ghaemiyeh.com
سرشناسه:خدامیان آرانی، مهدی، ۱۳۵۳ -
عنوان و نام پدیدآور:در اوج غربت [کتاب]/مهدی خدامیان.
مشخصات نشر:قم: وثوق، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:120ص.
فروست:موسسه اندیشه سبز شیعه: دفتر هفتم.
اندیشه سبز: ۷.
شابک:۳۰۰۰۰ ریال:978-964-2594-75-7
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:عنوان روی جلد: در اوج غربت: داستان سفر مسلم بن عقیل به شهر کوفه
یادداشت:با حمایت نهاد کتابخانههای عمومی کشور، اداره کل منابع.
یادداشت:کتابنامه: ص. ۱۲۱ - ۱۲۵.
عنوان دیگر:در اوج غربت: داستان سفر مسلم بن عقیل به شهر کوفه
موضوع:مسلمبن عقیل، -۶۰ق.
موضوع:داستانهای مذهبی -- قرن ۱۴
شناسه افزوده:نهاد کتابخانههای عمومی کشور. اداره کل منابع
رده بندی کنگره:BP۴۲/۴ /م۵خ۴ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۷
شماره کتابشناسی ملی:۳۴۰۸۹۳۱
در اوج غربت
مهدی خدامیان
تصویر
تصویر
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَ-نِ الرَّحِیمِ
آیا تا به حال با خود فکر کردهاید که چرا اهل کوفه، مسلم بن عقیل را تنها گذاشتند؟
سرانجام یک شب تصمیم گرفتم تا قلم در دست بگیرم و در میان دهها کتاب به دنبال پاسخ این سؤال بگردم.
میخواستم تاریخ را مورد کنکاش قرار دهم و از راز غریبی مسلم، پرده بردارم و در اوج غربت را برایتان به تصویر کشم.
و چنین بود که با مراجعه به شصت و یک کتاب تحقیقی، تاریخی، این نوشتار را برایتان آماده کردم.
شما میتوانید دلیل سخنان مرا در پینوشتهایی که برایتان ذکر کردهام، بیابید.
امیدوارم این کتاب برای شما مفید باشد و پیام مرا به خوبی دریافت کنید.
آری ما باید تلاش کنیم تا همواره یار و یاور امام زمان خود باشیم و یاران آن حضرت را تنها نگذاریم.
کتابم را به قهرمان این داستان اهدا میکنم؛ به آن امید که روز قیامت شفاعتش نصیب خوانندگان این کتاب گردد.
مهدی خدّامیان آرانی
قم، شهریور ماه 1387
چرا این کتاب را میخوانی؟!
هیچ میدانی که من میخواهم تو را به سفری دور و دراز ببرم؟
آیا دوست داری همسفر من باشی؟
پس بیا به شهر کوفه در سال شصت هجری قمری برویم.
امروز، روز پنجم ماه شَوّال است، درست پنج روز است که ماه رمضان تمام شده است.(1)
حتماً خبر داری که مردم کوفه نامههای زیادی برای امام حسین(علیه السلام) نوشتهاند و از او دعوت کردهاند تا به اینجا بیاید.
امام، نماینده خود را به این شهر میفرستد؛ نام او مُسلم بن عَقیل است.
1) 1. . وصل مسلم بن عقیل إلی الکوفة فی 5 شوال سنة 60، وبایعه من أهلها ثمانیة آلاف رجل سرّاً للحسین علیهالسلام: حیاة الإمام الحسین علیهالسلام ج 2 ص 345.
او را میشناسی؟
پسر برادر حضرت علی(علیه السلام)،
شوهرِ رقیّه، همان رقیه که دختر حضرت علی(علیه السلام) است. در واقع مسلم، دامادِ حضرت علی (علیه السلام) است.(1)
پسرِ عموی امام حسین(علیه السلام)،
مسلم شخصیّتی شجاع، قوی، آگاه و عالم است و برای همین امام حسین(علیه السلام) او را برای این مأموریّت مهم انتخاب کرده است.
او بیست و هشت سال سن دارد و امام حسین(علیه السلام) به وی علاقه زیادی دارد.(2)
مسلم روز بیستم رمضان، بعد از وداع با همسرش، خدمت امام حسین(علیه السلام) رسیده و نامه آن حضرت به مردم کوفه را تحویل گرفته و به سوی کوفه حرکت کرده است.(3)
او برای رعایت نکات امنیّتی از راههای فرعی و تک و تنها به سوی کوفه میرود؛ چرا که اگر او با گروهی از دوستان و یاران خود به این سفر بیاید، احتمال دارد گرفتار سربازان یزید بشود.
فاصله مکّه تا کوفه هزار و چهارصد کیلومتر است. او این مسیر را بیست روزه طی میکند.
هر روز هفتاد کیلومتر.
آیا مسلم به سلامت به کوفه خواهد رسید؟
نکند گرفتار سربازان یزید بشود!
خبر میرسد که مسلم به نزدیکیهای شهر کوفه رسیده است.
1) 2. . جهت اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: مقاتل الطالبیّین لأبی الفرج الإصفهانی ص 62.
2) 3. . إنّ الحسین رضی اللّه عنه قدّم مسلم بن عقیل وهو ابن عمّه إلی الکوفة، وأمره أن ینظر إلی اجتماع الناس علیه ویکتب بخبرهم...: تاریخ الإسلام للذهبی ج 4 ص 170؛ فوافق بیعة أهل العراق، فسار إلیهم بعد أن أرسل ابن عمّه مسلم بن عقیل لأخذ البیعة...: لسان المیزان لابن حجر ج 6 ص 293؛ وقدّم أمامه ابن عمّه مسلم بن عقیل رضی اللّه عنه وأرضاه، للدعوه إلی اللّه والبیعة له علی الجهاد، فبایعه أهل الکوفة علی ذلک وعاهدوه، وضمنوا له النصرة...: کشف الغمّة للإربلی ج 2 ص 215، الإرشاد للشیخ المفید ج 2 ص 31؛ کان الحسین قدّمه لیبایع له الناس، ثمّ جهّز إلیه عسکراً فقاتلوه...: فتح الباری لابن حجر ج 7 ص 74.
3) 4. . مرحوم شیخ صدوق تصریح قدسسره میکند که طفلان مسلم همراه با امام حسین علیهالسلام بودند و در روز عاشورا اسیر شده و همراه دیگر اسیران به کوفه آورده شدند به همین جهت ما در این کتاب، به طفلان مسلم، اشارهای نکردیم، مراجعه کنید به: الأمالی للصدوق ص 147.
خدا را شکر!
مردم کوفه را نگاه کن که چگونه خود را برای مراسم استقبال آماده میکنند.
آنها خیلی خوشحال هستند که امام حسین(علیه السلام) دعوت آنها را اجابت نموده و یکی از بهترین یاران خود را به این شهر فرستاده است.
چه غوغایی در دروازه شهر به پا شده است!
پیر و جوان، زن و مرد به استقبال سفیر خورشید آمدهاند.
صدای شادی و سرور همه جا را فرا گرفته است و همه منتظر آمدن مسلم هستند.
نگاه کن!
همه چشمها به آن سو دوخته شده است.
آیا موافقی تا با هم به میان جمعیّت برویم؟
عدّهای اشک شوق میریزند؛ آنها باور نمیکنند که نماینده امام حسین(علیه السلام) تا لحظاتی دیگر وارد این شهر میشود.
انتظار به سر میآید و مسلم به دروازه شهر کوفه میرسد.
گروه زیادی از جوانان گرد او حلقه میزنند و او را با احترام زیادی وارد شهر کوفه مینمایند.
مردم سر از پا نمیشناسند؛ همه برای دیدن مسلم هجوم میآورند.
این سر و صدا برای چیست؟
خواننده عزیز، بیا برویم و ببینیم که چه خبر شده است.
عجب! بزرگان شهر با هم دعوا میکنند!
آخر برای شما زشت است؛ خدای نکرده سن و سالی از شما گذشته است؛ برای چه صدایتان را برای هم بلند کردهاید؟
-- ما میخواهیم میزبان مسلم باشیم.
-- نه، مسلم باید به محلّه ما بیاید.
دعوا برای این است که مسلم به خانه چه کسی برود.
امروز که مردم برای مسلم این گونه دعوا میکنند، پس وقتی امام حسین(علیه السلام) به این شهر بیاید، چه خواهند کرد؟
به هر حال، مردم کوفه امروز صحنههای زیبایی از عشق به مسلم را آفریدند.
اینجا سراسر شور و اشتیاق است.
جوانان به مردم میگویند: «مسلم از راه دوری آمده است، اجازه بدهید، مسلم را به خانه ببریم تا استراحت کند».
و مسلم با عدّهای از جوانان به سوی یکی از محلّههای شهر حرکت میکند.
آیا میدانی مسلم در خانه چه کسی است؟
خانه مُختار.
آیا او را میشناسی؟
مختار ثَقَفی که نام او در تاریخ به عنوان قهرمانی بزرگ ثبت شده است.
(همان مختار که چند سال بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) قیام کرد و انتقام خون آن حضرت و یارانش را گرفت).(1)
آیا شما میدانید چرا مسلم خانه مختار را برای اقامت خود انتخاب نموده است؟!
این خبر به گوش همه میرسد: مسلم به خانه مختار میرود.
اینجاست که عدّهای از بزرگان شهر متعجّب میشوند که چرا مسلم به خانه آنها نمیآید؟!
1) 5. . ثمّ أقبل مسلم حتّی دخل الکوفة، فنزل دار المختار بن أبی عُبید، وهی التی تُدعی الیوم دار مسلم بن المسیّب: تاریخ الطبری ج 4 ص 264، مقتل الحسین علیهالسلام لأبی مخنف ص 20، کتاب الفتوح لابن أعثم الکوفی ج 5 ص 33، روضة الواعظین للفتّال النیسابوری ص 173، الثقات لابن حبّان ج 2 ص 307، الإرشاد ج 412، بحار الأنوار للمجلسی ج 44 ص 335؛ فسار مسلم حتّی وافی الکوفة ونزل فی الدار التی تُعرف بدار المختار بن أبی عبید...: الأخبار الطوال للدینوری ص 231؛ لما قدم مسلم بن عقیل الکوفة بین یدی الحسین، نزل دار المختار فبایعه وناصحه...: تاریخ الإسلام ج 5 ص 61.
مگر شهر در اختیار نیروهای یزید نیست؟
مگر نُعمان بن بَشیر به عنوان امیر کوفه، از طرف یزید در این شهر حکومت نمیکند؟
سربازان امیر کوفه در ابتدا میخواستند مانع ورود مسلم به شهر بشوند؛ امّا وقتی این استقبال پر شور مردم را دیدند، نتوانستند هیچ کاری بکنند.
آیا ممکن است امیر کوفه، دستور دستگیری مسلم را بدهد؟
مسلم به کوفه آمده تا مقدّمات سفر امام حسین(علیه السلام) را فراهم کند؛ برای همین باید با دقّت برای این هدف خود برنامه ریزی کند.
آیا خبر داری که مختار، داماد امیر کوفه است؟!
به نُعمان (امیر کوفه) خبر رسید که مسلم به خانه دختر تو رفته است.
آیا نُعمان با سربازانش به خانه دختر خود حمله خواهد کرد؟!
مسلم با این کار، دشمن خود را خلع سلاح نمود.
اکنون مردم با خیال راحت و آزادانه به دیدار مسلم میروند. امیر کوفه هم نمیتواند مردم را از رفتن به خانه داماد خود منع کند.
نگاه کن!
مردم، گروه گروه برای دیدن مسلم به خانه مختار میروند.(1)
من و تو، کی به دیدن مسلم خواهیم رفت؟
1) 6. . لقد اختار مسلم النزول فی بیت المختار دون غیره من زعماء الشیعة؛ وذلک لوثوقه بإخلاصه للإمام الحسین... فقد کان المختار زوجاً لعمرة بنت النعمان بن بشیر حاکم الکوفة...: حیاة الإمام الحسین علیهالسلام ج 2 ص 345؛ وکانت عند المختار امرأتان، إحداهما أُمّ ثابت بنت سمرة بن جندب، والأُخری عمرة بنت النعمان بن بشیر...: تاریخ مدینة دمشق لابن عساکر ج 69 ص 295؛ وذُبحت عمرة بنت النعمان بن بشیر صبراً؛ لأنّها شهدت أنّ زوجها المختار عبد صالح...: سیر أعلام النبلاء للذهبی ج 3 ص 543، الأعلام للزرکلی ج 5 ص 72.
مسلم امروز میخواهد پیام امام حسین(علیه السلام) را برای مردم کوفه بازگو کند.
بلند شو!
خواننده عزیز!
باید سریع به خانه مختار برویم و ببینیم چه خبر است.
وای، این کوچه که پر از جمعیّت است!
مثل این که عدّهای زودتر از من و تو مطّلع شدهاند و به اینجا آمدهاند.
جمعیّت در خانه مختار موج میزند.
آیا صدای مسلم به ما خواهد رسید؟!
من جمعیّت را میشکافم و به جلو میروم.
-- آقا چه میکنی! مگر نمیبینی راه بسته است.
-- امّا من باید جلو بروم؛ من میخواهم سخنان مسلم را برای مردم آینده بازگو کنم.
هر طوری که هست وارد خانه میشوم. نگاهم به صورت نورانی مسلم میخورد که مشغول سخن گفتن است و مردم با تمام وجودشان به سخنان او گوش میدهند.
او در مورد نامههایی که مردم کوفه به مولایش نوشتهاند، سخن میگوید.
حتماً میدانی که مردم کوفه دوازده هزار نامه برای امام حسین(علیه السلام) نوشتهاند.(1)
آیا میخواهی یکی از نامههای مردم کوفه را برای شما بخوانم: «ای حسین! بشتاب که همه ما در انتظار تو هستیم.
در شهر ما، یک لشکر صد هزار نفری خواهی یافت که برای یاری کردن تو سر از پا نمیشناسند».(2)
اکنون، مسلم نامهای را بیرون میآورد و آن را میبوسد و بر چشم میگذارد و میگوید: «این نامه امام حسین(علیه السلام) است که در جواب نامههای شما نوشته است».
همه، منتظرند تا نامه امام خوانده شود: «از حسین به مردم کوفه: سلام بر شما، من نامههای شما را خواندم و دانستم که مشتاق آمدن من هستید. اکنون، پسر عمویم، مسلم بن عقیل را به نزد شما میفرستم تا اوضاع شهر شما را بررسی کند؛ هرگاه او به من خبر دهد به
1) 7. . تواترت الکتب حتّی اجتمع عنده فی نوب متفرّقة اثنا عشر ألف کتاب: بحار الأنوار ج 44 ص 334، أعیان الشیعة ج 1 ص 589؛ شخص الحسین یرید العراق، حین تواترت علیه کتبهم وترادفت رسلهم ببیعته والسمع والطاعة له: التنبیه والإشراف للمسعودی ص 262.
2) 8. . کتب إلیه شبث بن ربعی ویزید بن الحارث و...: أمّا بعد، فقد اخضرّ الجناب، وأینعت الثمار، وطمت الجمام، فإذا شئت فاقدم علی جندٍ مجنّدة لک، والسلام: تاریخ الطبری ج 4 ص 262؛ إنّا معک، ومعنا مئه ألف سیف، إنّا قد حبسنا أنفسنا علیک، ولسنا نحضر الصلاة مع الولاة، فاقدم علینا فنحن فی مئه ألف سیف...: حیاة الإمام الحسین علیهالسلام ج 2 ص 334.
سوی شما خواهم آمد».(1)
نامه امام حسین(علیه السلام)، تمام میشود.(2)
اشک چشم مردم را ببین!
در این هنگام یکی از جا بلند میشود و چنین میگوید: «من تا زندهام در راه امام حسین(علیه السلام) شمشیر میزنم تا به فیض شهادت برسم».(3)
آیا او را میشناسی؟
او ابن شَبیب است که از وفاداری خود در این راه، سخن میگوید.
نگاه کن!
حَبیب بن مَظاهر را میگویم، او هم رو به مسلم میکند و میگوید: «ای مسلم! من نیز جان خویش را فدای تو خواهم نمود».
افراد دیگری هم وفاداری خود را به مسلم اعلام کرده و با او بیعت میکنند.(4)
1) 9. . بسم اللّه الرحمن الرحیم، من الحسین بن علی إلی من بلغه کتابی هذا من أولیائه وشیعته بالکوفة، سلام علیکم، أمّا بعد، فقد أتتنی کتبکم وفهمت ما ذکرتم من محبّتکم لقدومی علیکم، وإنّی باعث إلیکم بأخی وابن عمّی وثقتی من أهلی مسلم بن عقیل...: الأخبار الطوال ص 230، الکامل فی التاریخ لابن الأثیر ج 4 ص 21، بحار الأنوار ج 44 ص 334؛ وقد بعثت إلیکم ابن عمّی وثقتی من أهل بیتی مسلم بن عقیل، یکتب إلیَّ بأمرکم...: تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 22.
2) 10. . أقبلت الشیعه تختلف إلیه، فلمّا اجتمعت إلیه جماعة منهم، قرأ علیهم کتاب الحسین، فأخذوا یبکون...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 21؛ فلمّا اجتمع إلیه منهم جماعة قرأ علیهم کتاب الحسین علیهالسلام وهم یبکون، حتّی بایعه منهم ثمانیه عشر ألفاً: اللهوف فی قتلی الطفوف لابن طاووس ص 25.
3) 11. . فقام عابس بن شبیب الشاکری، فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّی أُخبرک عن الناس ولا أعلم ما فی أنفسهم وما أغرّک منهم، واللّه أُحدثک عمّا أنا موطن بنفسی علیه، واللّه لأجبیکم إذا دعوتم، ولأُقاتلنّ معکم عدوّکم: مقتل الحسین علیهالسلام ص 20، تاریخ الطبری ج 4 ص 264؛ ذکر فی أصحاب الإمام الحسین علیهالسلام: رجال الطوسی ص 103، جامع الرواة للأردبیلی ج 1 ص 425.
4) 12. . ثمّ قام حبیب بن مظاهر الأسدی، قال: وأنا واللّه الذی لا إله إلاّ هو علی ما أنت علیه...: کتاب الفتوح ج 5 ص 34، تاریخ الطبری ج 4 ص 264. ولشرح حاله راجع: اختیار معرفة الرجال للشیخ الطوسی ج 1 ص 292، رجال الطوسی ص 60، رجال ابن داوود ص 70، نقد الرجال للتفرشی ج 1 ص 399، جامع الرواة ج 1 ص 178، معجم رجال الحدیث للسید الخوئی ج 5 ص 201، أعیان الشیعة ج 4 ص 553.
حدود هفت ماه قبل، هنگامی که معاویه زنده بود، از نارضایتی مردم کوفه خبردار شد و فهمید که کوفه در آستانه یک انفجار بزرگ است.(1)
برای همین بود که او نُعمان بن بَشیر را به عنوان امیر کوفه انتخاب کرد و همین نُعمان بود که با سیاست آرام خود توانست، اوضاع کوفه را تا اندازه زیادی به سوی آرامش ببرد.
امّا بعد از مرگ معاویه و با روی کار آمدن یزید، بار دیگر خشم مردم کوفه شعلهور شد برای همین، وقتی که آنها از قیام امام حسین(علیه السلام) باخبر شدند، آن حضرت را به کوفه دعوت کردند تا به ظلم و ستم بنی اُمیّه خاتمه دهند.
اکنون با هجرت امام حسین(علیه السلام) به مکّه، تمام فکر یزید متوجّه شهر مکّه است، او میخواهد هر طور که شده، امام حسین را از سر (علیه السلام)راه خود بردارد.(2)
1) 13. . کان النعمان أمیراً علی الکوفة لمعاویة سبعه أشهر...: الاستیعاب لابن عبد البرّ، ج 4 ص 1498، معجم رجال الحدیث ج 20 ص 178؛ کان معاویة بعث النعمان أمیراً علی الکوفة، فکان علیها سبعة أشهر: التاریخ الصغیر للبخاری ج 1 ص 140، التاریخ الکبیر للبخاری ج 8 ص 75.
2) 14. . فأقرّ عبید اللّه بن زیاد علی البصرة، والنعمان بن بشیر علی الکوفة... ولم یکن لیزید همّة حین ولی إلاّ بیعة النفر الذین أبوا علی معاویة الإجابة إلی بیعة یزید...: تاریخ الطبری ج 4 ص 250.
نُعمان هنوز در شهر کوفه حکومت میکند و طبق دستور قبلی، از هر گونه حرکت خشونتآمیزی خودداری میکند.
درست در این شرایط، مسلم به کوفه آمده و در خانه مختار (داماد امیر کوفه) منزل نموده است.
به هر حال، حکومت نُعمان، شرایط بسیار مناسبی را برای مسلم فراهم کرده است و یاران مسلم به راحتی میتوانند به فعالیّت خود بپردازند.(1)
رفت و آمد مردم برای دیدار مسلم بسیار زیاد شده و خبر بیعت مردم با مسلم در تمام شهر پیچیده است.
آخر این چه حکومتی است که مخالفانش با آرامش و راحتی برای ریشه کن کردن آن (به صورت علنی) تلاش میکنند؟!
امروز، نُعمان تصمیم مهمّی میگیرد.
این خبر در همه جای شهر میپیچد که امیر کوفه تمام مردم را به مسجد فرا خوانده است.(2)
من کمی نگران میشوم، نکند از طرف یزید دستوری رسیده باشد؟!
آیا موافقی با هم به مسجد کوفه برویم؟
مسجد کوفه پر از جمعیّت میشود؛ همه میخواهند ببینند که چه خبر شده است.
امیر کوفه (نُعمان) به بالای منبر میرود و چنین میگوید: «ای مردم! به سوی فتنهها نروید که باعث ریخته شدن خونهای زیادی خواهد شد!
با کسانی که با ما جنگ نکنند، کاری نداریم؛ امّا اگر آنان دست به شمشیر ببرند، ما هم تا پای جان با آنها به جنگ خواهیم پرداخت».(1)
گویا جای نگرانی نیست؛ چرا که سیاست امیر کوفه همان سیاست حفظ آرامش است.
گوش کن!
یک نفر از میان جمعیّت بلند شده است و با صدای بلند امیر کوفه را خطاب قرار میدهد و چنین میگوید: «ای امیر کوفه! این فتنهای که کوفه را آشفته کرده است، جز با شمشیر پایان نمیگیرد، این سخن تو نشانگر ضعف توست».(2)
خدایا! این کیست که چنین گستاخانه سخن میگوید؟!
او عبد اللّه حَضرَمی است که از طرفداران سرسخت یزید است؛ او از اینکه دوستان مسلم در این شهر به آزادی، رفت و آمد میکنند، سخت غضبناک شده است.
به راستی امیر کوفه جواب او را چگونه خواهد داد؟
آیا سخن او را خواهد پذیرفت؟ آیا او دستور حمله به مسلم و دستگیری او را خواهد داد؟
امیر کوفه جواب میدهد: «من اطاعت از خدا را بیشتر از معصیت خدا دوست دارم».(3)
چون سخن او به اینجا میرسد، از منبر پایین میآید و به سوی قصر خود میرود.
خواننده محترم!
1) 17. . خرج إلینا النعمان بن بشیر، فصعد المنبر، فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فاتّقوا اللّه عباد اللّه، ولا تسارعوا إلی الفتنة والفرقة، فإنّ فیهما یهلک الرجال، وتُسفک الدماء، وتُغصب الأموال. وکان حلیماً ناسکاً یحبّ العافیة، قال: إنّی لم أقاتل مَن لم یقاتلنی، ولا أثب علی من لا یثب علیَّ...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 21، تاریخ الطبری ج 4 ص 264، الإرشاد ج 2 ص 44، بحار الأنوار ج 44 ص 336، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 22، قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 375.
2) 18. . إنّ هذا الأمر لا یصلح بالغشمة، وإنّ الذی سلکته أیّها الأمیر مسلک المستضعفین...: البدایة والنهایة لابن کثیر ج 8 ص 164.
3) 19. . فقال النعمان: أن أکون من المستضعفین فی طاعة اللّه، أحبّ إلیَّ من أن أکون من الأعزِّین فی معصیة اللّه: الإرشاد ج 2 ص 42، بحار الأنوار ج 44 ص 336، کتاب الفتوح ج 5 ص 35.
دلم میخواهد، روی این سخن امیر کوفه خوب فکر کنی.
این یک سند تاریخی بسیار مهم است.
آری، فضای عمومی کوفه به گونهای آماده شده است که امیر کوفه هم میداند که اگر برای مقابله با مسلم و یاران او اقدامی انجام دهد، معصیت خدا را نموده است.
این یک برگ برنده در دست مسلم است.
در واقع این سخن امیر کوفه نشان دهنده این است که مسلم و یارانش به یک حرکت فرهنگی دست زدهاند و تا حدود زیادی در این کار موفّق بودهاند.
مسلم در این مدّت کوتاه توانسته است، فضای کوفه را به گونهای آماده کند که حتّی امیر کوفه هم مخالفت کردن در مقابل قیام امام حسین(علیه السلام) را گناه میداند.
خبر سخنرانی نُعمان به گوش مسلم میرسد و او به این نتیجه میرسد که شرایط از هر جهت آماده است.
از آن طرف، مردم گروه گروه به نزد مسلم میروند و با او بیعت میکنند.
آیا میدانید تاکنون چند نفر با مسلم بیعت کردهاند؟
دیگر چه شرایطی بهتر از این میتواند باشد؟
هجده هزار نفر با او بیعت کردهاند.(1)
امروز، دهم ذی القعده سال شصت هجری میباشد و مسلم سی و پنج روز است که در شهر کوفه است.
اکنون دیگر لحظه موعود فرا رسیده است.
مسلم قلم در دست میگیرد.
1) 20. . لمیزل مسلم بن عقیل یأخذ البیعة من أهل الکوفة، حتّی بایعه منهم ثمانیة عشر ألف رجل فی سترٍ ورفق: الأخبار الطوال ص 235؛ کَتَب مسلم بن عقیل إلی الحسین بن علیّ یخبره بیعة اثنی عشر ألفاً من أهل الکوفة، ویأمره بالقدوم...: تاریخ الطبری ج 4 ص 258؛ وکان مسیر الحسین من مکّة... إلی العراق بعد أن بایع له من أهل الکوفة اثنا عشر ألفاً علی یدی مسلم بن عقیل بن أبی طالب، وکتبوا إلیه فی القدوم...: تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 213؛ وقد بایع مسلم بن عقیل ثمانیة عشر ألفاً: إمتاع الأسماع للمقریزی ج 5 ص 363؛ فذهب إلیه أهل الکوفة، فبایعه اثنا عشر ألفاً...: سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306؛ فبایع أهل الکوفة ابن عمّه مسلم بن عقیل نیابة عنه، وهم اثنا عشر ألفاً، وقیل: أکثر من ذلک...: ینابیع المودّة للقندوزی ج 3 ص 26؛ فلمّا اجتمع إلیه منهم جماعة قرأ علیهم کتاب الحسین علیهالسلام وهم یبکون، حتّی بایعه منهم ثمانیة عشر ألفاً: اللهوف فی قتلی الطفوف ص 25.
او میداند که امام حسین(علیه السلام) در مکّه، منتظر رسیدن نامه اوست.
قرار بر این شده است که مسلم پس از بررسی اوضاع شهر کوفه، نامهای برای امام خویش بفرستد و او را از شرایط این شهر، باخبر کند.
او در این نامه خطاب به امام این چنین مینویسد: «هجده هزار نفر با من بیعت کردهاند. هنگامی که نامه من به دست شما رسید، هر چه زودتر به سوی کوفه بشتابید!».(1)
مسلم این نامه را به یکی از یارانش میدهد تا هر چه سریعتر آن را به امام حسین(علیه السلام) برساند.(2)
چرا مسلم در نامه خود از امام میخواهد که با عجله به سوی کوفه بیاید؟
مسلم میداند، اکنون بهترین شرایط برای قیام، فراهم شده است؛ بیعت هجده هزار نفر و سیاست صلحآمیز امیر کوفه!
اکنون باید هر چه زودتر از این شرایط بهره برداری کرد.
قبل از اینکه یزید از خواب خویش بیدار شود، باید کوفه را تصرّف کرد؛ زیرا قلب جهان اسلام در کوفه میتپد.
1) 21. . الرائد لا یکذب أهله، وقد بایعنی من أهل الکوفة ثمانیة عشر ألف، فعجّل الإقبال حین یأتیک کتابی: مثیر الأحزان لابن نما الحلّی ص 21، الأخبار الطوال ص 243، تاریخ الطبری ج 4 ص 281، أعیان الشیعة ج 1 ص 589.
2) 22. . قدم کتاب إلی الحسین مع عابس بن أبی شبیب الشاکری: أمّا بعد، فإنّ الرائد لا یکذب أهله...: تاریخ الطبری ج 4 ص 281.
یادت هست، وقتی نُعمان در مسجد کوفه سخنرانی میکرد، چه کسی با او مخالفت نمود؟
بله، عبد اللّه حَضرَمی را میگویم.
او بود که از سیاست صلحآمیز امیر کوفه انتقاد کرد و سعی کرد تا نیروهای حکومتی کوفه را درگیر جنگ با مسلم نماید.
اکنون او میداند که اگر امام حسین(علیه السلام) به کوفه بیاید، کوفه بدون جنگ، تسلیم او خواهد شد و از آن جهت که کوفه، قلب جهان اسلام است و به زودی آتش انقلاب از این شهر به همه جا سرایت خواهد نمود، روزگار سختی در انتظار یزید خواهد بود.
برای همین، او دست به قلم میبرد و نامهای به یزید مینویسد!
عجیب است! تا قبل از این نامه، یزید از اوضاع کوفه بیخبر بوده است؛ زیرا امیر کوفه به جهت سیاست صلحآمیز خود، او را از حوادث کوفه مطّلع نکرده است.
نامهای که این جاسوس برای یزید مینویسد، باعث حوادث زیادی میشود.
آری، همین نامه اوضاع مناسبی را که در کوفه ایجاد شده بود، در هم میپیچد و طوفان عظیمی به پا میکند.
شب است و مردم شهر دمشق در خواب هستند که نامهرسان به قصر یزید میرسد.
او به نگهبانان قصر میگوید: «من نامه مهمّی دارم و باید آن را به یزید بدهم».
یزید از خواب، بیدار میشود و نامه را باز میکند و این چنین میخواند: «ای یزید! مسلم به کوفه آمده است و مردم با او بیعت کردهاند. اگر کوفه را میخواهی، فرد دیگری را برای حکومت کوفه بفرست که شجاع و نترس باشد؛ چرا که نعمان، امیر فعلی کوفه، با دشمنان تو مدارا میکند».(1)
یزید از خواب خوش خود بیدار شده و مضطرب میشود.
او میداند، اگر فقط کمی دیر بجنبد، کوفه سقوط میکند.
و در آن صورت، دیگر روزگار او سیاه میشود.
اکنون یزید آشفته است و خواب به چشمش نمیآید. او باور نمیکرد که امیر کوفه تا این اندازه اهل مدارا کردن باشد که در مقابل ورود مسلم به کوفههیچ اقدامی
1) 23. . خرج عبد اللّه بن مسلم، وکتب إلی یزید بن معاویة: أمّا بعد، فإنّ مسلم بن عقیل قد قدم الکوفة، فبایعه الشیعة للحسین، فإن کان لک بالکوفة حاجة فابعث إلیها رجلاً قویاً ینفذ أمرک ویعمل عملک فی عدوّک، فإنّ النعمان بن بشیر رجل ضعیف، وهو یتضعّف...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 22، الإرشاد ج 2 ص 42، روضة الواعظین ص 173، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 22.
نکند.
تا این لحظه تمام توجّه یزید به شهر مکّه بود؛ چرا که امام حسین(علیه السلام) در آنجا حضور داشت و با توجّه به نزدیک شدن ایام حج، از حضور هزاران نفر در مکّه هراس داشت.
امّا او هرگز فکر نمیکرد که کار کوفه به آنجا برسد که مردم آشکارا با مسلم بیعت کنند.
آن هم بیعت هجده هزار نفر!
یزید از این نکته هم باخبر شده است که مسلم، نامهای به امام حسین(علیه السلام) نوشته و از او خواسته است که به سوی کوفه بیاید.
چرا امیر کوفه این خبرها را برای او ارسال نکرده است؟!
او باید امیر کوفه را برکنار کند.
به نظر شما یزید چه کسی را برای کوفه خواهد فرستاد؟
با من همراه باشید.
اکنون یزید به دنبال شخص مناسبی میگردد تا او را به عنوان امیر کوفه معرّفی کند.
امّا در این شرایط، فکرش به جایی نمیرسد. برای همین به سراغ سِرْجون میرود.
سِرجون فردی مسیحی است که معاویه در شرایط سخت، با او مشورت میکرد.
بعد از مرگ معاویه، دیگر سِرجون به دربار حکومتی نیامده است؛ اکنون یزید دستور داده است تا هر چه زودتر او را به قصر فرا خوانند تا با کمک او بتواند بر اوضاع کوفه مسلّط شود.
سِرجون وارد قصر میشود و یزید را بسیار آشفته میبیند.
یزید نامهای را که از کوفه رسیده است به وی میدهد و او نامه را میخواند.
او رو به سِرجون میکند و میگوید: «بگو من چه کسی را امیر کوفه کنم تا بتوانم آن شهر را نجات دهم».
سِرجون به فکر فرو میرود!
تنها راه نجات کوفه این است که ابن زیاد برای حکومت کوفه انتخاب شود.(1)
یزید به سِرجون نگاه میکند و میگوید: «ای سِرجون! چه کسی را به کوفه بفرستم»؟
سِرجون پاسخ میدهد: «اگر پدرت، معاویه، اکنون اینجا بود، آیا سخن او را قبول میکردی؟».
سِرجون نامهای را به یزید نشان میدهد که به مهر و امضای معاویه میباشد و در آن نامه، حکومت کوفه به ابن زیاد سپرده شده است.
سِرجون با نگاهی پر معنا به یزید میگوید: «نگاه کن! این نامه پدرت، معاویه، است که میخواست ابن زیاد را امیر کوفه نماید؛ امّا عمرش وفا نکرد، اگر میخواهی کوفه را آرام و فتنهها را خاموش کنی، باید شهر کوفه را در اختیار ابن زیاد قرار دهی؛ این تنها راه نجات توست».(2)
یزید پیشنهاد سِرجون را میپذیرد و فرمان حکومت کوفه را برای ابن زیاد مینویسد.
آیا خبر داری که ابن زیاد در این زمان، امیر شهر بصره میباشد و در آن شهر ترس و وحشت زیادی ایجاد کرده است؟!
اکنون ابن زیاد به حکومت کوفه نیز منصوب میشود.
1) 24. . کان یزید علیه ساخطاً، وکان قد همّ بعزله، وکان علی البصرة: تهذیب الکمال للمزّی ج 6 ص 423، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306.
2) 25. . فقال له سِرجون: أرأیت لو نُشر لک معاویة کنت تأخذ برأیه؟ قال نعم، فأخرج عهد عبید اللّه علی الکوفة ، فقال : هذا رأی معاویة ، ومات وقد عهد بهذا الکتاب . فأخذ برأیه وجمع الکوفة والبصرة لعبید اللّه...: الکامل فی التاریخ ج 4 ص 23، الإرشاد ج 2 ص 42، تاریخ الطبری ج 4 ص 265؛ وکان سِرجون أشار علی یزید بتقدیم عبد اللّه، وهو إذّاک عنه ساخط...: درر السمط فی خبر السبط ص 97؛ فقال: یا سِرجون، ما الذی عندک فی أهل الکوفة، فقد قدم مسلم بن عقیل وقد بایعه الترابیة للحسین بن علی - رضی اللّه عنهما -؟ فقال له سِرجون: أتقبل منّی ما أشیر به علیک؟...: کتاب الفتوح ج 5 ص 36.
دو شهر مهمّ عراق در اختیار ابن زیاد قرار میگیرد تا هر طور که بتواند، قیام مردم عراق را خاموش کند.
یزید دستور میدهد تا هر چه سریعتر این نامه را برای ابن زیاد بفرستند: «از یزید به ابن زیاد: خبرهایی از کوفه رسیده که مسلم وارد آن شهر شده است و گروه زیادی با او بیعت کردهاند، وقتی نامه من به دست تو رسید، سریع به سوی کوفه بشتاب و دستور دستگیری مسلم را بده و در این زمینه سختگیری کن،تو باید مسلم را به قتل برسانی. بدان اگر در دستور من کوتاهی کنی، هیچ بهانهای را از تو قبول نخواهم کرد».(1)
هنوز صبح نشده است که دروازه شهر دمشق باز میشود و اسب سواری با سرعت به سوی بصره به پیش میتازد.
او مأمور است تا نامه یزید را هر چه سریعتر به بصره برده و به ابن زیاد برساند.(2)
1) 26. . أمّا بعد، فإنّ شیعتی من أهل الکوفة کتبوا إلیَّ فخبرونی أنّ مسلم بن عقیل یجمع الجموع ویشقّ عصا المسلمین، وقد اجتمع علیه خلق کثیر من شیعة أبی تراب، فإذا وصل إلیک کتابی هذا فسر حین تقرأه حتّی تقدم الکوفة... فالعجل العجل العجل: کتاب الفتوح ج 5 ص 36؛ فسر حین تقرأ کتابی هذا حتّی تأتی أهل الکوفة فتطلب ابن عقیل...: تاریخ الطبری ج 4 ص 265.
2) 27. . ثمّ دفع الکتاب إلی مسلم بن عمرو الباهلی، ثمّ أمره أن یجدّ السیر إلی عبد اللّه بن زیاد: کتاب الفتوح ج 5 ص 37.
امام حسین(علیه السلام) همان گونه که مسلم را به شهر کوفه فرستاده است، نمایندهای هم به شهر بصره اعزام نموده، تا در این شهر نیز مقدّمات نهضت را آماده کند.
آیا شما فرستاده امام به شهر بصره را میشناسید؟
نام او سلیمان است و نامههایی را از طرف حضرت، برای بزرگان بصره آورده است.
همه کسانی که در بصره، نامه امام حسین(علیه السلام) را دریافت کردهاند، این راز را مخفی نگه داشتهاند؛ مگر یک نفر!
آن یک نفر، بعد از خواندن نامه به نزد ابن زیاد میرود و به او خبر میدهد که نماینده امام حسین(علیه السلام) به بصره آمده و آن گاه نامه امام را به ابن زیاد میدهد.(1)
ابن زیاد بسیار عصبانی میشود و دستور میدهد تا سلیمان را دستگیر کنند.
1) 28. . قد کان الحسین بن علی قد کتب إلی روساء أهل البصرة... یدعوهم فیه إلی نصرته والقیام معه فی حقّه، فکان کلّ من قرأ کتاب الحسین کتمه ولم یخبر به أحداً، إلاّ المنذر بن الجارود، فإنّه خشی أن یکون هذا الکتاب دسیساً من عبد اللّه بن زیاد، وکانت حومة بنت المنذر بن الجارود تحت عبید اللّه....: کتاب الفتوح ج 5 ص 37، تاریخ الطبری ج 4 ص 266، البدایة والنهایة ج 8 ص 170.
در همین گیر و دار، نامه یزید به بصره میرسد و تحویل ابن زیاد داده میشود.
ابن زیاد به محض خواندن نامه یزید، آماده سفر به سوی کوفه میشود.
شب فرا رسیده و هوا تاریک شده است.
نگاه کن! آنجا را میگویم، سربازان، یک نفر را با چشمهای بسته میآورند، اکنون ابن زیاد با بیرحمی تمام، دستور میدهد تا سلیمان، نماینده امام حسین(علیه السلام) را به قتل برسانند.(1)
و اینجاست که مأموریّت ابن زیاد، با ریختن خون عزیزی از عزیزان خدا، آغاز میشود.
مردم بصره که این صحنه را میبینند، ترس، تمام وجودشان را فرا میگیرد.
دستور میرسد تا همه مردم در مسجد بزرگ شهر جمع شوند.
ابن زیاد بعد از جمع شدن مردم به منبر رفته و چنین میگوید:
یزید حکومت کوفه را نیز به من داده است و من فردا صبح به سوی کوفه حرکت میکنم، من برادرم را به جای خود به حکومت بصره میگمارم، مبادا با او مخالفت کنید!
به خدا قسم، من در کشتن مخالفان، هیچ تردیدی به خود راه نخواهم داد، من برادر را به جای برادر خواهم کشت!(2)
آری، آنها ابن زیاد را میشناسند؛ او جلّاد خون آشامی است که میرود تا با رعب و وحشت، کوفه را به دست گیرد.
1) 29. . فأمر عبید اللّه بن زیاد بطلب الرسول، فأتوه، فضُربت عنقه: الأخبار الطوال ص 232؛ فجاءه بالرسول من العشیة التی یرید صبحتها أن یسبق إلی الکوفة، وأقرأه کتابه، فقدم الرسول فضرب عنقه: تاریخ الطبری ج 4 ص 266، مقتل الحسین علیهالسلام ص 26.
2) 30. . یا أهل البصرة، إنّ أمیر المؤمنین ولاّنی مع البصرة الکوفة، وأنا سائر إلیها، وقد خلّفت علیکم أخی عثمان بن زیاد، فإیّاکم والخلاف والإرجاف، فوالذی لا إله غیره، لانْ بلغنی عن رجل منکم خلاف لأقتلنّه وعریفه وولیّه...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 26، الأخبار الطوال ص 222، تاریخ الطبری ج 4 ص 266، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 23.
مسأله مهمّی که ابن زیاد با آن روبروست، این است که چگونه وارد شهر کوفه شود.
او نمیتواند شهر بصره را از نیروهای دولتی خالی کند؛ زیرا در این صورت مردم بصره شورش نموده و برادر او را خواهند کشت و انتقام خون نماینده امام حسین(علیه السلام) را خواهند گرفت.
از طرفی نمیتواند صبر کند تا نیروی کمکی از شام برسد.
او باید خود را قبل از امام حسین(علیه السلام) به کوفه برساند.
ابن زیاد سخت در اندیشه است که چگونه وارد شهر کوفه شود؟!
سرانجام تصمیم خود را میگیرد و فقط با دوازده نفر به سوی کوفهحرکت میکند.(1)
1) 31. . لمّا بلغ عبد اللّه بن زیاد مسیر الحسین بن علی من الحجاز یرید الکوفة وعبید اللّه بن زیاد بالبصرة، خرج علی بغاله وهو اثنا عشر رجلاً، حتّی قدم الکوفة: أنساب الأشراف للبلاذری ص 86.
آری، با دوازده نفر!
او چگونه میخواهد با دوازده نفر در مقابل هجده هزار سرباز جان بر کف مسلم مقابله کند؟!
امّا تو نمیدانی که او چه مرد حیلهگری است!
ابن زیاد با شتاب هر چه تمامتر به سوی کوفه به پیش میتازد تا این که به نزدیک شهر کوفه میرسد.
او صبر میکند تا شب فرا رسیده و هوا تاریک شود.
آنگاه لباسی بر تن میکند تا شبیه امام حسین(علیه السلام) شود.
عمامهای سیاه رنگ و ...
او چهره خود را با پارچهای میپوشاند و فقط چشمان او دیده میشود.
او ظاهر خود را به شکلی درآورده که همه با نگاه اوّل خیال کنند، او امام حسین(علیه السلام) است!(1)
وقتی او به دروازه شهر کوفه میرسد یکی از اطرافیان او فریاد میزند: «امام حسین آمده است».
مردم کوفه ذوق زده شده و به سرعت دور او حلقه میزنند.
نگاه کن مردم چگونه دست او را میبوسند!
همه آنان عشق و محبّت خویش را نثار او میکنند.(2)
یکی میگوید: «ای فرزند رسول خدا، به شهر ما خوش آمدی».
دیگری میگوید: «در شهر ما چهل هزار سرباز جنگی، گوش به فرمان تو
1) 32. . فأقبل ابن زیاد فی وجوه البصرة حتّی قدم الکوفة متلثّماً، فما مرّ علی مجلسٍ من مجالسهم فیسلّم، إلاّ قالوا: وعلیک السلام یابن رسول اللّه، وهم یظنّون أنّه الحسین...: الإرشاد ج 2 ص 44.
2) 33. . جعلوا یقبّلون یده ورجله، فقال عبید اللّه: لشدّ ما فسد هؤلاء: الطبقات الکبیر لابن سعد ترجمة الإمام الحسینع ص 65.
هستند».
نگاه کن!
ابن زیاد هیچ سخنی نمیگوید؛ زیرا میترسد مردم متوجّه حیله او شوند.
او فقط به این فکر میکند که هر چه سریعتر خود را به قصر حکومتی کوفه (دار الإمارة) برساند.(1)
قصر حکومتی کوفه مکانی است که امیر کوفه در آنجا منزل میکند.
به هر حال، لحظه به لحظه بر انبوه جمعیّت افزوده میشود.
آخر کسی نبود سؤل کند، اگر واقعاً امام حسین(علیه السلام) آمده، چرا مسلم به استقبال مولایش نیامده است؟
به هر حال، ابن زیاد خود را به نزدیکی قصر حکومتی میرساند.
از طرف دیگر سربازان حکومتی به نعمان خبر دادند که امام حسین(علیه السلام) با جمعیّت بسیار زیادی به سوی قصر در حرکت است.
پشتِ بام قصر را نگاه کن!
او کیست که آنجا ایستاده است؟
درست حدس زدی؛ او نعمان، امیر کوفه است. او آنجا آمده است تا ببیند چه خبر است.
افراد زیادی، دور ابن زیاد جمع شدهاند، آنها خیال میکنند که بر گرد امام حسین(علیه السلام) حلقه زدهاند.
امّا افسوس و صد افسوس که آنها نمیدانند که آب به آسیاب دشمن میریزند.
1) 34. . فلا یمرّ بمجلسٍ فیسلّم علیهم، إلاّ قالوا: وعلیک السلام یابن رسول اللّه، یظنّونه الحسین، فنزل القصر...: سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306، الإصابة لابن حجر ج 2 ص 70.
اگر آنها دور ابن زیاد جمع نمیشدند، ابن زیاد هرگز نمیتوانست به این راحتی وارد کوفه شود.
افسوس که آنها اهل شور و شعار هستند؛ امّا اهل شعور نیستند!
آنها خیال میکنند که گرد امام زمان خویش هستند؛ امّا در واقع برگرد قاتل او بر سر و سینه میزنند.
گوش کن! همه مردم یک صدا فریاد میزنند: «قصر را به روی پسر رسول خدا باز کنید!».
امیر کوفه از بالای پشت بام این منظره را نگاه میکند.
وای! چه جمعیّتی!
او به این نتیجه میرسد که دیگر نمیتوان با امام حسین(علیه السلام) به جنگ رفت، باید با او مذاکره کرد.
اینجاست که نعمان با صدای بلند میگوید: «ای پسر پیامبر! من با تو جنگ نمیکنم؛ امّا تا فردا صبح به من مهلت بده تا برای سرنوشت این شهر تصمیمی بگیرم».
مردم خیال میکنند تا تصرّف کوفه چند قدم بیشتر نمانده است.
امّا امان از غفلت و ساده بودن و فریب خوردن!
ابن زیاد به شدت نگران است. او میترسد که مسلم از راه برسد و پرده از حیله او بردارد.
او باید هر چه سریعتر وارد قصر شود.
برای همین، ابن زیاد به نزدیک درِ قصر رفته و نقاب از چهره بر میدارد و فریاد میزند: «ای نعمان! در را باز کن، من ابن زیاد هستم».(1)
نعمان که ابن زیاد را میشناسد، دستور میدهد با سرعت درِ قصر را باز کنند و ابن زیاد با همراهانش وارد قصر میشوند.
مردم هنوز خیال میکنند که امام حسین(علیه السلام) وارد قصر شده است.
آنها خوشحال هستند و در پوست خود نمیگنجند و میگویند: «خدا را شکر که امام و یارانش قصر را تصرّف کردند».
در این میان یکی از افراد متوجّه میشود، آن کسی که وارد قصر شده، امام حسین(علیه السلام) نبوده است و برای همین فریاد میزند: «ای مردم! به خدا قسم، ابن زیاد بود که وارد قصر شد».(2)
نگاه کن!
مردم چگونه فرار میکنند!
برای چه؟
آنهایی که به خیال خود برای استقبال امام آمده بودند تا نام ابن زیاد را شنیدند، فرار را بر قرار ترجیح دادند.
مگر چه شده است؟ چرا نام ابن زیاد چنین ترس و وحشتی در دل مردم کوفه انداخته است؟!
مگر مردم کوفه با این نام آشنا هستند؟
1) 35. . فاطّلع علیه النعمان وهو یظنّه الحسین، فقال: أنشدک اللّه ألا تنحّیت، واللّه ما أنا بمسلّم إلیک بأمانتی، وما لی فی قتالک من إرب، فجعل یکلّمه. ثمّ إنّه دنا فتدلّی النعمان من شرف القصر فجعل یکلّمه، فقال ابن زیاد: افتح لا فتحت، فقد طال لیلک یا نعیم...: أعیان الشیعة ج 1 ص 591، بحار الأنوار ج 44 ص 341، تاریخ الطبری ج 4 ص 268.
2) 36. . فسمعها إنسان خلفه فنکص إلی القوم الذین اتّبعوه من أهل الکوفة علی أنّه الحسین، فقال: أی قوم ابن مرجانة، والذی لا إله إلاّ غیره...: تاریخ الطبری ج 4 ص 268، الإرشاد ج 2 ص 44.
آری، پسر همان زیاد آمده است که مدّتی در زمان معاویه، امیر کوفه بوده است.
مردم از یاد نبردهاند که چگونه زیاد، جمعی از شیعیان حضرت علی(علیه السلام) را مظلومانه به شهادت رسانیده است.
برای همین است که انبوه جمعیّت به یکباره، میدان تهی میکنند.
اکنون ابن زیاد توانسته است، با نیرنگ و حیله وارد شهر کوفه شود و در فرمانداری شهر منزل کند.
شب از نیمه گذشته است؛ امّا صدای اسبها به گوش میرسد! اینها به کجا میروند؟
به خانه مختار.
برای چه؟
برای دستگیری مسلم.
ابن زیاد دستور داده است تا سربازانش به خانه مختار حمله کنند و مسلم را دستگیر نموده و نزد او آورند.
من خیلی نگران هستم.
خدایا! تو نگهدار مسلم باش!
سربازان وارد خانه میشوند، ولی اثری از مسلم پیدا نمیکنند.
هیچ کس نمیداند مسلم کجاست؟
سربازان با عصبانیّت رو به مختار میکنند و میگویند: «مسلم کجاست؟».
مختار میگوید: «مسلم بعد از این که خبردار شد، ابن زیاد به کوفه آمده است با من خداحافظی کرد و از منزل من بیرون رفت».
سربازان به نزد ابن زیاد برگشته و به او خبر میدهند که نتوانستهاند، مسلم را پیدا کنند.
ابن زیاد عصبانی میشود و دستور میدهد تا عدّهای از یاران سرشناس مسلم را دستگیر کنند و بعضی از آنها را به قتل برسانند.
آری، امشب گروهی از یاران مسلم به شهادت میرسند.
ابن زیاد میخواهد از مردم زهر چشم بگیرد.(1)
1) 37. . تحوّل مسلم حین قدم عبید اللّه من الدار التی کان فیها إلی دار هانی بن عروة المرادی...: تهذیب التهذیب لابن حجر ج 2 ص 302.
یک مسافر تنها در شهری غریب، کجا میتواند پناه گرفته باشد؟!
همه به دنبال او میگردند.
اکنون وقت آن است که تو را با بزرگ مردی آشنا کنم که جوانمردی و وفا نیز از او درس میگیرد.
آیا هانی را میشناسی؟
همان کسی که در جنگهای زیادی در رکاب حضرت علی(علیه السلام) شمشیر زده است.
همان کسی که شیخ قبیله مُراد است، طایفهای که چندین هزار رزمنده دارد.
البتّه هانی با قبیلههای دیگر کوفه نیز همپیمان است و هرگاه آنها را به یاری فرا بخواند، یک لشکر سیهزار نفری آماده میشود.(1)
1) 38. . کان شیخ مراد وزعیمها، یرکب فی أربعة آلاف درّاع وثمانیة آلاف راجل، وإذا أجابها أحلافها من کندة وغیرها کان فی ثلاثین ألف دارع...: قاموس الرجال ج 10 ص 490.
اکنون مسلم با خود فکر میکند و بهترین گزینه را انتخاب مینماید.
خانه هانی.
مسلم با مختار خداحافظی کرده است و به سوی خانه هانی در حال حرکت است.
بیا ما هم همراه او برویم.
درِ خانه هانی به صدا در میآید.
-- خدایا! پاسی از نیمه شب گذشته است، کیست که درِ خانه مرا میزند؟!
هانی برمیخیزد و در خانه را میگشاید.
نماینده امام حسین(علیه السلام) به مهمانی آمده است.
اکنون، او مسلم را به داخل خانه دعوت میکند.
مسلم از هانی درخواست میکند تا به او اجازه دهد چند روزی در خانهاش پناه بگیرد.
هانی به فکر فرو میرود.
به راستی که این بزرگترین تصمیم، در زندگی هانی است.
او خوب میداند که با این کار، جان خویش را به خطر میاندازد.
اکنون با این که بیش از نود سال عمر دارد؛ امّا هنوز عشق به شهادت در وجودش موج میزند.(1)
او که دم از عشق به امام حسین(علیه السلام) میزند، آیا نباید این عشق خود را با عمل ثابت کند؟ اکنون امتحان الهی آغاز شده است.
به راستی اگر من و تو جای هانی بودیم چه میکردیم؟ آیا از این امتحان موفّق بیرون میآمدیم؟
1) 39. . استدعی بهانی بن عروه، فأُدخل علیه القصر وهو ابن بضع وتسعین سنة...: الإصابة لابن حجر ج 6 ص 445.
هانی رو به مسلم میکند و میگوید: «من نمیتوانم شخص بزرگواری چون تو را قبول نکنم؛ بدان که در خانه من در سلامت خواهی بود».(1)
مسلم در خانه هانی منزل میکند.
صبح فرا میرسد و ابن زیاد که از یافتن مسلم نا امید شده است، دستور میدهد تا همه مردم در مسجد اصلی شهر جمع شوند.
مسجد پر از جمعیّت میشود؛ ابن زیاد بالای منبر میرود و نامه یزید را برای آنها میخواند.
و سپس چنین میگوید: «ای مردم! یزید مرا به عنوان امیر شما انتخاب نموده است. آگاه باشید! من با دوستان یزید از پدر و مادر مهربانتر هستم؛ امّا با دشمنان از شمشیر نیز برّندهتر خواهم بود. بدانید که من حاضر را به جای غایب و دوست را به جای دوست مجازات خواهم نمود! این پیام مرا به مسلم برسانید: از غضب من بترس و پیش از آن که گرفتار بشوی شهر کوفه را ترک کن!».(2)
ابن زیاد به نیروهای خود دستور میدهد تا مخالفان به دقّت شناسایی شوند و از رئیس هر قبیله میخواهد تا همه خبرها را به او اطّلاع دهند.(3)
هر روز عدّهای از یاران مسلم دستگیر شده و روانه زندان میشوند.
ابن زیاد بسیار عصبانی است. او هنوز نتوانسته است ردّ پایی از مسلم پیدا کند.
مسلم در خانه هانی است و یاران او به صورت مخفیانه با او ارتباط دارند.
1) 40. . حتّی انتهی إلی دار هانی بن عروه المرادی، فدخل بابه وأرسل إلیه أن اخرج، فخرج إلیه هانی، فکره هانی مکانه حین رآه، فقال له مسلم: أتیتک لتجیرنی وتضیفنی، فقال: رحمک اللّه، لقد کلّفتنی شططاً، ولولا دخولک داری لسألتک أن تخرج عنّی، غیر أنّی یأخذنی من ذلک ذمام ولیس مردود علی مثلک عن جهل، ادخل. فآواه...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 31، مقاتل الطالبیّین لأبی الفرج الإصفهانی ص 64، تاریخ الطبری ج 4 ص 270.
2) 41. . لمّا نزل القصر نودی: الصلاه جامعة. فاجتمع الناس، فخرج إلینا فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ أمیر المؤمنین أصلحه اللّه ولاّنی مصرکم وثغرکم، وأمرنی بإنصاف مظلومکم، وإعطاء محرومکم، وبالإحسان إلی سامعکم ومطیعکم، وبالشدّة علی مریبکم وعاصیکم... فأنا لمحسنکم کالولد البرّ، وسوطی وسیفی علی من ترک أمری...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 27، مقاتل الطالبیّین ص 64، أعلام الوری للشیخ الطبرسی ج 1 ص 438.
3) 42. . اکتبوا إلی العرفاء ومن فیکم من طلبة أمیر المؤمنین، ومن فیکم من الحروریة وأهل الریب الذین رأیهم الخلاف والشقاق...: الإرشاد ج 452، بحار الأنوار ج 44 ص 341.
مسلم در این شرایط سخت، نهضت را به خوبی رهبری میکند و امید دارد با حضور امام حسین(علیه السلام) بتواند بر این شرایط سخت غلبه کند.
دروازههای شهر کوفه به شدّت تحت کنترل است و گزارش هر گونه رفت و آمدی به ابن زیاد میرسد.
ابن زیاد میداند که مسلم از شهر کوفه خارج نشده است؛ امّا نمیداند در کجای کوفه منزل دارد.
آیا ابن زیاد مسلم را پیدا خواهد کرد؟
همسفر خوبم!
بیا دست به دعا برداریم و برای مسلم دعا کنیم.
اگر به خانه هانی بروی، میبینی که خانه او دو قسمت دارد؛ قسمتی که مخصوص رفت و آمد مهمانان است که ما به آن، «قسمت بیرونی» میگوییم.
قسمت دیگر هم، مخصوص زندگی خصوصی هانی است که ما به آن، «قسمت اندرونی» میگوییم.
هانی اتاقی را در قسمت اندرونی خانه خود به مسلم داده است تا هیچ کس متوجّه حضور مسلم در خانه نشود.
وقتی مردم به خانه هانی میآیند در قسمت بیرونی مینشینند و از قسمت اندرونی خبر ندارند.
نمیدانم نام شَریک را شنیدهای؟
شَریک، اهل بصره میباشد و در جنگهای مختلفی در رکاب حضرت علی(علیه السلام) شمشیر زده است.
او اکنون به شهر کوفه آمده و در خانه هانی منزل نموده است و همواره هانی را به یاری کردن مسلم تشویق میکند.(1)
ابن زیاد برای آنکه در میان مردم جا باز کند، سعی میکند با مردم رفت و آمد داشته باشد و خود را چهرهای مردمی نشان دهد.
مدّتی است که شَریک به سختی بیمار شده و در بستر قرار گرفته است.
بزرگان کوفه به دیدار او میروند و این خبر به ابن زیاد میرسد.
ابن زیاد تصمیم میگیرد به عیادت شَریک برود؛ برای همین یک نفر را میفرستد تا به او خبر بدهد.
در این هنگام شَریک از هانی میخواهد تا همه مردم را از خانه بیرون کند.
خانه هانی خالی میشود. شَریک به مسلم پیغام میدهد که کار مهمّی با او دارد.
مسلم به کنار بستر شَریک میآید.
هانی هم آنجاست.
شَریک به مسلم رو کرده و میگوید: «اکنون قربانی، خود به قربانگاه میآید، ابن زیاد تعداد زیادی از شیعیان را به شهادت رسانده است، وقتی او به عیادت من آمد، او را غافلگیر نموده و به قتل برسان! مطمئن باش با کشته شدن ابن زیاد، دیگر، کسی با تو دشمنی نخواهد کرد».(2)
کشتن ابن زیاد با دقّت برنامه ریزی شده و قرار است طبق برنامه عمل شود.
1) 43. . شریک بن الأعور الحارثی الهمدانی، من خواص أمیر المؤمنین علیهالسلام شهد معه الجمل وصفّین... لمّا قدم الکوفة فنزل دار هانی بن عروة وفیها مسلم بن عقیل...: الغارات للثقفی ج 2 ص 739، مقاتل الطالبیّین ص 64، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 242، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 299، أنساب الأشراف ص 79.
2) 44. . فقال لمسلم: إنّ هذا الفاجر عائدی العشیة، فإذا جلس فاخرج إلیه فاقتله، ثمّ اقعد فی القصر، لیس أحد یحول بینک وبینه...: الکامل فی التاریخ ج ص 426، تاریخ الطبری ج 4 ص 271.
آیا شما از رمز این عملیّات خبر دارید؟
-- برایم آب بیاورید!
قرار شد هر وقت شَریک این جمله را بر زبان آورد، حمله آغاز گردد.
هنوز آنان مشغول سخن هستند که ناگهان سربازان ابن زیاد از راه میرسند.
سربازان در حیاط خانه میایستند و ابن زیاد همراه با مِهْران، غلام خود، وارد اتاق میشود.
مسلم در پشت پردهای که در اتاق بود، مخفی میشود.
ابن زیاد کنار شَریک مینشیند و حال او را میپرسد.
شَریک جواب او را میدهد و سعی میکند با سخنان خود ابن زیاد و غلام او را سرگرم کند.
اکنون زمان مناسبی است، تمام حواس ابن زیاد به سخنان شَریک است.
«برایم آب بیاورید».
ابن زیاد خیال میکند که شَریک تشنه است؛ امّا تو که میدانی منظور شَریک از درخواست آب چیست.
امّا از آب خبری نمیشود.
برای بار دوّم میگوید: «برایم آب بیاورید!».
ابن زیاد میگوید: چرا برای شَریک آب نمیآورید؟!
هانی دستور میدهد تا برای شَریک آب بیاورند.
امّا شریک که آب نمیخواهد!
شریک برای سوّمین بار فریاد میزند: «وای بر شما! مرا سیراب کنید؛ اگر چه به قیمت جانم تمام شود!».(1)
اینجاست که مِهْران، غلام ابن زیاد متوجّه میشود که نقشهای در کار است؛ برای همین دست ابن زیاد را فشار میدهد و به او میفهماند که باید سریع خانه هانی را ترک کند.
ابن زیاد بلند میشود و با عجله خانه هانی را ترک میکند.
شریک رو به مسلم میکند و میگوید: «چرا از این فرصت خوب استفاده نکردی؟ چرا این فاسق را نکشتی؟ مگر رضایت خدا در کشتن این نامرد نبود؟».
مسلم در جواب میگوید: «موقعی که من آماده بودم تا به ابن زیاد حمله کنم به یاد حدیثی از پیامبر افتادم که فرمودهاند: مؤن هیچ گاه کسی را ترور نمیکند».(2)
خواننده عزیز!
این اوّلین سند ضد تروریسم است.
درست است که ابن زیاد جنایتکار است؛ امّا مسلم او را ترور نمیکند.
مسلم معتقد است که با دشمن هم باید جوانمردانه برخورد کرد!
باید دشمن را به میدان جنگ دعوت کرد و در حالی که او هم شمشیر در دست دارد و میتواند از خود دفاع کند به او حمله کرد.
همه میگویند: «با دوستان مروّت، با دشمنان مدارا».
1) 45. . قال شریک لمسلم: أرأیتک إن أمکنتک من عبید اللّه، أضاربه أنت بالسیف؟ قال: نعم واللّه. وجاء عبید اللّه شریکاً یعوده فی منزل هانی، وقد قال شریک لمسلم: إذا سمعتنی أقول: اسقونی ماءً، فاخرج علیه فاضربه. وجلس عبید اللّه علی فراش شریک، وقام علی رأسه مهران، فقال: اسقونی ماءً، فخرجت جاریة بقدح فرأت مسلماً فزالت، فقال شریک: اسقونی ماءً، ثمّ قال الثالثة: ویلکم تحمونی الماء! اسقونیه ولو کانت فیه نفسی...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 29، تاریخ الطبری ج 4 ص 267.
2) 46. . قال شریک: ما منعک أن تخرج فتقتله؟ قال: حدیث بلغنی عن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أنّه قال: الإیمان قید ضدّ الفتک، لا یفتک مؤمن...: البدایة والنهایة ج 8 ص 164، مقاتل الطالبیّین ص 65؛ وروی العامّة هذا الحدیث عن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فراجع: مسند أحمد ج 1 ص 166، المصنّف لعبد الرزّاق ج 5 ص 299، سنن أبی داود للسجستانی ج 1 ص 631، المستدرک للحاکم النیسابوری ج 4 ص 352، مجمع الزوائد للهیثمی ج 1 ص 96، المعجم الأوسط للطبرانی ج 6 ص 186، المعجم الکبیر ج 19 ص 319، مسند الشامیین للطبرانی ج 3 ص 350، مسند الشهاب لابن سلامة ج 1 ص 129، الجامع الصغیر للسیوطی ج 1 ص 478، کنز العمّال للمتّقی الهندی ج 1 ص 93، تاریخ بغداد للخطیب البغدادی ج 10 ص 386، تفسیر القرطبی ج 5 ص 121.
امّا راه و رسم مسلم غیر از این است: «با دوستان مروّت، با دشمنان مروّت!».
آری درست است که ابن زیاد، نامردی است که خون عدّه زیادی از مردم بیگناه را بر زمین ریخته است؛ امّا در مرام مسلم، حمله به ابن زیاد، در هنگامی که به عیادت بیمار آمده است، عین نامردی است.
درست است که اگر مسلم به ابن زیاد حمله میکرد، قیام امام حسین(علیه السلام) پیروز میشد و این همه حوادث خونبار در کربلا پیش نمیآمد؛ امّا آن وقت، همه اینها به قیمت یک نامردی بود.
در این معامله مهم، مسلم مردانگی را انتخاب کرد و همین، رمز بقای نام مسلم است.
برای همین است که هر کس مکتب شیعه را بشناسد، شیفته آن میشود.
مسلم را نگاه کن!
چه استوار بر قلّه مردانگی ایستاده و به همه تاریخ، درس مروّت و جوانمردی میدهد.
ابن زیاد سخت آشفته است.
او به دنبال مسلم میگردد؛ امّا هر چه تلاش میکند، نمیتواند ردّ پایی از مسلم پیدا کند.
سرانجام ابن زیاد نقشهای میکشد و با این نقشه موّفق میشود، مسلم را بیابد.
آیا شما از نقشه ابن زیاد اطّلاع دارید؟
آیا خبر دارید او جاسوسی را به شکل عاشق در میآورد؟!
او به یکی از مأموران خود به نام مَعقِل مأموریّت ویژهای میدهد.
مَعقِل اهل شام است و اهل کوفه، او را نمیشناسند.
امروز باید مَعقِل، طبق نقشه ابن زیاد به مسجد کوفه برود.
حتماً میپرسی برای چه کاری؟
ابن زیاد به او پول بسیار زیادی میدهد و به او میگوید: «اکنون به مسجد کوفه میروی و چند روز با هیچ کس حرف نمیزنی و فقط به نماز و عبادت مشغول میشوی! در این مدّت دقّت میکنی که چه کسی بیشتر از همه نماز میخواند، پس نزد او میروی و چنین میگویی: "من اهل شام هستم و شنیدهام که نماینده حسین بن علی در این شهر میباشد؛ من پول زیادی همراه دارم که میخواهم به ایشان بدهم"».(1)
خواننده محترم!
هر جا که دستِ زور نمیتواند کاری بکند، دستِ تزیور، کارساز است!
مَعقِل به مسجد کوفه میآید و مشغول خواندن نماز میشود.
و سرانجام گمشدهاش را پیدا میکند.
نگاه کن!
او اکنون نزد مسلم بن عَوْسجه نشسته است.
مَعقِل به او چنین میگوید: «من اهل شام هستم و عشق امام حسین(علیه السلام) به سینه دارم؛ شنیدهام که مسلم به این شهر آمده است؛ برای همین به اینجا آمدهام تا با او بیعت کنم».(2)
اینجاست که مسلم بن عوسجه (که باطنی پاک دارد و از نیرنگ این جاسوس، هیچ خبر ندارد) به او میگوید: «ای برادر! اگر به من قول بدهی که این راز را به هیچ کس نگویی، من تو را به نزد مسلم خواهم برد».
1) 47. . دعی ابن زیاد مولیً یقال له مَعقِل، فقال له: خذ هذه ثلاثة آلاف درهم، ثمّ اطلب مسلم بن عقیل، واطلب لنا أصحابه، ثمّ اعطهم هذه الثلاثة آلاف فقل لهم: استعینوا بها حرب عدوّکم، واعلمهم أنّک منهم...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 31، الإرشاد ج 2 ص 45.
2) 48. . ففعل ذلک حتّی أتی إلی مسلم بن عوسجة الأسدی من بنی سعد بن ثعلبة فی المسجد الأعظم وهو یصلّی، وسمع الناس یقولون: إنّ هذا یبایع للحسین، فجاء الرجل حتّی فرغ من صلاته...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 32، تاریخ الطبری ج 4 ص 270، الإرشاد ج 2 ص 45.
مَعقِل بسیار خوشحال میشود و در حالی که با نیرنگ، گریه میکند، میگوید: «خدا خیرت دهد! محبّت شما را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد».
مسلم بن عوسجه به مَعقِل میگوید: «فردا به منزل من بیا تا تو را به نزد نماینده امام حسین(علیه السلام) ببرم».(1)
مسلم بن عوسجه با او خداحافظی میکند و از مسجد خارج میشود.
سپیده دم طلوع میکند.
درِ خانه مسلم بن عوسجه به صدا در میآید.
مَعقِل است که با کیسهای پر از سکّه طلا آمده است.
مسلم بن عوسجه درِ خانه را باز میکند و به مَعقِل خوش آمد میگوید.
-- داخل منزل نمیآیی؟
-- نه، من میخواهم هر چه زودتر مسلم را ببینم. خدا میداند دیشب خواب به چشم من نیامده است. عشقِ دیدار او مرا بیتاب کرده است.
آنها به سوی خانه هانی حرکت میکنند و وارد خانه هانی میشوند و مسلم بن عوسجه تمام جریان را برای هانی میگوید.
بعد از مدّتی مَعقِل را به نزد مسلم بن عقیل میبرند.
او خم میشود و دست نماینده امام حسین(علیه السلام) را میبوسد، با او بیعت میکند و در حالی که گریه میکند، میگوید: «جانم به فدای شما، من این پولها را نذر شما کردهام تا شمشیر و اسلحه جنگی تهیّه کنید و با ابن زیاد که دشمن امام حسین(علیه السلام) است، بجنگید».
1) 49. . فأخذ ببیعته قبل أن یبرح، وأخذ علیه المواثیق المغلظة لیناصحنّ ولیکتمنّ، فأعطاه من ذلک ما رضی به...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 32، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 25.
مسلم بن عقیل پولها را از او تحویل میگیرد و آن را تحویل ابو ثُمامَه میدهد تا جهت تهیّه و خرید سلاح هزینه کند.(1)
و این گونه است که مَعقِل، محلّ مخفی شدن مسلم را شناسایی میکند.
هر روز صبح، مَعقِل، اوّلین کسی است که وارد خانه هانی میشود و هنگام شب، آخرین نفری است که از آنجا خارج میشود!
او در این مدّت، تمام یاران مسلم را شناسایی مینماید.
مَعقِل، هر نیمه شب، آن هنگام که تمام شهر در تاریکی فرو میرود، مخفیانه به نزد ابن زیاد رفته و تمام اطّلاعات خود را به او میدهد.
ابن زیاد به او دستور میدهد که مبادا لحظهای از مسلم جدا شود؛ چرا که اگر مسلم به خانه دیگری برود، پیدا کردن او کار بسیار سختی خواهد بود.(2)
نگاه کن که چگونه این جاسوس، مأموریّت خود را با دقّت انجام میدهد!
1) 50. . فدفع المال إلی أبی ثمامة العامری بأمر مسلم بن عقیل، وهو الذی یقبض ما یؤتی به من الأموال ویشتری السلاح...: البدایة والنهایة ج 1648.
2) 51. . فکان یغدو إلی مسلم بن عقیل، فلا یُحجب عنه، فیکون نهاره کلّه عنده، فیتعرّف جمیع أخبارهم، فإذا أمسی وأظلم عنه اللیل دخل علی ابن زیاد...: الأخبار الطوال ص 236.
امروز، هفتم ذی الحجّه است.
گزارشهای مَعقِل حکایت از برنامه ریزی بسیار دقیق مسلم برای تصرّف کوفه دارد.
مسلم روز مشخّصی را برای قیام بر ضدّ ابن زیاد معیّن نموده و همه یاران خود را آماده کرده است.(1)
ابن زیاد دیگر نمیتواند وجود نماینده امام حسین(علیه السلام) را در این شهر تحمّل کند؛ برای همین نقشهای میکشد.
او به این نتیجه رسیده است که برای دستگیری مسلم، اوّل باید هانی را از میان بردارد؛ زیرا هانی بزرگترین حمایت کننده مسلم است.
آیا ابن زیاد هانی را دستگیر میکند؟
1) 52. . فجاءه خبر ابن عقیل أنّه ظهر بالکوفة، ولم یکن خروجه علی میعاد أصحابه...: تاریخ الإسلام ج 5 ص 61.
ابن زیاد نمیتواند سربازان خود را برای دستگیری هانی بفرستد، چرا که او شخصیّت کوچکی نیست که به راحتی بتوان او را از سر راه برداشت.
هانی، رئیس قبیله مُراد است و این قبیله، چهار هزار سرباز دارد.
از طرف دیگر یکی از برنامههای ابن زیاد این بود که هر روز عدّهای از بزرگان کوفه به نزد او میرفتند.
ابن زیاد چندین بار، سراغ هانی را گرفته بود و هر بار، بزرگان کوفه به او میگفتند که هانی بیمار است و نمیتواند به دیدن شما بیاید.
البتّه هانی خود را به بیماری زده بود و به این بهانه، از رفتن به نزد ابن زیاد خودداری میکرد.
امروز هم عدّهای از بزرگان کوفه نزد ابن زیاد هستند.
اتّفاقاً در میان این جمع، پسر برادر هانی هم حضور دارد.
ابن زیاد رو به آنها کرده و میگوید: «چرا هانی به دیدن ما نمیآید؟».
آنها در جواب میگویند: «هانی مریض است و برای همین است که نمیتواند به اینجا بیاید».
ابن زیاد در جواب میگوید: «اگر او مریض است، پس چطور است که در ایوان خانه خود مینشیند و با افراد زیادی ملاقات میکند؟! برخیزید و هانی را نزد من بیاورید!».(1)
بزرگان کوفه از این سخن ابن زیاد متعجّب میشوند؛ آری رفت و آمد یاران مسلم به خانه هانی کاملاً مخفیانه بوده و برای همین هیچ کس از این امر خبر نداشت.
1) 53. . قال عبید اللّه لوجوه أهل الکوفة: ما بال هانی بن عروة لم یأتینی فیمن أتی؟ تهذیب الکمال ج 6 ص 424، تهذیب التهذیب ج 2 ص 302، تاریخ الطبری ج 4 ص 259.
آنها از نقشه ابن زیاد خبر ندارند و خیال میکنند که او امروز عصبانی است و با خود میگویند: «خوب است، برویم هانی را به نزد ابن زیاد بیاوریم تا این بدبینی برطرف شود».
هیچ کس از نقشه شومی که ابن زیاد کشیده است، خبر ندارد.
نگاه کن!
بزرگان کوفه به سوی خانه هانی میروند.(1)
هانی نماز عصر خود را خوانده و کنار ایوان خانهاش نشسته است.
درِ خانه زده میشود و بزرگان کوفه، وارد خانه میشوند.
-- ای هانی، چرا از ابن زیاد کناره میگیری؟ مگر نمیدانی که او همواره سراغ تو را میگیرد؟(2)
-- من مدّتی بیمار بودم و نمیتوانستم به نزد ابن زیاد بروم.
-- امّا او میگوید که تو، عمداً، از او کنارهگیری میکنی؛ چرا باید کاری کنی که ابن زیاد به تو بدبین شود؟ برخیز و همراه ما به نزد ابن زیاد بیا و این بی مهری را بر طرف کن!
هانی، هر بهانهای میآورد، آنها قبول نمیکنند.
سرانجام هانی از جای خود بلند میشود، لباس خود را میپوشد و همراه مهمانان خود به سوی قصر حرکت میکند.
آری، ابن زیاد میداند با زور نمیتوان هانی را به قصر آورد؛ برای همین، از راه حیله و نیرنگ، عمل میکند.
هانی به نزدیک قصر رسیده است؛ امّا او وارد قصر نمیشود.
1) 54. . کانت روعة أُخت عمرو بن الحجّاج تحت هانی بن عروة، وهی أُمّ یحیی بن هانی، فقال لهم: ما یمنع هانی بن عروة من إتیاننا؟ فقالوا: ما ندری أصلحک اللّه، وأنّه لیشتکی...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 35.
2) 55. . ما یمنعک من لقاء الأمیر؟ فإنّه ذکرک وقد قال: لو أعلم أنّه شاکّ لعدته...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 36.
مثل اینکه هانی شک کرده است و با خود میگوید: «نکند این نقشه ابن زیاد باشد و بخواهد مرا از این راه به دام بیندازد؟».
نگاه کن!
هانی دارد بر میگردد.
خدا را شکر!
امّا پسر برادر هانی راه را بر او میبندد:
-- عمو جان! کجا میروی؟
-- من از ابن زیاد بیمناکم. بگذار برگردم!
-- عمو جان، جای هیچ نگرانی نیست؛ ما ساعتی قبل، نزد ابن زیاد بودیم؛ ما برای صلح و صفا میرویم؛ نگران نباش که به تو هیچ آسیبی نخواهد رسید.(1)
هیچ کس نمیداند که مَعقِل، آن جاسوس بدجنس در انتظار هانی است!
هانی همراه با بزرگان کوفه وارد قصر میشود.
هانی به ابن زیاد سلام میکند؛ امّا او با عصبانیّت میگوید: «ای هانی! مسلم بن عقیل را در خانه خود جای میدهی و برای او اسلحه و سرباز جمع آوری میکنی؟».(2)
هانی میخواهد انکار کند امّا ابن زیاد فریاد میزند: «مَعقِل! بیا بیرون!».
ناگهان مَعقِل از پشت پرده بیرون میآید.
تا نگاه هانی به مَعقِل میافتد، همه چیز را میفهمد.
مَعقِل همان کسی است که هر روز به خانه او رفت و آمد داشته و پول زیادی را
1) 56. . إذا دنی من القصر کأنّ نفسه أحسّت ببعض الذی کان، فقال لحسّان بن أسماء: یابن أخی، إنّی واللّه لهذا الرجل لخائف، فما تری؟ فقال: أی عمّ، واللّه ما أتخوّف علیک شیئاً...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 36، الإرشاد ج 2 ص 47، بحار الأنوار ج 44 ص 344.
2) 57. . یا هانی بن عروة، ما هذه الأُمور التی تربص فی دورک لأمیر المؤمنین وعامّة المسلمین؟ جئت بمسلم بن عقیل فأدخلته دارک وجمعت له السلاح: تاریخ الطبری ج ص 273.
برای خرید اسلحه به مسلم داده است.
ابن زیاد میگوید: «ای هانی! آیا این شخص را میشناسی؟».
هانی که میفهمد ابن زیاد از همه برنامههای او خبر دارد، سرِ خود را پایین انداخته و میگوید:(1)
-- من مسلم بن عقیل را به خانه خود دعوت نکردم؛ بلکه او بر من مهمان شده است.
-- تو از پیش من بیرون نمیروی مگر این که مسلم را به نزد من بیاوری.
-- به خدا قسم، چنین کاری نخواهم کرد که مهمان خود را به دست تو دهم.
-- باید مسلم را به من تحویل دهی.
-- از مردانگی به دور است، مهمانی را که به من پناه آورده است، تسلیم تو کنم تا او را به قتل برسانی.(2)
در این میان یکی از دوستان هانی به ابن زیاد میگوید: «اجازه بده تا من با هانی سخن بگویم، شاید حرف مرا بپذیرد».
پس او هانی را به گوشهای برده و چنین میگوید: «ای برادر، چرا خود و قبیلهات را برای یک نفر به هلاکت میاندازی، تو مسلم را به ابن زیاد تحویل بده و بدان که ابن زیاد به او آزاری نخواهد رسانید. سپردن مسلم به امیر کوفه، هم به نفع توست و هم به نفع مسلم!».
اینجاست که هانی با صدای بلند فریاد میزند: «این چه حرفهایی است که میزنی؟ من هرگز مهمان خود را تحویل ابن زیاد نمیدهم».
جانم به فدای تو! ای هانی!
1) 58. . دعا ابن زیاد معقلاً ذاک اللعین، فجاء ووقف بین یدیة، فقال: تعرف هذا؟ قال: نعم، وعلم هانی عند ذلک أنّه کان عیناً علیهم...: تاریخ الطبری ج 4 ص 273.
2) 59. . واللّه ما دعوته إلی منزلی، ولا علمت بشیء من أمره، حتّی إذا جائنی یسألنی النزول فاستحییت...: تاریخ الطبری ج4 ص 272، الإرشاد ج2 ص 47، بحار الأنوار ج 44 ص 344.
جوانمردی و وفای تو مایه افتخار تاریخ شیعه است.
تو میدانی که مهمان، احترام دارد و آن قدر مرد هستی که جان خویش را برای مهمان خود فدا میکنی.
آری، بی جهت نبود که مسلم به خانه تو آمد.
دنیایی از وفا و مردانگی را در وجود تو دید و مهمانت شد.
مسلم تا تو را داشت هرگز غم به دلش نیامد.
و به راستی که تو به تنهایی، برای مسلم یک امّت بودی و ابن زیاد، این امّت را از مسلم گرفت!
ابن زیاد با شنیدن این سخن عصبانی میشود و با تندی فریاد میزند: «یا مسلم را حاضر کن، یا الآن گردنت را میزنم!».
هانی در جواب میگوید: «در این صورت شمشیرها روزگارت را سیاه خواهند نمود و تو و این قصر در آتش خواهید سوخت».(1)
همسفر خوب من!
آیا میدانی منظور هانی از این سخن چیست؟
برایت گفتم که هانی رئیس قبیلهای است که چهار هزار سرباز دارد و همه گوش به فرمان او هستند؛ اگر آنان بفهمند هانی شهید شده است، شورش خواهند کرد.
این سخن، ابن زیاد را به شدّت عصبانی میکند؛ برای همین با عصایی که در دست دارد آن چنان بر صورت هانی میزند که تمام صورت او غرق خون میشود.(2)
1) 60. . واللّه لتأتینی به أو لأضربنّ عنقک، فقال هانی: إذاً تکثر البارقة حول دارک، فقال: والهفا علیک، أبالبارقة تخوّفنی، وهو یظنّ أنّ عشیرته سیمنعونه...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 38.
2) 61. . أُدنوه منّی، فأُدنی، فاعترض وجهه بالقضیب، فلم یزل یضرب وجهه وأنفه وجبینه وخدّه حتّی کسر أنفه، وسیل الدماء علی ثیابه...: مقتل الحسین ص 38.
هانی به سوی یکی از سربازان میرود، شمشیر او را میگیرد و قصد حمله به ابن زیاد را میکند امّا بر سر او هجوم میآورند و شمشیر را از او میگیرند.
ابن زیاد دستور میدهد تا هانی را به زندان بیندازند.(1)
در این میان پسر برادر هانی به ابن زیاد میگوید: «ای ابن زیاد! به ما گفتی که او را نزد تو بیاوریم؛ امّا اکنون قصد جان او نمودهای؟».
ابن زیاد دستور میدهد تا او را هم زندانی کنند که دیگر کسی جرأت مخالفت با او را نداشته باشد.(2)
خورشیدِ روز هفتم ذی الحجّه در حال غروب کردن است.
در کوفه غوغایی به پا شده است. همه از هانی میگویند، عدّهای میگویند که هانی شهید شده است.
جوانان قبیله مُراد شمشیرهای خود را در دست گرفتهاند و در یک چشم به هم زدن، قصر ابن زیاد را محاصره کردهاند.
آنها میخواهند انتقام خون هانی را بگیرند.
صدای مردم به گوش هانی میرسد، اکنون او امیدوار شده است که یارانش، او را از زندان نجات خواهند داد.
آیا هانی نجات پیدا خواهد کرد؟
ابن زیاد خود را در محاصره جوانانی میبیند که سراسر شور و خروشند.
او هرگز فکر نمیکرد که با چنین وضعیّتی روبرو شود.
هانی به او گفته بود که اگر مرا بکشی، در آتش غضب یارانم خواهی سوخت.
ابن زیاد میداند که دیگر کاری از دست سربازانش بر نمیآید.
تعداد سربازان او بسیار کمتر از این جوانانی است که قصر را محاصره کردهاند.
راه فراری هم برای ابن زیاد نمانده است.
در اینجا شمشیر، کاری نمیتواند بکند؛ امّا زبان شُرَیح قاضی میتواند معجزه کند.
نمیدانم شُرَیح قاضی را میشناسی یا نه؟
او در زمان حضرت علی(علیه السلام) قضاوت کوفه را به عهده داشت و مردم کوفه به او اعتماد زیادی داشتند.
اینجاست که ابن زیاد از این اعتماد مردم سوء استفاده میکند و شُرَیح قاضی را با پول بسیار زیادی که به او میدهد همراه و همگام خود میکند.
نگاه کن!
بالای پشت بام قصر را میگویم.
چه میبینی؟!
این شُرَیح قاضی است که آنجا ایستاده است.
گوش کن! او دارد با مردم سخن میگوید: «ای مردم، آرام باشید!
من اکنون نزد هانی بودم، حال او خوب است».(1)
دوست من!
نمیدانم این سخن چه بود که این قدر در مردم اثر کرد.
همه آن جوانانی که با شمشیر خود آمده بودند، به سوی خانههایشان باز میگردند.
ببین که چگونه این جوانان، هانی را در زندان تنها میگذارند و میروند!
آخر چه شد که این جوانان، این گونه خام شدند؟
آنان آمده بودند تا قصر را به آتش بکشند؛ پس چه شد که بدون هیچ حرکتی به خانههایشان برگشتند.
چیزی که توانست این مردم را متفرّق کند و جان ابن زیاد را نجات بدهد، زبان شُرَیح قاضی بود.
او با این نیرنگ خود بزرگترین ظلم را به تاریخ نمود.
اهل کوفه باور نمیکردند که شُرَیح قاضی دروغ بگوید؛ او در زمان حضرت علی(علیه السلام) قاضی شهر بوده است؛ او به ظاهر، مردی مؤن و درستکار است.
آری هر کجای تاریخ که دانشمندی مقدّس به خدمت حکومت ظالمی درآمده است، حرکتهای آزادی بخش در آغاز، خاموش شده است.
جوانان قبیله مُراد با شنیدن سخنان شُرَیح قاضی باور کردند که اکنون هانی کنار ابن زیاد در کمال آرامش نشسته، گویی که ابن زیاد او را به مهمانی دعوت کرده است و آن دو دارند در کنار هم قلیان میکشند و صفا میکنند!
1) 64. . فخرج إلی عبید اللّه فقال: رأیته حیّاً... اخرج إلی هؤلاء فأخبرهم. فخرج وأمر عبید اللّه الرجل فخرج معه، فقال لهم شریح: ما هذه الرعة السیّئة، الرجل حیّ... فانصرفوا ولا تحلّوا بأنفسکم ولا بصاحبکم، فانصرفوا: مقتل الحسین علیهالسلام ص 30، الإرشاد ج 2 ص 48، تاریخ الطبری ج 4 ص 269.
درست در همان زمانی که در زندان، خون از سر و صورت هانی میریخت، تبلیغات کاری کرد که مردم خیال کردند هانی در کمال عزّت و احترام نزد ابن زیاد است.
آری، امروز شُرَیح قاضی، آتش خشم مردم را خاموش کرد؛ امّا با این کار خویش آتشی بر افروخت که تا صبح قیامت خاموشی نخواهد داشت.
مگر ریاست چند روزه دنیا، چقدرخ ارزش دارد؟
امروز، سه شنبه هشتم ذی الحجّه است.(1)
گوش کن! سربازان، این خبر را در کوچه و بازار اعلام میکنند: «ای مردم! امیر، شما را به مسجد کوفه فرا خوانده است و همه باید در مسجد حاضر شوید».
مردم به مسجد میروند تا ببیند چه خبر شده است.
ابن زیاد وارد مسجد میشود و به بالای منبر میرود و چنین میگوید: «ای مردم کوفه! از اختلاف دوری کنید و خود را به کشتن ندهید، بدانید که من به دشمنان خود، رحم نخواهم کرد».(2)
ناگهان از عقب جمعیّت فریادی بلند میشود: «مسلم آمد، مسلم آمد.».
نگاه کن!
ابن زیاد چگونه فرار را بر قرار ترجیح میدهد، پلّههای منبر را دو تا یکی میکند و در حالی که ترس، تمام وجود او را فرا گرفته است به سوی قصر میدود.
او خود را به قصر میرساند و دستور میدهد تا درها را محکم ببندند و سربازان، بر پشت بام قصر سنگر بگیرند.(1)
آیا میدانید چرا نام مسلم این چنین ترس را بر دل ابن زیاد مینشاند؟!
مسلم، آن شیر بیشه ایمان، برای نجات بزرگترین یار و یاور خود به میدان آمده است.
درست است که مردم کوفه دیشب فریب شُرَیح قاضی را خوردند؛ امّا اکنون مسلم به خروش آمده است.
او با هزاران سرباز به میدان آمده است!
یاران مسلم گروه گروه از خانهها بیرون میآیند و دور مسلم حلقه میزنند.
قصر حکومتی کوفه محاصره میشود. یاران مسلم با یک برنامه منظّم از چهار طرف به سوی قصر به پیش میروند.
تمام بازار و اطراف قصر کوفه آکنده از مردمی شده است که شمشیرهای برهنه به دست دارند.(2)
اکنون ابن زیاد دیگر نا امید شده است. سربازان او در مقابل این لشکر عظیم، ذرّهای بیش نیستند.(3)
اکنون مسلم یقین دارد که در این جنگ پیروز خواهد شد و هانی را از زندان نجات خواهد داد.(4)
1) 67. . حتّی دخلت النظّارة المسجد من قبل باب التمارین، یشتدّون ویقولون: قد جاء ابن عقیل! فدخل عبید اللّه القصر مسرعاً وأغلق أبوابه...: تاریخ الطبری ج 4 ص 275، بحار الأنوار ج 44 ص 348.
2) 68. . فأمرنی أن أُنادی فی أصحابی، وقد ملأ الدور منهم حوالیه، فقال: ناد: یا منصور أمت، فخرجت فنادیت، وتبادر أهل الکوفة فاجتمعوا إلیه، فعقد لعبد الرحمن بن عزیز الکندی علی ربیعة...: مقاتل الطالبیّین ص 70.
3) 69. . ثمّ رکب مسلم بن عقیل فی ثلاثة آلاف فارس یرید عبید اللّه بن زیاد...: الثقات ج 3 ص 308.
4) 70. . وخرج وأصحابه، وهو لا یشکّ فی وفاء القوم وصحّة نیّاتهم...: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 243.
آری، این مسلم است که با هانی، این گونه نجوا میکند: «ای یار باوفا، ای میزبان مهربانم، قدری دیگر صبر کن که برای آزادیت به میدان آمدهام».
همسفر خوبم!
بیا همه به کمک مسلم بشتابیم!
شمشیرهای برهنه به سوی آسمان میروند، فریادها بلند است!
یاران مسلم منتظرند که مسلم دستور حمله را بدهد تا آنان به قصر هجوم ببرند و ابن زیاد را به سزای اعمالش برسانند و شهر را به تصرّف خود درآورند.
مسلم نیز آماده است، امّا ناگهان خبر میرسد که سپاه یزید در نزدیکی کوفه است.
مسلم به عنوان فرمانده باید تصمیم بگیرد، اگر به قصر حمله کند و در حین درگیری، سپاه یزید از راه برسد و از پشت به آنها حمله کند، او چه باید بکند؟
به هر حال، مسلم باید با دقّت وارد میدان شود.(1)
برای همین، عدّهای را برای تحقیق به بیرون از شهر میفرستد.
آری، درست حدس زدهاید؛ اصلاً خبری از سپاه یزید نیست.
این یک دروغ است.
1) 71. . خوّفوا أهل المعصیة الحرمان والعقوبة، واعلموهم وصول الجند من الشام إلیهم...: مقاتل الطالبیّین ص 71، الإرشاد ج 2 ص 53.
ابن زیاد این دروغ را در میان مردم انداخته است.
اگر مسلم همان لحظه اوّل به قصر حمله میکرد، شکست ابن زیاد قطعی بود.
امّا او با مکر و حیله توانست حمله مسلم را مقداری به تأخیر اندازد.
در مدّت زمانی که نیروهای مسلم بروند و برای او خبر بیاورند، ابن زیاد میتواند جنگ روانی خود را شروع کند.
او مردم کوفه را خوب میشناسد و میداند که آنها مردمی ترسو و پول دوست هستند.
کیست که از پول خوشش نیاید؟
هر جای تاریخ به یک معمّا رسیدی و نتوانستی به جواب برسی، باید بگردی و ردّ پایی از پول را پیدا کنی؛ پول جواب معمّاهای بزرگ تاریخ است.
ابن زیاد دستور میدهد تا سکّههای سرخ طلا را در میان مردم پخش کنند.
برق سکّههای طلا، چشم هر بینندهای را به سوی خود جلب میکند.
نگاه کن که مردم چگونه به سوی طلاها هجوم میبرند!
و این گونه است که عدّهای ایمان خود را به سکّههای طلا میفروشند.
ابن زیاد گروهی را نیز به میان مردم میفرستد تا بین آنها این شایعه را پخش کنند: «ای مردم! خبر رسیده است که به زودی سپاه بزرگ یزید به کوفه میرسد. آنان به شما رحم نخواهند کرد و دودمان شما را نابود
خواهند کرد».(1)
اینجاست که افراد ترسو از سپاه مسلم جدا میشوند.
آری، با این جنگ روانی، اوّلین تفرقه در سپاه مسلم ایجاد میشود.
وقتی عدّهای با شنیدن این شایعه، میدان را ترک نمایند، دیگران هم کمکم این خبر را باور میکنند.
سوّمین کاری که ابن زیاد انجام میدهد این است که از بزرگان کوفه استفاده میکند؛ چون میداند که در بین مردم نفوذ زیادی دارند و روحیّه هر قبیله و طایفهای را میشناسند.
یکی از آنها ابن شَهاب است. او از قصر خارج میشود و به نزد جوانان قبیله مُراد میرود. (همان قبیلهای که هانی رئیس آنهاست و شور و خروش آنها بیش از همه است).
او در حالی که به دروغ گریه میکند، چنین میگوید: «ای جوانان! به خدا قسم، من خیر شما را میخواهم، سپاه شام در نزدیکی کوفه است، وقتی آنها برسند به شما و ناموس شما رحم نخواهند کرد، مگر شما غیرت ندارید؟ مگر ناموس پرست نیستید؟ اگر میخواهید ناموس خود را نجات بدهید به خانههای خود برگردید، تا ساعتی دیگر سپاه شام از راه میرسد و ابن زیاد قسم خورده است همه کسانی را که با مسلم هستند از دم شمشیر بگذراند».
عدّهای حرف او را باور میکنند و به سوی خانههایشان برمیگردند.
انگار همه مردم نگاهشان به این جوانان قبیله هانی است.
آنان با خود میگویند: اکنون که جوانان قبیله هانی، میدان را ترک کردند و
1) 72. . أیّها الناس، الحقوا بأهالیکم ولا تعجلوا الشرّ... فإنّ هذه جنود أمیر المؤمنین یزید قد أقبلت...: تاریخ الطبری ج 4 ص 277، بحار الأنوار ج 44 ص 349.
رفتند، پس چرا ما خودمان را گرفتار سپاه یزید کنیم؟(1)
ناگهان این فکر به ذهن ابن زیاد میرسد: مردم نگران این هستند که من آنها را به جرم یاری مسلم مجازات کنم.
برای همین پرچمی را به ابن اَشْعَث (فرمانده گارد ویژه) میدهد تا در میدان شهر نصب کرده و اعلام کند: «هر کس که زیر این پرچم بیاید در امان است».(2)
نیروهایی که به خارج از شهر رفته بودند تا برای مسلم خبر بیاورند، با خوشحالی باز میگردند تا به مسلم اطّلاع دهند که خبر آمدن سپاه یزید دروغ است.
امّا وقتی به نزد مسلم میرسند، میبینند که یاران او متفرّق شدهاند.
مسلم هر چه تلاش میکند که به مردم بفهماند خبر آمدن سپاه یزید دروغ است، موفّق نمیشود.
آری، دیگر بسیار مشکل است که این سپاه دوباره متّحد شود.
و این گونه است که سپاه مسلم متفرّق میشود.
هنگامی که یک قبیله، میدان را ترک میکند، دیگران با یکدیگر میگویند: «ما برای چه اینجا ایستادهایم؟ همه دارند میروند، ما هم برویم».
ابن زیاد دستور دستگیری یاران مهمّ مسلم را میدهد و در این میان مختار و میثم تَمّار دستگیر میشوند.(3)
آن مادر را نگاه کن که آمده است و دست پسر خود را میگیرد و به او میگوید: «همه به خانههایشان رفتند، عزیزم، تو هم به خانه بیا!».
از آن لشکر بزرگ فقط سیصد نفر باقی مانده است.
1) 73. . ودعا ابن زیاد کثیر بن شهاب، وأمره أن یخرج فیمن أطاعة من مذحج، فیسیر فی الکوفة ویخذّل الناس عن ابن عقیل ویخوّفهم الحرب...: الإرشاد ج 2 ص 52.
2) 74. . وأمر محمّد بن أشعث أن یخرج فیمن أطاعه من کِندة، ویرفع رایة أمان لمن جاءه من الناس...: الإرشاد ج 2 ص 52.
3) 75. . فأقبل المختار فی موالٍ له، حتّی انتهی إلی باب الفیل... فقال للمختار: ما وقوفک ها هنا، لا أنت مع الناس ولا أنت فی رحلک؟: تاریخ الطبری ج 4 ص 441.
یاران باوفای مسلم دستگیر شده و روانه زندان شدهاند و بقیّه مردم هم بنده پول شدند و رفتند.
امّا مسلم تلاش میکند تا هر طور هست هانی را از دست ابن زیاد نجات دهد؛ برای همین با همان سیصد نفر به سوی قصر حمله میکند.
امّا وقتی به نزدیک قصر میرسد، میایستد.
نگاهی به پشت سر خود میکند.
فقط ده نفر ماندهاند!(1)
مسلم بسیار تعجّب میکند، به آنان رو میکند و میگوید: «شما چه مردمی هستید؟! ما را به شهر خود دعوت میکنید؛ امّا این گونه تنهایمان میگذارید».
مسلم ناچار میشود عقبنشینی کند.
به نظر شما آیا این ده نفر با او باقی خواهند ماند؟
هانی در قصر است و مسلم در مسجد کوفه؛ میان این دو یار، جدایی افتاده است.
مسلم در فکر است به راستی چه شد که در طول چند ساعت، همه چیز عوض شد.
سپاهی با هجده هزار سرباز کجا و ده نفر کجا!
به راستی چرا این مردم، مهمان خود را این گونه تنها میگذارند؟
مگر آنها برای یاری کردن مسلم، بیعت نکرده بودند؟
آری، مسلم مهمانی است که در میان میزبانان خود غریب و تنها میماند!
1) 76. . فلمّا قرب من قصر عبید اللّه، نظر فإذا معة عشرة أنفس، فقال: یا سبحان اللّه، غرّنا هؤلاء بکتبهم، ثمّ أسلمونا إلی أعدائنا هکذا...: الثقات ج 2 ص 308.
امشب، شب عرفه است؛ آیا موافقی برای خواندن نماز مغرب به مسجد کوفه برویم؟
نماز را باید اوّل وقت به پا داشت.
ابن زیاد جرأت نمیکند از قصر بیرون بیاید؛ زیرا او باور نمیکند که از یاران مسلم فقط ده نفر باقی مانده است.
مسلم در مسجد کوفه به نماز میایستد.
آیا تو هم با من موافقی که این نماز، با نماز ظهر عاشورای امام حسین(علیه السلام) خیلی فرق میکند؟!
اگر امام حسین(علیه السلام) در ظهر عاشورا، نماز خواند، یاران باوفایی مقابل امام ایستادند و با جان خویش از امام محافظت کردند.
امّا امشب، غریب کوفه، غریبانه نماز میخواند!
هجده هزار سرباز کجا رفتند؟
مسلم در محراب نماز ایستاده است.
ده نفر پشت سر او نماز میخوانند؛ امّا چه نمازی؟
همه دارند در نماز با خودشان حرف میزنند: «حتماً یک نفر مسلم را به خانه میبرد، خوب است من بعد از نماز زود به خانه بروم، نکند مسلم به خانه من بیاید؟! آن وقت ابن زیاد، من و خانوادهام را میکشد».
امّا این ده نفر همه این فکر را میکنند.
-- السّلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.
مسلم از جای برمی خیزد.
امّا هیچ کدام از این ده نفر مسلم را به خانه دعوت نمیکنند.
مسلم به سوی درِ مسجد حرکت میکند.
امّا همین که پای خود را از مسجد بیرون میگذارد، دیگر هیچ کس را همراه خود نمیبیند.
چه مهمان نوازی عجیبی!
چه یاران باوفایی!
خدایا! هیچ کس همراه مسلم نیست؛ این همان اوج غربتی است که در تاریخ، نمونه ندارد.
او باید هر چه سریعتر از مسجد دور شود. هر لحظه ممکن است سربازان ابن زیاد از راه برسند.
امّا تو خود میدانی مهمان غریب ما، میزبانی ندارد.
او در کوچههای تاریک کوفه سرگردان است.
انگار یک سیاهی آنجا به چشم میخورد، مثل این که یکی از مردم کوفه است.
-- برادر، صبر کن! من به خانهات نمیآیم. فقط به من بگو چگونه میتوانم از این شهر بگریزم؟ از کدام کوچه میتوانم به خارج شهر برسم؟ آیا راه فراری هست؟ من میخواهم خود را به مکّه برسانم و به امام خود خبر دهم که به سوی این شهر نیاید!
امّا سیاهی بدون اعتنا دور میشود.
-- خدایا! اکنون چه کنم؟ کجا بروم؟ تو شاهد باش که چگونه مردم کوفه مرا ذلیل و خوار نمودند!
ای عزیز دل!
امروز صبح، وقتی با آن همه سرباز پا به همین کوچه گذاشتی، نمیدانم چه احساسی داشتی!
تو فرمانده سپاه بزرگی بودی؛ امّا اکنون در شهر کوفه سرگردان شدهای.
خوب است وارد آن کوچه بشوی شاید...
امّا درِ همه خانهها بسته است.(1)
این قلم نمیتواند اوج غربت تو را در آن لحظه ترسیم کند.
تو در اوج قله غربت ایستادی و افتخار آفریدی.
جانم فدای غربت تو!
تو تنها نیستی.
1) 77. . خرج متوجّها نحو أبواب کندة، وبلغ الأبواب ومعه منهم عشرة، ثمّ خرج من الباب وإذا لیس معه إنسان، فالتفت، فإذا هو لا یحسّ أحداً یدلّه علی الطریق، ولا یدلّه علی منزل، ولا یواسیه بنفسه إن عرض له عدوّ...: تاریخ الطبری ج 4 ص 277.
هر کس این کتاب را میخواند دلش همراه توست.
تو را به خدا قسم میدهم، اشک چشمانت را پاک کن! ای غریب کوفه!
تاریخ، نمیتواند اشکِ چشم تو را ببیند.
آری، اکنون میفهمم چرا وقتی امام حسین(علیه السلام) میخواست با تو خداحافظی کند، تو را در آغوش کشید و گریه نمود.(1)
آیا او هم به غربت تو اشک میریخت؟
دل من طاقت ندارد.
این گونه، سر به دیوار غریبی نگذار!
تو به غریبی خود گریه نمیکنی.
آری، دلت هوای امام حسین(علیه السلام) کرده است و به یاد غربت او اشک میریزی.
اکنون در این اندیشه هستی که چگونه به امام حسین(علیه السلام) خبر دهی که کوفیان، پیمان خود را شکستهاند.
تو میدانی که اکنون نامهات به دست مولایت رسیده است و او همین روزها به سوی کوفه حرکت میکند.
کاش میشد از این دیوارهای بلند کوفه بالا رفت و به دشت و بیابان زد و تا مکّه به پیش تاخت و به امام حسین(علیه السلام) خبر داد که کوفیان وفا ندارند! آنها نامرد هستند و پذیراییشان با شمشیر است!
اکنون، مأموران ابن زیاد به وی خبر میدهند که یاران مسلم متفرّق شدهاند.
امّا ابن زیاد نگران است که نکند این یک تاکتیک نظامی باشد و در واقع نیروهای مسلم در کمین باشند تا شبانه حمله کنند.
1) 78. . وادع الناس إلی طاعتی واخذلهم عن آل أبی سفیان ، فإن رأیت الناس مجتمعین علی بیعتی فعجّل لی بالخبر حتّی أعمل علی حسب ذلک إن شاء اللّه تعالی ، ثم عانقه الحسین وودّعه وبکیا جمیعا الفتوح : ج 5 ص 30 .
عجیب است که ابن زیاد هم باور نمیکند که کوفیان این قدر بی وفا باشند!
به او میگویند: «به خدا قسم، مسلم دیگر هیچ یار و یاوری ندارد»، امّا او باور نمیکند.
ابن زیاد میگوید: «شاید یاران مسلم در مسجد مخفی شدهاند، نکند آنها برای ما کمین کرده باشند؟».
برای همین سربازان ابن زیاد مشعلهای زیادی را روشن میکنند و تمام مسجد کوفه را جستجو میکنند و کوچهها و محلّههای کوفه را با دقّت میگردند تا اطمینان پیدا کنند که از یاران مسلم، کسی نمانده است.(1)
بعد از ساعتی، ابن زیاد یقین پیدا میکند که همه، مسلم را تنها گذاشتهاند.
اکنون موقع آن است که دستور جدید ابن زیاد را بشنوی: «ای مردم کوفه! همه باید برای خواندن نماز به مسجد کوفه بیایید. هر کس به مسجد نیاید خونش ریخته خواهد شد».(2)
مأموران با مشعلهای زیادی مسجد را مانند روز، روشن میکنند و مردم گروه گروه به مسجد میآیند.
عجیب است! امروز صبح همین مردم، برای یاری مسلم، این مسجد را پر نمودند و امشب برای یاری ابن زیاد!
ابن زیاد در حالی که مأموران زیادی از او محافظت میکنند، از قصر خارج میشود و به سوی مسجد میآید.
نماز خفتن (نماز عشا) به امامت ابن زیاد، در حالی که مأموران زیادی پشت سر
1) 79. . قال لأصحابه: أشرفوا فانظروا هل ترون منهم أحداً؟ فأشرفوا فلم یروا أحداً، قال: فانظروا لعلّهم تحت الظلال قد کمنوا لکم...: الإرشاد ج 2 ص 55، مقتل الحسین علیهالسلام ص 47.
2) 80. . وأمر عمرو بن نافع فنادی: ألا برئت الذمّة من رجل... صلّی العتمة إلاّ فی المسجد، فلم یکن له إلاّ ساعة حتّی امتلأ المسجد من الناس...: تاریخ الطبری ج 4 ص 278.
او قرار گرفتهاند، بر پا میشود.
نماز تمام میشود و ابن زیاد به منبر میرود: «ای مردم! دیدید که مسلم چه آشوبی در شهر شما به پا نمود و چگونه گروهی از مردم نادان را گرد خود جمع کرد! خدا را شکر که همه آنان متفرّق شدند. اکنون بدانید هر کس که مسلم در خانه او پیدا شود مرگ در انتظار او خواهد بود. هر کس مرا از مکانی که مسلم در آنجاست با خبر کند، من جایزه ویژهای به او خواهم داد».(1)
و بعد از منبر پایین میآید و به قصر میرود.
مردم هم به خانههای خود باز میگردند.
وقتی ابن زیاد به قصر میرسد به فرمانده نیروهای خود میگوید: «اگر امشب مسلم را پیدا نکنی مادرت را به عزایت مینشانم، وای به حالت اگر مسلم از این شهر فرار کند!».(2)
نیروهای ابن زیاد در هر کوی و برزن در جستجوی مسلم هستند.
آیا آنها مسلم را خواهند یافت؟
«ما به هر کس که از مسلم خبری بیاورد جایزه بزرگی میدهیم. مردم! بشتابید! جایزه، جایزه!».
به راستی مسلم کجاست؟
1) 81. . أمّا بعد، فإنّ مسلم بن عقیل السفیه الجاهل قد أتی ما قد رأیتم من الخلاف والشقاق، فبرئت ذمّة اللّه من رجل وجدناه فی داره...: الإرشاد ج 2 ص 56، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 32، تاریخ الطبری ج 4 ص 279، أعیان الشیعة ج 1 ص 592.
2) 82. . یا حصین، ثکلتک أُمّک إن ضاع باب سکّة من سکک الکوفة، أو خرج هذا الرجل ولم تأتنی به، وقد سلّطتک علی دور أهل الکوفة...: تاریخ الطبری ج 4 ص 279.
بیا امشب غریب کوفه را تنها نگذاریم!
خدایا! چرا این شهر بوی مرگ گرفته است؟
چرا یک نفر آشنا در این کوچهها پیدا نمیشود؟
مسلم از این کوچه به آن کوچه میرود تا مبادا گرفتار مأموران ابن زیاد شود.
خواننده خوبم!
کاش ما در این شهر خانهای داشتیم و مسلم را مهمان خود میکردیم!
آیا میدانی مسلم تشنه است؟
آیا ظرف آبی داری به او بدهی؟
ای غریب کوفه!
من نمیتوانم غربت تو را روایت کنم.
از کنار خانههایی میگذری که صاحبان آن خانهها بارها دست تو را بوسیدهاند؛ امّا اکنون درِ خانههایشان را به روی تو بستهاند!
کیست که غربتِ امشب تو را ببیند و اشکش جاری نشود؟
نمیدانم چه مدّت است در این کوچهها سرگردانی؟
ولی میدانم در اندیشه ارباب و مولای خود، امام حسین(علیه السلام) هستی.
و سرانجام به کوچهای میرسی.
گویا درِ خانهای گشوده است.
مادر پیری به نام طَوْعه در آستانه درِ خانهاش ایستاده و منتظر آمدن پسرش است، او با خود میگوید: «خدایا! شهر پر از آشوب و فتنه است، چرا پسرم دیر کرده است؟».
تشنگی بر تو غلبه کرده است.
نزدیک میروی و بر آن مادر سلام میکنی و چنین میگویی: «مادر! من تشنهام، میشود برایم آب بیاوری؟ امیدوارم خداوند تو را از تشنگی روز قیامت در امان دارد!».(1)
طَوْعه به داخل خانه میرود و ظرف آبی برایت میآورد.
تو ظرف آب را مینوشی و همانجا میایستی.
خوب میدانم کسی که گرفتار غربت شده است به کوچکترین محبّت، دل میبندد.
مادر تو در مدینه چشم به راه است.
تو در چهره طَوْعه، مهر مادر را مییابی و برای همین، کنار خانه او میایستی.
1) 83. . فسلّم علیها مسلم فردّت علیه، فقال لها: یا أمة اللّه، اسقینی ماءً...: روضة الواعظین ص 175.
طَوْعه به تو رو میکند و میگوید: «پسرم! اکنون که آب آشامیدهای به خانهات برو! مگر نمیدانی شهر پر از آشوب است؟ خانوادهات نگران تو هستند، زودتر خود را به خانه برسان!».
بیاختیار اشک بر چشمانت حلقه میزند.
به یاد همسر مهربانت میافتی.
آری، رقیّه - دختر علی(علیه السلام) - منتظر توست.
دست خود را میگشایی تا دخترت را در آغوش بگیری.
دلت برای او خیلی تنگ شده است.
آیا بار دیگر آنها را خواهی دید؟
طَوْعه سخن خویش را تکرار میکند:
-- پسرم! زود به خانهات برو!
-- مادر! من در این شهر خانهای ندارم.
-- به خانه یکی از دوستان خود برو.
-- من در این شهر غریبم و هیچ آشنایی ندارم.
-- یعنی هیچ کس را نداری که به خانهاش بروی؟
-- آیا میشود امشب مرا در خانه خود منزل دهی تا روزی، محبّت تو را جبران کنم؟(1)
-- پسرم! شما...؟
-- من مسلم، نماینده امام حسینم که مردم این شهر به من دروغ گفتند.(2)
اشک در چشمان طَوْعه حلقه میزند.
آری، او شنیده بود که مسلم هجده هزار سرباز دارد، او هرگز احتمال نمیداد که این مردی که تک و تنها سر به دیوار غریبی گذاشته است، مسلم باشد.
برای همین از مسلم عذرخواهی میکند و میگوید: «ای مولای من! مرا ببخش که شما را نشناختم! بفرمایید، خیلی خوش آمدید، اینجا خانه خودتان است».(1)
و این چنین است که امشب طَوْعه افتخار همه زنان دنیا میشود و نام خویش را برای همیشه جاودان میکند.
آری، او به خوبی فهمید که تمامِ حقیقت، امشب، در قامت مسلم جلوه نموده است و پناه دادن به او پناه دادن به همه حقیقت است.
1) 86. . وجاء اللیل، فهرب مسلم حتّی دخل علی امرأة من کِندة، فاستجار بها...: تاریخ الإسلام ج 4 ص 171.
شب عرفه، عجب صفایی دارد!
همه مشغول دعا و مناجات هستند.
مسلم نیز در خانه طَوْعه به عبادت مشغول است؛ امّا بی وفایی کوفیان، دل او را سخت آزرده کرده است.
او به این فکر میکند که فردا چه خواهد شد، آیا خواهد توانست از کوفه جان سالم به در ببرد و خود را به امام حسین(علیه السلام) برساند و او را از سفر به کوفه باز دارد؟
آیا خواهد توانست یک نفر را پیدا کند تا پیامش را به امام حسین(علیه السلام) برساند؟
از آن طرف سربازان ابن زیاد به هر خانهای که فکر میکردند، مسلم آنجا باشد، سرکشی کردهاند؛ امّا هیچ نتیجهای نگرفتهاند.
در شهر، حکومت نظامی برقرار میشود و هیچ کس حق ندارد رفت و آمدی داشته باشد.
بلال، پسر طَوْعه به خانه میآید.
او میبیند که رفتار مادر با شبهای دیگر فرق میکند.
او رفتار مادر را زیر نظر میگیرد، چرا مادر ظرف آب و غذا را به آن اتاق میبرد؟
-- مادر! چه شده اینگونه شادمانی؟ گویی در آسمانها سیر میکنی!
-- پسرم، چقدر دیر کردی؟ نگرانت بودم.
-- مادر! مثل اینکه ما امشب مهمان داریم.
-- فرزندم، این یک راز است و تو باید به من قول بدهی به هیچ کس نگویی.
-- باشد، من قول میدهم.
-- سعادتی بزرگ نصیب ما شده است، امشب مسلم نماینده امام حسین(علیه السلام) مهمان ماست.(1)
تا نام مسلم به گوش بلال میخورد، جایزه بزرگ و سکّههای طلا به ذهنش خطور میکند.
جایزهای که ابن زیاد برای پیدا نمودن مسلم قرار داده است، هر کسی را وسوسه میکند.
امشب، سه نفر در این خانه هستند و هیچ کدام از آنها خواب به چشم ندارند:
مسلم؛ او میداند شب آخر عمر اوست؛ امشب شب عرفه است، همه حاجیها آماده میشوند تا مراسم حج خود را به جای آورند و قربانی خود را در راه خدا قربان کنند و او
1) 87. . فقال: واللّه إنّه لیریبنی کثرة دخولک هذا البیت وخروجک منه منذ اللیلة؟ إنّ لک شأناً! فقالت: یا بنیء الهُ عن هذا، قال لها: واللّه لتخبرینی، قالت: یا بنی لا تحدّثنّ أحداً من الناس بما أخبرک. وأخذت علیه الإیمان...: تاریخ الطبری ج 4 ص 278، الإرشاد ج 2 ص 55.
فردا خود را در راه مولایش قربانی خواهد نمود.
طَوْعه؛ مادر مهربانی که دلش آرام نمیگیرد؛ گویا او هم از حالت مسلم فهمیده است که به زودی مهمان او خواهد رفت.
آری، او میداند غریبترین مرد تاریخ در خانهاش مهمان است. او میخواهد بهترین پذیرایی را از او نموده باشد.
رحمت خدا بر تو ای طَوْعه که به تنهایی یک دنیا مردانگی آفریدی!
و بلال، پسر طَوْعه، به فکر جایزه است.
این شیطان است که به او میگوید: «جایزه بزرگی در راه است که با آن میتوانی چه کارها بکنی، تا کی باید کارگری کنی؟ تا کی باید سختی بکشی؟ تو میتوانی با گرفتن این جایزه به همه آرزوهای خود برسی، ازدواج کنی، خانهای برای خود خریداری کنی و اسب زیبایی برای خود بخری».
صبح روز عرفه است، روزی که خدا رحمت خود را بر بندگانش نازل میکند.
گویا که کوفه از این رحمت و مهربانی خدا سهمی ندارد.
همه به دنبال مسلم هستند تا جایزه بگیرند.
بلال در حیاط خانه نشسته است و در فکر است که ناگهان این صدا به گوشش میرسد: «اگر در خانهای مسلم را بیابیم آن خانه را خراب خواهیم نمود و اهل آن خانه را به قتل خواهیم رساند».
آری، مأموران ابن زیاد در شهر میچرخند و این خبر را اعلام میکنند.
ترسی عجیب بر بلال سایه میافکند.
او با خود میگوید: «مأموران، خانههای افراد زیادی را گشتهاند و هر لحظه ممکن است، وارد خانه ما بشوند و آن موقع، دیگر سرنوشت من و مادرم
چیزی جز مرگ نیست».
از طرف دیگر آن جایزه بزرگ او را وسوسه میکند.
سرانجام او تصمیم خود را میگیرد و به سوی قصر حرکت میکند.
او به مأموران میگوید: «خبر مهمّی دارم که باید به ابن زیاد بگویم، من میدانم مسلم کجاست».(1)
ابن زیاد تا از این خبر مطّلع میشود بسیار خوشحال شده و دستور میدهد تا جایزه بلال را به او بدهند.
ابن زیاد به ابن اَشْعث (فرمانده گارد ویژه) دستور میدهد با مأموران زیادی به سوی خانه طَوْعه حرکت کنند.
صدای شیهه اسبها و هیاهوی سربازان به گوش میرسد.
سربازان، خانه طَوْعه را از هر جهت محاصره میکنند؛ آنها درِ خانه را شکسته و وارد خانه میشوند.
مسلم با شجاعتی تمام با آنها میجنگد و آنان را از خانه بیرون میکند.
برای بار دوّم، سربازان به خانه حمله میکنند و مسلم آنها را از خانه بیرون میکند.
آیا در این جنگ نا برابر، مسلم یاوری هم دارد؟
اگر خوب نگاه کنی در گوشه خانه، طَوْعه را میبینی که دست به دعا برداشته است.
او با نگاه خود و دعایی که بر لب دارد، قوّت قلبی برای مسلم است.
خانه طَوْعه به خاطر شرایط خاص، سنگر خوبی برای مسلم است، برای همین
1) 88. . فلمّا أصبح ابن تلک العجوز وهو بلال بن أسید الذی آوت أُمّه ابن عقیل، فغدا إلی عبد الرحمن بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بمکان ابن عقیل عند أُمّه...: تاریخ الطبری ج 4 ص 279.
ابن اشعث تصمیم میگیرد، مسلم را به وسط کوچه بیاورد تا بتواند از هر جهت او را مورد حمله قرار دهد.
اینجاست که او فریاد میزند: «ای مسلم! از خانه بیرون بیا و گر نه، ما این خانه را آتش میزنیم».
مسلم تصمیم میگیرد از خانه خارج شود تا مبادا به طَوْعه آسیبی برسد.(1)
این تصمیم مسلم، آن قدر سریع است که فرصت خداحافظی با طَوْعه را از او میگیرد.
چرا که اگر لحظهای درنگ کند، آن نامردان خانه را به آتش میکشند.
تنها فرصتی که برای مسلم میماند، یک نگاه است.
این نگاه چه نگاهی است؟
نگاه آخر، نگاه خداحافظی، نگاه تشکّر.
وقتی طَوْعه مهمانش را غریب و بی یاور میبیند، بیاختیار اشک میریزد و میگوید: «خدایا! مهمانم تنهاست، خدایا! او را یاری نما، کاش میتوانستم مهمانم را یاری کنم!».
هنگامی که مسلم از درِ خانه خارج میشود به مرگ، لبخند میزند و میگوید: «این همان شهادتی است که همواره آرزویش را داشتم».(2)
1) 89. . فلمّا سمع وقع حوافر الخیل وأصوات الرجال، عرف أنّه قد أُتی، فخرج إلیهم بسیفه، واقتحموا علیه الدار، فشدّ علیهم یضربهم بسیفه، حتّی أخرجهم من الدار، ثمّ عادوا إلیه فشدّ کذلک... فلمّا رأوا ذلک أشرفوا علیه من فوق ظهر البیت فأخذوا یرمونه بالحجارة ویلهبون النار فی أطنان القصب...: تاریخ الطبری ج 4 ص 279.
2) 90. . فتبسّم مسلم رحمه اللّه ثمّ قال: یا نفس، اخرجی إلی الموت الذی لیس منه محیص...: کتاب الفتوح ج 5 ص 53.
مسلم تک و تنها به جنگ با یک سپاه آمده است و آن چنان شجاعتی از خود نشان میدهد که همه آنها از ترس فرار میکنند.
ابن اَشْعث، پیکی برای ابن زیاد میفرستد که نیروی کمکی برایم بفرست من نمیتوانم در مقابل مسلم مقاومت کنم.
ابن زیاد نیروی کمکی میفرستد و برای او این چنین پیغام میدهد: «مادرت به عزایت بنشیند! چگونه است که یک سپاه نمیتواند یک نفر را دستگیر کند؟».
ابن اشعث چون این سخن ابن زیاد را میشنود میگوید: «مثل این که ابن زیاد نمیداند مرا به جنگ کسی فرستاده است که شجاعت را از پیامبر به ارث برده است».(1)
مسلم با شجاعتی تمام به دفاع ادامه میدهد و هیچ کس را توان مقابله با او
1) 91. . أیّها الأمیر، إنّک بعثتنی إلی أسدٍ ضرغام، وسیفٍ حسام فی کفّ بطلٍ هُمام، من آل خیر الأنام...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 244، بحار الأنوار ج 14 ص 354.
نیست.
کار به جایی میرسد که دیگر هیچ کس جرأت نمیکند به مسلم نزدیک شود.
فرمانده نیروهای ابن زیاد درمانده میشود.
در این هنگام فکری به ذهن او میرسد، او فریاد میزند: «ای مردم! اگر سکّه طلا میخواهید، روی بام خانه خود بروید و مسلم را سنگ باران کنید، نخلهای خرما را آتش بزنید و بر سر و صورت مسلم پرتاب کنید».
صحنه غریبی است! پذیرایی از مهمان با سنگ و آتش!
همان کسانی که تا دیروز برای بوسیدن دست مسلم با هم دعوا میکردند، اکنون سنگ به دست گرفته و به مسلم سنگ میزنند!
این کارِ کوفیان، دل مسلم را به درد میآورد، زیرا فقط کافران به این صورت سنگ باران میشوند.
اگر کسی مسلم را نمیشناخت، خیال میکرد که اهل کوفه دارند کافری را سنگ باران میکنند.
اینجاست که مسلم فریاد میزند: «ای مردم کوفه! برای چه سنگ بارانم میکنید؟ نکند خیال میکنید من کافر شدهام؟! بدانید من مسلمانم و از اهل بیت پیامبر شما هستم، آیا این گونه حقِّ پیامبر خود را ادا میکنید؟».
امّا قلب این مردم سیاه شده است و این سخنان در دل آنها اثر نمیکند.
سنگی میآید و به پیشانی مسلم اصابت میکند و صورت مسلم با خون
پیشانیاش رنگین میشود.
مسلم خون پیشانی خود را پاک میکند.
نمیدانم، آیا او میداند، همین کوفیان سنگ به پیشانی امام حسین(علیه السلام) خواهند زد؟!
سنگ دیگری به لب و دندان او اصابت میکند و دندانهای او را میشکند.
تشنگی بر او غلبه کرده است، چند ساعت است که با این نامردها میجنگد، خون زیادی از بدنش رفته است، آفتاب گرم کوفه بر بدنش میتابد.
امّا دریغ از یک قطره آب!
مسلم به آنان میگوید: «ای مردم کوفه، من مهمان شمایم، آیا مهمان خود را تشنه میگذارید؟».
جانم فدای لبهای تشنهات، ای مسلم!
کسی جواب تو را نمیدهد، خستهای؛ امّا هنوز محکم قدم بر میداری.
دشمنان به تو دشنام میدهند؛ امّا از نگاه تو میهراسند.
سنگ به تو پرتاب میکنند؛ امّا از صدای تو بر خود میلرزند...
لشکر کوفه از دستگیری مسلم نا امید شدهاند.
در این میان فرمانده لشکر رو به مسلم میکند و میگوید:
-- ای مسلم! اگر دست از جنگ برداری، در امان من هستی.
-- آیا من در امان خواهم بود؟
-- آری، من از طرف امیر کوفه به تو امان میدهم.(1)
1) 92. . فدنا محمّد بن الأشعث فقال: لک الأمان، فقال مسلم: آمن أنا؟ قال: نعم...: مقاتل الطالبیّین ص 69، الإرشاد ج 2 ص 59.
اینجاست که مسلم به فکر فرو میرود و با خود میگوید: درست است که این مردم بی دین هستند؛ امّا عرب که هستند و در میان عرب رسم بر آن است که چون به شخصی امان میدهند تا پای جان بر سر حرف خود میایستند.
مسلم شمشیر خود را غلاف میکند و جنگ را متوقّف میکند.
فرماندهای که به او امان داده است، همراه سربازانش جلو میآید.
مسلم به آنان اطمینان کرده است؛ امّا وقتی آنها نزدیک میآیند در یک چشم به هم زدن شمشیر مسلم را میربایند.
مسلم تعجّب میکند!
چرا که او خود، شمشیرش را غلاف نموده و عینِ نامردی است که شمشیرش را بگیرند.
عرب وقتی به کسی امان دادند، هرگز سلاح او را نمیگیرند.
اشک در چشم مسلم حلقه میزند و آنچه را باید بفهمد، میفهمد.
پس رو به کوفیان میکند و میگوید: «این نشانه پیمان شکنی شما بود که شمشیر مرا ربودید».(1)
یکی از سربازان هنگامی که اشک چشم مسلم را میبیند، زخم زبان میزند و میگوید: «کسی که عشق ریاست دارد، دیگر برای کشته شدن گریه نمیکند».
مسلم در جواب میگوید: «اشک من برای خودم نیست، برای آن کسی گریه میکنم که برایش نامه نوشتهام تا به کوفه بیاید و او اکنون با اهل و عیال خود به اینجا میآید».(2)
1) 93. . فاجتمعوا حوله وانتزعوا سیفه من عنقه... فکأنّه عند ذلک آیس من نفسه، فدمعت عیناه، ثمّ قال: هذا أوّل الغدر: روضة الواعظین ص 176، الإرشاد ج 2 ص 59.
2) 94. . إنّی واللّه ما لنفسی أبکی، ولا لها من القتل أرثی... ولکن أبکی لأهلی المقبلین إلیّ، أبکی لحسین وآل حسین: تاریخ الطبری ج 4 ص 280، البدایة والنهایة ج 8 ص 171.
همسفر خوبم!
به راستی چرا مسلم امان اهل کوفه را قبول کرد؟
مگر او از بی وفایی آنها خبر نداشت؟
میخواهم بگویم مسلم میدانست که آنها به قول خود وفا نخواهند کرد.
امّا امان آنها را قبول کرد تا به آرزوی بزرگ خود برسد.
آیا مسلم در این میان به دنبال چیز دیگری است؟
آری، او میخواهد در دل فرمانده سپاه کوفه راهی باز کند تا با او هم کلام شود و از او خواستهای طلب کند.
مسلم اکنون یک آرزو دارد و برای رسیدن به این آرزو، امان فرمانده دشمن را قبول میکند.
آیا میتوانی حدس بزنی آرزوی مسلم چیست؟
نگاه کن!
فرمانده نیروها دارد مسلم را به سوی قصر میبرد.
مسلم آرام آرام با او سخن میگوید:
-- من میدانم که ابن زیاد امان تو را قبول نخواهد کرد.
-- من فرمانده لشکر کوفه هستم، من به تو امان دادهام، اکنون خواهی دید که چگونه بر سخن خویش پایدار خواهم ماند و نخواهم گذاشت به تو آسیبی برسد.
-- اگر ابن زیاد امان تو را قبول نکرد، آیا حاضر هستی کاری برای من انجام
بدهی؟
-- آری، من قول میدهم.
-- من از تو میخواهم که پیکی را به سوی حسین بفرستی و به او خبر دهی که مردم کوفه پیمان خود را شکستهاند.
فرمانده منقلب میشود؛ آخر او شجاعت مسلم را به چشم خود دیده است و میداند که به خاطر امانی که به او داده، شمشیر در غلاف کرده است.
نگاهی به مسلم میکند و میگوید: «به خدا قسم، این کار را برای تو انجام خواهم داد».
اینجاست که لبخند بر لبهای مسلم نقش میبندد.
این همان چیزی است که مسلم میخواست؛ اگر او به جنگ ادامه میداد، هرگز نمیتوانست به این خواسته خود برسد.
او سخن فرمانده ابن زیاد را قبول کرد تا او هم یک سخن او را قبول کند.
آری، مسلم نامهای نوشته بود که امام حسین(علیه السلام) به کوفه بیاید، ولی اکنون که خود، اسیر کوفیان شده است، در فکر آن است که آخرین پیام خود را برای امام خود فرستد.
(و جالب است بدانی که ابن اشعث در فرصتی مناسب به این وعده خود وفا کرد و کسی را فرستاد تا پیام مسلم را به امام حسین(علیه السلام) برساند و این خبر در نزدیک کربلا به آن حضرت رسید).(1)
1) 95. . لمّا وافی زُبالة، وافاه بها رسول محمّد بن الأشعث... بما کان سأله مسلم أن یکتب به إلیه من أمره، وخذلان أهل الکوفة بعد أن بایعوه...: الأخبار الطوال ص 247.
ابن زیاد در قصر نشسته است و لحظه به لحظه حوادث را دنبال میکند؛ خبر میرسد که ابن اشعث به مسلم امان داده است.
مسلم را به سوی قصر میآورند و او را لحظاتی کنار درِ قصر مینشانند.
نگاه مسلم کجاست؟!
آن کوزه آب را میبینی؟
نگاه کن!
لبهای مسلم از شدّت تشنگی خشکیده است.
او تقاضای یک جرعه آب میکند؛ امّا یکی از نگهبانان میگوید: «ای مسلم! تو دیگر آب نمینوشی تا به جهنم بروی».(1)
1) 96. . وإذا قلّة باردة موضوعة علی الباب، فقال: اسقونی من هذا الماء، فقال له مسلم بن عمرو الباهلی: أتراها ما أبردها، لا واللّه لا تذوق منها قطرة أبداً حتّی تذوق الحمیم فی نار جهنّم: الإرشاد ج 2 ص 60، تاریخ الطبری ج 4 ص 281.
بدن مسلم زخمهای زیادی دارد؛ امّا این زخمِزبانها بیش از همه درد آور است.
سرانجام لبهای تشنه مسلم، دل یکی را به رحم میآورد.
او به غلام خود دستور میدهد تا ظرف آبی را از خانه برای مسلم بیاورد.
مسلم ظرف آب را به دست میگیرد و میخواهد آن را بنوشد؛ امّا تمام ظرف از خون لبش رنگین میشود.
سه بار ظرف آب را عوض میکنند؛ امّا هر بار خون تازه از لب و دندان مسلم جاری میشود.(1)
اکنون، مسلم میفهمد که تقدیر خدا بر این است که او تشنه باشد.
آری آن روز مسلم از این راز خبر نداشت که همه یاران امام حسین(علیه السلام) با لب تشنه شهید خواهند شد.
ابن اشعث به نزد ابن زیاد میرود و بعد از عرض ادب به او میگوید: «من به مسلم امان دادهام».
ابن زیاد با غضب به او میگوید: «من تو را فرستادم تا مسلم را دستگیر کنی، نه این که به او امان بدهی».
ابن اشعث به ناچار سکوت میکند.
مسلم را داخل قصر میبرند.
مسلم این گونه سلام میکند: «سلام بر آن کس که هدایت یافت و اطاعت خداوند را نمود».
1) 97. . فصبّ فیه ماءً ثمّ سقاه، فأخذ کلّما شرب امتلأ القدح دماً...: الإرشاد ج 2 ص 61، بحار الأنوار ج 44 ص 355.
ابن زیاد از این که مسلم این گونه سلام میکند عصبانی میشود. او انتظار داشت که مسلم به عنوان امیر کوفه به او سلام دهد.
آری، مسلم فقط یک امیر دارد او هم امام حسین(علیه السلام) است و بس.
ابن زیاد رو به مسلم میکند و میگوید:
-- ای مسلم! به کوفه آمدی و میان مردم اختلاف انداختی و آشوب به پا کردی.
-- مردم این شهر، ما را دعوت کردند تا دین خدا را زنده کنیم.
-- خیلی دلت میخواست که در کوفه حکومت کنی و امیر کوفه شوی، امّا خدا نخواست و تو را شایسته این مقام ندید.
-- اگر ما خاندان پیامبر شایسته خلافت نباشیم ،پس چه کسی شایستگی آن را دارد؟
-- مگر نمیدانی که امروز یزید، شایستگی خلافت را دارد و اطاعت او بر شما واجب است.
-- هرگز، فقط خاندان پیامبر، شایستگی رهبری مسلمانان را دارند.
اینجاست که ابن زیاد عصبانی شده و شروع به ناسزا گفتن به امام حسین(علیه السلام) میکند.
مسلم در جواب میگوید: «تو و پدرت به این دشنامها سزاوارتر میباشید».
صورت ابن زیاد از شدت عصبانیّت برافروخته میشود و فریاد میزند: «امروز تو را به شیوهای میکشم که هیچ کس را تاکنون این گونه به قتل نرسانده باشند».(1)
1) 98. . قتلنی اللّه إن لم أقتلک قتلة لم یقتلها أحد فی الإسلام: مقتل الحسین علیهالسلام ص 54.
اکنون مسلم، خدا را شکر میکند و به او میگوید: «خوشحالم که خدا شهادت را به دست بدترین انسانها که تو باشی نصیب من گرداند، ما راضی به آن هستیم که خدا بین ما و شما قضاوت کند».(1)
آری، همواره شهادت، بزرگترین آرزوی مسلم بوده است.
همسفر خوبم!
مسلم میتوانست به وسیله سازش با ابن زیاد، جان خود را نجات دهد.
امّا دیدی که چگونه در مقابل ابن زیاد از امام حسین(علیه السلام) دفاع کرد و لحظهای کوتاه نیامد.
چرا مسلم این طرف و آن طرف را نگاه میکند؟
او به دنبال کسی میگردد تا به او وصیّتهای خود را بگوید.
مسلم چه کسی را انتخاب میکند؟
اینان که گرد ابن زیاد جمع شدهاند، همه نامردان این شهر هستند.
در این میان نگاهش به آشنایی میافتد، او را صدا میزند و به گوشهای میرود و وصیّتهای خود را به او میگوید.
فکر میکنی وصیّت مسلم چیست؟
این وصیت مسلم است: «من در شهر کوفه هفتصد درهم قرض دارم، دلم میخواهد این لباس جنگی مرا بفروشی و قرض مرا بدهی، همچنین بعد از کشته شدنم، بدن مرا به خاک بسپاری و شخصی را هم به سوی امام حسین(علیه السلام) بفرستی که او را از آمدن به کوفه منصرف کند».(2)
بعد از این که سخن مسلم تمام میشود، آن شخص به نزد ابن زیاد میآید و تمام وصیّتهای مسلم را به او میگوید.
ابن زیاد رو به او میکند و میگوید: «مسلم تو را محرم راز دانست و تو راز او را فاش ساختی، قرض مسلم را ادا کن! امّا با پیکر او هر چه بخواهم، میکنم و امّا درباره حسین، اگر او به سوی ما نیاید ما هم کاری با او نداریم».(1)
ابن زیاد دستور داد تا مسلم را بالای قصر ببرند.(2)
همه میگویند که کوفیان بی وفایند.
نه، اتّفاقاً آنان خیلی با وفا هستند!
حتماً میگویی که چرا این حرف را میزنی، این کوفیان بودند که با مسلم بیعت کردند؛ ولی مسلم را تنها گذاشتند؟
خواننده عزیزم!
یادت هست موقعی که مسلم به کوفه آمد چه اجتماع بزرگی به وجود آمد و همه مردم برای دیدن مسلم جمع شدند؟
آن روز همه مردم برای دیدن طلوع مسلم در کوفه جمع شده بودند، امروز هم، همه برای دیدن غروب مسلم جمع شدهاند!
خورشید جوانمردی بر بالای قصر کوفه غروب میکند!
غروب غریبانهای است، آسمان خونین است!
مردم آمدهاند، ببینند که سرانجام مسلم چه میشود.
خوب، این خودش یک نوع وفاداری است.
آنها میتوانستند در خانههای خود بمانند و بیرون نیایند.
امّا آنها باید به کسی که با او بیعت کردهاند، وفادار باشند.
مسلم دیگر تنها نیست.
نگاه کن!
مردم گروه گروه به سوی قصر میآیند.
همه نگاهها به سوی بالای قصر خیره میشود.
مسلم را به پشت بام قصر بردهاند.
و یکی از سربازان ابن زیاد با شمشیر برهنه کنار او ایستاده است.
همه به چهره خونین مسلم نگاه میکنند.
غروب اسوه مردانگی و شجاعت نزدیک است!
مسلم ذکرِ خدا را بر لب دارد.
روز عرفه است و مردم بر بلندای کوه رحمت (جبلُ الرّحمه)، در صحرای عرفات مشغول عبادت هستند.
ولی مسلم بر بلندای قصر کوفه دعا میخواند!
نگاه به لبهایش کن! هنوز او تشنه است.
او نگاهی به شهر کوفه میکند و این چنین دعا میکند: «بار خدایا!، تو میان ما و این مردمی که پیمان خود را با ما
شکستند، قضاوت کن!».(1)
دعای او کوتاه و مختصر است.
مسلم، بالای بامِ بلا ایستاده است.
نگاه کن! اشک در چشمان مسلم است.
آیا میدانی این اشک، چه پیامی برای تاریخ دارد؟
نگاه مسلم به کجا خیره شده است؟
به راستی او چه میبیند که دیگران نمیتوانند، ببینند؟
آیا او روزی را میبیند که سر مطهّر حسین(علیه السلام) را در این شهر میچرخانند؟
شاید او برای روزی گریه میکند که زینب(علیها السلام) را به اسیری میآورند.
آیا مسلم به یاد مولایش افتاده که اکنون به سوی کوفه در حرکت است؟
دوست من! سفر ما رو به پایان است. آیا موافقی در اینجا برایت حکایتی بگویم؟
روزی از روزها، پیامبر به عقیل (پدر مسلم) نگاهی کرد و فرمود: «روزی فرا میرسد که فرزند تو در راه عشق به حسین(علیه السلام) شهید میشود و اهل ایمان بر شهادتش اشک میریزند و فرشتگان بر او صلوات میفرستند».
آنگاه پیامبر شروع به گریه کردن نمود.
1) 103. . اللّهمّ احکم بیننا وبین قومٍ غرّونا وکذّبونا وأذلّونا...: مقاتل الطالبیّین ص 67، الإرشاد ج 2 ص 63.
گریه پیامبر آن قدر شدید بود که اشکِ چشمهایش بر سینهاش میریخت!104
کسی آن روز نمیدانست که چرا پیامبر این گونه، گریه میکند.
رسول خدا در واقع از غریبیِ مسلم خبر داشت و بر غربت او اشک میریخت.
جانم به فدایت! ای غریب کوفه که پیامبر هم بر غربتت اشک ریخت.
به فرموده پیامبر اشک بر تو نشانه ایمان است.
خدا را شکر که اشکم هنگام خواندن این کتاب جاری شد و من نیز بر غربت تو اشکها ریختم.
ای غریب کوفه! به این مردم بگو:
به غریبیام نگاه نکنید!
اینان فرشتگان هستند که به استقبال من آمدهاند.
آنان منتظر من هستند.
اکنون به مهمانی آسمان میروم.
آن هم رسول خداست که دستهای خود را باز کرده است تا مرا در آغوش گیرد!
من از اینجا به بلندای عرش خدا میروم!
جلّاد شمشیر خود را بالا میبرد.
خدای من! پیکر بی جان مسلم...
ای مردم بی وفای کوفه!
پیکر مهمان خود را تحویل بگیرید!(1)
1) 105. . فبعث إلی مسلم بن عقیل بضرب عنقه، ورماه من القصر إلی العامّة، فتفرّق مالهم وتبدّدت کلمتهم...: البدایة والنهایة ج 6 ص 259.
سلام بر تو ای بنده خوب خدا!
سلام بر تو ای غریب کوچهها!
سلام بر تو که مردانگی از تو درس آموخت.
سلام بر تو که تاریخ، به وفای تو چشم دوخت.
اکنون، که تو را بهتر شناختیم؛
فهمیدیم که به اوج غربت، لبخند زدی؛
در راه امام خود تا آخر ایستادی؛
پیام تو را میشنویم.
تا جان در تن داریم،
امام زمان خود را یاری میکنیم.
تا نفس در سینه داریم،
از زیبایی آمدنش دم میزنیم.
ما با خدای خویش پیمان میبندیم
تا نگذاریم
پرچم سبز شیعه، غریب بماند.
(1) . وصل مسلم بن عقیل إلی الکوفة فی 5 شوال سنة 60، وبایعه من أهلها ثمانیة آلاف رجل سرّاً للحسین علیهالسلام: حیاة الإمام الحسین علیهالسلام ج 2 ص 345.
(2) . جهت اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به: مقاتل الطالبیّین لأبی الفرج الإصفهانی ص 62.
(3) . إنّ الحسین رضی اللّه عنه قدّم مسلم بن عقیل وهو ابن عمّه إلی الکوفة، وأمره أن ینظر إلی اجتماع الناس علیه ویکتب بخبرهم...: تاریخ الإسلام للذهبی ج 4 ص 170؛ فوافق بیعة أهل العراق، فسار إلیهم بعد أن أرسل ابن عمّه مسلم بن عقیل لأخذ البیعة...: لسان المیزان لابن حجر ج 6 ص 293؛ وقدّم أمامه ابن عمّه مسلم بن عقیل رضی اللّه عنه وأرضاه، للدعوه إلی اللّه والبیعة له علی الجهاد، فبایعه أهل الکوفة علی ذلک وعاهدوه، وضمنوا له النصرة...: کشف الغمّة للإربلی ج 2 ص 215، الإرشاد للشیخ المفید ج 2 ص 31؛ کان الحسین قدّمه لیبایع له الناس، ثمّ جهّز إلیه عسکراً فقاتلوه...: فتح الباری لابن حجر ج 7 ص 74.
(4) . مرحوم شیخ صدوق تصریح قدسسره میکند که طفلان مسلم همراه با امام حسین علیهالسلام بودند و در روز عاشورا اسیر شده و همراه دیگر اسیران به کوفه آورده شدند به همین جهت ما در این کتاب، به طفلان مسلم، اشارهای نکردیم، مراجعه کنید به: الأمالی للصدوق ص 147.
(5) . ثمّ أقبل مسلم حتّی دخل الکوفة، فنزل دار المختار بن أبی عُبید، وهی التی تُدعی الیوم دار مسلم بن المسیّب: تاریخ الطبری ج 4 ص 264، مقتل الحسین علیهالسلام لأبی مخنف ص 20، کتاب الفتوح لابن أعثم الکوفی ج 5 ص 33، روضة الواعظین للفتّال النیسابوری ص 173، الثقات لابن حبّان ج 2 ص 307، الإرشاد ج 412، بحار الأنوار للمجلسی ج 44 ص 335؛ فسار مسلم حتّی وافی الکوفة ونزل فی الدار التی تُعرف بدار المختار بن أبی عبید...: الأخبار الطوال للدینوری ص 231؛ لما قدم مسلم بن عقیل الکوفة بین یدی الحسین، نزل دار المختار فبایعه وناصحه...: تاریخ الإسلام ج 5 ص 61.
(6) . لقد اختار مسلم النزول فی بیت المختار دون غیره من زعماء الشیعة؛ وذلک لوثوقه بإخلاصه للإمام الحسین... فقد کان المختار زوجاً لعمرة بنت النعمان بن بشیر حاکم الکوفة...: حیاة الإمام الحسین علیهالسلام ج 2 ص 345؛ وکانت عند المختار امرأتان، إحداهما أُمّ ثابت بنت سمرة بن جندب، والأُخری عمرة بنت النعمان بن بشیر...: تاریخ مدینة دمشق لابن عساکر ج 69 ص 295؛ وذُبحت عمرة بنت النعمان بن بشیر صبراً؛ لأنّها شهدت أنّ زوجها المختار عبد صالح...: سیر أعلام النبلاء
للذهبی ج 3 ص 543، الأعلام للزرکلی ج 5 ص 72.
(7) . تواترت الکتب حتّی اجتمع عنده فی نوب متفرّقة اثنا عشر ألف کتاب: بحار الأنوار ج 44 ص 334، أعیان الشیعة ج 1 ص 589؛ شخص الحسین یرید العراق، حین تواترت علیه کتبهم وترادفت رسلهم ببیعته والسمع والطاعة له: التنبیه والإشراف للمسعودی ص 262.
(8) . کتب إلیه شبث بن ربعی ویزید بن الحارث و...: أمّا بعد، فقد اخضرّ الجناب، وأینعت الثمار، وطمت الجمام، فإذا شئت فاقدم علی جندٍ مجنّدة لک، والسلام: تاریخ الطبری ج 4 ص 262؛ إنّا معک، ومعنا مئه ألف سیف، إنّا قد حبسنا أنفسنا علیک، ولسنا نحضر الصلاة مع الولاة، فاقدم علینا فنحن فی مئه ألف سیف...: حیاة الإمام الحسین علیهالسلام ج 2 ص 334.
(9) . بسم اللّه الرحمن الرحیم، من الحسین بن علی إلی من بلغه کتابی هذا من أولیائه وشیعته بالکوفة، سلام علیکم، أمّا بعد، فقد أتتنی کتبکم وفهمت ما ذکرتم من محبّتکم لقدومی علیکم، وإنّی باعث إلیکم بأخی وابن عمّی وثقتی من أهلی مسلم بن عقیل...: الأخبار الطوال ص 230، الکامل فی التاریخ لابن الأثیر ج 4 ص 21، بحار الأنوار ج 44 ص 334؛ وقد بعثت إلیکم ابن عمّی وثقتی من أهل بیتی مسلم بن عقیل، یکتب إلیَّ بأمرکم...: تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 22.
(10) . أقبلت الشیعه تختلف إلیه، فلمّا اجتمعت إلیه جماعة منهم، قرأ علیهم کتاب الحسین، فأخذوا یبکون...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 21؛ فلمّا اجتمع إلیه منهم جماعة قرأ علیهم کتاب الحسین علیهالسلام وهم یبکون، حتّی بایعه منهم ثمانیه عشر ألفاً: اللهوف فی قتلی الطفوف لابن طاووس ص 25.
(11) . فقام عابس بن شبیب الشاکری، فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّی أُخبرک عن الناس ولا أعلم ما فی أنفسهم وما أغرّک منهم، واللّه أُحدثک عمّا أنا موطن بنفسی علیه، واللّه لأجبیکم إذا دعوتم، ولأُقاتلنّ معکم عدوّکم: مقتل الحسین علیهالسلام ص 20، تاریخ الطبری ج 4 ص 264؛ ذکر فی أصحاب الإمام الحسین علیهالسلام: رجال الطوسی ص 103، جامع الرواة للأردبیلی ج 1 ص 425.
(12) . ثمّ قام حبیب بن مظاهر الأسدی، قال: وأنا واللّه الذی لا إله إلاّ هو علی ما أنت علیه...: کتاب الفتوح ج 5 ص 34، تاریخ الطبری ج 4 ص 264. ولشرح حاله راجع: اختیار معرفة الرجال للشیخ الطوسی ج 1 ص 292، رجال الطوسی ص 60، رجال ابن داوود ص 70، نقد الرجال للتفرشی ج 1 ص 399، جامع الرواة ج 1 ص 178، معجم رجال الحدیث للسید الخوئی ج 5 ص 201، أعیان الشیعة ج 4 ص 553.
(13) . کان النعمان أمیراً علی الکوفة لمعاویة سبعه أشهر...: الاستیعاب لابن عبد البرّ، ج 4 ص 1498، معجم رجال الحدیث ج 20 ص 178؛ کان معاویة بعث النعمان أمیراً علی الکوفة، فکان علیها سبعة أشهر: التاریخ الصغیر للبخاری ج 1 ص 140، التاریخ الکبیر للبخاری ج 8 ص 75.
(14) . فأقرّ عبید اللّه بن زیاد علی البصرة، والنعمان بن بشیر علی الکوفة... ولم یکن لیزید همّة حین ولی إلاّ بیعة النفر الذین أبوا علی معاویة الإجابة إلی بیعة یزید...: تاریخ الطبری ج 4 ص 250.
(15) . علم مکانه النعمان بن بشیر أمیر الکوفة، وکان حلیماً یجنح إلی المسالمة...: تاریخ ابن خلدون ج 3 ص 22.
(16) . جعلت الشیعة تختلف إلی مسلم بن عقیل رضی اللّه عنه...: الإرشاد ج 2 ص 41.
(17) . خرج إلینا النعمان بن بشیر، فصعد المنبر، فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فاتّقوا اللّه عباد اللّه، ولا تسارعوا إلی الفتنة
والفرقة، فإنّ فیهما یهلک الرجال، وتُسفک الدماء، وتُغصب الأموال. وکان حلیماً ناسکاً یحبّ العافیة، قال: إنّی لم أقاتل مَن لم یقاتلنی، ولا أثب علی من لا یثب علیَّ...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 21، تاریخ الطبری ج 4 ص 264، الإرشاد ج 2 ص 44، بحار الأنوار ج 44 ص 336، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 22، قاموس الرجال للتستری ج 10 ص 375.
(18) . إنّ هذا الأمر لا یصلح بالغشمة، وإنّ الذی سلکته أیّها الأمیر مسلک المستضعفین...: البدایة والنهایة لابن کثیر ج 8 ص 164.
(19) . فقال النعمان: أن أکون من المستضعفین فی طاعة اللّه، أحبّ إلیَّ من أن أکون من الأعزِّین فی معصیة اللّه: الإرشاد ج 2 ص 42، بحار الأنوار ج 44 ص 336، کتاب الفتوح ج 5 ص 35.
(20) . لمیزل مسلم بن عقیل یأخذ البیعة من أهل الکوفة، حتّی بایعه منهم ثمانیة عشر ألف رجل فی سترٍ ورفق: الأخبار الطوال ص 235؛ کَتَب مسلم بن عقیل إلی الحسین بن علیّ یخبره بیعة اثنی عشر ألفاً من أهل الکوفة، ویأمره بالقدوم...: تاریخ الطبری ج 4 ص 258؛ وکان مسیر الحسین من مکّة... إلی العراق بعد أن بایع له من أهل الکوفة اثنا عشر ألفاً علی یدی مسلم بن عقیل بن أبی طالب، وکتبوا إلیه فی القدوم...: تاریخ مدینة دمشق ج 14 ص 213؛ وقد بایع مسلم بن عقیل ثمانیة عشر ألفاً: إمتاع الأسماع للمقریزی ج 5 ص 363؛ فذهب إلیه أهل الکوفة، فبایعه اثنا عشر ألفاً...: سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306؛ فبایع أهل الکوفة ابن عمّه مسلم بن عقیل نیابة عنه، وهم اثنا عشر ألفاً، وقیل: أکثر من ذلک...: ینابیع المودّة للقندوزی ج 3 ص 26؛ فلمّا اجتمع إلیه منهم جماعة قرأ علیهم کتاب الحسین علیهالسلام وهم یبکون، حتّی بایعه منهم ثمانیة عشر ألفاً: اللهوف فی قتلی الطفوف ص 25.
(21) . الرائد لا یکذب أهله، وقد بایعنی من أهل الکوفة ثمانیة عشر ألف، فعجّل الإقبال حین یأتیک کتابی: مثیر الأحزان لابن نما الحلّی ص 21، الأخبار الطوال ص 243، تاریخ الطبری ج 4 ص 281، أعیان الشیعة ج 1 ص 589.
(22) . قدم کتاب إلی الحسین مع عابس بن أبی شبیب الشاکری: أمّا بعد، فإنّ الرائد لا یکذب أهله...: تاریخ الطبری ج 4 ص 281.
(23) . خرج عبد اللّه بن مسلم، وکتب إلی یزید بن معاویة: أمّا بعد، فإنّ مسلم بن عقیل قد قدم الکوفة، فبایعه الشیعة للحسین، فإن کان لک بالکوفة حاجة فابعث إلیها رجلاً قویاً ینفذ أمرک ویعمل عملک فی عدوّک، فإنّ النعمان بن بشیر رجل ضعیف، وهو یتضعّف...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 22، الإرشاد ج 2 ص 42، روضة الواعظین ص 173، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 22.
(24) . کان یزید علیه ساخطاً، وکان قد همّ بعزله، وکان علی البصرة: تهذیب الکمال للمزّی ج 6 ص 423، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306.
(25) . فقال له سِرجون: أرأیت لو نُشر لک معاویة کنت تأخذ برأیه؟ قال نعم، فأخرج عهد عبید اللّه علی الکوفة ، فقال : هذا رأی معاویة ، ومات وقد عهد بهذا الکتاب . فأخذ برأیه وجمع الکوفة والبصرة لعبید اللّه...: الکامل فی التاریخ ج 4 ص 23، الإرشاد ج 2 ص 42، تاریخ الطبری ج 4 ص 265؛ وکان سِرجون أشار علی یزید بتقدیم عبد اللّه، وهو إذّاک عنه ساخط...: درر السمط فی خبر السبط ص 97؛ فقال: یا سِرجون، ما الذی عندک فی أهل الکوفة، فقد قدم مسلم بن عقیل وقد بایعه الترابیة للحسین بن علی - رضی اللّه عنهما -؟ فقال له سِرجون: أتقبل منّی ما أشیر به علیک؟...: کتاب الفتوح ج 5 ص 36.
(26) . أمّا بعد، فإنّ شیعتی من أهل الکوفة کتبوا إلیَّ فخبرونی أنّ مسلم بن عقیل یجمع الجموع ویشقّ عصا المسلمین، وقد اجتمع علیه خلق کثیر من شیعة أبی تراب، فإذا وصل إلیک کتابی هذا فسر حین تقرأه حتّی تقدم الکوفة... فالعجل العجل العجل: کتاب الفتوح ج 5 ص 36؛ فسر حین تقرأ کتابی هذا حتّی تأتی أهل الکوفة فتطلب ابن عقیل...: تاریخ الطبری ج 4 ص 265.
(27) . ثمّ دفع الکتاب إلی مسلم بن عمرو الباهلی، ثمّ أمره أن یجدّ السیر إلی عبد اللّه بن زیاد: کتاب الفتوح ج 5 ص 37.
(28) . قد کان الحسین بن علی قد کتب إلی روساء أهل البصرة... یدعوهم فیه إلی نصرته والقیام معه فی حقّه، فکان کلّ من قرأ کتاب الحسین کتمه ولم یخبر به أحداً، إلاّ المنذر بن الجارود، فإنّه خشی أن یکون هذا الکتاب دسیساً من عبد اللّه بن زیاد، وکانت حومة بنت المنذر بن الجارود تحت عبید اللّه....: کتاب الفتوح ج 5 ص 37، تاریخ الطبری ج 4 ص 266، البدایة والنهایة ج 8 ص 170.
(29) . فأمر عبید اللّه بن زیاد بطلب الرسول، فأتوه، فضُربت عنقه: الأخبار الطوال ص 232؛ فجاءه بالرسول من العشیة التی یرید صبحتها أن یسبق إلی الکوفة، وأقرأه کتابه، فقدم الرسول فضرب عنقه: تاریخ الطبری ج 4 ص 266، مقتل الحسین علیهالسلام ص 26.
(30) . یا أهل البصرة، إنّ أمیر المؤمنین ولاّنی مع البصرة الکوفة، وأنا سائر إلیها، وقد خلّفت علیکم أخی عثمان بن زیاد، فإیّاکم والخلاف والإرجاف، فوالذی لا إله غیره، لانْ بلغنی عن رجل منکم خلاف لأقتلنّه وعریفه وولیّه...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 26، الأخبار الطوال ص 222، تاریخ الطبری ج 4 ص 266، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 23.
(31) . لمّا بلغ عبد اللّه بن زیاد مسیر الحسین بن علی من الحجاز یرید الکوفة وعبید اللّه بن زیاد بالبصرة، خرج علی بغاله وهو اثنا عشر رجلاً، حتّی قدم الکوفة: أنساب الأشراف للبلاذری ص 86.
(32) . فأقبل ابن زیاد فی وجوه البصرة حتّی قدم الکوفة متلثّماً، فما مرّ علی مجلسٍ من مجالسهم فیسلّم، إلاّ قالوا: وعلیک السلام یابن رسول اللّه، وهم یظنّون أنّه الحسین...: الإرشاد ج 2 ص 44.
(33) . جعلوا یقبّلون یده ورجله، فقال عبید اللّه: لشدّ ما فسد هؤلاء: الطبقات الکبیر لابن سعد ترجمة الإمام الحسینع ص 65.
(34) . فلا یمرّ بمجلسٍ فیسلّم علیهم، إلاّ قالوا: وعلیک السلام یابن رسول اللّه، یظنّونه الحسین، فنزل القصر...: سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 306، الإصابة لابن حجر ج 2 ص 70.
(35) . فاطّلع علیه النعمان وهو یظنّه الحسین، فقال: أنشدک اللّه ألا تنحّیت، واللّه ما أنا بمسلّم إلیک بأمانتی، وما لی فی قتالک من إرب، فجعل یکلّمه. ثمّ إنّه دنا فتدلّی النعمان من شرف القصر فجعل یکلّمه، فقال ابن زیاد: افتح لا فتحت، فقد طال لیلک یا نعیم...: أعیان الشیعة ج 1 ص 591، بحار الأنوار ج 44 ص 341، تاریخ الطبری ج 4 ص 268.
(36) . فسمعها إنسان خلفه فنکص إلی القوم الذین اتّبعوه من أهل الکوفة علی أنّه الحسین، فقال: أی قوم ابن مرجانة، والذی لا إله إلاّ غیره...: تاریخ الطبری ج 4 ص 268، الإرشاد ج 2 ص 44.
(37) . تحوّل مسلم حین قدم عبید اللّه من الدار التی کان فیها إلی دار هانی بن عروة المرادی...: تهذیب التهذیب لابن حجر ج 2 ص 302.
(38) . کان شیخ مراد وزعیمها، یرکب فی أربعة آلاف درّاع وثمانیة آلاف راجل، وإذا أجابها أحلافها من کندة وغیرها کان فی ثلاثین ألف دارع...: قاموس الرجال ج 10 ص 490.
(39) . استدعی بهانی بن عروه، فأُدخل علیه القصر وهو ابن بضع وتسعین سنة...: الإصابة لابن حجر ج 6 ص 445.
(40) . حتّی انتهی إلی دار هانی بن عروه المرادی، فدخل بابه وأرسل إلیه أن اخرج، فخرج إلیه هانی، فکره هانی مکانه حین رآه، فقال له مسلم: أتیتک لتجیرنی وتضیفنی، فقال: رحمک اللّه، لقد کلّفتنی شططاً، ولولا دخولک داری لسألتک أن تخرج عنّی، غیر أنّی یأخذنی من ذلک ذمام ولیس مردود علی مثلک عن جهل، ادخل. فآواه...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 31، مقاتل الطالبیّین لأبی
الفرج الإصفهانی ص 64، تاریخ الطبری ج 4 ص 270.
(41) . لمّا نزل القصر نودی: الصلاه جامعة. فاجتمع الناس، فخرج إلینا فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد، فإنّ أمیر المؤمنین أصلحه اللّه ولاّنی مصرکم وثغرکم، وأمرنی بإنصاف مظلومکم، وإعطاء محرومکم، وبالإحسان إلی سامعکم ومطیعکم، وبالشدّة علی مریبکم وعاصیکم... فأنا لمحسنکم کالولد البرّ، وسوطی وسیفی علی من ترک أمری...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 27، مقاتل الطالبیّین ص 64، أعلام الوری للشیخ الطبرسی ج 1 ص 438.
(42) . اکتبوا إلی العرفاء ومن فیکم من طلبة أمیر المؤمنین، ومن فیکم من الحروریة وأهل الریب الذین رأیهم الخلاف والشقاق...: الإرشاد ج 452، بحار الأنوار ج 44 ص 341.
(43) . شریک بن الأعور الحارثی الهمدانی، من خواص أمیر المؤمنین علیهالسلام شهد معه الجمل وصفّین... لمّا قدم الکوفة فنزل دار هانی بن عروة وفیها مسلم بن عقیل...: الغارات للثقفی ج 2 ص 739، مقاتل الطالبیّین ص 64، مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 242، سیر أعلام النبلاء ج 3 ص 299، أنساب الأشراف ص 79.
(44) . فقال لمسلم: إنّ هذا الفاجر عائدی العشیة، فإذا جلس فاخرج إلیه فاقتله، ثمّ اقعد فی القصر، لیس أحد یحول بینک وبینه...: الکامل فی التاریخ ج ص 426، تاریخ الطبری ج 4 ص 271.
(45) . قال شریک لمسلم: أرأیتک إن أمکنتک من عبید اللّه، أضاربه أنت بالسیف؟ قال: نعم واللّه. وجاء عبید اللّه شریکاً یعوده فی منزل هانی، وقد قال شریک لمسلم: إذا سمعتنی أقول: اسقونی ماءً، فاخرج علیه فاضربه. وجلس عبید اللّه علی فراش شریک، وقام علی رأسه مهران، فقال: اسقونی ماءً، فخرجت جاریة بقدح فرأت مسلماً فزالت، فقال شریک: اسقونی ماءً، ثمّ قال الثالثة: ویلکم تحمونی الماء! اسقونیه ولو کانت فیه نفسی...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 29، تاریخ الطبری ج 4 ص 267.
(46) . قال شریک: ما منعک أن تخرج فتقتله؟ قال: حدیث بلغنی عن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم أنّه قال: الإیمان قید ضدّ الفتک، لا یفتک مؤمن...: البدایة والنهایة ج 8 ص 164، مقاتل الطالبیّین ص 65؛ وروی العامّة هذا الحدیث عن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فراجع: مسند أحمد ج 1 ص 166، المصنّف لعبد الرزّاق ج 5 ص 299، سنن أبی داود للسجستانی ج 1 ص 631، المستدرک للحاکم النیسابوری ج 4 ص 352، مجمع الزوائد للهیثمی ج 1 ص 96، المعجم الأوسط للطبرانی ج 6 ص 186، المعجم الکبیر ج 19 ص 319، مسند الشامیین للطبرانی ج 3 ص 350، مسند الشهاب لابن سلامة ج 1 ص 129، الجامع الصغیر للسیوطی ج 1 ص 478، کنز العمّال للمتّقی الهندی ج 1 ص 93، تاریخ بغداد للخطیب البغدادی ج 10 ص 386، تفسیر القرطبی ج 5 ص 121.
(47) . دعی ابن زیاد مولیً یقال له مَعقِل، فقال له: خذ هذه ثلاثة آلاف درهم، ثمّ اطلب مسلم بن عقیل، واطلب لنا أصحابه، ثمّ اعطهم هذه الثلاثة آلاف فقل لهم: استعینوا بها حرب عدوّکم، واعلمهم أنّک منهم...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 31، الإرشاد ج 2 ص 45.
(48) . ففعل ذلک حتّی أتی إلی مسلم بن عوسجة الأسدی من بنی سعد بن ثعلبة فی المسجد الأعظم وهو یصلّی، وسمع الناس یقولون: إنّ هذا یبایع للحسین، فجاء الرجل حتّی فرغ من صلاته...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 32، تاریخ الطبری ج 4 ص 270، الإرشاد ج 2 ص 45.
(49) . فأخذ ببیعته قبل أن یبرح، وأخذ علیه المواثیق المغلظة لیناصحنّ ولیکتمنّ، فأعطاه من ذلک ما رضی به...: مقتل الحسین علیهالسلام
ص 32، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 25.
(50) . فدفع المال إلی أبی ثمامة العامری بأمر مسلم بن عقیل، وهو الذی یقبض ما یؤتی به من الأموال ویشتری السلاح...: البدایة والنهایة ج 1648.
(51) . فکان یغدو إلی مسلم بن عقیل، فلا یُحجب عنه، فیکون نهاره کلّه عنده، فیتعرّف جمیع أخبارهم، فإذا أمسی وأظلم عنه اللیل دخل علی ابن زیاد...: الأخبار الطوال ص 236.
(52) . فجاءه خبر ابن عقیل أنّه ظهر بالکوفة، ولم یکن خروجه علی میعاد أصحابه...: تاریخ الإسلام ج 5 ص 61.
(53) . قال عبید اللّه لوجوه أهل الکوفة: ما بال هانی بن عروة لم یأتینی فیمن أتی؟ تهذیب الکمال ج 6 ص 424، تهذیب التهذیب ج 2 ص 302، تاریخ الطبری ج 4 ص 259.
(54) . کانت روعة أُخت عمرو بن الحجّاج تحت هانی بن عروة، وهی أُمّ یحیی بن هانی، فقال لهم: ما یمنع هانی بن عروة من إتیاننا؟ فقالوا: ما ندری أصلحک اللّه، وأنّه لیشتکی...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 35.
(55) . ما یمنعک من لقاء الأمیر؟ فإنّه ذکرک وقد قال: لو أعلم أنّه شاکّ لعدته...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 36.
(56) . إذا دنی من القصر کأنّ نفسه أحسّت ببعض الذی کان، فقال لحسّان بن أسماء: یابن أخی، إنّی واللّه لهذا الرجل لخائف، فما تری؟ فقال: أی عمّ، واللّه ما أتخوّف علیک شیئاً...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 36، الإرشاد ج 2 ص 47، بحار الأنوار ج 44 ص 344.
(57) . یا هانی بن عروة، ما هذه الأُمور التی تربص فی دورک لأمیر المؤمنین وعامّة المسلمین؟ جئت بمسلم بن عقیل فأدخلته دارک وجمعت له السلاح: تاریخ الطبری ج ص 273.
(58) . دعا ابن زیاد معقلاً ذاک اللعین، فجاء ووقف بین یدیة، فقال: تعرف هذا؟ قال: نعم، وعلم هانی عند ذلک أنّه کان عیناً علیهم...: تاریخ الطبری ج 4 ص 273.
(59) . واللّه ما دعوته إلی منزلی، ولا علمت بشیء من أمره، حتّی إذا جائنی یسألنی النزول فاستحییت...: تاریخ الطبری ج4 ص 272، الإرشاد ج2 ص 47، بحار الأنوار ج 44 ص 344.
(60) . واللّه لتأتینی به أو لأضربنّ عنقک، فقال هانی: إذاً تکثر البارقة حول دارک، فقال: والهفا علیک، أبالبارقة تخوّفنی، وهو یظنّ أنّ عشیرته سیمنعونه...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 38.
(61) . أُدنوه منّی، فأُدنی، فاعترض وجهه بالقضیب، فلم یزل یضرب وجهه وأنفه وجبینه وخدّه حتّی کسر أنفه، وسیل الدماء علی ثیابه...: مقتل الحسین ص 38.
(62) . فألقوه فی بیتٍ من بیوت الدار، وأغلقوا علیه بابه...: مقتل الحسین علیهالسلام ص 38.
(63) . فقام إلیه أسماء بن خارجة، فقال:... أمرتنا أن نجیئک بالرجل، حتّی إذا جئناک به هشمت وجهه...: الإرشاد ج 2 ص 50.
(64) . فخرج إلی عبید اللّه فقال: رأیته حیّاً... اخرج إلی هؤلاء فأخبرهم. فخرج وأمر عبید اللّه الرجل فخرج معه، فقال لهم شریح: ما هذه الرعة السیّئة، الرجل حیّ... فانصرفوا ولا تحلّوا بأنفسکم ولا بصاحبکم، فانصرفوا: مقتل الحسین علیهالسلام ص 30، الإرشاد ج 2 ص 48، تاریخ الطبری ج 4 ص 269.
(65) . کان مخرج مسلم بن عقیل بالکوفة یوم الثلاثاء لثمان لیالٍ مضین من ذی الحجّة...: تاریخ الطبری ج 4 ص 286.
(66) . فخرج فصعد المنبر ومعه أشراف الناس وشرطه وحشمه، فحمد اللّه وأثنی علیه، ثمّ قال: أمّا بعد أیّها الناس، فاعتصموا بطاعة اللّه وطاعة أئمّتکم...: الإرشاد ج 2 ص 51.
(67) . حتّی دخلت النظّارة المسجد من قبل باب التمارین، یشتدّون ویقولون: قد جاء ابن عقیل! فدخل عبید اللّه القصر مسرعاً وأغلق أبوابه...: تاریخ الطبری ج 4 ص 275، بحار الأنوار ج 44 ص 348.
(68) . فأمرنی أن أُنادی فی أصحابی، وقد ملأ الدور منهم حوالیه، فقال: ناد: یا منصور أمت، فخرجت فنادیت، وتبادر أهل الکوفة فاجتمعوا إلیه، فعقد لعبد الرحمن بن عزیز الکندی علی ربیعة...: مقاتل الطالبیّین ص 70.
(69) . ثمّ رکب مسلم بن عقیل فی ثلاثة آلاف فارس یرید عبید اللّه بن زیاد...: الثقات ج 3 ص 308.
(70) . وخرج وأصحابه، وهو لا یشکّ فی وفاء القوم وصحّة نیّاتهم...: تاریخ الیعقوبی ج 2 ص 243.
(71) . خوّفوا أهل المعصیة الحرمان والعقوبة، واعلموهم وصول الجند من الشام إلیهم...: مقاتل الطالبیّین ص 71، الإرشاد ج 2 ص 53.
(72) . أیّها الناس، الحقوا بأهالیکم ولا تعجلوا الشرّ... فإنّ هذه جنود أمیر المؤمنین یزید قد أقبلت...: تاریخ الطبری ج 4 ص 277، بحار الأنوار ج 44 ص 349.
(73) . ودعا ابن زیاد کثیر بن شهاب، وأمره أن یخرج فیمن أطاعة من مذحج، فیسیر فی الکوفة ویخذّل الناس عن ابن عقیل ویخوّفهم الحرب...: الإرشاد ج 2 ص 52.
(74) . وأمر محمّد بن أشعث أن یخرج فیمن أطاعه من کِندة، ویرفع رایة أمان لمن جاءه من الناس...: الإرشاد ج 2 ص 52.
(75) . فأقبل المختار فی موالٍ له، حتّی انتهی إلی باب الفیل... فقال للمختار: ما وقوفک ها هنا، لا أنت مع الناس ولا أنت فی رحلک؟: تاریخ الطبری ج 4 ص 441.
(76) . فلمّا قرب من قصر عبید اللّه، نظر فإذا معة عشرة أنفس، فقال: یا سبحان اللّه، غرّنا هؤلاء بکتبهم، ثمّ أسلمونا إلی أعدائنا هکذا...: الثقات ج 2 ص 308.
(77) . خرج متوجّها نحو أبواب کندة، وبلغ الأبواب ومعه منهم عشرة، ثمّ خرج من الباب وإذا لیس معه إنسان، فالتفت، فإذا هو لا یحسّ أحداً یدلّه علی الطریق، ولا یدلّه علی منزل، ولا یواسیه بنفسه إن عرض له عدوّ...: تاریخ الطبری ج 4 ص 277.
(78) . وادع الناس إلی طاعتی واخذلهم عن آل أبی سفیان ، فإن رأیت الناس مجتمعین علی بیعتی فعجّل لی بالخبر حتّی أعمل علی حسب ذلک إن شاء اللّه تعالی ، ثم عانقه الحسین وودّعه وبکیا جمیعا الفتوح : ج 5 ص 30 .
(79) . قال لأصحابه: أشرفوا فانظروا هل ترون منهم أحداً؟ فأشرفوا فلم یروا أحداً، قال: فانظروا لعلّهم تحت الظلال قد کمنوا لکم...: الإرشاد ج 2 ص 55، مقتل الحسین علیهالسلام ص 47.
(80) . وأمر عمرو بن نافع فنادی: ألا برئت الذمّة من رجل... صلّی العتمة إلاّ فی المسجد، فلم یکن له إلاّ ساعة حتّی امتلأ المسجد من الناس...: تاریخ الطبری ج 4 ص 278.
(81) . أمّا بعد، فإنّ مسلم بن عقیل السفیه الجاهل قد أتی ما قد رأیتم من الخلاف والشقاق، فبرئت ذمّة اللّه من رجل وجدناه فی داره...: الإرشاد ج 2 ص 56، الکامل فی التاریخ ج 4 ص 32، تاریخ الطبری ج 4 ص 279، أعیان الشیعة ج 1 ص 592.
(82) . یا حصین، ثکلتک أُمّک إن ضاع باب سکّة من سکک الکوفة، أو خرج هذا الرجل ولم تأتنی به، وقد سلّطتک علی دور أهل
الکوفة...: تاریخ الطبری ج 4 ص 279.
(83) . فسلّم علیها مسلم فردّت علیه، فقال لها: یا أمة اللّه، اسقینی ماءً...: روضة الواعظین ص 175.
(84) . یا أمة اللّه، ما لی فی هذا المصر منزل ولا عشیرة، فهل لکِ إلی أجرٍ ومعروفٍ ولعلّی مکافیک بعد الیوم؟...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 244، تاریخ الطبری ج4 ص 278.
(85) . أنا مسلم بن عقیل، کذّبنی هؤلاء القوم وغرّونی: الإرشاد ج 2 ص 55.
(86) . وجاء اللیل، فهرب مسلم حتّی دخل علی امرأة من کِندة، فاستجار بها...: تاریخ الإسلام ج 4 ص 171.
(87) . فقال: واللّه إنّه لیریبنی کثرة دخولک هذا البیت وخروجک منه منذ اللیلة؟ إنّ لک شأناً! فقالت: یا بنیء الهُ عن هذا، قال لها: واللّه لتخبرینی، قالت: یا بنی لا تحدّثنّ أحداً من الناس بما أخبرک. وأخذت علیه الإیمان...: تاریخ الطبری ج 4 ص 278، الإرشاد ج 2 ص 55.
(88) . فلمّا أصبح ابن تلک العجوز وهو بلال بن أسید الذی آوت أُمّه ابن عقیل، فغدا إلی عبد الرحمن بن محمّد بن الأشعث، فأخبره بمکان ابن عقیل عند أُمّه...: تاریخ الطبری ج 4 ص 279.
(89) . فلمّا سمع وقع حوافر الخیل وأصوات الرجال، عرف أنّه قد أُتی، فخرج إلیهم بسیفه، واقتحموا علیه الدار، فشدّ علیهم یضربهم بسیفه، حتّی أخرجهم من الدار، ثمّ عادوا إلیه فشدّ کذلک... فلمّا رأوا ذلک أشرفوا علیه من فوق ظهر البیت فأخذوا یرمونه بالحجارة ویلهبون النار فی أطنان القصب...: تاریخ الطبری ج 4 ص 279.
(90) . فتبسّم مسلم رحمه اللّه ثمّ قال: یا نفس، اخرجی إلی الموت الذی لیس منه محیص...: کتاب الفتوح ج 5 ص 53.
(91) . أیّها الأمیر، إنّک بعثتنی إلی أسدٍ ضرغام، وسیفٍ حسام فی کفّ بطلٍ هُمام، من آل خیر الأنام...: مناقب آل أبی طالب ج 3 ص 244، بحار الأنوار ج 14 ص 354.
(92) . فدنا محمّد بن الأشعث فقال: لک الأمان، فقال مسلم: آمن أنا؟ قال: نعم...: مقاتل الطالبیّین ص 69، الإرشاد ج 2 ص 59.
(93) . فاجتمعوا حوله وانتزعوا سیفه من عنقه... فکأنّه عند ذلک آیس من نفسه، فدمعت عیناه، ثمّ قال: هذا أوّل الغدر: روضة الواعظین ص 176، الإرشاد ج 2 ص 59.
(94) . إنّی واللّه ما لنفسی أبکی، ولا لها من القتل أرثی... ولکن أبکی لأهلی المقبلین إلیّ، أبکی لحسین وآل حسین: تاریخ الطبری ج 4 ص 280، البدایة والنهایة ج 8 ص 171.
(95) . لمّا وافی زُبالة، وافاه بها رسول محمّد بن الأشعث... بما کان سأله مسلم أن یکتب به إلیه من أمره، وخذلان أهل الکوفة بعد أن بایعوه...: الأخبار الطوال ص 247.
(96) . وإذا قلّة باردة موضوعة علی الباب، فقال: اسقونی من هذا الماء، فقال له مسلم بن عمرو الباهلی: أتراها ما أبردها، لا واللّه لا تذوق منها قطرة أبداً حتّی تذوق الحمیم فی نار جهنّم: الإرشاد ج 2 ص 60، تاریخ الطبری ج 4 ص 281.
(97) . فصبّ فیه ماءً ثمّ سقاه، فأخذ کلّما شرب امتلأ القدح دماً...: الإرشاد ج 2 ص 61، بحار الأنوار ج 44 ص 355.
(98) . قتلنی اللّه إن لم أقتلک قتلة لم یقتلها أحد فی الإسلام: مقتل الحسین علیهالسلام ص 54.
(99) . فقال: الحمد للّه علی کلّ حال، رضینا باللّه حَکَماً بیننا وبینکم: مقتل الحسین علیهالسلام ص 54.
(100) . إنّ علیَّ بالکوفة دیناً استدنته منذ قدمت الکوفة، وهو سبعمئة درهم، فاقضها عنّی، وانظر جثّتی فاستوهبها من ابن زیاد
فوارها...: تاریخ الطبری ج 4 ص 282.
(101) . أمّا مالک فهو لک ولسنا نمنعک أن تصنع فیه ما أحببت... وأمّا حسین فإنّه إن لم یردنا لم نرده...: الإرشاد ج 2 ص 61.
(102) . ثمّ قال: اصعدوا به فوق القصر فاضربوا عنقه، واتبعوا جسده رأسه: الإرشاد ج 2 ص 63، بحار الأنوار ج 44 ص 357.
(103) . اللّهمّ احکم بیننا وبین قومٍ غرّونا وکذّبونا وأذلّونا...: مقاتل الطالبیّین ص 67، الإرشاد ج 2 ص 63.
(104) . قال علی علیهالسلام لرسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم: یا رسول اللّه، إنّک تحبّ عقیلاً؟ قال: أی واللّه، إنّی لأحبّه حبّین: حبّاً له، وحبّاً لحبّ أبی طالب له، وإنّ ولده لمقتول فی محبّة ولدک، فتدمع علیه عیون المؤمنین، وتصلّی علیه ملائکة المقرّبون. ثمّ بکی رسول اللّه حتّی جرت دموعه علی صدره: الأمالی للصدوق ص 191، بحار الأنوار ج 22 ص 228.
(105) . فبعث إلی مسلم بن عقیل بضرب عنقه، ورماه من القصر إلی العامّة، فتفرّق مالهم وتبدّدت کلمتهم...: البدایة والنهایة ج 6 ص 259.
الأخبار الطوال ، أبو حنیفة أحمد بن داوود الدینوریّ (ت 282 ه ) ، تحقیق : عبد المنعم عامر ، قمّ : منشورات الرضی ، الطبعة الاُولی ، 1409 ه .
الإرشاد فی معرفة حجج اللّه علی العباد ، أبو عبد اللّه محمّد بن محمّد بن النعمان العکبری البغدادی المعروف بالشیخ المفید (ت 413 ه ) تحقیق : مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام ، قمّ : مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام ، الطبعة الاُولی ، 1413 ه .
الاستیعاب فی معرفة الأصحاب ، یوسف بن عبد اللّه القُرطُبی المالکی المعروف بابن عبد البرّ (ت 363 ه ) ، تحقیق : علی محمّد البجاوی ، بیروت : دار الجیل .
الإصابة فی تمییز الصحابة ، أبو الفضل أحمد بن علیّ بن الحجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، تحقیق: عادل أحمد عبد الموجود ، وعلیّ محمّد معوّض ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1415 ه .
الأعلام ، خیر الدین الزرکلی (ت 1980 م) ، بیروت : دارالعلم للملایین ، 1990م .
اختیار معرفة الرجال (رجال الکشّی) ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسی (ت 460 ه ) ، تحقیق : السیّد مهدی الرجائی ، قمّ : مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام لإحیاء التراث ، الطبعة الاُولی ، 1404 ه .
إعلام الوری بأعلام الهدی ، أبو علی الفضل بن الحسن الطبرسی (ت 548 ه ) ، تحقیق : مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام لإحیاء التراث ، قمّ : مؤسّسة آل البیت علیهمالسلام لإحیاء التراث ، الطبعة الأولی ، 1417 ه .
أعیان الشیعة ، السیّد محسن الأمین الحسینی العاملی الشقرائی (ت 1371 ه ) ، تحقیق وتخریج : السیّد حسن الأمین ، بیروت : دار التعارف ، الطبعة الخامسة ، 1403 ه .
إمتاع الأسماع، أحمد بن علی المَقریزی (ت 745 ه ) ، تحقیق وتعلیق : محمّد عبد الحمید النمیسی، منشورات محمّد علی بیضون، بیروت : دار الکتب العلمیة، الطبعة الأولی، 1420 م .
أنساب الأشراف، أحمد بن یحیی بن جابر البلاذریّ (ت 279 ه ) ، إعداد : محمّد باقر المحمودیّ ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی للمطبوعات ، الطبعة الأولی ، 1394 م .
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار ، محمّد باقر بن محمّد تقی المجلسی (ت 1110 ه ) ، تحقیق : دار إحیاء التراث ، بیروت : دار إحیاء التراث ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
البدایة والنهایة، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی (ت 774 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الأولی .
تاریخ ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمّد الحضرمی (ابن خلدون) (ت 808 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الرابعة .
تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، تحقیق : عمر عبد السلام التدمری ، بیروت : دار الکتاب العربی ، الطبعة الأولی 1409 ه .
تاریخ بغداد أو مدینة السلام ، أبو بکر أحمد بن علی الخطیب البغدادی (ت 463 ه ) ، بیروت : دار الکتب العلمیة ، الطبعة الأولی ، 1417 ه .
التاریخ الصغیر ، محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، تحقیق : محمود إبراهیم زائد ، بیروت : دار المعرفة ، الطبعة الأولی ، 1406 ه .
تاریخ الطبری (تاریخ الاُمم والملوک) ، أبو جعفر محمّد بن جریر الطبریّ الإمامی (ق 5 ه ) ، تحقیق : نخبة من العلماء ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی للمطبوعات ، الطبعة الرابعة ، 1403 .
التاریخ الکبیر ، أبو عبد اللّه محمّد بن إسماعیل البخاری (ت 256 ه ) ، بیروت : دار الفکر .
تاریخ مدینة دمشق، ، علیّ بن الحسن ابن عساکر الدمشقی (ت 571 ه ) ، تحقیق: علیّ شیری ، بیروت : دار الفکر ، 1415 ه .
تاریخ الیعقوبی ، أحمد بن أبی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح المعروف بالیعقوبی (ت 284 ه ) ، بیروت : دار صادر .
تذکرة الحفّاظ ، محمّد بن أحمد الذهبی (ت 748 ه ) ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، صُحّح عن النسخة المحفوظة فی مکتبة الحرم المکّی تحت إعانة وزارة معارف الحکومة العالیة الهندیة .
ترجمة الإمام الحسین علیهالسلام من طبقات ابن سعد ، عبد العزیز الطباطبائی ، الهدف للإعلام والنشر من القسم غیر المطبوع من کتاب الطبقات الکبیر لابن سعد ، الطبعة الأولی .
تفسیر القرطبی (الجامع لأحکام القرآن) ، أبو عبداللّه محمّد بن أحمد الأنصاریّ القرطبیّ (ت 671 ه ) ، تحقیق : محمّد عبدالرحمن المرعشلی ، بیروت : دار إحیاءالتراث العربیّ ، الطبعة الثانیة 1405 ه .
التنبیه والإشراف ، علی بن الحسین المسعودی (ت 345 ه ) ، بیروت: دار صعب.
تهذیب التهذیب ، أبو الفضل أحمد بن علیّ بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع ، الطبعة الأولی، 1404 م .
تهذیب الکمال فی أسماء الرجال ، یونس بن عبد الرحمن المزّی (ت 742 ه ) ، تحقیق : الدکتور بشّار عوّاد معروف ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی 1409 ه .
الثقات ، محمّد بن حبّان البستی (ت 354 ه ) ، الهند : مجلس دائرة المعارف العثمانیة بحیدر آباد الدکن، مؤّسة الکتب الثقافیة، الطبعة الأولی .
جامع الرواة ، محمّد بن علی الغروی الأردبیلی (ت 1101 ه ) ، قمّ : مکتبة آیة اللّه العظمی المرعشی النجفی .
الجامع الصغیر فی أحادیث البشیر النذیر ، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی (ت 911 ه ) ، بیروت : دارالفکر ، الطبعة الأولی ، 1401 م .
حیاة الإمام الحسین علیهالسلام، باقر شریف القرشی (معاصر)، النجف الأشرف : مطبعة الآداب ، الطبعة الأولی ، 1394 م .
درر السمط فی خبر السبط، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه بن أبی بکر القضاعی المعروف بابن الأنبار ( ت 658 ه )، تحقیق : الدکتور عزّ الدین عمر موسی، بیروت : دار الغرب الإسلامی ، الطبعة الأولی ، 1407 م .
رجال ابن داوود ، الحسن بن علی الحلّی (ت 737 ه ) ، تحقیق : محمّد صادق آل بحر العلوم ، قمّ : منشورات الشریف الرضی ، 1392 ه .
رجال الطوسی ، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشیخ الطوسیّ (ت 460 ه ) ، تحقیق : جواد القیّومیّ ، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامیّ التابعة لجماعة المدرّسین ، الطبعة الاُولی 1415 ه .
روضة الطالبین، أبو زکریا محیی الدین النووی، ( ت 676 ه )، تحقیق : عادل أحمد عبد الموجود وعلی محمّد معوّض، بیروت : دار الکتب العلمیة .
روضة الواعظین ، محمّد بن الحسن بن علیّ الفتّال النیسابوری (ت 508 ه ) ، تقدیم : محمّد مهدی الخرسان ، قمّ: منشورات الشریف الرضی .
سنن أبی داوود ، أبو داوود سلیمان بن أشعث السجستانی الأزدی (ت 275 ه ) ، تحقیق : سعید محمّد اللّحام، بیروت : دار الفکر للطباعة والنشر والتوزیع، طبعة جدیدة منقّحة ومفهرسة ، أخرجه وراجعه ووضع فهارسه: مکتب الدراسات والبحوث فی دار الفکر، الطبعة الأولی، 1410 ه .
سیر أعلام النبلاء، أبو عبد اللّه محمّد بن أحمد الذهبیّ (ت 748 ه ) ، تحقیق : شُعیب الأرنؤوط ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة العاشرة ، 1414 ه .
الغارات ، أبو إسحاق إبراهیم بن محمّد بن سعید المعروف بابن هلال الثقفی (ت 283 ه )، تحقیق : السیّد جلال الدین المحدّث الأرموی ، طهران : أنجمن آثار ملّی ، الطبعة الاُولی ، 1395 ه .
فتح الباری شرح صحیح البخاری ، أحمد بن علی العسقلانی (ابن حجر) (ت 852 ه ) ، بیروت : دار المعرفة للطباعة والنشر ، الطبعة الثانیة .
الفتوح، أبو محمّد أحمد بن أعثم الکوفیّ (ت 314 ه )، تحقیق : علی شیری، بیروت : دار الأضواء ، الطبعة الأُولی ، 1411 ه .
قاموس الرجال فی تحقیق رواة الشیعة ومحدّثیهم ، محمّد تقیّ بن کاظم التستریّ (ت 1320 ه ) ، قمّ : مؤسسة النشر الإسلامیّ ، الطبعة الثانیة 1410 ه .
الکامل فی التاریخ ، أبو الحسن علیّ بن محمّد الشیبانیّ الموصلیّ المعروف بابن الأثیر (ت 630 ه ) ، تحقیق : علی شیری ، بیروت : دار إحیاء التراث العربیّ ، الطبعة الاُولی 1408 ه .
کشف الغمّة فی معرفة الأئمّة ، علیّ بن عیسی الإربلیّ (ت 687 ه ) ، تصحیح : السیّد هاشم الرسولیّ المحلاّتیّ ، بیروت : دار الکتاب الإسلامیّ ، الطبعة الأُولی ، 1401 ه .
کنز العمّال فی سنن الأقوال والأفعال ، علی المتّقی بن حسام الدین الهندی (ت 975 ه ) ، تصحیح : صفوة السقّا ، بیروت : مکتبة التراث الإسلامی ، 1397 ه ، الطبعة الأولی.
لسان المیزان ، أبو الفضل أحمد بن علیّ بن حجر العسقلانی (ت 852 ه ) ، بیروت : مؤسّسة الأعلمی ، الطبعة الأولی بمطبعة مجلس دائرة المعارف النظامیة الکائنة فی الهند حیدر آباد الدکن ، 1329 ه .
اللهوف فی قتلی الطفوف ، أبو القاسم علیّ بن موسی بن طاووس الحسینی الحلّی (ت 664 ه ) ، تحقیق : فارس تبریزیان ، طهران : دار الأُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1414 ه .
مثیر الأحزان ومنیر سبل الأشجان ، أبو إبراهیم محمّد بن جعفر الحلّی المعروف بابن نما (ت 645 ه ) ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة، 1369 ه .
مجمع الزوائد ومنبع الفوائد ، نور الدین علیّ بن أبی بکر الهیثمی (ت 807 ه ) ، تحقیق : عبداللّه محمّد درویش ، بیروت : دار الفکر ، الطبعة الاُولی ، 1412 ه .
المستدرک علی الصحیحین ، أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه الحاکم النیسابوری (ت 405 ه )، تحقیق : مصطفی عبدالقادر عطا ، بیروت : دار الکتب العلمیّة ، الطبعة الاُولی ، 1411 ه .
مسند أحمد ، أحمد بن محمّد بن حنبل الشیبانی (ت 241 ه ) ، بیروت : دار صادر .
مسند الشامیین ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد بن أیّوب اللخمیّ الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : مؤسّسة الرسالة ، الطبعة الاُولی 1409 ه .
مسند الشهاب ، أبو عبداللّه محمّد بن سلامة القضاعی (ت 454 ه ) ، تحقیق : حمدی عبدالمجید السلفی ، بیروت : مؤسسة الرسالة ، الطبعة الاُولی ، 1405 ه .
المصنّف ، أبو بکر عبد الرزّاق بن همام الصنعانی (ت 211 ه ) ، تحقیق : حبیب الرحمن الأعظمی ، بیروت : المجلس العلمی .
المعجم الأوسط ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمیّ الطبرانیّ (ت 360 ه ) ، تحقیق : طارق بن عوض اللّه ، وعبد الحسن بن إبراهیم الحسینیّ ، القاهرة : دار الحرمین ، الطبعة الاُولی 1415 ه .
معجم رجال الحدیث ، أبو القاسم بن علیّ أکبر الخوئی (ت 1413 ه ) ، قمّ : منشورات مدینة العلم ، الطبعة الثالثة ، 1403 ه .
المعجم الکبیر ، أبو القاسم سلیمان بن أحمد اللخمی الطبرانی (ت 360 ه ) ، تحقیق : حمدی عبد المجید السلفی ، بیروت : دار إحیاء التراث العربی ، الطبعة الثانیة ، 1404 ه .
مقاتل الطالبیین ، أبو الفرج علیّ بن الحسین بن محمّد الإصبهانیّ (ت 356 ه ) ، تحقیق : السیّد أحمد صقر ، قمّ : منشورات الشریف الرضیّ ، الطبعة الاُولی 1405 ه .
مقتل الحسین علیهالسلام، أبو مخنف لوط بن یحیی الأزدیّ الکوفیّ (ت 157 ه )، تحقیق : حسین الغفّاری ، قمّ: المطبعة العلمیّة، الطبعة الثانیة ، 1364 ه . ش.
مناقب آل أبی طالب = مناقب ابن شهر آشوب ، أبو جعفر رشید الدین محمّد بن علیّ بن شهر آشوب المازندرانی (ت 588 ه ) ، تحقیق : لجنة من أساتذة النجف الأشرف ، النجف الأشرف : المطبعة الحیدریة ، 1376 ه .
نقد الرجال ، مصطفی بن الحسین الحسینی التفرشی (ت 1015 ه ) ، تحقیق : مؤّسة آل البیت علیهمالسلام لإحیاء التراث ، قمّ : مؤّسة آل البیت علیهمالسلام لإحیاء التراث ، الطبعة الأولی ، 1418 ه .
ینابیع المودّة لذوی القربی ، سلیمان بن إبراهیم القندوزی الحنفی (ت 1294 ه ) ، تحقیق : علی جمال أشرف الحسینی ، طهران : دار الأُسوة ، الطبعة الاُولی ، 1416 ه .