ghaemiyeh.com
امام الشهداء و سالار شهیدان
نویسنده: سید محمّد حسینی بهارانچی
ویراستار: فریبرز راهدان مفرد
ناشر: مؤلف
حروفنگاری و صفحهآرایی: خدمات فرهنگی جهاددانشگاهی/محمّدنریمانی
نوبت چاپ: اول / 1382
شمارگان: 3000
بها: 3500 تومان
شابک: 4-1506-06-964 ISBN: 964-06-1506-4
کلیه حقوق برای مؤلف محفوظ است
خطبة الکتاب··· 15
مقدمه مؤلف··· 16
انگیزه عزاداری بر امام حسین علیه السلام ··· 20
انگیزه و حکمت قیام امام حسین علیه السلام ··· 26
سیره اهلبیت پیامبر صلی الله علیه وآله در عزاداری بر امام حسین علیه السلام ··· 33
تحقیقی در موضوع ولایت و محبت اهلبیت علیهمالسلام ··· 39
نمونه هایی از روایات در محبت و ولایت اهلبیت علیهمالسلام ··· 41
بیان و توضیح روایات در محبت اهلبیت علیهمالسلام ··· 47
تاریخ ولادت و مدّت زندگی امام حسین علیه السلام ··· 51
معجزات امام حسین علیه السلام ··· 56
کنیه و لقب و نقش خاتم و فرزندان امام حسین علیه السلام ··· 62
امامت در نسل امام حسین علیه السلام ··· 64
شمهای از فضایل امام حسین علیهما السلام ··· 66
شدت علاقه رسول خدا صلی الله علیه وآله به اهلبیت علیهمالسلام ··· 71
آب دادن رسول خدا صلی الله علیه وآله به امام حسن و امام حسین علیهما السلام ··· 74
سخاوت و کرم امام حسن و امام حسین علیهما السلام ··· 77
ضمانت دین اسامة بن زید توسط امام حسین علیه السلام ··· 83
معرفت اعرابی و احسان امام حسین علیه السلام ··· 86
درخواست اعرابی از امام حسین علیه السلام در مجلس معاویه··· 91
شجاعت امام حسین علیه السلام ··· 94
کرم و بزرگواری امام حسین علیه السلام ··· 96
خطبههای امام حسین علیه السلام در پند و اندرز··· 98
تواضع و اخلاق امام حسین علیه السلام ··· 104
عبادت امام حسین علیه السلام ··· 105
ماجراهای امام حسین علیه السلام با معاویه لعنهاللّه··· 109
پاسخ امام حسین علیه السلام به نامه معاویهعلیهالهاویه··· 113
زیارت ناحیه مقدسه امام زمان برای امام حسین علیهما السلام ··· 120
شهادت امام حسن و امامت امام حسین علیهما السلام ··· 159
سخنی چند قبل از شروع در مقتل امام حسین علیه السلام ··· 161
آیاتی در مورد شهادت امام حسین علیه السلام ··· 162
آگاهی پیامبران و ملائکه از شهادت امام حسین علیه السلام ··· 165
ماجرای فطرس ملک··· 167
لعنت خدا و پیامبران بر قاتل امام حسین علیه السلام ··· 169
پیش گویی رسول خدا صلی الله علیه وآله نسبت به شهادت امام حسین علیه السلام ··· 173
پیش گویی امیرالمؤمنین از شهادت امام حسین علیه السلام ··· 178
پیشگویی امام حسین علیه السلام از شهادت خود··· 180
امام حسین علیه السلام سرور و آقای شهیدان··· 182
امتناع از بیعت با یزید و شروع قیام امام حسین علیه السلام ··· 185
سخنان محمّدحنفیه هنگام خروج امام حسین علیه السلام از مدینه··· 189
وصیّت نامه امام حسین علیه السلام و اهداف حرکت و قیام آن حضرت··· 192
ورود امام علیه السلام به مکّه و سخنان ابن زبیر و ابن عبّاس و ابن عمر··· 194
سخنان محمّدبن حنفیه با امام علیه السلام قبل از حرکت به عراق··· 198
خطبه امام حسین علیه السلام برای اصحاب خود در هنگام خروج از مکّه··· 199
فرستادن مسلم بن عقیل به کوفه··· 203
برخورد ابنزیاد با هانی بن عروه··· 208
غربت مسلم بن عقیل در کوفه··· 212
شهادت مسلم بن عقیل··· 219
شهادت هانی بن عروه در کوفه··· 224
فرستادن سر مسلم و هانی برای یزید و نامه او در مورد امام حسین علیه السلام ··· 226
نامه امام حسین علیه السلام به اهل کوفه··· 228
ملاقات امام حسین علیه السلام با عبداللّه مطیع و زهیربن قین··· 232
آگاهی امام علیه السلام از شهادت مسلم و هانی در کوفه··· 236
حرکت به سوی شهادت··· 239
آگاه شدن امام علیه السلام از شهادت عبداللّه بن یقطر··· 240
آزمایش و ابتلا در قیام امام علیه السلام ··· 243
ملاقات حرّبن یزید ریاحی با امام علیه السلام ··· 244
نماز حرّ با امام حسین علیه السلام ··· 249
ممانعت حرّ از بازگشت امام علیه السلام ··· 252
رسیدن امام علیه السلام به کربلا و سخنان او با اصحاب خود··· 256
حوادث کربلا پس از ورود امام علیه السلام ··· 261
آماده شدن عمرسعد برای جنگ با امام حسین علیه السلام ··· 265
جلوگیری اهل کوفه از آب فرات در روز هفتم محرم··· 268
ملاقات امام علیه السلام با عمرسعد و نامه عمرسعد به عبیداللّهزیاد··· 272
ماجرای روز نهم محرم و آماده شدن عمرسعد برای جنگ با امام علیه السلام ··· 276
وقایع شب عاشورا··· 279
خطبه امام علیه السلام و احتجاج آن حضرت بر مردم در روز عاشورا··· 285
خطبه دیگری از امام حسین علیه السلام در روز عاشورا··· 288
خطبه سوم امام علیه السلام در روز عاشورا··· 293
توبه حرّ و بازگشت او به آغوش امام علیه السلام ··· 300
آغاز جنگ توسط عمرسعد··· 305
عدهای از شهدا که در حمله اول به شهادت رسیدند··· 306
تردید و تصمیم اهل کوفه و شروع جنگ با امام علیه السلام ··· 314
فداکاری اصحاب امام حسین علیه السلام در روز عاشورا··· 316
شهادت وهب بن حباب کلبی··· 316
شهادت عمروبن قرظه انصاری··· 318
شهادت جون غلام ابوذر··· 319
شهادت جوانی که به امر مادر خود به میدان رفت··· 320
کیفیت قتال و جنگ در روز عاشورا··· 322
نماز امام علیه السلام در روز عاشورا و شهادت سعیدبن عبداللّه··· 325
شهادت مسلم بن عوسجه··· 327
شهادت زهیربن قین··· 331
شهادت حبیب بن مظاهر اسدی··· 333
شهادت سوید بن عمرو بن ابیالمطاع··· 335
مقتل شهدای بنیهاشم و شهادت علیاکبر علیه السلام ··· 337
شهادت قاسم فرزند امام حسن علیه السلام ··· 341
شخصیت علمدار کربلا حضرت اباالفضل علیه السلام ··· 344
شهادت حضرت عباس و برادران او علیهمالسلام در روز عاشوراء··· 349
روایت دیگری در شهادت حضرت اباالفضل علیه السلام ··· 353
سخنان امامسجاد و امامصادق در باره حضرتاباالفضل علیهمالسلام ··· 356
شهادت عبداللّه رضیع و کودکی از فرزندان عقیل··· 360
شهادت عبداللّه فرزند خردسال امام حسن علیه السلام ··· 362
شهادت طفل شیرخوار امام حسین علیه السلام و اتمام حجت آن حضرت··· 363
امام علیه السلام در آخرین بار از خواهر خود درخواست لباس کهنه نمود··· 369
جنگ پیاده امام علیه السلام با اهل کوفه··· 373
ناتوان شدن امام علیه السلام و احاطه نمودن اهل کوفه او را··· 375
وقایع بعد از شهادت امامحسین علیه السلام درکربلا··· 379
بیچارگی اهلبیت امامحسین علیه السلام و غارت خیمهها··· 381
ارسال سر مبارک امامحسین علیه السلام برای عبیداللّه زیاد «لعنهاللّه»··· 384
بدنهای شهدا سه روز روی زمین ماند··· 388
خطبه حضرت زینب علیها السلام در کوفه··· 391
خطبه فاطمه صغری علیها السلام در کوفه··· 396
خطبه امکلثوم علیها السلام در کوفه··· 402
خطبه حضرت زینالعابدین علیه السلام در کوفه··· 404
ورود اسرا و سرهای شهدا بر عبیداللّهزیاد در کوفه··· 406
وارد شدن زنها و بچههای امام حسین علیه السلام برعبیداللّه··· 408
شهامت و شهادت عبداللّه عفیف در کوفه··· 412
گرداندن سر مبارک امام علیه السلام در کوفه و رسیدن خبر شهادت او به مدینه··· 417
وارد شدن اسرا بر یزید و قصه سهل بن سعد··· 424
سرامام حسین علیه السلام در مقابل یزید علیهاللعنة و العذاب··· 430
خطبه زینب علیها السلام در شام و پاسخ او به یزید ملعون··· 433
ماجرای مرد شامی و فاطمه بنت الحسین علیه السلام ··· 439
خطبه حضرت زینالعابدین علیه السلام در شام··· 441
سه روایت از حوادث شام··· 444
زیارت جابر در اربعین و ملاقات او با اهلبیت امامحسین علیه السلام ··· 447
بازگشت اسرا به مدینه و سخنان زینالعابدین علیه السلام ··· 452
گریههای زینالعابدین علیه السلام بر پدر خود··· 457
کشته شدن ابن زیاد و آرام گرفتن بنیهاشم··· 460
خبر منهال و سؤال زین العابدین علیه السلام از حرمله··· 463
قیامهایی که پس از حادثه کربلا رخ داد··· 469
قیام توّابین و پشیمانی آنان از یاری نکردن امام حسین علیه السلام ··· 471
اجتماع توّابین در کربلا··· 473
ماجرای توّابین در عین الوردة··· 474
قیام مختار و نابودی بنیامیّه··· 475
وحشت و اضطراب قاتلین امام حسین علیه السلام ··· 478
آغاز خونخواهی و انتقام مختار··· 480
قاتلین امام حسین علیه السلام و عقوبتهای دنیا و آخرت آنان··· 482
1- آل ابی سفیان··· 483
2- آل زیاد··· 484
3- اهل کوفه··· 485
4- عذاب اهل کوفه و شام··· 488
5- بنی امیّه··· 488
6- مجازات امت به جهت یاری نکردن فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله ··· 492
7- مجازات کسانی که خیمههای امام حسین علیه السلام را غارت نمودند··· 495
8- جزای کسانی که به قبر امام حسین علیه السلام جسارت نمودند··· 498
9- کیفر کسانی که به تربت امام حسین علیه السلام جسارت نمودند··· 503
10- کیفر شادی کردن و تهیه معاش در روز عاشورا··· 507
سرنوشت قاتلین امامحسین علیه السلام در دنیا(به ترتیب حروف الفبا)··· 510
کیفر و عذاب قاتلین امام حسین علیه السلام در قیامت··· 566
نسب قاتلین امام حسین علیه السلام ··· 568
ارزش والای زیارت امام حسین علیه السلام ··· 570
خدا و پیامبران و ملائکه امام حسین علیه السلام را زیارت میکنند··· 570
ملائکه آسمانها و زمین قبر امام حسین علیه السلام را زیارت میکنند··· 572
دعای رسول خدا صلی الله علیه وآله و علی و فاطمه و ائمه علیهمالسلام به زوّار امام حسین علیه السلام ··· 574
ارزش زیارت امام حسین علیه السلام و دستور سکوت در هنگام زیارت او··· 578
وجوب زیارت امام حسین و سایر ائمه علیهمالسلام ··· 581
ثواب زایر امامحسین علیه السلام و کسی که از زیارت او ممنوع گردد··· 583
سخنان حضرت رضا علیه السلام در باره ایام محرم و روز عاشورا··· 587
حضور دعبل خزاعی در ایام عاشورا خدمت حضرت رضا علیه السلام ··· 589
جلوگیری متوکل عباسی از زیارت قبر امام حسین علیه السلام ··· 594
ارزش مداحی و مرثیه سرایی براهلبیت علیهمالسلام ··· 596
گریه مخلوقات بر مظلومیت امام حسین علیه السلام ··· 600
سخن امام صادق علیه السلام در باره گریه کنندگان بر امام حسین علیه السلام ··· 602
گریه ملائکه بر امام حسین علیه السلام ··· 610
پاداش گریه کنندگان برامام حسین علیه السلام ··· 612
پاداش شعر گفتن و گریاندن و گریستن برامامحسین علیه السلام ··· 619
ثواب یاد کردن امام حسین علیه السلام و لعن بر قاتل او هنگام نوشیدن آب··· 624
گریه زین العابدین علیه السلام بر مصایب امام حسین علیه السلام ··· 625
هر مؤمنی به یاد امام حسین علیه السلام گریان میشود··· 626
عجایبی در شهادت امام حسین علیه السلام و عزاداری آن حضرت··· 628
غرایبی از عزاداریهای غیرشیعه··· 631
گریه موجودات بر مظلومیت امام حسین علیه السلام ··· 633
عزاداری حیوانات و گریه آنان بر امام حسین علیه السلام ··· 636
اقامه مجالس تعزیه و مقام مرثیه سراها نزد معصومین علیهمالسلام ··· 639
منزلت ارزشمند مبلّغ دین و خطرات انحرافی او··· 644
وظایف مردم نسبت به روحانی صالح و شایسته··· 646
اخلاص کمیت شاعر و توجه اهل البیت علیهمالسلام به او··· 649
آفات عمل مقدس وعاظ و مداحین و مرثیه سراها و بانیان مجالسعزاداری··· 651
1- حرمت ریا در عزاداری··· 651
2- حرمت کذب و دروغ بر خدا و اولیای خدا در قرآن··· 653
3- حرمت دروغ بر خدا و رسول و ائمه معصومین علیهمالسلام در روایات··· 654
4- حرمت غنا در مرثیه خوانی··· 666
5- سخن شیخ انصاری در باره غنا··· 668
سخن صاحب «اربعین حسینیه» در باره عزاداری برامام حسین علیه السلام ··· 670
اشعار فارسی··· 671
مولودیهها··· 672
اشعار فضائل و مصایب امام حسین علیه السلام ··· 674
مدح حضرت اباعبداللّهالحسین علیه السلام ··· 674
امید بیچارگان··· 678
شام ولادت امام حسین علیه السلام و روز ولادت حضرتابالفضل علیه السلام ··· 679
دریای اشک··· 680
هلال ماه محرم··· 681
اظهار محبت و ارادت به اباعبدالله الحسین علیه السلام ··· 683
کربلای مُکرّرْ··· 685
شراره غم زینب علیها السلام ··· 685
جگر سُوخته زینب علیها السلام از داغ بردار··· 687
در ماتم حسین علیها السلام ··· 688
عالم بر او گریسته··· 689
اشعار محتشم کاشانی رحمهاللّه··· 691
اشعار علامه نجفی کمپانی··· 699
عمان سامانی··· 702
ذکر عطش··· 703
عقیق سرشک ··· 704
گوشه چشم! ··· 705
اقیمواالصلوة··· 706
مقام حضرت ابوالفضل علیه السلام ··· 706
جمال حق··· 707
ماه مرتضی··· 707
در فراق اباالفضل··· 708
مرثیه حضرت اباعبدالله برای اباالفضل علیهما السلام ··· 709
مرثیه حضرت علیاکبر از زبان امامحسین علیهما السلام ··· 710
مرثیه علی اصغر علیه السلام حجت کبری!··· 711
تسکین مادر ··· 713
مادر از فراق اصغر ··· 714
مرثیه علیاصغر علیه السلام ··· 714
آرزوی مادر··· 715
آدم و عالم شرمسار احمد صلی الله علیه وآله ··· 715
الاشعار العربیة
شعر الصاحب فی مدیحة اهل البیت و مراثیهم علیهمالسلام··· 716
المدایح و المراثی للمرحوم المغفور السیّد جعفر الحلّی ره··· 719
اشعار بعض الاجلة قدّس اللّه روحه··· 723
قصیدة الشیخ صالح الکواّز قدّس سرّه··· 724
قصیدة السیّد جعفر الحلی قدس سرّه··· 725
و ما قال السید محمّد حسین نجل السید الکاظم القزوینی··· 725
بابی الإمام المستضامَ بکربلا··· 726
و من شعرالجوهری··· 728
وله قصیدة یرثی بهاالامام الشهید قتیل الطف فی یوم عاشوراء··· 730
اشعار حمّاد فی رثاءالامام السبط الشهید صلواتاللّه علیه··· 731
اشعار ابن حمّاد رحمه الله··· 732
ما قال الشافعی فی رثاء الحسین علیه السلام ··· 738
و لآخر فی مصابه علیه السلام ··· 738
نبذة من اشعار دعبل فی مصاب الحسین علیه السلام ··· 738
و لدعبل رحمهاللّه··· 739
اشعار دعبل الخزاعی عند علیّ بن موسی الرضا علیه السلام ··· 741
اشعار الشیخ الخلیعی فی مصاب فاطمة علیها السلام ··· 743
قصة دعبل و اشعاره للامام علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام و نجاته بها··· 744
شعر فاطمة علیها السلام فی مصاب ولدها الحسین علیه السلام ··· 747
اشعار زینب فی مصائب أخیه الحسین علیهما السلام··· 750
قصیدة دعبل الخزاعی فی ذمّ بنیامیّة و مدح اهل البیت علیهما السلام ··· 751
قصیدة جعفربن عفّان الطائی رحمهاللّه··· 752
قصیدة اخری له رحمهاللّه··· 752
مرثیه زینب بنت فاطمة لأخیها الحسین··· 753
اشعار بعض شعراء قزوین··· 755
قصة مسلم الجصّاص و ورود الأساری فی الکوفة··· 756
نوح الجن علی الحسین علیه السلام ··· 758
بشارة النبی صلی الله علیه وآله لمن قال فی الحسین علیه السلام شعرا··· 764
و نختم الأشعار بما قیل فی فضل علی الأکبر و مصابه علیه السلام یوم الطفّ··· 765
آثار مؤلف تاکنون··· 767
الحمدللّه الذی لایبلغ مدحته القائلون و لایحصی نعماءه العادّون و لایؤدّی حقّه المجتهدون الّذی انعم علی عباده بنعم لاتحصی و ابتلی اولیاءه بمصائب الدّنیا التی لاتبقی تمحیصا لنفوسهم و کفارةً لذنوبهم و مثوبة لیوم معادهم و زلفةً لهم عند بارئهم و جعل مصائبهم علی قدر ولائهم فأنبیاءه اکثر بلاءً من غیرهم ثمّ الأمثل فالأمثل فانّ البلاء للولاء.
و صلوات اللّه و سلامه علی افضل انبیاءه محمّد المصطفی و علی وصیّه علیّ المرتضی و علی حبیبته فاطمة سیّدة النساء و علی الحسن المجتبی و الحسین سیّد الشهداء و علی ابناء الحسین ائمة الهدی الذین اذهب اللّه عنهم الرجس و طهرّهم تطهیرا سیّما بقیّة اللّه و حجّته علی خلقه رجاء هذه الأمّة و ملجئها و غوثها الذی یملؤ اللّه به الأرض قسطا و عدلاً بعد ما ملئت ظلما و جورا عجل اللّه تعالی فی فرجه الشریف و لعنة اللّه علی اعدائهم و مخالفیهم و معاندیهم و غاصبی حقوقهم و منکری فضائلهم اجمعین.
الّلهمّ اللعن قتلة امیرالمؤمنین و قتلة الحسن و الحسین و قتلة اهل بیت نبیّک
الّلهمّ دعّهم الی النار دعّا و ارکسهم فی الیم عذابک رکسا و احشرهم و اتباعهم الی جهنّم زمرا.
أنت الهی و سیّدی و مولای اغفر لأولیائنا و کفّ عنّا اعدائنا و اشغلهم عن أذانا و اظهر کلمة الحقّ و اجعلها العلیا و ادحض کلمة الباطل و اجعلها السفلی إنّک علی کلّ شیءٍ قدیر.
هدف از تألیف کتاب حاضر ارتباط بیشتر با خاندان نبوّت علیهمالسلام و بهرهگیری از خرمن پرفیض آن انوار مقدسه است که واسطههای رحمت الهی و باب نجات امت و شفعای آنان در قیامت هستند.
تردیدی نیست که تنها راه نجات و رسیدن به ارزشهای انسانی و نورانیتهای معنوی و الهی پیروی از قرآن(1)و عترت پیامبر صلی الله علیه وآله و ارتباط و اتصال با آنان است(1)؛ چنان که خود آن بزرگوار فرموده است: «انّی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب اللّه و عترتی اهلبیتی، و انّهما لایفترقان حتّی یردا علیّ الحوض ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی ابدا(2)».(2)
بر اساس این حدیث متواتر، تمسک به قرآن بدون استفاده از مکتب اهلالبیت علیهمالسلام گمراهی خواهد بود و آیات قرآن را نیزطبق فرمودههای رسول خدا صلی الله علیه وآله جز از خاندان وحی که قرآن در بیوت مبارکه آنان نازل گشته نباید تعلیم گرفت. و براساس این حدیث متواتر و احادیث فراوان دیگر عترت جدای از قرآن نیستند و قرآن نیز جدای از آنها نیست. بلکه آنان از حق نیستند و حق نیز از آنان جدا نیست.
بر همین اساس هر کس درِ خانههای علم و معرفت آنان را بکوبد نجات
مییابد و هر کس از آنان جدا شود هلاک خواهد شد؛ «من أتاکم نجا و من لم یأتکم هلک».(زیارت جامعه کبیره).
در این میان، به نظر میرسد اتصال و ارتباط با امام حسین علیه السلام وسیله نزدیکتری برای نجات و سعادت باشد. در روایتی نقل شده است که شخصی به امام صادق علیه السلام عرض کرد: مگر همه شما خاندان نبوّت چراغ هدایت و کشتی نجات نیستید؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «آری، چنین است.» آن شخص عرض کرد: پس چگونه است که حدیث «انّ الحسین مصباح الهدی و سفینة النجاة(1)»(1) در خصوص امام حسین علیه السلام گفته شده است؟
امام صادق علیه السلام فرمود: «همه ما چراغ هدایت و کشتی نجات هستیم «ولکن باب الحسین اوسع...»؛ یعنی در رحمت و نجات از ناحیه امام حسین گشودهتر و وسیعتر است.
ناگفته نماند که راههای ارتباط با امام حسین علیه السلام فراوان است ولی مؤثرترین آنها اقتدای به آن حضرت در دفاع از حریم دین و امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت و اقتدا به سیره و روش آن بزرگوار و جدّ و پدر و مادر و برادر و فرزندان او میباشد. شرط اساسی نجات، معرفت به مقام امامت و ولایت آنان و پیروی از آن بزرگواران است لکن هرگونه ارتباطی با آنها نیز تأثیر خود را دارد؛ هرچند این ارتباط از غیرمسلمان صادر شود.
به امید آن که دوستان اهل بیت علیهمالسلام بتوانند از خرمن پرفیض خاندان نبوت علیهمالسلام همچنانکه آن بزرگواران فرمودهاند بهرهمند شوند؛ و جز به مکتب آنان که مکتب وحی است روی نیاورند که گمراه خواهند شد.
خداوند را سپاس میگویم که این حقیر ناچیز و ذره بیمقدار را به برکت توسلات به خاندان نبوّت صلواتاللّه علیهم اجمعین توفیق عنایت فرمود تا پس از نوشتن کتاب «میزان الحق» و «آیات الفضایل» در باره امیرالمؤمنین و امام متقین علیه السلام و کتاب «دولة المهدی» در باره امام زمان علیه السلام و کتاب «اسوة النساء» در باره حضرت فاطمه علیها السلام بر آن شوم که کتابی در مورد حضرت سیّدالشهدا که حاوی
1) (1)1- کمال الدین، ص 26 - مدینة المعاجز ج 4/52.
فضایل و مصایب آن حضرت و حادثه کربلا و حوادث بعد از آن باشد را نیز بنویسم و از نقل مقاتل غیرمعتبره پرهیز و از مقاتل صحیح استفاده کنم، انشاءاللّه.
چنان که مشاهده خواهید نمود بخشهای زیادی از این کتاب از کتاب مجالس السنیة مرحوم علامه بزرگوار سید محسن امین که در نقل مقاتل و آثار اهلبیت علیهمالسلام از متانت و دقت فراوانی برخوردار است استفاده شده است و وظیفه ماست که از خداوند برای آن مرد عالم مجاهد و کلیه علماء گذشته و خادمین به مکتب اهلالبیت علیهمالسلام طلب رحمت نمائیم.
از خداوند میخواهم که این روسیاه را به آنچه مورد رضای اوست موفق فرماید و این کتاب را مورد استفاده دوستان اهلبیت علیهمالسلام و علمای اعلام و خطبا و مرثیه خوانان و نوکران این خاندان قرار دهد و این اثر ناچیز وسیله نجاتی برای نویسنده و آمرزش گناهان او و پدر و مادر و ذویالحقوق او باشد ان شاءاللّه. و آن را «امامالشّهداء و سالار شهیدان» نامیدم و به مادر خود حضرت صدیقه طاهره علیها السلام اهدا نمودم. به امید آن که خداوند با لطف و کرم خود قبول فرماید و نویسنده را از خدّام آل محمّد علیهمالسلام قرار دهد. انّه المنّان الکریم.
خادم اهل البیت علیهمالسلام
سید محمّد حسینی بهارانچی
لولا امتثال أمر السنّة و الکتاب فی لبس شعار الجزع و المصاب لأجل ما طمس من أعلام الهدایة و اسّس من أرکان الغوایة و تأسّفا علی ما فاتنا من السعادة و تلهّفا علی امتثال تلک الشهادة و إلاّ کنّا قد لبسنا لتلک النعمة الکبری أثواب المسرّة و البشری و حیث فی الجزع رضا لسلطان المعاد و غرض لأبرار العباد فها نحن قد لبسنا سربال الجزوع و آنسنا بارسال الدّموع و قلنا للعیون:
جودی بتواتر البکاء، و للقلوب جدّی جدّ ثواکل النساء فانَّ و دائع الرسول الرؤف صلی الله علیه وآله ابیحت یوم الطفوف و رسوم و (2)صیّته بحرمه و أبنائه طمست بأیدی أممه و أعدائه فیاللّه من تلک الفوادح المقرّحة للقلوب و الجوائح المصرّخة بالکروب و المصائب المصغّرة لکلّ بلوی و النوائب المفرقّة شمل التقوی و السهام الّتی اراقت دم الرسالة و الأیدی الّتی ساقت سبی الجلالة و الرزیّة الّتی نکّست رؤس الابدال و البلیّة الّتی سلبت نفوس خیر الآل و الشماتة الّتی رکست اسود الرجال و الفجیعة الّتی بلغ رزؤها إلی جبرئیل و القطیعة الّتی عظمت علی الرّبّ الجلیل و کیف لا یکون ذلک.
علامه جلیل القدر سیّد ابن طاووس رحمهالله در کتاب شریف لهوف میفرماید: اگر امتثال امر سنت پیغمبر و کتاب خدا در پوشیدن لباس عزا و مصیبت ـ که بیانگر از بین رفتن پایههای دیانت و هدایت و برقرار شدن پایههای ضلالت و گمراهی و تأسف از محروم ماندن از فیض شهادت است ـ نبود، ما در مقابل این نعمت بزرگ جامههای سرور و بشارت به تن میکردیم.و چون در عزاداری برای حضرت سیدالشهدا خشنودی خدا و رسول حاصل میشود و آن حضرت و اوصیای او نیز در این مصیبت عزادار هستند ما هم جامه عزا پوشیدیم و با اشک ریختن انس گرفتیم و به دیدگان خود گفتیم: از پی در پی گریستن خودداری مکنید، و به دلها گفتیم: همچون زنان فرزند مرده در ناله بکوشید چرا که امانتهای پیغمبر صلی الله علیه وآله مباح شمرده شد و وصیّتهای آن حضرت در باره اهلبیت و فرزندانش به دست این امّت از میان رفته است.
(2)خدایا، به تو پناهندهایم از این حادثه بزرگ که دلها را جریحه دار میکند، و
1) (1)مقالة السیّد ابن طاوس فی التعزیة قال السیّد الجلیل صاحب کتاب «اللهوف» فی مقدمة کتابه رحمهالله :
از این مصیبتهای سترگ که غصهها را به صورت فریاد از دل بیرون میآورد، و از این گرفتاری که هر نوع گرفتاری را کوچک میکند، و از این پیش آمدها که کانون تقوا را پراکنده میسازد، و از تیرهایی که خون اهلبیت رسالت را ریخت، و دست هایی که خاندان جلالت را به اسیری برد، و مصیبتی که بزرگان را سرافکنده نمود، و ابتلایی که جانهای بهترین خانوادهها را از پیکرشان بیرون کشید، و سرزنشی که دست شیر مردان را بست، و حادثه دلخراشی که جبرئیل نیز از آن گربیان گیر شد، و واقعه جانسوزی که در پیشگاه خدای جلیل عظمت پیدا کرد.
و ناعیات إذا ما ملّ من وَلَهٍ سرت علیه بنار الحزن و الأسف
فیالیت لفاطمة و أبیها عینا تنظر إلی بناتها و بنیها ما بین مسلوب و جریح و مسحوب و ذبیح و بنات النبوّة مشقّقات الجیوب و مفجوعات بفقد المحبوب و ناشرات للشعور و بارزات من الخدور و عادمات للجدود و مبدیات للنیاحة و العویل و فاقدات للمحامی و الکفیل.
و چرا این چنین نباشد و حال آن که پارهای از گوشت بدن پیغمبر برهنه به روی زمین افتاده و خون شریفش به تیغ گمراهان ریخته شده و صورتهای دخترانش در دیدگاه شتررانان و ملامت گویان، و تاراج لباس هایشان در منظر هر گویا و خاموش، و بدنهای با عظمت آنان برهنه از لباس، و پیکرهای بزرگوارشان به روی خاک افتاده است!!ای کاش، فاطمه و پدرش میدیدند که دختران و فرزندانشان را، یا لباس ربوده و یا زخمی بر بدنها و یا به زنجیر اسیری بستهاند و یا سر بریدهاند، و از سویی دختران خاندان نبّوت گریبان چاک کرده و مصیبت زده و مو پریشان از پشت پردهها بیرون آمده و به صورت خود سیلی همی زنند و صدای به نوحه و زاری بلند نموده که سرپرستان خود را از دست دادهاند!
(2)ای مردم با بصیرت! و ای افراد تیزبین و باهوش! قتلگاه این خاندان را به یاد
1) (1)و قد اصبح لحم رسوله مجرّدا علی الرمال و دمه الشریف مسفوکا بسیوف أهل الضلال و وجوه بناته مبذولة لعین السائق و الشامت و سلبهنّ بمنظر من الناطق و الصامت و تلک الابدان المعظّمة عاریة من الثیاب و الاجساد المکرّمة جاثیة علی التراب. مصائب بدّدت شمل النّبی ففی قلب الهدی أسهم یطفن بالتلف
2) (2)فیا أهل البصائر من الأنام و یا ذوی النواظر و الافهام حدِّثوا أنفسکم بمصارع هاتیک العترة و نوحوا باللّه لتلک الوحدة و الکثرة و ساعدوهم بموالاة الوجد و العبرة و تأسّفوا علی فوات تلک النصرة فانَّ نفوس اولئک الأقوام و دائع سلطان الأنام و ثمرة فؤاد الرسول و قرّة عین البتول و من کان یرشف بفمه الشریف ثنایاهم و یفضّل علی اُمّه امّهم و اباهم.
آورید، و بر تنهایی آل پیامبر صلی الله علیه وآله و بسیاری دشمنان آنان، شما را به خدا، نوحهسرایی کنید، و با اندوه پیگیر و اشگ چشمان با آنان همدست باشید، چرا که آنان امانتهای خدا، و میوه دل پیغمبر صلی الله علیه وآله و نور چشم فاطمه و فرزندان آن کسی که با دهان مبارک دندانهای آنان را میمکید و مادر و پدر آنان را از مادر و پدر خویش برتر میدانست میباشند!
و وصیِّة سبقت لاحمد فیهم جائت إلیه علی یدی جبریل
فکیف طاب للنفوس مع تدانی الازمان مقابلة إحسان أبیهم بالکفران و تکدیر عیشه بتعذیب ثمرة فؤاده و تصغیر قدره باراقة دماء أولاده و أین موضع القبول لوصایاه بعترته و آله و ما الجواب عند لقائه و سؤاله و قد هدم القوم ما بناه و نادی الاسلام و اکرباه فیا للّه من قلب لاینصدع لتذکار تلک الأمور و یا عجباه من غفلة أهل الدّهور و ما عذر اهل الاسلام أو الایمان فی إضاعة أقسام الاحزان ألم یعلموا انّ محمّدا صلی الله علیه وآله موتور وجیع و حبیبه مقهور صریع و الملائکة یعزّونه علی جلیل مصابه و الأنبیاء یشارکونه فی أحزانه و أوصابه.
چگونه بر مردم گوارا بود؟ که در مقابل نیکیهای پدرش ناسپاسی کنند؟ و عیش حضرتش را با شکنجهای که به میوه دلش دادند مکدّر سازند؟ و با ریختن خون فرزندانش قدر او را کوچک شمرند؟ پس آن همه سفارش که در باره خاندان و فرزندانش کرد چه شد؟ آنها هنگام قیامت و ملاقات آن حضرت چه پاسخ خواهند داد؟ با این که این مردم بنایی را که او کرده بود ویران نمودند و از کردار زشت آنان فریاد «وامصیبتاه» از اسلام بلند شد.پناه به خدا میبریم از دلی که به یاد این کارها نشکند و شگفتا از غفلت مردم این زمانه. مگر مسلمانان و یا مؤمنین را چه عذری است که انواع ماتم به پا نمیکنند؟
1) (1)إن کنت فی شکّ فسل عن حالهم سنن الرسول و محکم التنزیل فهناک اعدل شاهد لذوی الحجی و بیان فضلهم علی التفصیل
آیا نمیدانند که هنوز انتقام خون فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله شده گرفته نشده و دل مبارکش دردمند است و دلبندش گرفتار دشمن و کشته او بر زمین افتاده است و فرشتگان او را براین مصیبت بزرگ تسلیت عرض میکنند و پیغمبران خدا شریک این اندوهها و دردهایش میباشند؟!
(1)ای مردمی که نسبت به خاتم انبیا وفادار هستید! چرا با او در گریه ـ برای فرزندانش ـ همکاری نمیکنید؟ ای دوستدار پدر زهرا! تو را به خدا در عزای آنان که بر روی خاک بیابان افتادهاند با زهرا هم ناله باش! و بر رهبران اسلام گریه کن؛ شاید پاداش آنان که در این مصیبت همدردی کردند به دست آوری و به خوشبختی روز حساب نایل آیی! (2)و بدان که از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود: امام زینالعابدین علیه السلام میفرمود: «هر مؤمنی که به خاطر کشته شدن حسین علیه السلام دیدگانش پر از اشگ گردد آن چنان که به صورتش روان شود، خداوند غرفههایی را از بهشت برای او اختصاص دهد که صدها سال در آنها جایگزین شود. و هر مؤمنی که به خاطر آزادی که از دشمنان ما در دنیا به ما رسیده چشم هایش اشکآلود گردد، به آن مقدار که به گونهاش سرازیر شود، خدای تعالی به عوض آن او را در منزل صدقش جایگزین فرماید. و هر مؤمنی که در راه ما آزاری بهبیند، خداوند از وی آزار بگرداند، و آبرویش نریزد، و در روز رستاخیز او را از آتش دوزخ ایمنش فرماید.» و از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «هر کس که چون یادی از ما شود دیدگانش پر از اشگ گردد، اگر چه به اندازه بال مگسی باشد، خداوند گناهانش را بیامرزد؛ هرچند مانند کف دریا باشد.»
1) (1)فیا أهل الوفاء لخاتم الأنبیاء علیمَ لاتواسونه فی البکاء؟! باللّه علیک ایّها المحبّ لوالدِ الزَّهراء نُح معها علی المنبوذین بالعراء وجُد ویحک بالدّموع السجام و ابکِ علی ملوک الاسلام لعّلک تحوز ثواب المواسی فی المصاب و تفوز بالسعادة یومالحساب؛ فقد روی عن مولانا الباقر علیه السلام انّه قال: کان زینالعابدین علیه السلام یقول:
2) (2)ایّما مؤمن زرفت عیناه لقتل الحسین علیه السلام حتّی تسیل علی خدّه بوّأه اللّه غرفا فی الجنّة یسکنها أحقابا و ایّما مؤمن دمعت عیناه حتّی تسیل علی خدّه فیما مسّنا من الأذی من عدوّنا فی الدنیا بوّأه اللّه منزل صدق و ایّما مؤمن مسّه أذی فینا صرف اللّه عن وجهه الاذی و آمنه یوم القیامة من سخط النّار.
علل قیامه و حکم خروجه علیه السلام
قال صاحب ذریعة النجاة فی مقدمة کتابهرضواناللّه تعالی علیه:
ان قلت: ما الحکمة فی خروجه علیه السلام من المدینة الی مکّة و منها قاصدا الی الکوفه؟
و باز از فرزندان رسول خدا روایت شده است که فرمودهاند: «کسی که در مصیبت ما، گریه کند و یا صد نفر را گریان سازد ما ضمانت میکنیم که خداوند او را از اهل بهشت گرداند، و کسی که گریه کند و یا پنجاه نفر را بگریاند اهل بهشت است، و کسی که بگرید و یا سی نفر را بگریاند اهل بهشت باشد، و کسی که بگرید و یا ده نفر را بگریاند اهل بهشت باشد، و کسی که گریه کند و یا یک نفر را بگریاند اهل بهشت باشد، و کسی که خود را به حال گریه کننده وا دارد نیز اهل بهشت باشد.»(2)صاحب کتاب «ذریعة النجاة»رضواناللّه علیه در مقدمه کتاب خود میگوید: اگر سئوال شود که حکمت و انگیزه قیام و حرکت امام حسین علیه السلام از مدینه به سوی مکّه و از مکّه به سوی کوفه چه بوده است؟ در حالی که آن حضرت به علم امامت و اخبار جدّ و پدر خود علیهمالسلام ـ که در موارد زیادی فرمودند: «فرزندم حسین علیه السلام را گروه ستمگری خواهند کشت» ـ خوب میدانست که حرکت به سوی کوفه حرکت به سوی مرگ و شهادت است و خود آن حضرت نیز این خبر را چندین مرتبه به عزیزان و اصحاب خود اطلاع داد. اطلاع آن حضرت از شهادت یک امر
1) (1)و روی عن مولانا الصادق علیه السلام انّه قال من ذُکرنا عنده ففاضت عیناه و لو مثل جناح الذُّباب غفراللّه له ذنوبه ولو کانت مثل زبد البحر. و روی أیضا عن آلالرسولصلوات علیه و علیهم انّهم قالوا: من بکی أو أبکی فینا مائة ضمنّا له علی اللّه الجنّة و من بکی أو أبکی خمسین فله الجنّة و من بکی أو أبکی ثلاثین فله الجنّة و من بکی أو ابکی عشرةً فله الجنّة و من بکی او ابکی واحدا فله الجلّة و من تباکی فله الجنّة. (المجالس السنیّة) و رواها فی اللهوف ص 9)
2) (2)و هو علیه السلام یعلم بعلم الامامة و اخبار جدّه و ابیهصلوات اللّه علیهم فی موارد کثیرة: انّه علیه السلام یقتله الفئة الباغیة کما انبأ هو علیه السلام عن نفسه به و هذا ممّا لا یعتریه اثرالشکّ کیف و هم خزان اللّه علی علمه و یعلمون علم ما کان و ما یکون الی قیام الساعة و عندهم علم المنایا و البلایا و مفاتیح العلم و ابواب الحکم و فصل الخطاب فکیف اختارعلیه السلام الخروج الی السیوف البائرة و الوقوع فی الفتن التائرة التی حملتها صدور الطغاة و احرزتها نفوس العداة؟! قلنا:
مسلم بوده و هست و جای تردیدی در آن نیست و چگونه میتواند جز این باشد درحالی که این خانواده خزینهداران علم خدا هستند و دانش گذشته و آینده تا قیامت نزد آنهاست بلکه آنها از مرگها و بلاهای مردم آگاهند و درهای حکمت بر آنان گشوده شده و اسرار قرآن نزد آنان نهفته است. با این حال، چگونه ایشان با وجود اطلاع و آگاهی از شهادت خود به سوی شمشیرهای برنده و فتنههای شعلهور که سینههای پر از کینه طاغوتها و ستمگران افروخته بودند حرکت نمود؟!پاسخ این است:
(1)اولاً، این مسأله از مسائل مشکلی است که بر هر کس که سنگین آید و نتواند آن را هضم کند باید خود را به زحمت بیندازد و از خود چیزی نگوید و اگر در جستجوی راه حق و طریق صواب است علم آن را به خود معصومین علیهمالسلام وا گذارد.
ثانیا، آن بزرگواران از خطا و گناه معصوم هستند و هرگز گناه صغیره و کبیرهای از آنان صادر نمیشود و هرچه فرموده و عمل کردهاند مرضی و محبوب عنداللّه بوده است.
(2)ثالثا، بنیامیّه با آن عداوت و دشمنی و کفر و حسدی که با بنیهاشم داشتهاند همیشه در کمین بودهاند که از هر راه ممکن آن حضرت را به شهادت برسانند، امام علیه السلام نیز میدانستند که آنها او را رها نمیکنند و به کمتر از کشتن او راضی نمیشوند، چه در مدینه باشند و چه در غیر مدینه؛ چنان که خود امام علیه السلام
1) (1)اوّلاً انّ هذه المسألة من غوامض المسائل التی قد ارتفعت عنّا شوائب التکلّف فیها و دواعی التکلیف بها فاللازم علی من تحرّی طریق الصواب و سبیل النجاة ارجاعها الی انفسهم علیهم السلام و ثانیا انّهم معصومون لا یصدرعنهم معصیةٌ لاکبیرة و لا صغیرة فکلّ ما یظهر منهم من الا قوال و الا فعال فهو محبوبٌ و مرضیٌ عنداللّه عزّوجلّ
2) (2)و ثالثا انّ بنیامیّة لعنهماللّه لشدّة عداوتهم و کثرة کفرهم و حسدهم کانوا مترصّدین بقتلهعلیه السلام بکلّ عیلةٍ و جیلةٍ و هو علیه السلام یعلم انّهم لا یسالمونه و لا یترکونه ابدا فی مکان سواءٌ المدینة ام غیرها کما قال علیه السلام: لوکنت فی حجرهامّة من هوامّ الارض لاستخرجونی منه و یقتلوننی و مع هذا کان یصدر من اهل الکوفه مکاتباتٌ و مواثیق یدعونه الیهم ففی خروجه علیهالسلم اتمام للحجّة علیهم
فرمود: «اگر من داخل لانه موری بروم بنیامیّه من را پیدا میکنند و به قتل میرسانند.»
اضافه بر آنچه گفته شد اهل کوفه مکاتباتی با آن حضرت داشته و او را دعوت نموده و عهد و پیمان بسته بودند که او را یاری کنند و حرکت امام به طرف آنان اتمام حجتی بر آنان بود.
(1)رابعا، ما معتقدیم که از امامان ما سلاماللّهعلیهماجمعین در اوقاتی و تحت شرایطی اموری و اطلاعاتی صادر میشده که از حیطه دانش و قدرت بشر خارج بوده است ولی در سایر اوقات مانند سایر مردم بودهاند و طبق عادات مردم عمل میکردهاند و اگر جز این میبود حکمت الهی برای بعثت انبیا و اوصیا از بین میرفت و باطل و بیثمر بود.
این مطلب از روایت صدوق در علل و اکمال و شیخ طبرسی در احتجاج از محمّدبن ابراهیم ابن اسحاق طالقانی روشن میشود. وی میگوید: من نزد شیخ بزرگوار، حسین بن روح، نایب خاص امام زمان علیه السلام ، بودم و عده دیگری نیز که در میانشان علی بن موسی قصری بود حاضر بودند. پس مردی به حسین بن روح گفت: میخواهم سؤالی از شما بپرسم. او گفت: هر سؤالی میخواهی بپرس. پس آن مرد گفت: آیا حسین بن علی علیهما السلام ولیّ خدا بوده است؟ او گفت: آری. آن مرد گفت: آیا قاتل او نیز دشمن خدا بوده است؟ گفت: آری. آن مرد گفت: آیا صحیح است خداوند دشمن خود را بر ولیّ و دوست خود مسلط نماید؟
1) (1)و رابعا انّه یصدر عنهم علیهم السلام فی اوقات امورٌ و معاجز تعجز طاقة البشر عنها و تمتنع وصل الاوها الیها و فی سائر الاوقات یعملون بطریق عرفنا و عادتنا و الاّ لارتفعت الحکمة الإلهیّة فی بعث اللّه الهادی منّا کما یشهد به ما رواه الصدوق ره فی العلل و الاکمال و الشیخ الطبرسی ره فی الاحتجاج عن محمّدبن ابراهیم بن اسحق الطالقانی قال کنت عندالشیخ ابی القاسم الحسین بن روح قدس اللّه روحه مع جماعة فیهم علیّ ابن موسی القصری فقام الیه رجلٌ فقال اریدان اسئلک عن شیءٍ فقال له: سل عمّا بدالک فقال له الرجل: اخبرنی عن الحسین بن علیّ علیهما السلام أهو ولیّ اللّه؟ قال: نعم قال: اخبرنی عن قاتله لعنه اللّه أهو عدوّاللّه؟ قال: نعم قال الرجل: فهل یجوزان یسلّط اللّه عدوّه علی ولیّه؟ فقال ابوالقاسم قدّس اللّه روحه:
(1)حسین بن روح گفت: به حرف من گوش کن تا حقیقت را بیابی. بدان که خداوند عزّوجلّ مستقیما با مردم سخن نمیگوید و به آنان خطاب نمیکند ولی پیامبرانی از جنس آنان به میانشان میفرستد [که دین خود را برای آنان بیان کنند] و اگر پیامبر خدا از جنس انسانها نمیبود از او فرار میکردند و چیزی را از او نمیپذیرفتند. و چون خداوند پیامبران خود را از جنس بشر قرار داد که همانند آنان غذا بخورند و در بازارها حرکت کنند مردم به آنها گفتند: شما همانند ما هستید، پس ما چیزی را از شما نمیپذیریم تا این که کاری انجام دهید که ما از انجام آن عاجز باشیم تا بدانیم شما از ناحیه خداوند مبعوث شدهاید و از خواص درگاه او هستید.
(2)بدین سبب خداوند برای پیامبران خود معجراتی قرارداد که مردم از انجام آن عاجز بودند، چنان که بعضی از آنان، مانند نوح علیه السلام ، پس از دعوت و انذار خود طوفان را ایجاد نمود که تمام گمراهان و متمردین در آن غرق شدند، و بعضی از آنان، مانند ابراهیم علیه السلام ، چون در آتش افتاد آتش برای او سرد و سلامت شد، و بعضی از آنان، مانند صالح علیه السلام ، از میان سنگ شتر زندهای بیرون آورد که از پستان او شیر جاری بود، و بعضی از آنان، مانند موسی علیه السلام ، دریا برایش شکافته و از بین سنگ برای او چشمههایی جاری شد و به دست او عصا که چوب خشکی بود اژدها گردید و آنچه را ساحران انجام داده بودند بلعید، و بعضی از آنان، مانند عیسی علیه السلام ، کور
1) (1)افهم عنّی ما اقول لک اعلم انّ اللّه عزّوجلّ لا یخاطب النّاس بشهادة العیان و لا یشافههم بالکلام و لکنّه عزّوجلّ بعث الیهم رسولاً من اجناسهم و اصنافهم بشرا مثلهم فلوبعث الیهم رسلاً من غیر صنفهم و صورهم لنفروا عنهم و لم یقبلوا منهم فلمّا جاؤهم و کانوا من جنسهم یأکلون الطعام و یمشون فی الاسواق قالوالهم: انتم مثلنا فلا نقبل منکم حتّی تأتونا بشیءٍ نعجزان نأتی بمثله فنعلم انّکم مخصوصون دوننا بمالا نقدر علیه فجعل اللّه عزّوجلّ لهم المعجزات التی یعجز الخلق عنها
2) (2)فمنهم من جاء بالطوفان بعد الإعذار و الإنذار فغرق جمیع من طغی و تمرّد و منهم من القی فی النار فکانت علیه بردا و سلاما و منهم من اخرج من الحجر الصلدناقة و اجری فی ضرعها لبنا و منهم من فلق له البحر و فجرله من الحجر العیون و جعل العصا الیابسة ثعبانا؛ فتلقف ما یأفکون و منهم من أبرء الاکمه و الابرص واحیا الموتی بإذن اللّه عزّوجلّ و أنبأهم بما یأکلون و ما یدّخرون فی بیوتهم و منهم من انشقّ له القمر و کلّمه البهائم مثل البعیر و الذئب و غیر ذلک
مادرزاد و کسی که بیماری پیسه و برص داشت را شفا بخشید و به اذن خداوند مرده را زنده نمود و به مردم از آنچه خورده بودند و یا در خانههای خود پنهان کرده بودند خبر داد، و بعضی از آنان، مانند پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله ، ماه برایش دو نیم شد و چهارپایان مانند شتر و گرگ با آن حضرت سخن گفتند و...
(1)چون پیامبران خدا علیهمالسلام این معجزات را نشان دادند و مردم خود را در مقابله با آنان عاجز دیدند تقدیر و حکمت خداوند و لطف او به بندگان خود براین قرار گرفت که پیامبران با داشتن این معجزات گاهی غالب و گاهی مغلوب باشند. و اگر همیشه آنان را غالب قرار میداد و به مصایب و گرفتاریها مبتلا نمیشدند مردم آنان را خدا میپنداشتند و مقام صبر و استقامت آنان ظاهر نمیشد.
پس خداوند عزّوجلّ آنان را در مصایب ومشکلات دنیا مانند سایر مردم قرار داد تا هنگام مصایب و گرفتاریها صابر و هنگام عافیت و قدرت شاکر بوده و همواره در پیشگاه خدا متواضع و تسلیم باشند. تا مردم بدانند آنان نیز بندگان خدایند و آنان را خدای خود ندانند. و با این وضعیت حجت خداوند بر کسی که در حق آنان غلو کند و آنان را پروردگار خود داند و یا با آنان دشمنی کند و نبوّت آنان را انکار نماید ثابت باشد و خلاصه این که راه عذری برای کسی نماند و هر کس گمراه و هلاک شود حجت براو تمام شده باشد و هر کس به راه حق رود از روی دلیل و برهان رفته باشد.
1) (1)فلمّا أتوا بمثل هذه المعجزات و عجزالخلق من اممهم عن ان یأتوا بمثله کان من تقدیر اللّه عزّوجلّ و لطفه بعباده و حکمته ان جعل أنبیائه مع هذه المعجزات فی حالٍ غالبین و فی اخری مغلوبین و فی حال قاهرین و فی حال مقهورین و لو جعلهم عزّوجلّ فی جمیع احوالهم غالبین و قاهرین لم یبتلهم و لم یمتحنهم لاتّخذهم النّاس آلهةً من دون اللّه عزّوجلّ و لما عرف فضل صبرهم علی البلاء و المحن و الاختبار و لکنّه عزّوجلّ جعل احوالهم فی ذلک کاحوال غیرهم لیکونوا فی احوال المحنة و البلوی صابرین و فی حال العافیة و الظهور علی الاعداء شاکرین و یکونوا فی جمیع احوالهم متواضعین غیر شامخین و لا متجبّرین ولیعلم العباد انّ لهم إلها هو خالقهم و مدبّرهم فیعبدوه و یطیعوا رسله و تکون حجّة اللّه تعالی ثابتة علی من تجاوز الحدّفیهم و ادّعی لهم الربوبیّة اوعاند و خالف و عصی و جحد بما اتت به الانبیاء و الرسل ولیهلک من هلک عن بینّة و یحیی من حیّ عن بینّة
(1)محمّدبن ابراهیم بن اسحاق گوید: روز بعد خدمت حسین بن روح رفتم و پیش خود گفتم: آیا او سخنان دیروز را از پیش خود گفت یا از طرف امام زمان علیه السلام بود؟ او پیش از من شروع به سخن نمود و گفت: ای محمّدبن ابراهیم!اگر من از آسمان به زیر ایم و درندهای مرا برباید یا بادی مرا به مکان دوری پرتاب کند برایم آسانتر است از این که در دین خدا چیزی از خود بگویم. آنچه گفتم از ناحیه حجت خدا بود و چیزی بود که خود از آن حضرت شنیده بودم صلوات و درود خدا بر او باد.
(2)مرحوم علاّمه سیّدمحسنامین در کتاب «مجالس السینه» میگوید: پوشیده نماند که عقل و دین احترام شخصیتهای علمی و ارزشمند را چه در زمان حیات آنان و چه پس از مرگشان لازم میداند و کسانی را که جان خویش را در راه مقاصد عالیه و هدفهای انسانی و ارزشی اسلام فدا میکنند از یاد نمیبرد و این معنی در تمام امتهای پیشین مشهود بوده است.
براستی مولای ما حضرت سیدالشهدا علیه السلام ، که فرزند امیرالمؤمنین و برادر امام مجتبی و ریحانه رسولاللّه صلی الله علیه وآله و یکی از دو جگر گوشه آن حضرت و خلیفه او در این امت بوده است، از بزرگترین رجال و شخصیتهای اسلام بلکه عالم وجود است. او افزون بر شرافت نسب ـ که فرزند امیرالمؤمنین و فاطمه و سبط
1) (1)قال محمّد بن ابراهیم بن اسحق رضیاللّه عنه: فعدت الی الشیخ ابی القاسم الحسین بن روح رضیالله عنه فی الغد و انا اقول فی نفسی: أتراه ذکرلنا یوم أمس من عند نفسه فابتدأنی و قال: یا محمّدبن ابراهیم لان أخرّ من السما فتحظفنی الطیر او تهوی بی الریح فی مکان سحیق احبّ الیّ من ان اقول فی دین اللّه برأیی او من عند نفسی بل ذلک عن الاصل و مسموعٌ من الحجّة صلواتاللّه علیه و سلامه .
2) (2)سیرة اهل البیت فی البکاء و التعزیة لجدّهم الحسین علیهمالسلام قال العلامة السید محسن الأمین فی مقدمة کتابه «المجالس السنیة»: لایخفی انّه قد قضی العقل و الدین باحترام عظماء الرجال احیاءً و أمواتا و تجدید الذکری لمن بذل نفسه فی اسمی المقاصد و أنفع الغایات و جرت علی ذلک جمیع الأمم فی کلّ عصر و زمان و انّ سیّدنا و مولانا الإمام ابن الإمام أخا الإمام أبا الأئمّة الحسین الشهید ابن امیرالمؤمنین علیّبنابیطالب علیهمالسلام أحد ریحانتی الرسول صلی الله علیه وآله و سبطیه و خلیفته فی امّته من أاعظم رجال الإسلام بل من أعاظم رجال الکون
رسولخدا صلی الله علیه وآله بوده است ـ خود دارای صفات و ارزشهای والا و نیکوترین اخلاق و فضایل است.
کان أبی اذا دخل شهر المحرّم لایری ضاحکا و کانت الکآبة تغلب علیه حتّی تمضی عشرة ایّام منه فاذا کان الیوم العاشر کان ذلک الیوم یوم مصیبته و حزنه .
قیام ارزشمند او که در آن جان و مال و عزیزان خویش را در راه احیای دین و افشای خیانت منافقین [و بر ملا نمودن جنایات بنیامیّه] اهدا نمود و عزت نفس و شجاعت و بزرگواری و صبر و استقامت را به مردم آموخت، جهان را به تحیر واداشت و مصیبت و شهادت او که در عالم سابقه نداشت حادثه بی نظیر تاریخ محسوب شد. او فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله بود و در روی زمین مثل و مانندی نداشت.از این رو رسول خدا صلی الله علیه وآله و ائمه اطهار علیهمالسلام براین حادثه و مصیبت هولناک [قبل و بعد از وقوع آن] محزون بودهاند و سیره و روش آنان این بوده که در ایام عزای امام حسین علیه السلام عزادار و گریان باشند.
حضرت رضا علیه السلام میفرماید: «چون ماه محرم فرا میرسید پدرم موسی بن جعفر علیهما السلام خندان دیده نمیشد، بلکه حزن و اندوه او را در بر میگرفت و چون روز عاشورا میرسید، آن روز روز عزا و گریه و مصیبت او بود.»
(2)اولیای دین در این مسأله طبق اقتضای عقل و فطرت و همانند سایر انسانها - که اگر محبوبی را از دست بدهند در فراق و مصیبت او محزون میشوند- چنین
1) (1)فقد جمع الی شریف نسبه و کریم عنصره و بنوّته لسیّد الأنبیاء و لسیّد الأوصیاء و للبضعة الزهراء سیّدة النساء علیها السلام اکرم الصفات و أحسن الأخلاق و أعظم الافعال و أجلّ الفضائل و المناقب و قام بما لم یسمع بمثله قبله و لا بعده من بذل نفسه و ماله و آله فی سبیل احیاء الدین و اظهار فضائح المنافقین و اظهر من إباء الضیم و عزّة النفس و الشجاعة و البسالة و الصبر و الثبات ما بهر العقول. و مصیبته و کیفیة شهادته من أفظع ماصدر فی الکون مع انّه ابن بنت النبیّ صلی الله علیه وآله الذی لم یکن علی وجه الارض ابن بنت نبیّ غیره و قد حزن النبیّ صلی الله علیه وآله لتلک المصیبة قبل وقوعها و کذلک آله الأئمّة الأطهار علیهمالسلام کانت سیرتهم تجدید الأحزان لذکری تلک الفاجعة الألیمة حتّی قال الرضا علیه السلام :
2) (2)و قد ندبوا علیهمالسلام إلی ما ندب الیه العقل فی حقّ کلّ محبّ مع حبیبه من الفرح لفرحهم و الحزن لحزنهم و اقتدی بهم فی ذلک شیعتهم و أولیاؤهم فجدّدوا ذکری مصیبة الحسین علیه السلام و کیفیّة شهادته التی تکاد ان تفتّت الصخور فضلاً عن الاکباد و القلوب لاسیّما فی عشر المحرّم التی وقعت فیها تلک المصائب المقرحة.
بوده و شیعیان خود را هم به این معنی دعوت نمودهاند و شیعیان نیز این حادثه را بزرگ شمرده و در ایام عاشورا ـ که تمام عالم برای مصیبت امام حسین علیه السلام گریان است ـ گریان و پریشان میشوند و همه ساله بر آن حضرت مجالس عزا به پا میکنند و در مصایب او اشک میریزند.
(1)ولکن [مع الأسف] بسیاری از ذاکرین امام حسین علیه السلام از خود چیزهایی را در مصائب و فضائل آن حضرت و یاران و عزیزان او بافته و ساختهاند که هیچ مورخ و محدثی آن را نقل نکرده و حتی بعضی از احادیث صحیح را نیز به بافتههای خود آمیخته نموده و به فرمودههای اولیای خدا یا افزوده و یا کم نمودهاند به گمان این که بتوانند تأثیر بیشتری در مردم بی اطلاع و مخلص اهلبیت علیهمالسلام ایجاد کنند [و آنان را در عزای امام علیه السلام بیشتر بگریانند] تا جایی که بافتههای آنها در اذهان مردم جا گرفته و در کتابها نیز نوشته شده و براساس آن اشعاری نیز سروده شده است و کسی نیست که مانع آنها شود!
(2)این مسأله موجب خشم ائمه معصومین علیهمالسلام و دست آویزی برای طعن به آنان شده و هرگز به آن راضی نخواهند بود و خدا و رسول او صلی الله علیه وآله نیز از آن راضی نیستند.
1) (1)هذا ولکنّ کثیرا من الذاکرین لمصابهم قد اختلقوا أحادیث فی المصائب و غیرها لم یذکرها مورّخ و لا مؤلّف و مسخوا بعض الأحادیث الصحیحة وزادوا و نقصوا فیها لما یرونه من تأثیرها فی نفوس المستمعین الجاهلین بصحّة الاخبار وسقمها حتّی حفظت علی الألسن و اودعت فی المجامیع و اشتهرت بین النّاس و لا رادع و هی من الأکاذیب التی تغضبهم علیهمالسلام و تفتح باب القدح للقادح فانّهم لایرضون بالکذب الذی لا یرضی اللّه و رسوله صلی الله علیه وآله به. و قد قالوا لشیعتهم: «کونوا زینا لنا و لا تکونوا شینا علینا». و قد اکتسبوا هم، و من قَبِلها منهم و اقرّهم علیها الإثم المبین فانّ اللّه لایطاع من حیث یعصی ولا یقبل اللّه الاّ من المتّقین، و الکذب من کبائر الذنوب الموبقة لاسیّما إن کان علی النبیّ صلی الله علیه وآله و اهل بیته الطاهرین علیهمالسلام.
2) (2)کما انّ ما یفعله جملة من النّاس من جرح انفسهم بالسیوف او اللطم المؤدّی الی إیذاء البدن إنّما هو من تسویلات الشیطان و تزیینه سوء الاعمال فذلک ممّا یغضب الحسین علیهمالسلام و یبعّد عنه لاممّا یقرّب الیه فهو علیه السلام قد قتل فی سبیل الإحیاء لدین جدّه صلی الله علیه وآله و هذه الاعمال ممّا نهی عنها دین جدّه فکیف یرضی بها و تکون مقرّبةً الیه تعالی؟! و اللّه تعالی لایطاع من حیث یعصی کما ذکرنا آنفا
در حالی که ائمه ما علیهمالسلام به شیعیان خود فرمودهاند: «شما باید زینت و آبروی ما باشید و هرگز مایه ننگ و عار ما نشوید و ما را بین مردم موهون نکنید.»
بنابر این گوینده آن اباطیل ـ و هر کس سخن او را میپذیرد و او را براین عمل تایید و تثبیت میکند ـ مرتکب حرام و مستوجب عقاب خواهد بود؛ چرا که کسی با معصیت و نافرمانی به خدا تقرب پیدا نمیکند و خداوند عبادت را جز از افراد باتقوا نمیپذیرد و دروغ از گناهان کبیره و موجب هلاکت است؛ مخصوصا اگر آن دروغ نسبت به خدا و پیامبر صلی الله علیه وآله و اهلبیت او علیهمالسلام صادر شده باشد.
همان گونه که قمه زنی،- که چیزی جز ایذاء بدن و جرح آن نیست، - از تسویلات شیطانی است ولی برخی آن را عملی نیک و مرتبه عالی عزاداری میپندارند. [اینها در حالی است که دستورالعمل عزاداری و حتی شیوه عملی آن از معصومین ما علیهمالسلام نقل شده و آنان که بیش از دیگران در عزای جدّ خود میسوختهاند هیچ گاه به چنین اعمالی دست نزدهاند].
این اعمال نه تنها موجب خشنودی امام علیه السلام نیست بلکه موجب خشم او نیز خواهد بود؛ چرا که آن بزرگوار ـ یعنی امام حسین علیه السلام برای احیای دین جدّ خود قیام نموده و این اعمال مورد نهی دین جدّ اوست و نمیتواند خدا و رسول او صلی الله علیه وآله را خشنود کند و موجب تقرب به خدا باشد.
فعلی من یرید التقرّب الی اللّه تعالی و الی نبیّه صلی الله علیه وآله و أولیائه بالبکاء و الحزن لمصاب الحسین علیه السلام ان لایتعدّی ما رسمه الرضا نقلاً عن أبیه علیهما السلام مما مرّ وإلاّ کان من الذین ضلّ سعیهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعا. (المجالس السنیة ص 4).
دست آویزی که بعضی از نادانها برای این عمل (قمه زنی) ساخته و میگویند که حضرت زینب علیها السلام پیشانی خود را به چوب محمل زد و خون تازه از1) (1)و انتحال بعض الجهّال عذرا لذلک بما ینقلونه من انّ احدی الطاهرات نطحت جبینها بمقدّم المحمل حتّی رئی الدم یجری من تحت قناعها هو من هذا البحر و علی هذه القافیة اللذین مرّت الاشارة الیهما. و هکذا ما یجری من التمثیل و التشبیه للوقعة فانّه فی نفسه مشتمل علی کثیر من المحرّمات و موجب لهتک الحرمة و فتح باب القدح للذین یحاولونه بما استطاعوا فیکون منهیّا عنه بقوله علیه السلام : و لا تکونوا شینا علینا. نعم التمثیل الخالی عن المحرّمات و الشائنات لا بأس به ولکن این هو؟!
زیر آن جاری شد از همان بافتههایی است که پیش از این متذکر آن شدیم [و در مقاتل اثری از آن وجود ندارد].
تعزیه و شبیه خوانی نیز که امروزه متداول گردیده مشتمل بر بسیاری از محرمات و موجب هتک حرمت اولیای خدا و باز شدن راه توهین و قدح شخصیت آنان است که خواسته دشمنان میباشد و به مقتضای «کونوا لنازینا و لا تکونوا علینا شینا» حرام و موجب هتک حرمت آنان است. تنها بعضی از تعزیهها و شبیه خوانیها که خالی از محرمات و هتک حرمت است را میتوان استثنا نمود لکن کجا یافت میشود؟
خلاصه سخن این که هر کس میخواهد به خدا و رسول و اولیای او علیهمالسلام تقرب پیدا کند باید در مسأله عزاداری و گریه برامام حسین علیه السلام (و غیر آن) از سیره و سنّت اولیای خدا خارج نشود و در مسأله عزاداری طبق آنچه حضرت رضا [و ائمه دیگر علیهمالسلام انجام میداده و] فرمودهاند عمل کند وگرنه از کسانی خواهد بود که خداوند در قرآن در بارهاشان فرموده است: «آنان سعی خود را در دنیا ضایع و تباه نموده و گمان کردهاند که عمل نیکی انجام دادهاند.»
ولایت به معنای پذیرفتن مقام نبوت پیامبر صلی الله علیه وآله و امامت ائمه معصومین علیهمالسلام و از اصول مذهب شیعه و ضروریات آن است و طبق اسناد فراوان انکار آن موجب انحراف از دین و دخول در حاکمیت طاغوت است(1)(1) و خداوند ایمان به خود را مشروط بهپذیرفتن ولایت و حاکمیت پیامبر و ائمه معصومین علیهمالسلام قرار داده است.(2)(2)
در بسیاری از آیات قرآن و سخنان معصومین علیهمالسلام (3)محبت و دوستی پیامبر و امامان بعد از آن حضرت سفارش شده و همانند پذیرفتن مقام نبوت و امامت شرط
دیانت و نجات و پذیرفته شدن اعمال و دخول در بهشت و... معرفی گردیده است.
در برخی از روایات - به طور مطلق - محبت و دوستی آل پیامبر، یعنی امامان معصوم علیهمالسلام و حتی دوستی با دوستان آنان وسیله نجات معرفی شده است. حتی از روایات استفاده میشود کسی که آنان را دوست بدارد و نداند بر چه آیین و اعتقادی هستند نیز اهل نجات خواهد بود بلکه اگر دوستان آنان را دوست بدارد و یا احسانی به آنها بنماید - گرچه اطلاعی از اعتقادات آنان نداشته باشد - او نیز اهل نجات خواهد بود.(1)
اینک به منظور پاسخگویی به کسانی که این مطالب را مورد نقد و یا انکار قرار دادهاند گوشههایی از روایات یاد شده را ذکر میکنیم و سپس به توضیح و معنای آنها میپردازیم. البته کسانی که از مضامین و معانی اخبار معصومین علیهمالسلام در این موضوع اطلاع دارند چنین انکارها و انتقاداتی را نمیکنند و سخنان کلی و مطلقات اخبار و روایات را همراه با توضیحات و بیاناتی که از خود معصومین علیهمالسلام رسیده طرح مینمایند، به گونهای که شبههای برای مردم ایجاد نمیشود.
برخی افراد که تنها یک روایت را دیده و از سایر روایات و توضیحات معصومین علیهمالسلام آگاهی نداشتهاند منکر این مسأله شده و یا آن را مورد انتقاد قرار دادهاند. این گونه افراد باید معنای صحیح این مسأله را از اهل آن جویا شوند و اگر از مسایل دینی و معارف اهلبیت علیهمالسلام آگاهی ندارند فهم آن را به اهلش واگذارند و بدون احاطه و اطلاع کافی قضاوت و یا نقد و ایرادی را مطرح نکنند.
(2)1- علامه مجلسی در بحار، از شیخ صدوق، از ابوذر غفاری نقل نموده که
1) (1)1ـ فی مجمع الفائده (ج 2/514) قال الصادق علیه السلام : «من احبّکم علی ما انتم علیه دخل الجنّة و ان لم یقل کما تقولون.» و رواه فی الکافی (ج 8/256).
2) (2)1 - فی البحار: روی الصدوق عن عبداللّه بن محمد بن عبدالوهاب عن أحمدبن محمد الشعرانی عن عبدالباقی عن عمربن سنان عن حاجب بن سلیمان عن وکیع بن الجرّاح عن الأعمش عن ابن ظبیان عن أبیذّر رحمةاللّه علیه قال: رأیت سلمان و بلالاً یقبلان إلی النبیّ صلی الله علیه وآله إذ انکبّ سلمان علی قدم رسولاللّه صلی الله علیه وآله یقبّلها فزجره النبیّ صلی الله علیه وآله عن ذلک، ثمّ قال له: یا سلمان لا تصنع بی ما تصنع الأعاجم بملوکها، أنا عبد من عبیداللّه، آکل ممّا یأکل العبد و أقعد کما یقعد العبد.
گوید: من سلمان و بلال را دیدم که به طرف رسول خدا صلی الله علیه وآله میآمدند ناگهان سلمان خود را بر قدمهای رسول خدا صلی الله علیه وآله انداخت و آنها را بوسید. رسول خدا صلی الله علیه وآله او را از این عمل نهی نمود و فرمود: «ای سلمان! کاری که عجمها مقابل پادشاهان خود میکنند نسبت به من انجام مده! همانا من بندهای از بندگان خدا هستم و همانند آنان غذا میخورم و همانند غلامان مینشینم.»
(1)سلمان گفت: مولای من! شما را به خدا [سوگند میدهم] برای من مقام فاطمه علیها السلام را در روز قیامت بیان فرمایید.
ابوذر گوید: در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه وآله با صورتی باز و خندان روبه سلمان نمود و فرمود: «سوگند به خدایی که جان من در دست اوست، فاطمه علیها السلام بانویی است که در روز قیامت بر مرکبی سوار میشود که سر آن از «خشیة اللّه» و چشمان آن از «نور اللّه» و... است و جبرئیل از طرف راست و میکائیل از طرف چپ و امیرالمؤمنین از جلو و حسن و حسین علیهمالسلام از پشت سر او حرکت میکنند و خداوند نگهبان و حافظ او خواهد بود و چون وارد صحنه قیامت میشوند از طرف خداوند ندا میرسد:
(2)ای اهل محشر! چشمان خود را ببندید و سرهای خود را به زیر اندازید! این فاطمه دختر محمّد پیامبر شما صلی الله علیه وآله و همسر علی امام شما و مادر حسن و حسین علیهمالسلام
1) (1)فقال سلمان: یا مولای سألتک باللّه إلاّ أخبرتنی بفضل فاطمة یوم القیامة، قال: فأقبل النبیّ صلی الله علیه وآله ضاحکا مستبشرا ثمّ قال: و الّذی نفسی بیده إنّها الجاریة الّتی تجوز فی عرصة القیامة علی ناقة رأسها من خشیة اللّه، و عیناها من نوراللّه... . جبرئیل عن یمینها و میکائیل عن شمالها و علیّ أمامها و الحسن و الحسین ورآءها، و اللّه یکلأها و یحفظها.
2) (2)فیجوزون فی عرصة القیامة فاذا الندآء من قبل اللّه جلّ جلاله: «معاشر الخلائق غضّوا أبصارکم و نکّسوا رؤوسکم، هذه فاطمة بنت محمّد نبیّکم، زوجة علیّ إمامکم اُمّ الحسن و الحسین» فتجوز الصراط و علیها ریطتان بیضاوان فاذا دخلت الجنّة و نظرت إلی ما أعدّاللّه لها من الکرامة قرأت: «بسم اللّه الرّحمان الرّحیم الحمدللّة الّذی أذهب عنّا الحزن إنّ ربّنا لغفورٌشکورٌ الّذی أحلّنا دارالمقامة من فضله لایمسّنا فیها نصبٌ و لا یمسّنا فیها لغوب»
است.
پس فاطمه علیها السلام در حالی که دو لباس سفید و نورانی براو پوشیده شده است از صراط میگذرد و چون وارد بهشت میشود و به آنچه خداوند در بهشت برای او آماده نموده نظر میکند این آیه را قرائت میفرمایا: «بسم اللّه الرحمن الرحیم. الحمدللّه الَّذی أَذهَبَ عنّا الحَزَنَ إِنَّ رَبَنّا لَغَفُورٌ شَکورٌ الّذی أَحَلَّنا دارَالمُقامَةِ مِنْ فَضلِهِ لایَمَسُّنا فیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فیها لُغوبٌ».
(1)آن گاه خداوند به او وحی میفرماید: ای فاطمه! هرچه میخواهی از من درخواست نما تا به تو عطا نمایم و هر آرزویی داری بگو تا [برآورم و] تو را خشنود نمایم. پس فاطمه علیها السلام میگوید: خدایا، تمام آرزوی من تویی و تو برای من فراتر از هر آروزیی هستی. از تو میخواهم که دوستان من و دوستان عترت من را به آتش نبری. (2)پس از طرف ذات مقدس حق به او گفته میشود: ای فاطمه! من دو هزار سال قبل از خلقت آسمانها و زمین به عزت و جلال و بلندی مقام خود سوگند یاد نمودهام که دوستان تو و دوستان عترت تو را به آتش عذاب نکنم.» (3)2- مرحوم مقدس اردبیلی در کتاب مجمع الفایده در پایان بحث میت میگوید: در پایان بحث دو روایت را نقل میکنیم که برای دوستان علی بنابیطالب علیهما السلام بشارت باشد. نخست روایتی که زید شحّام از امام صادق نقل
1) (1)قال: فیوحی اللّه عزّوجلّ إلیها: یا فاطمة سلینی اُعطک، و تمنّی علیّ اُرضک فتقول: إلهی أنت المنی و فوق المنی، أسألک أن لا تعذّب محبّی و محبّی عترتی بالنار، فیوحی اللّه إلیها: یا فاطمة و عزّتی و جلالی و ارتفاع مکانی لقد آلیت علی نفسی من قبل أن أخلق السّماوات و الأرض بألفی عام أن لا اُعذّب محبیّک و محبّی عترتک بالنار(کنز جامع الفوائد: 253 و 254 و البحار ج 27/139).
2) (2)و فی مجمعالفایده للمقدس الاردبیلی قال ولنختم بحث المیت بخبرین فیهما بشارة لولیّ علی علیه السلام.
3) (3)2- احد هما ما فی روایة زیدالشحّام قال: سئل ابوعبداللّه علیه السلام عن رجل و نحن عنده فقیل له: مات فترحّم علیه و قال فیه خیرا فقال رجل من القوم: لی علیه دنینیرات فغلبنی علیها و سمّاها یسیرة! قال: فاستبان ذلک فی وجه ابیعبداللّه علیه السلام فقال: أتری اللّه یأخذ ولیّ علیّ علیه السلام فیلقیه فیالنار فیغذّبه من اجل ذهبک؟ قال: فقال الرجل: هوفی حلّ جعلنی اللّه فداک فقال ابوعبداللّه علیه السلام أفلا کان ذلک قبل الآن؟!.
نموده است، وی میگوید:
من خدمت حضرت صادق علیه السلام بودم. آن حضرت از احوال یکی از شیعیان خود سؤال نمود و چون به او پاسخ دادند که او از دنیا رفته است امام صادق علیه السلام به او ترحم نمود و او را به خوبی یاد کرد. مردی [از اهل سنت که] در آن جا حاضر بود، گفت: من از او چند دیناری طلب داشتم و او آن را ناچیز شمرد و به من نپرداخت.
پس آثار اندوه و خشم در صورت امام صادق علیه السلام ظاهر گردید و فرمود: «تو فکر میکنی خدا برای چند دینار تو دوست علی علیه السلام را به آتش میافکند و او را عذاب مینماید؟!»
زید شحام میگوید: با شنیدن این سخن آن مرد گفت: فدای شما شوم! من او را حلال نمودم.
امام صادق علیه السلام فرمود: «چرا پیش از این او را نبخشیدی و حلال نکردی؟!»
(1)3- زید شحّام از ابی شبل نقل نموده است که میگوید: امام صادق علیه السلام به شیعیان خود فرمود: «هرکس شما را با این اعتقادی که دارید (یعنی اعتقاد به امامت اهلالبیت علیهمالسلام ) دوست بدارد اهل بهشت خواهد بود، هرچند همانند شما معتقد به ولایت ما نباشد.»
شیخ طوسی نیز این روایت را در اواخر کتاب طهارت در تهذیب نقل نموده است.
(2)4- مرحوم مقدس اردبیلی پس از نقل آن دو حدیث میگوید: لازم دیدم حدیث سومی را نیز که در کتاب بشارةالمصطفی طبری آمده با حذف اسناد نقل نمایم. مرحوم طبری چنین نقل نموده است:
1) (1)3- الثانی ما رواه فیالصحیح عن ابی شبل قال: قال ابوعبداللّه علیه السلام : من احبّکم علی ما انتم علیه دخل الجنّة، و ان لم یقل کما تقولون. و رواه فیالتهذیب فی اواخر کتاب الطهارة.
2) (2)4- ثمّ قال: ولنثلّث بماعن بشارة المصطفی لشیعة علیّالمرتضی بحذف الاسناد قال دخل رسولاللّه صلی الله علیه وآله علی علیّ علیه السلام فرحا مسرورا مستبشرا فسلّم علیه فردّ علیه السلام فقال علیّ علیه السلام : یا رسولاللّه مارأتیک اقبلت علیّ مثل هذاالیوم؟ فقال: حبیبی جئت أبشرّک: اعلم انّ فی هذه الساعة نزل علیّ جبرئیل علیه السلام و قال: الحقّ یقرأک السلام و یقول لک:
روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله بسیار مسرور و شادمان بر علی علیه السلام وارد و بر او سلام کرد. علی علیه السلام پاسخ داد و فرمود: «ای رسول خدا، تاکنون شما را این چنین خشنود ندیده بودم!»
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «علی جان! آمدهام تو را بشارت دهم. الآن جبرئیل علیه السلام بر من نازل گشته و میگوید: خدا تو را سلام میرساند و میفرماید: به علی بشارت ده که شیعیان او، چه صالح و چه عاصی، اهل بهشت خواهند بود.»
علی علیه السلام چون این سخن را شنید سجده شکر نمود و سپس دو دست مبارک خود را بالا برد و فرمود: «من خدا را گواه میگیرم که نصف حسنات و اعمال نیک خود را به شیعیانم بخشیدم.»
(1)فاطمه علیها السلام نیز چون این سخن شنید فرمود: «خدایا، تو گواه باش که من نیز نصف حسنات و اعمال نیک خود را به شیعیان علی بخشیدم.» امام حسن و امام حسین علیهما السلام نیز چنین گفتند. رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز فرمود: «شما از من کریمتر نیستید.» سپس فرمود: «خدایا، تو گواه باش که من نیز نصف حسنات و اعمال نیک خود را به شیعیان علی بخشیدم.»
پس از ناحیه پروردگار به رسول خدا صلی الله علیه وآله وحی شد: «شما از من کریمتر نیستید، همانا من جمیع گناهان شیعیان علی و دوستان آنان را آمرزیدم.»
چون این قبیل روایات در کتب حدیث فراوان دیده میشود. ذکر چند نکته در
1) (1)بشرّ علیّا: أنّ شیعته الصالح والعاصی من اهل الجنّة، فلمّا سمع مقالته خرّللّه ساجدا و رفع یدیه الی السماء، ثمّ قال: اُشهد اللّه علّی انّی قد وهبت لشیعة علیّ (یعنی شیعته علیه السلام ) نصف حسناتی فقالت فاطمة علیها السلام : یا ربّ اشهد انّی قد وهبت لشیعة علیّ نصف حسناتی فقال الحسن والحسین کذلک فقال النبیّ صلی الله علیه وآله : ما انتم باکرم منّی اشهد علّی یا ربّ انّی قد وهبت لشیعة علیّ نصف حسناتی قال: فاوحیاللّه عزّوجّل الی رسول اللّه: ما انتم باکرم منّی، انّی قد غفرت لشیعة علیّ و محبیّه ذنوبهم جمیعا. (مجمع القائده ج 2/514 - 515) و الحدیث فی آخر الکتاب.
تبیین این گونه احادیث روشنگر خواهد بود:
1- این روایات را هرگز نمیتوان بر آیات شریفه سوره مبارکه زلزال حاکم دانست- در این سوره آمده است: «فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْرا یَرَهُ
وَ مَنْ یَعْمَلُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّا یَرَهُ»؛ یعنی هر که کوچکترین عمل نیک و بدی را انجام داده باشد پاداش آن را خواهد دید.
2- از حضرت رضا علیه السلام نقل شده است: «نباید کسی بر عمل صالح خود تکیه کند و ولایت و محبت اهل بیت و اطاعت از آنان را نادیده بگیرد؛ همان گونه که نباید بر ولایت و محبت اهل بیت علیهمالسلام تکیه کند و خود را از انجام وظایف و اعمال صالحه معاف بداند چرا که این دو مسأله به یکدیگر وابسته بوده و هیچ کدام به تنهایی وسیله نجات نخواهند بود.»
3- در بعضی از روایات مسأله محبت اهل البیت علیهمالسلام و آثار آن به صورت مشروح بیان شده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
مرحوم صدوق در کتاب خصال (ص 515) با سند خود از ابوسعید خدری نقل نموده که گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند به هر کس توفیق محبت و ولایت اهل بیت من را بدهد خیر دنیا و آخرت را به او داده است و هیچ کس نباید در اهل بهشت بودن او تردید نماید.»
سپس فرمود: «همانا محبت اهل بیت من همراه بیست خصلت خواهد بود؛ ده خصلت در دنیا و ده خصلت در آخرت. اما خصلتهای دنیای او [عبارتند از] زهد، کوشش در عبادت و عمل خیر، ورع و پرهیز از محرمات، علاقه به عبادت خداوند، توبه قبل از مرگ، علاقه و نشاط به نماز شب، نداشتن طمع به مردم،مراقبت از امر و نهی خداوند، بی رغبتی و بغض به دنیا، و سخاوت و گذشت در راه خداوند.
و اما خصلتهای آخرتی و قیامت او [عبارتند از این که] نامه عمل او (مقابل اهل محشر) گشوده نمیشود و کسی از آن مطلع نمیگردد، برای او میزان و حسابی نخواهد بود، نامه او به دست راست او داده میشود، برات و آزادی از آتش دوزخ برای او نوشته شده است، صورت او سفید و نورانی خواهد بود، لباسهای بهشتی بر او پوشیده میشود، اجازه شفاعت نمودن برای صد نفر از اهل بیت خود را پیدا
میکند، خداوند به او نظر رحمت میافکند، تاجی از تاجهای بهشتی را بر سر او میگذارند، و بدون حساب وارد بهشت میشود.» سپس فرمود: «خوشا به حال دوستان اهل بیت من!»
4- در تعدادی از روایات آمده است که شیعیان و دوستان اهل بیت علیهمالسلام در نهایت به صلاح و درستی روی میآورند و رستگار میشوند و اگر به دلیل فراوانی گناهانشان با تحمل بلاهای دنیا و سختی جان دادن آمرزیده نشوند در عالم برزخ - که از وقت مرگ تا قیامت است - به واسطه وحشت قبر و فشار آن و... آمرزیده خواهند شد و اگر به وسیله عذاب قبر نیز پاک نشوند در قیامت با سختیها و وحشتها و انواع مشکلات آن پاک میشوند و اگر باز برای آنان گناهی مانده باشد مدتی به دوزخ میروند و سپس با شفاعت اولیای خداوند نجات مییابند.
البته آنها هرگز در دوزخ مخلّد نخواهند بود و دشمنان آنان که در دوزخ هستند و انتظار دارند آنان را - که در دنیا بدترین مردم میدانستهاند - در دوزخ ببینند هرچه در دوزخ میگردند به فرموده امام صادق علیه السلام حتی یک نفر آنان را نمییابند و میگویند: «ما لنا لا نَری رِجالاً کُنّا نَعُدُهم منَ الأشرارِ...»؛ یعنی چه شد آنهایی را که ما بدترین مردم میدانستیم در اینجا نمییابیم؟!
از این رو امام صادق علیه السلام ضمن سخنانی به بعضی از شیعیان خود فرمود: «شما اهل نجات خواهید بود لکن من برای شما از برزخ میترسم، پس مواظب اعمال و حقوق یکدیگر باشید.»
از تعدادی از روایات استفاده میشود که دوستان اهل البیت علیهمالسلام و کسانی که معتقد به امامت امامان دوازدهگانه بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله هستند - چنانچه گذشت - در نهایت اهل نجات خواهند بود وکسانی که منکر ولایت آن بزرگواران باشند اگرچه عبادت جن و انس را انجام داده باشند از آنان پذیرفته نخواهد شد و در عذاب الهی برای همیشه معذّب خواهند بود.
توضیح این مسأله لازم است که احادیثی که میگوید: «آتش دوزخ بر اولاد فاطمه علیها السلام حرام است» طبق فرموده حضرت رضا علیه السلام به برادر خود زید، فقط مربوط به فرزندان بلاواسطه آن حضرت است.
حقیر چون روایات این بخش را در کتاب میزان الحق به طور مشروح نقل نمودهام خوانندگان محترم را به آن کتاب ارجاع میدهم.البته باید دانست که حق سخن را در این مسأله خداوند در قرآن بیان نموده و میفرماید: «اِنَّ اَکرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ أَتْقیکمْ» گرامیترین شما نزد خداوند با تقواترین شما میباشند.
در کتاب کافی (ج 2/74) در تفسیر این آیه، از جابر، از امام باقر علیه السلام نقل شده که گوید: امام علیه السلام به من فرمود: «ای جابر! آیا صحیح است کسی که ادعای شیعه بودن دارد به صرف محبت ما خانواده اکتفا کند؟ [و وظایف دینی خود را رعایت نکند؟[ به خدا سوگند، شیعه ما نیست جزکسی که اهل تقوا و اطاعت از خدا باشد و چنین افرادی شناخته نمیشوند جز با تواضع و خشوع در عبادت و امانت داری و فراوانی یاد خدا و روزه و نماز و احسان به پدر و مادر و وارسی از حال همسایگان فقیر و بیدرآمد و بدهکار و یتیمان و راستگویی و قرائت قرآن و بازداشتن زبان از مردم مگر به خیر و خوبی و امین مردم بودن در همه چیزها.»
جابر میگوید: گفتم: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! ما امروز کسی را با این اوصاف نمیشناسیم! امام علیه السلام فرمود: «ای جابر! فکر بیهوده مکن! مگر صحیح است کسی بگوید: علی علیه السلام را دوست میدارم و ولایت او را پذیرفتهام و سپس اهل عمل و کوشای در عبادت خدا نباشد؟ او اگر بگوید: من رسول خدا صلی الله علیه وآله را - که بهتر از علی علیه السلام است - دوست میدارم و از او پیروی نکند و به روش او زندگی ننماید دوستی او اثری برای او نخواهد داشت. پس از خدا بترسید و به دستورات خداوند عمل کنید و بدانید که خداوند با کسی خویشی ندارد و بهترین بندگان خدا و نزدیکترین آنان به او با تقواترین و کوشاترین آنان در بندگی خداوند است.
ای جابر! به خدا سوگند، کسی جز با اطاعت و بندگی، به خدای تبارک و تعالی تقرّب پیدا نمیکند. ای جابر! بدان برات از آتش دوزخ به دست ما نیست و کسی را بر خدا حجت [و حق اعتراض] نمیباشد هر کس مطیع او باشد دوست ما خواهد بود و هر کس مخالفت او را بکند دشمن ما خواهد بود و ولایت ما جز به وسیله تقوا و ورع در دین شامل حال کسی نمیشود.»
مؤلف گوید: این گونه روایات فراوان است.
و با آنچه ذکر شد معنای صحیح ولایت و محبت اهلالبیت علیهمالسلام روشن گردید امید آن که همه دوستان و علاقهمندان به اهل البیت علیهمالسلام به برکت محبت و علاقهای که به آن بزرگواران دارند و به سبب همان علاقه در مصایب آنان محزون و در شادی آنان شاد هستند و مجالس فراوانی برای تجلیل و تعظیم آنان برگزار میکنند در همه امور خود دستورات آن بزرگواران را عمل نمایند تا سعادت دنیا و آخرت نصیب آنان گردد.
امام باقر علیه السلام ضمن سخنانی به جابر جعفی فرمود: «تو از دوستان ما نخواهی بود جز آن هنگام که اگر همه اهل شهر در باره تو بگویند او آدم خوبیست تو را خوش نیاید و اگر همه آنها بگویند او آدم بدی است محزون نشوی. تو خود را بر کتاب خدا عرضه کن اگر دیدی که در همان راه که او میگوید میروی و از آنچه دستور پرهیز میدهد دوری میکنی و به آنچه ترغیب مینماید عمل مینمایی و از آنچه میترساند میترسی در این صورت پابر جا باش که بشارت برتو باد چرا که گفتههای مردم به تو آسیبی نمیرساند، و اگر دیدی که با آیات قرآن مباینت و جدایی داری، چرا خود را فریب میدهی؟...» (تحف العقول، ص 284؛ بحارالأنوار، ج 75/162)
(1)امام حسین علیه السلام در مدینه منوره، در سال وقوع جنگ خندق، در سوم یا پنجم ماه شعبان، در روز پنجشنبه یا سه شنبه به دنیا آمد. نیز گفته شده است که در آخر ربیعالاول و یا پنجم جمادی الاولی سال سوم و یا چهارم از هجرت به دنیا آمده و مادر او فاطمه علیها السلام پنجاه روز بعد از ولادت امام حسن به او باردار شده است. بنابراین فاصله بین او و برادرش امام حسن علیهما السلام همین پنجاه روز و مدّت حمل او بوده است.
1) (1)ولادته و شهادته و مدّة حیاته صلوات اللّه علیه قال فی مجالس السنیّة: ولد الحسین بن علی علیهما السلام بالمدینة المنوّرة عام الخندق فی شعبان یوم الخمیس او الثلثاء لخمس او ثلاث خلون منه و قیل فی آخر ربیع الاوّل و قیل: لخمس خلون من جمادی الاولی سنة ثلاث او اربع من الهجرة. حملت به امّه الزهراء صلوات اللّه علیها بعد ولادة اخیه الحسن بخمسین لیلة فلم یکن بینهما سوی هذه المدّة و مدّة الحمل.
(1)امام صادق از پدر خود امام باقر علیهما السلام نقل نموده که فرمود: «بین امام حسن و امام حسین علیهما السلام بیش از یک طهر فاصله نبوده است و مدّت حمل امام حسین علیه السلام شش ماه بود و چون فاطمه علیها السلام آن مولود را خدمت پدر خود رسول خدا صلی الله علیه وآله آورد آن حضرت خشنود شد و در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه گفت و روز هفتم گوسفندی برای او عقیقه نمود و او را حسین نامید و به مادر او فرمود تا سر او را بتراشد و به مقدار موی آن از نقره صدقه بدهد؛ چنان که برای برادر او امام حسن علیه السلام نیز چنین نمود.»
(2)آن حضرت در روز جمعه و یا شنبه و یا دوشنبه، دهم ماه محرم سال شصت و یک هجری در زمین کربلا به شهادت رسید. عمر شریف آن بزرگوار هنگام شهادت به حسب روایات پنجاه و پنج و یا پنجاه و شش سال و پنج ماه و پنج روز و یا هفت روز و یا بیش از این بوده است. از آن مدّت، شش سال و یا هفت سال و چند ماه با جدّ خود رسول خدا صلی الله علیه وآله زیسته و پس از رسول خدا صلی الله علیه وآله نزدیک به سی سال با پدر خود امیرالمؤمنین علیه السلام زندگی کرده و بعد از پدر نزدیک به ده سال با برادر خود زندگی نموده و بعد از وفات برادر خود نزدیک به ده و بنابر قولی پنج سال و چند ماه امامت نموده است.
1) (1)و روی عن مولانا الامام جعفر بن محمّد الصادق عن أبیه علیهما السلام انّه لم یکن بینهما الاّطهر واحد و کانت مدّة حمله ستّة اشهر. فلمّا ولد جاءت به أمّه فاطمة علیها السلام الی جدّه رسولاللّه صلی الله علیه وآله فاستبشر به و أذّن فی أذنه الیمنی و اقام فی الیسری و عقّ عنه کبشا یوم السابع و سمّاه حسینا و أمر أمّه ان تحلق رأسه و تتصدّق بزنة شعره فضّة کما فعلت بأخیه الحسن فامتثلت ما أمرها به (الانوارالبهیة و لواعج الاشجان ص 7). و قتل علیه السلام شهیدا بکربلاء من ارض العراق یوم الجمعة او السبت او الاثنین عاشر المحّرم سنة إحدی و ستیّن من الهجرة، و عمره الشریف خمس و خمسون أوستّ و خمسون سنة و خمسة أشهر و خمسة ایّام او سبعة أیّام او اکثر من ذلک بأشهر و أیّام علی اختلاف الروایات و الاقوال.
2) (2)و قیل: انّ عمره الشریف سبع و خمسون سنة و کأنّه مبنیّ علی نوع من التسامح بعد السنة الناقصة سنة کاملة و من الغریب قول المفید علیه الرحمة: انّ عمره الشریف ثمان و خمسون سنة مع ذکره انّ مولده لخمس خلون من شعبان سنة اربع من الهجرة و شهادته عاشر المحرم سنة احدی و ستیّن فانّ عمره من هذا یکون ستّا و خمسین سنة و خمسة اشهر و خمسة ایّام.
رسول خدا صلی الله علیه وآله در مورد او و برادرش فرمود: «این دو فرزند من، حسن و حسین، دو امام هستند؛ قیام کنند و یا [به مصلحت اسلام و مسلمین] صلح نمایند.»
(1)او طبق وصیّت برادر خود امام حسن و وصیّت پدر خود امیرالمؤمنین علیهما السلام و وصیّت رسول خدا صلی الله علیه وآله به امامت منصوب شد و در مدّت امامت برادر خود امام حسن علیه السلام تا زمان مرگ معاویه براساس قرار داد صلح امام حسن علیه السلام صبر پیشه نمود و با معاویه به مبارزه برنخواست.
(2)هنگامی که معاویه از دنیا رفت، حرکت خود را مطابق شرایط و امکانات شروع نمود و همین که یارانی یافت آنان را به جهاد و مبارزه با یزید دعوت نمود و همراه اهلبیت و اصحاب خود از حرم خدا و رسول او صلی الله علیه وآله به طرف عراق حرکت کرد تا با کمک و یاری اهل کوفه ـ که او را دعوت نموده بودند ـ با حکومت یزید بن معاویه مبارزه نماید. پیش از حرکت به طرف عراق، پسر عمّ خود مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد تا مردم را به انجام فرمان خدا و بیعت با او برای جهاد فی سبیلاللّه دعوت نماید.
(3)اهل کوفه دعوت او را پذیرفتند و با او بیعت نمودند و عهد و پیمان بستند که
1) (1)عاش منها مع جدّه رسولاللّه صلی الله علیه وآله ستّ سنین او سبع سنین و شهورا، و مع ابیه امیرالمؤمنین علیه السلام بعد وفاة رسولاللّه صلی الله علیه وآله ثلاثین سنة إلاّ أشهرا، و مع اخیه الحسن بعد وفاة ابیه نحو عشر سنین، و بعد وفاة أخیه الحسن نحو عشر سنین و قیل: خمس سنین و أشهرا للاختلاف فی تاریخ وفاة الحسن علیه السلام و هی مدّة خلافته و امامته الثابتة بقوله صلی الله علیه وآله له و لأخیه الحسن: إبنای هذان إمامان قاما او قعدا، و دلّت وصیّة أخیه الحسن الیه علی إمامته کما دلّت وصیّة امیرالمؤمنین علیه السلام الی الحسن علیه السلام علی إمامته بحسب ما دلت وصیّة رسول اللّه صلی الله علیه وآله إلی امیرالمؤمنین علیه السلام علی إمامته. و کان الحسین علیه السلام فی هذه المدّة صابرا للهدنة التی بینه و بین معاویة فالتزم الوفاء بها.
2) (2)فلمّا مات معویة أظهر امره بحسب الامکان و لّما وجد انصارا دعا الی الجهاد و توجّه بولده و أهل بیته من حرماللّه و حرم رسولاللّه صلی الله علیه وآله الی العراق استنصارا بمن دعاه، و قدّم أمامَه ابن عمّه مسلم بن عقیل رضیاللّه عنه و أرضاه للدعوة الی اللّه و البیعة علی الجهاد فبایعه اهل الکوفة علی ذلک و عاهدوه و ضمّنوا له النصرة و النصیحة، ثمّ نکثوا بیعته و خذلوه و أسلموه فقتل بینهم و لم ینصروه و خرجوا الی حرب الحسین علیه السلام فحاصروه و منعوه المسیر الی بلاد اللّه و اضطروّه الی حیث لا یجد ناصرا و لا ملجا منهم و حالوا بینه و بین ماء الفرات و قتلوه فمضی علیه السلام ظمآن مجاهدا صابرا محتسبا مظلوما قد نکثت بیعته و استحلّت حرمته، و لم یوف له بعهده و لا رُعیت فیه ذمّة شهیدا علی ما مضی علیه أبوه و أخوه.
3) (3)میّت تبکی له فاطمةٌ و أبوها و علیّ ذوالعلی(المجالس السنیّة، ص 6/7)
از امام خود خیرخواهی کنند و او را یاری نمایند. لکن [مع الأسف با تهدیدات ابنزیاد] بیعت خود را شکستند و نماینده امام خود را تنها گذاردند بلکه او را تسلیم دشمن نموده تا او را به شهادت رساندند و سپس به جنگ امام خود [که او را دعوت نموده و وعده حمایت به او داده بودند] رفتند و او را محاصره نموده و از بازگشت به بلاد دیگر نیز او را منع کرده و او را در جایی نگه داشتند که هیچ یار و یاوری برای او نبود. حتی او را از آب فرات نیز منع نموده و با لب تشنه و مظلومانه به شهادت رساندند. تا این که گوید: اهل کوفه بیعت خود را با امام خویش شکستند و حرمتش را حفظ نکردند و او نیز همانند پدر و برادر خود به شهادت رسید.
(1)در کتاب شریف بحارالانوار از کتاب خرایج نقل شده است: هنگامی که امام حسین علیه السلام به دنیا آمد خداوند جبرئیل علیه السلام را امر نمود تا با عدّهای از ملائکه به زمین فرود آید و رسول خدا صلی الله علیه وآله را تهنیت و تبریک گوید.
جبرئیل حرکت نمود و در مسیر خود به جزیرهای برخورد نمود که ملکی به نام «فطرس» در آن جا گرفتار بود و در اثر کوتاهی در انجام وظیفه بالهایش شکسته شده بود و خداوند او را در آن جزیره رها نموده و هفتصد سال بود که با چنین وضعی خدا را عبادت مینمود. فطرس به جبرئیل گفت: کجا میروی؟ جبرئیل پاسخ داد: نزد محمّد، رسول خدا صلی الله علیه وآله میروم. فطرس گفت: مرا با خود ببر، شاید
1) (1)شطر من معجراته صلوات اللّه علیه فی البحار ج 44/182 عن الخرایج انّه لمّا ولد الحسین علیه السلام امراللّه تعالی جبرئیل ان یهبط فی ملائکة فیهنیء محمّدا صلی الله علیه وآله ، فهبط فمرّ بجزیرة فیها ملک یقال له: فطرس، بعثه اللّه فی شیءٍ فابطأ فکسر جناحه فالقاه فی تلک الجزیرة، فعبداللّه سبعمأة عام؛
رسول خدا صلی الله علیه وآله در حق من دعایی کنند.
(1)جبرئیل فطرس را همراه خود آورد و حال او را به رسول خدا صلی الله علیه وآله خبر داد. رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «به فطرس بگو خود را به این مولود بمالد.» چون فطرس چنین کرد خداوند بالهای او را به او بازگرداند و او با جبرئیل به آسمان پرواز نمود. در همان کتاب از شیخطبری از طاووس یمانی نقل شده که امام حسین علیه السلام چون در جای تاریکی مینشست مردم او را با نوری که از پیشانی و گلوی او ساطع بود میدیدند و این به این علت بود که رسول خدا صلی الله علیه وآله زیاد پیشانی و گلوی او را میبوسید.
(2)باز روایت شده که روزی جبرئیل به خانه فاطمه علیها السلام نازل شد و دید که فاطمه به خواب رفته و امام حسین علیه السلام در گهواره گریه میکند. پس شروع به نوازش و تسلّی او نمود تا این که فاطمه علیها السلام از خواب بیدار شد و صدای نوازش دادن جبرئیل را شنید ولی او را ندید. پس رسول خدا صلی الله علیه وآله به فاطمه علیها السلام خبر داد که او جبرئیل علیه السلام است.
در همان کتاب، از کتاب عیون المعجزات سیّد مرتضی، از امام صادق، از پدر خود، از جدّ خود زین العابدین علیهمالسلام نقل نموده که فرمود: «اهل کوفه نزد امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند و از کم آبی و نیامدن باران شکایت نمودند و از او خواستند که دعای باران بخواند. امیرالمؤمنین علیه السلام به امام حسین علیه السلام فرمود: برخیز و برای آنان درخواست باران کن.
1) (1)فقال فطرس لجبرئیل: الی این؟ فقال: الی محمّد؛ قال: احملنی معک لعلّه یدعولی؛ فلّما دخل جبرئیل و اخبر محمّدا صلی الله علیه وآله بحال فطرس، قال له النبیّ صلی الله علیه وآله : قل یتمسّح بهذا المولود، فتمسّح فطرس بمهدالحسین علیه السلام فاعاداللّه علیه فی الحال جناحه ثمّ ارتفع مع جبرئیل الی السماء.
2) (2)و فی البحار ج 44/187: روی فی بعض الکتب المعتبرة عن الطبریّ، عن طاووس الیمانی انّ الحسین بن علی علیه السلام کان اذا جلس فی المکان المظلم یهتدی الیه النّاس بییاض جبینه و نحره فانّ رسولاللّه صلی الله علیه وآله کان کثیرا ما یقبّل جبینه و نحره. و انّ جبرئیل علیه السلام نزل یوما فوجد الزهراء علیها السلام نائمه و الحسین علیه السلام فی مهده یبکی فجعل یناغیه و یسلّیه حتی استیقظت فسمعت صوت من یناغیه فالتفتت فلمتراحدا فاخبرها النّبیّ صلی الله علیه وآله : انّه کان جبرئیل علیه السلام .
فما فرغ علیه السلام من دعاءه حتّی غاث اللّه تعالی غیثا بغتةً، و اقبل اعرابیّ من بعض نواحی الکوفة فقال: ترکت الأودیة و الأکام یموج بعضها فی بعضٍ.
امام حسین علیه السلام برخواست و حمد و ثنای خدا را به جای آورد و بر پیامبر او صلی الله علیه وآله درود فرستاد و فرمود: خدایا، تویی که خیرات و برکات را میفرستی، باران رحمت خود را بر ما فراوان بفرست و ما را کاملاً سیرآب فرما؛ به گونهای که ضعیفان و ناتوانان از بندگانت بهرهمند و شهرهای خشکیده و مرده زنده شوند. تو پروردگار عالمین هستی. ما را اجابت فرما!(2)هنوز امام حسین علیه السلام از دعای خود فارغ نشده بود که ناگهان باران فراوانی بارید و مردی از اعراب نواحی کوفه خبر آورد که درّهها و جویبارها از باران مالمال شده است.» در همان کتاب، از کتاب عیون المعجزات، از ابن سائب نقل شده که گوید: روز عاشورا درکربلا شاهد بودم که بر امام حسین علیه السلام چه گذشت! در آن روز [که مسأله عطش مصیبت بسیار سختی بود] مردی از قبیله تیم، به نام عبداللّه بن جویره، از لشکر عمرسعد خارج شد و صدا زد: یا حسین! امام علیه السلام فرمود: «چه میخواهی؟» او گفت: من تو را به آتش دوزخ بشارت میدهم. امام علیه السلام فرمود: «هرگز چنین نیست، من بر پروردگار [کریم] و غفور و بر پیامبر مطاع وارد میشوم و از خیری به خیر دیگر منتقل میگردم. تو کیستی؟» مرد تیمی گفت: من ابن جویره هستم.
1) (1)و فیه عن عیون المعجزات للمرتضی رحمهاللّه عن الصادق عن ابیه عن جدّه علیهمالسلام قال: جاء اهل الکوفة الی علیّ علیه السلام فشکوا الیه امساک المطر، و قالوا له: استسق لنا؟ فقال للحسین علیه السلام : قم و استسق، فقام و حمد اللّه و اثنی علیه و صلّیعلیالنبیّ صلی الله علیه وآله و قال: «الّلهمّ معطی الخیرات، و منزل البرکات، ارسل السماء علینا مدارا و اسقنا غیثا مغزارا، واسعا، غدقا، مجلّلاً، سحّا، سفوحا فجاجا [ثجّاجا] تنفّس به الضعیف من عبادک، و تحیی به المیّت من بلادک آمین ربّ العالمین.
2) (2)و فیه عن عیون المعجزات بسنده عن ابن السائب قال: شهدت یوم الحسین صلواتاللّه علیه فاقبل رجل من تیم یقال له: عبداللّه بن جویرة فقال: یا حسین فقال صلوات اللّه علیه: ما تشاء؟ فقال: ابشربالنار فقال علیه السلام : کلاّ انّی اقدم علی ربّ غفور، و شفیع مطاع، و انا من خیرٍ الی خیرٍ من انت؟ قال: انا ابن جویرة فرفع یده الحسین علیه السلام حتی رأینا بیاض ابطیه و قال:
قال: هذا الذی اردت قال: قم، فاذا انا و هو بالکوفة، فنظرت فاذا المسجد من قبل ان یرتدّ الیّ بصری، فتبسّم فی وجهی، ثمّ قال: یا اصبغ انّ سلیمان بنداود اعطی الریح «غدوّها شهر و رواحها شهر» و انا قد اعطیت اکثر ممّا اعطی سلیمان، فقلت: صدقت و اللّه یابن رسولاللّه.
فقال: نحن الذین عندنا علم الکتاب، و بیان ما فیه، و لیس عند احد من خلقه ما عندنا لأنّا اهل سرّ اللّه، فتبسّم فی وجهی ثمّ قال: نحن آل اللّه و ورثة رسوله فقلت: الحمدللّه علی ذلک؛
پس امام علیه السلام دست به دعا بلند نمود ـ به قدری که ما سفیدی زیر بغل آن حضرت را مشاهده نمودیم ـ و فرمود: «خدایا، او را به آتش ببر!«آن مرد خشمگین شد و خواست بر امام علیه السلام حمله کند که اسب او مضطرب گردید و او را در گودالی اندخت و پای او در رکاب ماند و سر او روی زمین قرار گرفت و اسب او فرار کرد و او را روی زمین میکشاند تا این که سر او را به هر سنگ و درختی زد، به طوری که بدن او متلاشی گردید و آن ملعون به آتش دوزخ واصل شد.
در کتاب بحارالانوار، از مناقب ابن شهرآشوب، از اصبغ بن نباته نقل شده که گوید: من به امام حسین علیه السلام عرض کردم: ای مولای من! میخواهم از چیزی سؤال کنم که خود به آن یقین دارم و آن سرّی از اسرار الهی است و شما صاحب آن سرّ هستید!
(2)امام علیه السلام فرمود: «ای اصبغ، میخواهی خطاب رسول خدا صلی الله علیه وآله را در «مسجد
1) (1)الّلهمّ جرّه الی النار، فغضب ابن جویرة فحمل علیه فاضطرب به فرسه فی جدول و تعلّق رجله بالرکاب و وقع رأسه فی الأرض و نفر الفرس فأخذ یعدو به و یضرب رأسه بکلّ حجر و شجر و انقطعت قدمه و ساقه و فخذه، و بقی جانبه الآخر متعلّقا فی الرکاب فصار لعنه اللّه الی نار الجحیم. و فی البحار ج 44/184 عن مناقب ابن شهرآشوب عن الأصبغ بن نباته قال: سألت الحسین علیه السلام فقلت: سیّدی اسألک عن شیءٍ انابه موقن و انّه من سرّاللّه و انت المسرور الیه ذلک السرّ فقال: یا اصبغ أترید انتری مخاطبة رسولاللّه صلی الله علیه وآله لأبی دون یوم مسجد قبا؟
2) (2)قال لی: ادخل فدخلت فاذا انا برسولاللّه صلی الله علیه وآله محبتیء فی المحراب بردائه فنظرت فاذا امیرالمؤمنین علیه السلام قابض علی تلابیت الأعسر، فرأیت رسولاللّه صلی الله علیه وآله یعضّ علی الأنامل و هو یقول: بئس الخلف خلفتنی انت و اصحابک، علیکم لعنةاللّه و لعنتی الخبر. (مناقب آل ابیطالب، ج 4/52) قال المجلسی رحمهالله : المراد بقوله: ابیدون ابوبکر عبّر به عنه تقیّة و الدون الخسیس، و الأعسر: الشدید و الشوم والمراد به ابوبکر اوعمر.
قبا به ابوبکر بدانی؟» گفتم: آری، همین را اراده کرده بودم. فرمود: «برخیز! چون برخاستم و نگاه کردم خود را از کوفه در کنار مسجد قبا یافتم، پیش از آن که چشم خود را به هم زده باشم. پس امام علیه السلام به صورت من تبسّم نمود و فرمود: «ای اصبغ! سلیمان بن داوود، باد را در اختیار داشت که صبحگاه به قدر یک ماه او را حرکت میداد و شامگاه نیز یک ماه و خداوند به من بیش از سلیمان قدرت داده است.» گفتم: به خدا سوگند، راست گفتید، ای فرزند رسول خدا!
سپس فرمود: «ای اصبغ! نزد ما علم جمیع کتاب و بیان آیات آن موجود است که نزد احدی از خلق خداوند چنین علومی نیست و این برای این است که ما محل سرّ الهی هستیم.» سپس در صورت من تبسّم نمود و فرمود: «ماییم آل اللّه و وارثین رسول اللّه صلی الله علیه وآله » من گفتم: الحمدللّه که خداوند چنین نعمتی به شما داده است.
سپس فرمود: «ای اصبغ! داخل مسجد قبا شو!«چون من داخل شدم رسول خدا صلی الله علیه وآله را در محراب دیدم که ردای خود را به دوش گرفته و امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدم که لباس عمر را گرفته که او را بر زمین بزند. ناگهان دیدم که رسول خدا صلی الله علیه وآله از روی تعجب انگشت بر دهان گرفته و خطاب به ابوبکر میفرماید: «چه بد جانشینی برای من بودی و چه بد بودند آنهایی که پیروان تو بودند. لعنت خدا و لعنت من برشما باد!»
و له من الاولاد تسعة، ستّة ذکور و ثلاث بنات، فالذکور: علیّالاکبر و علیّ الأوسط و علیّ الأصغر و محمّد و عبداللّه و جعفر، و البنات زینب و سکینة و فاطمة.
کنیه امام حسین علیه السلام ابوعبداللّه و لقب آن حضرت رشید، طیّب، وفیّ، سیّد،1) (1)کنیته و لقبه و نقش خاتمه و اولاده علیهمالسلام قال: و کنیته ابوعبداللّه «و لقبه» الرشید و الطیّب و الوفیّ و السیّد و الزکیّ و المبارک و التابع لمرضاة اللّه و الدلیل علی ذات اللّه و السبط. «و شاعره» یحیی ابن الحکم و جماعة «و بوّابه» اسعد الهجری «و نقش خاتمه» لکلّ أجلٍ کتاب «و ملوک عصره» معاویة و ابنه یزید لعنهمااللّه.
زکیّ، مبارک، تابع مرضاة اللّه، دلیل علی ذات اللّه، و سبط است. یحییبن حکم و جماعتی شاعر او بودهاند. و اسعد هجری دربان او بوده. و نقش خاتم و انگشتر او «لکلّ اجلٍ کتاب» بوده است. و حاکمان زمان او معاویه و فرزند او یزید لعنهمااللّه بودهاند.
امام حسین علیه السلام نه فرزند داشت؛ شش پسر و سه دختر. پسران او علیّاکبر، علی اوسط، علی اصغر، محمّد، عبداللّه و جعفر بودند و دختران او زینب، سکینه و فاطمه نام داشتند. (مجالس السنیة)
ذرّیة مثل ماء المزن قد طهروا و طُیّبوا فصف أوصاف ذاتهم
مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد میفرماید: «امام حسین علیه السلام چهار فرزند پسر و دو دختر داشته» و یکی از دو علی و محمّد و زینب را فرزند او ندانسته است.در باره علی اکبر اختلاف است. مشهور بین علما این است که او همان علیّاکبر مقتول در کربلا میباشد که مادر او لیلی، دختر مرّة بن عروةبن مسعود ثقیفه است. لکن شیخ مفید میفرماید: «علیّاکبر زینالعابدین علیه السلام است و مادر او شاه زنان، دختر یزدجرد است».
علی اصغر همان فرزندی است که در کربلا تیری به او رسید و کشته شد. و مادر جعفر قضاعیه نام داشت که در زمان حیات پدر از دنیا رفت و فرزندی از او نماند. و عبداللّه رضیع همان فرزندی است که در دامن پدر تیری به گلوی او رسید و کشته شد و مادر او و مادر سکینه رباب، دختر امرئ القیس کلبیه است. و مادر فاطمه، امّ اسحاق، دختر طلحة بن عبداللّه تیمیه است. در میان فرزندان آن حضرت،
1) (1)و قال المفید: له اربعة ذکور و ابنتان باسقاط احد العلییّن و محمّد و زینب و اختلف فی علیّ الأکبر فالمشهور انّه المقتول بکربلاء و أمّه لیلی بنت أبی مرّة بن عروة بن مسعود الثقفیّة و قال المفید: إنّ الاکبر هو زین العابدین و أمّه شاهزنان بنت کسری یزدجرد و الاصغر جاءه سهم بکربلاء فقتله، و جعفر أمّه قضاعیّة توفیّ فی حیاة أبیه و لم یعقّب، و عبداللّه الرضیع جاءه سهم و هو فی حجر أبیه فذبحه و أمّه و أمّسکینة الرباب بنت امریء القیس بن عدیّ کلبیّة معدیّة، و فاطمة أمّها أمّ اسحق بنت طلحة بن عبداللّه تیمیة. و الذکر المخلد و الثناء المؤبّد من بین بنیه لعلیّزینالعابدین و منه عقبه.
مرتبه اعلای شخصیت و شهرت مربوط به حضرت زین العابدین علیه السلام است و نسل آن حضرت از طریق این فرزند باقی مانده است.
صاحب کتاب ناسخ التواریخ میگوید: از اخبار صحابه و تابعین و روایت ابن شهر آشوب استفاده میشود که هنگام ولادت امام حسین علیه السلام فاطمه علیها السلام مریض شد و شیر در پستان مبارکش نبود و چون زن مرضعهای آمد از او شیر نگرفت پس رسول خدا صلی الله علیه وآله به خانه فاطمه علیها السلام آمد و انگشت ابهام در دهان امام حسین علیه السلام گذارد و او مکید تا سیر شد.
در روایتی آمده که رسول خدا صلی الله علیه وآله زبان مبارک خود را تا چهل روز در دهان او میگذارد تا گوشت در بدن او رویید.
در کتاب مناقب ابن شهر آشوب از برّة، دختر امیّهُ خزاعی، نقل شده که گوید: چون فاطمه علیها السلام به امام حسن علیه السلام باردار شد رسول خدا صلی الله علیه وآله میخواست از مدینه خارج شود پس به فاطمه علیها السلام فرمود: «جبرئیل بشارت میدهد که تو پسری به دنیا میآوری، پس به او شیر مده تا من باز آیم.» و چون رسول خدا صلی الله علیه وآله بعد از سه روز بازگشت هنوز فاطمه علیها السلام به او شیر نداده بود، من گفتم: او را به من بده تا به او شیر بدهم. فاطمه علیها السلام فرمود: «هرگز چنین نخواهم کرد.» سپس محبت مادری او را وادشت تا پستان در دهان او گذارد.
پس رسول خدا علیها السلام آمد و فرمود: «ای فاطمه! چه کردی؟» فاطمه گفت: «به حال او رقّت نمودم و او را شیر دادم.» پس رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «ابی اللّه عزّوجلّ الاّ ما اراد»؛ یعنی خداوند هرچه خواهد همان کند. کنایه از این که اگر فاطمه علیها السلام امام حسن علیه السلام را شیر نداده بود تا رسول خدا صلی الله علیه وآله باز میآمد امامت در صلب او میبود.
پس از آن فاطمه علیها السلام به امام حسین باردار گشت و رسول خدا صلی الله علیه وآله به او فرمود: «ای فاطمه! جبرئیل مرا خبر میدهد که تو پسری خواهی آورد پس او را شیر مده تا من از سفر بازگردم؛ گرچه یک ماه بگذرد.» فاطمه علیها السلام گفت: «چنین خواهم نمود.»
رسول خدا صلی الله علیه وآله از سفر باز گشت و فاطمه علیها السلام به امام حسین شیر نداده بود پس رسول خدا صلی الله علیه وآله او را گرفت و زبان مبارک در دهان او گذارد و او مکید تا سیر شد.
سپس رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «خداوند هرچه خواهد آن کند، عزیزم! سیراب و کامیاب شدی و امامت تا قیامت در نسل تو خواهد بود.»
در کتاب علل الشرایع در ذیل حدیثی آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود: «چون امام حسین علیه السلام متولد شد امّ سلمه او را کفالت و نگهداری میکرد و رسول خدا صلی الله علیه وآله هر روز میآمد و زبان خود را در دهان او میگذارد و او زبان آن حضرت را میمکید تا سیر میشد و خداوند گوشت او را از گوشت رسول خدا صلی الله علیه وآله رویاند و از فاطمه علیها السلام و غیر او هرگز شیر نخورد.
از این رو خداوند این آیه را در باره او نازل فرمود: «وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثلثونَ شَهرا حَتّی إِذا بَلَغَ أشُدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعینَ سَنَةً قالَ رَبِّ أوْزِعْنی اَن أشکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتی أَنْعَمْتَ عَلیَّ و عَلی والِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحا تَرضْاهُ وَ أَصْلِحْ لی فی ذرّیتی إِنّی تُبْتُ إِلیکَ وَ إنّی مِنَ المُسلِمینَ».
ترجمه: مدت حمل و شیرخوارگی او سی ماه بود و چون توانا گردید و چهل ساله شد گفت: ای آفریدگار من، مرا به شکر نعمت خود ملهم فرما؛ آن نعمت که بر من و پدر و ماردم انعام فرمودی و مرا چنان بدار که برای خشنودی تو کار کنم و مرا نسبت به فرزندانم شایستگی عطا کن من به تو روی آوردم و از مسلمانان میباشم.
امام صادق علیه السلام فرمود: «اگر گفته بود «وَ أصْلِح لِی ذُرّیتی» تا قیامت همه فرزندان او امام میبودند.»
و عن علیّ علیه السلام کان الحسن أشبه برسولاللّه صلی الله علیه وآله ما بین الصدر الی الرأس و الحسین أشبه به فیما کان أسفل من ذلک (و رواه احمد فی مسنده ج 1/108) و کانت الزهراء علیها السلام ترقّص الحسن علیه السلام و تقول:
إشبه أباک یا حسن و اخلع عن الحقّ الرسن
و اعبد إلها ذا منن ولا توالِ ذا الاحن
و قالت للحسین علیه السلام :
أنت شبیه بأبی لست شبیها بعلیّ(رواه فی البحار ج 43/286)
از فضایلی که برای امام حسین علیه السلام نقل شده این است که آن حضرت از همه1) (1)شطرمن فضائل الحسین علیه السلام ممّا جاء فی صفة الحسین علیه السلام انّه کان أشبه النّاس برسولاللّه صلی الله علیه وآله. و قال أنس بن مالک لمّا رأی رأس الحسین علیه السلام بین یدی ابن زیاد کان أشبههم برسولاللّه.
مردم به رسول خدا صلی الله علیه وآله شبیهتر بوده است.
انس بن مالک گوید: چون سرهای شهدا رانزد ابنزیاد ملعون گذاردند شبیهترین آنان به رسول خدا صلی الله علیه وآله سر امام حسین علیه السلام بود.
از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که فرمود: «فرزندم حسن از سینه تا سر شبیه رسول خدا صلی الله علیه وآله بود و حسین از بقیه بدن شبیه به آن حضرت بود. و زهرای اطهر علیها السلام چون امام حسن و امام حسین علیهما السلام را به رقص و بازی وا میداشت، میفرمود: حسن جان! تو به پدر خود بیشتر شباهت داری، و به حسین علیه السلام میفرمود: تو به پدرم رسول خدا صلی الله علیه وآله شباهت داری و به علی شباهت نداری.»
بزرگترین و روشنترین دلیل برای کمال و فضیلت امام حسن و امام حسین علیهما السلام که میتواند دلیل مقام بلند و والای امامت آنان نیز باشد این است که رسولخدا صلی الله علیه وآله برای مباهله با نصارای نجران آنان را نیز با این که از نظر سنی خردسال بودند همراه خود برد.
(1)رسول خدا صلی الله علیه وآله برای آنان در همان خردسالی از مردم بیعت گرفتند و بیعت آنان را پذیرفتند و برای هیچ بچه خردسالی چنین نکردند.
پیامبر در همان خردسالی و طفولیت عمل آنان را پذیرفتند و بهشت را برای آنان واجب دانستند. این معنی از آیات سوره هلاتی روشن است.
(2)رسول خدا صلی الله علیه وآله در باره آنان فرمود: «حسن و حسین دو ریحانه و گل من از
1) (1)و أقوی دلیل و أوضح برهان علی کمال فضل الحسنین علیهما السلام و علوَّ مقامهما و إمامتهما للمسلمین انّ النّبیّ صلی الله علیه وآله باهل بهما و هما صبیّان کما دلّ علیه قوله تعالی فی آیة المباهلة: «قل تعالو ندع ابناءنا و ابناءکم» و بایع لهما النبیّ صلی الله علیه وآله و هما صبیّان و لم یبایع صبّیا غیرهما و أوجب لهما الجنّة علی عملهما و هما طفلان بقوله تعالی فی سورة هلأتی: (فوقاهم اللّه شرّ ذلک الیوم و لقّاهم نضرةً و سرورا و جزاهم بما صبروا جنّة و حریرا). و قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله فی الحسنین علیهما السلام هما ریحانتای من الدنیا. و قال صلی الله علیه وآله الحسن و الحسین سیّدا شباب اهل الجنّة. و قال صلی الله علیه وآله فیهما: هذان ابنای فمن أحبّهما فقد أحبّنی و من أبغضهما فقد أبغضنی.
2) (2)و قال صلی الله علیه وآله فیهما: الّلهمّ إنّی أحبّهما فأحبّهما. و قال صلی الله علیه وآله : إبنای هذان إمامان قاما أو قعدا،
دنیا هستند.» و فرمود: «حسن و حسین دو آقای جوانان بهشت هستند.» و فرمود: «حسن و حسین دو فرزند من هستند؛ هر کس آنان را دوست بدارد من را دوست داشته و هرکس آنان را دشمن بدارد و به خشم آورد من رابه خشم آورده است.» و فرمود: «خدایا، من حسن و حسین را دوست دارم، تو نیز آنان را دوست بدار!» و فرمود: «حسن و حسین دو فرزند من و دو امام هستند؛ چه قیام کنند و چه قیام نکنند [و برای مصلحت اسلام و مسلمین ناچار به صلح شوند].»
و حجّ الحسنان علیهما السلام ماشیین، فلم یمرّا برجلٍ راکب إلاّ نزل یمشی، فقال بعضهم لسعدبن أبی وقّاص: قد ثقل علینا المشی و لانستحسن ان نرکب و هذان السیّدان یمشیان، فرغّب الیهما سعد فی ان یرکبا، فقال الحسن علیه السلام لا نرکب، قد جعلنا علی انفسنا المشی الی بیت اللّه الحرام علی اقدامنا و لکنّنا نتنکّب عن الطریق، فأخذا جانبا من النّاس. (البحار، ج 43/276).
مردم بارها میدیدند هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه وآله مشغول نماز میشدند و به سجده میرفتند حسن و حسین بر پشت آن حضرت سوار میشدند و چون میخواستند آنان را از این عمل باز دارند و یا از پشت آن حضرت پایین آورند رسول خدا صلی الله علیه وآله اشاره مینمود که آنان را رها کنید [تا این که آنان با میل خود از پشت آن حضرت پایین میآمدند] و چون رسول خدا صلی الله علیه وآله از نماز خود فارغ میشد آنها را در دامن خود میگذارد و میفرمود: «هرکس من را دوست میدارد باید اینها را نیز دوست بدارد.»عادت رسول خدا صلی الله علیه وآله براین بود که پشت خود را پایین میآورد تا حسن و حسین علیهما السلام بر او سوار شوند و چون سوار میشدند به آنها میفرمود: «چه خوب است مرکب شما! و شما نیز چه سواران خوبی هستید!»
(2)منقول است که روزی آنان را بر شانه خود سوار نمود. پس مردی به آنان
1) (1)و کان النبیّ صلی الله علیه وآله یصلّی فاذا سجد و ثب الحسنان علیهما السلام علی ظهره فاذا أرادوا ان یمنعوهما أشار الیهم ان دعوهما، فلمّا قضی الصلاة و ضعهما فی حجره و قال: من أحبّنی فلیحبّ هذین. و کان صلی الله علیه وآله یجثو للحسنین علیهما السلام فیرکبان علی ظهره و یقول: نعم الجمل جملکما و نعم العدلان أنتما. و حملهما صلی الله علیه وآله مرّةً عاتقه، فقال رجل: نعم الفرس لکما، فقال صلی الله علیه وآله و نعم الفارسان هما.
2) (2)و کان ابن عباس مع علمه و جلالة قدره یمسک برکاب الحسنین علیهما السلام حتّی یرکبا و یقول: هما ابنا رسولاللّه صلی الله علیه وآله . و سمع النبیّ صلی الله علیه وآله بکاءهما و هو علی المنبر فقام فزعا. و کان صلی الله علیه وآله یخطب علی المنبر فحملهما و وضعهما بین یدیه، ثمّ قال: انّما اموالکم و اولادکم فتنة.
گفت: چه مرکب خوبی پیدا کردهاید! رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «و آنان [نیز] چه سواران خوبی هستند!» نقل شده که سالی حسن و حسین پیاده به حج رفتند و هر سوارهای آنان را میدید از مرکب خود پیاده میشد و پیاده میرفت، تا این که بعضی از مسافرین حج به سعدبن ابی وقاص گفتند: پیاده رفتن برای ما سنگین است و خوش نداریم که سوار بر مرکب شویم و این دو بزرگوار پیاده باشند. سعدبن ابی وقاص از آنان خواست که سوار بر مرکب شوند. امام حسن علیه السلام در پاسخ او فرمود: «ما بر خود لازم نمودهایم که پیاده به طرف خانه خدا برویم لکن راه خود را عوض میکنیم» و از راه دیگری به طرف مکّه حرکت نمودند.
یا رسول اللّه لو عاینتهم ثمّ ما بین قتیل و سبا
لرأت عیناک منهم منظرا للحشی شجوا و للعین قذا(المجالس السنیّة ص 11/12).
از جلالت قدر آنان این است که ابن عبّاس، با آن علم و کمال خود، رکاب را برای حسن و حسین میگرفت تا آنان سوار بر مرکب شوند و میگفت: اینها فرزندان رسول خدا صلی الله علیه وآله هستند.روایت شده که روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله بالای منبر بود و چون صدای گریه
1) (1)فاذا کان بکاء الحسنین علیهما السلام و هما طفلان صغیران و عثورهما فی ثوبیهما أزعج النبیّ صلی الله علیه وآله کلّ هذا الأزعاج حتّی نزل عن المنبر فزعا مدهوشا و حملهما و وضعهما بین یدیه فما کان یجری علی النبیّ صلی الله علیه وآله لو رأی ولده الحسین علیه السلام و هو وحید فرید لا ناصر له و لا معین یستغیث فلا یغاث و یطلب شربةً من الماء فلا یجاب؟! و قد أحاط به ثلاثون الفا یرمونه بالسهام و یطعنونه بالرماح و یضربونه بالسیوف و یرشقونه بالحجارة، حتّی أثخن بالجراح و صارت السهام فی درعه کالشوک فی جلد القنفذ حتّی ذبحوه کما یذبح الکبش و نساؤه و عیاله تنظر الیه أما کان النبیّ صلی الله علیه وآله یبکی و یجزع و ینفطر قلبه و یتصدّع؟!
حسن و حسین علیهما السلام را که دو طفل خردسال بودند شنید و دید که آنان در لباس خود بر زمین میخورند سخت ناراحت شد و از منبر پایین آمد و آنان را بر شانههای خود سوار نمود و بالای منبر برد و مقابل خود قرار داد.
و أجلس النبی صلی الله علیه وآله الحسن علی فخده الیمنی و الحسین علیه السلام علی فخذه الیسری، و أجلس علیّا و فاطمه علیهما السلام بین یدیه، ثمّ لفّ علیهما کساءه او ثوبه ثمّ قرأ «انّما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرّکم تطهیرا» ثمّ قال: هؤلاء اهل بیتی حقّا.
و قال النبیّ صلی الله علیه وآله لعلیّ و فاطمة و الحسن و الحسین علیهمالسلام : أنا سلم لمن سالمتم و حرب لمن حاربتم. و نظر صلی الله علیه وآله الی الحسن و الحسین علیهما السلام فقال: من احبّ هذین و اباهما و امّهما کان معی فی درجتی یوم القیامة.
رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «خدای متعال ذریه هر پیامبری را از صلب آن پیامبر قرارداد لکن ذریه من را از صلب علیبن ابیطالب مقرر فرمود.»براساس این سخنِ رسول خدا صلی الله علیه وآله ، فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام تا قیامت ذریه رسول خدا صلی الله علیه وآله محسوب میشوند؛ چه از نسل فاطمه علیها السلام باشند و چه از همسران دیگر امیرالمؤمنین علیه السلام . البته تردیدی نیست که فرزندان فاطمه علیها السلام ذریه پیامبر صلی الله علیه وآله هستند بلکه طبق تعبیر بعضی از روایات فرزندان آن حضرت نیز محسوب میشوند و امام حسین علیه السلام ، طبق روایات فراوان، فرزند پیامبر و ذریه او و اهلبیت آن حضرت محسوب میشود.
رسول خدا صلی الله علیه وآله امام حسن علیه السلام را بر پای راست خود و امام حسین علیه السلام را بر پای چپ و علی و فاطمه علیها السلام را مقابل خود نشاند و کسای خود را بر آنان پوشاند و این آیه را قرائت فرمود:
«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ أَهْلَ البَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهِیرا» و سپس فرمود: «اینان، به حق، اهلبیت من هستند.»
(2)و به آنان فرمود: «هرکس تسلیم شما شود و با شما مسالمت کند من با او
1) (1)شدّة حبّ النبیّ صلی الله علیه وآله لأهل بیته علیهمالسلام قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله : انّ اللّه تعالی جعل ذریّة کلّ نبیّ من صلبه خاصّة، و جعل ذریّتی من صلب علیّ بن ابیطالب.
2) (2)و قال صلی الله علیه وآله : حسین منیّ و انا من حسین احبّ اللّه من احبّ حسینا. و قال صلی الله علیه وآله : من احبّ ان ینظر الی احبّ اهل الارض الی اهل السماء فلینظر الی الحسین علیه السلام .
مسالمت میکنم و هر کس با شما به جنگ برخیزد من با او به جنگ برمیخیزم.»
و چون نظر مبارک او به امام حسن و امام حسین علیهما السلام افتاد فرمود: «هرکس این دو و پدر و مادر آنان را دوست بدارد در قیامت همنشین من خواهد بود.» و فرمود: «حسین علیه السلام از من است و من از حسین هستم. خداوند دوست بدارد هر کس حسین را دوست میدارد.»
و قال الحسین علیه السلام لأصحاب ابن زیاد یوم الطفّ: ما لکم تناصرون علیّ؟! أما و اللّه لئن قتلتمونی لتقتلنّ حجّة اللّه علیکم لا و اللّه ما بین المشرق و المغرب ابن بنت نبیّ احتّج به علیکم غیری. (المجالس السنیة، ص 13) و روی هذه الاحادیث فی «الغدیر» ج 11/5) و قال صاحب کتاب مجالس السنیة: اذا کان بکاء الحسین علیه السلام و هو طفل صغیر یؤذی النبیّ صلی الله علیه وآله ، فما کان یجری علی النبیّ صلی الله علیه وآله لو نظر الی ولده الحسین علیه السلام و هو ینادی هل من ذابٍّ یذبّ عن حرم رسول اللّه هل من موحّد یخاف اللّه فینا هل من مغیث یرجو اللّه اغاثتنا هل من معین یرجو ما عنداللّه فی اعانتنا، فلا یجاب الاّ بضرب السیوف و طعن الرماح ورمی السهام و هو فی ذلک یطلب شربةً من الماء فلا یجد، و کلّما حمل بفرسه علی الفرات حملوا علیه حتّی اجلوه عنه.
و فرمود: «هرکس دوست دارد که محبوبترین افراد روی زمین را نزد اهل آسمان ببیند باید حسین علیه السلام را ببیند.»روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله روی منبر مشغول سخن بود. ناگهان امام حسین علیه السلام وارد مسجد شد [و چون دوید که نزد رسول خدا برود] پا بر لباس خود گذارد، و بر زمین خود و گریان شد. پس رسول خدا صلی الله علیه وآله از منبر پایین آمد و او را در بغل گرفت و فرمود: «خدا شیطان را بکشد! فرزند مایه امتحان است. سوگند به خدایی که جان من به دست اوست، من بی اختیار از منبر پایین آمدم.»
روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله از کنار خانه فاطمه علیها السلام میگذشت که صدای گریه امام حسین علیه السلام را شنید پس به فاطمه علیها السلام فرمود: «مگر نمیدانی که گریه حسین مرا میآزارد؟»
(2)امام حسین علیه السلام روز عاشورا به اصحاب ابنزیاد فرمود: «چه شده که شما
1) (1)و کان صلی الله علیه وآله یخطب علی المنبر اذ خرج الحسین علیه السلام فوطیء فی ثوبه فسقط فبکی فنزل النبیّ صلی الله علیه وآله عن المنبر فضمّه الیه، و قال قاتل اللّه الشیطان انّ الولد لفتنة والذی نفسی بیده ما دریت انّنی نزلت عن منبری. و مرّ صلی الله علیه وآله من بیت فاطمة علیها السلام فسمع الحسین علیه السلام یبکی، فقال ألم تعلمی ان بکاءه یؤذینی؟
2) (2)منعوه شرب الماء لا شربوا غدا من کفّ والده البطین الأنزع(المجالس السنیّة، ص 13)
برای ریختن خون من اجتماع نمودهاید؟ به خدا سوگند، اگر مرا بکشید همانا حجت خدا را کشتهاید، بلکه،به خدا سوگند، بین مشرق و مغرب، فرزند دختر پیامبری جز من نیست که حجت بر شما باشد.»
ثمّ قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : إنّی و ایّاک و هذان و هذا الراقد یعنی علیّا یوم القیامة فی مکان واحد (مسند ابی داود، ص 26).
لم یدع النبی صلی الله علیه وآله فاطمة علیها السلام ان تسقی الحسن لمّا استسقی بل قام و سقاه بنفسه ثمّ سقی الحسین و ذلک لأنّ الحسن طلب اوّلاً و الماء لمن طلب اوّلاً و بذلک ظهر مقدار کرامة الحسنین عند النبیّ صلی الله علیه وآله حتّی انّه لم یدع أمّهما تسقیهما حتّی سقاهما بنفسه.
فلیتک یا رسولاللّه حضرت یوم کربلاء و رأیت ولدک الحسین و قد اشتّد به العطش عندما منعه جیش بنیأمیّة من الماء و حالوا بینه و بین ماء الفرات و جعل یطلب شربة من الماء فلایجد و کلّما حمل بفرسه علی الفرات لیشرب حملوا علیه حتّی أجلوه عنه فکنت تسقیه الماء کما سقیته فی بیت أمّه بنفسک و لم تدع أمّه تنوب عنک فی ذلک.
در کتاب «وفاءالوفاء» سمهودی شافعی، از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده که فرمود: «شبی رسول خدا صلی الله علیه وآله به زیارت ما آمد و در خانه ما بیتوته نمود و چون شب را در خانه ما استراحت کرد، در بین شب امام حسن علیه السلام از خواب بیدار شد و آب طلب نمود. رسول خدا صلی الله علیه وآله برخاست و ظرفی از شیر آماده نمود؛ نخست به امام حسن علیه السلام که آب طلب نموده بود داد و سپس به امام حسین علیه السلام فاطمه علیها السلام عرض کرد: پدرجان! مثل این که حسن را بیشتر دوست میداری؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: حسن علیه السلام زودتر آب طلب نمود. سپس به فاطمه علیها السلام فرمود: من و تو و این دو فرزندم و آن کسی که در خواب است، یعنی علی علیه السلام ، در قیامت مجتمع خواهیم1) (1)استسقاء الحسن و الحسین و قیام النبیّ صلی الله علیه وآله لسقیهما علیهما السلام فی کتاب وفاء الوفاء بأخبار دارالمصطفی للسمهودی الشافعی عن علیّ علیه السلام قال: زارنا النبی صلی الله علیه وآله فبات عندنا و الحسن و الحسین نائمان و استسقی الحسن فقام النبیّ صلی الله علیه وآله و اخذ قربة لبنا فصبّ منها فی القدح ثمّ جعل یسقیه فتناول الحسین فمنعه و بدأ بالحسن فقالت فاطمة یا رسول اللّه کأنّه أحبّ الیک قال انّما استسقی اوّلاً
بود.»
(1)سمهودی باز از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل نموده که فرمود: «روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله به زیارت ما آمد و ما برای او غذایی از گوشت و آرد تهیه نمودیم. و امّایمن نیز برای ما ظرفی از شیر و مقداری از خرما هدیه آورد و همگی از آن غذا خودریم. سپس من دستهای رسول خدا صلی الله علیه وآله را شستم. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه وآله وضو گرفت و رو به قبله نمود و مشغول دعا گردید. سپس اشگ او جاری شد و به سجده افتاد تا این که سه مرتبه این عمل را تکرار نمود.
ما از هیبت آن حضرت حیا کردیم که علت آن را سؤال کنیم، تااین که امام حسین علیه السلام پرید و بر پشت آن حضرت سوار شد و گریه کرد. رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «عزیرم! برای چه گریه میکنی؟!» امام حسین عرض کرد: «پدرجان! کاری از شما دیدم که تاکنون ندیده بودم.»
بعض بطیبة مدفون و بعضهم بکربلاء و بعض بالغرییّن
جاشت علی آله ما ارتاح واحدهم من قهر اعداه حتی مات مقهورا
قضی أخوه خضیب الرأس و ابنته غضبی و سبطاه مسموما و منحورا(المجالس السنیّه ص 10)
پس رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «فرزند عزیزم! امروز به واسطه شما به قدری1) (1)قال السمهودی: و عن علیّ علیه السلام قال: زارنا رسول اللّه صلی الله علیه وآله فعملنا له خزیرة (و هی لحم یقطع صغارا و یصبّ علیه ماء کثیر فاذا نضج ذرّ علیه الدقیق) و أهدت لنا أمّأیمن قعبا من لبن و صحفة من تمر فأکل رسولاللّه صلی الله علیه وآله و أکلنا معه ثمّ وضّأت رسولاللّه صلی الله علیه وآله - أی غسلت یدیه - فمسح رأسه و جبهته و لحیته بیده ثمّ استقبل القبلة فدعا بما شاءاللّه ثمّ اکبّ الی الأرض بدموع غزیرة یفعل ذلک ثلاث مرّات فتهیّبنا رسول اللّه صلی الله علیه وآله ان نسأله فوثب الحسین علی ظهر رسول اللّه صلی الله علیه وآله و بکی فقال له رسول اللّه صلی الله علیه وآله بأبی و أمّی ما یبکیک؟ قال: یا أبت رأیتک تصنع شیئا ما رأیتک تصنع مثله؟ فقال رسول اللّه صلی الله علیه وآله یا بنیّ سررت بکم الیوم سرورا لم أسرُّ بکم مثله قطّ و انّ حبیبی جبرئیل علیه السلام أتانی و أخبرنی انّکم قتلی و انّ مصارعکم شتّی فأحزننی ذلک و دعوت اللّه لکم بالخیرة. (البحار، ج 18/125)
2) (2)نعم یا رسول اللّه انّ آلک و ذریّتک قتلی بعض بالسمّ و بعض بالسیف و قبورهم شتیّ فأخوک و ابن عمّک علیّ علیه السلام قتلوه و هو یصلّی فی محرابه فکان قبره بظهر الکوفة، و ولداک الحسنان اللذان فدیتهما بأبیک و أمّک قتل احدهما و هو الحسن بالسمّ الذی دسّ الیه و قطع کبده فکان قبره بالبقیع، و أخوه الحسین قتل بضرب السیوف وطعن الرماح ورمی السهام من جیش یزیدبن معویة فکان قبره بکربلاء:
خشنود شدم که تاکنون این قدر خشنود نشده بودم و[لکن] جبرئیل آمد و به من خبر داد که شما کشته خواهید شد و قبرهای شما از یکدیگر فاصله زیادی خواهد داشت. پس من محزون [و گریان] شدم و از خداوند برای شما طلب خیر نمودم.»
فقام الیها احدهم فذبحها و کشطها ثمّ هیّأت لهم طعاما فأکلوا و اقاموا حتّی ابردوا فلمّا ارتحلوا قالوا لها: نحن نفر من قریش نرید (2)هذا الوجه فاذا رجعنا سالمین فألمی بنا فانّا صانعون الیک خیرا ثمّ ارتحلوا، واقبل زوجها فاخبرته عن القوم و الشاة فغضب و قال: و یحک تذبحین شاتی لأقوام لا تعرفینهم ثمّ تقولین: نفر من قریش؟!
مدائنی گوید: امام حسن و امام حسین و عبداللّه جعفر علیهمالسلام برای انجام فریضه حج به مکّه رفتند و زاد و توشه خود را بین راه از دست دادند تا این که گرسنه و تشنه شدند. پس به پیرزنی که در خیمهای زندگی میکرد برخورد نمودند و از او آب طلب کردند. پیرزن اجابت نمود و گفت: از این گوسفند شیر بدوشید و به جای آب بنوشید.(2)و چون از او درخواست غذا نمودند پیرزن گفت: غذایی جز این گوسفند ندارم آن را ذبح کنید تا برای شما از آن غذایی آماده کنم. یکی از آنان گوسفند را ذبح نمود و آماده کرد و پیرزن برای آنان غذایی آماده نمود. آنان از آن غذا خوردند و چون خواستند حرکت کنند به او گفتند: ما از قریش هستیم. به مکّه میرویم. چون از این سفر به سلامت بازگشتیم زحمات شما را جبران خواهیم نمود.
هنگامی که حرکت نمودند شوهر آن پیرزن به خانه بازگشت و از میهمان نوازی همسر خود آگاه شد و با خشم و غضب به همسر خود گفت: وای بر تو! گوسفند مرا ذبح میکنی و به کسانی که نمیشناسی اطعام مینمایی و میگویی
1) (1)مسخاء الحسنین و کرمها علیهما السلام قال المدائنی: خرج الحسن و الحسین علیهما السلام و عبداللّه بن جعفر رحمهالله حجّاجا ففاتتهم اثقالهم فجاعوا و عطشوا فمرّوا بعجوز فی خباء لها فقالوا: هل من شراب قالت: نعم فاناخوا بها و لیس لها الاّ شویهة فی کسر الخیمة فقالت: اجلسوا و امتذقوا لبنها ففعلوا ذلک و قالوا لها: هل من طعام؟ قالت: لا الاّ هذه الشاة فلیذبحها احدکم حتّی أهیّیء لکم منها ما تأکلون
عدّهای از قریش بودند؟!
(1)این قضیه گذشت. پس از مدتی آن پیرزن و همسر او به مدینه آمدند و متاعی آوردند که آن را بفروشند و از آن معاش خود را اصلاح نمایند. ناگهان در کوچههای مدینه چشم امام حسن علیه السلام به آن پیرزن افتاد و او را شناخت، در حالی که پیرزن آن حضرت را نشناخت. پس امام حسن علیه السلام غلام خود را نزد او فرستاد و چون او خدمت آن حضرت آمد امام حسن علیه السلام به او فرمود: «من را میشناسی؟» گفت: خیر. امام فرمود: «من همان میهمان تو هستم در فلان روز.» پیرزن گفت: پدر و مادرم فدای شما باد!
(2)پس امام علیه السلام هزار گوسفند و هزار دینار به او دادند و او را همراه غلام خود نزد امام حسین علیه السلام فرستادند. امام حسین علیه السلام به او فرمود: «برادرم چه قدر به تو احسان نمود؟» پیرزن گفت: هزار گوسفند و هزار دینار. امام حسین علیه السلام نیز به همان مقدار به او احسان نمود تا او را نزد عبداللّه جعفر طیار فرستاد. عبداللّه گفت: امام حسن و امام حسین چقدر به تو احسان نمودند؟ پیرزن گفت: هر کدام هزار گوسفند و هزار مثقال طلا به من دادند. عبداللّه نیز همانند آنان به او احسان نمود.
علامه سیّد محسن امین سپس گوید: بنیهاشم معدن جود و کرم و شجاعت
1) (1)ثمّ بعد مدّة ألجأتهما الحاجة الی دخول المدینة فدخلاها و جعلا ینقلان البعر الیها و یبیعانه و یعیشان منه فمرّت العجوز فی بعض سکک المدینة فاذا الحسن بن علیّ علیهما السلام علی باب داره جالس فعرف العجوز و هی له منکرة فبعث غلامه فردّها فقال: یا أمة اللّه أتعرفینی قالت: لا قال أنا ضیفک یوم کذا و کذا فقالت العجوز: بابی انت و امّی. فامر الحسن علیه السلام فاشتری لها من شیاة الصدقة الف شاة و امر لها بالف دینار و بعثها مع غلامه الی اخیه الحسین علیه السلام فقال: بکم وصلک اخی فقالت: بالف دینار و الف شاة فأمر لها الحسین علیه السلام بمثل ذلک ثمّ بعث بها مع غلامه الی عبداللّه بن جعفر فقال: بکم وصلک الحسن و الحسین فقالت بالفی شاة و الفی دینار فاعطاها مثل ذلک. (البحار ج 43/348).
2) (2)ثمّ قال: و بنوهاشم معادن الجود و الکرم و معادن الشجاعة لایباریهم فی ذلک احد و لا عجب من الشیء اذا جاء من معدنه، و حسبک بکرم الحسنین علیهما السلام و هما سبطا رسولاللّه صلی الله علیه وآله الذی لایباری کرمه السحاب الهاطل، و شبلا امیرالمؤمنین علیه السلام أکرم النّاس و أسخاهم بعد رسولاللّه صلی الله علیه وآله و قلمّا یکون الکریم غیر شجاع و الشجاع غیرکریم و أمیرالمؤمنین علیه السلام هو الذی قال: «جنونان لا أخلانی اللّه منهما الشجاعة و الکرم»
هستند و هرگز کسی به آنان نمیرسد؛ چرا که آنان از معدن کرم به وجود آمدهاند و برای کرم و سخای امام حسن و امام حسین علیهما السلام همین بس که آنان سبط آن پیامبر هستند که کرم و جود او از ابر رحمت الهی افزون بود، و فرزندان آن امامی هستند که بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله کریمترین مردم بود؛ و البته هر صاحب کرمی غالبا دارای شجاعت نیز میباشد و کم میشود که شخص کریم شجاع نباشد و یا شجاع کریم نباشد؛ چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «خداوند مرا از دو خصلت جدا نفرموده است؛ شجاعت و کرم.»
حتّی قضی عطشا کما اشتهت العدی بأکفّ لا صید و لا اکفاء(المجالس السنیّة، ص 15)
تا این که گوید: امام حسین علیه السلام در کرم و شجاعت به پدر خود اقتدا نمود؛ چرا که او فرزند همان پدر و میوه همان درخت پربرکت میباشد. بزرگترین کرم امام حسین علیه السلام وقتی بود که در بیابان گرم و سوزان، حرّبن یزید ریاحی با هزار نفر او را محاصره نمودند و او در آن بیابان آنان را که تشنه بودند آب داد و حتی حیوانات آنان را نیز آب داد. و آن مردم چه بدمردمی بودند که در مقابل این احسان و کرم آب را بر او و عزیزان و اصحاب او بستند و عمرسعد دستور داد پنج هزار نفر اطراف فرات جمع شوند و فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله را از آب فرات منع کنند!(2)بیهقی در کتاب «المحاسن و المساوی» میگوید: دو نفر از بنیهاشم و
1) (1)و اقتدی به ولده الحسین علیه السلام فی کرمه و شجاعته، فانّ هذا الشبل من ذلک الأسد و هذا الثمر من ذلک الشجر، و أعظم کرمٍ صدر منه علیه السلام یوم تلقّاه الحرّ و أصحابه و هم زُهاء الف فارس فسقاهم الماء مع خیولهم فی تلک الأرض القفراء و هم قد جاؤوا لمحاربته، و لکن بئسما جازاه اعداؤه علی ذلک فانّهم وضعوا بأمر عمربن سعد خمسة آلاف رجل علی المشرعة یمنعون الحسین و أصحابه من استقاء الماء منعوه من ماء الفرات وورده و أبوه ساقی الحوض یوم جزاء
2) (2)رو قال: ذکر البیهقی فی کتاب «المحاسن و المساوی» قال: ذکروا انّ رجلین احدهما من بنی هاشم و الآخر من بنی امیّة، قال هذا: قومی اسمح و قال هذا: قومی اسمح، قال: فسل انت عشرة من قومک و انا اسأل عشرة من قومی، فانطلق صاحب بنی امیّة فسأل فأعطاه کلّ واحدٍ منهم عشرة آلاف درهم، و انطلق صاحب بنیهاشم إلی الحسن بن علی علیهما السلام فأمر له بماثة و خمسین الف درهم، ثمّ أتی الحسین علیه السلام ، فقال هل بدأت بأحد قبلی قال: بدأتُ بالحسن، قال: ما کنت استطیعُ ان ازید علی سیّدی شیئا فأعطاه مأة و خمسین الفا من الدراهم.
بنیامیّه با یکدیگر برخورد نمودند و هر کدام به دیگری میگفت: ما از شما در سخاوت و کرم مقدم هستیم تا این که یکی از آنان به دیگری گفت: تو از ده نفر از قبیله خود چیزی طلب کن و من نیز از ده نفر از قبیله خود چیزی طلب میکنم. آن که از بنیامیّه بود از ده نفر از قبیله خود چیزی طلب کرد و هر کدام ده هزار درهم به او دادند. آن که از بنیهاشم بود اول نزد امام حسن علیه السلام آمد و آن حضرت دستور داد یکصد و پنجاه هزار درهم به او دادند و چون نزد امام حسین علیه السلام رفت آن حضرت به او فرمود: «آیا قبل از من از کسی چیزی خواستهای؟» او گفت: آری، نزد امام حسن علیه السلام رفتم. امام حسین علیه السلام فرمود: «من نمیتوانم بیش از مولای خود به تو احسان کنم. پس او نیز یکصد و پنجاه هزار درهم به او داد.
و جدّهما رسول اللّه صلی الله علیه وآله سیّد ولد آدم وجدّتهما خدیجة بنت خویلد أمّ المؤمنین اوّل نساء هذه الأمّة إسلاما التی بذلت اموالها فی إحیاء الدین فقام الاسلام بمالها و سیف علیّ بن ابیطالب. و اخوالهما و خالاتهما ابناء رسولاللّه صلی الله علیه وآله و بناته و عمّهما جعفر الطیّار فی الجنّة مع ما لهما فی انفسهما من الفضائل.
مردی که از بنیامیّه بود و از ده نفر سؤال کرده بود یکصد هزار درهم با خود آورد لکن مرد هاشمی که از دو نفر سؤال نموده بود سیصد هزار درهم با خود آورد. مرد اموی چون این وضعیت را مشاهده نمود یکصد هزار درهم را به صاحبان آن بازگرداند و آنها پذیرفتند و مرد هاشمی چون خواست سیصد هزار درهم را به امام حسن و امام حسین باز گرداند آنها نپذیرفتند و فرمودند: «ما از تو پس نمیگیریم و باکی نداریم از این که آن را با خود ببری یا در بین راه بریزی!»اوصی وأکدّ فی الدنیا وصیّة فأوسعوا عهده نکثا و تغییرا
لو کان جدّهما اوصی بظلمهما لمَا استطاعوا لِما جاؤوه تکثیرا
علاّمه سیّدمحسن امین میگوید: فضایل امام حسن و امام حسین علیهما السلام قابل1) (1)فجاء صاحب بنیامیّة یحمل مائة الف درهم من عشرة أنفس، و جاء صاحب بنیهاشم یحمل ثلاثمائة الف درهم من نفسین، فغضب صاحب بنیأمیة فردّها علیهم فقبلوها، و جاء صاحب بنیهاشم فردّها علیهما فأبیا ان یقبلاها و قالا: ما کنّا نبالی أخدتها أم ألقیتها فی الطریق. (المجالس السنیة، ص 16 و رواه مع اختلاف یسیر فی مکارم الأخلاق لإبن ابیالدنیا، ص 135). اقول: و فضائل الحسنین علیهما السلام لا تحصی بجدّ و لا تحصر بعدّ کیف و هما ولدا رسولاللّه صلی الله علیه وآله و سبطاه و ریحانتاه من الدنیا و سیّدا شباب اهل الجنّة خیر النّاس أبا و أمّا و جدّا و جدّةً و خالاً و خالةً و عمّا و عمّةً، ابوهما امیرالمؤمنین سیّدالأوصیاء و أمّهما فاطمة الزهراء بضعة الرسول و سیّدة النساء.
2) (2)ألا قاتل اللّه عصبة قتلتهما و ظلمتهما حتّی قضی الحسن علیه السلام شهیدا بالسمّ، و قضی الحسین علیه السلام شهیدا بالسیف غریبا ظامیا، و قتلت انصاره و اهل بیته و سبیت نساؤه من کربلاء الی الکوفة و من الکوفة الی الشام و طیف برأسه فی البلدان: من مُبلغ المصطفی سبطاهُ قد قضیا بالسمّ هذا وذا بالسیف منحورا؟
شماره نیست، چرا که آنان فرزندان رسول خدا صلی الله علیه وآله و دو سبط او و میوه دل او هستند. آنها آقای جوانان اهل بهشت میباشند و از شرافت نسب بر همه مردم افتخار و سبقت دارند. جدّ آنان رسول خدا صلی الله علیه وآله سیّد الأنبیاء و پدرشان امیرالمؤمنین سیّد الأوصیاء و مادرشان فاطمه زهراء پاره تن رسول خدا و سیدة النساء است و جدّه آنان خدیجه امّالمؤمنین و اولین زن مسلمان این امت است که مال خود را برای احیای دین اسلام انفاق نموده و اسلام بامال و شمشیر علیبنابیطالب برقرار شده است. و خالوها و خالههای آنان دختران و پسران رسولاللّهاند و عموی آنان جعفر طیار است که در بهشت پرواز میکند. اینها شرافتهای نسبی آنهاست و شرافتهای نفسانی آنان از فضایل و ارزشهای انسانی قابل شماره نیست.
و کان علیه السلام یقول: شرّ خصال الملوک الجبن من الأعداء و القسوة علی الضعفاء و البخل عند الاعطاء (البحار، ج 44/189)
و وفد أعرابیّ الی المدینة فسأل عن أکرم النّاس بها فدُلّ علی الحسین بن علیّبن أبی طالب علیهما السلام فدخل المسجد فوجده مُصلیّا فوقف بازائه و أنشأ یقول:
در کتاب المجالس السنیه نقل شده که عمروبن دینار گوید: حسین بنعلی علیهما السلام به عیادت اسامة بن زید رفت و او در حال بیماری میگفت: وای از پریشانی و اندوه! پس امام حسین علیه السلام به او فرمود: «ای اسامه اندوه تو از چیست! اسامه گفت: شصت هزار درهم مدیون هستم. امام علیه السلام فرمود: «آن را ضمانت نمودم.» اسامه گفت: میترسم بمیرم و دین به عهده من بماند.لولا الذی کان من أوائکم کانت علینا الجحیم منطبقه
پس امام علیه السلام به او فرمود: «هرگز نخواهی مرد تا من دین تو را ادا کنم.»1) (1)قضاءه علیه السلام دین اسامة ممّا جاء فی کرم الحسین علیه السلام ما رواه عمروبن دینار، قال: دخل الحسین بن علی صلی الله علیه وآله علی أسامة بن زید و هو مریض و هو یقول: و اغمّاه، فقال له الحسین علیه السلام و ما غمّک یا أسامة؟ فقال دینی و هو ستّون الف درهم، فقال الحسین علیه السلام : هو عَلیَّ، فقال إنّی أخشی ان أموت، فقال الحسین علیه السلام لن تموت حتّی اقضیها عنک قال فقضاها قبل موته. (البحار، ج 44/189).
2) (2)لم یخب الآن من رجاک و من حرّک من دون بابک الحلَقه أنتَ جواد و أنتَ معتمد أبوک قد کان قاتل الفسقه
عمروبن دینار گوید: آن حضرت قبل از مرگ اسامه دین او را ادا نمود.
در همان کتاب روایت شده که آن حضرت میفرمود: «بدترین خصلتهای پادشاهان ترس از دشمنان و سختگیری بر ضعیفان و بخل و خودداری از احسان است.»
لو کان فی سیرنا الغداة عصا أمست سمانا علیک مندفقه
لکنّ ریب الزمان ذو غیر و الکفّ منیّ قلیلة النفقه(لعل المراد بالسیر واحد السیور التی تقدّ من الجلد فانّه اذا کان فیه عصا ای مشدودا بطرف عصا صار سوطا قابلاً للضرب فیکون کنایة عن الحکم و القوّة -المؤلف -)
فأخذها الأعرابی و بکی فقال له الحسین علیه السلام لعلّک استقللت ما أعطیناک،؟ قال: لا، ولکن کیف یأکل التراب جودک. (البحار، ج 44/19 المجالس ص 17)
و وجد علی ظهر الحسین علیه السلام یوم الطف أثر فسألوا زین العابدین علیه السلام عن ذلک فقال: هذا ممّا کان ینقل الجراب علی ظهره الی منازل الأرامل و الیتامی و المساکین.
روایت شده که مردی از اعراب بادیه نشین وارد مدینه شد و گفت: کریمترین مردم کیست؟ پس او را نزد امام حسین علیه السلام فرستادند. او داخل مسجد شد و چون دید آن حضرت مشغول نماز است اشعار ذیل را خواند. پس امام حسین علیه السلام سلام نماز خود را گفت و به قنبر فرمود: «آیا از مال حجاز چیزی مانده است؟» قنبر گفت: آری، چهار هزار دیناراست. امام علیه السلام فرمود: «آنها را بیاور که آن که از ما سزاوارتر است آمده است.» سپس عبای خود را برداشت و دینارها را در آن پیچید و در جواب آن اعرابی اشعار ذیل را انشاء فرمود:اعرابی آنها را گرفت و گریان شد. امام علیه السلام فرمود: «آیا آنچه ما به تو دادیم؟ ناچیز بود؟» اعرابی گفت: عطای شما کم نبود لکن گریه من برای این است که
1) (1)فسلّم الحسین علیه السلام و قال: یا قنبر هل بقی من مال الحجاز شیء؟ قال: نعم اربعة آلاف دینار فقال هاتها قد جاء من هو أحقّ بها منّا ثمّ نزع بردته ولفّ الدنانیر فیها و أخرج یده من شقّ الباب حیاء من الاعرابی و أنشأ یقول: خُذها فانّی الیک معتذر و اعلم بأنّی علیک ذو شفقه
چگونه این دست با برکت زیر خاک میرود.
در روایت دیگری آمده است: که چون امام حسین علیه السلام را در کربلا کشتند اثری بر پشت او دیدند و چون علت آن را از حضرت زینالعابدین علیه السلام سؤال کردند فرمود: «این اثر آن همیان و کیسه نانی است که پدرم به دوش میگرفت و به منازل زنهای بی سرپرست و یتیمان و فقرا میبرد.»
فقال ابنزیاد من انتم قالوا: نحن الذین وطئنا خیولنا جسد الحسین حتّی طحنا جناجن صدره.
سید محسن امینرضواناللّهعلیه پس از نقل این روایت میگوید: اثر دیگری نیز در کربلا بر پشت آن حضرت دیده شد و آن جای سمّ اسبها بود که بر سینه شریف و پشت آن میوه دل رسول خدا صلی الله علیه وآله تاخته بودند و عمرسعد بعد از شهادت آن حضرت دستور داده بود که برای انجام فرمان ابنزیاد ده نفر اسب سوار بروند و بدن آن حضرت را زیر سمّ اسبان خود لگدمال کنند و آنان چنین کردند و در کوفه به ابنزیاد گفتند: ما کسانی هستیم که بر سینه و پشت امام حسین اسب تاختیم و سینه و پشت او را خرد کردیم!(2)در کتاب «المجالس السنیة» نقل شده که عربی بادیه نشین نزد امام حسین علیه السلام آمد و گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! من ضامن یک دیه کامل شدهام و از پرداخت آن عاجز هستم، با خود گفتم که نزد کریمترین مردم میروم تا به من کمک
1) (1)و وجد علی ظهره علیه السلام یوم الطفّ أثر آخر هو أوجع للقلوب من هذا الأثر و هو أثر حوافر الخیل التی داست بحوافرها صدره الشریف و ظهره و ذلک حین أمر ابن سعد عشرة فوارس ان یدوسوا بحوافر خیولهم صدره و ظهره تنفیذا لما أمر به ابنزیاد ففعلوا و أقبلوا الی ابن زیاد و هم یقولون: نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکلّ یعبوب شدید الاسر
2) (2)سؤاله عن ثلاث مسائل و قضاءه علیه السلام الدیة للأعرابی و ممّا جاء فی کرم الحسین علیه السلام أنّ اعرابیّا جاءه فقال یا ابن رسولاللّه قد ضمنت دیة کاملة و عجزت عن أدائها فقلت فی نفسی: اسأل اکرم النّاس و ما رأیت أکرم من آلمحمّد صلی الله علیه وآله فقال: اسألک عن ثلاث مسائل فان أجبت عن واحدة أعطیتک ثلث المال و إن اجبت عن اثنتین اعطیتک ثلثی المال و إن اجبت عن الکلّ اعطیتک الکلّ، فقال الاعرابی: یا ابن رسولاللّه أمثلک یسأل مثلی و أنت من اهل العلم و الشرف؟
دهد و کسی را کریمتر از آل محمّد صلی الله علیه وآله نیافتم.
(1)امام علیه السلام فرمود: «من سه مسأله از تو سؤال میکنم، اگر یکی از آنها را پاسخ گفتی یک سوم آن دیه را [که هزار مثقال طلا میباشد] به تو میدهم، و اگر دو سؤال را پاسخ دادی دو سوم آن را میدهم، و اگر سه سؤال را پاسخ گفتی تمام آن را میدهم.» اعرابی گفت: ای فرزند رسول خدا! آیا کسی همانند شما که اهل علم و دانش و شرافت است از کسی همانند من که [نادان است] سؤال میکند؟ امام علیه السلام فرمود: «آری، من از جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: باید احسان به اندازه معرفت باشد.»
اعرابی گفت: هرچه میخواهید بپرسید. اگر بدانم پاسخ میدهم و اگر ندانم از شما یاد میگیرم.
(2)امام علیه السلام فرمود: «افضل اعمال چیست؟ اعرابی گفت: ایمان به خدا. امام علیه السلام فرمود: «نجات از مهلکه و خطر به چیست؟» اعرابی گفت: با توکل و اعتماد به خداست. امام علیه السلام فرمود: «زینت انسان به چیست؟» اعرابی گفت: علم و دانشی که همراه حلم و بردباری باشد. امام علیه السلام فرمود: «اگر کسی از آن بیبهره بود چه چیز زینت اوست؟» اعرابی گفت: مالی که همراه با مروّت و جوانمردی باشد.» امام علیه السلام فرمود: «اگر کسی از آن نیز بی بهره بود زینت او به چیست؟» اعرابی گفت: فقری که همراه با صبر و شکیبایی باشد. امام علیه السلام فرمود: «اگر از این هم بیبهره بود زینت او به
1) (1)فقال الحسین علیه السلام : بلی سمعت جدّی رسولاللّه صلی الله علیه وآله یقول: المعروف بقدر المعرفة فقال الاعرابی: سل عمّا بدالک فان أجبت و إلاّ تعلّمت منک، فقال الحسین علیه السلام : أیّ الاعمال افضل؟ فقال الاعرابی الایمان باللّه، فقال الحسین علیه السلام : فماالنجاة من الهلکة؟ فقال الاعرابی: الثقة باللّه فقال الحسین علیه السلام : فما یزیّن الرجل فقال الاعرابی: علم معه حلم، فقال الحسین علیه السلام : فان أخطأه ذلک؟ فقال الأعرابی: مال معه مروءة، فقال الحسین علیه السلام : فان اخطأه ذلک؟ فقال الأعرابی: فقر معه صبر فقال الحسین علیه السلام : فان اخطأه ذلک؟
2) (2)فقال الأعرابی: فصاعقة تنزل من السماء فتحرقه فانّه اهل لذلک، فضحک الحسین علیه السلام و رمی الیه بصرّة فیها الف دینار و اعطاه خاتمه و فیه فَصّ، قیمته مائتا درهم و قال الحسین علیه السلام : یا اعرابیّ أعطِ الذهب غرماءک و اصرف الخاتم فی نفقتک فأخذ الأعرابیّ المال و قال: اللّه أعلم حیث یجعل رسالته. (البحار، ج 44/196 المجالس ص 18).
چیست؟» اعرابی گفت: باید صاعقه و عذابی از آسمان بیاید و او را بسوزاند؛ چرا که او سزاوار چنین عذابی است!
پس امام علیه السلام خندیدند و کیسهای که هزار دینار در آن بود با انگشتری که قیمت آن دویست درهم بود به او دادند و فرمودند: ای اعرابی! این هزار دینار را صرف بدهکاری خود بکن و این انگشتر را نیز صرف مخارج خود نما.»
اعرابی آن مال را گرفت و گفت: خدا بهتر میداند که رسالت و امامت را کجا قرار دهد.
فلا الجود یفنیها اذا هی اقبلت و لا البخل یبقیها إذا ما تولّت(البحار، ج 44/191 المجالس ص 19).
در همان کتاب میگوید: عبدالرحمان سلمی سوره حمد را به بعضی از فرزندان خردسال آن حضرت تعلیم نمود و چون او بر پدر خود خواند امام علیه السلام هزار دینار و هزارحلّه به او انعام نمود و دهان او را پر از درّ کرد و چون بعضی به آن حضرت در این باب خرده گرفتند، امام علیه السلام فرمود: «این انعام کجا میتواند به جای تعلیم او باشد؟» و سپس اشعار ذیل را قرائت فرمود.(2)در همان کتاب، از انس بن مالک نقل شده که گوید: من خدمت امام حسین علیه السلام بودم که کنیزی شاخه گلی برای آن حضرت هدیه آورد. پس امام حسین علیه السلام گل را از او گرفت و فرمود: «تو را در راه خدا آزاد نمودم.» انس گوید: به آن حضرت گفتم: برای یک شاخه گل او را آزاد فرمودید؟!
امام علیه السلام فرمود: «خداوند این چنین ما را تربیت نموده و در قرآن فرموده است
1) (1)و فیه: علّم عبدالرحمن السلمی بعض ولد الحسین علیه السلام سورة الفاتحة فلمّا قرأها الصبیّ علی ابیه الحسین علیه السلام اعطی ذلک المعلّم الف دینار و الف حُلّة و حشا فاه درّا فقیل له فی ذلک فقال: و این یقع هذا من اعطائه یعنی تعلیمه للسورة و انشد الحسین علیه السلام یقول: إذا جادت الدنیا علیک فجدبها علی النّاس طرّا قبل ان تتفلّت
2) (2)و فیه: وقال أنس: کنت عندالحسین علیه السلام فدخلت علیه جاریة فحیّته بطاقة ریحان فقال لها: انت حرّة لوجه اللّه تعالی قال انس: فقلت: تجیئک بطاقة ریحان لاخطر لها فتعتقها؟ قال: کذا ادّبنا اللّه قال اللّه تعالی: «و اذا حیّیتم بتحیّة فحیّوا بأحسن منها او ردّوها» و کان احسن منها عتقها. (البحار، ج 43/343 المجالس ص 19) و قال علیه السلام : صاحب الحاجة لم یکرم وجهه عن سؤالک، فأکرم نفسک عن ردّه (البحار، ج 44/196).
که چون هدیهای به شما داده شود شما باید به بهتر از آن یا همانند آن را پاسخ دهید و به هدیه کننده احسان کنید، و بهتر از هدیه این کنیز این است که او را آزاد کنم.»
در همان کتاب، از آن حضرت نقل شده که فرمود: «کسی که حاجت خود را نزد شما آورد دادن حاجت او اکرام به او محسوب نمیشود بلکه شما باید کرامت خود را حفظ کنید و او را رد ننمایید.»
اتدرون ما کان جزاء الحسین علیه السلام من الاعداء علی سقیه إیّاهم الماء مع خیولهم فی تلک الارض القفراء؟ نعم کان جزاؤه منهم ان حالوا بینه و بین ماء الفرات؟! و بعث عمربن سعد عمروبن الحجّاج فی خمسمأة فارس فنزلوا علی الشریعة و حالوا بین الحسین و اصحابه و بین الماء. (و قال المفید علیهالرحمة) و کان ذلک قبل قتل الحسین علیه السلام بثلاثة ایّام!
منعوه شرب الماء لاشربوا غدا من کفّ والده البطین الأنزع(المجالس السنیّة، ص 20)
[ظاهرا مقصود آن حضرت این است که احسان شما در مقابل سؤال اوست که آبروی خود را به شما فروخته است پس شما اگر چیزی به او دادید در حقیقت آبرو و شخصیت خود را حفظ کردهاید که او را رد ننمودهاید].سپس میگوید: از کرامتهای بزرگ و سخاوت عجیب آن حضرت این است که چون در مسیر کربلا حرّبنیزید ریاحی را با هزار نفر- که همه آنان در صحرای گرم از تشنگی سوخته بودند - ملاقات نمود اصحاب خود را امر نمود که به همه آنها آب بدهند و از شب قبل به اصحاب خود فرموده بود که آب فراوان بردارند، بلکه فرمود تا به حیوانات آنان نیز آب دادند و پاداش اهل کوفه به آن حضرت این بود که عمرسعد ملعون، روز هفتم محرم، عمروبنحجاج را با پانصد نفر بر فرات گماشت تا آب را از آن حضرت و اهلبیت و اصحاب او منع کنند!!
1) (1)قال: و من کرمه العظیم و سخائه العجیب علیه السلام انّه لمّا التقی مع الحرّبنیزید و کان مع الحرّزهاء الف فارس و کان الحسین علیه السلام فی سحر ذلک الیوم امر فتیانه ان یستقوا من الماء و یکثروا ففعلوا و وقف الحرّ و خیله مقابل الحسین فی حرّ الظهیرة فقال الحسین علیه السلام لفتیانه اسقوا القوم وارووهم من الماء وارشفوا الخیل ترشیفا. ای اسقوها قلیلا واقبلوا یملأون القصاع و الطساس من الماء ثمّ یدنونها من الفرس فاذا عبّ فیها ثلاثا او اربعا او خمسا عزلت عنه و سقوا آخر حتّی سقوها عن آخرها.
أتیت العبشمیّ فلم یجد لی الی ان هزّه ابن الرسول
هو ابن المصطفی کرما وجودا من بطن المطهّرة البتول
و انّ لهاشم فضلا علیکم کما فضّل الربیع علی المحول
فقال معاویة یا اعرابی اعطیک و تمدحه؟! فقال الاعرابی: یا معاویة أعطیتنی من حقّه و قضیت حاجتی بقوله!
و لمّا اخرج مروان الفرزدق من المدینة اتی الفرزدق الحسین علیه السلام فاعطاه الحسین علیه السلام اربعمائة دینار فقیل له انّه شاعر فاسق فقال علیه السلام انّ خیر مالک ما وقیت به عرضک. (المصدر ص 221)
صاحب کتاب مجالس السنیه از مناقب ابن شهرآشوب نقل نموده است که امام حسین علیه السلام وارد مجلس معاویه شد در حالی که شخصی از اعراب بادیه نشین نزد او بود و خواسته خود را مطرح مینمود. پس معاویه به امام حسین علیه السلام مشغول شد و از اعرابی بازماند.در این هنگام اعرابی از یکی از حاضران سؤال کرد: این شخص کیست؟ گفتند: او حسین بنعلی علیهما السلام است. اعرابی روبه امام حسین علیه السلام نمود و گفت: ای فرزند دختر رسولاللّه صلی الله علیه وآله ! از شما خواهش میکنم که در مورد حاجت من با معاویه صحبت بفرمایید. امام حسین علیه السلام از معاویه خواستند [که حاجت او را برآورد] و او حاجت اعرابی را برآورد.
سپس اعرابی اشعاری خواند و گفت: من نزد معاویه رفتم و او حاجتم را برآورده نکرد. تا این که فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله و فاطمه علیها السلام ـ که معدن کرم و جود و پاکی و طهارت است ـ او را واداشت که حاجت من را ادا کند. سپس گفت: ای معاویه! نسبت بنیهاشم به شما بنیامیّه همانند نسبت بهار به فصول دیگر است و بنیهاشم بر شما فضیلت دارند.
(2)معاویه گفت: ای اعرابی! من به تو احسان نمودم و تو امام حسین علیه السلام را
1) (1)قضاءه علیه السلام حاجة الأعرابی فی مجلس معاویة ذکر ابن شهر آشوب فی المناقب ج 5/235 قال دخل الحسین علیه السلام علی معاویة و عنده اعرابیّ یسأله حاجة فامسک و تشاغل بالحسین علیه السلام فقال الأعرابیّ لبعض من حضر من هذا الذی دخل قالوا: الحسین بن علیّ علیهما السلام فقال الاعرابی للحسین علیه السلام أسألک یا بن بنت رسول اللّه لمّا کلّمته فی حاجتی فکلّمه الحسین فی ذلک فقضی حاجته فقال الاعرابی:
2) (2)و قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله فی العباس بن مرداس: اقطعوا لسانه عنّی. (المصدر ص 22) و اعظم جودٍ صدر منه علیه السلام جوده بنفسه فی سبیل اللّه و تسلیمه ایّاها للقتل قال الشاعر: یجود بالنفس ان ضنّ الجبان بها و الجود بالنفس اقصی غایة الجود
میستایی؟! اعرابی گفت: ای معاویه! تو از حق او [و مالی که متعلق به اوست] و بعد از سفارش او حاجت من را انجام دادی [و در حقیقت از خود چیزی به من ندادی].
در همان کتاب نقل شده که هنگامی که مروان ملعون، فرزدق شاعر را از مدینه اخراج نمود فرزدق نزد امام حسین علیه السلام آمد و آن بزرگوار چهارصد دینار به او داد. گفته شد: او شاعر فاسقی است! امام علیه السلام فرمود: «بهترین مالهای شما آن مالی است که با آن آبروی خود را حفظ کنید.» سپس فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه وآله در مورد عبّاس بن مرداس [که حرمت رسول خدا صلی الله علیه وآله را حفظ نمیکرد] فرمود: «شرّ زبان او را از من برطرف کنید» [یعنی چیزی به او بدهید که بدزبانی نکند].»
(1)مرحوم علاّمه سیّد محسن امین رحمهالله در پایان این بحث میگوید: بزرگترین سخاوت وجود امام حسین علیه السلام این بود که جان عزیز خود را در راه خداوند عطا نمود، او جان خود و اهلبیت و عیال و فرزندان [و اصحاب] خود را فدای دین و حمایت از شریعت جدّ خود سیّد المرسلین صلی الله علیه وآله نمود و اگر شهادت امام حسین علیه السلام نبود اثری از دین خدا باقی نمیماند و کفر و الحاد یزید [و معاویه و هواداران آنان [برای همه مردم آشکار نمیشد. مؤلّف گوید: احسانی که امام حسین علیه السلام با دادن جان خود و عزیزان و اصحاب به اسلام و مسلمین نمود و به وسیله آن دین خدا را در فضای تاریکی که بنیامیّه فراهم ساخته و مردم را به دشمنی با اهلبیت پیامبر صلی الله علیه وآله واداشته بودند حفظ نمود و محکومیت بنیامیّه و حکام غاصب دیگر را بر ملا نمود بر هیچ عاقل و منصفی پوشیده نیست.
هنگامی که آن حضرت شرایط زمان خود را به گونهای یافت که جز با شهادت نمیشود از دین خدا حمایت نمود، فرمود: «ان کان دین محمدٍ صلی الله علیه وآله لم یستقم الاّ بقتلی فیا سیوف خذینی»؛ یعنی اگر دین جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله جز با شهادت و کشته
1) (1)فالحسین علیه السلام قد جاد بنفسه و اهل بیته و عیاله و اطفاله فی سبیل اللّه فداءً للدین و محاماة عن شریعة جدّه سیّد المرسلین صلی الله علیه وآله حتّی اصبحوا ما بین قتیل و اسیر و لولا قتل الحسین علیه السلام ما بقی لهذا الدین من اثر و لولاه ما ظهر للخاصّ و العام کفر یزید و إلحاده.
شدن من برقرار نمیماند، ای شمشیرها مرا در برگیرید.
(1)شجاعت امام حسین علیه السلام ، همانند پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام ، به قدری شگفتانگیز بود که در میان مردم دنیا زبانزد و در بین شجاعان مشهور بود. او با لب تشنه اهل کوفه را در کربلا به مبارزه طلبید و هر که در مقابل او میآمد کشته میشد، به گونهای که لشکر سی هزار نفری کوفه فرار کردند و ناچار شدند از همه طرف به او حمله کنند. شمر ملعون سوارهها را پشت سر پیادهها قرار داد. و به تیراندازها دستور داد تا آن حضرت را تیرباران نمایند و آنان چنین کردند، به گونهای که بدن او را همانند خارپشت پر از تیر کردند.
(2)و چون بین او و خیام حرم او فاصله شدند، فرمود: «وای بر شما، ای پیروان ابوسفیان! اگر دین ندارید و از قیامت و معاد نمیترسید در دنیای خود آزاد مرد باشید و اگر عرب هستید به غیرت عربی خود باز گردید [و تا من زنده هستم به طرف خیام حرم من نروید!] شمر ملعون صدا زد: چه میگویی، ای فرزند فاطمه؟ امام علیه السلام فرمود: «من میگویم: شما با من جنگ دارید و من با شما جنگ میکنم و زنها نباید مورد حمله قرار گیرند؛ پس تا من زنده هستم افراد جاهل و سرکش خود را از اهل حرم من دور کنید!»
1) (1)شجاعة الحسین علیه السلام أمّا شجاعته علیه السلام فهی التی ضُربت بها الأمثال و سارت بها الرکبان و أنست شجاعة جمیع الشجعان (و هو) الذی دعا النّاس الی البراز فی یوم کربلا فلم یزل یقتل کلّ من برز الیه حتّی قتل مقتلةً عظیمة و هو الذی کان یحمل علی الاعداء و قد تکمّلوا ثلاثین ألفا فینهزمون بین یدیه کأنّهمُ الجراد المنتشر فلمّا رأی شمر ذلک استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجّالة و أمر الرماة ان یرموه فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ فحجم عنهم، و حالوا بینه و بین رحله.
2) (2)فقال: ویلکم یا شیعة آل ابی سفیان: إن لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیا کم هذه و ارجعوا إلی احسابکم ان کنتم عربا کما تزعمون، فناداه شمر: ما تقول یا ابن فاطمة؟ قال: اقول: انا الذی اقاتلکم و تقاتلوننی و النساء لیس علیهنّ جُناح، فامنعوا عتاتکم و جهُّالکم و طغاتکم من التعرّض لحرمی ما دُمت حیّا، قال شمر لک ذلک، ثمّ صاح: إلیکم عن حرم الرجل و اقصدوه بنفسه فلعمری لهو کفو کریم. (المجالس السنیّة ص 15/ مثیرالأحزان ص 55).
شمر گفت: باکی نیست؛ و به لشکر خود گفت: از حرم او دور شوید و به طرف او بروید!
فقام الحسین علیه السلام و قال: یا صافی، فقام الغلام فزعا و قال: یا سیّدی و سیّد المؤمنین الی یوم القیامة، إنیّ ما رأیتک فاعف عنیّ فقال الحسین علیه السلام : اجعلنی فی حلّ یا صافی لأنیّ دخلت بستانک بغیر إذنک، فقال صافی بفضلک یا سیّدی و کرمک و سؤددک تقول هذا.
مرحوم علاّمه سیّد محسن امین، در کتاب مجالس السنیة، ص 23، از حسن بصری نقل نموده است که روزی امام حسین علیه السلام همراه اصحاب خود به بوستان و باغ خویش رفت. در آن باغ غلامی به نام «صافی» داشت هنگامی که حضرت وارد باغ شد، غلامش نشسته و مشغول خوردن نان بود. امام علیه السلام کنار درخت خرمایی نشست. به طوری که غلام او را نمیدید. امام علیه السلام مشاهده کرد که غلام یک لقمه به سگ میدهد و یک لقمه خود میخورد و چون از خوردن نان فارغ شد گفت: «الحمداللّه ربّ العالمین»، خدایا مرا ببخش و مولای مرا نیز ببخش؛ همان گونه که برکت و رحمت خود را به پدر و مادر او عطا فرمودی، برحمتک یا ارحمالراحمین.»(2)پس امام حسین علیه السلام برخاست و غلام را صدا زد. غلام از جا پرید و گفت: ای مولای من و مولای همه مومنین تا قیامت! مرا ببخش! من شما را ندیدم. امام علیه السلام به او فرمود: «ای غلام! مرا حلال کن که بدون اجازه تو وارد باغ تو شدم.» غلام گفت: این احسان و کرم و آقایی شماست که چنین میفرمایید.
1) (1)کرمه و جلالته علیه السلام و ممّا جاء فی کرم الحسین علیه السلام عن الحسن البصری: انّ الحسین علیه السلام ذهب ذات یوم مع اصحابه الی بستانه و کان فی ذلک البستان غلام للحسین علیه السلام اسمه صافی فلّما قرب من البستان رأی الغلام قاعدا یأکل الخبز، فجلس الحسین علیه السلام عند بعض النخل بحیث لایراه الغلام فنظر الیه الحسین علیه السلام و هو یرفع الرغیف فیرمی نصفه الی الکلب و یأکل نصفه، فتعجّب الحسین علیه السلام من فعل الغلام فلمّا فرغ من الأکل، قال: الحمدلله ربّ العالمین اللّهمّ اغفرلی و اغفر لسیّدی کما بارکت لأبویه برحمتک یا أرحم الراحمین.
2) (2)فقال الحسین علیه السلام إنیّ رأیتک ترمی نصف الرغیف إلی الکلب و تأکل نصفه، فما معنی ذلک؟ فقال الغلام: إنّ هذا الکلب نظر إلیّ و أنا آکل فاستحییت منه و هو کلبک یحرس بستانک و انا عبدک نأکل رزقک معا، فبکی الحسین علیه السلام و قال: إن کان کذلک فأنت عتیق للّه تعالی و وهبت لک ألفی دینار.
امام علیه السلام به او فرمود: «من دیدم یک لقمه نان میخوری و لقمه دیگر را به سگ میدهی، این برای چیست؟» غلام گفت: این سگ در وقت غذاخوردن به من نگاه میکرد و من حیا کردم که به او غذا ندهم؛ چون او سگ شماست و از بوستان شما حراست میکند و من نیز غلام شما هستم و پیش خود گفتم که من و این سگ باید در مال شما شریک باشیم لذا لقمهای به او میدادم و لقمهای را خود میخوردم.
(1)پس امام علیه السلام گریان شد و فرمود: «در این صورت من تو را آزاد نمودم و دو هزار دینار نیز به تو بخشیدم.» غلام گفت: حال که مرا آزاد فرمودید میخواهم همچنان باغبان شما باشم. امام علیه السلام فرمود: «عمل شخص کریم باید گفته او را تایید کند. مگر به تو نگفتم که من که بدون اجازه وارد باغ تو شدم مرا را حلال کن؟» سپس فرمود: من گفته خود را تصدیق نمودم و باغ را با آنچه در آن است به تو بخشیدم. اکنون اصحاب و یاران من که با من نزد تو میآییم میهمان تو هستیم و تو اصحاب مرا به خاطر من اکرام کن، خداوند در قیامت تو را اکرام کند و برای حسن خلق و ادب تو نسبت به من، تو را برکت دهد.» غلام گفت: اگر شما باغ را به من بخشیدید من نیز آن را وقف اصحاب و شیعیان شما نمودم.
(2)امام حسین علیه السلام در یکی از خطبههای خود از باب پند و اندرز و نصیحت و
1) (1)فقال الغلام: إن أعتقتنی فأنا ارید القیام ببستانک، فقال الحسین علیه السلام : إنّ الکریم ینبغی له ان یصدّق قوله بالفعل، أو ما قلت لک اجعلنی فی حلّ فقد دخلت بستانک بغیر اذنک فصدّقت قولی و وهبت البستان و ما فیه لک، فاجعل اصحابی الذین جاؤوا معی أضیافا و أکرمهم من اجلی اکرمک اللّه تعالی یوم القیامة و بارک لک فی حسن خلقک و أدبک، فقال الغلام إن وهبتنی بستانک فانیّ قد سبّلته لأصحابک و شیعتک. (ای وقفته لأصحابک و شیعتک) المجالس السنیّة ص 23/ مستدرک الوسائل ج 7/192).
2) (2)خطبه علیه السلام فی النصایح خطب الحسین علیه السلام فقال: ایّها النّاس نافسوا فی المکارم، و سارعوا فی المغانم، و لا تحتسبوا بمعروف لم تعجلوه، و اکسبوا الحمدبالنجح، و لا تکسبوا بالمطلّ ذمّا، فمهما یکن لأحد عند احد صنیعة له رأی انّه لا یقوم بشکرها فاللّه له بمکافاته فانّه اجزل عطاءً و اعظم اجرا.
خیرخواهی برای مسلمین و بیان ارزشهای اسلامی میفرماید: «ای مردم، در کسب ارزشها و مکارم اخلاق بکوشید و از یکدیگر پیشی بگیرید و ادعای ارزشی را که هنوز به دست نیاوردهاید نکنید و با رسیدن به ارزشها به خود ارزش بدهید و خود را با سستی در کار مبتلا به نکوهش نگردانید و بدانید اگر کسی خدمت و احسانی به دیگری کرد و او پاداش مناسب او را نداد و از او تشکر ننمود خداوند پاداش او را خواهد داد و البته پاداش خداوند و عطای او بزرگتر و فراوانتر خواهد بود.
(1)مردم! بدانید که نیازها و حوایج مردم که به طرف شما میآید، در حقیقت، نعمتهای خداوند است که به طرف شما آمده، مبادا از نعمتهای او ملالت پیدا کنید که مبدل به نقمت و گرفتاری شما خواهد شد و بدانید که عمل خیرصاحب خود را آبرو میدهد و پاداش خود را نیز در نزد خداوند خواهد داشت. اگر شما عمل خیر را به صورت مجسّم مشاهده کنید هر آینه چیز زیبایی را که چشم همه از آن روشن میشود خواهید دید و اگر عمل زشت و ناپسندی را به طور مجسم ببینید چیز زشت و مورد تنفری را خواهید دید که دلها از آن متنفر است و چشمها از دیدن آن بسته میشود.
(2)ای مردم! هر کس اهل احسان و بخشش باشد آقا و بزرگوار میگردد و هر کس اهل بخل باشد پست و ناچیز خواهد شد، و با سخاوتترین مردم کسی است که به افراد غیر امیدوار احسان کند و با گذشتترین مردم کسی است که در حال
1) (1)و اعلموا انّ حوائج النّاس الیکم من نعم اللّه علیکم فلا تملّوا النعم فتحوّر نقما، و اعلموا انّ المعروف مکسب حمدا و معقّب اجرا فلو رأیتم المعروف رجلاً رأیتموه حسنا جمیلاً یسرّ الناظرین ولو رأیتم اللؤم رأیتموه سمجا مشوّها تنفر منه القلوب و تغضّ دونه الابصار. ایّها النّاس من جادساد، و من بخل رذل و إنّ أجود النّاس من اعطی من لا یرجوه و إنّ أعفی النّاس من عفا عن قدرةٍ، و إنّ اوصل النّاس من وصل من قطعه، و الاصول علی مغارسها بفروعها تسمو فمن تعجّل لأخیه خیرا وجده إذا قدم علیه غدا.
2) (2)و من اراد اللّه تبارک و تعالی بالصنیعة الی اخیه کافأه اللّه بها فی وقت حاجته و صرف عنه من بلاء الدنیا ما هو أکثر منه، و من نفّس کربة مؤمن فرّج اللّه عنه کرب الدنیا و الآخرة، و من أحسن احسن اللّه الیه و اللّه یحبّ المحسنین. (المجالس السنیّة، ص 24/ البحار، ج 78/121).
توانایی گذشت کند و انتقام نگیرد و خیرخواهترین مردم به خویشان خود کسی است که با قطع رحم کنندگان بیامیزد و به آنان احسان نماید و بدانید که درخت روی ریشه سبز میشود و میروید و هر کس هرچه کاشته برمیدارد پس کسی که در این دنیا به برادر خود احسانی نموده باشد فردای قیامت به نتیجه آن خواهد رسید و هر کس برای خدا به برادر خود احسان کرده باشد خداوند در وقت خود به او جزای خیر خواهد داد و بلاهای دنیا را بیش از آن از او دور خواهد نمود و هر کس اندوه و مصیبتی را از دل مؤمنی برطرف کند خداوند اندوهها و مصیبتهای دنیا و آخرت را از او برطرف خواهد نمود و هر کس اهل احسان و خیر باشد خداوند به او احسان خواهد نمود و البته او محسنین و نیکوکاران را دوست میدارد.»
(1)در خطبه دیگری فرمود: «حلم و بردباری زینت مؤمن و وفا مروّت اوست و احسان نعمت خدا بر اوست و تکبر بیمقداری، و عجله سفاهت، و سفاهت ناتوانی و غلو و زیادهروی سقوط، و همنشینی با افراد پست موجب شرّ، و بااهل فسق موجب بدگمانی به او خواهد بود.»
(2)مرحوم علاّمه سیّد محسن امین پس از نقل این جملات میگوید: امام حسین علیه السلام معدن فصاحت و بلاغت است و آن را از جدّ خود که فرمود: «من فصیحترین مردم هستم!» ارث برده و از پدر خود که آموزگار فصاحت و بلاغت بوده آموخته است. او در کربلا مقابل صفوف دشمن در مقابل لشکر سی هزارنفری عمر سعد سخنانی را ایراد نمود که هیچ گوینده و متکلمی در چنین شرایط چنین سخنانی نگفته و نخواهد گفت.
1) (1)و خطب علیه السلام ایضا فقال: إنّ الحلم زینة، و الوفاء مروءة، و الصلة نعمة، و الاستکبار صلف، و العجلة سفه، و السفه ضعف، و الغلوّ ورطة، و مخالطة اهل الدناءة شرّ، و مجالسة اهل الفسق ریبة. (المجالس السنیّة ص 25/ البحار ج 78/122). ثمّ قال: و الحسین علیه السلام معدن الفصاحة و البلاغة ورث ذلک عن جدّه رسولاللّه صلی الله علیه وآله افصح من نطق بالضاد و عن ابیه امیرالمؤمنین علیه السلام الذی علّم النّاس الفصاحة و الخطب و لقد خطب فی الاعداء یوم کربلاء حین وقف بازائهم و جعل ینظر الی صفوفهم کأنّهم السیل وقال ما لا یحصی کثرة فلم یسمع متکلم قطّ قبله و لا بعده أبلغ فی منطق منه:
2) (2)له من علیّ فی الحروب شجاعةٌ و من أحمدَ عند الخطابة قیل
بخشی از سخنان آن حضرت چنین است:
«حمد و ستایش خدایی راست که دنیا را آفرید و آن را خانه فانی و زوال قرار داد؛ خانهای که هرگز بقا و ثبات ندارد، مغرور کسی است که فریب آن را بخورد و شقی کسی است که دنیا او را به فتنه اندازد.
فقال: ابن سعد: ویلکم کلّموه فانّه ابنابیه ولو وقف فیکم هکذا یوما جدیدا لما انقطع و لما حصر فتقّدم شمر فقال یا حسین ما هذا الذی تقول أفهمنا حتّی نفهم.
ای مردم! دنیا شما را فریب ندهد. او امید کسی را که به او امید بندد قطع و کسی را که به او طمع کند ناامید و محروم خواهد نمود. ای مردم! من میبینم که شما با عمل خود خدا را به خشم آوردهاید او نظر رحمت خود را از شما قطع نموده و عذاب و کیفر خود را بر شما وارد ساخته و رحمت خود را از شما دور گردانده است.البته، چه خوب خدایی است پروردگار ما و چه بد بندگانی هستید شما مردم کوفه که اطاعت خدا را پذیرفته و اقرار نمودید و به پیامبر او حضرت محمّد صلی الله علیه وآله ایمان آوردید و سپس با ذریّه و عترت او به جنگ برخاستید و ایستادهاید که آنها را به شهادت برسانید، شیطان بر دلهای شما مسلط شده و شما را از یاد خدای بزرگ غافل نموده است.»
(2)در این هنگام عمرسعد ملعون به لشکر خود خطاب نمود: و گفت: وای برشما، پاسخ او را بدهید، او فرزند علی علیه السلام است اگر تمام روز هم مقابل شما بایستد از سخن گفتن ناتوان نمیشود. پس شمر ملعون جلو آمد و گفت: سخن شما
1) (1)فکان ممّا قال علیه السلام : الحمدللّه الذی خلق الدنیا فجعلها دار فناء و زوال، متصرّفة بأهلها حالاً بعد حال فالمغرور من غرّته و الشقیّ من فتنته فلا تغرّنکم هذه الدنیا فانّها تقطع رجاء من رکن الیها و تخیب طمع من طمع فیها و أراکم قد اجتمعتم علی امرٍ قد اسخطتم اللّه فیه علیکم و أعرض بوجهه الکریم عنکم و أحلّ بکم نقمته، و جنبّکم رحمته، فنعم الربّ ربّنا و بئس العبید انتم اقررتم بالطاعة و آمنتم بالرسول محمّد صلی الله علیه وآله . ثمّ انّکم زحفتم علی ذریّته و عترته تریدون قتلهم، لقد استحوذ علیکم الشیطان فأنساکم ذکراللّه العظیم.
2) (2)فقال: اقول: اتّقوا اللّه ربّکم و لا تقتلونی فانّه لایحلّ لکم قتلی و انتهاک حرمتی فانّی ابن بنت نبیّکم وجدّتی خدیجة زوجة نبیّکم ولعلّه قد بلغکم قول نبیّکم: الحسن و الحسین سیّدا شباب اهل الجنّة.
چیست؟ روشن بگویید تا ما بفهمیم.
امام علیه السلام فرمود: «من میگویم: از خدای خود بترسید و بدانید کشتن و هتک حرمت من برای شما روا نیست. من فرزند دختر پیامبر شمایم و جده من خدیجه همسر پیامبر شماست و شاید سخن پیامبر صلی الله علیه وآله به گوش شما رسیده باشد که فرمود: «حسن و حسین دو آقای جوانان اهل بهشت هستند.»
(1)پس قیس بن اشعث گفت: ما نمیدانیم شما چه میگویید لکن صلاح این است که تسلیم حکم عموزادگان خود شوی؛ چرا که آنها هرگز خلاف خواسته شما عمل نخواهند نمود. امام علیه السلام فرمود: «نه، به خدا سوگند، هرگز دست ذلّت به شما نخواهم داد و مانند غلامان تسلیم شما نخواهم گشت.»
1) (1)فقال له قیس بن الاشعث: ما ندری ما تقول ولکن انزل علی حکم بنی عمّک فانّهم لن یروک إلاّ ما تحبّ فقال له الحسین علیه السلام لا واللّه لا أعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا أقرّ إقرار العبید. (المجالس السنیّة، ص 25 البحار، ج 45/7).
(1)مرحوم علامه سیّد محسن امین در کتاب مجالس السنیه میگوید: در باره تواضع و بزرگواری و اخلاق شریفه امام حسین علیه السلام آمده است که روزی به فقرا برخورد نمود و دید که آنها گرد هم نشستهاند و عبای خود را پهن کرده و پارههایی از نان روی آن ریخته و مشغول خوردن آنها هستند، پس به آن حضرت گفتند: یابن رسولاللّه، بیایید و با ما غذا بخورید.
امام علیه السلام اجابت فرمود و کنار آنان نشست و از غذای آنان تناول کرد و این آیه را تلاوت نمود: «انّ اللّه لا یحبّ المتکبّرین»؛ یعنی خداوند متکبران رادوست نمیدارد. سپس به آنها فرمود: «من دعوت شما را اجابت نمودم، شما هم باید دعوت مرا اجابت کنید» و چون آنها وارد منزل امام علیه السلام شدند امام علیه السلام به کنیز خود فرمود: «هرچه ذخیره کردهای برای آنان آماده کن.»
و ممّا جاء فی عبادة الحسین علیه السلام انّه حجّ خمسا و عشرین حجّة ما شیا و انّ النجائب لتقاد معه، و قیل له یوما: ما اعظم خوفک من ربّک؟! فقال: لا یأمن من یوم القیامة الاّ من خاف اللّه فی الدنیا.
و کان اذا توضّأ تغیّر لونه وارتعدت مفاصله. فقیل له فی ذلک فقال علیه السلام : حقّ لمن وقف بین یدی الملک الجبّار ان یصفرّ لونه و ترتعد مفاصله.
همچنین روایت شده است که غلام آن حضرت خطایی کرده بود و امام علیه السلام دستور داده بودند تا او را مجازات کنند. غلام چون دریافت که باید مجازات بشود گفت: «و الکاظمین الغیظ»؛ یعنی بندگان صالح خدا خشم خود را فرو میبرند امام علیه السلام فرمود: «او را رها کنید.» غلام گفت: «و العافین عن النّاس»؛ یعنی بندگان صالح خدا اهل عفو و گذشت هستند. امام علیه السلام فرمود: «تو رابخشیدم.» غلام گفت:«و اللّه یحبّ المحسنین»؛ یعنی خدا بندگان نیکوکار را دوست دارد. امام علیه السلام فرمود: «تو را در راه خدا آزاد نمودم و حقوق تو رانیز دوبرابر قرار دادم.
و قال بعضهم کأن ابیات ابی تمام فی محمّد بن حمید الطوسی ما قیلت الاّ فی الحسین علیه السلام :
و قد کان فوت الموت سهلا فردّه الیه الحفاظ المر و الخلق الوعر
و نفس تعاف الضیم حتّی کأنّما هو الکفر یوم الروع او دونه الکفر
فاثبت فی مستنقع الموت رجله و قال لهامن دون اخمصک الحشر
تردّی ثیاب الموت حمرا فما دجا لها اللیل الاّ و هی من سندس خضر
و قیل له یوم الطفّ إنزل علی حکم بنی عمّک، فقال: لا واللّه لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا اقرّلکم اقرار العبید.
از جمله روایاتی که در باره عبادت امام حسین علیه السلام آمده این است که آن1) (1)تواضعه و اخلاقه و عبادته علیه السلام و ممّا جاء فی تواضع الحسین علیه السلام و کرم أخلاقه انّه علیه السلام مرّ بمساکین قد بسطوا کساء لهم و القوا علیه کسرا فقالوا له: هلمّ یا ابن رسول اللّه فجلس واکل معهم، ثمّ تلا «انّ اللّه لا یحبّ المتکبّرین» ثمّ قال قد اجبتکم فاجیبونی قالوا: نعم یابنرسولاللّه، فقاموا معه حتّی أتوا منزله فقال لجاریته: اخرجی ما کنت تدّخرین.
2) (2)و جنی غلام له جنایة توجب العقاب فامر به ان یضرب، فقال: یا مولای! «والکاظمین الغیظ» فقال علیه السلام : خلّوا عنه، فقال: یا مولای «و العافین عن النّاس» فقال: قد عفوت عنک، فقال: یا مولای! «و اللّه یحبّ المحسنین» فقال علیه السلام : انت حرّ لوجه اللّه تعالی و لک ضعف ما کنت اعطیک. (المجالس ص 21، البحار ج 44/189). عبادته علیه السلام
3) (3)و امّا إباؤه للضیم فقد ضربت به الامثال و نظمت فیه الاشعار قال الشاعر: و انّ الاولی بالطفّ من آل هاشم تآسوا فسنّوا للکرام التآسیا
حضرت بیست و پنج سفر پیاده به حج رفت، در حالی که مرکبها کنار او آماده بود. به آن حضرت گفته شد: شما چقدر زیاد از خدای خود میترسید؟! امام در پاسخ فرمود: «در روز قیامت کسی از عذاب الهی ایمن نیست جز آن که در دنیا ملاحظه خدا را کرده و از عقوبت او هراسان باشد.»
عادت آن حضرت این بود که هنگام وضو گرفتن رنگ صورتش دگوگون میشد و مفاصل بدنش از ترس خداوند لرزان بود و چون علت آن را سؤال مینمودند میفرمود: «سزاوار است بر کسی که مقابل پادشاه جبّار [که بر همه چیز قادر و تواناست] میایستد هراسان باشد و رنگ او زرد شود و بدن او بلرزد!»
امتناع آن حضرت از ستم و ستمگر ضرب المثل روزگار شده و شعرا در باره آن شعر سرودهاند. در روز عاشورا به آن حضرت گفته شد: بر حکم پسرعموی خود گردن بنه تا سالم بمانی. امام در پاسخ فرمود: «به خدا سوگند، من به شما دست ذلّت نمیدهم و همانند غلامان به بندگی شما اقرار نمینمایم.»
الموت خیر من رکوب العار و العار اولی من دخول النار
و اللّه من هذا و هذا جاری
سپس با صدای بلند فرمود: «ای مردم! من از هر متکبری که ایمان به خدا و1) (1)ثمّ نادی یا عباداللّه «انّی عذت بربیّ و ربّکم من کلّ متکبرّ لا یؤمن بیوم الحساب» و قال علیه السلام موتٌ فی عزّ خیر من حیاةٍ فی ذلّ، و کان یحمل علی القوم یوم الطف و هو یقول
روز حساب ندارد به خدا پناه میبرم.
و فرمود: «مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلّت است.»
در روز عاشورا به لشکر عبیداللّه حمله میکرد و میفرمود:«مرگ با عزت بهتر از زندگی با ننگ و ذلّت است و البته ننگ و عار در دنیا بهتر از آتشدوزخ است.»
حسین علیه السلام گفت: پروردگاری را که میپرستی برای من تعریف کن. امام علیه السلام به او (1)(1)پس ابن ازرق گریه کرد و گفت: چه نیکوست سخن شما! امام علیه السلام فرمود: «شنیدهام که تو به من و پدر من و برادر من نسبت کفر میدهی!» ابن ازرق گفت: اکنون دانستم که شما خانواده پیامبر صلی الله علیه وآله مرکز و معدن فهم حقایق اسلام و ستارههای روشن احکام خدا هستید.(2)
روی ابن عساکر فی تاریخ دمشق انّ نافع بن الازرق (و هو من رؤساء الخوارج) قال للحسین علیه السلام : صف لی الهک الذی تعبد فقال: یا نافع من وضع دینه علی القیاس لم یزل الدهر فی الإلتباس مائلاً اذا کبا عن المنهاج ظاعنا بالاعوجاج ضالاّ عن السبیل قائلاً غیرالجمیل
یا ابن الازرق أصف إلهی بما وصف به نفسه لا یدرکُ بالحواسّ و لایقاس بالناس قریب غیرملتصق و بعید غیر مستقصی یوحّد و لا یبعّض معروف بالآیات موصوف بالعلامات لا اله الاّ هوالکبیر المتعال.(77)
خواهد بود و از طریق مستقیم دین خارج میگردد و در گمراهی و انحراف واقع میشود.»
سپس فرمود: «ای پسر ازرق! من خدای خود را به آنچه او خود را به آن توصیف نموده تعریف میکنم. او با حواس ظاهری درک نمیشود و با مخلوق خود مقایسه نمیگردد. او به بندگان خود نزدیک است اما نه نزدیکی جسمانی و دور از آنها است اما نه آن چنان که به آنها احاطه نداشته باشد، و یگانه است، نه چنان که قابل تجزیه باشد. او با نشانهها شناخته و با علامات توصیف میشود [آثار وجود و قدرت و حکمت و عظمت او عالم را پر کرده است]، او خدای بزرگ و پروردگاری است که جز او خدایی نیست.
ابن عساکر در تاریخ دمشق نقل کرده که نافع ازرق رییس خوارج به امام فرمود: «ای نافع! هرکس دین خود را با فکر و قیاس پایهگذاری کند همیشه در اشتباهامام علیه السلام فرمود: «بگو بدانم آیا آن دیواری که حضرت خضر دوباره بنا نمود و
در زیر آن گنجی برای آن دو یتیم نهفته شده بود، چه کسی آن گنج را برای آنان ذخیره کرده بود تا برای آنان بماند و از آن بهره ببرند؟» [آن کنج از مال دنیا نبود بلکه کلمات و اندرزهایی بود که برای آنان ذخیره شده بود]. ازرق گفت: پدر آنان چنین کرده بود که آنان بعدا از آن استفاده کنند.
امام علیه السلام فرمود: «آیا پدر آن دو یتیم افضل و خیرخواهتر بودهاند یا رسول خدا صلی الله علیه وآله ؟» ابنازرق گفت: حقا همچنان که خداوند خبر داده شما خانواده اهل خصومت و جدال و استدلال هستید!
(1)صاحب کتاب کشف الغمه میگوید: در سالی که معاویه حجربن عدی و یاران او را به قتل رسانیده بود به امام حسین علیه السلام برخورد نمود و گفت: آیا به شما خبر رسیده است که من با حجربن عدی و یاران او ـ از شیعیان پدر شما ـ چه کردهام؟ امام علیه السلام فرمود: «خیر.» معاویه گفت: ما آنان را کشتیم و کفن کردیم و بر آنها نماز خواندیم [و آنان را به خاک سپردیم].
1) (1)ماجری بینه علیه السلام و بین معاویة علیهالهاویة روی صاحب کشف الغمّة ج 2/240 انّه لما قتل معویة حجر بن عدّی رحمهالله و اصحابه لقی فی ذلک العام الحسین علیه السلام فقال: یا ابا عبداللّه هل بلغک ما صنعت بحجر و اصحابه من شیعة ابیک قال: لا قال إنّا قتلناهم و کفنّاهم وصلّینا علیهم فضحک الحسین علیه السلام ثمّ قال: خصمک القوم یوم القیامة یا معاویة اما و اللّه لو ولیّنا مثلها من شیعتک ما کفنّاهم ولا صلیّنا علیهم.
(1)پس امام علیه السلام به او خندید و فرمود: معاویه بدان! که فردای قیامت آنها دشمن تو خواهند بود [و از تو قصاص خواهند کرد].» سپس فرمود: «اگر ما این عمل را با پیروان و شیعیان تو میکردیم هرگز آنها را کفن نمینمودیم و نماز بر آنها نمیخواندیم!» (2)آن گاه فرمود: «ای معاویه! به من خبر رسیده که تو به پدر من توهین میکنی و بنیهاشم را بین مردم تحقیر مینمایی و آنها را به زشتی نام میبری. به خدا سوگند، تیر تو خطا رفته و هدف را گم کردهای و از روی عداوت و کینه و دشمنی چنین میکنی و از کسی که خیر تو را نمیخواهد و ایمان ندارد و از اول منافق بوده است [یعنی عمروبن عاص] پیروی مینمایی. هر چه میخواهی بکن! [حساب ما و تو در قیامت انجام خواهد شد].» صاحب کتاب مجالس السنیه میگوید: جاسوس معاویه در مدینه به
1) (1)و قد بلغنی وقوعک بأبی الحسن و قیامک به و اعتراضک بنیهاشم بالعیوب و آیم اللّه لقد او ترت غیر قوسک و رمیت غیر غرضک و تناولتها بالعداوة من مکان قریب و لقد اطعت امرأً ما قدم إیمانه ولا حدث نفاقه و ما نظر لک فانظر لنفسک اودع. (یرید عمر و بن العاص). (المجالس، ص 26)
2) (2)و کان لمعویة عین بالمدینة یکتب الیه بما یکون من امورالنّاس فکتب الیه: انّ الحسین بن علیّ اعتق جاریة له و تزوّجها، فکتب معاویة الی الحسین: من امیرالمؤمنین معاویة الی الحسین بن علیّ امّا بعد: فانّه بلغنی انّک تزوّجت جاریتک و ترکت اکفاءک من قریش ممّا تستنجبه للولد و تمجد به فی الصهر فلا لنفسک نظرت و لا لولدک انتقیت فکتب الیه الحسین علیه السلام .
معاویه خبر داد که حسین بن علی علیهما السلام کنیز خویش را آزاد نموده و سپس او را به عقد خود درآورده است. پس معاویه در نامه خود به امام حسین علیه السلام نوشت: از امیرالمؤمنین معاویه به حسین بن علی، امّا بعد: به من خبر داده شده که تو امثال خود را از قریش رها نموده و با کنیز خود ازدواج کردهای و ملاحظه شخصیت و فرزندان آینده خود را نکردهای!
(1)پس امام علیه السلام در پاسخ او نوشت: «امّا بعد: ای معاویه! نامه تو به من رسید و سرزنش تو را نسبت به خود که امثال خود را رها کرده و با کنیز خویش ازدواج نمودهام را دانستم، پس بدان که کسی از رسول خدا صلی الله علیه وآله در شرف و نسب بالاتر نبود [و آن حضرت نیز با چنین افرادی ازدواج نمود] البته این زن قبلاً ملک من بود و من برای خدا او را آزاد نمودم و سپس طبق سنت جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله با او ازدواج کردم.»
1) (1)أما بعد فقد بلغنی کتابک و تعییرک إیّای بأنّی تزوّجت مولاتی و ترکت اکفائی من قریش فلیس فوق رسولاللّه منتهی فی شرف ولاغایة فی نسب و انّما کانت ملک یمینی خرجت عن یدی بأمر التمست فیه ثواب اللّه ثمّ ارتجعتها علی سنّة نبیّه صلی الله علیه وآله و قد رفع اللّه بالاسلام الخسیسة و وضع عنّابه النقیصة فلا لؤم علی امریء مسلم إلاّ فی مأثم و إنّما اللؤم لؤم الجاهلیّة فلمّا قرأ معاویة کتابه نبذه الی یزید فقرأه و قال لشدّ ما فخر علیک الحسین قال: لا ولکنّها ألسنة بنیهاشم الحداد التی تفلق الصخر و تغرف من البحر. (المجالس ص 26 و رواه فی البحار، ج 46/165 عن علی بن الحسین علیهما السلام ) و لعلّه هوالصحیح.
(1)سپس فرمود: «خداوند به برکت اسلام عیوب جاهلیت را برطرف نمود [و ارزش را براساس تقوا و بندگی خداوند قرارداد] پس برای مسلمان هیچ چیزی جز گناه و نافرمانی خداوند عیب نیست و عیب این است که ما هنوز بر عادات زمان جاهلیت باقی باشیم.»
معاویه چون نامه امام حسین علیه السلام را خواند آن را به یزید داد تا او نیز بخواند و سپس به او گفت: امام حسین علیه السلام شدیدا به تو فخر نموده است! یزید گفت: البته این ربان برنده بنیهاشم است که کوه را میشکافد و آب دریا را برمیدارد!
1) (1)و لم ینس یزید قول ابیه انّ لبنی هاشم السنة تفلق الصخر و تغرف من البحر و لذلک لمّا قال له زینالعابدین علیه السلام بالشام اتأذن لی ان اصعد هذه الاعواد فاتکلّم بکلمات للّه فیهنّ رضا و لهؤلاء الجلساء فیهنّ اجر و ثواب ابی یزید علیه ذلک فقال النّاس یا امیرالمؤمنین إئذن له فلیصعد المنبر فلعلّنا نسمع منه شیئا فقال: انّه. ان صعد لم ینزل الاّ بفضیحتی و بفضییحة آل ابی سفیان فقیل له: و ما قدر ما یحسن هذا؟ فقال: انّه من اهل بیت زُقّوا العلم زقّا. فلم یزالوا به حتّی اذن له فصعد المنبر فحمداللّه و اثنی علیه ثمّ خطب خطبة ابکی فیها العیون و أوجل منها القلوب. و خشی یزید ان یکون فتنة فامرالمؤذّن فقطع علیه الکلام فلمّا قال المؤذّن: اللّه اکبراللّهاکبر قال علیّ علیه السلام : لا شیء اکبر من اللّه فلمّا قال: اشهد ان لاّإله الاّ اللّه قال علیبن الحسین: شهد بها شعری و بشری و لحمی و دمی فلمّا قال المؤذّن: أشهد انّ محمّدا رسول اللّه اشار علیه السلام الی یزید فقال: محمّد هذا جدّی ام جدُک یا یزید فان زعمت انّه جدُّک فقد کذبت و کفرت و ان زعمت انّه جدّی فلم قتلت عترته. (البحار ج 45/128).
امّا بعد فقد ذکر لی انّ رجالاً من اهل العراق و وجوه اهل الحجاز یختلفون الی الحسین بن علیّ و انّه لا یؤمن و ثوبه و قد بحثت عن ذلک فبلغنی انّه یرید الخلافة فکتب الیه معویة إیّاک ان تعرض للحسین فی شیء و اترک حسینا ما ترکک.
ابن قتیبه در کتاب «الامامة و السیاسة» و کشی در کتاب رجال خود نقل کردهاند که مروان حکم در زمانی که از طرف معاویه والی مدینه بود به او نوشت: به من خبر رسیده که عدّهای از شخصیتهای عراق و حجاز با حسینبنعلی علیهما السلام رفت آمد دارند واحتمال قیام او بر علیه تو منتفی نیست. از سویی من از عدّهای که اطلاعات لازم را داشتهاند به دست آوردم که او تصمیم خلافت بر مسلمانان را دارد.پس معاویه در پاسخ او نوشت: از برخورد با حسینبن علی پرهیز کن و تا او متعرض تو نشده کاری با او نداشته باش.
(2)سپس معاویه به امام حسین علیه السلام نوشت: «از شما به من خبرهایی رسیده که
1) (1)ما کتبه الحسین علیه السلام جوابا لمعاویة علیهالهاویة روی ابن قتیبة فی «الإمامة و السیاسة» و الکشی فی کتاب الرجال: انّ مروان بن الحکم کتب الی معویة و هو عامله علی المدینة:
2) (2)و کتب معویة الی الحسین قد انتهت إلیّ امور عنک ان کانت حقّا فانّی ارغب بک عنها و لعمر اللّه انّ من اعطی اللّه عهده و میثاقه لجدیر بالوفاء و انّ احقّ النّاس بالوفاء من کان مثلک فی خطرک و شرفک و منزلتک التی انزلک اللّه بها و نفسک فاذکر و بعهد اللّه اوف فانّک متی تنکرنی انکرک و متی تکدنی اکدک فاتّق شقّ عصا هذه الأمّة و ان یردّهم اللّه علی یدیک فی فتنة و انظر لنفسک ولدینک ولأمّة محمّد و لا یستخفنّک السفهاء و الذین لایعلمون.
اگر حق باشد من شما را از چنین فکرهایی برحذر میدارم. به خدا سوگند، هرکس را که خداوند عهد و پیمانی به او سپرده شایسته است که به آن پایبند باشد و از [کسی[ چون شما که دارای مقام و منزلت بزرگی از ناحیه خداوند هستید انتظار بیشتری میرود [که به عهدنامه صلح و پیمانی که با من بستهاید عمل کنید]. شخصیت خود را حفظ کنید و به عهد خدا پایبند باشید؛ چرا که اگر شما حق مرا نادیده بگیرید من نیز حق شما را نادیده خواهم گرفت و اگر با من به مکر و خدعه برخیزید من نیز با شما چنین خواهم نمود. پس بترسید از این که وحدت جامعه دگرگون گردد و فتنهای بر پا شود که شما مسؤل آن باشید پس مصلحت دین خود و امت جدّ خود رسول خدا صلی الله علیه وآله را در نظر بگیرید و تحت تأثیر سخنان افراد نادان و کسانی که مصالح مسلمین را نمیدانند واقع نشوید.»
(1)پس امام علیه السلام در پاسخ او نوشت: «نامه تو به من رسید. در آن نوشته بودی:
1) (1)فکتب الیه الحسین علیه السلام : امّا بعد فقد بلغنی کتابک تذکر فیه انّه انتهت الیک عنّی امور انت لی عنها راغب و انا بغیرها عندک جدیر فانّ الحسنات لایهدی لها و لا یسدّد الیها إلاّ اللّه تعالی و امّا ما ذکرت انّه رقی الیک عنّی فانّه إنّما رقاه الیک المّلاقون المشّاؤون بالنمیم المفرّقون بین الجمع و کذب الغاوون ما اردت لک حربا و لا علیک خلافا و إنّی لأخشی اللّه فی ترک ذلک منک و من الاعذار فیه الیک و الی اولیائک القاسطین الملحدین حزب الظلمة و أولیاء الشیاطین. ألست القاتل حجر ابن عدیّ أخا کندة و اصحابه المصلیّن العابدین الذین کانوا ینکرون الظلم و یستفظعون البدع و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر و لایخافون فی اللّه لومة لائم؟ ثمّ قتلتهم ظلما و عدوانا من بعد ما اعطیتهم الأیمان المغلظّة و المواثیق المؤکّدة لاتأخذهم بحدثٍ کان بینک و بینهم، جرأة علی اللّه و استخفافا بعهده،
«خبرهایی از شما به من رسیده و مرا خوش نیامده و شایسته شما نیز نمیباشد.» ای معاویه! بدان که توفیق اعمال نیک و راهیابی به آنها تنها از ناحیه خدا میباشد.
و امّا این که نوشتهای «به من رسیده که شما قصد خلافت و امارت داری» بدان که این خبر را افراد متملق و سخن چین و کسانی که در مقام تفرقه بین مسلمانان هستند و گمراه و اهل دروغ میباشند به تو رساندهاند و من چنین ارادهای نکردهام. البته من از خدای خود در هراس هستم که در شرایطی واقع شدهام که باید مبارزه با تو را رها کنم و از کسی همانند تو و هم گامان تو که اهل ظلم و الحاد و از ستمگران روزگار و پیروان شیاطین هستید صرف نظر نموده و با شما مخاصمه نکنم.
ای معاویه! تو همان ستمگری هستی که در همین روزها حجربن عدی و یاران او را که اهل نماز و عبادت و امر به معروف و نهی از منکر بودند و از بدعتهای شما جلوگیری میکردند و در راه خدا از ملامت هیچ ملامت کنندهای هراس نداشتند با حیله و تزویر مظلومانه آنان را کشتی، بعد از آن که به آنان امان داده بودی و سوگندهای زیادی برای امان آنان یاد کرده بودی! لکن رعایت عهد و پیمان و سوگند خود را نکرده و نام خدا را سبک شمردی!
(1)ای معاویه! آیا تو عمروبن حمِق را که از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله و بنده صالح خدا
1) (1)أولست قاتل عمروبن الحَمِق صاحب رسول اللّه صلی الله علیه وآله العبد الصالح الذی أبلته العبادة فنحل جسمه و اصفرّ لونه؟ فقتلته بعدما أمنته و أعطیته من العهود ما لو فهمته العصم لنزلت من رؤوس الجبال أولست المدّعی زیاد بن سمیّه المولود علی فراش عبید من ثقیف فزعمت انّه ابن ابیک و قد قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : الولد للفراش و للعاهر الحجر فترکت سنّة رسولاللّه صلی الله علیه وآله تعمّدا و تبعت هواک بغیر هدی من اللّه ثمّ سلّطته علی اهل الاسلام یقتلهم و یقطع ایدیهم و أرجلهم و یسمل أعینهم و یصلبهم علی جذوع النخل کأنّک لست من هذه الأمة و لیسو منک،
بود و از بندگی خدا بدن او نحیف و رنگ او زرد شده بود، بعد از امان دادن به او سوگندهای فراوان که آدم شایسته را از کوه پایین میفرستد نکشتی؟!
(1)ای معاویه! تو همان کسی هستی که زیادبن سمیّه را ـ که فرزند آن غلام ثقفی بود ـ به پدر خود نسبت دادی؛ در حالی که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرموده بود: «فرزند [مشکوک [مربوط به صاحب خانواده است و به زناکار باید سنگ پرتاب نمود» پس سنت رسول خدا صلی الله علیه وآله را رها نمودی و عمدا به هوای نفسانی خود عمل کردی و از هدایت خداوند بهرهای نگرفتی. سپس او رابر مسلمانان مسلط نمودی تا آنان را بکشد و دست و پای آنان را قطع و میل آتشین در چشمان آنان داخل کند و آنان را بر درخت خرما به دار آویزد! گو این که تو از این امت نیستی و آنها ارتباطی با تو ندارند!
1) (1)أولست صاحب الحضرمیّین الذین کتب فیهم ابن سمیّة انّهم علی دین علیّ صلوات اللّه علیه فکتبت الیه: ان اقتل کلّ من کان علی دین علیّ فقتلهم و مثّل بهم بأمرک و دین علیّ هو دین ابن عمّه صلی الله علیه وآله الذی کان یضرب علیه أباک و یضربک و به جلست مجلسک الذی انت فیه ولولا ذلک لکان شرفک و شرف آبائک تجشم الرحلتین رحلة الشتاء و الصیف.
(1)ای معاویه: تو همان کسی هستی که والی تو ابن سمیّه در باره حضرمیّین به تو نوشت آنها بر دین علی صلوات اللّه علیه هستند و تو دستور دادی که هر که بر دین علی علیه السلام بود او را به قتل برسان و او آنها را به قتل رساند و طبق دستور تو بدنهای آنها را نیز مثله نمود درحالی که دین علی علیه السلام همان دین پسر عم او رسول خدا صلی الله علیه وآله است که او با شمشیر خود پدر تو و تو را به اسلام آورد و تو اینک به وسیله خدمات او در این مقام نشستهای! و اگر جز این بود تو باید همانند مشرکین مکّه برای معاش خود هر سال دو مرتبه سفر میکردی تا شکم خود را سیر نمایی. (2)ای معاویه! تو در نامه خود به من نوشتهای: «ملاحظه خود و دین خود و امت محمّد صلی الله علیه وآله را بکن و از این که امت را به اختلاف و فتنه بیندازی بر حذر باش» بدان که من برای این امت فتنهای بزرگتر از حکومت تو بر آنها نمیدانم و هیچ مصلحتی را برای خود و دین خود و امت رسول خدا صلی الله علیه وآله بهتر از مبارزه با تو
1) (1)و قلت فیما قلت: انظر لنفسک ولدینک و لأمّة محمّد و اتّق شقّ عصا هذه الأمّة و ان تردّهم الی فتنة. و انّی لا اعلم فتنة اعظم علی هذه الأمّة من ولایتک علیها و لا اعظم نظرا لنفسی ولدینی و لأمّة محمّد صلی الله علیه وآله افضل من ان اجاهدک فان فعلت فانّه قربة الی اللّه و ان ترکته فانّی استغفراللّه لدینی و أسأله توفیقه لارشاد امری.
2) (2)و قلت فیما قلت: ان انکرتک تنکرنی و ان اکدک تکدنی فکدنی ما بدا لک فانّی ارجو ان لا یضرّنی کیدک و ان لا یکون علی احد اضرّ منه علی نفسک لأنّک قد رکبت جهلک و تحرّصت علی نقض عهدک و لعمری ما وفیت بشرط ولقد نقضت عهدک بقتل هؤلاء النفر الذین قتلتهم بعدالصلح و الأیمان و العهود و المواثیق فقتلتهم من غیر ان یکونوا قاتلوا و قتلوا و لم تفعل ذلک بهم إلاّ لذکرهم فضلنا و تعظیمهم حقّنا
نمیشناسم پس بدان که اگر به مبارزه با تو برخیزم برای خدا خواهد بود و اگر از آن صرف نظر کنم [و مصلحت انجام آن موجود نباشد] از خدای خود توفیق آن را میطلبم و استغفار مینمایم.
و باز نوشته بودی: «اگر ملاحظه مرا نکنی من نیز ملاحظه تو را نمیکنم و اگر برای من مکر کنی من نیز برای تو مکر خواهم نمود» تو هر چه میتوانی به کید و مکر خود ادامه بده و بدان که به لطف الهی به من آسیبی نخواهی رساند و بیش از همه به خود آسیب خواهی رساند؛ چرا که تو اکنون بر مرکب جهالت خود سوار هستی و به هیچ قرار و پیمانی پایبند نیستی و نبودهای چنان که عهد و پیمان خود را نسبت به آنهایی که به قتل رساندی شکستی و آنها را بدون این که کسی را کشته باشند به قتل رساندی، در حالی که آنها نزد تو جرمی جز تعظیم حق ما و ذکر فضایل ما نداشتند پس تو آنان را از ترس این که وسیله نابودی تو شوند به قتل رساندی؛ شاید گمان کردی اگر آنان را نکشی آنها قبل از این که به مقاصد خود برسند بمیرند و یا تو قبل از آن بمیری (از این رو در کشتن آنان شتاب کردی)!
(1)پس آماده قصاص باش که حساب قیامت حتمی است و بدان که خداوند
1) (1)فقتلتهم مخافة امر لعلّک لولم تقتلهم متّ قبل ان یفعلوا اوماتوا قبل ان یدرکوا فابشر یامعاویة بالقصاص و استیقن بالحساب و اعلم انّ للّه تعالی کتابا لایغادر صغیرةً و لا کبیرةً إلاّ أحصاها و لیس اللّه بناسٍ لأخذک بالظنة و قتلک اولیاءه علی التهم و نفیک اولیاءه من دورهم الی دار الغربة و أخذک للناس ببیعة ابنک غلام حدث یشرب الشراب و یلعب بالکلاب ما اراک إلاّ خسرت نفسک و بترت دینک و غششت رعیّتک و اخربت أمانتک و سمعت مقالة السفیه الجاهل و أخفت الورع التقیّ والسلام.
برای هر کسی نامهای قرار داده که هر گناه کوچک و بزرگی در آن ثبت است و خداوند هرگز غافل نیست از این که تو به صرف گمان به مردم نسبت به دوستی با ما آنان را میکشی و یا به محل غربت تبعید میکنی و از مردم [بااجبار [برای فرزند نارس شراب خوار و سگ باز خود بیعت میگیری و این برای تو جز خسران و نابودی دین و خیانت به مردم و سلب امنیت آنان نتیجهای ندارد.
تو در کارهای خود از یک نادان و بی خرد [مانند عمروبن عاص] پیروی میکنی و میخواهی بنده پارسا و متقی خدا را بترسانی و السلام.»
(1)معاویه چون نامه امام حسین علیه السلام را قرائت نمود، گفت: از این سخنان آشکار میشود که در باطن حسین بن علی چیزی است که من به آن پی نبردم. پس یزید به پدر خود گفت: لازم است پاسخی به او بدهی که او را سبک کند و در آن از پدر او بدگویی نمایی. سپس عبداللّه پسر عمروبن عاص بر معاویه وارد شد، معاویه گفت: میدانی حسین بن علی چه نامهای برای من فرستاده است؟ و چون نامه را برای او
1) (1)فلمّا قرأ معویة الکتاب قال: لقد کان فی نفسه شیء ما اشعر به فقال یزید أجبه جوابا یصغر الیه نفسه تذکر فیه اباه بشرّ فعله و دخل عبداللّه بن عمروبن العاص فقال معویة أما رأیت ما کتب به الحسین و أقرأه الکتاب فقال: و ما یمنعک ان تجیبه بما یصغر الیه نفسه و إنّما قال ذلک فی هوی معویة فقال یزید رأیت یا امیرالمؤمنین رأیی؟ فضحک معویة و قال أخطأتما أرأیتما لو انّی ذهبت لعیب علیّ محقّا؟! فما عسیت ان اقول فیه و متی عبت رجلا بما لایعرفه النّاس لم یحفل به و کذّبه النّاس و ما عسیت ان اعیب حسینا فواللّه ما أری للعیب فیه موضعا- (المجالس ص 29/ البحار ج 44، ص 212 عن رجال الکشی، ج 1/251).
قرائت نمود او نیز گفت: چه مانعی دارد که تو نیز نامه توهینآمیزی به او بنویسی؟ و این را برای خوش آمد معاویه گفت. پس یزید به پدر خود گفت: دیدی او نیز همانند من سخن گفت؟
معاویه خندید و گفت: شما هر دو در نظر خود خطا کردید. مگر نمیدانید که من نمیتوانم برای علی عیبی بگویم و هرچه بگویم به ناحق گفتهام و مردم مرا تکذیب خواهند نمود و فرزند او حسین بن علی را نیز نمیتوانم تنقیص کنم چرا که، به خدا سوگند، من در او عیبی نمیبینم!
زیارات مخصوصه و مطلقه حضرت سیدالشهدا علیه السلام فراوان است و محدّث قمی رحمهالله در کتاب شریف مفاتیح الجنان آنها را گردآوری نموده و سزاوار است دوستان اهل بیت علیهمالسلام از دور و یا نزدیک امام خود را با آن زیارات منقوله زیارت کنند و چون زیارت ناحیه مقدسه امام زمان علیه السلام که افزون بر زیارت آن حضرت مشتمل بر خلاصهای از مقتل امام حسین علیه السلام و دستور عزاداری بر آن حضرت نیز هست و در مفاتیح الجنان نیامده لکن در بحارالأنوار (ج 98، ص 317) به نقل از شیخ مفید در کتاب مزار نقل شده است.
سزاوار است دوستداران اهل بیت عصمت علیهمالسلام این زیارت را که جامع بین زیارت امام حسین و ائمه طاهرین علیهمالسلام و ذکر مصایب آن حضرت و دعاهای عالیهالمضامین است و سیره آن برزگوار را در عزاداری بر جد خود روشن میکند با توجه کامل قرائت نمایند. و اگر توفیق تشرف در حرم امام حسین علیه السلام را نیز یافتند از خواندن آن غافل نشوند و متن آن چنین است:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
سلام بر آدم. انتخاب شده از بین مخلوقات خداوند.
سلام بر شیث. ولی خدا و برگزیده او.
سلام بر ادریس. پیامبری که با حجت خدا قیام نمود.
سلام بر نوح. پیامبری که در دعایش مورد اجابت واقع شد.
اَلسَّلامُ عَلی آدَمَ صِفْوَةِاللّهِ مِنْ خَلیقَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی شَیْثَ وَلِیِاللّهِ وَ خِیَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی اِدْریسَ الْقائِمِ لِلّهِ بِحُجَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلی نُوحِ المُجابِ فی دَعْوَتِهِ.سلام بر صالح. پیامبری که بتاج کرامت خداوندی مفتخر گردید.
سلام بر ابراهیم. پیامبری که به مقام خلت و دوستی حق نائل گردید.
اَلسَّلامُ عَلی هودِ المَمْدودِ مِنَاللّهِ بِمَعونَتهٍ اَلسَّلامُ عَلی صالِحٍالَّذی تَوجَّهُاللّهُ بِکَرامَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی اِبْراهیمَ الَّذی حَباهُاللّهُ بِخُلَّتِهِ.سلام بر اسحاق. پیامبری که خداوند مقام نبوت را در خاندانش قرار داد.
سلام بر یعقوب. پیامبری که خداوند نعمت بینائیش را از روی لطف و رحمت به او باز گرداند.
سلام بر یوسف. پیامبری که ربّالعالمین بقدرت خود او را از ظلمت چاه رهائی بخشید.
اَلسَّلامُ عَلی اِسْمعیلَ الَّذی فَداهاللّهُ بِذِبْحٍ عَظیمٍ مِنْ جَنَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلیاِسْحقَ الَّذی جَعَلاللّهُالنُّبُوةَ فی ذُرِّیَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلی یَعْقوبَ الَّذی رَدَّاللّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ بِرَحْمَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی یُوسِفَ الَّذی نَجّاهُاللّهُ مِنَالْجُبِّ بِعَظَمَتِهِ.
سلام بر هارون. پیامبری که به مقام نبوت از جانب حق اختصاص پیدا کرد.
سلام بر شعیب. پیامبری که نصرت ویاری خدا در برابر قومش شامل حالش گردید.
سلام بر داود. پیامبری که خداوند از خطای او درگذشت و توبهاش را پذیرفت.
اَلسَّلامُ عَلی مُوسَی الَّذی فَلَقَاللّهُ الْبَحْرَ لَهُ بِقُدرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی هارُونَالَّذی خَصَّهاللّهُ بِنُبُوَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلی شُعَیْبٍ الَّذینَصَرَهُاللّهُ عَلی اُمَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلی داوُدَ الَّذی تابَاللّهُ عَلَیْهِ مِنْ خَطیئَتِهِ.سلام بر ایوب. پیامبری که خداوند از بیماریش نجات داد.
سلام بر یونس. پیامبری که خداوند مضمون پیمانش را نسبت به او حتمی ساخت.
سلام بر عزیز. پیامبری که خداوند او را پس از مرگ به دنیا باز گرداند.
اَلسَّلامُ عَلی سُلَیْمانَ الَّذی ذَلَّتْ لَهُاْلجِنُّ بِعِزَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی اَیُّوبَ الَّذیشَفاهُاللّهُ مِنْ عِلَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلی یُونِسُ الَّذی اَنْجَزَاللّهُ لَهُ مَضْمُونَ عِدَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی عُزَیْرَ الَّذی اَحْیاهُاللّهُ بَعْدَ میتَتِهِ.
سلام بر یحیی. پیامبری که به سبب شهادتش به قرب الهی راه یافت.
سلام بر عیسی. که او روح و کلمه خداوندی بود.
اَلسَّلامُ عَلی زَکَرِیَّاالصّابِرِ فی مِحْنَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی یَحْیَی الَّذی اَزْلَفَهُاللّهُ بِشَهادَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی عیسی رُوحِاللّهِ وَ کَلِمَتِهِ.سلام بر امیر مؤمنان عَلیبن ابیطالب. همان شخصی که به مقام برادری رسول خدا صلی الله علیه وآله اختصاص پیدا کرد.
سلام بر فاطمه زهرا دختر والامقام رسول خدا صلی الله علیه وآله .
سلام بر ابامُحَمّدحسنابن عَلی. جانشین شایسته و وصی پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام .
سلام بر حسینابن عَلی (ع) همان بزرگواری که با ریختن خون قلب مقدسش، در راه حق جانفشانی نمود.
اَلسَّلامُ عَلی مُحَمّد حَبیبِاللّهِ وَ صَفْوَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی اَمیرِالْمُؤْمِنینَ عَلِّیبْنِ اَبیطاِلبٍ الْمَخْصُوصِ باُخُوَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلی فاطِمَةَالزَّهْراءِ اِبْنَتِهِاَلسَّلامُ عَلی اَبی مُحَمّدالْحَسَنِ وَصِیِّ اَبیهِ وَ خَلیفَتِهِ اَلسَّلامُ عَلیالْحُسَیْنِ الَّذی سَمِحَتْ نَفْسُهُ بِمُهْجَتِهِ.
سلام بر کسی که خداوند شفای امراض را در خاک مزارش مقرر فرمود.
سلام بر کسی که خداوند اجابت دعا را در زیر قبه و بارگاهش قرار داد.
سلام بر آقائی که خداوند امامان را از ذریّه و خاندانش انتخاب نمود.
اَلسَّلامُ عَلی مَنْ اَطاعَاللّهَ فیسِرِّهِ وَ عَلانِیَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی مَنْ جَعَلَ اللّهُ الشِّفاءَ فی تُرْبَتِهِ اَلسَّلامُ عَلی مَنِاْلإِجابَةُ تَحْتَ قُبَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلی مَنِاْلأَئِمَّةُ مِنْ ذُرّیَّتِهِ.سلام بر پسر سیدالاوصیاء علیه السلام .
سلام بر فرزند فاطمه زهرا علیها السلام .
سلام بر فرزند خدیجه کبری علیها السلام .
سلام بر فرزند سدرةالمنتهی.
سلام بر فرزند جنتالمأوی.
سلام بر فرزند زمزم و صفا.
اَلسَّلامُ عَلی ابْنِ خاتِمَاْلأَنْبِیاءِ اَلسَّلامُ عَلی ابْنِ سَیِّداْلاَءوْصِیآءِ اَلسَّلامُ عَلَیبْنِ فاطِمَةَ الزَّهْرآءِ اَلسَّلامُ عَلیابْنِ خَدیجَةَالْکُبْری اَلسَّلامُ عَلی ابْنِ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی اَلسَّلامُ عَلی ابْنِ جَنَّةِ الْمَاْوی اَلسَّلامُ عَلی ابْنِ زَمْزَمَ وَ الصَّفا.سلام بر آن کسی که حرم و خیمه و خرگاهش درهم کوبیده شد.
سلام بر پنجمین اصحاب کساء.
سلام بر غریبالغربا. (غریب غریبان)
سلام بر شهید شهیدان عالم.
سلام بر کشته شده توسط حرامزادگان.
سلام بر اقامت کننده در سرزمین کربلا.
اَلسَّلامُ عَلی الْمُرَمَّلِ بِالدِّماءِ اَلسَّلامُ عَلی الْمَهْتُوکِ الْخِباءِ اَلسَّلامُ عَلی خامِسِ اَصْحابِ اَهْلِ الْکِساءِ اَلسَّلامُ عَلی غَریبِ الْغُرَباءِ اَلسَّلامُ عَلی شَهیدِ الشُّهَداءِ اَلسَّلامُ عَلی قَتیلِ اْلأَدعِیاءِ اَلسَّلامُ عَلی ساکِنِ کَرْبَلاءَ.سلام بر مولائی که ذُریّه و نسل او جملگی از پاکان میباشند.
سلام بر سرور و بزرگ دین.
سلام بر مرکز برهانها و دلائل الهی.
سلام بر امامان بزرگوار اسلام.
سلام بر گریبانهای چاک خورده.
سلام بر لبهای از عطش خشکیده.
اَلسَّلامُ عَلی مَنْ بَکَْتهُ مَلائِکَةُ السَّماءِ اَلسَّلامُ عَلی مَنْ ذُرَّیَّتُهُاْلأَزْکِیآءُ اَلسَّلامُ عَلی یَعْسُوبِالدّینِ اَلسَّلامُ عَلی مَنازِلِ الْبَراهینِ اَلسَّلامُ عَلی اْلأَئِمَّةِالسّاداتِ اَلسَّلامُ عَلی الْجُیُوبِ الْمُضَرَّجاتِ اَلسَّلامُ عَلی الشِّفاهِالذّبِلاتِ.
سلام بر آن ارواح از بدن جدا شده.
سلام بر آن بدنهای عریان روی زمین مانده.
سلام بر اجسام رنگ باخته و تغییر نموده.
اَلسَّلامُ عَلی النُّفُوسِ الْمُصْطَلِماتِ اَلسَّلامُ عَلی اْلأَرْواحِ الْمُخْتَلَساتِ اَلسَّلامُ عَلی اْلأَجْسادِالْعارِیاتِ اَلسَّلامُ عَلی الْجُسُومِ الشّاحِباتِ.سلام بر آن سرهای بر نیزه زده شده.
سلام بر آن بانوان بیرون شتافته از خیام حرم.
اَلسَّلامُ عَلی الدِّماءِ السّائِلاتِ اَلسَّلامُ عَلیاْلأَعضا الْمُقَطَّعاتِ اَلسَّلامُ عَلی الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ اَلسَّلامُ عَلی النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ.سلام بر تو و بر پدران پاکت یا حسین.
سلام بر تو و بر فرزندان به شهادت رسیدهات.
سلام بر تو و بر اهل بیت حمایتگرت.
سلام بر تو و بر فرشتگانی که بر آستان مقدست سر نهادهاند.
اَلسَّلامُ عَلی حُجَّةِ رَبِالْعالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلی ابائِکَ الطّاهِرینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلی اَبْنائِکَ اَلْمُسْتَشْهَدینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلی ذُرِّیَّتِکَ النّاصِرینَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلَی الْمَلائِکَةِ الْمُضاجِعینَ.سلام بر برادرش (امام حسن) که به زهر جفا مسموم گردید.
سلام بر عَلیاکبر علیه السلام
سلام بر طفل کوچک شیرخوار (عَلیاصغر)(عبداللّه رضیع علیه السلام )
اَلسَّلامُ عَلَی الْقَتیلِ الْمَظْلُومِ اَلسَّلامُ عَلی اَخیهِ الْمَسْمُومِ اَلسَّلامُ عَلی عَلِیٍّ الْکَبیرِ اَلسَّلامُ عَلَی الرَّضیعِ الصَّغیرِ.سلام بر عترت و خاندان نزدیک رسول خدا صلی الله علیه وآله
سلام بر بدنهای افتاده در خاک بیابانها.
سلام بر آوارگان از وطنها.
اَلسَّلامُ عَلی اْلأَبْدانِ السَّلیبَةِ اَلسَّلامُ عَلَی الْعِتْرَةِ الْقَریبَةِ اَلسَّلامُ عَلَیالْمُجَدَّلینَ فِیالْفَلَواتِ اَلسَّلامُ عَلَی النّازِحینَ عَنِاْلاءَوْطانِ.سلام بر آن سرهائی که از بدنهای خود جدا افتادند.
سلام بر آن که در برابر مصائب صبر پیشه نمود و آنها را به حساب خداوند نهاد.
اَلسَّلامُ عَلی الْمَدْفُونینَ بِلااَکْفانٍ اَلسَّلامُ عَلَیالرُّوؤُسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِاْلأَبْدانِ اَلسَّلامُ عَلَیالْمُحْتَسَبِ الصّابِرِ.سلام بر آن که در خاک پاک مأوی گرفت
سلام بر صاحب قبّه و بارگاه بلندمرتبه
سلام بر آنکه خدای بزرگ از هر آلودگی پاکش نمود.
سلام بر آنکه (حامی وحی) جبرئیل امین بدو افتخار مینمود.
سلام بر آنکه میکائیل در گهواره با او سخنان مسرّت بخش میگفت و او را در کودکی آرام مینمود.
اَلسَّلامُ عَلَی الْمَظْلُومِ بِلا ناصِرٍ اَلسَّلامُ عَلی ساکِنِ التُّرْبَةِ الزّاکِیَةِ اَلسَّلامُعَلی صاحِبِ الْقُبَّةِ السّامِیَةِالسَّلامُ عَلی مَنْ طَهَّرَهُ الْجَلیلُ اَلسَّلامُ عَلی مَنِافْتَخَرَ بِهِ جَبْرِئیلُ اَلسَّلامُ عَلی مَنْ ناغاهُ فِیالْمَهْدِ میکائیلُ.
سلام بر آنکه پرده حرمتش دریده شد.
سلام بر آنکه خونش به ظلم و ناحق بر زمین ریخت.
سلام بر آنکه بوسیله خون جراحات بدنش غسل داده شد.
سلام بر آنکه کاسههای زخم نیزهها را جرعه جرعه نوشید.
سلام بر آنکه مورد ظلم و ستم واقع شد و خون مقدسش مباح گردید.
سلام بر آنکه سرش را از قفا جدا نمودند.
سلام بر آنکه بادیهنشینان بنیاسد به خاکش سپردند
سلام بر آنکه رگ حیات او قطع گردید.
اَلسَّلامُ عَلی مَنْ نُکِثَتْ ذِمَّتُهُ اَلسَّلامُ عَلی مَنْ هُتِکَتْ حُرْمَتُهُ اَلسَّلامُ عَلی مَنْ اُریقَ بِالظُّلْمِ دَمُهُ اَلسَّلامُ عَلَی الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ اَلسَّلامُ عَلَیالْمُجَرَّعِ بِکَأْساتِ الرِّماحِ َاَلسَّلامُ عَلَی الْمُضامِالْمُسْتَباحِ اَلسَّلامُ عَلَی الْمَنْحورِ فِیالْوَراءِ اَلسَّلامُ عَلی مَنْ ذَفَنَهُ اَهْلُ الْقُری اَلسَّلامُ عَلَی الْمَقْطُوعِالْوَتینِ اَلسَّلامُ عَلَی الْمُحامی بِلامُعینٍ.(2)اَلسَّلامُ عَلَی الشَّیْبِ الْخَضیبِ اَلسَّلامُ عَلَی الْخَدِّ التِّریبِ اَلسَّلامُ عَلَی
الْبَدَنِ السَّلیبِ اَلسَّلامُ عَلَی الثَّغْرِ الْمَقْرُوعِ بِالْقَضیبِ اَلسَّلامُ عَلَی الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ اَلسَّلامُ عَلَیاْلأَجْسامِ الْعارِیَةِ فِیالْفَلَواتِ تَنْهِشُهَا الذِّئابُ الْعادِیاتُ وَ تَخْتَلِفُ اِلَیْهَا السَّباعُ الضّارِیاتُ.
سلام بر آن بدنِ برهنه و عریان.
سلام بر دندانهایی که با چوب خیزران کوبیده گردید.
سلام بر آن سر بر نیزه رفته.
سلام بر پیکرهای برهنه مانده در بیابانها که مورد هجوم گرگهای تجاوزگر درنده واقع گردیده و درندگان وحشی اطرافشان آمد و شد نموده (یعنی لشگرکوفه).
سلام بر تو ای مولای من و سلام بر فرشتگاه الهی که بر گرد قُبّه و بارگاهت پر میگشایند و بر خاک قبرت قدم مینهند. و در صحن و سرایت به طواف مشغولند. و برای زیارت مزارت به آن مکان مقدس وارد میگردند.
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلایَ وَ عَلَیالْمَلائِکَةِ الْمُرَفُوفینَ حَوْلَ قُبَّتِکَ الْحافّینَ بِتُرْبَتِکَ الطّائِفینَ بِعَرْصَتِکَالْوارِدینَ لِزیارَتَکَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ فَاِنّی قَصَدْتُ اِلَیْکَ وَ رَجَوْتُ الْفَوْزَ لَدَیْکَ.(2)اَلسَّلامُ عَلَیْکَ سَلامَ الْعارِفِ بَحُرْمَتِکَ الْمُخْلِصِ فی وَلایَتِکَ الْمُتَقَرِّبِ
اِلَیاللّهِ بِمَحَبَّتِکَ الْبَریآ ءِ مِنْ اَعْدآئِکَ سَلامَ مَنْ قَلْبُهُ بِمُصابِکَ مَقْرُوحٌ وَ دَمْعُهُ عِنْدَ ذِکْرِکَ مَسْفُوحٌ سَلامَ الْمَفْجُوعِالْحَزینِ الْوالِهِ الْمُسْتَکینِ.
سلام بر تو سلام آن کسی که دلش از مصائب و گرفتاریهای تو جریحهدار است. و در آن هنگام که از تو یاد آرد اشکش جاری گردد.
سلام بر تو: سلام کسی که در ماتم سوگ تو مصیبت زده و غمناک و سرگشته و حیران و بیچاره گشته است.
سلام بر تو: سلام آن کسی که اگر در کربلا با تو میبود با تمام وجود از تو حمایت میکرد و تیزی شمشیرها را بر خود هموار میساخت تا تو محفوظ بمانی.
و نیمه جان ناقابلش را برای خاطر دفاع از تو فدا مینمود.
و در محضر تو به مقابله با دشمنانت میپرداخت. و تو را در جنگ با کسانی که بر تو ستم روا داشتهاند حمایت مینمود و از سر جان و تن و دارائی و فرزندان خویش یکجا میگذشت و همه را فدای تو میکرد.
جانش را به قربان تو میکرد و اهل و عیالش را بلاگردان خاندان شریف تو مینمود.
سَلامَ مَنْ لَوْ کانَ مَعَکَ بِالطُّفُوفِ لَوَقاکَ بِنَفْسِهِ حَدَّالسُّیُوفِ وَ بَذَلَ1) (1)- و از دشمنان خونخوار شما تنفّر و انزجار و بیزاری پیدا کرده است.
حُشاشَتَهُ دُونَکَ لِلْحُتُوفِ وَ جاهَدَ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ نَصَرَکَ عَلی مَنْ بَغی عَلَیْکَ وَ فَداکَ بِرُوحِهِ وَ جَسَدِهِ وَ مالِهِ وَ وَلَدِهِ وَ رُوحُهُ لِروُحِکَ فِداءٌ وَ اَهْلُهُ ِلاءَهْلِکَ وَقاءٌ.
(2)اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ اَقَمْتَ الصّلوةَ وَ اتَیْتَ الزَّکوةَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتَ
عَنِالْمُنْکَرِوَ الْعُدْوانِ وَ اَطَعْتَاللّهَ وَ ماعَصَیْتَهُ وَ تَمَسَّکْتَ بِهِ وَ بِحَبْلِهِ فَأرْضَیْتَهُ وَ خَشیتَهُ وَ راقَبْتَهُ وَ اسْتَجَبْتَهُ. (1)وَ سَنَنْتَ الُّسنَنَ وَ اَطْفَأتَ الْفِتَنَ وَ دَعَوْتَ اِلَی الرِّشادِ وَ اَوْضَحْتَ سُبُلَ السِّدادِ وَ جاهَدْتَ فِیاللّهِ حَقَّ الْجِهادِ.
(2)وَکُنْتَ لِلّهِ طائِعا وَ لِجَدّکَ مُحَمَّدٍ صَلَّیاللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ تابِعا وَ لِقَوْلِ اَبیکَ سامِعا وَ اِلی وَصِیَّةِ اَخیکَ مُسارِعا وَ لِعِمادِالدّینَ رافِعا وَ لِلطُّغیانِ قامِعا وَ لِلطُّغاةِ مُقارِعا وَ لِْلأُمَّةِ ناصِحا.
1) (1)- پس تو کسی هستی که با این - اطاعت و تمسک - خدای را خشنود ساختی و ابّهت و عظمت او را در نظر داشتی و همیشه از فرامین او مواظبت نمودی و دعوت حق را اجابت کردی و سنتهای الهی را تثبیت نمودی و آتش آشوب و فتنهها را خاموش کردی و جامعه اسلامی را به راه رشد و کمال دعوت کردی و راههای محکم رشد وتعالی و نیک بختی مردم را برای آنها روشن ساختی. و در راه خداوند - به حق - جهاد و تلاش نمودی و همچنان در اطاعت او به سر بردی و از جدّ بزرگوارت حضرت محمد صلی الله علیه وآله پیروی نموده و سفارشات پدرت عَلی علیه السلام را به گوش جان شنیدی و نسبت به انجام وصایای برادرت حضرت حسن علیه السلام پیشقدم بودی.
2) (2)- جّد بزرگوارم: تو بالا برنده ستون دین و نابود کننده اساس طغیان و تجاوز و درهم کوبنده ستمکاران و گردنکشان و خیرخواه امّت بودی.
(1)وَفِی غَمَراتِ الْمَوْتِ سابِحا وَ لِلْفُسّاقِ مُکافِحا وَ بِحُجَجِاللّهِ قائِما وَ لِْلإِسْلامِ وَ الْمُسْلِمینَ راحِما وَ لِلْحَقِّ ناصِرا وَ عِنْدَ الْبَلاءَ صابِرا وَ لِلدّینِ کالِئا وَ عَنْ حَوْزَتِهِ مُرامِیا. (2)
دین را یاری کردی و به مرحله ظهور و بروز رساندی و دست کسانی که دین خدا را بازیچه امیال و شهوات خود قرار داده بودند کوتاه نمودی و از دسیسه بازشان داشتی. حقوق ضعیفان جامعه را از اشراف گرفتی و بین ضعیف و قوی به مساوات حکم نمودی.
جد بزرگوارم: تو بهار سرسبز و خرم بیپدران بودی. و پناهگاه مردم بودی. تو موجب عزّت و سربلندی اسلام و منبع احکام الهی بودی. تو هم پیمان احسان و بخشش بودی.
تَحُوطُ الْهُدی وَ تَنْصُرُهُ وَ تَبْسُطُ الْعَدْلَ وَ تَنْشُرُهُ وَ تَنْصُرُالدّینَ وَ تُظْهِرُهُ وَ تَکُفُّ الْعابِثَ وَتَزْجُرُهُ وَ تْأْخُذُ لِلدَّنِیَّ مِنَ الشِّریفِ وَ تُساوی فِی الْحُکْمِ بَیْنَ الْقَوِیِّ وَ الضَّعیف.1) (1)- و در مبارزه با دشمنان حق و حقیقت شناگر گردابهای مرگ و مقابله کننده با بدکاران و برپادارنده نشانهها و حجتهای الهی و رحمآورنده بر اسلام و مسلمین و حمایتکننده از حق و عدالت بودی و نسبت به مصائب و بلایا شکیبا و صابر و محافظ شریعت مقدس اسلام و مدافع حریم آن بودی.
2) (2)- تو از طریق هدایت پاسداری نموده و به حمایت از آن برخاستی.و عدالت را گسترش بخشیدی و آن را منتشر ساختی.
3) (3)- تو رونده راه و روش جدت و پدرت بودی.
اْلإِنْعامِ سالِکا طَرائِقَ جَدِّکَ وَ اَبیکَ مُشْبِها فِی الْوَصِیَّةِ ِلأَخیکَ.
جدّ بزرگوارم: تو بالا برنده ستون دین و قلع و قمع کننده اساس طغیان و تجاوز و در هم کوبنده ستمکاران و گردنکشان و خیرخواه امّت بودی. سوابق درخشان و ارزشمندی داشتی. و از حَسَب و نَسَب شرافتمندانه و والا برخوردار و دارای درجات و مقامات عالی و فضائل بسیاری بودی.
اخلاق و ویژگیهای تو مورد ستایش و عطایای تو نسبت به دیگران فراوان بود. و تو بردبار و به مرحله رشد وکمال رسیده بودی. و متوجه به خدا و دارای جود و بخشش و دانا و توانا. و پیشوا، شهید بودی. در خلوت با خدا نالان و زاری کننده و بازگشت کننده به سوی او و دوست او و با هیبت و وقار بودی.
وَ فِیَالذِّمَمِ رَضِیَالشِّیَمِ ظاهِرَالْکَرَمِ مُتَهَجِّدا فِیالظُّلَمِ قَویمَ الطَّرآئِقِ کَریمَ الْخَلائِقِ عَظیمَ السَّوابِقِ شَریفَ النَّسَبِ مُنیفَ الْحَسَبِ رِفیعَ الرُّتَبِ کَثیرَ الْمَناقِبِ مَحْمُودَالضَّرائِبِ جَزیلَ الْمَواهِبِ حَلیمٌ رَشیدٌ مُنیبٌ جَوادٌ عَلیمٌ شَدیدٌ اِمامٌ شَهیدٌ اَوّاهٌ مُنیبٌ حَبیبٌ مَهیبٌ.1) (1)- تو نسبت به تعهدات و پیمانها وفادار بودی و از خصلتها واخلاق شایسته برخوردار بودی و آشکارا بخشش مینمودی. و در ظلمت شب به مناجات با خدا میپرداختی.
و در اطاعت از خدا کوشا و نسبت به عهد و پیمان مراقب واز رفتن به راه بدکاران متنفّر میبودی.
تو در مبارزه در راه خدا آنچه داشتی بذل نمودی. و آنچه توان داشتنی بکار بستی. تو رکوع و سجود طولانی داشتی و نسبت به دنیا (مثل کسی که در آستانه رفتن از دنیاست) بیمیل بودی و طریقه زهد پیمودی.
به دنیا به چشم ترس و وحشت نگریستی.
آرزوهایت را از دنیا برگرفته و از زیور و زرق و برق آن دل بر تافته بودی.
و از سرور و شادمانی دنیا دیده پوشیدی. و نسبت به سرای آخرت شوق و رغبت فراوانی داشتی.
بیان شروع قیام اباعبدالله الحسین علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه
کُنْتَ لِلرَّسُولِ صَلَّیاللّهُ عَلَیْهِ وَالِهِ وَلَدا و لِلْقُرانِ مُنْقِدا وَ لِْلأُمَّةِ عَضُدا وَ فِیالطّاعَةِ مُجْتَهِدا حافظا لِلْعَهْدِ وَ الْمیثاقِ ناکِبا عَنْ سُبُلِ الْفُسّاقِ و باذِلاً لِلْمَجْهُودِ طَویلَ الرُّکُوعِ وَ السُّجُودِ.(2)زاهِدا فِیالدُّنْیا زُهْدَ الرّاحِلِ عَنْها ناظِرا اِلَیْها بِعَیْنِ الْمُسْتَوْحِشینَ مِنْها
1) (1)- تو فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله و سند محکم قرآن کریم و برای امت اسلامی بازوئی توانا بشمار میآمدی.
2) (2)- تا آن هنگام که دست ستم از آستین بیرون آمد و بیدادگری چهره خود را آشکار نمود. و ضلالت و انحراف طرفداران خود را فراخواند. و این در حالی بود که تو در حرم جدّت رسول خدا علیه السلام اقامت داشتی و از ظالمین کناره گرفته و همدم محراب مسجد و خانه بوده از هوسبازیها و لذّاتها فاصله گرفته و با قلب و زبان مقدست تا آنجا که برایت امکان داشت به نهی از منکر و طرد زشتیها میپرداختی.
امالُکَ عَنْها مَکْفُوفَةٌ وَ هَمّتُکَ عَنْ زینَتِها مَصرُوفَةٌ وَ اَلْحاظُکَ عَنْ بَهْجَتِها مَطْرُوفَةٌ وَ رَغْبَتُکَ فِیاْلاخِرَةِ مَعْرُوفَةٌ حَتّی اِذَا الْجَوْرُ مَدَّباعَهُ وَ اَسْفَرَ الظُّلْمُ قِناعَهُ وَ دَعَا الْغَیُّ اَتْباعَهُ وَ اَنْتَ فی حَرَمِ جَدّکَ قاطِنٌ وَ لِلظّالِمینَ مُبایِنٌ جَلیسُ الْبَیْتِ وَ الْمِحْرابِ مُعْتَزِلٌ عَنِاللَّذّاتِ وَ الشَّهَواتِ تُنْکِرُ الْمُنْکَرَ بِقَلْبک وَ لِسانِکَ عَلی حَسَبِ طاقَتِکَ وَ اِمْکانِکَ.
بر این اساس به همراهی اهل بیت و دوستان و شیعیانت حرکت کردی و همه جا از حق و حقیقت و برهانهای الهی و منطقی تبلیغ نمودی.
و بوسیله حکمت و پند و اندرزهای نیکو جامعه اسلامی را بسوی حق فراخواندی و مردم را به برپائی حدود الهی و فرمانبرداری از خداوند فرمان دادی و از پلیدیها و زشتیها و سرکشی برحذر داشتی.
ثُمَّ اقْتَضاکَ الْعِلْمُ لِْلإِنْکارِ وَ لَزِمَکَ اَنْ تُجاهِدَالْفُجّارَ فَسِرْتَ فیاَوْلادِکَ وَ اَهالیکَ وَ شیْعَتِکَ وَ مَوالیکَ وَ صَدَعْتَ بِالْحَقِّ وَ الْبَیِّنَةِ وَ دَعَوْتَ اِلَی اللّهِ بِالْحِکْمِةِ وَ الْمَوْعِظَةِالْحَسَنَةِ وَ اَمَرْتَ بِاِقامِةِ الْحُدُودِ وَالطّاعَةِ لِلْمَعْبُودِ وَ نَهَیْتَ عَنِ الْخَبائِثِ وَ الطُّغْیانِ وَ واجَهُوکَ بِالظُّلْمِ وَ الْعُدْوانِ.(2)فَجاهَدْتَهُمْ بَعْدَ اْلایعازِ لَهُمْ وَ تِأکیدالْحُجَّةِ عَلَیْهِمْ فَنَکَثُوا ذِمامَکَ وَ
1) (1)- تا آنجا ستم و بیعدالتی گسترش پیدا کرد. که علم و آگاهیت به وضع موجود به انکار عملی منجر گردید و بر تو لازم گردید که آشکار را با بدسیرتان و بدکارن به جهاد برخیزی.
2) (2)- در این هنگام آن گمراهان دنیاپرست با ظلم و تعدی نسبت به تو به مقابله پرداختند و تو نیز پس از بیم دادن آنان نسبت به عقاب اخروی و اتمام حجت بر آنان به جهاد و مقابله با آن کوردلان پرداختی.
بَیْعَتِکَ وَ اَسْخَطُوا رَبِّکَوَ جَدَّکَ وَ بَدِؤُوکَ بِالْحَرْبِ فَثَبَّتَّ لِلطَّعْنِ وَالضَّرْبِ وَ طَحَنْتَ جُنُودَ الْفُجّارِ وَ اقْتَحَمْتَ قَسْطَلَ الْغُبارِ مُجالِدا بِذِی الْفَقارِ کَأَنَّکَ عَلِیٌّ الْمُخْتارُ.
(1)فَلَمَّا رَأَوْکَ ثابِتَالْجأِشِ غَیْرِ خائِفٍ وَ لاخاشٍ نَصَبُوالَکَ غَوائِلَ مَکْرِهِمْ وَ
1) (1)- در این هنگام آن گمراهان پیمانها و بیعت با تو را نادیده گرفته و شکستند و در نتیجه خداوند و جدّت رسول خدا را به خشم آوردند و با تو آغاز جنگ کردند. پس تو با نیزه و شمشیر بر آن نابخردان استوار به پا خاستی و آن بدکاران و گناهکاران را در هم کوبیدی. و آنچنان در آن معرکه کارزار بوسیله ذوالفقار شمشیر زنان در گرد و غبار میدان جنگ افتادی که گویا تو همان عَلیبن ابیطالب علیه السلام انتخاب شده خدا هستی و چون سپاه دشمن تو را اینچنین شجاع و دارای قوت قلب و خالی از ترس دیدند با مکر و حیله سر راهت نشستند و دامهای نیرنگ خود را برایت مهیّا ساختند و فریبکارانه و شرورانه به جنگ تو آمدند. و آن مطرود از درگاه خداوند به سپاهیانش دستور داد تا تو را از آب و ورود بر محل آب جلوگیری نمودند.
قاتَلُوکَ بِکَیْدِهِمْوَ شَرَّهِمْ وَ اَمَرَالْلَعینُ جُنُودَهُ فَمَنَعُوکَ الْماءَ وَ وُرُودَهُ وَ ناجَزُوکَ الْقِتالَ وَ عاجَلُوکَ النِّزالَ وَ رَشَقُوکَ بِالسِّهامِ وَ النِّبالِ وَ بَسَطُوا اِلَیْکَ اَکُفَّ اْلاءِصْطِلامِ.
1) (1)- برای جنگ با تو از یکدیگر سبقت گرفتند و در پیاده شدن از شتران برای مقابله با تو عجله کردند و تو را آماج تیرها و سنگهای بغض و کینه قرار دادند و دستهای مصیبتزا و بلاخیز خود را به سوی تو گشودند. و در ریختن خون تو و دوستانت و به یغما بردن اموالت هیچ حرمتی ننهادند و مراعات تو را نکردند و به این گناه بزرگ نیندیشیدند. و تو همچنان ثابت و استوار در کمال شجاعت در گرد و غبار میدان جنگ جلو میرفتی و ناملایمات و اذیتهای آنان را بر خود حمل مینمودی. تا آنجا که فرشتگان الهی از صبر و استقامتت تعجب نمودند.
فَأَحْدَقوُا بِکَ مِنْ کُلِّ الْجِهاتِ وَ اَثْخَنُوکَ بِالْجَراحِ وَ حالُوا بَیْنَکَ وَ بَیْنَالرَّواحِ وَ لَمْ یَبْقَ لَکَ ناصِرٌ وَ اَنْتَ مُحْتَسِبٌ صابِرٌ تَذُبُّ عَْن نِسْوَتِکَ وَ اَوْلادِکَ.
(1)حَتّی نَکَسُوکَ عَنْ جَوادِکَ فَهَوَیْتَ اِلَی اْلأَرْضِ جَریحا تَطَؤُکَ الْخُیُولُ بِحَوْافِرِها وَ تَعْلُوکَالطُّغاهُ بِبَواتِرِها. (2)قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبینُکَ وَ اخْتَلَفَتْ بِالاْنْقِباضِ وَ اْلإِنْبِساطِ شِمالُکَ وَ یَمینُکَ تُدیرُ طَرْفا خَفِیّا اِلی رَحْلِکَ وَ بَیْتِکَ وَ قَدْ شُغِلْتَ بِنَفْسِکَ عَنْ وُلْدِکَ وَ اَهالیکَ وَ اَسْرَعَ فَرَسُکَ شارِدا اِلی خِیامِکَ قاصِدا مُحَمْحِما باکِیا. (3)فَلَمّا رَأَیْنَ النِّساءُ جَوادَکَ مَخْزِیَّا وَ نَظَرْنَ سَرْجَکَ عَلَیْهِ مَلْوِیّا بَرَزْنَ مِنَ
1) (1)- در حالی که بدنت زیر سم اسبان لگدمال گردید. و تجاوزکاران به سبب شمشیرهای برنده بر بدنت ضربه میزدند.
2) (2)- در این لحظه. عرق پیشانی مبارکت را گرفت و طرف راست و طرف چپ بدنت در حال انقباض و انبساط بود ولی همچنان با گوشه چشم خیمه و خرگاهت را مراقبت میکردی و در این حال از شدت زخم و جراحت از فرزندان و اهلبیت خود روی گرداندی.
3) (3)- در این هنگام. اسب تو شیههکشان و گریه کنان به قصد آمدن به خیام حرم سرعت گرفت. و چون زنان حرم اسب تو را به این حال و خواری دیدند و زین تو را بر اسب واژگون یافتند. از پشت پرده خیام بیرون آمدند و در حالی که گیسوان خود را روی صورتها پریشان کرده بودند و در حالیکه نقاب از چهره انداخته و بر صورت خود مینواختند و با صدای بلند گریه میکردند و تو را میخواندند. اینان بعد از گذشت روزگارانی که با عزت و سربلندی به سر برده بودند به گرفتاری و خواری مبتلا شدند و همگی به سوی قتلگاه تو شتافتند که ناگاه مشاهده کردند.
الْخُدُورِ ناشِراتَ الشُّعُورِ عَلَی الْخُدُورِ لاطِماتِ الْوُجُوهِ سافِراتٍ وَ بِالْعَویلِ داعِیاتٍ وَ بَعْدَالْعِزِّ مُذَلَّلاتٍ وَ اِلی مَصْرَعِکَ مُبادِراتٍ.
(2)فُوْقَ اَقْتابِ الْمَطِیّاتِ تَلْفَحُ وُجُوهَهُمْ حَرُّاْلهاجِراتِ یُساقُونَ فِیالْبَراری وَ
1) (1)- شمر (ملعون) روی سینه مبارکت نشسته و شمشیر خود را بر گلوی نازنینت گذاشته و محاسن زیبا و شریف تو را در دست گرفته و با شمشیر برنده خود مشغول جدا کردن سر مقدس تو بود.
2) (2)- حرارت سوزان خورشید چهرههای آنها را میسوزاند. و همچنان در صحراها و بیابانها در سفر اسارت دستان آنها توسط زنجیر به گردنهایشان بسته شده بود و با این وضعیت در بازارها آنها را میچرخاندند. پس ای وای بر گناهکاران بدعمل.
الْفَلَواتِ اَیْدیهِمْ مَغْلُولُةٌ اِلَی اْلأَعْناقِ یُطافُ بِهِمْ فِیاْلأَسْواقِ.
(2)لَقَدْ اَصْبَحَ رَسُولُاللّهِ صَلَّیاللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ مَوْتُورا وَ عادَ کِتابُاللّهِ عَزَّوَجَلَّ مَهْجورا وَ غُودِرَ الْحَقُّ اِذْ قُهِرْتَ مَقْهُورا. (3)وَ فُقِدَ بِفَقْدِکَ الْتَّکْبیرُ وَ التَّهْلیلُ وَ التَّحْریمُ وَ التَّحْلیلُ وَ التَّنْزیلُ وَ التَّأْویلُ
1) (1)ای جدّ بزرگوارم:
2) (2)ای جد بزرگوار من با شهادت تو رسول خدا غریب و تنها گشت. و کتاب خدا. متروک و مهجور ماند. و چون تو در این جهاد مقدس. به ظاهر مقهور و مغلوب گشتی. حق و حقیقت مورد خیانت واقع گشت. و به سبب از بین رفتن تو تکبیر (الله اکبر) و تهلیل (لاالهالاالله) و حرام و حلال و تنزیل و تأویل هم از میان رفت.
3) (3)- و بعد از شهادت تو احکام دین خدا دستخوش تبدیل و تغییر گشت. کفر و بیدینی بروز کرد. احکام خدا تعطیل گشت. و به تدریج هوی و هوسها و گمراهیها و فتنه و آشوب و باطل جامعه را فرا گرفت.
وَ ظَهَرَ بَعْدَکَ التَّغْییرُ وَ التَّبْدیلُ وَ اْلإِلْحادُ وَ التَّعْطیلُ وَ اْلأَهْواءُ وَ اْلأَضالیلُ وَالْفِتَنُ وَاْلأَباطیلُ.
(1)فَقامَ ناعیکَ عِنْدَ قَبْرِ جَدِّکَ الرَّسُولِ صَلَّیاللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ فَنَعاکَ اِلَیْهِ بِالدّمْعِ الْهَطوُلِ قائِلاً یا رَسُولَاللّهِ قُتِلَ سِبْطُکَ وَ فَتاکَ وَاسْتُبیحَ اَهْلُکَ وَ حِماکَ وَ سُبِیَتْ بَعْدَکَ ذَراریکَ وَ وَقَحَالْمَحْذُورُ بِعِتْرَتِکَ وَ ذَویکَ. (2)فَانْزَعَجَالرَّسُولُ وَ بَکی قَلْبُهُ الْمَهُولُ وَ عَزّاهُ بِکَ الْمَلائِکَةُ وَ اْلأَنْبِیآءُ وَ
1) (1)- سپس سفیر و پیامآور شهادت تو نزد قبر جدّت رسول خدا صلی الله علیه وآله به پا خواست و در حالیکه اشک میریخت خبر جانسوز شهادت تو را به رسول خدا اینچنین اعلام کرد: ای رسول خدا نوه دلبند و جوان تو به قتل رسید. و حرمت حریم و اهل بیت تو شکسته گردید.و بعد تو خاندان شریفت به اسارت گرفته شدند و گرفتاریها و مصائب دشواری بر اهلبیت و بستگان نزدیک تو وارد گردید. تا این که رسول خدا نگران و مضطرب و گریان شد. و همه فرشتگان و رسولان الهی شهادت تو را به او تسلیت دادند.
2) (2)- و مادرت حضرت فاطمه زهرا علیها السلام در عزا و ماتم تو مصیبتزده و دردمند گردید و از جانب پروردگار عالم سپاهی از فرشتگان مقرّب برای عرض تسلیت شهادت تو به پدرت امیرالمؤمنین به رفت و آمد پرداختند و مجلس عزا و ماتم تو در عالم ملکوت برپا گردید و حوران بهشتی در این مجلس برای تو اشک ماتم ریخته و بر سر و صورت خود لطمه وارد ساختند.
فُجِعَتْ بِکَ اُمُّکَ الزَّهْرآءُ وَ اخْتَلَفَتْ جُنُودُ الْمَلائِکَةِ الْمُقَرَّبینَ تُعَزّی اَباکَ اَمیرَالْمُؤْمِنینَ وَ ُاقیمَتْ لَکَ الْماتِمُ فی اَعْلا عِلِّیّینَ وَ لَطَمَتْ عَلَیْکَ الْحُورُالْعینُ.
(1)وَ بَکَتِالسَّمآءُ وَ سُکّانُها وَ الْجِنانُ وَ خُزَّانُها وَ الْهِضابُ وَ اَقْطارُها وَ الْبِحارُ وَ حیتانُها وَ الْجِنانُ وَ وِلْدانُها وَالْبَیْتُ وَ الْمَقامُ وَ الْمَشْعَرُالْحَرامُ وَالْحِلُّ وَ اْلإِحْرامُ.
(2)اَللّهُمَّ فَبِحُرْمَةِ هذَاالْمَکانِ الْمُنیفِ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و الِ مُحَمَّدٍ وَ احْشُرْنی فی زُمْرَتِهِمْ وَ اَدْخِلْنِی الْجَنَّةَ بِشَفاعَتِهِمْ. (3)اَللّهُمَّ اِنّی اَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ یا اَسْرَعَالْحاسِبینَ وَ یا اَکْرَمَاْلأَکْرَمینَ وَ یا
1) (1)- و آسمان و اهل آسمان. بهشت و دربانان بهشت. کوهها و دامنههای کوهها. دریاها و ماهیان دریاها. باغهای بهشت و جوانانش بیتالله الحرام و مقام ابراهیم و مشعرالحرام. و همه کسانی که در حرم و یا در حِلّ بودند در مصیبت تو گریه کردند. دعا و درخواست از بارگاه ربوبی:
2) (2)- پروردگارا: به احترام این جایگاه والا: بر محمد و اهلبیت او رحمت فرست. و مرا هم در زمره آنان محشور فرما و به سبب شفاعت و دستگیری این بزرگواران داخل بهشتم نما.
3) (3)- معبودا. من به تو توسل میجویم. ای سریعترین حسابگر و ای کریمترین کریمان. و ای شایستهترین قضاوتکنندگان.
اَحْکَمَالْحاکِمینَ
بِمُحَمَّدٍ خاتَمِالنَّبِیّینَ رَسُولِکَ اِلَیالْعالَمینَ اَجْمَعینَ.
(1)وَ بِاَخیهِ وَ ابْنِ عَمَّهِ اْلأَنْزَعِ الْبَطینِ الْعالِمِالْمَکینَ عَلِیٍّ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ بِفاطِمِةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ الْعالَمینَ وَ بِالْحَسَنِ الزَّکِیَّ عِصْمَةِ الْمُتَّقینَ وَ بِاَبی عَبْدِاللّهِ الْحُسَیْنِ اَکْرَمِ الْمُسْتَشْهِدینَ وَ بِاَوْلادِهِ الْمَقتوُلینَ وَ بِعِتْرَتِهِ الْمَظْلُومینَ وَ بِعَلِّیبْنِالْحُسَیْنِ زَیْنِالْعابِدینَ. (2)
1) (1)خدایا تو را به حقانیت محمد صلی الله علیه وآله خاتم انبیاء و فرستاده تو به سوی عالمیان و به حق برادر و پسرعمش امیرالمؤمنین. آن مرد بلند پیشانی و میان قوی. و آن انسان با دانش و بلندمرتبه. عَلیبنابیطالب و به حق فاطمه زهرا سرور زنان جهان. و به حق حسنابن عَلی آن مرد پاکیزه و پناه تقویپیشهگان و به حق حضرت اباعبداللهالحسین. بزرگوارترین شهداء و به حق فرزندان شهیدش. و به حق خاندان ستم رسیدهاش و به حق عَلیبنالحسین زینت عبادت پیشگان.
2) (2)- و به حق محمدبن عَلی قبله و الگوی توبهکنندگان و به حق جعفربن محمد راستگوترین راستگویان و به حق موسیبن جعفر، ظاهرکننده نشانهها و دلائل الهی و به حقانیت عَلیبنموسی الرضا حمایتگر دین و به حق محمدبنعَلی پیشوای هدایت یافتگان و به حق عَلیبن محمد پارساترین پارسایان و به حق حسنبنعَلی وارث ائمه و خلفای به حق الهی. و به حق حجّت الهی بر همه مخلوقات علیهمالسلام.
مُوسَیبْنِجَعْفَرٍ مُظْهِرِ الْبَراهینِ وَ عَلِیِبْنِمُوسی ناصِرِ الدّینِ وَ مُحَمَّدِبْنِ عَلِیٍّ قُدْوَةِالْمُهْتَدینِ وَ عَلِیِبْنِ مُحَمَّدٍ اَزْهَدِ الزّاهِدینَ وِ الْحَسَنِبْنِعَلِیٍّ وارِثِ الْمُسْتَخْلَفینَ وَ الْحُجَّةِ عَلَیالْخَلْقِ اَجْمَعینَ اَنْ تُصَلَّیَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ الصّادِقینَ اْلأَبَرّینَ آلِ طه وَ یسآ وَ اَنْ تَجْعَلَنی فیالْقِیامَةِ مِنَاْلامِنینَ الْمُطْمَئِنّینَ اْلفائِزینَ الْفَرِحینَ الْمُسْتَبْشِرینَ.
(1)اَللّهُمَّ اکْتُبْنی فِیالْمُسْلِمینَ وَ اَلْحِقْنی بِالصّالِحینَ وَ اجْعَلْ لی ِلسانَ صِدْقٍ فِیاْلاخِرینَ وَ انْصُرْنی عَلَیالْباغینَ وَاکْفِنی کَیْدَالْحاسِدینَ وَاصْرِفْ عَنّی مَکْرَالْماکِرینَ وَاقْبِضْ عَنّی اَیْدِی الضّالِمینَ وَ اجْمَعْ بِیْنی وَ بَیْنَ السّادَةِ الْمَیامینِ فی اَعْلا عِلّیّینَ مَعَالَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ مِنَالنَّبّیینَ وَ الصِّدّیقینَ وَ الشُّهَدآءِ وَ الصّالِحینَ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَالرّاحِمینَ.
(1)اَللّهُمَّ اَنّی اُقْسِمُ عَلَیْکَ بِنَبِیَّکَالْمَعْصُومِ وَ بِحُکْمِکَ الْمَحْتُومِ وَ نَهْیِکَ الْمَکْتُومُ وَ بِهذَاالْقَبْرِ الْمَلْمُومِ الْمُوَسَّدِ فی کَنَفِهِ اْلإِمامُ الْمَعْصُومُ الْمَقْتُولُالْمَظْلُومُ اَنْ تَکْشِفَ مابی مِنَالْغُمُومِ وَ تَصْرِفَ عَنّی شَرَّالْقَدَرِ الْمَحْتُومِ وَ تُجیرَنی مِنَالنّارِ ذاتِ السُّمُومِ.
(2)اَللّهُمَّ جَلِّلْنی بِنِعْمَتِکَ وَ رَضِّنی بِقَسَمِکَ وَ تَغَمَّدْنی بِجُودِکَ وَ کَرَمِکَ وَ با عِدْنی مِنْ مَکْرِکَ وَ نِقْمَتِکَ اَللّهُمَّ اعْصِمْنی مِنَ الَّزلَلِ وَ سَدِّدْنی فِیالْقَوْلِ وَ الْعَمَلِ وَافْسَحْ لی فیمُدَّةِ اْلأَجَلِ وَ اَعْفِنی مِنَاْلأَوْجاعِ وَ الْعِلَلَ وَ بَلِّغْنی بِمَواِلیَّ وَ بِفَضْلِکَ اَفْضَلَ اْلأَمَلِ. (3)اَللّهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ اقْبَلْ تَوْبَتی وَارْحَمْ عَبْرَتی وَ اَقْلِنی
1) (1)- معبودا. تو را سوگند میدهم به حق پیامبر معصومت و قضا و قدرت و مشیت حتمیّهات و به نهی پنهانت و به حق این قبر. که محل اجتماع مردم و در سایه آن امام معصوم مقتول و مظلوم آرمیده است. اینک تمام هم و غمّ و اندوه درونی مرا برطرف سازی. و شر قضا و قدر حتمی خود را از من بگردانی و مرا از آتش سوزان جهنم برهانی.
2) (2)- پروردگارا مرا به نعمت خویش جلالت و عظمت بخش. و به رزق مقسوم راضی گردان و به بخشش و کرم خود بپوشان. و از مکر و انتقام خود دورم ساز. خداوندا مرا از لغزشها محفوظ دار و رفتار و گفتارم را متین گردان. و عمرم را طولانی کن و از دردها و امراض عافیتم بخش. و به حق اولیایم و به فضل و احسانت مرا به بهترین آرزوهایم نائل گردان.
3) (3)- پروردگارا بر محمد و آل او تحیت فرست. و توبه مرا قبول فرما و بر اشکهای چشمم ترحم نما و از لغزشهایم درگذر. و غم و اندوه مرا برطرف فرما. و خطاهایم را مورد آمرزش قرار ده. و اهل مرا از شایستهگان مقرر دار.
عَثْرَتی وَ نَفِّسْ کُرْبَتی وَ اغْفِرْلی خَطیئَتی وَ اَصْلِحْ لی فی ذُرِّیَّتی.
و هیچ آرزوئی نباشد جز آنکه مرا به آنان نائل سازی.
و هیچ خواسته و دعائی نباشد مگر آنکه آنرا به مرحله اجابت برسانی.
و هیچ تنگنائی نباشد مگر آنکه آنرا گشایش دهی.
و هیچ تشتّت و پراکندگی نباشد مگر آنکه آنرا تبدیل به اجتماع نمائی.
و هیچ امری نباشد مگر آنکه آنرا به اتمام رسانی.
و هیچ مالی نباشد مگر آنکه افزونی بخشی.
و هیچ خلقی نباشد مگر آنکه نیکو گردانی.
و هیچ انفاقی نباشد مگر آنکه برایش جایگزین مقرر فرمائی.
و هیچ حالی نباشد مگر آنکه آن را همراه یاد و ذکر خود آباد سازی.
اَللّهُمَّ لاتَدَعْ لی فی هذَالْمَشْهَدِ الْمُعَظَّمِ وِالْمَحَلِّ الْمُکَرَّمِ ذَنْبا اِلاّ غَفَرْتَهُ وَ لاعَیْبا اِلاّ سَتَرْتَهُ وَ لاغَمّا اِلاّ کَشَفْتَهُ وَ لارِزْقا اِلاّ بَسَطْتَهُ وَ لا جاها اِلاّ عَمَرْتَهُ وَ1) (1)- خداوندا در این جایگاه بلندمرتبه و گرامی هیچ گناهی را از من باقی مگذار جز آنکه آنها را بخشیده باشی. و هیچ عیب و نقصی از من نباشد مگر اینکه پوشانده باشی. و هیچ حزن و اندوهی در من نباشد. مگر آنکه رفع کرده باشی، و هیچ رزق و روزی نباشد مگر آنکه آنرا برایم توسعه داده باشی، و هیچ مقام و منزلتی نباشد مگر اینکه بالابری. و هیچ فسادی نباشد مگر آنکه اصلاح فرمائی.
لافَسادا اِلاّ اَصْلَحْتَهُ وَ لا اَمَلاً اِلاّ بَلَّغْتَهُ وَ لا دُعاءً اِلاّ اَجَبْتَهُ و لا مَضیِقا اِلاّ فَرَّجْتَهُ وَ لا شَمْلاً اِلاّ جَمَعْتَهُ.
و هیچ دشمنی نباشد مگر آنکه نابودش سازی.
و هیچ بدی و شری نباشد مگر آنکه کفایتش نمائی.
و هیچ مرضی نباشد مگر آنکه شفابخشی.
و هیچ دوری نباشد مگر اینکه نزدیکش نمائی.
و هیچ تفرقهای نباشد مگر اینکه تبدیل به اتحادش نمائی.
و هیچ درخواستی نباشد مگر اینکه عطا نمائی.
وَلا اَمْرا اِلاّ اَتْمَمْتَهُ وَ لا مالاً إِلاّ کَثَّرْتَهُ وَ لا خُلْقا اَلاَّ حَسَّنْتَهُ وَ لا اِنْفاقا اِلاّ اَخْلَفْتَهُ وَ لا حالاً ِالاّعَمَرْتَهُ وَ لا حَسُودا اِلاّ قَمَعْتَهُ وَ لاعَدّوا اَرْدَیْتَهُ وَ لا شَرّا اِلاّ کَفَیْتَهُ وَ لامَرَضا اِلاّ شَفَیْتَهُ وَ لابَعیدا اِلاّ اَدْنَیْتَهُ وَ لاشَعَثا اِلاّ لَمَمْتَهُ وَ لاسُؤالاً اِلاّ اَعْطَیْتَهُ.(1)اَللّهُمَّ ارْزُقْنی شُکْرَ نِعْمَتِکَ عَلَیَّ وَ زِدْفی اَحْسانِکَ وَ کَرَمِکَ اِلَیَّ وَ اجْعَلْ قَوْلی فِیالنّاسِ مَسْمُوعاً وَ عَمَلی عِنْدَکَ مَرْفُوعا وَ اَثَری فِیالْخَیْراتَ مَتْبُوعا وَ عَدُوّی مَقْمُوعا. (2)اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍاْلأَخْیارِ فیآناءالْلِّیْلِ وَ اَطْرافِ النَّهارِ وَاکْفِنی شَرَّاْلأَشْرارِ وَ طَهِّرْنی مِنَ الذُّنُوبِ وَ اْلأَوْزارِ وَ اَجِرنی مِنَالنّارِ وَ اَحِلَّنی دارَالْقَرارِ وَ اغْفِرْلی وَ لِجَمیعِ إِخْوانی فیکَ وَ اَخَواتِیَالْمُؤْمِنینَ وَالْمُؤْمِناتِ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَالرّاحِمینَ. (3)وَ ثُمَّ توجه الی القبله و صلِ رکعتین و اقرأ فیالاولی سورةالانبیاء و فی الثانیة الحشر و
1) (1)- پروردگارا: به من توفیق سپاسگذاری در مقابل نعمتهایت را عطا فرما. و احسان و کرم خود را بر من افزونی بخش. و سخنانم را مورد پذیرش مردم قرار ده و کردار و رفتارم را نزد خود بالا برده. و قبول فرما و آثار مرا در کارهای نیکو مورد تبعیّت دیگر مردم قرار ده و دشمن مرا از میان بردار.
2) (2)- پروردگارا: بر محمد و اهلبیتش که از نیکویان و صالحان میباشند در همه زمانها درود و تحیت فرست. و مرا از شر بدان مصون دار. و از گناهان و آلودگیها و معاصی سنگین پاک فرما. و از آتش جهنم پناهم ده. و در منزلگاه همیشگی و بهشت برین وارد ساز. و مرا و همه برادران و خواهران ایمانی مرا بیامرز. (برحمتت ای مهربانترین مهربانان)
3) (3)- سپس روی بر قبله نما و دو رکعت نماز بگذار: در رکعت اول بعد از حمد سوره (انبیا) و در رکعت دوم بعد از حمد سوره (حشر) را بخوان و قنوت گیر و بگو:
اقنت و قُل:
(1)لااِلهَ اِلاَّاللّهُ الْحَلیمُ الْکَریمُ لااِلهَاِلاّاللّهُ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ لااِلهَاِلاّاللّهُ رَبُّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَ اْلأَرَضینَ السّبْعِ وَ ما فیهِنَّ وَ ما بَیْنَُهنَّ خِلافا ِلاَعْدائِهِ وَ تَکْذیبا لِمَنْ عَدَلَ بِهِ وَ اِقْرارا لِرُبُوبِیَّتِهِ وَخُضُوعا لِعِزَّتِهِاْلأَوَّلُ بِغَیْرِ اَوَّلٍ وَ اْلاخِرُ اِلی غَیْرِ اخِرٍ الظّاهِرُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ بِقُدْرَتِهِ الْباطِنُ دُونَ کُلِّ شَیْءٍ بِعِلْمِه وَ لُطْفِهِ.
(2)لاتَقِفُ الْعُقُولُ عَلی کُنْهِ عَظَمَتِهِ وَ لاتُدرِکُ اْلأَوْهامُ حَقیقَةَ ماهِیَّتِهِ وَ لاتَتَصَوَّرُ اْلأَنْفُسُ مَعانِیَ کَیْفِیَّتِهِ مُطَّلِعا عَلَی الظَّمائِرِ عارِفاً بِالسَّرائِرِ یَعْلَمُ خائِنَةَاْلأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ.
1) (1)- نیست معبودی جز خدای بردبار کریم، نیست معبودی جز خدای بزرگ و بلندمرتبه. معبودی نیست جز خداوند که مالک آسمانهای هفتگانه و زمینهای هفتگانه و آنچه در آنها و میان آنهاست میباشد. من این سخن را برخلاف دشمنان خدا و تکذیب کسانی که به او شرک ورزیدند میگویم و به خاطر اعتراف به ربوبیت او. و تواضع در برابر عزّتش میگویم همانا او اولیاست بدون اول و آخریست که نهایت ندارد. قدرتش بر همه چیز آشکار است و به سبب دانش و لطفش به هر چیز نفوذ دارد عقلها بر حقیقت عظمتش آگاهی ندارند و خیالات، حقیقت چیستی او را درک ننمایند.
2) (2)- و نفوس آدمی، معانی کیفیت او را تصور نکنند. او بر باطن دلها آگاه و به امور پنهانی آشناس (خیانت چشمها و آنچه را سینهها پنهان میدارند را میداند) (سوره غافر، آیه 19)
(1)اَللّهُمَّ اِنّی اُشْهِدُکَ عَلی تَصْدیقی رَسُولِکَ صَلَّیاللّهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ وَ ایمانی بِهَ وَ عِلْمی بِمَنْزِلَتِهِ وَ اِنّی اَشْهَدُ اَنَّهُ النَّبِیُّ الَّذی نَطَقَتِ الْحِکْمَةُ بِفَضْلِهِ وَ بَشَّرَتِ اّأَلانْبِیاءُ بِهِ وَ دَعَتْ اِلَی اْلاءِ قْرارِ بِماجاءَ بِهِ وَ حَثَّتْ عَلی تَصْدیقِهِ بِقَوْلِهِ تَعالی:
«اَلَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبا عِنْدَهُمْ فِیالتَّوْریةِ وَ اْلاءِنْجیلَ یَاْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْههُمْ عِنِالْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ اِصْرَهُمْ وَ اْلاءَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ».
(2)فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ رَسُولِکَ اِلَی الثَّقَلَیْنِ وَ سَیِّداْلاءَنْبِیآءِ الْمُصْطَفَیْنَ و
1) (1)- خداوندا: من تو را شاهد میگیرم که رسول تو را تصدیق میکنم و بدو گرایش دارم و بر منزلتش آگاهم. و خود گواهی میدهم که او پیامبریست که حکمت بر فضیلت او زبان گشوده. و رسولان آمدنش را بشارت دادهاند و مردم را به اقرار و اعتراف به آنچه که او آورده دعوت کرده و مردم را به تصدیق او تشویق نمودهاند. همانگونه که خداوند در قرآن فرموده: پیامبری که نام او را در تورات و انجیل مییابند. او آنها را امر به معروف و نهی از منکر میکند و پاکیزهها را برایشان حلال و پلیدها را برایشان حرام میگرداند و بارهای سنگین و غُلهائی که بر دست و پای خود بستهاند را از آنان برمیدارد. (سوره اعراف، آیه 57).
2) (2)- پس خدایا: درود فرست بر محمد صلی الله علیه وآله که فرستاده تو بسوی جن و انس و سرور پیامبران برگزیده تو است و درود فرست بر برادر و پسرعمویش. که هرگز بر تو شریک قرار ندادند حتی به اندازه چشم بر هم زدنی و درود فرست بر فاطمه زهرا علیها السلام سرور زنان عالم.
عَلی اَخیهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ اللَّذَیْنِ لَمْ یُشْرِ کابِکَ طَرْفَةَ عَیْنٍ اَبَدا وَ عَلی فاطِمَةَالزَّهْرآءِ سَیِّدَةِ نِسآءِالْعالَمینَ.
(1)وَ عَلی سَیِّدَیْ شَباتِ اَهْلِ الْجَنَّةِالْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ صَلاةً خالِدَةَ الدّوامِ عَدَدَ قَطْرِ الرَّهامِ وَزِنَةَالْجِبالِ وَ اْلاکامِ ما اَوْرَقَ اَلسَّلامُ وَاخْتَلَفَ الضِّیآءُ وَالظَّلامُ وَ عَلیالِهِ الطّاهِرینَ اْلاءَئِمَّةِالْمُهْتَدینَ الذّائِدینَ عَنِالدّینَ عَلِیٍّ وَ مُحَمَّدٍ وَ جَعْفَرٍ وَ مُوسی وَ عَلِیٍ وَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ وَ الْحَسَنِ وَالْحُجَّةِالْقَوّامِ بِالْقَسْطِ وَ سُلالَةِ السِّبْطِ. (2)اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِحَقِّ هذَااْلاءِمامِ فَرَجا قَریبا وَ صَبْرا جَمیلاً وَ نَصْرا
1) (1)- و بر دو آقای جوانان اهل بهشت یعنی حسن و حسین علیهما السلام درودی فرست همیشگی به اندازه قطرات باران و هموزن کوهها و تپّهها تا هنگامی که درخت سلام و تحیت برگ میدهد و روشنی و تاریکی آمد و شد دارند و درود فرست بر اهلبیت پاکیزه حسین که همان پیشوایان هدایت شده و دفاعکنندگان از دین میباشند و آنان عَلی و محمد و جعفر و موسی و عَلی و محمد و عَلی و حسن و حجّت قائم علیه السلام به عدل و فرزند نوه رسول خدا صلی الله علیه وآله میباشند.
2) (2)- خداوندا: من از تو درخواست دارم به حق این امام، گشایشی نزدیک، صبری نیکو و نصرتی همراه با عزّت و بینیازی از مخلوقات و ثبات در هدایت و توفیق بر انجام آنچه را دوست داری و روزی گسترده و حلال، پاک و گوارا، ریزان، فراوان و برتر و پیاپی که بدون هیچ زحمت و مشقّت و بدون منّت از کسی و همراه تندرستی از هر بلاء و ناخوشی و بیماری و دوشادوش سپاسگزاری و قدردانی از نعمت و سلامت به من عطا نمائی.
عَزیزا وَ غِنیً عَنِ الْخَلْقِ وَ ثَباتا فِیالْهُدی وَالتَّوْفیقَ لِما تُحِبُّ وَ تَرْضی وَ رِزْقا واسِعا حَلالاً طَیِّبا مَریئا دارّا سائِغاً فاضِلاً مُفَضِّلاً صَبّاً مِنْ غَیْرِ کَدٍّ وَ لا نَکَدٍ وَ لا مِنَّةٍ مِنْ اَحَدٍ وَ عافِیَةً مِنْ کُلِّ بلاءٍ وَ سُقْمٍ وَمَرَضٍ وَالشُّکْرَ عَلَیالْعافِیَةِ وَالنَّعْمآءِ.
(2)اَللّهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آل مُحَمَّدٍ وَ اَوْحِشْنی مِنَالدُّنْیا وَ انِسْنی بِاْلاخِرَةِ فَاِنَّهُ لایُوحِشُ مِنَالدُّنْیا اِلاّ خَوْفُکَ وَ لایُؤْنِسْ بِاْلاخِرَةِ اِلاّ رِجاؤُکَ. (3)اَللّهُمَّ لَکَالْحُجةُّ لاعَلَیْکَ وَ اِلَیْکَ الْمُشْتَکی لامِنْکَ فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ
1) (1)- و آن هنگام که مرگ آید از تو میخواهیم ما را قبض روح کنی بر نیکوترین حال که آن حالت فرمانبرداری از تو باشد، حالی که در آن حال نگهبان اوامر تو باشیم. تا این که با رحمت خود ما را به بهشتهای پرنعمتت برسانی. ای مهربانترین مهربانان.
2) (2)- خداوندا: حجت و دلیل برای توست نه بر ضرر تو و شکایت بسوی توست نه از تو، پس بر محمد و آلش درود فرست و مرا بر نفس ستمپیشه نافرمان و شهوت غلبه گرم یاری فرما و سرانجام امورم را به سلامت دار.
3) (3)- خداوندا: فقط از تو درخواست آمرزش دارم و این در حالی است که به خاطر کمی شرم و حیاء بر آنچه مرا نهی کردهای اصرار میورزم و ترک طلب آمرزش از طرف من - نسبت به گسترش بردباریت آگاهی دارم - ضایع کردن حق امیدواری به تو است.
الِهِ وَ اَعِنّی عَلی نَفْسِیَالظّلِمَةِالْعاصِیَةِ وَ شَهْوَتِی الْغالِبَةِ وَ اخْتِمْ لی بِالْعافِیَةِ.
(1)اَللّهُمَّ اِنَّ اِسْتِغْفاری اِیّاکَ وَ اَنَا مُصِرُّ عَلی ما نَهَیْتَ قِلَّةُ حَیاءٍ وَ تَرْکِیَاْلاِسْتِغْفارَ مَعَ عِلْمی بِسِعَةِ حِلْمِکَ تَضْییعٌ ِلحَقِّ الرَّجاءِ. (2)اَللّهُمَّ اِنَّ ذُنُوبی تُؤْیِسُنی اَنْ اَرْجُوکَ وَ اِنَّ عِلْمی بِسَعَةِ رَحْمَتِکَ یَمْنَعُنی اَنْ اَخْشاکَ فَصلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ صَدِّقْ رَجائی لَکَ وَ کَذِّبْ خَوْفی مِنْکَ وَ کُنْ لی عِنْدَ اَحْسَنِ ظَنّی بِکَ یا اَکْرَمَاْلاَکْرَمینْ. (3)اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آل مُحَمَّدٍ وَ اَیِّدْنی بِالْعِصْمَةِ وَ اَنْطِقْ لِسانی
1) (1)- خداوندا: به راستی که گناهانم مرا از اینکه به تو امیدوار گردم ناامید میسازند و آگاهی من به وسعت بردباری تو از اینکه نسبت به تو خشیت ورزم مانعم میشود.
2) (2)- پس بر محمد و آل محمد درود فرست و امیدواریم را به خودت تصدیق کن و ترسم را از خودت تکذیب نما و برای من آنچنان باش که نسبت به تو حسن ظن میورزم ای بزرگوارترین بزرگواران.
3) (3)- خداوندا بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا به مصونیت از گناه و آلودگی کمک کن و لسانم را به حکمت گویا کن و مرا از کسانی قرار ده که بر تباهیهای گذشته پشیمان است و بهره امروز خویش را ضایع نمیسازد و بر روزی فردای خویش هم و غمی ندارد.
بِالْحِکْمَةِ وْ اْجعَلْنی مِمَّنْ یَنْدَمُ عَلی ما ضَیَّعَهُ فی اَمْسِهِ وَ لایَغْبَنُ حَظَّهُ فی یَوْمِهِ وَ لایَهِمُّ لِرِزْقِ غَدِهِ.
(1)اَللّهُمَّ اِنَّ الْغَنِیَّ مَنِاسْتَغْنی بِکَ وَافْتَقَرَ اِلَیْکَ وَالْفَقیرَ مَنِ اسْتَغْنی بِخَلْقِکَ عَنْکَ فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ اَغْنِنی عَنْ خَلْقِکَ بِکَ وَ اجْعَلْنی مِمَّنْ لایَبْسُطُ کَفّا اِلاّ اِلَیْکَ. (2)اَللّهُمَّ اِنَّ الشَّقِیَّ مَنْ قَنَطَ وَ اَمامَهُ التَّوْبَةُ وَ وَراءَهُ الرَّحْمَةُ وَ اِنْ کُنْتُ ضَعیفَالْعَمَلِ فَاِنّی فیرَحْمَتِکَ قَوِیُّ اْلاءَمَلِ فَهَبْ لی ضَعْفَ عَمَلی لِقُوَّةِ اَمَلی.
1) (1)- خداوندا: غنی کسی است که به وسیله تو بینیازی خواهد و به تو نیازمند باشد و فقیر کسی است که از تو روی گردانده و از مخلوقات تو بینیازی طلب کند پس بر محمد و آل محمد درود فرست و مرا از مخلوقات خود به وسیله خود بینیاز فرما و مرا از کسانی مقرر دار که هرگز دستی نگشاید مگر به جانب تو.
2) (2)- خداوندا: نگونبخت کسی است که از رحمت تو مأیوس باشد، در حالی که او توبه را در پیش رو و رحمت تو را پشت سر دارد و اگر رفتار و کردارم ناچیز است ولی نسبت به رحمت تو امیدم قوی میباشد، پس ضعف عَمَلَم را به خاطر قوّت امیدم بر من ببخش.
(1)اَللّهُمَّ إِن کُنْتَ تَعْلَمُ اَنَّ فی عِبادِکَ مَنْ هُوَ اَقْسی قَلْبا مِنّی وَ اَعْظَمُ مِنّی ذَنْبا فَاِنّی اَعْلَمُ اَنَّهُلا موْلی اَعْظَمُ مِنْکَ طَوْلاً وَاَوْسَعُ رَحْمَةً وَ عَفْوا فَیا مَنْ هُوَ اَوْحَدُ فی رَحْمَتِهِ اِغْفِرْ لِمَنْ لَیْسَ بِاَوْحَدَ فی خَطیئَتِهِ. (2)اَللّهُمَّ اِنَّکَ اَمَرْتَنا فَعَصَیْنا وَ نَهَیْتَ فَمَاانْتَهَیْنا وَ ذَکَّرْتَ فَتَناسَیْنا وَ بَصَّرْتَ فَتَعامَیْنا وَ حَذَّرْتَ فَتَعَدَّیْنا وَ ما کانَ ذلِکَ جَزآءُ اَحْسانِکَ اِلَیْنا وَ اَنْتَ اَعْلَمُ بِما اَعْلَنّا وَ اَخْفَیْنا وَ اَخْبَرُ بِما نَأْتی وَ ما اَتَیْنا فَصَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ لاتؤاخِذْنا بِما اَخْطَأْنا وَ نَسینا وَ هَبْ لَنا حُقُوقَکَ لَدَیْنا وَ اَتِمَّ اِحْسانِکَ اِلَیْنا وَ
1) (1)- خداوندا: اگر تو میدانی که در بین بندگانت از من سنگ دلتر و پرگناهتر وجود دارد، پس من نیز یقین دارم مولائی که فضل و عطایش از تو بیشتر و رحمت و عفوش از تو گستردهتر باشد نیست، پس ای کسی که در مهربانی و رحمت یگانهای، ببخشای کسی را که در خطا و لغزش یگانه نیست.
2) (2)- پروردگارا: تو ما را فرمان دادی پس نافرمانی نمودیم و از زشتیها بازداشتی ولی ما همچنان در مسیر آلودگی قدم گذاشتیم و ما را یادآوری نمودی ولی ما خود را به فراموشی سپردیم و به ما بصیرت و بینائی عطا کردی ولی ما خود را به کوری زدیم و ما را تو ترساندی ولی ما تجاوز کرده و از حد گذراندیم و اینها در مقابل احسانی که تو بر ما ارزانی داشتی پاداش شایستهای نبود و تو نسبت به امور آشکار و نهان ما داناتری و به آنچه که عمل میکنیم و میآوریم آگاهتری، پس بر محمد و آل محمد درود فرست و ما را بر لغزشها و فراموشیها مؤاخذه مفرما و حقوقی که تو بر ما داری ببخشای و احسانت را بر ما تمام کن و رحمتت را بر ما جاری ساز.
اَسْبِلْ رَحْمَتَکَ عَلَیْنا.
(1)اَللّهُمَّ اِنّا نَتَوَسَّلُ اِلَیْکَ بِهذَاالصِّدّیقِاْلأِمامِ وَ نَسْئَلُکَ بِالْحَقِّ الَّذی جَعَلْتَهُ لَهُ وَ لِجَدِّهِ رَسُولِکَ وَ ِلأَبَوَیْهِ عَلِیٍّ وَ فاطِمَةَ اَهْلِ بَیْتِ الرَّحْمَةِ اِدْرارَ الِّرزْقِ الَّذی بِهِ قِوامُ حَیاتِنا وَ صَلاحُ اَحْوالِ عِیالِنا فَاَنْتَ الْکَریمُ الَّذی تُعْطی مِنْ سَعَةٍ وَ تَمْنَعُ مِنْ قُدْرَةٍ وَ نَحْنُ نَسْئَلُکَ مِنَالرِّزْقِ مایَکُونُ صَلاحا لِلدُّنْیا وَ بَلاغا لَْلاخِرَةِ. (2)اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ اغْفِرْلَنا وَ لِوالِدَیْنا وَ لِجَمیعَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْمُسْلِمینَ وَ الْمُسْلِماتِ اْلأَحْیاءِ مِنْهُمْ وَاْلأَمْواتِ وَ اتِنا فِیالُّدنْیا حَسَنَةً وَ فِیاْلاخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النّارِ.
1) (1)- خداوندا: ما بوسیله این امام راستگو (یعنی حسین بن علی علیهما السلام) به تو توسل میجوئیم و از تو میخواهیم به آن حقّی که برای او و جدّش (پیامبرت) و پدر و مادرش عَلی و فاطمه که همان اهل بیت رحمت هستند که رزقی را که به وسیله آن زندگی ما قوام گیرد و وضعیت اهل و عیال ما سامان پذیرد بر ما فروریزی، پس تو کریمی هستی که براساس وسعت رحمت خود میبخشی و بر مبنای قدرت منع میکنی و ما از تو رزقی را میخواهیم که در دنیا موجب صلاح ما و در آخرت کارساز ما باشد.
2) (2)- خداوندا: بر محمدو آل محمد درود فرست و ما و پدر و مادر ما و تمام مردان با ایمان و زنان با ایمان و جمیع مسلمانان را از زن و مرد چه آنها که زندهاند و چه آنان که از دنیا رفتهاند را بیامرز (و در دنیا و آخرت به ما نیکی عطا کن و ما را از عذاب آتش نگهدار) (سوره بقره، آیه 210).
(1)ثم ترکع و تسجد و تجلس و تتشهد و تسّلم، فاذا سبحت فعفرّ خدّیک و قل: (2)
و اسأل اللّه العصمة و النجاة، والمغفرة و التوفیق بحسن العمل و القبول، لما تتقرّب به الیه و تبتغی به وجهه.
وقف عندالرأس ثمّ صلّ رکعتین عَلی ما تقدم، ثمّانکبّ عَلی القبر و قبّله و قل:
زادَاللّهُ فی شَرَفِکُمْ وَالسَّلامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُاللّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
وادع لنفسک و لوادیک و لمن اردت.
رواها ابن المشهدی فی مزاره ص 496 و رواها المجلسی فی البحار ج 98 ص 317 عن المفید فی المزار بنقله عن المصباح.
(1)مرحوم کلینی در کتاب کافی از محمّدبن مسلم نقل نموده که گوید: از حضرت باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: «چون وفات امام حسن علیه السلام نزدیک شد به برادر خود، امام حسین علیه السلام ، فرمود:
ای برادر! تو را وصیّت میکنم، وصیّت مرا به خاطر بسپار. هنگامی که از دنیا رفتم مرا آماده کن و سپس جنازهام را نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله ببر تا با او تجدید عهد کنم. آن گاه نزد مادرم فاطمه ببر و در نهایت به بقیع ببر و در آن جا به خاک بسپار و بدان که از ناحیه عایشه ظلمی به من خواهد رسید که خداوند و مردم شاهد عمل او میباشند و عداوت و دشمنی او را نسبت به خدا و رسول او و ما خانواده میدانند.
(2)و چون امام حسن علیه السلام از دنیا رحلت نمود بدن او را آماده نموده و بر سریری گذاردند و سپس به محلی که رسول خدا صلی الله علیه وآله بر جنازهها نماز میخواند بردند و چون
1) (1)استشهاد الحسن و امامة الحسین علیهما السلام الکافی ج 1/300 بسنده عن محمّدبن مسلم قال: سمعت اباجعفر علیه السلام یقول: لمّا حضر الحسن بن علیّ علیهما السلام الوفاة قال للحسین علیه السلام : یا اخی انّی اوصیک بوصیّةٍ فاحفظها، اذا انامتّ فهیّئنی ثمّ وجهّنی الی رسولاللّه صلی الله علیه وآله لأحدث به عهدا ثمّ اصرفنی الی امّی علیها السلام ثمّ ردّنی فادفنّی بالبقیع
2) (2)و اعلم انّه سیصیبنی من عایشة ما یعلم اللّه و النّاس: صنیعها و عداوتها للّه و لرسوله و عداوتها لنا اهلالبیت، فلمّا قبض الحسن علیه السلام [و] وضع علیه السلام علی السریر ثمّ انطلقوا به الی مصلّی رسولاللّه صلی الله علیه وآله الذی کان یصلّی فیه علی الجنائز؛ فصلّی علیه الحسین علیه السلام و حمل و ادخل الی المسجد؛
امام حسین علیه السلام بر بدن برادر نماز خواند و جنازه او را وارد مسجد نمودند و نزد قبر رسول خدا صلی الله علیه وآله گذاردند، به عایشه اطلاع داده شد که بنیهاشم میخواهند بدن امام حسن علیه السلام را کنار رسول خدا صلی الله علیه وآله دفن کنند.
(1)پس عایشه با شتاب بیرون آمد و بر استری سوار شد. - او در اسلام نخستین زنی بود که بر استر سوار شد ـ و به بنی هاشم گفت: جنازه امام حسن را از خانه من دور کنید، من اجازه نمیدهم او را در خانه من دفن کنید و با دفن او در این جا حرمت رسول خدا صلی الله علیه وآله را بشکنید! امام حسین علیه السلام به او فرمود: پیش از این تو و پدرت حرمت آن حضرت را شکستید و کسی را در آن جا دفن کردید که رسول خدا صلی الله علیه وآله از آن راضی نبود و خداوند از تو مؤاخذه خواهد نمود.» مؤلّف گوید: در روایات دیگر آمده است که ابن عبّاس نیز پاسخ عایشه را داد و او را محکوم نمود و عایشه به بنیامیّه و بنیمروان دستور داد تا جنازه حضرت مجتبی علیه السلام را تیرباران نمودند و بعضی از تیرها کفن آن حضرت را سوراخ نمود و به بدن او اصابت کرد که در زیارت آن حضرت به آن اشاره شده است.
این ستم در حالی بود که همه مردم دیده بودند رسولخدا صلی الله علیه وآله حسن و حسین علیهما السلام را میبوسید و میفرمود: «هر کس آنها را دوست بدارد من را دوست داشته و هر کس باآنان دشمنی کند با من دشمنی نموده است.» و میفرمود: «آنان
1) (1)فلمّا اوقف علی قبر رسولاللّه صلی الله علیه وآله ذهب ذوالعوینین [الجاسوس] الی عایشة فقال لها: انّهم قد اقبلوا بالحسن لیدفنوا مع النبیّ صلی الله علیه وآله فخرجت مبادرةً علی بغل بسرجٍ - فکانت اوّل امرأة رکبت فی الإسلام سرجا - فقالت: نحوّا ابنکم عن بیتی، فانّه لایدفن فی بیتی و یهتک علی رسولاللّه حجابه؛
فرزندان من و امام و رهبر مردم خواهند بود؛ خواه قیام کنند و خواه [طبق وظیفهای که دارند] صلح نمایند و خون خود و شیعیان خود را حفظ نمایند.»
(1)در مورد امامت امام حسین علیه السلام روایات فراوانی وجود دارد که به جهت رعایت اختصار از ذکر آنها خودداری مینماییم. طالبین میتوانند به کتاب «میزان الحق» و «دولة المهدی»، بخش اثبات امامت ائمه علیهمالسلام مراجعه فرمایند.
(2)مؤلّف گوید: شیخ بزرگوار مرحوم ابن قولویه قمی در ابتدای کتاب کامل
1) (1)فقال لها الحسین علیه السلام : قدیما؛ هتکت انت و ابوک حجاب رسول اللّه صلی الله علیه وآله و ادخلت علیه بیته من لایحبّ قربه، و انّ اللّه سائلک عن ذلک یا عایشة. و قال النبیّ صلی الله علیه وآله : الحسن و الحسین امامان قاما اوقعدا. و الروایات التی وردت فی امامته علیه السلام کثیرة جدّا لم نذکرها اختصارا، و یأتی بعضها فی الفصول الآیتة و قد دکرناها فی کتابنا میزان الحق و دولة المهدی علیه السلام فلیراجع الطالب.
2) (2)المقدّمات التی یلزم ذکرها قبل الشروع فی المقتل اقول: من اللازم ان نذکر قبل مقتل الحسین علیه السلام و اولاده و اصحابه مقدمات لتبیین ما اردناه فی ذکر مقتله علیه السلام و احسنه ماذکره الشیخ ابوالقاسم جعفربن قولویه القمّیرضواناللّه تعالی علیه و علی جمیع علماءنا الماضین فی اوّل کتابه المسمّی بکامل الزیارات و هو من احسن الکتب و امتنها فی موضوعه و فیه اصحّ الروایات و الاسناد و مؤلّفه من اوثق و اقدم علماءنا الماضین جزاهم اللّه احسن جزاءالمحسنین الذین صرفوا عمرهم فی خدمة شریعة سیّدالمرسلین و ذکر فضائل و مصائب اولاده العترة المعصومین صلوات الله علیهم اجعمین و جعلنا الله فی زمرتهم و من خدّامهم بفضله و کرمه انّه ارحم الراحمین.
الزیارات ـ که از بهترین کتابهای شیعه و دارای اسناد صحیحه است ـ مقدماتی را برای زایران ائمه علیهمالسلام و عزاداران آنان به ویژه زایرین امام حسین و عزاداران آن حضرت بیان نموده که ما بخش هایی از آن را پیش از شروع در مقتل حضرت سیدالشهداء علیه السلام ذکر میکنیم:
(1)1ـ امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «و قضینا الی بنیاسرائیل فی الکتاب لَتُفْسِدُنّ فی الأرض مرّتین و لتعلنّ علّوا کبیرا» فرمود: «مقصود کشته شدن امیرالمؤمنین و فرزند او امام حسن علیهما السلام میباشد، و مقصود از «و لتعلنّ علّوا کبیرا»
1) (1)ما نزل مِنَ القران بقَتِل الحسین علیه السلام وَ انتقام اللّهِ عزّوجلّ له و لوبعد حین1- قال فی کامل الزیارات: حدثنی محمّدبن جعفرالقرشی الرزّاز قال حدّثنی محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن موسی بن سعدان الحنّاط عن عبداللّه بن قاسم الخضرمی عن صالح بن سهل عن ابی عبداللّه علیه السلام فی قول اللّه عزّوجلّ: «و قضینا الی بنیاسرائیل فی الکتاب لتفُسدُنّ فی الارض مرّتین» قال: قتل امیرالمؤمنین علیه السلام و طعن الحسن بن علیّ علیه السلام «و لتعلّن علوّا کبیرا» قتل الحسینبن علیّ علیه السلام «فاذا جاء وعداولیهما» قال: اذا جاء نصرالحسین علیه السلام «بعثنا علیکم عبادا لنا اولی بأس شدید فجاسوا خلال الدیار» یبعثهم اللّه قبل قیام القائم علیه السلام لایدعون و ترا لآل محمّد الاّ احرقوه و کان وعداللّه مفعولاً.
کشته شدن امام حسین علیه السلام است، و مقصود از «فاذا جاء وعدا ولیهما» رسیدن زمان قیام حضرت مهدی علیه السلام است که خداوند میفرماید: «بعثنا علیکم عبادا لنا اولی بأس شدید...»؛ یعنی قبل از قیام حضرت مهدی خداوند مردمی را که دارای قدرت شدیدی هستند میفرستد و آنان انتقام خون آل محمّد صلی الله علیه وآله را خواهند گرفت و همه قاتلین آنان را آتش خواهند زد و این وعده حتمی و مسلم خداوند میباشد.»
(1)2ـ ابوبصیر میگوید: امام باقر علیه السلام در تفسیر آیه «انّا لننصر رسلنا والذین آمنوا فی الحیاة الدنیا و یوم یقوم الأشهاد» فرمود: «انتقام خداوند از قاتلین امام حسین علیه السلام بعدا انجام خواهد شد.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، قاتلین امام حسین علیه السلام کشته شدند اما هنوز انتقام خون او گرفته نشده است [بلکه در زمان حکومت حضرت مهدی و در قیامت گرفته خواهد شد]. (2)3ـ امام صادق علیه السلام فرمود: «آیه شریفه «و اِذَا الموَؤدة سُئلت بِأَیّ ذَنْب قُتِلَت» در باره امام حسین علیه السلام نازل شده است [و در زمان حکومت حضرت مهدی و در قیامت انتقام خون او گرفته خواهد شد].»
1) (1)2- وحدثنی ابی رحمه اللّه عن سعدبن عبداللّه عن احمدبن محمّد بن عیسی عن محمّدبن سنان عن علی بن ابی حمزه عن ابی بصیر عن ابی جعفر علیه السلام قال: تلاهذه الایة «انّا لننصر رسلنا و الذین آمنوا فی الحیوة الدّنیا ویوم یقوم الأشهاد» قال: الحسین بن علیّ منهم ولم ینصر بعد ثمّ قال: و اللّه لقد قتل قتلة الحسین علیه السلام و لم یطلب بدمه بعد.
2) (2)3- و حدّثنی ابی رحمهاللّه عن سعدبن عبداللّه عن یعقوب بن یزید و ابراهیم بن هاشم عن محمّدبن ابیعمیرعن بعض رجاله عن ابی عبداللّه علیه السلام فی قول اللّه عزّوجلّ: «و اذا الموؤدة سُئلت بأیّ ذنب قتلت» قال: نزلت فی الحسین بن علیّ علیهما السلام .
(1)4ـ ابوخالد کابلی میگوید: از امام باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: «مقصود از آیه شریفه «اُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتَلُونَ بِاَنَّهُم ظُلِمُوا وَ اِنَّ اللّهَ عَلی نَصرِ هِم لَقَدیرٌ» امام حسن و امام حسین علیهمالسلام هستند که مظلوم کشته شدهاند و خداوند انتقام خون آنان را خواهد گرفت.» (2)5ـ امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «وَ مَنْ قُتِلَ مَظلوما فَقَدْ جَعلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطانا فَلا یُسرِف فِی القَتلِ اِنَّهُ کانَ مَنصُورا» فرمود: «گرفته شدن انتقام خون مظلوم وقتی است که قائمآل محمّد صلی الله علیه وآله قیام نماید و از خون جدّ خود امام حسین علیه السلام انتقام بگیرد. او اگر برای انتقام خون جدّ خود همه اهل زمین را بکشد اسراف نخواهد بود.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، حضرت مهدی علیه السلام هر کس را که از نسل قاتلین جدّ او باشد خواهد کشت.»
1) (1)4- حدّثنی ابی رحمهاللّه عن سعد بن عبداللّه عن احمدبن محمّدبن عیسی عن العبّاس بن معروف عن صفوان بن یحیی عن حکم الحنّاط عن ضریس عن ابی خالد الکابلی عن ابیجعفر علیه السلام قال: سمعته یقول فی قول اللّه عزّوجلّ: «اذن للذین یقاتلون بانّهم ظلموا و انّاللّه علی نصرهم لقدیر»، قال: علیّ و الحسن و الحسین علیهمالسلام .
2) (2)5- وحدثنی محمّدبن الحسن بن احمد عن محمّدبن الحسن الصفّار عن العباس ابن معروف عن محمّدبن سنان عن رجل قال: سألت عن ابی عبداللّه علیه السلام فی قوله تعالی: «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیّه سلطانا فلا یسرف فی القتل انّه کان منصورا» قال: ذلک قائم آل محمّد یخرج فیقتل بدم الحسین علیه السلام فلوقتل اهل الارض لم یکن مسرفا: و قوله: «فلا یسرف فی القتل» لم یکن لیصنع شیئا یکون سرفا قال ابوعبداللّه علیه السلام : یقتل و اللّه ذراری قتلة الحسین علیه السلام بفعال آبائها.
(1)6ـ امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «لا عُدْوانَ اِلاّ عَلی الظالمینَ» فرمود: «مقصود از ظالمین در این آیه، فرزندان قاتلین امام حسین علیه السلام هستند.»
(2)امام صادق علیه السلام فرمود: «اسماعیل صادق الوعد، آن اسماعیل فرزند ابراهیم علیهما السلام نیست بلکه او پیامبری از پیامبران بود که خداوند او را به طرف قوم خود مبعوث نمود و آنان او را گرفتند و پوست سر و صورت او را کندند. پس ملکی از طرف خداوند نزد او آمد و به او گفت: خداوند مرانزد تو فرستاده است، هر دستوری داری بگو تا انجام دهم، او گفت: میخواهم همانند حسین فرزند پیامبر آخرالزمان
مظلوم کشته شوم.»
(1)2- برید عجلی گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: ای فرزند رسول خدا! آیا مقصود از اسماعیل در آیه شریفه «واذکر فی الکتاب اسماعیل انّه کان صادق الوعد و کان رسولاً نبیّا» فرزند ابراهیم خلیل است؛ چنانکه مردم فکر کردهاند؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «اسماعیل، فرزند ابراهیم، قبل از ابراهیم از دنیا رفت، چگونه امکان دارد که او پیامبر بوده باشد؟»
(2)گفتم: فدای شما شوم! پس اسماعیل صادقالوعد کیست؟ امام صادق علیه السلام
1) (1)2- حدّثنی محمّدبن جعفر الرزّاز عن محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب و احمدبن الحسن بن علیّ عن ابیه عن مروان بن مسلم عن یزید بن معویة العجلی قال: قلت لابیعبداللّه علیه السلام : یابن رسول اللّه اخبرنی عن اسمعیل الذی ذکره اللّه فی کتابه حیث یقول: «و اذکر فی الکتاب اسمعیل انّه کان صادق الوعد و کان رسولاً نبیّا» أکان اسمعیلبن ابراهیم علیه السلام؟ فانّ النّاس یزعمون انّه اسمعیل بن ابراهیم فقال علیه السلام: انّ اسمعیل مات قبل ابراهیم و انّ ابراهیم کان حجّةللّه کلّها صاحب شریعة فالی من اُرسل اسمعیل اذن؟ فقلت: جعلت فداک فمن کان؟ قال علیه السلام : ذاک اسمعیل بن حزقیل النبیّ علیه السلام بعثه اللّه الی قومه فکذّبوه فقتلوه و سلخوا وجهه فغضب اللّه له علیهم فوجّه الیه اسطاطائیل ملک العذاب فقال له: یا اسماعیل انا اسطاطائیل ملکالعذاب و جّهنی الیک ربّ العزّة لأعذّب قومک بانواع العذاب ان شئت فقال له اسماعیل:
2) (2)لاحاجة لی فی ذلک فاوحی اللّه الیه فما حاجتک یا اسمعیل؟ فقال: یا ربّ انّک اخذت المیثاق لنفسک بالربوبیّة و لمحمّد بالنبوّة و لأوصیائه بالولایة و اخبرت خیر خلقک بما تفعل امّته بالحسین بن علیّ علیه السلام من بعد نبیّها و انّک وعدت الحسین علیه السلام ان تکرّ الی الدنیا حتّی ینتقم بنفسه ممّن فعل ذلک به فحاجتی الیک یا ربّ ان تکرّنی الی الدنیا حتّی انتقم ممّن فعل ذلک بی کما تکرّ الحسین علیه السلام فوعداللّه اسماعیل بن حزقیل ذلک فهویکرّ مع الحسین علیه السلام.
فرمود: «او اسماعیل بن حزقیل پیامبر است که خداوند او را به پیامبری مبعوث نمود و قومش او را تکذیب نمودند و به قتل رساندند و پوست صورت او را کندند. پس خداوند به آنان خشم نمود و قبل از کشته شدن اسماعیل، اسطاطائیل، ملک عذاب را نزد او فرستاد و آن ملک به او گفت: پروردگار ربّ العزّه مرا فرستاده که اگر بخواهی قوم تو را به انواع عقوبتها عذاب کنم. اسماعیل در پاسخ آن ملک گفت: مرا حاجتی به عذاب آنها نیست. به او وحی شد پس حاجت تو چیست؟ اسماعیل گفت: خدایا، تو از بندگان خود برای خود میثاق ربوبیت و برای محمّد میثاق نبوّت و برای اوصیای او میثاق ولایت گرفتی و به بهترین خلق خود حضرت محمّد صلی الله علیه وآله خبر دادی که امت او با حسین بن علی علیهما السلام چه خواهند نمود و به حسین علیه السلام نیز وعده دادی که او را به دنیا بازگردانی تا به دست خود از آنانی که او را به شهادت رساندهاند انتقام بگیرد؛ حاجت من نیز این است که مرا نیز همانند او به دنیا بازگردانی تا از قوم خود انتقام بگیرم. پس خداوند دعای او را مستجاب نمود و او نیز با حسین علیه السلام رجعت خواهد نمود.»
انّ الحسین بن علی علیه السلام لمّا ولدامراللّه عزّوجلّ جبرئیل علیه السلام ان یهبط فی الف من الملائکة فیهنّئی رسولاللّه صلی الله علیه وآله من اللّه و من جبرئیل علیه السلام قال: و کان مهبط جبرئیل علیه السلام علی جزیرة فی البحر فیها ملک یقال له: فطرس کان من الحملة فبعث فی شیءٍ فابطأفیه فکسر جناحه و القی فی تلک الجزیرة یعبداللّه فیها ستّمائة عام حتّی ولد الحسین علیه السلام فقال الملک لجبرئیل علیه السلام :
ابراهیم بن شعیب میثمی میگوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود:1) (1)قصّة فطرس الملک حدّثنی محمّدبن جعفرالقرشی الرزّاز الکوفی قال: حدّثنی خالی محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب قال: حدّثنی موسی بن سعدان الحنّاط عن عبداللّه بن القسم الحضرمی عن ابراهیم بن شعیب المیثمی قال: سمعت اباعبداللّه علیه السلام یقول:
هنگامی که حسینبن علیّ علیهما السلام به دنیا آمد خداوند جبرئیل را با هزار ملک فرستاد تارسول خدا صلی الله علیه وآله را به ولادت او تبریک گویند. جبرئیل علیه السلام در مسیر خود بین دریا به جزیرهای برخورد نمود که ملکی به نام قطرس در آن جا بود و در اثر خطا و سستی در انجام وظیفه خداوند بالهای او را شکسته و او را در آن جزیره رها نموده بود.
شش صدسال بود که او در آن جا عبادت خدا را مینمود و چون امام حسین علیه السلام به دنیا آمد فطرس به جبرئیل گفت: به کجا میروی؟ جبرئیل گفت: خداوند به محمّد صلی الله علیه وآله نعمتی عطا نموده و من مأمور شدهام که از طرف خداوند و از طرف خود به او تهنیت بگویم. فطرس گفت: مرا با خود ببر، شاید محمّد صلی الله علیه وآله برای من دعایی بکند.
(1)پس جبرئیل علیه السلام او را همراه خود نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله آورد و بعد از تهنیت،
1) (1)این ترید؟ قال: انّ اللّه تعالی انعم علی محمّد صلی الله علیه وآله فقال الملک لجبرئیل علیه السلام: این ترید قال: انّ اللّه تعالی انعم علی محمّد صلی الله علیه وآله بنعمة فبعثت اهنّئه من اللّه و منّی فقال: یا جبرئیل احملنی معک لعلّ محمّدا صلی الله علیه وآله یدعواللّه لی قال: فحمله فلمّا دخل جبرئیل علی النبیّ صلی الله علیه وآله و هنّأه من اللّه و هنّأه منه و اخبره بحال فطرس فقال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : یا جبرئیل ادخله فلمّا ادخله اخبر فطرس النبیّ صلی الله علیه وآله بحاله فدعاله النبی صلی الله علیه وآله و قال: له تمسّح بهذا المولود وعدالی مکانک قال: فتمسّح فطرس بالحسین علیه السلام وارتفع و قال یا رسولاللّه علیه السلام اما انّ امّتک ستقتله وله علیّ مکافاة ان لایزوره زائر الاّ بلّغته عنه و لا یسلّم علیه مسلّم الاّ بلّغته سلامه و لا یصلّی علیه مصلّ الاّ بلّغته علیه صلوته قال: ثمّ ارتفع.
حال فطرس را به رسول خدا صلی الله علیه وآله عرض نمود. رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: او را بیاور.
پس فطرس خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رسید و احوال خود را بیان نمود و رسول خدا صلی الله علیه وآله در حق او دعا نمود و فرمود: خود را به این مولود بمال و مقام خود را بازیاب. فطرس با امام حسین علیه السلام تماس پیدا نمود و پرواز کرد و به آن حضرت گفت: ای رسول خدا! امت شما این فرزند را خواهند کشت. او بر من حقی پیدا نموده و من برای جبران حق او زیارت و سلام و صلوات هر زایری را که از دور به او سلام فرستد به او میرسانم.»
(1)1- امام صادق علیه السلام فرمود: «روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله در خانه فاطمه علیها السلام بود و
1) (1)لعن اللّه تبارک و تعالی و لعن الأنبیاء علیهمالسلام قاتل الحسین بن علیّ علیهما السلام1- حدّثنی ابی رحمهالله عن سعدبن عبداللّه عن محمّدبن عیسی بن عبیدالیقطینی عن محمّد ابن سنان عن ابی سعید القماط عن ابن ابی یعفور عن ابی عبداللّه علیه السلام قال: بینما رسولاللّه صلی الله علیه وآله فی منزل فاطمة علیها السلام والحسین فی حجره اذبکی و خرّسا جدا ثمّ قال: یا فاطمة یا بنت محمّد انّ العلی الأ علی ترائی لی فی بیتک هذا فی ساعتی هذه
امام حسین علیه السلام را در دامن خود گذارده بود. ناگهان گریان شد و به سجده افتاد. و به فاطمه علیها السلام فرمود: ای فاطمه، الآن خدای خود را به بهترین وجه و زیباترین هیئت [به ملاقات روحانی و صفات جمال و جلال [ملاقات نمودم. خداوند به من فرمود:
(1)ای محمّد! آیا حسین را دوست میداری؟ گفتم: آری، او نور چشم من و میوه دل من است. پس فرمود: ای محمّد! حسین مولود با برکتی است، برکات و صلوات و رحمت و رضوان من بر او باد و لعنت و خشم و عذاب و خزی و عقوبت من بر کسانی که با او به نزاع و دشمنی و جنگ بر میخیزند. آگاه باش که او در دنیا و آخرت آقای شهدای اولین و آخرین است و پدر او افضل و بهتر از اوست. سلام مرا به او برسان و او را بشارت ده که او پرچم هدایت و منار اولیای من و حافظ و شاهد بر خلق من و خازن علم من و حجت من بر اهل آسمان و زمین و جن و انس خواهد
1) (1)(قال العلامة المجلسی فی بیان الحدیث انّ العلی الأعلی ای رسوله جبرئیل لویکون الترائی کنایة من الظهور العلی و حسن الصورة کنایة عن ظهور صفات کماله تعالی له و وضع الید کنایة عن افاضةالرحمة). فی احسن صورة و اهیأهیئة و قال لی: یا محمّد اتحبّ الحسین علیه السلام فقلت: نعم قرّة عینی و ریحانتی و ثمرة فؤادی و جلدة مابین عینی فقال لی: یامحمّد و وضع یده علی رأس الحسین علیه السلام بورک من مولود علیه برکاتی و صلواتی و رحمتی و رضوانی، و لعنتی و سخطی و عذابی و خزیی و نکالی علی من قتله و ناصبه و ناواه و نازعه اما انّه سیّد الشهداء من الأوّلین و الاخرین فی الدنیا و ذکرالحدیث (یاتی تمام الحدیث فی الباب الثانی و العشرین)
بود.»
[کامل الزیارات ص 70]
2- ابن قولویه در کامل الزیارات، با سند خود، از کعب نقل نموده که گوید: نخستین کسی که بر قاتل حسین بن علی علیهما السلام لعنت نمود ابراهیم خلیل علیه السلام بود. او به فرزندان خود نیز امر نمود و از آنان عهد و پیمان گرفت که براو لعنت کنند. سپس موسی بن عمران علیه السلام او را لعنت کرد و به امت خود نیز امر نمود تا او را لعنت کنند. سپس داود علیه السلام او را لعنت نمود و به بنی اسرائیل نیز امر کرد تا او را لعنت کنند.و بعد از او عیسی علیه السلام او را فراوان لعنت نمود و به بنی اسرائیل فرمود قاتل حسین علیه السلام را لعنت کنید و اگر او را درک کردید از یاری او باز نایستید، هر کس که با او شهید شود مانند کسی است که با پیامبران شهید شده باشد و هرگز یاوران او به او پشت نخواهند نمود.
1) (1)2- و حدّثنی ابوالحسین محمّدبن عبداللّه بن علی الناقد قال حدّثنی ابوهرون العیسی عن ابی الأشهب جعفربن حنان عن خالد الربعی قال: حدّثنی من سمع کعبا یقول: اوّل من لعن قاتل الحسینبن علیّ علیهما السلام ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام لعنه و امرولده بذلک و اخذعلیهم العهد و المیثاق ثمّ لعنه موسی بن عمران و امرامّته بذلک ثمّ لعنه داود و امربنیاسرائیل ثمّ لعنه عیسی و اکثر ان قال: یا بنیاسرائیل العنوا قاتله و ان ادرکتم ایّامه فلا تجلسوا عنه فانّ الشهید معه کالشهید مع الأنبیاء مقبل غیر مدبر و کانّی انظر الی بقعته و مامن نبیّ الاّ و قد زار کربلا و وقف علیها و قال انّک لبقعة کثیرة الخیر فیک یدفن القمرالأزهر.
(1)سپس فرمود: گو این که من به بقعه و محل قبر او نظر مینمایم و هیچ پیامبری نیست جز این که کربلای او را زیارت مینماید و میگوید: ای زمین کربلا، تو زمین پربرکتی هستی که در دل تو ماهی نورانی مانند حسینبن علی علیهما السلام دفن خواهد شد. 3- سپس ابن قولویه با سند خود از مشیخه نقل میکند که گویند: ملکی نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد و خبر شهادت امام حسین علیه السلام را به او داد آن ملک مربوط به دریاها بود؛ چرا که ملکی از ملائکه فردوس وارد بر دریا شد و بالهای خود را بر آن پهن نمود و سپس صیحه و فریادی زد و گفت: ای اهل دریاها! لباس ماتم بپوشید که میوه دل رسولاللّه صلی الله علیه وآله را سر بریدند. سپس با بالهای خود مقداری از خاک کربلا را برداشت و به آسمانها برد و هر ملکی آن را بویید و نزد خود نگهداشت و بر قاتلین آن حضرت و پیروان آنان لعنت نمود.
1) (1)3- حدّثنی الحسین بن علی الزعفرانی بالریّ قال: حدّثنا محمّدبن عمرالنصیبی عن هشام بن سعد قال اخبرنی المشیخة انّ الملک الذی جاء الی رسولاللّه صلی الله علیه وآله بقتل الحسین و ابن علی علیهما السلام کان ملک البحار و ذلک انّ ملکا من ملائکة الفردوس نزل علی البحر فنشر اجنحته علیها ثمّ صاح صیحة و قال: یا اهل البحار البسوا اثواب الحزن فانّ فرخ رسول اللّه صلی الله علیه وآله مذبوح ثمّ حمل من تربته فی اجنحته الی السموات فلم یبق ملک فیها الاّشمّها و صار عنده لها اثرو لعن قتلته و اشیاعهم و اتباعهم.
(1)1ـ امام صادق علیه السلام میفرماید: «روزی امام حسین علیه السلام در دامن رسول خدا صلی الله علیه وآله بود و آن حضرت با او بازی مینمود و میخندید. پس عایشه گفت: یا رسول اللّه! چقدر تو را این بچه خوش آمده است؟! رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «چگونه او را دوست نداشته باشم، در حالی که او میوه دل و نور چشم من است. ای عایشه، آگاه باش که امت من او را خواهند کشت. پس هر کس به زیارت قبر او برود خداوند ثواب یک حج از حجهای من را در نامه عمل او مینویسد.»
(2)عایشه گفت: زیارت او به اندازه یک حج شماست؟! رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «بلکه دو حج از حجهای من!» عایشه گفت: ثواب دو حج از حجهای شما؟! رسول
1) (1)قول رسولاللّه صلی الله علیه وآله : الحسین علیه السلام تقتله امتّه من بعده1- حدّثنی ابی رحمهالله و محمّدبن الحسن بن الولید عن سعدبن عبداللّه عن محمّدبن عیسی بن عبید عن صفوان بن یحیی و جعفربن عیسی بن عبیداللّه قالاحدّثنا ابوعبداللّه الحسین بن ابی غند رعمّن حدّثه عن ابی عبداللّه علیه السلام قال: کان الحسین ابن علی علیه السلام ذات یومٍ فی حجر النبیّ صلی الله علیه وآله یلاعبه و یضاحکه فقالت عائشة: یا رسولاللّه ما اشدّ اعجابک بهذا الصبیّ؟ فقال لها: ویلک و کیف لا احبّه ولا اعجب به و هو ثمرة فؤادی و قرّة عینی اما انّ امّتی ستقتله فمن زاره بعد و فاته کتب اللّه له حجّة من حجتی قالت: یا رسولاللّه حجّة من حججک؟
2) (2)قال: نعم حجّتین من حجّجی قالت: یا رسول اللّه حجّتین من حججک؟ قال: نعم واربعة قال: فلم تزل تزاده و یزید و یضّعف حتّی بلغ تسعین حجّة من حجج رسولاللّه صلی الله علیه وآله باعمارها.(کامل الزیارات ص 68)
خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «بلکه چهار حج از حجهای من!» تا اینکه پیاپی رسول خدا صلی الله علیه وآله بر آن افزود تا به نود حج و نود عمره رسید.
(1)2ـ امام صادق علیه السلام فرمود: «روزی رسول خدا صلی الله علیه وآله امام حسین علیه السلام را از آغوش فاطمه علیها السلام گرفت و فرمود: «عزیزم! خدا لعنت کند کسانی که تو را میکشند و بدن تو را برهنه رها میکنند؛ و خداوند هلاک نماید کسانی را که علیه تو اجتماع میکنند. خداوند بین من و آنان حکم نماید.» پس فاطمه علیها السلام عرض کرد: «پدرجان! چه میگویید؟» رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «دخترم! من به یاد مصایب و ظلم و خیانتی افتادم که پس از من و تو به او میرسد. او در آن زمان یارانی خواهد داشت مانند ستارگان آسمان که به سوی شهادت روانه میشوند. گو این که من محل لشکر و اجتماع و سرزمین شهادت آنان را میبینم!»
(2)پس فاطمه علیها السلام عرض کرد: «پدر جان! محل شهادت آنان کجاست؟» رسول
1) (1)2- حدثنی محمّدبن عبداللّه بن حماد البصری عن عبداللّه بن عبدالرحمن الأصمّ عن مسمع بن عبدالملک عن ابی عبداللّه علیه السلام قال: کان الحسین علیه السلام مع امّه تحمله فاخذه رسول اللّه صلی الله علیه وآله فقال: لعن اللّه قاتلیک و لعن اللّه سالبیک و اهلک اللّه المتوازرین علیک و حکم اللّه بینی و بین من اعان علیک فقالت فاطمة: یا ابة ایّ شیء تقول؟ قال: یا بنتاه ذکرت ما یصیبه بعدی و بعدک من الأذی و الظلم و الغدرو البغی و هو یومئذٍ فی عصبة کانّهم نجوم السماء یتهادون الی القتل و کأنّی انظر الی معسکرهم و الی موضع رحالهم و تربتهم .
2) (2)فقالت: یا ابة و این هذا الموضع الذی تصف؟ قال: موضع یقال له: کربلا و هی ذات کرب و بلاء علینا و علی الأمّة یخرج علیهم شرار امّتی و لو انّ احدهم یشفع له من فی السموات والأرضین ماشفّعوا فیهم و هم المخلّدون فی النار قالت: یا ابة فیقتل؟ قال صلی الله علیه وآله:
خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «زمینی است که کربلا نامیده میشود. آن زمین برای ما و برای امت من زمین بلا و مصیبت است. بدترین امت من به جنگ فرزندم حسین خواهند آمد که اگر اهل آسمانها و زمین از آنان شفاعت کنند پذیرفته نخواهد شد و آنان در آتش دوزخ مخلَّد و جاوید خواهند بود!»
(1)پس فاطمه علیها السلام عرض کرد: «پدرجان! آیا حسین من کشته میشود؟» رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «آری، کشته میشود؛ به کیفیتی که احدی همانند او کشته نشده است همه آسمانها و نقاط زمین و ملائکه و حیوانات وحشی و ماهیان دریاها براو گریه میکنند و اگر به آنان اجازه انتقام داده میشد جنبندای روی زمین باقی نمیماند.» سپس فرمود: «کسانی از دوستان ما به یاری او [و زیارت او] میآیند که ایمان آنان به خداوند از همه مردم قویتر و حمایت آنان نسبت به ما بیش از دیگران است بلکه در روی زمین کسی جز آنان مورد توجه خداوند نیست.
آنان در میان تاریکیهای ظلم و ستم، چراغهای هدایت مردماند آنان شفیعان
1) (1)نعم یا بنتاه و ما قتل قتلته احد کان تبکیه السموات و الارضون و الملائکة و الوحش و الحیتان فی البحار و الجبال لویؤذن لها مابقی علی الأرض متنفّس و تأتیه قوم من محبیّنا لیس فی الارض اعلم باللّه و لا اقوم بحقّنامنهم و لیس علی ظهرالأرض احدٌ یلتفت الیه غیرهم اولئک مصابیح فی ظلمات الجور و هم الشفعاء واردون حوضی غدا اعرفهم اذاوردوا علیّ بسیماهم و اهل کلّ دین یطلبون ائمتّهم و هم یطلبوننا و لا یطلبون غیرنا و هم قوّام الارض بهم ینزل الغیث وذکرالحدیث بطوله (هذا الحدیث بتمامه و طوله ذکره فرات بن ابراهیم فی تفسیره باسناده).
روز قیامتاند که من آنان را کنار حوض کوثر از سیمای صورتشان میشناسم، پیروان هر دینی در جستجوی رهبران خود هستند و آنان در جستجوی ما هستند و به طرف غیرما نمیروند، آنان استوانههای هدایت میباشند که خداوند رحمت خود را به واسطه آنان نازل میفرماید...»
(1)3ـ مرحوم ابن قولویه از امام باقر علیه السلام نقل نموده که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «هر کس دوست داشته باشد که همانند من زندگی کند و همانند من بمیرد و در بهشت عدن کنار درختی که خداوند به دست خود غرس نموده ملازم شود باید ولایت و امامت علی و اوصیای بعد از او را پذیرفته و مقام آنان را دریافته و تسلیم آنها باشد.»
سپس فرمود: «همانا آنان هادیان پسندیده خدا هستند و خداوند علم و دانش و فهم من را به آنان داده است. آنان عترت من هستند، گوشت آنان گوشت من و خون آنان خون من است. من از امت خود که منکر فضل و حق آنانند و به دشمنی با آنان بر میخیزند [و آنان را به شهادت میرسانند] و حرمت من را در باره آنان
1) (1)3- حدّثنی محمّدبن الحسین بن الولید عن محمّدبن الحسن الصفّار عن محمّدبن عیسی بن عبیدعن ابی عبداللّه زکریّا المؤمن عن ایّوب بن عبدالرحمن و زیدبن الحسن ابی الحسن و عبادجمعیا عن سعد الأسکاف قال: قال ابوجعفر علیه السلام : قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله: من سرّه ان یحیی محیای و یموت مماتی و یدخل جنّة عدن فیلزم قضیبا غرسه ربّی بیده فلیتولّ علیّا و الأوصیاء من بعده و لیسلّم لفضلهم فانّهم الهداة اعطاهم اللّه فهمی و علمی و هم عترتی من لحمی و دمی الی اللّه اشکوعدوّهم من امّتی المنکرین لفضلهم القاطعین فیهم صلتی و اللّه لیقتلنّ ابنی لا انا لهم اللّه شفاعتی.
رعایت نمیکنند به خدا شکایت میکنم. به خدا سوگند، این امت فرزند من حسین را خواهند کشت، خداوند آنها را از شفاعت من محروم نماید!»
(1)4ـ از امام باقر علیه السلام نیز نقل نموده که فرمود: «عادت رسول خدا صلی الله علیه وآله این بود که چون امام حسین را میدید به امیرالمؤمنین میفرمود: «او را نگهدار» و سپس او رامیگرفت و بر روی او میافتاد و او را میبوسید و گریه میکرد. پس [یک بار [امام حسین علیه السلام به جدّ خود گفت: برای چه گریه میکنید؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: عزیزم! جای شمشیرها را از بدن تو میبوسم. امام حسین علیه السلام گفت:
آیا من کشته میشوم؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: آری، به خدا سوگند، تو و برادرت حسن و پدرت علی کشته خواهید شد! امام حسین گفت: آیا قبرهای ما متفرق خواهد بود؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: آری. امام حسین علیه السلام گفت: چه کسانی از امت شما ما را زیارت خواهند نمود؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: جز صدّیقین [و افراد خالص] ما را زیارت نخواهند نمود.»
1) (1)4- حدّثنی الحسن بن عبداللّه بن محمّدبن عیسی ابیه عن الحسن بن محبوب عن علی بن شجرة عن سلام الجعفی عن عبداللّه بن محمّد الصنعانی عن ابی جعفر علیه السلام قال: کان رسولاللّه صلی الله علیه وآله اذادخل الحسین علیه السلام جذبه الیه ثمّ یقول لأمیرالمؤمنین علیه السلام : امسکه ثمّ یقع علیه فیقبّله و یبکی یقول: یا ابة لم تبکی؟ فیقول: یا بنیّ اقبّل موضع السیوف منک قال: یا ابة واقتل؟ قال: ای واللّه و ابوک و اخوک و انت قال یا ابة فمصارعنا شتّی قال: نعم یابنّی قال فمن یزورنامن امتّک قال لایزورنی ولا یزوراباک و اخاک و انت الاّ الصدّیقون من امّتی.
(1)1- ابن قولویه در کامل الزیارات از ابوعبداللّه جدلی نقل نموده که گوید: من بر امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شدم، و دیدم امام حسین علیه السلام در کنار او نشسته است. و امیرالمؤمنین علیه السلام دست خود را بر شانه امام حسین علیه السلام زد و فرمود: «این فرزند مرا می کشند و کسی او را یاری نمیکند!» گفتم: ای امیرالمؤمنین! به خدا سوگند، این برای حسین زندگی ناگواری است. فرمود: «آری، چنین خواهد شد!» (2)2- از امام صادق علیه السلام نیز نقل نموده که فرمود: «امیرالمؤمنین به فرزند خود امام حسین علیه السلام فرمود: «عزیزم! تو از قدیم اسوه و پیشوای [شهیدان] و مجاهدان بودهای. امام حسین علیه السلام به پدر خود عرض کرد: فدای شما شوم! حال من چگونه
1) (1)قول امیرالمؤمنین علیه السلام فی قتل الحسین علیه السلام و قول الحسین له فی ذلک1- حدّثنی محمّدبن جعفرالرزّاز القرشی قال: حدّثنی خالی محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن علی بن النعمان عن عبدالرحمن بن سیابة عن ابی داود السّبعی عن ابی عبداللّه الجدلی قال: دخلت علی امیرالمؤمنین و الحسین علیهما السلام الی جنبه فضرب بیده علی کتف الحسین علیه السلام ثمّ قال: انّ هذا یقتل و لاینصره احدٌ قال: قلت: یا امیرالمؤمنین و اللّه ان تلک لحیاة سوء قال: انّ ذلک لکائن.
2) (2)2- و عن علیّ بن حماد عن عمروبن شمر عن جابرعن ابی عبداللّه قال: قال علیّ للحسین علیهما السلام : یا اباعبداللّه اسوة انت قدما فقال: جعلت فداک ما حالی؟ قال: علمت ما جهلوا و سینتفع عالم بما علم یا بنّی اسمع و ابصر من قبل ان یأتیک فوالذّی نفسی بیده لیسفکنّ بنوامیّة دمک ثمّ لایزیلونک عن دینک و لاینسونک ذکرربّک فقال الحسین: و الذی نفسی بیده حسبی اقررت بما انزل اللّه و اصدّق قول نبّی اللّه و لا اکذّب قول ابی.
است؟ امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من چیزی میدانم که مردم نمیدانند و البته هر عالمی از علم خود بهرهمند خواهد شد. عزیزم! پیش از آن که حوادثی برای تو رخ دهد، بشنو و آگاه باش که به خدا سوگند، بنیامیّه خون تو را خواهند ریخت اما دین تو را از تو نخواهند گرفت و از یاد خداوند تو را جدا نخواهند کرد!
(1)پس امام حسین علیه السلام به پدر خود عرض کرد: به خدا سوگند، همین برای من بس [که از خدا و دین خود جدا نمیشوم]. من به آنچه خداوند نازل نموده اقرار میکنم [و راضی هستم] و سخن جدم و پدرم را تصدیق مینمایم.»
3- ابن قولویه از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل نموده که آن حضرت خطبهای خواند و در [ضمن] خطبه خود فرمود: «آنچه میخواهید از من سؤال کنید. به خدا سوگند، آنچه از گذشته و آینده سؤال کنید به شما پاسخ خواهم داد.» پس سعدبن ابی وقاص [پدر عمرسعد، قاتل امام حسین علیه السلام ] برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! به من خبر دهید که در سر و صورت من چند تار مو وجود دارد؟
1) (1)3- حدّثنی ابی رحمه اللّه عن سعدبن عبداللّه عن محمّدبن عبدالجبّار عن عبدالرحمن بن ابی نجران عن جعفربن محمّدبن حکیم بن عبد السمین یرفعه الی امیرالمؤمنین علیه السلام قال: کان امیرالمؤمنین علیه السلام یخطب الناس و هو یقول سلونی قبل ان تفقدونی فواللّه ماتسئلونی عن شیءٍ مضی و لا شیء یکون الاّ نبّأتکم به قال: فقام الیه سعدبن ابی وقاص و قال: یا امیرالمؤمنین اخبرنی کم فی رأسی و لحیتی من شعرة؟ فقال له: واللّه لقد سئلتنی عن مسئلة حدّثنی خلیلی رسول اللّه صلی الله علیه وآله انّک ستسألنی عنها و ما فی راسک و لحیتک من شعرة الاّ و فی اصلها شیطان جالس و انّ فی بیتک لسخلاً یقتل الحسین ابنی و عمر یومئذٍ یدرج بین یدی ابیه.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «به خدا سوگند، رسول خدا صلی الله علیه وآله مرا خبر داد که تو چنین سؤالی از من خواهی نمود. پس بدان که زیر هر مویی از سر و صورت تو شیطانی نهفته و تو در خانه خود فرزندی داری که فرزند من حسین را خواهد کشت.» عمر سعد در آن روز طفل کوچکی بود که تازه به راه افتاده بود و مقابل پدر خود راه میرفت.
(1)1- مرحوم ابن قولویه، از امام صادق، از امام باقر، از امام سجاد و او از پدر خود امام حسین علیهمالسلام نقل نموده که فرمود: «سوگند به خدایی که جان حسین به دست اوست، سلطنت بنیامیّه تمام نخواهد شد تا این که من به دست آنها کشته شوم و چون مرا بکشند اختلاف بین آنها حاکم خواهد شد و بر هیچ کاری متحد نخواهند بود. همانا نخستین شهید این امت من و اهلبیت من خواهیم بود و تا یک نفر از بنیهاشم روی زمین زندگی میکند قیامت به پا نخواهد شد.»
1) (1)ما قاله الحسین علیه السلام من قتله بید بنیامیّة1- حدّثنی محمّدبن جعفر الرّزاز عن محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن محمّدبن یحیی الخشعمی عن طلحة بن زیدعن ابی عبداللّه علیه السلام عن ابیه عن جدّه عن الحسینبن علی علیهما السلام قال: والذی نفس حسین بیده لاینتهی بنیامیّه ملکهم حتّی یقتلونی و هم قاتلی فلوقد قتلونی لم یصلّوا جمیعا ابدا و لم یأخذو اعطاءً فی سبیل اللّه جمیعا ابدا انّ اوّل قتیل هذه الامّة انا و اهل بیتی و الذی نفس حسین بیده لاتقوم الساعة و علی الارض هاشمی یطرق. (کامل الزیارات ص 74)
(1)2- از امام صادق علیه السلام نیز نقل نموده که فرمود: «چون امام حسین علیه السلام به طرف کربلا آمد و به بطن عقبه رسید، به اصحاب خود فرمود: من خود را نزدیک به شهادت میبینم! اصحاب آن حضرت گفتند: این خبر را از کجا به دست آوردی؟ امام علیه السلام فرمود: از چیزی که در خواب دیدم. گفتند: چه دیدید؟ فرمود: سگ هایی را دیدم که مرا میدریدند و خطرناکترین آنها یک سگ ابقع [یعنی مختلف اللون[ بود.» (2)3- و از امام باقر علیه السلام نقل نموده که فرمود: «جدّم امام حسین علیه السلام [پیش از حرکت به عراق] از مکّه به برادر خود، محمّدبنعلی، معروف به ابنالحنفیّه، نوشت: «بسماللّه الرحمن الرحیم». از حسینبنعلی به محمّد حنفیّه و همه بنیهاشم. اما بعد:
1) (1)2- حدّثنی جماعة مشایخی منهم علیّ بن الحسین و محمّدبن الحسن عن سعدعن احمدبن محمّد و محمّدبن الحسین و ابراهیم بن هاشم جمیعا عن الحسن بن علیّ بن فضال عن ابی جمیلة المفضّل بن صالح عن شهاب بن عبدربّه عن ابی عبداللّه علیه السلام انّه قال: لمّا صعد الحسین بن علی علیه السلام عقبة البطن قال لاصحابه: ما ارانی الاّ مقتولا قالوا: و ماذاک یا اباعبداللّه؟ قال: رؤیا رأیتها فی المنام قالوا: و ما هی؟ قال: رأیت کلابا تنهشنی اشدّها علیّ کلب ابقع.
2) (2)3- و حدثنی ابی رحمهالله و جماعة مشایخی عن سعدبن عبداللّه عن علی بن اسمعیل بن عیسی و محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن محمّدبن عمروبن سعید الزیات عن عبداللّه بن بکیر عن زرارة عن ابیجعفر علیه السلام قال: کتب الحسین بن علی من مکة الی محمّدبن علیّ علیهما السلام: «بسماللّه الرحمن الرحیم من الحسین بن علیّ الی محمّدبن علیّ و من قبله من بنیهاشم امّا بعد فانّ من لحق بی استشهد و من لم یلحق بی لم یدرک الفتح و السلام.»
همانا هرکس به من ملحق شود شهید خواهد شد و هر کس از حمایت من خودداری کند پیروزی نخواهد داشت و السلام.»
(1)4- و باز از همان حضرت نقل نموده که فرمود: «امام حسین علیه السلام از کربلا به محمّدبن حنفیّه نوشت: «بسماللّه الرحمن الرحیم. از حسین بن علی علیه السلام به محمّد حنفیّه و کسانی از بنیهاشم که با او هستند. امابعد: بدانید که دنیا فانی و تمام شدنی است و آخرت باقی و پایدار است. و السلام.»
(2)1- مرحوم ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرمود: «امام حسین علیه السلام را زیارت کنید و در حق او جفا ننمایید؛ همانا او سرور جوانان بهشت و آقای شهیدان است.»
1) (1)4- قال محمّدبن عمروحدّثنی کرام عبدالکریم بن عمروعن میسر بن عبدالعزیز عن ابی جعفر علیه السلام قال: کتب الحسین بن علیّ علیه السلام الی محمّدبن علیّ من کربلا «بسم اللّه الرحمن الرحیم من الحسین بن علی علیه السلام الی محمّدبن علیّ و من قبله من بنیهاشم امّا بعد: فکأنّ الدنیا لم تکن و کأنّ الاخرة لم تزل والسلام.» ماروی من أنّ الحسین علیه السلام سیّدالشهداء(1)1- حدّثنی محمّدبن جعفرالرزاز عن محمّدبن الحسین عن محمّدبن اسمعیل عن جنان قال قال ابوعبداللّه علیه السلام زوروا الحسین علیه السلام ولا تجفوه فانّه سیّد شباب اهل الجنّة من الخلق و سیّد الشهداء.
(1)2- در همان کتاب از ابن عبداللّه نقل شده که گوید: در مدینه به امام صادق علیه السلام گفتم: قبور شهدا کجاست؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «مگر افضل شهدا [یعنی شهدای کربلا] نزد شما نیستند؟» سپس فرمود: «سوگند به آن خدایی که جان من در دست اوست، اطراف قبر امام حسین علیه السلام چهار هزار ملک غبار آلود و پریشان هستند که تا قیامت برای او گریه میکنند.» (2)3- در همان کتاب از امّ سعید اخمسیة نقل شده که گوید: در مدینه خدمت امام صادق علیه السلام رفتم و فرستاده بودم برای زیارت قبور شهدای [احد] برایم الاغی کرایه کنند پس امام صادق علیه السلام فرمود: «برای چه به زیارت سیدالشهدا نمیروی؟» گفتم: سیدالشهدا کیست؟ فرمود: «حسین بن علی علیهما السلام است.» گفتم: ثواب زیارت او چیست؟ فرمود: «حج و عمره مقبول و خیرات فراوان.» و سه مرتبه با دست خود
1) (1)2- حدثنی ابی رحمهالله عن سعدبن عبداللّه عن احمدبن محمّدبن عیسی عن العباس بن معروف عن حمادبن عیسی عن ربعی بن عبداللّه قال: قلت لابی عبداللّه علیه السلام بالمدینة: این قبور الشهداء؟ فقال ألیس افضل الشهداء عندکم والذی نفسی بیده انّ حوله اربعة الاف ملک شعثا غبرا بیکونه الی یوم القیمة. (الکامل)
2) (2)3- حدّثنی ابوالعباس الرزاز عن محمّدبن الحسین بن ابی الخطّاب عن ابی داود المسترق عن امّ سعید الأحمسیّة (بطن من انمان بن اراش غلب علیهم اسم ابیهم حمس فقیل لهم احمس فما فی کثیر من المعاجم بالخاالمعجمة تصحیف واضح) قالت: کنت عندابی عبداللّه علیه السلام و قد بعثت من یکتری لی حمارا الی قبور الشهداء فقال: ما یمنعک من زیارة سیّدالشهداء قالت: قلت: و من هو؟ قال الحسین علیه السلام قالت قلت و ما لمن زاره قال حجّة و عمرة مبرورة من الخیر کذا و کذا ثلث مرّات بیده.
اشاره نمود.
(1)مؤلّف گوید: متن قصه امّ سعید احمسیة با اختلاف مختصری در چند روایت آمده است که آن روایات ذیلاً نقل میشود و در بعضی از آنها آمده که امام صادق علیه السلام به امّسعید فرمود: «سید الشهدا امام حسین علیه السلام است، برای چه شما که اهل عراق
1) (1)4- و عنه عن محمّدبن الحسین عن الحکم بن مسکین عن امّ سعید الأ حمسیّة قالت جئت الی ابی عبداللّه علیه السلام فدخلت علیه فجائت الجاریة فقالت: قدجئت بالدابّة فقال لی: یا امّ سعیدایّ شیء هذه الدابّة این تبغین تذهبین قالت: قلت: ازور قبور الشهداء قال علیه السلام : أخّری ذلک الیوم ما اعجبکم یا اهل العراق تأتون الشهداء من سفر بعید و تترکون سیّد الشهداء لاتأتونه قالت: قلت له: من سیّد الشهداء؟ فقال: الحسین بن علیّ علیهما السلام قالت: قلت: انّی أمرأة فقال لابأس لمن کان مثلک ان یذهب الیه و یزوره قالت: ای شیء لنا فی زیارته؟ قال: تعدل حجّة و عمرة و اعتکاف شهرین فی المسجد الحرام و صیامها و خیرها کذا و کذاقالت: و بسط یده و ضمّها ضمّا ثلاث مرّات.5- حدّثنی ابی و علی بن الحسین و محمّدبن الحسنرحمهم اللّه عن سعدبن عبداللّه عن الحسن بن علیّ بن عبداللّه بن المغیرة عن العباس بن عامر عن احمدبن رزق الغمشانی عن امّ سعید الأحمسیّة قالت: دخلت المدینة فاکتریت حمارا علی ان اطوف علی قبور الشهداء فقلت: لابدّأبدءبابن رسول اللّه صلی الله علیه وآله فادخل علیه فابطأت علی المکاری قلیلاً فهتف بی فقال لی: ابوعبداللّه علیه السلام ما هذا یا امّ سعید؟ قلت له: جعلت فداک تکاریت حمارا لادور علی قبور الشهداء قال أفلا اخبرک بسیّد الشهداء قلت: بلی قال: الحسین بن علیّ علیهما السلام قلت: و انّه سیّدالشهداء؟ قال: نعم قلت: فمالمن زاره؟ قال: حجّة و عمرة و من الخیر کذا و کذا.
هستید از زیارت او غافل میشوید؟!»
لمّا مات معاویة و ذلک فی النصف من رجب سنة ستّین من الهجرة و تخلّف بعده ولده یزید کتب یزید الی ابن عمّه الولید بن عتبة بن ابی سفیان و کان والیا علی المدینة یأمره بأخذ البیعة علی اهلها و خاصّة علی الحسین علیه السلام و لا یرخّص له فی التأخّر عن ذلک و یقول: إن أبی علیک فاضرب عنقه و ابعث إلیَّ برأسه فأحضر الولید مروانبن الحکم و استشاره فی أمر الحسین علیه السلام فقال إنّه لایقبل ولو کنت مکانک لضربت عنقه.
و فرمود: «هرکس از روی علاقه و با معرفت به مقام امام حسین علیه السلام به زیارت آن حضرت برود پاداش او معادل حج و عمره و دوماه اعتکاف و روزه در مسجدالحرام و برکات و خیرات فراوانی است.»در همان کتاب از ابوبصیر، از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «هیچ شهیدی در عالم نیست جز آن که دوست دارد با حسین بن علی میبود تا با او به بهشت برود.»
(2)چون معاویه در نیمه ماه رجب سال شصت هجری از دنیا رفت و یزید را
1) (1)6- حدّثنی محمّدبن جعفرالرزّاز عن خاله محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن محمّدبن اسمعیل عمّن حدّثه عن علیّ بن ابیحمزة عن الحسین بن ابی العلاء و ابی المعزا و عاصم بن حمید الحنّاط جماعتهم عن ابی بصیر عن ابی عبداللّه علیه السلام قال: ما من شهید الاّ و یحبّ ان یکون مع الحسین علیه السلام ، حتّی یدخلون الجنّة معه. امتناع الحسین علیه السلام عن بیعة یزید لعنةاللّه
2) (2)فقال الولید: لیتنی لم أک شیئا مذکورا ثمّ بعث الی الحسین علیه السلام فی اللیل فاستدعاه فعرف الحسین الذی اراد فدعا بجماعة من اهل بیته و موالیه و کانوا ثلاثین رجلاً فأمرهم بحمل السلاح و قال لهم: انّ الولید قد استدعانی فی هذا الوقت و لست آمن ان یکلّفنی فیه امرا الاّ اجیبه و هو غیر مأمون فکونوا معی فاذا دخلت الیه فاجلسوا علی الباب فان سمعتم صوتی قد علا فادخلوا علیه لتمنعوه عنّی.
جانشین خود نمود. یزید به پسر عم خود، ولیدبن عقبة بن ابیسفیان، والی مدینه، دستود داد که از اهل مدینه، به ویژه حسین بن علی علیهما السلام برای او بیعت بگیرد و او را مهلت ندهد تا این که یا بیعت کند و یا گردن او را بزند و برای یزید بفرستد.
ولید شبانه مروان بن حکم را احضار کرد و با او در باره حسین علیه السلام مشورت نمود. مروان گفت: او با یزید بیعت نخواهد نمود و اگر من به جای تو میبودم گردن او را میزدم و سر او را برای یزید میفرستادم.
(1)ولید گفت: ای کاش به دنیا نیامده بودم و با چنین صحنهای مواجه نمیشدم. سپس امام علیه السلام را فرا خواند. آن حضرت دانست که او را برای بیعت با یزید طلبیده است. به همین جهت سی نفر از اهلبیت و دوستان خود را، در حالی که با شمشیر مسلح بودند، همراه خویش برد و به آنان فرمود: «مرا در چنین وقتی فرا خواندهاند و من ایمن نیستم. اگر از من چیزی مطالبه کنند و من اجابت نکنم آنها مرا برآن اجبار نمایند، شما [آماده باشید و] پشت دربایستید و اگر صدای من بلند شد داخل شوید و آنان را از من دور کنید.»
1) (1)فصار الحسین علیه السلام الی الولید فوجد عنده مروان بن الحکم فنعی الیه الولید موت معاویة فاسترجع الحسین علیه السلام ثمّ قرأ الولید علیه کتاب یزید و ما أمره فیه من اخذ البیعة منه لیزید فقال الحسین علیه السلام انُی اراک لا تقنع ببیعتی سرّا حتّی أبایعه جهرا فیعرف ذلک الناس؟
(1)سپس امام علیه السلام بر ولید وارد شد و دید که مروان حکم نیز نزد او نشسته است. ولید خبر مرگ معاویه را به امام علیه السلام ابلاغ نمود و آن حضرت فرمود: «انّاللّه و انّاالیه راجعون». سپس نامه یزید را بر حضرت قرائت نمود که در آن دستور داده شده بود که از امام علیه السلام بیعت گرفته شود. امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: «من فکر نمیکنم که تو به بیعت من در این جلسه قانع شوی، بلکه بیعت من باید در مقابل چشم مردم صورت گیرد.»
ولید گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: «پس باید درنگ کنی تا صبح شود و به خواسته خود برسی!» ولید از این پاسخ قانع شد و امام علیه السلام را مرخص نمود. لکن مروان او را ملامت کرد و گفت: به خدا سوگند، پس از این نخواهی توانست از او بیعت بگیری جز این که کشتار فراوانی انجام شود. اینک وقت را غنیمت شمار و اجازه خارج شدن به او مده تا این که یا بیعت کند و یا گردن او زده شود.
(2)پس امام علیه السلام بر آشفت و به مروان فرمود: «وای برتو، ای پسر زرقا! آیا تو امر
1) (1)فقال له الولید: اجل فقال الحسین علیه السلام تصبح وتری رأیک فی ذلک فقال له الولید انصرف علی اسم اللّه حتّی تأتینا مع جماعة الناس فقال له مروان و اللّه لئن فارقک الحسین الساعة و لم یبایع لا قدرت منه علی مثلها ابدا حتّی تکثر القتلی بینکم و بینه و لکن احبس الرجل فلا یخرج من عندک حتّی یبایع او تضرب عنقه!
2) (2)فوثب الحسین علیه السلام عند ذلک ثمّ قال: ویلی علیک یابن الزرقاء أنت تأمر بضرب عنقی کذبت و اللّه و لؤمت؛ ثمّ اقبل علی الولید فقال ایّها الأمیر إنّا اهلبیت النبوّة و معدن الرسالة و مختلف الملائکة بنا فتح اللّه و بنا ختم و یزید رجل فاسق شارب الخمر قاتل النفس المحترمة معلن بالفسق و مثلی لایبایع مثله و لکن نصبح و تصبحون و ننظر و تنظرون أینّا أحقّ بالخلافة و البیعة ثمّ خرج و معه موالیه و هو یتهادی بینهم و یتمثّل بقول یزید بن المفرغ الشاعر المشهور:
میکنی که گردن مرا بزنند؟ به خدا سوگند، تو مرد دروغگو و پستی هستی.» سپس رو به ولید نمود و فرمود: «ما خانواده نبوّت و معدن رسالت هستیم، ملائکه در خانههای ما رفت و آمد میکند و خداوند به واسطه ما همه چیز را آفریده و به واسطه ما عالم را به پایان میبرد؛ حال آن که یزید مردی فاسق، شراب خوار و قاتل مردم بیگناه است و آشکارا معصیت خدا را میکند و کسی چون من [که فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله هستم] با او بیعت نخواهد نمود.
لکن چون فردا فرا رسد خواهیم دید کدامیک از ما به خلافت و بیعت سزاوارتر هستیم؟»
سپس امام علیه السلام همراه دوستان خود از منزل ولید خارج شد و به اشعار ابن مفرغ تمثّل جست و به خانه خود رفت.
حتی أتی منزله، فقال مروان للولید: عصیتنی فقال: و یحک انّک أشرت علیّ بذهاب دینی و دینای و اللّه ما احبّ أن املک الدنیا بأسرها و انّی قتلت حسینا و اللّه ما أظنّ احدا یلقی اللّه بدم الحسین إلاّ و هو خفیف المیزان لاینظر اللّه الیه یوم القیامة و لایزکیّه. (المجالس، ص 40، البحار ج 44/324).
چون امام علیه السلام خارج شد مروان، ولید را نکوهش نمود و گفت: تو حرف مرا نشنیدی و او را رها کردی. ولید گفت: وای برتو، آیا میخواستی دین و دنیای مرا به1) (1)لا ذعرت السوام فی فلق الصب ـح مغیرا ولا دعیت یزیدا یوم اعطی مخافة الموت ضیما و المنایا یرصدننی ان احیدا
باد بدهی؟ به خدا سوگند، من حاضرنیستم همه دنیا را به من بدهند و قاتل حسین علیه السلام باشم. به خدا سوگند، گمان نمیکنم کسی خدا را با خون حسین ملاقات کند جز این که در قیامت خفیف المیزان و تهیدست میباشد و خداوند نظر رحمت به او نخواهد نمود و هیچ عملی را از او نخواهد پذیرفت [و جایگاه او آتش خواهد بود].
(1)علاّمه مجلسی در بحار و سیدمحسن امین در مجالس السنیه میگویند: هنگامی که امام حسین علیه السلام خواست از مدینه خارج شود، نیمه شب با قبر [جد خود رسول خدا صلی الله علیه وآله و] مادر خود فاطمه و برادر خود امام حسن علیه السلام وداع نمود و صبحگاه به منزل خود بازگشت. پس محمّد حنفیه نزد او آمد و گفت،
ای برادر! تو محبوبترین و عزیزترین شخص نزد من هستی و از همه مردم سزاوارتری که از شما خیرخواهی کنم؛ چرا که وجود من آمیخته به تو و تو به منزله روح و چشم من هستی، بلکه تو بزرگ اهلبیت من میباشی و اطاعت تو بر من واجب است. خداوند تو را بر من شرافت داده و از سادات اهل بهشت قرار داده است.
1) (1)کلام محمّدبن الحنفیّة حین عزم الحسین علیه السلام علی الخروج من المدینة لمّا تهیّأ الحسین علیه السلام للخروج من المدینة مضی فی جوب اللیل الی قبر أمّه فودّعها ثمّ مضی الی قبر أخیه الحسن ففعل کذلک ثمّ رجع الی منزله وقت الصبح فأقبل الیه اخوه محمّدبن الحنفیّة فقال:
فقال له الحسین علیه السلام : فأین أذهب یا أخی قال: تخرج الی مکّة فان اطمأنّت بک الدار بها فذاک و إن تکن الاخری خرجت الی بلاد الیمن فانّهم أنصار جدّک و أبیک و هم أرأف الناس و أرقّهم قلوبا و أوسع الناس بلادا فان اطمأنّت بک الدار و إلاّ لحقت بالرمال و شعوب الجبال و جزت من بلد الی بلد حتّی تنظر ما یؤول الیه أمر الناس و یحکم اللّه بیننا و بین القوم الفاسقین.
من صلاح تو را در این میدانم که تا میتوانی برای نجات از بیعت با یزید از این شهرها دور شوی و از دور نمایندگان خود را نزد مردم بفرستی؛ اگر با تو بیعت کردند خدا را بر آن ستایش کنی و اگر با دیگران بیعت نمودند از عقل و دین و مروّت تو نزد خدا چیزی کاسته نخواهد شد.من هراس دارم که اگر در یکی از این شهرها [ی نزدیک] اختلافی بین مردم رخ دهد شما هدف بلا و طعمه شمشیر قرارگیری و در آن صورت بهترین مردم از جهت شخصیت و نسب گرفتار سختترین مصایب گردد!
(2)پس امام علیه السلام به برادر خود فرمود: «ای برادر! کجا بروم؟» محمّد حنفیه گفت:
1) (1)یا اخی انت احبّ الخلق إلیّ و أعزّهم علیّ و لست أدخّر النصیحة لأحد من الخلق و لیس احد أحقّ بها منک لأنّک مزاج مائی و نفسی و روحی و بصری و کبیر اهل بیتی و من وجبت طاعته فی عنقی لأنّ اللّه قد شرّفک علیّ وجعلک من سادات اهل الجنّة تنحّ ببیعتک عن یزید و عن الامصار ما استطعت ثمّ ابعث رسلک الی الناس فان تابعک الناس و بایعوا لک حمدت اللّه علی ذلک و ان اجتمع الناس علی غیرک لم ینقص اللّه بذلک دینک و لا عقلک و لا تذهب به مروءتک و لافضلک إنّی اخاف علیک ان تدخل مصرا من هذه الأمصار فیختلف الناس بینهم فتکون لأوّل الاسنّة غرضا فاذا خیر هذه الأمّة کلّها نفسا و أبا و أمّا أضیعها دما و أذلّها أهلاً
2) (2)فقال الحسین علیه السلام : یا أخی و اللّه لو لم یکن فی الدنیا ملجأ و لا مأوی لما بایعت یزیدبن معاویة فقطع محمّدبن الحنفیّة علیه الکلام و بکی فبکی الحسین علیه السلام معه ساعة ثمّ قال یا اخی جزاک اللّه خیرا فقد نصحت و أشرت بالصواب و أنا عازم علی الخروج الی مکّة و قد تهیّأت لذلک أنا و اخوتی و بنو اخی و شیعتی أمرهم أمری و رأیهم رأیی و أمّا انت یا اخی فلا علیک ان تقیم بالمدینة فتکون لی عینا علیهم لا تخفی عنّی شیئا من أمورهم ثمّ دعا الحسین علیه السلام بدواة و بیاض و کتب هذه الوصیّة لأخیه محمّدبن الحنفیّة:
صلاح این است که به مکّه بروی؛ اگر مشکلی نبود آن جا بمانی وگرنه به شهرهای یمن بروی که اهل آن جا دوستان و یاوران جدّ و پدر تو هستند و رأفت و مهربانی آنان نسبت به شما بیش از دیگران است و اگر آن جا نیز جای ماندن نبود، در میان کوهها و شهرها و بیابانها در حرکت باشی تا ببینی وضع مردم چه خواهد شد و خداوند بین ما و ستمگران چه حکمی خواهد نمود.
پس امام علیه السلام در پاسخ برادر خود فرمود: «به خدا سوگند، اگر برای من در دنیا هیچ جای امن و پناهگاهی نباشد هرگز با یزید بن معاویه بیعت نخواهم نمود.»
پس محمّد حنفیه سخن خود را قطع نمود و گریان شد. امام نیز ساعتی گریه نمود و فرمود: «خدا به تو جزای خیر بدهد، تو خیرخواهی و راهنمایی صحیح خود را کردی و من آماده شدهام که با برادران و برادر زادهها و آن گروه از شیعیان که با ما همفکر هستند به سوی مکّه حرکت کنیم. و اما تو را اجازه میدهم که در مدینه بمانی و از حوادثی که رخ میدهد آگاهم سازی.»
سپس امام علیه السلام کاغذ و قلم طلب نمو و وصیّت نامه خود را نوشت و به دست
برادر خود محمّد حنفیه داد.
هذا ما أوصی به الحسین بن علیّبن ابی طالب علیهما السلام الی اخیه محمّد المعروف بابن الحنفیّة: انّ الحسین علیه السلام یشهد أن لا إله إلاّاللّه وحده لاشریک له و انّ محمّدا عبده و رسوله جاء بالحقّ من عند الحقّ و انّ الجنّة والنار حقّ و انّ الساعة آتیة لاریب فیها و انّ اللّه یبعث من فی القبور وأنّی لم اخرج أشرا و لابطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انّما خرجت لطلب الأصلاح فی أمّة جدّی رسولاللّه صلی الله علیه وآله اُریدان آمر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرة جدّی صلی الله علیه وآله و ابی علیّ علیه السلام فمن قبلنی بقبول الحقّ فاللّه اولی بالحقّ و من ردّ علیّ هذا، اصبر حتّی یقضی اللّه بینی و بین القوم بالحقّ و هو خیرالحاکمین. و هذه وصیّتی یا اخی الیک و ما توفیقی إلاّ باللّه علیه توکّلت و الیه انیب.
«بسم اللّه الرحمن الرّحیم» این چیزی است که حسین بن علی بنابیطالب علیهمالسلام به برادر خود محمّد، معروف به ابن الحنفیه، سفارش مینماید: همانان حسین علیه السلام گواهی میدهد که خدایی جز خدای یگانه نیست، و محمّد صلی الله علیه وآله بنده و رسول اوست که به حق از طرف خداوند برای پیامبری برگزیده شده است، و بهشت و دوزخ حق است، و شکی نیست که قیامت برپا خواهد شد و خداوند مردم را برای حساب از قبرها خارج خواهد نمود.همانا خروج من از مدینه از روی سرکشی و طغیان و خوشگذرانی و برای
1) (1)ما اوصاه علیه السلام لمحمّدبن الحنفیّة عند خروجه من المدینة بسماللّه الّرحمن الّرحیم
فساد و ظلم نیست. من تنها برای اصلاح امت جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله میروم، میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و سیره و روش جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله و پدرم امیرالمؤمنین علیه السلام را انجام دهم. پس هرکس مرا در این مسیر بپذیرد [و از من پیروی کند] در حقیقت از خدای خود پیروی نموده است و هرکس حرکت من راصحیح نداند و از من پیروی نکند، من صبر میکنم تا خداوند بین من و این مردم حکم کند و او بهترین حکم کنندگان است. این وصیّت من است به تو، ای برادر! توفیق خود را تنها از خدا میطلبم و به او انابه و توکل مینمایم.»
(1)سپس آن را مهر نمود وپیچید و به برادر خود سپرد و با او وداع نمود و نیمه شب به طرف مکّه حرکت کرد؛ در حالی که این آیه را قرائت مینمود: «فخرج منها خائفا...»و چون اهلبیت او از آن حضرت خواستند که مانند ابن زبیر از راه اصلی حرکت نکند تا دشمن به اوبرخورد ننماید! فرمود: «به خدا سوگند، جز از راه اصلی حرکت نخواهم نمود تا هرچه خواهد انجام شود.»
1) (1)ثمّ طوی الحسین علیه السلام الکتاب و ختمه بخاتمه و دفعه الی اخیه محمّدبن الحنفیة ثمّ ودّعه و خرج فی جوف اللیل و هو یقرأ: «فخرج منها خائفا یترقّب قال ربّ نجنی من القوم الظالمین». و لزم الطریق الاعظم فقال له اهل بیته لو تنکّبت الطریق (أی سرت علی غیر الجادّة العظمی) کما فعل ابن الزبیر کیلا یلحقک الطلب فقال لاواللّه لا أفارق الطریق الأعظم حتّی یقضی اللّه ما هو قاض. (المجالس ص 41، البحار ج 44/329).
ثمّ جاءه عبداللّه بن عمر فأشار علیه بصلح اهل الضلال و حذّره من القتل و القتال فقال له: یا أبا عبدالرحمن أما علمت انّ من هوان الدنیا علی اللّه انّ رأس یحیی بن زکریّا أهدی الی بغّی من بغایا بنیاسرائیل أما تعلم أنّ بنیاسرائیل کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر الی طلوع الشمس سبعین نبیّا ثمّ یجلسون فی اسواقهم یبیعون و یشترون کأن لم یصنعوا شیئا فلم یعجّل اللّه علیهم بل اخذهم اخذ عزیز ذی انتقام؟ (2)اتّق اللّه یا أباعبدالرحمن ولاتدعنّ نصرتی. (البحار، ج 44/364)
مرحوم سیّد محسن امین در کتاب مجالس السنیه میگوید: امام حسین علیه السلام در روز سوم ماه شعبان سال شصت هجری، در حالی که این آیه را تلاوت مینمود وارد مکّه شد: «و لمّا توجّه تلقاء مدین قال عسی ربّی ان یهدینی سواء السبیل». پس عبداللّه زبیر و عبداللّه عبّاس خدمت آن حضرت رسیدند و از او خواستند که به طرف کوفه و عراق نرود.امام علیه السلام به آنان فرمود: «رسول خدا صلی الله علیه وآله به من دستوری داده و من دستور او را انجام خواهم داد.» پس ابن عبّاس در حالی که «واحسیناه» میگفت برگشت سپس عبداللّه عمر خدمت آن حضرت رسید و از او خواست که با یزید صلح کند و از جنگ و قتال با او پرهیز نماید امام علیه السلام به او فرمود: «مگر نمیدانی که از پستی دنیا و بی اعتباری آن این بود که سربریده یحیی پیغمبر علیه السلام را برای بغیّ و زناکار بنی اسرائیل [و پادشاه زمان او] هدیه بردند؟!
(2)آیا نمیدانی که بنیاسرائیل بین طلوع فجر و طلوع خورشید هفتار نفر از
1) (1)وصول الحسین علیه السلام الی مکّة و ما قال له ابنعباس و ابن ذبیر و ابنعمر لمّا وصل الحسین علیه السلام الی مکّة و ذلک لثلاث مضین من شعبان سنة ستیّن من الهجرة دخلها و هو یقرأ: «و لمّا توجّه تلقاء مدین قال عسی ربّی ان یهدینی سواء السبیل» و جاءه عبداللّه بن عباس و عبداللّه بن الزبیر فأشارا علیه بالامساک فقال لهما انّ رسولاللّه صلی الله علیه وآله امرنی بأمر و أنا ماض فیه فخرج ابن عباس و هو یقول: و احسیناه
پیامبران را کشتند و سپس در بازارهای خود مشغول خرید و فروش شدند، گو این که کاری نکردهاند؟! و خداوند در عذاب آنان تعجیل نکرد تا در وقت خود آنان را مؤاخذه نمود؟ پس ای عبداللّه عمر، از خدا بترس و از یاری من کوتاهی مکن!»
(1)صاحب کتاب مجالس السنیه میگوید: هنگامی که کوفیان آگاه شدند که امام حسین علیه السلام از بیعت با یزید امتناع نموده و به مکّه رفته است، عدّهای از آنان در منزل سلیمان بن صرد خزاعی اجتماع نمودند و نامههایی به آن حضرت نوشتند و او را دعوت نموده و وعده نصرت و یاری به او دادند و نامههای آنان زیاد شد تا این که در مدت کوتاهی به دوازده هزار نامه رسید.
در بعضی از آنها نوشته شده بود: مردم منتطر قدوم شما هستند و جز رهبری شما را نمیپذیرند پس هرچه زودتر به طرف کوفه بشتابید!
1) (1)و بلغ اهل الکوفة امتناع الحسین علیه السلام من بیعة یزید و خروجه الی مکّة فاجتمعوا فی منزل سلیمان بن صرد الخزاعی و کتبوا الیه بالقدوم علیهم و وعدوه النصرة و تواترت علیه کتبهم حتّی اجتمع عنده فی نوب متفرّقة اثناعشر الف کتاب و فی بعضها: إنّ الناس ینتظرونک لا رأی لهم غیرک فالعجل العجل ثمّ العجل العجل. (البحارج 44/332) و فی بعضها قد اخضرّ الجنان و أینعت الثمار و اعشبت الأرض و أورقت الأشجار فاذاشئت فأقبل علی جندٍلک مجنّدة.
(1)و در بعضی دیگر آمده بود: باغستانهای ما سبز و زمینهای ما خرّم و درختان ما پر از میوه است اگر اراده فرمایید لشکریان ما نیز آماده خدمت است. و در بعضی دیگر آمده بود: ما با یکصد هزار شمشیر آماده حمایت از شما هستیم.
با این وجود امام علیه السلام در آن روزها پاسخی به آنان نداد. سپس پسرعمّ خود، مسلم بن عقیل را به سوی آنان فرستاد. و مسلم نیز به آن حضرت نوشت که هیجده هزار نفر بیعت نمودند و حرکت شما به طرف کوفه لازم است.
در روایتی آمده است که چهل هزار نفر از کوفیان با مسلم بیعت کردند و گفتند: ما آماده هستیم که هرچه امام علیه السلام دستور دهد همان را انجام دهیم و با هر کس بخواهد بجنگیم.
(2)امام علیه السلام بقیّه ماه شعبان و ماه رمضان و شوّال و ذیقعده و هفت روز از ماه
1) (1)و فی روایة انّهم کتبوا الیه: إنّا معک مائة الف سیف. و هو مع ذلک یتأنّی و لایجیبهم ثمّ اجابهم بالقبول و أرسل الیهم ابن عمّه مسلم بن عقیل رضوان اللّه علیه فکتب الیه مسلم یخبره ببیعة ثمانیة عشر الفا و یأمره بالقدوم و فی روایة انّه بایعه منهم اربعون الفا علی ان یحاربوا من حارب و یسالموا من سالم. فأقام الحسین علیه السلام بمکّة باقی شعبان و شهر رمضان و شوّالاً و ذالقعدة و سبعة أیّام من ذیالحجّة و خرج فی الیوم الثامن و ذلک انّ یزید بن معاویة انفذ عمروبن سعید بن العاص فی عسکر عظیم و ولاّه أمر الموسم و أمرّه علی الحاج کلّهم وکان قد أوصاه بقبض الحسین علیه السلام سرّا و ان لم یتمکّن منه یقتله غیلة ثمّ انّه دسّ مع الحاجّ فی تلک السنة ثلاثین رجلاً من شیاطین بنی أمیّة و امرهم بقتل الحسین علیه السلام علی ایّ حال اتّفق.
2) (2)فلمّا علم الحسین علیه السلام بذلک عزم علی التوجّه الی العراق فطاف بالبیت و سعی بین الصفا و المروة و احلّ من احرام الحجّ و جعلها عمرة مفردة لأنّه لم یتمکّن من اتمام الحجّ مخافة أن یقبض علیه فخرج من مکّة یوم الترویة لثمان مضین من ذی الحجّة فکان الناس یخرجون الی منی و الحسین علیه السلام خارج الی العراق و لم یکن علم بقتل مسلم بن عقیل رحمهالله لأنّه خرج من مکّة فی الیوم الذی قتل فیه مسلم بن عقیل بالکوفة. (البحار ج 44/334).
ذیحجه را در مکّه ماند و روز هشتم از مکّه خارج گردید و این بدان علت بود که یزید در آن سال عمروبن سعیدبن عاص را امیرالحاج نمود و با لشکری عظیم به مکّه فرستاد و به او دستور داد که امام حسین علیه السلام را به طور پنهانی بکشد و اگر ممکن نشد او را غافلگیر نماید و به قتل برساند. افزون بر آن، سی نفر از شیاطین بنیامیّه را نیز بین حجاج فرستاد و دستور داد به هر کیفیت ممکن امام علیه السلام را به قتل برسانند.
چون امام علیه السلام از دستور یزید آگاهی یافت آماده حرکت به عراق گشت و حج خود را تبدیل به عمره مفرده نمود و در روز هشتم ذی حجه ـ که آن را روز «ترویه» میگویند ـ از مکّه خارج گردید. در آن روز مردم برای اعمال حج خود به طرف منی حرکت میکردند و درهمان روز نیز مسلمبن عقیل در کوفه به دست عبیداللّه به شهادت رسیده بود و امام علیه السلام از آن مطلع نبود.
از آن سو، امام علیه السلام ـ چنان که سیدبن طاووس در لهوف فرموده ـ نامهای به دوستان خود در بصره نوشت و آنان را برای حمایت و یاری خود دعوت فرمود و آنان نیز از عده زیادی از اهل بصره وعده نصرت گرفتند و به آن حضرت نوشتند که ما مردم را آماده یاری و نصرت شما نمودهایم. البته امام پیش از عزیمت آنان به شهادت رسید.
(1)علاّمه مجلسی و علاّمه سیّد محسن امین در بحار و مجالس میگویند: چون امام حسین علیه السلام اراده نمود که از مکّه حرکت کند و به طرف عراق برود برادر او محمّدبن الحنفیه خدمت آن حضرت آمد و گفت: ای برادر! شما میدانید که کوفیان به پدر و برادرمان خیانت نمودند. من بیم دارم که سرنوشت شما نیز مانند آنان شود و اگر در مکّه و حرم الهی بمانید از همه عزیزتر و محفوظتر خواهید بود.
امام علیه السلام فرمود: «من بیم آن دارم که یزید مرا به طور مرموز و غافلگیرانه در حرم خدا بکشد و حرمت حرم به واسطه من شکسته شود!»
محمّد حنفیه گفت: اگر چنین است به یمن و یانواحی دیگر بروید که در آن جا محفوظ بمانید و کسی به شما دست نیابد. امام علیه السلام فرمود: «در باره آنچه گفتی فکر خواهم نمود.» لکن چون شب از نیمه گذشت همراه اهلبیت خود به طرف عراق حرکت نمود.
(2)این هنگام محمّد حنفیه باز نزد او آمد و لگام شتری را که حضرت بر آن
1) (1)ما قاله ابن الحنفیّة للحسین علیه السلام حین خروجه الی العراق لمّا عزم الحسین علیه السلام علی الخروج من مکّة الی العراق جاءه محمّدبن الحنفیّة رضواناللّه علیه فی اللیلة التی أراد الحسین علیه السلام الخروج فی صبیحتها فقال له: یا أخی انّ اهل الکوفة قد عرفت غدرهم بأبیک و أخیک و قد خفت أن یکون حالک کحال من مضی فان رأیت أن تقیم فانّک أعزّ من فی الحرم و أمنعه، فقال: یا أخی قد خفت ان یغتالنی یزید بن معاویة فی الحرم فأکون الذی تستباح به حرمة هذالبیت!
2) (2)فقال له ابن الحنفیّة: فان خفت ذلک فسرالی أرض الیمن أو بعض نواحی البرّ، فانّک امنع الناس به ولا یقدر علیک احد فقال علیه السلام : أنظر فیما قلت فلمّا کان السحر ارتحل الحسین علیه السلام فبلغ ذلک ابن الحنفیّة فأتاه فأخذ بزمام ناقته و قد رکیها فقال: یا أخی ألم تعدنی النظر فیما سألتک؟ فقال علیه السلام : بلی قال: فما حداک علی الخروج عاجلاً؟ قال: أتانی رسولاللّه صلی الله علیه وآله بعد ما فارقتک فقال: «یا حسین اخرج فانّ اللّه شاءان یراک قتیلا» فقال محمّد بن الحنفیّة: انّا للّه و انّاالیه راجعون فما معنی حملک هؤلاء معک و انت تخرج علی مثل هذا الحال؟ فقال: انّ اللّه قد شاء ان یراهنّ سبایا فسلّم علیه و مضی.(البحار، ج 44/364).
سوار بود گرفت و گفت: ای برادر! آیا به من وعده ندادی که در کار خود فکری بکنی؟ امام علیه السلام فرمود: «آری، چنین است.» محمّد حنفیه گفت: پس چرا عازم حرکت شدهای؟ امام علیه السلام فرمود:
«پس از ملاقات تو جدم را در خواب دیدم، او به من فرمود: «حسینم!باید به عراق بروی، همانا خداوند خواسته است که تو را شهید ببیند.» پس محمّدبن حنفیه گفت: «انّاللّه و انّا الیه راجعون» سپس گفت: چرا زن و فرزندان خود را حرکت دادهای؟ امام علیه السلام فرمود: «خداوند خواسته است که اینها را نیز اسیر ببیند.» محمّد بن حنفیه [چون چنین دید] با برادر خود خداحافظی نمود و رفت.
(1)چون امام علیه السلام اراده فرمود که از مکّه به طرف عراق حرکت کند یاران خود را
1) (1)خطبة الحسین علیه السلام لأصحابه لمّا خرج من مکّة الی العراق لمّا عزم الحسین علیه السلام علی الخروج من مکّة الی العراق قام خطیبا فی اصحابه فقال: الحمدلله و ماشاءاللّه و لا قوّة إلاّ باللّه و صلّی اللّه علی رسوله خطّ الموت علی ولد آدم مخطّ القلادة علی جید الفتاة و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف و خیر لی مصرع انا لاقیه. کأنّی بأوصالی تقطّعها عسلان (فی ابصارالعین: عسلان بضمّ العین و سکون السین جمع عاسل و هو المهتزّ المضطرب یقال للرمح و الذئب و المراد الثانی) الفلوات فیملأنّ منّی اکراشا جوفا و اجربة سغبا لامحیص عن یوم خطّ بالقلم رضااللّه رضانا اهل البیت نصبرعلی بلائه و یوفینا اجورالصابرین لن تشذّ عن رسول اللّه لحمته بل هی مجموعة له فی حظیرة القدس تقرّبهم عینه و ینجزبهم وعده.
جمع نمود و خطبهای خواند و فرمود: «الحمدللّه و ما شاءاللّه و لاقوّة الاّ باللّه و صلیاللّه علی رسوله...»
ترجمه: «ستایش مخصوص خداوند است و آنچه او بخواهد انجام میشود و قدرتی جز قدرت الهی نیست. درود خداوند بر پیامبر او (حضرت محمّد صلی الله علیه وآله ).»
سپس فرمود: «مرگ برای فرزندان آدم مانند قلاده [گردن بند] است که بر گردن زن جوان آویخته میشود من همانند یعقوب که به فرزند خود یوسف اشتیاق داشت مشتاق ملاقات پدران خود میباشم.
(1)همانا مرگ [در راه خدا] برای من نیکوست گو این که میبینم گرگهای
1) (1)من کان باذلاً فینا مهجته و موطّنا علی لقاء اللّه نفسه فلیرحل معنا فانّنی راحل مصبحا ان شاءاللّه تعالی ثمّ ارتحل و لحقه عبداللّه بن جعفر بابنه عون و محمّد و کتب علی ایدیهما الیه کتابا یقول فیه: امّا بعد فانّی اسألک باللّه لمّا انصرفت حین تنظر فی کتابی فانّی مشفق علیک من الوجه الذی توجّهت له ان یکون فیه هلاکک و استئصال اهل بیتک و ان هلکت الیوم اطفیء نور الارض فانّک علم المهتدین و رجاء المؤمنین فلا تعجل بالمسیر فانّی فی اثر کتابی و السلام.
بیابان باشتاب بدن مرا پاره میکنند و گرسنه خوردن گوشت من هستند. البته از مرگ چارهای نیست و هرچه خشنودی خدا باشد خشنودی ما خانواده نیز هست. ما بر بلایی که خدا خواسته صابریم و او نیز پاداش صابرین را به ما خواهد داد.»
سپس فرمود: «پاره تن رسول خدا صلی الله علیه وآله هیچ گاه از او جدا نخواهد شد بلکه خداوند ما را در حظیرة القدس [و جایگاه مخصوص رسول خدا صلی الله علیه وآله در بهشت [با آن حضرت مجتمع خواهد نمود و چشم او را با ملاقات ما روشن و وعده خود را قطعی خواهد کرد.»
تا این که فرمود: «هرکس مایل است به لقاءاللّه برسد و خون خود را در راه ما بذل کند آماده شود. ما با خواست خداوند صبحگاه حرکت خواهیم نمود.» آن گاه به سوی عراق حرکت نمود پس عبداللّه جعفر، فرزندان خود، عون و محمّد را با نامهای به آن حضرت رساند. در آن نامه نوشته شده بود:
شما را به خدا سوگند میدهم که چون نامه من به شما رسد از این سفر بازایستید؛ چرا که من بر جان شما و درماندگی اهلبیت شما هراس دارم و اگر شما ـ که پرچم هدایت و امید نجات مؤمنین هستید ـ کشته شوید نور خدا روی زمین خاموش میشود. پس شتاب مکنید! من منتظر پاسخ شمایم.
قال علیّبن الحسین علیهما السلام : خرجنا مع ابی فما نزل منزلاً و لا ارتحل منه الاّ ذکر یحیی بن زکریّا و قال یوما: من هوان الدنیا علی اللّه انّ رأس یحیی بن زکریّا أهدی الی بغیّ من بغایا بنیاسرائیل (المجالس ص 58، البحار ج 44/366).
از آن سو، عبداللّه جعفر نزد عمروبن سعید رفت و از او خواست که برای1) (1)و صار عبداللّه الی عمروبن سعید فسأله ان یکتب للحسین علیه السلام أمانا و یمنّیه البرّ و الصلة فکتب له و انفذه مع اخیه یحیی بن سعید فلحقه یحیی و عبداللّه ابن جعفر بعد نفوذ ابنیه و جهدا به فی الرجوع فقال علیه السلام : انّی رأیت رسول اللّه صلی الله علیه وآله فی المنام و أمرنی بما أنا ماض له فقالا له: فما تلک الرؤیا؟ فقال: ما حدّثت بها احدا حتّی ألقی ربّی عزّوجلّ، فلمّا أیس منه عبداللّه بن جعفر امر ابنیه عونا و محمّدا بلزومه و المسیر معه و الجهاد دونه و رجع هو الی مکّة.
امام حسین علیه السلام نامه امان بنویسد و به او وعده احسان وصله داد. او نیز نامه امان را نوشت و به دست برادر خود، یحیی بن سعید داد. یحیی بن سعید و عبداللّه جعفر خود را به امام علیه السلام رساندند و با تمام کوشش و اصرار از او خواستند که از رفتن به عراق منصرف شود، امام علیه السلام به آنان فرمود:
«من رسول خدا صلی الله علیه وآله را در خواب دیدهام و او مرا امر نموده که به عراق بروم.» گفتند: خواب شما چه بوده؟ امام علیه السلام فرمود: «برای کسی نخواهم گفت، تا خدای خود را ملاقات کنم.» و چون عبداللّه جعفر ناامید شد دو فرزند خود عون و محمّد را گفت که از او جدا نشوند و خود به مکّه بازگشت.
حضرت زین العابدین علیه السلام میفرماید: «چون با پدر خود به طرف عراق حرکت میکردیم او به هر منزلی میرسید و یا از آن کوچ میکرد یادی از حضرت یحیی بن زکریا مینمود و میفرمود: «از پستی و بی اعتباری دنیا این است که سر یحیی بن زکریا علیهما السلام را برای [پادشاه] زناکاری از بنیاسرائیل هدیه بردند.»
فأتی مسلم المدینة فصلّی فی مسجدالنبی صلی الله علیه وآله و ودّع من أحبّ من أهله و استأجر دلیلین فسارا به علی غیر الطریق فضلّ الدلیلان و أصابهما عطش شدید فماتا بعد ان اشاراله الی الطریق و انتهی مسلم الی الماء فی موضع یعرف بالمضیق و کتب الی الحسین علیه السلام :
پس از آن که اهل کوفه نامههای فراوانی به امام علیه السلام نوشتند و بر دعوت خود اصرار ورزیدند امام علیه السلام به آنان پاسخ داد که من پسرعمّ خود، مسلم بن عقیل را که از اهلبیت و مورد اطمینان من است نزد شما میفرستم، اگر او خبر دهد که شما ـ چنان که در نامههای خود نوشتهاید ـ در عمل نیز پابرجا هستید من به دیار شما خواهم آمد.پس مسلم بن عقیل را همراه قیس بن مسّهر صیداوی و دو نفر دیگر به کوفه فرستاد و به مسلم فرمود که رعایت تقوا و تقیه را بنماید و چنانچه استقامت مردم و اجتماع آنان را بر حمایت از امام علیه السلام مشاهده کرد آن حضرت را مطلع سازد.
مسلم نخست به مدینه رفت و در مسجدالنّبی صلی الله علیه وآله دو رکعت نماز گزارد و با
1) (1)ارسال الحسین علیه السلام مسلم بن عقیل الی الکوفة لمّا کتب اهل الکوفة الی الحسین علیه السلام بالقدوم علیهم و ألحّوا علیه أجابهم بأنّی باعث الیکم أخی و ابن عمّی و ثقتی من اهل بیتی مسلم بن عقیل و أنّه ان کتب الیه باجتماع رأیهم علی مثل ما کتبوا به قدم الیهم عن قریب و دعا بمسلم فأرسله مع قیس به مسهرالصیداوی و رجلین آخرین و أمره بالتقوی و کتمان امره و اللطف فان رأی الناس مجتمعین مستقیمین عجّل الیه بذلک.
دوستان و اهل خود خداحافظی نمود و دو نفر راهنما اجیر کرد و از غیر راه اصلی حرکت نمود. آن دو راه را گم کردند و پس از آن که مسلم را راهنمایی نمودند در اثرعطش شدید از دنیا رفتند، ولی مسلم خود را به آب رساند. و درنامهای به امام علیه السلام اطلاع داد که راهنمایان وی هلاک شدند و خود نیز به سختی به آب رسیده و نجات یافته است. سپس از امام درخواست نمود که اگر صلاح میداند او را معاف فرماید و دیگری را به کوفه بفرستد.
(1)نامه مسلم چون به دست امام علیه السلام رسید، در پاسخ او فرمود: «به گمان من، علت نوشتن این نامه و درخواست استعفا جز ترس و جبن نبوده است.»
مسلم چون پاسخ امام علیه السلام را خواند گفت: نامه من از روی ترس نبوده است سپس وارد کوفه شد و در خانه مختار ساکن گردید و مردم پیاپی به دیدن او میآمدند و او نامه امام علیه السلام را برای آنان قرائت مینمود و آنها از شوق میگریستند، تا این که هیجده هزار نفر برای امام حسین علیه السلام با او بیعت نمودند و مسلم بیعت آنان را به امام علیه السلام اطلاع داد.
(2)وقتی این خبر به گوش والی کوفه، نعمان بن بشیرانصاری رسید او بالای
1) (1)امّا بعد فانّی اقبلت من المدینة مع دلیلین لی فجارا عن الطریق فضّلا و اشتّد علیهما العطش فلم یلبثا أن ماتا و أقبلنا حتّی انتهینا الی الماء فلم ننج إلاّ بحشاشة انفسنا و ذلک الماء بمکان یدعی المضیق من بطن الخبت و قد تطیّرت من توجّهی هذا فان رأیت أعفیتنی و بعثت غیری و السلام. فأجابه الحسین علیه السلام امّا بعد فقد خشیت ان لایکون حملک علی الکتابة إلیّ فی الاستعفاء إلاّ الجبن فامض لوجهک الذی وجّهتک فیه و السلام.
2) (2)فقال مسلم: امّا هذا (یعنی الجبن) فلست أتخوّفه علی نفسی ثمّ اقبل حتّی دخل الکوفة فنزل فی دار المختار و أقبل الناس یختلفون الیه فکلّما اجتمع منهم جماعة قرأ علیهم کتاب الحسین علیه السلام و هم یبکون حتّی بایعه منهم ثمانیة عشر ألفا فکتب الی الحسین علیه السلام یخبره بذلک و یأمره بالقدوم
منبر مسجد کوفه رفت و خطبهای خواند و مردم را از بیعت با مسلم و اختلاف برحذر داشت. در این هنگام یکی از دوستان بنیامیّه، به نام عبداللّه حضرمی، به او گفت: این برخورد تو ضعیفانه است. والی گفت: اگر من در طاعت خدا از ضعیفان باشم بهتر از آن است که در معصیت خدا از عزیزان باشم.
پس عبداللّه حضرمی و عماره بن عقیه و عمربن سعد برای یزید نامهای نوشتند و خبر آمدن مسلم را به کوفه به او دادند و از او خواستند که والی کوفه را تغییر دهد.
(1)یزید چون این خبر را شنید مشاور پدر خود سرجون رومی، را طلب نمود و
1) (1)و بلغ ذلک النعمان بن بشیرالانصاری و کان والیا علی الکوفة فصعد المنبر و خطب الناس و حذّرهم فقال له عبداللّه بن مسلم الحضرمی حلیف بنی أمیة: انّه لایصلح ماتری ایّها الأمیر الاّ الغشم و انّ هذا الذی انت علیه رأی المستضعفین فقال: ان اکون من المستضعفین فی طاعة اللّه احبّ الیّ من ان اکون من الاعزّین فی معصیة اللّه فکتب عبداللّه بن مسلم هذا و عمارة بن عقبة و عمربن سعد بن ابی وقّاص الی یزید یخبرونه بأمر مسلم و یشیرون علیه بعزل النعمان و تولیة غیره فدعا یزید سرجون الرومی مولی معاویة و کان مستولیا علی معاویة فی حیاته فاستشاره یزید فقال: لو نشر لک معویة ما کنت آخذا برأیه قال: بلی فاخرج عهد عبیداللّهبن زیاد علی الکوفة و قال: هذا رأی معاویة فدعا یزید مسلمبن عمرو الباهلی و ارسله الی عبیداللّهبنزیاد و کان والیا علی البصرة فضّم الیه البصرة و الکوفة و أمره ان یسیرالی الکوفة.
از او مشورت خواست سرجون رومی گفت: اگر من نوشته پدرت معاویه را به تو نشان دهم میپذیری؟ یزید گفت: آری. سرجون نوشته معاویه را در مورد ولایت عبیداللّهزیاد بر کوفه به او نشان داد و گفت: این رأی معاویه است.
پس یزید مسلم بن عمرو باهلی را نزد عبیداللّه ـ که والی بصره بود ـ فرستاد و ولایت کوفه را نیز به او واگذار نمود و عبیداللّه در همان ساعت آماده شد و فردای آن روز با فرستاده یزید مسلم بن عمرو باهلی و حصین بن تمیم ـ صاحب شرطه و امیر جیش خود ـ شبانه وارد کوفه شد.
چون مردم شنیده بودند که امام علیه السلام حرکت نموده و به کوفه خواهد آمد فکر کردند که عبیداللّه و همراهان او آنها هستند. از این رو، هر گروهی که با عبیداللّه و همراهانش مواجه میشد به آنان سلام مینمود و میگفت: خوش آمدی، ای فرزند رسول خدا! عبیداللّه از خوش آمد گفتن مردم خشمگین میشد و بعضی از همراهان او به مردم میگفتند: این عبیداللّهزیاد است، کنار بروید.
چون صبح شد ابنزیاد مردم را جمع نمود و خطبهای خواند و به آنان وعدّه و وعید داد.
(1)هنگامی این خبر به مسلم بن عقیل رسید، از خانه مختار به خانههای دیگر
1) (1)فتجهّز عبیداللّه من وقته و سار الی الکوفة من الغد و معه مسلم بن عمرالباهلی رسول یزید و الحصین بن تمیم التمیمی صاحب شرطته و شریک بن الحارث الاعورالهمدانی و هو من الشیعة فتمارض شریک رجاء ان یتأخّر ابن زیاد فی السیر فیدخل الحسین الکوفة قبله فترکه ابن زیاد فی الطریق و تقدّم فدخل الکوفة لیلا و کان الناس قد بلغهم اقبال الحسین علیه السلام فظنّوا حین رأوا عبیداللّه انّه الحسین علیه السلام. فکلّما مرّ علی جماعه سلّموا علیه و قالوا: مرحبا بک یابنرسولاللّه قدمت خیر مقدم فرأی من تباشرهم بالحسین علیه السلام ما ساءه فقال بعض من معه لمّاکثروا: تأخّروا، هذا الأمیر عبیداللّه بن زیاد.
منتقل شد و دوستان او به طور مخفیانه با او ملاقات مینمودند.
سپس ابنزیاد، غلام خود، معقل را خواست و سه هزار درهم به او داد و گفت: مسلم و یاران او را پیدا کن و خود را از دوستان او معرفی نما و این پول را به او بده. معقل آمد و مسلم بن عوسجه را که در مسجد مشغول نماز بود ملاقات نمود و در حالی که به دروغ میگریست، گفت: من مردی از اهل شام هستم وخداوند نعمت محبت و ولایت این خاندان را به من داده است. سپس گفت: من سه هزار (1)
فدعا ابن زیاد مولی له اسمه معقل و اعطاه ثلاثة آلاف درهم و اوصاه ان یلتمس مسلمبن عقیل واصحابه و یظهر لهم انّه منهم و یدفع الیهم المال فجاء معقل الی مسلم بن عوسجة و هو یصلّی فی المسجد فقال له انا رجل من اهل الشام انعم اللّه علیّ بحبّ اهل هذا البیت و تباکی له و قال: معی ثلاثة آلاف درهم احبّ دفعها للذی یبایع لابن بنت رسولاللّه صلی الله علیه وآله فاغترّ مسلم بن عوسجة بذلک و ادخله علی مسلم بن عقیل بعد ان اخذ علیه المواثیق المغلّظة فجعل معقل یختلف الیهم و یخبر ابن زیاد بما یریده و بلغ الذین بایعوا مسلم بن عقیل خمسة و عشرین الف رجل فعزم علی الخروج فقال هانی لا تعجل. (البحار ج 44/334 و المجالس ص 48).
درهم آوردهام که به نماینده فرزند رسول خدا بدهم. مسلم بن عوسجه سخن او را1) (1)و اصبح ابن زیاد فنادی الصلاة جامعة فاجتمع الناس فخرج الیهم و خطبهم و وعد المحسن بالاحسان و توعّد المسیء بأشدّ العقاب فبلغ ذلک مسلم بن عقیل فانتقل من دار المختار الی دار هانی بن عروة و جعلت اصحابه تختلف الیه علی تستّر و استخفاء.
باور کرد و پس از آن که او را سوگند داد، نزد مسلم برد. از آن پس، معقل، پیاپی بر مسلم وارد میشد و خبرهای لازم را دریافت میکرد و به ابنزیاد میرساند تا این که بیست و پنج هزار نفر با مسلم بن عقیل بیعت کردند و او اراده نمود که قیام کند لکن هانی از او میخواست که درنگ نماید.
(1)وقتی ابنزیاد وارد کوفه شد و به مردم وعده و وعیدهایی داد، هانی بن عروه احساس خطر نمود و به بهانه مریضی از رفت و آمد نزد عبیداللّه خودداری کرد. ابنزیاد از حال او سؤال کرد، گفتند: او مریض است. ابنزیاد گفت: اگر میدانستم او مریض است از او عیادت میکردم. سپس عدّهای را خواست و گفت: برای چه هانی نزد ما نمیآید؟ گفتند: ما نمیدانیم لکن شنیدهایم که او مریض است. ابنزیاد گفت:
1) (1)معاملة ابنزیاد مع هانی بن عروة لمّا جاء ابنزیاد الی الکوفة و تهدّد الناس و توعدّهم خاف هانی علی نفسه من ابنزیاد فانقطع عنه و تمارض فسأل عنه ابنزیاد جلساءه فقیل انّه مریض فقال: لو علمت بمرضه لعدته و دعا بجماعة فقال لهم: ما یمنع هانی من اتیاننا قالوا: ما ندری وقد قیل انّه مریض قال: بلغنی انّه قد بریء فالقوه و مروه ان لایدع ما علیه من حقّنا فاتوا الی هانی و اخبروه انّ ابنزیاد قد سأل عنه و اقسموا علیه ان یذهب معهم.
من شنیدهام که او عافیت یافته، به او بگویید حق ما را رعایت کند و نزد ما بیاید. سپس آنها نزد هانی رفتند وگفتند: ابنزیاد تو را طلب میکند و او را قسم دادند که با آنان نزد ابنزیاد برود.
(1)هانی لباس پوشید و بر استر خویش سوار شد و با آنان نزد ابنزیاد رفت، همین که چشم ابنزیاد به هانی افتاد گفت: با پای خود برای کشته شدن آمدی، سپس گفت: تو مسلمبن عقیل را در خانه خود جا دادهای و برای او در خانههای اطراف سلاح و نیرو آماده میکنی و گمان میکنی که ما از آن بیاطلاع هستیم؟ هانی منکر گفتههای او شد و گفت: چنین نبوده است ولی وقتی ابنزیاد معقل راصدا زد، هانی متحیر ماند و شروع به عذرخواهی نمود و گفت: من مسلم را به خانه خود نیاوردم بلکه او خود به خانه من آمد و من حیا کردم که او را رد کنم. اگر میخواهی میروم و میگویم از خانه من خارج شود. ابنزیاد گفت: به خدا سوگند، باید او را نزد من بیاوری وگرنه تو را رها نخواهم نمود. هانی گفت: نه، به خدا سوگند، چنین کاری نخواهم کرد. آیا میهمان
1) (1)فلبس هانی ثیابه ورکب بغلته و اقبل معهم فلمّا رآه ابنزیاد قال: «اتتک بخائن رجلاه تسعی» ثمّ قال: ایه یا هانی جئت بمسلم بن عقیل فادخلته دارک و جمعت له الجموع و السلاح فی الدور حولک و ظننت ان ذلک یخفی علیّ فانکر هانی ذلک فدعا ابن زیاد معقلا فلما رآه هانی اسقط فی یده ساعة (ای بهت) و تحیّر ثمّ راجعته نفسه و جعل یعتذر الی ابنزیاد بأنّه ما دعا مسلما الی داره ولکن جاءه یطلب منه النزول فاستحیا من ردّه و قال: ان شئت ان انطلق الیه فآمره ان یخرج من داری فقال له ابنزیاد: و اللّه لاتفارقنی ابدا حتّی تأتینی به قال: لا واللّه لا اجیئک به ابدا اجیئک بضیفی تقتله؟
خود را نزد تو بیاورم که او رابکشی؟
(1)چون مجادله آنان زیاد شد، مسلم بن عمرو باهلی نزد هانی آمد و او را سوگند داد که مسلم را تحویل ابنزیاد دهد و گفت: او پسرعم ابنزیاد است و ابنزیاد آسیبی به او نمیرساند و برای تو نیز هیچ خفّت و منقصتی ندارد که او را تحویل سلطان بدهی، هانی گفت: البته برای من عارست که در حالی که قدرت حمایت از مهمان خویش را دارم او را تحویل دهم. و حامیان من نیز فراوانند به خدا سوگند، اگر حامی هم نداشتم او را تحویل نمیدادم؛ هرچند خود پیش از او کشته میشدم.
ابنزیاد چون سخن هانی را شنید دستور داد هانی را نزد او بردند و به او
1) (1)فلمّا کثرالکلام بینهما قام مسلم بن عمرو الباهلی فخلا بهانی وجعل یناشده ان یدفع مسلم بن عقیل الی ابن زیاد و یقول: انّه ابن عمّ القوم و لیسوا بقاتلیه ولا ضائریه ولیس علیک بذلک مخزاة و لا منقصة انّما تدفعه الی السلطان فقال هانی: انّ علیّ فی ذلک الخزی و العار ان ادفع جاری و ضیفی و انا حیّ صحیح شدید الساعدین کثیر الأعوان و اللّه لو لم یکن لی ناصر لم ادفعه حتّی اموت دونه. فسمع ابن زیاد ذلک فقال: ادنوه منّی فادنوه منه فقال: و اللّه لتأتینّی به او لاضربنّ عنقک فقال هانی: اذا و اللّه تکثرالبارقة (یعنی السیوف) حول دارک فقال ابنزیاد: و الهفاه علیک أبا البارقة تخوّفنی و هانی یظنّ انّ عشیرته سیمنعونه ثمّ قال: ادنوه منّی فادنی منه فاستعرض وجهه بالقضیب فلم یزل یضرب به انفه وجبینه وخدّه حتّی کسر انفه وسالت الدماء علی ثیابه و وجهه ولحیته و نثر لحم جبینه و خدّه علی لحیته حتّی کسرالقضیب و ضرب هانی یده علی قائم سیف شرطی و جاذبه الشرطی و منعه.
گفت: به خدا سوگند، باید مسلم را نزد من بیاوری وگرنه تو را گردن میزنم. هانی گفت: اگر چنین کنی شمشیرها اطراف خانه تو فراوان خواهد شد. ابنزیاد گفت: مرا با شمشیرها میترسانی؟
هانی میپنداشت که خویشان و قبیله او از او حمایت میکنند.
(1)ابنزیاد گفت: او را نزدیک من آورید و چون نزدیک او شد با چوب خود آن قدر به صورت او زد که بینی او شکست و خون بر صورت و محاسن و لباس او جاری شد و پوست و گوشت صورت او کنده شد و بر محاسن او قرار گرفت؛ به گونهای که چوب در دست ابنزیاد شکست. هانی خواست شمشیر یکی از شرطهها را بگیرد ولی نتوانست. عبیداللّه به او گفت: تو امروز عمل خوارج را انجام دادهای و خون تو حلال شده است. سپس دستور داد تا او را کشان کشان به اتاقی بردند و حبس کردند و نگهبانی بر او گماشتند. همین که این خبر به قبیله هانی رسید، همراه عمروبن حجاج به سوی قصر ابنزیاد آمدند و آن را محاصره کردند ابنزیاد نیز شریح قاضی را طلبید و گفت که
1) (1)فقال عبیداللّه: أحروری سائرالیوم (الحروری الخارجی لأن الخوارج اجتمعوا فی اول امرهم فی موضع یقال له حروراء فسمّوا الحروریة أأنت تفعل فعل الخوارج فی هذا الیوم.) - قد حلّ دمک جرّوه فجرّوه فالقوه فی بیت من بیوت الدار و جعلوا علیه حرسا و بلغ الخبر الی مذحج عشیرة هانی فاقبلوا مع ابنالحجاج حتّی احاطوا بالقصر فامر ابن زیاد شریحا القاضی ان یدخل علی هانی فینظر الیه ثمّ یخبر عشیرته بأنّه حیّ ففعل ذلک فقال له عمروبن الحجّاج و اصحابه: امّا اذا لم یقتل فالحمدللّه ثمّ انصرفوا.(المجالس ص 50، البحار ج 44/344).
هانی را ملاقات کند و خبر زنده بودن او را به قبیله او بدهد. چون شریح این خبر را به آنها داد عمروبن حجاج و یاران او گفتند: اگر کشته نشده خدا را شاکریم. و سپس پراکنده شدند.
(1)چون خبر برخورد عبیداللّه با هانی به مسلم رسید یاران خود را که در آن وقت چهار هزار نفر بودند جمع نمود و آنها را برای جنگ با عبیداللّه آماده ساخت و از سایر مردم نیز دعوت کرد که برای جنگ با عبیداللّه آماده شوند. در پی دعوت مسلم، مسجد کوفه و بازار از جمعیت آکنده شد. عبیداللّه چون چنین دید به دارالأماره رفت و درها را برخود بست و کار بر او سخت شد. مردم در آن روز تا شامگاه با تمام قدرت گرد دارالأمار ایستادند.
(2)عبیداللّه بزرگان کوفه را نزد خود جمع نمود و به وسیله آنان مردم را با
1) (1)غربة مسلم بن عقیل فی الکوفة لمّا بلغ مسلم بن عقیل ما فعله عبیداللّهبنزیاد بهانی بن عروة نادی فی اصحابه و کانوا اربعة آلاف رجل فاجتمعوا علیه فخرج بهم لحرب ابن زیاد و تداعی الناس واجتمعوا حتی امتلأ المسجد و السوق و دخل عبیداللّه القصر و اغلق ابوابه فضاق به امره و اقام الناس مع مسلم یکثرون حتّی المساء و أمرهم شدید، و بعث عبیداللّه الی اشراف الناس فجمعهم عنده ثمّ اشرفوا علی الناس یُرغّبونهم و یرهّبونهم و یخوّفونهم بأجناد الشام.
2) (2)فأخذوا یتفرّقون و کانت المرأة تأتی ابنها و أخاها فتقول: إنصرف، الناس یکفونک ویجیء الرجل الی ابنه و أخیه و یقول: غدا یأتیک اهل الشام فما تصنع بالحرب و الشرّ، انصرف فما زالوا یتفرّقون حتّی أمسی ابن عقیل و صلّی المغرب و ما معه الاّ ثلاثون نفسا فی المسجد فخرج متوجّها الی ابواب کندة فلم یبلغها الاّ و معه عشرة ثمّ خرج من الباب فاذا لیس معه احد!
وعدهها و اعلان خطر از سپاهیان شام متفرق نمود. تدابیر او چنان مؤثر واقع شد که مادر میآمد و دست فرزند و یا برادر خود را میگرفت و میگفت: تو به خانه بیا، دیگران به جای تو هستند! یا مردی میآمد و دست فرزند و برادر خود را میگرفت و میگفت: فردا لشکر شام به جنگ ما خواهند آمد، با آنان چه خواهی کرد؟ اینک خود را از این خطر نجات ده.
پس مردم همگی پراکنده شدند به گونهای که مسلم بن عقیل پس از ادای نماز مغرب در مسجد کوفه تنها سی نفر همراه داشت و هنوز به باب کنده مسجد کوفه نرسیده بو که شمار یاران او به ده نفر رسید و چون از باب کنده خارج شد هیچ کس با او نبود.
(1)مسلم متحیر ماند و نمیدانست که به کجا رود. تا این که به درخانه زنی به نام
1) (1)فمضی علی وجهه لایدری این یذهب حتّی أتی الی باب امرأة یقال لها: طوعة فسلّم علیها فردّت علیه السلام و طلب منها ماء فسقته و جلس و دخلت ثمّ خرجت فقالت: یا عبداللّه ألم تشرب قال: بلی قالت: فاذهب الی اهلک فسکت ثمّ اعادت القول فسکت ثمّ اعادت القول فسکت فقالت فی الثالثة: سبحان اللّه یا عبداللّه قم عافاک اللّه الی اهلک فانّه لایصحّ لک الجلوس علی بابی و لا أحلّه لک فقام و قال: یا أمة اللّه ما لی فی هذا المصر اهل و لا عشیرة فهل لک فی اجر و معروف و لعلیّ مکافیک بعد هذاالیوم قالت: و ماذاک قال: أنا مسلم بن عقیل کذَّبنی هؤلاء القوم و غرّونی و أخرجونی قالت: انت مسلم قال: نعم قالت: ادخل فدخل الی بیت فی دارها غیرالذی تکون فیه و فرشت له و عرضت علیه العشاء فلم یتعشّ و جاء ابنها فرآها تکثر الدخول فی البیت و الخروج منه فقال: و اللّه انّه لیریبنی کثرة دخولک الی هذا البیت و خروجک منه منذ اللیلة انّ لک لشأنا؟!
طوعه رسید و سلام کرد و جواب شنید و از او آب طلب نمود. آن زن برای مسلم آب آورد. مسلم آب را نوشید و در همان محل نشست.
زن وارد خانه شد و چون بازگشت و دید که مسلم آن جا نشسته به او گفت: ای بنده خدا، مگر آب را ننوشیدی؟ مسلم فرمود: آری. زن گفت: پس به خانه خود بازگرد. مسلم سکوت نمود. آن زن سخن خود را تکرار نمود و مسلم باز سکوت نمود. تا این که در مرتبه سوم گفت: سبحان اللّه! برخیز و به خانه خود برو! من اجازه نمیدهم این جا بمانی.
مسلم برخاست و گفت: ای زن! من در این شهر آشنا و خویشی ندارم. آیا تو برای خدا به من پناه میدهی؟ شاید روزی بتوانم جبران کنم. زن گفت: مگر قصه تو چیست؟ مسلم فرمود: من مسلم بن عقیل، فرستاده حسین بن علی علیهما السلام هستم. این مردم ما را فریب دادند و به ما دروغ گفتند و ما را تنها گذاردند! طوعه گفت: شما مسلم هستی؟ مسلم فرمود: آری. طوعه گفت: بفرمایید! سپس او را داخل اتاقی برد و آن اتاق را مفروش نمود و غذایی برای او آماده کرد لکن مسلم از آن غذا نخورد.
(1)چون فرزند طوعه وارد خانه شد و دید که مادر او در آن اتاق رفت و آمد
1) (1)قالت له: یا بنیّ إلهُ عن هذا قال: و اللّه لتخبرینی قالت له: أقبل علی شأنک و لا تسألنی عن شیء فألحّ علیها فقالت: یا بنیّ لاتخبرنَّ احدا من الناس بشیء ممّا أخبرک به قال: نعم فأخذت علیه الأیمان فحلف لها فأخبرته فاضطجع و سکت فلمّا اصبح غدا الی عبدالرحمن بن محمّدبن الاشعث فأخبره فأقبل عبدالرحمن حتّی أتی اباهوهو عندابنزیاد فسارَّه فعرف ابن زیاد سراره فقال:
میکند به او گفت: برای چه در این اتاق رفت و آمد میکنی؟ به خدا سوگند، من در کار تو به شک افتادهام! طوعه گفت: پسرم! کاری به آن نداشته باش و از این سخن درگذر. پسر گفت: به خدا سوگند، باید راز آن را به من بگویی! مادر گفت: تو کاری به آن نداشته باش. لازم نیست که راز آن را بدانی. چون آن پسر اصرار نمود مادر گفت:
اگر به کسی خبر ندهی به تو میگویم. پسر گفت: چنین خواهم کرد. پس آن زن فرزند خود را سوگند داد که به کسی خبر ندهد و آن گاه قصه مسلم را به او گفت. آن پسر خوابید و چون صبح شد نزد عبدالرحمان بن محمّدبن اشعث رفت و خبر مسلم را به او داد و عبدالرحمان نزد پدر خود که نزد ابنزیاد بود رفت و این خبر را به او رساند و چون ابنزیاد از سخن آنان باخبر شد به محمّدبن اشعث گفت: برخیز! سپس عبیداللّه بن عبّاس سلمی را با هفتاد نفر دیگر از بنی قیس همراه او به سوی خانه طوعه روانه ساخت.
اقسمت لا أقتل إلاّ حرّا و ان شربت الموت شیئا نکرا
اکره ان اخدع او أغرّا او اخلط البارد سخنا مرّا
رد شعاع النفس فاستقرّا کلّ امریء یوما یلاقی شرّا
اضربکم و لا اخاف ضرّا
هنگامی که مسلم صدای سمّ اسبان و جمعیت آنها را شنید و دانست که1) (1)قم فأت به الساعة و بعث معه عبیداللّه بن العباس السلمی فی سبعین رجلاً من قیس حتّی أتوا الدار التی فیها مسلم فلمّا سمع مسلم وقع حوافر الخیل و أصوات الرجال علم أنه قد أتی فخرج الیهم بسیفه و اقتحموا علیه الدار فشد علیهم یضربهم بسیفه حتّی اخرجهم من الدار. ثمّ عادوا الیه فشدّ علیهم کذلک فاختلف هو و بکربن حمران الأحمری ضربتین فضرب بکر فم مسلم فقطع شفته العلیا و اسرع السیف فی السفلی و فصلت له ثنیتاه و ضربه مسلم فی رأسه ضربةً منکرة و ثنّاه باخری علی حبل العاتق کادت تطلع الی جوفه فلمّا رأوا ذلک اشرفوا علیه من فوق البیت و أخذوا یرمونه بالحجارة و یلهبون النار فی أطنان القصب ثمّ یرمونها علیه من فوق البیت فلمّا رأی ذلک خرج مصلتا سیفه فی السکّة فقال محمّدبن الاشعث لک الأمان لا تقتل نفسک فقال مسلم: و أیّ امان للغدرة الفجرة ثمّ اقبل یقاتلهم و هو یرتجز و یقول:
سراغ او آمدهاند شمشیر خود را برداشت و به آنها حمله کرد و از خانه طوعه دور نمود و چون باز به او حمله کردند آنان را پراکنده ساخت.
تا این که با بکربن حمران احمری روبه رو شد و دو ضربت بین آنان ردوبدل گردید. بکربن حمران ضربتی بر لب او زد و لب بالای او را پاره نمود و به لب پایین او نیز رسید و دندانهای جلوی دهان او ریخت و مسلم نیز ضربتی سخت بر سر او زد و سپس ضربتی بر شانه او زد که نزدیک بود به شکم او برسد. لشکر عبیداللّه چون چنین دیدند از بالای بام آتش و سنگ بر مسلم ریختند.
(1)مسلم علیه السلام چون چنین دید با شمشیر برهنه از خانه خارج شد و به میان آنها
1) (1)فنادوه: انّک لاتکذّب و لا تغرّ فلم یلتفت الی ذلک الی ان قتل منهم واحدا و اربعین رجلاً علی ما رواه ابن شهر آشوب و تکاثروا علیه بعد ان اثخن بالجراح فطعنه رجل من خلفه فخرّ الی الأرض فاخذ اسیرا.
رفت تا این که محمّدبن اشعث به او امان داد و گفت: خود را به کشتن مده. مسلم فرمود: امان شما مردم فاجر و خیانتکار ارزشی ندارد و با آنها به جنگ پرداخت و رجز میخواند.
به او گفتند: ما دروغ به تو نمیگوییم و تو را فریب نمیدهیم تو خود را به کشتن مده. ولکن مسلم علیه السلام با آنان جنگید و به گفته ابن شهر آشوب چهل و یک نفر آنان را به هلاکت رساند و چون جراحات زیادی پیدا کرد از اطراف به او حمله کردند تا این که مردی با نیزه از پشت سر به او ضربهای زد و مسلم علیه السلام روی زمین افتاد. سپس او را دستگیر نمودند.
(1)مرحوم مفید در ارشاد میگوید: مسلم علیه السلام پس از آن که از جنگ ناتوان
1) (1)و فی روایة المفید: انّه اخذ بالأمان بعد ان عجز عن القتال فأتی ببغلة فحمل علیها و اجتمعوا حوله و انتزعوا سیفه فکأنّه عند ذلک یئس من نفسه فدمعت عیناه ثمّ قال: هذا أوّل الغدر فقال له محمّدبن الاشعث: ارجوان لایکون علیک بأس فقال: و ما هو الاّ الرجاء این أمانکم؟ انّا للّه و انّاالیه راجعون و بکی فقال له عبیداللّه بن العباس السلمی:انّ من یطلب مثل الذی تطلب اذا نزل به مثل ما نزل بک لم یبک. فقال و اللّه مالنفسی بکیت و لا لها من القتل أرثی و ان کنت لم احبّ لها طرفة عین تلفا و لکنّی أبکی لأهلی المقبلین أبکی الحسین و آل حسین ثمّ اقبل علی محمّد ابن الاشعث فقال یا عبداللّه انّی اراک و اللّه ستعجز عن أمانی فهل عندک خیر تستطیع ان تبعث من عندک رجلاً علی لسانی ان یبلغ حسینا فانّی لا اراه إلاّ و قد خرج الیوم او هو خارج غدا و اهل بیته و یقول له:
گردید از اهل کوفه امان گرفت. پس او را بر استری سوار کردند و گرد او جمع شدند و شمشیر او را گرفتند. مسلم چون از حیات خود ناامید گشت، اشک از چشمان او جاری شد و فرمود: این نخستین خیانت اهل کوفه است. محمّدبن اشعث به او گفت: امیدوارم برای تو خطری نباشد. مسلم فرمود: این که میگویی امیدی بیش نیست، پس امان شما چه شد؟ سپس فرمود: «انّاللّه و انّا الیه راجعون»و اشک او جاری شد. پس عبیداللّه بن عبّاس سلمی به او گفت: البته کسی که در چنین وضعیتی باشد نباید جز این انتظار بکشد.
مسلم فرمود: به خدا سوگند، من برای خود گریه نمیکنم و از ترس کشته شدن نگریستم ـ گرچه حاضر نیستم از جان خود صرف نظر کنم ـ بلکه گریه من برای امام حسین علیه السلام و اهلبیت اوست که در حال حرکت به سوی کوفه هستند.
(1)سپس به محمّد بناشعث رو کرد و گفت: فکر نمیکنم تو بتوانی با امان خود من را نجات دهی اما آیا حاضری به من کمک کنی و کسی را از طرف من نزد امام حسین علیه السلام بفرستی ـ چه این که او امروز یا فردا به طرف کوفه حرکت خواهد نمود ـ و به او خبر دهی که مسلم اسیر اهل کوفه است و به زودی او را خواهند کشت و از
1) (1)انّ ابن عقیل بعثنی الیک و هو أسیر فی ایدی القوم لا یری انّه یمسی حتّی یقتل و هو یقول لک ارجع فداک أبی و أمی بأهل بیتک و لایغررک اهل الکوفة فانّهم اصحاب أبیک الذی کان یتمنّی فراقهم بالموت او القتل انّ اهل الکوفة قد کذَّبوک و لیس لمکذوب رأی، فقال ابن الاشعث و اللّه لأفعلنّ و لأعلمنّ ابن زیاد انّی قد أمنتک. (المجالس، ص 51/54، البحار، ج 44/348/353).
ناحیه من به او بگویی: پدر و مادرم فدای تو، به موطن خود بازگرد و فریب اهل کوفه را مخور، آنها همان اصحاب پدر تو هستند که به آنها میفرمود: «ای کاش میمردم و شما را نمیدیدم» اهل کوفه از عهد خود برگشتند و حق شما را تکذیب نمودند و شما دیگر بین آنان پذیرفته نیستید؟
ابن اشعث گفت: به خدا سوگند، چنین خواهم نمود و به ابنزیاد نیز امان خود را اعلان خواهم کرد.
(1)و چون محمّدبن اشعث مسلمبن عقیل را دستگیر نمود و او را نزدیک قصر عبیداللّه (دارالأمارة) آورد عطش بر مسلم غلبه نموده بود و مردم کنار قصر منتظر دخول بودند و بین آنان عمروبن حریث و مسلم بن عمرو باهلی حضور داشتند و در کنار قصر سقاخانهای منصوب بود. مسلم فرمود: از این آب به من بدهید. پس مسلم بن عمرو باهلی گفت: ای مسلم! این آب را میبینی که چقدر خنک و گواراست، به خدا سوگند، قطرهای از آن را نخواهی چشید تا از آب جوشان جهنم بنوشی! مسلم علیه السلام فرمود: مادرت به عزای تو بنشیند، چه قدر قسی القلب هستی. تو از من به آتش جهنم و آب جوشان آن سزاوارتری.
1) (1)مقتل مسلم بن عقیل رضیاللّه عنه لمّا أسر محمّدبن الاشعث مسلم بن عقیل اقبل به حتّی انتهی الی باب قصر الأمارة و قد اشتدّ بمسلم العطش و علی باب القصر ناس جلوس ینتظرون الاذن، فیهم عمروبن حریث و مسلم بن عمرو الباهلی و إذا قلّة ماء باردة موضوعة علی الباب فقال مسلم:
فلم تطق ان تسیغ الماء عن ظمأ من ضربة ساقها بکر بن حمرانا
و خرج رسول ابن زیاد و أمربادخاله الیه فلمّا دخل لم یسلّم علیه بالإمره فقال له الحرسی: لم لا تسلّم علی الأمیر؟ قال: اسکت و یحک و اللّه ما هو لی بأمیر فقال ابنزیاد: لاعلیک سلّمت ام لم تسلّم فانّک مقتول فقال له مسلم: إن قتلتنی فلقد قتل من هو شرّ منک من هو خیر منّی، فقال له ابن زیاد قتلنی اللّه ان لم اقتلک قتلة لم یقتلها أحد فی الاسلام، فقال له مسلم: أما إنّک احقّ من احدث فی الاسلام ما لم یکن و انّک لا تدع سوء القتلة و قبح المثلة و خبث السریرة و لؤم الغلبة لااحد أولی بها منک.
سپس مسلم کنار دیوار قصر (دارالامارة) نشست و عمروبن حریث به غلام خود گفت تا برای مسلم ظرف آبی آورد و به مسلم گفت که از آن بنوشد. مسلم هر چه خواست که از آن آب بنوشد ظرف آب پر از خون شد و در آخر دندانهای جلوی دهان او در ظرف ریخت و چون نتوانست از آن آب بنوشد فرمود: الحمدللّه! اگر مرا در این آب قسمتی و مقدرّی بود خورده بودم.سپس فرستاده ابن زیاد آمد و مسلم را به داخل دارالأماره بردند و چون وارد شد بر عبیداللّه سلام نکرد. شخصی به او گفت: برای چه به امیر سلام نکردی؟ مسلم فرمود: وای بر تو! ساکت باش! او امیر من نیست که بر او سلام کنم.
(2)ابن زیاد گفت: باکی نیست، سلام بکنی یا سلام نکنی کشته خواهی شد.
1) (1)اسقونی من هذا الماء فقال له مسلم بن عمرو الباهلی: أتراها ما أبردها لا واللّه لا تذوق منها قطرة ابدا حتّی تذوق الحمیم فی نار جهنّم فقال له ابن عقیل: لأمّک الثکل ما اجفاک و أفظّک و أقسی قلبک انت یا بن باهلة أولی بالحمیم و الخلود فی نارجهنّم منّی ثمّ جلس فتساند الی الحائط و بعث عمرو بن حریث غلاما له فأتاه بقلّة علیها مندیل و قدح فصبّ فیه ماء فقال له: اشرب فأخذ و کلّما شرب امتلأ القدح دما من فمه و لایقدر ان یشرب ففعل ذلک مرّة او مرّتین فلمّا ذهب فی الثالثة لیشرب سقطت ثنایاه فی القدح فقال الحمدللّه لو کان لی من الرزق المقسوم لشربته. کأنّما نفسک اختارت لها عطشا لما درت ان سیقضی السبط عطشانا
مسلم گفت: باکی نیست، پیش از تو [کسانی] بدتر از تو [کسانی] بهتر از من را کشتهاند. ابنزیاد گفت: خدا مرا بکشد اگر تو را به بدترین شکل ـ که احدی تاکنون چنین نکرده باشد ـ نکشم! مسلم گفت: البته تو را شایسته است که در اسلام چیزی انجام دهی که تاکنون کسی انجام نداده باشد. هرچه از خباثت و پستی و کشتن و مثله کردن آن گونه که شایسته توست انجام ده!
و قال له ابن زیاد: ایه ابن عقیل أتیت الناس و هم جمیع امرهم ملتئم فشتّت امرهم بینهم و فرّقت کلمتهم و حملت بعضهم علی بعض، قال کلاّ لست لذلک أتیت و لکنّکم أظهرتم المنکر و دفنتم المعروف و تأمّرتم علی الناس بغیر رضا منهم وحملتموهم علی غیر ما امرکم اللّه به و عملتم فیهم بأعمال کسری و قیصر فأتیناهم لنأمر فیهم بالمعروف و ننهی عن المنکر و ندعوهم الی حکم الکتاب و السنّة و کنّا اهل ذلک.
ابن زیاد گفت: ای ستمگر: اخلال گر! تو بر امام خود خروج نموده واجتماع1) (1)فقال ابن زیاد: یا عاقّ یا شاقّ خرجت علی امامک و شققت عصا المسلمین و ألقحت الفتنة فقال مسلم: کذبت انّما شقّ عصا المسلمین معاویة و ابنه یزید، و أمّا الفتنة فانّما ألقحتها انت و ابوک زیادبن ابیه عبد بنی علاج من ثقیف و انا ارجو ان یرزقنی اللّه الشهادة علی یدی شرّ بریّته. فقال له ابن زیاد منّتک نفسک امرا حال اللّه دونه و جعله لأهله، فقال له مسلم: و من اهله یا ابن مرجانة اذا لم نکن نحن اهله؟ فقال له ابن زیاد: اهله امیرالمؤمنین یزید فقال مسلم: الحمدللّه علی کلّ حال رضینا حکما بیننا و بینکم فقال له ابن زیاد: أتظنّ انّ لک فی الامر شیئا، فقال له مسلم: و اللّه ما هو الظنّ و لکنّه الیقین،
مسلمانان را متفرق و بین آنان فتنه و اخلال ایجاد کردهای! مسلم علیه السلام گفت: دروغ گفتی، من چنین نکردم بلکه معاویه و فرزند او یزید، ستمگر و اخلالگر هستند و اما فتنه را تو و پدرت زیاد ایجاد نمودید من امیدوارم که خداوند به دست بدترین مردم مرا به شهادت برساند.
ابن زیاد گفت: تو توفیق شهادت نداری و خداوند تو را به این آرزو نخواهد رساند. مسلم علیه السلام فرمود: اگر ما توفیق شهادت نیابیم چه کسی توفیق آن را مییابد؟ ابن زیاد گفت: البته شهادت حق امیرالمؤمنین یزید بن معاویه است. مسلم علیه السلام فرمود: در هر حال خدا را سپاس میگویم و به هر چه خدا بین ما و شما حکم کند راضی هستم.
ابن زیاد گفت: گمان میکنی که تو به راه صحیح و مستقیم هستی؟ مسلم علیه السلام فرمود: بلکه یقین دارم چنین است. ابن زیاد گفت: سخن کوتاه کن، ای پسر عقیل! آمدی که در این شهر اجتماع مردم را به هم زده و بین آنان اختلاف ایجاد نموده و آنان را به جان یکدیگر بیندازی؟
مسلم علیه السلام فرمود: من هرگز برای چنین کاری نیامدم بلکه چون شما منکرات را اظهار کردید و کارهای پسندیده را دفن نمودید و خود را به زور بر مردم حاکم کردید و با روش کسری و قیصر بین آنان عمل کردید، آمدیم که مردم را امر به معروف و نهی از منکر کنیم و به حکم قرآن و سنت رسولاللّه صلی الله علیه وآله واداریم و البته این
نیز شأن ما میباشد.
(1)ابن زیاد گفت: تو را به این کارها چه، ای فاسق! خوب بود در مدینه که شرب خمر میکردی این کارها را انجام میدادی؟! مسلم علیه السلام فرمود: آیا من اهل شراب هستم؟ به خدا سوگند، تو خوب میدانی که من چنین نیستم و خود چنین هستی که خون مردم بی گناه را میریزی و به سبب دشمنی و خشم و بدگمانی، انسانهای بی گناه را میکشی و آن را مهم نمیدانی و مشغول بازی و لهویات خود هستی.
ابن زیاد با شنیدن این سخنان مشغول توهین و جسارت به مسلم و امیرالمؤمنین و عقیل و حسن و حسین علیهمالسلام شد و مسلم علیه السلام به او پاسخ نمیداد. در
1) (1)فقال له ابن زیاد: و ما انت و ذاک یا فاسق لمَ لمْ تعمل بذلک اذ انت بالمدینة تشرب الخمر؟ قال مسلم: أنا اشرب الخمر؟! أما و اللّه انّ اللّه لیعلم انّک غیرصادق و انّک احقّ بشرب الخمر منّی و اولی من یلغ فی دماء المسلمین و لغا فیقتل النفس التی حرّم اللّه قتلها و یسفک الدم الذی حرّم اللّه علی الغضب و العداوة و سوء الظن و هو یلهو و یلعب کأن لم یصنع شیئا، فأخذ ابن زیاد یشتمه ویشتم علیّا و عقیلاً و الحسن و الحسین علیهمالسلام و أخذ مسلم لا یکلّمه و فی روایة: انّه قال له: انت و ابوک أحق بالشتیمة فاقض ما انت قاض یا عدوّ اللّه، ثمّ قال ابن زیاد: اصعدوا به فوق القصر فاضربوا عنقه ثمّ اتبعوه جسده ثمّ قال این هذا الذی ضرب ابن عقیل رأسه بالسیف فدعی بکر بن حمران فقال له اصعد فلتکن انت الذی تضرب عنقه فصعد بمسلم و هو یکبّر و یستغفراللّه و یصلّی علی رسول اللّه صلی الله علیه وآله و یقول الّلهمّ احکم بیننا و بین قوم غرّونا و کذّبونا و خذلونا، و أشرفوا به علی موضع من القصر فضربت عنقه و اتبع رأسه جثتّه. (البحار ج 44/355، المجالس ص 54)
روایتی آمده که مسلم به او گفت: تو و پدرت به این گفتهها سزاوارترید. ای دشمن خدا هرچه میخواهی، انجام بده!
ابن زیاد دستور داد مسلم را به بالای قصر ببرند و او را گردن بزنند و بدن او را از بالای قصر به پایین بیندازند. اجرای دستور را نیز به بکربن حمران که از مسلم ضربهای خورده بود واگذار نمود و هنگامی که مسلم را میبردند زبانش به تکبیر و استغفار و صلوات بر محمّد و آلمحمّد صلی الله علیه وآله مشغول بود و به خدای خود میگفت:
خدایا، تو میان ما و کسانی که ما را فریب دادند (و بعد از دعوت خود) ما را تکذیب نموده و یاری نکردند حکم کن.
پس مسلم را بالای قصر (دارالأماره) بردند و گردن زدند و بدن او را همراه سر او پایین انداختند!
انّک قد عرفت منزلة هانی فی المصر و بیته فی العشیرة و قد علم قومه انّی و صاحبی أتینا به الیک و انشدک اللّه لمّا و هبته لی فانّی اکره عداوة المصر و اهله فوعده ان یفعل ثمّ بداله و أمر بهانی فی الحال فقال: اخرجوه الی السوق فاضربوا عنقه فأتی به الی مکان من السوق کان یباع فیه الغنم و هو مکتوف فجعل یقول:
محمّدبن اشعث و اسماء بن خارجه که هانی را نزد عبیداللّه برده و به هانی1) (1)مقتل هانی بن عروة رضیاللهعنه لمّا قتل ابن عقیل قام محمّدبن الاشعث الی عبیداللّه بن زیاد فکلّمه فی هانیبن عروة و کان محمّدبن الاشعث و اسماء بن خارجة هما اللذان أتیا بهانی الی ابنزیاد و قالا له: انّه قد ذکرک و أقسما علیه ان یرکب معهما و لم یکن اسماء یعلم بشیء مما کان و کان ابن الاشعث عالما به فقال ابن الاشعث لإبن زیاد:
گفته بودند که عبیداللّه از تو به خوبی یاد میکرد و او را سوگند داده بودند که با آنان نزد عبیداللّه برود، پس از شهادت مسلم، نزد عبیداللّه آمدند و گفتند: تو میدانی که هانی بین اهل کوفه صاحب شرافت و قبیله است و مردم دانستند که ما او را تحویل تو دادیم و تو را به خدا سوگند میدهیم که او را به ما ببخشی و دشمنی اهل کوفه و قبیله او را برای ما نپسندی. البته اسماء اطلاعی از وضعیت مسلم نداشت ولی محمّدبن اشعث همه چیز را میدانست.
عبیداللّه در پاسخ آنان وعده داد که هانی را آزاد کند لکن پس از آن تصمیم به کشتن او گرفت و گفت تا او را به بازار، میان مردم ببرند و گردن بزنند.
هانی را با طناب بستند و به بازار گوسفندفروشان بردند. او منتظر بود که قبیلهاش از او حمایت کنند ولی چون دید کسی از او حمایت نمیکند خود را آزاد کرد و گفت: کارد یا سنگ یا عصایی به من بدهید تا از خود دفاع کنم. پس او را گرفتند و با طناب بستند و گفتند: گردن خود راآماده کن تا تو را بکشیم هانی گفت:
من به جان خود سخی نیستم و شما را بر آن کمک نخواهم نمود پس غلام عبیداللّه، به نام رشید، شمشیری به او زد و چون کارساز نشد هانی گفت: بازگشت [همه] به سوی خداست. خدایا، به سوی رحمت و رضوان تو میآیم. سپس ضربه دیگری به او زد و هانی شهید شد.
(1)پس ابنزیاد دستور داد بدن مسلم و هانی را در کناسه (محل اجتماع مردم) کوفه به دار آویزند و سرهای آنان را برای یزیدبن معاویه فرستاد.
سبط ابن جوزی میگوید: نخستین سری که از بنیهاشم حمل شد [و برای یزید فرستاده شد] سر مسلم بن عقیل بود و نخستین بدنی هم که به دار آویخته شد بدن مسلم بود.
فرستادن سر مسلم و هانی برای یزید و نامه او در مورد امام حسین علیه السلام
لمّا وصل رأسا مسلم و هانی الی یزید لعنه اللّه فکتب الی عبیداللّه: انّه قد بلغنی انّ حسینا قد توجّه الی العراق فضع المناظر و المسالح و احترس و احبس علی الظنّة و اقتل علی التهمة و اکتب الیّ فیمایحدث من خیر ان شاءاللّه.
علاّمه مجلسی و سیّد محسن امین میگویند: پس از فرستادن سرهای1) (1)و امذحجاه و لا مذحج لی الیوم یا مذحجاه یا مذحجاه این مذحج فلمّا رأی أن احدا لا ینصره جذب یده فنزعها من الکتاف ثمّ قال: أما من عصا او سکین او حجارة او عظم یحاجز بها رجل عن نفسه و وثبوا الیه فشدّوه و ثاقا ثمّ قیل له: امدد عنقک فقال: ما أنا بها سخّی و ما أنا بمعینکم علی نفسی فضربه مولی لعبید اللّه اسمه رشید فلم یصنع شیئا. فقال له هانی: الی اللّه المعاد الّلهمّ الی رحمتک و رضوانک ثمّ ضربه اخری فقتله، و امر ابن زیاد بجثّة مسلم و هانی فصلبتا فی الکناسة (موضع بالکوفة یظهر انّه کان محل اجتماع الناس) و بعث برأسیهما الی یزید بن معاویة
2) (2)قال سبط بن الجوزی: کان رأس مسلم اوّل رأس حمل من رؤوس بنیهاشم و جثّته اوّل جثّة صلبت. (البحار ج 44/355، المجالس ص 56) کتاب یزید لعبیداللّه بعد ما وصل الیه رأسا مسلم و هانی
مسلم و هانی به دمشق، یزید به عبیداللّه نوشت: به من خبر رسیده که حسین علیه السلام به طرف عراق میآید. تو باید دیده بانها و نگهبانان خود را بفرستی و هر کسی را که گمان کردی از او حمایت میکند به زندان افکنی و هر که را متهم دانستی که از یاوران اوست به قتل برسانی و خبر تمام حوادث را برای من ارسال نمایی.
و چون در بین راه خبر شهادت مسلم و هانی به امام علیه السلام رسید فرمود: «انّاللّه و انّاالیه راجعون» و سپس چندین مرتبه برای آنان طلب رحمت نمود. در همان هنگام فرزدق شاعر به امام علیه السلام رسید و بر او سلام کرد و گفت: یابن رسولاللّه چگونه به اهل کوفه اعتماد میکنی، درحالی که آنان پسرعموی شما مسلم و شیعیان او را کشتهاند؟!
(1)پس اشک از چشمان امام علیه السلام جاری شد و فرمود: «خدا رحمت کند مسلم را.
1) (1)و لمّا بلغ الحسین علیه السلام مقتل مسلم و هانیء قال: انّا للّه و انّا الیه راجعون رحمهالله یردّد ذلک مرارا و لقیه الفرزدق الشاعر فسلّم علیه و قال: یا ابن رسول اللّه کیف ترکن الی اهل الکوفة و هم الذین قتلوا ابن عمّک مسلم بن عقیل و شیعته فاستعبرالحسین علیه السلام ثمّ قال: رحم اللّه مسلما فلقد صار الی روح اللّه وریحانه و تحیّاته و رضوانه اما انّه قضی ما علیه و بقی ما علینا ثمّ أنشأ یقول:1- فان تکن الدنیا تعدّ نفیسة فانّ ثواب اللّه أعلی و أنبل
او به روح و ریحان و تحیات و رضوان الهی رسید و آنچه به عهده او بود انجام داد و آنچه بر عهده ماست باقی مانده است.» آن گاه اشعار ذیل را انشاد نمود:
1ـ اگر دنیا [نزد مردم] ارزشمند شمرده میشود همانا پاداش خداوند [به صالحان] ارزشمندتر است.
2ـ و اگر بدنها [در نهایت] طعمه مرگ میشود پس چه بهتر که انسان در راه خدا کشته شود.
3ـ و اگر رزقهای مردم اندازهگیری شده پس برای به دست آوردن آن شتاب نکردن زیباتر است.
4ـ و اگر در نهایت مالها به دنیا میماند پس برای چه انسان [عاقل] از بخشش آنها بخل بهورزد؟!
بسم اللّه الرحمن الرحیم من الحسین بن علیّ الی اخوانه من المؤمنین و المسلمین سلام علیکم فانّی احمدالیکم اللّه الذی لا إله الاّ هو امّابعد:
فانّ کتاب مسلم بن عقیل جاءنی یخبرنی فیه بحسن رأیکم و اجتماع ملئکم علی نصرنا و الطلب بحقّنا فسألت اللّه ان یحسن لنا الصنیع و ان یثیبکم علی ذلک اعظم الأجر و قد شخّصت الیکم من مکّة یوم الثلاثاء لثمان مضین من ذی الحجّة یوم الترویة فاذا قدم علیکم رسولی فانکمشوا فی أمرکم وجدّوا فانّی قادم علیکم فی ایّامی هذه إن شاءاللّه تعالی و السلام علیکمو رحمةاللّه و برکاته.
امام علیه السلام روز هشتم ذیحجه از مکّه حرکت نمود و چون به منطقه حاجر رسید1) (1)کتاب الحسین علیه السلام الی اهل الکوفة لمّا بلغ الحسین علیه السلام الی الحاجر (بحاء مهملة وجیم وراء مهملة اسم مکان بطریق الحاج العراقی) من بطن الرّمَّة (الرُمّة بضم الراء المهملة و تشدید المیم و قد تخفّف قاع عظیم بنجد). کتب کتابا الی جماعة من اهل الکوفة منهم سلیمان بن صرَد الخزاعی و المسیّب بن نجبَة ورفاعة بن شدّاد و غیر هم وارسله مع قیس بن مسهّر الصیداوی و ذلک قبل ان یعلم بقتل مسلم یقول فیه:
به عدّهای از سران کوفه، مانند سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعة بن شدّاد و غیر آنان از شیعیان اهل کوفه، نامهای نوشت و به قیس بن مسهر صیداوی داد که به آنها برساند و این پیش از آگاهی یافتن آن حضرت از شهادت مسلم بن عقیل بود، امام علیه السلام در آن نامه نوشت:
«بسماللّه الرحمن الرحیم. از حسین بن علی به برادران مؤمن خود در کوفه، سلام علیکم. من در باره شما [و دعوت شما] خدای خود را که خدایی جز او نیست ستایش مینمایم. همانا نامه مسلم بن عقیل که در آن از حسن رأی شما و اجتماعتان بر یاری و طلب حق ما خبر داده شده بود به دست من رسید و از خدای خود خواستم که کار ما را به نیکی به پیش ببرد و پاداش شما را زیاد کند. من روز شنبه، هشتم ذی حجه الحرام، از مکّه به سوی شما حرکت نمودم. پس چون فرستاده من (قیس بن مسهر) نزد شما آمد امور خود را منظم و خود را آماده کنید. همانا من در این ایام به طرف شما خواهم آمد ـ انشاءاللّه ـ و السلام علیکم و رحمةاللّه و برکاته.»
(1)مخفی نماند که مسلم بن عقیل بیست و هفت روز قبل از شهادت خود نامهای به آن حضرت نوشت و آمادگی اهل کوفه را به او خبر داد.
قیس بن مسهر نامه امام علیه السلام را به کوفه آورد لکن در بین راه، در قادسیه رئیس شرطه عبیداللّه، حصین بن تمیم، او را گرفت و چون خواست او را تفتیش نماید قیس نامه امام علیه السلام را پاره نمود. حصین بن تمیم او را نزد عبیداللّه آورد. عبیداللّه به او گفت: خود را معرفی کن. قیس بن مسهر گفت: من از شیعیان علیبن ابی طالب و فرزند او حسین بن علی علیهما السلام میباشم. عبیداللّه گفت: برای چه نامه را پاره کردی؟ قیس گفت: میخواستم از آن آگاه نشوی. عبیداللّه گفت: نامه از طرف چه کسی و برای چه کسی بود؟ قیس گفت:
نامه از حسین بن علی به جماعتی از اهل کوفه بود که من نام آنان را نمیدانم.
1) (1)و کان مسلم بن عقیل قد کتب الیه قبل ان یقتل بسبع و عشرین لیلة فأقبل قیس بکتاب الحسین علیه السلام الی الکوفة (و کان) ابن زیاد لمّا بلغه مسیر الحسین علیه السلام من مکّة الی الکوفة بعث الحصین بن تمیم صاحب شرطته حتّی نزل القادسیّة فلمّا انتهی قیس الی القادسیّة اعترضه الحصین بن تمیم لیفتّشه فأخرج قیس الکتاب و خرّقه فحمله الحصین الی ابن زیاد فلمّا مثّل بین یدیه قال له: من انت؟ قال: انا رجل من شیعة امیرالمؤمنین علیّابن ابی طالب و ابنه الحسین قال: فلما اذا خرقت الکتاب؟ قال: لئلاّ تعلم مافیه قال: و ممّن الکتاب و الی من؟ قال: من الحسین علیه السلام الی جماعة من اهل للکوفة لا أعرف اسماءهم فغضب ابن زیاد و قال: و اللّه لاتفارقنی حتّی تخبرنی بأسماء هؤلاء القوم او تصعدالمنبر فتسبّ الحسین بن علیّ و أباه و أخاه و إلاّ قطّعتک إربا إربا.
پس عبیداللّه غضبناک شد و گفت: به خدا سوگند، تو را رها نمیکنم تا نام آنان را بگویی و یا بالای منبر بروی و به حسین بن علی و پدر و برادر او دشنام دهی وگرنه بدن تو را قطعه قطعه خواهم نمود.
(1)قیس گفت: نام آن جماعت را برای تو نخواهم گفت لکن دشنام را انجام میدهم. پس بالای منبر رفت و پس از حمد و ثنای خداوند و صلوات بر رسول خدا وآل او علیهمالسلام ، امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهمالسلام را ستود و فراوان از آنان تمجید نمود و عبیداللّه و پدر او و سرکشان بنی امیّه را لعنت کرد و سپس گفت: ای مردم، همانا این حسین بن علی فرزند فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله میباشد که به سوی شما میآید و من فرستاده اویم و او را در منطقه حاجر ملاقات نمودم شما باید آماده حمایت از او باشید.
پس ابنزیاد دستور داد او را از بالای قصر به زیر انداختند و استخوانهای او
1) (1)فقال قیس: امّا القوم فلا أخبرک بأسمائهم و امّا السبّ فأفعل فصعد قیس فحمداللّه و أثنی علیه و صلّی علی النّبیّ صلی الله علیه وآله و اکثر من الترحّم علی علیّ و الحسن و الحسین و لعن عبیداللّه بن زیاد و أباه و لعن عتاة بنی أمیّة ثمّ قال: ایّها الناس انّ هذا الحسین بن علیّ خیر خلق اللّه ابن فاطمة بنت رسول اللّه صلی الله علیه وآله و أنا رسوله الیکم و قد خلّفته بالحاجر فأجیبوه. فأمر به ابن زیاد فرمی من أعلی القصر فتکسرت عظامه و بقی به رمق فأتاه رجل یقال له: عبدالملک بن عمیر اللخمّی فذبحه فعیب علیه فقال: اردت ان أریحه، و یقال انّ عبدالملک هذا کان قاضی الکوفة و فقیهها و ما ینفعه فقهه مع شنیع فعله، فبلغ الحسین علیه السلام قتله فاسترجع و استعبر و لم یملک دمعته.
شکست و رمقی در او باقی مانده بود که عبدالملک بن عمیر آمد و سر او را از بدن جدا نمود و چون او را براین عمل سرزنش نمودند گفت: میخواستم او را راحت کنم. و گفته شده که عبدالملک بن عمیر، قاضی و عالم کوفه بوده و با نماینده امام حسین علیه السلام چنین کرده است.
لمّا سار الحسین علیه السلام من الحاجر انتهی الی ماء من میاه العرب فاذا علیه عبداللّه بن مطیع العدویّ و هو نازل به فلمّا رأی الحسین علیه السلام قام الیه فقال: بأبی انت و أمیّ یا بن رسولاللّه ما أقدمک؟ و احتمله فأنزله فقال له الحسین علیه السلام : کان من موت معاویة (2)ما قد بلغک فکتب إلیّ اهل العراق یدعوننی الی انفسهم.
هنگامی که خبر شهادت قیس به امام علیه السلام رسید اشک فراوانی ریخت و فرمود: «انّاللّه و انّاالیه راجعون» سپس این آیه را قرائت فرمود: «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلاً» سپس فرمود: «خداوند پاداش قیس را بهشت قرار داد. خداوندا ما و شیعیانمان را در جایگاه رحمت خود قرار ده و از پاداشهای مخصوص خود که برای خوبان ذخیره نمودهای به ما و شیعیانمان عطا فرما! انّک علی کلّ شیءً قدیر.»(2)امام علیه السلام در مسیر خود به سوی عراق بعد از عبور از حاجر به چشمه ساری
1) (1)ثمّ قرأ: «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا» ثمّ قال جعل اللّه له الجنّة ثوابا الّلهمّ اجعل لنا و لشیعتنا منزلا کریما و اجمع بیننا و بینهم فی مستقرّ من رحمتک و رغائب مدخور ثوابک انّک علی کلّ شیء قدیر. (البحار ج 44/369، المجالس ص 60) ملاقاته علیه السلام فی الطریق لعبداللّه بن مطیع و زهیربن القین
رسید که در آن جا عبداللّه بن مطیع بار انداخته بود. عبداللّه چون امام علیه السلام را دید برخاست و گفت: پدر و مادرم فدای شما، ای فرزند رسول خدا! چه شده به این دیار آمدهای؟ سپس امام علیه السلام را از مرکب پایین آورد و اسکان داد.
(1)امام علیه السلام فرمود: چنان که میدانی معاویه از دنیا رفته است و اهل عراق نامههایی نوشته و مرا دعوت نمودهاند که به کوفه بروم.» عبداللّه مطیع گفت: ای فرزند رسول خدا! شما را به حق خدا وحرمت اسلام و حرمت قریش و حرمت عرب خود را گرفتار و مبتلا نکنید. به خدا سوگند، اگر بخواهید با بنیامیّه بر سر حکومت به نزاع برخیزید، شما را خواهند کشت و اگر شما را بکشند دیگر از کشتن احدی باکی ندارند و در آن صورت حرمت اسلام و حرمت قریش و حرمت عرب شکسته خواهد شد. پس من از شما درخواست میکنم که بازگردید و به کوفه نروید و خود را گرفتار جنگ با بنیامیّه ننمایید.
از آن سو، در آن سال زهیربن قین بجلی از کوفه به حج رفته بود ـ و از عثمانیها بود ـ و چون از حج خود بازگشت در مسیر راه ناچار شد که در یکی از
1) (1)فقال له عبداللّه: اذکرّک اللّه یا ابن رسول اللّه و حرمة الأسلام ان تنتهک انشدک اللّه فی حرمة قریش انشدک اللّه فی حرمة العرب فواللّه لئن طلبت ما فی ایدی بنیامیّة لیقنلنّک و لئن قتلوک لایهابوا بعدک احدا ابدا و اللّه انّها لحرمة الاسلام تنتهک و حرمة قریش و حرمة العرب فلا تفعل و لاتأتِ الکوفة و لاتعرض نفسک لبنیأمیّة. و کان زهیربن القین البجلی قد حجّ فی تلک السنة من الکوفة و کان عثمانیّا فلمّا رجع من الحجّ جمعه الطریق مع الحسین علیه السلام فحدّث جماعة من فزارة و بجیلة قالوا:
منازل با امام علیه السلام نزول نماید. همراهان او که عدّهای از قبیله فزاره و بجیلهاند میگویند:
(1)ما همراه زهیربن قین از مکّه برمیگشتیم و حسینبنعلی علیه السلام نیز به کوفه میآمد لکن برای ما بسیار ناگوار بود که در یک منزل با او اجتماع کنیم. از اینرو، چون امام علیه السلام حرکت مینمود زهیر [با همراهان] توقف مینمودند و چون در جایی نزول مینمود آنها حرکت میکردند.
تا این که در یکی از روزها ناچار شدیم در همان منزلی که امام علیه السلام نزول نمودند ما نیز نزول نماییم. پس ما در یک طرف توقف نمودیم و امام علیه السلام در طرف دیگر و چون بار انداختیم و مشغول خوردن غذا شدیم ناگهان فرستاده امام علیه السلام نزد ما آمد و پس از سلام به زهیر گفت: امام علیه السلام مرا فرستاده که تو را نزد او ببرم. پس همه ما لقمهها را زمین گذاردیم و مثل این که پرندهای روی سرهای ما نشسته باشد در جای خود میخکوب شدیم؛ از ترس این که زهیر به امام علیه السلام ملحق شود.زهیر پاسخی نداد تا این که همسر او «دلهم» به او گفت:
(2)سبحان اللّه! فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله تو را دعوت نموده و تو او را اجابت
1) (1)کنّا مع زهیربن القین حین أقبلنا من مکة فکنّا نسایرالحسین علیه السلام فلم یکن شیء أبغض الینا من ان نسیر معه فی مکان واحد او ننزل معه فی منزل واحد، فاذا سار الحسین تخلّف زهیربن القین و اذا نزل الحسین تقدّم زهیر، فنزلنا یوما فی منزل لم نجد بدّا من ان ننزل معه فیه فنزل هو فی جانب و نزلنا فی جانب آخر، فبینا نحن جلوس نتغذّی من طعام لنا اذ اقبل رسولالحسین علیه السلام حتّی سلّم ثمّ دخل فقال: یا زهیر: انّ اباعبداللّه بعثنی الیک لتأتیه فطرح کلّ انسان منّا ما فی یده کأنّ علی رؤوسنا الطیر کراهیّة ان یذهب زهیرالی الحسین علیه السلام فقالت له امرأته و هی دُلهم بنت عمرو: سبحان اللّه أیبعث الیک ابن رسول اللّه ثمّ لاتأتیه؟ فلو أتیته فسمعت من کلامه ثمّ انصرفت؟
2) (2)فأتاه زهیر علی کره فما لبث ان جاء مستبشرا قد اشرق وجهه فأمر بفسطاطه و ثقله و رحله فحوّل الی الحسین علیه السلام ثمّ قال لامرأته: انت طالق إلحقی بأهلک فانّی لا احبّ ان یصیبک بسببی إلاّ خیر و قد عزمت علی صحبة الحسین علیه السلام لأفدیه بروحی و أقیه بنفسی ثمّ اعطاها ما لها و سلّمها الی بعض بنی عمّها لیوصلها الی اهلها فقامت الیه و بکت و ودّعته و قالت:
نمیکنی؟! چه مانع است که خدمت او برسی و سخن او را بشنوی و بازگردی؟ پس زهیر با کراهت خدمت امام علیه السلام رفت و چیزی نگذشت که شادمان بازگشت و دستور داد خیمه و وسایل او را به کاروان امام علیه السلام منتقل کنند و به همسر خود گفت:
من نمیخواهم به واسطه من آسیبی به تو برسد. تو را طلاق دادم تا به خانواده خود بازگردی و من تصمیم گرفتم که خود را فدای فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله بنمایم. سپس اموال همسر خود را به او پرداخت نمود و او را به بعضی از عموزادههایش سپرد تا به وطن برسانند. پس همسراو برخاست و گریه کرد و با او وداع نمود و گفت: خداوند تو را [به واسطه من] سعادتمند نمود. پس در قیامت نزد جدّ امام حسین علیه السلام مرا یاد کن.
سپس زهیر به همراهان خود گفت: هر کس مایل است همراه من بیاید وگرنه این آخرین ملاقات من با شما خواهد بود سپس گفت: «من قبل از جدا شدن از شما حدیثی را برای شما میگویم.
(1)ما در جنگ با اهل شهر لنجر پیروز شدیم و خداوند پس از پیروزی غنیمتهایی نصیب ما نمود و ما خوشحال شدیم پس سلمان فارسی به ما گفت: اگر جنگ در رکاب امام حسین علیه السلام نصیب شما شود بیش از این خشنود خواهید شد.» سپس گفت: شما را به خدا میسپارم و به اردوی امام علیه السلام وارد شد و در کربلا به شهادت رسید.
(2)در بحار و مجالس، از عبداللّه بن سلیمان و منذربن مشمعل اسدی نقل
1) (1)خار اللّه لک اسألک ان تذکرنی فی القیامة عند جدّ الحسین علیه السلام و قال لاصحابه: من احبّ منکم ان یتّبعنی و إلاّ فهو آخرالعهد منّی انّی سأحدّثکم حدیثا: إنّا غزونا بلنجر (و هی بلدة ببلاد الخزر) ففتح اللّه علینا و أصبنا غنائم ففرحنا فقال لنا سلمان الفارسی: اذا ادرکتم قتال شباب آل محمّد صلی الله علیه وآله فکونوا اشدّ فرحا بقتالکم معهم ممّا أصبتم من المغانم، فأمّا انا فأستودعکم اللّه. ولزم الحسین علیه السلام حتّی قتل معه، (المجالس ص 61، البحار ج 44/371).
2) (2)بلوغ الحسین علیه السلام قتل مسلم و هانی علیهما السلام روی عبداللّه بن سلیمان و المنذر بن المشمعل الاسدیّان قالا: لمّا قضینا حجّنا لم تکن لنا همّة الاّ اللحاق بالحسین علیه السلام لننظر ما یکون من امره فأقبلنا ترقل بنا ناقتانا مسرعین حتّی لحقناه بزرود فلمّا دنونا منه اذا نحن برجل من اهل الکوفة قد عدل عن الطریق حین رأی الحسین علیه السلام فوقف الحسین کأنّه یریده ثمّ ترکه و مضی و مضینا نحوه فقال احدنا لصاحبه: اذهب بنا الی هذا لنسأله فانّ عنده خبر الکوفة فمضینا الیه فقلنا:
شده که گویند: ما چون حج خود را انجام دادیم، تمام کوششمان این بود که خود را به امام حسین علیه السلام برسانیم و بدانیم امر او به کجا منتهی شده است. از اینرو، به سرعت خود را در محل زرود به او رساندیم و به آن حضرت نزدیک شدیم. در آن میان، مردی از اهل کوفه را دیدیم که از کوفه میآمد و چون امام علیه السلام را دید و امام توقف نمود که از او سؤال کند او راه خود را منحرف نمود. ما به یکدیگر گفتیم:
خوب است نزد او رویم و از او نسبت به وضع کوفه سؤال کنیم پس نزد او رفتیم و به او سلام کردیم، او جواب سلام ما را داد، گفتیم: از چه قبیلهای هستی؟ گفت: اسدی هستم. گفتیم: ما نیز اسدی میباشیم. نام شما چیست؟ گفت: من بکربن فلان هستم. پس ما نیز خود را به او معرفی نمودیم و گفتیم: وضع کوفه را چگونه یافتی؟
(1)او گفت: «من از کوفه خارج نشدم جز این که دیدم مسلم و هانی را کشتند و بدنهای آنان را در بازار به روی زمین کشیدند. پس ما به طرف کاروان امام علیه السلام رفتیم تا او شبانگاه به ثعلبیه رسید و چون در آن جا توقف نمود خدمت آن حضرت رفتیم و بر او سلام کردیم و او ما را پاسخ داد. پس گفتیم: رحمت خدا بر شما باد! خبر
1) (1)السلام علیک فقال: و علیکما السلام قلنا ممّن الرجل قال أسدیّ قلنا له و نحن اسدیّان فمن انت قال انا بکر بن فلان و انتسبناله ثمّ قلنا اخبرنا عن الناس من ورائک قال: لم اخرج من الکوفة حتّی قتل مسلم بن عقیل و هانی بن عروة و رأیتهما یجرّان بأرجلهما فی السوق فأقبلنا حتّی لحقنا الحسین علیه السلام فسایرناه حتّی نزل الثعلبیّة ممسیا فجئنا حین نزل فسلّمنا علیه فرّد علینا السلام فقلنا: رحمک اللّه ان عندنا خبرا إن شئت حدّثناک علانیة و إن شئت سرّا.
تازهای نزد ما هست، آشکار بگوییم یا در خلوت؟
(1)پس امام علیه السلام نگاهی به ما و به اصحاب خود نمود و فرمود: «ما چیزی را از اصحاب خود پنهان نمیداریم.» پس گفتیم: شما آن مرد کوفی را دیشب دیدید [که راه خود را منحرف نمود]؟ فرمود: «آری، میخواستم از او سؤال کنم ولی نزد ما نیامد.» گفتیم: به خدا سوگند، او از قبیله ما بود و مردی صاحب عقل و صدق بود. و ما برای شما از او سؤال کردیم که وضع کوفه چگونه است؟ او گفت من از کوفه خارج نشدم جز این که دیدم مسلم و هانی را کشتند و بدنهای آنان را در بازار روی زمین کشیدند! پس امام علیه السلام با شنیدن این خبر فرمرد: «انّاللّه و انّاالیه راجعون» و چند مرتبه برای آنان از خداوند طلب رحمت نمود. پس ما گفتیم: شما را به خدا، خود و اهلبیت خود را گرفتار نکنید و از همین محل بازگردید، چراکه در کوفه برای شما یار و یاوری نیست بلکه ما ترس آن داریم که اهل کوفه به جنگ با شما برخیزند!
1) (1)فنظر الینا و الی اصحابه ثمّ قال ما دون هؤلاء سرّ فقلنا له: رأیت الراکب الذی استقبلته عشیّة أمس قال: نعم و قد اردت مسألته فقلنا: قد و اللّه استبرأنا لک خبره و کفیناک مسألته و هو امرؤ منّا ذو رأی و صدق و عقل و انّه حدّثنا انّه لم یخرج من الکوفة حتّی قُتل مسلم و هانی و رآهما یجرّان فی السوق بأرجلهما، فقال علیه السلام : انّا للّه و انّاالیه راجعون رحمةاللّه علیهما یردّد ذلک مرارا فقلنا له: ننشدک اللّه فی نفسک و اهل بیتک الاّ انصرفت من مکانک هذا فانّه لیس لک بالکوفة ناصر و لا شیعة بل نتخوّف ان یکونوا علیک.
(1)پس امام علیه السلام نگاهی به فرزندان عقیل نمود و فرمود: «با کشته شدن مسلم نظر شما چیست؟ آنان گفتند: ما بر نمیگردیم تا این که یا انتقام خون او را بگیریم و یا همانند او کشته شویم. پس امام علیه السلام روی مبارک خود را به سوی ما نمود و فرمود: «بعد از کشته شدن مسلم و هانی زندگی برای ما خیری ندارد.» و چون دانستیم که امام تصمیم بر ادامه راه دارد، گفتیم، خداوند به خیر بگذراند. فرمود: «خداوند شما را هم رحمت کند.» اصحاب آن حضرت گفتند: [یابن رسول اللّه!] شما مانند مسلم نخواهید بود بلکه اهل کوفه چون شما را ببینند در خدمت به شما خواهند کوشید.
پس امام علیه السلام سکوت نمود و سپس صدای گریه برای مسلم بلند شد وهمه برای او اشک ریختند.
مؤلّف گوید: امام علیه السلام به شرایط زمان خود بیش از دیگران آگاه بوده و مسأله شهادت نیز برایش روشن بوده است و دستور کار و صحیفه عملی آن حضرت در آن زمان همان بوده که انجام داده و اگر امام دیگری هم به جای آن حضرت میبود
1) (1)فنظر الی بنی عقیل فقال ماترون فقد قتل مسلم فقالوا: و اللّه لانرجع حتّی نصیب ثارنا او نذوق ما ذاق فاقبل علینا الحسین علیه السلام و قال لاخیر فی العیش بعد هؤلاء فعلمنا انّه قد عزم رأیه علی المسیر فقلنا له: خار اللّه لک فقال رحمکما اللّه فقال له اصحابه: انّک و اللّه ما انت مثل مسلم ولو قدمت الکوفة لکان الناس الیک اسرع فسکت و ارتجّ الموضع بالبکاء لقتل مسلم بن عقیل و سالت الدموع علیه کلّ مسیل.
جز این نمیکرد.
از این رو، امام صادق علیه السلام در زیارت اربعین در مورد اهداف مقدسه این قیام فرمود: «و بذل مهجته لیستنقذ عباده من الجهالة و حیرة الضلالة» یعنی: «امام حسین علیه السلام خون خود را برای نجات مردم از جهالت و از سرگردانی آنان در ضلالت اهدا نمود.» از این جملات ظاهر میشود که حفظ آیین مقدس اسلام ـ که وظیفه هر امامی است ـ در آن زمان جز با شهادت چنین شخصیتی و ریخته شدن چنین خونها و اسارت چنین عزیزانی انجام نمیپذیرفته است تشخیص این مسأله به عهده شخص امام علیه السلام بوده است و او به آنچه وظیفهاش بوده عمل کرده و معصوم از خطا بوده است.
بنابراین کسی را شایسته نیست که بگوید: صلاح چیز دیگری بوده و یا امام علیه السلام نمیدانسته پایان کار او شهادت است؛ آری به خوبی میدانسته سرانجام این حرکت شهادت است ولکن در ظاهر نیز از مجاری صحیح و عقلانی خارج نشده و حجت را برای مردم تمام نموده است.
به نظر میرسد اگر ما در دیدگاه خود تجدید نظر کنیم بهتر از آن باشد که عمل معصوم علیه السلام را مورد تردید و نقادی قرار دهیم. الّلهمّ اهدنا من عندک و توفّنا مسلمین».
و کان ابن زیاد قد نظم الخیل مع الحصین بن تمیم صاحب شرطته علی الطرقات بین البصرة و القادسیّة فلا یدعون احدا یلج و لا احدا یخرج فقبض الحصین علی عبداللّه بن یقطر و ارسله الی ابن زیاد فقال له ابن زیاد اصعد فوق القصر و العن الکذّاب بن الکذّاب ثمّ انزل حتّی اری فیک رأیی فصعد فوق القصر فلمّا اشرف علی الناس لعن عبیداللّه بنزیاد و اباه و دعا الی نصرالحسین علیه السلام فالقاه ابن زیاد من أعلی القصر فمات و کان قتل مسلم بن عقیل و هانی بن عروة بلغ الحسین علیه السلام و هو بزرود و قیل بلغه ایضا بزبالة فلمّا بلغ الحسین علیه السلام خبرعبداللّه بن یقطر اخرج الی الناس کتابا فقرأه علیهم.
چون امام علیه السلام در مسیر خود به طرف کوفه در منزل زباله توقف نمود، خبر1) (1)مقتل عبداللّه بن یقطر و ما فعله الحسین علیه السلام لمّا بلغه ذلک لمّا نزل الحسین علیه السلام زباله و هو متوجّه الی الکوفة أتاه بها مقتل عبداللّه ابن یقطر و هو اخوالحسین علیه السلام من الرضاعة و قیل کانت امّ عبداللّه هذا مربیّة للحسین علیه السلام فکان عبداللّه من لدات الحسین علیه السلام و اقرانه فی السن و لذلک اطلق علیه انّه اخوه من الرضاعة و انّ الحسین علیه السلام لم یرضع من غیرثدی امّه فاطمة علیه السلام و کان الحسین علیه السلام ارسله مع مسلم بن عقیل الی الکوفة فلمّا رأی مسلم الخذلان بعث عبداللّه بن یقطر الی الحسین علیه السلام یخبره بذلک له.
شهادت عبداللّه یقطر به آن حضرت رسید بعضی گفتهاند او برادر رضاعی امام حسین علیه السلام بوده و یا مادر او مربیه آن حضرت بوده است و با امام علیه السلام از جهت سن مساوی بودهاند و به این اعتبار او را برادر رضاعی امام علیه السلام نامیدهاند. و عبدالله یقطر را امام علیه السلام همراه مسلم به کوفه فرستاده بود و حضرت مسلم علیه السلام چون بی وفایی اهل کوفه را دید، او را خدمت امام علیه السلام فرستاد تا وضعیت کوفه را به او اطلاع دهد.
از آن سو، ابنزیاد لشکری به فرماندهی حصین بن تمیم بر سر راههای کوفه به بصره و قادسیه گماشته بود و او به احدی اجازه نمیداد که وارد و یا خارج شود.
حصین بن تمیم، عبداللّه یقطر ار گرفت و نزد عبیداللّه فرستاد. عبیداللّه ملعون به او گفت: باید بالای قصر روی و به کذّاب بن کذّاب (یعنی امام علیه السلام ) دشنام دهی تا هرچه خواستم در باره تو حکم کنم.
پس عبداللّه یقطر بر بالای قصر رفت و مقابل چشم مردم به عبیداللّه و پدر او لعنت نمود و مردم را برای یاری امام حسین علیه السلام دعوت کرد. عبیداللّه نیز او را مانند مسلم از بالای قصر به پایین انداخت و به شهادت رساند.
(1)هنگامی که خبر شهادت عبداللّه به امام علیه السلام رسید، آن حضرت مکتوبی را بین اصحاب خود قرائت فرمود که در آن نوشته شده بود: «بسماللّهالرحمن الرحیم. اما بعد همانا خبر ناگوار شهات مسلم بن عقیل و هانیبن عروه و عبداللّه بن یقطر به من رسید و من دانستم که شیعیان ما در کوفه دست از حمایت ما برداشتهاند و ما را یاری نخواهند نمود پس هر کدام از شماکه میخواهد به شهر و دیار خود بازگردد مانعی براو نیست و مسؤولیتی ندارد.»
همراهان آن حضرت با شنیدن این سخن پراکنده شدند و جز عده کمی که اهل بصیرت و صدق بودند و یا از مدینه با امام علیه السلام حرکت کرده بودند باقی نماندند این سخن امام علیه السلام برای آن بود که هرکس اهل معرفت و بصیرت و نیّت صادق نیست همراه آن حضرت نباشد؛ چرا که چنین افرادی برای موقعیتهای حساس جنگ و فداکاری شایسته نیستند.
(2)مؤلّف گوید: همان گونه که در قرآن در آیه: «تبارک الذّی بیده الملک و هو
1) (1)و فیه: بسم اللّه الرحمن الرحیم «امّا بعد» فانّه قد أتانی خبرفظیع قتل مسلم بن عقیل و هانی بن عروة و عبداللّه بن یقطر و قد خذلنا شیعتنا فمن احبّ منکم الانصراف فلینصرف فی غیر حرج لیس علیه ذمام. فتفرّق الناس عنه و اخذوا یمینا و شمالاً حتّی بقی فی اصحابه الذین جاءوا معه من المدینة و نفر یسیر ممّن انضمّوا الیه من اهل البصائر و النیّات الصادقة. و انّما فعل ذلک لئلاّ یتبّعه من لیس له بصیرة نافذة ولا نیّة صادقة و لا یرید مواساته و القتال معه فانّ هؤلاء لافائدة فی صحبتهم. (المجالس ص 64، البحار ج 44، ص 374)
2) (2)قال السیّد محسن الأمین: وقع اشتباه هنا من بعض المورّخین بین قصّة قیس بن مسهّر الصیداوی رسول الحسین علیه السلام الی اهل الکوفة الذی قبض علیه الحصین بن تمیم و ارسله الی ابن زیاد فأمره ان یسبّ الحسین و اباه ففعل ضدّ ذلک فالقاه من اعلی القصر و بین قصّة عبداللّه بن یقطر الذی ارسله ابن عقیل الی الحسین فقبض علیه الحصین ایضا و جری له نظیر ما جری لقیس (المجالس ص 65).
علی کلّ شیًء قدیر الذّی خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایّکم احسن عملاً» و آیات دیگری از این قبیل، مسأله امتحان و آزمایش مطرح شده است در جای جای قیام امام حسین علیه السلام نیز مسأله امتحان به چشم میخورد و میتوان یکی از اسرار مهم این قیام را بعد از درسهای فراوان دیگری چون اخلاص و جهاد و ایثار و جوانمردی و شجاعت و صبر و امانت و فداکاری و عفت و حیا و عبادت و تضرع به درگاه خداوند و اطاعت و انقیاد از امام و خیرخواهی و وفا و استقامت و مبارزه با فساد و محکوم کردن ستمگر و امر به معروف و نهی از منکر و.... ابتلا و آزمایش الهی دانست. بلکه به نظر این حقیر انقلاب و حرکت امام حسین علیه السلام از مدینه تا کربلا یک مکتب کامل و جامعی از ارزشهای اسلامی است.
فقال له الحسین علیه السلام : یا عبداللّه لیس یخفی علیّ الرأی ولکن اللّه تعالی لا یغلب علی امره ثمّ قال علیه السلام : و اللّه لا یدعونی حتی یستخرجوا هذا العلقة من جوفی فاذا فعلوا سلّط اللّه علیهم من یذلّهم حتّی یکونوا اذّل فرق الأمم.
در بحار و مجالس نقل شده است که وقتی امام علیه السلام در مسیر خود به طرف کوفه به بطن عقبه رسید پیرمردی از قبیله بنی عکرمه، به نام عمروبن یؤذان، او را ملاقات نمود و پرسید کجا میروید؟ امام علیه السلام فرمود: «به طرف کوفه میروم.» آن مرد گفت: شما را به خدا [سوگند میدهم] از رفتن به کوفه صرف نظر کن!سپس گفت:به خدا سوگند، رفتن به کوفه برای شما، مواجه شدن با شمشیرها و
1) (1)ملاقاة الحرّ للحسین علیه السلام لمّا نزل الحسین علیه السلام ببطن العقبة لقیه شیخ من بنی عکرمة یقال له عمروبن یؤذان فساله این ترید؟ فقال الحسین علیه السلام : الکوفة فقال الشیخ: أنشدُک اللّه لمّا انصرفت فواللّه ما تقدم الاّ علی الأسنّة وحدّ السیوف و انّ هؤلاء الذین بعثوا الیک لو کانوا کفوک مؤونة القتال و وطأوا لک الاشیاء فقدمت علیهم کان ذلک رأیا فامّا علی هذه الحال التی تذکر فانّی لااری لک ان تفعل.
نیزههاست. البته اگر کسانی که شما را دعوت نمودهاند میتوانستند از شما حمایت کنند باکی نبود اما با شرایط فعلی ـ که خود نیز از آن آگاهید ـ رفتن شما به کوفه صحیح نیست.
امام علیه السلام فرمود: «آنچه گفتی برای من پوشیده نیست لکن امر خداـ هرچه باشد ـ انجام خواهد شد.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، بنیامیّه دست از من برنخواهند داشت تا مرا به شهادت برسانند و چون چنین کنند خداوند کسی را بر آنان مسلط خواهد نمود که آنان را بیش از همه فرق مسلمین به ذلّت و خواری بکشد.»
امام علیه السلام آن گاه از بطن عقبه گذشت تا به منزل شَراف رسید و چون سحرگاه شد به جوانان خود فرمود که آب فراوان بردارند و چون از آن محل گذشت در بین راه یکی از اصحاب او در وسط روز تکبیر گفت، امام علیه السلام به او فرمود: «برای چه تکبیر گفتی؟» او گفت: درختان خرما را مشاهده نمودم. پس عدّهای از اصحاب [که به آن منطقه آشنا بودند] گفتند: به خدا سوگند، در این منطقه درخت خرمایی وجود ندارد. امام علیه السلام به آنها فرمود: «شما چه میبینید؟» آنها گفتند: به خدا سوگند، ما سرهای نیزهها و گوشهای اسبان را میبینیم. امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند من نیز چنین میبینم.»
(1)سپس فرمود: «آیا پناهگاهی هست که ما آن را پشت سرخود قرار دهیم و از
1) (1)ثمّ سار علیه السلام من بطن العقبة حتّی نزل شراف فلمّا کان فی السحر امر فتیانه فاستقوا من الماء فاکثروا ثمّ سار منها حتّی انتصف النهار فبینا هو یسیر اذکبّر رجل من اصحابه فقال الحسین علیه السلام : اللّه اکبر لم کبّرت؟ قال: رأیت النخل فقال له جماعة من اصحابه: و اللّه انّ هذا المکان ما رأینا به نخلة قطّ فقال لهم الحسین علیه السلام : فما ترونه قالوا: نراه و اللّه اسنّة الرماح و آذان الخیل قال علیه السلام : و انا و اللّه اری ذلک ثمّ قال علیه السلام : ما لنا ملجأ نلجأ الیه فنجعله فی ظهورنا و نستقبل القوم بوجه واحد؟ فقالوا له: بلی هذا ذو حُسُم (بحاء و سین مهملتین مضمومتین و میم جبل کان النعمان یصطاد فیه. الی جنبک فمل الیه عن یسارک فان سبقت الیه فهو کما ترید فأخذ الیه ذات الیسار و ملنا معه فما کان باسرع من ان طلعت علینا هوادی (جمع هادی و هوالعنق) الخیل فتبیّناها و عدلنا فلمّا رأونا عدلنا عن الطریق عدلوا الینا کأنّ أسنّتهم الیعاسیب (جمع یعسوب و هو امیرالنحل و ذکرها و ضرب من الحجلان و طائرصغیر) و کأنّ رایاتهم أجنحة الطیر فاستبقنا الی ذی حُسم فسبقناهم الیه و امرالحسین علیه السلام بأبنیته فضربت و جاء القوم زهاء (ای قدر) الف فارس مع الحرّبن یزید التمیمی حتّی وقف هو و خیله مقابل الحسین علیه السلام فی حرّ الظهیرة.
یک سو با آنان مواجه شویم؟» اصحاب گفتند: آری، این کوه حُسُم را که در سمت چپ شماست پناه قرار دهید و اگر بتوانید زودتر به آن جا برسید مقصود شما تأمین خواهد شد. پس امام علیه السلام به طرف آن کوه حرکت نمود.
چیزی نگذشت که گردن اسبها ظاهر شد و سواران کوفه نیز دیده شدند و چون دیدند ما به طرف آن کوه حرکت کردیم آنان نیز به طرف ما آمدند. جمعیت آنان به قدری بود که ما شمشیرها و پرچمهای آنان را مانند زنبوران و پرندگان که درهم فشرده باشند میدیدیم. پس ما زودتر به کوه حُسُم رسیدیم و امام علیه السلام دستور داد که خیمههای خود را نصب کنیم و ما چنین کردیم و آنان نیز که حدود هزار سواره بودند با فرماندهی حربنیزید ریاحی مقابل ما صف کشیدند؛ در حالی که وقت ظهر بود و هوا شدیدا گرم بود.
(1)امام علیه السلام به جوانان بنیهاشم [و اصحاب خود] فرمود: «این جمعیت را سیراب نمایید و به حیوانات آنان نیز آب بدهید پس ظرفها را پر از آب میکردند و به آنها میدادند و به حیوانات آنان نیز مقداری آب دادند.
علی بن طعان محاربی گوید: من در آن روز جزء لشگر حرّ بودم و آخرین نفری بودم که از لشگر حرّ با امام حسین علیه السلام برخورد نمودم و تشنه بودم. امام علیه السلام چون دید من و اسبم تشنه هستیم به من فرمود: «شتر آبکش را بخوابان و آب بنوش!» من چون خواستم از آن مشک بنوشم آب در اختیار من قرار نمیگرفت و به
1) (1)والحسین علیه السلام و اصحابه معتمّون متقلدون أسیافهم فقال الحسین علیه السلام لفتیانه: أسقوا القوم و أرووهم من الماء وارشفوا الخیل ترشیفا (ای اسقوها قلیلا) فاقبلوا یملأوؤن القصاع و الطساس من الماء ثمّ یدنونها من الفرس فاذا عبّ فیها ثلاثا او اربعا او خمسا عزلت عنه و سقوا آخر حتّی سقوها عن آخرها قال علیّ بن الطعان المحار بی: کنت مع الحرّ یومئذ فجئت فی آخر من جاء من اصحابه فلمّا رأی الحسین علیه السلام ما بی و بفرسی من العطش قال انخ الراویة و الراویة عندی السقاء ثمّ قال: یا ابن الاخ انخ الجمل فانخته (الراویة فی لسان اهل الحجاز اسم للجمل الذی یستقی علیه و فی لسان اهل العراق اسم للسقاء الذی فیه الماء و لذلک لم یفهم مراد الحسین علیه السلام حتّی قال: انخ الجمل) فقال: اشرب فجعلت کلّما شربت سال الماء من السقاء فقال الحسین علیه السلام : اخنث السقاء ای اعطفه فلم ادرکیف افعل فقام فخنثه بیده فشربت و سقیت فرسی. (البحار ج 44/375)
زمین میریخت امام علیه السلام فرمود: «دهانه مشک را جمع کن تا بتوانی آب بنوشی» و چون من نتوانستم چنین کنم، امام علیه السلام آمد و با دست مبارک خود مشک را آماده نمود و من آب نوشیدم و اسب خود را نیز آب دادم.
و لو لم یکن فی کفّه غیر نفسه لجاد بها فلیتّق اللّه سائله
ولکن بئسما جزی هؤلاء القوم الحسین علیه السلام عن سقیه إیّاهم الماء و ایثارهم علی نفسه فقد کان جزاؤه منهم ان حالوا بینه و بین الماء و وضعوا اربعة آلاف علی المشرعة و منعوه و اصحابه و عیاله و اطفاله ان یستقوا من الماء قطرة واحدة و ذلک قبل قتله علیه السلام بثلاثة ایّام؟!!
علاّمه سیّد محسن امین بعد از نقل این جریان میگوید: این نهایت جود و کرم امام علیه السلام است که با دست مبارک خود به دشمن محارب آب داده و آنان در آن هوای گرم از تشنگی نجات یافتهاند. البته این عمل از کسی چون امام حسین علیه السلام که معدن جود و کرم است هیچ استبعادی ندارد لکن باید از لشکر کوفه تعجب نمود که در پاسخ این احسان و ایثار و بزرگواری آب فرات را به روی امام علیه السلام بستند و چهار هزار نفر را مأمور کردند که نگذارند قطرهای از آن به فرزند پیامبر و فرزندان و عیالات و اصحاب او برسد و سه روز قبل از عاشورا آب را برای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله تحریم نمودند تا او را لب تشنه به شهادت رساندند!صلاة الحرّ مع الإمام علیه السلام
لمّا التقی الحرّ مع الحسین علیه السلام قال له الحسین علیه السلام : ألنا أم علینا؟ فقال: بل علیک یا اباعبداللّه فقال الحسین علیه السلام لاحول و لاقوّة الاّباللّه العلیّ العظیم فلم یزل الحرّ مواقفا للحسین علیه السلام حتّی حضرت صلاة الظهر فأمر الحسین علیه السلام الحجّاج بن مسروق ان یؤذّن فلمّا حضرت الاقامة خرج الحسین علیه السلام فی إزار ورداء و نعلین.
علاّمه مجلسی و سیّد محسن امین میگویند: چون حربن یزید ریاحی با1) (1)قال السیّد رحمهاللّه اقول: انّ هذا لهو غایة الجود و نهایة الکرم ان یسقی الحسین علیه السلام اعداءه الذین جاؤا لمحاربته و هم مقدار الف فارس فسقاهم الماء مع خیولهم فی تلک الارض القفراء التی لاماء فیهاو لا کلأ ولا عجب اذا صدر مثل هذاالجود من الحسین علیه السلام و هو معدن الجود و الکرم. هو البحر من ایّ النواحی اتیته فلجته المعروف و الجود ساحله
2) (2)بأبی و غیر ابی امیرا ظامیا منعته حرب من ورود فراتها حتّی قضی عطشا قتیل اراذل تستحقر الشفتان ذمّ صفاتها(المجالس ص 67-68).
امام حسین علیه السلام ملاقات نمود امام به او فرمود: «به جنگ من آمدهای یا به حمایت من؟» حر گفت: به جنگ شما آمدهام. امام علیه السلام فرمود: «لا حول ولاقوّة الاّ باللّه العلیّ العظیم» پس حر با لشگر خود در مقابل امام علیه السلام ایستاد تا وقت نماز ظهر شد. امام علیه السلام به حجاج بن مسروق فرمود تا اذان بگوید و چون وقت اقامه نماز رسید امام علیه السلام عبا به دوش گرفت و نعلین به پا نمود و قبل از اقامه نماز حمد و ثنای الهی را به جای آورد و سپس فرمود:
امّا بعد ایّها الناس فانّکم ان تتقّوا و تعرفوا الحقّ لأهله یکن ارضی للّه عنکم و نحن اهل بیت محمّد اولی بولایة هذا الامر علیکم من هؤلاء المدّعین ما لیس لهم و السائرین فیکم بالجور والعدوان و ان أبیتم إلاّ الکراهیّة لنا و الجهل بحقّنا و کان رأیکم الآن غیر ماأتتنی به کتبکم و قدمت علیّ رسلکم انصرفت عنکم.
«من در پیشگاه خداوند و شما مردم عذر خود را بیان میکنم! شما بدانید که من به طرف شما نیامدم تا این که نامههای شما به من رسید و فرستادگان شما نزد من آمدند و گفتند: به دیار ما بیا، چرا که ما امامی نداریم؛ شاید به برکت شما خداوند ما را هدایت و به راه حق استوار و مجتمع فرماید. پس اگر بر گفته و عهد خود پایدار هستید به من اطمینان بدهید که از عهد و پیمان خود بازنگشتهاید و اگر از عهد خود بازگشته و از آمدن من کراهت دارید من به دیار خود باز میگردم.»(2)لشکریان حر سکوت نمودند و امام علیه السلام به مؤذن فرمود تا اقامه نماز را بگوید و چون اقامه گفته شد امام علیه السلام به حر فرمود: «تو با اصحاب خود نماز میخوانی؟» حر گفت: ما نیز با شما نماز خواهیم خواند. و چون وقت عصر رسید امام علیه السلام دستور حرکت داد و به مؤذن فرمود تابرای نماز عصر اذان بگوید و چون نماز عصر را
1) (1)فحمداللّه و أثنی علیه ثمّ قال: ایّها الناس انّها معذرة الی اللّه والیکم انّی لم آتکم حتّی أتتنی کتبکم و قدمت علیّ رسلکم ان اقدم علینا فانّه لیس لنا إمام لعلّ اللّه یجمعنا بک علی الهدی و الحقّ فان کنتم علی ذلک فقد جئتکم فاعطونی ما اطمئنّ الیه من عهودکم و مواثیقکم و ان لم تفعلوا و کنتم لقدومی کارهین انصرفت عنکم الی المکان الذی جئت منه الیکم، فسکتوا فقال للمؤذّن: أقم فأقام الصلاة فقال للحرّ: أترید ان تصلّی بأصحابک؟ قال: لا بل تصلّی انت و نصلّی بصلاتک فصلّی بهم الحسین علیه السلام فلمّا کان وقت العصر امر الحسین علیه السلام ان یتهیّئوا للرحیل ففعلوا ثمّ امر منادیه فنادی بالعصر و أقام فاستقدم الحسین (2)علیه السلام و قام فصلّی ثمّ سلّم و انصرف الیهم بوجهه فحمداللّه و أثنی علیه ثمّ قال:
خواند روی مبارک خود را به سوی مردم نمود و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «ای مردم، اگر شما از خدا بترسید و حق [ولایت] را به اهل آن واگذارید خداوند از شما راضی خواهد شد.
ما خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله برای امامت و ولایت بر مردم سزاوارتر از این مدعیان خلافت هستیم که با ظلم و ستم بر مردم حکومت میکنند. اگر شما از آنچه به من نوشتهاید و رسولان شما از جانب شما به من گفتهاند رو گرداندهاید و حق ما را نشناخته و از آمدن من کراهت دارید من به دیار خود باز میگردم.»
(1)پس حر گفت: به خدا سوگند، من از این نامهها و فرستادگانی که شما میگویید اطلاعی ندارم. پس امام علیه السلام به یکی از اصحاب خود به نام عقبة سمعان فرمود: «آن دو خرجین و دو کیسهای را که نامههای آنان در آن است بیاور.» پس او آن دو کیسه را که مملو از نامهها بود آورد و در میان آنان ریخت.
حر گفت: ما از اینهایی که به شما نامه نوشتهاند نیستیم لکن از طرف عبیداللّه مأمور هستیم که از شما جدا نشویم تا شما را در کوفه نزد عبیداللّه ببریم. امام علیه السلام فرمود: «مرگ به تو از چنین کاری نزدیکتر است.» سپس به اصحاب خود فرمود:
1) (1)فقال له الحرّ: انا و اللّه ما ادری ما هذه الکتب و الرسل التی تذکر، فقال الحسین علیه السلام لبعض اصحابه یا عقبة بن سمعان (هو مولی الرباب ابنة امریء القیس الکلبیة زوجة الحسین علیه السلام و لما قتل الحسین علیه السلام اخذه عمربن سعد فقال ما انت فقال انا عبدمملوک فخلّی سبیله، و لم ینج من اصحاب الحسین علیه السلام غیره و غیر رجل آخر و لذلک کان کثیر من روایات الطف منقولا عنه). أخرج الخرجین اللذین فیهما کتبهم الیّ فأخرج خرجین مملوءین صحفا فنثرت بین یدیه فقال له الحرّ: إنّا لسنا من هؤلاء الذین کتبوا الیک و قد امرنا اذا نحن لقیناک لانفارقک حتّی نقدّمک الکوفة علی عبیداللّه، فقال له الحسین علیه السلام : الموت أدنی الیک من ذلک ثمّ قال لأصحابه: قوموا فارکبوا فرکبوا و انتظر هو حتّی رکبت نساؤه.(البحار 44/376) قال السیّد رحمهاللّه: بأبی انت و أمّی یا اباعبداللّه لم ترض ان ترکب و لا ان تسیر قدما و احدا قبل رکوب النساء مع انّ الذین یرکبونهنّ مثل علیّ الاکبر و العبّاس ابن امیرالمؤمنین و سائر بنی هاشم. فیا لیتک لاغبت عن نسائک و اخواتک و بناتک یوم الحادی عشر من المحرم حین جاؤوا الیهنّ بالجمال و لیس معهنّ ولیّ و لا کافل غیر ولدک زین العابدین و هو مریض لایستطیع النهوض و ابن اخیک الحسن بن الحسن الذی کان مثخنا بالجراح و اطفال صغار و أظنّ انّ المتولّیة لذلک کانت اختک زینب فهی التی رکبّت العلیل و الجریح و النساء و الاطفال و قامت فی ذلک مقام الرجل حتّی لم یبق من یرکبها فرکبت بنفسها.!! (المجالس ص 68)
«برخیزید و حرکت کنید» و خود منتظر ماند تا زنها سوار شوند.
(1)در کتاب بحار نقل شده که چون امام علیه السلام با حر و یاران او ملاقات نمود و آنان امام علیه السلام را از بازگشت [به مدینه] بازداشتند حر به آن حضرت گفت: من مأمور به جنگ با شما نیستم لکن از شما جدا نمیشوم تا شما را به کوفه برسانم واگر نمیخواهید به کوفه بیایید راهی را انتخاب کنید که نه به کوفه منتهی شود ونه به مدینه تا من نامهای به عبیداللّه بنویسم.
و واسی الرجال الصالحین بنفسه و فارق مثبورا وودّع محرما
اقدّم نفسی لا ارید بقاءها لتلقی خمیسا فی الوغی و عرمرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم کفی بک ذّلاً ان تعیش و ترغما
پس امام علیه السلام از سمت چپ حرکت نمود و حر نیز همراه او حرکت میکرد و در آن حال حر به امام علیه السلام گفت: شما خدا را در نظر بگیرید و از درگیر شدن با بنیامیّه بپرهیزید چرا که در آن صورت حتما کشته خواهید شد. امام علیه السلام فرمود:(3)«آیا مرا از مرگ میترسانی؟ و آیا کار شما به جایی رسیده که میخواهید مرا بکشید؟» سپس امام علیه السلام به اشعاری تمثل جست و مسیر خود را ادامه داد تا به منطقه عذیب رسید و دید که چهار نفر از اهالی کوفه برای یاری او آمدهاند آنان عمروبن خالد صیداوی، مجمع عائذی و فرزند او عبداللّه و جنادة بودند و اسب نافع بن
1) (1)منع الحرّ من رجوع الإمام علیه السلام لمّا التقی الحسین علیه السلام مع الحرّ و اصحابه و منعه الحرّ من الرجوع قال الحرّ انّی لم أؤمر بقتالک إنّما أمرت ان لا افارقک حتّی اقدّمک الکوفة فاذا ابیت فخذ طریقا لایدخلک الکوفة و لایردّک الی المدینة حتّی اکتب الی الامیر عبیداللّه بن زیاد فتیاسر الحسین علیه السلام و سار و الحرّ یسایره فقال له الحرّ.
2) (2)انّی اذّکرک اللّه فی نفسک فانّی اشهد لئن قاتلت لتقتلنّ فقال الحسین علیه السلام : أفبالموت تخوّفنی و هل یعدوبکم الخطب ان تقتلونی و سأقول کما قال أخو الاوس لابن عمّه و هو یرید نصرة رسولاللّه صلی الله علیه وآله فخوّفه ابن عمّه و قال این تذهب فانّک مقتول فقال: سأمضی و مابالموت عار علی الفتی اذا ما نوی حقّا و جاهد مسلما
3) (3)و لم یزل الحسین علیه السلام سائرا حتّی انتهوا الی العذیب فاذا هم بأربعة نفر قد اقبلوا من الکوفة لنصرة الحسین علیه السلام علی رواحلهم و هم عمروبن خالد الصیداوی و مجمع العائذی و ابنه عبداللّه و جنادة بن الحارث السلمانی و یجنبون فرسا لنافع بن هلال الجملی یقال له: الکامل قد ارسل معهم.
هلال را نیر [که برای یاری آن حضرت فرستاده بود] با خود آورده بودند.
بعضی گفتهاند که نافع نیز با اسب خود و دو غلام عمر و حارث و طرماح بن عدی، که راهنمای راه بود، همراه آنان بود و طرماح به کوفه آمده بود که متاعی برای اهل خود تهیه کند و آنها او را به عنوان راهنمای طریق همراه خود آورده بودند و چون حر خواست از آنها جلوگیری کند امام علیه السلام او را نهی کرد.
(1)سپس امام علیه السلام از آنان در باره فرستاده خود، قیس بن مسهر، سؤال نمود. آنان گفتند: ابن زیاد او را به قتل رساند. پس چشم امام علیه السلام گریان شد به طوری که نتوانست خودداری کند و سپس این آیه را قرائت نمود: «و منهم من قضی نحبه...»؛ یعنی از قافله شهیدان برخی به مقصد رسیدند و برخی در راه هستند. و البته آنان نمیتوانند قضای الهی را تغییر دهند.» سپس فرمود: «خدایا، بهشت را جایگاه ما و آنان قرار ده و ما را در جایگاه رحمت و پاداشهای ارزشمند و ذخیره شده خود مجتمع فرما!» (2)
السادة البیض الوجوه الزهر الطاعنین بالرماح السمر
الضاربین بالسیوف البتر حتّی تحلی بکریم النجر
الماجد الجد الرحیب الصدر اصابه اللّه بخیر أمر
عمّره اللّه بقاء الدهر یا مالک النفع معا و النصرّ
أیّد حسینا سیّدی بالنصر علی الطغاة من بقایا الکفر
سپس به اصحاب خود فرمود: «کدامیک از شما راه [اصلی] را از راه غیراصلی میداند؟» طرماح گفت: ای فرزند رسول خدا، من میدانم. امام علیه السلام فرمود: «پس تو از جلو حرکت کن!» او از جلو حرکت نمود و به اشعار ذیل تمثل جست...پس امام علیه السلام حرکت خود را ادامه داد تا به قصر بنی مقاتل رسید و در آن جا
1) (1)و قیل انّ نافعا کان معهم و معه فرسه و معهم مولیان لعمرو و الحارث و دلیل یقال له: الطرماح بن عدیّ کان قد جاء الی الکوفة یمتار لاهله طعاما فساربهم علی غیرالجادة فأراد الحر ان یعارضهم فمنعه الحسین علیه السلام من ذلک و قال لهم الحسین علیه السلام هل لکم علم برسولی قیس بن مسهّر قالوا: نعم قتله ابنزیاد فترقرقت عینا الحسین علیه السلام و لمیملک دمعته ثمّ قال: «منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر ومابدلوا تبدیلا» الّلهمّ اجعل لنا و لهم الجنّة نزلاً و اجمع بیننا و بینهم فی مستقرّ من رحمتک و رغائب مذخور ثوابک و قال الحسین علیه السلام لاصحابه: هل فیکم احد یعرف الطریق علی غیرالجادة فقال الطرماح نعم یا ابن رسول اللّه انا اخبرالطریق قال سربین ایدینا فسار الطرماح امامهم و جعل یرتجز و یقول:
2) (2)یا ناقتی لا تذعری من زجری و امضی بنا قبل طلوع الفجر بخیر فتیان و خیر سفر آل رسول اللّه آل الفخر
استراحت فرمود و چون شب رسید از آن جا حرکت کرد.
(1)عقبة بن سمعان میگوید: امام علیه السلام در بین راه بر روی اسب خود به خواب رفت و چون بیدار شد فرمود: «انّاللّه و انّاالیه راجعون» و الحمدللّه ربّ العالمین.» و چون این جملات را دومرتبه و یا سه مرتبه تکرار فرمود فرزند او، علی اکبر علیه السلام ، به پدر خود گفت: پدرجان فدای شما شوم! برای چه این جملات را بر زبان جاری کردید؟
امام علیه السلام فرمود: «عزیزم! من به خواب رفتم و دیدم سواری میگوید: «این جمعیت حرکت میکنند و مرگ نیز همراه آنان حرکت میکند» و من میدانستم که او خبر مرگ ما را میدهد.» علی اکبر علیه السلام گفت: پدرجان! خداوند برای شما خیر مقدر فرماید، مگر ما بر حق نیستیم؟ امام علیه السلام فرمود: «سوگند به آن خدایی که بازگشت مردم به اوست چنین است.» علیّاکبر گفت: در این صورت ما را باکی نیست که در راه حق کشته شویم. پس امام علیه السلام به او فرمود: «خداوند بهترین پاداش را به تو بدهد.»
(2)حربن یزید ریاحی از امام علیه السلام جدا نشد و با لشکر خود همراه آن حضرت تا
1) (1)و لم یزل الحسین علیه السلام سائرا حتّی انتهی الی قصر بنی مقاتل فنزل به ثمّ ارتحل منه لیلا. قال عقبة بن سمعان فخفق و هو علی ظهر فرسه خفقة ثمّ انتبه و هو یقول: انّا للّه و انّاالیه راجعون و الحمدللّه ربّ العالمین ففعل ذلک مرّتین او ثلاثا فأقبل الیه ابنه علیّ بن الحسین علیهما السلام فقال: یا ابة جعلت فداک ممَّ حمدت و استرجعت؟ قال: یا بنیّ انّی خفقت خفقة فعنَّ لی فارس علی فرس و هو یقول: القوم یسیرون و المنایا تسیرالیهم فعلمت انّها انفسنا نعیت الینا فقال له: یا ابة لااراک اللّه سوء ألسنا علی الحقّ قال: بلی و الذی الیه مرجع العباد قال: اذا لانبالی ان نموت محقّین فقال له الحسین علیه السلام : جزاک اللّه من ولد خیر ما جزی ولدا عن والده. (البحار ج 44/378، المجالس ص 70)
2) (2)وصول الحسین علیه السلام بکربلاء و خطبته فیها لمّا کان الحرّ یسایر الحسین علیه السلام لم یزل یسایره حتّی انتهوا الی نینوی فجاء کتاب عبیداللّه بن زیاد الی الحرّ امّا بعد فجعجع بالحسین (ای ضیّق علیه) و لا تنزله الاّ بالعراء فی غیر حصن و علی غیر ماء فمنعهم الحرّ و اصحابه من المسیر و أخذهم بالنزول فی ذلک المکان علی غیر ماء و لا قریة.
نزدیک نینوا آمد. در آن منطقه، نامه عبیداللّه به دست او رسید که در آن نوشته شده بود: «باید کار را بر حسین سخت بگیری و او را در بیابان و صحرای خشک و بدون گیاه و علف و آب نگه داری.» پس حر امام علیه السلام را از حرکت باز داشت و او را اجبار نمود که در همان محل که نه آبی بود و نه روستایی بار بیندازد.
امام علیه السلام به او فرمود: «مگر تو پیش از این نگفتی از راهی که نه به کوفه باشد ونه به مدینه؟» حر گفت: آری، لکن نامه جدید عبیداللّه به دست من رسیده که باید بر شما سخت بگیرم و مأمور او نیز نزد من ایستاده است.
(1)امام علیه السلام فرمود: «وای بر تو! ما را رها کن تا در این نزدیکی در روستای نینوا و یا غاضریه ساکن شویم.» حر گفت: مأمور عبیداللّه کنار من ایستاده و نمیتوانم چنین اجازهای بدهم. پس زهیربن قین به امام علیه السلام گفت: به خدا سوگند، من آینده را سختتر از این میبینم و جنگ با اینها برای ما آسانتر از جنگ با جمعیتهای فراوانی است که پس از این خواهند آمد. امام علیه السلام فرمود: «من نمیخواهم شروع کننده جنگ باشم.» زهیر گفت: پس حرکت کنید تا به کربلا که در همین نزدیکی است برسیم؛ چرا که کربلا در کنار فرات است. در آن جا نزول میکنیم و اگر با ما به جنگ برخواستند با آنان میجنگیم و از خدای خود کمک میطلبیم.
(2)پس چشمان امام علیه السلام از اشک آکنده شد و فرمود: «خدایا، من از کرب و بلا به
1) (1)فقال الحسین علیه السلام : ألم تأمرنا بالعدول عن الطریق؟ قال: بلی ولکن کتاب الأمیر عبیداللّه قد وصل یأمرنی فیه بالتضییق علیک و قد جعل علیَّ یطالبنی بذلک، فقال له الحسین علیه السلام دعنا ویحک ننزل فی هذه القریة او هذه یعنی نینوی و الغاضرّیة فقال: لا استطیع، هذا رجل قد بعث علیّ عینا فقال زهیربن القین للحسین علیه السلام : انّی و اللّه لااری ان یکون بعد الذی ترون الاّ اشدّ ممّا ترون یا بن رسولاللّه إنّ قتال هؤلاء الساعة أهون علینا من قتال من یأتینا بعدهم فلعمری لیأتینا من بعدهم ما لا قبل لنا به.
2) (2)فقال الحسین علیه السلام ما کنت لأبدأهم بالقتال فقال له زهیر: فسربنا یا ابن رسولاللّه حتّی ننزل کربلاء فانّها علی شاطیء الفرات فنکون هناک فان قاتلونا قاتلناهم و استعنّا اللّه علیهم قال: فدمعت عیناالحسین علیه السلام ثمّ قال: الّلهمّ انّی اعوذبک من الکرب والبلاء ثمّ قام الحسین علیه السلام خطیبا فی اصحابه فحمداللّه و أثنی علیه ثمّ قال: «انّه قد نزل بنا من الأمر ما قد ترون و انّ الدنیا تغیّرت و تنکرّت و ادبر معروفها و استمرّت خدّاء (الحذّاء بالحاء المهملة و الذال المعجمة المشددة الناقة الخفیفة الذنب او السریعة الخفیفة اوالسریعة الماضیة التی لایتعلق بها شیء او الرحم التی لم توصل فمعنی استمرت حذّاء ای لم یبق منها الاّ مثل ذنب الاحذ او حذاء سریعة الادبار او سریعة خفیفة او قد انقطع آخرها کالرحم المقطوعة) و لم یبق منها الاّ صُبابة کصبابة الاناء و خسیس عیش کالمرعی الوبیل ألا ترون الی الحقّ لایعمل به والی الباطل لایتناهی عنه؟ لیرغب المؤمن فی لقاء ربّه محقّا فانّی لااری الموت الاّ سعادة و الحیاة مع الظالمین الاّ برما.
تو پناه میبرم.» و سپس برخاست و مقابل اصحاب خود ایستاد و خطبهای خواند و بعد از حمد و ثنای الهی فرمود:
«شما میدانید که چگونه کار را بر ما سخت گرفتهاند و چگونه دنیا [و اهل آن[ تغییر نموده و ما را نمیشناسد و خیر از آن رخت بربسته است و چیزی از معروف و عمل خیر باقی نمانده؛ جز به اندازه آبی که در ته ظرف و یا مختصر علفی که در علفزار باقی بماند. مگر نمیبینید که مردم به حق روی نمیآورند و از باطل جدا نمیشوند و کسی از آن نهی نمیکند؟ در این شرایط، مؤمن حقیقتا باید به لقای پروردگار خود راغب باشد همانا من مرگ را جز سعادت و زنده ماندن با ستمکاران را جز تلخی و زجر نمیدانم.»
(1)در این هنگام زهیربن قین برخاست و گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ، ما سخن شما را شنیدیم و به شما اطمینان میدهیم که اگر دنیا برای ما باقی و ما در آن مخلّد هم میبودیم دست از یاری شما و حرکت با شما بر نمیداشتیم.
سپس نافع بن هلال نیز از جای خود بلند شد و گفت: هرکس بیعت خود را بشکند و از عهد و پیمان خود جدا شودبه خود آسیب وارد نموده و خداوند از او بینیاز خواهد بود. [ای فرزند رسول خدا،] شما از هر سوی بروید ما در خدمت شما خواهیم بود. به خدا سوگند، ما از تقدیر خداوند و ملاقات با پروردگار خود باکی نداریم و با نیتها و بینشی که از شما داریم تا زنده هستیم با دشمنان شما دشمن و با
1) (1)فقام زهیر بن القین فقال: قد سمعنا هداک اللّه یاابن رسول اللّه مقالتک ولو کانت الدنیا لنا باقیة و کنّا فیها مخلّدین لآثرنا النهوض معک علی الإقامة فیها. و وثب نافع بن هلال الجملی فقال: من نکث عهده و خلع بیعته فلن یضرّ الاّ نفسه و اللّه مغن عنه فسر بنا راشدا معافی مشرقا إن شئت و إن شئت مغربا فواللّه ما اشفقنا من قدر اللّه و لا کرهنا لقاء ربّنا و انّا علی نیّاتنا و بصائرنا نوالی من والاک و نعادی من عاداک. و قام بریربن خضیرفقال: و اللّه یا بن رسول اللّه لقد منّ اللّه بک علینا أن نقاتل بین یدیک و تقطع فیک اعضاؤنا ثمّ یکون جدُّک شفیعنا یوم القیامة.
دوستان شما دوست خواهیم بود.
سپس بریر خضیر [همدانی] برخاست و گفت: به خدا سوگند، خداوند بر ما منت نهاده که در خدمت شما باشیم و با دشمنان شما بجنگیم و بدنهای ما در این راه قطعه قطعه شود و روز قیامت جدّ شما رسول خدا صلی الله علیه وآله شفیع ما باشد.
(1)آن گاه امام علیه السلام برخاست و حرکت نمود و از هر سوی رفت یا مانع او میشدند و یا همراه او میرفتند تا این که در روز دوم محرم به زمین کربلا رسید و چون به آن سرزمین رسید فرمود: «نام این زمین چیست؟» گفته شد: این زمین کربلا نامیده میشود.
پس امام علیه السلام فرمود: «خدایا، من از کرب و بلا [یعنی از اندوه و بلا] به تو پناه میبرم. سپس رو به اصحاب خود نمود و فرمود: «مردم بندههای دنیا هستند و دین لقلقه زبان آنهاست هنگامی که معاش و زندگی آنان برقرار باشد اطراف دین میگردند و چون بلا و آزمایشی رخ دهد دینداران کم خواهند بود!»
سپس فرمود: «راستی این زمین کربلاست؟» گفته شد: آری، ای فرزند رسول خدا! امام علیه السلام فرمود: «این جا محل پریشانی و بلا و مصیبت است.» [کنایه از این که سفر ما به پایان رسید] این جا مرکبهای ما توقف میکنند و بارهای ماپایین میآید و مردان ما کشته و خونهای ما ریخته میشود!»
پس همه پیاده شدند و حربن یزید ریاحی نیز با اصحاب خود در طرف دیگر نزول نمود.
(2)سپس امام علیه السلام تمام فرزندان و برادران و اهلبیت خویش را جمع نمود و
1) (1)ثمّ انّ الحسین علیه السلام قام و رکب و کلّما اراد المسیر یمنعونه تارة و یسایرونه اخری حتّی بلغ کربلاء فی الیوم الثانی من المحرم فلمّا وصلها قال: ما اسم هذه الارض فقیل کربلاء فقال الّلهمّ انّی اعوذبک من الکرب و البلاء ثمّ اقبل علی اصحابه فقال: الناس عبیدالدنیا و الدین لعق علی ألسنتهم یحوطونه ما درّت معایشهم فاذا مُحّصوا بالبلاء قلّ الدیّانون ثمّ قال: أهذه کربلاء؟ قالوا: نعم یاابنرسولاللّه فقال: هذا موضع کرب و بلاء انزلوا ههنا مناخ رکابنا و محطّ رحالنا و مقتل رجالنا و مسفک دمائنا فنزلوا جمیعا و نزل الحرّ و اصحابه ناحیة.
2) (2)ثمّ انّ الحسین علیه السلام جمع ولده و اخوته و اهل بیته فنظر الیهم ساعة ثمّ قال: الّلهمّ انّا عترة نبیّک محمّد صلی الله علیه وآله و قد ازعجنا و طردّنا و اخرجنا عن حرم جدّنا و تعدّت بنو أمیّة علینا الّلهمّ فخذلنا بحقّنا و انصرنا علی القوم الظالمین. (البحار ج 44/380، المجالس ص 72)
لحظاتی به آنها نگاه کرد و فرمود: «خدایا، ما عترت و اهلبیت پیامبر تو هستیم و بنیامیّه به ما ظلم و تعدی نمودند و ما را از حرم جدّمان رسول اللّه آواره نمودهاند خدایا، تو حق ما را از آنان بگیر و ما را بر قوم ستمگر پیروز فرما!»
(1)در کتاب بحار و مجالس نقل شده که چون امام حسین علیه السلام در زمین کربلا نزول نمود [و کاروان او در آن جا بار انداخت]، امام علیه السلام به غلام خود «جون» [که قبلاً غلام ابوذر بود] فرمود تا شمشیر او را اصلاح کند. غلام مشغول اصلاح شمشیر شد [و در بعضی از روایات آمده که خود امام علیه السلام مشغول اصلاح شمشیر خود بودند [و اشعار ذیل را انشاد نمودند:
یاد هرافّ لک من خلیل... یعنی ای روزگار، افّ بر تو باد! چقدر از دوستان صاحب شخصیت خود را که طالب تو بودند و یا در کنار تو میزیستند کشتی و هنوز قانع نشدهای. باید گفت هر موجود زندهای راه مرگ را خواهد پیمود و چقدر وعده کوچ از دنیا نزدیک است و البته باید دانست که تقدیر عالم به دست خداوند است.
و کلّ حیٍّ سالک سبیلی ما اقرب الوعد من الرحیل
و إنّما الأمر الی الجلیل
فسمعت اخته زینب بنت فاطمة علیها السلام ذلک فقالت: یا أخی هذا کلام من أیقن بالقتل، فقال: نعم یا اختاه، فقالت: زینب و اثکلاه ینعی الحسین الی نفسه و بکی النسوة و جعلت امّ کلثوم تنادی وامحمّداه و اعلیّاه وا أمّاه واأخاه واحسیناه واضیعتنا بعدک یا أباعبداللّه، فعزّاها الحسین علیه السلام ثمّ قال یا أختاه یا امّ کلثوم و انت یا زینب و انت یا فاطمة و انت یا رباب انظرن اذا أنا قتلت فلا تشققن علیّ جیبا و لا تخمشن علیّ وجها و لاتقلن هجرا.
هنگامی که حضرت زینب این اشعار را از برادر خود شنید، فرمود: «ای برادر،1) (1)ما جری بعد نزول الحسین علیه السلام بکربلاء لمّا نزل الحسین علیه السلام بأض کربلاء دعا جونا مولی ابی ذرّ الغفاری فجعل جون یصلح له سیفه استعدادا للحرب و الحسین علیه السلام یقول: (فی بعض الروایات انّ الحسین علیه السلام جلس یصلح سیفه و یقول هذه الأبیات و فی روایة اخری ان المصلح للسیف هو جون و هی الأقرب الی الاعتبار فانّ موالی الحسین علیه السلام و خدمه لم یکونوا لیدعوه یصلح سیفه و یعالجه بیده و هم ینظرون و الروایة الاولی اشتباه من قول الراوی و عنده جون و هو یصلح سیفه فلذلک اعتمدنا علی الروایة الثانیة)
2) (2)یا دهر أفٍّ لک من خلیل کم لک بالاشراق و الأصیل من طالب و صاحب قتیل و الدهر لایقنع بالبدیل
این سخن کسی است که به مرگ خود یقین داشته باشد.» امام علیه السلام فرمود: «آری، ای خواهر! چنین است.» پس زینب علیهما السلام پریشان شد و فرمود: «برادرم خبر شهادت خود را میدهد.» سپس همه زنها گریان شدند و امّ کلثوم صدا زد: «وامحمّداه! واعلیّاه! وا امّاه! وا اخاه! وا حسیناه!» سپس گفت: «وای بر بیچارگی ما پس از تو، ای برادر!» پس امام علیه السلام او را تسکین داد و فرمود: «ای زینب و ای امّکلثوم و ای فاطمه و ای رباب! بنگرید چون من کشته شدم گریبان چاک نکنید و صورت نخراشید و سخن ناشایست نگویید.»
(1)از حضرت زین العابدین علیه السلام نقل شده که امام حسین علیه السلام این اشعار را در عصر روز نهم محرم انشاء نمود و فرمود: «در آن شبی که فردای آن پدرم به شهادت رسید من مریض بودم و در خیمه نشسته بودم و عمهام از من پذیرایی مینمود. ناگهان پدرم از ما جدا شد و به خیمه خود رفت و چون غلام ابوذر مشغول اصلاح شمشیر او بود پدرم این اشعار را میخواند و چون دومرتبه یا سه مرتبه تکرار نمود من مقصود او را فهمیدم و گریه گلوی مرا گرفت لکن سکوت نمودم و دانستم که بلا نازل شده است.
و اما عمهام زینب که این اشعار را شنید چون زن بود و رقت و جزع شأن همه زن هاست نتوانست خودداری کند و به سوی برادر خود دوید و صدا زد: «وای بر این مصیبت! ای کاش مرده بودم و چنین وضعی را مشاهده نمیکردم! امروز مانند
1) (1)و فی روایة عن زینالعابدین علیه السلام انّ الحسین علیه السلام قال هذه الابیات عشیّة الیوم التاسع من المحرم، قال علیّ بن الحسین علیهما السلام : انّی لجالس فی تلک اللیلة التی قتل أبی فی صبیحتها و عندی عمّتی زینب تمرّضنی اذا اعتزل أبی فی خباءله و عنده جون مولی ابی ذرّ الغفاری و هو یعالج سیفه و یصلحه و أبی ینشد تلک الابیات فأعادها مرّتین او ثلاثا حتّی فهمتها و عرفت ما اراد فخنقتنی العبرة فرددتها و لزمت السکوت و علمت أنّ البلاء قد نزل و امّا عمّتی فانّها لمّا سمعت ما سمعت و هی امرأة و من شأن النساء الرقّة و الجزع لم تملک نفسها أن و ثبت تجرّ ثوبها حتّی انتهت الیه و نادت: و اثکلاه لیت الموت أعدمنی الحیاة الیوم ماتت أمّی فاطمة و أبی علیّ و أخی الحسن یا خلیفة الماضی و ثمال الباقی فنظر الیها الحسین علیه السلام و قال یا أخیّه لایُذهِبنّ حلمک الشیطان.
روزی است که مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن علیهمالسلام از دنیا رفتند!
(1)سپس به برادر خود گفت: «ای جانشین گذشتگان وای پناه بازماندگان!» در این هنگام امام حسین علیه السلام به او نظر نمود و فرمود: «خواهر عزیزم! شیطان حلم تو را نبرد! [خویشتن دار باش!] زینب علیها السلام گفت: «جانم فدای تو باد! آیا به استقبال مرگ میروی؟»
پس اندوه پدرم تازه شد و چشمانش از اشک پرشد و فرمود: «اگر صیاد صید خود را رها میکرد او در آشیانه خود آرام میگرفت. کنایه از این که بنیامیّه دست از کشتن من برنخواهند داشت.
پس زینب علیها السلام گفت: «ای وای! آیا آماده شهادت شدهای این خبر برای من سختتر از همه است و قلب مرا جریحهدار میکند.» سپس به رو افتاد و غش نمود. پس امام بالین او آمد و آب بر صورت او ریخت تا به هوش آمد. سپس به او فرمود: «خواهرم! با یاد خدا خود را تسکین ده. همانا اهل آسمانها فانی میشوند و اهل زمین میمیرند و هیچ کس باقی نمیماند جز خدایی که همه را آفریده و در قیامت همه را برمیانگیزد و او خدای یگانه است.»
سپس فرمود: «ای خواهر! جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله و پدرم امیرالمؤمنین و مادرم فاطمه و برادرم حسن علیهمالسلام بهتر از من بودند و همه از دنیا رفتند و البته من و هر مسلمان دیگری باید به رسول خدا صلی الله علیه وآله اقتدا کنیم.»
سپس فرمود: «خواهرم! من تو را سوگند میدهم و تو باید سوگند مرا ارج
1) (1)فقالت: بأبی و أمّی أتستقلّ نفسی لک الفداء فردّت علیه غصّته و ترقرقت عیناه بالدموع ثمّ قال: لو ترک القطا لیلاً لنام فقالت: یا ویلتاه أفتغتصب نفسک اغتصابا فذلک اقرح لقلبی و اشدّ علی نفسی و خرّت مغشیّة علیها فقام الیها الحسین علیه السلام فصّب علی وجهها الماء حتّی أفاقت فقال لها الحسین: یا أختاه تعزّی بغراء اللّه فانّ سکّان السموات یفنون و أهل الأرض کلّهم یموتون و جمیع البریّة یهلکون و کلّ شیء هالک الاّ وجهه الذی خلق الخلق بقدرته و یبعث الخلق و یعیدهم و هو فرد وحده، جدّی خیر منّی و أبی خیر منّی و أمّی خیر منّی و أخی خیر منّی ولی و لکلّ مسلم برسول اللّه صلی الله علیه وآله أسوة ثمّ قال لها: یا أختاه انّی أقسمت علیک فأبرّی قسمی لاتشقّی علیَّ جیبا ولاتخمشی علیَّ وجها و لا تدعی علیّ بالویل و الثبور اذا أنا هلکت. (البحار ج 45/4، المجالس ص 74)
نهی، ای خواهر! پس از شهادت من گریبان چاک مکن و صورت مخراش و صدا به ویل و وای بلند مکن!»
و سار ابن سعد لقتال الحسین علیه السلام و معه اربعة آلاف و ما زال ابن زیاد یمدّه بالعساکر حتّی تکمّل عنده عشرون الف فارس لستِّ لیالٍ خلون من المحرّم و اتبعه ببقیة العسکر فکمل عنده ثلاثون الفا و أرسل ابن سعد الی الحسین علیه السلام رسولاً یسأله ما الذی جاء به؟
در بحار و مجالس نقل شده که چون عبیداللّهزیاد مطلع شد که امام علیه السلام در کربلا نزول نموده است عمرسعد وقاص را برای جنگ با او طلب نمود و پیش از آن ولایت ری را به او داده بود و چون عمرسعد از جنگ با امام حسین علیه السلام خودداری کرد عبیداللّه به او گفت: در این صورت، باید کاغذ ولایت ری را برگردانی.عمر سعد با عدّهای مشورت نمود و همه آنها او را از جنگ با امام علیه السلام نهی نمودند لکن سخن آنان را نپذیرفت و دنیا را بر آخرت مقدم داشت و آماده جنگ با امام علیه السلام شد و با چهار هزار نفر راهی کربلا گردید و پیاپی عبیداللّه برای او لشگر میفرستاد تا این که روز ششم محرم بیست هزار نفر نزد او گرد آمدند و پس از آن نیز ادامه پیدا کرد تا این که شمار لشکریان او به سی هزار نفر رسید.
(2)پس عمر سعد شخصی را نزد امام علیه السلام فرستاد که از او سؤال کند برای چه به طرف کوفه آمده است؟ امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: «اهل کوفه به من نامه نوشتهاند که من برای هدایت آنان به کوفه بیایم. اینک اگر از آمدن من کراهت دارید من باز میگردم. چون فرستاده عمرسعد سخن امام علیه السلام را به او ابلاغ نمود، عمر گفت:
امیدوارم خداوند مرا از جنگ با امام نجات دهد. سپس نامهای به ابنزیاد
1) (1)مجیء ابن سعدلقتال الحسین علیه السلام فی یوم السادس من المحرّم لمّا بلغ عبیداللّه بنزیاد نزول الحسین علیه السلام بکربلاء ندب عمربن سعد بن ابی وقّاص لقتاله و کان قد ولاّه الریّ فاستعفاه من قتال الحسین علیه السلام فقال: نعم علی ان تردّ علینا عهدنا بولایة الریّ فشاور عمر نصحاءه فنهوه عن ذلک فلم یقبل و اختار الدنیا علی الآخره.
2) (2)فقال له الحسین علیه السلام : کتب الیّ اهل مصرکم هذا ان اقدم فامّا اذا کرهتمونی فانّی انصرف عنکم فانصرف الی ابن سعد فأخبره فقال: ارجو ان یعافینی اللّه من أمره و کتب الی ابن زیاد بذلک فلمّا قرأ الکتاب قال: الآن اذ علقت مخالبنا به یرجو النجاة و لات حین مناض
نوشت و سخن امام علیه السلام را به او اطلاع داد [تا شاید ابن زیاد از جنگ با امام علیه السلام صرفنظر کند [لکن ابنزیاد ملعون چون آن نامه را خواند گفت: اینک که ما بر او مسلط شدهایم میخواهد رها شود؟ ما هرگز او را رها نخواهیم نمود. سپس به عمرسعد نوشت: «به حسین بگو که او و تمام اصحاب او باید با یزید بیعت کنند؛ اگر چنین کرد ما بعدا دستور خود را صادر خواهیم نمود. عمرسعد گفت: من ترس آن را داشتم که عبیداللّه نجات مرا از جنگ نپذیرد. [و از آنچه میترسیدم به آن مبتلا شدم]
منعوه من ماء الفرات وورده و أبوه ساقی الحوض یوم جزاء
حتّی قضی عطشا کما اشتهت العدی بأکفّ لا صید و لا اکفاء
منعهم ماء الفرات من ابن رسول صلی الله علیه وآله فی یوم السابع من المحرم
سپس دستور دیگری از طرف عبیداللّه برای عمرسعد آمد که باید بین حسین و اصحاب او و آب فرات مانع شوی به گونهای که آنان نتوانند قطرهای از آب فرات را بنوشند و از تشنگی جان دهند؛ همان گونه که عثمان جان داد!پس عمرسعد در همان زمان عمروبن حجاج را با پانصد نفر سواره بر فرات گماشت و آنان بین امام و اصحاب او و آب فرات فاصله شدند و نگذاشتند قطرهای از آب فرات به آنان برسد و این مسأله سه روز پیش از شهادت امام حسین علیه السلام واقع شد. در همین روزها شخصی به نام تمیم بن حصین نزدیک خیمههای امام حسین علیه السلام و اصحاب او آمد و صدا زد: آیا آب فرات را نمیبیند که چگونه روی هم میتابد؟ به خدا سوگند، قطرهای از آن را نخواهید چشید تا شربت ناگوار مرگ را بنوشید!
(2)اهل مقاتل نوشتهاند: چون لشگر عبیداللّه از روز هفتم محرم کار را بر امام
1) (1)ثمّ کتب الی ابن سعد ان اعرض علی الحسین ان یبایع لیزیدهو و جمیع اصحابه فاذا هو فعل ذلک رأینا رأینا، فقال ابن سعد: قد خشیت ان لایقبل ابن زیاد العافیة وورد کتاب ابن زیاد فی الأثر الی ابن سعد ان حُل بین الحسین و اصحابه و بین الماء فلا یذوقوا منه قطرة کما صنع بالتقیّ الزکیّ عثمان بن عفّان، فبعث عمر فی الوقت عمروبن الحجّاج الزبیدی فی خمسمائة فارس فنزلوا علی الشریعة و حالوا بین الحسین علیه السلام و اصحابه و بین الماء فمنعوهم ان یستقوا منه قطرة و ذلک قبل قتل الحسین علیه السلام بثلاثة ایّام وجاء تمیم بن الحصین الفزاری فنادی: یا حسین و یا اصحاب حسین أما ترون ماء الفرات یلوح کأنّه بطون الحیّات؟ و اللّه لاذقتم منه قطرةً حتّی تذوقوا الموت جرعا. (البحار ج 44/384، المجالس ص 76)
2) (2)لمّا ضیّق القوم علی الحسین علیه السلام حتی نال منه العطش و من اصحابه قال له بریربن خضیرالهمدانی یابن رسول اللّه أتأذن لی ان اخرج الی القوم؟ فأذن له فخرج الیهم فقال: یامعشرالناس انّ اللّه عزّوجلّ بعث محمّدا بالحقّ بشیرا و نذیرا و داعیا الی اللّه بإذنه و سراجا منیرا، و هذا ماء الفرات تقع فیه خنازیر السواد و کلابه و قد حیل بینه و بین ابنه! فقالوا: یا بریر قد اکثرت الکلام فاکفف و اللّه لیعطش الحسین کما عطش من کان قبله.
حسین سخت کردند و آب فرات را از او و یاران او منع نمودند و فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله و اهلبیت و اصحاب او تشنه شدند بریر همدانی اجازه گرفت تا اهل کوفه را نصیحت کند، پس به آنان گفت:
«ای مردم! خداوند عزّوجلّ رسول خود محمّد صلی الله علیه وآله را بحق به پیامبری برگزید و او را به اذن خود بشیر و نذیز و دعوت کننده به حق و چراغ نورانی برای اهل دین قرار داد.
ای مردم! این آب فرات برای حیواناتی مانند خوکها و سگها و... مباح است در حالی که از فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله منع گردیده است!!
پس اهل کوفه در پاسخ بریر همدانی گفتند: سخن کوتاه کن! به خدا سوگند، باید حسین نیز همانند کسانی که پیش از او تشنه شدند تشنه باشد [و مراد آنها عثمان بود].
(1)پس امام علیه السلام به بریر همدانی فرمود: «بنشین!» سپس خود برخاست و در حالی که بر شمشیر خود تکیه نموده بود با صدای بلند اهل کوفه را خطاب نمود و فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا مرا میشناسید؟» گفتند: آری، تو فرزند رسول خدا و سبط آن حضرت هستی. فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید که جدّ من رسول اللّه صلی الله علیه وآله است؟» گفتند: آری، خدا داند که چنین است.
1) (1)فقال الحسین علیه السلام : اقعد یا بریر ثمّ وثب الحسین علیه السلام متوکّئا علی قائم سیفه و نادی بأعلی صوته فقال: أنشدکم اللّه هل تعرفوننی؟ قالوا: نعم انت ابن رسولاللّه صلی الله علیه وآله و سبطه، قال: انشدکم اللّه هل تعلمون أنّ جدّی رسولاللّه صلی الله علیه وآله ؟ قالوا: الّلهمّ نعم، قال: انشدکم اللّه هل تعلمون انّ أمّی فاطمة بنت محمّد صلی الله علیه وآله ؟ قالوا: الّلهمّ نعم. قال: أنشدکم اللّه هل تعلمون انّ أبی علیّ بن أبی طالب علیه السلام ؟ قالوا: الّلهمّ نعم،
فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید که مادرم فاطمه دختر پیامبر صلی الله علیه وآله است؟» گفتند: آری، خدا داند که میدانیم.
فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید که پدرم علیبنابیطالب علیه السلام است؟» گفتند: خدا داند که میدانیم.
(1)فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید جده من خدیجه بنت خویلد است که قبل از همه زنهای این امت مسلمان شده است؟» گفتند: آری چنین است. فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید که حمزه سیدالشهدا عموی پدر من است؟» گفتند: خدا داند که چنین است.
فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید جعفرطیار که در بهشت پرواز میکند عموی من است؟» گفتند: آری، چنین است.
فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید که این شمشیر رسول خدا صلی الله علیه وآله است که در دست من است؟» گفتند: آری، چنین است.
فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید که این عمامه رسول خدا صلی الله علیه وآله است که بر سر من میباشد؟» گفتند: آری، چنین است.
فرمود: «شما را به خدا سوگند، آیا میدانید که علی علیه السلام در اسلام و علم و حلم از همه مردم پیشی گرفت و اوست که ولی هر مؤمن و مؤمنه است؟» گفتند: آری، چنین است.
فرمود: «پس برای چه ریختن خون مرا حلال دانستهاید، در حالی که پدرم علی علیه السلام صاحب حوض کوثر است و در روز قیامت عدّهای را از حوض کوثر دور
1) (1)قال: انشدکم اللّه هل تعلمون انّ جدّتی خدیجة بنت خویلد اوّل نساء هذه الأمّة إسلاما؟ قالوا: الّلهمّ نعم، قال انشدکم اللّه هل تعلمون انّ سیّدالشهداء حمزة عمّ أبی؟ قالوا: الّلهمّ نعم، قال: انشدکم اللّه هل تعلمون انّ الطیّار فی الجنّة عمّی؟ قالوا: الّلهمّ نعم. قال: فأنشدکم اللّه هل تعلمون انّ هذا سیف رسولاللّه صلی الله علیه وآله انا متقلّده؟ قالوا: الّلهمّ نعم، قال: انشدکم اللّه هل تعلمون انّ هذه عمامة رسولاللّه صلی الله علیه وآله أنا لابسها؟ قالوا: الّلهمّ نعم قال: انشدکم اللّه هل تعلمون انّ علیّا اوّل القوم اسلاما و اعلمهم علما و أعظمهم حلما و انّه ولیّ کلّ مؤمن و مؤمنه؟ قالوا: الّلهمّ نعم قال: فبما تستحلّون دمی؟ و أبی الذائد عن الحوض یذود عنه رجالا کما یذاد البعیر الصّاد عن الماء و لواء الحمد فی یدابی یوم القیامة؟! قالوا: قد علمنا ذلک کلّه و نحن غیر تارکیک حتّی تذوق الموت عطشا.
میکند چنان که شتر تشنه از آب دور میشود و پرچم حمدالهی روز قیامت در دست او خواهد بود؟»
گفتند: همه آنچه را گفتی میدانیم لکن دست از تو بر نخواهیم داشت تا تو را با لب تشنه بکشیم!
(1)پس حضرت زینب و دختران امام علیهمالسلام چون این خطبه را از آن حضرت شنیدند صدای گریه آنان بلند شد. پس امام علیه السلام به برادر خود عبّاس و فرزند خود علیّاکبر فرمود: «آنان را ساکت کنید. سوگند به جان خودم که گریههای آنان طولانی خواهد شد!»
ملاقات الحسین علیه السلام مع ابن سعد لعنه اللّه
لمّا رأی الحسین علیه السلام نزول العساکر مع عمربن سعد بنینوی و مددهم لقتاله انفذ الی عمر بن سعد أنّی ارید أن ألقاک لیلاً فاجتمعا لیلاً بین العسکرین و تناجیا طویلاً ثمّ کتب عمرالی ابن زیاد:
در بحار و مجالس نقل شده که چون امام علیه السلام مشاهده نمود که پیاپی لشکریانی از کوفه به کربلا میآیند عمرسعد را خواست و شبانه بین دو لشگر با او ملاقات نمود و سخنان بین او و عمرسعد طولانی شد. سپس عمرسعد نامهای به عبیداللّه نوشت که متن نامه چنین بود:(3)«اما بعد: همانا خداوند آتش فتنه را خاموش و وحدت کلمه را برقرار و امر این امت را اصلاح نمود. حسین بن علی به من تعهد سپرده که یا به مدینه باز گردد و یا به یکی از مرزهای اطراف رود و مانند یکی از مسلمانان دیگر باشد و یا نزد
1) (1)فلمّا خطب هذه الخطبة و سمع بناته و اخته زینب کلامه بکین و ارتفعت اصواتهنّ فوجّه الیهنّ أخاه العبّاس و علیّا ابنه و قال لهما: سکّتاهنّ فلعمری لیکثرنّ بکاؤهنّ. (البحار ج 44/318، المجالس ص 77)
2) (2)یری الفرات و لا یحظی بمورده لیت الفرات غدا من بعده یبسا تحوطه من بنی عدنان أغلمة بیض الوجوه کرام سادة رؤسا
3) (3)امّا بعد فانّ اللّه تعالی قد أطفأ النائرة و جمع الکلمة و أصلح امر الأمّة هذا الحسین قد اعطانی أن یرجع الی المکان الذی منه أتی او ان یسیر الی ثغر من الثغور فیکون رجلاً من المسلمین له ما لهم وعلیه ما علیهم او ان یأتی امیرالمؤمنین یزید فیضع یده فی یده فیری فیما بینه و بینه رأیه و فی هذا لک رضا و للأمّة صلاح.
امیرالمؤمنین یزید برود و دست خود را در دست او گذارد و او هرچه میخواهد در حق او حکم کند و خشنودی تو و صلاح امت در همین خواهد بود.
فقال له ابن زیاد: نعم ما رأیت، الرأی رأیک أخرج بهذا الکتاب الی عمربن سعد: فلیعرض علی الحسین و أصحابه النزول علی حکمی فاذا فعلوا فلیبعث بهم إلیّ سلما و ان أبوا فلیقاتلهم فان فعل فاسمع له و أطع و ان أبی فأنت امیرالجیش فاضرب عنقه و ابعث إلیّ برأسه و کتب إلی ابن سعد انّی لم ابعثک الی الحسین لتکفّ عنه و لا لتطاوله و لا لتمنّیه السلامة و البقاء و لا لتعتذر عنه و لا لتکون له عندی (2)شافعا أنظر فان نزل الحسین و اصحابه علی حکمی و استسلموا فابعث بهم إلیّ سلما
و إن أبوا فازحف الیهم حتّی تقتلهم و تمثّل بهم فانّهم لذلک مستحقّون فان قتلت الحسین فأوطیء الخیل صدره و ظهره فانّه عاقّ شاقّ ظلوم و لست أری ان هذا یضرّ بعدالموت شیئا ولکن علیّ قول قد قلته لو قد قتلته لفعلت هذا به فان أنت مضیت لأمرنا جزیناک جزاء السامع المطیع و إن أبیت فاعتزل عملنا و جندنا و خلّ بین شمر بنذیالجوشن و بین العسکر فانّا قد أمرنا بأمرنا و السلام.
از عقبة بن سمعان نقل شده که گوید: به خدا سوگند، امام علیه السلام به عمرسعد نفرمود که دست خود را در دست یزید گذارد و یا در یکی از مرزها و اطراف مستقر شود، فقط فرمود: «مرا رها کنید که یا به مدینه بازگردم و یا به جای دیگری از این زمین پهناور بروم.»چون عبیداللّهزیاد نامه عمرسعد را قرائت نمود، گفت: «این نامه کسی است که از امیر خود خیرخواهی نموده و برای قوم خود نیز دلسوزی کرده است. در این هنگام شمربن ذی الجوشن به عبیدالله گفت: آیا این سخن را از حسین میپذیری در حالی که او آلان در اختیار توست؟ اگر او از این منطقه خارج شود قدرت پیدا خواهد نمود و هرگز دست در دست تو نخواهد گذارد و تو براو قدرت پیدا نخواهی نمود. بهتر آن است که او و یاران او نزد تو بیایند و بیعت کنند و سپس تو میتوانی آنان را مجازات نموده و یا عفو نمایی.
(2)ابن زیاد سخن شمر را پسندید و نامهای به دست شمر داد که به عمرسعد
1) (1)و عن عقبة بن سمعان انّه قال: و اللّه ما أعطاهم الحسین علیه السلام ان یضع یده فی ید یزید و لا أن یسیر الی ثغر من الثغور و لکنّه قال: دعونی ارجع الی المکان الذی اقبلت منه او اذهب فی هذه الأرض العریضة. فلمّا قرأ ابن زیاد الکتاب قال هذا کتاب ناصح لأمیره مشفق علی قومه فقام شمر(شَمرِ ککتف و العامة تلفظ بالکسر فالسکون و الظاهر انّه غلط) بن ذی الجوشن و قال أتقبل هذا منه؟ و قد نزل بأرضک و الی جنبک و اللّه لئن رحل من بلادک و لم یضع یده فی یدک لیکوننّ أولی بالقوّة و العزّة و لتکوننّ أولی بالضعف و العجز ولکن لینزل علی حکمک هو و اصحابه فان عاقبت فأنت أولی بالعقوبة و إن عفوت کان ذلک لک:
بدهد و در آن نوشت: اگر حسین و یاران او با یزید بیعت نمودند آنان را سالم نزد من بیاور و اگر بیعت نکردند با آنان جنگ کن. به شمر نیز گفت: اگر عمرسعد به دستور من عمل کرد تو نیز باید از او اطاعت کنی و اگر از آن امتناع نمود تو امیر لشکر خواهی بود وگردن عمرسعد را بزن و سر او را برای من بیاور.
سپس نامه دیگری با این عبارت به عمرسعد نوشت: من تو را نفرستادم که از حسین حمایت کنی و او راگرامی بداری و وعده سلامت به او بدهی و شافع او باشی و از سوی او معذرت خواهی کنی، بلکه باید بیعت با یزید را به آنان عرضه کنی؛ اگر بیعت کردند آنان را سالم نزد من بفرستی و اگر از بیعت امتناع نمودند با آنان بجنگی تا همه را بکشی و بدنهای آنان را نیز مثله نمایی ـ که البته آنها سزاوار آنندـ پس چون حسین را کشتی اسبها را بر سینه و پشت او بتازان و بدن او را لگدمال اسبها نما چرا که او ستمگر سرکش و ظلومی است!
گرچه به نظر من چنین کاری پس از مرگ آسیبی به او نمیرساند ولی من عهد نمودهام که چنین کنم و باید به گفته خود عمل نمایم! اگر کار را بدین صورت که به تو گفتیم به پایان بری ما پاداش تو را خواهیم داد و اگر جز این کنی ما تو را معذول نمودیم و فرماندهی لشکر را به شمر واگذار کردیم. والسلام.
(1)عمرسعد چون نامه عبیداللّه را خواند، به شمر گفت: وای بر تو! خدا تو را از رحمت خود دور کند! چه نامه زشتی برای من آوردی. به خدا سوگند، من گمان دارم که تو نگذاشتهای عبیداللّه به سخن من گوش دهد. تو آنچه من به آن امیدوار بودم بر هم زدهای. به خدا سوگند، حسین فرزند علی است و همان نفس علی در درون
1) (1)فلمّا قرأ ابن سعد الکتاب قال له: مالک ویلک لاقرّب اللّه دارک و قبح اللّه ما قدمت به علیّ و اللّه انّی لأظنّک أنت الذی نهیته ان یقبل ما کتبت به الیه و افسدت علینا امرا کنّا قدرجونا ان یصلح، لایستسلم و اللّه حسین انّ نفس أبیه لبین جنبیه. فقال له شمر: أخبرنی بما انت صانع أتمضی لأمر امیرک و تقاتل عدوّه؟ و إلاّ فخلّ بینی و بین الجند و العسکر، قال: لا و لاکرامة لک و لکن أنا اتولّی ذلک فدونک فکن انت علی الرجالة. (البحار ج 44/389، المجالس ص 79)
اوست و هرگز تسلیم عبیداللّه نخواهد شد و با یزید هم بیعت نخواهد نمود.
شمر گفت: حال چه خواهی کرد؟ اگر اطاعت از امیر خود عبیداللّه میکنی و با دشمن او میجنگی تو امیر لشکر هستی و اگر چنین نمیکنی باید کنار روی و لشکر را به من بسپاری. عمرسعد گفت: طمع خود را بردار من لشکر را به تو نخواهم سپرد و خود امیر خواهم بود و تو سردار پیادهها باش.
و فی روایة فناداه العباس بن امیرالمؤمنین علیهما السلام تبّت یداک و لعن ما جئتنا به من أمانک یا عدوّ اللّه أتأمرنا ان نترک أخانا وسیّدنا الحسین بن فاطمه و ندخل فی طاعة اللعناء و اولاد اللعناء؟! فرجع شمر الی عسکره مغضبا.
در بحار و مجالس نقل شده که روز نهم محرم شمر نزدیک خیمههای امام حسین علیه السلام آمد و گفت: خویشان ما کجایند! و مقصود او فرزندان امیرالمؤمنین علیه السلام از امالبنین بود که عبّاس و جعفر و عبداللّه و عثمان بودند. [و چون امالبنین از قبیله شمر بود لذا شمر او را خواهر خود مینامید]. امام علیه السلام در این هنگام به برادران خود فرمود: «گرچه فاسق است لکن جواب او را بدهید!»پس فرزندان امالبنین به او گفتند: چه میخواهی؟ شمر گفت: شما چون فرزندان خواهر من هستید در امان هستید، پس از برادر خود حسین جدا شوید و خود را به کشتن ندهید و در طاعت یزید در آیید. آنان در پاسخ گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند! آیا به ما امان میدهی و به فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله امان نمیدهی؟!
و در روایتی آمده که حضرت اباالفضل علیه السلام به او فرمود: «خدا دستهای تو را قطع کند! لعنت خدا بر امان تو باد! ای دشمن خدا! آمدهای و به ما امر میکنی که دست از برادر و آقای خود و فرزند فاطمه برداریم و در طاعت افراد ملعون و ملعون زادگان درآییم؟! پس شمر خشمناک شد و به لشکر خود بازگشت.
1) (1)ماجری یوم التاسع من المحرم لمّا کان الیوم التاسع من المحرم جاء شمر حتّی وقف علی اصحاب الحسین علیه السلام فقال: این بنو اختنا؟ یعنی العبّاس و جعفر و عبداللّه و عثمان ابناء علیّ علیه السلام فقال الحسین علیه السلام : أجیبوه و ان کان فاسقا فانّه بعض أخوالکم و ذلک انّ امّهم کانت من عشیرته فقالوا له: ما ترید؟ فقال لهم: انتم یا بنی اختی آمنون فلا تقتلوا انفسکم مع اخیکم الحسین و الزموا طاعة یزید فقالوا له: لعنک اللّه و لعن امانک أتؤمننا و ابن رسول اللّه لا امان له؟!
(1)سپس عمرسعد لشکر خود را آماده باش داد و گفت: ای لشکر خدا! سوار مرکبهای خود شوید! من شما را به بهشت بشارت میدهم! پس لشکر او آماده شدند و روز نهم به طرف خیمهگاه امام حسین حمله بردند. امام علیه السلام در این هنگام در خیمه خود نشسته بود و سر مبارک بر زانو گذارده و به خواب رفته بود و چون زینب علیها السلام صدای لشکر را شنید نزد برادر آمد و گفت: «برادر! مگر صدای لشکر دشمن را نمیشنوی که به ما نزدیک شدهاند؟»
پس امام علیه السلام سر مبارک بالا نمود و فرمود: «الان جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله و پدرم امیرالمؤمنین و مادرم فاطمه و برادرم حسن علیهمالسلام را در خواب دیدم و آنها به من میگفتند: به زودی نزد ما خواهی آمد.»
سپس عبّاس علیه السلام نزد برادر آمد و عرض کرد: ای برادر! دشمن به سوی شما میآید.» امام علیه السلام برخاست و به برادر خود عبّاس فرمود: «برادرم! تو نزد آنها برو و به آنان بگو: چه میخواهید؟» پس عبّاس با بیست نفر سواره که در میان آنان زهیربن قین و حبیب بن مظاهر نیز حضور داشتند نزد آنان رفت و آنان در پاسخ گفتند: از طرف عبیداللّه دستور رسیده که یا باید بیعت کنید و یا با شما جنگ خواهیم نمود.
(2)عبّاس علیه السلام به آنها فرمود: «شتاب مکنید، تا من سخن شما را به برادرم ابلاغ
1) (1)ثمّ نادی عمربن سعد یا خیل اللّه ارکبی و بالجنّة أبشری فرکب الناس خیولهم ثمّ زحف نحوهم بعد العصر و الحسین علیه السلام جالس امام بیته محتب بسیفه اذخفق برأسه علی رکبتیه فسمعت اخته زینب الضجّة فدنت من اخیها فقالت: یا أخی أما تسمع هذه الأصوات قد اقتربت؟ فرفع الحسین علیه السلام رأسه فقال: انّی رأیت الساعة جدّی محمّدا و أبی علیّا و أمّی فاطمة و أخی الحسن و هم یقولون: یا حسین إنّک رائح الینا عن قریب و قال له العبّاس: یا أخی أتاک القوم فنهض ثمّ قال: یا عبّاس ارکب بنفسک أنت حتّی تلقاهم و تقول لهم: ما بالکم و ما بدا لکم؟ فأتاهم فی نحو عشرین فارسا فیهم زهیربن القین و حبیب بن مظاهر فسألهم فقالوا: قد جاء امر الأمیر أن نعرض علیکم ان تنزلوا علی حکمه او نناجزکم،
2) (2)قال: فلا تعجلوا حتّی ارجع الی أبی عبداللّه فأعرض علیه ما ذکرتم، فلمّا اخبره العبّاس بقولهم قال له: ارجع الیهم فان استطعت ان تؤخّرهم الی غدوّةٍ و تدفعهم عنّا العشیّة لعلّنا نصلّی لربّنا اللیلة و ندعوه و نستغفره فهو یعلم انّی کنت أحبّ الصلاة له و تلاوة کتابه و کثرة الدعاء و الاستغفار فسألهم العبّاس ذلک فتوقف ابن سعد فقال له عمروبن الحجّاج الزبیدی: سبحان اللّه و اللّه لو انّهم من الترک او الدیلم و سألونا مثل ذلک لأجبناهم فکیف و هم آل محمّد صلی الله علیه وآله فأجابوهم الی ذلک.(البحار ج 44/391، المجالس ص80)
نمایم.» و چون نزد برادر آمد و سخن آنان را منتقل نمود امام علیه السلام فرمود: «برادر! بازگرد و اگر میتوانی این شب را از آنان مهلت بخواه تا در این شب به عبادت خدا و دعا و استغفار مشغول باشیم؛ چرا که خدا میداند من نماز و قرائت قرآن و دعای بسیار و استغفار را دوست میدارم.»
و چون عبّاس علیه السلام سخن برادر رابه آنهاابلاغ نموذ، عمرسعد توقف نمود و چیزی نگفت و عمروبن حجاج زبیدی گفت: سبحان اللّه! به خدا سوگند، اگر آنها از ترک و دیلم [و ملتهای خارج از اسلام] میبودند و چنین درخواستی از ما میکردند ما اجابت میکردیم در حالی که اینها آلمحمّد صلی الله علیه وآله میباشند! پس عمرسعد خواسته امام را اجابت نمود و آن شب را به آنان مهلت داد.
(1)در بحار و مجالس نقل شده که چون شب عاشورا فرا رسید امام علیه السلام نزدیک غروب آفتاب اصحاب خود را جمع نمود و برای آنان خطبهای خواند. حضرت زینالعابدین علیه السلام میفرماید: «من در حالی که مریض بودم خود را نزدیک پدرم رساندم تا ببینم چه میفرماید، پس شنیدم که پدرم فرمود:
«خدای خود را به بهترین ثنا و ستایش در حال سختی و عافیت میستایم. سپس فرمود: «خدایا، من تو را ستایش میکنم که ما خانواده را به نبوّت [جدمان[ گرامی داشتی و قرآن را به ما تعلیم نمودی و ما را در امر دین فقیه و دانا گرداندی و
1) (1)ماجری لیلة العاشر من المحرّم لمّا کانت لیلة العاشر من المحرّم جمع الحسین علیه السلام اصحابه عند قرب المساء قال علیّبن الحسین علیهما السلام : فدنوت منه لأسمع مایقول لهم و انا إذ ذاک مریض فسمعت ابی یقول لأصحابه: اُثنی علی اللّه احسن الثناء و احمده علی السرّاء و الضرّاء الّلهمّ انّی احمدک علی ان اکرمتنا بالنبّوة و علّمتنا القرآن و فقهتنا فی الدین و جعلت لنا اسماعا و أبصارا و أفئدة فاجعلنا لک من الشاکرین.
به ما گوش و چشم و دل [بیدار] عطا فرمودی، پس ما را از شاکرین خود قرار ده!
قالوا: سبحان اللّه فما یقول الناس لناو ماذا نقول لهم؟ انّا ترکنا شیخنا و سیّدنا و بنی عمومتنا خیر الأعمام و لم نرم معهم بسهم و لم نطعن معهم برمح و لم نضرب معهم بسیف و لا ندری ما صنعوا لا واللّه ما نفعل و لکنّا نفدیک بانفسناو اموالنا و اهلینا و نقاتل معک حتّی نردموردک فقبّح اللّه العیش بعدک.
سپس به یاران خود فرمود: «من یارانی بهتر و باوفاتر از یاران خود و اهلبیتی نیکوتر و خیرخواهتر از اهلبیت خود نمیدانم. خدا به شما پاداشی خیر و نیکو از جانب من عطا فرماید.آگاه باشید که من برای خود به چنین روزی از اهل کوفه میاندیشیدم. پس آگاه باشید که من همه شما را از ناحیه خود آزاد نمودم. اینک باکی بر شما نیست و شب برای شما وسیله خوبی است، آن را مانند شتر راهوار قرار دهید و هر کدام از شما که میخواهید دست یکی از اهلبیت مرا بگیرید و در تاریکی شب پراکنده شوید و مرا با این مردم واگذارید چرا که آنها مقصودی جز کشتن من ندارند.»
(2)پس برادران و فرزندان و برادرزادگان و فرزندان عبداللّه جعفر گفتند: «برای چه ما شما را رها کنیم؟ آیا برای این که پس ازشما زنده بمانیم؟ هرگز! خدا نخواهد که ما چنین کنیم!» و این سخن را قبل از همه عبّاس فرزند امیرالمؤمنین علیه السلام گفت و سپس دیگران نیز همانند او سخن گفتند.
1) (1)امّا بعد: فانّی لا اعلم اصحابا أوفی و لا خیرا من اصحابی و لا اهل بیت ابرّ و لا اوصل من اهل بیتی فجزاکم اللّه عنّی خیرا ألا و انّی لأظنّ یوما لنا من هؤلاء القوم ألا و إنّی قد أذنت لکم فانطلقوا جمیعا فی حلّ لیس علیکم منّی ذمام و هذا اللیل قد غشیکم فاتّخذوه جملا ولیأخذ کلّ واحد منکم بید رجل من اهل بیتی و تفرّقوا فی سواد هذا اللیل و ذرونی و هؤلاء القوم فانّهم لایریدون غیری فقال له اخوته و ابناؤه و بنو اخیه و ابناء عبداللّه بن جعفر: «و لم نفعل ذلک؟ لنبقی بعدک؟ لا أرانا اللّه ذلک ابدا.» بدأهم بهذا القول العباس بن امیرالمؤمنین و اتبعه الجماعة علیه فتکلّموا بمثله و نحوه ثمّ نظر الی بنی عقیل فقال: حسبکم من القتل بصاحبکم مسلم اذهبوا فقد أذنت لکم.
2) (2)وقام الیه مسلم بن عوسجه الأسدی فقال: أنحن نخلّی عنک؟ و قد احاط بک هذا العدّو و بم نعتذر الی اللّه فی اداء حقّک لا واللّه لایرانی اللّه ابدا و انا افعل ذلک حتّی اکسر فی صدورهم رمحی و أضاربهم بسیفی ما ثبت قائمه بیدی و لو لم یکن معی سلاح اقاتلهم به لقذفتهم بالحجارة و لم افارقک او اموت معک.
سپس امام علیه السلام نگاهی به فرزندان عقیل نمود و فرمود: «شهادت مسلم برای شما کافی است و من شما را آزاد نمودم که به مدینه باز گردید.» آنان نیز گفتند: «سبحان اللّه! اگر شما را رها کنیم مردم چه خواهند گفت و ما در پاسخ آنها چه خواهیم گفت؟ آیا صحیح است که بگوییم: ما بزرگ و آقای خود و بهترین عموزادگانمان را مقابل دشمن رها کردیم و هیچگونه دفاعی از او نکردیم و نمیدانیم بر سر او چه آمد؟
به خدا سوگند، چنین کاری را نخواهیم کرد، بلکه جان و مال و اهل خود را فدای شما مینماییم و از شما دفاع میکنیم تا هرچه به شما رسید به ما نیز برسد. زشت باد آن زندگی که ما بعد از شما داشته باشیم!
پس مسلمبن عوسجه برخاست و گفت: «آیا در چنین حالی که دشمن شما را احاطه کرده رهایتان سازیم؟ پس عذر ما در پیشگاه خدا نسبت به حق شما چه خواهد بود؟ نه، به خدا، زنده نباشم و چنین چیزی را خدا از من نبیند تا این که نیزه خود را در سینههای آنان بشکنم و تا شمشیر در دست من است بر سر آنها فرود آورم و اگر اسلحهای نداشتم با سنگ به آنها حمله کنم و از شما جدا نشوم تا در کنار شما جان دهم!
(1)و پس از او سعیدبن عبداللّه حنفی برخاست و گفت: «ای فرزند رسول خدا! به خدا سوگند، ما دست از یاری شما برنداریم تا خدا بداند که ما وصیّت پیامبر او حضرت محمّد صلی الله علیه وآله را در باره شما رعایت کردیم. به خدا سوگند، اگر من بدانم هفتاد مرتبه در راه خدا کشته میشوم و سپس زنده میگردم دست از یاری شما برنخواهم
1) (1)و قام سعیدبن عبداللّه الحنفی فقال: لا و اللّه یابن رسولاللّه لا نخلّیک ابدا حتّی یعلم اللّه انّا حفظنا فیک وصیّة رسوله محمّد صلی الله علیه وآله و اللّه لو علمت انّی اقتل فیک ثمّ احیا ثمّ احرق حیّا ثمّ اذری یفعل بی ذلک سبعین مرّة ما فارقتک حتّی القی حمامی دونک و کیف لاافعل ذلک و انّما هی قتلة واحدة ثمّ انال الکرامة التی لاانقضاء لها ابدا. و قام زهیربن القین و قال: و اللّه یابن رسولاللّه لوددت انّی قُتلت ثمّ نشرت الف مرّة و انّ اللّه تعالی یدفع بذلک القتل عن نفسک و عن انفس هؤلاء الفتیان من اخوانک و ولدک و اهل بیتک و تکلّم جماعة اصحابه بکلام یشبه بعضه بعضا و قالوا: انفسنا لک الفداء نقیک بایدینا و وجوهنا فاذا نحن قتلنا بین یدیک نکون قد وفینا لربّنا و قضینا ما علینا.
داشت تا مرگ را قبل از شما ملاقات کنم. و چگونه خود را فدای شما نکنم در حالی که مردن یکبار بیشتر نیست و پس از آن کرامت ابدی خواهد بود؟»
و پس از او زهیربن قین برخاست و گفت: «به خدا سوگند، ای فرزند رسول خدا! من دوست میداشتم که هزار مرتبه در راه شما کشته شوم و خداوند خطر را از شما و برادران و اهلبیت شما و این جوانان بنیهاشم دور فرماید.»
سایر یاران آن حضرت نیز نظیر این سخنان را اظهار نمودند و گفتند: «جانهای ما فدای شما! ما از شما با دست و صورت حمایت میکنیم و تا در راه شما کشته نشویم عهد خود را با خدای خود به انجام نرساندهایم.»
فعبر الیهم فی تلک اللیلة من عسکر ابن سعد اثنان و ثلاثون رجلا فلمّا کان وقت السحر خفق الحسین علیه السلام برأسه خفقة ثمّ استیقظ فقال: رأیت کأنّ کلابا قد شهدت لتنهشنی و فیها کلب ابقع رأیته أشدّها علیّ و أظنّ انّ الذی یتولیّ قتلی رجل ابرص ثمّ انّی رأیت جدّی رسولاللّه صلی الله علیه وآله و معه جماعة من اصحابه و هو یقول: یا بنیّ انت شهید آل محمّد و قد استبشربک اهل السموات و اهل الصفیح الأعلی.(البحار ج 44/394، المجالس ص 81).
در همین حال به محمّدبن بشیر حضرمی خبر رسید که پسرش را در مرز ری اسیر کردهاند، پس گفت: «من او را نیز در راه خدا میدهم و دوست نمیداشتم که زنده باشم و اسیری او را تحمل کنم.» امام علیه السلام چون این خبر را شنید به او فرمود: «خدا تو را رحمت کند، من تو را از بیعت با خود آزاد نمودم تا بروی چارهای برای فرزند خود بیندیشی.»محمّدبن بشیر گفت: «درندگان مرا زنده زنده بخورند اگر از شما جدا شوم!» امام علیه السلام فرمود: «پس این لباسهای قیمتی را به این یکی فرزند خود بده تا صرف نجات برادر خود کند.» پس پنج دست لباس فاخر به او داد که قیمت آنها هزار دینار بود و او آنها را همراه فرزند خود فرستاد تا برادر خود را آزاد کند.
1) (1)و وصل الخبر الی محمّدبن بشیر الحضرمی فی تلک الحال بانّ ابنه قد اسر بثغر الریّ فقال: عنداللّه احتسبه و نفسی ما کنت احبّ ان یؤسر وابقی بعده فسمع الحسین علیه السلام قوله فقال: رحمک اللّه انت فی حلّ من بیعتی فاعمل فی فکاک ابنک فقال: اکلتنی السباع حیّا ان فارقتک قال فأعط ابنک هذا هذه الاثواب البرود یستعین بها فی فداء اخیه فاعطاه خمسة اثواب برود قیمتها الف دینار فحملها مع ولده. و قام الحسین علیه السلام و اصحابه اللیل کلّه یصلّون و یستغفرون و یدعون و یتضرّعون و باتوا و لهم دویّ کدویّ النحل ما بین راکعٍ و ساجدٍ و قائمٍ و قاعدٍ.
در شب عاشورا امام علیه السلام و یاران او همه شب را به نماز و استغفار و تضرع گذراندند و صدای زمزمه آنها همانند صدای زنبوران عسل به گوش میرسید. در آن شب هر کدام یا در حال رکوع بودند یا سجده یا قیام و یا قعود. و در همان شب سی و دو نفر از لشکر عمرسعد به امام علیه السلام پیوستند.
هنگام سحر امام علیه السلام را خواب ربود و چون بیدار شد فرمود: "سگهایی را دیدم که آماده حمله به من شده بودند و بین آنها سگ ابقعی را دیدم که بیش از بقیه به من حمله میکرد و گمان میکنم کسی که مرا میکشد مرد پیسهداری باشد [و منظور او شمربن ذی الجوشن بود]. سپس جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله را دیدم که عدّهای از اصحاب او همراهش بودند و به من فرمود: عزیزم! تو شهید آل محمّد هستی و اهل آسمانها و صفیح اعلی به یکدیگر بشارت ورود تو را میدهند."»
(1)علاّمه مجلسی در بحار میگوید: چون صبح عاشورا فرا رسید، امام حسین علیه السلام اصحاب خود را که سی و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند برای جنگ آماده نمود. زهیربن قین را در میمنه و حبیب بن مظاهر را در میسره قرار داد و برادر خود عبّاس علیه السلام را به عنوان علمدار معرفی نمود و دستور داد تا خیمهای زدند و در آن ظرفی از مشک فراوان و مقداری نوره برای نظافت قرار دادند و خود برای نظافت داخل آن خیمه شد.
(2)و روایت شده که بریر همدانی و عبدالرحمان انصاری بر در آن خیمه ایستاده
1) (1)خطبة الأمام علیه السلام یوم عاشوراء و احتجاجه علی الناس لمّا اصبح الحسین علیه السلام یوم عاشوراء عبأ اصحابه للقتال و کانوا اثنین و ثلاثین فارسا و أربعین راجلا فجعل زهیربن القین فی المیمنة و حبیب بن مظاهر فی المیسرة و اعطی رایته العبّاس اخاه و امرالحسین علیه السلام بفسطاط فضرب و امر بجفنة فیها مسک کثیر و جعل عندها نورة ثمّ دخل لیطلی.
2) (2)فروی انّ بریربن خضیر الهمدانی و عبدالرحمن بن عبدربّه الانصاری و قفا علی باب الفسطاط لیطلیا بعده فجعل بریر یضاحک عبدالرحمن فقال له عبدالرحمن: یا بریر ما هذه ساعة باطل فقال بریر: لقد علم قومی انّی ما احببت الباطل کهلا ولا شابّا و انّما افعل ذلک استبشارا بما نصیر الیه.
بودند که به نوبت خود را نظافت نمایند. پس بریر همدانی با عبدالرحمان مزاح کرد، عبدالرحمان گفت: اینک، زمان شوخی و باطل گویی نیست. بریر گفت: اهل من میدانند که من نه در جوانی و نه در پیری اهل باطل و مزاح نبودهام و این که الان مزاح میکنم برای این است که در این روز ما در رحمت الهی وارد خواهیم شد.
(1)حضرت زینالعابدین علیه السلام میفرماید: «پدرم چون صبح عاشورا صدای اسبهای دشمن را شنید دست به دعا بلند کرد و گفت: «خدایا، تو در هر اندوه پناه من و تو در هر سختی امید منی و در هر مشکلی که بر من وارد شود ملجأ من هستی. چه اندوههایی که دل را ناتوان میکرد و راه چاره را گم مینمود و شخص با حقیقت را خوار و دشمن را به شماتت وا میداشت و من از تو خواستم که از من برطرف کنی و تو مرا از آنها نجات دادی. خدایا، تو ولیّ هر نعمت و صاحب هر حسنه و نیکی و منتهای هر آرزویی هستی.»
سپس اسب مخصوص آن حضرت را آوردند و بر آن سوار شد و با عدّهای از اصحاب خود در حالی که بریر همدانی از مقابل او حرکت میکرد به طرف اهل کوفه رفت و به بریر فرمود: «با این مردم سخن بگو.» پس بریر جلو آمد و به اهل کوفه گفت: ای مردم! از خدا بترسید و بدانید فرزند پیامبر شما امروز در برابر شما قرار گرفته و اینها ذریه و عترت و دختران و حرم او هستند که در این بیابان مبتلا و گرفتارند شما با فرزندان و عترت پیامبر صلی الله علیه وآله چه میخواهید بکنید؟ آنها پاسخ دادند: ما میخواهیم آنها را تحویل امیر خود عبیداللّه بدهیم تااو هر چه میخواهد با آنان بکند.
1) (1)قال علیّ بن الحسین علیه السلام : لمّا صبحت الخیل الحسین علیه السلام رفع یدیه و قال: «الّلهمّ انت ثقتی فی کلّ کرب و انت رجائی فی کلّ شدّة و انت لی فی کلّ امر نزل بیثقة وعدّة، کم من کرب یضعف فیه الفؤاد و تقلّ فیه الحیلة و یخذل فیه الصدیق و یشمت فیه العدوّ انزلته بک و شکوته الیک رغبة منّی الیک عمّن سواک ففرّجته عنّی و کشفته فانت ولیّ کلّ نعمة و صاحب کلّ حسنة و منتهی کلّ رغبة». و قربّ الیالحسین علیه السلام فرسه فاستوی علیه و تقدّم نحو القوم فی نفر من اصحابه و بین یدیه بریربن خضیرفقال له الحسین علیه السلام : کلّم القوم فتقدّم بریر فقال: یاقوم اتقّوا اللّه فانّ ثقل محمّد صلی الله علیه وآله قد اصبح بین اظهرکم (و) هؤلاء ذرّیته و عترته و بناته وحرمه فهاتوا ما عندکم و ما الذی تریدون ان تصنعوه بهم؟
(1)بریر گفت: مگر شما نامهها و پیمانهای خود را که با فرزند پیامبر خود بستید و خدا را بر آن گواه گرفتید فراموش کردهاید؟ وای بر شما! آیا اهل بیت پیامبر خود را دعوت کردید و گفتید؟ ما آماده حمایت از شما هستیم و خود را فدای شما خواهیم نمود ولی چون آنها به دیار شما آمدند آنها را رها کردید و تحویل دشمن دادید و آب فرات را از آنان منع نمودید؟! چه بد بود عمل شما نسبت به ذریه پیامبر خود! چه شد که شما این گونه شدید؟ چه بد مردمی هستید شما! خداوند در روز قیامت شما را از کوثر سیرآب نکند!
پس عدّهای به بریر گفتند: ما نمیدانیم تو چه میگویی. بریر گفت: خدا را ستایش میکنم که بصیرت مرا نسبت به شما افزون نمود. سپس گفت: خدایا، من از کردار این مردم به تو پناه میبرم خدایا، بلا و مصیبت را بین آنان قرار ده تا چون تو را ملاقات نمایند بر آنان خشمگین باشی! پس اهل کوفه شروع به تیراندازی به سوی او نمودند تا این که او به جای خود بازگشت.
(2)در بحار و مجالس نقل شده که چون روز عاشورا اهل کوفه آماده جنگ با امام حسین علیه السلام شدند، امام علیه السلام مقابل آنان آمد و به لشکر کوفیان که بیابان را مثل سیل احاطه نموده بودند نظر نمود و عمرسعد را دید که در میان سران کوفه ایستاده است. پس حمد و ثنای خدا را به آنچه شایسته بود انجام و بر پیامبر خدا صلی الله علیه وآله و ملائکه الهی
1) (1)فقالوا: نرید ان نمکّن منهم الأمیر ابن زیاد فیری رأیه فیهم فقال لهم بریر: أنسیتم کتبکم و عهودکم التی أعطیتموها و اشهدتم اللّه علیها یا ویلکم أدعوتم أهل بیت نبیّکم و زعمتم انّکم تقتلون أنفسکم دونهم حتّی اذا أتوکم أسلمتموهم وجلأتموهم عن ماء الفرات بئس ما خلفتم نبیّکم فی ذریّته ما لکم لاسقاکم اللّه یوم القیامة فبئس القوم انتم. الخطبة الأخری له علیه السلام یوم عاشوراء
2) (2)لمّا کان یوم عاشوراء و زحف اهل الکوفة لقتال الحسین علیه السلام تقدّم الحسین علیه السلام حتّی وقف بازاء القوم فجعل ینظر الی صفوفهم کأنّهم السیل و نظر الی ابنسعد واقفا فی صنادید الکوفة فحمد اللّه و أثنی علیه و ذکره بما هو أهله و صلّی علی الّنبیّ صلی الله علیه وآله و علی ملائکته و أنبیائه و قال ما لا یحصی کثرة فلم یسمع متکلّم قطّ قبله و لابعده ابلغ فی منطق منه.
و پیامبران صلوات فرستاد و خطبهای بسیار طولانی ایراد نمود که از هیچ گویندهای، قبل از او و پس از او، چنین سخنان زیبایی شنیده نشده بود و قسمتی از خطبه آن بزرگوار چنین است: «الحمدللّه الذّی خلق الدّنیا...»
ترجمه: «ستایش خدایی را که دنیا را دار فنا و زوال و نابودی قرار داد؛ هر روز عدّهای در آن میآیند و عدّهای از آن کوچ میکنند پس مغرور کسی است که دنیا او را فریب داده باشد و شقی کسی است که دنیا او را مفتون خود نموده باشد. ای مردم! فریب دنیا را مخورید همانا دنیا طمع و امید کسانی را که به او امید بندند قطع میکند.»
و أراکم قد اجتمعتم علی امرقد أسخطتم اللّه فیه علیکم و اعرض بوجهه الکریم عنکم و أحلّ بکم نقمته و جنبّکم رحمته فنعم الربّ ربّنا و بئس العبید أنتم أقررتم بالطاعة و آمنتم بالرسول محمّد صلی الله علیه وآله ثمّ إنّکم زحفتم الی ذریّته و عترته تریدون قتلهم!
لقد استحوذ علیکم الشیطان فأنساکم ذکراللّه العظیم فتبّا لکم و لما تریدون انّا للّه و انّا الیه راجعون هؤلاء قوم کفروا بعد ایمانهم فبعدا للقوم الظالمین.
فقال ابن سعد: ویلکم کلّموه فانّه ابن أبیه، و اللّه لو وقف فیکم هکذا یوما جدیدا لما انقطع و لما حصر.
فتقدّم شمر فقال: یا حسین ما هذا الذی تقول أفهمنا حتّی نفهم، فقال: اقول: اتقّوا اللّه ربّکم و لاتقتلونی فانّه لا یحلّ لکم قتلی و لا انتهاک حرمتی فانّی ابن بنت نبیّکم وجدّتی خدیجة زوجة نبیّکم و لعلّه قد بلغکم قول نبیّکم: الحسن و الحسین سیّدا شباب اهل الجنّة.
سپس فرمود: «ای مردم!شما بر کاری اجتماع کردهاید که خداوند برشما خشم خواهد نمود و نظر رحمت خود را از شما قطع خواهد کرد و عذاب و کیفر دنیا و آخرت را بر شما وارد خواهد نمود. پروردگار ما چه نیکو پروردگاری است و شما چه بد مردمی هستید! شما پیشتر به اطاعت خدا اقرار کردید و به رسول او صلی الله علیه وآله ایمان آوردید و اکنون به جنگ ذریه و عترت او آمدهاید و میخواهید آنها را بکشید؟! شیطان بر دلهای شما چیره شده و شما را از یاد خدای بزرگ غافل ساخته است. هلاکت باد بر شما و بر آنچه اراده کردیدهاید!»تا این که فرمود: «انّاللّه و انّاالیه راجعون» اینان مردمی هستند که پس از ایمان به خدا کافر شدند. پس رحمت خداوند از چنین مردم ستمکاری دور باد!»
(2)در این هنگام عمرسعد به لشکر خود گفت: وای برشما! او را پاسخ دهید! او
1) (1)له من علیّ فی الحروب شجاعة و من احمد عند الخطابة قیل فکان ممّا قال: الحمدلله الذی خلق الدنیا فجعلها دار فناء و زوال متصرّفة باهلها حالاًّ بعد حال فالمغرور من غرّته و الشقیّ من فتنته فلا تغرّنکم هذه الدنیا فانّها تقطع رجاء من رکن الیها و تخیب طمع من طمع فیها.
2) (2)ثم قال: امّا بعد فانسبونی و انظروا من أنا؟ ثمّ ارجعوا الی انفسکم و عاتبوها فانظروا هل یصلح و یحلّ لکم قتلی و انتهاک حرمتی؟ ألست ابن بنت نبیّکم و ابن وصیّه و ابن عمّه و اوّل المؤمنین باللّه و المصدّق برسول اللّه صلی الله علیه وآله و بما جاء به من عند ربّه؟ او لیس حمزة سیّد الشهداء عمّ أبی؟ أولیس جعفرالطیّار فی الجنّة بجناحین عمّی؟
فرزند علیبنابیطالب است. به خدا سوگند، اگر یک روزتمام مقابل شما بایستد از سخن گفتن عاجز نمیماند و سخن او تمام نمیشود. پس شمر جلو آمد و گفت: یا حسین! چه میگویی؟ روشن بگو تا ما بفهمیم!
امام علیه السلام فرمود: «من میگویم که از خدای خود بترسید و از کشتن من صرف نظر کنید؛ چرا که کشتن و هتک حرمت من بر شما جایز نیست. همانا من فرزند دختر پیامبر شما هستم و جده من خدیجه، همسر پیامبر شما میباشد و شاید سخن او به شما رسیده باشد که فرمود: "حسن و حسین آقای جوانان اهل بهشتاند"».
سپس فرمود: «ای مردم! خوب دقت کنید و نسب من را وارسی کنید و ببینید من چه نسبتی با پیامبر شما دارم و به خود بنگرید و خود را ملامت کنید و ببینید آیا کشتن و هتک حرمت من برای شما جایز است؟ آیا من فرزند دختر پیامبر شما، فاطمه علیها السلام و فرزند وصیّ و پسرعمّ او علیبنابیطالب علیهما السلام که نخستین مؤمن به خدا و تصدیق کننده رسول او و آنچه از طرف خدا آورده نیستم؟ آیا حمزه سیدالشهداء عموی پدر من نیست؟ آیا جعفر طیّار که در بهشت پرواز میکند عموی من نیست؟ آیا از رسول خدا صلی الله علیه وآله در باره من و برادرم نرسیده که فرمود: "حسن و حسین آقای جوانان بهشت هستند"؟
(1)اگر آنچه را به شما گفتم تصدیق میکنید و میدانید که حق میگویم ـ که البته
1) (1)اولم یبلغکم ما قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله لی و لأخی: هذان سیّدا شباب اهل الجنّة؟ فان صدّقتمونی بما اقول و هوالحقّ و اللّه ما تعمّدت کذبا مذعلمت انّ اللّه یمقت علیه اهله و ان کذّبتمونی فانّ فیکم من اذا سألتموه عن ذلک اخبرکم، سلوا جابربن عبداللّه الانصاری و أباسعید الخدری و سهل بن سعدالساعدی و البراء بن عازب و زیدبن ارقم و أنس بن مالک یخبروکم انّهم سمعوا هذه المقالة من رسولاللّه صلی الله علیه وآله لی و لأخی، اما فی هذا حاجز لکم عن سفک دمی؟! فقال له شمربن ذی الجوشن: هو یعبداللّه علی حرف ان کان یدری ما تقول فقال له حبیب بن مظاهر: و اللّه انّی لأراک تعبداللّه علی سبعین حرفا و انا اشهد انّک صادق ما تدری ما یقول قد طبع اللّه علی قبلک.
از هنگامی که دانستم خدای من دروغ را مبغوض میدارد، به خدا سوگند، دروغ نگفتهام ـ از کشتن من اجتناب نمایید و اگر سخنان مرا تصدیق نمیکنید از کسانی مانند جابربن عبداللّه انصاری و ابوسعید خدری و سهل بن سعدساعدی و براءبن عازب و زیدبن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا آنان به شما بگویند که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: "حسن و حسین آقای جوانان بهشتی هستند."»
سپس فرمود: «آیا این سخنان شما را از کشتن من باز نمیدارد؟»
پس عمر سعد گفت: خدا را به حرف [یعنی به جهالت] عبادت کرده باشم اگر بدانم که تو چه میگویی!
حبیب بن مظاهر به او گفت: من فکر میکنم تو خدا را با هفتادحرف عبادت کرده باشی! البته راست میگویی که سخن امام علیه السلام را نمیفهمی. البته خداوند بر دل تو مهر زده که سخن امام خود را نمیفهمی.
(1)سپس امام علیه السلام به آنها فرمود: «اگر در آنچه گفتم تردید دارید آیا در این مسأله هم مردّدید که من فرزند دختر پیامبر شما هستم؟ به خدا سوگند، بین مشرق و مغرب عالم فرزند دختر پیامبری جز من وجود ندارد. وای بر شما! آیا من کسی از شما را کشتهام که مرا به جای او قصاص کنید؟ و یا مالی را از شما به باطل گرفتهام؟ و یا جراحت و زخمی به شما وارد کردهام که بخواهید از من انتقام بگیرید؟»
1) (1)ثمّ قال لهم الحسین علیه السلام : فان کنتم فی شکّ من هذا أفتشکوّن فی انّی ابنبنت نبیّکم؟ فواللّه ما بین المشرق و المغرب ابن بنت نبیّ غیری فیکم و لافی غیرکم، و یحکم اتطلبوننی بقتیل منکم قتلته؟ او مال لکم استهلکته؟ او بقصاص من جراحة؟ فاخذوا لا یکلّمونه فنادی: یا شبت بن ربعی و یا حجّار بن ابجر و یا قیس بن الاشعث و یا یزبدبن المحارث ألم تکتبوا الیّ ان قد أینعت الثمار و اخضرّت الجنان و انّما تقدم علی جندلک مجّند؟! فقال له قیس بن الاشعث: ما ندری ما تقول ولکن انزل علی حکم بنی عمّک فانّهم لن یروک الاّ ما تحبّ فقال له الحسین علیه السلام : لا و اللّه لا اعطیکم بیدی اعطاء الذلیل و لا اقرّ اقرار العبید. (البحار ج 45/5/7 المجالس ص 85)
پس کسی پاسخ او را نداد. سپس با صدای بلند فرمود: «ای شبث بن ربعی و ای حجّار بن ابحر و ای قیس بن اشعث وای یزید بن محارث! آیا شما به من ننوشتید که باغهای ما سبز است و میوههای ما آماده است و اگر به دیار ما بیایی، ما لشکری آماده در خدمت شماییم؟»
پس قیس بن اشعث ـ که یکی از آنان بود ـ در پاسخ گفت: ما نمیدانیم تو چه میگویی لکن باید تسلم حکم عموزادگان خود [یعنی یزید بن معاویه و بنیامیّه[ شوی. همانا آنان جز خوبی به تو نخواهند نمود.
پس امام علیه السلام به او فرمود: «به خدا سوگند، هرگز دست ذلّت به شما نمیدهم و مانند غلامان تسلیم شما نخواهم شد.»
(1)در بحار و مجالس نقل شده که امام حسین علیه السلام در روز عاشورا بر شتر و یا بر اسب خود سوار شد و چون اهل کوفه را امر به سکوت نمود آنان سکوت نکردند. سپس خطاب به آنان فرمود: «وای بر شما! چگونه گوش نمیدهید تا سخن مرا بشنوید؟ من شما را به راه خیر و سعادت راهنمایی میکنم؛ هر کس از من پیروی کند اهل سعادت خواهد بود و هر کس با من مخالفت نماید هلاک خواهد شد. میبینم که همه شما با من مخالفت میکنید و به سخن من گوش فرا نمیدهید و این بدین علت است که شکمهای شما از حرام پر شده و دلهایتان قفل شده و خداوند بر آنها مهر زده است. وای برشما! آیا به سخن من گوش نمیدهید؟»
(2)در این هنگام لشکریان عمرسعد یکدیگر را ملامت نمودند و گفتند: ساکت
1) (1)الخطبه الثالثة له علیه السلام فی یوم عاشورا لمّا کان یوم عاشوراء رکب الحسین علیه السلام ناقته و قیل فرسه و خرج الی الناس فاستنصتهم فأبوا ان ینصتوا له حتّی قال لهم: و یلکم ما علیکم ان تنصتوا لی فتسمعوا قولی و انّما ادعوکم الی سبیل الرشاد فمن اطاعتی کان من المرشدین و من عصانی کان من المهلکین و کلّکم عاص لأمری غیر مستمع قولی فقد ملئت بطونکم من الحرام و طبع علی قلوبکم ویلکم ألا تنصتون الا تسمعون؟! فتلاوم اصحاب عمربن سعد بینهم و قالوا: انصتواله.
2) (2)فحمداللّه و اثنی علیه و ذکره بما هو أهله و صلّی علی محمّد علیه السلام و علی الملائکة و الأنبیاء و الرسل و أبلغ فی المقال ثمّ قال: تبّا لکم ایّتها الجماعة و ترحا أحین استصرختمونا والهین فاصرخناکم موجفین مؤدّین مستعدّین سللتم علینا سیفا لنا فی ایمانکم وحششتم علینا نارا قد حناها علی عدوّکم و عدوّنا فاصبحتم البا علی اولیائکم ویدا علیهم لأعدائکم بغیر عدل افشوه فیکم و لا أمل أصبح لکم فیهم الاّ الحرام من الدنیا انالوکم و خسیس عیش طمعتم فیه من غیر حدث کان منّا و لا رأی تفیل (تفیل الرأی اخطأ وضعف) لنا.
شوید و چون سکوت نمودند امام علیه السلام حمد و ثنای الهی را چنان که سزاوار بود ادا نمود و بر محمّد صلی الله علیه وآله و ملائکه و پیامبران و مرسلین صلوات فراوان فرستاد و سپس فرمود:
«هلاکت باد بر شما مردم که با اصرار ما را برای دادرسی از خود طلب نمودید و چون ما برای نجات شما خود را مسلّح نمودیم و به دیار شما آمدیم شمشیرهای خود را که باید به روی دشمن ما میگشودید به روی ما گشودید و آتشی را که باید بر دشمن ما و دشمن خود میافروختید بر روی ما افروختید! و دشمن ما شدید و به کمک دشمنان ما رفتید بدون این که از آنان عدالتی دیده باشید و یا احسانی به شما نموده باشند؛ جز آن که مختصری از مالهای حرام را به شما دادند و شما را به خدمت خود در آوردند؛ این در حالی است که خاطره بد و خطایی از ما مشاهده نکرده بودید.
و لبئس ما قدّمت لهم انفسهم و فی العذاب هم خالدون و انتم ابن حرب و أشیاعه تعضدون و عنّا تخاذلون اجل و اللّه الخذل فیکم معروف و شجت علیه اصولکم و تأزّرت علیه فروعکم و ثبتت علیه قلوبکم و غشیت صدورکم فکنتم أخبت ثمر شجی للناظر و اکلة للغاصب.
چگونه میتوان برای شما جز هلاکت انتظاری داشت، حال آن که شما از ما1) (1)فهلاّ لکم الویلات اذکرهتمونا و ترکتمونا تجهّزتموها و السیف مشیم (مغمد) و الجأش (الجأش القلب و الفکر) طامن (ساکن مطمئن) و الرأی لما یستحصف (یستحکم) ولکن اسرعتم الیها کطیرة الدبا (الدبا بفتح الدال و تخفیف الباء الجراد الصغیر) و تداعیتم الیها کتداعی الفراش . فسحقا لکم یا عبیدالأمة و شذاذ الاحزاب و نبذة الکتاب و نفثة الشیطان و عصبة الآثام و محرّفی الکتاب و مطفئی السنن و قتلة أولاد الأنبیاء و مبیدی عترة الأوصیاء و ملحقی العهار بالنسب و مؤذی المؤمنین وصراخ ائمّة المستهزئین الذین جعلوا القرآن عضین؟
کراهت پیدا کردید و ما را رها نمودید! با وجود آن که شمشیرها در غلاف و دلها و قلبها آرام و نظرها قطعی نشده بود، شما همچون ملخهای ضعیف در جنگ با ما شتاب کردید و یکباره چون انبوه ملخها به هم پیوستید و به جنگ ما آمدید.
پس هلاکت باد بر شما! ای غلامان کنیزان! و ای از جنگ بازماندها! و ای مطرود شدههای قرآن و مجذوب شدگان شیطان و شجاعان درگناه و تحریف کنندگان کتاب خدا و محوکنندگان سنن الهی و کشندگان فرزندان پیامبران و نابودکنندگان عترت اوصیا و جایگزین کنندگان اولاد زنا به جای اولاد نسب و آزار کنندگان به مؤمنین و فریاد رسان رهبران کفر و استهزاء کنندگان به دین و اولیای خدا! آنهایی که قرآن را پاره پاره و تکه تکه کردند.
چه بد توشهای برای آخرت خود فرستادید و خود را در عذاب همیشگی قرار دادید شما در حقیقت فرزندان پدر ابوسفیان حرب هستید [که کار او جنگ با اسلام بود [و از آنان حمایت میکنید و ما را در وقت تنگنایی رها کردید!
آری، به خدا سوگند، بی وفایی شما معروف است بلکه پایه و اصل شما از پدرانتان چنین بوده و فرزندان شما نیز چنین خواهند بود و قلبهای شما بر آن ثابت گردیده و سینهها و قلبهای شما را پرده نفاق پوشانده و شما بدترین میوه شجره ملعونه و لقمهای برای غاصب میباشید.
فان نهزم فهزّامون قدما و ان تغلب فغیر مغلبّینا
و ما ان طبنا جبن ولکن منایانا و دولة آخرینا
اذا ما الموت رفع عن اناس کلا کله اناخ بآخرینا
فأفنی ذلکم سروات قومی کما افنی القرون الأوّلینا
فلوخلد الملوک اذن خلدنا و لو بقی الکرام اذن بقینا
فقل للشامتین بنا افیقوا سیلقی الشامتون کما لقینا
آگاه باشید که لعنت خدا بر عهد شکنان و ناقضین سوگندهای غلیظ است.1) (1)الا لعنة اللّه علی الناکثین اللذین ینقضون الأیمان بعد توکیدها و قد جعلتم اللّه علیکم کفیلا فانتم و اللّه هم. الا انّ الدعیّ بن الدعیّ قدرکزبین اثنتین بین السّلة و الذلّة و هیهات منّا الذلّة یأبی اللّه ذلک لنا و رسوله و المؤمنون وجدود طابت و حجور طهرت و انوف حمیّة و نفوس ابیّة لاتؤثر طاعة اللئام علی مصارع الکرام الا قد اعذرت و انذرت الا و إنّی زاحف بهذه الاسرة مع قلّة العدد و کثرة العدّو و خذلان الناصر. ثمّ و صل علیه السلام کلامه بأبیات فروة بن مسیک المرادی فقال:
شما در حالی عهد و پیمان خود را شکستید که خدا را کفیل خویش نموده بودید. به خدا سوگند، شما همان عهد شکنانی هستید که خداوند در قرآن از آنان مذمت نموده است.»
سپس فرمود: «زنازاده، فرزند زنازداه، مرا بین دو چیز مخیر نموده: شمشیر و کشته شدن، یا بیعت و ذلّت. البته ذلّت از ما خانواده دور است و خدا و رسول او و مؤمنین و اجداد پاک و دامنهای پاکیزه مادرها و نفوس بزرگوار به ما اجازه نمیدهند که اطاعت از افراد پست و ناپاک را بر شهادت در راه خدا مقدم داریم.
آگاه باشید که من عذر خویش را بیان نمودم و شما را از عواقب کارتان آگاه ساختم. من با همین گرفتاری و یاران اندک و در حالی که یارانم رهایم ساخته و دشمنانم فراوانند به جنگ برمیخیزم.
(1)سپس به اشعار فروة بن مسیک تمثل نمود...
آن گاه فرمود: «آگاه باشید، که به خدا سوگند، بعد از کشتن من شما اندک زمانی در دنیا خواهید ماند؛ به اندازه آن که اسبی شما را به دور سنگ آسیا بگرداند. پس هرچه میخواهید با یکدیگر همدست شوید و بر ما بتازید و مرا مهلت ندهید! همانا من بر پروردگار خود و پروردگار شما توکل نمودم؛ چرا که دست قدرت او بر هر جنبندهای مسلّط است و او بر صراط مستقیم میباشد.» سپس فرمود: «عمر سعد را بگویید نزد من بیاید.»
(2)پس عمر سعد با آن که دوست نمیداشت، با امام علیه السلام ملاقات کند نزد آن
1) (1)ثمّ قالعلیه السلام: اما و اللّه لا تلبثون بعدها الاّ کریث مایرکب الفرس حتی تدور بکم دور الرحی و تقلق بکم قلق المحور فاجمعوا امرکم و شرکاءکم ثمّ لا یکن امرکم علیکم غمّة ثمّ اقضوا الیّ و لا تنظرون انّی توکلّت علی اللّه ربّی و ربّکم ما من دابّة الاّ هو آخذبناصیتها انّ ربّی علی صراط مستقیم. ثمّ قال: ادعوا لی عمربن سعد فدعی له و کان کارها لایحبّ ان یأتیه فقال: یا عمرانت تقتلنی و تزعم ان یولّیک الدعی ابن الدعیّ بلاد الریّ و جرجان و اللّه لاتتهنّأ بذلک ابدا فاصنع ما انت صانع فانّک لاتفرح بعدی بدنیا و لا آخرة فاغتاظ ابن سعد من کلامه ثمّ صرف بوجهه عنه و نادی باصحابه: ما تنتظرون به احملوا باجمعکم انّما هی اکلة واحدة.
2) (2)ثمّ وضع سهما فی کبد قوسه فرمی به نحو عسکر الحسین علیه السلام و قال: اشهدوا لی عندالامیر انّی اوّل من رمی و اقبلت السهام من القوم کأنّها القطر فلم یبق من اصحاب الحسین علیه السلام احد الاّ اصابه من سهامهم فقال الحسین علیه السلام لاصحابه: قوموا رحمکم اللّه الی الموت الذی لابدّ منه فانّ السهام رسل القوم الیکم فاقتتلوا ساعة من النهار حملة و حملة حتّی قتل من اصحاب الحسین علیه السلام جماعة. (البحار ج 45/7/10، المجالس ص 87)
حضرت آمد.
امام علیه السلام به او فرمود: «ای عمر! مرا میکشی و گمان میکنی که زنازاده فرزند زنازاده ولایت ری و جرجان را به تو خواهد داد؟ به خدا سوگند، هرگز به آن نخواهی رسید. پس هرچه میخواهی بکن. تو پس از من نه خیر و خوشی در دنیا داری و نه در آخرت.»
عمرسعد از این سخن امام علیه السلام به خشم آمد و روی خود را از او برگرداند و به لشکر خود گفت: چرا او را مهلت میدهید؟ همگی به او حمله کنید! همانا او برای شما لقمهای بیش نیست. سپس خود تیری در کمان گذاشت و به سوی اردوی امام علیه السلام پرتاب نمود و گفت: نزد امیرعبیداللّه برای من شهادت دهید که من نخستین تیر را پرتاب نمودم.
سپس باران تیرها به سوی لشگر امام علیه السلام روانه شد؛ به گونهای که هیچ کس از یاران امام علیه السلام نبود که تیری به او نرسیده باشد.
در این هنگام امام علیه السلام به اصحاب خود فرمود: «برخیزید و برای مرگی که چارهای از آن نیست آماده شوید؛ چرا که این تیرها اعلان جنگ است.»
سپس چندین حمله انجام شد و عدّهای از یاران امام علیه السلام کشته شدند.
فأقبل الحرّ حتّی وقف من الناس موقفا و معه رجل من قومه یقال له: قرّة بن قیس فقال له: یا قرّة هل سقیت فرسک الیوم؟ قال: لا، قال: فما ترید ان تسقیه؟ قال قرّة: فظننت و اللّه انّه یرید ان یتنحّی فلا یشهد القتال فکره ان اراه حین یصنع ذلک.
فقلت له: لم اسقه و أنا منطلق فأسقیه فاعتزلت ذلک المکان الذی کان فیه فواللّه لو اطلعنی علی الذی یرید لخرجت معه الی الحسین علیه السلام فأخذ الحرّ یدنو من الحسین علیه السلام قلیلا قلیلا فقال له: المهاجر بنأوس ما ترید یا ابن یزید أترید ان تحمل؟ فلم یجبه و أخذه مثل الأفکل و هی الرعدة فقال له المهاجر: انّ امرک لمریب و اللّه ما رأیت منک فی موقف قطّ مثل هذا ولو قیل لی: من اشجع اهل الکوفة؟ ما عدوتک فما هذا الذی أری منک؟
در بحار و مجالس نقل شده که حربن یزید ریاحی هنگامی که دید لشگر کوفه تصمیم بر جنگ با امام حسین علیه السلام گرفتهاند به عمرسعد گفت: میخواهی با این مرد (امام حسین علیه السلام ) جنگ کنی؟ عمرسعد گفت: آری، به خدا سوگند، جنگی با او خواهم نمود که آسانترین آن جدا شدن سرها و دستها از بدن باشد. حر گفت: آیا سخنان او شما را قانع نکرد که با او جنگ نکنید؟ عمرسعد گفت: اگر کار به دست من بود با او جنگ نمیکردم لکن امیر تو عبیداللّه جز جنگ با او را نمیپذیرد.پس حر به کناری رفت و به مردی از قوم خودش، به نام قرةبنقیس، گفت: امروز اسب خود را آب دادهای؟ قرة گفت: خیر. حرّ گفت: نمیخواهی آن را آب بدهی؟ قره میگوید: به خدا سوگند، من از سخن او گمان بردم که میخواهد از معرکه جدا شود و نمیخواهد من او را ببینم. به همین جهت گفتم: من اسب خود را آب ندادهام و میروم که آن را آب بدهم و سپس از او جدا شدم. به خدا سوگند، اگر مرا از نیت خود مطلع کرده بود با او به طرف امام علیه السلام میرفتم.
(2)حرّ آن گاه آرام آرام به طرف اردوی امام علیه السلام حرکت کرد. در این حال
1) (1)توبة الحرّ و رجوعه الی الحسین علیه السلام لمّا رأی الحرّ بن یزید أنّ القوم قد صمّموا علی قتال الحسین علیه السلام قال لعمر بن سعد أمقاتل أنت هذا الرجل؟ قال: ای واللّه قتالاً أیسره ان تسقط الرؤوس و تطیح الأیدی قال فما لکم فیما عرضه علیکم رضی؟ قال: امّا لوکان الأمر الیّ لفعلت ولکن أمیرک قدأبی،
2) (2)فقال الحرّ: انّی و اللّه أخیّر نفسی بین الجنّة و النار، فواللّه لااختار علی الجنّة شیئا ولو قطعت و حرّقت، ثم ضرب فرسه قاصدا الی الحسین علیه السلام و یده علی رأسه و هو یقول: «الّلهمّ الیک أنیب فتب علیّ فقد ارعبت قلوب أولیائک و أولاد بنت نبیّک»
شخصی به نام مهاجربن اوس از او پرسید: آیا اراده حمله داری؟ حر به او پاسخی نداد ولی لرزه بر بدن او افتاده بود. مهاجر به او گفت: حال تو سؤالانگیز است، ما تاکنون از تو چنین وضعی ندیده بودیم و اگر میپرسیدند که شجاعترین اهل کوفه کیست، کسی را جز تو معرفی نمیکردیم، این چه حالی است که ما از تو میبینم؟ حرّ گفت: به خدا سوگند، من خود را در میان بهشت و دوزخ مخیر میبینم و هرگز جز بهشت را انتخاب نخواهم کرد؛ گرچه بدنم را قطعه قطعه نموده و بسوزانند.
سپس اسب خود را حرکت داد در حالی که دست خود را بر سر گذارده بود و میگفت: خدایا، به سوی تو آمدم، توبه مرا بپذیر. من دلهای اولیای تو و فرزندان دختر پیامبر تو را به وحشت انداختم.
پس به سوی امام علیه السلام رفت و همین که خدمت امام علیه السلام رسید گفت: فدای شما شوم، ای فرزند رسول خدا! من همان کسی هستم که راه را بر شما بستم و از بازگشت شما به مدینه جلوگیری نمودم و در این بیابان کار را بر شما سخت کردم لکن گمان نمیکردم که این مردم به سخنان شما گوش نمیدهند و این گونه کار را بر شما سخت میکنند. به خدا سوگند، اگر چنین میدانستم شما را از بازگشت به مدینه منع نمیکردم. اینک آمدهام توبه کنم و جان خود را فدای شما نمایم. آیا توبه من پذیرفته است؟
(1)امام علیه السلام فرمود: «آری، پایین بیا، خداوند توبه تو را میپذیرد.» حر گفت: بهتر است همین گونه که سوار هستم با دشمنان شما بجنگم و هنگامی پیاده شوم که در راه شما کشته شده باشم. امام علیه السلام فرمود: «خدا تو را رحمت کند! هرچه میخواهی
1) (1)و قال للحسین علیه السلام : جعلت فداک یا ابن رسول اللّه أنا صاحبک الذی حبستک عن الرجوع و سایرتک فی الطریق و جعجعت بک فی هذاالمکان و ما ظننت انّ القوم یردّون علیک ما عرضته علیهم و لایبلغون منک هذه المنزلة و اللّه لو علمت انّهم ینتهون بک الی ما أری ما رکبت مثل الذی رکبت ثمّ قال: و انّی قد جئتک تائبا ممّا کان منّی الی ربّی مواسیا لک بنفسی حتّی أموت بین یدیک فهل تری لی من توبة؟ فقال له الحسین علیه السلام : نعم یتوب اللّه علیک فانزل قال: أنا فارسا خیر منّی راجلا أقاتلهم علی فرسی ساعة و الی النزول یصیر آخر أمری، فقال له الحسین علیه السلام : فاصنع یرحمک اللّه ما بدالک، فاستقدم أمام الحسین علیه السلام.
بکن.»
ما زلت ارمیهم بغرّة وجهه ولبانه حتّی تسربل بالدم
پس حرّ مقابل لشگر کوفه آمد و گفت: وای بر شما! آیا این بنده صالح خدا را دعوت کردید و به او وعده دادید که جانهای خویش را فدای او میکنید و چون به دیار شما آمد آماده کشتن او شدید و اطراف او را بستید، به گونهای که به هیچ جای دیگری راه پیدا نکند و او را مانند اسیری که هیچ توانی برای نجات خود ندارد نگه داشتید و او و زنها و فرزندان و بچههای او را از آب فرات منع کردید؟ بنگرید چگونه عطش آنان را از پای درآورده است! چه زشت است عمل شما نسبت به ذریّه رسول خدا صلی الله علیه وآله ! خدا روز قیامت از کوثر سیرآبتان نکند!عن خیر من حلّ بأرض الخیف أضربکم و لا أری من حیف
و قاتل قتالا شدیدا و هو یرتجز و یقول:
انی أنا الحرّ و نجل الحرّ اشجع من ذی لبد هزیر
و لست بالجبان عند الکر لکنّنی الوقاف عند الفرّ
پس اهل کوفه به طرف او تیراندازی کردند. در این هنگام باز به طرف امام علیه السلام آمد و گفت: چون من نخستین کسی بودم که به شما آزار رساندم اجازه فرمایید نخستین شهید شما باشم. شاید جدّ شما رسولاللّه صلی الله علیه وآله فردای قیامت با من مصافحه نماید.سپس به لشکر عمرسعد حمله کرد و جنگ سختی نمود و هیجده نفر و به روایتی چهل و چند نفر را کشت. زهیربن قین نیزاو را در جنگ کمک مینمود و چون یکی از آنان به دشمن حمله میکرد دیگری برای نجات او میرفت. تا این که
1) (1)فقال: یا اهل الکوفة لأمّکم الهبل والعبر (العبر بکسرالعین و فتح الباء جمع عبرة بفتح العین و سکون الباء و هی الحزن قبل خروج الدمع) أدعوتم هذا العبد الصالح حتّی إذا جاءکم أسلمتموه و زعمتم انّکم قاتلوا أنفسکم دونه ثمّ عدوتم علیه لتقتلوه و أمسکتم بنفسه و أخذتم بکظمه و أحطتم به من کلّ جانب لتمنعوه التوجه فی بلاد اللّه العریضة فصار کالأسیر فی أیدیکم لایملک لنفسه نفعا و لایدفع عنها ضرّا؟! و جلأثموه و نساءه و صبیته و أهله عن ماء الفرات الجاری فها هم قدصرعهم العطش بئسما خلفتم محمّدا فی ذریّته لاسقاکم اللّه یوم الظمأ، فحمل علیه رجال یرمونه بالنبل فرجع حتّی وقف أمام الحسین علیه السلام و قال للحسین علیه السلام : فاذا کنت اوّل من خرج علیک فائذن لی ان اکون اوّل قتیل بین یدیک لعلیّ أکون ممّن یصافح جدّک محمّدا صلی الله علیه وآله غدا فی یوم القیامة فحمل علی اصحاب عمربن سعد و هو یتمثّل بقول عنترة:
2) (2)ثمّ جعل یرتجز و یقول: انّی أنا الحرّ و مأوی الضیف أضرب فی أعناقکم بالسیف
پیاده نظامها اطراف او را گرفتند و او را به شهادت رساندند.
پس اصحاب امام علیه السلام بدن او را که هنوز رمقی داشت نزد امام علیه السلام آوردند و آن حضرت در حالی که خاک از صورت او برطرف میکرد فرمود: «تو در دنیا و آخرت آزاد شدی، همانگونه که مادرت تو را حرّ و آزاد نام گذارده است.»
نصروا ابن بنت نبیّهم طوبی لهم نالوا بنصرته مراتب سامیه
قد جاوروه ههنا بقبورهم و قصورهم یوم الجزا متحاذیه
روایت شده که امام علیه السلام در حالی که خون از بدن حرّ جاری بود بالای سر او آمد و فرمود: «خوشا به حال تو، ای حر! تو در دنیا و آخرت آزاد شدی!» چنان که مادرت تو را حر و آزاد نامیده است.محدث بزرگوار قمی میگوید: چون حر لشگر کوفه را نصیحت نمود و سخنان او به پایان رسید گروهی به سوی او تیرافکندند و او بازگشت و مقابل امام علیه السلام ایستاد و عمرسعد ملعون بانگ برآورد و به علمدار خود گفت: نزدیک بیا! علمدار نزدیک او رفت، پس عمر تیری در چله کمان گذارد و به سوی سپاه امام علیه السلام پرتاب نمود و گفت: ای مردم! گواه باشید نخستین کسی که به سوی لشکر امام حسین علیه السلام تیرانداخت من بودم.
سیدبن طاووس روایت کرده است: پس از آن که ابنسعد به سوی آن حضرت تیرافکند لشکر او نیز سپاه امام حسین علیه السلام را تیرباران کردند و تیرها مانند باران بر لشکر امام فرود میآمد. پس حضرت رو به اصحاب خویش کرد و فرمود:
«برخیزید و از برای مرگ که چارهای از آن نیست مهیّا شوید خدا شما را رحمت کند.» همانا این تیرها فرستادگان این قوم به سوی شمایند.» پس سپاهیان
1) (1)حتّی قتل ثمانیة عشر رجلا (و فی روایة) نیفا و اربعین رجلا، و کان یحمل هو و زهیربن القین فاذا حمل احدهما و غاض فیهم حمل الآخر حتّی یخلّصه ثمّ حملت الرجالة علی الحرّ و تکاثروا علیه حتّی قتلوه فاحتمله اصحاب الحسین علیه السلام حتّی وضعوه بین یدی الحسین علیه السلام و به رمق فجعل یمسح التراب عن وجهه و یقول : أنت الحرّ کما سمّتک أمّک، حرّ فی الدنیا و الآخرة، و روی أنّه أتاه الحسین علیه السلام و دمه یشخب فقال بخٍّ بخٍّ لک یا حرّ انت حرّ کما سمیّت فی الدنیا و الآخرة. (البحار ج 45/10/14 المجالس ص 89)
امام مشغول جنگ شدند و به مقدار یکساعت با لشکر دشمن نبرد کردند و پی در پی حمله کردند تا آن که گروهی از سپاهیان آن حضرت که به روایت محمّدبن ابیطالب موسوی پنجاه نفر بودند شهد شهادت نوشیدند.
مؤلّف گوید: یاران سیّد الشهداء علیه السلام مصداق این شعرند که:
السابِقونَ الی المَکارِمِ وَ العُلی و الحائزون غَدا حِیاض الکَوثَر
لولا صَوارِمُهُم وَ وَقْعُ نِبالِهم لَمْ یَسْمَعِ الآ ذان صَوْتَ مُکَبِّرِ
و کعب بن جابر که از دشمنان ایشان است در حقّ ایشان گفته است:
فَلَم تَرَعَیْنی مِثْلَهُم فی زَمانِهِم وَلا قَبْلَهُم فِی الناسِ اِذْ اَنَا یافِعُ
اَشَدَّ قِراعا بِالسُیوفِ لَدَی الوَغا ألا کُلُّ مَنْ یَحْمِی الدِّمارُ مُقارِعُ
وَ قَدْ صَبَروا للِطَعْنِ وَ الضربِ حسّرا وَ قَدْ نازَلوا لو اَنَّ ذلکَ نافِعُ
محدث بزرگوار قمی میگوید: شایسته است که اشخاصی را که در همان حمله نخست شهید شدند و من بر اسامی شریفشان مطّلع شدم را ذکر کنم. آنان به ترتیبی که در مناقب ابن شهرآشوب آمده است از این قرارند:
1ـ نعیم بن عجلان. او برادر نعمان بن عجلان است که از یاران امیرالمؤمنین علیه السلام و عامل آن حضرت بر بحرین و عمّان بود و گویند این دو تن همراه نضر، که برادر سوّم آنان است، از شجاعان و از شعرا بودهاند و در صفّین ملازم رکاب امیرالمؤمنین بودهاند.
2ـ عمران بن کعب بن حارث الاشجعی. که در رجال شیخ ذکر شده است.
3ـ حنظلة بن عمرو الشیبانی.
4ـ قاسط بن زهیر.
5ـ مقسط برادر قاسط که در رجال شیخ نام پدر آنان عبداللّه ذکر شده است.
6ـ کَنانَةِ بنِ عتیق تغلبی. که از ابطال و قراء و عبّاد کوفه به شمار میرفته است.
7ـ عمروبن ضُبیَعَة بن قیس التّمیمی. او فارسی شجاع بود. گویند نخست با عمرسعد بوده سپس در انصارحسین علیه السلام داخل شده است.
8ـ ضرغامة بن مالک تغلبی. بعضی گفتهاند که او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون شد و شهید گردید.
9ـ عامر بن مسلم اعبدی.
10ـ مولای او سالم این دو از شیعیان بصره بودند و با سیف بن مالک و ادهم بن امیّه به همراهی یزیدبن ثبیط و پسرانش به یاری امام حسین علیه السلام آمدند و در حمله اولی شهید گشتند.
11ـ سیف بن عبداللّه بن مالک عبدی. بعضی گفتهاند که او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون و شهید شد.
12ـ عبدالّرحمن بن عبداللّه ارحبی همدانی. و این شخص همان کسی است که اهل کوفه او را همراه قیس بن مسهر با نامههای بسیار به سوی امام حسین علیه السلام به مکّه فرستادند و روز دوازدهم ماه رمضان خدمت آن حضرت رسیدند.
13ـ حباب بن عامر تیمی. وی از شیعیان کوفه بود و با مسلم بیعت کرده بود و چون کوفیان به مسلم جفا کردند حباب به قصد خدمت امام حسین علیه السلام حرکت کرد و در بین راه به آن حضرت ملحق شد.
14ـ عَمرو جُنْدُعی. ابن شهرآشوب او را از مقتولین درحمله اولی شمرده ولی بعضی از اهل سِیَرْ گفتهاند که او مجروح روی زمین افتاده بود و ضربتی سخت بر سر او رسیده بود، قوماو او را از معرکه بیرون بردند. مدّت یک سال مریض و صاحب فراش بود تا وفات کرد. و آنچه در زیارت شهدا
با عبارت: «اَلسَّلامُ عَلَی المُرّتَثِ مَعَهُ عَمْرُوبْنِ عَبْدُاللّهِ الْجُنْدُعی» این مطلب را تأیید میکند.
15ـ حُلاس بن عمرو ازدی راسبی.
16ـ برادرش، نعمان بن عمرو. وی از اهل کوفه و از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بود و حلاس نیز از سرهنگان لشکر آن حضرت در کوفه بوده است.
17ـ سَوّارِبْنِ اَبی عُمَیْر نَهْمی. وی در حمله اولی مجروح و در میان کشتگان افتاد. او را اسیر کردند به نزد عُمر سعد بردند. عمرخواست او را بکشد قوم او شفاعتش کردند او را نکشت لکن به حال اسیری و مجروح بود تا شش ماه پس از
آن وفات کرد؛ همانند مُوَقَّع بن ثمامه که او نیز مجروح افتاده بود و قوماو او را به کوفه بردند و مخفی کردند، ابنزیاد مطّلع شد، فرستاد تا او را بکشند، قوم او از بنیاسد او را شفاعتش کردند، تا او را نکشت لکن او را در قید آهن کرد و به زاره (موضعی در عمّان) فرستاد مُوقع از زحمت جراحتها مریض بود و یک سال پس از آن در همان زاره وفات فرمود.
کمیت اسدی در این مصرع اشاره به او کرده: وَ اِنَّ اَبُو مُوسی اَسیرٌ مُکَبَّلٌ. (ابوموسی کنیه مُوَقَّع است).
و بالجمله در زیارت شهدا آمده است: «اَلسَّلامُ عَلَی الْجریحِ المَاْسُورِ سُوّارِ بْنِ اَبی عَمیرِ النَّهمی».
18ـ عمّار بن ابی سَلامه دالانی همدانی. وی از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام و از مجاهدین درخدمتش به شمار میرفته و بعضی گفتهاند که حضرت رسول صلی الله علیه وآله را نیز درک کرده است.
19ـ زاهر، مولی عمروبن حمق، جدّ محمّد بن سنان زاهری. وی در سنه شصتم هجری به حّج مشرّف شده و به شرف مصاحبت حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام نایل گردید و در خدمتش بود تا در روز عاشورا در حمله اولی شهید گشت.
از قاضی نعمان مصری روایت شده که چون عمروبن حمق از ترس معاویه به جانب جزیره گریخت مردی از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام که نامش زاهر بود با او همراه بود، و چون مار عمرو را گزید بدنش ورم کرد، زاهر را فرمود که حبیبم رسول خدا صلی الله علیه وآله خبر داده که در خون من جنّ و انس شرکت میکنند و ناچار من کشته خواهم گشت. در این وقت سوارانی که در جستجوی او بودند ظاهر شدند، عمرو به زاهر فرمود که تو خود را پنهان، کن این جماعت به جستجوی من میآیند و مرا مییابند و میکشند و سرم را با خود میبرند و چون رفتند تو خود را ظاهر کن و بدن مرا از زمین بردار و دفن کن. زاهر گفت: من تیر در ترکش دارم، با ایشان جنگ میکنم تا آن گاه که با تو کشته شوم. عمرو فرمود: آنچه من میگویم بکن که در امر خدا نفع میدهد. زاهر چنان کرد که عمرو فرموده بود و زنده ماند تا در کربلا شهید شد.
20ـ حَبَلَة بنِ علی شیبانی. وی از شجاعان اهل کوفه بوده است.
21ـ مسعود بن حجّاج تیمی. و پسرش عبدالرحمن. این دو از شجاعان معروف بودهاند. آنان با ابن سعد آمده بودند و در ایّامی که جنگ آغاز نشده بود آمدند خدمت امام حسین علیه السلام تا بر آن حضرت سلام کنند پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در حمله اولی شهید گشتند.
22ـ زهیربن بشر خثعمی.
عمّار بن حسّان بن شریح طائی. از شیعیان مخلص بوده و با حضرت امام حسین علیه السلام از مکّه تا کربلا مصاحبت کرده است.
پدرش حسّان از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بوده و در صفیّن در رکاب آن حضرت شهید شده و در رجال اسم عمّار را عامر گفتهاند.
23ـ مُسلم بن کثیر ازدیّ کوفی تابعی. گویند از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام بوده و در رکاب آن حضرت در یکی از جنگها زخمی به پایش رسیده بود و در خدمت سیدالشهداء علیه السلام از کوفه به کربلا مشرف شده بود و در روز عاشورا در حمله اولی شهید شد و نافع مولای او بعد از نماز ظهر شهید گردید.
زهیربن سلیم ازدی. این بزرگوار از جمله سعادتمندانی است که در شب عاشورا به اردوی حضرت سیّد الشهداء ملحق شدند.
24ـ 25ـ عبداللّه و عبیداللّه پسران یزید بن ثُبَیْط عبدی بصری.
ابوجعفر طبری روایت کرده که جماعتی از مردم شیعه بصره در منزل زنی از عبدالقیس که نامش ماریه بنت منقذ و از شیعیان بود جمع شدند و منزلش مجمع شیعه بود و این در اوقاتی بود که عبیداللّه بن زیاد به کوفه رفته بود و خبر اقبال و توجّه امام حسین علیه السلام به سمت عراق به او رسیده بود.
ابن زیاد راهها را گرفته و به عامل خود در بصره نوشته بود که برای دیدبانها جائی درست کنند و دیدبان در آن قرار دهند و راهها را پاسبان گذارند که مبادا کسی به آن حضرت ملحق شود. پس یزیدبن ثبیط که از قبیله عبدالقیس و از آن جماعت شیعه بود که در خانه آن زن مؤمنه جمع شده بودند، عزم کرد که به آن حضرت ملحق شود. او را ده پسر بود، پس با پسران خود فرمود که کدام یک از شماها با من خواهید
آمد؟» دو نفر از آن ده پسر مهیّای مصاحبت او شدند.
پس به آن جماعتی که در خانه آن زن جمع بودند فرمود که من قصد کردهام به امام حسین علیه السلام ملحق شوم و اینک بیرون خواهم شد. شیعیان گفتند که ما از اصحاب پسر زیاد بر تو میترسیم فرمود: به خدا سوگند، هر گاه شتران یا پاهای ما به جادّه برسد راه بر من سهل خواهد بود و از اصحاب ابن زیاد بر من که به طلب من بیایند وحشتی نیست. پس از بصره بیرون شد و از غیر راه، از بیابان قفر و خالی، سیر کرد تا در ابطح به امام حسین علیه السلام رسید. و فرود آمد و منزل و مأوای خود را درست کرد، سپس به سوی رحل و منزل آن حضرت رفت و چون خبر او به حضرت امام حسین علیه السلام رسید به دیدن او بیرون شد و به منزل او که تشریف برد، گفتند به قصد شما به منزل شما رفت. حضرت در منزل به انتظار او نشست از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جایگاه خود ندید احوال پرسید، گفتند به منزل تو تشریف بردند. یزید به منزل خود برگشت آن جناب را دید که در منزلش نشسته است. پس این آیه مبارکه را خواند:
«قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ وَ بِذالِکَ فَلیَفرَحوُا».
سپس به آن حضرت سلام کرد و در خدمتش نشست و آن حضرت را خبر داد که برای چه از بصره به خدمتش آمده است. حضرت برای او دعای خیر فرمود پس با آن حضرت بود تا در کربلا بادو پسرش عبداللّه و عبیداللّه شهید شد.
بعضی از اهل سیر ذکر کردهاند که وقتی یزید از بصره حرکت کرد عامر و مولای او سالم و سیف بن مالک و اَدْهم بن امیّه نیز با او همراه بودند و ایشان نیز در کربلا شهید شدند و در مرثیه یزید و دو پسرانش، پسرش عامر بن یزید گفته است:
یا فر و قومی فاندُبی خیر البریَّةِ فی القُبُور
وَ ابکی الشَّهیدَ بعبرة من فیض دمعٍ ذی دُروُرِ
وَ ارثِ الحسین معَ التفَجُّعِ و التَّأَوُّهِ و الزَّفیر
قتلوُا الحرام من الائمَّةِ فی الحرام من الشّهُورُ
و ابْکی یزیدَ مُجَدَّ لاً وَ ابنَیهِ فی حَرِّ الهجیرِ
مُتَر مِّلینَ دِمائُهم تَجری علی لَبَبِ النُّحُورِ
یا لَهْفَ نَفسی لم تفُز معهُم بِجَنّاتٍ وَ حُورِ
26ـ جَنْدَبِ بنِ حُجرِ کِندِیّ خَولانی. از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام به شمار رفته است.
27ـ جَنادَةِ بن کعب انصاری. وی با اهل و عیال خود در خدمت امام حسین علیه السلام بوده است.
28ـ پسرش عمروبن جنادة. وی بعد از قتل پدر به امر مادرش به جهاد رفت و شهید شد.
29ـ سالم بن عمرو.
30ـ قاسم بن حبیب ازدی.
31ـ بکربن حیّ تیمی.
32ـ جُوَینِ بنِ مالک تیّمی.
33ـ اُمیّة بن سعد طائی.
34ـ عبداللّه بن بشر که از مشاهیر شجاعان بوده است.
35ـ بشربن عمرو.
36- حجّاج بن بدر بصری. وی حامل کتاب مسعودبن عمرو بود از بصره به خدمت امام حسین علیه السلام رسید.
37ـ رفیقش. قَعْنَبِ بنِ عَمرو نَمْری بصری.
38ـ عائذ بن مُجَمِّع بن عبداللّه عائذی. و ده نفر از غلامان امام حسین علیه السلام و دو نفر از غلامان امیرالمؤمنین علیه السلام .
مؤلّف گوید: اسامی بعضی از این غلامان که شهید شدهاند از این قرار است:
39ـ اسلم بن عمرو. پدر او ترکی بود و خودش کاتب امام حسین علیه السلام بود.
40ـ قارب بن عبداللّه دئلی که مادرش کنیز حضرت امام حسین علیه السلام بوده است.
41ـ مُنحِج بنِ سَهْم، غلام امام حسن علیه السلام . با فرزندان امام حسن علیه السلام به کربلا آمد و شهید شد.
42ـ سعد بن حرث غلام امیرالمؤمنین علیه السلام .
43ـ نصر بن ابی نیزر غلام آن حضرت نیزرو پدر او نصر همان کسی است که در نخلستان امیرالمؤمنین علیه السلام کار میکرد.
44ـ حرث بن نبهان غلام حمزه.
محدث قمی سپس گوید:
بالجمله چون در این حمله گروه بسیاری از اصحاب سیّد الشهدا علیه السلام شهید شدند شهادتشان در حضرت سیدالشهدا علیه السلام تأثیر کرد. و امام حسین علیه السلام از روی تأسف دست فرا برد و بر محاسن شریف خود نهاد و فرمود: «غضب خدا سخت شد بر یهود آن گاه که برای خدا فرزند قرار دادند، و خشم خدا بر نصاری شدّت کرد هنگامی که سه خدا قایل شدند، و غضب خدا بر مجوس شدّت کرد وقتی که به پرستش آفتاب و ماه پرداختند، و غضب خدا شدید است بر قومی که بر ریختن خون فرزند پیغمبر خودشان متفق الکلمه شدند به خدا سوگند، به هیچ گونه این جماعت را اجابت نکنم تا گاهی که خدا را ملاقات کنم و به خون خویش مخضّب باشم.»
تا این که گوید: مخفی نماند که جماعتی از بزرگان لشکر کوفه راضی نبودند که با امام حسین علیه السلام رزم را آغاز کنند و خود را مطرود دارین سازند. از این رو کار مقاتلت به مماطلت میرفت و امر مبارزت به مسامحت میگذشت و در خلال این حال ارسال رسل و تحریر مکاتیب تقریر یافت و روز عاشورا نیز تا قریب چاشتگاه کار بدین گونه میرفت. در این هنگام بر مردم ظاهر گشت که فرزند پیغمبر لباس ذلّت در برنخواهد کرد و عبیداللّه بن زیاد از کینه نسبت به آن حضرت دست برنخواهد داشت، لاجرم از هر دو سو تصمیم رزم گرفتند.
(و در نقل دیگری خواهد آمد که عبیداللّه زیاد چون شنید که مردم از جنگ با امام علیه السلام خودداری میکنند دستور داد هر که را چنین دیدید او را گردن بزنید و چون یک نفر را گردن زدند دیگر کسی در جنگ با امام علیه السلام سستی و مماطلت نکرد).
نخستین کس از سپاه ابن سعد که به میدان مبارزت آمد یسار غلام زیابن ابیه و
سالم غلام ابن زیاد بود که با هم به میدان آمدند از میان اصحاب امام حسین علیه السلام عبداللّه بن عمیر کلبی به مبارزت ایشان بیرون شد. گفتند: تو کیستی که به میدان ما آمدهای؟ گفت: منم عبداللّه بن عمیر گفتند: تو را نمیشناسیم برگرد و زهیربن قین یا حبیب بن مظاهر یا بُریر را به سوی ما بفرست. یسار مقدّم بر سالم بود، عبداللّه به او گفت: ای پسر زانیه! مگر اختیار تو است که هر کس را بخواهی برگزینی؟ این را گفت و بر او حمله کرد و تیغ بر او راند و او را درافکند. سالم غلام ابنزیاد چون این را دید تاخت تا یسار را یاری کند، اصحاب امام حسین علیه السلام عبداللّه را بانگ زدند که مواظب خویشتن باش که دشمن رسید. عبداللّه چون مشغول مقتول خویش بود متوجه این مطلب نشد، لاجرم سالم رسید و تیغ بر عبداللّه فرود آورد. عبداللّه دست چپ را به جای سپر وقایه سر خویش ساخت و انگشتانش از کف جدا شد. عبداللّه به این زخم ننگریست و چون شیر زخم خورده عنان برتافت و سالم را به زخم شمشیر از قفای یسار به جهنم فرستاد و به این اشعار رجز خواند:
ان تنکرونی فانا ابن کلب حسبی ببیتی فی عُلیَْمٍ حسبی
انّی إمرِءٌ ذومّرة وَ عَصْب ولستُ بالخَواّر عِنْدَ النَّکْبِ
(منتهی الآمال ص 650 تا 658)
مؤلف گوید: سپس یکایک اصحاب امام علیه السلام به میدان رفتند که ما معروفین آنان را ذکر میکنیم:
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
قوم اذا نودوا لدفع ملّمة و الخیل بین مدعس و مکردس
لبسوا القلوب علی الدروع و اقبلوا یتهافتون علی ذهاب الأنفس
فممّن برز وهب بن حباب الکلبی و کانت معه أمّه و زوجته فقالت أمّه: یا بنّی فانصر ابن بنت رسول اللّه صلی الله علیه وآله فقال أفعل یا امّاه و لا أقصر، فبرز و هو یقول:
سوف ترونی و ترون ضربی و حملتی و صولتی فی الحرب
ادرک ثاری بعد ثار صحبی و أدفع الکرب أمام الکرب
لیس جهادی فی الوغی باللعب
در کتاب بحار و مجالس نقل شده که چون روز عاشورا فرا رسید اصحاب امام حسین علیه السلام یکی پس از دیگری به میدان میرفتند. یکی از آنان وهب بن حباب بود که همراه مادر و همسر خود به کربلا آمده بود. مادر او به او گفت: برخیز و فرزند (2)دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله را یاری کن: وهب گفت: با تمام وجود چنین خواهم کرد. سپس رجزی خواند و بر لشکر کوفه حمله برد و عدّهای از آنان را کشت و آن گاه نزد مادر و همسر خود بازگشت و گفت: مادر! خشنود شدی؟ مادر او گفت: تا هنگامی1) (1)قتال اصحال الحسین علیه السلام فی یوم عاشوراء1- مقتل وهب بن حباب الکلبی لمّا کان الیوم العاشر من المحرّم جعل اصحاب الحسین علیه السلام یبرز الواحد منهم بعد الواحد فکانوا کما قیل فیهم:
(1)که مقابل فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله کشته نشوی خشنود نخواهم شد. در این هنگام همسر وهب به او گفت: تو را به خدا مرا عزادار مکن. [چون] مادر وهب [این سخن را شنید] گفت: به سخن همسر خود گوش مده و به میدان بازگرد تا مقابل فرزند دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله کشته شوی و به شفاعت جدّ او نایل گردی. (2)پس وهب به میدان بازگشت و جنگید تا دستهای او قطع شد. همسر او [که چنین دید] چوب خیمه را کشید و به طرف دشمن رفت و به وهب گفت: پدر و مادرم فدای تو! برای نجات فرزندان و حرم رسول خدا جنگ کن وهب خواست که همسرش را باز گرداند ولی او دامن وهب را گرفت و گفت: هرگز باز نخواهم گشت تا من هم کشته شوم. امام علیه السلام چون این منظره را مشاهده کرد فرمود: «خدا شما را از سوی اهل بیت رسول خدا جزای خیر بدهد.» و به همسر وهب گفت: «خدا تو را رحمت کند، به
1) (1)ثمّ حمل و لم یزل یقاتل حتّی قتل جماعة ثمّ رجع الی امرأته و أمّه و قال یا أمّاه أرضیت؟ قالت: ما رضیت حتّی تقتل بین یدی الحسین علیه السلام ، فقالت امرأته باللّه علیک لاتفجعنی بنفسک، فقالت أمّه: یا بُنیّ أعزب عن قولها و ارجع فقاتل بین یدی ابن بنت نبیّک تنل شفاعة جدّه یوم القیامة،1
2) (2)فرجع فلم یزل یقاتل حتّی قطعت یداه و أخذت امرأته عمودا و أقبلت نحوه و هی تقول: فداک أبی و أمّی قاتل دون الطیّبین حرم رسول اللّه صلی الله علیه وآله فأقبل کی یردّها الی النساء فأخذت بجانب ثوبه و قالت: لن أعود دون ان اموت معک فقال الحسین علیه السلام جزیتم من اهل بیت خیرا ارجعی الی النساء رحمک اللّه فانصرفت الیهنّ، و لم یزل الکلبی یقاتل حتّی قتل رضوان اللّه علیه.
خیمه زنها بازگرد.» همسر وهب به خیمهها برگشت و وهب جنگید تا شهید شد.
قد علمت کتیبة الأنصار انّی سأحمی حوزة الذمار
ضرب غلام غیرنکس شاری دون حسین مهجتی وداری
فقاتل قتال المشتاقین الی الجزاء و بالغ فی خدمة سلطان السماء حتّی قتل جمعا کثیرا من حزب ابن زیاد و جمع بین سداد و جهاد و کان لایأتی الی الحسین علیه السلام سهم الاّ اتّقاه بیده و لا سیف الاّ تلقّاه بمهجته فلم یکن یصل الی الحسین علیه السلام سوء حتّی اثخن بالجراح، فالتفت الی الحسین علیه السلام وقال: یاابن رسولاللّه أوفیت؟
در کتاب بحار و مجالس نقل شده که عمروبن قرظه انصاری آماده جهاد شد. عمرو برادری داشت به نام علی که در لشکر عمرسعد حضور داشت و در نهایت دشمنی با اهل بیت و عناد با آنان بود. عمرو از امام علیه السلام اجازه رفتن به میدان خواست و امام به او اجازه داد.سپس به میدان رفت رجزی خواند و عاشقانه به دشمن حمله نمود تا این که تعداد زیادی از لشکر ابن زیاد را به هلاکت رساند.
(2)عمرو افزون بر جنگ با دشمن، خود را نیز سپر قرار داده بود و هر تیری و یا شمشیری را به طرف امام علیه السلام میآمد به خود میخرید به گونهای که زخم فراوانی بر بدن او وارد شد، در این حال روی خود را به سوی امام علیه السلام نمود و گفت: ای فرزند رسول خدا! آیا من به عهد خود وفا نمودم؟ امام علیه السلام فرمود: «آری. تو پیش از من به بهشت وارد میشوی و چون خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله رسیدی سلام مرا به او برسان و بگو من نیز خواهم آمد.» آن گاه جنگ را ادامه داد تا به شهادت نایل گشت.
1) (1)مقتل عمروبن قرظة الأنصاری و خرج عمروبن قرظة الأنصاری و کان له اخ اسمه علیّ مع عمربن سعد فی غایة العناد و الشقاق عکس أخیه هذا، فاستأذن عمروالحسین علیه السلام فأذن له فبرز و هو یرتجز و یقول:
2) (2) قال: نعم أنت أمامی فی الجنّة فأقرأ رسول اللّه صلی الله علیه وآله عنّی السلام و أعلمه انّی فی الأثر، فقاتل حتّی قتل رضوان اللّه علیه. (البحار ج 45/16/18، المجالس ص 92).
(1)در روز عاشورا غلام ابوذر (جون) نیز آماده قتال شد او بعد از رحلت ابوذرّ غلام امام حسن علیه السلام و بعد از آن حضرت غلام امام حسین علیه السلام بود و همراه امام علیه السلام از مدینه تا مکّه و از مکّه به کربلا آمد او غلامی سیاه چهره بود و چون درخواست میدان نمود امام علیه السلام به او فرمود: تو از طرف من مجازی که از معرکه خارج شوی چرا که تو همراه ما آمدی که بهرهای از ما ببری پس خود را مبتلا به راه و روش ما مکن.
غلام گفت: ای فرزند رسول خدا آیا سزاوار است که من در حال آرامش و عافیت از سفره شما استفاده کنم و در وقت گرفتاری شما را رها نمایم؟! به خدا سوگند چنین نخواهم کرد و از شما جدا نمیشوم تا این که این خون سیاه من نیز آمیخته به خون شما شود.
سپس رجزی خواند و مشغول جنگ شد تا این که به شهادت رسید پس امام علیه السلام بالین او آمد و فرمود: خدایا صورت او را سفیدگردان و بدن او را معطر به فرما و او را با نیکان محشور فرما و بین او و بین آل محمّد صلی الله علیه وآله جدایی میانداز.
علاّمه مجلسی و صاحب مجالس گویند: در روز عاشورا نیز جوانی که پدر او در معرکه شهید شده بود به امر مادرش آماده جنگ شد مادر به او گفت: فرزندم خود را برای جهاد و حمایت از فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله آماده کن امام علیه السلام چون او را دید فرمود: پدر این جوان شهید شده و شاید مادر او از رفتن او به میدان کراهت
داشته باشد. جوان گفت: مادرم مرا امر به جهاد نموده.
أمیری حسین و نعم الأمیر سرور فؤاد البشیر النذیر
علیّ و فاطمة و الداه فهل تعلمون له من نظیر
له طلعة مثل شمس الضحی له غرّة مثل بدر منیر
و قاتل حتّی قتل و جزّ رأسه ورمی به الی عسکر الحسین علیه السلام فحملت أمّه رأسه و قالت: أحسنت یا بنّی یا سرور قلبی و یا قرّة عینی ثمّ رمت برأس ابنها رجلا فقتلته و أخذت عمود خیمة و حملت علیهم و هی تقول:
پس خارج شد و رجزی خواند و به لشگر کوفه حمله نمود تا کشته شد، اهل کوفه سر او را به طرف مادر انداختند، مادر سر فرزند خود را برداشت و گفت: بارکاللّه به تو ای عزیزم و ای میوه دلم و سپس سر او را پرتاب کرد طرف دشمن و یک نفر را هلاک نمود و خود نیز عمود خیمه را کشید و به دشمن حمله کرد و دو نفر را مضروب نمود پس امام علیه السلام فرمود تا او را برگرداندند و به او دعا نمود.و ضربت رجلین فأمر الحسین علیه السلام بصرفها و دعالها.(البحارج 45/27،المجالس ص 94).
صفة القتال یوم عاشوراء
فی البحار و المجالس: لمّا کان یوم عاشوراء واشتدّ القتال صاح عمروبن الحجاج بالناس: یا حمقاء أتدرون من تقاتلون، تقاتلون فرسان اهل المصر و اهل البصائر و قوما مستمیتین لایبرز الیهم منکم احد، و اللّه لو لم ترموهم إلاّ بالحجارة لقتلتموهم (لقتلوکم).
فقال ابن سعد: صدقت ثمّ ارسل الی الناس من یعزم علیهم ان لایبارز رجل منکم رجلا منهم و حمل شمر فی المیسرة علی میسرة اصحاب الحسین علیه السلام فثبتوا له و طاعنوه و حملوا علی الحسین علیه السلام و اصحابه من کلّ جانب و قاتلهم أصحاب الحسین علیه السلام قتالاً شدیدا فأخذت خیلهم تحمل و انّما هی اثنان و ثلاثون فارسا فلا تحمل علی جانب من خیل الأعداء الاّ کشفته.
در بحار و مجالس نقل شده که چون در روز عاشورا [کوفیان از جان گذشتگی یاران امام حسین علیه السلام را دیدند و از مقابله تن به تن با آنان عاجز ماندند و[ کار جنگ بر لشکر کوفه سخت آمد. عمروبن حجاج ـ که یکی از فرماندهان لشکر1) (1)مقتل شابٍّ أمرته امّه بالقتال فی البحار و المجالس و خرج شابّ قتل أبوه فی المعرکة و کانت أمّه معه فقالت له: اخرج یا بنّی و قاتل بین یدی ابن رسول اللّه صلی الله علیه وآله فخرج فقال الحسین علیه السلام : هذا شابّ قتل أبوه فی المعرکة و لعلّ أمّه تکره خروجه فقال الشابّ أمّی أمرتنی بذلک، فبرز و هو یقول:
2) (2)أنا عجوز سیّدی ضعیفة خاویة بالیة نحیفة أضربکم بضربة عنیفة دون بنی فاطمة الشریفة
کوفه بودـ فریاد زد: ای احمقها! آیا میدانید با چه کسانی جنگ میکنید؟ شما با شجاعان و اهل بینش و مردمی میجنگید که عاشق مرگ هستند. واحدی از شما قدرت مقابله با آنان را ندارد! تنها راه این است که همگی با هم به آنان حمله کنید؛ در این صورت اگر با سنگ هم به آنان حمله کنید آنان را از پا درخواهید آورد.
عمرسعد گفت: راست گفتی، و سپس دستور داد که از این پس کسی جنگ تن به تن نکند. از این رو، شمر همراه گروه خود از میسره بر میسره سپاه امام حمله برد لکن اصحاب امام علیه السلام مقاومت نمودند و آنها را باز گرداندند. پس لشگریان کوفه فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله و یاران او را احاطه نمودند و از هر سو به آنان حمله بردند و جنگ سختی بین دو سپاه درگرفت و سواران لشکر امام صلی الله علیه وآله که بیش از سی و دو اسب سوار نبودند لشکر کوفه را مورد هجوم قرار دادند و از هر سو که حمله میکردند لشکر کوفه مغلوب میشدند و پا به فرار میگذاردند.
فلمّا رأوا صبر اصحاب الحسین علیه السلام تقدّم الحصین الی اصحابه ان یرشقوا اصحاب الحسین علیه السلام بالنبل فرشقوهم فلم یلبثوا أن عقروا خیولهم و جرحوا الرجال و بقی الحسین علیه السلام و لیس معه فارس.
و حمل شمر حتّی بلغ فسطاط الحسین علیه السلام فطعنه بالرمح و نادی علیّ بالنار حتّی احرق هذاالبیت علی أهله، فصاحت النساء و خرجن و صاح به الحسین علیه السلام : انت تحرق بیتی علی اهلی؟ أحرقک اللّه بالنار.
فرمانده اسب سواران کوفه، به نام عزرة بن قیس، چون این وضعیت را مشاهده نمود به عمرسعد گفت: آیا نمیبینی از این گروه اندک چه بر سرما آمده است؟ باید پیادهها و تیراندازها را نیز به طرف آنان بفرستی.اصحاب امام علیه السلام در آن روز با لشکر کوفه جنگی کردند که در دنیا سابقه نداشت. نبرد تا ظهر ادامه داشت. در این هنگام عمرسعد، حصین بن تمیم را با پانصد تیرانداز به طرف لشکر امام علیه السلام روانه نمود و جنگ شدیدی رخ داد آنها خود را نزدیک اردوی امام علیه السلام رساندند! حصین بن تمیم چون صبر و استقامت یاران
1) (1)فلمّا رأی ذلک عزرة بن قیس و هو علی خیل الأعداء بعث الی ابن سعد أماتری ما تلقی خیلی هذا الیوم من هذةالعدّة الیسیره ابعث الیهم الرجال و الرماة، و قاتل اصحاب الحسین علیه السلام القوم أشدّ قتال خلقه اللّه حتّی انتصف النهار فبعث ابن سعد الحصین ابن تمیم فی خمسائة من الرماة فاقتتلوا حتّی دنوا من الحسین علیه السلام و اصحابه
امام علیه السلام را مشاهده کرد به تیراندازان خود گفت: همگی با هم آنهارا تیرباران کنید! و چون چنین کردند در مدّت کمی اسبها از پا درآمدند و یاران امام علیه السلام نیز از کثرت تیرها و جراحات از جنگ بازماندند.
هنگامی که برای امام علیه السلام اسب سواری باقی نماند و تنها شد شمر نزدیک خیمه امام علیه السلام آمد و نیزه خود را در آن فرو برد و فریاد زد: آتش بیاورید تا من این خیمه را بر اهلش آتش بزنم! اهل خیام فریاد برآوردند و امام علیه السلام بر سر شمر فریاد نمود و گفت: «تو میخواهی خانه من را بر اهل بیت من آتش بزنی؟ خدا تو را به آتش خود بسوزاند!»
(1)پس حمیدبن مسلم به شمر گفت: میخواهی زنها و بچهها را نیز بکشی؟ به خدا سوگند، امیر تو به کشتن مردها راضی و قانع است. شمر سخن او را نپذیرفت تا این که شبث بن ربعی به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند! آیا میخواهی ما زنها را نیز بترسانیم؟ پس شمر حیا کردو بازگشت ناقل ماجرا گوید: یاران امام علیه السلام اندک بودند و چون یک نفر و یا دو نفر آنان کشته میشدند اثر آن ظاهر میشد ولی اصحاب عمرسعد به دلیل آن که تعدادشان زیاد بود اگر ده نفراز آنان کشته میشد نمودار نبود.
(2)در بحار و مجالس نقل شده که چون ظهر روز عاشورا فرا رسید ابوثمامه صیداوی به امام علیه السلام عرض کرد: جانم فدای شما! این مردم (کوفیان) به شما نزدیک
1) (1)فقال له حمیدبن مسلم: «أتقتل الولدان و النساء؟ و اللّه انّ فی قتل الرجال لما یرضی به امیرک فلم یقبل فأتاه شبث بن ربعی فقال: أفزعنا النساء؟: ثکلتک أمّک فاستحیا و انصرف و کان یقتل من اصحاب الحسین علیه السلام الواحد و الاثنان فیبین ذلک فیهم لقلّتهم و یقتل من اصحاب ابن سعد العشرة فلا یبین ذلک فیهم لکثرتهم. (البحار ج 45/19-21 المجالس ص 95)
2) (2)صلاته علیه السلام فی یوم عاشوراء و مقتل سعیدبن عبداللّه لمّا کان یوم عاشوراء و حضر وقت صلاة الظهر قال ابوثمامة الصیداوی للحسین علیه السلام : یاأبا عبداللّه نفسی لنفسک الفداء هؤلاء قد اقتربوا منک و لا واللّه لا تقتل حتّی أقتل دونک و احبّ ان ألقی اللّه ربّی و قد صلّیت هذه الصلاة فرفع الحسین علیه السلام رأسه الی السماء و قال: ذکرت الصلاة جعلک اللّه من المصلیّن الذاکرین نعم هذا أوّل وقتها
شده و [آماده کشتن شما هستند.] به خدا سوگند، شما را نخواهند کشت تا من پیش از شما کشته شوم ولی دوست دارم که قبل از شهادت [آخرین] نماز ظهر را با شما بخوانم.
پس امام علیه السلام سر مبارک خود را به طرف آسمان بلند نمود و فرمود: «ای ابوثمامه! یاد نماز کردی، خداوند تو را از نمازگزاران و ذاکرین قرار دهد. آری، آلان اول وقت نماز است.» سپس فرمود: «از این مردم بخواهید به ما مهلت دهند که نماز بخوانیم.»
(1)چون یاران امام از اهل کوفه مهلت نماز خواستند، حصین بن تمیم گفت: این نماز پذیرفته نیست. پس حبیب بن مظاهر به او گفت: ای شرابخوار! تو گمان میکنی نماز آل پیامبر صلی الله علیه وآله و یاران او پذیرفته نیست و نماز تو پذیرفته است؟! سپس امام علیه السلام به زهیربن قین و سعیدبن عبداللّه حنفی فرمود: «مقابل من بایستید [و سپر شوید [تا من نماز بخوانم.» آنها مقابل امام علیه السلام ایستادند و امام همراه نیمی از اصحاب و یاران خود نماز را به صورت نماز خوف ادا نمود.
در آن حال سعیدبن عبداللّه بدن خود را سپر نموده بود و هر تیری به طرف امام علیه السلام میآمد به جان میخرید و آن قدر تیر بر بدن او فرو نشست که بر روی زمین افتاد، در همان حال صدا زد: خدایا، مردم کوفه را همانند قوم عاد لعنت کن و سلام مرا به پیامبرت برسان و به او خبر ده که برای یاری فرزند او چقدر بر بدن من جراحت و تیر وارد شد. خدایا، من برای پاداش تو از فرزند رسول تو حمایت نمودم.
(2)در روایت دیگری آمده است که گفت: خدایا، تو بر هر چیزی توانایی، پس
1) (1)ثمّ قال: سلوهم ان یکفّوا عنّا حتّی نصلّی ففعلوا فقال لهم الحصین بن تمیم: انّها لاتقبل فقال له حبیب بن مظاهر: زعمت لاتقبل الصلاة من آل رسول اللّه صلی الله علیه وآله و انصارهم و تقبل منک یا خمّار؟ و قال الحسین علیه السلام لزهیربن القین و سعیدبن عبداللّه الحنفی تقدّما امامی حتّی اصلّی فتقدّما أمامه فی نحو نصف من اصحابه حتّی صلّی بهم صلاة الخوف فوصل الی الحسین علیه السلام سهم فتقدّم سعیدبن عبداللّه و وقف یقیه من النبال بنفسه ما زال و لا تخطّی فما زال یرمی بالنبل حتّی سقط الی الارض و هو یقول: الّلهمّ العنهم لعن عاد و ثمود الّلهمّ ابلغ نبیّک عنّی السلام و ابلغه ما لقیت من ألم الجراح فانّی اردت ثوابک فی نصر ذریّة نبیّک.
2) (2)و فی روایة: انّه قال: الّلهمّ لایعجزک شیء تریده فابلغ محمّدا صلی الله علیه وآله نصرتی و دفعی عن الحسین علیه السلام و ارزقنی مرافقته فی دارالخلود ثمّ قضی نحبه رضوان اللّه علیه فوجد فیه ثلاثة عشر سهما سوی ما به من ضرب السیوف و طعن الرماح. (البحار ج 45/21-25، المجالس ص 96)
پیامبر خود را از حمایت من نسبت به فرزند او حسین علیه السلام آگاه ساز و جوار او را در بهشت برای من میسر نما. این سخن را گفت و به شهادت رسید (رضوان اللّهعلیه) و چون بدن او را جستجو کردند غیر از زخمهای نیزه و شمشیر سیزده تیر در بدن او یافت شد.
(1)صاحب بحار و مجالس میگویند: مسلم بن عوسجه اسدی، از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله و مردی با شرافت و اهل عبادت و مقیّد به دیانت بود. او اسب سواری شجاع و از کسانی بود که به امام حسین علیه السلام نامه نوشته بود و چون حضرت مسلم به کوفه آمد او از مردم برای مسلم بیعت گرفت و چون مسلم برای جنگ با عبیداللّه قیام نمود او از یک چهارم قبیله مدحج واسد برای حمایت از او پیمان گرفت.
(2)پس از کشته شدن مسلم او و هانی مدتی در کوفه مخفی شدند و سپس به طور پنهانی با حبیب بن مظاهر خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند و در مسیر راه برای این که شناخته نشوند روزها پنهان میشدند و شبها در حرکت بودند تا این که در
1) (1)مقتل مسلم بن عوسجة لمّا کان یوم عاشوراء برز مسلم بن عوسجة الاسدی و هو صحابیّ رأی النبیّ صلی الله علیه وآله و کان شریفا سریّا عابدا متنسّکا فارسا شجاعا و کان ممّن کاتب الحسین علیه السلام من الکوفة و وفی له و اخذ البیعة له عند مجیء مسلم بن عقیل الی الکوفة و لمّا خرج مسلم لحرب ابن زیاد عقد له علی ربع مذحج و اسد.
2) (2)فلمّا قتل مسلم و هانیء اختفی مدّة ثمّ اتی سرّا الی الحسین علیه السلام مع حبیب بن مظاهر فکانا یسیران اللیل و یکمنان النهار حتّی وصلا الیه بکربلاء و استشهدا بین یدیه و لمّا خطب الحسین علیه السلام اصحابه لیلة العاشر من المحرم و قال لهم: قد اذنت لکم فانطلقوا جمیعا فی حلّ لیس علیکم منّی ذمام و هذا اللیل قد غشیکم فاتّخذوه جملا و لیأخذ کلّ واحد منکم بید رجل من اهل بیتی و تفرّقوا فی سواد هذا اللیل و درونی و هؤلاء القوم فانّهم لایریدون غیری.
کربلا امام علیه السلام را ملاقات نمودند و در رکاب او شهید شدند.
امام علیه السلام در شب عاشورا وقتی برای اصحاب خود خطبهای خواند و به آنان فرمود: «من شما را آزاد نمودم و بیعت خود را از شما برداشتم و شما مأذون هستید که به دیار خود بازگردید و از این تاریکی شب استفاده کنید و این شب مانند شتری که آرام شما را به مقصد میرساند شما را به وطن خود خواهد رساند و هر کدام از شما دست یکی از اهل بیت مرا بگیرد و در این تاریکی شب متفرق شود و مرا مقابل این دشمنان رها کند که آنان جز کشتن من هدفی ندارند.»
ان تسألوا عنّی فانّی ذولبد من فرع قوم من ذری بنی اسد
فمن بغانا حائدا عن الرشد و کافر بدین جبّار صمد
پس برادران و برادرزادگان و فرزندان و اصحاب امام علیه السلام و سایر بنیهاشم وفاداری خود را نسبت به آن وجود مبارک به گونهای اظهار نمودند که نزد خدا و رسول او صلی الله علیه وآله و اسلام و مسلمین سرافراز گردیدند و خداوند چنان آنان را عزیز نمود که نام نیکشان فراموش نخواهد شد.و از جمله کسانی که پاسخ وفاداری خود را به آن حضرت اعلان نمودند مسلم بن عوسجه بود. او با شنیدن سخنان امام علیه السلام گفت: آیا اینک که دشمن شما را احاطه نموده و ما در پیشگاه خداوند هنوز کاری برای نجات شما انجام ندادهایم رهایتان سازیم؟!
به خدا سوگند، خدا از من چنین چیزی نخواهد دید تا نیزه خود را در سینههای دشمنان شما بشکنم و شمشیری را که در دست دارم بر سر آنان بکوبم و
1) (1)و تکلّم اخوته و ابناؤه و بنو اخیه و سائر بنی هاشم و اصحابه بما شکرهم اللّه تعالی علیه و رسوله صلی الله علیه وآله و شکرهم الدین و أهله و ابقی لهم مجدا و فخرا و ثناء و ذکرا لایبلیه مرور اللیالی و الأیّام و کانوا قدوة الرجال فی الوفاء و الاباء و کرم النفوس و علوّ الهمم، و کان من جملة من تکلّم مسلم بن عوسجة فقال: أنحن نخلّی عنک و قد احاط بک هذا العدوّ و لم نُعذِر الی اللّه فی اداء حقک؟! لا واللّه لایرانی اللّه ابدا و انا افعل ذلک حتّی اکسر فی صدورهم رمحی و اضاربهم بسیفی ما ثبت قائما و لو لم یکن معی سلاح لقذفتهم بالحجارة و بم افارقک؟ او اموت معک و لمّا اشتدّ القتال یوم عاشوراء لم یزدد مسلم بن عوسجة الاّ جرأة و ثباتا و صبرا و وفاء فکان یحمل علی القوم و هو یرتجز و یقول:
[حتی] اگر سلاحی نمیداشتم با سنگ به آنها حمله میکنم؟ سپس گفت: من هرگز از شما جدا نخواهم شد تا آن گاه که در کنار شما جان بدهم.
در روز عاشورا هر چه کار سختتر میشد جرأت و صبر و استقامت و وفاداری مسلم بن عوسجه قویتر میگردید.
(1)او روز عاشورا رجزی خواند و جنگ سختی با اهل کوفه نمود. هنگامی که عمروبن حجاج بر میسره سپاه امام علیه السلام حمله نمود، مسلم که در میسره لشکر امام علیه السلام در قسمت فرات بود با آنان درگیر شد و در نهایت به روی زمین افتاد و هنوز رمقی در بدن داشت که دشمن به جای خود بازگشت و چون گردوغبار برطرف شد امام علیه السلام بر بالین او آمد و فرمود: «خدا تو را رحمت کند، برخی به مقصد رسیدند و برخی در بین راهند.» و این اشاره به این بود که آن حضرت و همه یاران او کشته خواهند شد. (2)سپس حبیب بن مظاهر بر بالین او آمد و گفت: گرچه شهادت تو بر من سخت است اما من تو را به بهشت بشارت میدهم. مسلم با صدای ضعیفی گفت: خداوند به تو بشارت خیر بدهد. حبیب بن مظاهر به او گفت: اگر من امید میداشتم که زنده باشم به وصیّتهای تو گوش میکردم اما میدانم که ساعتی دیگر همانند تو کشته خواهم شد. مسلم در پاسخ او گفت: تنها وصیّت من این است که از یاری این آقا دست برندارید تا کشته شوید. حبیب گفت: چنین خواهم کرد. در همین حال مسلمبن عوسجه از دنیا رفت.
1) (1)فقاتل قتالا شدیدا ثمّ حمل عمروبن الحجّاج فی اصحابه علی میسرة الحسین علیه السلام من نحو الفرات و کان مسلم بن عوسجة فی المیسرة فاضطربوا ساعة (فصرع) مسلم و بقی به رمق و انصرف عمروبن احجاج و اصحابه و انقطعت الغبرة فاذا مسلم صریع فمشی الیه الحسین علیه السلام و معه حبیب بن مظاهر فقال الحسین علیه السلام رحمکاللّه یا مسلم «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر وما بدّلوا تبدیلا» ودنا منه حبیب فقال:
2) (2) عزّ علیّ مصرعک یا مسلم ابشر بالجنّة فقال له مسلم قولاً ضعیفا بشرّک اللّه بخیر ثمّ قال له حبیب: لولا انّی اعلم انّی فی الاثر من ساعتی هذه لأحببت ان توصینی بکلّ ما اهمّک فقال له مسلم: فانّی اوصیک بهذا و اشار الی الحسین علیه السلام فقاتل دونه حتّی تموت فقال له حبیب: لأنعمنّک عینا ثمّ مات رضوان اللّه علیه. (البحارج 42/316، المجالس ص 97)
فزهیر کان من اعداء الحسین علیه السلام و الحرّ خرج لحربه و منعه عن الرجوع و جعجع به ثمّ صار من اولیائه و انصاره و فدیاه بانفسهما حتّی قتلا بین یدیه و نالا کرامة الشهادة و أعظم السعادة.
و لمّا خطب الحسین علیه السلام اصحابه عند ملاقاة الحرّ قام زهیرفقال: قد سمعنا هداک اللّه یا ابن رسول اللّه مقالتک، و اللّه لو کانت الدنیا لنا باقیة و کنا فیها مخلّدین لآثرنا النهوض معک علی الاقامة فیها.
صاحب کتاب مجالس السنیّه میگوید: زهیربن قین بجلی از اهالی کوفه و در میان قوم خود مردی صاحب شرافت بود. او در ابتدا عثمانی [و دشمن اهلبیت علیهمالسلام بود] و در سالی که امام حسین علیه السلام از مکّه به عراق عزیمت نمود او نیز به حج رفته بود و چون از حج بازگشت در مسیر عراق با امام علیه السلام ملاقات نمود و در سلک دوستان و شیعیان آن حضرت درآمد او در نهایت عاقبت به خیر گردید، همانگونه که بعضی نخست در مسیر حق بودهاند و در نهایت سوء عاقبت پیدا کردهاند. این حسن عاقبت در کربلا برای زهیر بن قین و حربن یزید ریاحی حاصل شد. حر نخست به جنگ امام علیه السلام آمد و او را از بازگشت به مدینه باز داشت و کار را بر او سخت نمود لکن در نهایت مانند زهیر از دوستان و یاوران امام علیه السلام گردید و جان خود را فدای ایشان ساخت و در صف شهدا درآمد.(2)هنگامی که امام علیه السلام در ملاقات با حر خطبهای خواند و سرانجام کار خود را با اهل کوفه بیان داشت زهیربن قین برخاست و گفت: ای فرزند رسول خدا! ما سخن شما را شنیدیم و اطاعت نمودیم. به خدا سوگند، اگر دنیا برای ما باقی میبود و ما در
1) (1)مقتل زهیربن القین زهیربن القین البجلی من اهل الکوفة و کان شریفا فی قومه و کان فی اوّل امره عثمانیّا فحجّ فی تلک السنة التی توجّه الحسین علیه السلام فیها الی العراق فلمّا رجع من الحجّ جمعه الطریق مع الحسین علیه السلام فصار من اولیائه بعد ما کان من اعدائه و هکذا تکون الاعمال بخواتیمها لابمبادئها فکم من رجل کان اوّل اعماله خیرا ثمّ ختم له بسوء و کم من رجل کان اوّل اعماله سیّئا ثمّ ختم له بخیر کما جری لزهیربن القین و لحرّبن یزید.
2) (2)و لمّا خطبهم الحسین علیه السلام لیلة العاشر من المحرّم و أذن لهم فی التفرّق عنه قام فی جملة من قام، زهیربن القین و قال: و اللّه یا بن رسول اللّه لوددت انّی قتلت ثمّ نشرت الف مرّة و انّ اللّه یدفع بذلک القتل عنک و عن هؤلاء الفتیة من اهلبیتک.
آن مخلّد میبودیم باز شما را بر آن مقدم میداشتیم و جان خود را فدای شما میکردیم.
و چون شب عاشورا نیز امام علیه السلام به اصحاب خود فرمود: «این جماعت با من کار دارند و هدف آنها کشتن من است و شما میتوانید با استفاده از تاریکی شب از اطراف من متفرق شوید و به دیار خود بازگردید.» زهیربرخاست و گفت: به خدا سوگند، ای فرزند رسول خدا! دوست میداشتم هزار مرتبه کشته شوم و زنده شوم و شما را یاری کنم و خداوند بدین وسیله جان شما و عزیزان شما را حفظ نماید.
ان حسینا أحد السبطین من عترة البرّ التقیّ الزین
ذاک رسول اللّه غیر المین اضربکم و لا أری من شین
یا لیت نفسی قسّمت قسمین
فقاتل قتالا شدیدا حتّی قتل تسعة عشر رجلا ثمّ قتل رضوان اللّه علیه فقال الحسین علیه السلام حین صرع زهیر:لا یبعدک اللّه یا زهیر. (البحار ج 45/25، المجالس 99)
هنگامی که امام علیه السلام در روز عاشورا اصحاب خود را برای جهاد آماده نمود، زهیر را بر میمنه لشکر خود قرار داد. زهیر در حالی که مسلّح بود بر اسب خود سوار شد و رجز خواند و جنگ سختی نمود و نوزده نفر از لشکر دشمن را به هلاکت رساند و سپس به شهادت رسید. و هنگامی که امام علیه السلام بر بالین او آمد فرمود: «خدا تو را از رحمت خود دور نفرماید.»(2)علاّمه سیّد محسن امین در کتاب مجالس السنیه میگوید: حبیب بن مظاهر از اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه وآله بود. او پس از رسول خدا صلی الله علیه وآله از یاران
1) (1)و لمّا صفّ الحسین علیه السلام اصحابه للقتال یوم عاشوراء فجعل زهیرا علی الیمنة فبرز راکبا علی فرس ذنوب و هو شأک فی السلاح و جعل یرتجز و یقول: أنا زهیر و أنا بن القین أذودکم بالسیف عن حسین
2) (2)مقتل حبیب بن مظاهر رحمهالله و برز حبیب بن مظاهر أو مظهّر الأسدی و کان صحابیّا رأی النبیّ صلی الله علیه وآله و صحب امیرالمؤمنین علیه السلام و شهد معه حروبه کلّها و کان من خاصّته و حملة علومه و کان حبیب ممّن کاتب الحسین علیه السلام و لمّا ورد مسلم بن عقیل الکوفة و أخذت الانصار تختلف الیه کان ممّن خطب فیهم حبیب بن مظاهر و جعل هو و مسلم بن عوسجة یأخذان البیعة للحسین علیه السلام فی الکوفة فلمّا خذل الخائنون مسلم بن عقیل اختفی حبیب و مسلم بن عوسجة، فلمّا ورد الحسین علیه السلام کربلاء خرجا الیه یسیران اللیل و یکمنان النهار حتّی و صلا الیه، فلمّا کان القتال برز حبیب و هو یرتجز و یقول:
امیرالمؤمنین علیه السلام و از خواص اصحاب او واز راویان و حاملان علوم آن حضرت بود و در تمام جنگهای امیرالمؤمنین علیه السلام شرکت نمود. او از کسانی بود که امام حسین علیه السلام را دعوت نموده و برای او نامه نوشته بود.
و أنتم عند الوفاء أغدر و نحن أوفی منکم و أصبر
حقّا و أتقی منکم و أعذر
وقتی مسلم بن عقیل وارد کوفه شد او و مسلم بن عوسجه از مردم برای او بیعت گرفتند و شیعیان کوفه به خانه آنها رفت و آمد میکردند و چون اهل کوفه به مسلم خیانت نمودند و او را تنها گذاردند، حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه از کوفه خارج شدند و روزها پنهان میشدند و شبها حرکت میکردند تا در کربلا به امام علیه السلام پیوستند.سبعون مولیً کریما ما بکی لهم باک ولا أحد یوما لهم واری
مقتل سوید بن عمرو
روز عاشورا هنگامی جنگ آغاز شد حبیب بن مظاهر به میدان آمد و رجزی خواند و جنگ سختی نمود و عده زیادی را به هلاکت رساند تا این که مردی از بنی تمیم نیزهای به او زد و چون او خواست حرکت کند حصین بن تمیم شمشیری بر سر او فرود آورد و او بر زمین افتاد و حصین سر از بدن او جدا کرد. از اینرو، شهادت او بر امام علیه السلام سخت گردید و فرمود: «من جان خود و جان یاران خود رادر راه خدا دادم.»و حسنا کالبدر وافی الأسعدا و عمّک القرم الهمام الارشدا
حمزة لیث اللّه یدعی اسدا و ذا الجناحین تبّوا مقعدا
فی جنّة الفردوس یعلو صعدا
در کتاب بحارو مجالس نقل شده که آخرین شهید از اصحاب امام علیه السلام در1) (1)أنا حبیب و أبی مظهّر فارس هیجاء و حرب تسعر أنتم اعدّ عدّة و أکثر و نحن أعلی حجّة و أظهر
2) (2)فقاتل قتالاً شدیدا و قتل جمعا کثیرا فحمل علیه رجل من بنی تمیم فطعنه فذهب لیقوم فضربه الحصین بن تمیم علی رأسه بالسیف فوقع و نزل الیه التمیمی فاجتزّ رأسه فهّد مقتله الحسین علیه السلام وقال عنداللّه احتسب نفسی و حماة اصحابی. (المصدر) جادوا بانفسهم عن نفس سیّدهم و قد رأوا لبثهم من بعده عارا
3) (3)فی البحار و المجالس: و تقدّم سویدبن عمرو بن ابی المطاع و کان شریفا کثیرالصلاة شجاعا مجرّبا فی الحروب فجعل یرتجز و یقول: اقدم حسینُ الیوم تلقی أحمدا و شیخک الحبر علیّا ذا الندی
روز عاشورا سویدبن عمرو بود. او مردی بزرگوار و شجاع و اهل نماز و عبادت بود و در جنگ و مبارزه مهارت خاصی داشت. روز عاشورا آماده میدان جنگ شد و بعد از رجزی که خواند مانند شیرخروشان به دشمن حمله برد و در مقابل خطر، صبور و مقاوم بود تا این که در اثر جراحات فراوان به زمین افتاد و دیگر توانی نداشت و چون شنید که دشمن میگوید: «حسین علیه السلام کشته شد» حرکت نمود و حربهای به دست گرفت و با دشمن مبارزه نمود تا به شهادت رسید. او آخرین شهید از اصحاب امام علیه السلام بود.»
مؤلّف گوید: به دلیل رعایت اختصار از ذکر کیفیت شهادت سایر شهدا صرف نظر نموده و تنها به ذکر نام آن بزرگواران اکتفا میکنیم. طالبین میتوانند برای اطلاع بیشتر به کتب مقاتل مراجعه کنند.
مرحوم محدث بزرگوار شیخ عبّاس قمی در کتاب شریف منتهی الآمال سایر شهدا را چنین نام میبرد:
(1)خالدبن عمرو؛ سعدبن حنظله تیمی؛ عمیربن عبداللّه مذحجی؛ نافع بن هلال جملی؛ ابوثمامة صیداوی که نام او عمروبن عبداللّه است؛ عبداللّه و عبدالرحمان پسران عروه غفاری؛ سیف بن حارث بن سریع و مالک بن عبدبن سریع؛ حنظلة بن اسعد شبامی؛ عابس بن ابی شبیب شاکری همدانی؛ شوذب مولای شاکر که از متقدمین شیعه و حافظ حدیث بوده است؛ یزیدبن زیاد بهدلی معروف به ابی الشعثاء بهدلی کندی؛ عمروبن خالد صیداوی اسدی ازدی؛ جابربن حارث سلمانی؛ سعد مولای عمروبن خالد؛ مجمع بن عبداللّه عائذی؛ غلام ترکی که غلام امام حسین علیه السلام بوده است.
لمتر عین نظرت مثله من محتف یمشی و من ناعل
لا یؤثر الدنیا علی دینه و لایبیع الحقّ بالباطل
و هو اوّل قتیل یوم کربلاء من آل ابی طالب، فاستأذن أباه فی القتال فأذن له ثمّ نظر الیه نظرة آیسٍ منه و ارخی عینیه فبکی ثمّ رفع سبّابتیه نحو السماء و قال: الّلهمّ کن انت الشهید علیهم فقد برز الیهم غلام اشبه الناس خلقا و خُلقا و منطقا برسولک و کنّا اذا اشتقنا الی نبیّک نظرناالیه، ثمّ رفع صوته و تلا: انّ اللّه اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریّة بعضها من بعض و اللّه سمیع علیم، فشدّ علیّ علی الناس و هو یقول:
در بحار و مجالس نقل شده که چون اصحاب امام علیه السلام کشته شدند و کسی جز اهل بیت او از بنی هاشم باقی نمانده بود علیّاکبر علیه السلام که جوانی نورانی و از جهت خلقت و اندام و اخلاق و سخن همانند جدّ خود رسول خدا صلی الله علیه وآله بود خدمت پدر آمد و اجازه میدان خواست. او نوزده سال و به روایتی بیست و پنج سال داشت و نخستین شهید کربلا از میان بنیهاشم بود.او چون از پدر خود اجازه میدان خواست امام علیه السلام به او اجازه داد و سپس نگاه مأیوسانهای به او نمود و چشم او گریان شد و دست به دعا بلند نمود و گفت: «خدایا، تو بر این مردم گواه باش که جوانی سوی آنان رفت که از جهت خلقت و خوی و سخن از همه مردم به پیامبر تو شبیهتر بود و چون ما مشتاق دیدار پیامبر تو میشدیم به او نگاه میکردیم.»
ضرب غلام هاشمیّ علویّ
سپس این آیه را تلاوت نمود: «انّ اللّه اصطفی آدم و نوحا...» ؛ یعنی خداوند آدم و نوج و آلابراهیم و آلعمران را برگزید و بر همه عالمیان فضیلت داد. این سخن اشاره بود که آن حضرت و فرزندان او از آل ابراهیم و از برگزیدگان الهی هستند.پس علیّاکبر رجزی خواند و به لشکر کوفه حمله کرد و سپس نزد پدر آمد و صدا زد: ای پدر! تشنهام!» امام علیه السلام در پاسخ او فرمود: «عزیزم!صبر کن! تواین روز را به پایان نمیبری جز این که رسول خدا صلی الله علیه وآله به دست خود تو را سیراب نماید!»
1) (1)مقتل اوّل قتیل بنی هاشم علیّ بن الحسین علیه السلام المعروف بعلیّالأکبر فی البحار و المجالس: و لمّا لم یبق مع الحسین علیه السلام سوی اهل بیته خرج علیّ بن الحسین الأکبر و کان من أصبح الناس وجها واحسنهم خلقا و کان عمره تسع عشرة سنة و قیل خمسا و عشرین سنة و فیه یقول الشاعر:
2) (2)انا علیّ بن الحسین بن علیّ نحن و بیت اللّه أولی بالنبیّ تاللّه لا یحکم فینا بن الدعی اضرب بالسیف أحامی عن أبی
در روایت دیگری آمده است که به پدر خود گفت: «ای پدر! تشنگی مرا کشته و سنگینی سلاح مرا از پای در آورده است، آیا راهی هست که جرعهای از آب به من برسانی؟»
(1)پس چشم امام حسین علیه السلام گریان شد و فرمود: «ای وای! عزیزم! چگونه میتوانم برای تو آبی فراهم کنم؟ به میدان بازگرد، چیزی نمیگذرد که جدّ خود رسول خدا صلی الله علیه وآله را ملاقات خواهی نمود و او تو را چنان سیراب خواهد کرد که هرگز پس از آن تشنه نشوی.»
پس علیّاکبر علیه السلام حملههای متعددی به دشمن نمود و لشکر کوفه از کشتن او پرهیز میکردند تا این که شخصی به نام مرّة بن منقذ عبدی او را دید و گفت: گناه عرب به گردن من باشد که اگر او با من برخود کند من مادر او را عزادار نکنم! و چون در یکی از حملهها به او برخورد نمود نیزهای به او زد و به نقلی تیری به سوی او پرتاب نمود و او روی زمین افتاد و صدا زد: «یا ابتاه...!» یعنی ای پدر! سلام بر تو، این جدم رسول خداست که تو را سلام میرساند و میفرماید: هرچه زودتر نزد ما بیا [ما منتظر قدوم تو هستیم].»
(2)پس لشکر عبیداللّه اطراف علیّاکبر را احاطه نمودند و با شمشیرهای خود او را قطعهقطعه کردند و چون امام علیه السلام بر بالین فرزند خود آمد، فرمود: «عزیزم! خدا بکشد کسانی را که تو را کشتند! چقدر نسبت به خدا و رسول او بی حیا شدند! پس از تو زندگی برای من لذتی ندارد.»
1) (1)فجعل یشدّ علیهم ثمّ یرجع الی ابیه فیقول: یا أباه العطش فیقول له الحسین علیه السلام اصبر حبیبی فانّک لاتمسی حتّی یسقیک رسولاللّه صلی الله علیه وآله بکأسه. و فی روایة: انّه قال: یا أبة العطش قتلنی و ثقل الحدید اجهدنی فهل الی شربة من الماء سبیل؟ فبکی الحسین علیه السلام و قال: یا غوثاه یا بنیّ من أین آتی لک بالماء؟ قاتل قلیلاً فما أسرع ما تلقی جدّک محمّدا صلی الله علیه وآله فیسقیک بکأسه الأوفی شربة لا تظمأ بعدها أبدا.
2) (2)فجعل یکرّ کرّة بعد کرّة و الأعداء یتّقون قتله، فنظرالیه مرّة بن منقذالعبدی فقال: علیّ آثام العرب ان هو فعل مثل ما اراه یفعل و مرّبی، ان لم أثکله أمّه فمرّ یشدّ علی الناس کما کان یفعل فاعترضه مرّة بن منقذ و طعنه بالرمح و قیل بل رماه بسهم فصرعه فنادی: «یا ابتاه علیکالسلام هذا جدّی یقرئک السلام و یقول لک: عجّل القدوم علینا.»
سپس زینب، دختر امیرالمؤمنین علیهما السلام ، از خیمه خارج شد و صدا زد: «ای میوه دل زینب و ای فرزند برادرم!» آن گاه خود را بر بدن علیّاکبر انداخت تا این که امام علیه السلام دست او را گرفت و به خیمه بازگرداند و به جوانان بنیهاشم فرمود: «بدن برادر خود را به خیمه برسانید.» پس عدّهای از آنان آمدند و بدن علیّاکبر علیه السلام را به خیمه شهدا باز گرداندند.
مؤلّف گوید: شیخ مفید و سیّد بن طاوس و طبری و ابناثیر و ابوالفرج و... گفتهاند: او نخستین شهید بنیهاشم بوده؛ چنان که در زیارت او اشاره شده است لکن بعضی از ارباب مقاتل عبداللّه بن مسلم را نخستین شهید دانستهاند. و در سن شریف او نیز اختلاف است ولکن از مقاتل استفاده میشود که سن او بیش از حضرت زینالعابدین علیهما السلام بوده و به همین دلیل علیّاکبر معروف شده است.
و در کتاب دمعة الساکبة ج 4/331 ازابومخنف نقل شده که گوید: امام حسین علیه السلام سرعلیاکبر را در دامن گرفت و خون از لب و دندان او برطرف نمود و دهان او را بوسید و فرمود: عزیزم تو از غم و اندوه و سختیهای دنیا آسوده شدی و به روح و ریحان پیوستی در حالی که پدرت باقی مانده و چه زود او به تو ملحق خواهد شد.
و در ناسخ التواریخ نقل شده که فرمود: ای میوه دل من و ای نور چشم من.
و قندوزی در ینابیع الموده گوید: امام علیه السلام چون کشته فرزند خود را دید فرمود: فرزندم خدا بکشد کسانی را که تو را کشتند چقدر نسبت به خدا و رسول او بی باک و جرئی بودهاند تا این که اشک آن حضرت جاری شد و زنها نیز شیون نمودند و امام علیه السلام آنان راساکت نمود و فرمود: گریههای شما در پیش است.
ان تنکرونی فأنا بن الحسن سبط النبیّ المصطفی و المؤتمن
هذا حسین کالأسیر المرتهن بین أناس لا سقوا صوب المزن
در بحار و مجالس نقل شده که روز عاشورا چون اصحاب امام حسین علیه السلام1) (1)مقتل قاسم بن الحسن علیهما السلام لمّا کان یوم عاشوراء و لم یبق مع الحسین علیه السلام سوی اهل بیته خرج القاسم بن الحسن بن علیّ بن ابیطالب علیهمالسلام و هو غلام لم یبلغ الحلم فلمّا نظرالحسین علیه السلام الیه قد برز اعتنقه و جعلا یبکیان ثمّ استأذن عمّه فی المبارزة فأبی ان یأذن له فلم یزل الغلام یقبّل یدیه ور جلیه حتّی أذن له فخرج و دموعه تسیل علی خدّیه و هو یقول:
کشته شدند و کسی جز اهلبیت او باقی نماند قاسم فرزند امام حسن علیهما السلام که جوان [سیزده ساله] نورسی بود نزد عموی خود آمد. امام علیه السلام چون برادرزاده خود را که لباس رزم پوشیده بود دید او را در بغل گرفت و هر دو گریان شدند. پس امام علیه السلام به قاسم اجازه میدان نمیداد تا این که او همواره دست و پای عمو را بوسه زد تا اجازه گرفت و در حالی که اشک بر گونههای او جاری بود به میدان رفت و رجزی خواند و جنگ سختی نمود.
حمید بن مسلم میگوید: جوان نورسی از خیمهها خارج شد که صورت او مانند پاره ماه بود و به دست او شمشیری بود و پیراهنی در تن و کفش هایی عربی به پا داشت و چون با شمشیر خود مشغول جنگ شد بندیکی از کفشهای او پاره شد و من از یاد نمیبرم که بند کفش چپ او بود و چون ایستاد که آن را محکم کند عمروبن سعد بن نفیل به من گفت:
(1)به خدا سوگند من به او حمله خواهم نمود. به او گفتم: سبحان اللّه برای چه میخواهی به او حمله کنی؟ به خدا سوگند، اگر او به من حمله کند من دست به سوی او دراز نخواهم کرد، مگر نمیبینی که لشکر اطراف او را گرفتهاند؟ عمرو گفت: به خدا سوگند، من به او حمله خواهم نمود و سپس چنان با شمشیر خود بر سر او زد که فرق او شکافته شد و پیکرش بر روی زمین افتاد.
و چون عموی خود را صدا زد امام علیه السلام مانند باز شکاری به سوی او آمد و مانند شیرخشم آلود شمشیر خود را بر عمروبن سعدبن نفیل فرود آورد و عمرو که دست خود را سپر قرار داده بود از مرفق قطع شد و به پوست آویزان بود و نعرهای زد که همه لشکر صدای او را شنیدند. پس اهل کوفه آمدند که او را از دست امام علیه السلام
1) (1)فقاتل قتالا شدیدا. قال حمیدبن مسلم: خرج علینا غلام کأنّ وجهه شقّة قمر و فی یده سیف و علیه قمیص و ازار و فی رجلیه نعلان فمشی یضرب بسیفه فانقطع شسع احدی نعلیه و لا انسی انّها کانت الیسری فوقف لیشدّها (فقال) لی عمروبن سعد بن نفیل الأزدی: و اللّه لأشدنّ علیه فقلت: سبحان اللّه و ما ترید بذلک و اللّه لو ضربنی ما بسطت الیه یدی یکفیکه هؤلاءالذین تراهم قد احتوشوه.
نجات دهند اما او زیردست و پای اسبها هلاک شد.
ثمّ حمله و وضع صدره علی صدره و کأنّی انظر الی رجلی الغلام یخطان الارض فجاء به حتّی ألقاه مع ابنه علیّ و القتلی من اهل بیته فسألت عنه فقیل لی: هو القاسم بن الحسن بن علیّ بن ابی طالب علیهمالسلام .
وقتی غبار از میدان برطرف شد، مردم دیدند که امام علیه السلام بر بالین قاسم نشسته و قاسم دست و پا میزند. و امام علیه السلام میفرماید: «لعنت بر مردمی که تو را کشتند! روز قیامت جدّ تو و پدر تو دشمن آنان خواهند بود.» سپس فرمود: «به خدا سوگند، سخت است بر عموی تو که تو او را صدا بزنی و او نتواند جواب تو را بدهد و اگر تو را جواب دهد برای تو سودی نداشته باشد. به خدا سوگند، عموی تو دشمن فراوان دارد و یاوری ندارد!»سپس امام علیه السلام قاسم را به سینه گرفت و در حالی که پاهای قاسم روی زمین کشیده میشد او را آورد و کنار جوان خود، علیّاکبر، قرار داد. من از کسی پرسیدم: این جوان که بود؟ او گفت: او قاسم فرزند حسن بن علیبن ابیطالب بود.
و کلّ ذی طلعة غرّاء مشرقة من نور طلعته بدر السما اقتبسا
یلقی السیوف بوجه شان طلعته وقع السیوف و نحر بالقنا غرسا
وقتی کار بر اهل بیت آن حضرت سخت شد، امام علیه السلام صدا زد: «ای اهل بیت من! و ای عموزادگان! صبر کنید! به خدا سوگند، پس از این روز، برای شما خواری و ذلّت نخواهد بود [و در نعمت الهی متنعم خواهید شد].»1) (1)فقال: و اللّه لأشدنّ علیه فشدّ علیه فما ولیّ حتّی ضرب رأسه بالسیف ففلقه و وقع الغلام الی الارض لوجهه و نادی یا عمّاه فجلی الحسین علیه السلام کما یجلی الصقر ثمّ شدّ شدّة لیث اغضب فضرب عمروبن سعد بن نفیل بالسیف فأتقّاها بالساعد فقطعها من لدن المرفق فصاح صیحة سمعها اهل العسکر ثمّ تنحّی عنه الحسین علیه السلام و حمل اهل الکوفة لیستنقذوه فوطئت الخیل عمروا حتّی مات. و انجلت الغیرة فاذا بالحسین علیه السلام قائم علی رأس الغلام و هو یفحص برجلیه و الحسین علیه السلام یقول: بعدا لقوم قتلوک و من خصمهم یوم القیامة فیک جدّک و أبوک، ثمّ قال علیه السلام: عزّ و اللّه علی عمّک ان تدعوه فلایجیبک او یجیبک فلا ینفعک صوت و اللّه کثر واتره و قلّ ناصره.
2) (2)و صاح الحسین علیه السلام فی تلک الحال صبرا یا بنی عمومتی صبرا یا أهل بیتی فواللّه لارأیتم هوانا بعد هذا الیوم ابدا. (البحار ج 45/34، المجالس ص 102) تحوطه من بنی عدنان أغلمة بیض الوجوه کرام سادة رؤسا
(1)صاحب کتاب مجالس میگوید: حضرت عبّاس فرزند امیرالمؤمنین علیهما السلام در سال بیست و ششم هجری به دنیا آمد و چهارده سال با پدر خود زندگی نمود و در بعضی از جنگها همراه پدر خود بود لکن امیرالمؤمنین اجازه نمیداد که به میدان برود. تا این که در کربلا با برادران خود عبداللّه و جعفر و عثمان، که برادران پدر و مادری او بودند، همراه برادر خود امام حسین علیهما السلام به شهات رسید.
و منها انّه کان أیدا قویّا شجاعا فارسا و سیما جسیما یرکب الفرس المطهم و رجلاه تخطان فی الارض.
مدّت عمر او سی و چهار سال بود و او را ابالفضل و قمربنیهاشم و سقا مینامیدند. او در کربلا مقامات بزرگ و صفات عالی و رفتار نیکو و ویژهای داشت که هیچ کدام از شهدا به رتبه و مقام او نرسیدند. اینک به بعضی از مراتب و فضایل او اشاره میکنیم:و لم نفعل ذلک لنبقی بعدک؟! لا ارانا اللّه ذلک ابدا، ثمّ تکلّم اهل بیته و اصحابه بمثل هذا و نحوه (البحار ج 44/216)
1ـ او صاحب لواء و پرچم بزرگ امام حسین علیه السلام بود. لواء پرچم بزرگی است1) (1)ترجمة العبّاس و خصائصه العلیا من بین الشهداء علیه السلام قال فی مجالس السنیّة ص 104: ولد العباس ابن امیرالمؤمنین علیه السلام سنة ستّ و عشرین من الهجرة و عاش مع ابیه امیرالمؤمنین علیه السلام اربع عشرة سنة و حضر بعض الحروب فلم یأذن له ابوه فی النزال و قتل مع اخیه الحسین علیه السلام بکربلاء و عمره اربعة و ثلاثون سنة، و یکنّی اباالفضل و یلقّب بالسقاء و قمربنی هاشم و قتل معه بکربلاء ثلاثة اخوة له لأمّه و أبیه.
2) (2)و کانت له یوم کربلاء مقامات مشهودة و مواقف عظیمة و کانت له صفات عالیة و افعال جلیلة امتازبها. منها انّه کان صاحب لواء الحسین علیه السلام و اللواء هو العلم الأکبر و لا یحمله الاّ الشجاع الشریف فی العسکر.
3) (3)و منها انّه لمّا جمع الحسین علیه السلام اهلبیته و اصحابه لیلة العاشر من المحرّم و خطبهم فقال فی خطبته: امّا بعد. فانّی لا أعلم اصحابا اوفی و لا خیرا من اصحابی، و لا اهلبیت أبرّ و لا أوصل من اهل بیتی و هذا اللیل قد غشیکم فاتّخذوه جملا و لیأخذ کلّ واحد منکم بید رجل من اهلبیتی و تفرّقوا فی سواد هذا اللیل و ذرونی و هؤلاء القوم فانّهم لا یریدون غیری، قام الیه العباس علیه السلام فقال:
که جز افراد شجاع آن را حمل نمیکنند.
2ـ او مردی شجاع و سواری دلاور بود که چون بر اسب بلند قامت سوار میشد پاهای او به زمین میرسید.
3ـ او نخستین کسی بود که چون امام حسین علیه السلام شب عاشورا در خطبه خود به اصحاب خویش فرمود «من یارانی بهتر و باوفاتر از اصحاب خود، و اهل بیتی خیرخواهتر از اهل بیت خود نمیشناسم و این شب برای شما به منزله شتر راهواری است و هر کدام از شما میخواهد دست یکی از اهلبیت مرا بگیرد و از اطراف من متفرق شود چرا که این مردم هدفی جز کشتن من ندارند.» ابوالفضل علیه السلام برخاست و گفت: «برای چه شما را رها کنیم؟ آیا برای این که پس از شما زنده بمانیم؟ خدا چنین چیزی را نخواهد» سپس سایر اهل بیت و اصحاب آن حضرت نیز برخاستند و سخنانی نظیر سخنان او بیان کردند.
(1)4ـ او کسی بود که چون قبیله امّالبنین برای او و برادران او از عبیداللّه امان گرفتند، همراه برادران خود در پاسخ آنان گفت: ما را نیازی به امان عبیداللّه زیاد نیست.
5ـ او جوانمرد باوفایی بود که وقتی شمر روز عاشورا او و برادرانش را صدا زد که بر آنان بشارت امان بدهد، به او پاسخ نداد، تا این که امام حسین علیه السلام فرمود: «پاسخ او را بدهید؛ گرچه فاسق است.» پس حضرت ابوالفضل به او گفت: «چه میخواهی؟» شمر گفت: شما خواهرزادههای من هستید و در امان میباشید، خود را به کشتن ندهید. پس حضرت ابوالفضل به او فرمود: «لعنت بر تو و امان تو! آیا آمدهای به ما امان دهی در حالی که برای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله امان نباشد؟!» سپس سایر برادران او نیز همین پاسخ را دادند.
1) (1)و منها انّه لمّا اخذ عبداللّهبن حرام ابن خال العباس أمانا من ابنزیاد للعباس و اخوته من أمّه قالوا: لا حاجة لنا فی الأمان أمان اللّه خیر من أمان ابن سمیّة و منها انّه نادی شمر: این بنو اختنا این العبّاس و أخوته؟ فلم یجبه احد فقال لهم الحسین علیه السلام : اجیبوه و ان کان فاسقا فانّه بعض اخوالکم فقال له العباس: ما ترید؟ فقال: «انتم یا بنی اختی آمنون» فقال له العبّاس علیه السلام : لعنک اللّه و لعن أمانک أتؤمننا و ابن رسولاللّه لا أمان له؟! و تکلّم اخوته بنحو کلامه ثمّ رجعوا.
(1)6ـ او تنها کسی بود که چون کار عطش بر امام حسین علیه السلام و اصحاب او سخت شد امام علیه السلام او را همراه بیست نفر پیاده و سی نفر سواره و در حالی که نافع بن هلال که پرچمدارشان بود برای آوردن آب فرستاد و آنها شبانه به طرف فرات آمدند. عمروبن حجاج که موکل بر فرات شده بود گفت: شما که باشید؟ نافع گفت: من نافع بن هلال هستم عمروبن حجاج گفت: برای چه آمدهای؟ نافع گفت: ماآمدهایم از این آب که شما ما را از آن منع نمودید بیاشامیم. عمروبن حجاج گفت: گوارا باد بر تو، بنوش! نافع گفت: به خدا سوگند، تا وقتی که حسین و یاران او تشنهاند من قطرهای از آن را نمینوشم.
موکلین فرات گفتند: هرگز نمیگذاریم برای آنان آب ببرید؛ چرا که ما را به همین خاطر این جا گماشتهاند. نافع به همراهان خود گفت: مشکهای خود را پر کنید و چون مشکها را پر کردند عمروبن حجاج و یاران او به آنها حمله کردند تا اینکه عبّاس علیه السلام و نافع آنها را دور نمودند و آبها را به طرف خیمهها بردند و چون عمروبن حجاج و یاران او خواستند که راه را بر آنان ببندند عبّاس علیه السلام و همراهان او با آنها جنگیدند تا آبها را به خیمه بردند.
(2)7ـ هنگامی که جنگ سپاه کوفه با امام علیه السلام سخت شد و چهار نفر از اصحاب
1) (1)و منها انّه لمّا اشتدّ العطش بالحسین علیه السلام و اصحابه أمر أخاه العبّاس فسار فی عشرین راجلا یحملون القرب و ثلاثین فارسا فجاؤوا لیلا حتّی دنوا من الماء و أمامهم نافع بن هلال الجملی یحمل اللواء فقال عمروبن الحجّاج: من الرجل؟ قال: نافع قال: ما جاءبک؟ قال جئنا نشرب من هذا الماء الذی جلأتمونا عنه قال فاشرب هنیئا قال: لا و اللّه لا اشراب منه قطرة و الحسین عطشان هو و اصحابه فقالوا: لا سبیل الی سقی هؤلاء انّما وضعنا فی هذا المکان لنمنعهم الماء فقال نافع لرجاله: املؤوا قربکم فلمؤها و ثار الیهم عمروبن الحجّاج و اصحابه فحمل علیهم العبّاس و نافع بن هلال فکشفوهم و اقبلوا بالماء ثمّ عاد عمروبن الحجاج و اصحابه و ارادوا ان یقطعوا علیهم الطریق فقاتلهم العباس و اصحابه حتّی ردّوهم و جاؤوا بالماء الی الحسین علیه السلام .
2) (2)و منها انّه لمّا نشبت الحرب تقدّم اربعة من اصحاب الحسین علیه السلام و هم الذین جاؤوا من الکوفة و معهم فرس نافع بن هلال فشدّوا علی الناس بأسیافهم فلمّا و غلوا فیها عطف علیهم الناس و اقتطعوهم عن اصحابهم فندب الحسین علیه السلام لهم اخاه العبّاس فحمل علی القوم وحده فضرب فیهم سیفه حتّی فرّقهم عن اصحابه و وصل الیهم فسلّموا علیه و أتی بهم و لکنّهم کانوا جرحی فأبوا علیه ان یستنفذهم سالمین فعاودوا القتال و هو یدفع عنهم حتّی قتلوا فی مکان واحد فعاد العباس إلی اخیه و اخبره بخبرهم.
امام علیه السلام که از کوفه آمده بودند و نافع بن هلال نیز بین آنان بود به لشکر کوفه حمله کردند و اهل کوفه آنان را احاطه کردند، امام علیه السلام برادر خود عبّاس را به یاری آنان فرستاد و او به تنهایی به لشکر کوفه حمله برد و با شمشیر خود آنان را دور نمود و خود را به نافع و یاران او رساند. آنان بر عبّاس علیه السلام سلام کردند و عبّاس آنها را به طرف خیمهها آورد ولی آنان که مجروح بودند و نمیخواستند زنده به خیمهها بازگردند دوباره به سوی میدان بازگشتند و با آن که عبّاس علیه السلام از آنان دفاع مینمود همه در یک جا کشته شدند و عبّاس علیه السلام نزد برادر خود آمد و خبر شهادت آنها را به امام علیه السلام داد.
(1)8 ـ عبّاس علیه السلام نیز همانند عموی خود جعفر طیّار که در جنگ موته هر دو دستش در راه خدا و حمایت از رسول او صلی الله علیه وآله قطع شد روز عاشورا هر دو دست او نیز برای یاری امام حسین علیه السلام قطع گردید.
(2)در بحار و مجالس و مقتل ابی مخنف نقل شده که امیرالمؤمنین علیه السلام به برادر خود عقیل که به انساب عرب آشنا بود فرمود: «زنی از خانوادههای شجاع عرب را به من معرفی کن تا با او ازدواج کنم و فرزند شجاعی از او به دست آورم.» عقیل گفت: از فاطمه، دختر حرام کلابیة، غافل مباش؛ چرا که در عرب کسی شجاعتر از او وجود ندارد.
(3)امیرالمؤمنین علیه السلام [با توصیه عقیل] با آن زن ازدواج نمود و از او به ترتیب
1) (1)و منها انّه شبه عمّه جعفرالطیّار الذی قطعت یمینه و یساره فی حرب مؤتة مجاهدا فی سبیل اللّه و کذلک العباس قطعت یمینه و یساره مجاهدا فی سبیل اللّه فی نصرة أخیه الحسین علیه السلام یوم عاشوراء. (مقتل ابی مخنف ص 160، المجالس ص 104 و العوالم قسم الحسین علیه السلام ص 282)
2) (2)مقتل العباس علیه السلام و اخوته و مواساته لأخیه الحسین علیه السلام قال امیرالمؤمنین علیه السلام لاخیه عقیل و کان نسّابة عالما باخبار العرب و انسابهم: ابغنی امرأة قد ولدتها الشجعان من العرب لأتزوّجها فتلد لی غلاما فارسا فقال له: این انت عن فاطمة بنت حرام الکلابیه؟ (و هی المکنّاة امّ البنین) فانّه لیس فی العرب اشجع من آبائها و لا افرس فتزوّجها امیرالمؤمنین علیه السلام فولدتله العبّاس ثمّ عبداللّه ثمّ جعفر ثمّ عثمان.
3) (3)و حضر هؤلاء الاخوة الأربعة مع اخیهم الحسین علیه السلام یوم کربلاء و ابلوا فی نصرته بلاءً حسناً و جاهدوا امامه حتّی قتلوا جمیعهم و کان احسنهم بلاء و اعظمهم جهادا و مواساة لأخیه الحسین علیه السلام ابوالفضل العبّاس و هو اکبرهم و کان عمره یومئذٍ اربعا و ثلاثین سنة. و لمّا رأی العبّاس علیه السلام کثرة القتلی من اهله قال لاخوته الثلاثة هؤلاء: یا بنی امّی تقدّموا لأحتسبکم عنداللّه.
عباس، عبداللّه، جعفر و عثمان به دنیا آمدند. این چهار برادر در کربلا با برادر خود حسین علیه السلام همراه بودند و در یاری او کوشیدند و همگی در رکاب او کشته شدند. در میان آنان عباس علیه السلام در جهاد و مواسات با برادر خود بهترین بود. او از همه آنان بزرگتر بود و سن شریف او در هنگام شهادت سی و چهارسال بود.
عباس علیه السلام چون دید که بسیاری از یاران امام علیه السلام شهید شدند به برادران خود گفت: «شما پیش از من به میدان به روید تا من پاداش صبر بر شهادت شما را نیز بیابم.» و در روایتی آمده است که گفت: «شما زودتر به میدان بروید تا مشاهده نمایم چگونه نسبت به خدا و رسول او خیرخواهی میکنید؟»
و عن إمام صادق الیقین نجل النبیّ الطاهر الأمین
فضربه حکیم بن الطفیل علی شماله فقطعها فقال:
یا نفس لا تخشی من الکفّار و ابشری برحمة الجبّار
مع النّبیّ السیّد المختار قد قطعوا ببغیهم یساری
فأصلهم یا ربّ حرّ النار
فضربه آخر بعمود من حدید فقتله فبکی الحسین علیه السلام لقتله بکاءً شدیدا، و لنعم ما قال القائل:
احقّ الناس ان یبکی علیه فتیً ابکی الحسین بکربلاء
اخوه و ابن والده علیّ ابوالفضل المضرّج بالدماء
و من واساه لا یثنیه شیء و جادله علی عطش بماء
پس نخست عبداللّه که بیست و پنج ساله بود به میدان رفت و جنگ سختی نمود تا کشته شد. سپس جعفر که نوزده ساله بود به میدان شتافت او نیز جنگید تا کشته شد. آن گاه عثمان که بیست و یک ساله بود به میدان رفت و همانند دو برادر خود جنگید تا به شهادت رسید. پس از شهادت آنان، حضرت اباالفضل علیهمالسلام به (2)میدان رفت و جنگ سختی نمود و بازگشت و چون عطش بر امام حسین علیه السلام سخت1) (1)و فی روایة: حتّی اراکم قد نصحتم للّه و لرسوله فتقدّم عبداللّه بن علیّ و عمره خمس و عشرون سنة فقاتل قتالا شدیدا حتّی قتل فتقدّم بعده اخوه جعفربن علیّ و عمره تسع عشرة سنة فقاتل حتّی قتل فبرز بعده اخوهما عثمان بن علیّ و عمره احدی و عشرون سنة فقام مقام اخوته و قاتل حتّی قتل و برز من بعدهم اخوهم ابوالفضل العباس و قاتل قتالا شدیدا فأحاط القوم بالعبّاس فاقتطعوه فجعل العباس علیه السلام یقاتلهم وحده فضربه زیدبن ورقاء الحنفیّ علی یمینه فقطعها فأخذ السیف بشماله و هو یرتجز و یقول: و اللّه ان قطعتموا یمینی انّی أحامی أبدا عن دینی
گردید بر مرکب سوار شد و به سوی فرات حرکت نمود و اباالفضل علیه السلام از جلو با کوفیان میجنگید تا این که آنان او را احاطه نمودند و زیدبن ورقاء دست راست او را قطع نمود. او شمشیر را به دست چپ گرفت و رجزی خواند، پس حکیم بن طفیل دست چپ او را قطع نمود. اباالفضل علیه السلام باز رجز دیگری خواند، پس شخص دیگری با عمود آهنین بر سر او زد و او کشته شد و امام علیه السلام به شدت برای او گریست.
فمّما کانت ترثی به ولدها العبّاس قولها:
یا من رأی العبّاس کرّ علی جماهیر النّقد
و وراه من ابناء حیـ ـدر کلّ لیث ذی لبد
أنبئت انّ ابنی أصیـ ـب برأسه مقطوع ید
ویلی علی شبلی أما ل برأسه ضرب العمد
لو کان سیفک فی یدیـ ـک لما دنا منه احد
و من رثائها فی أولادها الاربعة قولها:
لا تدعونّی و یک أمّالبنین تذکّرینی بلیوث العرین
کانت بنون لی أدعی بهم و الیوم اصبحت و لا من بنین
اربعة مثل نسور الربی قد واصلوا الموت بقطع الوتین
تنازع الخرصان اشلاءهم و کلّهم أمسی صریعا طعین
یا لیت شعری أکما اخبروا بانّ عبّاسا قطیع الیمین؟
النقد جنس من الغنم قصار الارجل قباح الوجوه وزاد البیت حسنا انّ العباس من اسماء الأسد.)(البحار ج 45/38 الی 40، المجالس ص 105 مقتل ابی مخنف ص 181)
اهل مقاتل نوشتهاند که امّالبنین چون از کشته شدن چهار فرزندش آگاه شد هر روز به بقیع میآمد و عبیداللّه فرزند عباس علیه السلام را با خود میآورد و برای فرزندان خود به ویژه عباس گریه میکرد و گریه او به قدری شدید بود که مردم از گریه او گریان میشدند؛ آن گونه که حتی مروان حکم باآن که دشمنی فراوانی با اهلبیت علیهمالسلام داشت نیز چون گریه او را میشنید میگریست.1) (1)و کانت امّالبنین امّ هؤلاء الاخوة الأربعة بعد قتلهم تخرج کلّ یوم الی البقیع و تحمل معها عبیداللّه ابن ولدها العبّاس فتتدب اولادها الأربعة خصوصا العبّاس اشجی ندبة و احرقها فیجتمع الناس یستمعون بکاءها و ندبتها فکان مروان ابن الحکم علی شدّة عداوته لبنی هاشم یجئی فیمن یجیئه فلایزال یسمع ندبتها و یبکی. رقّ لها الشامت ممّا بها ما حال من رقّ له الشامت
تقدّموا لاحتسبکم عنداللّه تعالی فتقدّموا حتّی قتلوا فجاء الی اخیه الحسین علیه السلام و استأذن فی القتال فقال له: انت حامل لوائی فقال له: ضاق صدری و سئمت الحیاة فقال له الحسین علیه السلام ان عزمت فاستسق لنا ماء فاخذ قربته و حمل علی القوم حتّی ملأ القربة و اغترف من الماء غرفة ثمّ ذکر عطش اخیه الحسین علیه السلام فرمی بها وقال:
یا نفس من بعد الحسین هونی و بعده لا کنت ان تکونی
هذا حسین وارد المنون و تشربین بارد المعین
و الله ما هذا فعال دینی و لا فعال الصادق الیقین
در کتاب ینابیع المودة و مقتل ابی مخنف نقل شده که چون حضرت اباالفضل علیه السلام کشته شدن یاران امام حسین علیه السلام و غربت و تنهایی او را مشاهده نمود به برادران خود عبداللّه و جعفر و عثمان گفت: «شما زودتر به میدان بروید تا من در مصیبت شما مأجور باشم.» و چون آنان یکایک به میدان رفتند و کشته شدند خود نزد برادر آمد و اجازه میدان خواست. امام علیه السلام فرمود: «تو پرچمدار من هستی.» اباالفضل عرض کرد: برادر!سینه من تنگ شده و زندگی برایم ناگوار گردیده است.» امام علیه السلام فرمود: «اگر تصمیم میدان رفتن داری نخست برای ما آبی فراهم کن!»انّی أنا العبّاس اغدو بالسقا و لا أهاب الموت یوم الملتقی
ففرّقهم فضربه حکیم بن الطفیل علی یمینه فبرأها فأخذ اللواء بشماله و هو یقول:
و اللّه ان قطعتموا یمینی انّی احامی ابدا عن دینی
فضربه زیدبن ورقاء علی شماله فبرأها فضمّ اللواء الی صدره و هو یقول:
الا ترون معشر الفجّار قد قطعوا ببغیهم یساری
حضرت اباالفضل علیه السلام مشک را برداشت و خود را به آب رساند و مشک را از آب پر نمود و چون مشتی از آب برداشت که بنوشد به یاد عطش برادر خود افتاد (و گفت: «به خدا سوگند، تا وقتی برادرم حسین علیه السلام تشنه است از این آب نخواهم چشید.» سپس به نفس خویش خطاب نمود و گفت:(3)«ای نفس! چگونه میخواهی بعد از حسین زنده باشی و آب گوارا بنوشی، در حالی که برادرت حسین علیه السلام آماده شهادت است!» پس آب را برداشت و لب تشنه از فرات خارج شد و چون [کوفیان [راه را بر او بستند با شمشیر به آنان حمله نمود و
1) (1)روایة اخری فی مقتل العباس علیه السلام و اخوته لأمّه و أبیه و فی روایة أخری: لمّا رأی العباس بن علیّ علیه السلام وحدة اخیه الحسین علیه السلام بعد قتل اصحابه و جملة من اهل بیته قال لاخوته الثلاثة من امّه و ابیه عبداللّه و جعفر و عثمان:
2) (2)ثمّ عاد فاخذوا علیه الطریق فجعل یضبّهم بسیفه و هو یقول: لا أرهب الموت اذا الموت رقی حتّی اواری فی المصالیت لقی
گفت: «من از مرگ باکی ندارم و میجنگم تا خدا را ملاقات کنم. من سقا نامیده شدهام و از مرگ باکی ندارم.»
(1)پس مردم را متفرق مینمود و به سوی خیمهها میرفت تا این که حکیمبن طفیل دست راست او را قطع نمود، او پرچم را به دست چپ خود گرفت و گفت: به خدا سوگند، اگر دست راست مرا قطع کردید، هرگز از حمایت دین خود دست نخواهم کشید.» و چون زیدبن ورقا دست چپ او را قطع نمود، پرچم را به سینه خود گرفت و گفت: «ای مردم فاجر! ببینید چگونه دست چپ مرا از روی ظلم قطع نمودید؟!» پس مردی با عمود آهنی بر سر او زد و عباس علیه السلام از روی اسب به زمین افتاد و با صدای بلند صدا زد: «ای برادر، برادر خود را دریاب!» پس امام علیه السلام مانند بازشکاری به طرف او آمد و چون دید دستهای او قطع گردیده و فرق او شکافته و تیر در چشم او فرو رفته و بدن او پاره پاره است کمر خم نمود و بر بالین او نشست و گریه کرد تا روح از بدن او مفارقت نمود.
سپس برخاست و بر لشکر کوفه حمله برد و از راست و چپ آنان را با شمشیر میزد و آنان مانند گوسفندانی که از گرگ فرار میکنند فرار میکردند. [و او میفرمود: «به کجا فرار میکنید، شما که برادرم را کشتید؟!]»
لمن اللوا اعطی و من هو جامع شملی و فی ضنک الزحام یقینی
ما روی عن الصادق و السجّاد فی حقّ العبّاس علیهمالسلام
روی عن ابی عبداللّه الصادق علیه السلام انّه قال کان عمّنا العبّاس بن علی نافذالبصیرة صلب الایمان جاهد مع ابی عبداللّه الحسین علیه السلام و ابلی بلاء حسنا و مضی شهیدا.
علامه مجلسی در بحار از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرمود: «عموی ما1) (1)فضربه رجل بعمود علی رأسه فخرّ صریعا الی الارض و نادی باعلی صوته ادرکنی یا اخی فانقضّ علیه ابوعبداللّه علیه السلام کالصقر فرآه مقطوع الیمین و الیسار مرضوخ الجبین مشکوک العین بسهم مثخنا بالجراحة فوقف علیه منحنیا و جلس عند رأسه یبکی حتّی فاضت نفسه الزکیّة ثمّ حمل علی القوم فجعل یضرب فیهم یمینا و شمالاً فیفرّون منه کما تفرّ المعزی اذا شدّ فیها الذئب. (فقال لهم: این تفرّون و قد قتلتم اخی؟!)(مقتل ابی مخنف ص 179، ینابیع المودّة ج 3 ص 67)
2) (2)عباس کبش کتیبتی و کنانتی و سری قومی بل أعزّ حصونی یا ساعدی فی کلّ معترک به اسطو وسیف حمایتی بیمینی
عباس شخصی با بصیرت، دقیق النظر و قوی الایمان بود، او همراه برادر خود امام حسین علیهما السلام جهاد نمود و آزمایش خوبی از خود نشان داد و در نهایت افتخار شهادت را به دست آورد.»
ثمّ قالعلیه السلام: رحم اللّه العبّاس فلقد آثر و ابلی و فدی اخاه بنفسه حتّی قطعت یداه و انّ للعبّاس عنداللّه تبارک و تعالی منزلة یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة.
از امام سجاد علیه السلام نقل شده که روزی نظر مبارک او به عبیداللّه، فرزند عباس علیه السلام افتاد، پس گریان شد و فرمود: «هیچ روزی برای رسول خدا صلی الله علیه وآله سختتر از روز جنگ احد که در آن عموی او حمزة بن عبدالمطلب اسداللّه و اسدرسوله - به شهادت رسید نبود و بعد از آن روزی سختتر از روز جنگ موته که در آن نیز پسرعمّ او جعفربن ابی طالب برادر امیرالمؤمنین علیهما السلام به شهادت رسید نبود [لکن[ هیچ روزی سختتر از روز عاشورا که در آن روز سی هزارنفر به جنگ فرزند پیامبر خود حسین بن علی علیهما السلام آمدند و خود را مسلمان میدانستند و همه آنان با ریختن خون امام خود به خدا تقرّب میجستند نبوده است؛ و این در حالی بود که آنان را نصیحت نمود و خدا را به یاد آنان آورد ولی نصیحت او را نپذیرفتند و از روی دشمنی و ظلم او را به شهادت رساندند.»یحمی الحسین و یحمیه علی ظما و لا یولّی و لا یثنی فیختلف
و لا أری مشهدا یوما کمشهده مع الحسین علیه الفضل و الشرف
اکرم به مشهدا بانت فضیلته و ما اضاع له افعاله خلف
***
سپس فرمود: «خدا رحمت کند عباس علیه السلام را که در سختیها برادر خود را بر1) (1)و روی عن علی بن الحسین علیه السلام انّه نظر یوما الی عبیداللّه بن العباس بن علیّ علیه السلام فاستعبر ثمّ قال: ما من یوم اشدّ علی رسولاللّه صلی الله علیه وآله من یوم احد قتل فیه عمّه حمزة بن عبدالمطّلب اسداللّه و اسد رسوله و بعده یوم مؤتة قتل فیه ابن عمّه جعفربن ابی طالب و لا یوم کیوم الحسین علیه السلام ازدلف الیه ثلاثون الف رجل یزعمون انّهم من هذه الأمّة کلّ یتقرّب الی اللّه عزّوجلّ بدمه! و هو یذکّر هم باللّه فلایتّعظون حتّی قتلوه بغیا و ظلما و عدوانا
2) (2)و لعنم ما قال حفیده الفضل بن محمدبن الفضل بن الحسن بن عبیداللّه بن العبّاس: إنّی لأذکر للعبّاس موقفه بکربلاء و هام القوم تختطف
خود مقدم داشت و جان خویش را فدای او نمود و هر دو دست او [برای سقایی[ قطع گردید. همانا در قیامت برای عباس نزد خدای تبارک و تعالی مقام و منزلتی است که تمام شهدا حسرت آن را میبرند.»
محدث بزرگوار قمی در کتاب منتهی الآمال میگوید: حضرت اباالفضل علیه السلام که از پستان شجاعت شیر مکیده بود چون شیر خروشان بر لشگر کوفه حمله نمود و با خواندن رجز چنان که گذشت آنان را از هر طرف متفرق ساخت.
تا آنکه به روایتی هشتاد نفر را به هلاکت رساند و خود را به شریعه فرات رساند و چون جگر او از تشنگی تافته بود کفی از آب برداشت و خواست که بنوشد، بیاد تشنگی برادر خود حسین علیه السلام و اهل بیت او افتاد پس آب را به ریخت و مشگ را پر از آب نمود و برکتف راست افکند و از شریعه فرات خارج گردید.
ففز اباالفضل بالفضل العظیم بما اسدیته فعلیک الفضل قد حبسا
قضیت حقّ الاخا و الدین مبتذلا للنفس فی سقی اطفال له و نسا
تا مگر آب را به خیمهها رساند و کودکان را از تشنگی برهاند لشگر کوفه چون چنین دیدند اطراف او را احاطه کردند و او مانند شیر خشمآلود بر آنان حمله مینمود و چون نوفل ازرق و یازیدبن ورقاء او را کمین کردند و با شمشیر دست راست او را قطع نمودند او مشگ آب را برشانه چپ قرارداد و شمشیر را نیز به دست چپ گرفت و بر آنها حمله میکرد و این رجز میخواند:و اللّه ان قطعتم یمینی انّی اُحامی ابدا عن دینی
و عن امامٍ صادقِ الیقین بخل النبیّ الطاهر الأمینی
تا این که حکیم بن طفیل و یا نوفل از کمین بیرون آمد و دست چپ او را جدا نمود پس عباس علیه السلام این رجز خواند:
یا نفسی لا تَخشَی من الکفّار و ابشری برحمة الجبّار
مع النبیّ السیّد المختار قد قطعوا ببغیهم یساری
فأصلهم یا ربِّ حرّ النار
1) (1) و اذکر اباالفضل هل تنسی فضائله فی کربلا حین جدّ الامر و التبسا واسی اخاه وفاداه بمهجته و خاض فی غمرات الموت منغمسا
و مشگ آب را به دندان گرفت و همت گماشت تا بلکه آب را به خیمهها رساند ناگاه تیری به مشگ آب رسید و آبها روی زمین ریخت و تیر دیگری بر سینه مبارک آن حضرت اصابت نمود و از اسب بروی زمین افتاد و فریاد برآورد و برادر خود را طلب نمود.
امام حسین علیه السلام که صدای برادر را شنید خود را به او رساند و چون برادر را مجروح و بدون دست دید گریان شد و فرمود: الآن انکسر ظهری و قلّت حیلتی یعنی اکنون پشت من شکست و راه تدبیر و چارهام بسته شد. (منتهی الآمال ج 1/278)
و نادی الحسین علیه السلام هل من ذابّ یذبّ عن حرم رسولاللّه صلی الله علیه وآله ؟ هل من موحّد یخاف اللّه فینا؟ هل من مغیث یرجو اللّه فی اغاثتنا؟ هل من معین یرجو ما عنداللّه فی اعانتنا؟!
و تقدّم الی باب الخیمة و قال لزینب: ناولینی ولدی الصغیر حتّی اودّعه فأتی بابنه عبداللّه و امّه الرّباب بنت امریء القیس فاخذه و اجلسه فی حجره و أومأ الیه لیقبلّه فرماه حرملة بن کاهل او کاهن الاسدی بسهم فوقع فی نحره فذبحه فقال لزینب: خذیه ثمّ تلقّی الدم بکفیّه فلمّا امتلأتا رمی بالدم نحو السماء ثمّ قال: هون علیّ ما نزل به انّه بعین اللّه.
علامه سید محسن امین درکتاب مجالس السنیة میگوید: هنگامی که در روز عاشورا همه یاوران و اهل بیت امام حسین علیه السلام کشته شدند یکی از نوادههای عقیل بن ابی طالب به نام محمدبن ابی سعید بن عقیل که فرزندی خردسال بود و در گوش هایش گوشوارهای از درّ آویزان نموده بودند چوبی از چوبهای خیمه را به دست گرفت و از خیمه بیرون آمد؛ در حالی که اضطراب داشت و به طرف راست و چپ نگاه میکرد و از وحشت و اضطراب گوشوارهایش میلرزید. پس هانی بن ثبیت حضرمی به او حمله برد و با شمشیر خود بر او زد و او را شهید نمود؛ در حالی که مادر او شهربانو به او نگاه میکرد و مبهوت مانده بود و تکلم نمیکرد.چون کار برامام علیه السلام سخت شد صدای فرزند زهرا علیهما السلام بلند شد و فرمود: «آیا کسی هست که دشمن را از حرم پیامبر صلی الله علیه وآله دور کند؟ آیا خداپرستی هست که در باره ما از خدا بترسد؟ آیا فریادرسی هست که برای خدا از ما فریادرسی کند؟ آیا کسی هست که برای خدا به ما کمک دهد؟»
و منعطفٍ أهوی لتقبیل طفله فقّبل منه قبله السهم منحرا(البحار ج 45/47 و 45، المجالس ص 110).
سپس به خیمه بازگشت و به خواهر خود زینب فرمود: «کودک خردسال مرا1) (1)مقتل عبداللّه الرضیع و محمدبن ابی سعید بن عقیل لمّا قتل جمیع انصار الحسین علیه السلام و اهل بیته خرج غلام من خباء من اخبیة الحسین علیه السلام و هو محمدبن ابی سعید بن عقیل بن ابی طالب و فی اذنیه درّتان فأخذ بعود من عیدان الخباء و هو مذعور فجعل یلتفت یمینا و شمالا و قرطاه یتذبذبان فحمل علیه هانیء بن ثبیت الحضرمی فضربه بالسیف فقتله فصارت امّه شهربانویه تنظر الیه و لا تتکلم کالمدهوشة.
2) (2)و فی روایة انّه صبّه فی الارض ثمّ قال: یا ربّ ان حبست عنّا النصر من السماء فاجعل ذلک لما هو خیر منه ثمّ حمله حتّی وضعه مع قتلی اهل بیته. و فی روایة انّه حفر له بجفن سیفه و رمّله بدمه فدفنه.
بیاور تا با او وداع کنم.» و چون عبداللّه فرزند رباب را به دست او دادند امام علیه السلام او را گرفت و در دامن خود گذارد و چون خواست که او را ببوسد حرمله تیری به گلوی او زد و گلوی او را پاره نمود. پس امام علیه السلام به خواهر خود زینب فرمود: «او را بگیر!» سپس دو دست خود را از خون او پر کرد و به طرف آسمان پاشید و فرمود: «چون در محضر خداوند است برای من آسان میباشد.»
در روایت دیگری آمده است که خون فرزند خود را بر زمین ریخت و فرمود: «خدایا، اگر کمک آسمانی خود را از ما دریغ نمودی پاداشی بهتر از آن به ما عطا فرما.» سپس فرزند خود را برداشت و در میان کشتهها گذارد.
در روایت دیگری آمده است که آن حضرت با شمشیر خود قبر کوچکی حفر نمود و فرزند خود را که به خون خود آغشته شده بود زیر خاک پنهان کرد.
(1)در مقتل ابی مخنف و بحار و مجالس آمده است که چون اصحاب و اهل بیت امام حسین علیه السلام کشته شدند و او تنها مانده بود و دشمن او رااحاطه نموده بود، عبداللّه فرزند امام حسن علیه السلام که جوانی نزدیک به بلوغ بود از خیمه زنها خارج شد. زینب علیها السلام خواست که او را نگهدارد، امام علیه السلام نیز به زینب فرمود: «ای خواهر او را بگیر!»
(2)لکن عبداللّه به سختی خود را از عمهاش زینب جدا نمود و کنار عموی خود
1) (1)مقتل عبداللّه بن الحسن بن علیّبن ابی طالب علیهمالسلام لمّا قتل انصار الحسین علیه السلام و اهل بیته و بقی وحیدا فریدا و قد احاط به القوم خرج من عندالنساء عبداللّه بن الحسن بن علیّ علیهما السلام و هو غلام لم یراهق فلحقته زینب بنت علیّ علیهما السلام لتحبسه فقال لها الحسین علیه السلام : احبسیه یا اختی فابی و امتنع علیها امتناعا شدیدا و جاء یشتدّ الی عمّه الحسین علیه السلام حتّی وقف الی جنبه و قال: لا افارق عمّی فاهوی بحربن کعب الی الحسین علیه السلام بالسیف.
2) (2)فقال له الغلام: ویلک یا ابن الخبیثة أتقتل عمّی؟! فضربه بحر بالسیف فاتّقاها الغلام بیده فأطنها الی الجلد فاذا هی معلّقة فنادی الغلام یا عمّاه او یا امّاه فاخذه الحسین علیه السلام فضمّه الی صدره و قال: یا بن اخی اصبر علی ما نزل بک و احتسب فی ذلک الخیر فانّ اللّه یلحقک بآبائک الصالحین برسول اللّه صلی الله علیه وآله و علیّ و حمزة و جعفر و الحسن صلیاللّه علیهم اجمعین فرماه حرملة بسهم فذبحه و هو فی حجر عمّه. (ابی مخنف ص 191، المجالس ص 111، البحار ج 45/53) هبوا انّکم قاتلتم فقتلتم فما بال اطفال تقاسی نبالها
رفت و گفت: «من از عمویم جدا نخواهم شد.» و چون بحربن کعب شمشیر خود را بر حسین علیه السلام فرود آورد، عبداللّه گفت:
«وای بر تو، ای فرزند خبیثه! میخواهی عموی مرا بکشی؟» پس کعب با شمشیر خود بر امام علیه السلام زد و عبداللّه دست خود را مقابل او گرفت و دست او قطع شد و به پوست آویزان گردید. پس صدا زد: «ای عمو و ای مادر، به فریادم برسید!» امام علیه السلام او را به سینه چسبانید و فرمود: «فرزند برادر! صبر کن که خیر تو در آن است و خداوند تو را به پدران صالحت رسول خدا و علی و حمزه و جعفر و حسن صلواتاللّه علیهم اجمعین ملحق خواهد نمود.» پس حرمله تیری به عبداللّه زد و او در دامن عموی خود شهید شد.
مؤلف گوید: آنچه ذکر شد معروفین از شهدای بنی هاشم بودند و سایر شهدای بنیهاشم طبق تحقیق محدث بزرگوار قمی در منتهی الآمال عبارتاند از: عبداللّه بن مسلم بن عقیل، محمدبن عبداللّه بن جعفر، عون بن عبداللّه بن جعفر، ابوبکر بن الحسن، ابوبکر بن علی، طفلی از آل امام حسین علیه السلام.
محدث قمی میگوید: حضرت سیّدالشهدا علیه السلام بر در خیمه آمد و به زینب علیها السلام فرمود: «کودک صغیرم را به من سپارید تا او را وداع کنم.» پس آن کودک معصوم را گرفت و صورت به نزدیک او برد تا او را ببوسد که حرملة بن کامل اسدی تیری انداخت و بر گلوی آن طفل رسید و او را شهید کرد.
پس آن کودک را به خواهرداد. زینب علیها السلام او را گرفت و حضرت امام حسین علیه السلام دستهای خود را زیر خون او قرار داد و، همین که پر شد به جانب آسمان افکند و فرمود: «هر مصیبتی که بر من نازل شود، سهل است زیرا درمحضر خداوند است و او میبیند.»
سبط ابن جوزی در تذکره، از هشامبن محمد کلبی نقل کرده که چون حضرت امام حسین علیه السلام دید که لشکر در کشتن او اصرار دارند قرآن مجید را برداشت و آن را گشود و بر سر گذاشت و در میان لشکر ندا کرد: «بَینی وَ بَیْنَکُمْ کِتابُ اللِّه وَجَدّی مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه وآله »؛ ای قوم! برای چه خون مرا حلال میدانید؟ آیا من پسر دختر پیغمبر شما نیستم؟ آیا سخن جدّم در حق من و برادرم حسن علیه السلام که فرمود: هذانِ سَیّدِا شَبابِ اَهْلِ الجَنَّةِ به شما نرسیده است؟
در این هنگام که با آن قوم احتجاج مینمود ناگاه نظرش به طفلی از اولاد خود افتاد که از شدّت تشنگی میگریست. پس آن کودک را بر روی دست گرفت و فرمود: «یا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُونی فَارْحَمُوا هذا الطِفْلَ»؛ ای لشکر" اگر به من رحم نمیکنید، براین طفل رحم کنید!»
پس مردی از ایشان تیری به جانب آن طفل افکند و او را مذبوح نمود. امام حسین علیه السلام شروع به گریستن کرد و گفت: «ای خدا! میان ما و قومی که ما را فرا خواندند که یاریمان کنند و سپس ما را کشتند حکم کن. پس ندایی از آسمان آمد که: یا حسین! او را بگذار که برای او دایهای در بهشت است.»
در کتاب احتجاج آمده است که آن حضرت از اسب فرود آمد و با شمشیر گودالی در زمین کند و آن کودک را به خون خویش آغشته کرد و او را دفن نمود.
طبری از حضرت ابوجعفر باقر علیه السلام روایت کرده است: «تیری بر گلوی پسری از آن حضرت که در کنار او بود رسید پس آن حضرت خون را بر او میمالید و میگفت: «الّلهمّ احکُمْ بَیْنَنا وَ بَینَ قَوْم دَعَونا لِیَنصُرُونا فَقَتَلُونا.»
سپس امر فرمود حبرهای (جامهای است یمانی) آوردند آن را چاک کرد و پوشید و با شمشیر به سوی کارزار بیرون شد.
و فرمود:
«کفر القوم وقدما رغبوا عن ثواب اللّهِ رَبِ الثّقلین
قتل القومُ علیّا و ابنَهُ حسن الخیر کریم الابوین
حنقا منهُم و قالُوا أجمِعُوا اُحشرُوا النَّاس الی حربِ الحُسینِ»
پس مقابل آن قوم ایستاد و در حالی که شمشیر خود رابرهنه در دست داشت
و دست از زندگانی دنیا شسته و یکباره دل به شهادت و لقای خدا بسته بود این اشعار را قرائت میفرمود:
اَنَا ابنُ علیِ الطُهر من آل هاشمٍ کفانی بهذا مُفخَرا حینَ اَفخَرُ
وَجَدّی رَسُولُ اللهِ اکرَمُ من مشی و نحنُ سراج اللّهِ فی الخَلْقِ یزهرُ
و فاطمةُ امّی من سُلالَةِ احمدَ و عمّی یُدعی ذا الجناحینِ جعفرٌ
و فینا کتابُ اللّه اُنزِلَ صادقا و فینا الهُدی و الوحیُ بالخیر یُذکرُ
و نحنُ أمانُ اللّه للناس کلِّهِم نَسُرُّ بهذا فی الاَنام و نَجْهَرُ
و نحنُ وُلاةُ الحُوضِ نَسقی وُلاتِنا بکأسِ رَسُول اللّهِ ما لیسَ یُنکر
و شیعتُنا فی الناس اَکرَمُ شیعةٍ و مُبغِضُنا یومَ القِیامةِ یَخسُرُ»
پس مبارز طلبید و هر که در برابر او میآمد او را به خاک هلاکت میافکند تا آن که کشتار عظیمی نمود و جماعت بسیاری از شجاعان را به جهنم فرستاد، و دیگر کسی جرأت مبارزه با آن حضرت نکرد. پس آن حضرت بر میمنه حمله نمود و فرمود:
«الموتُ خیرٌ منْ رُکُوبِ العارِ و العارُ اَولی مِن دُخُولِ النّارِ»
سپس بر مسیره حمله کرد و فرمود:
«اَنَا الُحسینُ بنُ علیّ آلیتُ ان لا اَنثَنی
اَحمی عیالات اَبی اَمْضی علی دین النّبیّ»
راوی گفته است: به خدا سوگند، من هرگز مردی را که لشکریان بسیاری او را احاطه کرده و یاران و فرزندان او کشته و اهلبیت او را محصُور و مستأصل ساخته باشند شجاعتر و قویّ القلبتر از امام حسین علیه السلام ندیدم؛ چه تمام مصایب در او جمع بود و تشنگی و حرارت و جراحت بسیار نیز بر او غالب بود و با وجود اینها گرد اضطراب بر دامن وقارش ننشت و تزلزل در ساحت وجودش راه نیافت.
و با این حال میزد و میکشت و گاهی که ابطال رجال بر او حمله میکردند چنان بر ایشان میتاخت که ایشان چون گلّه گرگ دیده میرمیدند و از پیش روی آن حضرت میگریختند و دوباره گرد هم میآمدند و آن سی هزار نفر پشت به هم میدادند و به جنگ او میآمدند.
پس بر آن لشکر انبوه حمله میکرد و آنان مانند ملخ از پیش او پراکنده میشدند و لختی که اطراف او از دشمن تهی میگشت. از قلب لشکر روی به مرکز خویش مینمود و کلمه مبارکه «لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ» را تلاوت میفرمود.
مؤلف گوید: شایسته است در این مقام کلام «جیمز کارکرن»، هندوی هندی را در شجاعت امام حسین علیه السلام نقل کنیم.
شیخ مرحوم در لؤلؤ و مرجان ترجمه عبارات این شخص را که در جلد دوم،کتاب او صفحه 111 به زبان اُردو که زبان متعارف هند است نوشته و منتشر ساخته نقل کرده است. و عین ترجمه عبارت او که در آن جا مذکور است چنین است:
شجاعت رستم مشهور زمانه است لکن مردانی چند گذشته که در مقابلشان نام رستم قابل بیان نیست، چنانچه حسین بن علی علیهما السلام شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدّم یافته چرا که شخصی که در میان کربلا بر ریگ تفته با حالات تشنگی و گرسنگی مردانگی به کار برده باشد مقابل او نام رستم کسی آرد که از تاریخ واقف نخواهد بود.
سپس گوید: قلم که را یاراست که حال حسین علیه السلام برنگارد، و زبان که را طاقت که مدح ثابت قدمی هفتاد و دو نفر در مقابله سی هزار فوج شامی خوانخوار و شهادت هریک را چنانچه باید ادا نماید. نازک خیالی کجا این قدر رسا است که حال و دلهای آنها را تصویر کند که بر سرشان چه پیش آمد.
از آن زمانی که عمرسعد با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زمانی که شمر [ملعون [سر اقدس را از تن او جدا کرد.
مَثَل مشهور است که دوای یک، دو باشد؛ یعنی از آدم تنها کار برنمیآید تا دوّمی برایش مددکار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نیست که در حقّ کسی گفته شود که فلان کس را دشمن از چهار طرف احاطه کرده است. ولی حسین علیه السلام را با هفتاد و دوتن هشت قسم از دشمنان احاطه کرده بودند و با وجود آن ثابت قدمی را از دست ندادند؛
چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج لشکر یزید بود که بارش نیزه و تیرشان مثل بادهای تیره طوفان ظلمت برانگیخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود که نظیرش در زیر فلک، صورت امکان نپذیرفته،
میتوان گفت که حرارت و گرمی دیار عرب در غیر از عرب یافت نمیتواند شد. دشمن ششم ریگ تفتیده میدان کربلا بود که همانند آفتاب، شعلهور و مانند خاکستر تنور گرم، و سوزنده و آتش افکن بود بلکه دریای قهاری میتوان گفت که حبابهایش آبلههای پای بنی فاطمه بودند.
دو دشمن دیگر که از همه ظالمتر بودند، یکی تشنگی و دوم گرسنگی مثل همراهی بودند که ساعتی جدا نبودند، خواهش و آرزوی این دو دشمن همان وقت کم میشد که زبانها از تشنگی چاک چاک میگردیدند، پس کسانی که در چنین معرکه هزارها کفار را مقابله کرده باشند بهادری و شجاعت برایشان حتم است.»
مؤلف گوید: این بود کلام متین این هندوی بت پرست که همانند خال مشکین دلربایی است در رخسار سفید کاغذ و سزاوار است که در ستایش او گفته شود: «به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را» [منتهی الآمال، ص 714].
مؤلف گوید: در مقاتل نام دو بچه شیرخوار ذکر شده است یکی عبداللّه رضیع و دیگری که نام او برده نشده و از او به نام «طفل شیرخواری از امام حسین علیه السلام » یاد شده است. و لکن نام فرزندی به نام «علی اصغر» در مقاتل ذکر نشده است.
(1)علامه مجلسی در بحار میگوید: چون اصحاب و اولاد و اهل بیت امام حسین علیه السلام کشته شدند، آن حضرت خود به میدان آمد و مبارز طلبید و هر کس مقابل او میآمد او را میکشت تا این که شمار زیادی را به هلاکت رساند و سپس به میمنه لشکر حمله نمود و فرمود: «کشته شدن بهتر از عار است و عار بهتر از دخول نار است...» سپس به میسره حمله نمود و فرمود: «من حسین بن علی هستم و سوگند یاد نمودهام که از جنگ باز نایستم و از عیالات پدر خود حمایت کنم و بر دین رسول خدا صلی الله علیه وآله باقی بمانم.»
(2)و چون از اهل بیت او تنها سه نفر باقی مانده بودند، به خواهر خود زینب فرمود: «برای من لباسی بیاورید که هیچ کس در آن رغبت نکند و من آن را زیر لباس خود قرار دهم تا پس از کشته شدن، بدن من برهنه نماند...» پس لباس کهنه راگرفت و آن را پاره نمود و زیر لباس خود قرار داد [و چون کشته شد اهل کوفه آن لباس را از بدن او درآوردند!]
(3)سپس همراه آن سه نفر به لشکر کوفه حمله برد تا این که آن سه نفر کشته
شدند و خود تنها ماند و با وجود آن که جراحتهای زیادی در سر و بدن مبارک او بود با لشکر کوفه میجنگید و آنها از راست و چپ به او حمله میکردند و او گاهی به میمنه حمله میکرد و گاهی به میسره و لشکر کوفه از او فرار میکردند.
یکی از راویان قصه کربلا میگوید: به خدا سوگند، من تاکنون کسی را ندیده بودم که اطراف او را احاطه کرده باشند و فرزندان و اهل بیت و اصحاب او را کشته باشند و این گونه قلب او آرام و مطمئن و با قدرت و جرأت باشد.
فناداه شمر: ما تقول یا ابن فاطمة؟ فقال: اقول: انّی اقاتلکم و تقاتلوننی و النساء لیس علیهنّ جناح فامنعوا عتاتکم و جهّالکم و طغاتکم من التعرّض لحرمی ما دمت حیّا فقال شمر:
لک ذلک یا ابن فاطمة ثمّ صاح الیکم عن حرم الرجل و اقصدوه بنفسه فلعمری هو کفو کریم فقصدوه بالحرب و جعل شمر یحرّضهم علی الحسین علیه السلام فجعلوا یحملون علی الحسین علیه السلام و الحسین یحمل علیهم فینکشفون عنه و هو فی ذلک یطلب شربةً من الماء فلا یجد و کلّما حمل بفرسه علی الفرات حملوا علیه باجمعهم حتّی اجلوه عنه. (البحار ج 45/49 و رواها فی اللهوف ص 106 و فی المجالس ص 112)
تا این که گوید: به خدا سوگند، من کسی را پیش از او و پس از او چنین ندیدم و اگر لشکر کوفه بر او حمله میبردند او با شمشیر بر آنها میتاخت و آنهامانند حیوانی که از گرگ فرار کند از او میگریختند. به خدا سوگند، او یک تنه بر آنها که سی هزار نفر بودند حمله میکرد و همه آنها مانند ملخ هایی که پراکنده شوند از او دور میشدند و او سپس به مرکز و محل اول خود باز میگشت و میفرمود: «لا حَولَ و لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ»شمر چون این وضعیت را مشاهده کرد دستور داد سوارهها پشت سر پیادهها حرکت کنند و تیراندازان را گفت تا او را تیرباران نمایند تا این که به قدری تیر بر بدن او زدند که مانند خارپشت شد و از جنگ باز ایستاد. پس لشکر کوفه مقابل او ایستادند و شمر با نیروی پیاده خود آمدند و بین او و بین خیمهها و اهل و عیال او فاصله شدند.
(2)در این هنگام امام علیه السلام فریاد برآورد و فرمود: «ای پیروان آلابیسفیان! اگر
1) (1)فلمّا رأی شمر ذلک استدعی الفرسان فصاروا فی ظهور الرجالة و امر الرماة ان یرموه فرشقوه بالسهام حتّی صار کالقنفذ فاحجم عنهم فوقفوا بازائه و جاء شمر فی جماعة من اصحابه فحالوا بینه و بین رحله الذی فیه ثقله و عیاله. فصاح الحسین علیه السلام ویلکم یاشیعة آل ابی سفیان ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون یوم المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم هذه و ارجعوا الی احسابکم ان کنتم عربا کما تزعمون.
2) (2)یری الفرات و لا یحظی بمورده لیت الفرات غدا من بعده یبسا
دین ندارید و از قیامت نمیترسید، در دنیا آزاد مرد باشید و به احساب عربی خود بازگردید؛ اگر عرب هستید.» شمر گفت: چه میگویی ای فرزند فاطمه؟
امام علیه السلام فرمود: میگویم: شما با من جنگ دارید و من با شما جنگ دارم لکن زنها نباید مورد حمله قرار گیرند. پس به جهال و افراد سرکش و ستمگر خود بگویید تا من زنده هستم متعرض حرم و اهل بیت من نشوند.» شمر گفت: این را از تو میپذیریم، ای فرزند فاطمه! و سپس به لشکر خود گفت: از خیمههای او دور شوید و به طرف او هجوم آورید!
پس لشکر کوفه به امام علیه السلام هجوم آوردند و او نیز به آنان حمله میکرد و آنها فرار میکردند تا این که عطش بر او فشار آورد و همواره آب طلب مینمود وکسی به او آب نمیداد و هر چه اسب خود را به طرف فرات میبرد راه را بر او میبستند.
(1)در بحار و لهوف و مجالس آمده است که چون بر بدن امام علیه السلام جراحات
1) (1)آخر قتاله راجلاً مع اهل الکوفة لمّا اثخن الحسین علیه السلام بالجراح و بقی کالقنفذ طعنه صالح بن وهب المزنی علی خاصرته طعنة فسقط علیه السلام عن فرسه الی الارض علی خدّه الایمن ثمّ قام و خرجت اخته زینب الی باب الفسطاط و هی تنادی: وا أخاه واسیّداه وا اهلبیتاه لیت السماء اطبقت علی الارض و لیت الجبال تدکدکت علی السهل.
فراوانی وارد شد و بدن او مانند خارپشت گردید، صالح بن وهب نیزهای بر خاصره او زد و امام علیه السلام از اسب با صورت به زمین افتاد، و باز برخاست و زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد و صدا زد:
«وا اخاه! واسیّداه! وا اهل بیتاه!» سپس گفت: «ای کاش آسمان فرود آید و کوهها متلاشی شود!» و چون عمرسعد نزدیک آمد، زینب گفت: «ای عمر! آیا ایستادهای نگاه میکنی و برادرم حسین علیه السلام را میکشند؟!» پس عمرسعد گریان شد و روی خود را از او برگرداند و پاسخی نداد. سپس زینب علیها السلام صدا زد: «ای مردم! وای بر شما! آیا بین شما یک مسلمان وجود ندارد؟» پس کسی جواب او را نداد.
اما و اللّه لو قتلتمونی لأ لقی اللّه بأسکم بینکم و سفک دماءکم ثمّ لایرضی لکم بذلک حتّی یضاعف لکم العذاب الألیم و لم یزل یقاتل حتّی اصابته عشرات الجراحات فوقف یستربح ساعة و قد ضعف عن القتال فبینا هو واقف اذأتاه حجر فوقع علی جبهته فأخذ الثوب لیمسح الدم عن جبهتة فأتاه سهم مسموم له ثلاث شعب فوقع علی قلبه فقال علیه السلام :
امام علیه السلام در آن حال پیاده جنگ میکرد، اما مانند سواری شجاع از تیرهای دشمن پرهیز مینمود و ضربه خود را بر جاهای حساس وارد میکرد و بر سوارهها حمله مینمود و میفرمود: «آیا برای کشتن من اجتماع نمودهاید؟ به خدا سوگند، بعد از من احدی از بندگان خدا را نمیکشید که خداوند بر شما بیش از کشتن من خشم کند. به خدا سوگند، من امیدوارم با کشته شدنم خداوند مرا عزیز نماید و شما را ذلیل کند و انتقام مرا از شما بگیرد به گونهای که نفهمید.»سپس فرمود: «به خدا سوگند، اگر مرا بکشید خداوند بین شما جنگ و خونریزی قرار خواهد داد و به آن راضی نخواهد شد تا در قیامت عذاب دردناک و مضاعفی بر شما وارد کند.»
(2)پس پیاپی با آنها میجنگید تا این که دهها جراحت بر بدن او وارد شد و چون
1) (1)ودنا عمربن سعد فقالت: یا عمر أیقتل ابوعبداللّه و انت تنظر الیه؟ فدمعت عیناه حتّی سالت دموعه علی خدّیه و لحیته و صرف وجهه عنها و لم یجبها بشیء فنادت ویلکم اما فیکم مسلم؟ فلم یجبها احد بشیءٍ. و قاتل علیه السلام راجلا قتال الفارس الشجاع یتّقی الرمیة و یفترص العورة و یشدّ علی الخیل و هو یقول: أعلی قتلی تجتمعون؟ اما و اللّه لا تقتلون بعدی عبدا من عباداللّه، اللّه اسخط علیکم لقتله منّی و ایم اللّه انّی لارجو ان یکرمنی اللّه بهوانکم ثمّ ینتقم لی منکم من حیث لاتشعرون.
2) (2)بسم اللّه و بالله و علی ملّة رسول اللّه صلی الله علیه وآله ثمّ رفع رأسه الی السماء و قال: الهی انّهم یقتلون رجلا لیس علی وجه الارض ابن بنت نبیّ غیره ثمّ أخذ السهم فاخرجه من وراء ظهره فانبعث الدم کأنّه میزاب فضعف و وقف. (البحار ج 45/155، المجالس ص 113، اللهوف ص 150) سهم اصاب حشاک یا ابن المصطفی سهم به کبد الهدایة قد رمی
از جنگ خسته شد ساعتی ایستاد تا استراحت کند پس سنگی بر پیشانی او زدند و چون خون جاری شد پیراهن خود را بال نمود که خون پیشانی را بگیرد که ناگهان تیر سه شعبه مسمومی بر قلب او زدند، پس فرمود: «بسم اللّه و باللّه و علی ملّة رسولاللّه صلی الله علیه وآله » و سپس سر به سوی آسمان نمود و فرمود: «خدایا، تو میدانی که این مردم کسی را میکشند که جزاو فرزند دختر پیغمبری روی زمین نیست.» آن گاه آن تیر را از پشت سر بیرون آورد، در حالی که خون مانند ناودان از بدن او جاری بود.
(1)در مقتل ابی مخنف و بحار و مجالس نقل شده است که چون همه اصحاب و اهل بیت امام حسین علیه السلام کشته شدند و او یاوری نداشت شمر با جماعتی از یاران خود او را احاطه نمودند. پس مالک بن نسر کندی با شمشیر بر سر او زد به گونهای که کلاه خود حضرت را پاره کرد و بر سر مبارک او اصابت نمود و کلاه خود پر از خون شد. آن حضرت پارچهای طلب نمود و بر سر خود بست و کلاهی بر آن گذارد و عمامهای بر ان بست و شمر و همراهان او به لشکر خود بازگشتند و بعد از ساعتی باز آمدند.
(2)پس امام علیه السلام بر آنان حمله کرد و آنها فرار کردند تا این که او را احاطه نمودند
1) (1)فلما ضعف علیه السلام احاطوا به و حملوا علیه من کلّ جانبٍ لمّا قتل جمیع انصار الحسین علیه السلام و اهل بیته و لم یبق معه احد أقبل شمر فی جماعة من اصحابه فأحاطوا بالحسین علیه السلام فضربه مالکبن النسر الکندی علی رأسه الشریف بالسیف و کان علی رأسه برنس فقطع البرنس و وصل السیف الی رأسه فامتلأ البرنس دما ثمّ ألقی البرنس و دعا بخرقة فشدّبها رأسه و استدعی بقلنسوة اخری فلبسها و اعتّم علیها.
2) (2)و رجع شمر و من معه عن الحسین علیه السلام الی مواضعهم فمکثوا هنیهة ثمّ عادوا الیه فأخذ الحسین علیه السلام یشدّ علیهم فینکشفون عنه ثمّ انّهم احاطوا به ثمّ ضارب الرجالة حتّی انکشفوا عنه و کان قد ضعف عن القتال و تحاماه الناس فمکث طویلا من النهار و کلّما جاءه احد انصرف عنه کراهیّة ان یلقی اللّه بدمه.
و آن حضرت با آنان میجنگید تا وقتی که ناتوان شد و مردم از کشتن او پرهیز میکردند و هر کس نزد او میآمد از ترس این که قاتل او محسوب شود باز میگشت.
قال هلال بن نافع: انّی لواقف مع اصحاب عمر بن سعد اذ صرخ صارخ: ابشر ایّها الأمیر فهذا شمر قد قتل الحسین فخرجت بین الصفین فوقفت علیه و انّه لیجود بنفسه فواللّه ما رأیت قتیلا مضمخا بدمه احسن منه و لا أنور وجها، و لقد شغلنی نور وجهه و جمال هیئته عن الفکرة فی قتله.
پس شمر فریاد کرد و به لشکر سواره و پیاده گفت: وای بر شما! منتظر چه هستید؟ باید او را بکشید! مادراتان به عزای شما بنشینند! سپس از هر سو به او حمله کردند و شخصی به نام زرعة بن شریک شمشیری بر کتف چپ او زد و امام علیه السلام نیز او را بر زمین زد. سپس شخص دیگری با شمشیر چنان بر شانه او زد که به رو به زمین افتاد و ناتوان شد و هر چه میخواست حرکت کند به زمین میافتاد. پس سنان بن انس نیزهای در گلوگاه او فرو برد و سپس بیرون آورد و در سینه او داخل کرد و سپس تیری به گلوی حضرت زد و امام علیه السلام به زمین افتاد و نشست و تیر را از گلوی خود بیرون کشید و دستهای خود را از خون گلو پرکرد و بر صورت و محاسن خود مالید و فرمود: «میخواهم این گونه خدا را ملاقات کنم که این مردم حق مرا نشناختند.»(2)هلال بن نافع میگوید: من کنار اصحاب عمر سعد ایستاده بودم که شخصی
1) (1)فصاح شمر بالفرسان و الرجالة: و یحکم ما تنتظرون بالرجل اقتلوه ثکلتکم امّهاتکم فحملوا علیه من کلّ جانب فضربه زرعة بن شریک علی کتفه الیسری و ضرب الحسین علیه السلام زرعة فصرعه و ضربه آخر علی عاتقه بالسیف ضربة کبا بها لوجهه و کان قد أعیا و جعل یقوم و یکبو و طعنه سنان بن انس النخعی فی ترقوته ثمّ انتزع الرمح فطعنه فی بوانی (البوانی الأضلاع المقدمة فی الصدر) صدره و رماه بسهم فوقع فی نحره فسقط و جلس قاعدا فنزع السهم من نحره و قرن کفیّه جمیعا فکلّما امتلأتامن دمائه خضّب بها رأسه ولحیته و هو یقول: هکذا ألقی اللّه مخضبا بدمی مغصوبا علی حقّی.
2) (2)فاستسقی فی تلک الحال ماءً فسمعت رجلا یقول: و اللّه لا تذوق الماء حتّی ترد الحامیة فتشرب من حمیمها فسمعته أنا ارد الحامیة فأشرب من حمیمها؟! لا و اللّه بل ارد علی جدّی رسولاللّه صلی الله علیه وآله و أسکن معه فی داره فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر و اشرب من ماء غیر آسن و أشکو الیه ما ارتکبتم منّی و فعلتم بی. فغضبوا بأجمعهم حتّی کأنّ اللّه لم یجعل فی قلب احد منهم من الرحمة شیئا.
فریاد زد و به عمرسعد گفت: البشارة! ای امیر! شمر آمده و حسین را کشته است. پس من آمدم و خود را نزدیک گودی قتلگاه رساندم و دیدم امام علیه السلام در حال جان دادن است لکن ندیده بودم کسی را در حال جان دادن این چنین نورانی باشد، با این که آغشته به خون بود به طوری صورتش نورانی بود که مرا از فکر کشته شدن او بازداشته بود. پس از او شنیدم که در آن حال آب طلب مینمود و دیگری به او میگفت:
به خدا سوگند، آب نخواهی چشید تا از آب جوشان دوزخ بنوشی! پس آن حضرت در جواب او فرمود: «من از آب جوشان دوزخ مینوشم؟! به خدا سوگند، چنین نخواهد بود بلکه من بر جدّ خود وارد میشوم و در جوار او و رحمت الهی جای میگیرم و از آب گوارای بهشتی مینوشم و از شما شکایت خواهم نمود. پس همه آنها خشمگین شدند ولی گو این که در قلوب آنان ذرهّای از رحم یافت نمیشد.
(1)در این حال سنان بن انس به خولی گفت: سر او را از بدن جدا کن! و چون خولی خواست که سر او را جدا کند ترسید و ناتوان شد. پس سنان [و یا شمر [به او گفت: خدا دست تو را قطع کند!چرا ترسیدی؟ پس سنان بن انس - و به روایتی شمر - سر از بدن امام علیه السلام جدا نمود، او در آن حال میگفت: به خدا سوگند، من سر از بدن تو جدا میکنم و میدانم که تو سیّد و آقایی هستی که مقام تو از همه بالاتر است و تو فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله و بهترین مردم از جهت پدر و مادرهستی! و سپس شمر سر
1) (1)و قال سنان لخولی بن زید اجتزّ رأسه فبدر خولی لیجتزّ رأسه فضعف وارعد فقال له سنان و قیل شمر: فتّ اللّه فی عضدک ما لک ترعد و نزل سنان و قیل شمر الیه فذبحه ثمّ اجتزّ رأسه الشریف و هو یقول: و اللّه انّی لأجتزّ رأسک و اعلم انّک السیّد المقدّم و ابن رسول اللّه و خیر الناس أبا و أمّا. ثمّ دفع الرأس الشریف الی خولی فقال: احمله الی الأمیر عمربن سعد. (ابی مخنف ص 171، المجالس ص 114، البحار ج 45/55)
مبارک آن حضرت را به خولی داد و گفت: آن را نزد امیر خود عمرسعد ببر!
و قیل: وجد فی ثیابه مائة و عشرون رمیة بسهم و فی جسده الشریف ثلاث و ثلاثون طعنة برمح و اربع و ثلاثون ضربة بسیف.
و عن الصادق علیه السلام انّه وجد بالحسین علیه السلام ثلاث و ثلاثون طعنة و اربع و ثلاثون ضربه،
و عن الباقر علیه السلام انّه و جد به ثلاثمائة و بضعة و عشرون جراحة.
و فی روایة ثلاثمائه و ستوّن جراحه،
و اخذ سراویله بحربن کعب التمیمی. و اخذ ثوبه أخ لاسحاق بن حویة و اخذ قطیفةً له کانت من خزّ قیس بن الاشعث بن قیس و اخذ عمامته الأخنس.
و اخذ برنسه مالک بن النسر و کان من خزّ فلمّا قدم علی اهله أخذ یغسل عنه الدم فقالت له امرأته: أسلب ابن رسول اللّه تدخل بیتی؟ اخرجه عنّی و اخذ نعلیه الاسود بن خالد و أخذ درعه البتراء عمربن سعد فلمّا قتل عمر أعطاها المختار لقاتله و اخذ سیفه الفلافس النهشلی و اخذ القوس الرجیل بن خیثمة الجعفی و اخذ خاتمه بجدل بن سلیم الکلبی.
علامه سید محسن امین در کتاب مجالس السنیة میگوید: همین که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید لشکر کوفه مشغول غارت خیمهها و لباسهای آن حضرت شدند، پس اسحاق بن حویة حضرمی پیراهن او را که بیش از یکصد و ده جای تیر و نیزه و شمشیر در آن بود برگرفت.بعضی گفتهاند: در لباس آن حضرت یکصد و بیست جای تیر وجود داشت و در بدن شریف او سی و سه جای نیزه و سی و چهار جای شمشیر بود.
از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «در بدن امام حسین علیه السلام سی و سه جای نیزه و سی و چهار جای شمشیر دیده شد.»
از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود: «در بدن امام حسین علیه السلام سیصد و بیست و اندی اثر زخم دیده شد.»
لم یسلبوه الدرع الاّ بعدما ترکته أسهم بغیهم کالقنفذ
و در روایتی آمده است: «در بدن شریف آن حضرت سیصد و شصت1) (1)ما جری یوم عاشوراء بعد قتل الحسین علیه السلام لمّا قتل الحسین علیه السلام اقبل القوم علی سلبه فأخذ قمیصه اسحاق بن حویة الحضرمی و وجد فی قمیصه علیه السلام مائة و بضع عشرة ما بین رمیة و طعنة و ضربة .
2) (2)و مال الناس علی الفرش و الحلل و الإبل فانتهبوها و انتهبوا رحله و ثقله و سلبوا نساءه. (البحار ج 45/57، المجالس ص 116) و صیح فی رحله نهبا و ما ترکوا علی عقائل بیت الوحی من حجب!
جراحت دیده شد.» سپس میگوید: سراویل و بیرجامههای آن حضرت را بحربن کعب تمیمی برداشت و پیراهن عربی او را برادر اسحاق بن حویه برگرفت، و قطیفه او را که از خز بود قیس بن اشعث برداشت و عمامه آن حضرت را اخنس گرفت و کلاه خود او را مالک بن نسر گرفت و آن از خز بود و چون به خانه خود آورد و میخواست که آن را بشوید همسر او گفت: لباس فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله را به منزل من آوردهای؟! آن را از خانه من خارج کن!
کفشهای آن حضرت را اسودبن خالد برداشت و زره آن حضرت را که قیمتی بود عمربن سعد ملعون گرفت و چون عمرسعد کشته شد مختار آن را به قاتل او داد.و شمشیر او را فلافس نهشلی گرفت، و کمان او را رجیل بن خیثمة جعفی و انگشتر او را بجدل بن سلیم کلبی برداشت.
سپس لشکر کوفه هجوم آوردند و فرشها و زیورها و لباس زنها و شترها و هرچه بود را غارت نمودند!
(1)علامه مجلسی در بحار و علامه سید محسن امین در مجالس نقل کردهاند که چون امام حسین علیه السلام به شهادت رسید اهل بیت آن حضرت پریشان شدند و امّکلثوم دستهای خود را روی سر گذارد و صدا زد: «وامحمداه! و اجعفراه! و احمزتاه! واحسناه!» سپس گفت: «این بدن حسین است که در بیابان کربلا افتاده و سر او را از قفا بریدهاند و عمامه و ردای او را بردهاند!»
سپس لشکر عبیداللّه برای غارت خیمههای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله و نور چشم فاطمه زهرا علیها السلام شتاب کردند.
1) (1)اضطرار اهل بیته علیه السلام بعدقتله و نهب الخیام لمّا قتل الحسین علیه السلام وضعت امّکلثوم یدها علی أمّ رأسها و نادت: وامحمّداه واجعفراه واحمزتاه و احسناه هذا حسین بالعرا صریع بکربلا محزوز الرأس من القفا مسلوب العمامة و الرداء.
(1)حمیدبن مسلم میگوید: من زنی از قبیله بکربن وائل را که با همسر خود در لشکر عمرسعد بود دیدم که چون دید لشکر عمرسعد به خیمهها هجوم میبرند و لباس زنها را غارت میکنند شمشیری برداشت و به طرف آنها رفت و گفت: ای آل بکربن وائل! آیا نشستهاید و لباس دختران رسول خدا صلی الله علیه وآله را غارت میکنند؟ حکمی جز حکم خدا نیست، باید انتقام رسول اللّه صلی الله علیه وآله را از این مردم گرفت. پس همسر او آمد و او را به جای خود بازگرداند.
(2)حمیدبن مسلم سپس میگوید: چون خیمهها را غارت کردند و به زینالعابدین علیه السلام - که سخت بیمار بود - برخورد نمودند عدهای از نیروهای پیاده تحت فرمان شمر به او گفتند: آیا این علیل را نکشیم؟ و چون شمر اراده کشتن او را کرد من به او گفتم:
سبحان اللّه! آیا بچهها را هم میکشی؟ و از کشتن او مانع شدم تا این که عمرسعد آمد و زنها بر سر او فریاد زدند و صدا به گریه بلند نمودند عمرسعد به اصحاب خود گفت: کسی داخل این خیمهها نشود و متعرض این مریض نگردد و هرچه به غارت بردهاند باز گردانند لکن کسی چیزی باز نگرداند.
در روایتی نقل شده است که لشکر عمرسعد خیمهها را آتش زدند و زنها با چشمهای گریان و در حالی که لباسهای آنان را ربوده بودند و حجابی نداشتند از خیمهها خارج گردیدند.
1) (1)و اقبل القوم علی نهب بیوت آل الرسول و قرّة عین الزهراء البتول علیهمالسلام قال حمیدبن مسلم: رأیت امرأةً من بکر بن واثل کانت مع زوجها فی اصحاب عمربن سعد فلمّا رأت القوم قد اقتحموا علی نساء الحسین علیه السلام فی فسطاطهنّ و هم یسلبونهنّ اخذت سیفا و اقبلت نحو الفسطاط و قالت: یا آل بکربن وائل أتسلب بنات رسول اللّه صلی الله علیه وآله ؟! لا حکم الاّ للّه یا لثارات رسول اللّه فأخذها زوجها وردّها الی رحله. و انتهو الی علیّ بن الحسین زینالعابدین علیه السلام و هو منبسط علی فراش و هو شدید المرض و کان مریضا بالذرب (ای الاسهال) و قد اشرف علی الموت و مع شمر جماعة من الرجالة فقالوا له: ألا نقتل هذا العلیل؟ فأراد شمر قتله فقال له حمیدبن مسلم:
2) (2)سبحان اللّه أتقتل الصبیان انّما هو صبیّ و انّه لمابه فلم یزل یدفعهم عنه حتّی جاء عمربن سعد فصاح النساء فی وجهه و بکین فقال لاصحابه: لا یدخل احد منکم بیوت هؤلاء و لاتتعرّضوا لهذا الغلام المریض و من اخذ من متاعهنّ شیئا فلیردّه فلم یرد احد شیئاً. و فی روایة انّهم اشعلوا النار فی الفسطاط فخرجن منه النساء باکیات مسلّبات
سپس میگوید: عمرسعد به لشکریان خود گفت: چه کسانی مایل هستند که اسب بر بدن حسین بتازانند؟ پس ده نفر آماده شدند و اسبهای خود را بر سینه و پشت امام علیه السلام تاختند و بدن مبارک او را زیر سم اسبان خود لگدمال کردند!
(1)آن گاه میگوید: این ده نفر پس از شهادت امام حسین علیه السلام نزد عبیداللّه آمدند و گفتند: ما کسانی هستیم که بر بدن امام حسین علیه السلام اسب تاختیم و سینه و پشت او را لگدمال کردیم. پس عبیداللّه دستورداد جایزه مختصری به آنها دادند.
سپس میگوید: این ده نفر را مختار گرفت و دست و پای آنان را با زنجیر بست و بر بدن آنها اسب دواند تا هلاک شدند.
(2)در بحار و مجالس نقل شده است که پس از آن که عمرسعد در روز عاشورا فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه وآله رابه شهادت رساند سر مبارک او را به خولی سپرد تا به کوفه نزد عبیداللّه زیاد ببرد.
(3)طبری و ابن اثیر و دیگران گفتهاند: هنگامی که خولی سر مبارک امام علیه السلام را به کوفه آورد قصر عبیداللّه بسته بود پس آن را به خانه برد و زیر طشتی گذارد و داخل
1) (1)و نادی عمربن سعد فی اصحابه: من ینتدب للحسین؟ فیوطیء الخیل ظهره و صدره فانتدب منهم عشرة فداسوا الحسین علیه السلام بحوافر خیولهم حتی رضّوا ظهره و صدره و جاء هؤلاء العشرة حتّی وقفوا علی ابن زیاد فقال احدهم: نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکلّ یعبوب شدید الاسر
2) (2)فقال ابن زیاد من أنتم؟ قالوا: نحن الذین وطئنا بخیولنا ظهر الحسین حتّی طحنّا جناجن صدره، فأمر لهم بجائزة یسیرة و هؤلاء اخذهم المختار فشدّ أیدیهم و أرجلهم بسکک الحدید و أوطأ الخیل ظهورهم حتّی هلکوا. (البحار ج 45/59 -60، المجالس ص 116) ارسال رأس الحسین علیه السلام لعبیداللّه بن زیاد لعنةاللّه
3) (3)لمّا کان یوم عاشورا سرح عمربن سعد ذلک الیوم برأس الحسین علیه السلام مع خولی بن یزید الی عبیداللّه بن زیاد. قال الطبری و ابن الأثیر و غیرهما: فوجد القصر مغلقا فأتی بالرأس الی منزله فوضعه تحت إجانة و دخل فراشه و قال لامرأته: جئتک بغنی الدهر هذا رأس الحسین معک فی الدار، فقالت: ویلک جاء الناس بالذهب و الفضّة و جئت برأس ابن بنت رسولاللّه صلی الله علیه وآله و اللّه لایجمع رأسی و رأسک بیت و قامت من الفراش فخرجت الی الدار. البحار ج 45/125
فراش خود رفت و به عیال خود گفت: امشب برای تو چیزی آوردهام که تو را بی نیاز خواهد نمود و آن سر حسین است که اینک کنار توست! همسر او گفت: وای بر تو، مردم برای خانواده خود طلا و نقره میآورند و تو برای من سر بریده فرزند دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله را آوردهای؟! و پس برخاست و از فراش و اطاق خود خارج شد و گفت: دیگر سر خود را کنار تو نخواهم گذارد.
(1)سپس عمرسعد دستور داد سرهای شهدای دیگر را که هفتاد و دو سر بود از بدن جدا کردند و آنها را نیز برای عبیداللّه به کوفه فرستاد و بقیه روز عاشورا و روز یازدهم را تا ظهر در کربلا ماند و سپس به طرف کوفه حرکت نمود و اهل بیت و فرزندان امام حسین علیه السلام را که بین آنان حضرت زین العابدین علیه السلام نیز حضور داشت و از شدت بیماری لاغر و نحیف شده بود همراه خود برد.
پس اهل بیت امام علیه السلام آنان را سوگند دادند که ما را از کنار شهدا عبور دهید و چون چشم آنها به آن بدنها افتاد فریاد کردند و بر صورتهای خود زدند.
راوی میگوید: به خدا سوگند، فراموش نمیکنم که زینب دختر امیرالمؤمنین علیه السلام برای برادر خود گریه میکرد و با صدای سوزناک و قلبی پریشان میگفت: «یا رسول اللّه! درود خدا بر تو باد! این حسین توست که بدن او آغشته به خون و اعضای او قطعه قطعه است! یا رسول اللّه! ببین دختران تو را به اسارت میبرند! من شکایت خود را به خدا و رسول او و امیرالمؤمنین و فاطمه و حمزه سیدالشهداء میبرم.»
1) (1)و امر ابن سعد برؤوس الباقین من اصحاب الحسین علیه السلام و اهل بیته فقطّعت و کان اثنین و سبعین رأسا و سرح بها الی ابن زیاد و أقام بقیّة الیوم العاشر و الیوم الحادی عشر الی الزوال ثمّ توجّه الی الکوفة و حمل معه نساء الحسین علیه السلام و بناته و اخواته و من کان معه من الصبیان و فیهم علیّ بن الحسین علیه السلام فمرّوا بهم علی الحسین علیه السلام و اصحابه و هم صرعی! فلمّا نظرت النسوة الی القتلی صحن و ضربن وجوههنّ قال الراوی: فواللّه لا أنسی زینب بنت علیّ و هی تندب الحسین علیه السلام و تنادی بصوت حزین و قلب کئیب: یا محمّداه صلّیعلیک ملیک السماء هذا حسینک مرمّل بالدماء مقطّع الأعضاء و بناتک سبایا الی اللّه المشتکی و الی محمّد المصطفی و الی علیّ المرتضی و الی فاطمة الزهرا والی حمزة سیّد الشهداء.
و قیل: إنّ زینب علیها السلام قالت مخاطبة لجسد اخیها: ءأنت اخی و ابن امّی و ابن والدی؟! ثمّ خطبت جدّها و قالت: یا جدّا صلّی علیک ملیک السماء هذا حسینک مرمّل بالدماء مقطّع الأعضاء مسلوب العمامة و الرداء ثمّ خطبت اخیها و قالت: أخی یوم علی صدرالمصطفی و یوم علی وجه الثری!!
سپس گفت: «ای رسول خدا! این بدن حسین توست که روی زمین مانده و باد بر او میوزد!» آن گاه گفت: «ای برادر! اندوه و حزن من بر تو تمام نمیشود و با کشته شدن تو رحلت جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله بر من تازه شد!» سپس رو به بدنهای شهدا نمود و گفت: «ای اصحاب رسول خدا! بنگرید که ذریّه پیامبر خدا صلی الله علیه وآله را به اسارت میبرند!»و در بعضی از روایات آمده است که زینب علیها السلام خطاب به رسول خدا صلی الله علیه وآله گفت: «ای رسول خدا! دختران تو را اسیر کردند و ذریّه تو را کشتند و بدنهای آنان را در بیابان رها کردند.
ای رسول خدا! این حسین توست که سر او را از قفا بریدند و عمامه و ردای او را بردند. پدرم فدای کسی که او را غارت کردند و خیمههای او را دگرگون ساختند! پدرم فدای کسی که نه غایبی است که انتظار او را بکشم و نه مجروحی است که قابل معالجه باشد!
پدرم فدای شهیدی که با غصه و اندوه جان داد و لب تشنه او را شهید نمودند! پدرم فدای شهیدی که از محاسن او خون میچیکد، در حالی که نواده رسول خدا و سبط مصطفی و فرزند خدیجه کبری و علی مرتضی و فاطمه زهرا علیهمالسلام بود!»
1) (1)ثمّ قالت: یا محمّداه هذا حسین بالعرا تسفی علیه ریح الصبا و احزناه و اکرباه علیک یا أباعبداللّه الیوم مات جدّی رسول اللّه یا اصحاب محمّد هؤلاء ذریّة المصطفی یساقون سوق السبایا. (المصدر) و فی بعض الروایات قالت: وامحمّداه بناتک سبایا و ذریّتک مقتلّة تسفی علیهم ریح الصبا و هذا حسین مجروز الرأس من القفا مسلوب العمامة و الرداء بأبی من اضحی عسکره یوم الاثنین نهبا بأبی من فسطاطه مقطّع العری بأبی من لاغائب فیرتحبی و لا جریح فیداوی بأبی من نفسی له الفداء بأبی المهموم حتّی قضی بأبی العطشان حتّی مضی بأبی من شیبته تقطر بالدماء بأبی من جدّه رسول إله السماء بأبی من هو سبط نبیّ الهدی بأبی محمّد المصطفی بأبی خدیجة الکبری بأبی علیّ المرتضی بأبی فاطمة الزهرا قال: فأبکت و اللّه کلّ عدّوٍ و صدیقٍ، ثمّ إنّ سکینة بنت الحسین علیه السلام اعتنقت جسد أبیها فاجتمع عدّة من الاعراب حتّی جرّوها عنه. (البحار ج 45/58/59، المجالس ص 118)
راوی میگوید: به خدا سوگند، زینب علیها السلام با سخنان خود دوست و دشمن را گریان کرد. آن گاه سکینه بدن پدر خود را در آغوش گرفت و از بدن پدر جدا نمیشد تا این که عدهای از اعراب به زور او را از بدن پدر جدا نمودند.
إن یبق ملقی بلا دفن فانّ له قبرا باحشاء من والاه محفورا
فبقیت جثّة الحسین علیه السلام و جثث اصحابه بلا دفن ثلاثة ایّام!
فلمّا رحل ابن سعد عن کربلا خرج قوم من بنی أسد کانوا نزولا بالغاضریة الی الحسین علیه السلام و اصحابه فصلّوا علی تلک الجثث الطواهر و دفنوها فدفنوا الحسین علیه السلام حیث قبره الآن و دفنوا ابنه علیّا الأکبر عند رجلیه و حفروا للشهداء من اهل بیته و لأصحابه الذین صرعوا حوله ممّا یلی رجلی الحسین علیه السلام فجمعوهم فدفنوهم جمیعا فی حفیرة واحدة و سوّوا علیهم التراب و لذلک یمتنع اهل المعرفة من المرور من جهة رجلی الحسین علیه السلام خوفا من المشی فوق قبورهم الشریفة.
علامه مجلسی میگوید: عمرسعد روز عاشورا پس از فرستادن سرهای شهدا به کوفه، بر کشتههای خود نماز خواند و بدنهای آنان رادفن نمود و بدن فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله و یاران او را در بیابان رها نمود و بدنهای شریف امام حسین و یاران او سه روز روی زمین ماند.(2)هنگامی که عمرسعد از کربلا خارج شد عدهای از بنی اسد که در غاضریه ساکن بودند آمدند و بر بدنهای پاک شهدا نماز خواندند و آنها را دفن نمودند و بدن امام حسین علیه السلام را در همان محلی که الآن قبر اوست دفن کردند و فرزند او علیاکبر علیه السلام را پایین پای پدر به خاک سپردند و برای شهدای بنی هاشم و اصحاب نیز پایین پای قبر علیاکبر علیه السلام گودالی کندند و همه را یکجا دفن نمودند؛ و به این علت است که اهل معرفت از بیم آن که پا بر قبر آنان گذارند از عبور در پایین پای
1) (1)بقیت أجساد الشهداء ثلاثه ایّام ملقاتا بلا غسل و لاکفن لمّا کان یوم عاشورا و بعث ابن سعد بالرؤوس الی الکوفة قام فصلّی علی القتلی من اصحابه و دفنهم و ترک الحسین علیه السلام و اصحابه بغیر دفن منبوذین بالعراء تسفی علیهم ریح الصبا!
2) (2)و یقال: انّ اقربهم دفنا الی الحسین علیه السلام ولده علی الأکبر و دفنوا العبّاس بن علیّ علیهما السلام فی موضعه الذی قتل فیه علی المسنّاة بطریق الغاضریه حیث قبره الآن و دفنوا بقیّة الشهداء حول الحسین علیه السلام فی الحائر و دفنت بنو أسد، حبیب بن مظاهر الاسدیّ عند رأس الحسین علیه السلام حیث قبره الآن اعتناء بشأنه و دفنت بنوتمیم الحرّ بن یزید الریاحی التمیمی علی نحو میل من مدفن الحسین علیه السلام حیث قبره الآن اعتناءً به.
امام علیه السلام خودداری میکنند.
(1)و بدن حضرت ابالفضل علیه السلام را در محل شهادت، او کنار دیوار نهر علقمه، که اینک قبر آن بزرگوار است دفن نمودند و حبیب بن مظاهر را بالای سر امام علیه السلام که الان قبر اوست دفن کردند و این برای احترام به شأن او بود. و قبیله بنی تمیم بدن حرّبن یزید ریاحی را در فاصله دو کیلومتری (فاصله یک میل) قبر امام علیه السلام دفن نمودند و گفته شده که قبیله بنی تمیم نگذاشتند سر حر را از بدن جدا کنند و بدن او را [در میان قبیله خود] در محلی که الان قبر اوست دفن نمودند.
علامه مجلسی سپس میگوید: عمرسعد اهلبیت امام علیه السلام را که امانتهای رسول خدا صلی الله علیه وآله بودند بر شترهای بی جهاز سوار نمود و به سوی کوفه روانه کرد. همین که به کوفه رسیدند مردم کوفه به آنان نگاه میکردند و در آن میان یکی از زنهای کوفه به آنان گفت: شما از کدام اسیران هستید؟ پاسخ دادند: ما اسرای آلمحمد صلی الله علیه وآله هستیم. پس آن زن از بام خانه خود پایین آمد و برای آنان لباس و پوشش فراهم نمود و آنان پوشیدند.
(2)در کتاب اعلام النساء، از خدیم اسدی نقل شده که گوید: به خدا سوگند، تاکنون ندیده بودم که زنی با حیا و پوشیده از مردان چنین با فصاحت و بلاغت سخن بگوید. گو این که او از زبان علی علیه السلام سخن میگفت. هنگامی که به مردم اشاره
1) (1)و یقال: انّهم منعوا من قطع رأسه و حملوه من مصرعه و دفنوه هناک، و سار ابن سعد بسبایا اهل بیت الرسول صلی الله علیه وآله و من تخلّف من عیال الحسین علیه السلام و حمل نساؤه علی أحلاس الأقتاب بغیر و طاء و هنّ و دائع خیر الأنبیاء فلمّا قاربوا الکوفة اجتمع اهلها للنظر الیهنّ فاشرفت امرأة من الکوفیات و قالت من ایّ الأساری انتنّ؟ فقلن لها: نحن اساری آل محمّد صلی الله علیه وآله فنزلت من سطحها فجمعت لهنّ ملاءً و ازراءً و مقانع. (البحار ج 45/108 المجالس ص 119)
2) (2)خطبة زینب علیها السلام فی الکوفة: قال فی اعلام النساء ص 388: قال حذیم الاسدی: لم أرواللّه خفرة قطّ أنطق منها، کأنّها تنطق و تفرغ عن لسان علیّ علیه السلام ، و قد أشارت الی النّاس بأن أنصتوا، فارتدّت الأنفاس و سکنت الأجراس ثمّ قالت بعد حمداللّه تعالی،و الصلاة علی رسول صلی الله علیه وآله :
کرد آنها ساکت شدند و نفسها در سینه حبس شد و زنگها از صدا افتاد! و پس از ادای حمد الهی و صلوات و دورد بر پیامبرخدا صلی الله علیه وآله سخن خود را آغاز نمود و فرمود: امّا بعد: یا اهل الکوفة...
قتل سلیل خاتم النبوّة و معدن الرسالة و سیّد شباب أهل الجنّة و ملاذ حربکم و معاذ حزبکم، و مقرّ سلمکم، و أسی کلمکم، و مفزع نازلتکم، و المرجع الیه عند مقاتلتکم، و مدرة حججکم، و منار محجّتکم.
«ای اهل کوفه! ای اهل خدعه و فریب و خیانت [که از روی مکاری و حیله وعده یاری به فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله دادید و سپس عهد و پیمان خویش را شکستید و دست از یاری او کشیدید و کسی را که با اصرار و مکاتبه به دیار خویش دعوت نمودید در برابرش شمشیر کشیده و به یاری دشمن او شتافتید و او را تنها گذاردید تا با غربت، او و عزیزان و یاران او را به شهادت رساندید و به این نیز اکتفا نکردید و با خانواده و اطفال او چون اسیران رفتار نمودید و اینک که کار را بدینجا رساندهاید حیا نمیکنید و] بر ما میگریید. هرگز چشم شما از گریه خشک و سینه شما از آتش غم و اندوه آسوده مباد!(2)مثل شما مثل آن پیرزنی است که رشته خویش را نیک بتابد و بعد از زحمات فراوان باز آن را واتابد و پاره کند. شما نیز بعد از ایمان به خدا و رسولاو صلی الله علیه وآله از پستی و خباثت، زحمات و رشتههای خویش را از هم گسیختید و ایمان و سوگند و پیمانهای خود را نقض نمودید، گاهی از حدود خود تجاوز کردید و گاهی از روی
1) (1)أمّا بعد: یا أهل الکوفة یا أهل الختل و الغدر و الخذل، أتبکون!!فلارقأت العبرة، و لاهدأت الزفرة، انّما مثلکم کمثل التی نقضت غزلها من بعد قوّة انکاثا، تتّخذون أیمانکم دخلاً بینکم، هل فیکم إلاّ الصلف و العجب و الشنف و الکذب وملق الاماء و غمز الأعداء أو کمرعی علی دمنة أو کفضّة علی ملحودة ألا بئس ما قدّمت لکم أنفسکم أن سخط اللّه علیکم و فی العذاب انتم خالدون
2) (2)الاساء ما قدّمت لکم أنفسکم،و ساء ماتزرون لیوم بعثکم، فتعسا تعسا، و نکسا نکسا، لقد خاب السعی و تبّت الأیدی و خسرت الصفقة، و بؤتم بغضبٍ من اللّه، و ضربت علیکم الذلّة و المسکنة.
کبر و سرکشی کینه و دشمنی خود را آشکار نمودید و گاهی چون کنیزان زرخرید به چاپلوسی و تملق گراییدید و گاهی چون دشمنان کینه خویش را آشکار ساختید و البته شما را جز این گونه احوال خصلت و خویی نیست.
شما مانند گیاهی میمانید که در مزبله روییده و ظاهری زیبا و باطنی آلوده و نکوهیده دارد و مانند قبرهایی میمانید که ظاهرشان را با گچ آراسته و درونشان تیره باشد.
چه توشه ناپسندی از خود نزد خدا فرستادید و خشم و سخط او را بر خود لازم کردید. آیا [بعد از این خیانت و خباثت و اعمال زشت]، بر برادرم حسین گریه و ناله میکنید؟ آری، سوگند به خدای، - با این گونه اعمال و خسران در دنیا و آخرت - سزاوارید که همیشه گریه کنید؛ زیرا چنان ساحت خویش را به ننگ و عار و کشتن امام و هتک حرمت حریم او، یعنی فرزندان رسول خدا صلی الله علیه وآله ، آلوده ساختید که تا روز قیامت با هیچ آبی شسته نخواهد شد.
(1)چگونه امکان دارد از این ننگ جدا شوید، در حالی که فرزند پیامبر و آقای جوانان اهل بهشت را کشتید؟ کسی را کشتید که اساس و پایه نجات و صلح و آبرو و عزّت شما بود. او پناهگاه شما در حوادث و دلیل روشن حقانیت دین شما بود.
(2)چه بد توشهای برای آخرت خود فرستادید و خود را مستحق هلاکت و عذاب و سرافکندگی و نابودی ساختید. کوششهای شما جز ناامیدی و زیانکاری نتیجهای نداشت و آنچه کوشیدید که از دنیا به دست آورید جز زیان و خشم خداوند
ذلت دنیا و آخرت نصیبتان نگشت.وای بر شما! هیچ میدانید که پاره جگر پیامبر خود را شکافتید؟ و پیمان او را شکستید؟ و فرزندان عزیز و اهل بیت پاک او را هتک حرمت نمودید؟
چه حرمتهایی که ضایع کردید و چه خونها که از رسول خدا صلی الله علیه وآله ریختید! آن گونه که نزدیک بود آسمانها شکافته گردد و زمین پارهپاره شود و کوهها فرو ریزد. عمل زشت و شوم و نامبارک و جاهلانه و احمقانه شما به قدری بزرگ و شدید و فراگیر بود که آسمان و زمین را پر نمود.
خطبة زینب علیها السلام بالکوفة بنقل آخر مع اختلاف یسیر
قال فی المجالس: لمّا جیء بسبایا اهل البیت الی الکوفة جعل اهل الکوفة ینوحون و یبکون قال بشربن حزیم الاسدی: و نظرت الی زینب بنت علیّ علیهما السلام یومئذ فلم ار خفرة انطق منها کأنّها تفرغ عن لسان أمیرالمؤمنین علیه السلام و قد اومأت الی الناس ان اسکتوا فارتدّت الانفاس و سکنت الاجراس ثمّ قالتّ الحمداللّه و الصلاة علی محمّد و آله الطاهرین.
آیا در شگفتید که آسمان خون ببارد؟ البته عذاب آخرت برای شما رسواکنندهتر است و شما را از آن چارهای نیست. پس به این مهلت کوتاه دنیا مغرور نشوید؛ چه آن که چیزی مانع اراده خداوند نیست و او در کمین ستمکاران است.»سپس اشعار ذیل را انشا نمود:
ما ذاتقولون اذ قال النّبیّ لکم ما ذا صنعتم و انتم آخرالأمم؟...
(2)حذیم اسدی میگوید: پس از سخنان زینب علیها السلام مردم کوفه را دیدم که انگشت در
1) (1)قال حذیم: فرأیت النّاس حیاری قدردّوا أیدیهم فی أفواههم، فالتفت إلی شیخ فی جانبی یبکی و قد اخضلّت لحیته بالبکاء، و یده مرفوعة إلی السماء و هو یقول: بأبی أنتم و اُمّی کهولهم خیر کهول، و نساؤهم خیر نساء، و شبابهم خیر شبّاب، و نسلهم نسل کریم، و فضلهم فضل عظیم ثمّ أنشد: کهولکم خیرالکهول و نسلکم إذا عدّ نسل لایبور و لایخزی(الاحتجاج ج 2:31. البحار ج 45/162. بلاغات النساء ص 24).
2) (2)امّا بعد: أتبکون؟ فلا رقأت الدمعة و لا قطعت الرنة انّما مثلکم کمثل التی نقضت غزلها من بعد قوّة انکاثا تتّخذون ایمانکم دخلا بینکم الاوهل فیکم الاّ الصلف النظف و الصدر الشنف و ملق الاماء و غمز الاعداء او کمرعی علی دمنة او کفضة علی ملحودة. الاساء ما قدّمت لکم انفسکم ان سخط اللّه علیکم و فی العذاب انتم خالدون أتبکون و تنحبون؟ إی و اللّه فابکوا کثیرا و اضحکوا قلیلا فلقد ذهبتم بعارها و شنارها و لن ترحضوها بغسل بعدها ابدا و أنّی ترحضون قتل سلیل خاتم النبوّة و معدن الرسالة و سیّد شباب اهل الجنّة و ملاذ خیرتکم و مفزع نازلتکم و منار حجّتکم و مِدْرَة (المدره کمنبر السیّد الشریف و المقدم فی اللسان و الیدعند الخصومة و القتال قاموس) سنّتکم الا ساء ما تزرون و بعدا لکم و سحقا فلقد خاب السعی و تبّت الایدی و خسرت الصفقة و بؤتم بغضب من اللّه و ضربت علیکم الذلّة و المسکنة.
دهان گرفته و متحیر مانده بودند و پیرمردی را در کنار خود دیدم که گریه میکرد و اشک بر محاسنش جاری بود و دست بر آسمان بلند کرده و میگفت:
(1)«پدر و مادرم فدای شما خانواده باد! پیرمردان شما بهترین مردم، و زنهای شما بهترین زنها و جوانان شما بهترین جوانها میباشند. دودمان شما با کرامت و مقام و منزلت شما بزرگ است» تا این که به این شعر تمثل جست:
کهو لکم خیرالکهول و نسلکم اذا عدّ نسل لایبور و لا یخزی
(2)درکتاب بحار و مجالس و مقاتل دیگر نقل شده که چون اسرای اهلبیت علیهمالسلام را به کوفه آوردند فاطمه صغری علیها السلام خطبهای خواند و فرمود: «خدای را به عدد دانههای رمل و ریگها و فاصله عرش تا زمین ستایش میکنم و به او ایمان میآورم و بر او توکل مینمایم و شهادت میدهم که پروردگاری جز او نیست و محمد صلی الله علیه وآله بنده و رسول اوست.
1) (1)ویلکم أتدرون ایّ کبد لرسول اللّه صلی الله علیه وآله فریتم؟ و ایّ کریمة له ابرزتم؟ و ایّ دم سفکتم؟ و ایّ حرمة له انتهکتم؟ لقد جئتم بها صلعاء عنقاء سوداء فقماء نأناء خرقاء شوهاء کطلاع الارض او ملء السماء افعجبتم ان مطرت السماء دما فلعذاب الآخرة اخزی و انتم لا تنصرون فلا یستخفنّکم المهل فانّه لایحفره البدار و لا یخاف فوت الثار و انّ ربّکم لبالمرصاد. قال: فواللّه لقد رأیت الناس یومئذ حیاری یبکون و قد وضعوا ایدیهم فی افواههم و رأیت شیخا و اقفا الی جنبی یبکی حتّی اخضلّت لحیته و هو یقول: بابی انتم و امّی کهولکم خیر الکهول و شبابکم خیر الشباب و نساؤکم خیرالنساء و نسلکم خیر نسل لایخزی و لایبزی. (البحار ج 45/108-164، المجالس ص 120)
2) (2)خطبة فاطمة الصغری علیها السلام فی الکوفة لمّا جیء بسبایا اهل البیت علیهمالسلام الی الکوفة خطبت فاطمة الصغری علیها السلام فقالت: الحمدللّه عدد الرمل و الحصی وزنة العرش الی الثری أحمده و اوُمن به واتو کّل علیه و اشهد ان لا إله الاّ اللّه و انّ محمدا عبده و رسوله و انّ اولاده ذبحوا بشطّ الفرات بغیر ذحل و لا ترات.
هدیته الّلهمّ للاسلام صغیرا و حمدت مناقبه کبیرا ولم یزل ناصحا لک و لرسولک حتّی قبضته الیک زاهدافی الدنیا غیر حریص علیها راغبا فی الاخره مجاهدا لک فی سبیلک رضیته فهدیته الی صراط مستقیم.
سپس فرمود: «همانا فرزندان رسول خدا صلی الله علیه وآله را بدون هیچ جرم و گناهی کنار فرات سر بریدند. خدایا، من از این که بر تو دروغ بندم و یا خلاف آنچه در باره علیبن ابی طالب بر پیامبرت نازل نمودی به تو نسبت دهم به تو پناه میبرم خدایا، این مردم حق علی علیه السلام را غصب نمودند و بدون هیچ گناه و خطایی او را کشتند؛ همان گونه که دیروز فرزند او حسین علیه السلام را نیز کشتند. این مردم علی علیه السلام را در یکی از خانههای خدا کشتند؛ آنها به زبان مسلمان بودند [و در باطن به تو ایمان نداشتند]؛ هلاکت و ذلت باد بر مردمی که نه در زمان حیات علی علیه السلام از او حمایت کردند و نه در هنگام مرگ او!(2)خداوند او را با شرافت و عزّت و جلالت به سوی خود برد. او در راه اطاعت و بندگی تو از ملامت هیچ ملامت کنندهای نهراسید و هیچ غاصب و سلطهگری او را از راه حق بازنداشت. خدایا، تو او را از کودکی به اسلام هدایت نمودی و چون بزرگ شد او را به فضایل و مناقب آراستی و او را ستودی. او تا زنده بود ناصح و خیرخواه تو و رسول تو بود و چون از دنیا رفت نسبت به دنیا زاهد بود و بر آن حریص نبود و به وعدههای تو راغب و در راه تو کوشا بود، تو از او خشنود بودی و او را به صراط
1) (1)الّلهمّ انّی اعوذبک ان افتری علیک الکذب او ان اقول علیک خلاف ما انزلت علیه من اخذ العهود لوصیّه علیّبن ابی طالب علیه السلام المسلوب حقّه المقتول من غیر ذنب کما قتل ولده بالامس فی بیت من بیوب اللّه فیه معشر مسلمة بألسنتهم تعسا لرؤوسهم ما دفعت عنه ضمیا فی حیاته و لا عند مماته حتّی قبضته الیک محمود النقیبة طیب العریکة معروف المناقب مشهور المذاهب. لم تأخذه فیک الّلهمّ لومة لائم و لا عذل عاذل .
2) (2)اما بعد: یااهل المکر و الغدر و الخیلاء فانّا اهل بیت ابتلانا اللّه بکم و ابتلاکم بنا فجعل بلاءنا حسناً و جعل علمه عندنا و فهمه لدینا فنحن عیبة علمه و وعاء فهمه و حکمته و حجتّه علی الارض فی بلاده لعباده اکرمنا اللّه بکرامته و فضّلنا بنبیّه محمد صلی الله علیه وآله علی کثیر ممّن خلق تفضیلاً بیّناً فکذّبتمونا و کفرّتمونا و رأیتم قتالنا حلالا و أموالنا نهبا کما قتلتم جدّنا بالأمس و سیوفکم تقطر من دمائنا اهل البیت لحقد متقدّم قرّت لذلک عیونکم و فرحت قلوبکم افتراء علی اللّه و مکرا و اللّه خیرالماکرین.
مستقیم هدایت نمودی.»
سپس اهل کوفه را مخاطب قرار داد و فرمود: «ای اهل مکر و خدعه و تکبّر! ما خانوادهای هستیم که خداوند ما را به وسیله شماو شما را به وسیله ما آزمایش نموده و بلا و آزمایش را برای ما نیکو قرار داده و دانش و بینش را نزد ما گذارده است.
ما نگهبانان علم او و ظرفهای دانش و حکمت و حجتهای او روی زمین هستیم. او ما را به بزرگواری خود گرامی داشته و به واسطه پیامبر خود محمد صلی الله علیه وآله ما را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری داده است و شما با وجود همه این فضایل ما را تکذیب و تکفیر نمودید و کشتن ما را حلال دانستید و اموال ما را غارت کردید. همان گونه که دیروز جد ما [امیرالمؤمنین علیه السلام ] را کشتید. ای اهل کوفه! خون ما از شمشیرهای شما میچکد. و این ناشی از کینههای دیرینه شماست که خون ما را میریزید و قلوبتان از آن شاد و چشم هایتان از آن روشن میشود و به سبب مکر و خیانتی که در شما وجود دارد کارتان را حق میپندارید! البته مکر خداوند برای کیفر و عقوبت شما بالاتر است.»
ویلکم أتدرون أیّ ید طاعنتنا منکم و أیّة نفس نزعت الی قتالنا ام بأیّة رجل مشیتم الینا تبغون محاربتنا و اللّه قست قلوبکم و غلظت اکبادکم و طبع علی أفئدتکم و ختم علی سمعکم و علی بصرکم غشاوة فأنتم لاتهتدون فتبّا لکم ایّ ترات لرسول اللّه صلی الله علیه وآله قبلکم و ذحول له لدیکم بما غدرتم بأخیه علیّ بن ابی طالب جدّی و بنیه و عترته الطیّبین الأخیار و افتخر بذلک مفتخر من الظالمین فقال:
نحن قتلنا علیّا و بنی علیّ بسیوف هندیّة و رماح
و سبینا نساءهم سبی ترک و نطحناهم فأیّ نطاح
سپس فرمود: «ای اهل کوفه! پس از این که خون ما را ریختید و اموال ما را غارت کردید خوشحال نباشید؛ همانا این مصایب و گرفتاریهای بزرک از قبل برای1) (1)فلا تدعونکم انفسکم الی الجذل بما اصبتم من دمائنا و نالت ایدیکم من اموالنا فانّ ما اصابنا من المصائب الجلیلة و الرزء العظیم فی کتاب من قبل ان نبرأها انّ ذلک علی اللّه یسیر لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم و اللّه لا یحبّ کلّ مختال فخور. تبّا لکم فانتظروا اللعنة و العذاب فکأنّ قد حلّ بکم و تواترت من السماء نقمات فتستحکم بما کسبتم و یذیق بعضکم بأس بعض ثمّ تخلدون فی العذاب الألیم یوم القیامة بما ظلمتمونا الا لعنة اللّه علی الظالمین.
ما نوشته شده و نزد خداوند آسان است. این [بلاها و حوادث دنیا] برای این است که مؤمن نه برای از دست دادن متاع دنیا تأسف بخورد و نه برای به دست آوردن آن خشنود شود البته خداوند متکبران و خودخواهان را دوست ندارد.»
سپس فرمود: «ای اهل کوفه! هلاکت باد بر شما! منتظر لعنت و عذاب خدا که به شما نزدیک است باشید. من میبینم که لعنت و عذاب بر شما وارد شده و پیاپی نکبتهای اعمال خود را خواهید دید و در دنیا بر یکدیگر مسلط خواهید شد و به علت ستمی که بر ما روا داشتید در قیامت به عذاب دردناک همیشگی مبتلا خواهید گردید. آگاه باشید که لعنت خداوند بر ستمگران خواهد بود.»
آن گاه فرمود: «وای برشما! آیا میدانید با چه دستی نیزه بر ما زدید و با چه نفسی به جنگ ما آمدید و با چه قدمهایی با ما جنگیدید؟! به خدا سوگند، رحم از دلهای شما برداشته شده و جگرهای شما سخت گردیده و بر دلها و گوشهای شما مهر خورده و بر چشمهای شما پرده افتاده و شما هرگز هدایت نخواهید شد. هلاکت باد بر شما! آیا چه ستمی از رسول خدا صلی الله علیه وآله به شما رسید و او چه خونی از شما ریخت که به برادر او علیبنابی طالب. جد من، و فرزندان و عترت پاک و صالح او خیانت کردید؟! برخی از شما به خیانت و ظلم خود افتخار نمودند و گفتند:
ما با شمشیرها و نیزههای هندیه [مقصود هند جگرخوار است] علی و فرزندان او را کشتیم و زنهای آنان را اسیر گرفتیم و به شدت با آنان برخورد نمودیم! خاک بر دهان گوینده این سخن! و ننگ بر او باد! آیا به کشتن کسانی که خداوند آنها را پاک نموده و از هر پلیدی دور داشته افتخار میکنی؟! ای گوینده تو همانند پدرت بر مسند ریاست بنشین و من نیز صبر میکنم و خشم خود را فرو میبرم، همانا هر کس به هر چه میکند و از قبل میفرستد خواهد رسید.
ذلک فضل اللّه یؤتیه من یشاء و من لم یجعل اللّه له نورا فماله من نور. فارتفعت الأصوات بالبکاء و النحیب و قالوا: حسبک: یا ابنة الطیّبین فقد احرقت قلوبنا و انضجت نحورنا و اضرمت اجوافنا فسکتت. (البحار ج 45/110، المجالس ص 122)
ای اهل کوفه وای بر شما! آیا از این که خداوند ما را بر دیگران شرافت داد1) (1)بفیک ایّها القاتل الکثکثُ و الأثلُب افتخرت بقتل قوم زکاّهم اللّه و طهرّهم و أذهب عنهم الرجس فاکظم واقع کما اقعی ابوک فانّما لکلّ امریء ما اکتسب و ما قدّمت یداه أحسدتمونا ویلکم علی ما فضّلنا اللّه؟! فما ذنبنا ان جاش دهرا بحورنا و بحرک ساج ما یواری الدمامصا
حسد بردید؟ این فضل الهی است که به هر کس بخواهد میدهد و هرکس را که بخواهد از نور [هدایت] خود محروم میگرداند و او راه به جایی نخواهد برد.» در این هنگام صدای اهل کوفه به گریه و ناله بلند شد و گفتند: ای دختر پاکان و طیبین! بس کن که با سخن خود قلبهای ما را آتش زدی و گلوها و دلهای ما را سوزاندی! فاطمه چون چنین دید ساکت شد.
(1)محدث قمی در کتاب نفس المهموم میگوید: چون اهلبیت و دختران امیرالمؤمنین علیهما السلام را به صورت اسیر به کوفه آوردند ام کلثوم خطبهای خواند و با صدای بلند و چشم گریان از پشت پرده فرمود: «ای اهل کوفه! زشت باد روی شما! چگونه امام حسین علیه السلام را یاری نکردید و او را تنها گذاردید و به شهادت رساندید و اموال او را غارت نموده و تصاحب کردید و روی خود را از او گرداندید [آن گونه که گویا او را نمیشناختهاید] پس هلاکت و عذاب بر شما باد!»
ألا فأبشروا بالنار أنّکم غدا لفی سقر حقّا یقینا تخلّدوا
و إنّی لأبکی فی حیاتی علی أخی علی الخدّمنّی دائما لیس یجمد
بدمع غزیر مُستهلًّ مکفکف علی خیر من بعد النبیّ سیولد
سپس فرمود: «ای اهل کوفه! وای بر شما! آیا میدانید چه مصیبت و بلایی بر خود وارد کردید و چه گناهی را به دوش گرفتید و چه خونهاای را ریختید و بر چه1) (1)خطبة امّکلثوم فی الکوفة لما جیء بسبایا اهل البیت علیهمالسلام الی الکوفة خطبت اُمّکلثوم بنت علیّ علیه السلام فی ذلک الیوم من وراء کلّتها، رافعة صوتها بالبکاء فقالت: یا أهل الکوفة، سوأة لکم، ما لکم خذلتم حسینا و قتلتموه، و انتهبتم أمواله و ورثتموه، و سبیتم نساءه و نکبتموه! فتبّا لکم و سحقا. ویلکم أتدرون أیّ دواه دهتکم، و أیّ وزر علی ظهورکم حملتم، و أیّ دماء سفکتموها، و أیّ کریمة أصبتموها و أیّ صبیة سلبتموها، و أیّ اموال انتهبتموها؟ قتلتم خیر رجالات بعد النّبی صلی الله علیه وآله ، و نزعت الرحمة من قلوبکم، الا إنّ حزب اللّه هم الفائزون (المفلحون خ ل) و حزب الشیطان هم الخاسرون. ثمّ قالت:
2) (2)قتلتم أخی صبرا فویل لاُمّکم ستجزون نارا حرّها یتوقّد سفکتم دماء حرّم اللّه سفکها و حرّمها القرآن ثمّ محمّد صلی الله علیه وآله
خانواده و اهل بیتی ستم روا داشتید و لباس آنان را گرفتید و اموال آنان را غارت نمودید؟!
شما بهترین فرزندان پیامبر خود را کشتید به گونهای که رحم از دلهای شما گرفته شده بود. پس بدانید و آگاه باشید که تنها حزب خدا رستگارند و حزب شیطان زیانکار خواهند بود.»
سپس اشعار ذیل را انشاء نمود:
قتلتم اخی صبرا فویل لأمّکم ستجزون نارا حرّها یتوقّد...
ثمّ انّ زین العابدین علیه السلام أومأ الی الناس ان اسکتوا فسکتوا فقام قائما فحمداللّه و أثنی علیه و ذکر النبیّ صلی الله علیه وآله بما هو اهله فصلّی علیه ثمّ قال: ایّها الناس من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی فأنا أعرّفه بنفسی، أنا علیّ ابن الحسینبن علیّبن أبی طالب، أنا ابن من انتهک حریمه و سلب نعیمه و انتهب ماله و سبی عیاله، أنا ابن المذبوح بشطّ الفرات من غیر ذحل و لا ترات، أنا ابن من قتل صبرا و کفی بذلک فخرا.
راوی میگوید: پس از سخنان امّ کلثوم علیها السلام صدای ضجّه و ناله مردم به گریه بلند شد و زنها از خود بی خود شدند و سرهای خود رابرهنه کردند و خاک بر سر ریختند و صورت خراشیدند و بر صورتها زدند و صدای واویلا سردادند و چشمان مردها گریان شد و از شدت ناراحتی محاسن خود را کندند و دیده نشد که مردم تاکنون این چنین گریه کرده باشند [و بر سر و صورت خود زده باشند!].(2)در بحار و مجالس نقل شده است که چون اسرای اهلبیت علیهمالسلام را به کوفه آوردند پس از خطبه حضرت زینب و امّکلثوم، حضرت زینالعابدین علیه السلام نیز
1) (1)قال الراوی: فضجّ النّاس بالبکاء و النوح، و نشرالنساء شعورهنّ، و وضعن التراب علی رؤوسهنّ، و خمشن وجوههنّ، و ضربن خدودهنّ، و دعون بالویل و الثبور، وبکی الرجال و نتفوا لحاهم، فلم یر باکیة و باکٍ أکثر من ذلک الیوم.(«نفس المهوم» للمحدّث القمی رحمهالله ، ص 399 و 471 عن الملهوف ص 137). خطبة زین العابدین علیه السلام فی الکوفة
2) (2)ایّها الناس ناشدتکم باللّه هل تعلمون انّکم کتبتم الی أبی و خدعتموه و أعطیتموه من انفسکم العهد و المیثاق و البیعة و قاتلتموه و خذلتموه فتبّا لما قدّمتم لأنفسکم و سوأةً لرأیکم بأیّة عین تنظرون الی رسول اللّه صلی الله علیه وآله اذ یقول لکم: قتلتم عترتی و انتهکتم حرمتی فلستم من أمّتی؟!
برخاست و به مردم فرمود: «ساکت باشید!» و چون ساکت شدند حمد و ثنای الهی را به جای آورد و رسول خدا صلی الله علیه وآله را به آنچه شایسته بود یاد نمود و درود و صلوات بر او فرستاد و سپس فرمود:
«ای مردم! هرکس مرا میشناسد، میشناسد و هر کس نمیشناسد من خود را به او معرفی میکنم؛ من علیبن الحسینبن علی بنابی طالب علیهمالسلام هستم. من فرزند کسی هستم که حرمت او را شکستند و اموال او را غارت کردند و اهل و عیال او را اسیر نمودند. من فرزند کسی هستم که بدون جرم وگناه در کنار فرات لب تشنه سر از بدن او جدا نمودند. من فرزند کسی هستم که سر او را از قفا بریدند؛ و البته شهادت افتخار ماست.
ای مردم! شما را به خدا سوگند میدهم، آیا به یاد دارید که نامه نوشتید و پدر مرا دعوت کردید و با او عهد و پیمان و بیعت نمودید که از او حمایت نمایید و سپس او را فریب دادید و تنها گذاردید و با او به جنگ برخاستید؟!
قتیل بشطّ النهر روحی فداؤه جزاء الذی أراداه نار جهنّما(البحار ج 45/112، المجالس ص 124)
هلاکت باد بر شما! و زشت باد رأی شما! چه بد توشهای برای خود پیش فرستادید! اگر روز قیامت رسول خدا صلی الله علیه وآله به شما بگوید: شما عترت مرا کشتید و حرمت مرا شکستید پس ازامت من نخواهید بود، چگونه به چهره او خواهید نگریست.دراین هنگام صدای مردم به گریه بلند شد و به همدیگر گفتند: هلاک شدید و نفهمیدید. در این حال امام علیه السلام به آنان فرمود: «خدا رحمت کند کسانی را که نصیحت مرا بپذیرندو سخن مرا نسبت به خدا و رسول او و اهل بیت او صلی الله علیه وآله حفظ نمایند. همانا رسول خدا صلی الله علیه وآله مقتدا و پیشوای ماست و باید از او پیروی کنیم.»
1) (1)فارتفعت أصوات الناس بالبکاء من کلّ ناحیة و قال بعضهم لبعض: هلکتم و ما تعلمون، فقال علیه السلام : رحم اللّه امرءا قبل نصیحتی و حفظ وصیّتی فی اللّه و رسوله و اهل بیته فانّ لنا فی رسول اللّه صلی الله علیه وآله أسوة حسنة. لاغرو إن قتل الحسین فشیخه قد کان خیرا من حسین و اکرما
و فی روایة انّه قال: لقد اسرع الشیب الیک یا ابا عبداللّه! ثمّ قال: یوم بیوم بدر و کان عنده أنس بن مالک فبکی و قال: کان اشبههم برسول اللّه صلی الله علیه وآله و کان مخضوبا بالوسمة و کان الی جانبه زید بن ارقم صاحب رسول اللّه صلی الله علیه وآله و هو شیخ کبیر فلمّا رآه یضرب بالقضیب ثنایاه قال له:
ارفع قضیبک عن هاتین الشفتین فواللّه الذی لا إله غیره لقد رأیت شفتی رسولاللّه صلی الله علیه وآله ما لا أحصیه کثرة یقبّلهما ثمّ انتحب باکیا فقال له ابنزیاد: أبکی اللّه عینیک أتبکی لفتح اللّه؟ و اللّه لولا انّک شیخ قد خرقت و ذهب عقلک لضربت عنقک: فنهض زیدبن ارقم من بین یدیه و سار الی منزله.
و فی روایة انّه نهض و هو یقول: ایّها الناس انتم العبید بعد الیوم قتلتم ابن فاطمة و أمرّتم ابن مرجانة و اللّه لیقتلّن خیارکم و لیستعبدنّ شرارکم فبعدا لمن رضی بالذلّ و العار ثمّ قال:
یا بن زیاد لأحدّثنّک حدیثا اغلظ علیک من هذا، رأیت رسول اللّه صلی الله علیه وآله اقعد حسناً علی فخذه الیمنی و حسینا علی فخذه الیسری ثمّ وضع یده علی یافوخیهما ثمّ قال: الّلهمّ انّی استودعک ایّاهما و صالح المؤمنین، فکیف کانت ودیعة رسول اللّه صلی الله علیه وآله عندک یا ابنزیاد؟! (البحار ج 45/116، المجالس ص 125)
در بحار و مجالس نقل شده است که چون اسرا و سرهای شهدا را در کوفه نزد عبیداللّه بردند او در دارالاماره کوفه نشست و به مردم اجازه ملاقات عمومی داد و دستور داد سر مبارک امام حسین علیه السلام را آوردند و مقابل او گذاردند. پس به آن سر نگاه کرد و خندید و با چوبی که در دست داشت بر لب و دندان امام علیه السلام زد و گفت: او لب و دندان خوبی داشته است.و در روایتی آمده که گفت: یا اباعبداللّه! پیری زود به سراغ تو آمد. سپس گفت: این روز به جای روز [جنگ] بدر باشد. [در جنگ بدر هفتاد و چندنفر از مشرکین و لشکر ابوسفیان به دست مسلمانان کشته شدند].
انسمالک که در آن جلسه حاضر بود گریان شد و گفت: امامحسین علیه السلام از همه مردم به رسول خدا صلی الله علیه وآله شبیهتر بود - آن موقع امام علیه السلام با وسمه خضاب نموده بود. (2)زید ارقم نیز که در آن جلسه حاضر بود و پیرمردی از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله بود همین که دید عبیداللّه با چوب بر لب و دندان امام علیه السلام میزند به او گفت: چوب خود
1) (1)مجیء السبایا و الرؤوس الی ابن زیاد بالکوفة لمّا جیء بالسبایا و الرؤوس الی ابن زیاد فی الکوفة جلس فی قصر الإمارة و اذن للناس اذنا عامّا و امر باحضار رأس الحسین علیه السلام فوضع بین یدیه فجعل ینظر الیه و یبتسم و کان فی یده قضیب فجعل یضرب به ثنایاه و یقول: انّه کان حسن الثغر.
را از این لب و دندان بردار سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست من زیاد دیدم که رسول خدا صلی الله علیه وآله این لب و دندان را میبوسید. و سپس گریان شد.
ابن زیاد به او گفت: خدا چشم تو را گریان کند! آیا برای پیروزی الهی که خدا نصیب ما کرده گریه میکنی؟! به خدا سوگند، اگر پیرمرد خرفتی نبودی و عقل خود را از دست نداده بودی گردنت را میزدم. زید بن ارقم [چون چنین دید] برخاست و از مجلس عبیداللّه بیرون رفت.
در روایت دیگری آمده است که زیدبن ارقم برخاست و به مردم گفت: ای مردم! پس از این، آقایی و عزت پیدا نخواهید کرد و ذلیل خواهید شد. فرزند فاطمه علیها السلام را کشتید و ابن مرجانه [یعنی عبیداللّه] را حاکم نمودید؟!
به خدا سوگند، او خوبان شما را خواهد کشت و بدان شما را در خدمت خود درخواهد آورد. سپس گفت: دور باد از رحمت خدا کسی که راضی به ذلت و عار باشد! آن گاه گفت:
ای عبیداللّه! من سخن عجیبتر و سختتر از این برای تو بگویم، من دیدم که رسول خدا صلی الله علیه وآله حسن و حسین را بر زانوهای خود نشانده بود و دست بر سر آنان میکشید و میفرمود: «خدایا من اینها را به تو و صالح مؤمنان [یعنی علی بن ابی طالب] میسپارم.»، تو چگونه امانت رسول خدا صلی الله علیه وآله را نگهداری کردی؟!
(1)اهل مقاتل نوشتهاند: چون اهل بیت امام حسین علیه السلام را در کوفه بر عبیداللّه وارد نمودند، زینب علیها السلام پستترین لباس خود را پوشید و ناشناخته در گوشهای از مجلس نشست و کنیزان اطراف او گرد آمدند.
1) (1)دخول نساء الحسین علیه السلام و صبیانه علی ابن زیاد بالکوفة لمّا أدخل نساء الحسین علیه السلام وصبیانه علی ابن زیاد بالکوفة لبست زینب علیها السلام ارذل ثیابها و تنکرّت و مضت حتّی جلست ناحیة من القصر و حفّت بها إماؤها فقال ابن زیاد: من هذه فلم تجبه فاعاد الکلام ثانیاً و ثالثاً یسأل عنها فلم تجبه فقال له بعض إمائها: هذه زینب بنت فاطمة بنت رسول اللّه صلی الله علیه وآله فاقبل علیها ابن زیاد فقال لها: الحمدللّه الذی فضحکم و قتلکم و اکذب احدوثتکم فقالت زینب؟
عبیداللّه گفت: این زن کیست [که به ما سلام نکرد]؟ زینب علیها السلام پاسخ او را نداد. تا در مرتبه سوم یکی از کنیزان گفت: این زینب، دختر فاطمه، فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله است. پس ابن زیاد روبه زینب نمود و گفت: ستایش خدای را که شما را کشت و رسوا نمود و سخنانتان را باطل کرد. زینب علیها السلام در پاسخ او فرمود: «ستایش خدایی را که ما را به برکت پیامبر خود صلی الله علیه وآله گرامی داشت و از هر پلیدی و زشتی پاک نمود. همانا فاسق رسوا میشود و فاجر دروغ میگوید و او غیر ما میباشد.»
لعمری لقد قتلت کهلی و ابرزت اهلی و قطعت فرعی و اجتثثت اصلی فان کان هذا شفاؤک فقد اشتفیت! فقال ابن زیاد هذه سجّاعة و لعمری لقد کان ابوها سجّاعاً شاعرا فقالت: ما للمرأة و السجاعة انّ لی عن السجاعة لشغلاً و لکن صدری نفث بما قلت:
عبیداللّه گفت: دیدی خدا با برادر و اهل بیت تو چه کرد؟ زینب علیها السلام فرمود: «من از خدای خود جز نیکی ندیدم. آنان (شهدا) کسانی بودند که خداوند شهادت را برای آنان ثبت نموده بود و اینک به جایگاه خود منتقل شدهاند و زود است که خداوند تو را با آنان مجتمع سازد و آنها با تو مخاصمه کنند. در آن هنگام خواهی دبد که پیروزی از آن کدامیک خواهد بود.یقارضها فیه الدعیّ مسبة و یصرف عنها وجهه معرضا کبرا
سپس فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! ای پسر زن آلوده و زناکار! [اولیای خدا را کشتهای و افتخار میکنی؟]» پس ابن زیاد به خشم آمد و خواست دستور قتل زینب را بدهد، اما عمروبن حریث به او گفت: ای امیر! او زنی بیش نیست و زن را نباید به گفتارش مؤاخذه نمود. سپس ابن زیاد گفت: خداوند با کشته شدن افراد متمرّدی مانند برادر و اهل بیت تو دل مرا شفا بخشید.1) (1)الحمداللّه الذی اکرمنا بنبیّه محمّد و طهّرنا من الرجس تطهیرا انّما یفتضح الفاسق و یکذب الفاجر و هو غیرنا فقال: کیف رأیت فعل اللّه باخیک و اهل بیتک؟ فقالت: ما رأیت الاّ جمیلا هؤلاء قوم کتب اللّه علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع اللّه بینک و بینهم فتحاجّ و تخاصم فانظر لمن الفلج یومئذ هبلتک امّک یا بن مرجانة. فغضب ابن زیاد و استشاط و کأنّه همّ بها فقال له عمروبن حریث ایّها الأمیر انّها امرأة لا تؤاخذ بشیء من منطقها و لا تذّم علی خطئها فقال لها ابن زیاد: لقد شفی اللّه قلبی من طاغیتک الحسین و العصاة المردة من اهل بیتک. فرقّت زینب و بکت و قالت له:
2) (2)فقل لسرایا شیبة الحمد ما لکم قعدتم و قد ساروا بنسوتکم أسری و اعظم ما یشجی الغیور دخولها الی مجلس ما بارح اللهو و الخمر
پس قلب زینب [از این سخن] آتش گرفت و گریان شد و به او فرمود: «همانا تو بزرگ و آقای مرا کشتی و خانوادهام را [به صورت اسیر] در میان مردم آوردی و پروبالم را شکستی و بنیادم را برانداختی، اگر اینها وسیله شفای دل تو بوده پس شفا یافتهای؟!»
ابن زیاد گفت: این زن اهل سجع و فصاحت است، پدر او نیز چنبن بود. زینب علیها السلام فرمود: «زن را با سجع و فصاحت [بین مردان] چه کار است، اینها از سینه [سوخته] من صادر شد.»
و فی روایة انّ علی بن الحسین علیهما السلام قال لعمتّه: اسکتی یا عمّة حتّی اکلّمه ثمّ اقبل علیه فقال: أبا لقتل تهدّدنی یا بن زیاد؟ أما علمت انّ القتل لنا عادة و کرامتنا الشهادة؟ ثمّ امر ابن زیاد بعلیّ بن الحسین علیهما السلام و اهل بیته فحملوا الی دار بجنب المسجد الاعظم. (البحار ج 45/117، المجالس ص 126)
و چون عبیداللّه حضرت علی بن الحسین زینالعابدین علیه السلام را دید به او گفت: خود را معرفی کن! حضرت زین العابدین علیه السلام فرمود: «من علی بن الحسین هستم.» ابن زیاد گفت: مگر خدا علیبن الحسین را نکشت؟ امام علیه السلام فرمود: «آری، من برادری داشتم که او نیز علی نامیده میشد، مردم او را کشتند.» ابن زیاد گفت: بلکه خدا او را کشت. امام علیه السلام فرمود: «البته خداوند جان هر کسی را در هنگام مرگ قبض خواهد نمود.»پس ابن زیاد به خشم آمد و گفت: هنوز برپاسخ دادن به من جرأت داری و میخواهی سخن مرا رد کنی؟ او را ببرید و گردن بزنید! در این هنگام زینب به او درآویخت و فرمود: ای ابن زیاد! بس کن ریختن خون ما را! به خدا سوگند، من از او جدا نمیشوم تا این که مرا نیز بکشی.» ابن زیاد لختی به او نگاه کرد و گفت: اثر
1) (1)و عُرض علیه علیّ بن الحسین علیهما السلام فقال له: من انت؟ فقال: انا علیّ ابن الحسین فقال: ألیس قد قتل اللّه علیّ بن الحسین؟ فقال له: قد کان لی اخ یسمّی علیّا قتله الناس قال: بل اللّه قتله فقال علیّ بن الحسین: اللّه یتوفّی الانفس حین موتها فغضب ابن زیاد و قال: و بک جرأة لجوابی و فیک للردّ علیّ اذهبوا به واضربوا عنقه. فتعلّقت به عمّته زینب و قالت: یاابن زیاد حسبک من دمائنا و اعتنقته و قالت: لا و اللّه لا افارقه فان قتلته فاقتلنی معه فنظر ابن زیاد الیها و الیه ساعة ثمّ قال: عجباً للرحم و اللّه انّی لا ظنّها و دّت انّی قتلتها معه دعوه فانّی اراه لما به.
خویشاوندی چقدر شگفت آور است. به خدا سوگند، من یقین کردم که او دوست دارد همراه برادرزاده خود کشته شود، او را رها کنید، او به درد خود از پا درخواهد آمد.
و در روایت دیگری نقل شده است که حضرت زین العابدین علیه السلام به عمه خود فرمود: «تو آرام باش تا من پاسخ او را بدهم.» سپس روی مبارک خود را به عبیداللّه نمود و فرمود: «تو مرا به کشتن تهدید میکنی؟ آیا نمیدانی که شهادت و کشته شدن در راه خدا عادت و کرامت ماست؟» سپس عبیداللّه دستور داد تا اهل بیت علیهمالسلام را در خانهای در کنار مسجد کوفه اسکان دادند.
فقال یا ابن مرجانة: انّ الکذّاب بن الکذّاب انت و ابوک و من استعملک و ابوه یا عدوّ اللّه أتقتلون ابناء النبیّین و تتکلّمون بهذا الکلام علی منابرالمسلمین؟!
در بحار و مجالس نقل شده است که چون امام حسین علیه السلام شهید شد ابن زیاد بر منبرکوفه رفت و گفت: ستایش خدای را که حق و اهل آن را آشکار نمود و امیرالمؤمنین یزید و حزب او را یاری کرد و دروغگو، فرزند دروغ گو و پیروان او را کشت.همین که سخن او به این جا رسید عبداللّه عفیف ازدی که از نیکان شیعه و از زهّاد آنان بود و چشم چپ او در جنگ جمل و چشم راست او در جنگ صفین از بین رفته بود و همیشه در مسجد کوفه مشغول نماز بود برخاست و به عبیداللّه گفت: ای فرزند مرجانه زناکار: دروغگو و فرزند دروغگو تویی و پدر تو و آن که تو را بر سر کار آورده و پدر او معاویه است. ای دشمن خدا! فرزندان پیامبر را میکشی و بر منبر مسلمانان این گونه سخن میگویی؟
1) (1)مقتل عبداللّه بن عفیف الازدی لمّا قتل الحسین علیه السلام صعد ابن زیاد المنبر فقال: الحمدللّه الذی اظهر الحقّ و اهله و نصر امیرالمؤمنین یزید و حزبه و قتل الکذّاب بن الکذّاب و شیعته فما زاد علی هذا الکلام شیئا حتّی قام الیه عبداللّه بن عفیف الأزدیّ و کان من خیار الشیعة وزهّادها وکانت عینه الیسری ذهبت فی حرب الجمل و الاخری فی یوم صفیّن و کان یلازم المسجد الاعظم یصلّی فیه الی اللیل ثمّ ینصرف.
فقال ابن زیاد: اذهبوا الی هذا الاعمی، اعمی الازد أعمی اللّه قلبه کما أعمی عینیه فائتونی به، فلمّا بلغ ذلک الازد اجتمعوا و اجتمعت معهم قبائل الیمن لیمنعوا صاحبهم و بلغ ذلک ابن زیاد فجمع قبائل مضر و ضمّهم الی محمد بن الاشعث و امره بقتال القوم فاقتتلوا قتالاً شدیدا حتّی قتل بینهم جماعة من العرب و وصل اصحاب ابنزیاد الی دار عبداللّه بن عفیف فکسروا الباب و اقتحموا علیه فصاحت ابنته: اتاک القوم من حیث تحذر فقال: لا علیک ناولینی سیفی فناولته ایّاه فجعل یذبّ عن نفسه و یقول:
پس ابن زیاد خشمناک گردید و گفت: این گوینده کیست؟ عبداللّه عفیف گفت: گوینده من هستم، ای دشمن خدا! آیا ذرّیه پاک رسول خدا صلی الله علیه وآله که خداوند در قرآن شهادت به پاکی آنان داده و آنان را از هر رجس و پلیدی دور نموده میکشی و گمان میکنی که مسلمان هستی؟!سپس گفت: به فریاد برسید! کجایند فرزندان مهاجرین و انصار که از تو و طاغیه تو، یزید، که به فرموده رسول خدا ملعون فرزند ملعون هستید انتقام بگیرند؟
پس خشم ابن زیاد بیشتر شد، به گونهای که رگهای گردن او متورم گردید و گفت: او را نزد من بیاورید! همین که مأموران ابن زیاد از هر سو آمدند که او را بگیرند اشراف قبیله ازد که پسر عموهای او بودند آمدند و او را نجات دادند و از مسجد خارج نموده و به منزل رساندند. پس ابن زیاد گفت: [بروید و] این نابینا را - که چشم و دل او کور است - بیاورید. چون مأموران برای دستگیری او رفتند قبیله ازد با قبایل یمن جمع شدند و مانع از بردن او شدند. پس ابن زیاد قبایل مضر را همراه محمدبن اشعث به جنک آنان فرستاد و جنگ سختی بین آنان رخ داد و عدهای کشته شدند.
(2)و مأمورین ابن زیاد به خانه عبداللّه عفیف رسیدند و در خانه را شکستند و
1) (1)فغضب ابن زیاد و قال: من هذا المتکلّم، فقال: انا المتکلّم یا عدوّ اللّه أتقتل الذریّة الطاهرة التی قد اذهب اللّه عنها الرجس و طهرّها تطهیرا و تزعم أنّک علی دین الاسلام؟ و اغوثاه أین أولاد المهاجرین و الانصار ینتقمون منک و من طاغیتک اللعین ابن اللعین علی لسان محمد رسول ربّ العالمین؟ فازداد غضب ابن زیاد حتّی انتفخت أوداجه و قال: علیّ به، فتبادرت الیه الجلاوزة من کلّ ناحیة لیأخذوه فقامت الاشراف من الأزد من بنی عمّه فخلّصوه منهم و أخرجوه من باب المسجد و انطلقوا به الی منزله،
2) (2)أنا ابن ذی الفضل عفیف الطاهر عفیف شیخی و ابن أمّ عامر کم دارع من قومکم و حاسر و بطل جدلته مغاور
هجوم آوردند. دختر او فریاد کرد و به پدر خود گفت: مأمورین ابن زیاد آمدند! عبداللّه عفیف گفت: باکی نیست. سپس شمشیر خود را گرفت و از خود دفاع کرد. دختر او گفت: ای کاش من مرد بودم و امروز با دشمنان تو که قاتل عترت پیامبرخدا صلی الله علیه وآله هستند جنگ میکردم.
سپاهیان عبیداللّه اطراف عبداللّه عفیف را گرفته بودند و او از خود دفاع مینمود و از هر سو دشمن به طرف او میآمد دخترش او را راهنمایی میکرد تا این که او را [به طور کامل] احاطه کردند در این حال دختر او گفت: ای وای! پدرم را احاطه کردند در حالی که یاوری ندارد که او را کمک دهد. عبداللّه شمشیر را به دور خود میگرداند و میگفت: سوگند به خدا، اگر چشم میداشتم کار را بر شما سخت میکردم.
قال: فما زالوا به حتّی اخذوه ثمّ حمل فادخل علی ابن زیاد فلمّا رآه قال: الحمدللّه الذی اخزاک فقال له عبداللّه یا عدوّ اللّه و بماذا اخزانی؟
اقسم لو یفسح لی عن بصری ضاق علیکم موردی و مصدری
فقال له ابن زیاد: یا عدوّ اللّه ما تقول فی عثمان بن عفّان قال: یا عبد بنی علاج یا ابن مرجانة - و شتمه - ما انت و عثمان اساء ام احسن و اصلح ام افسد؟ و اللّه تبارک و تعالی ولیّ خلقه یقضی بینهم و بین عثمان بالعدل و الحقّ ولکن سلنی عن ابیک و عنک و عن یزید و ابیه فقال ابن زیاد:
مأمورین ابن زیاد او را رها نکردند تا نزد عبیداللّه آوردند. چون عبیداللّه او را دید گفت: ستایش خدایی را که تو را خوار نمود. عبداللّه گفت: ای دشمن خدا! برای چه خوار باشم؟ عبیداللّه گفت: تو در باره عثمان چه میگویی؟ عبداللّه عفیف گفت: ای غلام بنی علاج! ای پسرمرجانه! تو را با عثمان چه کار که او خوب بوده یا بد؟ خداوند ولی خلق خود میباشد و بین آنها و عثمان به عدل حکم خواهد نمود. تو از من در باره خود و پدر خود و از یزید و پدر او معاویه سؤال کن [تا وضعیت1) (1)و جعلت ابنته تقول: یا ابت لیتنی کنت رجلا اخاصم بین یدیک الیوم هؤلاء الفجرة قاتلی العترة البررة و جعل القوم یدورون علیه من کلّ جهة و هو یذبّ عن نفسه فلیس یقدم علیه احد و کلّما جاؤه من جهة قالت ابنته: یا ابت جاؤک من جهة کذا حتّی تکاثروا علیه و احاطوا به فقالت ابنته: و اذلاّه یحاط بابی و لیس له ناصر یستعین به فجعل یدیر سیفه و یقول: اقسم لو یفسح لی عن بصری ضاق علیکم موردی و مصدری
کثیف شما را بازگویم].
عبیداللّه گفت: به خدا سوگند، دیگر از تو سؤالی نخواهم نمود تا طعم تلخ مرگ را بچشی!
لمّا جیء برأس الحسین علیه السلام الی ابن زیاد بالکوفة امر ابن زیاد فطیف به فی سکک الکوفة کلّها و قبائلها و لمّا فرغ القوم من الطواف به فی الکوفة ردّوه الی باب القصر.
وکتب ابن زیاد الی یزید یخبره بقتل الحسین علیه السلام و خبر اهل بیته و تقدّم الی عبدالملک بن الحارث السلمی فقال انطلق حتی تأتی عمروبن سعید بن العاص بالمدینة و کان امیرا علیها و هو من بنیامیّة فتبّشره بقتل الحسین علیه السلام و قال: لا یسبقنّک الخبر الیه.
عبداللّه عفیف گفت: من خدای ربّ العالمین را ستایش میکنم، زیرا مدتها بود آرزوی شهادت داشتم - پیش از آن که تو به دنیا بیایی - و از خدای خود خواسته بودم که به دست بدترین خلق خدا و پستترین آنان به شهادت برسم و چون نابینا شدم از آن مأیوس بودم و الآن بحمداللّه خداوند دعای مرا مستجاب نمود و شهادت را روزی من کرد.پس ابنزیاد دستور داد تا گردن او را زدند و بدن او را در سبخه کوفه به دار آویختند.
(2)در بحار و مجالس نقل شده است که چون سر امام حسین علیه السلام را به کوفه آوردند، عبیداللّه زیاد دستور داد آن سر مقدس را در بازار و در میان قبایل کوفه گرداندند. سپس نامهای به یزید نوشت و خبر شهادت امام و اسارت اهل بیت او را به او داد. از آن سو عبدالملک بن حارث سلمی را به مدینه فرستاد که خبر شهادت
1) (1)و اللّه لا اسألک عن شیء او تذوق الموت غصّة بعد غصّة فقال عبداللّه بن عفیف: الحمدلله ربّ العالمین اما انّی قد کنت اسأل اللّه ربّی ان یرزقنی الشهادة من قبل ان تلدک امّک و سألت اللّه ان یجعل ذلک علی ید ألعن خلقه و ابغضهم الیه فلمّا کفّ بصری یئست من الشهادة الی الآن فالحمدلله الذی رزقنیها بعد الیأس منها و عرّفنی الاجابة منه فی قدیم دعائی فقال ابن زیاد اضربوا: عنقه فضربت عنقه و صلب فی السبخة. (البحار ج 45/120، المجالس ص 128) الطواف برأس الحسین علیه السلام فی الکوفة و وصول خبر قتله الی المدینة
2) (2)قال عبدالملک: فرکبت راحلتی و سرت نحو المدینة فلقینی رجل من قریش فقال: ما الخبر؟ قلت: عند الأمیر تسمعه قال: انّا للّه و انّا الیه راجعون قتل واللّه الحسین و لمّا دخلت علی عمروبن سعید قال: ما وراءک؟ قلت: ما یسرّ الامیر، قتل الحسین بن علیّ
امام حسین علیه السلام را به والی مدینه، سعیدبن عاص بدهد.
عبدالملک میگوید: من بر مرکب خود سوار شدم و به طرف مدینه رفتم. در بین راه مردی از قریش مرا دید و گفت: چه خبر؟ گفتم: خبر نزد والی مدینه گفته میشود. پس او گفت: «اناللّه و انّا الیه راجعون».
چون من بر والی مدینه وارد شدم، پرسید چه خبر؟ گفتم: حسین بن علی کشته شد. پس به من گفت: برگرد و این خبر را به اهل مدینه برسان. من بازگشتم و بین اهل مدینه این خبر را اعلام نمودم و چون اهل مدینه [و بنی هاشم] این خبر را شنیدند صدای گریه و شیون آنان بلند گردید و چون نزد امیر مدینه آمدم او خوشحال و خندان بود و گفت: این گریهها به جای گریههایی که برای عثمان کردند.
ثمّ قال عمرو: هذه و اعیة بواعیة عثمان ثمّ صعد المنبر و خطب الناس و اعلمهم قتل الحسین علیه السلام و قال فی خطبته: انّها لدمة بلدمة و صدمة بصدمة کم خطبة بعد خطبة و موعظة بعد موعظة حکمة بالغة فما تغنی النذر و اللّه لوددت انّ رأسه فی بدنه و روحه فی جسده احیانا کان یسبّنا و نمدحه و یقطعنا و نصله کعادتنا و عادته و لم یکن من امره ما کان ولکن کیف نصنع بمن سلّ سیفه یرید قتلنا الاّ ان ندفعه عن انفسنا.
فقام عبداللّه بن الصائب فقال: لو کانت فاطمة حیّة فرأت رأس الحسین علیه السلام لبکت علیه فجبهه عمروبن سعید و قال: نحن احقّ بفاطمة منک ابوها عمّنا و زوجها اخونا و ابنها ابننالو کانت فاطمة حیّه لبکت عینها و حرّت کبدها و مالامت من قتله و دفعه عن نفسه.
سپس خطبهای خواند و ضمن بیان خبر شهادت امام علیه السلام گفت: این صدمه به جای آن صدمه و این خطبه به جای آن خطبه و این موعظه به جای آن موعظه، تا درسی باشد و از آن عبرت گیرند. سپس گفت: به خدا سوگند، من دوست میداشتم که حسین را نمیکشتند و سالها زنده میبود و همچنان از ما بدگویی میکرد و ما به او احترام مینمودیم لکن با کسی که شمشیر به روی ما کشیده باشد چه کنیم جز آن که او را از خود دفع نماییم [و این سخنان او برای معذور دانستن یزید و عوام فریبی او بود].بعترتی و بأهلی بعد مفتقدی منهم اساری و قتلی ضرّجوا بدم(البحار ج 45/122، المجالس ص 130)
در این هنگام عبداللّه بن صائب برخاست و به والی مدینه گفت: اگر1) (1)فقال: اخرج فناد بقتله فنادیت فلم اسمع و اعیة قطّ مثل و اعیة بنی هاشم فی دورهم علی الحسین ابن علیّ حین سمعوا النداء بقتله فدخلت علی عمروبن سعید فلمّا رآنی تبسّم الیّ ضاحکا ثمّ تمثّل بقول عمروبن معدیکرب الزبیدی. و قیل: انّه لمّا سمع اصوات نساء بنی هاشم ضحک و تمثّل بذلک فقال: عجّت نساء بنی زیاد عجّة کعجیج نسوتنا غداة الارنب
2) (2)و خرجت امّ لقمان بنت عقیل بن ابی طالب حین سمعت نعی الحسین علیه السلام حاسرة و معها اخواتها امّ هانیء و اسماء و رملة و زینب بنات عقیل بن ابی طالب تبکی قتلاها بالطف و هی تقول: ماذا تقولون ان قال النبیّ لکم ماذا فعلتم و انتم آخر الامم
فاطمه علیها السلام زنده بود و سر فرزند خود حسین علیه السلام را میدید براو گریان میشد. پس والی مدینه به صورت او زد و گفت: ما به فاطمه نزدیکتر هستیم، پدر او عموی ما و همسر او برادر ما و فرزند او فرزند ما میباشد و اگر او زنده بود هر آینه بر فرزند خود میسوخت و گریه میکرد لکن قاتل او را ملامت نمینمود.
از آن سو، ام لقمان، دختر عقیل، چون خبر کشته شدن امام حسین علیه السلام را شنید با خواهران دیگر خود ام هانی و اسما و رمله و زینب از خانه خارج شد و صدا به گریه بلند نمود و گفت:
هنگامی که در قیامت پیامبر خدا صلی الله علیه وآله به شما بگوید: «شما امت آخرالزمان پس از من با عترت و اهل بیت من چه کردید؟ آیا بعضی را کشتید و بعضی را به اسارت گرفتید چه پاسخ خواهید گفت؟»
و فی روایة فی یدیه و رقبته ثمّ سرح بهم فی اثر الرؤوس مع محفر بن ثعلبة العائذی و شمر بن ذی الجوشن و حملهم علی الاقتاب و ساروا بهم کما یسار بسبایا الکفّار فانطلقوا بهم حتّی لحقوا بالقوم الذین معهم الرؤوس فلم یکلّم علیّ بن الحسین علیهما السلام احدا منهم فی الطریق بکلمة حتّی بلغوا دمشق.
القصه هنگامی که نامه ابن زیاد (یعنی عبیدالله) در مورد شهادت امام حسین علیه السلام به دست یزید رسید او نیز نامهای به عبیداللّه نوشت و دستور داد سر امام حسین علیه السلام و شهدای دیگر و اهل بیت امام علیه السلام را به شام بفرستد.عبیداللّه سرهای شهدا را همراه اهل بیت امام علیه السلام آماده ساخت و دستور داد بر گردن امام سجاد علیه السلام زنجیر انداختند [و در روایتی در گردن و دستهای او زنجیر
1) (1)ارسال السبایا و الرؤوس الی للشام کان ابن زیاد کتب الی یزید کتابا یخبره فیه بقتل الحسین علیه السلام فلمّا وصل الیه الکتاب أجابه یأمره بحمل رأس الحسین علیه السلام و رؤوس من قتل معه و حمل اثقاله و نسائه و عیاله الی الشام فأرسل ابن زیاد الرؤوس مع زحربن قیس ثمّ امربنساء الحسین علیه السلام و صبیانه فجهّزوا و أمر بعلیّ بن الحسین علیهما السلام فغلّ بغلّ الی عنقه.
انداخت] و بازحربن قیس و محفربن ثعلبه عائذی و شمربن ذی الجوشن به سوی شام فرستاد. آنان اهل بیت امام علیه السلام را مانند اسرای کفار بر شتران بدون جهاز سوار کردند در مسیر راه، علی بن الحسین علیه السلام با کسی سخن نمیگفت تا به دمشق رسیدند.
نعب الغراب فقلت صح أولا تصح فلقد قضیت من الغریم دیونی
و لمّا قربوا من دمشق دنت امّ کلثوم من شمر فقالت له: لی الیک حاجة فقال: ما حاجتک؟ قالت: اذا دخلت بنا البلد فاحملنا فی درب قلیل النظارة و تقدّم الیهم أن یخرجوا هذه الرؤوس من بین المحامل و ینحّونا عنها فقد خزینا من کثرة النظر الینا و نحن فی هذه الحال.
فأمر فی جواب سؤالها ان تجعل الرؤوس علی الرماح فی أوساط المحامل بغیا منه و کفرا و سلک بهم بین النظارة علی تلک الصفة حتّی أتی بهم باب دمشق.
فوقفوا علی درج باب المسجد الجامع حیث یقام السبی و جاء شیخ فدنا من نساء الحسین علیه السلام و عیاله وقال: الحمدللّه الذی اهلککم و قتلکم و أراح البلاد من رجالکم و امکن أمیر المؤمنین منکم.
چون اسرا را به قصر یزید رساندند محفر بن ثعلبه فریاد کرد و گفت: این محفربن ثعلبه است که اسرای لئیم و فاجر را نزد امیرالمؤمنین یزید آورده است. علی بن الحسین علیهما السلام در پاسخ او فرمود: «مادر محفربن ثعلبه فرزندی بدتر از محفر نزاییده است.»چون اسرا نزدیک دمشق شدند، ام کلثوم نزد شمر آمد و فرمود: «من حاجتی دارم»، شمر گفت: حاجتت چیست؟ امکلثوم فرمود: «چون ما را وارد شهر کردی از راهی خلوت ما را وارد کن و دستور بده سرهای بریده را از میان اسرا بیرون ببرند، زیرا سزاوار نیست مردم با این وضعیت به ما نظر کنند!»
ولکن شمر بر خلاف گفته امکلثوم دستور داد سرهای بریده را بر بالای نیزهها بزنند و در میان محملها قرار دهند و آنان را از راههای شلوغ و پرجمعیت حرکت دهند. پس آنان را به همان کیفیت آوردند و کنار در مسجد اموی که اسرا را نگه میداشتند نگه داشتند.
(2)دراین حال پیرمردی از مردم شام نزدیک آنان آمد و گفت: ستایش خدای را
1) (1)فلما انتهوا الی باب یزید رفع محفر صوته فقال: هذا محفر بن ثعلبة اتی امیرالمؤمنین باللئام الفجرة فأجابه علیّ بن الحسین علیهما السلام ما ولدت امّ محفر أشرّ لنفسه و قد سمع غرابا ینعب لمّا بدت تلک الحمول و اشرقت تلک الشموس علی ربی جیرون
2) (2)فقال له علیّ ابن الحسین علیه السلام : یا شیخ هل قرأت القرآن؟ قال: نعم قال: فهل عرفت هذه الآیة: «قل لا أسألکم علیه اجرا الاّ المودّة فی القربی» قال: قد قرأت ذلک فقال له علیّ علیه السلام : فنحن القربی یا شیخ فهل قرأت فی سورة بنیاسرائیل «و آت ذاالقربی الآیة»؟ فقال: قد قرأت ذلک فقال علیّ علیه السلام : فنحن القربی یا شیخ. فهل قرأت هذه الآیة «وَ اعْلَموُا اَنَّما غَنِمْتُم مِّنْ شَیءٍ فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذیِ القُرْبی» قال: نعم فقال علی علیه السلام : فنحن القربی یا شیخ ولکن هل قرأت «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ أَهْلَ البَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهِیرا»؟ قال: قد قرأت ذلک فقال علیّ علیه السلام : فنحن اهل البیت الذین اختصّنا اللّه بآیة الطهارة یا شیخ.
که شما را کشت و هلاک نمود و شهرها را از دست مردان شما آسوده کرد و امیرالمؤمنین یزید را بر شما مسلط ساخت.
حضرت زین العابدین علیه السلام به او فرمود: «ای پیرمرد! قرآن خواندهای؟» پیرمرد گفت: آری. فرمود: «این آیه را خواندهای: «قل لا اسألکم علیه اجرا الاّ المودّة فی القربی»؟» پیرمرد گفت: آری. خواندهام. امام علیه السلام فرمود: «ماییم ذی القربی و خویشان پیامبر صلی الله علیه وآله .» سپس فرمود: «آیا این آیه را در سوره بنی اسرائیل خواندهای: «و آتِ ذالقربی حقّه»؟ پیرمرد گفت: آری، خواندهام. امام علیه السلام فرمود:
«خویشانی که رسول خدا صلی الله علیه وآله مأمور به ادای حق آنان شده ماییم.» سپس فرمود: «آیا این آیه را خواندهای؟ «وَ اعْلَموُا اَنَّما غَنِمْتُم مِّنْ شَیءٍ فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذیِ القُرْبی»؟» پیرمرد گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: «آن ذی القربی که خداوند به مردم فرموده باید خمس مال خود را به آنان بدهید ما هستیم.» آن گاه فرمود: «ای پیرمرد! آیا این آیه را خواندهای: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ أَهْلَ البَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهِیرا»؟» پیرمرد گفت: آری، خواندهام. امام علیه السلام فرمود: «ماییم آن اهل بیت و خانوادهای که خداوند طهارت و پاکی [و عصمت] را مخصوص ما نموده است.»
(1)پس پیرمرد ساکت شد و از گفتههای خود پشیمان گردید و گفت: شما را به
1) (1)قال فبقی الشیخ ساکتا نادما علی ما تکلّم به و قال: باللّه انّکم؟! فقال علیّ بن الحسین علیهما السلام : تاللّه انّا لنحن هم من غیر شکّ و حقّ جدّنا رسولاللّه صلی الله علیه وآله انّا لنحن هم فبکی الشیخ و رمی عمامته ثمّ رفع رأسه الی السماء و قال: الّلهمّ انّی ابرأ الیک من عدوّ آلمحمد ثمّ قال: هل لی من توبة؟ فقال له: نعم ان تبت تاب اللّه علیک و أنت معنا فقال: انّی تائب فبلغ یزیدبن معاویة حدیث الشیخ فأمر به فقتل. (البحارج 45/124/127، المجالس ص 131)
خدا سوگند، آیا شما همانها هستید؟ امام علیه السلام فرمود: «به خدا و به حق جدّمان رسول خدا صلی الله علیه وآله سوگند، بدون شک همانها هستیم.» پیرمرد گریان شد و عمامه از سر خود انداخت و سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، من به تو پناه میبرم از دشمنان آل محمد صلی الله علیه وآله . سپس گفت: آیا توبه من پذیرفته میشود؟ امام علیه السلام فرمود: «آری، اگر توبه کنی خداوند میپذیرد و با ما خواهی بود.» پیرمرد گفت: من از گفتههای خود توبه کردم. و چون این خبر به یزید رسید دستور داد او را گردن زدند.
فقلت: انا سهلبن سعد قد رأیت محمّدا صلی الله علیه وآله قالوا: یا سهل ما اعجبک السماء لا تمطر دما و الارض لاتنخسف بأهلها قلت: و لم ذاک؟ قالوا: هذا رأس الحسین عترة محمّد صلی الله علیه وآله یهدی من ارض العراق فقلت: و اعجبا یُهدی رأس الحسین علیه السلام و الناس یفرحون؟! و قلت: من أیّ باب یدخل فأشاروا الی باب یقال له: باب الساعات.
در بحار و مجالس از سهل بن سعد نقل شده که گوید: در سفری که به بیتالمقدس رفتم چون به شام رسیدم شهری را دیدم با نهرهای جاری واشجار فراوان که بر آن پردههای زیبا و حجاب هایی از دیباج آویخته بودند و مردم را دیدم که شادی میکردند و بین آنان زن هایی مشغول به بازی و دف و طبل [و خوانندگی[ بودند. پیش خود گفتم:آیا عیدی در میان است که ما آن را نمیشناسیم؟ پس عدهای را دیدم که با یکدیگر سخن میگفتند، به آنان گفتم: آیا در شهر شام عیدی هست که ما نمیدانیم؟ گفتند: فکر میکنیم که تو در این شهر غریب باشی؟ گفتم: من سهل بن سعد از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله هستم. گفتند: ای سهل! ما تعجب داریم که چگونه آسمان خون نمیبارد و زمین اهل خود را فرو نمیبرد. گفتم:
(2)برای چه؟ گفتند: شگفتا! سر حسین علیه السلام را برای یزید هدیه دادهاند و مردم
1) (1)دخول السبایا علی یزید فی الشام و قصّة سهل بن سعد عن سهل بن سعد انّه قال: خرجت الی بیت المقدس حتّی توسّطت الشام فاذا أنا بمدینة مطردة الأنهار کثیرة الأشجار و قد علّقوا الستور و الحجب و الدیباج و هم فرحون مستبشرون و عندهم نساء یلعبن بالدفوف و الطبول فقلت فی نفسی:تری لاهل الشام عید لا نعرفه نحن فرأیت قوما یتحدّثون فقلت: یا قوم لکم بالشام عید لا نعرفه نحن؟ قالوا: یا شیخ نراک غریبا.
2) (2)فبینا أنا کذلک حتّی رأیت الرایات یتلوا بعضها بعضا فاذا نحن بفارس بیده لواء منزوع السنان علیه رأس من اشبه الناس وجها برسولاللّه صلی الله علیه وآله فاذا من ورائه نسوة علی جمال بغیر وطاءٍ فدنوت من اُولاهنّ فقلت: یا جاریة من انت؟ فقالت: انا سکینة بنت الحسین فقلت لها: ألک حاجة الیّ؟ فأنا سهل بن سعد ممّن رأی جدّک و سمعت حدیثه قالت: یا سهل قل لصاحب هذا الرأس ان یقدّم الرأس امامنا حتّی یشتغل الناس بالنظر الیه و لا ینظروا الی حرم رسول اللّه صلی الله علیه وآله.
شادی میکنند؟! گفتم: از کدام دروازه آن را وارد میکنند؟ گفتند از دروازه ساعات. ناگهان دیدم پرچمهایی در حرکت است و به دست سواری نیزهای است و بر آن سری قرار دارد که از همه مردم به رسول خدا صلی الله علیه وآله شبیهتر است و در پی آن، زنهایی را دیدم که بر شترهای بدون جهاز سوار بودند، به یکی از آنان گفتم:
ای کنیز! تو کیستی؟ گفت: من سکینه دختر حسین علیه السلام هستم. گفتم: آیا حاجتی به من دارید، من سهل بن سعد از اصحاب جدّ شما هستم که او را دیده و سخنان او را شنیدهام؟ فرمود: «آری، به این نیزهدار که سر پدرم بر آن است بگو نیزه خود را جلو ببرد تا مردم مشغول نگاه به او باشند و به حرم رسول خدا صلی الله علیه وآله نگاه نکنند.»
(1)سهل گوید: من نزد آن نیزهدار رفتم و به او گفتم: آیا حاجت مرا انجام میدهی تا در مقابل چهارصد دینار بگیری؟ او گفت: حاجت تو چیست؟ گفتم: حاجت من این است که نیزه خود را جلوی جمعیت ببری. پس او چنین کرد و من آن دینارها را به او دادم.
روایت شده که بعضی از فضلا از تابعین، مانند خالدبن معدان، چون سر امام
1) (1)قال سهل: فدنوت من صاحب الرأس فقلت له: هل لک ان تقضی حاجتی و تأخذ منّی اربعمأة دینار؟ قال: ما هی؟ قلت تقدّم الرأس امام الحرم ففعل ذلک و دفعت الیه ما وعدته. و روی انّ بعض فضلاء التابعین و هو خالد بن معدان لمّا شاهد رأس الحسین علیه السلام بالشام اخفی نفسه شهرا من جمیع اصحابه فلمّا و جدوه بعد اذ فقدوه و سألوه عن سبب ذلک فقال: ألا ترون ما نزل بنا ثمّ انشأ یقول:1- جاؤا برأسک یا ابن بنت محمّد مترمّلا بدمائه ترمیلا
حسین علیه السلام رادر شام دید یک ماه خود را از همه یاران پنهان نمود و چون او را پیدا کردند و از پنهان شدن او سؤال نمودند او گفت: مگر نمیبینید چه بر سر ما آمده است؟! سپس این اشعار را انشاد نمود: جاؤا برأسک... یعنی:
1- ای فرزند رسول خدا! سر تو را در حالی که آغشته به خون بود به شهر شام آوردند.
2- ای فرزند رسول خدا! گو این که ما میبینیم با کشتن تو آنها رسول خدا صلی الله علیه وآله را گشتهاند.
3- آنان تو را لب تشنه گشتند و حرمت قرآن و پیامبر صلی الله علیه وآله را در باره تو مراعات نکردند.
4- چون تو کشته شدی آنان از تعجب تکبیر گفتند اما ندانستند که در حقیقت تکبیر و تهلیل را کشتهاند.
ثمّ وضع رأس الحسین علیه السلام بین یدیه و اجلس النساء خلفه لئلاّ ینظرن الیه فجعلت فاطمة و سکینة یتطاولان لینظرا الی الرأس و جعل یزید یتطاول لیستر عنهما الرأس فلمّا رأین الرأس صحن فصاح نساء یزید و ولولت بنات معاویة فقالت فاطمة بنت الحسین علیه السلام : أبنات رسول اللّه سبایا یا یزید؟ فبکی الناس و بکی اهل داره حتّی علت الاصوات.
علامه مجلسی در بحار و سیّد محسن امین در مجالس میگویند: چون اهل بیت امام حسین علیه السلام را به صورت اسیر با طناب به یکدیگر بستند و بر دست و گردن امام زینالعابدین علیه السلام غل جامعه انداختند و وارد بر یزید نمودند، امام سجاد علیه السلام به یزید فرمود: «تو را به خدا سوگند میدهم، چه گمان میبری به رسول خدا صلی الله علیه وآله اگر ما را براین حال ببیند؟!» پس کسی در آن مجلس نبود جز آن که [از این سخن امام سجاد علیه السلام ] گریان شد. یزید نیز دستور داد طنابها را پاره کردند و غل را1) (1)دخول السبایا علی یزید لعنة اللّه و بکاء اهل بیته و... لمّا ادخل ثقل الحسین علیه السلام و نساؤه و من تخلّف من اهله علی یزید و هم مقرونون فی الحبال و زین العابدین علیه السلام مغلول و وقفوا بین یدیه و هم علی تلک الحال قال له علی بن الحسین علیهما السلام : انشدک اللّه یا یزید ما ظنّک برسولاللّه صلی الله علیه وآله لو رآنا علی هذه الصفة؟ فلم یبق فی القوم أحد الاّ و بکی فأمر یزید بالحبال فقطّعت و أمر بفکّ الغلّ عن زینالعابدین علیه السلام .
از بدن امام سجاد علیه السلام برداشتند.
یزید آن گاه سر امامحسین علیه السلام را در مقابل خود گذارد و زنها را در پشت تخت خود قرار داد تا نگاه آنان به سر بریده نیفتد. فاطمه و سکینه، دختران امام حسین علیه السلام ، میکوشیدند که سر مبارک پدر را ببینند و یزید میکوشید که از آنان پنهان کند. و چون چشم آنان به سر پدر افتاد صدای گریه آنان بلند شد و همه زنها بلکه زنهای یزید نیز گریان شدند و دختران معاویه به ضجه و ناله افتادند و فاطمه بنت الحسین علیه السلام به یزید خطاب نمود و گفت: «ای یزید! آیا دختران رسول خدا صلی الله علیه وآله را اسیر گرفتهای؟!» پس همه اهل مجلس گریان شدند و صدای آنان بلند گردید.
و کان فی السبایا الرباب بنت امریء القیس زوجة الحسین علیه السلام و هی امّسکینة بنت الحسین علیه السلام و امّ عبداللّه الرضیع المقتول بکربلاء و هی التی یقول فیها الحسین علیه السلام.
لعمرک انّنی لأ حبّ دارا تحلّ بها سکینة و الرباب
احبّهما و ابذل فوق جهدی و لیس لعاذل عندی عتاب
و لست لهم و ان عتبوا مطیعا حیاتی او یغیبنی التراب
فقیل: انّ الرباب اخذ الرأس و وضعتة فی حجرها و قبلّته و قالت:
و احسینا فلا نسیت حسینا أقصدته أسنّة الاعداء
غادروه بکربلا صریعا لا سقی اللّه جانبی کربلاء(البحار ج 45/131، المجالس ص 134 و معجم البلدان ج 4/445)
زینب علیها السلام چون سر برادر خود را دید گریبان چاک زد و با ناله و صدای دلخراشی فرمود: «یا حسیناه! یا حبیب رسول اللّه!، ای حسین من! ای میوه دل رسول خدا صلی الله علیه وآله ! ای فرزند مکه و منی! ای فرزند فاطمه زهرا سیّدة السناء! و ای فرزند دختر پیامبر مصطفی صلی الله علیه وآله !»راوی قصه میگوید: به خدا سوگند، زینب علیها السلام با این سخنان تمام اهل مجلس را گریان کرد، در حالی که یزید ساکت مانده بود.
سپس زنی از بنی هاشم که در خانه یزید بود شروع به گریه نمود و صدا زد: «یا حبیباه! یا سیّد اهل بیتاه!؛ یعنی ای حبیب من! ای آقای اهل بیت! ای فرزند رسول
1) (1)و امّا زینب علیها السلام فانّها لمّا رأته أهوت الی جیبها فشقّته ثمّ نادت بصوت حزین یقرح القلوب: یا حسیناه یا حبیب رسول اللّه یا بن مکة و منی یابن فاطمة الزهراء سیّدة النساء یا بن بنت المصطفی. قال الراوی: فابکت و اللّه کلّ من کان حاضرا فی المجلس و یزید ساکت ثمّ جعلت امرأة من بنیهاشم کانت فی دار یزید تندب الحسین علیه السلام و تنادی یا حبیباه یا سیّد اهل بیتاه یا بن محمّداه یا ربیع الأرامل و الیتامی یا قتیل اولاد الادعیاء فأبکت کلّ من سمعها
خدا صلی الله علیه وآله ! ای پناه یتیمان و بی پناهان! وای شهیدی که به دست ناپاکان کشته شدی!» پس همه گریان شدند.
مرحوم سیّد محسن امینعلیه الرحمة میفرماید: بین اسرا رباب دختر امرأالقیس، همسر امام حسین علیه السلام ، نیز بود و او مادر سکینه و عبداللّه رضیع بود و او همان زن با کمالی بود که امام حسین علیه السلام در وصف او و دختر او سکینه اشعار ذیل را سروده بود.
و گفته شده که رباب سر مبارک امام علیه السلام را برداشت و در دامن گذارد و بوسید و گفت: ای وای! من هرگز فراموش نمیکنم که حسین علیه السلام در کربلا هدف تیرها و نیزهها شد و به او خیانت کردند [و عوض مهمان نوازی و احترام او را با لب تشنه کشتند] و بدن او را روی زمین رها نمودند. خدا رحمت خود را از آنان دور نماید!
صبرنا و کان الصبر منّا سجیّة بأسیافنا تفرین هاما و معصما
ابی قومنا ان ینصفونا فأنصفت قواضب فی ایماننا تقطر الدما
نفلق هاما من رجال اعزّة علینا و هم کانوا اعقّ و اظلما
و دعا بقضیب خیزران و جعل ینکت به ثنایا الحسین علیه السلام ثمّ قال: یوم بیوم بدر و کان عنده ابو برزة الأسلمی فقال: ویحک یا یزید اتنکت بقضیبک ثغر الحسین بن فاطمة اشهد لقد رأیت النبیّ صلی الله علیه وآله یرشف ثنایاه و ثنایا اخیه الحسن و یقول: انتما سیّدا شباب اهل الجنّة فقتل اللّه قاتلکما و لعنه و اعدّله جهنّم و ساءت مصیرا فغضب یزید و امر باخراجه فأخرج سحبا.
در بحار و مجالس نقل شده که چون سرهای شهدای کربلا و سر مبارک امام حسین علیه السلام را مقابل یزید ملعون گذاردند، او به اشعار حصین بن حمام تمثل جست و چوب خیزران خود را گرفت و بر دندانهای امام علیه السلام زد و گفت: امروز مقابل روز بدر باشد! ابو برزه اسلمی که نزد او بود گفت: وای بر تو، ای یزید! آیا با چوب خود به دندانهای فرزند فاطمه علیها السلام میزنی؟ من گواهی میدهم که رسول خدا صلی الله علیه وآله را دیدم که لب و دندان او و برادرش امام حسن علیهما السلام را میبوسید و میفرمود:(2)«شما آقای جوانان بهشت هستید، خداوند قاتل شما را بکشد و از رحمت
1) (1)وضع الرؤوس بین یدی یزید علیه العنة لما وضعت الرؤوس بین یدی یزید و فیها رأس الحسین علیه السلام جعل یتمثّل بقول الحصین بن الحمام المری:
2) (2)و فی روایة: انّ یزید دعا اشراف اهل الشام فأجلسهم حوله ثمّ دعا بعلیّ بن الحسین علیه السلام و صبیان الحسین علیه السلام و نسائه فأدخلوا علیه و الناس ینظرون ثمّ قال یزید لعلیّ ابن الحسین علیهما السلام : یا بن الحسین ابوک قطع رحمی و جهل حقّی و نازعنی سلطانی فصنع اللّه به ما قد رأیت فقال علی بن الحسین علیهما السلام : «ما اصابکم من مصیبة فی الارض و لا فی انفسکم إلاّ فی کتاب من قبل ان نبرأها انّ ذلک علی اللّه یسیر لکیلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتاکم و اللّه لا یحبّ کلّ مختال فخور.»
خود دور نماید و دوزخ را برای او آماده کند و چه بدجایگاهیست آن! پس یزید خشمگین شد و دستور داد او را کشیدند و از مجلس خارج کردند.
و در روایت دیگری آمده است که یزید اشراف اهل شام را نزد خود جمع کرد و دستور داد حضرت زینالعابدین و بچههای دیگر امام حسین و اهل بیت او علیهمالسلام را نزد او حاضر کردند و سپس به حضرت زینالعابدین علیه السلام گفت: پدرت با من قطع رحم نمود و حق مرا نشناخت و بر سر حکومت با من نزاع نمود و تو دیدی که خداوند با او چه کرد!
حضرت زین العابدین علیه السلام فرمود: «[خداوند در قرآن فرموده:] هیچ مصیبتی در روی زمین به شما نمیرسد جز آن که از قبل درکتابی ثبت شده و آن بر خداوند آسان است؛ تا بر فقدان و از دست رفتن دنیا تأسف پیدا نکنید و برای آنچه از دنیا به شما داده میشود خشنود نشوید، خداوند افراد متکبر و فخور را دوست نمیدارد.»
(1)سپس فرمود: «ای پسر معاویه و هند و صخر! بدان که در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا صلی الله علیه وآله در دست پدر من امیرالمؤمنین علیبنابیطالب علیه السلام بود، در حالی که در دست پدر و جد تو پرچمهای کفار بود!» آن گاه فرمود: وای بر تو، ای یزید! گر میدانستی چه کردهای و چه گناهی را
1) (1)و قال علی بن الحسین علیه السلام : یابن معاویة و هند و صخر لقد کان جدّی علیّ بن ابی طالب فی یوم بدر و أحد و الاحزاب فی یده رأیة رسول اللّه صلی الله علیه وآله و ابوک و جدّک فی ایدیهما رایات الکفّار ثمّ قال: و یلک یا یزید انّک لو تدری ماذا صنعت و ماالذی ارتکبت من ابی و اهل بیتی و اخی و عمومتی اذا لهربت فی الجبال و افترشت الرماد و دعوت بالویل و الثبور ان یکون رأس ابی الحسین بن فاطمة و علیّ منصوبا علی باب مدینتکم و هو ودیعة رسول اللّه صلی الله علیه وآله فیکم!. (البحار ج 45/132، المجالس ص 135)
نسبت به پدر و اهل بیت و برادر و خویشان دیگر من انجام دادهای باید از ترس خطای قریش سر به بیابانها و کوهها میگذاشتی و بر روی خاکستر مینشستی و فریاد ویل و وای سر میدادی که سر فرزند فاطمه و علی علیهمالسلام را - که امانت پیامبر خدا صلی الله علیه وآله بین شما - بود بر دروازه شهر خود نصب نمودهای!!»
لیت أشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل
لأهلّوا و استهلّوا فرحا ثمّ قالوا یا یزید لاتشل
قد قتلنا القوم من سادتهم وعد لناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء ولا وحی نزل
لستُ من خندف إن لم أنتقم من بنی أحمد ما کان فعل
قالت: الحمدللّه ربّ العالمین، و صلّی اللّه علی رسوله و آله أجمعین، صدق اللّه سبحانه حیث یقول: (ثمّ کان عاقبة الذین أساؤوا السوأی أن کذّبوا بآیات اللّه و کانوا بها یستهزؤون)، (الروم: 10) أظننت یا یزید حیث أخذت علینا أقطار الأرض و آفاق السماء، فأصبحنا نساق کما تساق الأساری، أنّ بنا علی اللّه هوانا وبک علیه کرامة، و إنّ ذلک لعظم خطرک عنده؟
چون زینب علیها السلام را با اهل بیت سیدالشهدا، به مجلس یزید بردند، یزید ملعون سربریده امام حسین علیه السلام را مقابل خود گذارد و به اشعار «ابن زبعری» تمثل جست و گفت:ای کاش، پدران من که در جنگ بدر کشته شدند حاضر میبودند و ناله [بنیهاشم و] انصار را از چوب خیزران من مشاهده میکردند. اگر آنان در این جلسه حاضر میبودند از خوشحالی فریاد میکردند و میگفتند: ای یزید دستت سلامت باد! ما از بنی هاشم انتقام گرفتیم و به عوض کشتههای بدر بزرگان آنان را کشتیم و حساب خود را با آنان تصفیه نمودیم. بنیهاشم با سلطنت بازی کردند وگرنه نه خبری از آسمان آمد و نه وحیی نازل شد. من فرزند جد خود خندف نخواهم بود، اگر انتقام خود را از فرزندان احمد( صلی الله علیه وآله ) که پدران من را کشته است نگیرم.
زینب علیها السلام چون این سخنان را از یزید ملعون شنید خطبه خود را آغاز نمود و فرمود:
(2)«الحمدللّه ربّ العالمین و صلّی اللّه علی رسوله و آله اجمعین.» سپس گفت: «خداوند در سخن خود صادق است که فرموده: «سرانجام کار اهل معصیت و
1) (1)خطبة زینب علیها السلام فی جواب اللعین یزیدبن معاویة علیهما الهاویة لمّا سمعت زینب بنت علی علیهما السلام انّ یزید یتمثّل بأبیات ابن الزبعری و یقول:
2) (2)فشمخت بأنفک، و نظرت فی عطفک جذلان مسرورا حین رأیت الدنیا لک مستوسقة، و الاُمور متّسقة، و حین صفا لک ملکنا و سلطاننا مهلاً، أنسیت قول اللّه تعالی: (و لا تحسبنّ الذین کفروا إنّما نملی لهم خیرا لأنفسهم إنّما نملی لهم لیزدادوا إثما و لهم عذاب مهین)؟ (آل عمران: 178).
ستمکاران این است که آیات خدا را انکار میکنند و آنها را به مسخره میگیرند.»
ای یزید! تو گمان کردی که چون کار را بر ما سخت نمودی و همه چیز را از ما گرفتی و ما را همانند اسیران به این جا کشاندی ما در پیشگاه خداوند خوار شدیم و تو نزد او عزیز گردیدی و مقامی به دست آوردی؟! و از اینرو بادی به غبغب انداختی و از این که دنیا برای تو منظم شد و امور تو مرتب گردید و ولایت و رهبری که حق ما بود برای تو آماده شد و به راحتی به قدرت رسیدی خوشحال و مسرور شدی؟!
(1)آیا سخن خدا را فراموش کردی که فرمود: «گمان مکن [ای رسول من [که ما چون کافران را مهلت دادیم خیر آنها خواهد بود بلکه آنان را بدین جهت مهلت دادیم که گناهان آنهاافزوده گردد. و برای آنان عذابی خوارکننده فراهم شده است.» سپس فرمود: «ای یزید! ای فرزند کسی که به دست پدران من آزاد شد! آیا این رسم عدالت است که تو زنان و کنیزان خود را پشت پردهها پنهان کنی و دختران رسول خدا صلی الله علیه وآله را مانند اسیران از شهری به شهری دیگر ببری وحجاب آنان را برگیری و صورت هایشان را ظاهر کنی و مردم از دور و نزدیک و عالی و دانی به آنان بنگرند و پناهگاهی برای آنان نباشد و کسی از آنان حمایت نکند؟!»
(2)سپس فرمود: «البته از [فرزند] کسی که جگر اولیای خدا را به دهن گرفته و گوشت او از خون شهداء روییده! و کسی که به ما نگاهی دشمنانه و کینههایی دیرینه
1) (1)أمن العدل یا ابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و إماءک و سوقک بنات رسولاللّه سبایا؟ قد هتکت ستورهنّ و أبدیت وجوههنّ، تحدو بهنّ الأعداء من بلد إلی بلد و یستشرفهنّ أهل المناهل و المعاقل، و یتصفّح وجوههنّ القریب و البعید، و الدنیّ و الشریف. لیس معهنّ من حماتهنّ حمیّ، ولا من رجالهنّ ولیّ؟! و کیف یرتجی مراقبة من لفظ فوه أکباد الأزکیاء، و نبت لحمه من دماء الشهداء؟ و کیف یستبطأ فی بغضنا أهل البیت من نظر الینا بالشنف و الشنآن، و الإحن و الأضغان، ثمّ یقول غیرمتأثمّ و لا مستعظم:
2) (2)لأهلّوا و استهلّوا فرحا ثمّ قالوا یا یزید لاتشل منحنیا علی ثنایا أبیعبداللّه سیّد شباب أهل الجنّة تنکتها بمخصرتک؟! و کیف لاتقول ذلک و قد نکأت القرحة، و استأصلت الشأفة، بإراقتک دماء ذریّة محمّد صلی الله علیه وآله ، و نجوم الأرض من آل عبدالمطلب، و تهتف بأشیاخک؟ و زعمت أنّک تنادیهم، فلتردنّ و شیکا موردهم و لتودّن أنّک شللت و بکمت ولم تکن قلت ما قلت و فعلت مافعلت.
دارد و حیا نمیکند و [به این اعمال زشت افتخار مینماید و [میگوید: اگر پدران من در این جلسه حاضر بودند خشنود میشدند و میگفتند: «ای یزید، دستت سلامت باد! چه انتظاری است؟ و او چگونه میتواند از دشمنی با ما خودداری کند،»
سپس فرمود: «ای یزید! تو که با چوب خود بر دندانهای ابی عبداللّه، سید جوانان اهل بهشت میزنی و این سخنان [زشت و کفرآمیز] را بر زبان جاری میکنی! چگونه میتوانی جز این باشی، در حالی که راه [ارتباط خود را با ما بستی] و با ریختن خون ذریّه پیامبر صلی الله علیه وآله و آل عبدالمطلب که ستارگان هدایت در روی زمین بودند - زخمهای ما را تازه کردی و حیا نمیکنی وهنوز پدران خود را صدا میزنی و میگویی من انتقام شما را از آل احمد صلی الله علیه وآله گرفتم.
زود باشد که تو نیز بر پدران خود وارد شوی و آرزو کنی کهای کاش دست تو از کار افتاده بود و زبان تو گنگ شده بود و چنین کاری را نمیکردی و چنین سخنی را نمیگفتی.»
(1)سپس فرمود: «خدایا، تو حق ما را از اینان بگیر و انتقام و عقوبت و خشم خود رابر کسانی که خون ما را ریختند و بزرگان ما را به شهادت رساندند نازل فرما! ای یزید! به خدا سوگند، تو با این عمل، خود را هلاک کردی و در حقیقت این شمشیرها را بر بدن خود وارد نمودی و گوشت خود را پاره کردی و زود است که بر رسول خدا صلی الله علیه وآله وارد شوی و گناه خون شهدا و هتک فرزندان رسول خدا صلی الله علیه وآله بر دوش تو باشد و خداوند امور آنان را اصلاح نموده و غبار غم از چهرههای آنان برطرف کرده باشد و انتقام آنان را از تو بگیرد!
«البته گمان مکن کسانی که در راه خدا کشته شدهاند مردهاند! بلکه آنان زنده هستند و در پیشگاه پروردگار خود روزی میخورند.»
(2)[در این ماجرا] برای تو همین بس که خداوند حاکم [میان ما] و رسول او
1) (1)الّلهمّ خذلنا بحقّنا، و انتقم ممّن ظلمنا، و أحلل غضبک بمن سفک دماءنا و قتل حماتنا. فواللّه ما فریت إلاّ جلدک، و لا حززت إلاّ لحمک، و لتردنّ علی رسولاللّه صلی الله علیه وآله ، بما تحمّلت من سفک دماء ذریّته و انتهکت من حرمته فی عترته و لحمته حیث یجمع اللّه شملهم و یلمّ شعثهم و یأخذ بحقّهم (ولا تحسبنّ الذین قتلوا فی سبیل اللّهأمواتا بل أحیاء عند ربّهم یرزقون). (آل عمران: 169).
2) (2)و حسبک باللّه حاکما، و بمحمّد صلی الله علیه وآله خصیما، و بجبرئیل ظهیرا، و سیعلم من سوّل لک و مکنّک من رقاب المسلمین، بئس للظالمین بدلاً، و أیّکم شرّ مکانا و أضعف جندا. ولئن جرت علیّ الدواهی مخاطبتک إنّی لأستصغر قدرک و استعظم تقریعک، و أستکثرتوبیخک، و لکن العیون عبری و الصدور حرّی.
دشمن تو و جبرئیل یاور ما باشد و زود است کسانی که تو را بر این حکومت توان دادند و بر سر مسلمین مسلّط نمودند به جزای خویش برسند و شما بدانید که کدامیک از ما در پیشگاه خداوند ضعیفتر و مستحق عقوبت خواهد بود.
ای یزید! اگر من مصایب خود را برای تو بیش از این بگویم تو را بیش از این ناچیز خواهم کرد و ملامت و سرزنش من به تو بیش از این خواهد شد، جز این که فعلاً چشمان ما گریان و سینههای ما سوخته [و به مصیبت عزیزان خود مشغول هستیم].
(1)سپس فرمود: «چقدر شگفت آور است که حزب شیطان و آزاد شدگان [به دست پدران ما]، حزب خدا و برگزیدگان او را کشتند و دستهای خود را به خون ما آغشتند و گوشت ما را به دندان گرفتند.
(2)[ای یزید چگونه!] بدنهای پاک و مطهر [عزیران] ما را روی زمین رها کردی[؟]. اگر فکر کردی که با این کار بهرهای بردی اشتباه کردی. زود باشد که در آخرت و قیامت خسارت آن را ببینی و در آن روز به اعمال خود مؤاخذه شوی و البته خداوند به بندگان خود ستم روا نخواهد داشت و ما شکوه خود را پیش خدا میبریم و بر او توکل مینماییم.
1) (1)ألا فالعجب کلّ العجب لقتل حزب اللّه النجباء بحزب الشیطان الطلقاء، فهذه الأیدی تنطف من دمائنا، و الأفواه تتحلّب من لحومنا. و تلک الجثث الطواهر الزواکی تنتابها العواسل، و تعفرها اُمّهات الفراعل، و لئن اتّخذتنا مغنما لتجدنا و شیکا مغرما، حین لا تجد إلاّ ما قدمت یداک و ما ربّک بظلاّم للعبید، والی اللّه المشتکی و علیه المعوّل. فکد کیدک، واسع سعیک، و ناصب جهدک، فواللّه لاتمحو ذکرنا، و لا تمیت وحینا، و لا یرحض عنک عارها. و هل رأیک إلاّ فند، وأیّامک إلاّ عدد، و جمعک إلاّ بدد یوم ینادی المنادی ألا لعنة اللّه علی الظالمین، و الحمدللّه ربّ العالمین، الذی ختم لأوّلنا بالسعادة و المغفرة، و لآخرنا بالشهادة و الرحمة، و نسأل اللّه أن یکمل لهم الثواب، و یوجب لهم المزید، و یحسن علینا الخلافة إنّه رحیم ودود، و حسبنا اللّه و نعم الوکیل (الاحتجاج 2:34، مقتل الحسین علیه السلام للمقرّم: 64، اللهوف. ص 105 بلاغات النساء ص 21 البحار ج 45/135 المجالس ص 136).
پس تو هر حیلهای داری به کار گیر و هرچه میتوانی در آزار و دشمنی خود نسبت به ما بکوش. به خدا سوگند، نمیتوانی نام و یاد و وحی ما را محو کنی و ننگ و عار خود را بپوشانی. مگر جز این است که رأی تو از روی کذب و بیخردی و دوران زندگی تو کوتاه و اندوختهها [و جماعت تو] متفرق و تباه خواهد بود؟! و روز قیامت منادی خدا ندا خواهد نمود که لعنت خدا بر ستمکاران است؟!
ستایش خدای ربّالعاللمین را که بر پیشینیان ما سعادت و مغفرت، و بر ما شهادت و رحمت را نوشت. از خدای خود میخواهم که به گذشتگان ما پاداش کامل و مزید رحمت خود را عطا کند و ما را خلف صالح آنان قرار دهد. او رحیم و مهربان است و برای اصلاح امور ما کافی و وکیلی نیکو است.»
(1)در بحار و مجالس نقل شده است که چون اهل بیت امام حسین علیه السلام در شام بر یزید وارد شدند، مرد سرخرویی از اهل شام به فاطمه بنت الحسین علیه السلام نگاه کرد و به یزید گفت: این کنیز را به من ببخش. فاطمه بنت الحسین علیه السلام میگوید: «من بر خود لرزیدم و گمان کردم چنین چیزی نزد آنان جایز است. پس لباس عمهام زینب علیها السلام را گرفتم و گفتم: ای عمه! بعد از یتیمی خدمتکار شدم! در حالی که عمهام زینب علیها السلام میدانست که چنین چیزی امکانپذیر نیست. پس گفت: به حرف این فاسق توجه مکن! سپس به مرد شامی فرمود: به خدا سوگند، دروغ گفتی و حرف زشتی زدی! هرگز بر تو و یزید چنین چیزی روا نباشد.»
(2)پس یزید خشمناک شد و گفت: دروغ گفتی! برای من روا باشد! و اگر
1) (1)ماجری لفاطمة بنت الحسین و زینب علیهمالسلام فی مجلس یزید لمّا دخل عیال الحسین علیه السلام و بناته علی یزید بالشام نظر رجل من اهل الشام احمر الی فاطمة بنت الحسین علیهما السلام فقال: یاامیرالمؤمنین هب لی هذه الجاریة قالت فاطمة: فارتعدت و ظننت أن ذلک جائز عندهم فأخذت بثیاب عمّتی زینب و قلت: یا عمّتاه أوتمت و استخدم و کانت عمّتی تعلم أنّ ذلک لایکون .(1)فقالت عمّتی: لا حبّا و لا کرامة لهذا الفاسق و قالت للشامی: کذبت و اللّه و لؤمت و اللّه ما ذاک لک و لا له فغضب یزید و قال: کذبت انّ ذلک لی و لو شئت أن افعل لفعلت قالت زینب: کلاّ و اللّه ما جعل اللّه لک ذلک الاّ أن تخرج من ملّتنا و تدین بغیرها فاستطار یزید غضبا و قال ایّای تستقبلین بهذا انّما خرج من الدین ابوک و أخوک.
بخواهم چنین خواهم نمود. پس زینب علیها السلام به او فرمود: «به خدا سوگند، هرگز خدا چنین چیزی برای تو قرار نداده، جز این که از ملت ما و اسلام خارج شوی و به دین دیگری درآیی!» یزید چون این سخن را از زینب علیها السلام شنید سخت خشمناک شد و گفت: با من این چنین سخن میگویی؟! همانا پدرت و برادرت از دین خارج شدند.
(1)زینب علیها السلام فرمود: «ای یزید! تو و پدرت و جدّت - اگر مسلمان باشید- به وسیله ما به دین خدا هدایت یافتید.» یزید گفت: دروغ گفتی، ای دشمن خدا! زینب علیها السلام فرمود: «تو خود را امیرالمؤمنین میدانی و فحش میدهی و چون قدرت داری بر ما فشار میآوری؟!»
پس یزید حیا کرد و سکوت نمود و چون مرد شامی حرف خود را تکرار نمود یزید به او گفت: از من دور شو، خدا تو را هلاک سازد!
و در روایتی آمده که مرد شامی گفت: این کنیز کیست؟ یزید گفت: او فاطمه بنت الحسین است و این زینب دختر علیبن ابی طالب است. مرد شامی گفت: حسینِ فاطمه و علی بن ابی طالب را میگویی؟
یزید گفت: آری. پس مرد شامی به یزید گفت: خدا تو را لعنت کند! عترت پیامبر را میکشی و ذریه او را اسیر میکنی؟! به خدا سوگند، من گمان کردم آنان اسیران رومی هستند. یزید گفت: به خدا سوگند، الآن تو را به آنان ملحق خواهم نمود و دستور داد تا گردن آن مرد شامی را زدند.
1) (1)قالت زینب: بدین اللّه ودین ابی و دین أخی اهتدیت أنت و جدّک و أبوک ان کنت مسلما قال: کذبت یا عدوّة اللّه قالت له: أنت امیر تشتم ظالما و تقهر بسلطانک فکأنّه استحیا و سکت فعاد الشامی فقال: هب لی هذه الجاریة فقال له یزید اعزب و هب اللّه لک حتفا قاضیا. و فی روایة: فقال الشامی: من هذه الجاریة فقال هذه فاطمة بنت الحسین و تلک زینب بنت علیّ فقال الشامی: الحسین بن فاطمة و علیّ بن أبی طالب؟ فقال: نعم فقال الشامی: لعنک اللّه یا یزید تقتل عترة نبیّک و تسبی ذریّته و اللّه ما توهّمت الاّ انّهم من سبی الروم فقال یزید: و اللّه لألحقنّک بهم ثمّ امر به فضربت عنقه. (البحار ج 45/136/137، المجالس ص 138)
فحمداللّه و اثنی علیه ثمّ بالغ فی ذمّ أمیرالمؤمنین و الحسین الشهید و اطنب فی مدح معاویة و یزید فذکرهما بکلّ جمیل فصاح به علیّ بن الحسین علیهما السلام و قال: ویلک ایّها الخاطب اشتریت مرضاة المخلوق بسخط الخالق فتبوّأ مقعدک من النار.
در کتاب بحار و مجالس و مقتل ابی منحف نقل شده که چون اهل بیت امام حسین علیه السلام را به شام بردند یزید آنان رابه مسجد اموی برد و دستور داد خطیب بالای منبر رود و امام حسین علیه السلام و پدر او را مذمت کند.پس خطیب بالای منبر رفت و بعد از حمد و ثنای الهی هرچه میتوانست از امیرالمؤمنین و امام حسین علیهما السلام مذمت نمود و از یزید و معاویه تمجید و تعریف کرد تا این که حضرت زینالعابدین علیه السلام با صدای بلند به او فرمود: «وای بر تو، ای خطیب! خشنودی مخلوق را گرفتی و سخط و خشم خدا را بر خود لازم کردی؟! پس آماده آتش دوزخ باش!»
(2)سپس به یزید فرمود: «آیا اجازه میدهی من بر بالای این چوبها بروم و سخنانی بگویم که خدا خشنود شود و برای اهل این مجلس نیز بهره و ثوابی باشد؟» و چون یزید امتناع نمود مردم به او گفتند: به او اجازه بده، شاید ما از او چیزی بشنویم. یزید گفت: او اگر بالای این منبر برود جز با رسوایی من و آل ابوسفیان پایین نخواهد آمد. به او گفته شد: مگر او چقدر میتواند سخن بگوید؟ یزید گفت: او از خانوادهای است که از کودکی علم و دانش به آنان تعلیم شده است. و چون مردم اصرار کردند یزید اجازه داد.
(3)پس حضرت زینالعابدین علیه السلام بالای منبر رفت و بعد از حمد و ثنای الهی
1) (1)خطبة الإمام زین العابدین علیه السلام فی الشام لمّا جیء بسبایا اهل البیت علیه السلام الی یزید بالشام امر یزید بمنبر و خطیب و أمر الخطیب ان یصعد المنبر فیذمّ الحسین و أباه صلوات اللّه علیهما فصعد الخطیب المنبر
2) (2)ثمّ قال علی بن الحسین علیهما السلام : یا یزید أتأذن لی حتّی أصعد هذه الأعواد فأتکلّم بکلمات للّه فیهنّ رضا و لهؤلاء الجلساء فیهنّ اجر و ثواب؟ فأبی یزید علیه ذلک فقال الناس: یاامیرالمؤمنین ائذن له فلیصعد المنبر فلعلّنا نسمع منه شیئا فقال: انّه ان صعد لم ینزل الاّ بفضیحتی و بفضیحة آل ابی سفیان فقیل له: و ما قدر ما یحسن هذا فقال: انّه من أهل بیت زقّوا العلم زقّا فلم یزالوا به حتی أذن له فصعد المنبر فحمداللّه و اثنی علیه ثمّ خطب خطبة أبکی فیها العیون و أوجل منها القلوب.
خطبهای خواند که همه اهل مجلس گریان شدند و قلبهای آنان لرزان شد. سپس فرمود: «ای مردم! خداوند شش خصلت به ما عطا نموده و به هفت چیز ما را بر دیگران فضیلت داده است: خداوند به ما علم و حلم و بزرگواری و فصاحت و شجاعت و محبت در دلهای مؤمنین را عطا فرموده است و ما را بردیگران فضیلت داده به این که پیامبر برگزیده خدا صلی الله علیه وآله از ماست و صدیق امت [یعنی] علی علیه السلام از ماست و جعفر طیار از ماست و اسداللّه و اسدرسوله [یعنی] حمزه از ماست و سیّده زنان عالم فاطمه علیها السلام از ماست و دو سبط این امت حسن و حسین علیهما السلام از ماست.»
(1)آن گاه فرمود: «هر کس که مرا میشناسد میشناسد و هر کس نمیشناسد من حسب و نسب خود را به او خبر خواهم داد.» پس پیاپی فرمود: «انا ابن مکة و منی و زمزم و صفاو...؛ یعنی من فرزند مکه و منا و فرزند زمزم و صفا هستم.»» تا این که صدای مردم به ضجه و ناله و گریه بلند شد و یزید ترسید که انقلابی ایجاد شود. پس به مؤذن دستور داد تا اذان بگوید و کلام او را قطع نماید.
و چون مؤذن گفت: «اللّه اکبر» امام سجاد علیه السلام فرمود: «چیزی بزرگتر از خدا نیست» و چون گفت: «اشهد ان لااله الاّاللّه» امام علیه السلام فرمود: «گوشت و پوست و خون و موی من به یگانگی خداوند گواهی میدهد» و چون گفت: «اشهد انّ محمّدا رسول اللّه» امام علیه السلام از بالای منبر رو به یزید نمود و فرمود:
«ای یزید! آیا این آقایی که شما به پیامبری او شهادت میدهید جدّ من است یا
1) (1)ثمّ قال: ایّها الناس أُعطینا ستّا و فُضّلنا بسبع أُعطینا العلم و الحلم و السماحة و الفصاحة و الشجاعة و المحبّة فی قلوب المؤمنین و فُضّلنا بأنّ منّا النبیّ المختار محمّدا صلی الله علیه وآله و منّا الصدّیق و منّا الطیّار و منّا اسداللّه و أسد رسوله و منا سیّدة نساء العالمین و منّا سبطا هذه الأمّة. من عرفنی فقد عرفنی و من لم یعرفنی انبأته بحسبی و نسبی فلم یزل یقول: انا انا حتّی ضج الناس بالبکاء و النحیب و خشی یزیدان تکون فتنة فأمر المؤذّن فقطع علیه الکلام فلمّا قال المؤذّن: «اللّه اکبر اللّه اکبر» قال علیبن الحسین علیه السلام : شهد بها شعری و بشری و لحمی و دمی فلما قال المؤذّن: «اشهد انّ محمّدا رسول اللّه» التفت علیه السلام من فوق المنبر الی یزید فقال محمّد صلی الله علیه وآله هذا جدّی ام جدّک یا یزید؟ فان زعمت انّه جدّک فقد کذبت و کفرت و ان زعمت أنّه جدّی فلم قتلت عترته؟(البحار ج 45/137، مقتل ابی محنف ص 227، المجالس ص 139)
جدّ تو؟ اگر گمان کنی که جدّ تو است دروغ گفتهای و کافر شدهای و اگر گمان داری که جدّ من است (که البته چنین میباشد) پس چگونه تو عترت این پیامبر را کشتهای [و اهل بیت او را اسیر کردهای؟!]»
مؤلف گوید: آنچه نقل شد از کتاب مجالس بود و تفصیل کامل خطبه زینالعابدین علیه السلام در بحار و غیره مذکور است، طالبین مراجعه فرمایند.
(1)1- در بحار و مجالس نقل شده است که روزی یزید حضرت زینالعابدین و عمروبن الحسن علیهما السلام را طلب نمود و به عمرو فرزند امام حسن علیه السلام که یازده سال داشت گفت: آیا با فرزند من خالد کشتی میگیری؟ عمرو گفت: کشتی نمیگیرم لکن شمشیری به من بده و شمشیری به او تا با او بجنگم! یزید گفت: این خوی نژادی شماست [یعنی شجاعت در وجود شما نهفته است] و من هرگز چنین نخواهم کرد! (2)2- روزی حضرت زینالعابدین علیه السلام در بازار شام حرکت مینمود، منهال بن عمرو به او گفت: ای فرزند رسول خدا! حالتان چطور است؟ امام علیه السلام فرمود: «مَثَل ما در این امت مثل بنیاسرائیل در مقابل فرعون شد که فرعون فرزندان پسر را از بنیاسرائیل میکشت و زنها را باقی میگذارد [بنیامیه نیز با ما چنین کردند].» (3)
بأیّ حکم بنوه یتبعونکم و فخرکم انّکم صحب له تبع
سپس فرمود: «ای منهال! عرب همیشه بر عجم افتخار میکرد که پیامبر1) (1)و ینبغی التعرض لثلاث روایات فی الختام1- البحار 45/175: دعا یزید یوما؛ بعلیّبن الحسین علیهما السلام و عمروبن الحسن علیه السلام و کان عمرو غلاما صغیرا یقال انّ عمره احدی عشرة سنة فقال له أتصارع هذا یعنی ابنه خالدا؟ فقال له عمرو: لا ولکن أعطنی سکینا واعطه سکینا ثمّ أقاتله فقال یزید: «شنشنة اعرفها من احزم هل تلد الحیّة الاّ الحیّة»
2) (2)2- و خرج زین العابدین علیه السلام یوما یمشی فی اسواق دمشق فاستقبله المنهال بن عمرو فقال له کیف امسیت یا ابن رسول اللّه؟ قال علیه السلام : امسینا کمثل بنی اسرائیل فی آل فرعون یذبّحون ابناءهم و یستحیون نساءهم.
3) (3)یا منهال امست العرب تفتخر علی العجم بأنّ محمّدا عربیّ و امست قریش تفتخر علی سائر العرب بأنّ محمّدا منها و امسینا معشر اهل بیته و نحن مغصوبون مقتولون مشرّدون انّا للّه و انّا الیه راجعون ممّا امسینا فیه یا منهال. یعظّمون له اعواد منبره و تحت ارجلهم اولاده وضعوا
اسلام صلی الله علیه وآله از عرب است، و قریش بر سایرین افتخار مینمود که پیامبر صلی الله علیه وآله از بین آنان به وجود آمده لکن امروز ما که اهلبیت او هستیم مورد تهاجم واقع شدهایم و عزیزان ما را کشته و ما را آواره نمودهاند «اناللّه و انّا الیه راجعون». ای منهال! مردم به چوبهای منبر پیامبر خود احترام میکنند و فرزندان او را زیر پاهای خود گذاردهاند و افتخار میکنند که ما یاران و اصحاب و پیروان اوییم، در حالی که از فرزندان او پیروی نمیکنند!»
(1)3- یزید در همان روز نخست در شام به حضرت زین العابدین علیه السلام وعده داده بود که سه حاجت او را برآورده کند و در پایان اقامت آن حضرت در شام به او گفت: حاجات خود را بگو تا انجام دهم. پس امام علیه السلام فرمود: «حاجت اول من این است که سر مبارک پدر و آقای مرا به من نشان دهی تا او را ببینم و از او توشه بگیرم و با او وداع کنم. حاجت دوم من این است که آنچه از ما به غارت بردهاند به ما بازگردانند. و حاجت سوم این است که اگر قصد کشتن مرا داری شخص امینی را همراه این زنها بفرستی تا آنان رابه مدینه بازگرداند.»
(2)پس یزید گفت: سر پدرت را هرگز نخواهی دید. اما در باره کشتن تو، من از آن گذشته و تو را عفو نمودم و امّا این زنها را جز تو کسی همراهی نخواهد نمود و تو آنان را به مدینه خواهی رساند و اما آنچه از شما گرفته شده من چند برابر آن را به شما میدهم.
1) (1)3- و کان یزید و عد علیّ بن الحسین علیهما السلام یوم دخولهم علیه ان یقضی له ثلاث حاجات فقال له: اذکر حاجاتک الثلاث اللاّتی و عدتک بقضائهنّ فقال علیه السلام له: الاولی: ان ترینی وجه سیّدی و مولای و ابی الحسین علیه السلام فأتزوّد منه و انظر الیه و اودّعه و الثانیة: ان تردّ علینا ما اخذ منّا و الثالثة: ان کنت عزمت علی قتلی ان توجّه مع هؤلاء النساء من یردّهنّ الی حرم جدّهنّ صلی الله علیه وآله. فقال: امّا وجه ابیک فلن تراه ابدا و امّا قتلک فقد عفوت عنک و امّا النساء فما یردّهنّ غیرک الی المدینة و امّا ما أخذ منکم فأنا اعوّضکم عنه اضعاف قیمته.
2) (2)فقال علیه السلام : امّا مالک فلا نریده و هو موفّر علیک و انّما طلبت ما اخذ منّا لانّ فیه مغزل فاطمة بنت محمد صلی الله علیه وآله و مقنعتها و قلادتها و قمیصها. (البحار ج 45/143، المجالس ص 141).
امام علیه السلام فرمود: «ما را به مال تو نیاز نیست و من میخواهم چیزهایی که یادگار مادر ما فاطمه علیها السلام بوده و او با دست مبارک خود بافته و آثار او مانند مقنعه و قلاده و پیراهن او که در بین آنها بوده به ما بازگردد.»
و عن الاعمش عن عطیّة العوفی قال خرجت مع جابر بن عبداللّه الانصاریرضیاللّهعنه زائرا قبر الحسین علیه السلام فلمّا وردنا کربلاء دنا جابر من شاطیء الفرات فاغتسل ثمّ اتّزر بازار وارتدی بآخر ثمّ فتح صرّة فیها سعد فنثرها عـلی بدنه ثمّ لم یخطّ خطوه الاّ ذکر اللّه تعالی حتّی اذا دنا من القبر قال:
ألمسنیه یا عطیّة فألمسته ایّاه فخرّ علی القبر مغشیّا علیه فرششت علیه شیئا من الماء فلمّا افاق قال: یا حسین ثلاثا ثمّ قال: حبیب لا یجیب حبیبه؟!.
در بحار و مجالس نقل شده است که چون اهلبیت امام حسین علیه السلام از شام به مدینه میآمدند از راهنمای خود خواستند که آنان را از راه کربلا عبور دهد و چون به محل شهادت امامحسین علیه السلام و شهدای دیگر رسیدند جابربن عبداللّه انصاری و عدهای را دیدند که برای زیارت آن قبور مطهر به آن جا آمده بودند، پس همه آنان مشغول به عزاداری و گریه و اقامه ماتم و حزن شدند و اهل آن دیار، مانند بنیاسد و غیره نیز با آنان همناله گردیدند و چند روز مشغول عزاداری و گریه بر امام حسین علیه السلام و عزیزان و اصحاب او بودند.(2)در همان کتاب از اعمش، از عطیه عوفی نقل شده که گوید: من همراه جابربن عبداللّه انصاری به زیارت امام حسین علیه السلام رفتم. چون وارد کربلا شدیم جابر از فرات غسل کرد و دو جامه بر خود پوشاند و با مقداری از سعد [که نوعی عطر
1) (1)زیارة جابر الأنصاری لقبر الحسین و ملاقاته لاهل بیته علیهمالسلام لمّا رجع اهل البیت علیهمالسلام من الشام الی المدینة قالوا للدلیل: مربنا علی طریق کربلاء فلمّا وصلوا الی موضع الصرع وجدوا جابربنعبداللّهالانصاری و جماعة من بنیهاشم و رجالا من آلالرسول صلی الله علیه وآله قد وردوا لزیاره قبرالحسین علیه السلام فوافوا فی وقت واحد و تلاقوا بالبکاء و الحزن و اللطم و اقاموا المآتم و اجتمع علیهم اهل ذلک السواد و اقاموا علی ذلک ایّاما.
2) (2) ثمّ قال: و أنیّ لک بالجواب و قد شخبث اوداجک علی اثباجک و فرّق بین بدنک و رأسک اشهد انّک ابن خیر النبیّین و ابن سیّد المؤمنین و ابن حلیف التقوی و سلیل الهدی و خامس اصحاب الکسا و ابن سیّد النقبا و ابن فاطمة سیّدة النساء.
بوده] خود را خوشبو نمود و به ذکر خداوند مشغول بود و چون نزدیک قبر مطهر امام علیه السلام رسید، به من گفت:
دست مرا به قبر آقایم برسان. و چون من دست او را گرفتم و به قبر امام حسین علیه السلام رساندم بیهوش شد و روی زمین افتاد. پس به صورت او آب پاشیدم و چون به خود آمد سه مرتبه صدا زد: یا حسین! یا حسین! یا حسین! [و چون جوابی نشنید] گفت: دوست چگونه جواب دوست را نمیدهد؟ سپس گفت: چگونه میتوانی جواب مرا بدهی، در حالی که رگهای گلوی تو بر سینهات ریخته و بین سر و بدن تو جدایی افتاده است.
من شهادت میدهم که تو فرزند بهترین پیامبران و فرزند آقای مؤمنین و حلیف تقوایی، تو زاییده هدایت و خامس اهل کسا و فرزند سرور خوبان [امیرمؤمنان [هستی. تو فرزند فاطمه آقای زنان عالمی. چگونه چنین نباشی، در حالی که از انگشت مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله غذا خوردی و در دامن پاکان و متقین رشد نمودی و از پستان ایمان شیر خوردی و زبان به اسلام گشودی؟ پس حیات و ممات تو نیکو و ستوده است.
(1)سپس گفت: قلبها و دلهای مؤمنین فراق تو را نمیپسندد و شکی در حیات تو ندارد [چرا که شهدا زنده هستند و نزد پروردگار خود روزی میخورند]. پس سلام و رضوان خداوند بر تو باد! من شهادت میدهم که تو بر سیره برادر خود یحیی بن زکریا زیستی [تا آن که زنازادهای تو را به شهادت رساند].
(2)سپس به اطراف قبر امام حسین نظر نمود و گفت: السلام علیکم ایّتها
1) (1)و ما لک لاتکون هکذا و قد غذتک کفّ سیّدالمرسلین و رُبّیت فی حجر المتّقین و رضعت من ثدی الإیمان و فطمت بالإسلام فطبت حیّا و طبت میّتا غیر انّ قلوب المؤمنین غیر طیبّة بفراقک و لا شاکّة فی حیاتک فعلیک سلاماللّه و رضوانه و اشهد انّک مضیت علی ما مضی علیه اخوک یحیی بن زکریّا علیه السلام. ثمّ جال ببصره حول القبر و قال: السلام علیکم ایّتها الأرواح الّتی حلّت بفناءالحسین علیه السلام و اناخت برحله اشهد انّکم اقمتم الصلاة و آتیتم الزکاة و امرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم الملحدین و عبدتم اللّه حتّی أتاکم الیقین و الذی بعث محمّدا بالحقّ لقد شارکناکم فیما دخلتم فیه قال عطیّة: فقلت لجابر فکیف ولم نهبط وادیا و لم نعل جبلا و لم نضرب بسیف و القوم قد فرّق بین رؤوسهم و ابدانهم و أوتمت اولادهم و ارملت الأزواج؟!
2) (2)فقال لی: یا عطیّة سمعت حبیبی رسولاللّه صلی الله علیه وآله یقول: من احبّ قوما حشر معهم و من احبّ عمل قوم اشرک فی عملهم و الذی بعث محمّدا صلی الله علیه وآله بالحقّ انّ نیّتی و نیّة اصحابی علی ما مضی علیهالحسین علیه السلام و اصحابه.
الأرواح التی حلّت بفناء الحسین...؛ یعنی سلام بر شما، ای کسانی که در جوار امام خود بار انداختید [و جان خود را فدای او نمودید]. من شهادت میدهم که شما [با حمایت از امام خود] نماز را به پا داشتید و زکات را ادا نمودید و نهی از منکر و امر به معروف کردید و با کفّار و ملحدین جنگ نمودید و تا هنگام مرگ از عبادت خدا بازنایستادید.
سپس گفت: سوگند به خدایی که پیامبر اسلام حضرت محمد صلی الله علیه وآله رابه پیامبری مبعوث نمود، ما نیز در پاداش شما شریک خواهیم بود.
عطیه میگوید: من به جابر گفتم: چگونه چنین چیزی روا باشد در حالی که ما جنگی نکردیم و شمشیری نزدیم و اینها رنجها بردند و سر از بدنشان جدا شد و فرزندانشان یتیم و زنانشان بی سرپرست شدند؟!
(1)جابر در پاسخم گفت: ای عطیه! من از حبیب خود رسول خدا صلی الله علیه وآله شنیدم که میفرمود: «هر کس مردمی را دوست بدارد با آنان محشور میشود و هر کس عمل قومی را دوست بدارد با آنان در پاداش شریک خواهد بود. سوگند به خدایی که پیامبر خود حضرت محمّد صلی الله علیه وآله را به پیامبری مبعوث نمود، نیّت من و نیّت اصحاب و یاران من همانند نیّت حسین علیه السلام و یاران او میباشد.
عطیه میگوید: در این بین دیدم عدهای از طرف شام به سوی ما میآیند. پس
1) (1)قال عطیّة: فبینما نحن کذلک و اذا بسواد قد طلع من ناحیة الشام فقلت یا جابر هذا سواد قد طلع من ناحیة الشام فقال جابرلعبده: انطلق الی هذا السواد و ائتنا بخبره فان کانوا من اصحاب عمربن سعد فارجع الینا لعّلنا نلجأ الی ملجأ و ان کان زینالعابدین فأنت حرّ لوجه اللّه تعالی. قال: فمضی العبد فما کان بأسرع من ان رجع و هو یقول: یا جابر قم واستقبل حرم رسول اللّه صلی الله علیه وآله هذا زینالعابدین علیه السلام قد جاء بعمّاته واخواته فقام جابر یمشی حافی الأقدام مکشوف الرأس الی ان دنا من زین العابدین علیه السلام فقال الامام: انت جابر قال: نعم یا ابن رسول اللّه فقال: یا جابر ههنا و اللّه قتلت رجالنا و ذبحت اطفالنا و سبیت نساؤنا و حرّقت خیامنا!! (البحار ج 65/130، المجالس ص 142)
من به جابر گفتم: گروهی از ناحیه شام به طرف ما میآیند. جابر به غلام خود گفت تااطلاعی از آنان حاصل کند، سپس گفت: اگر اصحاب عمرسعد بودند به ما خبر ده تا به پناهگاهی برویم و اگر اهل بیت امام حسین و آقا زین العابدین علیهمالسلام بودند تو در راه خدا آزاد هستی. پس آن غلام با سرعت رفت و باز گشت و گفت: ای جابر! برخیز و به استقبال حرم رسول خدا صلی الله علیه وآله حرکت کن! همانا این آقا حضرت زینالعابدین است که با عمهها و خواهران خود میآیند!
جابر برخاست و با پای برهنه و بدون عمامه به طرف آنان رفت و چون خدمت زین العابدین علیه السلام رسید، امام علیه السلام به او فرمود: «تو جابر هستی؟» جابر گفت: آری، یابن رسول اللّه! من جابر هستم. امام علیه السلام فرمود: «ای جابر! به خدا سوگند، دراین مکان مردان ما کشته شدند و اطفال ما راسر بریدند و زنهای ما را اسیر کردند و خیمههای ما را آتش زدند!»
قال بشیر: فرکبت فرسی و رکضت حتّی دخلت المدینة فلمّا بلغت مسجدالنبی صلی الله علیه وآله رفعت صوتی بالبکاء و أنشأت اقول:
یااهل یثرب لا مقام لکم بها قُتل الحسین فأدمعی مدرار
الجسم منه بکربلاء مضرّج و الرأس منه علی القناة یُدار
ارباب مقاتل نوشتهاند: حضرت زینالعابدین علیه السلام با عمهها و خواهران خود از شام به کربلا آمدند و پس از زیارت قبور شهدا به طرف مدینه باز گشتند.بشیربن جذلم میگوید: چون نزدیک مدینه شدیم آن حضرت پیاده شد و فرمود تا اهل بیت نیز پیاده شوند، سپس خیمهای بر پا نمود و به من فرمود: «ای بشیر! خدا پدر تو را رحمت کند! او مرد شاعری بود؟ آیا تو نیز بهرهای از آن داری؟» گفتم: آری. فرمود: پس وارد مدینه شو و خبر شهادت پدرم را به اهل مدینه برسان.»
بشیر میگوید: من براسب خود سوار شدم و با شتاب به مدینه آمدم و چون به
1) (1)رجوع اهل البیت علیهمالسلام الی المدینة لمّا رجع علی بن الحسین علیهما السلام بعمّاته واخواته من الشام مرّوا علی کربلاء ثمّ انفصلوا عنها طالبین المدینة قال بشیر بن جذلم: فلمّا قربنا منها نزل علیّابن الحسین علیهما السلام فحطّ رحله و ضرب فسطاطه و انزل نساءه و قال: یا بشیر رحم اللّه اباک لقد کان شاعرا فهل تقدر علی شیء منه؟ قلت: بلی یا بن رسول اللّه انّی لشاعر، قال: فادخل المدینة و انع اباعبداللّه.(علیه السلام)
مسجد پیامبر صلی الله علیه وآله رسیدم صدا به گریه بلند کردم و گفتم: ای اهل مدینه! دیگر در مدینه نمانید؛ چرا که آقایمان امام حسین علیه السلام در کربلا کشته شد. پس فراوان گریه کنید بر آن شهیدی که بدن او آغشته به خون روی زمین کربلا مانده و سر مبارک او را بر بالای نیزه زدند و در شهرها گرداندند!
فعینی جواد بالدموع و أسکبا و جودا بدمع بعد دمعکما معا
علی من دهی عرش الجلیل فزعزعا فأصبح هذا المجد و الدین اجدعا
علی ابن نبی اللّه و ابن وصیّه و ان کان عنّا شاحط الدار أشسعا
ثم قالت: ایّها الناعی جدّدت حزننا بأبی عبداللّه علیه السلام و خدشت منّا قروحا لما تندمل فمن انت رحمکاللّه؟
سپس گفتم: ای اهل مدینه! این آقا علی بن الحسین علیه السلام است که با عمهها و خواهران خود به شما نزدیک شده و مرا امر نموده که خبر ورود او را به شما بدهم.بشیر میگوید: پس از سخنان من، همه اهل مدینه به طرف دروازه مدینه حرکت کردند، در حالی که زنها پریشان و گریان شدند و بر سر و صورت زدند و وا ویلا گفتند و من بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه وآله روزی را سختتر از آن ندیدم و در آن میان کنیزی را دیدم که بر امام حسین علیه السلام گریه میکرد و میگفت:
خبر شهادت مولای من، چشم مرا گریان نمود و مرا بی تاب کرد و چگونه گریه نکنم بر آقایی که عرش خدا بر او میگرید و دین و شرف بر او عزادار است؛ چه او فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله و فرزند وصیّ او امیرالمؤمنین علیه السلام میباشد.
(2)سپس به من گفت: ای گوینده! تو با اعلان خبر شهادت امام حسین علیه السلام چنان
1) (1)ثمّ قلت: یا اهل المدینة هذا علیّ بن الحسین مع عمّاته واخواته قد حلّوا بساحتکم و نزلوا بفنائکم و انا رسوله الیکم اعرّفکم مکانه قال: فما بقیت بالمدینة مخدّرة و لا محجّبة الاّ برزن من خدورهنّ مکشوفة شعورهنّ مخمشة وجوههنّ ضاربات خدودهنّ یدعین بالویل و الثبور و لم یبق بالمدینة احد الاّ خرج و هم یضجّون بالبکاء فلم ارباکیا اکثر من ذلک الیوم و لا یوما امرّ علی المسلمین منه بعد وفاة رسول اللّه صلی الله علیه وآله و سمعت جاریة تنوح علی الحسین علیه السلام و تقول: نعی سیّدی ناعٍ نعاه فأوجعا و امرضنی ناع نعاه فأفجعا
2) (2)فقلت: انا بشیربن جذلم وجّهنی مولای علیّاینالحسین علیهما السلام و هو نازل بموضع کذاو کذا مع عیال ابی عبداللّه الحسین علیه السلام و نسائه قال: فترکونی مکانی و بادرونی فضربت فرسی حتّی رجعت الیهم فوجدت الناس قد اخذوا الطریق و المواضع فنزلت عن فرسی و تخطّأت رقاب الناس حتّی قربت من باب الفسطاط و کان علیّبنالحسین علیهما السلام داخلا فخرج و معه خرقة یمسح بها دموعه و خلفه خادم معه کرسی فوضعه له و جلس علیه و هو لایتمالک من العبرة و ارتفعت اصوات الناس بالبکاء من کلّ ناحیة یعزّونه فضجّت تلک البقعة ضجّة شدیدة فأومأ بیده ان اسکتوا فسکنت فورتهم فقال:
حزن و اندوه ما را تازه و قلبهای ما را جریحه دار نمودی که هرگز آرام نخواهد گرفت. خدا تو را رحمت کند! تو کیستی و از کجا آمدهای؟ گفتم: من بشیربن جذلم هستم و مولای من علی بن الحسین علیهما السلام - که الآن در فلان نقطه در خارج مدینه نزول نموده - به من دستور داده که اهل مدینه را از ورود آن حضرت مطلع سازم.
بشیر میگوید: اهل مدینه با شنیدن این خبر پیش از من خود را به اهل بیت امام حسین علیه السلام رساندند. من نیز بر اسب خود سوار شدم و از میان مردم - که همه جا را پر کرده بودند - با زحمت خود را به خیمه امام علیه السلام رساندم و دیدم مردم اطراف او را گرفتهاند و گریه او را مهلت نمیدهد. پس خادمی که همراه او بود صندلی آورد و آن حضرت بر آن نشست و صدای گریه از اطراف بلند شد و مردم او را تسلیت میداند. سپس با دست مبارک اشاره فرمود که ساکت باشید و چون ساکت شدند شروع به سخن نمود و پس از حمدو ثنای الهی فرمود:
ایّها الناس فأیّ رجالات منکم یسرّون بعد قتله؟ ام ایّ فؤاد لایحزن من اجله؟ ام أیّ عین منکم تحبس دمعها و تضنّ عن انهمالهما؟ فلقد بکت السبع الشداد لقتله و بکت البحار بأمواجها و السماوات بأرکانها و الأرض بأرجائها و الاشجار بأغصانها و الحیتان فی لجج البحار و الملائکة المقرّبون و اهل السماوات اجمعون.
«ای مردم! خداوند ما را به مصایب بزرگی مبتلا نمود و رخنه و شکاف بزرگی در اسلام پیش آمد. ای مردم! پدرم ابوعبداللّه علیه السلام را با عزیزان و عترت او کشتند و زنها و بچههای او را اسیر گرفتند و سر او را بر بالای نیزه کردند و در شهرها گرداندند و مصیبتی بر ما رخ داد که در عالم رخ نداده و نخواهد داد.»سپس فرمود: «ای مردم! کدامیک از شما پس از شهادت پدرم میتواند شاد
1) (1)الحمدلله ربّ العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین باریء الخلائق اجمعین الذی بعد فارتفع فی السماوات العلی و قرب فشهد النجوی نحمده علی عظائم الأمور و فجائع الدهور و الم الفجائع و مضاضة اللواذع و جلیل الرزء و عظیم المصائب الفاظعة الکاظّة الفادحة الجائحة. ایّها القوم انّ اللّه وله الحمد ابتلانا بمصائب جلیلة و ثلمة فی الاسلام عظیمة قتل ابوعبداللّه و عترته و سبی نسائه و صبیته و داروا برأسه فی البلدان من فوق عامل السنان و هذه الرزیّة التی لا مثلها رزیّة.
باشد؟! و کدام دلی میتواند بر او نسوزد؟! و کدام چشمی میتواند از گریه بر او خودداری کند؟! همانا آسمانها و دریاها و درختها و ماهیان دریا و فرشتگان مقرب خدا و اهل همه آسمانها بر او گریستند.»
آن گاه فرمود: «ای مردم! کدام قلبی بر پدرم شکافته نمیشود و کدام دلی از یاد او میرود و کدام گوشی طاقت شنیدن مصیبت او را دارد؟!
و اللّه لو انّ النبی علیهما السلام تقدّم الیهم فی قتالنا کما تقدّم الیهم فی الوصایة بنا لما زادوا علی ما فعلوا بنا فانّا للّه و انّا الیه راجعون من مصیبة ما اعظمها و اوجعها و اکظّها و افظعها و امرّها و افدحها فعنداللّه نحتسب فیما اصابنا و ما بلغ بنا انّه عزیز ذوانتقام.
ثمّ دخل زینالعابدین علیه السلام المدینة فرآها موحشة باکیّة و وجد دیار اهله خالیة تنعی اهلها و تندب سکّانها. (البحار ج 45/147/148، المجالس ص 143/145)
ای مردم! ما [بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله و پدرم امیرالمؤمنین] آواره و مطرود و مورد نکوهش قرار گرفتیم و بدون هیچ جرمی و خطایی و انحرافی ما را آواره نمودند و در حق ما ستمی روا داشتند که تاکنون سابقه نداشته است!ای مردم! به خدا سوگند، اگر جدّ ما به جای سفارش به محبت و مودت به ما، سفارش کرده بود که این مردم به جنگ با ما برخیزند و مارا بیازارند بیش از این نمیکردند. چقدر این مصیبت سخت و دلخراش و تلخ و ناگوار بود، «اناللّه و انّا الیه راجعون» ما مصیبت وارده را به خدا وامیگذاریم، او عزیز و مقتدر میباشد و انتقام ما را از آنان خواهد گرفت.»
سپس حضرت زین العابدین علیه السلام در حالی که اهل مدینه گریان و پریشان بودند و خانههای بنی هاشم بی صاحب و عزادار و بر اهل خود گریان بود وارد مدینه شد.
و امّا یعقوب فبکی علی یوسف علیهما السلام حتّی ذهب بصره و حتّی قیل له: تاللّه تفتؤ تذکریوسف حتّی تکون حرضا أو تکون من الهالکین
شیخ بزرگوار مرحوم صدوق در کتاب خصال از امام صادق علیه السلام نقل1) (1)یا ایّها الناس أیّ قلب لا ینصدع لقتله؟ ام ایّ فؤاد لایحنّ الیه؟ امّ أیّ سمع یسمع هذه الثلمة التی ثلمت فی الاسلام و لایصمّ؟ ایّها الناس أصبحنا مطرودین مشرّدین مذودین شاسعین عن الأمصار من غیرجرم اجترمناه و لا مکروه ارتکبناه و لا ثلمة فی الاسلام ثلمناها ما سمعنا بهذا فی آبائنا الاوّلین ان هذا الاّ اختلاق.
2) (2)بکاء زین العابدین علی ابیه علیهما السلام قال الصادق علیه السلام : البکاؤون خمسة: آدم و یعقوب و یوسف و فاطمة بنت محمّد و علیّ بن الحسین علیهمالسلام فأمّا آدم علیه السلام : فبکی علی الجنّة.
نموده که فرمود: «گریه کنندگان عالم پنج نفر بودهاند: حضرت آدم و یعقوب و یوسف و فاطمه دختر پیامبر صلی الله علیه وآله و علی بن الحسین علیهمالسلام آدم علیه السلام از فراق بهشت (فراوان) گریه کرد، یعقوب علیه السلام آن قدر از فراق یوسف گریه کرد که چشم او نابینا شد و [فرزندان او] به او گفتند: «به خدا سوگند آن قدر به یاد یوسف گریه میکنی که خود (1)
و امّا فاطمة بنت محمّد صلی الله علیه وآله : فبکت علی رسولاللّه صلی الله علیه وآله حتّی تأذیّ بها اهل المدینة و قالوا لها: قد آذیتنا بکثرة بکائک فکانت تخرج الی المقابر مقابر الشهداء فتبکی حتّی تقضی حاجتها ثمّ تنصرف.
و أما علی بنالحسین علیهما السلام : فبکی علی ابیه الحسین اربعین سنة و ما وضع بین بدیه طعام الاّ بکی حتّی قال له: مولی له جعلت فداک یا ابنرسولاللّه انّی اخاف علیک أن تکون من الهالکین قال: انّما اشکوبثّی و حزنی الی اللّه و اعلم من اللّه ما لاتعلمون انّی لم اذکر مصرع بنی فاطمة الاّ خنقتنی العبرة. (الخصال ص 274، البحار ج 12/264)
را هلاک مینمایی»، یوسف علیه السلام نیز آن قدر از فراق پدر گریه کرد که اهل زندان از گریههای او اذیت شدند و گفتند: یا روز گریه کن و شب آرام باش و یا شب گریه کن و روز آرام باش پس با آنان توافق نمود که چنین کند.اما فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه وآله آن قدر از فراق پدر گریه کرد که اهل مدینه به او گفتند: شما ما را با گریههای خود آزار میدهی. پس فاطمه علیها السلام هر روز به مقابر شهدا میرفت و چون گریههای خود را به پایان میبرد به خانه باز میگشت.
(2)و اما علی بن الحسین علیه السلام چهل سال بر پدر خود گریه کرد و هیچ وقت غذا و [یا آب] مقابل او نگذاردند جز آن که گریان شد، تا این که غلام آن حضرت به او گفت: فدای شما شوم! ای فرزند رسول خدا! من بیم آن دارم که خود را هلاک کنید. امام علیه السلام فرمود: من پریشانی و اندوه خود را به خدای خود میگویم و چیزی را از خدای خود میدانم که شما نمیدانید، من هرگز به یاد شهادت فرزندان فاطمه علیها السلام
1) (1)و امّا یوسف: فبکی علی یعقوب علیهما السلام حتّی تأذیّ به اهل السجن فقالوا: امّا ان تبکی بالنهار و تسکت باللیل و امّا أن تبکی باللیل و تسکت بالنهار فصالحهم علی واحد منهما.
نمیافتم جز آن که گریه مرا مهلت نمیدهد و بی اختیار گریان میشوم.»
(1)و در کتاب بحار و مجالس از آن حضرت نقل شده که فرمود: «حضرت زین العابدین علیه السلام چهل سال پس از پدر خود روزه دار بود و شبها را به عبادت میگذارند و چون غلام او در وقت افطار آب و غذا مقابل او میگذارد و میگفت: مولای من، تناول فرمایید امام علیه السلام گریه میکرد و میفرمود: «فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله گرسنه و تشنه کشته شد» و این را تکرار مینمود و آن قدر گریه میکرد تا اشک او با آب و غذای او مخلوط میشد و این چنین بود تا از دنیا رحلت نمود!» (2)و در روایتی نقل شده که غلام آن حضرت گوید: روزی امام سجاد علیه السلام به صحرا رفت و من همراه او رفتم و دیدم بر روی سنگ خشن و ناهمواری به سجده رفته است من صدای گریه و ناله او را شنیدم که هزار مرتبه فرمود: «لااله الاّ اللّه حقّا حقّا، لااله الاّاللّه تعبّدا ورقّا، لا اله الاّ اللّه ایمانا و صدقا» و چون سر مبارک خود را از سجده برداشت صورت و محاسن او از اشک چشم او خیس شده بود، پس من گفتم:
(3)ای مولای من! آیا اندوه شما تمام نمیشود و گریه شما کم نمیگردد؟ امام علیه السلام فرمود: «وای بر تو! یعقوب پیامبر و پیامبرزاده بود و دوازده فرزند داشت که
1) (1)و عن الصادق علیه السلام انّه بکی علی ابیه الحسین علیه السلام اربعین سنة صائما نهاره قائما لیله فاذا حضره الافطار جاء غلامه بطعامه و شرابه فیضعه بین یدیه فیقول: کل یا مولای فیقول: قتل ابن رسول اللّه جائعا قتل ابن رسولاللّه عطشانا فلا یزال یکررّ ذلک و یبکی حتّی یبلّ طعامه من دموعه ثمّ یمزج شرابه بدموعه فلم یزل کذلک حتّی لحق باللّه عزّوجلّ.
2) (2)و فی روایة: حدّث مولی له انّه برز یوما الی الصحراء قال فتبعته فوجدته قد سجد علی حجارة خشنة فوقفت و أنا اسمع شهیقه و بکاءه و أحصیت علیه الف مرّة و هو یقول: (لا اللّه الاّ اللّه حقّا حقّا لا اله الاّ اللّه تعبّدا و رقا لا آله الا اللّه ایمانا و صدقا» ثمّ رفع رأسه من سجوده و اذا لحیته و وجهه قد غمرا بالماء من دموع عینیه فقلت: یا سیّدی أما آن لحزنک أن ینقضی و لبکائک أن یقلّ؟ (3)فقال لی: و یحک انّ یعقوب بن اسحق بن ابراهیم کان نبیّا ابن نبیّ له اثنا عشر ابنا فغیّب اللّه واحدا منهم فشاب رأسه من الحزن و احدودب ظهره من الغمّ و ذهب بصره من البکاء و ابنه حیّ فی دارالدنیا و أنا رأیت ابی و اخی و سبعة عشر من أهل بیتی صرعی مقتولین فکیف ینقضی حزنی و یقلّ بکائی؟! (البحار ج 45/149، المجالس ص 147)
یکی از آنان را خداوند از او جدا نموده بود و از فراق او موی او سفید وکمر او خم و چشم او نابینا شد، در حالی که فرزند او زنده بود! و من با چشم خود بدنهای پدر و برادر و هفده نفر از اهل بیت خود [از بنی هاشم] را دیدم که روی زمین مانده بود. تو چگونه میگویی اندوه من تمام شود و گریه من کم گردد؟!»
و عن فاطمة بنت علیّامیرالمؤمنین علیها و علی ابیهاالسلام أنّها قالت: ما تحنّأت امرأة منّا و لا اجالت فی عینها مرودا و لا امتشطت حتّی بعث المختار برأس عبیداللّه بنزیاد.
در بحار و مجالس از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «پس از شهادت امام حسین علیه السلام تا پنج سال هیچ زن هاشمیه و سیدهای زینت نکرد و در خانه هیچ سیدی دود غذا بالا نرفت تا این که عبیداللّه زیاد کشته شد.»و از فاطمه دختر امیرالمؤمنین علیهما السلام نقل شده که گوید: «هیچ زنی از ما هاشمیات خضاب نکرد و سرمه در چشم ننمود و شانه بر سر نزد تا این که مختار سر عبیداللّه زیاد را به مدینه فرستاد.»
(2)چون ابراهیم بن مالک اشتر به دستور مختار عبیداللّه زیاد را کشت و سر او و سرهای سران لشکر او را که بین آنان حصین بن تمیم نیز بود نزد مختار آورد، مختار مشغول غذاخوردن بود، پس حمد خدا را به خاطر مسلط شدن بر آنان به جای آورد و چون از غذا فارغ شد برخاست و صورت عبیداللّه زیاد را لگدمال کرد و سپس کفش خود را نزد غلام خود انداخت و گفت: چون بر صورت نجس این کافر مالیده شده آن را بشوی. سپس سرهای آنان را در همان محلی که سر مبارک امام حسین علیه السلام
1) (1)قتل ابنزیاد و سکون حزن الهاشمیّات روی عن الصادق علیه السلام انّه قال ما اکتحلت هاشمیّة و لا اختضبت و لا رئی فی دار هاشمّی دخان خمس سنین حتّی قتل عبیداللّه بنزیاد.
2) (2)و لمّا قتل ابراهیم بن مالک الاشتر عبیداللّه بن زیاد بعث برأسه و رؤوس قوّاده و فیها رأس الحصین بن تمیم الی المختار بالکوفة فقدموا علیه و هو یتغدّی فحمداللّه علی الظفر فلمّا فرغ من الغداء قام فوطیء وجه ابنزیاد بنعله ثمّ رمی بها الی غلامه و قال: اغسلها فانّی وضعتها علی وجه نجس کافر و وضعت الرؤوس فی المکان الذی وضع فیه رأس الحسین علیه السلام و رؤوس اصحابه و نصب المختار رأس ابنزیاد فی المکان الذی نصب فیه رأس الحسین علیه السلام (البحار ج 45/386)
و شهدای دیگر را قرار داده بودند قرار داد و سر عبیداللّه را در همان محلی که در کوفه سر امام حسین علیه السلام را نصب نموده بود نصب کرد!
و کان قتل ابن زیاد و اشیاعه فی یوم عاشوراء فی الیوم الذی قتل فیه الحسین علیه السلام و لم یقتل من اهل الشام بعد وقعة صفیّن مثلما قتل فی هذه الوقعة قتل منهم سبعون الفا. (البحار ج 45/336، المجالس ص 151)
ابن اثیر در کتاب کامل از ترمذی نقل کرده که گوید: چون سر ابنزیاد را در مقابل مختار گذاردند مار باریکی از لابلای سرها آمد و داخل دهان او شد و از بینی او خارج گردید سپس داخل بینی او شد و از دهان او خارج گردید و چندین مرتبه آن مار چنین کرد تا این که مختار سر عبیداللّه را در مکه خدمت حضرت زینالعابدین علیه السلام فرستاد و چون سر نحس او را خدمت آن حضرت بردند امام علیه السلام نیز مشغول غذاخوردن بود پس سجده شکر نمود و فرمود: «ستایش خدای را که انتقام مرا از دشمن گرفت. خداوند به مختار جزای خیر بدهد.» سپس فرمود: «مرا بر عبیداللّه وارد کردند در حالی که سر پدرم مقابل او بود، پس گفتم: خدایا، مرا زنده نگهدار تا سر عبیداللّه را ببینم.»صاحب کتاب مجالس سپس میگوید: قتل ابن زیاد و هواداران او نیز در همان روزی واقع شد که امام حسین علیه السلام در آن کشته شده بود و پس از جنگ صفین از شامیان آن قدر که بعد از شهادت امام حسین علیه السلام کشته شد کشته نشده بود، چرا که هفتاد هزار نفر آنان به دست مختار کشته شدند.
(2)شیخ طوسی در کتاب امالی از منهال بنعمرو نقل کرده که گوید: در پایان
1) (1)و روی ابنالاثیر فی الکامل عن الترمذی فی جامعه انّه لمّا وضع رأس ابنزیاد امام المختار جاءت حیّة دقیقة فتخلّلت الرؤوس حتّی دخلت فی فم عبیداللّه بن زیاد ثمّ خرجت من منخره و دخلت فی منخره و خرجت من فیه فعلت هذا مرارا ثمّ بعث المختار برأس عبیداللّه بنزیاد الی علیّ بن الحسین علیه السلام و کان یومئذ بمکة فأدخل علیه وهو یتغدّی فسجد شکرا للّه. و قال: الحمدلله الذی ادرک لی ثاری من عدوّی و جزی اللّه المختار خیرا، أدخلت علی ابن زیاد و هو یتغدّی و رأس ابی بین یدیه فقلت الّلهمّ لا تمتنی حتّی ترینی رأس ابنزیاد.
2) (2)خبر المنهال مع المختار و قتل حرملة روی الشیخ الطوسی فی الأمالی ص 239 باسناده عن المنهال بن عمرو قال: دخلت علیعلیّ بن الحسین علیهما السلام (عند) منصرفی فی مکة فقال: یا منهال ما صنع حرملة بن کاهلة؟ فقلت: ترکته حیّا بالکوفة فرفع یدیه جمیعا ثمّ قال: الّلهمّ اذقه حرّ الحدید الّلهمّ اذقه حرّالنار.
اعمال حج در مکه خدمت حضرت زینالعابدین علیه السلام رسیدم و آن حضرت به من فرمود: «ای منهال! حرمله را در چه حالی یافتی؟» گفتم: او را در کوفه زنده دیدم. پس امام علیه السلام دو دست خود را به دعا بلند نمود و گفت: «خدایا، حرارت آهن و آتش را به (1)
فوقف کأنّه ینتظر شیئا و قد کان أخبر بمکان حرملة بن کاهلة فوجّه فی طلبه فلم یلبث أن جاء قوم یرکضون و قوم یشتدّون حتّی قالوا: ایّها الأمیر البشارة قد أخذ حرملة بن کاهلة فما لبثنا أن جیء به فلمّا نظر الیه قال لحرملة: الحمدللّه الذی امکننی منک.
او بچشان!» و چون به کوفه بازگشتم مختار به قدرت رسیده بود و من بعد از چند روز به جهت رفاقتی که با او داشتم نزد او رفتم و او را در خارج خانه او یافتم، مختار گفت: ای منهال! نزد ما نیامدی که به ما تهنیت گویی و ما را یاری دهی؟ گفتم: من تازه از مکه باز گشتهام.(2)سپس همراه او رفتم و او به کناسه کوفه [میدان اجتماع مردم] رسید و در آن جا منتظر بود و کسانی را برای دستگیری حرمله فرستاده بود و چیزی نگذشت که عدهای نزد او آمدند و گفتند: البشارة! حرمله دستگیر شد. آن گاه او را نزد مختار آوردند و چون مختار او را دید گفت:
1) (1)فقدمت الکوفة و قد ظهر المختار بن عبیدة الثقفی و کان لی صدیقا فکنت فی منزلی ایّاما حتّی انقطع الناس عنّی و رکبت الیه فلقیته خارجا من داره فقال: یا منهال لم تأتنا فی ولایتنا هذه و لم تهنّئناها و لم تشرکنا فیها؟ فاعلمته انّی کنت بمکّة و انّی قد جئت الآن و سایرته و نحن نتحدّث حتّی اتی الکناس (و هی الساحة التی یجتمع فیها الناس بالکوفة)
2) (2)ثمّ قال: الجزّار الجزّار! فأتی بجزّار فقال له: اقطع یدیه فقطعتا ثمّ قال: النار النار فأتی بنار و قصب فالقی الیه فاشعل فیه النار فقلت: سبحاناللّه فقال لی: یا منهال انّ التسبیح لحسن ففیم سبّحت؟ فقلت: ایّها الأمیر دخلت فی سفرتی هذه فی منصرفی من مکّة علی علیّبنالحسین علیهما السلام فقال لی یا منهال: ما فعل حرملة بن کاهلة الاسدی؟ فقلت: ترکته حیّا بالکوفة فرفع یدیه جمیعا فقال: الّلهمّ اذقه حرّ الحدید الّلهمّ اذقه حرّالنار فقال لی: أسمعت علیّ ابنالحسین یقول: هذا؟ فقلت: و اللّه لقد سمعته قال فنزل عن دابّته و صلّی رکعتین فأطال السجود.
الحمداللّه که خدا مرا بر تو مسلّط نمود. سپس دستور داد قصاب بیاید و چون قصاب آمد به او گفت: دستهای حرمله راقطع کن! سپس گفت: آتش بیاورید و چون آتش آماده کردند حرمله را در آتش انداخت. من گفتم: سبحان اللّه ! مختار گفت: ای منهال! تسبیح خداوند خوب است اما تو برای چه الآن سبحان اللّه گفتی؟
(1)گفتم: ای امیر! من در سفر حج بودم و در مکه خدمت حضرت زینالعابدین علیه السلام رسیدم و آن حضرت از من در باره حرمله سؤال نمود و چون گفتم: او را در کوفه زنده دیدم دست به دعا بلند نمود و فرمود: «خدایا، حرارت آتش و آهن را به او بچشان.» مختار گفت: آیا تو چنین سخنی را از حضرت زینالعابدین علیه السلام شنیدی؟ گفتم: آری، به خدا سوگند شنیدم. پس مختار از اسب خود پایین آمد و دو رکعت نماز خواند و سجده خود را طولانی نمود. سپس برخاست و بر اسب خود سوار شد و من نیز سوار شدم در حالی که حرمله در آتش میسوخت و چون نزدیک خانه من رسید گفتم: ای امیر! چه خوب است به خانه من بیایید و مرا افتخار دهید و از غذای من استفاده کنید؟ مختار گفت: ای منهال! تو به من خبر دادی که حضرت زینالعابدین علیه السلام چهار دعا نمود و به دست من مستجاب شد و باز به من میگویی غذا بخورم، امروز روز روزه و شکر است که خدا چنین توفیقی به من عطا نموده است.
(2)مرحوم سید محسن امین سپس میگوید: حرمله روز عاشورا با سه تیر سه نفر از اولاد رسول خدا صلی الله علیه وآله را به شهادت رساند: 1- ابوبکر، فرزند امام حسن علیه السلام که چون به میدان نبرد وارد شد حرمله با یک تیر او را به شهادت رساند.
1) (1)ثمّ قام فرکب و قد احترق حرملة و رکبت معه و سرنا فحاذیت داری فقلت: ایّها الامیران رأیت ان تشرّفنی و تکرمنی و تنزل عندی و تتحرّم بطعامی؟ فقال: یا منهال تعلّمنی انّ علیّبنالحسین علیه السلام دعا بأربع دعوات فأجابه اللّه علی یدی ثمّ تأمرنی أن آکل؟!هذا یوم صوم شکراللّه عزّوجلّ علی ما فعلته بتوفیقه. (البحار ج 45/332)
2) (2)ثمّ قال: و حرملة هذا رمی یوم الطف ثلاثة سهام قتل بها ثلاثة من آلبیت الرسول صلی الله علیه وآله . احدهم: ابوبکر ابن الحسن فانّه خرج الی الحرب و قاتل حتّی قتل رماه حرملة هذا بسهم فقتله
و قال: یا ابن اخی اصبر علی ما نزل بک و احتسب فی ذلک الخیر فانّ اللّه یلحقک بآبائک الصالحین برسولاللّه و علیّ و حمزة و جعفرو الحسن صلّی اللّه علیهم اجمعین فرماه حرملة بسهم فذبحه و هو فی حجر عمّه فرفع الحسین علیه السلام یدیه و قال:
الّلهمّ أمسک عنهم قطر السماء و اجعلهم طرائق قددا و لا ترض الولاة عنهم ابدا فانّهم دعونا لینصرونا ثمّ عدوا علینا فقتلونا. و امنعهم برکات الارض الّلهمّ فان متعّتهم الی حین ففرّقهم فرقا.
2- عبداللّه رضیع، شیرخواره امام حسین علیه السلام که چون امام علیه السلام او را گرفت و در دامن خود نشاند و خواست که او را ببوسد تیری به گلوی او زد و گلوی او پاره شد و امام علیه السلام دو دست خود را از خون او پر نمود و به آسمان پاشید و فرمود: «چون در حضور پروردگار است برای من آسان میباشد.»3- عبداللّه فرزند امام حسن علیه السلام که از بین زنها بیرون آمد و به طرف عموی خود دوید و چون زینب علیها السلام به امر امام دوید که او را بگیرد او امتناع نمود و کنار عموی خود آمد و گفت: از او جدا نمیشوم. پس بحربن کعب شمشیری بر امام علیه السلام زد، عبداللّه گفت: ای خبیث! میخواهی عموی مرا بکشی؟ و دست خود رامقابل عمو گرفت و چون دست او قطع شد و به پوست آویزان بود به عموی خود یا به مادر خود گفت: به فریادم برس! پس امام علیه السلام اورا در آغوش گرفت و فرمود:
(2)«فرزند برادر! صبر کن تا خدا تو را به رسول خدا و علی و حمزه و جعفر و پدرت حسن علیهمالسلام ملحق نماید.» آن گاه حرمله تیری به او زد و او را در دامن عموی خود شهید نمود. و امام علیه السلام سر به سوی آسمان بلند نمود و فرمود: «خدایا، برکات زمین و آسمان را از آنان قطع کن و اختلاف و تفرقه بین آنان قرار ده و هرگز حکام را
1) (1)و الثانی: عبداللّه الرضیع و ذلک لمّا اخذه ابوه الحسین علیه السلام و اجلسه فی حجره و اومأ الیه لیقبّله فرماه حرملة بن کاهلة بسهم فوقع فی نحره فذبحه فقال لزینب خذیه ثمّ تلقیّ الدم بکفیّه فلمّا امتلأتا رمی بالدم نحو السماء ثمّ قال هون علیّ ما نزل بیانّه بعیناللّه. و الثالث: عبداللّه بن الحسن فانّه خرج من عندالنساء و هو غلام فلحقته زینب بنت علی علیهما السلام لتحبسه فقال لها الحسین علیه السلام : احبسیه یا اختی فابی و امتنع امتناعا شدیدا و جاء یشتدّ الی عمّه الحسین علیه السلام حتّی وقف الی جنبه و قال: لا افارق عمّی فاهوی بحربن کعب الی الحسین علیه السلام بالسیف فقال الغلام: ویلک یا ابن الخبیثة أتقتل عمّی فضربه بحربالسیف فاتّقاها الغلام بیده فاطنها الی الجلد فاذا هی معلّقة فنادی الغلام: یا عمّاه او یا أمّاه فأخذه الحسین علیه السلام فضمّه الی صدره.
2) (2)هبوا انّکم قاتلتم فقتلتموا فما بال اطفال تقاسی نبالها(المجالس ص 152/153، اللهوف ص 73، ابی مخنف ص 192)
از آنان راضی مگردان، چرا که آنان ما را دعوت نمودند که یاری نمایند ولی به جنگ ما آمدند و [عزیزان] ما را کشتند!»
(1)اقول: هذا آخر ما اسفندناه من کتاب مجالس السنیة للعلامة السیّد محسن الأمین رضوان اللّه تعالی علیه و علی جمیع علماءنا الماضین و وجدنا ما افاده رحمهالله فی عدّة من الکتب مثل البحار للعلامّة المجلسی و مقتل ابی مخنف و الارشاد و اللهوف و نفس المهموم و غیرها من کتب اصحابنا و انتخبناه لأنّهعلیهالرحمة اختصر و نقل من المقتل الخلاصة من الکتب المعتبرة واحترز عن نقل الضعاف و المختلقات التی اشتهر فی الألسن و نقلها بعض الضعفاء للعوام و احدثوا فی المقاتل اشیاءً کثیرة لم یروها احد من المتقدمین فی کتبهم عصمنااللّه من الزلّة فی نیّاتنا و اقوالنا و افعالنا بفضله و کرمه و بحقّ محمّد و آله صلوات اللّه علیهماجمعین و غفراللّه لنا و للراثین و الباکین لمصائب اولاد سیّد المرسلین علیهم افضل صلوات المصلّین.
1) (1)1- مؤلف گوید: صاحب کتاب «حیاة الامام الحسین بن علی علیه السلام » میگوید: پس از شهادت امام حسین علیه السلام قیامهایی توسط پیروان اهل بیت علیهمالسلام علیه حکومت اموی صورت گرفت که نخستین آنها برخورد عبداللّه عفیف، مرد نابینای شجاع در مقابل عبیداللّه زیاد بود عبداللّه در برابر عبیداللّه ایستاد و چنان که گذشت او را در میان مردم رسوا نمود ولی در نهایت او را دستگیر کردند و به شهادت رساندند.
(2)2- انقلاب و حرکت دوّم از سوی مردم مدینه صورت گرفت. هنگامی که خبر شهادت امام حسین علیه السلام به مردم مدینه رسید. خشم آنها نسبت به یزیدبن معاویه شدت گرفت و چون اسرای اهل بیت علیهمالسلام از شام به مدینه باز گشتند و مردم سخنان
1) مؤلف گوید: این پایان آنچه بود که از کتاب مجالس السنیه استفاده شد، رحمت و رضوان خداوند را برای مؤلف این کتاب و مؤلفین دیگر از علمای گذشته خواهانیم. این نکته قابل توجه است که مطالب این کتاب در کتب مقاتل دیگر، مانند بحارالانوار و مقتل ابیمحنف و ارشاد و لهوف و نفسالمهوم و غیر اینها از کتب معتبره نیز موجود بود ولی چون مولف کتاب یاد شده خلاصهای از مقاتل را از کتب معتبره گرفته و تنظیم نموده و از نقل مقاتل غی رصحیح و ساختههای عدهای که از خود چیزهایی را بافته و به اولیای خدا نسبت میدهند پرهیز نموده بود. از این رو، ما بر آن شدیم که مطالب کتاب فوق را با مختصر تغییر و اضافات جمع آوری و به فارسی ترجمه کنیم تا انشاءاللّه برادران دینی و گویندگان از اهل علم و مرثیهسراهای امام حسین علیه السلام از آن بهرهمند شوند.
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
[حضرت زین العابدین علیه السلام و] زینب کبری را شنیدند عواطف آنان سخت متأثر گردید و بر خود واجب دانستند که علیه یزیدبن معاویه قیام کنند. از این رو رسما بیعت او را انکار نمودند و اعلان جنگ و شورش و دگرگون کردن حکومت سردادند.
و قد رأی اهل المدینة أنّ الخروج علی یزید واجب شرعیّ فخلعوا بیعته رسمیّا و أعلنوا الثورة علی حکومته، و قد عهد یزید الی المجرم الاثیم مسرف بن عقبة المری باحتلال یثرب و ضمّ الیه جیشا مکثفا قوامه اثنا عشر الفا من اهل الشام، و قد أمره أن یبیحها لجنده ثلاثة أیّام یصنعون بأهلها ما یشاؤن و ینهبون من أموالهم ما یحبّون.
پس یزید مسرف بن عقبه را که مردی ناپاک و پلید بود همراه لشکر عظیمی که دوازده هزار نفر بودند از شام به مدینه فرستاد و دستور داد لشکریان او سه روز در مدینه آزادانه هر جنایت مالی و اخلاقی و ... را که میخواهند انجام دهند.مسلمبن عقبه وارد مدینه شد و به مدت سه روز لشکر او در مدینه به قتل و غارت و هتک حرمت و انجام محرمات الهی پرداخت و آن گاه از اهل مدینه برای یزید بیعت گرفت که آنهابنده و غلام یزید باشند و هرکس امتناع میکرد او را گردن میزد.
(2)در این حادثه جنایاتی واقع شد که دلها از وحشت آب شد [و زبانها قدرت
1) (1)و قد أفعمت القلوب حزتا و ألما حینما رجعت سبایا أهل البیت علیه السلام إلی المدینة و جعلت تقصّ علی أهلها ما جری علی ریحانة رسولاللّه صلی الله علیه وآله من عظیم الرزایا و فوادح الخطوب، و ما عاینته عقائل النبوّة و مخدرّات الوحی من الأسر و السبی. لقد کانت شقیقة الحسین و حفیدة الرسول صلی الله علیه وآله زینب علیها السلام تلهب العواطف للطلب بثار أخیها.
2) (2)و زحف مسرف بجنوده الی المدینة فاحتلّها، و قد أباحها لجنده ثلاثه أیّام فقتلوا و نهبوا و استباحوا کلّ ما حرمّه اللّه ، ثم أخذ البیعة من أهلها علی أنّهم خول لیزید، و من أبی ضربت عنقه، و قد حدثت من الرزایا فی تلک الواقعة ما تذوب منه النفوس، و قد ذکر المؤرّخون صورا مروّعة و محزنة ممّا حلّ بالمدنیّین فکانت هذه الکارثة کفاجعة کربلا و قد دفعت الشعوب الاسلامیة إلی التکتّل السیاسی للعمل ضدّ الحکم الأمویّ و الاطاحة به.
بیان آن را نداشت] جنایت لشکریان مسلم بن عقبه دست کمی از جنایت یزید و عبیداللّه در کربلا نداشت. این حوادث سبب شد که مردم از حکومت اموی سخت متنفر شوند و علیه آن قیام نمایند.
3-
(1)انقلاب و حرکت سوم حرکت «توّابین» بود. اهل کوفه چون دیدند فرزندان پیامبر صلی الله علیه وآله در کربلا در برابر چشمان آنان کشته و اهل بیت آنان اسیر گردیدند و آنان
1) (1) ثورة التوّابین: قال: وندم أهل الکوفة أشدّ الندم علی خذلانهم للإمام و جعلوا یتلاومون علی ما اقترفوه من عظیم الاثم و قد أجمعوا علی اقرارهم بالذنب فی خذلانه و لزوم التکفیر عنه بالمطالبة بثأره و قد خاطب أحدهم ابنته فقال لها: یا بنّیة إنّ أباک یفرّ من ذنبه إلی ربّه(تأریخ الطبری) و قد عقدوا مؤتمرا فی منزل سلیمان بن صرد الخزاعی، و هو شیخ الشیعة و صاحب رسولاللّه صلی الله علیه وآله و ذوالسابقة و القدم فی الاسلام، فقد تداولوا الحدیث
از خاندان پیامبر خود حمایت نکردند همدیگر را سخت ملامت نموده و به خطای خود پی بردند و کفاره این گناه را به آن دیدند که انتقام خون فرزندان پیامبر خود را از بنی امیه بگیرند.
بدین منظور در منزل سلیمان بن صردخزاعی که از صحابه رسول خدا صلی الله علیه وآله بود و سوابق خوبی در اسلام و تشیع داشت گرد آمدند و پس از سخنانی که بین آنان گذشت به این مسأله اذعان نمودند که گناه و عار آنان جز با انتقام گرفتن از قاتلین امام حسین علیه السلام شسته نمیشود. در آن اجتماع همگی متحد گردیدند که انتقام خون امام خود را از بنیامیه بگیرند.
الی ان قال:، و لأوّل مرّة دویّ هذا النداء المؤثّر فی سماء الکوفة فکان کالصاعقة علی رؤوس السفکة المجرمین، کما کان قوةً لقلوب المؤمنین و المسلمین، و قد التحق قسم کبیر من الناس بالنخیلة فخطب فیهم سلیمان بن صرد خطابا مؤثّرا، و اعرب لهم أنّه لا ینشد مغنما أو مکسبا، و انّما یلتمس وجه اللّه و الدار الآخرة، و یرجو أن یکفّر اللّه عنه و عن اخوانه ما اقترفوه من عظیم الذنب فی خذلانهم لریحانة رسولاللّه صلی الله علیه وآله .
اجتماع آنان در همان سال شصت و یک هجری بود که امام علیه السلام به شهادت رسیده بود. فریاد آنان نخستین بار در کوفه بلند شد. آنان همانند صاعقهای که از آسمان وارد شود بر سر قاتلین اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله فرود آمدند؛ چنان که دلهای1) (1)فیمابینهم و رؤوا أنّه لایغسّل عنهم العار و الاثم الاّ بقتل من قتل الحسین علیه السلام . و قد القیت فی قاعة الحفل عدّة خطب حماسیّة و هی تدعو الی التلاحم و وحدة الصفّ للأخذ بثار الإمام العظیم، و کان انعقاد المؤتمر فیما یقوله المورّخون فی سنة (61 ه) و هی السنة التی قتل فیها الحسین علیه السلام (أنساب الأشراف ق 1ج1)
مؤمنین و شیعیان نیز تقویت گردید و عده زیادی از مردم در «نخیله» گرد سلیمان بن صرد جمع شدند و او برای آنان خطبهای خواند و گفت:
ما هدفی جز خشنودی خدا نداریم و امیدواریم که با قیام خود علیه حکومت بنی امیه خداوند از ما به خاطر خطایی که مرتکب شدهایم و فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه وآله را یاری نکردهایم بگذرد و این گناه بزرگ را بر ما ببخشد.
و سارت کتائب التوّابین إلی کربلاء فلمّا وصلوا الیها صاحوا صیحة واحدة «یا حسین» و اغرقوا بالبکاء و النحیب، و اخذوا یتضرّعون الی اللّه لیتوب علیهم، و یغفرلهم، و قد قالوا عند ضریح الامام:
«الّلهمّ ارحم حسینا الشهید ابن الشهید، المهدیّابنالمهدیّ، الصدّیق ابن الصدّیق.
الّلهمّ انا نشهدک أنّا علی دینهم و سبیلهم، و أعداء قاتلیهم، و أولیاء محبّیهم.
الّلهمّ انّا خذلنا ابن بنت نبیّنا فاغفرلنا ما مضی منّا، و تب علینا فارحم حسینا و أصحابه الشهداء الصدّیقین، و انّا نشهدک انّا علی دینهم و علی ماقتلوا علیه، و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنکونّن من الخاسرین»(تاریخ ابن الأثیر 3).
و ازدحموا علی القبر الشریف اکثرمن الازدحام علی الحجر الأسود و هم یبکون و یتضرّعون إلی اللّه لیغفر ذنوبهم و یمنحهم التوبة، ثمّ رحلوا إلی الأنبار.
صاحب کتاب «حیاة الامام الحسین بن علی علیهما السلام » سپس به نقل از تاریخ ابن1) (1)اجتماع التوّابین فی کربلاء قال: و قد صممّ التوّابین علی المضیّ الی کربلا لزیارة قبر أبی الشهداء علیه السلام لیعلنوا التوبة الیاللّه عند مرقده.
اثیر میگوید: تواّبین متفق شدند که برای زیارت قبر امام حسین علیه السلام به کربلا بروند و نزد قبر او به درگاه خداوند توبه کنند. هنگامی که جمعیت آنان به طرف کربلا حرکت کرد و به قبر مطهر امام علیه السلام رسیدند. صدای یا حسین و ناله و گریه آنان بلند گردید و به درگاه خداوند تضرع و زاری کردند که خداوند از آنان بگذرد و آنان را ببخشد. آن گاه در کنار آن قبر مطهر گفتند:
خدایا، رحمت خود را بر حسین شهید، فرزند شهید و بر آن هدایت یافته، فرزند هدایت یافته و آن صدّیق، فرزند صدّیق نازل فرما.
سپس گفتند: خدایا، ما فرزند پیامبر تو را تنها گذاردیم و او را یاری نکردیم، تو از ما بگذر و ما را عفو فرما و رحمت خود را بر حسین و یاران شهید و صدیق او نازل فرما. خدایا، ما تو را گواه میگیریم که ما بر دین آنان و راه آنان هستیم. خدایا، اگر از ما نگذری و مارا نبخشی و به ما ترحم نکنی ما زیانکار خواهیم بود.
سپس خود را بر قبر مطهر امام علیه السلام انداختند و مانند حجرالأسود آن را استلام میکردند و به درگاه خداوند گریه و زاری مینمودند که از آنان بگذرد و توبه آنان را قبول نماید. سپس به شهر انبار بازگشتند تا به عین الورده رسیدند.
و لما رأی التوّابون أنّهم لا قدرة لهم علی مقابلة أهل الشام، ترکوا ساحة القتال، ورجعوا فی غلس اللیل إلی الکوفة، و لم تتعقّبهم جیوش أهل الشام، و قد مضی کلّ إلی بلده، و انتهت بذلک معرکة التوّابین، و قد ادخلت الفزع علی الأمویّین، و کبدتهم أفدح الخسائر.
همین که جمعیت توابین به عین الورده رسیده و در آن جا اقامت کردند1) (1)حزب التوّابین مع جنود اهل الشام و سارت کتائب التوّابین حتّی انتهت الی عین الوردة فاقامت فیها و زحفت إلیهم جنود أهل الشام و التحمت معهم التحاما رهیبا، و جرت بینهما اعنف المعارک و اشدّها ضراوة، و مُنی الجیشان بخسائر کبیرة فی الأرواح، و استشهد قادة التوّابین کسلیمان بن صرد، و المسیّب بن نجبة و عبداللّه بن سعد و غیرهم.
لشکر شام بر آنان هجوم بردند و نبردی بسیار سخت بین آنها درگرفت و افراد زیادی از جمله رهبران توابین، مانند سلیمان بن صرد و مسیّب بن نجبه و عبداللّه بن سعد و... کشته شدند. توابین چون دیدند قدرت مقاومت در برابر لشکر شام را ندارند شبانه از معرکه جنگ جدا شدند و به کوفه بازگشتند و هرکس به دیار خود رفت. لشکر شام نیز آنان را تعقیب نکردند. و قیام توابین در همین مرحله پایان یافت و حاصل آن وحشت بزرگی بود که بر امویین و حکام بنی امیه وارد شد.
4-
«انّه کان علی جانب کبیر من الداریة بعلم النفس و الإلمام بوسائل الدعایة و الاعلام، فقد کان یخاطب عواطف الناس کما کان یخاطب عقولهم، و کان لایکتفی بوسائل الدعایة المعروفة حینئذٍ کالخطابة و الشعر بل لجأ إلی وسائل کثیرة للدعایة منها التمثیل و المظاهرات و الاشاعات، کما لجأ إلی ما نسمیّه الآن بالانقلاب العسکری حینما انتزع الکوفة من ابن الزبیر»(المختار ص 43)
و کان علما من اعلام الشیعة، و سیفا من سیوف آل رسولاللّه صلی الله علیه وآله و کان یتحرّق کأشدّ ما یکون التحرّق ألما و جزعا علی العترة الطاهرة التی أبادتها سیوف الباطل، و قد سعی جاهدا للإستیلاء علی الحکم لا لرغبة فیه، و انّما لیأخذ ثار آل البیت و ینتقم من قتلتهم.
صاحب کتاب «حیاة الامام الحسین بن علی علیهما السلام » میگوید: مختار از1) (1) ثورة المختار و المختار من اشهرالشخصیّات العربیّة التی عرفها التاریخ الاسلامی و قد لعب دورا خطیرا فی الأحداث السیاسیة و الاجتماعیّة فی ذلک العصر کما کان من ألمع السیاسیّین فی رسم المخططّات و وضع المناهج، و السیطرة علی الموقف، و قد اثبتت کفاءته انّه رجل الفکر و العمل، بقول بعض الکتاب عنه:
شخصیتهای معروف تاریخ اسلام بود که دورانهای سخت سیاسی زمان خود را گذارند و با قدرت و تدبیر سیاسی بر اوضاع تسلط یافت. او مرد فکر و عمل بود و در دعوت مردم برای قیام و استفاده از عواطف آنان ممتاز بود و برای دعوت مردم از هر گونه وسیلهای مانند خطابه و شعر و تمثیل استفاده میکرد و همین گونه توانست کوفه را از عبداللّه زبیر بگیرد.
آن گاه میگوید: مختار یکی از اعلام و بزرگان شیعه و شمشیر آل محمّد علیهمالسلام بوده است و بیش از همه برای مصایب اهل بیت علیهمالسلام میسوخته و برای نابود کردن دشمنان آنها میکوشیده است و اگر برای به دست آوردن قدرت سعی و کوشش داشته نه برای ریاست بوده بلکه برای انتقام خون آل محمّد علیهمالسلام بوده است.
لقد ألصقوا بهذا العملاق العظیم التهم الزائفة للحطّ من شأنه و التقلیل من أهمیّته، و انّا بعد دراستنا لشؤونه رأیناه من أفذاذ التأریخ و من اعلام الأمّة الاسلامیّة بما یملک من طاقات هائلة من الفضل و التقوی و اصالة الفکر و عمق الرأی و حسن التدبیر، قلّ أن یتّصف بمثلها عظماء الرجال و عباقرة الدهر.
برخی مختار را به چیزهایی متهم نموده و از جمله گفتهاند که او ادعای پیامبری داشته و یا نسبتهای دیگری به او دادهاند که ساحت مختار از این اتهامات دور است. این اتهامات برای این بوده که دیدهاند او میخواهد انتقام خون امام حسین علیه السلام را از بنیامیه بگیرد و دولت اموی را سرنگون کند و فرقی بین طبقات عرب قایل نشود.حق این است که مختار در مدت [کوتاه] حکومت خود همانند امیرالمؤمنین علی علیه السلام سیر نموده و در سیاستهای اقتصادی و اجتماعی خود همانند او عمل کرده است. مورخین نوشتهاند که او در ایام حکومت کوتاه خود اهل تقوا و پرهیزکاری بوده و به شکرانه این توفیق، یعنی انتقام از خون بنی هاشم و نابود کردن بنیامیه و دشمنان اهل بیت علیهمالسلام ، زیاد روزه میگرفته و [سجده شکر میکرده] است.
(2)تهمت هایی که به او وارد نمودهاند برای شکستن شخصیت او بوده وگرنه با
1) (1)و قد إتهّم هذا العملاق العظیم باتّهامات رخیصة کإتهامه بادعاء النبوّه و غیرها من النسب الباطله التی هی بعیدة عنه و هو بریء منهاء وانّما اتّهموه بذلک لأنّه طلب بثار الإمام العظیم، و زعزع کیان الدولة الاموّیة، و أسقط هیبة حکمها و ساوی بین العرب و الموالی، فلم یمیّز أحدا علی أحد، و قد رام السیر فی أیّام حکمه علی ضوء منهاج سیاسة الامام أمیرالمؤمنین علیه السلام ، و الإقتداء بسلوکه فی سیاسته الاقتصادیة والاجتماعیّة. و کان علی جانب کبیر من التقوی و الحریجة فی الدین، و یقول المؤرّخون: إنّه کان فی أیّام حکومته القصیرة الأمد یکثر من الصوم شکرا للّه تعالی علی توفیقه للأخذ بثار العترة الطاهرة، و ابادته للأرجاس من السفکة المجرمین.
2) (2)و کان بودّی أن أطیل الوقوف للتحدّث عن معالم شخصیّته الکریمة، و التحدّث عن ثورته و کیفیّة استیلائه علی الحکم إلاّ انّ ذلک یستدعی وضع کتاب خاصّ به، و عسی أن أوفّق إلی ذلک ان شاءاللّه ، و قبل أن اقفل الحدیث عنه اشیر علی سبیل الایجاز إلی بعض الجهات التی تمّت الی الوضوع.
تحقیقی که ما از شخصیت او داشتهایم دریافتهایم که او از نمونههای تاریخ و شخصیتهای بزرگ اسلام در استقامت و تقوا و بینش و حسن تدبیر بوده و کمتر کسی مانند او در طول تاریخ ظهور کرده است. شایسته بود که در باره شخصیت این مرد کتابی مستقل مینگاشتیم لکن به جهت رعایت اختصار برای روشن شدن بحث تنها به گوشههایی از حرکت او اشاره میکنیم.
اد نو لترحمنی و ترتق خلّتی و أراک تدفعنی فاین المدفع
هنگامی که مختار قیام نمود وحشت عجیبی بر قاتلین امام علیه السلام مستولی شد و1) (1)فزع السفکة المجرمین و ساد الرعب و استولی الخوف علی نفوس السفکة المجرمین من قتلة ریحانة رسولاللّه صلی الله علیه وآله فقد کانوا علی یقین أن ثورة المختار انّما قامت لأنتقام منهم، فهام بعضهم من خوفه فی البیداء و لم یعلم له خبر، و فرّآخرون إلی عبدالملک لیحمیهم من سطوة المختار و غضبه، و قد خاطبه شخص منهم قائلا:
برای آنان مسلّم گردید که مختار برای انتقام از آنها قیام نموده است. از اینرو، بعضی سر به بیابان گذاردند و دیگر دیده نشدند و عدهای فرار کردند و نزد عبدالملک بن مروان رفتند تا او آنها را از خشم و سیطره مختار نجات دهد و به او گفتند: ما را پناهی نیست جز این که تو به ما ترحم نمایی.
«کذبت لیس لنا هربت، و لکن هربت من دم الحسین و خفت علی دمک فلجأت إلینا»(عیون الأخبار لابن قتیبة ج 1/103)
کما هرب بعضهم إلی ابن الزبیر و انضم إلی جیشه و قاتل معه لا ایمانا بقضیته ولکن خوفا من المختار، و قد عمدالمختار إلی هدم دورهم و الاستیلاء علی جمیع ممتلکاتهم، و قد هدم دار محمّدبن الأشعث و اخذ انقاضها و بنی بها دارالشهید العظیم حجر بن عدیّ و کان قد هدمها زیادابنأبیه (تاریخ ابن الأثیر 3/371)
عبدالملک بن حجاج تغلبی نزد عبدالملک بن مروان آمد و گفت: من از عراق آمدهام و از ترس مختار به تو پناهنده شدهام. عبدالملک مروان بر او فریاد زد و گفت: دروغ میگویی، تو به ما پناه نیاوردهای بلکه از ترس جان خود که در خون امام حسین شرکت کردهای این جا آمدهای!برخی از قاتلین امام حسین علیه السلام به لشکر عبداللّه زبیر ملحق شدند و این از ترس مختار بود نه از ارادت و ایمان نسبت به ابن زبیر پس مختار خانههای آنان را
1) (1)(1و2 عیون الاخبار لابن قتیبة 1/103)و جاء إلیه عبدالملک بن الحجاج التغلبی لاجئا فقال له: «انّی هربت الیک من العراق» فصاح به عبدالملک بن مروان:
در کوفه خراب نمود و اموال آنان را تملک کرد از جمله خانه محمّدبن اشعث را خراب نمود و به جای آن خانه حجربن عدی را که ابن زیاد خراب کرده بود دوباره بنا کرد.
الإبادة الشاملة:
عمر سعد خبیث از ترس مختار وحشت زده در خانه خود پنهان شده بود و از بزرگان کوفه درخواست میکرد که برای او نزد مختار وساطت کنند و برایش امان بگیرند. مختار امانی برای او نوشت و در آن شرط کرد که این امان تا وقتی خواهد بود که حدثی از وی سر نزند و مقصود او از حدث رفتن به بیت الخلا بود.سپس گوید: مختار وحشت سختی در دلهای قاتلین امام حسین علیه السلام ایجاد نمود به طوری که زمین زیر قدمهای آنان میلرزید و خوف و وحشت آنها را فرا گرفته بود و زندگی بر آنان تلخ شده بود و مرگ را بالای سر خود میدیدند.
(2)مؤلف کتاب حیاة الحسین بن علی، سپس از تاریخ طبری نقل نموده که مختار
1) (1)و أما الخبیث الدنس عمربن سعد فقد قبع فی بیته فزعا مرعوبا، و هو یزجّ بالشخصیّات للتوسّط لدی المختار فی أخذ الامان له و العفو عنه و کتب له المختار الامان بشرط أن لایحدث حدثا ولکنّه واری فی ذلک و أراد أن لایدخل بیت الخلاء. لقد ارعب المختار قلوب المجرمین من قتلة الامام حتّی زلزلت الارض تحت أقدامهم و اجتاحتهم موجات عاتیة من الخوف و الارهاب فلم یهنأ أحد منهم بعیش فقد خیّم علیهم شبح الموت.
2) (2)قال: و أسرع المختار إلی تنفیذ حکم الإعدام بکلّ من اشترک فی قتل ریحانة رسولاللّه صلی الله علیه وآله فقد جهد علی الإنتقام منهم و تطهیر الأرض من أولئک الأرجاس، و قد قتل منهم فیما یقول الطبری فی یوم واحد، مائتین و ثمانین رجلا، و لم یفلت أحد من قادتهم و زعمائهم،
با شدت و سرعت دستور اعدام کسانی که در قتل فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله شرکت داشتهاند را صادر نمود و با کوشش تمام مشغول انتقام از آنها شد و در یک روز دویست و هشتاد نفر از آنان را کشت و احدی از فرماندهان کربلا از شمشیر او نجات نیافت.
مختار عبیداللّه زیاد ملعون را کشت و عمر سعد را نیز با فرزندش حفض به قتل رساند و شمربن ذی الجوشن را به درک واصل کرد و جسد او را نزد سگها انداخت و قیس بن اشعث و حصین بن نمیر و شبث بن ربعی و امثال آنان را نیز به قتل رساند.
و یقول الزهری: لم یبق من قتلة الحسین أحد إلاّ عوقب فی الدنیا إمّا بالقتل أو العمی أو سواد الوجه أو زوال الملک فی مدّة یسیرة.انتهی کلامه رحمهاللّه. (جواهرالمطالب،ص 92)
سپس میگوید: خداوند دعا و نفرین حضرت زینالعابدین علیه السلام [و امام1) (1)فقتل المجرم الخبیث عبیداللّه بن زیاد، و عمربن سعد مع ولده حفص، و قتل الابرص شمربن ذی الجوشن، و رمیت بجیفته إلی الکلاب، و قتل قیس بن الأشعث و الحصین بن نمیر، و شبث بن ربعی و غیرهم(تاریخ الطبری، تاریخ ابن الاثیر، الأخبار الطوال) و قد استجاب اللّه دعوة الامام العظیم فی اولئک السفکة المجرمین فقتلهم قتلة بقتلة، و سقاهم کأسا مصبرة، و انتقم منهم کأشدّ ما یکون الانتقام، و صدق اللّه تعالی اذ یقول: «و کذلک أخذ ربّک إذا اخذ القری و هی ظالمة انّ أخذه الیم شدید»
حسین علیه السلام [را در حق آنان مستجاب نمود و مختار هر کدام آنان را مقابل جنایت او مجازات کرد و سختترین مجازات را به آنان چشاند و سخن خداوند که میفرماید: «این چنین پروردگار تو ستمکاران را میگیرد و مؤاخذه او شدید است» به وقوع پیوست.
زهری میگوید: از قاتلین امام حسین علیه السلام احدی باقی نماند جز آن که یا کشته شد و یا کور شد و یا صورت او سیاه گردید و یا قدرت و سلطنت او در کوتاه مدت نابود شد.
(1)مؤلف گوید: ما مختصری از مجازاتهای مختار را نسبت به قاتلین امام حسین علیه السلام و اهل بیت و اصحاب او ذکر میکنیم و امیدواریم امام زمان علیه السلام در دولت خود از آنان انتقام بگیرند و پس از آن در قیامت کبری خداوند با آتش قهر خود انتقام حقیقی را از آنان بگیرد و به آتش دوزخ معذّب شوند.
(2)مؤلف گوید: پس از بیان فضایل و مصایب امام حسین علیه السلام و کسانی که از اهل
1) (1)اقول: و نحن نذکر شطرا ممّا اوقع المختار علی قتلة الأمام علیه السلام و الأخذبثاره فی الدنیا قبل اخذ الحجّة علیه السلام منهم فی قیامة الصغری و اخذ اللّه تبارک و تعالی و هو المنتقم منهم فی القیامة الکبری «و سیعلم الذین ظلموا أیّ منقلبٍ ینقلبون». جزاء قتلة الحسین واهل بیته و اصحابه علیهمالسلام
2) (2)اقول: لمّا فرغت من تحریر فضائل الحسین و مصائبه و من قتل بین یدیه من اهل بیته و اصحابه علیهمالسلام و الثورات التی وقعت بعدها شرعت فی جزاء قاتلیهم لعنهم اللّه و عذّبهم عذابا لایعذبّه احدا العالمین و رتبّت اسماءهم علی ترتیب الحروف للتسهیل علی المراجعین فنذکر اوّلاً العناوین الکلیّة التی وردت فی ذیلها فی الروایات و فی التاریخ العقوبات الدنیویّة و الأخرویّة ثمّ نذکر قتلة الإمام و اولاده و اصحابه علیهمالسلام.
بیت و اصحاب آن حضرت در کربلا شهید شدند لازم دانستم جزای قاتلین آن حضرت و عزیران و اصحاب او را نیز طبق آنچه در تاریخ و روایات ثبت شده بیان کنم. از این رو، یکایک آنان را به ترتیب حروف الفبا ذکر نمودم که برای خوانندگان محترم سهل و آسان باشد و قبل از ذکر قاتلین یاد شده لازم دیدم عناوین کلیّهای که مورد مذمت ولعن و وعده عذاب و عقوبات دنیا و آخرت واقع شده را نیز ذکر نمایم، اینک عناوین کلیهای که مورد مذمت و وعده عذاب و عقوبت دنیا و آخرت واقع شدهاند را بیان میکنیم.
:
(1)مرحوم صدوق در کتاب عقاب الاعمال از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرمود: «آل ابی سفیان حسین بن علی علیهما السلام را کشتند و خداوند سلطنت را از آنان
1) (1)1- آل ابی سفیان علیهم اللعنة: ففی عقاب الامال ص 261 عن الصادق علیه السلام قال: انّ آلابیسفیان قتلوا الحسینبن علی علیهما السلام فنزع اللّه ملکهم. و فی الأختصاص ص 315 کتب عبدالملک بن مروان الی الحجّاج بن یوسف: امّا بعد: فحسبی دماء بنی عبدالمطلب فانّی رأیت آل ابیسفیان لمّا ولغوا فیها لم یلبثوا بعدها الاّ قلیلاً و السلام.
سلب نمود.»
در کتاب اختصاص نقل شده که عبدالملک مروان به والی خود، حجاج بن یوسف ثقفی نوشت: دیگر خون فرزندان عبدالمطلب علیه السلام را نریز؛ چرا که آلابوسفیان (بنیامیه) دست خود را به خون آنان آغشته کردند و همه آنان از بین رفتند و جز اندکی از آنان باقی نماندند!
(1)در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «روز عاشورا روز حزن و اندوه و مصیبت اهل آسمانها و زمین و جمیع مؤمنین و روز فرج و شادی و سرور ابن مرجانه و آل زیاد و اهل شام بوده است و خداوند بر قاتلین امام حسین علیه السلام و ذریه آنان خشم نموده است.
از این رو، هرکس آن روز را روزه بدارد یا آن را روز مبارکی داند و در آن روز
1) (1)(1)2- آل زیاد علیهماللعنة: ففی الکافی ج 4/147 قال الصادق علیه السلام : یوم عاشوراء یوم حزنٍ و مصیبة دخلت علی اهل السماء و اهل الأرض و جمیع المؤمنین، و یوم فرح و سرورٍ لإبن مرجانة و آل زیاد و اهل الشام، غضب اللّه علیهم و علی ذرّیاتهم. الی قوله علیه السلام فمن صامه او تبرّک به حشره اللّه مع آلزیاد ممسوخ القلب. اقول: و ورد اللعن علی اوّل ظالمٍ علی محمّد و آل محمّد صلی الله علیه وآله و آخر تابع له الی یوم القیامة و خصّ اوّل ظالم باللعن ثمّ الثانی و الثالث و الرابع و جعل یزید خامسا فی اللعن ثمّ لعن عبیداللّه و عمربن سعد و شمر و آل ابی سفیان و آل زیاد و آلمروان الی یوم القیامة. (زیارة العاشورا)
شادی کند خداوند قلب او را مسخ خواهد نمود و با آل زیاد محشور خواهد شد.»
مؤلف گوید: در زیارت عاشورا بر ظالمین محمّد و آل او صلی الله علیه وآله و پیروان آنان لعنت شده و از خداوند در خصوص اولی و دومی و سومی و چهارمی، یعنی ابوبکر و عمر و عثمان و معاویه و سپس برای یزید و عبیداللّه زیاد و عمرسعد و شمر و آل ابوسفیان و آل زیاد و آل مروان درخواست لعنت گردیده است.
و فی اللهوف: ص 42 هکذا:... رکب الحسین علیه السلام ناقته - یوم عاشوراء - و قیل - فرسه-... ثمّ قال علیه السلام : تبّا لکم أیّتها الجماعة و ترحا حین استصرختمونا و لهین [و الهین[ فأصرخناکم موجفین. سللتم علینا سیفا کان فی أیماننا [سیفا لنا فی ایمانکم]
الی قوله علیه السلام : فسحقا و بعدا لکم یا عبیدالامة [فسحقا و بعدا لطواغیت الأمّة] و شذاذ الأحزاب و نبذة الکتاب و محرّفی الکلم [الکلام] و مطفیء السنن.
در کتاب تحف العقول نقل شده که چون امام حسین علیه السلام قبل از رسیدن به کوفه بی وفایی و عهدشکنی اهل کوفه را مشاهده نمود خطبهای خواند و بعد از حمد و ثنای الهی فرمود «فتّبا لکم...»؛ یعنی هلاکت باد شما را...در لهوف نیز نقل شده که روز عاشورا امام علیه السلام بر مرکب خود سوار شد و خطاب به لشکر کوفه فرمود: «هلاکت و نابودی باد بر شما، ای مردمی که با اصرار از
1) (1)3- أهل الکوفة - الذین نکثوا العهد فی کتاب سیّد الشهداء علیه السلام إلی أهل الکوفة لمّا سار و رأی خذلانهم إیّاه - کما هو مذکور فی تحف العقول ص 240 - قال: أمّا بعد فتبّا لکم...
ما یاری جستید و چون به یاری شما آمدیم شمشیری که سوگند یاد کرده بودید برای حمایت از ما به کار برید علیه ما به کار بردید!»
ویلکم یا أهل الکوفة [أتدرون] أی کبدٍ لرسول اللّه فریتم؟ و أیّ کریمة له أبرزتم؟ و أیّ دم له سفکتم؟ و أیّ حرمة له انتهکتم؟...
سپس فرمود: «هلاکت بر شما باد واز رحمت خدا دور باشید که خود را غلام طواغیت نمودید و کتاب خدا را کنار گذاردید و آیات آن را تحریف کردید و سنّتهای رسول خدا صلی الله علیه وآله را محو و نابود گردانیدید.»آن گاه فرمود: «خدایا، باران رحمت خود را از آنان حبس کن و همانند زمان یوسف علیه السلام بر آنان قحطی نازل فرما و غلام ثقیف (یعنی مختار) را بر آنان مسلط نما تا از کاسه تلخ بلا آنان بنوشاند (و به سختترین عقوبتها آنان را مجازات نماید)؛ چرا که ما را تکذیب نمودند و تنها گذاردند. خدایا، تویی پروردگار ما، بر تو توکل میکنیم و به تو روی میآوریم و بازگشت ما به سوی توست.»
در کتاب لهوف نقل شده که وقتی زینب کبری علیهمالسلام همراه سایر اسرا وارد کوفه شد اشاره کرد که مردم کوفه ساکت شوند و چون همه ساکت شدند و نفسها در سینهها حبس شد و صداها خاموش گردید فرمود:...
1) (1)الی قوله علیه السلام : الّلهمّ احبس عنهم قطر السماء و ابعث علیهم سنین کسنی یوسف وسلّط علیهم غلام ثقیف فیسومهم کأسا مصبرة فإنّهم کذّبونا و خذلونا و أنت ربّنا علیک توکّلنا و إلیک أنبنا و إلیک المصیر [اللهوف ص 43]. و من کلام السیدة زینب علیها السلام بعد وصول أساری آل الرسول صلی الله علیه وآله الکوفة و قد أومأت إلی الناس بأن أنصتوا، فارتدّت الأنفاس و سکنت الأجراس:
(1)«ای اهل کوفه، وای بر شما! آیا میدانید چگونه جگر رسول خدا صلی الله علیه وآله را پاره کردید و ناموس و حرم او را بین مردم آشکار نمودید و خون او را ریختید و حرمت او را شکستید؟! آیا تعجب کردید که از آسمان خون بارید؟ بدانید عذاب آخرت سختتر و خوار کنندهتر است. و در آن روز کسی به فریاد شما نخواهد رسید. پس مهلت [کوتاه دنیا] شما را فریب ندهد. همانا خداوند از انتقام شما غافل نیست و شتاب نخواهد نمود و او در کمین ستمکاران میباشد...»
(2)سپس فرمود: «هلاکت باد بر شما، ای اهل کوفه! شما با دشمنی با پدرم امیرالمؤمنین و فرزندان پاک او علیهمالسلام میراث و امانت پیامبر صلی الله علیه وآله را ضایع کردید و خونهایی را به عهده گرفتید.» در مثیرالأحزان نقل شده که زینب علیها السلام به اهل کوفه فرمود: «بدانید که عذاب و کیفر خداوند بر شما وارد شد و لعنت او بر ستمکاران ثابت گردید.»
1) (1)أفعجبتم أن قطرت السماء دما و لعذاب الآخرة أخزی و أنتم لا تنصرون، فلا یستخفنّکم المهل، فإنّه لا یخفزه البدار و لا یخاف فوت الثأر و إنّ ربّکم لبالمرصاد.... الی ان قالت علیهما السلام : تبّالکم یا أهل الکوفة أیّ تراث لرسولاللّه صلی الله علیه وآله قِبَلکم، و ذحول له لدیکم؟ بما عندّتم بأخیه علیّبن أبیطالب علیه السلام جدّی، و بنیه عترة النبیّ الطاهرین الأخیار...[اللهوف ص 64-66].
2) (2)(و فی مثیرالأحزان)... فکأنّ العذاب قد حلّ بکم و أتت نقمات ألا لعنهاللّه علی الظالمین...[مثیر الأحزان ص 87].
:
فقال: یا جابر ذلک خاصّ و عامّ، فأمّا الخاص من الجوع فبالکوفة، و یخصّ اللّه به أعداء آل محمّد صلی الله علیه وآله فیهلکهم.
و أمّا العام فبالشام یصیبهم خوف وجوع ما أصابهم مثله [قطّ]، و أمّا الجوع فقبل قیام القائم علیه السلام ، و أمّا الخوف فبعد قیام القائم علیه السلام [غیبة النعمانی]5- بنی أمیّة:
عنالمفضّل بن عمر عن الصادق جعفر بن محمّد عن أبیه عن جدّه علیه السلام أنّ الحسین بن علیّ بن أبی طالب علیه السلام دخل یوما إلی الحسن علیه السلام فلمّا نظر إلیه بکی، فقال له: ما یبکیک یا أبا عبداللّه ، قال: أبکی لما یصنع بک.
فقال له الحسن علیه السلام : إنّ الذی یؤتی إلیّ سمّ یُدسّ إلّی فأقتل به. ولکن لا یوم کیومک یا أباعبداللّه یزدلف إلیک ثلاثون ألف رجل یدّعون أنّهم من أمّة جدّنا محمّد صلی الله علیه وآله و ینتحلون دین الإسلام فیجتمعون علی قتلک و سفک دمک و انتهاک حرمتک و سبی ذراریک و نسائک و انتهاب ثقلک.
شیخ مفید در کتاب غیبت خود از جابر جعفی نقل نموده که گوید: از امام باقر علیه السلام در باره معنای آیه شریفه «وَ لَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالجُوعِ» سئوال نمودم، امام علیه السلام فرمود: «ای جابر! ابتلا به گرسنگی مربوط به اهل کوفه است و آن مخصوص دشمنان آل محمّد علیهمالسلام میباشد که خداوند با گرسنگی آنان را هلاک خواهد نمود. و ابتلا به خوف و گرسنگی مربوط به اهل شام است و آنان به گونهای به آن مبتلا خواهند شد که تاکنون به آن مبتلا نشدهاند؛ گرسنگی آنان قبل از قیام حضرت مهدی علیه السلام است و خوف و ترس آنان بعد از قیام آن حضرت خواهد بود.»:
(2)شیخ صدوق در کتاب امالی خود از مفضّل بن عمر، از امام صادق، از امام
1) (1)4- أهل الکوفة - أهل الشام عن جابرالجعفی قال: سألت أبا جعفر محمّد بن علی علیه السلام عن قوله اللّه تعالی: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُم بِشَیءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالجُوعِ» الآیة.
باقر، از امام سجاد علیهمالسلام نقل نموده که فرمود: «روزی حسین بن علی بر برادر خود امام حسن علیهمالسلام وارد گردید و چون برادر خود را دید گریان شد. امام حسن فرمود: برای چه گریان شدی؟ امام حسین فرمود: برای مصیبتی که بر شما وارد میشود. پس امام حسن علیه السلام فرمود:
و لیسلّطنّ اللّه علیهم من یذلّهم حتّی یکونوا أذل من قوم سبأ، إذ ملکتهم امرأة فحکمت علیهم فی أموالهم و دمائهم [اللهوف ص 30].
مصیبت من این است که مرا با سمّ خواهند کشت لکن هیچ روزی سختتر از روز مصیبت تو نیست، چرا که سی هزار نفر که مدعی اسلام هستند و خود را از1) (1)فعندها تحلّ ببنی أمیّة اللعنة و تمطر السماء رمادا و دما ویبکی علیک کلّ شیء حتّیالوحوش فی الفلوات و الحیتان فی البحار [الأمالی للشیخ الصدوق - رضواناللّه تعالی علیه و المناقب ج 4 و اللهوف ص 11]. و قال سیّد الشهداء علیه السلام :... إنّ بنی أمیّه أخذوا مالی فصبرت و شتموا عرضی فصبرت و طلبوا دمی فهربت، و أیم اللّه لتقتلنی الفئة الباغیة و لیلبسنّهم اللّه ذّلاً شاملاً و سیفا قاطعا.
امت جدّ ما میدانند و لباس اسلام دربر کردهاند جمع میشوند و در ریختن خون تو و هتک حریم و اسیر گرفتن اهل بیت تو شرکت مینمایند تا این که لعنت خدا بر بنی امیه واجب میگردد و آسمان برای مصیبت تو خاکستر و خون میبارد و همه چیز حتی حیوانات وحشی و ماهیان دریاها بر تو گریه میکند!»
سیّدبن طاوس در کتاب لهوف از امام حسین علیه السلام نقل نموده که فرمود: «بنی امیه مال مرا گرفتند ومن صبر کردم و به من دشنام و ناسزا گفتند و من صبر کردم و چون خواستند خون مرا بریزند از آنان فرار نمودم [لکن] گروه ستمگر آنان خون مرا خواهند ریخت و خداوند لباس ذلت را بر آنان خواهد پوشاند و کسی را بر آنان مسلط خواهد نمود که همانند قوم سبأ - که زنی بر آنان مسلّط بود و مال آنان را میگرفت و آنان را طعمه شمشیر میکرد - بر جان و مال آنان مسلّط شود.»
فیقتلونهم هرجا علی مدینتهم بشاطیء الفرات البرّیة و البحریة جزاءا بما عملوا. و ما ربّک بظلاّم للعبید [الغیبة للشیخ النعمانی - رضوان اللّه تعالی علیه-].
و عن زرارة قال: کان أبوجعفر علیه السلام فی المسجد الحرام فذکر بنی أمیّة و دولتهم. (فقال علیه السلام :)... إنّاللّه تبارک و تعالی لم یخلق منذ خلق السماوات و الأرض سنین و لا أیّاما أقصر من سنینهم و أیّامهم. إنّ اللّه (عزّوجلّ) یأمر الملک الذی فی یده الفلک فیطویه طیّا [الکافی ج 8 ص...].
قال الإمام الصادق علیه السلام قال أبی علیه السلام : لیس یموت من بنی أمیّة میّت إلاّ مسخ وزغا. [الکافی ج 8 ص...].
و عنه علیه السلام قال: خطب سلمان فقال: ألا إنّ بنی أمیّة کالناقة الضروس تعضّ بفیها و تخبط بیدیها و تضرب برجلها و تمنع درها.
ألا أنّه حقّ علی اللّه أن یذلّ نادیها [بادیها - خ] و أن یظهر علیها عدوّها مع قذف من السماء و خسف و مسخ و سوء الخلق [و سؤر الخلق].
حتّی إنّ الرجل لیخرج من جانب حجلته إلی صلاة. فیمسخه اللّه قردا... [اختیارمعرفة الرجال ص 22].
شیخ مفید در کتاب غیبت از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل نموده که آن حضرت1) (1)قال أمیرالمؤمنین علیه السلام علی منبر الکوفة: إنّ اللّه عزّوجلّ ذکره قدّر فیما قدّر و قضی و حتم بأنّه کائن لابدّ من أنّه یأخذ بنی أمیّة بالسیف جهرة، و أنّه یأخذ بنی فلان بغتة. [الغیبة للشیخ النعمانی - رضواناللّه تعالیعلیه].
بالای منبر کوفه فرمود: «خداوند عزّوجلّ قضا و تقدیر حتم نموده که بنیامیه را آشکارا با شمشیر هلاک کند و بنی فلان [شاید مراد بنی عباس باشد] را به طور ناگهانی عقوبت نماید.»
سپس فرمود: «به خدا سوگند، من میبینم که فجّار و اعراب سخت دل بر آنان مسلّط شدهاند و به آنها رحم نمیکنند و آنها رادر کنار فرات در خانههای خود به طور فجیعی میکشند و این عقوبت برای آنان حق است و خداوند ذرهای به بندگان خود ستم نمیکند.»
مرحوم کلینی در کتاب کافی از زراره نقل کرده که گوید: امام باقر علیه السلام در مسجدالحرام از بنی امیه و دولت آنان یاد نمود و فرمود: «خداوند تبارک و تعالی از زمانی که آسمان و زمین را آفرید دورانی کوتاهتر از حکومت بنی امیه قرار نداد و به
آن ملکی که گردش دنیا به دست اوست امرنمود که دوران آنهارا سریع طی کند و طومارشان را درهم پیچید.»
در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «پدرم امام باقر فرمود: هیچ کدام از بنی امیه از دنیا نمیرود جز آن که مسخ میشوند و به صورت وزغ در میآیند.»
شیخ طوسی در کتاب «اختیار معرفة الرجال» از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرمود: «سلمان گفت: بنی امیه مانند شتر چموشی هستند که با دست و دندان و پا به صاحب خود حمله میکنند؛ آگاه باشید که خداوند بر خود واجب نموده که آنان را ذلیل و دشمن را بر آنان مسّلط و عذاب آسمان و زمین را بر آنان وارد و آنان را مبتلای به مسخ و زشتی صورت نماید حتی یکی از آنان چون از حجله خود برای نماز خارج میشود خداوند او را مسخ میکند و به صورت بوزینه در میآورد.»
فقال آدم علیه السلام : یا ربّ ما لهذه الأمّة الزکیّة و بلاء الدنیا و هم افضل الأمم؟!
فقال اللّه تعالی له: یا آدم أنّهم اختلفوا فاختلفت قلوبهم. وسیظهرون الفساد فیالأرض کفساد قابیل حین قتل هابیل. وإنّهم یقتلون فرخ حبیبی محمّد. [بحارالانوار، ج 45 ص 316]
فی البحار: إنّ ملکا من الملائکة نزل إلی الأرض فقال لرسول اللّه :...اعلم یا محمّد أنّ رجلاً من أمّتک اسمه یزید زاده اللّه لعنا فی الدنیا و عذابا فی الآخره ـ. یقتل فرخک الطاهر ابنالطاهره و لم یتمّتع قاتله فی دار الدنیا من بعده إلاَّ قلیلاً و یأخذه اللّه تعالی مقاصّا له علی سوء عمله و یکون مخلّدا فی النار.
فبکی النبیّ صلی الله علیه وآله بکاءا شدیدا و قال: أیّها الملک هل تفلح أمّة بقتل ولدی و فرخ ابنتی؟.
فقال: لا یا محمّد بل یرمیهم اللّه باختلاف قلوبهم و ألسنتهم فی دار الدنیا و لهم فی الآخره عذاب ألیم [بحارالأنوار ج 45 ص314].
قال الصادق علیه السلام : إنّ الحسین علیه السلام لمّا قتل عجّت السماوات و الأرض و من علیهما و الملائکة، فقالوا: یا ربّنا ائذن لنا فی هلاک الخلق حتّی نجدهم عن جدید الأرض بما استحلّوا حرمتک و قتلوا صفوتک؟!
فأوحی اللّه إلیهم: یا ملائکتی و یا سماواتی و یا أرضی اسکنوا. ثمّ کشف حجابا من الحجب فإذا خلفه محمّد صلی الله علیه وآله و اثنا عشر و صیّا له علیهمالسلام و أخذ بید فلان القائم من بینهم.
علامه مجلسی در بحار از بعضی از مؤلفات شیعه نقل کرده که چون1) (1)6- جزاء الأمة لخذلانهم ابن رسولاللّه صلی الله علیه وآله روی أنّه مُثّل لآدم علیه السلام مقتل الحسین علیه السلام و مصرعه ووثوب أمّة جدّه علیه فنظر إلیهم فرآهم مسودّة وجوههم.
فرزندان آدم علیه السلام را بر او عرضه کردند و آدم علیه السلام در بین آنان مظلومیت امام حسین علیه السلام و اجتماع امت جدّ او را دید که همه برای کشتن او جمع شدهاند و صورتهای آنان سیاه است، گفت: «خدایا، این امت ستوده که افضل امت هاست چگونه این چنین است؟!» خطاب شد: «ای آدم! آنها چون اختلاف پیدا کنند دلهایشان از یکدیگر جدا میشود و همانند قابیل که هابیل را کشت آنان نیز روی زمین فساد خواهند نمود و فرزند حبیب من را خواهند کشت.»
در همان کتاب روایت شده که ملکی از ملائکه نزد رسول خدا صلی الله علیه وآله آمد و... گفت: «ای محمّد! بدان که مردی از امت تو به نام یزید - که خدا لعنت خود را در دنیا و عذاب خود را در آخرت بر او بیفراید - فرزند تو حسین علیه السلام را خواهد کشت و چون او را میکشد خداوند عمر او را کوتاه و عذاب دایم را برای او لازم مینماید.»
پس رسول خدا صلی الله علیه وآله سخت گریان و پریشان شد و فرمود: «آیا امتی که فرزند مرا بکشد رستگار میشود؟» آن ملک گفت: «آنان رستگار نخواهند شد، بلکه خداوند آنان را به اختلاف مبتلا میکند و زبانها و دلهای آنان مختلف میشوند و در قیامت عذاب دردناکی خواهند داشت.»
وقال سیّد الشهداء علیه السلام یوم عاشوراء: اشتدّ غضب اللّه علی قوم اتّفقت کلمتهم علی قتل ابن بنت نبیّهم [اللهوف ص 44 و فی مثیرالأحزان ص 58 بدون کلمة: کلمتهم].
در کتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «چون امام حسین علیه السلام کشته شد آسمانها و زمین و اهل آن و همه ملائکه ضجّه و ناله کردند و گفتند: خدایا، به ما اجازه ده تا کسانی که حرمت تو را حفظ نکردند و بنده خالص تو را کشتند را هلاک نماییم.پس خداوند به ملائکه و آسمانها و زمین و اهل آنها خطاب کرد: آرام بگیرید. سپس حجابی از مقابل آنان برداشته شد و رسول خدا و دوازده نفر از
1) (1)فقال یا ملائکتی و یا سماواتی و یا أرضی بهذا انتصر [لهذا]- قالها ثلاث مرّات [الکافی ج 1 ص 534]. قال الإمام الحسین علیه السلام :... اشتدّ غضب اللّه علی هذه العصابه الذین یریدون قتل ابن نبیّهم [ابن بنت نبیّهم] [الأمالی للشیخ الصدوق - رضواناللّه تعالی علیه - ص 135].
فرزندان او را مشاهده کردند و خداوند حضرت بقیةاللّه علیه السلام را از بین آنان به آنها معرفی نمود و سه مرتبه فرمود: به وسیله این آقا از آنان انتقام خواهم گرفت.»
شیخ صدوق در کتاب امالی از امام حسین علیه السلام نقل کرده که (روز عاشورا) فرمود: «غضب خداوند بر امتی که میخواهند فرزند پیامبر خود را بکشند شدید خواهد بود.»
محدّث قمی در بیت الأحزان از آن حضرت نقل نموده که روز عاشورا فرمود: «غضب خداوند بر مردمی که برای کشتن فرزند پیامبر خود متفق شدهاند شدید میباشد.»
و فی امالی الطوسی عن ناصح عن أَبی عبداللّه، عن مریة جاریة لهم قالت: کان عندنا رجل خرج علی الحسین علیه السلام . ثمّ جاء بجمل و زعفران. قالت: فلمّا دقّوا الزعفران صار نارا.
محمّدبن شهر آشوب در مناقب، از محمّد بن حکم، از کنیزی که در ماجرای غارت خیمهها حضور داشته نقل کرده که گوید: لشکر کوفه مقداری از رنگ زینتی از خیمهها غارت کردند و هر زنی از آن استفاده کرد به پیسی مبتلا شد.1) (1)7- جزاء من نهب و سرق من خیام الحسین علیه السلام و فی المناقب عن محمّد بن الحکم، عن أمة قالت: انتهب الناس ورسا من عسکر الحسین علیه السلام فما استعملته امراة إِلاّ برصت [المناقب ج 4 ص 56].
قالت: و کنت صبیّة یومئذ فأخذت عظما منه فطیّنت علیه فسقط و أنا یومئذ امرأة فأخذناه نصنع منه اللعب.
قالت: فلمّا جزرناه بالسکین خرج مکانه نار فعرفنا أنّه ذلک العظم فدفنّاه [الأمالی للشیخ الطوسی - علیهالرحمة - ص 727].
و جد شمربن ذی الجوشن فی رحل [ثقل] الحسین علیه السلام ذهبا. فدفع بعضه إلی ابنته و دفعته إلی صایغ یصوغ لها منه حلیّا.
فلمّا أدخله النار صار هباءا [نحاسا] فأخبرت شمرا بذلک فدعا بالصائغ فدفع إلیه باقی الذهب، و قال: أدخله النار بحضرتی. ففعل الصائغ فعاد الذهب هباءا [نحاسا[ [کشف الغمة للشیخ الأربلی - علیهالرحمة -: ج 2ص 56]
شیخ طوسی در کتاب امالی، از ناصح، از امامصادق علیه السلام نقل کرده که فرمود: «مردی از لشگر عمر سعد مقداری زعفران و یک شتر را غارت نمود و چون زعفران را کوبید آتش گردید و هر زنی آن را بر بدن خود مالید به پیسی مبتلا شد و چون شتر را نحر کردند هر چه از بدن آن جدا میکردند به جای آن آتش شعلهور میشد و چون در دیگ انداختند آتش از آن بلند شد و چون در ظرف ریختند آتش گردید.»راوی به امام صادق علیه السلام میگوید: من در آن وقت کوچک بودم و استخوانی از آن را گرفتم و خاک بر آن ریختم تا آرام گرفت و چون بزرگ شده بودم همراه دیگران آن استخوان را بر داشتیم و با آن بازی میکردیم و چون آن را با کارد شکستیم و آتش از آن بلند شد دانستیم که این همان استخوان است.
و لمّا قتل الحسین علیه السلام انکسفت الشمس إلی ثلاثة أسباتٍ و ما فی الأرض حجر إِلاَّ و تحته دم. [المناقب ج 4 ص 61]
اربلی در کشف الغمه نقل کرده که شمربن ذیالجوشن قطعه طلایی از1) (1)قالت: فجعلت المرأة تأخذ منه الشیء فتلطخه علی یدها فیصیر منه برص. قالت: و نحروا البعیر. قالت: فکلمّا جزّوا بالسکیّن صار مکانها نارا، قالت: فجعلوا یسلخونه فیصیر مکانه نارا. قالت: فقطّعوه فخرج منه النار. قالت: فطبخوه فکلمّا أوقدوا النار فارت القدر نارا. قالت: فجعلوه فی الجفنة فصار نارا.
2) (2)و فی المناقب: قال أبو مخنف: فی روایة لمّا دخل برأس الحسین علیه السلام علی یزید کان للرأس طیب قد فاح علی کلّ طیب. و لمّا نحرالجمل الذی حمل علیه رأس الحسین علیه السلام کان لحمه أمرّ من الصبر.
خیمهها برداشت و مقداری از آن را به دختر خود داد و او به زرگر داد تا برای او زینتی بسازد. زرگر چون آتش بر آن افروخت نابود گردید و چون به شمر خبر دادند او بقیه آن را نزد زرگر آورد و گفت: آتش بر آن بیفروز تا من ببینم زرگر آتش بر آن افروخت و نابود گردید.
در کتاب مناقب ابن شهرآشوب از ابومخنف نقل شده که گوید: چون سر مبارک امام حسین علیه السلام را نزد یزید آوردند خوشبو و معطر بود به گونهای که چیزی از آن معطّرتر نبود. و چون شتری که سر مبارک را بر آن حمل کرده بودند کشته شد گوشت آن بسیار تلخ بود و چون آن حضرت به شهادت رسید تا [سه روز] خورشید منکسف شد و زیر هر سنگ و [کلوخی] خون دیده میشد.
فقال المختار: احصوا لی کلّ دار دخل فیها شیء من ذلک اللحم فأحصوها. فأرسل إلی من کان أخذ منها شیئا فقتلهم، و فهدم [و هدم] دورا بالکوفة. [الامالی للشیخ الطوسی- علیهالرحمة - ص 244، البحار ج 45/340].
علامه مجلسی در کتاب بحار از زیدبن ابی الزناد نقل کرده که گوید: چون1) (1)و فی البحار عن زید بن أَبی الزناد قال: قتل الحسین ولی أربعة عشر سنة، و احمرَّت آفاق السماء، و نحروا ناقة فی عسکرهم فکانوا یرون فی لحمها النیران [بحارالانوار، ج 45 ص 310]. و فی الأمالی: أنّ المختار بلغه أنّ شمر بن ذی الجوشن - لعنهاللّه- أصاب مع الحسین علیه السلام إبلاً فأقعدها. فلمّا قدم الکوفة نحرها و قسّم لحومها.
امام حسین علیه السلام کشته شد من چهارده سال داشتم و دیدم که آسمان قرمز شد و چون لشگر عمر سعد شتری را که به غارت گرفته بودند نحر کردند از گوشت آن آتش مشتعل شد.
شیخ طوسی در کتاب امالی و علامه مجلسی در کتاب بحار نقل کردهاند که به مختار خبر دادند که شمربنذیالجوشن ملعون شتری را از لشکر امام حسین علیه السلام به دست آورده و چون به کوفه آمده آن را نحر نموده و گوشت آن را بین مردم کوفه تقسیم کرده است.
مختار دستور داد هر کس از آن گوشت گرفته بود را آوردند و او را به قتل رساند و خانههایی را در کوفه خراب نمود.
فقال الدیزج: فارموهم أنتم أیضا، فرموا فعاد کلّ سهم إلی صاحبه فقتله.
فأمرهم بالثیران للحرث، فلم تجز فضربت حتّی تکسّرت العصا فی أیدیهم، فسوّد اللّه وجه المغربی. و رأی الدیزج فی منامه یتفل رسول اللّه علیه السلام فی وجهه، فمرض مرض سوء و بقی کالمدهوش فما أمسی حتّی مات [المناقب ج 4 ص 64].
و فیه: أخذ المسترشد من مال الحایر و کربلاء و قال: إنّ القبر لایحتاج إلی الخزانة و أنفق علی العسکر، فلمّا خرج قتل هو و ابنه الراشد [المناقب ج 3 ص 347].
در کتاب مناقب نقل شده که متوکل عباسی ابراهیم دیزج و هارون مغربی را1) (1)8- جزاء من تجاسر علی قبر الحسین علیه السلام فی المناقب: أنّ المتوکّل بعث إبراهیم الدیزج و هارون المغربی فی تخریب قبرالحسین علیه السلام و حرث أرضه، فلمّا أخذ الفعلة فی ذلک حیل بینهم و بین القبر و رموا بالنشّاب.
فرستاد تا قبر امام حسین علیه السلام را خراب کنند و جای آن را شخم بزنند و چون به طرف آن قبر رفتند بین آنان و بین آن قبر مانع حاصل شد و تیرهایی به طرف آنان آمد. پس دیزج - مامور متوکل - دستور داد که آنها نیز به طرف قبر تیراندازی کنند لکن هر تیری که به طرف قبر مطهر آن حضرت زدند به طرف صاحبش بازگشت و او را هلاک نمود و چون حیوانات را برای خراب کردن قبر مطهر آن حضرت فرستادند آنها سر بر تافتند و به طرف آن قبر نرفتند تا این که آن قدر با عصا بر آنان زدند که عصا شکست و صورت هارون مغربی سیاه گردید.
ابراهیم دیزج در خواب دید که رسول خدا صلی الله علیه وآله آب دهن به صورت او میاندازند، پس از آن مریض شد و بیهوش ماند تا از دنیا رفت.
در همان کتاب نقل شده که مسترشد، خلیفه عباسی، اموال حرم امام حسین علیه السلام را بر داشت وگفت: قبر نیازی به خزانه ندارد. سپس آنها را بین لشگریان
خود تقسیم نمود و چون از کربلا خارج گردید او و فرزند او راشد کشته شدند.
فبعینی و بصری کنت أری الثیران تساق فی الأرض فتنساق لهم حتّی إذا حازت مکان القبر حادت عنه یمینا و شمالاً.فتضرب بالعصی الضرب الشدید فلا ینفع ذلک فیها و لا تطأ القبر بوجه و لا سبب فما أمکننی الزیارة. فتوجّهت إلی بغداد و أنا أقول فی ذلک:
تاللّه إن کانت أمیّه قد أتت قتل بن بنت نبیّها مظلوما
فلقد أتاک بنو أبیه بمثلها هذا لعمرک قبره مهدوما
أسفوا علی أن لا یکونوا شایعوا فی قتله فتتبعوه رمیما
فلمّا قدمت بغداد سمعت الهائعة.
شیخ طوسی در کتاب امالی از عبدالرزاق بن سلیمان نقل کرده که میگوید: عبداللّه بن دانیه گفت: در سال دویست و چهل هفت هجری به حج مشرف شدم و چون از حج باز گشتم، به طرف عراق رفتم و قبر امیرالمؤمنین علیه السلام را - با این که از طرف سلطان ممنوع بود - زیارت نمودم. سپس برای زیارت قبر امام حسین علیه السلام به سوی کربلا رفتم و دیدم قبر آن حضرت را خراب کرده و جای آن راشخم زدهاند و آب بر آن جاری نمودهاند!و من به چشم خود دیدم که چون حیوانات آن زمین را شخم میکردند به قبر مطهر امام علیه السلام که میرسیدند به طرف راست و چپ باز1) (1)و فی الامالی عن عبدالرزَّاق بن سلیمان بن غالب الأزدی قال: حدّثنی عبداللّه بن دانیة الطوری قال: حججت سنة سبع و أربعین و مائتین. فلمّا صدرت من الحجّ صرت إلی العراق فزرت أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب علیه السلام علی حال خیفة من السلطان وزرته، ثمّ توجّهت إلی زیارة الحسین علیه السلام فإذا هو قد حرث أرضه و مجر [مخر] فیها الماء و أرسلت الثیران و العوامل فی الأرض.
میگشتند و از آن محل عبور نمیکردند و چون آنان را سخت با عصا میزدند سودی نداشت و آنهابه طرف قبر آن حضرت نمیرفتند.
سپس میگوید: من نتوانستم قبر مطهر آن حضرت را زیارت کنم و به طرف بغداد بازگشتم و این اشعار را با خود زمزمه میکردم...
و چون به بغداد رسیدم صدای وحشتناکی شنیدم و چون سئوال کردم گفتند: متوکل کشته شد. پس من تعجب کردم و گفتم: خدایا، این به جای آن.
مؤلف گوید: از روایاتی که در باره تخریب قبر مطهر امام حسین علیه السلام به دست متوکل بما رسیده روشن میشود که او چندین بار قصد تخریب آن مرقد مطهر را نموده و زوار آن حضرت را از زیارت قبرش باز داشته است.
و فیه عن محمّد بن إبراهیم بن أَبی السلاسل الکاتب قال: حدَّثنی أبو عبداللّه الباقطانی قال: ضمّنی عبیداللّه بن یحیی بن خاقان إلی هارون المعرّی - و کان قائدا من قواّد السلطان - اکتب له، و کان بدنه کلّه أبیض شدید البیاض حتّی یدیه ورجلیه کانا کذلک.
در امالی شیخ طوسی نقل شده است : متوکل [چون دید مردم به زیارت آن1) (1)فقلت: ما الخبر؟ قالوا: سقط الطائر بقتل جعفر المتوکل. فعجبت لذلک وقلت: إلهی لیلة بلیلة [الأمالی للشیخ الطوسی - علیهالرحمة - ص 329]. و رواه فی البحار ج 45/398. اقول: و فیه انّه من جملة ما جاء فی خبر حول قصد المتوکل تخریب قبر سیّد الشهداء علیه السلام مرّة بعد مرّة و منع الزوّار من زیارة ذلک المرقد المقدس الطاهر: انّه...أنفذ قائدا فی جمع کثیر من الجند و أمر منادیا ینادی ببراءة الذمّة ممّن زار قبرالحسین علیه السلام و نبش القبر و حرث أرضه، و انقطع الناس عن الزیارة و عمل علی تتبّع آل أبی طالب علیه السلام و الشیعة رضی اللّه عنهم. فقتل و لم یتمّ له ما قدّره [الأمالی للشیخ الطوسی - علیهالرحمة - ص 329].
حضرت علاقه شدیدی دارند] لشکری آماده نمود وامیری بر آن تعیین کرد و دستور داد قبر مطهر آن حضرت را خراب و زمین آن را شخم بزنند و اعلان کنند که هرکس به زیارت آن قبر برود تأمین جانی نخواهد داشت.
پس مردم از زیارت آن حضرت خودداری نمودند تا این که متوکل دستور داد شیعیان و بنی هاشم را دستگیر کنند لکن قبل از آن که این تصمیم عملی شود متوکل کشته شد و به خواسته خود نرسید!
شیخ طوسی در همان کتاب از محمّدبن ابراهیم کاتب، از ابوعبداللّه باقطانی (طبیب وقت) نقل کرده که گوید: عبیداللّه بن یحیی بن خاقان مرا نزد یکی از سران لشکر متوکل، به نام هارون معرّی، برد که او را معالجه کنم. چون نزد او رفتم دیدم بدن او مانند قیر سیاه است و پیاپی قی میکندو ماده بدبویی از دهان او خارج میشود و چون به او گفتم: برای چه صورتت سیاه شده است؟ پاسخ مرا نداد. من در آن بیماری نزد او بودم و چون دیدم نمیخواهد علت بیماری خود را بگوید تعهد نمودم که اگر برایم بگوید به کسی بازگو نکنم، پس وی گفت:
وجّهنی المتوکّل أنا و الدیزج لنبش قبرالحسین علیه السلام و إجراء الماء علیه، فلمّا عزمت علی الخروج و المسیر إلی الناحیة رأیت رسول اللّه صلی الله علیه وآله فی المنام.
فقال: لا تخرج مع الدیزج و لا تفعل ما أمرتم به فی قبر الحسین علیه السلام . فلمّا أصبحنا جاؤوا یستحثّونی فی المسیر فسرت معهم حتّی و افینا کربلاء و فعلنا ما أمرنا به المتوکّل.
فرأیت النبیّ صلی الله علیه وآله فی المنام فقال: ألم آمرک ألاّ تخرج معهم و لا تفعل فعلهم فلم تقبل حتّی فعلت ما فعلوا؟! ثمّ لطمنی و تفل فی وجهی. فصار وجهی مسودّا کماتری وجسمی علی حالته الأولی [الأمالی للشیخ الطوسی - علیهالرحمة - ص 326].
متوکل به من و دیزج دستور داد که قبر امام حسین علیه السلام را خراب کنیم و آب بر1) (1)و کان وجهه اسود شدید السواد کأنه القیر، و کان یتقّیأ مع ذلک مادّةً منتنة. قال: فلما آنس بی سألته عن سواد وجهه فأبی أن یخبرنی، ثمّ إنّه مرض مرضه الذی مات فیه فقعدت فسألته فرأیته کأن یحبّ أن یکتم علیه، فضمنت له الکتمان. فحدَّثنی، قال:
آن بیندازیم و چون من تصمیم گرفتم که به کربلا بروم و دستور متوکل راانجام دهم رسول خدا صلی الله علیه وآله را در خواب دیدم که به من فرمود: «همراه دیزج مرو و چنین کاری را مکن» چون صبح شد مأمورین آمدند و به من اصرار کردند که باآنان به کربلا بروم و من با آنان رفتم و دستور متوکل را انجام دادیم.
پس باز رسول خدا صلی الله علیه وآله را در خواب دیدم، به من فرمود: «مگر تو را امر نکردم که با آنان نروی و چنین کاری را انجام ندهی ولی تو رفتی و دستور متوکل راانجام دادی؟» سپس با دست خود بر صورت من زد و آب دهن به صورت من انداخت و چنان که میبینی صورت من سیاه شد و...!
فقال أحدهما لصاحبه: یا فلان أما علمت أنّ طین قبر الحسین علیه السلام شفاء من کلّ داء. و ذلک أنّه کان بی وجع الجوف فتعالجت بکلّ دواء فلم أجد فیه عافیة و خفت علی نفسی و أیست منها.
و کانت عندنا امرأة من أهل الکوفة عجوزة کبیرة، فدخلت علیّ و أنا فی أشدّ ما بی من العلّة، فقالت لی: یا سالم ما أری علتّک کلّ یوم إِلاَّ زائدة؟ فقلت لها: نعم. قالت: فهل لک أن أعالجک فتبرأ باذن اللّه (عزّوجلّ)؟
شیخ طوسی در کتاب امالی از حسین بن محمّد ازدی نقل کرده که گوید:1) (1)9- جزاء من تجاسر علی تربةالحسین علیه السلام فی الأمالی عن الحسین بن محمّد أبو عبداللّه الأزدی قال: حدَّثنا أَبی قال: صلیّت فی جامع المدینة و إلی جانبی رجلان علی أحدهما ثیاب السفر.
پدرم گفت: من در مسجد جامع مدینه (مسجدالنبی صلی الله علیه وآله ) نماز خود را خواندم. پس دو نفر را در کنار خود دیدم که یکی از آنان لباس سفر به تن داشت و آن به دیگری میگفت: «آیا میدانی که خاک قبر امام حسین علیه السلام شفای هر دردی است؟» سپس گفت: من مبتلا به یک بیماری داخلی بودم و آنچه معالجه نمودم سودی حاصل نشد و بر جان خود ترسیدم و ناامید شدم. تااین که روزی پیرزنی از کوفه که نزدیک ما بود به خانه ما آمد و چون حال مراسخت دید به من گفت: ای سالم، مثل این که هر روز بیماری توسختتر میشود؟ گفتم:
(1)آری، این چنین است. پیر زن گفت: میخواهی من تو را به چیزی معالجه کنم
1) (1)فقلت لها: ما أنا إلی شیء أحوج منّی إلی هذا. فسقتنی ماء فی قدح فسکتت عنّی العلّة و برأت حتّی کأن لم تکن بی علّة قطّ، فلمّا کان بعد أشهر دخلت علی العجوز. فقلت لها: باللّه علیک یاسلمة - و کان اسمها سلمة - بماذا داویتینی؟ فقالت: بواحدة ممّا فی هذه السبحة - من سبحة کانت فی یدها، فقلت: و ما هذه السبحة؟ فقالت: إنّها من طین قبرالحسین علیه السلام ، فقلت لها: یا رافضیّة داویتینی بطین قبرالحسین. فخرجت من عندی مغضبة، و رجعت و اللّه علّتی کأشدّ ما کانت و أنا أقاسی منها الجهد و البلاء، و قد و اللّه خشیت علی نفسی، ثمّ أذّن المؤذّن فقاما یصلّیان و غابا عنّی [الامالیللشیخ الطوسی- علیهالرحمة- ص 319].
که به اذن پروردگار بهبودی یابی؟ گفتم: حاجتی جز این ندارم. آن پیرزن آبی آماده کرد و به من داد و چون خوردم درد من ساکت شد و به طور کامل بهبودی یافتم، مثل این که بیماری نداشتهام.
چون چند ماهی گذشت، نزد آن پیرزن رفتم و به او گفتم: ای سلمة - و نام او سلمه بود - با چه دارویی مرا معالجه نمودی؟ گفت: با یکی از دانههای این تبسیح! گفتم: مگر این تسبیح از چه چیز ساخته شده است؟ پیرزن گفت: از خاک قبر امام حسین علیه السلام ساخته شده است. گفتم: ای زن رافضی! با خاک قبر حسین مرا معالجه کردی؟!
پیرزن از سخن من خشمناک گردید و از نزد من رفت و همین که رفت، به خدا سوگند، بیماری من سختتر از قبل بازگشت و اینک در فشار و درد به سر میبرم و برجان خود میترسم.
سخن که به این جا رسید صدای مؤذن بلند شد و آنان برای نماز برخاستند و من دیگر آنها را ندیدم.
(1)ابن شهر آشوب در مناقب میگوید: شخصی نزد عیسای هاشمی آمد و
1) (1)و فی المناقب: ذکر عند موسی بن عیسی الهاشمی أنّ الرافضه لتغلوا فی الحسین علیه السلام حتّی أنّهم یتداوون بتربته. فقال هاشمیّ: قد کانت بی علّة غلیظة عجزت الأطباء عنها فأخذت منها فزالت علّتی، قال: فبقی عندک منها شیء؟ فأعطاه قطعة. فتناول فأدخلها فی أسفله استهزاءا و استحقارا، فصاح فی وقته: النارالنار الطشت الطشت. فجیء بالطشت فإذا کبده و طحاله وریته و فؤاده خرج منه. فسئل یوحنّا النصرانی عن صحته فقال: ما لأحد فیها صنع إِلاَّ اللّه، ثمّ إنّه مات وقت السحر، فکان یوحنّا یزور قبرالحسین و هو علی دینه. ثمّ أسلم [المناقب ج 4 ص 64].
گفت: رافضیها در باره حسینبن علی علیهما السلام غلو میکنند تا جایی که با تربت و خاک قبر او بیماریهای خود را معالجه مینمایند!
در آن مجلس یکی از هاشیمیان (سادات) به عیسای هاشمی گفت: من خود بیماری سختی داشتم و اطبا از معالجه آن عاجز مانده بودند و با تربت امام حسین علیه السلام شفا یافتم. عیسای هاشمی گفت: آیا چیزی از آن نزد تو مانده است؟ او گفت: آری. و سپس مقداری از تربت امام علیه السلام را به او داد پس او آن رااز وی گرفت و از روی استهزاء و توهین آن را در پایین خود داخل نمود و چون چنین کرد فورا صدای او بلند شد و گفت:
آتش! آتش! طشت حاضر کنید! طشت حاضرکنید! و چون برای او طشت حاضرکردند کبد و طحال و ریه و دل او کلاً در طشت ریخت. پزشک وقت - یوحنای مسیحی - را نزد او آوردند گفت: هیچ کس جز خداوند چاره ساز او نیست و آن گاه در نیمه همان شب هلاک شد! از آن پس یوحنّای مسیحی به زیارت قبر امام حسین علیه السلام میرفت و در نهایت مسلمان شد.
ثمّ قال علیه السلام : و أمّا یوم عاشوراء فیوم أصیب فیه الحسین علیه السلام صریعا بین أصحابه و أصحابه صرعی حوله [عراة] أفصوم یکون فی ذلک الیوم؟! کلاّ و ربّ البیت الحرام ما هو یوم صوم و ما هو إِلاَّ یوم حزن و مصیبة دخلت علی أهل السماء و أهل الأرض و جمیع المؤمنین و یوم فرح و سرور لإبن مرجانة و آلزیاد و أهل الشام - غضب اللّه علیهم و علی ذرّیاتهم -. و ذلک یوم بکت علیه جمیع بقاع الأرض خلا بقعة الشام.
مرحوم کلینی در کتاب کافی، از ابان، از عبدالملک نقل نموده که گوید: از امام صادق علیه السلام نسبت به روزه روز تاسوعا و عاشورا سئوال نمودم، امام صادق علیه السلام فرمود «روز تاسوعا روزی است که در آن امام حسین علیه السلام و اصحاب او را در کربلا محاصره نمودند و لشکر شام گرد او جمع شدند [در روایت به این اعتبار «لشکر شام» قید شده است که آنان طبق دستور و فرمان یزید در برابر امام حسین ایستاده بودند گرچه همه آنها از کوفه بودهاند.]در این روز عبیداللّه و عمرسعد از کثرت لشکر خود خشنود شدند و امام حسین علیه السلام و اصحاب او را ضعیف شمردند و یقین کردند که بعد از آن از طرف اهل عراق یاوری پیدا نخواهند نمود.»
(2)سپس فرمود: «و اما روز عاشورا روزی است که حسین علیه السلام و اصحاب او
1) (1)10- جزاء من صام یوم عاشوراء او تبرّک به او ادّخرفیه لمنزله فی الکافی عن أبان، عن عبدالملک قال: سألت أبا عبداللّه علیه السلام عن صوم تاسوعا و عاشورا من شهرالمحرم؟! فقال علیه السلام : تاسوعا یوم حوصر فیه الحسین علیه السلام و أصحابه - رضی اللّه عنهم - بکربلاء و اجتمع علیه خیل أهل الشام و أناخوا علیه و فرح ابن مرجانة و عمربن سعد بتوافر الخیل و کثرتها و استضعفوا فیه الحسین (صلواتاللّه علیه) و أصحابه - رضیاللّه عنهم - و أیقنوا أن لا یأتی الحسین علیه السلام ناصر و لایمدّه أهل العراق - بأبی المستضعف الغریب-.
2) (2)فمن صامه أو تبرّک به حشره اللّه مع آل زیاد ممسوخ القلب مسخوط علیه، و من ادّخر إلی منزله ذخیرة أعقبه اللّه تعالی نفاقا فی قلبه إلی یوم یلقاه و انتزع البرکة عنه و عن أهل بیته و ولده و شارکه الشیطان فی جمیع ذلک [الکافی ج 4 ص 147]. و فیه عن محمّدبن عیسی بن عبید قال: حدّثنی جعفر بن عیسی أخوه قال: سألت الرضا علیه السلام عن صوم عاشورا و ما یقول الناس فیه.
شهید شدند و بدنهای آنان عریان روی زمین مانده بود. آیا چنین روزی روز شادی و روزه گرفتن است؟! به خدا سوگند، آن روز برای اهل آسمان و زمین و جمیع مؤمنین جز روز مصیبت و حزن و اندوه نیست؛ چنانکه برای عبیداللّه و آل زیاد و اهل شام روز شادی و سرور بوده است و خداوند بر آنها و ذریه و نسل آنها خشمگین میباشد.
در آن روز همه نقاط زمین جز شام بر امام حسین علیه السلام گریه میکنند. پس هرکس در آن روز روزه بگیرد یا به آن تبرّک جوید خداوند او را با آل زیاد محشور میکند و مورد خشم خداوند خواهد بود و قلب او مسخ خواهد شد. و هر کس در آن روز برای منزل خود چیزی ذخیره کند، خداوند تا آخر عمر نفاق را در دل او ثبت میکند و برکت را از او و اهل بیت او و فرزندان او سلب خواهد نمود و شیطان در جمیع امور او شریک خواهد شد.»
در همان کتاب از جعفربن عیسی نقل شده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام
نسبت به روز عاشورا و سخنان مردم نسبت به آن سئوال نمودم، امام علیه السلام فرمود: «آیا از روزه ابن مرجانه سئوال میکنی؟ آن روز روزی است که زنازادگان از آل زیاد برای کشته شدن امام حسین علیه السلام روزه میگیرند. آن روز بین آل محمّد صلی الله علیه وآله و اهل اسلام روز شومی است و در چنین روزی اهل اسلام روزه نمیگیرند و آن را مبارک نمیدانند...»
سپس فرمود: «هرکس آن روز و روز دوشنبه - که روز رحلت پیامبر صلی الله علیه وآله و روز نحسی است و آل محمّد صلی الله علیه وآله در آن عزادار هستند را - روزه بگیرد و یا در آنها شادی کند خداوند قلب او را مسخ خواهد نمود و با بنی امیه محشور خواهد گردید.»
و فی العلل... عن علیّبن الحسین بن علیّ بن فضّال، عن أبیه، عن أبی الحسن علیّ بن موسی الرضا علیه السلام قال: من ترک السعی فی حوائجه یوم عاشوراء قضی اللّه له حوائج الدنیا و الآخرة، و من کان یوم عاشوراء یوم مصیبته و حزنه و بکائه جعل اللّه عزّوجلّ) یوم القیامة یوم فرحه و سروره و قرّت بنا فی الجنان عینه.
و من سمّی یوم عاشوراء یوم برکة و ادخّر فیه لمنزله شیئا لم یبارک له فیما ادّخر و حشر یوم القیامة مع یزید و عبیداللّه بن زیاد و عمربن سعد - لعنهم اللّه - إلی أسفل درک من النار [علل الشرایع و الامالی للشیخ المناقب ج 4/86].
در کتاب علل الشرایع و مناقب از حضرت رضا علیه السلام نقل شده که فرمود:1) (1)فقال: عن صوم ابن مرجانة تسألنی؟ ذلک یوم صامه الأدعیاء من آل زیاد لقتل الحسین علیه السلام و هو یوم یتشأّم به آل محمّد صلی الله علیه وآله و یتشاّم به أهل الإسلام، و الیوم الذی یتشأّم به أهل الإسلام لایصام و لایتبرّک به... فمن صامهما أو تبرّک بهما لقی اللّه تبارک و تعالی ممسوخ القلب، وکان حشره مع الذین سنّوا صومهما و التبرّک بهما [الکافی ج 4 ص 146].
«هرکس در روز عاشورا از کارکردن و کسب معاش خودداری کند خداوند حوایج دنیا و آخرت او را برآورده میسازد، و هرکس روز عاشورا روز مصیبت و حزن و اندوه و گریه او باشد خداوند عّزوجلّ روز قیامت را روز فرح و شادی او قرار خواهد داد و چشم او در آن عالم با دیدن ما روشن خواهد شد. و هرکس روز عاشورا را روز برکت بداند و برای منزل خود چیزی ذخیره کند خداوند برکت در آن قرار نخواهد داد و در قیامت با یزید و عبیداللّه زیاد و عمرسعد - لعنهم اللّه - در پایینترین جای جهنم همنشین خواهد شد.»
(1)مؤلف گوید: قاتلین امام حسین علیه السلام که در کربلا برای کشتن امام خود اجتماع
1) (1)جزاء قتلة الحسین و اصحابه و اهل بیته علیهمالسلام اقول: قتلة الحسین و اهل بیته و اصحابه علیهمالسلام الذین اجتمعوا فی کربلاء لقتل امامهم و ضیّقوا علیه و منعوه من ماء الفرات و هو ضیفهم و جاء الی الکوفة لدعوتهم الی اللّه و الأمر بالمعروف و النهی عن المنکر و احیاء سنّة جدّه رسول اللّه صلی الله علیه وآله فهم اکثر من ان یحصی عددهم لأنّ منهم من کان فی عسکر ابن سعد لعنهاللّه و منهم من رضی بفعال القوم یعنی بنیامیّة و کل هؤلاء یُعدّون من قتلة الحسین و اهل بیته و اصحابه علیهمالسلام و نحن نذکرمنهم من کان حاضرا فی یوم عاشورا و قتل واحدا من عسکرالحسین علیه السلام او شرک فی دمه و نذکرهم علی ترتیب الحروف تسهیلاً للقاری.
نمودند و کار را بر آن حضرت سخت کردند و آب فرات را بر او بستند - گرچه او میهمان آنان بود و او را برای هدایت خود دعوت نموده بودند - فراوان میباشند؛ چرا که تنها لشکر عمرسعد قاتل امام حسین علیه السلام نبودند بلکه دیگران از بنیامیه و بنیمروان و آل زیاد و هر کس تا قیامت کار آنان را تأیید نماید در زمره قاتلین امام حسین علیه السلام محسوب میشود.
جز این که ما در این کتاب نام و سرنوشت زندگی کسانی را که در کربلا فرزندان پیامبر صلی الله علیه وآله را شهید کردند و یا در کشتن آنان شرکت نمودهاند را، به ترتیب حروف الفبا، ذکر میکنیم تا برای همه عبرت باشد و برای دوستان اهلبیت تشفی قلبی حاصل شود خداوند عذاب خود را بر آنان زیاد کند و لعنت و خشم خود را بر آنان بیفراید، و به ما توفیق لعنت و بیزاری از آنان را مرحمت فرماید.
1- ابحربن کعب لعنهاللّه
(1)ابن شهر آشوب در کناب مناقب میگوید: امام حسین علیه السلام روز عاشورا به خواهر خود فرمود: «لباسی برای من بیاور که احدی در آن رغبت نکند و من آن را زیر لباس خود قرار دهم تا بدن مرا برهنه نکنند.» چون آن بزرگوار کشته شد، ابحربن کعب ملعون آن لباس کهنه را نیز از بدن آن حضرت بیرون آورد و او را برهنه رها نمود!
1) (1)1- أبحر بن کعب لعنهاللّه فی المناقب ج 4/57: قال سیّد الشهداء فی یوم عاشوراء: ابغوالی (ابعثوا الیّ) ثوبا لایرغب فیه، اجعله تحت ثیابی لئلاّ اجرّدمنه. فلمّا قتل علیه السلام سلبها ابحربن کعب لعنه اللّه و ترک الحسین علیه السلام مجردّا، فروی انّه صار زمنا معقدا من رجلیه. (اللهوف ص 56)
روایت شده که وی پس از واقعه کربلا زمین گیر شد و هر دو پای او ناتوان گردید. و روایت شده که دستهای او در تابستان مانند دو چوب میخشکید و در زمستان چرک و خون از آن جاری میشد تا این که به هلاکت رسید.
(1)در کتاب شرح الثار نقل شده که ابراهیم فرزند مالک اشتر به او گفت: وای بر تو، در روز عاشورا چه کردی؟ گفت: من حجاب حضرت زینب علیها السلام را گرفتم و گوشوارههای او را کشیدم تا گوشهای او پاره شد! پس ابراهیم بن اشتر دستها و پاهای او را قطع نمود و چشمان او رااز حدقه خارج کرد و او را به انواع عذاب و شکنجهها مجازات نمود.
2- ابن ابان بن دارم لعنهاللّه
(2)علامه مجلسی در بحار از قاسم بن اصبغ بن نباته نقل کرده که گوید: من
1) (1)و روی انّه صارت یداه تیبسان فی الصیف کأنّهما عودان یابسان و تترّطبان فی الشتاء فتنضخان دما و قیحا الی ان اهلکه اللّه . و فی کتاب شرح الثار ص 46: قال له ابراهیم ابن الأشتر: یا ویلک ما فعلت یوم الطفّ؟ فقال: اخذت قناع زینب من رأسها و قرطیها من أذینها فجذبت حتّی خرمت أذینها، فقطعت یداه ثمّ قطع ابراهیم رجلیه و قلع عینیه و عذبّه بانواع العذاب.
2) (2)2- رجل من بنی ابان بن دارم لعنهاللّه فی البحار ج 45/306 عن القاسم بن اصبغ بن نباته قال: رأیت رجلاً من بنی ابان بن دارم اسود الوجه - و کنت اعرفه جمیلاً شدید البیاض - فقلت له: ما کدتُ اعرفک؟! قال: انّی قتلت شابّا امرد مع الحسین - بین عینیه اثرالسجود - فما نمت لیلة منذ قتلته الاّ أتانی فیأخذ بتلابیبی حتّی یأتی جهنّم فیدفعنی فیها فأصیح فما یبقی احد فی الحیّ الاّ سمع صیاحی. قال: و المقتول عبّاس بن علیّ علیهما السلام .
مردی از فرزند ابان بن دارم را دیدم که صورت او سیاه بود و چون قبلاً او را سفید چهره دیده بوم به او گفتم: نزدیک بود که تو را نشناسم، برای چه سیاه چهره شدهای؟ او گفت: من در کربلا نوجوانی را کشتم که در پیشانی او اثر سجده ظاهر بود و از آن پس شبی نیست جز آن که او در خواب نزد من میآید و مرا میگیرد و در جهنم میاندازد و چون از خواب بیدار میشوم کسی نیست که فریاد مرا نشنیده باشد. سپس گفت: آن جوان عباس بن علی علیهما السلام بوده است.
3- ابن ابی جویره مزنی و جبیره کلبی لعنهمااللّه
فقال الحسین علیه السلام : من الرجل؟ فقیل: ابن ابی جویریة المزنی. فقال علیه السلام : الّلهمّ أذقه عذاب النار فی الدنیا. فنفربه فرسه فالقاه فی تلک النار فاحترق.
شیخ صدوق در کتاب امالی میگوید: ابن ابی جویرة براسب خود سوار شد و به طرف خیمههای امام علیه السلام آمد و چون دید اطراف خیمهها خندق کندهاند و آتش در آن انداختهاند دست روی دست زد و فریاد کرد: ای حسین! ای یاران حسین! من شما را به آتش دوزخ بشارت میدهم چنان که الآن نیز برای خود فراهم نمودهاید. امام علیه السلام فرمود: «این مرد کیست؟» گفته شد:1) (1)3- ابن ابی جویرة المزنی - جبیرة الکلبی فی الأمالی للشیخ الصدوق ص 134: انّه رکب فرسه وجاء الی خیام الحسین علیه السلام فلمّا نظر الی النار تنقد صفق بیده و نادی: یا حسین و اصحاب الحسین ابشروا بالنار فقد تعجّلتموها فی الدنیا.
او ابن جویریه مزنی میباشد. پس امام علیه السلام دست به دعا بلند نمود و فرمود: «خدایا، عذاب آتش را در دنیا به او بچشان.» پس اسب او پرید و او را در آتش انداخت و سوخت.
4- ابن جوزة - ابن حوزة - عبداللّه بن خوزه لعنهاللّه
قال: ما هو الاّ ان ثنیّ عنان فرسه فوثب فرمی به وبقیت رجله فی الرکاب و نفر الفرس فجعل یضرب برأسه کلّ حجرٍ و شجرٍ حتّی مات. (المناقب ج 4/56)
مورّخ معروف ابن جریر میگوید: این شخص نزدیک خیمهها آمد و چون دید اطراف خیمهها آتش افروختهاند صدا زد: یا حسین! من آتش دنیا را قبل از آتش قیامت به تو تبریک میگویم!امام علیه السلام به او فرمود: «وای برتو، مرا میگویی؟ گفت: آری. امام علیه السلام فرمود: «هرگز چنین نیست، بلکه مرا خدای رحیم و شفاعت پیامبر مطاع و کریم خواهد بود.» سپس فرمود: «خدایا، اگر او نزد تو کاذب و دروغگو میباشد او را به آتش بیفکن.» ناگهان او افسار اسب خود را کشید و اسب او را در آتش پرتاب نمود و پای او در رکاب ماند و اسب او فرار کرد و سر او را به هر سنگ و درختی کوبید تا هلاک شد.
1) (1)4- ابن جوزة - ابن حوزة - عبداللّه بن خوزة المناقب: قال ابن جریر فی التاریخ: انّه نادی الحسین علیه السلام فقال: یا حسین ابشر فقد تعجّلت النار فی الدنیا قبل الآخرة. قال علیه السلام : و یحک انا؟ قال: نعم. قال علیه السلام : ولی ربّ رحیم و شفاعة بنیّ مطاع کریم، الّلهمّ ان کان عندک کاذبا فجرّه الی النار.
5- ابنحوشب و ابوالأشرس لعنهمااللّه
(1)شیخ طوسی در کتاب امالی میفرماید: این دو از قاتلین امام علیه السلام بودند و ابراهیم فرزند مالک اشتر آنها را در کنار نهر خازر دستگیر نمود و هر دو را کشت و سرهای آنان را به کوفه نزد مختار فرستاد.
6- اخنس بن زیدلعنه اللّه
(2)علامه مجلسی در کتاب بحار میگوید: او کسی است که پس از واقعه کربلا به سدیّ میگفت: من از کسانی بودم که عمرسعد به آنها دستور داد اسب بر بدن امام علیه السلام بتازند. من با اسب خود پهلوهای امام را لگدمال نمودم و پوستی را که زیر بدن حضرت زین العابدین علیه السلام بود کشیدم و او را به صورت روی زمین انداختم و گوشهای صفیّه دختر امام حسین علیه السلام را پاره کردم و گوشوارههای او را ربودم. سدیّ میگوید:
1) (1)5- ابن حوشب و ابوالأشرس: فی امالی الطوسی ص 341 کانا من جملة قتلة الحسین علیه السلام فقتلهما ابراهیم بن الأشتر بشاطیء نهر الخازر وبعث برأسهما الی الکوفة.
2) (2)6- اخنس بن زید فی البحار ج 45/320 ما خلاصته: انّه قال للسدیّ: انا الذی أمرتُ علی الخیل الذین امرهم عمربن سعد بوطیء جسم الحسین بسنابک الخیل و هشمت اضلاعه، و جررت نطعا من تحت علیّ بن الحسن و هو علیل حتّی کببته علی وجهه، و خرمت أذنی صفیّه بنت الحسین، لقرطین کانا فی أذینها.
و صاح بی: ما هذه النار و ما یطفئها؟! قلت: الق نفسک فی النهر فرمی بنفسه فکلّما رکس جسمه فی الماء اشتعلت فی جمیع بدنه کالخشبة البالیة فی الریح البارح.
هذا و انا انظره، فواللّه الذی لا اله الاّ هو لم تطفأ حتّی صار فحما و سار علی وجه الماء.
با شنیدن این سخنان اشک من جاری شد و قلبم سوخت و برخاستم که وسیلهای برای نابودی او فراهم کنم، ناگهان نور چراغ ضعیف شد. من برخاستم که چراغ را اصلاح نمایم او گفت: بنشین! و چون انگشت خود را به طرف چراغ آورد تا آن را اصلاح نماید انگشت او آتش گرفت و هر چه آن را در خاک فرو برد خاموش نشد. پس فریاد کرد و به من گفت: به فریاد من برس و من با این که نمیخواستم به او کمک کنم اما ظرف آب را برداشتم و بر او ریختم. و چون آب به بدن او رسید آتش افروختهتر شد.پس به من گفت: این آتش چیست و چگونه خاموش میشود؟ من گفتم: خود را در این نهر آب بینداز! او خود را در آب انداخت و هرچه بدن خود را زیر آب میبرد آتش او را بیشتر احاطه مینمود، مانند چوب خشکی که در میان باد آتش بگیرد. این وضعیت ادامه پیدا کرد و من به او نگاه میکردم و به خدا سوگند، آن آتش خاموش نشد و از بدن او جدا نگردید تا این که باقیمانده بدن او، مانند کف، روی
1) (1)قال السدیّ: فبکی قلبی هجوعا، و عینای دموعا و خرجت اعالج علی اهلاکه. و اذا بالسراج قد ضعفت، فقمت ازهرها فقال: اجلس و مدّ اصبعه لیزهرها فاشتعلت به ففرّکها فی التراب، فلم تنطف فصاح بی: ادرکنی یا اخی فکببت الشربة علیها و انا غیر محبّ لذلک. و لمّا شمّت النار رائحة الماء ازداد قوّةً.
آب قرار گرفت.
7- اخنس بن مرثد، جابربن یزید الأودی لعنهاللّه
فی البحار ج 45/374: نادی عمربن سعد فی الصحابة (یعنی العسکر): من ینتدب للحسین فیواطی [فیوطیء] الخیل ظهره و صدره؟
فانتدب منهم عشرة و هم هؤلاء لعنهم اللّه تعالی فداسوا الحسین علیه السلام بحوافر خیلهم حتّی رضّوا صدره و ظهره... و هؤلاء اخذهم المختار فشدّ ایدیهم و ارجلهم بسکک الحدید و اوطأ الخیل ظهورهم حتّی هلکوا، و حرقّهم بالنار.
قال ابوعمرو الزاهد: سبرنا احوال هؤلاء العشرة و وجدناهم اولاد الزنا.
در کتاب لهوف نقل شده که چون لشکر عمرسعد لباسهای امام حسین علیه السلام را غارت نمودند، اخنس بن مرثد حضرمی و یا جابربن یزید أودی عمامه آن حضرت را گرفت و چون بر سر گذارد دیوانه شد.8- اخنس بن مرثد، اسحاق بن حویه، اسیدبن مالک، حکیم بن طفیل، - رجاء بن منقذ - سالم بن خیثمة - صالح بن وهب - عمربن صبیح - واحظ بن ناعم - هانی بن شبث لعنهم اللّه
(2)علامه مجلسی در کتاب بحار نقل نموده که روز عاشورا پس از شهادت
1) (1)7- اخنس بن مرثد - جابربن یزید الأودی فی اللهوف ص 56: لمّا اقبل القوم علی سلب الحسین علیه السلام اخذ عمامته اخنس بن مرثد بن علقمة الحضرمی - و قیل جابربن یزید الاودی لعنهما اللّه فاعتمّ بها فصار معتوها.8- اخنس بن مرثد - اسحاق بن حویة - اسیدبن مالک - حیکم بن طفیل - رجاء بن منقذ - سالم بن خیثمة - صالح بن وهب - عمربن صبیح - واحظ بن ناعم - هانی بن شبثت
امام حسین علیه السلام عمرسعد ملعون در بین لشکر خود فریاد کرد: چه کسانی مایلند اسب بر سینه و پشت امام علیه السلام بتازند؟ پس ده نفر آنان (که نامشان ذکر شد) آماده شدند و با اسبهای خود سینه و پشت بدن امام علیه السلام را لگدمال کردند. و این ده نفر را مختار گرفت و دست و پای آنان رابا زنجیر بست و اسب بر بدن آنان تازاند تا هلاک شدند.
(1)9- اسحاق بن حویه، اسودبن اوسی، اسود بن حنظله، بحیربن عمرو لعنهماللّه (2)این چهار نفر به ترتیب اولی پیراهن امام علیه السلام را گرفت و دومی کفشهای او را و سومی شمشیر او را و چهارمی سر اویل فوقانی او را گرفتند و مختار آنان را زنده زنده به آتش کشید.
1) (1)9- اسحاق بن حویة - الأسود الأوسی - الأسود بن حنظلة - بحیربن عمرو فالاوّل اخذ قمیص الحسین علیه السلام ، و الثانی اخذ نعلیه، و الثالث اخذ سیفه و الرابع اخذ سراویله الفوقانی، فاحرقهم المختار بالنار.
2) (2)10- بجدل بن سلیم الکلبی فی اللهوف ص 56: و هوالذی اخذ خاتم الحسین علیه السلام [فقطع] اصبعه مع الخاتم، و اخذه المختار فقطع یدیه و رجلیه و ترکه یتشحّط فی دمه حتّی هلک.
10- بجدل بن سلیم کلبی لعنهاللّه:
مرحوم سیّدبن طاووس در لهوف میگوید: او انگشتر امام علیه السلام را گرفت و انگشت او را نیز قطع نمود و مختار چون او را گرفت دستها و پاهای او را قطع نمود و او را رها کرد تا در خون خود غلطید و هلاک شد.
11- تمیم بن حصین فزازی لعنهمااللّه:
(1)مرحوم صدوق در امالی میگوید: او روز عاشورا از لشکر عمرسعد خارج شد و صدا زد: یا حسین و یا اصحاب حسین! آب فرات را میبینید که چگونه مانند شکم ماهی روی هم، میغلطد؟ به خدا سوگند، قطرهای از آن را نخواهید چشید تا از تشنگی جان بدهید! امام علیه السلام فرمود: «این کیست؟» گفته شد: او تمیم بن حصین است. امام علیه السلام فرمود: «او و پدرش اهل دوزخ هستند.»
سپس فرمود: «خدایا، او را در این روز با عطش هلاک فرما.» ناگهان عطش او را فرا گرفت و از اسب خود به زیر افتاد و زیر سم اسبها لگدمال شد و هلاک گردید.
1) (1)11- تمیم بن الحصین الفزازی فی امالی الصدوق ص 124: انّه برز من عسکر عمربن سعد فنادی: یا حسین و یا اصحاب الحسین اما ترون الی ماء الفرات یلوح کأنّه بطون الحیّات [الحیتان] و اللّه لاذقتم منه قطرة حتّی تذوقوا الموت جزعا. فقال الحسین علیه السلام من الرجل؟ فقیل: تمیم بن الحصین. فقال الحسین علیه السلام : هذا و ابوه من اهل النار، الّلهمّ اقتل هذا عطشا فی هذا الیوم. قال: فخنقه العطش حتّی سقط عن فرسه فوطئته الخیل بسنابکها فمات.
12- حارث ملعون قاتل فرزندان مسلم علیه السلام
الویل لک این ظفرت بهما؟ قال: اضافتهما عجوزلنا. قال: فما عرفت حقّ الضیافة؟ قال: لا.
قال: فایّ شیءٍ قالالک؟ قال: قالا: یا شیخ اذهب بنا الی السوق فبعنا فانتفع بأثماننا فلا ترد ان یکون محمّد صلی الله علیه وآله خصمک فی القیامة.
قال: فأیّ شیءٍ قلت لهما؟ قال: قلت: لا ولکن اقتلکما و انطلق برأسکما الی عبیداللّهبنزیاد و آخذ الفی درهم.
قال: فأیّ شیءٍ قالالک؟ قال: قالا: ائت بنا الی عبیداللّه بن زیاد حتّی یحکم فینا بأمره. قال: فأیّ شیءٍ قلت؟! قال: قلت: لیس الی ذلک سبیل الاّ التقرّب الیک بدمهما.
مرحوم صدوق در کتاب امالی میگوید: حارث فرزندان مسلم علیه السلام را کنار دجله سر برید و در حالی که خون از بدن آنها جاری بود. بدن آنها را در دجله انداخت و سرهای آنان را نزد عبیداللّه آورد و چون عبیداللّه سرهای آن دو کودک را دید سه مرتبه بلند شد و نشست و به حارث گفت: وای بر تو! آنها را کجا پیدا کردی؟حارث گفت: آنها میهمان پیرزنی از خویشان من شده بودند. عبیداللّه گفت: حق میهمانی آنها را رعایت نکردی؟ حارث گفت: خیر.
(2)عبیداللّه گفت: آنها قبل از کشته شدن به تو چه گفتند؟ حارث گفت: گفتند: ما
1) (1)12- حارث - قاتل طفلی مسلم بن عقیلرحمهاللّه قدمرّ فی الکتاب قصّة قتل الحارث طفلی مسلم بن عقیل علیهما السلام و انّه لمّا قتلهما جزّ رأسهما و رمی ببدنهما فی الماء و هما یقطران دما فوضع الرأسین بین یدی عبیداللّه فلمّا نظر الیهما قام ثمّ قعد ثلاثا ثمّ قال له:
2) (2)قال: أفلا جئتنی بهما حیّین؟ فکنت اضاعف لک الجائزة و اجعلها اربعة آلاف درهم؟
را به بازار ببر و بفروش و از پول ما استفاده کن تا در قیامت رسول خدا صلی الله علیه وآله دشمن تو نباشد.
عبیداللّه گفت: تو به آنها چه گفتی؟ حارث گفت: گفتم: چنین نخواهم کرد، بلکه شما را میکشم و سرهای شما را نزد عبیداللّه میبرم و دوهزار درهم جایزه میگیرم.
عبیداللّه گفت: آنهابه تو چه گفتند؟ حارث گفت: آنها گفتند: ما را زنده نزد عبیداللّه ببر تا او هرچه میخواهد برما حکم کند. عبیداللّه گفت: تو به آنان چه گفتی؟! حارث گفت: من گفتم: چنین نخواهم کرد، بلکه میخواهم با کشتن شما به عبیداللّه تقرّب جویم.
قال: قالا: یا شیخ ارحم صغر سنّنا.
قال: فما رحمتهما؟ قال: قلت: ما جعل اللّه لکما من الرحمة فی قلبی شیئا قال: ویلک فأیّ شیءٍ قالا لک ایضا؟ قال: قالا: دعنا نصلّی رکعات فقلت: فصلّیا ما شئتما ان نفعتکما الصلاة فصلّی الغلامان اربع رکعات.
قال: فأیّ شیءٍ قالا فی آخر صلاتهما؟ قال: رفعا طرفیهما الی السماء و قالا: یاحیّ یا حکیم یا احکم الحاکمین احکم بیننا و بینه بالحقّ.
قال عبیداللّهبن زیاد فانّ احکم الحاکمین قد حکم بینکم و بین الفاسق. قال: فانتذب له رجل من اهل الشام فقال: اناله.
قال: فانطلق به الی الموضع الذی قتل فیه الغلامین فاضرب عنقه و لاتترک ان یختلط دمه بدمهما و عجّل برأسه. ففعل الرجل ذلک و جاء برأسه فنصبه علی قناةٍ.
فجعل الصبیان یرمونه بالنبل و الحجارة و هم یقولون: هذا قاتل ذریّة رسولاللّه صلی الله علیه وآله .[الامالی للصدوق ص 76].
عبیداللّه گفت: برای چه آنان را زنده نزد من نیاوردی تا من جایزه تو را1) (1)قال: ما رایت الی ذلک سبیلاً الاّ التقرّب الیک بدمهما. قال: فأیّ شیءٍ قالالک ایضا؟ قال: قالا: یا شیخ احفظ قرابتنا من رسول اللّه صلی الله علیه وآله . قال: فأیّ شیءٍ قلت لهما؟ قال: قلت: ما لکما من رسول اللّه من قرابة. قال: ویلک فأیّ شیءٍ قالا لک ایضا؟
چهار هزار درهم قرار دهم؟! حارث گفت: میخواستم با کشتن آنها تو را خشنود نمایم!
عبیداللّه گفت: آنها باز به تو چه گفتند؟ حارث گفت: آنها گفتند: ملاحظه قرابت و خویشی ما را نسبت به رسول خدا صلی الله علیه وآله بکن و ما را به قتل نرسان. عبیداللّه گفت: تو چه گفتی؟ حارث گفت: من گفتم: شما ارتباطی با رسول خدا صلی الله علیه وآله ندارید!
عبیداللّه گفت: وای بر تو، بگو بدانم باز چه گفتند؟ حارث گفت: آنها گفتند: برخردسالی ما رحم کن و ما را به قتل نرسان! عبیداللّه گفت: چگونه به آنها ترحم نکردی؟ حارث گفت: گفتم: خداوند در قلب من برای شما هیچ ترحمی قرار نداده است.
عبیداللّه گفت: وای بر تو، بگو بدانم آنها باز به تو چه گفتند؟ حارث گفت: به من گفتند: ما را رها کن تا چند رکعت نماز بخوانیم. گفتم: اگر نماز برای شما سودی دارد هر چه میخواهید نماز بخوانید. پس آنها چهار رکعت نماز خواندند.
عبیداللّه گفت: آنها بعد از نماز خود چه گفتند؟ حارث گفت: آنها بعد از نماز خود سر به سوی آسمان بلند کردند و گفتند: ای خدای حیّ و حکیم! ای احکم الحاکمین! بین ما و بین حارث به حق حکم کن!
عبیداللّه گفت: آری، احکم الحاکمین بین شما و این فاسق حکم نمود. سپس یکی از اهل شام گفت: من برای کشتن او آماده هستم. عبیداللّه گفت: او را ببر در جایی که این دو طفل را کشته است و گردن او را بزن و مگذار خون [نحس] او با خون آنان مخلوط شود و فورا سر او را برای من بیاور. چون مرد شامی سر او را آورد، عبیداللّه آن سر را بر نیزه زد و بچهها با تیر و سنگ بر آن میزدند و میگفتند: این قاتل ذریه رسول اللّه صلی الله علیه وآله است.
13- حرملة بن کاهل یا کاهلة لعنه اللّه
فرفع علیه السلام یدیه ثمّ قال: الّلهمّ اذقه حرّ الحدید، الّلهمّ اذقه حرّ النار فتوجّهت نحوالمختار فاذا بقوم یرکضون و یقولون: البشارة! ایّها الأمیر قد أخذ حرملة و قد تواری عنه فامر بقطع یدیه و رجلیه و حرّقه بالنار.
ابن شهر آشوب در مناقب از منهال بن عمرو نقل نموده که گوید: من پس از شهادت امام حسین علیه السلام به حج رفتم و چون حضرت زین العابدین علیه السلام را دیدم به من فرمود: «حرمله چه میکند؟» گفتم: او را در کوفه زنده دیدم. پس امام علیه السلام دو1) (1)13- حرملة بن کاهل [کاهلة] فی المناقب ج 4/133 عن المنهال بن عمرو فی خبر قال: حججت فلقیت علیّبن الحسین علیهما السلام فقال: ما فعل حرملة بن کاهل؟ قلت: ترکته حیّا بالکوفه.
دست خود را بالا نمود و فرمود: «خدایا، حرارت و گرمی آتش و آهن را به او بچشان.» و چون به کوفه بازگشتم و نزد مختار رفتم دیدم عدهای میدوند و نزد مختار میآیند و میگویند: البشارة! ای امیر! حرمله دستگیر شد! پس مختار دستور داد دستها و پاهای او را قطع کردند و او را آتش زدند.
شیخ طوسی رحمه اللّه در امالی میگوید: حرمله کسی است که سرامام حسین علیه السلام را حمل میکرد.
و فیه: انّه لمّا اُحضر عندالمختار قال: الحمداللّه الذی مکنّنی منک یا عدوّ اللّه .
ثمّ قال: این الجزّار؟ فحضر الجزّار فقال المختار: اقطع یدیه و رجلیه فقطعهما و هو یستغیث، ثمّ قال: علیّ بالنار فاحضرت بین یدیه فاخذ قضیبا من حدید و جعله فی النار حتّی احمرّ ثمّ ابیض فوضعه علی رقبته فصارت رقبته تجوش من النار و هو یستغیث حتّی قطعت رقبته لعنهاللّه .
در کتاب «شرح الثار» نقل شده که چون مختار حرمله را دید گریان شد و گفت: وای بر تو، آیا کارهای دیگر تو را بس نبود تا این که با تیر خود طفل صغیری را بکشی و ذبح نمایی؟! ای دشمن خدا، آیا ندانستی که او فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله است؟! سپس دستور داد تا او را در محل هدف تیراندازان قرار دادند و آن قدر تیر به او زد تا هلاک شد.1) (1)و فی أمالی الشیخ الطوسی ص 239: و حرملة هوالذی حمل رأس الحسین علیه السلام . و فی کتاب «شرح الثار» ص 59: امّا حرملة: فلمّا رآه المختار بکی و قال: یا ویلک اما کفاک ما فعلت حتّی قتلت طفلاً صغیرا و ذبحته بسهمک؟! یا عدوّ اللّه اما علمت انّه ولد النبیّ؟ فأمر به فجعلوه فی مرمی فرماه بالنشاب حتّی مات لارحمهاللّه .
در همان کتاب آمده است که چون حرمله را نزد مختار آوردند، مختار گفت: ای دشمن خدا! الحمدللّه که خداوند مرا بر تو مسلّط نمود. سپس گفت: جزّار (یعنی قصاب) بیاید و چون جزّار آمد به او گفت: دست و پای او را قطع کن پس جزّار در حالی که او استغاثه مینمود دست و پای حرمله را قطع نمود. سپس مختار گفت:
آتش بیاورید و چون آتش آوردند میلی از آهن را در آن قرار داد تا سرخ شد و سپس سفید شد و چون سفید شد بر گردن حرمله گذارد و گردن او میجوشید و حرمله استغاثه میکرد تا این که گردن او قطع شد و هلاک گردید.
14- حصین فزازی لعنهاللّه
(1)در کتاب شرح الثار نقل شده که چون مختار به کوفه آمد دستور داد قاتلین امام حسین علیه السلام را حاضر کنند و از آنها یکی حصین بود. مختار چون او را دید گفت: حمد خدایی را که مرا بر تو مسلّط نمود. سپس گوشت بدن او را با مقراض برید تا هلاک شد.
1) (1)14- احصین بن نمیر فی کتاب «شرح الثار» لمّا وصل المختار الی الکوفة امر باحضار من کان من قتلة سیّد الشهداء علیه السلام و منهم الحصین. فقال المختار: للّه الحمد الذی امکننی منک ثمّ قرض لحمه بالمقراض الی ان مات.
15- حکیم بن طفیل لعنهاللّه
أُتی المختار بعبداللّه بن أسید الجهنی و مالک بن الهیثم [الهشیم] البدائی [مالک بن النسیر البدی] من کندة و حمل بن مالک المحاربی.
فقال: یا أعداء اللّه ، أین الحسین بن علی؟ قالوا: أکرهنا علی الخروج إلیه.
قال: أفلا مننتم علیه و سقیتموه من الماء؟. و قال للبدائی: أنت صاحب برنسه لعنک اللّه [أنت أخذت برنسه]؟1
قال: لا. قال: بلی.
ثمّ قال: اقطعوا یدیه و رجلیه و دعوه یضطرب حتّی یموت. فقطعوه.
و أمر بالأخرین فضربت أعناقهما [الامالی للشیخ الطوسی - علیهالرحمة- ص 244].
علامه مجلسی در کتاب بحار نقل نموده که مختار پیاپی در جستجوی قاتلین امام حسین علیه السلام بود تا بسیاری از آنان را کشت و عبداللّه ابن کاهل را برای دستگیری حکیم بن طفیل فرستاد. و حکیم بن طفیل همان کسی بود که تیری به حضرت اباالفضل زده بود و لباسهای او را نیز غارت کرده بود. پس او را گرفتند و قبل از رسیدن به مختار او را تیرباران کردند تا هلاک شد.16- حمل بن مالک، عبداللّه بن اسید، مالک بن هیثم لعنهم اللّه
(2)شیخ طوسی در کتاب امالی نقل کرده که چون این سه نفر را نزد مختار
1) (1)15- حکیم بن طفیل السنبسی فی البحار ج 45/375: لم یزل المختار یتتبّع قتلة الحسین علیه السلام حتّی قتل خلقا کثیرا منهم و بعث عبداللّه بن کامل الی حکیم بن طفیل - و کان قد اخذ سلب العباس و رماه بسهم - فاخذوه قبل و صوله الی المختار و نصبوه هدفا و رموه بالسهام.16- حمل بن مالک - عبداللّه بن أسید - مالک بن الهیثم
آوردند مختار به آنان گفت: ای دشمنان خدا! شما با حسین بن علی علیهما السلام چه کردید؟ گفتند: ما کراهت داشتیم که به جنگ او برویم. مختار گفت: چرا او را تکریم نکردید و به او آب ندادید؟
سپس به مالک بن هیثم بدائی گفت: آیا تو کلاه خود (برنس) او را نگرفتی؟ گفت: خیر.مختار گفت: آری، گرفتهای. سپس دستور داد تا دست و پای او را قطع کنند و او را رها نمایند تا جان بدهد. و آن دو نفر دیگر را گفت تا گردن زدند.
17- خولی بن یزید اصبحی لعنهاللّه
فأخذوه و خرجوا یریدون المختار. قتلّقاهم فی رکب فردّوه إلی داره و قتله عندها و أحرقه. [الامالی للشیخ الطوسی - علیهالرحمة - ص 244].
شیخ طوسی در کتاب امالی میگوید: مختار معاذبن هانی و اباعمره کیسانی را به خانه خولی - که حامل سرمبارک امام حسین علیه السلام برای عبداللّه بود - فرستاد و چون وارد خانه او شدند او در مخرج (یعنی توالت) خود را پنهان نموده بود و چون1) (1)17- خولی بن یزید الأصبحی بعث المختار معاذ بن هانی الکندی و أبا عمره کیسان إلی دار خولی بن یزید الأصبحی - و هو الذی حمل رأس الحسین علیه السلام إلی ابنزیاد - فأتوا داره فاستخفی فی المخرج، فدخلوا علیه فوجدوه قد أکبّ [و قد رکب] علی نفسه قوصرة.
او را گرفتند که نزد مختار ببرند مختار با آنان برخورد نمود و او را برگرداندند مختار او را کنار خانهاش کشت و به آتش کشید.
(1)علامه مجلسی در کتاب بحار میگوید: چون عمرسعد سرمقدس امام حسین علیه السلام را به خولی داد تا به کوفه نزد عبیداللّه ببرد خولی شبانگاه به کوفه آمد و دید دارالأمارة بسته است پس سر امام علیه السلام را به خانه برد و او را دو همسر بود یکی از بنیاسد و دیگری حضرمیه. و چون نزد زن حضرمیه رفت، او گفت:
چه خبر؟ خولی گفت: برای تو طلا آوردهام، این سر امام حسین علیه السلام است. آن زن گفت: مردم برای همسران خود طلا و نقره میآوردند و تو برای من سر فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله را آوردهای؟! به خدا سوگند، دیگر سر من کنار سر تو قرار نخواهد گرفت و سپس از اتاق خود خارج گردید.
خولی سر امام علیه السلام را نزد همسر دیگر خود که از بنیاسد بود برد [او نیز طبق نقل دیگری بسیار ناراحت شد]. خولی سر مبارک امام علیه السلام را در زیر طشتی گذارد.
1) (1)و فی البحار إنّ عمربن سعد لعنه اللّه لمّا دفع الرأس (أی رأس سیّد الشهداء علیه السلام ) إلی خولی الأصبحی لعنهما اللّه لیحمله إلی ابن زیاد علیه اللعنة أقبل به خولی لیلاً فوجد باب القصر مغلقا، فأتی به منزله وله امرأتان امرأة من بنی أسد و أخری حضرمیّة یقال لها: النوار. فآوی إلی فراشها، فقالت له: ما الخبر؟ فقال: جئتک بالذهب. هذا رأس الحسین معک فی الدار. فقالت: ویلک جاء الناس بالذهب و الفضّة و جئت برأس ابن رسول اللّه صلی الله علیه وآله و اللّه - لایجمع رأسی و رأسک و سادة أبدا، قالت: فقمت من فراشی فخرجت إلی الدار، و دعا بالأسدیة فأدخلها علیه -.
همسر او میگوید: به خدا سوگند، من همواره نگاه میکردم و میدیدم نوری از آن به طرف آسمان ساطع است و پرندگانِ سفیدی را میدیدم که اطراف آن سر میگردند.
در مقتل ابومخنف نقل شده که همسر خولی چون دید خولی سر مبارک امام علیه السلام را به خانه او آورد به او گفت: این سر را از خانه من بیرون ببر. سپس عمودی را گرفت و بر خولی زد و گفت: من دیگر همسر تو نیستم و تو نیز شوهر من نخواهی بود.
قالت امرأته: سمعت الرأس یقرأ إلی طلوع الفجر فکان آخر قراءته: و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون. ثمّ سمعت حوله دویّا کدویّ الرعد فعلمت أنّه تسبیح الملائکة [المقتل لأبی مخنف - علیهالرحمة - منشورات الرضی: ص 168].
پس خولی نزد همسر دیگر خود (تغلبیة) رفت و او نیز چون سر مبارک امام علیه السلام را دید گفت: این سر کیست؟ خولی گفت: این سر یک نفر خارجی میباشد که بر ابن زیاد خروج نموده است. زن تغلبیه گفت: نام او چیست؟ پس خولی از ذکر نام او خودداری نمود و خوابید همسر او میگوید: من تا صبح از آن سر قرائت قرآن1) (1)قالت: فما زلت و اللّه أنظر إلی نورمثل العمود یسطع من الإجانة التی فیها رأس الحسین علیه السلام إلی السماء و رأیت طیورا بیضاء ترفرف حولها و حول الرأس [بحارالانوار ج 45 ص 125] و فی مقتل ابی مخنف: انّ امراة خولی لمّا رأت انّه جاء برأس الحسین علیه السلام فقالت له: ارجع به، ثمّ أخذت عمودا و أوجعته ضربا و قالت: و اللّه ما أنا لک زوجة و ما أنت لی ببعل. فقالت له: ما هذا الرأس؟ فقال لها: هذا رأس خارجی خرج بأرض العراق فقتله ابن زیاد.فقالت له: ما اسمه؟ فأبی أن یعلمها، ثمّ ترکه عندها وبات لیلته.
میشنیدم و آخرین آیهای که قرائت نمود این آیه بود: «و سیعلم الذین ظلموا ایّ منقلبٍ ینقلبون» سپس میگوید: شنیدم که در اطراف آن سر صدایی همانند صدای رعد بلند بود و دانستم که آن تسبیح ملائکه میباشد.
قال أبو مخنف (رحمهاللّه ): فما مضت الأیام حتّی ظهر المختار بن أبی عبیدة الثقفی یطلب بثأر الحسین علیه السلام فی الکوفة فوقع ذلک الملعون بیده - و هو خولی - فلمّا وقف بین یدیه قال له: ما صنعت یوم کربلاء؟.
در همان کتاب نقل شده که پس از هجوم لشکر عمرسعد به خیمههای امام حسین علیه السلام زینب کبری علیها السلام میفرماید: «من داخل خیمه ایستاده بودم که مرد ازرقی وارد خیمه شد و آنچه در خیمه بود برداشت و چون نگاه او به حضرت زینالعابدین علیه السلام افتاد که در حال بیماری بر پوستی خوابیده بود آن پوست را کشید و آن حضرت را روی زمین رها کرد. سپس به طرف من آمد و چادر از سر من کشید و چون گوشوارههای من را دید، آنها را از گوش من خارج کرد و در همان حال گریه میکرد.ثمّ قدّمه و قطع یدیه و رجلیه و أحرقه بالنار [مقتل ابی مخنف ص 154].
من به او گفتم: لباس و زینت مرا میگیری و گریه میکنی؟ او گفت: من برای1) (1)قالت زینب علیها السلام بنت أمیرالمؤمنین علیه السلام : کنت واقفة فی الخیمة إذ دخل رجل أرزق العینین فأخذ ما کان فی الخیمة و نظر إلی علی بن الحسین و هو علی نطع من الأدیم و کان مریضا فجذب النطع من تحته و رماه إلی الأرض و التفت إلیّ و أخذ القناع من رأسی و نظر إلی قرطین کانا فی أذنیّ فجعل یعالجهما و هو یبکی حتّی نزعهما. فقلت: تسلبنی و أنت تبکی؟ فقال: أبکی لمصابکم أهل البیت. فقلت له: قطع اللّه یدیک و رجلیک و أحرقک اللّه تعالی بنار الدنیا قبل نار الآخرة.
2) (2)قال: أتیت إلی علی بن الحسین علیه السلام فأخذت نطعا من تحته و أخذت قناع زینب بنت علی و قرطیها. فبکی المختار (رحمةاللّه ) و قال: فما قالت لک؟. قال: قالت قطع اللّه یدیک و رجلیک و أحرقک اللّه بنار الدنیا قبل نار الآخرة. قال المختار (رحمهاللّه ): فواللّه لأجیبنّ دعوة الطاهرة المظلومة علیه السلام .
مصیبت شما خانواده گریه میکنم. گفتم: خدا دست و پای تو را قطع کند و قبل از آتش قیامت تو رابه آتش دنیا بسوزاند!
ابومخنف میگوید: چیزی نگذشت که مختار در کوفه قیام نمود و این ملعون، یعنی خولی را دستگیر نمود. چون خولی در برابر مختار قرار گرفت مختار به او گفت: تو در کربلا چه کردی؟ خولی گفت: رفتم داخل خیمهها و پوستی را از زیر بدن حضرت زین العابدین علیه السلام کشیدم و چادر زینب و گوشوارههای او را نیز گرفتم. پس مختار گریه کرد و گفت: زینب علیها السلام در آن حال به تو چه گفت:
خولی گفت: او به من فرمود: «خدا دست و پای تو را قطع کند و قبل از آتش قیامت تو را به آتش دنیا بسوزاند.» مختار گفت: به خدا سوگند، من الآن دعای آن بانوی مظلومه را به اجابت میرسانم. سپس دست و پای او را قطع نمود و او را در آتش انداخت.
18- زرعة بن ابان بن دارم یا ذرعة بن عبدالرحمان لعنهاللّه
فقال زرعة بن أبان بن دارم: حولوا بینه و بین الماء. ورماه بسهم فأثبته فی حنکه فقال علیه السلام : الّلهمّ اقتله عطشا و لا تغفرله أبدا.
و کان قد أتی علیه السلام بشربة فحال الدم بینه و بین الشرب فجعل علیه السلام یتلقیّ الدم و یقول: هکذا إلی السماء...
صاحب کتاب میثرالأحزان میگوید: هنگامی که تشنگی بر امام حسین علیه السلام1) (1)18- زرعة بن أبان - زرعة بن عبدالرحمان لمّا اشتدّ بالحسین علیه السلام و أصحابه العطش و بلغ منه اللغوب.
و یاران او سخت شد و ناتوان شدند، زرعة بن ابان به لشکر کوفه گفت: بین حسین و آب فرات مانع شوید و خود تیری بر آن حضرت زد که در گلوی او قرار گرفت. پس امام علیه السلام به او نفرین نمود و فرمود: «خدایا، او را از تشنگی هلاک گردان و هرگز او را نبخش.» و چون برای آن حضرت آبی آوردند خون گلوی او مانع از آشامیدن آب شد و آن حضرت خون گلوی خود را با دست مبارک به آسمان میپاشید.
فما زال کذلک حتی انقدّ بطنه کانقداد البعیر [مثیرالأحزان ص 71].
و عن أبی السعادات بالإسناد فی خبر: أنّه لمّا رماه الدارمی بسهم فأصاب حنکه.
فجعل علیه السلام یتلقیّ الدم ثمّ یقول: هکذا إلی السماء.
فکان هذا الدارمی یصیح من الحرّ فی بطنه و البرد فی ظهره بین یدیه فیشرب العسّ ثمّ یقول: اسقونی. أهلکنی العطش. قال: فانقدّ بطنه [المناقب ج 4 ص 56].
زرعة بن ابان پس از آن از تشنگی شکم و سرمای پشت فریاد میکرد درحالی که مقابل او وسایل خنک کننده و یخ و پشت او بخاری و آتش قرار داده1) (1)إنّ الإبانیّ کان بعد ذلک یصیح من الحرّ فی بطنه و البرد فی ظهره و بین یدیه المراوح و الثلج و خلفه الکانون - و هو یقول: اسقونی أهلکنی العطش. فیؤتی بالعسّ فیه الماء و اللبن و السویق یکفی جماعة فیشربه ثمّ یقول: اسقونی.
بودند و او میگفت: تشنگی مرا هلاک نمود! آب به من بدهید! پس قدحی از آب و شیر و سویق که برای چند نفر کافی بود به او میدادند و میخورد و میگفت: آب به من بدهید! و این چنین بود تاشکم او مانند شکم شتر پاره شد.
در کتاب مناقب نیز نقل شده که چون ذرعة بن ابان به گلوی امام حسین علیه السلام تیری زد، آن حضرت خون گلوی خود را به آسمان پاشید و فرمود: «این چنین...» پس فریاد ذرعة بن ابان از تشنگی شکم و سرمای پشت بلند شد، و در حالی که مقابل او وسایل خنک کننده و یخ و پشت او بخاری و آتش قرار داده بودند فریاد میکرد و میگفت: آب به من بدهید! پس قدحی از آب میخورد و میگفت: تشنگی مرا کشت، آب به من بدهید! تا این که شکم او پاره شد.
19- زید بن رقاد لعنه اللّه
(1)علامه مجلسی در کتاب شریف بحار میگوید: مختار، زیدبن رقاد را که از قاتلین امام حسین علیه السلام بود احضار نمود و با تیر و سنگ او را هلاک نمود و سپس بدن او را سوزاند.
1) (1)19- زیدبن رقاد أحضر المختار زیدبن رقاد - و کان من جملة قتلة سیّد الشهداء علیه السلام - فرماه بالنبل و الحجارة و أحرقه. [بحارالانوار: ج 45 ص 340].
20- سنان بن انس أیادی لعنه اللّه
املأ رکابی فضّةً و ذهبا إنّی قتلت الملک المحجّبا
قتلت خیر الناس أمّا و أبا و خیرهم إذ ینسبون نسبا
فقال له عبیداللّهبن زیاد: و یحک فإن علمت أنّه خیرالناس أبا و أمّا لم قتلته إذا؟
فأمر به، فضرب عنقه و عجّل اللّه بروحه إلی النار. [الأمالی للشیخ الصدوق - رضواناللّه تعالی علیه - ص 129].
شیخ صدوق در کتاب امالی میگوید: از جمله اخباری که در باره وقایع بعد از شهادت امام حسین علیه السلام رسیده این است که سنان بن انس ملعون چون سر مبارک امام علیه السلام را در کوفه نزد عبیداللّه زیاد آورد، گفت: باید تا رکاب من را طلا و نقره قرار دهی؛ چرا که من پادشاه با عزّتی را کشتهام که از جهت نسب و شرافت و پدر و مادر بهترین مردم بوده است! پس عبیداللّه به او گفت: وای بر تو، اگر میدانستی که او بهترین مردم است از جهت نسب و شرافت پدر و مادر چگونه او را کشتی؟!سپس دستور داد گردن او را زدند و او را به جهنم واصل نمود.
21- سنان بن انس نخعی لعنه اللّه
(2)سیّد بن طاوس در کتاب لهوف میگوید: سنان بن انس نخعی وارد گودال
1) (1)20- سنان بن أنس الأیادی الأمالی للصدوق: و أقبل سنان - لعنهاللّه - حتّی أدخل رأس الحسین بن علی علیه السلام علی عبیداللّه بن زیاد - لعنهاللّه - و هو یقول:
2) (2)21- سنان بن أنس النخعی نزل سنان بن أنس النخعفی إلی سیّدالشهداء علیه السلام فضرب بالسیف فی حلقه الشریف و هو یقول: و اللّه إنی لأجتزّ رأسک و أعلم أنّک ابن رسول اللّه و خیرالناس أبا و أمّا، ثمّ اجتزّ رأسه المقدّس المعظّم [اللهوف ص 54].
قتلگاه شد و شمشیر خود را بر گلوی امام علیه السلام گذارد و گفت: به خدا سوگند، من سر از بدن تو جدا میکنم و میدانم که تو فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله و بهترین مردم از جهت شرافت پدر و مادر هستی، و سپس سر مقدس آن حضرت را از بدن جدا نمود.
صاحب کتاب میثرالأحزان میگوید:ت مختار او را گرفت و دست و پای او را قطع نمود و او را زنده در روغن زیتون انداخت.
(1)سیّد در لهوف میگوید: روایت شده که مختار سنان بن انس را گرفت و انگشتان او را یک به یک قطع کرد و سپس دست و پای او را قطع نمود و او را زنده در روغن داغ انداخت.
22- سنان لعنه اللّه
قال: ما فعلت شیئا غیر أنی أخذت تکّة الحسین من سرواله.
در کتاب «شرح الثار» نقل شده که ابراهیم فرزند مالک اشتر با تمام قدرت1) (1)و روی أنّ سنانا هذا أخذه المختار فقطع أنامله أنملةً أنملةً ثمّ قطع یدیه و رجلیه و أغلی له قِدرا فیها زیت و رماه فیها و هو یضطرب. [اللهوف ص 54]. و روی أنّ سنانا أخذه المختار فقطع یدیه و رجلیه و أغلی قِدرا ملئت زیتا و طرحه فیه و هو حیّ. [مثیرالأحزان ص 75].
2) (2)22- سنان أنّ إبراهیم بن الأشتر رجّ علی قتلة سیّد الشهداء علیه السلام فأسر منهم جماعة و کان فیهم سنان... فأوّل ما بدء بسنان الملعون و قال له: یا ویلک اصدقنی ما فعلت یوم الطفّ؟
به جستجوی قاتلین امام حسین علیه السلام رفت و عدهای از آنان را - که یکی سنان بود - دستگیر نمود و قبل از دیگران به مجازات سنان ملعون پرداخت و به او گفت: وای بر تو، بگو بدانم در روز عاشورا چه کردی؟
(1)سنان گفت: من کاری نکردم، جزاین که یک قطعه از لباسهای امام حسین علیه السلام را گرفتم. پس ابراهیم گریان شد و با کارد گوشت ران او را پاره نمود و بر آتش گرفت و گفت: باید بخوری و چون امتناع کرد، خنجر به او فرو برد و چون نزدیک به مردن رسید سر او را از بدن جدا نمود و بدن او را آتش زد.
صاحب کتاب «جزاء اعداءاللّه» میگوید: از اخبار استفاده میشود که این نام (انس) بین سه نفر مشترک بوده است. لعنةاللّه علیهم اجمعین
23- شبث بن ربعی لعنه اللّه
(2)در کتاب «شرح الثار» نقل شده که ابراهیم فرزند مالک اشتر قاتلین امام
1) (1)فبکی إبراهیم عند ذلک. فجعل یشرح لحم أفخاذه و یشویها علی نصف نضاجها و یطعمه إیّاه و کلّما امتنع من الأکل ینخره بالخنجر. فلمّا أشرف علی الموت ذبحه و أحرق جثّته لعنه اللّه. [شرح الثأر ص 45].
2) (2)23- شبث بن ربعی إنّ إبراهیم بن الأشتر خرج علی قتلة سیّد الشهداء فأسر منهم جماعة کان فیهم شبث بن ربعی فقدّم إلیه شبت بن ربعی فقال له إبراهیم: اصدقنی ما فعلت یوم الطفّ؟ قال: ضربت وجهه الشریف بالسیف.
حسین علیه السلام را دستگیر نمود و شبث بن ربعی نیز در بین آنان بود. چون او را مقابل ابراهیم آوردند، ابراهیم به او گفت: راست بگو، در روز عاشورا چه کردی؟
(1)شبث بن ربعی گفت: من با شمشیر بر صورت شریف امام علیه السلام زدم. ابراهیم گفت: وای بر تو، ای ملعون! آیا از خدا و از جدّ او رسول خدا صلی الله علیه وآله نترسیدی؟ سپس ابراهیم گوشت بدن او را پاره کرد تا هلاک شد و سر او را از بدن جدا نمود و بدن او را آتش زد.
24- شرحبیل لعنه اللّه
فقال له: الحمدلله الذی أمکننی منک فأمر به فأحرق بالنار [شرح الثأر ص 55].
در کتاب «شرح الثار» نقل شده که هنگامی که مختار شرحبیل را اسیر کرد و معلوم شد که او روز عاشورا با شمشیر از عقب سر بر صورت و عارض امام حسین علیه السلام زده است به او گفت: الحمدللّه که خدا مرا بر تو مسلّط نمود. سپس دستور داد تا او را آتش زدند.1) (1)فقال له: یا ویلک یا ملعون ما خفت من اللّه و لا من جدّه رسول اللّه صلی الله علیه وآله ؟! ثمّ جعل یشرّح أفخاذه حتّی مات و عزل رأسه و أحرق جثتّه - لعنهاللّه -. [شرحالثأر ص 45].
2) (2)24- شَرَحبیل لمّا دخل مختار الکوفة و أسر شرحبیل فإنّه کان قد ضرب الحسین علیه السلام علی عارضه یوم کربلاء من خلفه.
25- شمربن ذی الجوشن لعنه اللّه
املأ رکابی فضّة أم ذهبا إنّی قتلت السیّد المهذّبا
قتلت خیر الناس أمّا و أبا و أکرم الناس جمیعا حسبا
سیّد أهل الحرمین و الوری و من علی الخلق معا منتصبا
طعنته بالرمح حتّی انقلبا ضربته بالسیف ضربا عجبا
فنظر یزید إلیه شزرا و قال له: إذا علمت أنّه خیرالناس أمّا و أبا فلم قتلته؟ املأ اللّه رکابک نارا و حطبا؟ قال: اطلب منک الجائزة. فلکزه یزید بذبال سیفه و قال له: لا جائزة لک عندی. فولّی هاربا.
فجعل یزید ینکت ثنایا الحسین علیه السلام [المقتل لأبی مخنف: ص 201].
طلب المختار شمر بن ذی الجوشن فهرب إلی البادیة فسعی به إلی أَبی حمزة فخرج إلیه مع نفر من أصحابه فقاتلهم قتالاً شدیدا فأثخنته الجراحة.
در تفسیر منسوب به امام عسکری علیه السلام نقل شده که چون شمر همراه اسرا به شام رفت بر یزید ملعون وارد شد و گفت: باید تا زیر رکاب مرا با طلا و یا نقره پرکنی؛ به سبب این که من بهترین مردم را از جهت شرافت نسب و پدر و مادر کشتهام، من سیّد و آقای حرمین و آقای همه مردم بلکه کسی را کشتهام که برای هدایت مردم برگزیده شده بود. من با شمشیر و نیزه خود - به طور شگفت - او را بر زمین افکندم و به شهادت رساندم!یزید نگاه تندی به او نمود وگفت: اگر میدانستی که او بهترین مردم است از جهت شرافت پدر و مادر برای چه او را کشتی؟! خدا تا رکاب تو را آتش و هیزم قرار دهد.
(2)و چون شمر گفت: من از تو جایزه میخواهم. یزید با ته شمشیر بر او زد و
گفت: تو نزد من جایزهای نداری! پس شمر از نزد او خارج شد و فرار نمود.
اما یزید در همان حال با چوب خیزران خود بر لبهای امام حسین علیه السلام میزد.
شیخ طوسی در امالی میگوید: هنگامی که مختار دستور داد شمر را دستگیر کنند، شمر فرار کرد و در بیابانها پنهان شد تا این که مختار ابوحمزه را فرستاد و او با عدهای برای دستگیری او حرکت نمودند و شمر با آنان به جنگ برخاست و جنگ سختی رخ داد تا این که در اثر جراحتهای زیاد ابوعمرة او را اسیر نمود و نزد مختار آورد.
پس مختار گردن او را زد و او را در دیگ روغن داغ انداخت و بدن او متورم شد و شخصی از آل حارث بن مضرب صورت و سر او را لگدمال نمود. سپس مختار سر شمر را به مدینه فرستاد.
26- عبداللّه بن حصین ازدی لعنهاللّه
و فی تاریخ الطبری: أنّه کان هذا المنادی عبداللّه بن الحصین الأزدی. رواه حمید بن مسلم. و فی روایة: کان رجلاً من دارم [المناقب ج 4 ص 56].
ابن شهر آشوب در مناقب میگوید: روز عاشورا مردی در کربلا صدا زد: یا1) (1)26- عبداللّه بن الحصین الأزدی قال أبوالقاسم الواعظ: نادی رجل: یا حسین إنّک لن تذوق من الفرات قطرة حتّی تموت أو تنزل علی حکم الأمیر. فقال الحسین علیه السلام : الّلهمّ اقتله عطشا و لا تغفرله أبدا. فغلب علیه العطش فکان یعبّ المیاه و یقول: و اعطشاه، حتّی تقطع. [المناقب ج 4 ص56].
حسین! تو از آب فرات قطرهای نخواهی چشید تا این که یا کشته شوی و یا از امیر عبیداللّه اطاعت کنی. پس امام علیه السلام به او نفرین نمود و فرمود: «خدایا، او را از عطش هلاک ساز و هرگز او را نبخش.» پس همان ساعت عطش بر او غلبه نمود و فراوان آب میخورد و فریاد تشنگی سر میداد تااین که شکم او پاره شد.
در تاریخ طبری از حمیدبن مسلم نقل شده که این شخص عبداللّه بن حصین ازدی بوده است. و در روایتی آمده که [چنان که گذشت] مردی از قبیله دارم بوده است.
(1)علامه مجلسی در بحار از شیخ مفید در ارشاد نقل نموده که عبداللّه حصین روز عاشورا با صدای بلند فریاد نمود وگفت: ای حسین! آب فرات را نمیبینی که
1) (1)و بروایة أخری نادی عبداللّه بن حصین الأزدی بأعلی صوته: یا حسین. ألا تنظرون إلی الماء کأنّه کبد السماء و اللّه لا تذوقوا منه قطرة واحدة حتّی تموتوا عطشا. فقال الحسین علیه السلام : الّلهمّ اقتله عطشا و لا تغفرله أبدا. قال حمید بن مسلم: - واللّه - لعدته فی مرضه بعد ذلک فواللّه الذی لا إله غیره لقد رأیته یشرب الماء حتّی یبغر ثمّ یقیئه و یصیح: العطش العطش ثمّ یعود و یشرب حتّی یبغر ثمّ ویتلظّی عطشا فما زال ذلک دأبه حتّی لفظ نفسه. [الإرشاد للشیخ المفید - علیهالرحمة- نقلاً عن بحار الأنوار: ج44/389].
مانند جگر آسمان است؟ به خدا سوگند، قطرهای از آن را نخواهی چشید تا از تشنگی هلاک شوی!
پس امام علیه السلام در حق او نفرین نمود وفرمود: «خدایا، او را از عطش هلاک کن و هرگز او را نیامرز.» حمیدبن مسلم میگوید: به خدا سوگند، من پس از آن به عیادت او رفتم و سوگند یاد میکنم به خدایی که جز او پروردگاری نیست که او را دیدم که آن قدر آب میخورد که شکم او مثل شتر متورم میشد و سپس قی میکرد و فریاد العطش سر میداد و این چنین بود تا هلاک شد.
27- عبداللّه بن إیاس سلمی لعنه اللّه
(1)شیخ طوسی رحمه اللّه در کتاب امالی میگوید: او از قاتلین امام حسین علیه السلام بود و ابراهیم فرزند مالک اشتر او را کنار نهر خازر کشت و سر او را برای مختار به کوفه فرستاد.
1) (1)27- عبداللّه بن إیاس السلمی کان عبداللّه بن إیاس السلمی من جملة قتلة سیّد الشهداء علیه السلام فقتله إبراهیم بن الأشتر بشاطیء نهر الخازر و بعث برأسه إلی الکوفة [الأمالی للشیخ الطوسی - علیهالرحمة- ص 241].
28- عبداللّه بن خوزه، حوزه لعنه اللّه
(1)مؤلف گوید: این همان ابن خوزه یا ابن حوزه است که در شماره چهار بیان شد. 29- عبداللّهبنقیس، عبدالرحمان بجلی، عمربن خالد، قرادبن مالک لعنهماللّه
(2)شیخ طوسی در کتاب امالی میگوید: مختار این چهار نفر را احضار نمود و به آنان گفت: ای قاتلین صالحان و نیکان! آگاه باشید که ما از شما بیزار هستیم و روز نحسی برای شما پیش آمده است. سپس آنان را به بازار آورد و در میان مردم به قتل رساند.
30- عبیداللّه بن زیاد لعنهمااللّه معروف به ابن زیاد و ابن مرجانه:
فقال: هکذا بکمّه علی وجهه. فقال: هل رأیت؟ قلت: نعم.فأمرنی أن أکتم ذلک [بحارالأنوار: ج 45 ص 309].
إنّ إبراهیم بن الأشتر خرج علی قتلة سیّد الشهداء علیه السلام فأسر منهم جماعة کان فیهم ابنزیاد - لعنهاللّه -.. فأمر إبراهیم بإحضار الأساری فأحضروا بین یدیه فأوّل من قدّم ابن زیاد الملعون و هو مکتوف فشدّوا رجلیه.
یزید او را طبق مکتوبی که از پدر خود معاویه یافت برای کشن امام1) (1)28- عبداللّه بن خوزة - حوزة: اقول: و هوالذی مضی ذکره فی رقم 4 فراجع
2) (2)29- عبداللّه بن قیس - عبدالرحمن البجلی - عمربن خالد - قراد بنمالک أتی المختار بقراد [قرار] بن مالک و عمر [عمرو] بن خالد و عبدالرَّحمن البجلی و عبداللّه بن قیس الخولانی فقال لهم: یا قتلة الصالحین. ألا ترون برئنا منکم. لقد جائکم الورس بیوم نحس، فأخرجهم إلی السوق فقتلهم. [الامالی للشیخ الطوسی - علیه الرحمة- ص 244].
3) (3)30- عبیداللّه بن زیاد عن عبدالملک بن کردوس، عن حاجب عبیداللة بن زیاد- لعنهاللّه - قال: دخلت القصر خلف عبیداللّه بن زیاد- لعنهاللّه - فاضطرم فی وجهه نارا.
حسین علیه السلام ولایت کوفه داد.
علامه مجلسی در کتاب بحار، با سند خود، از عبدالملک بن کردوس، از حاجب عبیداللّه ملعون نقل نموده که گوید: من پشت سر عبیداللّه زیاد وارد قصر شدم، ناگهان دیدم در صورت عبیداللّه آتشی افروخته است و او با آستین خود آن را برطرف میکند و چون مرا دید گفت: آیا تو آتش را دیدی؟ گفتم: آری. پس به من دستورداد که آن را کتمان کنم.
(1)در کتاب «شرح الثار» نقل شده که ابراهیم بن اشتر چون عدهای از قاتلین امام حسین علیه السلام را دستگیر نمود عبیداللّه زیاد نیز بین آنان بود پس دستور داد آنان را احضار نمودند و نخستین کسی را که نزد او آوردند عبیداللّه زیاد بود که دستهای او را بسته بودند. پس دستور داد پاهای او را نیز بستند و آتشی افروختند و شروع کرد با خنجر خود گوشت بدن او را جدا کرد و روی آتش گرفت و او را اجبار نمود
1) (1)فقال إبراهیم بن مالک الأشتر: أضرموا نارا، فجذب إبراهیم خنجره و جعل یشرح من لحم ابن زیاد الملعون فیشوی منه علی نصف الصاج و یطعمه. و کلّما امتنع ابن زیاد من أکل لحمه ینخسه بالخنجر حتّی أکل لحم أفخاذه. فلمّا علم أنّه یموت وضع الخنجر علی حلقه فذبحه من الأذن إلی الأذن، و إبراهیم - رحمهاللّه - ینادی: یا لثارات الحسین. ثمّ أحرق جثتّه بالنار و بعث برأسه إلی الکوفة [شرح الثأر ص 45].
که بخورد و چون از خوردن امتناع مینمود خنجر خود را به او فرو میبرد تا این که گوشتهای ران خود را خورد و چون ابراهیم بن مالک احساس نمود که نزدیک به مردن است خنجر خود را بر حلق او گذارد و گوش تا گوش او را برید.
(1)ابراهیم رحمه اللّه در آن حال میگفت: این انتقام خون حسین علیه السلام باشد. سپس بدن او را به آتش کشید. شیخ طوسی در کتاب امالی از ابراهیم فرزند مالک اشتر نقل نموده که گوید: چون من عبیداللّه زیاد ملعون را در کنار نهرخازر یافتم و با او درگیر شدم دست او را قطع کردم و او در کنار نهر روی زمین افتاد پس دستهای او را طرف مشرق و پاهای او را طرف مغرب قرار دادم و او را به قتل رساندم.
(2)علامه مجلسی در بحار از ابوعمر بزاز نقل نموده که گوید: من نزد ابراهیم اشتر بودم که او عبیداللّه ملعون را نزد نهر خازر دستگیر نمود و در آن جا از قاتلین امام حسین به قدری کشت که ما آنان را با چوب نی شماره میکردیم. سپس گوید:
1) (1)(قال إبراهیم بن الأشتر: لمّا وقعت المقاتلة بینه و بین عبیداللّه بن زیاد- لعنهاللّه - علی شاطیء نهر الخازر):... فدنی منّی فضربت یده فأبنتها و سقط علی شاطیء النهر فشرّقت یداه و غرّبت رجلاه فقتلته. [الأمالی للشیخالطوسی - علیهالرحمة - ص 241].
2) (2)قال أبو عمرالبزّاز: کنت مع ابراهیم بن الأشتر لمّا لقی عبیداللّه بنزیاد - لعنه اللّه - بالخازر. فعددنا القتلی بالقصب لکثرتهم. قال: و صلبه (أی صلب إبراهیم عبیداللّه بن زیاد) منکّسا. فکأنّی أنظر إلی خصییه کأنّهما جُعلاَن، فجاء رجل فأجتز رأسه و استوقدوا عامة اللیل بجسده. [بحارالانوار: ج 45 ص 344 - الامالی للشیخالطوسی - علیهالرحمة- ص 241].
ابراهیم اشتر بدن عبیداللّه را به طور معکوس به دار آویخت و من از یاد نمیبرم که خصیتین او مانند دو سوسک سیاه آویزان بود. و طبق نقل شیخ طوسی در امالی سر از بدن او جدا نمودند و بدن او را از اول شب تا صبح میسوزاندند.
ابراهیم اشتر سپس سر او و سرهای همراهان او را که از معروفین بودند نزد مختار فرستاد.
لمّا صار رأس ابنزیاد الملعون بین یدی المختار نظر إلیه و بصق فی وجهه و قال: أحرقوه. [شرح الثأر ص 46].(و بروایة أخری): لبس المختار نعله و وطأ به وجه ابنزیاد الملعون ثمّ رمی النعل إلی مولی له، فقال له: خذ هذا النعل و اغسله.
ثمّ وجّه رأس ابنزیاد و رؤوس خواصّه و رؤوس بنیأمیّة و من شایع و بایع علی قتل سیّد الشهداء علیه السلام إلی المدینة المنوّرة. [شرح الثأر ص 57].
و قدمرّ هذا الکلام فی حرف الألف عندکلمة ابنزیاد فلانطیل.
شیخ طوسی رحمه اللّه از یکی از راویان قصه نقل نموده که گوید: ما دیدیم ماری از بین آن سرها حرکت مینمودو داخل دهان ابن زیاد میشد و از بینی او خارج میگردید.و چون سر عبیداللّه ملعون را نزد مختار آوردند او نگاهی به آن کرد و آب
1) (1)و بعث ابن الأشتر برأس ابنزیاد و أعیان من کان معه إلی المختار. قال الروای: رأینا حیّة بیضاء تخلّل الرؤوس حتّی دخلت فی أنف ابنزیاد و خرجت من أذنه و دخلت فی أذنه و خرجت من أنفه. [الامالیللشیخالطوسی - علیهالرحمة- ص 242].
دهن به او انداخت و گفت: او را آتش بزنید.
و در روایت دیگری آمده است که مختار کفش خود را پوشید و با آن صورت عبیداللّه را لگدمال نمود و سپس کفش را به غلام خود داد و گفت: آن را بشوی [زیرا به صورت این کافر اصابت نموده است.] سپس مختار سر عبیداللّه و سرهای اطرافیان او و سرهای بنی امیه و پیروان آنان را به مدینه فرستاد.
مؤلف گوید: چون قبلاً تحت عنوان ابن زیاد مطالبی گفته شد به همین اندازه اکتفا میشود.
31- عمربن سعد لعنهما اللّه
(1)صاحب مناقب میگوید: امام حسین علیه السلام به عمرسعد فرمود: «از چیزهایی که من را خشنود میکند این است که تو بعد از من از گندم عراق، جز اندکی نمیخوری پس عمرسعد از روی استهزا گفت: اگر گندم نبود به جای آن جو میخوریم.
و سخن امام علیه السلام به وقوع پیوست و عمر قبل از رسیدن به ری به دست مختار کشته شد.
در کتاب مثیرالأحزان نقل شده که پس از ماجرای کربلا چون عمرسعد نزد عبیداللّه آمد عبیداللّه به او گفت: نامهای را که ما برای جنگ با حسین علیه السلام به تو دادیم
1) (1)31- عمربن سعد لعنهاللّه روی أنّ الحسین بن علیّ علیهما السلام قال لعمر بن سعد: إنّ ممّا یقرّ عینی أنّک لا تأکل من برّ العراق بعدی إلاَّ قلیلاً، فقال مستهزءا: یا أبا عبداللّه فی الشعیر خلف، فکان کما قال علیه السلام لم یصل إلی الری و قتله المختار. [المناقب ج 4 ص 55].
بیاور. عمرسعد گفت: آن نامه مفقود گردید. عبیداللّه گفت: باید آن را به ما بدهی. تو گمان میکنی با داشتن آن نامه نزد زنهای قریش معذور میشوی؟!
(1)عمرسعد گفت: به خدا سوگند، حال هیچ کس از من بدتر نیست؛ چرا که من خدا را معصیت کردم و از عبیداللّه اطاعت نمودم و رشته خویشی خود را قطع کردم. علامه مجلسی در کتاب بحار نقل نموده که چون روز عاشورا علیاکبر علیه السلام کشته شد امام حسین علیه السلام فریاد نمود و به عمرسعد فرمود: «چگونه فرزند مرا کشتی؟ خدا رَحِم تو را قطع کند و کار تو را به برکت و خیر نزدیک نگرداند و پس از من کسی را بر تو مسلّط کند که در رختخواب تو را بکشد...»
هنگامی که مختار به خون خواهی امام حسین علیه السلام قیام نمود، عمرسعد را کشت و سر او را جدا نمود و نزد فرزندش حفص بن عمر گذارد و به او گفت: او را میشناسی؟ حفص گفت: آری، برای من پس از او خیری در زندگی نیست. مختار به او گفت: تو نیز بعد از او زندگی نخواهی کرد. سپس دستور داد او را نیز کشتند و سر از بدنش جدا کردند.
در بعضی از روایات آمده که چون عمرسعد کشته شد او را به صورت بوزینه
1) (1)و روی انّه لمّا اجتمع عبیداللّه بن زیاد و عمربن سعد - علیهمااللعنة- بعد قتل الحسین علیه السلام قال عبیداللّه لعمر ائتنی [آتنی] بالکتاب الذی کتبته إلیک فی معنی قتل الحسین و مناجزته. فقال: ضاع. قال: لتجیئنی به أتراک معتذرا فی عجائز قریش لهم... قال عمر بن سعد: و اللّه ما رجع أحد بشرّ ممّا رجعت. أطعت عبیداللّه و عصیت اللّه و قطعت الرحم. [مثیرالأحزان ص 56].
و میمون دیدند که بر گردن او زنجیری بسته شده بود.
علامه مجلسی در کتاب (بحار، ج 45/377) از عمربن هیثم نقل نموده که گوید:... عبداللّه بن جعده برای عمرسعد از مختار امان گرفت و مختار او را امان داد به شرط آن که حدثی از او سر نزند و مقصود مختار از حدث این بود که به بیت الخلا نرود و چون مختار مطلع شد که او از کوفه خارج گردیده است:
گفت ما به او امان دیدیم و او خیانت کرد. پس پسر عمرسعد نزد مختار آمد و گفت: پدرم میگوید: آیا به امان خود نسبت به ما وفا میکنی؟ مختار به او گفت: بنشین!
سپس کیسان تمار را فرستاد و گفت: برو عمرسعد را بکش و چون نزد او میروی اگر به غلام خود گفت: طیلسان را بیاور بدان مقصود او شمشیر است. پس او را مهلت نده و به قتل برسان. کیسان رفت و عمرسعد را کشت و فورا سر او را برای مختار آورد.
پسر او چون سر پدر را دید گفت: «انّا للّه و انّا الیه راجعون». مختار گفت: او را میشناسی؟
حفص پسرعمر گفت: آری، بعد از او برای من در زندگی دنیا خیری نیست. مختار گفت: تو را نیز پس از او زندگی نخواهد بود. آن گاه دستور داد گردن او را نیز زدند. سپس گفت: عمر به جای امام حسین علیه السلام و حفص به جای علیاکبر. آن گاه گفت: [خیر،] هرگز برابر نخواهد بود. به خدا سوگند، هفتاد هزار نفر آنان را خواهم گشت؛ همان گونه که برای انتقام خون یحیی بن زکریا چنین کردند.
بعضی نقل کردهاند که مختار گفت: اگر من سه چهارم قریش را هم بکشم به اندازه یک انگشت امام حسین علیه السلام نخواهد بود.
سپس میگوید: محمّدبن حنفیه [از زمان قیام مختار] همیشه مختار را سرزنش مینمود که برای چه عمرسعد را نمیکشد و چون مختار سر عمرسعد و فرزند او حفص را در مکه نزد محمّدبن حنفیه فرستا، وی سجده کرد و دست به دعا بلند نمود و گفت: «خدایا، این عمل را از مختار بپذیر و بهترین پاداش را از ناحیه اهلبیت پیامبر خود به او عطا فرما. به خدا سوگند، از این پس بر مختار ملامتی نخواهد بود.
قصه راهب و سر مبارک امام حسین علیه السلام
(1)32- علامه مجلسی در کتاب بحار الأنوار از خرایج نقل نموده که او با سند خود از سلیمان بن مهران اعمش نقل کرده که گوید: من در ایام حج مشغول طواف بودم. ناگهان دیدم مردی دعا میکند و میگوید: خدایا، مرا ببخش، هرچند میدانم که نخواهی بخشید. پس من از سخن او وحشت نمودم و به او گفتم:
تو در حرم خدا و حرم رسول خدا صلی الله علیه وآله هستی و این ایام، ایّام حرام و در ماه بزرگ [و با فضیلتی [است، چگونه از رحمت خدا مأیوس هستی؟! او گفت: گناه من
1) (1)32- قصة الراهب النصرانی و رأس الحسین علیه السلام روی فی البحار انّه قال رجل: کنت أحد من کان فی العسکر المیشوم - عسکرعمربن سعد لعنةاللّه - حین قتل الحسین علیه السلام ، و کنت أحد الأربعین الذین حملوا الرأس إلی یزید من الکوفة. فلمّا حملناه علی طریق الشام نزلنا علی دیرالنصاری، و کان الرأس معنا مرکوزا علی رمح، و معه الأحراس، فوضعنا الطعام و جلسنا لنأکل، فإذا بکفّ فی حائط الدیر تکتب:
بزرگ است. گفتم: آیا بزرگتر از کوه تهامه است؟ گفت: آری. گفتم: آیا از کوههای بزرگ بزرگتر است؟ گفت: آری.
سپس گفت: اگر میخواهی به تو خبر خواهم داد. گفتم: آری. پس گفت: مرا از حرم خارج کن و چون خارج شدیم، گفت:
فلا و اللّه لیس لهم شفیع و هم یوم القیامة فی العذاب
فقام أصحابنا إلیها فغابت ثمّ عادوا إلی الطعام، فعادت تکتب:
و قد قتلوا الحسین بحکم جورٍ و خالف حکمهم حکم الکتاب
من یکی از لشکریان عمرسعد بودم که به جنگ امام حسین علیه السلام رفتیم و او را به شهادت رساندیم و من یکی از آن چهل نفری بودم که سر مبارک امام حسین علیه السلام را از کوفه به شام بردیم و چون در بین راه به دیر راهبی برخورد نمودیم در آن جا توقف کردیم و سر مبارک آن حضرت بالای نیزهای بود و نگهبانان اطراف او بودند. پس ما سفره طعام را گستردیم و چون مشغول خوردن غذا شدیم ناگهان دیدیم دستی خارج شد و بر دیوار دیر راهب نوشت:«آیا امتی که حسین علیه السلام را کشتهاند امید دارند که روز قیامت جد او از آنان شفاعت کند؟»
پس همه ما سخت وحشت نمودیم و چون بعضی خواستند آن دست را بگیرند غایب شد و چون باز مشغول غذا شدیم آن دست نمایان شد و بر دیوار دیر
1) (1) أترجو أُمّةً قتلت حسینا شفاعة جدّه یوَمَ الحساب قال: فجزعنا من ذلک جزعا شدیدا، و أهوی بعضنا إلی الکفّ لیأخذها فغابت، ثمّ عاد أصحابی إلی الطعام، فإذا الکفّ قد عادت تکتب:
نوشت:
فقال الراهب: ابن فاطمة بنت نبیّکم و ابن ابن عمّ نبیّکم؟ قالوا: نعم.
قال: تبّا لکم، و اللّه لو کان لعیسی بن مریم ابن لحملناه علی أحداقنا، و لکن لی إلیکم حاجة، قالوا: و ما هی؟
قال: قولوا لرئیسکم: عندی عشرة آلاف دینار ورثتها من آبائی [ل]ـیأخذها منّی و یعطینی الرأس یکون عندی إلی وقت الرّحیل، فإذا رحل رددته إلیه.
«به خدا سوگند، هرگز برای آنان شفیعی نخواهد بود و آنان در قیامت معذّب خواهند بود.» و چون بعضی خواستند آن را بگیرند غایب شد و چون مشغول غذا شدیم باز ظاهر گردید و نوشت: «چگونه حال آنها چنین نباشد، در حالی که فرزند پیامبر خود را به حکم جور کشتهاند و حکم آنان باقرآن مخالف میباشد.»پس من از خوردن غذا خودداری نمودم و آن غذا برای من ناگوار گردید.
سپس راهب از دیر خود خارج شد و به ما گفت: شما از کجا آمدهاید؟ گفتیم: ما از عراق میآییم و از جنگ با حسین علیه السلام باز گشتهایم. راهب گفت: آیا با فرزند فاطمه دختر پیامبر و فرزند پسر عم او (علی بن ابی طالب علیه السلام ) جنگ کردید؟ گفتیم: آری.
فدعا عمر بالناقد و الوزّان، فانتقدها و وزنها و دفعها إلی خازن له.
و أمر أن یعطی الرأس.
راهب گفت: هلاکت باد بر شما! به خدا سوگند، اگر عیسی بن مریم علیهما السلام را1) (1)فامتنعتُ من الطعام و ما هنأنی أکله، ثمّ أشرف علینا راهب من الدیر فرأی نورا ساطعا من فوق الرأس، فأشرف فرأی عسکرا فقال الرّاهب للحرّاس: من أین جئتم؟ قالوا: من العراق، حاربنا الحسین علیه السلام .
2) (2)فأخبروا عمر بن سعد بذلک. فقال: خذوا منه الدنانیر و أعطوه إلی وقت الرحیل. فجاءوا إلی الراهب، فقالوا: هات المال حتّی نعطیک الرأس، فأدلی إلیهم جرابین، فی کلّ جراب خمسة آلاف دینار.
فرزندی میبود ما نصاری او را بر چشم خود میگذاردیم. سپس گفت: من از شما درخواستی دارم. گفتیم: چه میخواهی؟ راهب گفت: به رییس خود بگویید: من از پدرانم ده هزار دینار به ارث بردهام. آنها را از من بگیرد و این سر مبارک را تا وقت حرکت به من بسپارد.
و چون سخن او را به عمرسعد منتقل نمودند او گفت: دینارها را از او بگیرید و سر را به او تحویل دهید. پس مأمورین آمدند و آن دینارها را از راهب گرفتند و چون شماره کردند سر مبارک امام علیه السلام را تحویل او دادند.
پس راهب آن سر را گرفت و شستشو داد و با عطر و کافور خوشبو نمود و روی حریری گذارد و در دامن گرفت و تا وقت رحیل و حرکت ناله و گریه او بلند بود و چون سر را از او مطالبه کردند صدا زد: ای سر! به خدا سوگند، مرا قدرتی نیست [که از تو حمایت کنم] لکن در قیامت نزد جد خود رسول خدا محمّد صلی الله علیه وآله گواه باش که من به یگانگی خداوند و نبوت رسول او محمّد صلی الله علیه وآله ایمان آوردم و ولایت شما را پذیرفتم.
و قال لهم: إنّی أحتاج أن أُکلّم رئیسکم بکلمة و أُعطیه الرأس. فدنا عمر بن سعدمنه. فقال له: سألتک باللّه و بحقٌ محمّد صلی الله علیه وآله أن لا تعود إلی ما کنت تفعله بهذا الرأس و لا تخرج هذا الرأس من هذا الصندوق، فقال له: أفعل. فأعطاه الرأس و نزل من الدیر یلحق ببعض الجبال یعبد اللّه، و مضی عمر بن سعد ففعل بالرأس مثل ما کان یفعل فی الأوّل.
سپس گفت: من میخواهم با رییس شما سخنی بگویم و این سر را تحویل1) (1)فأخذ الراهب الرأس، فغسّله و نظّفه و حشّاه بمسک و کافور کان عنده، ثمّ جعله فی حریرة و وضعه فی حجره، و لم یزل ینوح و یبکی حتّی نادوه و طلبوا منه الرأس. فقال: یا رأس - واللّه - لا أملک إِلاَّ نفسی، فإذا کان غدا فاشهدلی عند جدّک محمّد أنّی أشهد أن لا إله إِلاَّ اللّه و أنّ محمّدا عبده و رسوله، أسلمت علی یدیک و أنا مولاک.
او بدهم و چون عمرسعد نزد او آمد، راهب گفت: تو را به حق خدا و به حق محمّد صلی الله علیه وآله
که به این سر توهین نکنی و او را از این صندوق خارج ننمایی. عمر سعد گفت: چنین خواهم نمود. پس راهب سر امام علیه السلام را تحویل او داد و برای عبادت به کوهها روانه شد.
فقال: إنّا للّه و إنّا إلیه راجعون، خسرتُ الدنیا و الآخرة. ثمّ قال لغلمانه: اطرحوها فی النهر، فطرحت، ورحل إلی دمشق من الغد [بحارالأنوار: ج 45 ص 184].
عمرسعد چون سر را گرفت همان گونه که قبلاً بالای نیزه میزد بالای نیزه1) (1)فلمّا دنا من دمشق قال لأصحابه: انزلوا، و طلب من خازنه الجرابین فأُحضرا بین یدیه. فنظر إلی خاتمه، ثمّ أمر بفتحهما، فإذا الدنانیر قد تحوّلت خزفة. فنظروا فی سکّتها فإذا علی جانبها مکتوب «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غَفِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّلِمُون» علیه السلام و علی الجانب الآخر [مکتوب] «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوآا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ».
زد و چون نزدیک شام رسید دستور توقف داد و به خازن خود گفت: آن دینارها را حاضرکند و چون خازن آنها را حاضر نمود و عمرسعد مهر آن را مشاهده کرد دستور داد آن را باز کنند و چون باز کردند عمرسعد دید آنها مبدل به خزف و سوفال شده است و بر یک طرف آنها نوشته: «ولا تحسبّن اللّه غافلاً...» و در طرف دیگر آنها نوشته «وسیعلم الذین ظلموا...» پس عمرسعد گفت: «انا للّه و انّا الیه راجعون» من بدبخت و زیانکار دنیا و آخرت شدم.
و جاء فی خبر أتی بعمر بن سعد بعدما قتل و أنّه لفی صورة قرد فی عنقه سلسلة... [بحارالانوار: ج 45 ص 379].
سپس به غلامان خود گفت: آنها را در نهر بریزید. و روز بعد وارد شام شد.33- عمربن صبیح صیداوی لعنهاللّه
(2)او یکی از ده نفری است که بر بدن امام علیه السلام اسب دواندند. علامه مجلسی در
1) (1)و فی البحار: لمّا استشهد علی الأکبر علیه السلام یوم عاشوراء صاح الحسین علیه السلام بعمر بن سعد: مالک؟ قطع اللّه رحمک و لا بارک اللّه لک فی أمرک و سلّط علیک من یذبحک بعدی علی فراشک... و لمّا خرج المختار فی طلب ثار قتلة سیّد الشهداء علیه السلام قتل عمربن سعد و جزّ رأسه و جاء برأسه إلی ولده حفص بن عمربن سعد، فقال له: أتعرف هذا الرأس؟ قال: نعم، و لاخیر فی العیش بعده.فقال له المختار: إنّک لا تعیش بعده و أمر بقتله و قطع رأسه.
2) (2)33- عمروبن صبیح الصیدوای طلب المختار عمروبن صبیح الصیدوای فأتوه و هو علی سطحه بعدما هدأت الیعون و سیفه تحت رأسه فأخذوه و سیفه. فقال: قبّحک اللّه من سیف ما أبعدک علی قربک، فجییء به إلی المختار، فلمّا کان من الغداة طعنوه بالرماح حتّی مات [بحارالأنوار: ج 45 ص 332].(و کان هذا الملعون من جملة العشرة الذین و طئوا بخیلهم جسدسیّد الشهداء علیه السلام ).
کتاب بحار میگوید: مختار مأمورین خود را به جستجوی او فرستاد و او بر بام خانه خود خوابیده بود و شمشیر خود را زیر سر خود گذارده بود و چون او را دستگیر کردند گفت: زشت باد شمشیری که زیر سر من بود و برای من سودی نداشت. همین که او را نزد مختار آوردند دستور داد تا در صبحگاه آن قدر نیزه بر بدن او بزنند که هلاک شود.
34- غالب باهلی لعنه اللّه
(1)شیخ طوسی در امالی گوید: او از قاتلین امام حسین علیه السلام بود و ابراهیم فرزند مالک اشتر در کنار نهر خازر او را به قتل رساند و سر او را به کوفه نزد مختار فرستاد.
35- قیس بن اشعث لعنه اللّه
(2)صاحب مناقب گوید: چون روز عاشورا لشکر عمرسعد لباسهای امام
1) (1)(1)34- غالب الباهلی کان غالب الباهلی من جملة قتلة سیّدالشهداء علیه السلام فقتله إبراهیم بن الأشتر بشاطیء نهر الخازر و بعث برأسه إلی الکوفة) [الأمالی للشیخالطوسی - علیهالرحمة- ص 241].[]
2) (2)35- قیس بن الأشعث لما هجم القوم علی سیدالشهداء علیه السلام و سلبوا ما کان علیه أخذ قطیفته قیس بن الأشعث الکندی فأحرقه المختار بالنار. [المناقب ج 4 ص 111].
حسین علیه السلام راغارت نمودند قیس بن اشعث کندی قطیفه او را گرفت پس مختار او را دستگیر نمود و با آتش او را به هلاکت رساند.
36- مالک بن بشیر کندی لعنه اللّه
و اختصما، قیل: لم یزل فقیرا حتّی هلک [مثیرالأحزان ص 76].
و روی إنّ المختار أمر بإحضار مالک بن بشیر فأحضر فقتله فی السوق. [بحارالأنوار: ج 45 ص222].
صاحب کتاب مثیرالأحزان میگوید: هنگامی که لشگر عمرسعد لباسهای امام حسین علیه السلام را غارت نمودند مالک بن بشیر کلاهخود او را گرفت و آن از خزّ بود و چون به خانه برد همسر او گفت: لباس امام علیه السلام را به خانه من میآوری؟ و با او به نزاع پرداخت. و گفته شده که او تا آخر عمر به فقر مبتلا شد.علامه مجلسی رحمه اللّه میگوید: مختار او را احضار نمود و در بازار به قتل رساند.
1) (1)36- مالک بن بشیر لمّا أقبل القوم علی سلب الحسین علیه السلام أخذ برنسه [درعه] مالک بن بشیر الکندی - و کان من خزّ - و أتی امرأته فقالت له: أسلب الحسین علیه السلام یدخل بیتی؟
37- مالک بن یسر لعنه اللّه
فقال علیه السلام : لا أکلت بها ولا شربت وحشرک اللّه مع الظالمین، فألقی ذلک البرنس من رأسه فأخذه الکندی فأتی به أهله. فقالت امرأته: أسلب الحسین تدخله فی بیتی؟ اخرج فواللّه لاتدخل بیتی أبدا، فلم یزل فقیرا حتّی هلک [المناقب ج 4 ص 57].(و فی مصدر آخر: لا یجتمع رأسی و رأسک أبدا)
در کتاب مناقب نقل شده که مردی از کنده به نام مالک بن یسر پس از آن که امام علیه السلام از جراحات فراوان ناتوان گردیده بود شمشیری بر سر آن حضرت زد. امام علیه السلام به او نفرین نمود و فرمود: «با این دست، آب و غذا نخوری و خدا تو را با ستمکاران محشور نماید.» وقتی کلاه خود از سر مبارک امام افتاد او آن را برداشت و به خانه برد. همسر او گفت: لباس امام را به خانه من میآوری؟ و او رابه خانه راه نداد و او تا آخر عمر به فقر گرفتار بود.(2)علامه مجلسی در بحارالأنوار میگوید: هنگامی که امام حسین علیه السلام در اثر کثرت جراحات از جنگ باز ایستاد هرکس نزد او میآمد [از ترس آن که قاتل او محسوب شود] باز میگشت پس مالک بن یسر ملعون نزد او آمد و به امام علیه السلام
1) (1)37- مالک بن الیسر أنّ رجلاً من کندة یقال له: مالک بن الیسر أتی الحسین علیه السلام بعد ما ضعف من کثرة الجراحات. فضربه علی رأسه بالسیف و علیه برنس من خزّ.
2) (2)و فی البحار: لمّا ضعف الحسین علیه السلام عن القتال وقف فکلمّا أتاه رجل و انتهی إلیه انصرف عنه حتّی جاءه رجل من کندة یقال له: مالک بن الیسر- لعنهاللّه - فشتم الحسین علیه السلام و ضربه بالسیف علی رأسه و علیه برنس فامتلأ دما.
جسارت نمود و دشنام داد و باشمشیر بر سر او زد تا این که کلاه خود او پر از خون شد پس امام علیه السلام به او نفرین نمود و فرمود: «بااین دست آب و غذا نخوری و خدا تو را با ستمکاران محشور نماید.» امام علیه السلام آن گاه کلاه خود را رها نمود و کلاه و عمامهای بر سر کرد و ناتوان گردید.
(1)آن مرد کندی پس از واقعه کربلا کلاه را به خانه برد و چون خواست آن را بشوید همسر او گفت: لباس فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله رابه خانه من آوردهای؟ از من دور شو! خدا قبر تو را پر از آتش کند!
مالک بن یسر پس از آن همیشه در فقر به سر میبرد و دستهای او در تابستان مثل دو چوب خشک میشد و در زمستان از آنها خون جاری میگردید.
38- محمّدبن اشعث کندی لعنه اللّه
قال الحسین علیه السلام هذه الآیة: «إِنَّ اللَّهَ اصطَفَی ءَادَمَ وَ نُوحا وَ ءَالَ إِبرَهِیمَ وَ ءَالَ عِمْرَانَ عَلَی العَلَمِینَ ذُرِیَّةَ بَعْضُهَا مِن بَعضٍ».
شیخ طوسی در کتاب امالی میگوید: روزعاشورا شخصی به نام محمّدبن1) (1)فقال له الحسین علیه السلام : لا أکلت بها و لا شربت و حشرک اللّه مع الظالمین، ثمّ ألقی البرنس و لبس قلنسوه و اعتمّ علیها و قد أعیا، و جاء الکندی و أخذ البرنس و کان من خزّ فلمّا قدم - بعد الواقعة - علی امرأته فجعل یغسل الدم عنه فقالت له امرأته: أتدخل بیتی بسلب ابن رسولاللّه ؟ اخرج عنّی حشی اللّه قبرک نارا. فلم یزل بعد ذلک فقیرا بأسوأ حال و یبست یداه و کانتا فی الشتاء ینضخان دما و فی الصیف تصیران یابستان کأنّهما عودان. [بحارالأنوار: ج 45 ص 53].
2) (2)38- محمّدبن الأشعث فی الأمالی: من جملة ما جاء فی خبر حول ما جری یوم عاشوراء بین الحقّ و الباطل)... ثمّ أقبل آخر من عسکر عمربن سعد یقال له محمّد بن أشعث بن قیس الکندی. فقال: یا حسین بن فاطمة أیّ حرمة لک من رسولاللّه لیست لغیرک؟!
اشعث کندی از لشکرعمرسعد خارج شد و فریاد کرد: ای فرزند فاطمه! تو چه حرمتی از ناحیه رسول خدا صلی الله علیه وآله داری که دیگران ندارند؟ امام علیه السلام مطابق آیه شریفه: «إِنَّ اللَّهَ اصطَفَی...» فرمود: «جدم رسول خدا صلی الله علیه وآله از ذریّه ابراهیم خلیل علیه السلام است و عترت او ذریّه او هستند.»
سپس فرمود: «این مرد کیست؟» گفته شد: او محمّدبن اشعث کندی است. پس امام علیه السلام سر مبارک خود را به سوی آسمان بلند نمود و فرمود: «خدایا، امروز ذلت را به او بچشان و هرگز پس از این او را عزیز مدار.»
پس ابناشعث برای حاجتی از لشکر خارج گردید و خداوند عقربی را بر او مسلّط نمود که [عورت] او را گزید و او مکشوف العورة هلاک شد.
فرفع الحسین علیه السلام رأسه إلی السماء فقال: الّلهمّ أر محمّد بن الأشعث ذلاً فی هذا الیوم لا تعزّه بعد هذا الیوم أبدا، فعرض له عارض فخرج من العسکر یتبرّز فسلّط اللّه علیه عقربا فلدغه.
در کتاب مثیرالأحزان نقل شده که او فریاد کرد: حسین کجاست؟ امام علیه السلام فرمود: «من حسین هستم.» پس صدا زد: من تو را به آتش بشارت میدهم که اینک1) (1)ثمّ قال علیه السلام : و اللّه إنّ محمّدا لمن آل إبراهیم و إنّ العترة الهادیة لمن آل محمّد. فقال علیه السلام : من الرجل؟ فقیل: محمّد بن أشعث بن قیس الکندی.
بر آن وارد خواهی شد!
امام علیه السلام فرمود: «من خود را به خدای رحیم و شفیع مطاعی مانند رسول خدا صلی الله علیه وآله بشارت میدهم، تو کیستی؟» او گفت: من محمّدبن اشعث هستم. پس امام علیه السلام دست به دعا بلند نمود و فرمود: «خدایا اگر او دروغ میگوید او را به آتش ببر و امروز او را مایه عبرت اصحاب خویش گردان.»
قال علیه السلام : الّلهمّ إن کان عبدک کاذبا فخده إلی النار. و اجعله الیوم آیة لأصحابه.
فما هو إِلاَّ ثنیّ عنان فرسه فرمی به وثبتت رجله فی الرکاب فضربه حتّی قطعه و وقعت مذاکیره فی الأرض [مثیرالأحزان ص 64].
و فی المناقب: روی أنّ الحسین علیه السلام دعا فقال: الّلهمّ إنّا أهل بیت نبیّک صلی الله علیه وآله و ذریّته و قرابته فأقصم من ظلمنا و غصبنا حقّنا إنّک سمیع قریب، فقال محمّد بن الأشعث: و أیّ قرابة بینک و بین محمّد صلی الله علیه وآله ؟!
چیزی نگذشت که لگام اسب خود را کشید و اسب او فرار کرد و پای او در رکاب ماند و اسب او رابر زمین زد و او را متلاشی نمود و عورت او روی زمین قرار گرفت.فبرز ابن الأشعث للحاجة فلسعته عقرب علی ذکره فسقط و هو یستغیث و یتقلّب
علی حدثه. [المناقب ج 4 ص 57].
در کتاب مناقب نقل شده که امام علیه السلام به او نفرین نمود و فرمود: «خدایا، ما1) (1)فمات بادی العورة. [الامالی للشیخالطوسی - رضواناللّه تعالیعلیه- ص 134]. و جاء فی روایة أخری) جاء رجل فقال: أین الحسین؟ فقال علیه السلام :ها أنا ذا، قال: أبشر بالنار تردها الساعة، قال علیه السلام : بل أبشر بربّ رحیم و شفیع مطاع، من أنت؟ قال: أنا محمّد بن الأشعث.
2) (2)فقرأ الحسین علیه السلام هذه الآیة: «إِنَّ اللَّهَ اصطَفَی ءَادَمَ وَ نُوحا وَ ءَالَ إِبرَهِیمَ وَ ءَالَ عِمْرَانَ عَلَی العَلَمِینَ ذُرِیَّةَ بَعْضُهَا مِن بَعضٍ». ثمّ قال علیه السلام : الّلهمّ أرنی فیه فی هذا الیوم ذّلاً عاجلاً.
اهلبیت پیامبر تو و ذریّه و اقربای او هستیم، پس هر کس به ما ظلم میکند و حق ما را غصب مینماید او را در هم شکن و نابود گردان؛ همانا تو شنوای دعای بنده خود هستی.»
محمّدبن اشعث گفت: چه قرابتی بین تو و رسول خدا صلی الله علیه وآله وجود دارد؟ امام علیه السلام در پاسخ آن آیه را قرائت نمود و سپس فرمود: «خدایا، ذلت و خواری فوری او را به من نشان بده.» پس ابن اشعث از لشکر خارج گردید و چون مشغول قضای حاجت بود عقرب آلت او را گزید و او بر زمین افتاد و در نجاست خود میغلطید و استغاثه میکرد تا هلاک گردید.
39- مرّة بن منقذ عبدی لعنه اللّه
(1)علامه مجلسی در بحار میگوید: او پیرمردی بود که در کربلا علیاکبر علیه السلام
1) (1)39- مرّة بن منقذ العبدی بعث المختار إلی قاتل علیّ بن الحسین علیه السلام و هو مرّة بن منقذ العبدی - و کان شیخا - فأحاطوا بداره فخرج و بیده الرمح و هو علی فرس جواد فطعن عبیداللّه بن ناحیة الشبامی فصرعه. و لم تضرّه الطعنة و ضربه ابن کامل بالسیف فاتّقاها بیده الیسری فأشرع فیهاالسیف و تمطّرت به الفرس. فأفلت ولحق بمصعب و شلّت یده بعد ذلک. [بحارالأنوار: ج 45 ص 340].
را کشته بود. مختار عدهای رافرستاد تا او را دستگیر کنند پس خانه او را محاصره کردند و او با نیزه در حالی که بر اسب خود سوار بود از خانه خارج شد و نیزه خود را بر عبیداللّه بن ناحیه زد و او به زمین افتاد لکن نیزه در بدن او کارگر نشد. سپس ابن کامل با شمشیر ضربهای به او زد و او دست چپ خود را سپر قرار داد و شمشیر در آن کارگر شد و از اسب به زمین افتاد. وی سپس به مصعب بن زبیر ملحق شد و پس از آن دست او مشلول گردید.
40- یزیدبن معاویة علیه لعاعناللّه
(1)درکتاب کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «سلطنت بنیامیه و آل ابوسفیان تا وقتی که یزید حسین بن علی علیهما السلام را به شهادت رساند برقرار بود و پس از آن خداوند سلطنت را از آنان سلب نمود.
علامه مجلسی در کتاب بحار روایت نموده که ملکی از ملائکه نزد رسول
1) (1)40- یزید(قال الإمام الصادق علیه السلام )... إنّ هذا الملک کان فی آل أبی سفیان فلمّا قتل یزید حسینا علیه السلام سلبه اللّه ملکه... [الکافی ج 2 ص 563]. روی أنّ ملکا من الملائکة نزل إلی الأرض فقال لرسول اللّه صلی الله علیه وآله ... اعلم یا محمّد أنّ رجلاً من أمّتک اسمه یزید زاده اللّه لعنا فی الدُّنیا و عذابا فی الآخرة یقتل فرخک الطّاهر بن الطاهرة، و لم یتمتّع قاتله فی الدُّنیا من بعده إِلاَّ قلیلاً و یأخذه اللّه مقاصّا له علی سوء عمله، و یکون مخلّدا فی النار.
خدا صلی الله علیه وآله آمد و گفت: «ای محمّد! بدان که مردی از امت تو که نام او یزید است [و خدا در دنیا و آخرت بر لعنت او بیفزاید] فرزند تو را خواهد کشت و پس از آن بهرهای از دنیا نخواهد برد و خداوند از او انتقام خواهد گرفت و او را در آتش دوزخ مخلّد خواهد نمود.»
(1)و در مقتل ابومخنف آمده که چون سر مبارک امام حسین علیه السلام را برای یزید ملعون آوردند همسر او، هند، دختر عبداللّه ، بر او وارد شد و یزید علاقه شدیدی به او داشت و چون نگاه او به سر مبارک امام حسین علیه السلام افتاد ناله و فریاد نمود و گفت: این سر کیست که نزد توست؟ یزید گفت: این سر حسین بن علی علیهما السلام است. پس همسر یزید گریان شد و گفت:
(2)به خدا سوگند، سخت است بر فاطمه علیها السلام که سر فرزند خود را مقابل تو ببیند. سپس گفت: تو مستحق لعنت خدا و رسول او شدی. به خدا سوگند، [از این پس[ من همسر تو نیستم و تو نیز شوهر من نخواهی بود.
1) (1)فبکی النبیُّ صلی الله علیه وآله بکاءً شدیدا و قال: أیّها الملک هل تفلح أُمّة بقتل ولدی و فرخ ابنتی؟ فقال: لا یا محمّد بل یرمیهم اللّه باختلاف قلوبهم و ألسنتهم فی دار الدُّنیا، و لهم فی الآخرة عذاب ألیم [بحارالأنوار: ج 45 ص 314]. لمّا أتی برأس الحسین علیه السلام إلی یزید لعنهاللّه دخلت علیه زوجته بنت عبداللّه - و کان مشعوفا بها - فنظرت إلی رأس الحسین علیه السلام فصرخت و قالت: ما هذا الذی معک؟.
2) (2)فقال: رأس الحسین بن علی علیه السلام ، قال: فبکت و قالت: یعزّ و اللّه علی فاطمة أن تری رأس ولدها بین یدیک لقد فعلت فعلا استوجبت به اللعن من اللّه و رسوله صلی الله علیه وآله - و اللّه - ما أنا لک بزوجة و لا أنت لی ببعل، فقال لها: ما أنت و فاطمة؟!.
و فی کامل الزیارات: قال عبدالرحمن: فواللّه لقد عوجل الملعون یزید و لم یتمتّع بعد قتل الحسین علیه السلام بما طلب.
و لقد أُخذ مغافصة [مناقصة]. بات سکرانا و أصبح میّتا متغیّرا کأنّه مطلی بقار. [کامل الزیارات: ص 61].
و قال أبو مخنف - رضیاللّه عنه -: و أمّا ما کان من أمر یزید بن معاویة فإنّه رکب فی بعض الأیام فی خاصّته فی عشرة آلاف فارس یرید الصید و القنص.
فسار حتّی بعد من دمشق مسیر یومین، فلاحت له ظبیة، فقال لأصحابه: لا یتّبعنی منکم أحد.
یزید گفت: تو را به فاطمه چه کار است؟ همسر یزید گفت: پدر و مادر و فرزندانم فدای او باد! او ما راهدایت نمود و این لباس [یعنی لباس اسلام] را به ما پوشاند. وای بر تو، ای یزید! با چه رویی میخواهی در قیامت رسول خدا صلی الله علیه وآله را ملاقات کنی؟ یزید گفت: ای هند! این سخن را واگذار...آن گاه هند با چشم گریان از نزد او خارج شد.
در کتاب کامل الزیارات نقل شده که عبدالرحمان گفت: به خدا سوگند، یزید ملعون را خدا مهلت نداد و پس از شهادت امام حسین علیه السلام به آروزی خود نرسید و خداوند از او انتقام گرفت. او با مستی در شب خوابید و چون صبح شد
1) (1)فقالت: بأبیها و بعلها و بنیها هدانا اللّه و ألبسنا هذا القمیص. ای قمیص الإسلام و یلک - یا یزید - بأیّ وجه تلقی اللّه و رسوله؟! فقال لها: یا هند دعی هذا الکلام... فخرجت باکیة [المقتل لأبی مخنف - علیهالرحمة- منشورات الرضی : ص 200].
مرده بود و بدن او مانند قیر سیاه شده بود.
فقال: یا هذا اسقنی قلیلاً من الماء، فلمّا سقاه، قال: لو عرفت من أنا لأزددت فی کرامتی، فقال له: و من تکون؟ قال: أنا خلیفة المسلمین یزید بن معاویة.
[و در نقل دیگر] ابومخنف میگوید: انتهای کار یزید بن معاویه این شد که او یک روز همراه دههزار نفر از خواص خود سوار بر اسب شد و برای صیادی و تفریح از دمشق خارج گردید. و وقتی به اندازه مسافت دو روز از دمشق دور شده بودند از دور آهویی در نظر یزید پدیدار شد پس به رفقای خودگفت:کسی همراه من نیاید آن گاه اسب خود را به طرف آن آهو دواند و اسب او را به محل دوری برد تا این که به جای وحشتناکی رسید پس با سرعت تمام به دنبال آن آهو میرفت ولی ناگهان اثری از او ندید. دراین هنگام تشنگی بر یزید فشار آورد و آبی نیافت. ناگهان مردی را دید که طشت آبی در دست دارد پس به او گفت: ای مرد! کمی آب به من ده. و چون به او آب داد گفت: اگر مرا میشناختی بیش از این به من احترام میکردی. او گفت: تو کیستی؟ یزید گفت: من یزیدبن معاویه خلیفه مسلمین هستم. پس آن مرد گفت: به خدا سوگند، ای دشمن خدا! تو قاتل حسین بن علی علیهما السلام هستی. سپس برخاست که گربیان او را بگیرد ولی اسب یزید فرار کرد و پای او در رکاب ماند و اسب هرچه به عقب سر خود نگاه میکرد فرار مینمود و این چنین او
1) (1)ثمّ أنّه انطلق جواده فی طلبها و جعل یطردها من وادٍ إلی وادٍ حتّی انتهت به إلی واد مهول مخوف. فأسرع فی طلبها فلّما توسط الوادی لم یرلها خبرا و لم یعرف لها أثرا، و کضّه العطش فلم یجد هناک شیئا من الماء، و إذا هو برجل و معه صحن ماء.
را به زمین زد تا به جهنم فرستاد.
فلم یزل کذلک إلی أن مزّقه و عجّل اللّه بروحه إلی النار و کان له عشرة ندماء لایفارقونه و لا یفارقهم و یأمنهم علی حریمه و أولاده و ماله فاقتحموا الطریق الذی سلک فیه لیعرفوا خبره فوجدوا الفرس و فخذه معلّق بالرکاب. فرفعت الصیحة فی المعسکرین، فرجعوا إلی دمشق... [شرح الثأر ص 22].
و چون ندمای او - که ده نفر بودند - به جستجوی او رفتند اسب او را یافتند که پای یزید در رکاب آن مانده بود. لشکریان او چون از مرگش آگاه شدند صدای ناله ایشان بلند شد و به دمشق باز گشتند.مؤلف گوید: هلاکت یزید را به گونههای دیگری نیز نقل کردهاند که به جهت رعایت اختصار از ذکر آنها خودداری شد. [کتاب شرح الثار، ص 22]
قال فی العیون: بالأسانید الثلاثة، عن الرِّضا، عن آبائه:: قال رسول اللّه صلی الله علیه وآله : إنَّ قاتل الحسین بن علیّ علیهما السلام فی تابوت من نار، علیه نصف عذاب أهل الدُّنیا، و قد شدَّ یداه و رجلاه بسلاسل من نار، منکّس فی النار، حتّی یقع فی قعرجهنم، و له ریح یتعوّذ أهل النار إلی ربّهم من شدَّة تتنه، و هو فیها خالد ذائق العذاب الألیم، مع جمیع من شایع علی قتله، کلّما نضجت جلودهم بدَّل عزّوجلّ علیهم الجلود [غیرها] حتّی یذوقوا العذاب الألیم لایفتر عنهم ساعة. و یسقون من حمیم جهنّم، فالویل لهم من عذاب النار.(العیون، ج 2/47).
مرحوم صدوق علیهالرحمة در کتاب عیون، با سند خود، از حضرت رضا،از پدرانش، از رسول خدا صلی الله علیه وآله نقل نموده که فرمود: «قاتل حسین بن علی علیهما السلام در تابوتی از آتش خواهد بود و عذاب او به اندازه نصف عذاب اهل جهنم میباشد و روز قیامت دستها و پاهای او را با زنجیرهای آتشین میبندند و از سر در آتش میافکنند تا به قعر جهنم فرود آید و اهل دوزخ از بوی او به خدای خود پناه میبرند. او و کسانی که بر کشتن امام حسین علیه السلام اجتماع نمودند همیشه در عذاب دردناک جهنم به سر میبرند و چون پوست بدنهای آنان به آتش میسوزد خداوند عزوجل پوست تازهای بر بدنهای آنان میرویاند تا همواره عذاب دردناک دوزخ را بچشند.»
(1)و فرمود: «موسی بن عمران علیه السلام به خدای خود گفت: پروردگارا، برادرم هارون از دنیا رفت تو او را ببخش. پس به او خطاب شد: ای موسی! اگر نسبت به اولین و آخرین از من سؤال کنی، تو را اجابت خواهم نمود؛ جز قاتل حسین بن علی علیهما السلام که
1) (1)و قال فی العیون: بهذا الاسناد قال: قال رسولاللّه صلی الله علیه وآله إنَّ موسی بن عمران علیه السلام سأل ربّه عزّوجلّ فقال: یا ربّ إنّ أخی هارون مات فاغفرله، فأوحی اللّه عزّوجلّ إلیه: یا موسی لو سألتنی فی الأوّلین و الآخرین لأجبتک ما خلا قاتل الحسین بن علیّ فانّی أنتقم له من قاتله. (العیون ج 2/47)
شفاعت کسی را در باره او نمیپذیرم و از او انتقام خواهم گرفت.»
فان یکن الزمان أتی علینا بقتل الترک و الموت الوحیِّ
فقد قتل الدعیُّ و عبد کلب بأرض الطفِّ أولاد النبیِّ
علامه مجلسی رحمهاللّه در کتاب بحار، از کتاب الزام الناصب و غیره نقل نموده که دختر بجدل کلبیه (از قبیّله بنی کلاب)، به نام میسون، غلام پدر خود را به [زنای با] خود دعوت نمود و از آن به یزید ملعون باردار شد و نسأبّه کلبی در شعر خود به این قصه اشاره نموده است و میگوید: اگر روزگار به ما کشتار ترک و مرگهای آن چنانی را نشان داد، یزید و عبیداللّه زنازاده نیز در کربلا فرزندان پیامبر صلی الله علیه وآله را کشتند!(2)سپس میگوید: مقصود شاعر از کلمه «دعی» عبیداللّه زیاد ملعون است که
1) (1)نسب قاتلی الحسین علیه السلام قال فی البحار: تذنیب: قال مؤلّف کتاب إلزام النواصب و غیره: إنَّ میسون بنت بجدل الکلبیّة أمکنت عبد أبیها عن نفسها، فحملت یزید لعنه اللّه و إلی هذا أشار النسّابة الکلبی بقوله:
2) (2)أراد بالدعیّ عبیداللّه بن زیاد لعنه اللّه فانَّ أباه زیاد بن سمیّة کانت اُمّه سمیّة مشهورة بالزنا، و ولد علی فراش أبی عبید عبد بنی علاج من ثقیف فادَّعی معاویة أنّ أباسفیان زنی باُمّ زیاد فأولدها زیاد، و أنّه أخوه، فصار اسمه الدَّعیُّ و کانت عائشة تسمیّه زیاد بن أبیه لأنه لیس له أب معروف، و مراده بعبد کلب: یزید بن معاویة، لأنه من عبد بجدل الکلبی.
پدر او زیاد فرزند سمیّه بود و او مشهور به زنا بود و زیاد بر فراش ابی عبید، غلام بنی علاج، از قبیله ثقیف به دنیا آمد و معاویه ادعا مینمود که پدرش (ابوسفیان) با مادر زیاد زنا کرده و زیاد به وجود آمده و لذا معاویه، عبیداللّه را برادر خود میدانست و از این رو «دعی» نام گرفت و عایشه همیشه در باره زیاد میگفت:
«این فرزند پدرش میباشد» و این بدین علت بود که زیاد پدر شناخته شدهای نداشت و مراد شاعر از «عبدکلب»، یزیدبن معاویه است که از غلام بجدل کلبی به وجود آمده است.
قدما تداعوا رنیما ثمّ سادهم لولا خمول بنی سعد لماسادوا(البحار ج 44/309)
سپس میگوید: و اما عمرسعد ملعون، پس اهل انساب پدر او سعد را به غیر ابی وقاص نسبت دادهاند و گفتهاند: سعد فرزند مردی از بنیعذره میباشد که با مادر سعد رابطه زنا داشته است و گواه این مطلب سخن معاویه ملعون است که در پاسخ سعد - که به معاویه میگفت:من سزاوارتر از تو به خلافت و امارت هستم - گفت: بنی عذره [اشاره به نسب و زنازاده بودن سعد] چنین چیزی را برای تو نمیپسندند. و سپس ضرطهای
1) (1)و أمّا عمربن سعد لعنه اللّه فقد نسبوا أباه سعدا إلی غیرأبیه و أنّه من رجل من بنی عذرة کان خَذَنا لاُمّه، و یشهد بذلک قول معاویة لعنه اللّه حین قال سعد لمعاویة: أنا أحقّ بهذا الامرمنک فقال له: معاویة یأبی علیک ذلک بنوعذرة، و ضرط له. روی ذلک النوفلی بن سلیمان من علماء السنّة، و یدلّ علی ذلک قول السیّد الحمیری:
برای او رها کرد.
این مطلب را نوفل بن سلیمان، از علمای اهل سنت، نقل نموده؛ چنان که سیّد حمیری نیز در شعر خود به آن اشاره کرده و میگوید:
قدما تداعوا زینما ثمّ سادهم لولا خمول بنی سعدٍ لما سادوا
خدا و پیامبران و ملائکه به زیارت امام حسین علیه السلام میروند
(1)1- صاحب کتاب کامل الزیارات از اسحاق بن عمار نقل نموده که گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: «هیچ پیامبری در آسمانها و زمین نیست جز آن که از خداوند درخواست زیارت امام حسین علیه السلام را میکند و همیشه عدّهای از آنان در حال نزول و دخول حرم او هستند و عدّهای در حال خروج و صعود میباشند.» (2)2- در همان کتاب از ابن سنان نقل شده که گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که
1) (1)زیارة الانبیاء للحسین بن علی علیهما السلام1- فی کامل الزیارات: حدّثنی الحسن بن عبداللّه عن ابیه عن الحسن بن محبوب عن اسحق بن عمّار قال: سمعت اباعبداللّه علیه السلام یقول: لیس نبّی فی السموات و الارض الاّیسئلون اللّه تعالی ان یأذن لهم فی زیارة الحسین علیه السلام ففوج ینزل و فوج یصعد.
2) (2)2- حدّثنی محمّدبن عبداللّه الحمیری عن ابیه عن هارون بن مسلم عن عبدالرحمن بن الأشعث عن عبداللّه بن حمّاد الانصاری عن ابن سنان عن ابی عبداللّه علیه السلام قال: سمعته یقول: قبر الحسین بن علیّ صلوات اللّه علیه عشرون ذراعا مکسّرا روضة من ریاض الجنّة و فیه معراج الملائکة الی السماء و لیس من ملک مقرّب ولا نبّی مرسل الاّ و هو یسئل اللّه ان یزوره ففوج بهبط و فوج یصعد.
میفرمود: «قبر امام حسین علیه السلام ده متر در ده متر مساحت دارد و آن باغستانی از باغستانهای بهشت است و ملائکه از همان نقطه صعود [و نزول] میکنند و هیچ ملک مقرب و پیامبر مرسلی نیست جز این که از خداوند درخواست زیارت او را میکند و پیاپی وارد حرم آن حضرت میشوند و خارج میگردند.»
(1)3- در همان کتاب از صفوان جمال نقل شده که گوید: هنگامی که امام صادق علیه السلام به «حیره» آمد از من پرسید: قبر جدم حسین علیه السلام را زیارت میکنی؟» گفتم: فدای شما شوم! آیا شما آن قبر را زیارت میکنید؟ فرمود: «چگونه او را زیارت نمیکنم در حالی که خدا او را در هر شب جمعه زیارت میکند [؛ یعنی رحمت واسعه و فضل عمیم او در هر شب جمعه شامل او و زوّار او میگردد] [و رحمت] او همراه ملائکه و انبیا و اوصیا و حضرت محمّد صلی الله علیه وآله ـ که افضل انبیاست ـ و ما ـ که افضل اوصیا هستیم ـ در هر شب جمعه بر او وارد میشود.» صفوان گوید: گفتم: فدای شما شوم! شما او را در هر [شب] جمعه زیارت
1) (1)3- حدّثنی ابی واخی و جماعة مشایخی عن محمّد بن یحیی و احمدبن ادریس عن حمدان بن سلیمان النیسابوری عن عبداللّه بن محمّدالیمانی عن منیع بن حجّاج عن یونس عن صفوان الجمال قال: قال لی ابوعبداللّه علیه السلام لمّا اتی الحیرة: هل لک فی قبرالحسین علیه السلام ؟ قلت: و تزوره جعلت فداک قال: و کیف لا ازوره واللّه یزوره فی کلّ لیلة جمعة یهبط الملائکة الیه و الانبیاء و الاوصیاء و محمّدافضل الانبیاء و نحن افضل الأوصیاء فقال صفوان جعلت فداک فتزوره فی کلّ جمعة حتّی تدرک زیارة الربّ قال نعم یا صفوان الزم ذلک یکتب لک زیارة قبرالحسین علیه السلام و ذلک تفضیل و ذلک تفضیل. (الکامل، ص 113)
میکنید که به زیارت خداوند نایل شوید؟ فرمود: «آری، ای صفوان! تو نیز آن را ترک مکن تا زیارت امام حسین علیه السلام [همراه برکات و رحمت الهی] برای تو نوشته شود.» سپس دومرتبه فرمود: «این فضیلت بزرگی است! این فضیلت بزرگی است!»
(1)1- در کتاب کامل الزیارات از داود رقی نقل شده که گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: «خداوند هیچ مخلوقی را به اندازه ملائکه خلق نفرموده و در هر شب هفتاد هزار آنان فرود میآیند و تاصبح گرد کعبه طواف میکنند و چون صبح شود نزد قبر پیامبر صلی الله علیه وآله میروند و بر او سلام میکنند. سپس نزد قبر امیرالمؤمنین علیه السلام میروند و بر او سلام میکنند، و بعد از آن نزد قبر امام حسین علیه السلام
1) (1)زیارة الملائکة الحسین بن علیّ علیهما السلام1- و عنه عن ابیه عن الحسن بن محبوب عن داود الرقی قال سمعت اباعبداللّه علیه السلام یقول: ما خلق اللّه خلقا اکثر من الملائکة و انّه ینزل من السماء کلّ مساءٍ سبعون الف ملک یطوفون بالبیت الحرام لیلتهم حتّی اذاطلع الفجرانصرفوا الی قبرالنبیّ صلّیاللّه علیه و آله فیسلّمون علیه ثمّ یأتون قبر امیرالمؤمنین علیه السلام فیسلّمون علیه ثمّ یاتون قبرالحسین علیه السلام فیسلّمون علیه ثمّ یعرجون الی السماء قبل ان تطلع الشمس. ثمّ تنزل ملائکة النهار سبعون الف ملک فیطوفون بالبیت الحرام نهارهم حتّی اذاغربت الشمس انصرفوا الی قبر رسولاللّه صلی الله علیه وآله فیسلّمون علیه ثمّ یأتون قبرامیرالمؤمنین علیه السلام فیسلّمون علیه ثمّ یأتون قبرالحسین علیه السلام فیسلّمون علیه ثمّ یعرجون الی السماء قبل ان تغیب الشمس.
میروند و بر او سلام میکنند و قبل از طلوع خورشید به آسمان برمیگردند.
سپس ملائکه مربوط به روز نیز که هفتاد هزار هستند فرود میآیند و تا غروب آفتاب گرد کعبه طواف میکنند و سپس نزد قبر رسول خدا صلی الله علیه وآله میروند و بر او سلام میکنند، و بعد از آن نزد قبر امیرالمؤمنین علیه السلام میروند و بر او سلام میکنند، و در نهایت نزد قبر امام حسین علیه السلام میروند و بر او سلام میکنند و قبل از غروب خورشید به آسمان باز میگردند.»
(1)2- در همان کتاب از اسحاق بن عمار نقل شده که گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: من در شب عرفه در حرم امام حسین علیه السلام مشغول نماز بودم و دیدم حدود پنجاه هزار نفر از اشخاص نیکو صورت و با طراوت و معطر در آن جا مشغول نماز هستند و چون طلوع فجر رسید و من به سجده رفتم وسر از سجده برداشتم دیدم هیچ کدام از آنها نیستند. امام صادق علیه السلام فرمود: «پنجاه هزار از ملائکه [برای یاری امام حسین] فرود آمدند و چون دیدند او به شهادت رسیده به آسمان باز گشتند. پس به آنان خطاب
1) (1)2- حدثنی ابی رحمهالله تعالی عن سعدبن عبداللّه عن بعض اصحابه عن احمدبن قتیبة الهمدانی عن اسحق بن عمّار قال: قلت لأبی عبداللّه علیه السلام : انّی کنت بالحائر لیلة عرفة و کنت اصلّی و ثم نحوومن خمیس الفا من الناس جمیلة وجوههم طیّبة روائحهم و اقبلوا یصلّون اللیلة اجمع فلمّا طلع الفجر سجدت ثمّ رفعت رأسی فلم ارمنهم احدا فقال لی ابوعبداللّه علیه السلام : انه مرّبالحسین علیه السلام خمسون الف ملک و هو یقتل فعرجوا الی السماء فاوحی اللّه تعالی الیهم مررتم بابن حبیبی و هو یقتل فلم تنصروه فاهبطوا الی الارض فاسکنوا عندقبره شعثا غبرا الی یوم تقوم الساعة.
شد که به طرف فرزند حبیب من رفتید و او را کشته دیدید و نتوانستید او را یاری کنید؟ پس باز به زمین برگردید و تا قیامت به حالت غبارآلود و پریشان نزد قبر او ساکن شوید [و برای او گریه کنید].»
(1)مرحوم ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات از معاویة بن وهب نقل نموده که گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: «زیارت امام حسین علیه السلام را از ترس دشمن ترک نکن؛ چرا که هر کس زیارت او را ترک کند به حسرت مبتلا میشود؛ به گونهای که آرزو میکند ای کاش قبر او نزد آن حضرت میبود.» سپس فرمود: «آیا دوست نمیداری که خدا تو را در میان زوّار آن حضرت ببیند و رسول خدا صلی الله علیه وآله و علی و فاطمه و امامان دیگر علیهمالسلام در حق تو دعا کنند؟!»
2- در همان کتاب از معاویة بن وهب نقل شده که گوید: در مدینه اجازه
1) (1)دعاء رسولاللّه صلی الله علیه وآله و علیّ و فاطمة و الائمّة لزوار حسین علیهمالسلام1- قال فی کامل الزیارات: حدّثنی ابی رحمهالله و محمّدبن عبداللّه و علیّ بن الحسین و محمّدبن الحسن رحمهم اللّه جمیعا عن عبداللّه بن جعفرالحمیری عن موسی بن عمرعن حسّان (کذا فی نسخ الکتاب و فیما نقل عنه لکن الصحیح کمافی الکافی غسّان البصری بقرینة موسی بن عمرومعاویة بن وهب فما فی النسخ تصحیف کمالا یخفی) البصری عن معویة بن وهب عن ابی عبداللّه علیه السلام قال قال لی یا معویة لاتدع زیارة قبرالحسین علیه السلام لخوف فانّ من ترک زیارته رای من الحسرة ما یتمنّی انّ قبره کان عنده اما تحبّ ان یری اللّه شخصک و سوادک فیمن یدعوله رسولاللّه صلی الله علیه وآله و علیّ و فاطمة و الائمة علیهمالسلام؟.
خواستم که وارد منزل امام صادق علیه السلام شوم و چون به من اجازه داده شد و وارد شدم دیدم امام صادق علیه السلام در مصلاّی خود به نماز ایستاده است، منتظر او نشستم تا نماز او تمام شود. در همان حال از او شنیدم که در مناجات خود میفرمود:
«ای خدایی که ما را به کرامت مخصوص نمودی و به ما وعده شفاعت دادی و ما را اوصیای پیامبر خود صلی الله علیه وآله قرار دادی و علوم گذشته و آینده را به ما عطا فرمودی و دلهای مردم را به سوی ما متوجه ساختی! مغفرت و آمرزش خود را شامل حال من و برادرانم و زوّار قبر حسین علیه السلام گردان؛ چرا که زوّار آن حضرت اموال خود را صرف نمودند و بدنهای خویش را به تعب انداختند، و نیت آنان جز احترام و احسان به ما و امید به ثواب تو و خشنود نمودن رسول تو و امتثال امر ما و خشمناک کردن دشمن ما نبود.
و اعطهم افضل ما امّلو امنک فی غربتهم عن اوطانهم و ما اثرونابه علی ابنائهم و اهالیهم و قراباتهم الّلهمّ انّ اعدائنا عابواعلیهم بخروجهم فلم ینههم ذلک عن الشخوص الینا خلافا منهم علی من خالفنا. فارحم تلک الوجوه التی غیرّتها الشمس و ارحم تلک الأعین التی جرت دموعها رحمةلنا و ارحم تلک القلوب التی جزعت و احترقت لنا وارحم تلک الصرخة التی کانت لنا
خدایا، رضوان خود را شامل آنان بگردان و آنان را در شب و روز از خطرها1) (1)2- و بهذا الاسناد عن موسی بن عمرعن حسّان البصری عن معویة بن وهب قال استأذنت علی ابی عبداللّه علیه السلام فقیل لی ادخل فدخلت فوجدته فی مصلاّه فی بیته فجلست حتی قضی صلوتة فسمعته یناجی ربّه و هو یقول: الّلهمّ یامن خصّنا بالکرامة و وعدنا بالشفاعة و خصّنا بالوصیّة و اعطانا علم ما مضی و علم مابقی و جعل افئدة من الناس تهوی الینا اغفرلی ولأخوانی و زوّار قبرابی الحسین الذّین انفقوا اموالهم و اشخصوا ابدانهم رغبة فی برّنا ورجاء لما عندک فی صلتنا و سرورا دخلوه علی نبیّک و اجابة منهم لأمرنا و غیظا ادخلوه علی عدّونا ارادوا بذلک رضاک فکافهم عنّا بالرضوان و اکلأهم باللیل و النهار و اخلف علی اهالیهم و اولادهم الذین خلّفوا باحسن الخلف و اصحبهم و اکفهم شرّکلّ جبّار عنید و کلّ ضعیف من خلقک و شدید و شرّ شیاطین الانس و الجنّ
حفظ فرما و اهل و عیال آنان را از شر جبّاران و شیاطین انس و جن محافظت نما و حاجات آنان را فراتر از خواسته و آرزویشان برآورده ساز؛ چه، آن که آنها از وطن خویش صرف نظر نمودند و ما را بر فرزندان و خویشان واهل خود مقدم داشتند و به زیارت ما آمدند. خدایا، تو آگاهی که دشمنان ما آنان را سرزنش نمودند ولی آنان آن ملامتها را به دوش گرفتند و از زیارت ما خودداری نکردند.»
خدایا به گونههایی که در راه زیارت حضرت سیدالشهدا از تابش خورشید دگرگون گشته و به دیدگانی که از ترحم بر ما اشک ریخته و به دلها و قلب هایی که برای ما سوخته و نالیده و به ناله و شیون هایی که برای مصایب ما انجام شده رحم کن!
خدایا، من آن بدنها و نفوس را نزد تو امانت میسپارم تا تو آنها را نزد حوض کوثر، هنگام عطش بزرگ پاداش دهی و از کوثر سیرآب نمایی.»
(1)ابن وهب گوید: امام صادق علیه السلام پیوسته این دعاها را در حال سجده میخواند
1) (1)الّلهمّ انّی استودعک تلک الأ بدان و تلک الأنفس حتّی توفیّهم علی الحوض یوم العطش الأکبر فما زال یدعو و هو ساجد بهذا الدعاء فلمّا انصرف قلت: جعلت فداک لوانّ هذا الذی سمعت منک کان لمن لایعرف اللّه عزّوجلّ لظننت انّ النار لا تطعم منه شیئا ابدا و اللّه لقد تمنّیت انّی کنت زرته و لم احجّ فقال لی: ما اقربک منه فما الذی یمنعک من زیارتة؟! ثمّ قال: یا معاویة لم تدع ذلک قلت جعلت فداک لم ارانّ الأمر یبلغ هدا کلّه فقال: یا معویة من یدعو لزواره فی السماء اکثرممّن یدعولهم فی الارض.
و چون سر مبارک از سجده برداشت، من به آن حضرت گفتم: فدای شما شوم! به گمان من، اگر این دعاهایی را که از شما شنیدم برای کافر میکردید هرگز آتش نزدیک او نمیشد. به خدا سوگند، آرزو کردم کهای کاش حج نرفته بودم و به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف شده بودم.
امام صادق علیه السلام فرمود: «چقدر قبر او به تو نزدیک است! چه چیز مانع توست که به زیارت او بروی؟!» سپس فرمود: «ای معاویة بن وهب! برای چه به زیارت جدم نمیروی؟» گفتم: فدای شما شوم! نمیدانستم زیارت او این اندازه فضیلت دارد.
امام صادق علیه السلام فرمود: «ای معاویة بن وهب! بدان که اهل آسمانها بیش از اهل زمین به زوّار حسین علیه السلام دعا میکنند!»
(1)2- در همان کتاب از معاویة بن وهب نیز نقل شده که گوید: امام صادق علیه السلام به
1) (1)2- حدّثنی ابی رحمه اللّه عن سعد بن عبداللّه عن موسی بن عمرعن حسنّان البصری عن معاویة بن وهب عن ابی عبداللّه علیه السلام قال قال یا معویة لاتدع زیارة الحسین لخوف فانّ من ترکه رأی من الحسرة مایتمنّا انّ قبره کان عنده اما تحبّ ان یری اللّه شخصک و سوادک فیمن یدعوله رسولاللّه صلی الله علیه وآله و علیّ و فاطمة و الائمّة علیهمالسلام ؟ اما تحبّ ان تکون ممّن ینقلب یالمغفرة لمامضی و یغفرلک ذنوب سبعین سنة؟ اما تحبّ ان تکون ممّن یخرج من الدنیا و لیس علیه ذنب تتبع به؟ اما تحبّ ان تکون غدا ممّن یصافحه رسول اللّه صلی الله علیه وآله ؟ (الکامل، ص 118).
من فرمود: «ای معاویة بن وهب! زیارت امام حسین علیه السلام را برای ترس از دشمن ترک مکن؛ چرا که هرکس زیارت او را ترک کند چنان حسرت و ندامتی پیدا خواهد نمود که آرزو میکند ای کاش قبر او نزد امام حسین علیه السلام میبود.»
سپس فرمود: «آیا دوست نمیداری که خدا تو را در میان زایرین آن حضرت مشاهده کند و رسول خدا صلی الله علیه وآله و امیرالمؤمنین و فاطمه و امامان دیگر علیهمالسلام در حق تو دعا کنند و چون از زیارت او باز میگردی از کسانی باشی که گناهان گذشته او آمرزیده شده و خداوند گناه هفتا سال او را بخشیده باشد؟ آیا دوست نمیداری که چون از دنیا میروی گناهی بر تونباشد و روز قیامت رسول خدا صلی الله علیه وآله با تو مصافحه کند؟»
در کتاب کامل الزیارات (ص 86) از محمدحمیری، از پدرش علی بن محمدبن سالم، از عبداللّه بن حماد بصری، از عبداللّه اصمّ، از امام صادق علیه السلام نقل شده که آن حضرت فرمود: «هنگامی که امام حسین علیه السلام را زیارت میکنید سخنی [بین آن] جز سخن خیر نگویید همانا ملائکه شب و روز - که مراقب اعمال مردم هستند - با ملائکه حرم امام حسین علیه السلام ملاقات میکنند و چون با آنان مصافحه مینمایند آنهااز شدت گریه پاسخ نمیدهند. پس ملائکه شب و روز منتظر میمانند تا وقت ظهر شود و یا صبح روشن گردد و ملائکه حائر حسینی با آنان سخن گویند
و از مسایل آسمان سؤال کنند.
ملائکه حائر در غیر این دو وقت با کسی سخن نمیگویند و از گریه و دعا سست نمیشوند و تنها در این دو وقت با ملائکه آسمان ملاقات میکنند و در همان دو وقت نیز هرگز از سخن شما که زوّار امام حسین علیه السلام هستید غافل نیستند و چون شما سخن بگویید تمام توجه آنان به شما خواهد بود.»
گفتم: فدای شما شوم! ملائکه حائر از ملائکه حفظه سؤال میکنند یا ملائکه حفظه از ملائکه حائر سؤال مینمایند؟
امام علیه السلام فرمود: «ملائکه حائر از ملائکه حفظه سؤال میکنند؛ چرا که ملائکه حائر از حرم مطهر خارج نمیشوند ولی ملائکه حفظه پیاپی در حال نزول و صعود میباشند.»
گفتم: ملائکه حائر از ملائکه حفظه چه چیزی میپرسند؟
امام علیه السلام فرمود: «ملائکه حفظه وقتی عروج میکنند به ملک مأمور هوا به نام اسماعیل برخورد مینمایند و گاهی به رسول خدا در حالی که فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسین و امامان گذشته نزد آن حضرت جمع شدهاند نیز برخورد میکنند، آن بزرگواران ضمن پرسش از برخی مسایل، از احوال زوّار امام حسین علیه السلام نیز سؤال میکنند. پس به ملائکه حفظه میفرمایند: به زایرین امام حسین علیه السلام نسبت به دعای خود در حق آنان بشارت دهید ملائکه حفظه میگویند: ما چگونه آنان که سخن ما را نمیشنوند بشارت دهیم؟ آن بزرگواران میفرمایند: از خداوند برای آنان برکت طلب کنید و سلام و دعای ما را به آنان برسانید که آن بشارت بزرگی است برای ایشان و چون زوّار امام حسین علیه السلام از حرم خارج میگردند با بالهای خود آنان را احاطه کنید به گونهای که احساس کنند شما آنان را احاطه کردهاید. البته ما آنان را
نزد خداوندی که حافظ امانات است به امانت میسپاریم [تا خداوند آنان را محافظت فرماید].»
سپس امام صادق علیه السلام فرمود: «اگر زوّار امام حسین علیه السلام و دیگران میدانستند که در پاداش زیارت آن حضرت چه برکت و خیری نهفته است برای سبقت به زیارت آن حضرت به روی یکدیگر شمشیر میکشیدند و اموال خود را برای درک زیارت او میفروختند.
همانا فاطمه علیها السلام چون به زوّار امام حسین علیه السلام نظر میکند - در حالی که در کنار او هزار پیامبر و هزار صدّیق و هزار شهید و از کروبیّن و ملائکه آسمانها هزار هزار او را در گریه بر امام حسین علیه السلام همراهی میکنند - از او نالهای بلند خواهد شد که همه ملائکه آسمانها از ناله او گریان خواهند گشت و به او ترحم خواهند نمود و او آرام نخواهد گردید تا رسول خدا صلی الله علیه وآله بیاید و بفرماید: فرزند عزیزم! تو جمیع ملائکه آسمانها را گریان نمودی و از تسبیح و تقدیس پروردگار باز داشتی! بس کن ناله خود را تا آنان به تسبیح و تقدیس خداوند مشغول باشند! همانا خداوند اراده خود را به عمل خواهد رساند.»
امام صادق علیه السلام آن گاه فرمود: «همانا فاطمه علیها السلام به شما که مشغول زیارت امام حسین علیه السلام هستید نظر میکند و از خداوند برای زوّار فرزند خود هر خیری را طلب میفرماید.»
سپس فرمود: «از زیارت امام حسین علیه السلام خودداری نکنید که برکت و ثواب زیارت آن حضرت قابل شماره نیست.» (بحار ج 45/224)
(1)1- در کتاب کامل الزیارات از محمّدبن مسلم نقل شده که گوید: امام باقر علیه السلام فرمود: «به شیعیان ما بگویید که به زیارات امام حسین علیه السلام بروند؛ چرا که زیارت او بر هر مؤمنی که معتقد به امامت اوست و او را امام من عنداللّه میداند واجب و لازم است.» 2- در همان کتاب از وشّا نقل شده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم که میفرمود: «برای هر امامی عهد و پیمان و حقی بر گردن شیعیان و دوستان اوست که وفای به آن واجب و تمامیت و حسن ادای آن به زیارت قبور آنهاست.»
«سپس فرمود: «کسانی که از روی علاقه و تصدیق به دستورات آنان به زیارت قبورشان بروند روز قیامت مورد شفاعت آنان واقع خواهند شد.»
1) (1)وجوب زیارة الحسین و الأئمّة علیهمالسلام علی کلّ مؤمن و مؤمنة1- و فی کامل الزیارات: حدّثنی ابی و محمّدبن الحسن عن الحسن بن متیل و قال محمّدبن الحسن و حدّثنی محمّدبن الحسن الصّفار جمیعا عن احمدبن ابی عبداللّه البرقی قال حدّثنا الحسن بن علیّ بن فضّال قال حدّثنی ابوایوّب ابراهیم بن عثمان الخزاز عن محمّدبن مسلم عن ابی جعفر علیه السلام قال مرواشیعتنا بزیارة قبرالحسین علیه السلام فانّ اتیانة مفترض علی کلّ مؤمن یقرّللحسین علیه السلام بالأمامة من اللّه عزّوجلّ.
(1)3- در همان کتاب از امّ سعید اخمسیة نقل شده که گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: «آیا قبر امام حسین علیه السلام را زیارت نمودهای؟ گفتم: آری. فرمود: «او را زیارت کن که زیارت امام حسین علیه السلام بر هر زن و مرد مسلمانی واجب است.» (2)4- در همان کتاب از عبدالرحمان بن کثیر نقل شده که گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: «اگر یکی از شما در تمام عمر خود به حج خانه خدا برود و به زیارت امام حسین علیه السلام مشرف نشود همانا حق واجبی از حقوق خدا و رسول او صلی الله علیه وآله را ترک نموده است؛ چرا که حق امام حسین علیه السلام فریضه الهی است و بر هر مسلمانی [چه زن و چه مرد] واجب است.»
1) (1)3- حدّثنی محمّدابن جعفر الرزّاز قال حدثنی محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن ابی داود المسترق عن امّ سعیدالأحمسیّة عن ابی عبداللّه علیه السلام قالت: قال لی: یا امّ سعیدتزورین قبرالحسین؟ قالت: قلت: نعم فقال لی: زوریه فانّ زیارة قبرالحسین واجبة علی الرجال و النساء
2) (2)4- حدّثنی ابی و محمّدبن الحسن رحمهم اللّه جمیعا عن الحسن بن متیل عن الحسن بن الکوفی عن علی بن حسان الهاشمی عن عبدالرحمن بن کثیر مولی ابی جعفرعن ابی عبداللّه علیه السلام قال: لوانّ احدکم حجّ دهره ثمّ لم یزرالحسین بن علی علیه السلام لکان تارکا حقّا من حقوق اللّه و حقوق رسول اللّه صلی الله علیه وآله لأنّ حقّ الحسین فریضة من اللّه واجبة علی کلّ مسلم.
فما لمن صلّی عنده؟ قال: من صلّی عنده رکعتین. لم یسئل اللّه تعالی شیئا الاّ اعطاه ایّاه قلت: فمالمن اغتسل من ماء الفرات ثمّ اتاه؟ قال: اذا اغتسل من مأالفرات و هو یریده تساقطعت عنه خطایاه کیوم و لدته امّة قال: قلت: فمالمن یجهّزالیه و لم یخرج لعلّة تصیبه قال:
در کتاب کامل الزیارات از هشام بن سالم نقل شده که گوید: شخصی خدمت امام صادق علیه السلام رسید و گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ! آیا پدرتان (امام حسین علیه السلام ) را باید زیارت نمود؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «آری. نماز نیز باید نزد قبر او خوانده شود لکن باید مقدم بر قبر او نماز خوانده نشود.»تا این که پرسید: ثواب زیارت او چیست؟ فرمود: «اگر از او پیروی کند ثواب او بهشت میباشد.»
(2)پرسید: اگر از زیارت او اعراض شود چگونه است؟ فرمود: «در قیامت برای
1) (1)ثواب من زار الحسین علیه السلام بنفسه او جهّزالیه نفسه و مُنع منه1- و باسناده عن الاصمّ قال حدّثنا هشام بن سالم عن ابی عبداللّه علیه السلام فی حدیث طویل قال: اتاه رجل فقال له یابن رسولاللّه هل یزار والدک قال: فقال: نعم و یصلّی عنده و قال: یصلّی خلفه و لایتقدّم علیه قال: فمالمن اتاه؟ قال: الجنّة ان کان یأتمّ به قال: فما لمن ترکه رغبة عنه؟ قال: الحسرة یوم الحسرة قال: فما لمن اقام عنده: قال کلّ یوم بالف شهر قال: فما للمنفق فی خروجه الیه و المنفق عنده؟ قال: درهم بالف درهم قال: فما لمن مات فی سفره الیه؟ قال: تشیّعه الملائکة و تأتیه بالحنوط و الکسوة من الجنّة و تصلّی علیه اذکفّن و تکفنه فوق اکفانه و تفرش له الریحان تحته و تدفع الارض حتی تصوّر من بین یدیه مسیرة أمیال و من خلفه مثل ذلک و عند راسه مثل ذلک و عند رجلیه مثل ذلک و یفتح له باب من الجنّة الی قبره و یدخل علیه روحها و ریحانها حتّی تقوم الساعة قلت:
او حسرت خواهد بود.»
پرسید: پاداش کسی که برای زیارت نزد او اقامت میکند چیست؟ فرمود: «هر روز آن ثواب هزار ماه عبادت دارد.»
پرسید: پاداش هزینه سفر و اقامت نزد او چیست؟ فرمود: «هر درهم آن ثواب هزار درهم را دارد.»
پرسید: پاداش کسی که در سفر زیارت او بمیرد چیست؟ فرمود: «ملائکه او را تشییع میکنند و حنوط و لباس بهشتی برایش میآورند و بر روی کفن او به او میپوشانند و بر او نماز میخوانند و کف قبر او را از گل و ریحان فرش میکنند و قبر او را از جنوب و شمال و مشرق و مغرب یک فرسخ وسیع میکنند، و دری از بهشت به قبر او گشوده میشود و تا قیامت از نسیم و گلهای بهشتی استشمام میکند.»
هشام گوید: من به امام صادق علیه السلام گفتم: پاداش نماز نزد قبر او چیست؟ فرمود: «کسی که دو رکعت نماز نزد قبر او بخواند هر دعایی بعد از آن بکند مستجاب میشود.»
(1)گفتم: پاداش کسی که از آب فرات غسل کند و به زیارت او برود چیست؟
1) (1)یعطیه اللّه بکلّ درهم انفقه مثل احدمن الحسنات و یخلف علیه اضعاف ماانفقه و یصرف عنه من البلاء ممّا قد نزل لیصیبه و یدفع عنه و یحفظ فی ماله قال: قلت: فمالمن قتل عنده جارعلیه سلطان فقتله؟ قال: اوّل قطرة من دمه یغفرله بها کلّ خطیئة و تغسل طینته التی خلق منها الملائکة حتّی تخلص کما خلصت الانبیاء المخلصین و یذهب عنها ما کان خالطها من اجناس طین اهل الکفر و یغسل قلبه و یشرح صدره و یملأ ایمانا فیلقی اللّه و هو مخلص من کلّ ما تخالطه الأبدان و القلوب و یکتب له شفاعة فی اهل بیته و الف من اخوانه الحدیث.
فرمود: «از گناهان خود پاک میشود مانند وقتی که از مادر متولد شده است.»
گفتم: پاداش کسی که خود را آماده زیارت او نموده باشد و مانعی برای او رخ دهد چیست؟ فرمود: «خداوند به هر درهمی که هزینه نموده به اندازه کوه احد به او پاداش میدهد و در دنیا نیز چندین برابر آن را به او میدهد و بلاهایی که باید به او برسد را از او دفع میکند و مال او را حفظ میفرماید.»
گفتم: پاداش کسی که به زیارت او برود و سلطان ستمگری او را بکشد چیست؟ فرمود: «همین که نخسیتن قطره خون او به زمین ریخته شود همه گناهان او آمرزیده میشود و ملائکه طینت او را میشویند به گونهای که همانند پیامبران خالص میگردد و از آلودگیهای طینت اهل کفر پاکیزه میشود و قلب او نیز شسته میشود و سینه او گشوده میگردد و از ایمان پر میشود و چون خدا را ملاقات میکند از آلودگیهای جسمی و قلبی پاکیزه خواهد بود.»
سپس فرمود: «و اجازه شفاعت از اهلبیت خود و هزار نفر از برادران او به او داده میشود.»
(1)2- در همان کتاب از عبداللّه بکیر نقل شده که گوید: امام صادق علیه السلام فرمود:
1) (1)2- و بهذا الأسناد عن الأصم عن عبداللّه بن بکیر فی حدیث طویل قال: قال ابوعبداللّه علیه السلام : یابن بکیرانّ اللّه اختار من بقاع الارض ستةالبیت الحرام و الحرم و مقابر الأنبیا و مقابر الأوصیاء و مقاتل الشهداء و المساجد التی یذکرفیها اسم اللّه یابن بکیرهل تدری ما لمن زار قبرابی عبداللّه الحسین علیه السلام ان جهله الجاهل؟ ما من صباح الاّ و علی قبره هاتف من الملائکة ینادی یا طالب الخیر اقبل الی خالصة اللّه ترحل بالکرامة و تأمن الندامة یسمع اهل المشرق و اهل المغرب الاّ الثقلین و لایبقی فی الارض ملک من الحفظه الاّ عطف علیه عند رقاد العبد حتی یسبّح اللّه عنده و یسئل اللّه الرضا عنه و لایبقی ملک فی الهوی یسمع الصوت الاّاجاب یاالتقدیس للّه تعالی فتشتدّا صوات الملائکة فیجیبهم اهل السماء السابعة فیسمع اللّه اصواتهم النبیّین فیرحمون و یصلّون علی الحسین علیه السلام و یدعون لمن زاره. انتهی ما فی کامل الزیاراة.
«خداوند شش نقطه از زمین را انتخاب نموده و ارزشمند قرار داده است: 1ـ کعبه؛ 2ـ حرم؛ 3ـ قبور پیامبران؛ 4ـ قبور اوصیاء؛ 5ـ قبور شهداء؛ 6ـ مساجدی که نام خدا در آنها برده میشود.»
سپس فرمود: «میدانی پاداش کسی که قبر امام حسین علیه السلام را زیارت کند چیست؟ اگر نادانها نمیدانند، تو بدان که در هر صبحگاه ملکی از ملائکه از بالای قبر او ندا میکند: ای کسی که طالب خیر هستی! به زیارت قبر بنده خالص خدا بیا که اگر چنین کنی با کرامت الهی باز گردی واز ندامت و پشیمانی ایمن خواهی بود!
این ندا را تمام اهل عالم، جز جن و انس، میشنوند و همه ملائکه حافظین اعمال مردم ـ نزد قبر او جمع میشوند و تسبیح خدا را میگویند و از خداوند برای زایر او که به خواب رفته درخواست رضا و خشنودی میکنند وهر ملکی بین آسمان و زمین این دعا را میشنود خدا را تقدیس میکند. پس صداهای ملائکه شدید میشود تا این که ملائکه آسمان اول نیز به تقدیس خداوند پاسخ میگویند و همین
طور تا صدای آنان به آسمان هفتم میرسد و پیامبران خدا علیهمالسلام نیز میشنوند و از روی ترحم بر امام حسین علیه السلام صلوات میفرستند و در حق زوّار او دعا میکنند.» این بود آنچه از کتاب کامل الزیارات راجع به ارزش زیارت امام حسین علیه السلام نقل گردید.
(1)1- مرحوم صدوق در کتاب امالی از حضرت رضا علیه السلام نقل نموده که فرمود: «محرم ماهی بود که مردم در زمان جاهلیت ظلم و قتال رادر آن حرام میدانستند و [لکن] این امت ریختن خون ما و هتک حرمت ما و اسیر کردن ذریّه و زنهای ما و آتش زدن خیمهها و غارت کردن اموال ما را در این ماه حلال دانستند و حرمت رسول خدا صلی الله علیه وآله را در باره ما رعایت نکردند!»
سپس فرمود: «شهادت امام حسین علیه السلام چشم ما را گریان و اشک ما را جاری ساخت. در روز شهادت آن حضرت، عزیزان ما در کربلا ذلیل شدند و این حادثه تا قیامت برای ما مصیبت و بلا گردید. پس برهمه گریه کنندگان واجب است که بر
1) (1)دخول شهرالمحرم و حدیث الرضا علیه السلام1- قال الرضا علیه السلام انّ المحرّم شهر کان اهل الجاهلیّه فیما مضی یحرّمون فیه الظلم و القتال فاستحلّت فیه دماؤنا و هتکت فیه حرمتنا و سبی ذرارینا و نساؤنا و اضرمت النیران فی مضاربنا و انتهب منها ثقلنا و لم ترع لرسول اللّه صلی الله علیه وآله حرمة فی أمرنا. إنّ یوم الحسین أقرح جفوننا و أسال دموعنا و أذلّ عزیزنا بأرض کرب و بلاء و أورثنا الکرب و البلاء الی یوم الانقضاء فعلی مثل الحسین فلیبک الباکون فانّ البکاء یحطّ الذنوب العظام.
چنین شهیدی اشک بریزید؛ چرا که گریه نمودن بر او گناهان بزرگ را میشوید.»
(1)آن گاه فرمود: «پدرم موسی بن جعفر عادتشان براین بود که چون ماه محرم فرا میرسید کسی او را خندان نمیدید و حالت غم و اندوه بر او غالب بود و چون روز عاشورا فرا میرسید آن روز برای او روز گریه و اندوه و مصیبت بود و میفرمود: این همان روزی است که جدّ من امام حسین علیهما السلام در آن کشته شده است!» (2)2- علاّمه مجلسی در کتاب بحار از حضرت رضا علیه السلام نقل نموده که فرمود: «هرکس روز عاشورا از کارکردن و اصلاح امر معاش خود صرف نظر کند خداوند حوایج دنیا و آخرت او را برآورده خواهد نمود و هر کس روز عاشورا برای او روز گریه و اندوه و مصیبت باشد خداوند روز قیامت را برای او روز شادی و سرور قرار میدهد و در بهشت چشم او به دیدار ما روشن میشود. و کسی که روز عاشورا را
1) (1)ثمّ قال الرضا علیه السلام : کان أبی اذا دخل شهرالمحرّم لایری ضاحکا و کانت الکآبة تغلب علیه حتّی تمضی منه عشرة ایّام فإذا کان الیوم العاشر کان ذلک الیوم یوم مصیبته و حزنه و بکائه و یقول هوالیوم الذی قتل فیه جدّی الحسین علیه السلام . (امالی الصدوق ص 191، البحار ج 44/283)
2) (2)2- و قال الرضا علیه السلام : من ترک السعی فی حوائجه یوم عاشوراء قضی اللّه له حوائج الدنیا و الآخرة و من کان یوم عاشوراء یوم مصیبته و حزنه و بکائه جعل اللّه عزّوجلّ یوم القیامة یوم فرحه و سروره و قرّت بنا فی الجنان عینه، و من سمّی یوم عاشوراء یوم برکة و ادّخر فیه لمنزله شیئا لم یبارک له فیما ادّخر و حشر یوم القیامة مع یزید و عبیداللّه بن زیاد و عمربن سعد لعنهماللّه الی أسفل درک من النار. (المجالس السنیة، ص 33، البحار ج 44/284)
روز برکت و تلاش بداند و برای معاش خود در آن روز چیزی فراهم کند هرگز برای او مبارک نخواهد بود و روز قیامت با یزید و عبیداللّهزیاد و عمرسعد لعنهماللّه در پایینترین جای جهنم محشور خواهد شد.»
مرحوم علاّمه سیّد محسن امین پس از نقل این روایت میگوید: بنیامیّه روز عاشورا را روز شادی و فرح و عید خود میدانستهاند و این سنت بنیامیّه بوده است و دیگران از روی جهالت و نادانی از آنان پیروی میکنند و گرنه هیچ مسلمانی در روز شهادت فرزند دختر پیامبر خود صلی الله علیه وآله ـ که اگر آن حضرت زنده میبود برای فرزندش عزادار و گریان میبود ـ خوشحال و مسرور نخواهد بود؛ در صورتی که رسول خدا صلی الله علیه وآله در زمان خود نیز برای مصایب امام حسین علیه السلام گریان بودند!
(1)1- علاّمه مجلسی در کتاب بحار از دعبل خزاعی نقل نموده که گوید:
1) (1)دخول دعبل الخزاعی علی الرضا علیه السلام فی ایّام عاشوراء1- حکی دعبل الخزاعی قال: دخلت علی سیّدی و مولای علیّ بن موسی الرضا علیه السلام فی ایّام عشر المحرّم فرأیته جالسا جلسة الحزین الکئیب و اصحابه من حوله فلمّا رآنی مقبلا قال لی مرحبا بک یا دعبل مرحبا بناصرنا بیده و لسانه، ثمّ انّه وسع لی فی مجلسه و أجلسنی الی جانبه. ثمّ قال لی: یا دعبل أحبّ ان تنشدنی شعرا فانّ هذه الأیّام أیّام حزن کانت علینا اهل البیت و أیّام سرور کانت علی أعدائنا خصوصا بنیأمیّة، ثمّ إنّه علیه السلام نهض و ضرب سترا بیننا و بین حرمه و أجلس اهل بیته من وراء الستر لیبکوا علی مصاب جدّهم الحسین علیه السلام ثمّ التفت إلیّ و قال لی: یا دعبل إرث الحسین فأنت ناصرنا و مادحنا ما دمت حیّا فلا تقصر عن نصرنا ما استطعت،
روزهای اول محرم خدمت مولای خودم حضرت علیبن موسیالرضا علیهما السلام رسیدم. دیدم آن حضرت با حالتی مصیبت زده و پریشان با اصحاب خود نشسته است. چون نگاه او به من افتاد فرمود: «خوش آمدی. ای دعبل! تو با دست و زبان خود ما را یاری میکنی.» سپس برای من جایی باز نمود و من را در کنار خود نشاند و فرمود:
«من دوست میدارم که در این ایام که روزهای حزن و مصیبت ما خانواده است و دشمنان ما به ویژه بنیامیّه در آن شاد بودهاند برای من مرثیه بخوانی.» سپس برخاست و پردهای بین ما و خانواده خود قرار داد و آنان را پشت پرده نشاند تا برای مصایب جدّ خود امام حسین علیه السلام گریه کنند. سپس به من فرمود: «برخیز، ای دعبل و برای جدّم امام حسین علیه السلام مرثیه بخوان! ای دعبل، تو تا زنده هستی ناصر و مادح ما خواهی بود پس تا میتوانی در یاری و نصرت ما کوتاهی مکن.»
إذا للطمت الخدّ فاطم عنده و أجریتِ دمع العین فی الوجنات
أفاطم قومی یا ابنة الخیر و اندبی نجوم سماوات بأرض فلاة
قبور بکوفانٍ و اخری بطیبة و اُخری بفخٍّ نالها صلواتی
قبور بجنب النهر من أرض کربلا معرّسهم فیها بشطّ فرات
توفّوا عطاشا بالفرات فلیتنی توفیّت فیهم قبل حین وفاتی
إلی اللّه أشکو لوعة عند ذکرهم سقتنی بکأس الثکل و الفظعات
سأبکیهم ما حجّ للّه راکب و ما ناح قمریّ علی الشجرات
فیا عین بکّیهم وجودی بعبرة فقد آن للتسکاب و الهملات
سأبکیهم ما ذرّ فی الأفق شارق و نادی منادی الخیر للصلوات
و ما طلعت شمس و حان غروبها و باللیل أبکیهم و بالغدوات(البحار ج 45/257)
دعبل میگوید: من چون این سخنان را از آن حضرت شنیدم پریشان و1) (1)قال دعبل: فاستعبرت و سالت عبرتی و أنشأت اقول: أفاطم لو خلت الحسین مجدّلاً و قد مات عطشانا بشطّ فرات
گریان شدم و اشعار ذیل را انشاد نمودم:
ای فاطمه زهرا! چه حالی خواهی داشت اگر ببینی فرزندت حسین را با لب تشنه گشتهاند و بدن خونآلود او را در کنار فرات رها کردهاند؟! البته با دیدن او طاقت نخواهی آورد و به صورت خواهی زد و پریشان و گریان خواهی شد. پس ای فاطمه، ای دختر رسول خدا، برخیز و بر فرزندان خود که همانند ستارگان، پراکنده شدهاند گریه کن. قبور فرزندان تو برخی در کوفه، برخی در مدینه و برخی در سرزمین فخ قرار گرفته است و برخی [از فرزندانت] در کنار فرات تشنه لب جان دادهاند؛ که ای کاش من نیز در میان آنان جان باخته بودم. درود و صلوات من بر آنان باد.
از دل سوخته خویش به خدا شکایت میبرم؛ زیرا هرگاه آنان را به یاد میآورم به ناچار باید جام اندوه و پریشانی بنوشم و همیشه همراه هر ناله کنندهای بر آنان گریه کنم!
ای چشم، سخاوت کن و بر آنان اشک بریز که این روزها هنگامه ناله و پریشانی است. من تا آن هنگام که عالم بر پاست و خورشید طلوع و غروب میکند
و منادی ندای نماز میدهد هر صبح و شام بر آنان گریه خواهم کرد.
فلمّا بلغ الی قوله:
أری فیئهم فی غیرهم متقسّما و أیدیهم من فیئهم صفرات
بکی ابوالحسن الرضا علیه السلام و قال له: صدقت یا خزاعیّ فلمّا بلغ الی قوله:
إذا وُتروا مَدّوا الی واتریهم اکفّا عن الأوتار منقبضات
جعل ابوالحسن علیه السلام یقلّب کفیّه و یقول: أجل و اللّه منقبضات، فلمّابلغ الی قوله:
لقد خفت فی الدنیا و أیّام سعیها و انّی لأرجو الأمن بعد وفاتی
2- مرحوم صدوق در کتاب عیون با سند خود از عبدالسلام بن صالح هروی نقل نموده است که دعبل خزاعی در مرو و خراسان به حضرت رضا علیه السلام وارد شد و به آن حضرت عرض کرد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله ، من در باره شما خانواده قصیدهای سرودهام و سوگند یاد کردهام که آن را برای احدی نخوانم تا برای شما بخوانم. پس حضرت رضا علیه السلام به او فرمود: «آنرا بخوان!» دعبل اشعار خویش را چنین آغاز نمود:«مدارس آیات خلّت...» یعنی پس از غصب خلافت امیرالمؤمنین و اولاد طاهرین او مکاتب وحی از تلاوت قرآن خالی و منازل وحی و خانههای تعلیم
1) (1)2- و فی عیون أخبار الرضا علیه السلام ج1/ 154 و 294 بسنده عن عبدالسلام بن صالح الهروی قال: دخل دعبل بن علیّ الخزاعی رحمهاللّه علی أبی الحسن علیّ بن موسی الرضا علیه السلام بمرو فقال له یا ابن رسولاللّه إنّی قد قلت فیکم قصیدة و آلیت علی نفسی أن لا أنشدها احدا قبلک فقال علیه السلام هاتها فأنشده: مدارس آیات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات
معارف اسلام تخریب و همانند بیابان گردید!
و چون شعر او به این بیت رسید: «اری فیئهم فی غیرهم متقسّما...»؛ یعنی اینک اموال خاندان وحی بین دیگران تقسیم و دست آنان از اموال خویش خالی گردیده است؛ حضرت رضا علیه السلام گریان شد و فرمود: «راست گفتی، ای دعبل خزائی!»
و چون این بیت را قرائت نمود: «اذا وَتِروا مَدوّا الی واتریهم...» یعنی چون اموال و حقوق آنان غضب شد دستهای آنان در برابر غاصبین و دشمنانشان بسته شد؛ حضرت دستهای خویش را بالا و پایین نمود و فرمود: «آری، به خدا سوگند، دستهای ما بسته شده و کاری از ما ساخته نیست.»
و چون دعبل این بیت را خواند: «لقد خفت فی الدنیا و ایّام سعیها...»؛ یعنی من دوران زندگی خود را در تقیه و ترس از دشمن گذراندم و امید دارم که پس از مرگ ورفتن از دنیا در امن و امان باشم؛».
مشرّدون نُفوا عن عقر دارهم کأنّهم قد جنوا ما لیس یُغتفر
حضرت رضا علیه السلام فرمود: «خدا تو را از وحشت بزرگ قیامت ایمن دارد.»سپس حضرت رضا علیه السلام یکصد دینار از سکه هایی را که به نام آن حضرت زده شده بود را به او دادند. دعبل عرض کرد: به خدا سوگند، من برای پول این جا نیامدم
1) (1)قال الرضا علیه السلام آمنک اللّه یوم الفزع الأکبر. ثمّ اعطاه مائة دینار من الدنانیر المضروب علیها اسم الرضا علیه السلام فقال دعبل: و اللّه ما لهذا جئت و لا قلت هذه القصیدة طعما فی شیء وردّ الصرّة و سأل ثوبا من ثیاب الرضا علیه السلام لیتبرّک به فأنفذ الیه الرضا علیه السلام جبّة خزّ مع الصرّة فأخذهما دعبل و انصرف. (البحار ج 45/257) لا أضحک اللّه سنّ الدهر إن ضحکت و آل احمد مظلومون قد قهروا
و این قصیده را نیز به طمع مال دنیا نسرودم و سپس دینارها را برگرداند و درخواست کرد که آن حضرت پیراهن خود را ـ به او بدهند که به آن تبرّک جوید. حضرت رضا علیه السلام نیز جبّهای از خز را همراه آن دینارها به او برگرداندند و دعبل آنها را گرفت و مرخص شد. [سپس مردم هر دینار آن را به ده دینار از او خریدند و به آنها تبرّک جستند].
لو قتلنا عن آخرنا لما امسک من بقی منّا عن زیارته ورأوا من الدلائل ما حملهم علی ما صنعوا فکتب بالامر الی الحضرة فورد کتاب المتوکل الی القائد بالکفّ عنهم و المسیر الی الکوفة مظهرا انّ ذلک فی مصالح اهلها.
شیخ طوسی علیهالرحمه در کتاب امالی نقل کرده است: به متوکل عباسی خبر رسید که اهل روستاها نزد قبر امام حسین علیه السلام جمع میشوند و آن حضرت را زیارت مینمایند. پس متوکل لشکر سنگینی را فرستاد تا قبر امام علیه السلام را خراب کنند و مردم را از زیارت او باز دارند و این در سال دویست و سی و هفت هجری بود و1) (1)حرث المتوکّل قبرالحسین و منعه من زیارة قبره علیه السلام روی الشیخ الطوسی رحمهالله فی الامالی ص 327 قال: بلغ المتوکّل جعفربن المعتصم ان اهل السواد یجتمعون بارض نینوی لزیارة قبرالحسین علیه السلام فیصیرالی قبره منهم خلق کثیر فأنقذ قائدا من قوّاده و ضمّ الیه جندا کثیفا لیحرث قبرالحسین علیه السلام و یمنع الناس من زیارته و الاجتماع الی قبره فخرج القائد الی الطفّ و عمل بما أمر و ذلک فی سنة سبع و ثلاثین و مائتین فثار اهل السواد به واجتمعوا علیه و قالوا:
چوم مردم مطلع گردیدند جمع شدند و گفتند: اگر همه ما کشته شویم از زیارت امام خود دست برنخواهیم داشت و این به جهت آثار و برکاتی بود که از زیارت آن حضرت مشاهده کرده بودند.
(1)پس فرمانده لشکر متوکل وضعیت را به متوکل خبر داد. و متوکل نامهای برای او فرستاد که راه را برای زوّار باز گذارد و به کوفه باز گردد و آن را مصلحت اندیشی برای مردم وانمود کند. این گونه بود تا سال دویست و چهل و هفت هجری که باز به متوکل خبر دادند که جمعیت فراوانی به زیارت امام حسین علیه السلام میروند و عاشق زیارت او هستند. متوکل باز لشکری برای تخریب قبر مطهر امام علیه السلام و جلوگیری از زیارت آن حضرت فرستاد و دستور داد اعلان کنند که هر کس به زیارت آن حضرت برود امنیت جانی ندارد!
فلقد أتاک بنو ابیه بمثلها هذا لعمرک قبره مهدوما
اسفوا علی ان لا یکونوا شایعوا فی قتله فتتبعوه رمیما
تتبعوکم و راموا محو فضلکم و خیّب اللّه من فی ذلکم طمعا
انّی وفی الصلوات الخمس ذکرکم لدی التشهد للتوحید قد شفعا(المجالس ص 150)
مرحوم سید محسن امین پس از نقل این قسمت میگوید: به آنچه بنیامیه1) (1)فمضی الأمر علی ذلک حتّی کانت سنة مائتین و سبع و اربعین فبلغ المتوکّل ایضا مصیرالناس من اهل السواد و الکوفة الی کربلاء لزیارة قبرالحسین علیه السلام و انّه قدکثر جمعهم لذلک و صار لهم شوق کثیر فانفذ قائدا فی جمع کثیر من الجند و أمر منادیا ینادی ان برئت الذمّة ممّن زار قبرالحسین علیه السلام و امر بنبش القبر و حرث ارضه و انقطع الناس عن الزیارة. (البحار ج 45/397) قال صاحب المجالس: ما کفی ما فعلته بنو أمیّة من قتل الحسین علیه السلام و اهلبیته و انصاره و رضّ جسده الشریف و سبی نسائه و ذرایه من بلد الی بلد و حمل رأسه و رؤوس اصحابه فوق الرماح حتّی جاءت بنوالعباس فبنت علی ما اسّسته بنو أمیّة وزادت علیه و رامت ان تدرس قبرالحسین علیه السلام و تعفی اثره و تمنع الناس من زیارته یریدون لیطفئوا نوراللّه بأفواههم و یأبی اللّه الاّ أن یتمّ نوره.
2) (2)و کان بعض المحبیّن قد حضر لزیارة الحسین علیه السلام حین امرالمتوکّل بحرث القبر الشریف فلم تمکنه الزیارة فتوجّه نحو بغداد و هو یقول: تاللّه ان کانت أمیّة قد أتت قتل ابن بنت نبیّها مظلوما
از کشتن فرزند پیامبر صلی الله علیه وآله و عزیزان و اصحاب او و پایمال کردن بدن شریف آن حضرت و اسیر نمودن اهل بیت او و گرداندن سرهای شهدا در شهرها و... انجام دادند اکتفا نشد تا این که بنی عباس آمدند و از زیارت قبر آن حضرت جلوگیری نمودند و قبر شریف او راتخریف کردند البته آنها میخواستند نور خدا را خاموش کنند لکن خداوند اراده نموده که نور خود را کامل نماید ولو مشرکان را خوش نیاید.
(1)1- مرحوم صدوق در کتاب عیون از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرمود:
1) (1)فضل انشاد الشعر فی الحسین علیه السلام1- مرّ سلیمان بن قتّة العدویّ رحمهالله بکربلاء بعد قتل الحسین علیه السلام بثلاث فنظر إلی مصارع الشهداء و اتّکأ علی فرس له عربیّة و انشأ یقول:
«هرکس در باره ما خانواده یک بیت شعر بگوید، خداوند در بهشت برای او خانهای بنا خواهد نمود.»
در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «هیچ گویندهای در باره ما شعر نمیگوید جز آن که خداوند او را به وسیله روح القدس (جبرئیل علیه السلام ) تأیید خواهد نمود.»
و کانوا رجاء ثمّ اضحوا رزّیة لقد عظمت تلک الرزایا و جلّت
و تسألنا قیس فنعطی فقیرها و تغتابنا قیس اذا النعل زلّت
و عند غنیّ قطره من دمائنا سنطلبهم یوما بها حیث حلّت
فلا یبعد اللّه الدیار و أهلها و إن اصبحت منهم برغم تخلّت
و انّ قتیل الطف من آل هاشم أذلّ رقاب المسلمین فذلّت
و قد اعولت تبکی السماء لفقده و أنجمنا ناحت علیه و صلّت(المجالس ص 38، البحار ج 45/294)
در همان کتاب از حسن بن جهم نقل شده که گوید: از حضرت رضا علیه السلام شنیدم که فرمود: «هیچ مؤمنی در ستایش و فضایل [و مصایب] ما شعری نمیگوید جز آن که خداوند متعال در بهشت برای او شهری بنا خواهد نمود که هفت برابر دنیا خواهد بود و هر ملک مقرب و پیامبر مرسلی او را در آن شهر زیات مینماید.»شعرای عرب و عجم در مصایب اهلبیت علیهمالسلام اشعاری سرودهاند که از ناحیه امامانعلیهمالسلام مورد تشویق و تحسین وصله واقع شده و به آنها وعده آمرزش
1) (1)مررت علی أبیات آل محمّد فلم أرها أمثالها یوم حلّت المتر انّ الشمس اضحت مریضة لفقد حسین و البلاد اقشعرّت
گناهان را دادهاند؛ تا جایی که در باره آنان فرمودهاند که روح القدس شما را تایید نموده است.
لو کنت شاهد کربلا لبذلت فی تنفیس کربک جهد بذل
الباذل و سقیت حدّ السیف من اعدائکم عللاً وحدّ السمهریّ الذابل
لکنّنی أخّرت عنک لشقوتی فبلابلی بین الغریّ و بابل
هبنی حرمت النصر من اعدائکم فأقلّ من حزن و دمع سائل
و یقال انّه نام فی مکانه فرأی النبی صلی الله علیه وآله فقال له: جزاک اللّه عنّی خیرا أبشر فانّ اللّه قد کتبک ممّن جاهد بین یدی الحسین علیه السلام . (ینابیع المودّة ج 3/49، المجالس ص 38)(1)یا آل أحمد لایخیب موحّد متمسّک منکم بحبل ولاء
إن فاتنی من نصرکم ما فاتنی و أطال فیکم لوعتی و بکائی
فلأرثیّنکم علی طول المدی بقصائد أعیت علی الشعراء
در باره شاعر معروف عرب، سلیمان بن قته و نیز ابن هباریه، نقل شده که پس از شهادت امام حسین علیه السلام به کربلا رفت و در کنار قبور شهدا نشست و بر امام حسین و عزیران او گریه کرد و بالبداهة اشعار ذیل را انشا نمود. سپس ابن هباریه همان جا به خواب رفت و در خواب رسول خدا صلی الله علیه وآله را دید که به او فرمود: «خداوند از ناحیه من به تو جزای خیر بدهد. بشارت باد تو را که خداوند نام تو را بین شهدای کربلا ثبت نمود.»2- صاحب کتاب الغدیر، از اغانی، از اسماعیل تمیمی نقل نموده که گوید:
1) (1)و مرّ ابن الهباریةالشاعر بکربلاء فجلس یبکی علی الحسین علیه السلام و أهله و قال بدیها: أحسین و المبعوث جدّک بالهدی قسما یکون الحقّ عنه مسائلی
من خدمت امام صادق علیه السلام بودم که اسماعیل بن محمّد، معروف به سیّد حمیری، بر آن حضرت وارد شد و امام صادق علیه السلام به او اجازه ورود داد و چون وارد شد بر آن حضرت سلام نمودو نشست، امام علیه السلام دستور داد پردهای آویختند و سپس اهلبیت خود را پشت پرده نشاند و از سیّد حمیری خواست که اشعار خود را در مصایب امام حسین علیه السلام بخواند و او چنین خواند:
امرر علی جدث الحسین و قل لأعظمه الزکیّة.»
یا أعظما لا زلت من وطفاء ساکبة رویّه
و اذا مررت بقبره فأطل به وقف المطّیه
و ابک المطهّر للمطهّ ـر و المطهّرة النقیّه
کبکاء معولةٍ أتت یوما لواحدها المنیّه
قال فرأیت دموع جعفر بن محمّد تتحدر علی خدّیه و ارتفع الصراخ من داره حتّی امره بالامساک فأمسک.3- و قال الصادق علیه السلام لأبی هرون المکفوف: یا أبا هرون أنشدنی فی الحسین علیه السلام قال فأنشدته فقال لی انشدنی کما تنشدون فأنشدته:
أمرر علی جدث الحسی ـن و قل لأعظمه الزکیّه
ما لذَّ عیش بعد رضّ ـک بالجیاد الأعوجیّه
علی بن اسماعیل گوید: پس من دیدم اشک از چشمان امام صادق علیه السلام جاری1) (1)2- فی الأغانی ج 7/240 بسنده عن علیّ بن اسماعیل التمیمی عن أبیه قال کنت عند أبی عبداللّه جعفر بن محمّد علیه السلام اذا استأذن آذنه للسید الحمیری (و هو اسماعیل بن محمّد و السید لقبه) فأمر بایصاله و اقعد حرمه خلف ستر و دخل فسلّم و جلس فاستنشده فأنشده قوله: أمرر علی جدَث الحسین و قل لأعظمه الزکیّه
شد و صدای ناله از خانه آن حضرت بلند گردید تا این که امام علیه السلام او را از ادامه اشعار خود نهی نمود و او ساکت شد.
3- در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل شده که به ابوهارون مکفوف فرمود: «اشعار خود را در مصایب جدم حسین علیه السلام برای من بخوان!» ابوهارون گوید: من چون شروع به خواندن کردم، امام علیه السلام فرمود: «به همان طریقی که بین خودتان میخوانید بخوان!» پس برای او خواندم...
(1)1ـ مرحوم ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات، با سند خود، از حارث اعور نقل نموده که گوید: امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «پدر و مادرم فدای آن حسینی که در
1) (1)بکاء جمیع ما خلق اللّه علی الحسین بن علی علیه السلام1- حدّثنی ابی رحمهالله و علی بن الحسین عن سعدبن عبداللّه عن احمدبن محمّدبن عیسی بن احمدبن ابی داود عن سعیدبن غمرالجلاب (کذا فی بعض نسخ الکتاب الموجوة عندنا و فی بعضها سعدبن عمرالجلاب و فی البحار نقلاً عن الکتاب) عن الحارث الاعور قال: قال علی علیه السلام : بأبی و امّیالحسین المقتول بظهر الکوفة و اللّه کأنّی انظر الی الوحوش مادّة اعناقها علی قبره من انواع الوحش یبکونه و یرثونه لیلاً حتّی الصباح فاذا کان ذلک فایّاکم و الجفاء. (کامل الزیارات ص 75)
نزدیکی کوفه کشته خواهد شد! به خدا سوگند، من میبینم که انواع حیوانات وحشی هر شب تا صبح صورتهای خود را روی قبر او میگذارندو گریه و ناله میکنند.» سپس فرمود: «در صورتی که حیوانات این چنین برای فرزندم حسین گریه میکنند شما نباید در حق او جفا کنید.»
(1)2ـ در همان کتاب از حسین بن ثویر و یونس بن ظبیان و ابی سلمه سرّاج و مفضل بن عمر نقل نموده که گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که میفرمود: «هنگامی که حسین علیه السلام به شهادت رسید آسمانهای هفتگانه و نقاط زمین و هرچه در آنها و بین آنها بود و بهشت و دوزخ و آنچه خدا آفریده و آنچه دیده میشود و دیده نمیشود براو گریستند.» (2)3ـ در همان کتاب از حسین بن ثویر نقل شده که گوید: من و یونس بن ظبیان
1) (1)2- و حدثنی محمّدبن جعفرالقرشی الرزاز عن محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن الحسن بن علی بن ابی عثمان عن عبدالجبار النهاوندی عن ابی سعیدعن الحسین بن ثویربن ابی فاحتة و یونس بن ظبیان و ابی سلمة السرّاج و المفضّل بن عمرکلّهم قالوا: سمعنا اباعبداللّه علیه السلام یقول انّ اباعبداللّه الحسین بن علی علیهما السلام لمّا مضی بکت علیه السموات السبع و الارضون السّبع و ما فیهنّ و مابینهنّ و من ینقلب علیهنّ و الجنّة و النار و ما خلق ربّنا و ما یری و مالایری. (المصدر)
2) (2)3- حدثنی ابی رحمهالله عن سعدبن عبداللّه عن احمدبن محمّدبن عیسی عن القاسم بن یحیی عن الحسن بن راشد عن الحسین بن ثویرقال کنت انا و یونس بن ظبیان و المفضّل بن عمرو ابوسلمة السّراج جلوسا عند ابی عبداللّه علیه السلام فکان المتکلم یونس و کان اکبرنا سنّا و ذکر حدیثا طویلاً یقول: ثمّ قال ابوعبداللّه علیه السلام : انّ اباعبداللّه علیه السلام لمّا مضی بکت علیه السموات السبع و الارضون السبع و ما فیهنّ و ما بینهنّ و ما ینقلب فی الجنّة و النّار من خلق ربّنا و ما یری و مالایری و بکی علی ابی عبداللّه الاثلثة اشیاءلم تبک علیه قلت: جعلت فداک ما هذه الثلاثة اشیاء قال لم تبک علیه البصرة ولا دمشق و لا آل عثمان بن عفّان و ذکرالحدیث. (المصدر)
و مفضل و ابوسلمه خدمت امام صادق علیه السلام بودیم. آن حضرت پس از حدیث طویلی فرمود: «هنگامی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسید آسمانهای هفتگانه و آنچه در آنها و آنچه بین آنها بود و آنچه از مخلوق پروردگار در بهشت و دوزخ بود و آنچه دیده میشد و دیده نمیشد براو گریستند؛ جز سه گروه که بر او نگریستند.»
گفتم: فدای شما شوم! آن سه گروه کدام بودند؟ فرمود: بصره و دمشق و آلعثمان بر او گریه نکردند!...»
(1)1ـ در همان کتاب، از زراره، از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «ای زراره!
1) (1)ما قاله الصادق علیه السلام فی الباکین علی الحسین علیه السلام1- و حدثنی محمّدبن عبداللّه ابن جعفرالحمیری عن ابیه عن علی بن محمّدبن سالم عن محمّدبن خالد عن عبداللّه بن هماد البصری عن عبداللّه عبدالرحمن الاصمّ عن ابی یعقوب عن ابان بن عثمان عن زرارة قال: قال ابوعبداللّه علیه السلام : یا زرارة انّ السماء بکت علی الحسین اربعین صباحا بالدم و انّ الأرض بکت اربعین صباحا بالسوادوان الشمس بکت اربعین صباحا بالکسوف و الحمرة و انّ الجبال تقطّعت و انتثرت و انّ البجار تفجرّت و انّ الملائکة بکت اربعین صباحا علی الحسین علیه السلام. (الی ان قال:)
آسمان چهل روز بر حسین علیه السلام خون گریست و زمین چهل روز با سواد و سیاهی خود برای او گریه کرد و خورشید چهل روز با خسوف و قرمزی خود بر او گریست و کوهها در عزای او پاره پاره شد و دریاها منفجر گردید و ملائکه چهل روز بر او گریستند. و هیچ کدام از زنهای بنیهاشم خضاب و زینت نکرد تا سر عبیداللّهزیاد را برای ما آوردند و بعد از آن نیز اشک چشمان ما قطع نشد. و جدّم زینالعابدین علیه السلام چون به یاد پدر خود میافتاد اشک او بر محاسنش جاری میشد و هر کس او را میدید نیز گریه میکرد. و ملائکهای که نزد قبر او هستند برای او گریه میکنند و از گریه آنها ملائکهای که در هوا و آسمان هستند گریان میشوند.»
(1)سپس فرمود: «هنگامی که جان مقدس او از بدن جدا شد جهنم نالهای زد که نزدیک بود زمین شکافته و متلاشی شود و چون جان عبیداللّهزیاد و یزید ملعون
1) (1)و ما اختضبت منّا امرأة ولا ادهنت و لا اکتحلت و لا رجّلت حتّی أتانارأس عبیداللّه بن زیاد و ما زلنا فی عبرة بعده و کان جدّی اذا ذکره بکی حتی تملأ عیناه لحیته و حتّی یبکی لبکائه رحمةله من رآه. و انّ الملائکة الذین عند قبره لیبکون فیبکی لبکائهم کلّ من فی الهواء و السماء من الملائکة و لقد خرجت نفسه علیه السلام فزفرت جهنّم زفرة کادت الأرض تنشقّ لزفرتها و لقد خرجت نفس عبیداللّه بن زیاد و یزیدبن معاویة فشهقت جهنّم شهقة لولا انّ اللّه حبسها بخزّ انها لأحرقت من علی ظهرالارض من فورها و لو یؤذن لها ما بقی شیء الاّابتلعته و لکنّها مأمورة مصفودة و لقد عتت علی الخزّان غیر مرةحتّی أتاها جبرئیل فضربها بجناحه فسکنت و انّها التبکیه و تندبه و انّها لتتلّظی علی قاتله و لولا من علی الارض من حجج اللّه لنقضت الارض و اکفئت بما علیها.
گرفته شد جهنم نعرهای زد که اگر خداوند به واسطه خُزّان و نگهبانان آن را مهار نکرده بود هرچه روی زمین بود از شدت حرارت آن میسوخت و اگر خداوند به (1)جهنم اجازه میداد چیزی را روی زمین باقی نمیگذارد جز آن که آن را میبلعید لکن جهنم مهار شده و مطیع امر خدا میباشد و البته چندین مرتبه از خشم از خزّان خود تمرّد نموده تا این که جبرئیل علیه السلام آمده و بال خود را بر آن زده تا آرام گرفته است. همانا جهنم برای حسین علیه السلام گریه و ناله میکند و بر قاتل او زبانه میکشد، و اگر حجتهای خدا روی زمین نمیبودند زمین دگرگون میشد و آنچه بر او بود نابود میگردید.»
(2)سپس فرمود: «هیچ چشمی نزد خداوند محبوبتر از چشمی که در مصایب
1) (1)و ما تکثرالزلازل الاّ عنداقتراب الساعة وما من عینٍ احبّ الی اللّه و لا عبرة من عین بکت و دمعت علیه و ما من باکٍ یبکیه الاّ و قد وصل فاطمة علیها السلام و اسعدها علیه و وصل رسول اللّه و ادّی حقّنا و ما من عبد یحشرالاّ و عیناه باکیة الاّ الباکین علی جدّی الحسین علیه السلام فانّه یحشر و عینه قریرة و البشارة تلقاه و السّرور بیّن علی وجهه و الخلق فی الفزع و هم آمنون و الخلق یعرضون و هم حدّاث الحسین علیه السلام تحت العرش و فی ظلل العرش لایخافون سوء یوم الحساب یقال لهم: ادخلوا الجنّة فیأبون.
2) (2)و یختارون حدیثه و مجلسه و ان الحورلترسل الیهم انّا قد اشتقناکم مع الولدان المخلدین فما یرفعون رؤسهم الیهم لما یرون فی مجلسهم فی السرور و الکرامة و انّ اعدائهم من بین مسحوب ناصیته الی النار و من قائل مالنا من شافعین و لا صدیق حمیم و انّهم لیرون منزلهم و ما یقدرون یدنوا الیهم ولایصلون الیهم و انّ الملائکة لتأتیهم بالرسالة من ازواجهم و من خدّامهم علی ما اعطوا من الکرامة فیقولون نأتیکم انشاءاللّه فیرجعون الی ازواجهم بمقالاتهم فیزدادون الیهم شوقا اذاهم خبرّوهم بما هم فیه من الکرامة و قربهم من الحسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام گریه کند نیست و هیچ گریه کنندهای نیست که بر حسین علیه السلام گریه کند جز آن که حق فاطمه و رسول خدا صلی الله علیه وآله و حق ما را ادا نموده است و هیچ کسی در قیامت محشور نمیشود که چشم او گریان نباشد جز چشمهایی که بر حسین علیه السلام گریه کرده باشند که شادمان و مسرور خواهند بود.»
آن گاه فرمود: «مردم در قیامت محشور میشوند و در اضطراب و وحشت خواهند بود جز گریه کنندگان و ذاکرین امامحسین علیه السلام که در زیر سایه عرش الهی خدمت امام حسین علیه السلام هستند و با او سخن میگویند و از سختی حساب ایمن میباشند. به آنان اجازه دخول در بهشت داده میشود لکن از آن امتناع میورزند و نشستن با امام حسین علیه السلام و سخن گفتن با او را انتخاب میکنند. و چون حورالعین نزد آنان پیغام فرستاده و میگویند: ما حوریان با ولدان بهشتی مشتاق شماییم آنان سرهای خود را بالا نمیکنند و به آنان توجه نمینمایند؛ چرا که سرور و شادی آنان در محضر امام حسین و کرامت الهی برای آنان بهتر از نعمتهای بهشتی و حورالعین آن است.»
سپس فرمود: «این در حالی است که بعضی از دشمنان اهلبیت علیهمالسلام را به صورت به آتش میکشند و عدّهای از آنان میگویند: «امروز برای ما نه شفاعت کنندهای هست و نه دوست مدافعی»
آن گاه فرمود: «دوستان و عزاداران امام حسین علیه السلام که در خدمت آن حضرت به سر میبرند منازل بهشتی خود را میبینند لکن حورالعین و خدّام نمیتوانند به
آنان نزدیک شوند. پس ملائکه پیامهای همسران و خدّام آنان را ابلاغ میکنند و میگویند کرامتهای خدا و نعم بهشتی برای شما آماده است. آنان در پاسخ میگویند: ان شاءاللّه نزد شما خواهیم آمد و چون ملائکه پاسخ آنان را به همسران و خدّامشان میدهند آنها خشنود میشوند که شوهران آنان در خدمت امام حسین علیه السلام و کرامت الهی به سر میبرند. تا این که [دوستان امام حسین علیه السلام [میگویند:
(1)ستایش خدای را که ما را از فزع اکبر وخطرهای قیامت و از آنچه میترسیدیم نجات داد. پس در همین حال که مشغول حمد و ثنای الهی هستند و بر محمّد و آل او صلواتاللّه علیهم اجمعین صلوات میفرستند مرکبهای بهشتی آراسته شده آماده میشود و بر آنها سوار میشوند و به منازل خود در بهشت رهسپار میگردند. (2)2ـ مرحوم ابن قولویه در کامل الزیارات، با سند خود، از ابوبصیر نقل نموده که گوید: من در خدمت امام صادق علیه السلام بودم و با او سخن میگفتم، پس فرزند او،
1) (1)فیقولون الحمدلله الذی کفانا الفزع الاکبر و اهوال القیامة و نجّانا ممّا کنّا تخاف و یؤتون بالمراکب و الرّحال علی النجائب فیستوون علیها و هم فی الثناء علی اللّه و الحمدللّه و الصّلوة علی محمّد و اله حتّی ینتهوا الی منازلهم.
2) (2)2- حدثنی محمدبن عبداللّه عن ابیه عن علی بن محمدبن سالم عن محمدبن خالد عن عبداللّه بن حمادالبصری عن عبداللّه بن عبدالرحمن الاصم عن عبداللّه بن مسکان عن ابیبصیر قال کنت عندابی عبداللّه علیه السلام أحدّثه فدخل علیه ابنه فقال له مرحبا و ضمّه و قبّله و قال حقّر اللّه من حقّرکم و انتقم ممّن وترکم و خذل اللّه من خدلکم و لعن اللّه من قتلکم و کان اللّه لکم ولیّا و حافظا و ناصرا
موسی بن جعفر علیهما السلام ، بر پدر خود وارد شد. امام صادق علیه السلام به او خوش آمد گفت و او را در آغوش گرفت و بوسید و فرمود:
«خدا تحقیر نماید هر کس شما را تحقیر میکند و انتقام بگیرد از کسانی که شما را تنها میگذارند و خوار کند هر کس را که شما را خوار میکند و لعنت کند کسانی را که شما را میکشند و خداوند ولی و حافظ و یاور شما باشد.»
سپس فرمود: «گریه زنهای عزادار و پیامبران و صدیقین و شهدا و ملائکه آسمان بر شما طولانی گردید.»
آن گاه در حالی که اشک آن حضرت جاری شده بود فرمود: «ای ابوبصیر! هرگاه فرزندان جدم امام حسین علیه السلام را میبینم برای مصایبی که بر آنها و بر پدرشان امام حسین علیه السلام وارد شده چنان پریشان و گریان میشوم که نمیتوانم خود را کنترل کنم. سپس فرمود:
و انّ البحار تکادان تنفتق فیدخل بعضها علی بعض و مامنها قطرة الاّبها ملک موکّل فاذا سمع الملک صوتها اطفاء نارها باجنحته و حبس بعضها علی بعض مخافة علی الدنیا و مافیها و من علی الارض فلاتزال الملائکة شفقین یبکونه لبکائها و یدعون اللّه و یتضرّعون الیه و یتضرّع اهل العرش و من حوله و ترتفع اصوات من الملائکة بالتقدیس للّه مخافة علی اهل الارض ولوانّ صوتا من اصواتهم یصل الی الأرض لصعق اهل الارض تقطعت و الجبال و زلزلت الارض باهلها
ای ابوبصیر! هنگامی که فاطمه علیها السلام برای فرزند خود حسین گریه و ناله1) (1)فقد طال بکاء النساء و بکاء الانبیاء و الصدّیقین و الشهداء و ملائکة السماء ثمّ بکی و قال یا ابابصیر اذا نظرت الی ولدلحسین اتانی مالااملکه بما اتی الی ابیهم و الیهم یا ابابصیرانّ فاطمة علیها السلام لتبکیه و تشهق فتزفر جهّنم زفرة لولا انّ الحزنة یسمعون بکائها و قد استعدّوا لذلک مخافة ان یخرج منها عنق او یشرد دخانها فیحرق اهل الارض فیحفظونها مادامت باکیة و یزجرونها و یوثقون من ابوابها مخافة علی اهل الأرض فلا تسکن حتّی یسکن صوت فاطمة الزهراء.
میکند جهنّم نعرهای میزند که اگر موکّلین و حفظه او را مهار ننمایند از خشم خود اهل زمین را میسوزاند. پس ملائکه تا وقتی فاطمه علیها السلام گریان است جهنم را مهار و درها را بر آن میبندند؛ که اهل زمین را نابود نکند و تا گریه فاطمه علیها السلام تمام نشود جهنم آرام نمیگیرد.
(1)ای ابوبصیر! در وقت گریه فاطمه علیها السلام دریاها نیز طغیان میکنند و شکافته میشوند و درهم میآمیزند و چون [جبرئیل] ملک صدای آنها را میشنود بال خود را بر آنها میزند که از شرر و طغیان خود دنیا و اهل آن را نابود نکنند.
ای ابوبصیر! ملائکه همیشه از گریه مادرِ ما فاطمه علیها السلام بر فرزند خود گریان و پریشان هستند و صدای دعا و تضرّع آنان به درگاه خداوند برای مظلومیت امام حسین علیه السلام بلند است؛ چنانکه حمله عرش ـ از ملائکه ـ با صدای بلند خدا را تقدیس میکنند که عذابی بر اهل زمین نازل نشود و اگر صدایی از صداهای آن عذابها به
1) (1)قلت: جعلت فداک انّ هذا الامرعظیم قال غیره اعظم منه مالم تسمعه ثمّ قال لی یاابابصیر اما تحبّ ان تکون فیمن یسعد فاطمة علیها السلام فبکیت حین قالها فما قدرت علی المنطق و ما قدر علی جواب کلامی من البکاء ثمّ قام الی المصلی یدعو فجرجت من عنده علی تلک الحال فما انتقعت بطعام و ماجائنی النوم و اصبحت صائما وجلاً حتّی اتیته فلمّا رایته قد سکن سکنت وحمدت اللّه حیث لم تنزل بی عقوبة.
اهل زمین برسد همه آنها نابود میشوند و کوهها متلاشی و زمین لرزان میگردد.»
(1)ابوبصیر گوید: به امام صادق عرض کردم: این خبر بزرگی است که از شما میشنوم! امام علیه السلام فرمود: «آنچه تاکنون نشنیدهای از اینها بزرگتر است!» سپس امام صادق علیه السلام فرمود: «ای ابوبصیر! آیا دوست نداری که تو نیز به فاطمه کمک دهی و با او هم ناله باشی؟»
ابوبصیر میگوید: من با شنیدن این سخن گریان شدم و امام صادق علیه السلام نیز گریان شد و دیگر قدرت سخن گفتن پیدا نکردیم و آن حضرت برای دعا به مصلای خود رفت و من گریان از خدمت او مرخص شدم در حالی که از خواب و غذا صرف نظر کردم و آن روز را روزه گرفتم و گریان بودم تا امام صادق علیه السلام را آرام دیدم پس من نیز آرام گرفتم و شکر خدا را به جا آوردم که عذاب بر من نازل نشده است.
1) (1)بکاء الملائکة علی الحسین بن علی علیهما السلام1- حدثنی ابی رحمهالله و علی بن الحسین جمیعا عن سعدبن عبداللّه عن احمدبن محمّدبن عیسی عن علیّ بن الحکم عن علی بن ابی حمزة عن ابی بصیرعن ابی عبداللّه علیه السلام قال: و کل اللّه تعالی بالحسین علیه السلام سبعین الف ملک یصلّون علیه کلّ یوم شعثا غبرامنذ یوم قتل الی ماشاءاللّه یعنی بذلک قیام القام علیه السلام . (کامل الزیارات ص 86)
(1)1- مرحوم ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات، با سند خود، از ابوبصیر، از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرمود: «خداوند هفتاد هزار از ملائکه را پریشان و غبارآلود از هنگام شهادت آن حضرت تا قیام حضرت مهدی علیه السلام مأمور نموده که نزد قبر امام حسین علیه السلام بمانند و بر آن حضرت درود بفرستند.» 2- در همان کتاب، از ابوبصیر، از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود: «چهار هزار از ملائکه در حال پریشانی و غبارآلودگی تا قیامت نزد قبر امام حسین علیه السلام هستند که بر او گریه میکنند و زایرین او را استقبال مینمایند و مریضهای آنان را عیادت و اموات آنان را تشییع مینمایند.»
3- در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «خداوند هفتاد هزار ملک را تا قیامت نزد قبر امام حسین علیه السلام قرار داده و آنها پریشان و غبارآلود و گریان هستند و نزد قبر او نماز میخوانند که یک نماز آنان معادل هزار نماز بنیآدم است و پاداش نماز آنها مخصوص زوّار قبر آن حضرت میباشد.»
(2)4- و در همان کتاب از حریز نقل شده که گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: فدای
1) (1)3- و حدّثنی ابی عن سعدبن عبداللّه عن احمدبن محمّدبن عیسی عن ابیه عن سیف بن عمیرة عن بکربن محمّد عن ابی عبداللّه علیه السلام قال و کلّ اللّه بقبر الحسین علیه السلام سبعین الف ملکا شعثا غبرا یبکونه الی یوم القیمة یصلّون عنده الصلوة الواحدة من صلواتهم تعدل الف صلوة من صلوة الادمیّین یکون ثواب صلواتهم و اجر ذلک لمن زار قبره. (المصدر)
2) (2)4- و حدثنی محمّدبن عبداللّه بن جعفرالحمیری عن ابیه عن علی بن محمّدبن سالم عن محمّدبن خالد عن عبداللّه بن حماد البصری عن عبداللّه بن عبدالرحمن الاصم قال: حدّثنا ابوعبیدة البزاز عن حریز عن ابی عبداللّه علیه السلام قال:
شما شوم! چقدر عمرهای شما خانواده کوتاه است، در حالی که مردم به شما نیازمند هستند. امام صادق علیه السلام فرمود: «هر کدام ما صحیفه و دستورالعملی داریم که در مدّت معینی باید به آن عمل کنیم و چون وظایفی که در آن ثبت شده انجام شود صاحب آن میداند که اجل او نزدیک شده است، پس رسول خدا صلی الله علیه وآله نزد او میآید و خبر رحلت او از دنیا و مقام او را نزد خداوند به او میدهد.»
(1)سپس فرمود: هنگامی که امام حسین علیه السلام به صحیفه و دستورالعمل خود نظر نمود و دید همه چیز انجام شده جز مسأله شهادت، پس به طرف قتال و جهاد
1) (1)قلت له: جعلت فداک ما اقلّ بقاؤکم اهل البیت و اقرب آجالکم بعضها من بعض مع حاجة هذا الخلق الیکم؟! فقال: انّ لکلّ واحدٍ منّا صحیفة فیها ما یحتاج الیه ان یعمل به مدّته فاذا انقضی ما فیها ممّا امر به عرف انّ اجله قد حضر وأتاه النبی صلی الله علیه وآله ینعی الیه نفسه و اخبره بماله عنداللّه و انّ الحسین علیه السلام قرأ صحیفته الّتی اعطیها و فسرّله ما یأتی و مایبقی و بقی منها اشیاءلم تنقض فخرج الی القتال فکانت تلک الأمور التی بقیت انّ الملائکة سألت اللّه فی نصرته فاذن لهم فمکثت تستعدّ للقتال و تأهبّت لذلک حتّی قتل فترلت الملائکة و قد انقطعت مدّته و قتل علیه السلام فقالت الملائکة یا ربّ اذنت لنا بالأنحدار فی نصرته فانحدرنا و قد قبضته فاوحی اللّه تبارک و تعالی الیهم ان الزموا قبّته حتّی ترونه و قد خرج فانصروه و ابکوا علیه و علی مافاتکم من نصرته و انّکم خصصتم بنصرته و البکاء علیه فبکت الملائکة حزنا و جزعا علی مافاتهم من نصرةالحسین علیه السلام فاذا خرج علیه السلام یکونون انصاره. (المصدر ص 87)
حرکت نمود و ملائکه از خداوند درخواست کردند که او را یاری کنند و چون به آنها اجازه داده شد و خواستند که آماده نصرت و یاری او شوند، فهمیدند که مدّت او تمام شده و او به شهادت رسیده است. پس به خدای خود عرضه داشتند:
خدایا، تو به ما اجازه نصرت و فرود آمدن برای یاری حسین علیه السلام را دادی و چون ما فرود آمدیم او را به سوی خود بردی؟! پس از ناحیه پروردگار به آنان وحی شد: شما باید نزد قبر او بمانید تا او [بعد از قیام مهدی علیه السلام در رجعت] خروج کند و سپس او را یاری نمایید. اکنون نیز برای او گریه کنید و از محروم ماندن خود از یاری او نیز گریان باشید، ما شما را برای گریه کردن بر او و یاری او مخصوص نمودیم.
پس آن ملائکه تا زمان رجعت بر او گریان و محزون هستند و چون او در رجعت قیام کند از یاوران او خواهند بود.»
(1)1- مرحوم ابن قولویه قمی در کتاب کامل الزیارات، از محمّدبن مسلم، از
1) (1)ثواب من بکی علی الحسین بن علی علیهما السلام1- حدّثنی الحسن بن عبداللّه بن محمّدبن عیسی عن ابیه عن الحسن بن محبوب عن العلابن رزین عن محمّدبن مسلم عن ابی جعفر علیه السلام قال کان علیّ بن الحسین علیه السلام یقول: ایّمامؤمن دمعت عیناه لقتل الحسین بن علی علیه السلام دمعة حتی تسیل علی خدّه بوّأه اللّه بها فی الجنّة غرفا یسکنها احقابا و ایّمامؤمن دمعت عیناه حتّی تسیل علی خدّه فینا لأذی مسنّا من عدوّنا فی الدنیا بوّأه اللّه بها فی الجنّة مبوّأ صدق و ایّما مؤمن مسّه اذی فینا فدمعت عیناه حتّی تسیل علی خدّه من مضاضة ما اوذی فیناصرف اللّه عن وجهه الأذی و آمنه یوم القیامة من سخطه و النار. (کامل الزیارات ص 100)
امام باقر علیه السلام نقل نموده که فرمود: «پدرم علی بن الحسین علیهما السلام میفرمود: هر مؤمنی که برای شهادت امام حسین علیه السلام اشک بریزد و اشک او بر گونههایش جاری شود خداوند او را در غرفههای بهشتی ساکن فرماید و هر مؤمنی که برای مصایب ما گریه کند و اشک او بر صورتش جاری شود خداوند او را در جایگاه صدق بهشتی ساکن فرماید، و هر مؤمنی که به جهت ما از دشمنان ما آسیبی ببیند و اشک او بر گونههایش جاری شود خداوند در قیامت بلا را از صورت او برطرف و او را از آتش دوزخ و خشم خود ایمن گرداند.»
(1)2- در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «گریه و ناله بر هر مصیبتی مکروه است جز بر حسین بن علی علیهما السلام که صاحب آن بر گریه و ناله خود مأجور خواهد بود.» 3- در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل شده که آن حضرت ضمن حدیث طویلی فرمود: «هرکس نام حسین علیه السلام را بشنود و از چشم او به اندازه بال مگسی اشک جاری شود، پاداش او بر خدا خواهد بود و خداوند برای پاداش او به کمتر از بهشت راضی نمیشود.»
1) (1)2- حدّثنی ابی رحمهالله عن سعدبن عبداللّه عن ابی عبداللّه الجامورانی عن الحسن بن علی بن ابیحمزه عن ابیه عن ابیعبداللّه علیه السلام قال سمعته یقول: انّ البکاء و الجزع مکروه للعبد فی کلّ ما جزع ما خلا البکاء و الجزع علی الحسین بن علیّ علیه السلام فانّه فیه مأجورٌ. (المصدر)
(1)4- در همان کتاب از ابن عماره نقل شده که گوید: هیچ روزی نام امام حسین علیه السلام نزد امام صادق علیه السلام برده نمیشد جز آن که کسی آن حضرت را تا شب متبسّم و خندان نمیدید. (2)5- در همان کتاب از مسمع بن عبدالملک بصری نقل شده که گوید: امام
1) (1)3- حدّثنی محمّدبن جعفر الرزاز عن خاله محمّدبن الحسین الزیات عن محمّدبن اسمعیل عن صالح بن عقبة عن ابی هارون المکفوف قال: قال ابوعبداللّه علیه السلام فی حدیث طویل له: و من ذکرالحسین علیه السلام عنده فخرج من عینه من الدموع مقدار جناح ذباب کان ثوابه علی اللّه عزّوجلّ و لم یرض له بدون الجنة. (المصدر)
2) (2)4- حدّثنی محمّدبن جعفرالقرشی عن محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن الحسین بن علی عن ابی ابی عمیر عن علی بن المنیرة عن ابی عمّارة المنشد قال: ما ذکرالحسین بن علی علیه السلام عند ابی عبداللّه جعفربن محمّد علیه السلام فی یوم قطّ فرأی ابوعبداللّه علیه السلام فی ذلک الیوم متبسّما قطّ الی اللیل.(المصدر ص 101)5- حدثنی محمّدبن عبداللّه بن جعفر الحمیری عن ابیه عن علی بن محمّدبن سالم عن محمّدبن بن خالد عن عبداللّه بن حماد البصری عن عبداللّه بن عبدالرحمن الأصم عن مسمع بن عبدالملک کردین البصری قال: قال لی ابوعبداللّه علیه السلام : یا مسمع انت من اهل العراق أماتأتی قبرالحسین علیه السلام ؟ قلت: لا انارجل مشهور عند اهل البصرة و عندنا من یتبع هوی هذا الخلیفة و عدوّنا کثیر من اهل القبائل من النصّاب و غیرهم ولست آمنهم ان یرموا حالی عند ولد سلیمان فیمثّلون بی قال لی: افما تذکر ما صنع به؟ قلت: نعم قال: فتجزع قلت: ای واللّه واستعبر لذلک حتّی یری اهلی اثر ذلک علیّ فامتنع من الطعام حتّی یستبین ذلک فی وجهی قال:
صادق علیه السلام به من فرمود: «ای مسمع! تو که از اهل عراق هستی آیا به زیارت امام حسین علیه السلام میروی؟» گفتم: خیر من مردی هستم که اهل بصره مرا میشناسند و جاسوسان خلیفه مرا زیر نظر دارند و دشمنان ما بین مردم مانند نصّاب و غیر آنها زیاد هستند و من از سعایت کردن آنان نزد خلیفه و احضارم نزد او ایمن نیستم. امام صادق علیه السلام فرمود:
«آیا یادی از مصایب امام حسین علیه السلام میکنی؟» گفتم: آری، به خدا سوگند، چون او را یاد میکنم گریان میشوم؛ به طوری که خانواده من آثار آن را مشاهده میکنند و من دیگر غذا نمیخورم تا این که آثار آن در صورت من ظاهر میگردد. امام صادق علیه السلام فرمود:
(1)«خدا به واسطه این اشک به تو ترحم مینماید. پس بدان که تو در زمره کسانی هستی که در حزن و اندوه ما محزون و در شادی ما شاد و مسرور هستند و خوف ما خوف آنها و سرور و شادی ما سرور و شادی آنهاست. آگاه باش که در وقت مردن پدران من را خواهی دید آنان برای تو به ملکالموت سفارش میکنند و بشارت آنها در وقت مرگ نسبت به تو از همه چیز بهتر است و ملک الموت در آن وقت برای تو از هر مادر مهربانی مهربانتر خواهد بود.»
1) (1)رحم اللّه دمعتک اما انّک من الذین یعدّون من اهل الجزع لنا والذین یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا و یخافون لخوفنا و یأمنون اذا امنّا اماانّک ستری عند موتک حضور آبائی لک و وصیّتهم ملک الموت بک و مایلقونک به من البشارة افضل و لملک الموت ارقّ علیک و اشدّ رحمة لک من الأمّ الشفیقة علی ولدها قال:
(1)مسع بن عبدالملک گوید: پس امام صادق علیه السلام گریان شد و من نیز از گریه او گریان شدم. تا این که فرمود: «حمد و ستایش خدایی را که با رحمت خود ما را بر همه خلق فضیلت داد و مخصوص رحمت خود گردانید.»
(2)سپس فرمود: «ای مسمع! از روزی که امیرالمؤمنین علیه السلام کشته شده آسمان و زمین به حال ما خانواده ترحم نموده و گریه میکند، و ملائکه بیش از دیگران برما گریه میکنند، و از وقتی که ما کشته شدهایم تاکنون چشم ملائکه از اشک برای ما باز نایستاده است، و هیچ کس از روی رحمت و سوز دل بر ما نمیگرید جز آن که قبل از خارج شدن اشک او خداوند بر او ترحم میفرماید و چون اشک او بر صورت او جاری شود [چنان نزد خداوند آبرو پیدا میکند که] اگر قطرهای از آن اشک در جهنم بریزد آتش آن را خاموش مینماید،
و قلب هر کس برای مصایب ما به درد آید چون وقت مرگ ما را ببیند شاد
1) (1)ثمّ استعبرو استعبرت معه فقال الحمداللّه الذی فضّلنا علی خلقه بالرحمة و خصّنا اهل البیت بالرحمة یا مسمع انّ الارض و السماء لتبکیمنذ قتل امیرالمؤمنین علیه السلام رحمة لنا و ما بکی لنا من الملائکة اکثر و ما رقأت دموع الملائکة منذ قتلنا و ما بکی احد رحمة لنا و لما لقینا الاّرحمهاللّه قبل ان تخرج الدّمعة من عینه فاذا سالت دموعه علی خدّه فلوانّ قطرة من دموعه سقطت فی جهنّم لأطفئت حرّها حتّی لایوجد لها حرّ و انّ الموجع لنا قلبه (2)لیفرح یوم یرانا عند موته فرحةً لاتزال تلک الفرحة فی قلبه حتّی یرد علینا الحوض و انّ الکوثر لیفرح بمحبنّا اذاورد علیه حتّی انّه لیذیقه من ضروب الطعام ما لا یشتهی ان یصدر عنه یامسمع من شرب منه شربةً لم یظلمأ بعدها ابدا و لم یستق بعدها ابدا...
خواهد شد و آن شادی از او جدا نمیشود تانزد کوثر ما را ملاقات نماید، و البته کوثر نیز از ملاقات با دوستان ماشاد میشود و چون بر او وارد شوند به گونهای از خوراکیها و [نوشیدنی ها] به آنها میخوراند که مایل نیستند از آن جدا شوند.» و هر کس یک شربت از کوثر بنوشد هرگز بعد از آن تشنه نشود.»
(1)سپس فرمود: «امیرالمؤمنین علیه السلام در نزد کوثر خواهد بود و در دست او عصایی است که با آن بر سر دشمنان ما میکوبد و چون یکی از آنان گوید: من گوینده: «لااله الاُاللّه و محمّد رسول اللّه صلی الله علیه وآله هستم امیرالمؤمنین علیه السلام به او میگوید:نزد امام خود رو و از او بخواه تا برای تو شفاعت کند! آن مرد گوید: امام من از من بیزار است. امیرالمؤمنین علیه السلام به او میگوید:
(2)نزد کسی برگرد که او را دوست میداشتی و ولایت او را پذیرفته بودی و او
1) (1)و انّ علی الکوثر امیرالمؤمنین علیه السلام و فی یده عصا من عوسج یحطم بها اعدائنا فیقول الرجل منهم: انّی اشهد الشهادتین فیقول: انطلق الی امامک فلان فاسئله ان یشفع لک فیقول: تبرّأ منّی امامی الذی تذکره فیقول: ارجع الی ورائک فقل للذی کنت تتولاّه و تقدّمه علی الخلق فاسئله اذا کان خیرالخلق عندک ان یشفع لک فان خیرالخلق من یشفع فیقول: انّی اهلک عطشا فیقول له زادک اللّه ظماءً و زادک اللّه عطشا قلت: جعلت فداک و کیف یقدر علی الدّنو من الحوض و لم یقتدر علیه غیره؟
2) (2)فقال: ورع عن اشیاء قبیحة و کفّ عن شتمنا اهل البیت اذاذکرنا و ترک اشیاء اجتری علیها غیره و لیس ذلک لحبّنا و لا لهوی منه لنا و لکن ذلک لشدّة اجتهاده فی عبادته و تدیّنه و لما قد شغل نفسه به عن ذکرالناس فامّاقلبه فمنافق ودینه النصب و اتباعه اهل النصب و ولایة الماضین و تقدّمه [و تقدیمه] لهما علی کلّ احدٍ. (کامل الزیارات ص 101)
را بهترین خلق خدا میدانستی و از او بخواه تا برای تو شفاعت کند؛ چرا که امروز بهترین خلق خدا حق شفاعت دارد. آن مرد گوید: یا علی! نزدیک است من از عطش هلاک شوم. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید: خداوند عطش تو را بیش از این گرداند.»
مسمع گوید: به امام صادق علیه السلام گفتم: فدای شما شوم! چگونه او میتواند نزدیک کوثر بیاید و دیگران نمیتوانند؟ امام صادق علیه السلام فرمود: او از شدّت کوشش در عبادت و دیانت از مردم جدا شده بوده و از دشنام به ما خودداری مینموده ولی قلب او منافق و عقیده او دشمنی با ما بوده است و از دشمنان ما پیروی میکرده و آنها را بهتر از همه مردم میدانسته است!»
(1)6- در همان کتاب از عبداللّه بکیر نقل شده که گوید: من در حج خدمت امام صادق علیه السلام بودم و بعد از پارهای از سخنان به آن حضرت گفتم: ای فرزند رسول خدا!
1) (1)6- حدّثنی ابی رحمهالله عن سعدبن عبداللّه عن محمّدبن الحسین عن محمّدابن عبداللّه ابن زرارة عن عبداللّه بن عبدالرحمن الأصم عن عبداللّه بن بکیر قال حججت مع ابی عبداللّه علیه السلام فی حدیث طویل فقلت یابن رسول اللّه لونبش قبرالحسین بن علی علیه السلام هل کان یصاب فی قبره شیء فقال یابن بکیر ما اعظم مسائلک انّ الحسین علیه السلام مع ابیه و امّه و اخیه فی منزل رسول اللّه صلی الله علیه وآله معه یرزقون و یحبرون و انّه لعلی یمین العرش متعلق به یقول: یا ربّ انجزلی ماوعدتنی و انّه لینظر الی زوّاره و انّه اعرف بهم و باسمأئهم و اسماء آبائهم و ما فی رحالهم من احدهم بولده و انّه لینظر الی من یبکیه فیستغفرله و یسئل اباه الأستغفارله و یقول ایّها الباکی لوعلمت ما اعدّاللّه لک لفرحت اکثر ممّا حزنت و انّه لیستغفر له من کلّ ذنبٍ و خطیئة. (المصدر ص 103)
آیا اگر قبر امام حسین علیه السلام را باز کنند چیزی در آن یافت میشود؟ امام صادق علیه السلام فرمود: «چه بزرگ است سؤال تو! بدان که امام حسین با پدر و مادر و برادر خود در منزل رسول خدا علیه السلام به سر میبرد و با آنان روزی میخورد و در نعمت الهی متنعم است.
او در طرف راست عرش قرار دارد و به خدای خود میگوید: خدایا، آنچه به من وعده دادهای برسان. و از همان مکان به زوّار خود نگاه میکند. او به احوال و نامهای آنان و نامهای پدران آنان و آنچه با خود آوردهاند آگاهتر از آنها نسبت به فرزندان خود میباشد. او به کسی که بر او گریه میکند نگاه میکند و برای او استغفار مینماید و از پدر خود امیرالمؤمنین علیه السلام نیز میخواهد که برای او استغفار نماید.
او به کسی که برای او گریه میکند میگوید: اگر میدانستی که خداوند برای تو چه پاداشی ذخیره نموده بیش از این که محزون شدهای خشنود میشدی، سپس فرمود: امام حسین علیه السلام برای همه گناهان گریه کنندگان خود استغفار مینماید.»
(1)1- محدّث بزرگوار ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات، با سند خود، از
1) (1)من قال فی الحسین علیه السلام شعرا فبکی و ابکی1- حدّثنا ابوالعباس القرشی عن محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب عن محمّدبن اسمعیل عن صالح بن عقبة عن ابی هارون المکفوف قال قال ابوعبداللّه علیه السلام یا اباهرون انشدنی فی الحسین علیه السلام قال فانشدته فبکی فقال انشدنی کما تنشدون یعنی بالرّقة قال: فانشدته امررعلی جدث الحسین
ابوهارون مکفوف نقل نموده که گوید: امام صادق علیه السلام به من فرمود: «برای جدم امام حسین علیه السلام مرثیه بخوان» و چون اشعار خود را خواندم گریه کرد و فرمود: «با همان سوزی که بین خودتان میخوانید بخوان.» پس گفتم:
امرر علی جدث الحسین فقل لأعظمه الزکیّة...
امام صادق علیه السلام باز گریه نمود و فرمود: «باز بخوان.» پس من قصیده دیگری را خواندم و او گریان شد و صدای گریه خانواده او نیز بلند گردید.
(1)چون فارغ شدم فرمود: «ای ابا هارون! کسی که یک بیت شعر در عزای جدم حسین علیه السلام بگوید و خود گریه کند و ده نفر را نیز به گریه بیندازد بهشت برای او لازم شود، و کسی که شعری در عزای جدم حسین علیه السلام بخواند و بگرید و پنج نفر را نیز به گریه اندازد بهشت برای او لازم شود، و کسی که شعری بخواند و گریه کند و یک نفر رانیز بگریاند بهشت برای او و آن گریه کننده واجب شود، و کسی که نام حسین علیه السلام نزد او برده شود و از چشم او به اندازه بال مگسی اشک خارج شود پاداش او بر خدا واجب خواهد شد و خداوند به کمتر از بهشت برای او راضی نخواهد بود.» (2)2- در همان کتاب از ابی عماره شاعر نقل شده که گوید: امام صادق علیه السلام به
1) (1)فقل لأعظمه الزکیّة قال فبکی ثمّ قال: زدنی قال: فانشدتة القصیدة الأخری قال: فبکی وسمعت البکاء من خلف الستر قال: فلمّا فرغت قال لی: یااباهرون من انشد فی الحسین علیه السلام شعرا فبکی و ابکی خمسته کتبت له الجنّة و من انشد فی الحسین شعرا فبکی و ابکی واحدا کتبت لهما الجنّة و من ذکرالحسین علیه السلام عنده فخرج من عینه من الدموع مقدار جناح ذبابٍ کان ثوابه علی اللّه و لم یرض له بدون الجنّة. (کامل الزیارات ص 104)
2) (2)2- حدّثنی ابوالعباس عن محمّدبن الحسین عن الحسن بن علیّ بن ابی عثمان عن حسن بن علی بنابی المغیرة عن ابی عمّارة المنشد عن ابی عبداللّه علیه السلام قال: قال لی یا باعمارة انشدنی فی الحسین علیه السلام قال فانشدته فبکی ثمّ انشدته فبکی ثمّ انشدته فبکی قال فواللّه مازلت انشده و یبکی حتّی سمعت البکاء من الدار فقال لی: یا اباعمّارة من انشد فی الحسین علیه السلام شعرافابکی خمسین فله الجنّة و من انشد فی الحسین شعرا فابکی اربعین فله الجنة و من انشد فی الحسین شعرا فابکی عشرین فله الجنّة و من انشد فی الحسین شعرا فابکی عشرة فله الجنّة و من انشد فی الحسین علیه السلام شعرا فابکی واحدا فله الجنّة و من انشد فی الحسین شعرا فبکی فله الجنّة و من انشد فی الحسین شعرا فتباکی فله الجنّة. (المصدر)
من فرمود: «ای ابا عماره! برای من مرثیه حسین علیه السلام را بخوان.» چون خواندم گریه نمود. و چون دوباره خواندم گریه نمود و چون بار سوم نیز خواندم گریه کرد به خدا سوگند، پیاپی خواندم و او گریه میکرد تا این که صدای گریه از خانه امام صادق علیه السلام بلند شد، سپس حضرت فرمود: «ای ابوعماره! کسی که در مصیبت حسین علیه السلام یک بیت شعر بگوید و پنجاه نفر را بگریاند بهشت برای او خواهد بود و اگر چهل نفر را بگریاند بهشت برای او خواهد بود و اگر سی نفر رابگریاند بهشت برای او خواهد بود و اگر بیست نفر را بگریاند بهشت برای او خواهد بود و اگر ده نفر را بگریاند بهشت برای او خواهد بود و اگر یک بیت شعر بخواند و یک نفر را بگریاند بهشت برای او خواهد بود و اگر شعری بخواند و خود گریه کند بهشت برای او خواهد بود و اگر شعری بخواند و خود را به حال گریه درآورد نیز بهشت برای او خواهد بود.»
(1)3- در همان کتاب از عبداللّه بن غالب نقل شده که گوید: خدمت امام
1) (1)3- حدثنی محمّدبن جعفرعن محمّدبن الحسین عن ابن ابی عمیرعن عبداللّه ابن حسان بن ابی شعبة عن عبداللّه بن غالب قال: دخلت علی ابی عبداللّه علیه السلام فانشدته مرثیة الحسین علیه السلام فلما انتهیت الی هذا الموضع: لبلیّة تسقو حسینا بمسقاة الثری غیر التراب ... فصاحت باکیة من وراء الستر:وا ابتاه.(المصدر ص 105)
صادق علیه السلام رسیدم و مرثیه امام حسین علیه السلام را برای او خواندم و چون به این بیت رسیدم: لبلیّة تسقو حسینا ـ بمسقاة الثری غیر التراب شیون و ناله زنی از پشت پرده بلند شد و صدا زد: «وا ابتاه!»
(1)4- در همان کتاب از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «برای هر عملی ثواب و پاداش معینی است جز گریه در مصایب ما خانواده که پاداش آن محدود نیست.» در همان کتاب از صالح بن عقبه نقل شده که گوید: امام صادق علیه السلام فرمود: «کسی که یک بیت شعر در مصایب حسین علیه السلام بگوید و بگرید و ده نفر را به گریه اندازد برای او و آنها بهشت لازم خواهد بود و اگر نه نفر را به گریه اندازد برای او و آنها بهشت لازم خواهد بود.» پس امام صادق علیه السلام پیاپی از آن عدد کم نمود تا این که فرمود: «کسی که یک بیت شعر در مصایب حسین علیه السلام بگوید و گریه کند [و یا تباکی کند] بهشت برای او لازم خواهد بود.»
1) (1)4- و عنه عن محمّدبن الحسین عن محمّدبن اسمعیل عن صالح بن عقبة عن ابی عبداللّه علیه السلام قال من انشد فی الحسین علیه السلام بیت شعر فبکی و ابکی عشرة فله و لهم الجنّة و من انشد فی الحسین بیتا فبکی و ابکی تسعة فله و لهم الجنّة فلم یزل حتّی قال من انشد فی الحسین بیتا فبکی و اظنّه قال او تباکی فله الجنّة. (المصدر)
قال: فلمّا بکی امسکت انا فقال: مرفمررت قال: ثمّ قال: زدنی زدنی قال فانشدثه
یا مریم قومی فاندبی مولاک و علی الحسین فاسعدی ببکاک
قال فبکی و تهایج النساء قال فلمّا ان سکتن قال لی یا باهارون من انشد فی الحسین علیه السلام فابکی عشرة فله الجنّة ثمّ جعل ینقص واحدا واحدا حتی بلغ الواحد فقال: من انشد فی الحسین فابکی واحدا فله الجنّة ثمّ قال: من ذکره فبکی فله الجنّة.(المصدر)
و روی عن ابی عبداللّه علیه السلام قال لکلّ شیء ثواب الاّ الدمعة فینا. (المصدر)
5- در همان کتاب از ابوهارون مکفوف نقل شده که گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و آن حضرت به من امر نمود که برای امام حسین علیه السلام مرثیه بخوانم و چون خواندم فرمود: «آن چنان که نزد خودتان میخوانید و نزد قبر او میخوانید بخوان.» پس گفتم: امرر علی جدث الحسین ـ فقل لأعظمه الزکیّة...(2)پس امام علیه السلام گریان شد و من ساکت شدم و چون ساکت شدم فرمود: «بخوان! بخوان!» گفتم:
یا مریم قومی فاندبی مولاک و علی الحسین فاسعدی ببکاک
پس امام صادق علیه السلام گریان شد و صدای گریه زنها نیز بلند گردید و چون ساکت شدند فرمود: «ای ابا هارون! کسی که در باره امام حسین علیه السلام شعری بگوید و
1) (1)5- حدثنی محمّدبن الحسن عن محمّدبن الحسن الصفّار عن محمّدبن الحسن عن محمّدبن اسمعیل عن صالح بن عقبة عن ابی هارون المکفوف قال دخلت علی ابیعبداللّه علیه السلام فقال لی: انشدنی فانشدته فقال: لا کما تنشدون و کما ترثیه عند قبره قال فانشدته: امرر علی جدث الحسین فقل لأعظمه الزکیّة
ده نفر را گریان کند بهشت برای او خواهد بود» و پیاپی از آن کم کرد تا به یک نفر رسید پس فرمود: «کسی که یک نفر را بگریاند و یا خود به یاد او بگرید بهشت برای او لازم خواهد بود.»
(1)1- مرحوم ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات از داود رقی نقل نموده که گوید: من نزد امام صادق علیه السلام بودم که آب طلب نمود و چون آشامید چشمان او گریان شد و فرمود: «ای داود! خدا قاتل حسین علیه السلام را لعنت کند.» سپس فرمود: «هیچ بندهای نیست که آب بنوشد و به یاد حسین آید و بر قاتل او لعنت نماید جز این که خداوند برای او یکصد هزار حسنه بنویسد و یکصد هزار گناه او راببخشد و یکصد هزار درجه به او بدهد و ثواب آزاد نمودن یکصد هزار بنده به او عنایت کند و روز قیامت او را با دلی شاد محشور فرماید.»
1) (1)ثواب من شرب الماء و ذکرالحسین علیه السلام و لعن قاتله1- حدّثنی محمّدبن جعفرالرزاز الکوفی عن محمّدبن الحسین عن الخشاب عن علیّ ابن حسان عن عبدالرحمن بن کثیر عن داود الرقی قال کنت عندابی عبداللّه علیه السلام اذا استسقی الماء فلما شریه رأیته قداستعبر واغرورقت عیناه بدموعه ثمّ قال: لی یا داود لعن اللّه قاتل الحسین علیه السلام فما من عبدشرب الماء فذکرالحسین علیه السلام و لعن قاتله الاّ کتب اللّه له مأة الف حسنة و حطّ عنه مأة الف سیّئة و رفع له ماة الف درجة و کانّما اعتق ماة الف نسمة و حشره اللّه تعالی یوم القیمه ثلج الفؤاد.
(1)1- مرحوم ابن قولویه در کتاب کامل الزیارات از امام صادق علیه السلام نقل نموده که فرمود: «زین العابدین علیه السلام بر پدر خود امام حسین علیه السلام بیست سال [یا چهل سال[ گریه نمود و هیچ غذایی مقابل او نگذاردند جز آن که [به آن غذا و یا آب نگاه کرد و[ گریه نمود تا این که غلام او گفت: فدای شما شوم! ای فرزند رسول خدا! من ترس آن دارم که خود را هلاک کنی! پس امام علیه السلام فرمود: «من پریشانی و اندوه خود را به خدا میگویم و چیزی از او میدانم که شما نمیدانید. هنگامی که من به یاد شهادت فرزندان فاطمه میافتم گریه مهلتم نمیدهد.» (2)2- در همان کتاب نقل شده که غلام حضرت زینالعابدین علیه السلام دید که آن
1) (1)بکاء علیّ بن الحسین علی الحسین بن علی علیهمالسلام1- حدّثنی ابی رحمهالله عن جماعة مشایخی عن سعدبن عبداللّه عن محمّدبن الحسین ابن ابی الخطاب عن ابی داود المسترق عن بعض اصحابنا عن ابی عبداللّه علیه السلام قال بکی علیّ بن الحسین علی ابیه حسین بن علیّ صلوات اللّه علیهما عشرین سنة او اربعین سنة و ما وضع بین یدیه طعاما الاّ بکی علی الحسین حتّی قال له مولی له جعلت فداک یابن رسولاللّه انّی اخاف علیک ان تکون من الهالکین قال: «انّما اشکوبثّی و حزنی الی اللّه و اعلم من اللّه مالا تعلمون» انّی لم اذکر مصرع بنی فاطمة الاّ خنقتنی العبرة لذلک. (الکامل ص 107)
2) (2)2- حدّثنی محمّدبن جعفرالرزّاز عن خاله محمّدبن الحسین بن ابی الخطاب الزیّات عن علی بن اسباط عن اسمعیل بن منصور عن بعض اصحابنا قال: اشرف مولی لعلیّ بن الحسین علیه السلام و هو فی سقیفة له ساجدٌ یبکی فقال له:
حضرت زیر سایهبانی به سجده رفته و گریه میکند. پس گفت: ای مولای من! آیا وقت آن نرسیده که گریههای شما تمام شود؟ امام علیه السلام سر مبارک خود را بالا نمود و فرمود: «ای غلام، وای بر تو! [مادرت به عزای تو بنشیند!] به خدا سوگند، یعقوب علیه السلام برای کمتر از آنچه من دیدم به درگاه خدا شکوه نمود و گفت: «وااسفی علی یوسف...» و چشمان او از گریه و اندوه نابینا شد، با این که یکی از فرزندان خود را از دست داده بود؛ در حالی که من دیدم پدرم حسین و عدّهای از اهلبیت و عزیزانمان را سر بریدند!»
(1)راوی حدیث میگوید: حضرت زین العابدین علیه السلام همیشه به فرزندان عقیل توجه مینمود و چون از علت آن سؤال شد، فرمود: «من به یاد مصایب آنان در کربلا بر آنان رقت میکنم.»
هر مؤمنی به یاد امام حسین علیه السلام گریان میشود
(2)1- در کتاب «کامل الزیارات» از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود:
1) (1)یا مولای یا علیّ بن الحسین اما آن لحزنک ان ینقضی فرفع رأسه الیه و قال: ویلک او ثکلتک امّک واللّه لقد شکی یعقوب الی ربّه فی اقلّ ممّا رایت حتّی قال: یا اسفی علی یوسف انّه فقد إبنا واحدا وانا رأیت ابی و جماعة اهل بیتی یذبحون حولی قال: و کان علی بن الحسین علیه السلام یمیل الی ولد عقیل فقیل له ما بالک تمیل الی بنی عمّک هؤلاءدون آلجعفر؟ فقال: انّی اذکر یومهم مع ابی عبداللّه الحسین بن علیّ علیه السلام فارقّ لهم. (کامل الزیارات ص 107) فی انّ الحسین علیه السلام قتیل العبرلایذکره مؤمن الاّبکی1- حدّثنی ابی رحمهالله و علی بن الحسین و محمّدبن الحسن رحمهم اللّه جمیعا عن سعدبن عبداللّه عن احمدبن محمّدبن عیسی عن سعیدبن جناح عن ابی یحیی الحذاء عن بعض اصحابنا عن ابی عبداللّه علیه السلام قال نظر امیرالمؤمنین علیه السلام الی الحسین فقال: یا عبرة کلّ مؤمن فقال: أنا یا أبتاه قال: نعم یا بنّی. (الکامل ص 108)
2) (2)2- حدّثنی جماعة مشایخی عن محمّدبن یحیی العطار عن الحسین بن عبداللّه عن الحسن بن علیّ بن ابی عثمان عن الحسن بن علیّ بن عبداللّه بن المغیرة عن ابی عمّارة المنشد قال: ماذکر الحسین علیه السلام عند ابی عبداللّه علیه السلام فی یوم قطّ فرأی ابوعبداللّه علیه السلام متبّسما فی ذلک الیوم الی اللیل و کان یقول: الحسین علیه السلام عبرة کلّ مؤمن. (المصدر ص 108)
«امیرالمؤمنین علیه السلام به فرزند خود امام حسین علیه السلام نگاه کرد و فرمود: تو مایه گریه هر مؤمنی هستی. امام حسین علیه السلام به پدر خود گفت: آیا من مایه گریه هر مؤمنی هستم؟ فرمود: آری.»
2- در همان کتاب از ابوعماره شاعر نقل شده که گوید: هیچ روزی نام حسین علیه السلام نزد امام صادق علیه السلام برده نمیشد جز آن که امام صادق تا شب محزون بود و میفرمود: «حسین علیه السلام مایه گریه هر مؤمنی است.»
(1)مؤلّف گوید: در این زمینه روایات فراوانی وارد شده است. در بعضی از آنها
1) (1)3- حدّثنی علی بن الحسین السعدبادی قال حدّثنی احمدبن ابی عبداللّه البرقی عن ابیه عن ابن مسکان عن هرون بن خارجة عن ابی عبداللّه علیه السلام قال: قال الحسین علیه السلام : انا قتیل العبرة قتلت مکروبا و حقیق علیّ ان لایأتینی مکروب قطّ الاّ ردّه اللّه و اقلبه الی اهله مسرورا. (الکامل، ص 109)
آمده که امام حسین علیه السلام فرمود: «من «قتیل العبرة» هستم؛ هیچ مؤمنی مرا یاد نمیکند جز آن که چشم او گریان میشود.»
3- هارون بن خارجه گوید: ما نزد امام صادق علیه السلام بودیم و چون نام امام حسین علیه السلام را بردیم و بر قاتل او لعنت نمودیم امام صادق علیه السلام گریان شد و ما نیز گریان شدیم. سپس امام صادق علیه السلام فرمود: «جدم حسین علیه السلام میفرمود: من مایه گریه هر مؤمنی هستم و با اندوه کشته شدم و هیچ صاحب اندوه و پریشانی به زیارت من نخواهد آمد جز آن که خداوند او را شادمان و مسرور برخواهد گرداند.»
مؤلف گوید: در اول همین کتاب به نقل از کتاب کامل الزیارات مقدار لازم در مورد شهادت حضرت سیدالشهدا علیه السلام و اهمیت عزاداری و گریه بر آن حضرت بیان کردیم. و اینک آنچه را که مرحوم محدّث قمی رضواناللّه علیه در این باب ذکر نموده بیان میکنیم به امید آن که بهره بیشتری از آن برده شود. ایشان در کتاب منتهی الآمال میگوید:
اخبار زیادی در باره گریستن فرشتگان و پیغمبران و اوصیای ایشان سلاماللّه علیهم اجمعین و گریستن آسمان و زمین و جنّ و انس و وحش و طیر در مصیبت سیّد مظلومان حضرت ابوعبداللّه الحسین علیه السلام وارد شده است.
همچنین روایات بسیاری در شهادت آن حضرت و اشعار و مراثی ونوحه گری جنیّان در حق آن حضرت و بیان آن که مصیبت آن حضرت اعظم مصایب بوده و بیان ثواب زیارت آن مظلوم و شرافت زمین کربلا و فواید تربت مقدسه آن
حضرت و بیان جور و ستمی که بر قبر مطهّرش وارد شده و معجزاتی که از آن قبر شریف ظاهر گشته و بیان ثواب لعن بر قاتلان آن حضرت و کفر ایشان و آن که آنها در دنیا بهرهای نبردند و چاشنی عذاب الهی را در دنیا یافتند نقل گردیده است که اگر بنای اختصار نبود به ذکر مختصری از آنها تبرّک میجستم.
باید دانست که این گونه وقایع و آثار و دگرگونیهای کلی در اجرام عالم امکان به جهت شهادت سیّد مظلومان در نظر ارباب ادیان و ملل و قایلین به مبدأ و معجزات و کرامات استبعاد و استغرابی ندارد و هرگاه متتبّع خبیر به تواریخ و سیر رجوع نماید تصدیق خواهد کرد که وقایع سال شصت و یکم هجری که سال شهادت آن حضرت بوده از عادت خارج بوده و پارهای از آن را اهل تاریخ (از اهل تسنن) که متهّم به تشیّع و گزاف نوشتن نبودهاند ضبط کردهاند. (و ما به بخشهایی از آن اشاره میکنیم):
ابن اثیر جزری، صاحب کامل التواریخ، که مورد اعتماد اهل تاریخ و معروف به اتقان است در آن کتاب به طور قطع در وقایع سنه شصت و یک نوشته است: مردم دوماه یا سه ماه بعد از شهادت سیّد الشهدا علیه السلام مشاهده میکردند هنگام طلوع آفتاب تا وقتی که آفتاب بالا میآمد دیوارها را میدیدند که گویا خون به آن مالیدهاند. از این قبیل وقایع در کتب معتبره بسیار است.
فاضل ادیب اریب جناب اعتماد السّلطنة در کتاب «حُجة السّعادة فی حجَّة الشّهادة» بیان کرده است که در سال شهادت سیّد مظلوم علیه السلام که سال شصت و یکم هجری باشد تمام روی زمین از حالت وقفه و سکون بیرون و در انقلاب و اضطراب بوده و همه ممالک اروپا و آسیا به دلیل جنگ و خونریزی گلگون بوده و رشته سلم و صلاح مردمان گسیخته و مابین ایشان غبار فتنه و شورش برانگیخته شده بود.
مبنای این سخن کتاب «تواریخ عتیقه دنیا» است که به زبانهای گوناگون و لغات شتّی نوشته شده و وی آن را به زبان فارسی درآورده و در آن کتاب جمع نموده است هر کس میخواهد آگاه شود باید به آن کتاب مراجعه نماید.
در این مقام همین بس که آنچه از بقایای آثار تعزیه داری آن مظلوم مشاهده
میشود تا روز قیامت سال به سال تجدید میگردد و آثار آن محو نگردیده و از خاطرها نرفته است. چنان که در اخبار اهل بیت علیهمالسلام به این مطلب اشاره شده و زینب کبری علیها السلام در خطبهای که در مجلس یزید انشا فرموده میفرماید:
«فِکِدْ کَیدَکَ وَاسْعَ سَعْیَکَ وَ ناصِبْ جَهْدَکَ فَوَاللّهِ لاتَمحُو ذِکْرَنا وَلا تُمیتُ وَحْیَنا»؛ یعنی ای یزید هرچند میتوانی کید و مکر خود را به کار بند و هر سعی که میخواهی به عمل آور و در عداوت ما کوشش خود را فرو مگذار و با این همه، به خدا سوگند، نخواهی توانست ذکر ما را محو نمایی و وحی ما را از میان ببری.
برخی از علما این مطلب را از معجزات آن حضرت شمرده و از زمان سلطنت دیالمه تاکنون هر سال لوای تعزیهداری آن مظلوم در شرق و غرب عالم برپاست و مشاهده میشود که مردم شیعی مذهب در ایّام عاشورا چگونه بیتاب و بیقرار هستند و در همه بلاد مشغول نوحه سرایی و اقامه مجلس تعزیه و بر سر و سینه زدن و لباسهای سیاه پوشیدن و سایر لوازم مصیبت هستند.
برخی از مورّخین نقل کردهاند که در سال سیصد و پنجاه و دو، روز عاشورا، معّزالدوله دیلمی اهل بغداد را به نوحه و ماتم بر امام حسین علیه السلام امر کرد و دستور داد زنها موها را پریشان و صورتها را سیاه کنند و بازارها را ببندند و بر دکانها پلاس آویزان نمایند و طبّاخین طبخ نکنند. زنهای شیعه نیز بیرون آمدند در حالی که صورتها را به سیاهی دیگ و غیره سیاه کرده بودند و سینه میزدند و نوحه میکردند. این مراسم سالها برپا بود و اهل سنّت از منع آن عاجز شدند زیرا سلطان با شیعیان بود.
از غرایب آن است که عزاداری برامام حسین علیه السلام در نفوس عامّه مردم تأثیر میکند؛ حتی اشخاصی که اهل این مذهب نیستند یا کسانی که به مراسم شرع عنایتی ندارند، به یاد دارم هنگامی که کتاب «تحفة العالم» تألیف فاضل بارع سیّد عبداللّطیف شوشتری(1)را مطالعه میکردم دیدم شرحی عجیب از حال تعزیه داری
1) (1)1 سیّد عبداللّطیف مذکور از احفاد سیّد نعمةاللّه جزایری است و این کتاب را در تاریخ شوشتر در هند نوشته و ذکر مآثر سلف خود از حال سیّد جزایری و اولاد او تا زمان خودش و بسیاری از حالات سّکنه دیار هند را در آن درج کرده و آن کتاب را برای عمو زاده خود سیّد ابوالقاسم بن سیّد رضی ملقب بمیر عالم بعنوان ارمغان گذرانده است و به این سبب آنرا بتحفة العالم موسوم نموده و اللّه العالم منه ره.
آتش پرستان هند نقل کرده که در روز عاشورا مرسوم میدارند.
شیخ جلیل و محدّث فاضل جناب حاجّ میرزا محمّد قمی رحمهالله در «اربعین» فرموده است: در سنه هزار و سیصد و بیست و دو، در ایّام عاشورا، در راه کربلا بودم. در اول عاشورا در یعقوبیّه که اکثر اهل آن جا سنّی مذهب بلکه متعصّب هستند، هنگام شب نوای نوحه سرایی و اصوات اطفال را شنیدم. از کودکی از اهالی آن جا پرسیدم: چه خبر است؟
با زبان عربی پاسخ داد: «یَنُوحُونَ عَلَی السَّیّدِ المَظْلُوم» گفتم: سیّد مظلوم کیست؟ گفت: سَیّدُنا الحُسَیْنُ علیه السلام .
در بقیه ایّام عاشورا که در کردستان بودم دیدم بیابان نشینان که از مراسم شریعت آگاهی ندارند همه جمع شدهاند و فریاد یا حسین آنها به فلک میرود.
چه خوب سروده است:
سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر او رنگی نیست
در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست
شگفتتر از این، تأثیر مصیبت آن حضرت بر جمادات و نباتات و حیوانات است؛ چنانچه اخبار بسیاری دلالت دارد بر این که تمام موجودات بر مصیبت سیّد مظلومان متألّم شدند و هر یک بر وضع مترقّب از خود گریه کردند و دگرگونیهای کلی در اجزای عالم امکان دست داد.
این وقایع به واسطه ارتباط واقعی و مناسبت حقیقی که عبارت از تلقّی فیض الهی است رخ داده و به واسطه ارتباطی که موجودات در کمال طبیعی خود با آن جناب دارند مصیبت آن حضرت بر وجهی نمودار شده که نمیشده پرده بر روی کار کشید و دوست ودشمن و مؤمن و برهمن همه آن را مشاهده کردهاند.
چون ذکر این اخبار مستدعی تألیف کتابی مستقل است به بعضی از آن اشاره میکنیم.
از حضرت باقر علیه السلام روایت شده است: «آدمیان و جنیّان و مرغان و وحشیان بر حسین بن علی علیهما السلام گریستند تا اشگ ایشان فرو ریخت.»
از حضرت صادق علیه السلام منقول است: «چون حضرت ابوعبداللّه علیه السلام شهید شد آسمانهای هفتگانه و هرچه در آنها است و آنچه مابین آسمان و زمین است و آنچه حرکت میکند در بهشت و جهنّم و هرچه دیده میشود و هرچه دیده نمیشود بر او گریستند؛ مگر سه چیز.» (و آنها بصره و شام و بنیامیه بودهاند)
در ذیل خبری آمده است که امام حسن به امام حسین علیهما السلام فرمود: پس از شهادت تو، لعنت خدا بر بنی امیّه فرود میآید و آسمان خون میبارد و همه چیز بر تو میگرید حتی وحوش در صحراها و ماهیها در دریاها.»
شیخ صدوق از یکی از اهالی بیت المقدس روایت کرده که گفت: سوگند به خدا که ما اهالی بیت المقدّس شب قتل حضرت حسین علیه السلام را شناختیم، و از زمین سنگی یا کلوخی یا صخرهای برنداشتیم مگر این که زیر آن خون دیدیم که در غلیان است و دیوارها مانند حلقه سرخ شد و تا سه روز خون تازه از آسمان میبارید، و شنیدیم که منادی در جوف لَیْل ندا میکرد: اَتَرْجو امَّةً قَتَلتْ حُسَیْنا الخ.»
در خطبه حضرت سیّد سجاد علیه السلام در هنگام ورود به مدینه و در جملهای از زیارات حضرت سیّدالشهداء علیه السلام و روایات دیگر به گریه موجودات و دگرگونی مخلوقات اشاره شده و اخبار عامّه و کلمات اهل سنّت که به وقوع آثار غریبه از این مصیبت عظمی در آسمان و زمین شهادت دادهاند نیز بسیار است و از ملاحظه مجموع، قطع به دعوی عموم مصیبت میتوان حاصل کرد. از آن جمله در تفسیر آیه کریمه «فَما بَکَت عَلَیهِمُ السَّمآءُ و الاَرْضُ» آمده است: «لمّا قُتِلَ الحُسَیْنُ بِکَتِ السَّماءُ وَبُکائها حُمرتُها.» (یعنی هنگامی که حسین علیه السلام کشته شد آسمان گریه کرد و گریه او سرخی او بود)(1)
ابن عبدربّه اندلسی در ذیل حدیث وفود محمّد بن شهاب زُهَریّ بر
1) (1)1- کتاب آیات الفضائل ص 602
عبدالملک مروان نقل کرده است که عبدالملک از زهری پرسید: روزی که حضرت حسین علیه السلام کشته شد چه واقع شد زُهَری گفت: فلان راوی مرا خبر داد که در صبح گاه شب شهادت حضرت علیبن ابیطالب و جناب امام حسین بنعلی علیهما السلام سنگی از بیت المقدس برداشته نشد مگر این که زیر او خون تازه یافتند.
در «کامل الزّیارة» مثل این حدیث را از امام محمّد باقر علیه السلام نقل کرده که برای هشام بن عبدالملک فرموده بود. ابن عبدربّه همچنین روایت کرده که چون لشکرگاه حضرت حسین علیه السلام را غارت کردند طیبی در آن یافت شد که هیچ زنی آن را استعمال نکرد مگر آن که به برص مبتلا شد.
امّ سلمه در شب قتل حضرت امام حسین علیه السلام مرثیه جنّ را که میگفتند: «اَلا یاعَینُ فَاحْتَفِلی بِجَهدٍ» شنید. زهری نیز نوحه گری جنیان را به این ابیات:
نِساء الجِنّ یَبکینَ نِساءَ الْهاشِمِیّاتِ وَیَلطَمْنَ خُدوُدا کَالدَّنانیرِ نَقِیّات
و یَلبَسْنَ ثِیابَ السُّودِ بَعْدَ القَصَبِیاتِ» شنید. و از آنان نیز شنیده شد:
مَسَحَ النَّبِیُّ جَبینَهُ وَ لَهُ بَریقٌ فِی الخُدود اَبَواهُ مِنْ عُلیا قُرَیش جَدُّهّ خَیرُ الجُدّود»
در تذکره سبط و غیره آمده است که محمّد بن سعد در طبقات گفته که قبل از کشتن حضرت امام حسین علیه السلام سرخی در آسمان دیده نمیشد.
و از ابوالفَرَج، جدّ خود، در کتاب تبصره نقل کرده که حالت غضب آن است که هنگام غضب گونه انسان سرخ میشود و این سرخی دلیل غضب و نشانه است و خدای تعالی چون از جسمانیّت و عوارض اجسام منزّه است اثر غضبِ خود را در کشتن حضرت حسین علیه السلام به سرخی اُفق اظهار کرده است و این دلیل بزرگی آن جنایت است.
در برخی از روایات عامه آمده است که پس از شهادت امام حسین علیه السلام دو ماه یا سه ماه دیوارها گویی آغشته به خون بودند و از آسمان بارانی آمد که اثر آن مدتی در جامهها باقی ماند.
ابراهیم بن محمّد بیهقی در کتاب محاسن و مساوی که بیش از هزارسال پیش نوشته شده گفته است که محمّدبن سیرین میگوید: حُمرَت و سرخی در آسمان دیده نشد مگر بعد از قتل امام حسین علیه السلام و هیچ زنی در روم تا چهارماه حیض نشد
مگر آن که پیسی اندام گرفت. پس پادشاه روم به پادشاه عرب نوشت که شما یا پیغمبری را کشتهاید یا پسر پیغمبری را.
از ابن سیرین همچنین منقول است که پانصد سال پیش از بعثت نبوی صلی الله علیه وآله سنگی را یافتند که بر آن چیزی به زبان سریانی نوشته شده بود که ترجمهاش به زبان عربی این است:
اَتَرجُوا اُمّةً قَتَلتْ حُسَینا شَفاعَةَ جَدِّهِ یَومَ الحِسابِ
سلیمان بن یسار نیز گفته: که سنگی یافتند که بر آن نوشته شده بود:
لا بّدَ ان تَردَ القِیامَةَ فاطِمَةُ وَ قَمیصُها بِدَمِ الحُسَینِ مُلَطَّخٌ
وَیلٌ لِمَنْ شُفَعاوُهُ خُصَماوُهُ وَ الصُّورُ فی یَوم القِیمَةِ یُنْفَخُ
در مجموعه شیخ صدوق و کشکول و زهرالربیع و غیره مذکور است که عقیقی سرخ یافته شد که بر آن نوشته شده بود:
انَا دُرٌ مِنَ السَّمآءِ نَثَروُنی یَومَ تَزویجِ والِدِ السِبطَینِ
کُنتُ اَنقی مِنَ اللُّجَینِ بَیاضا صَبَغَتْنی دمِآءُ نَحرِ الحُسَیْنِ علیه السلام
سیّد جزائری در زهرالرّبیع فرموده که در شهر شوشتر سنگ کوچک زردی یافتم که حفّاران از زمین برآورده بودند و بر آن سنگ مکتوب بود:
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ عَلیٌ وَلِیُّ اللّهِ لَمّا قُتِلَ الحُسَینُ بنِ عَلِیِ بنِ اَبی طالبٍ عَلیه السَّلامُ کَتِبَ بِدَمِهِ عَلی اَرضٍ حصباه و سَیَعلَمُ الذَّین ظلمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبوُنَ.
این گونه مطالب عجیب نیست، زیرا نظیر آنها در زمان ما نیز وقوع یافته است؛ چنانچه محدّث جلیل مرحوم ثقة الاسلام نوری طاب ثراه از شیخ خود مرحوم شیخ عبدالحسین طهرانی ره خبر داده است که وقتی به حلّه رفته بود اتّفاق چنان افتاد که درختی را قطع کرده بودند و طول آن را با اَرَّه به دو نیمه کردند در باطن آن در هر شقّی منقوش بود لااِلهَ اِلاّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ عَلُیٌ وَلِیُّ اللّهِ.
در چند حدیث آمده است که چون امام حسین علیه السلام شهید شد آسمان خون بارید. همچنین وارد شده است که آسمان سیاه شد به حدّی که ستارهها در روز پدیدار شد و سنگی برداشته نشد مگر این که خون تازه زیر آن دیده شد.
در روایت ابن حجر آمده است که آسمان هفت روز گریست و سرخ شد.
ابن جوزی از ابن سیرین نقل کرده که دنیا تا سه روز تاریک بود و پس از آن سرخی در آسمان پیدا شد.
مرحوم محدّث نوری طاب ثرا به سند صحیح، از عالم جلیل، صاحب کرامات باهره و مقامات عالیه، آخوند ملازین العابدین سلمانی ره نقل کرده که فرمود: چون از سفر زیارت حضرت رضا علیه السلام مراجعت کردیم عبور ما به کوه الوند افتاد که نزدیک به همدان است. پس در آن جا فرود آمدیم. فصل بهار بود همراهان مشغول زدن خیمه شدند و من در دامنه کوه نظر میکردم ناگاه چشمم به چیز سفیدی افتاد چون تأمّل کردم پیرمرد محاسن سفیدی را دیدم که عمامه سفیدی برسر داشت و بر سکویی نشسته بود که قریب چهار ذرع از زمین ارتفاع داشت و بر دور آن سنگهای بزرگی چیده بود که جز سر جای دیگری از او پیدا نبود.
نزدیک او رفتم و سلام کردم و مهربانی نمودم پس به من اُنسی گرفت و از جای خود فرود آمد و از حال خود خبر داد که از طریقه متشرّعه بیرون نیست و دارای اهل و اولاد بوده، و پس از تمشیت امور ایشان عزلت اختیار کرده و به عبادت مشغول شده است و از رسالههای عملیّه از علمای آن عصر خبر داد و گفت: که هیجده سال است در آن جا زندگی میکند.
از جمله عجایبی که دیده بود این بود که گفت: ابتداء آمدن من به این جا ماه رجب بود، چون پنج ماه و اندی گذشت شبی مشغول نماز مغرب بودم ناگاه صدای ولوله عظیمی آمد و صداهای عجیبی شنیدم پس ترسیدم و نماز را تخفیف دادم و نظر کردم در این دشت، دیدم از حیوانات پر شده و رو به من میآیند،
حیوانات مختلفه متضادّه چون شیر و آهو و گاو کوهی و پلنگ و گرگ با هم مختلطند و به صداهای گوناگون صیحه میزنند پس اضطراب و خوفم از این اجتماع و این که به صداهای غریبی صیحه میزنند زیاد شد و آن حیوانات دور من جمع شدند و سرهای خود را به سوی من بلند کرده و بر روی من، فریاد میکردند.
پس به خود گفتم بعید است سبب اجتماع این وحوش و درندگانی که با هم دشمنند دریدن من باشد زیرا یکدیگر را نمیدریدند و این جز به جهت امر بزرگ و حادثه عظیمی واقع نشده است. چون تأمل کردم به خاطرم آمد که امشب شب عاشورا است و این فریاد و فغان و اجتماع و نوحه گری برای مصیبت حضرت ابی عبداللّه علیه السلام است.
و چون مطمئن شدم عمامه را انداختم و بر سر خود زدم و خود را از این مکان انداختم و میگفتم: حسین، حسین، شهید حسین و امثال این کلمات. پس برای من در وسط خود جایی خالی کردند و دور مرا مانند حلقه گرفتند.
پس بعضی سر بر زمین میزدند و بعضی خود را به خاک میانداختند و به همین نحو بود تا فجر طالع شد، پس آنها که وحشیتر از همه بودند رفتند و به همین ترتیب میرفتند تا همه متفرّق شدند. و این عادت ایشان است که آن سال تا حال که هیجده سال است. حتّی گاهی روز عاشورا بر من مشتبه میشد و از اجتماع آنها در این جا برایم روشن میشد که امروز عاشورا است.
در سیره حلبیّه از بعضی از زهّاد نقل شده که آن شخص هر روز برای مورچهها نان خُرد میکرد و چون روز عاشورا میشد آن مورها از آن نانها نمیخوردند. از این قبیل حکایات بسیار است و این مقدار که ذکر شد ما را کافی است و ما برای تصدیق این حکایت که شیخ مرحوم نقل فرموده این حدیث شریف را در این جا ذکر مینماییم:
شیخ اجلّ اقدم ابوالقاسم جعفربن قولویه قمی از حارث اعور روایت کرده که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «پدر و مادرم فدای حسین شهید در ظهر کوفه! به خدا قسم، گویا میبینم جانوران بیابان را از هر نوعی که گردنها را کشیدهاند بر قبر او و شب تا صبح بر او گریه میکنند.»
سپس گوید: در صورتی که حیوانات این چنین بر امام حسین علیه السلام گریان و محزون میشوند شما باید بیش از آنان عزاداری کنید و در حق آن بزرگوار بی وفا و اهل جفا نباشید.
(1)محدّث بزرگوار قمی صاحب کتاب منتهی الآمال رحمهالله میگوید: آنچه در بلاد شیعه از اقامه تعزیه و ماتم جناب سیّد الشّهداء علیه السلام و اجتماع در مجالس و نشر اعلام و نصب خیام و تعطیل اسواق در روز عاشورا و راه افتادن دسته و نوحهگری کردن و مرثیه خواندن و بکاء و ابکاء وغیر اینها که در شرع مطهّر از آن نهی نشده و محذوری ندارد، رایج است از عبادات مشروعه و راجحه است و برای آن ثوابهای جلیله و اجرهای جمیله است.
(2)این مطلب از غایت وضوح محتاج به دلیل نیست و بر متتبّع خبیر و ناقد بصیر مکشوف است که اخبار متواتری بر استحباب گریه بر آن حضرت و تذکرّ مصایب او و ابکاء و (گریانیدن) تباکی (گریه بر خود بستن و به صورت و هیئت باکی در آمدن) وارد شده است. نه آن که مراد ریای در گریه باشد چه بکاء بر حضرت سیّدالشهداء علیه السلام عبادت است و ریا در عبادات، جایز نیست. (3)همچنین اخبار فراوانی در مورد احیای امر ائمّة و فضل مجالسی که احیای امر ایشان میشود و آن که ائمّه علیهمالسلام این نحو مجالس را دوست میدارند و ملائکه در آن مجالس حاضر میشوند وارد شده است. در اخبار متعدّدی آمده است که جزع در همه چیز مکروه است مگر جزع بر سیّد الشّهداء علیه السلام و در اخبار بسیاری وارد شده که ایّام عاشورا ایّام مصیبت و حزن
1) (1)قال المحدّث القمی رضواناللّه تعالی علیه: فَیاللّهِ لِقلْبٍ لایَتَصدَّعُ لِتِذکارِ تلْکَ الاُمُورِ وَ یا عَجَبا مِن غَفلَةِ اَهلِ الدُّهُورِ وَ ما عُذْرُ اَهلِ الاِسلامِ و الایمانِ فی اِضاعَةِ اَقسامِ الاَحزانِ، اَلَم یَعلَمُوا اَنَّ مُحَمَّدا صلی الله علیه وآله مَوتُورٌ وَجیعٌ وَحَبیبُهُ مَقهوُرٌ صَریعٌ، وقَد اَصبَحَ لَحْمُهُ علیه السلام مُجَّردا عَلَی الرِّمالِ وَ دَمُهُ الشَّریفُ مَسفُوکا بِسُیُوفِ اَهلِ الضَّلالِ، فَیالَیتَ لِفاطِمَةَ وَ اَبیها عَینا تَنظُرُ اِلی بَناتِها وَ بَنیها وَ هُم مابَینَ مَسلوُبٍ و جَریحٍ وَ مَسجُونٍ وَ ذبیح.
2) (2)ثمّ قال رحمهاللّه: و اَمّا ما جآء فیِ الصَّحیحینِ مِن اَنَّ المّیِتَ یُعَذَّبُ بِبُکآءِ آهْلِهِ عَلَیه، و فی رِوایَةٍ بِبُکآءِ الحَیّ، و فی رِوایةٍ یُعَذَّبُ فی قبرهِ بما یُنحَ عَلَیهِ فَاِنَّهُ خَطَاٌ مِنَ الرّاوی بِحُکمِ العَقلِ و النَّقلِ.
3) (3)فَعَن الْفاضِلِ النّوَویّ قال هذِهِ الرّوایاتُ کُلُّها مِن رِوایّةِ عُمَربنِ الخّطّابِ وَ ابنِهِ عَبداللّهِ قالَ: و انکر عایشةٌ علیهما و نَسَبَتْهما الی النسیان و الاشتتباه و احتجّت بقوله تعالی: ولا تزرُ وازرة وزرَ اُخری انتهی.(النص و الاجتهاد ص 299)
اهلبیت است.
همچنین روایت شده که [شیعیان ما] در حزن ما محزون و در سرور ما مسرورند. اخبار بی شماری وارد شده که ائمّه علیهمالسلام شُعرا را به خواندن مراثی امر میکردند و گوش میکردندو میگریستند و به آنان جایزه میدادند و فضیلت این کار را بیان میفرمودند.
(1)در کافی و تهذیب از حضرت صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: «پدرم، ابوجعفر علیه السلام ، فرمود: برای زنانی که بر من در مِنی (در ایام حج) ندبه کنند از طرف من کذا و کذا وقف کن.»
در تهذیب آمده است که خالد بن سدیر از حضرت صادق علیه السلام سؤال کرد: چگونه است اگر آدمی بر [مرگ] پدر یا مادر یا برادر یا نزدیکان دیگر جامه چاک کند؟ فرمود: باکی نیست در شقّ جیوب، به درستی که موسی بن عمران بر برادرش شقّ ثوب کرد. (جامه چاک نمود) و در ذیل حدیث میفرماید:
وَ لَقَد شَقَقْنَ الجُیُوبَ و لَطَمْنَ الخُدُودَ الفاطِمِیّاتُ عَلَی الحُسَیْنِ بِن عَلیٍ علیهما السلام وَ عَلی مِثلِهِ تُلْطَمُ الخُدوُد و تُشَقُّ الجُیُوبُ.
(2)در چند روایت وارد شده که پس از شهادت امام حسین علیه السلام یک زن از زنان
1) (1)قال صاحب المجالس الفاخرة: و انکر هذه الروایات ایضا عبداللّه بن عباس و احتجّ علی خطآءِ راویها و التفصیلُ فی الصحیحین و شروُحهما و ما زالت عایشة و عمر فی هذه المسئلة علی طرفی نقیض حتّی اخرج الطبری فی حوادث سنة 13 من تاریخهِ بالاِسناد الی سعید بن المسیب قال: لمّا توفّی ابوبکر اقامت علیه عائشة النوح (ای النائحات) فاَقبل عمربن الخطاب حتّی قام ببابها فنها هنّ عن البکاء علی ابی بکر فابین ان ینتهین فقال عمر: لهشام بن الولید ادخل فاخرج الیّ ابنة ابی قحافة فقالت عائشة لهشام: حین سمعت ذلک من عمر: انّی اُحرّج علیک بیتی فقال عمر لهشام: اُدخل فقد اذنتُ لک فدخل هشام فاخرج ام فروَة اُخت ابی بکر الی عمر فعلاها بالدرّة فضربها ضربات فتفرّق النُّوَّحُ حین سمعوا ذلک قلت:
2) (2)کانّه لم یعلم تقریر النبیّ صلّی اللّه علیه و آله نسآءَ الاَنصارِ علی البکاء علی موتا هنَّ؟ و لم یبلُغهُ قوله ( صلی الله علیه وآله ): لکن حمزة لابواکی له و قوله: صلی الله علیه وآله علی مثل جعفر فلتبک البواکی و لعلّهُ نسی نهی النبیّ صلّی اللّه علیه و اله ایّاهُ عن ضرب البواکی فی یوم وفات رُقیّه، و فی مقام اخر نتلو خبرها علیک:
بنی هاشم خضاب نکرد و سرمه نکشید و شانه نزد و در خانههای ایشان دود از مطبخ بلند نشد تا پنج سال که عبیداللّه بن زیاد لعین کشته شد و سر نحس او را مختار برای ایشان روانه کرد.
ابن اثیر و بسیاری از علمای عامّه و اهل سیر نقل کردهاند که چون رسول خدا صلی الله علیه وآله از غزوه اُحد به مدینه مراجعت کرد صدای نوحه زنان انصار را بر کشتگانشان شنید، فرمود: «لکِنَّ حَمزة لا بَواکی لّهُ»، یعنی کشتگان انصار گریه کننده دارند لکن حمزه گریه کننده ندارد.
(1)انصار چون این سخن رسول خدا را شنیدند و دانستند که رسول خدا صلی الله علیه وآله گریستن بر عموی بزرگوارش را دوست دارد به زنان دستور دادند که پیش از ندبه کردن بر کشتگان خود بر حمزه ندبه کنند. واقدی گفته است که این عادتی شد بر اهل مدینه که در هر مصیبت ابتدا بر حمزه گریه میکردند، و معلوم است محبّت رسول خدا صلی الله علیه وآله با حمزه بیش از محبّت با سیّد الشهدا علیه السلام نبوده و اگر گریه بر حمزه دستور رسول خدا باشد، به طریق اولی گریه بر حضرت حسین علیه السلام نیز امر اوست و هر گاه سیرت اهل مدینه طیّبه بر آن قرار گرفت که در هر مصیبتی اوّل بر حضرت حمزه ندبه و گریه کنند به جهت مواسات با حضرت رسول صلی الله علیه وآله و ادای حقّ کلمه آن جناب که فرمود:
(2)«لکِنَّ حمزَة لابَواکی لهُ» با آن که سالهای زیاد از شهادت حمزه گذشته و احدی هم بر أهل مدینه بر این عادت و سیرت انکار نکرده اولی آن است که مخالفین علاوه بر آن که شیعیان را در عزاداری و سوگواری بر حضرت سیّد الشهداء علیه السلام ملامت نکنند خود نیز اقامه ماتم نموده و در حزن بر اهلبیت علیهمالسلام با
1) (1)اخرج الافام احمد من مسنده من جملة حدیث ذکر فیه موت رُقیَّةَ بنت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و بکاء النسآء علیها قال: فجعل عمرُ یضر بُهُنَّ بسوطه فقال النبیّ صلی اللّه علیه و آله: دعهنَّ یبکین ثمّ قال: مهما یکن من القلب و العین فمن اللّه و الرحمة و قعد صلی الله علیه وآله علی شفیر القبر و فاطمة علیها السلام الی جنبه تبکی قال فجعل النبیّ صلّی اللّه علیه و آله یمسح عین فاطمة بثوبه رحمة لها.(البحار ج 31/32 النص و الاجتهاد ص 298)
2) (2)و اخرج ایضا حدیثا فیه انّه مرَّ علی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله جنازةٌ معها بواکی فنهر هنُ عمر فقال له رسول اللّه صلّی اللّه علیه و اله: «دعهنّ فانّ النفس مصابةٌ والعین دامعةٌ» الی غیر ذلک. (النص و الاجتهاد ص 298)
شیعیان مُواسات و شرکت کنند.
بالجمله اخبار این باب بسیار است و این مختصر را گنجایش بیش از این نیست پس شایسته است که شیعیان عموما و ذاکرین خصوصا در این سوگواری و عزاداری بر وجهی سلوک کنند که زبان نواصب دراز نشود و بر واجبات و مستحبّات اقتصار کرده، از استعمال محرّمات - از قبیل غنا که غالبا نوحههای لطمه خالی از آن نیست - و از اکاذیب مفتعله و حکایات ضعیفه مظنونة الکذب که در جملهای از کتب غیر معتبره بلکه و از نقل از کتبی که مصنّف آنها از متدینین اهل علم و حدیث نیست احتراز نمایند و شیطان را در این عبادت بزرگ که اعظم شعائر اللّه است راه ندهند و از معاصی کثیره که روح عبادت را میبرد بپرهیزند خصوصا ریا و کذب و غنا که در این عمل ساری و جاری شده است و کمتر کسی از آن مصون است.
شایسته است که در این مقام چند خبر در باره بزرگی عقاب هریک از موارد مذکور بیان شود تا اگر کسی خدای نخواسته مبتلا باشد مرتدع شود.
مرحوم محدّث قمی در کتاب منتهی الآمال میگوید: لازم است اهل منبر و ذاکرین مصیبت سید مظلومان که دامن همّت برکمر زده و علم تعظیم شعائر اللّه را بر دوش کشیدهاند و برای تعظیم این مشعر عظیم نفوس خویش را مبذول داشتهاند بدانند که این عبادت مانند سایر عبادات است و این عمل آن گاه عبادت [محسوب[ میشود که جز رضای خداوند و خشنودی رسول خدا و ائمّه هدی صلوات اللّه علیهم اجمعین غرض و مقصدی درنظر نباشد و از مفاسدی که بر این کار بزرگ ساری شده بر حذر باشند.
مبادا العیاذ بالله در این عبادت عظیم برای تحصیل مال یا جاه به دروغ گفتن و افترا بستن بر خدای تعالی و بر حجج طاهره و علمای اعلام و غنا خواندن و اطفال امارد را با الحان فسوق پیش از خود به خوانندگی واداشتن و بی اذن بلکه با نهی صریح به خانه مردم درآمدن و برمنبر بالا رفتن و آزردن حاضرین در گریه نکردن به کلمات بلیغه و ترویج باطل در وقت دعا و قبل از آمدن و مدح کسانی که مستحق
مدح نیستند و اهانت به بزرگان دین و افشای اسرار آل محمّد علیهمالسلام و برانگیختن فتنه و اعانت ظلمه و مغرور کردن مجرمین و متجرّی نمودن فاسقین و کوچک نمودن معاصی درنظر و خلط کردن حدیثی به حدیث دیگر به طور تدلیس و تفسیر آیات شریفه به آرای کاسده و نقل اخبار به معانی باطله و فتوا دادن با نداشتن اهلیّت آن، چه به حقّ یا به خلاف،
و تنقیص انبیای عظام و اوصیای کرام علیهمالسلام به جهت بزرگ کردن و بلند نمودن مقامات ائمه علیهمالسلام و متوسل شدن - برای زینت دادن کلام و رونق گرفتن مجلس به سخنان کفره و حکایات مضحکه و اشعار فجره و فسقه در مطالب منکره و تصحیح کردن اشعار دروغ مراثی را به عنوان زبان حال و ذکر کردن شبهات در مسایل اصول دین بدون بیان رفع آن یا نداشتن قوّه آن و خراب کردن پایه اصول دین ضعفای مسلمین.
و ذکر آنچه منافی عصمت و طهارت اهلبیت نبوّت علیهمالسلام است و طول دادن سخن به جهت اغراض کثیره فاسده و محروم نمودن حاضرین از اوقات فضیلت نماز و امثال این مفاسد که لاتُعدّ و لاتُحصی است مبتلا شود.
و نیز بر حذر باشد که مبادا العیاذ باللّه در زمره آنان داخل شود که مقدمات وعظ را پیش گرفته و گاهی خطب بلیغه امیرالمؤمنین علیه السلام و مواعظ شافیه و رفتار و کردار آن حضرت را ذکر کنند و مردم را از محنت دنیا و آفات و مهلکات آن بترسانند و بر بغض دنیا و زهد در آن ترغیب و تحریص نمایند و به حالات پیشوایان دین و خواصّ اصحاب و علمای راشدین استشهاد کنند.
و گاهی از احوال نفس و صفات آن از خوف و رجا و توکل و رضا و از رذایل خبیثه و صفات قبیحه و غیر آن سخن گویند و محفوظات خود را از کتاب غزالی و غیره در نهایت فصاحت و بلاغت بی توقّف و لکنت بیان کنند و آیات و اخبار مناسب با این مقام را مرتب و منظم پرداخته.
و کلماتی که در آن سجع و قافیه به هم انداخته ذکر نمایند و چنان پندارند که خود به گفتن آنها متصفند و حال آن که در آن صفات از پایه ادنی عامی ترقّی ننموده است، و چنان شیفته جیفه دنیا و آلوده به خباثت رذایل است که اگر صاحب مجلس
در وقت دخول یا خروج او غفلت کند و به لوازم تکریم و توقیر او که متوقّع است عمل نکند یا او را خاتم آن مجلس قرار ندهد درهم و برهم شود و گله و ایراد نماید و فضّاحی کند.
و با این حالت خود را از اهل اللّه و اهل آخرت و داخل در زمره چاکرین حضرت سیّدالشهداء علیه السلام پندارد و گمان کند که به جهت مقداری از محفوظات منبریّه از همه رذایل و خباثات عاری و برئ است و اخلاق رذیله تنها در بین عوام النّاس و مستمعین مجلس وجود دارد.«اعاذنا اللّه من ذلک و عصمنا بفضله و کرمه»
بر دانای بصیر و متجسس عیوب نفس مکشوف است که چنین کسی حالش حال چراغ است که خویشتن را میسوزد و دیگران را میافروزد و داخل در زمره غاوین که در آیه «فَکُبکِبُوا فیها هُم وَ الغاوُون» میباشد و مشمول آیه شریفه «اَن تَقُول نَفسٌ یا حسرتی عَلی ما فَرَّطتُ فی جَنبِ اللّهِ» و آیه مبارکه «اَتَامُرُونَ النّاسَ بِالبِرِّ وَ تَنسَونَ اَنفُسَکُمْ» و آیه «لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفعَلُونَ» میباشد.
حافظ شیرازی میگوید:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس تو به فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوئیا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
قال اللّه تعالی: «قُل هل نُنّبئکُمْ بِالاخسَرینَ اعمالاً الَّذینَ ضَلَّ سَعیُهُم فی الحَیوةِ الدُّنیا و هُم یَحسَبُون اَنَّهم یُحسِنُونَ صُنعا»
این نیز باید فراموش نشود که تکلیف مردمی که از یک منبری بهرهمند میشوند و به فیوضات بی حدّ و احصا میرسند، چه صاحب مجلس و چه غیر او، از حاضرین و مستمعین، اعانت و رعایت و توقیر و اکرام و احسان و انعام است و آنچه از قوّه برآید و از عهده تواند درآید و آنچه با او کنند هرگز وفا به حقّی که در این عمل برایشان پیدا کرده نخواهد کرد؛
چه آنچه با او میکنند و از متاع دنیا به او میدهند تمام به یک تار جامه بهشتی
که هزارها از آن به توسط آن روضه خوان به آنها رسیده برابر نخواهد بود. پس هرچه دهند کم دادهاند و هرچه کنند کم کردهاند؛ چنانچه سیرت مرضیّه ائمّه طاهرین علیهمالسلام بااین طایفه و امثال ایشان چنین بوده است.
حضرت امام زین العابدین علیه السلام به فرزدق شاعر پس از آن که آن قصیده معروفه را خواند، چگونه عطا فرمود؟ حضرت صادق علیه السلام به اشجع سلمی پس از آن که به عیادت آن حضرت آمد و دو بیت خواند: چگونه عطا فرمود؟ نزد آن حضرت چهار صد درهم بود که همه را به وی عطا فرمود، اشجع شکرکنان گرفت و به رفت. حضرت او را طلبید و انگشتری به او عطا کرد که ده هزار درهم قیمت داشت.
قضیه عطای حضرت امام رضا علیه السلام نسبت به دعبل خزاعی از پول زیاد و جبّه، و به روایتی انگشتر عقیق و پیراهن خز سبزی که هزار شب در هر شبی هزار رکعت نماز در آن خوانده بود و هزار ختم قرآن در آن نموده بود معروف است.
و از غُرر و دُرر نقل شده که دعبل بن علی و ابراهیم بن عباس که با یکدیگر دوست بودند خدمت حضرت ثامن الائمّه علیهمالسلام رسیدند بعد از آن که ولیعهد شده بود پس دعبل خواند:
مدارس ایات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات
و ابراهیم قصیدهای خواند که اوّل آن این است:
ازالت عزاءَ القلب بعد التجلد مصارعُ اولاد النبیّ محمّد(ص)
پس آن حضرت به آن دو نفر بیست هزار درهم از دراهمی که مأمون اسم مبارکش را بر آنهاسکه زده بود بخشید، پس دعبل نصف هدیه خود را به قم آورد و اهل قم هر درهمی از آنها را به ده درهم خریدند پس حصّه دراهم دعبل صد هزار درهم شد. و اما ابراهیم آنها را نگاه داشت تاوفات یافت.
حضرت سیّدالشهداء علیه السلام به کسی که سوره حمد را به یکی از پسرانش آموخته بود هزار اشرفی و هزار جامه عطا کرد و دهانش را پر از مروارید نمود و فرمود: «کجا وفا کند این عطای من به عطای او.»
آن حضرت همچنین چهار هزار درهم به عربی که برای او شعر:
لن یخب الان من رجاک و من حرّک من دون بابک الحلقه
را خواند عطا فرمود. با این همه از او شرم کرد و عُذر خواست و فرمود: «خُذها فَاِنّی الیک معتذرٌ.»
حضرت موسی بن جعفر علیهما السلام در روز عید نوروز به امر منصور در جای او نشست و مردم به دیدن آن جناب آمدند و به اندازه وسع خود هریک هدیّه و تحفه آوردند و آخر همه پیرمردی فقیر آمد و عرض کرد: من هدیّهای ندارم جز سه شعر که جدّم در مرثیه جدّت حضرت حسین علیه السلام گفته، پس آن سه شعر را خواند، حضرت فرمود: «هدیّه تو را قبول کردم، بنشین!» آن مرد نشست. حضرت نزد منصور فرستاد که این مال هایی را که به عنوان هدیّه و تحفه آوردند چه باید کرد؟
منصور تمام آنها را به آن حضرت بخشید و حضرت هم تمام آنها را به ان پیرمردی بخشید. مولف گوید: آن سه بیت شعر چنین بود:
عجبت لمصقول علاک فرنده یوم الهیاج و قد علاک غبار
ولأسهمٍ نفذتک دون حرائر یدعون جدّک و الدموع غزار
الاّ تغضغضتِ السهام و عاقها عن جسمک الإجلال و الإکبار؟!
مسعودی در مروج الذّهب گوید: کمیت به مدینه رفت و شبی خدمت حضرت باقر علیه السلام شرفیاب شد و اشعار خود را برای آن جناب خواند و چون قصیده میمیّه را شروع کرد و به این شعر رسید:
وقتیلٌ بالطف غودر منهم بین غوغاء اُمَّةٍ و طغام
آن حضرت گریست و فرمود: «ای کمیت! اگر نزد من مالی بود تو را صله میدادم، لکن آن عبارتی که رسول خدا صلی الله علیه وآله به حسان بن ثابت فرمود که «لازلت مویَّدا بروح القُدُس ما ذببت عنّا اهل البیت» [برای تو میگویم]. پس کمیت از نزد آن حضرت بیرون شد و نزد عبداللّه بن الحسن رفت و اشعار خود را برای او نیز خواند، عبداللّه گفت: همانا من ضیعهای را که زمین و آب باشد به چهار هزار درهم خریدهام و این نوشته آن است، پس قباله آن ملک را به او داد و آن ملک را به او بخشید.
کمیت گفت: پدر و مادرم فدای تو باد! اگر من شعر برای غیر بگویم برای دنیا و مال میگویم لکن، به خدا سوگند، برای شما اهلبیت جز خدا نظر ندارم و من در ازای چیزی که برای خدا گفتهام، مال و ثمن نمیگیرم. عبداللّه اصرار بلیغ کرد که قبول کند. لاجرم کمیت قباله آن ملک را گرفت و رفت. و پس از چند روز نزد عبداللّه آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باشد! من به تو حاجتی دارم. فرمود:
هر حاجت که داشته باشی برآورده است، حاجتت را بگو! گفت: میخواهم این قباله را بگیری و ملک خود را پسگیری، سپس آن نوشته را نزد عبداللّه نهاد. عبداللّه نیز قبول کرد. در این وقت عبداللّه بن معاویه بن عبداللّه بن جعفر جامهای از پوست برداشت و چهار گوشه آن را بهدست چهار نفر از کودکان خود داد و در خانههای بنی هاشم گردش میکرد و میگفت:
ای بنی هاشم! این کمیت است که در هنگامی که مردم از ذکر فضایل شما سکوت کردهاند و خون خود را نزد بنی امیه در معرض دیدهاند در حقّ شما شعر گفته پس هرچه شما را ممکن شود او را صله دهید، پس هر که هرچه ممکنش میشد از درهم و دینار در آن جامه پوستی میریخت.
پس به زنهای هاشمیّات را نیز اعلام کرد تا آنها هم هرچه بتوانند عطا کنند پس زنها نیز هرچه ممکن بود او را عطا کردند حتّی آن که زیورهای خود را از بدن بیرون میکردند و به کمیت میدادند تا آن که برای کُمیت مقدار صد هزار درهم جمع شد پس عبداللّه آنها را نزد کمیت آورد و گفت:
یا ابا المستهل! اتیناک بجهد المقلّ! همانا از تو عذر میخواهیم، چه آن که ما درزمان دولت دشمنان خود هستیم و این مقدار را جمع کردیم و زیور زنان نیز چنان که میبینی در آن است، پس به اینها به روزگار خویش استعانت بجو. کمیت گفت: پدر و مادرم فدای شما باد! زیاد عطا فرمودید و من جز خدا و رسولش صلی الله علیه وآله را غرضی در مدح شما نداشتم و از شما چیزی نمیگیرم اینها را به صاحبانش رد کن. پس عبداللّه هر چه سعی کرد که کمیت قبول کند قبول نکرد.
در روایات اهل سنّت آمده است که صاعد، مولای کمیت، گفت: با کمیت خدمت حضرت باقر علیه السلام رفتیم و کمیت برای آن جناب قصیدهای را که اول آن این
مصرع است: من لقلب مُتَیَّمٍ مُستَهامٌ انشاد کرد حضرت فرمود: «الّلهمّ اغفر للکمیت الّلهمّ اغفر للکمیت.»
روزی کمیت خدمت آن جناب رفت و آن حضرت هزار دینار و کسوه به او بخشید. کمیت پولها را قبول نکرد و جامهها را به جهت تبرّک و تیمن قبول نمود.
کمیت گفته که یک بار نیز خدمت حضرت فاطمه بنت الحسین علیه السلام شرفیاب شدم فاطمه فرمود: «این شاعر ما اهلبیت است و سپس قدحی سویق برای او آورد و کمیت از آن تناول نمود. آن گاه امر فرمود تا سیدینار و مرکبی به کمیت دادند. کمیت گریست و گفت: به خدا سوگند، قبول نخواهم کرد. من با شما به جهت دنیا، دوستی نکردم.
از این قبیل قضایا بسیار است و این مقدار تطویل به جهت تنبیه نفوس ناقصه بعضی از صاحبان مجلس تعزیه حضرت سیّدالشهداء علیه السلام است که در ایامی که اقامه مجلس تعزیه میکنند چه اندازه به سلسله جلیله اهل ذکر و مرثیه توهین و تخفیف میکنند و گمان میکنند به جهت آن وجه جزئی که بعد از مدت مدیدی به جان کندن میدهند جان روضه خوان را خریده و طوق عبودیّت بر گردن او افکندهاند و چه بسیار اوامر و نواهی میکنند و توقعات بیجا از او دارند. (منتهی الآمال ج 1/876)
در کتاب و سنّت آیات و اخبار بسیاری بر مذمّت و وعید بر ریا وارد شده است.
در حدیث نبوی صلی الله علیه وآله آمده است: «اَدنی ریاء شرک است.» از آن حضرت همچنین مروی است: «آتش و اهل آتش از اهل ریا» صیحه و فغان میکنند عرضه داشتند: یا رسول اللّه ! آتش نیز به فغان میآید؟ فرمود: «بلی، از حرارت آتشی که ریا کاران به آن معذّب باشند.»
و نیز فرمود: «ریاکار را روز قیامت به چهار نام ندا میکنند، میگویند: ای کافر، ای فاجر، ای غادر، ای خاسر، کوشش تو گمراه و اجر تو باطل شد و تو را نصیبی نیست. ای خدعه کننده! مزد خود را از کسی بطلب که برای او عمل میکردی.»
و نیز فرمود: «بهشت تکلّم کرد و گفت به درستی که من بر هر که بخیل و
ریاکار است حرامم و فرمود: «به درستی که آنچه من بیشتر از همه چیز بر شما میترسم شرک اصغر است.» گفتند: یا رسول اللّه ! شرک اصغر چیست؟ فرمود: «ریا.»
احادیث این باب بسیار است و در خباثت آن کافی است همین که ریا در هر عملی داخل شود به فتوای فقها آن عمل باطل و از درجه قبول ساقط است.
ریا اقسام خفیّهای دارد که علما در محلّش ذکر کردهاند و ما در معنی تباکی اشاره کردیم که بعضی از روی بی ادراکی ریا را در عزای سیّدالشهداء علیه السلام جایز و شرط اخلاص را برداشته و این را از فضایل مخصوصه آن حضرت شمردهاند! چون سخن به اینجا کشید لازم دانستم که بانیان مجالس عزا و عزیزان اهل منبر و مداحان اهل بیت علیهمالسلام را به خطرات و آفات این عمل مقدس توجه دهم و از آنان پوزش میطلبم و به خود نیز این مسائل را میگویم.
سبحان اللّه! آن حضرت تمام این مصایب را به جهت تحکیم اساس توحید ذات مقدّس باری تعالی و اعلای کلمه حق و اتقان مبانی دین مبین و حفظ آن از تطرّق بدعتهای ملحدین تحمل نموده است، چگونه ذی شعوری احتمال میدهد که آن حضرت سبب جواز اعظم معاصی و اکبر موبقات که ریاو شرک اصغر است باشد؟! ان هذا الاّ اختلاق.
محدّث نوری رحمهاللّه سپس راجع به دروغ بر خدا و رسول او صلی الله علیه وآله گوید: بزرگی معصیتِ دروغ بستن بر خداوند و رسول خدا صلیاللّه علیه و آله و ائمة طاهرین علیهمالسلام به قدری است که خدای تعالی در مواضع عدیده بیان حال این جماعت را فرموده که به بعضی از آنها تیمنا و تبرکا اشاره میشود:
1- در سوره بقره آیه 79 میفرماید: «فویل للّذین یکتبون الکتاب بأیدیهم ثمّ یقولون هذا من عنداللّه لیشتروا به ثمنا قلیلاً فویلٌ لهم ممّا کتبت ایدیهم و ویل لهم ممّا یکسبون».
2- و در سوره آلعمران میفرماید: «فمن افتری علی اللّه الکذب من بعد ذلک
فاولئک هم الظالمون». آل عمران/94
3- و در سوره انعام میفرماید: «و من اظلم ممّن افتری علی اللّه کذبا او کذّب بایاته انّه لایفلح الظالمون». انعام/21
4- و در سوره نحل میفرماید: «انّ الذین یفترون علی اللّه الکذب لا یفلحون»
5- و در سوره هود میفرماید: «و من اظلم ممّن افتری علی اللّه کذبا اولئک یعرضون علی ربّهم و یقول الأشهاد هولاء الّذین کذبوا علی ربّهم ألا لعنة اللّه علی الظالمین». هود/18
6- و در سوره طه میفرماید: «و یلکم لاتفتروا علی اللّه کذبا فیسحتکم بعذاب و قدخات من افتری». آیه 61
7- و در سوره عنکبوت میفرماید: «و من اظلم ممّن افتری علی اللّه کذبا او کذّب بالحقّ لما جاءه ألیس فی جهنّم مثویً للمتکبّرین». آیه 68
8- و در سوره زمر میفرماید: «فمن اظلم ممّن کذب علی اللّه و کذّب بالصّدق إذجاءه الیس فی جهنّم مثوی للکافرین». آیه 32
9- و در همان سوره میفرماید: «و یوم القیمةتری الّذین کَذَبوا عَلَی اللّهِ وُجوهُهُم مسوّدةٌ الیس فی جهنّم مثوی للمتکبّرین». زمر /60
10- و در سوره صف میفرماید: «و من اظلم ممّن افتری علی اللّه الکذب و هو یدعی الی الاسلام». صف /7 سپس گوید: برای اثبات بزرگی این معصیت و زجر بی باکان از ارتکاب آن و شمرده شدن آنها در زمره ظالمترین بنی نوع انسان و سیاه شدن رخسار آنها در روز حساب و شریک شدن با متکبرین در مقام عقاب به همین چند آیه مبارکه قناعت میشود.
1 ـ شیخ کلینی در کافی و برقی در محاسن از حضرت صادق علیه السلام روایت نمودند که فرمود: «دروغ بستن بر خداوند و پیغمبرش صلی الله علیه وآله از گناهان کبیره است.
و نیز این مضمون را با سند دیگر از آن حضرت روایت کرده با اضافه دروغ بستن بر اوصیاء علیهمالسلام . و در تفسیر عیاشی نیز به همین قسم روایت شده است.
2 ـ و در کافی از حضرت امام محمّدباقر علیه السلام مروی است که به ابونعمان فرمود:«ای ابونعمان! دروغ بر ما مبند که مبادا ملت اسلام از تو برطرف و گرفته شود»؛ یعنی دروغ صاحبش را از حریم اسلام بیرون میبرد.
و این خبر را شیخ مفید در کتاب ارشاد با جزئی اختلاف روایت کرده است.
3 ـ و نیز در کافی مروی است که خدمت حضرت صادق علیه السلام ذکر شد که «حائک» یعنی جولا ملعون است. حضرت فرمود: «مراد از آن، کسی استکه میبافد بر خداوند و رسولشصلیاللّهعلیه و آله.»
4 ـ و نیز در کافی از آن جناب روایت کرده که به مردی ازاهل شام فرمود: «ای برادر شامی! بشنو حدیث ما را و بر ما دروغ مبند زیرا هر که بر ما دروغ بندد به تحقیق بر رسول خدا صلی الله علیه وآله دروغ بسته است. و هر که بر پیغمبر خدا صلی الله علیه وآله دروغ بندد به تحقیق بر خدای تعالی دروغ بسته است و کسی که بر خداوند دروغ بندد خدای عزّوجلّ او را عذاب خواهد کرد.»
5 ـ شیخ صدوق در کتاب فقیه روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله در وصایای خود به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «یا علی! هر کس عمدا بر من دروغ بندد، جایگاه خود را در آتش جهنم قرار داده است.»
6 ـ ابوعلی طوسی در امالی و غیر او از ابن ابی الدنیا از امیرالمؤمنین علیه السلام نقل نمودهاند که فرمود: «شنیدم از رسول خدا صلی الله علیه وآله میفرمود: هر کس عمدا بر من دروغ بندد تا آخر در آتش جهنم خواهد بود.
7 ـ سلیم بن قیس هلالی از اصحاب امیرالمؤمنین علیه السلام در کتاب خود از آن جناب روایت کرده که فرمود: «به تحقیق بر رسول خدا صلی الله علیه وآله در عهد آن حضرت دروغ بسته شد تا آن که آن حضرت برای خواندن خطبه برپا ایستاد و فرمود: ای مردم! دروغ گویان بر من زیاد شدند پس هرکه بر من دروغ بندد... تا آخر آنچه گذشت.
و اسانید این خبر شریف در کتب احادیث خاصه و عامه بسیار بلکه آن را از اخبار متواتره شمردهاند.
8 ـ و نیز از آن جا روایت کرده که چون عمروبنالعاص دروغهاای بر پیغمبر صلی الله علیه وآله بست و در منبر آن را ذکر نمود و خبراو به حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رسید آن
حضرت فرمود: «عجب است از اراذل اهل شام که قول عمرو را قبول و او را تصدیق میکنند و حال آن که کار سخن گفتن و دروغ بستن و کمی و رعش به آن جا رسیده که بر رسول خدا صلی الله علیه وآله دروغ میبندد و هر که بر رسول خدا صلی الله علیه وآله دروغ بندد خداوند او را هفتاد نوبت لعنت میکند.»
9 ـ شیخ شهید ثانی رحمهالله در کتاب درایه خود بعد از آن که خبر متواتر را بیان کرده در بسیاری از اخبار مانند جماع و ارتماس در آب و دروغ بستن بر خداوند و بر رسولش و بر ائمه صلواتاللّهعلیهم ادعای تواتر نموده است».
و در کتاب نوادر احمدبن محمّد بن عیسی از آن جناب مروی است که فرمود: «هر که بر خداوند و رسولش دروغ بندد و روزهدار باشد پس روزه و وضویش شکسته یا ناقص شده است، اگر در گفتن آن متعمد باشد» و بر این مضمون اخبار عدیدهای رسیده است.
10 ـ و در تفسیر عیاشی از حضرت صادق علیه السلام مروی است که فرمود: «هر کس گمان کرده که خدای تعالی امر نموده به سوء و فحشا به تحقیق بر خدای تعالی دروغ بسته است» و بعد از کلماتی چند فرمود: «و هر که بر خداوند تبارک و تعالی دروغ بندد خداوند او را در آتش داخل خواهد نمود.»
11 ـ و نیز در همان کتاب مروی است که شخصی از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام در باره قول خداوند عزّوجلّ: «واذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا علیها آباءنا واللّه امرنا بها قل انّ اللّه لایأمر بالفحشاء أتقولون علی اللّه ما لا تعلمون»، یعنی و چون کاری کنند که بغایت زشت است گویند یافتیم بر آن خصلت پدران خود را و خدای ما را به آن امر فرموده. بگو به درستی که خدای امر نکند به خصلت بد آیا بر خدای تعالی چیزی را میگویید که نمیدانید؟!
پس حضرت به آن سائل فرمود: «آیا دیدی احدی را که گمان کند که خدای تعالی به زنا کردن و خوردن شراب و چیزی از این محرمات امر کرده باشد؟» گفتم: نه! فرمود: «پس چیست این فاحشهای که ادعا میکنند خدای تعالی ما را امر نموده به انجام آن؟» گفتم: خداوند و ولیّش به آن داناترند.
فرمود: «این سخن ازپیشوایان جور است که ادعا کردند خدای تعالی خلایق را
امر کرده که از ایشان پیروی و به آنها اقتدا کنند پس خداوند ما را خبر میدهد که ایشان بر خداوند دروغ بستند و این دروغ بستن را خداوند فاحشه نامیده است.
12 ـ شیخ کشی در کتاب رجال خود از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «ما اهل بیتی راستگو هستیم و خالی نیستیم از دروغگویانی که بر ما دروغ میبندند و سخن راست ما را به جهت سخنان دروغی که بر ما بسته در نزد مردم بی اعتبار میکنند.»
آن گاه آن حضرت جماعتی از دروغگویان در هر طبقه را برشمردند، و سپس فرمودند: «خداوند لعنت کند ایشان را. ما خالی نیستیم از کذّابی که بر ما دروغ میبندد و یا آن که در رأی عاجز و بی دست و پاست. خداوند کفایت کند زحمت هر دروغگوی بر ما را و گرمی آهن را به ایشان بچشاند.»
13 ـ و نیز از حضرت صادق علیه السلام از پدران بزرگوارش از رسول خدا صلی الله علیه وآله روایت کرده که فرمود: «هر کس بر ما اهل بیت دروغ بندد خداوند او را در روز قیامت به حالت کور و در زمره یهودان محشور کند و اگر دجال را درک کند در قبر خود به او ایمان آورد.
شیخ صدوق در اکمال الدین و علل الشرایع و طبرسی در احتجاج از محمّدبن ابراهیم بن اسحق طالقانی روایت کردهاند که گفت: من با جماعتی نزد ابی القاسم حسین بن روح ـ قدس اللّه روحه ـ که نایب سوّم حضرت حجت علیه السلام است بودیم که مردی برخاست و از او سؤالی کرد و جوابی طولانی دادند. محمّدبن ابراهیم گفت: فردای آن روز خدمت ابی القاسم برگشتم و با خودم میگفتم: آیا میبینی او را که آنچه دیروز بیان کرد از پیش خودش بود. پس ابتدا بدون آن که چیزی اظهار کند فرمود: «ای محمّد بن ابراهیم! لان اخرّ من السماء فتخطفنی الطیر او تهوی بی الریح فی مکان سحقیق احبّ الیّ ان اقول فی دین اللّه تعالی ذکره برأیی و من عند نفسی»؛ هر آینه اگر از آسمان بیفتم پس پرندهای مرا برباید یا باد مرا در جائی دور فرود آرد نزد من محبوبتر است از آن که در دین خدای تعالی برأی خود و از جانب نفس خود چیزی بگویم بلکه آنچه گفتم از اصل بود و از حضرت حجت صلواتاللّه و سلامه علیه شنیده شده بود.
14 ـ و نیز در کتاب معانی الاخبار از حضرت امام موسی کاظم علیه السلام روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمود: «بپرهیزید از تکذیب نمودن خدای تعالی شما را» کسی عرض کرد: این چگونه است یا رسولاللّه؟ فرمود: «یکی از شماها میگوید خداوند فرمود، پس خداوند عزّوجلّ میفرماید: دروغ گفتی، من آن را نگفتم و یکی از شماها میگوید خداوند نفرمود، پس خدای تعالی میفرماید دروغ گفتی، به تحقیق که آن را گفتم.»
15 ـ و شیخ کشی در رجال خود از حضرت امام رضا علیه السلام روایت کرده که فرمود: «و اللّه هیچ کس نیست که بر ما دروغ بندد مگر آن که خداوند به او بچشاند گرمی آهنرا.»
16 ـ و در کافی مروی است که حضرت صادق علیه السلام فرمود: «کسی که بگوید خدای میداند چیزی را که خداوند نمیداند، یعنی کاری کرده مثلاً به خلاف واقع آن را نقل میکند و خداوند را گواه میگیرد که حضرت مقدسش میداند و حال آن که چون بیاصل است خدای نمیداند، در این حال عرش خداوند محض تعظیم جلال حق سبحانه به لرزه میآید.»
17 ـ و نیز در آن جا از آن جناب روایت کرده که: «چون بنده بگوید خداوند داناست و حال آن که دروغ گفته باشد خداوند عزوجل میفرماید: آیا احدی را غیر از من که بر او دروغ ببندی پیدا نکردی؟»
و این خبر را مرحوم سید نعمةاللّه جزایری در انوار چنین نقل نموده که:«خداوند به ملائکه میفرماید: ای ملائکه من! نظر کنید به سوی بنده من که احدی را عاجزتر از من نیافت که این دروغ خود را بر او حواله کند تا این که آن را بر علم من حواله کرد!، پس من به او چنین خواهم کرد و چنان خواهم کرد.» (کتاب لؤلؤ و مرجان)
آیات و اخبار در مذمّت دروغ و مفاسد آن در دنیا و آخرت از شمار بیرون است و حق تعالی لعنت خود را بر کاذبین قرار داده و فرموده:
«اِنَّما یَفتَرِی الکذِبَ الَّذینَ لایُومنِوُنَ»؛ جز آنان که ایمان نیاوردند کسی دروغ نمیبندند. اگر در مذمّت کذب جز همین آیه کریمه نبود وافی بود؛ چه رسد به آیات کثیره دیگر.
در کافی از امام محمّد باقر علیه السلام روایت شده که فرمود: «نخستین کسی که دروغگو را تکذیب میکند خداوند عزوجل است، پس از آن دو فرشته که با اویند، بعد از آن خودش که اشتباه ندارد و میداند دروغ گفته است.»
همان کتاب از کتاب عقاب الأعمال از آن جناب مروی است که فرمود: «حق تعالی برای شرّ و بدیها قفلها مقرّر کرده و کلید آن قفلها را شراب قرار داده و دروغ بدتر از شراب است.»
در کافی از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده که فرمود: «واللّه مزه و طعم ایمان را نخواهید چشید تا آن گاه که دروغ را چه از روی جدّ، چه از روی مزاح و خوش طبعی ترک کنید.»
در جامع الأخبار از رسول خدا صلی الله علیه وآله روایت شده که فرمود: «هرگاه مؤمن بدون عذر دروغ بگوید او را هفتاد هزار ملک لعنت کند و از دل او بوی گندی بیرون آید و بالا رود تا به عرش رسد پس حمله عرش او را لعنت کنند و حق تعالی به واسطه آن یک دروغ هفتاد زنا بر او بنویسد که آسانتر آنها آنست که با مادر خود زنا کند.»
و از حضرت امام حسن عسکری علیه السلام روایت شده است: «که تمام خبائث را در خانهای گذاشته و دروغ را کلید آن قرار دادهاند.»
و از امام صادق علیه السلام مروی است که فرمود: «نظر نکنید به طول رکوع و سجود مرد، زیرا که آن چیزی است که به آن عادت کرده و آگر آن را ترک کند از آن وحشت نماید، لکن به راستی گفتارش و دادن امانتش نظر نمایید.»
و از دعوات راوندی منقول است که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: «دیشب در خواب دیدم که دو نفر نزد من آمدند و مرا به ارض مقدّسه - که ظاهرا مراد از آن شام باشد - بردند و جملهای از عجایب که در آنجا دیدند که از جمله آنها این بودکه:
مردی را دیدند که بر پشت خوابیده و دیگری بر سر او ایستاده و در دستش چیزی مانند عصا از آهن بود و سر آن کج بود. پس بر یک طرف روی او میآمد و با آن وسیلهای که در دستش بود از یک طرف دهانش تا قفایش میزد و آنرا قطعه قطعه و پارهپاره میکرد و همچنین بینیاش و چشمش تا قفای آن. آن گاه به طرف
دیگر میآمد و آنچه را با طرف دیگر کرده بود انجام میداد و از این طرف فارغ نمیشد که طرف دیگر به حال اوّل بر میگشت. پس آنچه را در مرتبه اوّل با او کرده بود، دوباره انجام میداد. سُبحان اللّه ! این چیست؟...»
این حدیث طولانی ا ست و در آخر آن ذکر شده است: «آن دو نفر برای آن حضرت آنچه را که در آن شب از عجایب دیده بودند و اشخاصی که ایشان را عذاب میکردند شرح نمودند تا آن که عرض کردند امّا آن مردی که دهانش تا قفایش و بینیاش را تا قفا و چشمش را تا قفا قطعه قطعه میکردند مردی است که صبح از خانهاش بیرون میرود و دروغی میگوید که به آفاق میرسد. پس با او چنین کنید تا روز قیامت فرا رسد.»
در بعضی از کتب معتبره این خبر را چنین نقل کردهاند که آن حضرت فرمود: «مردی را دیدم که نزد من آمد و گفت:
برخیز! با او برخاستم، پس دو مرد را دیدم که یکی ایستاده و دیگری نشسته است و در دست آن کس که ایستاده عصایی آهنین بود که آن را در گوشه دهان آن شخصی که نشسته بود فرو میبرد تا میان دو شانه میرسید آن گاه آن را بیرون میکشید و به طرف دیگر فرو میبرد پس چون بیرون میکشید طرف دیگر به حال اوّل برمیگشت. پس به آن که مرا برخیزانید گفتم: این چیست؟ گفت:
این مرد، دروغگو است که همین گونه تا قیامت در قبر عذابش میکنند.»
محدّث متبحر حاج میرزا حسین نوری طاب ثراه در لؤلؤ و مرجان خلاصه مفاسد و آثار دروغ را که از آیات و اخبار استفاده کرده به صورت مختصری به رشته تحریر در آورده و به جهت سهولت تمام مفاسد و آثار آن را به چهل عدد بدین طریق شماره کرده است:
1 ـ دروغ فسق است: «لا رفت و لافسوق» «و دروغگو فاسق؛ «ان جاء کم فاسق بنبأ».
2 ـ دروغ قول زور است و با بتپرستان در یکجا ذکر شده است: «فاجتنبو الرّجس من الأوثان و اجتنبواقول الزّور». حج/30
3 ـ دروغگو ایمان ندارد؛ «انّما یفتری الکذب الّذین لایؤمنون» نحل 105
4 ـ دروغ را مانند خمر و قمار «اثم» نامیدند.
5 ـ دروغگو مبغوض خداوند است.
6 ـ روی دروغگو سیاه است.
7 ـ دروغ از شراب بدتر است.
8 ـ دروغگو بوی دهنش متعفن و گندیده است.
9 ـ ملک از دروغگو به اندازه یک میل دوری میکند.
10 ـ خدای تعالی دروغگو را لعنت میکند؛ «انّ لعنة اللّه علیه إن کان من الکاذبین». نور/8
11 ـ بوی گند دهان دروغگو به عرش میرسد.
12 ـ حَمَله عرش دروغگو را لعنت میکنند.
13 ـ دروغ مخرّب ایمان است.
14 ـ دروغ مانع چشیدن طعم ایمان است.(لایجد عبدٌ طعم الایمان حتّی یترک الکذب جدّه و هزله)
15 ـ دروغگو تخم عداوت و کینه در سینهها میکارد.
16 ـ دروغگو مروّتش از همه خلق کمتر است.
17 ـ برای یک دروغ هفتاد هزار ملک دروغگو را لعن میکنند.
18 ـ دروغ علامت نفاق است.
19 ـ دروغ کلید خانهای است که تمام خبایت در آن است.
20 ـ دروغ فجور و دروغگو فاجر است.
21 ـ دروغگو رأیش در مقام مشورت پسندیده نیست.
22 ـ دروغ زشتترین مرضهای نفسانی است.
23 ـ دروغ انگشت پیچ شیطان است.
24 ـ دروغ بدترین ریاهاست
25 ـ دروغ مورث فقر است.
26 ـ دروغ از خبائث محسوب است.
27 ـ دروغ فراموشی میآورد.
28 ـ دروغ دری از درهای نفاق است.
29 ـ دروغگو به عذاب خاصی در قبر معذب میشود.
30 ـ دروغ دروغگو را از نماز شب محروم میکند و در نتیجه از روزی محروم میشود.
31 ـ دروغ سبب خذلان الهی است.
32 ـ دروغ سبب میشود صورت انسانی از دروغگو گرفته شود.
33 ـ دروغ بزرگترین خباثت است.
34 ـ دروغ از کبایر است.
35 ـ دروغ از ایمان دور و مجانب آن است.
36 ـ دروغگو از بزرگترین گناهکاران است.
37 ـ دروغ صاحبش را هلاک میکند.
38 ـ دروغ حسن و طراوت و بها را از صاحبش میبرد.
39 ـ دروغگو قابل برادری و مصاحبت نیست و از برادری و مصاحبت با او نهی شده است.
40 ـ خدای تعالی دروغگو را هدایت نمیکند و راه حق را به او نشان نمیدهد؛«انّ اللّه لایهدی من هو کاذب کفّار».
چون مفاسد دروغ را دانستی پس بدان شماری از فحول فقها مُطلق کذب را از گناهان کبیره شمردهاند؛ چه مفسدهای بر آن مترتّب شود و چه نشود. و اگر مفسدهای بر آن مترتّب شود خصوصا اگر دینی باشد و سبب ضعف عقیده مسلمانی یا افترا به امام یا توهین به اهلبیت علیهمالسلام شود البتّه صد مرتبه بدتر و گناهش بیشتر است و اگر کذب بر خدا و رسول صلی الله علیه وآله و ائمّه علیهمالسلام باشد مبطل روزه و موجب کفّاره خواهد بود.
در عقاب الأعمال از رسول خدا صلی الله علیه وآله روایت شده که فرمود: «مَن قالَ عَلَیَّ مالَم اَقُل فَلیَتَبَتَوَّء مَقعَدَهُ مِنَ النّار»
اطلاق این خبر مقتضی آن است که اگر یک کلمه هم باشد و مفید فایده نشود و مفسده بر آن مترتّب نگردد باز موجب دخول در آتش خواهد بود.
از این جهت از فقیه زاهد حاجّ ملا محمّد ابراهیم کلباسی طاب ثراه نقل شده - چنانچه در شفاء الصّدور است - که وقتی یکی از فضلای با دیانت و اهل منبر در محضر آن جناب در ذیل قصّهای گفت که سیّد الشهداء علیه السلام فرمود: یا زینب یا زینب، آن فقیه بی محابا در ملأ عامّ به آواز بلند فرمود:
«خدا دهنت را بشکند، امام دو دفعه یا زینب نفرمود بلکه یک دفعه فرمود.» اینک اهل منبر حال خود را در این باب ملاحظه کنند و از مفاسد کذب فی الجمله آگاه شوند و مطالب دروغ و روایات مجعوله را ترک کنند بلکه نقل نکنند هرچه دیده یا شنیدهاند بر مطالبی که ناقل آن ثقه باشد اکتفا نمایند.
سیّد بن طاوس در کشف المحجّه از رسائل کلینی نقل کرده که آن بزرگوار به سند خود از حضرت باقر علیه السلام روایت کرده و از جمله فقرات آن این است: «وَ لا تُحَدِثْ اِلاّ عن ثِقَةِ فَتَکُونَ کذّابا و الکِذْبُ ذُلٌ»؛ یعنی جز از شخص ثقه حدیث [نقل[ مکن وگرنه دروغگو خواهی بود و دروغ ذلّت است؛ یعنی سبب ذلّت و خواری است.
در نهج البلاغه آمده است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ضمن مکتوب خود به حارث همدانی نوشته است:
و لا تُحَّدِثِ النّاسَ بِکُلّ ما سَمِعتَ فَکَفی بِذلِکَ کِذْبا»؛ یعنی برای مردم هرچه را که شنیدی نقل مکن که همین بی مبالاتی در نقل برای دروغگویی کافی است.
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که در ذیل خبری فرمود: «آیا نشنیدی که در دروغگویی مرد همین بس که آنچه را که شنیده نقل کند.»
علامه مجلسی ره در بیان این خبر فرموده است که این حدیث دلالت میکند بر این که نقل کلام کسی که اطمینان به نقل او نیست سزاوار نیست.
روایات بسیاری با همین مضمون آمده است. باید دانست همچنان که دروغ گفتن مذموم و منهی است گوش دادن به اخبار دروغ و حکایات و قصص دروغ نیز مذموم است. حق تعالی در مذمّت یهودیان و بیان صفات خبیثه ایشان میفرماید:
«سَمّاعُونَ لِلکذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوم اخرینَ» و به فاصله یک آیه باز اهتمام نموده و فرموده است:
«سَمّاعُونَ لِلکذِبِ اَکّالُونَ لِلسُّحتِ»
در این دو آیه کریمه تهدید بلیغی بر شنیدن مطلق دروغ وجود دارد. و نیز فرموده است: «وَاجتَنِبُوا قَولَ الزُّور»
از «قول زور» اجتناب کنید. قول زور به دروغ نیز تفسیر شده است. اجتناب از قول زور جز به دوری کردن از دروغ از همه جهت، چه به گفتن چه به نوشتن، چه به گوش دادن و مانند متحقق نخواهد شد و بنابر آن که «زور» دروغ باشد به آیه مبارکه «وَ الَّذینَ لا یَشهَدُونَ الزّور» نیز میتوان استشهاد کرد.
حق تعالی از جمله نعمتهای بهشت را نشنیدن سخن لغو و پوچ و گوش نکردن کلام دروغ قرار داده است پس به قاعده مقابله معلوم میشود که شنیدن کلام دروغ نوعی از عذاب است و ویژه دوزخیان است.
شیخ صدوق ره در کتاب عقاید روایت کرده که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند: آیا گوش دادن قصه خوانان حلال است؟ حضرت فرمود: «حلال نیست» پس اگر از جانب خدای تعالی سخن گوید، یعنی سخن راست و حقّ گوید خدا را پرستیده، و اگر از طرف ابلیس سخن گوید، یعنی سخنان دروغ و باطل پس آن گوش کننده ابلیس را پرستیده است.»
در همان کتاب مروی است که از آن حضرت در باره آیه «یَتَّبِعُهُمْ الغاوُنَ» پرسیدند فرمود: «هُمُ القُصّاصُ» ؛ ایشان قصّه خوانانند.
در تفسیر آیه «وَ اِذا رَاَیتَ الَّذینَ یَخُوضُونَ فی ایاتِنا فَاَعرِض عَنهُمْ حَتّی یَخُوضُوا فی حدیثٍ غیرِه» از حضرت باقر علیه السلام روایت شده که فرمود: «از جمله آنها قصّه خوانان هستند، یعنی آنها نیز از کسانیاند که باید از مجالستش
ان اعراض کرد و سخنانشان را گوش نکرد.»
در حُرمت غنا و مذمّت گوش کردن آن به طور مطلق، چه در مصیبت و مرثیه خوانی حضرت سیّدالشهداء علیه السلام و چه غیر آن شکی نیست و شایسته است که در این مقام به آنچه صاحب شفاء الصّدور فی شرح زیارت العاشور نقل کرده اکتفا کنیم وی فرموده است: اجماع علمای امامّیه بر حرمت غنا مسلم است.
مؤلف گوید: چون ذکر فضایل و مصایب اولیای خدا امری مطلوب و مورد عنایت و سفارش بزرگان دین است و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام شعرا و مرثیه سراها و ذاکرین و مادحین خود را به این عمل تشویق مینمودهاند،
و از سویی ذکر مصایب و مقاتل در قالب شعر تأثیر خاصی داشته و دارد بنده در تمام کتابهای خود، جز کتاب «آیات الفضائل»، بخش آخر هر کتاب را به اشعار فارسی و عربی در فضایل و مصایب اهل بیت پیامبر صلی الله علیه وآله قرار دادهام و از اشعار قدما و پیشینیان بیشتر استفاده کردهام. به امید آن که اهل علم و مرثیه سراها و مداحان اهلبیت علیهمالسلام ضمن بیان فضایل و مصایب خاندان نبوت علیهمالسلام از اشعار زیبای شعرای مخلص اهل بیت علیهمالسلام برای نورانیت و توجه بیشتر مردم استفاده کنند.
در این کتاب نیز گزیدهای از اشعار شعرا را که در رثای حسین بن علی علیه السلام سروده شده است تقدیم خوانندگان گرامی میکنم. به امید آن که نام این رو سیاه نیز در دفتر ذاکرین و خدام آنان ثبت شود و اللّه الموفق و علیه التوکل انّه خیر موفق و مسدّد و معین و له الحمد اوّلاً آخرا.
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
ص :
امشب به بیت فاطمه رضوان گلافشانی کند روحالقدس مدحتگری، حورا غزلخوانی کند
گیتی به تن پیراهن از، انوار ربانی کند شادی و غم با دل صفا پیدا و پنهانی کند
در سینههایِ سوخته آتش گلستانی کند زیبد جهانْ هستیِ خود، یکباره قربانی کند
ریحانه ختم رسل فرزند زهرا آمده آری حسین بن علی علیه السلام امشب به دنیا آمده
امشب به روی دست خود، قرآن گرفته فاطمه امشب ز باغ آرزو، ریحان گرفته فاطمه
امشب ز دریای ولا، مرجان گرفته فاطمه امشب ز داور گوهر ایمان گرفته فاطمه
امشب برای اهل دل، جانان گرفته فاطمه امشب حسینش را به بر چون جان گرفته فاطمه
امشب در عاشورائیان برپا شده شوری دگر از خانه زهرا رود بر آسمان نوری دگر
در سیر دریای ولا دل گوهرش را یافته یا جان بظلمات بلا روشنگرش را یافته
باطل شده سردرگم و، حق محورش را یافته بستانِ سرسبزِ ولا آب آورش را یافته
نخل امید فاطمه برگ و برش را یافته فطرس به پرواز آمده بال و پرش را یافته
(نخل میثم ص 165)
از آسمان و از زمین آید به گوش این زمزمه ای عاصیان ای عاصیان آمد حسین فاطمه
شورآفرین عاشقان با شور عاشوراست این مشعل فروز بزم جان روشنگر دلهاست این
ریحانه ختم رسل دردانه زهراست این ماه امیرالمؤمنین مهر جهان آراست این
توحید از سر تا بپا قرآن ز سر تا پاست این وجه خدا خون خدا عبد خدا سیماست این
(نخل میثم ص 166)
جان به عشق تو مبتلاست حسین دل به یاد تو کربلاست حسین
آفرینش بهای خون تو نیست ذات حق بر تو خونبهاست حسین
دردمندان هر دو عالم را گرد زوار تو دواست حسین
قبر شش گوشهات ز چار طرف کعبه عشق انبیاست حسین
زیر بار غمت نه پشت زمین کمر آسمان دوتاست حسین
سرخ از خونت ای خدا را خون روی زهرا و مصطفاست حسین
به تن پاره پارهات سوگند که مزار تو قلب ماست حسین
در صف حشر هر که را نگری پرسد از دیگری کجاست حسین؟
با کدامین دعا گشایم لب ذکر تو خوشترین دعاست حسین
پیرو خط آنکسم که مرا به طریق تو رهنماست حسین
تو خدایی کنی به ملک خدا به خدا تا خدا خداست حسین
به قیام مقدست سوگند از تو اسلام را بقاست حسین
باغ دین را ز خون تو است حیات اشهد انّک قد اقمت الصلاة
(نخل میثم ص 195)
گر نباشد غم تو عالم نیست اثری از وجود آدم نیست
شادی از آسمان اگر بارد به خدا بیغم تو جز غم نیست
خاک بیآبروئیش بر سر هر که را این غبار ماتم نیست
گر ز اشک غمت ننوشد آب باغ جنت به جز جهنم نیست
در عزای تو چشم گریانم از یم رحمت خدا کم نیست
میرد از قطرهای ز اشک غمت دوزخی که حریف آن یم نیست
چون مسمی به ماه ماتم توست هیچ مه بهتر از محرم نیست
زخم داغ تو شد دوای دلم روی این زخم جای مرهم نیست
چشمم از اشک شوق لبریز است که دلم خالی از تو یکدم نیست
گریه بر تو حیات دین من است باغ بیآب سبز و خرم نیست
سرو کارم فتاده با تو و بس هیچ کارم دگر به عالم نیست
گرچه هجرت ز پا فکنده مرا گرچه بر غرفههات، دستم نیست
تا نفس هست در گلو به لبم ذکری از نام تو مقدم نیست
به تن قطعه قطعهات سوگند این بود غیر از این مسلم نیست
باغ دین را ز خون تو است حیات اشهد انّک قد اقمت الصلاة
(نخل میثم ص 196)
ای تو را از خدا سلام حسین وی نبی را بهین کلام حسین
ذات جل جلاله ربّی برده نامت به احترام حسین
نه عجب گر که مادرت زهرا پیش پایت کند قیام حسین
اسم اعظم گذشته از دو لبش هرکه خواند تو را به نام حسین
خوش بود آن زبان مرا در کام که بخوانم تو را مدام حسین
روز اول که آمدم به جهان ریختم تربتت به کام حسین
هرکسی بر کسی بود عاشق عشق ما هم توئی، امام حسین
دوست دارم که لحظه آخر با تو عمرم شود تمام حسین
به خدا عشق هم تو را نشناخت تا چه آید ز عقل خام حسین
ساقیم ریخته به بزم الست میعشق تو را به جام حسین
با سرشک محبت تو مرا داده شیر از نخست مام حسین
چه شود ای به عالمی مولا که بخوانی مرا غلام حسین
بر تو و بر قیام خونینت از همه نسلها سلام حسین
باغ دین را ز خون تو است حیات اشهد انّک قد اقمت الصلاة
(نخل میثم ص 196)
تا به قتلت عدو شتاب گرفت چرخ را سخت اضطراب گرفت
ریخت خون مقدست به زمین آسمان را ز اشک آب گرفت
ابرِ خون ماه عارضت پوشاند همه گفتند آفتاب گرفت
خالق لمیزل بخشم آمد خلق را وحشت عذاب گرفت
ناله مصطفی به گوش رسید موج خون چشم بوتراب گرفت
شد سیه رنگ آسمان از خشم که ز خونت زمین خضاب گرفت
من ندانم که با کدام گناه امت این کار را ثواب گرفت
آن تن پارهپاره را در بَر گه سکینه گهی رباب گرفت
چار ام را به جان شرار افتاد تا که دختت سراغ باب گرفت
شست زینب ز اشک جسمت را بس که از چشم خود گلاب گرفت
بر تن پاره پاره داد سلام ز آن بریده گلو جواب گرفت
هردم از زخم بیحساب تنَت خم شد و بوسه بیحساب گرفت
بیت ترجیع من به مقتل تو نقش از اشک آن جناب گرفت
باغ دین را ز خون تو است حیات اشهد انّک قد اقمت الصلاة
(نخل میثم ص 196)
ای ز خون تو جاودان قرآن وی سرت خوانده بر سنان قرآن
ای که از جسم پاره پاره تو بار دیگر گرفت جان قرآن
گرد قبر مطهرت خوانند در زمین اهل آسمان قرآن
تا قیامت رهین منت تو است هر که خواند به هر زمان قرآن
شست خون تو زنگ آینهاش که دهد نور همچنان، قرآن
جان قرآن توئی توئی که دهد آیه آیه به ما نشان، قرآن
ای عجب گاه زیر سم ستور گه به شاخ شجر عیان قرآن
من و ذکر سلام حضرت تو که به معنی بود همان قرآن
در تو دیدند مرد و زن حق را و از تو دارند انس و جان قرآن
تو سرنیزه لبگشا به سخن تو بطشت طلا بخوان قرآن
تو به چشم ملک فروغ ببخش تو به گوش بشر رسان قرآن
ای که بر نی سرت چهل منزل همه جا داشت بر زبان قرآن
تو گرفتی به موج خون، بازش ورنه میرفت از میان قرآن
باغ دین را ز خون تو است حیات اشهد انّک قد اقمت الصلاة
(نخل میثم ص 198)
ای سرت بر سر نی آیت نور نی به یُمن سر تو نخله طور
همهجا در عزات کرب و بلا همه روز از مصیبتت عاشور
چشم عالم به ماتمت گریان آل سفیان ز کشتنت مسرور
سر نورانیت به نوک سنان تن پاکت به زیر سم ستور
قامتت را کفن غبار زمین صورتت را نقاب خاک تنور
سر پاکت به نوک نی پیدا ماه رویت به ابر خون مستور
هر که روی تو دید از نزدیک گفت چشم بد از جمالت دور
تا نبیند سرت به نی ای کاش بود ز آغاز چشم آدم کور
گشت برپا قیامت، از هرجا نیزهدار تو را فتاد عبور
چون بگویم که سوی بزم شراب اهلبیت تو را بَرَند به زور
کاش میگشت پاره قلب زمین کاش میرفت آسمان در گور
گیرم که برآرند زبان از دهنش، نیست جز منقبت آل علی بر لب «میثم»
(نخل میثم ص 199)
رامپناه
فرزند علی مظهر دادار حسین است سِبطِ شه دین احمد مختار حسین است
دُرّ صدف فاطمه اُم اَبیها فرزند علی مظهر دادار حسین است
فخر پدر و مادر و نور بصرُ جد یعنی که نبی سیّد ابرار حسین است
فریاد رس مردم بیچاره و مضطر در صبح و مسادر همه اعصار حسین است
در نزد خداوند احد بهر شفاعت در حشر از این خلق گنهکار حسین است
کانون کرم بحر عطا قلزم بخشش دریای سخن منبع ایثار حسین است
هم مَظهر و هم مُظهر خلاق دو عالم هم ملجاء درمانده افکار حسین است
مرآت احد آینه قادر سرمد کهف الغربا یاور اخیار حسین است
مظلوم همه عالم و آدم ابدالدهر از ظلم و ستمکاری اشرار حسین است
سرسلسله مردم بدکار یزید است سرحلقه مجموعه احرار حسین است
آنکس که شفاعت کند از «طالع» مذنب در حشر بر خالق غفّار حسین است
جهان چه سینه سیناست امشب و فردا زمان چه روح مصفاست امشب و فردا
از این دو نادره مولود شورُ شن برپا به زیر گُنبدِ میناست امشب و فردا
درُون قلب محبان زیمن مولودَین همه چو بیضه بیضاست امشب و فردا
سرُور و شادی و بهجت نشاط بیحد و مر درون خانه دلهاست امشب و فردا
لوای عیش بهر کوی و برزن ایمان بهمت همه برپاست امشب و فردا
چه گر مکان فرح در دل است اما آن زچهره همه پیداست امشب و فردا
همین نه کام من و توست جان من شیرین که ما سوا همه شهد است امشب و فردا
بجز مدیح دو مولود پاک پاکنژاد سخن هر آینه بیجاست امشب و فردا
فقط فضائل اینان بگوی و نیک نگر که خلد عرصه دنیاست امشب و فردا
مبـاد هم به دراز سخن کشد (طالع)
که جایگاه یک ابما است امشب و فردا
دیده دریای اشک ماتم اوست دل بهشت مبارک غم اوست
هر مه نو که سرزند ز افق گوئیا اولین محرم، اوست
قرص خورشید بر فراز سپهر نقطهای از کتاب ماتم اوست
از دو عالم گذشتم و دل من پرزنان گرم سیر عالم اوست
هر که بی او بهشت میطلبد هر کجا سایهای ز پرچم اوست
کشته راه کشتهای گردم که خداوند صاحب دم، اوست
سایه بر آفتاب حشر زند سر هر کس که خاک مقدم اوست
در حریم وصال حق با خویش هر که نامحرم است محرم اوست
دو جهان را به درهمی نخرد عاشق صادقی که دَرهم اوست
همه شب یاد زخمهای تنش گریه باید که اشک مرهم اوست
یافتم ره از آن به کعبه دل که دو چشمم همیشه زمزم اوست
دار عشقش ز دار جنت به به خدا این یقین «میثم» اوست
(نخل میثم ص 209)
جیحون یزدی
باز ای مُحّرِم پرشور سر زدی واندر دلم شراره ز عاشور برزدی
تو آن مگر نهای که به جای کفی ز آب پیکان به حلق اصغر خونینجگر زدی
تو رأس آنکه ملک خادمش بودی بر نوک نی نموده بهر ره گذر زدی
دستی که بارها علی بوسه زد به او در قطع آن تو دامن کین بر کمر زدی
آیا تو از خدای شرم نکردی و آمدی نزد پدر عمود به فرق پسر زدی
تو خود همان مهی که به پیشانی حسین با سنگ جور نقشهی شقالقمر زدی
تو خود همان مهی که برای یزیدکین در خیمهگاه آل پیمبر شرر زدی
شاهی که خاک مقدم او روی چشم ماست بر نیزه سنان سرش از بهر زر زدی
از کام خشک و چشمتر عترت رسول تا حشر شعله در دل هر خشک وتر زدی
از فاطمه نکرده شرم و سکینه را سیلی به رخ ز مردم بیدادگر زدی
زینب که یادگار علی بود در جهان او را بتازیانهی هر بدسیر زدی
از تو همیشه اشک به چشمان ماروان کز تشنه کربلا سرشاه زمن زدی
(اشک شفق ص 281)
زینب چو دید پیکر آن شه بروی خاک از دل کشید ناله به صد درد سوزناک
کای خفته خوش به بستر خون دیده باز کن احوال ما ببین و سپس خواب ناز کن
ای وارث سریر امامت ز جای خیز بر کشتگان بیکفن خود نماز کن
طفلان خود به ورطه بحر بلا نگر دستی به دستگیری ایشان دراز کن
سیرم ز زندگانی دنیا یکی مرا لب بر گلو رسان و ز جان بینیاز کن
برخیز صبح شام شد ای میر کاروان ما را سوار بر شتر بیجهاز کن
یا دست ما بگیر و ازین دشت پرهراس بار دگر روانه به سوی حجاز کن
آتش بر آشیانه مرغی نمیزنند گیرم که خیمه خیمه آل عبا نبود
لب تشنه کی کشند کسی را کنار آب گیرم حسین سبط رسول خدا نبود
دنیا ندیده کودک مظلوم را کشند ای کاش روی دست پدر این جفا نبود
رأس بریده را که زند چوب خیزران گیرم لبش به خواندن ذکر خدا نبود
مهر تو رابه عالم امکان نمیدهم این گنج پربهاست من ارزان نمیدهم
یک قطره از سرشک که ریزم بهیادشان آن قطره را به گوهر غلطان نمیدهم
گرانتخاب جنّت و کوثر به من دهند کوی تو را به جنّت و رضوان نمیدهم
نام تو را به نزد اجانب نمیبرم چون اسم اعظم است به دیوان نمیدهم
ای خاک کربلای تو مُهر نماز من آن مُهر را به مُهر سلیمان نمیدهم
من را غلامی تو بود تاج افتخار این تاج را به افسر شاهان نمیدهم
گر جرعهای زآب فراتت شود نصیب آن جرعه را به چشمه حیوان نمیدهم
دست طلب زدامنشان من نمیکشم دل را به غیر عترت و قرآن نمیدهم
درّ ولایتی که نهفتم از او به دل تابنده گوهریست من ارزان نمیدهم
در عاریت سرای جهان جان عاریت جز در ثنای حضرت جانان نمیدهم
آل علی علیه السلام است جان جهان و جهان جان بی مهرشان به قابض جان، جان نمیدهم
جان میدهم به شوق وصال تو یا حسین علیه السلام تا بر سرم قدم ننهی جان نمیدهم
امروز هرکسی به بتی سرسپرده است من سر به غیر قبله ایمان نمیدهم
(سازگار)
ای خدا خونبهایت حسین جان جان عالم فدایت حسین جان
ای به گوش دل اهل عالم تا قیامت ندایت حسین جان
ای چراغ درخشان گیتی رأس از تن جدایت حسین جان
ای زخون جبین گشته رنگین روی ایزد نمایت حسین جان
ای تسلیّ ده قلب زینب علیها السلام نغمه دلربایت حسین جان
ای همه روزها روز عاشور ای جهان کربلایت حسین جان
با که گویم که در سینه خاک شد کفن بوریایت حسین جان
ای به دریائی از خون شناور سر و قد رسایت حسین جان
ای تمام زمین و سماوات بزم گرم عزایت حسین جان
ای دل جمله بشکسته دلها محفل بی ریایت حسین جان
کعبه پاسداران اسلام تربت با صفایت حسین جان
خون سرباز جانباز ما ریخت در شهادت بهپایت حسین جان
سایه افکنده در خاک ایران بر سر ما لوایت حسین جان
چشم روح خدا خونفشان است یاد کرب و بلایت حسین جان
(کربلائی زاده)
کسی که بار امانت کشید من بودم کسی که شادی دوران ندید من بودم
چهار ساله یتیمی که از غم مادر فراغ و رنج چهل ساله دید من بودم
میان آن در و دیوار و شعله آتش کسی که ناله مادر شنید من بودم
ز سینه پیرهن فاطمه علیها السلام پر از خون شد کسی ندید ولی آن که دید من بودم
کفن نمود علی چونکه جسم فاطمه را کسی که جامه طاقت درید من بودم
به آه و ناله بهدنبال نعش مادر خود کسی که سینه زنان میدوید من بودم
بهجای مادر پهلو شکستهام شب و روز کسی که ناز حسین میکشید من بودم
ز بعد مادر خود در عزای مرگ پدر کسی که دل ز حیاتش برید من بودم
ز دیدن جگر پاره پاره حسنش کسی که خون ز دو چشمش چکید من بودم
ز دیدن تن بی رأس سیّدالشهداء کسی که قامت سروش خمید من بودم
بهدشت کرب و بلا بعد قتل جانبازان رکابدار حسین شهید من بودم
ز دشت کرب و بلا به شهر کوفه و شام کسی که زخم زبانها شنید من بودم
کسی که با سخن آتشین و خطبه خود فکند لرزه به کاخ یزید من بودم
تو را در عالم زر کربلائیا ز حسین کسی که بهر غلامی خرید من بودم
دارم هوس که با تو دمی گفتگو کنم تا سرگذشت خود همه راموبهمو کنم
خواهم بر تربت تو برادر علی الدّوام بنشینم و همیشه زخاک تو بوکنم
(کاه ربائی)
من کرب و بلا را چو خزان دیدم و رفتم چون مرغ شب از هجر تو نالیدم و رفتم
ای باغ که داری تو بسی گل به گلستان این خرمن گل را به تو بخشیدم و رفتم
در کرب و بلا زینت آغوش نبی را آوردم و غلطیده بهخون دیدم و رفتم
ممکن چو نشد سینه پاک تو ببوسم آن حنجر خونین تو بوسیدم و رفتم
یاد آمدم آن روز که گفتی جگرم سوخت من یاد لب تشنه تو بودم و رفتم
چون همره ما هست سر غرقه به خونت چشم از تن صد چاک تو پوشیدم و رفتم
افتاد اگر دست علمدار رشیدت پرچم به سر کوی تو کوبیدم و رفتم
مجروح چو دیدم تن عریان تو بر خاک با پنجه رخ خویش خراشیدم و رفتم
نگذاشت عدو بر سر نعش تو بمانم ناچار جدا گشتم و گرییدم و رفتم
افتاد گذارم سوی گلزار تو ناگاه ناچیده گل مهر تو بوئیدم و رفتم
بس کن تو دگر کاه ربائی سخن خود من یک گلی از گلشن دین چیدم و رفتم
به قتلگاه درآن دم که من گذر کردم ذخیره مهر تو را توشه سفر کردم
سر شریف تو را تا به نوک نی دیدم خضاب گیسوی خود را زخون سرکردم
فتحعلی شاه قاجار
در حیرتم که چرخ چرا غرق خون نشد در ماتم حسین زمین واژگون نشد
چون آفتاب یثرب و بطحا غروب کرد رخسار آفتاب چرا قیرگون نشد
افتاد آسمان امامت چو بر زمین ساکن چرا سپهر و زمین بیسکون نشد
جان جهان ز جسم جهان رفت وین عجب کین جان سخت از تن یاران برون نشد
آن تیره شب دریغ که در دشت کربلا بر رهنمای خلق کسی رهنمون نشد
خاقان به ماتم شه دین گفت با فغان معدوم از برای چه این چرخ دون نشد
ای در غمت همین نه دو عالم گریسته چندین هزار عالم و آدم گریسته
عالم چگونه بر تو نگرید کزین عزا جد تو مهتر همه عالم گریسته
تنها نه روح نوح بود بر تو نوحهگر که ارواح انبیاء همه با هم گریسته
در صحن خلد موسی عمران شکستهدل در بام چرخ عیسی مریم گریسته
کی اشک دیده عالم شود تمام کز ماتمت پیامبر خاتم گریسته
از اشک دیده که تواند شود فراق آری دو دیده بر تو دمادم گریسته
صبح از چه آفتاب کند لالهگون طلوع خونابه بر هلال محرم گریسته
بر زخمهای پیکرت این چشم خونفشان گر بر تو خون بگرید او کم گریسته
(ناشناس)
خرم دلی که منبع انوار کوثر است کوثر کجا ز دیده پراشک بهتر است ؟
نام حسین و کرب و بلا هر دو رباست نام علیاکبر از آن دلرباتر است
رفتم به کربلا بر سر قبر هر شهید دیدم که مرقد شهدا مشک و عنبر است
هریک مزار و مرقدشان چهارگوشه داشت شش گوشه یک مزار در آن هفت کشور است
پرسیدم از کسی سببش را به گریه گفت پائین پای قبر حسین قبر اکبر است
نزدیک نهر علقمه دیدم یکی شهید گفتم چرا جدا ز شهیدان دیگر است
گفتا خموش باش که عباس نوجوان منظور او ادب به جناب برادر است
رفتم به خیمهگاه شنیدم به گوش دل آنجا فغان زینب مظلوم اطهر است
رفتم ز کربلا بر سر تربت علی(ع) دیدم که بارگاه علی عرش اکبر است
برگشتم از رواق شدم وارد حرم دیدم که چشم نوح نبی جای حیدر است
ناصر چون بر نجف برسید او به گریه گفت هر صبح و شام چشم امیدم به این در است
(ناصرالدین شاه)
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور(1)خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان(2) همه بر زانوی غم است
1) (1)1ـ بادی که اسرافیل در روز رستاخیز در صور یعنی شیپور خود میدمد و مردگان زنده میشوند.2ـ فرشتگان - ملائکه.
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین پرورده کنار رسول خدا، حسین
کشتی شکست خورده طوفان کربلا در خاک و خون فتاده به میدان کربلا
گر چشم روزگار برو زار میگریست خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیراشک زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیّوق(1)میرسد فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشکر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمه سلطان کربلا
آندم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهانسوز اهلبیت یک شعله برق خرمن گردون دون شدی
1) (1)1ـ نام ستارهای است در کنار کهکشان.
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیماب وارگوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی به روز حشر با این عمل معامله دهر چون شدی
آل نبی چون دست تظلم برآورند ارکان عرش را به تلاطم درآورند
بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسله انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید ز آن ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیر النسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که مَلَک محرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ستیز در آن دشت کوفیان بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کز آن جگر مصطفی درید بر حلق تشنه خَلَفِ مرتضی زدند
اهل حرم دیده گریان گشوده مو فریاد بر درِ حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه او بر زمین رسید جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ایمان شود خراب از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردوننشین رسید
پرشد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیاء به حضرت روحالامین رسید
کرد این خیال وَهْمِ غلط کار، کان غبار تا دامن جلال جهانآفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یکباره بر جریده رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق بدر آید ز آستین چون اهلبیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک آل علی به صفحه محشر علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهلبیت گلگون کفن به عرصه محشر قدم زنند
جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا در حشر صفزنان صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت چون چشم اهلبیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امان زمان فتاد
بیاختیار نعره هذا حسین ازو سرزد، چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پرگله آن بضعة البتول رو در مدینه کرد که یا ایّهاالرسول
این کشته فتاده به هامون حسین تست وین صید دست و پا زده در خون حسین تست
این نخلِتر کز آتشِ جانسوز تشنگی دود از زمین رسانده به گردون حسین تست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین تست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت از موج خون او شده گلگون حسین تست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین تست
این شاه کم سپاه که با خیل اشک و آه خرگاه زین جهان زده بیرون حسین تست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون حسین تست
پس روی در بقیع و به زهرا خطاب کن مرغ هوا و ماهی دریا کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند در ورطه عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستینفشان واندر جهان مصیبت ما برملا ببین
نینی ورا چو ابر خروشان به کربلا طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو غلطان به خاک معرکه کربلا ببین
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین شعر سوزناک مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان در دیده اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریهخیز روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بسکه خون گریست دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود، خطائی چنین نکرد بر هیچ آفریده، جفائی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای وز کین چه ها درین ستم آباد کردهای؟
بر طعنت این بس که با عترت رسول بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای
ای زاده زیاد نکرده است هیچگه نمرود این عمل که تو شداد کردهای
کام یزید دادهای از کشتن حسین بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آنچه تو با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعلِ لبِ خود نبی بر آن آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم ترا دمی که به محشر درآورند از آتش تو دود ز محشر برآورند
ترسم که بر صحیفه امکان قلم زنند گر ماجرای کرب و بلا را رقم زنند
گوش فلک شود کر و هوش ملک ز سر گر نغمهای ز حال امام امم زنند
زان نقطه وجود حدیثی اگر کنند خط عدم به ربط حدوث و قدم زنند
آن رهبر عقول که صد همچو عقل پیر در وادی غمش نتوان یک قدم زنند
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهر گر از لبان تشنه او لب به هم زنند
وز شعله سرادق گردون قباب او بر قبله سرادق گردون علم زنند
سیل سرشک و اشک دمادم روان کنند گر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
تا حشر دل شود به کمند غمش اسیر گر ز اهل بیت او سخن از بیش و کم زنند
کاش آن زمان سرای طبیعت نگون شدی وز هم گسسته رابطه کاف و نون شدی
کاش آن زمان که کشتی ایمان به خون نشست فلک و فلک ز موج غمش غرق خون شدی
کاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتاد زرین لوای چرخ برین واژگون شدی
کاش آن زمان که عین عیان شد به خون طپان سیلاب خون روان ز عیون عیون شدی
کاش آن زمان که گشت روان کاروان غم ملک وجود را به عدم رهنمون شدی
کاش آن زمان ز سلسله خیل بیکسان یک حلقه بند گردون دون شدی
کاش آن زمان که زد مه یثرب به شام سر چون شام صبح روی جهان تیرهگون شدی
کاش از حدیث بزم یزید و شه شهید دل خون شدی ز دیده حسرت برون شدی
خاموش «مفتقر» که دل دهر آب شد وز سیل اشک عالم امکان خراب شد
خاموش مفتقر که از این شعر شعله بار آتش به جان مرد و زن و شیخ و شاب شد
خاموش مفتقر که از این راز دل گداز صاحبدلی نماند مگر دلکباب شد
خاموش مفتقر که ز برق نفیر خلق دود فلک برآمد و غرق حجاب شد
خاموش مفتقر که بسیط زمین ز غم غرق محیط خون شد و در اضطراب شد
خاموش مفتقر که ز بیتابی ملک چشم فلک سرشک فشان چون سحاب شد
خاموش مفتقر که ز دود دل مسیح خورشید را به چرخ چهارم نقاب شد
خاموش مفتقر که در این ماتم عظیم آدم بتاب آمد و خاتم ز تاب شد
کس جز شهید عشق وفائی چنین نکرد وز دل قبول بار وفائی چنین نکرد
شاها برای قتل تو چشم جهان گریست در ماتم تو دیده افلاکیان گریست
آندم که رفت رأس منیرت به نوک نی کرسی و عرش و فرش و زمان و مکان گریست
نی آن زمان امام زمان بر تو گریه کرد در هر زمان دو چشم امام زمان گریست
از سوز محنت و عطش و ابتلای تو نی دیده بلکه مردمک دیدگان گریست
در خلد انبیا به تمامی گریستند آن دم که چشم خاتم پیغمبران گریست
آنکو به رتبه چشم خدا بود به آب تو در منتهای قرب ندانم چسان گریست
هر شیئی در عزای تو هریک به نحو خاص برخی به آشکاره و جمعی نهان گریست
هرجا بُود بگویم اگر در عزای تو تیغ ستم که بُد به کف ساربان گریست
(طوطی) چو مینگاشت حدیث رثای تو بر روی لوح خامه آتشفشان گریست
(طوطی شاعر)
خواهرش بر سینه و بر سر زنان رفت تا گیرد برادر را عنان
سیل اشکش بست بر شه راه را دود آهش کرد حیران شاه را
در قفای شاه رفتی هر زمان بانگ مهلا مهلااش بر آسمان
کای سوار سرگران کم کن شتاب جان من لختی سبکتر زن رکاب
تا ببوسم آن رخ دلجوی تو تا ببویم آن شکنج موی تو
شه سراپا گرم شوق و مست ناز گوشه چشمی به آنسو کرد باز
دید مشکین موئی از جنس زنان بر فلک دستی و دستی بر عنان
زن مگو مرد آفرین روزگار زن مگو بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو خاک درش نقش جبین زن مگو دست خدا در آستین
گفت خواهر بس کن از این ماجرا چون که دارم من به سر دست خدا
ای حسین، ای که ز داغت در و دیوار گریست هر دل زنده و هر دیده بیدار گریست
انبیاء را همه دل سوخت به مظلومی تو اولیاء را همگی دیده و، دل زار گریست
در دل نوح غم تشنگیت طوفان کرد که به طوفان زد و چون موج گرانبار گریست
گفت چون واقعه کرببلا را جبریل فاطمه ناله زد و، احمد مختار گریست
دید در خواب تو را چون به دل لجه خون با دلی غرقه به خون حیدر کرار گریست
بود ذکر عطشت پیشتر از خلقت آب ای که ابر، از غم تو بر سر کهسار گریست
پیش دریا چو نظر کرد به حالت عباس خون دل در عوض اشک، علمدار گریست
گرچه از تاب تب و سوز عطش اشک نداشت از غم بیکسیت نرگس بیمار گریست
بر زمین ماند تنت ثابت و سیار سرت هم به سر هم به تنت ثابت و سیار گریست
از همه بیش «مؤید» دل زینب میسوخت که چو شمعی که بگرید به شب تار گریست
شباب شوشتری
تنها نه بر مصیبتش، انسان گریسته هر مُمکنی به موجب امکان گریسته
نوح از تنور سینه بر آن کشتی نجات آتش به جان فکنده و طوفان گریسته
طوفان نهفته، قله سینا به قعر نیل زین غصّه، بسکه موسی عمران گریسته
جان نبی، بر آن تن بیسر گداخته چشم علی، بر آن تن عریان گریسته
میزاب سان ز دیده زمزم به حال او حجر و حطیم و کعبه و ارکان گریسته
زان زخم چون ستاره، بر آن جسم چون سپهر خورشید و ماه و زهره و کیوان گریسته
از شرم لعل خشک و عقیق سرشک او دریا، ز دیده لؤلؤ و مرجان گریسته
رنگین ز خون هنوز بود دجله فرات زهرا، ز بس بر آن لب عطشان گریسته
بر حال اهلبیت خود از درد بیکسی در تن چه سر نداشت ز شریان گریسته
شیخ الرئیس
آنان که، دوستی خدا ادعا کنند باید که کار، در خور این مدعا کنند
اهل ولا، به راه بلا، فاش و برملا باید که اقتدا، به شه کربلا کنند
عریان و چاکچاک، فتاده به روی خاک (آنان که خاک، را به نظر، کیمیا کنند)
فردا که حق، به وعدهی خود میکند وفا (آیا بود، که گوشهی چشمی، به ما کنند)
سر از تنش، چو شرم نکردند از خدا کردند گر جدا، ز چه زو، از قفا کنند؟
بیمارشان، نداشت، به جز خون دل، غذا قومی، که درد جملهی عالم، دوا کنند
عارف بجنوردی
خضری، که چشمهی لبش، آب حیات داشت کی حاجتی به خوردن آب فرات داشت
در کربلا، سرادق عصمت بپا نمود آن کس که خیمه بر زبر کائنات داشت
مکشوف شد به اهل بصیرت در این زمین دیوان عشق، کان همهی معضلات داشت
آن استغاثهها، پی ارشاد خلق بود نه چشم، بر سپاه و نه دل، بر حیات داشت
زان جرعهای که کرد بروز ازل قبول سکان عرش را حَیَران کرد و مات داشت
با بارش سهام بلا، ز ابر فتنه بار هنگام ظهر، (بانگ اقیمواالصلاة داشت)
قربان عاشقی که شهیدان کوی عشق در روز حشر رتبه او آرزو کنند
عباس نامدار که شاهان روزگار از خاک کوی او طلب آبرو کنند
سقای آب بود و لب تشنه جان سپرد میخواست تا که آب کوثرش اندر گلو کنند
دستش فتاد داد خدا دست خود به وی آنان که منکرند بگو روبرو کنند
گر دست او نه دست خدائی است پس چرا از شاه تا گدا همه رو سوی او کنند
دربار او چه قبله ارباب حاجت است بابالحوائجش همه جا گفتگو کنند
(از نخل میثم ص 177)
جمال حق ز سر تا پاست عباس به یکتائی قسم یکتاست عباس
شب عشاق را تا صبح محشر چراغ روشن دلهاست عباس
اگرچه زاده امالبنین است ولیکن مادرش زهراست عباس
خدا داند که از روز ولادت امام خویش را میخواست عباس
به شوق دست و سر ایثار کردن ز طفلی خویش را آراست عباس
علم در دستُ، مشک آب بر دوش که هم سردار و هم سقاست عباس
بنازم غیرت و عشق و وفا را که عطشان بر لب دریاست عباس
هنوز از تشنهکامان شرمگین است از آن در علقمه تنهاست عباس
نه در دنیا بود باب الحوائج شفیع خلق در عقباست عباس
چه باک از شعلههای خشم دوزخ که در محشر پناه ماست عباس
(سازگار)
سدره و طوبی به دامان زمین افتاده بود یا ز پیکر آن دو دست نازنین اُفتاده بود
سرنگون گردیده خورشید از فراز آسمان یا که ماه مرتضی از صدر زین اُفتاده بود
جلوه میکرد از کنار علقمه ختم رسل یا به موج خون امیرالمؤمنین اُفتاده بود
خون دل میریخت از چشم بنات فاطمه یا گلی از دامن امّالبنین اُفتاده بود
غرقه در خون جعفر طیار دشت کربلا دستهایش در یسار و در یمین اُفتاده بود
با دهان خشک سقا بر لب دریای آب از سرشک تشنهکامان شرمگین اُفتاده بود
قطعه قطعه پیکر نورانیش در آفتاب همچنان اوراق قرآن مبین اُفتاده بود
کوه غم پشت ولی اللّه اعظم را شکست در یم خون جسم پرچمدار دین اُفتاده بود
«میثم» آن روزی که شرح این مصیبت میسرود نالهاش چون شعله در عرش برین اُفتاده بود
دستهجمعی خوانده شود
ای که نور دل مائی بابی انت و امی بر همه درد دوائی بابی انت و امی
نوگل باغ رسولی، میوه قلب بتولی ثمر نخل وفائی بابی انت و امی
تو سروپای جلالی پدر فضل و کمالی پسر شیر خدائی بابی انت و امی
ادب از حلقه به گوشانِ سرِ کوی وفایت که همه مهر و وفائی بابی انت و امی
تو چه جسمی تو چه جانی تو چه مهری تو چه ماهی که چنین جلوه نمائی بابی انت و امی
تو علمدار حسینی تو بهین یار حسینی صاحب تیغ و لوائی بابی انت و امی
هر شهیدی ز مقام تو خورد غبطه به محشر که تو شمع شهدائی بابی انت و امی
روز حاجت همه محتاج تو از عارف و عامی چون علی عقده گشائی بابی انت و امی
منصب ساقی کوثر به تو تفویض شد آری ساقی کرببلائی بابی انت و امی
خوش بود بر تو دل زینب مظلومه که داند یاور آل هدائی بابی انت و امی
(مؤید)
نه آن طاقت که بر گردم تنت بر جای بگذارم نه قوت تا که جسمت را ز روی خاک بردارم
الا ای مونس تنهائیم در بین دشمنها چگونه در میان دشمنان تنهات بگذارم
مخور غم گر قیامت متصل گردید بر سجده که پیش تیر دشمن من رکوعش را به جا آرم
تو بعد از من نماندی تا تنم از خاک برداری مرا مهلت نباشد تا تو را بر خاک بسپارم
اگر تا صبح محشر در کنار کشتهات باشم به هر زخمت هزاران بار جای اشک خون بارم
جراحات تنت آن قدر بسیارند، عباسم که ممکن نیست زخمت را بشویم یا که بشمارم
چنان بیتو به چشمم ملک هستی تیره گردیده که گوئی روز روشن آسمان را دود پندارم
الهی «میثمم» دلخستهام اشک مرا خون کن که شرح این مصیبت را به خون دیده بنگارم
(نخل میثم ص 216)
گمان مدار که گفتم برو، دل از تو بریدم نفس شمرده زدم همرهت پیاده دویدم
محاسنم به کف دست بود و اشک به چشم گهی به خاک فتادم گهی ز جای پریدم
دلم به پیش تو، جان در قفات، دیده به قامت خدای داند و دل شاهداست من چه کشیدم
دو چشم خود بگشا و سؤال کن که بگویم ز خیمه تا سر نعش تو من چگونه رسیدم؟
ز اشک دیده لبمتر شد آن زمان که به خیمه زبان خشک تو را در دهان خویش مکیدم
نه تیغ شمر مرا میکشد نه نیزه خولی زمانه کشت مرا لحظهای که داغ تو دیدم
هنوز العطشت میزد آتشم که ز میدان صدای یا ابتای تو را دوباره شنیدم
(نخل میثم ص 227)
جیحون یزدی
گفت که این طفل، کو چو بحر بجوشد نیست چو ما، کز عطش، به صبر بکوشد
اشک ببارد چنان، که خاک بپوشد رخ بخراشد چنان، که جان بخروشد
جز به کف آب، عقدهاش نشود حل
هی به فغان، خود ز گاهواره پراند مادر او هم، زبان طفل نداند
نه، بُودش شیر، تا به لب برساند نی بُودش آب، تا به رخ بفشاند
مانده به تسکین قلب اوست، معّطل
گاهی ناخن زند، به سینه مادر گاهی پیچان شود، به دامن خواهر
باری، از ما گذشت چاریِ اصغر یا، بنشانش شرار آه چو آذر
یا، ببرش همرهت به جانب مقتل
شه ز حرم خانهاش ربود و روان شد پیر خرد، هم عنان بخت جوان شد
زین پدر و زین پسر، به لرزه جهان شد آمد و آورد و هر طرف، نگران شد
تا به که سازد، حقوق خویش مدلل
گفت کهای قوم، روح پیکرمست این ثانی حیدر، علیاصغرمست این
آن همه اصغر بُدند، اکبرمست این حجت کبرای روز محشرمست این
رحمی، کش حال، بر فناست محول
این که بدین کودکی گناه ندارد یا، که سر رزم این سپاه ندارد
بلکه بس افسرده است، آه ندارد جای دهید آن که را، پناه ندارد
پیش، کز ایزد برید، کیفر اکمل
ناگه از آن قوم از سعادت محروم حرملهاش، تیر کینه راند، به حلقوم
حلق ورا خست و، جست بر شه مظلوم وز شه مظلوم، آن سه شعبهی مسموم
رد شد و، سر زد، ز قلب احمد مرسل
طفلی کز تشنگی، به غم شده مدغم جست، و برآورد دست و، خست، رخ از غم
گردن و سر، گاه، راست کرد و، گهی خم شه، ز گلویش کشید تیر و همان دم
ملک جهان، بر جنان نمود مبدل
پس پدر آن طفل به آغوش گرفت و روان شد اشک ز چشمان او بریخت بس نگران شد
تا به که گوید طفل تشنه لب به جنان شد چشم عوالم بر او گریست چو جوی روان شد
حجت کبرای حق از او گشت مدلل
سید عبدالحسین رضائی
بخواب ای غنچه پرپر بخواب ای کودک مادر بخواب ای شیرخوار اصغر لالائی مادرم لالا
علیاصغرم لالا
عزیزم از چه بیتابی چرا مادر نمیخوابی گمانم تشنه آبی لالائی مادرم لالا
علیاصغرم لالا
مزن آتش به جان من مبر تاب و توان من ببین اشک روان من لالائی مادرم لالا
علیاصغرم لالا
عزیز من مکن غوغا بخواب ای کودک زیبا مسوزان قلب مادر را لالائی مادرم لالا
علیاصغرم لالا
مزن آتش دل من را مسوزان حاصل من را مکان و منزل من را لالائی مادرم لالا
علیاصغرم لالا
چه شور است این به سرداری مگر میل سفر داری چنین مادر مکن زاری لالائی مادرم لالا
علیاصغرم لالا
نخوابم در کنار تو خزان گردد بهار تو (رضائی) اشکبار تو لالائی مادرم لالا
علیاصغرم لالا
(شکوفههای ولایت ص 250)
جودی
جان مادر ز برم از چه جدا گشتی تو همره باب گرامی به کجا رفتی تو
دل مجروح من از هجر چرا خستی تو از چهای بلبل من لب ز نوا بستی تو
به کجا رفتی و اینک ز کجا آمدهای با فغان رفتی و خاموش چرا آمدهای
مرگ را پنداشت شیر و تیر را پستان گرفت با تبسم داد جان، و هم پدر را جان گرفت
شوق جانبازی تماشا کن که آن تفتیده کام جای لب با حنجرش آب از سر پیکان گرفت
در حرم آنقدر از شوق وصال حق گریست تا به میدان حاجتش را با لب خندان گرفت
چشم بست و لب گشود و خنده کرد و جان سپرد تیر از حلقش پدر با دیده گریان گرفت
گرچه از پستان مادر گشت با سختی جدا تیر قاتل آمد و او را ز شیر آسان گرفت
هم پسر آرام خفت و هم پدر خاموش گشت آسمان گفتی که با هم عمرشان پایان گرفت
یوسف زهرا پی اثبات مظلومی خویش بر سر دست آن بدن را همچنان قرآن گرفت
تا به دستش خط فرمان شفاعت را دهند کرد با آن خون خضاب و از خدا پیمان گرفت
هرکسی پیش طبیبی بُرد درد خویش را «میثم» از خاک در این خاندان درمان گرفت
(نخل میثم ص 229)
هوسم بود که تا لب به سخن بگشائی هر زمان عقده غم از دل من بگشائی
غنچه لب به تکلم به چمن بگشائی خواب راحت به نمائی و دهن بگشائی
تو گشائی لب و من سیر کنم غبغب تو تو سخن گوئی و من بوسه زنم بر لب تو
چون تشنگی عنان زکفِ شاه دین گرفت از پشت زین قرار بر روی زمین گرفت
بر تشت مجتبی جگر پاره پاره ریخت پهلوی حمزه چاک ز مضراب کین گرفت
گَشتند انبیا همه گریان و بوالبشر بر چشمتر ز شرم نبیّ آستین گرفت
خورشید چون سری به بالای نی بدید از شرم روی ختم رسل رنگ خون گرفت
(ناشناس)
1-
قال الامینی رحمهاللّه: و له فی مناقب الخطیب الخوارزمی ص 105، و کفایة الطالب للکنجی الشافعی ص 243، و تذکرة خواصّ الأمّة، ص 31، و مناقب ابن شهر آشوب، و غیرها قصیدة و لوقوع الاختلاف فیها نجمع بین روایاتها و نشیر الی ماروته رجال العامة ب (ع):
بلغت نفسی مناها بالموالی آل طه
برسول اللّه من حاز المعالی و حواها
و ببنت المصطفی من أشبهت فضلاً أباها
ع من کمولای علی و الوغی تحمی لظاها؟
«من یصید الصید فیها بالظبی حتّی انتظاها؟
یوم أمضاها علیهم ثّم أمضاها علیهم فارتضاها
«من له فی کلّ یوم وقعات لا تضاهی؟
«کم و کم حرب ضروس سدَّ بالمرهف فاها؟
«اُذکروا أفعال بدر لست أبغی ماسواها
«اُذکروا غزوة احد انّه شمس ضحاها
«اُذکروا حرب حنین انّه بدر دجاها
«اُذکروا الاحزاب قدما انّه لیث شراها
«اُذکروا مهجة عمرو کیف أفناها شجاها؟
«اُذکروا أمر براءه و اخبرونی من تلاها؟
«اُذکروا من زوّج ال زهراء قد طاب ثراها(1)
«اُذکروا بکرة طیر فلقد طار ثناها؟
«اُذکروا لی قلل العلم و من حلّ ذراها
«حاله حالة ها رون لموسی فافهماها
«أعلی حبّ علی لامنی القوم سفاها؟!
«أهملوا قرباه جهلاً و تخطّوا مقتضاها
«أوّل الناس صلاة جعل التقوی حُلاها
«ردت الشمس علیه بعد ما غاب سناها
«حجّة اللّه علی الخلق شقی من قد قلاها
و بحبّی الحسن ال بالغ فی العلیا مداها
و الحسین المرتضی یوم المساعی اذ حواها
لیس فیهم غیر نجم قد تعالی و تناهی
عترة أصبحت الد نیا جمیعا فی حماها
ما تحدّت عصب ال بغی بأنواع عماها
أردت الاکبر بالسمّ و ما کان کفاها
و انبرت تبغی حسینا وَ عَرَتْه و عراها
منعته شربة و الطیر قد أروت صداها
فأفاقت نفسه یا لیت روحی قد فداها
بنته تدعو أباها اخته تبکی أخاها
لو رأی أحمد ما کان دهاه و دهاها
1) (1)1ـ فی لفظ اهل السنة: اذکروا من زوج - الزهراء کیما تتباهی
لشکا الحال الی اللّه و قد کان شکاها(1)
الغدیر ج 4/57 البحار ج 45/282
قال الأمینی: و له فی مناقبی ابن شهرآشوب و الخطیب الخوارزمی ص 233 قصیدة نجمع بینها لاختلافهما فی عدد الابیات وهی:
ما لعلی العُلی أشباه لا والذی لا اله الاّ هو
مبناه مبنی النّبیّ تعرفه و ابناه عند التفاخر إبناه
انّ علیّا علا الی شرف لو رامه الوهم ذلَّ مرقاه
أیا غداة الکساء لاتهنی عن شرح علیاه اذ تکساه
یا ضحوة الطیر تنبئی شرفا فاز به لا ینال أقصاه
براءة استعملی بلاغک من أقعد عنه و من توّلاه؟!
یا مرحب الکفر قد أذاقک من مِن حدّ ما قد کرهت ملقاه؟!
یا عمرو من ذاالذی أنا لک من حارة الحتف حین تلقاه؟!
لو طلب النجم ذات أخمصه علاه و الفرقدان نعلاه
أما عرفتم سموّ منزله؟! أما عرفتم علوّ مثواه؟!
أما رأیتم محمّدا حدبا علیه قد حاطه و ربّاه؟!
و اختصّه یافعا و آثره و اعتامه مخلصا و آخاه
زوّجه بضعة النبوّة اذ رآه خیر امریءٍ و أتقاه
یا بأبی السید الحسین و قد جاهد فی الدین یوم بلواه
یا بأبی أهله و قد قتلوا من حوله و العیون ترعاه
یا قبّح اللّه أمّة خذلت سیّدها لاترید مرضاه
یا لعن اللّه جیفةً نجسا یقرع من بغضه ثنایاه
(الغدیر ج 4/59)
قال الامینی: و ذکر العلامة المجلسی فی «البحار» ج 10 ص 264 نقلاً عن بعض الکتب القدیمة من قصیدة طویلة له:
أجروا دماء أخ النّبی محمّد فلتجر غزر دموعنا و لتهمل
1) (1)1ـ غیر واحد من الابیات لا یوجد فی (أعیان الشیعة)
و لتصدر اللعنات غیر مزالة لعداه من ماض و من مستقبل
و تجرّدوا لبنیه ثمّ بناته بعظایم فاسمع حدیث المقتل
منعوا الحسین الماء و هو مجاهد فی کربلاء فَنُح کنوح المعول
منعوه أعذب منهل و کذا غدا یردون فی النیران أوخم منهل
أیجزّ رأس ابن النّبیّ و فی الوری حیّ أمام رکابه لم یقتل؟
و بنو السفاح تحکّموا فی أهل حیّ علی الفلاح بفرصةٍ و تعجّلِ
نکت الدعیّ بن الدعیّ ضواحکا هی للّنبیّ الخیر خیر مقبَّل(1)
تمضی بنو هند سیوف الهند فی أوداج أولاد النّبی و تعتلی
ناحت ملائکة السماء لقتلهم و بکوا فقد أسُقوا کؤوس الذبَّل
فأری البکاء علی الزمان محلّلا و الضحک بعد الطفّ غیر محلل
کم قلت للاحزان: دومی هکذا و تنزلی فی القلب لا تترحَّلی
(الغدیر ج 4/61)
2- المدایح و المراثی للمرحوم المغفور السیّد جعفر الحلّی ره
وجه الصباح علیَّ لیلٌ مُظلمُ و ربیع أیّامی علیَّ محرّم
و اللیل یشهد لی بأنّی ساهر ان طاب للناس الرقاد فَهَوَّموا(2)
من قرحة لو انّها بیلملم نسفت(2) جوانبه و ساخ(3)یلملم
ما خلت أنّ الدهر من عاداته تروی الکلاب به و یظمی الضیغم
و یُقدّم الامویّ و هو مؤخّر و یؤخّر العلویّ و هو مقدّم
مثل ابن فاطمة یبیت مشرّدا و یزید (علیه اللعنة) فی لذّاته متنعّم
و یُضیَّق الدنیا علی ابن محمّد حتّی تقاذفه الفضاء(4)الاعظم
خرج الحسین من المدینة خائفا کخروج موسی خائفا یتکتّم(4)
و قد انجلی عن مکّة و هو ابنها و به تشرّفت الحطیم(5)و زمزم
لمیدر(1)این یربح بدن رکابه فکانما المأوی علیه محرم
فَمَشت تَؤّم به العراق نجائبُ مثْل النَّعام به تَخُبُّ و تَرْسَمُ(2)
حَفَّته خیر عصابة مُضَریَّةٍ کالبدر حین تَحّفُ فیه الأنجمُ
رکبٌ حجازیّون بین رحالهم تسری المنایا انجدوا(3)او أتَهَمُوا
متقلّدیَن صوارما هندیّةً من عزمهم طُبعَتْ فلیس تَکَهَّمُ
بیضُ الصِفاح کَأنهنّ صحائف فیهاالحِمام مُعنْوَلٌ و مُتَرْجَمُ
ان ابرقت رعدت فرائصُ کلّ ذَی بأسٍ و امطرت جَوانِبُها الدَمُ
و یُقَوِّمون عَوالیا خِطّیةً تتقاعدُ الابطال حین تُقَومُ
نزلوا بحومةِ کربلا فَتَطلّبَتْ منهم عَوائدَها النسور(4)الحُوَّم(5)
و تباشر(5) الوحش المثارُ امامهم اَنْ سَوف یکثُر شِرُبُه و المَطْعَمَ
طمعت أمیّة حین قلّ عدیدهم لطلیقهم(6)فی الفتح ان یستسلموا
و رجوا مَذَلّتَهم فقلن رماحهم من دون ذلک ان تَنالَ الأنجمُ
وقع العذاب علی جیوش امیّةٍ من باسل(7)هو فی الوقایع مُعلم(8)
ماراعهم(9)إلاّ تقحّم ضیغمٍ(3) غیر ان یعجم لفظه و یدمدم
عبست وجوه القوم خوف الموت و العباس فیهم ضاحک یتبسم
قلب الیمین علی الشمال و غاص فی الاوساط یحصد(10)للرؤس و یحطم
و ثنّی ابوالفضل الفوارس نُکّصا فَرَاوا أشدّ ثباتهم اَنْ یُهزموا
صبغ الخیولَ برمحه حتی غدا سیّان أشقَرُ لَونِها والأدهَمُ
1) (1)1ـ یعنی ندانست که کجا منزل دهد شتران را که به آن سفر کرده میشود.
2) (2)2ـ اسم نوعی از راه رفتن شتر.
3) (3)3ـ یعنی چه آنها داخل نجد شوند یا داخل تهامه.
4) (4)4 و 5 ـ حومة البحر یعنی سختترین جای او. النسور: یعنی کرکسهای تشنه و کرکسهائی که دور میزنند بر جیفهها.
5) (5)5ـ و به همدیگر بشارت دادند جانوران دشتی که برانگیخته شده بودند در جلو ایشان آن که به همین زودی بسیار خواهد شد آب و طعام ایشان از خون و گوشت کشتهشدگان.
6) (6)6ـ متعلق است به یستسلموا.
7) (7)7ـ باسل یعنی شیر شجاع
8) (8)8ـ یعنی نشان لشگری بر خود بسته بود یعنی حضرت عباس(ع).
9) (9)9ـ یعنی شگفت درنیاورد ایشان را مگر به نگاه درآمدن شیر غیرتمند که دندان فرو کند در ملفوظ خود و خشم کند.
10) (10)10ـ درو میکرد.
بَطَلٌ تَوَّرثَ من ابیه شجاعة فیها انوف بنی الضلالة ترغم
حامِی الظعینة اَیْنَ منه ربیعة اَم این من عُلیا أبیه مُکدَّم
فی کفّه الیسری السقاء(1)یُقّله و بکفه الیمنی الحسام المُخذَم(2)
مِثلُ السَحابةِ للفواطِمِ صَوبُهُ فیصیب حاصِبه العدَّو فیرُجمُ
قسما بصارمه الصقیل و إنّنی فی غیر صاعقة السما لا أقسم
لولا القضا لمحی الوجُودَ بسیفِهِ و اللّهُ یقضی ما یشاء و یَحکُمُ
حَسَمت(3)یَدَیه المرهِفاتُ(4)و إِنّهُ و حُسامه من حَدّهِنّ لاَحسَمُ
فغدایهّم باَنْ یصول فلم یطق کاللیث اذ اظفاره تتقلّم
اَمِن(5)الردیّ من کان یحذرو بطشه امن البغاث اذا اصیب القشعم
و هوی بجنب العلقمیّ(6)فلیته لِلشاربین به یُدافُ(7)العَلقم
فَمَشی لمَصرعه الحسین و طرفُهُ بین الخیام و بینه متقسّم
ألفاهُ محجوبَ الجمال کأنّه بدر بمُنحطم الوشیج ملّثم(8)
فَاکَبَّ منحنیا عَلیه و دمعه صَبغ(9)البسیط کانّما هو عندم(10)
قَد رام یَلثمُهُ فلم یَر موضعا لم یُدمه عضّ السلاح فیلتم
نادی و قد ملا البوادی صیحةً صُمُّ الصخور لهولها تتالم
ءَأخَیَّ مَن یحمی بَنات مُحمّد(ص) اِنْ صِرن یسترحمن من لایرُحَم
هذا حُسامک(11) من یُذلّ به العدی و لواک(12) هذا من به یتقدّمُ؟
1) (1)1ـ السقا ککِساء مشک شیر و آب.
2) (2)2ـ المخذم یعنی تیغ بران
3) (3)3ـ برید دست او را شمشیرهای تیز.
4) (4)4ـ مرهف شمشیر نیک یعنی حاشیه آن نازک شده باشد شاید مراد تیز شدن آن باشد.
5) (5)5ـ یعنی ایمن و آسوده شدند از هلاکت آنان که میترسیدند از سطوت حضرت ابوالفضل علیه السلام مانند ایمن شدن مرغان بطیء الطیران در وقتی که هلاک شود کرکس کهنسال و کرکس در میان طیور مثل شیر است در میان سباع.
6) (6)6ـ یعنی کاشکی آب نهر علقمی را مخلوط میکردند به آن تلخی را برای شاربین
7) (7)7ـ یداف یعنی حنظل و هرچه تلخ.
8) (8)8ـ یعنی خون سیاوشان یا چوب بقم.
9) (9)9ـ رنگ کرده زمین را.
10) (10)10ـ یعنی آن بزرگوار مانند بلدی بود که کوبیده شده بود به نیزهها و نیزهشکستهها او را پوشانیده بود.
هَوَیت یا ابن ابی مَصارعَ فِتیَتی و الجُرح یُسکِنَهُ الذی هُوَ آلمُ
3-
اِنْ کان عندک عبرةٌ تجریها فانزل بارض الطف کی تسقیها
فعسی تبلّ بها مضاجع صفوة ما بلّت الأکباد من جاریها
و لقد مررت علی منازل عصمةٍ ثقل النبّوة کان اُلقِیَ فیها
فبکیت حتّی خِلتُها سَتُجیبنی ببکائها حزنا علی اهلیها
و ذکرت اذ وَقَفَتْ عقیلة حیدر مذهولة تصغی لصوت اخیها
بابی التی ورثت مصائب أمّها فغدت تقابلها بصبر ابیها
لم انس اذ هتکوا حماها فَانْثَنَت تشکوا لَواعِجُها(1)الی حامیها
تدعو فتحترق القلوب کأنّما یرمی حشاها جمرة من فیها
هذی نساؤک من یکون اذ أُسِرَت فی الاسر سائقها و من حادیها
أیسوقها زحرٌ (لعنهاللّه) بضرب مُتونها و الشمر (علیه اللعنة) یحدوها بِسَبِّ أبیها
عجبا لها بالامس انت تصونها و الیوم آل امیّةٍ تُبدیها
حسری و عزّ علیک ان لم یترکوا لک من ثیابک ساترا یکفیها
وَ سَروا برأسک فی القنا و قلوبها تسمو الیه و وجدها یُضنیها
ان اُخّروه شجاه رؤیة حالها او قدّموه فحاله یشجیها
4- و من قصیدة للشیخ صالح الکواّز قدّس سرّه:
یا راکبا شَدقمیّا(2) فی قوائمه یَطوی أَدیم الفیا فی کلّما ذَرَعا
عُج(3) بالمدینة و اصرخ فی شوارعها بصرخة تملأ الدنیا بها جَزَعا
نادی الذین اذا نادی الصریخ بهم لبوّه قبل صدی من صَوتِهِ رَجَعا
1) (1)1ـ این شمیر تو است که ذلیل کند دشمن را2ـ این علم تو است کیست که آن را بردارد و جلو بیفتد.
قل(1)یا بنی شیبة الحمد الذین بهم قامت دعائم دین اللّه وارتفعا
قوموا فقد عَصَفت بالطفّ عاصفةٌ مالت بارجاء طود العِزّ فانصَدَعا
فتملاء الارض نعیا من صوادمکم فإنّ ناعی حسین فی السماء نعا
ولتذهل الیوم فیکم کلّ مرضعة فطفله من دِما اوداجِهِ رَضَعا
نَسیتم اَمْ تناسیتم کرائمکم بعد الکرام علیها الذلّ قد وقعا
أتهَجَعون و هم أسری وجَدّهم لِعَمِّه لَیْلَ بدرٍ قطّ ما هَجَعا
فلیت شعری من العبّاس(2) أرّقهَ أنَینُهُ کیف لو أصواتَهُم سَمِعا
5-
:
و الهفتاه لزین العابدین لقی من طول علّته و السُقم قد نَهَکا
کانت عیادته منهم سیاطهم و فی کعوب القنا قالوا البقاء لَکا
جرّوه فَانتَهبوا النَطعَ المُعدَّلَه و او طأوا جنبه السعدان و الحَسَکا
6-
:
و مخدرات من عقائل أحْمَدَ هجمت علیها الخیل فی ابیاتها
من ثاکل حری الفؤاد مروعة اضحت تجاذبها العدی حبراتها
و یتیمة فزعت لجسم کفیلها حسری القناع تعج فی اصواتها
اهوت علی جسم الحسین و قلبها المصدوع کاد یذوب من حسراتها
وقعت علیه تَشُمّ موضع نحرها و عیونها تنهل فی عبراتها
ترناع من ضرب السیاط فتنثنی تدعوا سرایا قومِها و حُماتِها
این الحفاظ و فی الطفوف دمائکم سفکت بسیف امیّة و قناتها
این الحفاظ و هذه اشلاؤکم بقیت ثلاثا فی هجیر فلاتها
این الحفاظ و هذه اطفالکم ذبحت عطاشا فی ثری عرصاتها
این الحفاظ و هذه فتیاتکم حُمِلتْ علی الاقتاب بین عداتها
اقول: هذا ما اقتطفناه من کتاب منتهی الامال للمحدث القمّی رحمهاللّه.
1) (1)1ـ بگو ای پسران حضرت عبدالمطلب.2ـ بیدار کرد او را ناله عباس.
(1)
بأبی الإمام المُستضام بِکربلا یَدعو و لیسَ لِما یقولُ مُجیبُ(2)
بأبی الوحید و ما لَهُ مِن راحمٍ یَشکو الظما و الماءُ منه قَریب(3)
بأبی الحبیبَ إلی النبیّ محمّدٍ صلی الله علیه وآله و محمّدُ عِندَ الإله حبیبُ
یا کربلاءُ أفیکِ یُقتلُ جهرةً سبطُ المُطهّرِ إِنَّ ذا لعجیبُ(4)
ما أنتِ إلاّ کربَةٌ و بلیّةٌ کلُّ الأنامِ بهولها مَکرُوبُ(5)
لهفی علیهِ و قد هوی مُتعفّرا و به اؤامُ فادحٌ و لُغوبُ(6)
لهفی علیه بالطُّفوف مُجدَّلاً تُسفی علیهِ شمالٌ و جنوبُ(1)
الشاعر: هو من إحدی العشائر القاطنة فی ضواحی الحلّة. استوطن حتی توفی فیها سنة 850 ه ذکره الیعقوبی فی (البابلیات) و جمع له کثیرا من شعره فی أهل البیت علیه السلام و قد استظهر العلامة الأمینی فی الجزء (7) من الغدیر بانه خطیبٌ ادیب و ابنُ خطیب أدیبٍ من قوله فی اِحدی قصائده النبویَة:
فتارةً انظم الاشعار ممتدحا و تارةً أنثر الاقوال فی الخطب
اعملت فی مدحکم فکری و علمنی نظم المدیح و أوصانی بذاک أبی
و قد جمع من شعره الشیخ محمد السماوی مایربوعلی (1350) بیتا و جعله دیوانا باسم الشاعر (أدب الطف ج 4 ص 296).1ـ بأبی الإمام: أی أفدی الإمام بأبی، و فداهُ بِنَفسِهِ: أی نَفسَهُ فِداءً لَهُ لِنَجاتِهِ و تخلیصِهِ مِن قَتلِ أو أسرٍ أو ما شابَهَ ذلک. المُستضام: المَظلوم.
لهفی علیه و الخیولُ ترُضّهُ فلهُنّ رکضٌ حوله و خبیب(8)
لهفی له ولرأس منه مُمیَّزٌ و الشیبُ من دَمِه الشَّریفِ خَضیبُ(9)
1) * اقتطفناها من أدب الطف ج 4 ص 299.
لهفی علیه و درعُهُ مسلوبةٌ لهفی علیهِ و رحلُهُ منهوب(1)
لهفی علی حرم الحسین حوا سرا شعثا و قدر یعت لهنَّ قُلوبُ(2)
للّهِ کَمْ لُطمت خُدودٌ عِنَدهُ جَزعا و کم شُقّت علیه جُیوبُ(3)
ما أنسَ إن أنسَ الزکیَةَ زینبا تبکی لهُ و قِناعُها مسلوب(4)
تدعو و تندبُ و المصابُ یکُظُّها بین الطفوفِ و دمعُها مسکوبُ(5)
أ أُخیَّ بعدَکِ لاحَییتُ بغبطهٍ و اغتالنی حتفٌ إلیَّ قریبُ(6)
حُزنی تذوب له الجبالُ و عندَهُ یسلو و ینسی یوسفا یعقوبُ؟(7)
7-
وجدی بکوفان ما وجدی بکوفان تهمی علیه ضلوعی قبل احفانی
ارض اذا نفخت ریح العراق بها أتت بشاشتها اقصی خراسان
و من قتیل بأعلی کربلاء علی جه د الصدی فتراه غیر صدیان
و ذی صفائح یستسقی البقیع به ری الجوانح من روح و رضوان
هذا قسیم رسول اللّه من ادم قدّ امعا مثل ما قدَّ الشراکان
و ذاک سبطا رسول اللّه جدّ هما وجهالهدی و هما فیالوجه عینان
و اخجلتا من أبیهم یوم یشهدهم مضرَّ جین نشاوی من دم قان
یقول: یا امَّة حف الضلال بها و استبدلت للعمی کفرا بایمان
1) (1)1ـ الدرع: قیمصٌ من حلقات الحدید یُلبس وِقایةً من السِّلاح (یُذَکَّرُ و یُؤنَّث). الرَّحل: ما یُعَدّ للسفر. مَسْلوب و مَنْهوب: مَسروق.
2) (2)2ـ حَرَمُ الحسین علیه السلام : نِسَاؤه. حواسرا: منزوعات الحِجاب. شُعثا: جمع شعثاء و أشعَث و هو المُتَّسُخ و المُتَلَبِّد شَعرُهُ. رِیعت: أُخیفَت و الفعل (راع ــُــ رَوعا) بمعنی خافَ و أخافَ.
3) (3)3ـ الجَزَع: عَدَمُ الصّبر. الجُیوب: جمع الجّیب و هو فتحة دخولِ الرأس من المَلْبس: قال تعالی: (ولْیَضرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ جُیوبِهِنَّ). (النور/ 31 و هنا ظاهرا کنایة عن الصدر لاِنَّ فتحة الجِلباب تَقَع علی الصَّدرِ.
4) (4)4ـ الزکیة: الطاهرة.
5) (5)5ـ تَنْذُبُ: تُعَدِّدُ محاسنَ المِّیت. یَکُظُّها: یُجهِدُها و یُرهِقُها.
6) (6)6ـ بغِبطَةٍ: بِسعادّة. اغتالنی: قَتَلنی. الحتْف: المَوت، الهَلاک.
7) (7)7ـ یَسلو: تَطیبُ نَفسُه. و مراده أنَّ نبیَّ یعقوب علیه السلام الذی ابیَضَّت عیناه من الحزن علی فِراق یوسُف سَتَطیبُ نَفْسُهُ وینسی یوسَفَ لو سَمِعَ بحُزنِ السیدة زینب علیها السلام و ما أصابها من فواجع کاذت لَها صمُّ الجِبال تَذوبُ. (مقتطفات فی الرثاء ص 424)
ماذا جنیتُ علیکم اذ أتیتکم بخیر ما جاء من آی و فرقان
ألم أجرکم و أنتم فی ضلالتکم علی شفا حفرة من حرِّ نیران
ألم اؤلّفُ قلوبا منکم فرقا مثارة بین أحقاد و أضغان
أما ترکت کتاب اللّه بینکم و آیة العزّ فیجمع و فرآن
ألم أکن فیکم غوثا لمضطهد ألم أکن فیکم ماء لظمان
قتلتموا ولدی صبرا علی ظمأ هذا و ترجون عندالحوض احسانی
سبیتم ثکلتکم امّهاتکم بنی البتول و هم لحمی و جثمانی
مزّقتم و نکثتم عهد والدهم وقد قطعتم بذاک النکث أقرانی
یا ربِّ خذِلیَ منهم اذهم ظلموا کرام رهطی وراموا هدم بنیانی
ماذا تجیبون والزهراء خصمکم والحاکم اللّه للمظلوم والجانی
أهل الکساء صلاةاللّه مانزلت علیکم الدهرمن مثنی و وحدان
أنتم نجوم بنی حواء ماطلعت شمس النهار و مالاح السماکان
مازلت منکم علی شوق یهیجنی والدهر یأمرنی فیه و ینهانی
حتی أتیتک والتوحید راحلتی والعدل زادی و تقویاللّه امکانی
هذی حقایق لفظ کلما برقت ردت بلألئها أبصار عمیان
هیالحلی لبنی طه و عترتهم هیالردی لبنی حرب و مروان
هیالجواهر جاء[الجوهری] بها محبّة لکم من أرض جرجان
(الغدیر ج 4/85)
8- وله قصیدة یرثی بهاالامام الشهید قتیل الطف فی یوم عاشوراء ذکرهاله الخوارزمی فی مقتله، وابن شهر اشوب فی مناقبه والعلامة المجلسی فیالمجلدالعاشر من البحار قال رحمهاللّه:
یا أهل عاشور یالهفی علیالدین خذوا حداد کم یا آل یاسین
ألیوم شقق جیبالدین و انتهبت بنات أحمدنهب الروم والصین
ألیوم قام بأعلیالطف نادبهم یقول: من لیتیم أولمسکین
ألیوم خُضِّب حبیبالمصطفی بدم أمسی عبیرنحور الحور والعین
ألیوم خر نجومالفخر من مضر علی مناخر تذلیل و توهین
ألیوم اُطفی نورُاللّه مُتَّقدا و جُرِّ رت لهم التقوی علیالطین
ألیوم هُتِّک اسباب الهدی مزقا و بُرقعت غرّةالاسلام بالهون
ألیوم زعزع قدسٌ من جوانبه وطاح بالخیل ساحات المیادین
ألیوم نال بنو حرب طوایلها مما صلوه ببدر ثمّ صفّین
ألیوم جدِّل سبط المصطفی شرقا من نفسه بنجیع غیر مسنون
زادوا علیه بحبس الماء غلّتَه تبّا لرأی فریقٍ منه مغبون
نالوا أزِمَّةَ دنیاهم بیغیهم فلیتهم سمحوا منها بماعون
حتّی یصیح بِقُنَّسرین(1)راهبها یا فرقةالغیّ یا حزبالشیاطین
أتَهزَؤن برأسٍ بات منتصبا علیالقناة بدیناللّه یوصینی؟
آمنت و یحکمباللّه مهتدیا و بالنبیّ و حبّ المرتضی دینی
فجدلوه صریعا فوق جبهتة وقسّموه باطراف السکاکین
واوقرواصهوات الخیل منإحَنٍ علی أساراهم فعل الفراعین
مصعَّدین علی أقتاب أرحلهم محمولة بین مضروب و مطعون
أطفال فاطمةالزهراء قدفطموا من الثدی بأنیاب الثعابین
یا أمّة ولیالشیطان رایتها و مکّن الغیّ منها کلّ تمکین
ماالمرتضی و بنوه من معاویة ولاالفواطم من هند و میسون
آل الرسول عبادید السیوف فم ن هامٍ علیوجهه خوفا و مسجون
یا عینلاتدعی شیئا لغادیة تهمی ولاتدعی دمعالمحزون
قومی علی جَدَثٍ بالطفّ فانتقضی بکلّ لؤلؤ دمع فیک مکنون
یا آل احمد انّ «الجوهری» لکم سیف یقطِّع عنکم کلّ موصون
(الغدیر ج 4/86)
9- قال الأمینی: ولابن حمّاد فی رثاءالامام السبط الشهید صلواتاللّه علیه قوله:
1) (1)1ـ القُنَّسرین: مدینة بینها و بین حلب مرحلة.
یذکرفیها حدیثالغدیر:
حیِقبرا بکربلا مستنیرا ضَمَّ کنزَالتقی و علما خطیرا
و أقم مأتم الشهید و أذرف منک دمعا فیالوجنتین غزیرا
والتثم تربةالحسین بشجوٍ وأطل بعد لثمک التعفیرا
ثمّ قل: یا ضریح مولای سُقی ـت منالغیث هامیا حمهریرا
ته علی سایرالقبور فقد أص بحت بالتیه والفخار جدیرا
فیک ریحانةالنبیّ و من حلّ من المصطفی محّلاً أنیرا
فیک یا قبر کُلّ حلم و علم و حقیق بأن تکون فخورا
فیک من هدَّقتله عَمَدَالدین و قد کان بالهدی معمورا
فیک من کان جبرئیل یُناغیه و میکال بالحباء صغیرا
فیک من لاذ فطرس فترقّی بجناحی رضیً و کان حسیرا
یوم سارتالیه جیش ابن هند لذحول أمست تحلّ الصدورا
آه واحسرتی له و هو بالسیف نحیر أفدیت ذاک النحیرا
آه اذظلَّ طرفه یرمق الفسطاط خوفا علیالنساء غیورا
آه اذأقبل الجواد علیالنسوان ینعاه بالصهیل عقیرا
فتبادرن بالعویل و هتکن الاقراط بارزات الشعورا
و تبادرن مسرعات منالخدر و من قبل مسبلات الستورا
ولطمن الخدود من ألم الثکل و غادرن بالنیِّاح الخدورا
و بدا صوتهخنّ بین عداهنّ و عفن الحجاب و التخفیرا
بارزات الوجوه من بعد ماغودرن صون الوجوه والتخفیرا
ثمّ لمّا رأین رأس حسین فوق رمح حکی الهلال المنیرا
صحن بالذُلّ أیّهاالناس لم نسبی ولم نأت فیالانام نکیرا
ما لنالانزی لآل رسول اللّه فیکم یا هؤلاء نصیرا
فعلی ظالمیهم سخط اللّه ولعن یبقی و یفنی الدهورا
(الغدیر ج 4/165)
10- و من شعر ابن حمّاد ایضا:
یا یوم عاشورا أطلت بکائی و ترکتنی وقفا علیالبرحاء
هن بالعید ان اردت سوائی ای عید لمستباح العزاء
انّ فی مأتمی عنالعید شغلاً فَاله عَنّی و خَلِّنی بشجائی
فاذا عیّدالوری بسرور کان عیدی بزفرة و بکاء
واذا جدّدو اثیابهم جَدّدت ثوبی من لوعتی و ضنائی
واذا أدمنوالشراب فشربی من دموع ممزوجة بدماء
و اذا استشعرواالفناء فنوحی و عویلی علیالحسین غنائی
و قلیل لومتّ همّاووجدا لِمصابِ الغریب فیکربلاء
أیهّمنی بعیده من موالیه أبادتهم ید الاعداء؟!
آه یا کربلاء کم فیک من کرب لنفس شجیّةٍ و بلاء؟!
أالذّا الحیاة بعد قتیل الطفّ ظلما؟! اذن لَقَلّ حیائی
کیف ألتذّ شرب ماء و قدجرَّ عَ کأس الردیّ بکربالظماءِ
کیف لا أسلب العزاء اذا مثَّلته عاریا سلیب الرداء؟!
کیف لاتسکب الدموع عیونی بعد تضریج شیبه بالدماء؟!
تطأ الخیل جسمهفی ثری الطفّ و جسمی یلتذّ لین الوطاء؟!
بأبی زینب و قد سبیتبالذ لّ من خدرها کسبی الاماء!
فاذا عاینتْهه ملقیً علیالتر ب معرّیً مجدَّلاً بالعراءِ!
اقبلت نحوه فیسمعها الشمر فتدعو فی خیفةٍ و خفاءِ!
أیّها الشمر خَلَّنی أتزود نظرة منه فهی أقصی منائی
أفما للرسول حقّ فلم تنظر نی جاهرا بسوءالمراء
ثمّ تدعوالحسین: لِمَ یا شقیقی و ابن أمّی خَلّفتنی بشقائی؟
یا اخی یومک العظیم بری عظمی وأضنیّ جسمی و أوهی قوائی
یا اخی کنت أرتجیک لموتی وحیاتی فخاب منیّ رجائی
یا اخی لوفدی منالموت شخص کنت أفدیک بیوقلّ فدائی
یا اخی لاحبیب بعدک بللا عشت الاّ بمقلة عمیاء
آه واحسرتی لفاطمةالصغری وقد أبُرزت بذّل السباء ُ
کفّها فوق رأسها من جویالثکل و کفّ اخری علیالاحشاء
فاذا أبصرت أباها صریعا فاحصا بالیدین فیالرمضاء
لم تطق نهضةً الیه من الضعف فنادته فی خفیّ النداء
یا ابی منتری لیتمی وضعفی أو تراه لمحنتی و ابتلائی
فاذا لم تجد جوابا لها الاّ بکسرالجفون والایماء
أقبلت نحو عمّیتها و قالت ما أری والدی منالاحیاء
فاذا کان لِم جفانی و ماکان له قطّ عادة بالجفاء
یا بنی أحمد السلام علیکم ما أنارت کواکب الجوزاء
أنتم صفوة الاآله من الخلق و من بعد خاتم الانبیاء
و نجوم الهدی بنورکم تهدی البرایا فیحندس الظلماء
أنا مولاکم ابن حماد أعدد تکم فی غدٍ لیوم جزائی
و رجائی أن لا أخیب لدیکم واعتقادی بکم بلوغ الرجاء
(الغدیر ج 4/169)
11- ولابن حمّاد فیمصاب کربلا ایضا:
أهجرت یا ذات الجمال دلالا و جعلت جسمی للصدود خبالا
و سقیتنی کأس الفراق مرارة و منعت عذب رضابک السلسالا
أسفا کما منعالحسین بکربلا ماءالفرات و أوسعوه خبالا
و سقوه أظراف الاسنّة والقنا و یزیدیشرب فیالقصور زلالا
لم أنس مولای الحسین بکربلا ملقیً طریحابالدماء رمالا
واحسرتا کم یستغیث بجدّه والشمر منه یقطع الاوصالا
و یقول یا جدّاه لیتک حاضر فعساک تمنع دوننا الأنذالا
ویقول للشمر اللعین و قد علاـ صدرا تربیّ فی تقی و دلالا
یا شمر تقتلنی بغیر جنایة حقّا ستجزی فیالجحیم نکالا
و اجتزّ بالعضب المهنّد رأسه ظلما و هزّ برأسه العسالا(1)
و علا به فوق السنان و کبرّوا للّه جلّ جلاله و تعالی
فارتجّب السبع الطباق و أظلمت و تزلزلت لمصابه زلزالا
و بکین أطباق السماء و أمطرت أسفا لمصرعه دما قدسالا
یا ویلکم أتکبّرون لفقدمن قتلوا به التکبیر والتهلیلا
ترکوه شلوا فیالفلاة وصیّروا للخیل فیجسد الحسین مجالا
و لقد عجبت من الإله و حلمه فیالحال جلّ جلاله و تعالی
کفروا فلم یخسف بهم أرضابما فعلوا و أمهلهم به إمهالا
وغدا الحصان من الوقعیة عاریا ینعی الحسین و قد مضیإجفالا
متوجّها نحوالخیام مخضّبا بدمالحسین و سرجه قد مالا
و تقول زینب یا سکینة قداتی فرس الحسین فانظری ذا الحالا
قامت سکینة عاینته محمحما ملقی العنان فأعولت اعوالا
فبکت وقالت وا شماتة حاسدی قتلواالحسین وأیتموا الاطفالا
یا عمّتا جاءالحصان مخضّبا بدم الشهید و دمعه قد سالا
لمّا سمعن الطاهرات سکینة تنعی الحسین و تظهر الاعوالا
أبرزن من وسط الخدور صوارخا یندبن سبط محمّد المفضالا
فلطمن منهنّ الخدود و کشفت منهاالوجوه و أعلنت إعوالا
و خشمن منهن الوجوه لفقدمن نادی مناد فیالسماء و قالا
قتلالامام ابن الامام بکربلا ظلما و قاسی منهم الاهوالا
و تقول یا جدّاه نسل امیّة قتلواالحسین و ذبّحوا الاطفالا
یا جدّنافعلوا علوج امیّة(1)فعلا شنیعا یدهش الافعالا
یا جدّنا هذا الحسین بکربلا قد بضّعوه اسنّة و نصالا
ملقیً علی شاطیالفرات مجدّلا فیالغاضرّیة للوری أمثالا
ثمّ استباحوا فیالطفوف حریمه نهبوالسرَّاة وقوّضواالاحمالا
1) (1)1- المسال: الرمح یهتز لینا.
و غدوا بزینالعابدین مکتّفا فوقالمطیّة یشتکیالاهوالا
یبکیأباه بعبرة مسفوحة أسروه مُضنی لایطیق نزالا(1)
و أتوا به نحوالخیام و امّه تبکی و تسحب خلفه الأذیالا
و تقول لیت الموت جاء ولم أرا هذی الفعال و أنظر الأنذالا
لو کان والده علیّ المرتضی حیّا لَجَدَّلَ دو نه الابطالا
ولفرّ جیش المارقین هزیمة من سیفه لایستطیع قتالا
یا ویلکم فستسحبون أذّلة وستحملون بفعلکم أثقالا
فعلی ابن سعد والّلعین عبیده(2)لعن تجدّد لا یزول زوالا
و علی محمّد ثمّ آل محمّد روح و ریحان یدوم مقالا
و علیهم صلیالمهیمن ما حدا فیالبید رکبان تسیر عجالا(3)
فمتی تعود لال احمد دوله و نری لملک الظالمین زوالا
یا آل احمد أنتم سفن النجا و أنا و حقّکم لکم أتوالی
ارجوکم لی فیالمعاد ذریعة وبکم أفوز و أبلغ الامالا
فلأتتم حجج الإله علیالواری من لم یقل ما قلت قال محالا
واللّه أنزل هل أتی فی مدحکم والنمل والحجرات والا نفالا
والمرتقی من فوق منکب أحمد منکم و لورام السماء لنالا
و علیکم نزل الکتاب مفصّلا واللّه أنزله لکم انزالا
نَصٌّ بإذن اللّه لامن نفسه ذوالعرش نصّ به لکم إفضالا
فتکلّم المختار لمّا جاءه من ربّه جبریلهم أرسالا
اذقال: هذا وارثی و خلیفتی فی اُمّتی فتسمّعوا ما قالا
أفدیکم آل النبیّ بمهجتی و أبی و أبذل فیکم الاموالا
وأنا ابن حماد ولیّکم الذی لم یرض غیرکم و لم یتوالا
أصبحت معتصما بحبل ولائکم جدّا و ان قصر الزمان وطالا
و أنا الذی أهوا کم یا سادتی أرجو بذاک عنایة و نوالا
بعد الصلاة علی النبیّ محمّد ماغرّد القمریّ و أرخی البالا
(البحار ج 45/264)
12-
رأس ابن بنت محمّد و وصیّه للناظرین علی قناة یُرفَع
والمسلمون بمنظر و بمسمع لامنکر منهم و لامتفجّع
کحلت بمنظرک العیون عمایة و أصمَّ رزءک کلّ اُذنٍ یسمع
أیقظت أجفانا و کنت لها کری و أنمت عینا لم تکن بک تهجع
ما روضة إلاّ تمنّت أنّها لک منزل ولخطّ قبرک مضجع
(البحار ج 45/119)
:
اذا جاء عاشورا تضاعف حسرتی لآل رسولاللّه و انهلَّ عبرتی
هوالیوم فیه اغبرّتِ الارض کلّها وجوما علیها والسماء اقشعرَّت
اُریقت دماءالفاطمیّن بالملا فلو عقلت شمس النهار لخرّت
بنفسی خدود فیالتراب تعفّرت بنفسی جسوم بالعراء تعرَّت
بنفسی رؤس معلیات علیالقنا الی الشام تهدی بازفات الأسنّة
بنفسی عیون غائرات سواهر الی الماء منها قطرة بعد قطرة
بنفسی من آل النیّ خرائد حواسر لم تعرف علیهم بسترة
(البحار ج 45/255)
13-
اقول: و لدعبل الخزاعی رحمهاللّه اشعار کثیرة فی المراثی منها:
ءأسبلت دمع العین بالعبرات و بت تقاسی شدّة الزفرات
و تبکی لآثار لآل محمّد فقد ضاق منک الصدر بالحسرات
ألا فابکهم حقّا و بَلِّ علیهم عیونا لریب الدهر منسکبات
و لاتَنْسَ فی یَوم الطفوف مصابهم و داهیة من أعظم النکبات
سقی اللّه أجداثا علی أرض کربلا مرابیع أمطار من المزنات
و صلّی علی روح الحسین حبیبه قتیلاً لدی النهرین بالفلوات
قتیلا بلا جرم فجیعا بفقده فریدا ینادی أین أین حماتی؟
أنا الظامی ءالعطشان فی أرض غربة قتیلا و مطلوبا بغیر ترات
و قد رفعوا رأس الحسین علی القنا و ساقوا نساء وُ لَّها خَفَرات
فقل لابن سعد عذّب اللّه روحه ستلقی عذاب النار باللعنات
سأقنت طول الدهر ما هبّت الصبا و أقنت بالآصال و الغدوات
علی معشر ضلّوا جمیعا و ضیّعوا مقال رسول اللّه بالشبهات
(البحار ج 45/275)
قال: و لدعبل أیضا رحمهاللّه:
یا أمّة قتلت حسینا عنوة لمترع حقّ اللّه فیه فتهتدی
قتلوه یوم الطفّ طعنا بالقنا و بکلّ أبیض صارم و مهنّد
و لطال ما ناداهم بکلامه جدّی النبیّ خصیمکم فی المشهد
جدّی النبیّ أبی علیّ فاعلموا و الفخر فاطمة الزکیّة محتدی
یا قوم انّ الماء یشر به الوری و لقد ظمئت و قَلّ منه تجلّدی
قد شفّنی عطشی و أقلقنی الذی ألفاه من ثقل الحدید المؤیّد(1)
قالوا له: هذا علیک محرّم هذا حلال من یبایع للبغیّ!(2)
فأتاه سهم من ید مشؤومة من قوس ملعون خبیث المولد
یا عین جودی بالدموع و جودی وابکی الحسین السیّد بن السیّد
(البحار ج 45/276)
قال: و لبعضهم:
إنْ کنت محزونا فمالک ترقد هلاّ بکیت لمن بکاه محمّد
هلاً بکیت علی الحسین و نسله انّ البکاء لمثلهم قد یحمد
لتضعضع الاسلام یوم مصابه فالجود یبکی فقده و السؤدد
أنسیت إذ سارت الیه کتائب فیها ابن سعد و الطغاة الجحّد
فسقوه من جرع الحتوف بمشهد کثر العداة به و قلّ المُسعد
ثمّ استباحوا الصائنات حواسرا و الشمل من بعد الحسین مبدّد
کیف القرار و فی السبایا زینب تدعوا المسا یا جدّنا یا أحمد
هذا حسین بالحدید مقطّع متخضّب بدمائه مستشهد
عارٍ بلاکفن صریع فی الثّری تحت الحوافر و السنابک مقصد
و الطیّبون بنوک قتلی حوله فوق التراب ذبائح لا تلحد
یا جد قد منعوا الفرات و قتّلوا عطشا فلیس لهم هنالک مورد
یا جدّ من ثکلی و طول مصیبتی و لما اعاینه أقوم و أقعد
(البحار ج 45/276)
و له ایضا:
حسب الذی قتل الحسین من الخسارة و الندامة
اَنَّ الشفیع لدی الإله خصیمه یوم القیامة
(المصدر ص 277)
14-
منازل بین أکناف الغریِّ الی وادی المیاه الی الطویِّ
لقد شغل الدموع عن الغوانی مصاب الأکرمین بنی علیّ
أتا أسفی علی هفوات دهر تضاءل فیه أولاد الزکیِّ
ألم تقف البکاء علی حسین و ذکرک مصرع الحبر التقیِّ
ألم یحزنک اَنَّ بنی الحصان یمرّ فیهم علانیة سیوف بنی البغیّ
(المصدر)
قال فی البحار ج 45/257: رأیت فی بعض مؤلفات المتأخّرین أنّه قال: حکی دعبل الخزاعیّ قال: دخلت علی سیّدی و مولای علیّ بنموسی الرضا( علیه السلام ) فی مثل هذه الأیّام فرأیته جالسا جلسةَ الحزین الکئیب، و أصحابه من حوله، فلمّا رآنی مقبلاً
قال لی:
مرحبا بک یا دعبل مرحبا بناصرنا بیده و لسانه، ثمّ إنّه وسّع لی فی مجلسه و أجلسنی الی جانبه، ثمّ قال لی: یا دعبل اُحبُ اَنْ تنشدنی شعرا فانَّ هذه الأیام أیّام حزن کانت علینا أهل البیت، و أیام سرور کانت علی أعدائنا خصوصا بنی امیّة، یا دعبل!
من بکی و أبکی علی مصابنا و لو واحدا کان أجره علی اللّه یا دعبل من ذرفت عیناه علی مصابنا و بکی لما أصابنا من أعدائنا حشره اللّه معنا فی زمرتنا، یا دعبل من بکی علی مصاب جدی الحسین غفر اللّه له ذنوبه البتّة.
ثمّ إنه ( علیه السلام ) نهض، و ضرب سترا بیننا و بین حرمه، و أجلس أهل بیته من وراء الستر لیبکوا علی مصاب جدهم الحسین( علیه السلام ) ثمّ التفت الیّ و قال لی: یا دعبل إرثِ الحسین فأنت ناصرنا و مادحنا مادمت حیّا، فلاتقصر عن نصرنا ما استطعت قال دعبل: فاستعبرت و سالت عبرتی و أنشأت أقول:
أفاطم لو خِلتِ الحسینَ مجدّلاً و قد مات عطشانا بشطّ فرات
إذا للطمتِ الخدَّ فاطم عنده و أجریتِ دمع العین فی الوجنات
أفاطمُ قومی یا ابنة الخیر و اندبی نجوم سماوات بأرض فلاة
قبور بکوفان و اُخری بطیبة و اُخری بفخٍّ نالها صلواتی
قبور ببطن النهر من جنب کربلا معرّسهم فیها بشطّ فرات
توفّوا عطاشا بالعراء فلیتنی تُوُفّیت فیهم قبل حین وفاتی
الی اللّه أشکوا لوعةً (1)عند ذکرهم سقتنی بکأس الثکل و الفضعات
إذا فخروا یوما أتوا بمحمّد و جبریل و القرآن و السورات
و عدّوا علیّا ذا المناقب و العلا و فاطمة الزهراء خیر بنات
و حمزة و العباس ذاالدین و التقی و جعفرو الطیّار فی الحجبات
اولئک مشؤمون هندا و حربها سمیة من نوکی و من قذرات
هم منعوا الآباء من أخذ حقّهم و هم ترکوا الابناء رهن شتات
سأبکیهم ما حجّ للّه راکب و ما ناح قمریّ علی الشجرات
1) (1)1ـ اللوعة: حرقة الحزن و الهوی و الوجد.
فیاعین بکّیهم وجودی بعبرة فقد آن للتسکاب و الهملات
بنات زیاد فی القصور مصونة و آل رسول اللّه منهتکات
و آل زیاد فی الحصون منیعة و آل رسول اللّه فی الفلوات
دیار رسول اللّه أصبحن بلقعا و آل زیاد تسکن الحجرات
و آل رسول اللّه نحف جسومهم و آل زیاد غلّظ القصرات(1)
و آل رسول اللّه تدمی نحورهم و آل زیاد ربّة الحجلات
و آل رسول اللّه تُسبی حریمهم و آل زیاد آمنوا السربات
إذا و تروا مدّوا الی واتریهم أکفّا من الاوتار منقبضات
سأبکیهم ما ذرّ فی الارض شارق و نادی منادی الخیر للصلوات
و ما طلعت شمس و حان غروبها و باللیل أبکیهم و بالغدوات
قال: و رأیت فی بعض مؤلفات بعض ثقات المعاصرین بعض المراثی فأحببت إیرادها: و هی للشیخ الخلیعی:
لم أبک ربعا للاحبّة قد خلا و عفا و غیّره الجدید و أمحلا
کلاّ و لا کلّفت صحبی وقفة فی الدار إن لم أشف ضبّا علّلا
و مطارح النادی و غزلان النقا و الجزع لم أحفل بها متغزِّلا
و بواکر الاظعان لم أسکب لها دمعا و لا خَلٌّ نای و ترحّلا
لکن بکیت لفاطم و لمنعها فدکا و قد أتت الخؤن الأوّلا
إذ طالبته بإرثها فروی لها خبرا ینافی المحکم المتنرِّلا
لهفی لها و جفونها قرحی و قد حملت من الاحزان عبئا مثقلا
(البحار ج 45/258)
قصة دعبل و اشعاره للامام علیّ بن موسی الرضا علیهما السلام و نجاته بها
قال المحدث القمی رحمةاللّه فی نفس المهموم: فی اشعار دعبل أشعار کثیرة فی
1) (1)1ـ جمع قصرة: أصل العنق اذا غلظت
رثاء الحسین علیه السلام و هذه الابیات من قصیدته التائیة المشهورة.
قال ابوالفرج فی الاغانی: و کان دعبل من الشیعة المشهور بالمیل الی علیّ علیه السلام و قصیدته «مدارس آیات خلت من تلاوة» من أحسن الشعر و فاخر المدائح المقولة فی اهل البیت علیهمالسلام و قصد بها علیّ بنموسیالرضا علیه السلام بخراسان فأعطاه عشرة آلاف درهم من الدراهم المضروبة باسمه و خلع علیه خلعة من ثیابه فأعطاه بها اهل قم ثلاثین الف درهم فلم یبعها فقطعوا علیه الطریق فأخذوها، فقال لهم: انّهاانّما تراد اللّه عزّوجلّ و هی محرّمة علیکم. فدفعوا الیه ثلاثین الف درهم فحلف أن لایبیعها أو یعطوه بعضها لیکون فی کفنه. فأعطوه فکان فی اکفانه. و کتب قصیدته «مدارس آیات» فیما یقال علی ثوب و أحرم فیه و أمر بأن یکون فی اکفانه، و لمیزل مرهوب اللسان و خائفا من هجائه للخلفاء فهو دهره کلّه هارب متوار.(1)
و فیه أیضا مسندا عن عبداللّه بنسعید الاشقری قال: حدّثنی دعبل بنعلی قال: لمّا هربت من الخلیفة بتّ لیلة بنیشابور و حدی و عزمت علی أن أعمل قصیدة فی عبداللّه بنطاهر فی تلک اللیلة، فانّی لفی ذلک اذ سمعت و الباب مردود علیّ: «السلام علیکم ألج یرحمک اللّه»، فاقشعرّ بدنی من ذلک و نالنی أمر عظیم فقال لی: لاترع عافاک اللّه فانی رجل من اخوانک من الجن من ساکنی الیمن طرأ الینا طاریء من أهل العراق فأنشدنا قصیدتک:
مدارس آیات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفر العرصات
فأحببت ان أسمعها منک. قال: فأنشدته ایّاها فبکی حتّی خرّ، ثمّ قال: رحمک اللّه ألا أحدثک حدیثا یزید فی نیتک و یعینک علی التمسک بمذهبک؟ قلت: بلی.
قال: مکثت حینا أسمع بذکر جعفر بنمحمّد علیه السلام ، فصرت الی المدینة فسمعته یقول: حدّثنی ابی عن ابیه عن جدّه انّ رسول اللّه صلی الله علیه وآله قال: علیّ و شیعته هم الفائزون. ثمّ ودّعنی لینصرف فقلت له: یرحمک اللّه ان رأی أن تخبرنی باسمک فافعل- قال: انا ظبیان بنعامر.(2)أقول: توفّی دعبل سنة 246. (نفس المهموم ص 522)
قال: روی الشیخ الصدوق عن علیّ بندعبل قال: لمّا حضر أبی الوفاة تغیّر لونه و انعقد لسانه و اسودّ وجهه فکدت الرجوع عن مذهبه، فرأیته بعد ثلاث فیما یری النائم و علیه ثیاب بیض و قلنسوة بیضاء، فقلت له: یا ابه ما فعل اللّه بک؟ فقال: یا بنیّ انّ الذی رأیته من اسوداد وجهی و انعقاد لسانی کان من شربی الخمر فی دار الدنیا،و لم أزل کذلک حتّی لقیت رسولاللّه صلی الله علیه وآله و علیه ثیاب بیض و قلنسوة بیضاء، فقال لی: أنت دعبل؟ قلت: نعم یا رسول اللّه. قال: فأنشدنی قولک فی أولادی، فأنشدته قولی:
لا أضحک اللّه سنّ الدهر ان ضحکت و آل احمد مظلومون قد قهروا
مشردون نفوا عن عقر دارهم کأنّهم قد جنوا ما لیس یُغتفر
قال: فقال لی أحسنت، و شفع فیّ و أعطانی ثیابه و هاهی -و أشار الی ثیاب بدنه.
قال الصدوق رحمهاللّه فی ذکر ما وُجِدَ علی قبر دعبل مکتوبا،: سمعت ابا نصر محمّد بنالحسن الکرخی الکاتب یقول: رأیت علی قبر دعبل بنعلیّ الخزاعیّ مکتوبا:
أعدّ للّه یوم یلقاه دعبل ان لا اله الاّ هو
یقولها مخلصا عساه بها یرحمه فی القیامة اللّه
اللّه مولاه و الرسول و من بعد هما فالوصی مولاه(1)
أقول: و قد رثی الحسین بنعلیّ علیهما السلام جماعة کثیرة من الشعراء بحیث لو انتخب و جمع أفاق علی مجلدات کثیرة.
و فی مقاتل الطالبیّین: قال ابوالفرج الاصبهانی: و قد رثی الحسین علیه السلام جماعة من متأخّری الشعراء استغنی عن ذکرهم فی هذه المواضع کراهیة الاطالة، و أمّا ما تقدّم (من تقدم خل) فما وقع الینا شیء رثی به و کانت الشعراء لاتقدم علی ذلک مخافة من بنی أمیّة و خشیةً منهم- انتهی.(2)
و لنعم ما قال الصاحب ابن عباد:
انّ خیر المدّاح من مدحته شعراء البلاد فی کلّ ناد
و لنختم هذا الفصل برثاء فاطمة الزهراء صلوات اللّه علیها لولدها الحسین علیه السلام .
1) (1)1ـ عیون أخبار الرضا 2/267.(1)2ـ مقاتل الطالبیین: 122.
روی الشیخ ابن شهرآشوب عن أمالی المفید النیسابوری «ره» انّ ذرّ النائحة رأت فاطمة علیها السلام فیما یری النائم أنّها وقعت علی قبر الحسین علیه السلام تبکی و أمرتها أن تنشد:
أیّها العینان فیضا و استهلاّ لاتغیضا
و ابکیا بالطفّ میتا ترک الصدر رضیضا
لم أمرّضه قتیلا لا و لا کان مریضا(1)
قال المحدث القمی فی کتاب نفس المهموم فی ذلک: رأیت فی دیوان سیّدنا الاجلّ الشهید السیّد نصر اللّه الحائری قدّساللّه روحه(2)انه حکی له بعض من یوثق به من أهل البحرین حماها اللّه من طوارق الزمان أن بعض الأخیار رأی فی المنام فاطمة الزهراء علیها السلام مع لمّة(3) من النساء وهنّ ینحن علی الحسین المظلوم علیه السلام ببیت من الشعر و هو هکذا:
و احسیناه ذبیحا من قفا واحسیناه غسیلا بالدما
فذیله صاحب الدیوان(4) بقوله:
واغریبا قطنه شیبته اذعدا کافوره عفر الثری
واسلیبا نسجت اکفانه من ثری الطفّ دبور و صبا
واطعینا ماله نعش سوی الرمح فی کفّ سنان ذی الخنا
واوحیدا لم یغمض طرفه کف ذی رفق به فی کربلا
1) (1)1ـ المناقب 4/63، البحار 45/228.
2) (2)2ـ السیّد الاجلّ السیّد نصر اللّه بنالحسن الموسوی الحائری الشهید المدرّس فی الروضة المنورة الحسینّیة سلام اللّه علی ثاویها کان آیة فی الفهم و الذکاء و حسن التقریر و فصاحة التعبیر شاعر أدیب له دیوان و له روضات الزاهرات فی المعجزات بعد الوفاة و سلاسل الذهب و غیر ذلک یروی عن الشیخ أبی الحسن جدّ صاحب الجواهر عن العلامة المجلس قتله أهل السنّة رحمهاللّه.3ـ لمة بالضمّ یار سفر و مونس و غمخوار واحد و جمع دروی یکسان است.
واصریعا اوطأوا خیلهم ایّ صدر منه للعلم حوی
واذبیجا یتلظّی عطشا وابوه صاحب الحوض غدا
واقتیلا حرّقوا خیمته و هی للدین الحنیفی وعا
آه لا انساه فردا ماله من معین غیر ذی دمع اسی(1)
و یشبه هذا ما حکی عن بعض الدواوین: أنّ رجلا من الصلحاء رأی فی منامه سیّدتنا فاطمة الزهراء سلام اللّه علیها فأمرته أن یأمر أحد الشعراء من موالیها السعداء بنظم قصیدة فی رثاء سیّدالشهداء علیه السلام یکون أوّلها (من غیر جرم الحسین یقتل)! فامتثل أمرها السیّد الحائری المذکور علی منوال ما أمرت و القصیدة هذه:
من غیر جرم الحسین یقتل و بالدماء جسمه یغسّل
و ینسج الاکفان من عفر الثری له جنوب و صبا و شمال
و قطنه شیبته و نعشه رمح له الرجس سنان یحمل
و یوطئون صدره بخیلهم و العلم فیها و الکتاب المنزل
القصیدة و تمامها فی کتاب دارالسلام فیما یتعلق بالرؤیا و المنام.(2)
و فی کتاب الاغانی فی أوّل الجزء السابع منه فی أخبار السیّد الحمیری: و ذکر التمیمی و هو علی بناسمعیل عن ابیه قال: کنت عند ابی عبداللّه جعفر بنمحمّد علیه السلام اذ استأذن آذنه(3)للسید، فأمره بایصاله و أقعد حرمه خلف ستر و دخل فسلّم و جلس، فاستنشده فأنشده قوله:
أمرر علی جَدَثِ(4)الحسین فقل لأعظمه الزکیّة
أاعظما لا زلت من وطفاء(5)ساکبة رویّة
و اذا مررت بقبره فأطل به وقف المطیّة
و ابک المطهّر للمطهّر و المطهّرة النقیّة
کبکاء معولة(6)اتت یوما لواحدها المنیّة
1) (1)1ـ أسا یعنی اندوه «منه»
2) (2)2ـ دارالسلام 2/288 الطبع الحروفی 297 الطبع الحجری.
3) (3)3ـ یعنی دربان «منه».
4) (4)4ـ یعنی قبر «منه».
5) (5)5ـ سحابة وطفاء ابر فروهشته دامن باران پاک یا پیوسته ریزان «منه».
6) (6)6ـ معولة زنی که بلند کرده باشد آواز را در گریه، یعنی گریه کن برای جناب امام حسین مانند زنی که صدا به گریه بلند کند برای یک بچه که داشته و روز مرگ آن یک بچهاش رسیده «منه».
قال: فرأیت دموع جعفر بنمحمّد علیه السلام تنحدر علی خدیه، و ارتفع الصراخ و البکاء من داره حتّی أمره بالامساک فأمسک.(1)
روی الشیخ ابن قولویه القمّی قدسّ اللّه روحه عن أبی هارون المکفوف قال دخلت علی أبی عبداللّه ( علیه السلام ) فقال لی: انشدنی، فأنشدته فقال: لا کما تنشدون و کما ترثیه (فی الحسین ظ) عند قبره فأنشدته:
امرر علی جدث الحسین فقل لا عظمه الزکیّة
قال: فلمّا بکی أمسکت أنا فقال: مر فمررت قال: ثمّ قال: زدنی قال: فأنشدته:
یا مریم قومی و اندبی مولاک و علی الحسین فأسعدی ببکاک
قال: فبکی و تهایج النساء قال: فلمّا ان سکتن قال لی: یا باهارون من أنشد فی الحسین فأبکی عشرة فله الجنّة، ثمّ جعل ینتقص واحدا واحدا حتّی بلغ الواحد فقال: من انشد فی الحسین فأبکی واحدا فله الجنّة ثمّ قال: من ذکره فبکی فله الجنّة «منه». راجع کامل الزیارات 104.
(مثیرالاخوان ص 64)قال فی البحار: و لزینب بنت فاطمة البتول علیهما السلام قصیدة انتخبت منها هذه:
تمسّک بالکتاب و من تلاه فأهل البیت هم أهل الکتاب
بهم نزل الکتاب و هم تلوه و هم کانوا الهداة الی الصواب
امامی وَحَّدَ الرحمن طفلا و آمن قبل تشدید الخطاب
علیّ کان صدّیق البرایا علیّ کان فاروق العذاب
شفیعی فی القیامة عند ربّی نبیّی و الوصیّ أبو تراب
و فاطمة البتول، و سیدا من یخلد فی الجنان مع الشباب
علی الطفّ السلام و ساکنیه و روح اللّه فی تلک القباب
نفوسا قدّست فی الارض قدما و قد خلصت من النطف العذاب
فضاجع فتیة عبدوا فناموا هجودا فی الفدافد و الشعاب
علتهم فی مضاجعهم کعاب بأوراق منعمة رطاب
و صیّرت القبور لهم قصورا مناخا ذات أفنیة رحاب
لئن وارتهم أطباق أرض کما أغمدت سیفا فی قراب
کأقمار إذا جاسوا رواض و آساد إذا رکبوا غضاب
لقد کانوا البحار لمن أتاهم من العافین و الهلکی السغاب
1) (1)1ـ الاغانی ج 7 ص 7 و 8.
فقد نقلوا الی جنّات عدن و قد عیضوا النعیم من العقاب
بنات محمّد أضحت سبایا یسقن مع الاساری و النهاب
مغبّرة الذیول مکشفات کَسَبْیِ الروم دامیة الکعاب
لئن اُبرزن کرها من حجاب فهنّ من التعفّف فی حجاب
أیبخل فی الفرات علی حسین و قد أضحی مباحا للکلاب؟!
فلی قلب علیه ذو التهاب و لی جفن علیه ذو انسکاب
(البحار ج 45/285)
قال فی البحار: و لدعبل الخزاعی من قصیدته الطویلة:
جاؤا من الشام المشومة أهلها للشوم یقدم جندهم ابلیس
لعنوا و قد لعنوا بقتل امامهم ترکوه و هو مبضّع مخموس
و سبوا فواحزنی بنات محمّد عبری حواسر ما لهنّ لبوس
تبا لکم یا ویلکم أرضیتم بالنار ذلّ هنالک المحبوس
بعتم بدنیا غیرکم جهلاً بکم عزَّ الحیاة و إنّه لنفیس
أخسر بها من بیعة اموّیة لعنت و حظ البائعین خسیس
بؤسا لمن بایعتم و کأنّنی بامامکم وسط الجحیم حبیس
یا آل أحمد ما لقیتم بعده من عصبة هم فی القیاس مجوس
کم عبرة فاضت لکم و تقطّعت یوم الطفوف علی الحسین نفوس
صبرا موالینا فسوف ندیلکم یوما علی آل اللعین عبوس
ما زلت متبّعا لکم و لامرکم و علیه نفسی ما حییت أسوس
(البحار ج 45/286)
قال فی البحار: و من قصیدة لجعفر بن عفان الطائی رحمهاللّه
لیبک علی الاسلام من کان باکیا فقد ضیّعت أحکامه و استحلّت
غداة حسین للرماح ذریّة و قد نهلت منه السیوف و علّت
و غودر فی الصحراء لحما مبدّدا علیه عناق الطیر باتت و ظلّت
فما نصرته أمّة السوء إذ دعا لقد طاشت الاحلام منها و ضلّت
ألابل محوا أنوارهم بأکفّهم فلا سلمت تلک الأکفّ و شلّت
و ناداهم جهدا بحقّ محمّد فانّ ابنه من نفسه حیث حلّت
فما حفظوا قرب الرسول و لارعوا و زلت بهم أقدامهم و استزلّت
أذاقته حرّ القتل أمّة جدّه هفت نعلها فی کربلاء و زلّت
فلا قدس الرحمن أمة جده و إن هی صامت للإله و صلّت
کما فجعت بنت الرسول بنسلها و کانوا حماة الحرب حین استقلّت
(البحار ج 45/287)
قال فی البحار: و من قصیدة طویلة انتخبت منها أبیاتا:
بکیّ الحسین لرکن الدین حین وها و للامور العظیمات الجلیلات
هل لامرء عاذر فی حزن دمعته بعد الحسین و مسبی الفاطمیّات؟
أم هل لمکتئبٍ حرّان فَقَّده لذاذة العیش تکرار الفجیعات
مثل النجوم الدراری فی مراتبها إن غاب نجم بدا نجم لمیقات
یا امّة السوء هاتوا ما حجاجکم إذا برزتم لجبّار السماوات
و أحمد خصمکم و اللّه منصفه بالحقّ و العدل منه لا المحابات
ألم ابیّن لکم ما فیه رشدکم من الحلال و من ترک الخبیثات
فما صنعتم أضل اللّه سعیکم فیما عهدت الیکم فی وصایات
أمّا بنیّ فمقتول و مکبول و هارب فی رؤس المشمخرّات
و قد أخفتم بناتی بین أظهرکم ما ذا أردتم شفیتم من بنیّاتی
ینقلن من عند جبّار یعاهده الی جبابر أمثال السبیّات
أکان هذا جزائی لا أبا لکمُ فی أقربائی و فی أهل الحرمات
ردّوا الجحیم فحلّوها بسعیکم ثمّ اخلدوا فی عقوبات ألیمات
(البحار ج 45/287)
و قال فی البحار: و من مرثیة زینب بنت فاطمة اخت الحسین علیه السلام حین ادخلوا دمشق:
أما شجاک یا سکن قتل الحسین و الحسن ظمآن من طول الحزن و کلّ وغدٍناهل
یقول یا قوم أبی علیٌّ البرّ الوصیّ و فاطم امّی التی لها التقی و النائل
منّوا علی ابن المصطفی بشربة یُحیی بها أطفالنا من الظماء حیث الفرات سائل
قالوا له لاماء لا إلاّ السیوف و القنا فانزل بحکم الأدعیا فقال بل اُناضل
حتّی أتاه مشقَص رماه و غد أبرص من سقر لا یخلص رجسٌ دعیٌّ واغل
فهلّلوا بختله واعصوصبوا لقتله و موته فی نضله قد أقحم المناضل
و عفّروا جبینه و خضبوا عثنونه(1)بالدم یا معینه ما أنت عنه غافل
و هتّکوا حریمه و ذبّحوا فطیمه و آثروا کلثومه و سیقت الحلائل
یسقن بالتنائف بضجّة الهواتف و أدمع ذوارف عقولها زوائل
یقلن یا محمّد یا جدّنا یا أحمد قد أسرتنا الاعبد و کلنّا ثواکل
تهدی سبایا کربلا الی الشئام و البلا قد انتعلن بالدماء لیس لهنّ ناعل
1) (1)1ـ العثنون: اللحیة أو ما فضل منها بعد العارضین.
الی یزید الطاغیة معدن کلّ داهیة من نحو باب الجابیة بجاحد و خالل
حتی دنا بدر الدُجی رأس الامام المرتجی بین یدی شرّ الوری ذاک اللعین القاتل
یظلّ -فی بنانه قضیب خیزرانه- ینکت فی أسنانه قطّعت الانامل
أنامل بجاحد و حافد مراصد مکابد معاند فی صدره غوائل
طوائل بدریّة غوائل کفرّیة شوهاء جاهلیّة ذلّت لها الافاضل
فیا عیونی اسکبی علی بنی بنت النبیّ بفیض دمع ناضب کذاک یبکی العاقل
قال: و روی أنّ أبا یوسف عبدالسلام بنمحمّد القزوینی ثمّ البغدادی قال لابی العلاء المعرّی: هل لک شعر فی أهل بیت رسول اللّه؟ فانّ بعض شعراء قزوین یقول فیهم ما لا یقول شعراء تنوخ فقال له المعرّی: و ماذا تقول شعراؤهم؟ فقال: یقولون:
رأس ابن بنت محمّد و وصیّه للمسلمین علی قناة یرفع
و المسلمون بمنظر و بمسمع لا جازع منهم و لا متوجّع
أیقظت أجفانا و کنت لها کری و أنمت عینا لمتکن بک تهجع
کحلت بمنظرک العیون عمایة و أصمَّ نعیک کلّ اُذن تسمع
ما روضة إلا تمنّت أنّها لک مضجع و لخطّ قبرک موضع
(الغدیر ج 2/383)
فقال المعّری: و أنا أقول:
مسح الرسول جبینه فله بریق فی الخدود ابواه من علیا قریش جدّه خیر الجدود
(البحار ج 45/147)
و لبعض التابعین:
یا حسین بن علیّ یا قتیل بن زیاد یا حسین بن علیّ یا صریعا فی البوادی 0000
لو رأت فاطم بکّت بدموع کالعهاد(1)لو رأت فاطم ناحت نوح ورقاء بوادی
و لقامت و هی ولهاء و تبکی و تنادی ولدی سبط نبیّ قُدّ بالسُمر الشداد
آه من شمر بغیّ کافر و ابنزیاد لعن اللّه یزیدا و ابن حرب لعن عاد
هم أعادی لرسول اللّه أبناء أعادی و لهم عاجل خزی و عذاب فی التناد
و مهاد فی الجحیم انّها شرّ مهاد
قال العلامة المجلسی «ره» فی البحار ج 45/114: أقول: رأیت فی بعض الکتب المعتبرة روی مرسلا عن مسلم الجصاص قال: دعانی ابنزیاد لاصلاح دار الامارة بالکوفة، فبینا أنا أجصّص الابواب و اذا أنا بالزعقات قد ارتفعت من جنبات الکوفة، فاقبلت علی خادم کان معنا فقلت: مالی أری الکوفة تضجّ؟ قال: الساعة أتوا برأس خارجیٍّ خرج علی یزید. فقلت: من هذا الخارجی؟ فقال: الحسین بن علیّ علیه السلام.
قال: فترکت الخادم حتّی خرج و لطمت وجهی حتّی خشیت علی عینیّ أن تذهبا، و غسّلت یدی من الجصّ و خرجت من ظهر القصر و أتیت الی الکناس فبینما أنا واقف والناس یتوقّعون وصول السبایا و الرؤس اذ قد أقبلت نحو أربعین شقّة تحمل علی أربعین جملا فیها الحرم و النساء و أولاد فاطمة علیها السلام، و اذا بعلیّ بنالحسین علیهما السلام علی بعیر بغیر وطاء و أوداجه تشخب دما، و هو مع ذلک یبکی و یقول:
یا أمّة السوء لا سقیا لربعکم یا أمّة لمتراعی جدّنا فینا
لو أنّنا و رسول اللّه یجمعنا یوم القیامة ما کنتم تقولونا؟
تسیّرونا علی الاقتاب عاریة کأنّنا لم نُشیّد فیکم دینا
بنی أمیّة ما هذا الوقوف علی تلک المصائب لا تلبّون داعینا
تُصفّقون علینا کفّکم فرحا و أنتم فی فجاج الارض تسبونا
1) (1)1ـ العهاد جمع العهد: المطر الذی یکون بعد المطر.
ألیس جدّی رسول اللّه ویلکم أهدی البرّیة من سبل المضلّینا
یا وقعة الطفّ قد أورثتنی حزنا و اللّه تهتک أستار المسیئینا
قال: و صار أهل الکوفة یناولون الاطفال الذین علی المحامل بعض التمرة و الخبز و الجوز، فصاحت بهم أمّ کلثوم: یا أهل الکوفة انّ الصدقه علینا حرام. و صارت تأخذ ذلک من أیدی الاطفال و أفواههم و ترمی به الی الارض.
قال: و قالت کلّ ذلک و الناس یبکون علی ما أصابهم، ثمّ انّ أمّ کلثوم اطلعت رأسها من المحمل و قالت لهم: صه یا أهل الکوفة تقتلنا رجالکم و تبکینا نساؤکم فالحاکم بیننا و بینکم اللّه یوم فصل القضاء.
فبینما هی تخاطبهنّ اذا بضجّة قد ارتفع و اذاهم أتوا بالرؤس یقدمهم رأس الحسین علیه السلام و هو رأس زهریّ قمریّ أشبه الخلق برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و لحیته کسواد السبج قد اتّصل بها الخضاب و وجهه دارة قمر طالع و الریح تلعب بها یمینا و شمالاً، فالتفتت زینب علیها السلام فرأت رأس أخیها فنطحت جبینها بمقدّم المحمل حتّی رأینا الدم یخرج من تحت قناعها، و أومت الیه بحرقة و جَعلت تقول:
یا هلالا لما استتمّ کمالا غاله خسفه فأبدا غروبا
ما توهّمت یا شقیق فؤادی کان هذا مقدّرا مکتوبا
یا أخی فاطم الصغیرة کلّمها فقد کاد قلبها أن یذوبا
یا أخی قلبک الشفیق علینا ما له قد قسی و صار صلیبا؟
یا أخی لوتری علیّا لدی الا سر مع الیتم لا یطیق جوابا
کلّما أو جعوه بالضرب نادا ک بذلّ یفیض دمعا سکوبا
یا أخی ضَمِّه الیک و قرِّبه وَ سَکِنّ فؤاده المرعوبا
ما أذلّ الیتیم حین ینادی بأبیه و لایراه مجیبا
(البحار ج 45/114، نفس المهموم ص 399-401)
قال فی نفس المهموم: روی الشیخ ابنقولویه رحمهاللّه عن المیثمی قال:
خمسة من اهل الکوفة أرادوا نصر الحسین بنعلیّ علیهما السلام فعرشوا بقریة یقال لها شاهی اذ أقبل علیهم رجلان شیخ و شابّ فسلّما علیهم. قال: فقال الشیخ: أنا رجل من الجنّ و هذا ابن أخی أراد نصر هذا الرجل المظلوم.
قال: فقال لهم الشیخ الجنّی: قد رأیت رأیا. قال: فقال الفتیة الانسیّون: و ما هذا الرأی الذی رأیت؟ قال؟ رأیت أن أطیر فآتیکم بخبر القوم فتذهبون علی بصیرة. فقالوا له: نعم ما رأیت. قال: فغاب یومه و لیلته، فلّما کان من الغد اذاهم بصوت یسمعونه و لا یرون الشخص و هو یقول:
و اللّه ما جئتکم حتّی بصرت به بالطفّ منعفر الخدّین منحورا
و حوله فتیة تدمی نحورهم مثل المصابیح یطفون(1)الدجی نورا
و قد حثثت قلوصی کی أصادفهم من قبل أن تتلاقی الخرَّد الحورا
فعاقنی قدر و اللّه بالغه و کان أمرٌ قضاه اللّه مقدورا
کان الحسین سراجا یستضاء به اللّه یعلم أنّی لم أقل زورا
صلّی الأله علی جسمٍ تضمّنه قبر الحسین حلیف الخیر مقبورا
مجاورا لرسول اللّه فی غرف و للوصیّ و للطیّار مسرورا(2)
فأجابه بعض الفتیة من الانسیّین:
اذهب فلا زال قبرا أنت ساکنه الی القیامة یسقی الغیث ممطورا
و قد سلکت سبیلا کنت ساکنه و قد شربت بکأس کان مغزورا
و فتیة فرّغوا للّه أنفسهم و فارقوا المال و الاحباب و الدورا(3)
قال السبط فی التذکرة: و ذکر المدائنی عن رجل من أهل المدینة قال: خرجت أرید اللحاق بالحسین علیه السلام لمّا توجه الی العراق، فلمّا وصلت الربذة اذا برجل جالس فقال لی: یا عبداللّه لعّلک ترید أن تمدّ الحسین. قلت: نعم. قال: و أنا کذلک ولکن أقعد فقد بعثت صاحبا لی و الساعة یقدم بالخبر.
قال: فما مضت الاّ ساعة و صاحبه قد أقبل و هو یبکی، فقال له الرجل: ما الخبر؟ فقال: ما جئتکم حتّی بصرت به - الابیات. الخ(4).
قال ابن شهر آشوب فی المناقب: و ناحت علیه الجنّ کلّ یوم فوق قبرالنبیّ صلّیاللّه علیه و آله الی سنة کاملة.
و فیه قال دعبل: حدّثنی أبی عن جدّی عن أمّه سعدی بنت مالک الخزاعیّة أنّها سمعت نوح الجنّ علی الحسین علیه السلام :
یابن الشهید و یا شهیدا عمّه خیر العمومة جعفر الطیّار
عجبا لمصقول علاک حدّه فی الوجه منک و قد علاه غبار(1)
و فی روایة غیرالمناقب قال دعبل: فقلت فی قصیدتی:
زر خیر قبر بالعراق یزار و اعص الحمار فمن نهاک حمار
لم لا أزورک یا حسین لک الفداء قومی و من عطفت علیه نزار
و لک المودّة فی قلوب ذوی النهی و علی عدوّک مقتة و ذمار
یابن الشهید و یا شهیدا عمّه خیر العمومة جعفر الطیّار(2)
أقول: الظاهر انّه قد أخذ أیضا من هذین البیتین الشعر الذی أنشد فی محضر مولانا موسی بن جعفر صلوات اللّه علیه.
قال ابن شهر آشوب: و روی أنّ المنصور تقدّم الی موسی بن جعفر صلوات اللّه علیه بالجلوس للتهنئة فی یوم النیروز و قبض مایحمل الیه، فقال علیه السلام : انّی قد فتّشت الاخبار عن جدّی رسول اللّه صلّی اللّهعلیه و آله فلم أجد لهذا العیدخبرا، و انّه سنة للفرس و محاها الاسلام و معاذ اللّه أن نحیی مامحاها الاسلام. فقال المنصور: انّما نفعل هذا سیاسة للجند فسألتک باللّه العلیّ العظیم الاّجلست.
فجلس و دخلت علیه الملوک و الامراء و الاجناد یهنّؤنه و یحملون الیه الهدایا و التحف و علی رأسه خادم المنصور یحصی مایحمل، فدخل فی آخر الناس رجل شیخ کبیر السن فقال له: یابن رسول اللّه انّنی رجل صعلوک لا مال لی أتّحفک بثلاث أبیات قالها جدّی فی جدّک الحسین علیهما السلام:
عجبت لمصقول علاک فرنده(3)یوم الهیاج و قد علاک غبار
و لأسهم نفذتک دون حرائر یدعون جدّک و الدموع غزار
الاّ تقضقضت(1)السهام و عاقها عن جسمک الاجلال و الاکبار
قال علیه السلام : قبلت هدیّتک اجلس بارک اللّه فیک، و رفع رأسه الی الخادم و قال: امض الی أمیرالمؤمنین و عرّفه بهذا المال و ما یصنع به؟ فمضی الخادم و عاد و هو یقول: کلّها هبة منّی له یفعل به ما أراد. فقال موسی علیه السلام للشیخ: اقبض جمیع هذا المال فهو هبة منّی لک.(2)
قال السبط ابن الجوزی فی التذکرة: فی ذکر نوح الجنّ علیه: حکی الزهریّ عن أمّ سلمة قالت: ما سمعت نوح الجنّ الاّ فی اللیلة التی قتل فیها الحسین علیه السلام، سمعت قائلا یقول:
ألا یا عین فاحتفلی(3)بجهد و من یبکی علی الشهداء بعدی
علی رهط تقودهم المنایا الی متجبرّ فی ثوب عبد
قالت: فعلمت أنّه قد قتل الحسین علیه السلام.
قال الشعبی: سمع أهل الکوفة قائلا یقول فی اللیل:
أبکی قتیلا بکربلاء مضرّج الجسم بالدماء
أبکی قتیل الطغاة ظلما بغیر جرم سوی الوفاء
أبکی قتیلا بکی علیه من ساکن الارض و السماء
هتک أهلوه و استحلّوا ما حرّم اللّه فی الاماء
یا بأبی جسمه المعرّی الاّ من الدین و الحیاء
کلّ الرزایا لها عزاء و ما لذا الرزء من عزاء
و قال الزهری: و ناحت الجن علیه فقالت:
خیر نساء الجن یبکین شجیّات و یلطمن خدودا کالدنانیر نقیّات
و یلبسن ثیاب السود بعد القصیبات
قال: و ممّا حفظ من قول الجنّ:
مسح النبیّ جبینه و له بریق فی الخدود
أبواه من علیا قریش جدّه خیر الجدود
قتلوک یابن الرسول فأسکنوا نار الخلود(1)
روی ابنقولویه عن أبی زیاد القندی قال: کان الجصّاصون یسمعون نوح الجنّ حین قتل الحسین بنعلیّ علیهما السلام فی السحر بالجبانة و هم یقولون:
مسح الرسول جبینه فله بریق فی الخدود
أبواه من أعلی قریش جدّه خیر الجدود(2)
و عن علی بنالحزور قال: سمعت لیلی و هی تقول: سمعت نوح الجنّ علی الحسین بنعلیّ علیه السلام و هی تقول:
یا عین جودی بالدموع فانّما یبکی الحزین بحرقة و توجّع(3)
یا عین الهاک الرقاد بطیبة عن ذکر آل محمّد و توجّع(4)
باتت ثلاثا بالصعید جسومهم بین الوحوش و کلهّم فی مصرع(5)
و عن داود الرقّی قال: حدثتنی جدّتی: أنّ الجنّ لمّا قتل الحسین علیه السلام بکت علیه بهذه الابیات:
یا عین جودی بالعبر و أبکی فقد حقّ الخبر
أبکی ابنفاطمة الذی ورد الفرات فما صدر
الجن تبکی شجوها لما أتی منه الخبر
قتل الحسین ورهطه تعسا لذلک من خبر
فلا بکینّک حرقة عند العشاء و بالسحر
و لأبکینّک ما جری عرق(6)و ما حمل الشجر(7)
(البحار ج 45/238)
و فی المناقب و من نوحهم:
احمرّت الارض من قتل الحسین کما اخضرّ عند سقوط الجونة العلق
یا ویل قاتله یا ویل قاتله فإنّه فی شفیر النار یُحترق
و من نوحهم:
أبکی ابن فاطمة الذی من قتله شاب الشعر
و لقتله زلزلتم و لقتله خسف القمر(1)
و عن تاریخ الخلفاء للسیوطی: و أخرج ثعلب فی أمالیه عن أبی جناب(2)الکلبی قال: أتیت کربلاء فقلت لرجل من أشراف العرب بها: بلغنی أنّکم تسمعون نوح الجنّ؟ فقال: ما تلقی حّرا و لا عبدا الاّ أخبرک أنّه سمع ذلک. قلت: فأخبرنی ما سمعت أنت. قال: سمعتهم یقولون:
مسح الرسول جبینه فله بریق فی الخدود
أبواه من علیا قریش و جدّه خیر الجدود(3)
بشارة النبی صلی الله علیه وآله لمن قال فی الحسین علیه السلام شعرا
قال: و ذکر الشعبی و حکاه ابن سعد أیضا قال: مرّ سلیمان بنقتّه(4)بکربلاء فنظر الی مصارع القوم فبکی حتی کاد أن یموت ثمّ قال:
و انّ قتیل الطفّ من آل هاشم أذلّ رقابا من قریش فذلّت
مررت علی أبیات آل محمّد فلم أرها أمثالها یوم حلّت
فلا یبعد اللّه الدیار و أهلها و ان أصبحت منهم برغمی تخلت
ألم تر أنّ الارض أضحت مریضة لفقد حسین و البلاد اقشعرّت
فقال له عبداللّه بنحسن: هلاّ قلت «أذلّ رقاب المسلمین فذلّت؟»(5).
(البحار ج 45/244)
و أنشدنا أبوعبداللّه محمّد بنالبندیجی البغدادی قال: أنشدنا بعض مشائخنا
انّ ابنالهباریة(1)الشاعر اجتاز بکربلاء فجلس یبکی علی الحسین و أهله علیهم السلام و قال بدیها کما فی تذکرة الخواص ص 154.
أحسین و المبعوث جدک بالهدی قسما یکون الحق عنه مسائلی
لو کنت شاهد کربلا لبذلت فی تنفیس کربک جهد بذل الباذل
و سقیت حدّ السیف من أعدائکم عللا(2)و حدّ السمهریّ البازل(3)
لکننّی أخّرت عنک لشقوتی فبلابلی بین الغریّ و بابل
هبنی حرمت النصر من اعدائکم فأقلّ من حزن و دمع سائل
ثمّ نام من مکانه فرأی رسول اللّه (ص) فی المنام فقال له: یا فلان جزاک اللّه عنّی خیرا أبشر فإنّ اللّه قد کتبک ممّن جاهد بین یدی الحسین (ع). (نفس المهموم ص 491-499).
اقول: هذا ما اقتطفناه من الاشعار العربیّة فی مدیحة و رثاء مولانا سیّدالشهداء علیه و علی جدّه و ابیه و امّه و اخیه و علی الائمّة من بنیه و علی المستشهدین بین یدیه افضل الصلوات و التحیات و علی ظالمیهم و قاتلیهم اشدّ اللعنات و النقمات و اکتفینا بها للاختصار، و للّه الحمد اوّلاً و آخرا.
قال الحجّة آیة الله الشیخ محمد حسین الاصفهانی الغروی رحمهاللّه فی کتابه «الأنوار القدسیّة» فی اوصاف علی الاکبر و شهادته علیه السلام یوم الطفّ:
تمثّل الّنبیّ فی سلیله فی خَلقه و خُلقه و قیله
کما تجلّی اللّه فی نبیّه فقد تجلّی هو فی ولیّه
شمائل الّنبی فی شمائله وصولة الوصیّ من فضائله
هو الوصیّ فی علوّ همّته و فی اباءه و فی فتوّته
1) (1)1ـ ابنالهباریة هو أبو یعلی محمّد بنمحمّد الهاشمی العباسی البغدادی الشاعر المتوفی سنة 509 تسع و خمسمائة صاحب الصادح و الباغم، و هو منظومة علی أسلوب کلیلة و دمنة فی ألفی بیت، و هو من غرائب مؤلفاته نظمه للامیر سیف الدولة صاحب حلة «منه».
2) (2)2ـ پی هم
3) (3)3ـ بزله یعنی شکافت او را «منه» (نفس المهموم ص 491-999.
ذاک علیّ بن الحسین بن علیّ لطیفة اللطف الخفیّ و الجلّی
غرّته غرّة سیّد الرسل نور العقول و النفوس و الُمثُل
و وجهه المضیئی فی الأعیان بدر سماء عالم الإمکان
و نوره المنیر نور النورِ فأین من سناه نورالطور
نور بدی من أفق الرسالة من افق العزّة و الجلالة
هو الّنبیّ فی معارج العلی لکن عروجه بطفّ کربلا
نال من العروج منتهی الشرف و من ریاض القدس افضل الغرف
و الحرب قدبانت لها الحقایق مذفی یمینه تجلّی البارق
صال کجدّه الوصیّ المرتضی بصولة تشبه محتوم القضا
و انشقّ رأس المجد و الفخار بل مهجة المختار و الکرّار
لمّا اصیبت هامة الکرامة علی ابیه قامت القیامة
و مذ رأی قرّة عین المصطفی معفّرا قال «علی الدنیا العفا»
و انهملت عیناه بالدموع بل بدمٍ من قبله الجزوع
و کیف لایبکی دما قلب الهدی و مهجة الدّین غدت نهب العدی
ناحت علیه الکعبة المکرّمة مذاصبحت ارکانها منهدمة
ناحت علی کفیلها العقائل و المکرمات العزّ و الفضائل
بکاه ما یُری و مالیس یُری من ذروة العرش الی تحت الثری
و من بکاه سیّد البرایا فرزْؤه من اعظم الرزایا
یا ساعد اللّه أباه مذخبا نیّره الأکبر فی ظلّ الضبا
رأی الخلیل فی منی الطفوف ذبیحه ضریبة السیوف
لهفی علی عقائل الرسالة لمّا رأیْنَهُ بتلک الحالة
علا نحیبهنّ و الصیاح فاندهش العقول و الأرواح
لهفی لها اذتندب الرسولا فکادت الجبال ان تزولا
لهفی لها مذفقدت عمیدها و هل یوازی احد فقیدها؟
و تمت کلمة ربّک صدقا و عدلاً
:
1 - الحجّ و الزیارة، عربی
2 - آداب حج و زیارة حرمین شریفین، فارسی
3 - میزان الحق یا حقیقت مظلوم، فارسی عربی
4 - آیات الفضائل یا فضائل علی علیه السلام در قرآن، عربی فارسی
5 - دولة المهدی علیه السلام یا حکومت امام زمانعجل اللّه فرجه الشریف، فارسی عربی
6 - اسوةالنساء، بانوی نمونه عالم، فارسی عربی کتاب حاضر
7- امام الشهدا و سالار شهیدان - کتاب حاضر
8 - سخنان حضرت مهدی عجّل اللّه فرجه الشریف
9 - آداب زیارت معصومین علیهمالسلام، در دست چاپ
10- علیّ بن موسیالرضا علیه السلام، در دست چاپ