوت کرده است. زینب(علیها السلام) به چهره پدر خیره مانده است، او فهمیده است که پدر میخواهد سخن مهمّی را به آنها بگوید. لحظاتی میگذرد، پدر سخن میگوید:
فرزندانم! خوابی دیدهام و میخواهم آن را برای شما تعریف کنم: من پیامبر را در خواب دیدم، او دستی به صورت من کشید، گویی که گرد و غبار از رویم پاک میکرد و به من فرمود: «علی جان! به زودی تو نزد من خواهی آمد و چهره تو از خون سرت رنگین خواهد شد. علی جانم! به خدا قسم، من خیلی مشتاق دیدار تو هستم».(1)
فرزندانم! این خواب را برای شما تعریف کردم تا بدانید که این آخرین ماه رمضانی است که من کنار شما هستم، من به زودی از میان شما خواهم رفت!(2)
اکنون صدای گریه همه بلند میشود، آنها چگونه باور کنند که به زودی به داغ پدر مبتلا خواهند شد؟
پدر از آنها میخواهد که گریه نکنند و آرام باشند، او هنوز حرفهایی برای گفتن دارد، او میخواهد برای آنها سخن بگوید، بار دیگر همه ساکت میشوند و پدر برای آنها سخن میگوید...
همه میفهمند که دیگر پدر میخواهد از این زندان دنیا پر بکشد و برود، به راستی این دنیا با پدر چه کرد؟ روح بلند او چگونه تاب آورد؟ مردم با او چهها کردند؟
1) 28. سمعتُ علیّاً علیهالسلام یقول لابنته أُمّ کلثوم: یا بُنیّة، إنّی أرانی قلّ ما أصحبکم، قالت: وکیف ذلک یا أبتاه؟ قال: إنّی رأیتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فی منامی وهو یمسح الغبار عن وجهی ویقول: یا علیّ، لا علیک قضیت ما علیک. قال: فما مکثنا إلاّ ثلاثاً حتّی ضُرب تلک الضربة، فصاحت أُمّ کلثوم، فقال: یا بنیّة لا تفعلی، فإنّی أری رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یشیر إلیَّ بکفّه ویقول: یا علیّ، هلمّ إلینا، فإنّ ما عندنا هو خیر لک: الإرشاد ج 1 ص 15، بحار الأنوار ج 42 ص 225.
2) 29. قالت أُمّ کلثوم: کأنّی به وقد جمع أولاده وأهله وقال لهم: فی هذا الشهر تفقدونی، إنّی رأیتُ فی هذه اللیلة رؤا هالتنی وأُرید أن أقصّها علیکم، قالوا: وما هی؟ قال: إنّی رأیتُ الساعة رسولَ اللّه فی منامی وهو یقول لی: یا أبا الحسن، إنّک قادمٌ إلینا عن قریب...: بحار الأنوار ج 42 ص 277.
ابنملجم به سوی کوفه پیش میتازد، او راه زیادی تا کوفه ندارد، او میآید تا به کام خود برسد، او سکّههای طلای زیادی همراه خود آورده است تا مهریّه قُطام را بدهد و به عهد خود وفا کند.
نزدیک ظهر او به کوفه میرسد، او میداند که الان وقت مناسبی برای رفتن به خانه قُطام نیست. او باید تا شب صبر کند. او با خود میگوید که خوب است به مسجد کوفه بروم و کمی استراحت کنم.
او به سوی مسجد میآید و وارد مسجد میشود. اتّفاقاً علی(علیه السلام) با چند نفر از یاران خود کنار در مسجد نشسته است. ابنملجم سلام نمیکند، راه خود را میگیرد و به سوی بالای مسجد میرود.
همه تعجّب میکنند، این همان کسی است که وقتی اوّلین بار به کوفه آمد اینگونه به علی(علیه السلام) سلام داد: «سلام بر شما! ای امام عادل! سلام بر شما! ای که همچون مهتاب در دل تاریکیها میدرخشید...».
چه شده است که او حالا حاضر نیست یک سلام خشک و خالی بکند؟
علی(علیه السلام) وقتی این منظره را میبیند سر خود را پایین میگیرد و میگوید: «اِنّا للّه و اِنّا اِلیهِ راجِعُون».(1)
ما من الموت لإنسانٍ نَجَاء کلّ امرءٍ لا بدّ یأتیه الفناءتبارک اللّه وسبحانه لکلّ شیء مدّةٌ وانتهاءیُقدّر الإنسانُ فی نفسه أمراً ویأتیه علیه القضاءلا تأمننّ الدَّهرَ فی أهله لکلّ عیشٍ آخر وانقضاءبینا تری الإنسان فی غِبطة یُمسی وقد حلّ علیه القضاء
ثمّ جعل یُطیل النظر إلیه حتّی غاب عن عینه، وأطرق إلی الأرض یقول: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم: بحار الأنوار ج 42 ص 273.
شب که فرا میرسد، ابنملجم به سوی خانه عشق خود حرکت میکند، درِ خانه را میزند:
-- کیستی و چه میخواهی؟
-- منم، ابنملجم!
قُطام در را میگشاید و او را در آغوش میگیرد و بعد او را به داخل خانه دعوت میکند. ابنملجم به چهره عروس رؤاهای خود نگاه میکند، و بار دیگر خود را در بهشت آرزوها مییابد. او حرفهای عاشقانه را آغاز میکند... سپس تمام ماجرای سفر خود را برای قُطام تعریف میکند. او به قُطام خبر میدهد که در مکّه با دو نفر دیگر از خوارج آشنا شده و قرار شده است در شب نوزدهم همین ماه، علی(علیه السلام) و معاویه و عمروعاص کشته شوند.
اکنون دیگر وقت شام است، قُطام بهترین غذاها را برای ابنملجم میآورد و او شام مفصّلی میخورد. بعد از شام، کنیز قُطام برای ابنملجم لباسهای نو میآورد و او را برای به حمّام رفتن راهنمایی میکند.
ساعتی بعد ابنملجم در اتاق نشسته است و منتظر قُطام است، در باز میشود، قُطام با لباسی بدننما وارد میشود، عقل از سر ابنملجم میپرد، در وجودش آتش شهوت شعله میکشد...
-- بیا! این سه هزار سکّه سرخ که از من خواسته بودی. این سکّههای اضافه را
1) 30. أمّا ابن ملجم لعنه اللّه، فإنّه سار حتّی دخل الکوفة، واجتاز علی الجامع وکان أمیر المؤنین علیهالسلام جالساً علی باب کندة، فلم یدخله ولم یسلّم علیه، وکان إلی جانبه الحسن والحسین علیهماالسلام، ومعه جماعة من أصحابه، فلمّا نظروا إلی ابن ملجم وعبوره قالوا: ألا تری إلی ابن ملجم عبر ولم یسلّم علیک؟ قال: دعوه، فإنّ له شأناً من الشأن، واللّه لیخضبنّ هذه من هذه. وأشار إلی لحیته وهامته، ثمّ قال:
هم آوردهام تا با آن خدمتکار برایت بخرم.
-- نه! نزدیک نیا. تو باید شرط سوّم را هم انجام بدهی.
-- به خدا قسم این کار را میکنم. اگر بخواهی حسن و حسین را هم میکشم. تو فقط به من نه نگو!
-- نه! نمیشود، باید اوّل علی را بکشی، بعداً من از آنِ تو هستم.
-- من کنار کعبه قسم خوردهام که در شب نوزدهم علی را بکشم.
-- خوب! پس تا آن موقع صبر کن!
قُطام خیلی زیرک است، میداند اگر ابنملجم به کام خود برسد، شاید انگیزه او برای قتل علی(علیه السلام) کم شود، برای همین تلاش میکند تا همواره آتش شهوت ابنملجم شعلهور باشد، قُطام از ابنملجم میخواهد تا هرشب به خانه او بیاید و فقط او را ببیند، نقشه قُطام این است که بعد از کشتن علی(علیه السلام)، مراسم عروسی و زفاف برگزار شود.
قُطام خیلی خوشحال است، او برای رسیدن شب نوزدهم لحظهشماری میکند، در این مدّت او میخواهد چند نفر را پیدا کند تا ابنملجم را در این مأموریّت مهمّ یاری کنند. او برای اشعثبنقیس پیغام میفرستد. اشعث یکی از بزرگان کوفه و پدر زنِ حسن(علیه السلام) است. در جنگ صفّین یکی از فرماندهان سپاه علی(علیه السلام) بود، وقتی که معاویه در جنگ صفین آب را بر روی لشکر علی(علیه السلام)بست، علی(علیه السلام) اشعث را با سپاهی فرستاد و او توانست آب را آزاد کند.(1)
متأسّفانه او به تازگی با معاویه همدست شده است، او به قُطام قول میدهد که ابنملجم را در اجرای نقشهاش یاری کند.(2)
ثمّ إنّها نهضت ودخلت إلی خدرها، ولبست أفخر ثیابها، وتزیّنت وتطیّبت وخرجت إلیه، وقد کشفت له عن رأسها وصدرها ونهودها، وأبرزت له عن فخذیها، وهی فی طاق غلالة رومی یبیّن له منها جمیع جسدها، وهی تتبختر فی مشیتها، والجوار حولها یلعبن، فقام الملعون واعتنقها وترشّفها، وحملها حتّی أجلسها مجلسها، وقد بهت وتحیّر، واستحوذ علیه الشیطان، فضربت بیدها علی زر قمیصها فحلّته، وکان فی حلقها عقد جوهر لیست له قیمة، فلمّا أراد مجامعتها لم تمکّنه من ذلک، فقال: لِمَ تمانعینی عن نفسکِ وأنا وأنت علی العهد الذی عاهدتک علیه من قتل علی؟ ولو أحببت لقتلت معه شبلیه الحسن والحسین! ثمّ ضرب یده علی همیانه فحلّه من وسطه ورماه إلیها، وقال: خذیه، فإنّ فیه أکثر من ثلاثة آلاف دینار وعبد وقینة، فقالت له: واللّه لا أُمکّنک من نفسی حتّی تحلف لی بالأیمان المغلّظة أنّک تقتله. فحملته القساوة علی ذلک، وباع آخرته بدنیاه! وتحکّم الشیطان فیه بالأیمان المغلّظة أنّه یقتله ولو قطّعوه إرباً إرباً، فمالت إلیه عند ذلک وقبّلته وقبّلها، فأراد وطیها فمانعته...: بحار الأنوار ج 42 ص 274.
1) 31. وذکر الذهبی: «کان علی میمنة علیّ یوم صفّین الأشعث»: سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 40، وقال ابن عساکر فی نقل حوادث صفّین: «فصل معاویةَ فی تسعین ألفاً، ثمّ سبق معاویة فنزل الفرات، وجاء علیّ وأصحابه، فمنعهم معاویة، فبعث علیّ الأشعثَ بن قیس فی ألفین وعلی الماء لمعاویة أبو الأعور السُّلَمی فی خمسة آلاف، فاقتتلوا قتالاً شدیداً، وغلب الأشعث علی الماء»: تاریخ مدینة دمشق ج 9 ص 136؛ عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: إنّ الأشعث بن قیس شرک فی دم أمیر المؤنین علیهالسلام، وابنته جعدة سمّت الحسن: الکافی ج 8 ص 167.
2) 32. وقد عاونه ابن ملجم وردان بن مجالد من تیم الرباب، وشبیب بن بجرة، والأشعث بن قیس، وقطام بنت الأخضر...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 91، بحار الأنوار ج 42 ص 199؛ عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: إنّ الأشعث بن قیس شرک فی دم أمیر المؤنین علیهالسلام، وابنته جعدة سمّت الحسن علیهالسلام، ومحمّد ابنه شرک فی دم الحسین علیهالسلام: الکافی ج 8 ص 167، بحار الأنوار ج 42 ص 228، قاموس الرجال ج 9 ص 123، أعیان الشیعة ج 1 ص 576؛ وسار ابن ملجم حتّی وصل إلی دار قطام، وکانت قد أیست من رجوعه إلیها، وعرضت نفسها علی بنی عمّها وعشیرتها وشرطت علیهم قتل أمیر المؤنین علیهالسلام، فلم یقدم أحد علی ذلک، فلمّا طرق الباب قالت: مَن الطارق؟ قال: أنا عبد الرحمن، ففرحت قطام به، وخرجت إلیه واعتنقته وأدخلته دارها، وفرشت له فرش الدیباج، وأحضرت له الطعام والمدام، فأکل وشرب حتّی سکر، وسألته عن حاله، فحدّثها بجمیع ما جری له فی طریقه، ثمّ أمرته بالاغتسال وتغییر ثیابه، ففعل ذلک، وأمرت جاریة لها ففرشت الدار بأنواع الفرش، وأحضرت له شراباً وجواری، فشرب مع الجوار وهن یلعبن له بالعیدان والمزامیر والمعازف والدفوف، فلمّا أخذ الشراب منه أقبل علیها وقال: ما بالکِ لا تجالسینی ولا تحادثینی یا قرّة عینی ولا تمازحینی؟! فقالت له: بلی سمعاً وطاعة.
فقط چند شب دیگر تا شب نوزدهم باقی مانده است، امروز ابنملجم به مغازه آهنگری رفته است و شمشیر خود را صیقل داده و آن را تیز کرده است. اکنون او شمشیر خود را به قُطام نشان میدهد و میگوید:
-- عزیزم! به امید خدا با همین شمشیر علی را خواهم کشت.
-- ابنملجم! این شمشیر هنوز آماده نشده است؟
-- چرا چنین میگویی؟
-- من میترسم وقتی تو با علی روبرو شوی، هیبت او تو را بگیرد و نتوانی ضربه کاری به او بزنی. تا به حال کسی نتوانسته است علی را از پای در آورد.
-- حق با توست. اگر آن لحظه حسّاس، دست من لرزید و...
-- غصّه نخور من فکر آنجا را هم کردهام. باید شمشیر خود را زهرآلود کنی. اگر این کار را بکنی کافی است فقط زخمی به علی بزنی. آن موقع، زهر او را خواهد کشت. شمشیرت را به من بده تا بدهم آن را زهرآلود کنند.
-- خدا به تو خیر بدهد، عزیزم!
-- البتّه این کار برای تو کمی خرج دارد، هزار سکّه طلا باید به من بدهی تا بتوانم بهترین زهر را خریداری کنم.(1)
فردا شمشیر ابنملجم آماده میشود، همه چیز مرتّب است، باید صبر کرد تا شب موعود فرا رسد.
ابنملجم نزد یکی از بزرگان خوارج میرود، کسی که کینه بزرگی از علی(علیه السلام) به دل دارد. نام او شبیب است. ابنملجم میخواهد از او برای اجرای نقشهاش کمک بگیرد. گوش کن ابنملجم دارد با او سخن میگوید:
1) 33. فقالت: إنّی أُرید أن أعمل فیه سمّاً، قال: وما تصنع بالسمّ؟ لو وقع علی جبلٍ لهدّه، فقالت: دعنی أعمل فیه السمّ، فإنّک لو رأیتَ علیّاً لطاش عقلک وارتعشت یداک، وربّما ضربته ضربةً لا تعمل فیه شیئاً، فإذا کان مسموماً فإن لم تعمل الضربة عمل السمّ، فقال لها: یا ویلکِ أتخوّفینی مِن علی؟ فواللّه لا أرهَبُ علیّاً ولا غیره! فقالت له: دعنی من قولک هذا، وإنّ علیّاً لیس کمن لاقیتَ من الشجعان. فأطرَت فی مدحه وذکرت شجاعته، وکان غرضها أن یَحمِلَ الملعونَ علی الغضب، ویُحرّضَه علی الأمر، فأخذت السیف وأنفذته إلی الصیقل، فسقاه السمّ وردّه إلی غِمده: بحار الأنوار ج 42 ص 274.
-- شبیب! آیا میخواهی افتخار دنیا و آخرت را از آنِ خود کنی؟
-- این افتخار چیست؟
-- یاری کردن من برای کشتن علی. من میخواهم علی را به قتل برسانم.
-- این چه سخنی است که تو میگویی؟ چگونه جرأت کردهای که چنین فکری بکنی؟ کشتن علی کار سادهای نیست. او بزرگترین پهلوانان عرب را شکست داده است.
-- گوش کن! من که نمیخواهم به جنگ علی برویم. من میخواهم هنگام نماز علی را بکشیم.
-- در نماز؟ چگونه؟
-- وقتی که علی به سجده میرود با شمشیر به او حمله میکنیم و او را میکشیم و با این کار انتقام خون خوارج را میگیریم و جان خود را شفا میدهیم.
-- عجب نقشه خوبی! باشد! من هم تو را کمک میکنم.(1)
اکنون ابنملجم به بازار کوفه میرود تا خرید کند. در بازار با علی(علیه السلام) که همراه با میثم تمّار است، برخورد میکند، راهش را عوض میکند و به سوی دیگری میرود. علی(علیه السلام) کسی را به دنبال او میفرستد. ابنملجم میآید. علی(علیه السلام) از او سوال میکند:
-- در اینجا چه میکنی؟
-- آمدهام تا در بازار کوفه گشتی بزنم.
-- آیا بهتر نبود به مسجد میرفتی؟ بازاری که در آن یاد خدا نباشد جای خوبی نیست.
1) 34. قالت: فأنا طالبةٌ لک بعض مَن یساعدک علی ذلک ویقوّیک. ثمّ بعثت إلی وَردان بن مُجالِد من تیم الرباب، فخبّرته الخبر، وسألته معونة ابن ملجم لعنه اللّه، فتحمّل ذلک لها. وخرج ابن ملجم فأتی رجلاً من أشجع یُقال له شبیب بن بجرة، فقال: یا شبیب، هل لک فی شرف الدنیا والآخرة؟ قال: وما ذاک؟ قال: تساعدنی علی قتل علی بن أبی طالبٍ، وکان شبیب علی رأی الخوارج، فقال له: یا ابن ملجم! هبلتک الهبول، لقد جئت شیئاً إدّاً، وکیف تقدر علی ذلک؟ فقال له ابن ملجم: نکمن له فی المسجد الأعظم، فإذا خرج لصلاة الفجر فتکنا به، فإن نحن قتلناه شفینا أنفسنا وأدرکنا ثأرنا. فلم یزل به حتّی أجابه...: بحار الأنوار ج 42 ص 229.
علی(علیه السلام) مقداری با او سخن میگوید...
ابنملجم خداحافظی میکند و میرود، علی(علیه السلام) رو به میثم میکند و میگوید:
-- ای میثم! این مرد را میشناسی؟
-- آری! او ابنملجم است.
-- به خدا قسم او قاتل من است. پیامبر این خبر را به من داده است.
-- آقای من! اگر این طور است اجازه بده تا او را به قتل برسانیم.
-- چه میگویی میثم؟ چگونه از من میخواهی کسی را که هنوز گناهی انجام نداده است به قتل برسانم؟!
من مات و مبهوت به مولای خود نگاه میکنم و به فکر فرو میروم. به خدا تاریخ هم مبهوت این کار علی(علیه السلام) است. هیچ کس را قبل از انجام جُرم، نمیتوان به قتل رساند!
حکومتها، هزاران نفر را میکشند به جُرم این که شاید آنها قصد داشته باشند حاکم را به قتل برسانند، امّا علی(علیه السلام) میگوید من هیچ کس را قبل از انجام جُرم، مجازات نمیکنم.(1)
أُرید حیاته ویرید قتلی ویأبی اللّه إلاّ أن یشاء
ثمّ قال علیهالسلام: یا میثم، هذا واللّه قاتلی لا محالة، أخبرنی به حبیبی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فقال میثم: یا أمیر المؤنین! فلم لا تقتله أنت قبل ذلک؟ فقال: یا میثم، لا یحلّ القصاص قبل الفعل، فقال میثم: یا مولای، إذا لم تقتله فاطرده، فقال: یا میثم، لولا آیة فی کتاب اللّه: «یَمْحُوا اللَّهُ مَا یَشَآءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الْکِتَ-بِ»، وأیضاً أنّه بعد ما جنی جنایةً فیؤذ بها، ولا یجوز أن یُعاقب قبل الفعل: بحار الأنوار ج 42 ص 275.
1) 35. وکان ابن ملجم قد خرج فی ذلک الیوم یمشی فی أزقّة الکوفة، فلقیه صدیق له وهو عبد اللّه بن جابر الحارثی، فسلّم علیه وهنّأه بزواج قطام، ثمّ تحادثا ساعةً، فحدّثه بحدیثه من أوّله إلی آخره، فسرّ بذلک سروراً عظیماً فقال له: أنا أُعاونک، قال ابن ملجم: دعنی من هذا الحدیث، فإنّ علیّاً أروغ من الثعلب، وأشدّ من الأسد. ثمّ مضی ابن ملجم لعنه اللّه یدور فی شوارع الکوفة، فاجتاز علی أمیر المؤنین علیهالسلام وهو جالسٌ عند میثم التمّار، فخطف عنه کیلا یراه، ففطن به، فبعث خلفه رسولاً، فلمّا أتاه وقف بین یدیه وسلّم علیه وتضرّع لدیه، فقال علیهالسلام له: ما تعمل ها هنا؟ قال: أطوف فی أسواق الکوفة وأنظر إلیها، فقال علیهالسلام: علیک بالمساجد، فإنّها خیر لک من البقاع کلّها، وشرّها الأسواق ما لم یُذکر اسم اللّه فیها. ثمّ حادثه ساعةً وانصرف، فلمّا ولّی جعل أمیر المؤنین علیهالسلام یطیل النظر إلیه ویقول: یا لک من عدوّ لی من مراد. ثمّ قال علیهالسلام:
شب نوزدهم سال چهلم هجری فرا میرسد، صدای اذان به گوش میرسد، مردم برای خواندن نماز به مسجد کوفه میآیند.
آنجا را نگاه کن! ابنملجم هم در صف دوّم ایستاده است. خدای من! نکند او میخواهد نقشه خود را عملی کند؟ اگر او بخواهد از جای خود حرکت کند، مگر یاران علی(علیه السلام) میگذارند او دست به شمشیر ببرد؟ درست است که علی(علیه السلام) غریب است، امّا هنوز در کوفه گروهی هستند که به ولایت او وفادار هستند. تا زمانی که افرادی مثل میثم هستند، ابنملجم نمیتواند کاری بکند. خود ابنملجم هم میداند که هرگز در هنگام نماز جماعت نمیتواند نقشه خود را عملی کند.
علی(علیه السلام) در محراب میایستد و نماز مغرب را میخواند، مسجد پر از جمعیّت است، این مردم نماز علی(علیه السلام) را قبول دارند، امّا مشکل این است که جهاد در راه علی(علیه السلام) را قبول ندارند، آری! هزاران نفر برای نماز میآیند چون نماز خواندن هیچ ترس و اضطرابی ندارد، این جهاد و جنگ است که برای آن باید از جان بگذری، مرد میخواهد که بتواند از جان خود بگذرد، مشکل این است که کوفه
پر از نامرد شده است!!
امشب، شبِ چهارشنبه، شب نوزدهم ماه رمضان است و شب قدر. شبی که درهای آسمان به روی همه باز است و خدا گناه گنهکاران را میبخشد. یادم رفت بگویم که امشب، شب هفتم بهمن ماه است، شبهای طولانی زمستان، بهترین فرصت برای عبادت است.
در این ایّام، عدّهای از مردم در مسجد اعتکاف کردهاند. در میان آنان، ابنملجم و دوست او؛ شبیب به چشم میخورند، آنها اعتکاف را بهانه کردهاند تا بتوانند سه روز به راحتی در مسجد بمانند و به دنبال فرصت مناسب باشند.
اکنون علی(علیه السلام) به سوی خانه اُمکُلثوم میرود، هر شب علی(علیه السلام)، مهمان یکی از فرزندانش است، امشب هم نوبت اُمکُلثوم است. او برای پدر سفره افطاری انداخته است.(1)
اُمکُلثوم پشت درِ خانه ایستاده است، او منتظر آمدن پدر است. بعد از لحظاتی پدر میآید.
خیلی خوش آمدی پدر!
اُمکُلثوم با خود میگوید چقدر خوب است که پدر زود افطار کند، او روزه
1) 36. وکان یفطر فی هذه الشهر لیلة عند الحسن ولیلة عند الحسین ولیلة عند عبد اللّه بن جعفر زوج زینب بنته لأجلها...: بحار الأنوار ج 42 ص 198.
بوده است. خدا کند سفره مرا بپسندد.
علی(علیه السلام) نگاهی به سفره میکند، سرش را تکان میدهد و با چشمان اشک آلود به دخترش میگوید:
-- دخترم! باور نمیکردم که مرا چنین ناراحت کنی!
-- پدر جان! مگر چه شده است؟
-- تا به حال کی دیدهای که من بر سر سفرهای بنشینم که در آن دو نوع خورشت باشد؟ من افطار نمیکنم تا تو یکی از این خورشتها را برداری!(1)
همسفرم! با تو هستم! کجایی؟ به چه نگاه میکنی؟
فهمیدم به سفره خیره شدهای. سفرهای که علی(علیه السلام) کنار آن نشسته است. تو یک قرص نان، یک ظرف شیر و مقداری نمک میبینی. پس آن دو نوع خورشت کجاست؟
منظور علی(علیه السلام) از دو نوع خورشت، شیر و نمک است. اکنون اُمکُلثوم یا باید شیر را بردارد یا نمک را.
او به خوبی میداند که نمک را نمیتواند بردارد، او شیر را از سر سفره برمیدارد و اکنون علی(علیه السلام) مشغول افطار میشود.
و تو هنوز هم مات و مبهوت هستی!
خدای من! این علی(علیه السلام) کیست؟ تو فقط خودت او را میشناسی و بس!
او حاکم عراق و حجاز و یمن و مصر و ایران است، هزاران سکّه طلا به خزانه حکومت او میآید، امّا او اینگونه زندگی میکند، هرگز بر سر سفرهای که هم شیر و هم نمک باشد نمینشیند.
1) 37. لمّا کانت لیلة تسع عشرة من شهر رمضان، قدّمت إلیه عند إفطاره طَبقاً فیه قرصان من خبز الشعیر، وقصعة فیها لبن وملح جریش، فلمّا فرغ من صلاته أقبل علی فطوره، فلمّا نظر إلیه وتأمّله حرّک رأسه وبکی بکاءً شدیداً عالیاً، وقال: یا بُنیّة ما ظننتُ أنّ بنتاً تسوء أباها کما قد أسأتِ أنتِ إلیَّ، قالت: وماذا یا أباه؟ قال: یا بُنیة أتقدّمین إلی أبیکِ إدامین فی فرد طبقٍ واحدٍ؟ أتریدین أن یطول وقوفی غداً بین یدی اللّه عزّ وجلّ یوم القیامة، أنا أُرید أن أتّبع أخی وابن عمّی رسول اللّه ، ما قُدّم إلیه إدامان فی طبقٍ واحدٍ إلی أن قبضه اللّه... یا بُنیة واللّه لا آکل شیئاً حتّی ترفعین أحد الإدامین. فلمّا رفعته تقدّم إلی الطعام فأکل قرصاً واحداً بالملح الجریش: بحار الأنوار ج 42 ص 276.
اگر علی(علیه السلام) این است، اگر عدالت این است، پس بقیّه چه میگویند؟
مولای من! بعد از مدّتها که مهمان دختر خود شدی، چه اشکالی داشت که شیر بر سر سفره تو میبود؟ کافی بود از آن نخوری، امّا کاش با او اینگونه سخن نمیگفتی. من میترسم که دل اُمکُلثوم شکسته باشد.
در کجای دنیا، نمک را جزو خورشت حساب میکنند؟
مولای من! کسانی بعد از تو میآیند که ادّعای عدالت دارند و بر سر سفره آنان، دهها نوع غذای چرب و نرم چیده شده است.
روزی که مأمون عباسی، خلیفه مسلمانان گردد، روزانه شش هزار سکّه طلا، فقط مخارج آشپزخانه او خواهد بود و با این حال، به دروغ، خود را شیعه تو خواهد نامید!
آری! تو هرگز نمیخواهی دل دختر خودت را بشکنی، تو میخواهی دروغگوهایی را رسوا کنی که عدالت شعار آنها خواهد بود!
تو پیام خود را برای همه تاریخ میگویی. به خدا قسم هیچ گاه این سخن تو با اُمکُلثوم فراموش نخواهد شد. تو غذایی به غیر از نان جو نمیخوری مبادا که کسی در حکومت تو گرسنه باشد و تو خبر نداشته باشی.
بشریّت دیگر هرگز مثل تو را نخواهد دید!
امشب خواب به چشم علی(علیه السلام) نمیآید، او گاهی نماز میخواند و گاهی دعا میکند و با خدای خویش راز و نیاز میکند. گاه از اتاق خود بیرون میرود و به آسمان نگاه میکند و میگوید: «به خدا قسم امشب همان شبی است که به من
وعده داده شده است».
او سوره «یس» را میخواند، ذکر «لا حَوْلَ و لا قُوَّهَإلاّ بِاللّه» را زیاد میگوید. دست به آسمان میگیرد و میگوید: «بار خدایا! دیدار خودت را برایم مبارک گردان».
اُمکُلثوم این سخن پدر را میشنود و نگران میشود، به یاد سخنان چند روز قبل پدر میافتد، آن شب که پدر برای آنان خواب خود را تعریف کرد. خوابی که حکایت از پرواز پدر به اوج آسمانها میکرد.
-- پدر جان! چه شده است؟ چرا اینگونه بیتاب هستید و منتظر؟
-- دختر عزیزم! به زودی سفر آخرت من آغاز خواهد شد و من به دیدار خدا خواهم رفت.
صدای گریه اُمکُلثوم بلند میشود، او چگونه باور کند که به همین زودی پدر، از پیش او خواهد رفت؟
-- گریه نکن، دخترم! این وعدهای است که پیامبر به من داده است، من نزد او میروم.
-- داغ شما برای ما بسیار سخت خواهد بود.(1)
مولای من! امشب، نگاهت به آسمان خیره مانده است و خاطرات سالهای دور برایت زنده میشود...
وقتی که نوجوانی بیش نبودی به خانه پیامبر میرفتی، پیامبر چقدر تو را دوست میداشت، تو اوّل کسی بودی که به او ایمان آوردی.
شبی در بستر پیامبر خوابیدی تا او بتواند به سوی مدینه هجرت کند، آن شب چه شب خطرناکی بود! چهل جنگجو آماده بودند که صبح طلوع کند تا به خانه پیامبر هجوم برند، آن شب فداکاری تو باعث شد پیامبر بتواند به سلامت از مکّه
1) 38. إنّ أمیر المؤنین علیهالسلام قد سهر تلک اللیلة، فأکثر الخروج والنظر إلی السماء وهو یقول: واللّه ما کَذَبتُ ولا کُذِبتُ، وإنّها اللیلة التی وُعِدتُ فیها. ثمّ عاود مضجعه، ثمّ قام إلی صلاته فصلّی، ولم یزل راکعاً وساجداً ومبتهلاً ومتضرّعاً إلی اللّه سبحانه، ویُکثر الدخول والخروج وهو ینظر إلی السماء، وهو قلق یتململ، ثمّ قرأ سورة «یس» حتّی ختمه، ثمّ رقد هنیئة وانتبه مرعوباً، وجعل یمسح وجهه بثوبه، ونهض قائماً علی قدمیه وهو یقول: اللّهمّ بارک لنا فی لقائِک، ویُکثر من قول: لا حول ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم. ثمّ صلّی حتّی ذهب بعض اللیل، ثمّ جلس للتعقیب، ثمّ نامت عیناه وهو جالس...: بحار الأنوار ج 42 ص 277.
برود.
به یاد روزهای مدینه میافتی، روزی که داماد پیامبر شدی و همسر فاطمه(علیها السلام). فاطمه(علیها السلام) مایه آرامش تو بود و بهترین هدیه خدا برای تو.
در همه جنگها تو یار و یاور پیامبر بودی و اگر شجاعت و مردانگی تو نبود از پیروزی هم خبری نبود.
در روز غدیر هم پیامبر تو را بر روی دست گرفت و ولایت تو را به مردم معرّفی کرد.(1)
روزها چقدر سریع گذشتند تا این که پیامبر در بستر بیماری قرار گرفت. او تو را طلبید و به تو خبر داد که بعد از او مردم با تو چه خواهند کرد. او از تو خواست تا بر همه سختیها و بلاها صبر کنی.(2)
پیامبر از دنیا رفت و روزهای سیاه شروع شد، فقط هفت روز از وفات پیامبر بیشتر نگذشته بود که تو صدای عُمر (خلیفه دوّم) را شنیدی. او از داخل کوچه فریاد میزد: «ای علی ! در را باز کن و از خانه خارج شو و با ابوبکر بیعت کن ، به خدا قسم ، اگر این کار را نکنی تو را میکشم و خانهات را به آتش میکشم» .(3)
و تو باید صبر میکردی، این دستور رسول خدا بود، یکی فریاد زد: «بروید هیزم بیاورید تا این خانه را آتش بزنم» .(4)
فریاد عُمر بار دیگر بلند شد: «این خانه را با اهل آن به آتش بکشید» .(5)
آتش زبانه میکشید، دشمن به جوانانی که در کوچه بودند گفته بود که اهل این خانه مرتدّ و از دین خدا خارج شدهاند و برای حفظ اسلام باید آنها را سوزاند.
آقای من! چه روزهای سختی بر تو گذشته است، یاد آن روزها، تمام وجود تو را پر از غم میکند.
1) 39. راجع بصائر الدرجات ص 97 ، قرب الأسناد ص 57 ، الکافی ج 1 ص 294 ، التوحید ص 212 ، الخصال ص 211 ، کمال الدین ص 276 ، معانی الأخبار ص 65 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229 ، تحف العقول ص 459 ، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144 ، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75 ، الإرشاد ج 1 ص 351 ، کنز الفوائد ص 232 ، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506 ، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45 ، سنن الترمذی ج 5 ص 297 ، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110 ، مجمع الزوائد ج 7 ص 17 ، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137 ، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307 ، المعجم الأوسط ج 1 ص 112 ، المعجم الکبیر ج 3 ص 179 ، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132 ، نصب الرایة ج 1 ص 484 ، کنز العمّال ج 1 ص 187 و ج 11 ص 332 و 608 ، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92 ، شواهد التنزیل ج 1 ص 200 ، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
2) 40. لکن حین نزل برسول اللّه صلیاللهعلیهوآله الأمر ، نزلت الوصیّة من عند اللّه کتاباً مسجّلاً ، نزل به جبرئیل مع أُمناء اللّه تبارک وتعالی من الملائکة ، فقال جبرئیل : یا محمّد ، مر بإخراج مَن عندک إلاّ وصیّک لیقبضها منّا ، وتُشهدنا بدفعک إیّاها إلیه ضامناً لها (یعنی علیّاً علیهالسلام). فأمر النبی صلیاللهعلیهوآله بإخراج مَن کان فی البیت ما خلا علیّاً، وفاطمة فیما بین الستر والباب ، فقال جبرئیل علیهالسلام : یا محمّد ، ربّک یُقرئک السلام ویقول : هذا کتاب ما کنت عهدتُ إلیک ، وشرطت علیک... فدفعه إلیه وأمره بدفعه إلی أمیر المؤنین علیهالسلام ، فقال له : اقرأه ، فقرأه حرفاً حرفاً ، فقال : یا علیّ ، هذا عهد ربّی تبارک وتعالی إلیَّ ، وشرطه علیَّ وأمانته... یا علیّ ، أخذتَ وصیّتی وعرفتها ، وضمنتَ للّه ولی الوفاء بما فیها ؟ فقال علیّ علیهالسلام : نعم بأبی أنت وأُمّی علیَّ ضمانها ، وعلی اللّه عونی وتوفیقی علی أدائها... علی الصبر منک علی کظم الغیظ ، وعلی ذهاب حقّک ، وغصب خمسک ، وانتهاک حرمتک ، فقال : نعم یارسول اللّه... یا محمّد ، عرّفه أنّه یُنتهک الحرمة وهی حرمة اللّه ، وحرمة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ، وعلی أن تُخضّب لحیته من رأسه بدمٍ عبیط... : الکافی ج 1 ص 281 ، بحار الأنوار ج 22 ص 479 ، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 378.
3) 41. اخرج یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک: مختصر بصائر الدرجات ص 192 ، الهدایة الکبری ص 406 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ إن لم تخرج یابن أبی طالب وتدخل مع الناس لأحرقنّ البیت بمن فیه: الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ واللّه لتخرجنّ إلی البیعة ولتبایعنّ خلیفة رسول اللّه، وإلاّ أضرمتُ علیک النار...: کتاب سلیم بن قیس ص 150 ، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
4) 42. وقلت لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
5) 43. فقال عمر بن الخطّاب: اضرموا علیهم البیت ناراً...: أمالی المفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ وکان یصیح: احرقوا دارها بمن فیها. وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین: الملل والنحل ج 1 ص 57.
تو به یاد آن لحظهای میافتی که فاطمه(علیها السلام) پشت در ایستاده بود، تو آن روز هیچ یار و یاوری نداشتی. فقط فاطمه(علیها السلام) با تو بود، عمر میدانست که فاطمه(علیها السلام) پشت در است، صبر کرد تا در، نیم سوخته شد ، سپس لگد محکمی به در کوبید.(1)
فاطمه تو بین در و دیوار قرار گرفت ، آخر چرا؟ مگر پیامبر نفرموده بود که فاطمه(علیها السلام) پاره تن من است؟(2)
آن روز تو صدای ناله فاطمه(علیها السلام) را شنیدی. چگونه میتوانی آن را فراموش کنی؟
آن نامردها برای چند روز حکومت دنیا چه کردند! به یاد میآوری وقتی که ریسمان سیاهی به گردنت انداختند و تو را به سوی مسجد بردند تا با ابوبکر بیعت کنی؟(3)
هفتاد روز بعد از آن روز تو به داغ فاطمه(علیها السلام) مبتلا شدی، دیگر کسی نبود تا در پناه او آرام بگیری، برای همین به بیابان پناه بردی و با چاه درد دل کردی...
مولای من!
چه سالهای سختی بر تو گذشت، بیست و پنج سال صبر کردی تا اینکه مردم به دورت جمع شدند و با تو بیعت کردند، تو آن روز به کوفه آمدی تا در اینجا بتوانی راحتتر به امور مسلمانان رسیدگی کنی. خیلی از آنان بر پیمان و عهد خود با تو وفادار نماندند، به جنگ تو آمدند و خون به دلت کردند. مردم کوفه، لیاقت داشتنِ رهبری مانند تو را نداشتند، آنها کاری کردند که تو مرگ خود را از خدا طلبیدی...
خدا کند دعای تو مستجاب نشود، اگر تو بروی همه یتیمان کوفه تنها و غریب
1) 44. فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان مِن سعف، ثمّ دخلوا فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبّیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
2) 45. فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 ، 212 ، 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، أمالی الصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، أمالی الطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
3) 46. فتناول بعضهم سیوفهم فکاثروه وضبطوه، فألقوا فی عنقه حبلاً: کتاب سلیم بن قیس ص 151 ، بحار الأنوار ج 28 ص 270 ؛ فسبقوه إلیه، فتناول بعض سیوفهم، فکثروا علیه فضبطوه، وألقوا فی عنقه حبلاً أسود...: الاحتجاج ص 109 ؛ ملبّباً بثوبه یجرّونه إلی المسجد...: بیت الأحزان ص 117 .
خواهند شد. اگر تو بروی...
نیمه شب فرا رسیده و اُمکُلثوم هنوز بیدار است. اکنون پدر او را صدا میزند:
-- دخترم! من میخواهم کمی بخوابم، ساعتی دیگر مرا از خواب بیدار کن!
-- به چشم! پدر جان!
ساعتی میگذرد، اُمکُلثوم برای بیدار کردن پدر میآید، علی(علیه السلام) از خواب بیدار میشود، از ظرف آبی که دخترش آورده است، وضو میگیرد، عبا بر دوش میاندازد و عمّامه خود بر سر میگیرد تا به مسجد کوفه برود.
اُمکُلثوم، حسّ غریبی را تجربه میکند، نمیداند چرا اینقدر دلشوره دارد، رو به پدر میکند و میگوید: پدر جان! کاش امشب به مسجد نمیرفتید و در خانه نماز میخواندید!
پدر به او نگاهی میکند، لبخندی میزند و به او میفهماند که باید برود.
اکنون علی(علیه السلام) وارد حیاط خانه میشود و میخواهد به سمت درِ خانه برود که فریادِ مرغابیهایی که در خانه اُمکُلثوم هستند، بلند میشود.
چرا این مرغابیها، این وقت شب، این قدر سر و صدا میکنند؟ چه شده است؟
امام لحظهای میایستد، نگاهی به مرغابیها میکند و میگوید: «مصیبتی در پیش است که این مرغابیها اینگونه نوحه میکنند».
این سخن علی(علیه السلام) چه پیامی دارد؟ آیا مصیبت بزرگی در پیش است که حتی پرندگان هم در آن نوحه خواهند خواند؟(1)
اشدد حیازیمک للموت فإنّ الموت لاقیک ولا تجزع من الموت إذا حلّ بوادیک
فلمّا خرج إلی صحن داره استقبلته الإوزّ فصحن فی وجهه، فجعلوا یطردونهنّ، فقال: دعوهنّ فإنّهنّ نوائح، ثمّ خرج فأُصیب: روضة الواعظین ص 136، الإرشاد ج 1 ص 17، بحار الأنوار ج 42 ص 226، أعلام الوری ج 1 ص 311؛ فقام فاستقبله الإوزّ فصحن فی وجهه، فقال: دعوهنّ فإنّهنّ صوائح تتبعها نوائح: بحار الأنوار ج 42 ص 238؛ إنّ أمیر المؤنین علیهالسلام قد عرف قاتله واللیلة التی یُقتل فیها والموضع الذی یُقتل فیه، وقوله لمّا سمع صیاح الإوزّ فی الدار: صوائح تتبعها نوائح. وقول أُمّ کلثوم: لو صلّیت اللیلة داخل الدار وأمرت غیرک یصلّی بالناس، فأبی علیها، وکثر دخوله وخروجه تلک اللیلة بلا سلاح... ثمّ یخرج ساعة بعد ساعة یقلّب طرفه فی السماء وینظر فی الکواکب وهو یقول: واللّه ما کَذَبتُ ولا کُذِبتُ، وإنّها اللیلة التی وُعِدتُ بها، ثمّ یعود إلی مصلاّه ویقول: اللّهمّ بارک لی فی الموت. ویُکثر من قول: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم، ویصلّی علی النبی وآله، ویستغفر اللّه کثیراً. قالت أُمّ کلثوم: فلمّا رأیته فی تلک اللیلة قلقاً متململاً کثیر الذکر والاستغفار، أرِقتُ معه لیلتی وقلت: یا أبتاه، ما لی أراک هذه اللیلة لا تذوق طعم الرقاد؟ قال: یا بُنیّة، إنّ أباک قتل الأبطال وخاض الأهوال، وما دخل الخوف له جوف، وما دخل فی قلبی رعب أکثر ممّا دخل فی هذه اللیلة. قال: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، فقلت: یا أباه، مالک تنعی نفسک منذ اللیلة؟ قال: یا بُنیّة، قد قرب الأجل وانقطع الأمل. قالت أُمّ کلثوم: فبکیت، فقال لی: یا بُنیّة، لا تبکین، فإنّی لم أقل ذلک إلاّ بما عهد إلی النبی صلیاللهعلیهوآله. ثمّ إنّه نعس وطوی ساعة، ثمّ استیقظ من نومه وقال: یا بُنیّة إذا قرب وقت الأذان فأعلمینی. ثمّ رجع إلی ما کان علیه أوّل اللیل من الصلاة والدعاء والتضرّع إلی اللّه سبحانه وتعالی. قالت أُمّ کلثوم: فجعلتُ أرقب وقت الأذان، فلمّا لاح الوقت أتیته ومعی إناء فیه ماء، ثمّ أیقظته، فأسبغ الوضوء وقام ولبس ثیابه وفتح بابه، ثمّ نزل إلی الدار وکان فی الدار إوزّ قد أُهدی إلی أخی الحسین علیهالسلام، فلمّا نزل خرجن وراءه ورفرفن وصحن فی وجهه، وکان قبل تلک اللیلة لم یصحن، فقال علیهالسلام: لا إله إلاّ اللّه، صوارخ تتبعها نوائح: بحار الأنوار ج 42 ص 278، وراجع مستدرک الوسائل ج 8 ص 120، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 384.
1) 47. فأُصیب من اللیل وقد توجّه إلی المسجد فی لیلة ضَرَبَه الشقیّ فی آخرها، فصاح الإوزّ فی وجهه، وطردهنّ الناس، فقال: دعوهنّ فإنّهنّ نوائح: الخرائج والجرائح ج 1 ص 201، بحار الأنوار ج 1 ص 300 و ج 42 ص 198؛ فلمّا طلع الفجر شدّ إزاره وخرج وهو یقول:
علی(علیه السلام) وارد مسجد میشود، قندیلهای مسجد کم نور شدهاند، کسانی که برای اعتکاف در مسجد هستند در خوابند. علی(علیه السلام) به سوی محراب میرود و مشغول خواندن نماز میشود و بعد از نماز با خدای خویش راز و نیاز میکند. هیچ کس نمیداند که علی(علیه السلام) چگونه سراسر شوق رفتن شده است.
ساعتی میگذرد، اکنون دیگر وقت اذان است، علی(علیه السلام) به بالای مسجد کوفه میرود تا اذان بگوید:
«اللّه اکبر! اللّه اکبر!...».
صدای علی(علیه السلام) در تمام کوفه میپیچد، همه این صدا را میشناسند، این صدا مایه آرامش اهل ایمان است. مردم کم کم آماده میشوند تا برای نماز به مسجد بیایند. تا آمدن مردم به مسجد باید ده دقیقهای صبر کرد، علی(علیه السلام) از محل اذان [ مَأذنه ]، پایین میآید و به سوی محراب میرود تا نافله نماز صبح را بخواند. تو میدانی به نماز دو رکعتی که قبل از نماز صبح خوانده میشود، نافله صبح میگویند. نگاه کن! هنوز مسجد خلوت است و تاریک.
در نور ضعیف قندیلها، دو نفر مواظب همه چیز هستند، ابنملجم و شبیب منتظر آمدن اشعث هستند، قرار شده است که آنها صبر کنند تا اشعث خودش را به آنها برساند، به راستی چرا او این قدر دیر کرده است؟
یک سیاهی به این سو میآید، او اَشعَث است، او میرود و در کنار نزدیکترین ستون به محراب میایستد، هیچ کس به او شک نمیکند. او پدر زنِ حسن(علیه السلام) است. صدای اشعث بلند میشود: «عجله کن! عجله کن! فرصت را از دست مده».(1)
حُجْرِ بن عَدیّ این سخن را میشنود، آشفته میشود، حدس میزند که خطری در کمین مولایش باشد، او به پیش میدود تا سینه خود را سپر مولایش نماید.(2)
ابنملجم و شبیب نیز به سوی محراب میدوند، علی(علیه السلام) در سجده اوّل نافله صبح است، ابنملجم شمشیر زهرآلود خود را بالا میآورد و فریاد میزند: «لا حُکمَ إلاّ للّه»، این همان شعار خوارج است.
شمشیر ابنملجم به فرق علی(علیه السلام) فرود میآید.(3)
افسوس که حُجْرِ بن عَدیّ فقط چند لحظه دیر رسیده است! شمشیر شبیب هم به سقف محراب میخورد، یکی از یاران علی(علیه السلام) به سوی شبیب میرود و با او گلاویز میشود و او را بر زمین میزند، ابنملجم دیگر فرصت را مناسب نمیبیند که ضربه دوّم را بزند، او به سرعت فرار میکند.(4)
خون فوران میکند، محراب مسجد کوفه سرخ میشود و علی(علیه السلام) فریاد برمیآورد: «فُزتُ وَرَبِّ الکَعبَة :
1) 48. عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: إنّ الأشعث بن قیس شرک فی دم أمیر المؤنین علیهالسلام، وابنته جعدة سمّت الحسن علیهالسلام، ومحمّد ابنه شرک فی دم الحسین علیهالسلام: الکافی ج 8 ص 167، بحار الأنوار ج 42 ص 228، قاموس الرجال ج 9 ص 123، أعیان الشیعة ج 1 ص 576.
2) 49. وقد کانوا قبل ذلک ألقوا إلی الأشعث بن قیس ما فی نفوسهم من العزیمة علی قتل أمیر المؤنین علیهالسلام، وواطأهم علی ذلک، وحضر الأشعث بن قیس فی تلک اللیلة لمعونتهم علی ما اجتمعوا علیه، وکان حجر بن عدی فی تلک اللیلة بائتاً فی المسجد، فسمع الأشعث یقول: یا بن ملجم، النجاء النجاء لحاجتک، فقد فضحک الصبح، فأحسّ حجر بما أراد الأشعث، فقال له: قتلته یا أعور! وخرج مبادراً لیمضی إلی أمیر المؤنین علیهالسلام لیخبره الخبر...: الإرشاد ج 1 ص 20، بحار الأنوار ج 42 ص 230، أعیان الشیعة ج 1 ص 531 و ج 3 ص 464، أعلام الوری ج 1 ص 390، کشف الغمّة ج 2 ص 64.
3) 50. خرج علی بن أبی طالب علیهالسلام لصلاة الفجر، فأقبل ینادی: الصلاة الصلاة، فما أدری أنادی أم رأیتُ بریق السیوف؟ وسمعتُ قائلاً یقول: للّه الحکم لا لک یا علیّ، ولا لأصحابک! وسمعتُ علیّاً یقول: لا یفوتنّکم الرجل، فإذا علیهالسلاممضروب وقد ضربه شبیب بن بجرة فأخطأه، ووقعت ضربته فی الطاق، وهرب القوم نحو أبواب المسجد، وتبادر الناس لأخذهم، فأمّا شبیب بن بجرة فأخذه رجل فصرعه وجلس علی صدره، وأخذ السیف لیقتله به فرأی الناس یقصدون نحوه، فخشی أن یعجلوا علیه ولم یسمعوا منه، فوثب عن صدره وخلاّه، وطرح السیف من یده، ومضی شبیب هارباً ودخل منزله، ودخل علیه ابن عمٍّ له، فرآه یحلّ الحریر عن صدره، فقال له: ما هذا؟ لعلّک قتلت أمیر المؤنین؟ فأراد أن یقول لا، قال: نعم! فمضی ابن عمّه واشتمل علی سیفه، ثمّ دخل علیه فضربه به حتّی قتله: روضة الواعظین ص 134، الإرشاد ج 1 ص 20، بحار الأنوار ج 42 ص 231، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 118، أعیان الشیعة ج 1 ص 531، کشف الغمّة ج 2 ص 65.
4) 51. لمّا ضرب ابن ملجم - لعنه اللّه - أمیر المؤنین علی بن أبی طالب علیهالسلام، کان معه آخر، فوقعت ضربته علی الحائط، وأمّا ابن ملجم فضربه فوقعت الضربة وهو ساجد علی رأسه، علی الضربة التی کانت...: أمالی الطوسی ص 365، بحار الأنوار ج 42 ص 205.
به خدای کعبه قسم که من رستگار شدم».(1)
به خدای کعبه سوگند که شک رستگار شدی، از دنیا آسوده شدی و به شهادت که آرزویت بود رسیدی.
قلم من درمانده است که شرح سخن تو را گوید، خون تو محراب را رنگین کرده است، امّا تو برای شیعیانت پیام میدهی که سرانجامِ عدالتخواهی، رستگاری است.
تو با بدبینی مبارزه میکنی، نمیخواهی که شیعه تو، بدبین و ناامید باشد، تو میخواهی به آنان بگویی در اوج قلّه بلا هم، زیبا ببینند و رستگاری را در آغوش کشند.
درست است که تو با مردم کوفه سخن میگفتی و از آنان گله میکردی، امّا همه آنها به خاطر آن بود که مردم بپاخیزند و با تو به جهاد بیایند و اگر روزگار مهلت بیشتری داده بود، تو پیروز میدان جنگ با معاویه بودی. تو با آن سخنان دردناک، میخواستی مردم کوفه را از خواب غفلت بیدار کنی، سخنان تو هرگز از سر ناامیدی نبود!
افسوس که ما تو را نشناختیم، تاریخ هم تو را نخواهد شناخت. کسی که پیرو توست، هرگز ناامید نخواهد شد.
«به خدای کعبه سعادتمند شدم».
همه به سوی محراب میدوند. وای علی(علیه السلام) را کشتند!
هوا طوفانی میشود، ضجّه در آسمانها میافتد، صدای جبرئیل در زمین و
1) 52. سمعتُ علیّاً علیهالسلام یقول: فزتُ وربّ الکعبة: بحار الأنوار ج 42 ص 239؛ فلمّا ضربه ابن ملجم قال: فزتُ وربّ الکعبة: أنساب الأشراف ص 499؛ وسار أمیر المؤنین علیهالسلام حتّی دخل المسجد، والقنادیل قد خمد ضوؤا، فصلّی فی المسجد وِردَه وعقّب ساعة، ثمّ إنّه قام وصلّی رکعتین، ثمّ علا المئذنة ووضع سبابتیه فی أُذنیه وتنحنح، ثمّ أذّن، وکان علیهالسلام إذا أذّن لم یبق فی بلدة الکوفة بیتٌ إلاّ اخترقه صوته... فلمّا أذّن علیهالسلام ونزل من المئذنة وجعل یسبّح اللّه ویقدّسه ویکبّره ویُکثر من الصلاة علی النبی صلیاللهعلیهوآله... عدل عنه إلی محرابه، وقام قائماً یُصلّی، وکان علیهالسلام یُطیل الرکوع والسجود فی الصلاة کعادته فی الفرائض والنوافل حاضراً قلبه، فلمّا أحسّ به فنهض الملعون مسرعاً وأقبل یمشی حتّی وقف بإزاء الأُسطوانة التی کان الإمام علیهالسلام یصلّی علیها، فأمهله حتّی صلّی الرکعة الأُولی ورکع وسجد السجدة الأُولی منها ورفع رأسه، فعند ذلک أخذ السیف وهزّه، ثمّ ضربه علی رأسه المکرّم الشریف، فوقعت الضربة علی الضربة التی ضربه عمرو بن عبد ودّ العامری، ثمّ أخذت الضربة إلی مفرق رأسه إلی موضع السجود، فلمّا أحسّ الإمام بالضرب لم یتأوّه وصبر واحتسب، ووقع علی وجهه ولیس عنده أحد قائلاً: بسم اللّه وباللّه وعلی ملّة رسول اللّه...: بحار الأنوار ج 42 ص 281.
آسمان طنین میاندازد: «ستون هدایت ویران شد، علیِّ مرتضی کشته شد...».
علی(علیه السلام) عمّامه خود را محکم به زخم سر خود میبندد و سپس چنین میگوید: «این همان وعدهای است که سالها قبل، پیامبر به من داده بود».(1)
کدام وعده؟ کجا؟
روز جنگ خندق در سال پنجم هجری، وقتی که ابن عبدُوُدّ با اسب خود به آن سوی خندق آمد و مبارز طلبید و هیچ کس جز علی(علیه السلام) جرأت نکرد به مقابلش برود.
آن روز شمشیر ابن عبدُوُدّ سپر علی(علیه السلام) را شکافت و به کلاهخود او رسید و فرق علی(علیه السلام) را هم شکافت، امّا این ضربه، ضربه کاری نبود، علی(علیه السلام) سریع با ضربهای ابن عبدُوُدّ را از پای درآورد و سپس نزد پیامبر رفت، پیامبر زخم علی(علیه السلام) را نگاه کرد و بر آن دستی کشید. با اعجاز دست پیامبر، زخم علی(علیه السلام) بهبود پیدا کرد.(2)
بعد از آن پیامبر رو به علی(علیه السلام) کرد و گفت: «من کجا خواهم بود آن روزی که صورت تو با خون سرت رنگین شود؟».(3)
آن روز هیچ کس نمیدانست پیامبر از چه سخن میگوید و از کدام ضربه شمشیر خبر میدهد.
خبر در کوفه میپیچد، همه به این سو میدوند، حسن و حسین(علیه السلام) سراسیمه به مسجد میآیند، آنها نزد پدر میشتابند...
پدر! بر ما سخت است تو را در این حالت ببینیم!!
علی(علیه السلام) رو به حسن(علیه السلام) میکند و از او میخواهد تا در محراب بایستد و نماز
1) 53. ثمّ قال علیهالسلام: جاء أمر اللّه وصدق رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله. ثمّ إنّه لمّا ضربه الملعون ارتجّت الأرض وماجت البحار والسماوات، واصطفقت أبواب الجامع. قال: وضربه اللعین شبیب بن بجرة فأخطأه، ووقعت الضربة فی الطاق. قال الراوی: فلمّا سمع الناس الضجّة ثار إلیه کلّ من کان فی المسجد، وصاروا یدورون ولا یدرون أین یذهبون من شدّة الصدمة والدهشة، ثمّ أحاطوا بأمیر المؤنین علیهالسلام وهو یشدّ رأسه بمئزره، والدم یجری علی وجهه ولحیته، وقد خضُبت بدمائه وهو یقول: هذا ما وعد اللّه ورسوله وصدق اللّه ورسوله... فاصطفقت أبواب الجامع، وضجّت الملائکة فی السماء بالدعاء، وهبّت ریح عاصف سوداء مظلمة، ونادی جبرئیل علیهالسلام بین السماء والأرض بصوتٍ یسمعه کلّ مستیقظ: تهدّمت واللّه أرکان الهدی، وانطمست واللّه نجوم السماء وأعلام التقی، وانفصمت واللّه العروة الوثقی، قُتل ابن عمّ محمّد المصطفی، قُتل الوصیّ المجتبی، قُتل علیّ المرتضی...: بحار الأنوار ج 42 ص 282.
2) 54. فتلقّاه ومسح الغبار عن عینیه، وقال: لو وُزِن الیوم عملک بعمل جمیع أُمّة محمّد، لرجح عملک علی عملهم: کنز الفوائد ص 137، بحار الأنوار ج 20 ص 205، شواهد التنزیل ج 2 ص 12.
3) 55. روی أنّه جرح عمرو بن عبدودّ رأس علیّ یوم الخندق، فجاء رسول اللّه فشدّه ونفث فیه، فبرأ وقال: أین أکنون إذا خُضّبت هذه من هذه: بحار الأنوار ج 42 ص 195.
صبح را به جماعت بخواند، باید نماز را به پا داشت.
علی(علیه السلام) هم در کنار جمعیّت نماز را نشسته میخواند، خون از سر او میآید، او با دست خونها را از چهره پاک میکند.
نماز که تمام میشود، حسن(علیه السلام) نزد پدر میآید و سر او را به سینه میگیرد.
هنوز خون از زخم پدر جاری میشود، حسن7 پارچه زخم پدر را به آرامی محکم میکند، رنگ چهره علی(علیه السلام) زرد شده است، او گاهی چشم خود را باز میکند و حمد و ستایش خدا را بر زبان جاری میکند: الحمد للّه!
چه رازی در این «الحمد للّه» توست؟
خدا میداند و بس!
خون زیادی از بدن علی(علیه السلام) رفته است، او دیگر رمقی ندارد، همانطور که سرش بر سینه حسن(علیه السلام) است بیهوش میشود.
لحظاتی میگذرد، حسن(علیه السلام) دیگر طاقت نمیآورد، تا وقتی پدر به هوش بود، او نمیتوانست به راحتی گریه کند، اکنون صدای گریه حسن(علیه السلام) بلند میشود، شانههای او به شدّت تکان میخورند، او صورت پدر را میبوسد و اشک میریزد، با گریه او، حسین(علیه السلام) هم گریه میکند، عبّاس هم گریه میکند، همه مردم گریه میکنند، غوغایی به پا میشود.
قطرات اشک حسن(علیه السلام) روی صورت علی(علیه السلام) میافتد، علی(علیه السلام) به هوش میآید و چشم خود را باز میکند و میگوید:
عزیزم! چرا گریه میکنی؟ هیچجای نگرانی برای پدر تو نیست، نگاه کن! این جدّ تو پیامبر است، آن هم مادربزرگ تو، خدیجه(علیها السلام) است، دیگری هم، مادرت
فاطمه(علیها السلام) است! آنها منتظر من هستند، چشم تو روشن باشد و گریه نکن!
حسن جانم! امروز تو بر من گریه میکنی در حالی که بعد از من تو را مسموم خواهند کرد و بعد از آن برادرت حسین نیز با شمشیر شهید خواهد شد.(1)
حسن(علیه السلام) قدری آرام میگیرد و رو به پدر میکند و میگوید:
-- پدر جان! چه کسی تو را به این روز انداخت؟
-- ابنملجم مرادی. بدان که او نمیتواند فرار کند، به زودی او را به اینجا خواهند آورد.
بار دیگر علی(علیه السلام) بیهوش میشود. حسن(علیه السلام) آرام آرام اشک میریزد، لحظاتی میگذرد، هیاهویی به پا میشود: «ابنملجم دستگیر شده و الان او را به اینجا میآورند».
هیچ کس باور نمیکند که ابنملجم قاتل علی(علیه السلام) باشد، او همان کسی است که بارها و بارها میگفت من عاشق علی(علیه السلام) هستم، آخر چگونه ممکن است او چنین کاری کرده باشد؟
گروهی از مردم ابنملجم را به اینسو میآورند، همه تعجّب میکنند، آخر هیچ کس باور نمیکند ابنملجم چنین کاری کرده باشد، پیشانی او از سجدههای زیاد پینه بسته است، او روزی عاشق علی(علیه السلام) بود، چطور شد که او این کار را انجام داد؟
حسن(علیه السلام) وقتی ابنملجم را میبیند به او میگوید:
-- تو این کار را کردی؟ آیا اینگونه، پاداش محبّتهای پدرم را دادی؟ آیا به یاد داری که او چقدر به تو محبّت نمود؟
1) 56. فدخل الناس الجامع، فوجدوا الحسن ورأس أبیه فی حجره، وقد غسل الدم عنه وشدّ الضربة وهی بعدها تشخب دماً، ووجهه قد زاد بیاضاً بصفرة، وهو یرمق السماء بطرفه، ولسانه یسبّح اللّه ویوحّده، وهو یقول: أسألک یا ربّ الرفیع الأعلی. فأخذ الحسنع رأسه فی حجره، فوجده مغشیاً علیه، فعندها بکی بکاءً شدیداً، وجعل یقبّل وجه أبیه وما بین عینیه وموضع سجوده، فسقط من دموعه قطرات علی وجه أمیر المؤنین علیهالسلام، ففتح عینیه فرآه باکیاً، فقال له: یا بُنی یا حسن، ما هذا البکاء؟ یا بُنی لا روع علی أبیک بعد الیوم، هذا جدّک محمّد المصطفی وخدیجة وفاطمة والحور العین محدقون منتظرون قدوم أبیک، فطب نفساً وقرّ عیناً، واکفف عن البکاء، فإنّ الملائکة قد ارتفعت أصواتهم إلی السماء، یا بُنی أتجزع علی أبیک وغداً تُقتل بعدی مسموماً مظلوماً؟ ویُقتل أخوک بالسیف هکذا، وتلحقان بجدّکما وأبیکما وأُمّکما: بحار الأنوار ج 42 ص 283.
-- من میخواهم حرفی خصوصی به شما بگویم. آیا میشود بغل گوش شما حرفم را بزنم؟ نمیخواهم دیگران آن را بشنوند.
-- من میدانم که هیچ سخنی برای گفتن نداری.
-- مطلب مهمی است که باید به شما بگویم.
-- تو میخواهی با دندانت گوش مرا گاز بگیری و آن را از جا بکَنی.
-- به خدا قسم! من همین کار را میخواستم بکنم، تو از کجا فهمیدی؟(1)
حسن(علیه السلام) به آرامی پدر را صدا میزند: «پدر جان! ابنملجم را دستگیر کردند»، امّا علی(علیه السلام) جوابی نمیدهد، او بار دیگر بیهوش شده است.
اکنون کسی که ابنملجم را دستگیر کرده است، سخن خود را آغاز میکند، او ماجرایِ دستگیری ابنملجم را این چنین شرح میدهد:
من در خانه خود خوابیده بودم. همسرم برای نماز شب بیدار بود، او صدایی را شنید که از آسمان میآمد: «ستون هدایت ویران شد، علیِّ مرتضی کشته شد».
او مرا از خواب بیدار کرد و گفت: آیا تو هم این صدا را شنیدی؟
میخواستم جواب او را بدهم که صدایی دیگر به گوشمان رسید: «امیرمومنان را کشتند».
من نگران شدم، سریع شمشیر خود را برداشتم و از خانه بیرون دویدم، همین که داخل کوچه آمدم، دیدم مردی در وسط کوچه بسیار آشفته و مضطرب ایستاده، نزدیک شدم، به او گفتم: «کجا میروی؟»، او گفت: «به خانهام میروم». در این هنگام بادی وزید و شمشیر خونین او از زیر لباسش آشکار شد، به او
1) 57. فقال له الحسن علیهالسلام: یا أبتاه، ما تعرّفنا مَن قتلک ومَن فعل بک هذا؟ قال: قتلنی ابن الیهودیة عبد الرحمن بن ملجم المرادی، فقال: یا أباه، من أیّ طریقٍ مضی؟ قال: لا یمضی أحد فی طلبه، فإنّه سیطلع علیکم من هذا الباب. وأشار بیده الشریفة إلی باب کندة: بحار الأنوار ج 42 ص 284.
گفتم: «نکند تو قاتل امیرمومنان باشی و حالا میخواهی فرار کنی؟»، او میخواست بگوید: «نه»، امّا آن قدر مضطرب بود که گفت: «آری»، من به رویش شمشیر کشیدم، او هم با شمشیر از خود دفاع کرد، من فریاد زدم، همسایهها به کمک من آمدند و ما او را دستگیر کردیم و به اینجا آوردیم.(1)
حسن(علیه السلام) خدا را شکر میکند که ابنملجم دستگیر شده است. او بار دیگر پدر را صدا میزند، علی(علیه السلام) چشمان خود را باز میکند، نگاهش به ابنملجم میافتد با صدایی ضعیف به او میگوید: آیا من برای تو رهبرِ بدی بودم که تو اینگونه پاسخ مرا دادی؟
بعد رو به حسن(علیه السلام) میکند و میگوید:
-- حسن جان! ابنملجم اسیر توست، با اسیر خود مهربان باش و در حقِّ او نیکویی کن!
-- پدر جان! این مرد شما را به این روز انداخته است، آن وقت شما از من میخواهید که با او مهربان باشم؟
-- پسرم! ما از خاندانی هستیم که بدی را جز با خوبی پاسخ نمیدهیم. تو را به حقّی که بر گردن تو دارم، قسم میدهم مبادا بگذاری او گرسنه بماند، مبادا زنجیر به دست و پای او ببندید.(2)
ابنملجم رو به علی(علیه السلام) میکند و میگوید: ای علی! بدان که من این شمشیر را
1) 58. فلمّا نظر إلیه الحسن علیهالسلام قال له: یا ویلک یا لعین یا عدوّ اللّه، أنت قاتل أمیر المؤنین ومُثکلنا إمام المسلمین؟ هذا جزاؤ منک حیث آواک وقرّبک وأدناک وآثرک علی غیرک؟ وهل کان بئس الإمام لک حتّی جازیته هذا الجزاء یا شقی؟ قال: فلم یتکلّم، بل دمعت عیناه! فانکبّ الحسن علیهالسلام علی أبیه یقبّله، وقال له: هذا قاتلک یا أباه قد أمکن اللّه منه، فلم یجبه وکان نائماً، فکره أن یوقظه من نومه، ثمّ التفت إلی ابن ملجم وقال له: یا عدوّ اللّه، هذا کان جزاؤ منک بوّأک وأدناک وقرّبک وحباک وفضّلک علی غیرک؟ هل کان بئس الإمام لک حتّی جازیته بهذا الجزاء یا شقی الأشقیاء؟... ثمّ التفت الحسن علیهالسلام إلی الذی جاء به حذیفة رضی اللّه عنه، فقال له: کیف ظفرت بعدوّ اللّه وأین لقیته؟ فقال: یا مولای، إنّ حدیثی معه لعجیب، وذلک أنّی کنت البارحة نائماً فی داری وزوجتی إلی جانبی وهی من غطفان، وأنا راقد وهی مستیقظة، إذ سمعت هی الزعقة وناعیاً ینعی أمیر المؤنین علیهالسلام وهو یقول: تهدّمت واللّه أرکان الهدی... فحسّ قلبی بالشرّ، فمددت یدی إلی سیفی وسللته من غمده وأخذته، ونزلت مسرعاً وفتحت باب داری وخرجت، فلمّا صرتُ فی وسط الجادة فنظرت یمیناً وشمالاً، وإذا بعدوّ اللّه یجول فیها یطلب مهرباً فلم یجد، وإذا قد انسدّت الطرقات فی وجهه، فلمّا نظرتُ إلیه وهو کذلک رابنی أمره، فنادیته: یا ویلک مَن أنت؟ وما ترید لا أُمّ لک فی وسط هذا الدرب تمرّ وتجیء؟ فتسمّی بغیر اسمه، وانتمی إلی غیر کنیته، فقلتُ له: من أین أقبلت؟ قال: من منزلی، قلت : وإلی أین ترید تمضی فی هذا الوقت؟ قال: إلی الحیرة، فقلتُ: ولم لا تقعد حتّی تصلّی مع أمیر المؤنین علیهالسلام صلاة الغداة وتمضی فی حاجتک؟ فقال: أخشی أن أقعد للصلاة فتفوتنی حاجتی، فقلت: یا ویلک، إنّی سمعتُ صیحة وقائلاً یقول: قُتل أمیر المؤنین علیهالسلام، فهل عندک من ذلک خبر؟ قال: لا علم لی بذلک، فقلتُ له: ولم لا تمضی معی حتّی تحقّق الخبر وتمضی فی حاجتک؟ فقال: أنا ماضٍ فی حاجتی وهی أهمّ من ذلک، فلمّا قال لی مثل ذلک القول قلت: یا لکع الرجال! حاجتک أحبّ إلیک من التجسّس لأمیر المؤنین علیه السلام وإمام المسلمین؟ وإذا واللّه یا لکع مالک عند اللّه من خلاق، وحملتُ علیه بسیفی وهممت أن أعلو به، فراغ عنی، فبینما أنا أُخاطبه وهو یخاطبنی إذ هبّت ریح فکشفت إزاره، وإذا بسیفه یلمع تحت الإزار کأنّه مرآة مصقولة، فلمّا رأیتُ بریقه تحت ثیابه قلت: یا ویلک، ما هذا السیف المشهور تحت ثیابک؟ لعلّک أنت قاتل أمیر المؤنین؟ فأراد أن یقول: لا، فأنطق اللّه لسانه بالحقّ فقال: نعم، فرفعت سیفی وضربته، فرفع هو سیفه وهمّ أن یعلونی به...: بحار الأنوار ج 42 ص 286.
2) 59. یا هذا، لقد جئتَ عظیماً وارتکبت أمراً عظیماً وخطباً جسیماً، أبئس الإمام کنت لک حتّی جازیتنی بهذا الجزاء؟ ألم أکن شفیقاً علیک وآثرتک علی غیرک وأحسنت إلیک وزدت فی إعطائک؟ ألم یکن یقال لی فیک کذا وکذا فخلّیت لک السبیل ومنحتک عطائی وقد کنتُ أعلم أنّک قاتلی لا محالة؟ ولکن رجوتُ بذلک الاستظهار من اللّه تعالی علیک یا لکع، وعلی أن ترجع عن غیّک، فغلبت علیک الشقاوة فقتلتنی یا شقی الأشقیاء. قال: فدمعت عینا ابن ملجم لعنه اللّه تعالی وقال: یا أمیر المؤنین، أفأنت تنقذ من فی النار؟ قال له: صدقت، ثمّ التفت علیهالسلام إلی ولده الحسن علیهالسلام وقال له: ارفق یا ولدی بأسیرک وارحمه، وأحسن إلیه وأشفق علیه، ألا تری إلی عینیه قد طارتا فی أُمّ رأسه، وقلبه یرجف خوفاً ورعباً وفزعاً؟ فقال له الحسن علیهالسلام: یا أباه، قد قتلک هذا اللعین الفاجر وأفجعنا فیک وأنت تأمرنا بالرفق به؟! فقال له: نعم یا بنی، نحن أهل بیت لا نزداد علی الذنب إلینا إلاّ کرماً وعفواً، والرحمة والشفقة من شیمتنا لا من شیمته، بحقّی علیک فأطعمه یا بنی ممّا تأکله، واسقه ممّا تشرب، ولا تقیّد له قدماً، ولا تغلّ له یداً، فإن أنا متُّ فاقتصّ منه بأن تقتله وتضربه ضربة واحدة، وتحرقه بالنار، ولا تمثّل بالرجل...: بحار الأنوار ج 42 ص 288.
هزار سکّه طلا خریدم و هزار سکّه طلا هم دادم تا آن را زهرآلود کردند، من بارها و بارها از خدا خواستم که با این شمشیر، بدترین انسانِ روی زمین، کشته شود!(1)
بیحیایی تا کجا؟ ای ابنملجم! عشق قُطام با تو چه کرد؟ تو چقدر عوض شدی!
امروز علی(علیه السلام) را بدترین مردم روزگار میخوانی؟ آیا یادت هست در همین مسجد ایستادی و در مدح علی(علیه السلام) سخن گفتی؟
روزی که از یمن آمده بودی چگونه سخن میگفتی؟ آیا به یاد داری؟
از جای خود بلند شدی و رو به علی(علیه السلام) کردی و گفتی: «سلام بر شما ! امام عادل ! سلام بر شما که همچون مهتاب در دل تاریکیها میدرخشید و خدا شما را بر همه بندگانش برتری داده است...».
اکنون تو علی(علیه السلام) را بدترین خلق خدا میدانی؟ وای بر تو!
علی(علیه السلام) نگاهی به ابنملجم میکند و تبسّمی میکند و میگوید: «به زودی خدا دعای تو را مستجاب میکند».(2)
من تعجّب میکنم. معنای این سخن علی(علیه السلام) چیست؟ ابنملجم دعا کرده است که با این شمشیر بدترین خلق خدا کشته شود و اکنون علی(علیه السلام) میگوید این دعا مستجاب میشود! چگونه چنین چیزی ممکن است؟
اکنون علی(علیه السلام) رو به حسن(علیه السلام) میکند و میگوید: «فرزندم! اگر من زنده ماندم او را خواهم بخشید، اگر از دنیا رفتم دیگر اختیار با خودت است، میتوانی او را عفو
1) 60. ضربه عبد الرحمن بن ملجم بالسیف علی أُمّ رأسه، فوقع علی رکبتیه، وأخذه فالتزمه حتّی أخذه الناس، وحمل علی حتّی أفاق، ثمّ قال للحسن والحسین علیهماالسلام: احبسوا هذا الأسیر، وأطعموه واسقوه، وأحسنوا إساره، فإن عشتُ فأنا أولی بما صنع فیَّ، إن شئتُ استقدت وإن شئتُ صالحت، وإن متُّ فذلک إلیکم، فإن بدا لکم أن تقتلوه فلا تمثّلوا به: قرب الأسناد ص 143، مستدرک الوسائل ج 11 ص 79، بحار الأنوار ج 42 ص 206، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 179.
2) 61. بعد از شهادت حضرت علی علیهالسلام، ابنملجم با همان شمشیر خودش که حضرت علی علیهالسلام را با آن ضربه زده بود به قتل رسید و در واقع بدترین خلق خدا (که ابنمجلم بود) به وسیله آن شمشیر کشته شد.
کنی و میتوانی او را قصاص کنی. اگر خواستی او را قصاص کنی او را با شمشیر خودش قصاص کن، فرزندم! باید دقّت کنی که بیش از یک ضربه شمشیر به او زده نشود، مبادا غیر از ابنملجم کسی کشته شود».(1)
اکنون رو به فرزندانت میکنی و از آنها میخواهی که تو را به خانهات ببرند. همه کمک میکنند و تو را به خانه میبرند. تو در خانه خودت اتاقی داری که آنجا مخصوص نماز و عبادت توست. تو به آنها میگویی که تو را به آنجا ببرند.(2)
علی(علیه السلام) را به محل عبادتش آوردهاند، جمعی از یاران باوفای علی(علیه السلام) هم اینجا هستند. فرزندان گرد او را گرفتهاند، حسین(علیه السلام) گریه زیادی نموده است، او در حالی که اشک میریزد چنین میگوید:
-- پدر جان! بر من سخت است که تو را اینچنین ببینم.
-- ای حسین! نزدیک من بیا.
حسین(علیه السلام) نزدیک میشود، علی(علیه السلام) دست خود را بالا میآورد، اشک چشمان حسین(علیه السلام) را پاک میکند و بعد دست خود را روی قلب حسین(علیه السلام) میگذارد و سخنی میگوید که مایه آرامش او میشود.(3)
اکنون نامحرمها از خانه بیرون میروند، بعد از لحظهای صدای شیون به گوش میرسد، زینب و اُمکُلثوم برای دیدن پدر آمدهاند، قیامتی برپا میشود، دختران علی(علیه السلام) چگونه میتوانند پدر را در این حالت ببینند؟
ابنملجم را به خانه علی(علیه السلام) میآورند او را در اتاقی زندانی میکنند، اُمکُلثوم او
1) 62. قال [ابن ملجم]: سألتُ اللّه أن یقتل به شرّ خلقه، فقال علی علیهالسلام: قد أجاب اللّه دعوتک، یا حسن إذا متُّ فاقتله بسیفه. وروی أنّه علیهالسلام قال: أطعموه واسقوه وأحسنوا إساره، فإن أصِحَّ فأنا ولی دمی، إن شئتُ أعفو وإن شئتُ استقدت، وإن هلکتُ فاقتلوه. ثمّ أوصی فقال: یا بنی عبد المطّلب، لا ألفینّکم تخوضون دماء المسلمین خوضاً تقولون: قُتل أمیر المؤنین، ألا لا یُقتلنّ بی إلاّ قاتلی. ونهی عن المثلة: نهج البلاغة ج 3 ص 77، روضة الواعظین ص 137، وسائل الشیعة ج 29 ص 128، شرح الأخبار ج 2 ص 591، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 95، بحار الأنوار ج 42 ص 239، 256، جامع أحادیث الشیعة ج 26 ص 230، شرح نهج البلاغة ج 17 ص 6، کشف الغمّة ج 2 ص 60، ینابیع المودّة ج 2 ص 30 و ج 3 ص 445؛ شحذته أربعین صباحاً وسألتُ اللّه أن یقتل به شرّ خلقه. قال علی علیهالسلام: فلا أراک إلاّ مقتولاً به، وما أراک إلاّ من شرّ خلق اللّه عزّ وجلّ: بحار الأنوار ج 42 ص 244، مجمع الزوائد ج 9 ص 141، المعجم الکبیر ج 1 ص 99، نظم درر السمطین ص 145.
2) 63. ثمّ إنّ أبی علیهالسلام قال: احملونی إلی موضع مصلاّی فی منزلی. قال: فحملناه إلیه وهو مدنف والناس حوله، وهم فی أمرٍ عظیم باکین محزونین: بحار الأنوار ج 42 ص 288.
3) 64. قد أشرفوا علی الهلاک من شدّة البکاء والنحیب، ثمّ التفت إلیه الحسین علیهالسلام وهو یبکی، فقال له: یا أبتاه، من لنا بعدک؟ لا کیومک إلاّ یوم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، من أجلک تعلّمتُ البکاء، یعزّ واللّه علیَّ أن أراک هکذا. فناداه علیهالسلام فقال: یا حسین یا أبا عبد اللّه، ادنُ منّی، فدنا منه وقد قرحت أجفان عینیه من البکاء، فمسح الدموع من عینیه، ووضع یده علی قلبه وقال له: یا بنی، ربط اللّه قلبک بالصبر، وأجزل لک ولإخوتک عظیم الأجر، فسکّن روعتک واهدأ من بکائک، فإنّ اللّه قد آجرک علی عظیم مصابک. ثمّ أُدخل علیهالسلام إلی حجرته وجلس فی محرابه... وأقبلت زینب وأُمّ کلثوم حتّی جلستا معه علی فراشه، وأقبلتا تندبانه وتقولان: یا أبتاه، من للصغیر حتّی یکبر؟: بحار الأنوار ج 42 ص 289.
را میبیند و به او میگوید:
-- چرا امیرمومنان را کشتی؟
-- من امیرمومنان را نکشتم، من پدر تو را کشتم!
-- پدر من بهزودی خوب خواهد شد، امّا تو با این کار خودت، خشم خدا را برای خود خریدی.
-- تو باید خود را برای گریه آماده کنی. پدر تو دیگر خوب نمیشود، من هزار سکّه طلا دادم تا شمشیرم را زهرآلود کنند، آن شمشیر با آن زهری که دارد میتواند همه مردم را بکشد.(1)
1) 65. یا عدوّ اللّه، قتلت أمیر المؤنین؟ قال: إنّما قتلتُ أباک، قالت: یا عدوّ اللّه، إنّی لأرجو أن لا یکون علیه بأس، قال لها: فأراکِ إنّما تبکین علیَّ إذاً؟ لقد واللّه ضربته ضربةً لو قُسّمت علی أهل الأرض لأهلکتهم. فأخرج من بین یدیه علیهالسلاموإنّ الناس ینهشون لحمه بأسنانهم کأنّهم سباع، وهم یقولون: یا عدوّ اللّه، ما فعلت؟ أهلکت أُمّة محمّد صلیاللهعلیهوآله: روضة الواعظین ص 134، الإرشاد ج 1 ص 21، بحار الأنوار ج 42 ص 231، تاریخ الکوفة للبراقی ص 313، أعیان الشیعة ج 1 ص 532، کشف الغمّة ج 2 ص 65.
آیا آنها را که در کنار بستر علی(علیه السلام) نشستهاند، میشناسی؟
فکر میکنم آنها طبیبان کوفه هستند و برای معالجه علی(علیه السلام) آمدهاند. آیا آنها خواهند توانست کاری بکنند؟
باید صبر کنیم.
هرکدام از طبیبان که زخم علی(علیه السلام) را میبیند به فکر فرو میرود، آنها میگویند که معالجه این زخم کار ما نیست، باید استاد ما بیاید.
-- استاد شما کیست؟
-- آقای سَلُولی! باید او را خبر کنید.
چند نفر میخواهند به دنبال آقای سَلُولی بروند که خودش از راه میرسد، سلام میکند و در کنار بستر علی(علیه السلام) مینشیند. به آرامی زخم سر او را باز میکند و نگاهی میکند. همه منتظر هستند تا او چیزی بگوید و دارویی تجویز کند.
او لحظهای سکوت میکند، بار دیگر با دقّت به زخم نگاه میکند و سپس میگوید: «برای من ریه گوسفندی بیاورید».
بعد از مدّتی ریه گوسفند را برای او میآورند، او رگی از آن ریه را جدا میکند و با دهان خود در آن میدمد و سپس به آرامی آن را در میان شکاف سر علی(علیه السلام) میگذارد، لحظهای صبر میکند. بعد آن را بیرون میآورد و به آن نگاه میکند، همه منتظر هستند ببینند او چه خواهد گفت.
خدای من! چرا او دارد گریه میکند؟ چه شده است؟ او سفیدی مغز علی(علیه السلام) را میبیند که به آن ریه چسبیده است. او رو به علی(علیه السلام) میکند و میگوید: مولای من! شمشیر ابنملجم به مغز تو رسیده است، دیگر امیدی به شفایت نیست.(1)
با شنیدن این سخن همه شروع به گریه میکنند، طبیب با علی(علیه السلام) خداحافظی میکند و از جای خود برمیخیزد که برود. یکی از او سوال میکند: چه غذایی برای مولای ما خوب است؟
طبیب در جواب میگوید: به او شیر تازه بدهید.
ساعتی است علی(علیه السلام) از هوش رفته است، همه گرد او نشستهاند، اشک از چشمان آنها جاری است، اکنون علی(علیه السلام) به هوش میآید، برای او ظرف شیری میآورند، امّا او از خوردن همه آن صرفنظر میکند. حسن(علیه السلام) رو به پدر میکند:
-- پدر جان! شیر برای شما خوب است. آن را میل کنید.
1) 66. ثمّ جمع له أطبّاء الکوفة، فلم یکن منهم أعلم بجرحه من أثیر بن عمرو بن هانی السلولی، وکان مطبّباً صاحب الکرسی یعالج الجراحات، وکان من الأربعین غلاماً الذین کان ابن الولید أصابهم فی عین التمر فسباهم، فلمّا نظر أثیر إلی جرح أمیر المؤنین علیهالسلام دعا بریة شاة حارّة، فاستخرج منها عرقاً ثمّ نفخه ثمّ استخرجه وإذا علیه بیاض الدماغ، فقال: یا أمیر المؤنین، أعهد عهدک، فإنّ عدوّ اللّه قد وصلت ضربته إلی أُمّ رأسک: مقاتل الطالبیین ص 23، بحار الأنوار ج 42 ص 234، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 120، أعیان الشیعة ج 1 ص 532.
-- پسرم! من چگونه شیر بخورم در حالی که ابنملجم شیر نخورده است؟ او اسیر ماست، باید هر چه ما میخوریم به او هم بدهیم تا میل کند، نکند او تشنه باشد، نکند او گرسنه باشد!!
اکنون حسن(علیه السلام) دستور میدهد تا برای ابنملجم شیر ببرند. او در اتاقی در داخل همین خانه است، او ظرف شیر را میگیرد و مینوشد.
خدایا! تو خود میدانی که قلم من از شرح عظمت این کار علی(علیه السلام)، ناتوان است.
آری! تاریخ برای همیشه مات و مبهوت این سخن تو خواهد ماند.
تو کیستی ای مولای من؟!
افسوس که ما تو را به شمشیر میشناسیم، تو را خدایِ شمشیر معرّفی کردهایم!
افسوس و هزار افسوس!
تو دریای مهربانی و عطوفت هستی، اگر دست به شمشیر میبردی، برای این بود که بیعدالتیها و ظلمها و سیاهیها را نابود کنی.
دروغ میگویند کسانی که ادّعا میکنند مثل تو هستند، دروغ میگویند، چه کسی میتواند اینگونه با قاتل خویش مهربان باشد؟(1)
شب بیستم ماه رمضان فرا میرسد، حال علی(علیه السلام) لحظه به لحظه بدتر میشود، همه نگران او هستند. کم کم اثر زهری که بر روی شمشیر ابنملجم بوده در بدن او نمایان میشود، هر دو پای او در اثر این زهر سرخ شدهاند. او وقتی که به هوش میآید همانطور که در بستر است، نماز میخواند و ذکر خدا میگوید.(2)
صبح که فرا میرسد، حُجْرِ بن عَدیّ با جمعی دیگر از یاران باوفای امام به
1) 67. فلمّا أفاق ناوله الحسن علیهالسلام قَعباً من لبن، فشرب منه قلیلاً ثمّ نحّاه عن فیه وقال: احملوه إلی أسیرکم، ثمّ قال للحسن علیهالسلام: بحقّی علیک یا بُنی إلاّ ما طیّبتم مطعمه ومشربه، وارفقوا به إلی حین موتی، وتطعمه ممّا تأکل، وتسقیه ممّا تشرب وتکون أکرم منه، فعند ذلک حملوا إلیه اللبن وأخبروه بما قال أمیر المؤنین علیهالسلام فی حقّه، فأخذ اللعین وشربه: بحار الأنوار ج 42 ص 289.
2) 68. ثمّ تزاید ولوج السمّ فی جسده الشریف، حتّی نظرنا إلی قدمیه وقد احمرّتا جمیعاً، فکبر ذلک علینا وأیسنا منه، ثمّ أصبح ثقیلاً: بحار الأنوار ج 42 ص 291.
عیادت او میآیند. آنها سلام میکنند و جواب میشنوند. علی(علیه السلام) نگاهی به آنها میکند و با صدای ضعیف میگوید: «از من سوال کنید، قبل از آن که مرا از دست بدهید».
همه با شنیدن این سخن به گریه میافتند، آنها هیچ سوالی از تو نمیکنند، چرا که با چشم خود میبینند که تو، توان سخن گفتن نداری، امّا تو پیام خود را به گوش همه شیعیانت میرسانی: در همهجا و هر شرایطی به دنبال کسب آگاهی باشید. شیعه کسی است که سوال میکند و میپرسد، شیعه از سوال نمیترسد. تو دوست داری که شیعیانت اهل سوال و پرسش باشند.
در این هنگام، امام رو به حُجْرِ بن عَدیّ میکند و میگوید:
-- ای حُجْرِ بن عَدیّ! روزگاری فرا میرسد که از تو میخواهند از من بیزاری بجویی. در آن روز تو چه خواهی کرد؟
-- مولای من! اگر مرا با شمشیر قطعه قطعه کنند یا در آتش بسوزانند، هرگز دست از دوستی تو برنمیدارم.
-- خدا به تو جزای خیر بدهد.
گویا ضعف و تشنگی بر علی(علیه السلام) غلبه میکند، او رو به حسن(علیه السلام) میکند و از او میخواهد تا ظرف شیری برای او بیاورد. علی(علیه السلام) آن شیر را میآشامد و میگوید: این آخرین رزقِ من از این دنیا بود.
بعد رو به حسن(علیه السلام) میکند: حسن جانم! آیا شیر برای ابنملجم بردهای؟(1)
عصر امروز خبری در شهر کوفه میپیچد که خیلیها را نگران میکند، دیگر هیچ امیدی به بهبودی علی(علیه السلام) نیست. گروه زیادی از مردم برای عیادت علی(علیه السلام)
1) 69. فلمّا أصبح استأذن الناس علیه، فأذن لهم بالدخول، فدخلوا علیه وأقبلوا یسلّمون علیه، وهو یردّ علیهم السلام، ثمّ قال: أیّها الناس، اسألونی قبل أن تفقدونی، وخفّفوا سوالکم لمصیبة إمامکم. قال: فبکی الناس عند ذلک بکاءً شدیداً، وأشفقوا أن یسألوه تخفیفاً عنه، فقام إلیه حجر بن عدی الطائی وقال: فیا أسفی علی المولی التقیّ... فلمّا بصر به وسمع شعره قال له: کیف لی بک إذا دُعیت إلی البراءة منّی، فما عساک أن تقول؟ فقال: واللّه یا أمیر المؤنین، لو قُطّعت بالسیف إرباً إرباً وأُضرم لی النار وأُلقیت فیها، لآثرت ذلک علی البراءة منک. فقال: وفّقت لکلّ خیر یا حجر، جزاک اللّه خیراً عن أهل بیت نبیّک. ثمّ قال: هل من شربةٍ من لبن؟ فأتوه بلبنٍ فی قَعب، فأخذه وشربه کلّه، فذکر الملعون ابن ملجم وأنّه لم یخلف له شیئاً، فقال علیهالسلام: وکان أمر اللّه قدراً مقدوراً، اعلموا أنّی شربتُ الجمیع ولم أُبق لأسیرکم شیئاً من هذا، ألا وإنّه آخر رزقی من الدنیا، فباللّه علیک یا بنی إلاّ ما أسقیته مثل ما شربت. فحمل إلیه ذلک فشربه...: بحار الأنوار ج 42 ص 290.
پشت در خانه او جمع شدهاند. لحظاتی میگذرد.
حسن(علیه السلام) از خانه بیرون میآید. رو به مردم میکند و میگوید: به خانههای خود بروید که حال پدرم برای ملاقات مناسب نیست.
صدای گریه همه بلند میشود و آنها به خانههای خود باز میگردند.
ساعتی میگذرد، هنوز آن پیرمرد بر خانه علی(علیه السلام) نشسته است، نام او اَصبَغ بن نُباته است. او آرام آرام اشک میریزد و گریه میکند.
-- اَصبَغ! چرا به خانه خود نمیروی؟
-- کجا بروم؟ همه هستی من در اینجاست. من کجا بروم؟ میخواهم یک بار دیگر امام خود را ببینم.
بعد از مدّتی، حسن(علیه السلام) از خانه بیرون میآید و میبیند که اَصبَغ هنوز آنجاست و دارد گریه میکند. حسن(علیه السلام) از اَصبَغ میخواهد که وارد خانه بشود.
اَصبَغ نزد بستر علی(علیه السلام) میرود، نگاه میکند، دستمال زردی به سر مولا بستهاند، امّا زردی چهره او از زردی دستمال بیشتر شده است، خدایا! این چه حالی است که من میبینم؟ دیگر گریه به اَصبَغ امان نمیدهد...
علی(علیه السلام) چشم باز میکند، یار قدیمیاش، اَصبَغ را میبیند، به او میگوید:
-- اَصبَغ! گریه نکن، به خدا قسم من به زودی به بهشت میروم. برای چه ناراحت هستی؟
-- مولای من! میدانم که شما به مهمانی خدا میروید، امّا بعد از شما ما چه کنیم؟
-- آرام باش اَصبَغ!
-- فدایت شوم! آیا میشود برای من حدیثی از پیامبر نقل کنی؟ من میترسم این آخرین باری باشد که شما را میبینم.
ای اَصبَغ! با تو هستم، مگر نمیبینی حال امام چگونه است؟ چرا از او چنین خواستهای را داری؟ اگر من جای تو بودم فقط به صورت او نگاه میکردم یا فقط گریه میکردم. حالا چه وقتِ شنیدن حدیث است؟ تو باید عشق و احساس خود را نسبت به امام نشان بدهی.
امّا اَصبَغ مثل من فکر نمیکند، او میداند شیعه واقعی کیست. او در مکتب علی(علیه السلام) بزرگ شده است، او به خوبی میداند که علی(علیه السلام) همواره دوست دارد شیعه او به دنبال کسب دانش و معرفت باشد. نمیدانم چه شد که شیعه از این آرمان بزرگ فاصله گرفت؟ افسوس که بعضیها شیعه بودن را یک شعار و احساس میدانند و بس!
نمیدانم چرا ما این قدر از شیعیان واقعی، فاصله گرفتهایم؟ چرا فقط به احساس و شعار اهمّیّت میدهیم و کمتر به شعور و آگاهی فکر میکنیم؟ چرا ما این چنین شدهایم؟ چرا؟
علی(علیه السلام) لبخندی میزند و با صدایی ضعیف چنین میگوید:
روز نهم ماه « صَفَر » ، سال یازدهم هجری بود و پیامبر ، بلال را به دنبال من فرستاد. من به خانه پیامبر رفتم، پیامبر در بستر بیماری بود، سلام کردم و جواب شنیدم. پیامبر رو به من کرد و گفت: علی(علیه السلام) جان! به مسجد برو و مردم را جمع کن. وقتی همه آمدند، بر بالای منبر من برو و به آنان بگو: «پیامبر مرا نزد شما
فرستاده است تا این پیام را برای شما بگویم: هر کس پدرِ خود را به پدری قبول نداشته باشد و اطاعت مولای خود نکند و اجر کسی که برای او زحمت کشیده است را ندهد؛ لعنت خدا و فرشتگان بر او باد».
من به مسجد رفتم و سخن پیامبر را برای مردم بیان کردم، وقتی خواستم از منبر پایین بیایم یکی از جای برخاست و گفت: آیا این پیام تفسیر و شرحی هم دارد ؟
من گفتم نزد رسول خدا میروم و از او سوال میکنم. از منبر پایین آمدم و به خانه پیامبر رفتم و ماجرا را گفتم. پیامبر به من فرمود که بار دیگر به بالای منبر برو و برای مردم چنین بگو که تو پدر این امّت هستی، تو مولای این مردم هستی، تو کسی هستی که برای این مردم زحمت زیادی کشیدهای.
سخن علی(علیه السلام) به پایان میرسد، اکنون دیگر اَصبَغ میداند که پیامبر در روزهای آخر زندگی خود، علی(علیه السلام) را به عنوان پدر و مولای امت اسلامی معرّفی کرده است. به راستی علی(علیه السلام) برای اسلام و مسلمانان چقدر زحمت کشید، اگر فداکاریهای او در جنگ بدر و احد و خندق و خیبر نبود آیا مسلمانان روی آرامش را میدیدند؟ اگر علی(علیه السلام) نبود، کفّار همه مسلمانان را قتل عام میکردند، امّا افسوس که این امّت، قدر زحمات علی(علیه السلام) را ندانستند...(1)
1) 70. عن الأصبغ بن نباتة قال: لمّا ضرب ابن ملجم لعنه اللّه أمیر المؤنین علی بن أبی طالب علیهالسلام، عدونا نفرٌ من أصحابنا أنا والحارث وسوید بن غفلة وجماعة معنا، فقعدنا علی الباب، فسمعنا البکاء فبکینا، فخرج إلینا الحسن بن علی علیهالسلام فقال: یقول لکم أمیر المؤنین علیهالسلام: انصرفوا إلی منازلکم. فانصرف القوم غیری، فاشتدّ البکاء من منزله فبکیت، وخرج الحسن علیهالسلام وقال: ألم أقل لکم: انصرفوا؟ فقلت: لا واللّه یا بن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله لا یتابعنی نفسی ولا یحملنی رجلی أنصرف حتّی أری أمیر المؤنین علیه السلام. قال: فبکیت، ودخل، فلم یلبث أن خرج فقال لی: ادخل، فدخلتُ علی أمیر المؤنین علیهالسلام فإذا هو مستند معصوب الرأس بعمامة صفراء، قد نزف واصفرّ وجهه، ما أدری وجهه أصفر أو العمامة، فأکببت علیه فقبّلته وبکیت، فقال لی: لا تبکِ یا أصبغ، فإنّها واللّه الجنّة، فقلت له: جُعلتُ فداک، إنّی أعلم واللّه أنّک تصیر إلی الجنّة، وإنّما أبکی لفقدانی إیّاک یا أمیر المؤنین، جُعلتُ فداک حدّثنی بحدیثٍ سمعته من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فإنّی أراک لا أسمع منک حدیثاً بعد یومی هذا أبداً، قال: نعم یا أصبغ، دعانی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یوماً فقال لی: یا علی، انطلق حتّی تأتی مسجدی ثمّ تصعد منبری، ثمّ تدعو الناس إلیک فتحمد اللّه تعالی وتثنی علیه وتصلّی علیَّ صلاةً کثیرةً، ثمّ تقول: أیّها الناس، إنّی رسول رسول اللّه إلیکم، وهو یقول لکم: إنّ لعنة اللّه ولعنة ملائکته المقرّبین وأنبیائه المرسلین ولعنتی علی مَن انتمی إلی غیر أبیه، أو ادّعی إلی غیر موالیه، أو ظلم أجیراً أجره. فأتیتُ مسجده صلیاللهعلیهوآله وصعدتُ منبره، فلمّا رأتنی قریش ومن کان فی المسجد أقبلوا نحوی، فحمدتُ اللّه وأثنیتُ علیه وصلّیتُ علی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله صلاةً کثیرةً، ثمّ قلت: أیّها الناس، إنّی رسول رسول اللّه إلیکم، وهو یقول لکم: ألا إنّ لعنة اللّه ولعنة ملائکته المقرّبین وأنبیائه المرسلین ولعنتی إلی مَن انتمی إلی غیر أبیه، أو ادّعی إلی غیر موالیه، أو ظلم أجیراً أجره. قال: فلم یتکلّم أحدٌ من القوم إلاّ عمر بن الخطّاب، فإنّه قال: قد أبلغتَ یا أبا الحسن، ولکنّک جئتَ بکلامٍ غیر مُفسّر، فقلتُ: أبلغُ ذلک رسول اللّه. فرجعتُ إلی النبی صلیاللهعلیهوآله فأخبرته الخبر، فقال: ارجع إلی مسجدی حتّی تصعد منبری، فاحمد اللّه واثن، علیه وصلِّ علیَّ ثمّ قل: أیّها الناس، ما کنّا لنجیئکم بشیءٍ إلاّ وعندنا تأویله وتفسیره، ألا وإنّی أنا أبوکم، ألا وإنّی أنا مولاکم، ألا وإنّی أنا أجیرکم: أمالی المفید ص 352، أمالی الطوسی ص 124، بحار الأنوار ج 42 ص 205، جامع أحادیث الشیعة ج 19 ص 19، بشارة المصطفی ص 400، غایة المرام ج 5 ص 302.
برخیز! مولای من! امشب، شبِ جمعه است، شب بیست و یکم رمضان و شب قدر.(1)
مسجد کوفه و محراب آن منتظر توست، نخلستانها دیشب صدای غربت تو را نشنیدهاند، چاه هم، منتظر شنیدن بغضهای نشکفته توست.
برخیز!
یتیمان کوفه گرسنهاند، آنها چشم انتظار تو هستند، مگر تو پدر آنها نبودی؟ مگر تو با آنان بازی نمیکردی و آنان را روی شانه خود نمینشاندی؟ برخیز!
میدانم که دلتنگ دیدار فاطمه(علیها السلام) هستی، می دانم؛ امّا زود است که از سرِ ما سایه برگیری و پرواز کنی. زود است که بشریّت را برای همیشه در حسرت عدالت باقی گذاری. تو شیفته خانه دوست شدهای ولی هنوز بشر در ابتدای راه معرفت، سرگردان است.
میدانم که به فکر رهایی از دنیای نامردمیها هستی، امّا رفتن تو برای دنیا، یتیمی را به ارمغان میآورد.
1) 71. قُبض صلوات اللّه علیه قتیلاً فی مسجد الکوفة وقت التنویر لیلة الجمعة، لتسع عشرة لیلة مضین من شهر رمضان...: بحار الأنوار ج 42 ص 199، أعیان الشیعة ج 1 ص 530.
امشب تو در بستر آرمیدهای و همه زراندوزان هم آسودهاند، آنها میتوانند به راحتی سکّه بر روی سکّه بگذارند، چرا که دیگر تو توان نداری بر سر آنان فریاد عدالت بزنی!
چشم باز کن و اشک بشریّت را ببین که چگونه برای تو بیقرار شده است!
چرا برنمیخیزی؟ نکند به فکر رفتن هستی؟ به خدا با رفتن تو، دیگر عدالت، افسانه خواهد شد.
ای تنها اسطوره عدالت، برخیز!
برخیز و یک بار فریاد کن! یادت هست که دوست داشتی ما بیدار شویم و ما خواب بودیم؟ نگاه کن! ما اکنون بیدارِ تو شدهایم، پس چرا تو چشم بر هم نهادهای و چنین آسوده خوابیدهای؟ مگر تو غم ما را نداشتی؟ نکند میخواهی تنهایمان بگذاری و بروی؟
کودکان یتیم را ببین که برایت کاسههای شیر آوردهاند، امید آنان را ناامید نکن! دلشان را نشکن! دل شکستن هنر نمیباشد...
بگو که چشم از تاریکیهای این دنیا فرو بستهای و به وسعت بیانتها میاندیشی.
مولایِ خوب ما!
چرا جوابم را نمیدهی؟ نکند با من قهر کردهای؟
نه، تو هرگز با شیعه خود قهر نمیکنی. تو دیگر نمیتوانی جواب بدهی، برای همین است چنین خاموش شدهای. میدانم که توانِ سخن گفتن نداری، امّا صدایم را که میشنوی، فقط ما را ببخش!
شب از نیمه گذشته است، حسن، حسین، زینب، اُمکُلثُوم(علیه السلام) و... همه گرد بستر علی(علیه السلام) نشستهاند و اشک میریزند، چندین ساعت است که پدر بیهوش است. آیا بار دیگر او سخن خواهد گفت؟
ناگهان علی(علیه السلام) چشم خود را باز میکند، عزیزانش را کنار خود میبیند، به آرامی میگوید:
-- حسن جانم! قلم و کاغذی بیاور!
-- قلم و کاغذ برای چه؟
-- میخواهم وصیّت کنم و تو بنویسی.
-- به چشم! پدر جان!
همه میفهمند که دیگر پدر آماده پرواز است، آرام آرام گریه میکنند.
سوالی در ذهن من میآید: علی(علیه السلام) میتواند وصیّت خود را بگوید، همه گوش میکنند، چرا او میخواهد وصیّت او نوشته بشود؟
فهمیدم، او میخواهد این وصیّت باقی بماند، او نمیخواهد فقط برای فرزندان امروز خود وصیّت بکند، او میخواهد به شیعیان خود در طول تاریخ وصیّت بکند. باید تاریخ بداند علی(علیه السلام) در این لحظات از شیعیانش چه انتظاری دارد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-انِ الرَّحِیمِ
این وصیّت من به حسن(علیه السلام) و همه فرزندانم و همه آیندگان است: من شما را به تقوا و دوری از گناه توصیه میکنم. از شما میخواهم که همواره با هم متّحد باشید و به اقوام و فامیل خود مهربانی کنید.
یتیمان را از یاد نبرید، مبادا از رسیدگی به آنها غفلت کنید.
قرآن را فراموش نکنید، مبادا غیر مسلمانان در عمل به آن بر شما سبقت بگیرند.
حقوق همسایگان خود را ضایع نکنید. حجّ خانه خدا را به جا آورید.
نماز را فراموش نکنید که نماز ستون دین شماست. زکات را از یاد نبرید که زکات غضب خدا را خاموش میکند.
روزه ماه رمضان را فراموش نکنید که روزه، شما را از آتش جهنّم نجات میدهد.
فقیران و نیازمندان را از یاد نبرید، در راه خدا جهاد کنید...مبادا به همسران خود ظلم کنید...
نماز! نماز! نماز را به پا دارید. امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نکنید...(1)
بار دیگر علی(علیه السلام) بیهوش میشود، زهر در بدن او اثر کرده است، چقدر روزهای آخر عمر علی(علیه السلام) شبیه روزهای آخر عمر پیامبر است. آری! آن روزها پیامبر که به وسیله یک زن یهودی مسموم شده بود در بستر بیماری افتاده بود. گاه پیامبر ساعتها بیهوش میشد، بعد چشم خود را باز میکرد و علی و فاطمه(علیه السلام) را در کنار خود میدید.
اکنون، ساعتی میگذرد، عرقی بر پیشانی علی(علیه السلام) مینشیند، علی(علیه السلام) به هوش میآید و با دست عرق پیشانی خود را پاک میکند و میگوید: حسن جان! از جدّت پیامبر شنیدم که فرمود: وقتی مرگ مؤن نزدیک میشود پیشانی او عرق میکند و بعد از آن، او آرامش زیبایی را تجربه میکند.
1) 72. بسم اللّه الرحمن الرحیم، هذا ما أوصی به علیّ بن أبی طالب، أوصی أنّه یشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، وأنّ محمّداً عبده ورسوله، أرسله بالهدی ودین الحقّ لیظهره علی الدین کلّه ولو کره المشرکون، صلّی اللّه علیه وآله، ثمّ إنّ صلاتی ونسکی ومحیای ومماتی للّه ربّ العالمین، لا شریک له وبذلک أُمرت وأنا من المسلمین، ثمّ إنّی أُوصیکَ یا حسن وجمیع أهل بیتی ووُلْدی ومن بلغه کتابی بتقوی اللّه ربّکم، ولا تموتنّ إلاّ وأنتم مسلمون، واعتصموا بحبل اللّه جمیعاً ولا تفرّقوا، فإنّی سمعتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: صلاح ذات البین أفضل من عامّة الصلاة والصیام، وإنّ المُبیرة الحالقة للدین فساد ذات البین، ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم، انظروا ذوی أرحامکم فصلوهم یهوّن اللّه علیکم الحساب. اللّه اللّه فی الأیتام، فلا تُغبّوا أفواههم، ولا یضیعوا بحضرتکم، فقد سمعتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: من عالَ یتیماً حتّی یستغنی أوجب اللّه عزّ وجلّ له بذلک الجنّة، کما أوجب اللّه لآکل مال الیتیم النار. اللّه اللّه فی القرآن، فلا یسبقکم إلی العمل به أحد غیرکم. اللّه اللّه فی جیرانکم، فإنّ النبی صلیاللهعلیهوآله أوصی بهم، وما زال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یوصی بهم حتّی ظننا أنّه سیورثهم. اللّه اللّه فی بیت ربّکم، فلا یخلو منکم ما بقیتم، فإنّه إن تُرک لم تُناظروا، وأدنی ما یرجع به من أمّه أن یغفر له ما سلف. اللّه اللّه فی الصلاة، فإنّها خیر العمل، وإنّها عمود دینکم. اللّه اللّه فی الزکاة، فإنّها تُطفئ غضب ربّکم. اللّه اللّه فی شهر رمضان، فإن صیامه جُنّة من النار. اللّه اللّه فی الفقراء والمساکین، فشارکوهم فی معائشکم...: کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 190، تحف العقول ص 198، تهذیب الأحکام ج 9 ص 177، کتاب سلیم بن قیس ص 446، شرح الأخبار ج 2 ص 448، بحار الأنوار ج 42 ص 249، نظم درر السمطین ص 146، الدرّ النظیم ص 380؛ شهدتُ وصیّة علیّ بن أبی طالب علیهالسلام حین أوصی إلی ابنه الحسن علیهالسلام، وأشهدَ علی وصیّته الحسین علیهالسلام ومحمّداً وجمیع وُلْده وجمیع رؤاء أهل بیته وشیعته علیهم السلام، ثمّ دفع إلیه الکتاب والسلاح... ثمّ قال: اکتب: بسم اللّه الرحمن الرحیم، هذا ما أوصی به علیّ بن أبی طالب علیهالسلام...: بحار الأنوار ج 42 ص 250.
اکنون علی(علیه السلام) میخواهد با فرزندان خود خداحافظی کند: عزیزانم! شما را به خدا میسپارم. حسنم! حسینم! شما از من هستید و من از شما هستم. من به زودی از میان شما میروم و به دیدار پیامبر میشتابم.(1)
علی(علیه السلام) از همه میخواهد تا بعد از او از حسن(علیه السلام) اطاعت کنند، حسن(علیه السلام)، امام دوّم است و بر همه ولایت دارد. او دستور میدهد تا کتاب و شمشیر ذوالفقار را نزد او بیاورند، اینها نشانههای امامت هستند. آن کتابی است که فقط باید به دست امام باشد، در آن کتاب، سخنان پیامبر است که به دست علی(علیه السلام) نوشته شده است.
اکنون علی(علیه السلام) از حسن(علیه السلام) میخواهد تا کتاب و شمشیر را تحویل بگیرد. بعد چنین میگوید: «حسن جان! پیامبر این دو چیز را به من سپرد و از من خواست تا هنگام مرگ آنها را به تو تحویل بدهم، تو هم باید در آخرین لحظه زندگیت آنها را به برادرت حسین بدهی».
بعد رو به حسین(علیه السلام) میکند و میگوید: «حسین جانم! پیامبر دستور داده است که قبل از شهادتت، کتاب و شمشیر را به امام بعد از خود بدهی».(2)
حسن جان! وقتی من از دنیا رفتم، مرا غسل بده و با کفنی که پیامبر به من داده است، مرا کفن نما که آن کفن را جبرئیل از بهشت برای ما آورده است.
حسن جان! بدن مرا شب تشییع کن!
وقتی مرا در تابوت نهادید، به کناری بروید، باید فرشتگان بیایند و جلو تابوت مرا بگیرند. هر وقت دیدید که جلو تابوت من بلند شد، شما هم عقب تابوت را بگیرید و همراه فرشتگان بروید.
1) 73. جعل جبینه یرشح عرقاً وهو یمسحه بیده، قلت: یا أبت، أراک تمسح جبینک! فقال: یا بُنی، إنّی سمعتُ جدّک رسول اللّه یقول: إنّ المؤن إذا نزل به الموت ودنت وفاته عرق جبینه وصار کاللؤؤالرطب، وسکن أنینه. ثمّ قال: یا أبا عبد اللّه، ویا عون، ثمّ نادی أولاده کلّهم بأسمائهم صغیراً وکبیراً واحداً بعد واحد، وجعل یودّعهم ویقول: اللّه خلیفتی علیکم، أستودعکم اللّه. وهم یبکون: بحار الأنوار ج 42 ص 291.
2) 74. شهدت وصیّة علی بن أبی طالب علیهالسلام حین أوصی إلی ابنه الحسن علیهالسلام، وأشهد علی وصیّته الحسین علیهالسلام ومحمّداً وجمیع ولده وجمیع رؤاء أهل بیته وشیعته علیهم السلام، ثمّ دفع إلیه الکتاب والسلاح، ثمّ قال علیهالسلام: یا بُنی، أمرنی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله أن أوصی إلیک وأن أدفع إلیک کتبی وسلاحی، کما أوصی إلیَّ رسولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله ودفع إلیَّ کتبه وسلاحه، وأمرنی أن آمرک إذا حضرک الموت أن تدفعه إلی أخیک الحسین علیهالسلام. ثمّ أقبل علی ابنه الحسین علیهالسلام فقال: وأمرک رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله أن تدفعه إلی ابنک علیّ بن الحسین...: الکافی ج 1 ص 297، دعائم الإسلام ج 2 ص 348، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 189، تهذیب الأحکام ج 9 ص 176 بحار الأنوار ج 42 ص 250.
آنها از شهر کوفه خارج خواهند شد و به سمت بیابان خواهند رفت، هر جا که نسیم ملایمی وزید، بدانید که شما وارد «طور سینا» شدهاید، همان جایی که خدا با پیامبرش موسی(علیه السلام) سخن گفت. بعد از آن صخرهای که نورانی است خواهید دید، فرشتگان تابوت مرا کنار آن صخره به زمین خواهند نهاد.
آنوقت شما زمین را بکنید، ناگهان قبری آماده خواهید یافت. آن قبری است که نوح(علیه السلام) برای من آماده کرده است. سپس بر بدن من نماز بگزارید و بدن مرا به خاک بسپارید و قبر مرا مخفی کنید. هیچ کس نباید از محلّ قبر من آگاه شود.(1)
فرزندم!
وقتی من از دنیا بروم، از دست این مردم سختیهای زیادی به شما خواهد رسید، از شما میخواهم که در همه آن سختیها صبر داشته باشید.(2)
حسین جان! روزی میآید که تو مظلومانه به دست این مردم شهید خواهی شد...(3)
سخن علی(علیه السلام) به اینجا که میرسد، بار دیگر از هوش میرود. لحظاتی میگذرد، او چشم باز میکند و میگوید: اینها رسول خدا و عموی من حمزه و برادرم، جعفر هستند که مرا به سوی خود میخوانند. آنها میگویند: «ای علی! زود به سوی ما بیا که ما مشتاق تو هستیم».
صدای گریه همه بلند میشود، علی(علیه السلام) نگاهی به همه فرزندان خود میکند: حسن، حسین، زینب، اُمکُلثوم، عبّاس... خداحافظ! من رفتم!
خداحافظ!
سلام! سلام!
1) 75. قبر حضرت امیرمومنان تا مدّتها مخفی بود، تا اینکه امام صادق آن قبر را مشخص نمودند وآن زمانی بود که حکومت بنی اُمیّه سرنگون شده بود. مراجعه کنید بحار الأنوار ج 42 ص 200، 224.
2) 76. لمّا أُصیب أمیر المؤنین علیهالسلام قال للحسن والحسین علیهماالسلام: غسّلانی وکفّنانی وحنّطانی واحملانی علی سریری، واحملا مُؤّره تُکفیان مُقدّمه...: تهذیب الأحکام ج 6 ص 106، مستدرک الوسائل ج 2 ص 317، الغارات ج 2 ص 845، المزار للمفید ص 223، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 172، فرحة الغری ص 59، بحار الأنوار ج 42 ص 213، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 401؛ یا بُنی إنّی میّتٌ من لیلتی هذه، فإذا أنا متُّ فاغسلنی وکفّنّی وحنّطنی بحنوط جدّک، وضعنی علی سریری، ولا یقربنّ أحدٌ منکم مُقدّم السریر، فإنّکم تُکفَونه، فإذا حُمل المُقدّم فاحملوا المؤّر، ولیَتبع المُؤّرُ المُقدّمَ... ثمّ احفر لی قبراً فی موضعه إلی منتهی کذا وکذا، ثمّ شقّ لحداً، فإنّک تقع علی ساجَةٍ منقورةٍ ادّخرها لی أبی نوح...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 332، الغارات ج 2 ص 846، فرحة الغری ص 62، بحار الأنوار ج 42 ص 215، جامع أحادیث الشیعة 3 ص 403؛ یا ابنَیَّ، إذا أنا متُّ فغسّلانی ثمّ نشّفانی بالبُردة التی نشّفتم بها رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وفاطمة علیهاالسلام، ثمّ حنّطانی وسجّیانی علی سریری، ثمّ انظرا حتّی إذا ارتفع لکما مُقدّم السریر فاحملا مؤّره. قال: فخرجت أُشیّع جنازة أبی، حتّی إذا کنّا بظهر الغَریّ رَکَن المُقدّم فوضعنا المُؤّر، ثمّ برز الحسن علیهالسلام بالبُردة التی نُشِّف بها رسولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله وفاطمة وأمیر المؤنین، ثمّ أخذ المِعوَل فضرب ضربةً فانشقّ القبر عن ضریحٍ، فإذا هو بساجَةٍ مکتوبٍ علیها سطران بالسُّریانیة: بسم اللّه الرحمن الرحیم، هذا قبرٌ قبره نوحُ النبی لعلیّ وصیّ محمّد قبل الطوفان بسبعمئة عام: الغارات ج 2 ص 846، فرحة الغری ص 64، بحار الأنوار ج 42 ص 216؛ إذا أنا متُّ فاحملانی علی سریرٍ ثمّ أخرجانی واحملا مُؤّر السریر، فإنّکما تُکفیان مُقدّمه، ثمّ ائتیا بی الغریین، فإنّکما ستریان صخرة بیضاء، فاحتفرا فیها، فإنّکما ستجدان فیها ساجَة، فادفنانی فیها. قال: فلمّا مات أخرجناه وجعلنا نحمل مُؤّر السریر ونکفی مُقدّمه، وجعلنا نسمع دویاً وحفیفاً، حتّی أتینا الغریین، فإذا صخرة بیضاء تلمع نوراً، فاحتفرنا فإذا ساجَة مکتوب علیها: ما ادّخر نوح علیهالسلام لعلیّ بن أبی طالب علیهالسلام، فدفنّاه فیها، وانصرفنا ونحن مسرورون بإکرام اللّه تعالی لأمیر المؤنین علیهالسلام: روضة الواعظین ص 136، الغارات ج 2 ص 847، الإرشاد ج 1 ص 24، فرحه الغری ص 66، مدینة المعاجز ج 3 ص 49، بحار الأنوار ج 42 ص 217، أعلام الوری ج 1 ص 394؛ فأنزل اللّه عزّ وجلّ حنوطاً من عنده مع حنوط أخیه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وأخبره أنّ الملائکة تنشر له قبره، فلمّا قُبض علیهالسلام کان فیما أوصی به ابنَیه الحسن والحسین علیهماالسلام إذ قال لهما: إذا متُّ فغسّلانی وحنّطانی واحملانی باللیلة سرّاً، واحملا یا ابنَیّ مؤّر السریر واتّبعا مُقدّمه، فإذا وُضِع فضعا، وادفنانی فی القبر الذی یوضع السریر علیه، وادفنانی مع من یعینکما علی دفنی فی اللیل، وسویّا: فرحة الغری ص 78، بحار الأنوار ج 42 ص 219، جامع أحادیث الشیعة ج 12ص 322؛ کان فی وصیّة أمیر المؤنین صلوات اللّه علیه: أن أخرجونی إلی الظَّهر، فإذا تصوّبَت أقدامُکم فاستقبلتکم ریح فادفنونی، وهو أوّل طُور سیناء. ففعلوا ذلک: تهذیب الأحکام ج 6 ص 34، وسائل الشیعة ج 14 ص 377، فرحة الغری ص 79، بحار الأنوار ج 42 ص 220، التفسیر الصافی ج 3 ص 397، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 543؛ إذا متُّ فاحملانی إلی الغَری من نجف الکوفة، واحملا آخر سریری، فالملائکة یحملون أوّله. وأمرهما أن یدفناه هناک ویعفیا قبره؛ لما یعلمه من دولة بنی أُمیّة بعده. وقال: ستریان صخرةً بیضاء تلمع نوراً، فاحتفرا، فوجدا ساجَةً مکتوباً علیها: ممّا ادّخرها نوح لعلیّ بن أبی طالب علیهالسلام، فدفَنَاه فیه وعفیا أثره: روضة الواعظین ص 136، الإرشاد ج 1 ص 24، الخرائج والجرائح ج 1 ص 234، فرحة الغری ص 66، بحار الأنوار ج 42 ص 224، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 404، أعلام الوری ج 1 ص 393؛ یا أبا محمّد، أوصیک - ویا أبا عبد اللّه - خیراً، فأنتما منّی وأنا منکما. ثمّ التفت إلی أولاده الذین من غیر فاطمة علیهاالسلام، وأوصاهم أن لا یخالفوا أولاد فاطمة، یعنی الحسن والحسین علیهماالسلام. ثمّ قال: أحسن اللّه لکم العزاء، ألا وإنّی منصرفٌ عنکم، وراحلٌ فی لیلتی هذه، ولاحقٌ بحبیبی محمّد صلیاللهعلیهوآله کما وعدنی، فإذا أنا متُّ یا أبا محمّد فغسّلنی وکفّنی وحنّطنی ببقیّة حنوط جدّک رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فإنّه من کافور الجنّة...: بحار الأنوار ج 42 ص 291.
3) 77. ثمّ قال: یا أبا عبد اللّه، أنت شهید هذه الأُمّة، فعلیک بتقوی اللّه والصبر علی بلائه: بحار الأنوار ج 42 ص 292.
سلام بر شما! ای فرشتگان خوب خدا!
(لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلُونَ).(1)
او این آیه قرآن را میخوانَد: «آری! برای این بهشت جاودان، باید عملکنندگان تلاش و کوشش نمایند».
اکنون رو به قبله میکند و چشم خود را میبندد و میگوید: «أشهَدُ أنْ لا الهَ إلاّاللّه. أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ»، و روح بلند او به آسمان پر میکشد، علی(علیه السلام) برای همیشه ساکت میشود، سکوت علی(علیه السلام)، آغازِ گمشدن عدالت است، عدالتی که بشریّت همیشه به دنبالش خواهد بود.
اکنون ندایی به گوش میرسد. گویا فرشتهای است که خبر میدهد: «ای مسلمانان! پیامبر سالها پیش از میان شما رفت، اکنون نیز، پدرِ خود را از دست دادید...».(2)
پایان
1) 78. سوره صافات، آیه 61.
2) 79. ثمّ أُغمی علیه ساعة، وأفاق وقال: هذا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وعمّی حمزة وأخی جعفر وأصحاب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وکلّهم یقولون: عجّل قدومک علینا، فإنّا إلیک مشتاقون. ثمّ أدار عینیه فی أهل بیته کلّهم وقال: أستودعکم اللّه جمیعاً، سدّدکم اللّه جمیعاً، حفظکم اللّه جمیعاً، خلیفتی علیکم اللّه وکفی باللّه خلیفة. ثمّ قال: وعلیکم السلام یا رسل ربّی، ثمّ قال: «لِمِثْلِ هَ-ذَا فَلْیَعْمَلِ الْعَ-مِلُونَ» «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوا وَّ الَّذِینَ هُم مُّحْسِنُونَ». وعرق جبینه وهو یذکر اللّه کثیراً، وما زال یذکر اللّه کثیراً ویتشهّد الشهادتین، ثمّ استقبل القبلة وغمض عینیه ومدّ رجلیه ویدیه وقال: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له وأشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله. ثمّ قضی نحبه علیهالسلام، وکانت وفاته فی لیلة إحدی وعشرین من شهر رمضان، وکانت لیلة الجمعة سنة أربعین من الهجرة: بحار الأنوار ج 42 ص 292؛ ثمّ هَتَفَت آخَرُ: مات رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ومات أبوکم: بحار الأنوار ج 42 ص 309.
(1) شماره 9 6 5 4 3000 سامانه پیامکوتاه و سایت www.M12.ir راههای ارتباط شما با نویسنده میباشد.
(2) کان رجل یقال له حبیب بن المنتجب والیاً علی بعض أطراف الیمن، فأقرّه علیٌّ علیهالسلام علی عمله، وکتب إلیه کتاباً یقول فیه: بسم اللّه الرحمن الرحیم، من عبد اللّه أمیر المؤنین علیّ بن أبی طالب إلی حبیب بن المنتجب، سلام علیک، أمّا بعد، فإنّی أحمد اللّه الذی لا إله إلاّ هو، وأُصلّی علی محمّدٍ عبده ورسوله، وبعد، فإنّی ولّیتک ما کنتَ علیه لمن کان من قبل، فأمسک علی عملک، وإنّی أوصیک بالعدل فی رعیتک، والإحسان إلی أهل مملکتک، واعلم أنّ مَن وَلیَ علی رقاب عشرة من المسلمین ولم یعدل بینهم، حشره اللّه یوم القیامة ویداه مغلولتان إلی عنقه، لا یفکّها إلاّ عدله فی دار الدنیا، فإذا ورد علیک کتابی هذا فاقرأه علی مَن قِبَلِکَ من أهل الیمن، وخذ لی البیعة علی مَن حضرک مِن المسلمین، فإذا بایع القوم مثل بیعة الرضوان فامکث فی عملک، وأنفذ إلیَّ منهم عشرة یکونون من عقلائهم وفصحائهم وثقاتهم، ممّن یکون أشدّهم عوناً من أهل الفهم والشجاعة، عارفین باللّه، عالمین بأدیانهم، وما لهم وما علیهم، وأُجودهم رأیاً، وعلیک وعلیهم السلام.
وطوی الکتاب وختمه وأرسله مع أعرابی، فلمّا وصل إلیه قبّله ووضعه علی عینیه ورأسه، فلمّا قرأه صعد المنبر فحمد اللّه وأثنی علیه، وصلّی علی محمّدٍ وآله، ثمّ قال: أیّها الناس، اعلموا أنّ عثمان قد قضی نحبه، وقد بایع الناس من بعده العبد الصالح والإمام الناصح، أخا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وخلیفته، وهو أحقّ بالخلافة، وهو أخو رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وابن عمّه، وکاشف الکرب عن وجهه، وزوج ابنته ووصیّه، وأبو سبطیه أمیر المؤنین علی بن أبی طالب علیهالسلام، فما تقولون فی بیعته والدخول فی طاعته؟ قال: فضجّ الناس بالبکاء والنحیب، وقالوا: سمعاً وطاعةً وحبّاً وکرامةً للّه ولرسوله ولأخی رسوله. فأخذ له البیعة علیهم عامّة، فلمّا بایعوا قال لهم: أُرید منکم عشرة من رؤائکم وشجعانکم أنفذهم إلیه کما أمرنی به، فقالوا: سمعاً وطاعةً. فاختار منهم مئة، ثمّ من المئة سبعین، ثمّ من السبعین ثلاثین، ثمّ من الثلاثین عشرة، فیهم عبد الرحمن بن ملجم المرادی لعنه اللّه، وخرجوا من ساعتهم: بحار الأنوار ج 42 ص 260.
(3) جمع أمیر المؤنین علیهالسلام الناس للبیعة، فجاء عبد الرحمن بن ملجم المرادی لعنه اللّه، فردّه مرّتین أو ثلاثاً، ثمّ بایعه: روضة الواعظین ص 132، الإرشاد ج 1 ص 11، بحار الأنوار ج 42 ص 192.
(4) فلمّا أتوه علیهالسلام سلّموا علیه وهنّؤه بالخلافة، فردّ علیهم السلام ورحّب بهم، فتقدّم ابن ملجم وقام بین یدیه وقال: السلام علیک أیّها الإمام العادل والبدر التمام، واللیث الهُمام، والبطل الضرغام، والفارس القمقام، ومَن فضّله اللّه علی سائر الأنام، صلّی اللّه علیکَ وعلی آلک الکرام، أشهد أنّک أمیر المؤنین صدقاً وحقّاً، وأنّک وصیّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله والخلیفة من بعده، ووارث علمه، لعن اللّه من جحد حقّک ومقامک، أصبحتَ أمیرها وعمیدها، لقد اشتهر بین البریة عدلک، وهطلت شآبیب فضلک وسحائب رحمتک ورأفتک علیهم، ولقد أنهضنا الأمیر إلیک، فسررنا بالقدوم علیک، فبورکت بهذه الطلعة المرضیة، وهُنّئت بالخلافة فی الرعیة. ففتح أمیر المؤنین علیهالسلام عینیه فی وجهه، ونظر إلی الوفد فقرّبهم وأدناهم، فلمّا جلسوا دفعوا إلیه الکتاب، ففضّه وقرأه، وسرّ بما فیه، فأمر لکلّ واحدٍ منهم بحلّة یمانیة ورداء عدنیة وفرس عربیة، وأمر أن یُفتقدوا ویُکرموا. فلمّا نهضوا قام ابن ملجم ووقف بین یدیه وأنشد:
أنت المهیمن والمهذّب ذو الندی وابن الضراغم فی الطراز الأوّلاللّه خصّک یا وصیّ محمّدٍ وحباک فضلاً فی الکتاب المنزلوحباک بالزهراء بنت محمّد حوریة بنت النبی المرسل
ثمّ قال: یا أمیر المؤنین، ارمِ بنا حیث شئت لتری منّا ما یسرک، فواللّه ما فینا إلاّ کلّ بطلٍ أهیس، وحازمٍ أکیس، وشجاعٍ أشوس، ورثنا ذلک عن الآباء والأجداد، وکذلک نورثه صالح الأولاد. قال: فاستحسن أمیر المؤنین علیهالسلامکلامه من بین الوفد، فقال له: ما اسمک یا غلام؟ قال: اسمی عبد الرحمن، قال: ابن من؟ قال: ابن ملجم المرادی، قال له: أمرادی أنت؟ قال: نعم یا أمیر المؤنین، فقال علیهالسلام: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم.
قال: وجعل أمیر المؤنین علیهالسلام یکرّر النظر إلیه ویضرب إحدی یدیه علی الأُخری ویسترجع، ثمّ قال له: ویحک! أمرادی أنت؟ قال: نعم، فعندها تمثّل علیهالسلام یقول:
أنا أنصحک منّی بالوداد مکاشفةً وأنت من الأعادیأُرید حیاته ویرید قتلی عذیرک من خلیلک من مرادِ
قال الأصبغ بن نباتة: لمّا دخل الوفد إلی أمیر المؤنین علیهالسلام بایعوه وبایعه ابن ملجم، فلمّا أدبر عنه دعاه أمیر المؤنین علیهالسلام ثانیاً، فتوثّق منه بالعهودالمواثیق أن لا یغدر ولا ینکث، ففعل، ثمّ سار عنه، ثمّ استدعاه ثالثاً، ثمّ توثّق منه، فقال ابن ملجم: یا أمیر المؤنین! ما رأیتک فعلتَ هذا بأحدٍ غیری، فقال: امضِ لشأنک، فما أراک تفی بما بایعت علیه، فقال له ابن ملجم: کأنّک تکره وفودی علیک لما سمعته من اسمی؟ وإنّی واللّه لأُحبّ الإقامة معک والجهاد بین یدیک، وأنّ قلبی محبّ لک، وإنّی واللّه أوالی ولیّک وأُعادی عدوّک. قال: فتبسّم علیهالسلام وقال له: باللّه یا أخا مراد، إن سألتک عن شیءٍ تصدقنی فیه؟ قال: إی وعیشک وعیشک یا أمیر المؤنین، فقال له: هل کان لک دایة یهودیة فکانت إذا بکیت تضربک وتلطم جبینک وتقول لک اسکت فإنّک أشقی من عاقر ناقة صالح، وإنّک ستجنی فی کبرک جنایة عظیمة یغضب اللّه بها علیک ویکون مصیرک إلی النار؟ فقال: قد کان ذلک! ولکنّک واللّه یا أمیر المؤنین أحبّ إلیَّ مِن کلّ أحدٍ. فقال أمیر المؤنین علیهالسلام: واللّه ما کَذَبتُ ولا کُذِبتُ، ولقد نطقتُ حقّاً وقلتُ صدقاً، وأنت واللّه قاتلی لا محالة، وستخضب هذه من هذه - وأشار إلی لحیته ورأسه - ولقد قرب وقتک وحان زمانک، فقال ابن ملجم: واللّه یا أمیر المؤنین إنّک أحبّ إلیَّ من کلّ ما طلعت علیه الشمس، ولکن إذا عرفت ذلک منّی فسیّرنی إلی مکانٍ تکون دیارک من دیاری بعیدة، فقال علیهالسلام: کن مع أصحابک حتّی آذن لکم بالرجوع إلی بلادکم.
ثمّ أمرهم بالنزول فی بنی تمیم، فأقاموا ثلاثة أیّام، ثمّ أمرهم بالرجوع إلی الیمن، فلمّا عزموا علی الخروج مرض ابن ملجم مرضاً شدیداً، فذهبوا وترکوه، فلمّا برئ أتی أمیر المؤنین علیهالسلام وکان لا یفارقه لیلاً ولا نهاراً، ویسارع فی قضاء حوائجه، وکان علیهالسلام یکرمه ویدعوه إلی منزله ویقرّبه: بحار الأنوار ج 42 ص 262.
(5) لقیهم عبد اللّه بن خبّاب فی عنقه مصحف، علی حمار، ومعه امرأته وهی حامل، فقالوا له: إنّ هذا الذی فی عنقک لیأمرنا بقتلک، فقال لهم: ما أحیاه القرآن فأحیوه وما أماته فأمیتوه. فوثب رجل منهم علی رطبة سقطت من نخلة فوضعها فی فیه، فصاحوا به، فلفظها تورّعاً. وعرض لرجلٍ منهم خنزیر فضربه فقتله، فقالوا: هذا فساد فی الأرض، وأنکروا قتل الخنزیر، ثمّ قالوا لابن خبّاب: حدّثنا عن أبیک، فقال: إنّی سمعتُ أبی یقول: سمعتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهیقول: «ستکون بعدی فتنة یموت فیها قلب الرجل کما یموت بدنه، یمسی مؤناً ویصبح کافراً، فکن عبد اللّه المقتول، ولا تکن القاتل»، قالوا: فما تقول فی أبی بکر وعمر؟ فأثنی خیراً، قالوا: فما تقول فی علیّ قبل التحکیم، وفی عثمان فی السنین الستّ الأخیرة؟ فأثنی خیراً، قالوا: فما تقول فی علیّ بعد التحکیم والحکومة؟ قال: إنّ علیّاً أعلم باللّه وأشدّ توقّیاً علی دینه، وأنفذ بصیرةً، فقالوا: إنّک لستَ تتّبع الهدی، إنّما تتّبع الرجال علی أسمائهم. ثمّ قرّبوه إلی شاطئ النهر، فأضجعوه فذبحوه: شرح نهج البلاغة ج 2 ص 281، بحار الأنوار ج 33 ص 354، وراجع للاطّلاع علی حال عبد اللّه بن خبّاب إلی: رجال الطوسی ص 74، خلاصة الأقوال ص 191، رجال ابن داود ص 119، نقد الرجال
ج 3 ص 101، طرائف المقال ج 2 ص 96، معجم رجال الحدیث ج 11 ص 190، التاریخ الکبیر للبخاری ج 5 ص 78، تقریب التهذیب ج 1 ص 488.
(6) أقام ابن ملجم بالکوفة إلی أن خرج أمیر المؤنین علیهالسلام إلی غزاة النهروان فخرج ابنملجم معه وقاتل بین یدیه قتالاً شدیداً...: بحار الأنوار ج 42 ص 263.
(7) فلمّا رجع إلی الکوفة وقد فتح اللّه علی یدیه قال ابن ملجم لعنه اللّه: یا أمیر المؤنین، أتأذن لی أن أتقدّمک إلی المصر لأُبشّر أهله بما فتح اللّه علیک من النصر؟ فقال له: ما ترجو بذلک؟ قال: الثواب من اللّه والشکر من الناس، وأُفرح الأولیاء...، فقال له: شأنک. ثمّ أمر له بخلعة سنیة وعمامتین وفرسین وسیفین ورمحین: بحار الأنوار ج 42 ص 263.
(8) فسار ابن ملجم ودخل الکوفة، وجعل یخترق أزقّتها وشوارعها، وهو یبشّر الناس بما فتح اللّه علی أمیر المؤنین علیهالسلام، وقد دخله العجب فی نفسه، فانتهی به الطریق إلی محلّة بنی تمیم، فمرّ علی دارٍ تُعرف بالقبیلة، وهی أعلی دارٍ بها، وکانت لقطام بنت سخینة بن عوف بن تیم اللاّت، وکانت موصوفة بالحُسن والجمال والبهاء والکمال، فلمّا سمعتُ کلامه بعثت إلیه وسألته النزول عندها ساعةً لتسأله عن أهلها، فلمّا قرب من منزلها وأراد النزول عن فرسه خرجت إلیه، ثمّ کشفت له عن وجهها وأظهرت له محاسنها، فلمّا رآها أعجبته وهواها من وقته، فنزل عن فرسه ودخل إلیها، وجلس فی دهلیز الدار وقد أخذت بمجامع قلبه، فبسطت له بساطاً ووضعت له متّکأً، وأمرت خادمها أن تنزع أخفافه، وأمرت له بماءٍ فغسل وجهه ویدیه، وقدّمت إلیه طعاماً، فأکل وشرب، وأقبلت علیه تروّحه من الحرّ، فجعل لا یملّ من النظر إلیها، وهی مع ذلک متبسّمة فی وجهه، سافرة له عن نقابها، بارزة له عن جمیع محاسنها، ما ظهر منه وما بطن! فقال لها: أیّتها الکریمة، لقد فعلتِ الیوم بی ما وجب به بل ببعضه علیَّ مدحک وشکرک دهری کلّه، فهل من حاجة أتشرّف بها وأسعی فی قضائها؟: بحار الأنوار ج 42 ص 263.
(9) قال: فسألته عن الحرب ومن قُتل فیه، فجعل یخبرها ویقول: فلانٌ قتله الحسن، وفلانٌ قتله الحسین، إلی أن بلغ قومها وعشیرتها، وکانت قطام - لعنها اللّه - علی رأی الخوارج، وقد قتل أمیر المؤنین علیهالسلام فی هذا الحرب من قومها جماعةً کثیرة، منهم أبوها وأخوها وعمّها، فلمّا سمعت منه ذلک صرخت باکیة، ثمّ لطمت خدّها وقامت من عنده، ودخلت البیت وهی تندبهم طویلاً، قال: فندم ابن ملجم، فلمّا خرجت إلیه قالت: یعزّ علیَّ فراقهم، مَن لی بعدهم؟ أفلا ناصر ینصرنی ویأخذ لی بثأری ویکشف عن عاری؟ فکنت أهب له نفسی وأمکّنه منها ومن مالی وجمالی؟ فرقّ لها ابن ملجم وقال لها: غضّی صوتک وارفقی بنفسک، فإنّک تُعطَین مرادک. قال: فسکتت من بکائها وطمعت فی قوله، ثمّ أقبلت علیه بکلامها وهی کاشفة عن صدرها ومسبلة شعرها، فلمّا تمکّن هواها من قلبه مال إلیها بکلیته، ثمّ جذبها إلیه... فسبق إلیه الموت فزوّجینی نفسک لآخذ لکِ بثأرکِ، قال: ففرحت بکلامه وقالت: قد خطبنی الأشراف من قومی وسادات عشیرتی، فما أنعمت إلاّ لمن یأخذ لی بثأری، ولمّا سمعتُ عنک أنّک تقاوم الأقران وتقتل الشجعان، فأحببتُ أن تکون لی بعلاً وأکون لک أهلاً، فقال لها: فأنا واللّه کفوٌ کریم، فاقترحی علیَّ ما شئتِ من مالٍ وفعال، فقالت له: إن قدمت علی العطیة والشرط فها أنا بین یدیک فتحکم کیف شئت، فقال لها: وما العطیة والشرط؟ فقالت له: أمّا العطیة فثلاثة آلاف دینار وعبدٍ وقینة، فقال: هذا أنا ملیءٌ به، فما الشرط المذکور؟ قالت: نم علی فراشک حتّی أعود إلیک: بحار الأنوار ج 42 ص 265.
(10) ثمّ إنّها دخلت خدرها فلبست أفخر ثیابها، ولبست قمیصاً رقیقاً یُری صدرها وحلیها، وزادت فی الحلیّ والطیب، وخرجت فی معصفرها، فجعلت تباشره بمحاسنها لیری حسنها وجمالها، وأرخت عشرة ذوائب من شعرها منظومة بالدرّ والجوهر، فلمّا وصلت إلیه أرخت لثامها عن وجهها، ورفعت معصفرها وکشفت عن صدرها وأعکانها، وقالت: إن قدمت علی الشرط المشروط ظفرت بها جمیعها وأنت مسرور مغبوط. قال: فمدّ ابن ملجم عینیه إلیها فحار عقله، وهوی لحینه مغشیاً علیه ساعةً، فلمّا أفاق قال: یا منیة النفس، ما شرطک فاذکریه لی؟ فإنّی سأفعله ولو کان دونه قطع القفار وخوض البحار وقطع الرؤس واختلاس النفوس! قالت له الملعونة: شرطی علیک أن تقتل علی بن أبی طالب بضربةٍ واحدة بهذا السیف فی مفرق رأسه، یأخذ منه ما یأخذ ویبقی ما یبقی.
فلمّا سمع ابن ملجم کلامها استرجع ورجع إلی عقله وأغاظه وأفلقه، ثمّ صاح بأعلی صوته: ویحکِ ما هذا الذی واجهتنی به؟ بئس ما حدّثتک به نفسک من المحال. ثمّ طأطأ رأسه یسیل عرقاً وهو متفکًر فی أمره، ثمّ رفع رأسه إلیها وقال لها: ویلکِ! مَن یقدر علی قتل أمیر المؤنین علی بن أبی طالب؟ المجاب الدعاء، المنصور من السماء، والأرض ترجف من هیبته، والملائکة تسرع إلی خدمته، یا ویلکِ! ومَن یقدر علی قتل علی بن أبی طالب وهو مؤّد من السماء؟ والملائکة تحوطه بکرةً وعشیة، ولقد کان فی أیّام رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله إذا قاتل یکون جبرئیل عن یمینه ومیکائیل عن یساره وملک الموت بین یدیه، فمن هو هکذا لا طاقة لأحدٍ بقتله، ولا سبیل لمخلوقٍ علی اغتیاله، ومع ذلک إنّه قد أعزّنی وأکرمنی وأحبّنی ورفعنی وآثرنی علی غیری، فلا یکون ذلک جزاؤ منّی أبداً، فإن کان غیره قتلته لک شرّ قتلة ولو کان أفرس أهل زمانه، وأمّا أمیر المؤنین فلا سبیل لی علیه: بحار الأنوار ج 42 ص 265.
(11) فصادف عنده قطامة بنت الأخضر التیمیة، وکان أمیر المؤنین علیهالسلام قتل أباها وأخاها بالنهروان، وکانت من أجمل نساء أهل زمانها، فلمّا رآها ابن ملجم شغف بها واشتدّ إعجابه بها، وسأل فی نکاحها وخطبها، فقالت له: ما الذی تسمّی لی من الصداق؟ فقال لها: احتکمی ما بدا لکِ، فقالت له: أنا محتکمة علیک ثلاثة آلاف درهم ووصیفاً وخادماً وقتل علی بن أبی طالب، فقال لها: لکِ جمیع ما سألتِ، فأمّا قتل علی بن أبی طالب علیهالسلام فأنّی لی بذلک؟ فقالت: تلتمس غرّته، فإن أنت قتلته شفیت نفسی وهنأک العیش معی، وإن أنت قُتِلتَ فما عند اللّه خیر لک من الدنیا: بحار الأنوار ج 42 ص 266.
(12) فصبَرَت عنه حتّی سکن غیظه ودخلت معه فی الملاعبة والملاطفة، وعلمت أنّه قد نسی ذلک القول، ثمّ قالت: یا هذا، ما یمنعک من قتل علی بن أبی طالب وترغب فی هذا المال وتتنعّم بهذا الجمال؟ وما أنت بأعفّ وأزهد من الذین قاتلوه وقتلهم، وکانوا من الصوّامین والقوّامین، فلمّا نظروا إلیه وقد قتل المسلمین ظلماً وعدواناً اعتزلوه وحاربوه، ومع ذلک فإنّه قد قتل المسلمین وحکم بغیر حکم اللّه وخلع نفسه من الخلافة وإمرة المؤنین، فلمّا رأوه قومی علی ذلک اعتزلوه، فقتلهم بغیر حجّة له علیهم. فقال لها ابن ملجم: یا هذه! کفّی عنّی، فقد أفسدتِ علیَّ دینی، وأدخلتِ الشکّ فی قلبی، وما أدری ما أقول لکِ وقد عزمتُ علی رأی... ثمّ قال لها: أجّلینی لیلتی هذه حتّی أنظر فی أمری وآتیکِ غداً بما یقوی علیه عزمی. فلمّا هم بالخروج أقبلت إلیه وضمّته إلی صدرها، وقبّلت ما بین عینیه، وأمرته بالاستعجال فی أمرها، وسایرته إلی باب الدار وهی تشجّعه، وأنشدت له أبیاتاً. فخرج الملعون من عندها وقد سلبت فؤده وأذهبت رقاده ورشاده، فبات لیلته قلقاً متفکّراً، فمرّة یعاتب نفسه ومرّة یفکّر فی دنیاه وآخرته: بحار الأنوار ج 42 ص 267.
(13) فلمّا أصبح سار لیلاً ونهاراً حتّی وصل الیمن، وأقام عندهم شهرین وقلبه علی حرّ الجمر من أجل قطام، ثمّ إنّه أخذ الذی أصابه من المال والمتاع والأثاث والجواهر وخرج...: بحار الأنوار ج 42 ص 268.
(14) فسألهما عن أسمائهما، فقال أحدهما: أنا البرک بن عبد اللّه التمیمی، وهذا عبد اللّه بن عثمان العنبری صهری، وقد نظرنا إلی ما نحن علیه فی مذهبنا، فرأینا أنّ فساد الأرض والأُمّة کلّها من ثلاثة نفر، أبو تراب ومعاویة وعمرو بن العاص، فأمّا أبو تراب فإنّه قتل رجالنا کما رأیت، وافتکرنا أیضاً فی الرجلین معاویة وابن العاص وقد ولیا علینا هذا الظالم الغشوم بشر بن أرطاة، یطرقنا فی کلّ وقتٍ ویأخذ أموالنا، وقد عزمنا علی قتل هؤاء الثلاثة، فإذا قتلناهم توطّأت الأرض، وأقعد الناس لهم إماماً یرضونه. فلمّا سمع ابن ملجم کلامهما صفق بإحدی یدیه علی الأُخری وقال: والذی فلق الحبّة وبرأ النسمة وتردّی بالعظمة، إنّی لثالثکما، وإنّی مرافقکما علی رأیکما، وإنّی أکفیکما أمر علی بن أبی طالب، فنظرا إلیه متعجّبین من کلامه، قال: واللّه ما أقول لکما إلاّ حقّاً. ثمّ ذکر لهما قصّته، فلمّا سمعا کلامه عرفا صحّته وقالا: إنّ قطام من قومنا، وأهلها کانوا من عشیرتنا، فنحن نحمد اللّه علی اتّفاقنا، فهذا لا یتمّ إلاّ بالأیمان المغلّظة، فنرکب الآن مطایانا ونأتی الکعبة ونتعاقد عندها علی الوفاء. فلمّا أصبحوا ورکبوا، حضر عندهم بعض قومهم، فأشاروا علیهم وقالوا: لا تفعلوا ذلک، فما منکم أحد إلاّ ویندم ندامةً عظیمة، فلم یقبلوا وساروا جمیعاً حتّی أتوا البیت وتعاهدوا عنده: بحار الأنوار ج 42 ص 269.
(15) إنّ نفراً من الخوارج اجتمعوا بمکّة، فتذاکروا الأُمراء فعابوهم وعابوا أعمالهم، وذکروا أهل النهروان وترحّموا علیهم، فقال بعضهم لبعض: لو أنّا شرینا أنفسنا للّه فأتینا أئمّة الضلال فطلبنا غرّتهم وأرحنا منهم العباد والبلاد، وثأرنا بإخواننا الشهداء بالنهروان، فتعاهدوا عند انقضاء الحجّ علی ذلک، فقال عبد الرحمن بن ملجم لعنه اللّه: أنا أکفیکم علیّاً، وقال البرک بن عُبید اللّه التمیمی: أنا أکفیکم معاویة، وقال عمرو بن بکر التمیمی، أنا أکفیکم عمرو بن العاص، وتعاقدوا علی ذلک وتوافقوا علی الوفاء، واتّعدوا شهر رمضان فی لیلة تسع عشرة منه، ثمّ تفرّقوا: الإرشاد ج 1 ص 18، بحار الأنوار ج 42 ص 228 وراجع أعلام الوری ج 1 ص 548، روضة الواعظین ص 132، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 113، أعیان الشیعة ج 1 ص 531.
(16) تخاذلتم حتّی شُنّت الغارات علیکم ومُلکت علیکم الأوطان، وهذا أخو غامد قد وردت خیله الأنبار وقد قَتَل حسّان بن حسّان البکری، وأزال خیلکم عن مسالحها، ولقد بلغنی أنّ الرجل منهم کان یدخل علی المرأة المسلمة والأُخری المعاهدة، فینتزع حجلها وقلبها وقلائدها ورعاثها، ما
تمتنع منه إلاّ بالاسترجاع والاسترحام، ثمّ انصرفوا وافرین، ما نال رجلاً منهم کلم ولا أُریق لهم دم! فلو أنّ امرءاً مسلماً مات من بعد هذا أسفاً ما کان به ملوماً، بل کان به عندی جدیراً: نهج البلاغة ج 1 ص 68، الکافی ج 5 ص 5، بحار الأنوار ج 34 ص 64، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 9.
(17) افترقوا عن ستّین ألف قتیلٍ، وقیل: عن سبعین ألفاً، منهم خمسة وأربعون ألفاً من أهل الشام: تاریخ الإسلام ج 3 ص 454.
(18) وقد کنتُ حثثتُ الناس علی لحاقه وأمرتهم بغیاثه قبل الوقعة، ودعوتهم سرّاً وجهراً وعوداً وبدءاً، فمنهم الآتی کارهاً، ومنهم المعتلّ کاذباً، ومنهم القاعد خاذلاً، أسألُ اللّه أن یجعل لی منهم فرجاً عاجلاً، فواللّه لولا طمعی عند لقائی عدوّی فی الشهادة وتوطینی نفسی علی المنیّة، لأحببتُ أن لا أبقی مع هؤاء یوماً واحداً، ولا ألتقی بهم أبداً: نهج البلاغة ج 3 ص 60، الغارات ج 2 ص 764، بحار الأنوار ج 33 ص 565، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 145.
(19) أیّها الناس المجتمعة أبدانهم المختلفة أهواؤم، کلامکم یوهی الصمّ الصلاب، وفعلکم یُطمع فیکم الأعداء، تقولون فی المجالس کیت وکیت، فإذا جاء القتال قلتم حیدی حیاد! ما عزّت دعوة مَن دعاکم، ولا استراح قلب مَن قاساکم، أعالیل بأضالیل، وسألتمونی التطویل دِفاعَ ذی الدَّین المَطُول، لا یمنع الضیم الذلیل، ولا یُدرکُ الحقُّ إلاّ بالجدّ. أی دارٍ بعد دارکم تمنعون؟ ومع أیّ إمامٍ بعدی تقاتلون؟ المغرور واللّه من غررتموه، ومن فاز بکم فقد فاز واللّه بالسهم الأخیب، ومن رمی بکم فقد رمی بأفوَقَ ناصلٍ، أصبحتُ واللّه لا أُصدّق قولَکم، ولا أطمعُ فی نصرکم، ولا أُوعدُ العدوَّ بکم. ما بالکم؟ ما دواؤم؟ ما طبّکم؟ القوم رجالٌ أمثالکم! أقولاً بغیر عمل؟ وغفلةً من غیر ورع؟ وطمعاً فی غیر حقّ؟: نهج البلاغة ج 1 ص 73، الغارات ج 2 ص 483، الإرشاد ج 1 ص 273، بحار الأنوار ج 34 ص 70، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 111.
(20) ما ضرَّ إخواننا الذین سُفکت دماؤم وهم بصفّین أن لا یکونوا الیوم أحیاءً؟ یُسیغون الغُصصَ ویشربون الرَّنْقَ، قد واللّه لقوا اللّه فوفّاهم أُجورَهم، وأحلّهم دار الأمن بعد خوفهم. أین إخوانی الذین رکبوا الطریق ومضوا علی الحقّ؟ أین عمّار؟ وأین ابن التیهان؟ وأین ذو الشهادتین؟ وأین نظراؤم من إخوانهم الذین تعاقدوا علی المنیّة، وأُبرِد برؤسهم إلی الفجرة:نهج البلاغة ج 2 ص 109، بحار الأنوار ج 34 ص 127، شرح نهج البلاغة ج 10 ص 99.
(21) ولقد أصبحت الأُمم تخاف ظلم رعاتها، وأصبحتُ أخاف ظلم رعیّتی! استنفرتکم للجهاد فلم تنفروا، وأسمعتکم فلم تسمعوا، ودعوتکم سرّاً وجهراً فلم تستجیبوا، ونصحتُ لکم فلم تقبلوا، أشهودٌ کغیّابٍ، وعبیدٌ کأربابٍ؟ أتلو علیکم الحِکَم فتنفرون منها، وأعظکم بالموعظة البالغة فتتفرّقون عنها، وأحثّکم علی جهاد أهل البغی فما آتی علی آخر القول حتّی أراکم متفرّقین أیادی سَبَا، ترجعون إلی مجالسکم وتتخادعون عن مواعظکم، أُقوّمکم غُدوةً وترجعون إلیَّ عشیّةً کظهر الحیّة، عجز المُقوِّم وأعضَلَ المُقوَّم، أیّها الشاهدة أبدانهم الغائبة عقولهم المختلفة أهواؤم المُبتلی بهم أُمراؤم، صاحبکم یطیع اللّه وأنتم تعصونه! وصاحب أهل الشام یعصی اللّه وهم یطیعونه! لوددتُ واللّه أنّ معاویة صارفنی بکم صرف الدینار بالدرهم، فأخذ منّی عشرة منکم وأعطانی رجلاً منهم. یا أهل الکوفة! مُنیتُ بکم بثلاثٍ واثنتینِ: صمٌّ ذوو أسماعٍ، وبُکمٌ ذوو کلامٍ، وعُمیٌ ذوو أبصارٍ، لا أحرارُ صدقٍ عند اللقاء، ولا إخوانُ ثقةٍ عند البلاء، تَرِبَت أیدیکم یا أشباه الإبلِ غاب عنها رعاتُها، کلّما جُمِعت من جانبُ تفرّقت من جانبٍ آخر. واللّه لکأنّی بکم فیما إخالُکُم أن لو حَمِسَ الوَغی وحَمِیَ الضِّرابُ وقد انفرجتم عن ابن أبی طالبٍ انفراجَ المرأةِ عن قُبُلها...: نهج البلاغة ج 1 ص 188 و ج 2 ص 13، الإرشاد ج 1 ص 279، الاحتجاج ج 1 ص 255، بحار الأنوار ج 34 ص 81، شرح نهج البلاغة ج 7 ص 70 و ج 8 ص 263.
(22) أیّها الناس، إنّه لم یزل أمری معکم علی ما أُحبّ حتّی نهکتکم الحرب، وقد واللّه أخذَت منکم وترَکَت، وهی لعدوّکم أنهک، لقد کنتُ أمس أمیراً، فأصبحتُ الیوم مأموراً! وکنتُ أمس ناهیاً فأصبحتُ الیوم منهیّاً، وقد أحببتم البقاء ولیس لی أن أحملکم علی ما تکرهون: نهج البلاغة ج 2 ص 187، بحار الأنوار ج 32 ص 535، شرح نهج البلاغة ج 2 ص 219، وقعه صفین ص 484، کتاب الفتوح 3 ص 186.
(23) أیّتها النفوس المختلفة والقلوب المتشتّتة، الشاهدة أبدانهم، والغائبة عنهم عقولهم، أظأرُکُم علی الحقّ وأنتم تنفرون عنه نفور المِعزَی من وَعوَعَةِ الأسد، هیهات أن أطلَعَ بکم سَرارَ العدل، أو أُقیمَ اعوِجاجَ الحقّ، اللّهمّ إنّک تعلم أنّه لم یکن الذی کان منّا منافسةً فی سلطانٍ ولا التماس شیءٍ من فضول الحطام، ولکن لنردّ المعالم من دینک، ونُظهر الإصلاح فی بلادک، فیأمن المظلومون من عبادک، وتُقام المُعطّلة من حدودک. اللّهمّ إنّی أوّل من أناب وسمع وأجاب، لم یسبقنی إلاّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله بالصلاة، وقد علمتم أنّه لا ینبغی أن یکون الوالی علی الفروج والدماء والمغانم والأحکام وإمامة المسلمین البخیل، فتکون فی أموالهم نهمته، ولا الجاهل فیضلّهم بجهله، ولا الجافی فیقطعهم بجفائه، ولا الحائف للدول فیتّخذ قوماً دون قوم، ولا المرتشی فی الحکم فیُذهب بالحقوق ویقف بها دون المقاطع، ولا المعطّل للسنّة فیهلک الأُمّة: نهج البلاغة ج 2 ص 13، بحار الأنوار ج 34
ص 110، شرح نهج البلاغة ج 8 ص 263.
(24) یا أشباه الرجال ولا رجال، حُلُوم الأطفال وعقول ربّات الحجال، لوددتُ أنّی لم أرکم ولم أعرفکم، معرفةً واللّه جرّت ندماً وأعقبت سَدَماً، قاتلکم اللّه لقد ملأتم قلبی قیحاً، وشحنتم صدری غیظاً، وجرّعتمونی نُغَب التَّهمام أنفاساً، وأفسدتم علیَّ رأیی بالعصیان والخذلان، حتّی لقد قالت قریش: إنّ ابن أبی طالبٍ رجل شجاع، ولکن لا علم له بالحرب، للّه أبوهم! وهل أحد منهم أشدّ لها مراساً وأقدم فیها مقاماً منّی؟ لقد نهضتُ فیها وما بلغتُ العشرین، وها أنا ذا قد ذرفتُ علی الستّین، ولکن لا رأی لمن لا یُطاع: نهج البلاغة ج 1 ص 70، الکافی ج 5 ص 6، الإرشاد ج 1 ص 279، الاحتجاج 1 ص 255، بحار الأنوار ج 34 ص 65؛ ما یحبس أشقاکم أن یجیء فیقتلنی؟! اللّهمّ إنّی قد سئمتهم وسئمونی، فأرحهم منّی وأرحنی منهم: بحار الأنوار ج 42 ص 196، الطبقات الکبری ج 3 ص 34.
(25) خرجتُ متوجّهاً إلی الکوفة، فأمسیتُ دونها، فبتُّ قریباً من الحیرة، فلمّا جنّ لی اللیل إذ أنا برجلٍ قد أقبل حتّی استتر برابیة، ثمّ صفّ قدمیه فأطال المناجاة، فکان فیما قال: اللّهمّ إنّی سرتُ فیهم بما أمرنی رسولک وصفیک فظلمونی، وقتلتُ المنافقین کما أمرتنی فجهلونی، وقد مللتهم وملّونی وأبغضتهم وأبغضونی، ولم تبق خلّة أنتظرها إلاّ المرادی، اللّهمّ فعجّل له الشقاء، وتغمّدنی بالسعادة، اللّهمّ قد وعدنی نبیّک أن تتوفّانی إلیک إذا سألتک، اللّهمّ وقد رغبتُ إلیک فی ذلک. ثمّ مضی، فتبعته، فدخل منزله، فإذا هو علیّ بن أبی طالب علیهالسلام. قال: فلم ألبث إذ نادی المنادی بالصلاة، فخرج وتبعته حتّی دخل المسجد، فعمّه ابن ملجم لعنه اللّه بالسیف: بحار الأنوار ج 42 ص 253، مدینة المعاجز ج 3 ص 44، حلیة الأبرار ج 2 ص 390.
(26) فإذا أمرتکم بالسیر إلیهم فی أیّام الحرّ قلتم: هذه حَمارّة القیظ، أمهلنا یُسبّخ عنّا الحرّ، وإذا أمرتکم بالسیر إلیهم فی الشتاء قلتم: هذه صَبارّة القُرّ، أمهلنا ینسلخ عنّا البرد، کلّ هذا فراراً من الحرّ والقُرّ، فإذا کنتم من الحرّ والقُرّ تفرّون فإذا أنتم واللّه من السیف أفرّ: نهج البلاغة ج 1 ص 188 و ج 2 ص 13، الإرشاد ج 1 ص 279، الاحتجاج ج 1 ص 255، بحار الأنوار ج 34 ص 81، شرح نهج البلاغة ج 7 ص 70 و ج 8 ص 263.
(27) قلنا: یا أمیر المؤنین، لقد أمرضنا بکاؤ وأمضّنا وشجانا، وما رأیناک قد فعلتَ مثل هذا الفعل قطّ. فقال: کنتُ ساجداً أدعو ربّی بدعاء الخیرات فی سجدتی، فغلبنی عینی، فرأیتُ رؤا هالتنی وفظعتنی، رأیتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله قائماً وهو یقول: یا أبا الحسن، طالت غیبتک، فقد اشتقتُ إلی رؤاک، وقد أنجز لی ربّی ما وعدنی فیک...: بحار الأنوار ج 6 ص 162 و ج 42 ص 194.
(28) سمعتُ علیّاً علیهالسلام یقول لابنته أُمّ کلثوم: یا بُنیّة، إنّی أرانی قلّ ما أصحبکم، قالت: وکیف ذلک یا أبتاه؟ قال: إنّی رأیتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله فی منامی وهو یمسح الغبار عن وجهی ویقول: یا علیّ، لا علیک قضیت ما علیک. قال: فما مکثنا إلاّ ثلاثاً حتّی ضُرب تلک الضربة، فصاحت أُمّ کلثوم، فقال: یا بنیّة لا تفعلی، فإنّی أری رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یشیر إلیَّ بکفّه ویقول: یا علیّ، هلمّ إلینا، فإنّ ما عندنا هو خیر لک: الإرشاد ج 1 ص 15، بحار الأنوار ج 42 ص 225.
(29) قالت أُمّ کلثوم: کأنّی به وقد جمع أولاده وأهله وقال لهم: فی هذا الشهر تفقدونی، إنّی رأیتُ فی هذه اللیلة رؤا هالتنی وأُرید أن أقصّها علیکم، قالوا: وما هی؟ قال: إنّی رأیتُ الساعة رسولَ اللّه فی منامی وهو یقول لی: یا أبا الحسن، إنّک قادمٌ إلینا عن قریب...: بحار الأنوار ج 42 ص 277.
(30) أمّا ابن ملجم لعنه اللّه، فإنّه سار حتّی دخل الکوفة، واجتاز علی الجامع وکان أمیر المؤنین علیهالسلام جالساً علی باب کندة، فلم یدخله ولم یسلّم علیه، وکان إلی جانبه الحسن والحسین علیهماالسلام، ومعه جماعة من أصحابه، فلمّا نظروا إلی ابن ملجم وعبوره قالوا: ألا تری إلی ابن ملجم عبر ولم یسلّم علیک؟ قال: دعوه، فإنّ له شأناً من الشأن، واللّه لیخضبنّ هذه من هذه. وأشار إلی لحیته وهامته، ثمّ قال:
ما من الموت لإنسانٍ نَجَاء کلّ امرءٍ لا بدّ یأتیه الفناءتبارک اللّه وسبحانه لکلّ شیء مدّةٌ وانتهاءیُقدّر الإنسانُ فی نفسه أمراً ویأتیه علیه القضاءلا تأمننّ الدَّهرَ فی أهله لکلّ عیشٍ آخر وانقضاءبینا تری الإنسان فی غِبطة یُمسی وقد حلّ علیه القضاء
ثمّ جعل یُطیل النظر إلیه حتّی غاب عن عینه، وأطرق إلی الأرض یقول: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم: بحار الأنوار ج 42 ص 273.
(31) وذکر الذهبی: «کان علی میمنة علیّ یوم صفّین الأشعث»: سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 40، وقال ابن عساکر فی نقل حوادث صفّین: «فصل معاویةَ فی تسعین ألفاً، ثمّ سبق معاویة فنزل الفرات، وجاء علیّ وأصحابه، فمنعهم معاویة، فبعث علیّ الأشعثَ بن قیس فی ألفین وعلی الماء لمعاویة أبو الأعور السُّلَمی فی خمسة آلاف، فاقتتلوا قتالاً شدیداً، وغلب الأشعث علی الماء»: تاریخ مدینة دمشق ج 9 ص 136؛ عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: إنّ الأشعث بن قیس شرک فی دم أمیر المؤنین علیهالسلام، وابنته جعدة سمّت الحسن: الکافی ج 8 ص 167.
(32) وقد عاونه ابن ملجم وردان بن مجالد من تیم الرباب، وشبیب بن بجرة، والأشعث بن قیس، وقطام بنت الأخضر...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 91، بحار الأنوار ج 42 ص 199؛ عن أبی عبد اللّه علیهالسلام، قال: إنّ الأشعث بن قیس شرک فی دم أمیر المؤنین علیهالسلام، وابنته جعدة سمّت الحسن علیهالسلام، ومحمّد ابنه شرک فی دم الحسین علیهالسلام: الکافی ج 8 ص 167، بحار الأنوار ج 42 ص 228، قاموس الرجال ج 9 ص 123، أعیان الشیعة ج 1 ص 576؛ وسار ابن ملجم حتّی وصل إلی دار قطام، وکانت قد أیست من رجوعه إلیها، وعرضت نفسها علی بنی عمّها وعشیرتها وشرطت علیهم قتل أمیر المؤنین علیهالسلام، فلم یقدم أحد علی ذلک، فلمّا طرق الباب قالت: مَن الطارق؟ قال: أنا عبد الرحمن، ففرحت قطام به، وخرجت إلیه واعتنقته وأدخلته دارها، وفرشت له فرش الدیباج، وأحضرت له الطعام والمدام، فأکل وشرب حتّی سکر، وسألته عن حاله، فحدّثها بجمیع ما جری له فی طریقه، ثمّ أمرته بالاغتسال وتغییر ثیابه، ففعل ذلک، وأمرت جاریة لها ففرشت الدار بأنواع الفرش، وأحضرت له شراباً وجواری، فشرب مع الجوار وهن یلعبن له بالعیدان والمزامیر والمعازف والدفوف، فلمّا أخذ الشراب منه أقبل علیها وقال: ما بالکِ لا تجالسینی ولا تحادثینی یا قرّة عینی ولا تمازحینی؟! فقالت له: بلی سمعاً وطاعة.
ثمّ إنّها نهضت ودخلت إلی خدرها، ولبست أفخر ثیابها، وتزیّنت وتطیّبت وخرجت إلیه، وقد کشفت له عن رأسها وصدرها ونهودها، وأبرزت له عن فخذیها، وهی فی طاق غلالة رومی یبیّن له منها جمیع جسدها، وهی تتبختر فی مشیتها، والجوار حولها یلعبن، فقام الملعون واعتنقها وترشّفها، وحملها حتّی أجلسها مجلسها، وقد بهت وتحیّر، واستحوذ علیه الشیطان، فضربت بیدها علی زر قمیصها فحلّته، وکان فی حلقها عقد جوهر لیست له قیمة، فلمّا أراد مجامعتها لم تمکّنه من ذلک، فقال: لِمَ تمانعینی عن نفسکِ وأنا وأنت علی العهد الذی عاهدتک علیه من قتل علی؟ ولو أحببت لقتلت معه شبلیه الحسن والحسین! ثمّ ضرب یده علی همیانه فحلّه من وسطه ورماه إلیها، وقال: خذیه، فإنّ فیه أکثر من ثلاثة آلاف دینار وعبد وقینة، فقالت له: واللّه لا أُمکّنک من نفسی حتّی تحلف لی بالأیمان المغلّظة أنّک تقتله. فحملته القساوة علی ذلک، وباع آخرته بدنیاه! وتحکّم الشیطان فیه بالأیمان المغلّظة أنّه یقتله ولو قطّعوه إرباً إرباً، فمالت إلیه عند ذلک وقبّلته وقبّلها، فأراد وطیها فمانعته...: بحار الأنوار ج 42 ص 274.
(33) فقالت: إنّی أُرید أن أعمل فیه سمّاً، قال: وما تصنع بالسمّ؟ لو وقع علی جبلٍ لهدّه، فقالت: دعنی أعمل فیه السمّ، فإنّک لو رأیتَ علیّاً لطاش عقلک وارتعشت یداک، وربّما ضربته ضربةً لا تعمل فیه شیئاً، فإذا کان مسموماً فإن لم تعمل الضربة عمل السمّ، فقال لها: یا ویلکِ أتخوّفینی مِن علی؟ فواللّه لا أرهَبُ علیّاً ولا غیره! فقالت له: دعنی من قولک هذا، وإنّ علیّاً لیس کمن لاقیتَ من الشجعان. فأطرَت فی مدحه وذکرت شجاعته، وکان غرضها أن یَحمِلَ الملعونَ علی الغضب، ویُحرّضَه علی الأمر، فأخذت السیف وأنفذته إلی الصیقل، فسقاه السمّ وردّه إلی غِمده: بحار الأنوار ج 42 ص 274.
(34) قالت: فأنا طالبةٌ لک بعض مَن یساعدک علی ذلک ویقوّیک. ثمّ بعثت إلی وَردان بن مُجالِد من تیم الرباب، فخبّرته الخبر، وسألته معونة ابن ملجم لعنه اللّه، فتحمّل ذلک لها. وخرج ابن ملجم فأتی رجلاً من أشجع یُقال له شبیب بن بجرة، فقال: یا شبیب، هل لک فی شرف الدنیا والآخرة؟ قال: وما ذاک؟ قال: تساعدنی علی قتل علی بن أبی طالبٍ، وکان شبیب علی رأی الخوارج، فقال له: یا ابن ملجم! هبلتک الهبول، لقد جئت شیئاً إدّاً، وکیف تقدر علی ذلک؟ فقال له ابن ملجم: نکمن له فی المسجد الأعظم، فإذا خرج لصلاة الفجر فتکنا به، فإن نحن قتلناه شفینا أنفسنا وأدرکنا ثأرنا. فلم یزل به حتّی أجابه...: بحار الأنوار ج 42 ص 229.
(35) وکان ابن ملجم قد خرج فی ذلک الیوم یمشی فی أزقّة الکوفة، فلقیه صدیق له وهو عبد اللّه بن جابر الحارثی، فسلّم علیه وهنّأه بزواج قطام، ثمّ تحادثا ساعةً، فحدّثه بحدیثه من أوّله إلی آخره، فسرّ بذلک سروراً عظیماً فقال له: أنا أُعاونک، قال ابن ملجم: دعنی من هذا الحدیث، فإنّ علیّاً أروغ من الثعلب، وأشدّ من الأسد. ثمّ مضی ابن ملجم لعنه اللّه یدور فی شوارع الکوفة، فاجتاز علی أمیر المؤنین علیهالسلام وهو جالسٌ عند میثم التمّار، فخطف عنه کیلا یراه، ففطن به، فبعث خلفه رسولاً، فلمّا أتاه وقف بین یدیه وسلّم علیه وتضرّع لدیه، فقال علیهالسلام له: ما تعمل ها هنا؟ قال: أطوف فی أسواق الکوفة وأنظر إلیها، فقال علیهالسلام: علیک بالمساجد، فإنّها خیر لک من البقاع کلّها، وشرّها الأسواق ما لم یُذکر اسم اللّه فیها. ثمّ حادثه
ساعةً وانصرف، فلمّا ولّی جعل أمیر المؤنین علیهالسلام یطیل النظر إلیه ویقول: یا لک من عدوّ لی من مراد. ثمّ قال علیهالسلام:
أُرید حیاته ویرید قتلی ویأبی اللّه إلاّ أن یشاء
ثمّ قال علیهالسلام: یا میثم، هذا واللّه قاتلی لا محالة، أخبرنی به حبیبی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فقال میثم: یا أمیر المؤنین! فلم لا تقتله أنت قبل ذلک؟ فقال: یا میثم، لا یحلّ القصاص قبل الفعل، فقال میثم: یا مولای، إذا لم تقتله فاطرده، فقال: یا میثم، لولا آیة فی کتاب اللّه: «یَمْحُوا اللَّهُ مَا یَشَآءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِندَهُ أُمُّ الْکِتَ-بِ»، وأیضاً أنّه بعد ما جنی جنایةً فیؤذ بها، ولا یجوز أن یُعاقب قبل الفعل: بحار الأنوار ج 42 ص 275.
(36) وکان یفطر فی هذه الشهر لیلة عند الحسن ولیلة عند الحسین ولیلة عند عبد اللّه بن جعفر زوج زینب بنته لأجلها...: بحار الأنوار ج 42 ص 198.
(37) لمّا کانت لیلة تسع عشرة من شهر رمضان، قدّمت إلیه عند إفطاره طَبقاً فیه قرصان من خبز الشعیر، وقصعة فیها لبن وملح جریش، فلمّا فرغ من صلاته أقبل علی فطوره، فلمّا نظر إلیه وتأمّله حرّک رأسه وبکی بکاءً شدیداً عالیاً، وقال: یا بُنیّة ما ظننتُ أنّ بنتاً تسوء أباها کما قد أسأتِ أنتِ إلیَّ، قالت: وماذا یا أباه؟ قال: یا بُنیة أتقدّمین إلی أبیکِ إدامین فی فرد طبقٍ واحدٍ؟ أتریدین أن یطول وقوفی غداً بین یدی اللّه عزّ وجلّ یوم القیامة، أنا أُرید أن أتّبع أخی وابن عمّی رسول اللّه ، ما قُدّم إلیه إدامان فی طبقٍ واحدٍ إلی أن قبضه اللّه... یا بُنیة واللّه لا آکل شیئاً حتّی ترفعین أحد الإدامین. فلمّا رفعته تقدّم إلی الطعام فأکل قرصاً واحداً بالملح الجریش: بحار الأنوار ج 42 ص 276.
(38) إنّ أمیر المؤنین علیهالسلام قد سهر تلک اللیلة، فأکثر الخروج والنظر إلی السماء وهو یقول: واللّه ما کَذَبتُ ولا کُذِبتُ، وإنّها اللیلة التی وُعِدتُ فیها. ثمّ عاود مضجعه، ثمّ قام إلی صلاته فصلّی، ولم یزل راکعاً وساجداً ومبتهلاً ومتضرّعاً إلی اللّه سبحانه، ویُکثر الدخول والخروج وهو ینظر إلی السماء، وهو قلق یتململ، ثمّ قرأ سورة «یس» حتّی ختمه، ثمّ رقد هنیئة وانتبه مرعوباً، وجعل یمسح وجهه بثوبه، ونهض قائماً علی قدمیه وهو یقول: اللّهمّ بارک لنا فی لقائِک، ویُکثر من قول: لا حول ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم. ثمّ صلّی حتّی ذهب بعض اللیل، ثمّ جلس للتعقیب، ثمّ نامت عیناه وهو جالس...: بحار الأنوار ج 42 ص 277.
(39) راجع بصائر الدرجات ص 97 ، قرب الأسناد ص 57 ، الکافی ج 1 ص 294 ، التوحید ص 212 ، الخصال ص 211 ، کمال الدین ص 276 ، معانی الأخبار ص 65 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 1 ص 229 ، تحف العقول ص 459 ، تهذیب الأحکام ج 3 ص 144 ، کتاب الغیبة للنعمانی ص 75 ، الإرشاد ج 1 ص 351 ، کنز الفوائد ص 232 ، الإقبال بالأعمال ج 1 ص 506 ، مسند أحمد ج 1 ص 84 ، سنن ابن ماجة ج 1 ص 45 ، سنن الترمذی ج 5 ص 297 ، المستدرک للحاکم ج 3 ص 110 ، مجمع الزوائد ج 7 ص 17 ، تحفة الأحوذی ج 3 ص 137 ، مسند أبی یعلی ج 11 ص 307 ، المعجم الأوسط ج 1 ص 112 ، المعجم الکبیر ج 3 ص 179 ، التمهید لابن عبد البرّ ج 22 ص 132 ، نصب الرایة ج 1 ص 484 ، کنز العمّال ج 1 ص 187 و ج 11 ص 332 و 608 ، تفسیر الثعلبی ج 4 ص 92 ، شواهد التنزیل ج 1 ص 200 ، الدرّ المنثور ج 2 ص 259.
(40) لکن حین نزل برسول اللّه صلیاللهعلیهوآله الأمر ، نزلت الوصیّة من عند اللّه کتاباً مسجّلاً ، نزل به جبرئیل مع أُمناء اللّه تبارک وتعالی من الملائکة ، فقال جبرئیل : یا محمّد ، مر بإخراج مَن عندک إلاّ وصیّک لیقبضها منّا ، وتُشهدنا بدفعک إیّاها إلیه ضامناً لها (یعنی علیّاً علیهالسلام). فأمر النبی صلیاللهعلیهوآله بإخراج مَن کان فی
البیت ما خلا علیّاً، وفاطمة فیما بین الستر والباب ، فقال جبرئیل علیهالسلام : یا محمّد ، ربّک یُقرئک السلام ویقول : هذا کتاب ما کنت عهدتُ إلیک ، وشرطت علیک... فدفعه إلیه وأمره بدفعه إلی أمیر المؤنین علیهالسلام ، فقال له : اقرأه ، فقرأه حرفاً حرفاً ، فقال : یا علیّ ، هذا عهد ربّی تبارک وتعالی إلیَّ ، وشرطه علیَّ وأمانته... یا علیّ ، أخذتَ وصیّتی وعرفتها ، وضمنتَ للّه ولی الوفاء بما فیها ؟ فقال علیّ علیهالسلام : نعم بأبی أنت وأُمّی علیَّ ضمانها ، وعلی اللّه عونی وتوفیقی علی أدائها... علی الصبر منک علی کظم الغیظ ، وعلی ذهاب حقّک ، وغصب خمسک ، وانتهاک حرمتک ، فقال : نعم یارسول اللّه... یا محمّد ، عرّفه أنّه یُنتهک الحرمة وهی حرمة اللّه ، وحرمة رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ، وعلی أن تُخضّب لحیته من رأسه بدمٍ عبیط... : الکافی ج 1 ص 281 ، بحار الأنوار ج 22 ص 479 ، تفسیر نور الثقلین ج 4 ص 378.
(41) اخرج یا علیّ إلی ما أجمع علیه المسلمون، وإلاّ قتلناک: مختصر بصائر الدرجات ص 192 ، الهدایة الکبری ص 406 ، بحار الأنوار ج 53 ص 18 ؛ إن لم تخرج یابن أبی طالب وتدخل مع الناس لأحرقنّ البیت بمن فیه: الهجوم علی بیت فاطمة ص 115 ؛ واللّه لتخرجنّ إلی البیعة ولتبایعنّ خلیفة رسول اللّه، وإلاّ أضرمتُ علیک النار...: کتاب سلیم بن قیس ص 150 ، بحار الأنوار ج 28 ص 269.
(42) وقلت لخالد بن الولید: أنت ورجالک هلمّوا فی جمع الحطب...: بحار الأنوار ج 28 ص 293 ، بیت الأحزان ص 120.
(43) فقال عمر بن الخطّاب: اضرموا علیهم البیت ناراً...: أمالی المفید ص 49 ، بحار الأنوار ج 28 ص 231 ؛ وکان یصیح: احرقوا دارها بمن فیها. وما کان فی الدار غیر علیّ والحسن والحسین: الملل والنحل ج 1 ص 57.
(44) فضرب عمر الباب برجله فکسره، وکان مِن سعف، ثمّ دخلوا فأخرجوا علیّاً علیهالسلام ملبّیاً...: تفسیر العیّاشی ج 2 ص 67 ، بحار الأنوار ج 28 ص 227 .
(45) فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یؤینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5 ، صحیح مسلم ج 7 ص 141 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، المستدرک ج 3 ص 159 ، أمالی الحافظ الإصفهانی ص 47 ، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272 ، تاریخ مدینة دمشق ج 3 ص 156 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ؛ فاطمةٌ بضعةٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404 ، نظم درر السمطین ص 176 ، کنز العمّال ج 12 ص 107 ، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210 ، 212 ، 219 ، سنن الترمذی ج 5 ص 360 ، مجمع الزوائد ج 4 ص 255 ، فتح الباری ج 7 ص 63 ، مسند أبی یعلی ج 13 ص 134 ، صحیح ابن حبّان ج 15 ص 408 ، المعجم الکبیر ج 20 ص 20 ، الجامع الصغیر ج 2 ص 208 ، فیض القدیر ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24 ، کشف الخفاء ج 2 ص 86 ، الإصابة ج 8 ص 265 ، تهذیب التهذیب ج 12 ص 392 ، تاریخ الإسلام للذهبی ج 3 ص 44 ، البدایة والنهایة ج 6 ص 366 ، المجموع للنووی ج 20 ص 244 ، تفسیر الثعلبی ج 10 ص 316 ، التفسیر الکبیر للرازی ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141 ، تفسیر القرطبی ج 20 ص 227 ، تفسیر ابن کثیر ج 3 ص 267 ، تفسیر الثعالبی ج 5 ص 316 ، تفسیر الآلوسی ج 26 ص 164 ، الطبقات الکبری لابن سعد ج 8 ص 262 ، أُسد الغابة ج 4 ص 366 ، تهذیب الکمال ج 35 ص 250 ، تذکرة الحفّاظ ج 4 ص 1266 ، سیر أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488 ، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283 ، المناقب للخوارزمی ص 353 ، ینابیع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73 ، السیرة الحلبیة ج 3 ص 488 ، أمالی الصدوق ص 165 ، علل الشرائع ج 1 ص 186 ، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 125 ، أمالی الطوسی ص 24 ، نوادر الراوندی ص 119 ، کفایة الأثر ص 65 ، شرح الأخبار ج 3 ص 30 ، تفسیر فرات الکوفی ص 20 ، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164 ، تفسیر مجمع البیان ج 2 ص 311 ، بشارة المصطفی ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67.
(46) فتناول بعضهم سیوفهم فکاثروه وضبطوه، فألقوا فی عنقه حبلاً: کتاب سلیم بن قیس ص 151 ، بحار الأنوار ج 28 ص 270 ؛ فسبقوه إلیه، فتناول بعض سیوفهم، فکثروا علیه فضبطوه، وألقوا فی عنقه حبلاً أسود...: الاحتجاج ص 109 ؛ ملبّباً بثوبه یجرّونه إلی المسجد...: بیت الأحزان ص 117 .
(47) فأُصیب من اللیل وقد توجّه إلی المسجد فی لیلة ضَرَبَه الشقیّ فی آخرها، فصاح الإوزّ فی وجهه، وطردهنّ الناس، فقال: دعوهنّ فإنّهنّ نوائح:
الخرائج والجرائح ج 1 ص 201، بحار الأنوار ج 1 ص 300 و ج 42 ص 198؛ فلمّا طلع الفجر شدّ إزاره وخرج وهو یقول:
اشدد حیازیمک للموت فإنّ الموت لاقیک ولا تجزع من الموت إذا حلّ بوادیک
فلمّا خرج إلی صحن داره استقبلته الإوزّ فصحن فی وجهه، فجعلوا یطردونهنّ، فقال: دعوهنّ فإنّهنّ نوائح، ثمّ خرج فأُصیب: روضة الواعظین ص 136، الإرشاد ج 1 ص 17، بحار الأنوار ج 42 ص 226، أعلام الوری ج 1 ص 311؛ فقام فاستقبله الإوزّ فصحن فی وجهه، فقال: دعوهنّ فإنّهنّ صوائح تتبعها نوائح: بحار الأنوار ج 42 ص 238؛ إنّ أمیر المؤنین علیهالسلام قد عرف قاتله واللیلة التی یُقتل فیها والموضع الذی یُقتل فیه، وقوله لمّا سمع صیاح الإوزّ فی الدار: صوائح تتبعها نوائح. وقول أُمّ کلثوم: لو صلّیت اللیلة داخل الدار وأمرت غیرک یصلّی بالناس، فأبی علیها، وکثر دخوله وخروجه تلک اللیلة بلا سلاح... ثمّ یخرج ساعة بعد ساعة یقلّب طرفه فی السماء وینظر فی الکواکب وهو یقول: واللّه ما کَذَبتُ ولا کُذِبتُ، وإنّها اللیلة التی وُعِدتُ بها، ثمّ یعود إلی مصلاّه ویقول: اللّهمّ بارک لی فی الموت. ویُکثر من قول: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، ولا حول ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم، ویصلّی علی النبی وآله، ویستغفر اللّه کثیراً. قالت أُمّ کلثوم: فلمّا رأیته فی تلک اللیلة قلقاً متململاً کثیر الذکر والاستغفار، أرِقتُ معه لیلتی وقلت: یا أبتاه، ما لی أراک هذه اللیلة لا تذوق طعم الرقاد؟ قال: یا بُنیّة، إنّ أباک قتل الأبطال وخاض الأهوال، وما دخل الخوف له جوف، وما دخل فی قلبی رعب أکثر ممّا دخل فی هذه اللیلة. قال: إنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، فقلت: یا أباه، مالک تنعی نفسک منذ اللیلة؟ قال: یا بُنیّة، قد قرب الأجل وانقطع الأمل. قالت أُمّ کلثوم: فبکیت، فقال لی: یا بُنیّة، لا تبکین، فإنّی لم أقل ذلک إلاّ بما عهد إلی النبی صلیاللهعلیهوآله. ثمّ إنّه نعس وطوی ساعة، ثمّ استیقظ من نومه وقال: یا بُنیّة إذا قرب وقت الأذان فأعلمینی. ثمّ رجع إلی ما کان علیه أوّل اللیل من الصلاة والدعاء والتضرّع إلی اللّه سبحانه وتعالی. قالت أُمّ کلثوم: فجعلتُ أرقب وقت الأذان، فلمّا لاح الوقت أتیته ومعی إناء فیه ماء، ثمّ أیقظته، فأسبغ الوضوء وقام ولبس ثیابه وفتح بابه، ثمّ نزل إلی الدار وکان فی الدار إوزّ قد أُهدی إلی أخی الحسین علیهالسلام، فلمّا نزل خرجن وراءه ورفرفن وصحن فی وجهه، وکان قبل تلک اللیلة لم یصحن، فقال علیهالسلام: لا إله إلاّ اللّه، صوارخ تتبعها نوائح: بحار الأنوار ج 42 ص 278، وراجع مستدرک الوسائل ج 8 ص 120، جامع أحادیث الشیعة ج 16 ص 384.
(48) عن أبی عبد اللّه علیهالسلام قال: إنّ الأشعث بن قیس شرک فی دم أمیر المؤنین علیهالسلام، وابنته جعدة سمّت الحسن علیهالسلام، ومحمّد ابنه شرک فی دم الحسین علیهالسلام: الکافی ج 8 ص 167، بحار الأنوار ج 42 ص 228، قاموس الرجال ج 9 ص 123، أعیان الشیعة ج 1 ص 576.
(49) وقد کانوا قبل ذلک ألقوا إلی الأشعث بن قیس ما فی نفوسهم من العزیمة علی قتل أمیر المؤنین علیهالسلام، وواطأهم علی ذلک، وحضر الأشعث بن قیس فی تلک اللیلة لمعونتهم علی ما اجتمعوا علیه، وکان حجر بن عدی فی تلک اللیلة بائتاً فی المسجد، فسمع الأشعث یقول: یا بن ملجم، النجاء النجاء لحاجتک، فقد فضحک الصبح، فأحسّ حجر بما أراد الأشعث، فقال له: قتلته یا أعور! وخرج مبادراً لیمضی إلی أمیر المؤنین علیهالسلام لیخبره الخبر...: الإرشاد ج 1 ص 20، بحار الأنوار ج 42 ص 230، أعیان الشیعة ج 1 ص 531 و ج 3 ص 464، أعلام الوری ج 1 ص 390، کشف الغمّة ج 2 ص 64.
(50) خرج علی بن أبی طالب علیهالسلام لصلاة الفجر، فأقبل ینادی: الصلاة الصلاة، فما أدری أنادی أم رأیتُ بریق السیوف؟ وسمعتُ قائلاً یقول: للّه الحکم لا لک یا علیّ، ولا لأصحابک! وسمعتُ علیّاً یقول: لا یفوتنّکم الرجل، فإذا علیهالسلاممضروب وقد ضربه شبیب بن بجرة فأخطأه، ووقعت ضربته فی الطاق، وهرب القوم نحو أبواب المسجد، وتبادر الناس لأخذهم، فأمّا شبیب بن بجرة فأخذه رجل فصرعه وجلس علی صدره، وأخذ السیف لیقتله به فرأی الناس یقصدون نحوه، فخشی أن یعجلوا علیه ولم یسمعوا منه، فوثب عن صدره وخلاّه، وطرح السیف من یده، ومضی شبیب هارباً ودخل منزله، ودخل علیه ابن عمٍّ له، فرآه یحلّ الحریر عن صدره، فقال له: ما هذا؟ لعلّک قتلت أمیر المؤنین؟ فأراد أن یقول لا، قال: نعم! فمضی ابن عمّه واشتمل علی سیفه، ثمّ دخل علیه فضربه به حتّی قتله: روضة الواعظین ص 134، الإرشاد ج 1 ص 20، بحار الأنوار ج 42 ص 231، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 118، أعیان الشیعة ج 1 ص 531، کشف الغمّة ج 2 ص 65.
(51) لمّا ضرب ابن ملجم - لعنه اللّه - أمیر المؤنین علی بن أبی طالب علیهالسلام، کان معه آخر، فوقعت ضربته علی الحائط، وأمّا ابن ملجم فضربه فوقعت الضربة وهو ساجد علی رأسه، علی الضربة التی کانت...: أمالی الطوسی ص 365، بحار الأنوار ج 42 ص 205.
(52) سمعتُ علیّاً علیهالسلام یقول: فزتُ وربّ الکعبة: بحار الأنوار ج 42 ص 239؛ فلمّا ضربه ابن ملجم قال: فزتُ وربّ الکعبة: أنساب الأشراف ص 499؛
وسار أمیر المؤنین علیهالسلام حتّی دخل المسجد، والقنادیل قد خمد ضوؤا، فصلّی فی المسجد وِردَه وعقّب ساعة، ثمّ إنّه قام وصلّی رکعتین، ثمّ علا المئذنة ووضع سبابتیه فی أُذنیه وتنحنح، ثمّ أذّن، وکان علیهالسلام إذا أذّن لم یبق فی بلدة الکوفة بیتٌ إلاّ اخترقه صوته... فلمّا أذّن علیهالسلام ونزل من المئذنة وجعل یسبّح اللّه ویقدّسه ویکبّره ویُکثر من الصلاة علی النبی صلیاللهعلیهوآله... عدل عنه إلی محرابه، وقام قائماً یُصلّی، وکان علیهالسلام یُطیل الرکوع والسجود فی الصلاة کعادته فی الفرائض والنوافل حاضراً قلبه، فلمّا أحسّ به فنهض الملعون مسرعاً وأقبل یمشی حتّی وقف بإزاء الأُسطوانة التی کان الإمام علیهالسلام یصلّی علیها، فأمهله حتّی صلّی الرکعة الأُولی ورکع وسجد السجدة الأُولی منها ورفع رأسه، فعند ذلک أخذ السیف وهزّه، ثمّ ضربه علی رأسه المکرّم الشریف، فوقعت الضربة علی الضربة التی ضربه عمرو بن عبد ودّ العامری، ثمّ أخذت الضربة إلی مفرق رأسه إلی موضع السجود، فلمّا أحسّ الإمام بالضرب لم یتأوّه وصبر واحتسب، ووقع علی وجهه ولیس عنده أحد قائلاً: بسم اللّه وباللّه وعلی ملّة رسول اللّه...: بحار الأنوار ج 42 ص 281.
(53) ثمّ قال علیهالسلام: جاء أمر اللّه وصدق رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله. ثمّ إنّه لمّا ضربه الملعون ارتجّت الأرض وماجت البحار والسماوات، واصطفقت أبواب الجامع. قال: وضربه اللعین شبیب بن بجرة فأخطأه، ووقعت الضربة فی الطاق. قال الراوی: فلمّا سمع الناس الضجّة ثار إلیه کلّ من کان فی المسجد، وصاروا یدورون ولا یدرون أین یذهبون من شدّة الصدمة والدهشة، ثمّ أحاطوا بأمیر المؤنین علیهالسلام وهو یشدّ رأسه بمئزره، والدم یجری علی وجهه ولحیته، وقد خضُبت بدمائه وهو یقول: هذا ما وعد اللّه ورسوله وصدق اللّه ورسوله... فاصطفقت أبواب الجامع، وضجّت الملائکة فی السماء بالدعاء، وهبّت ریح عاصف سوداء مظلمة، ونادی جبرئیل علیهالسلام بین السماء والأرض بصوتٍ یسمعه کلّ مستیقظ: تهدّمت واللّه أرکان الهدی، وانطمست واللّه نجوم السماء وأعلام التقی، وانفصمت واللّه العروة الوثقی، قُتل ابن عمّ محمّد المصطفی، قُتل الوصیّ المجتبی، قُتل علیّ المرتضی...: بحار الأنوار ج 42 ص 282.
(54) فتلقّاه ومسح الغبار عن عینیه، وقال: لو وُزِن الیوم عملک بعمل جمیع أُمّة محمّد، لرجح عملک علی عملهم: کنز الفوائد ص 137، بحار الأنوار ج 20 ص 205، شواهد التنزیل ج 2 ص 12.
(55) روی أنّه جرح عمرو بن عبدودّ رأس علیّ یوم الخندق، فجاء رسول اللّه فشدّه ونفث فیه، فبرأ وقال: أین أکنون إذا خُضّبت هذه من هذه: بحار الأنوار ج 42 ص 195.
(56) فدخل الناس الجامع، فوجدوا الحسن ورأس أبیه فی حجره، وقد غسل الدم عنه وشدّ الضربة وهی بعدها تشخب دماً، ووجهه قد زاد بیاضاً بصفرة، وهو یرمق السماء بطرفه، ولسانه یسبّح اللّه ویوحّده، وهو یقول: أسألک یا ربّ الرفیع الأعلی. فأخذ الحسنع رأسه فی حجره، فوجده مغشیاً علیه، فعندها بکی بکاءً شدیداً، وجعل یقبّل وجه أبیه وما بین عینیه وموضع سجوده، فسقط من دموعه قطرات علی وجه أمیر المؤنین علیهالسلام، ففتح عینیه فرآه باکیاً، فقال له: یا بُنی یا حسن، ما هذا البکاء؟ یا بُنی لا روع علی أبیک بعد الیوم، هذا جدّک محمّد المصطفی وخدیجة وفاطمة والحور العین محدقون منتظرون قدوم أبیک، فطب نفساً وقرّ عیناً، واکفف عن البکاء، فإنّ الملائکة قد ارتفعت أصواتهم إلی السماء، یا بُنی أتجزع علی أبیک وغداً تُقتل بعدی مسموماً مظلوماً؟ ویُقتل أخوک بالسیف هکذا، وتلحقان بجدّکما وأبیکما وأُمّکما: بحار الأنوار ج 42 ص 283.
(57) فقال له الحسن علیهالسلام: یا أبتاه، ما تعرّفنا مَن قتلک ومَن فعل بک هذا؟ قال: قتلنی ابن الیهودیة عبد الرحمن بن ملجم المرادی، فقال: یا أباه، من أیّ طریقٍ مضی؟ قال: لا یمضی أحد فی طلبه، فإنّه سیطلع علیکم من هذا الباب. وأشار بیده الشریفة إلی باب کندة: بحار الأنوار ج 42 ص 284.
(58) فلمّا نظر إلیه الحسن علیهالسلام قال له: یا ویلک یا لعین یا عدوّ اللّه، أنت قاتل أمیر المؤنین ومُثکلنا إمام المسلمین؟ هذا جزاؤ منک حیث آواک وقرّبک وأدناک وآثرک علی غیرک؟ وهل کان بئس الإمام لک حتّی جازیته هذا الجزاء یا شقی؟ قال: فلم یتکلّم، بل دمعت عیناه! فانکبّ الحسن علیهالسلام علی أبیه یقبّله، وقال له: هذا قاتلک یا أباه قد أمکن اللّه منه، فلم یجبه وکان نائماً، فکره أن یوقظه من نومه، ثمّ التفت إلی ابن ملجم وقال له: یا عدوّ اللّه، هذا کان جزاؤ منک بوّأک وأدناک وقرّبک وحباک وفضّلک علی غیرک؟ هل کان بئس الإمام لک حتّی جازیته بهذا الجزاء یا شقی الأشقیاء؟... ثمّ
التفت الحسن علیهالسلام إلی الذی جاء به حذیفة رضی اللّه عنه، فقال له: کیف ظفرت بعدوّ اللّه وأین لقیته؟ فقال: یا مولای، إنّ حدیثی معه لعجیب، وذلک أنّی کنت البارحة نائماً فی داری وزوجتی إلی جانبی وهی من غطفان، وأنا راقد وهی مستیقظة، إذ سمعت هی الزعقة وناعیاً ینعی أمیر المؤنین علیهالسلام وهو یقول: تهدّمت واللّه أرکان الهدی... فحسّ قلبی بالشرّ، فمددت یدی إلی سیفی وسللته من غمده وأخذته، ونزلت مسرعاً وفتحت باب داری وخرجت، فلمّا صرتُ فی وسط الجادة فنظرت یمیناً وشمالاً، وإذا بعدوّ اللّه یجول فیها یطلب مهرباً فلم یجد، وإذا قد انسدّت الطرقات فی وجهه، فلمّا نظرتُ إلیه وهو کذلک رابنی أمره، فنادیته: یا ویلک مَن أنت؟ وما ترید لا أُمّ لک فی وسط هذا الدرب تمرّ وتجیء؟ فتسمّی بغیر اسمه، وانتمی إلی غیر کنیته، فقلتُ له: من أین أقبلت؟ قال: من منزلی، قلت : وإلی أین ترید تمضی فی هذا الوقت؟ قال: إلی الحیرة، فقلتُ: ولم لا تقعد حتّی تصلّی مع أمیر المؤنین علیهالسلام صلاة الغداة وتمضی فی حاجتک؟ فقال: أخشی أن أقعد للصلاة فتفوتنی حاجتی، فقلت: یا ویلک، إنّی سمعتُ صیحة وقائلاً یقول: قُتل أمیر المؤنین علیهالسلام، فهل عندک من ذلک خبر؟ قال: لا علم لی بذلک، فقلتُ له: ولم لا تمضی معی حتّی تحقّق الخبر وتمضی فی حاجتک؟ فقال: أنا ماضٍ فی حاجتی وهی أهمّ من ذلک، فلمّا قال لی مثل ذلک القول قلت: یا لکع الرجال! حاجتک أحبّ إلیک من التجسّس لأمیر المؤنین علیه السلام وإمام المسلمین؟ وإذا واللّه یا لکع مالک عند اللّه من خلاق، وحملتُ علیه بسیفی وهممت أن أعلو به، فراغ عنی، فبینما أنا أُخاطبه وهو یخاطبنی إذ هبّت ریح فکشفت إزاره، وإذا بسیفه یلمع تحت الإزار کأنّه مرآة مصقولة، فلمّا رأیتُ بریقه تحت ثیابه قلت: یا ویلک، ما هذا السیف المشهور تحت ثیابک؟ لعلّک أنت قاتل أمیر المؤنین؟ فأراد أن یقول: لا، فأنطق اللّه لسانه بالحقّ فقال: نعم، فرفعت سیفی وضربته، فرفع هو سیفه وهمّ أن یعلونی به...: بحار الأنوار ج 42 ص 286.
(59) یا هذا، لقد جئتَ عظیماً وارتکبت أمراً عظیماً وخطباً جسیماً، أبئس الإمام کنت لک حتّی جازیتنی بهذا الجزاء؟ ألم أکن شفیقاً علیک وآثرتک علی غیرک وأحسنت إلیک وزدت فی إعطائک؟ ألم یکن یقال لی فیک کذا وکذا فخلّیت لک السبیل ومنحتک عطائی وقد کنتُ أعلم أنّک قاتلی لا محالة؟ ولکن رجوتُ بذلک الاستظهار من اللّه تعالی علیک یا لکع، وعلی أن ترجع عن غیّک، فغلبت علیک الشقاوة فقتلتنی یا شقی الأشقیاء. قال: فدمعت عینا ابن ملجم لعنه اللّه تعالی وقال: یا أمیر المؤنین، أفأنت تنقذ من فی النار؟ قال له: صدقت، ثمّ التفت علیهالسلام إلی ولده الحسن علیهالسلام وقال له: ارفق یا ولدی بأسیرک وارحمه، وأحسن إلیه وأشفق علیه، ألا تری إلی عینیه قد طارتا فی أُمّ رأسه، وقلبه یرجف خوفاً ورعباً وفزعاً؟ فقال له الحسن علیهالسلام: یا أباه، قد قتلک هذا اللعین الفاجر وأفجعنا فیک وأنت تأمرنا بالرفق به؟! فقال له: نعم یا بنی، نحن أهل بیت لا نزداد علی الذنب إلینا إلاّ کرماً وعفواً، والرحمة والشفقة من شیمتنا لا من شیمته، بحقّی علیک فأطعمه یا بنی ممّا تأکله، واسقه ممّا تشرب، ولا تقیّد له قدماً، ولا تغلّ له یداً، فإن أنا متُّ فاقتصّ منه بأن تقتله وتضربه ضربة واحدة، وتحرقه بالنار، ولا تمثّل بالرجل...: بحار الأنوار ج 42 ص 288.
(60) ضربه عبد الرحمن بن ملجم بالسیف علی أُمّ رأسه، فوقع علی رکبتیه، وأخذه فالتزمه حتّی أخذه الناس، وحمل علی حتّی أفاق، ثمّ قال للحسن والحسین علیهماالسلام: احبسوا هذا الأسیر، وأطعموه واسقوه، وأحسنوا إساره، فإن عشتُ فأنا أولی بما صنع فیَّ، إن شئتُ استقدت وإن شئتُ صالحت، وإن متُّ فذلک إلیکم، فإن بدا لکم أن تقتلوه فلا تمثّلوا به: قرب الأسناد ص 143، مستدرک الوسائل ج 11 ص 79، بحار الأنوار ج 42 ص 206، جامع أحادیث الشیعة ج 13 ص 179.
(61) بعد از شهادت حضرت علی علیهالسلام، ابنملجم با همان شمشیر خودش که حضرت علی علیهالسلام را با آن ضربه زده بود به قتل رسید و در واقع بدترین خلق خدا (که ابنمجلم بود) به وسیله آن شمشیر کشته شد.
(62) قال [ابن ملجم]: سألتُ اللّه أن یقتل به شرّ خلقه، فقال علی علیهالسلام: قد أجاب اللّه دعوتک، یا حسن إذا متُّ فاقتله بسیفه. وروی أنّه علیهالسلام قال: أطعموه واسقوه وأحسنوا إساره، فإن أصِحَّ فأنا ولی دمی، إن شئتُ أعفو وإن شئتُ استقدت، وإن هلکتُ فاقتلوه. ثمّ أوصی فقال: یا بنی عبد المطّلب، لا ألفینّکم تخوضون دماء المسلمین خوضاً تقولون: قُتل أمیر المؤنین، ألا لا یُقتلنّ بی إلاّ قاتلی. ونهی عن المثلة: نهج البلاغة ج 3 ص 77، روضة الواعظین ص 137، وسائل الشیعة ج 29 ص 128، شرح الأخبار ج 2 ص 591، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 95، بحار الأنوار ج 42 ص 239، 256، جامع أحادیث الشیعة ج 26 ص 230، شرح نهج البلاغة ج 17 ص 6، کشف الغمّة ج 2 ص 60، ینابیع المودّة ج 2 ص 30 و ج 3 ص 445؛ شحذته أربعین صباحاً وسألتُ اللّه أن یقتل به شرّ خلقه. قال علی علیهالسلام: فلا أراک إلاّ مقتولاً به، وما أراک إلاّ من شرّ خلق اللّه عزّ وجلّ: بحار الأنوار ج 42 ص 244، مجمع الزوائد ج 9 ص 141، المعجم الکبیر ج 1 ص 99، نظم درر السمطین ص 145.
(63) ثمّ إنّ أبی علیهالسلام قال: احملونی إلی موضع مصلاّی فی منزلی. قال: فحملناه إلیه وهو مدنف والناس حوله، وهم فی أمرٍ عظیم باکین محزونین: بحار الأنوار ج 42 ص 288.
(64) قد أشرفوا علی الهلاک من شدّة البکاء والنحیب، ثمّ التفت إلیه الحسین علیهالسلام وهو یبکی، فقال له: یا أبتاه، من لنا بعدک؟ لا کیومک إلاّ یوم رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، من أجلک تعلّمتُ البکاء، یعزّ واللّه علیَّ أن أراک هکذا. فناداه علیهالسلام فقال: یا حسین یا أبا عبد اللّه، ادنُ منّی، فدنا منه وقد قرحت أجفان عینیه من البکاء، فمسح الدموع من عینیه، ووضع یده علی قلبه وقال له: یا بنی، ربط اللّه قلبک بالصبر، وأجزل لک ولإخوتک عظیم الأجر، فسکّن روعتک واهدأ من بکائک، فإنّ اللّه قد آجرک علی عظیم مصابک. ثمّ أُدخل علیهالسلام إلی حجرته وجلس فی محرابه... وأقبلت زینب وأُمّ کلثوم حتّی جلستا معه علی فراشه، وأقبلتا تندبانه وتقولان: یا أبتاه، من للصغیر حتّی یکبر؟: بحار الأنوار ج 42 ص 289.
(65) یا عدوّ اللّه، قتلت أمیر المؤنین؟ قال: إنّما قتلتُ أباک، قالت: یا عدوّ اللّه، إنّی لأرجو أن لا یکون علیه بأس، قال لها: فأراکِ إنّما تبکین علیَّ إذاً؟ لقد واللّه ضربته ضربةً لو قُسّمت علی أهل الأرض لأهلکتهم. فأخرج من بین یدیه علیهالسلاموإنّ الناس ینهشون لحمه بأسنانهم کأنّهم سباع، وهم یقولون: یا عدوّ اللّه، ما فعلت؟ أهلکت أُمّة محمّد صلیاللهعلیهوآله: روضة الواعظین ص 134، الإرشاد ج 1 ص 21، بحار الأنوار ج 42 ص 231، تاریخ الکوفة للبراقی ص 313، أعیان الشیعة ج 1 ص 532، کشف الغمّة ج 2 ص 65.
(66) ثمّ جمع له أطبّاء الکوفة، فلم یکن منهم أعلم بجرحه من أثیر بن عمرو بن هانی السلولی، وکان مطبّباً صاحب الکرسی یعالج الجراحات، وکان من الأربعین غلاماً الذین کان ابن الولید أصابهم فی عین التمر فسباهم، فلمّا نظر أثیر إلی جرح أمیر المؤنین علیهالسلام دعا بریة شاة حارّة، فاستخرج منها عرقاً ثمّ نفخه ثمّ استخرجه وإذا علیه بیاض الدماغ، فقال: یا أمیر المؤنین، أعهد عهدک، فإنّ عدوّ اللّه قد وصلت ضربته إلی أُمّ رأسک: مقاتل الطالبیین ص 23، بحار الأنوار ج 42 ص 234، شرح نهج البلاغة ج 6 ص 120، أعیان الشیعة ج 1 ص 532.
(67) فلمّا أفاق ناوله الحسن علیهالسلام قَعباً من لبن، فشرب منه قلیلاً ثمّ نحّاه عن فیه وقال: احملوه إلی أسیرکم، ثمّ قال للحسن علیهالسلام: بحقّی علیک یا بُنی إلاّ ما طیّبتم مطعمه ومشربه، وارفقوا به إلی حین موتی، وتطعمه ممّا تأکل، وتسقیه ممّا تشرب وتکون أکرم منه، فعند ذلک حملوا إلیه اللبن وأخبروه بما قال أمیر المؤنین علیهالسلام فی حقّه، فأخذ اللعین وشربه: بحار الأنوار ج 42 ص 289.
(68) ثمّ تزاید ولوج السمّ فی جسده الشریف، حتّی نظرنا إلی قدمیه وقد احمرّتا جمیعاً، فکبر ذلک علینا وأیسنا منه، ثمّ أصبح ثقیلاً: بحار الأنوار ج 42 ص 291.
(69) فلمّا أصبح استأذن الناس علیه، فأذن لهم بالدخول، فدخلوا علیه وأقبلوا یسلّمون علیه، وهو یردّ علیهم السلام، ثمّ قال: أیّها الناس، اسألونی قبل أن تفقدونی، وخفّفوا سوالکم لمصیبة إمامکم. قال: فبکی الناس عند ذلک بکاءً شدیداً، وأشفقوا أن یسألوه تخفیفاً عنه، فقام إلیه حجر بن عدی الطائی وقال: فیا أسفی علی المولی التقیّ... فلمّا بصر به وسمع شعره قال له: کیف لی بک إذا دُعیت إلی البراءة منّی، فما عساک أن تقول؟ فقال: واللّه یا أمیر المؤنین، لو قُطّعت بالسیف إرباً إرباً وأُضرم لی النار وأُلقیت فیها، لآثرت ذلک علی البراءة منک. فقال: وفّقت لکلّ خیر یا حجر، جزاک اللّه خیراً عن أهل بیت نبیّک. ثمّ قال: هل من شربةٍ من لبن؟ فأتوه بلبنٍ فی قَعب، فأخذه وشربه کلّه، فذکر الملعون ابن ملجم وأنّه لم یخلف له شیئاً، فقال علیهالسلام: وکان أمر اللّه قدراً مقدوراً، اعلموا أنّی شربتُ الجمیع ولم أُبق لأسیرکم شیئاً من هذا، ألا وإنّه آخر رزقی من الدنیا، فباللّه علیک یا بنی إلاّ ما أسقیته مثل ما شربت. فحمل إلیه ذلک فشربه...: بحار الأنوار ج 42 ص 290.
(70) عن الأصبغ بن نباتة قال: لمّا ضرب ابن ملجم لعنه اللّه أمیر المؤنین علی بن أبی طالب علیهالسلام، عدونا نفرٌ من أصحابنا أنا والحارث وسوید بن غفلة وجماعة معنا، فقعدنا علی الباب، فسمعنا البکاء فبکینا، فخرج إلینا الحسن بن علی علیهالسلام فقال: یقول لکم أمیر المؤنین علیهالسلام: انصرفوا إلی منازلکم. فانصرف القوم غیری، فاشتدّ البکاء من منزله فبکیت، وخرج الحسن علیهالسلام وقال: ألم أقل لکم: انصرفوا؟ فقلت: لا واللّه یا بن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله لا یتابعنی نفسی ولا یحملنی رجلی أنصرف حتّی أری أمیر المؤنین علیه السلام. قال: فبکیت، ودخل، فلم یلبث أن خرج فقال لی: ادخل، فدخلتُ علی أمیر المؤنین علیهالسلام فإذا هو مستند معصوب الرأس بعمامة صفراء، قد نزف واصفرّ وجهه، ما أدری وجهه أصفر أو العمامة، فأکببت علیه فقبّلته وبکیت، فقال لی: لا تبکِ یا أصبغ، فإنّها واللّه الجنّة، فقلت له: جُعلتُ فداک، إنّی أعلم واللّه أنّک تصیر إلی الجنّة، وإنّما أبکی لفقدانی إیّاک یا أمیر المؤنین، جُعلتُ فداک حدّثنی بحدیثٍ سمعته من رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فإنّی أراک لا أسمع منک حدیثاً بعد یومی هذا أبداً، قال: نعم یا أصبغ، دعانی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یوماً فقال لی: یا علی، انطلق حتّی تأتی مسجدی ثمّ تصعد منبری، ثمّ تدعو الناس إلیک فتحمد اللّه تعالی وتثنی علیه وتصلّی علیَّ صلاةً کثیرةً، ثمّ تقول: أیّها الناس، إنّی رسول رسول اللّه إلیکم، وهو یقول لکم: إنّ لعنة اللّه ولعنة ملائکته المقرّبین وأنبیائه المرسلین ولعنتی علی مَن انتمی إلی غیر أبیه، أو ادّعی إلی غیر موالیه، أو ظلم أجیراً أجره. فأتیتُ مسجده صلیاللهعلیهوآله وصعدتُ منبره، فلمّا رأتنی قریش ومن کان فی المسجد أقبلوا نحوی، فحمدتُ اللّه وأثنیتُ علیه وصلّیتُ علی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله صلاةً کثیرةً، ثمّ قلت: أیّها الناس، إنّی رسول رسول اللّه إلیکم، وهو یقول لکم: ألا إنّ لعنة اللّه ولعنة ملائکته المقرّبین وأنبیائه المرسلین ولعنتی إلی مَن انتمی إلی غیر أبیه، أو ادّعی إلی غیر موالیه، أو ظلم أجیراً أجره. قال: فلم یتکلّم أحدٌ من القوم إلاّ عمر بن الخطّاب، فإنّه قال: قد أبلغتَ یا أبا الحسن، ولکنّک جئتَ بکلامٍ غیر مُفسّر، فقلتُ: أبلغُ ذلک رسول اللّه. فرجعتُ إلی النبی صلیاللهعلیهوآله فأخبرته الخبر، فقال: ارجع إلی مسجدی حتّی تصعد منبری، فاحمد اللّه واثن، علیه وصلِّ علیَّ ثمّ قل: أیّها الناس، ما کنّا لنجیئکم بشیءٍ إلاّ وعندنا تأویله وتفسیره، ألا وإنّی أنا أبوکم، ألا وإنّی أنا مولاکم، ألا وإنّی أنا أجیرکم: أمالی المفید ص 352، أمالی الطوسی ص 124، بحار الأنوار ج 42 ص 205، جامع أحادیث الشیعة ج 19 ص 19، بشارة المصطفی ص 400، غایة المرام ج 5 ص 302.
(71) قُبض صلوات اللّه علیه قتیلاً فی مسجد الکوفة وقت التنویر لیلة الجمعة، لتسع عشرة لیلة مضین من شهر رمضان...: بحار الأنوار ج 42 ص 199، أعیان الشیعة ج 1 ص 530.
(72) بسم اللّه الرحمن الرحیم، هذا ما أوصی به علیّ بن أبی طالب، أوصی أنّه یشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له، وأنّ محمّداً عبده ورسوله، أرسله
بالهدی ودین الحقّ لیظهره علی الدین کلّه ولو کره المشرکون، صلّی اللّه علیه وآله، ثمّ إنّ صلاتی ونسکی ومحیای ومماتی للّه ربّ العالمین، لا شریک له وبذلک أُمرت وأنا من المسلمین، ثمّ إنّی أُوصیکَ یا حسن وجمیع أهل بیتی ووُلْدی ومن بلغه کتابی بتقوی اللّه ربّکم، ولا تموتنّ إلاّ وأنتم مسلمون، واعتصموا بحبل اللّه جمیعاً ولا تفرّقوا، فإنّی سمعتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: صلاح ذات البین أفضل من عامّة الصلاة والصیام، وإنّ المُبیرة الحالقة للدین فساد ذات البین، ولا قوّة إلاّ باللّه العلیّ العظیم، انظروا ذوی أرحامکم فصلوهم یهوّن اللّه علیکم الحساب. اللّه اللّه فی الأیتام، فلا تُغبّوا أفواههم، ولا یضیعوا بحضرتکم، فقد سمعتُ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یقول: من عالَ یتیماً حتّی یستغنی أوجب اللّه عزّ وجلّ له بذلک الجنّة، کما أوجب اللّه لآکل مال الیتیم النار. اللّه اللّه فی القرآن، فلا یسبقکم إلی العمل به أحد غیرکم. اللّه اللّه فی جیرانکم، فإنّ النبی صلیاللهعلیهوآله أوصی بهم، وما زال رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله یوصی بهم حتّی ظننا أنّه سیورثهم. اللّه اللّه فی بیت ربّکم، فلا یخلو منکم ما بقیتم، فإنّه إن تُرک لم تُناظروا، وأدنی ما یرجع به من أمّه أن یغفر له ما سلف. اللّه اللّه فی الصلاة، فإنّها خیر العمل، وإنّها عمود دینکم. اللّه اللّه فی الزکاة، فإنّها تُطفئ غضب ربّکم. اللّه اللّه فی شهر رمضان، فإن صیامه جُنّة من النار. اللّه اللّه فی الفقراء والمساکین، فشارکوهم فی معائشکم...: کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 190، تحف العقول ص 198، تهذیب الأحکام ج 9 ص 177، کتاب سلیم بن قیس ص 446، شرح الأخبار ج 2 ص 448، بحار الأنوار ج 42 ص 249، نظم درر السمطین ص 146، الدرّ النظیم ص 380؛ شهدتُ وصیّة علیّ بن أبی طالب علیهالسلام حین أوصی إلی ابنه الحسن علیهالسلام، وأشهدَ علی وصیّته الحسین علیهالسلام ومحمّداً وجمیع وُلْده وجمیع رؤاء أهل بیته وشیعته علیهم السلام، ثمّ دفع إلیه الکتاب والسلاح... ثمّ قال: اکتب: بسم اللّه الرحمن الرحیم، هذا ما أوصی به علیّ بن أبی طالب علیهالسلام...: بحار الأنوار ج 42 ص 250.
(73) جعل جبینه یرشح عرقاً وهو یمسحه بیده، قلت: یا أبت، أراک تمسح جبینک! فقال: یا بُنی، إنّی سمعتُ جدّک رسول اللّه یقول: إنّ المؤن إذا نزل به الموت ودنت وفاته عرق جبینه وصار کاللؤؤالرطب، وسکن أنینه. ثمّ قال: یا أبا عبد اللّه، ویا عون، ثمّ نادی أولاده کلّهم بأسمائهم صغیراً وکبیراً واحداً بعد واحد، وجعل یودّعهم ویقول: اللّه خلیفتی علیکم، أستودعکم اللّه. وهم یبکون: بحار الأنوار ج 42 ص 291.
(74) شهدت وصیّة علی بن أبی طالب علیهالسلام حین أوصی إلی ابنه الحسن علیهالسلام، وأشهد علی وصیّته الحسین علیهالسلام ومحمّداً وجمیع ولده وجمیع رؤاء أهل بیته وشیعته علیهم السلام، ثمّ دفع إلیه الکتاب والسلاح، ثمّ قال علیهالسلام: یا بُنی، أمرنی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله أن أوصی إلیک وأن أدفع إلیک کتبی وسلاحی، کما أوصی إلیَّ رسولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله ودفع إلیَّ کتبه وسلاحه، وأمرنی أن آمرک إذا حضرک الموت أن تدفعه إلی أخیک الحسین علیهالسلام. ثمّ أقبل علی ابنه الحسین علیهالسلام فقال: وأمرک رسول اللّه صلّی اللّه علیه وآله أن تدفعه إلی ابنک علیّ بن الحسین...: الکافی ج 1 ص 297، دعائم الإسلام ج 2 ص 348، کتاب من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 189، تهذیب الأحکام ج 9 ص 176 بحار الأنوار ج 42 ص 250.
(75) قبر حضرت امیرمومنان تا مدّتها مخفی بود، تا اینکه امام صادق آن قبر را مشخص نمودند وآن زمانی بود که حکومت بنی اُمیّه سرنگون شده بود. مراجعه کنید بحار الأنوار ج 42 ص 200، 224.
(76) لمّا أُصیب أمیر المؤنین علیهالسلام قال للحسن والحسین علیهماالسلام: غسّلانی وکفّنانی وحنّطانی واحملانی علی سریری، واحملا مُؤّره تُکفیان مُقدّمه...: تهذیب الأحکام ج 6 ص 106، مستدرک الوسائل ج 2 ص 317، الغارات ج 2 ص 845، المزار للمفید ص 223، مناقب آل أبی طالب ج 2 ص 172، فرحة الغری ص 59، بحار الأنوار ج 42 ص 213، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 401؛ یا بُنی إنّی میّتٌ من لیلتی هذه، فإذا أنا متُّ فاغسلنی وکفّنّی وحنّطنی بحنوط جدّک، وضعنی علی سریری، ولا یقربنّ أحدٌ منکم مُقدّم السریر، فإنّکم تُکفَونه، فإذا حُمل المُقدّم فاحملوا المؤّر، ولیَتبع المُؤّرُ المُقدّمَ... ثمّ احفر لی قبراً فی موضعه إلی منتهی کذا وکذا، ثمّ شقّ لحداً، فإنّک تقع علی ساجَةٍ منقورةٍ ادّخرها لی أبی نوح...: مستدرک الوسائل ج 2 ص 332، الغارات ج 2 ص 846، فرحة الغری ص 62، بحار الأنوار ج 42 ص 215، جامع أحادیث الشیعة 3 ص 403؛ یا ابنَیَّ، إذا أنا متُّ فغسّلانی ثمّ نشّفانی بالبُردة التی نشّفتم بها رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وفاطمة علیهاالسلام، ثمّ حنّطانی وسجّیانی علی سریری، ثمّ انظرا حتّی إذا ارتفع لکما مُقدّم السریر فاحملا مؤّره. قال: فخرجت أُشیّع جنازة أبی، حتّی إذا کنّا بظهر الغَریّ رَکَن المُقدّم فوضعنا المُؤّر، ثمّ برز الحسن علیهالسلام بالبُردة التی نُشِّف بها رسولُ اللّه صلیاللهعلیهوآله وفاطمة وأمیر المؤنین، ثمّ أخذ المِعوَل فضرب ضربةً فانشقّ القبر عن ضریحٍ، فإذا هو بساجَةٍ مکتوبٍ علیها سطران بالسُّریانیة: بسم اللّه الرحمن الرحیم، هذا قبرٌ قبره نوحُ النبی لعلیّ وصیّ محمّد قبل الطوفان بسبعمئة عام: الغارات ج 2 ص 846، فرحة الغری ص 64، بحار الأنوار ج 42 ص 216؛ إذا أنا متُّ فاحملانی علی سریرٍ ثمّ أخرجانی واحملا مُؤّر السریر، فإنّکما تُکفیان مُقدّمه، ثمّ ائتیا بی الغریین، فإنّکما ستریان صخرة بیضاء، فاحتفرا فیها، فإنّکما ستجدان فیها ساجَة، فادفنانی فیها. قال: فلمّا مات أخرجناه وجعلنا نحمل مُؤّر السریر ونکفی مُقدّمه، وجعلنا نسمع دویاً وحفیفاً، حتّی أتینا الغریین، فإذا صخرة بیضاء تلمع نوراً، فاحتفرنا فإذا ساجَة مکتوب علیها: ما ادّخر نوح علیهالسلام لعلیّ بن أبی طالب علیهالسلام، فدفنّاه فیها، وانصرفنا ونحن مسرورون بإکرام اللّه تعالی لأمیر المؤنین علیهالسلام: روضة الواعظین ص 136، الغارات ج 2 ص 847، الإرشاد ج 1 ص 24، فرحه الغری ص 66، مدینة المعاجز ج 3 ص 49، بحار الأنوار ج 42 ص 217، أعلام الوری ج 1 ص 394؛ فأنزل اللّه عزّ وجلّ حنوطاً من عنده مع حنوط أخیه رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وأخبره أنّ الملائکة تنشر له قبره، فلمّا قُبض علیهالسلام کان فیما أوصی به ابنَیه الحسن والحسین علیهماالسلام إذ قال لهما: إذا متُّ فغسّلانی وحنّطانی واحملانی باللیلة سرّاً، واحملا یا ابنَیّ مؤّر السریر واتّبعا مُقدّمه، فإذا وُضِع فضعا، وادفنانی فی القبر الذی یوضع السریر علیه، وادفنانی مع من یعینکما علی دفنی فی اللیل، وسویّا: فرحة الغری ص 78، بحار الأنوار ج 42 ص 219، جامع أحادیث الشیعة ج 12ص 322؛ کان فی وصیّة أمیر المؤنین صلوات اللّه علیه: أن أخرجونی إلی الظَّهر، فإذا تصوّبَت أقدامُکم فاستقبلتکم ریح فادفنونی، وهو أوّل طُور سیناء. ففعلوا ذلک: تهذیب الأحکام ج 6 ص 34، وسائل الشیعة ج 14 ص 377، فرحة الغری ص 79، بحار الأنوار ج 42 ص 220، التفسیر الصافی ج 3 ص 397، تفسیر نور الثقلین ج 3 ص 543؛ إذا متُّ فاحملانی إلی الغَری من نجف الکوفة، واحملا آخر سریری، فالملائکة یحملون أوّله. وأمرهما أن یدفناه هناک ویعفیا قبره؛ لما یعلمه من دولة بنی أُمیّة بعده. وقال: ستریان صخرةً بیضاء تلمع نوراً، فاحتفرا، فوجدا ساجَةً مکتوباً علیها: ممّا ادّخرها نوح لعلیّ بن أبی طالب علیهالسلام، فدفَنَاه فیه وعفیا أثره: روضة الواعظین ص 136، الإرشاد ج 1 ص 24، الخرائج والجرائح ج 1 ص 234، فرحة الغری ص 66، بحار الأنوار ج 42 ص 224، جامع أحادیث الشیعة ج 3 ص 404،
أعلام الوری ج 1 ص 393؛ یا أبا محمّد، أوصیک - ویا أبا عبد اللّه - خیراً، فأنتما منّی وأنا منکما. ثمّ التفت إلی أولاده الذین من غیر فاطمة علیهاالسلام، وأوصاهم أن لا یخالفوا أولاد فاطمة، یعنی الحسن والحسین علیهماالسلام. ثمّ قال: أحسن اللّه لکم العزاء، ألا وإنّی منصرفٌ عنکم، وراحلٌ فی لیلتی هذه، ولاحقٌ بحبیبی محمّد صلیاللهعلیهوآله کما وعدنی، فإذا أنا متُّ یا أبا محمّد فغسّلنی وکفّنی وحنّطنی ببقیّة حنوط جدّک رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، فإنّه من کافور الجنّة...: بحار الأنوار ج 42 ص 291.
(77) ثمّ قال: یا أبا عبد اللّه، أنت شهید هذه الأُمّة، فعلیک بتقوی اللّه والصبر علی بلائه: بحار الأنوار ج 42 ص 292.
(78) سوره صافات، آیه 61.
(79) ثمّ أُغمی علیه ساعة، وأفاق وقال: هذا رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله وعمّی حمزة وأخی جعفر وأصحاب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله، وکلّهم یقولون: عجّل قدومک علینا، فإنّا إلیک مشتاقون. ثمّ أدار عینیه فی أهل بیته کلّهم وقال: أستودعکم اللّه جمیعاً، سدّدکم اللّه جمیعاً، حفظکم اللّه جمیعاً، خلیفتی علیکم اللّه وکفی باللّه خلیفة. ثمّ قال: وعلیکم السلام یا رسل ربّی، ثمّ قال: «لِمِثْلِ هَ-ذَا فَلْیَعْمَلِ الْعَ-مِلُونَ» «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوا وَّ الَّذِینَ هُم مُّحْسِنُونَ». وعرق جبینه وهو یذکر اللّه کثیراً، وما زال یذکر اللّه کثیراً ویتشهّد الشهادتین، ثمّ استقبل القبلة وغمض عینیه ومدّ رجلیه ویدیه وقال: أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له وأشهد أنّ محمّداً عبده ورسوله. ثمّ قضی نحبه علیهالسلام، وکانت وفاته فی لیلة إحدی وعشرین من شهر رمضان، وکانت لیلة الجمعة سنة أربعین من الهجرة: بحار الأنوار ج 42 ص 292؛ ثمّ هَتَفَت آخَرُ: مات رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله ومات أبوکم: بحار الأنوار ج 42 ص 309.
1 . الاحتجاج علی أهل اللجاج ، أبو منصور أحمد بن علی الطبرسی (ت 620 ه )، تحقیق: إبراهیم البهادری ومحمّد هادی به، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
2 . الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه )، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
3 . اُسد الغابة فی معرفة الصحابة ، علی بن أبی الکرم محمّد الشیبانی (ابن الأثیر الجَزَری) (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی محمّد معوّض وعادل أحمد عبد الموجود ، بیروت : دار الکتب العلمیّة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
4 . الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود ، وعلی محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
5 . إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، بیروت : دارالمعرفة ، الطبعة الاُولی ، 1399 ه .
6 . أعیان الشیعة ، محسن بن عبد الکریم الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه ) ، إعداد: السیّد حسن الأمین ، بیروت : دارالتعارف ، الطبعة الخامسة، 1403 ه .
7 . الإقبال بالأعمال الحسنة فیما یُعمل مرّة فی السنة ، أبو القاسم علی بن موسی الحلّی الحسنی المعروف بابن طاووس (ت 664 ه ) ، تحقیق: جواد القیّومی ، قمّ : مکتب الإعلام الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
8 . أمالی المفید ، أبو عبد اللّه محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق: حسین اُستاد ولی وعلی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
9 . الأمالی، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : دار الثقافة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
10 . الأمالی ، محمّد بن علی بن بابویه القمّی (الشیخ الصدوق) (ت 381 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه .
11 . إمتاع الأسماع فیما للنبی من الحفدة والمتاع، تقی الدین أحمد بن محمّد المقریزی (ت 845 ه )، تحقیق: محمّد عبد الحمید النمیسی، بیروت: دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1420 ه .
12 . أنساب الأشراف ، أحمد بن یحیی البلاذری (ت 279 ه ) ، تحقیق : سهیل زکّار وریاض زرکلی ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1417 ه.
13 . أمالی الحافظ، أبو نعیم أحمد بن عبد اللّه الأصبهانی (ت 43 ه)، تحقیق: ساعد عمر غازی، طنطا: دار الصحابة للنشر، الطبعة الاُولی، 1410ه.
14 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد بن محمّد تقی المجلسی ( ت 1110 ه ) ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الاُولی ، 1386 ه .
15 . البدایة والنهایة ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : مکتبة المعارف ، بیروت : مکتبة المعارف .
16 . بشارة المصطفی لشیعة المرتضی ، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علی الطبری (ت 525 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریّة ، الطبعة الثانیة ، 1383 ه .
17 . بصائر الدرجات ، أبو جعفر محمّد بن الحسن الصفّار القمّی المعروف بابن فروخ (ت 290 ه ) ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
18 . بیت الأحزان فی ذکر أحوالات سیّدة نساء العالمین فاطمة الزهراء، الشیخ عبّاس القمّی ( ت 1359 ه )، قمّ: دار الحکمة، الطبعة الاُولی، 1412 ه .
19 . تحف العقول عن آل الرسول ، أبو محمّد الحسن بن علیّ الحرّانی المعروف بابن شُعبة
(ت 381 ه )، تحقیق: علی أکبر الغفّاری، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة، 1404 ه .
20 . تحفة الأحوذی، المبارکفوری (ت 1282 ه )، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1410 ه .
21 . تذکرة الحفّاظ ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
22 . تفسیر ابن کثیر (تفسیر القرآن العظیم) ، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر البصروی الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : عبد العظیم غیم ، ومحمّد أحمد عاشور ، ومحمّد إبراهیم البنّا ، القاهرة : دار الشعب .
23 . تفسیر الثعالبی (الجواهر الحسان فی تفسیر القرآن)، عبد الرحمن بن محمّد الثعالبی المالکی (ت 786 ه)، تحقیق: علی محمّد معوض، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1418 ه .
24 . تفسیر الثعلبی ، الثعلبی، (ت 427 ه)، تحقیق: أبو محمّد بن عاشور، بیروت : دار إحیاء التراث العربی، الطبعة الاُولی، 1422 ه .
25 . تفسیر العیّاشی، أبو النضر محمّدبن مسعود السلمی السمرقندی المعروف بالعیّاشی (ت 320 ه )، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، طهران : المکتبة العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1380 ه .
26 . تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الأنصاری القرطبی (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبد الرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة، 1405 ه .
27 . التفسیر الکبیر ومفاتیح الغیب (تفسیر الفخر الرازی) ، أبو عبد اللّه محمّد بن عمر المعروف بفخر الدین الرازی (ت 604 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
28 . تفسیر فرات الکوفی ، أبو القاسم فرات بن إبراهیم بن فرات الکوفی (ق 4 ه ) ، تحقیق : محمّد کاظم المحمودی ، طهران : وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
29 . تفسیر نور الثقلین ، عبد علیّ بن جمعة العروسی الحویزی (ت 1112 ه ) ، تحقیق : السیّد هاشم الرسولی المحلاّتی ، قمّ : مؤسّسة إسماعیلیان ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
30 . تقریب التهذیب ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، تحقیق : محمّد عوّامة ، دمشق : دار الرشید ، الطبعة الرابعة، 1412 ه .
31 . التمهید لما فی الموطّأ من المعانی والأسانید ، یوسف بن عبد اللّه القرطبی (ابن عبد البرّ) (ت 463 ه ) ، تحقیق : مصطفی العلوی ومحمّد عبد الکبیر البکری ، جدّة : مکتبة السوادی ، 1387 ه .
32 . التوحید ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : هاشم الحسینی الطهرانی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1398 ه .
33 . تهذیب الأحکام فی شرح المقنعة ، محمّد بن الحسن الطوسی ( ت 460 ه ) ، تحقیق : السیّد حسن الموسوی ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثالثة ، 1364 ش .
34 . تهذیب التهذیب ، أبو الفضل أحمد بن علی بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
35 . تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمن المزّی ( ت 742 ه ) ، تحقیق : الدکتور بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الرابعة ، 1406 ه .
36 . جامع أحادیث الشیعة ، السیّد البروجردی ( ت 1383 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
37 . الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی ( ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
38 . حلیة الأبرار فی أحوال محمّد وآله الأطهار ، هاشم البحرانی ، تحقیق : غلام رضا مولانا البروجردی ، قمّ : مؤسّسة المعارف الإسلامیة ، 1413 ه .
39 . الخصال ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، قمّ : منشورات جماعة المدرّسین فی الحوزة العلمیة .
40 . الدرّ المنثور فی التفسیر المأثور ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
41 . الدرّ النظیم، جمال الدین یوسف بن حاتم بن فوز بن مهنّد الشامی المشغری العاملی ( ت 664 ه )، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین بقمّ.
42 . دعائم الإسلام وذکر الحلال والحرام والقضایا والأحکام ، أبو حنیفة النعمان بن محمّد بن
منصور بن - أحمد بن حیّون التمیمی المغربی (ت 363 ه ) ، تحقیق : آصف بن علی أصغر فیضی ، مصر : دارالمعارف ، الطبعة الثالثة ، 1389 ه .
43 . رجال ابن داود ، تقی الدین الحسن بن علی بن داود الحلّی (ت 707 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد صادق آل بحر العلوم ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، 1392 ه .
44 . رجال الطوسی ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : جواد القیّومی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
45 . رجال العلاّمة الحلّی (خلاصة الأقوال) ، حسین بن یوسف الحلّی (العلاّمة) (726 ه ) ، قمّ : منشورات الشریف الرضی .
46 . روح المعانی فی تفسیر القرآن (تفسیر الآلوسی) ، محمود بن عبد اللّه الآلوسی (ت 1270 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
47 . روضة الواعظین ، محمّد بن الحسن بن علیّ الفتّال النیسابوری (ت 508 ه ) ، تحقیق : حسین الأعلمی ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الاُولی ، 1406 ه .
48 . سیر أعلام النبلاء ، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة، 1414 ه .
49 . السیرة الحلبیّة ، علی بن برهان الدین الحلبی الشافعی ( ت 11 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی .
50 . شرح الأخبار فی فضائل الأئمّة الأطهار ، أبو حنیفة القاضی النعمان بن محمّد المصری (ت 363 ه ) ، تحقیق : السیّد محمّد الحسینی الجلالی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
51 . شرح نهج البلاغة ، عبد الحمید بن محمّد المعتزلی (ابن أبی الحدید) (ت 656 ه ) ، تحقیق : محمّد أبو الفضل إبراهیم ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الثانیة، 1387 ه .
52 . شواهد التنزیل لقواعد التفضیل ، أبو القاسم عبیداللّه بن عبد اللّه النیسابوری المعروف بالحاکم الحسکانی (ق 5 ه ) ، تحقیق: محمّد باقر المحمودی ، طهران : مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامیّ ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
53 . الصافی فی تفسیر القرآن (تفسیر الصافی) ، محمّد محسن بن شاه مرتضی (الفیض الکاشانی) (ت 1091 ه ) ، طهران : مکتبة الصدر ، الطبعة الاُولی، 1415 ه.
54 . الطبقات الکبری (الطبقة الخامسة من الصحابة) ، محمّد بن سعد منیع الزهری (ت 230 ه ) ، الطائف : مکتبة الصدّیق ، الطبعة الاُولی، 1414 ه .
55 . طرائف المقال فی معرفة طبقات الرجال ، علی أصغر بن شفیع الموسوی الجابلقی (ت 1313 ه ) ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی النجفی .
56 . علل الشرائع ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تقدیم : السیّد محمّد صادق بحر العلوم ، 1385 ه ، النجف الأشرف : منشورات المکتبة الحیدریة .
57 . الغارات ، أبو إسحاق إبراهیم بن محمّد بن سعید المعروف بابن هلال الثقفی (ت 283 ه )، تحقیق : السیّد جلال الدین المحدّث الأرموی ، طهران : أنجمن آثار ملّی ، الطبعة الاُولی ، 1395 ه .
58 . غایة المرام وحجّة الخصام فی تعیین الإمام ، هاشم بن إسماعیل البحرانی (ت 1107 ه ) ، تحقیق : السیّد علی عاشور ، بیروت : مؤسّسة التاریخ العربی ، 1422 ه .
59 . فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، تحقیق : عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1379 ه .
60 . الفتوح، أبو محمّد أحمد بن أعثم الکوفی (ت 314 ه )، تحقیق : علی شیری، بیروت : دار الأضواء ، الطبعة الاُولی، 1411 ه .
61 . فرحة الغری فی تعیین قبر أمیر المؤمنین علیّ ، غیاث الدین عبد الکریم بن أحمد الطاووسی العلویّ (ت 693 ه ) ، قمّ : منشورات الشریف الرضی .
62 . الفقیه = کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
63 . فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، محمّد عبد الرؤوف المناوی، تحقیق: أحمد عبد السلام، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الاُولی، 1415 ه .
64 . قاموس الرجال فی تحقیق رواة الشیعة ومحدّثیهم ، محمّد تقی بن کاظم التستری (ت 1320 ه ) ،
قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة، 1410 ه .
65 . قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد اللّه بن جعفر الحِمیَری القمّی (ت بعد 304 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤسّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
66 . الکافی ، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن یعقوب بن إسحاق الکلینی الرازی ( ت 329 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : دار الکتب الإسلامیة ، الطبعة الثانیة ، 1389 ه .
67 . کتاب الغیبة ، الشیخ ابن أبی زینب محمّد بن إبراهیم النعمانی (ت 342 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفاری ، طهران : مکتبة الصدوق ، 1399 ه .
68 . کتاب سلیم بن قیس ، سلیم بن قیس الهلالی العامری (ت حوالی 90 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر الأنصاری ، قمّ : نشر الهادی ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
69 . کتاب من لا یحضره الفقیه ، أبو جعفر محمّد بن علیّ بن الحسین بن بابویه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق (ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی .
70 . کشف الخفاء والإلباس عمّا اشتهر من الأحادیث علی ألسنة الناس ، إسماعیل بن محمّد العجلونی الجرّاحی (ت 1162 ه) ، بیروت : دار الکتب العلمیة، 1408 ه .
71 . کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة ، علیّ بن عیسی الإربلیّ (ت 687 ه ) ، تصحیح : السیّد هاشم الرسولیّ المحلاّتیّ ، بیروت : دارالکتاب الإسلامیّ ، الطبعة الاُولی ، 1401 ه .
72 . کفایة الأثر فی النصّ علی الأئمّة الاثنی عشر ، أبو القاسم علی بن محمّد بن علی الخزّاز القمّی (ق 4 ه ) ، تحقیق: السیّد عبد اللطیف الحسینی الکوه کمری ، طهران: نشر بیدار، الطبعة الاُولی، 1401 ه .
73 . کمال الدین وتمام النعمة ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
74 . کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علاء الدین علی المتّقی بن حسام الدین الهندی ( ت 975 ه ) ، ضبط وتفسیر : الشیخ بکری حیّانی ، تصحیح وفهرسة : الشیخ صفوة السقا ، بیروت : مؤّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1397 ه .
75 . کنز الفوائد ، أبو الفتح الشیخ محمّد بن علیّ بن عثمان الکراجکی الطرابلسی (ت 449 ه ) ، إعداد : عبد اللّه نعمة ، قمّ : دار الذخائر ، الطبعة الاُولی ، 1410 ه .
76 . مجمع البیان فی تفسیر القرآن ، أبو علیّ الفضل بن الحسن الطبرسیّ (ت 548 ه .) ، تحقیق : السید هاشم الرسولیّ المحلاّتیّ والسیّد فضل اللّه الیزدیّ الطباطبائیّ ، بیروت : دار المعرفة ، الطبعة الثانیة ، 1408 ه .
77 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علی بن أبی بکر الهیثمی ( ت 807 ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
78 . المجموع (شرح المهذّب) ، الإمام أبو زکریا محی الدین بن شرف النووی ( ت676 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
79 . مدینة معاجز الأئمّة الاثنی عشر ودلائلالحجج علی البشر، هاشم بن سلیمان الحسینی البحرانی (ت1107ه )، تحقیق : لجنة التحقیق فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، قمّ : لجنة التحقیق فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
80 . مدینة معاجز الأئمّة الاثنی عشر ودلائلالحجج علی البشر، هاشم بن سلیمان الحسینی البحرانی (ت1107ه )، تحقیق : لجنة التحقیق فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة ، قمّ : لجنة التحقیق فی مؤسّسة المعارف الإسلامیّة، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
81 . المزار ، أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری الحارثی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) ، تحقیق : محمّد باقر الأبطحی ، قمّ : المؤتمر العالمی لألفیّة الشیخ المفید ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
82 . مستدرک الوسائل ومستنبط المسائل ، المیرزا حسین النوری ( ت 1320 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
83 . مستدرک سفینة البحار، الشیخ علی النمازی الشاهرودی (ت 1405 ه )، تحقیق: الشیخ حسن بن علی النمازی، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین، 1418 ه .
84 . المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق : مصطفی عبد القادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
85 . مسند أبی یعلی الموصلی ، أبو یعلی أحمد بن علیّ بن المثنّی التمیمی الموصلی (ت 307 ه ) ، تحقیق : إرشاد الحقّ الأثری ، جدّة : دار القبلة ، الطبعة الاُولی ، 1408 ه .
86 . مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، تحقیق : عبد اللّه محمّد الدرویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
87 . معانی الأخبار ، أبو جعفر محمّد بن علی بن الحسین بن بابَوَیه القمّی المعروف بالشیخ الصدوق ( ت 381 ه ) ، تحقیق : علی أکبر الغفّاری ، 1379 ه ، قمّ : مؤّسة النشر الإسلامی التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی، 1361 ه .
88 . المعجم الأوسط ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی ( ت 360 ه ) ، تحقیق : قسم التحقیق بدار الحرمین ، 1415 ه ، القاهرة : دار الحرمین للطباعة والنشر والتوزیع .
89 . المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
90 . معجم رجال الحدیث ، أبو القاسم بن علی أکبر الخوئی (ت 1413 ه ) ، قمّ : منشورات مدینة العلم ، الطبعة الثالثة ، 1403 ه .
91 . مقاتل الطالبیّین ، أبو الفرج علی بن الحسین بن محمّد الإصبهانی (ت 356 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد صقر ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، الطبعة الاُولی، 1405 ه .
92 . الملل والنحل ، أبو الفتح محمّد بن عبد الکریم الشهرستانی (ت 548 ه ) ، بیروت : دار المعرفة ، 1406 ه .
93 . مناقب آل أبی طالب (مناقب ابن شهر آشوب ) ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی ( ت 588 ه ) ، قمّ : المطبعة العلمیة .
94 . المناقب (المناقب للخوارزمی) ، للحافظ الموفّق بن أحمد البکری المکّی الحنفی الخوارزمی (568 ه )، تحقیق : مالک المحمودی ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامی ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
95 . میزان الاعتدال فی نقد الرجال ، محمّد بن أحمد الذهبی ( ت 748 ه ) ، تحقیق : علی محمّد البجاوی ، بیروت : دار الفکر .
96 . نصب الرایة ، عبد اللّه بن یوسف الحنفی الزیلعی (ت 762 ه) ، القاهرة : دار الحدیث ، 1415 ش .
97 . نظم درر السمطین ، محمّد بن یوسف الزرندی (ت 750 ه) ، إصفهان : مکتبة الإمام أمیر المؤمنین ، 1377 ش .
98 . نوادر الراوندی ، فضل اللّه بن علی الحسینی الراوندی (ت 573 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة ، الطبعة الاُولی ، 1370 ه .
99 . نهج البلاغة ، ما اختاره أبو الحسن الشریف الرضی محمّد بن الحسین بن موسی الموسوی من کلام الإمام أمیرالمؤمنین (ت 406 ه ) ، تحقیق : السیّد کاظم المحمّدی ومحمّد الدشتی ، قمّ : انتشارات الإمام علی ، الطبعة الثانیة ، 1369 ه .
100 . وسائل الشیعة ، محمّد بن الحسن الحرّ العاملی ( ت 1104 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت ، قمّ : مؤّسة آل البیت لإحیاء التراث ، الطبعة الثانیة ، 1414 ه .
101 . وقعة صفّین ، نصر بن مزاحم المنقری (ت 212 ه ) ، تحقیق : عبد السلام محمّد هارون ، قمّ : مکتبة آیة اللّه المرعشی ، الطبعة الثانیة ، 1382 ه .
102 . الهجوم علی بیت فاطمة، عبد الزهراء مهدی، بیروت: دار الزهراء، 1999 م .
103 . الهدایة الکبری، أبو عبد اللّه الحسین بن حمدان الخصیبی (ت 334 ه )، بیروت: مؤسّسة البلاغ للطباعة والنشر، الطبعة الرابعة، 1411 ه .
104 . ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دار الاُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .