ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیستونی، محمد، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : مثالهای زیبای قرآنی (برگرفته از کتاب «امثالالقرآن» تالیف حضرت آیهالله مکارم شیرازی)/ به اهتمام محمد بیستونی.
مشخصات نشر : قم: بیان جوان، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری : [۱۲۱] ص.؛ ۱۲ ×۵/۸ سم.
فروست : ... مجموعه کتابهای قرآن و مهارتهای زندگی؛ ۳۶.
شابک : 978-600-228-075-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتاب حاضر برگرفته از کتاب "امثالالقرآن" تالیف مکارم شیرازی است.
یادداشت : عنوان روی جلد: مثالهای زیبای قرآن: بررسی ۶۰ مثال ذکر شده در قرآن (برگرفته از امثالالقرآن آیهالله مکارمشیرازی).
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان روی جلد : مثالهای زیبای قرآن: بررسی ۶۰ مثال ذکر شده در قرآن (برگرفته از امثالالقرآن آیهالله مکارمشیرازی).
عنوان دیگر : امثالالقرآن.
موضوع : قرآن -- امثال
موضوع : تفاسیر شیعه -- قرن ۱۴
شناسه افزوده : مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ - . امثالالقرآن
رده بندی کنگره : BP۸۴/۴/م۷م۲۰۱۱۶ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۱۵۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۴۶۹۲۹۴
موضوع صفحه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
12 ویژگی منحصر بفرد در آثار مکتوب مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
1 اعرابگذاری کامل «همه» آیات، روایات و کلمههای عربی .
2 طرح جلد ابداعی و گرافیکی جدید متناسب با «جمعیت هدف هر کتاب».
3 صفحهآرایی شعرگونه و چشمنواز تا خواننده به دلیل پرش مرتب چشم «خسته» نشود.
4 آزاد بودن «هرگونه نسخه برداری» و چاپ از روی آثار مکتوب و کپی رایت نرم افزارها.
5 همه محصولات مؤسسه پس از فروش و استفاده، حتی اگر آسیب دیده باشد، «پس گرفته میشود».
6 فروش اقساطی به قیمت نقد و با تعیین اقساط «توسط خریدار».
7 امضای «حداقل یک مجتهد جامع الشرایط» به نشانه تأیید محتوا قبل از چاپ اخذ میشود.
8 آثار مؤسسه به افراد بیبضاعت به طور «رایگان» تقدیم میگردد.
9 همه «آموزشهای تخصصی قرآنی» گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان «رایگان» است.
10 برای هیچ یک از آثار، حقالتألیف دریافت نمیشود.
11 تنوعتخصصیمحصولاتمتناسب«باجامعههدفیعنیکودک،نوجوان،جوان،زنان،خانوادهومساجد».
12 نشر نهایی آثار پس از نشر آزمایشی و موفقیت در طرح پایلوت (Pilot Plan) در
«جمعیت مخاطب هدف» صورت میگیرد.
درصورتیکه هرکساز صدراسلام تاسال1420هجریقمری(سالتأسیسمؤسسه قرآنیتفسیرجوان)یکنمونهکتابقرآنیراباجمع «12ویژگی»مذکور، بهاین مؤسسه
ارائه دهد، برای هموطنان داخل کشور مبلغ «000/000/10 تومان» و برایافراد مقیمخارجاز کشور مبلغ «000/10 دلار» جایزه به عنوان حقالکشف تعلق میگیرد.
(قیمتگذاری کل محصولات مؤسسه برمبنای 12 ویژگی اشاره شده،انجام میشود)
دکتر محمد بیستونی
رئیس هیئت مدیره گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوانشامل:
[مؤسسهقرآنیقصص(تخصصیکودکان)،مؤسسهقرآنینورپیامبران(تخصصینوجوانان)،مؤسسهقرآنیتفسیرجوان(تخصصیجوانان)،مؤسسهقرآنی رضوان
(تخصصی زنان)،مؤسسه قرآنیشعیبنبیاللّه (تخصصیخانواده)،مؤسسه قرآنی مساجد جوان (تخصصی مساجد)، مؤسسه قرآنی انعام الهی (تخصصی
تغذیه، گلها وگیاهان دارویی)، مؤسسه طب قرآنی مائدهطلایی (تخصصی طب سنتی باآموزههای قرآنی) مؤسسه قرآنی و علم زندگی (تخصصی اعجاز
علمی قرآن) ،مؤسسه خیریه عاطفه (تخصصی احداث کتابخانه، مراکز ورزشی و غسالخانه در روستاها و مناطق محروم)]
(584)
اِلی سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاَْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُکَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّةَاللّهِ فِیالاَْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَْنْبِیاءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّینِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاَْوْلِیاءَوَیامُذِلَالاَْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَیْنَالاَْرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
مورد کتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتی و
تحقیقاتی اصلی «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسی با قرآن آشنا نشود ، پی به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایی ما با ا ین کتاب بزرگ آسمانی افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پی میبریم ، مخصوصا برای حل مشکلات مسلمین در دنیای امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این کتاب آسمانی آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معنای
قرآن» ، به یقین قرآن مجید میتواند صفا و روشنی ویژهای به تمام زندگی آنان بدهد و از آنان افرادی باایمان ، شایسته ، قوی ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا که تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ یافته و تحولی در محیط ما ایجاد کرده است ، جناب آقای «دکتر محمد بیستونی» که فردی باذوق و علاقمند به مسائل اسلامی و مسائل جوانان است . ابتکاری به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکی تازه» که به آسانی قابل استفاده برای همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهای که هماکنون ملاحظه میکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول کند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازی
28/8/79
بهرهگیری از مَثَل در گفتار و نوشتار مزایایی دارد که به صورت فشرده به آنها اشاره میکنیم:
1 حضور پیوسته یک سخن کوتاه در میان جامعه، آن هم به مدت طولانی، بیانگر پختگی فکری است که «مَثَل» حامل آن میباشد و اگر حامل فکر خامی بود، تجربه و مرور زمان خلاف آن را ثابت میکرد، و مثل از چشمها میافتد و از حافظه زمان حذف میگردید.
اگر برای مسائل طبیعی و ریاضی، آزمایشگاهی وجود دارد که درستی و نادرسی فورمول را ثابت میکند، برای اندیشههای اجتماعی که امثال بیانگر آن میباشند، آزمایشگاهی است به نام تاریخ زندگی اقوام و ملل. و استواری یک اندیشه در میان آنان و پایداری آن در حافظه جامعه، نشانهپختگی فکروپشتیبانی مردم از آناست ما این حقیقت را با توضیح یک مَثَلی روشن میکنیم:
برای بیدار کردن انسان بیعار که در گوشهای لمیده و پیوسته خواب ثروت میبیند بدون این که دست خود را به سیاه و سفید بزند بهترین منطق، همین شعری است که در جامعه به صورت مثل درآمده است و تجربه و آزمون پشتیبان آن میباشد.
نابرده رنج، گنج میسّر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
2 نوع مَثَل به خاطر ایجاز و اختصار، از نیم خط تجاوز نمیکند امّا در حقیقت بازگو کننده حقایقی است که در یک رساله و یک کتاب میگنجد.از این جهت است که توده مردم به حفظ مَثَل علاقه بیشتری نشان داده زیرا درس یک ماه را در یک لحظه فرامیگیرد.
3 «مَثَل» برای خود حد و مرزی را نمیشناسد زیرا یک حقیقت زنده است که برای تمام ملل مطرح میباشد، تو گویی واقعیت یک مثل، مانند قوانین ریاضی و هندسی است که مرزهای زمان و مکان را درهم میکوبد و برای خود محدودیتی قایل نمیباشد .
4 «مَثَل» حقایق اخلاقی و اجتماعی را که فراتر از حسّ و لمس است، در قالب امور محسوس میریزد و آن را به اذهان نزدیکتر میسازد، چنانکه میگویند:
حق «مَثَل»ها را زند هر جا به جاش میکند معقول را محسوس و فاش
تا که دریابند مردم از مَثَل آنچه مقصود است بینقص و خَلَل
5 «مَثَل» به خاطر برگیری یک رشته افکار و اندیشههای بلند، طرف را به کنجکاوی وادار میکند تا فکر و اندیشه خویش را بکار اندازد و واقعیت را به دست آورد .
6 در مقام پند و نصیحت و نکوهش افراد ضربالمثلها اثر معجزآسا دارد زیرا بدون
این که طرف را به عواقب کار خود متوجه سازد، نتیجه کار دیگری را که با این مورد همسو بوده، مطرح میکند و آن را در نظرش مجسّم میسازد و از این طریق احساسات طرف را علیه خود تحریک نمیکند و به گفته شاعر:
خوشتر آن باشد که وصف دلبران گفته آید در حدیث دیگران
7 سرانجام «مَثَلهای» هرقومینمایانگر پایه فرهنگ و سطح تفکّر و تعقّل آنها است، و مَثَلها بهخاطرعمومی بودن درایفای ایننقش، براشعار و ادبیات برتری دارد زیرا آثار ادبی توسط افراد محدودی پدید میآید، در حالی که مَثَلها برخاسته از فرهنگ عمومی و استعداد تودهها است.
تو گویی قرآن به خاطر این نوع آثار سازنده «مَثَل»ها میگوید: «...وَ تِلْکَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّروُنَ» (1)اینها یک رشته فواید متنی یا جانبی مَثَلها است.(2)
کتابی که ما و شما در محضر آن هستیم برگرفته از اَمثالُ الْقُرآن، تألیف حضرت آیةاللّه مکارم شیرازی میباشد که در دو جلد وزیری چاپ شده است و اینجانب با کسب اجازه از محضر معظمٌله آن را برای استفاده بهتر و ساده جوانان عزیز خلاصه و ساده نمودم. اگر در جایی نیاز به شرح واژه یامطلبیبودآنرا درپاورقی قرارداده و هیچگونه دخلوتصرفی دراصلعبارات کتاب اصلی نداشتهام.
امیدوارم جوانان عزیز با مطالعه مثالهای 60گانه قرآنی که خلاصه آنها در قالب یک روزنامه دیواری پیام آسمانی با قطع 70×100 نیز چاپ و منتشر شده است، محتوای قرآن کریم را در زندگی روزمره خود وارد نموده و با قرآن هر چه بیشتر مأنوس شوند و تنها به قرائت الفاظ یا حفظ آیات اکتفا نکنند و از همه زیباییهای این اقیانوس عمیق و بیکران استفاده کنند.
دکتر محمد بیستونی
رئیس هیئت مدیره مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
کلمه «مَثَل» دارای دو معنی است :
1 «مَثَل» به معنی شبیه و مِثل و مانند است که امری معقول و دور از حسّ و تجربه را به امری محسوس تشبیه میکنند .
2 «مَثَل» بیان مصداق روشن و واضح چیزی است .
قرآن مجید کلمه «مثل» و «مثال» را در معانی مختلف استعمال کرده است :
1 نخستین مورد استعمال آن همان چیزی است که موضوع بحث امثالالقرآن میباشد ؛ یعنی تشبیه یک مطلب پیچیده معنوی به یک مطلب حسّی ساده روشن که قابل فهم همگان باشد، مثل این که ثواب صدقه را به دانه گندم
تشبیه میکند که هفت خوشه میرویاند و در هر خوشهای یک صد دانه گندم است. (1) امثال القرآن پیرامون چنین مثالهایی بحث میکند ؛ هر چند کلمه مثال در آن نباشد .
2 دومین معنای کلمه «مثال» در قرآن مجید تشبیهاتی است که مردم در مقابل انبیاء میکردند ؛ یعنی مثالهایی که مردم میزدند نه خداوند. مثل در آیه 78 سوره یس از همین قبیل است: «وَضَرَبَ لَنامَثَلاً وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْیُحْییِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمیمٌ» ؛ و برای ما مثالی زد و آفرینش خود را فراموش کرد و گفت: چه کسی این استخوانها را زنده میکند در حالی که پوسیده است؟!
1 این مثال در آیه 261 سوره بقره آمده است .
شخصی از مشرکان به نام «اُبیّ بن خلف» یا «امیّة بن خلف» و یا «عاص بن وائل» و یا «عبداللّهبن اُبیّ» قطعه استخوان پوسیدهای را پیدا کرد و گفت که با این دلیل محکم به مخاصمه با محمد [ صلیاللهعلیهوآله ] برمیخیزم و سخن او را درباره معاد ابطال میکنم، آن را برداشت و نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمد (و شاید مقداری از آن را در حضور پیامبر صلیاللهعلیهوآله خرد کرد و به روی زمین ریخت) و گفت: «چه کسی میتواند این استخوانهای پوسیده را از نو زنده کند (و کدام عقل آن را باور میکند)!؟»
خداوند در یک جمله کوتاه، جواب دندان شکنی به آن مرد مشرک داد: «همان خدایی که انسان را از خاک آفرید قدرت دارد دوباره استخوانی که مبدّل به خاک شده را تبدیل به یک انسان زنده کند». (1)
1) التّبیان فی تفسیر القرآن، جلد 8، صفحه 478 .
به هرحال، کلمه «مثال» در این آیه، در مورد مثالهایی است که مردم میزنند، نه خداوند ؛ و اینگونه مثالها از بحث ما خارج است ؛ زیرا موضوع امثالالقرآن مثالهایی است که خداوند میزند، نه مردم .
3 معنی دیگر مثال، حوادث تلخ و دردناکی است که در زندگی بشر رخ میدهد، به چنین چیزی نیز در قرآن مجید «مثال» اطلاق شده است. در آیه 214 سوره بقره آمده است: «اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذینَخَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُواحَتّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذینَ امَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللّهِ اَلا اِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَریبٌ» ؛ آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید، بی آن که حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانان که گرفتاریها و ناراحتیها به آنها رسید و آنچنان ناراحت شدند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله و
افرادی که ایمان آورده بودند، گفتند: "پس یاری خدا کی خواهد آمد؟!" [در این
هنگام، تقاضای یاری از او کردند، و به آنها گفته شد:] آگاه باشید، یاری خدا نزدیک است !
مثل در این آیه شریفه به سرگذشت دردناک پیشینیان تفسیر شده است. امثالالقرآن از این نوع مثالها نیز بحث نمیکند.
4 چهارمین معنای مثال در قرآن مجید، «عبرت» است. این معنی در آیه 55 و 56 سوره زخرف دیده میشود: «فَلَمّا اسَفُونَا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَاَغْرَقْناهُمْ اَجْمَعینَ. فَجَعَلْناهُمْ سَلَفا وَ مَثَلاً لِلاْخِرینَ» ؛ اما هنگامی که [فرعون و پیروانش[ ما را به خشم آوردند، از آنها انتقام گرفتیم و همه را غرق کردیم و آنها را پیشگامان [در عذاب] و عبرتی برای دیگران قرار دادیم.
مثال در این آیه شریفه به معنای عبرت است. این نوع آیات نیز موضوع امثالالقرآن نیست.
5 یکی دیگر از معانی مثل در قرآن، به معنی «نمونه و الگو» است (همانطور که در آیه 59 سوره زخرف مطرح میباشد) .
خلاصه این که، از این پنج نوع استعمال مثل در قرآن، فقط معنای اول موضوع امثال القرآن است و چهار معنی دیگر خارج از مثلهای قرآنی است، هرچند متأسّفانه بعضی از مؤلفان اِمثال القرآن اینها را مخلوط نموده و هر آیهای که کلمه «مَثَل» در آن به کار رفته است را جزء امثال القرآن شمردهاند و این اشتباه است.
در قرآن مجید مَثَل، دیده میشود. تنها در سوره بقره که دومین سوره قرآن است حدّاقل ده مثل ذکر شده است. چه حکمتی در این مثالها نهفته است که خداوند تا این میزان مثل آورده است؟
مثالهای قرآن بسیار متنوّع است. خداوند برای روشن ساختن حقایق مهمّی که در تربیت و سعادت انسان تأثیر به سزایی دارد به هرگونه مثالی متوسّل شده است. گاه به موجودات بیجان مثال میزند ؛ مانند آیه 17 سوره رعد: «اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَالَتْ اَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدا رابِیا وَ مِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ اَوْ مَتعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَ الْبطِلَ...» خداوند متعال در این آیه شریفه برای روشن شدن ماهیّت حق و باطل به باران مثال میزند که به هنگام نزول از آسمان پاکیزه، تمیز، زلال و صاف است ؛ ولی وقتی بر روی زمین جاری میشود، زمین آلوده، آن آب زلال را میآلاید. آب به حرکت درمیآید و در آن، آلودگیها به کف روی آب تبدیل میشود. زمانی که این آب آلوده کفآلود به زمین مسطّح و جلگه میرسد، به تدریج کف آن از بین میرود و
آبی صاف در جریانی آرام، ادامه سیر میدهد. سپس خداوند میفرماید: حقّ و باطلنیزمانند همینبارانوکفاست و باطل کف روی آب و حق آب زیر کف است.
و گاه به نباتات و گیاهان مثال میزند، مانند آنچه در آیه 24 سوره ابراهیم آمده است: «اَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ» آیا ندیدهای که خدا چگونه مثل زده؟ سخن پاک چون درختی پاک است که ریشهاش در زمین استوار و شاخههایش در آسمان است.
در این آیه شریفه برای کلام پاک که بارزترین مصداق آن لااله الا اللّه است به یک درخت مثال زده و برای آن کلمه «طیّبه» به کار برده است ؛ زیرا که سخن پاک همچون درخت، پاکیزه و سرسبز و همیشه خرّم است.
بعضی اوقات خداوند حکیم به حیوانات مثال میزند. نمونه آن آیه شریفه 26 سوره بقره است: «اِنَّ اللّهَ لا یَسْتَحْیی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها...»،
خداوند ابایی ندارد که به پشه و (موجودات) کمتر از آن مَثَل بزند... در این آیه خداوند به یک حیوان کوچک، یعنی پشه مثال زده است. همانطور که در سوره عنکبوت آیه 41 به یک عنکبوت.
وگاه بهیکانسان مثالمیزندکهنمونهآنآیه شریفه 171 سوره بقره میباشد. «وَ مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا کَمَثَلِالَّذییَنْعِقُ بِمالا یَسْمَعُ اِلاّدُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ» مثل (تو ای پیامبر در دعوت) کافران مثل کسی است که (گوسفندان و حیوانات را برای نجات از چنگال خطر) صدا میزند ؛ ولی آنها چیزی جز سر و صدا نمیشنوند (و حقیقت آن صدا و مفهوم گفتار او را درک نمیکنند) این کافران (در واقع) کر و لال و نابینا هستند از این رو چیزی نمیفهمند.
در این آیه، خداوند هم به انسان مثال زده است ؛ آنجا که پیامبر صلیاللهعلیهوآله را به طور ضمنی به یک چوپان تشبیه میکند. و هم به حیوان ؛ آنجا که کفّار را گوسفندان و
یا حیوانات آن چوپان محسوب میکند.
اصلیترین دلیل تنوّع مثلها در قرآن، درک ساده و فهم عمیق مطالب قرآنی است، به ویژه که مخاطبان اوّلیّه قرآن اعراب بیسواد دوران جاهلیّت بودند و مسلمانان صدر اسلام که جز تعداد اندکی بیبهره از سواد خواندن و نوشتن بودند تنها به این شیوه قرآنی امکان درک و فهم مفاهیم قرآنی داشتند و تنها به کمک مثالهای متنوّعتر قرآن قادر به تفهیم عالیترین مفاهیم قرآنی شدند. همه گویندگان، به ویژه علما، دانشمندان، فقها، سخنرانان، اهل منبر و... باید با استفاده از این قاعده فراگیر قرآنی، پیام و سخن خود را ساده و جذّاب بیان کنند تا در اعماق وجود مخاطب نفوذ کند و تأثیر گذارد. قرآن که زیباترین تجلیّات زیباییهای حقّ است خود مظهر زیبایی کلامی نیز هست ؛ از این رو باید به تبعیّت از قرآن سادهگویی زیبا و مؤثّر، یک ارزش و معیار زیبایی در سخن دانسته شود.
آنان که سخنان و نوشتههایشان معلّق و گنگ و دیرفهم است و سادهگویی را نشانه کمدانشی گوینده میدانند، برخلاف این سنّت الهی و شیوه قرآنی عمل میکنند. (1)امیدواریم که در نسل جوان حوزه علمیه و دانشجویان دانشگاهها، سادهگویی یکهنر و ارزشوپیچیدهگویی یک ضدّ ارزش معرّفی و شناخته شود..
1) خداوند در آیه 4 سوره ابراهیم میفرماید: «وَ ما اَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ اِلاّ بِلِسانِ قَوْمِه لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللّهُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» هیچ پیامبری را جز به زبان مردمش نفرستادیم تا بتواند پیام خدا را برایشان بیان کند... و نیز پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله به کرّات فرمودهاند: «اُمِرْنا اَنْ نُکَلِّمَ النّاس عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ» ما (پیامبران) موّظفیم به میزان مردم حرف بزنیم. (بحارالانوار، جلد 1، صفحه 85) .
در هر تشبیهی سه رکن اساسی وجود دارد؛ «مُشَبَّه»، «مُشَبَّهٌ بِه» و «وَجْهِ شَبَهْ»؛ مثلاً وقتیانسانیرا بهشیرتشبیهمیکنیم، انسان «مشبّه» و شیر «مشبّهٌ به» و شجاعت «وجه شبه» است ؛ یعنی انسان را در شجاعت به شیر تشبیه نمودهایم .
مثلگاهیعملیاستوبهزبان کرداربیانمیشود و گاهی لفظیاست و به زبان گفتار.
مثلهای قرآن مجید از نوع لسانی است ؛ ولی در سیره پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله و ائمّههدی علیهمالسلام علاوهبرمثلهایلسانی، گاهی مثلهای عملی نیز دیده میشود. (1)
1) لبتّهمثلهایلفظیوبهزبانگفتارنیزازپیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله وائمهاطهار علیهمالسلام نقلشدهاستکهعلاقهمندان میتواننددرباره مثلهای لفظی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله به میزان الحکمة تألیف آیةاللّه ریشهری، روایت 18106 تا 18236 مراجعه کنند .
روزی پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله به همراه عدّهای از یاران خود به سفر رفتند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله تصمیم گرفت خطر گناهان صغیره را که مردم به خاطر صغیره بودنش کمتر بدان توجه میکنند گوشزد کند. در بیابانی خشک و بیآب و علف به اصحابش دستور داد مقداری هیزم جمع کنند شاید منظور دیگری از تهیّه آتش، مورد نظر پیامبر اکرم بوده است اصحاب عرض کردند: در این بیابان هیزمی وجود ندارد؟ حضرت فرمودند: جستجو کنید ؛ هر مقدار یافتید ولو اندک، کافی است. اصحاب پراکنده شدند و هریک پس از لحظاتی هیزم مختصری جمع کردند. حضرت دستور داد هیزمها را یکجا بریزید، وقتی هیزمهای کم، یکجا جمع شد، چشمگیر و قابل ملاحظه شد. سپس حضرت آنها را آتش زد ؛ هیزمها آتش
گرفت ؛ آتش شعله کشید ؛ شعلهها حرارت آفریدند و حرارت سوزان، اصحاب را از دور آتش به عقب راند. حضرت در اینجا فرمودند: «هکَذا تُجْتَمَعُ الذُّنُوبُ! ثُمَّ قالَ: اِیّاکُمْ وَ الْمُحَقَّراتِ مِنَ الذُّنُوب» گناهان نیز اینگونه همانند این هیزمها جمع میشوند! بنابراین، از گناهان صغیره نیز بپرهیزید. (1)
آری گناه صغیره هم مانند این هیزمها، کمکم جمع میشوند و ناگهان تبدیل به کوهی از آتش میشوند. خطر گناه صغیره همین بیتوّجهی به آن است که پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله با این مثل عملی، خطر آن را گوشزد کرد.
1 میزان الحکمة، باب 1372، حدیث 6593 .
حضرت علی علیهالسلام در زمانی که خلیفه بر حق مسلمانان است و اختیار بیتالمال با اوست، برادرش عقیل که مردی عیالوار و محتاج است و دریافتی سرانه او از بیتالمال، مخارج زندگیش را تأمین نمیکند، به خدمت برادر میرسد و سهم بیشتری را از بیتالمال تقاضا میکند. حضرت علی علیهالسلام برای نشان دادن زشتی درخواست و عذاب گناه بیعدالتی به برادر خود، آهن سرخ شدهای را به طرف دست برادر میبرد برخلاف گمان بعضی از مردم، به دست او نمیزند فریاد «عقیل» بلند میشود که این چه رفتاری است که با برادر نابینای خود میکنی؟ حضرت علی علیهالسلام در جواب فرمودند: برادرم! تو نمیتوانی این آتش اندک دنیا را تحمّل کنی! چگونه مرا به آتش جهنّم که قابل مقایسه با آتش دنیا نیست
دعوت میکنی؟ (1) تو طاقت حرارت آتش دنیا را نداری! چگونه مرا به ناخشنودی خدا برای خشنودی بنده او وامیداری که سرانجامی جز دوزخ سوزان ندارد؟ تو طاقت عذاب گرمای ناچیز نداری! چگونه مرا به نافرمانی از خدا و دوری از راه حقّ و عدالت فرامیخوانی که پیامدش عذاب الهی است ؟
این مَثَلها درک و فهم بسیاری از مفاهیم را آسان میسازد. اگر به جای این مَثَل عملی، موعظه و نصیحت میشد، این اندازه مؤثّر نبود. این مثل نه تنها برای «عقیل» و در آن عصر و زمان، بلکه در همه عصرها و زمانها قابل فهم همگان است. به خاطر این آثار است که قرآن از مثلها بهره گرفته است.
1 نهج البلاغه، خطبه 224 .
در آیاتی از قرآن، هدف از مثلهای قرآنی بیان شده است ؛ به سه نمونه از آن توجّه کنید:
1 در آیه 25 سوره ابراهیم پس از این که کلمه «طیّبه» را به «شجره طیّبه» تشبیه میکند که بحث آن خواهد آمد در آخر آیه میفرماید: «وَ یَضْرِبُاللّهُ الاَْمْثالَ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ» خداوند برای مردم مَثَلها میزند، شاید متذکّر شوند. بنابراین آیه، «هدف از "مَثَل" تذکّر و یادآوری است».
2 در آیه 21 سوره حشر بعد از تشبیه قلب انسانهای سیاه دل، به کوهها و این که اثر قرآن بر کوهها بیشتر از تأثیر آن بر قلب بعضی از انسانها است ؛ میفرماید ؛ «وَ تِلْکَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّروُنَ» ما این مَثَلها را برای مردم بیان میکنیم، شاید تفکّر و اندیشه کنند. بر اساس این آیه شریفه، «هدف از"
مثل" تفکّر و اندیشیدن است».
3 در آیه 43 40 سوره عنکبوت، پس از این که کسانی را که غیر خدا را ولیّ خود قراردادهاند، به عنکبوتی تشبیه میکند که به تارهای خود اعتماد و اتّکا دارد ؛ میفرماید: «وَ تِلْکَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما یَعْقِلُها اِلاَّ الْعالِمُونَ» ما این مثلها را برای مردم میزنیم و لکن این مَثَلها را جز عالمان و اندیشمندان درک نمیکنند. طبق آیه شریفه، «هدف از "مَثَل" درک عالمانه است».
از آیات یاد شده نتیجه گرفته میشود که سه مرحله را در تأثیرگذاری مثلها بر انسان میتوان شناخت:
اوّل: مرحلهتذکّرویادآوریاستکهحقیقتپیامالهیدرخاطرمرورمیشود؛
دوم:مرحله اندیشه و تفکّر است که بهموضوع مثل و حکمت آناندیشهمیشود؛
سوم: مرحلهادراکاست که باتفکّر، حقایقشناخته و درکشود.
در قرآن مجید مثالها و تشبیهات فراوانی وجود دارد ؛ لیکن بحث ما در مثلهای قرآن است نه تشبیهات آن.
تشبیه آن است که چیزی را به چیز دیگری مانند سازند ؛ مثل این که میگویند: حسن مانند شیر است. این یک تشبیه است نه مَثَل ؛ ولی مثال یک داستان، یک سرگذشت، یک مجموعه و برنامه است که در قرآن برای بیان مطالب عقلانی دور از دسترس مردم، بیان شده است ؛ مانند این که قرآن برای بیان حقّ و باطل که یک مسئله غیر حسّی است به باران و سیلاب و کف روی سیلاب مثال میزند و حق را به باران و باطل را به کف روی سیلاب تشبیه مینماید که اگر چه کف بالانشین و پر سر و صدا است ؛ ولی فروغی ندارد و زود نابود میگردد. بنابراین، با توضیح بالا یک معیار کلّی برای جدا کردن مثالها از تشبیهات به دست میآید.
مردم در بسیاری از امور، بزرگی را دلیل بر عظمت و کوچکی را دلیل بر کم اهمیّت بودن آن امر تلقّی میکنند ؛ در حالی که چنین نیست. مهم، پیامی است که مراد گوینده میباشد. در قرآن نیز موضوع مهم، پیامی است که در مثال بیان میشود نه بزرگی و کوچکی چیزی که به آن مثال زده میشود (مُمَثَّل).
خداوند حکیم در آیه شریفه 26 سوره بقره، میفرماید: «اِنَّ اللّهَ لا یَسْتَحْیی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَیَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ ماذا اَرادَ اللّهُ بِهذا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثیرا وَ یَهْدی بِهِ کَثیرا وَ ما یُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفاسِقینَ» .
خداوند ابایی ندارد که به [موجودات ظاهرا کوچکی مانند] پشه، و حتّی کمتر از آن مثال بزند. [در این میان] آنان که ایمان آوردهاند، میدانند که آن، حقیقتی
است از طرف پروردگارشان ؛ و امّا کافران [این موضوع را بهانه قرار داده[ میگویند: منظور خداوند از این مثل چه بوده است؟! خدا جمع زیادی را با آن گمراه، و گروه بسیاری را هدایت میکند ؛ ولی تنها فاسقان را گمراه میسازد!
(30) مثالهای زیبای قرآنی
در تفسیر این آیه باید گفت: وقتی که بعضی از مثلهای قرآن نازل شد، منافقان شروع به بهانهگیری کردند که «این چه مثلهایی است که در قرآن آمده است؟!» شأن خداوند بزرگ، بالاتر از این است که به موجودی ضعیف مثل عنکبوت و مگس (1) و یا به موجودی بیجان چون آتش (2) و رعد و برق مثال بزند. (3) و منظورشان از گفتهها این بود که اینها، آیات قرآنی، از سوی خدا نازل
1 73 / حجّ .
2 17 و 18 / بقره .
3 19 و 20 / بقره .
نشده است و وحی نیست!»
بسیاری از مفسّران نامدار، از جمله مرحوم طبرسی رضیاللهعنه در تفسیر باارزش خود در ذیل آیه شریفه مذکور حدیثی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که امام فرمودند: «علّت این که خداوند به پشه مثال زده است، این است که پشه علیرغم جسم کوچکش تمام اعضاء و جوارح حیوان بزرگی چون فیل را داراست و علاوه بر آن، دو عضو دیگر دارد که فیل فاقد آن است» .(1)
در حقیقت خداوند با این مثل میخواهد ظرافت آفرینش را بیان کند که تفکّر در مورد این حیوان به ظاهر ضعیف که خدا آن را شبیه بزرگترین حیوانات خشکی آفریده است انسان را متوجّه عظمت خدا میسازد.
1 مجمعالبیان، جلد 1، صفحه 67 .
توضیح این که: در جثّه حقیر یک پشه ضعیف و ناچیز، دقیقا اندامهای یک فیل عظیمالجثّه دیده میشود.
اندامهای تغذیه، خرطومی ظریف با سوراخ باریک، اندامهای حرکتی، اندامهای تولید مثل و... علاوه بر آن، پشه دو شاخک شبیه آنتنهای امروزی برای برقراری تماس با اطراف دارد و نیز بالهای ظریف که فیل فاقد آنهاست.
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فی هذَا الْقُرْانِ لِلنّاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ کانَالاِْنْسانُ اَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً»(1)و در این قرآن، از هرگونه مثلی برای مردم، بیان کردهایم ؛ ولی انسان بیش از هر چیز به مجادله میپردازد .
در این آیه شریفه، برخلاف سایر امثال القرآن، سخن از یک عینیّت خارجی نیست، بلکه از مسایل کلّی امثال القرآن و تنوّع مثالهای قرآنی بحث میکند تا شاید بیان این مثالهای مختلف و متعدّد، انسان ستیزهجو و مجادلهگر را قانع و
1) 54 / کهف .
(34) مثالهای زیبای قرآنی
هدایت کند.
باید یادآور شویم که هر آیهای که در آن کلمه «مِثْل» آمده است، نمیتوان آن را جزء امثال القرآن دانست ؛ مثلاً در آیه شریفه «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» (1)کلمه مِثْل آمده است ؛ ولی آیه شریفه ارتباطی با مَثَلهای قرآنی ندارد، بلکه در مورد اعجاز قرآن مجید است. یا در آیه شریفه «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الاُْنْثَیَیْنِ»(2)نیز کلمه مِثْل آمده است ؛ در حالی که این آیه نیز هیچ ارتباطی با امثال القرآن ندارد و در آن پیرامون ارث بحث میشود. همانگونه که در برخی از امثال القرآن کلمه مِثْل به کار نرفته است، ولی همه آن را جزء مَثَلهای قرآنی شمردهاند.
نتیجه این که: بودن یا نبودن کلمه مِثْل دلیل برشمردن آن آیه از امثال القرآن
نیست ؛ بلکه «هر آیهای از آیات قرآن مجید (چه کلمه مثل در آن باشد یا نباشد) که یک مطلب عقلی پیچیده را در قالب یک امر محسوس و قابل فهم، برای همگان مطرح کند، جزء امثال القرآن محسوب میشود».
«وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فی هذَا الْقُرْانِ لِلنّاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ» ؛ کلمه «صَرَّفنا» از مادّه تصریف است ؛ «تصریف» به معنی «تبدیل کردن، جابه جا نمودن و تغییر دادن» است. به «صرّاف» از این جهت «صرّاف» میگویند که دائما ارزهای مختلف را به یکدیگر تبدیل میکند ؛ ریال را به دلار و دلار را به دینار تبدیل میکند و همچنین سایر ارزها.
«علم صرف» را نیز به این جهت «علم صرف» نامیدهاند که کلمه واحدی را به اشکال مختلف و گوناگون درمیآورد و به الفاظ متفاوت تغییر میدهد: ماضی،
مضارع، اسم فاعل، اسم مفعول و مانند آن، جمع و تثنیه، مذکّر و مؤنث، مخاطب و مغایب و متکلّم و... .
خداوند متعال، در آیه شریفه میفرماید که ما در این قرآن، مثالهای مختلف و گوناگونی بیان کردیم و برای مردم، یک موضوع را در لباسهای متفاوت و مختلف درآوردیم و خلاصه مثالهای متنوّعی بیان کردیم تا انسان هدایت شود.
سؤال: چرا قرآن مجید از مثالهای متنوع استفاده کرده است؟ چرا مطلب و مضمون واحد را در قالبهای مختلف بیان کرده است؟ گاهی به حیوانات مثال میزند ؛ زمانی به انسانهای صالح یا فاسد مثال میزند ؛ برخی اوقات از گیاهان در مثالها استفاده مینماید ؛ در جایی نیز نور آفتاب را مورد مثال خود قرار میدهد و خلاصه، مثالهای متنوّع و مختلفی بیان میکند، دلیل آن چیست ؟
پاسخ: ساختمان فکری افراد، همانند شکل ظاهری آنها، متفاوت است ؛ شخصیّت، ظرفیّت، قدرت تفکّر و تحلیل مسائل، ذوق و سلیقه، فرهنگ افراد و مخاطبین، مختلف است. اگر گویندهای بخواهد موفق باشد و سخنانش در مخاطبین و شنوندگان که از طیف مختلف هستند نافذ و مؤثّر باشد، باید کلماتش را در قالب بیانهای گوناگون و متنوع بیان کند ؛ زیرا برخی از مطالب با یک شیوه بیان خاص ممکن است در انسان پیر مؤثّر باشد، اما هیچ تأثیری برای یک جوان نداشته باشد، یا جملهای در شخص بیسواد نفوذ کند، ولی برای اشخاصی تحصیل کرده، نافذ نباشد ؛ یا مطالبی برای زنان جنبه اثرپذیری بیشتری دارد، در حالی که برای مردان فاقد تأثیر است و... .
بنابراین، گوینده باید با آگاهی از این نکته مهم، مطلب خود را در عبارتهای مختلف بیان کند تا در همه مخاطبین تأثیر کند.
قرآن مجید که مخاطبین آن تمام انسانها، از بعثت حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله تا قیام قیامت هستند و این انسانها در نقاط مختلف جهان، با سلیقهها و افکار و معلومات متفاوتی هستند، از مثالهای متنوع استفاده کرده است تا برای تمام مخاطبینش، در طول تاریخ مؤثّر باشد ؛ به عبارت دیگر، «چنین کتابی با وجود کثرت و تنوع مخاطبین، نمیتواند با ادبیّات واحدی با همه سخن بگوید» ؛ بلکه مطالب خود را باید با ادبیات و شیوههای مختلف به مردم ارائه کند تا برای همگان قابل فهم باشد .
اوّلین مثالی که موضوع بحث ماست، آیه 17 و 18 سوره بقره است: خداوند متعال در این دو آیه چنین میفرماید: «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نارا فَلَمّا اَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فی ظُلُماتٍ لایُبْصِرُونَ. صُمٌبُکْمٌعُمْیٌفَهُمْلایَرْجِعُونَ».
مَثَل آنان [منافقان] همانند کسی است که آتشی برافروخته [تا در بیابان تاریک، راه خود را پیدا کند] ؛ ولی هنگامی که آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند [طوفانی میفرستد و] آن را خاموش میکند و در تاریکیهای وحشتناکی که چشم کار نمیکند، آنها را رها میسازد، آنها کران، گنگها و کورانند؛ لذا [از راه خطا] باز نمیگردند!
دراین آیه سخناز منافقان است که خود را در پس پرده نفاق پنهان ساختهاند ؛ اما سرانجام پرده نفاقشان دریده میشود و آنان رسوا میگردند.
منافقان به انسانی تشبیه شدهاند که تنها در بیابانی تاریک، سرگردان است و میکوشد به روشنی آتشی راه نجات پیدا کند ؛ اما راه به جایی نمییابد و همچنان در سرگردانی و تاریکی بیابان تنها میماند.
دو تفسیر برای آیه شریفه ذکر شده است:
نخست این که: مَثَل منافقان، مثل انسانهای گمگشته و سرگردان در بیابانی تاریک و مخوف است. فرض کنید مسافری شبانگاه از کاروان خود عقب میماند و در بیابانی تاریک، تنها گرفتار میشود. این مسافر نه نوری دارد نه روشنایی ؛
نه دلیلی دارد و نه راهنمایی ؛ نه جادّه مشخصی پیدا میکند و نه قطبنمایی. از یکسو، ترس از دزدان و حیوانات درنده و از سوی دیگر ترس از هلاکت ناشی از گرسنگی و تشنگی او را به چارهاندیشی و تلاش وامیدارد. به جستجو میپردازد. مقداری هیزم فراهم میکند و آنها را آتش میزند، شعله آتش را بر بالای دست میگیرد و با شتاب به حرکت درمیآورد. ناگهان وزش بادی تند شعلهاش را خاموش میکند، تا بخواهد هیزمی جمعآوری کند و شعلهای بیفروزد،اندک راهی را که برای نجات خود طیکردهبود، هدرمیدهد و گم میکند.
منافقان مانند این مسافر تنها و ره گم کرده و از راه دور ماندهاند. اینان در روشنایی زندگی در ظلمت و تاریکی قرار گرفتهاند. از قافله انسانیّت و ایمان عقب ماندهاند. هیچ نشانه راهی ندارند. خداوند نور هدایت را (به دلیل رفتار خودشان) از آنان گرفته و آنها را در تاریکی رها نموده است.
منافقان شخصیّتهای دوگانه و دوروییدارند، ظاهریمسلمانوباطنی کافر.
ظاهری دوستانه و باطنی دشمن صفت و... . اینان از ظاهر پرفریب خود روشنایی آتشی پدید میآورند. خود را مسلمان نشان میدهند و از مزایای اسلام بهرهمند میگردند، ذبیحه آنان حلال محسوب میشود، آبروی آنها محفوظ میماند، اموال آنها محترم شمرده میشود، از حقّ ازدواج با مسلمانان برخوردار میشوند و... . اینها بهرههای اندکی است که از روشنی آن آتش در این زندگی کوتاه مادّی خود به دست آوردهاند. با مرگ، این آتش خاموش میشود و روشنی آن از بین میرود (ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ) و خداوند آنان را در تاریکیهای قبر و برزخ و قیامت رها میکند. در آنجاست که درمییابند آن اسلام ظاهری و ایمان ریایی هیچ سودی برایشان ندارد.
نتیجه آن که، این آیه شریفه و مَثَل رسا و روشن، تشبیهی است که در آن،
«مُشَبَّه» منافقانند و «مُشَبَّهٌ به» مسافر سرگردان در بیان و «وجه شَبَه» حیرانی و سرگردانی و بیاثر بودن سعی و تلاشهای ظاهری آنان است.(1)
در پی تفسیر اوّل، باید خاطر نشان کرد که روشنی ظاهری آن آتش و تاریکی و تنهایی بعدیاش تنها مربوط به جهان معنوی و قیامت نیست، بلکه پیامدهایی در این دنیانیز دارد.
منافق برای همیشه نمیتواند نفاقش را پنهان کند، در نهایت رسوا میشود ؛
1) در هر تشبیهی سه رکن اساسی وجود دارد ؛ «مُشَبَّه»، «مُشَبَّهٌ به» و «وَجْهِ شَبَه» ؛ مثلاً وقتی انسانی را به شیر تشبیه میکنیم، انسان «مشبّه» و شیر «مشبّهٌ به» و شجاعت «وجه شبه» است ؛ یعنی انسان را در شجاعت به شیر تشبیه نمودهایم .
زیرا زمانی که منافعش را در خطر نابودی میبیند، باطن پلید و درون ناپاکش را آشکار میسازد. مگر منافقان صدر اسلام نبودند که در جنگها و حوادث مختلف باطن خود را آشکار کردند؟!
طبق این تفسیر «ذَهَبَ اللّه بِنُورِهِمْ» نه تنها در جهان آخرت و قیامت، که در همین دنیا تحقّق پیدا میکند.
منافق الزاما شخص نیست، بلکه ممکن است یک گروه و یا یک سازمان نیز منافق باشد و در بُعدی وسیعتر حتّی ممکن است حکومت یک کشور نیز منافق باشد. بعضی از کشورهای مدّعی اسلام که به ظاهر سنگ اسلام را به سینه میزنند و در محافل و مجالس و کنفرانسهای اسلامی شرکت میکنند، دیدهایم
که چگونه رسوای خاصّ و عام شدهاند ؛ چرا که همدستی و همداستانی آنها با یکیازبزرگتریندشمناناسلامومسلمانان؛یعنیاسرائیلغاصبآشکارشدهاست.
از جمله نتایجی که از بحث اجمالی بالا گرفته میشود، صور گوناگون نفاق است که عبارتند از:
الف نفاق در عقیده: مانند کسی که به زبان مدّعی اسلام و مسلمانی است ؛ ولی «مسلمان» شناخته نمیشود و یا تظاهر به ایمان میکند ؛ ولی «مؤمن» شمرده نمیشود.
ب نفاق در گفتار: مانند کسی که سخنی میگوید ؛ ولی خود در دل بدان اعتقاد ندارد. با این بیان «دروغگو» منافق است ؛ زیرا که زبان و دلش یکی نیست.
ج نفاق در کردار: مانند کسی که «عملِ» ظاهرش بانیّت باطنی او متفاوت و
متضاد است. همچون کسی که در ظاهر خود را نمازخوان و یا امانتدار نشان میدهد ؛ ولی در واقع «بینماز» و «خائن» است. (1)
در روایتی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به بعضی از نشانههای نفاق اشاره شده است. حضرت در این روایت میفرماید: «ثلاثٌ مَن کُنَّ فیه کانَ مُنافقا وَ اِنْ صامَ وَ صَلّی وَ زَعَمَ اَنَّهُ مُسْلمٌ: مَنْ اذا ائْتَمَنَ خانَ، وَ اذا حَدَّثَ کَذِبَ وَ اِذا وَعَدَ اَخْلَفَ...»
ترجمه و توضیح: این سه صفت در هر کسی باشد منافق است، اگر چه روزه بگیرد و نماز بگذارد و تصوّر مسلمانی داشته باشد:
اول خیانتکاری: انسان خیانتکار منافق است ؛ زیرا در ظاهر خود را
1 برای آگاهی بیشتر: ر.ک. میزان الحکمة، باب 3966، حدیث 20599 .
امین نشان میدهد، ولی در باطن خائن است. بنابراین نمیتوان اموال و بیتالمال را بدو سپرد.
دوم دروغگویی: انسان دروغگو منافق است ؛ زیرا که با چرب زبانی کلامی، نیّتی پلید و خلاف حقّ و حقیقت دارد ؛ هر چند نماز بخواند و دعای ندبه و توسّل و... بر زبان جاری سازد.
سوم خلف وعده: کسیکه به وعده و گفته خود عمل نمیکند، منافق است ؛ زیرا عمل به وعده و پایبندی به گفته از نظر اخلاقی پسندیده و ضروری است و حتی از نظر فقهی نیز گاهی واجب است.(1) کوتاه سخن آن که هرگونه دوگانگی ظاهر و باطن در شخص، نفاق شمرده میشود.
1 برای آگاهی بیشتر: ر.ک. میزان الحکمة، باب 3966، حدیث 20599 .
خطر منافقان از دیدگاه پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله
مرحوم حاج شیخ عبّاس قمّی رضیاللهعنه در کتاب ارزشمند «سفینة البحار»، ذیل مادّه «نَفَق» حدیث جالبی درباره خطر منافقان از پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل میکند:
«قالَ رَسُول اللّه صلیاللهعلیهوآله : إِنّی لا اَخافُ عَلی اُمَّتی مُؤمنا و لا مُشْرِکا، اَمّا الْمؤمِنُ فَیَمنَعُهُ اللّهُ بِایمانِهِ وَ اَمَّا الْمُشْرِکُ فَیقْمَعُهُ اللّهُ بِشرکِهِ، وَ لکِنّی اَخافُ عَلَیْکُمْ کُلَّ مُنافِقٍ عالِمِ اللِّسان، یَقُولُ ما تَعْرفُونَ وَ یَفْعَلُ ما تُنْکِرُونَ» حضرت صلیاللهعلیهوآله میفرمایند: من از خطر آدم باایمان و انسان مشرک بر اُمّتم نمیترسم ؛ چون خداوند از خطر انسان مؤمن به وسیله ایمانش جلوگیری میکند و مشرک را خداوند به خاطر شرکش نابود میسازد ؛ ولی تنها کسانی که از شرّ آنها بر شما میترسم، منافقان هستند. منافقانی که چرب زبانند و در باطن در پی هدف
دیگری هستند. سخنانشان جذّاب است ؛ امّا در عمل مبتلا به کارهای زشتند. (1)
خداوند میفرماید: «وَ تَرَکَهُمْ فی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُون» خداوند اینها را در تاریکیهای وحشتناکی که چشم کار نمیکند قرار میدهد. در قرآن مجید کلمه ظلمت به صورت مفرد نیامده است، بلکه در تمام 23 مورد استعمالش به صورت جمع آمده است ؛ امّا کلمه نور برعکس در هیچ مورد در قرآن مجید به صورت جمع استعمال نشده است، بلکه در تمام 43 بار کاربرد این کلمه به صورت مفرد
آمده است! آیا این تفاوت پیامی ندارد ؟
سرّ این مطلب این است که قرآن میخواهد بگوید نور یکی بیش نیست و آن
1 نهج البلاغه، نامه 27 و نیز میزان الحکمة، باب 3934 .
نور توحید است و همه نورها به نور خداوند بازمیگردد «اَللّهُ نُور السَّمواتِ وَالاَرْضِ» (1) نور ایمان، نور علم، نور یقین، نور اتّحاد و همبستگی و... همه به یک نور برمیگردد و آن نور خداست ؛ بنابراین یک نور بیشتر وجود ندارد به همین جهت همواره نور به صورت مفرد بیان شده است.
امّا نفاق و کفر و پراکندگیها و اختلافها همه یک ظلمت نیستند، بلکه ظلمتهای متفرق و جداگانهای هستند. ظلمت جهل، ظلمت کفر، ظلمت بخل، ظلمت حسد، ظلمت عدم ترس از خدا، ظلمت هوی و هوس، ظلمت وسوسههای شیطانی و... خلاصه ظلمتهای متعدّدی وجود دارد؛ بدین خاطر است که ظلمت در سراسر قرآن مجید به صورت جمع استعمال شده است.
1 35 / فرقان .
منافقین طبق این آیه شریفه دارای سه ویژگی هستند: اوّل «صُمّ» هستند. «صُمّ» جمع «اَصَمّ» به معنای کری است. دوم «بُکْم» هستند. «بُکْم» جمع «اَبْکَمْ» به معنای گنگ و لال است یعنی منافقان هم لال و هم گنگ هستند و معنای این دو جمله این است که اینها همواره کر و لال هستند ؛ چون کسانی که کر هستند خواهناخواه لال هم میشوند، اگرچه از نظرپزشکی دستگاه تکلّم آنها سالم باشد ؛ زیرا وقتی انسان چیزی نشنود نمیتواند تکلّم کردن را بیاموزد و تجربه کند و شاید بدین جهت در آیه شریفه صفت کری اوّل آورده شده است ؛ یعنی اینان همواره کر و لال هستند.
سوم «عُمی» هستند. «عُمّی» جمع «اَعْماء» به معنای نابینایی است. یعنی منافقان نه زبان گویا دارند و نه گوش شنوا و نه چشم بینا و کسی که کر و لال و
نابینا باشد چطور میتواند دریابد که به راهی نادرست گام گذاشته است و اصلاً چگونه میتواند به انحراف و خطای خود پی ببرد ؟
چون این سه عضو ابزار شناخت انسان هستند: گوش وسیله تعلیم و یادگیری، زبان وسیله انتقال علوم از نسلی به نسل دیگر، و چشم هم وسیله کشف علوم جدید و یافتههای تازه میباشد. وقتی کسی هیچیک از این سه ابزار شناخت را نداشته باشد نمیتواند از مسیر انحراف خارج شود یا به راه حق بازگردد؛ بنابراین پرسشی مطرح میشود که منافقان که چشم و گوش و زبان دارند پس چرا در قرآن به کر و لال و کور تعبیر شده است؟ در پاسخ باید گفت: قرآن منطق خاصّی دارد، در فرهنگ قرآن هر چیزی در دایره آثارش دیده میشود و وجود و عدم آن از نظر قرآن به وجود و عدم آثار آن بسته است.
بنابراین، آنها که چشم دارند و از این نعمت الهی برای دیدن آیات پروردگار و
مشاهده صحنههای عبرتآموز بهره نمیبرند و در واقع چشم آنها چنین اثر وجودی ندارد، از نظر قرآن کورند و آنها که گوش دارند ؛ ولی پیام خدا و صدای مظلومان را نمیشنوند در منطق قرآن کران هستند و نیز کسانی که زبان دارند ؛ ولی آن را به ذکر خدا و امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد جاهل و... به کار نمیگیرند در فرهنگ قرآن لال محسوب میشوند. حتّی در ابعاد وسیعتر قرآن مجید بر مبنای همین فرهنگ، عدّهای از انسانهای مرده را زنده مینامد و بسیاری از مردم زنده را مرده ؛ مثلاً در مورد شهدای در راه حق که به ظاهر مرده هستند میفرماید: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ اَمْواتا بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» ای پیامبر! هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند،
مردگانند! بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند .(1) شهدا از نظر قرآن زنده هستند ؛ چون اثر یک انسان را دارند باعث تقویت دین و اسلام میشوند و یاد و خاطره آنها یادآور معروفها و خوبیها است.
نفاق عمدتا سه منشأ و سرچشمه دارد :
اول عجز از دشمنی و مبارزه مستقیم
دوم احساس حقارت درونی
دوّمین مثال: مثال منافقان (55)
سوم دنیا پرستی شدید
قرآن مجید در سوره توبه، در آیات 75، 76، 77 نمونه تکاندهنده و بارزی از
1 169 / آلعمران .
این دسته از منافقان را بیان کرده است.
خداوند متعال میفرماید: «وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ لَئِنْ اتینا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّالِحینَ. فَلَمّا اتیهُمْ مِنْفَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَهُمْ مُعْرِضُونَ. فَاَعْقَبَهُمْ نِفاقا فی قُلُوبِهِمْ اِلی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِماآ اَخْلَفُوا اللّهَ ما وَعَدوُهُ وَ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ» بعضی از آنان (منافقان) با خدا پیمان بسته بودند که: «اگر خداوند ما را از فضل خود روزی دهد قطعا صدقه خواهیم داد و از صالحان (و شاکران) خواهیم بود.» امّا هنگامی که خدا از فضل خود به آنها بخشید، بخل ورزیدند و سرپیچی کردند و روی برتافتند! این عمل (روح) نفاق را تا روزی که خدا را ملاقات کنند در دلهایشان برقرار ساخت. این به خاطر آن است که از پیمان الهی تخلّف جستند و دروغ میگفتند.
این آیات در مورد شخصی به نام «ثَعْلَبَةَ بن حاطِب» نازل شد. او ابتدا شخص
مسلمانی بود و همواره در نماز جماعت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شرکت میکرد ؛ ولی از آنجایی که فقیر بود مرتّب اصرار داشت که پیامبر برایش دعا کند تا خداوند مال فراوانی به او بدهد پیغمبر فرمود: «قَلیلٌ تُؤدّی شُکرَهُ خیرٌ مِنْ کثیرٍ لا تُطیقُه» مقدار کمی که حقّش را بتوانی ادا کنی بهتر از مقدار زیادی است که توانایی ادای حقّش را نداشته باشی. (1)
منظور پیامبر صلیاللهعلیهوآله این بود که مصلحت او همین زندگی ساده است ولی ثَعْلَبَه دستبردار نبود و هر روز تقاضای خود را تکرار میکرد. (2)
منظور پیامبر صلیاللهعلیهوآله این بود که مصلحت او همین زندگی ساده است ولی ثَعْلَبَه
1 تفسیر نمونه، جلد 8، صفحه 48 .
2 تفسیر نمونه، جلد 8، صفحه 48 .
دست بردار نبود و هر روز تقاضای خود را تکرار میکرد. (1) و سرانجام به پیامبر صلیاللهعلیهوآله عرض کرد: «به خدایی که تو را به حق فرستاده است سوگند یاد میکنم ؛ اگر خداوند ثروتی به من عنایت کند، تمام حقوق آن را میپردازم».
پیامبر برایش دعا کرد چیزی نگذشت که پسر عموی ثروتمندش از دنیا رفت
1 یکی از نتایج این داستان عدم پافشاری در دعاها و درخواستها از خداست ؛ چه بارها تجربه شده است که درصورت اجابت دعا از طرف خداوند چه ضرر و زیانی متوجه شخص شده است. قرآن مجید در سوره بقره آیه 216 چه زیبا میفرماید: « عَسی اَنْ تَکْرَهُواشَیْئا وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسی اَنْ تُحِبُّوا شَیْئا وَ هُوَشَرٌّ لَکُمْ» حتی در خواستههای معقول و خداپسندانه نیز این امر صادق است ؛ مثلاً شخصی که اصرار میورزد توفیق نماز شب بیابد ؛ ولی موّفق نمیشود، شاید به نفعش نباشد ؛ چه ممکن است با این نماز شب دچار عُجب و ریا شود .
و ثروت سرشاری به او رسید و با آن گوسفندانی خرید و کمکم نماز جماعت همه وقت او تبدیل به یک وقت شد و گوسفندانش به قدری زیاد شد که دیگر نگهداری آنها در مدینه ممکن نبود، به خارج از مدینه رفت و دیگر به کلّی از نماز جماعت محروم شد و آنقدر به مادّیات دنیایی مشغول شد که به وعدهاش در مورد دادن صدقه عمل نکرد! نه تنها صدقه مستحب را نپرداخت، بلکه از پرداختن صدقه واجب (زکاة مال) هم خودداری کرد و در این راه تا بدان حدّ اصرار ورزید که این حکم الهی را به استهزاء و تمسخرگرفت و آنرا بهجزیهایکه یهودمیپردازندمقایسهکرد. (1)
1 خیلی از کسانی که خمس و زکاة به آنها تعلّق میگیرد، برای توجیه عمل ناپسند خود ؛ یعنی پرداخت نکردن این وجوههای شرعی، چنین سخنانی بر زبان جاری میکنند ؛ مثلاً میگویند: چه معنی دارد که ما زحمت بکشیم و دیگران بخورند؟!
قرآن مجید علّت بیچارگی «ثعلبه» و نفاق او را بخل و دنیاپرستی و پیمانشکنی میداند. اگر ما میخواهیم مبتلا به این بیماری خطرناک نشویم، باید مواظب این سرچشمههای نفاق باشیم و از آن دوری کنیم.
خداوند متعال در آیه 19 و 20 سوره بقره میفرماید: «اَوْ کَصَیِّبٍ مِنَالسَّماءِ فیهِظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یَجْعَلُونَ اَصابِعَهُمْ فی اذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللّهُ مُحیطٌ بِالْکافِرینَ. یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ اَبْصْارَهُمْ کُلَّما اَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فیهِ وَ اِذا اَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قامُوا وَ لَوْشاءَاللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ اِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ» [مثل منافقان] همچون بارانی از آسمان است که در شب تاریک همراه با رعد و برق و صاعقه [بر سر رهگذران] ببارد آنها از ترس مرگ، انگشتانشان را در گوشهای خود میگذارند تا صدای صاعقه را نشنوند و خداوند به کافران احاطه دارد [و آنان در قبضه قدرت او هستند]. روشنایی [خیرهکننده] برق نزدیک است چشمانشان را برباید، هر زمان که [برق جستن میکند و صفحه بیابان را] برای آنها روشن میکند [چند گامی] در پرتو آن راه
میروند و چون خاموش میشود، توقف میکنند و اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از بین میبرد ؛ چرا که خداوند به همهچیز تواناست.
در این آیات شریفه نیز سخن از منافقان و خطر نفاق به میان آمده است و شاید این آیه و مَثَل قبلی ناظر به حال عدّهای از منافقان، و این آیات ناظر بر عدّه دیگری از این ریاکاران دو چهره باشد. طبق این آیه شریفه حال منافقان مانند حال مسافری است که در دل شب تاریک در بیابانی راه را گم کرده است در حالی که باران شدیدی میبارد. نه پناهگاهی دارد و نه رفیقی، نه راه را میشناسد و نه روشنایی وجود دارد. پردههای ظلمانی ابر هم آسمان را پوشانیده است و مختصر نور ستارگان هم به او نمیرسد و اینها همه در حالی است که رعد و برق شدید هم میآید، البتّه روشن است که این رعد و برق وحشت دوچندانی در
این شخص گمشدهایجادمیکند؛ چونصدایرعد مخصوصا در بیابانها شدیدتر است و برق هم در این وضع و حال خیرهکنندهتر است. چنانکه گویی میخواهد چشم را کور کند. با این خطرات مسافر گمشده بر اثرترس از رعد انگشتانش را در گوش فرو میبرد و از بیم جان به خود میلرزد که مبادا صاعقه او را به کام خود کشد. وضعیّت منافق همانند موقعیّت چنین مسافر راه گم کرده است.
(62) مثالهای زیبای قرآنی
«... وَ اللّهُ مُحیطٌ بِالْکافِرین» و خداوند بر کافران احاطه دارد. محیط را در این آیه به دو مفهوم تفسیر کردهاند: اوّل احاطه علمی خداوند. دوم احاطه قدرت خداوند. اگر «محیط» در مفهوم اول مراد باشد، پیام آیه چنین است که خداوند بر همه کفّار احاطه علمی دارد و اگر مفهوم دوم مورد نظر باشد، آیه چنین معنی میدهد که خداوند قادربههرکاری است و کسی نمیتواند از گستره قدرتش دور و خارج شود.
«وَ یَکادُ الْبَرْقُ یَخْطَفُ اَبْصارَهُمْ» نزدیک باشد که [تابش] برق چشمانشان را
نابینا سازد. زیرا اگر در محیطی تاریک باشد و به تاریکی عادت کند هرگاه تابش تند نوری قوی بر آن بتابد در خطر کوری قرار میگیرد.
«کُلَّما اَضاءَ لَهُمْ مَشَوافِیه» هرگاه که [برق] بردمد [و آنان روشنی ببینند[ چندگامی برمیدارند. این مسافر راه گم کرده وقتی روشنی برق را میبیند خوشحال میشود و شروع به حرکت میکند و به جلو میرود تا شاید راه خویش را بیابد، ولی این نور موقّتی و ناپایدار است و زود از بین میرود.
«وَ اِذا اَظْلَمَ عَلَیْهِمْ قامُوا» و چون [آن روشنی برق] خاموش شود [حیرت زده] از رفتن باز ایستند و مسافر به ناچار متوقّف میشود و دوباره حیران و ناامید سرجای خود میخکوب میشود.
«وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ» اگر خدا میخواست گوشهایشان را [به بانگ رعد] کر و چشمانشان را [به تابش برق] کور میساخت.
منافق نیز همچون این مسافر گمشده است. با اظهار ایمان از پرتو روشنی «ایمان» بهرهمند میشود ؛ اما چون ایمانش ظاهری است بهره او نیز اندک است بدین سبب دیر یا زود رسوا میشود و دیگر بار در تاریکی و ظلمت ایمان ریایی خود و کفر و نفاق خویش فرو میرود.
اگر دو ابر که دارای بار الکتریکی متّضادند در آسمان با یکدیگر برخورد کنند، همانند تماس دو سیم برق مثبت و منفی، جرقه و برق تولید میکنند و صدایی نیز از این برخورد ایجاد میشود که «رعد» نام دارد و هر قدر این دو ابر بزرگتر و در حقیقت بارهای الکتریکی آنها بیشتر باشد، روشنی برق شدیدتر و صدای رعد گوش خراشتر است. اما «صاعقه» بر اثر برخورد یک قطعه ابر با بار الکتریکی مثبت با یک مانع زمینی مانند کوه یا زمین، درخت و یا انسان بوجود
میآید در نتیجه جسم قابل سوختن در کوه یا زمین شعلهور میگردد و در کوتاهترین زمان به پشتهای از خاکستر تبدیل میشود از این روست که صاعقه برای انسان در زمینهای هموار خطرناکتر است.
نکته قابل توجه این که بعضی از روایات، رعد و برق را نتیجه اعمال موجودات ماوراء الطبیعه دانستهاند ؛ مثلاً آنچه که علم امروز در مورد برق و صاعقه میگوید با روایات سازگار نیست چون در بعضی از روایات رعد را به صدای فرشتگان و برق را اثر شلاّقی که فرشتگان بر ابرها میزنند، شناختهاند. (1) که طبیعتا با توجیه علمی پیدایش رعد و برق منافقات دارد، این دو گانگی مختلف و متضاد در ذهن کنجکاو مؤمن پرسشی را مطرح میسازد. براستی کدامیک دلیل حقیقی ایجاد رعد و برق است؟ در پاسخ باید گفت: توجیه علمی پیدایش رعد و
1 مَنْ لا یَحْضَرَهُ الْفَقیه ،جلد اوّل، صفحه 334، حدیث 9 و 10 .
برق با تفسیر دینی آن هیچ تضاد و منافاتی ندارد ؛ زیرا یکی از معانی ملک و فرشته قوایی است که خداوند در طبیعت آفریده است مثل نیروی جاذبه و ابر به عنوان مثال در روایات آمده است که «هر قطره که از آسمان به طرف زمین فرو میریزد یک ملک آن را گرفته، بر زمین میگذارد». (1) با این تفسیر که مراد از ملک «نیروی جاذبه زمین» است این روایت توجیه علمی و امروزی مییابد ؛ از این رو روایات مربوط به رعد و برق نیز با دیدگاههای علمی، قابل انطباق است و در حقیقت اختلاف و تضادّی میان آنها دیده نمیشود.
هر دوی این مثلها مربوط است به مسافر را گم کرده در بیابان. در مثل اوّل، مسافر با خطرهای گمراهی، گرسنگی و تشنگی و حیوانات درنده و گزنده
1 مَنْ لا یَحْضَرَهُ الْفَقیه ،جلد اوّل، صفحه 333، حدیث 5 .
روبروست ؛ ولی در مثل دوم، خطرهای دیگری مانند رگبار، سیلاب، رعد، برق و صاعقه نیز این مسافر را تهدید میکند. بدیهی است که وضعیّت مسافر در مَثَل دوم بسیار بدتر و مرگآورتر است.
بعضی معتقدند که دو مثال مزبور بیان حال یک گروه خاص ؛ یعنی منافقان است ؛ ولی به نظر میرسد که هر کدام از این دو مثل به یک دسته معیّن از گروه منافقان مربوط و مخصوص باشد ؛ چون میتوان منافقان را به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول آنهایی هستند که ایمانی ضعیف ؛ ولی ناپایدار دارند. اینان مسلمانند ؛ اما طمع جاه و مال، آنان را به دروغ، بخل و پیمانشکنی وامیدارد.
بنابراین، دسته اول منافقان را «مسلمانان ضعیف الایمان» باید نامید ؛ مانند ثعلبة بن حاطب که در صفحات پیشین از او نام برده شد. دسته دوم، آنهایی هستند که هرگز «مؤمن» نبودهاند و از آغاز تظاهر به «اسلام و مسلمانی» کردند. اینان کافرانی هستند که از بیم قدرت اسلام یا طمع بهرهمندی از منافع مسلمانی،
به ظاهر مسلمان شدهاند. بنابراین، دسته دوم منافقان را «کافران مسلمان نما» باید نامید ؛ مانند ابوسفیانها، معاویهها و مروانها و...، آشکارا پیداست که دسته دوم دشمنان قسم خورده اسلام هستند و وجودشان به مراتب خطرناکتر از دسته اول است. از این رو، به نظر میرسد که مَثَل اول ناظر به دسته اول و مثل دوم ناظر به دسته دوم منافقان است که حال و وضعشان همانند خطر وجودی آنان سختتر و پرخطرتر است.
از آیات چهارگانه این دو مثل میتوان نتیجه گرفت: که «منافق آرامش ندارد» تنهایی و ترس، اضطراب، رسوایی و تمامی خطراتی که آن مسافر تنهای عقبمانده از قافله را در آن بیابان تاریک و بیآب و علف و بارانی و پر رعد و برق و صاعقه، تهدید میکند برای منافق هم متصوّر است ؛ اما مسلمان مؤمن آرامش دارد ؛ زیرا «آرامش در سایه ایمان خالص به خداست».
خداوند متعال چه زیبا میفرماید: «اَلَّذینَ ءَامَنُواْ وَ لَمْ یَلْبِسُوآا ایمنَهُمْ بِظُلْمٍ اُوْلآئِکَ لَهُمُ الاَْمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ»(1) [آری] آنهایی که ایمان آوردند و ایمان خود را با شرک و ستم نیالودند، ایمنی تنها از آن آنهاست و آنها هدایت یافتگانند!»
در آیات دیگر میخوانیم: «لَهُمُ الْبُشْری فِیالْحَیوةِ الدُّنْیا وَ فِیالاْخِرَةِ لا تَبْدیلَ لِکَلِماتِ اللّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ» (2) آگاه باشید [دوستان] اولیای خدا نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند. همانهایی که ایمان آوردند و [از مخالفت فرمان خدا [پرهیز میکردند در زندگی دنیا و آخرت شاد [و مسرور]ند. وعدههای الهی تخلّفناپذیر است! این است رستگاری بزرگ !
ناامنی، پریشانی و ترس در این دنیا و آتش و عذاب جهنّم در آخرت نصیب منافقان میشود و آرامش و اطمینان خاطر، سعادت و رستگاری از آن مؤمنان است.
1 82 / انعام .
2 64 62 / یونس .
خداوند در آیه مبارکه 74 سوره بقره میفرماید: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً وَ اِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الاَْنْهارُ وَ اِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ اِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ» سپس دلهای شما پس از این واقعه، چون سنگ سخت شد و حتّی سختتر از سنگ ؛ چرا که از پارهای از سنگها گاه نهرها جاری میشود و پارهای از آنها چون شکافته شود، آب از آن بیرون میجهد و پارهای از خوف خدا [از فراز کوه] به زیر میافتد [اما دلهای شما نه از خوف خدا میتپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانی است ] و خداوند از اعمال شما غافل نیست.
این آیه شریفه در مورد «بنیاسرائیل» و مثال جالب و زیبایی در مورد
سنگدلی آنهاست. بنیاسرائیل در طول تاریخ بشریّت کارنامه تاریک و سیاهی داشتهاند. تعصّب، لجاجت، بهانهگیری، خودبرتربینی، کینهتوزی نسبت به پیامبرشان، نفوذناپذیری در مقابل حق از جمله ویژگیهای این قوم سرکش و ناسپاس است. یهودیان در صدر اسلام هم بر ضدّ مسلمانان کارشکنیهای فراوان کردند و نسبت به آنان نفاق میورزیدند. از یک طرف با مسلمانان پیمان میبستند و از طرف دیگر با زیرپا نهادن آن عهد و پیمان از پشت بر پیکر اسلام خنجر میزدند، عداوت و دشمنی این قوم لجوج با مسلمانان هرگز تمام نشد و همچنان ادامه یافت و در عصر و زمان ما به اوج خود رسید و میتوان گفت بیشترین ضربه را «بنیاسرائیل» یا بخش خاصّی از آن به نام «صهیونیزم» بر پیکره امّت اسلامی وارد کرده است. اینان در کشورهای اسلامی منشأ فسادها، قتلها، درگیریها، اختلافات، فحشاء و بیاعتنایی به احکام اسلامی مخصوصا
رباخواری و... بوده و هستند، تا بدان حدّ که اگر مظالم آنان یک جا جمعآوری شود، یک کتاب و شاید چند کتاب قطور نوشته شود، بنیاسرائیل آنقدر بیعاطفه و سنگدل بودند که حتّی به پیامبران خودشان هم رحم نمیکردند. حضرت موسی علیهالسلام از این قوم لجوج و دل پرخونی داشت. وقتی اینها نسبت به پیامبرشان تا این اندازه بیرحم باشند، روشن است که نسبت به دیگران چگونه خواهند بود.
آیه شریفه مورد بحث در پی آیاتی است که داستان «گاو بنیاسرائیل» را بیان میکند. خلاصه داستان که در آیات 73 67 سوره بقره آمده است به قرار زیر است:
یکی از بنیاسرائیل به شکل مرموزی کشته شد. و این قتل، سبب اختلاف میان آنان گردید. معمولاً وقتی که حادثهای رخ میدهد و عامل آن مشخص نیست، کسانی که با هم خرده حسابی دارند، گناه را به گردن طرف دیگر میاندازند و
آنان را عامل آن حادثه معرّفی میکنند. اصل حادثه این بود که جوانی عموی ثروتمند خود را به قتل رساند. این برادر زاده جوان و تنها وارث که از دیر مردن «عمو» ناراحت بود او را کشت تا صاحب و وارث اموال و ثروت فراوان او گردد. بعضی نیز انگیزه قتل را علاقه شدید آن جوان به دختر عموی خود میدانند ؛ زیرا که عمو علیرغم دلبستگی برادرزاده، دخترش را به ازدواج دیگری درآورده بود. وقتی خبر قتل این شخص در بین بنیاسرائیل پخش شد، غوغایی برپا شد و هرکس به دنبال قاتل میگشت از جمله برادرزاده مقتول ؛ یعنی قاتل حقیقی مصرّانه خواستار شناسایی قاتل بود. فتنه عظیمی برپا شد. نزدیک بود که قبایل همدیگر صفآرایی کنند و این حادثه به یک جنگ کامل تبدیل شود. برای حلّ مشکل به خدمت حضرت موسی علیهالسلام رفتند و از او خواستند که از خدا بخواهد تا قاتل شناخته شود. حضرتش دست به دعا شد و خداوند خواستهاش را اجابت
کرد و فرمود: گاوی ذبح کنید و خونش را به بدن مقتول بزنید تا وی زنده شود و خود، قاتل را معرّفی کند ؛ بنابراین قرار شد از طریق معجزه این فتنه پایان پذیرد. کلام خداوند در اینباره اطلاق دارد و در مقام بیان است و بیقید و شرط ؛ اما این قوم لجوج شروع به بهانهجویی کردند و گفتند: این گاو باید در چه سنّ و سالی باشد؟ حضرت موسی گفت: باید وحی نازل شود. منتظر وحی شد. خداوند فرمود: نه پیر باشد و نه جوان. بنیاسرائیل رفتند و برگشتند و گفتند: این گاو چه رنگی باید داشته باشد؟ حضرت موسی باز در انتظار وحی نشست. وحی آمد که: گاوی باشد زردِ یک دست که رنگ آن بینندگان را مسرور سازد. باز بهانه گرفتند که: چه نوع گاوی باشد؟ باز وحی آمدکه: نه گاو شخمزن باشد و نه گاو آب یاری ؛ ولی گاوی که از هر عیبی پاک و مبرّی باشد. بالاخره بعد از زحمتهای فراوان و خرج زیاد گاو موردنظر را یافتند و او را ذبح کردند و به اعجاز الهی
مقتول زنده شد و قاتل را معرّفی کرد.
این معجزه، طبیعتا میبایست ایمانشان را بیشتر و آنان را به خداوند نزدیکتر میکرد ؛ اما برخلاف این عمل شد. چه این آیه پس از بیان این داستان آمده است: بهانهجویی، اختلافانگیزی، فتنهگری، تمرّد از فرمان الهی، لجاجت، بیحرمتی به پیامبران و... باعث شد که «قلبهای شما مانند سنگ سخت، بلکه سختتر از سنگ شود». آیات متعدّدی در قرآن مجید وجود دارد که کلمه «قلب» و مشتقّاتش در آن به کار برده شده است. (1)آیا منظور از قلب در این آیات همان قلب صنوبری شکل است که در سینه انسانهاست؟ همان عضوی است که کار گردش خون در
1 بیشاز 130باراز قلبومشتقّاتش درقرآناستفادهشدهاست.
1) بیشاز 130باراز قلبومشتقّاتش درقرآناستفادهشدهاست.
بدن انسان را به عهده دارد؟ آیا منظور از قلب در قرآن مجید همان عضوی است که از عجایب خلقت است و در هر دقیقه بطور متوسّط 70 مرتبه میزند و در هر دقیقه 2 بار تمام خون را در تمام بدن انسان به گردش درمیآورد و به جای اوّل بازمیگرداند؟ اگر چه این قلب صنوبری شکل از عجایب خلقت خداوند است و وظایف مهمّی هم در بدن انسان به عهده دارد ؛ ولی مراد قرآن از قلب، این قلب صنوبری شکل نیست.
برای روشن شدن اهمیّت قلب در بدن، اختصارا به وظایف آن اشاره میشود که عبارتند از:
اوّل تغذیه تمام سلولهای بدن، موادّ غذایی در معده با شیره معده آمیخته و آماده میشود و در رودهها جذب و سپس وارد گردش خون میشود. خون، مواد
غذایی مورد نیاز بدن را به تمام ذرّات و سلولهای بدن میرساند. بدینوسیله، غذای تمام بدن تأمین میشود.
دوم آبیاری بدن، قسمت عمده بدن انسان آب است. اگر بخشی از بدن انسان کم آب شود، پژمرده میشود و میخشکد و کمکم باعث مرگ انسان میشود.
سوم رساندن حرارت یکسان به بدن، بدن انسان گرم است، هیچگاه فکر کردهاید که بدن انسان این حرارت را از کجا تأمین میکند؟ اکسیژن از هوا وارد دستگاه تنفّسی انسان میشود و از آنجا جذب بدن و گردش خون انسان میشود و با سوخت و سوزی که در سلولهای بدن انجام میشود، تبدیل به حرارت میگردد و این حرارت به وسیله خون و قلب به همه سلولهای بدن انسان میرسد.
چهارم جمعآوری مواد زاید و سمّی، مواد زاید و اکثرا سمّی حاصل از سوخت و سوز بدن به وسیله خون به گردش درمیآید. مقداری از آن به وسیله
دستگاه تنفّسی دفع میشود و مقداری نیز به داخل کلیهها میآید و توسط ادرار دفع میگردد.
انصافا این قلب با این ظرافت و با این کار زیاد و خستگیناپذیر، آیتی بزرگ از خداوند است. اگر این قلب از آهن هم باشد در حدود 70 سال عمر انسان سائیده میشود و از بین میرود ؛ اما قدرت بیانتهای خالق، اندامی آفریده که گاهی حتّی بیش از یک صد سال کار میکند و عجیبتر این که قلب از جمله اندامهای بدن است که در خواب و بیداری مشغول کار است اگر چه فعالیّتش در خواب کمتر است.
اینجاست که انسان در مقابل این فرموده خداوند «وَ فِی الاَْرْضِ ایاتٌ لِلْمُوقِنینَ. وَ فی اَنْفُسِکُمْ اَفَلا تُبْصِرُونَ» و در زمین نشانههایی [دال بر وجود خدا] برای جویندگان یقین پیداست و در وجود خود شما [نیز آیاتی است] آیا
نمیبینید؟!(1)با تمام وجود سر فرود میآورد.
اگر به جز «قلب» دلیل دیگری بر عظمت خداوند وجود نمیداشت توجه به قلب برای درک قدرت و حکمت لایزالش کافی میبود. برای پیبردن بیشتر به عظمت این خلقت و دانستن ارزش این هدیه خدایی، به مطلب زیر توجه کنید: قلب مصنوعی آینهای برای عظمت قلب انسان
چندین سال قبل یک قلب مصنوعی به قیمت 30 میلیون دلار ساختند ؛ ولی این قلب گرانقیمت، 6 روز بیشتر عمر نکرد و در آن 6 روز هم استفاده کننده آن قدرت حرکت و راه رفتن نداشت. چگونه میتوانیم تنها به خاطر نعمت قلب خود که آن
خالق منّان رایگان در اختیار ما نهاده است، شکرگزار باشیم؟ چه زیبا میفرماید:
1) 20 و 21 / ذاریات .
«وَ فی اَنْفُسکُمْ اَفَلا تُبْصِرُون» .
حال که دریافتیم مراد قرآن از قلب این اندام صنوبری شکل درون سینه نیست ؛ گوییم «منظور از قلب در قرآن عقل و عاطفه است». خداوند در آیه 179 سوره اعراف میفرماید: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها» جهنّمیان قلبهایی دارند که با آن نمیفهمند، منظور از قلب در این آیه و دیگر آیاتی که کلمه قلب در آن به کار رفته است، عاطفه و عقل انسان است ؛ چون درک و فهم مربوط به عقل انسان است. همانگونه که محبّت، شعور و دانش مربوط به عاطفه و عقل است ؛ به عنوان نمونه، خداوند متعال در آیه 10 سوره بقره میفرماید: «فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا» در دلهای آنان [منافقان] نوعی بیماری است ؛ خداوند بر بیماری آنان افزوده است.
آیا قلب صنوبری شکل منافق بر اثر بیماری نفاق از کار میافتد و بازمیایستد؟ و یا بر اثر نفاق و فتنهگری دریچه قلبشان گشاد میشود؟ بدیهی است، منظور از قلب و بیماری آن، اندامی به نام «قلب» و بیماریهای شناخته شده عضوی آن نیست، بلکه مراد همان عقل و عاطفه است که در اثر اعمال نفاقآمیز، ضعیف و بیمار میشود تا بدان حد که در حرم امام رضا علیهالسلام هم آدمکشی میکند و در حقیقت میمیرد. در روایتی میخوانیم که: «امر به معروف سه مرحله دارد مرحله اول: قلبی ، مرحله دوم: زبانی و گفتاری و مرحله سوم: عملی و اجرایی» اگر مرحله سوم امکان نداشت مرحله دوم و اول و اگر مرحله دوم و سوم مقدور نبود، مرحله اول ضروری مینماید. بدینمعنی که شخص باید در دل از ظلم و فساد و ظالمان و مفسدان بیزار و نسبت به مصلحان و مؤمنان قلبا علاقهمند باشد ؛ ولی اگر کسی امر به معروف را در هر سه مرحله ترک کند: «فَمَنْ لَمْ یَعْرِف
بِقَلْبِهِ مَعْرُوفا وَ لَمْ یُنْکِرْ مُنْکِرا قُلِبَ اَعْلاهُ اَسْفَلُهُ» قلب او وارونه میشود ؛ یعنی پایین قلب به طرف بالا و بالای آن به طرف پایین قرار میگیرد.(1)آیا منظور از این قلب همین قلب صنوبری است؟ این اندام درون قفسه سینه جابهجا نمیشود و واژگون نمیگردد؛ پس منظور از قلب در این روایت نیز عاطفه و ادراک است. از مجموع آنچه گفته شد، نتیجه میگیریم که قلب در استعمالات قرآن و روایات به دو معناست:
1 عقل و خرد انسانی 2 عواطف آدمی ؛ یعنی آن دو پدیده روحانی که مرکز ادراک و احساسات است. بنابراین، وقتی گفته میشود «قلب دارند و نمیفهمند» مراد این است که عقل دارند ؛ ولی نیروی ادراک و شعورشان از کار افتاده است و
1) بِحارالانوار، جلد 97، صفحه 89 (چاپ بیروت) .
زمانی که گفته میشود «قلبشان سخت شد» ؛ یعنی عاطفه آنها مرده است.
امّا «قلب»، در آیه شریفه 46 سوره حج «فَاِنَّها لا تَعْمَی الاَْبْصارُ وَ لکِنْتَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتی فِی الصُّدوُرِ» ؛ چرا که چشمهای ظاهر نابینا نمیشوند، بلکه قلبهایی که در سینهها جای دارند کور میشود به قرینه «فیالصدور» به معنای «قلبهایی که در سینهها جای دارند» آمده است به نظر میرسد که مراد از آن همان قلب صنوبری شکل بدن باشد، آیا به راستی چنین است ؟
عقل گرچه درون سینه انسان نیست ؛ ولی با «مغز» ارتباط دارد. به همین دلیل کسانی که مغز آنها از کار میافتد، ممکن است برای مدّتی قلبشان کار بکند. بنابراین، «صدور» در این آیه شریفه به معنای سینهها نیست، بلکه در اینجا بهمعنای «جان» است و در نتیجه، قلب به معنای عقل و ادراک است، بنابراین مفهوم آیه شریفه چنین است: «عقلهایی که در جانهاست».
احتمال دیگر این که: این قلب صنوبری شکل اگر چه مرکز عقل و عواطف نیست ؛ ولی بیارتباط با این دو نیز نیست. چون ارتباطی مستقیم بین قلب و روح یا عقل و عاطفه انسان وجود دارد ؛ زیرا هر پدیدهای برای روح انسان حادث میشود، هنگامی که میخواهد به انسان منتقل شود، اوّل بر قلب اثر میکند ؛ مثلاً اگر شخصی شادی و شعفی آنی و فراوان بیابد، ضربان قلبش تندتر و در حقیقت قلبش روشنتر میشود و برعکس اگر ناراحتی شدیدی پیدا کند، در قلبش احساس خستگی میکند و یا اگر نسبت به کسی محبت داشته باشد به هنگام حوادث، سنگینی و دردی در قلبش حس میکند. رابطه مسائل روحی و قلب، رابطه آب و چشمه و سطح زمین است ؛ همانگونه که آب از لایههای زیرزمین حرکت میکند و در یک نقطه از زمین میجوشد و بیرون میریزد، پدیدههای روحی نیز از قلب بروز میکنند.
از تمامی تفسیرهای یاد شده درباره «قلب» میتوان به معنای کلام الهی در «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ» چنین پیبرد که روح و عاطفه و عقل و ادراک بنیاسرائیل ، همانند سنگ سخت شده است.
در بخش اول آیه 74 سوره بقره در مورد بنیاسرائیل: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً» در مورد «فَهِیَ کَالْحِجارَةِ» و «اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً»، مفسّران آراء مختلفی بیان کردهاند: از آنجا که این آیه همچون دو مثل پیشین درباره منافقان است و نیز همانطور که گفته شد بود نفاق درجات و مراتبی دارد «فَهِیَ کَالْحِجارَةِ» مربوط است به گروهی از بنیاسرائیل که به تعبیر قرآنی «سنگدل» بودند و «اَوْ اَشَدُّ قَسْوَةً» ناظر است به گروهی دیگر از بنیاسرائیل که «سنگدلتر» بودند.
این که چگونه دلی میتواند سختتر از سنگ باشد قرآنمجید در همین آیه توضیح میدهد و در آن سه برکت از برکات سنگ را برمیشمارد:
اول بعضی از سنگها در دل کوهها شکافته میشوند و چشمهها از آن میجوشد و نهرهای آب از آنها جاری میشود و از این آبها، کشتزارها و گیاهان و جانوران سیراب میشوند و بدان زنده میشوند و جان میگیرند. آری سنگ برکتی چنین مهم دارد ؛ ولی قلب بنیاسرائیل نه منبع جوشان فضیلت است و نه چشمهسار زلال علم و حکمت و نه کانون عاطفه و نه جای مهر و محبّت! براستی که قلب اینان سختتر از سنگ است !
دوم بعضی از سنگها نیز ترکها و شکافهای کوچکی پیدا میکنند و همچون حوضچهای اندک آبی را در خود نگه میدارند که گرچه با آن نمیتوان کشتزارها و درختان و جانوران را سیراب کرد، ولی ممکن است
رهگذر تشنهای را از کام مرگ برهاند ؛ اما قلب بنیاسرائیل سنگدل این مقدار ناچیز هم اثری از مهر و محبّت در خود ندارد.
سوم بعضی از این سنگها از خوف و ترس خداوند از بالای کوه فرومیریزند و در برابر عظمت آفریدگار یکتا و توانا فروتنی میکنند و خضوع نشان میدهند ؛ همانطور که آیه شریفه 21 سوره حشر نیز بر این مطلب دلالت دارد، خداوند در این آیه میفرماید: «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْاآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ تِلْکَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّروُنَ» اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم میدیدیکه دربرابر عظمت خدا خاشع میشد و از خوف خدا میشکافت، این مثالهایی است که برای مردم میزنیم، شاید در آن بیندیشند!
خضوع و خشوع سنگها و کوهها در برابر قدرت و شکوه خداوند، بطور کلّی تسبیح تمامی موجودات جهان را از آیات متعدّد قرآن میتوان دریافت. به عنوان نمونه خداوند متعال در آیه 44 سوره اسراء میفرماید: «...وَ اِنْمِنْ شَیْءٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَلکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ» تمام موجودات عالم او را به پاکی میستایند ؛ ولی شما تسبیح آنها را نمیفهمید .(1)و حتی برخی از مفسّران برای همه آفریدههای خداوند، نوعی زندگی و ادراک قائلند و عقیده دارند که همه موجودات دارای نوعی شعور ذاتی هستند ؛ ولی نه همانند ادراک و شعور انسانی. همچون تسبیحی که به فرموده خداوند باریتعالی «لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ» تسبیح آنها را
1) آیات دیگری نیز بر این موضوع دلالت دارد از جمله آیه 41 / نور، 24 / حشر، 1 / جمعه .
نمیفهمید. در برابر حمد تمامی آفریدگان و ذکر تسبیح همه موجودات و به ویژه خضوع و خشوع سنگها در برابر عظمت و جلال آفریدگارشان، قلبهای بنیاسرائیلیان به واسطه قساوتشان سختتر از سنگ شده است ؛ زیرا که قلبهایشان ذکر تسبیح نمیگوید و خودشان در برابر آفریدگارشان سر تسلیم فرود نمیآورند.
در آیه 13 سوره مائده میفرماید: «فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ لَعَنّاهُمْ وَ جَعَلْنا قُلُوبَهُمْ قاسِیَةً» به علّت پیمانشکنی، آنان [یهود بنیاسرائیل] را از خود دور کردیم و دلهای آنان را سخت و سنگین نمودیم.
دراین آیه یکیاز عوامل قساوت و سنگدلی «پیمان شکنی» شناخته شده است ؛ پیمان شکنی با خدا، پیمان شکنی با رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ، پیمان شکنی با فطرت
انسانی و پیمانشکنی با بشریّت. آری بنیاسرائیل هیچیک از این پیمانها را حرمت نداشتند، گویی به پشتوانه قدرت نظامی، تنها با منافع مادّی خود پیمان بستند و به آن وفادار ماندند.
خداوند باری تعالی در آیه 16 سوره حدید میفرماید: «اَلَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ امَن-ُوا اَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَکُونُوا کَالَّذینَ اوُتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الاَْمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ» آیا وقت آن نرسیده است که دلهای مؤمنان در برابر یاد خدا و آن سخن حق که نازل شده است خاشع گردد و مانند کسانی نباشند که در گذشته به آنها کتاب آسمانی داده شد ؛ سپس زمانی طولانی بر آنان گذشت و قلبهایشان قساوت پیدا کرد ؛ بسیاری از آنها گناهکارند !
این آیه شریفه ابتدا با نهیب سخن حق، انسان غافل را از خواب غفلت بیدار میکند.
ای انسان، تا کی از دست رفتن عزیزانت را میبینی و مرگ را باور نمیکنی؟
تا کی شاهد ناپایداری مادّیات و بیوفایی دنیا هستی و همچنان بدان دل میبندی؟
این آیه مؤمنان را برحذر میدارد از این که مثل بنیاسرائیل شوند ؛ زیرا که آنان بر اثر عمر طولانی خود و تصوّر بیمرگی و نیز تأخیر بعثت پیامبر بعدی بتدریج تعالیم پیامبرشان را از یاد بردند و به خاطر نبود عذاب الهی، از خدا نیز غافلشدند و قساوتقلبپیداکردندوگنهکارشدند!
درروایات معصومان علیهمالسلام نیز عوامل متعدّدی در بیان علل مرگ عواطف و قساوت قلبی انسانها ذکر شده است که به چند عامل اشاره میشود:
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «ما جَفَّتِ الدُّمُوعُ اِلاّ لِقَسْوَةِ الْقُلُوبِ وَ مَا قَسَتِ الْقُلُوبُ اِلاّ بِکَثْرِهِ الذُّنُوبْ» چشمها خشک نمیشود و [اشک آن قطع نمیگردد] مگر به واسطه قساوت قلب، و قساوت
قلب حاصل نمیشود مگر به واسطه زیادی گناه. (1)
اگر انسانی از مصائب زندگی متأثّر نمیشود و گریه و زاری نمیکند یا شوق عبادت و مناجات ندارد و یا عواطف و ترحّم و نوعدوستی در او پیدا نمیشود و تنها به خود میاندیشد و در پی تأمین منافع خود است و نگران زیان و آسیب دیگران نیست، همه و همه در اثر فراوانی گناهان اوست.
در روایتی آمده است: « خداوند به حضرت موسی علیهالسلام فرمود: «لا تُطَوِّلْ فِی الدُّنْیا اَمَلُکْ فَیَقْسُوا قَلْبُکْ وَ القاسُ الْقَلْبِ مِنّی
1 عِلل الشّرایع، صفحه 81 و میزان الحکمة، باب 3402، حدیث 16699 .
بَعیدٌ» ای موسی! در دنیا آرزوهای طولانی نداشته باش که باعث سنگدلی
میشود و انسان سنگدل از من دور است. (1)
در انسان مجالی برای رشد و بروز عواطف انسانی و نزدیکی به خدا نمیگذارد ؛ زیرا که اصلیترین هدف انسان پرعاطفه، وصال حق است. بنابراین، سومین عامل قساوت قلب را دنیاپرستی و دور شدن از خدا میشناسد.
حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «لا تَکْثِرُو الْکَلامَ بِغَیْرِ ذِکْرِاللّهِ فَاِنَّ کَثْرَةَ الْکَلامِ بِغَیْرِ ذِکْرِ اللّهِ تَقْسُوا الْقَلْبَ» زیاد حرف زدن در صورتی که غیر از ذکر و یاد خدا باشد، قساوت قلب میآورد. (1)
1 میزانُ الْحِکْمَة، باب 3402، حدیث 16700.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به روشنی، زیادهگویی را از عوامل قساوت قلب دانسته است. شایعه پراکنی، دروغ گویی، اتّهام ناروا، شوخی بیش از اندازه و دخالت در اموری که مربوط به شخص نیست، از مظاهر پرگویی و نشانه قساوت قلب انسان پرسخن است.
در روایت دیگری از حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل شده است: «ثَلاثٌ یُقِسْنَ، اِسْتِماعُ اللَّهْوِ وَ طَلَبُ الصّیدِ وَ اِتْیانُ بابِ السُّلطانِ»(2) سه چیز باعث قساوت قلب میشود: شنیدن موسیقی لهوی، شکارهای تفریحی و رفتن به خانه فرمانروای ستمگر.
1 میزانُ الْحِکْمَة، باب 3402، حدیث 16702.
2 میزان الحکمة، باب 3402، حدیث 16703.
حضرت علی علیهالسلام میفرماید:
«کَثْرَةُ الْمالِ مُفْسِدَةٌ لِلدّینِ وَ مَقاساةٌ لِلْقَلْبِ» ثروت و مال زیاد هم دین انسان را فاسدمیکند و هم موجب قساوت و سنگدلی میشود. (1)
شکّی نیست که مال و ثروت ابزار خوبی برای دستیابی به نیکیها و خوبیهاست و شاید به همین دلیل در قرآن مجید در آیه 180 سوره بقره آمده است: «...اِنْ تَرَکَ خَیْرا نِ الْوَصِیَّةُ» مفسّرین «خیر» را در این آیه به مال و ثروت تفسیر کردهاند ؛ ولی کسانی که از اموال زیادشان استفاده خوبی و خیر بکنند کم هستند و نادر .(2)
حضرت علی علیهالسلام
1 میزان الحکمة، باب 3402، حدیث 16707.
2 همانندحضرتخدیجه علیهاالسلام کههمهثروت خودرابرایتبلیغاسلام دراختیارپیامبر صلیاللهعلیهوآله قرارداد .
میفرماید: «اَلنَّظَرُ اِلی الْبَخیلِ یُقسِی الْقَلْب» نگاه کردن به چهره انسان بخیل باعث قساوت قلب و سنگدلی میشود. (1)
انسان وقتی شخص بخیل را میبیند به یاد بخل او میافتد و بخل یادآور قساوت است و یادآوری قساوت کمکم در انسان اثر میکند.
1 میزان الحکمة، باب 3402، حدیث 16709.
خداوند در آیه 261 سوره بقره میفرماید: «مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ فی سَبیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ اَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ» کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند، همانند بذری هستند که هفت خوشه برویاند که در هر خوشه، یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هر کس بخواهد [و شایستگی داشته باشد] دو یا چند برابر میکند و خدا [از نظر قدرت و رحمت] وسیع و [به همه چیز] داناست.
قرآن مجید بر موضوع انفاق تأکید بسیاری کرده و آیات فراوانی در این زمینه آورده است. تعداد آیاتی که کلمه «انفاق» یا مشتقّاتش در آن به کار رفته است، بیش از هفتاد آیه است ؛ البته اگر آیاتی که مضمون آنها، دلالت بر انفاق
ص:104
دارد ؛ ولی کلمه انفاق یا مشتقّاتش در آن ذکر نشده است را اضافه کنیم، مجموع آیات انفاق بیش از این تعداد خواهد شد.
خداوند متعال در قرآن مجید، انسان را به پرداخت قسمتی از آنچه نصیب او میگردد و در اختیارش میباشد، فرمان داده است. در آیه 19 سوره ذاریات تعبیر زیبایی از این مطلب شده است: «وَ فِی اَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسّائلِ وَ الْمَحْرُوم» و در اموال آنان (پرهیزگاران) حقّی برای سائل و محروم بود.
برابر این آیه، مؤمن برای فقرا و مساکین در اموالش حقّی قائل است.
در قرآن مجید برای تشویق مردم به انفاق تعبیرهای زیبا و جذّابی به کار برده شده است.
1 خداوند در آیه 96 سوره نحل میفرماید: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» آنچه نزد شماست فانی میشود، امّا آنچه نزد خداست باقی است .
ص:105
چه تعبیر زیبایی! چه عبارت کوتاه و پرمعنایی! یعنی اگر کسی میلیونها تومان پول خرج کند، تماما از بین میرود ؛ ولی اگر یک تومان برای رضای خداوند و در راه خدا هزینه شود، نزد خداوند و در خزانه غیب او باقی میماند ؛ یعنی برخلاف آنچه بیشتر مردم تصوّر میکنند، انفاق نابود نمیشود.
2 در آیه 89 سوره نمل آمده است: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها...» هرکس کار نیک و خوبی انجام دهد، بهتر از آن را پاداش میگیرد. (1)
برابر صراحت این آیه شریفه، نه تنها انفاق و صدقه از بین نمیرود و نزد خداوند باقی میماند، بلکه خداوند در عوض، چیزی بهتر به انفاقکننده میدهد.
3 آیه 160 سوره انعام ارزش انفاق را فراتر برده است و خداوند در آن
ص:106
1) این آیه شریفه در سوره قصص، آیه 84 نیز آمده است.
آیه میفرماید: «مَنْ جاآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها...» هر کسی کار خوبی انجام دهد، خداوند ده برابر به او پاداش میدهد.
این آیه که به طور کلّی درباره «حسنات» است، «انفاق» یکی از حسنات بزرگ را هم دربرمیگیرد که برابر صراحت آن، ده برابر ثواب و پاداش دارد.
و سرانجام در آیه مورد بحث (آیه 261 سوره بقره) ارزش فوقالعادهای برای صدقه و انفاق بیان میشود در این آیه آمده است. «مَثَل کسانی که انفاق میکنند و قسمتی از اموالشان را در راه خدا به فقراء و مساکین میدهند، همچون یک دانه است که هرگاه در زمینی حاصلخیز و مستعد کاشته شود، رشد و نمو میکند، به هفت خوشه تبدیل میشود و در هر خوشه یکصد دانه جای میگیرد» یعنی «انفاق تا هفتصد برابر اجر و پاداش دارد» و حتی بیش از این ؛ زیرا که خداوند برای هر کس که بخواهد آن را مضاعف، دو برابر یا بیشتر، میکند.
ص:107
در قرآن مجید «فی سبیل اللّه (1)و «عن سبیل اللّه (2)زیاد به کار رفته است و منظور مطلق «راه خدا» است و دربرگیرنده همه انواع انفاق فیسبیل اللّه میشود ؛ مانند جهاد نظامی، جهاد فرهنگی، جهاد سازندگی، تأسیس کتابخانه، کمک به نیازمندان، ساخت و راهاندازی بیمارستان و درمانگاه، تأسیس صندوق قرضالحسنه... .
البته رعایت اولویتها و ضرورتها، بسیار مهم و بجاست و دست زدن به ابتکار و نوآوری باعث جلب و جذب گستردهتر مردم به اینگونه
ص:108
کارها میشود.
اگر روزی به حدّی از توانایی اقتصادی و توزیع عادلانه ثروت برسیم که در سراسر کشورهای اسلامی، فقر و فقیر وجود نداشته باشد، در آن صورت، از نظر اقتصادی جامعه اسلامی مطلوبی خواهیم داشت.
این عقیده و خواسته، یک ادّعا و شعار یا سخن احساس برانگیز و یا شعر نیست، بلکه مضمون روایتی است از ششمین پیشوای شیعیان جهان، حضرت امام صادق علیهالسلام ؛ به این روایت توجه کنید:
«اِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ لِلْفُقَراءِ فی مالِ الاَغْنیاء ما یَسعُهُمْ وَ لَوْ عَلِم اَنَّ ذلِک لا یَسعُهُمْ لَزادَهُمْ، اِنَّهُمْ لَمْ یُؤْتَوا مِنْ قِبَلِ فَریضةِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ لکِنْ اُوتُوا مِنْ مَنْعِ مَنْ مَنَعَهُمْ حَقَّهُمْ لا مِمّا فَرَض اللّهُ لَهُمْ، وَ لَوْ اَنَّ النّاسَ اَدّوا حُقُوقَهُمْ لَکانُوا عایِشینَ
ص:109
بِخَیْرِ» خداوند عزیز و جلیل در مال ثروتمندان برای فقرا و نیازمندان مقدار حقّی قرار داده است که برای آنان کفایت میکند (یعنی اگر ثروتمندان حقوق واجب الهی خود را بپردازند، نیازمندان بینیاز میکند (یعنی اگر ثروتمندان حقوق واجب الهی خود را بپردازند، نیازمندان بینیاز میشوند) و اگر آنچه را بر ثروتمندان واجب کرده است، برای رفع نیاز فقرا کافی نبود، خداوند آن را بیشتر میکرد. (یعنی اگر خمس و زکات از همه آنانی که برایشان واجب شده است گرفته شود و در مصارفش صرف شود، فقیری باقی نخواهد ماند).
فقر فقرا از ناحیه نقصی در الهی نیست، بلکه از ناحیه خودداری ثروتمندان از پرداخت حقوق واجب شده بر آنان است و اگر ثروتمندان حقوق واجب شده خود را بپردازند [نه تنها فقر از جامعه رخت برمیبندد، بلکه [تمام مردم در آرامش
ص:110
زندگی خواهند کرد. (1)
اگر در جامعه فقر وجود داشته باشد، تنها فقیر متضرّر نمیگردد، بلکه کل جامعه آسیب میبیند ؛ چه، فقر ریشه بسیاری از گناهان از جمله: دزدی، کارهای خلاف عفّت و... میباشد.
ص:111
1) وسایل الشّیعه، جلد 6، ابواب ما تَجِبُ فیهِ الزَّکاة، باب 1، حدیث 2 .
خداوند در آیه 171 سوره بقره میفرماید: «وَ مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ اِلاّدُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ» مَثَل کافران [در شنیدن سخن پیامبران و عدم درک معنای آن] همچون حیوانی است که کسی او را [برای نجات از خطر] صدا زند و او [معنای آن آواز را نفهمد] جز صدایی نشنود. اینان [کافران] کران و لالان و نابینایان هستند و [از این رو] هیچ نمیفهمند.
در این مثل قرآنی کافران به حیوانات تشبیه شدهاند و برای توجیه و تشریح این تشبیه بر تقلید کامل کفّار از نیاکان و پیروی کورکورانه قریش از آیین پدران خویش تأکید شده است. خداوند متعال در آیه 170 سوره بقره (آیه قبلی) میفرماید: «وَ اِذا قیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مااَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مااَلْفَیْنا عَلَیْهِ اباءَنا
ص:98
اَوَ لَوْ کانَ اباؤُهُمْ لایَعْقِلُونَ شَیْئاوَ لا یَهْتَدُونَ» و هنگامی که به آنان (کافران) گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است (از اسلام و قرآن) پیروی کنید» میگویند: «نه، ما تنها از آیینی پیروی میکنیم که پدران خود را بر آن یافتیم» حتی اگر پدرانشان بیخرد و گمراه بودهاند [آیا باز هم میبایست از آنان پیروی میکردند]؟!
یعنی ای بیخردان! آگاهانه از آن جاهلان گمراه پیروی میکنید. سپس مَثَل مورد نظر را بیان میفرماید: ای پیامبر! مَثَل تو در خواندن آیات قرآن برای این جمعیّت بتپرست مشرک که از پدران و نیاکان خود کورکورانه تقلید میکنند، مثل چوپانی است که حیواناتش را صدا میزند و آنها را به رفتن یا بازگشتن فرامیخواند ؛ اما حیوانات چیزی از سخنان چوپان را نمیفهمند و فقط آهنگ صدای صاحبش را میشنوند و متأثّر میشوند ؛ یعنی اگر صدای قوی و پرطنین باشد، حرکت میکنند و اگر آرام باشد از حرکت بازمیایستند. کفّار و مشرکان
ص:99
نیز چنین هستند. به این معنی که از سخنان پر مغز و بیانات شیوایت چیزی جز آهنگ صدایت را درک نمیکنند! اینان نمیخواهند معنی و مفهوم آیات الهی را بفهمند و از گذشتگان خود تقلید میکنند .
برای روشن شدن موضوع و تشریح این تضاد بهتر است انواع و اقسام «تقلید» را مورد بررسی قرار دهیم.
یعنی نادانی از نادان دیگری تقلید کند و به قول معروف «کوری عصاکش کور دگر شود» مانند مشرکان و کافران زمان انبیاء که خود نادان بودند و از پدران نادان خود تقلید میکردند. این نوع تقلید طبق موازین اسلام و عقل نادرست و ممنوع است.
عالم کسی است که خود صاحب نظر است. اگر
ص:100
صاحب نظری از عالم دیگری تقلید کند، صحیح نیست ؛ چون اگر او عالم و دارای نظر و رأی هست، باید فکرش را به کار بندد و از رأی و نظر خود استفاده کند و بنابراین، مجاز نیست از صاحب نظر دیگری تقلید کند. بدین دلیل است که در فقه گفته میشود: «بر مجتهد تقلید حرام است».
یعنی عالم و صاحب نظری، رأی و فکر خود را رها کند و به حرف جاهل و نادان عمل کند، متأسّفانه، این نوع تقلید که بدترین نوع تقلید است در دنیای امروز فراوان دیده میشود، نمونه بارز آن «دموکراسی غربی» است که در آن صاحبنظران در پی آراء مردم هستند و اگر نظریات توده مردم برخلاف رأی و نظر تخصّصی خودشان هم باشد از آن تبعیّت میکنند.
یعنی کسی که درباره موضوعی آگاهی ندارد، باید از متخصّص آن فن پرسش و تبعیّت کند ؛ مثلاً بیمار باید به پزشک مراجعه
ص:101
کند ؛ کسی که میخواهد ساختمان بسازد، باید به مهندس ساختمان مراجعه کند و از تخصّص و تجربه او استفاده کند ؛ کشاورزی که میخواهد چاه آب حفر کند به مهندس زمینشناسی مراجعه میکند و... و مردم باید در مسائل شرعی و احکام فقهی به مراجع عظام تقلید مراجعه کنند. خلاصه این که تقلید جاهل از عالم به معنای رجوع به متخصّص و کارشناس و خبره است و این مطلب در همه شئون زندگی جریان دارد.
بنابراین، سه نوع اول تقلید ممنوع است و آیاتی که تقلید را مذمّت میکند ناظر بر این سه گروه تقلید است. و قسم چهارم جایز، بلکه ممدوح است و آیات گروه دوم، این نوع تقلید را تشویق میکند ؛ (1) ولی باید توجه داشت که تنها اهل
1 برایاطلاع بیشتراز این مبحث میتوانید به پیام قرآن، جلد 1، صفحه 342 به بعد مراجعه کنید .
ص:102
تخصّص و خبره هر کاری حقّ اظهار نظر درباره مسائل را دارند ؛ نه کسانی که بهرهای از آن علم ندارند. متأسّفانه، در این ایّام ملاحظه میکنیم که افرادی که هیچ تخصّصی در مسائل شرعی ندارند در هر موضوعی اظهار نظر میکنند. در مورد حجاب، قصاص، عاقله، ارث، قضاوت زنان، اجتهاد بانوان، دیات و... در حالی که اطلاعی از این امور ندارند. آیا این افراد هنگامی که ناراحتی جسمی پیدا میکنند، برای خود دارو هم تجویز میکنند؟ و یا به هنگام ابتلاء به یک فرض حادّ و خطرناک خود چاقوی جرّاحی به دست میگیرند و به عمل جرّاحی مشغول میشوند؟ قطعا خیر. پس این افراد چگونه به خود جرأت میدهند که در مسائل شرعی بدون اطلاع لازم اظهار نظر کنند.
ص:103
خداوند متعال در آیه 264 سوره بقره میفرماید: «یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا لاتُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الاَْذی کَالَّذی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لا یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَاَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لا یَقْدِرُونَ عَلی شَیْءٍ مِمّا کَسَبُوا وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ» ای کسانی که ایمان آوردهاید! بخششهای خود را بامنّت و آزار باطل مسازید. همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن به مردم، انفاق میکند و به خدا و روز رستاخیز ایمان نمیآورد. [کار او] همچون قطعه سنگی است بر آن [قشر نازکی از] خاک باشد [و بذرهایی در آن افشانده شود] و رگبار باران بدان رسد [و همه خاکها و بذرها را بشوید[ و آن را صاف [و خالی از خاک و بذر] رها کند. آنان از کاری که انجام دادهاند، چیزی به دست نمیآورند و خداوند جمعیّت کافران را هدایت نمیکند.
مَثَلهای پنجم و ششم، که هر دو درباره انفاق است، مثلهایی تکرار نیستند ؛ زیرا در مثل پنجم، فضیلت و ارزشمندی انفاق مطرح شده بود و سخن از تشویق به انفاق در آن بوده است ؛ ولی در این مثل، بحث درباره انفاق منفی است و این که افراد با ایمان نباید انفاقهای خود را در راه خدا، بر اثر منّت گذاردن و آزار نرساند به دیگران باطل سازند.
این آیه شریفه با خطاب به مؤمنان و اهل ایمان شروع میشود. معنی این خطاب آن است که آنچه در این آیه بیان شده و بدان دستور داده شده است، شرط ایمان است و کسی که آن را انجام ندهد، مؤمن نیست.
خداوند میفرماید: این کسانی که ایمان آوردهاید! صدقات خود را با منّت نهادن و سخن گفتن درباره آن و اذیّت کردن گیرندگان صدقات باطل نکنید .
نه تنها آزار و منّت بر فقیر، صدقه را باطل میکند و کاری پسندیده محسوب نمیشود، حتی قطع سخن نیازمند در شرح حال و بیان مشکلات خویش، امری نکوهیده و ناپسندیده است.
در روایتی آمده است: «اگر فقیری شرح حال و مشکلات و ناراحتیهایش را برایت میگوید، اگر نمیتوانی کمکش کنی، دست کم به سخنش گوش کن و کلام او را قطع نکن». (1)زیرا اگر چنین کنی و سپس به او کمک نمایی، کمکت بیفایده و از نظر اسلام بیارزش است.
بجاست درباره «منّت» توضیح بیشتری داده شود: اصل کلمه «مَنْ» به معنای وزن خاص است و شاید کاربرد منّت بدینخاطر باشد که «مَنْ» در معنی وزن،
1 وسایل الشّیعه، جلد 6، ابواب الصدقه ، باب 22، حدیث 3 .
1) وسایل الشّیعه، جلد 6، ابواب الصدقه ، باب 22، حدیث 3 .
سنگینی ایجاد میکند و باری را بر ترازو تحمیل میکند. شخص منّت گذار نیز نوعی سنگینی بر دیگری وارد و تحمیل میکند و در حقیقت شخص منّتپذیر با این عمل او احساس سنگینی میکند.
در ادامه آیه شریفه، خداوند میفرماید: مَثَل چنین کسانی که اینگونه انفاق میکنند و منّت میگذارند، مَثَل آدم کافر یا ریاکار است ؛ زیرا چنین شخصی نه به خدا ایمان دارد، نه به روز رستاخیز. بنابراین، چنین انفاقی هم به درگاه خداوند، پذیرفتنی نیست ؛ چه شرط قبولی انفاق، ایمان است و اخلاص و چنین شخصی که ایمان ندارد، مخلص نیز نمیباشد. سپس میفرماید: مَثَل هر دو آنان یعنی ریاکار و انفاقکننده ادعایی و زبانی، مَثَل قطعه سنگی صاف است که لایهای خاک بر سطح آن نشسته است و بر این خاک ظاهرا بارور، بذری افشاندهاند: «فَاَصابَه وَابِلٌ» ناگاه دانههای درشت باران میبارد و در یک آن، تمام این خاکها و بذرها
را میشوید و از بین میبرد و سنگ بیهیچ پوششی، خود را نمایان میسازد. «لا یَقْدِرُونَ عَلی شَیءٍ» تلاشهایی که در این بذرافشانی صرف شده بود، همه بیحاصل میشود ؛ زیرا این کار تنها بر پایه توجه به ظاهر بوده است و نه عملی متّکی بر شناخت باطن و عمق.
کشاورزی که دانه اخلاص میکارد و شخصی که دانه ریا کشت میکند، هر دو زحمت کشیدهاند ؛ لکن دستاوردهای متفاوتی نصیبشان میشود. آن یکی هفتصد برابر و شاید بیشتر و این دیگری، هیچ و حتی همه داشتههایش را نیز از دست میدهد.
پیشتر گفته شد که انفاق و صدقه پیش از آن که برای گیرنده مفید باشد، برای دهنده آن سودمند است. اجر، پاداشهای معنوی، بروز صفات اخلاقی نیکو و به طور کلی، کمال انسانی شخص انفاقکننده را در سطور بالا مورد بررسی قرار دادیم. و اینک گوییم که صدقه بازدارنده بلایا و مرگهای بدفرجام است. روایت زیر به نقل از «وسایل الشیعه» نمونه روشنی از ظرایف انفاق در پیشگیری از مرگ بد است.
«مردی یهودی از کنار پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میگذشت و به عنوان سلام گفت: «اَلسّامُ عَلَیْکَ»(1)حضرت در پاسخ فرمودند: «عَلَیْکَ». اصحاب که متوجه ظرافت
1) بحارالانوار، جلد 43، طبع بیروت، صفحه 348 .
پاسخ پیامبر صلیاللهعلیهوآله نشدند. عرض کردند: یهودی در ظاهر عرض سلام، برای شما آرزوی مرگ کرد. حضرت فرمودند: و من هم با پاسخ «علیک» نفرینش را به خودش برگرداندم ؛ یعنی «مرگ بر تو باد» سپس فرمودند: این یهودی با نیش ماری سیاه در صحرا کشته میشود، اما طولی نکشید که یهودی با کولهباری از هیزم از صحرا برگشت. اصحاب با حیرت و نگاههای تردیدآمیز مبنی بر عدم تحقّق فرموده پیامبر صلیاللهعلیهوآله به ایشان نگریستند. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به یهودی گفت که پشته هیزمش را بر زمین بگذارد و هیزمها را پخش کند. به محض باز شدن بسته هیزم، ناگاه مار سیاهی در میان هیزمها دیده شد که تکّه چوبی را به دندان گرفته بود. پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمودند: مرد یهودی! چه عملی در صحرا انجام دادی؟ عرض کرد: کار خاصّی نکردم. پس از جمعآوری هیزمها و به دوش کشیدن آنها،
یک تکّه از دو تکّه نان همراه خود را خوردم و چون به فقیری برخوردم، تکّه دیگر
را بهاو دادم. پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: این مار مأمور گرفتن جان این مرد یهودی بود ؛ ولی خداوند با این انفاق او، مرگ با نیش مار از او دور کرد. سپس این حدیث زیبا را بیان فرمودند: «اِنَّ الصَّدَقَّةَ تَدْفَعُ میتَةَ السُّوءِ عَنِ الاِنْسان» صدقه و انفاق مرگهای سیاه و بد(1)را از انسان دفع میکند. (2)
در هفتمین مَثَل، خداوند رازق در آیه 265 سوره بقره میفرماید: «وَ مَثَلُ الَّذینَ یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ تَثْبیتا مِنْ اَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّةٍ بِرَبْوَةٍ اَصابَها وابِلٌ فَاَتَتْ اُکُلَها ضِعْفَیْنِ فَاِنْ لَمْ یُصِبْها وابِلٌ فَطَلٌّ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیرٌ» مَثَل کسانی که اموال خود را برای خشنودی خدا و مشیّت [ملکات انسانی در] روح خود [یا از روی یقین و اعتقاد] انفاق میکنند، همچون باغی است بر تپّهای که بارانهای تند [و درشت] بر آن بارد و دو چندان میوه دهد. اگر بارانی تند نبارد، نمنم بارانی بر آن بارد و خداوند به آنچه انجام میدهید، بیناست.
گرچه این مَثَل نیز درباره انفاق است، ولی برخلاف مثل قبلی که انفاق منفی یا جلوههای ناپسند انفاق ریایی و آزاردهنده را مطرح میساخت، در این مثل، انفاق مثبت یا زیباترین مظاهر انفاق خالصانه مورد بررسی قرار میگیرد.
خداوند میفرماید: کسانی که به خاطر رضایت و خشنودی خدا و بدون منّت و آزار با اخلاص انفاق میکنند، همچون بوستانیاند که در بلندای زمین حاصلخیزی واقع است. آفتاب از هر سو بر آن میتابد و بارانی تند، آن را سیراب میکند و طبیعتا میوههای فراوانی میدهد. مَثَل آن انفاقکنندگان مثل چنین باغ سرسبز پرمیوه است. یعنی خودشان خرّم و زندهدل و انفاقشان تااین اندازه پرثمر است.
انگیزه و قصد انفاقکنندگان را برابر این آیه شریفه میتوان چنین برشمرد:
اوّل «ابتغاء مرضات اللّه یعنی تنها برای طلب رضای حق انفاق میکنند نه برای ریا و خودنمایی و نه قصد آزار و اذیّت و منّت.
دوّم نیّت و انگیزه دیگر انفاقکنندگان در این آیه شریفه، رشد کمالات نفسانی و ملکات روحانی است. «تَثْبیتا مِنْ اَنْفُسِهِمْ» یعنی اینان به منظور تثبیث
کمالاتی چون ایثار، فداکاری، جود، سخاء و نوع دوستی و... انفاق میکنند. متّقین از انواع نعمتها خداداد، انفاق میکنند
موضوع و محتوی انفاق در آیات شریفه 262، 263 و 265 سوره بقره، موضوع انفاق مال و ثروت است. خداوند در این آیات میفرماید: از اموال و ثروتتان مانند لباس، خانه، خوراک، دارو، کتاب و لوازمالتّحریر، ابزار کار و مانند اینها به دیگران کمک کنید ؛ ولی از آیه سوم سوره بقره میتوان استدلال کرد که موضوع انفاق گستردهتر و دربرگیرنده تمامی نعمتها و روزیهایی است که خداوند به انسان بخشیده است. در این آیه که در مقام بیان اوصاف متّقین است، خداوند در اطلاق یکی از صفتهای افراد باتقوا میفرماید: «وَ مِمّا رَزَقْناکُمْ یُنْفِقُونَ»(1) [متّقین] از [تمام] آنچه که ما به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند.
1 چنین تعبیری در 22 / رعد، 39 / نساء، 29 / فاطر و آیات متعدّد دیگری نیز آمده است .
بنابراین، موضوع انفاق طبق این آیه شریفه، عام است و تمامی روزیهای خداوند را دربرمیگیرد مانند:
الف علم و دانش، علما و دانشمندان باید از دانش خود به دیگران انفاق کنند و به آنان بیاموزند، وگرنه همچون محتکران کالا، در دادگاه عدل الهی، مورد بازخواست واقع میشوند.
در روایتی وارد شده است که امام صادق علیهالسلام فرمودند: «زَکاةُ الْعِلْمِ نَشْرُهُ» زکات دانش انتشار و پراکنده ساختن آن است. (1)
1) میزانالحکمه، باب 1587، حدیث 7603. در همین باب روایات دیگری وارد شده است که برای هر چیزی زکاتی معیّن کرده است، در روایتی آمده است «خداوند برای هر جزیی از اجزاء موجودات زکات واجب کرده است حتّی برای هر موی بدن و هر لحظه زندگی .
ب نفوذ کلام، یکی دیگر از رزقها و روزیهای الهی است که شایسته است از آن انفاق شود.
ج اعتبار و حیثیت در جامعه، یکی دیگر از نعمتها و روزیهای خداوند است که باید موضوع انفاق قرار گیرد.
د فرزندان، از بزرگترین نعمتها و روزهای خداوند هستند که هرگاه ضرورتی پدید آید باید آنان را در راه خدا و برای خشنودی وی انفاق کرد.
ه اندیشه و تفکّر، از جمله ارزشمندترین روزیهای الهی است که باید در مقام مشورت، انفاق شود و به دیگران کمک و یاری کرد.
به هنگام پرداخت صدقه و تقرّب به درگاه پروردگار عالم، نباید خیلی تأمّل کرد و وسواس به خرج داد. چون در این زمان، شیطان به شدّت در تلاش است تا شاید انسان را از کارش منصرف کند. خداوند متعال در اینباره در آیه 268
سوره بقره، میفرماید: «اَلشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ» شیطان، را [به هنگام پرداخت انفاق] و عده فقر و تهیدستی میدهد [و از بینوایی میترساند] و به کارهای زشت وامیدارد، در حالی که خداوند وعده آمرزش و فزونی به شما میدهد و خداوند قدرتش وسیع و [به همه چیز] داناست.
شیطان به راههای گوناگون وسوسه میکند ؛ مثلاً میگوید: «نگر باش، به فرزندانت بیندیش. زمان پیری خود را در نظر داشته باش و سرمایه و داراییات را برای آن زمان حفظ کن» و مطالبی از این قبیل، تا انسان را از انفاق منصرف کند. در مقابل، خداوند هم وعده مغفرت و آمرزش میدهد و هم وعده بازگشت بیشتر این مال انفاق شده.
قرآن مجید فقرا و نیازمندانی را که درخواست کمک نمیکنند، نیازمند حقیقی
میشناسد و آنان را در دریافت صدقات شایستهتر و اولیتر میداند. خداوند متعال در آیه 273 سوره بقره چنین میفرماید: «لِلْفُقَراءِ الَّذینَ اُحْصِرُوا فی سَبیلِ اللّهِ لایَسْتَطیعُونَ ضَرْبا فِیالاَْرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغْنِیاءَ مِنَالتَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسیماهُمْ لا یَسْأَلُونَ النّاسَ اِلْحافا وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ»
[انفاق و صدقات شما] از آن نیازمندانی است که در راه خدا، در تنگنا قرار گرفتهاند و [به خاطر اطاعت از حق همچون شرکت در جهاد و آوارگی از موطن و سرزمین خویش] نمیتوانند کاری در پیش بگیرند [و روزی به دست آورند] و از شدّت خویشتنداری، هر که از حال آنان باخبر نباشد، میپندارد که توانگرند ؛ اما آنان را از چهرههایشان میشناسی که هرگز به اصرار چیزی از مردم نمیخواهند و هر چیز خوبی در راه خدا انفاق کنید، خداوند از آن آگاه است.
خداوند متعال در هشتمین مَثَل از مَثَلهای قرآن در آیه 266 سوره بقره چنین میفرماید: «اَیَوَدُّ اَحَدُکُمْ اَنْ تَکُونَ لَهُ جَنَّةٌ مِنْنَخیلٍ وَ اَعْنابٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ لَهُ فیها مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ وَ اَصابَهُ الْکِبَرُ وَ لَهُ ذُرِّیَّةٌ ضُعَفاءُ فَاَصابَها اِعْصارٌ فیهِ نارٌ فَاحْتَرَقَتْ کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الاْیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ» آیا کسی از شما دوست دارد که باغی از درختان خرما و انگور داشته باشد که از زیر درختان آن، نهرها بگذرد و برای او در آن باغ، از هرگونه میوهای وجود داشته باشد، در حالی که به سنّ پیری رسیده و فرزندانی [کوچک و] ضعیف دارد ؛ [در این هنگام،[ گردبادی [کوبنده] که در آن آتش [سوزانی] است، به آن برخورد کند و شعلهور گردد و بسوزد؟! [همینطور است حال کسانی که انفاقهای خود را با ریا و منّت و آزار، باطل میکنند.] این چنین، خداوند آیات خود را برای شما آشکار
میسازد ؛ شاید بیندیشید [و با اندیشه، راه حق را بیابید] .
دورنمای بحث
چگونه راضی میشوید به سرنوشت انسانی مبتلا گردید که با تلاش فراوان باغ سرسبز و پر از میوهای را فراهم آورده و در سنّ پیری فرزندان کوچک و ضعیفی را گرد خود جمع نموده است ؛ آنگاه گردبادی از آتش همه هستی او را نابود سازد؟! چگونه راضی میشوید بعد از یک عمر زندگی با عزّت، ناگهان ذلیل شوید و به خاک سیاه بنشینید؟!
شرح و تفسیر
این آیه، به مسلمانان هشدار میدهد که از اعمال خود مواظبت کنند و عبادات و خدمات شایستهای را که بجا میآورند، حفظ کنند، که مبادا آتش گناه و ریا
همه آنها را نابود سازد !
بر اساس آیه شریفه، اگر از اعمال و عبادات خود مواظبت نکنند، به سرنوشت آن پیرمردی مبتلا میگردند که هم خود متضرّر گردیده و هم آیندگان و فرزندان خردسالش را به زحمت و رنج افکنده است. (1)
یعنی ای انسان! همواره به عاقبت امر خویش بیندیش و بطور شایسته اعمال و عباداتی را که انجام دادهای حفظ کن، که همیشه حفظ عمل مشکلتر از اصل عمل است.
باید از اعمال خود مواظبت کنیم و هزاران کار خوب و ارزشمند را با انجام یک گناه از بین نبریم و اگر مرتکب گناهی شدیم، با کمک از خدا با اشک و آه و ناله، دریایی از آب تهیّه کنیم تا با آن آتش گناه را خاموش گردانیم. وقتی امام معصوم
1 تفسیر نمونه، جلد 2، صفحه 245 .
1) تفسیر نمونه، جلد 2، صفحه 245 .
همانند امیرالمؤمنین علیهالسلام در مقابل حضرت حق به سجده میافتد و خاضعانه میگوید: «آه مِنْ قِلِّةِ الزّادِ وَ طُولِ الطَّریقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ...»(1)خدایا! از کمی زاد و توشه و طولانی بودن راه و دوری سفر به تو پناه میبرم، دیگر وظیفه من و شما خواننده محترم روشن است!
1 نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 77 .
1) نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 77 .
خداوند متعال در آیه 275 سوره بقره، درباره «رباخواران» میفرماید: «اَلَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ اِلاّ کَما یَقُومُ الَّذی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا وَ اَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ وَ اَمْرُهُ اِلَی اللّهِ وَ مَنْ عادَ فَاوُلئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ» کسانی که ربا میخورند، [در قیامت] برنمیخیزند مگر مانند کسی که بر اثر تماس شیطان، دیوانه شده است [و نمیتواند تعادل خود را حفظ کند ؛ گاهی به زمین میخورد، گاهی به پا میخیزد]. این بدان جهت است که گفتند: «داد و ستد هم مانند رباست [و تفاوتی میان آن دو نیست.]» در حالی که خدا بیع را حلال کرده است و ربا را حرام و اگر کسی اندرز الهی به او رسد، و [از رباخواری[ خودداری کند، سودهایی که در سابق (قبل از نزول حکم تحریم) به دست آورده،
مال اوست ؛ و کار او به خدا واگذار میشود ؛ [و خداوند گذشته او را خواهد بخشید.] اما کسانی که بازگردند [و بار دیگر مرتکب این گناه شوند]، اهل آتشند ؛ و همیشه در آن میمانند.
شرح و تفسیر
«اَلَّذینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا...» کسانی که به گناه بزرگ رباخواری آلوده گشتهاند، در روز محشر و قیامت، همچون افراد مصروع و دیوانه حرکت میکنند و تعادلی در راه رفتن ندارند.
«ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا اِنَّمَا الْبَیْعُ مِثْلُ الرِّبا» علّت این که رباخواران به چنین سرنوشت شومی دچارند، بدان جهت است که علاوه بر رباخواری و ارتکاب کار حرام، درصدد توجیه کار زشت خود برمیآیند و به خداوند اعتراض میکنند که «ربا همانند بیع است و هیچ تفاوتی بین این دو نیست ؛ پس همانگونه که
بیع حلال است ربا نیز باید حلال باشد!».
«اَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا» خداوند متعال معامله را حلال و رباخواری را حرام شمرده است ؛ زیرا در «بیع و معامله» مصلحتی وجود دارد ولی در «ربا» نه تنها مصلحتی نیست، بلکه مفاسدی نیز وجود دارد. در معامله گاهی سود وجود دارد؛ گاهی زیان، ولی در ربا اینگونه نیست. رباخوار همواره سود میبرد و هیچگاه ضرر نمیبیند. در ربا خسارت همیشه از آن وامگیرنده است. از همین رو که رباخوار ضرری را متحمل نمیشود، اموال او را «گنج بیرنج» خواندهاند.
علاوه بر آن، رباخوار عامل ایجاد فاصله طبقاتی در جامعه است ؛ چون اگر رباخواری در جامعه گسترده گردد، با گذشت زمان، ثروت در نزد آنان اندوخته میشود و دیگران به خاک سیاه مینشینند.
«فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی فَلَهُ ما سَلَفَ وَ اَمْرُهُ اِلَی اللّهِ» در بیان این
حکم، نخست خداوند عدّهای را مشمول رحمت خود قرار میدهد و کسانی را که قبل از حکم حرمت ربا به این عمل زشت آلوده بودند، مورد عفو و بخشش خود قرار داده، میفرماید: «کسانی که موعظه الهی را درباره حرمت ربا شنیدهاند و از رباخواری خودداری کنند، بر گذشته خود خوفی نداشته باشند زیرا خداوند گناه گذشته آنان را میبخشد.
بنابراین، کسانی که در هنگام نزول آیه و بیان حکم با مردم قراردادهای ربوی داشتند، تنها مالک سرمایه خود هستند و حقّ دریافت ربا را ندارند.
«وَ مَنْ عادَ فَاوُلئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ» خداوند در این قسمت از آیه، رباخواران را مورد تهدید قرار داده، میفرماید: اگر رباخواران بعد از نزول آیه باز به کار زشت خود ادامه دهند و دست از این گناه بزرگ که در روایات
فراوانی این عمل همچون عمل منافی عفّت با محارم شمرده شده است (1)برندارند، جهنّم در انتظار آنهاست و همیشه در جهنّم خواهند ماند.
از روایات اسلامی استفاده میشود که این نوع سرنوشت متعلّق به هر دو جهان است. در تفسیر «نورالثقلین» روایتی از امام صادق علیهالسلام نقل شده که حضرت فرمودند: «آکِلُ الرِّبا لا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنیا حَتّی یَتَخَبَّطَهُ الشَّیْطانُ» رباخوار در همین دنیا به سرنوشت دیوانه گرفتار خواهد شد! (2)
حکم سپردهها و وامهای بانکی
آیا سپردههایی که مردم در اختیار بانکها قرار میدهند و هر ماه سود معیّنی دریافت میکنند، مشروع و حلال است؟ و نیز وامهایی که بانکها در اختیار مشتریان خود میگذارند و درصدی سود از آنها دریافت میکنند چه حکمی دارد؟
قبل از پاسخ به این دو سؤال، مناسب است به عنوان مقدمه، فلسفه این نوع سپردهگذاری و پرداخت وام ذکر شود:
بسیاری از مردم دارای سرمایهای هستند مانند پولی که از راه ارث به آنها رسیده، یا کارگر و کارمندی که بازخرید شدهاند، یا از طریقی پساندازی به دست آورده است و... ولی توان و مدیریت به کارگیری سرمایه خود را در امر اقتصاد ندارند. از طرف دیگر، بسیاری از مردم دارای مدیریت اقتصادی قوی هستند؛ لکن سرمایه در دست ندارند ؛ مانند بسیاری از جوانان فارغالتحصیل دانشگاهها که
1 نورالثقلین، جلد 1، صفحه 291 .
هم مدیریت دارند و هم توان و نشاط کار ؛ ولی فاقد سرمایهاند.
در اینجا بانکها میتوانند برای آن قشر جامعه کمک مؤثری داشته باشند. به این صورت که بانکها سرمایهای را در اختیار افراد توانمند بیسرمایه قرار دهند تا آنها براساس قرارداد، در امر تجاری سرمایهگذاری کنند و از سود به دست آمده درصدی به خود و درصدی به بانک تعلّق دهند ؛ سپس طی اقساطی، اصل سرمایه را به بانکها بازگردانند.
از سوی دیگر، بانکها میتوانند سرمایه افراد ناتوان و فاقد مدیریت را در اختیار خود بگیرند و با مشارکت در امر سرمایهگذاری مفید، سهمی از سود به دست آمده را به صاحبان سرمایه اختصاص دهند.
بدین ترتیب، اگر این دو نوع مشارکت سرمایه و کار بر اساس عقد شرعی صورت پذیرد، هیچ اشکالی در شرعیّت آن ایجاد نخواهد شد.
برای تحقّق این امر، مطالب ذیل توصیه میگردد:
1 به کارمندان بانکها آموزش داده شود تا احکام بانکداری اسلامی و عقود شرعی مربوط به آن را فراگیرند و در اجرای قوانین ملزم باشند.
2 افراد عالم و مطّلع به احکام شرعی بانکداری، مسائل بانکداری اسلامی را با بیانی ساده برای مردم تبیین و روشن سازند، مخصوصا خطرات ربا و حکم شدید و برخورد بسیار تند اسلام را درباره رباخواران بیان کنند.
3 شایسته است که بانکها بین سود سپردهها و وامها توازن برقرار کنند و اینگونه نباشد که سود وام، بیشتر از سود سپردههای مردمی باشد، و نیز در احیای هر چه بیشتر قرضالحسنه، گامهای مؤثّری بردارند.
خداوند متعال در آیه 59 سوره آلعمران میفرماید: «اِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللّهِ کَمَثَلِ ادَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» مثل عیسی در نزد خدا، همچون آدم است که او را از خاک آفرید ؛ سپس به او فرمود: «موجود باش!» او هم فورا موجود شد. [بنابراین، ولادت مسیح بدون پدر، هرگزدلیلبر اولوهیّت او نیست .]
خداوند میفرماید: آفرینش حضرت عیسی علیهالسلام همانند آفرینش حضرت آدم علیهالسلام است. اگر عیسی بدون پدر از مادر متولّد شد، حضرت آدم بیآن که پدر و مادری داشته باشد به دنیا آمد. خداوند او را از خاک آفرید و سپس فرمان داد که موجود باش او هم در همان لحظه ایجاد شد.
قرآن مجید از آیه 45 تا 59 سوره آلعمران درباره حضرت عیسی بن
مریم علیهالسلام سخن میگوید و مراحل مختلف زندگی او را از قبیل: کیفیّت تولّد، پرورش و رشد او، رسالت و پیامبری، معجزات و کرامات، عروج آن حضرت به آسمان و... مورد بررسی قرار میدهد. در آیه مورد بحث نیز قرآن درصدد برآمد تا شبههای را که نسبت به حضرت عیسی وجود دارد، برطرف سازد.
سؤال: چگونه ممکن است انسانی بدون داشتن پدر، تنها از مادر متولّد شود؟ و چگونه تولّد انسانی بدون ترکیب اسپرم و اُوول (نطفه مرد و زن) ممکن است؟
آیه درصدد پاسخ به این شُبه است که: «مگر حضرت آدم علیهالسلام پدر داشت؟! آفرینش او که سختترازتولدعیسیبود؛ چوناونهپدرداشت ونهمادر؛ همان خدایی که آدم را بدون پدر و مادر آفرید، قادراست که عیسی بن مریم را بدون پدر بیافریند!
اینگونه کارها در نزد خداوند دشوار نیست. خداوند همین که اراده کند، ایجاد
میشود «ثُمَّ قال لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(1)فرمان همان و ایجاد شدن همان.
آفرینش مخلوقات در نزد خداوند چنان است که بین کوچکی و بزرگی ؛ راحتی و سختی، هیچ تفاوتی وجود ندارد. اگر خداوند بخواهد جهانی مانند جهان کنونی با این همه کهکشانها و ستارگان که آمار آن عجیب و وسعت آن حیرتآور است بیافریند، به محض فرمان، ایجاد صورت میگیرد.
اگر انسان در هنگام نماز به چنین خداوندی فکر کند و بیندیشد که در مقابل چه خدای قادری ایستاده است ؛ و احساس کند که «هیچ» با «همهچیز»
صحبت میکند، مسلّما حال دیگری در نماز پیدا خواهد کرد.
1) مضمون این آیه، در هشت آیه از قرآن مجید تکرار شده است .
درباره پیدایش انسان دو نظریّه عمده وجود دارد:
1 «تنوّع انواع». صاحبان این نظر معتقدند: آدم دارای خلقت مستقلّی بوده است، همانگونه که دیگر حیوانات نیز خلقت جداگانهای داشتهاند. این نوع برداشت را «ثبوت انواع» نیز میگویند.
2 «تبدّل انواع». این نظر که در بین دانشمندان علوم طبیعی مشهور است، میگوید: در ابتدای خلقت، تنها یک موجود تک سلولی وجود داشته که در دل دریاها شناور بوده است. این موجود با گذشت زمان رشد یافت ؛ و سپس به ماهی تبدیل شد. ماهی نیز شروع به تولید مثل و تکثیر نسل نمود. آنگاه تعدادی از آن ماهیها بر اثر امواج دریا به روی زمین پرتاب شدند و کمکم به سایر حیوانات تبدیل گشتند که جمله آنها میمون و بوزینه است، پس از آن عدّهای از بوزینگان
تکامل و رشد یافته، تبدیل به انسان شدند.
آیا صاحبان این نظریّه دلیل قاطعی دارند ؟
خیر ؛ چون ریشه این تفکّر به میلیونها سال قبل بازمیگردد و در آن زمان انسانی وجود نداشته، اطّلاعات دقیقی نرسیده است ؛ تنها قرائن و شواهدی از باستانشناسان جمعآوری شده است که آن هم یقینآور نیست.
در مباحث علمی، آن دسته از مسائلی که در آزمایش میگنجد، بعد از آن که مسیر آزمایش را طی کرد، تبدیل به یک قانون عملی میشود ؛ مثلاً به وسیله آزمایش ثابت شده است که سرعت نور در هر ثانیه /000/300 کیلومتر است. اما آن دسته از مسائلی که در علوم تجربی نمیگنجد و قابل آزمایش نیست و برای اثبات آن از روی عقل به قرائن و شواهد موجود تمسّک
میجویند، «فرضیّه» نامیده میشود.
از این رو، «تبدّل انواع» فرضیّه است، نه قانون. یکی از ویژگیهای فرضیّه، احتمال عوض شدن و باطل شدن آن است. به عنوان نمونه، دانشمندان فرضیّهای را مطرحکردند که انسانهای چهلهزار سال قبل، غیر از انسانهای امروز بودند ؛ ولی باستانشناسان جمجمههایی از دومیلیون سال پیش یافتند که کاملاً شبیه به انسان امروزی است. بدینترتیب فرضیّه قبل، باطل میگردد.
آنچه از ظاهر آیات قرآن استفاده میگردد، این است که قرآن مجید نظر اوّل (تنوّع انواع) را تأیید میکند و باید به نظر دوم از روی مطالعه نگریست ؛ و نمیتوان آن را قانون به حساب آورد.
در هر حال، چه نظر اوّل صحیح باشد و چه دوم، در تفسیر آیه مثل تغییری
ایجاد نمیشود ؛ زیرا اگر به تبدّل انواع هم قائل شویم، بازخواهیم گفت:
همان خدایی که موجودات تک سلولی را بدون پدر و مادر آفرید، قادر است حضرت عیسی بنمریم علیهالسلام را نیز خلق کند. علاوه بر این که دانشمندان بر حیواناتی دست یافتند که بدون جفتگیری بچّهدار میشوند، که از آن به «بِکرزایی» تعبیر شده است ؛ یعنی جنس ماده در این نوع حیوانات بدون نیاز به جنس نر قادر به تولید مثل است.
بنابراین، اگر در عالم «بِکرزایی» ممکن باشد، تولّد حضرت مسیح علیهالسلام بدون پدر نه تنها جای تعجّب نیست، بلکه شگفتآورتر از آن نیز رخ داده است.
خداوند متعال در آیه 117 سوره آلعمران میفرماید: «مَثَلُ ما یُنْفِقُونَ فی هذِهِ الْحَیوةِ الدُّنْیا کَمَثَلِ ریحٍ فیهاصِرٌّ اَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ فَاَهْلَکَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» آنچه آنها در این زندگی پست دنیوی انفاق میکنند، همانند باد سوزانی است که به زراعت قومی که بر خود ستم کرده [و در غیر محل و وقت مناسب، کشت نمودهاند]، بوزد و آن را نابود سازد. خدا به آنها ستم نکرده است، بلکه آنها خودشان به خویشتن ستم میکنند.
در این آیه مثل، خداوند انفاق کافران را به زراعتی تشبیه کرده است که زمین آنآباد، سرسبزوقابلزراعتاست؛ و درآن بذریافشاندهمیشودو میروید ؛ ولی ناگهان، بادسرد و خشککنندهایمیوزد و تماماینزراعتراخشکوسیاه میکند.
«مَثَلُ ما یُنْفِقُونَ فی هذِهِ الْحَیوةِ الدُّنْیا» بعضی از مفسّران معتقدند که در این قسمت از آیه شریفه برای روشن شدن معنای آن، کلمه «نیّت» یا «انگیزه» مقدّر است. آنگاه معنای آیه این چنین میشود که: انگیزه چنین انفاقهایی همانند آن باد سوزان است. به عبارت دیگر، همانگونه که باد سوزان زراعت را نابود میسازد، اینگونه انگیزهها نیز انفاقها را باطل و بیثمر میکند.
«کَمَثَلِ ریحٍ فیهاصِرٌّ اَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ فَاَهْلَکَتْهُ» کلمه «صِرّ» در لغت عرب به معنای باد سرد خشک میباشد (ریحٌ شَدیدُ الْبَرْد) و گاهی هم به باد پر سر و صدا (بادی که زوزه میکشد و فریاد میکند) معنا شده است (شَدیدُ الصَّوْت).(1)
1) «صُرّ» از همین ماده و بهمعنی فریاد و ضجّه است. کلمه «صُرَّه»از این مادهبهمعنی کیسهایکه درشرا محکم میبندند. در تماممشتقّات اینمادهمعنیشدّت نهفته است؛ بادشدید، فریاد شدید و...
در هر دو صورت منظور از این کلمه، باد شدیدی است که گاهی جنگلهای بزرگی را به آتش میکشاند. همانگونه که در بعضی از خبرها شنیده میشود که عامل این نوع آتشسوزیها گاهی صاعقه و رعد و برق آسمانی است ؛ و گاهی طوفانهای شدیدی است که بر اثر آن درختان خشکی که انرژی در آن ذخیره شده است به هم برخورده، تولید جرقهای مینمایند و این جرقه به یک محلّ مستعد برای آتشسوزی برخورد میکند و آتش سوزی رخ میدهد. بنابراین، مَثَل انفاق کفّار، مانند زراعتی است که باد شدیدی به آن برخورد میکند و آن را سیاه و نابود میسازد.
«وَ ما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَ لکِنْ اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» این کفّار خود به خویشتن ستم کردهاند ؛ چه این که در انفاقهای خود انگیزهها و نیّات ظالمانهای داشتهاند و خداوند هیچگونه ظلمی به آنها روا نداشته است.
همانگونه که اگر کشاورزی در محلّی کشت کند که میداند زراعتش در مسیر بادهای سرد خشک است و در این هنگام اگر بادی بوزد و تمام زراعتش را نابود کند، بدیهی است که این کشاورز، خود بر خویشتن ستم کرده است.
از دیر زمان یکی از بحثهای مهم در عدل الهی، طرح این مسئله بوده است که اگر خداوند عادل است ؛ پس فلسفه و حکمت حوادث دردناکی از قبیل: بیماریها، سیلابها، طوفانها، زلزلهها، بارانهای تند، بادهای وحشتناک و... چیست ؟
آیا این امور که باعث ناراحتی و از بین رفتن انسانها میشود با عدالت خداوند سازگار است ؟
قرآن مجید در این آیه و آیات دیگر، در صدد بیان فلسفه این حوادث برآمده است که به چند نمونه از آن اشاره میگردد:
1 بعضی از آیات قرآن مجید، هدف از این حوادث و بلاها را تنبّه و بیداری انسانهای غافل میشناساند. از این رو، خداوند در آیه 41 سوره روم میفرماید: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِیالنّاسِ لِیُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» فساد، در خشکی و دریا به سبب کارهایی که مردم انجام دادهاند، آشکار شده است ؛ خدا میخواهد نتیجه بعضی از اعمالشان را به آنان بچشاند، شاید [به سوی حقّ] بازگردند .
بر اساس این آیه، حوادث دردناک برای انسان غافل، لطف الهی محسوب میشود ؛ چه این که شاید اینگونه حوادث انسان گنهکار و غافل را بیدار کرده، به سوی حضرت حق بازگرداند. مثلاً از این جهت که دنیای امروز مبتلاء به فحشا و فساد است، خداوند هم آنها را به مرض خطرناک «ایدز» مبتلا میکند تا شاید این بشر ناسپاس و فراموش کار با عذاب و حوادث تلخ از خواب غفلت بیدار گردد. و یا
از این رو که دنیای امروز مبتلاء به گناه بزرگ رباخواری شده است ؛ رباخواری که بعضی از کشورهای جهان سوم را در آستانه سقوط قرار داده است، خداوند هم آنها را به فاصله طبقاتی، جنگها و انقلابهایی مبتلا میکند که باعث از بین رفتن تمدّنهای بشریّت میشود، تا شاید این انسان بیدار شود.
پس این بلاها که موجب بیداری انسان میشود، در واقع از مواهب الهی است.
برای روشنتر شدن این فلسفه به مثال زیر توجه کنید:
گاهی در خیابانهای مسطّح و صاف و طولانی موانع و دستاندازهایی مشاهده میشود که از ظاهر حال، مسئولان عمدا آنها را ایجاد کردهاند. وقتی از علّت این امر سؤال شود، میگویند: در چنین خیابانهایی ممکن است راننده به خواب رود ؛ برای بیداری راننده و جلوگیری از خطر تصادف، لازم است چنین دستاندازهایی ایجاد شود تا سبب بیداری و هوشیاری راننده گردد.
دستاندازهای جادّه زندگی بشر که در خواب غفلت فرومیرود نیز همین فلسفه را دارد چه اگر به خواب رود و دستاندازی نباشد، در پرتگاه سقوط میکند ؛ ولی با وجود دستانداز گرچه متحمّل ناراحتی میشود ؛ ولی موجب بیداری و نجات او از سقوط میگردد.
2 فلسفه دومی که از آیات قرآن استفاده میشود این است که بعضی از بلاها و حوادث نتیجه عمل خود انسان است و به تعبیر آیه مثل، انسان خود به خویشتن ستم میکند ؛ وگرنه خداوند ستمی را بر انسان روا نمیدارد.
مثلاً پدران و مادرانی که در صدد تربیت فرزندانشان برنمیآیند؛ آنها را با مسائل دینی آشنا نمیسازند ؛ فرزندان را به اماکن مذهبی مانند مساجد و حسینیّهها عادت نمیدهند شاید فرزندی معتاد تحویل جامعه دهند که باعث نابودی خود و خانوادهاش گردد! چه کسی جرقه اوّلیّه این آتش را روشن ساخته
است؟! چه کسی مواد سوخت این آتش سوزی را فراهم نموده است؟! هیچکس، جز پدر و مادر!
بنابراین، یکی دیگر از فلسفههای بلاها، عکسالعمل افعال و کارهای خود انسان است . البتّه فلسفههای دیگر نیز وجود دارد که به همین دو مورد بسنده میگردد.
خداوند متعال در آیه 122 سوره انعام به این مثل اشاره فرموده است: «اَوَ مَنْ کانَ مَیْتا فَأَحْیَیْنهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا یَمْشی بِه فِی النّاسِ کَمَنْ مَثَلُهُ فِیالظُّلُمتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکفِرینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» آیا کسی که مرده بود، سپس او را زنده کردیم، و نوری برایش قرار دادیم که با آن در میان مردم راه برود، همانند کسی است که در ظلمتها باشد و از آن خارج نگردد؟! اینگونه برای کافران، اعمال [زشتی] که انجام میدادند، تزیین شده [و نیکو جلوه کرده] است.
در این آیه شریفه، دو مثال مطرح شده است که هر دو درباره کفر و ایمان است. قرآن مجید در مثال اوّل، ایمان را به حیات و زندگی، و کفر را به مرگ و نیستی تشبیه کرده است ؛ و در مثال دوم، ایمان را به نور و کفر را به ظلمت .
برای روشن شدن و درک عمیق مثال اوّل، لازم است «حیات و زندگی»، مقداری مورد بررسی قرارگیرد ؛ اگر چه آثار حیات و زندگی، در همه جا دیده میشود و به خوبی میتوان حیات را از مرگ تمیز داد ؛ ولی تعریف حیات و درک حقیقت آن بسیار مشکل است ؛ چه این که تاکنون هیچکس تعریف جامعی از حقیقت حیات و زندگی ارائه نکرده است. به همین جهت، دانشمندان معتقدند که هیچ موجود زندهای از موجود بیجان به وجود نمیآید. دانشمندان دانه اتم را شکافتند ؛ اختراعات و اکتشافات عجیبی از قبیل رایانه و... از خود نشان دادند ؛ اما نتوانستند موجود زندهای را از موجود بیجان بیافرینند.
قرآن مجید در1400 سال پیش انسان را عاجز دانسته، میفرماید: «اگر همه
افراد دست به دست هم دهند، از خلق یک مگس ناتوانند» (1)و اکنون در این عصر نوآوری، انسان حتّی از ادّعای چنینخلقتیعاجزاست تاچهرسدبه خلق آن.
اصل مسلمی در علم تجربی وجود دارد که موجود زنده از مرده به وجود نمیآید. و این که مردم خیال میکنند اگر مثلاً دو آجر مرطوب روی هم قرار گیرد، از بین آنها عقرب به وجود میآید، گمان باطلی است. حتما باید تخم عقرب وجود داشته باشد تا این کار عملی گردد. و نیز تصوّر این که از سیب کرم تولید میشود، غلط است. حتما باید تخم کرم در درون سیب وجود داشته باشد تا کرم به وجود آید و نیز نه از حیوان، گیاه تولید میشود و نه از گیاه حیوان.
سؤال: روزی که کره زمین از خورشید جدا شد و کمکم سرد گشت موجود موجودات زنده از کجا و چگونه به وجود آمدند؟ آیا این چنین نبوده است که
1) 73 / حج .
موجود جاندار از بیجان به وجود آمده باشد ؟
جواب: بله، در آن زمان شرایط پیچیدهای وجود داشته اس که موجودات جاندار از موجودات بیجان به وجود آمدند ؛ ولی اکنون نه آن شرایط وجود دارد ؛ و نه بشر توان دستیابی به آن را دارد.
بنابراین، حیات و زندگی، عجیبترین پدیده عالم هستی است ؛ و از آن عجیبتر خالق این زندگی و حیات است که میلیونها دانشمند با همه مطالعات و تحقیقاتی که داشتهاند نتوانستند از راز این مخلوقِ خالقِ توانا مطّلع گردند! از این رو، مسئله حیات یکی از مهمترین دلایل خداشناسی به شمار رفته است.
حیات و زندگی بر سه قسم است:
1 حیات و زندگی گیاهی و نباتی، که علامت آن سه چیز است:
الف رشد و نمو ؛
ب تغذیه ؛
ج تولید مثل ؛ 2 حیات و زندگی حیوانی، که علاوه بر داشتن ویژگی گیاهان زنده، حسّ و حرکت نیز دارد.
3 حیات و زندگی انسانی، که علاوه بر پنج ویژگی که در زندگی نباتی و حیوانی ذکر شد، از ویژگیهای علم و دانش ؛ ایمان و اخلاق ؛ و عشق و اراده نیز برخوردار است. لذا اگر زندگی انسانی فاقد این سه ویژگی باشد، به زندگی حیوانی تبدیلمیشود!
بر همین اساس، قرآن مجید کسانی را که مسلمان نیستند، مرده تلّقی میکند ؛ و سپس زندگانی آنها را از رهگذر اسلام میشناسد.
بیشک منظور از حیات در این آیه شریفه، حیات انسانی است ؛ یعنی حمزه، یا عمّار، یا هر شخص دیگری که مسلمان شود، به وسیله ایمان به خداوند زنده میگردد؛ سپس علم و دانش ؛ اخلاق و ایمان ؛ و عشق و اراده که از آثار زندگی انسانی است در او نمایان میشود. از این رو، براساس آیه مثل عمّار یاسرها، حمزهها و شهیدان راه خدا زندهاند و زندگی حقیقی از آن آنهاست (1)ولی ابوجهلها مرده و فاقد حیات انسانی هستند (اَمْواتٌ غَیْرُ اَحْیاء)(2)
در مثال دوم، ایمان به نور و کفر به ظلمت تشبیه شده است. برای روشن شدن و درک عظمت نور ایمان، شایسته است به آثار و برکات نور مادّی اشاره شود:
لطیفترین و سریعترین موجود در عالم مادّه، نور است نور با سرعت خود در یک ثانیه میتواند، هفت و نیم بار به دور کره زمین بچرخد! زیرا قطر کره زمین در خط استوا 40 هزار کیلومتر است و حاصل تقسیم 300 هزار بر 40 هزار، هفت و نیم خواهد بود.
از این رو، همه برکات عالم مادّه، از نور است ؛ چه این که به برکت نور، موجودات زندگی میکنند ؛ به برکت نور، گیاهان رشد و نمو میکنند ؛ به برکت نور، میوهها به ثمر میرسند ؛ به برکت نور، فضا گرم میشود ؛ به برکت نور، فضای اطراف روشن میشود و بالاخره به برکت نور، باران رحمت
الهی میبارد.
اسلام و ایمان نیز همچون نور، روشنایی دارد ؛ چه این که حضرت حمزه و عمّار پیش از اسلام، همانند سایر عربهای جاهلیّت مرده بودند ؛ سپس با گرایش به خداوند به وسیله اسلام و نور ایمان زنده شدند و با همین نور حقیقت ساز، راه خود را انتخاب کردند. قطعا، دارنده چنین نوری، همانند کسی نیست که غرق در ظلمات است!
یکی از آیات قرآن که در این زمینه نازل شده و بسیار پرمعنا و نویدبخش است، آیه 29 سوره انفال است: «یاآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقانا» ای کسانی که ایمان آوردهاید! اگر تقوای الهی پیشه کنید، خداوند برای شما فرقان را قرار میدهد.
فرقان در لغت، تمیز حقّ از باطل است ؛ یعنی اگر انسان باتقوا شد، خداوند نور و روشنایی در دل او قرار میدهد که میتواند حقّ را از باطل تمیز دهد. از این رو، گاهی در میان مردم عوام و درسناخوانده، افرادی یافت میشوند که دارای چنین نوری هستند که با آن از حوادث و ماجراهای گنگ و تاریک باخبرند ؛ به گونهای که هم منشأ حوادث را میدانند و هم از هدف آنها آگاهند. دارندگان نور فرقان، نه آلت دست شیطان میشوند ؛ و نه گرفتار شیّادهای گمراه ؛ زیرا نور فرقان چراغ هدایت و راهنمای آنهاست و به همین جهت، رسول گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله فرموده است: «اَلْمُؤْمِنُ یَنْظُرُ بِنُورِاللّهِ» انسان مؤمن با نور خدا حرکت میکند. (1)
1 بحارالانوار، جلد 64، چاپ بیروت، صفحه 75 .
1) بحارالانوار، جلد 64، چاپ بیروت، صفحه 75 .
در پایان آیه شریفه، خداوند میفرماید: «اعمال زشت کفّار درنظر آنها تزیین شده و زیبا جلوه کرده است» ؛ زیرا حُبّ ذات، هواپرستی، خودخواهی، غرور و مانند اینها، سبب میگردد تا آنها توجهی به اعمال زشت خود نکرده، عمل خود را تزیین شده و خدمت به دیگران بپندارند.
خداوند متعال در سیزدهمین مثل از مثلهای قرآن مجید، در آیه 125 سوره انعام میفرماید: «فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلمِ وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقا حَرَجا کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماآءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ» آن کس را که خدا بخواهد هدایت کند، سینهاش را برای [پذیرش] اسلام، گشاده میسازد ؛ و آن کس را که [به سبب اعمال زشتش[ بخواهد گمراه سازد، سینهاش را آنچنان تنگ میگرداند که گویا میخواهد به آسمانبالابرود؛اینگونهخداوندپلیدیرابرافرادیکهایماننمیآورند،قرارمیدهد !
آیه شریفه، در صدد بیان زمینههای روحی مردم در پذیرش حق است، آنچه از ظاهر آیه استفاده میگردد این است که: مردم در این جهت متفاوتند؛ بعضی از مردم آنقدر روحشان پاک و قلبشان نورانی است که با اوّلین برخورد با قرآن، با
آغوش باز اسلام را پذیرایند و خداوند هم در عوض به آنان شرح صدر میبخشاید. در مقابل، افرادی هستند که زمینه پذیرش حق در آنان نیست و چنانچه تمام قرآن بر آنان خوانده شود، تأثیرگذار نیست ؛ از این رو، خداوند قلب آنها را تنگ و تاریک میگرداند.
«فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلمِ» هرکسی را که خداوند بخواهد هدایت کند و او را رهنمون شود، سینهاش را گشاده و فراخ میگرداند و برای دریافت حق به او شرح صدر میبخشاید. به عبارت دیگر، او را دریا دل و با ظرفیّت قرار میدهد. «وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقا حَرَجا» هرکس را بخواهد گمراه کند، سینهاش را تنگ و تاریک و ظلمانی قرار میدهد ؛ بهگونهای که طاقتش سلبمیشودوباکوچکترین مشکلیتعادلفکریخویشراازدست میدهد.
«کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماآءِ...» آنقدر سینهاش را تنگ و تاریک میگرداند که گویا
میخواهد به آسمان پرواز کند ؛ یعنی همانگونه که پرواز به آسمان برای انسان بدون وسیله محال است، تحمّل این تاریکی و تنگی نیز برای این عدّه مشکل و محال است و خداوند اینگونه پلیدی و کفر را، در دل افراد بیایمان قرار میدهد.
اگر چه مفسّران جمله «کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماآءِ» را کنایه از کار غیر ممکن و محال دانستهاند ؛ ولی امروزه با توجه به پیشرفت علوم بشری و دستیابی به فضا، تفسیر دیگری نیز میتوان برای آن جمله بیان کرد که نشانگر اعجاز علمی قرآن مجید است.(1)
1) اعجاز قرآن شاخههای مختلفی دارد که یکی از آن، اعجاز علمی است ؛ برای توضیح بیشتر، به تفسیر پیام قرآن، جلد 18، صفحه 113 به بعد رجوع کنید .
دانشمندان کشف کردهاند که اطراف کره زمین را هوا (اکسیژن) فراگرفته است، و این هوا از هر طرف تا ارتفاع 30 کیلومتری ادامه دارد ؛ ولی آنچه از این اکسیژنها استفاده میشود، تنها فضای چند کیلومتری پایین آن است ؛ چه این که هر چه اکسیژن به طرف بالا برود، استفاده از آن مشکلتر و سبب تنگی نفس میشود .
به همین جهت، کوهنوردانی که به ارتفاعات بلند صعود میکنند، گاهی از اوقاتدچارهواگرفتگی میشوند؛ یعنی به همان هوایی میرسند که استفاده از آن مشکلاست و باعثتنگینفس آنهامیگردد و چهبسا، سبببیهوشیومرگآنها شود!
و نیزبه همینجهت، هواپیماهایی که در ارتفاع بالا پرواز میکنند، باید به قدری مجهّز باشند که هوای داخل هواپیما را تنظیم کنند ؛ در غیر این صورت، مسافران نمیتوانند از هوای آن ارتفاع استفاده کنند و اگر دستگاه تنظیم هوا دچار مشکل گردد، مسافران باید از ماسکهای مخصوص که برای چنین لحظاتی تهیّه شده است، استفاده کنند وگرنه هواپیما مجبور است برای حفظ جان
مسافران در ارتفاع پایین به پرواز خود ادامه دهد.
درآن هنگامکه آیه فوق نازل شد، انسان از این مسئله علمی مهم بیاطّلاع بود ؛ ولی قرآن مجید در آن زمان (1400 سال پیش) پرده از این راز علمی برداشت و قابل استفاده نبودن هوای آسمانها را بیان کرد و انسانهای گمراه را به کسانی تشبیه کرد که در چنین هوایی تنفّس میکنند و دچار تنگی نفس میشوند.
وقتی حضرت موسی علیهالسلام بهمقام نبوّت نائل شد، چندچیزاز خداوند طلب کرد ؛ یکی از آنها شرح صدر بود (قالَ رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری...)(1)
و نیز پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بی آن که تقاضا کند این نعمت بزرگ الهی را از
1) 25 / طه .
خداوند متعال دریافت نمود (اَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ)؟(1)
خلاصه این شرح صدر چه معنایی دارد ؟
«صدر» در این جا به معنی سینه نیست، بلکه به معنای روح و فکر است ؛ بنابراین «شرح صدر» به معنای داشتن فکر و روح باز است ؛ یعنی کسی شرحصدر دارد که دارای تفکّر عمیق، صبر و حوصله زیاد و فکر و روحی وسیع باشد ؛ به گونهای که در برابر سختترین حوادث نلغزد. به همین جهت، شرح صدر یکی از لوازم مهم ترقی و تعالی به سوی خدا شناخته شده است.
1) 1 / انشراح و دیگر آیاتی از قبیل: 106 / نحل و 22 / زمر .
خداوند در آیه 57 سوره اعراف به عنوان چهاردهمین مثل از مثلهای زیبایی قرآن میفرماید: «وَ هُوَ الَّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتّیآ اِذا اَقَلَّتْ سَحابا ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَاَنْزَلْنابِهِ الْماآءَ فَاَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» او کسی است که بادها را بشارت دهنده در پیشاپیش [باران] رحمتش میفرستد؛ تا ابرهای سنگین بار را [بر دوش] کشند ؛ [پس] ما آنها را به سوی زمینهای مرده میفرستیم ؛ و به وسیله آنها، آب [حیاتبخش] را نازل میکنیم ؛ و با آن، هرگونه میوهای را [نیز در قیامت [زنده میکنیم ؛ شاید [باتوجه به این مثال] متذکّر شوید !
آیه شریفه، پیامآور دو مطلب سرنوشتساز است. صدر آیه، متضمّن توحید
و خداشناسی و دلیلی قانعکننده بر اثبات مبدأ است. و ذیل آن، با ارائه مثال زیبایی بر جهان آخرت، اشاره به معاد دارد.
مبدأ و معاد از مسائل بسیار مهمی است که در قرآن مجید بطور گسترده مطرح شده است به گونهای که «حدود دو هزار آیه از آیات قرآن (یعنی یک سوم مجموع آیات قرآن) به معاد تعلّق گرفته است و یک سوم آن نیز آیات مربوط بهمبدأمیباشد» واینمطلبنشانهاهمیّت مبدأ و معاد و روز رستاخیز است.
معاد از نظر قرآن، جسمانی و روحانی است ؛ یعنی در روز قیامت هم جسم انسان محشور میشود و هم روح انسان. به عبارت دیگر، هم روح انسان مشمول نعمتها و عذابهای الهی قرار میگیرد و هم جسم، زیرا مقتضای عدل الهی بر این نهاده شده است که اگر انسان در دنیا مرتکب ثواب یا گناهی شد چون جسم و
روح به همراه یکدیگر انجام دادهاند، در قیامت عذاب و پاداش نصیب هر دو شود.
اساسا، در صدر اسلام آنچه موجب تعجّب منکران معاد واقع شد، معاد جسمانی بود نه روحانی ؛ زیرا عقل بسیاری از مردم، در چشم آنهاست و تنها آنچه را میبینند، باور میکنند. از این رو، منکران معاد میپرسیدند: چگونه ممکن است این انسان پس از مرگ و تبدیل شدن به خاک، دوباره زنده شود و با همین جسم و بدن خاکی در قیامت مورد ثواب و عذاب قرار گیرد؟ در پاسخ به این شبهه خداوند متعال در سوره نبأ آیه 7 و 8 میفرماید: «وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ اِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍاِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ. اَفْتَری عَلَی اللّهِ کَذِبا اَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ فِیالْعَذابِ وَالضَّلالِ الْبَعیدِ» کافران گفتند: «آیا مردی را به شما نشان دهیم که به شما خبر میدهد هنگامی که [مردید[ سخت از هم متلاشی شدید، [بار دیگر] آفرینش تازهای خواهید یافت؟! آیا او بر
خدا دروغ بسته یا به نوعی جنون گرفتار است؟! [چنین نیست، [بلکه کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند، در عذاب و گمراهی دوری هستند [و نشانه گمراهی آنها همین انکار شدید است].
قرآن مجید برای اثبات معاد جسمانی و روحانی به مثل تمسّک جسته است ؛ همانگونه که سیره قرآن در مورد تفهیم، استفاده از مثل است، برای این مطلب نیز سه مثل ذکر کرده است:
1 مثال به زندگی گیاهان و تشبیه جهان پس از مرگ، به زنده شدن گیاهان.
2 مثال به دوران جنین که خلقت انسان از نطفه کوچکی شروع میشود و هر روز برای جنین، یک معاد و زندگی جدیدی به شمار میرود.
3 مثال به خواب اصحاب کهف، که خواب آنها همانند مرگ بود
و خداوند پس از سالهای طولانی آنها را زنده گردانید.
وگرنه چطور ممکن است کسی سیصد و اندی سال بخوابد در حالی که نه آبی بنوشد و نه غذایی بخورد و سپس سالم از خواب برخیزد؟
بنابر آیه قرآن، اصحاب کهف در حدود یک میلیون روز در خواب بودند، این افراد بیآن که آبی بنوشند و غذایی بخورند بعد از این مدت طولانی، سالم از خواب برخاستند ؛ در حالی که یک انسان بطور عادی، دو تا سه روز بیشتر بدون آب و غذا دوام نمیآورد.
یکی از شگفتیهای خلقت، قلب انسان است ؛ تعداد ضربان قلب هر انسان در هر روز در حدود 100 هزار بار است. حال اگر عمر معمولی یک انسان را هفتاد سال بدانیم، بیش از 250 میلیون بار این قلب ضربان دارد.
آیهمحلبحث، یکیاز سهآیهایاست که مسئله رستاخیز را به حیات مجدّد گیاهان تشبیه کرده است. «هُوَ الَّذی یُرْسِلُ الرِّیاحَ...» خداوندکسیاست که بادها را به عنوان بشارت دهنده، پیش از باران میفرستد تا به وسیله بادها آسمانها را آماده بارش کند.
«حَتّیآ اِذا اَقَلَّتْ سَحابا ثِقالاً...» بادها تا آنجا ادامه مییابد که ابرهای سنگین وزن را جمع میکند .(1)
خداوند ابرهای باران زا را به وسیله آن بادها به سوی شهرهای مرده به حرکت درمیآورد و سپس از این ابرهای سنگین وزن، باران بر شهرهای مرده
1) قرآن مجید در 1400 سال پیش، این راز علمی را بیان کرد که ابرها بر دو گونه هستند: باران زا و معمولی ؛ و ابرهای باران زا سنگینتر از معمولی هستند .
میبارد و بدینوسیله زمین مرده زنده میگردد.
«فَاَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ...» خداوند با بارش باران بر سرزمینهای مرده، انواع میوهها را میرویاند.
«کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» خداوند مردگان را به در روز قیامت همانند سرزمینهای مرده، زنده میگرداند. در پایان آیه، خداوند فلسفه مثل را، تذکّر و بیداری انسانها میشناسد و میفرماید: «ما این مثلها را میزنیم، شاید باعث تذکّر، تفکّر و بیداری شما شود».
یکی از حجابهای معرفت برای انسان حجاب عادت است. وقتی انسان به چیزی عادت کرد، به عمق و ماهیّت آن نمیاندیشد و این یک حجاب بزرگ است! از این رو، رویش انواع گیاهان، گلها و میوهها از یک زمین و یک آب و هوا، از شگفتیهای طبیعت است! این مهم، واقعا از قدرت بیبدیل و بینظیر خداوند است
که از یک زمین و یک آب و هوا، گلهایی را با رنگها و برهای متفاوت و میوههایی را با طعم و مزّههای مختلف میرویاند و این خلقت شگفت به انسان میآموزد که از حیات مجدّد در روز قیامت تعجّب نکند ؛ چه این که از همین زمین در روز قیامت، انواع و اقسام انسانهای نیک، از قبیل: پیامبران، صالحان، امامان و شهدا و انسانهای پست از قبیل فرعونها، نمرودها، معاویهها، صدامها و... مبعوث میگردد. انسان هر ساله صحنه معاد را در روی زمین میبیند و به تعداد سالهای عمرش تکرار صحنه معاد را شاهد است، شگفت آن که در روز قیامت وقتی انسانها میخواهند از قبرها برانگیخته شوند، بارانی بر زمین میبارد ؛ سپس انسانها زنده میشوند !
انسان هر سال به طور مکرّر معاد را با چشم خود میبیند ؛ ولی غافل است از این که همان خدایی که گیاهان را پس از مرگ دوباره زنده میکند، قادر است انسان را نیز پس از مرگ زنده گرداند.
در آیه 58 سوره اعراف، پانزدهمین مثال از مثلهای قرآن مجید بیان شده است ؛ خداوند متعال در این آیه شریفه میفرماید: «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذی خَبُثَ لا یَخْرُجُ اِلاّ نَکِدا کَذلِکَ نُصَرِّفُ الاْیاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ» سرزمین پاکیزه [و شیرین]، گیاهش به فرمان پروردگار میروید؛ اما سرزمینهای بدطینت [و شورهزار]، جز گیاه ناچیز و بیارزش، از آن نمیروید ؛ اینگونه، آیات [خود] را برای آنها که شکرگزارند، بیان میکنیم.
برگی که بر اساس گفته دانشمندان، اگر از عرض برش زده شود، دارای هفت طبقه است، که هر طبقه آن دارای ساختمان مخصوص و وظیفه ویژهای است. با کمی دقّت خطوط ریزی بر روی این برگ ظریف مشاهده میشود که بسان شبکه لولهکشی یک شهرک میباشد که وظیفه آب رسانی و تغذیه قسمتهای مختلف
برگ را به عهده دارد. چه قدرتی این طبقات هفتگانه را با ظرافت زیبا آفریده است؟! چه خالق حکیمی این شبکه عظیم و دقیق لولهکشی را در درون این برگ طرّاحی کرده است؟! از این رو، نه تنها
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است معرفت کردگار
بلکه اگر به دقّت تمام، ساختمان و وظیفه و فواید آن بررسی شود، بینهایت کتاب از معرفت کردگار صورت میگیرد. بنابراین، صدر آیه دلالت بر توحید و ذیل آیه (کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتی) به مسئله معاد رهنمون است.
این آیه شریفه پاسخ به سؤال مقدّری است که ممکن است بعد از توجه به آیه گذشته مطرح شود که: اگر آب باران یکی است و زمینها هم یکسان، و همه زمینها از آب باران استفاده میکنند، پس چرا در بعضی از
زمینها گل و گیاه میروید و در بعضی دیگر خار و خاشاک پدید میآید ؟
شانزدهمین مثال: بَلَد طَیِّب (179)
اگر باران وحی الهی بر همه دلها و قلبها یکسان میبارد و همه قلبها در مسیر باران رحمت الهی هستند، پس چگونه بعضی از قلبها هدایت و مصداق «بلد طیّب» میگردند و بعضی از دلها گمراه و مصداق «بلد خبث» قرار میگیرند؟
آیه شریفه درصدد پاسخ به این پرسش برآمده، میفرماید: «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ» سرزمین پاکیزه و شیرین ؛ بستر مناسب و لایق ؛ به فرمانپروردگار،گیاهانمناسبوخوبیرامیرویاند. دلهای پاک و قلبهای آماده انسانهانیزبراثروحیالهی، میوههای شیرین اخلاص و صفا را پرورش میدهند.
«وَ الَّذی خَبُثَ لا یَخْرُجُ اِلاّ نَکِدا» ولی سرزمین خشکیده و شورهزار ؛ خاکهای نالایق و غیر مستعد، جز گیاهان هرزه و بیارزش، محصولی ندارد!
«نَکِد» در لغت عرب به معنای انسان بخیل و خسیس است ؛ همان انسانی که
در اصطلاح، میگویند «نم پس نمیدهد!» این نوع گیاهان را که در شورهزار میروید «نکد» نامیدهاند ؛ زیرا همانگونه که انسان بخیل به کسی خیر و فایدهای نمیبخشد، این نوع سرزمینها نیز بیخاصیّت و فاقد ارزشند.
«کَذلِکَ نُصَرِّفُ الاْیاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ» آیات قرآن را با عبارات گوناگون حتّی با مثلهای بسیار ساده برای مردم بیان میکنیم تا با استفاده از آن، مردمی سپاسگزار باشند. بنابراین، نه بر باران رحمت الهی اشکال وارد است و نه بر وحی آسمانی ؛ چه این که این دو رحمت الهی به گونه مساوی، زمینها و دلها را فرامیگیرند، بلکه اگر اشکالی وجود دارد از خود زمین و دل است ؛ زیرا بعضی از زمینها استعداد پرورش گیاهراندارند و محصول آنها خار است. به همین گونه، قلب بعضی از انسانها استعداد هدایت شدن را ندارند و خود را بینیاز از وحی میپندارند.
آیه شریفه به این مطلب مهم اشاره دارند که: برای رسیدن به کمال دو چیز لازم است :
الف فاعلیّت فاعل ؛
ب قابلیّت قابل ؛
یعنی برای رسیدن به کمال هم عوامل و اسباب ترقّی لازم است و هم زمینههای ترقّی. بنابراین، تنها فاعلیّت فاعل (باران) کفایت نمیکند، بلکه قابلیّت قابل (آمادگی و لیاقت زمین) نیز لازم است ؛ چه این که اگر صدها سال باران بر زمین شورهزار ببارد، یک گل هم به بار نخواهد نشست.
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله همانگونه که سلمان و اباذر و دیگر مسلمانان را به اسلام دعوت کرد، ابوجهل و ابولهب و دیگر کفّار را نیز به اسلام فراخواند ؛ ولی قلب پاک
و پاکیزه سلمان و اباذر آماده دریافت حق و سبب رویش نهال ایمان شد. در صورتی که همان گفتار پیامبر صلیاللهعلیهوآله بر قلب شورزار ابوجهل و ابولهب تأثیر نگذاشت و سبب رویش بخل و کینه در وجود آنها شد.
گاهی آیات قرآن نه تنها سبب هدایت نمیشود، بلکه باعث ضلالت افراد میگردد؛ یعنی انسانهای بدطینت و کافران نه تنها از شنیدن آن بهرهای نمیبرند، بلکه با شنیدن آن بر گمراهی و ضلالت آنها افزوده میشود.
این مطلب در آیاتی از قرآن مجید، از جمله در آیه 124 و 125 سوره توبه ذکر شده است «وَ اِذا ماآ اُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ اَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِآ ایمانا فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَزادَتْهُمْ ایمانا وَ هُمْ یَسْتَبْشِروُنَ. وَ اَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسا اِلی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِروُنَ»
هنگامی که سورهای نازل میشود، منافقین به یکدیگر میگویند: آیا این سوره، ایمان شما را افزون ساخت؟! [به آنها بگو:] امّا کسانی که ایمان آوردهاند، بر ایمانشان افزوده شده است و آنها [به فضل و رحمت الهی [خوشحالند. و امّا آنها که در دلهایشان بیماری است، پلیدی بر پلیدیهایشان افزوده شده، از دنیا رفتند در حالی که کافر بودند.
سؤال: چگونه ممکناستقرآنمجیدباآیاتنورانیش،سببگمراهیبعضی شود؟
پاسخ: قرآن مجید همانند چراغی است که اگر در دست دانشمندی باشد، در پرتو نور آن به اکتشافات و اختراعات تازهای دست مییابد و سبب پیشرفت آن میگردد؛ ولی اگر دزدی بدان دست یابد، سبب سنگینتر شدن جرم و گناهش میشود، زیرا دزدها با چراغ، کالای باارزشتری را به سرقت میبرند.
چو دزدی باچراغ آید گزیدهتر برد کالا
در اینجا بر چراغ اشکالی نیست ؛ چه این که استفاده از آن، بستگی به قابلیّتها و ظرفیّتها دارد. باران نازل میشود ؛ زمین شیرین و مستعد، گل میرویاند ؛ ولی در زمین شورهزار نه تنها گل نمیروید، بلکه خارهای آن بیشتر میگردد. در حالی که طبیعت باران برای هر دو زمین یکسان است. «فَزادَتْهُمْ رِجْسا اِلی رِجْسِهِمْ» هر آیهای نازل میشد با آن به مخالفت برمیخاستند و به پلیدی و دشمنی آنان افزوده میشد. بنابراین، تعجّبی ندارد اگر بگوییم آیات قرآن برای انسانهای گمراه، سبب گمراهی بیشتر میشود!
آیا قابلیّت قابل که شرط کمال است اکتسابی است یا جبری؟ به عبارت دیگر، آیا خداوند بعضی از انسانها را با استعداد و پرظرفیّت آفریده است و بعضی دیگر را نالایق و کمظرفیّت ؟
قابلیّت قابل، «اکتسابی و تحصیلی است نه جبری» ؛ چه این که اگر قائل به جبر شویم، آن کسی که زمین دل او شورهزار است و به جای گُل، خار و به جای میوه اخلاص، ریا میرویاند، بر او گناهی نیست و نباید مجازات شود و بر این اساس، برنامه پیامبران نیز بیهوده میگردد.
از این رو، هر انسانی که تلاش و کوشش بیشتری در راه کسب تقوا و معرفت الهی کند، قلب و دلش آمادگی بیشتری برای پذیرش وحی الهی و آیات قرآنی خواهد داشت.
همانگونه که آیه قرآن این مطلب را مورد تأکید قرارداده، میفرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَاالاِْنْسانَ فی اَحْسَنِتَقْویمٍ» ماانسانرا دربهترین صورت و نظام آفریدیم .(1)
1) 4 / تین .
بنابر آیه شریفه، در خلقت انسانها هیچ تفاوتی صورت نگرفته است ؛ هدایت و ضلالت بسته به خود آنهاست. و حتّی شیطان هم خبیث آفریده نشده است ؛ به همین جهت او نیز در صف ملائکه قرار داشت و شش هزار سال به عبادت و پرستش خداوند مشغول بود. (1)
آری، مردم با هم تفاوت دارند ؛ اما نه تفاوت بد و خوب، بلکه در بدو خلقت گروهی خوب و گروه دیگر خوبتر آفریده شدهاند. از این رو، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فرموده است: «اَلنّاسُ معادِنُ کَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ»(2)مردم بسان معدن و شیء گرانسنگ هستند ؛ عدّهای همانند طلا، باارزشتر و عدّه دیگر، همانند نقره
ارزشمند هستند (یکی با ارزش و دیگری باارزشتر).
در نتیجه هیچ انسانی، شقی، پست و خبیث آفریده نشده است و قابلیّت قابل اکتسابی است نه جبری. باران به هنگام نزول بسیار شفاف و زلال است ؛ ولی هنگام برخورد به زمینهای آلوده و کثیف، آلودگی کسب میکند. اما هنگام برخورد با زمینهای پاک، به همان صورت اصلی و فطریش باقی میماند.
جوانان عزیز! امیدهای آینده اسلام و انقلاب و کشور !
خداوند شما را همچون قطرههای زلال و شفّاف باران، پاک آفریده است. سعی کنید این پاکی را حفظ کنید و از معاشرت با دوستان بد بپرهیزید که گاهی رفیق بد سبب تغییر سرنوشت انسان میگردد.
از دید اسلام، نه تنها انجام گناه، معصیت دارد، بلکه حضور در مجلس گناه نیز گناه محسوب میشود ؛ یعنی اگر انسان در مجلس گناه حاضر شود، اگر چه
خود مرتکب گناه نشود، ولی چنانچه ناظر بر گناه باشد، گنهکار است ؛ چون محیط آلوده باعث آلودگی میشود و کمکم زشتی گناه از نظر انسان ناپدید میشود و آهسته آهسته انسان را به سوی گناه سوق میدهد ؛ همانگونه که انسانهای معتاد به مواد مخدّر نیز بدینترتیب به دام اعتیاد گرفتار میشوند. بنابراین، باید در حفظ پاکی کوشا باشیم و سرزمین دل خویش را هر چه بیشتر مهیّا کنیم تا نهایت استفاده را از باران رحمت الهی ببریم.
خداوند متعال در آیات 175، 176 و 177 سوره اعراف در شانزدهمین مثل میفرماید: «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَالَّذیآ ءَاتَیْنهُ ءَایتِنا فَانْسَلَخَ مِنْهافَاَتْبَعَهُ الشَّیْطنُ فَکانَ مِنَ الْغاوینَ. وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْنهُ بِها وَ لکِنَّهآُ اَخْلَدَ اِلَی الاَْرْضِ وَ اتَّبَعَ هَویهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ اِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ اَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِایتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» .
بر آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم ؛ ولی [سرانجام] خود را از آن تهی ساخت و شیطان در پی او افتاد، و از گمراهان شد. و اگر میخواستیم، [مقام] او را بااین آیات [و علوم و دانشها] بالا میبردیم ؛ [اما اجبار، برخلاف سنّت ماست ؛ پس او را به حال خود رها کردیم] و او به پستی گرایید، و از هوای نفس خود پیروی کرد. مثل او همچون سگ [هار] است که اگر
به او حمله کنی، دهانش را باز کرده، زبانش را بیرون میآورد، و اگر او را به حال خود واگذاری، باز همین کار را میکند ؛ [گویی چنان تشنه دنیاپرستی است، که هرگز سیراب نمیشود] این مثل گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند ؛ این داستانها را [برای آنها] بازگو کن، شاید بیندیشند (و بیدار شوند) .
در این آیات سهگانه، سخن از عالم و دانشمندی است که در مسیر صحیح بوده و به مقامات معنوی عالی دست یافته است ؛ ولی تدریجا منحرف و از درگاه خداوند رانده شده است. خداوند چنین دانشمندی را به سگ هار تشبیه میکند تا دیگران از او پند و عبرت گیرند.
در این که منظور از عالم و دانشمندی که در این آیه از او سخن به میان رفته چه شخصی است، مشهور مفسّران بر این عقیدهاند که منظور، «بلعم باعورا» است. او یکی از علمای بنیاسرائیل بود که در مسیر عبادت، پیشرفت چشمگیری داشت تا آن جا که به «اسم اعظم» دست یافته، «مستجابالدّعوة» شد. هنگامی که حضرت موسی علیهالسلام به مقام شامخ و رفیع نبوّت نایل شد، این مسئله آتش حسادت را در دل و روح بلعم باعورا شعلهور ساخت! آتش حسادت هر روز فروزانتر شد، فضایل او را در کام خود میسوزاند. حسادت از یک سو ؛ و دنیاپرستی از سوی دیگر، سبب شد که بلعم باعورا به دربار فرعون پناه آورده، از «وعاظ السّلاطین» شود و تمام افتخاراتش را از دست داده، عاقبت به شر شود. قرآن مجید داستان این عالم منحرف را بیان فرموده، تا مایه عبرت دیگران شود.
«وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَالَّذیآ ءَاتَیْنهُ ءَایتِنا» ای پیامبر! داستان آن مرد را که آیات الهی به او عطا شد و مشمول رحمت الهی قرار گرفت برای مسلمانان و یاران و اصحابت بخوان.
منظور همان احکام تورات و مواعظ آن است ؛ یعنی او به احکام تورات و موعظههای آن کاملاً آشنا و عامل بود. عدّهای دیگر بر این عقیدهاند که مراد از آیات الهی، نایل شدن به اسم اعظم است ؛ و از همین جهت بود که بلعم باعورا مستجابالدّعوة شد و در جامعه نفوذ فوقالعادهای پیدا کرد.
«فَانْسَلَخَ مِنْهافَاَتْبَعَهُ الشَّیْطنُ فَکانَ مِنَ الْغاوینَ» «اِنْسَلَخَ» از ماده «سَلَخَ» به معنای «از پوست درآمدن» است. از این رو، به کسی که پوست گوسفند را میکَند، سلاّخ میگویند و اما کلمه «اَتْبَعَ» دو معنی دارد:
الف «اَتْبَعَ» به معنای «تَبَعَ» و «لَحِقَ» است ؛ یعنی شیطان او را تابع خود گرداند.
ب به معنای فعل ثلاثی مجرد خود به کار رفته است ؛ یعنی شیطان از او تبعیّت کرد. به عبارت دیگر، گمراهی و ضلالتش آنقدر بالا گرفت که از شیطان گوی سبقت را گرفت! بسان آن شخصی که کار بسیار زشتی را به سبکی تازه انجام میداد و مرتّب بر شیطان لعن میفرستاد. شیطان بر او ظاهر شد و گفت: لعنت بر خودت باد! من با تمام شیطنتم این کار را نمیدانستم و از تو آموختم !
بنابراین، معنای آیه با توجه به توضیحات فوق این چنین میشود که: بلعم باعورا از آیات الهی تهی و خالی شد ؛ یعنی علیرغم این که در ابتدا، آیات و علوم الهی چنان بر او احاطه داشت که چون پوستی در تن او شده بود ؛ اما ناگهان از آنها منسلخ و تهی شده، در پی شیطان رفت یا شیطان در پی او. در نتیجه، عاقبت
او به شر ختم شد و در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار گرفت.
«وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْنهُ بِها وَ لکِنَّهآُ اَخْلَدَ اِلَی الاَْرْضِ وَ اتَّبَعَ هَویهُ» یعنی اگر میخواستیم که او به اجبار در راه حق بماند، این کار را انجام میدادیم ؛ ولی این چنین نکردیم تا ببینیم او، خود با اختیارش چه میکند ؛ ما راه را به او نشان دادیم ؛ خواه شاکر باشد، خواه ناسپاس!(1)خداوند عالم میتوانست نماز، روزه، حج، زکات و سایر واجبات الهی را غریزی انسان قرار دهد ؛ یعنی همانگونه که انسان آب و غذا میخورد، اینگونه عبادات را غریزتا بجاآورد ؛ ولی این چنین نکرد، بلکه انسان را آزاد و مختار آفرید تا بشر هدایت، تکامل، پیشرفت، آزمایش، ثواب، عقاب و... داشته باشد و اینها بیمعنا نباشد.
1) 3 / انسان .
در نتیجه، آیه میفرماید: ما بلعم باعورا را به خود واگذاردیم ؛ ولی این عالم منحرف بنیاسرائیلی که روزی مُبلّغ نیرومند حضرت موسی علیهالسلام بود بر اثر دنیاپرستی، وعدههای فرعون و حسادتی که نسبت به مقام موسی علیهالسلام داشت، به جای آن که پیروی از موسی و خدای خویش کند، تابع هوی و هوس خویش گردیده، از درگاه خداوند رانده شد. پس بنابر آیه فوق، عامل سقوط بلعم باعورا دو چیز است :
1 دنیاپرستی و تمایل به فرعون ؛
2 هواپرستی و پیروی از شیطان .
«فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ اِنْتَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ» مثل بلعم باعورا، مثل سگ هار است. سگهای معمولی در خدمت انسان هستند و منافع معقول و قابل توجّهی دارند ؛ به همین جهت، از نظر فقه اسلامی خرید و فروش چنین سگهایی مجاز
شمرده شده است ؛ ولی سگهای هار (سگهای مبتلا به بیماری هاری) که بعضی از انسانها نیز بدان مبتلا هستند از نظر فقه اسلامی بیارزش شناخته شده است ؛ زیرا قبل از این بیماری، کار او مراقبت بود و اکنون مزاحمت. از ویژگیهای سگهای هار این است که: معمولاً دهانشان باز است و زبانشان همیشه در حرکت است ؛ این حالت به سبب حرارت زیاد است که بر اثر بیماری در درون بدن آنها به وجود میآید و حرکت زبان به حکم بادبزنی است که مقداری او را خنک میکند. سگ هار همیشه تشنه است و هیچگاه سیراب نمیشود و در هر صورت چه به او کمک کنند، چه رهایش سازند به فرد مقابل حمله میکند.
قرآن مجید در این مثال زیبا، عالم منحرف را به سگ هار تشبیه کرده است ؛ یعنی انسان این چنینی نه تنها فاقد ارزش است، بلکه بسیار خطرناک است و هوا و هوس و دنیاپرستی چشم او را کور کرده است ؛ به گونهای که نه دوست را
میشناسد و نه دشمن را.
«ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِایتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» این مثال جمعیتی است که آیات الهی ما را تکذیب کردند ؛ ای پیامبر! این داستانها را برای عموم مردم مخصوصا یهود و نصارا بخوان تا عبرت بگیرند و اندیشه کنند، که اگر آنها هم آیات الهی را تکذیب کنند، سرنوشتی چون داستان بلعم باعورا خواهند داشت.
خداوند کریم در آیات (107 تا 109) سوره برائت (توبه) میفرماید:
«وَ الَّذینَ اتَّخَذوُا مَسْجِدا ضِرارا وَ کُفْرا وَ تَفْریقا بَیْنَ الْمُؤْمِنینَ وَ اِرْصادالِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَیَحْلِفُنَّ اِنْ اَرَدْناآ اِلاَّ الْحُسْنی وَ اللّهُیَشْهَدُ اِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ. لاتَقُمْ فیهِ اَبَدا لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَی التَّقْوی مِنْ اَوَّلِ یَوْمٍ اَحَقُّ اَنْ تَقُومَ فیهِ، فیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ اَنْ یَتَطَهَّروُا وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ. اَفَمَنْ اَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ اَمْمَنْ اَسَّسَ بُنْیانَهُعَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ»] گروهی دیگر از آنها] کسانی هستند که مسجدی ساختند برای زیان رساندن [به مسلمانان] و [تقویت] کفر، و تفرقهافکنی میان مؤمنان و کمینگاه برای کسی که از پیش با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود ؛ آنها سوگند یاد میکنند که: «جز نیکی [و خدمت]، نظری
نداشتهایم!» اما خداوند گواهی میدهد که آنها دروغگو هستند !
هرگز در آن [مسجد به عبادت] نایست! آن مسجدی که از روز نخست بر پایه تقوا بنا شده، شایستهتر است که در آن [به عبادت] بایستی ؛ در آن، مردانی هستند که دوست میدارند پاکیزه باشند ؛ و خداوند پاکیزگان را دوست دارد !
آیا کسی که شالوده آن را بر تقوای الهی و خشنودی او بنا کرده بهتر است، یا کسی که اساس آن را بر کنار پرتگاه سستی بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرو میریزد کسی که اساس آن را برکنار پرتگاه سستی بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرومیریزد؟! و خداوند گروه ستمگران را هدایت نمیکند.
آیات سهگانه فوق که به عنوان هفدهمین مَثَل از امثال قرآن تلقّی شده درباره مسجد «ضِرار» است که دشمنان اسلام برای مبارزه با این دین نوپا،
در صدد برآمدند تا از آن به عنوان سنگر محکمی استفاده کنند و با سلاح دین و مذهب با اسلام بستیزند.
اکثرمفسّرانقرآن درذیلآیات مذکور، بهشأن نزول اینآیات اشارهداشته (1)، داستان آن را این چنین نگاشتهاند:
پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در هنگام عزیمت به جنگ تبوک، در میان راه به قبیله بنیسالم که در آن زمان خارج از مدینه زندگی میکردند برخوردند. عدّهای از آنان که مردمی ظاهرالصّلاح بودند از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله اجازه خواستند تا مسجدی را در نزدیکی مسجد قبا بنا کنند. و دلیل خود را اینگونه بیان داشتند که
1 به تفسیر المیزان، جلد نهم، صفحه 391 و تفسیر مجمعالبیان، جلد 5، صفحه 72، مراجعهکنید.
چون در قبیله ما افراد ضعیف و ناتوانی از پیرمردان، پیرزنان و کودکان وجود دارند که نمیتوانند در همه وقت برای اقامه نماز به مسجد قبا حاضر شوند، علاوه بر این که گرمای تابستان، سرمای زمستان، باد و باران نیز مانع از حضور آنان در مسجد میشود، ساختن چنین مسجدی در نزدیکی مسجد قبا ضروری به شمار میرود. به عبارتی، آنان دو هدف به ظاهر زیبا را بیان کردند: نخست ساختن مسجد و محلّ عبادت و دیگر، حمایت از ضعیفان.
از این رو، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله اجازه ساختن آن مسجد را صادر کردند و سپس به سمت جنگ تبوک حرکت نمودند.
بانیان مسجد از غیبت پیامبر صلیاللهعلیهوآله سوءاستفاده کرده، با سرعت هر چه بیشتر مسجد را ساختند. هنگامی که آن حضرت از جنگ برگشت، خدمت حضرتش رسیدند و از او خواستند تا مسجد را افتتاح کند!
در این هنگام «آیات سهگانه مَثَل» به وسیله جبرئیل بر آن حضرت نازل شد.
«وَ الَّذینَ اتَّخَذوُا مَسْجِدا ضِرارا وَ کُفْرا وَ تَفْریقا بَیْنَ الْمُؤْمِنینَ وَ اِرْصادالِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ»: آری ؛ جبرئیل نازل شد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله را از اقامه نماز در مسجد ضرار بازداشت ؛ زیرا آن، به ظاهر مسجد بود و در واقع برای آنان بتخانه و مرکز توطئه به شمار میرفت. این قسمت از آیه شریفه، چهار هدف را برای این منظور بیان میدارد:
1 «ضِرارا»؛ بنابر آیه شریفه، اوّلین هدف بانیان این مسجد، شکستن ابهت مسلمانان و ضرر زدن به آنها بود ؛ زیرا این مسجد به عنوان سنگری برای دشمنان در نظر گرفته شده بود تا از این طریق،بر پیکر مسلمانان ضربه وارد کنند.
2 «کُفْرا» ؛ هدف دیگر آنان، تقویت مبانی کفر و شرک بود. آنان بدینجهت در بنای مسجد همّت گماردند تا با پایگاه قرار دادن مسجد، فعالیّتهای
خود را در تضعیف اسلام و مسلمان، و تقویت کفر و شرک شدّت ببخشند.
3 «تَفْریقا بَیْنَ الْمُؤْمِنینَ» ؛ سومین هدف که خطرناکترین اهداف آنها بود ایجاد شکاف و تفرقه بین مسلمانان و اهل ایمان بود. روشن است وقتی بین دو گروه از مسلمانان تفرقهای ایجاد شود، در برابر هم صفآرایی میکنند و نیرویی را که باید در نابودی دشمن مشترک به کارگیرند، صرف نابودی همدیگر میکنند و به جای آن که دشمن آسیب زده شود، هر دو گروه از این اختلاف آسیب میبینند ؛ همانگونه که این اصل در تمام اختلافات حاکم است و ثمره شوم اختلاف، دامنگیر هر دو گروه میشود !
4 «اِرْصادا لَمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ» ؛ چهارمین هدف، آماده کردن پایگاهی مستحکم در قلب کشور اسلامی، برای یکی از دشمنان اسلام بود که دشمنی او با خدا و رسول خدا صلیاللهعلیهوآله سابقهای دیرینه داشت.
شخصی مسیحی به نام ابو عامر نصرانی که بشارت ظهور پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله را در کتاب آسمانی خویش خوانده بود به مدینه آمد و منتظر ظهور اسلام شد. در این مدّت او برای خود مریدان و طرفدارانی پیدا کرد. با ظهور اسلام او به دین اسلام گروید ؛ ولی با گذشت زمان تمام پیروان و طرفداران و مریدان خود را از دست داد و نسبت به پیامبر صلیاللهعلیهوآله حسادت ورزید ؛ آتش حسادت در او شعلهور گشت تا جایی که او یکی از آتش افروزان جنگ اُحد گردید. به همین جهت، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله او را فاسق خواند و همین امر سبب شد که او نتواند در مدینه ماندگار شود. به ناچار به پادشاه روم پناهنده شد و او را از آینده درخشان اسلام و خطری که برای روم خواهد داشت مطّلع ساخت و اسلام را برای ابرقدرت روم خطری جدّی دانست بدین جهت، دولت روم را نسبت به جنگ علیه مسلمانان
تشویق نمود در پی این تقاضا پادشاه روم نیز قول مساعدت داد.
منافقان مدینه با «ابو عامر» بیارتباط نبودند ؛ ابوعامر برای منافقان مدینه نامهای نوشت و آنها خواست که پایگاهی برای او در مدینه بنا کنند تا به مدینه بازگشته، زمینه را برای هجوم سپاهیان روم فراهم کند. از این رو منافقان مدینه مسجد فوق را به عنوان پایگاهی برای این دشمن خطرناک بنا کردند. (1)
اکنون مسجد با اهداف مذکور ساخته شده است و منافقان از پیامبر صلیاللهعلیهوآله دعوت کردهاند که با اقامه نماز در آن مسجد، رسما آن را افتتاح نماید.
اما جبرئیل امین، پیام خداوند را در ضمن آیه زیر به آن حضرت اینگونه ابلاغ کرد:
«لا تَقُمْ فیهِ اَبَدا» پیامبر ما! هرگز در این مسجد که به ظاهر مسجد و محل
1) تفسیر نمونه، جلد 8، صفحه 135 .
عبادت و در واقع مرکزی برای توطئه است نماز مگذار!
«لَمَسْجِدٌ اُسِّسَ عَلَی التَّقْوی مِنْ اَوَّلِ یَوْمٍ اَحَقُّ اَنْ تَقُومَ فیهِ»: مسجد ضرار جای عبادت و پرستش خداوند یکتا نیست ؛ بلکه بنابر آیه شریفه مسجدی شایستگی این عبادت بزرگ الهی را دارد که دارای دو ویژگی باشد:
1 نخست این که بنیان آن بر اساس تقوا و ایمان به خدا نهاده شده باشد. این فراز از آیه شریفه به ما میآموزد که اساس و بنیان تمام چیزها از قبیل مسجد، حسینیّه، مدارس دینی، سیاست، آزادی، اقتصاد، مدیریّت، کشورداری و... باید بر اساس تقوا نهاده شود ؛ زیرا تقوا، روح و محتوای اعمال تلقّی شده است.
2 خصوصیّت دیگر این که باید افرادی که در آن مساجد حاضر میشوند، انسانهای پاک و طاهری باشند ؛ زیرا نمازگزاران هر مسجد معرِّف آن مسجد به شمار میآیند.
این دو ویژگی در مسجد «قبا» دیده میشد ؛ چه این که هم اساس آن بر تقوا بود و هم نمازگزاران آن انسانهای پاک و بافضیلت بودند، برخلاف مسجد ضرار که نه اساس آن برتقوا بود و نه بنیانگذاران و نمازگزاران آن انسانهای پاک و بافضیلتی به شمار میرفتند.
از این رو، نه تنها پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله در آن مسجد نماز نخواند و آن را افتتاح نکرد، بلکه دستور به آتش کشیدن آن را صادر کرد ؛ و پس از آن که مسلمانان آن را به آتش کشیدند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور فرمودند تا دیوارهای آن را خراب کنند و زمین آن را برای انبوهسازی زباله مهیّا سازند.
«اَفَمَنْ اَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ اَمْمَنْ اَسَّسَ بُنْیانَهُعَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ»: یا رسول اللّه آیا مسجد قبایی که بنیان و شالوده آن بر تقوای الهی و خشنودی و رضایت حضرت حق، نهاد شده بهتر است، یا مسجد ضراری
که شالوده آن بر «شَفا جُرُفٍ هارٍ» بنا شده و در نتیجه در آتش جهنم سقوط خواهد کرد ؟
شَفا: به معنی لبه هر چیزی است و عرب لبهای انسان را بدین جهت «شَفَه» میگوید که در لبه دهان قرار گرفته است.
جُرُف: کناره هر چیزی را جُرُف میگویند و از این رو، کناره رودخانهرا کهبهآب منتهیمیشود جرف نامیدهاند.
هارٍ: به چیزی که در حال سقوط است، هار گویند. آب رودخانه کنارههای رودخانه را از درون خالی میکند. این لبه از بیرون سالم و بیخطر جلوه میکند، بهگونهای که اگر انسانی ناآگاهانه پایش را بر روی این لبه قرار دهد ناگهان لبه رودخانه که از درون تهی گردیده است فرومیریزد و آن انسان بیخبر را به داخل رودخانه و قعر آبها کشانده، او را غرق میکند.
خداوند متعال در این آیه شریفه، بنای مسجد ضرار را به ساختن چیزی بر
روی لبه چنین رودخانهای تشبیه کرده است ؛ آن هم نه در جایی که مشرف به رودخانه باشد که اگر آشنای به شنا باشد نجات یابد، بلکه در جایی که مشرف بر جهنّم است و روشن است که در چنین جایی سقوط همان است و نابودی همان، و احتمال نجات کاملاً منتفی است.
آیا آدم عاقل راضی است در چنین مسجدِ سست بنیانی با این همه خطر حاضر شود؟!
آری ؛ مسجدی که بر اساس تقوی و رضایت الهی ساخته شده است آنقدر مستحکم، قابل اطمینان و مایه نجات است ؛ امّا مسجدی که برای تفرقه، کفر، شرک و پایگاه دشمن بنا نهاده شود چنان سست، خطرناک و مایه هلاکت است که بنابر آیه قرآن موجب سقوط انسان در آتش جهنّم میشود !
آیا تعبیری جالبتر و مثالی رساتر از این برای سرچشمههای شرک و نفاق میتوان یافت؟!
خداوند متعال در آیه 24 سوره یونس چنین فرموده است: «اِنَّما مَثَلُ الْحَیوةِ الدُّنْیا کَماآءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماآءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ وَ الاَْنْعامُ حَتّیآ اِذاآ اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُهآ اَنَّهُمْ قادِروُنَ عَلَیْهاآ اتیهاآ اَمْرُنا لَیْلاً اَوْ نَهارا فَجَعَلْناها حَصیدا کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاْیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّروُنَ»
مثل زندگی دنیا، همانند آبی است که از آسمان نازل کردهایم ؛ که در پی آن، گیاهان [گوناگون] زمین که مردم و چهارپایان از آن میخورند میروید ؛ تا زمانی که زمین زیبایی خود را یافته، آراسته میگردد و اهلِ آن مطمئن میشوند که میتوانند از آن بهرهمند گردند ؛ [ناگهان] فرمان ما، شب هنگام یا در روز، [برای نابودی آن] فرا میرسد ؛ [سرما یا صاعقهای را بر آن مسلّط میسازیم ؛
[ و آن چنان آن را درو میکنیم که گویی دیروز هرگز [چنین کشتزاری] نبوده است! اینگونه، آیات خود را برای گروهی که میاندیشند، شرح میدهیم.
در این مثلِ زیبا سخن از ناپایداری و زندگی زودگذر دنیاست ؛ تا مبادا انسان فریب ظاهر زیبا و جذّاب دنیا را خورده، بر آن دل ببندد که چه بسا در آن هنگامی که انسان به خیال خود همه چیز را مهیّای بهرهوری میداند، یکباره از دست بدهد و در پایان آیه خداوند انسان را به تفکّر و اندیشه درباره دنیا دعوت میکند تا شاید از این راه نجات یابد.
«اِنَّما مَثَلُ الْحَیوةِ الدُّنْیا» عبارت «اَلْحَیاةُ الدُّنیا» در قرآن مجید حدود هفتاد بار استعمال شده است که کلمه «دنیا» در این عبارت میتواند به یکی از دو معنای زیر تلّقی شود:
الف. نخست، این که آن را به معنای «نزدیک» بدانیم؛ یعنی «دنیا» مؤنث «أدنی» است و بهمعنای نزدیک به کار رفته است بنابراین، «حیاة دنیا» ؛ یعنی زندگی نزدیک که در مقابل «حیاة آخرت» است ؛ چه این که زندگی آخرت نسبت به زندگی این دنیا دورتر است.
ب. احتمال دوم، آن است که دنیا را به معنای چیز پست و بیارزش بدانیم ؛ چه این که عرب انسانهای پست و فرومایه را «دَنّی» میگوید و دنیا هم از همین مادّه گرفته شده است که این قول قویتر به نظر میرسد ؛ بنابراین زندگی دنیا، زندگی پست و بیارزشی است، برخلاف زندگی آخرت که زندگی باارزش و شایستهای است.
علاوه بر این از برخی آیات قرآن مانند آیه شریفه «وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِیَ
الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ»(1)استفاده میگردد که زندگی، تنها زندگی آخرت است ؛ در واقع زندگی دنیا ؛ شایستگی نام زندگی را ندارد، بلکه نوعی مرگ تدریجی است!
زندگی دنیا یا زندگی پست و بیارزش است یا اصلاً زندگی نیست.
«کَماآءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماآءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ» مَثَل این زندگانی ناپایدار و زودگذر دنیا، مَثَل آبی است که از آسمان نازل میشود ؛ قطرات شفّاف و حیاتبخش باران بر زمین میبارد، ولی بر اثر همین آب بیرنگ و زمین واحد، گیاهان، درختان و محصولات متفاوت و مختلف از زمین میروید.
منظور از «اختلاط» در آیه شریفه، تنوّع رویشهاست.
1) 64 / عنکبوت .
رویش گیاهان و نباتات بر سه دسته تقسیم میشوند:
1 قسمتی از آنها اعمّ از میوهها، دانههای روغنی و سبزیجات موادّ غذایی انسان را تشکیل میدهند (مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ) .
2 قسم دوم روییدنیهایی که مواد غذایی حیوانات به شمار میروند (مِمّا یَأْکُلُ... الاْءَنْعامُ) این نوع رویش، گاهی بین حیوانات و انسان مشترک هستند ؛ بهگونهای که مثلاً، انسان از میوه آن استفاده میکند و حیوانات از برگ و شاخه و ریشه آن ؛ گاهی همانند علوفه تنها برای حیوانات استفاده میشود.
3 قسم سوم، گیاهان و درختانی که زیبایی و زینت طبیعت به شمار میروند همانند گلها، سبزهها، درختان با طراوت (حَتّیآ اِذاآ اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ).
«وَ ظَنَّ اَهْلُهآ اَنَّهُمْ قادِروُنَ عَلَیْهاآ» هنگامی که باران کاملاً میبارد و میوهها و گیاهان ثمره میدهد و انسان خود را در آستانه بهرهبرداری از آن میپندارد،
ناگهان حادثهای رخ میدهد که تمام محاسبات بر هم میریزد که این حالت برای دلشدگان دنیا، بسی رنجآور است!
«اتیهاآ اَمْرُنا لَیْلاً اَوْ نَهارا» آری ؛ به هنگامی که دنیا به انسان رو آورده است و چهره زیبا و پرفریب خود را نشان میدهد و انسان تصوّر میکند که همهچیز بر وفق مراد است، ناگهان فرمان عذاب الهی، شب هنگام یا در روز، صادر میشود و همه آرزوها و دست رنجهای انسان را نابود میسازد ؛ بهگونهای که گویا اصلاً چنین چیزی در دنیا وجود نداشته است.
در آیه مثل، انسان و زندگی دنیوی او به باران تشبیه شده است ؛ یعنی انسان نیز همچون باران استعداد فراوانی دارد. وقتی این استعدادها فعّال شود، همانند بارانِ با طراوت شروع به بارش میکند و ثمره آن ابتکارات مختلف و خلاقیتهای
متنوّعی است که از انسان سر میزند. تمام نیرو و توان خود را در جهت زندگی بهتر به خدمت میگیرد ؛ در زمینههای مختلف فعالیّت میکند و در راه رسیدن به هدف، بسیاری از نیروهای خود را از کف میدهد تا این که به زندگی دنیویِ خود سامان ببخشد ؛ ولی ناگهان با ایجاد حادثهای تمام آمال و آرزوهایش نقش بر آب میشود ؛ بهگونهای که گویا از اول عمر تاکنون هیچ فعالیّتی نداشته و هیچ توشهای برنگرفته است!
این حوادث که همان «امر» و فرمان الهی است، گاهی از درون جسم انسان برمیخیزد که در این هنگام این انسان مغرور با کوچکترین حادثهای، تسلیم میشود ؛ مثلاً اگر قسمتی از خون در یکی از رگهای بدن انسان لخته شود و این حالت ادامه یابد تا این که به رگهای ورودی قلب سرایت کرده، رگ را مسدود سازد، ناگهان ایست قلبی ایجاد میشود و سبب سکته قلبی میگردد، همچنین اگر
این لخته به سمت مغز حرکت کند و در رگهای منتهی به مغز متوقف شود، باعث ایست مغز میشود و یکباره، یا نیمی از بدن انسان فلج میشود، یا از دنیا میرود .
از این آسانتر گاهی خداوند این مأموریت را به یک سلول از میلیونها سلولی که در بدن انسان وجود دارد وامیگذارد. این سلول خارج از برنامه به تولید مثل و تکثیر میپردازد ؛ بهگونهای که یک سلول به دو عدد تبدیل میشود و دو سلول به چهار عدد و چهار سلول به هشت و هشت سلول به شانزده و... ناگهان تبدیل به یک غدّه سرطانی شده، به سرعت در بدن ریشه میدواند و سرانجام پس از چندی، انسان را از پای درمیآورد «فَجَعَلْناها حَصیدا کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالاَْمْسِ» بهگونهای که گویا سالها مرده است! آری ؛ به همین سادگی انسان میمیرد و تمام آرزوها و زحمتهای خود را برباد رفته میبیند.
و ممکن است فرمان عذاب الهی بر عهده یک حادثه برونی از قبیل زلزله، رانش
زمین، طوفان، صاعقه، شهابهای آسمانی و... نهاده شود.
این مثل و مانند آن، و این حوادث مختلف که بارها آنها را مشاهده کردهایم، هر کدام زنگ خطر و بیدارباشی است برای ما که فریب ناپایداری دنیا را نخوریم و برای نیل به آرزوها مرتکب هر جنایتی نشویم و به دنیا دل نبندیم.
شایسته است که در این آیه شریفه و امثال آن با دقّت زیاد تفکّر و تعمّق نمائیم و همواره آن را بسان چراغی فروزان فراسوی خویش قرار دهیم.
خداوند متعال در آیه 24 سوره هود میفرماید: «مَثَلُ الْفَریقَیْنِ کَالاَْعْمی وَالاَْصَمِّ وَ الْبَصیرِ وَ السَّمیعِ هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَکَّرُونَ»
حال این دو گروه (مؤمنان و کافران)، حال نابینا و کر و بینا و شنوا است ؛ آیا این دو، همانند یکدیگرند؟! آیا پند نمیگیرید؟!
«مَثَلُ الْفَریقَیْنِ کَالاَْعْمی وَالاَْصَمِّ وَ الْبَصیرِ وَ السَّمیعِ» خداوند متعال پس از بیان ویژگیهای مؤمنان و کافران در آیات پیشین، میفرماید: مثل آن دو گروه (مؤمنان و کافران) مثلِ دو گروه نابینا و کر و شنوا و بیناست، مؤمنان بسان انسانهای بینا و شنوا هستند و کافران به انسانهای کر و کور میمانند. «هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً اَفَلا تَذَکَّرُونَ» آیا این دو گروه، مانند هم هستند؟ آیا کران و
شنوایان با هم یکسانند؟! آیا بینایان و نابینایان مساوی هستند؟! آیا کفر و ایمان برابر است؟!
برای پی بردن به عمق این مطلب و درک آثار ایمان و قدرت نامتناهی پروردگار عالم، نخست لازم است اهمیّت چشم و گوش و نقش آن دو در بدن انسان مورد بررسی قرار گیرد.
بیشک چشم از بزرگترین آیات الهی به شمار میرود ؛ بلکه میتوان گفت عجیبترین آیت خداوند که در دسترس ما انسانها قرار دارد همین چشم است. ساختمان چشم، بسیار بسیار پیچیده است. عجیبتر آن که این ساختمان بسیار پیچیده، از مواد اولیه بسیار سادهای تشکیل شده است ؛ مقدار کمی چربی، مختصری گوشت و کمی مایع !
دلیل بر قدرت خداوند همین بس که با ابزار ساده، وسایل بسیار پیچیدهای همچون چشم میآفریند. چشم انسان، هفت طبقه ممتاز و جدا از هم دارد که هر یک بر روی دیگری به صورت مستقل و بسیار لطیف نهاده شده و خداوند برای هر طبقه وظیفه ظریف و خاصّی قرار داده است.
هیچ دستگاه فیلمبرداری و عکسبرداری در دنیا وجود ندارد که مانند دستگاه عظیم و حیرتآور چشم انسان، به صورت خودکار و بدون عکّاس و فیلمبردار، از محیط اطراف خود فیلمبرداری کند ؛ بیآنکه کسی عدسی آن را تنظیم کند، در کمترین زمان برای دورترین و نزدیکترین نقطه عدسی آن تنظیم میگردد، در حالی که در دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری، تنظیم عدسی برای فاصلههای مختلف وقت زیادی میطلبد و در فیلمبرداریهای مهم، گاهی از کار حتّی تا یک ساعت به طول میانجامد .
در مورد تنظیم نور نیز چنین است ؛ مثلاً اگر در محیطی که همه چراغهای آن روشن است و چشم ما به روشنایی عادت کرده است ناگهان برق قطع گردد و فضا تاریک شود، در ظرف چند ثانیه چشم ما با محیط تاریک اطراف عادت کرده،به گونهای که میتوان همان نور ضعیف اشیای اطراف خود را دید ؛ یعنی چشم در کمترین زمان خود را با نور ضعیف تطبیق میدهد و مردمک آن به اندازه کافی گشاد میگردد. خداوند قادر، برای چشم عضلاتی قرار داده است که در شش جهت حرکت میکند ؛ کره چشم علاوه بر جهات چهارگانه (چپ، راست، بالا و پائین)، به سمت جلو و عقب نیز حرکت میکند.
از دیگر عجایب چشم، مایعی است که از چشم تراوش میکند که آن را اشک نامیدهاند. اشک، هم مادّه غذایی چشم است و هم ابزار شستشوی این ساختمان دقیق و ظریف، و هم وسیلهای ضدعفونی کننده برای چشم .
از دیگر ویژگیهای چشم، این است که خود به ترمیم اشکالات و نقصهای وارده میپردازد.
آیا هیچیک از مصنوعات انسان چنین ویژگی دارد؟ انصافا، اگر در عالم هستی هیچ علامت و نشانهای برای اثبات وجود خداوند جز ساختمان عجیب و حیرتآور چشم وجود نداشت، همین کفایت میکرد. (1)چگونه میتوان باور کرد که طبیعت بیشعور و فاقد درک، چنین دستگاه باعظمتی را خلق کرده باشد ؟
اگر چه ساختمان گوش به پیچیدگی و ظرافت دستگاه چشم نیست ؛ ولی آن نیز حکایت از قدرتنمایی ذات حضرت حق دارد. گوش بیرونی، گوش میانه و گوش درونی، سه قسمت اصلی ساختمان گوش را تشکیل میدهند که در سه
1) شرح بیشتر را در تفسیر نمونه، جلد 27، صفحه 18 به بعد، مطالعه فرمائید .
منطقه جدا از هم و با وظایف و مسئولیتهای مستقل ساخته شدهاند. استخوانهایی به صورت چکش و سندان در گوش تعبیه شده است که عامل انتقال صدا به مغز است و عجیبتر آن که گوش علاوه بر این که صدا را درک میکند، جهت و محلّ ایجاد صدا را نیز تشخیص میدهد. این دو نعمت بزرگ الهی که در اختیار ما انسانها قرار دارد بسیار عجیب است و در شرح عجایب آن کتابها نوشته شده است و هر کدام متخصّصی مخصوص به خود دارند، بلکه خود چشم رشتههای تخصّصی مختلفی دارد.
مهمترین ابزار شناخت انسان چشم و گوش اوست، آدمی در ابتدای تولّد فاقد هرگونه علمودانشیاست «وَ اللّهُ اَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ اُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئا» (1)
1) 78 / نحل .
تمام علوم و دانشهای انسان پس از رشدِ لازم از طریق چشم و گوش به او میرسد ؛ حتّی علوم عقلی.
علوم تجربی از طریق چشم منتقل میشود ؛ انسان در آزمایشگاه مسایل مختلف را تجربه کرده، میبیند و بدان واقف و آگاه میشود امّا علوم نقلی که دیگران آن را منتقل میسازند مخصوصا دانشهایی که از طریق وحی به انسان منتقل میشود از طریق گوش نصیب آدمی میگردد. البتّه علوم عقلی نیز بر پایه علوم حسّی است ؛ یعنی اگر چیزی دیده یا شنیده نشود، عقل نمیتواند مسایل آن را درک کند ؛ زیرا بنیان علوم عقلی، بر اساس «تجرید» و «تعمیمِ» محسوسات است. بدین جهت، اگر انسانی فاقد حسّ بینایی و شنوایی باشد که طبعا لال نیز خواهد بود هرچند مغزی همچون مغز بوعلی سینا هم داشته باشد، به اندازه
بچّه پنج سالهای نخواهد فهمید ؛ زیرا چنین انسانی، دو پایه اساسی علوم عقلی ؛
یعنی بینایی و شنوایی را از دست داده است.
چگونه میتوانیم چشم و گوش قرآنی و چشم حقیقتبین داشته باشیم ؟
براساس آیهشریفه،اگربخواهیم حجابهارا کنار بزنیموپردههایجهالت، تعصّب و لجاجت را بدریم و ببینیم آنچه را که اولیای خداوند میبینند، باید مؤمن شویم.
در روایات اهلبیت علیهمالسلام برای «مؤمن» علامتهای مختلفی ذکر شده است که به منظور در پی گرفتن آن در این مختصر تنها به ذکر دو نمونه از آن بسنده میگردد.
1 در روایتی نبیّ مکرم اسلام، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله ، فرموده است: «لایُؤْمِنُ عَبْدٌ حَتّی یُحِبُّ لِلنّاسِ ما یُحِبُّ لِنَفْسِهِ» ؛ هیچ انسانی به حقیقت ایمان نایل نمیگردد مگر این که آنچه را [از نیکیها] که برای خود دوست میدارد،
برای دیگران نیز دوست بدارد.(1)
بیستمین مثال: مَثَل کافر و مؤمن (227)
2 در روایت دیگری از امام صادق علیهالسلام ذکر شده است: «اِنَّ مِنْ حَقیقَةِ الاْیمانَ اَنْ تُؤَثِّرَ الْحَقَّ، وَ اِنْ ضَرَّکَ، عَلَی الْباطِلِ، وَ اِنْ نَفَعْتَ» ؛ حقیقت ایمان این است که حق را، اگر چه به ضرر تو باشد، بر باطل، اگر چه به نفع تو باشد، مقدم بداری.(2)
بنابراین روایت شریفه، پرهیز از ناراستی و حفظ راستی از حقایق ایمان شناخته شده است.
خداوند در آیه 14 سوره رعد میفرماید: «لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا یَسْتَجیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ اِلاّ کَبسِطِ کَفَّیْهِ اِلَی الْماءِ لِیَبْلُغَفَاهُ وَ ما هُوَبِبلِغِه وَ ما دُعاءُ الْکفِرینَ اِلاّ فی ضَللٍ» دعوت حق از آنِ اوست ؛ و کسانی را که [مشرکان] غیر از خدا میخوانند، [هرگز] به دعوت آنان پاسخ نمیگویند. آنها همچون کسی هستند که کفهای [دست] خود را به سوی آب میگشاید تا آب به دهانش برسد، و هرگز نخواهد رسید و دعای کافران، جز در ضلال و گمراهی نیست.
آیه مَثَل توسّل و دعا را بررسی کرده، به انسانها میآموزد که دست نیاز را به سوی چه کسی دراز کنند ؛ سپس آیه، برای کسانی که به درِ خانه مخلوقات نه خالق آنان میروند و عرضه نیاز و حاجت میکنند مثلی بیان میکند.
به منظور درک بیشتر مثل مذکور، لازم است به توضیح و شرح آیات 12 و 13 سوره رعد اشاره شود:
خداوند متعال در آیه 12 سوره رعد میفرماید: «هُوَ الَّذی یُریکُمُ الْبَرْقَ خَوْفا وَ طَمَعا وَ یُنْشِیءُ السَّحابَ الثِّقالَ» ؛ او (خداوند) کسی است که برق را به شما نشان میدهد، که هم مایه ترس است و هم مایه امید ؛ و ابرهای سنگین بار ایجاد میکند.
یکی از آثار عظمت خداوند، ارایه و نشان دادن «برقِ» آسمان است که هم سبب شوق و امید انسانها است و هم مایه خوف و ترس و نگرانی آنها.
برق آسمان، بشارت باران را به ارمغان میآورد ؛ زیرا ایجاد رعد و برق آسمان سبب میشود تا بارانهای فراوانی نازل گردد.
ابرهایی که دارای دو بار الکتریکی متضاد هستند هنگامی که با هم برخورد میکنند، برق آسمان را به وجود میآورند که در نتیجه حرارت شدیدی در حدود 15 هزار درجه سانتیگراد به وجود میآید. این حرارت هوای اطراف خود را میسوزاند و باعث میشود که فشار هوا کم شود؛ آنگاه کم شدن فشار هوا سبب نزول باران میگردد. از طرفی، ممکن است «برق» به صورت «صاعقهای» درآید و باعث نابودی «جنگلها، روستاها، انسانها، حیوانات، مزارع و کشتزارها» گردد این خود خوف و نگرانی را به همراه دارد.
«و یُنْشِأُ السَّحابَ الثِّقالَ» خداوند ابرهای سنگین بارانزا نیز ایجاد میکند. شاید در نظر بسیاری از انسانها ابرهای آسمان با هم تفاوتی نداشته باشند و به یک گونه عمل کنند ؛ در صورتی که حقیقت چیز دیگری
است و نسبت به هم تفاوتهای زیادی دارند.
از جمله تفاوتها این که: ابرها به دو دسته سنگین و سبک تقسیم میشوند؛ ابرهای سنگین، در فضایی نزدیکتر به زمین جا گرفتهاند ؛ ولی ابرهای سبک، در فضایی دورتر از زمین مستقر هستند. ابرهای سنگین بارانزا هستند و از این رو که دارای آب فراوانی هستند نمیتوانند در مرتبه بالایی از آسمان قرارگیرند.
در آیه 13 سوره رعد خداوند چنین میفرماید: «وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِه وَالْمَلئِکَةُ مِنْ خیفَتِه وَ یُرْسِلُ الصَّوعِقَ فَیُصیبُ بِها مَنْ یَشاءُ وَ هُمْ یُجدِلُونَ فِیاللّهِ وَ هُوَ شَدیدُ الْمِحالِ» ؛ و رعد، تسبیح و حمد او میگوید ؛ و نیز فرشتگان از ترس او! و صاعقهها را میفرستد ؛ و هر کس را بخواهد گرفتار آن میسازد، در حالی که آنها [با مشاهده این همه آیات الهی،بازهم] درباره خدا به مجادله مشغولند ؛ و او قدرتی بیانتها [و مجازاتی دردناک] دارد !
آیه شریفه به دو موضوع اشاره دارد: یکی رعدهای آسمانی و دیگری صاعقهها ؛ و از آن چه که قبلاً در مورد صاعقه بحث کردیم در این جا فقط به بررسی مسئله «رعد» میپردازیم.
برخورد ابرهای آسمانی با همدیگر، در صورتی که دارای دو بار الکتریکی مختلف (یکی مثبت و دیگری منفی) باشد، تولید جرقه میکند که به نور آن «برق» و به صدای آن «رعد» گفته میشود. روشن است که صدا و نور همزمان تولید میشود ؛ لیکن انعکاس نور زودتر از صدا (رعد) صورت میگیرد ؛ علّت این امر، آن است که سرعت سیر «نور» به مراتب بیشتر از سرعت سیر «صدا» است.
«رعد آسمانی» اگر چه به ظاهر ساده به نظر میرسد ؛ لیکن از آیات بزرگ الهی به شمار میرود و در زندگی تمام موجودات نقش مهمی ایفا میکند.
دانشمندان برای «رعد و برق» آثار زیادی ذکر کردهاند که به مهمترین آنها
اشاره میگردد:
1 نخستین اثری که رعد و برق دارد و این فایده، تمام موجودات جهان اعم از انسانها، حیوانات، گیاهان، نباتات و جوامد را دربرمیگیرد، نزول باران و آبهای آسمانی است.
2 فایده دیگر آن، «آفتکشی» گیاهان است ؛ یعنی «رعد و برق»، آفت گیاهان را از بین میبرد. بدینگونه که حرارت شدیدی که بر اثر رعد و برق ایجاد میشود، سبب میگردد تا اکسیژنِ اضافه تولید گردد و تبدیل به نوعی آب شود که آن را «آب اکسیژنه» مینامند، که از دو اکسیژن و دو هیدروژن تشکیل میگردد. «آب اکسیژنه» یکی از مواد ضدعفونی کننده است که معمولاً در داروخانهها یافت میشود. این مادّه ضدعفونی وقتی همراه باران بر سطح زمین نازل میشود، آفت گیاهان را از بین میبرد. به همین جهت، اگر رعد و
برق کم شود، آفت گیاهان زیاد میگردد.
(234) مثالهای زیبای قرآنی
3 سومین خاصیّت مهم «رعد و برق»، تولید مقدار زیادی کود برای گیاهان است. رعد و برقهای آسمانی هر ساله دهها میلیون تن کود تولید میکنند و بر سراسر کره زمین میپاشند، کودی قوی، مفید، مؤثّر و فراگیر برای تمامی گیاهان. این کودها بدینگونه ایجاد میشوند که دانههای باران به وسیله حرارت زیاد ناشی از برق با کربن ترکیب میشوند و اکسید کربن را تولید میکنند و هنگامی که به همراه باران بر روی خاک میریزند، با خاک ترکیب شده، یک نوع کود گیاهی قوی، مؤثّر و مفید به وجود میآورند.
آری ؛ این رعد و برق آسمانی چنین آثار مهمی دارد و از آیات بزرگ الهی به شمار میآید. جالب این که قرآن مجید زمانی پرده از این رازهای مهم علمی برداشت که عقل انسان تصوّر آن را هم نمیکرد !
بنابر آیه شریفه، رعد حمد و تسبیح خدا میگوید ؛ تسبیح به معنای تنزیه خداوند از هرگونه عیب و نقصی است، آیا آفت زدایی گیاهان کره زمین به وسیله رعد و برق، تنزیه خداوند از هرگونه عیب و نقصینیست؟ آیا آفت زدایی، نوعی تسبیحنیست؟
حمد، ستایش بر صفات جلال و جمال خداوندی است ؛ آیا تغذیه گیاهان نوعی حمد و ستایش در عالم ممکنات و مخلوقات محسوب نمیشود؟
بیشک، آیات 12 و 13 سوره رعد به این مهم اشاره دارد و آنها را نشانهای از عظمت خدا میداند. خلاصه این که آیه 12 و 13 به چندین آیت از آیات مهم الهی یعنی رعد و برق و باران و صاعقه، اشاره دارد.
«لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ» ؛ اگر بندگان بخواهند دعایشان مستجاب شود، باید به درگاه حضرت حق روی آورند و درِ خانه او را بکوبند ؛ یعنی ما سوی اللّه حلاّل مشکلات
نیست، بلکه تنها او قادر به استجابت دعاهای بندگان و گرهگشای مشکلات آنان است.
ذیل آیه شریفه میفرماید: «وَ ما دُعاءُ الْکفِرینَ اِلاّ فی ضَللٍ» ؛ دعای کافران جز در ضلال و گمراهی نیست.
دعاهای کافران بیراهه است ؛ زیرا آنان درِ خانه کس یا چیزی میروند که حتّی قادر نیستند از خود دفاع کنند و یا برای خود منفعتی کسب کنند، تا چه رسد به دیگران.
«وَ الَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِه لا یَسْتَجیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ اِلاّ کَبسِطِ کَفَّیْهِ اِلَی الْماءِ لِیَبْلُغَفَاهُ وَ ما هُوَبِبلِغِه» شاهد سخن در مثل بیستم، این قسمت از آیه است.
کسانی که غیر خدا را میخوانند و برای حلّ مشکلات خود به سراغ بتها میروند و دست به دامن مخلوقاتِ محتاج میزنند، مشکلات آنها حل نمیشود. مَثَل چنین انسانهایی، مَثَل کسی است که دستهایش را به سوی آب دراز کرده
است تا آن را بنوشد ؛ لیکن موفق به این کار نمیشود و تشنه برمیگردد.
منظورِ آیه، شخصی است که برای رفع تشنگی بر سر چاه آبی برود، چاهی که نه طناب دارد، نه چرخ آبکشی دارد و نه دلو! عمق این چاه نیز زیاد است. این انسانِ تشنه برای خوردن آب، دو دست خود را از فاصله زیاد به سوی آب دراز میکند، دستانی که به یک متری چاه هم نمیرسد ؛ بیشک، چنین کسی موفق نمیشود خود را سیراب کند و ناکام برمیگردد.
یکی از جالبترین و جاذبترین مَثَلهای قرآنی، مثل حق و باطل است. خداوند متعال در بیان این مثال پرمحتوا در آیه 17 سوره رعد چنین میفرماید: «اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَالَتْ اَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدا رابِیا وَ مِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ اَوْ مَتعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَ الْبطِلَ فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفآءً وَ اَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِیالاَْرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الاَْمْثالَ» ؛ خداوند از آسمان آبی فرستاد ؛ و از هر درّه و رودخانهای به اندازه آنها سیلابی جاری شد ؛ پس سیل بر روی خود کفی حمل کرد ؛ و نیز از آنچه [در کورهها[ برای به دست آوردن زینتآلات یا وسایل زندگی، آتش روی آن روشن میکنند کفهایی مانند آن به وجود میآید. خداوند، حقّ و باطل را چنین مثل میزند! اما کفها به بیرون پرتاب میشوند ؛ ولی آنچه به مردم سود میرساند [آب یا فلز
خالص] در زمین میماند ؛ خداوند این چنین مثال میزند.
شرح و تفسیر
«اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَالَتْ اَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها» ؛ خداوند از آسمان آب نازل کرده است ؛ دانههای شفّاف باران نازل میشود ؛ از کوهها سرازیر میگردد و وارد درّهها و وادیها میشود ؛ هر کدام از این درهها به اندازه ظرفیّت و گنجایش خود آب میگیرد ؛ آب در رودهای کوچک، رودخانه بزرگی به وجود میآید ؛ و نتیجه آبِ چندین رودخانه بزرگ، سیلاب عظیمی خواهد شد.
«فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدا رابِیا» ؛ سیلابی که از آب باران، نهرها و جویبارها به وجود آمده است، امواج خروشانی دارد. این آبها هنگامی که با سنگها و موانع ته رودخانه برخورد میکند کفهایی بر روی آن ظاهر میشود. این کفها بر روی آب قرار میگیرد و آب در زیر کفها به حرکت خود ادامه میدهد.
«وَ مِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ اَوْ مَتعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ» کفهای رونشین و متکبّر و توخالی مخصوص آب نیست، بلکه بر روی فلزات نیز به هنگام ذوب شدن کفی مینشیند، سنگ آهن، سنگ مس و مانند آن، وقتی که ذوب میشود فلز آن تهنشین میشود و کفهایی بر روی آن قرار میگیرد.
نکته جالبی که در این قسمت از آیه به چشم میخورد «مِمّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ»، این است که به تعبیر آیه، آتش را بر روی فلزات قرار میدهند تا آب شود، در حالی که معمولاً در کارخانهها آتش را زیر فلزات و کورههای آن قرار میدهند. اما اخیرا، کارخانههای پیشرفته، هم از زیر آنها حرارت وارد میکنند، و هم بر روی آنها آتش قرار میدهند ؛ یعنی از همه اطراف حرارت وارد میکنند. و این مطلب جالبی است که قرآن قرنها پیش، بدان اشاره کرده است.
«کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَ الْبطِلَ» ؛ خداوند متعال برای روشن شدن حق و
باطل که سابقهای به درازای تاریخ بشریّت دارد این چنین مثال میزند ؛ یعنی حق را به آب و باطل را به کف آن تشبیه میکند.
«فَاَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفآءً» ؛ آری ؛ مثال حقّ و باطل، مثال آب و کفهای روی آب است. کفهای روی سیلاب اگر چه تفوّق طلب و پر سر و صدا هستند ؛ لیکن به زودی از بین میروند. سیلاب خروشان از دامنه کوه حرکت میکند بر اثر جوش و خروش و برخورد با سنگها، کفهایی بر روی آن نمایان میگردد ؛ اما وقتی که آب به جلگهها و زمینهای هموار رسید و جوش و خروش آب فرو نشست ناخالصیها کمکم ته نشین میشود ؛ کفها از بین میرود ؛ و آب خالص باقی میماند. آری عمرِ باطل، کوتاه و سرانجامش نابودی است.
«وَ اَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِیالاَْرْضِ» آب و فلزات خالص که برای مردم سودمند است، باقی میماند. به هر حال، آب یا روی زمین باقی میماند و از آن در
نوشیدن و آبیاری و امثال آن استفاده میکنند و یا به صورت آبهای زیرزمینی ذخیره میشود که در آینده با حفر چاهها و یا خود به صورت چشمههای خودجوش مورد استفاده قرار میگیرند.
«کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الاَْمْثالَ» ؛ خداوند بدینگونه مثلها را بیان میکند تا مردم با این مثلها امور عقلی را بهتر بفهمند و درک کنند .
خداوند متعال در آیه شریفه 35 سوره «رعد» میفرماید: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهرُ اُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلْکَ عُقْبَی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَی الْکفِرینَ النّارُ» ؛ توصیف بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده، [این است که] نهرهای آب از زیر درختانش جاری است، میوه آن همیشگی، و سایهاش دائمی است ؛ این سرانجام کسانی است که پرهیزگاری پیشه کردند ؛ و سرانجام کافران، آتش است.
شرح و تفسیر
با توجه به مقدمه فوق، آیه مَثَل نیز از جمله آیاتی است که در صدد ارایه شبهی از اوصاف بهشت است و با بیان و مثال به ترسیم جایگاه پرهیزکاران همّت گماشته است. از این رو، خبر آیه محذوف است. یعنی آیه بدین شکل بوده
است: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ کَجَنَّهٍ تَجْری...» ؛ باغهایی در بهشت است، نه مثل باغهای دنیای ما ؛ زیرا اولاً، آب آن باغها خودجوش است و در پای هر درختی چشمهای است و نیازی نیست که از خارج تأمین گردد و دوم این که میوههای آن چهارفصل و همیشگی است. سوم این که، سایه درختانش همیشگی و جاودانه است ؛ یعنی برگهای آن هرگز نمیریزد.
پیام مهم آیه
از آیات متعددی درمییابیم که میزان پاداش الهی در آخرت، تقوا است. درباره تقوا، بحثهای فراوانی شده است. در این نوشتار به منظور درک بیشتر ارزش تقوا که گذرنامه و برات بهشت، میزان ارزش انسان و زاد و توشه آخرت است به دو روایت اشاره میشود.
1 پیامبر گرامی اسلام صلیاللهعلیهوآله در روایت کوتاه و پرمعنایی میفرماید: «تَمامُ
التَّقْوی اَنْ تَتَعَلَّمَ ما جَهِلْتَ وَ تَعْمَلَ بِما عَمِلْتَ» ؛ تقوای کامل به دو چیز تحقق مییابد: نخست این که، آنچه نمیدانی و بدان ناآگاهی فراگیری ؛ و دیگر این که، به آنچه میدانی جامه عمل بپوشانی(1)
بر اساس این روایت، ندانستن عذر تلقّی نمیشود، بلکه انسان موظّف است آنچه را نمیداند بیاموزد و سپس به آن عمل کند. در روز قیامت به کسانی که میگویند نمیدانیم، خطاب و عتاب میشود که چرا یاد نگرفتید؟!(2)
2 حضرت علی علیهالسلام نیز در روایت کوتاه و جالبی میفرماید: «مَنْ مَلِکَ
شَهْوَتَهُ کانَ تَقِیّا» ؛ کسی که مالک شهواتش باشد باتقوا است. (1)
انسان با تقوا مالک غضب، شهوت، حبّ جاه و مقام، حبّ شهرت جناحگرایی و... است و بر همه این امور تسلّط دارد.
این دو روایت تعریف زیبا، جامع و قابل فهمی از تقوا را به ما ارائه میدهد و باید سعی کنیم با رعایت و تحقق بخشیدن به این دو روایت شریف مخصوصا در ماه مبارک رمضان که ماه تقوا و خودسازی است برات بهشت و بهترین زاد و توشه سفر آخرت را کسب کنیم و خود را به تقوای الهی زینت ببخشیم.
1) میزان الحکمه، باب 4173، حدیث 22174 .
قرآن در آیه شریفه 18 سوره ابراهیم میفرماید: «مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ اَعْملُهُمْ کَرَمادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فی یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلی شَیْءٍ ذلِکَ هُوَ الضَّللُ الْبَعیدُ» ؛ اعمال کسانی که به پروردگارشان کافر شدند، همچون خاکستری است در برابر تندباد در یک روز طوفانی ؛ آنها توانایی ندارند تا کمترین چیزی از آنچه را انجام دادهاند، به دست آورند ؛ و این همان گمراهی دور و دراز است.
آیه شریفه مَثَل در صدد بیان اعمال نیک کفار برآمده، میفرماید: آنها چون فاقد ایمان به خدا هستند، اعمالشان پذیرفته نمیشود. از این رو، بر اساس آیه شریفه احتمال این که اعمال نیک آنها جدا از کفر و بیایمانی آنها محاسبه شود،
مردود شمرده شده است.
«مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ» مثلهای قرآن مجید از جهتی بر دو دسته تقسیم میشود:
یک دسته مثلهایی است که برای اعمال انسانها زده میشود. آیه شریفه از زمره این مثالهاست که درباره اعمال کفّار بحث میکند.
دسته دیگر مثلهایی است که برای اشخاص زده میشود و خود اشخاص را به چیزی تشبیه میکند ؛ مثلاً آیه شریفه 261 سوره بقره که شرح آن گذشت انسان انفاق کننده را به دانه گندمی تشبیه میکند که هفتصد دانه بلکه بیشتر محصول میدهد.
به هر حال، آیه شریفه مَثَل را برای کسانی میزند که نسب به پروردگارشان
کافر شدهاند. نکته جالب توجه این که در این جا به جای کلمه «اللّه کلمه «ربّ» به کار برده شده است ؛ یعنی ای انسان! آثار پروردگارت را در همه جا میبینی! لطف و رحمت حضرت حق را در تمام اعضای بدنت و در تمام لحظات زندگیت شاهد هستی! از نعمتهایی که به تو داده است که تنها یکی از آنها برای یک عمر شکرگزاری کافی است هر روز استفاده میکنی و خلاصه در تمام عمر تحت تربیت و نظر او هستی، ولی باز کفر میورزی و از او روی گردان میشوی! در حالی که انسان باید همیشه از ولی نعمت و مربی و کسی که به او نعمت میبخشاید سپاسگزار باشد.
«اَعْملُهُمْ کَرَمادٍ» ؛ آیه شریفه، اعمال نیک کفّار را به خاکستر تشبیه میکند و در آیه از اعمال زشت آنها بحثی به میان نیامده است ؛ زیرا اعمال زشت آنها آنقدر بیارزش است که جای گفتگو و بحث ندارد و آیه
تنها به بررسی اعمال نیک آنها برآمده است.
«اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فی یَوْمٍ عاصِفٍ لا یَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلی شَیْءٍ» ؛ اعمال کافران و انسانهای بیایمان، به خاکستری میماند که در روزهای طوفانی، تندباد شدیدی آن را به آسمان میبرد و پراکنده میسازد به گونهای که هیچکس قدرت به دست آوردن هیچچیز از آن را ندارد.
ذرات خاکستر بسیار ریز و کوچک است. وقتی پراکنده شود همرنگ محیط میگردد ؛ به گونهای که نه تنها صاحب آن، بلکه اگر همه اهالی یک شهر جمع شوند قدرت نخواهند داشت حتی یک مثقال آن را جمعآوری کنند تا چه رسد به این که روز، روز طوفانی باشد و تندباد شدید و قوی نیز در جریان باشد که در این صورت حقیقتا هیچ قدرتی توانایی بر کسب هیچ مقدار آن را نخواهد داشت!
تندباد بیایمانی و کفر نیز اعمال خیر و نیک کافران را چنین مورد هدف قرار
داده، آن را نابود میسازد ؛ به طوری که هیچ چیزی از آن نصیب کافر نمیشود و کافر از آن بهرهای نمیبرد.
«ذلِکَ هُوَ الضَّللُ الْبَعیدُ» ؛ این انحراف کفّار بیایمان، یک گمراهی دور است که صاحبان آن به راحتی و به سهولت به راه حق بازنمیگردند و هدایت آنها به راه راست کاری بس مشکل است.
در آیات شریفه (24 ، 25 و 26) سوره ابراهیم که بیست و پنجمین و بیست و چهارمین مثل را مورد بررسی قرار میدهد، چنین آمده است:
«اَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ اَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ. تُؤْتیاُکُلَها کُلَّ حینٍ بِأِذْنِ رَبِّها وَ یَضْرِبُاللّهُ الاَْمْثالَ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ. وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ» ؛ آیا ندیدی چگونه خداوند «کلمه طیّبه» [و گفتار پاکیزه] را به درخت پاکیزهای تشبیه کرده که ریشه آن [در زمین] ثابت، و شاخه آن در آسمان است؟! هر زمان میوه خود را به اذن پروردگارش میدهد. و خداوند برای مردم مثلها میزند، شاید متذکر شوند [و پند گیرند]. [همچنین] کلمه «خبیثه» [و سخن آلوده] را به درخت ناپاکی تشبیه کرده است که از روی زمین
برکنده شده، قرار و ثباتی ندارد.
«اَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ» ؛ ای پیامبر و ای انسانی که این آیات الهی را میشنوی! مگر مشاهده نکردی که خداوند چگونه برای کلمه «طیّبه» به درختی مثال زده است؟ این درخت دارای پنج ویژگی مهم است:
1 «طَیِّبَةٌ» ؛ نخستین ویژگی این درخت این است که پاک و پاکیزه و خوشبو است. برخی از درختان همه قسمتهای آن قابل استفاده و خوش منظر و خوش بو است. شاخهها، برگها، ساقهها، ریشهها، میوهها، و حتّی شیره آن ؛ ولی برخی از درختان میوهای تلخ، ریشهای گندیده، منظرهای زشت و ناخوشایند، برگهایی بیرمق، شاخههایی ناموزون و شیرهای تلخ دارند.
درختی که آیه شریفه به آن مثال زده است از جمله درختان پاک و پاکیزه است.
2 «اُصْلُها ثابِتٌ» ؛ ویژگی دیگر این درخت این است که ریشه آن در زمین مستحکم است. یکی از قدرتنماییهای پروردگار این است که تناسبی بین شاخهها و ریشههای هر درختی برقرار کرده است. درخت هر مقدار دارای شاخههای بلندتر و سنگینتر باشد، ریشههای آن فراوانتر و در اعماق زمین بیشتر نفوذ میکند ؛ بهگونهای که این ریشه بسان طنابهای مختلف آن درخت را در مقابل طوفان حفظ میکند.
3 «وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ» ؛ سومین ویژگی این درخت رشد صعودی آن است ؛ یعنی شاخههای این درخت به طرف آسمان رشد میکند.
بیشک مأموریّت و نقش ریشههای فرو رفته در زمین استحکام درخت و تغذیهرسانی به تنه و شاخ و برگ آن است ؛ اما آنچه جای پرسش دارد این است که شاخههای سر به فلک کشیده آن چه نقشی دارد ؟
وجود شاخههای رو به بالا و سر به آسمان کشیده، آثار و فواید مختلفی دارد که به برخی از آن اشاره میشود:
الف: شاخههای سر به فلک کشیده از هوا بهتر استفاده میکنند و جریان تنفّس را شایستهتر انجام میدهند ؛ چه این که برگ درختان نیز تنفّس میکنند و عجیب این که بازدهی تنفّس درختان درست برعکس بازدهی تنفّس انسان است ؛ یعنی درختان در جریان تنفّس خود، کربُن هوا را میگیرند و اکسیژن موجود در درخت را پس میدهند ؛ بر عکس دستگاه تنفّسی انسان که اکسیژن موجود در هوا را میگیرد و کربن موجود در بدن انسان را به هوا انتقال میدهد.
فلسفه این جریان معکوس آن است که اگر جریان تنفّس انسان به عکس تنفّس درختان عمل نکند، در مدّت زمانی کوتاه در سراسر کره زمین زندگی برای نوع بشر غیر ممکن میشود ؛ زیرا اکسیژنهای موجود در هوا به تدریج مصرف
میشود و در هوا جز کربن چیزی برای تنفّس نمیماند و این امر سبب نابودی انسان میگردد.
به همین جهت در شهرها، مخصوصا شهرهای بزرگ که به دود ماشینها و کارخانهها آلوده هستند، توصیه میشود که درختان و فضاهای سبز بیشتری ایجاد شود تا در رفع آلودگی هوا و تأمین اکسیژن لازم مؤثّر باشد.
یکی از فواید بادها جابهجایی هواهای آلوده و فاقد اکسیژن با هوای سالم است.
خداوند به وسیله بادهای رحمت، هواهای آلوده شهرها را خارج میکند و به جای آن هوای سالم و تمیز میآورد و این امر خود در بهبود هوا تأثیر بسزایی دارد.
ب: شاخههای سر به فلک کشیده از نور خورشید بهتر استفاده میکند. نور آفتاب سبب میشود که عملیّات تنفّس درختان و کربنگیری و آزاد کردن اکسیژن بهتر انجام گردد ؛ به همین جهت فضای باغ در روزهای فرحبخش و در
شبها هوا سنگین و برای مدّت زیاد غیرقابل تحمّل است.
ج: شاخههای رو به بالا از گرد و غبار و آلودگیهای زمین که با عدم رعایت برخی از اصول بهداشتی توسّط انسانها ایجاد میشود در امان هستند و این آلودگیها کمتر به چنین درختانی سرایت میکند.
شاخههای آن سر به فلک کشیده است ؛ زیرا چنین شاخههایی هم بهتر تنفّس میکنند و هم از نور خورشید بیشتر و بهتر بهرهبرداری مینمایند و هم از آلودگیهای زمین کمتر رنج میبرند.
4 «تُؤْتی اُکُلَها کُلَّ حینٍ» ؛ ویژگی چهارم این درخت دائمی بودن میوههای آن است. «شجره طیّبه» درختی است که در چهار فصل سال میوه دارد و هر زمان انسان دست به سوی آن دراز کند، ناامید و دست خالی بازنمیگردد.
5 «بِاِذْنِ رَبِّها» ؛ آخرین ویژگی درخت «طیّبه» این است که علیرغم
ویژگیها و میوه چهار فصل آن به فرمان خداوند بر اساس طبیعت و نظام آفرینش سیر میکند. بنابراین، همگی تسلیم فرمان خداوند هستند، نه تنها چنین درختانی، بلکه تمام موجودات جهان آفرینش تسلیم اویند «وَ لَهُ اَسْلَمَ مَنْ فِیالسَّمواتِ وَ الاَْرْضِ» (1)
«وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ»: و اما مَثَل کلمه «خبیثه» و گفتار بد و آلوده و زشت، همانند درخت خبیث و بدبو و بدطعم و بدمنظره است.
این دو درخت خبیث دارای دو ویژگی است :
1 «اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ» ؛ نخستین ویژگی این درختِ خبیثِ آلوده
1) 83 / آلعمران .
کثیف این است که از ریشه درآمده است و بر خلاف درخت طیّبه که ریشههای آن همچون طنابهای محکم و متعدّدی آن را در برابر طوفانها و بادهای سهمگین محافظت میکرد، این درخت ریشههایش قطع گردیده و از لابلای زمین خارج گردیده است .
2 «ما لَها مِنْ قَرارٍ» ؛ چنین درختی که ریشههایش از زمین درآمده است، هیچ قرار و ثباتی ندارد و با کوچکترین حادثه و با کمترین وزش بادی جابهجا میشود.
چنین درختی، که نه میوهای دارد، و نه عطر و بوی خوشی، و نه سایه مناسبی ایجاد میکند تنها و تنها به درد سوختن میخورد.
بسوزند چوب درختان بیبر سزا خود همین است مر بیبری را
مفسّران در معنا و تفسیر «کلمه طیّبه» بحث و گفتگو دارند که به برخی از نظریّات آنها اشاره میشود:
1 برخی معتقدند که مراد از «کمله طیّبه»، کلمه طیّبه «لااله الا اللّه است.(1)
این کلمه مبارک بسان شجره طیّبهای است که ریشههایش مستحکم و استوار، و شاخههایش سر به آسمان کشیده است، و در واقع درخت سعادت انسان محسوب میگردد. این درخت که همان حقیقت توحید است قلب انسان را زنده میکند و همه بتها را میشکند. در مقابل بت پول، رشوه، ربا، دزدی و تجاوز سجده نمیکند ؛ برای حفظ مقام هزاران دروغ نمیگوید، و برای حفظ مال
1 مجمعالبیان، جلد 6، صفحه 312 .
1) مجمعالبیان، جلد 6، صفحه 312 .
دنیا دست به جنایت نمیزند ؛ زیرا اینگونه اعمال شرک و بتپرستی است و بدینجهت است که انسان ریاکار را در آخرت به اسم منافق و فاجر میخوانند. (1)
وقتی توحید در دل انسان زنده شد، هواپرستی که عامل اصلی تمام انحرافات است نابود میشود .
از این رو، در روایت زیبایی آمده است: «اَبْغَضُ اِلهٍ عُبِدَ عَلی وَجْهِ الاْءَرْضِ الْهَوی» ؛ بدترین بتها که در روی زمین همیشه مورد پرستش قرار میگرفته است، بت هوی و هوس است. (2)
مادرِ بتها بت نفس شماست زانکه آن بت مار و این بت اژدهاست
اگر شجره طیبه توحید در قلب انسان کاشته شد این بتها کنار میرود.
2 برخی از مفسّران بر این اعتقادند که مراد از کلمه طیّبه «شخص مؤمن» است. در قرآن مجید، بر موجودات «کلمةاللّه اطلاق شده است ؛ مؤمن هم کلام الهی است. خورشید، ماه، ستارگان، زمین و آسمان همه کلمة اللّه هستند ؛ یعنی اینها در کتاب آفرینش و تکوین جزء کلمات اللّه به شمار میآیند ؛ همانگونه که در مورد حضرت مسیح علیهالسلام کلمة اللّه استعمال شده است (1)
درخت وجود مؤمن مانند شجره طیّبه دارای میوههای مختلفِ تمام فضل از قبیل سخاوت، شجاعت، جود، مهر، محبّت، احسان، ایمان و مانند آن است. (2)
3 برخی نیز «کلمه طیّبه» را به امامان معصوم علیهمالسلام تفسیر کردهاند. این بزرگواران شجره طیّبهای هستند که شاخسار وجودی آنها سرشار از میوههاست که هر کس به تاریخ زندگیشان، به مزار و حرمشان و به کلمات و
سخنانشان، نزدیک شود و دست نیاز به سوی آنها دراز کد، بیبهره نخواهد.(1)
4 «علماء» تفسیر دیگری برای کلمه طیبه هستند ؛ زیرا مردم از میوههای وجود آنها بهره میبرند.
5 «فکر پاک» پنجمین تفسیری است که برای کلمه طیّبه بیان شده است. افکار پاک، شجره طیّبهای هستند که در طول تاریخ ثابت و برقرار میمانند.
6 ششمین تفسیری که برای کلمه طیّبه گفتهاند، «سخن خوب» است. گاهی یک سخن خوب ماندگار میشود و افراد زیادیدرجامعه ازآناستفادهمیکنند(2)
1 تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 340 .
2 تفاسیر دیگری نیز برای «کلمه طیّبه» ذکرشده است. به تفسیر المیزان، جلد 23 (فارسی)، صفحه 78 و 79 و تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 331 مراجعه فرمائید .
خداوند در آیه شریفه 60 سوره نحل میفرماید: «لِلَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الاَْعْلی وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» ؛ برای آنها که به سرای آخرت ایمان ندارند، صفات زشت است ؛ و برای خدا، صفات عالی و او قدرتمند و حکیم است.
کسانی که به روز قیامت ایمان ندارند و معاد را چه در عقیده و چه در عمل نپذیرفتهاند مثلهای بدی دارند ؛ مانند همان مثالهایی که در قرآن مجید برای آنها ذکر شده است.
مثالی که در آیه 17 سوره بقره درباره منافقان بیان شده است از این جمله است ؛ در این مثال خداوند میفرماید: «مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نارا فَلَمّا اَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَکَهُمْ فی ظُلُماتٍ لا یُبْصِرُونَ» ؛ مثل آنان [منافقان
[ همانند کسی است که آتش افروختهاند [تا بیابان تاریک، راه خود را بیابند] ؛ همانند کسی که آتش افروختهاند [تا در بیابان تاریک، راه خود را بیابند] ؛ ولی هنگامی که آتش اطراف او را روشن ساخت، خداوند [طوفانی میفرستد] و آن را خاموش میکند ؛ و در تاریکیهای وحشتناکی که چشم کار نمیکند، آنها را رها میسازد. (1)
و نیز همانند مثلی که در آیه 176 سوره اعراف آمده است که در آن آیه، خداوند انسانهای مشرک را به سگ هاری تشبیه کرده است که نه به دوستان خود احترام میگذارد و نه به دشمنانش. (2)
«وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الاَْعْلی وَ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» ؛ ولی خداوند مثالهای اعلی و والایی دارد اگرچه هر مثالی برای خداوند در نظر گرفته شود ناقص است ؛ زیرا مثالهای ما از موجودات عالم امکان است و آنها همه محدود و ناقص هستند و روشن است که نمیتوان ذات نامحدود کاملی را با موجودات محدود و ناقص به تصویر کشید و شاید آیه شریفه «فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ» (1)به همین مسئله اشاره دارد.
علیرغم مطلب فوق، اگر بخواهیم مثالی برای خداوند بیان کنیم، آیه شریفه 35 سوره نور برای این امر شایستهتر است ؛ چه این که در آن آیه خداوند به نور
تشبیه شده است ؛ زیرا در عالم آفرینش هیچ موجودی مفیدتر، بابرکتتر،
1) 74 / نحل .
لطیفتر و سریعتر از نور نیست. از این رو، برای خداوند مثلهای زیبا و والا و اعلی است.
پرسش: برخی این سؤال در ذهنشان خطور میکند که همهچیز را خداوند آفریده است، پس چه کسی خداوند را آفریدهاست ؟
پاسخ: آری ؛ همه چیز را خداوند آفریده است، ولی هیچکس خدا را نیافریده است ؛ زیرا خداوند موجودی ازلی و ابدی است ؛ یعنی همیشه بوده و خواهد بود. اصلاً، آفریده نشده تا در پی آفریننده او باشیم. به منظور روشن شدن مطلب به مثال زیر که امور معقول را در لباس محسوسات میآورد توجه کنید:
دانشمندان میگویند مبدأ تمام انرژیها خورشید است ؛ چه این که درختهایی که منبع نور و گرما هستند، انرژی خود را از خورشید میگیرند.
ذغال سنگها که باقیمانده جنگلهای دوران گذشته هستند نیز معلول
انرژی خورشید هستند. حتّی نفت که اکنون از منابع مهم انرژی جهان است منبع اصلی انرژی آن، خورشید است ؛ زیرا میگویند: نفت باقیمانده حیوانهای گذشته است که در دل خاکها دفن شدهاند و روشن است که حیوانات از گیاهان تغذیه میشوند و گیاهان هم از نور آفتاب استفاده میکنند .
توربینهای بزرگ نیز که بر آبشارها نصب میشوند و تولید انرژی برق میکنند، انرژی خود را از خورشید میگیرند بدینگونه که خورشید به دریاها میتابد، آبها بخار میشود، بخارها تبدیل به ابر میگردد، ابرها بارانهای بابرکت را نازل میکنند، بارانها سیلابهایی به وجود میآورند و سیلابها بر توربینها جاری میشوند و در نتیجه تولید برق مینمایند .
اما نیرو و انرژی آفتاب از خود اوست ؛ یعنی از خارج انرژی به خورشید میرسد، بلکه انرژی از ذات خود خورشید میجوشد.
حال، با این که خورشید یک مخلوق خدا است، اما منبع انرژی است و لازم نیست از جای دیگر انرژی او تأمین شود (با این مثال) روشن میشود که خداوند متعال نیز ازلی و ابدی است و نیازی نیست که آفرینندهای داشته باشد و یا قدرت او از جایی تأمین شود.
خداوند در آیه شریفه 75 سوره نحل در بیست و هفتمین مثل میفرماید: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً عَبْدا مَمْلُوکا لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنّا رِزْقا حَسَنا فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرّا وَ جَهْرا هَلْ یَسْتَوُونَ الْحَمْدُلِلّهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ»؛ خداوند مثالی زده است: برده مملوکی را که قادر بر هیچچیز نیست ؛ و انسان [با ایمانی[ را که از جانب خود، رزقی نیکو به او بخشیدهایم، و او پنهان و آشکار از آنچه خدا به او داده، انفاق میکند ؛ آیا این دو نفر یکسانند؟! ستایش مخصوص خداست ولی اکثر آنها نمیدانند.
دورنمای بحث
آیه مَثَل به گفتگو از بتپرستان و مؤمنان پرداخته است. خداوند بتپرستان را به بردگانی تشبیه کرده است که هیچ مال و سرمایهای ندارند و در
تصمیمگیری خود آزاد نیستند ؛ ولی مؤمنان علاوه بر آنکه دارای سرمایهای از ناحیه خداوند هستند، دیگران را نیز در سرمایه خود سهیم میدانند.
شرح و تفسیر
آیه شریفه مَثَل در صدد است تا بین یک مؤمِن خداپرست و یک مشرکِ بتپرست تمیز دهد. بتپرستان به بردهها و غلامان و کنیزانی تشبیه شدهاند که از خود هیچ اختیاری نداشته و همواره در اختیار مولای خود هستند ؛ نه مالک مال و سرمایهای هستند و نه قدرت تصمیمگیری دارند، بلکه حتّی بعضی از مالکان به خود اجازه میدادند که به هنگام غضب و ناراحتی بردههای خود را بکشند.
آنها معتقد بودند که میتوانند هرگونه تصرّفی در اموال خویش بنمایند. انسانِ بتپرستِ مشرک همانند چنین برده مملوک، فاقد اختیار و اراده است.
اما انسانِ مؤمنِ خداپرست، بسان انسان آزادی است که
خداوند به او روزی داده است ؛ روزی نیک و خوش، و نه تنها خود از آن بهره میگیرد، بلکه در آشکار و پنهان از آن انفاق میکند و دیگران را نیز از آن بهرهمند میسازد.
آیا این دو مساوی هستند؟ بیشک مساوی نیستند. آنچه که بتپرستان را به این کار کشانده است، جهل و نادانی آنهاست.
خداوند در آیه شریفه 76 سوره نحل در بیست و هشتمین مثل با مقایسه بین مشرک و مؤمن میفرماید: «وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ اَحَدُهُما اَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ وَ هُوَ کَلٌّ عَلیمَوْلیهُ اَیْنَما یُوَجِّهْهُ لایَأْتِ بِخَیْرٍ هَلْ یَسْتَوی هُوَ وَ مَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ هُوَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» خداوند مثالی زده است: دو نفر که یکی از آن دو، گنگ مادرزاد است ؛ و قادر بر هیچ کاری نیست ؛ و سربار صاحبش میباشد ؛ او را در پی هر کاری بفرستد، خوب انجام نمیدهد ؛ آیا چنین انسانی، با کسی که امر به عدل و داد میکند، و بر راهی راست قرار دارد، برابر است؟!
«وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلَیْنِ» ؛ در این مثال که مشرکان و مؤمنان با یکدیگر مقایسه شده است، خداوند دونفر را در نظر گرفته است ؛ نفر اوّل که مثال مشرک است دارای پنج ویژگی است که بدان اشاره میشود:
1 «اَحَدُهُما اَبْکَمُ» ؛ اولین ویژگی این انسان این است که «ابکم: گنگ» است. عرب برای انسان «لال و گنگ» دو واژه دارد، نخست «اَخْرَص» و دیگری «اَبْکَم». اخرص به گنگی اطلاق میشود که در بدو تولّد لال نبوده است، بلکه در طول زندگی به خاطر حادثهای قدرت سخن گفتن را از دست داده است ؛ ولی به کسانی که از بدوِ تولّد از این نعمت بزرگ الهی محروم بودهاند، «ابکم» میگویند.
برخی از اهل لغت نیز علاوه بر مطلب مذکور گفتهاند: «ابکم به انسان گنگ
مادرزادی گفته میشود که گنگی او سرچشمهاش ضعف قوای عقلانی وعقبماندگی ذهنی او باشد». بنابراین «ابکم» کسی است که مغز ناتوانی دارد و بر اثر آن گنگ و لال به دنیا آمده است، که قرآن شخص مشرک را گنگ مادرزاد میشناساند.
2 «لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ» ؛ دومین ویژگی این انسان، این است که توانایی بر هیچ چیز ندارد ؛ هم از نظر جسمی و هم از نظر روحی ضعیف و ناتوان است.
3 «وَ هُوَ کَلٌّ عَلی مَوْلیهُ» ؛ ویژگی دیگر چنین انسانی، عدم استقلال و سربار بودن اوست ؛ یعنی این برده سربار مولایش است. معمولاً، بردهداران بردگان خود را برای حل مشکلات خود نگهداری میکنند ؛ ولی برده مورد مثال نه تنها کار تولیدی و خدماتی انجام نمیدهد، بلکه تنها مصرف کننده و سربار مولای خویش است.
4 از عبارت بالا درمییابیم که چنین شخصی برده است و انسان آزاد
نیست. به عبارتی، او تعلّق به دیگری دارد و از خود هیچگونه اختیاری ندارد.
5 «اَیْنَما یُوَجِّهْهُ لایَأْتِ بِخَیْرٍ» ؛ آخرین ویژگی او، این است که در پی هرکاری برود شکست خورده و ناکام برمیگردد .
بنابراین، مشخصات مشرک به فردی میماندکه :
1 برده است و فاقد اختیار ؛
2 گنگ و لال است آن هم گنگ مادرزاد ؛
3 قدرت بر انجام هیچ کاری ندارد؛
4 سربار مولای خویش است ؛
5 در همه کارهای خود شکست خورده و ناکام است.
«هَلْ یَسْتَوی هُوَ وَ مَنْ...: آیا چنان انسانی با ویژگیهای پنجگانهای که ذکر شد، با انسانی که شرح صفات او خواهد آمد، مساوی است ؟
انسان دیگر (مؤمن) که به توصیف آن خواهیم پرداخت دارای ویژگی ممتاز و بارز است:
1 «یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ» ؛ نخستین ویژگی انسان دوم این است که همواره به عدالت و قِسط امر میکند ؛ این انسان نه تنها خود عادل است و به عدالت عمل میکند ؛ بلکه دیگران و جامعه را نیز به عدالت فرامیخواند ؛ یعنی شخصیّتی است دارای مدیریّت و فرماندهی. بدینجهت، مردم را با امر و نهی به عدالت دعوت میکند.
2 «وَ هُوَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» ؛ این انسان علاوه بر آن که عادل است و دیگران را نیز بدین کیش میخواند، بر جادّه مستقیم و صاف قدم میگذارد.
عدّهای خواهان تحقّق عدالت در جامعه هستند ؛ امّا چون از راه صحیح و
راست وارد نمیشوند، تئوری عدالت خواهانه آنها سر از ظلم و بیداد درمیآورد. شاید بتوان در میان کمونیستها چنین افرادی را یافت که واقعا خواهان اجرای عدالت باشند ؛ لیکن چون راه کج و ناصحیحی را برای تحقّق این امر انتخاب کردهاند، پس از هفتاد سال تبلیغِ کمونیست، سر از ظلمها و جنایات زیاد و بیسابقهای درآوردهاند.
بنابراین، مثل مؤمن، مَثَل انسان عادل و عدالتخواه است که بر راه راست میرود و مثل کافر و مشرک، مثل برده گنگِ فاقد اختیار و... است.
آیا مؤمن و مشرک مساوی هستند؟ بیشک احدی عدم مساوات این دو را انکار نکرده است.
خداوند در آیه 92 سوره نحل در بیست و نهمین مثل میفرماید: «وَ لا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْکاثا تَتَّخِذُونَ اَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ اَنْ تَکُونَ اُمَّةٌ هِیَ اَرْبی مِنْ اُمَّةٍ اِنَّما یَبْلُوکُمُ اللّهُ بِه وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ ما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ» ؛ همانند آن زن [سبک مغز] نباشید که پشمهای تابیده خود را پس از استحکام، وامیتابید! در حالی که سوگند [و پیمان] خود را وسیله خیانت و فساد قرار میدهید؛ به خاطر این که گروهی، جمعیّتشان از گروه دیگر بیشتر است [و کثرت دشمن را بهانهای برای شکستن بیعت با پیامبر میشمرید] خدا فقط شما را با این وسیله آزمایش میکند ؛ و به یقین روز قیامت، آنچه را در آن اختلاف داشتید، برای شما روشن میسازد !
شرح و تفسیر
«وَ لا تَکُونُوا کَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ اَنْکاثا» ؛ ای تازه مسلمانان، ای کسانی که با زحمت و تحمّل مشکلات، مراحل اسلام و ایمان را پشت سر گذاشتید و مفتخر به قبولی پاکترین و بهترین دین آسمانی شدید، مانند آن زن نادان سبک مغزی که ریسمانی میتابید و بعد از تمام شدن کار آن را وامیتابید، نباشد و پس از گرویدن به اسلام و ایمان، زحمتهای خود را هدر ندهید و به کفر و شرک بازنگردید.
کار احمقانه این زن متمکّن ابله، این بود که هر روز صبح مقداری پشم آماده میکرد ؛ سپس کنیزهایش را میخواند تا این پشمها را بتابند و با آن طنابی بسازنند. آنها با زحمت فراوان این کار را انجام میدادند. به هنگام ظهر ناهار میخوردند ؛ پس از صرف ناهار دوباره آن زن، کنیزان خود را فرامیخواند تا این
ریسمان تابیده شده را واتابند و دوباره تبدیل به پشم کنند، آنها نیز چنین میکردند. روز بعد دوباره صبح هنگام پشمها را طناب و عصرگاهان طناب تابیده را تبدیل به پشم میکردند و این داستان احمقانه هر روز تکرار میشد.
قرآن مجید در این آیه شریفه به تازه مسلمانان سست ایمان هشدار میدهد که مانند آن زن احمق عمل نکنند و از دین و ایمان خود بازنگردند.
«تَتَّخِذُونَ اَیْمانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ» ؛ ای تازه مسلمانان! ای سست ایمانان! سوگند و پیمان خود را وسیله خیانت و فساد قرار ندهید و در بیعت با خدای خویش تقلّب نکنید.
«اَنْ تَکُونَ اُمَّةٌ هِیَ اَرْبی مِنْ اُمَّةٍ» ؛ شما تنها به این دلیل که مشرکان در اکثریّت هستند و مسلمانان در اقلیّت، برای پیمانشکنی با پیامبر خدا این را بهانه قرار ندهید که این عذر و بهانه شما پذیرفته نیست، بلکه باید به پیمانتان وفادار باشید.
«اِنَّما یَبْلُوکُمُ اللّهُ بِه» ؛ کثرت دشمن و قلّت مسلمانان، عذر بازگشت به کفر نیست، بلکه این خود نوعی امتحان الهی برای مسلمانان و مؤمنان است. سعی کنید در این امتحان پیروز و سربلند باشید .
«وَ لَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ ما کُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ» ؛ بیشک در روز قیامت خداوند تمام اختلافات را برطرف میسازد و حقایق ظاهر میشود، و حتّی کافران و مشرکان افسوس میخورند که چرا ایمان نیاوردند.
این مثل، مثل بسیار زیبا، جالب و جاذبی است و هشدار باشی است برای مسلمانانی که طناب ایمان خود را محکم تابیدهاند و با زحمت فراوان آن را به اتمام رسانیدهاند تا مبادا پس از این همه زحمت با روی آوردن به شرک آن را هدر دهند.
خداوند متعال در سیامین مثل، در آیه شریفه (112 و 113) سوره نحل میفرماید: «وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کانَتْ امِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتیها رِزْقُها رَغَدا مِنْ کُلِّ مَکانٍ فَکَفَرَتْ بِاَنْعُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما کانُوا یَصْنَعُونَ. وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَاَخَذَهُمُ الْعَذابُ وَ هُمْ ظالِمُونَ» ؛ خداوند [برای آنان که کفران نعمت میکنند،] مَثَلی زده است: منطقه آبادی که امن و آرام و مطمئن بود ؛ و همواره روزیش از هر جا میرسید ؛ اما نعمتهای خدا را ناسپاسی کردند ؛ و خداوند به خاطر اعمالی که انجام میدادند، لباس گرسنگی و ترس بر اندامشان پوشانید. پیامبری از خودشان به سراغ آنها آمد، او را تکذیب کردند ؛ از این رو عذاب الهی آنها را فراگرفت، در حالی که ظالم بودند.
آیه شریفه مثل، سرنوشت کسانی را بررسی میکند که در مقابل نعمتهای فراوان و بیشمار خداوند سپاس نمیگویند. خداوند به سبب ناسپاسی، آنها را مستحق عذابی دردناک دانسته است.
شرح و تفسیر
«وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً» ؛ قرآن مجید انسانهای ناسپاس را به «قریه» (1) و
1 «قریه» در استعمالات قرآن مجید به معنای روستا نیست، بلکه مطلق جای آباد است ؛ اعم از این که روستا باشد، یا شهر کوچک، و یا شهر بزرگ. بدین جهت، در زمان حضرت یوسف علیهالسلام به پایتخت مصر نیز قریه گفته شده است .
آبادی مثال زده که این منطقه آباد به سبب نعمتهای مادّی و معنوی دارای چهار ویژگی بوده است که آن نعمتها بر اثر کفران و ناسپاسی نابود گردیدند.
1 «آمِنَةً» ؛ اوّلین ویژگی این آبادی، «امنیّت» آن است ؛ امنیّتی که مهمترین نعمت خداوند بر بشر است و شاید به همین جهت خداوند این نعمت را بر نعمتهای دیگر مقدّم داشته است.
حقیقتا، اگر امنیّت نباشد، اقتصاد خوب و سالم محقّق نخواهد شد ؛ فراگیری علم و دانش امکانپذیر نخواهد بود ؛ صنعت و تکنیک ممتاز به وجود نخواهد آمد ؛ عبادت صحیح انجام نخواهد شد و خلاصه، هیچ چیز در یک محیط ناامن به درستی انجام نمیگیرد.
ملّت بزرگوار ایران دفاع مقدّس(1)را فراموش نخواهند کرد که به هنگام جنگ، وقتی که تجاوز دشمن بعثی به شهرها کشیده شد، گاهی به هنگام نماز صدای آژیر خطر کشیده میشد یا به هنگام خوردن سحری یا افطاری آژیر خطر پیام ناامنی میداد، در این وضعیّت ناامن انسان حالی برای عبادت پیدا نمیکرد و متوجه نمیشد که چگونه تکالیفش را انجام میدهد. بنابراین، مسئله امنیّت ارزش ویژهای دارد که همه چیز حتّی عبادت در سایه آن امکانپذیر است.
هنگامی که حضرت ابراهیم علیهالسلام به سرزمین خشک و سوزان مکّه قدم نهاد و
در میان آن کوههای خشن، خانه خدا را بنا نمود، برای آن شهر و اهل آن، دست به
1) جنگ ناخواسته حکومت بعثی عراق علیه ایران و دفاع مقدّس شیرمردان ایران اسلامی از سال 1359، دو سال پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، شروع شد و هشت سال طول کشید
دعا بلند کرد که خداوند در آیه 126 سوره بقره، دعای خلیل خود را چنین نقل میکند: «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا امِنا وَ ارْزُقْ اَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ امَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ» ؛ پروردگارا! این سرزمین را شهر امنی قرار ده ؛ و اهل آن را که به خدا و روز قیامت، ایمان آوردهاند از ثمرات گوناگون، روزی ده.
در این جملات نورانی نیز ابراهیم خلیل اوّلین دعایی که برای اهل مکّه دارد تقاضای امنیّت آن است. در دین مقدّس اسلام بزرگترین و شدیدترین مجازاتها برای کسانی است که امنیّت جامعه را بر هم میزنند. از این رو، برای «محارب»، یعنی کسی که سلب امنیّت عمومی میکند، مجازات شدیدی در نظر گرفته شده است که گاهی به اعدام میرسد.
دزدان مسلّح چه با اسلحه گرم و چه با اسلحه سرد محارب هستند و باید به اشدّ مجازات برسند ؛ همانگونه که کسانی که منطقه وسیعی را ناامن میکنند
«مفسد فیالارض» هستند و مجازات آنها اعدام است.(1)
2 «مُطْمَئِنَّةً» ؛ ممکن است یک شهر آباد امنیّت داشته باشد ؛ لیکن امنیّت آن متزلزل و ناپایدار باشد، و نیز ممکن است «امنیّت پیوسته با ثبات» و دوام است ؛ آبادی امنی که در این آیه شریفه بدان اشاره شده است، امنیّت آن پایدار و باثبات است.
3 «یَأْتیها رِزْقُها رَغَدا مِنْ کُلِّ مَکانٍ» ؛ همانگونه که گذشت همهچیز در سایه امنیّت امکانپذیر است ؛ حتّی یک «اقتصاد سالم و قوی». در این آبادی که امنیّت آن پایدار است، اقتصاد سالم و مفیدی وجود دارد که از هر سو روزی مردم آن فرامیرسد.
1) مشروح حدّ شرعی محارب و مفسد فیالارض را در کتاب جواهر الکلام، جلد 41، صفحه 564 به بعد مطالعه فرمائید .
4 رهبرِ مردمی با کفایت ؛ «وَ لَقَدْ جاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ» ؛ خداوند حکیم در کنار نعمتهای مادّی (امنیّت پایدار و اقتصاد سالم و قوی) نعمت معنوی نیز به آنان عنایت کرده است و آن پیامبری معصوم و آگاه از خود آنهاست تا تعلیمات و دانش آنها را تکمیل گرداند .
مردم این آبادی که این چهار ویژگی را دارند در آسایش زندگی میکنند ؛ لیکن سپاس این همه نعمت الهی را نمیگویند .
«فَکَفَرَتْ بِاَنْعُمِ اللّهِ فَاَذاقَهَا اللّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ» ؛ آری ؛ مردم چنین قریهای به جای شکرگزاری، کفران نعمت کردند ؛ نعمتهای الهی سبب تکبّر، غرور و خودخواهی آنها گردید. آنان به جای استفاده صحیح از نِعَم الهی ظلم و ستم کردند و نتیجه این ناسپاسی عذاب الهی بود، خداوند طعم تلخ ناامنی آمد و دزدان، غارتگران، اراذل و اوباش بر مردم مسلّط شدند و در پی تزلزل امنیّت،
اقتصاد آنها نیز متزلزل شد.
پرسش: چرا در آیه تعبیر به «اذاقها: به آنها چشانید» شده است. در حالی که این تعبیر مناسب لباس نیست، بلکه شایستهتر این است که بگوید: «لباس گرسنگی را بر آنها پوشانید» نه «چشانید». سرّ این تعبیر چیست ؟
پاسخ: این که در آیه مَثَل کلمه «لِباس» همراه با «اَذاقَها» به کار رفته است، دو نکته ظریف وجود دارد که بدان اشاره میشود:
الف: همانطور که لباس سراسر بدن انسان را فرامیگیرد، در آیه مَثَل عذاب الهی نیز فراگیر بوده، تمام آن آبادی را دربرگرفته است .
ب: درباره جمله «اَذاقَها» باید توجه داشت که برای انسان احساس و درک چیزها مراتبی دارد:
گاهی انسان آن را از ناحیه گوش درک میکند ؛ مثل این که صدای آتش را
میشنود و با شنیدن صدای آتش درک میکند که آتش سوزی رخ داده است.
و گاهی آتش را میبیند و آن را با چشم درک میکند که این نوع درک نسبت به قبلی در مرتبه بالاتری است.
و گاهی آتش را لمس میکند که این نیز نسبت به دو نوع بالا در مرحله بالاتری قرار دارد.
و گاهی انسان آن را میچشد که این بالاترین درجه احساس است. علت این که در آیه شریفه تعبیر به «اذاقها» شده است، بدین جهت است که بفهماند این مردم ناسپاس، با تمام وجود طعمِ تلخِ عذابِ الهی را درک کردند.
«بِما کانُوا یَصْنَعُونَ» ؛ عامل این عذاب الهی در هر دو آیه شریفه، «عمل خود مردم» بیان شده است. بشر مرتکب اعمال ناهنجاری میگردد که عکسالعمل آن اعمال دامنگیر خود او میشود اگر چه تحمّل پذیرش این موضوع تلخ
برای او مشکل است.
از آیات مختلف الهی قرآن مجید مخصوصا از دو آیه مذکور درمییابیم که عذابهای الهی و ناملایمات و گرفتاریهای اجتماعی، نتیجه اعمال و کارهای خود ماست و خداوند بخشنده مهربان، به هیچ کس ظلم و ستم روانمیدارد.
از این رو، قرآن مجید در آیه 41 سوره روم میفرماید: «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدِیالنّاسِ لِیُذیقَهُمْ بَعْضَ الَّذی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» ؛ فساد، در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم انجام دادهاند آشکار شده است ؛ خدا میخواهد نتیجه بعضی از اعمالشان را به آنان بچشاند، شاید [به
سوی حق] بازگردند.
خداوند متعال، در آیه 48 سوره اسراء میفرماید: «اُنْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَالاَْمْثالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطیعُونَسَبیلاً» ؛ ببین چگونه (کفّار) برای تو مَثَلها زدند ؛ در نتیجه گمراه شدند، و نمیتوانند راه حق را پیدا کنند.
این مثال برخلاف مثالهای گذشته و آینده است ؛ زیرا مثلهایی که خداوند مطرح کرده است، برای روشن شدن مطالب پیچیده عقلی و دور از حسّ است ؛ ولی آیه مَثَل اشاره به مثلهایی دارد که از زبان کفّار درباره وجود پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله بیان شده است ؛ از این رو، هدف خداوند بیان مثلها، هدایت مردم و هدف کفّار از بیان مَثَلها، گمراهی آنان است.
برای روشن شدن این که کفّار چه مثلهایی برای حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله بیان کردهاند، باید به آیه قبل از مَثَل رجوع کرد ؛ خداوند در آیه 47 سوره اسراء چنین میفرماید: «نَحْنُ اَعْلَمُ بِما یَسْتَمِعُونَ بِه اِذْ یَسْتَمِعُونَ اِلَیْکَ وَ اِذْ هُمْ نَجْوی اِذْ یَقُولُ الظّالِمُونَ اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاً مَسْحُورا» آیه با توجه به محتوای دو آیه قبل به این مطلب اشاره دارد که برخی از مشرکان از قرآن فرار میکنند و برخی دیگر به آن گوش میسپارند ؛ ولی هدف آنها از این استماع، شیطنت است و میخواهند به این وسیله عیبجویی کرده، مانع هدایت مردم شوند. به این جهت، با هم نجوا و گفتگو میکردند و میگفتند: «این مرد (پیامبر) که این آیات قرآن را میخواند «مسحور» است و شما (مسلمانان) جز از انسان مسحور، پیروی نمیکنید!».
بنابراین، یکی از مثلهایی که برای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میزدند، مَثَل «مسحور» بود.
عرب جاهلیّت فکر میکرد که بعضی از افراد بر اثر جنزدگی دیوانه شدهاند ؛ یعنی جن در آنها حلول کرده(1)و آنها را «مجنون» میخواندند و فکر میکردند که دیوانگی بعضی دیگر بر اثر سحر ساحران است و آنها را مسحور میدانستند.
بنابراین، مشرکان در مَثَل خود پیامبر را به انسان مسحور تشبیه میکردند تا شاید بتوانند با این کار از اثرات سخنان جذّاب و گویای پیامبر جلوگیری نمایند.
از آیه شریفه مَثَل استفاده میشود که مشرکان بیش از یک مثل که بدان اشاره شد برای پیامبر مطرح میکردند که برخی از آنها: مسحور ؛ مجنون ؛
1) به همین جهت گاهی دیوانگان را کتک میزدند تا جن از بدن آنها خارج نشود.
کاهن(1)؛ ساحر و شاعر است. ولی این برچسبها و مثلها برای اغفال مردم، مؤثّر واقع نشد ؛ به همین جهت، مرتّب برچسبها و تهمتها را عوض میکردند و گاهی هم ضدّ و نقیض میگفتند ؛ مانند برچسب ساحر و کاهن و مجنون که با هم متناقضند ؛ زیرا سحر و غیبگویی، هوش و حافظه فراوانی میخواهد و یک شخص مجنون و دیوانه هرگز نمیتواند ساحر یا کاهن شود.
1) کاهن به کسی گفته میشود که از آینده خبر میدهد و غیبگویی مینمایند و معروف است که کاهنان با شیطانها و جنها ارتباط دارند و خبرها را از آنها کسب میکنند .
آیات دوازدهگانه سوره کهف (32 44)، سی و دومین مثل قرآنی مورد بحث را تشکیل میدهد؛ خداوند متعال در این آیات میفرماید:
«وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنا لاَِحَدِهِما جَنَّتَیْنِمِنْ اَعْنابٍ وَ حَفَفْنا هُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعا. کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ اتَتْ اُکُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئا وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَرا. وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِه وَ هُوَ یُحاوِرُهُ اَنَا اَکْثَرُمِنْکَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَرا. وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِه قالَ ما اَظُنُّ اَنْ تَبیدَ هذِه اَبَدا. وَ ما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ اِلی رَبّی لاََجِدَنَّ خَیْرا مِنْها مُنْقَلَبا. قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَیُحاوِرُهُ اَکَفَرْتَبِالَّذیخَلَقَکَمِنْ تُرابٍثُمَّ مِنْنُطْفَةٍ ثَمَّ سَوّیکَ رَجُلاً. لکِنّا هُوَ اللّهُ رَبّی وَ لا اُشْرِکُ بِرَبّی اَحَدا. وَ لَوْلا اِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللّهُ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ اِنْ تَرَنِ اَنَا اَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَدا. فَعَسی رَبّی اَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْرا مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ
عَلَیْها حُسْبانا مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیدا زَلَقا. اَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْرا فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَبا. وَ اُحیطَ بِثَمَرِه فَاَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلی ما اَنْفَقَ فیها وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی لَمْ اُشْرِکْ بِرَبّی اَحَدا. وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ ما کانَمُنْتَصِرا. هُنا لِکَ الْوَلایَةُ لِلّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوابا وَ خَیْرٌ عُقْبا» ؛] ای پیامبر!] برای آنان مثالی بزن: آن دو مرد، که برای یکی از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار دادیم و گرداگرد آن دو [باغ] را با درختان نخل پوشاندیم و در میانشان زراعت پربرکتی قراردادیم ؛ هر دو باغ، میوه آورده بود، [میوههای فراوان]، و چیزی فروگذار نکرده بود ؛ و میان آن دو، نهر بزرگی جاری ساخته بودیم.
صاحب این باغ، درآمد فراوانی داشت ؛ به همین جهت، به دوستش در حالی که با او گفتگو میکرد چنین گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات
نیرومندترم!» و در حالی که نسبت به خود ستمکار بود، در باغ خویش گام نهاد و گفت: «من گمان نمیکنم هرگز این باغ نابود شود! و باور نمیکنم قیامت برپا گردد! و اگر به سوی پروردگارم بازگردانده شوم [و قیامتی در کار باشد]، جایگاهی بهتر از این جا خواهم یافت.
دوستِ [با ایمانِ] وی در حال گفتگو با او گفت: «آیا به خدایی که تو را از خاک و سپس از نطفه آفرید و پس از آن تو را مرد کاملی قرار داد، کافر شدی؟! ولی من کسی هستم که «اللّه پروردگار من است و هیچکس را شریک پروردگارم قرار نمیدهم.
چرا هنگامی که وارد باغت شدی، نگفتی این نعمتی است که خدا خواسته است؟! قوّت [و نیرویی] جز از ناحیه خدا نیست. و اگر میبینی من از نظر مال و فرزند از تو کمتریم [مطلب مهمّی نیست] .
شاید پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد ؛ و مجازات حساب شدهای از آسمان بر باغ تو فرو فرستد، بهگونهای که آن را به زمین بیگیاه لغزندهای مبدّل کند.
و یا آب آن در اعماق زمین فرو رود، آنگونه که هرگز نتوانی آن را به دست آوری.
[به هر حال عذاب الهی فرا رسید،] و تمام میوههای آن نابود شد ؛ و او به خاطر هزینههایی که در آن صرف کرده بود، پیوسته دستهای خود را به هم میمالید در حالی تمام باغ بر داربستهایش فرو ریخته بود و میگفت: «ای کاش کسی را همتای پروردگارم قرار نداده بودم !
و گروهی نداشت که او را در برابر [عذاب] خداوند یاری دهند و از خودش [نیز] نمیتوانست یاری گیرد.
در آنجا ثابت شد که ولایت [و قدرت] از آنِ خداوندِ بر حق است. اوست که برترین ثواب و بهترین عاقبت را [برای مطیعان] دارد !
مثالی که در این دوازده آیه که از طولانیترین مثلهای قرآن است بیان شده، مَثَل افراد مؤمن و کافر یا مَثَل افراد مستکبر و مستضعف است که قرآن این دو گروه را به دو نفری تشبیه کرده است که یکی بسیار ثروتمند و مغرور به مال و ثروت خویش و دیگری انسانی مستضعف، ولی مؤمن و خداشناس است، که سرانجام به سبب ناسپاسی، تمام ثروت آن مرد مغرور نابود شد و این امر موجب بیداری او از خواب غفلت گشت. در این مَثَل نکات ظریف و لطیفی نهفته است که بدان خواهیم پرداخت.
«وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً رَجُلَیْنِ» [پیامبر ما!] برای آنان مثال آن دو مرد را بزن!»
در این که آیا این دو نفر، دو برادر بودهاند و یا دو دوست، بین مفسّران
اختلاف است: برخی معتقدند که آن دو، برادر بودند که هشت هزار درهم از پدر به آنها ارث رسیده بود. یکی از آنان مقدار کمی از آن چهار هزار درهم (سهمالارث) خویش را برای مخارج خود نگه داشت و با آن وسایل سادهای برای زندگی تهیّه کرد و بقیّه را انفاق نمود ؛ ولی دیگری تمام سهمالارث را به مصرف خود رسانید و درهمی از آن را در راه خدا انفاق نکرد و صاحب سرمایه و باغ و زندگی مرفّهی گشت که آیات مذکور اشاره به داستان این دو برادر دارد.
برخی دیگر بر این اعتقادند که آن دو، دوست بودند و نسبتی با یکدیگر نداشتند.(1)
از مفادّ آیات قرآن استفاده میشود که نظریّه دوم صحیح است ؛ بنابراین،
1) مرحوم طبرسی «ره» در مجمعالبیان، جلد 6، صفحه 468، به هر دو نظریه اشاره کرده است.
مراد از «رَجُلَیْن» در آیه شریفه، دو دوست است، نه دو برادر.
مطلب دیگری که از مفادّ آیات میتوان استفاده کرد، این است که علیرغم تصوّر بعضی آیات صِرفا به عنوان مَثَل بیان نشده، بلکه داستان حقیقی و واقعی است که در تاریخ گذشته رخ داده و خداوند آن را در قالب مثل بیان داشته است.
«جَعَلْنا لاَِحَدِهِما جَنَّتَیْنِمِنْ اَعْنابٍ وَ حَفَفْنا هُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعا» ؛ ما برای یکی از آن دو دوست، دو باغ مملوّ از انگور که گرداگردش را درختان خرما احاطه کرده بود و در میان این دو باغ، زراعت مفصّلی وجود داشت، قرار دادیم.
«کِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ اتَتْ اُکُلَها وَ لَمْ تَظْلِمْ مِنْهُ شَیْئا وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَرا. وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ» ؛ هر دو باغ میوههای فراوانی داشت ؛ به گونهای که از چیزی فروگذار نکرده بود و چشمهای جوشان نیز از میان این باغها جوشیدن گرفت و باغ از نظر آب خودکفا شده بود.
از عبارت «وَ فَجَّرْنا خِلالَهُما نَهَرا» درمییابیم که آب باغ مذکور قبلاً از خارج تأمین میشده است ؛ ولی اکنون خودکفا شده، آب آن از داخل تأمین میگردد .
«فَقالَ لِصاحِبِه وَ هُوَ یُحاوِرُهُ اَنَا اَکْثَرُمِنْکَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَرا» انسانهای کم ظرفیّت، نوکیسه و مغرور وقتی به نوایی میرسند خود را گم میکنند و گویا از زمین و زمان طلبکارند! برخی از آنان اگر به مقامی برسند دوستان قدیمی و دیرینه خویش را که سالها در کنار هم بودهاند، به فراموشی میسپارند و هنگام برخورد با آنها، به گونهای رفتار میکنند که گویا اولین باری است که او را میبیند. این باغدار ثروتمند مغرور نیز انسان کم ظرفیّتی است ؛ وقتی باغ سرسبز و پرمیوهاش را که چشمههایی در میان آن روان است میبیند، مغرور میشود و به دیگران فخر میفروشد و نگاهی فخرآمیز به دوست قدیمی و مؤمن فقیر خود میکند و میگوید: «دارایی و ثروت و سرمایه من از تو بیشتر و
کارگران و کشاورزان من از تو افزونتر هستند!
«وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِه قالَ ما اَظُنُّ اَنْ تَبیدَ هذِه اَبَدا» این باغدارِ ثروتمندِ کم ظرفیّتِ مغرور، در حالی که نسبت به خویشتن ظلم میکرد وارد باغ خویش شد و گفت: فکر نمیکنم! این باغ همیشه آباد و سرسبز خواهد ماند! نه خزانی خواهد داشت، نه آفتی خواهد گرفت و خلاصه از بین خواهد رفت!
جمله «وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِه» به این نکته اشاره دارد که هر ظالمی ابتدا بر خود ظلم میکند، سپس بر دیگران ؛ همانگونه که انسانهای نیکوکار، نخست خود از کار نیک خویش بهرهمند میگردند و سپس دیگران.
به هر حال، این ثروتمند مغرور خدا را فراموش کرد، و از یاد برد که همان خدایی که این باغ را آباد کرده است، میتواند در یک لحظه آن را نابود سازد؛ به گونهای که هیچ اثری از آن نماند .
«وَ ما اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ اِلی رَبّی لاََجِدَنَّ خَیْرا مِنْها مُنْقَلَبا» ؛ سرانجام به خاطر فخرفروشی، غرور و فراموشی خدا، منکر قیامت و روز جزا شد تا به آنجا که به دوست خود گفت: فکر نمیکنم قیامتی در کار باشد! آنچه درباره روز قیامت و جهان پس از مرگ میگویند صحیح نیست ؛ زیرا اگر قیامتی در کار باشد! آنچه درباره روز قیامت و جهان پس از مرگ میگویند صحیح نیست ؛ زیرا اگر قیامتی در کار باشد، باید بمیریم و اگر بمیریم باید از اموال و باغها و زراعتمان جدا شویم و من هم که نمیخواهم از دنیایم جدا شوم پس مرگ و قیامت را انکار میکنم!
سپس گفت: بر فرض که قیامتی در کار باشد، در آن سرا نیز من مقرّبتر خواهم بود ؛ چون اگر مقرّب نبودم، خداوند اینقدر مال و ثروت به من نمیداد؛ این ثروت فراوان دلیل بر تقرّب بیشتر من است پس من در جهان آخرت نیز اگر
وجود داشته باشد از تو در درگاه الهی مقرّبترم !
بسیاری از ثروتمندان اینگونه تصوّر میکنند در حالی که نمیدانند اینها امتحان الهی است و چه بسا بلای جان آنها گردد!
«قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَیُحاوِرُهُ اَکَفَرْتَبِالَّذیخَلَقَکَمِنْ تُرابٍثُمَّ مِنْنُطْفَةٍ» ؛ رفیقِ مؤمنِ دریا دلِ فقیرش، که دوست خود را از نظر روحی مریض دید، به فکر معالجه او برآمد، و با یک روانشناسی جالب به مداوای بیماری غرور او پرداخت ؛ زیرا بیماری اصلی او غرور بود که آن هم از فراوانی نعمت نشأت گرفت بود. اگر غرورش درمان میشد، بقیّه امراض روحیاش نیز معالجه میشد .
1 انسان مغرور را به گذشتهاش بازگردانیم ؛ به زمان کودکیاش که حتّی قدرت حفظ آب دهانش را نداشت ؛ به زمانی که در رحم، به صورت جنینی بود که تمام وجودش از خون تغذیه میشد و هیچکس جز خدا قادر به کمک کردن به او نبود؛ به قبل از عالم جنین، زمانی که نطفه گندیدهای بیش نبود که هر انسانی از دیدن آن متنفّر است و به قبل از آن خاک بیارزشی بیش نبوده است.
2 دیگر این که آینده را برای او تداعی دهیم ؛ دست او را گرفته به همراه خود به قبرستان ببریم و به او بگوییم: در این قبرها که میبینی انسانهایی خفته است که روزی چون من و تو، انسانهای قوی و پولداری بودند ولی با تمام ثروت و دارایی خود مُردند ؛ جسد آنها کمکم متلاشی شد و جز استخوان، چیزی باقی نماند ؛ استخوانها هم با گذشت زمان، نابود میشود و تنها سنگ قبری باقی
میماند، پس از مدتی سنگ قبر هم از بین میرود و جز نامی در تاریخ، هیچچیز از او باقی نمیماند و تاریخ نیز پس از مدّتی او را به فراموشی میسپارد، گویی چنین انسانی اصلاً به دنیا نیامده است !
حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «سُکْرُ الْغَفْلَةِ وَ الْغُرُورِ اَبْعَدُ اِفاقَةً مِنْ سُکْرِ الْخُمُورِ» ؛(1)مستی ناشی از غفلت و غرور عمیقتر از مستی شراب است!» زیرا انسانی که مست شراب است، بعد از لحظاتی از مستی خارج میشود اما انسان مست غرور، گاهی تا دم مرگ از مستی غرور برنمیخیزد و تنها سیلی اجل او را هشیار میکند که آن زمان دیگر وقت گذشته است!
در روایت دیگری از وجود نازنین حضرت امیر علیهالسلام آمده است: «بَیْنَکُمْ وَ
1) میزان الحکمه، باب 3039، حدیث 14531 .
بَیْنَ الْمَوعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغِرَّةِ»(1)میان شما و علم و دانش حجابی از غرور فاصله شده است !
بنابراین، باید سعی کنیم با یادآوری گذشته و تفکّر در آینده مخصوصا نسبت به پس از مرگ دچار غرور و خودبرتربینی نشویم .
«ثَمَّ سَوّیکَ رَجُلاً» ؛ خداوند پس از گذراندن مراحل مختلف جنین که هر کدام شگفتیهای خیرهکنندهای دارد او را تنظیم کرد ؛ اگر تنظیم برنامه دقیق الهی نبود و کمترین کم و زیادی رخ میداد، نوزاد ناقص و معلول به دنیا میآمد ؛ کور، کَر، شش انگشت، بدون دست، بدون پا، خنثی، دوقلوی به هم چسبیده و مانند آنها! شاید یکی از فلسفههای تولد نوزادان ناقصالخلقه، پی بردن به این مرحله
1) نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث 282 .
مهم آفرینش انسان باشد تا پس از قدرت و قوّت یافتن و صاحب مال و ثروت و زن و فرزند شدن، خود را گم نکند و به خود مغرور نگردد و همواره شاکر ولی نعمت خویش باشد.
به این جهت، انسانهای وارسته به هنگام تولّد نوزادشان، از جنس آن سؤال نمیکنند که آیا دختر است یا پسر؟ بلکه از سلامت او میپرسند؛ زیرا دختر و پسر هر دو نعمت خداوند هستند ؛ آنچه مهم است، سلامت آنهاست.
«لکِنّا هُوَ اللّهُ رَبّی وَ لا اُشْرِکُ بِرَبّی اَحَدا» ؛ پس از این که منطق دوستِ ثروتمندِ غافل از خدا، بیان شد و دوست مؤمنِ فقیر، او را نصیحت کرد اگر چه تأثیری نگذاشت رفیق مؤمن، منطق و عقیده خویش را چنین بیان کرد: «عقیده من این است که خداوند، پروردگار من است و من برای او هیچکس را به عنوان شریک قبول نمیکنم!»
در آیه شریفه ذکر کلمه «ربّ» از بین اسماء مختلف خداوند، بسیار مهم و دقیق است و به این معناست که او مرا از زمانی که نطفهای بیش نبودم تاکنون، بلکه تا آخر عمر، تحت تربیت خود قرار داده است. اگر تربیت ربّ قادر نبود من چیزی نبودم ؛ او ولی نعمت و صاحب و مالک من است. مگر میشود برای چنین پروردگاری که همه چیز من از اوست، شریک قائل شوم؟!
«وَ لَوْلا اِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللّهُ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ» ؛ سپس رفیق مؤمن بعد از بیان منطق و عقیده خویش رو به رفیق خود کرد و گفت:
چرا هنگامی که وارد باغ بزرگت میشوی و درختان پرمیوه سر به فلک کشیده، زراعتهای وسیع، فضای معطّر باغ، سایههای خنک و نشاطآور و... را میبینی، نمیگویی: این، نعمتی است که خداوند عطا کرده است و قوّت و قدرتی جز از ناحیه او نیست.
«اِنْ تَرَنِ اَنَا اَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَدا. فَعَسی رَبّی اَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْرا مِنْ جَنَّتِکَ» ؛ دوست من! تو فقط به وضع موجود فکر میکنی که ثروتمند و پرقدرت هستی و من از نظر مال و ثروت و نفرات از تو ضعیفترم ولی آیا هیچ به آینده فکر کردهای که خداوند قادر است در یک لحظه همهچیز را وارونه کند و بهتر از باغ تو به من بدهد! (1)
در این دُنیه که گه گه کَه کُه و کُهْ کَه شود ناگه به امروزت مشو غرّه، ز فردایت نِهای آگه
روایاتی که در ذیل این آیه شریفه آمده است، حکایت از این دارد که وضع آن مرد مؤمن فقیر بسیار خوب شد.(2)
«وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْبانا مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیدا زَلَقا» ؛ کلمه «حُسبان» بهمعنای تیر است که به هدف میخورد ؛ از این جهت که با حساب پرتاب شده است به آن حسبان گفتهاند ؛ صاعقهای که به هدف میخورد نیز حسبان نامیده میشود، به زلزلهای که هدف را نابود کند نیز حسبان گویند ؛ خلاصه، هر بلای حساب شده مؤثّر «حسبان» است .
این آیه، ادامه گفتار دوستِ مؤمنِ فقیر است که خطاب به دوستش میگفت: ممکن است، خداوند در یک لحظه همه چیز را تغییر دهد و بلای آسمانی و مجازات حساب شدهای از آسمان به باغ و مزرعه تو وارد شود و این باغی که اکنون زیر پوشش درختان پنهان است، با یک صاعقه تبدیل به بیابان شود.
«اَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْرا فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَبا» ؛ یا این که باغ و مزرعه تو با
تمام میوهها و درختانش در زمین فرو رود و هیچ اثری از آن باقی نماند و تو توانایی انجام هیچ کاری را نداشته باشی ؛ همانگونه که این مسأله در برخی از زلزلهها و رانشهای زمین اتّفاق افتاده است تا جایی که حتی یک روستا به طور کامل در دل زمین فرورفته است.
بنابراین، نباید به وضع موجود دل بست و مغرور شد ؛ بلکه پیوسته باید در اندیشه تحولاتی باشیم که شاید در آینده رخ دهد.
«وَ اُحیطَ بِثَمَرِه فَاَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلی ما اَنْفَقَ فیها» ؛ همانطور که دوست مؤمن فقیر گفته بود، بلای آسمانی نازل شد ؛ صاعقهای تمام درختان، میوهها و زراعت را از بین برد ؛ وقتی مرد مغرور وارد باغ و زراعت خود شد، بهت زده تمام آن را از بین رفته دید ؛ میوهها سوخته بودند، درختان نیمسوخته روی هم افتاده بودند و خلاصه، تمام آمال و آرزوهایش را برباد رفته دید و به سبب هزینههایی که در آن صرف کرده بود، پیوسته دستهای خود را
از روی افسوس و حسرت به هم میمالید .
«وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها» ؛ این جمله بسیار عجیب، به این معناست که سقفهای عمارات بر زمین ریخت و سپس دیوارها و ستونها بر روی سقفها خراب شد، در حالی که معمولاً در صورت خرابی ساختمان، سقفها بر روی دیوارهای خراب شده میریزد .
شاید علت این حادثه این بوده است که ابتدا صاعقه سقفها را خراب کرده است و سپس ستونها و دیوارها بر روی سقفها ریخته شدند. (1)
«وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی لَمْ اُشْرِکْ بِرَبّی اَحَدا» ؛ پس از عذاب الهی و نابود شدن باغ و زراعت و از دست دادن تمام ثروت و سرمایه، این دوست ثروتمند مغرور از
1) شاید این تعبیرکنایه از شدّت عذاب الهی باشد .
مستی غرور خارج شده و میگوید: ای کاش هرگز نسبت به پروردگارم مشرک نمیشدم و به واسطه شرک، منکر قیامت نمیگشتم و به سبب انکار قیامت، مبتلا به مجازات الهی نمیگردیدم!
«وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ ما کانَمُنْتَصِرا» ؛ از دوستان و اطرافیان که به هنگام وفور نعمت و سرمایه به گرد او میچرخیدند در هنگام مصیبت و فقر خبری نبود ؛ گروهی نداشت که او را در مقابل عذاب خداوند، یاری دهند و از خویشتن نیز نمیتوانست یاری بگیرد.
«هُنا لِکَ الْوَلایَةُ لِلّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوابا وَ خَیْرٌ عُقْبا» ؛ دوستی حقیقی و ولایت واقعی از آنِ خداست و به غیر از خداوند نمیتوان اعتماد کرد.
در این که کلمه «هنالک» اشاره به این جهان است یا جهان آخرت، بین مفسّران اختلاف است. آنچه به نظر میرسد، این است که «هنالِک» اشاره به هر دو جهان
دارد و آیه، ولایت خداوند را در هر دو جهان بررسی میکند.
«ولایت» مسأله بسیار مهمّی است، این کلمه از مادّه «توالی» به معنای دوچیزی است که پشت سرهم میآید. ماه شعبان و رمضان را که بدون فاصله در پی یکدیگر میآیند دو ماه متوالی میگویند.
اگر دو طبیب در درمانگاهی به صورت کشیک طبابت کنند و یکی بعد از دیگری مشغول به کار شود، در اینجا نیز میگویند: طبابت این دو طبیب متوالی است و از آنجا که دو دوست نیز همیشه همراه یکدیگرند، هرکدام ولی دیگری است و نیز از آن جا که ولی و سرپرست و یار و یاور انسانهای مؤمن (خداوند)، از آنها جدا نیست، به او ولیّ گفته میشود.
بنابراین، «ولیّ» به معنای سرپرست، دوست، یار و یاور است .
یکی از مطالبی که از آیات دوازدهگانه مَثَل استفاده میشود، این است که توبه زمان خاصی دارد که اگر آن زمان بگذرد، پذیرفته نخواهد شد.
اگر چه طبق روایات فراوانی، درِ توبه آنقدر وسیع است که انسانهای آلوده، مجرم و گنهکار میتوانند وارد آن بشوند ؛ ولی همین درِ وسیع در سه نوبت بسته میشود:
انسانی که گرفتار چنگال بلا شده است، اگر در آن حال توبه کند، چنین توبهای بیاثر است.
از این رو، خداوند در آیه 65 سوره عنکبوت میفرماید:
«فَاِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ فَلَمّا نَجّیهُمْ اِلَی الْبَرِّ اِذا
هُمْ یُشْرِکُونَ»؛ این مشرکان و بتپرستان، هنگامی که بر کشتی سوار میشوند و در امواج خروشان آن گرفتار گشته، و اسیر گردابهای خطرناک میگردند، از روی اخلاص، خدا را میخوانند ؛ ولی نه این ادعا ارزش دارد و نه آن اخلاص سودی خواهد داشت و این توبه مؤثّر نخواهد افتاد ؛ زیرا این توبه اضطراری و به نوعی اجباری است ؛ مانند شخصی که زیر ضربههای تازیانه استغفار و توبه کند، همانگونه که چنین استغفار و توبهای پذیرفته نیست، چنان توبه و دعایی نیز پذیرفته نخواهد شد.
همین مشرکان که به هنگام بلا توبه میکنند و خدای واحد را میخوانند وقتی طوفان حوادث فرومینشیند و به خشکی برمیگردند، خدای واحد را فراموش میکنند و دوباره به بتپرستی و شرک روی میآورند.
بنابراین، چنین توبهای پذیرفته نمیشود ؛ زیرا توبه آن است که با آن مسیر
زندگی انسان عوض شود، در حالی که چنین توبهای مسیر زندگانی مشرکان را تغییر نمیدهد.
توبهای که در پشت میلههای زندان انجام شود و پس از آزادی فراموش شود، یا در بستر بیماری صورت گیرد و پس از بهبود و سلامت به نسیان سپرده شود، یا در گرداب حوادث انجام شود و پس از فروکش کردن آن شکسته شود، اینگونه توبهها پذیرفته نیست زیرا اینگونه توبهها عکسالعملهای موقّت است که بر اثر شلاّقهای حوادث الهی پدید میآید.
وقتی سیلی اجل به گوش انسان نواخته و چشم برزخی او باز شد و یقین مرگ و وداع با دنیا ایجاد شد، دیگر توبه انسان پذیرفته نخواهد شد چه این که خداوند متعال در آیه 18 سوره نساء میفرماید: «وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی اِذا حَضَرَ اَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ اِنّی تُبْتُ الاْنَ وَ لاَالَّذینَ یَمُوتُونَ وَ هُمْ
کُفّارٌ اُولئِکَ اَعْتَدْنا لَهُمْ عَذابا اَلیما» ؛ برای کسانی که کارهای بد را انجام میدهند، و هنگامی که یکی از آنها فرامیرسد، میگوید الان توبه کردم، توبه نیست ؛ و نه برای کسانی که در حالِ کفر از دنیا میروند ؛ اینها کسانی هستند که عذاب دردناکی برایشان فراهم کردهایم.
از جمله این افراد، فرعون، طغیانگر بزرگ عصر حضرت موسی علیهالسلام است که وقتی چنگال مرگ را دید و خود را در آستانه غرق شدن مشاهده کرد، گفت: «امَنْتُ اَنَّهُ لاآ اِلهَ اِلاَّ الَّذیآ امَنَتْ بِهِ بَنُواآ اِسْراآئیلَ وَاَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ» (1)خدایا ایمان آوردم که هیچ معبودی، جز کسی که بنیاسرائیل به او ایمان آوردهاند، وجود ندارد، و من از مسلمانان هستم!» ولی این توبه قبول نشد و طبق برخی روایات، جبرئیل مشتی از لجنهای کف رودخانه نیل را بر دهانش زد (2)و گفت:
الان؟! در حالی که قبلاً عصیان کردی و از مفسدان بودی!» .(1)
آیا بعد از آن همه جنایات، پاره کردن شکمهای مادران، کشتن نوزادان پسر، ظلم و ستمهای بیاندازه، آواره کردن بنیاسرائیل، شکنجه نمودن مؤمنان و مانند آن، سزاوار است توبه فرعون پذیرفته شود؟!
بنابراین، توبه در آستانه مرگ و هنگامی که چشم برزخی انسان باز شد، پذیرفته نمیشود.
بسیاری از مردم با مشاهده عذاب الهی، توبه میکنند ؛ چنین توبهای نیز
بیاثراست. خداوند متعال در این رابطه در آیات 84 و 85 سوره مؤمن (غافر) میفرماید: «فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قال-ُوا امَنّا بِاللّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِماکُنّا بِه
1) 91 / یونس .
مُشْرِکینَ. فَلَمْ یَکُ یَنْفَعُهُمْ ایمانُهُمْ لَمّا رَاَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللّهِالَّتی قَدْ خَلَتْ فی عِبادِه وَ خَسِرَ هُنا لِکَ الْکافِرُونَ» ؛ هنگامی که عذاب شدید ما را دیدند، گفتند: "هم اکنون به خداوند یگانه، ایمان آوردیم و به معبودهایی که همتای او میشمردیم کافر شدیم. " اما هنگامی که عذاب ما را مشاهده کردند، ایمانشان برای آنها سودی نداشت. این سنّت خداوند است که همواره در میان بندگانش اجرا شده، و آنجا کافران زیانکار شدند.
توبه به هنگام دیدن عذاب اثری ندارد. توبه قوم حضرت نوح علیهالسلام به هنگام طوفان، توبه قوم حضرت لوط علیهالسلام به هنگام بارش سنگهای آسمانی و عذابهای دیگر پذیرفته نشد.
خداوند متعال در آیات 45 و 46 سوره کهف میفرماید: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیوةِ الدُّنْیا کَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِه نَباتُ الاَْرْضِ فَاَصْبَحَ هَشیما تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِرا. اَلْمالُ وَالْبَنُونَ زینَةُ الْحَیوةِ الدُّنْیا وَالْباقِیاتُالصّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوابا وَ خَیْرٌ اَمَلاً» ؛ [ای پیامبر!] زندگی دنیا را برای آنان به آبی که از آسمان فرو میفرستیم تشبیه کن. همان آبی که به وسیله آن، گیاهان زمین (سرسبز میشوند و) درهمفرومیروند ؛ اما بعد از مدتی میخشکند و بادها آنان را به هر سو پراکنده میکنند و خداوند بر همه چیز تواناست. مال و فرزند، زینت زندگی دنیاست و باقیات صالحات [= ارزشهای پایدار و شایسته] ثوابش نزد پروردگارت، بهتر و امید بخشتر است .
خداوند متعال در این مثال زیبای قرآنی، زندگی دنیا را به آب باران تشبیه کرده است. خصوصیّت بارز آب باران آن است که چند صباحی مایه طراوت و نشاط گیاهان و درختان است ؛ ولی این طراوت و سرسبزی با فرارسیدن فصل پائیز که آغاز ایّام مرگ موقّت گیاهان است به پایان میرسد و به این ترتیب یک دوره کوتاه و گذرا از عمر گیاهان سپری میشود و این در واقع هشداری است به انسانهای غوطهور در زندگی دنیا تا دریابند که زندگی آنها نیز روزی به فصل پائیز خود خواهد رسید.
«وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیوةِ الدُّنْیا» ؛ ای پیامبر ما! برای مسلمانان در مورد زندگانی دنیا که در آن غوطهور شدهاند، مثالی بزن !
خداوند چرا این مثال را در این جا مطرح کرده است؟ شاید علّت آن آیات دوازدهگانه قبل از آن باشد که در آن آیات عاقبت دنیاپرستان و کسانی که غرق در زندگی مادّی گشتهاند، بیان شده است و به دنبال آن، برای روشن شدن حقیقت زندگی دنیا این مثال مطرح شده است.
«کَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ» ؛ این آب از آسمان نازل میشود و بر سراسر زمین هم بر زمینهای نمکزار و هم بر زمینهای شیرین و آماده میبارد ؛ ولی بهره همه زمینها یکسان نیست ؛ بلکه این نعمت الهی در برخی از زمینها مایه عذاب الهی و در برخی دیگر عامل حیات میشود !
«فَاخْتَلَطَ بِه نَباتُ الاَْرْضِ» ؛ آبی که از آسمان نازل میشود و بر زمینهای شیرین و آماده میبارد ؛ گیاهان زیبا و پرطراوت و بانشاط فراوانی را میرویاند. گیاهان مختلف و متفاوتی که هرکدام از آنها، نشانهای از قدرت بیانتهای
پروردگار است. آب زلال و صاف باران و زمین آماده رویش که مایه سرسبزی درختان و گیاهان است، منظره دلانگیز و خیرهکنندهای را در فصل بهار و تابستان به نمایش میگذارد که چشم حقیقت بین هر بینندهای را به تحسین وامیدارد.
«فَاَصْبَحَ هَشیما تَذْرُوهُ الرِّیاحُ» ؛ امّا این طراوت و سرسبزی و نشاط، که چهره زمین خاکی را زیبا کرده است، عمری کوتاه دارد ؛ زیرا پس از چند صباحی که فصل بهار و تابستان سپری شود، کمکم سرسبزی و نشاط جایشان را به زردی و مرگ میدهند و با وزش بادهای سرد پائیزی که پیامآور مرگ ظاهری طبیعت است، برگهای زرد درختان که روزی زیبایی و سرسبزیشان را به رُخ طبیعت میکشیدند، با کوچکترین حرکتی از شاخه جدا گشته و با چندین چرخش بر زمین رها میشوند تا در دل خاک مدفون گردند.
«وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِرا» ؛ البته این تغییر و تحوّلات و دگرگونیها در مورد موجودات جهان و انسان است که از حیث وجود و بقا، فقیر و محتاج به قدرت خداوند هستند ؛ ولی ذات حق تعالی، در هر حال مقتدر و تواناست و گذر زمان و تحوّلات فصلی و جوّی، هیچ تأثیری در وجودش ندارد و در واقع این خداوند است که در اوج اقتدار و قدرت باعث تحوّلات عالم هستی میشود و همهچیز جز ذات پاکش در تغییر است.
آری! خداوند بر همه چیز قادر و تواناست !
«اَلْمالُ وَالْبَنُونَ زینَةُ الْحَیوةِ الدُّنْیا» ؛ مال و فرزند، که سرمایه زندگی انسان است، نیز همانند گیاهان است که در دورهای از زندگی شاید مایه زیبایی و مباهات گردد ؛ ولی اینها، چیزی نیست که بتوان بر آن تکیه و اعتماد کرد تا در دنیا و آخرت موجب نجات انسان باشند.
«وَالْباقِیاتُالصّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ ثَوابا وَ خَیْرٌ اَمَلاً» ؛ آنچه را که میتوان به عنوان پشتوانه مورد استفاده قرار داد و به آن امید بست و ذخیره خوبی در نزد خداوند متعال دانست، کارهای شایسته ماندگاری است که در این آیه شریفه به عنوان «باقیات صالحات» مطرح شده است.
آری! اعمال نیک و ارزشهای پایدار و شایسته، پشتوانه معتبر و قابل اعتمادی برای انسان است که رنگ جاودانگی دارد و پائیز و مرگ ندارد. استفاده از دنیا برای کارهای خوب، دنیاپرستی نیست
«ابن ابی یعفور» میگوید:
بهامامصادق علیهالسلام عرضکردم: من دنیارا دوستدارم.
امام فرمودند: برای چه دنیا را دوست داری (و این همه تلاش و زحمت برای مال دنیا میکشی) ؟
عرض کردم: میخواهم با مال دنیا، مقدّمات ازدواجم را فراهم کنم و با آن فریضه حج به جا آورم و مخارج خانوادهام را تأمین کنم و صله رحم انجام دهم و در راه خدا انفاق نمایم.
امام صادق علیهالسلام فرمودند: «این دنیاپرستی نیست ؛ بلکه در مسیر آخرت است!»(1)
بنابراین اگر زندگانی دنیا را صرفا برای لذایذ مادّی و شهوترانی و شهوت پرستی بخواهیم، دنیاپرستی است ؛ اما اگر به عنوان پلی برای رسیدن به ارزشهای معنوی باشد، آخرت است.
حضرت عیسی مسیح علیهالسلام در روایتی، دنیا را چنین توصیف مینماید: «اِنَّما
1) میزان الحکمة، باب 1222، حدیث 5825 (جلد 2، صفحه 896) .
الدُّنْیا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوها وَ لا تُعْمِرُوها» (1)دنیا، پلی بیش نیست ؛ بنابراین اگر به دنیا به عنوان وسیلهای که برای رسیدن به هدف باید از آن استفاده شود، نگاه کنیم، بسیار خوب است ؛ ولی اگر آن را هدف بپنداریم، اشتباه بزرگی کردهایم ؛ به همین خاطر حضرت عیسی علیهالسلام دنیا را تشبیه به پلی نموده که وسیله عبور انسان است و هیچ انسان عاقلی بر روی آن خانه بنا نمیکند و در آنجا توقّف نمینماید ؛ اگر انسانی چنین کاری کند، مورد تعجّب است ؛ به این جهت حضرت علی علیهالسلام میفرماید: «از انسانی که به عمران و آبادی دنیا که دار فانی است میپردازد، تعجّب میکنم ؛ در حالی که منزلگه او دار بقا و عالم آخرت است!» .(2)
در آیه 31 سوره حج، سی و پنجمین مثال از امثال القرآن چنین مطرح شده است: «وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ اَوْ تَهْوی بِهِ الرّیحُ فی مَکانٍ سَحیقٍ» ؛ و هرکس برای خداوند همتایی قرار دهد ؛ گویی از آسمان سقوط کرده و پرندگان (در وسط هوا) او را میربایند، و یا تندباد او را به جای دوردستی پرتاب میکند.
شرح و تفسیر
«وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَکَاَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ» ؛ در این آیه شریفه، توحید تشبیه به آسمان و شرک تشبیه به سقوط از آسمان دارای خورشید، ماه و ستارگان شده است و اینها منبع نور و روشنایی و برکت هستند علاوه بر این که خود آسمان از
زیبایی خاص و عظمت خیرهکنندهای برخوردار است. بنابراین «توحید» مرکز
نور و عظمت خداست و برای موحدین برکت و روشنایی به ارمغان میآورد و شرک همانند سقوط از آسمان توحید است.
با توجه به این مقدمه، آیه شریفه میفرماید: کسانی که یکتایی و بیهمتایی خداوند یگانه را نپذیرند و برای خداوند شریک بگیرند و از صفّ موحدین خارج شوند، گویا از آسمان به سوی زمین سقوط کردهاند و مسلّم و طبیعی است که چنین انسانی، از چنگال مرگ نجات نخواهد یافت.
«فَتَخْطَفُهُ الطَّیْرُ اَوْ تَهْوی بِهِ الرّیحُ فی مَکانٍ سَحیقٍ» ؛ چنین انسان مشرکی که از آسمان سقوط کرده است، هرگز نجات پیدا نمیکند ؛ زیرا در وسط زمین و آسمان به یکی از دو بلای زیر گرفتار میشود که نتیجه هر دو مرگ و نابودی است:
1 گرفتار پرندگان گوشتخوار آسمان میشود، در این صورت هر قطعه از گوشت بدنش خوراک یکی از لاشخورها میشود و در نهایت تنها
استخوانهایش به زمین میرسد.
2 اگر چنین گرفتار نشود و از شرّ لاشخوران، جان سالم به در برد، در وسط زمین و آسمان گرفتار طولانی میشود که او را به نقطه دور دست پرتاب میکند ؛ جایی که دسترسی به هیچ انسانی ممکن نیست تا او را از این گرفتاری برهاند.
در آیه 73 سوره حج چنین آمده است:
«یا اَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ اِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ اِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْقِذوُهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» ؛ ای مردم! مَثَلی زده شده است، به آن گوش فرادهید ؛ کسانی را که غیر از خدا میخوانید ؛ هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینند، هرچند برای این کار دست به دست هم دهند ؛ و هرگاه مگس چیزی از آنها برباید، نمیتوانند آن را بازپس گیرند، هم این طلبکنندگان ناتوانند و هم آن مطلوبان (هم این عابدان، و هم آن معبودان) .
مسأله بتپرستی از مسائل پیچیده و بغرنج است که در این بحث میتوان به سؤالاتی از این قبیل پرداخت:
بتپرستان برای بتان چه اهمیّت و امتیازی قائل بودند؟ آیا بتها را خالق و آفریدگار خود میدانستند؟ اگر جواب مثبت باشد، باید دانست که چگونه انسان عاقلی، چیزی که خود با دستان خویش به عنوان بت تراشیده است، آن را خالق خویش بداند؟ اگر جواب منفی است، پس بتپرستان چه توجیهی در برابر این عمل جاهلانه خویش داشتند ؟
قرآن مجید ضمن طرح این سؤال، جواب آن را نیز بیان کرده است.
در آیه سوم سوره زمر آمده است: «اَلا لِلّهِ الدّینُ الْخالِصُ وَ الَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِهِ اَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ اِلاّ لِیُقَرِّبُونا اِلَی اللّهِ زُلْفی اِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ فی ما
هُمْ فیهِ یَخْتَلِفُونَ اِنَّ اللّهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ» ؛ آگاه باشید که دین خالص از آنِ خداست و آنها که غیر خدا را اولیای خود قرار داده بودند، [دلیلشان این بود که :] اینها را نمیپرستیم مگر به خاطر این که «ما را به خداوند نزدیک کنند». خداوند روز قیامت میان آنان، در آنچه اختلاف داشتند داوری میکند.
در آیه 18 سوره یونس نیز آمده است: «وَ یَعْبُدوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هآؤُلاآءِشُفَعاآؤُنا عِنْدَ اللّهِ» ؛ آنها [بتپرستان] غیر از خدا، چیزهایی را میپرستند که نه به آنان زیان میرساند و نه سودی میبخشد و میگویند: «اینها شفیعان ما نزد خدایند» .
بنابراین، طبق دو آیه شریفه فوق، آنها بتان را آفریدگار خود نمیدانستند و معتقد به خالقیّت خداوند یگانه بودند ؛ ولی برای بتها قداست ویژهای قائل بودند و آنها را واسطههای خوبی برای تقرّب و شفاعت بین خود و خداوند خالق
میدانستند، هرچند ممکن است تعدادی کمی از مشرکان بتان را خالق بپندارند؛ ولی غالبا همان گونه که گفته شد، بتها را برای شفاعت در درگاه خداوند میپرستیدند ؛ به همین خاطر، سعادت، سلامت، وسعت، برکت و مانند آن را، از پیشگاه بتها تقاضا میکردند ؛ البته کمکم خداوند فراموش شد و بتها به صورت مستقل مورد عبادت و پرستش و راز و نیاز بتپرستان قرار گرفت.
سؤال: توضیحات گذشتهتااندازهای پیچیدگی کار بتپرستها را روشن کرد ؛ ولی هنوز این سؤال باقی است که چگونه انسان عاقل بتی را که با دست خویش ساخته است، سجده میکند و آن را واسطه فیض خداوند میداند و بهقدری برایش ارزش قائل میشود که گاهی انسان دیگری را در برابر آن قربانی میکند؟
پاسخ: روزهای اوّل بتپرستی و در آغاز این انحراف بزرگ، بتها اصالت نداشتند، بلکه جنبه مظهریّت و به اصطلاح امروز، نماد و سمبل مقدّسات بودند ؛
مثلاً هرگاه پیامبری یا یکی از اولیاء اللّه که نزد خداوند مقام والایی داشت و واسطه بین خدا و مردم محسوب میشد، از دنیا میرفت و دست مردم از دامان آنها کوتاه میشود، مردم به یاد او، مجسمهای میساختند و این مجسمه پیامبر یا ولیاللّه مورد احترام و واسطه قرار میدادند ؛ ولی بر اثر مرور زمان یا ارتباط به فراموشی سپرده شد و خود این مجسمهها به صورت مستقل مورد توجه و پرستش مردم قرار گرفت ؛ یا مجسمههای ماه و خورشید و امثال آن را که منبع برکت و نور هستند، میساختند و به خاطر ماه و خورشید، آنها را مورد توجه قرار میدادند ؛ ولی بر اثر گذشت زمان کمکم رابطه فراموش و خود این مجسمهها و بتها به صورت مستقل مورد پرستش قرار میگرفت ؛ یا قطعه سنگی را از سرزمین مقدّسی، همچون کعبه، به همراه خود به یادگار میبردند و در جای مناسبی قرار میدادند تا با دیدن آن، خاطرههای آن سفر روحانی تجدید
شود، ولی پس از مدتی رابطه فراموش و آن سنگ بت میشد. و یا این که برخی معتقد بودند، خدای نادیده بقدری مقامش والاست که از دسترس فکر بشر بیرون است و امکان ندارد که اندیشه بشر به مقام والای او برسد و چنین خدایی فایدهای (نعوذ باللّه برای ما ندارد ؛ پس برخی از مخلوقات او را که در دسترس ما هستند، به خاطر خداوند میپرستیم. شبیه این نوع تفکر را در تفکرات برخی از فِرق منحرف صوفیّه میبینیم ؛ مُرشِد صوفیّه به مریدان خود میگوید: در نماز وقتی که به ذکر «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعین» میرسید، با توجه به این که نمیتوانید تصویری از خداوند داشته باشید، تصویر «شیخ و پیر» را در ذهن بگذرانید! و این، نقطه آغاز انحراف مردم به سوی شرک است.
به هر حال همانگونه که گذشت، انبیاء و پیامبران دامنهدارترین و طولانیترین مبارزات را با بتپرستی و بتپرستان داشتهاند ؛ زیرا باید با شرک و
بتپرستی که بلای بزرگ انسانیّت در گذشته و حال است مبارزه شود.
«یا اَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ» ؛ تعبیر به «ضُرِبَ مَثَلٌ» شاید برای این باشد که این ضربالمثل شیرین و پرمحتوا، بین موحدان و یکتاپرستان از گذشته مرسوم و متداول بوده و مَثَل جدیدی نبوده است ؛ ولی از آنجا که این مثل، بسیار آموزنده و عبرتآموز است، خداوند نیز آن را مطرح نموده است.
«اِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دوُنِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبابا وَ لَوِاجْتَمَعُوا لَهُ»؛ بتهایی که بتپرستان آنها را عبادت و پرستش میکنند و در مقابلشان سر بر خاک میسایند، آنقدر ضعیف و ناتوانند که قدرت آفرینش یک مگس را هم ندارند ؛ نه تنها، به تنهایی نمیتوانند چنین حشره کوچکی را خلق کنند ؛ بلکه اگر تمام بتهای جهان دست به دست هم دهند و به کمک و یاری هم
بیایند، باز هم از این کار عاجزند !
سی و ششمین مثال: بتپرستی (343)
«وَ اِنْیَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئا لا یَسْتَنْقِذوُهُ مِنْهُ» ؛ ضعف و ناتوانی بتها فراتر از آنچه گفته شد، میباشد ؛ زیرا آنان نه تنها قدرت آفرینش مگسی را ندارند، بلکه اگر مگسی را ندارند، بلکه اگر مگسی، چیزی از آنها برباید، این بتهای بیاراده و ناتوان، حتی قدرت باز پسگیری شیء مسروقه را ندارند ؛ یعنی آنها نه تنها توانایی سود رساندن و دفع شرّ از بتپرستان را ندارند، بلکه توانایی محافظت از خودشان را نیز ندارند.
در توضیح این قسمت از آیه گفته میشود که بتپرستان در ایّام مخصوصی از سال ؛ مثلاً ایّام عید، بتها را با زعفران و عسل یا چیزهای مشابه آغشته میکردند که باعث جذب مگسها میشد. مگسها تا تمام شدن عسلها از آن استفاده میکردند. هر مگسی، روی یکی از این بتها نشسته و مقدار اندکی عسل
برمیداشت (1)؛ در این رابطه، خداوند میفرماید: بتها آنقدر ضعیف و ناتوان بودند که حتّی توانایی باز پسگیری این مقدار عسل را هم نداشتند ؛ بنابراین بتها با این همه ضعف و ناتوانی، چگونه میتوانند به انسان کمک کنند؟!
«ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» ؛ در تفسیر این جمله احتمالات مختلفی نقل شده است که دو احتمال آن قویتر به نظر میرسد:
1 منظور از «طالب»، «مگس» و مراد از «مطلوب»، «بت» است ؛ بنابراین، هم مگس حیوان ضعیفی است و هم بت موجودی ناتوان. بتها ضعیفند همانگونه که مگسها ضعیفند.
2 «طالب» در آیه شریفه «بتپرستان و عابدان» هستند و منظور از
1) تفسیر نمونه، جلد 14، صفحه 172 .
«مطلوب»، «بتها» است ؛ بنابراین هم بتها ضعیف و ناتوانند و هم بتپرستان ؛ ضعف و ناتوانی بتها روشن است ؛ اما منظور از ضعف و ناتوانی بتپرستان، شاید ضعف فکری و عقیدتی آنها باشد.
در هر حال، خداوند میخواهد این نکته را متذکر شود که مشکلات انسان به دست خداوندی حل میشود که قادر بر همهچیز است، نه به وسیله موجودی ضعیف و ناتوان که قدرت دفاع از خویشتن را هم ندارد.
«مگس» در سراسر قرآن مجید تنها در این آیه شریفه مورد اشاره قرار گرفته است و در نظر ما انسانها، موجودی پست و بیارزش است ؛ آیا واقعا مگس موجودی بیارزش است؟
در پاسخ به این پرسش، باید گفت که مگس نه تنها موجود بیارزشی نیست ؛
بلکه از عجایب مخلوقات خداوند و از آیات الهی است. این موجود ریز و کوچک اندام، علیرغم جثّه کوچکش، دارای دستگاه تنفّس، دستگاه تغذیه، دهان، زبان، معده، روده، سلسله اعصاب فهم و ادراک، چشم، گوش، ماهیچههای بسیار قوی که به وسیله آن میتواند بالهایش را با سرعت زیاد به حرکت درآورد و سایر اعضا میباشد. جالب این که ساختمان بدن این موجود کوچک به مراتب پیچیدهتر و دقیقتر از ساختمان یک هواپیمای بزرگ است ؛ و ساختن چنین هواپیمایی آسانتر از خلقت یک مگس است! زیرا هواپیما تولید مثل نمیکند، ادراک و شعور و ارادهای ندارد، قادر به تهیّه غذای خویش نیست، قدرت دفاع ندارد و...، ولی مگس توانایی انجام تمام این کارها را دارد !
بنابراین مگس واقعا از عجایب مخلوقات خداوند است و هیچ کسی توانایی آفرینش چنین موجودی را ندارد. امروز علیرغم پیشرفت خارقالعادهای که بشر
در زمینههای مختلف علمی به دست آورده است، باز هم قدرت آفرینش یک مگس را ندارد. در اینجا سؤال دیگری مطرح میشود که:
شنیده شده است که در آستانه قرن بیستم بشر قدرت «شبیه سازی» پیدا کرده است ؛ یعنی قسمتی از بدن یک حیوان، مثل گوسفند، را در شرایط خاصّی پرورش میدهد تا تبدیل به یک گوسفند کامل میشود و این مطلب، حتی در مورد انسان نیز امکانپذیر است که حاصل آن انسانی است که نه پدر دارد و نه مادر! با توجّه به این موضوع درمییابیم که بشر امروزی توانایی بر آفرینش چیزهای بزرگتر و مهمتر از مگس را دارد. پس چگونه انسان را موجودی ناتوان در آفرینش مگس میپنداریم؟
در جواب این سؤال میگوئیم که این عمل، آفرینش محسوب نمیشود ؛ بلکه
نوعی «قلمه زنی» است که قبل از این در مورد درختان با پیوند قسمت کوچکی از پوست شاخه یک درخت، درخت تنومندی پرورش مییافت و میوه میداد. بدن انسان و حیوانات نیز همانند درختان اگر قطعهای از آن به جای دیگر پیوند زده شود، در شرایط ویژهای رشد و نمو میکند و تبدیل به انسان کامل میشود ؛ زیرا ما معتقدیم که هر سلول انسان، واجد تمام ویژگیها و خصوصیات انسان است.
بنابراین، شبیه سازی همان قلمه زدن و پیوند زدن است و مسأله حیات و آفرینش هنوز هم از معمّاهاست!
سی و هفتمین مثال از مثالهای شیرین قرآن، آیه 35 سوره نور است، خداوند در این آیه که از زیباترین مثالهای قرآنی است میفرماید: «اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکوةٍفیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی زُجاجَةٍ نِ الزُّجاجَةُ کَاَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضیءُ وَ لَوْ لَمْتَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِیاللّهُ لِنُورِهِ مَنْیَشاءُ وَ یَضْرِبُاللّهُ الاَْمْثالَ لِلنّاسِ وَاللّهُ بِکُلِشَیْءٍ عَلیمٌ» ؛ خداوند نور آسمانها و زمین است ؛ مثل نور خداوند، همانند چراغدانی است که در آن چراغی [پر فروغ] باشد ؛ آن چراغ در حبابی قرار گیرد، حبابی شفّاف و درخشنده همانند یک ستاره فروزان، این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت پربرکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی ؛ [روغنش آنچنان صاف و خالص است که] نزدیک است
بدون تماس با آتش شعلهور شود ؛ نوری است بر فراز نوری ؛ و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند، و خدا برای مردم مثلها میزند و خداوند به هر چیزی داناست.
این آیه مشتمل بر دومثال است
مثال اوّل جمله «اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ» است و بقیّه آیه مثال دوم را تشکیل میدهد ؛ به این دلیل که ما یقین داریم خداوند، مانند نور و روشنایی محسوس و ملموس نیست، بنابراین باید گفت: «کافِ» تشبیه در آیه شریفه در تقدیراست: «اَللّهُکَنُورُالسَّمواتِ وَالاْرْضِ» ؛ خداوند، مانند نور آسمانها و زمین است.
بنابراین، در جمله اوّل آیه شریفه، هر چند کلمه «مثلِ» یا «کافِ» تشبیه وجود ندارد، ولی چون جسمیّت خداوند محال ذاتی است، پس به ناچار کاف تشبیه را در تقدیر میگیریم و میگوئیم: خداوند، مانند نور آسمانها و زمین است ؛ و جمله
اوّل خود یک مثال است که در آن، خداوند به نور تشبیه شده است و ادامه آیه، مثال دیگری برای ذات مقدّس خداست.
آیا ما حق داریم برای خالق و آفریدگار خود مثال بزنیم و آن موجود معنوی واجب الوجود را با موجودات مادّی ممکنالوجود مقایسه کنیم ؟
پاسخ این سؤال، هم مثبت است و هم منفی ؛ با توجه به آنچه در آیه شریفه فوق آمده است، بیان مثال برای خداوند ذات اشکالی ندارد ؛ چون خداوند خود، برای خویش مثال زده است ؛ ولی طبق آیه شریفه 74 سوره نحل، بیان مثال برای خداوند ممنوع است ؛ خداوند در این آیه میفرماید: «فَلا تَضْرِبُوا لِلّهِ الاَْمْثالَ
اِنَاللّهَ یَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» ؛ پس، برای خدا مثال نزنید خدا میداند، و شما نمیدانید. طبق این آیه شریفه، مثال زدن باری ذات پاک خداوند ممنوع است. اینک این سؤال مطرح میشود که با توجه به ممنوعیّت مثال برای آن ذات بیمثال، چرا در آیه شریفه 35 سوره نور برای خداوند مثال زده شده است؟
پاسخ این سؤال در ذیل آیه شریفه 74 سوره نحل آمده است. در ذیل آن آیه میخوانیم: «خداوند میداند و شما نمیدانید» ؛ یعنی «بیان مثال برای خداوند، از جانب خود خداوند مانعی ندارد و بیاشکال است ؛ ولی مثال زدن برای آن ذات بیمانند از جانب بندگان جایز نیست» ؛ زیرا خداوند اگر مثالی برای خود ذکر کند، مثالی خالیاز نواقص ممکنات بیان میکند و میداند چگونه چنین مثالی بیان کند ؛ اما انسانها نمیدانند که چگونه مثالی شایسته وجود او بزنند، بنابراین نباید برای او مثال بزنند.
شأن نزول آیه شریفه 74 سوره نحل اشاره به یکی از کارهای کفّار است ؛ آنها برای توجیه بتپرستی خویش میگفتند: «مَثَل خداوند»، «مَثَل شاه» است و «بتها» مانند «وزیرانِ» شاه و چون ما دستمان از دامان شاه کوتاه است و به او دسترسی نداریم، به وزیران او که با شاه تماس دارند و به او دسترسی دارند، متمسّک میشویم و آنها را عبادت و پرستش میکنیم، نه خداوند را. (1)
آیه شریفه در ردّ این توجیه و مانند آن نازل شد و بیان هرگونه مَثَلی را از انسانها برای ذات بیمانند خداوند، غیرمجاز اعلام کرده و چنین تشبیه و مثالی را برای خداوند متعال، اشتباه بزرگ و آشکاری میداند ؛ زیرا علّت عدم دسترسی مردم به شاه این است که شاه، و به طور کلّی، هر انسانی، از حیث زمان و مکان
1 تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 323 .
1) تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 323 .
موجودی ناتوان و محدود است ؛ پس امکان دستیابی همه به او نیست ؛ اما خداوندی که قادر عالم و حاضر مطلق است و در همه زمانها و مکانها حاضر است و در قلب همه انسانها جای دارد و از رگ گردن انسان به او نزدیکتر است، ارتباط و دستیابی به او کار آسانی است. ارتباط با خداوند، نه تنها برای همگان امکانپذیر است ؛ بلکه از ارتباط با پدر، مادر، همسر، خواهر، برادر و فرزند هم آسانتر است ؛ زیرا به خاطر عدم محدودیّت ذات حقتعالی، انسان در هر لحظهای میتواند با او به گفتگو بنشیند؛ در حال خواب یا بیداری، در هر حال ایستاده یا نشسته، در بیابان یا خیابان و خلاصه در هر زمان و مکان و تحت هرگونه شرایطی، امکان ارتباط با او وجود دارد.
خداوند متعال در آیه 191 سوره آل عمران، هنگام توصیف خردمندان میفرماید: «اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاما وَ قُعُودا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی
خَلْقِالسَّمواتِ وَ الاَْرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ» ؛ همانها که خدا را در حال ایستاده و نشسته و آنگاه که بر پهلو خوابیدهاند، یاد میکنند و در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند ؛ [و میگویند: [بارالها! اینها را بیهوده نیافریدهای ؛ منزّهی تو! ما را از عذاب آتش نگاهدار !
بنابراین ارتباط با خداوند، کار مشکلی نیست تا نیاز به واسطه قراردادن بتها باشد ؛ پس نباید خداوند را به موجودی ضعیف و ناتوان تشبیه کرد ؛ خداوندی که در تمام نمازها با او صحبت میکنیم و در هر نماز لااقل دوبار او را مخاطب قرار داده و میگوییم: «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعینُ» قابل مقایسه با ممکنالوجود نیست.
نتیجه این که، مثال برای خداوند، تنها از جانب خود او مجاز است.
البتّه روشن است که مثالهایی که زده میشود، تنها از جهاتی ما را در
شناخت خداوند کمک میکند ؛ ولی هیچ مثالی بیانگر تمام جهات ذات خداوند نیست، «لَیْسَ کَمِثْلِه شَیْءٌ»(1)هیچ چیزی مانند خداوند نیست. چون همه مخلوقات فانی هستند و خدا باقی ؛ همه مخلوقات متناهی میباشند و خداوند نامتناهی ؛ تمام مخلوقات ضعیف و جاهلند و خداوند دانا و قدرتمند است.
«اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ» ؛ برای روشن شدن این مثال که در آن، وجود مقدّس خداوند آسمانها و زمین را به نور تشبیه نموده است، باید ویژگیها و خواصّ نور را بررسی کنیم
1) 11 / شوری .
هدایت در پرتو نور و روشنایی امکانپذیر است حتّی در شبها نیز از نور ماه و ستارگان استفاده میکنیم. به همین جهت در شبهای تاریک، آدم راه به جایی نمیبرد. بنابراین اولین اثر مهم نور، هدایت و راهنمایی است.
اثر مهم دیگر نور خورشید تربیت است ؛ درختان، گیاهان، حیوانات، انسانها و خلاصه تمام موجودات، بدون نور آفتاب پرورش نمییابند، بنابراین هر جا که نور نباشد، حیات و زندگی هم نیست. نور آفتاب تا عمق ششصد تا هفتصد متری اعماق دریا هم نفوذ میکند و پس از آن ظلمت و تاریکی محض است ؛ دانشمندان پیش از این تصوّر میکردند که در ماوراء این فاصله که ظلمت و تاریکی است،
موجود دریایی زندهای وجود ندارد؛ ولی پس از مطالعات در اعماق ظلماتی دریا به موجودات زنده دیگری نیز دست یافتند.
سؤالی که میتوان در این جا مطرح کرد این است که چگونه این موجودات بدون نور آفتاب رشد و نمو نمودهاند ؟
حقیقت این است که این موجودات نیز از نور آفتاب بینصیب نبودهاند ؛ زیرا قسمتی از موادغذایی که در سطح دریا، بر اثر نور آفتاب آماده بهره برداری میشود، بهاعماق دریامیرود و موجودات اعماق دریا نیز از آن استفاده میکنند ؛ یعنی خداوند آشپزخانه بزرگی به وسعت سطح دریاها برای حیوانات و موجودات دریایی آماده کرده است.
نتیجه این که، اثر مهم دیگر نور، تربیت و حیات است.
اثر مهم دیگر نور خورشید، به عنوان کاملترین مصداق نور، ایجاد قدرت، حرکت و انرژی است ؛ دانشمندان معتقدند منشأ تمام نیروها و انرژیهای موجود در جهان، خورشید و نور آفتاب است. حرارتی که به وسیله آتش زدن هیزم به دست میآید، در واقع نتیجه ذخیره نور آفتاب در جریان رشد و نموّ درختان است که در هنگام سوختن، این انرژی آزاد شده و تبدیل به نیروی محرّک میگردد.
ذغال سنگ که از منابع دیگر انرژی است، انرژی خود را نیز از خورشید گرفته است ؛ زیرا بر اساس کشفیّات دانشمندان، ذغال سنگ، بقایای به جای مانده حیواناتی است که در دریاها پرورش یافتهاند و سپس این دریاها، بر اثر مرور زمان، در دل خاک پنهان گشته و کمکم تبدیل به ذغال سنگ است.
نفت که در زمان ما از منابع مهم انرژی به حساب میآید، انرژی خود را از نور
آفتاب میگیرد ؛ زیرا نفت بقایای به جای مانده حیواناتی است که در دریاها پرورش یافتهاند و سپس این دریاها، بر اثر چینخوردگیهای زمین از بین رفته و حیوانات آن در زمین دفن شدهاند و با گذشت زمان تبدیل به نفت شدهاند ؛ روشن است که حیوانات از گیاهان تغذیه میشوند و گیاهان نیز در پرتو نور آفتاب رشد و نمو میکنند .
برق، یکی دیگر از منابع مهم انرژی خود را از خورشید میگیرد. آب دریا به وسیله نور خورشید تبخیر شده و به آسمان میرود، سپس این بخارها تبدیل به باران شده و بر سطح زمین میبارد ؛ قطرات باران تبدیل به جویبار و رودخانه گشته و در پشت سدهای دست انسانها جمع میشود و سپس از دریچههای مخصوصی خارج گشته و با به حرکت درآوردن توربینهای برق، تولید انرژی الکتریکی میکند .
بادها، یکی دیگر از منابع انرژی نیز بر اثر نور آفتاب ایجاد میشوند.
نتیجه این که، تمام نیروها و قدرتها و انرژیها در عالم مادّه، از نور آفتاب نشأت میگیرد .
اثر مهم دیگر نور آفتاب، میکروب زدایی در سراسر زمین است. نور خورشید تمام کره زمین را ضدّعفونی میکند و آنچه دشمن حیات موجودات زنده جهان است، با تابش نور آفتاب از بین میرود. اگر نور آفتاب نبود، زمین تبدیل به یک بیمارستان و سپس قبرستان بزرگ میشد.
نتیجه این که، هدایت، تربیت، ایجاد قدرت و انرژی و رفع موانع حیات و زندگی، از آثار مهم نور آفتاب است.
با توجه به آثار چهارگانه نور، اینک به شرح آیه شریفه میپردازیم تا روشن
شود که چرا و چگونه خداوند عالم، مانند نور آسمانها و زمین است.
همانگونه که نور مایه هدایت است، خداوند نیز هدایت و راهنمایی تمام موجودات مادّی و معنوی جهان هستی را به عهده دارد ؛ در آیه 50 سوره طه آمده است: «رَبُّنَا الَّذی اَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی» ؛ پروردگار ما همان کسی است که به هر موجودی آنچه را که لازمه آفرینش او بوده، داده ؛ سپس هدایت کرده است.
خداوند هر موجودی را به شکلی هدایت میکند، برخی را غریزی، برخی را الهامی و برخی دیگر را در پرتو تعلیمات پیامبران و اوصیاء آنان هدایت میکند و به هر حال همه موجودات عالم مشمول هدایت پروردگارند. اگر هدایت او نباشد، هیچ کس راه به جایی نمیبرد ؛ به عنوان مثال، پرندگانی وجود دارند که هرگز پدر و مادر خود را نمیبینند، چون مادران آنها، قبل از آن که جوجهها سر از تخم
بیرون آورند، میمیرند ؛ ولی این جوجه تازه به دنیا آمده که مادر خود را حتی برای یک لحظه ندیده است، تمام برنامههای زندگی خود را میداند ؛ چگونگی پرواز، نحوه تهیه غذا، ساختن آشیانه، کیفیت تخمگذاری و حفظ آن و حتی تهیه آذوقه برای فرزندان خود که پس از مرگ او سر از تخم درمیآورد را به خوبی میداند. این جوجه که هرگز پدر و مادرش را ندیده است، چگونه این برنامهها را میداند و به آنها عمل میکند؟ آیا این همان هدایت غریزی و تکوینی موجودات از سوی خداوند عالم نیست؟ «الَّذی اَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی» !
ما انسانها نیز مشمول هدایت تکوینی و هم مشمول هدایت تشریعی خداوند عالم هستیم. چه کسی به نوزاد انسان یاد داده است که پستان مادر را بگیرد و بمکد؟ و یا در هنگام گرسنگی و احساس نیاز به مادر، گریه کند؟ اینها هدایت تکوینی است. و هدایت تشریعی انسانها نیز به وسیله پیامبران و امامان انجام میشود.
بنابراین، همانگونه که خورشید، موجودات را پرورش داده و تربیت میکند، خداوند عالم نیز تمام موجودات را پرورش داده و تربیت میکند ؛ بدینجهت او را «ربّ العالمین» میخوانیم و در هر نماز دوبار این جمله زیبا را تکرار میکنیم .
در مورد انسان، تربیت الهی از لحظه انعقاد نطفه، شروع میشود و تا پایان عمر او ادامه مییابد و اگر یک لحظه، عنایت الهی از ما قطع گردد، همگی نابود میشویم ؛ به این جهت، زندگی تمام موجودات جهان هستی به دست با کفایت خداوند متعال است.
اثر دیگر نور خورشید، قدرت و قوّت و انرژی آن بود ؛ خداوند عالم نیز منشأ و عامل تمام انرژیهای جهان است ؛ حتی خورشید هم با تمام عظمت و بزرگیاش، مخلوق خداوند است و انرژی خود را از ناحیه خداوند میگیرد و اگر یک لحظه فیض خداوند، قطع گردد، چیزی از خورشید باقی نخواهد ماند ؛ پس
«لاحَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ العَلِیّ العَظِیمِ». خداوند بزرگ است که توان حرکت و تکاپو را به مخلوقات داده است و تنها اوست که قادر بر رفع یا ایجاد موانع مادّی در انجام کارها و حوادث است ؛ اگر او اراده کند، تمام قدرتها از بین میرود ؛ اما در مقابل قدرت خداوند، این بشر آن قدر ضعیف و ناتوان است که گاهی یک میکروب، که با چشم قابل دیدن نیست، او را از پای درمیآورد. اما خداوند تمام موانع حیات را برای زندگی انسان برطرف میکند.
بنابراین، دقّت در جملاتی مانند، «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ» یا «بِحَولِ اللّهِ وَ قُوَّتِهِ اَقُومُ وَ اَقْعُد» ما را به این باور میرساند که اگر یاری خداوند برداشته شود، انسان بیچاره است ؛ انسان آن قدر ضعیف و ناتوان است که با کوچکترین بیماری، گاهی حتی توانایی حفظ آب دهانش را نیز از دست میدهد.
اثر دیگر خورشید از بین بردن آفات و موانع حیات است ؛ خداوند متعال نیز
موانع حیات را از بستر زمین جمع و نابود میکند تا بشر و سایر حیوانات، قادر به ادامه زندگی باشند ؛ به عنوان مثال، یکی از منابع تغذیه انسان، ماهیان دریاست، این ماهیان آن قدر تخمگذاری میکنند که اگر تخمهای اضافی نابود نشود، تمام سطح دریاها را میگیرد و امکان حرکت در دریاها سلب میگردد، ولی خداوند برای برطرف کردن این مانع بزرگ، موجودات دیگری در دریاها آفریده است تا این تخمهای اضافی را که مانع حیاتند، بخورند ؛ یا بعضی از گیاهان آن قدر سریع رشد میکند که در مدت زمان کوتاهی میتواند سطح یک شهر را بپوشانند. یا برخی حیوانات هستند که فوقالعاده تکثیر و تولید مثل میکنند و جای برای زندگی انسان نمیگذارند ؛ ولی خداوند این موانع را برطرف میکند. میکروبهای کشندهای که در اثر هوای آلوده و کثیف شهرها در طول شبانه روز بر چشمان انسانها مینشیند قادرند که خیلی زود او را نابینا کنند ؛
ولی خداوند اشک را به عنوان یک ماده ضدّعفونی آفریده است تا چشم انسان را همواره ضدّ عفونی کند. آب دهان نیز خاصیّت میکروب کشی و دفع آفات دارد.
نتیجه این که، خداوند همانند نور منشأ هدایت، تربیت، نیرو، قدرت و از بین برنده موانع است بدین جهت «اَللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ» .
«مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکوةٍ فیها مِصْباحٌ...»
بشر قبل از اختراع آتش در تاریکی و ظلمت به سرمیبرد و تنها از نورهای طبیعی همانند خورشید و ماه و ستارگان و... استفاده میکرد؛ ولی کمکم انسان با مشاهده جرقههایی که بر اثر اصطکاک دو شیء ایجاد گشته و گاهی نیز با شعلهور شدن مواد خشک که قابلیّت سوختن را داشتند سبب افروختن آتش میشد، بزرگترین و مهمترین نعمت الهی را کشف کرد که حاصل آن دگرگونی
عظیم در روند حیات بشری در ابعاد مختلف بوده است تا جایی که امروز میتوان ادّعا کرد که مهمترین عامل پیشرفت صنعتی بشر و تسهیل در زندگی اجتماعی انسانها، کشف آتش بوده است ؛ انسان به دنبال دستیابی به آتش توانست علاوه بر استفاده از گرمای آتش، از نور آن نیز برای روشنایی شبهای تاریک خویش استفاده نماید. استفاده از وسایلی که بشر برای روشنایی محیط اطراف خویش از آنها بهره میجست کمکم تکامل یافت تا این که عصر جاهلیّت و پس از آن، عصر ظهور و بروز اسلام که مورد بحث آیه شریفه است فرا رسید. چراغهایی که در عصر نزول این آیه شریفه وجود داشته است از پنج بخش تشکیل میشد:
چراغ در شرایط عادی خوب است ؛ ولی هنگامی که هوا نامساعد و طوفانی باشد خاموش میشود و یا اگر چیزی با شیشهاش برخورد کند، میشکند ؛ پس،
نیاز به مکانی دارد تا در آن محفوظ بماند ؛ بدین جهت چراغدان برای چراغ ساخته شد ؛ این چراغدانها دو رقم بودهاند:
الف: چراغدانهای سیّار ؛ این چراغدانها دارای محفظه مکعب مستطیل شکلی بودند که تمام اطراف آن را شیشه احاطه کرده بود و پنجرهای داشت که چراغ را از آنجا، داخل چراغدان میگذاشتند ؛ این نوع چراغدانها قابل حمل و نقل بود.
ب: چراغدانهای ثابت که قابل حمل و نقل نبود ؛ این چراغدانها اغلب درجایی که طاقچه یا پنجرهای بود، ساخته میشد، بدین شکل که دو سوی پنجره، که یک طرف آن به سمت حیاط و سمت دیگر آن به طرف خانه بود، شیشهای نصب میشد و از بالای آن محفظهای برای ورود و خروج اکسیژن و دریچهای نیز برای نهادن چراغ در چراغدان تعبیه میشد. گاهی هم فقط در قسمت بیرونی پنجره که به سمت حیاط بود، شیشهای نصب میشد ؛ ولی قسمت داخلی که به طرف اتاق
بود، باز میماند. در هر حال چراغدان مانع خاموش شدن و نیز مانع برخورد چیزی با شیشه چراغ میباشد.
که باعث جذب مواد سوختنی و افروختن شعله چراغ میشد.
که روی فتیله قرار میگرفت تا هوا را تنظیم کند ؛ چون فتیله در شرایط عادی و بدون حباب دود میکند و به درستی نمیسوزد و باعث آلودگی فضای اتاق و سیاه شدن در و دیوار میشود ؛ از سوی دیگر، روشنایی کافی و مناسبی نیز ندارد ؛ ولی با گذاشتن حباب روی آن، هوا تنظیم شده و نور بیشتری میدهد و علاوه بر این که باعث آلودگی فضای اتاق و کثیفی در و دیوار نمیشود، مادّه سوختنی آن نیز به طور کامل میسوزد.
علاوه بر فتیله و شیشه و چراغدان، چیز دیگری نیز برای یک چراغ لازم است و آن مادّه سوختنی است که از طریق فتیله جذب میشود و در انتهای آن بهوسیله جرقّهای روشن میشود. (1)
روغن زیتون مادّه سوخت چراغ و انرژی آن بود ؛ ولی هر انرژی یک منبع و مولّدی لازم دارد و منبع روغن زیتون درخت زیتون است. در نتیجه، درخت
1 در قدیم روغنهای مختلفی به عنوان مادّه سوخت استفاده میشد ؛ ولی بهترین مادّه سوخت روغن زیتون بود که هم خوب میسوخت و دود نمیکرد و هم بوی مطبوع و دوام مناسبی داشت و زود تمام نمیشد .
زیتون، روغن زیتون، شیشه و فتیله چراغ و چراغدان عواملی است که دست به دست هم میدهند تا تولید نور و روشنایی نمایند و در آیه شریفه به آنها اشاره شده است.
«مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکوةٍفیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فی زُجاجَةٍ» ؛ مثل نور الهی، مثل چراغدانی است که در آن، چراغی وجود دارد و آن چراغ داخل حباب و شیشهای است.
«الزُّجاجَةُ کَاَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ» ؛ شیشه و حباب این چراغ بسیار نورانی، درخشان، صاف و تمیز است و مانند ستاره درخشان آسمان، درخشنده و نورانی است.
«یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ» ؛ منبع انرژی و سوخت این چراغ، درخت پربرکت زیتون است ؛ درختی که نه در سمت شرق باغ است که به هنگام طلوع آفتاب در سایه قرار گیرد و نه در سمت غرب باغ است که
به هنگام مغرب از نور آفتاب محروم شود ؛ بلکه در وسط باغ قرار دارد و کاملاً از نور آفتاب و هوای آزاد استفاده میکند.
«یَکادُ زَیْتُها یُضیءُ وَ لَوْ لَمْتَمْسَسْهُ نارٌ» ؛ مادّه سوخت این چراغ و انرژی آن روغن زیتون بسیار خوبی است که از همان درخت مذکور گرفته میشود، این روغن بقدری صاف و زلال و خوب است که گویا بدون کبریت نیز شعلهور گشته و روشنایی میبخشد ؛ یعنی مادّه سوخت این چراغ، که از آن درخت مبارک است، در نهایت خلوص است.
«نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِیاللّهُ لِنُورِهِ مَنْیَشاءُ» ؛ نور فتیله، نور حباب، نور چراغدان هرکدام نوری است و هنگامی که داخل هم میشوند نوری روی نور دیگر نهاده میشود و خداوند هرکس را که بخواهد به سوی نور خودش هدایت میکند. «وَ یَضْرِبُاللّهُ الاَْمْثالَ لِلنّاسِ وَاللّهُ بِکُلِشَیْءٍ عَلیمٌ» ؛ خداوند این مثالها را برای
مردم بیان میکند تا مفاهیم عالی و معقول را به خوبی درک کنند و خداوند بر همهچیز آگاهی دارد .
همانگونه که گذشت «نور خدا» در آیه شریفه به چراغی با خصوصیّات پنجگانه فوق تشبیه شده است، منظور از «نور خدا» در این مَثَل چیست؟
مفسّران نظرات مختلفی ابراز داشتهاند ؛ اما نظریه معروفی که با عقیده متکلمان نیز سازگار است، این است که منظور «نور ایمان» است.
نور ایمان، شعله فروزنده و مصباحی است که در «زُجاجه» و «حُباب» قلب انسان قرار دارد و قلب و نور ایمان در چراغدانی به نام استخوانهای محکم سینه قرار دارند. «مِشْکوة» سینه مؤمن است و «زُجاجَه» قلب او و «مِصْباح» نور ایمان شعلهور و فروزان در قلب مؤمن. شعله نور ایمان در قلب مؤمن از درخت
پربرکتی، مواد سوختی خود را تأمین میکند. مادّه انرژیزای نور ایمان، کلمات نورانی قرآن مجید و روایات معصومین علیهمالسلام است ؛ یعنی آیات و روایات همانند روغن زیتون برای چراغ است که چراغ ایمان را در درون قلب انسان شعلهور میسازد و بدینوسیله نورانیّتش روز به روز تقویت میشود ؛ بنابراین، مؤمن هر چه به آیات و روایات نزدیکتر شود، نورانیّت او بیشتر میشود.
مادّه انرژیزای چراغ ایمان (آیات و روایات) از شجره مبارکه وحی نشأت گرفته است که نه شرقی است و نه غربی، نه جنبه مادّه محض دارد و نه معنوی محض است، و همه چیز را تحت پوشش خود قرار میدهد؛ این مادّه انرژیزا بسیار زلال و صاف و خالص است، خطایی در آیات قرآن و کلمات معصومین نیست، فروزان و روشن است. نیازی به مادّه دیگری ندارد که آن را برافروخته کند. آیات و روایات، هرکدام نوری است روی نور، آیات الهی در قرآن مجید نور
است، کلمات پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نوری بر نور آیات الهی و کلمات معصومین «نُورٌ عَلی نُورٍ» است. خداوند هرکس را که بخواهد به وسیله وحی الهی و آیات و روایات هدایت میکند. خداوند مثلهای زیبایی برای مردم میزند و او میداند چه مثلهایی بزند.
خلاصه این که، مطابق این تفسیر، منظور از «نور خدا» در آیه مثل «نور ایمان» است. شاهد بر این تفسیر این که در برخی از آیات قرآن، از نور ایمان به نور تعبیر شده است ؛ مثلاً، در آیةالکرسی آمده است: «اَللّهُ وَلِیُّ الَّذینَ امَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَیالنُّورِ وَ الَّذینَ کَفَرُوا اَوْلِیاؤُهُمُ الطّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَالنُّورِ اِلَیالظُّلُماتِ اوُلئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ» ؛ خداوند سرپرست مؤمنان است، آنها را از ظلمت و تاریکی به نور ایمان میبرد؛ ولی کسانی که کفر ورزیدند، اولیاء و سرپرستهای آنها طاغوت است که آنها را از نور ایمان به
سمت ظلمات میبرند.
علاوه بر این، روایات هم دلالت بر نور بودن کلمات معصومین دارد ؛ بنابراین، مقصود از نور الهی، نور ایمان است.
سؤال: آیا خداوند هر کس را که بخواهد، بدون حساب و کتاب هدایت میکند؟ یا هدایت الهی بر اساس حکمت و حساب و کتاب، شامل افرادی میشود که مشیّت الهی به آن تعلّق بگیرد ؟
پاسخ: مشیّت الهی همواره تابع حکمت الهیّه است ؛ و حکیم روی حساب و کتاب هدایت میکند. سلمان فارسی که راه طولانی بین ایران و مدینه را با هزاران زحمت و مشکلات فراوان برای دیدار پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله و پذیرش دین مقدّس اسلام طی میکند و در مدینه در انتظار دیدار حضرت مینشیند و از اوّلین کسانی
است که دعوت پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله را لبّیک میگوید و تا آخرین لحظات عمرش در دفاع از عقیدهاش کوشا و جدّی بوده است، مشمول هدایت الهی است ؛ اما ابولهبها و ابوسفیانها که در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودهاند و همه روز او را میدیدند و مکرر آیات الهی را میشنیدند و باز در برابر حضرت مقاومت و لجاجت میکردند، مشمول هدایت الهی نمیشوند و روشن است که هیچکدام بیحکمت نیست. سلمان در مسیر ایران تا مدینه که برای پذیرش آئین اسلام آن را طی میکند زحمات طاقتفرسایی را متحمّل میشود، به گونهای که چندین بار در این مسیر به بردگی گرفته میشود و شکنجههای فراوانی را تحمّل میکند ولی باز باتلاش و کار فراوان، خود را آزاد میکند ؛ پس او لیاقت هدایت الهی را دارد ؛ اما آن متعصبان هوی پرست لجوجی که تعصّب و لجاجت و خودبرتربینی، بین آنها و حق، پردهای افکنده که مانع رسیدن نور ایمان به قلوبشان است به همین خاطر
از هدایت الهی بیبهرهاند.
نور آفتاب هر قدر قوی باشد، نابینا از روشنایی آن بهرهای نمیبرد و این نقص نور آفتاب نیست، بلکه اشکالی بر چشم نابینا است، خفّاشها که از آفتاب و نور گریزانند و هنگام روشنایی نور آفتاب، به گوشهای تاریک میخزند و در تاریکی شب به پرواز درمیآیند، خود لیاقت نور را ندارند ؛ حال اگر شبپره، وصف آفتاب نخواند، آیا از رونق بازار آفتاب میکاهد ؟
1 آشنایی با قرآن
هر چه بیشتر با قرآن آشنا شویم، ایمانمان قویتر میشود و هر چه از این منبع نور و سعادت فاصله بگیریم شعله ایمان ضعیفتر میگردد. این مطلب با صراحت در آیه شریفه دوم سوره انفال آمده است: «اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذینَ اِذا ذُکِرَ
اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ اِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ ءایتُهُ زادَتْهُمْ ایمنا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» ؛
مؤمنان تنها کسانی هستند که هر گاه نام خدا برده شود، دلهایشان ترسان میگردد ؛ و هنگامی که آیات او بر آنها خوانده شود، ایمانشان فزونتر میگردد؛ و تنها بر پروردگارشان توکّل دارند.
2 دقّت در اسرارآفرینش
3 تقوی و پرهیزکاری
4 توسّلات و دعا
در پایان این بحث به روایت زیبایی از حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله توجه کنید:
«اِنَاَعْلیمَنازِلِالإِیمانِدَرَجَةٌواحِدَةٌ مَنْبَلَغَاِلَیْها فَقَدْفازَوَظَفَرَ؛ وَهُوَ اَنْ یَنْتَهِیَ بسَرَیِرَیةِ فِیالصَّلاحِ اِلیاَنْ لایُبالِیَ لَهااِذا ظَهَرَتْ وَ اَنْ یُخافُ عِقابُها اِذَا اسْتَتَرَتْ»؛
بالاترین منزلگاه ایمان، پلّهای است که هر کس به آنجا برسد، سعادتمند و پیروز میشود ؛ و آن درجه و منزلگاه این است که انسان بهگونهای درونش را (از رذایل و ناپاکیها و دو روئیها) پاک کند که اگر قلبش را در نزد مردم بشکافند و اسرارش را فاش کنند، هیچ باکی نداشته باشد و ناراحت نشود و اگر اسرارش فاش نشود و به روز قیامت موکول شود ترسی از عقاب نداشته باشد! (1)
1 میزان الحکمة، باب 273، حدیث 1338 .
در آیه 39 سوره نور چنین آمده است: «وَ الَّذینَ کَفَروُا اَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَةٍ یَحْسَبُهُ الظَّمْانُ ماءً حَتّی اِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئا وَ وَجَدَ اللّهَ عِنْدَهُ فَوَفّیهُ حِسابَهُ وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ» ؛ کسانی که کافر شدند، اعمالشان همچون سرابی در یک کویر است که انسان تشنه، از دور آن را آب میپندارد ؛ اما هنگامی که به سراغ آن میآید، چیزی نمییابد و خدا را نزد آن مییابد که حساب او را به طور کامل میدهد و خداوند سریعالحساب است.
شرح و تفسیر
«وَ الَّذینَ کَفَروُا اَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقیعَةٍ» ؛ برای روشن شدن معنای آیه شریفه لازم است دو کلمه «سراب» و «قیعة» روشن شود.
«سَراب» از ماده «سَرْب» به معنای حرکت در سراشیبی است. گاهی به حرکت
آب جاری هم «سَرْب» میگویند ؛ چون آب همیشه در سراشیبی حرکت میکند ؛ اما از نظر علمی سراب شبیه آب است ؛ ولی آب نیست .
سراب از نظر علمی، نتیجه شکست نو(1)است.
گرمای زیاد سطح زمین سبب رقیق شدن لایههای هوای نزدیک به زمین میگردد ؛ نوری که از آسمان از لایههای غلیظتر به رقیقتر میرسد شکسته میشود تا به حدّی که بازتاب کلّی مییابد و رنگ آبی آسمان را منعکس میکند و در این صورت لایههای نزدیک به سطح زمین که نور را باز میتابانند مانند سطح آب به نظر میرسند که به آن سراب میگویند.
1 به عنوان مثال، اگر قاشقی به صورت مایل در لیوان آبی قرار گیرد، کج یا شکسته به نظر میرسد که بر اثر شکست نور است .
1) به عنوان مثال، اگر قاشقی به صورت مایل در لیوان آبی قرار گیرد، کج یا شکسته به نظر میرسد که بر اثر شکست نور است .
کلمه «قیعَه» به معنای بیابان و کویر و جای بیآب و علف است.
کسانی که نور ایمان در دل آنها خاموش شده است و بیایمانند، اعمال خیرشان، عباداتشان، سجدههایشان، انفاقهایشان، کمکهای مردمی آنها و... همانند سرابی است که در بیابانی خشک و سوزان و بیآب و علف خودنمایی میکند.
«یَحْسَبُهُ الظَّمْئانُ ماءً» ؛ «ظَمَأ» به معنای تشنگی است و «ظَمْئَان» انسان تشنه را میگویند.
سراب به گونهای جاذب است که شخص تشنه در بیابان، آن را آب میپندارد و به سوی آن حرکت میکند.
«حَتّی اِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئا» ؛ انسان تشنه به سوی آب خیالی حرکت میکند تا این که به آن محل میرسد ؛ ولی آبی نمییابد، باز به نقطهای که از آنجا حرکت کرده بود، مینگرد، سرابی میبیند، به آنجا باز میگردد ؛ ولی باز هم آبی
نمییابد و همچنان تشنه باقی میماند، بلکه تشنگی او بر اثر این رفت و آمدها بیشتر میشود. کفّار هم مانند این انسانهای تشنهاند که به سوی اعمال خود حرکت میکنند تا در صحنه قیامت از اندوختههای خود بهرهای ببرند ؛ ولی چیزی نمییابند و تشنه و دست خالی میمانند!
«وَ وَجَدَ اللّهَ عِنْدَهُ فَوَفّیهُ حِسابَهُ» ؛ کفّار پس از مرگ، تشنه اعمال صالح میشوند ؛ از دور، کوهی از اعمال و رفتار خویش را میبینند، به سوی آن حرکت میکنند ؛ اما هنگامی که نزدیک میشوند، چیزی نمییابند ؛ بلکه خداوند را آنجا مییابند (عظمت خداوند، یا عذاب او را) ؛ خداوند حسابشان را تصفیه میکند و جزای اعمال زشتشان را به آنها میدهد.
«وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ» ؛ و خداوند در قیامت، بیدرنگ به حساب بندگان میرسد. حساب روز قیامت با محاسبههای عادی، خیلی پیچیده به نظر میرسد
که برای رسیدگی به تکتک آنها نیاز به زمان بسیار طولانی است ؛ زیرا بررسی رفتارهای آشکار و پنهان تمام انسانها از ابتدای خلقت تا قیام قیامت که با دست، زبان، پا، چشم، قلب، دل، گوش و سایر اعضای بدن انجام دادهاند کار بسیار مشکلی است و زمان زیادی نیاز دارد.
ولی در روایتی میخوانیم که: «اِنَّهُ تَعالی یُحاسِبُ الْخَلائِقَ کُلَّهُمْ فِی مِقْدارِ لَمْحِ الْبَصَرِ» ؛ خداوند حساب تمام مخلوقات (اوّلین و آخرین را) در یک چشم برهم زدن رسیدگی میکند.(1)آری «وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ».
اما چگونه چنین چیزی ممکن است ؟
برای دستیابی به پاسخ این پرسش لازم است که به برخی از پدیدههای
1) مجمعالبیان، جلد اول، صفحه 298 .
ساخت بشر توجّه کنیم:
مثلاً، جعبه سیاهی که در سیستم حفاظتی هواپیماها جاسازی میکنند، این جعبه سیاهی که در سیستمهای حفاظتی هواپیماها جاسازی میکنند، این جعبه سیاه در واقع یک سیستم نظارتی است که تمام حرکات و دستورات خلبان را با دقّت زیر نظر دارد که در صورت بروز کوچکترین اخلال یا نقص فنّی هواپیما، علت را بیدرنگ مشخص مینماید ؛ حتّی اگر هواپیما سقوط نماید و تمام خلبانان آن نیز از بین بروند، این جعبه سیاه علّت سقوط را معلوم میسازد.
نمونه دیگر، رایانههای اطّلاعاتی است، مثلاً رایانههایی که برای سازمانهای مختلف جاسوسی با برنامههای پیشرفته طراحی میشود، قادرند در مدت زمان کوتاهی، اطلاعات دقیقی را در اطراف یک حادثه ارائه دهند.
و یا نمونه سادهتر آن، همین دستگاههای کامپیوتری کنترل ورود و خروج
کارمندان یک اداره است که با دقّت زیادی زمان ورود، زمان خروج، تأخیر ورود و یا غیبت کارمند را با تعیین دقیق روز و ساعت آن معین مینماید و بر اساس محاسبه دقیق، میزان حقوق هر کارمند را مشخص میسازد.
اعمال انسانی نیز زیر نظر دستگاههای نظارتی خداوند ضبط و ثبت میشود، به همین خاطر خداوند متعال با یک نگاه به روح هر انسان، حاصل عمر کوتاه یا طولانی او را به دست میآورد «وَ اللّهُ سَریعُ الْحِسابِ».
معمولاً در کارهای سرعتی دقّت کافی وجود ندارد ؛ ولی در این جا، علیرغم سرعت کار، دقّت کافی نیز هست و هیچچیزی از قلم نمیافتد ؛ حتی سخنان انسان نیز محاسبه میشود. معاذبن جبل از حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله پرسید: «یا نَبِیَّ اللّهِ وَ اِنّا لَمُؤاخَذُونَ بِما نَتَکَلَّمُ بِه» ؛ یا رسول اللّه آیا سخنان و حرفهای ما نیز در روز قیامت مورد محاسبه قرار میگیرد؟ حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله در پاسخ فرمودند:
«فَهَلْ یَکُبُّ النّاسُ فی النّارِ عَلی مَناخِرِهِمْ اِلاّ حَصائِدُ اَلْسِنَتِهِمْ» (1)مگر چیزی غیر از سخنان انسان است که او را با رو به آتش جهنم میاندازد؟
یعنی نه تنها سخنان انسان محاسبه میشود، بلکه خطرش از سایر اعمال بیشتر است و اگر اعمال، انسان را به صورت طبیعی وارد آتش کند، سخنان، انسان را با رو به آتش میافکند! مخصوصا که بیشترین گناهان کبیره با زبان انجام میشود ؛ بنابراین باید مواظب تمام اعمالمان باشیم که در قیامت تکتک آنها مورد حساب و کتاب الهی قرار میگیرد، مخصوصا زبان که خطرش بیشتر است.
نتیجه این که، طبق این آیه شریفه، اعمال کفّار به سرابی تشبیه شده است که از دور، نمایی دارد ؛ ولی وقتی که به آن نزدیک میشوند، واقعیتی ندارد و دردی ا
1) میزانالحکمة، باب 3568، حدیث 17914 .
ز صاحبش درمان نمیکند.
ما معتقدیم که آیه شریفه هم اشاره به دنیای کفّار دارد و هم به جهان آخرت آنها. افراد بیایمان، اعمالشان در دنیا نیز سرابی بیش نیست.
سراب زیبایی به نام آزادی در آن موج میزند و انسان را به سوی خود میکشاند ؛ ولی هنگامی که به درون جوامع غربی میرویم، اثری از آزادی حقیقی نمییابیم ؛ بلکه آنها را اسیر امور مختلف چون هوی و هوس، مُد، مواد مخدّر، انواع بیماری جنسی، تبعیض نژادی و مانند آن میبینیم. اعتیاد، چنان انسان را گرفتار میسازد که دیگر نه دین برایش مهم است و نه شرف و نه توجّهی به ناموس خواهد داشت.
آری! آزادی غربی سرابی بیش نیست که ظاهری زیبا و باطنی توخالی دارد. زندگی دنیای افراد بیایمان در همه جهات، بسان سراب است ؛ زمانی که از دور،
زندگی این افراد را میبینیم، آنها را غرق در سعادت و رفاه میپنداریم ؛ ولی هنگامی که از نزدیک به زندگی آنها نگاه میکنیم، آنها را غرق غمها، غصّهها، ناراحتیها و مریضیها مییابیم، به گونهای که سهم بعضی از آنها از تمام این مال و ثروت به هنگام شام و ناهار تکّه نان نیمسوختهای بیش نیست !
برای گذر از این دنیای پرفریب و رسیدن به سر منزل مقصود، باید به نسخه ارزشمند و دقیق طبیب بزرگ این بیماریها حضرت علی علیهالسلام عمل کرد که فرمودند: «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا»(1)سبکبال باشید تا به قافله سعادت برسید .
1) نهج البلاغه، خطبه 21 .
در آیه 40 سوره نور خداوند متعال میفرماید: «اَوْ کَظُلُماتٍ فی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشیهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ اِذا اَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَریها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورا فَمالَهُ مِنْ نُورٍ» ؛ یا همچون ظلماتی در یک دریای عمیق و پهناور که موج آن را پوشانده و بر فراز آن موج دیگری و بر بلندای آن ابری تاریک است ؛ ظلمتهایی است یکی بر فراز دیگری، آنگونه که هرگاه دست خود را خارج کند، ممکن نیست آن را ببیند! و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده، نوری برای او نیست.
در سوره نور، سه مثال مطرح شده است که یکی از آنها (آیه 35) در مورد نور ایمان و مؤمنان است و دومثال دیگر (آیات 39 و 40) در مورد کفّار و اعمال آنان
است. در مثال گذشته اعمال کفّار به سراب یا نوری کاذب تشبیه شد ؛ ولی در مثال محلّ بحث که شرح آن خواهد آمد اعمال کفّار را حتی نور کاذب نمیداند ؛ بلکه آن را ظلمت مطلق معرفی میکند.
«اَوْ کَظُلُماتٍ فی بَحْرٍ لُجِّیٍّ» ؛ کلمه «لُجِّیٍ» در لغت عرب به معنی «لجاجت» میباشد که سماجت بر انجام کاری است ؛ مثلاً، به شخصی مراجعه میکنید تا کاری برای شما انجام دهد ؛ اما او جواب مثبتی نمیدهد، دوباره مراجعه میکنید، جوابی نمیگیرید ؛ بار سوم، چهارم و... این پیگیری را سماجت و لجاجت میگویند. دریا را نیز از آن جهت که امواجش پشت سر هم میآید اصطلاح «بَحْرِ لُجِّی» میگویند ؛ بدین معنا که گویی این امواج لجاجت میکنند. خداوند متعال، در این آیه شریفه، اعمال کفّار را به تاریکیها و ظلمتهای موجود در دریاهای
طوفانی تشبیه کرده است.
«یَغْشیهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ» ؛ اعمال کفّار مانند ظلماتی است که در درون دریای موّاج وجود دارد، آن هم دریای مواجی که موجهای فراوان و خروشانش یکی پس از دیگری به وجود میآید ؛ علاوه بر همه اینها، شب است و هوای آسمان نیز ابری است و بر تاریکی دریا میافزاید. دریاها هر چه عمیقتر باشد، امواج آن بیشتر است، موجی که در یک حوض یا استخر ایجاد میشود. بسیار محدود و کوچک است ؛ اما امواج به وجود آمده در دریا، مخصوصا دریاهای عمیق، بسیار فراوان و بزرگ است ؛ بنابراین، از بیان قرآن کریم که میفرماید: امواج این دریا بر روی هم سوار است، معلوم میشود که دریای مورد بحث، دریای عمیقی است، به این جهت طبق گفته دانشمندان که در عمق بیش از هفتصد متری دریانوردی وجود ندارد درمییابیم که اعماق دریا را تاریکی و
ظلمت همیشگی فراگرفته است.
«ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ اِذا اَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَریها» ؛ در این دریایی که اعمال کفّار به آن تشبیه شده است، تمام عوامل ظلمت و تاریکی جمع شده است و تاریکی در آن موج میزند. شب تاریک و ابرهای متراکم بارانزا که مانع عبور نور است و ظلمت اعماق دریا و امواج سهمگین و متعدد که باعث شکستن نور میباشد، ظلمت و تاریکی وحشتناکی را ایجاد میکند.
«وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُورا فَمالَهُ مِنْ نُورٍ» ؛ منشأ و منبع همه نورها خداوند است و طبعا هرکسی خواهان نور باشد باید از آن منبع نور استفاده کند، به این جهت در پایان آیه میفرماید: «کسی که خداوند برای او نوری قرار ندهد، نوری نخواهد داشت».
پس نورِ معنویّت و علم و آگاهی و ایمان را باید از آن منبع نورانی گرفت.
سؤال: در قسمت پایانی آیه مثل آمده است: «کسانی که خداوند نور ایمان به آنها ندهد، نوری نخواهند یافت!»
آیا معنی این سخن این نیست که خداوند به برخی نور ایمان میدهد و طبیعتا هدایت میشوند، اما به برخی دیگر نمیدهد و آنها طبیعتا گمراه میشوند، آیا این جبر نیست ؟
پاسخ: سنّت خداوند بر این جاری شده است که همیشه زمینهها از ناحیه ما انسانها فراهم شود و افاضهها از ناحیه او، قابلیّتها را ما انسانها خود به خود آوریم، اما فاعلیّت از ناحیه خداوند. بنابراین نور ایمان را خداوند به کسانی میدهد که زمینهها و قابلیّتها را در خود فراهم سازند ؛ نه این که بدون حساب و کتاب به هر کس که بخواهد، نور ایمان میدهد به هر کس نخواهد، نمیدهد. نور
ایمان در قلب انسان لجوج متعصّب، دشمن حق، زشت سیرت و هوسباز فرونمیرود؛ چون او خود، زمینه را آماده نساخته است. تو خود آئینه دل را پاک و صاف کن تا نور الهی در آن منعکس شود ؛ اگر آئینه دل تو زنگار گرفته است، قطعا نور الهی در آن انعکاس نخواهد داشت و اینجا تو خود مقصّری!
از این جا پاسخ این پرسش هم روشن میشود که: چرا در نماز «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمْ» میگوییم، اگر در راه راست نیستیم چرا نماز میخوانیم و اگر در راه راست هستیم، چرا برای عمل انجام شده دعا میکنیم و تحصیل حاصل میطلبیم؟! زیرا ما هر لحظه نیازمند نور ایمان و هدایت از سوی پروردگار عالم هستیم به این جهت باید همواره زمینه و قابلیّت را در خودمان حفظ کنیم تا شایسته نور ایمان باشیم ؛ همان گونه که لامپ برق همواره نیازمند برق تولید شده در نیروگاه است و اگر لحظهای ارتباط او با نیروگاه
قطع شود خاموش میگردد.
در همین رابطه از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله نقل شده است که آن حضرت پیوسته میفرمود: «اِلهِی لا تَکِلْنی اِلی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ اَبَدا» (1) ؛ خدایا! یک لحظه (حتی به اندازه یک چشم برهم زدن) مرا به خودم وامگذار. این حدیث اشاره به این حقیقت دارد که فقط با بذل عنایت از سوی خداوند، انسان آمادگی هدایت را پیدا میکند و بذل این عنایت نیز فقط با تلاش خود انسان برای بندگی فراهم میشود.
1 این دعا به الفاظ مختلف از حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله و سایر معصومین علیهمالسلام نقل شده است که به سه نمونه آن اشاره میشود: الف بحارالانوار، جلد 14، صفحه 384 ؛ ب بحارالانوار، جلد 16، صفحه 218، ج بحارالانوار، جلد 18، صفحه 204. اما به روایتی که دلالت کند که آن حضرت هر روز این دعا را میخوانده، دست نیافتیم .
خداوند متعال در آیه 44 سوره فرقان میفرماید: «اَمْ تَحْسَبُ اَنَّ اَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ اَوْ یَعْقِلُونَ اِنْ هُمْ اِلاّ کَالاَْنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً» ؛ آیا گمان میبری بیشتر آنان میشنوند یا میفهمند! آنان فقط همچون چهارپایانند، بلکه گمراهترند !
شرح و تفسیر
برای روشن شدن پیام آیه که از جهتی، مَثَل منحصر به فردی است، لازم است از چند آیه قبل مورد بررسی قرار گیرد .
آیات قبل از آیه مثل(1)، درباره انتقادات و ایرادهای واهی کفّار نسبت به
1 41 و 42 و 43 / فرقان .
1) 41 و 42 و 43 / فرقان .
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله است که در ادامه به آن اشاره میشود: «وَ اَذا رَأَوْکَ اِنْ یَتَّخِذُونَکَ اِلاّ هُزُوا» ؛ ای پیامبر! هنگامی که این کفّار و مشرکین تو را میبینند، تو را به باد استهزاء میگیرند.
«أَهذَا الَّذی بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً» ؛ استهزاء و تمسخر کفّار این بود که میگفتند: «آیا این (حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله )، همان کسی است که خداوند او را به عنوان پیامبر صلیاللهعلیهوآله برانگیخته است؟!» یعنی او اگر رسول خداست، پس چرا مثل بقیه انسانها، غذا میخورد، راه میرود، سخن میگوید، لباس میپوشد و خلاصه تفاوتی با بقیه مردم ندارد ؛ «مالِ هذَاالرَّسُولِ یَاْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشی فِیالاَْسْواقِ»(1)در حالی که رسول خدا باید از جنس فرشتگان باشد .
1 7 / فرقان .
1) 7 / فرقان .
بطلان این سخن روشن است و حق این است که رسول خدا باید از جنس همان قوم و جمعیّت باشد (1)تا بتواند دردهای آنها را بفهمد، مشکلات آنان را احساس کند و در نتیجه، درمان مناسبی برای آن بیابد ؛ در حالی که اگر فرشتگان باشد، دردها و مشکلات را احساس نمیکند، علاوه بر این که هیچ انسانی به حرف فرشتگان گوش نمیدهد زیرا میگوید: فرشته که این حرفها را میزند، برای امثال خودش خوب است که شهوت ندارد و عصمت دارد ؛ اما ما که عصمت نداریم و گرفتار شهوت هستیم، نمیتوانیم همانند او عمل کنیم ؛ ولی اگر رسول خدااز جنس انسانباشد این بهانهها مرتفع است.
1 به همین جهت خداوند متعال در آیه 164، سوره آلعمران، بشر بودن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را یکی از منّتهای الهی بر بشر میداند .
1) به همین جهت خداوند متعال در آیه 164، سوره آلعمران، بشر بودن رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را یکی از منّتهای الهی بر بشر میداند .
«اِنْ کادَ لَیُضِلُّنا عَنْ الِهَتِنا لَوْلا اَنْ صَبَرْنا عَلَیْها» ؛ مشرکان پس از این تمسخر و استهزاء به یکدیگر میگویند: «اگر ما بر پرستش خدایانمان استقامت نمیکردیم، بیم آن میرفت که ما را گمراهسازد! و این تحفهها و بتها را ازما بگیرد».
البته در این دو گفتار مشرکان که در یک جا، نسبت جنون به حضرت میدهند و در این جا، آن قدر احساس خطر میکنند که مبادا سخنان پیامبر در آنها اثر کند و دست از بتپرستی بردارند، تناقض روشنی وجود دارد ؛ زیرا هیچ کس از تأثیر سخنان یک مجنون بیمناک نیست، پس اگر مجنون است نباید از سخنان او ترسید و اگر مجنون نیست و سخنان درستی میگوید، چرا سخنانش را نمیپذیرد! در واقع بیاساس بودن عقاید کفّار از سخنان خود آنان هویدا است.
خداوند نیز سه جواب به این گفتار باطل و متناقض داده است:
1 «وَ سَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذابَ مَنْ اَضَلُّ سَبیلاً» ؛ هنگامی که
عذاب الهی نازل شود و آنها مشمول غضب و عذاب خداوند شوند، آنگاه معلوم میشود که چهکسی گمراه و در غیر مسیر حق است، آن زمان روشن میشود که آیا شما کفّار و مشرکان مکّه بر حق بودهاید یا پیامبر صلیاللهعلیهوآله و فرستاده خداوند !
سؤال: چرا کفّار قبل از نزول عذاب الهی نمیفهمند که حق با چه کسی بوده است؟
پاسخ: هوی و هوس، پردهای بر قلب کفّار انداخته است، به گونهای که اجازه نمیدهد حقایق را درک کنند. هویپرستی، بت پرستی، پول پرستی، مقامپرستی، دنیا پرستی و مانند آن، حجابهایی هستند که مانع درک کفّار میشود و این موانع به گونهای هستند که فقط با عذاب الهی برطرف میشوند.
2 «اَرَأَیْتَ مَنِ التَّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ اَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکیلاً» ؛ ای پیامبر! خدای اینها هوی و هوس آنهاست، کسی که خدایش هوای نفس اوست، چگونه قابل است! یعنی ای مشرکان و بتپرستان! این برخوردهای بیادبانه شما با
پیامبر صلیاللهعلیهوآله و سخنان زشت شما در مورد آن حضرت، همه بر اثر هوی پرستی است وگرنه بطلان بتپرستی مطلب روشنی است.
3 سومین پاسخ خداوند به سخنان مشرکان آیه مَثَل است، در این آیه خطاب به پیامبر اسلام و در پاسخ به سخنان مشرکان آمده است: «اَمْ تَحْسَبُ اَنَّ اَکْثَرهُمْ یَسْمَعُونَ اَوْ یَعْقِلُونَ» ؛ آیا خیال میکنی که اینها گوش شنوا و عقل دانا دارند! نه، اینها همانند حیوانات از درک و فهم مسائل عاجزند ؛ بلکه از چهارپایان گمراهترند! یعنی صدای حق و نشانههای خداوند سراسر جهان هستی را پر کرده است و آثار خداوند فراوان است، اما شنیدن صدای حق، گوش شنوا و دیدن آثار حق، چشم بینا و عقل دانا نیاز دارد که کفّار ندارند. اگر تمامی جهان را نور آفتاب فرابگیرد، انسان نابینا قادر به دیدن آفتاب نیست! همچنین اگر انسان ناشنوایی در کنار ساحل دریا ایستاده باشد و امواج سهمگین دریا را نگاه کند، هرگز قادر
به شنیدن صدای امواج نیست ؛ کفّار نیز چنیناند که نه حق را میبینند و نه سخن حق را میشنوند و مانند حیوانات، بلکه پستتر از آنها هستند.
مشرکان که از شنیدن صدای حق عاجز و از درک آن ناتوانند ؛ همانند حیوانات و چهارپایانند ؛ چرا ؟
زیرا حیوانات و کفّار از جهاتی مثل هم هستند:
1 حیوان مسائل را درک نمیکند ؛ زیرا فهم و شعور ندارد و حرکت و کارهایش غریزی است ؛ کفّار نیز فهم و شعور ندارند ؛ به این جهت آفتاب حقیقت را نمیبینند.
2 حیوانات احساس ژ نمیکنند ؛ حیوان مزرعه یتیم، موقوفه، ملک غیر و مانند آن نمیشناسد و حساب حلال و حرام را نمیکند و خود را در برابر این امور مسؤول نمیداند ؛ چون درک نمیکند، بنابراین عدم احساس مسؤولیّت،
ناشی از عدم درک است ؛ کفّار نیز همانند حیوانات، احساس مسؤولیّت ندارند.
3 حیوانات فرمانبردار غریزهاند او نداند غیر اصطبل و علف بتپرستان نیز همانند حیوانات تابع هوی و هوسند.
4 حیوانات تابع منطق نیستند و استدلال نمیفهمند، کفّار نیز از درک استدلالهای قوی و محکم و در عین حال ساده قرآن مجید در امور مختلف، مخصوصا در توحید و معاد، عاجزند و تنها بر سخن خود پافشاری میکنند و آن را تکرار میکنند.
5 حیوانات سود و زیان خویش را تشخیص نمیدهند، به این جهت، گاهی به سوی پرتگاههای خطرناک میروند و گاهی به آب و آتش میزنند و کارهایی از این قبیل انجام میدهند ؛ زیرا سود و زیان خویش را درک نمیکنند ؛ کفّار و مشرکین نیز چنیناند ؛ آنها نمیفهمند که عبادت بتها و پیروی از هوی و هوس
برای آنها فایدهای ندارد و عزّت و سعادت و رستگاری در سایه توحید است ؛ مشرکان این امور را نمیفهمند. به همین لحاظ مشرکان و کفّار در امور پنجگانه گذشته به حیوانات تشبیه شدهاند.
«بَلْ هُمْ اَضَلُّ سَبیلاً» ؛ کفّار و مشرکان نه تنها همانند حیوانات فهم و شعور ندارند و احساس مسؤولیّت نمیکنند و بنده هوی و هوسند و تابع منطق نیستند و سود و زیان خود را نمیفهمند ؛ بلکه از حیوانات گمراهتر و بدترند ؛ زیرا حیوانات از جهات مختلف نسبت به کفّار و مشرکین برتری دارند:
1 اگر حیوان در مرحله حیوانیّت میماند و ترقّی نمیکند، به دلیل آن است که استعدادش بیش از این نیست ؛ اما انسان دارای استعدادی است که میتواند از فرشتگان نیز سبقت بگیرد. ولی بر اثر لجاجت و تعصّب، در مرحله حیوانیّت باقی مانده است ؛ بنابراین مشرکین از حیوانات بدترند.
2 حیوانات به انسان خدمات زیادی میکنند: برخی از آنان شیره جان خود را تبدیل به شیر نموده و تحویل انسان میدهند، شیری که به تعبیر قرآن در آیه 66 سوره نحل، به قدرت خداوند، از میان غذاهای هضم شده و خون، و به صورت خالص و گوارا تقدیم انسان میشود! علاوه بر این بازدهی، گوشت و استخوان و پشم و پوست و حتّی خون این حیوانات نیز برای انسانها یا حیوانات دیگر قابل استفاده است. علاوه بر همه اینها، حیوانات در امر حمل و نقل نیز مؤثّرند و اضافه بر همه اینها تسلیم انسان هستند. (1)
اما مشرکان هوی پرست، نه تنها فایدهای برای جهان بشریّت ندارند، بلکه ضررهای فراوانی نیز دارند ؛ ظلم و گناه ؛ فساد ؛ جنگ و خونریزی از جمله
1 در آیات 5 تا 8 سوره نحل به منافع مختلف حیوانات برای انسان اشاره شده است .
1) در آیات 5 تا 8 سوره نحل به منافع مختلف حیوانات برای انسان اشاره شده است .
ضررهای انسان هوی پرست است، پس چنین انسانی از حیوان بدتر است.
3 حیوانات بر اساس یک برنامهریزی غریزی حرکت میکنند ؛ به عبارت دیگر، فرمان خلقت، آنها را به سوی اهدافشان هدایت میکند ؛ اما کفّار و مشرکانِ هویپرست که هوی پرستی، هم پردهای بر عقل آنها کشیده و هم فطرت آنها را پنهان نموده است، خطر گمراهیشان بیشتر است.
4 حیوان هر چه خطرناکتر باشد، خطر و ضررش محدود است ؛ مثلاً گرگ به عنوان یکی از خطرناکترین حیوانات اگر به گلّهای حمله کند، در نهایت ممکن است چند گوسفند را از بین ببرد؛ اما هنگامی که این انسان هوی پرست سر از فرمان عقل برتافت و به دستور هوای نفس عمل کرد، در هیروشیمای ژاپن یک بمب اتمی میاندازد و انسانهای زیادی را در یک لحظه از بین میبرد و تعداد زیادی را مجروح میکند که پس از سالها هنوز آثار آن جنایات از بین نرفته است.
5 حیوانات کار خلاف و زشت خود را توجیه نمیکنند و آن را خوب جلوه نمیدهند ؛ ولی این بشر دور افتاده از نور هدایت، جنایاتش را توجیه میکند ؛ به عنوان نمونه، آمریکای جنایتکار، پس از ارتکاب جنایت بزرگ خود با بمب اتمی در دو شهر ژاپن، در توجیه جنایتش میگوید: «اگر ما دست به این بمباران نمیزدیم، جنگ طولانیتر میشد و انسانهای بیشتری کشته میشدند!»
چهل و یکمین مثال مورد بحث، آیه 41 سوره عنکبوت میباشد ؛ خداوند کریم در این آیه شریفه میفرماید: «مَثَلُ الَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِاللّهِ اَوْلِیاءَ کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتا وَ اِنَّ اَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» ؛ مثل کسانی که غیر از خدا را اولیای خود برگزیدند، مثل عنکبوت است که خانهای برای خود انتخاب کرده، در حالی که سستترین خانهها خانه عنکبوت است، اگر میدانستند.
شرح و تفسیر
«مَثَلُالَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِاللّهِ اَوْلِیاءَ» ؛ خداوند در این آیه شریفه بتپرستان را به عنکبوت و بتهای آنها را به تار عنکبوت تشبیه کرده است. نه تنها بتپرستان، بلکه هر کسی که به غیر خداوند تکیه کند و او را ولیّ خود قرار دهد،
مشمول این مَثَل میشود ؛ زیرا میفرماید: «الَّذینَ اتَّخَذوُا مِنْ دوُنِاللّهِ اَوْلِیاءَ» ؛ کسانی که غیر از خدا را اولیای خود برگزیدند. و این جمله عام است و اختصاص به بت و بتپرستی ندارد. بنابراین، مثل مذکور شامل بتِ مقام، بتِ سلطنت و قدرت، بتِ شهوت، بتِ هوای نفس، بتِ ثروت و هر آنچه به وسیله آن معصیت الهی انجام گیرد، میشود.
«کَمَثَلِ الْعَنْکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتا» ؛ مثل بتپرستان و متّکیان به غیر خداوند، مثل عنکبوتی است که خانهای برای خود ساخته است و به آن پناه میبرد.
«وَ اِنَّ اَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» ؛ آیا تکیهگاههای غیر خدایی قابل اطمینانند؟ آیا میتوان به تکیهگاههایی که همانند تار عنکبوت تکیه کرد؟
در پاسخ باید گفت که هرگز چنین تکیهگاههایی قابل اطمینان نیستند ؛ زیرا خانه عنکبوت از سستترین خانهها و تکیهگاهها است ؛ زیرا :
این خانه از مصالحی ساخته شده است که در مقابل حوادث مختلف مقاومتی ندارد؛ قطراتی از باران آن را متلاشی میکند، نیازی به سیلاب نیست! یک شعله ضعیف آتش همانند شعله شمع که نزدیک آن قرار گیرد آن را میسوزاند ؛ نیازی به آتش نیست! یک نسیم ملایم کافی است تا خانه عنکبوت را درهم بپیچد، نیازی به بادهای سهمگین نیست! این خانه آن قدر ضعیف و سُست است که با مختصری گرد و غبار از هم میگسلد، همچنان که شاید بارها این صحنه را ملاحظه کرده باشید.
خداوند متعال در آیه 28 سوره روم میفرماید: «ضَرَبَ لَکُمْ مَثَلاً مِنْ اَنْفُسِکُمْ هَلْ لَکُمْ مِنْ مامَلَکَتْ اَیْمانُکُمْ مِنْ شُرَکاءَ فی ما رَزَقْناکُمْ فَاَنْتُمْ فیهِ سَواءٌ تَخافُونَهُمْ کَخیفَتِکُمْ اَنْفُسَکُمْ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاْیاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» ؛ خداوند مثالی از خودتان، برای شما زده است: آیا [اگر مملوک و بردهای داشته باشید،] این بردههای شما هرگز در روزهایی که به شما دادهایم، شریک شما میباشند، آنچنان که هر دو مساوی بوده و از تصرّف مستقل و بدون اجازه آنان بیم داشته باشید، آنگونه که در مورد (شرکای آزاد) خود بیم داشته دارید؟! اینچنین آیا خود را برای کسانی که تعقّل میکنند شرح میدهیم.
شرح و تفسیر
«ضَرَبَ لَکُمْ مَثَلاً مِنْ اَنْفُسِکُمْ» ؛ خداوند مثالی برای شما از خودتان زده است. جمله «مِنْ اَنْفُسِکُمْ» اشاره به نکته خوبی دارد و آن، این است که خداوند برای احتجاج و استدلال بر بطلان اعتقادات بتپرستان، از اعتقادات خود آنها استفاده کرده است و این نکته مهمی در مناظرات و مباحثات است ولی به معنی درست بودن اعتقاد مورد استدلال نمیباشد.
«هَلْ لَکُمْ مِنْ مامَلَکَتْ اَیْمانُکُمْ مِنْ شُرَکاءَ فی ما رَزَقْناکُمْ»؛ خلاصه این مثال چنین است: شما اگر غلام و کنیزی داشته باشید که متعلّق به شما و ملک شماست و از خود هیچ اختیاری ندارد؛ نه مال دارد، نه ثروت ؛ آیا حاضرید چنین بردهای را در هر آنچه که خداوند روزی شما کرده و جزء سرمایه زندگی شماست و ملک شماست و از خود هیچ اختیاری ندارد ؛ نه مال دارد، نه ثروت ؛ آیا حاضرید چنین
بردهای را در هر آنچه که خداوند روزی شما کرده و جزء سرمایه زندگی شماست شریک نمائید !
«فَاَنْتُمْ فیهِ سَواءٌ» ؛ در تمام داراییها، مساوی برده خود باشید ؛ حتّی در تصمیمگیریها و اظهار نظرها .
«تَخافُونَهُمْ کَخیفَتِکُمْ اَنْفُسَکُمْ» ؛ شما و برده شما، چنان در تمام اموال و داراییها شریک باشید که بترسید او بتواند مستقلاً در اموال مشترک تصرّف کند ؛ به هر حال آیا شما حاضرید که برده شما شریک شما در تمام داراییهایتان باشد؟ قطعا حاضر به چنین کاری نیستید؛ پس چرا برای خداوند، چنین شرکایی از بتان قائلید ؛ در حالی که تمام موجودات عالم، مخلوق خدایند ؛ آیا مملوک و مخلوق خداوند، شریک اوست ؟
ضریبثواب اعمال متناسب باخردگرایی انسانهاست
«کَذلِکَ نُفَصِّلُ الاْیاتِ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ» ؛ ما این آیات را برای کسانی که عقل و تفکّر دارند، شرح میدهیم.
همه جا مخاطبین قرآن، عقلاء، علماء و اندیشمندان هستند. چنین دینی که دعوت به تفکّر و تعقّل و اندیشه میکند دین خدایی است ؛ زیرا ادیان باطله و غیرخدایی دعوت به جهل و نادانی میکنند و پیروان خود را در جهالت نگه میدارند تا به این وسیله بتوانند آنها را استعمار کنند.
در روایتی از حضرت صادق علیهالسلام آمده است: «اِنَّ الثَّوابِ بِقَدْرِ الْعَقْلِ» ؛ پاداش اعمال، رابطه مستقیمی با میزان عقل انسان دارد. (1) مثلاً، افراد متعددی دو
1 میزان الحکمة، باب 2786، حدیث 13042 .
رکعت نماز میخوانند، اما ثواب همه یکسان نیست ؛ ممکن است نماز دو رکعتی یک نفر صد هزار برابر ثواب داشته باشد! ولی همین دو رکعت نماز از دیگری به اندازه دو رکعت هم ثواب نداشته باشد! بنابراین ضریب ثواب اعمال انسانها مقدار عقل آنهاست.
خداوند متعال در آیات هیجدهگانه سوره یس میفرماید: «وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً اَصْحابَالْقَرْیَةِ اِذْجاءَهَاالْمُرْسَلُونَ. اِذْ اَرْسَلْنا اِلَیْهِمُ اثْنَیْنِ فَکَذَّبُوهُما فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ فَقالُوا اِنّا اِلَیْکُمْ مُرْسَلُونَ. قالُوا ما اَنْتُمْ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وَ ما اَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَیْءٍ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ تَکْذِبُونَ. قالُوا رَبُّنا یَعْلَمُ اِنّا اِلَیْکُمْ لَمُرْسَلُونَ. وَ ما عَلَیْنا اِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبینُ . قالُوا اِنّا تَطَیَّرنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ وَ لَیَمَسَّنَّکُمْ مِنّا عَذابٌ اَلیمٌ. قالُوا طائِرُکُمْ مَعَکُمْ اَئِنْ ذُکِّرْتُمْ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ . وَ جاءَ مِنْ اَقْصَا الْمَدینَةِ رَجُلٌ یَسْعی قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلینَ. اِتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ اَجْرا وَ هُمْ مُهْتَدُونَ. وَ ما لِیَ لا اَعْبُدُ الَّذی فَطَرَنی وَاِلَیْهِ تُرْجَعُونَ. ءَاَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ الِهَةً اِنْ یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لاتُغْنِ عَنّی شَفاعَتُهُمْ شَیْئا وَ لا یُنْقِذُونِ . اِنّی اِذا لَفی ضَلالٍ مُبینٍ . اِنّی امَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ . قیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُونَ .
بِما غَفَرَلی رَبّی وَ جَعَلَنی مِنَ الْمُکْرَمینَ. وَ ما اَنْزَلْنا عَلی قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ وَ ما کُنّا مُنْزِلینَ. اِنْ کانَتْ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذا هُمْ خامِدُونَ. یا حَسْرَةً عَلَی الْعِبادِ ما یَأْتیهِمْ مِنْ رَسُولٍ اِلاّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ» ؛ و برای آنها، اصحاب قریه (انطاکیه) را مثال بزن، هنگامی که فرستادگان خدا به سوی آنان آمدند ؛ هنگامی که دو نفر از رسولان را به سوی آنها فرستادیم اما آنان رسولان [ما] را تکذیب کردند ؛ پس برای تقویت آن دو، شخص سومی فرستادیم ؛ آنها همگی گفتند: "ما فرستادگان [خدا] به سوی شما هستیم!" اما آنان [جواب] گفتند: "شما جز بشری همانند ما نیستید، و خداوند رحمان چیزی نازل نکرده، شما فقط دروغ میگویید!" [رسولان ما] گفتند: پروردگار ما آگاه است که ما قطعا فرستادگان [او] به سوی شما هستیم، و بر عهده ما چیزی جز ابلاغ آشکار نیست!" آنان گفتند: "ما شما را به فال بد گرفتهایم (و وجود شما را شوم میدانیم)، و اگر [از این
سخنان] دست برندارید شما را سنگسار خواهیم کرد و شکنجه دردناکی از ما به شما خواهد رسید!" [رسولان] گفتند: "شومی شما از خودتان است اگر درست بیندیشید، بلکه شما گروهی اسراف کارید!" و مردی [با ایمان] از دورترین نقطه شهر با شتاب فرا رسید، گفت: " ای قوم من! از فرستادگان [خدا] پیروی کنید! از کسانی پیروی کنید که از شما مزدی نمیخواهند و خود هدایت یافتهاند. من چرا کسی را پرستش نکنم که مرا آفریده، و همگی به سوی او بازگشت داده میشوید! آیا غیر از او معبودانی را انتخاب کنم که اگر خداوند رحمان بخواهد زیانی به من برساند، شفاعت آنها کمترین فایدهای برای من ندارد و مرا [از مجازات او[ نجات نخواهند داد! اگر چنین کنم، من در گمراهی آشکاری خواهم بود! [به همین دلیل] من به پروردگارتان ایمان آوردم ؛ پس به سخنان من گوش فرادهید!" [سرانجام او را شهید کردند و] به او گفته شد: "وارد بهشت شو." گفت: "ای کاش
قوم من میدانستند که پروردگارم مرا آمرزیده و از گرامی داشتگان قرار داده است!" و ما بعد از او بر قومش هیچ لشکری از آسمان نفرستادیم، و هرگز سنّت ما بر این نبود ؛ [بلکه] فقط یک صیحه آسمانی بود، ناگهان همگی خاموش شدند! افسوس بر این بندگان که هیچ پیامبری برای هدایت آنان نیامد مگر این که او را استهزاء میکردند !
مثال مزبور مربوط به وضع مسلمانان در مکّه است ؛ مسلمانان در مکّه در اقلّیّت بودند و دشمنان در اکثریّت ؛ قرآن مجید با بیان این مثال، از یک سو با دادن وعده پیروزی و نقل داستانهایی به اقلّیّت مسلمانان دلداری داده و از سوی دیگر، جمعیّت اکثریّت مشرکان مکّه را تهدید میکند که به نیرو و جمعیّت خود مغرور نباشید که چه بسیار اکثریّتی که شکست خوردند.
مثال مورد بحث از دو منظر قابل تفسیر است ؛ طبق یک تفسیر مایه دلگرمی اقلّیّت مسلمانان و طبق تفسیر دیگر، مایه ارعاب و تهدید دشمنان اسلام و مشرکان مکّه است.
در مورد تفسیر آیات مذکور، در روایات ائمّه دین و نوشتار مفسّران، مطالب مختلف و متنوعی مطرح شده است که خلاصه آن را در این جا میآوریم ؛ اما قبل از شرح آیات لازم است توضیحی پیرامون دو واژه «قریه» و «اصحاب القریه» داده شود.
قریه در لغت عرب، آنگونه که در زبان فارسی به ذهن خطور میکند، به معنای روستا نیست ؛ بلکه به معنای «محل اجتماع» است، چه مجتمع مسکونی یا مجتمع انسانی. به این جهت خداوند در قرآن مجید به مکّه که شهر بزرگی بوده
است، قریه اطلاق نموده است ؛(1)همانگونه که درباره که درباره کشور مصر نیز این کلمه استعمال شده است(2)بنابراین، «هر مجتمع مسکونی مصداق قریه است»، چه روستا باشد، چه شهر کوچک، چه شهر بزرگ و چه یک کشور ؛ همچنان که کلمه قریه بر مجتمعهای انسانی نیز صادق است. ولی در این جا به معنی شهر کوچک است.
منظور از «اصحاب القریه» مردم «انطاکیه» است ؛ انطاکیه در جنوب شرقی ترکیه و در کنار دریای مدیترانه قرار دارد. این شهر در گذشته جزء «شامات» ؛ یعنی «روم شرقی» بوده است و در جنگ جهانی اول به دست فرانسویها افتاد. آنها تصمیم گرفتند که این شهر را به مسلمانان پس بدهند ؛ ولی هنگامی که دیدند
بیشتر مردم آن مسیحی هستند و ممکن است که مورد اذیّت مسلمانان قرار گیرند، آن را به ترکیه تحویل دادند.
«انطاکیه» قبل از ظهور حضرت مسیح، کشوری آباد و مرکز تجمع بتپرستان بود ؛ حضرت مسیح علیهالسلام در نزدیکی انطاکیه به پیرمردی چوپان به نام «حبیب نجار» برخورد کردند، با او به گفتگو پرداختند، پیرمرد پرسید: شما کی هستید و از کجا آمدهاید؟ «پولس» و «برنابا» گفتند: ما فرستادگان پیامبر خدا حضرت عیسی علیهالسلام هستیم که به تازگی ظهور کرده است و آمدهایم تا مردم «انطاکیه» را به پرستش خدا و دین عیسی علیهالسلام دعوت کنیم. پیرمرد گفت: این، ادّعایی بزرگ است و هر کس میتواند مدّعی آن باشد، آیا شما دلیل و معجزهای برای اثبات گفتار و سخنان خود دارید؟ رسولان عیسی علیهالسلام گفتند: آری! معجزه ما این است که بیماران غیرقابل علاج را شفا میدهیم و معالجه میکنیم! پیرمرد
گفت: مریضی دارم که سالها در بستر بیماری افتاده است و از این مرض رنج میبرد اگر شما او را شفا دهید، من اوّلین کسی خواهم بود که به شما ایمان میآوردم. مبلّغین دین مسیح فرزند آن پیرمرد را شفا دادند و او موحّد شد. سپس وارد شهر شدند و مردم را به دین جدید دعوت کردند ؛ بتپرستان با دیدن معجزات فوقالعاده آن دو رسول، به دین عیسی علیهالسلام گرویدند. این داستان در سراسر «انطاکیه» پخش شد و مردم گروه گروه به نزد «پلوس» و «برنابا» میآمدند و ایمان میآوردند.
وسعت استقبال مردم از آئین جدید، کسانی را که منافعشان در بتپرستی و حماقت مردم بود، عصبانی کرد. مستکبران و هویپرستان به فرستادگان عیسی حملهور شدند و آنها را به شدّت مضروب نمودند، «پلوس» و «برنابا» که جان خود را در خطر دیدند، برای شکایت از این حادثه به کاخ شاه انطاکیه رفتند ؛ اما
همان هوی پرستان، اجازه ملاقات ندادند. آنها پس از مشورت و تفکّر به این نتیجه رسیدند که در کنار دیوار کاخ منتظر بمانند، تا هر زمان که حاکم انطاکیه از کاخ بیرون آمد، با صدای تکبیر «اللّه اکبر» که جملهای جدید و تازه بود، توجه او را به خود جلب نموده و شکایت خود را مطرح کنند .
پس از مدّتی پادشاه از کاخ بیرون آمد، آنها تکبیر گفتند: این نغمه جدید توجه حاکم را جلب کرد، آنها را خواست و از اطرافیان خویش پرسید: اینها کیستند؟ اطرافیان پادشاه گفتند: اینها کسانی هستند که علیه بتپرستی قیام کرده و به بتها توهین نمودهاند. شاه بدون این که تحقیق و جستجو کند و سخن آن دو فرستاده مسیح را بشنود، دستور زندانی کردن آنان را صادر کرد.
خبر ناگوار گرفتاری مبلّغان دینی حضرت عیسی علیهالسلام به ایشان رسید.
آیا آن حضرت عقبنشینی کرد و دست از تبلیغ برداشت و دعوت به توحید را
متوقف نمود؟ هرگز! تبلیغ دین، مشکلات، گرفتاری و هزینههای فراوانی دارد ؛ شهید و جانباز و اسیر دارد ؛ برای تقویت و ترویج دین باید همه اینها را تحمّل کرد ؛ به همین خاطر، حضرت عیسی علیهالسلام تصمیم گرفت مبلّغ دیگری را به انطاکیه اعزام کند تا برنامه تبلیغی دو مبلّغ زندانی را ادامه دهد. مبلّغ جدید تازه نفس جز «شمعون الصّفا» رئیس حوارییون نبود. او در «انطاکیه» وِلوله و غوغای دین جدید و ترس و دلهره بتپرستان را مشاهده کرد ؛ ولی مصلحت ندید که به طور مستقیم به تبلیغ دین جدید بپردازد ؛ بلکه با توجه به وضعیت شهر و مردم و حکومت، مصلحت را در این دید که به پادشاه نزدیک شود و نقطه اصلی خطر را نشانه بگیرد. با این طرح و انگیزه، کمکم با برخی از درباریان رابطه دوستی و رفاقت برقرار کرد. شمعون که مردی خوشفکر و خوشبیان و خوشکلام و گرم و صمیمی بود، به زودی اعتماد درباریان را جلب کرد. درباریان نیز او را به
پادشاه معرّفی کردند و در مدت کوتاهی شمعون محبت خویش را در دل پادشاه نیز کاشت. جایگاه «شمعون الصّفا» در دربار شاه روز به روز بیشتر و مستحکمتر میشد.
روزها سپری میشد و شمعون در انتظار فرصت مناسب برای نجات دوستان خود و تبلیغ دین حق بود، تا این که روزی سخن از دو زندانی پادشاه، «پلوس» و «برنابا» به میان آمد ؛ «شمعون الصّفا» گفت: پادشاها! جرم این دو نفر چیست؟ پادشاه جریان آنها را به طور مفصّل برای «شمعون» بیان کرد ؛ شمعون با بیان گرم خود از پادشاه پرسید: آیا شما در مورد جرم این دو، تحقیق هم کردهاید، یا بدون تحقیق، حکم زندانی شدن آنها را امضاء نمودید؟ پادشاه گفت: ما وقتی فعالیّت آنها را دیدیم، عصبانی شدیم و بدون تحقیق و تفحّص، آنها را راهی زندان نمودیم !
شمعون الصّفا گفت: خوب بود تحقیق میکردید، اگر اجازه بفرمایید آنها را بیاورند تا از آنها تحقیق بنماییم ؛ پادشاه از پیشنهاد «شمعون الصّفا» استقبال کرد و آنها را جهت تحقیق حاضر کرد.
«شمعون الصّفا» بدون این که خود را معرّفی کند، از آن دو زندانی پرسید: شما را چرا زندانی کردهاند، جرم شما چه بوده است؟ گفتند: ما فرستادگان عیسای پیامبر علیهالسلام هستیم و مأموریم مردم را به یکتاپرستی و توحید دعوت کنیم. شمعون گفت: شما چه دلیلی بر این سخن خود دارید، آیا معجزهای دارید که ادّعای شما را ثابت کند؟ آنها گفتند: آری! بیماران صعب العلاج و غیر قابل علاج را به «اذن خداوند» شفا میدهیم. پادشاه دستور داد مریض غیر قابل علاجی را آوردند، آن دو، او را شفا دادند! این کار اعجاب پادشاه و دیگران را برانگیخت.
شمعون گفت: معجزه دیگری هم دارید ؟
گفتند: مردگان را نیز به اذن خداوند زنده میکنیم و این کار را کردند !
شمعون در اینجا پادشاه را تهدید نمود که اگر تسلیم رسولان عیسی علیهالسلام نشود تاج و تخت و حکومتش را از دست خواهد داد ؛ چون نشانههای آنها درست است و حقیقتا آنها نمایندگان پیامبر خدایند. پادشاه که بر اثر یک برنامهریزی دقیق و حساب شده از سوی شمعونالصّفا حقیقت برایش روشن شده بود، تسلیم شد و دین حضرت مسیح علیهالسلام را پذیرفت.
وقتی خبر تشرّف پادشاه به دین حضرت عیسی علیهالسلام به گوش مردم رسید، مردم نیز گروهگروه به آئین خدایی پیوستند و موحّد گشتند.
خلاصه، تمام کشور انطاکیه بر اثر سعی و تلاش این سه مبلّغ بزرگ آیین خدا و مجاهدتها و تحمّل مشکلات و رفتن فرزندان و صبر و شکیبایی و «برنامهریزی صحیح و تغییر به موقع روش تبلیغاتی» دست از بتپرستی بر داشته و
یکتاپرست شدند.
آیات هیجدهگانه مَثَل، طبق این تفسیر، دلداری و نویدی است برای اقلّیّت مسلمان مکّه مبنی بر این که: ای مسلمانان تحت فشار و مورد شکنجه دشمن! از کمبود نفرات خود بیم و هراسی نداشته باشید. شما هم اگر با تحمّل و استقامت در برابر مشکلات و مصائب، و برنامهریزی صحیح به تبلیغ آئین خود بپردازید، بر دشمن فائق خواهید آمد و کثرت دشمن موجب شکست شما نمیشود.
طبق نقل دیگری که در مورد این داستان شده است و برخی از آیات فوق هم میتواند اشاره به آن باشد، این است که پادشاه و اطرافیانش و برخی مردم ایمان نیاوردند و سرانجام رسولان حضرت مسیح علیهالسلام را به قتل رساندند ؛ ولی مبتلا به عذاب الهی گشتند و صاعقه مرگبار آسمانی بر آنان نازل شد و آنها را نابود کرد که آیه 29 سوره یس «اِنْ کانَتْ اِلاّ صَیْحَةً واحِدَةً فَاِذا هُمْ خامِدُونَ» اشاره به
همین مطلب دارد. طبق این نقل، آیات فوق تهدیدی است برای اکثریّت مشرکان مکّه که ای بتپرستان و مشرکان، به زیادی جمعیّت و قدرت بالای خود مغرور نشوید، برای نابودی شما نیازی به لشکر و جنگ و درگیری نیست، کافی است خداوند صیحیهای آسمانی بفرستد که هم زلزلهای ایجاد کند و هم تمام هستی شما را به آتش بکشد !
نتیجه این که، آیات فوق تاب دو تفسیر دارد، طبق یک تفسیر دلداری برای مؤمنان است و مطابق تفسیر دیگر تهدیدی برای مشرکان محسوب میشود.
خداوند متعال در آیه 29 سوره زمر، میفرماید: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَکاءُ مُتَشاکِسُونَ وَ رَجُلاً سَلَما لِرَجُلٍ هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً اَلْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ» ؛ خداوند مثالی زده است: مردی را که مملوک شریکانی است که درباره او پیوسته با هم به مشاجره مشغولند، و مردی که تنها تسلیم یک نفر است ؛ آیا این دو یکسانند! حمد، مخصوص خداست ؛ ولی بیشتر آنان نمیدانند.
این مثال همچون بسیاری دیگر از مثالهای زیبای قرآنی پیرامون شرک و توحید است. در این آیه شریفه، شخص مشرک به بردهای تشبیه شده است که اربابهای مختلفی دارد که آنها باهم اختلاف زیادی دارند و هر کدام دستوری میدهند و این امر باعث سرگردانی و بلاتکلیفی او شده است ؛ ولی انسان موحّد و
یکتاپرست، به بردهای تشبیه شده است که دارای یک مولی و ارباب است و تمام برنامهاش روشن و مشخّص است.
«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَکاءُ مُتَشاکِسُونَ» ؛ خداوند مشرکان را به بردهای تشبیه کرده است که دارای چند ارباب و مولی است که پیوسته با یکدیگر اختلاف و کشمکش دارند.
«مُتَشاکِسُونَ» از مادّه «شَکَسَ» به معنای اختلاف، نزاع کج خلقی، بدرفتاری و جرّ و بحث است. اربابهای مختلف و متعدد این برده، دائما با یکدیگر اختلاف و نزاع و جرّ و بحث دارند و به این برده هر کدام دستوری میدهند.
زندگی چنین بردهای، که اربابهای مختلفی دارد، مختل و تکلیفش نامعلوم است. مَثَل مشرکان، مَثَل چنین غلام و بردهای است ؛ زیرا بتپرستان دل در گرو
بتهای گوناگون دادهاند و هدفشان در زندگی نامشخصّ است ؛ معلوم نیست که خود را در سایه چه کسی باید قرار دهند، مشرکان هر روز دلشان در گرو یک چیز است، همانند انسانهای ناموفقی که هر روز دوستی انتخاب میکنند و روز دیگر ارتباط دوستی را با او میگسلند و با دیگری دوست میشوند و زندگی را به همین صورت ادامه میدهند.
امروز پای این پرچم سینه میزنند ؛ فردا از آن جدا میشوند و پای پرچم دیگری سینه میزنند.
«وَ رَجُلاً سَلَما لِرَجُلٍ» ؛ اما مَثَل موحدان و انسانهای خداپرست، مَثَل غلام و بردهای است که تسلیم یک ارباب و آقاست ؛ چنین بردهای تکلیفش مشخص و معلوم است و دچار تحیّر و سرگردانی نیست. هر آنچه آقایش بگوید، اطاعت میکند. در مورد احتیاجات و نیازمندیهایش نیز تکلیفش مشخص و روشن است.
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ» ؛ هرگونه ستایش مخصوص خداوند است! چرا که او خالق و او رازق و او حافظ و او هادی است و همه چیزها از ذات پاک اوست !
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ» ؛ ولی اکثر آنها [مشرکان] نمیدانند! چرا که طغیان شهوات آنها را از درک حقایق بازمیدارد !
پیام آیه مَثَل این است که در خط مشیهای اجتماعی که دچار مشکلات زیادی هستیم، مبدأ تصمیمگیری باید واحد باشد. اگر جامعهای، مبادی تصمیمگیری مختلفی داشته باشد و شخصی واحد یا ارگان واحدی تصمیمات لازم را اتخاذ نکند، بدون شک چنین جامعهای همانند بردهای که دارای اربابهای مختلفی است بلاتکلیف و سرگردان خواهد بود و نیروهایش را از دست خواهد داد ؛ قوای چنین جامعهای در درگیریهای جناحی از بین میرود و در نتیجه، مسائل اصلی و مورد نیاز جامعه فراموش میشود .
آیات 57 تا 59 سوره زُخْرُف چهل و پنجمین مثال قرآنی مورد بحث ما را تشکیل میدهد. خداوند متعال در این آیات سهگانه میفرماید: «وَ لَمّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْیَمَ مَثَلاً اِذا قَوْمُکَ مِنْهُ یَصِدُّونَ. وَ قالُوا ءَالِهَتُنا خَیْرٌ اَمْ هُوَ ما ضَرَبُوهُ لَکَ اِلاّ جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ. اِنْ هُوَ اِلاّ عَبْدٌ اَنْعَمْنا عَلَیْهِ وَ جَعَلْناهُ مَثَلاً لِبَنی اِسْرائیلَ» ؛ و هنگامی که درباره فرزند مریم مثلی زده شد، ناگهان قوم تو به خاطر آن داد و فریاد راه انداختند و گفتند: "آیا خدایان ما بهترند یا او [= مسیح]؟! [اگر معبودان ما در دوزخند، مسیح نیز در دوزخ است، چرا که معبود واقع شده]!" ولی آنها این مثل را جز از طریق جدال و [و لجاج] برای تو نزدند ؛ آنان گروهی کینه توز و پرخاشگرند! مسیح فقط بندهای بود که ما نعمت به او بخشیدیم و او را نمونه و الگویی برای بنیاسرائیل قرار دادیم.
در این آیه شریفه برخلاف سایر مثلهای زیبای قرآنی خداوند مثال نزده است بلکه مثالی از سوی مشرکان و کفّار در مورد حضرت مسیح علیهالسلام مطرح شده است. البتّه این آیه شریفه مورد گفت و گو است، برخی آن را به عنوان «امثال القرآن» پذیرفتهاند و برخی دیگر نپذیرفتهاند.
آیه مورد بحث، تفسیرهای متفاوتی دارد ؛ طبق برخی از تفسیرها، داخل در آیات امثال القرآن است ؛ و طبق برخی دیگر از تفاسیر، خارج از موضوع مثلهای قرآنی است ؛ به سه تفسیر از این تفاسیر توجّه کنید:
پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله طبق آیه 98 سوره انبیاء به بت پرستان فرمودند: «شما بتپرستان و بتان، هر دو هیزم جهنم هستید و وارد دوزخ میشوید» ؛ یعنی هم بت به جهنّم میرود و هم بتپرست، هم عباد جهنّمی است و هم معبود.
بتپرستان سر و صدا راه انداختند که طبق این گفته، حضرت مسیح نیز (نعوذباللّه به جهنّم میرود ؛ چون او هم معبود برخی از مسیحیان بوده است، فرشته و ملائکه هم (نعوذباللّه وارد جهنم میشوند ؛ زیرا برخی، آنها را پرستیدهاند و ملائکه معبود آنها بودهاند، بتپرستان با این جدل به جار و جنجال پرداختند و شروع به تمسخر پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله کردند و گفتند: جهنمی که ملائکه و پیامبری چون عیسی در آن است، جای بدی نیست ؛ ما هم حاضریم با پرستش بتان به چنین جهنّمی برویم !
خداوند در پاسخ این غوغاسالاران فرمود: «عیسی مسیح بندهای از بندگان ماست!» و او هرگز ادّعای خدایی نداشته است. معبودانی به همراه عابدانشان به جهنّم میروند که راضی به عبادت عابدانشان باشند ؛ اما حضرت مسیح و فرشتگان نه تنها راضی به این نوع عبادات نبودهاند ؛ بلکه از آن بیزار بودهاند. بنابراین، جار و جنجال و غوغاسالاری بتپرستان، مغالطه و جدلی بیش نیست و همانند حباب روی آب توخالی است.
طبق این تفسیر، آیه شریفه خارج از موضوع امثالالقرآن است، چون «مَثَل» توسط مردم مطرح شده نه خداوند تبارک و تعالی .
قرآن مجید در آیه 59 سوره آلعمران حضرت مسیح را به حضرت آدم تشبیه کرده و فرموده است: «مثل عیسی در نزد خداوند همانند مثل آدم است» ؛
یعنی همانگونه که خداوند آدم را بدون پدر و مادر از خاک آفرید، حضرت عیسی را نیز بدون پدر آفرید، بنابراین خدایی که میتواند از خاک انسانی بیافریند، قدرت خواهد داشت که از زنی تنها، بدون همبستر شدن با مردی، فرزندی بیافریند.
اگر مثل مطرح شده در آیه 57 سوره زخرف را اشاره به این مثال بدانیم که بتپرستان پیرامون آن جار و جنجال کردند، آیه فوق جزء مثلهای قرآنی محسوب میشود ؛ زیرا در این صورت مثال از ناحیه خداوند مطرح شده است و در آن تشبیهی زیبا به کار رفته است.
هنگامی که مَثَل عیسی بن مریم مطرح شد، بتپرستان شروع به جار و جنجال کردند و گفتند: پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله قصد دارد مردم را به پرستش خویش دعوت
کند، برای عمل کردن این هدف، مثال حضرت مسیح علیهالسلام را مطرح کرده است که مسیحیان او را میپرستیدند ؛ بنابراین هدف او از طرح این مثال، دعوت به پرستش خویش است. خداوند در ردّ این ادعای باطل، عیسای مسیح را بندهای از بندگان خود معرفی میکند که به عنوان یکی از نعمتهای الهی به سوی بنیاسرائیل فرستاده شد. طبق این تفسیر نیز آیه فوق جزء امثالالقرآن محسوب میشود.
آخرین آیه سوره فتح، چهل و ششمین مثال ما را تشکیل میدهد، خداوند کریم در این مثال زیبا میفرماید:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِرُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَریهُمْ رُکَّعا سُجَّدا یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْریةِ وَ مَثَلُهُمْ فِیالاِْنْجیلِ کَزَرْعٍ اَخْرَجَ شَطْئَهُ فَازَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوی عَلی سُوقِه یُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغیظَ بِهِمُالْکُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرا عَظیما» ؛ محمد صلیاللهعلیهوآله فرستاده خداست و کسانیکه با او هستند، در برابر کفّار سرسخت و شدید و در میان خود مهربانند ؛ پیوسته آنها را در حال رکوع و سجود میبینی در حالی که همواره فضل خدا و رضای او را میطلبند ؛ نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمایان است ؛ این
توصیف آنها در تورات است و مثل آنان در انجیل این است: همانند زراعتی که جوانههای خود را خارج ساخته، سپس به تقویت آن پرداخته تا محکم شده و برپای خود ایستاده است و به قدری رشد و نمو کرده که زارعان را به شگفتی وامیدارد ؛ این برای آن است که کافران را به خشم آورده! [ولی] کسانی از آنها را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، خداوند وعده آمرزش و اجر عظیمی داده است.
این مثال جالب و زیبا که متشکّل از یک توصیف در تورات و یک مثال در انجیل است، درباره یاران واقعی پیامبر است. این مثال از یک سو، از آنچه یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله متّصف به آن بودهاند، حکایت میکند، و از سوی دیگر، به تمام کسانی که میخواهند مسلمان حقیقی و یاور واقعی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اهلبیت علیهمالسلام باشند، میآموزد که باید دارای چه صفات و ویژگیهایی باشند.
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ» ؛ اگر برخی انسانهای متعصّب و نادانی نبوّت و رسالت حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را انکار کند و نپذیرند، واقعیّت عوض نمیشود، شما مسلمانان از این سخن نابخردانه آزرده خاطر نشوید ؛ زیرا خداوند زمین و آسمان و خالق جهان هستی، پیامبر شما را به عنوان «رَسُولُ اللّهِ» قبول دارد.
ویژگیهای 5گانه یاران واقعی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله از دیدگاه تورات
«وَالَّذینَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ» ؛ کسانی که همراه و همگام با رسول خدایند، کسانی که نه فقط مدّعی مسلمانی، بلکه در میدان عمل نیز عقیده خود را به اسلام نشان میدهند، و خلاصه کسانی که یار و یاور حقیقی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله میباشند، دارای پنج صفت عالی و زیبا هستند.
یعنی شما هم اگر میخواهید یاور حقیقی امام زمان (عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف) باشید، باید واجد این صفات 5گانه شوید:
1 قاطعیت در برابر دشمنان :«اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار» نخستین صفت آنها این است که در مقابل دشمنان شدید و قوی و محکم هستند و ترس و هراسی ندارند و همچون سدّی قوی و نفوذناپذیر دافعهای قوی و نیرومند دارند.
طبق این آیه شریفه، خشونت در مقابل دشمن نه تنها عیب نیست، بلکه خوب و گاهی لازم است. کسانی که در عصر حاضر خشونت را بطور کلّی مردود میدانند معنای خشونت را نمیفهمند و با آیات قرآن و تاریخ اسلام آشنایی ندارند. در مقابل دشمن باید محکم ایستاد ؛ گرگ، زبان نرم و منطق و استدلال نمیفهمد ؛ بلکه باید با هر سلاحی که داریم او را از خود دور کنیم.
2 مهربانی با دوستان: «رُحَماءَ بَیْنَهُمْ» دومین صفت مسلمان واقعی آن
است که همان اندازه که در برابر دشمن، شدید و سخت است، با دوستان خود و سایر مسلمانان مهربان و صمیمی است ؛ مهر با دوستان و قهر با دشمنان، جاذبه در مقابل مسلمانان و دافعه در مقابل کفّار از ویژگیهای اصحاب پیامبر است. مسلمان واقعی مجموعهای است از قهر و لطف !
اگر رزمندگان شیعه جنوب لبنان نبودند، آن دلیر مردانی که مظهر «اَشِدّاءَ عَلَی الْکُفّارِ وَ رُحَماءَ بَیْنَهُمْ» هستند، اسرائیل به بسیاری از کشورهای همسایهاش تجاوز میکرد ؛ چون اسرائیل گرگ است و گرگ جز زبان زور نمیفهمد. این جوانان چه دلیرانه درخشیدند! سیّد حسن نصراللّه رئیس حزباللّه لبنان میگفت: اینها (رزمندگان شیعه) کاری کردند که تمام ارتشهای کشورهای عربی نتوانست انجام دهد!
3 عبادت مستمر: «تَریهُمْ رُکَّعا سُجَّدا» سومین ویژگی مسلمانان
حقیقی این است که پیوندشان با خداوند برقرار است و آنها را (پیوسته) در حال رکوع و سجود میبینید ؛ معنای این جمله این است که آنها همواره در حال عبادت و پرستش پروردگارند، کسب و کار آنها، رفت و آمد آنها، استراحت و تفریح آنها، دوستی و دشمنی آنها، خلاصه تمام رفتارهایشان عبادت است ؛ چون تمام کارهایشان به قصد قربت و به نیّت رضای الهی است .
4 اخلاص: «یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانا» ویژگی دیگر مسلمانانی که گام جای گام پیامبر صلیاللهعلیهوآله میگذارند، خلوص نیّت آنها است، آنها در تمام کارها رضایت و خشنودی پروردگار را طالبند و به دنبال فضل و رضوان الهیاند. ریا و خودنمایی و خودفروشی و مانند آن در کار آنها راه ندارد.
5 هماهنگی ظاهر و باطن: «سیماهُمْ فی وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ» صفت دیگر پیروان راستین پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآله این است که آثار عبادت و سجده در
صورت آنها پیدا و نمایان است ؛ «از کوزه برون همان تراود که در اوست» .
«سیما» در لغت عرب به معنای «علامت» است، برخلاف فارسی که به معنای صورت میباشد. علامت مسلمانان واقعی این است که اعتقاد درونی و عبادات پنهانیشان به چهره آنها نیز سرایت کند و نور ایمانی که در قلبشان روشن است، از چهرههایشان متبلور گردد. اگر آیه را توسعه دهیم، معنایش این است که آثار ایمان در تمام صحنههای زندگی آنها قابل رؤیت است ؛ یعنی هم در رفتار فردیشان هم در رفتارهای اجتماعیشان ؛ و خلاصه آثار ایمان در تمام حرکات و سکناتشان دیده میشود .
«ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْریةِ» این ویژگیهای پنجگانه که ذکر شد، صفات مسلمانان و اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله است که در کتاب آسمانی تورات آمده است.
در قسمت اول آیه مثل، توصیف ویژگیهای اصحاب راستین پیامبر صلیاللهعلیهوآله را
در تورات مطالعه کردیم و ضمنا معلوم شد که تورات و انجیل نه تنها از پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله سخن گفته و نشانههای او را بیان نموده، بلکه ویژگیها و صفات شایسته یاران حقیقی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله را نیز شرح داده است.
در ادامه آیه شریفه، خداوند مثل پیروان حقیقی خاتمالانبیاء صلیاللهعلیهوآله ، را در انجیل بیان میکند که به شرح آن میپردازیم:
«وَ مَثَلُهُمْ فِیالاِْنْجیلِ کَزَرْعٍ» ؛ مثل پیروان صادق و مخلص پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله ، در کتاب آسمانی مسیحیان ؛ یعنی انجیل، مثل مزرعه و زراعتی است که دارای ویژگیهای 5گانه است.
1 رویش و بالندگی دارند: «اَخْرَجَ شَطْئَهُ» «شَطَأَ» در لغت عرب دو معنی دارد: نخست به جوانههایی اطلاق میشود که در کناره گیاهان یا درختان
میروید و کمکم رشد و نمو کرده و مستقل میشود.
دیگر این که به نوزادان حیوانات که بر اثر زاد و ولد، زیاد میشوند اطلاق میشود ؛ بنابراین شَطَأَ به معنای زایندگی، بالندگی، فزایندگی، گستردگی و مانند آن است.
زراعتِ مورد مثل، اولین ویژگیاش این است که تنها و محدود نیست ؛ بلکه جوانه میزند و زاینده است ؛ به عبارت دیگر، عقیم و نازانیست ؛ بلکه همواره در حال تولید و تکثیر است.
2 حمایت کنندهاند: «فَآزَرَهُ» از «آزَرَ و مُوازَرَت» به معنای حمایت و تقویت است ؛ «وزیر» را از آن جهت وزیر میگویند که از «شاه» حمایت میکند و او را تقویت مینماید. علی علیهالسلام از آن جهت وزیر پیامبر صلیاللهعلیهوآله نامیده شد که حامی آن حضرت بود و در راه تقویت دین او تلاش کرد.
زراعت موردمثل، نه تنها رشد و بالندگی و زایندگیدارد و جوانههایی میزند؛ بلکه همواره آن جوانهها را مورد حمایت خود قرار میدهد، موانع آن را از سر راهش برمیدارد و نیازهایش را به او میرساند، هم حمایتش میکند و هم او را مورد تقویت قرار میدهد.
3 استحکام دارند: «فَاسْتَغْلَظَ» ویژگی سوم آن مزرعه این است که جوانههایی که مورد حمایت باغ قرار گرفته، کمکم محکم میشوند و در سایه حمایت و تقویت مزرعه، استحکام مییابند.
4 استقلال دارند: «فَاسْتَوی عَلی سُوقِه» حمایت و تقویت از این جوانهها تا آنجا ادامه مییابد که کمکم اینها احساس استقلال میکنند و روی پای خود میایستند و دوران وابستگی آنها به سر آمده و خود اینها شروع به جوانه زدن میکنند و جوانههای آنها نیز به همان شکل سابق مراحل سهگانه «حمایت»
و «استحکام» و «استقلال» را سپری میکنند .
5 مایه افتخار خودیها و وحشت دشمنان: «یُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغیظَ بِهِمُالْکُفّارَ» رشد و نمود و تولید و تکثیر این مزرعه با برکت، بهقدری زیاد و چشمگیر است که زراعت کاران و کشاورزان را در حیرت و شگفتی فرومیبرد، بهگونهای که آنها از تعجّب انگشت بر دهان میگذارند ؛ زیرا که برخی از این درختان و گیاهان در مدّت کوتاهی سراسر باغ را میپوشاند ولی در مقابل، کافران در خشم فرومیروند.
«وَعَدَ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلوُا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ اَجْرا عَظیما» خداوند متعال فقط به یاران و اصحابی از پیامبر که اوّلاً، ایمان آورده و اعتقادات، خود را اصلاح کرده باشند و ثانیا، اعمال و کردار شایسته داشته باشند و آن اعتقادات، افعال آنها را به سمت صلاح حرکت دهد، وعده غفران و بخشش و اجر
عظیم و بزرگ داده است ؛ نه به تمام یاران و اصحاب پیامبر !
به عبارت دیگر، کلمه «منهم» به اصطلاح ادبای عرب «تبعیضیه» است و شامل برخی از اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله که صفات آنها در ذیل آیه آمده است، میگردد ؛ نه همه اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله .
خلاصه این که، طبق این آیه شریفه برخی از اصحاب پیامبر به مزرعهای زاینده و بالنده تشبیه شدهاند و به خاطر ایمان و عمل صالحشان، به آنها بشارت «مغفرت» و «اجر عظیم» داده شده است.
آیه شریفه فوق از مثالهای عجیب قرآنی است و پیام مهم و بزرگی برای مسلمانان دارد. طبق این آیه، مسلمان واقعی نباید تنها به فکر اصلاح و حفظ عقیده و دین خود باشد، بلکه باید به فکر گسترش اسلام و هدایت بقیّه مردم نیز
باشد. حفظ دین کاری شایسته و خوب است ؛ ولی کافی نیست. یک مسلمان باید دائما جوانه بزند، شاگرد تربیت کند، فرزندان خوب پرورش دهد، دوستان شایسته انتخاب و اصلاح نماید، خانوادهای نمونه پرورش دهد و از آنها حمایت کند تا کمکم استحکام یابند و مستقل شوند و خود آنها هرکدام روی خط تولید و رشد و حمایت و استحکام و استقلال قرار گیرند.
جامعه اسلامی به معنای واقعی کلمه، جامعهای فزاینده، گسترش یابنده، زاینده و مولّد است، نه جامعهای محدود که فقط در چهارچوب خود قرار گرفته و هیچ پیشرفت و ترقّی ندارد. این آیه به مسلمانان دستور میدهد که به آنچه دارند، قناعت نکنند ؛ بلکه در راه جهانی کردن اسلام که تنها دین بر حق است سعی و تلاش کنند.
خداوند متعال در آیه دوازدهم سوره حجرات میفرماید: «یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنوُا اجْتَنِبُوا کَثیرا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَالظَّنِّ اِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضا اَیُحِبُّ اَحَدُکُمْ اَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیْتا فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحیمٌ» ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید ؛ زیرا بعضی از گمانها گناه است ؛ و هرگز [در کار دیگران] تجسّس نکنید ؛ و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! [به یقین] همه شما از این امر کراهت دارید ؛ تقوای الهی پیشه کنید که خداوند توبهپذیر و مهربان است !
در این آیه شریفه، لفظ «مَثَل» وجود ندارد اما «مفهوم» آن مطرح شده است، لذا هرچند کلمه «مَثَل» مطرح نشده ؛ ولی از آنجا که یک امر معنوی و غیر مادّی را به امری محسوس و مادّی تشبیه میکند، از امثالالقرآن محسوب میشود. در این مَثَل «غیبت» که از گناهان کبیره خطرناک و عامّالبلوی است، به خوردن گوشت برادر مرده تشبیه شده است ؛ یعنی همانطور که هیچ انسانی گوشت برادر مرده خود را نمیخورد، غیبت نیز نباید بکند.
«یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنوُا» ؛ مخاطب این آیه شریفه، مؤمنین هستند. در این آیه، خداوند متعال تمام مؤمنین را از سه کار بر حذر داشته است:
«اجْتَنِبُوا کَثیرا مِنَ الظَّنِّ اِنَّ بَعْضَالظَّنِّ اِثْمٌ» ؛ ای مؤمنان! از
بسیاری از گمانها پرهیز کنید و گمان و اندیشه بد نسبت به دیگران نداشته باشید ؛ زیرا برخی از گمانها گناه و معصیت است ؛ زیرا ممکن است گمان تو اشتباه باشد، اگر اشتباه باشد، گناه بزرگی کردهای.
خداوند میخواهد همه مؤمنان در محیطی امن و امان زندگی کنند. جانشان، مالشان، آبرویشان محفوظ باشد ؛ نه تنها در جامعه و محیط خارجی این امنیّت وجود داشته باشد، بلکه در محیط افکار و اندیشهها نیز باید این امنیّت حاکم باشد.
«وَ لا تَجَسَّسُوا» مردم اسرار و رازهای پنهانی مختلفی دارند که نمیخواهند دیگران از آن آگاه شوند ؛ جستجو کردن برای کشف امور پنهانی مردم تجسس و غیر مجاز است .
البته در برخی موارد، مخصوصا در کارهای اطلاعاتی که اهداف مهم و مشروعی در نظر است مثل این که شخصی مظنون به جاسوسی برای بیگانگان
است، یا مظنون به قاچاق موادّ مخدر و مانند آن باشد تجسّس اشکالی ندارد ؛ ولی این استثناءها هم باید روی حساب و کتاب باشد، نه این که بیجهت تمام مکالمات تلفنی و گفت و گوهای مردم را بشنوند و تمام مکاتبات را کنترل کنند.
«وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضا» سومین سفارش اخلاقی مطرح شده در این آیه، پرهیز از «غیبت» است. هیچ یک از شما پشت سر دیگری غیبت نکند و پرده از روی اسرار او برندارد.
سؤال: این سه گناه چه پیوندی با هم دارند؟ آیا به طور تصادفی در کنار هم ذکر شدهاند، یا ارتباطی با یکدیگر دارند؟
پاسخ: انصاف این است که این سه، با هم مرتبطند و هر یک معلول دیگری است. در برخوردها و معاشرتها، ابتدا سوءظن حاصل میشود، اگر بتواند با آن مبارزه نموده و آن را برطرف سازد، باید خدا را شکر نماید وگرنه، آن سوءظن باعث تجسّس در کار دیگران میشود ؛ در این مرحله نیز اگر با هوای نفس جهاد کرد و بر آن فائق شد، خوشا به حالش وگرنه تجسّس ثمره نامیمونی به نام غیبت خواهد داشت و غیبت معلول تجسّس خواهد بود. بنابراین سوءظن منشأ و علّت تجسّس و تجسّس نیز علّت غیبت میباشد ؛ و به تعبیر دیگر، غیبت معلول تجسّس و تجسّس معلول سوءظن
است.
«اَیُحِبُّ اَحَدُکُمْ اَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیْتا فَکَرِهْتُمُوهُ» خداوند متعال پس از این که سه گناه بزرگ اخلاقی گذشته را بیان میکند و مؤمنان را از آن نهی مینماید، مثالی برای غیبت که متأسّفانه نُقل مجلس غالب مردم است میزند و میفرماید که غیبت کردن پشت سر یک مسلمان، و پرده برداشتن از سرّ و رازی که دیگران از آن اطّلاعی ندارند، همانند خوردن گوشت مرده برادر است ؛ آیا کسی حاضر است قطعهای از گوشت بدن برادر مردهاش را جدا کند و بخورد! غیبت نیز شبیه
این کار است. علت این تشبیه آن است که وقتی غیبت دیگری را میکند، آبرویش را میریزد، ریختن آبروی دیگران همانند بریدن گوشت بدنشان، بلکه گاهی سختتر از آن است. و از آن جایی که مسلمانان همه برادر یکدیگرند ؛ غیبت هر مسلمانی همانند خوردن گوشت برادر انسان است. تشبیه به انسان مرده نیز از این جهت است که همانطور که میّت قادر به دفاع از خویش نیست، شخصی که غیبت او میشود نیز قادر به دفاع از خود نیست ؛ چون در مجلس غیبت حضور ندارد .
«فَکَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللّهَ اِنَّ اللّهَ تَوّابٌ رَحیمٌ» ؛ هرگز کسی حاضر به خوردن گوشت برادر مرده خود نمیشود! پس سزاوار است تقوای الهیپیشه کنید و به سراغ غیبت نروید ؛ بلکه فکر آن را هم نکنید، همانگونه که فکر خوردن گوشت
انسان مرده را نمیکنید.
خداوند متعال در آیه 16 سوره «ق» میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِه نَفْسُهُ وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ»؛ ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم ؛ و ما را به او از رگ قلبش نزدیکترم.
در این آیه شریفه نیز کلمه «مثال» یا «کاف» تشبیه به کار نرفته است ؛ ولی از آنجا که تشبیهی وجود دارد و امری معقول و معنوی، به امر محسوسی تشبیه شده است، آن را به عنوان یکی از مثالهای قرآنی مطرح کردیم .
در این مثال، خداوند نزدیکی خود را به انسان تشبیه به نزدیکی رگ قلب به انسان نموده است ؛ بلکه میفرماید ما از رگ قلب انسان به او نزدیکتریم .
«وسوسه» در اصل به معنای صدای به هم خوردن زینتآلات است ؛ زنی که النگوهای متعدّدی به دست دارد و از برخورد آنها با یکدیگر صدایی تولید میشود، آن را وسوسه میگویند. سپس این کلمه به هر چیزی که باعث فریب انسان شود، اطلاق گردید. به این جهت خیالات نامطلوب در ذهن انسان را وسوسه گفتهاند.
بنابراین خدا از همه چیز، حتی خیالات نامطلوب درونی شما، اطّلاع دارد. پس در چه چیز شک دارید ؟
«وَ نَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ» ؛ ما از این انسان دور نیستیم تا ندانیم چه میکند بلکه به او نزدیک هستیم، نزدیکتر از رگ قلبش !
هرگاه نزدیکی خدا را به خود همچون رگ قلب یا گردن بدانیم بلکه از آن هم نزدیکتر حضور دائم خویش را در پیشگاه مقدسش احساس میکنیم و شرم این حضور برای بازداشتن از انواع گناهان و خطاها کافی است.
آیه شریفه 20 سوره حدید، مثالی دیگر برای زندگی دنیاست. خداوند متعال در این آیه میفرماید: «اِعْلَمُوا اَنَّمَا الْحَیوةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ اَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاما وَ فِی الاْخِرَةِ عَذابٌ شَدیدٌ وَ مَغْفِرَةٌمِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَیوةُ الدُّنْیا اِلاّ مَتاعُ الْغُروُرِ» ؛ بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّلپرستی و فخر فروشی در میان شما و افزونطلبی در اموال و فرزندان است، همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرومیبرد، سپس خشک میشود، بهگونهای که آن را زرد رنگ میبینی ؛ سپس تبدیل به کاه میشود. و در آخرت، عذاب شدید است یا مغفرت و رضای الهی ؛ و [به هر حال[ زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست .
این مثال نیز در مورد زندگی دنیاست ؛ ولی تفاوتهایی با مثالهای گذشته، که در این مورد زده شده، دارد. در این مثال زندگی دنیا به بارانی تشبیه شده است که بر سر زمینی میبارد و آنجا را خرّم و سرسبز میکند ؛ اما عمر این طراوت و خرّمی طولانی نیست و به زودی از بین میرود.
زندگی دنیا از پنج حالت خارج نیست:
حالت اول زندگی دنیا، بازی است. جمعی از دنیاپرستان سرگرم بازی و سرگرمیهای بچهگانه هستند، هر چند سنّ و سال زیادی دارند ؛ اما عقل و کارهای آنها کودکانه است.
گروهی دیگر خوشگذران هستند ؛ در زندگی خود به جز به خوشگذرانی فکر نمیکنند.
برخی دائما میخواهند خودآرایی کنند، آرایش جدید، لباس جدید، خانه نو و جدید .
فخر فروشی حالت دیگر دنیاست، چنین اشخاصی به دنبال پست و مقام هستند تا به دیگران فخر بفروشند.
«تکاثر» به معنی فزونطلبی است ؛ فزونطلبی در اموال و ثروتاندوزی و فزونطلبی در اولاد و نیروی اقتصادی .
برخی از برخی از مفسّران معتقدند که هر انسانی این پنج مرحله را پشت سر میگذراند، تا به سنّ چهل سالگی میرسد و پس از آن کامل میشود، اینان معتقدند چهل سال اول عمر انسان به پنج قسمت هشت ساله تقسیم میشود:
آدمی درهشتساله نخست که مرحله کودکی است، به لعب و بازی مشغول است؛ هشت ساله دوم که دوران نوجوانی است، به لهو و لعب و خوشگذرانی طی میشود؛ با پاگذاشتن به هشت ساله سوم که دوران جوانی است، آدمی به زینت و خودآرایی روی میآورد ؛ هشت ساله چهارم به دنبال مقام و فخرفروشی است و بالاخره پس از تکمیل سی و دو سالگی تا چهل سالگی که هشت ساله پنجم را طی میکند به زر اندوزی و ثروت اندوزی میپردازد و با پانهادن به چهل سالگی شخصیت او کامل میشود و ثبات شخصیّت مییابد. (1).
1) مرحوم علامه طباطبایی «رضوان اللّه علیه» در «المیزان» (مترجم، جلد 37، صفحه 343). مراحل پنجگانه فوق را به نقل از شیخ بهایی «رحمةاللّه علیه» بیان کرده است، ولی مدت هر یک از دورههای پنجگانه را بیان نکرده است .
«کَمَثَلِ غَیْثٍ اَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ» ؛ خداوند متعال پس از این که ماهیّت دنیا را به خوبی روشن میکند و حقیقت آن را کاملاً آشکار میکند، مثال زیبایی برای زندگی دنیا میزند: مثل دنیا، مثل باران بابرکتی است که بر زمینهای خشک و تشنه نازل میشود و بر اثر باران، انواع گیاهان، درختان، گلها و سبزهها میروید و به قدری رشد و نمو میکند که باعث حیرت و تعجّب کشاورز میشود.
«کُفّار» در این آیه به معنای کشاورزی است ؛ «کفر» به معنای پوشانیدن است و کافر را از این جهت کافر میگویند که حقیقت و فطرت خود را میپوشاند و کشاورز را نیز بدین جهت کافر میگویند که دانه را در خاک پنهان میکند.
«ثُمَّ یَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا» ؛ اما عمر طراوت و نشاط این گیاهان و درختان، که موجب تحیّر و تعجّب کشاورزان میگردد، زیاد نیست و با آمدن فصل پائیز همه آن طراوت و نشاط از بین میرود، کمکم زرد و سپس خشک میشود.
«ثُمَّ یَکُونُ حُطاما» ؛ سپس این گیاهان خشکیده زرد شده تبدیل به کاه میشوند و نسیمی آن را متلاشی کرده، هر قسمتی از آن را به گوشهای میبرد.
آری! زندگی دنیا با آن زینت و پول و مقامش، همانند این مزرعه میباشد ؛ اولش زرق و برق و رونق و جذابیت است ؛ ولی طول نمیکشد که همه اینها از بین میرود و درهم میشکند.
«وَ فِی الاْخِرَةِ عَذابٌ شَدیدٌ وَ مَغْفِرَةٌمِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٌ» ؛ انسانها در جهان آخرت یکی از دو سرنوشت را خواهند داشت: یا مبتلا به عذاب شدید میشوند و یا مغفرت و خشنودی پروردگار نصیب آنها میشود.
«وَ مَا الْحَیوةُ الدُّنْیا اِلاّ مَتاعُ الْغُروُرِ» ؛ زندگی دنیا چیزی جز کالایی فریبنده نیست ؛ یعنی ظاهری پرجاذبه و فریبنده دارد، ولی باطنی ندارد.
آیا کشاورز بدون هدف دانه میافشاند! آیا کشاورز بدون انگیزه دست به تربیت گل و گیاه و درختان میزند! اگر کشاورز هدفی ندارد، چرا به جای گل خار و به جای گیاهان مفید علفهای هرزه نمیکارد !
بدون شک کشاورز هدفی دارد ؛ پس چگونه ممکن است، خداوند حکیم که از هر عاقلی عاقلتر و از هر عالمی داناترست، انسان و جهان را بدون هدف آفریده باشد!
آیا امکان دارد انسان را خلق کرده باشد و تمام موجودات جهان را نیز به خاطر خدمت به انسان آفریده باشد تا این انسان زندگی را فقط به لهو و لعب و زینت و تفاخر و فزونطلبی بگذارند و پس از چند صباحی به جهان آخرت برود!
ای انسان! باغبان عالم هستی تو را برای هدف مهمتری آفریده است، زندگانی جاویدان تو پس از این دنیاست. این دنیا همانند عالم جنین است که مرگ تو تولد توست. «وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» (1)؛ برای آن زندگی جاوید سعی و تلاش کن و خود را در گردابهای لهو و لعب و تفاخر و زینت و فزونطلبی گرفتار و غرق نکن!
1) 64 / عنکبوت .
آیات 14 تا 17 سوره حشر مشتمل بر دو مثال قرآنی است ؛ خداوند متعال میفرماید: «لا یُقاتِلُونَکُمْ جَمیعا اِلاّ فی قُرًی مُحَصَّنَةٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمیعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّی ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ.کَمَثَلِ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَریبا ذاقُوا وَبالَ اَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ. کَمَثَلِ الشَّیْطانِ اِذْ قالَ لِلاِْنْسانِ اکْفُرْ فَلَمّا کَفَرَ قالَ اِنّی بَریءٌ مِنْکَ اِنّی اَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمینَ .فَکانَ عاقِبَتَهُما اَنَّهُما فِی النّارِ خالِدَیْنِ فیها وَ ذلِکَ جَزاؤُا الظّالِمینَ» ؛ آنها هرگز با شما به صورت گروهی نمیجنگند، جز در دژهای محکم یا از پشت دیوارها. پیکارشان در میان خودشان شدید است [اما در برابر شما ضعیف] ؛ آنها را متّحد میپنداری، در حالی که دلهایشان پراکنده است ؛ این به خاطر آن است که آنها قومی هستند که تعقل نمیکنند. [کار این گروه از یهود] همانند کسانی است که
کمی قبل از آنان بودند، طعم تلخ کار خود را چشیدند و برای آنها عذابی دردناک است! کار آنها همچون شیطان است که به انسان گفت: "کافر شو تا مشکلات تو را حل کنم " اما هنگامی که کافر شد گفت: "من از تو بیزارم، من از خداوندی که پروردگار عالمیان است بیم دارم ؛ سرانجام کارشان این شد که هر دو در آتش دوزخ خواهند بود، جاودانه در آن میمانند ؛ و این است کیفر ستمکاران !
آیات چهارگانه فوق که حاوی دو مثال زیباست، در مورد طایفه یهود بنیالنّضیر است که به تحریک منافقان مدینه، قصد جنگ با اسلام و مسلمین را داشتند. این آیات آنها را از جنگ با مسلمانان و عواقب آن برحذر میدارد و دو مثال زیبا برای آنان میزند که شرح آن خواهد آمد.
برای روشن شدن تفسیر آیات چهارگانه، لازم است سیری گذرا پیرامون یهودیان ساکن مدینه داشته باشیم.
سه طایفه از یهود، بنامهای «بنی النّضیر»، «بنی قینقاع» و «بنی قریظه» در مدینه زندگی میکردند ؛ آنها قلعههای محکمی برای خود ساخته بودند و در وضعیت مناسب اقتصادی به کار تجارت مشغول بودند. آنها از خارج شبه جزیره عربستان به قصد دیدار پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله به مدینه مهاجرت کرده بودند ؛ زیرا در کتابهای مذهبی خود خوانده و از علمای خویش شنیده بودند که پیامبری در حجاز ظهور میکند ؛ به این جهت برای دیدن آن پیامبر به مدینه آمده بودند. آنها علاوه بر این که خود در انتظار دیدار جمال پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآله بودند، برای مردم مدینه نیز بشارت ظهور ایشان را بازگو میکردند و به
آنها مژده ظهور دین جدید را میدادند .
اما هنگامی که پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله ظهور کرد و دینی جدید و نورانی را در ظلمتکده شبه جزیره عربستان به ارمغان آورد، یهودیان متعصّب چون اسلام را با برخی از منافع نامشروع خود در تضاد دیدند به پیروی از هوی و هوس شیطانی، نغمه مخالفت ساز کردند !
امان از هوای نفس که چه میکند! جمعیّتی به عشق دیدن پیامبری از شهر و دیار خود هجرت میکنند و در محل موعود سُکنی میگزینند و مدّتی در انتظار او میمانند و لحظات سخت انتظار را سپری میکنند ؛ اما وقتی که او را مییابند، نه تنها از او استقبال نمیکنند ؛ بلکه نقشه از بین بردن او را میکشند و با دشمنان او همپیمان میشوند و در یک صف قرار میگیرند!
اما اسلام در این مبارزه پیروز شد و قلعههای سهگانه به تصرف مسلمانان
درآمد و یهودیان تار و مار شدند، عدهای کشته شدند و عدهای با سرافکندگی و فلاکت مجبور به ترک مدینه شدند.
پس از مدتی که «طایفه بنیقینقاع» در درگیری با مسلمانان نابود گشتند، منافقان مدینه سراغ «طایفه بنیالنّضیر» آمدند و آنها را جهت جنگ با مسلمانان تحریک کردند، گفتند: برخیزید و تا مسلمانان سازمان و حکومت مستحکمی تشکیل ندادهاند به کمک همدیگر آنها را از مدینه بیرون نموده و ریشه اسلام را بخشکانیم ؛ پس در جنگ با مسلمان درنگ نکنید!
در اینجا آیات فوق نازل شد و به یهود هشدار داد که با طناب پوسیده منافقان به چاه نروند که بدبخت میشوند ؛ زیرا منافقان به شما کمک نخواهند کرد و شما هم به تنهایی تاب مقاومت در برابر مسلمانان را ندارید، بنابراین عاقبتتان مثل
عاقبت «بنیقینقاع» میشود. سپس برای آنها دو مثال میزند.
«لا یُقاتِلُونَکُمْ جَمیعا اِلاّ فی قُرًی مُحَصَّنَةٍ اَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ» ؛ ای مسلمانان! از این یهودیان نترسید. آنها جرأت جنگ و رویارویی با شما را ندارند، آنها در میدان جنگ به مبارزه با شما نمیپردازند ؛ بلکه یا در قلعههای دربسته و از روی پشت بام قلعه به پیکار میپردازند و یا از پشت دیوارها به مقابله با شما برمیخیزند و این نشانه قوّت و قدرت شما و ضعف و ناتوانی آنهاست.
«بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمیعا وَ قُلُوبُهُمْ شَتّی» ؛ آنها در بین خود خوب میجنگند و هنگامی که با غیر مسلمان رو به رو میشوند، با شدّت و قوّت به مبارزه میپردازند. به این جهت تصوّر میکنید که آنها
نیرومند و متّحدند ؛ در حالی که قلب آنها از هم جداست، اتّحادشان ظاهری است و در واقع تخم اختلاف و
تفرقه در قلب آنها کاشته شده است.
«ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ» ؛ علّت اختلاف آنان، جهل و نادانی است، آنها چون اهل تعقّل و تفکّر نیستند، اختلاف دارند. «عقل عامل اتّحاد و جهل علّت اختلاف است» ؛ پس شما مسلمانان از یهودیان نهراسید !
بعد از بیان اختلاف درونی یهود دو مثال برای آنها بیان میکند:
مثال اول: «کَمَثَلِ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَریبا ذاقُوا وَبالَ اَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ اَلیمٌ» مثل یهود بنی النّضیر، مثل کسانی است که قبل از آنها بودند و کفّاره اعمالشان را پرداختند و اکنون نیز در عذابی دردناک به سرمیبرند. خلاصه این که، یهود بنیالنّضیر را به قومی که قبل از آنها وجود داشتند و به کیفر اعمالشان رسیدند تشبیه میکند.
مفسّران در این که این قوم چه کسانی بودهاند دو احتمال دادهاند:
1 منظور همان مشرکان مکّه است که در جنگ بد به کیفر اعمالشان رسیدند. منافقین، مشرکان مکّه را تحریک به جنگ کردند، آنها به میدان جنگ بدر آمدند و شکست خوردند و مجبور به عقبنشینی شدند. یهود بنیالنّضیر نیز به سرنوشت آنها دچار خواهد شد.
2 منظور طایفه یهود بنیقینقاع است که به تحریک منافقین بر علیه مسلمانان جنگیدند و از مسلمانان شکست خوردند و مجبور شدند مدینه را ترک کنند.
ای یهود بنیالنّضیر! سرنوشت بنیقینقاع در انتظار شماست.
مثال دوم: «کَمَثَلِ الشَّیْطانِ اِذْ قالَ لِلاِْنْسانِ اکْفُرْ فَلَمّا کَفَرَ قالَ اِنّی بَریءٌ مِنْکَ اِنّی اَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمینَ» ؛ مثال اول برای یهودیانی بود که به تحریک منافقان تحریک میشدند ؛ و «این مثال، برای محرّک است و مثال قبل برای تحریکشدگان».
به هر حال خداوند میفرماید: مثل منافقین که یهودیان را تحریک میکنند مثل شیطان است که انسان را تحریک میکند و او را به کفر و بیدینی دعوت میکند ؛ اما همین که اوضاع را نامناسب میبیند، انسان تحریک شده را در وسط میدان رها نموده و فرار میکند !
شیطان گاهی از اوقات به شکل انسان درمیآید و او را میفریبد(1)که به چند نمونه آن اشاره میشود:
الف در جنگ بدر شیطان به شکل انسان درآمده بود و مشرکان را تحریک میکرد ؛ اما وقتی برتری مسلمانان احساس شد و فرشتگان و ملائکه به
1) مرحوم علاّمه مجلسی بحث مفصلی در این زمینه دارد، علاقمندان به بحارالانوار، جلد 60، صفحه 283 به بعد مراجعه کنند .
کمک آنها آمدند، شیطان عقبنشینی نموده و فرار کرد. وقتی از او پرسیدند: تو که همه را به جنگ تشویق میکنی، کجا میروی؟ گفت: من چیزهایی میبینم که شما نمیبینید! (1)ب: در جلسه مشورتی سران قریش برای بررسی راههای مبارزه با پیامبر صلیاللهعلیهوآله ، شیطان به شکل پیرمردی از اهل نجد در آمد و گفت: بهترین راه این است که از تکتک قبایل عرب یک نماینده انتخاب شود که آنها با هم به خانه محمد صلیاللهعلیهوآله هجوم آورند و او را بکشند تا خون محمّد صلیاللهعلیهوآله بین تمام قبایل عرب تقسیم شود تا قریش توان انتقام از آنها را نداشته باشد. و همین نظریّه تصویب شد.(2)
ج: بعد از رحلت پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله و در ماجرای بیعت با ابوبکر نیز میگویند که شیطان به صورت پیرمرد سالخوردهای در مسجد مجسم شد و به عنوان اوّلین شخص با ابوبکر بیعت کرد .(1)دشمنان اسلام متحد و یکپارچه نیستند
از این آیه استفاده میشود که دشمنان اسلام متّحد و یکپارچه و قوی نیستند ؛ آنها هنگام به خطر افتادن منافع خویش با هم پیمانان خود به جنگ و مبارزه برمیخیزند، قلبهایشان متفرق است.
بهترین دلیل بر تفرقه آنها این که منافع
1) شرح این مطلب را به نقل از حضرت علی علیهالسلام در کتاب با ارزش «اسرار آل محمد صلیاللهعلیهوآله » صفحه 219 به بعد، مطالعه فرمائید. نمونههای دیگری از ممثّل شدن شیطان به صورت انسان وجود داردکه علاقهمندانمیتوانند آنرادرکتاب «شیطان دشمندیرینهانسان» صفحه80 بهبعد،مطالعه کنند.
واحدی ندارند، بلکه هرکدام به دنبال منافع خویشند. (1)
همانگونه که در ذیل آیه مثل آمد، علّت تفرقه و اختلاف کفّار و مشرکان جهل و نادانی آنها ذکر شد «ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ» ؛ بنابراین ؛ ریشه اختلافات، نادانی و جهل است و هر جا که اتّحاد و یکپارچگی و وحدت است، نشانگر عقل و درایت و هوشیاری آن ملّت میباشد .
1) مانند کشورهای آمریکایی و اتحادیه اروپا که در ظاهر متحدند ولی در داخل اختلافات فراوانی دارند هر از چند مدت گونههایی از آن توسط برخی از اعضاء و کشورها افشاء میشود.
خداوند متعال در آیه 21 سوره حشر میفرماید: «لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْاآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ تِلْکَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّروُنَ» ؛ اگر این قرآن را بر کوهی نازل میکردیم، میدیدی که در برابر آن خاشع میشود و از خوف خدا میشکافد! اینها مثالهایی است که برای مردم میزنیم، شاید در آن بیندیشند.
شرح و تفسیر
اگر کوهها عقل و هوش داشتند و قابلیّت درک و فهم میداشتند آنگاه قرآن را بر آنها نازل میکردیم، در مقابل قرآن خاشع میشدند ؛ بنابراین، آیه مذکور یک قضیّه شرطیّه برای تنبّه و بیداری انسان است، مبنی بر این که تو که عقل و هوش
داری، چرا در مقابل قرآن سر تعظیم فرود نمیآوری! (1)
پس آنها درک و شعور دارند و تسبیح و تقدیس میکنند ؛ ولی ما تسبیح آنها را نمیفهمیم، به این جهت کسانی که حالت شهود عالم باطن را دارند، صدای زمزمه موجودات را میفهمند !
طبق تفسیر اوّل، آیه، جزء امثالالقرآن محسوب میشود ؛ ولی طبق تفسیر دوم، مثل به معنای توصیف است و از محل بحث خارج است.
آیه 31 سوره رعد، که در مورد تأثیر عجیب قرآن مجید است، شاهد بر این
تفسیر است. خداوند متعال در این آیه شریفه میفرماید: «وَ لَوْ اَنَّ قُرْءانا سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ اَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الاَْرْضُ اَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتی بَلْ لِلّهِ الاَْمْرُ جَمیعا» ؛ اگر به وسیله قرآن، کوهها به حرکت درآیند یا زمینها قطعه قطعه شوند یا به وسیله مردگان
1) مجمع البیان، جلد 9، صفحه 266 .
سخن گفته شود، (باز هم ایمان نخواهند آورد) ولی همه کارها در اختیار خداست.
در مورد شأن نزول این آیه، بعضی از مفسّران بزرگ گفتهاند که در پاسخ جمعی از مشرکان مکّه نازل شده است که در پشت خانه کعبه نشسته بودند و به دنبال پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرستادند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله (به امید هدایت آنها) نزد آنها آمد ؛ عرض کردند: اگر دوست داری از تو پیروی کنیم این کوههای مکّه را به وسیله قرآنت عقب بران تا کمی این زمین تنگ و محدود ما گسترش یابد! و زمین را بشکاف و چشمهها و نهرهایی در این جا پدید آور تا درختان غرس کنیم و زراعت نمائیم! تو به گمان خود کمتر از داوود نیستی که خداوند کوهها را برای او مسخّر کرده بود که با او همصدا شده، تسبیح خدا میگفتند ؛ (1)یا این که باد را مسخّر ما گردان که
1) اینمطلب درآیه 79/انبیاءآمده؛«وَ سَخَّرْنامَعَداوُدَالْجِبالَیُسَبِّحْنَوَالطَّیْرَوَکُنّافاعِلینَ»؛کوهها و پرندگان را باداوود مسخرساختیم،که (همراه او) تسبیح (خدا) میگفتند و ما این کار را انجام دادیم .
بر آن سوار شویم و به شام رویم و مشکلات خود را حل کنیم و مایحتاج را تهیه نمائیم و همان روز بازگردیم همانگونه که مسخّر سلیمان بود ؛ تو به گمان خود از سلیمان کمتر نیستی! و نیز جدّت «قصی» (جدّ طایفه قریش) یا هر کس دیگر از مردگان ما را میخواهی زنده کن تا از او سؤال کنیم آیا آنچه تو میگویی حق است یا باطل زیرا عیسی علیهالسلام مردگان را زنده میکرد و تو کمتر از عیسی نیستی!
در این هنگام این آیه نازل شد و به آنها گوشزد کرد که همه آنچه را میگویید از سر لجاجت است نه برای ایمان آوردن، وگرنه معجزه کافی برای ایمان آوردن ارائه شده است! (1)
1) تفسیر نمونه، جلد 10، صفحه 220 .
ای گروه یهود! مگر در کتاب آسمانی شما تورات بشارت ظهور حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نیامده است؟! مگر به تعبیر قرآن مجید ویژگیها و صفات و علائم آن حضرت در کتاب آسمانی شما به گونهای دقیق مطرح نشده که همانند فرزندانتان پیامبر آخرالزّمان را میشناسید؟! (1)مگر شما به عشق زیارت پیامبر خاتم صلیاللهعلیهوآله از خانه و کاشانه خود به سوی سرزمین حجاز کوچ نکردهاید و در مدینه در انتظار ظهور اسلام و سپس تشرّف به آن نیستید؟! پس چه شد که علیرغم همه این مسائل به بشارتهای تورات پشتپا زدید و اسلام را نپذیرفتید ؛ بلکه با آن به جنگ برخواستید!
ص:492
1) 146 / بقره و 20 / انعام .
مثل شما عالمان بیعمل، مثل دراز گوشی است که هیچ بهرهای از بار کتاب خود نمیبرد و تنها سنگینی آن را بر دوش خود احساس مینماید.
آیه پنجم سوره جمعه، مثالی دیگر از مثالهای زیبای قرآن مجید است. خداوند متعال در این آیه شریفه میفرماید:
«مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْریةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ اَسْفارا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِایاتِ اللّهِ وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ» ؛ کسانی که مکلّف به تورات شدند، ولی حقّ آن را ادا نکردند، مانند درازگوشی هستند که کتابهایی حمل میکند [آن را بر دوش میکشد، امّا چیزی از آن نمیفهمد]. گروهی که آیات خدا را انکار کردند، مثال بدی دارند و خداوند قوم ستمگر را هدایت نمیکند .
ص:491
«اَسْفار» از مادّه «سِفر» به معنای کتاب است. «سِفْر» به معنای پردهبرداری از چیزی است. عربها به زنهای بیحجاب به این جهت «نِساء سافِرات» میگویند که حجاب خود را کنار نهادهاند ؛ همانگونه که «سَفَر» را بدین علّت سفر میگویند که انسان در بیابانها به هنگام سفر آشکار و هویدا است ؛ برخلاف زمانی که در شهر و دیار خود میباشد که در لابهلای کوچهها و خیابانها و ساختمانها و اتومبیلها و دیگر اشیاء پنهان است .
کتاب را نیز به این جهت «اَسفار» گفتهاند که پرده از روی حقایق برمیدارد و واقعیّتها و حقایق و معارف را برای انسانها روشن میکند.
کتاب آسمانی باعث هدایت انسانها به سوی حقیقت شود و واقعیّت را برای آنها کشف و نمایان کند، امّا چه بسیارند کسانی که تنها زحمت حمل و نقل آن را میکشند و بهرهای از آن نمیبرند.
آیه شریفه هرچند در مورد یهودیان نازل شده است، ولی بدون شک شامل هر عالمی که به اندوختههای علمی خود عمل نکند میشود.
مرحوم علاّمه طبرسی مفسّر بزرگ قرآن در ذیل آیه فوق میگوید: از ابنعبّاس چنین نقل شده است: کسانی که کتاب هدایت را انکار کنند نیز در حکم حماری هستند که کتابهایی بر دوش گرفتهاند ؛ بنابراین کسی که قرآن مجید تلاوت میکند و معنای آن را درک نمیکند و از قرآن همچون کسی که نیازی بدان
ندارد اعراض کرده است مشمول این مثل میشود (1)و مثل چنین فردی نیز مثل آن درازگوش است ؛ بنابراین آیه شریفه هشداری است به همه مسلمانان که مراقب باشند سرنوشتی همچون یهود پیدا نکنند، این فضل عظیم الهی که شامل حال آنها شده و این قرآن مجید که بر آنها نازل گردیده، برای این نیست که تنها در خانهها خاک بخورد، و یا به عنوان «تعویذ چشم زخم» حمایل کنند، و یا ضمیمه «آئینه» و «شمعدان» مهریه عروسان نمایند و یا مخصوص مجالس فاتحه و اموات گردد و تا این حد آن را تنزّل دهند و یا آخرین همّت آنها تلاش و کوشش برای «تجوید و تلاوت زیبا و ترتیل و حفظ» آن باشد، ولی در زندگی فردی و اجتماعیکمترین انعکاس نداشتهباشدو در «عقیده و عمل» از آن اثری به چشم نخورد !
1) مجمع البیان، جلد 10، صفحه 285 .
در آیه چهارم سوره منافقون آمده است: «وَ اِذا رَاَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ اَجْسامُهُمْ وَ اِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ اَنّی یُؤْفَکُونَ» ؛ هنگامی که آنها را میبینی، جسم و قیافه آنان تو را در شگفتی فرومیبرد و اگر سخن بگویند، به سخنانشان گوش فرامیدهی ؛ امّا گویی چوبهای خشکی هستند که به دیوار تکیه داده شدهاند! هر فریادی از هر جا بلند شود، بر ضدّ خود میپندارند؛ آنها دشمنان واقعی تو هستند ؛ پس، از آنان بر حذر باش! خداوند آنها را بکشد، چگونه از حق منحرف میشوند!
1 جذّابیت ظاهری دارند: «وَ اِذا رَاَیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ اَجْسامُهُمْ» ؛ اوّلین ویژگی منافقان که در این آیه مطرح شده است این است که آنها ظاهری جذّاب و فریبنده دارند. منافقان چون ضعف درونی دارند و شخصیّت ثابتی ندارند، به
ظاهرشان رسیدگی زیادی میکنند ؛ ظاهری قوی، آراسته و منظم دارند ؛ امّا حقیقت و واقعیّت آنها چیزی دیگر است !
2 خشک و بیریشهاند: «وَ اِنْ یَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ کَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ» ؛ در دومین ویژگی مطرح شده در این آیه، خداوند منافقان را به چوبهای خشک که بر دیگری تکیه میزند، تشبیه میکند. «خُشُبْ» جمع «خَشَبْ» به معنای چوب خشک است و «مُسَنَّدَة» به معنای چوب خشکی است که روی پای خودش نمیایستد و همواره بر دیگری تکیه میزند. (1)در این تشبیه، نکات
1) گاهی درختی که دارای ریشه است، خشک میشود ؛ این درخت خشکیده متّکی بر دیگری نیست، بلکه بر ریشههای خود استوار است ؛ قطعه چوب خشکیدهای را که ریشهای ندارد تصوّر کنیم که همواره نیازمند است و باید به چیز دیگری تکیه کند «مسنّده» چوب خشک قسم دوم است .
مختلفی وجود دارد و به تعبیر دیگر، از جهات مختلف، منافقان به چوبهای خشکیده تشبیه شدهاند:
الف: همانگونه که گذشت، «مسنّدة» چوبهای خشک بیریشه هستند. منافقان نیز ریشه و اساسی ندارند و همواره وابسته به دیگران هستند. آنها هیچگاه روی پای خویش نمیایستند ؛ بلکه نمیتواند بایستند و هیچ استقلالی ندارند. آنها همیشه وابسته به بیگانگان و کفّار هستند، همانگونه که تاریخ صدر اسلام نیز این مسأله را تصدیق میکند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز سازمان منافقین همین روش آباء و اجدادی خود را ادامه داد و به دامان کفر و استکبار جهانی پناهنده شد.
ب: ویژگی دیگر چوب خشک این است که معمولاً فایدهای جز سوختن ندارد، نه میوهای دارد، نه برگی، نه سایهای منافقین هم به همین اندازه بیخاصیّت هستند.
ج: چوبخشک قابلانعطافنیست. منافقهممتعصّب،لجوج،یکدنده،و غیر قابلانعطافاست،اگربهتریندلیلهاومتینترینبرهانهاوروشنتریناستدلالها را بشنود، باز هم به راه خود ادامه میدهد و انعطافی در مقابل آن نشان نمیدهد. برخلافمؤمنینکهانعطافپذیرندوبدینجهت،بهترطوفانهاراپشتسرمیگذارند.
به روایت زیبایی که از وجود پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله در این زمینه نقل شده است، توجه کنید: «مَثَلُ الْمُؤْمِنِ کَمَثَلِ الزَّرْعِ ؛ لا تَزالُ الرِّیاحُ تُفیؤهُ وَ لا یَزالُ الْمُؤْمِنُ یُصیبُهُ بَلاءٌ،وَ مَثَلُ الْمُنافِقِ مَثَلُ الشَّجَرَةِ الاَْرِزَةِ لا تَهْتزُّ حَتّی تُسْتَحْصَدُ»(1)؛ مثل مؤمن، مثل گیاه است، در مقابل باد خم میشود، ولی نمیشکند و دوباره بلند میشود. مؤمن گرفتار بلا میشود ؛ اما در مقابل بلایا، شکست نمیخورد و دوباره راست قامت برمیخیزد. گیاه ممکن است درمقابل هجمه سیلاب موقتا شکل ظاهریاش تغییر کند ولی دوباره روی پامیایستد، سیلاب که از سر او
1) میزان الحکمه، باب 3608، حدیث 18468 .
گذشت دوباره برمیخیزد ؛ ولی منافق مثل درخت صنوبر است که ظاهری آراسته و قامتی بلند و جالب دارد ؛ امّا همچون چوب خشک غیرقابل انعطاف است. اگر باد شدیدی بوزد مقاومتی در مقابل آن ندارد و میشکند. آری! منافق همچون «خشب مسنده» غیرقابل انعطاف است.
3 سوءظن به زمین و زمان: «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ» ؛ ویژگی سوم منافقین طبق این آیه شریفه این است که آنها نسبت به همه سوءظن دارند. هر سر و صدا و فریادی، از هر کسی و از هر کجا برخیزد، تصوّر میکنند که بر ضدّ آنهاست. آنها در واقع مصداق ضربالمثل معروف «اَلْخائِنُ خائِفٌ» ؛(1)خیانتکار همواره ترسان است، میباشند. «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» ؛ منافقان با
1) اینجملهکه بهشکل ضربالمثلیمعروفدرآمدهازامام حسین علیهالسلام است. «حلوانی، متوفّای قرن پنجم در «نزهة النّاظر»، صفحه84، حدیث13،جملهفوقرابه عنوان روایتی از امام سوم نقل میکند .
ویژگیهایی که گفته شد، دشمنان اصلی شما هستند ؛ هرچند شما دشمنان دیگری نیز دارید، ولی خطر آنها به اندازه خطر منافقین نیست. پس بیشتر مواظب اعمال و رفتار و کردار آنها باشید و از آنها اجتناب کنید.
«قاتَلَهُمُ اللّهُ اَنّی یُؤْفَکُونَ»؛ خداوند پس از این که صفات سهگانه منافقان را در آیهمثلبیانمیکندوسپسبهخطرفوقالعادهآناناشارهمیکندوآنهارادشمناصلی مسلمانانمعرفیمینماید،آنهارابهاینشکلنفرینمیکند:خداوندآنها(منافقین) را بکشد، آنها چگونه از حق منحرف میشوند (و دیگران را نیز گمراه میکنند) !(1)
1) قابل توجه این که تعبیر تند «قاتلهم اللّه انی یؤفکون» تنها در دو جای قرآن مجید آمده است یک مورد همین سوره منافقین است و مورد دیگر در آیه شریفه 30 سوره توبه است. در این جا منافقین مورد لعن خداوند و نفرین حضرت حق قرار گرفتهاند و در آنجا یهود و نصاری مشمول این تعبیر تند شدهاند. راستی چه رابطهای بین منافقین مسلمان و یهودیان منحرف وجود دارد؟!
خداوند متعال در آیه شریفه 10 سوره تحریم، میفرماید: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ کَفَروُا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَیْئا وَ قیلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلینَ» ؛ خداوند برای کسانی که کافر شدهاند، به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است، آن دو تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند ؛ ولی به آن دو خیانت کردند و ارتباط بااین دو [پیامبر] سودی بهحالشان در برابر عذاب الهی نداشت، و بهآنها گفتهشد: واردآتش شوید همراهکسانیکه واردمیشوند!
شرح و تفسیر
خداوند به همسر نوح پیامبر صلیاللهعلیهوآله و همسر لوط پیامبر صلیاللهعلیهوآله مثال زده است که این دو انسان کافر چون عمل صالحی نداشتند، نسبت آنها با پیامبران خداو
ند سودی به حال آنها نداشت .
البتّه لازم به ذکر است که خیانت آنها انحراف از جادّه عفّت نبود ؛ زیرا همسر هیچ پیامبری آلوده به بیعفتی نشده است. همانگونه که در روایتی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آمده است: «ما بَغَتْ اِمْرَأَةُ نَبِیٍ قَطُّ» ؛ (1)همسر هیچ پیامبری آلوده عمل منافی عفّت نشده است .
همسر نوح میدید افرادی مخفیانه به حضرت نوح علیهالسلام ایمان آورده و به دور از چشم بتپرستان به صف موحدان میپیوندند، راز آنها را برملا میکرد و این خبر را به بتپرستان میرساند و بدین شکل باعث آزار نوح و ایمان آورندگان میشد.
همسر حضرت لوط نیز هنگامی که فرستادگان خداوند را در شکل جوانان
1) درّالمنثور، جلد 6، صفحه 245 .
زیبایی در خانه خود دید، مردم منحرف همجنس باز را خبر داد که عدهای از جوانان زیبا در خانه شوهرش، حضرت لوط، به سرمیبرند و بدین شکل آنها را تحریک به همجنس بازی میکرد. به هر حال خیانت این دو زن افشاء اسرار منزل بود و این مسأله مایه مشکلات بزرگی برای آن پیامبران بزرگوار بود.
«فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَیْئا وَ قیلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلینَ» ؛ از آنجا که معیار خوشبختی و نجات انسان شایسته سالاری و عمل صالح است، نه ارتباطهای فامیلی و خانوادگی ؛ ارتباط این دو زن بیایمان با آن دو پیامبر بزرگ الهی سودی به حالشان در برابر عذاب الهی نداشت ؛ به این جهت به آنها گفته شد که همراه بقیّه جهنّمیان، که ارتباطی با پیامبران نداشتند، داخل آتش جهنّم شوید تا همگان بدانند که تنها و تنها اعمال صالح و شایسته موجب رستگاری انسان میشود ؛ نه چیز دیگر.
خداوند متعال در آیه یازدهم سوره تحریم، میفرماید: «وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ امَنُوا امْرَاَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لی عِنْدَکَ بَیْتا فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ» ؛ و خداوند برای مؤمنان، همسر فرعون را مثل زده است ؛ در آن هنگام که گفت: پروردگارا! خانهای برای من نزد خودت در بهشت بساز و مرا از فرعون و کار او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایی بخش !
شرح و تفسیر
خداوند برای مؤمنان و اهل ایمان مثلی به همسر فرعون زده است. او که در دستگاه یکی از ستمکارترین پادشاهان جهان بود و در آن کاخ سر به فلک کشیده، در میان ناز و نعمت زندگی میکرد ؛ ناگهان خود را بر سر دو راهی دنیا و آخرت
دید ؛ از یک طرف زندگی مرفّه غرق در شادی و ناز و نعمت، و از سوی دیگر آسودگی در جهان آخرت با قرار گرفتن در قرب الهی و وارد شدن در بهشت.
او بالاخره قرب الهی را انتخاب کرد و خداوند هم او را در بهترین جاهای بهشت در نزد خودش جای داد و زندگی او را به عنوان یک مَثَل و الگو برای همه زنان ؛ بلکه مردان با ایمان، معرفی کرد .
«آسیه بنت مزاحم»، هر چند همسر فرعون ستمگر بود و با او رابطه داشت ؛ اما ضابطهاش ایمان به پروردگار بود. به این جهت همسر مرد جبّاری چون فرعون بودن او را بدبخت نکرد ؛ همانگونه که همسر بهترین انسانها بودن، برای همسر حضرت نوح علیهالسلام و حضرت لوط علیهالسلام ، اثر و فایدهای نداشت.
خداوند متعال در آیه 12 سوره تحریم، میفرماید: «وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتی اَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فیهِ مِنْ روُحِنا وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتینَ» ؛ و همچنین [خداوند برای مؤمنان مثال زده است] به مریم دختر عِمران که دامان خود را پاک نگه داشت و ما از روح خود در آن دمیدیم ؛ او کلمات پروردگار و کتابهایش را تصدیق کرد و از مطیعان فرمان خدا بود !
مریم آن قدر پاکدامن بود که حتّی وقتی در خلوتگاه مشغول شست و شوی بدن خویش بود و ناگهان جبرئیل را در شکل یک جوان
زیبا دید، سخت ترسید و گفت: «اِنّی اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ اِنْ کُنْتَ تَقِیّا» (1)من از شرّ تو، به خدای رحمان پناه میبرم اگر پرهیزگاری! وحشت فراوان مریم در این صحنه که با جوانی تنها میشود، نشانگر عفّت بالا و پاکدامنی فوقالعاده او میباشد، به گونهای که حتّی وقتی جبرئیل خود را معرّفی کرد و گفت: «اِنَّما اَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لاَِهَبَ لَکِ غُلاما زَکِیّا»(2)؛ من فرستاده پروردگار توام ؛ [آمدهام [تا پسر پاکیزهای به تو ببخشم! باز هم اضطراب او از بین نرفت و در جواب گفت:
«اَنّی یَکُونُ لی غُلامٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنی بَشَرٌ وَ لَمْ اَکُ بَغِیّا» (3)؛ چگونه ممکن است فرزندی برای من باشد در حالی که تاکنون انسانی با من تماس نداشته، و زن
آلودهای هم نبودهام! همه اینها نشانگر پاکدامنی و عفّت مثال زدنی حضرت مریم علیهاالسلام است.
«وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ» ؛ مریم هم کتب آسمانی را تصدیق کرد و هم کلمات پروردگارش را بر دیده منّت نهاد.
«وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتینَ» ؛ «قنوت» به معنای عبادت و اطاعت بود و سر تاپامطیع پروردگار عالم بود.
اطاعت بیقید و شرط و تسلیم محض بودن کار آسانی نیست. بسیاری از بندگان خدا، گزینشی عمل میکنند و از دین، آنچه را که به نفعشان است، میپذیرند ؛ در حالی که بندگان خاصّ و خالص خداوند، آنچه را که جانان بپسندد میپسندند و بس.
خداوند متعال در آیه شریفه 22 سوره مُلک میفرماید: «اَفَمَنْ یَمْشی مُکِبّا عَلی وَجْهِهِ اَهْدی اَمَّنْ یَمْشی سَوِیّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» ؛ آیا کسی که به رو افتاده [و به صورت سینهخیز همچون خزندگان) حرکت میکند، به هدایت نزدیکتر است یا کسی که راست قامت، در صراط مستقیم گام برمیدارد؟!
«اَفَمَنْ یَمْشی مُکِبّا عَلی وَجْهِهِ اَهْدی» ؛ موجوداتی که بر روی زمین حرکت میکنند به سه شکل راه میروند ؛ برخی همانند انسان به صورت «راست قامت»، روی دوپا حرکت میکنند ؛ برخی دیگر همانند چهارپایان با «چهار دست و پا» حرکت میکنند و گروه سوم، یعنی خزندگان، روی سینه، به صورت «سینهخیز» حرکت مینمایند. در این آیه شریفه، خداوند کفّار و افراد بیایمان را به خزندگان
تشبیه کرده است که روی سینه حرکت میکنند.
(510) مثالهای زیبای قرآنی
«اَمَّنْ یَمْشی سَوِیّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ» ؛ افراد باایمان و مؤمن را به انسانهای راست قامت که با سری بالا و قدّی افراشته و روی دو پا حرکت میکنند، تشبیه میکند و سپس به مقایسه این دو میپردازد.
آیا کسانی که همانند خزندگان، روی سینه حرکت میکنند، هدایت یافتهترند یا کسانی که روی دو پا و با قدّی افراشته و در راه راست حرکت میکنند ؟
برای یافتن پاسخ این سؤال که خداوند قضاوت آن را به مخاطبان قرآن واگذار کرده باید تفاوتهای این دو نوع حرکت، روشن شود.
راه رفتن به صورت سینهخیز و به شکل خزندگان، مشکلات متعدّدی دارد:
1 چنین شخصی تا قدرت «دید کافی ندارد» و خطر از این جهت هر لحظه
در کمین او است. چنین شخصی کاملاً ممکن است از راه منحرف شود و یا در درّه و گودالها سقوط کند ؛ زیرا به موقع نمیتواند لغزشگاهها را تشخیص دهد.
2 سرعت چنین حرکتی «بسیار کند» است. اگر مقایسهای بین حرکت سینهخیز با حرکت معمولی یک انسان نماییم، شاید از نظر پیمودن مسافت دریک زمان مشخصّ ده برابر تفاوت داشته باشد.
3 شخصی که به این صورت حرکت میکند. «زود خسته میشود» و از ادامه حرکت بازمیماند و متوقف میگردد ؛ یعنی بر فرض که در مسیر حرکت خود با مانعی برخورد نکند و از راه منحرف نشود و در پرتگاهی سقوط نکند ؛ نوع حرکت به گونهای است که به زودی وامانده میشود و قدرت ادامه حرکت را از دست میدهد.
بنابراین، «خطای در تشخیص ؛ عدم دید کافی ؛ کندی سرعت ؛ خستگی زودرس
و بالاخره بازماندن از ادامه مسیر»، از معایب و مشکلات این نوع حرکت و راهرفتن است ؛ اما کسی که روی دو پا حرکت میکند و همانند «دیدهبان»، همه اطراف را میبیند مخصوصا که قسمت اعظم حواس انسان در قسمت سر اوست خطر را به موقع تشخیص میدهد و تصمیم لازم را برای گذر از کنار خطرات میگیرد ؛ نه از مسیر اصلی منحرف میشود و نه در پرتگاهها سقوط میکند ؛ بلکه راه مستقیم را در پیش میگیرد و به حرکت خود ادامه میدهد ؛ علاوه بر این که سرعت مناسبی دارد و زود خسته نمیگردد و هرگز متوقف نمیشود.
آیا این دو مساویند؟ هرگز! قطعا اشخاصی که به گونه انسانها حرکت میکنند، هدایت یافتهتر از کسانی هستند که همانند خزندگان روی سینه حرکت مینمایند.
خداوند متعال در آیات 17 تا 33 قلم میفرماید: «اِنّا بَلَوْناهُمْ کَما بَلَوْنا اَصْحابَ الْجَنَّةِ اِذْ اَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّها مُصْبِحینَ. وَ لا یَسْتَثْنُونَ. فَطافَ عَلَیْها طاآئِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ ناآئِمُونَ. فَاَصْبَحَتْ کَالصَّریمِ. فَتَنادَوْا مُصْبِحینَ. اَنِ اغْدوُا عَلی حَرْثِکُمْ اِنْ کُنْتُمْ صارِمینَ. فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخافَتُونَ. اَنْ لا یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکینٌ. وَ غَدَوْا عَلی حَرْدٍ قادِرینَ. فَلَمّا رَاَوْها قالُوا اِنّا لَضالُّونَ. بَلْ نَحْنُ مَحْروُمُونَ. قالَ اَوْسَطُهُمْ اَلَمْ اَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ. قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا اِنّا کُنّا ظالِمینَ. فَاَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَلاوَمُونَ. قالُوا یا وَیْلَنا اِنّا کُنّا طاغینَ عَسی رَبُّنا اَنْ یُبْدِلَنا خَیْرا مِنْها اِنّا اِلی رَبِّنا راغِبُونَ. کَذلِکَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ اَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» ؛ ما آنها را آزمودیم، همانگونه که «صاحبان باغ» را آزمایش کردیم، هنگامی که سوگند یاد کردند که میوههای باغ را صبحگاهان
[دور از چشم مستمندان] بچینند. و هیچ یک از آن استثناء نکنند ؛ اما عذابی فراگیر [شب هنگام] بر [تمام] باغ آنها فرود آمد در حالی که همه در خواب بودند، و آن باغ سرسبز همچون شب سیاه و ظلمانی شد! صبحگاهان یکدیگر را صدا زدند، که به سوی کشتزار و باغ خود حرکت کنید اگر قصد چیدن میوهها را دارید! آنها حرکت کردند در حالی که آهسته با هم میگفتند: «مواظب باشید امروز حتّی یک فقیر وارد بر شما نشود!» [آری] آنها صبحگاهان تصمیم داشتند که با قدرت از مستمندان جلوگیری کنند. هنگامی که [وارد باغ شدند و] آن را دیدند گفتند: «حقّا ما گمراهیم!» [آری، همه چیز از دست ما رفته] «بلکه ما محرومیم!» یکی از آنها که از همه عاقلتر بود گفت: «آیا به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمیگویید؟!» گفتند: «منزّه است پروردگار ما، مسلّما ما ظالم بودیم!» سپس رو به یکدیگر کرده به ملامت هم پرداختند. [و فریادشان بلند شد] گفتند: «وای بر ما که طغیانگر
بودیم!». «امیدواریم پروردگارمان [ما را ببخشد و] بهتر از آن به جای آن به ما بدهد، چرا که ما به او علاقهمندیم!» اینگونه است عذاب [خداوند در دنیا]، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است اگر میدانستند !
مثالهایی که در قرآن مجید، برای مجسّم ساختن حقایق تربیتی بسیار مهم بیان شده گاه فقط یک تشبیه است و گاه بیان یک داستان و حقیقتی است که در خارج رخ داده که قرآن مجید آن داستان را به منظور تربیت و تعلیم در قالب یک مثال بیان میکند ؛ آیات هفده گانه فوق از قبیل قسم دوم است.
در آیات قبل سخن از «مَنّاعٌ لِلْخَیْر» (1)به میان آمده است. و به دنبال آن، داستان «اَصْحابُالْجَنّة»؛ «صاحبانباغ» درقالب یکمثال زیبای قرآنی مطرح میشود.
از تعبیرات این آیات شاید بتوان استفاده کرد که این داستان، به طور اجمالی، قبلاز نزولقرآن در میان عرب مشهور بوده است البتّه نه با این شرح و تفصیل و قرآن مجید با بیان برخی از ظرایف و نکتههای ریز این قصّه، سرنوشت و عاقبت افراد بخیل و «مَنّاعٌ لِلْخَیْر» را بیان میکند.
داستان «صاحبان باغ» در قرآن به این شکل آمده است:
1) اینها (مَنّاعٌ لِلْخَیْرِ) کسانی هستند که نه تنها بخیل هستند و از اموال خود به نیازمندان کمک نمیکنند ؛ بلکه مانع انفاق و کمکهای دیگران نیز میشوند!
«اِنّا بَلَوْناهُمْ کَما بَلَوْنا اَصْحابَ الْجَنَّةِ» ؛ ای پیامبر ما! ما افراد امّت تو را آزمایش میکنیم، همانگونه که اصحاب الجنّة (1)و صاحبان باغ را در بوته آزمایش قرار دادیم.
در امّتهای گذشته پدری خیر خواه و نیکوکار بود که باغ بسیار وسیع و گسترده و خرّم و سرسبزی داشت. این انسان سخاوتمند به هنگام چیدن میوههای باغش فقراء و مستمندان را خبر میکرد تا به باغ او بیایند و از آن
1) در مورد این که این باغ کجا بوده، در میان مفسّران اختلاف است ؛ برخی محل آن را «یمن» میدانند ؛ عدهای شهر بزرگ «صنعا» را احتمال دادهاند ؛ گروه سوم، محل آن را «حبشه» معرفی کردهاند و گروه چهارم «شام» را انتخاب کردهاند و پنجمین نظریّه «طائف» را برگزیده است ؛ ولی مشهور همان احتمال اول است. (تفسیر نمونه، جلد 24، صفحه 393) .
استفاده کنند و سهم خود را ببرند. به واسطه همین نیکوکاری، باغ مذکور سال به سال آبادتر و پرثمرتر میشد.
پدر سخاوتمند از دار دنیا رفت فرزندان به جای مانده از پدر برخلاف او انسانهای بخیل و کوته نظری بودند ؛ آنها معتقد بودند که تمام باغ و میوههای آن حقّ خود آنهاست و هیچ کس در آن سهمی ندارد. زبان حال این جوانهای ناپخته دنیاطلب این بود که راه و روش پدر ما اشتباه بوده است! چرا نیازمندان که هیچ زحمتی برای به ثمر نشستن این محصولات نکشیدهاند و هیچ سرمایهای برای این باغ هزینه نکردهاند، از میوههای باغ ما استفاده کنند؟!
آیا آنها از ماطلبی دارند؟! آیا ارث پدرشان را از ما میطلبند؟! ما باید راهی را در پیش بگیریم که حق را به صاحب حق که همانا خودمان هستیم برسانیم! اصلاً به ما چه ربطی دارد که عدّهای نیازمند
و گرسنهاند! چرا انسانهای نیازمند زندهاند ؛ بروند و بمیرند !(1)
آنها برای تحقّق بخشیدن به این افکار شیطانی، نقشهای کشیدند: «اِذْ اَقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّها مُصْبِحینَ. وَ لا یَسْتَثْنُونَ» ؛ نقشه شیطانی آنها این بود که با یکدیگر هم قسم شدند که صبح هنگام، زمانی که همه مردم در خوابند ؛ یعنی قبل از طلوع آفتاب و اوّل طلوع فجر، به همراه کارگران و غلامان خود به باغ بروند و بدون استثناء تمام میوههای باغ را بچینند و بستهبندی کنند تا وقتی که فقراء و مستمندان خبردار میشوند و برای گرفتن کمک به باغ میآیند، کار تمام شده باشد و آنها بینصیب شوند! این نقشه را کشیدند و به امید اجرای آن در صبحدم فردا به خواب فرو رفتند.
1) همین دیدگاه امروزه در محافل خصوصی استکبار جهانی تبلیغ میشود .
«فَطافَ عَلَیْها طاآئِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ ناآئِمُونَ» ؛ «طائف» به معنای طواف کننده است، طوافکنندگان خانه خدا را به همین جهت «طائف» میگویند. در ادبیّات عرب این لفظ بر «بلای شبانه» نیز اطلاق میشود. یکی از بلاهای شبانه، سرقتها و دزدیهاست که معمولاً در شب رخ میدهد و به این جهت به آن طائف گفته میشود که دزد به هنگام شب در اطراف خانه موردنظر میچرخد و طواف میکند تا نقطه آسیبپذیر را بیابد و از آنجا وارد شود. به هر حال، «طائف» در اینجا بهمعنای بلای شبانه است.
صاحبان باغ به خواب فرو رفتند. آه مظلومان دامن آنها را گرفت و شبانگاه بلای الهی بر باغ محبوب آنها نازل شد و تمام هستی آنها را نابود کرد.
«فَاَصْبَحَتْ کَالصَّریمِ» ؛ صبح هنگام از آن همه میوه و طراوت و زیبایی و گل و بوته، هیچ خبری نبود و بر اثر بلای شبانه الهی، تمام آن باغ، همانند قطعهای ذغال
شده بود. راستی چه بلایی نازل شده بود؟ شاید صاعقه بود. صاعقهای از آسمان مأموریت پیدا میکند که در یک لحظه آن باغ سرسبز را با تمام میوههایش تبدیل به خاک و خاکستر کند و این کار را انجام داد .
صد درجه حرارت برای از بین بردن آن باغ کافی بود ؛ ولی صاعقهای با پانزدههزار درجه حرارت چه میکند! این مقدار حرارت هر فلزی را ذوب نموده و آن را از بین میبرد تا چه رسد به درخت و میوه و مانند آن!
«فَتَنادَوْا مُصْبِحینَ. اَنِ اغْدوُا عَلی حَرْثِکُمْ اِنْ کُنْتُمْ صارِمینَ» ؛ صاحبان باغ، صبح هنگام بیخبر از بلای نازل شده شب گذشته از خواب برخاستند و یکدیگر را صدا کردند که: اگر قصد چیدن میوهها را دارید، «عجله کنید!»، «زودتر بیدار شوید!» برخیزید و به سوی کشتزار و باغ خود حرکت کنید. به هر حال همگی از خواب برخاستند و با تمام امکانات و لوازم از خانه خارج شدند.
«فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ یَتَخافَتُونَ. اَنْ لا یَدْخُلَنَّهَا الْیَوْمَ عَلَیْکُمْ مِسْکینٌ. وَ غَدَوْا عَلی حَرْدٍ قادِرینَ» ؛ آنها با سر و صدا یکدیگر را از خواب بیدار کردند و هنگام خروج از منزل، بسیار آهسته با یکدیگر سخن میگفتند. سخنان آهسته و درگوشی آنها به یکدیگر این بود که: «مواظب باشید، امروز نباید حتّی یک فقیر و نیازمند باخبر شود!»
آری! آنها تصمیم داشتند که صبحگاهان با قدرت از آمدن مستمندان جلوگیری کنند و شاید چندنفر قدرتمند را هم مأمور کردند که اگر فقیری علیرغم همه احتیاطهایی که آنها کرده بودند، خبردار شود و به سوی باغ آنها آید، جلویش را بگیرند و مانع از ورودش به باغ شوند.
«فَلَمّا رَاَوْها قالُوا اِنّا لَضالُّونَ. بَلْ نَحْنُ مَحْروُمُونَ» ؛ آنها با کمال احتیاط به حرکت خود به سوی باغ ادامه دادند و همه چیز را مطابق نقشه خود اجرا شده میدیدند ؛ ولی هنگامی که نزدیک باغ شدند، با کمال تعجّب و حیرت، اثری از آن
طراوت و سرسبزی ندیدند! نه نسیمی میوزید! نه مرغی صدا میکرد! نه صدای جویباری میآمد! نه میوهای وجود داشت! نه از درختان خبری بود! خلاصه از آن باغ سرسبز، جز مشتی ذغال و خاکستر اثری نبود! این جا بود که به اشتباه خود اعتراف کردند و خود را گمراه نامیدند و راه و روش پدر را تأیید کردند.
«قالَ اَوْسَطُهُمْ اَلَمْ اَقُلْ لَکُمْ لَوْ لا تُسَبِّحُونَ» ؛ ظاهرا یکی از برادران، که عاقلتر از بقیّه بود، از ابتدا با این تصمیم و حرکت مخالف بود و اصرار داشت که بر طبق سنّت پدر عمل شود ؛ ولی چون در اقلّیّت بود، کسی به حرفش گوش نداد.
به این جهت وقتی که این صحنه وحشتناک و عبرتآمیز را مشاهده کرد، به آنها گفت: «مگر به شما نگفته بودم که چرا خدا را تسبیح نمیکنید و از قدرت و عظمت خداوند غافلید، جلوی این نیازمندان را نگیرید، این کار صحیحی نیست، آهِ آنها خرمن زندگی شما را آتش میزند».
«قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا اِنّا کُنّا ظالِمینَ. فَاَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ یَتَلاوَمُونَ» ؛ آنها که همهچیز را از دست رفته دیدند و سخنان برادر نیز همانند شلاقی بر وجدان به خواب رفته آنان فرود آمد ؛ ناگهان از خواب غفلت بیدار شدند و به گناه خود اعتراف کردند ؛ هم زبان به تقدیس و تسبیح پروردگار گشودند و هم اعتراف به ظالم بودن خود کردند.
آنها هم بر خویشتن ظلم نمودند و هم بر فقراء و نیازمندان ستم کردند. سپس به ملامت و سرزنش یکدیگر پرداختند و هر کدام سعی میکرد گناه را بر گردن دیگری بیندازد ؛ همانگونه که این عمل، راه و رسم همه گناهکاران است که گناه خود را به دیگری نسبت میدهند.
آری! آنان که در ابتدای صبح همدیگر را با صدای بلند از خواب بیدار میکردند و به هنگام حرکت به سوی باغ یکدیگر را سفارش به احتیاط و سکوت
مینمودند ؛ اکنون یکدیگر را متّهم میکنند !
نکته جالب آیه «قالُوا سُبْحانَ رَبِّنا اِنّا کُنّا ظالِمینَ» این است که بلا و عذاب نازل شده را ظلمی از ناحیه خداوند تلقّی نکردند ؛ بلکه خداوند را از هرگونه ظلم و تعدّی مبرّی دانستند و خود را عامل این عذاب معرّفی نمودند. آنها با این جمله اعلان کردند که چون ظلم به دیگران کردند، مستحقّ این عذاب بودند و از ناحیه خداوند هیچ ظلمی بر آنها نشده است و کار خداوند عین عدالت و حکمت بود ؛ بلکه نوعی لطف در حقّ آنها محسوب میشد. زیرا با این عذاب، وجدان خفته آنها بیدار شد و به سوی خدا بازگشتند.
«قالُوا یا وَیْلَنا اِنّا کُنّا طاغین» ؛ [و فریادشان بلند شد] گفتند: وای بر ما که طغیانگر بودیم! خدایا! نعمتهای تو، ما انسانهای کم ظرفیّت را مست کرد! و این مستی و غفلت از صاحب نعمت باعث شد که از راه تو منحرف شویم! خدایا ما
نمیدانستیم که آنچه به ما لطف کردهای همهاش مال ما نیست ؛ بلکه ما امانتدار توایم و سهم نیازمندان در اموال ما تأمین شده است و این خود یک آزمایش الهی است. پس از این توبه و ندامت و پذیرش گناه و اقرار به آن، دست به دعا برداشتند و چنین گفتند:
«عَسی رَبُّنا اَنْ یُبْدِلَنا خَیْرا مِنْها اِنّا اِلی رَبِّنا راغِبُونَ» ؛ اصحابالجنّة که بر اثر سیلی عذاب الهی از خواب غفلت بیدار شده بودند و از آنچه اتّفاق افتاده بود، عبرت گرفتند ؛ پس از توبه و بازگشت به خدا چنین گفتند: «امیدواریم پروردگارمان [ما را ببخشد و] بهتر از آن [باغی که گرفتار عذاب الهی شد] به جای آن به ما بدهد، چرا که ما به او علاقهمندیم!» ما تصمیم میگیریم از این پس بخیل نباشیم و سهمی برای فقرا و نیازمندان در اموال خود قرار دهیم.
آنها با این توبه و دعا، عزمشان را جزم کردند و با جدیّت مشغول کار بر روی
زمینی شدند. طبق روایتی، ابن مسعود نقل کرده است زمانی نگذشت که به لطف خداوند باغی بهتر و سرسبزتر از باغ قبلی نصیب آنها شد.(1)البتّه برخی از مفسّران هم معتقدند که چون شرایط توبه جمع نبود، توبه آنها پذیرفته نشد. (2)
«کَذلِکَ الْعَذابُ وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ اَکْبَرُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» ؛ در این آیه شریفه که به عنوان نتیجهگیری کلّی از این داستان است و در واقع هشداری است به تمام کسانی که به نوعی قصّه زندگی آنها مشابه داستان «اصحاب الجنّه» میباشد، میفرماید: «اینگونه است عذاب [خداوند در دنیا]، و عذاب آخرت از آن هم بزرگتر است، اگر میدانستند» ؛ یعنی، هر کسی که دارای امکانات و اموال و
ثروتی است و به شکلی میتواند به نیازمندان کمک کند ؛ ولی بخل بورزد و نه خود قدمی در این راه بردارد و نه اجازه دهد دیگران چنین کارهای خداپسندانهای انجام دهند، مطمئن باشند که عذاب دنیا و آخرت در انتظار آنهاست ؛ البتّه لازم نیست همواره صاعقه آسمانی، هستی بخیلان را بر باد دهد ؛ بلکه خداوند در هر زمانی مأموران ویژهای برای این کار در نظر میگیرد؛ آفتها، جنگها، سیلابها، بیماریهای لاعلاج، خشکسالیها، بیبرکت شدنها و مانند آن، همه مأموران الهی در این زمینهاند.
«گناه» و تخلّف از دستورات الهی نه تنها در جهان آخرت گریبانگیر انسان میشود و او را بیچاره میکند، بلکه آثار آن در دنیا نیز مشهود است.
آیات فوق نیز اشاره به همین مطلب دارد که «بُخل» و بدتر از آن «جلوگیری از
انفاق دیگران»، نه تنها باعث زیادتر شدن ثروت و اموال انسان نمیشود ؛ بلکه همانند آتشی است که خرمن دارایی انسان را تهدید میکند و چه بسا آن را به آتش بکشد و انسان را در همین دنیا بیچاره کند !
در روایتی از امام باقر علیهالسلام که نمونهای از روایات فراوانی است که در این زمینه وارد شده آمده است: «اِنَّ الرَّجُلَ لَیَذْنِبُ الذَّنْبُ فَیُدْرَأُ عَنْهُ الرِّزْقُ وَ تَلا هذِهِ الآیَةَ: اِذْ اَقْسَمُوا لَیُصْرِمُنَّها مُصْبِحینَ...» ؛ گاه انسان گناهی میکند که سبب قطع روزی او میشود. امام سپس به آیات مورد بحث استدلال کردند. (1)
نتیجه این که «گناه» رابطه روشنی با «قطع روزی» دارد و «اگر کسی طالب دنیا هم باشد، باید گناه را ترک کند».
1) تفسیر نورالثقلین، جلد 5، صفحه 395. (به نقل از تفسیر نمونه، جلد 24، صفحه 406).
خداوند در آیات 49، 50 و 51 سوره مدّثّر میفرماید: «فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْکِرَةِ مُعْرِضینَ. کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ. فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» ؛ چرا آنها از تذکّر رویگردانند؟ همانند گورخرانی که از [مقابل] شیری رمیده و فرار کردهاند !
کلمه «تَذْکِرَه»، که در این آیه شریفه آمده است، نُه بار در قرآن مجید تکرار شده است و اتّفاقا در تمام موارد نُهگانه، منظور از آن «قرآن مجید» است. کلمه «ذکر» که هم خانواده این کلمه است، پنجاه مورد در قرآن آمده است و در بسیاری از موارد، مراد از آن «قرآن مجید» است ؛ مثلاً در آیه 6 سوره حجر آمده است: «یا اَیُّهَا الَّذی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ اِنَّکَ لَمَجْنُونٌ» که منظور از نزول ذکر بر پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله همان نزول قرآن است.
به این جهت به پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله که آورنده «تذکره»، «ذکر» و «قرآن مجید»
است، «مُذکّر» اطلاق شده است. در آیات 21 و 22 سوره غاشیه آمده است: «فَذَکِّرْ اِنَّما اَنْتَ مُذَکِّرٌ. لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ» ؛ پس [ای پیامبر ما ! شما] تذکّر ده که تو فقط تذکّر دهندهای. تو سلطهگر [و مسلّط] بر آنها نیستی که [بر ایمان [مجبورشان کنی!» .
بنابراین، قرآن مجید «ذکر» است و پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله «مذکّر» و یادآوری کننده. ولی افسوس که برخی از انسانهای لجوج حاضر نیستند حتّی به تذکّرها و یادآوریها گوش بدهند. بلکه از آن فرار میکنند.
«کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ. فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» ؛ «حُمُر» جمع «حِمار» است و چون مطلق است و قیدی ندار شامل همه اقسام درازگوش میشود ؛ ولی منظور از «حمار» در اینجا «درازگوش اهلی» تربیت یافته انسان نمیباشد ؛ بلکه مراد «حمار
وحشی» یا «گورخر» است(1)، زیرا اوّلاً گورخر نسبت به «درازگوش اهلی» فراریتر است ؛ بنابراین از قیدِ «مستنفرة» (رمیده) که برای «حُمُر» آورده شده، معلوم میشود گورخر مراد است.
ثانیا: در آیه شریفه سخن از «حمار» و «شیر» است و روشن است که «گورخر» با «شیردرنده» مناسبتر از «حمار اهلی» است ؛ مخصوصا که شیر علاقه خاصّی به شکار گورخر دارد و گورخرها در مقابل شیر خیلی وحشت میکنند، به گونهای که هرگاه از دور صدای شیر را بشنوند گیج میشوند و عنان و اختیار از کف میدهند و حتّی اگر به صورت یک گلّه هم باشند، پراکنده شده و
1) «گورخر» مرکّب از «گور» به معنی «صحرا» و «خر» است و لذا به آن، خر وحشی و «خر صحرایی» نیز میگویند. (تفسیر نمونه، جلد 25، صفحه 263) .
فرار میکنند .
حقیقتا قرآن همهچیز را در سطح عالی بیان میکند ؛ مثالهای قرآن هم در سطح بسیار والایی است ؛ یعنی کاملترین نوع فرار در این مثال زیبا ترسیم شده است و این از شاخههای فصاحت قرآن مجید است.
راستی چرا بتپرستان از تذکّرات انبیاء فرار میکنند؟ چرا از درهای بازشده بهشت، که به سوی آن خوانده شدهاند، به سوی جهنّم فرار میکنند؟ چرا از نور به طرف ظلمت میروند؟ چرا از مکان امن و امان بهسمت پرتگاهها و لغزشگاهها میروند ؟
جواب همه این سؤالات چهار جمله است: «لجاجت»، «حماقت»، «تعصّب بیجا»(1)و «جهالت» .
1) موضعگیری آگاهانه بر ضدّ حقّ و به نفع اغراض شخصی (المنجد، ذیل عَصَب) .
عوامل تذکّر
عوامل تذکّر تنها سخنان پیامبران و آیات قرآن نیست، بلکه تمامی حوادثی که در اطراف انسان رخ میدهد عامل تذکّر است ؛ خشکسالیها، بیماریها، جنگها، سیلابها، زلزلهها، حوادث وحشتناک و... .
هر حادثهای معلول علّتی است که باید آن را یافت و عبرت گرفت. تجربه نشان داده است که برای هر کس وقتی حادثهای هرچند کوچک، مثل زخم شدن دست، رخ دهد، باید سراغ علّت آن رود. شاید حرفتندی زده، یا بد خلقی کرده است.
خلاصه، تا چیزی نباشد چیزی نمیشود، البتّه خود این حوادث هم از الطاف خداست. چون اگر شلاق نزند، بیدار نمیشویم، جریمه نکند هوشیار نمیگردیم.
خدایا! به عظمت قرآن مجید، این تذکره بزرگ تو، و به حرمت مذکّر آن، ما را
شصتمین مثال: موضعگیری در مقابل سخن حقّ (535)
در مقابل اسباب مختلف تذکّر هوشیار و بیدار فرما!
«وَ آخِرُ دَعْوانا اَنِ الْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ»
مقدمه ••• 7
تحلیلی پیرامون مثالهای قرآن••• 11
تعریف مَثَل••• 11
معانی 5گانه «مثال» در قرآن••• 11
چرا قرآن «مثال» زده است؟••• 16
رمز تنوّع مثالهای قرآن••• 17
ارکان 3گانهتشبیه••• 22
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مَثَلهای عملی و لسانی••• 22
دو نمونه از «مثلهای عملی» در روایات••• 23
1 گناهان کوچک وقتی که انبوه میشود!••• 23
2 ترسیم آتش سوزان جهنّم••• 25
هدفهای 3 گانه از بیان مَثَل در قرآن••• 27
موضوعبررسیاینکتاب مثلهایقرآنی نهتشبیهات••• 29
اهمیّت پیام مثل با ذکر یک نمونه قرآنی••• 30
پشه حیوان کوچکی نیست!••• 32
فهرست مطالب
موضوع صفحه
بررسی 60 مثال قرآنی••• 34
اوّلین مثال: تنوّع مثالهای قرآن••• 34
دورنمای بحث••• 34
شرح و تفسیر••• 36
فلسفه تنوع مثالهای قرآنی••• 37
دوّمین مثال: مثال منافقان••• 40
دورنمای بحث••• 41
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر ••• 41
تفسیر دوم ••• 44
پیامهای آیه••• 45
1 اقسام منافقان••• 45
2 صورتهای 3گانه نفاق••• 46
الف نفاق در عقیده••• 46
ب نفاق در گفتار••• 46
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ج نفاق در کردار••• 46
3 نشانههاینفاق••• 47
ترجمه و توضیح••• 47
اول خیانتکاری••• 47
دوم دروغگویی••• 48
سوم خلف وعده••• 48
خطر منافقان از دیدگاه پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله ••• 49
فهرست مطالب
موضوع صفحه
4 «نور» و «ظلمات»••• 50
5 تفسیرآیه18 «صُمٌبُکْمٌعُمْیٌفَهُمْلایَرْجِعُونَ»••• 52
6 منشأ 3گانه «نفاق»••• 55
سومین مثال: تشبیهی دیگربرایمنافقین••• 61
شرح و تفسیر ••• 62
پیامهای آیه••• 65
1 چگونگی ایجاد برق و صاعقه••• 65
فهرست مطالب
موضوع صفحه
2 تفاوتاین دو مَثَل••• 67
نتایج مَثَلهای اول و دوم••• 69
چهارمین مثال: قساوتقلب••• 71
شرح و تفسیر••• 71
داستان گاو بنیاسرائیل••• 73
شرح و تفسیر ••• 76
قلب انسان نشانهعظمتخداست••• 77
فهرست مطالب
موضوع صفحه
قلب مصنوعی آینهای برایعظمتقلبانسان••• 80
منظور از «قلب» در قرآن••• 81
تعبیر قرآناز دلهای بنیاسرائیل••• 86
تسبیح تمام موجودات جهان••• 89
عوامل قساوت قلب••• 90
اول پیمان شکنی••• 90
دوم دوری از تعالیم انبیاء و ادیان الهی••• 91
فهرست مطالب
موضوع صفحه
قساوت قلب در روایات اسلامی••• 92
اول فراوانی گناه••• 92
دوم آرزوهای طولانی••• 93
سوم دنیاپرستی و غرقشدن درخواستههایمادّی••• 94
چهارم کارهای بیهوده••• 95
پنجم مال و ثروتی که خیری نداشته باشد••• 95
ششم نگاه کردن به چهره انسانهای خبیث••• 96
فهرست مطالب
موضوع صفحه
پنجمین مثال: مثال کفّار••• 98
شرح و تفسیر••• 98
اقسام 4گانه تقلید••• 100
1 تقلید جاهل از جاهل••• 100
2 تقلید عالم از عالم••• 100
3 تقلید عالم از جاهل••• 101
4 تقلید جاهل از عالم••• 101
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ششمین مثال: انفاق••• 104
«انفاق» راهی برای فقرزدایی••• 104
منظور از «فی سبیل اللّه ••• 108
فقرزدایی در سایه توزیع عادلانه ثروت••• 109
هفتمین مثال: انفاقهای همراه با اذیّت و آزار••• 112
شرح و تفسیر ••• 113
انفاق و صدقه بازدارنده مرگهای بد••• 117
فهرست مطالب
موضوع صفحه
هشتمین مثال: «انفاق»های شایسته••• 120
شرح و تفسیر ••• 121
متّقین از انواع نعمتها خداداد، انفاق میکنند••• 122
تعجیل در پرداختن صدقه••• 124
برایانفاقاولویّت بانیازمندانیاستکه اظهارنیازنمیکنند••• 125
نهمین مثال: عاقبت امور••• 127
دورنمای بحث••• 128
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر••• 128
دهمین مثال: رباخواران••• 131
شرح و تفسیر••• 132
حکمسپردههای و وامهایبانکی••• 136
یازدهمینمثال: خلقتشگرفحضرتعیسیبنمریم علیهالسلام ••• 139
شرح و تفسیر••• 139
داستان پیدایش انسان••• 142
فهرست مطالب
موضوع صفحه
درباره پیدایش انسان دو نظریّه عمده وجود دارد••• 142
1 «تنوّع انواع»••• 142
2 «تبدّل انواع»••• 142
تفاوت بین «نظریّه» و «قانون»••• 143
نظر قرآن درباره پیدایش انسان••• 144
دوازدهمین مثال: انفاقهای کفّار••• 146
دورنمای بحث••• 146
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر••• 147
فلسفه بلاها و گرفتاریها••• 149
سیزدهمین مثال: مثال کفر و ایمان••• 154
دورنمای بحث••• 154
«حیات و زندگی» چیست ؟••• 155
اقسام حیات و زندگی••• 157
منظور از حیات در آیه مثل••• 159
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آثار و برکات نور••• 160
نور فرقان••• 161
زیبا جلوه کردن اعمال زشت درنظر کّفار••• 163
چهاردهمین مثال: شرح صدر••• 164
دورنمای بحث••• 164
شرح و تفسیر••• 165
اعجاز علمی قرآن در آیه مَثَل••• 166
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح صدر••• 168
پانزدهمین مثال: مبدأ و معاد••• 170
دورنمای بحث••• 170
اهمیّتمبدأ و معاد••• 171
جسمانی و روحانی بودن معاد••• 171
شرح و تفسیر ••• 175
میوههایمختلفاز آب و هوا و زمین واحد!••• 176
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شانزدهمین مثال: بَلَد طَیِّب••• 178
شرح و تفسیر••• 179
فاعلیّت فاعل و قابلیّت قابل هر دو لازم است!••• 182
قرآن و وحی برای کفّار نتیجه معکوس میدهد!••• 183
قابلیّت، اکتسابی است یا جبری ؟••• 185
هفدهمین مثال: عالِم منحرف••• 190
دورنمای بحث••• 191
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شأن نزول آیه••• 192
شرح و تفسیر••• 193
هجدهمین مثال: مسجد ضِرار••• 199
دورنمای بحث••• 200
شأن نزول••• 201
شرح و تفسیر••• 203
1 «ضِرارا»••• 203
فهرست مطالب
موضوع صفحه
2 «کُفْرا»••• 203
3 «تَفْریقا بَیْنَ الْمُؤْمِنینَ»••• 204
4 «اِرْصادا لَمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ»••• 204
ابو عامر نصرانی، دشمن کینهتوز اسلام••• 205
فرمان تخریب مسجد ضرار••• 208
نوزدهمین مثال: زندگی زودگذر دنیا••• 211
دورنمای بحث••• 212
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر••• 212
تفسیر و تطبیق مثال مذکور••• 216
بیستمین مثال: مَثَل کافر و مؤمن••• 220
شرح و تفسیر••• 220
چشم، یکی از بزرگترین آیات الهی••• 221
گوش آیتِ دیگرخداوند••• 224
چشم و گوش دو ابزار مهمّ شناخت••• 225
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چگونه حجابها را از خود برهانیم ؟••• 227
علامتهای مؤمن••• 227
بیست و یکمین مثال: توسل به غیر خدا••• 229
دورنمای بحث••• 229
برق آسمانی و ابرهای باران زا••• 230
چگونه «برقِ» آسمان سبب نزول باران میشود ؟••• 231
«رعد آسمانی» نشانهای از عظمت خدا••• 232
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر ••• 236
بیست و دوّمین مثال: مثالحقّ و باطل••• 239
شرح و تفسیر••• 240
بیست و سوّمینمثال: تقوابراتبهشت••• 244
شرح و تفسیر ••• 244
پیام مهم آیه••• 245
بیست و چهارمین مثال: اعمال کافران••• 248
فهرست مطالب
موضوع صفحه
دور نمای بحث••• 248
شرح و تفسیر••• 249
بیستوپنجمینوبیستوششمینمثال: کلمه «طیّبه»و«خبیثه»••• 253
ویژگیهای 5 گانه شجره طیّبه••• 254
1 «طَیِّبَةٌ»••• 254
2 «اُصْلُها ثابِتٌ»••• 254
3 «وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ»••• 255
فهرست مطالب
موضوع صفحه
4 «تُؤْتیاُکُلَها کُلَحینٍ»••• 258
5 «بِاِذْنِ رَبِّها»••• 258
2 ویژگی شجره خبیثه••• 259
«کلمه طیّبه» چیست؟••• 261
بیست و هفتمین مثال: مثال والایی برای خداوند••• 265
بیست و هشتمین مثال : بتپرستان و خداپرستان••• 271
دورنمای بحث••• 271
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر••• 272
بیست و نهمین مثال: مشرک و مؤمن••• 274
شرح و تفسیر••• 275
ویژگیهای 5گانه مشرکین••• 275
2 ویژگی ممتاز مؤمنین••• 278
1 «یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ»••• 278
2 «وَ هُوَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»••• 278
فهرست مطالب
موضوع صفحه
سیامین مثال: تازه مسلمانان سست ایمان••• 280
شرح و تفسیر••• 281
سی و یکمین مثال: کفران نعمت••• 284
دورنمای بحث••• 285
شرح و تفسیر••• 285
4 ویژگی شهرهای نمونه••• 285
1 «آمِنَةً»••• 286
فهرست مطالب
موضوع صفحه
2 «مُطْمَئِنَّةً»••• 289
3 «یَأْتیها رِزْقُها رَغَدا مِنْ کُلِّ مَکانٍ»••• 289
4 رهبرِ مردمی با کفایت ••• 290
عذابها و ناملایمات نتیجه رفتار خودمان است••• 293
مثال سی و دوّم : مثالهای کافران••• 294
دورنمای بحث••• 294
شرح و تفسیر••• 295
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مسحور یعنی چه ؟••• 296
مثال سی و سوّم : مستکبران و مستضعفان••• 298
دورنمای بحث••• 302
شرح و تفسیر ••• 302
مرض غرور را از دو راه میتوان درمان کرد••• 309
زمان تأثیر توبه••• 320
الف: توبه در زمان نزول بلا••• 320
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ب: توبه گنهکاران در هنگام مرگ••• 322
ج: توبه به هنگام مشاهده عذاب الهی••• 324
مثال سی و چهارم : زندگی دنیا••• 326
دورنمای بحث••• 327
شرح و تفسیر••• 327
استفاده از دنیا برای کارهای خوب، دنیاپرستی نیست••• 331
مثال سی و پنجم: توحید و شرک••• 334
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر••• 334
مثال سی و ششم : بت پرستی••• 337
ماهیّت بتپرستی••• 338
شرح و تفسیر••• 343
ساختمان مگس از هواپیما پیچیدهتر است••• 346
تفاوت شبیه سازی با خلق کردن••• 348
مثال سی و هفتم: نور خدا••• 350
فهرست مطالب
موضوع صفحه
این آیه مشتمل بر دو مثال است••• 351
آیا مثال زدن برای ذات خداوند جایز است ؟••• 352
شرح و تفسیر••• 357
ویژگیهای 4 گانه خورشید••• 358
1 اثر هدایت و راهنمایی••• 358
2 اثر تربیت و حیات••• 358
3 ایجاد قدرت و حرکت••• 360
فهرست مطالب
موضوع صفحه
4 رفع موانع حیات••• 362
چراغ در طول تاریخ••• 368
1 چراغدان (مِشکوة) :••• 369
2 فتیله چراغ (مِصْباح) :••• 371
3 حباب و شیشه چراغ (زُجاجَه) :••• 372
4 ماده سوخت (زَیْتُونَة) :••• 372
5 منبع سوخت (شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍزَیْتُونَه) :••• 372
فهرست مطالب
موضوع صفحه
منظور از نور خدا چیست ؟••• 375
منظور از «یَهْدِی اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ» چیست؟••• 378
روشهای تقویت ایمان••• 380
1 آشنایی با قرآن••• 380
2 دقّت در اسرارآفرینش••• 381
3 تقوی و پرهیزکاری••• 381
4 توسّلات و دعا••• 381
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مثال سی و هشتم: سراب زندگی••• 383
شرح و تفسیر••• 383
مثال سی و نهم: اعمال مشرکان••• 393
دورنمای بحث••• 393
شرح و تفسیر••• 394
جبر یا اختیار؟••• 397
مثال چهلم: پستترین انسانها••• 400
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر••• 401
مثال چهل و یکم: تکیه بر غیر خدا••• 412
شرح و تفسیر••• 412
مثال چهل و دوم: توحید مالکیّت••• 415
شرح و تفسیر••• 416
ضریبثواب اعمال متناسب باخردگرایی انسانهاست••• 418
مثال چهل و سوم: اقلّیّت و شکست اکثریّت••• 420
فهرست مطالب
موضوع صفحه
دورنمای بحث••• 423
شرح و تفسیر••• 424
مثال چهل و چهارم: شرک و توحید••• 435
دورنمای بحث••• 435
شرح و تفسیر••• 436
وحدت رهبری و فرماندهی••• 438
مثال چهل و پنجم: عیسای مسیح علیهالسلام ••• 439
فهرست مطالب
موضوع صفحه
دورنمای بحث••• 440
آیا آیه مورد بحث جزء امثالالقرآن است؟••• 440
تفسیر اول:••• 441
تفسیر دوم:••• 442
تفسیر سوم:••• 443
مثال چهل و ششم: اصحاب پیامبر صلیاللهعلیهوآله ••• 445
دورنمای بحث••• 446
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر••• 447
ویژگیهای 5گانه یاران واقعی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله از دیدگاه تورات••• 447
1 قاطعیت در برابر دشمنان••• 448
2 مهربانی با دوستان••• 448
3 عبادت مستمر••• 449
4 اخلاص••• 450
5 هماهنگی ظاهر و باطن••• 450
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ویژگیهای 5گانهیارانواقعیپیامبر صلیاللهعلیهوآله از دیدگاهانجیل••• 452
1 رویش و بالندگی دارند••• 452
2 حمایت کنندهاند••• 453
3 استحکام دارند••• 454
4 استقلال دارند••• 454
5 مایه افتخار خودیها و وحشت دشمنان••• 455
جهانی سازی اسلام••• 456
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مثالچهل و هفتم : غیبت••• 458
دورنمای بحث••• 459
شرح و تفسیر••• 459
1 گمان بد••• 459
2 تجسّس در کار دیگران••• 460
3 پشت سر دیگران حرف زدن••• 461
مثالچهلوهشتم: نزدیکیخدابهانسان••• 464
فهرست مطالب
موضوع صفحه
دورنمای بحث••• 464
شرح و تفسیر••• 465
آثار ایمان به نزدیکی خداوند••• 466
مثال چهل و نهم: مثالی دیگر برای زندگیدنیا••• 467
دورنمای بحث••• 468
شرح و تفسیر••• 468
حالات 5گانه دنیا••• 468
فهرست مطالب
موضوع صفحه
1 «لَعِبٌ» ••• 468
2 «لَهْوٌ» ••• 469
3 «زینَةٌ»••• 469
4 «تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ» ••• 469
5 «وَ تَکاثُرٌ فِی الاَْمْوالِ وَ الاَْوْلادِ»••• 469
راز آفرینش انسان و جهان••• 473
مثال پنجاهم و پنجاه و یکم: یهود••• 475
فهرست مطالب
موضوع صفحه
دورنمای بحث••• 476
تاریخ یهود در مدینه••• 477
شأن نزول آیات فوق••• 479
شرح و تفسیر••• 480
مثال اول••• 481
مثال دوم••• 482
دشمنان اسلام متحد و یکپارچهنیستند••• 485
فهرست مطالب
موضوع صفحه
تفرقه ثمره «جهل» و وحدت میوه «عقل» است••• 486
مثال پنجاه و دوم: جاذبه و تأثیر شگفتانگیزقرآن••• 487
شرح و تفسیر••• 487
مثال پنجاه و سوم: عالمان بیعمل••• 491
شرح و تفسیر••• 492
چرا به جای «کتاب» از لفظ «اَسْفار» استفاده شده؟••• 493
پیام آیه برای آنهاکه فقط بهظواهر قرآن توجّه دارند••• 494
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مثال پنجاه و چهارم: ویژگیهای منافقان••• 496
ویژگیهای 3گانه منافقین••• 496
1 جذّابیت ظاهری دارند••• 496
2 خشک و بیریشهاند••• 497
3 سوءظن به زمین و زمان••• 500
مثال پنجاه و پنجم: شایستهسالاری بجای رابطهمداری••• 502
شرح و تفسیر••• 502
مثال پنجاه و ششم: استقامت آسیه همسر فرعون••• 505
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شرح و تفسیر••• 505
مثال پنجاه و هفتم: پاکدامنی مریم دختر عِمران••• 507
امتیازات 3گانه مریم مقدّس••• 507
1 عفت و پاکدامنی••• 507
2 عبودیت و بندگی••• 509
3 اطاعت پذیری محض••• 509
مثال پنجاه و هشتم: تصویری از مؤمنان و کافران••• 510
شرح و تفسیر••• 510
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مشکلات و معایت خزندگان••• 511
مثال پنجاه و نهم: افراد بخیل••• 514
دورنمای بحث••• 516
شرح و تفسیر••• 517
عذاب الهی در انتظار انحصارطلبان است••• 528
رابطه «گناه» و «قطع روزی»••• 529
مثال شصتم: موضعگیری در مقابل سخن حقّ••• 531
عوامل تذکّر••• 535