ghaemiyeh.com
سرشناسه : شراب، محمدمحمدحسن
عنوان و نام پديدآور : فرهنگ اعلام جغرافيايي - تاريخي در حديث و سيره نبوي/ مولف محمدمحمدحسن شراب؛ ترجمه حميدرضا شيخي؛ تحقيق و اضافات محمدرضا نعمتي؛ [براي] حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت.
مشخصات نشر : تهران: مشعر، ۱۳۸۳.
مشخصات ظاهري : [۴۴۰] ص.: مصور، نقشه.
شابك : ۲۰۰۰۰ريال ؛ ۲۲۰۰۰ ريال: چاپ دوم964-7635-54-0 :
يادداشت : چاپ دوم: زمستان ۱۳۸۶.
يادداشت : چاپ سوم : تابستان ۱۳۸۹.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : حديث -- نامهاي جغرافيايي
موضوع : حديث -- نامهاي تاريخي
شناسه افزوده : شيخي، حميدرضا، ۱۳۳۷ -، مترجم
شناسه افزوده : نعمتي، محمدرضا
شناسه افزوده : حوزه نمايندگي ولي فقيه در امور حج و زيارت
رده بندي كنگره : BP۱۰۶/۲/ش۴ف۴ ۱۳۸۳
رده بندي ديويي : ۲۳/۲۹۷
شماره كتابشناسي ملي : م۸۳-۵۳۷۵
محقّقان و پژوهشگران در حديث و سيره نبوى صلى الله عليه و آله گاهى به مواردى از اعلام تاريخى و يا جغرافيايى برخورد مىكنند كه آگاهى از معنى و مفهوم و مشخصات دقيق آنها در شناخت و فهم آنان بسيار تأثير گذار است. از اين رو، نويسندگان و دانشمندانى رنج سفر را بر خود هموار نموده، از نزديك به شناسايى و بررسى موقعيتها و مكانهاى تاريخى- جغرافيايى پرداخته و نتايج پژوهش خود را ثبت كردهاند تا راهنماى مطمئنى براى آيندگان باشد.
از سوى ديگر پژوهشهاى صورت گرفته در زمينه حج و حرمين شريفين ضرورت توجّه به اين مهم را دو چندان نموده است؛ زيرا در چند سال اخير، به موارد قابل توجهى برخورد كردهايم كه حقيقت با آنچه كه مشهور است فاصله بسيار دارد.
سالهاى سال، زائرانى كه به مكّه مشرّف مىشدند، قبرستان حجون را به نام شعب ابىطالب مىشناختند و يا بيت الأحزان در مدينه را در خانههاى مخروبه بيرون بقيع جستجو مىكردند و امروز دقيقاً آشكار گرديده كه شعب ابىطالب در نزديكى صفا و مروه و بيت الأحزان در فاصله چند مترى قبور ائمه بقيع عليهم السلام قرار داشته است.
بر اين اساس و براى پاسخگويى به اين نياز، معاونت آموزش و پژوهش بعثه مقام معظم رهبرى، تصميم گرفت تا كتاب ارزشمند «المعالم الأثيره فى السنةوالسيرة» را به فارسى برگردان نموده، در اختيار پژوهشگران قرار دهد. پس از
ترجمه، كمبودهايى در مداخل يافت گرديد كه فاضل ارجمند حجّةالاسلام والمسلمين آقاى محمّدرضا نعمتى آنها را برطرف و كتاب را تكميل نمودند تا اثرى نافع و سودمندتر باشد. بنابر اين، آنچه در كروشه آمده، نوشته ايشان و بقيّه ترجمه كتاب است. از فاضل ارجمند جناب آقاى حميد رضا شيخى كه با حوصله و دقّت كتاب را ترجمه نمودند تشكّر و سپاسگزارى مىكنيم. اميد آن كه مورد توجّه واقع شود و خوانندگان و محقّقان ارجمند، با ارائه پيشنهادها و نظريات خود، ما را در تكميل هر چه بيشتر اين اثر يارى دهند.
معاونت آموزش و پژوهش
بعثه مقام معظّم رهبرى
حديث و سيره شريف نبوى، گاه آميخته به اسامى مكانها و اعلام جغرافيايى و غيره است كه با تاريخ و تمدّن اسلام در ارتباط اند و در مواردى چنان پيوند نزديك و تنگاتنگى با گذشته فرهنگى اين آيين پاك الهى و پيروان آن پيدا كردهاند كه ذكر هر مكان و محلّى، يادآورِ حوادثى سرنوشتسازى است. از اين رو، شناخت اين مكانها، بهلحاظ تاريخى و موقعيت جغرافيايىِ گذشته و احتمالًا كنونىِ آنها، به شناخت گذشته مسلمانان و تاريخ و تمدن آنان كمك شايانى مىكند. افزون بر اين، چهبسا درك و فهم يك حديث يا حكم و دستور العمل اسلامى، منوط به شناخت مكان جغرافيايى باشد كه در حديث از آن ياد شده است؛ بنابراين، شناخت اماكن و مناطق جغرافيايى، كه در حديث و سيره نبوى از آنها نام برده شده، هم به فهم و درك بهترِ حديث و مسائل فقهى- بهويژه در احاديث؛ مثلًا مربوط به حج و فتوحات اسلامى و اراضى دولتى و خالصه و ...- كمك به سزايى مىكند و هم به شناخت پيشينه تاريخى و باستانى و جغرافيايى سرزمين اسلام، به خصوص منطقه جزيرة العرب مدد مىرساند.
با توجه به آنچه گفتيم، نياز و ضرورت شناسايى و معرفى اين اماكن روشن مىگردد.
كتاب حاضر با پى بردن و درك اهميت اين موضوع، سعى كرده است به اين نياز و ضرورت پاسخ دهد. اين كتاب، در واقع، يك فرهنگ جغرافيايى تخصّصى
(حديثى) است كه به قصد كمك به پژوهشگران عرصه حديث تدوين شده است.
نويسنده محقّق، با مراجعه به منابع و متون كهن اسلامى و برخى از كتب معاصرين؛ اعم از حديثى، جغرافيايى و تاريخى، كوشيده است اماكن و مناطق جغرافيايى و غيره را كه در حديث و سنّت و سيره گرامى نبوى از آنها سخن به ميان آمده، توضيح دهد و محل و ويژگىهاى جغرافيايى و وضعيت تاريخى و فعلى آنها را به اجمال مشخص سازد. پيداست كه نويسنده در اين راه، وقت زيادى صرف كرده و زحمات فراوانى كشيده است و بار زحمت تحقيق را از دوش پژوهندگان حديثى و تاريخى برداشته و خوان آمادهاى را در برابر آنان گسترده است.
بىگمان، جاى چنين كتابى در ميان ميراث فارسى و محققان حوزه و دانشگاه، خالى است و ترجمه آن مغتنم مىباشد و مىتواند اين خلأ را تا حد زيادى پر كند.
اميدواريم در حوزه تشيّع نيز علاقهمندان و پژوهشگران، با جستجو در اماكن و اعلام جغرافيايى مذكور در احاديث اهلبيت عليهم السلام، اين تحقيق را كامل گردانند و بر خدمات ارزنده خود به اين مذهب حقّ، بيفزايند؛ إنشاءاللَّه.
حميدرضا شيخى
توجه و عنايت به آثار باستانى در دهههاى اخير افزايش يافته است؛ زيرا اين آثار از جمله ابزارهايى بود كه غرب استعمارگر براى استيلا و چيرگى بر ملتها و ناكام ساختن هرگونه جنبش استقلالطلبانه سياسى، اقتصادى و فرهنگى، آن را در اختيار گرفت.
كشورهاى غربى در اين ميدان گوى سبقت را از ملتهاى شرق ربودند و از آثار شرق، خرمن خرمن گردآوردند. كاوشگران به جستجو در دشتها و بيابانها پرداختند و آغاز به نوشتن تحقيقات درباره مشاهدات خويش و به سرقت بردن دستنوشتهها كردند. هدف آنان از اين كار، ارائه كردن تحقيقات تحريفآميز و مغرضانه درباره ملّتهاى شرق، به قصد نشان دادن برترى نژاد اروپايى و پستى تبارهاى شرقى و القاى اين باور در شرقيان بود كه راهى براى رسيدن به ميدان پيشرفت در صنعت و اختراعات و ... ندارند و بنابراين، بهتر است كه همچنان مصرف كننده توليدات صنعتى غرب باقى بمانند و مواد خام سرزمين خود را به كشورهايى صادر كنند كه بهطور مادرزاد براى اختراع و نوآورى آفريده شدهاند!
اگر ملّتهاى غير عرب، هدفِ تنها يك تير از تيرهاى دشمنان قرار گرفته بودند،
آنچه در تيردان دشمنان باقى مانده بود، تماماً بهسوى جهان عرب نشان رفت و تمام تلاشهاى خاورشناسان و مسيونرها در جبهه عربى متمركز شد؛ چراكه آنان در برابر خود مقاومتى سرسختانهتر از مقاومت امّت عرب نيافتند و در هيچ جامعهاى به اندازه جامعه عرب با مخالفت و مقاومت روبهرو نشدند. سختترين چيزى كه نيروى دشمنان را تحليل برد و بازوى آنان را سست كرد، اين بود كه ميراث عربى در قرن بيستم- همچون هزار سال پيش- همچنان زنده و قابل فهم و هضم باقى ماند ... دشمن از اينكه مىديد عرب مسلمان، با همه فقر و نيازمندىاش، به ميراث خود چنگ زده و آن را بر نان شب خود ترجيح مىدهد، گيج و متحيّر شده بود. هريك از ما حاضر است از گرسنگى و تشنگى صبورانه بميرد اما حاضر نيست چيزى را با ميراث خود عوض كند.
آخرين نبرد در تاريخ جنگ و آثار باستانى، نبرد صهيونيسم با فلسطين بود.
صهيونيستها تاريخ را وارونه ساختند و توانستند- براى مدت زمانى- اين توهم را در دنيا ايجاد كنند كه خاك فلسطين حق آنها است. از اينرو، نخستين يورش در اين پيكار، به سود آنان تمام شد؛ چرا كه ميدان نبرد تاريخى، از مقاومتى كه باطل را درهم شكند و چشمها را بر روى حقيقت بازكند، خالى بود. اما به خواست خدا، در يورش بعد، نبرد را ما خواهيم برد؛ آنگاه كه خورشيد حقيقت در آسمان دنيا درخشيدن گيرد و ما به ميراث خود بازگرديم و به آثار نياكان بىمانند خويش چنگ زنيم.
پيش از آنكه درستى دلايل خود را به جهانيان بباورانيم، نخست بايد نهال يقين بهدرستى اين دلايل را در دلهاى ملت خود بنشانيم و همراه با نشاندن اين نهال يقين، بايد بذر تعلّق روحى به اين خاك مقدس را در مزرع جانهاى آنان بيفشانيم ... آرى، خاك مقدس؛ چون نماد عظمت و شكوه ماست و گوياى حماسهها از نقش فرهنگ و تمدنساز ما ... در صحراى ما زندگى سايهگسترى موج مىزند؛ چرا كه اين صحرا پيكرهاى قهرمانان ما را در دل خود جاى داده است؛ بر ستيغ كوههاى ما مجد و عظمت مىدرخشد؛ زيرا از آن فراز بر ييلاقهاى جاودانگى مشرف بودهاند و در تاكستانهاى سرسبز ما قهرمانىهاست؛ و آنها را از دلاوران به ارث بردهايم.
آثار تاريخى و جغرافيايى، در سيره عطرآگين نبوى، نشان تمدّنى است كه بر دنيا
سايه افكند و جاودانه ماند و تا اين گيتى برجاست اين تمدن برپا خواهد بود. اين آثار به دلهاى ميليونها انسان آويخته و شعله اشتياق به آنها در دل شيفتگانش از مسافتها راه زبانه مىكشد و شوق ديدار آنها با گذر روزها فروكش نمىكند ...
با شنيده شدن نام كوه سلْع، وادى عقيق، منا، عرفات، صفا، مروه، مأذمان، و هر نشانى از نشانههاى حجاز، چه چشمها كه گريان نمىشود و چه دلها كه پَر نمىكشد.
يكى مىگويد:
«همين غم مرا بس، كه در بغداد همى زيَم،
و دلم گروگان هر گوشه حجاز است،
هرگاه سخنى از حجاز به ميان آيد، شوق به گوشهگوشه حجاز در من برانگيخته گردد،
بهخدا سوگند نه از روى بىمهرى آنان را ترك كردم،
بلكه قضاى الهى چنين رقم زده است.»
و آن ديگرى مىسرايد:
«هرگاه ابرى بهسوى حجاز برق زند،
اين برق خجستهاش شوق مرا برانگيزد،
من حجاز را از روى بىعلاقگى به سرزمينش ترك نكردم،
بلكه آنچه خداوند مقدّر كند همان مىشود.»
اگر امروز براى گردآورى آثار رهبران و رجال بزرگ، كه در عظمت و بزرگى،
ناخن پيامبرِ خدا صلى الله عليه و آله هم نمىشوند، موزهها برپا مىكنيم؛ چرا براى ميراث پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نبايد چنين كنيم؟
اگر امروز براى بزرگداشت و تمجيد رهبران و فرماندهانى كه مقام و فضل آنان با پيامبر صلى الله عليه و آله قابل قياس نيست، بهگردآورى آثار و تاريخ آنها مىپردازيم، چرا نبايد در كنار سيره عطرآميز آن بزرگوار، به آثار و امكنهاى كه شاهد زندگى او بودهاند، بپردازيم؟
اين كار ما تازگى ندارد، بلكه شيوهاى است كه صحابه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را پايهريزى كردهاند. در اينجا به ذكر چند نمونه از روش يكى از صحابه در اينباره مىپردازيم:
از نافع نقل شده است: ابن عمر هر نقطهاى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله قدم گذاشته بود، دنبال مىكرد و در هر جايى كه آن حضرت نماز خوانده بود نماز مىگزارد. تا جايى كه يكبار پيامبر صلى الله عليه و آله زير درختى فرود آمد و از آن پس، ابن عمر به آن درخت رسيدگى مىكرد و آن را آب مىداد تا خشك نشود. (1)مجاهد گويد: در سفرى با ابن عمر بوديم كه ديديم هنگام عبور از جايى، راه خود را بهطرف ديگر كج كرد. علت اين كارش را پرسيدند. گفت: من شاهد بودم كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله اين كار را كرد و من هم چنين كردم. (2)از نافع نقل شده كه ابن عمر در راه مكّه مىرفت و سر شترش را مىگرفت و به اين طرف و آن طرف خم مىكرد و مىگفت: شايد سُمى بر جايگاه سُمى قرار گيرد، مقصودش سُم شتر پيامبر صلى الله عليه و آله بود. (3)نافع در وصف حالتِ ابن عمر به هنگام دنبال كردن آثار و جاى گامهاى پيامبر صلى الله عليه و آله مىگويد: «اگر ابن عمر را هنگام دنبال كردن ردّ پاى پيامبر مىديدى، مىگفتى «اين مرد ديوانه است!» عاصم احول از قول شخصى روايت كرده است كه:
«اگر كسى ابنعمر را در هنگام جستجويش از جاهايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنها قدم نهاده
بود مىديد، خيال مىكرد او را طورى شده است. (1)3. يكى از انگيزههاى من در نوشتن اين فرهنگنامه اين بود كه متوجه شدم پژوهشگران در زمينه حديثِ شريف، نياز شديد به شناختى اجمالى از اعلام جغرافيايى حديث و سيره دارند كه در لابهلاى كتب مشروح و فرهنگهاى جغرافيايى پراكندهاند.
علاوه بر اين، بارها ديدهام كه پژوهشگران عصرِ ما، وقتى مىخواهند جايى و اثرى از آثار جغرافيايى مذكور در سيره نبوى را بشناسند، به كتابهاى قديمى مراجعه مىكنند و آنچه را آنها ثبت و ضبط كردهاند، نقل مىنمايند، بدون در نظر گرفتن تغييرات و دگرگونىهاى جغرافيايى جديدى كه در مناطقى شاهد حوادث سيره نبوى بودهاند، يكى از اين تغييرات، تغييراتى است كه در جنوب و شرق جزيرةالعرب رخ داده است. در اصطلاح قديم، به جنوب عربستان سعودى، «يمن» مىگفتند، اما امروزه بايد اين نقطه را با نام سياسى جديد آن معرفى كنيم تا خواننده گمراه نشود.
شرق عربستان سعودى (دمّام، قطيف، احساء) نيز با نام «بحرين» خوانده مىشد، اما امروزه نسبت دادن قطيف به بحرين باعث گمراهى خواننده مىشود. همچنين در سرزمين شام «جند اردن» داشتهايم و «جند فلسطين». جند اردن شامل تعدادى از شهرها و روستاهاى فلسطين؛ مانند عكا و طبريه مىشد و جند فلسطين شامل شمارى از شهرها و روستاهاى شرق اردن فعلى بود. به همين دليل است كه مىبينيد پژوهشگران در نسبت دادن روستاها به هريك از اين دو كشور خلط مىكنند؛ بنابراين، لازم است كه هر روستا يا مكانى را به منطقه آن، بر حسب نام جديدش نسبت داد.
موضوع ديگرى كه در اينجا بايد به آن اشاره كنيم، مسأله مقياس مسافتهاست:
منابع قديمى، مسافتها را با مقياسهاى فرسخ، ميل و شبانهروز مىسنجند، در حالىكه امروزه اين مقياسها براى ما مفهوم نيستند. بنابراين، لازم است كه مسافتها با مقياسهاى جديد (كيلومتر) تعيين شوند. موضوع ديگر اينكه جاىها و مكانهايى
1) حليةالاولياء، ج 1، ص 310، گفتنى است عبداللَّه بن عمر، عليرغم دقّت وسواسگونهاى كه در پيدا كردن جاى گامهاى پيامبر از خود نشان داده است، تا پاى در جاى پاى آن حضرت بگذارد ولى در باره خليفه به حق او، برخلاف آن عمل كرد و به فرموده امير مؤمنان عليه السلام او و سعيد بن مالك از جمله آنهايى هستند كه «لَمْ يَيْصُرا الحَقَّ وَ لَمْ يَخْذُلا الْباطِلَ».
هستند كه به مرور زمان از بين رفتهاند و جاهايى هستند كه همچنان باقى مانده و مردم در آنها زندگى مىكنند. در طبقهبندى جديد، به اين نكته نيز بايد اشاره شود.
ضبط نام محل، تعيين موقعيت آن با قياس به يكى از مراكز بزرگ و ثابت، تعيين مسافتها با كيلومتر- تا آنجا كه برايم امكانپذير بوده- در صورت تغيير نام، ذكر نامِ جديد هر مكان و توضيح اين نكته كه مكان ياد شده آيا امروزه نيز وجود دارد يا از ميان رفته است.
در تأليف اين كتاب، بنا نداشتهام احاديث و حوادثى را كه نام مكان و اثر جغرافيايى در متن آنها آمده است بازگويم؛ زيرا اولًا: اين كارى است كه بررسى همهجانبه آن به درازا مىكشد و با دشوارى همراه است؛ ثانياً: من اين فرهنگ را براى كسانى كه مىخواهند درباره تاريخ مكان و احاديث و حوادثى كه در آن بهوقوع پيوسته است شناخت و اطلاعات داشته باشند، تدوين نكردهام، بلكه آن را براى پژوهشگر در كتب احاديث و سيره نبوى پديد آوردهام تا چنانچه بهنام جا و مكانى در حديث و سيره برخورد كرد و خواست شناخت مختصرى از آن بهدست آورد، به اين اثر مراجعه كند.
من ادعا نمىكنم هر نقطه يا مكانى را كه در هر حديث يا خبر نبوى ذكرى از آن بهميان آمده، استيفا كردهام، چه آنكه كتابهاى احاديث و سيره، از حدّ شما فزوناند؛ بهطورى كه ممكن است انسان عمرى را صرف خواندن آنها كند و باز به سرانجامى نرسد. اما از آنجاكه اين آثار و اماكن در بسيارى از كتابها، تقريباً تكرارى هستند، ولو با اختلاف روايت، لهذا اطلاع از بيشتر اين كتابها احتمالًا مىتواند كافى باشد و ما را از مراجعه و اطلاعيابى از همه آنها بىنياز كند.
بنابراين، به امّهات كتابهاى مشهور بسنده كرده، از ميان كتابهاى حديث، اين كتب را برگزيدهام:
الف: صحيح بخارى، صحيح مسلم، مسند امام احمد حنبل، مسند ابى يعلى،
سنن ابنماجه، سنن ابى داوود، سنن نسائى و منتخب كنزالعمّال.
از ميان كتابهاى سيره نبوى، به اين آثار اكتفا كردهام:
ب: سيره ابنهشام، جلد اول انسابالاشراف بلاذرى، سيرةالرسول ابنكثير و كتاب زادالمعاد.
ج: به فرهنگهاى جغرافيايى قديمى، نظير معجمالبلدان، معجم مااستعجم و مراصد الاطلاع مراجعه كردهام.
د: از ميان كتابهاى خاص، كتاب وفاءالوفاى سمهودى، المغانمالمطابه فيروزآبادى و تاريخ مكّه را برگزيدهام.
ه: از كتابهايى كه معاصران درباره اماكن جغرافيايى حجاز نوشتهاند، بهره بردهام كه مشهورترين آنها كتاب معالمالحجازِ عاتقبن غيث بلادى و معالمالجغرافية في السيرة النبويه مىباشند. البته كتاب اخير، به اعلامى كه در سيره ابنهشام نام برده شدهاند، بسنده كرده است. همچنين از تحقيقات حمدالجاسر در كتابش بهنام بلاد ينبع و نيز از كتاب المناسك حربى بهره گرفتهام.
نكتهاى كه در اينجا لازم است بدان اشاره شود اين است كه در ذكر آثار جغرافيايى، به آثارى كه در احاديث و اخبار صحيح وارد شدهاند، اكتفا نكردهام، بلكه هرجا و مكانى را كه به اخبار و اقوال پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ارتباطى داشته و بلكه هرجايى را كه در حديثى يا خبرى نامِ آن آمده، بدون توجه به درجه سنديتش، ذكر كردهام؛ چرا كه بحث از درجه سند و متن، در تخصّص من نيست بلكه كار متخصّصان اين علم مىباشد.
در اين فرهنگ، با اقتباس از ديگران، تصاوير و نقشههايى چند آوردهام كه بيشتر آنها از پژوهنده توانا، عاتق بن غيث بلادى است؛ زيرا اين امكان به او دست داده تا در سراسر جزيرةالعرب به سير و سفر بپردازد و نقشههايى از مناطق سفركردهاش ترسيم كند كه در باب خود سودمندند.
از همه كسانى كه از اين سفر معنوى سودى برگيرند، اميد دعاى خير دارم.
وَاللَّهُ الهادي إلَى سَبِيلالرَّشادِ
محمد محمد حسن شرّاب
در حدّ امكان، كوشيدهام در تعيين مسافتهاى ميان اماكن، از مقياسهاى جديد؛ مانند «كيلومتر» استفاده كنم، امّا منابع، براى بسيارى از اماكن، اين كار را نكردهاند.
از اين رو، همان مقياسهاى قديم را آوردهام. در اينجا به ذكر برخى مقياسهاى قديم مىپردازم كه آنها را با مقياسهاى جديد برابرى دادهام:
الف) روز؛ در گذشته گفته مىشد از فلان مكان تا فلان جا، يك روز راه است و مراد از آن، بيست و چهار ساعت (يك شبانهروز) بوده است. ارزيابان مسافتى را كه مسافر در يك روز با پاى پياده يا سوار بر شتر گرانبار مىپيمايد، حدود هشت كيلومتر برآورد كردهاند.
ب) فرسخ؛ برابر است با 000 12 ذراع (گز) يا هشت كيلومتر.
ج) بريد يا چاپار؛ چهار فرسخ است كه حدود 32 كيلومتر مىشود.
د) ميل؛ يك سوم فرسخ است كه حدود 2666 متر مىشود.
در تعيين اماكن و جاىها، از نامهاى جغرافيايى جديد استفاده كردهام و هر مكانى را به منطقه فعلى آن نسبت دادهام؛ زيرا تعيين اماكن، طبق تقسيمات گذشته، باعث گمراهى خواننده امروز مىشود. از جمله جاهايى كه مرزهايشان تغيير كرده، عبارتند از:
يمن: در گذشته يمن شامل جنوب عربستان سعودى بود، اما امروزه به جزيره بحرين محدود مىشود.
فلسطين: در گذشته، شهر عمّان و كوههاى سراة و عقبه را شامل مىشده است.
اردن: در قديم تعدادى از شهرهاى فلسطين؛ مانند طبريه و عكا را دربر مىگرفته است.
آبار الأَثايَه: اثايَه (بهفتح همزه و ياى مفتوح)، مأخوذ از «اثيتُ بِهِ» و به معناى سعايت و سخن چينى كردن از كسى است. گفته مىشود: اثا بِهِ، يأثو، و يأثي اثاوةً و اثايةً.
به همين دليل، عدهاى آن را به كسر همزه نقل كردهاند.
امروزه بهنام «بِئار الشُفَيّه» خوانده مىشود و عبارت است از چند چاه آب، كه بعضى از آنها هنوز هم آب دارند.
حدود 34 كيلومتر با «مُسَيْجيد» (مُنصرف)، واقع در راه مدينه به بدر، فاصله دارد و در فاصله حدود چهار كيلومترىِ راه شوشه منتهى به يمن واقع شده است. گفتهاند كه در آبارالأثايه مسجد نبوى وجود داشته است.] نقشه اثايه.
آبار السُّقيا:] «سُقيا».
آبار على يا «أبيار على»:] «حُلَيفه» و «ذوالحُلَيْفَه».
آبار المدينة النبويّه:] «بئر».
همچنين در باره چاههايى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آنها آب نوشيده است، رجوع كنند به واژه «بئر» يا نام هريك از چاهها.
آره: كوهى است مشرف بر وادى فُرُع كه روستاهاى فرع، امّالعيال، مضيق، محضه، خضره و فَغْوَه آن را در ميان گرفتهاند و حدود دويست كيلومتر با مدينه منوره فاصله دارد. در سيره نبوى از آبادىهاى پيرامون اين كوه نام بهميان آمده است و به همين دليل ما نيز در اين فرهنگ از آن ياد كرديم.
آطام: جمع «اطم»، نام دژهايى است كه در عصر جاهلى در مدينه وجود داشتهاند و تعداد آنها بسيار بوده است. در حديث آمده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله از ويران كردن آطام اهل مدينه نهى كرد و فرمود: اينها زيور مدينه هستند.] «اطم».
[آفاقى: آفاق جمع «افُق» است و بههنگام نسبت، به مفرد آن افُقى و يا افَقى گفته مىشود، نه آفاقى (1)، ولى از آنجا كه آفاق براى سرزمينهاى خارج از مكه عَلَم شده است. فقها، ياى نسبت به آخر آن ملحق كرده و به كسى كه از مناطق قبل از ميقات به حج مىآيد، «آفاقى» مىگويند. (2)چنانكه شهيد ثانى در شرح لمعه، به آفاقى تعبيركرده (3)ولى بعضى ديگر مانند مرحوم صاحب جواهر در برخى موارد، «افُقِى» تعبيركردهاند. (4)]
[آكام: جمع «اكْمَه» است كه به معناى تلِ تشكيل شده از يك قطعه سنگِ بسيار بزرگ و به قولى، محلّى است از نقاط اطرافش بسيار بلندتر و خشنتر، ولى به اندازه تلِ سنگِ ياد شده نيست. (5)در حديث است كه: «كانَ رَسُولُاللَّهِ صلى الله عليه و آله يُلبِي كُلَّما لَقى راكباً أوْ عَلا أَكْمَة»؛ (6)«پيامبرخدا صلى الله عليه و آله هرگاه به سوارهاى مىرسيد و يا از اكْمَهاى بالا مىرفت، تلبيه مىگفت.»]
اباطح: (ذات)،] «اطلاح».
اباغ: وادىاى است در پشت انبار، واقع در راه فرات به شام. منزلگاههاى اياد بن نزار بوده و به آن «عَيْن اباغ» گفته مىشود.
[ابْتَرْ: حيوان دم بريده (7)در حديث است:
«فَإِنْ عُرِضَ عَلَيْهِ الْحَجُّ فَاسْتَحْيَا؟ قَالَ:
هُوَ مِمَّنْ يَسْتَطِيعُ الْحَجَّ وَ لِمَ يَسْتَحْيِي؟
وَلَوْ عَلَى حِمَارٍ أَجْدَعَ». (8)]
ابْرق الرَّبَذه: محلّى است كه در زمان ابوبكر نبرد ميان اهل ردّه و ارتش مسلمانان، در آن واقع شد و از منزلگاههاى بنى ذبيان
بود و به تصرف مسلمانان درآمد و از آن پس به قرقگاهى براى اسبهاى مسلمانان تبديل شد.] «ربذه».
ابْرَق العزّاف: جايى است ميان مدينه و ربذه كه با ربذه بيست ميل و به روايتى دوازده ميل فاصله دارد. ابن اسحاق نقل كرده كه خريمبن فاتك اسدى، به عمربن خطاب گفت: مىخواهى بگويم چه وقت اسلام آوردم؟ در جستجوى شتر گمشده خود بودم كه آخرهاى شب به ابرق الغراف رسيدم، با صداى بلند فرياد زدم: از سفيهان اين وادى به عزيز آن پناه مىبرم.
ناگاه شنيدم كه هاتفى خطاب به من مىگويد:
«اى جوان، به خدا پناه ببر كه صاحب شكوه است و مجد و نعمت و بخشش و آياتى از انفال را بخوان و خداى را به يگانگى ياد كن و بيمى به دل راه مده.»
من از شنيدن اين آواز به شدّت ترسيدم و چون به خود آمدم گفتم:
«اى هاتف، چه مىگويى؟ تو پيك هدايتى يا گمراهى؟ راه هدايت را بهما نشان ده.»
هاتف گفت:
«اين پيامبر خداست كه دارنده خوبىها و بركتهاست. به خوبىها و رستگارى فرا مىخواند به روزه و نماز فرمان مىدهد و مردم را از سختىها و گرفتارىها مىرهاند.»
در عربستان ابرقهاى زيادى وجود دارد. ابْرَق در لغت به معناى محلّ مرتفع از سنگ و گِل و ريگ است. وجه تسميه ابرقالغراف بدين نام، آن است كه عربها در اين محل غريف (سر و صدا و هياهوى) جنّ مىشنيدهاند.
ابْطَح: (به فتح اول و سكون باء و فتح طاء)، بهمعناى هر سيلگاهى است كه در آن شن و سنگريزه باشد. ابطح و بطحاء، همچنين بهمعناى شن و سنگريزه گسترده بر روى زمين آمده است.
ابطح به مكه و منا، هر دو، نسبت داده مىشود؛ زيرا فاصله ابطح با اين دو جا، يكى است و شايد به منا نزديكتر باشد. ياقوت مىنويسد: ابطح همان مُحَصَّب يا خَيْف بنىكنانه است.
ابو رافع كه عهدهدار حمل بار و بنه
پيامبر صلى الله عليه و آله بود، مىگويد: پيامبر به من دستور نداد كه در ابطح باراندازم اما من خيمه حضرت را برپا كردم و ايشان هم در آنجا فرود آمدند.
در حال حاضر، ابطح جزو مكه است.
ابْلى: (به ضم اول و سكون باء)، بر وزن «حُبْلى». بهروايت زهرى: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گروهى را به جانب سرزمين بنىسليم فرستاد كه آن هنگام در بئر معونه، واقع در جُرف (پهنه كوه صاف و هموار.
آبكنه رود) ميان ارحضيّه و قُرّان قرار داشت.
بلادى مىگويد: ابلى كه هنوز هم معروف است، رشتهكوه سياهرنگى است واقع در شمال غرب «المهد» و از طرف غرب به حرّه حجاز وصل مىشود.
ابْنى: (به ضمّ اول و سكون باء و فتح نون و الف مقصور)، بر وزن «حُبْلى». روايت شده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اسامه دستور داد: «صبحگاهان بر ابنى بتاز و آن را آتش بزن». بعضى گفتهاند: ابنى جايى است در ناحيه بلقاى شام و بهقولى:
مكانى است ميان فلسطين و بلقاء.
گفتهاند: ابنى همان جايى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زيد پدر اسامه را به همراه جعفربن ابىطالب و عبداللَّهبن رواحه بدانجا اعزام كرد و هر سه نفر در مؤته، جزء سرزمين بلقاء، به شهادت رسيدند. بنابراين، جايگاه فعلى ابنى در شرق اردن، نزديك مؤته، مىباشد.] «مؤته».
در فلسطين روستايى ساحلى وجود دارد كه به آن «يبنه» يا «يُبنى» مىگويند. آيا اين روستا همان ابنى است؟
ابواط:] «بواط».
ابواء: وادىاى است در حجاز كه در آن چاههاى فراوان و مزارعِ آبادى وجود دارد.
قسمتهاى مزروعى آن امروزه بهنام «خُرَيبه» مصغّر «خَربه» (خرابه و ويرانه) خوانده مىشود و در فاصله بيست و هشت كيلومترى شرق شهر «مستوره» واقع است. مسافت ابواء تا «رابغ» چهل و سه كيلومتر مىباشد. گفته مىشود كه آرامگاه آمنه، مادر
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در ابواء است. نخستين غزوه پيامبر صلى الله عليه و آله غزوه ابواء بود كه دوازده ماه پس از ورود آن حضرت به مدينه، با بنىضَمْره و بنى بكر بن عبد مناة بن كنانه به وقوع پيوست.
ابو دُبّ (شِعب): يكى از درههاى حَجون در مكه است كه در حديث از آن ياد شده است.
ابو رغال:] «قبر».
ابو زرائب: وادىاى است در راه غزوه تبوك.
ابو قُبيس: كوهى است كه از جانب مشرق به كعبه مكرّمه مشرف است و فراز آن امروزه پوشيده از ساختمان مىباشد.
ابوقبيس يكى از دو كوه مكه را تشكيل مىدهد. (1)نقل شده است كه از ابوحنيفه- بنيانگذار مذهب حنفى- سؤال شد: اگر مردى با ضربه سنگ مردى را بكشد، آيا قصاص مىشود؟ گفت: نه. حتى اگر «به ابو قبيس» بر او بزند.
بعضى مىپندارند ابوحنيفه در اين مورد دچار لحن يا خطاى اعرابى شده است؛ زيرا مىبايست بگويد: «بِأبى». اما در توجيه سخن او گفتهاند: استعمال اسماء خمسه؛ مانند اسم مقصور، كه همواره با الف مىآيد، يكى از لغات و گويشهاى عرب است كه اعراب آن تقديرى است.
مطلب ديگرى كه بيان آن خالى از لطف نيست، اين است كه گفتهاند: كسى كه بر بالاى ابوقبيس بايستد «طائف» را مىبيند. بديهى است كه مراد از «طائف» در اينجا شهر طائف نيست؛ چراكه چنين چيزى غيرممكن است، بلكه مقصود از آن طواف كننده برگِرد كعبه است.
ابْيَن: (به فتح همزه و سكوه باء و فتح ياء)، روستايى است در يمن از نواحى عَدَن.
اتَمَه: (به فتح همزه و تاء و ميم)، يكى از وادىهاى نقيع است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را قرقگاه قرار داد. بلادى مىگويد:
امروزه بهنام «يَتَمه» خوانده مىشود و
1) كوه ديگر آن «احمر» است و اين دو كوه را «اخْشَبان» مىگويند. اخْشَب در لغت بهمعناى كوه درشت و بزرگ و ستبر است- م.
روستايى است آباد، واقع در راه ميان مدينه و مكّه (همان راه هجرت) و هشتاد و پنج كيلومتر با مدينه فاصله دارد.
اثافى البُرْمه: اثافى، جمع «اثْفيَّه»، عبارت از سه سنگى است كه زير ديگ قرار مىگيرد. «بُرْمه» ديگ. مقصود از «اثافىالبرمة» در اينجا، آن سه سنگى است كه وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به جنگ «العُشَيْره» مىرفت، در بطحاء، ابنازهر در زير ديگى قرار داد كه غذاى آن حضرت را در آن پختند.] «بطحاء ابن ازهر».
اثال: (به ضمّ همزه)، ياقوت مىنويسد: اثال نام وادىاى است كه سيل آن به وادى ستاره مىريزد و همان است كه بهنام قُديد شهرت دارد و در وادى خَيْمَتَى امّ معبد جريان مىيابد ... به همين دليل از آن نام بردم.
اثايه: (به ضمّ همزه و فتح و كسر آن روايت شده است)، در راه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مكه كه با احرام رهسپار آنجا شد، از اين اسم ياد شده است ... از اثايه بهنامهاى آبارالاثايه و «شرفالاثايه» ياد مىشود ... و امروزه ميان مسافران و بوميان بهنام «شُفيّه»، مصغّر «شفه» معروف است. بلادى محل آن را در سى و چهار كيلومترى بعد از مسيجيد (منصرف) تعيين كرده است. مسيجيد در راه شوسه مدينه به بدر قرار دارد.] نقشه رويثه و اثايه.
اثَبه: (به فتح همزه و ثاء)، سرزمينى است در نقيع، كه بهنام غدير يا آبگيرى در آن، يعنى «غديرالاثبه»، خوانده مىشود.
اثرب: تعبير ديگرى است از «يثرب».
اثَيْل: مصغّر «اثْل». پيشينيان محل آن را بين بدر و وادىالصفراء تعيين كردهاند؛ اين در حالى است كه بدر جزء وادى الصفراء مىباشد. بنابراين، ممكن است مقصودشان قريه «صفراء» باشد كه امروزه بهنام «واسطه» معروف است و در بين راه مدينه و بدر جاى دارد.
از «اثَيل» در شعر قُتَيْله دختر نَضربن حارث كلده نام برده شده است.
پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از بدر نضر را بهقتل رساند و دختر او شعرى در رثاى پدرش و مدح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سرود كه بيت نخست آن اين است:
يا راكباً إنّ الأُثَيْل مظنةٌ من صُبْح خامسةٍ و أنت مُوفَّق (1)
به گفته ابن حجر، زبيربن بكار در صحّت نسبت اين ابيات به قتيله ترديد كرده و آنها را ساختگى دانسته است.
حازمى نيز مىگويد: اين ابيات سند درستى ندارد.
اجَأ: يكى از دو كوه «طىء» است در ناحيه «حايل» واقع در شمال سعودى. نام كوه ديگر، «سُلْمى» است.
اجْذال: (ذات)، ظاهراً جمع «جِذْلالنخلة» (تنه يا ريشه درخت خرما) است. ياقوت گفته است: اجذال پنجمين چاپار مدينه به بدر است. بهنام «ذاتاجذال»- و به روايتى به دال (اجدال) نيز اسم برده شده است. بهگفته بلاذرى: عبيدةبن حارث در بدر به شهادت رسيد و پيامبر صلى الله عليه و آله او را در صفراء، واقع در ذات اجدال، به خاك سپرد.
اجْرد: در راه هجرت نبوى از اين محل نام برده شده است. محققان گفتهاند: اين كلمه تحريف شده است و آن جايىكه در راه هجرت واقع شده «اجَيْرد»- بهصورت مصغّر است. اما «اجرد» نام كوه بزرگى است در غرب مدينه كه وادى اضَم از شرق و شمال آن را در ميان گرفته است و هفتاد و پنج كيلومتر با مدينه فاصله دارد ... و با راه هجرت فاصله زيادى دارد. اجرد: اطُم يا دژى است در مدينه و همان است كه به چاه آن «بصّه» مىگويند و متعلق به گروهى از خزرجيان و بلكه از آنِ مالكبن سنان پدر ابوسعيد خدرى بوده است.
اجْنادين: بهلفظ تثنيه يا جمع؛ اسم و محل نبردى است كه بهسال 13 ه.. ق. ميان مسلمانان و روميان در فلسطين رخ داد و منجر به شهادت تعدادى از صحابه گرديد. اجنادين در اراضى دو خرابه «جنّابةالفوقا» و «جنابةالتحتا» واقع در حومه روستاى عجوّرالشرقى از توابع الخليل قرار دارد.] معجم بلدان فلسطين، از همين نويسنده.
اجْياد: دو درّه (شِعْب) است در مكه كه يكى بهنام «اجيادالكبير» خوانده مىشود و ديگرى بهنام «اجيادالصغير». اين دو درّه، امروزه دو محلّه از محلههاى
1) شرحنهجالبلاغه ابن ابى الحديد، ج 14،
مكه هستند.
در اخبار و روايات آمده استكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: موسى در حالىكه چوپان بود، به پيامبرى برگزيده شد و داود نيز در حالىكه شبانىِ گوسفندان را بهعهده داشت مبعوث شد و من هم زمانى كه گوسفندان خانوادهام را در اجياد مىچراندم به پيامبرى برانگيخته شدم.
اجَيْرد: مصغّر «اجْرَد»، درّهاى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سفر هجرتِ خود از آنجا عبور كرد.] طريقالهجره.
[احْتِباء: حالتى از نشستن است كه به آن چمباتمه زدن مىگويند. در حديث است كه: «إِنَّمَا يُكْرَهُ الْإِحْتِبَاءُ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ تَعْظِيماً لِلْكَعْبَةِ» (1)يعنى چمباتمه زدن در مسجد الحرام كراهت دارد.]
احجار الثُّمام: احجار جمع «حَجَر» است و ثُمام نام گياهى است. (2)به گفته ياقوت: احجار الثمام همان صُخَيْرات الثمام است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به بدر در آنجا فرود آمد و نزديك فَرْش و ملل واقع است ...] صخيراتاليمام.
احجار الزَّيْت: جايى است در مدينه، نزديك زوراء. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هر زمان كه مىخواست نمازِ طلبباران بخواند بهآنجا مىرفت. و آن در غرب مسجد نبوى؛ همانجايىكه در صدر اسلام محل بازار مدينه بوده، واقع است.
احجار المَراء: جايى است در مكّه ... در حديث آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله در محل احجارالمَراء با جبرئيل ديدار كرد. اين سخنى است كه بكرى آن را نقل كرده، اما سمهودى به نقل از مجاهد مىگويد:
احجارالمراء در قُبا است، از توابع مدينه مىباشد.
احُد: (به ضمّ اول و دوم)، كوهى است مشهور در شمال مدينه كه جنگ مشهور احد در محل آن بهقوع پيوست] نقشه جنگ احد.
[احرام: احرام نخستين عملى است كه مناسك حج و عمره با آن آغاز مىگردد
و از اركانِ آن دو به حساب مىآيد:
جايگاه احرام در حج و عمره، همچون جايگاه تكبرة الإحرام در نماز است؛ يعنى همانگونه كه با گفتن تكبير، هرگونه گفتار و كردار منافى با نماز، بر نمازگزار حراممىشود، حجگزارنيز با مُحرم شدن، اعمالى كه به آنها محرّمات و يا تروك احرامگفتهمىشود، بر وى حراممىگردد.
محرّمات احرام عبارتند از:
پوشيدن جامه دوخته.
پوشيدن سر براى مردان.
پوشيدن رو براى زنان.
به كار بردن روى خوش.
ازاله مو از بدن خود يا ديگرى.
گرفتن ناخن.
آميزش جنسى زن و مرد و ديگر اعمال جنسى مانند بوسيدن و ....
عقد كردن زن براى خويش يا ديگرى.
جدال گفتن: «لا وَ اللَّهِ» و «بَلى وَ اللَّه» و قسم ياد كردن با لفظ «اللَّه» و مرادف آن، در ديگر زبانها.
شكار حيوانات وحشى.
استمنا.
سرمه كشيدن.
نگاه در هر چيزى جز آب، كه عكس انسان در آن ديده شود.
فسوق؛ فحاشى، فخر فروشى و دروغگويى.
روغن ماليدن به سر و بدن.
استظلال؛ سايه گرفتن براى مردان در حال حركت.
خون گرفتن.
به دست كردن انگشتر به قصد زينت.
پوشيدن زنان، هرگونه زيور آلات به قصد زينت.
كشتن حشرات بدن.
گرفتن ناخن.
كشيدن دندان.
قطع كردن درخت يا گياه حرم. (1)]
احزاب: ياقوت مىنويسد: مسجد احزاب از مساجد معروف مدينه است كه در عهد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ساخته شدند. اين مسجد امروزه بهنام «مسجدالفتح» خوانده مىشود و يكى از مساجد هفتگانه
1) نك: مناسك حج با حواشى مراجع معظّم تقليد.
بهشمار مىآيد و در دامنه غربىِ كوه سَلْع جاى دارد. در حديث آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روز جنگ احزاب (خندق) در مسجد فتح سهبار به درگاه پروردگار دعا كرد و بار سوم دعايش مستجاب شد.
احْقاف: نام سرزمينى است كه هود پيامبر عليه السلام در آنجا به مبعوث به نبوت شد. و آن، در جنوب شبه جزيره عربستان و شمال حضرموت واقع است. در شمال آن
ربعالخالى قرار گرفته و در شرق آن عُمان. در گذشته محل سكونت قوم عاد بوده ولى امروزه ريگستانى است خالى از سكنه.
هود پيامبر عليه السلام در شرق حضرموت، در فاصله دو مرحلهاى (1)شهر «تريم» دفن شده است. از علىبن ابىطالب عليه السلام روايت شده كه وى در كثيب احمر مدفون است و در بالاسرِ آن حضرت، درخت طلحى (2)وجود دارد.
[احلال: به معناى خارج شدن از احرام است و به چنين كسى «مُحِلّ» گفته مىشود و از آن پس، آنچه بر محرم در
تصوير؟؟؟
حال احرام حرام شده بود، حلال مىگردد. احلال به معناى بيرون شدن از ماههاى حرام نيز آمده است. (1)]
احياء: سمهودى گويد: نام آبى است پايينتر از ثنيةالمَره (در رابغ) كه عبيدةبن حارثبن عبدالمطّلب، هشت ماه بعد از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا با ابوسفيانبن حرب جنگيد.
اخابِث: جمع «خبيث»، نام جايى است بر سر راهى كه قبايلى از عرب در آنجا سكونت داشتند و در زمان ابوبكر از اسلام برگشتند. ابوبكر از آنان با صفت «اخابث» (پليدان) ياد كرد و از آن پس، اين كلمه درباره آنان و محلّ سكونتشان عَلَم شد.
اخاشِب: جمع «اخْشَب» است و اخشب در لغت بهمعناى كوه سخت و ستبر يا كوهى است كه بالا رفتن از آن، غير ممكن باشد. به كوههاى مكه «اخاشب» گفته مىشود؛ و به دو كوهىكه در سمت راست وچپ مسجدالحرام واقعاست؛ يعنى قُعيقعان و ابوقبيس، اخشبان مىگويند. به دو كوه مِنا نيز اخشبان گفته مىشود. به دو كوهى كه حاجيان در شب كوچ از عرفه (عرفات) از ميان آن دو مىگذرند نيز اخشبان مىگويند و اين دو كوه حدّ عرفه تا مزدلفه است.
اخْدود: در لغت بهمعناى حفره دراز و مستطيل شكل در زمين است، شبيه خندق.
در سيره نبوى از اخدود نام برده شده و در قرآن نيز آمده است: قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ* النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ. (2)اخدود (خندق) مذكور در اين آيه شريفه، در شهر نجران، در جنوب عربستان سعودى واقع شده و داستان آن معروف است.
[اخْسَف: نام چاهى است كه در داخل كعبه بوده و به نقل ازرقى، در سمت راست درِ كعبه از داخل، به عمق سه زراع توسط حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام حفر شد تا هداياى كعبه در آن مخفى شود.
بعدها «عَمْروبْن لُحَىّ» (رييس قبيله خُزاعَه) هُبَل- بزرگترين بت قريش- را
از منطقه «هيت» جزيرةالعرب به مكه آورد و بر سر آن چاه نصب كرد و مردم را به عبادت آن فرا خواند و آنان به دعوت او پاسخ مثبت دادند.
بت پرستان هنگامىكه از سفرى باز مىگشتند، پس از طواف كعبه، به زيارت هُبل مىرفتند و در كنار آن سر خود را مىتراشيدند و سپس به خانه خود مىرفتند. (1)]
اخْشَبان: تثنيه «اخْشَب» (كوه) است. اين نام بر دو كوهىكه در جاهاى متعددى از مكّه و حرم آن، روبهروى هم واقع شدهاند اطلاق مىشود؛ مانند:
اخشبا مكه كه عبارتند از ابوقبيس و قُعيقعان. اخشبا مِنا كه عبارتند از صابح و قابل. دو كوه يا اخشبان ديگر نيز وجود دارند كه به آنها «مَأزِمان» هم مىگويند.
اين دو، همان كوههايى هستند كه حجاج هنگام حركت از عرفات، از ميان آنها مىگذرند و حدّ شرقى مزدلفه را تشكيل مىدهند.
اخْضَر: يكى از وادىهاى تبوك است كه سيل آن از سى و يك كيلومترى شرقِ تبوك مىگذرد و سپس به دشت شَرَوْرى مىريزد. وجه تسميه آن به اخضر، اين است كه زمين آن پوشيده از علف شوره است و درنتيجه، هميشه سبز مىزند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به جنگ تبوك، از اين وادى عبور كرد.
اخْضَر: منزلگاهى نزديك تبوك است كه در ميان تبوك و وادىالقرى قرار دارد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير خود به تبوك در اين منزل فرود آمد. در آنجا مسجدى وجود دارد كه نمازگاه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن است و در پنجاه كيلومترى جنوب تبوك واقع است.
اخَيْضرات: جمع مصغّر «اخْضَر»، كوههايى است كه راهِ مكه به مدينه، از كناره شرقى آنها مىگذارد. در اين كوهها درختى است كه مردم عوام آن را زيارت مىكنند و تكههايى پارچه به آن مىآويزند و از آن تبرّك مىجويند. اخيضرات در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله قرار دارد.
ادام: و بنا به لغتى «اذام»، بر وزن «فَعال» است و به صورت «أداما» نيز گفتهاند.
بهگفته ابن سعد در طبقات،
1) ازرقى، ج 1، ص 117
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله «اداما» و شَواق را به حرامبن عبد عوف از بنىسليم بخشيد.
در فرهنگهاى اماكن آمده است:
أداما رودخانهاى است كه از شرق مىآيد و از ميان وجه و ضَبَّه مىگذرد و به دريا مىريزد. امروزه بهنام «دامه» يا «داما» معروف است.
ادامى: محلى است در حجاز كه قبر زُهَرى، دانشمند و فقيه مسلمان، در آنجاست.
ادام: يكى از وادىهاى مكه است كه در فاصله 57 كيلومترى جنوب آن قرار دارد و جاده يمن آن را قطع مىكند.
اين وادى ميان وادى بيضاء و وادى يَلَمْلَم واقع است.
[ادْنَى الْحِلّ: به مكانى از حِلّ گفته مىشود كه نزديكترين نقطه به حرم مىباشد. (1)(و كسانى كه از مكه قصد انجام عمره مفرده را دارند و همچنين افرادى كه بدون احرام در مواقيت پنجگانه به مكه وارد شدهاند، لازم است جهت احرام بستن به ادْنَىالحلّ رفته و از آنجا مُحرم شوند و بهتر است از جِعرانه يا تنعيم يا حدبيّه احرام ببندند. (2)]
اذاخِر: در كتب سيره و حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه از ثنيّه يا گردنه اذاخر وارد مكّه شد ... اذاخر جايى است در مكه اما در تعيين محلّ آن اختلاف است.
[اذْخَر: اذخر گياهى خوشبو، شبيه «كولان» مايلبه سرخى و زرد وشكوفهاشبسيار و سفيد وباعطروطعم تنداستكهبهفارسى، آنرا «كاه مكه» و «گورگيا» گويند. (3)امام صادق عليه السلام درباره بوييدن اين گياهِ معطّر براى محرم، مىفرمايد: «وَ لا بَأْسَ أَنْ تَشَمَّ الْإِذْخِرَ وَ ... وَ أَنْتَ مَحْرِمٌ»؛ «در حالىكه محرمى بوييدن اذْخِر برايت بىاشكال است.» (4)]
اذْرُح: در حديث آمده است: «إنَّ امامَكُم حَوْضي كَما بَينَ جَرْباء وَ أَذْرح». (5)در
ضمن بيان حوادث غزوه تبوك از اذرح نام برده شده است: بكرى مىنويسد:
اذرح در عهد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به صورت صلح آميز فتح شد و از جمله بلاد صلح گشوده است كه جزيه مىپرداخت. اذرح در منطقه شرق اردن، ميان شوبك و معان واقع شده و با شهر «معان» بيست و پنج كيلومتر فاصله دارد (به نقل از كتاب «بلادنا فلسطين»، ج 1).
اذْرِعات: (بهفتح اول و سكون دوم و كسر راء)، به اتفاق آراء پيشينيان، اذرعات در شام واقع است اما در تعيين محلّ آن اختلاف است. اگر اذرعات همان «اذرُع» باشد در اين صورت امروزه روستايى است از توابع استان حوران در سوريه، واقع در نزديكى شهر درعا كه وقتى از درعا به دمشق مىرويد در سمت چپ جاده مىافتد. در تاريخ فتوحات اسلامى آمده است كه وقتى عمربن خطاب وارد شام شد نوازندگان و آوازخوانان اذرعات در حالى كه شمشير و شاخههاى گل در دست داشتند، به استقبال او شتافتند.
اذْنِبَه: گويا جمع ذنوب است: آبهايى بوده كه از كوه اجرد، يكى از دو كوه جهينه در اطراف ينبع سرچشمه مىگرفته است.
امروزه اثرى از آن بر جاى نيست.
اراك: دراخبار مكه ازآن ياد شده است ...
عباسگويد: بر قاطر سفيد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سوارشدم وبه راهافتادم بهاراك رسيدم ...
تا بلكه هيزمفروشى را پيدا كنم ... ممكن است اينجا همان جايى باشد كه درخت اراك در آن وجود دارد ....
بكرى نقل كرده است كه: اراك محلّىاست درعرفه. وىازمالك روايت مىكند كه عايشه، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله، در عرفه، در نمره، فرود مىآمد و سپس به «اراك» مىرفت. او مىگويد: بنابراين، اراك از مواقف عرفه، از ناحيه شام است و نمره از مواقف عرفه از ناحيه يمن.
[اراك: در نظر شيعه، يكى از حدود عرفه به شمار مىآيد و جزو عرفه نيست و از اين رو وقوف در آنجا موجب برائت ذمّه نمىباشد. اراك نيز درختى است كه از ساقههاى آن به عنوان مسواك استفاده مىشود. (1)]
ارْثَد: (بر وزن «احمد»)، از اين محل، در
1) طريحى، ج 1، ص 66 ماده «اراك».
داستانى كه جابر راجع به معاويه نقل كرده و به روز بدر مربوط مىشود، نام برده شده است. جابر گويد: به معاويه گفت: ظهر را كجا استراحت مىكنى؟
پاسخ داد: در تپههاى ارثد ... ياقوت مىنويسد: ارثد نام واديى است ميان مكه و مدينه، در وادى ابواء.
ارْحَضيه:] «رَحْضيّه».
ارْدُنّ: (بهضمّ اول وسكونراء وضمّ دال ونون مشدّد)، در حديث آمده: «شما پيوسته با كفّار خواهيد جنگيد تا بازماندگان شما با دجّال در بطن اردن پيكار كنند، شما از غرب آن و دجّال از شرقش.»
امروزه، اردن بهنام «كشورپادشاهى اردنهاشمى» معروفاست وبيشتربه شرق رود اطلاق مىشود، اما در كتابهاى جغرافيايى قديم، اردن با فلسطين بوده و برخى مناطق آن را در برمىگيرد و تا ساحل درياى مديترانه امتدادداردو «عكا» از بنادر اردن بود و فلسطين يا «جُند فلسطين» شامل شرق اردن مىشد و «معان» در جند فلسطين قرار داشتهاست. مرزهاى فعلى، مرزهايى ساختگى هستند كه انگليسىهاى لعنتى آن را وضع كردهاند.
ارْض بنى سُلَيم: در جنگ ابن ابىالعوجاء سلمى با بنى سليم، در سال هفتم كه در آن، يارانش كشته شدند و خودش جان سالم بهدر برد، از اين زمين نام برده شده است.
ارض بنىسليم سرزمين وسيعى بود كه بيشتر حرّه (1)حجاز را، از جنوب مدينه تا شمال مكّه، در بر مىگرفت. حرّه حجاز همان است كه بهنام «حرّه بنىسليم» خوانده مىشد. ظاهراً مقصود از آن در اينجا زمين نزديك به «مهدالذهب» است.
ارض جابر: مراد از جابر همان جابربن عبداللَّه انصارى است. براى اطلاع از ماجراى زمين او،] «بئر القرّاصه» در حرف قاف.
ارض دوس: دَوْس نام قبيلهاى است.] «دوس».
[اركان كعبه: اركان كعبه به چهار گوشه آن گفته مىشود كه عبارتند از:
1) حَرَّه: بهمعناى زمين داراى سنگهاى سياهو سست و سوختهمانند است، سنگلاخ- م.
در آن «حَجْرَ الاسود» قرار دارد و به همين دليل ركن اسود ناميده شده است و به آن «ركن شرقى» نيز مىگويند (زيرا در سمت مشرق واقع است) و محلّ آغاز و پايان هر دور طواف به حساب مىآيد.
ركن عَراقى؛ در طرف عراق مىباشد كه در طرف شمال است، از اينرو «ركن شمالى» نيز ناميده مىشود و در فاصله ميان اين ركن و ركن اسود، درِ كعبه قرار دارد.
ركن شامى؛ در جهت شام و مغرب قرار دارد و از اين رو به آن ركن شامى و نيز ركن غربى گفته مىشود و ميان اين ركن و ركن عراقى «حجر اسماعيل» واقع است.
ركن يَمانى؛ از آنجا كه اين ركن در طرف يمن است، به اين اسم ناميده شده. ركن يمانى و ركن اسْوَد «يمينيان» و به ركن عراقى و شامى «عراقيان» و نيز «شاميان» گفته مىشود. (1)]
ارَم: در اخبار آمده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به جذاميين؛ يعنى بنىجعالبن ربيعةبن زيد نوشت كه ارم متعلق به آنان است ....
ياقوت آن را اينگونه شناسانده است: ارم نام كوهى است از كوههاى حِسْمى در ديار جُذام، ميان ايله و تيه (2)بنىاسرائيل.
حِسمى- بر وزن فِعْلى- جزو سلسله جبال شرق اردن است كه در شرق منطقه غور واقع شدهاند ... كوههاى حسمى در جنوب كوههاى شراة قرار گرفته و تا مرزهاى حجاز امتداد دارند. مرتفعترين كوه آن «جبل رَمّ» است كه در جنوب سرزمين شام واقع شده و ارتفاع آن از سطح دريا 1754 متر مىباشد. در فاصله 25 ميلى شرق عقبه جاى گرفته و آبهاى فراوانى از آن جارى مىشود.
دباغ در «بلادنا فلسطين» نقل كرده است كه «ارَم» مذكور، در قرآن همان كوه «رَمّ» است كه محل سكونت نبطيان بود و اخيراً در فاصله بيست و پنج ميلى شرق عقبه كشف شده است ... بعيد نيست كه همينطور باشد؛ چرا كه جذاميان، قبل از اسلام، در اين منطقه مىزيستهاند و
بعد از حيات پيامبر خدا اين سرزمين بهدست مسلمانان فتح شد. نامه پيشگفته حضرت به جذاميان، خود يكى از نشانهها و دلايل نبوت آن بزرگوار مىباشد و اشارهاى است به اين مطلب كه اسلام آن ديار را فراخواهد گرفت.
ارْما: (به فتح همزه و سكون راء)، چاهى است كه غزوه ذاتالرقاع در نزديكىِ آن بهوقوع پيوست.
اروان: نام چاهى است در مدينه منوّره كه بهنام «ذروان» و «ذواروان» نيز خواندهاند.] حرف ذال و نيز «اوران».
اريحاء: در حديث بخارى آمده است كه عمر يهوديان خيبر را به تيماء اريحاء كوچاند. شارح بخارى مىنويسد: تيماء و اريحاء دو جاى مشهور است در نزديكى سرزمين طىء در ساحل دريا، واقع در ابتداى راه شام از مدينه.
البته تيماء معروف است. بعد از خيبر و در مسير راه اردن واقع شده است اما اريحاء، به نظر نمىرسد كه در خاك عربستان سعودى باشد، بلكه شهرى است در فلسطين.
اريس: چاهى است كه به آن «بئرالخاتَم» نيز مىگويند؛ زيرا انگشتر و خاتم پيامبر صلى الله عليه و آله از دست عثمان در آن چاه افتاد.
پژوهشگران معتقدند اريس در غرب مسجد قبا، حدود 42 مترى دَرِ مسجد قديم، قرار داشته است.
ازرق: واديى است. در حديث آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به واديى رسيد و پرسيد: نام اين وادى چيست؟ عرض كردند: وادى ازرق ....
بكرى مىنويسد: وادى ازرق يك ميل پس از امْج به مكه قرار دارد.
اساف: نام يكى از بتهاى مكّه بوده كه پياخبرخدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه آن را شكست.
از ابن بت همواره در كنار بتى ديگر بهنام «نائله» اسم برده مىشود.
[اسْبوع: گاه بدون الف يعنى «سُبُوع» مىآيد؛ از عدد سَبْع يعنى هفت گرفته شده و به «اسبوعات» جمع بسته مىشود.
اين واژه بيشتر در مورد طوافهاى هفتگانه به گِرد خانه كعبه به كار مىرود؛ مثلًا گفته مىشود: «طُفْتُ بِالْبَيْتِ
اسْبُوعاً» هفت بار به دور خانه طواف كردم. (1)]
[استظلال: ظِلّ به معناى سايه و استظلال سايه گرفتن است (2)اين كار براى مردان مُحرم در حال حركت جايز نيست.]
[استلام: استلام حَجَر، لمس كردن حجرالأسود با دست يا به غير دست و بوسيدن آن است (3)چنانچه در روايت است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سوار شتر «عضباء» به طواف پرداخت و حجرالأسود را با عصاى خويش استلام مىكرد و سپس عصاى خويش را مىبوسيد. (4)]
[استوانههاى مسجد النّبى صلى الله عليه و آله:
ستونهاى مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در زمان آن حضرت از تنه درختان خرما تشكيل مىشد كه زير سقف مسجد نصب گرديده بود.
پس از آن حضرت، كه مسجد پيوسته توسعه داده مىشد، ستونهاى نخستين كه شمارشان به هشت ستون مىرسيد، در همان جايگاه اصلى خويش بر جاى ماندند؛ زيرا هركدام از آنها با خاطراتى همراه بود كه لازم بود براى حفظ آن خاطرات، آنها در جاى پيشين خود باقى بمانند.
در زمان عثمان- پس از توسعه مسجد در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز زمان عمر- توسعه سوّمى، صورت گرفت و به جاى تنههاى نخل، ستونهايى مُجَوَّف از آهن ساخته شد و درون آنها با مس پر شد. در توسعههاى دوره اموى و عباسى، گرچه بر شمار آنها افزوده شد ولى تغييراتى در وضعيت ستونها ذكر نشده است.
در زمان «سلطان قايتباى» در شب سيزدهم رمضان سال 886 هجرى قمرى، مسجد در اثر برخورد صاعقه، دچار آتشسوزى گرديد. پس از بازسازى، طاقهايى بر فراز ستونها- به منظور استحكام بيشتر سقف- ساخته شد.
و از آن پس، به مدت 387 سال، هيچگونه تغييرى در وضعيت ستونها داده نشد تا آنكه در زمان «سلطان
عبدالحميد» پادشاه عثمانى، كه دستور نوسازى مسجد را داد، ستونهاى پيشين جاى خود را به ستونهايى از سنگ مرمر داد و بر بالاى آنها طاقهايى مُزيّن به گچبرىهاى زيبا ساخته شد و بر بالاى آنها نام خداوند، پيامبر گرامى و خلفا نوشته شد. در فاصله سالهاى 1372 تا 1375 هجرى در زمان دولت ملك عبدالعزيز آل سعود، كه مسجد گسترش يافت، شمار ستونهاى مسجد به 414 ستونِ مربع و 232 ستون مُدوّر رسيد، همه آنها با سيمان ساخته شد و قسمت پايين آنها با سنگ مرمر، پوشش داده شد و قسمتهاى ديگر آنها با رنگ سفيد رنگآميزى گرديد و برفراز آنها طاقهايى بنا شد كه با سنگهاى زينتى مصنوعى تزيين گرديده بود. (1)ستونهاى مشهور مسجد نبوى كه همان ستونهاى نخستين زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است، هر يك به مناستبى، به نام يا نامهايى معروف شدهاند كه عبارتند از:
در روايت است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چهل بامداد بر در خانه حضرت على، فاطمه و حسنين عليهم السلام مىآمد و دست مبارك به دو سوى آن در مىگذاشت و مىفرمود:
«السَّلامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ»
و سپس اين آيه شريفه را تلاوت مىكرد: ... إِنَّمَا يُرِيدُاللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ...؛ (2)
«سلام بر شما اى خاندان.
خداوند اراده فرمود تا پليدى گناه را از شما اهل بيت دور گرداند و كاملًا پاك و مطهر باشيد.» (3)و در بعضى روايات به جاى چهل بامداد، 6 تا 9 ماه هم آمدهاست.
دليل نامگذارى اين ستون به ستون مَرَبَّعةُ القبر آن است كه به نقل ابنشهرآشوب؛ هنگامى كه امير مؤمنان علىبن ابىطالب عليه السلام به كمك سه تن از مهاجرين؛ يعنى عباس و فضل و اسامه، خواستند بدن شريف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به خاك بسپارند، انصار از امير مؤمنان عليه السلام خواستند تا يكى از آنان نيز براى دفن بدن حضرت وارد قبر شود، حضرت «أَوْسُ بْنُ خَوَلِيّ» را به داخل قبر فرستاد، پس از آنكه جسد مبارك پيامبر صلى الله عليه و آله را در قبر گذاشتند، اميرمؤمنان به اوس گفت:
«اخْرُج وَ رَبِّعْ قَبْرَه»؛ «بيرون شو و قبر را چهار گوشه بساز». (1)وجه ديگرى نيز به چهار ديوارى كشيدن دور آن اشاره دارد.
و از آنجا كه اين ستون داخل پنجرهاى است كه قبر چهار گوشه حضرت واقع است به آن اسطوانه (ستون) مربعةالقبر گفته شده است.
اقشهرى مىنويسد: شهرت اين ستون به مصلّاى علىبن ابىطالب عليه السلام به اندازهاى است كه بركسى از اهل مدينه پوشيده نيست. ستون ياد شده از سمت شمال، پشت ستون توبه و در برابر خانه پيامبر صلى الله عليه و آله (كه اكنون مرقد مطهّر آن حضرت است) قرار داشته و از آن در، براى برگزارى نماز به مسجد مىآمده است. (2)اين ستون فعلًا در كنار ضريح مطهر قرار گرفته و از اين رو، زائران از فيض خواندن نماز در كنار آن محروم مىباشند و بر آن «اسطوانةُ الْحَرَس» نوشته شده است.
و بر آن مىآرميد و از آنجا كه كنار ستون ياد شده جايگاهِ قرار دادن سرير؛ يعنى تختخواب آن حضرت بوده به ستون سرير معروف شده است. (1)4. استوانه توبه: چهارمين ستون از سمتِ منبر و دوّمين ستون از طرف قبر شريف پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سوّمين ستون از سوى قبله است و به ستون «ابى لُبابَه» معروف مىباشد.
اقشهرى مىنويسد: ميان سيرهنويسان و محدّثان درباره گناه ابو لبابه اختلاف است؛ جمعى بر اين باورند كه وى به واسطه تخلّف از شركت در غزوه تبوك و احساس ندامت از آن، خود را به آن ستون با زنجيرى سنگين، محكم بست.
ولى ابن هشام و ابن اسحاق مىگويند: هنگامى كه «بنى قُرَيْظَه» به واسطه نقض عهد با مسلمانان، از سوى سپاه اسلام در محاصره قرار گرفتند، نمايندهاى نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرستادند و از آن حضرت خواستند تا ابولبابه را براى مشورت پيش آنها بفرستند و پيامبر صلى الله عليه و آله او را فرستاد. وقتى ابولبابه نزد آنها رسيد، زنان و كودكان آنها پيش او آمده و سخت گريستند. ابولبابه به حال آنها رقّت و ترحّم كرد و از اين رو، وقتى كه از او پرسيدند صلاح است تسليم شوند؟
ابو لبابه پاسخ داد: آرى، ولى با دست اشاره به گلويش كرد؛ يعنى اگر تسليم شويد كشته مىشويد.
ابو لبابه مىگويد: به خدا سوگند هنوز از آنجا گامى برنداشته بودم كه احساس خيانت نسبت به خداوند و پيامبر صلى الله عليه و آله وجود مرا فراگرفت.
سپس ابولبابه از پيش آنها بيرون شد و به جاى آنكه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله برود، راه مسجد را پيش گرفت و خود را به ستونى بست و سوگند ياد كرد كه اجازه ندهد جز پيامبر صلى الله عليه و آله كسى او را از ستون بگشايد. وقتى اين خبر به آن حضرت رسيد، فرمود: اگر ابولبابه پيش من آمده بود، برايش طلب آمرزش مىكردم ولى اكنون كه كارش به اينجا كشيده است، تا زمانىكه خداوند او را نبخشايد، وى را از ستون نمىگشايم.
سرانجام آيه شريفه:
1) المسجد النبوى عبر التاريخ، صص 53 و 54، به نقل از فتح البارى، ج 4، ص 272؛ سمهودى، ج 2، صص 447 و 448
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ ...؛ (1)در مورد پذيرش توبه ابولبابه نازل شد. «امّ سَلَمه» مىگويد: در سحرگاه، آن حضرت را خندان ديدم، علت خنده او را پرسيدم.
فرمود: ابولبابه بخشوده شد؛ امّ سلمه اين مژده را با اجازه پيامبر صلى الله عليه و آله به او داد. به دنبال آن، مردم به سوى او هجوم آوردند تا از ستون بگشايند، ليكن ابو لبابه بهآنها گفت: بهكسى جز پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه اين كار را نمىدهم.
«فَجائَتْ فاطِمَةُ]« [حتّى تَحِلَّهُ، فَقالَ: لا، حَتّى يَحُلَّني رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، فَقالَ صلى الله عليه و آله: إِنَّما فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي»؛ «حضرت فاطمه عليها السلام براى گشودن او آمد ولى ابو لبابه گفت: خير، بايد پيامبر صلى الله عليه و آله مرا بگشايد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: همانا فاطمه پاره تن من است. (يعنى اگر او تو را مىگشود، مانند آن بود كه من تو را گشودهام.) تا آنكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى اقامه نماز صبح از خانه بيرون شد و او را گشود.
به روايتى، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيشترين نوافل خود را در كنار اين ستون مىگزارد و پس از نماز صبح در كنار آن مىنشست و مستضعفان و مستمندان و كسانى كه جايگاهى جز مسجد نداشتند، گردش جمع مىشدند و تا طلوع آفتاب با آنان به گفتگو مىنشست و آياتى كه در آن شب بر وى نازل شده بود، برايشان تلاوت مىكرد.
بزرگان و ثروتمندان، از اين وضع رنجيده شده و از آن حضرت خواستند تا آنان را از دور خويش دور كند و با آنها ننشيند و در اين رابطه اين آيه شريفه نازل شد: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ...؛ (2)
«و كسانى را كه صبح و شام خدا را مىخوانند و جز ذات پاك او هدفى ندارند، از خود دور مكن ....» (3)5. استوانه تهجّد: اين ستون پشت خانه حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در قسمت شمالى آن قرار دارد و در آنجا محراب كوچكى است كه در برابر باب جبرئيل عليه السلام واقع است.
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله شب هنگام كه مسجد از نمازگزاران خالى مىشد، در كنار اين ستون، حصيرى مىگسترانيد و بر ورى آن به تهجّد و نماز مىايستاد و به همين مناسبت به ستون تهجّد شهرت يافت. ابن نجّار و مطرى از آن نيز به «مُصلَّى النَّبِىّ صلى الله عليه و آله بِاللَّيْل» ياد كردهاند؛ يعنى نمازگاه شبانه پيامبر صلى الله عليه و آله و در قرون بعدى در آن مكان محرابى بهپا كردند.
سلطان عبدالمجيد عثمانى، همزمان با مرمّت و تعمير بناى مسجد، محراب قديمى تهجّد را تعمير و نماسازى كرد و بر روى آن با خطوط زيبايى، آيهاى از سوره اسراء را كتيبه كرد: وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً»؛ (1)
پارهاى از شب را به بيدارى و تهجّد سپرى ساز، باشد كه خداوند به مقام پسنديده (شفاعت) ترا مبعوث گرداند.» (2)اين محراب هم اكنون موجود است، ولى در برابرش مانعى گذاشتهاند تا كسى متوجه آن نشود.
اينستونپشتستون اميرمؤمنان عليه السلام يا ستون مَحْرَس واقع است. نام ديگر آن «ستون قلاده» است؛ زيرا بزرگان و فضلاى صحابه، اطراف آن مىنشستهاند و همچون قلاده؛ يعنى گردنبند، آن را در ميان مىگرفتهاند. (3)ولى نام معروف آن، كه هم اكنون بر آن نوشتهاند: همان «اسْطَوانَةُ الوُفود» يا ستون وفود است كه موازى ستونهاى محْرَس و سرير قرار دارد و به ضريح مطهّر پيامبر صلى الله عليه و آله متّصل مىباشد.
اين ستون به مجلس قلاده نيز معروف است؛ زيرا كه بزرگان صحابه به هنگام نشستن، چون قلاده گرد آن حضرت حلقه مىزدند. (4)7. استوانه قرعه: و آن سوّمين ستون از سوى منبر و مرقد شريف
پيامبر صلى الله عليه و آله و قبله مىباشد، دليل نامگذارى آن به ستون قرعه آن است كه عايشه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود: «در مسجد من، پيش اين ستون، جايگاهى است كه اگر مردم ثواب و فضيلت نماز در كنار آن را بدانند، براى نماز خواندن در آنجا قرعه خواهند زد».
از اين رو، اين ستون به ستون عايشه نيز نامبردار است.
نام ديگر آن، ستون مهاجرين است، به دليل اينكه مهاجرين در آنجا اجتماع مىكردند و ابن زباله از آن به ستون مَخَلَّقه ياد كرده است؛ زيرا اين ستون هم مانند ستون مخلّقه با خَلوق، خوشبو و معطّر مىشده است. (1)8. استوانه مُخَلَّقَه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از تغيير قبله، بيش از ده ماه، رو بروى اين ستون به نماز مىايستاد، سپس در مصلّاى فعلى به اقامه نماز پرداخت و آن ستون، كه از ديگر ستونها به مصلا نزديكتر بود، پشت سر قرار گرفت و از اينرو به آن «عَلَم» يعنى نشانه مصلّاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز مىگفتند كه در جاى استوانه حنّانه نصب شده بود (2)استوانه حنانه، همان تنه درخت خرمايى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از ساخته شدن منبر، بر آن تكيه مىدادند و به ايراد خطبه مىپرداختند و پس از ساخته شدن منبر، براى نخستين بار، كه براى سخنرانى و موعظه بر آن نشستند، صداى حنين و نالهاى از آن ستون در فضاى مسجد طنين انداخت؛ به طورىكه همگان آن را شنيدند، سپس آن حضرت از منبر پايين آمدند و آن را در برگرفتند. آنگاه ناله آن به خاموشى گراييد. (3)اين ستون پس از ستون توبه، دومين ستون به طرف روضه و سوّمين ستون از سوى منبر و مرقد مطهّر پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد.]
اسَد: (بنىاسد) بن خُزيمه: قبيلهاى عدنانى است كه زيستگاه آنان بعد از كرخ، از سرزمين نجد و در همسايگى طىّ بود.
اسكندريّه: در اسدالغابه آمده است كه ماريه كنيز پيامبر صلى الله عليه و آله را، مقوقس،
فرمانرواى اسكندريه، به آن حضرت پيشكش كرد.
اسْلَم: قبيلهاى است از خُزاعه؛ يكى از روستاهاى آنان «وَبْرَه» است كه روستايى است داراى نخلستان و از اعراض (1)مدينه مىباشد و در وادى فرع واقع شده است.] «وبره».
اسْواف: (بر وزن افعال)، جايى است از حرم مدينه كه در سيره و حديث از آن بسيار ياد شده است. گفتهاند: اسواف در شمال بقيع واقع شده؛ جايىكه بهنام شارع (خيابان) ابوذر و مانند آن خوانده مىشود و مسجد اسواف، كه امروزه آن را بهنام مسجد ابوذر مىخوانند و در انتهاى خيابان قرار گرفته، در آنجاست.
اشْجَع: نام يكى از قبايل عرب است كه در حومه مدينه مىزيستهاند و همچنان خزرج بودهاند؛ از جمله مراكز آنها است: مروراة، صهباء، خُبيت، و الجَرّ.
اشراف المجتهر:] «المجتهر».
اشراف مخيض:] «مخيض».
اشطاط: (غدير)، جايى است كه در حديث حديبيّه از آن نام برده شده و نزديك عُسفان است و در راه مكه و مدينه واقع شده و دو مرحله با مكه فاصله دارد.
[اشعار و تقليد: اشعار آن است كه حاجى جانب راست كوهان شترى را كه به جهت قربانى كردن در منا با خود مىبرد، زخم زند و آن جانب را به خون آن زخم آلوده كند (2)و تقليد آن است كه نعلين عربى را، كه قبلًا با آن نماز واجب و يا مستحبى گزارده، به گردن گاوى كه براى قربانى به همراه مىبرد بياويزد. جايز است به جاى اشعار، شتر نيز تقليد شود. (3)اشعار و تقليد، تنها در حجِّ قِران به كار مىرود كه حاجيان حيوان قربانى را با خود مىبرند و به منزله تلبيه به حساب مىآيد. از اين رو، آنها مىتوانند به جاى تلبيه، اشعار و يا تقليد انجام دهند. (4)]
اشْعر: (بر وزن افعل)، اشْعر در لغت بهمعناى مردى است كه بدنى پرمو و پشمالو دارد؛ و كوه اشعر را بهدليل داشتن درختان
فراوان «اشعر» ناميدهاند. نقل شده كه ابوهريره گفت: «بهترين كوهها احُد است و اشعر و رقان». پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز فرموده است: «هرگاه فتنهها بهوقوع پيوست، به دو كوه جُهينه پناه ببريد». اين دو كوه عبارتند از اشعر و اجْرَد. درباره اجرد پيشتر توضيحاتى داديم و اما اشعر: در حال حاضر بهنام «فِقْره» خوانده مىشود و كوه بزرگى است مشرف بر «ينبع». راه شوسهاى از مدينه به آن مىرود كه از راه بدر مىگذرد، اما در فاصله حدود دويستكيلومترى مدينه بهسمت عين منحرف مىشود. اشعر بهدليلآنكه جايى مرتفع و خوش آب وهواست، يكى از گردشگاههاى مردم مدينه در فصل تابستان بهشمار مىآيد.
اشْعريون (يا اشاعره و يا بنى اشعر): نام يكى از قبايل قحطانى كهلان است كه محلّ سكونتشان از مرزهاى سرزمين شقاق تا حَيس و زبيد بوده و از جمله آباديهاى آنان است: قحمه و حُصيب و ... در سال فتح خيبر هيأتى به نمايندگى از جانب آنان كه ابوموسى اشعرى نيز يكى از اعضاى آن بود، بهحضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد.
اشْقاب: جمع «شَقَب» به معناى شكافهاى كوهها و درهها است كه پرندگان در آنها آشيانه مىكنند. در حديث از اين محل نام برده شده و گفتهاند: جايى است ميان جِعرانه و مكه.
اشْمَذانِ (بهلفظ تثنيه): بهقولى دو كوه است ميان مدينه و خيبر، كه قبايل جُهَينه و اشجع در آنجا ساكن بودهاند و به قول ديگر، نام دو قبيله است كه شهرتى ندارند. در شعرى از اين نام ياد شده است.
[اشْهُرُ الحجّ:] اشهر معلومات.]
[اشْهُرُ الحُرُم: ماههاى حرام و آنها عبارتند از:
ذوالقعده 2. ذوالحجّه
محرم 4. رجب (1)
در ميان اعراب جاهلى، ماههاى ياد شده قمرى، ماههاى حرام شناخته مىشد و جنگ و خونريزى در آن ممنوع بود.
هنگامىكه از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دراين باره پرسيدند، اين آيه شريفه نازل شد:
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِيهِ
1) طريحى، 2: 550 ماده شهر.
قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ .... (1)
از تو درباره جنگ در ماه حرام مىپرسند، بگو جنگ در آن گناه بزرگ و بازداشتن از راه خدا و كفر به او است.]
[اشْهرٌ معلومات: يعنى ماههاى معلوم و مشخص كه همان ماههاى حج مىباشند؛ چنانكه در صحيحه معاويةبن عمار از ابا عبداللَّه الحسين عليه السلام، آيه شريفه الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ ... (2)
به شوال، ذوالقعده و ذوالحجّه، تفسير شده است. (3)البته نظريات ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد، ولى صاحب جواهر با استناد به همين صحيحه و برخى دلايل ديگر، همين قول را برگزيده است. (4)]
اصابِع (ذات): در بيت زير از حسانبن ثابت نام اين مكان برده شده است:
عَفَتْ ذات الأصابع فالجواء إلى عَذراءَ منزلها خلاء
اصافِر: ياقوت مىنويسد: اصافر گردنههايى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به بدر، از آنها عبور كرد.
بكرى مىنويسد: كوههايى است نزديك جُحفه واقع در جانب راست جاده مدينه به مكّه. در داستان عمروبن اميّه ضمرى كه ابوداود آن را روايت كرده، از اصافر نام برده شده است.
گفتهاند: اصافر حدود بيست و پنج كيلومترى شمال شرقى رابغ واقع شده است. بنابراين، رابغ و اصافر دو جاى متفاوتند.
اصيهب: مصغّر «اصْهَب» است، بهمعناى سرخِ مايل به زردى (بور). آبى است نزديك مروّت واقع در سرزمين بنىتميم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع حصيْنبن مشمت داد.
اضافر: به گفته سمهودى، اضافر جمع «ضفيره» است به معناى ريگ دراز كج.
نام گردنههايى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بعد از ترك ذفران بهجانب بدر آنها را پيمود. ذوالاضافر: تپههايى هستند در دو ميلى هَرشى كه به اين تپهها نيز اضافر مىگويند.
جاسر مىگويد: اضافر همان اصافر
پيشگفته است و عبارت است از تپههاى سرخرنگآميخته بهسفيدى- و ازاينرو به رنگ زرد ديده مىشود كه در فاصله بيست و چهار كيلومترى رابغ به مدينه واقع شدهاند.
اضاة بنىغفار: بكرى مىگويد: اضاة واحد اضاء است. ياقوت آن را بهصورت «اضاءَة» با همزه آورده است.
بكرى مىنويسد: اضاة بنىغفار جايى است در مدينه. او اين حديث ابوداود را آورده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اضاة بنىغفار بود كه جبرئيل بر آن حضرت فرود آمد و گفت: «إن اللَّه تبارك و تعالى يأمرك أن تُقرىء أمّتك القرآن على حرف»؛ «خداوند تبارك و تعالى به تو فرمان مىدهد كه قرآن را بر امت خود، با يك حرف (لهجه و لغت) بخوانى).»
ياقوت مىنويسد: جايى است نزديك مكه، واقع در بالاى سَرِف، نزديك تناضب، و در حديث مغازى از آن نام برده شده است.
ازرقى در «اخبار مكه» مىنويسد:
اضاة بنىغفار كه در حديث وارد شده، در مكه، در مكان موسوم به «حصحاص» است كه محلّ گورستان مهاجرين مىباشد.
اضاءة بهمعناى آبى است كه از سيل يا جز آن، در يكجا جمع شود.
بهقولى؛ بركه كوچك يا مسيل آب به بركه است و غفار نام قبيلهاى از كنانه. به احتمال قوى اين مكان در مدينه بوده؛ زيرا اولًا: اختلاف لهجههاى عرب در واقع پس از هجرت بروز كرد، ثانياً:
حديث پيشگفته به يك طريق، از ابىّبن كعب انصارى روايت شده است.
اضَم: (به كسر همزه و فتح ضاد)، واديى است كه جز در غزوه «بطن اضم» از آن نام برده نشده است. علت نامگذارى اين وادى به اضم، آن است كه سيلهاى وادىهاى بطحان و قناة و عقيق در آنجا به هم مىپيوندند و سيل واحدى را بهوجود مىآورند كه در ميان وجه و املج (امّ لجّ) به درياى سرخ مىپيوندد. اضم نامى قديمى است ولى بعدها به بخشهايى از آن نامهاى ديگرى اطلاق شد. مثل نام «الخُلَيْل» كه از نقطه بعد از تلاقى آنها به اين نام خوانده مىشود و سپس تا جايى كه به دريايى مىريزد بهنام «وادى حمض» ناميده مىشود.
اضْوَج: (به فتح اول و سكون ضاد و فتح واو)، جايى است نزديك احد در مدينه. در شعر كعببن مالك كه در سوگ حمزةبن عبدالمطّلب- رضىاللَّه عنه- سروده، از اين مكان نام برده شده است.
اطْحَل: طَحْله، در لغت بهمعناى رنگ خاكسترى است. ياقوت مىنويسد:
اطحل كوهى است در مكه و ثور بن عبدمناف به آنجا نسبت داده مىشود و مىگويند: ثور اطحل. سفيان ثورى (متوفاى سال 161 ه.. ق.) در بصره نيز منسوب به همين ثور اطحل است.
بكرى گفته است: ثور اطحل همان است كه در حديث آمده: «پيامبر صلى الله عليه و آله ميان عير تا ثور را حرم قرار داد» و اين يك اشتباه است؛ زيرا «ثور اطحل» در مكه است و آنچه در اين حديث آمده در مدينه قرار دارد.
اطْرِقا: (به صيغه فعل امر مثنّى)، نام محلى است كه ناشناخته است. در شعرى كه ابن هشام آن را نقل كرده، از اين مكان ياد كرد است.
اطْلاح: (ذات): يا «ذات اطلح» و يا «ذات ابطح».
ياقوت مىنويسد: ذات اطلاح، جايى است از پشت وادىالقرى تا مدينه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ماه ربيعالأول سال هشتم، كعببن عُمير غفارى را به جنگ آن فرستاد. در وادى العربه فلسطين مكانى است بهنام «وادىالطلاح». دباغ مىنويسد: به احتمال زياد «ذات اطلاح» كه كعببن عميرِ صحابى، در آنجا به شهادت رسيده، همين وادى الطلاح باشد. (1)اطُم: (به ضم اول و دوم)، بهمعناى دژ و قلعه است و بيشتر به دژهاى مردم مدينه در زمان جاهليت گفته مىشود. هريك از قبايل انصار (اوس و خزرج) براى خود اطُم (دژ) يا اطام (دژهايى) دانستهاند كه در مواقع جنگ از آنها استفاده مىكردهاند.
از جمله آطامى كه در سيره و حديث از آنها يادشده عبارتند از: اطم بنى ساعده، كه بلدذرى در داستان زنى جونى (از بنى جون) كه به همسرى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درآمد از آن اسم برده است. بنىساعده نزديك مسجد
1) بلاد فلسطين، ص 643
پيامبر صلى الله عليه و آله، در اطراف «بضاعه»، زندگى مىكردند، و «سقيفه بنىساعده» در شمالغربى حرم قرار داشت.
در صحيح مسلم ذيل عنوان «فى حديث ابن صيّاد» آمده است كه وى را نزد اطم «بنى مَغالة» يافت. عياض گويد:
بنومغاله: هرگاه در آخر بلاط رو بهروى مسجد پيامبر بايستى بنىمغاله در سمت راست تو قرار مىگيرند.
اطم بن انيف: بنىانيف تيرهاى از اوس بودهاند و اطم يا دژ آنان در قباى مدينه منوره قرار داشته است.
اطم سعدبن عباده: در سمت قبله بئر بضاعه، بعد از بازار مدينه قرار داشته است.
اعراض: اختصاص به مدينه دارد.
] «عِرْض».
اعْراف: واحد آن «عُرْفه» است بهمعناى تلّ ريگ. در عربستان جاهاى بسيارى وجود دارد كه بهنام اعراف خوانده مىشود.
در زندگينامه عبداللَّهبن انيسبن آمده است كه وى در جهينه اقامت مىكرد و ازاينرو، به جهنى معروف شد.
اقامتگاه او در اعراف، در فاصله يك چاپارى مدينه، قرار داشت. آنچه آمد سخن بلاذرى در انسابالأشراف بود.
ولى من موقعيت آن را نتوانستم شناسايى كنم.
اعْشار: يكى از وادىهاى عقيق است.
سمهودى نقل كرده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در غار اعشار در عقيق فرود آمد،] «وادى عقيق».
اعْظُم: (به ضم ظاء)، جمع «عَظْم»، كوه بزرگى است در شمال ذاتالجيش. اين نام به صورت «عَظَم» و «اعْظام» نيز روايت شده است. در حال حاضر نيز كوه معروفى است و كسانى كه از راه مكه به مدينه مىآيند در فاصله دور از سمت چپ خود كه مدينه نمايان مىشود، اين كوه را مشاهده مىكنند.
اعْواف: يكى از صدقات (اوقاف) پيامبر صلى الله عليه و آله بوده كه از دارايىهاى مخيريق يهودى به آن حضرت رسيد. چاه اعواف در آنجا قرار دارد و در منطقه بالاى مدينه (عوالى) واقع است.
اعْوَص: در اخبار مربوط به غزوه احُد از اين محل ياد شده است. اسماعيلبن عمروبن سعيدبن عاص كه شخص محترم و شايستهاى بود و خود را به حكومت بنىاميه آلوده نكرد، در اعوص سكونت داشته است. عمربن عبدالعزيز مىگفت: اگر مىتوانستم خلافت را به كسى واگذار كنم آن را فقط به يكى از اين دو نفر مىسپردم؛ صاحب و مالكِ اعوص، يا به اعمش بنى تميم؛ يعنى قاسمبن محمد.
اعوص در ده ميل و اندىِ شرق مدينه واقع است ... گفتهاند: اعوص همان وادىاى است كه فرودگاه فعلى مدينه (1408 ه. ق.) در آن قرار دارد.
[افاضَه: افاضه به كوچ كردن دسته جمعى از مكانى، پس از تجمّع در آنجا گفته مىشود (1)و افاضه از عرفات به سوى مشعر الحرام و از مشعر به سوى منا نيز به همين معنا است.
وقت افاضه از عرفات، پس از غروب روز عرفه و وقت افاضه از مشعر، پس از طلوع آفتاب روزِ دهم ذىحجه است. البته كسانى كه عذر شرعى دارند، مىتوانند شبانه از مشعر به منا بروند. (2)«2» در سوره مباركه «بقره» فرموده است:
... فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ* ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَالنَّاسُ وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ. (3)
«... هنگامىكه از عرفات كوچ كرديد، خدا را نزد مشعر الحرام ياد كنيد. او را ياد كنيد همانطور كه شما را هدايت كرد و قطعاً شما پيش از اين، از گمراهان بوديد.
سپس از همانجا كه مردم (به سرزمين منا) كوچ مىكنند، كوچ كنيد و از خدا آمرزش بطلبيد كه خداوند آمرزنده مهربان است.»]
افْراق: جايى است در مدينه كه باغهاى خرما در آن وجود داشته است. مالكبن انس از عبداللَّهبن ابىبكربن محمد بن عمرو بن حزم روايت كرده كه جدّش
محمدبن عمرو باغى داشت بهنام «افراق» و آن را به چهارهزار درهم فروخت و هشتصد درهم خرماى آن را استثنا كرد.
افريقيه: بكرى نقل كرده است كه عمروبن عاص بعد از فتح طرابلس، طى نامهاى به عمر بن خطاب، او را از فتوحاتى كه خداوند نصيبش كرده بود (!) آگاه ساخت و يادآور شد كه در برابر او تنها افريقيه باقى مانده است. عمر به او نوشت: از پيامبر صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود:
«افريقيه براى اهل خود اجتماع و اتّحاد نمىآورد. آبى سنگين دارد و هيچ يك از مسلمانان آن را ننوشند مگر اينكه دلهايشان دچار اختلاف و پراكندگى شود ...»
احتمالًا مراد او از افريقيه قاره آفريقا نبوده، بلكه مقصودش «تونس» فعلى بوده است.
اقْساس: قريه يا كورهاى است در كوفه كه به آن «اقساس مالك» مىگفتند. قسّ در لغتبهمعناى جستجوكردنودنبال چيزى گشتناست و جمع آن «اقساس» مىباشد.
مالك نيز مرد جاهلى بوده كه در زمان جاهليت در عراق مىزيسته است.
اكْحَل: جايى است در مدينه كه باغهاى خرما فراوان دارد و عاصمبن عمربن خطاب و عمربن ابى سلمه در آنجا نخلستان و ملكى داشتند. نخلستان معنبن اوس مزنى نيز در اين مكان قرار داشته است.
الال: (بر وزن حَمام)، بهقولى همان جبلالرحمه در عرفات است و به قولى ديگر: كوهش از شن است در عرفات كه اميرالحاج بر بالاى آن مىايستد. وجه تسميه آن به «الال» اين است كه حاجيان وقتى آن را مىبينند، با شتاب حركت مىكنند (اسرعوا في السير/ در حركت شتاب كردند) تا به موقف برسند. در شعرى منسوب به ابوطالب از اين محل نام برده شده است.
الاء: جايى است كه با تبوك پنج مرحله فاصله دارد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مسجدى داشته است.
الَمْلَم: تعبير ديگرى است از «يَلَمْلَم» و آن كوهى از كوههاى تهامه است كه از آنجا تا مكه دو شب راه است و ميقات مردم يمن مىباشد.
امّ احراد: يكى از چاههاى قبايل قريش در مكه، در روزگار پيش از اسلام بوده و امروزه جاى آن معلوم نيست.
امَج: (به فتح اول و دوم)، قريهاى است نزديك مكّه كه بعد از خُليص به طرف مكه قرار دارد. برخلاف آنچه برخى نقل كردهاند، امَج از اعراض مدينه نيست.
اين قريه جزو آباديهايى است كه در مسير راه هجرت پيامبر قرار داشته.
امَرٌ: (به فتح اول و دوم)، يا «ذو امَر» جايى است كه يكى از غزوات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن صورت گرفت. از ناحيه نُخيل در نجد از سرزمين غطفان است.
امَر در لغت به معناى سنگى است كه براى علامت و نشانه راهيابى نصب مىشود.] «نُخيل».
بكرى آن را با تشديد «راء» ضبط كرده و گفته است: بر وزن «افْعَل» است از ماده مراره. با اين نام واديى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به عولجةبن حرمله واگذار كرده اما اين وادى در سرزمين جهينه از نواحى ينبع قرار داشته است.
[امّ راحم: از اسمهاى مكه مكرمه است. (1)]
[امّ رُحْم: از نامهاى مكه است. (2)]
امْرَخ: بر وزن «افْعَل». بكرى مىنويسد:
امرخ همان كوه فسطاط است.
أم هبّت الرّيح من تلقاء كاظمه و أومض البرق في الظلماء من اضم
اين بيت نشان مىدهد كه كاظمه مذكور در اشعار شاعرانى كه مدح پيامبر گفتهاند، در مدينه يا حجاز بوده است؛ زيرا در كنار آن از «اضم» نام برده شده كه يكى از وادىهاى حجاز است و از به هم پيوستن سيلاب وادىهاى مدينه بهوجود مىآيد.
امّ العرب: در حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چون مصر را فتح كرديد، درباره اهل ذمّه خدا را در نظر گيريد ... زيرا آنان با ما خويشاوندى نسبى و سببى دارند. خويشاوندى نسبى از آن رو كه مادر اسماعيل عليه السلام از آنان است. و سببى از آن رو كه ماريه قبطيه از ايشان مىباشد. گفتهاند: هاجر، مادر اسماعيل عليه السلام، از روستايى در مقابل خَرَما
موسوم به «امّ العرب» بوده كه به آن «امّالعريك» هم مىگفتهاند.
و گفتهاند كه «امّ العرب» روستايى است در مصر كه هاجر، مادر حضرت اسماعيل عليه السلام، از آنجاست. نمىدانم كه اين روستا هنوز هم وجود دارد يا نه.
امّ العيال: روستاى آبادى است در وادى فرع از منطقه مدينه.
[امّ القُرى: از نامهاى مكه معظمه است.
دليل نامگذارى مكه به اين نام، آن است كه آنجا نخستين نقطه تكوين زمين شناخته شده و كره زمين از آن نقطه گسترش يافته است. دلايل ديگرى نيز براى آن ذكر شده است و «امّها» (امّ القرى) در اين آيه تفسير به مكه شده است وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى حَتَّى يَبْعَثَ فِي أُمِّها رَسُولًا .... (1)«خداوند اهل هيچ آبادى را (به كيفر شرك و گناه) به هلاكت نمىرساند، مگر آنگاه كه برايشان پيامبرى مبعوث گرداند و بر آنان حجّت تمام كند.» (2)]
[امُّ كَوْنِى: از اسامى مكه مكرّمه مىباشد. (3)]
[امّ الميال: كه موقوفات حضرت صديقه كبرا فاطمه زهرا عليها السلام در آنجا واقع است. (4)]
[امّ المؤمنين: (قبر)، نك: «سرف».]
[امّ النّبيّ: پشته بزرگى است و در حدود 22 كيلومترىِ شرق مستوره است و در حاشيه شمال شرقى آن، قبر مادرِ پيامبر صلى الله عليه و آله، آمنه بنت وهب، قرار دارد.]
[امير الحاج: از منصبهايى است كه ارتباط مستقيم با حكومت اسلامى دارد و ازاين رو، نصب امير الحاج از شؤون حكومت و از اختيارات و وظايف حاكم اسلامى است و كسى نمىتواند بدون اذن حاكم، اين منصب دينى و اجتماعى را بر عهده بگيرد.
در سال دهم هجرى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خود عازم سفر حج شد و طبعاً خود، اميرالحاج بود و پس از وى حاكمان
جامعه؛ اعم از عادل و فاسق، با تأسّى به سيره پيامبر صلى الله عليه و آله يا خود در موسم حج عازم زيارت بيتاللَّه الحرام شده و امارت حج را بر عهده داشتهاند يا فردى را به عنوان اميرالحاج منصوب مىكردند؛ زيرا عزيمت حجاج به حج براى عبادتى كه داراى جنبههاى مختلف فردى، اجتماعى، معنوى، سياسى، اقتصادى و اخلاقى است، بدون امير و سرپرست به سامان نمىرسد.
نخستين كسى كه مستقلًا به عنوان اميرالحاج از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله عازم سفر حج شد و نيز ابلاغ برائت از مشركان را برعهده گرفت، علىبن ابىطالب عليه السلام بود و در زمان خلافتش، ابن عباس، از سوى آن حضرت امارت حج را برعهده داشت. (1)]
انْصاب الحَرَم: نشانههايى بوده كه از سنگ ساخته و آنها را گچ اندود كرده بودند و بر كنارههاى راههايى كه از مكه خارج مىشوند، نصب مىكردند. ما وراى آنها منطقه حِلّ و آزاد بود و طرف داخلشان منطقه حَرَم. گفتهاند: اين حدود از عهد قريش به ارث رسيده بود و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هم آنها را تأييد كرد و مسلمانان اين حدود را حفظ كردند.
انْصار: نام قبيلهاى است كه در سراة، واقع در جنوب طائف مىزيستهاند.
انْصِنا: (به فتح اول و سكون دوم و كسر صاد)، ناحيهاى است از نواحى مصر كه ماريه قبطيه، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله، از يكى از دهات آن بهنام «حَفْنَ» بوده است.
انطاكيه: در قرآن كريم آمده است:
وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا أَصْحابَ الْقَرْيَةِ .... (2)
ابن اسحاق مىنويسد: مراد از قريه در اين آيه شريفه، «انطاكيه» است. اين شهر در تركيه قرار دارد و از شهرهاى معروف آن كشور است.
انْعَمُ: (به فتح عين يا ضمّ آن)، كوهى است كه در اخبار مربوط به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن ياد شده است. در تعيين محل آن اختلاف و ابهام است. گفتهاند: ميان يمامه و مدينه قرار دارد. و همچنين گفتهاند: كوهى است در سرزمين «عاقل»
ميان «يمامه» و مدينه.
[همچنين «انْعَم» كوهى است كه بر فراز آن «مزنى» و «جابر بن على زمعى» خانههايى ساخته بودند.
به روايت جمعى از مهاجران، پيامبر صلى الله عليه و آله با اصحاب به سوى كوه سرخ رنگ «انْعُم» حركت كردند. در آنجا به مردار گوسفندى برخوردند و همراهان به واسطه بوى تعفّن آن، بينى خود را گرفتند. پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيد: اين گوسفند براى صاحبش چه مقدار ارزش دارد؟
گفتند: براى هيچ كس ارزش ندارد.
فرمود: «الدُّنْيا أَهْوَن عَلَىاللَّهِ مِنْ هذِهِ عَلى صاحِبَها»؛ «دنيا نزد خداوند، از اين مرداربراى صاحبشپستتراست. (1)]
انْقاب المدينه: انقاب جمع «نَقْب» است بهمعناى راه تنگ و باريك و مراد از انقاب المدينه، راههاى مدينه منوره است.
انْمار: قبيلهاى بوده در سراة، در جنوب طائف
انواط: (ذات)، درخت سرسبز تنومندى بوده است نزديك مكه كه در زمان جاهليت، مردم همهساله به زيارت آن مىرفتهاند و سلاحهاى خود را به آن مىآويختند و در پاى آن قربانى مىكردند. بعضى گفتهاند: مردم هنگامى كه براى حج مىآمدند رداهاى خود را به آن مىآويختند و به احترام كعبه بدون ردا وارد حرم مىشدند. به همين دليل بهنام ذات انواط خوانده شده است. چه، نَوط در لغت بهمعناى آويزان كردن است. در حديث آمده است كه چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و تنى چند از اصحاب آن حضرت از آن درخت، كه ميان مكه و حنين است، عبور كردند، يكى از ايشان گفت: اى فرستاده خدا، براى ما نيز مانند آنها ذات انواطى قرار ده.
انى: (به ضم اول)، بر وزن «هُنا». بعضى هم آن را به فتح اول، بر وزن «حَتّى»، گفتهاند. ابن اسحاق مىنويسد: هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نزد بنىقريظه رفت، در كنار چاهى از چاههاى آنان فرود آمد و مردم به آن حضرت ملحق شدند. اين چاه «انا» نام داشت و بنىقريظه در عوالى مدينة النبى سكونت داشتند.
1) عمدة الأخبار، عباسى، صص 238 و 239
اواره: جايى است در اطراف «فدك». در هنگام صحبت از «يوم نخله» از ايام جنگ فجار كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به همراه عموهاى خود در آن شركت داشت از اواره ياد شده است. بعضى گفتهاند: اواره همان آب دُوَيْنالجريب مىباشد كه متعلق به بنىتميم بوده است.
اوان: (به فتح همزه)، يا «ذو اوان»، در لغت بهمعناى هنگام و زمان است ... در اخبار غزوه تبوك و مسجد ضرار از اين مكان نام برده شده است.
ابن اسحق گويد: ذو اوان شهرى است كه با مدينه يك ساعت از روز فاصله دارد. اين بدان معناست كه اوان در راه برگشت از تبوك واقع شده است.
اوْدية المدينه: (وادىهاى مدينه)، عبارتند از بطحان، قناة و عقيق.
اورال: اين نام در اين ابيات عباسبن مرداس در جنگ حنين بهكار رفته است:
ركضنا الخيل فيهم بين بُسّ إِلَى الأورال تنحطّ بالنّهاب
بذي كَجَبٍ رسولاللَّه فيهم كتيبتُه تعرّض للضراب
اوران: بكرى مىنويسد: چاهى است معروف در ناحيه مدينه. در خبر مربوط به جادو شدن پيامبر صلى الله عليه و آله، از اين چاه نام برده شده است. بهنامهاى «اروان» و «ذروان» نيز روايت مىشود.
اورشليم: يكى از نامهاى قدس شريف در فلسطين است. اين كلمه ريشه عربى كنعانى دارد و بهمعناى «خداى سلام» مىباشد؛ يعنى خداى صلح در نزد كنعانيان.
اوْساط: سمهودى از اين مكان نام برده و روايتكردهاستكه پيامبر صلى الله عليه و آله در اوساط، در خانه سعدبن عباده در مدينةالنبى براى تشييعجنازهاى حاضر شد.
اوطاس: وادىاى است در سرزمين هوازن.
در همينجا بود كه اين قبيله و قبيله ثقيف براى جنگ با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز حنين، اردو زدند ... بقاياى هوازن پس از شكست به اوطاس گريختند. در همين محل بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله غنايم حنين را تقسيم كرد. گفته مىشود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زمانى كه حليمه سعديه دايگى آن حضرت را بهعهده گرفته بود، در اين ناحيه در ميان بنىسعد بهسر مىبرد.
نقشه شماره 4
نقشه شماره 5
اولات الجيش:] «ذات الجيش» در حرف جيم.
اولاج:] «حرّة الرجلاء» در حرف راء.
اهاب: (بر وزن «كتاب»)، جايى است
نزديك مدينه. در حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به محل چاه اهاب آمد و فرمود: زود باشد كه ساختمانها به اين مكان برسد ... سمهودى مىنويسد: اين چاه در حرّه غربى قرار دارد و ظاهراً همان چاهى است كه امروزه- در زمان سمهودى به «زمزم» معروف است.
بعضىها آن را به صورت «يِهاب»- به كسر ياء- و بعضى بهصورت «نِهاب»- بانون روايت كردهاند.
[اهلال: به معناى بلند كردن صدا به گفتن لبّيك است و به كسى كه هنگام محرم شدن براى حج يا عمره تلبيه مىگويد، گفته مىشود: «أهَلَّ بِحَجَّةً أَوْ عُمْرَةٍ» و به جايگاه اهلال «مَهَلّ» مىگويند. (1)بلند گفتن تلبيه براى مردان مستحب است.]
[ايّام تَشريق: به سه روز پس از عيد قربان؛ يعنى روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم گفته مىشود. براى آنكه از «تَشْريقُ اللَّحْم» گرفته شده كه به معنى قطعه قطعه كردن گوشتهاى قربانى و خشك كردن آنها در آفتاب است و يا از جمله «أشْرِقْ ثَبير كَيْما نَفير» اخذ شده كه در زمان جاهليت حجاج آن را خطاب به كوه ثبير مىگفتهاند؛ يعنى «اى ثبير بتاب تا ما كوچ كنيم» و به گفته ابن اعرابى آنها براى قربانى به انتظار طلوع خورشيد بر كوه ثبير بودهاند و لذا چنين مىگفتهاند. (2)]
[ايّام حج: از روز هشتم ذى حجه آغاز مىشود و با پايان اعمال حج پايان مىيابد و هريك از ايام آن داراى نام خاصى است.
روز هشتم: روز ترويه
روز نهم: روز عرفه
روز دهم: يوم النحر و يوم الأضحى
روز يازدهم: يَوْمُ القَرّ
روز دوازدهم: يوم النَّفر الأوّل
روز سيزدهم: يوم النّفر الثانى (3)]
ايْكه: اين كلمه كه در قرآن آمده، زيستگاه قوم شعيب عليه السلام بوده است. ايكه در لغت
بهمعناى درخت انبوه و در هم پيچيده است. اصحاب ايكه همان مردم مَدْيَن هستند كه در فلسطين (بئرالسبع) و شمال تبوك و در كرانه شرقى رود اردن مىزيستهاند.
ايْله: همان شهر كنونى «عقبه» است ...
فرمانرواى ايله در تبوك خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و آمادگى خود را براى پرداخت جزيه اعلام كرد.
ايلياء: نام شهر بيتالمقدس است و بهمعناى «خانه خدا» مىباشد. در عهدنامهاى كه عمربن خطاب با مردم ايلياء و لدّ بست از اين محل اسم برده شده است.
[ايمان: از نامهاى مدينه است. (1)]
1) عمدة الأخبار، ص 61
بئر ابى عِنبه: در اخبار مربوط به غزوه بدر آمده است كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در كنار چاه ابىعِنبه، واقع در يك ميلى مدينه، اردو زد و از ياران خود سان ديد و سپاه مسلمانان را آرايش داد و كسانى را كه كم سن و سال و نابالغ بودند، به مدينه برگرداند.
بئر ارْمى: (به فتح همزه و سكون راء و الف مقصور)، چاهى است كه با مدينه سه روز فاصله دارد و غزوه ذاتالرقاع در محل آن بهوقوع پيوست.
بئر اريس:] حرف الف «اريس».
بئر انَس: منظور انسبن مالك صحابى است. اين چاه در مدينه است و در جاهليت بهنام «برود» خوانده مىشده و مردم هر زمان كه محاصره مىشدند، از آب اين چاه مىنوشيدند.
بئر انى: بر وزن «هُنا».] «اريس»، در حرف الف.
بئر اهاب:] «اهاب»، در حرف الف.
بئر بُصَّه: ابن نجّار مىنويسد: اين چاه نزديك بقيع، در سرِ راه كسى كه به قبا مىرود و ميان نخلستانى واقع شده است.
بئر بُضَّه: روايت ديگرى است از «بُصّه» پيشگفته.
[بِئْر تَفْلَه: چاهى است در «عُسفان» كه دهانهاى فراخ و آبى پاكيزه و گوارا دارد و به همين دليل از آب آن به عنوان هديه به مكه و جدّه برده مىشود. آب اين چاه
فراوان است و هرگز دچار كمبود نمىگردد.
گفته شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه به عُسفان رسيد، چاههاى آن خشك شده بود. حضرت بر سر اين چاه آمد و آب دهان مبارك خود را در آن افكند و آب از آن جوشيد. (1)]
بئر جاسم: همان چاه ابوالهيثمبن تيهان است و ظاهراً همان «جاسوم» باشد. نيز] «مسجد راتج».
بئر جاسوم: از چاههاى مدينه در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است.
بئر جُشَم: از چاههاى ناشناخته مدينه بوده است. بهنظر مىرسد كه منظور از جُشَم، جشمبن خزرج باشد. اين چاه در غرب وادى رانونا بوده و در الموطأ از آن ياد شده است.
بئر جَمَل: فيروزآبادى مىنويسد: اين چاه در ناحيه جُرْف، در انتهاى عقيق بوده است ... البته اين تعيين محل، مورد اتفاق نيست.
بئر حاء: عبارت بوده از يك چاه و يك بستان. در ضبط اين كلمه، ميان علما اختلاف است كه آيا دو كلمه است؛ يعنى «بئر+ حاء»؟ يا كلمه واحداست؛ يعنى «بئرحاء»، به فتح باء و كسر آن؟ ...
گفتهاند: برخى محدّثان براى تحقيق ضبط درست كلمه «بئرحاء»، حتى يك كتاب مستقل نوشتهاند. تعيين محلّ فعلى آن، كار دشوارى است؛ زيرا كليه آثار و اماكنى كه بتوان بر اساس آن محل «بئرحاء» را معلوم كرد، در آخرين توسعهاى كه پيرامون مسجدالنبى صلى الله عليه و آله صورت گرفته از ميان رفتهاند. اين چاه و باغ در ناحيهاى موسوم به بابالمجيدى قرار داشته است.
بئر حُلْوه: در احاديث نبوى از اين چاه ياد شده، اما از محلّ آن كسى آگاهى ندارد.
بئر حلوه يكى از چاههاى مدينةالنبى صلى الله عليه و آله بوده است.
بئر خارجه: در صحيح مسلم اين عبارت آمده است: «يدخل في جوف حائط من بئر خارجة» و نيز به صورت «بئرٌ خارِجه»؛ يعنى بيرون از باغ نيز روايت شده است. بنا به روايت نخست، اگر «بئر
1) بلادى، ج 2، ص 36
خارجة» مضاف و مضافاليه باشد، معلوم نيست خارجه، صاحب چاه، چهكسى بوده است؟! و اگر صفت و موصوف باشند، در اينصورت مكان و محلّ چاه دانسته نيست. در هر حال، اين چاه يكى از چاههاى مدينةالنبى بوده كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از آن آب نوشيده است.
بئر خريف: روايت شده كه عثمان اين چاه را به صدقه خود در چاه اريس ضميمه كرد. روايتى مىگويد كه خاتم پيامبر صلى الله عليه و آله در همين چاه از دست عثمان افتاده است.
بئر خَطَمه: يكى از چاههاى مدينه بوده كه محل آن معلوم نيست؛ اين چاه در محله بنىخطمه، از قبيله اوس، كه در منطقه عوالى مدينه مىزيستند، قرار داشته است.
[به روايتى، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به محله «بنى خطمه» آمد و در خانه پيرزنى نماز گزارد، سپس به كنار چاه ذرع رفت و تجديد وضو كرد. (1)]
[بئر ذاتُ الْعَلَم: چاهى است ميان مدينه و «وادى صَفْرا» كه روبروى «رَوْحاء» قرار دارد و پس از چاه «رَشا» دومين چاه عميق است كه دسترسى به عمق آن ميسّر نيست. گفته مىشود كه على بن ابىطالب عليه السلام در كنار آن چاه با جنيّان جنگيده است. (2)]
بئر ذَرْع: چاهى بود در مدينه و همان چاه بنىخطمه پيشگفته است.
بئر ذَرْوان: اين ضبط از بخارى است، اما در مسلم بهصورت «ذواروان» و در روايتى نيز «ذراوان» آمده است.
نقل است كه لبيدبن اعصم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را با چند دندانه از شانه و لاخ مويى از آن حضرت جادو كرد و آنها را در چاه ذروان قرار داد. گمان مىرود كه اين چاه در اطراف بقيع در مدينةالنبى بوده است.
بئر روحاء:] «روحاء».
بئر رومه: بعضى آن را بهصورت «رؤمه»- با همزه- گفتهاند. به اين چاه بئر عثمان و «قليب مزنى» نيز گفته مىشود. چاهى است كه امروزه در عقيق مدينه معروف است. در كتاب خود به نام «اخبار الوادى المبارك» عقيق، به تفصيل
از اين چاه سخن گفتهايم. علاقهمندان به آنجا مراجعه كنند.
بئر زمزم: چاهى است در مدينه، در سمت راست كسى كه به سمت «آبارعلى» مىرود. سمهودى مىنويسد: ممكن است همان چاه اهاب باشد كه در كناره حرّه غربى قرار دارد. علت نامگذارى اين چاه به «زمزم» آن است كه مردم مدينه به آن تبرّك مىجويند و آب آن، همچون آب زمزم مكه، براى تبرك به اطراف و اكناف برده مىشود.
بئر سُقيا: چاهى است در مدينه. در احاديث از اين چاه نامبرده شده، اما در تعيين محلّ آن اختلاف است. اين سقيا با «سَقيا» كه در حرف سين خواهد آمد و در وادى فرع واقع شده، فرق مىكند.
بعضى گفتهاند: چاه سُقيا در جنوب شرقى ايستگاه راهآهن مدينه قرار دارد و جاده ميان چاه و ايستگاه فاصله انداخته است. اين چاه به مرور زمان پر شده است.
بئر عُرْوه: مقصود عروةبن زبير است. اين چاه در عقيق- كه عروه در آنجا اعتزال و گوشهگيرى اختيار كرده بود- در سر راه منتهى به ذوالحليفه قرار داشته است. پل عروه نيز در همين محل است. عروه تابعى و راوى حديث است ... و به همين دليل از اين چاه نام برديم.
بئر عَقَبه: از چاههاى مدينه بوده و در احاديث از آن ياد شده است.
[بئر غَدَق: اين چاه را كه از چاههاى مدينه است، به دليل شيرينى و گوارا بودنِ آب آن، به اين اسم ناميدهاند.
«عبدالرحمن بن يزيد بن حادثه مىگويد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله (هنگام هجرت به مدينه) در پشت حَرَّه ما نماز (صبح) گزارد، سپس بر مركب سوار شد و پيش از طلوع آفتاب كنار چاه «غَدَق» رسيد و در آنجا مردم خدمت آن حضرت مىرسيدند و سلام مىدادند. (1)]
بئر غَرْس: (به فتح غين و سكون راء)، غَرس در لغت بهمعناى قلمه يا نهالى است كه مىكارند. اين چاه در زيستگاههاى بنىنضير، در نيم ميلى شمال شرقى مسجد قبا و در بين نخيل واقع شده است.
روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در هنگام وفات
1) عمدة الأخبار، صص 251 و 252
به على عليه السلام فرمود:
«وقتى من مردم، بدنم را با هفت مشك آب از چاه غَرس غسل بده».
بئر قرّاصه: قراصه در غرب مساجد فتح (مساجد سبعه)، در راه چاه رومه به مدينه قرار دارد و جابربن عبداللَّه در آنجا زمينى داشته است. در كتابهاى حديث، در باره اين چاه داستانى در باره بدهكارى پدر جابر كه در غزوه احد درگذشت، نقل شده است.
بئر قُرَيْصه: يكى از چاههاى مدينه است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن آب نوشيدهاند.
بئر مَرْق: چاهى است در مدينه كه در اخبار هجرت از آن ياد شده است.
بئر مَعُونه: جايى است در سرزمين نجد، و بهقولى نزديك كوه ابْلى كه در ماه صفر سال چهارم هجرى در محل اين چاه فاجعه كشتار عدهاى از مسلمانان بهوقوع پيوست. عدهاى اين فاجعه را با كشتار مسلمانان در رجيع خلط كردهاند، در صورتى كه اينها دو واقعه متفاوتاند كه در دو مكان دور از هم اتفاق افتادهاند.
بئر يُسْره: چاه بنىاميّةبن زيد و يكى از چاههاى مدينه بوده است. نام قبلى اين چاه «عُسره» بود و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را «يُسره» ناميد. در طبقات ابنسعد آمده است كه چاه يادشده بهنام «عبيره» موسوم بوده است؛ اما احتمال مىدهم تصحيف باشد.
[باب بنى جُمَح: يكى از درهاى مسجد الحرام در زمان ازرقى بوده كه مقابل «باب بنى هاشم» قرار داشته است، سپس در جريان توسعه مسجد الحرام تخريب گرديده است. (1)بنى جمح كه اين در به نام آنها ناميده شده، شاخهاى از قبيله قريش بودهاند.
شهيد ثانى نام ديگر آن را «باب الحنّاطين» خوانده و آن را روبروى ركن شامى دانسته است. دليل اين نامگذارى آن بوده كه نزديكى آن «حِنْطَه» (گندم) يا «حَنوط» ميّت مىفروختهاند. (2)نام سوم آن، به نقل فاسى «باب العُمْرَه» است؛ زيرا كسانى كه از تنعيم به قصد عمره مفرده مُحرم مىشدند، از آن در به مسجد الحرام مىرفتهاند. (3)]
[باب بنى شَيْبَه: يكى از درهاى مسجد الحرام بوده كه در طرف «مَسْعى» قرار داشته و نيز به «باب بنى عبد شمس» و «باب السيل» معروف بوده است. (1)از امام صادق عليه السلام روايت شده كه بت «هُبَل» را اميرمؤمنان عليه السلام به دستور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از كعبه به زير آورد و آن را در آستانه «باب بنى شيبه» زير پاى زائران دفن كرد. از اين رو مستحب است كه حجاج از اين در وارد مسجد الحرام شوند تا هُبَل را كه معبود كفّار قريش بوده، زير پاى خود قرار دهند.
پس از توسعه مسجد الحرام و تخريب اين در، آستانه اين در به صورت طاقى در وسط مسجد باقى ماند و آنانكه مىخواستند به اين استحباب عمل كنند، از زير آن طاق عبور مىكردند؛ ولى بعدها آن هم تخريب شد و اكنون اثرى از آن برجاى نمانده است. (2)و روزهاى جمعه به نشانه آن طاق، نزديك مقام ابراهيم عليه السلام، در مقابل «باب السلام»؛ يعنى در جايگاه «باب بنى شيبه» طاقى
سيّار گذاشته مىشود و امام جمعه در آنجا به نماز جمعه مىايستد.]
[باب بنى هاشم: به گفته ازرقى اين در، از درهاى شرقى مسجد الحرام است و به آن «باب البَطْحاء» نيز گفته مىشود، ولى امروزه به «باب على عليه السلام» معروف است. (1)]
[باب التّوبه:] «باب الكعبه»]
باب جبرئيل: يكى از درهاى مسجد شريف نبوى است.
[بابُ الرَّحْمَه: نام يكى از درهاى غربى مسجد النبى صلى الله عليه و آله است. در گذشته، آن را «باب السّوق» مىگفتهاند؛ زيرا به سوى بازار گشوده مىشده است.
دليل نامگذارى اين در به «باب الرحمه» اين است كه وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسجد به ايراد خطبه جمعه مشغول بود، مردى از «باب القضا» وارد شد و عرض كرد: اى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله! به واسطه خشك سالى، اموال ما از ميان رفت و ادامه زندگى برايمان دشوار شده است، دعا كن تا خداوند براى ما باران بفرستد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دست به دعا برداشت و سه بار اين جمله را تكرار كرد: «اللَّهُمَّ اغِثْنا» خداوندا! برايمان باران نازل كن. در آن لحظه، از پشت كوه «سَلْع» تودهاى ابر فشرده در كرانه آسمان پديدار گرديد و به وسط آسمان كه رسيد، در آسمان پخش شد و سپس شروع باريدن كرد. و تا يك هفته ادامه يافت. (2)از آن پس «باب القضاء» به «باب الرَّحْمَه» معروف شد؛ زيرا مردى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به درخواست او، دعاى باران كرد و به دنبال آن رحمت الهى نازل گرديد، از آن در وارد مسجد شد.
بلادى نام ديگر آن را «باب عاتكه» نوشته كه منسوب به عاتكه عمه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بوده است. (3)]
[باب فاطمه عليها السلام: در قسمت شرقى ضريح مطهر پيامبر خدا عليه السلام، درى است به نام «باب فاطمه عليها السلام» كه حدود حجره آن حضرت را نشان مىدهد و در قسمت جنوبى آن، محرابى به نام محراب فاطمه عليها السلام وجود دارد.]
[باب الكعبه: كعبه داراى يك در داخلى است كه به سمت شرق گشوده مىشود و ميان حجر الاسود و ركن عراقى واقع است و درِ ديگر، درِ داخلى است كه پشت ركن عراقى واقع شده و به بيرون گشوده نمىشود و پشت آن نردبان كعبه است كه از آن براى بالارفتن بر بام خانه و تنظيم جريان آب باران رحمت از ناودان كعبه استفاده مىشود و به همين مناسبت به آن «باب الرحمه» گفته مىشود و نام ديگر آن «باب التوبه» مىباشد. (4)]
[باب النّساء: از درهاى شرقى مسجد النّبى صلى الله عليه و آله بوده و به واسطه رويارويى آن با خانه «ريطه دختر ابوالعباس سفّاح» به آن «باب ريطه» نيز گفته مىشده است.
علت نامگذارى آن به «باب النّساء» اين بوده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرموده است: اين در را براى آمد و شد زنها بگذاريم. (5)پس از توسعه مسجد در عصر سعودى و تخريب ديوار شرقى آن، درى مقابل
«باب النّساء» كار گذاشته و به همين اسم ناميده شد. (1)]
بَأَلى: (به فتح حرف اول و دوم و سوم)، يكى از مسجدهاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در راهش به غزوه تبوك بوده است.
بتراء: جايى است در شانزده كيلومترى غرب مدينه. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه رهسپار جنگ با بنىلحيان بود، از اين محل عبور كرد.
بُجْدان: اين كلمه كه بهصورت «جُمْدان» نيز روايت شده، نام كوهى است در راه مدينه به مكه كه از مدينه تا آنجا يك شب راه است. در حديث آمده است:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «حركت كنيد، اين بُجدان است. مفرِّدون (آنان كه دل به خداى يگانه دادهاند و او را فراوان ياد مىكنند، پيشى گرفتند».
بُحْران: (به ضمّ باء و سكون حاء)، سيرهنويسان هنگام سخن از اعزام سريّه عبداللَّهبن جحش به نخله، واقع در ميان مكه و طائف، براى زيرنظر گرفتن قريش، از اين محل نام بهميان آوردهاند ... عبداللَّه راه حجاز را درپيش گرفت تا اينكه به معدنى در بالاى فُرُع كه به آن بُحران مىگويند رسيد .... نيز «بحران» كوهى است در نود كيلومترى شرق شهر رابغ.
بَحْرة الرُّغاء: ابوداود در كتاب الديات آورده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با قسامه مردى از بنىنصربن مالك را در بحرةالرغاء، واقع در ساحل «ليَّه» به قتل رساند. اين مكان امروزه در كناره جنوبى ليّه، واقع در پانزده كيلومترى جنوب طائف، معروف همگان است.
بحرين: نام سواحل نجد، ميان قطر و كويت بوده و قصبه و مركز آن هَجَر، هفوف فعلى، بوده است. در گذشته بهنام «حِسا» خوانده مىشد اما بعدها بر اين اقليم نام «احساء» اطلاق گرديد كه تا پايان دوره عثمانى، همچنان بدين نام خوانده مىشد.
نام بحرين سپس بر جزيره بزرگى كه از شرق در مقابل اين ساحل است و «اوال» نام داشت و امروزه اميرنشين بحرين را تشكيل مىدهد، اطلاق گرديد.
1) تعمير و توسعه مسجد نبوى، ص 187
در كتابهاى سيره و تاريخ، عمدةً شرق عربستان سعودى را بهنام بحرين معرفى مىكنند.
[بُحَيْرَه: تصغير «بَحْر» است و يكى از نامهاى شهر پيامبر صلى الله عليه و آله مىباشد. (1)در روايتى از مدينه به عنوان بُحْرَه ياد شده است. (2)]
بُحَيره طبريّه: درياچهاى است در فلسطين كه خشك شدن آب آن نشانه خروج دجّال است. در حديث جَسّاسه (3)كه تميمالدارى روايت كرده و در صحيح مسلم آمده، از اين درياچه نام برده شده است.
بدائع: جايى است از كوه احد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قبل از جنگ احد در آنجا فرود آمد.
بَدْر: نام چاهى است كه جنگ معروف «بدر» در آنجا بهوقوع پيوست. بدر اكنون شهرى بزرگ و آباد است و حدود 150 كيلومتر با مدينه منوره فاصله دارد.
در گذشته هركس به حج مىرفت، از بدر عبور مىكرد؛ زيرا در راه مدينه به مكه قرار داشت، اما پس از افتتاح اتوبان (جاده هجرت) ديگر كسى از آنجا نمىگذرد. در اينجا منازلى را كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در راه خود به غزوه بدر پيموده است، نام مىبريم (] نقشه جنگ بدر):
1- نَقْب المدينه
2- عقيق
3- ذو الحُليفه
4- ذات الجيش
5- تُرْبان
6- مَلَل
7- غميس الحمام
8- مرّيَيْن
9- صُخيرات اليمام
10- سَياله
11- فجّ الرَّوحاء
12- شنوكه
13- عِرْق الظبية
14- سجيح
15- مُنصرف (مُسَيْجيد)
16- نازيه
17- رَحْقان
18- مضيق الصفراء
19- صفراء
20- ذَفِران
21- اصافر
22- دَبَّة
23- حنّان
24- بدر
در اين فرهنگ، از تمامى اين اماكن نام برده شده است.
بنابراين، براى آگاهى از وضعيت هريك، به محلّ خاص خود مراجعه شود.
بَذَّرَ: نام چاهى است كه هاشمبن عبدمناف آن را حفر كرد. جايگاه آن در مكّه معلوم نيست.
بَرْثان: (به فتح باء و سكون راء)، مجد مىنويسد: واديى است ميان ملل و اولات الجيش. پيامبر صلى الله عليه و آله در راه خود به بدر، از اينجا گذشته و در آن فرود آمده است.
سمهودى مىنويسد: احتمال دارد شكل تصحيف شده «تربان» باشد.
بَرْزَتان: سمهودى مىنويسد: اين دو از منابع درآمد و تأمين هزينه زندگى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بودند و گمان مىكنم همان برزه و بُريزه معروف باشند كه در منطقه العاليه هستند و جزو اموال بنىنضير به حساب مىآمدند.
بَرْقاء: در شعرى از حسانبن ثابت، از اين محل نام برده شده و ناشناخته است.
شايد مكانى در باديه باشد.
بُرْقه: جايى است در مدينه و از صدقات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوده كه آن حضرت مقدارى از مخارج خانواده خود را از آن تأمين مىكرده است] «صدقات النبى».
بِرْك: بر وزن «سِدْر»، جايى است نزديك مدينه. بعضى گفتهاند: روبهروى شُواحِط از نواحى مدينه قرار است و داراى گياه و سَلَم فراوان مىباشد و آبهاى زيادى در آن جارى است. بهقولى: نقبى بوده به عرض حدود چهار ميل، كه از ينبع به مدينه مىرفته و آن را مبرك مىگفتند و پيامبر صلى الله عليه و آله در حق آن دعا كرد. بلادى مىنويسد: «مبرك» هنوز هم به همين نام خوانده مىشود.
بِرْك الغِماد: (به كسر و نيز فتح باء و كسر غين و فتح آن، بعضى هم آن را به ضم خواندهاند)، «برك» سنگهايى را گويند كه مانند سنگهاى حرّه درشت، ناهموار و عبور از روى آنها دشوار است. درباره «غماد» اختلاف است؛ گفتهاند: جايى است در پشت مكه از طرف دريا كه مسافت آن تا مكه پنج شب راه است. بعضى گفتهاند: شهرى است در يمن. ظاهراً جاهاى چندى وجود دارد كه دشوار روى يا دورى و دشوارروى وجه مشترك همه آنهاست؛ زيرا از ابو دردا روايت شده كه گفته است: اگر فهم آيهاى از كتاب خدا بر من دشوار گردد و كسى را نيابم كه مشكل آن را برايم بگشايد مگر مردى در بركالغماد،
بار سفر بهسوى آن خواهم بست. مقداد بن عمرو نيز در روز بدر اين كلمه را بهكار برد.
[بُرْكَه: از نامهاى زمزم است. (1)]
بَرَكَه: (به فتح سه حرف اول)، چشمهاى است در وادى ينبع النخل كه به جهينه تعلق داشتهاست. جاسرمىگويد: از چشمههاى «عُشَيْره»، محل يكى از غزوات پيامبر صلى الله عليه و آله است.
بِرْمه: (به كسر باء و سكون راء)، يكى از اعْراض (2)مدينه، واقع در بين خيبر و وادىالقُرى بوده است.
بَرُود: (به فتح اول)، جايى است در وادى فُرُع كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا نماز خواند.
بُزاخه: (به ضم باء)، در تعيين محلّ آن اختلاف است؛ بعضى گفتهاند: آبى بوده از قبيله طىء و بهقولى متعلّق به بنىاسد.
بعضى گفتهاند: ريگستانى بوده واقع در پشت مِناج، روبهروى راه كوفه. جنگ بُزاخه، يكى از جنگهاى ردّه است كه در زمان خلافت ابوبكر بهقوع پيوست، در اين جنگ، سپاه اسلام به فرماندهى خالدبن وليد براى سركوب طليحه اسدى اعزام شد. در همين جنگ بود كه عُكّاشةبن مِحْصن (يكى از سرداران اسلام) كشته شد.
بُسّ: (به ضمّ باء و تشديد سين)، اين نامِ خاصّ، در شعرى از عباسبن مرداس كه در غزوه حنين سرود، آمده است. او چنين مىسرايد:
ركضنا الخيل فيهم يومَ بُسٍّ إلَى الأورال تَنْحِط بالنّهاب
بذيلجبٍ رسول اللَّه فيهم كتيبته تَعَرَّضَ للضِّراب
بُساق: (به ضمّ باء)، اين كلمه را بهصورت بصاق (با صاد) نيز آوردهاند و آن كوهى است در عرفات و بهقولى: وادىاى است ميان مدينه و جار (بندرى قديمى نزديك ينبع). در خبر اسلام آوردن مغيرةبن شعبه، كه پس از ديدارش با مقوقس و بازگشتش از مصر روى داد، از قول وى آمده است: چون به «بُساق»
رسيديم ... احتمال دارد كه همين «بساق» باشد كه از آن سخن مىگوييم و شايد هم «بَشقا» باشد كه شرح آن خواهد آمد. اما به احتمال قوى همين بساقى باشد كه ميان مدينه و جار، در مسير آمد و شد كنندگان به مصر، قرار دارد؛ چرا كه مغيره هنگام بازگشت از مصر، همسفران خود را به قتل رساند و راهى مدينه شد و اسلام آورد. ماجراى او را در طبقات ابنسعد، (ج 4، ص 285) ببينيد. [همچنين بُساق از اسامى مكّه مكرمه است. (1)]
بَشاق: قريهاى است در مصر. در حديث آمده است: ابليس وارد عراق شد و كار خود را پيش برد، سپس به شام رفت؛ اما مردم او را راندند تا اينكه وارد بشاق گرديد، آنگاه به مصر رفت و در آنجا تخمگذارد و جوجه كرد.
گفتهاند: اين در زمان فتنه عثمان بوده و ابليس اشاره به عبداللَّهبن سبأ مىباشد.
بُصرى: در خبر مربوط به مسافرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با عمويش ابوطالب به شام و ملاقات با راهبى بهنام «بُحَيْرى» از اين مكان نام برده شده است. بصرى بزرگترين شهر حوران بوده است ... اين شهر اكنون در خاك جمهورى عربى سوريه قرار دارد و داراى آثارى تاريخى است.
بُصّه: چاهى بوده در باغى معروف به همين نام و بر سر راه كسى كه از طريق شارعالعوالى، از مركز مدينه به قبا و قربان مىرود. بهنام «بوصه» نيز از آن ياد شده است. حدود 220 متر با بقيع فاصله دارد.
بُضاعه: (به ضمّ اول و گاه كسر آن)، چاهى است در محلّهاى كه امروزه به همين نام موسوم است و نزديك سقيفه بنىساعده در مدينه قرار داشته است.
گفتهاند: بضاعه، خانه بنىساعده در مدينه بوده و چاه آن معروف است.
درباره همين چاه بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله فتوا داد: آب تا زمانى كه تغيير نكرده، پاك است. پيرامون آب چاه بضاعه ميان فقها اختلاف نظريه است.
بِطاح: (به كسر و ضمّ باء)، جمع «بَطْحاء» است و بطحاء در لغت بهمعناى مسيلى است كه در آن شن و سنگريزه باشد.
1) شفاء الغرام، ج 1، ص 76
جمع آن «اباطح» است و «بطاح» «جمع غيرقياسى مىباشد. مقصود از بطاح در اينجا، بطاح مكه است. قبيله قريش به دو گروه تقسيم مىشدند: يكى قريش بطاح؛ كسانى از قريش كه ميان دو اخْشَب (كوه) مكّه مىزيستند و ديگرى قريش الظواهر؛ آنانكه در بيرون از اين شِعب (درّه) زندگى مىكردند. قريش بطاح ارجمندتر از ديگرى بود.
نيز بطاح: سرزمينى است در زيستگاه بنىتميم. در همينجا بود كه خالدبن وليد با مرتدّان بنىتميم و بنىاسد، كه طليحةبن خويلد نيز با آنان بود نبرد كرد، و در اين نبرد مالكبن نويره بهقتل رسيد.
بُطحان: وادى است. در ضبط اين كلمه اختلاف است. اهل حديث آن را به ضمّ باء و سكون طاء تلفظ كردهاند و اهللغت به فتح باء و كسر طاء. روايت سوّمى هم هست كه در آن، با فتح اول و سكون دوم آمده است.
بطحان يكى از وادىهاى بزرگ و اصلى مدينه است. در حديث آمده است: بطحان بر روى تُرعه (در، يا پله) اى از ترعههاى بهشت قرار دارد ...
اين وادى از حرّه شرقى مدينه شروع مىشود و از عوالى و سپس از نزديك مسجدالنبى مىگذرد و در شمال جمّاوات به عقيق وصل مىشود] «اوديةالمدينه».
بَطْحاء: در كتاب «الام» شافعى، مطلبى آمده كه نشان مىدهد بازار مدينه را بطحاء مىگفتهاند.
بطحاء ابن ازهر: در غزوه ذوالعُشيره، از اين محل ياد شده است ... روايت شده كه آن حضرت از نَقْب (راه باريك و تنگ كوهستانى) بنىدينار و سپس از فيفاء (بيابان) الخبار گذشت و در بطحاء ابنازهر زير درختى فرود آمد و در پاى آن نماز خواند ....
گفتهاند: فيفاء الخبار همان است كه امروزه بهنام «دعيثه» يا عزيزيّه مىخوانند و در مدينه است و بطحاء ابن ازهر، بخشى از آن بوده ولى معروف نيست. بر من معلوم نشد كه اين ابن ازهر كه بطحاء به او نسبت داده شده، چهكسى است.
بطحاء مكه: نام قسمتى از وادى مكه ميان حجون تا مسجدالحرام بوده است ...
امروزه بطحايى بهجا نمانده؛ زيرا همهجا راهسازى و آسفالت شده است.
بَطْن: جمع آن «بُطْنان» بهمعناى جاهايى است كه سيلاب در آنها پهن و گسترده مىشود و باعث حاصلخيزى و فراوانى علف و گياه در آن مىگردد. در سيره از جاهايى بهنام بطن رابغ، بطن اضم، بطن مَرّ، بطن نخله، و بطن اعدا نام برده شده است. ما هريك از اين جاها را بر اساس قسمت دوم نامش يا مضافاليه آن در جاى خود توضيح دادهايم.
در اينجا به توضيح بطن اعدا مىپردازيم. اين بطن در راه هجرت، قبل از مدلجه تعهن، قرار داشته است.
بطن ريم:] «ريم».
بُطَيْحاء: مصغّر «بطحاء» است. گفتهاند:
ميدانگاهى بوده به ارتفاع حدود يك گز كه عمربن خطاب آن را در بيرون مسجد مدينه ساخت و گفت: هركس خواست شعرى بخواند يا جار بزند، به اين ميدانگاه برود ... اين ميدانگاه بعد از دوره عمر، ضميمه مسجد شد.
بُعاث: (به ضمّ باء)، نام جايى است كه جنگ معروف ميان اوس و خزرج در آن بهوقوع پيوست. در حديث آمده است:
«جنگ بُعاث جنگى بود كه خداوند آن را به رسول خويش پيشكش كرد ...».
بُغَيْبغه: مصغّر «بغبغ» و بهمعناى چاهى است كه آب آن نزديك باشد و بهقولى:
چاهى است بهعمق يك قد يا در همين حدود. بغيبغه مزرعهاى بوده متعلق به امام على عليه السلام كه امروزه به آن «ينبعالنخل» مىگويند. آن حضرت اين مزرعه را وقف مسلمانان تهىدست كرد.
جاسر مىگويد: هنوز هم اين نام بر زمين وسيع و خالى از سكنهاى كه در آنجا است، اطلاق مىشود.
بقره: راهى است كه از مدينه منوّره به نُخيل مىرود] «نخيل».
بَقْعاء: (به فتح باء و سكون قاف)، بهمعناى خشكسالى است. نام جايى در بيست و چهار ميلى مدينه است كه ابوبكر جهت تجهيز مسلمانان براى جنگ با اهل ردّه به آنجا رفت. بعضى گفتهاند: همان ذوالقصَّه است.
بقيع: در لغت بهمعناى جايى است كه در آن
انواع درخت باشد. اين كلمه بهنامهاى چندى اضافه مىشود؛ از جمله:
بقيع بُطْحان: منظور از بطحان همان وادى بطحان پيشگفته است.
بقيع الخَبْجَبه: (به فتح خاء و سكون باء و فتح جيم)، خبجبه، درختى بوده كه اين محل بهنام آن شهرت يافت. بقيع مذكور، در مدينه و در سمت چپِ بقيعالغرقد قرار داشته است. در باب زكات سنن ابىداود از اين محل نام برده شده است.
بقيع الخيل: جايى بوده در مدينه، نزديك خانه زيدبن ثابت. سمهودى مىنويسد:
محل بازار مدينه در مجاورت مصلّى بوده است. مقصود ابوقطيفه در اين بيت همينجاست:
ألا ليت شعري هل تغيّر بعدنا بقيع المصلّى أم كعهدى القرائن
قرائن: خانههايى بوده در جوار مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله.
بقيع الزُّبير: مقصود از زبير در اينجا، زبيربن عوام است. او از پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضا كرد كه اين مكان را به اقطاع وى دهد و پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضاى او را پذيرفت. بقيع زبير در مدينه و احتمالًا در نواحى بقيعالغرقد بوده است.
بقيع الغَرْقَد: غرقد در لغت بهمعناى گياه ديوخار است. بقيعالغرقد همان قبرستان معروف مدينه است كه نام آن براى همگان آشناست و در سمت شرق مسجدالنبى قرار دارد.
بَكَرات: كوههاى بلند سياهرنگى است در ناحيه ضريّه] «ضريّه» از سرزمين نجد.
از ضريّه تا مدينه، هفت شب راه است.
يكى از سريّههاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا بهوقوع پيوست.
[بَكَّه: مرحوم علامه طباطبايى در ذيل آيه شريفه إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ ... (1)
مىنويسد: منظور از بكّه، زمين كعبه معظمه است و از اين رو، آن زمين را بكّه گويند كه مردم در آن (داخل كعبه) جمع و ازدحام مىكردهاند و ديگر اقوال عبارتند از اينكه:
1) آل عمران: 96
تصوير بقيع
نام مسجد الحرام است.
به مطاف گفته مىشود. (1)]
بلاط: (به فتح باء و كسر آن)، جايى است در مدينه، ميان مسجدالنبى و بازار شهر، كه سنگفرش است. روايت شده كه براى عثمان آب آوردند و او در بلاط وضو گرفت. مقصود از بلاط در اين روايت، همين بلاط ياد شده است. بنابراين، بلاط بين مسجدالنبى تا مُناخه در شرق مسجد نبوى است و همان است كه مروان بهدستور معاويه آنجا را سنگفرش كرد.
بخارى در صحيح خود بابى را گشوده است درباره كسى كه شترش را در بلاط يا در مسجد عقال كند و در اين زمينه حديث جابر را آورده است كه گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وارد مسجد شد و من نزد ايشان رفتم و شتر را در بلوط، عقال بستم. بخارى همچنين بابى را به رجم كردن در بلاط اختصاص داده و حديث دو نفر يهودى را كه زنا كرده بودند، از قول ابن عمر آورده است كه گفت: آن دو در محل بلاط سنگسار شدند. در روايتى ديگر از ابنعمر آمده است: آن دو در نزديكى جايگاه جنازهها رجم شدند.
در مسند احمد و مستدرك حاكم از ابن عباس روايت شدهكه:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داد دو نفر يهودى را جلوى درِ مسجد رجم كردند.
همه اينها درست است؛ چرا كه بلاط محلّى قديمى و پيش از حكومت معاويه وجود داشته است.
از آنچه گفتيم روشن مىشود كه بلاط در شرق مسجد در ناحيه محلّ جنازهها بوده است. ظاهر سخن ابن زباله و ابنشبه گوياى آن است كه بلاط براى اولين بار در زمان معاويه بهوجود آمد؛ زيرا اين دو نفر از قول عثمانبن عبدالرحمانبن عثمانبن عبداللَّه روايت كردهاند كه گفت: مروانبن حكم بهدستور معاويه بلاط را سنگفرش كرد.
مروان ممرّ پدر خود حكم به مسجد را سنگفرش كرد؛ زيرا پدرش پير و مبتلا به باد مفاصل شده بود و هرگاه به مسجد مىرفت، پاهايش را به زمين مىكشيد و گرد و خاك بهوجود مىآمد. وقتى اين كار را كرد، معاويه به او دستور داد كه بقيه جاهاى نزديك مسجد را نيز سنگفرش
1) الميزان، ج 4، ص 350
كند و مروان چنين كرد. او خواست بقيع زبير را نيز سنگفرش كند اما زبير مانعش شد و گفت: مىخواهى نام زبير را محو كنى و مردم بگويند: بلاط معاويه؟! عثمانبن عبدالرحمان گويد: مروان كار سنگفرش بلاط را ادامه داد و چون به مقابل خانه عثمانبن عبيداللَّه رسيد، فضاى جلو خانه او را به حال خود رها كرد. عبدالرحمانبن عثمان گفت: اگر اينجا را سنگفرش نكنى، آن را به خانهام مىافزايم. پس مروان آنجا را هم سنگفرش كرد.
عياض در توضيح بلاط، به آن قسمت كه در غرب مسجد بوده، بسنده كرده و گفته است: بلاط محلى است سنگفرش شده ميان مسجد و بازار مدينه.
وى در اين توضيح از ابوعبيد بكرى تبعيت كرده است. اما اين سخن جاى تأمل دارد؛ زيرا مقتضاى روايات پيشگفته اين است كه مراد از بلاط قسمتى است كه در شرق مسجد واقع بوده است. با اينحال، مراد از بلاط هم شرق مسجد است و هم قسمت غرب و شمال آن.
ابنشبّه گفته است: محمدبن يحيى از عالمى موثّق برايمان حديث كرد كسى كه پيرامون مسجد پيامبر خدا را سنگفرش كرد معاويةبن ابوسفيان بود. او مروانبن حكم را مأمور انجام اين كار كرد و عبدالملكبن مروان كار سنگفرش را بهعهده گرفت و پيرامون خانه عثمانبن عفان را كه درِ آن به محلّ گذاشتن جنازهها گشوده مىشد نيز سنگفرش كرد.
حدّ غربى اين بلاط عبارت بود از: بين مسجد تا خاتمالزوراء، نزديك خانه عباسبن عبدالمطّلب در بازار؛ حدّ شرقىِ آن تا خانه مُغيرة بن شُعْبه، واقع در راه مسجد به بقيع؛ حدّ يمانى (جنوبى) آن تا حدّ گوشه خانه عثمانبن عفان كه درش به سمت جايگاه جنازهها باز مىشد؛ و حدّ شامى (شمالى) اش جلو حُشّ (بوستان) طلحه واقع در پشت مسجد.
از سمت مغرب، همچنين، به حدّ خانه ابراهيمبن هشام كه درش بهطرف مصلى بود مىرسيد.
بَلاكِث: يكى از اعراض مدينه و تپه بزرگى است در بطن اضم كه بين ذوالمروه و ذو
خُشُب واقع شده است. حدس مىزنم همان «بلكثه» باشد.
بَلْدَح وبلادح: واديى است در مكه مكرّمه.
در حديث آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله پيش از آنكه بر ايشان وحى نازل شود، در پايين پاى بلدح به زيدبن عمروبن نفيل برخورد كرد.
بلقاء: ناحيهاى است در اردن كه شهر عمان در وسط آن قرار گرفته است.
مشهورترين شهرهاى آن عبارتند از:
عَمّان، سلط، مأدبا و زرقاء. بلقاء از غرب مشرف بر غور اردن مىباشد.
بَلكثه: در ميان جاهايى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به اقطاع عوسجةبن حرمله جهنى داد، از اين محل نام برده شده است. بلكثه در بطن اضم، بين ذوالمروه و ذو خُشُب، در بلاد جُهَينه از سرزمين ينبع واقع شده است.
بَلىّ بن عمرو: قبيلهاى است قحطانى كه در شمال جُهينه (ينبع) تا عقبه (گردنه) ايله، واقع در كرانه شرقى بحر قلزم (درياى سرخ) زندگى مىكردند. از جمله ديار ايشان است: وادىالقُرى و تبوك. دامنه زيستگاه اينان تا شرق اردن و فلسطين (در بئرالسبع) امتداد داشت؛ از جمله در:
تيماء، جزل، ذاتالسلاسل، سَقيا، غرّان، امج و ... (در شمال عربستان سعودى).
بُواط: كوهى است از كوههاى جُهينه در ناحيه رَضْوى (ينبع) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ماه ربيعالاول سال دوم هجرى براى تعقيب قريش تا «بُواط» پيش رفت اما به كاروان قريش دست نيافت و به مدينه بازگشت.
در برخى روايات «ابواط» آمده است.
بُواطان: دو كوهاند كه سرهاى آنها از هم جداست اما تنه و ريشه واحدى دارند.
در ميان اين دو كوه، گردنه (ثنيّه) اى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه رهسپار غزوه ذوالعشيره بود، از آنجا عبور كرد.
بُوانه: (به ضمّ باء)، تپهاى است در پشت ينبع، نزديك به ساحل دريا. در حديث آمده است: در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، مردى نذر كرد كه شترى را در بوانه قربانى كند. خدمت پيامبر آمد و عرض كرد: من نذر كردهام كه در بوانه شترى را قربانى كنم. حضرت پرسيد: آيا در آنجا بتى از بتهاى جاهليت هست كه مردم آن را مىپرستند؟ عرض كردند: نه.
پرسيد: آيا در آنجا عيدى از اعيادشان برگزار مىشود؟ عرض كردند: نه. فرمود:
به نذر خودت وفا كن.
بَوْلاء: بندرى قديمى در درياى سرخ از توابع ينبع است كه مهاجران حبشه به آنجا برگشتند. همان بندر الجار مىباشد.
بُوَيْرِه: مصغّر «بئر» (چاه آب) است. بويره جايگاه سكونت بنىنَضير بوده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شش ماه پس از جنگ احُد بهسوى آن لشكر كشيد و نخلهاى ايشان را سوزاند و زراعتها و درختانشان را قطع كرد. آيه شريفه مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ ... (1)
در همينباره نازل شده است. بعضى گفتهاند: بويره نام جاى خاصى از جايگاههاى آنان (بنىنضير) بوده است.
بُويرة عُسّ:] «عُسّ».
بُوَيله: روايت ديگرى است از «بويره».
ابنسعد روايتكردهاست كه پيامبر صلى الله عليه و آله بويله از سرزمين بنىنضير را به زبيربن عوام و ابوسلمه عطا كرد. بعضى گفتهاند:
«بويله» دژى بوده است از بنىنضير در منزلگاههاى آنان و آن غير از «بويره» است. شايدنزديك بويره بوده و به همين علّت بدين نام نيز خوانده شده است.
بَهراء بن عمرو: تيرهاى است از قبيله قضاعه كه زيستگاههاى آنها، در شمال «بَلى» بود كه از ينبع تا عقبه ايله امتداد داشت.
اين تيره در سال نهم هجرت، خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيدند و اسلام آوردند.
[بيت الاحزان: در شمال و به فاصله چند مترىقبور ائمّهبقيع عليهم السلام است كه حضرت زهرا عليها السلام پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله روزها را در آنجا با گريه سپرى مىكرد. (2)]
[بيت الحرام: همان كعبه معظمه است و خداوند را در روى زمين، خانهاى به حرمت آن نيست. مرحوم علامه طباطبايى در ذيل آيه شريفه جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ ...
مىفرمايد: ذكر «بيت الحرام» پس از «كعبه» به خاطر احترام ويژهاى است كه اين خانه از آن برخوردار است. (3)]
[بيت العتيق: نام ديگر كعبه است كه در
آيات 29 و 33 سوره مباركه حج آمده است و در وجه تسميه آن، يا از اين رو است كه خانهاى بسيار باستانى و داراى سابقه كهنِ تاريخى است؛ چنانچه در آيه سوّم آل عمران از آن به عنوان أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ ياد شده است و يا به دليل آنكه خانه الهى- مردمى است و از سلطه ستمكاران آزاد است و يا به واسطه نفاست و ارزش والاى معنوى آن مىباشد. (1)]
بيت عينون: قريهاى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به تميمالدارى داد.
بيت عينون امروزه در منطقه الخليل فلسطين قرار دارد.
بيت لحم: بهمعناى نانخانه است و شهرى است مشهور در فلسطين، نزديك قدس.
كليساى المهد كه حضرت عيسى عليه السلام در آن متولّد شد، در اين شهر قرار دارد. در حديثى كه بكرى روايت كرده، آمده است: چون تميمالدارى مسلمان شد، عرض كرد: «اى پيامبر خدا، خداوند تو را بر سراسر پهنه زمين چيره گردانيد؛ پس دو قريه از بيت لحم را به من ببخش ...».
مشهور است كه تميم از پيامبر تقاضا كرد «بيت عينون و حبرون» واقع در منطقه الخليل را به تيول وى دهد.
بيت المقدس: همان قدس در فلسطين است كه مسجد الاقصى در آنجا است.
بيتالمقدس گفتهاند، چون از هر گناه و آلودگى پاك است و بهكار بردن وصف «اقصى» براى اين مسجد، از آنروست كه در آن زمان، بعد از آن، مسجدى وجود نداشته است.
اين مسجد شريف، ميان مسلمانان به «مسجد الأقصى» معروف گرديده است، درحالى كه مسجد اقصايى كه در قرآن كريم از آن ياد شده، در حقيقت شامل تمام حرم قدسى است، كه نخستين قبله مسلمانان و سوّمين حرم شريف مىباشد؛ يعنى مسجد صخره، مسجد ديگر و هرآنچه داخل ديوار است را در بر مىگيرد. پيرامون حرم ديوارى كشيده شده كه چندين در دارد.
بعضى از اين درها باز است و از آنها رفت و آمد مىشود و برخى ديگر هميشه بسته هستند.
درهاى باز عبارتند از: باب
1) نك: قاموس الحج والعمره، ص 52
الأسباط، باب حِطَّه، باب شرفالأنبياء، باب الغوانمه، باب الناظر، بابالحديد، بابالقطّانين، بابالمُتوضأ، بابالسلسله و بابالمغاربه.
و درهاى بسته عبارتند از:
بابالسكينه، بابالرحمه، بابالتوبه و بابالبراق.
خودِ مسجدالأقصى در قسمتِ جنوبىِ صحن حرم واقع شده و قسمتهاى مختلف آن بدين شرح است: هرگاه كسى از سمت شمال وارد مسجد شود در مقابل خود با رواق بزرگى مواجه مىشود كه در زمان الملكالمعظم عيسى، فرمانرواى دمشق 634 ه. ق، ساخته شده و بعدها آن را نوسازى كردهاند. اين رواق داراى هفت طاق است و طاقها بر روى راهروى بسته شدهاند كه به هفت در و هر در به يكى از رواقهاى هفتگانه مسجد منتهى مىشود. مسجد، علاوه بر اين درها، يك در نيز در سمت شرق دارد و درِ ديگر در ضلع غرب. يك ورودى براى مسجد زنان، واقع در ركن جنوب غربى مسجد، وجود دارد كه از دو رواق تشكيل شده است. اين دو رواق از سمت غرب 53 متر امتداد دارند و به جامع مغاربه متصل مىشوند. در سمت شرق نيز جامع عمر واقع شده است. گفته مىشود علت نامگذارى آن به جامع عمر اين است كه اين مسجد باقىمانده مسجدى است كه عمر در هنگام فتح قدس بنا كرد. در سمت شمال غربى نيز ايوان بزرگى قرار دارد كه نزديك آن ايوان زيبايى موسوم به محراب زكريا واقع شده است.
در اطراف مسجدالأقصى نه گنبد است كه در دورههاى مختلف ساخته شدهاند. همچنين داراى چهار گلدسته و نه رواق است. 137 پنجره دارد كه همه آنها پنجرههايى بزرگ با شيشههايى رنگارنگ هستند. (1)
1) نويسنده محترم كتاب «معالم الأثيره»، چندين صفحه از مطالب كتابش به مسجدالأقصى اختصاص داده و مطالبى بس طولانى و مشروح و قابل استفاده، در باره آن آورده است، ليكن ما به جهت اختصار و هماهنگى ميان آن و نامهاى ديگر، بخش عمدهاى از مطالب را حذف نموده و به همين مقدار بسنده كرديم.
تصوير؟؟؟
بَيْداء: زمين خشكِ بىآب و علفِ خطرناك و بيابانى است. بيداء كه در حديث تيمّم وارد شده، زمينى است در منتهىاليه جنوبى ذوالحليفه كه در آنجا از مرز ذوالحليفه خارج مىشوى.
امروزه (1408) در اينجا ساختمان تلويزيون و دانشكده قرار دارد.
بَيْسان: جايى بوده در طرف خيبر و نزديك به مدينه. در حديث آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در غزوه «ذىقرد» در
محل آبى بهنام «بيسان» فرود آمد و از نام آن پرسيد. عرض كردند: نامش بيسان است و آبى شور دارد. حضرت فرمود:
نه، آن «نعمان» است و آبش شيرين و گوار است. بدين ترتيب، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نام را تغيير داد و خداوند آب را. طلحه اين آب را خريد و صدقهاش داد و سپس نزد پيامبر آمد و اين موضوع را به پيامبر گفت. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اى طلحه، تو واقعاً فيّاض (كريم و بخشنده) هستى. و از آن پس، به نام «طلحة الفيّاض» خوانده شد.
و نيز بَيْسانِ ديگر در فلسطين بوده است. در صحيح مسلم، در حديث جسّاسه كه تميمالدارى روايت كرده، از آن ياد شده است. شهر بيسان در فاصله حدود شش كيلومترى كرانه رود اردن جاى داشته و 131 متر از سطح دريا پايينتر بوده و 137 كيلومتر با قدس فاصله داشته است. اين شهر را يهوديان در سال 1949 م. ويران كردند و بهجاى آن، شهركى بهنام «بيت شعن» يا «بيت شأن» ساختند.
بيشه: (به كسر باء)، منطقهاى است در جنوب كشورِ عربستان سعودى ... و نيز وادى عظيمى است داراى قريهها و نخلستانها و جمعيت فراوان، كه وادىهاى بزرگى به آن مىريزد و سيلابى شبيه يك خليج پديد مىآورد.
اين وادى پر از نخلستان است.
در خبر آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از جريربن عبداللَّه درباره محلّ سكونتش در بيشه پرسيد. عرض كرد: زمستانش بهار است و آبش همواره جارى ....
بَيْض: جايى است در اطراف مِنا و جزو خاك مكه مكرمه؛ از روستاهاى منطقه حَلْى در امارت مكّه بوده است.
بيضاء: در داستان اسراء، از اين محل نام برده شده و همان ثنيّه (گردنه) تنعيم است. اين گردنه بر سر راه مدينه به وادى فخّ در مكه واقع شده و در پايين آن مسجد عايشه قرار دارد كه مردم از آنجا براى عمره محرم مىشوند. به اين مكان «عمره» و «عمرة التنعيم» مىگويند.
ياقوت مىنويسد: بيضاء، روستاهاى كوچكى است در رمله واقع در قطيف كه داراى نخلستان مىباشند.
قطيف شهرى است ساحلى در شرق عربستان سعودى كه در گذشته بنىجذيمةبن عوف در آنجا مىزيستند.
سريّه خالدبن وليد در سال هشتم هجرى بهسوى اين قبيله اعزام شده بود.
بَيَن: (به فتح اول و دوم)، جايى است در ايمن. نمىدانم مقصود از يمن اصطلاح امروزى آن است يا يمن قديم كه جنوب جزيرةالعرب را شامل مىشده است.
در معجم البلدان السعوديه (فرهنگ شهرها و آبادىهاى عربستان سعودى) آمده است: شهر «بَين» (بهسكون ياء) از شهرهاى نجران است.
شايد اين بَيْن همان «بَيَن» باشد؛ چرا كه در قديم، نجران جزو يمن به شمار مىرفت.
بيوت السقيا (خانههاى سقيا)،] «سقيا» يا «بئرالسقيا».
تاراء: جايى است ميان مدينه و تبوك كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در آنجا مسجدى بوده است. اينكه گفتهاند: «در آنجا مسجدى است» معنايش اين نيست كه پيامبر مسجدى ساخته، بلكه مرادشان اين است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن محل نماز خوانده و از آن پس مردم آن مكان را مسجد و مصلّى قرار دادهاند.
[تَأْزير: نام ديگر شاذروان است. وجه تسميه آن، اين است كه شاذروان مانند ازار براى كعبه است. (1)]
تبار: جايى است در شش ميلى خيبر در راه مدينه. در داستان ازدواج پيامبر صلى الله عليه و آله با صفيه، از اين محل نام برده شده است.
تَباله: (به فتح تاء)، واديى است داراى روستاها و آب و نخلستان، واقع در دويست كيلومترى جنوب شرقى طائف، در منطقه تهامه عسير. همچنين تباله شهرى است. گفته مىشود: مردم تباله و جُرش بدون آنكه جنگى صورت گيرد، اسلام آوردند و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زمينهاى اين دو شهر را به ساكنانشان واگذار كرد.
تباله و جرش در سال دهم هجرت فتح شد ....
در كتابهاى قديمى آمده است:
تباله جايى است در سرزمين يمن ...
در گذشته، نام يمن، جنوب عربستان سعودى را دربر مىگرفت. عربها بهنام اين شهر مثل مىزنند و
1) مصباح المنير، ص 307، ماده «شذر».
مىگويند: بىارزشتر از تباله در نزد حَجّاج ... علتش اين است كه تباله نخستين جايى بود كه حجاج به ولايتمدارى آن منصوب شد و بهسوى آن حركت كرد و چون از دور آن را ديد، درنظرش كوچك و بىارزش آمد و از همانجا برگشت و گفت: «ارزش ولايت ندارد».
تبوك: در غزوه تبوك و جيشالعُسرة از اين مكان نام برده شده است. تبوك در 778 كيلومترى شمال مدينه قرار دارد.
] نقشه مدينه.
تَثليث: واديى است داراى دهكدهها و مزارع، واقع در شرق وادى بيشه. اين هردو وادى، در شرق طائف هستند.
تَجبار: جايى است در سرزمين ينبع و در غزوه بدر از آن ياد شده است. طلحه و سعيدبن زيد براى كسب خبر از كاروان قريش، به اين مكان آمدند.
تُجيب: قبيلهاى بوده كه در «كَسْر»، واقع در وسط حضرموت مىزيستند. هيأت نمايندگى اين قبيله با صدقات و هداياى قوم خود به خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد.
[تَخْليةُ السِّرب: به معناى خالى بودن مسير حج، از هرگونه مانع براى زيارت بيتاللَّه الحرام است كه يكى از شرايط استطاعت به حساب مىآيد. (1)]
تُرْبان: (به ضمّ اول و سكون دوم)، واديى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در راه خود به بدر، در آنجا فرود آمد. آگاهان گفتهاند:
تربان از ريزابههاى وادى ملل است كه از گردنههاى مُفرّحات، واقع در بيست و چهار كيلومترى (راه شوسه بدر)، سرچشمه مىگيرد و سپس با گذر از جنوب غربى در فَرْش ملل مىريزد. راه مدينه به بدر از ابتداى اين وادى تا مصبّ آن مىگذرد.
تُرَبه: (به ضمّ تاء و فتح راء)، در يكى از سريّههاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه آن حضرت عمربن خطاب را به جنگ گسيل داشت و عمر بهراه افتاد تا به تُرَبه رسيد.
تربه واديى است از وادىهاى شرقى حجاز، داراى آبها و كشتزارها و آباديها. در اين وادى شهر آبادى است كه در دويست كيلومترى شرق طائف
1) تاج العروس، ج 3، ص 46، ماده «سرب».
قرار دارد و بهنام «تُرَبة البقوم» معروف است.
[تَرْوِيَه: روز هشتم ذى حجّه است و ازاينرو به اين اسم ناميده شده كه حجاج در اين روز، از مكه آبِ مورد نياز خود را براى روزهاى بعد (در منا و عرفات) به همراه مىبردهاند.
در حديث آمده است: روز ترويه، جبرئيل به ابراهيم عليه السلام گفت: «تَرَوَّ مِنَ الْماءِ» يعنى آب برگير و به همين جهت، اين روز، روز ترويه؛ يعنى روز ذخيره كردن و برداشتن آب نام گرفت. (1)]
تُضارِع: (به ضمّ تاء و راء كه گاه به كسر راء نيز گفته مىشود، نيز به فتح تاء و ضمّ راء گفه شده است)، در حديث آمده است:
«هرگاه از تضارع سيل جارى شود آن سال، سال پرنعمت و حاصلخيز است.» مقصود از تضارع در اينجا، كوهى است در عقيق مدينه كه به آن «جمّاء تضارع» مىگويند و در غرب چاه عروه قرار دارد.
سمهودى مىنويسد: اين كوه در سه ميلى مدينه واقع شده و هنگامى كه به مكه مىرويد، وقتى به مُدرَّج (گردنه وداع) مىرسيد، جماء تضارع روبهروى شما قرار مىگيرد، ولى وقتى از داخل عقيق به مكه مىرويد، كوه ياد شده در سمت راست شما واقع مىشود.
كوه معروف به «مُكيمنالجمّاء» چسبيده به جمّاء تضارع است.] نقشه مدينه منوره.
تُعاهِن: همان «تِعْهِن» است كه مىآيد.
[تعريف: يعنى وقوف در عرفات، كه از جمله «عَرَّفَ القَوْمُ»؛ يعنى حاجيان در عرفه توقف نمودند، گرفته شده است. (2)]
تِعْهِن: (به كسر تاء و سكون عين و كسر هاء)، در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از اين مكان نام برده شده است.
جاسر مىنويسد: تعهن هنوز هم معروف است و در نزديكى دهكدهاى بهنام «امّالبرك»، در راه قديمى مدينه به مكه قرار دارد. اهالى محل، آن را به كسر عين و تشديد هاء تلفظ مىكنند. امّالبرك همان سُقيا است و تعهن در حدود دو
ميلى شرق آن واقع شده است.
[تِعِهّن: نام چاهى است در ميان راه مكه و مدينه كه در سه ميلى «سقيا» واقع است.
به نقل ابن اسحاق؛ راهنماى راه، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را به هنگام هجرت از كنار آن عبور داد.]
تَغْلمان: جايى است در اطراف ربذه، از نواحى مدينةالنبى. در غزوه دومةالجندل از اين مكان نام برده شده است.
[تقصير: عبارت است از كوتاه كردن مقدارى از ناخن يا موى صورت (ريش و يا سبيل) كه پس از سعى ميان صفا و مروه در مكه و پس از قربانى در منا انجام مىگيرد و با اين كار، حاجى از احرام خارج مىشود و در قرآن كريم به آن اشاره شده: ... مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ ... (1)
]
[تَلبيد: تلبيد آن است كه شخص هنگام احرام موهاى خود را با صمغ يا خطمى و يا مادّه چسبنده ديگر به هم بچسباند تا آن را از ژوليدگى و شپش محفوظ دارد.
به نقل ابن اثير در «نهايه» كسانى دست به اين كار مىزدهاند كه مدت زمانى بيشتر در حال احرام باقى مىماندهاند. (2)در زمان جاهليت حاجيانى كه قصد حلق (تراشيدن سر خود را) نداشتند، تلبيد مىكردند و به چنين فردى «مُلَبّد» مىگفتند و اين كار را براى آن انجام مىدادند كه لابلاى موهاى بلندشان، بواسطه كمبود آب و وضعيت نامناسب بهداشت، جايگاه حشراتى چون كيك و شپش نگردد.]
تَلْعات اليمن: در «المناسك» آمده است:
از ابواء تا تلعاتاليمن دو ميل فاصله است و آن درّههايى است كه هنگام عبورِ شخص، از وادى ابواء، در سمت چپ او قرار مىگيرد ... يمن در اينجا به معناى جهت قبله يا جنوب و يا سمت راست است.
سمهودى مىنويسد: چون از وادى ابواء دو ميل طى كردى، در سمت چپ تو درّههايى قرار دارد كه به آنها «تلعاناليمن» مىگويند. در متن به همين شكل آمده اما به نظر مىرسد «تلعات» باشد.
[متَميم: قبيلهاى است عربى عدنانى كه در سيره از آنان ياد شده است. زيستگاههاى آنان در سرزمين نجد بوده و از آنجا تا بصره و يمامه را دور مىزدند و به بحرين مىرسيدند و تا عُذيب (از سرزمين كوفه) پراكنده بودند. از جمله سكونتگاههاى اين قبيله است: صُلْب، دهنا، احساء، رماده و صمّان و از جمله كوههاى ايشان است: عُطاله؛ و از وادىهاى آنان است؛ ذوعشر و كُلْيه؛ و از آبهاى ايشان است: جفار، منيفه، برقه و منشد.].
تَناضِب: (به فتح اول و كسر ضاد)، در داستان هجرت عمر، از اين محل نام برده شده است. او مىگويد: هنگامى كه من و عياشبن ابى ربيعه و هشامبن عاصبن وائل تصميم گرفتيم به مدينه هجرت كنيم، با هم قرار گذاشيم كه در تناضب از اضاة بنىغفار واقع در بالا دست سَرِف به همديگر بپيونديم.
بلادى مىنويسد: تناضب و اضاة بنىغفار، هر دو يك محل است. اضاة در لغت به معناى زمينى است كه آب در آنجا جمع شود و توليد گِل كند و تناضب به درختهايى مىگويند كه در چنين جايى باشد. اضاة هنوز هم در كناره شمالى وادى سرف تا مجاورت قبر امّ المؤمنين ميمونه ديده مىشود. در كناره غربى آن محلّهاى است كه با مكه، از سمت شمال، سيزده كيلومتر فاصله دارد.
تُناضِب: (به ضمّ اول و كسر ضاد)، يكى از شعبههاى وادى دوداء است. اين وادى به عقيق مدينه مىريزد.
تِنْعه: (به كسر اول و سكون دوم)، از روستاهاى حضرموت است. در خبر مربوط به شرفياب شدن هيأت نمايندگى حضرموت به محضر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، از اين روستا نام برده شده است.
تَنْعيم: ميان مكه و سَرِف واقع شده و اهالى مكه براى عُمره از اين محل محرم مىشوند. گفتهاند: نام آن از درختى معروف در باديه گرفته شده است. بعضى هم گفتهاند: وجه تسميه آن به تنعيم اين است كه در سمت راست آن كوهى است كه به آن نعيم مىگويند و در سمت چپش كوه ديگرى است كه به «ناعم» مشهور است و نيز وادى «نَعْمان» در آنجا قرار دارد.
تِهامه: (به كسر اول)، به سرزمينى اطلاق مىشود كه در شرق درياى سرخ واقع شده و از عقبه در اردن تا «المخا» در يمن امتداد دارد. به قسمت يمنِ آن، تهامه يمن مىگويند و به بخش حجازش، تهامه حجاز. مكه مكرمه، جدّه و عقبه در اين سرزمين قرار دارند. گاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به آن نسبت داده و گفته مىشود: تهامى.
تيأب، تَيْت، تيب، ثيب، تيم: تمام اين اسامى، نام يك جا است كه مورّخان آنها را به اختلاف تلفظ كردهاند. در حدود شرقىِ حرمِ مدينه و نيز در غزوه سويق، از اين لفظ ياد مىشود.
تَيْتَد، تَيْدَد: هر دو نام يك وادى از وادىهاى جهينه، نزديك ينبع است.
در ذيل ماده «تيتد» گفتهاند كه در آنجا عَرَضى (رجوع كنيد به ماده عَرَض و اعراض) بوده داراى نخلستانى كه از صدقات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوده است.
در باره «تيدد» گفتهاند كه آن، از وادىهاى اجود، كوه جهينه، است ...
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حقّ آن نفرين كرد و فرمود: «بىبركت باد تيدد». از اين رو، هر نهالى در آن كاشته شود خير و بركتى ندارد.
تَيْم: يكى از نامهاى كوهى است كه در حدود شرقىِ حرم مدينه واقع شده و غزوه سويق در محلّ آن بهوقوع پيوست.
اين كلمه- همانگونه كه گذشت- دچار تصحيفات زيادى گشته است.
تيماء: يكى از شهرهاى حجاز است واقع در 420 كيلومترى شمال مدينه. تمام كسانىكه از جاده ماشينرو از شام به مدينه آمدهاند، اين شهر را مىشناسند.
تصوير؟؟؟
ثافِل: دو كوهند در تهامه، كه به يكى از آنها ثافل كوچك مىگويند و به ديگرى ثافل بزرگ. گياهانى كه در اين دو كوه مىرويند، عبارتند از: سرو كوهى، بَلَسان و ايْدَع. (1)عرام مىگويد: ايدع درختى است داراى گلهاى سرخ كه نه خوشبوست و نه ميوه مىدهد. پيامبر صلى الله عليه و آله از شكستن شاخههاى اين درخت و درخت سدر و تنضب (2)نهى كرد؛ چرا كه اين درختها داراى سايههاى گسترده و سرپناهى هستند براى مردم در گرما و سرما.
ثِبار: (به كسر اول)، بر وزن «كتاب»، جايى است در شش ميلى خيبر. در همينجا بود كه عبداللَّهبن انيس، اسَيْربن رزام يهودى را كشت.
ثَبْره: (به فتح اول و سكون دوم)، در حديث آمده است كه: «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ثبره كه بر سر راه و روبهروى بويره قرار دارد، ايستاد و فرمود ...».
و نيز ثبره به زمينى گويند كه سنگهايى مانند سنگهاى حَرّه دارد. گفته مىشود: به ثبره فلان رسيدم؛ يعنى به حرّه فلان. بكرى مىنويسد: ثبره نام جايى است.] «بويره».
ثَبير: (به فتح اول)، كوهى است در مكه. در احاديث از اين كوه نام برده شده؛ از جمله آمده است كه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله
بالاى آن رفت و كوه لرزيد. حضرت فرمود: آرام باش، ثَبير!
نيز ثبير جايى است در سرزمين مُزَينه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع شُريسبن ضمره مزنى داد. نيز] «شعب ثبير».
[ثبير الأثْبرَه: يكى از بزرگترين كوههاى مكه است كه ميان مكه و عرفه قرار دارد.
علت نامگذارى آن يا براى اين است كه مردى از قبيله «هُذَيْل» به نام «ثَبير» در آن كوه از دنيا رفته و از آن هنگام به آن كوه ثبير گفتهاند. و يا براى آن است كه ثبير به معناى حبس كردن و مانع شدن است و اين كوه در آغاز طلوع خورشيد، مانع از تابش نور به قسمتهاى مشرف بر آنها مىشود و مشركان پيش از طلوع خورشيد روز عيد قربان خطاب به آن كوه مىگفتند: «اشْرِق ثَبير، كَيْما نُغير»؛ «اى كوه ثبير بتاب تا ما به سوى قربانگاه براى قربانى و نحر شتاب گيريم»، منظور آنها از اين سخن، طلوع خورشيد از فراز كوه بود؛ زيرا كوه خود نمىتابد.]
[ثَجّ: ريختن و جارى ساختن خون قربانى است كه به مفهوم كشتن و ذبح كردن است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: «افْضَلُ الأَعمال العَجُّ وَالثَّجُّ»؛ (1)
«بهترين عمل، بلند گفتن تلبيه و ريختن خون قربانى است.»]
ثَرُوق: بر وزن «صَبور»، دهكدهاى است در ديار قبيله اوس، در جنوب جزيرةالعرب، كه بتخانه ذو الخلصه در آنجا بوده است.
ثِماد: (به كسر اول):، جايى است در سرزمين بنىتميم، نزديك مروّت.
پيامبر صلى الله عليه و آله اين محل را به اقطاع حصينبن مشمّت داد.] «مروّت».
ثُمامه: (به ضمّ اول)، صُخيرات الثمامه، يكى از جاهايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير خود از مدينه به بدر از آنجا عبور كرد. «صخيراتالثمام» هم مىگويند.
مغربيان آن را بهصورت «صخيرات اليمام» (با ياء) روايت كردهاند.
ثَمْغ: (به فتح اول و سكون دوم)، جاى ملكى بوده متعلق به عمربن خطاب. به قولى:
در مدينه بوده و به قولى ديگر در نزديك خيبر.
ثنايا: جمع «ثنيّه» به معناى گذرگاه ميان دو
1) طريحى، ج 1، ص 308، ماده «ثجّ».
كوه. اين كلمه به اسامى مختلفى اضافه شده است كه در اينجا ثنيههايى (گردنههايى) را كه در حديث و سيره از آن ياد شده و در تحقيق خود بدانها دست يافتهام، ذكر مىكنم.
ثَنىّ: دهكدهاى است از دهكدههاى عراق كه صهيب بن سنان از آنجاست.
ثَنيّة الحوض: در حديث سلمةبن اكوع آمده است كه گفت: با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از عقيق به راه افتادم و چون به ثنيه (گردنهاى) كه به آن ثنيةالحوض مىگويند و در عقيق واقع است رسيديم، آن حضرت با دست خود بهطرف مشرق اشاره كرد ... تا آخر حديث.
ثنية السُفلى و ثنية العُليا:] «ثنية العليا و ثنية السفلى».
ثنية العائر: گردنهاى نزديك مدينه است و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در راه هجرت از آنجا عبور كرد.
ثنية العليا و ثنية السفلى: در سنن ابنماجه آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از ثنية العليا وارد مكه مىشد و هرگاه مىخواست خارج شود از ثنية السفلى خارج مىشد. ثنيه عُليا همانجايى است كه امروزه به آن «مَعْلاة» مىگويند و عبارت است از بخش بالاى مكه و در حال حاضر به محلّه و بازار ميان حجون و مسجدالحرام اطلاق مىشود. گورستان مكه در «مَعلاة» جاى دارد.
ثنيه سُفلى عبارت است از «مسفله» كه شامل منطقه پايين مسجدالحرام مىشود. «كَداء» (به فتح كاف) جزو ثنيه عليا يا معلاة است و «كُدى» (به ضمّ و ياى مقصود) در قسمت بالاى مكه قرار دارد. گفتهاند: فتحه بده و داخل شو و ضمّه بده و بيرون رو. منظورشان از اين عبارت اين است كه: هرگاه خواستى از مكه خارج شوى از كُدى (به ضمّ كاف) خارج شو و هرگاه خواستى وارد مكه شوى از كَداء (به فتح كاف) در آى.
ثنيّة الغزال: ميان دو حرّه، تپه بلندى است كه به شمال عُسفان مشرف است و راه عمومى ميان مكه و مدينه از آن مىگذرد. اين تپه كه دروازه ميان شمال حجاز و جنوب آن بهشمار مىآيد، بهنام «غزال» معروف بوده است.
ثنية لفت:] «لفت».
ثنيّة المحدث: در حديث تعيين حدود حرم مدينه آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بين دو لابه (1)مدينه را تا عَيْر و تا ثنيةالمحدث و تا ثنية الحفياء ... را حرم قرار داد.
ثنية مِدْران: جايى است در راه مدينه به تبوك كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را در آنجا مسجدى بوده است.
ثنية المُرار: (به ضمّ ميم)، مُرار در لغت بهمعناى قنطريون نجمى يا همان خَسَك است. ثنيةالمرار توقفگاه حديبيه است و در داستان غزوه حديبيه از اين گردنه نام برده شده است.
ثنيّة المَرَه: (به فتح ميم و راء و تخفيف راء)، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير هجرتِ خود، از اين گردنه عبور كرد. در اخبار مربوط به سريّه عبيدةبن حارث نيز از آن نام برده شده است.
ثنية الوَداع: گردنهاى است كه هركس رهسپار شام بوده از آنجا مىگذشته است. بعضى گفتهاند بر سر راه مدينه به مكه قرار داشته. شايد هم دو گردنه بوده بدين نام؛ زيرا هر راهى گردنهاى داشته است كه مردم در آنجا با يكديگر وداع و خداحافظى مىكردهاند ... در وجه تسميه آن اختلاف است ... ظاهراً اين نام به دوره جاهليت مربوط مىشود؛ دليلش هم اين است، در شعرى كه در استقبال پيامبر صلى الله عليه و آله سروده شده، اين نام بهكار رفته است.
[طَلَعَ الْبَدْرُ عَلَيْنا مِنْ ثَنِيّاتِ الْوَداع وَجَبَ الشُّكْرُ عَلَيْنا ما دَعا للَّهِ داع]
ابنشبّه در تاريخالمدينه، در باره ثنيّةالوداع آورده است:
در مراصد الاطلاع، (ج 1، ص 301)، درباره ثنيّةالوداع آمده است:
«به فتح واو، نام گردنهاى است مشرف به مدينه كه مسافران راهى مكه از آن مىگذرند».
در خلاصةالوفا، ص 361، پاورقى شماره 2، سمهودى مىگويد: «جايى است كه قرين روى آن است و امروزه به آن قرين تحتانى مىگويند. همچنين بهنام كشك (كوشك) يوسفباشا نيز خوانده مىشود؛ زيرا همو بود كه در سال 1914 م ثنيّه را تراش داد و راه آن را هموار و
1) رجوع كنيد به: «لابتان».
آماده ساخت»؛ (وفاءالوفا، ج 2، ص 275؛ خلاصةالوفا، ص 361).
ثواب: كوهى است.] «مسجد كهف بنى حرام».
ثَوْر: كوه بزرگى است در جنوب مكه كه از تنعيم، محل محرم شدن مكّيان براى عمره، ديده مىشود. غار معروف ثَوْر در شمال اين كوه قرار دارد.
و نيز ثَوْر: كوه كوچكى است در پشت كوه احُد، از سمت شمال. در حديث آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مدينه را از «عَيْر تا ثور و ...» حرم قرار داد.
بسيارى از علماى گذشته اين كوه را
نمىشناختند و گمان مىكردند در حديث تحريفى رخ داده است، اما بعدها علما وجود اين كوه را ثابت كردند. اين كوه در نزد آگاهان و آشنايان به آثار جغرافيايى مدينةالنبى شناخته شده و مشهور است] نقشه قديمى مدينه در حرف الف.
[ثَويّه: سرزمينى است كه يكى از حدود «عرفات» شمرده مىشود و از عرفات به حساب نمىآيد. (1)]
ثَيْب: كوهى است در شرق مدينه در صدر وادى قناة. نيز] «تيأب»؛ زيرا هر دو نام يك جاست.
1) طريحى، ج 1، ص 235 ماده «ثومى».
جابيه: ياقوت مىنويسد: «جابيه دهكدهاى است از توابع دمشق، از ناحيه جولان، در شمال حوران. هرگاه انسان در «صنمين» رو به شمال بايستد، جابيه را مىبيند؛ از «نوى» نيز نمايان است. در همين دهكده بود كه عمربن خطاب سخنرانى مشهور خود را ايراد كرد.
بابالجابيه در دمشق نيز منسوب به همين جاست. جابيه در لغت به معناى حوضى است كه در آن، براى شتران آب جمع مىكنند.
در سنن ابنماجه آمده است:
«پيامبر صلى الله عليه و آله در جابيه براى ما سخنرانى كرد». در معجمالبلدان، در ماده «الْيَه» آمده است: گفته مىشود: اليه واديى است در فسح جابيه، و فسح واديى است در كنار عُرُنَّه (به ضمّ اول و دوم و تشديد نون) و عرنّه، باغى است در واديى كه در زمان جاهليت و نيز در دوره اسلام قرقگاه اسبها بود و در پايين آن قلهى قرار داشت.
جار: بندرى قديمى كه در ساحل درياى سرخ واقع بود و امروزه بهجاى آن مكانى است كه بهنام «رايس» معروف است و در غرب شهر بدر قرار دارد و آب شيرين آن از بدر تأمين مىشد.
برخى محققان معتقدند كه بندر جار در محلّ بندر «البُرَيكه»، واقع در بين رايس و ينبع جاى داشته است.
جازان: مركز امارتى است در جنوب كشور عربستان سعودى. در حديث آمده است:
سهنفر از بنىعبس خدمت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: قاريان ما نزد ما آمده و گفتهاند كه هركس هجرت نكند مسلمان نيست، اما ما (در محل خود) اموال و احشامى داريم كه از طريق آنها امرار معاش مىكنيم. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در هر جا كه هستيد از خدا پروا داشته باشيد؛ زيرا هرجا كه باشيد از (ارزش) اعمال شما چيزى نمىكاهد، حتى اگر در ضمْد و جازان باشيد.
جاسم: بلاذرى در «انسابالأشراف» در خبرى از هيثمبن نصر اسلمى نقل كرده است كه گفت: من به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله خدمت مىكردم و براى آن حضرت از چاه ابوالهيثمبن تيهان، (جاسم)، كه آبى گوارا داشت، آب مىآوردم.
احتمال دارد اين چاه همان چاه «جاسوم» باشد.] «بئر جاسوم» و «مسجد راتج».
جاسوم: دژى بوده در مدينه منوره. در سيره پيامبر از اين دژ نام برده شده است.
جاعس: دژى بوده در مدينه كه بنىحرامبن كعب آن را در غرب مساجد فتح (مساجد سبعه) ساختند.
جَباجِب: در سيره از اين مكان نام برده شده و گفتهاند: مراد از آن منزلگاههاى مِنا، يا كوههاى مكه است.
جُبار: (به ضمّ جيم)، آبى است ميان مدينه و فَيْد. سريّه بشيربن سعد در سال هفتم هجرى به همين مكان اعزام شد. بعضى گفتهاند: جبار در طرفهاى خيبر و وادىالقرى بوده است.
جَبّانه: (به فتح جيم و تشديد باء)، جبّان در اصل بهمعناى صحراست، در برخى جاها به گورستان، «جَبّانه» مىگويند. در حديث عمر آمده است كه چون وى مسجد را از جهت شام (شمال) آن توسعه داد، گفت: كاش مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را تا جبانه توسعه مىداديم. سمهودى مىنويسد: جبّانه جايى است در سمت شام مدينةالنبى.
جبّانه عَرْزَم، جايى است در كوفه.
در خبر آمده است كه اسودبن يزيد (تابعى) گاه از جبانه عرزم محرم مىشد.
جَبَلا جُهينه: (دو كوه جهينه)، مقصود كوههاى اشْعر و اجْرد است كه نزديك ينبع قرار دارند.
جَبَلا طى: (دو كوه طى)، همان كوههاى أجأ و سلمى هستند واقع در نزديكى شهر حائل. در خبر مربوط به غزوه تبوك از اين دو كوه ياد شده است.
جَبَلان: اين نام هرگاه بهطور مطلق بهكار رود، مقصود دو كوه أجأ و سلمى هستند در نواحى شهر حائل عربستان سعودى.
[جَبَل بَرُود: كوهى است در كنار آن در محلى به نام «وادى فَخّ» كه حسينبن علىبن حسنبن علىبن ابىطالب عليه السلام» (معروف به شهيد فخّ) در هشتم ذى حجّه سال 169 هجرى قمرى با ياران خويش، در آن وادى كشته شد. (1)وى در زمان حكومت «هادى عباسى» باجمعى از علويان قيام كرد و از مدينه عازم حج شد و در روز ترويه، در جريان درگيرى با عباس بن محمد- يكى از فرماندهان عباسى- در وادى فخ به شهادت رسيد. (2)]
جبل الجليل: كوهى است در شمال فلسطين.
جبل الحقل: جايى است در سرزمين يمن كه تا زمان ظهور اسلام، پناهگاه قبيله هَمْدان بود. احتمالًا در منطقه جازان باشد.
جبل الخَمْر: مقصود كوه بيتالمقدس است و علّت نامگذارى آن به خَمْر، وجود تاكستانهاى فراوان در آنجا بوده است.
جبل الرُمات: همان كوه «عَيْنَين» است. به حرف «عين» مراجعه كنيد.
جبل عمر: از كوههاى مكه است و محل سكونت عمربن خطاب در دوره جاهليت بود. اين كوه پيشتر بهنام جبلالعاقر خوانده مىشد.
[جَبَلُ الكعبه: كوهى است كه از جنوب غربى بر «ريعُ الرَّسّام» (تپه رسّام) و از سمت غرب بر «وادى ذى طُوى» مشرف است.
ملحس در پاورقى تاريخ ازرقى آن را از كوههايى شمرده كه سنگ بناى كعبه
در سال 1039 هجرى قمرى از آنها گرفته شده و از اين رو به اين كوه «مَقْلَعُ الكعبه» نيز گفته مىشود. (1)]
جَبَلَه: (به فتح اول و دوم و سوم):
تپهاى است سرخرنگ و طولانى، كه چنانچه از دوادمى به سمت شهر عفيف بروى، تپه در شمال اين شهر واقع مىشود. يكى از جنگهاى عرب، كه گفتهاند در سال تولد رسول اكرم صلى الله عليه و آله بهوقوع پيوسته، در محل همين تپه رخ داده است.
جَثْجاثه: (به فتح جيم و سكون ثاء)، روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسجدى ميان جثجاثه و بئر شدّاد نماز گزارد ... جثجاثه نزديك نقيع است كه در شانزده ميلى مدينه قرار دارد.] «نقيع».
جُحْفه: (به ضم اول و سكون دوم)، جايى است ميان مكه و مدينه، واقع در بيست و دو كيلومترى جنوب شرقى رابغ و ميقات مردم مصر و شام است، در صورتىكه از مدينه عبور نكنند. نام قبلى آن «مَهْيعه» بود، اما چون در يكى از سالها سيلى جارى شد و تمام اين محل ويران كرد و اهالى آن را با خود برد (2)بهنام «جُحْفه» خوانده شد. جحفه در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله بوده و در حديث از آن نام برده شده است.
جَداجد: (به فتح جيم)، جمع «جَدجَد» است بهمعناى زمين هموار سخت. در حديث هجرت آمده است كه بلد راه آن دو را از وسط (وادى) ذاكشد برد و سپس از جداجد گذراند.
[جِدال: به معناى مجادله است و در ذيل آيه شريفه: وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ ... (3)
در حديثى چنين آمده است: «الْجِدَالُ فِي الْحَدِيثِ، هُوَ قَوْلُ الرَّجُلِ: لا وَ اللَّهِ وَ بَلَى وَ اللَّهِ» جدال در حج عبارت است از سخن (سوگند) نه به خدا، براى انكار چيزى و آرى به خدا، براى اثبات چيزى.
بعضى از افاضل مطلق سوگند را جدال دانستهاند. (4)]
جَدْر: (به فتح جيم و سكون دال)، به معناى جدار (ديوار) است. «ذو جَدْر» چراگاهى بوده در شش ميلى مدينه، در ناحيه قبا كه شتران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مىچريدند و در همينجا بود كه اين رمه، مورد هجوم و غارت قرار گرفت.
[جَدَرَه: طايفهاى از قبيله ازْد مىباشند.
دليل نامگذارى آنها به اين جدره، آن است كه آنها جِدار (ديوار) كعبه و به نقلى ديوار حِجر اسماعيل را بنا نهادهاند. (1)]
جدوات: به گفته ابن سعد، اين مكان در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و بعد از «العرج» بوده است.
جُدّه: (به ضمّ جيم)، در لغت به معناى راه است و نيز بهمعناى خط پشت خر كه مخالف با رنگ ساير بدنش مىباشد.
بعضى گفتهاند جدّه مقبره جدّه ما حوّاست و به همين دليل هم جيم آن را فتحه دادهاند؛ اما اين سخن درست نيست. جُدّه شهرى است مشهور در ساحل درياى سرخ و براى نخستين بار عثمانبن عفان آنجا را بندرگاه قرار
1) قاموس، ج 2، ص 401، مادّه «جدر».
داد. اين شهر در 73 كيلومترى غرب مكه و 420 كيلومترى جنوب مدينه قرار دارد.
[جِدَه: به معناى ثروت و توانايى مادّى است، در حديث است: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَرَضَ الْحَجَّ عَلَى أَهْلِ الْجِدَةِ فِي كُلِّ عَامٍ»؛ «خداوند حج را بر توانمندان مادّى، در هر سال فرض كرده است. (1)]
جُذام: قبيلهاى است قحطانى كه در كوههاى حِسْمى مىزيستند و محلّ سكونت آنان از مَدْين تا تبوك و تا اذرُح و از آنجا تا طبريّه و لجون و ناحيه عكا را دربر مىگرفت. همين قبيله بود كه زيدبن حارثه با آنان جنگيد.
جذَيمة بن عوف: قبيلهاى عدنانى است كه در البيضاء، در ناحيه الخَطّ واقع در شرق عربستان سعودى كه در نواحى قطيف مىزيستند. سريّه خالدبن وليد در سال هشتم هجرى به سوى همين قبيله بوده است.
جَرّ: (به فتح جيم و تشديد راء)، شاعر در روز احد گفته است:
نحن الغواشِ يوم الجَرِّ مِن احدٍ هابَتْ مَعَدٌّ فقلنا: نحن نأتيها
جرّ در لغت، بهمعناى دامنه كوه است و مراد از جرّ احُد در اين بيت، دامنه كوه احد مىباشد.
جُراب: (به ضمّ جيم)، نام چاهى كه پيش از اسلام در مكه وجود داشته است.
جِرار سَعْد: سقّاخانه سعدبن عباده كه آن را وقف مسلمانان كرد. از حسن درباره حكم آبىكه در مسجد جامع صدقه قرار داده مىشود، سؤال شد، گفت: ابوبكر و عمر از سقاخانه پسر امّ سعد مىنوشيدند؛ پس چه اشكالى دارد. اما بايد دانست كه «جرار سعد» در مسجد نبوده، بلكه در شرق بازار مدينه قرار داشته است.
جَرْباء: در اخبار غزوه تبوك از اين مكان نام برده شده؛ آنجاكه آمده است: «اهالى جَرباء و اذرح خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند و جزيه پرداختند و پيامبر صلى الله عليه و آله نوشتهاى به ايشان داد ...».
اين كلمه با «ال» تعريف، يعنى بهصورت «الجرباء» نيز آمده و همواره با «اذرح» از آن ياد مىشود؛ چرا كه نزديك هم هستند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز براى هر دو يك عهدنامه نوشت.
جرباء و اذرح امروزه دو روستا در شرق اردن هستند و در فاصله بيست و دو كيلومترى شمال غربى شهر «معان» واقع شدهاند.
جَرْبه: روستا يا جزيرهاى است در كشور مغرب عربى (تونس).
جَرْجرايا: شهرى است ميان واسط و بغداد.
گفته مىشود كه محمدبن سيرين، اهل اين شهر بوده است.
جُرَش: (به ضمّ اول و فتح راء)، جايى بوده در جنوب جزيرةالعرب كه آثار آن در نزد خميس مشيط در منطقه أبهاء، واقع در جنوب عربستان سعودى، موجود است. مردم جرش، در سال دهم هجرى، در زمان حيات پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام آوردند.
ابنهشام در شرح غزوه طائف مىنويسد: «عروةبن مسعود و غيلانبن سلمه، نه در جنگ حنين شركت داشتند و نه در محاصره طائف؛ زيرا آندو در جرش مشغول آموختن صنعت ساخت خرك و منجنيق بودند».
1) كافى، ج 4، ص 226؛ وسائل، ج 11، ص 17؛ مرحوم شيخ طبرسى «فَرَض» را در امثال اين احاديث بر استحباب حمل كرده است و صاحب وسائل بر وجوب على البدل، وسائل، ج 17، ص 18
جَرَش: (به فتح جيم و راء)، شهرى است در شرق اردن، واقع در بيست و پنج كيلومترى جنوب شرقى عجلون. اين شهر در دوره خلافت عمربن خطاب بهدست شرحبيلبن حسنه فتح شد.
نيز: جرش دهكدهاى است در منطقه قدس فلسطين.
جُرْف: (به ضمّ جيم و سكون راء)، جُرف مذكور، در احاديث و سيره، در شمال مدينه قرار داشته ولى امروزه يكى از محلّههاى متصل به مدينه است و محلهاى زراعى و جمعيتنشين مىباشد.
جِزْع: در نامه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به بلالبن حارث، اين نام آمده است. جزع در لغت بهمعناى خَم وادى و رودخانه مىباشد.
جِزع نام خاص جايى نيست بلكه نشانهاى است براى تعيين يك جا و مكان.
جزَّعه: در نامه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به بلالبن حارث مزنى از اين مكان نام برده شده است. حضرت طىّ اين نامه، نخل را به بلال واگذار كرد و جزّعه بخشى از منطقه نخل است كه داراى نخلستان بوده.
ابنسعد مىنويسد: جزّعه نام دهكدهاى است. اما من در نواحى مدينه دهكدهاى به اين نام شناسايى نكردم.
جُشَم: (به ضمّ اول و فتح دوم)، چاه يا جايى بوده در مدينه. عدهاى محل آن را در جُرف دانستهاند و بعضى هم در وادى رانونا. شايد هم دو جشم بوده است، يكى از جرف و ديگرى در وادى رانونا.
جِصّين: (به كسر جيم و تشديد صاد)، جايى در مرو خراسان. عبداللَّهبن بُريدةبن حصيب گويد: پدرم در مرو درگذشت و قبرش در جصّين است. او پيشوا و نور اهالى مشرقزمين است؛ چراكه پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد: هر مردى از اصحاب من در شهرى از شهرها بميرد، روز قيامت پيشواى مردم آن شهر خواهد بود.
جِعِرّانه: (به كسر جيم و عين و تشديد راء)، اين كلمه كه با كسر جيم و سكون عين و تخفيف راء نيز آمده، نام جايى است ميان مكه و طائف كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از جنگ حنين، در اين مكان توقف كرد و غنايم هوازن را تقسيم نمود و از همانجا محرم شد.
جعرانه در شمال شرقى مدينه، در ابتداى وادى سَرِف واقع شده و هنوز هم
به همين نام معروف است. پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از غزوه طائف، از جعرانه براى گزاردن عمره محرم شد، مسلمانان نيز به تأسى از آن حضرت، آنجا را محلّ محرم شدن براى عمره قرار دادند.
جَفَلات: در نامه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به عوسجه جهنى، براى تعيين حدود اقطاع به او، از اين مكان نام برده شده است. من نمىدانم جفلات چيست؟ همين اندازه مىدانم كه در سرزمين ينبع است.
جَلّال: (به فتح جيم و تشديد لام)، در حديث هرماسبن حبيب از پدرش، از جدّش آمده است كه به عمربن خطاب گفت: «شبكهاى (1)(چاهى) را كه در پشت جلّال است به من واگذار كن».
بعضى گفتهاند: جلّال نام كوهى است؛ برخى ديگر گفتهاند: راه بوده است.
جَلْس: (به فتح جيم و سكون لام)، در لغت به معناى زمين سخت است.
همچنين گفته مىشود: جَمَل جَلْس و ناقة جَلْس؛ يعنى شتر نر يا ماده استوار و فربه و ستبر.
و نيز «جَلَس» نام خاصى است براى جاى برآمده و مرتفع در سرزمين نجد.
در حديثى كه طبرانى در معجم كبير خود از بلالبن حارث مزنى روايت كرده، از «جَلْس» ياد شده است؛ آنجا كه مىگويد: «مشركان را در غَوْر اسكان دادم و مسلمانان را در جَلْس ...».
جَلْهَتان: تثنيه «جَلْهَه» است بهمعناى دهانه وادى و آنطرف رود كه روبهروى انسان واقع مىشود. بعضى گفتهاند بهمعناى دو كرانه وادى است. جلهه و عُدوَه و ضفّه هر سه به يك معنا (كرانه وادى و رودخانه) هستند.
جُلْهُمتان: در حديث آمده است كه ابوسفيان از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه شرفيابى به حضور ايشان را خواست، اما حضرت بقيه مردم را جلوتر از او به حضور پذيرفت. ابوسفيان گفت: به سنگهاى جُلهمتان جلوتر از من اجازه ورود مىدهى؟! حضرت فرمود: «الصيدُ كُلُّهُ
1) شبكه؛ چند چاه نزديك به هم، زمين داراىچاههاى فراوان، چاه واقع در بالاى كوه- م.
فِي جَوفِ الْفَرا» (1)محققان مىگويند:
جلهمتان همان جَلْهتان، تثنيه جَلْهَه، است كه يك ميم به آن اضافه شده است.
جليل: در بيت زير كه بلالبن رباح بدان تمثل جسته، اين نام آمده است:
الا ليت شعرى هل أبيتنّ ليلة بوادٍ و حولى إذْخر و جليل
دانشمندان معتقدند: «جليل» (در اين بيت) نام گياهى است] «اذخر»، نه نام جايى. اما نظر بلادى (در معالمالحجاز) اين است كه جليل وادىاى است كه از غرب كوه حِرا جريان مىيابد و در بالاى وادى فخّ به اين وادى مىريزد.
الجليل: منطقهاى است در شمال فلسطين كه در اخبار و تواريخ از آن ياد شده است.
شاعر مىگويد:
فلولا ربّنا كنّا يهوداً و ما دين اليهود بذي شُكُول
وَ لولا ربّنا كنّا نصارى معالرهبان في جبل الجليل
جَمّاء: (به فتح جيم و تشديد ميم)، به عمارت يا دژى كه كنگره نداشته باشد «اجَمّ» مىگويند و مؤنث آن «جمّاء» است.
عبارت «شاة جَمّاء» (گوسفند بىشاخ) نيز از همين معنا گرفته شده است.
همچنين جمّاء، كوه كوچكى است در مدينه و وجه تسميه آن بدين نام است كه دو كوه وجود دارد و اين يكى كوچكتر از ديگرى است.
در جنوب غربى مدينه، سه جمّاء وجود دارد كه نزديك و مجاور هم هستند: يكى جمّاء تُضارع، ديگرى جماء عاقر يا عاقل و سومى جماء امّ خالد. جماء تضارع همان استكه هرگاه كسى از مدينه- از راه بدركه از بابالعنبريه و سپس وادى عروه مىگذرد- به سمت مكه حركت كند در سمت راست او قرار مىگيرد و قعر عروه در دست چپش واقع مىشود.
جماء امّ خالد از غرب چسبيده به جماء تضارع است. بن و بيخ اين هر دو
1) اين يك ضربالمثل است. مىگويند: سهنفر در پى شكار بيرون رفتند. يكى خرگوشى شكار كرد، دومى آهويى و سومى يك خر وحشى فرا. بهنظر مىرسد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به منظور بىتوجهى به ابوسفيان و كماهميت نشان دادن ديدار با او، به اين ضربالمثل توسل جسته است.
كوه، يكى است اما تنههاى آن از هم جداست. جماء عاقل نيز از سمت غرب روبهروى جماء امّخالد قرار دارد و در فاصله ميان آن دو كوه حبشى واقع شده است.
از جمّاء در موارد متعددى از سيره و حديث شريف نام برده شده است.
جُمْدان: (به ضمّ اول و سكون دوم)، بهصورت «بجدان» و «حمران» نيز روايت مىشود. بهنظر مىرسد كه «جُمدان» تثنيه «جُمْد» باشد و جُمد بهمعناى تپه كوچك است.
در حديث شريف از اين نام خاص ياد شده است؛ مثلًا روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به جمدان رسيد و فرمود: «هذه جُمدان، سَبَقَ المفردون ...». (1)جُمدان در راه مكه قرار دارد و در تعيين محلّ آن اختلاف است. بلادى مىگويد: دو كوه مجاورند در يكصدكيلومترى شمال مكه كه راه، از دامنه شرقى آن مىگذرد. از شرقْ وادى خُليص را دربرگرفتهاند و از غرب مشرف به ساحل مىباشند. در كتابهاى قديمى اقوال ديگرى آمده است.
جَمره: جمره در لغت بهمعناى سنگريزه است و در اينجا بهمعناى محلّ رمى جمره است در منا و سه تا است:
1- جمره كبرى يا عقبه كه در آخر مِنا، از طرف مكه قرار دارد و وجه تسميهاش آن است كه در روز قربانى رمى مىشود.
2- جمره وسطى.
3- جمره اولى يا كوچك.
جَمْع: (به فتح جيم و سكون ميم): همان مزدلفه است. علّت نامگذارى مزدلفه به «جمع» آن است كه در اين مكان نماز مغرب و عشا بهصورت جمع (و همزمان) خوانده مىشود.
روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در «قُزَح» وقوف كرد و فرمود: اينجا قُزَح و موقف مىباشد و «جَمْع» سراسرش موقف است. قزح جزو مزدلفه مىباشد.
[در لسان العرب آمده است: (2)جَمْع: نام مزدلفه است و وجه نامگذارى
آن به جمع، يا آن است كه مردم در آنجا اجتماع مىكنند و يا براى آن كه آدم و حوا هنگام هبوط از بهشت در آنجا به هم رسيدند.]
جُمْعه:] «مساجد».
جَمَل: در لغت به معناى شتر نر است. «بئر جمل» چاهى است در مدينه. و «لحى جَمَل» جايى است ميان مكه و مدينه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در حَجّةالوداع، در آن حجامت كرد.
] «لحى جَمَل».
جَمُوم: (به فتح جيم و ضمّ ميم)، سرزمينى بوده از بنىسُليم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زيدبن حارثه را براى جنگ با بنىسليم راهى آنجا كرد و زيد رهسپار شد تا اينكه به جموم در ناحيه بطن نخل رسيد ... بطن نخل همان جايى است كه امروزه به آن «حناكيه» مىگويند و در كيلومتر صد جاده مدينه به قصيم قرار دارد. اين جموم غير از «جموم» ى است كه در راه مكه به مدينه واقع شده و بيست و دو كيلومتر با مكه فاصله دارد.
جَمَّه: (به فتح جيم و تشديد ميم)، سمهودى گويد: جَمّه چشمهاى است در يكى از وادىهاى خيبر كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را «قسمة الملائكه» ناميد و دو سوم آب آن در يك جوى مىرود و يك سومش در جوى ديگر.
جَميش: (به فتح جيم و كسر ميم): در حديث آمده است: اگر (حتى) در خبت الجميش هم ميشى را ديدى كه با خود كاردى و آتشزنهاى حمل مىكند، نبايد متعرض آن شوى.
خَبْت در لغت بهمعناى سرزمين پهناور و هموار (بيابان، صحرا) است. و جميش بهمعناى نوره سترنده است.
«مكان جميش» يعنى جاى بىگياه. به خبت، جميش گفتهاند چون گياهى در آن نمىرويد، گويى گياهان و روييدنىهايش سترده شده است.
«جمش» در اينجا: صحرايى است ميان مكه و جار (ينبع).
[خَبتالجَميش، صحراى پهناور بىآب و علفى است. بديهى است كه در چنين بيابانى، انسان نياز شديد به غذا و آب پيدا مىكند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود.
حتى اگر در چنين بيابانى، با وضعيت
سختِ گرسنگى روبهرو شدى و گوسفندى يا حيوان حلالگوشت ديگرى متعلق به برادر مسلمانت ديدى كه آلت ذبح و وسيله پخت و پز هم بر خود حمل مىكند، به آن تعرض نكن (به نقل از لسانالعرب)]
جِناب: (به كسر جيم)، ياقوت مىنويسد:
جايى است در ناحيه خيبر و سلاح و وادىالقرى و به قولى: ميان مدينه و فَيْد.
به گفته بلاذرى در انسابالاشراف، سريه بشيربنسعد در طرفهاى همين جناب به وقوع پيوسته است.
جَنَد: (به فتح جيم و نون)، يكى از مَخاليف (1)يمن در عهد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوده كه معاذ بن جبل از جانب پيامبر صلى الله عليه و آله به كارگزارى آنجا تعيين شد.
جَنَفاء: (به فتح اول و دوم و در روايتى به ضمّ جيم)، در داستان ملاقات نمايندگان بنىفزاره با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در خيبر، از اين مكان نام برده شده است. در آنجا آمده كه حضرت به آنها فرمود: وعده ما در جنفاء. جنفاء جايى بوده در حاشيه خيبر و هنوز هم در الضِّغْن، واقع در نشيب حرّه خيبر و شرق فدك، معروف است.
جُنَيْنه: مصغّر «جَنّه»، نام جاهاى چندى است؛ از جمله: جنينه نزديك وادىالقرى. روايت شده كه ابوعبيده از مدينه حركت كرد تا آنكه به وادىالقرى رسيد و سپس از اقرع و جنينه و تبوك و سُروع گذشت و آنگاه وارد شام شد.
جَوّ: نام جايى است كه در قصيده كعببن زهير، در مدح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، از آن ياد شده است.
جُواثى: (به ضمّ جيم)، شهرى است در بحرين از عبدالقيس] «بحرين». در حديث آمده است: نخستين نماز جمعهاى كه بعد از نماز جمعه مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله در اسلام برگزار شد، در جُواثى، در بحرين بود.
جَوّانيّه: (به فتح جيم و تشديد واو و كسر نون و تشديد ياء)، گفتهاند: سرزمينى است از توابع مدينه در سمت فُرُع.
نووى مىنويسد: جايى است نزديك احُد در سمت شام (شمال)
1) مخاليف: جمع «مِخْلاف» است بهمعناىكوره و روستاق. اين اصطلاح در يمن، براى روستاها و دهكدهها بهكار مىرفته است- م.
مدينه. در حديثى كه ابوداود از معاويةبن حكم سلمى روايت كرده، از اين مكان نام برده شده است.
جِواء: (به كسر جيم و تخفيف واو)، در لغت بهمعناى رود يا وادى فراخ است. «جواء» نام جايى است كه نبرد ميان مسلمانان و مرتدان از قبايل هوازن و غطفان، در زمان خلافت ابوبكر، در آنجا بهوقوع پيوست و خالدبن وليد آنان را قلع و قمع كرد.
جُودىّ: كوهى است در كرانه شرقى دجله از اعمار موصل كه كشتى نوح عليه السلام بر فراز آن نشست.
جُوسِيّه: (به ضمّ اول و سكون دوم و كسر سين و تخفيف ياء)، نگاه كنيد به ماده بعد؛ زيرا احتمالًا هر دو يكى است.
جُوشيّه: (به ضمّ جيم و واو و ياى مشدّد)، گفتهاند: جايى است ميان نجد و شام، كه وقتى سپاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قدم به سرزمين طىّ گذاشت، عدىّبن حاتم از آنجا به سمت شام گريخت.
جَوْف: به معناى زمين فراخ و پست است. در عربستان از جوفهاى متعدّدى نام برده مىشود. در سنن ابن ماجه از «جوف مراد» ياد شده است. ياقوت مىنويسد:
يك جوف در سرزمين مراد است كه در تفسير آيه إِنَّا أَرْسَلْنَا نُوحاً إِلَى قَوْمِهِ ... (1)
از آن ياد مىشود و در سرزمين سبأ واقع است. حميدبن ثور گفته است:
أنتم بجابية الملوك و اهلُنا بالجوف جيرتنا صداء و حميرُ
جابيةالملوك: همان جابيه شام است.
جُهَينه: يكى از قبايل بزرگ حجاز در زمان خود بود كه در سطح گستردهاى از اين منطقه پراكنده بودند. اماكن بسيارى بهنام اين قبيله اضافه شده كه معمولًا مضاف آن حذف مىشود، بهصورت نام مكان جلوه مىكند؛ مثلًا مىگويند: «ذوالعُشَيره از جهينه است» و مرادشان سرزمين جهينه مىباشد. از مشهورترين بلاد جهينه «ينبع» است. اما پيشينيان دايره زيستگاه اين قبيله را گسترش دادهاند تا جايى كه به تمام اراضى ساحل درياى سرخ، از نزديك بندر رابغ تا «حَقْل» در
1) نوح: 1
مجاورت عقبه و از غرب ساحل بهسمت شرق تا مدينه بلاد جهينه مىگفتند. البته شكى نيست كه جهينه در بيشترين بخش اين سرزمين مىزيستهاند. اما در عينحال قبايل ديگرى نيز در اينجاها با آنان بهسر مىبردند. از جمله كوههاى جهينه است: اشعر، اجرد، بواط، آره و قدس.
جيّ: (به كسر جيم و تشديد باء)، نام وادىاى است در رويثه، ميان مكه و مدينه كه به آن «مُتعَشّى» مىگويند و يك طرف كوه ورقان در محل آن تمام مىشود.
اما «جَىّ» (به فتح جيم) دهكدهاى است در اصفهان كه سلمان فارسى به آنجا نسبت داده مىشود.
جياد: جمع «جيّد»، لغتى است در «اجْياد» پيشگفته.
جَيش: به آن «ذاتالجيش» و «اولاتالجيش» نيز مىگويند. نام جايى است كه در سيره و حديث از آن ياد شده است؛ زيرا يكى از منزلگاههاى پيامبر در هنگام رفتن به احُد بوده و نيز در هنگام برگشت از غزوه بنى مصطلق، از اين مكان عبور كرده است. بلادى مىنويسد:
ذاتالجيش تلعه (1)بزرگى است كه از گردنههاى مُفرّحات سرچشمه مىگيرد و از سمت غرب و قبل از ذوالحليفه به وادى عقيق مىريزد و به شلَبيّه معروف است.
جيفه: (به كسر جيم)، ذو الجيفه نيز گفتهاند.
در روايتى بهصورت «حاء» يا «خاء» آمده است. به هرحال، جايى است ميان مدينه و تبوك كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هنگام رفتن به تبوك در آنجا مسجدى ساخت.
1) تَلْعه؛ آبراههاى كه از قسمتهاى مرتفع وبالاى زمين شروع و به ته رودبار ختم شود؛ مسيل آب فرهنگلاروس- م.
حائط بنىمَداش: حائط بهمعناى بستان است.
سمهودى مىنويسد: جايى بوده در وادى القُرى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع بنىمداش داد و از اينرو به آنان نسبت داده شده است.
حاجر: در لغت بهمعناى زمين بلندى است كه ميان آن پست و فرو رفته باشد، نيز بهمعناى كنارههاى وادى كه آب را نگاه دارند.
حاجر نام چندين جاست كه مشهورترين آنها حاجر مدينه است در غرب النّقاء تا انتهاى حرّه وبره از طرف وادى عقيق. گفته مىشود: هرگاه سخن از عقيق و حاجر بهميان آيد، آتش شوق و اشتياق (به مدينه) شعلهور مىشود و اشك از مَحاجر (كاسههاى چشم) سرازير مىگردد.
در تعيين زيستگاههاى بنىفَزاره نيز از حاجر سخن بهميان مىآيد و منازل آنها را بين نقره و حاجر تعيين مىكنند.
مىگويند عُيينةبن حصن فزارى، عمربن خطاب را از وارد كردن غير عربها به مدينه نهى كرد و گفت: گويى مردى از آنان را مىبينم كه به اينجاى تو خنجر مىزند- او دست خود را زير نافش گذاشت- و اتفاقاً به همان نقطه از بدن عمر خنجر خورد. هنگامى كه ابولؤلؤ بر او خنجر زد، عمر گفت: «همانا ميان نُقره و حاجر رأيى است».
حاجزه: جايى است در جنوب عوالى- عوالى مدينه- كه يكى از صدقات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا قرار داشته است.
حاذه: جايى بوده در سرزمين بنىسليم، ميان مدينه و نجد، كه عمروبن عَبَسه صحابى، پيش از آنكه در مدينه خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيايد، در آنجا به سر مىبرد.
حاضر: در لغت بهمعناى كوى يا قبيله بزرگ پرجمعيت است. در خبر اعزام سريّه قطبة ابن عامر بهسوى قبيله خثعم در ناحيه تباله از اين نام ياد شده است. تباله در طرفهاى يمن يا در جنوب عربستان سعودى در منطقه بيشه واقع شده است.
امروزه به وادى داراى آبادىها و دهكدههاى زياد، حاضر اطلاق مىشود.
حاطِب: يكى از راههاى خيبر بوده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از پيمودن آن خوددارى ورزيد و از راه مرحب حركت كرد.
[حاطِمَه: از نامهاى مكه است. (1)]
حاء: نامى است كه يكى از چاههاى مدينه به آن اضافه مىشود و در حرف «الف»، ماده «آبار»، گذشت. بعضى آن را يك كلمه؛ يعنى بهصورت «بيرحا»، دانستهاند.
در حديث ابوطلحه انصارى از اين چاه نام برده شده و آمده است كه وى به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عرض كرد: «من در بين املاك و دارايىهايم به بئر حاء بيشترين علاقه را دارم و آن را در راه خدا صدقه مىدهم».
در سنن ابو داود آمده است: «در ميان اموالم به «اريحا» بيشترين علاقه را دارم». به گمان من اين يك تحريف دورى است ... بكرى تأكيد كرده كه اين كلمه مركب از «بئر» و «حاء» مىباشد.
بئر حاء در شمال شرقى مدينه بوده و با مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله 84 متر فاصله داشته است.
حُباشه: (به ضمّ اول)، يكى از بازارهاى عرب در دوره جاهليت بوده است. در حديث آمده: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به سن بلوغ رسيد و جوانى بُرنا شد ...
خديجه او را براى تجارت در بازار حُباشه، كه بازارى است در تهامه، اجير كرد (بهنقل از ياقوت). در كتاب المثالب ابوعبيده آمده است كه صيفى و ابوصيفى، دو پسر هاشمبن عبدمناف، از كنيزى سياهپوست بودند كه در بازار حُباشه، بازارى متعلق به قينقاع، از
1) ازرقى، ج 1، ص 282؛ فاسى، ج 1، ص 75
مالكش عمربن سلول، برادر ابىّبن سلول منافق خريدارى شده بود. اين جمله نشان مىدهد كه حُباشه- حُباشه دوم- از مدينه بوده است؛ چرا كه بنىقينقاع در مدينه به سر مىبردند و حُباشه نام بازار آنها بوده و در منطقه عوالى مدينه قرار داشته است.
اما حُباشه تهامه؛ ازرقى مىنويسد:
(اين بازار) در منطقه اوصام از سرزمين بارق، در ناحيه يمن است و فاصله آن تا مكه شش شب راه بوده است.
اينكه گفتهاند «در ناحيه يمن است» مقصود يمن معروف فعلى نيست؛ زيرا «بارق»، كه در تعيين موقعيت بازار از آن ياد شده، امروزه در بين محايل و قنفذه، در تهامه عسير، واقع در كشور عربستان سعودى جاى دارد.
حَبْرى: حبرى و حَبْرون هر دو، نام يك مكان هستند و آن شهر فلسطينىِ الخليل است كه آرامگاه حضرت ابراهيم خليل عليه السلام در آنجاست. هنگامى كه تميم دارى بهحضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد، آن حضرت، بنا به تقاضاى تميم، بيت عينون و حبرون و بيت ابراهيم و مرطوم را به اقطاع وى داد.
حُبْس: (به ضمّ اول و سكون دوم)، نام مكانى است. اين كلمه گاه به «سَبَل» (به فتح سين و باء) اضافه مىشود كه گفته شده نام يكى از دو حرّه (سنگلاخ) بنى سُليم است. در حديث عبداللَّهبن حُبشي آمده است: «آتشى از حُبس سَبَل خارج مىگردد».
حِبس (به كسر حاء) نيز روايت شده كه جمع آن «احْباس» است، بهمعناى شكافهايى در حرّه (سنگلاخ) كه آب را نگه مىدارد؛ بهطورى كه آب آن جمعيتى را جواب مىدهد.
حَبَشه: كشورى است معروف در آفريقا كه امروزه به آن «اتيوپى» مىگويند.
حُبْشي: كه به آن «حَبيش» نيز گفته مىشود، كوه سياهرنگى است داراى راهها و خطوط سفيد واقع در ده كيلومترى جنوب مسفله (منطقه پايين) مكه.
گفتهاند: نام «احابيش قريش» از همين كوه گرفته شده است؛ چراكه اين قبايل؛ يعنى بنىمصطلق و بنىهون در محلّ كوه حُبشي اجتماع كردند و بر ضدّ قريش همپيمان شدند و سوگند ياد كردند.
عبدالرحمانبن ابىبكر در محل همين كوه درگذشت.
حُبَل: (به ضمّ اوّل و فتح دوم)، ياقوت مىنويسد: جايى است در يمامه. در حديث سِراجبن مجّاعه كه توسط پدرش از جدّش نقل كرده، آمده است: «نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتم و آن حضرت غَوْره و غُرابه و حُبَل را به تيول من داد».
حَثْمه: (به فتح اول و سكون دوم)، صخرهها و تخته سنگهايى بوده در منزل عمربن خطاب در مكه. از قول عمر روايت شده كه وى، هنگام ياد كردن از بهشت عدن، گفت: «آن كسى كه مرا از خانهام در حثمه بيرون كرد، مىتواند آن را به من برگرداند».
[حج: عبارت است از مناسك و مراسم عبادى سياسى خاصى كه در مكه معظمه در ايام حج برگزار مىگردد و يكى از اركان اسلام به شمار مىرود.
تاريخچه اين عمل بزرگِ عبادى به زمان حضرت آدم عليه السلام باز مىگردد.
حضرت امام باقر عليه السلام مىفرمايد: «أَتَى آدَمُ عليه السلام هَذَا الْبَيْتَ أَلْفَ أَتْيَةٍ عَلَى قَدَمَيْهِ ...»؛ (1)«آدم عليه السلام هزار بار پياده به زيارت اين خانه آمد.»
در روايت ديگر، امام رضا عليه السلام نخستين حجگزاران را فرشتگان و سپس آدم، نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و حضرت محمد صلى الله عليه و آله و ديگر انبيا عليهم السلام معرفى مىكند. (2)حج داراى فلسفهاى عميق و عالى و اسرار و حكمتهايى ارزشمند و نتايج گرانقدر و والا در تمام ابعاد عبادى، سياسى، فرهنگى و غيره است و از اين رو، اسلام گذشته از حج واجب، تكرار آن را به صورت استحبابى به مسلمانان توصيهكرده تابهنتايج ودستآورد مادى و معنوى آن در اين سفر دست يابند.
فقها حج واجب و مستحب را به سه بخش تقسيم مىكنند:
حج تمتّع
حج قِران
حج افراد
حج تمتّع اختصاص به كسانى دارد كه فاصله محل سكونت آنان، از هر
طرف تا مكه مكرّمه، حدود 78 كيلومتر يا 48 ميل مىباشد؛ و از اين رو، به آن حج تمتع گفته مىشود كه حاجى پس از انجام عمره تمتع، از احرام خارج مىشود و تا زمان احرام براى حج تمتع فرصتى پيدا مىكند تا از آنچه در هنگام احرام بر او حرام بوده، متمتع و بهرهمند گردد ولى در دو قسم ديگر آن، از هنگام احرام در ميقات تا پايان اعمال حج در احرام باقى مانده و بايد از محرّمات احرام اجتناب كند.
در حج قِران و افراد، حاجى موظف است پس از انجام حج، عمره مفرده به جا آورد. فرق ميان اين دو؛ يكى اين است كه از آغاز احرام، حيوان قربانى در حج قِران، قرين و همراه حاجى است و از اين جهت حج قِران ناميده شده است ولى در حج افراد همراه بردن قربانى واجب نيست و از اين رو، حج افراد ناميده شده است كه حج افراد منفرد و جداى از عمره مفرده به جا آورده مىشود، ديگر اينكه در حج تمتع و افراد بايد حاجى هنگام احرام تلبيه بگويد ولى در حجّ قران مىتواند به جاى آن اشعار يا تقليد انجام دهد. (1)]
حجاز: اقليمى است معروف كه مكه و مدينه و جدّه و طائف و تبوك و سرزمين عسير و تهامه و بيشه، جزو آن مىباشد. در حديث آمده است: «همانا دين به مدينه مىخزد و در آنجا جمع مىشود؛ آنگونه كه مار به سوراخ خود مىخزد و جمع مىشود و دين به حجاز پناه مىبرد، آنسان كه بز كوهى به بالاى كوه پناهنده مىشود».
[حجّ اصغر: عمره مفرده است؛ چنانكه در رواياتى كه از سوى ائمه معصومين عليهم السلام رسيده، از عمره به عنوان اصغر ياد شده است. (2)]
[حجّ اكبر: از نظر محدّثان و مفسّران، در زمان آن اختلاف است:
ابن عباس، طاووس، مجاهد، سعيد بن مسيّب، ابوحنيفه، شافعى و بعضى ديگر روز عرفه را روز حجّ اكبر مىدانند.
دستهاى «يَوْمُ الْحَجّ اْلأَكْبَر» را
كه در سوره مباركه «توبه» به آن اشاره شده، تمامى ايّام حج مىدانند؛ چنانكه روزهاى جنگ جمل و صفين را به روز جمل و صفين تعبير مىكنند.
شيخ تهاوى مىگويد: «الحجُّ نوعان: الحجّ الأكبر و هو حجّ الإسلام والحجّ الأصغر و هو العمرة»؛ «حج دوگونه است: حج اكبر كه حَجّة الاسلام (حج واجب) است و حج اصغر و آن عمره مىباشد.»
سفيان ثورى و ابن جريج و ...
روز حج اكبر را تمامى ايام منا مىدانند.
مجاهد با اتكا به روايت ديگرى كه مىگويد: «الحجُّ الأكبر؛ القِران، والأصغر؛ الإفراد»؛ «حج اكبر را، حج قِران و حج اصغر را حج افراد مىداند.»
ابن ابى حاتم از سعيدبن مسيّب نقل مىكند كه گفت: حج اكبر روز دوّم از يوم النحر (عيد قربان) است. آيا نمىبينى كه امام (امير الحاج) در آن روز خطبه مىخواند.
ابن سيرين گفته است: روز حجّ اكبر مربوط به آن سالى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله حَجّةالوداع را گزارد و تعداد بىشمارى با آن حضرت حج گزاردند.
حجّ اكبر همان سالى بوده كه مشركان و مسلمانان، به مدت سه روز با هم حج گزاردند و پيش از آن و نيز پس از آن چنين حجّى پيش نيامده است.
روزى است كه عرفه و جمعه با هم تصادف كردند، ولى اين عقيده عوام اهل سنت است و در كتاب و سنت، چيزى در اين باره نيامده است. (1)10. بسيارى از مفسّران و محدّثان با استناد به روايات گوناگون، حجّ اكبر را روز عيد قربان مىدانند. اين نظريه با رواياتى كه مىگويد: «على بن ابىطالب عليه السلام بعد از ظهر عيد قربان پيام برائت را ابلاغ كرد»، سازگارتر است.
لازم به توضيح است كه علىبن ابىطالب عليه السلام پيام برائت را به دستور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز دهم ذى حجه (روز عيد قربان) در منا براى مردم قرائت كرد و بر اساس دستور خداوند، چهار ماه به مشركين مهلت داد تا تصميم بگيرند كه مسلمان شوند و يا بر كفر و شرك باقى بمانند و در نتيجه كشته شوند.
فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ ...
1) قاموس الحج والعمره، ص 92
چهار ماه از اين قرار است: بيست روز باقى مانده از ماه ذىحجه، تمامى ماههاى محرّم، صفر و ربيع الأوّل و ده روز از ربيع الثانى. روز يازدهم ربيعالثانى مهلت چهار ماهه پايان مىپذيرفت.
صاحب تفسير المنار نيز مىگويد:
اين چهار ماه از روز دهم (عيد قربان) ذىحجّه سال نهم (كه پيام برائت در آن ابلاغ شد) آغاز و در دهم ربيع الآخر سال دهم خاتمه مىيابد.
در روايت ديگرى آمده است: در حالى كه علىبن ابىطالب عليه السلام روز عيد قربان، بر مركبى سفيد رنگ سوار گشته، به طرف جبانه حركت مىكرد، مردى آمد و لجام اسب آن حضرت را در دست گرفت و سؤال كرد روز حج اكبر كدام است؟ حضرت پاسخ دادند: همين امروز است، سپس فرمود: از مقابل مركب كنار برو. (1)]
حِجْر: (به كسر حاء و سكون جيم)، حِجر كعبه، جايى است كه قبر اسماعيل و مادرش هاجر در آنجاست و به نام «حِجر اسماعيل» معروف است. حجر اسماعيل در آستانه كعبه، در ركن شامى آن قرار دارد و دور آن ديوارى به ارتفاع نصف قد كشيده شده است. به عقيده علما خواندن نماز واجب در آنجا درست نيست؛ زيرا جزئى از كعبه به شمار مىآيد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به تبوك در اين محل فرود آمد.
حجر كه هنوز هم به همين نام معروف مىباشد، واديى است كه آب آن از كوههاى مدائن صالح (سرزمين ثمود) سرچشمه مىگيرد و در بالاى وادىالقرى مىريزد و سيلابش از شهر معروف «العلا» مىگذرد ... در حِجر آثار شگفتى از قوم ثمود وجود دارد. اين شهر حدود بيست و دو كيلومترى شمال شهر «العلا» واقع است. امروزه وادىالقرى بهنام «وادىالعلا» خوانده مىشود.] «مدائن صالح».
1) برگرفته از فصلنامه «ميقات حج»، شماره 2، مقاله حج اكبر كدام است، سيدعلى قاضى عسكر.
نزديك الفُرُع و در يكصد كيلومترى شرق رابغ واقع شده است.
[حِجْر اسماعيل: فضايى است در شمال كعبه كه ديوارى كوتاه و نيمدارهاى به ارتفاع 30/ 1 متر و به پهناى نيم متر، در فاصله ميان ركن شامى و عراقى، اطراف آن كشيده شده است و عرض آن از ديوار كعبه 6 متر و 80 سانتىمتر است.
منابع تاريخى و روايى نشانگر آن است كه تاريخ بناى حِجر به زمان بناى بازسازى كعبه توسط حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام باز مىگردد و در آنجا اسماعيل عليه السلام، مادر خويش هاجر را به خاك سپرد و اطراف آن را سنگچين كرد تا قبر او زير گامهاى زائران كعبه واقع نشود و اسماعيل خود و دخترانش نيز در آنجا به خاك سپرده شدند و پيامبران ديگرى نيز در آنجا مدفون مىباشند. (1)ابن زبير هنگام بازسازى كعبه و خاكبردارى از محل حِجر اسماعيل، قطعه سنگ سبز رنگى مشاهده كرد و درباره آن از مردان قريش سؤال كرد ولى از كسى پاسخ نشنيد تا اينكه به دنبال مردى به نام عبداللَّه بن صفوان فرستاد. او گفت: آنجا قبر حضرت اسماعيل عليه السلام است و آن را به همان حال باقى بگذار.
هنگامىكه منصور عباسى به حج رفت و مشغول طواف بود، سنگهاى معمولىِ ديوارِ حجر توجه او را جلب كرد. امير مكه (زياد بن عبداللَّه) را خواست و به او گفت سنگهاى ديوار حجر تا فردا صبح بايد به سنگ سفيد مرمر تعويض گردد و زياد شبانگاه اين كار را به پايان رساند، سپس جانشين منصور (مهدى عباسى) آن سنگها را تعويض كرد.
در سال 161 هجرى كه مهدى عباسى نخستين بار به توسعه مسجد الحرام پرداخت، صحن حِجر به وسيله جعفربن سليمان بن على (امير وقت مكه و مدينه) با سنگ مرمرِ سبز، سفيد و سرخ پوشيده شد. پس از وى ابوالعباس عبداللَّه بن محمد (امير مكه) آن سنگها را كه شكستگىهايى در آنها ايجاد شده بود، تعويض كرد و در سال 283 هجرى نيز تعويض ديگرى صورت گرفت. (2)
حجر اسماعيل جزو مطاف نيست و از اين رو نبايد از داخل آن طواف كرد، نه از اين جهت كه حجر از كعبه شمرده مىشود، بلكه براى تأسّى به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه از خارج آن طواف مىشود. (1)]
[حَجَر الأسود: سنگى است بيضى شكل به قطر 30 سانتىمتر كه در ركن جنوب شرقى كعبه به ارتفاع 5/ 1 متر از سطح مطاف نصب گرديده و به آن حجرالأسعد نيز گفته مىشود. رنگ آن سياه متمايل به قرمز، داراى نقطههاى قرمز و خطهاى خميده زرد رنگى مىباشد و در اطراف آن نوارى از نقره به عرض 10 سانتى متر پيچيده شده است. (2)به نوشته ازرقى: در زمان تسلّط عبداللَّه بن زبير بر مكه و متحصّن شدنِ او در مسجد الحرام، كعبه دچار حريق شد و در نتيجه حرارت در حجرالأسود سه شكاف به وجود آمد و از اين رو، به دستور ابن زبير در سال 64 هجرى، براى جدا نشدن آن قطعات از يكديگر، آنها
را با نوارى از جنس نقره به هم پيوستند.
با گذشت زمان، نقرهها از اطراف سنگ جدا شدند و بيم آن مىرفت كه حجرالأسود از ركن كعبه فرو ريزد، لذا در سال 89 هجرى، ابن طحان سنگهاى بالا و پايين دو طرف حجرالأسود را تراشيد و جاى خالى آن را براى استحكام با نقره پر كرد.
در سال 1268 هجرى به دستور سلطان عبدالمجيد عثمانى حلقههاى نقرهاى دور حجرالأسود جدا و به جاى آن براى نخستين بار، حلقهاى طلايى به وزن 10 وقيه در گرداگرد آن كار گذاشته شد.
در سال 1281 هجرى، سلطان عبدالعزيز حلقه طلايىِ ديگرى را جايگزين حلقه سابق كرد.
در سال 1331 در زمان سلطان محمد رشاد عثمانى، آن حلقه طلايى نيز تعويض گرديد. (1)حجر الأسود براى نخستين بار در محلّ فعلى آن، توسط حضرت آدم عليه السلام نصب گرديد. پس از طوفان و تخريب كعبه، اين سنگ به قولى در كوه ابوقبيس محفوظ مانده بود و حضرت ابراهيم عليه السلام آن را آورد و در زاويه كنونى كار گذاشت. حجرالأسود در طول تاريخ، بارها به وسيله افرادى از قبايل جرهم، اياد، عمالقه و خزاعه از در كعبه جدا شد و آخرين بار آن، در سال 317 هجرى بود كه قرامطه حاكم بر بحرين (شاخهاى از اسماعيليان) آن را از جا كنده و با خود به بحرين بردند و تا سال 339 نزد آنان باقى بود، تا اينكه مطيع للَّه (خليفه عباسى) آن را پس گرفت و در ميان دو حلقه نقرهاى جاسازى و در جاى اصلى خود در كعبه نصب كرد.
در سال 363 هجرى مردى رومى، پيش از ظهر به قصد كندن حجر الأسود به سوى آن آمد ولى پيش از آنكه كارى صورت دهد، با ضربات خنجرِ فردى يمنى، از پاى درآمد.
در سال 414 هجرى، فردى از فرقه باطنيه با تبر بر حجرالأسود نواخت و بىدرنگ به قتل رسيد.
در قرن دهم هجرى نيز همين مسأله، در حضور امير مكه (ناصر جلوش) تكرار شد و او نيز با خنجر كشته شد.
در روايت آمده است كه: «نَزَلَ الْحَجَرُ الْأَسْودِ مِنَ الْجَنَّةِ وَ هُوَ اشَدُّ بَياضاً مِن اللَّبَنِ فَسَوَّدَتْهُ خَطايا بَني آدم»؛ (2)
«حجر الأسود از بهشت فرود آمد و در آن وقت سفيدتر از شير بود ولى گناهان آدميزادگان آن را سياه ساخت.»
طريحى مىنويسد: ممكن است اين روايت از سويى براى عظمت حجرالأسود باشد كه به جواهرات بهشت تشبيه شده و از سويى هشدارى باشد به انسانها كه در جايى كه گناه در سنگ سخت اثر مىگذارد و آن را تيره و تار مىسازد، با دلهاى آدمى چه خواهد كرد؟!
حجر الأسود نقطه آغاز و نقطه پايان هر شوط است؛ بدين ترتيب كه بايد از مقابل آن طواف را آغاز كند و با رسيدن به محاذى آن يك شوط حساب آورد و به همين ترتيب تا هفت شوط تمام شود و بوسيدن و لمس كردن آن مستحب مىباشد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىفرمايد: حجر الأسود را لمس كنيد؛ زيرا به مثابه دست
خداوند در ميان خلق است و بدين وسيله با آنان مصافحه مىكند و براى كسى كه آن را استلام كند (در قيامت) گواهى مىدهد به پيمانى كه در عالم ذر بسته وفادار و پايبند بوده است. (1)]
[حجرههاى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله: پيامبر هنگام بناى مسجد النبى، براى هريك از سوده و عايشه، دو همسر خود، خانهاى در كنار مسجد ساخت و به تدريج كه زنان ديگرى به همسرى آن حضرت درآمدند، بر تعداد خانهها افزود. تا اينكه مجموع آنها به نُه خانه رسيد.
اين خانهها، از خانه عايشه آغاز مىشد و تا باب الرحمه ادامه مىيافت و درهاى آنها به داخل مسجد گشوده مىشد. بعضى موقعيت خانههاى پيامبر صلى الله عليه و آله را در سمت شرقى مسجد و بعضى در سه طرف شمال، جنوب و شرق مسجد ذكر كردهاند.
در مورد موادّ ساختمانى خانههاى ياد شده، مطالب گونهگونى گفته شده است؛ از قبيل چوب خرما و خشت خام، شاخ و برگ خرما با پوششى از پارچه پشمى، خشت و شاخه خرما و گِل و ارتفاع آنها به اندازهاى بود كه حسن بصرى كه در زمان عثمان نوجوانى نزديك به حدّ بلوغ بوده، مىگويد:
دست او به سقف آنها مىرسيده است.
امّ سلمه كه پس از درگذشت زينب بنت جحش در خانه او ساكن شد، آن را در غياب پيامبر صلى الله عليه و آله كه به غزوه «دومَةُ الْجَنْدَل» رفته بود، با خشت و گِل بازسازى كرد، حضرت در بازگشت علّت اين تغيير را از وى جويا شد، امّ سلمه در پاسخ گفت: براى آنكه از ديد مردم محفوظ بمانم، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«يا امَّ سَلمة إِنَّ شَرَّ ما ذَهَبَ مالُ الْمُسْلِمِ الْبُنْيان»؛ «بدترين شيوه به هدر رفتن مال مسلمان، ساخت و ساز است.»
ابن سعد درباره سرنوشت خانههاى پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آن حضرت، مىنويسد: بنا به وصيت سوده، خانه وى به عايشه واگذار شد و به نقل ديگر، ابن زبير آن را خريد. خانه صفيه را وارثان وى به مبلغ 000 180 و يا 000 200 درهم به معاويه فروختند و معاويه خانه عايشه را نيز به 000 180 درهم خريد.
1) كافى، ج 4، ص 406، ح 9.
ولى ابن سعد نگفته است خانهاى را كه عايشه به معاويه فروخته، همان خانه صفيه است كه به وى واگذار شده يا خير؟ چرا كه در خانه او، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و دو تن ديگر دفن شدهاند و قابل معامله نبوده است.
اين خانهها تا عصر وليدبن عبدالملك اموى باقى بود تا اينكه وليد به بهانه توسعه مسجد دستور تخريب آنها را صادر كرد، در صورتى كه مىتوانست مسجد را از ديگر جهات گسترش دهد و اين خانهها همچنان باقى بماند. از اين رو سمهودى به نقل از عطاى خراسانى نقل مىكند روزى كه مأمور خراب كردن آنها شديم، مردم آنچنان مىگريستند كه اين شهر تا آن زمان، شاهد چنان صحنهاى نبود.
عمران بن ابى انس كسانى از فرزندان صحابه را ديده كه از گريه بسيار، محاسنشان از اشك چشمانشان تر شده بود و بعضى؛ مانند سعيد بن مُسَيِّب با لحن معترضانه مىگفتند: دوست داشتم كه اين خانهها را باقى مىگذاشتند تا نسلهاى جديد مدينه و نيز تازه واردان به آنجا مىنگريستند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چگونه به اين زندگى ساده بسنده كرده بود، و بدينوسيله به زهد و ساده زيستى و پرهيز از زيادهطلبى ترغيب مىشدند.
ابو امامه در حالىكه اشكش بر محاسنش جارى بود، مىگفت: كاش اين خانهها را به همين حال باقى مىگذاشتند تا مردم كمتر به ساخت و ساز رو مىآوردند و مىديدند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كه كليد گنجينههاى جهان را در اختيار داشت، چگونه به اين زندگى ساده رضايت داد. (1)]
حَجُون: (به فتح حاء)، جايى در مكه كه هنوز هم به همين نام معروف است. در صحيح بخارى آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در روز فتح مكه، دستور داد پرچمش در حجون بر افراشته شود.
[حَجَّةُ الإِسلام: حجّى است كه به حكم شرع واجب شده و يكى از اركان پنجگانه اسلام است و در روايت وارد شده است: «بُنِيَ الْإِسْلامُ عَلَى خَمْسٍ؛ عَلَى الصَّلاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْحَجِّ وَ الْوَلايَةِ وَ لَمْ يُنَادَ بِشَيْءٍ كَمَا
1) سمهودى، ج 2، صص 462- 458.
نُودِيَ بِالْوَلايَةِ»؛ «اسلام بر پنج ركن بنا نهاده شده؛ بر نماز، زكات، حج، روزه و ولايت.»]
[حَجَّة الوداع: اين كلمه، به كسر حرف اول (ح) و فتح آن و نيز به كسر واو و فتح آن قرائت شده و آن حجّى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سال 10 هجرى با حضور جمعيتى فراوان از مسلمانان گزارد و از اين رو حَجّةالوداع ناميده شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن سفر با مردم وداع گفت. (1)]
حُديبيّه: (به ضمّ حاء و تشديد و تخفيف ياء هردو)، اكنون در بيست و دو كيلومترى غرب مكه، در راه جُده، واقع شده و همچنان به اين نام معروف است.
حديقه: يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله در منطقه عوالى مدينه بوده است.
حُدَيله: (قصر بنى حُدَيله)، جايگاه «بيرحاء» است كه پيشتر از آن ياد كرديم.
حِرا (به كسر حاء)، كوهى است كه به آن جبلالنور (كوه نور) نيز مىگويند و در شمال شرقىِ مكه مكرمه قرار دارد. غار حِرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا به عبادت مىپرداخت و نخستين سوره قرآن نيز در همين كوه نازل شد. امروزه ساختمانها و خانههاى مكه تا به اين كوه رسيده است] «نقشه مكه مكرمه».
[حُراض: محلى است نزديك مكه كه ميان «مُشاش» و «غُمَيْر» واقع است و به نقلى بت عُزّى در آن محل نصب شده بود.
اين بت را «ظالم بن اسعد» به آنجا آورد. (2)اين يكى از بتهاى بزرگ مشركان قريش بود كه ابوسفيان در جنگ احد چنين شعار مىداد: «نَحْنُ لَنا العُزّى وَ لا عُزّى لَكُمْ»؛ «ما را است بت عزّى و شما بت عزّى نداريد.» پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان دستور داد كه در پاسخ او، دسته جمعى و با صداى بلند شعار دهند: «اللَّهُ مَوْلانا وَ لا مَوْلى لَكُمْ»؛ اگر شما به جمادى بىتأثير تكيه مىكنيد، مولا و تكيهگاه ما خداوند بزرگ و توانا است. (3)]
حُردان: (به ضمّ اول)، وادىاى است در يمن. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع ابو
سبره يزيد بن مالك داد.
[حُرُض: كه حُرَض نيز گفته مىشود، يكى از وادىهاى مدينه است كه نزديك احُد قرار دارد.
در روزگار قديم كه يهود تازه بر مدينه مستولى شده بود، «ابو جُبيله» پادشاه يمن بر آنان يورش آورد و در اين وادى يهوديان را از دم تيغ گذرانيد. (1)]
حَرَم: دو حرم داريم؛ يكى حرم مكه و ديگرى حرم مدينه. نسبت به حَرَم؛ «حِرْمى» (به كسر حاء و سكون راء) است و مؤنث آن «حِرْميّة» مىباشد. اين نسبت غير قياسى است. بعضى آن را «حُرْمى» (به ضمّ حاء) گفتهاند كه ظاهراً نظر به حرمة البيت داشتهاند. مبرّر جواز فتح را، بنا به اصل نقل كرده است.
گفته شده كه هرگاه غير انسان را به حرم نسبت دهند، مىگويند: حَرَمى (به فتح اول و دوم)؛ مثلًا گفته مىشود:
ثوب حَرَمى.
هريك از دو حرم ياد شده، حدود شناخته شدهاى دارد.
[حُرْم: (به ضمّ اوّل)، به معناى احرام حج و به كسر آن به معناى مُحْرِم مىباشد. گفته مىشود: «أَنْتَ حِرْمٌ» يعنى تو محرم هستى. (2)]
[حَرَمان: تثنيه حرم است و منظور دو حرم مكه و مدينه مىباشد. (3)]
حَرَم المدينه: در احاديثى كه حدود حرم مدينه را تعيين كردهاند، از جاهايى نام برده شده كه در اينجا به ذكر هريك از آنها و بيان موقعيتشان- تا جايى كه توانستهام به دست آورم- مىپردازم:
لابتان: در حديث آمده كه ميان دو لابه مدينه، حرم است. لابه همان حرّه است و مدينه دو حرّه داشته؛ يكى حرّه شرقى كه در شرق مدينه است و ديگرى حرّه غربى كه در غرب آن قرار دارد. به اوّلى حرّه واقم مىگويند و به دومى حره وبره. حرّه شرقى و غربى به سمت شمال و جنوب پيچ مىخورند؛ بهطورى كه مدينه را در احاطه چهار حرّه قرار مىدهند.
كوه عَير (به معناى الاغ): كوهى است در قبله مدينه، نزديك ذوالحليفه
كه ميقات مردم مدينه است.
كوه ثَوْر: كوه كوچكى است در پشت كوه احُد.
ذات الجَيْش: در راه مدينه به مكه و بعد از ذو الحليفه است.
مُشيرب: كوهى است در سمت شام (شمال) ذات الجيش.
اشراف (كوههاى) مخيض؛ كوههايى است در راه شام.
حفياء: جايى است در غابه، واقع در جهت شام (شمال) مدينه.
ثيب كه ب هصورت تيم و يثيب تصحيف شده: كوهى است در شرق مدينه.
عيره: كوهى در شرق ثور كه از ثور بزرگتر و از احد كوچكتر است.
[حِرْمِى: وقتى بخواهند كسى را به حرم نسبت دهند و بگويند از ساكنان حرم است اگر مرد باشد به او حِرْمِى و يا حُرْمِى و اگر زن باشد حِرْميَّه مىگويند ولى به گفته «مُبَرِّد»: حَرَمى، مطابق قاعده مىباشد.
نويسنده كتاب «العَين» مىگويد:
اگر غير انسان، چيز ديگر را به حرم نسبت دهند، به آن حَرَمِى مىگويند. (1)]
حَرّه: (به فتح حاء و تشديد راء)، در لغت به معناى زمين داراى سنگهاى سياهِ پوكِ سوخته مانند است. جمع آن «حرّات» و «حِرار» مىباشد. در سيره و حديث از برخى حرّههاى ياد شده كه شمارى از آنها را در حرف «حاء» آوردهايم و بعضى را هم با توجه به مضافاليه آنها ذكر خواهيم كرد.
حَرّه اشجع: اشجع از مشهورترين تيرههاى قبيله غطفان است كه در وادى مدينه به سمت شمال مىزيستند. بهگمان برخى محققان، پارهاى از قبايل هيثم ساكن شمال مدينه، نسبشان به اشجع برمىگردد. اشجع از همپيمانان خزرج بودند و در جنگ «بُعاث» خزرجيان را يارى مىرساندند. در جنگ حنين، همراه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله جنگيدند. از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود:
«انصار و مزينه و جهينه و غفار و اشجع، ياوران من در برابر مردم هستند». حرّه اشجع همان است كه در دوره «فترت»
1) لسان العرب، ج 12، ص 120، ماده «حرم».
(قبل از اسلام) در آنجا آتشى نمايان شد و طوايفى از عرب تصميم به پرستش آن گرفتند اما مردى از عبس، بهنام خالدبن سنان، برخاست و آتش را خاموش كرد.
پيامبر اكرم درباره خالد فرموده است: «او پيامبرى بود كه قومش وى را نابود كردند».
خالدبن سِنان عبسى حكيمى از پيامبران عرب در عصر جاهليت بود كه در سرزمين عبس مردم را به دين عيسى دعوت مىكرد. ابن اثير (ج 1، ص 131) مىنويسد: يكى از معجزات او اين است كه در عربستان آتشى نمايان شد و مردم را به انحراف كشاند و نزديك بود مجوسى شوند. اما خالد عصايش را برداشت و به درون آتش رفت و آن را پراكنده ساخت ... و در حالى كه در ميان آتش قرار داشت، آتش خاموش گرديد.
گفتهاند: در ميان فرزندان اسماعيل، تا قبل از محمد صلى الله عليه و آله، پيامبرى جز خالد نبوده است.
ابن حجر داستان خالدبن سنان را در الإصابه، (ج 1، ص 466) آورده و گفته است:
درستترين مطلبى كه در اينباره شنيدهام، از سعيدبن جبير است. او مىگويد: دختر خالدبن سنان عبسى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد؛ حضرت فرمود:
«خوش آمدى، اى دختر پيامبرى كه قومش او را نابود كردند».
ابن حجر داستان اين پيامبر با قومش و داستان آتشى را كه وى خاموش ساخت آورده است.
از آنجا كه ما براى پيامبران قائل به معجزه هستيم و براى اوليا معتقد به كرامت، بنابراين، چنانكه خالد پيامبر بوده، اين عملِ او (خاموش ساختن آتش) يك معجزه است و اگر حكيمى صالح بوده، كرامت به شمار مىآيد.
حرّه الأَفاعى: محلى است در هشت ميلى ابواء بهطرف مكه. در گذشته محل سكونت مردم بود، ليكن به جهت پيدايش مارها و افعىهاى گزنده، ساكنان آنجا خانه و كاشانه خود را رها كردند و رفتند. در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يكى از افعىهاى اين حرّه مردى را نيش زد. او از عمروبن حزم خواست برايش رُقْيه و دعايى بنويسد و بدينوسيله او را درمان كند اما عمرو صبر كرد تا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله
آمد و از آن حضرت براى اين كار اجازه خواست و پيامبر صلى الله عليه و آله هم اجازه داد. (1)حرّه بنى بياضه: بخشى از حرّه غربى مدينه منوّره مىباشد و قبر ماعز در همينجا بوده است.
حرّه بنى حارثه: در اخبار جنگ احد از اين حرّه ياد شده است. اين حرّه در سمت راست كسى است كه از مدينه به سمت آرامگاه سيدالشهدا حمزةبن عبدالمطّلب مىرود.
حرّه بنى سُليم: از نواحى مدينه است واقع در نزديكى حِمى (قرقگاه) نقيع.
حرّه الدَّجّاج: (به تشديد جيم)، در حومه مدينةالنبى قرار دارد و هيأت نمايندگى روس هنگامى در اين حرّه به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند.
حرّه الرَّجلاء: ميان مدينه و شام است و گمان مىكنم جزو حرّههاى پيرامون خيبر باشد. علّت نامگذارى حرّةالرجلاء بدين نام، آن است كه در آنجا راه رفتن دشوار است و بايد پياده راه رفت.
حرّه شَوْران: يكى از حرّهها يا سنگلاخىهاى مدينه است. در تعيين موقعيت آن اختلاف نظر است، اما در اطراف عقيق مدينه قرار دارد.
حرّه قُبا: در سمت قبله مدينه واقع شده و در احاديث از آن سخن رفته است.
حرّه ليلى: بخش شمال شرقى حرّه خيبر را حرّه ليلى مىگويند.
حرّه النار: نزديك خيبر است. نقل شده كه مردى نزد عمربن خطاب آمد و عمر از او پرسيد: نامت چيست؟ گفت: جمره.
پرسيد: فرزند چه كيستى؟ گفت: فرزند شهاب. پرسيد: از كدام طايفهاى؟ گفت:
از حُرَقه. پرسيد: در كجا سكونت دارى؟
گفت: در حرّة النار. پرسيد: كجاست؟
گفت: در ذاتاللَّظى. عمر گفت: مواظب باشيد كه نسوزيد. اگر اين داستان درست باشد، نشان مىدهد كه عمر از نامهاى ناخوشايند كراهت داشته است. برخى از مورّخان اين داستان را جزو كرامات عمر دانستهاند!
حرّه واقم: سنگلاخ شرقى مدينه است.
واقعه حرّه در زمان يزيد در همين حرّه
1) بلادى 2: 265، 266.
بهوقوع پيوست.
حرّه الوَبَره: (به فتح واو و باء و راء. بعضى سكون باء را جايز دانستهاند)، سنگلاخ مشرف بر وادى عقيق را حرّةالوبره مىگويند. چاه و قصر عروه در همين حرّه واقع است. برخى به اين سنگلاخ حرّه غربى نيز گفتهاند.
حريم: جايى است در نواحى يمن كه پيامبر صلى الله عليه و آله قيسبن سلمةبن سراحيل را به كارگزارى آنجا گماشت. در منطقه باحه سعودى قريهاى است به نام قريه بنىحريم كه ممكن است همان حريم باشد.
[و نيز در عصر جاهليت، هنگامى كه مشركان وارد حرم مىشدند، جامههاى خود را از تن بيرون مىآوردند و تا وقتى در حرم بودند آنها را نمىپوشيدند، آنان به آن جامهها «حريم» مىگفتند. (1)سپس از ديگران تقاضا مىكردند تا جامهاى به آنها بدهند كه با آن طواف كنند؛ زيرا معتقد بودند با جامهاى كه در آن گناه كردهاند، نبايد به طواف بپردازند. گاهى هم كسى به آنها لباسى نمىداد و آنها همچنان برهنه طواف مىكردند. زنان نيز در اين مورد از اين سنت جاهلى مستثنا نبودند و گاهى با بدن كاملًا برهنه طواف مىكردند!
يك سال پيش از حَجّةالوداع، امير مؤمنان عليه السلام در موسم حج، پيام برائت خداوند و پيامبرش صلى الله عليه و آله را به همگان ابلاغ كرد و يكى از مواد آن پيام اين بود كه:
«وَلا يَطُوفَنَّ بِالْبَيْتِ عُرْياناً»؛ «به هيچ وجه كسى نبايد با بدن لخت و عريان، گِرد كعبه طواف كند.» (2)]
حَزْن: (به فتح اول و سكون دوم)، ضدّ سَهْل (زمين نرم، هموار و دشت) است؛ يعنى زمين درشت برآمده، نام راهى است ميان مدينه و خيبر كه وقتى نام آن به پيامبر صلى الله عليه و آله گفته شد، حضرت از پيمودن آن خوددارى ورزيد و از راه مرحب رفت.
حَزْوَرَه: (به فتح اول و سكون دوم و فتح واو و راء)، در لغت بهمعناى تپه و پشته كوچك است. حزوره نام بازار مكه بوده است.
در حديث آمده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در
حزوره ايستاد و فرمود: اى سرزمين مكه، تو بهترين سرزمينهايى و محبوبترين آنها در نزد من؛ اگر قوم من مرا از تو بيرون نمىكردند، هرگز در سرزمينى جز تو ساكن نمىشدم.
حِسْمى: (به كسر اول و سكون دوم)، از رشتهكوههاى شرق اردن است كه در جنوب كوههاى شراة واقع شده و تا مرزهاى حجاز امتداد دارد. كوه «رمّ» يا «ارم» در همين رشتهكوه واقع است و بلندترين قلّه در جنوب سرزمين شام است و 1754 متر از سطح دريا ارتفاع دارد. در فاصله 25 ميلى شرق عقبه واقع شده و آب فراوان دارد. قلّه كوه امّ عشرين كه 1753 متر ارتفاع دارد در شرق كوه «رمّ» واقع است.
در حديث ابوهريره آمده است:
رومىها شما را از آنجا روستا به روستا تا به كنارهاى از زمين بيرون مىرانند. از او پرسيدند: اين كناره زمين كجاست؟
گفت: حِسْمى جذام. قبل از ميلاد مسيح عليه السلام، قبيله جذام در اين نواحى ساكن بودهاند.
حُسْنى: (به ضمّ اول و سكون دوم)، يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله كه جزو اموال مخيريق بود. اين ملك در منطقه عوالى مدينه قرار داشت.
حُسَيْكه: مصغّر «حَسَكَه» است و حَسَكه واحد «حَسَك» به معناى خار مىباشد.
حَسَك السعدان نام جايى در مدينه بوده است.
حِشّان: (به كسر اول و تشديد شين)، جمع «حشّ» است بهمعناى بوستان. اطم يا دژى بوده در مدينه نزديك بقيع. در خبر وفات عباسبن عبدالمطّلب از اين محل نام برده شده و آمده است كه مردم جنازه او را تا حِشّان تشييع كردند و همگى از زن و مرد و كودك در مراسم تشييع حاضر شدند.
حُشّ كوكب: (به ضمّ حاء، فتح آن را نيز جايز دانستهاند)، حشّ در لغت بهمعناى بوستان است و وجه تسميه بوستان به حشّ آن است كه مردم براى قضاى حاجت به بستانها مىرفتند.
كوكب نام مردى از انصار بوده است. حش كوكب در محل بقيعالغرقد قرار داشت و عثمان آن را خريد و به بقيع افزود.
حِصاب: محلّ رمى جمره در منا است.
مصدرى است كه بهنام مكان و جايى تبديل شده و برگرفته از «حَصباء» (سنگريزه) مىباشد.
[طبق نوشته تاج العروس (ج 2، ص 283 ماده «حصب») و عاتق بن غيث بلادى (ج 3، ص 17). حِصاب از «حَصْب» گرفته شده و به معناى پرتاب كردن سنگريزه نيز آمده است (1)]
حَصّاص: (به فتح اول و تشديد دوم)، كه به آن حصحاص و ذوالحصاص هم مىگويند، كوهى است در حجاز، مشرف بر ذىطوى و ذىطوى از كوههاى مكه است كه امروزه ساختمانهاى مكه از هرسو آن را درميان گرفتهاند.
حِصْن: در لغت بهمعناى دژ و پناهگاه است؛ از جمله دژها و حصنهايى كه در حديث و سيره از آنها ياد شده، دژهاى خيبر است؛ مانند: حصن ناعم، قموص، وطيح، سُلالم، حصن نزار، صعببن معاذ، حصن ابىّ و حِصن قلعه زبير.
حصن كعببن اشرف: اين دژ بر بالاى تپهاى در حرّه جنوب شرقى مدينه قرار داشت و براى رسيدن به آن مىبايست از بابالعوالى و سپس راه قربان و امّعشر و اماربع بگذرند تا به دژ برسند.
[حِصْن مالِكِبْنِ عوف: تودهاى از سنگهاى درهم انباشته است كه بر روى تلّى از خاك، در سمت جنوبى «لِيَّه» قرار دارد و نشانى از وجود بنا در آنجا نيست و در شش كيلومترى جنوب غربى «حرّة الرّغاء» واقع است.
مردمِ اين محل، كه از طايفه «ثقيف» مىباشند، آن را «حِصْن مالك بن عوف» يعنى دژ مالك مىدانند؛ چنانكه نسل در نسل آنان، مسجدِ موجود در «بحرة الرّغاء» را از مساجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىشناسند. (2)]
حَضْر: (به فتح حاء و سكون ضاد)، دژ بزرگى بوده در ساحل فرات. در عصر جاهلى، در شعر عدىّبن زيد از اين دژ ياد شده است.
حضرموت: منطقه مشهورى است در يمنِ جنوبى، كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله زيادبن لبيد را به فرمانروايى آنجا منصوب كرد.
[حُضُضْ: دارويى معروف است. نوعى از آن مكّى است كه شيره خوولان است و ديگرى هندى است كه شيره فيل زهره است. (1)در حديث است كه «سرمه كشيدن با صبر و حضض براى محرم بىاشكال است». (2)]
حَضَن: (به فتح اول و دوم)، نام كوه بلندى است در شرق طائف به سمت شمال.
بُجَيْربن زهير در قصيدهاى كه بعد از بازگشت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از طائف انشاد كرده، از اين كوه نام برده است.
حَضُور: (به فتح حاء)، جايى است در يمن.
در حديث آمده است كه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در دو پارچه حضورى- و به روايتى ديگر در دو پارچه سحولى- كفن شد.
حِضْوَه: (به كسر اول و سكون دوم و فتح واو)، در لغت بهمعناى شعلهور ساختن آتش است. و آن جايى است در نزديك مدينه كه «عَفْوه» نام داشت و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به حِضْوه تغيير نام داد. در حديث آمده است كه: عدهاى از اهالى حضوه از وبا خيز بودن سر زمينشان نزد عمربن خطاب شكوه كردند. عمر گفت: بهتر است آنجا را ترك كنيد. گفتند: آنجا محل زندگى ما و شترهاى ماست است.
عمر به حارثبن كلده گفت: بهنظر تو راه علاجش چيست؟ حارث گفت: مناطق وباخيز داراى درختان انبوه و پشه هستند و اينها لانه وبا مىباشند، بايد مردم آن به سرزمينهاى مجاور بروند و پياز و تره بخورند و صبح ناشتا روغن عربى بنوشند و از استعمال عطر خوددارى ورزند و پاى برهنه راه نروند و هنگام روز نخوابند. در اينصورت اميدوارم از ابتلاى به وبا سالم بمانند. عمر به مردم حضوه دستور داد اين كار را بكنند.
حطيم: در جايگاه آن اختلاف است، اما قوىترين قول آن است كه حطيم در فاصله حجرالاسود و زمزم تا مقام ابراهيم واقع شده است.
حَفاة: حدود 75 كيلومتر با جنوب المنصرف (مُسيجد) فاصله دارد و در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شده و در ناحيه الفُرُع، از امارات مدينه قرار دارد.
حَفر: (به فتح اول و دوم)، در لغت بهمعناى خاكى است كه از حفره يا گودال بيرون آورند و به قولى: جاى حفر شده مانند خندق يا چاه. به چاهى كه دهانهاش فراخ باشد «حَفير»، «حَفَر» و «حَفيره» مىگويند.
«حَفَر ابوموسى» چاههايى است كه ابوموسى اشعرى در مسير جاده بصره به مكه حفر كرد و امروزه به «حَفَرالباطن» نامبردار هستند و در شمال كشور عربستان سعودى قرار دارند.
حفير، بعد از ذوالحليفه بوده و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا فرود مىآمد.
حَفْر: (با سكون فاء)، چاهى جاهلى بوده در مكّه. اين كلمه به جيم (جَفْر) نيز روايت مىشود.
حَفْن: (به فتح حاء و سكون فاء)، شهرى است در مصر. ماريه قبطيه، امّابراهيم، كه مقوقس او را به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هديه كرد، از همين شهر بوده است. شايد نام فاميلى «حفنى» كه يكى از نامهاى خانوادگى در مصر است، منسوب به همين شهر باشد.
گاهى اوقات نسبت به «حفن» را «حفناوى» نيز مىگويند.
حَفْياء: (به فتح اول و سكون دوم)، در حديث آمده است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اسبهايى را كه براى مسابقه تربيت شده بودند، از حفياء مسابقه داد و خط پايان مسابقه ثنيةالوداع بود. گمان مىكنم كه حفياء در «الغابه» بوده و همان است كه امروزه بهنام «الخليل» خوانده مىشود و در شمال مدينة النبى واقع است.
حفيره المزنى:] «بئر رومه».
[حِلّ: به كسى گفته مىشود كه از احرام خارج شده باشد و نيز به منطقهاى كه بيرون از حدود حرم باشد. (1)]
حلائق: با «خاء» نيز روايت شده است؛ جايى است كه در غزوه ذوالعشيره از آن ياد شده است.
[حِلال: به ساكنان حرم مكه گفته مىشود و حَلال به كسى مىگويندكه از احرام خارج شده باشد. (2)]
[حَلْق: تراشيدن موى سر است كه در منا پس از قربانى، در روز دهم انجام
مىشود. حلق براى زنان نيست. زائران آنها بايد در اين مورد به فتواى مرجع تقليد خويش عمل نمايند.]
حَلْقَه: وادىاى است كه راه حفاة به غائر از آن مىگذرد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير هجرت خود، از اين وادى عبور كرد.
حُلْوان: (به ضمّ اول و سكون دوم)، بهمعناى پاداش و بخشش است. يك حلوان در عراق است كه در انتهاى مرزهاى شَواد بهطرف جبال واقع شده و حلوان ديگر در مصر است كه نزديك قاهره قرار دارد.
حُلَيفه: كه ببه آن ذو الحُليفه نيز مىگويند، دهكدهاى است در حومه مدينةالنبى در راه مكّه كه با مدينه نُه كيلومتر فاصله دارد و در وادى عقيق، در دامنه غربىِ كوه «عَيْر» واقع است. با خروج از ذو الحليفه به سمت مكه وارد بيداء مىشوى.
امروزه بهنام «بيارعلى» شهرت دارد و ميقات مردم مدينه و كسانى است كه براى حج يا عمره از مدينه مىگذرند.
مسجد شجره در همين مكان است.
حَمام:] «غميس حمام» در حرف غين.
حَمراء الأسد: در حوادث دنباله جنگ احد از اين نام ياد شده و آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بيرون رفت تا اينكه به حمراءالأسد رسيد.
حمراءالأسد: كوه سرخ رنگى است در بيست كيلومترى جنوب مدينه.
هرگاه از ذوالحليفه- از راه بدر- به سمت مكه بيرون رويد، جنوب حمراءالأسد را مىبينيد. اين كوه در كرانه چپ عقيقالحسا، در راه مدينه به الفرع، واقع شده است.
[حُمْس: به قوم قريش گفته مىشد؛ زيرا آنان نسبت به ديانت خود سختگير بودند و حمس در لغت به همين معنى آمده است.
از ويژگىهاى آن اين بود كه در ايام منا به زير سايه نمىرفتند و چون مُحرم مىشدند، از در وارد خانههاى خود نمىشدند. در روز عرفه وقوف نمىكردند و مىگفتند چون ما اهل حرم مىباشيم در حال احرام از محدوده حرم خارج نمىشويم، بلكه در مشعر الحرام وقوف داشتند.
البته همه آنها كه خود را حمس مىدانستند، در حرم ساكن نبودند؛ مانند
بنى عامر و خُزاعه. (1)آنان در جاهليت و نيز در اسلام تا پيش از نزول آيه شريفه: ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ ... «2»(2)
از مشعر الحرام به منا باز مىگشتند. خداوند (با اين آيه) دستور داد كه از عرفات به منا باز گردند؛ يعنى در آنجا وقوف كنند و سپس به منا بروند. (3)]
[حَمْساء: فيروز آبادى در قاموس، آن را يكى از نامهاى مكه معظّمه شمرده است. بعضى از پژوهشگران، نام «حَمْس» را كه قريش بر خويش نهاده بودند، منسوب به «حَمْساء» مىدانند. (4)حمس براى خود آداب و رسوم مخصوصى داشتند كه در واژه «حمس» ذكر شده است.]
حِمْص: شهر معروفى است در وسط اقليم سوريه. قبر خالدبن وليد در آنجاست.
حَمْض: در غزوه حديبيه، از اين مكان نام برده شده و آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داد: از راه سمت راستِ وسط حمض برويد؛ راهىكه آنان را از ثنيةالمرار- كه بهسمت حديبيه مىرود- عبور مىدهد.
حمض در لغت بهمعناى هر گياه شورمزهاى است كه شتر مىخورد.
حمه: كه حميه: هم گفتهاند، چشمهاى بوده در خيبر، كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نام آن را به «قسْمةالملائكه» تغيير داد.
حِمى: (به الف مقصور و گاه ممدود)، در لغت بهمعناى جاهايى از اراضى موات است كه از چريدن حيوانات در آنها، جلوگيرى مىشود تا علفهايش زياد شود و احشام مخصوصى در آن بچرند (قرقگاه، چراگاه اختصاصى). در نواحى مدينه جاهايى به اين نام مشهورند، از جمله:
الف: حمى النَقيع يا قرقگاه نَقيع:
نقيع در اصل بهمعناى هرجايى است كه آب در آن جمع شود (آبگير، بركه).
حِمى النقيع در چهار چاپارى مدينه واقع شده و بهقولى در شصت ميلى آن است، كه البته ممكن است مراد اين گوينده، طرفِ دورترِ آن از مدينه باشد، كه همان
صدر وادى عقيق است. قرقگاه نقيع نخستين و بهترين و ارزشمندترين قرقگاهها است و طول آن يك چاپار و عرضش كمتر از يك ميل مىباشد.
زمانى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنجا را قرقگاه اسبهاى مسلمانان قرارداد، به مردى كه صدايى بلند و غرّا داشت، دستور داد فرياد بكشد. آن مرد بر چوبدستى تكيه داد و با صداى بلند فرياد زد و بُرد صدايش يك چاپار شد. حِمى النقيع دشتى نمناك و سرسبز است كه انواع سبزيجات خوردنى در آن مىرويد و گياهانش چندان رشد مىكند كه بهصورت بيشهاى درمىآيد كه يك سوار در لابهلاى آنها از نظر پنهان مىماند. در عينحال، گياهان و درختان ديگرى مانند درخت شورهگز، گياه ديوخار، درخت سدر، درخت صمغ سنگالى، گياه كرت (سَلَم)، درخت طلح، امغيلان و عوسج نيز در آن يافت مىشود.
در سنن ابوداود آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله نقيع را قرقگاه قرار داد و فرمود:
قُرق جز از آنِ خدا نيست. (1)ابنزبير كلمه «و رسول او» را نيز افزوده است.
در مسند احمد از ابن عمر روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله نقيع را قرقگاه اسبهاى مسلمانان قرار داد. در روايت ديگرى از او آمده است: نقيع را براى اسبها قرقگاه قرار داد و ربذه را براى صدقات (شتران صدقه). توسط تنى چند از ثقات، از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت شده كه آن حضرت در مُقمّل نماز خواند و آنجا و پيرامون آن از دشت نقيع را قرقگاه اسبهاى مسلمانان قرار داد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مقمّل مسجدى داشته كه در بخش مساجد از آن ياد كردهام. از مالك نقل شده تعداد اسبهايى را كه عمر در نقيع آماده داشت تا هنگام جهاد، مسلمانانِ بىاسب از آنها استفاده كنند به چهل هزار رأس مىرسيد.
ب: حِمىالرَبَذَه يا قرقگاه ربذه:
دهكدهاى است در نجد از توابع مدينه كه حدود چهار روز با مدينه فاصله دارد.
ابوذر، صحابى بزرگ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، به
1) در وفاءالوفا، ج 3، ص 1086، راجع به اينجمله رسول اكرم توضيحاتى داده شده كه علاقهمندان مىتوانند به آنجا مراجعه كنند- م.
همين محل تبعيد شد و در همانجا درگذشت. اصمعى مىگويد:
حمىالربذه در «قرقگاه» سَرَف، كه وسط نجد است، واقع شده و قرقگاه سمت راست را تشكيل مىدهد. روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى شتران صدقه قرق كرد. بنا به نقل هَجَرى، عمر نخستين كسى بود كه ربذه را قرقگاه ساخت و گستره قرقگاهش يك چاپار در يك چاپار بود و چهارپايان مردم مدينه در آن مىچريدند.
ج: حمى ضَريَّة يا قرقگاه ضريّه (به فتح ضاد و كسر راء و تشديد باء)، دهكدهاى است در حدود هفت منزلى مدينه، در راه حُجّاج بصره به مكه. نام آن را از چاه شيرينى كه در آنجاست و به آن «ضريّه» مىگويند گرفتهاند. ابنكلبى مىگويد: اين قرقگاه بهنام ضريّه دختر نزار ناميده شده است. بنا به نقل هَجَرى، عمربن خطاب از هر طرف تا شش ميل را قرق كرد و ضريّه در وسط قرقگاه جاى دارد. در زمان عثمان تعداد شترها به چهل هزار نفر رسيد؛ بهطورى كه قرقگاه گنجايش آنها را نداشت. لذا عثمان دستور داد آن را توسعه دهند تا گنجايش شتران صدقه را داشته باشد. او يكى از آبهاى بنى ضبيبه را كه نزديكترين آبهاى آنها به ضريّه بود، خريدارى كرد.
ضريّه از آبهاى ضباب در جاهليت بود كه به ذىالجوشن ضبابى، پدر شِمر، قاتل امام حسينبن على عليهما السلام، تعلّق داشت.
حَنّان: راهى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير خود به بدر آن را پيمود و نزديك بدر قرار دارد. حنّان نام خاص نيست، بلكه صفت است. گفته مىشود: «طريق حَنّان» يعنى راه آشكار و پيدا.
[به گفته بلادى (ج 3، ص 68)، حَنّان، تپه بزرگ شنى است مانند كوه كه بر سر راه مكه به مدينه در نزديك بدر قرار دارد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير خود به جنگ بدر، از سمت راست آن طىّ طريق كرده است.]
حُنين: نام مكانى است كه در كتاب خدا از آن ياد شده است: «وَيَوْمَ حُنَيْنٍ ...». (1)جنگ حنين در همين مكان بهوقوع پيوست. در بيست و شش كيلومترى شرق مكه واقع شده و با دو نشانهاى كه
1) توبه: 25
براى تعيين حدود حرم در راه نجد نصب شدهاند، يازده كيلومتر فاصله دارد. وادى حنين امروزه بهنام «الشرائع» معروف است. به عبارت دقيقتر، قسمت بالاى آن را «صَدْر» مىگويند و پايين آن را «الشرائع».
حُواثى: در صحيح بخارى آمده است:
نخستين نماز جمعهاى كه بعد از نماز جمعه مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله برگزار شد، در مسجد عبدالقيس در حواثى- و به روايتى در جواثى- بود. حواثى دهكدهاى است در بحرين (منطقه شرقى عربستان سعودى).
حُوّارين: جايى است در سوريه، واقع در بين دمشق و تدمر و حمص. گفتهاند:
زمانى كه ابوبكر عهدهدار خلافت شد، سعدبن عباده به آنجا رفت. اين مطلب در يكى از روايات بلاذرى آمده است.
اما مشهور آن است كه وى در حَوْران درگذشت نه در حَوّارين. حوران، منطقه وسيعى است در سوريه كه وقتى از راه خشكى از اردن به دمشق مىروى، از اين منطقه عبور مىكنى. مركز آن «درعا» است.
حَوْراء: مؤنث «أحْوَر»، بندرى بوده در ساحل درياى سرخ روبهروى ينبع و كشتىهايى كه از مصر مىآمدند در آنجا لنگر مىانداختند و مسافران عازم مدينه را در آنجا پياده مىكردند.
حَوْرَتان: حَوْره يمانى و حَوْره شامى، از وادىهاى اشعر هستند. در حوره يمانى وادىاى است كه به آن «ذوالهُدى» مىگويند. دليل شهرتش به اين نام آن است كه شدّادبن اميه ذهلى مقدارى عسل براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورد. حضرت پرسيد: اين عسل را از كجا جمع كردهاى؟ عرض كرد: از وادىاى بهنام «ذوالضلالة». پيامبر فرمود: نه، بگو ذوالهُدى ... گاه حوره و حُوَيْره نيز مىگويند كه اين دو، امروزه از وادىهاى فِقْره (اشعر قديم) هستند در سرزمين احامده، از قبيله حرب.
حَوْصى: (با صاد يا ضاد)، جايى است ميان وادىالقرى (العلا) و تبوك كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به تبوك در آنجا فرود آمد و نماز خواند و در محل نماز آن حضرت مسجدى ساخته شد.
حَوْءَب: (به فتح اول و سكون دوم و فتح
همزه)، جايى است نزديك بصره، در راه مكه. در حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به عايشه فرمود: «شايد تو همان صاحب شتر پشمالويى باشى كه سگهاى حوءَب بر او پارس مىكنند».
حيره: در حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «اين حيره سفيد به من نمايانده شد». حيره ميان نجف و كوفه و پايتخت منذريان در عراق بود و بهدست خالدبن وليد فتح شد. به گمانم از ميان رفته باشد.
[حَىُّ الشُّهداء: يعنى كوى شهدا كه در مكه، در وادى «فخ» قرار دارد و به نام شهداى فخّ نامگذارى شده است و محلّ ديگرى به همين نام در شهر طائف مىباشد كه به اسم شهداى غزوه طائف ناميده شدهاند و حىّ شهداى ديگرى در مدينه در دامنه جنوبى كوه احد قرار دارد كه در آنجا قبر حضرت حمزه عليه السلام و قبور جمعى از غزوه احد واقع است. (1)]
حَيفا: شرح آن پيشتر در «حفياء» گذشت.
حَيْل: (به فتح اول و سكون دوم)، بهمعناى قدرت و نيرو است؛ جايى بوده ميان مدينه و خيبر كه رمه شتر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مىچريد و چون دچار خشكسالى شد شترها را نزديك غابه بردند. در آنجا عُيينةبن حِصْنبن حذيفة ابن بدر فزارى به گلّه شتر حمله كرد و به غارت برد. آنچه آمد به نقل از معجمالبلدان ياقوت بود.
1) بلادى، ج 5، صص 111 و 112.
خاخ: كه به آن «روضة خاخ» نيز مىگويند، جايى است نزديك حمراءالأسد از حدود عقيق. در داستان حاطب بن ابى بلتعه از اين محل نام برده شده است. داستان بدين صورت است كه وى نامهاى درباره فعاليتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله به مشركان نوشت و آن را به زنى داد تا به دست مشركان قريش در مكه برساند. پيامبر صلى الله عليه و آله از ماجرا آگاه شد و على و زبير و مقداد را در تعقيب آن زن فرستاد و اين سه نفر در محل روضه خاخ، واقع در نواحى مدينه، به او رسيدند و ....
خارف: در سيره پيامبر صلى الله عليه و آله، در ذيل داستان هيأت نمايندگى همدان، از اين مكان ياد شده است. خارف كه امروزه بهنام «الخارف» معروف است، دهستانى است در سرزمين همدان ميان صنعاء و صعده به سمت جنوب.
خافقين: جايى است در اطراف مدينةالنبى كه محل آن بر من معلوم نشد. در داستان ساختن منبر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از قول ابنسعد آمده است: سهل گفت: «در مدينه يك نجار بيشتر وجود نداشت. من و آن نجار به خافقين رفتيم و اين منبر را از درخت شورهگزى بريديم». مشهور است كه منبر پيامبر صلى الله عليه و آله از درختان شورهگز غابه بوده كه در جهت شام مدينه نزديك حوضه آبريز مدينه و پشت احد واقع شده است.
ياقوت مىنويسد: خافقين در لغت بهمعناى دو هوايى است كه دو طرف كره زمين را احاطه كردهاند (جوّ زمين).
بعضى گفتهاند: بهمعناى مشرق و مغرب
است. ياقوت ادامه مىدهد: خافقان محلّى است معروف. اما او موقعيت آن را تعيين و مشخص نكرده است. شايد مقصود راوى مكان خاصى نباشد بلكه منظورش اين بوده كه آندو به شرق و غرب رفتند؛ يعنى براى يافتن درختى مناسب، همهجا را جستجو كردند.
[خانه ابو ايّوب: در آغاز دهه دوم قرن پانزدهم هجرى، در جريان توسعه دوم سعودى تخريب شد و آن در جنوب شرقى مسجد النبى قرار داشته و خانه حارثة بن نعمان كه بعدها به خانه امام صادق عليه السلام معروف شده در جنوب آن بوده و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام ورود به مدينه، به خانه او وارد شده است. به معجزه آن حضرت مادر نابينايش، بينايى خود را بازيافت. پيامبر صلى الله عليه و آله و اميرمؤمنان عليه السلام تا پايان بناى مسجد در آنجا و خانههاى اطراف آن، باقى ماندند. (1)اين خانه در طول تاريخ تحولاتى را پشت سر گذاشت كه از آن جمله مىتوان بناى مدرسه شهابيه براى مذاهب چهارگانه اهل سنت را نام برد و سرانجام در اواخر قرن سيزدهم هجرى در آنجا مسجدى ساختند و بر قسمت خارجى ديوار جنوبى آن سنگ نوشتهاى نصب كردند كه بر آن با خط زرين نوشته شده بود: «هذا بيت مَوْفِدِ النبىّ صلى الله عليه و آله- في سنة 1291 ه.» اين خانه منزلگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىباشد.
گفتنى است كه ابوايوب از اصحاب امير مؤمنان عليه السلام نيز بوده و پس از بازگشت از صفّين مىگفته است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ما را به جنگ با گروه ناكثين (اصحاب جمل) قاسطين (سپاه معاويه) و مارقين (خوارج) دستور داد، با دو گروه نخست جنگيدم و با گروه سوم ان شاء اللَّه بايد جنگ كنم. (2)]
[خانه امام سجاد عليه السلام: خانه امام سجاد عليه السلام در مدينه، در سمت شمال آرامگاه اسماعيل فرزند امام صادق عليه السلام و در فاصله بيست مترى آن قرار داشته است و در آنجا مسجدى بوده كه به مسجد زينالعابدين عليه السلام شهرت داشته است. اين خانه در سالهاى اخير تخريب شد و
اكنون اثرى از آن نيست. (1)]
[خانه امام صادق عليه السلام: اين خانه يكى از خانههاى حارثة بن نعمان انصارى بوده كه در جنوب شرقى مسجد النبى و از سمت جنوب (قبله) در مجاورت خانه ابىايوب انصارى قرار داشته است و در حوالى سالهاى 100 تا 147 قمرى به ملكيت امام جعفر صادق عليه السلام درآمد و خانه مسكونى آن حضرت شد و از آن پس قرنها مورد توجه زائران بوده است.
اين خانه در توسعه سال 1365 شمسى تخريب شد. (2)]
[خانه امُّ سليم: در خبر است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به خانه «امّ سليم» مىرفت و او زير اندازى از پوست براى آن حضرت مىگسترد و پيامبر صلى الله عليه و آله روى آن به استراحت مىپرداخت و «امّ سليم» از مو و عرق پيامبر صلى الله عليه و آله مىگرفت و آن را در شيشهاى مىريخت و سپس آن را با «سُكّ» (نوعى عطر عربى) مىآميخت.
در خبر است كه روزى ابوطلحه (همسر امّ سليم) به امّ سليم گفت: من در صداى پيامبر صلى الله عليه و آله ضعفى احساس كردم كه نشانه گرسنگى بود. پرسيد: آيا غذايى هست. امّ سليم چند گرده نان جو آماده كرد و سپس ابوسليم را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد تا از آن حضرت براى صرف غذا دعوت به عمل آورد و پيامبر با همراهان به خانه او آمدند. امِّ سليم مقدارى كره يا روغن روى آنها ريخت. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله دعايى خواند و با همراهانش كه شمار آنان هفتاد تا هشتاد نفر بود، از آن خوردند و همگى سير شدند.
امّ سليم، همسر طلحه، مادر انس بن مالك است كه خانه او در سمت خانههاى «بَنىجديله» بوده است. (3)]
[خانه اميرمؤمنان عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پس از بناى مسجد، محلّ خانههاى همسرانش را و نيز محل خانه امير مؤمنان عليه السلام و خانههاى اصحاب را در كنار مسجد، با كشيدن خطوطى مشخص ساخت و سپس خانههاى ياد شده، هركدام در محل تعيين شده ساخته بنا
گرديد و هريك از آنها درى به سوى مسجد داشت، آنگاه جبرئيل عليه السلام بر آن حضرت نازل شد و گفت: خداوند امر فرموده كه تو به هركس كه درِ خانهاش به مسجد گشوده مىشود، دستور دهى تا آن را ببندند، جز درِ خانه تو و على. (1)پيش از ساخته شدن اين خانه، اميرمؤمنان با حضرت فاطمه عليهما السلام در خانه حارثةبن نعمان بهطور موقت سكونت داشتند. (2)مطرى درباره موقعيت اين خانه مىنويسد: در سمت شمال خانه عايشه، كنار باب جبرئيل قرار داشته است. (3)]
[خانه خديجه كبرى عليها السلام: خانهاى كه منسوب به حضرت خديجه عليها السلام مىباشد، محلّ زندگى مشترك پيامبر صلى الله عليه و آله و همسرش خديجه و زادگاه حضرت فاطمه عليها السلام بوده است. اين خانه مورد عنايت مسلمانان و يكى از بهترين مكانهاى مكه شناخته مىشده است، در نقشهاى كه از اين خانه موجود است، مصلّاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و مولد حضرت فاطمه عليها السلام در آن مشخص شده است.
متأسفانه اين محل نيز توسط دولت سعودى تخريب گرديد و تنها با اصرار شهردار مكه، مدرسهاى براى حافظان قرآن كريم به جاى آن ساخته شد، گويا بعدها اين مدرسه هم از ميان رفت. (4)[خانه سكينه بنت الحسين عليه السلام: در مدينه، مقابل باب ملك سعود يكى از درهاى جديد مسجد النبى صلى الله عليه و آله قرار داشته و در جريان توسعه دوم سعودى تخريب شده است. (5)]
[خانه عبداللَّه بن جعفر: اين خانه در مقابل نخستين باب غربى مسجد النبى بوده كه نخست به عبدالرحمان بن عوف تعلّق داشته و سپس به ملكيّت عبداللَّه بن جعفر همسر گرامى حضرت زينب كبرى عليها السلام درآمده است. (6)]
1) بحار، ج 19، صص 112 و 113.
2) حارثه از اصحاب بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله و امير مؤمنان عليه السلام بود. و در جنگهاى بدر و احد در كنار پيامبر و در جنگهاى امير مؤمنان در كنار آن حضرت بود و در زمان معاويه وفات يافت. معجم رجال الحديث، ج 5، ص 190، ح 2541.
3) مطرى، صص 30 و 31.
4) آثار اسلامى مكه و مدينه، صص 95 و 96.
5) بيوت الصحابه، ص 131.
6) ابن شَبَّه، ج 1، ص 234؛ سمهودى، ج 2، ص 695.
[خانه كلثوم بن هدم: كلثوم بن هدم رئيس طايفه «عمرو بن عوف» بود كه شاخهاى از قبيله بزرگ اوس به شمار مىرفتند. ابن هدم از جمله هفتاد و سه نفرى است كه در عقبه منا در سال سيزدهم بعثت با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيمان بست و آن حضرت دوازده تن از آنان، از جمله ابن هدم را به عنوان نقبا و نمايندگان خويش در ميان انصار مدينه تعيين كرد. از اينرو پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام هجرت از مكه، در محلّه قبا به خانه وى وارد شد و به انتظار آمدن علىبن ابىطالب عليه السلام از مكه نشست تا آنكه آن حضرت رسيد و با پيامبر صلى الله عليه و آله در همان خانه سكونت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله از روز دوشنبه تا پنجشنبه در آنجا باقى ماند و سپس به سوى مدينه با اميرمؤمنان عليه السلام حركت كرد. اين خانه در قبله مسجد قبا قرار داشته و مردم به قصد تبرّك آن را زيارت مىكردهاند. (1)]
خَبار: (به فتح خاء)، در لغت بهمعناى زمين نرم و سست داراى سنگ است. «خبار» كه به آن فيف الخبار نيز گفته مىشود، جايى است كه وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله- قبل از جنگ بدر- مدينه را بهقصد تعقيب قريش ترك كرد، از آنجا عبور نمود.
گمان مىكنم اين مكان نزديك مدينه در اطراف دانشگاه اسلامى باشد.
خَذَوات: جايى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن عبور كرد و نزديك «العرج» واقع است.] «العرج».
خَرّار: (به فتح اول و تشديد راء)، جايى است در حجاز كه در تعيين موقعيت آن اختلاف بسيار است؛ مثلًا يكى مىگويد:
در خيبر است و ديگرى مىگويد: در جُحْفه. در اخبار سريّههاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمده است كه آن حضرت سعد (بن ابىوقاص) را با بيست نفر سواره براى گرفتن راه بر كاروانِ قريش به خرّار فرستاد؛ اما هنگامى كه اين گروه به خرار رسيدند، متوجه شدند كاروان، روز قبل عبور كرده و رفته است.
خُراسان: واژهاى است مركب از «خور» به معناى خورشيد و «آسان» بهمعناى مشرق و خاور. در گذشته يكى از
1) نك: سيره حلبى، ج 2، ص 32؛ طبقات، ج 3، ص 47؛ سمهودى، ج 3، ص 814؛ بحار، ج 19، ص 122.
ايالتهاى بزرگ كشور اسلامى بود و از شرق ايران (نيشابور) تا شمال افغانستان (هرات و بلخ) و تركمنستان (مرو) را در بر مىگرفت.
خُرَيْم: گردنهاى است ميان دو كوهِ واقع در ميان جار و مدينه و بهقولى ميان مدينه و روحاء، كه راه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله هنگام بازگشتش از بدر از آنجا مىگذشت.
خُزاعه: قبيلهاى قحطانى است از ازْد كه در اطراف مكه، در مرّالظهران بهبعد مىزيستند. از كوههاى اين قبيله است:
ابواء و از آبهاى آنان است: وتير، مُريسيع و غُرابات. بنىمصطلق يكى از تيرههاى همين قبيله مىباشد. «مناة» يكى از بتهاى اين قبيله و قبيله هذيل بود كه ميان مكه و مدينه قرار داشت.
[خُزامى: شب بوى دشتى است كه گل آن خوشبو مىباشد. (1)بوييدن خزامى بر مُحرم حرام نيست. (2)]
خَزْبى: (به فتح اول و سكون دوم)، جايى است در سندالحرّه روبهروى مسجدالقبلتين در مدينه. خزبى زيستگاه بنىسلمه، از انصار بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چون اين نام را خوش نداشت، آن را به «صالحه» تغيير داد؛ زيرا خَزِب در لغت بهمعناى التهابى آماسمانند در پوست است كه بيشتر در پستان بهوجود مىآيد.
خُشُب: (به ضمّ اول و دوم)، «ذو خُشُب»، وادى يا مكانى است كه در حديث و مغازى از آن ياد شده و در يك منزلى مدينه در راه شام قرار دارد. شايد محلّ آن در سى و پنج كيلومترى مدينه در كرانه شرقى وادى حمض باشد.
خُشَيْن: مصغّر «خشن» است. ابناسحاق مىنويسد: ... و ديگرى غزوه (جنگ) زيدبن حارثه است با جُذام در سرزمين خُشين. ابنهشام مىگويد: در سرزمين «حِسْمى». احتمال دارد خشين تحريفشده «حِسمى» باشد.
خَصّى: دژ و چاهى است در قُباى مدينه.
[خَضْخاض: محلى است در ده كيلومترى «اضاةُ بَنى غِفار». در طرف خضخاض، مقبرهاى است كه به «مَقْبَرَةُ المُهاجِرين»
شهرت دارد.
پس از هجرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مدينه منوره، «جندع بن ضمره» در مكه بيمار شد و بر جان خويش احساس خطر كرد و خواست تا او را از مكه خارج سازند. هنگامى كه بيرون مكه رسيد، از تصميم او پرسيدند. او به قصد هجرت به طرف مدينه اشاره كرد و وقتى به خضخاض رسيد از دنيا رفت و در همانجا به خاك سپرده شد.
به همين مناسبت آيه شريفه وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِراً إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ ... (1)
نازل شد؛ يعنى كسى كه براى هجرت به سوى خدا و پيامبر او، از خانه خويش بيرون رود و سپس مرگ او را دريابد، اجر و پاداش او بر خداوند است و خداوند آمرزنده و مهربان مىباشد. (2)در روايات از دو نفر ديگر نيز ياد شده است كه در مسير هجرت به مدينه جان سپردهاند، از اين رو به فرموده علامه طباطبايى معلوم نيست كه آيه شريفه در مورد كدام يك از آنها نازل شده است. (3)ازرقى از آن به عنوان «حصحاص» ياد كرده است. (4)]
خَضِره: (به فتح اول و كسر دوم)، سريّه ابو قتاده در اين مكان بهوقوع پيوست. گفته مىشود در سرزمين نجد است. نام قبلى آن «عَفِره» بود اما پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به «خضره» تغيير داد؛ زيرا عفره بهمعناى زمينى است كه در آن گياهى نمىرويد.
سريّه يادشده به سرزمين «محارب» و غطفان اعزام شده بود.] «غطفان».
خَضَمات: نگاه كنيد به «نقيع» يا «نقيعالخضمات».
خَط: (به فتح اول)، جايى است در ساحل خليج فارس. گفتهاند: قطيف و قطر از آبادىهاى آن مىباشد. نيزههاى خطى منسوب به همين محل است. در تعيين جهت و مسير سريه خالدبن وليد بهسوى بنى جذيمهبن عوف، در سال هشتم هجرى، از اين موضع نام برده شده است.
خُط: (به ضمّ خاء)، كوهى است در مكه. خُط عبدالقيس در شرق جزيرةالعرب بوده و نخلستانهاى زيادى داشته است.
خَطْمى (ذات:: الخطمى): جايى است در پنج منزلى تبوك كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مسجدى ساخت.
خَفّان: (بهفتح اول و تشديد دوم)، جايى است در سرزمين عراق كه خالدبن وليد هنگام فتح عراق، ابتدا در آنجا فرود آمد.
خلائق: زمينى است در نواحى مدينه كه متعلق به عبداللَّهبن احمدبن جحش بود.
در غزوه عُشيره از آن ياد شده است.
خَلْص (به فتح اول و سكون لام)، جايى است ميان مكه و مدينه.
خَلَصَه (ذو:: الخلصه): نام بتى است كه جريربن عبداللَّه بجلى به فرمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به آتش كشيد. ابن بت در تباله، بين مكه و يمن قرار داشت.
در تعيين محلّ آن اختلاف است، اما قدر مسلم آن است كه در جنوب جزيرة العرب، ميان جنوب عربستان سعودى تا نواحى يمن شمالى بوده است.
[خَلُوق: نوعى عطر است كه از زعفران و ديگر مواد خوشبو تركيب و تهيه مىشود و رنگ آن بيشتر زرد و يا سياه مىباشد.
آلوده شدن جامه احرام به خلوق كعبه، اشكالى ندارد. (1)]
خُلَيص: وادى پر آب و زرعى است در يكصدكيلومترى شمال مكه.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مسجدى ساخت.
خَليقه: كوهى است نزديك مكه. همين كوه بود كه مشركان در روز فتح مكه بالاى آن رفتند و از فراز آن پيامبر و ياران آن حضرت را مىنگريستند. نام اين كوه در دوره جاهلى «كَيْد» بود.
خُمّ: در سيره و احاديث از «غدير خم» ياد شده است. امروزه بهنام «الغُرَبه» معروف است و در هشتكيلومترى شرق جُحفه قرار دارد.
خِنافَه: يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله در منطقه عاليه (بالاى) مدينه بود.
خندق: غزوه خندق يا غزوه احزاب. خندق
1) جواهر، ج 18، ص 323؛ مجمع البحرين، ج 1، ص 693، ماده «خلق».
كانال يا گودالى است كه مسلمانان براى جلوگيرى از ورود نيروها و دستهجات مشرك و يهود به مدينه حفر كردند.
مدينه از سه جهت در احاطه حرّه يا سنگلاخ بود و تنها طرفى كه مشركان مىتوانستند از آنجا به مدينه حمله كنند شمال غربى اين شهر، ميان كوه سلع و پايين حرّه وبره- كه امروزه به آن حرّه غربى مدينه مىگويند- و شمال شرقى آن از سلع تا حرّه واقم بود. لذا مسلمانان بين اين دو حرّه خندقى حفر كردند كه از پشت كوه سلع دور مىزد.] «نقشه غزوه خندق».
خَنْدَمه: كوهى است در مكه كه در خبرهاى مربوط به روز فتح مكه از آن ياد شده است.
خولان: نام قبيلهاى است برگرفته از نام سرزمين خولان.
خيبر: شهرى است معروف در 165 كيلومترى شمال مدينه در راه شام.
] «نقشه شهر خيبر».
خَيْف: (به فتح اول و سكون ياء)، در لغت بهمعناى جاى فروتر از درشتى كوه و بلندتر از مسيل آب است. نام مسجد خيف در منا، از همين معنا گرفته شده است. اقوال ديگرى نيز در اينباره گفتهاند. خَيف نامى است كه به جاهاى زيادى اضافه مىشود و مشهورترين خيفها يكى خَيْف منا است كه مسجد آن بهنام مسجد خيف شهرت دارد.
گفتهاند: خيف منا همان خيف بنىكنانه است.
و ديگر خيف نوح است كه در راه مدينه به بدر قرار دارد.
[خَيْف عبداللَّه: نام ديگر روستاى «مَهايع» است كه در وادى بزرگ «سايَه» قرار دارد و در آنجا قبرى است كه اهالى آن به نقل از گذشتگان خويش، آن را قبر عبداللَّه پدر گرامى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىدانند. اختلاف نظر ياد شده در مورد قبر پدر ارجمند آن حضرت، مانند اختلافى است كه در محل دفن مادر بزرگوارش وجود دارد (ولى صحيح آن است كه قبر شريف عبداللَّه در مدينه در شمال مسجدالنبى صلى الله عليه و آله مىباشد). (1)]
خَيْل: بقيعالخيل در بازار مدينه نزد خانه
1) بلادى، ج 3، ص 186.
زيدبن ثابت بوده است. نيز، خيل كوهى است كه در مغازى از آن نام بردهاند.
خيمة امّ معبد: جايى است ميان مكه و مدينه در راه هجرت كه در طرف شمالى وادى قديد جاى دارد. اين مكان هنوز هم در ميان مردم آن سامان معروف است.] «راه هجرت».
خَيْوان: دهكدهاى است كه در زمان جاهليت تيرهاى از قبيله هَمْدان در آن سكونت داشتند. اين قريه در راه مكه به صنعا قرار داشت و از آنجا تا صنعا دو شب راه بود ... امروزه اثرى از آن نيست.
تصوير شماره 15
تصوير شماره 13
تصوير شماره 14
دار: (خانه)، نام ديگر مدينةالنبى است و مقصود از «دار» در عبارت «يومالدار» خانه عثمانبن عفان است.
[همچنين دار، يكى از نامهاى مدينه منوّره مىباشد و در قرآن آمده است: وَالَّذِينَ تَبَوَّؤُ االدَّارَ وَ اْلإِيمانَ ...؛ (1)
«آنانى كه در مدينه مسكن گزيدند.» و به آن دار الهجره نيز گفته مىشود. (2)]
دار ابو ايّوب انصارى:] «خانه ابى ايوب انصارى» كه شرح آن گذشت.
دار الأرقم: (خانه أرقم)، در مكه، نزديك صفا بود. در آغاز بعثت، مسلمانان مخفيانه در اين خانه نماز مىخواندند.
دار القضاء: خانه عمربن خطاب در مدينه بود كه بعد از مرگش براى پرداخت بدهكاريش فروخته شد. بعضى گفتهاند:
دارالاماره مدينه بوده و آن را خانه مروانبن حكم مىناميدند و بعدها خانه فرماندار مدينه شد.
[دار القوارير: خانهاى بوده كه حمّاد بربرى آن را براى زبيده همسر هارونالرشيد، اندكى پيش از خلافت او ساخته و از آنجا كه به وسيله آيينه كارى تزيين شده بود، به آن «دار القوارير» مىگفتهاند. دارالقوارير در كنار مسجد الحرام، در طرف مسعى قرار داشته و يكى از دو درِ آن روبروى «مسعى» گشوده مىشده است. (3)]
[دار كلثومبن هدم:] «خانه كلثوم بن هدم» كه شرح آن گذشت.
دار نخله: در مدينه بوده است. در حديث از اينجا بهعنوان محل بازار آن روزگار مدينه نام برده شده است.
دار الندوه: در مكه قرار داشت و خانهاى بود كه در آنجا براى مشورت و رايزنى گردهم مىآمدند. اين مشورتخانه را قصىّبن كلاب بنا كرد. نَدْوَه مأخوذ از «نَدىّ» است و ندى و نادى و منتدى بهمعناى انجمن و باشگاه مىباشد.
داروم: در سيره آمده است كه: پيامبرخدا صلى الله عليه و آله اسامه را به روم فرستاد و به او دستور داد مرزهاى بلقاء و داروم از خاك فلسطين را درنوردد.
داروم: همان شهر ديرالبلح فعلى است در نوار غزه كه در ساحل دريا، بين غزه و خانيونس واقع قرار دارد. اين شهر را بهدليل فراوانى نخلستانهايش، ديرالبلح ناميدهاند. گاهى اوقات هم به آن «دارون» مىگويند.
دارين: دهكده يا جزيرهاى است در شرق عربستان سعودى، نزديك قطيف كه در عهد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله توسط علاءبن حضرمى فتح شد.
دَبا: (به فتح دال و الف مقصور)، شهرى قديمى در عمان كه قصبه و مركز عمان بود. هيأت نمايندگى اين شهر خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند و اسلام آوردند و پيامبر صلى الله عليه و آله خذيفةبن محصن را به فرمانروايى آنان گماشت. اما پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرتد شدند.
دَبَّه: (به فتح دال و تشديد باء)، جايى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير خود به بدر، از آنجا عبور كرد. دَبَّه در لغت بهمعناى جاى پُر ريگ و تپه و تلّ ريگ مىباشد.
دَبَّه ميان روحاء و صفراء واقع شده و گمان مىرود كه در جنوب بدر باشد.
دَبَّه المستعجله: طبق يك توصيف قديمى، مستعجله تنگهاى است كه حاجى پس از طىّ نازيه بهطرف صفراء، از آن عبور مىكند. به گفته سمهودى، پيامبر خدا را در اين مكان مسجدى بوده است.
دَثينه: منزلگاهى بوده از بنى سُلَيم در راه مردم بصره به مكّه. در دوره جاهليت، به
آن دفينه مىگفتند، اما بعدها اين نام را به فال بد گرفتند و آن را به «دثينه» تغيير دادند. بنىسليم خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و تقاضا كردند حضرت اين منزلگاه را به اقطاع آنان بدهد. در عربستان جاهاى ديگرى هم به اين نام وجود دارد كه يكى از آنها ناحيهاى است ميان جَنَد و عَدَن. در خبر ابو سبره نخعى از قول مردى آمده است كه هنگام عبور از دثينه، الاغ او سقط شد. آن مرد وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و از خدا خواست كه الاغش را زنده كند و دعايش مستجاب گرديد و الاغ از جا برخاست.
دَحْنا: (به فتح اول و سكون حاء)، از روستاهاى طائف مىباشد و قبل از جعرّانه واقع شده است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بعد از محاصره طائف و بازگشت از آن، از اين روستا عبور كرد.
دَرْب الأنبياء: نگاه كنيد به «طريق» در حرف طاء.
[دروازههاى مدينه: در گذشته بر گرداگرد مدينه- همچون ديگر شهرها- براى محافظت از آنها بارو و حصارى كشيده شده بود كه با فرا رسيدن شب دروازههاى ورودى آن بسته مىشد و جز به افراد شناخته شده و مورد اعتماد اجازه ورود به شهر داده نمىشد.
اين حصار در سال 236 هجرى قمرى زيرنظر شخصى به نام «محمد جعدى» در اطراف مدينه ساخته شد و براى آن دروازههاى ورودى و خروجى چندى كار گذاشته شده بود كه مهمترين آنها عبارتند از:
باب الشامى: اين دروازه به سوى شام گشوده مىشد و مردم از آنجا سفر خود را به شام آغاز مىكردند و نزديك كوه «سَلْع» در سمت شرقىِ آن قرار داشت و از مشهورترين دروازههاى مدينه به شمار مىرفت و اكنون نيز به همين نام، از آن ياد مىشود.
باب العَنْبَرِيَّه: از اين دروازه مسافران مكه مكرمه، مدينه را به جانب آن شهر ترك مىكردند. دليل اين نامگذارى روشن نيست. شكل ساختمان آن با ديگر دروازهها و رنگ آن نيز تفاوت داشت و از سنگهاى چهارگوش با رنگهاى مختلفى ساخته شده بود. بيشترين آنها سياه و از
سنگلاخهاى مدينه گرفته شده و قسمتهاى سفيد دروازه گچ كارى شده بود.
پس از راهاندازى راه آهن مدينه، ايستگاهى در اين محل ساخته شد و نام آن را «مَحَطَّةُ باب العنبريّة»؛ «ايستگاه دروازه عنبريه» گذاشتند و مسجدى نيز به همين اسم در آنجا ساختند.
باب العوالى: اين دروازه در سمت شرقى مدينه قرار دارد كه از آنجا به طرف نخلستانهاى عوالى (بالا شهر مدينه) مىرفتهاند.
باب قبا: در شمال شهر قرار داشته و از آنجا راهى منطقه «قبا» مىشدهاند.
باب الكومه: در قسمت شمال كوه «سلع» و در غرب خيابان «عينيّه» بوده و در آنجا پادگان نظامى وجود داشته كه به «حلقة باب الكومه» معروف بوده و تخريب شده است.
باب الْمَجيدى: از طرف شمال، پس از باب شامى قرار داشته است.
باب المِصْرى: اين دروازه به نظر من همان باب العنبريه است ولى به دليل آنكه ساختمانهاى مهمّ حكومت مصر در كنار باب عنبريه قرار داشته، به آن باب المصرى هم مىگفتهاند. و اكنون باروى مدينه با گذشت زمان ويران شده و اثرى از آن برجاى نمانده است. (1)]
دَفران:] «ذفران» در حرف ذال.
دَقوقاء: شهرى است ميان اربل و بغداد. در تفسير آيه شريفه: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهَادَةُ بَيْنِكُمْ ...» از اين شهر ياد شده است.
[دَكَّةُ الأغوات: سكّويى است مستطيل، به طول 12 متر و عرض 8 متر و ارتفاع 40 سانتىمتر كه غالباً اغوات؛ (خواجگان خدمتكار حرم) در آنجا مىنشستهاند. (2)بعضى از نويسندگان موقعيت آن را در جايگاه «صفّه» پنداشتهاند ولى چنين نيست بلكه دكّةالأغوات در فاصله ميان «باب جبرئيل عليه السلام» و «باب النّساء» قرار داشته است.
«اغوات» در اصل واژهاى تركى است كه به خواجگان حرمسراها و دربار
پادشاهان گفته مىشده است. «نور الدين زنكى» متوفاى سال 569 هجرى قمرى، براى نخستين بار 12 تن از خواجگان را در حرم مطهر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خدمت گماشت و شرط اين گزينش را حافظ بودن تمام قرآن كريم قرار داد. سپس صلاحالدين ايوبى شمار آنان را به دو برابر افزايش داد، از آن پس، اميران و سلاطين به تدريج بر نفرات آنها افزودند تا آنجا كه گاه به 1000 نفر بالغ مىشدند و حقوق آنان از محل درآمد املاكى كه به اين منظور وقف شده بود،
تأمين مىشد. (1)]
دلال: از املاك و دارايىهاى مخيريق در مدينه بوده كه آنها را به پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيد.
گمان مىكنم در منطقه عوالى مدينه قرار داشته است.
[دُوّار: از اسامى مكه معظّمه است. (2)]
دَوْس: دوسبن عُدثان قبيلهاى است قحطانى. اين قبيله در يكى از دامنههاى
كوههاى سرات مشرف بر تهامه و حيره و عراق ساكن بودند و يكى از دهكدههاى آنان «ثَروق» بوده است. هيأت نمايندگى اين قبيله، كه ابوهريره يكى از آنان بود، در خيبر خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيدند.
دُومة الجندل: (به ضمّ دال)، دهكدهاى است از توابع جَوْف در شمال عربستان سعودى، كه در 450 كيلومترى شمال تيماء واقع شده است. در سيره از اين مكان ياد شده است. (براى ديدن موقعيت آن به نقشه شماره 16 مراجعه كنيد).
[ابن فقيه «دُوْمَةُ الجُنْدَل» را از توابع مدينه شمرده و به دليل سكونت يكى از فرزندان حضرت اسماعيل عليه السلام به نام «دُوْم» يا «دُوْماء» در آنجا و ساختن دژى با «جندل» (سنگ خارا) به اين اسم ناميده شده است.
در خبر است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله «خالد بن وليد» را از تبوك براى جنگ با «اكَيْدر» كه از يهوديان ساكن در آنجا و رييس دومة الجندل بود، فرستاد و به او فرمود: به زودى با او در حال شكار ديدار مىكنى. خالد به آنجا رفت و شب هنگام بزى كوهى به كنار دژ او آمد و شاخهاى خود را بر ديوار دژ ماليد، اكيدر براى شكار آن بز پايين دژ آمد. در آن هنگام خالد او را به اسارت گرفت.
سپس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به شرط پرداخت جزيه، با او پيمان صلح بست و به نقل ديگرى مسلمان شد و آن حضرت آن مناطق را به وى واگذارد و در اين باره نوشتهاى به او داد.
بعضى از راويان اخبار، جريان حكميت ابوموسى و عمرو بن عاص را در اين منطقه مىدانند.
عبدالرحمان بن ابى ليلى مىگويد:
با «ابو موسى اشعرى» از دومةالجندل مىگذشتم، ابوموسى به من گفت: حبيبم پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: دو تن از بنى اسرائيل در اينجا حكم ظالمانه صادر كردند و دو نفر از امّت من نيز در اينجا حكم ظالمانه صادر خواهند كرد. چند روزى بيش نگذشت كه از ابوموسى و عمرو بن عاص در آنجا آنچنان حكمى كه در تاريخ به ثبت رسيده صادر شد.
عبدالرحمان مىگويد: پس از آن با ابوموسى ديدار كردم و گفتم: «قَدْ حَدَّثْتَني عَن رَسُولِ اللَّه صلى الله عليه و آله بِما حَدَّثْتَنى! فقال: واللَّه الْمُسْتَعان»؛ «تو از پيامبر
خدا صلى الله عليه و آله چنان حديثى را نقل كردى! ابوموسى گفت: خدا بايد انسان را كمك كند.» (1)]
دير سَمْعان: از نواحى معرةالنعمان در سوريه است و قبر عمربن عبدالعزيز در آنجاست.
دير نجران: به آن، «كعبه نجران» مىگفتند و مردم براى گزاردن حج به آنجا مىرفتند.
اهالى نجران در زمان پيامبر براى مباهله آمدند و مسلمان شدند. دير نجران نيز در سرزمين بُصراى شام است. مىگويند: در همين دير بود كه بحيراى راهب، پيامبر صلى الله عليه و آله را ديد و شناخت.
ديلم: بخش كوهستانى سرزمين گيلان، واقع در شمال قزوين ايران است.
1) ياقوت، ج 2، صص 489- 487
ذات: چندين نام با پيشوند «ذات» آغاز مىشود كه برخى از آنها را در ذيل حرف «ذال» آوردهام و برخى ديگر از آنها را با در نظر گرفتن مضافاليه ذكر كردهام؛ مانند ذات السلاسل، ذات العشيره و ذات المريسيع.
ذات اجذال: نگاه كنيد به: اجذال.
ذات الأساود: سرزمينى است در جزيرةالعرب كه تعيين موقعيت آن دشوار است، اما از سرزمينى كه به آن «نجد» مىگويند خارج نيست.
ذات الأصابع: در قصيده حسّانبن ثابت كه پيش از فتح مكه سروده، از اين مكان نام برده شده است. مطلع اين قصيده چنين است.
عَفَتْ ذاتالأصابع فالجواء إلى عذراء منزلها خلاء
همچنين، ذات الاصابع، جايى است در سرزمين شام كه غسانيان در آنجا مىزيستند.
[ «ذات الأصابع و الجواء» نام دو مكان است در شام؛ و عذراء، روستايى است از روستاهاى غوطه دمشق كه حُجربن عدى صحابى در آنجا به شهادت رسيد. گفتهاند: عذراء همان «عذره» فعلى است.]
ذات اطلاح: نگاه كنيد به: «اطلاح» و اين، همان ذات اباطح است.
ذات اعْشاش: نام جايى است كه موقعيت آن معلوم و مشخص نيست.
ذات أنْواط: درختى است كه در غزوه حُنين
نام آن بهميان آمده است. در ذيل ماده «انواط» از آن سخن گفتيم.
ذات الجيش: نزديك مدينه، بعد از ذوالحُليفه است. در ماده «جيش» درباره آن توضيح داديم.
ذات الحناظى: ابنسعد به همين صورت ذكر كرده ولى ممكن است «ذات الحناظل» باشد. جايگاه آن را نتوانستم شناسايى كنم.
ذات الحنظل: دره عميقى است كه از چشمه دورقى تا گردنه حرم كشيده شده و در راه حديبيه واقع است.
ذات الخطيم: جايى است ميان مدينه و تبوك كه به نام پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در آنجا مسجدى است.
ذات الزِّراب: در دو منزلى راه تبوك به مدينه قرار دارد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا مسجدى دارد.
ذات السلاسل: نگاه كنيد به: «سلاسل».
ذات عِرْق: ميقات مردم عراق است و حد فاصل ميان نجد و تهامه مىباشد.
ذات النُّصُب: (به ضمّ نون و صاد)، جايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع بلالبن حارث داد. فاصله آن تا مدينه، چهار چاپار است. هر چاپار چهار فرسنگ است و هر فرسنگ سه ميل.
بنابراين، مسافت ذاتالنصب تا مدينه چهل و هشت ميل است.
ذُباب: (به ضمّ ذال)، در غزوه تبوك از اين نام خاص اسم برده شده و آن كوه يا تپهاى است در مدينه كه ثنيّةالوداع آن را از كوه سلع جدا مىسازد. بدين ترتيب كه وقتى از مدينه به قصد تبوك و اردن خارج مىشويد، به ثنيةالوداع (شامى) كه مىرسيد، ذباب در سمت راست شما و سلع در سمت چپتان قرار مىگيرد.
گفتنى است، با آنكه اين تعيين موقعيت در عصر جديد صورت گرفته، اما چيزى از آن دستگير خواننده نمىشود؛ زيرا آثار و جاهايى كه ظاهراً ثابت و پايدار بهنظر مىرسيدهاند، بهوسيله ماشينهاى ويرانگر! بهتدريج از ميان رفتهاند؛ بهطورى كه امروزه هيچيك از جوانان مدينه نمىدانند ثنيه يا گردنه وداع در كجا است؛ چون دو كوهى كه اين گردنه از وسط آنها
مىگذشته، از بين رفتهاند و امروزه مكانى به اين نام وجود ندارد. گردنه وداع در ابتداى جايى بوده كه امروزه بهنام شارع ابوبكر (خيابان سلطانه) موسوم است و كوه ذباب در اول شارع عثمانبن عفان (خيابان العيون) كه از خيابان سلطانه منشعب مىشود، قرار داشته است. اين مطالب را در حالى مىنويسم كه محل سكونت من چسبيده به اين كوهى است كه پوشيده از ساختمان است و در «حىّ النصر» (كوى نصر) مدينه قرار دارد.
ذَرْع: چاهى است در مدينه كه در سيره از آن نام بردهاند.
ذَرْوان: يا «ذوأروان»، چاهى بوده در مدينه كه در داستان جادو شدن پيامبر صلى الله عليه و آله، از آن سخن بهميان آمده است. راجع به موقعيت آن در ماده «بئر ذروان» سخن گفتيم.
ذَفِران: (به فتح ذال و كسر فاء)، موضعى است كه در مسير پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به بدر از آن ياد شده است. اين مكان هنوز هم معروف مىباشد و راه حمراء- در وادى صفراء به ينبع، از آنجا مىگذرد.
ذنب نَقَمى: نگاه كنيد به «نقمى».
ذو الجَدْر: جايى است در غرب كوه عَيْر، در شش ميلى مدينه كه چراگاه شتران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود.
ذو حده: در اخبار غزوه تبوك از اين مكان نام برده شده و آمده است كه عبداللَّهبن ابىّ سپاهيان خود و همراهانش را از سپاه مسلمانان جدا كرد و پايينتر از ثنيةالوداع، در «ذوحده»، در جوار كوه ذباب، اردو زد.
ذو حُرُض: (به ضمّ حاء و راء)، وادىاى است ميان مدينه منوره و بدر.
ذو خُشُب: (به ضمّ خاء و شين)، جايى است در اطراف ينبع و نزديك راه بازرگانى ميان مكه و شام.
ذو سلم: جايى است كه در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از آن ياد شده و شاعران مديحهگوى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن نام بردهاند؛ مثلًا بوصيرى گفته است:
ا من تذكّر جيران بذي سلم مزجت دمعاً جرى من مقلة بدم
[ذو: مُراخ: محلى است نزديك مزدلفه و گفته شده كه نام كوهى است در مكه. اين
واژه، با حاء؛ يعنى ذو مراح هم قرائت شده است. (1)]
يادآورى: تمام كلماتى را كه «ذو» به آنها اضافه شده؛ مانند ذو امر، ذو الجدر، ذو الحليفه، ذو الخلصه، ذو طوى و ...، در مضافاليه آنها ملاحظه كنيد.
1) ياقوت، ج 5، ص 91.
رئم:] «ريم».
رابخ: گفتهاند، جايى است در نواحى نجد.
رابِغ: شهرى ساحلى در حجاز، ميان جُدّه و ينبع كه در 155 كيلومترى شمال جُدّه و 195 كيلومترى جنوب ينبع قرار دارد. در صَدر رابغ بود كه عبيدةبن حارث، فرمانده نيروى گشتى اعزامى از سوى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، با كاروان قريش كه ابوسفيانبن حرب نيز در ميان آنان بود، روبهرو شد. در سيره، تعبير «بطن رابغ» بهكار رفته است.] «نقشه رابغ».
راتِج: (به كسر تاء)، نام جاى يا كوهى است كه در آثار و اخبار نبوى از آن ياد شده است. مىگويند در شمال شرقى ذُباب قرار دارد.] «ذباب».
راذان: در حديث عبداللَّهبن مسعود آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از افزودن بر شمار بچه و دارايى نهى كرد. عبداللَّه گفت: چگونه است اگر كسى در رازان و فلان و بهمان، مال و ثروت داشته باشد.
بعضى گفتهاند: راذان قريهاى است در نواحى مدينه، اما كسى آن را نمىشناسد ... معروف است كه راذان از دهكدههاى عراق مىباشد.
راكس: در ميان قطايع پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، از آن ياد شده و احتمالًا در نواحى نجار از طرف مدينةالنبى بوده است.
رامهُرْمُز: اقليم و شهرى است در خوزستان، ميان اهواز و اصفهان. از قول سلمان نقل شده كه گفته است: من از رامهرمز هستم.
تصوير 17
رانوناء: از وادىهاى مدينه است، ميان قبا و مسجدالنبى، كه سيل آن از حرّه قبا در وادى بُطحان، واقع در جنوب مسجد غمامه مىريزد.
در سيره آمده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله جمعه را در محله بنىسالمبن عوف بود، پس نماز را در مسجدى كه در بطن وادى رانوناء است، برگزار كرد و اين نخستين نمازجمعهاى بود كه آن حضرت در مدينه خواند.
هنگامىكه از مسجد قبا مىآييد، مسجد جمعه در سمت راست شما قرار مىگيرد.
رأس العين: جايى است نزديك نهر خابور.
در شرح حال سعدبن ابىوقاص از آن ياد شده است.
رَبَذه: در خبرهاى مربوط به ابوذر غفارى و قرقگاه ربذه كه عمربن خطاب آن را براى اسبان مسلمانان قرق كرد، از ربذه نام برده شده است.
ربذه دهكده آبادى بود، امّا در سال 319 ه. ق. بر اثر يك سلسله جنگها ويران شد. در جنوب شرقى شهر حناكيه (صدكيلومترى جاده مدينه به رياض) واقع شده و با شمال مهدالذهب 150 كيلومتر فاصله دارد.
[طريحى و صاحب قاموس گفتهاند: «رَبَذَه» نام روستايى بوده در فاصله سه ميلى مدينه، كه در آغاز اسلام وجود داشته و زادگاه ابوذر غفارى صحابى بزرگوار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و نيز محل تبعيد وى از سوى عثمان بن عفان بوده و آرامگاه او و گروهى از صحابه است، ولى اكنون از آن روستا اثرى باقى نمانده است. (1)]
رُبْوه: (به ضمّ اول)، نگاه كنيد به «رمله».
رَجيع: همان جايى است كه قبايل «عضل» و «قاره» هفت نفرى را كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله همراه آنان فرستاده بود، ناجوانمردانه بهقتل رساندند.
رجيع آبى است كه امروزه بهنام «وطيه» شهرت دارد و در هفتاد كيلومترى شمال مدينه و در شرق عُسفان، در سمت چپِ كسى كه از عسفان به مكه مىرود، واقع شده است.
علاوه بر اين، جاى ديگرى بهنام
1) طريحى، مجمع البحرين، ج 2، ص 131، ماده «ربذ»؛ قاموس، ص 124.
رجيع وجود دارد كه در نزديكى خيبر در راه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به خيبر واقع شده و در
اخبار جنگ خيبر از آن ياد شده است.
رحرحان:] «صلدد» در حرف صاد.
رِحضيه: كه بهنام «ارْحَضيَّه» نيز آمده، قريهاى است از نواحى مدينه كه هنوز هم معروف است و در شمال ابلى در راه مهد به مدينه قرار دارد.
رُحْقان: (به ضمّ اول و سكون دوم)، جايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه بدر از آنجا عبور كرد و آن واديى است همچنان معروف كه سيلاب آن با سيلابهاى النازيه و الجىّ جمع مىشوند و همگى به وادى صفرا مىريزند. اين وادى از دهكده مسيجيد (در راه شوسه بدر) ديده مىشود.
رُخيخ: نگاه كنيد به «زجيج»؛ زيرا شكل درست آن همين است.
[رَدْم: كه در تاريخ و حديث از آن ياد شده، به معناى سيلبند و سدّى است كه راه عبور سيل را به بيتاللَّه الحرام مىبندد و اكنون از آن به عنوان «مَدْعى» ياد مىشود. (1)]
رَزْم: (به فتح راء و سكون زاء)، جنگى كه اندكى پيش از اسلام ميان قبيله همدان و مراد در گرفت و به شكست مراد انجاميد.
اين جنگ در مكانى موسوم به «رزم» در يمن صورت گرفت. هنگامى كه قروةبن مسيك مرادى براى پذيرش اسلام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، حضرت فرمود:
آيا از آنچه در جنگ رزم بر سر قومت آمد ناراحتى؟
رَستاق: شهرى است در فارس، از ناحيه كرمان. در حديث آمده است: «رستاق آغلى از آغلهاى دوزخ است».
رَشَد: (به فتح اول و دوم)، «رشاد» نيز روايت شده است. در اخبار آمده كه بنى غيّان، از قبيله جهينه، نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند.
حضرت از آنان پرسيد: شما كيستيد؟
گفتند: بنو غيّان. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: نه، شما بنو رَشدان هستيد. پرسيد: نام وادى شما چيست؟ گفتند: غوىً. فرمود: نه، رَشد است. طبق روايتى ديگر فرمود: رشاد.
رَشَد: در ديار جهينه از سرزمين ينبع قرار دارد.
رَضْوى: كوه بزرگى است كه رنگ آن به سرخى مىزند. اين كوه در كرانه راست وادى ينبع و مشرف به ساحل واقع شده و
1) طريحى، ج 2، ص 168، ماده «ردم».
ميان آن و دريا هيچ شهر و آبادى وجود ندارد. زمانىكه در شهر ينبعالبحر باشيد، كوه رضوى را در شمال شرقى مشاهده مىكنيد.
رُعاش: (به ضمّ راء)، جايى است از سرزمين نجران. در نامهاى كه عمر به مردم نجران، پيش از تبعيد آنان نوشت، چنين آمده است: از عمر اميرمؤمنان به همه مردم رُعاش ...
[رِفادَه: به كمكهاى مالى گفته مىشد كه قريش در زمان جاهليت از افراد، به اندازه توانشان، مىگرفتند و بدين ترتيب اموال فراوانى جمع مىشد و سپس با آن، براى حاجيان در موسم حج، عسل، مواد غذايى و مويز براى شيرين كردن آبهاى آشاميدنى، تهيه و با آنها از حجاج تا پايان مراسم حج پذيرايى مىكردند.
رفادهيكى از مناصب و سمتهايى بود كه به ضميمه «سمتسِقايه»؛ يعنىآبرسانى به حجاج، به قبيله «بنىهاشم» تعلّق داشت. نخستين كسى كه «رفاده» به ابتكار او عملى شد و به اين كار اقدام كرد، «هاشم بن عبدمناف» جدّ گرامى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود كه قبيله بنىهاشم به او منسوباند. او به اين دليل هاشم ناميده شد كه با نان تريد شده در آبگوشت، از حجاج
تصوير شماره 19
پذيرايى مىكرد. (1)]
[رَفَث: آميزش جنسى با همسر است كه از محرّمات احرام به شمار مىآيد و در سوره مباركه بقره به آن اشاره شده است: الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ ...؛ (2)
حج در ماههاى معينى است و كسانى كه (با بستن احرام و شروع به مناسك حج) حج را بر خود فرض و واجب كردهاند (بايد بدانند) آميزش جنسى با زنان و گناه و جدال (جايز) نيست و آنچه از كارهاى نيك انجام دهيد خداوند به آن آگاه مىباشد ...» (3)]
رَفَح: (به فتح اول و دوم)، يكى از شهرهاى عربنشين فلسطين واقع در انتهاى مرزهاى جنوبى فلسطين است. امروزه جزو نوار غزّه است و با غزه سى كيلومتر فاصله دارد. خانيونس حلقه اتصال سه شهر اصلى تشكيلدهنده اين نوار است.
در حديث كعب آمده است: «خداوند عزّ و جلّ شام را از فرات تا العريش بركت داده و از فَحْص اردن تا رفح را مقدس گردانيده است».
[رِفْقَه: (كه به كسر و فتح و ضمّ «را» قرائت شده)، به معناى كاروان است كه افراد آن هماهنگ و همراه با هم، در مسير حركت كرده و با هم در جايى فرود مىآيند و از يكديگر جدا نمىشوند. (4)شهيد ثانى، آنجا كه از وجوب فورى تحصيل مقدمات حج بحث كرده، از آن سخن گفته است. (5)]
رِقاع: (به كسر اول)، ذاتالرقاع يكى از غزوات پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در سال چهارم هجرت بهوقوع پيوست.
در سبب نامگذارى اين غزوه به ذاتالرقاع اختلاف است؛ بعضى گفتهاند: رقاع نام درختى است. عدهاى گفتهاند: چون پاهاى رزمندگان اسلام بر اثر راه رفتن سوراخ شده بود، به پاهايشان كهنههايى پيچيده بودند (رقاع
در لغت بهمعناى وصله و پينه است).
برخى هم گفتهاند: رقاع نام كوهى است داراى لكههاى سياه و سفيد و قرمز؛ بهطورى كه مانند وصلهها و پينههايى در كوه ديده مىشوند.
درباره موقعيت آن، بلادى گفته است: ذاتالرقاع زمينى است محصور در ميان نخل (وادى حناكيه) و شُقْره كه طول آن به بيست و پنجكيلومتر مىرسد؛ چرا كه نخل با مدينه صدكيلومتر فاصله دارد و شقره هفتاد و پنج كيلومتر. نُخيل با اين دو رأس مثلثى را به سمت شمال تشكيل مىدهند كه هريك از دو ضلع آن، از بيست و پنج كيلومتر فراتر نمىرود. غزوه ذاتالرقاع در اين مساحتِ كوچك به وقوع پيوست.
[رَقْد: خوابى كه مدت آن كوتاه و اندك باشد، در حديث است كه «إِنَّ رَسُولَاللَّه صلى الله عليه و آله رَقَدَ رَقْدَةً بِالْمُحَصَّبِ»؛ «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اندكى در محصّب آرميد،» و منظور از محصّب در اينجا «ابطح» است.» (1)]
رُقْعَه: (گاه به فتح راء مشدّد نيز آمده)، ابن اسحاق مىنويسد: جايى از شُقّه بنى عُذْره، نزديك وادى القرى (شهر عُلا) كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به تبوك در آنجا مسجدى ساخت.
رَقَم: (به فتح راء و قاف و گاه سكون قاف)، جايى است در شرق دهكده حناكيه (در راه مدينه به رياض) كه با بطن وادى رُمه، سى و چهار ميل فاصله دارد. تيرهاى رقمى به همين مكان منسوباند. در داستان اربد بن صيفى و عامربن طفيل كه تصميم به قتل پيامبر صلى الله عليه و آله گرفتند، از اين موضع ياد شده است.
رُقَيْبه: مصغر «رقبه» است. ذو الرقيبه كوهى است مشرف به خيبر. بعد از فتح خيبر، بنىفزاره نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند و گفتند: سهم ما را پرداخت كن. حضرت فرمود: ذو الرقيبه از آنِ شما. گفتند: در اينصورت با تو مىجنگيم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: وعده ما در جَنْفاء. آنان وقتى اين سخن را شنيدند پا به فرار گذاشتند و رفتند.
رَقيم: (به فتح راء)، در قرآن كريم از آن ياد
1) طريحى، البحرين، ج 1، ص 521، ماده «حصب» و ج 2، ص 209، ماده «رقد».
شده است. بعضى گفتهاند: در شرق اردن است. عدهاى گفتهاند: كوهى است كه در آن غار (اصحاب كهف) بوده و بهقولى نام دهكدهاى است. ياقوت مىنويسد:
رقيم نزديك عموريّه بوده است.
رُكْبه: (به ضمّ اول و سكون دوم)، بهقولى:
جايى است در طائف و بهقولى ديگر: در راه مكه به طائف قرار دارد. از عمر نقل شده كه گفته است: يك خانه در ركبه را از ده خانه در شام دوستتر دارم و باز از او نقل شده كه گفته است: اگر هفتاد گناه در ركبه مرتكب شوم برايم بهتر از آن است كه يك گناه در مكه از من سر بزند.
[رَكْضَةُ جبريل: از نامهاى زمزم است. (1)]
رَكَك يا ركّ: آبى است در نواحى كوه سلمى، برادر كوه «اجأ»، كه نزديك شهر حايل در شمال عربستان سعودى قرار دارد.
رُكْن: در لغت بهمعناى پايه و ستون خانه و امثال آن است. اين كلمه هرگاه بهصورت مطلق بهكار رود، ركن شرقىِ كعبه مشرّفه مراد است كه روبهروى غرب زمزم قرار دارد. از آنجا كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام طواف، اين ركن را استلام مىكرد، لهذا دست كشيدن به آن در وقت طواف مستحب مىباشد. طواف كننده، هنگام رسيدن به روبهروى آن، تكبير مىگويد.
طواف از اين ركن آغاز مىشود و در شوط هفتم بدان ختم مىگردد.
ركن يمانى: از طرفِ غرب، در انتهاى ديوار جنوبىِ كعبه قرار دارد و استلام آن مستحب است و از آنجا طواف شروع نمىشود. علّت نامگذارى آن به ركن يمانى، اين است كه در جهت يمن واقع شده، چنانكه وجه تسميه ركن عراقى بدين نام نيز، قرار گرفتنِ آن در سمت عراق مىباشد.
رَكُوبه: (به فتح اول و ضمّ دوم)، گردنه صعبالعبورى است ميان مكه و مدينه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام مهاجرتش به مدينه، از آنجا عبور كرد. بكرى به اشتباه گفته است: پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه تبوك، از اين گردنه گذشت. اين گردنه امروزه بهنام «ريعالغائر» معروف است. بلادى مىنويسد: اين گردنه، راهى قديمى دارد
1) تاج العروس، ج 18، ص 361، ماده «ركز».
كه به آن «دربالغائر» مىگويند و از ذو الحليفه نزديك مدينه شروع مىشود و در عقيق از درِ الفُرُع مىگذرد و حمراء الاسد را در سمت راست خود و كوه عَيْر را در سمت چپش مىگذارد و سپس به چاه ماشى (همان قلهى) مىرسد و آنگاه به سمت راست مىپيچد و وارد وادى ريم مىشود و سرانجام به ريعالغائر (ركوبه) منتهى مىگردد.
راهنماى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در اين گردنه، عبداللَّه ذو البجادين بوده است.
رُمّ: (به ضمّ اول و تشديد ميم)، چاهى قديمى است كه در دوره جاهليت، در نواحى مكه بوده و امروزه اثرى از آن نيست.
رَماده: سمهودى يكى از مساجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به آنجا نسبت داده و گفته است: از جمله مساجد پيامبر صلى الله عليه و آله مسجد رماده است. وى به نقل از اسدى مىگويد: دو ميل پايينتر از ابواء، پيامبر صلى الله عليه و آله مسجدى تأسيس كرد كه به آن مسجد رماده مىگويند.
رِمَع: (به كسر اول و فتح دوم)، جايى است در يمن. بعضى هم گفتهاند كوهى است در يمن. بنا به قول ديگرى: همان دهكده ابوموسى اشعرى است در سرزمين اشعريان، كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ابوموسى اشعرى را به ولايت آن گماشت؛ بنابراين قول، رِمَع در جنوب عربستان سعودى قرار دارد.
رَمله: واحد «رَمْل» است. ياقوت مىنويسد:
شهر بزرگى در فلسطين و رمله قصبه و مركز آن بوده است. اين شهر اكنون (در زمان ياقوت) خراب شده و كسى كه آن را خراب كرد، صلاحالدين ايوبى بود. او پس از آنكه در سال 587 ه. ق. رمله را از دست صليبيان آزاد كرد و براى آنكه دوباره به چنگ فرنگىها نيفتد، آن را ويران نمود. من به ياقوت مىگويم: بعد از تو، اين شهر دوباره ساخته شد و بهصورت يكى از شهرهاى بزرگ فلسطين درآمد و آباد از جمعيت گرديد، اما بار ديگر در سال 1947 م. كه نيروهاى دشمن از هرسو آن را در ميان گرفتند، ويران گرديد و مردم آن كسى را نيافتند كه فرياد استغاثه «وا معتصماه» را پاسخ گويد.
در تفسير آيه شريفه: ... وَ آوَيْناهُما إِلى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ
مَعِينٍ ... (1)
از رمله ياد شده است؛ مثلًا از ابوهريره نقل شده كه گفت: به رمله فلسطينچنگزنيد؛ زيرا آن، همانجايى است كه خداوند دربارهاش فرمود: ... وَ آوَيْناهُما إِلى رَبْوَةٍ .... اين چيزى است كه بكرى روايت كرده است. اگر اين خبر درست باشد، گمان نمىكنم مراد ابوهريره از «رمله» همان شهر معروف باشد؛ چرا كه رمله را سليمانبن عبدالملك ساخت و آن را مركز جند فلسطين قرار داد. شايد مرادش هر رمله (تپه و توده شنى) در فلسطين باشد.
رَنْوه: (به فتح اول و سكون دوم)، يكى از دهكدههاى حمص كه ابوامامه، عجلانبن وهب بابلى، صحابى رسولاللَّه، در آنجا سكونت داشت و به سال 81 ه. ق. در سن نود و يك سالگى در همانجا از دنيا رفت (بكرى).
رُؤام: (به ضمّ اول): محلى است در سرزمين انصار (اوس و خزرج) كه جنگ ميان دو قبيله در آنجا بهوقوع پيوست. در شعرى مفاخرهآميز از كعببن مالك و حسانبن ثابت از اين مكان نام برده شده است.
رئام يا بيت رئام: خانهاى بوده در عصر جاهلى در اطراف يمن كه مردم آن را بزرگ و محترم مىشمردند و پرستش مىكردند و از آن طلب رحمت و مهربانى مىنمودند. اين نام مأخوذ است از رَأَمتِ الانثى ولدَها، يعنى مادر به بچه خود عطوفت و مهربانى ورزيد.
رَوْحاء: ايستگاهى است در كيلومتر هفتاد و چهار راه مدينه به بدر. رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در راه خود به مكه، در آنجا فرود آمد. در سيره و احاديث از اين منزلگاه ياد شده است.
[كلبى در باره علّت نامگذارى آن به «روحاء»، مىگويد: «قوم تُبّع، هنگام بازگشت از مدينه، پيش از ورود به مكه، در آنجا به استراحت پرداختند و از اين رو، آنجا به اين اسم خوانده شد. (2)روحاء نيز نام محلّى مشخص در وسط بقيع است كه «عثمان بن مَظْعُون در آنجا به خاك سپرده شد. وى نخستين فرد مهاجر از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله بود كه در مدينه بدرود حيات گفت. (3)]
رُودِس: (به ضمّ اول)، جزيرهاى است در درياى مديترانه، كه نزديك ساحل، در جنوب غربىِ بخش آسيايى تركيه قرار دارد و اكنون تابع يونان است. اين جزيره را جُنادةبن ابى اميّه در زمان خلافت معاويه، با لشكركشى فتح كرد.
ابو داود از مجاهد روايت كرده كه گفت: پير مردى كه دوره جاهليت را درك كرده بود، درباره جنگ رودِس به من گفت ....
[رَوْضَه: به سرزمين سبز، خرّم و زيبا گفته مىشود. اين سخن پيامبر صلى الله عليه و آله كه فرمود:
«مَا بَيْنَ قَبْرِي وَ مِنْبَرِي رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ»؛ (1)«ميان قبر و منبر من باغى از باغهاى بهشت است.» به اين معنا است كه نماز و ذكر الهى در آنجا، موجب رفتن انسان به بهشت مىشود و يا چون قبر مطهّر حضرت فاطمه زهرا عليها السلام در آنجا است، بستانى از بستانهاى بهشت مىباشد.
و احتمال مىرود كه در حقيقت اين محل از روضههاى بهشت باشد، گرچه در دنيا به آن صورت واقعى براى
1) منلايحضرهالفقيه، ج 2، ص 568
ما نمودار نيست؛ زيرا كه حقايق در چهرههاى گوناگون پديدار مىشود. اين سخن بعضى از شارحان است و احتمال خوبى به نظر مىرسد. (1)]
روضه خاخ: نگاه كنيد به: «خاخ».
روضه عُرَينه: ياقوت مىنويسد: در يكى از وادىهاى مدينه است كه در زمان جاهليت و اسلام، قرقگاه اسبها بود.
قَلَهى در پايين آن است.
رُومه: (به ضمّ اول)، همان «چاه رومه» يا «چاه عثمان» است. در حديث، آن را «حفيرة المزنى» نيز خوندهاند. اين چاه را عثمانبن عفان خريد و آن را صدقه قرار داد. محل آن هنوز هم در وادى عقيق معروف است و هرگاه كسى به سمت دانشگاه اسلامى برود، پيش از آنكه به چهار راهِ منتهى به تبوك برسد، اين چاه در سمت راست او قرار مىگيرد. ما در كتاب «العقيق» خود، در باره اين چاه تحقيق مفصل كرده و شرح دادهايم.
رُوَيْثه: (به ضمّ اول و فتح دوم و سكون ياء)، موضعى است كه در احاديث از آن ياد شده. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در مسير خود به مكه از آنجا عبور كرد. اكنون محل متروكى است در هفده كيلومترىِ جنوب مسيجيد، واقع در راه مدينه به بدر كه در ميان مردم آن ديار بهنام «محطة خَلصْ» شهرت يافته؛ چون در وادى خَلْص واقع شده است.] «نقشه رويثه».
رُهاط: نام صدر يا ابتداى وادى غُران است و وادى غُران از شمال عُسفان، در هشتاد و پنج كيلومترى شمال مكه، مىگذرد. در داستان «راشدبن عبد ربه»، از بنى سليم، از اين نام ياد شده و آمده است كه وى خادم بتى از بنىسُلَيم بود. روزى روباه نرى را ديد كه روى آن بت ادرار مىكند، گفت:
أَ ربّ يبول الثعلبان برأسه لقد هان مَنْ بالت عليه الثعالبُ (2)
سپس بهطرف بت حمله كرد و آن را شكست. وى در سال فتح، به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و مسلمان شد. حضرت رسول نام وى را كه «غاوىبن عبدالعُزّى» بود، به «راشدبن عبد ربّه» تغيير داد و «رهاط» را به او بخشيد. بيت بالا كه راشد گفته، در نحو شاهدى است بر اينكه «باء» بهمعناى «على» مىآيد.
رِيمْ يا بطن ريم: وادىاى است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در راه هجرت، آنجا توقف كرد. اين وادى از ريزابههاى وادى نقيع است كه از غرب به آن مىپيوندد. مصب ريم حدود شصت كيلومتر با مدينه فاصله دارد. امروزه در راه هجرت، ميان مدينه و مكه واقع است.] «نقشه وادى عقيق».
تصوير شماره 20
زابَل: (1)(به فتح باء)، به وزن «هاجَر»، شهرى است از سند. از ابنسيرين نقل شده كه وى خريد بردگان و اسيران زابل را مكروه مىدانست و مىگفت: عثمان (بن عفان) با آنان عهد مانندى بسته بود.
زابوقه: به وزن «فاعوله»، جايىاست نزديك بصره كه جنگ جمل درآنجا رخ داد.
[زاد و راحله: از جمله شرايط استطاعت، وجود زاد و راحله براى مسافر است. زاد در لغت، مواد غذايى و وسايل سفر است كه مسافر با خود به همراه مىبرد (2)و راحله در لغت به شترى گفته مىشود كه براى سوارى و سفر مناسب باشد. (3)مرحوم صاحب عروه مىگويد:
منظور از «زاد» خوردنى، آشاميدنى و ديگر نيازمندىهاى مسافر است و «راحله» هر وسيله سوارى است كه براى سفر مورد استفاده قرار مىگيرد.]
زاره: شهر و بندرى بوده قديمى، در ساحل خليج فارس، در نواحى قطيف، از شرق عربستان سعودى، كه هيأت نمايندگى مردم آن، از قبيله عبدالقيس، خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد. اين شهر امروزه از ميان رفته و محلّ آن بهنام «الرماده» معروف است و در شهر العواميه در شمال قطيف، در داخل نخيله قرار دارد.
در خبرهاى مربوط به جنگهاى ردّه و
نيز در شرح حال علاء بن حضرمى از اين مكان نام برده شده است.
زافر: نام خاصّى است كه در نامههاى پيامبر صلى الله عليه و آله به مردم حضرموت از آن ياد شده است؛ بنابراين، جزو آن ديار مىباشد.
زانوناء: به وزن «عاشوراء»؛ بكرى اين كلمه را به همين صورت؛ يعنى با زاء، آورده است، اما مشهور «رانوناء» (با راء) مىباشد و در حرف راء از آن سخن گفتيم.
زاويه: به گفته بكرى، جايى است نزديك بصره كه با آن، دو فرسنگ فاصله دارد.
به گفته ياقوت: جايى است نزديك مدينه كه قصر انسبن مالك در آنجا بوده و با مدينه دو فرسنگ فاصله دارد.
بهگمان من، روايت بكرى درستتر است؛ زيرا كسى در ميان اعلام جغرافيايى مدينه، از «زاويه» نام نبرده است. شايد مرادِ ياقوت از مدينه، (شهر) بصره باشد.
زَبيد: شهرى است در يمن، كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابوموسى اشعرى رابه ولايت آنجا گماشت.
زُجّ: (به ضمّ اول و تشديد جيم)، جايى است در ناحيه «ضريّه». به آن «زُجّ لاوه» نيز مىگويند.
همچنين زُجّ، آبى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع عدّاء بن خالد، از قبيله بنىربيعةبن عامر داد.
زُجَيْج: آبى است در راه بصره به مكه، در نواحى ضريّه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به عدّاء بن خالدِ صحابى واگذار كرد. وى تا زمان يزيدبن مهلب؛ يعنى تا سال 101 ه. ق. زنده بود. احتمالًا همان زُجّ قبلى باشد.
زِراب يا الزِّراب: به وزن «كتاب»، جايى است در دو منزلى تبوك كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در مسير خود از مدينه به تبوك، در آنجا مسجدى بنا كرد.
زُراره: (به ضمّ اول)، قريهاى از قريههاى كوفه است كه علىبن ابىطالب عليه السلام از آنجا عبور كرد و متوجه شد كه در آنجا شراب مىسازند و مىفروشند. لذا آنجا را به آتش كشيد و فرمود: «برايم آتش بياوريد و اينجا را بسوزانيد؛ زيراكه
پليدى را با پليدى بايد از ميان برد».
زرقاء: ياقوت مىنويسد: جايى است در شام، در ناحيه معان ... كه درندگان وحشى فراوانى در آنجا وجود دارد.
همچنين زرقاء جايى است ميان خناصره و سوريه (1)از توابع حلب و سليم.
به روايت بكرى در زرقاء شيرى به عُتيبةبن ابىلهب حمله برد و سر او را در دهان گرفت و خُرد كرد؛ و اين بهسبب نفرينى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله در حق او نمود و فرمود: خداوندا! سگى از سگهاى خود را بر او مسلّط گردان.
اگر اين خبر درست باشد، پس حادثه در زرقاى ناحيه معان بوده است؛ زيرا بهگفته ياقوت، در اين زرقاء، درندگان وحشى فراوانى وجود داشته است. شايد هم زرقايى باشد كه در مجاورت عمّان است.
زرقاء يا عينالزرقاء: چشمه و قناتى است كه در زمان امارت مروانبن حكم در مدينه احداث شد و همان قناتى است كه آب مردم مدينه را تأمين مىكرد. منبع اين قنات در اطراف قبا مىباشد.
زُرَيق: (به ضمّ اول و فتح دوم)، سكّه (كوچه) زريق. به آن قريه بنىزريق هم مىگويند.
بنو زريق قبيلهاى از انصار است و نسبت به آنان «زُرَقى» است. اين قريه در قبله مصلاى مدينة النبى بوده است.
زُعابه: (به ضمّ اول)، اين ضبط به روايت بكرى است، اما شكل مشهور آن زَغابه است كه مىآيد.
زَغابه: به وزن «خرابه»، جايى است در مدينه كه هنگام تعيين محلّ اردو زدنِ قريش در روز خندق، از آن ياد مىشود.
سمهودى جاى آن را در انتهاى عقيق در غرب آرامگاه حضرت حمزه تعيين كرده است. اين مكان بهنام مجتمعالسيول يا حوضچه آبريز (سيلابهاى وادى بطحان و قناة و عقيق) خوانده مىشود] «نقشه مدينه».
زُغَر: (به ضمّ اول و فتح دوم)، به آن «عين زُغَر» نيز مىگويند؛ چنانكه در حديثِ جسّاسه، كه مسلم روايت كرده، اينگونه
1) سوريه، به كسر راء و فتح ياء غير مشدّد، بر موضعى ميان خُناضر و سلميه اطلاق مىشده است.
آمده است.
دباغ در كتاب «بلادنا فلسطين» مىگويد: به عقيده بعضى، شهر قديمى زُغَر كه در داستان لوط پيامبر از آن ياد شده، در غورالصافى، در ساحل جنوب شرقى بحرالميت نزديك مصب وادى حسا و در جايى كه بهنام «شيخ عيسى» معروف است، قرار داشته. هنگامى كه سدوم و همتايانش (بر اثر خشم و عذاب خداوند) ويران و نابود شدند، زُغر بهدليل آنكه مردمش مرتكب آن فحشا نمىشدند، از تخريب و نابودى در امان ماند. در موارد بسيارى، بحرالميّت به زُغَر نسبت داده شده و آن را درياى زُغر خواندهاند.] «بلادنا فلسطين» (ج 1، ص 108)
به ظاهر، اين شهر تا سدههاى هفتم و هشتم هجرى موجود بوده است؛ چه، ياقوت حموى از آن ياد كرده و گفته است: زُغر در يك وادى مرض خيزِ بد آب و هوا، در شومترين سرزمين واقع شده و مردمش فقط بهدليل آنكه زغر وطن آنهاست، در آنجا زندگى مىكنند.
در يكى از سالها، بيمارى مهلِكى ميان آنها شايع مىشود و همه آنان يا بيشترشان را از بين مىبرد. شيوع بيمارىها در زُغَر و تغيير راههاى بازرگانى از آن، به جاهاى ديگر، آثار و پيامدهاى بدى داشت كه به زوال و نابودى اين شهر انجاميد.
زُقاق ابن حُبين: يكى از كوچههاى مدينه در غرب مسجدالنبى بوده است. در طبقات، بهجاى حُبين، «حُنين» آمده است كه فكر مىكنم تحريف شده باشد.
زُقاق ابن واقف: كوچهاى بوده در مدينه، در صدر اسلام، كه به بازار مدينه منتهى مىشده است.
زَمْعَه يا زَمْع: (به فتح اول و سكون دوم)، از زيستگاههاى حمير در يمن است.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله يمن را ميان پنج نفر تقسيم كرده بود ... يكى از آن پنج قسمت را در اختيار ابوموسى گذاشت. او بر زَبيد و زَمْعه و عَدَن و ساحل، امارت مىكرد ....
زَوْراء: جايى بوده در مدينه، واقع در غرب مسجدالنبى، در محل بازار مدينه صدر اسلام؛ همانجايى كه بعدها «مُناخه» نام گرفت. در بخارى آمده است كه: عثمان دستور داد اذان سوم را- و در روايتى
اذان دوم را- بر فراز زوراء بگويند. در ابنماجه آمده است: «بر فراز خانهاى در بازار كه به آن زوراء مىگويند».
زُهْره: (به ضمّ اول و سكون دوم)، جايى است در مدينه، واقع در عاليه (منطقه بالاى مدينه).
زَيّان: در اين بيت از شعر ضمضمبن حارث سُلمى كه در روز جنگ حنين سرود آمده است:
و نحن جَلَبْنا الخَيل من غير مَجْلبٍ إلى جُرشٍ من أهل زيّان و الغنم
زَيْت يا احجار الزّيت: جايى بوده در بازار مدينه كه در آن سنگهايى وجود داشته است ... بعضى گفتهاند: سنگى است كه از آن براى پيامبر صلى الله عليه و آله روغن تراويد، به همين سبب بدين نام خوانده شد. و] «احجارالزيت».
زَيْن: مزرعهاى بوده در جرف، واقع در شمال مدينه. روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مزرعهاى را كه به آن «زين» مىگويند و در جرف است، زير كشت برد.
سائب: از جمله چاههايى است كه عثمانبن عفان در راه زائران خانه خدا حفر كرد.
ساحل: هر زمينى كه مجاور دريا باشد؛ كرانه دريا.
در «انسابالاشراف» آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ابوموسى اشعرى را به امارت بر زبيد و زمع و عَدَن و ساحل گماشت ... مقصود از ساحل در اينجا، ساحل دريايى است كه يمن در مجاورت آن واقع است؛ زيرا اين اماكن در يمن هستند. هرگاه از ساحل در حجاز ياد شود، مقصود ساحل ينبع و جدّه و رابغ است.
سارِبه: در نامه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به بنىضباب از قبيله بنى حارث اين نام آمده است، ولى حقيقت آن، براى من روشن نشد.
سافِله: به منطقه سمت شام مدينه منوره اطلاق مىشود. در سيره آمده است:
پيامبر صلى الله عليه و آله چون در بدر به پيروزى دست يافت، ابن رواحه را به ميان اهالى عاليه فرستاد تا اين پيروزى را به آنان بشارت دهد و زيدبن حارثه را بهسوى مردم سافله مأمور كرد. سافله در اينجا، مقابل عاليه است.
ساوه: شهرى است ميان رى و همدان. در اخبار آمده است كه هنگام تولد پيامبر صلى الله عليه و آله «آتش (آتشكده) فارس خاموش شد و درياچه ساوه فروكش كرد». ياقوت مىنويسد: اين شهر تا سال 617 ه. ق. آباد بود اما تاتارهاى كافر به آن حمله آوردند و ويرانش كردند.
سايه: دهكدهاى است از دهكدههاى الفُرُع
از نواحى مدينةالنبى.
سِباع: جمع «سَبُع»، نام يك وادى است. در همين وادى بود كه زبيربن عوام بهقتل رسيد.
سَبَخَه: (به فتح سه حرف نخست)، در لغت بهمعناى زمين شورهزار است و جايى است در مدينه منوره، ميان خندق و كوه سَلْع كه چسبيده به مدينه است. در همين سبخه بود كه گروهى از سواران سپاه شرك با عبور از نقطه تنگى در خندق، در آنجا به جولان و رجزخوانى پرداختند. يكى از اين افراد عمرو بن عبد وَدّ بود كه بهدست علىبن ابىطالب عليه السلام كشته شد. در حديث آمده است كه دجّال در سبخه اردو مىزند.
] «نقشه غزوه خندق»
سَبّر: نگاه كنيد به «سُيّر».
سَبُع: اين كلمه، به سكون باء و ضمّ و فتح آن مىآيد. همان بئرالسبع است در صحراى نقب در فلسطين (كه خدايش به مسلمانان بازگرداند). اين قريه ملك عمرو بن عاص بود و وى پس از بركنارىاش از حكومت مصر به آنجا رفت. فرزندش عبداللَّهبن عمرو نيز در آنجا سكونت داشت و در همانجا درگذشت.
بخارى آورده است: چوپانى مشغول چراندن گوسفندان خود بود كه ناگاه گرگى حمله كرد و گوسفندى را گرفت. چوپان بهدنبال گرگ دويد. گرگ بهطرف او برگشت و گفت: كيست كه در روز سبع به داد اين گوسفند برسد؛ روزى كه اين گوسفند را چوپانى جز من نيست. گفتهاند همانجايى است كه روز قيامت صحنه محشر در آنجا برپا مىشود.
سَبَل يا حبس سَبَل: نگاه كنيد به: «حبس».
[سُبّوحَه: از نامهاى مكه معظّمه است. (1)]
سِتاره: جايى است در حجاز، ميان مكه و مدينه و آن بالاى وادى قَديد بنىسُليم است. در اين محل تعدادى دهكده وجود دارد كه تابع امارت مكه مكرّمه مىباشند.
سجاسج يا سَجْسَجْ: در لغت بهمعناى هواى نه گرم و نه سرد و معتدل است.
1) ازرقى، ج 1، ص 283، پاورقى.
روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد الروحاء، كه در عرقالظبيه است، نماز خواند و فرمود: «اينجا سجاسح، وادىاى از وادىهاى بهشت است.» (المناسك، ص 446) نيز] «الروحاء».
سَجْلَه: چاهى قديمى است در مكه، كه مطعمبن عدىّ آن را حفر كرد. حفر اين چاه به هاشم يا قُصَىّ نيز نسبت داده مىشود و آنگونه كه ادعا مىشود، اين چاه پيش از پيدايش چاه زمزم حفر شده است.
سُدّ: به ضمّ سين و فتح آن خواندهاند و گفتهاند: با ضمّ بهمعناى بند و سدّ طبيعى است و با فتح بهمعناى بند و مانعى است كه ساخته دست بشر باشد. بعضى نيز گفتهاند: هردو به يك معنا است. در سيره و حديث از اين نام ياد شده است؛ مثلًا ياقوت نقل كرده است كه سدّ آب بارانى است كه كوه شوران مشرف بر آن مىباشد و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دستور داد جلو آن سدّى بسازند. از اين سدّ قناتى به قبا كشيده شده است.] «شوران».
در بخارى آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در محل سدّ صهباء با صفيه عروسى كرد.
اين سد ميان خيبر و مدينه قرار دارد. در روايتى «سدّ روحاء» آمده است. گفتهاند: همان سدّ صهباء درست است؛ زيرا روحاء در خيبر نيست.
[سِدانَةُ الْبَيْت: به معناى خدمت كعبه است و به كسى كه اين مسؤوليت را به عهده داشته «سادِنُ الكعبه» مىگفتهاند و كار او توليت كعبه، گشودن و بستن در و انجام وظايف محوّله نسبت به بتهاى درون كعبه در زمان جاهليت بوده است. (1)سدانة البيت سمتى بوده كه به صورت موروثى در ميان طايفه «بنى عبدالدار نسل به نسل مىگشت. (2)]
سدّ مأرب: در يمن بوده است.
سدّ معونه:] «سُدّ» و «معونه».
سَدير: كه غالباً در كنار «خورنق» از آن ياد مىشود، نام قصر نعمانبن منذر بوده است. بعضى گفتهاند قصرى بوده نزديك خورنق در حيره. بهقولى هم نام
رودخانهاى است. بهقول ديگر: ميان رود حيره تا نجف و تا كَسْكَر را سدير مىگفتهاند.
سَدير و خورنق: دو قصر بودهاند در عراق متعلّق به مُنذريان.
سُدَيْره: مصغّر «سدره»؛ ياقوت مىگويد:
آبى است ميان جُراد و مروّت، در سرزمين حجاز. زمانى كه حصينبن مشمت خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و اسلام آورد، آن حضرت اين آب را با چند آب ديگر به اقطاع وى داد.
سَراة: (به فتح سين)، جمع غير قياسى «سرىّ» است. بهگفته سيبويه: اسمى است كه براى جمع وضع شده و مفرد ندارد؛ مانند «بَقَر» و «رَهْط». سراة در عربستان عبارت است از منطقه كوهستانى واقع در جنوب طائف تا نزديك ابها در جنوب عربستان سعودى.
سُرْدُد: (به ضمّ اول و سكون دوم و ضمّ دال اول)، در شعر پوزشخواهانه ابوسفيانبن حارث از محضر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، اين نام ذكر شده و گمان مىرود در سرزمين يمن باشد.
سِرَر: (به كسر اول و فتح دوم)، محلّى است كه ناف پيامبران در آنجا بريده شده است.
ياقوت مىنويسد: در چهار ميلى مكه است. در برخى احاديث آمده است كه: در مأزمان مِنا است و در آنجا درخت بزرگى وجود دارد. ابن عمر گويد: در زير اين درخت ناف هفتاد پيامبر را بريدهاند. بعضى از محدثان آن را به ضمّ سين و بعضى به فتح آن خواندهاند. اما گفتهاند كسر آن درستتر است.
سَرْغ: (به فتح اول و سكون دوم و بهقولى به فتح اول و دوم)، گروهى آن را آخرين نقطه از اعمار و توابع مدينه دانستهاند و بعضى گفتهاند: آخر شام و اول حجاز و در وادى تبوك است.
دباغ در جلد اول كتاب «بلادنا فلسطين» مىنويسد: سَرْغ، همان المدوّره فعلى است كه مركز مرزهاى ميان اردن و عربستان سعودى، از راه حارة عمار مىباشد. در همينجا بود كه عمر به شخصى برخورد كرد و آن شخص او را از شيوع طاعون در شام خبر داد. مالك روايت كرده كه عمربن خطاب رهسپار
شام شد و چون به سرغ رسيد، ابوعبيده و يارانش او را ديدند و به وى خبر دادند كه در شام وبا آمده است ....
سَرِف: (به فتح اول و كسر دوم)، يكى از وادىهاى مكه است، داراى طول متوسط كه آبهاى پيرامون جعرّانه (در شمال شرقى مكه) را مىگيرد و سپس بهسمت غرب پيش مىرود و از دوازده كيلومترى شمال مكه مىگذرد. در همينجا بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، پس از انجام مناسك حج و بازگشت از مكه، با امّالمؤمنين ميمونه عروسى كرد. ميمونه در سال 38 ه. ق. در سَرِف درگذشت و در همانجا بهخاك سپرده شد.
اما آنچه در بخارى آمده كه عمر «سرف و ربذه» را قرقگاه قرار داد، درست آن «شرف» (با شين) است. آن را در حرف «شين» ببينيد.
سَرُوع: (به فتح سين و ضمّ راء و سكون واو)، ياقوت مىنويسد: ابوعبيده به راه افتاد تا اينكه به وادىالقرى رسيد و سپس جنينه و اقرع و تبوك و سروع را درنورديد و آنگاه وارد شام شد.
بلادى مىنويسد: درستِ آن «سَروغ» (با غين) است.
سُرَير: به وزن «زُبير»، وادى پايين خيبر است و شِقّ و لظاة در آنجا واقع شدهاند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، نخست در اينوادى اردو زد و مردم آن با پيامبر صلى الله عليه و آله به جنگ پرداختند و خداوند آنان را درهم شكست. بلادى مىنويسد: سُرير تنها كوه سرخرنگىاست در شرق راه ميان خيبر و صُلصُله واقع شده و نام آن براى روستاى بحره و وادى ثمد علم شده است. سرير در قديم نام واديى بود و سپس به كوه (مذكور) منتقل شد اما دوباره به جايگاه اصلى خود بازگشت.
سَعْد: (به فتح سين و سكون عين)، جايى است كه غزوه ذاتالرقاع در نزديكى آن بهوقوع پيوست و نزديك دهكده خاكيه، واقع در يكصد كيلومترى مدينه منوره در راه قصيم قرار دارد.
سَعْد: جايى است نزديك مدينه كه مسافت ميان آن و مدينه، سه روز راه است. غزوه ذاتالرقاع نزديك آن بهوقوع پيوست.
در نزديكى «نخيل»] «نخيل» و بلكه در اطراف دهكده «حناكيه»، واقع در شرق مدينةالنبى، در راه رياض و قصيم
قرار گرفته است.
سَعْد: ياقوت بهنقل از ابنكلبى مىنويسد:
مالك و ملكان، فرزندان كنانه، در ساحل جُده مىزيستند و در آن ناحيه بتى داشتند بهنام «سَعْد». اين بت عبارت بود از يك تختهسنگ بلند. روزى مردى از آنان با شتر خود آمد تا آن را وقف آن بت كند و با اين كار شترش را متبرك سازد. وقتى شتر را نزديك بت برد شتر از او رم كرد و گريخت. آن مرد عصبانى شد و سنگى برداشت و بهطرف بت پرتاب كرد و اين بيتها را خواند:
اتينا إلى سَعْدٍ ليجمع شملنا فشتّتنا سَعْدٌ فلا نحن من سَعْد
و هل سعدٌ إلّاصخرة بتنوفةٍ من الأرض لا تدعو لِغَىٍّ و لا رَشد؟
«من و شترم پيش سعد آمديم تا ميان ما ارتباط ايجاد كند؛ ولى او ميان ما جدايى افكند، پس ما ديگر از سعد نيستيم.
و آيا جز اين است كه سعد تختهسنگى است در صحرايى پهناور و بىآب؟ و كسى را به گمراهى و هدايت فرا نمىخواند.»
سعد بن بكر: تيرهاى از قبيله عدنانى هوازن است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دوران طفوليت خود را در ميان همين تيره گذراند. اينان هنوز هم در همان زيستگاههاى قديمى خود در «قرنالمنازل» و جنوب طائف در «سبل» و «مظلله» بهسر مىبرند.
سعديه:] «سَقراء».
سَعَفات هَجَر: جايى است كه براى گوينده آن معلوم بوده است. در سخن عماربن ياسر رحمه الله، آمده است: بهخدا قسم اگر ما را با شمشير بزنند؛ چندانكه به سعفات (نخلستانهاى) هَجَر بتارانند، باز خواهم گفت: من حق هستم.
سَفَوان: (به فتح اول و دوم)، ابنهشام مىنويسد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در غزوه بدر اولى، كه در آن بهتعقيب كُرْز بن جابر فهرى (كه به شتران و گوسفندان مدينه دستبرد زده بود) پرداخت، تا وادىاى بهنام سَفَوان، در ناحيه بدر، پيش رفت اما به او دست نيافت و برگشت. بلادى مىنويسد: امروزه جايى بهنام سَفَوان نمىشناسيم بلكه واديى بهنام «سفا» وجود دارد كه در ميانه راه مدينه و بدر واقع است اما با بدر فاصله بسيار دارد.
احتمالًا «سفوان» تثنيه «سفا» باشد.
نامگذارى اين غزوه به «غزوه بدر اولى» مستلزم آن نيست كه محل وقوع اين غزوه همان محل وقوع غزوه بدربزرگ باشد، بلكه درمسيرآن بودهاست.
سِقايه سليمان: آبانبار يا سقاخانه سليمانبن عبدالملك بوده در جُرف، در شمال مدينةالنبى و در سر راه كسانى كه از طريق تبوك به شام مىرفتهاند. در قديم برخى هنگام رفتن از مدينه به شام، در آنجا خيمه و اردو مىزدند و نيز كسانى كه به مصر مىرفتند.
سُقيا: (به ضمّ اول و سكون دوم)، اين نام در دو جا بهكار است: 1- روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آب شيرين و گوارا را از خانههاى سُقيا برمى داشت و مصرف مىكرد. اين سقيا در مدينه منوره بوده است. سمهودى مىنويسد: اين همان سقياى سعد است در حرّه غربى. 2- سُقيا دهكدهاى است در وادى فُرْع، ميان مكه و مدينه.] «بئر سقيا».
سقيفه بنى ساعده: سايبان (كپر، آلونك، شاميانهاى) بوده در مدينه منوره كه زير آن مىنشستند. در همين سقيفه بود كه با ابوبكر بيعت شد. بنىساعده قبيلهاى از انصار بود. سقيفه بنىساعده در مجاورت بُضاعه در شمال غربى مسجدالنبى است و امروزه در آنجا باغ دلگشا و طربانگيزى وجود دارد كه نمىدانم باقى خواهد ماند يا از بين خواهد رفت؛ زيرا كسانى كه كار ساماندهى و توسعه شهر به آنان واگذار مىشود، توجهى به آثار باستانى ندارند و آنها را ويران مىسازند و قيرپاشى و آسفالت مىكنند، بدون آنكه علامتهايى كار بگذارند تا نشان دهد در آنجا اثرى باستانى بوده است. اين در حالى است كه امروزه ملّتها به آثار باستانى اهميت مىدهند و چنانچه اثرى از بين رفته باشد، جا و محلّ آن را با گذاشتن علامت مشخص مىسازند و اين، نه آنگونه كه برخى گمان مىكنند براى تقديس و پرستش اين آثار است، بلكه بهخاطر آن است كه آثار تاريخى نشانههايى هستند از تمدّن ملّتها و توانمندى آنها و ميزان قدرت سازندگى و تفكّر و سيادت ايشان. همه ملّتها به آثار باستانى و تاريخى خود توجه نشان دادهاند، بهجز عربها كه وقتى چشم باز كرديم، ديديم آثار تاريخى ما در اختيار
دشمنان ماست و آنها را به دلخواه خود براى ما و جهانيان تفسير مىكنند و پيداست كه دشمنان ما چه مىخواهند؟! آنها مىخواهند چنين وانمود كنند كه عربها (و مسلمانان) از كاروان تمدّن فاصله دارند و اروپا سردمدار تمدّن بشرى است. ما هم، دردمندانه اين حرفها را از آنها گرفتيم و به تدريس آنها در دانشگاههاى خود پرداختيم، تا جايى كه امروزه نسلى از عربها به گفتههايمان ايمان آوردهاند. اكنون ديگر دورهاى كه اروپا در آن با سلاحهاى مادى خود بر جهان حكومت مىكرد، گذشتهاست و عصرى فرا رسيدهكه از رهگذر تحريف تاريخ، بر دنيا فرمان مىراند؛ زيرا غرب در اذهان چنين جا انداخته است كه ملتهاى شرقى از جمله عربها، اهل فنآورى و اختراع و ابتكار نيستند و بايد بازارى براى مصرف توليدات كارخانههاى اروپا باشند.
سَلاحِ: (بهفتح اول و كسر حاء)، جايى است پايينتر از خيبر كه بشيربن سعد انصارى (پدر نعمان بن بشير)، وقتى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را در رأس گروهى براى گوشمالى دادن جمعى از قبيله غطفان بهسوى يُمن و جُبار فرستاد، در اين محل با آنان روبهرو شد. در برخى ديگر از احاديث نبوى كه ابوداود نقل كرده، از سَلاح نام برده شده است.
سلاسل (ذات: السلاسل): غزوه ذات السلاسل جنگى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عمروبن عاص را در رأس سپاه اسلام فرستاد. هيچكس نتوانسته است محلّ آن را دقيقاً تعيين كند، اما به احتمال زياد، در شمال عربستان سعودى در منطقه تبوك و يا بينالعُلا و شام واقع است.
سُلالِم: (به ضمّ سين و كسر لام دوم)، دژى بوده در خيبر كه از مستحكمترين دژهاى آنجا بود و آخرين دژى بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فتح كرد. امروزه به آن «سُليلم» مىگويند.
[سَلام: از نامهاى كعبه معظمه است. (1)]
سَلامه: ياقوت مىنويسد: يكى از قريههاى طائف است و پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا مسجدى تأسيس كرد. در كنار اين مسجد قبّهاى است كه قبر ابنعباس در آن قرار
1) شفاء الغرام، ج 1، ص 76
دارد. اين مسجد امروزه بهنام مسجد ابنعباس خوانده مىشود و «حىّ السلامه» محلّهاى است در طائف جنوبى.
سَلَبَه: (به فتح سه حرف نخست)، بكرى مىگويد: وادىاى است از بنىمُتعان.
در سنن ابى داود (1)آمده است:
مردى از بنىمُتعان، بهنام هلال، عشريه عسل را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آورد و از آن حضرت تقاضا كرد وادىاى را كه به آن سَلَبه مىگويند قرقگاه قرار دهد. متعان، شاخهاى از بنىاوس، از قبيله بلحارث است.
سَلْع: (به ضمّ اول و سكون دوم)، كوهى بوده چسبيده به مدينه و امروزه در وسط اين شهر قرار گرفته است. مساجد سبع، از جمله مسجد «الفتح»، در جنوب غربى اين كوه هستند.
نام «سلع» اختصاص به كوه مدينه منوره ندارد؛ زيرا در كشورهاى عرب كوههاى ديگرى هم به اين نام هست، امّا «سلع» كه در سيره و حديث آمده، همان كوه مدينة النبى است.
(ذو) سَلَم: در اصل بهمعناى گياه كرت است كه با آن دباغى مىكنند. نامگذارى اين محل به سلم، از همين معنا گرفته شده است. در سيره از اين محل نام برده نشده، اما چون در مدايح نبوى و اشعارى كه در شوق و اشتياق به سرزمين حجاز سرودهاند، از اين مكان نام برده شده، ترجيح دادم از آن ياد كنم. بوصيرى مىگويد:
أ من تذكر جيران بذي سلم مزجت دمعاً جرى من مقلة بدم
أم هبت الريح من تلقاء كاظمه و أومض البرق في الظلماء من أضم
سَلَمه (بنو: سلمه): زيستگاههاى اين قبيله، در غرب مساجد سبعه مدينه تا مسجد قبلتين و نواحى آن قرار داشته است.
سُلْوان: (به ضمّ اول)، از دهكدههاى قدس شريف است. در اين روستا چشمهاى است كه به آن «عين سلوان» مىگويند و عثمان آن را وقف فقراى بيتالمقدس كرد. برخى مىپندارند آب زمزم در هر شب عرفه به زيارت آب سلوان مىرود!
[سَليخَه: نوعى روغن گياهى است كه از
1) ج 1، ص 453
پوست درختى خوشبو به نام «بان» به دست مىآيد. (1)در حديث است كه از امام صادق عليه السلام سؤال شد، مُحرِم مىتواند پس از غسل آن را بر بدن بمالد؟ فرمود:
آرى.]
سُلَيع: مصغّر «سَلْع»، كوهى است در مدينه كه به آن «عثعث» نيز مىگويند و در غرب كوه «سَلْع» واقع است. خانههاى اسلمبن افصى در بالاى اين كوه بوده است.
سَليل: (به فتح سين و كسر لام)، بعضى گفتهاند: همان عرصه (و ميدانگاه) عقيق مدينه است. اما ابن سعد از عبدالرحمانبن عوف روايت مىكند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سرزمينى در شام را كه به آن سليل مىگويند، به اقطاع وى داد.
من در شام جايى را بهنام «سليل» نتوانستم شناسايى كنم.
سُلَيم: به صيغه تصغير، قبيلهاى عربى است كه در سيره و اخبار از آن ياد شده است.
جاها و اماكن بسيارى به اين نام اضافه مىشود، بىآنكه موقعيت آنها مشخص شود. اين قبيله در عاليه نجد، نزديك خيبر، سكونت داشتند. و حَرّه سُليم و وادىالقُرى و تيماء از جمله زيستگاههاى آنها بوده است.
از سرزمينهاى اين قبيله است:
حجر در نزديكى قلهىّ، ذو رولان، جموم، سوارقيه و رحضيه.
از كوههاى آنان است: جُمدان و ميطان.
از وادىهاى آنها است:
ذو رولان، حوزه، اللّوى، سايه و سلوان.
از آبهاى اين قبيله است: دفينه، قلهىّ و الكُدر.
بيشتر اين اسامى را كه نام بردم، اگر با حديث و سيره ارتباطى داشتهاند، در اين فرهنگ شرح و معرفى شدهاند؛ از جمله رخدادهاى مربوط به اين قبيله است: غزوه كُدر يا ذىقرقره، غزوه بحران و سريّه ابوالعوجاء سُلمى با بنىسليم.
سَمْران: (به فتح سين و سكون ميم)، كوهى است در خيبر. روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر فراز كوهى در خيبر كه به آن «سمران» مىگويند، نماز خواند.
بعضى اين كلمه را با «شين» (شمران) ضبط كردهاند.
1) طريحى، ج 2، ص 398، ماده «سلخ».
سَمُرَه: درختى بوده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آنجا مُحرِم مىشد و به تدريج نام آن براى آن مكان عَلَم شد. سمره در «ذو الحليفه» (مسجد شجره) واقع است و هركس براى حج يا عمره از آنجا بگذرد از همانجا نيت احرام مىكند.
سِمْعان: (دير)، موضعى است در شام كه قبر عمربن عبدالعزيز در آنجا است.
سُمَيْره: (1)مصغّر «سَمُره» است و «سَمُره» درخت بيابانى معروفى است. عمره دختر دريد بن صمّه، در شعرى كه در رثاى پدرش كه در جنگ حنين در نخله كشته شد، اينگونه سروده و اين نام خاص را آورده است:
لعمرك ما خشيت على دُريد ببطن سميرة جيش العَناق
سُمَيْنه: در خبر وفات امّالمؤمنين، زينب بنت جحش آمده است: قبر او را در بقيع كندند و از سمينه خشت آوردند و قبر را پوشاندند. سمينه آنگونه كه در معجمالمعالم معرفى شده، از مدينه دور است و من در اطراف و نواحى مدينه جايى به اين نام شناسايى نكردم. شايد سمينه وصفى براى يك زمين باشد و نه اسم خاص. بر اين اساس، «سمينه» مؤنث «سمين» است بهمعناى زمينى كه در آن سنگ نباشد. در حومه مدينه «سُمَيْنان» داريم كه مصغّر «سمنان» است و وادىاى است كه راه ميان صُلْصله و خيبر، در كيلومتر سىوهشت صلصله، آنرا قطع مىكند. صلصله در راه مدينةالنبىبه تبوك واقع است.
سَناجِيّه: به وزن «كَراهيّه» و «رَفاهيّه»، دهى بوده نزديك عسقلان در فلسطين. بهگفته برخى: از اعمار و توابع رمله و دهكده ابوقِرصافه، صحابى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بوده است.
سُنْح: (به ضمّ اول و سكون دوم)، جايى است در عوالى مدينة النبى (در قسمت بالاى مدينه) كه ابوبكر هنگام ازدواج با مُلَيكه و به قولى: حبيبه دختر خارجةبن زهر (2)انصارى در آنجا سكونت داشت.
خبر رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نيز در سُنْح،
كه منزلگاههاى بنىحارثبن خزرج است، به ابوبكر رسيد.
همچنين «سُنْح» جايى است نزديك كوه طىء كه خالدبن وليد هنگام جنگهاى ردّه، در آنجا فرود آمد و عدىّبن حاتم نزد وىآمد واسلام آوردن قبيله طىء را به آگاهى وى رسانيد.
سُوارق: وادىاى است نزديك سوارقيه كه در متن اقطاعنامه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به زبير، از آن ياد شده است.
سَوارِقِيَّه: (به فتح اول و ضمّ آن)، اين كلمه به صيغه تصغير (سويرقيه) نيز آمده است. ياقوت مىنويسد: دهكدهاى بوده متعلق به ابوبكر، ميان مكه و مدينه.
سوارقيه در چهل كيلومترى جنوب غربى مهد الذهب قرار دارد و هنوز هم به همين نام معروف است و سرزمينى زراعى است و يكى از روستاهاى آن، جَصَّه مىباشد.
«حَبْس سَبَل» در نزديكى سوارقيه واقع شده؛ همانجايى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خبر داد كه از آن آتشى خارج مىشود كه از روشنايى آن، گردنهاى شتران در بصرى نمايان مىگردد. بعضى گفتهاند:
حبس سبل در حرّه شرقى مدينه است.
سُواع: (به ضمّ اول)، نام بتى در «رهاط» بوده است] «رهاط».
سوق بنى قينقاع: بازار بزرگى بوده در زمان جاهليت، كه هرسال بارها در جنوب مدينه يا منطقه عاليه آن برپا مىشده است.
سوق حَكَمه: جايى است در نواحى كوفه، منسوب به حكمةبن حذيفةبن بدر. وى در اين محل سكنى گزيده بود. امّ حَكَمه:
همان امّقِرْفه است كه مردم را عليه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىشوراند و از اينرو، زيدبن حارثه او را در خانهاش بهقتل رساند.
سوق المدينه: بازارى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را در مدينه راه انداخت. اين بازار در مكانى است كه بعدها بهنام «المناخه» خوانده شد و از مسجد غمامه در جنوب تا باب الشامى در شمال را در بر مىگيرد. امروزه كتابخانه ملك عبدالعزيز در اين بازار قرار دارد و تونل در غرب مسجدالنبى.
سوق النَبَط: بازارى است كه از دوره جاهلى در مدينه منوره وجود داشت و سالى يك بار برپا مىشد. نَبَط: واحدش نَبَطى و نباطى (به تثليث نون-) و جمع آن انباط است. نبيط: قومى از عجم بودند كه در ميان دو عراق (كوفه و بصره، يا عراق عجم و عراق عرب) مىزيستند و علت نامگذارى آنان به نَبَط، اين بوده كه مواد قابل استخراج را از دل زمين در مىآوردند. اين نام بعدها درباره توده عوام و طبقات پست مردم بهكار رفت.
عبارت «كلمة نَبَطيه» يعنى واژهاى عاميانه، از همين معنا گرفته شده است.
اين قوم ربطى به دولت معروف انباط ندارند. ظاهراً قوم نبيط به مدينه كالا مىآوردهاند و مىفروختهاند و به همين دليل اين بازار به آنان نسبت داده شده است. بازار نبط تا صدر اسلام ادامه داشت؛ دليلش اين است كه در سيره نبوى از آن ياد شده و آمده است كه آن حضرت بعضى شترهاى خود را از اين بازار مىخريد.
سُوى: (به ضمّ اول)، جايى است در بادية السماوه و در عراق، كه خالدبن وليد در مسير خود به شام از آنجا عبور كرد.
سُوَيْداء: مصغّر «سوداء»، جايى است در راه مدينةالنبى به شام كه تا مدينه دو شب راه فاصله دارد.
سُوَيقه: مصغّر «ساق» است. مشهورترين سويقهها درتاريخ مدينه سويقة الهاشميين يا سويقه عبداللَّهبن حسن است كه در پنجاه و يك كيلومترى جنوب غربى مدينه قرار دارد. اين سويقه در طول تاريخ بارها ساخته و تخريب شده است و امروزه از آثار باستانى است.
سَهام: (به فتح اول و دوم)، نام مكانى است در يمامه كه نبرد ميان ثمامةبن أثال و مسيلمه كذّاب در زمان خلافت ابوبكر، در آنجا رخ داد. در شعرى از ابوسفيانبن حارث، كه در آن، از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله معذرت مىخواهد، اين نام ذكر شده است.
السِّيّ: (به كسر سين و ياى مشدّد)، سمهودى مىنويسد: جايى است كه با مدينه پنج شب راه فاصله دارد و در ناحيه «ركبه» است. سريّه شجاعبن وهب اسدى براى سركوب جمعى از قبيله
هوازن به همين محل اعزام شد.
] «ركبه».
سَياله: به وزن «صحابه»، جايى است ميان مدينه و مكه و در چهل و هفت كيلومترى جنوب غربى مدينه واقع است. سياله يكى از بار اندازهاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود و نخستين منزل مردم مدينه در سفرشان به مكه محسوب مىشد.
امروزه بهنام «بئار مرزوق» يا «بئار الصفا» معروف است.
سَيَر: (بهفتح سين و ياء)، جايى است ميان مدينه و بدر كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا غنايم بدر را تقسيم كرد.
سَيْلَحُون: (به فتح سين و سكون ياء و فتح لام و ضمّ حاء)، جايى معروف در نزديك حيره بوده است.
[شاذَرْوان: به برآمادگى كوتاهى گفته مىشود كه به استثناى قسمت حِجْر اسماعيل، از سه سوى ديگر، به ارتفاع اندكى از مطاف، در پايين ديوارهاى جنوب غربى، جنوب شرقى و شمال شرقىِ كعبه قرار دارد. دهخدا شاذروان را معرّب شادروان ذكركرده و معناى آن را پايه و اساس دانسته است. (1)از نظر شيعه و بعضى از مذاهب اهل سنت، طواف بر روى شاذروان جايز نيست؛ زيرا شاذروان جزئى از كعبه است كه در بازسازى كعبه توسط قريش از قسمت شاذروان به بالا، اندكى از عرض بيرونى ديوار كاسته شد و در آن، حالت تورفتگى ايجاد گرديد و در نتيجه، برآمدگى ياد شده در پايين ديوارها به وجود آمد. (2)]
شاس: هرگاه در نگاه كسى خشم و كينه نمايان شود، مىگويند: «شاسَ الرجلُ». و نيز «شاس» راهى بوده ميان مدينه و خيبر كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به جنگ خيبر، از پيمودن آن خوددارى ورزيد و راه مرحب را در پيش گرفت؛ چرا كه آن حضرت فال نيك زدن را دوست داشت.
شاكر: يكى از مخاليف (دهكدههاى) يمن در عهد پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است.
شام: اين نام به سه صورت تلفظ مىشود:
مدّ بدون همزه، همزه با سكون و همزه مفتوح. نام شام در تاريخ، بر فلسطين، سوريه، لبنان و اردن اطلاق مىشود. در
كتابهاى سيره و در احاديث نبوى، از شام فراوان ياد شده است؛ از جمله، از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه فرمود: شام از سرزمينهاى برگزيده خدا است و بندگان برگزيده او در آنجا فراهم مىآيند. (1)نخستين بار كه مسلمانان قدم به خاك شام گذاشتند، در غزوه مؤته بود.
] مؤته.
شامه: در لغت به معناى لكه رنگِ كوچكى است كه مخالف رنگهاى پيرامونش باشد، خال سياه در بدن. و نيز (شامه) كوهى است نزديك مكه كه در مجاورت آن، كوه ديگرى است كه به آن «طفيل» مىگويند. بلادى در «معالمالحجاز» مىنويسد: شامه كوهى است در جنوب شرقى جُدّه و مشرف بر ساحل. در مجاورت آن حرّه يا سنگلاخى است بهنام طفيل كه همواره در كنار شامه از آن ياد مىشود؛ مثلًا مىگويند: ميان شامه و طفيل و دريا چيزى جز يك دشت ساحلى نيست.
شُباعه: (به ضمّ اول)، از نامهاى زمزم در زمان جاهليت بوده و علت نامگذار آن به شباعه، آن است كه اين چاه، تشنه را سيراب و گرسنه را سير مىكند.
[و همچنين «شُباعه» از نامهاى زمزم است. (2)]
شَبْعان: اطم يا دژى در «ثمغ» و از صدقات عمر در نواحى خيبر بوده است.
] «ثمغ».
شَبَكه: واحد «شَبَك» است. در شرح حال «قتادةبن اعور» آمده است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله براى او نامهاى در «شبكه» نوشت. «شبكه» جايى است در دهناء و نيز جايى است در كنار كوه «أجأ» در منطقه شهر حايل عربستان سعودى كه به «شبكه ياطب» معروف مىباشد و داراى درختان خرما و طلح بوده است. در ديار عرب، جاهاى متعددى به اين نام وجود دارد. موقعيت «شبكه»، در نامه پيامبر خدا به قتاده، براى من مشخص نشد.
شبكه شدخ: نگاه كنيد به «شَدَخ».
شَتان: (به فتح اول و تخفيف تاء)، «شَتْن» در لغت بهمعناى بافتن است و «شاتِن» و «شَتون» بهمعناى بافنده. شَتان: كوهى است ميان كداء و كُدىّ. گفته مىشود:
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در حج خود، شب را آنجا گذراند و سپس از طريق كَداء وارد مكه شد.
بلادى مىنويسد: شايد «شتان» بين كداء و كُدى (به الف مقصور) باشد؛ كوهى كه ميان اين دو قرار دارد كوه قعيقعان است و تاريخ مىگويد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شب را در دامنه غربى آن در ذىطوى به سر برد. امروزه به اين سوى كوه؛ يعنى جهت غربى قعيقعان، كوه سودان گفته مىشود و ممكن است سودان تحريف شده «شتان» باشد. اين قولى است قابل قبول.
شَجَره: درخت سَمُره (امّ غيلان، طلح) بوده و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه از مدينه به قصد حج مىرفت، در در محلّ فرود مىآمد و از آنجا محرم مىشد. اين درخت در ذو الحُلَيفه (آبارعلى) است و در جاى آن مسجد شجره ساخته شد.
مسجد شجره، ميقات مردم مدينه و همه كسانى است كه براى حج يا عمره از آنجا مىگذرند.
افزون بر اين، سه «شجره» ديگر نيز داريم:
1- در آيه 18، سوره فتح، از آن ياد شده است؛ ... إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ ... اين شجره در حديبيه، نزديك مكه بوده [و بيعت رضوان زير آن، با پيامبر خدا صلى الله عليه و آله انجام گرفت].
2- شجرهاى كه بعضى از پيامبران در زير آن بهدنيا آمدند و نافشان بريده شد. گفتهاند كه اين درخت در اطراف مكه بوده است.
3- شجره، نام قريهاى است در فلسطين كه قبر صديق بن صالح عليه السلام و قبر دحيه كلبى در آنجاست.
شِحر: (به كسر شين)، شهرى ساحلى در حضرموت.
[شَحْر: ميانه وادى و نيز مجراى سيل است و از اسامى مدينه مىباشد. (1)]
شَدَخ: (به فتح اول و دوم)، اين كلمه به «شبكه» اضافه مىگردد و گفته مىشود:
1) تاجالعروس، ج 12، ص 146 ماده «شحر».
«شبكة شَدَخ». در حديث ابو رُهْم كلثومبن حصين غفارى در غزوه تبوك از آن نام برده شده است. گمان مىرود «شدخ» وادىاى باشد كه روستاى نَخْل در محل آن قرار دارد و در راه مدينه به قصيم واقع شده است.
شرائع: چشمهاى است در وادى حُنين در بيست و هشت كيلومترى مسجدالحرام.
وادى حنين به اين چشمه نسبت داده شده و به نام «وادى الشرائع» خوانده مىشود.
شِراج الحرّه: (به كسر شين)، جمع «شَرْج» به معناى آبراههاى از زمين سنگلاخ به سوى زمين نرم يا دشت است.
شراجالحرّه در مدينة النبى قرار دارد. بر سر همين شراج الحرّه بود كه زبير با شخصى اختلاف پيدا كرد و قضاوت را به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بردند.
شَرافِ: نامى است كه در اخبار از آن ياد شده و من نتوانستم موقعيت آن را روشن سازم؛ مثلًا در سخن عبداللَّهبن مسعود آمده است: «كاش پرندهاى در شرافِ بودم». نيز در روايت آمده است: «زود است كه بين شراف و فلان سرزمين نه بىشاخى باقى بماند و نه شاخدارى».
سؤال شد: چگونه؟ فرمود: «مردم دسته دسته مىشوند و گردن يكديگر را مىزنند».
شَرِب: (به فتح اول و كسر دوم)، جايى است نزديك مكه كه جنگ فجار در محل آن بهوقوع پيوست. در اين جنگ، حرب و سفيان و ابوسفيان، پسران اميه، براى آنكه از ميدان نگريزند، خود را بسته بودند و از همين رو بهنام عَنابِس (شيران) خوانده شدهاند. پيامبر اكرم در اين جنگ حضور داشت اما با آنكه به سنّ پيكار رسيده بود، در كار مبارزه و كشتار شركت نكرد و آنچه مانع حضرت از اين كار شد، اين بود كه جنگ در ماههاى حرام بود.
شَرَبّه: (به فتح اول و دوم و تشديد باء)، در داستان اسلام آوردن نعمان كندى، كه در ناحيه شربّه، در نجد سكونت داشت، از اين مكان نام برده شده است. بعضى گفتهاند: شربه از نواحى ربذه است. گروه ديگرى گفتهاند: ميان «نخل» و معدن بنى سليم (مهد) قرار دارد. مورّخان اين نواحى را از نجد بهشمار آوردهاند.
شَرْج: (به فتح اول و سكون دوم)، جمع آن «شراج» و در لغت بهمعناى آبراههاى از زمين سنگلاخ بهسوى زمين نرم يا دشت است.
شرج العجوز: جايى است نزديك مدينه و در حديث كعببن اشرف از آن ياد شده است.
شَرَف: (به فتح اول و دوم)، در لغت به معناى جاى بلند و مكان مرتفع است. اصمعى مىگويد: شرف همان كبد (وسط) نجد است و قرقگاه ضريّه در آنجا است.
ربذه، يا همان قرقگاه راست (الحمى الايمن) در شرف واقع مىباشد و شُريف در پهلوى آن است و وادى تسرير، آندو را از يكديگر جدا مىسازد.
بنابراين، آنچه در شرق قرار دارد، شُريف است و آنچه در سمت غرب مىباشد شَرَف است. گفتهاند: شَرَف قرقگاهى است كه عمربن خطاب آن را قرق كرد، نه «سرف».
شرف الأثايه:] «أثايه».
شرف الروحاء:] «روحاء».
شَرَف السَّياله: بين ملل و روحاء قرار دارد.
در حديث آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله صبح روز يكشنبه به ملل، كه با مدينه يك شب راه فاصله دارد رسيد و سپس شبانگاه حركت كرد و شام را در شرفالسياله صرف كرد و نماز صبح را در عرقالظبيه خواند. شرف السياله اينك بهنام «شُرْفه» معروف است.
شَرى (ذو الشرى): بتى بوده از قبيله دوس در سرزمين زهران (در عربستان سعودى). در داستان طفيلبن عمرو دَوْسى از اين اسم خاص ياد شده و آمده است كه وى پس از گرويدن به اسلام، نزد قوم خود برگشت و از همسرش خواست كه به قرقگاه ذو الشرى برود و با آب آنجا خود را تطهير كند،] «دوس».
شظاة: وادى قنات (در مدينه) بعد از سدّ عاقول تا روبهروى كوه احُد را شظاة گويند و از آنجا تا محلّ تلاقى قنات با عقيق و بطحان بهنام قنات موسوم است و پس از آن را اضم مىگويند. اينها نامهايى قديمى است، اما امروزه بالاى وادى قنات را وادى عاقول مىگويند و بخش نزديك به آرامگاه حضرت حمزه
بهنام ايشان خوانده مىشود و محلّ اجتماع و تلاقى وادىهاى مدينه را «الخُليل» مىنامند و از سد تا دريا را وادى حمض مىگويند.
[شعائر حج: شعائر حج جمع شِعار است كه به معناى مناسك و اعمال حج مىباشد؛ مانند وقوف در عرفات، طواف كعبه مكرّمه، سعى ميان صفا و مروه، رَمْىِ جمرات، قربانى و ديگر اعمال حج». (1)در سوره مباركه مائده مىفرمايد:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَاتُحِلُّوا شَعَائِرَ اللَّهِ ...؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، شعائر الهى را (محترم شماريد و مخالفت با آنها را) حلال ندانيد.» (2)]
[شِعار حج: مناسك و اعمال حج است؛ مانند وقوف، طواف، سعى، رمى، قربانى و ... و جمع آن شعائر مىباشد كه شرح آن گذشت. (3)]
شِعْب: (به كسر شين)، در لغت بهمعناى راه ميانِ دو كوه يا شكاف و شيار ميان دو كوه و يا آبراههاى است در روى زمين كه از دو طرف لبههايى مشرف بر آن قرار دارد؛ درّه تنگ. اين واژه به اماكن و اسامى چندى اضافه مىشود، مانند:
شِعب آل اخْنَس: اين درّه در مكه است.
اخنسبن شريق ثقفى، كه نام اصلى او ابىّ است، همپيمان بنىزهره بوده و بدين سبب به اخنس (بازدارنده) معروف شد كه بنىزهره را از شركت در جنگ بدر بازداشت و آنان در اين جنگ شركت نكردند و بر ضدّ پيامبر صلى الله عليه و آله نجنگيدند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز فتح مكّه، از همين درّه وارد مكه شد.
[شِعْب آل قُنْفُذ: درّهاى است در سمت راست راه منتهى به منا و بالاتر از «حائط خُرمان» كه در آن خاندان «قُنفذبن زهير» از قبيله بَنى اسَد» سكونت داشتهاند.
در اين شعب مسجدى بنا شد كه اكنون نيز پا برجا است و گفته مىشود:
پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز گزارده است.
امروزه به آن درّه، كه در دامنه غربى كوه «مَعابده» و در ميان اين كوه و «صَفِىُّ السَّباب» واقع است، «الشُّعبه» و «شُعْبَة الحُرَّث» مىگويند؛ زيرا بزرگان «بنى حُرُّث» در آنجا فرود آمدند. (4)]
شِعب ابى دُبّ: درهاى است در مكه. گفته مىشود آرامگاه آمنه بنت وهب، مادر رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، در همين درّه است، اما طبق نظريه مشهور، آرامگاه آن بانو در ابواء است. گورستان قديمى مردم مدينه در اين درّه بوده است.
شِعب ابىطالب: همان درّهاى است كه قريش، در آغاز دعوت اسلام، بنىهاشم را در آنجا محاصره كردند. اين دره بهنام «شِعب بنىهاشم» و «شعب على» نيز خوانده مىشود. پيامبر خدا در اين دره ديده به جهان گشودند. (1)
ولادت اميرمؤمنان علىبن ابىطالب عليه السلام در كعبه، از نظر تاريخى، مسألهاى قطعى و مسلّم است، گرچه بعضى بهخاطر انحراف افكار عمومى در پى مخدوش جلوه دادن آن برآمدهاند، ولى ما جز نقلى ضعيف كه واقعيتهاى تاريخى آن را تكذيب مىكند، دليلى بر اعتبار آن نيافتيم.
و سپس به نقل اسناد و اخبارى مىپردازد كه علماى بزرگ اهل سنت در كتابهاى خويش آورده و بر آن تكيه و اعتماد كردهاند؛ براى نمونه از حاكم نيشابورى در كتاب مستدرك چنين نقل مىكند:
اين مسأله از نظر اخبار در حدّ تواتر، به ثبوت رسيده است كه فاطمه بنت اسد علىبن ابىطالب كرماللَّه وجهه- را در داخل كعبه بهدنيا آورد.
علىٌّ وليد الكعبه، ص 10 و 22، مستدرك حاكم، 3، ص 483
] «شعب1) محقّق دانشمند، مرحوم شيخ محمد علىاردوبادى، در كتابى كه در اينباره تأليف نموده و آن را «على وليد الكعبه» نام نهاده مىنويسد:
ابىيوسف».
شعب ابى يوسف: همان درّهاى است كه وقتى قريش بر ضدّ بنىهاشم همپيمان شدند و آن عهدنامه كذايى را نوشتند، پيامبر خدا و بنىهاشم به آنجا پناه بردند.
اين دره منزلگاه بنىهاشم بود و در آن خانههايى داشتند ... اين شعب به نامهاى شعب بنىهاشم و شعب ابىطالب نيز خوانده مىشود و امروزه به آن «شعب على» مىگويند.
شِعب احد: روايت شده است كه:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز احد حركت كرد و در شعب (درّه) احُد در كرانه طرف كوه وادى فرود آمد و خود و سپاهيانش پشت به احد مستقر شدند».] «نقشه پيكار احد».
شِعْب ثبير: ميان مستعجله و صفرا است، در راه ميان مدينه و بدر. روايت شده است كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله غنايم را در اين دره تقسيم كرد.
شِعب الجرار: جايى است نزديك كوه احد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روز جنگ احد در آنجا نماز خواند.
[شِعْب حوّا: در منطقهاى از شهر مكه واقع است كه اكنون به آن «عزيزيّه» گفته مىشود و از مناطق مسكونى است. در آنجا چاهى بوده كه «كُر آدم» ناميده شده است. ملحس در پاورقى كتاب ازرقى مىنويسد: در بعضى از نسخهها، از آن به جاى حوّا، «حرا» ذكر شده است و براى ما مشخّص نيست كه كدام صحيح است. (1)]
شعب الرَّخْم: ازرقى مىنويسد: راه پيامبر صلى الله عليه و آله از حِرا به غار ثور، از درّه رخم مىگذشت.
شِعب سَلْع: درّهاى است منسوب به كوه سلع، در مدينة النبى.
شعب العجوز: در حومه مدينة النبى است.
در همين درّه بود كه كعببن اشرف يهودى، بهدستور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله كشته شد.] «شرج العجوز».
شُعبة عبداللَّه: شُعْبَه واحد «شُعب» است بهمعناى قلّه كوه و شاخه درخت.
سيرهنويسان از اين نامِ خاص، در راه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به غزوه ذو العُشَيره ياد كردهاند و گفتهاند كه نزديك مدينه قرار دارد.
شُعَيْبه: مصغّر «شُعبه» است. در حديث ساختن كعبه، از قول وهببن منبّه آمده است كه باد كشتىاى را به شُعيبه راند.
شعيبه بندرگاه كشتىها در ساحل درياى حجاز و پيش از جدّه، بندر مكّه و لنگرگاه كشتىهاى آن بود. قريش با استفاده از چوبهاى آن كشتى، ساختمان كعبه را نوسازى كردند.
شعيبه، اكنون در فاصله حدود شصت و هشت كيلومترى جنوب جدّه واقع است. در آنجا دو خليج وجود دارد كه يكى از آنها را «الشعيبة المغلقه» (شعيبه بسته) مىگويند و ديگرى را «الشعيبة المفتوحه» (شعيبه باز).
شَغْب: (به فتح اول و سكون دوم)، ياقوت مىنويسد: مِلك و كشتزارى بوده در
1) ازرقى، ج 2، ص 277، فاكهى، ج 4، صص 96 و 156
پشت وادى القرى متعلّق به زُهَرى و قبر او نيز در همين ملك است. بنابراين، شَغْب در نواحى شهر «اعلا»، در شمال عربستان سعودى واقع است.
شُفَر: (به ضمّ شين و فتح فاء)، كوهى است در مدينه، در بيخ قرقگاه يا جمّاء امّخالد كه به بطن عقيق سرازير مىشود. گلّه مدينه در روزى كه كر زبن جابر به آن دستبرد زد، در اين كوه، مشغول چرا بود.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جستجوى او تا بدر يا نزديك بدر رفت. جمّاء امّ خالد همان است كه راه مكه (از راه بدر) از سايه عصرگاهى آن مىگذرد؛ يعنى در واقع از شرق آن مىگذرد و كوه شغر در ميان اين جمّاء و عقيق واقع شده است و از ميان آن دو، راه شوسهاى مىگذرد كه به ذىالحُليفه منتهى مىگردد.
شِقّ: (به كسر شين و فتح آن، هر دو روايت مىشود)، يكى از دژهاى خيبر يا وادىاى در خيبر بوده است. شقّ و نطاء، دو دژى هستند كه در تقسيم غنايم سهم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شد. بلادى مىنويسد: شقّ، در حال حاضر بهنام وادى صوير معروف است.
شَقْراء: مؤنث «اشْقَر» است. ياقوت از ابوعبيده روايت كرده كه گفت: عمرو بن سلمةبن سكن اسلام آورده و مسلمان واقعى شده بود. او خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و از آن حضرت تقاضا كرد قرقگاهى را كه ميان شقرا و سعديه است، به اقطاع وى دهد. سعديه و شقراء، دو آبگاه هستند.
سعديه از عمرو بن سلمه بود و شقراء، از بنىقتادةبن سكنبن قريط؛ اين قرقگاه مساحتى است بهطول نُه ميل در نه ميل.
شُقْره: (به ضمّ اول و سكون دوم)، جايى است در راه فَيْد، ميان كوههايى سرخرنگ، كه (بهروايت بيهقى) برخى از به هزيمت رفتگانِ در جنگِ احد به آنجا گريختند. در شقره مقدار زيادى از چوبهاى درختان خرماى هندى را براى ساختن مسجدالنبى، بعد از حريق، قطع كردند (سمهودى).
شقره نزديك نُخيل در راه مدينه و قصيم است و شصت و هفت كيلومتر با مدينة النبى فاصله دارد و هنوز هم به همين نام معروف است.
شُقوق: (ذات الشقوق)، نام محلّى است.
بكرى مىنويسد: جايى است در پشت حزن، در راه مكه. او مىنويسد: حربى روايت كرده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپاهى بهسوى بنىعنبر فرستاد و اهالى آن را در ذات الشقوق دستگير كردند و هنگام صبح اذانى نشنيدند و آنان (اسيران) را بهنزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بردند. اين روايت دلالت بر آن دارد كه ذات الشقوق از منازل بنىعنبر بوده و منازل بنىعنبر در جنوب جزيرة العرب واقع است.
شُقه بنى عذره: جايى است نزديك وادىالقرى (العُلا) كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه تبوك از آنجا عبور كرد.
[ياقوت مىنويسد: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در جايى از «شُقَّه بنى عذره»، به نام «رَقْعَه» مسجدى ساخت كه از جمله مساجد نبوى به شمار مىرود. (1)]
شَكَر: (به فتح اول و دوم)، كوهى است نزديك جُرش كه در مغازى از آن ياد شده است. در محلّ همين كوه بود كه صُرَدبن عبداللَّه ازْدى با اهالى جُرش جنگيد؛ چراكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وى را به نزد اين مردم فرستاد اما آنان از او اطاعت نكردند. اين كوه پيش از اين «كَشَر» نام داشت و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به «شَكَر» تغيير نام داد. كوه شكر در نزديكى «خميس مشيط»، واقع در نزديكى «ابها» در جنوب عربستان سعودى واقع است. در كتب جغرافيايىِ قديم، آن را جزو سرزمين يمن ذكر مىكنند، اما خواننده گرامى بايد توجه داشته باشد كه تقسيمات جغرافيايىِ گذشته، با آنچه امروز هست فرق مىكند؛ مثلًا اماكن و شهرهايى كه امروز در جنوب عربستان سعوى است، به خصوص نجران و عسير، در گذشته از يمن بهشمار مىرفت و اين يمن، امروزه در خاك سعودى قرار دارد. بنابراين، خواننده توجه داشته باشد كه «يمن» فعلى، همان يمن قديم نيست؛ چنانكه بحرين قديم همان بحرين كنونى نمىباشد؛ زيرا در گذشته، بحرين تقريباً جزو منطقه عربستان سعودى به حساب مىآمد.
كوه «شكر» هنوز هم به همين نام معروف است و در نقشههاى جغرافيايى عربستان سعودى به اين نام مشخص مىشود.
1) ج 3، ص 356.
شَمْران: (به گفته سمهودى) كوهى است در خيبر كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بالاى آن نماز خواند.
شِمْشاط: شهرى است در ناحيه ارمينيه (ارمنستان) كه صفوانبن معطل در آنجا وفات يافت.
شَمْطه: از روزهاى جنگ فجار در جاهليت است و جايى نزديك عُكاظ مىباشد.
شَمَنْصير: (به فتح اول و دوم و سكون نون و كسر صاد)، كوهى است كه در تعيين محل آن اختلاف است. ظاهراً در بلاد عرب كوههاى متعددى به اين نام وجود دارد.
اما طبق نظريه مشهور، اين كوه در يكصد و پنجاه كيلومترى شمال مكه واقع است و از كوههاى بلند و پردرخت است.
شَنار: (به فتح شين)، اين نام را بهصورت «شِنان» (به كسر شين) نيز ذكر كردهاند؛ و آن وادىاى است كه در آنجا به دحيه كلبى، هنگام بازگشتن از نزد قيصر، حمله شد و چون به مدينه برگشت، از اين واقعه به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شكايت كرد و آن حضرت زيدبن حارثه را به جنگ آنان فرستاد (ياقوت).
شَنُوكه: (به فتح اول و ضمّ دوم و سكون واو): نام كوهى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در غزوه بدر از آن عبور كرد.
شُنَيْف: به وزن «زُبير»، اطم يا دژى بوده نزديك احجار المراء كه در اخبار مربوط به ورود پيامبر گرامى به قبا، از آن نام برده شده است.] «احجارالمراء».
شَواق: نامى است كه در خبر مربوط به عطيه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به حرامبن عوف از بنى سُليم، از آن نام برده شده و آمده است كه: «پيامبر صلى الله عليه و آله إذاما و شواق را به او عطا كرد».
همچنين، «شواق» وادىاى است كه در طرفهاى ليث، حدود دويست كيلومترى جنوب شهر جُدّه، از آن اسم برده مىشود و در مصبّ وادى ليث واقع شده است.
شُواق: (به ضمّ شين)، وادىاى است در سرزمين بَلىَّ كه به درياى سرخ مىريزد.
قبيله بَلىَّ در شمال سعودى، در موازات ساحل درياى سرخ، بهسر مىبرد.
شَوْران: (به فتح اول و سكون واو)، كوهى است كه حرّه شوران به آن نسبت داده
مىشود و نزديك مدينه است. در تعيين مكان اين كوه اتفاق نظريه نيست، اما معروف است كه در شرق مدينه قرار دارد؛ براى اينكه حربى مىگويد: (آب) وادى قنات از قرقره و شوران مىآيد.
شَوْط: (به فتح اول و سكون دوم)، در لغت بهمعناى «دويدن» است. ابن اسحاق مىنويسد: هنگامىكه سول خدا صلى الله عليه و آله به سمت احد خارج شد، وقتى به شوط، واقع در بين احد و مدينه رسيد عبداللَّهبن ابىّ (1)از شركت در جنگ خوددارى كرد و به مدينه برگشت.
گفتنى است كه هيچكس جاى شوط را نمىداند. شايد اين نامهايى كه مورّخان ذكر مىكنند، در زمان جاهليت و صدر اسلام شناخته و بهنام نبودهاند و لذا هرگاه حادثه و رخدادى را توصيف كردهاند، نامهاى اماكنى را كه بعدها پديد آمده بر روى آن گذاشتهاند ... احتمالًا، شوط در اينجا: محل مسابقه اسبها بوده كه در روزگار رسول گرامى شهرتى نداشته، بلكه بعدها در زمان اين روايت در عصر عباسى بهوجود آمد و يا نام بستانى است كه مردم در عصر عباسى كاشتهاند و قبلًا ميدان اسبدوانى بوده است.
[و نيز «شَوْط» به يك بار رفتن به سوى نهايت چيزى گفته مىشود و جمع آن «اشْواط» است و در حديث آمده كه:
«طافَ صلى الله عليه و آله بِالْبَيْتِ سَبْعَةَ اشْواطٍ»؛ «پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هفت بار خانه كعبه را طواف كرد.» (2)]
[همچنين «شَوْط» نام بستانى در مدينه بوده كه امروزه به محلّههاى مسكونى مختلف تبديل گرديده و هر كوى و محلّهاى از آن، نام خاص خود را دارد و نام سابق آن (شوط) براى كسى آشنا نيست. (3)]
[شيح: گياهى است بيابانى كه مزه آن تلخ و بوى آن معطّر است و حيوانات از آن تغذيه مىكنند (4)و آن را به فارسى درمنه مىگويند در حديث آمده: «لا بَأْسَ أَنْ تَشُمَّ ... الشَّيْحَ وَ أَشْباهَهُ وَ أَنْتَ مُحْرِمٌ» (5)
بوييدن شيح و امثال آن در حالى كه محرم باشى بى اشكال است.]
شَيْخان: جايى است در مدينه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شبى كه براى جنگ با مشركان در احد بيرون رفت، در آنجا اردو زد و از سپاه مسلمانان سان ديد و به عدهاى اجازه شركت در جنگ را داد و عدهاى را بازگرداند. مطرى مىگويد:
شيخان جايى است ميان مدينه و كوه احد در راه شرقى حرّه به احد. اين بدان معناست كه شيخان در حرّه شرقى قرار داشته است.
[صابِح: نام كوهى است كه «مسجد خَيف» در دامنه آن واقع شده و كوه مقابل آن، «قابِل» است.] (1)صادره: درخت كنارى بوده در ابتداى وادى نَخْب. در سيره آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه طائف در كنار اين درخت نماز خواند و در آنجا مسجدى بنا كرد.
] «نَخْب». اين مسجد امروزه موجود است و بهنام مسجد صادره و مسجد نخب خوانده مىشود. [] «مسجد صادره»]
صاع: نام مكان نيست؛ بلكه فقط بدين سبب آن را ذكر كردم كه روايت شده است، پيامبر صلى الله عليه و آله با يك مُدّ (2)آب وضو مىگرفت و با يك صاع غسل مىكرد. صاع در اصل بهمعناى زمين هموار فرو رفته است؛ مانند حفره و گودال.
صافِيه: يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله است كه در شرق مدينه در جزْع (3)زهره قرار دارد.
زُهره در طرف عوالى مدينه بهطرف حرّه شرقى مىزيستند. صافيه (جمع آن صوافى) بهمعناى زمينى است كه پادشاه به خود اختصاص مىدهد (املاك خالصه).
صالحه: خانه بنى سَلَمه از انصار بوده است در نزديك مسجد قبلتين در مدينه. نام
پيشين آن «خُزبى» (بر وزن «كُبرى») بود و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به «صالحه» تغيير نام داد.
صُحار: شهرى است در كشور پادشاهى عمان. در خبر آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با دو جامه بافت صُحار احرام بست.
صحبان: در شرح حال مجمّعبن حارثه، صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله، آمده است كه «ما، در صحبان بوديم ...». نامبرده اهل مدينه بوده است. شايد «صحبان» نزديك اطراف مدينة النبى بوده و يا تصحيف شده «ضحيان» باشد كه دژى بوده در نواحى قبا در مدينة النبى صلى الله عليه و آله.
صَخْره: مقصود صخره بيتالمقدس است كه نخستين قبله مسلمانان بوده و يكى از سه مسجدى است كه سفر به آنها توصيه و ترغيب شده است. در حديث آمده است كه: «صخره و عجوه و شجره از بهشت هستند». «عَجْوه» گونهاى خرماى مرغوب و نيكوست و مقصود از «شجره» تاك يا درخت انگور است.
زمانى كه بيتالمقدس بهدست عمربن خطاب فتح شد، محل صخره به زبالهدانى تبديل گرديده بود و عمر دستور داد آنجا را از زباله و كثافت پاك كنند.
صُخَيْرات: مصغّر «صخره» است. اين كلمه به نام «ثمام» يا «يمام» اضافه مىشود.
«ثمام» بهمعناى گياه «يز» است. در اخبار غزوه بدر و غزوه ذاتالعُشَيره، از اين مكان ياد شده و آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آنجا عبور كرد.
«صخيرات» ميان سيّاله و ملل، در وادى غميس، در شمال غربى روستاى فُريش، ميان مدينه و بدر، واقع شده است.
صُداء: قبيلهاى قحطانى است كه نمايندگان آنها خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيدند.
مكان اين قبيله بر من معلوم نشد.
صدقات النبى صلى الله عليه و آله: صدقه به معناى چيزى است كه به فقيران مىبخشند، يا در راه خدا به تهيدستان مىدهند.
ابن شبّه درباره اموال و صدقات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده، مىگويد:
صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله اموالى بوده متعلق به مخيريق يهودى، كه اسلام آورد و در جنگ احد شركت كرد و كشته شد. او وصيت كرده بود كه اگر كشته شد، اموال
و دارايىهايش به پيامبر صلى الله عليه و آله برسد و آن حضرت هرطور كه صلاح ديد، در مورد آنها عمل كند. پيامبر صلى الله عليه و آله هم همه آنها را صدقه داد. اموال او عبارت بود از هفت بستان به نامهاى مِئثَب، صافيه، دلال، حُسنى، برقه، اعواف و مشربه امّ ابراهيم.
صدقات و انفاقات پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه و حوالى آن: (1)
مخيريق اموالش را براى پيامبر صلى الله عليه و آله وصيت كرد و در جنگ احد شركت كرد و در اين نبرد كشته شد. رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: «مخيريق پيشتاز يهود است و سلمان پيشتاز ايرانيان و بلال پيشگام حبشيان». ابن شهاب گويد: اسامى اموال مخيريق كه به پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، چنين است: دلال، بُرقه، اعواف، صافِيَه، مَيْثِب، حُسنى و مشربه امّ ابراهيم.
صافيه و برقه و دلال و مئثب در كنار هم، در بالاى «صورين»، پشت قصر مروانبن حكم واقع شدهاند و از آب مَهْزور آبيارى مىشوند.
مشربهامّابراهيم نيزباآب وادى مهزورمشروب مىشود. مكتبخانه (بيت مِدْراس) يهود را كه پشت سر گذاشتى، به ملكى از ابوعبيدةبن عبداللَّهبن زمعه اسدى مىرسى؛ مشربه امّ ابراهيم در كنار آن قرار دارد. علّت نامگذارى «مشربه امّ ابراهيم» بدين نام، آن است كه امّ ابراهيم، همسر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، ابراهيم را در اين محل بهدنيا آورد. هنگامى كه درد زايمان به سراغ وى آمد، به چوبى از چوبهاى مشربه چنگ زد. اين چوب در اين مشربه معروف بوده است.
حُسْنى با آب مهزور مشروب مىشود و در ناحيه قُفّ است.
اعواف نيز از آب وادى مهزور آبيارى مىشود و در اموال بنى مُحَمَّم واقع است.
1) از تاريخ المدينه ابن شبّه.
(پيامبر) اختلاف نظريه است؛ برخى گفتهاند: اين صدقات اموال قُرَيظه و نَضير بوده است.
او گفت: در نظر ما مؤكّد است كه دلال از اموال بنىنضير است. آنچه بر اين مطلب دلالت دارد اين است كه مهزور آن را آبيارى مىكند؛ و همواره شنيده مىشود كه مهزور فقط املاك و اراضى بنىنضير را آبيارى مىنمايد.
او همچنين گفت: از يكى از اهل علم شنيديم كه مىگفت: بُرْقَه و مَيْثب از زبيربن باطا هستند و همان دو بستانى است كه سلمان درختان آنها را كاشت و از جمله اموال و املاك بنىقريظه هستند كه خداوند آنها را عايد پيامبرش گردانيد. گفته مىشود: «دلال» و «حُسنى» از اموال يهود بنىثَعْلَبه بوده و «مشربه امّ ابراهيم» از اموال بنىقُريظه، و «اعواف» مال خناقه يهودى از بنىقريظه. ما اين مطالب را بدانگونه كه شنيدهايم نقل كرديم ولى خداوند بهتر مىداند كه كدام يك از اين اقوال درست است.
واقدى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله «اعواف» و «برقه» و «مَئْثَب» و «دلال» و «حُسنى» و «صافيه» و «مشربه امّ ابراهيم» را در سال هفتم هجرى وقف كرد.
او گفت: واقدى از ضحّاكبن عثمان از زهرى نقل كرد كه: اين بستانهاى هفتگانه از اموال بنىنضير بودند.
او گفت: واقدى از عبدالحميدبن جعفر، از محمدبن ابراهيمبن حارث، از عبداللَّهبن كعببن مالك، از مُخَيريق نقل كرد كه وى در روز احد گفت: اگر كشته شدم اموالم در اختيار محمد قرار گيرد تا
درباره آنها هرطور كه حكم خداست عمل كند. اينها مجموع صدقات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بودهاند.
اين صدقات جزئى از اموال بنىنضير بودند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه از احُد برگشت، اموال مخيريق را تقسيم كرد.
حيّانبن بشر، از يحيىبن آدم، از ابراهيمبن حميد رواسى، از اسامةبن زيد ما را حديث كرد كه گفت: ابن شهاب از قول مالكبن اوسبن حدثان از عمر خبر داد كه: خالصههاى خيبر و فدك و بنىنَضير از آنِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود.
(املاك) بنىنضير وقف نوّاب او بود و «فدك» وقف ابناء السبيل (در راه ماندگان). اما «خيبر» را سه بخش كرد؛ دو بخش را به مسلمانان اختصاص داد و يك بخش را براى خرجى خانوادهاش و مازاد بر هزينه خانوادهاش به نيازمندان و فقراى مسلمان برگردانده مىشود.
صِرار: (به كسر اول)، بكرى مىگويد: چاهى قديمى است در سهميلى مدينه روبهروى حرّه واقم (حرّه شرقى). وى داستان عمربن خطاب را در اين رابطه بازگو كرده است.
ياقوت مىنويسد: صِرار در لغت بهمعناى جاهاى مرتفع و بلندى است كه آب بر آنها بالا نمىرود. سمهودى نقل كرده كه: صرار چاهى است در سه ميلى مدينه در راه عراق. عياض مىگويد: نام جايى است كه در آن چاههايى وجود دارد. در اخبار غزوه قرقرة الكدر آمده است: آنان غنايم خود را در صرار، واقع در سه ميلى مدينه، تقسيم كردند. در بخارى آمده است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه از غزوه ذاتالرقاع به مدينه برگشت، در جايى بهنام «صِرار» دستور داد قربانى كردند. اين صرار در مدينه است؛ به همين دليل بخارى گفته است:
صرار جايى است در ناحيه مدينه.
صَرْخد: در شعرى كه اعشى قيس در مدح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سروده آمده است:
و ابتذل العيس المراقيل تغتلى مسافة ما بين النُّجير فصرخدا
نجير، دژى بوده در يمن نزديك حضرموت و «صرخد» كه امروزه به آن «صلخد» مىگويند، شهرى است در
سوريه واقع در شرق بصرى و جنوب سوبداء در كوه عرب (دروز).
در اين بيت، شاعر براى نشان دادن كثرت سفرهايش، دو مكان دور دست را نام برده است.
[صَرورَه: صروره به مرد و زنى گفته مىشود كه حج نگزارده باشند. حرف آخر آن جزو كلمه است و علامت تأنيث نيست.
در روايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است كه آن حضرت فرمود: «لا صَرُورَةَ فِياْلإِسلام».
ابن اثير در توضيح اين حديث گفته است: در زمان جاهليت، هنگامىكه فردى، شخصى را در حرم مكه مىكشت و به كعبه پناهنده مىشد؛ كسى متعرض او نمىگشت و چنانكه ولىّ دم او را در حرم مىديد به او گفته مىشد كه او صروره است متعرّض او نشود. اين حديث ناظر به اين مسأله است كه هركس فردى را در حرم به قتل برساند، اگر چنين عذرى بياورد كه من صرورهام، از او پذيرفته نيست (1)يعنى اين قانون جاهلى جايگاهى در اسلام ندارد و بايد چنين شخصى قصاص شود.]
صُعَيْب: مصغّر «صَعْب» است بهمعناى سركش، سرسخت و كار دشوار. بعضى آن را «صُعَين» (بانون) گفتهاند كه مصغّر «صَعْن» است، بهمعناى كسى كه سرش كوچك باشد.
و نيز «صُعيب» جايى است در وسط وادى بُطحان. در آن حفرهاى بود كه مردم از خاكش براى شفا برمىداشتند؛ در اينباره حديثى وارد شده كه بكرى در معجم خود و سمهودى در «وفاءالوفا» آن را نقل كردهاند.
صَفا: (به فتح اول)، صفا، صفوان، و صفواء، هر سه بهمعناى تختهسنگ پهن و صاف است. در آيه شريفه آمده است:
إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ .... و پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
«از آن آغاز كنيد كه خداوند بدان آغاز كرده است». بنابراين، در سعى حج و عمره، آغاز كردن سعى از صفا و ختم نمودن آن به مروه واجب گرديد. صفا تپهاى سنگلاخى است كه آغاز مسعى از جنوب است و سعى از محل آن شروع
1) لسان العرب، ج 4، ص 453 ماده «صَرَّ».
مىشود. در گذشته، صفا چسبيده به كوه ابوقبيس بود اما در دوره حكومت سعودى، به هنگام توسعه حرم جديد، بين اين دو كوه آبراههاى براى سيل شكافته شد. براى اين كار كوه را تراشيدند و بدين ترتيب، آب از ميان مسجد و كوه جريان مىيابد.
صِفاح: (به كسر صاد)، جايى است ميان حُنين و نشانههاى حرم در سمت چپ كسى كه از مُشاش به مكه وارد مىشود. در سنن ابو داود آمده است كه: عبداللَّهبن عمر در صفاح (مكانى در مكه) بود كه مردى خرگوش شكار شدهاى را نزد وى آورد و گفت: اى عبداللَّهبن عمر، چه مىگويى؟ عبداللَّه گفت: من نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نشسته بودم كه شكار خرگوشى را خدمت ايشان آوردند، اما حضرت آن را نخورد.
[صَفاح: نام جايى است و در سمت چپِ راه ورودى مكه از «مُشاش» قرار دارد.
در آنجا حضرت حسينبن على عليهما السلام، در مسير خويش به عراق به «فرزدق» برخورد كرد (و از وى، در باره اوضاع كوفه پرسيد) فرزدق در شعرى كه با اين مصرع شروع مىشود به شرح اين ديدار پرداخت: «لَقيتُ الحسينَ بِأَرْضِ العراق ...» (1)]
[صفا و مروه: صفا بخشى كوچك از كوه «ابوقبيس» است كه در جنوب مسجد الحرام قرار گرفته و مروه قسمتى كوچك از كوه «قُعَيْقَعان» مىباشد كه در شمال شرقى مسجد واقع شده (2)و محل سعى، كه به آن «مَسعى» مىگويند، در فاصله ميان اين دو است كه به دو مسير رفت و برگشت تقسيم كردهاند. بر بالاى مسعى طبقه دوّمى نيز ساخته شده كه حجاج غير شيعه در آنجا به سعى مىپردازند، ولى از آنجا كه طبقه دوم ميان دو كوه واقع نشده، سعى ميان آنها از نظر فقهاى شيعه داراى اشكال است.
امام صادق عليه السلام درباره وجه تسميه اين دو مىفرمايد: «آدم مصطفى» پس از اخراج از بهشت بر فراز يكى از اين دو فرود آمد و نام كوه از (مصطفى) گرفته و صفا ناميده شد و «حوّا» بر كوه ديگرى فرود آمد و اسم آن از «مَرْأَه» كه به معناى
زن است، اتّخاذ گرديد و مروه نام گرفت. (1)در روايت ديگر امام عليه السلام مىفرمايد:
وقتى ابراهيم، اسماعيل را در سرزمين مكه گذاشت، آن كودك تشنه شد.
مادرش (هاجر) بر بالاى كوه صفا رفت و فرياد زد: آيا در اين وادى كسى هست؟
سپس به طرف مروه و بر آن كوه بالا رفت و فرياد زد: آيا در اين وادى كسى هست؟ پاسخى نشنيد، تا هفت بار اين كار ادامه يافت، از اين رو خداوند سعى ميان صفا و مروه را، هفت بار سنت قرار داد. (2)]
صُفّر:] «مرجالصُّفر».
[صَفَر: كوه سرخ رنگى است نزديك مدينه و به گفته زبان شناسان عرب، ماه صفر از اين رو «صفر» ناميده شده كه در آن ماه، به كنار آن كوه مىرفتهاند و امروزه طبق لهجه محلّى كه صاد سين تلفظ مىشود به آنجا «سَفَر» مىگويند كه در غرب «فَرْش مَلَل» واقع است. (3)]
صَفراء: وادى و نيز روستايى است ميان مدينه و بدر كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بارها در آنجا فرود آمد. روستاى صفراء امروزه بهنام «الواسطه» خوانده مىشود؛ اما وادى صفراء يكى از وادىهاى بزرگ حجاز است كه دهكدهها و خَيفهاى (4)فراوان دارد. هرگاه از مدينه بهسمت بدر بروى، از «فريش» كه بگذرى به ابتداى وادى صفراء مىرسى و در آن به راه خود ادامه مىدهى و از مسيجيد و خيف و واسطه (صفراى قديم) عبور مىكنى و سرانجام از بدر مىگذرى. پس، وادى صفراء در مسافت پنجاه و يك كيلومترى مدينه در راه بدر قرار دارد.
مىگويم از راه بدر؛ چون راههاى خروجى اصلى مدينه عبارتند از:
راه مكه كه از بدر مىگذرد.
راه مكه از مسير هجرت. اين راه از بدر نمىگذرد.
راه مدينه به قصيم و رياض.
راه تبوك و اردن.
صَفُّوريه: (به فتح اول و ضمّ و تشديد دوم و يا مخفّف)، دهكدهاى است در شهرستان
ناصره فلسطين و در فاصله حدود هفت كيلومترى شمال غربى ناصره واقع است.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد عُقْبَةبن ابىمعيط را بكشند، او گفت: آيا از ميان قريش من كشته شوم؟ پيامبر فرمود: «آيا جز اين است كه تو يهودى از يهوديان صفوريه هستى؟!». كلبى مىنويسد كه اميّه به شام رفت و ده سال در آنجا ماند و با كنيزى يهودى از قبيله لخم، از اهل صفوريه نزديكى كرد و آن كنيز ذكوان را بهدنيا آورد. اميه او را به خود نسبت داد و كنيهاش را ابوعمرو گذاشت. (معجم ما استعجم).
صُفّه: (به ضمّ صاد و تشديد فاء)، سايهبانى بوده در انتهاى مسجد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كه مسلمانانِ مستمند در پناه آن بهسر مىبردند و اهل صفّه منسوب به آنجا مىباشند.
ابنحجر مىگويد: صفّه مكانى بوده در انتهاى مسجدالنبى كه بهعنوان سرپناهى براى اقامت مسلمانان غريب و بىخانمان ساخته شد. كم يا زياد شدن تعداد آنان، بستگى به اين داشت كه كسى از آنها ازدواج مىكرد يا درمىگذشت و يا به مسافرت مىرفت.
[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سايهبانى را در انتهاى مسجد ساخت تا فقرا و مهاجران بى خانمان كه در آنجا ساكن شوند و به آن «صُفّه» مىگفتند. آنان روزها را در آنجا به سر مىبردند و شبها آن حضرت آنها را ميان خود اصحاب تقسيم مىكرد و در خانهها از آنها پذيرايى مىشد. به خاطر همين صفّهنشينى، به اين افراد «اصحاب صفّه» گفته شد.
بناى صفه از نظر تاريخى مورد اختلاف است. از سيره حلبى چنين برمىآيد كه بناى آن همزمان با ساختن مسجد انجام پذيرفته است، ولى به نقل بيهقى، پس از افزايش تعداد مهاجران و پيش آمدن مسأله كمبود مسكن، صفه در مسجد ساخته شد و پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار آنان مىنشستند و با ايشان انس مىگرفتند. (اصحاب صفّه كسانى بودند كه به خاطر گرايش به اسلام و اطاعت از آن حضرت، به مدينه هجرت كرده بودند و صفّهنشينى و خدمت به اسلام را بر زندگى در كنار مشركان، در مكه ترجيح داده بودند و پيامبر به خاطر توجه دادن مسلمانان به موقعيّت آنان، به ميان
آنها مىرفت.)
با تغيير قبله از سمت شمال (بيت المقدس) به سمت جنوب (كعبه) محل صفّه نيز از جنوب مسجد به شمال آن انتقال يافت. (1)]
صُفَينه: در نامه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به جماعتى از جُهينه در اطراف ينبع، از اين نام ياد شده است. «گفتنى است، در اطراف ينبع، جايى به اين نام شناخته نيست. اما در جنوب مدينه در راه نجد، شهرى به اين نام وجود دارد كه ميان مدينه و مكه، نزديك به مَهْدالذهب، واقع است.
صُلْحه: (به ضمّ اول و سكون دوم)، همان «خُزْبى» است كه پيشتر از آن ياد شد و نيز همان «صالحه» است كه در باره آن نيز نوشتيم.
صَلْدَد: در اين ابيات كه مالكبن نمط همدانى در مدح پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سروده، از صَلدد نام برده شده است:
ذكرتُ رسول اللَّه في فحمة الدُّجا و نحن بأعلى رحرحان و صَلْدَدِ
حلفت بربّ الراقصات إلى منى صوادر بالرُّكبان من هُضْب قرددِ
بأنّ رسول اللَّه فينا مصَدَّق رسول أتى من عند ذيالعرش مُهْتَدِ
و ما حملتْ ناقة فوق رحلها أشدّ على أعدائه من محمّدِ
و أَعطى إذا ما طالبُ العُرْف جاءَه و أَمضى بحدِّ المشرفيّ المُهَنَّدِ
ياقوت مىنويسد: رَحْرَحان (به فتح اول و سكون دوم) نام كوهى است نزديك عكاظ در پشت عرفات. درباره «صَلْدَد» نيز مىگويد: به نظر مىرسد از نواحى يمن، در سرزمين هَمْدان باشد.
اما بلادى مىنويسد: رحرحان كوهى است در نزديكى يكصد و بيست كيلومترى شرق مدينةالنبى؛ هرگاه در شهر حناكيه باشى، كوه رحرحان را در مشرق، اندكى به سمت جنوب، مىبينى.
اين كوه بلندترين كوه آن ناحيه است.
درباره «صلدد» مىنويسد: خيال مىكنم شكل تحريف شده «صندر» باشد و همان است كه در شعر كثّير و ضراربن ازور نامش آمده است. اين كوه در شرق
1) المسجد النبوى عبر التاريخ، صص 27، 28، 33 و 34 به نقل از سيره حلبى، ج 2، صص 80 و 86
مدينةالنبى قرار دارد و امروزه چندان معروف نيست.
بهنظر من، گفته ياقوت درستتر است؛ چرا كه محل سكونت شاعر از مدينه دور بوده و اظهار اشتياق و علاقه به آنچه در دور دست است قوىتر از اظهار شوق و عشق است به چيزى كه نزديك مىباشد. گويى شاعر مىخواهد بگويد: اى پيامبر خدا، گرچه من از شما دورم، اما پيوسته به يادتان هستم و فراموش نمىكنم. دليل بر دور بودنِ اين دو كوه، آن است كه شاعر از سفر طولانى پرمشقّتى كه سوار بر مركبهاى نيرومند طى كرده است، ياد مىكند و مىگويد:
و هُنّ بنا خُوض طلائحُ تغتلى بركبانها في لاحب متمدد
على كل فَتْلاء الذراعين جسرة تمرّ بنا مرّ الهجفّ الخَفَيدد
اين ابياتِ مدحآميز را كتابهاى سيره آوردهاند؛ مثلًا در «الاصابه» ابنحجر در ضمن شرح حال مالكبن نمط و در «الاستيعابِ» ابن عبدالبرّ آمده است.
البته، اينكه مىگوييم «رحرحان» مذكور در اين ابيات دور از منزلگاههاى مدينه بوده، به اين معنا نيست كه كوه ديگرى به اين نام وجود نداشته و در اطراف مدينه كوهى بهنام «رحرحان» نبوده است. سمهودى در تعيين موقعيت قرقگاه «ربذه» از «رحرحان» نام مىبرد كه به آنچه بلادى مىگويد نزديك است.
صُلْصُل: (به ضمّ صاد اول و دوم و سكون لام)، بكرى مىگويد: كوهى است در محلّ ذوالحُليفه. در خبر آمده است هنگامى كه هيت و ماتع (دو مخنّث بودند در عهد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله) به عبداللَّهبن اميّه گفتند: اگر خداوند طائف را برايتان فتح كرد، بىدرنگ به سراغ باديه دختر غيلان برو؛ زيرا او با چهارتا مىآيد و با هشت تا مىرود، (1)وقتى سخن مىگويد عشوه مىآيد. راه كه مىرود مىخرامد و هرگاه مىنشيند مانند خيمهاى است كه
1) درباره معناى اين عبارت و عبارات ديگرِاين روايت، توضيحات مفصلّى در بحارالأنوار، ج 22، ص 89 بهبعد آمده است. علاقهمندان مىتوانند به آنجا مراجعه كنند- م.
برپا كردهاند (با اين بيانات بدن چاق و گوشتالوى باديه را توصيف كردند)؛ رسولاللَّه دريافت كه اين توصيفات، جز از افراد پرمكر و فريب برنمىآيد؛ لذا هيتِ و ماتع را به «صلصل» تبعيد كرد. در بخارى آمده است كه هيت را به حمى (قرقگاه) تبعيد نمود. شايد مقصود قرقگاه نقيع باشد.
ياقوت مىگويد: صلصل در نواحى مدينه است و هفت ميل با آن فاصله دارد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روزى كه از مدينه بهسوى مكه- در سال فتح- خارج شد، در اين مكان فرود آمد.
بلادى مىنويسد: صلصل همان زمين سخت برآمدهاى است كه بعد از ذوالحليفه در راه بدر (مكه) و قبل از مفرّحات (ذاتالجيش) واقع شده و بهنام «صمدالظمأ» نيز خوانده مىشود.
صَمّان: (به فتح اول و تشديد ميم)، در لغت بهمعناى زمين سخت و سنگلاخ است.
عباسبن مرداس سلمى گويد:
يا بُعدَ منزل مَنْ ترجو مودّته و من اتى دونه الصَّمان فالحَفَرُ
صَمان: زمينى است از مناطق پايينِ نجد، واقع در بين دهناء و ساحلِ خليج، كه يكى از مشهورترين زيستگاههاى بهارى در گذشته و حال بوده است و «حَفَر» همان «حفر الباطن» فعلى است در شمال عربستان سعودى.
صَمْد: (به فتح اول و سكون دوم)، پيامبر صلى الله عليه و آله به قومى از بنىعبس فرمود: «هرجا كه هستيد، از خداوند پروا داشته باشيد؛ زيرا كه او هرگز چيزى از اعمال شما را ناديده نمىگيرد، حتى اگر در صَمْد و جازان باشيد». آن حضرت اين دو جا را مثالى براى دورى مسلمانان از سرزمين هجرت زده است. درباره جازان پيشتر سخن گفتيم. اما «صَمْد»، بهگمان من، تحريف شده «ضَمد» (با ضاد) است و ضَمْد شهرى است در همسايگى شهر جيزان يا جازان، واقع در جنوب عربستان سعودى، كه بهنام «حرجة ضمد» خوانده مىشود.
صَمغه: زمينى است نزديك احد در مدينه.
در خبرهاى مربوط به غزوه احد آمده است: «چون ابوسفيان در احد فرود آمد، قريش مركبها و ستوران خود را در كشتزارهاى صمغه، كه از قنات مسلمانان
آبيارى مىشد، رها كردند.
آگاهان مىگويند: صمغه امروزه به «العيون» معروف است و سرزمينى است داراى چشمههاى و نخلستانهاى فراوان. وادى «قنات» پس از عبور از آرامگاه حمزه عليه السلام به صمغه مىريزد.
صَنعاء: در جاهاى متعدّدى از سيره، از اين نام ياد شده است. در دنياى عرب چندين جا بهنام صنعا وجود دارد؛ از جمله:
صنعاى يمن، صنعاى شام در نزديكى دمشق و صنعاى حجاز در شمال مدينه.
مشهورترين آنها صنعاى يمن است.
صَوْر: (به فتح اول و سكون دوم)، بكرى مىگويد: نام كوهى معروف است. در حديث از قول جابر آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود: آيا كلماتى را به تو نياموزم كه هرگاه آنها را بگويى، اگر (گناهى) به مانند صَوْر داشته باشى آمرزيده شود؟ از على عليه السلام روايت شده است كه گفت: اگر به اندازه صير بدهكار باشى خداوند آن را برايت ادا مىكند. گفتهاند: صور و صير، هر دو جايز است؛ چنانكه گفته مىشود: «قول و قيل».
صَوران: (به فتح اول و سكون دوم)، تثنيه «صَوْر» است، بهمعناى دستهاى نخل خرما. جايى است در مدينه واقع در ميان مدينه و بنىقريظه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قبل از رسيدن به منطقه بنىقريظه، از آنجا گذر كرد. مالكبن انس مىگويد: من در وسط روز، كه هيچ سايهاى نبود، نزد نافع، مولى ابن عمر مىرفتم. منزل او در بقيع در صورين بود.
عجيب است كه ياقوت يك بار آن را با لفظ «صوران» آورده و گفته است:
جايى است در مدينه، در بقيع و بار ديگر با لفظ «صورين» ذكر كرده و گفته است:
جايى است نزديك مدينه. اما به گمان من اين دو يكى است.
صَهْباء: كوهى است كه در خبرهاى غزوه خيبر از آن ياد شده است. اين كوه از جنوب مشرف به خيبر است و امروز بهنام كوه «عطوه» خوانده مىشود و در جنوب شهر شريف، مركز خيبر قرار دارد. در «وفاءالوفا» آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در صهباء مسجدى دارد و در همين محل بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله با صفيه بنت حُيَىّ (ابن اخطب) ازدواج كرد.
صَهوه: در لغت بهمعناى قسمت بالاى هرچيز است. ياقوت مىنويسد: صهوه در نواحى مدينه است و آن صدقه عبداللَّهبن عباس در كوه جهينه مىباشد.
صِهْيون: (به كسر اول و سكون هاء)، كلمهاى عبرى است بهمعناى قلعه و دژ. نام يكى از تپههايى است كه شهر قدس بر فراز آنها بنا گرديده و گاه اين نام به تمام قدس اطلاق مىشود. در روايت ابن منده از نسخه تيول پيامبر صلى الله عليه و آله به تميمالدارى اين نام آمده است.
صَياصى: چهارده دژ (اطم) بوده در قُبا كه از بس نزديك هم بودند، اهالى آنها با يكديگر آتش رد و بدل مىكردند.
صَيْلَع: (به فتح اول و سكون دوم و فتح لام)، جايى است در يمن كه حيوانات وحشى و آهو در آنجا به وفور يافت مىشود.
در سخنى كه مالكبن نمط در حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله گفت، آمده است:
«تا لَعْلَع برپاست و تا در صَيْلَع آهو مىدود، عهد و پيمان آنان برجاست و نقض نمىشود».
ضارِج: اسم فاعل است بهمعناى مفعول، يعنى «شكافخورده». بعضى گفتهاند:
جايى است در يمن. گفته مىشود:
گروهى از يمن به قصد ديدن پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رهسپار شدند اما راه را گم كردند و چيزى نمانده بود كه از كمآبى بميرند. يكى از آنان اين شعر امرىءالقيس را خواند:
و لمّا رأتْ أنَّ الشريعةَ هَمُّها و أنَّ البياضَ مِن فرائصها دامي
تَيمَّمَتْ الْعَين الَّتي عِندَ ضارج يَفيء عَلَيها الظِّلُّ عرمضها طامي
با شنيدن اين ابيات، گفتند: امرىء القيس جز سخن راست نمىگويد. آنان نزديك چشمه ضارج بودند. در جستجوى چشمه برآمدند و آن را يافتند و خود را سيراب كردند ... چون به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيدند، گفتند: يا رسولاللَّه، خداوند با دو بيت شعر از امرىءالقيس جان ما را نجات داد؛ و آن ابيات را خواندند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «او مردى است كه در دنيا معروف و ارجمند است اما در آخرت فراموش شده و گمنام. روز قيامت مىآيد در حالى كه پرچمدار شاعران بهسوى دوزخ است».
ضالّه: بهمعناى درخت عنّاب صحرايى كُنار دشتى است. بكرى مىنويسد: جايى است روبهروى بيشه (در جنوب عربستان سعودى). وى روايت كرده است كه جريربن عبداللَّه بجلّى به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد. حضرت پرسيد:
منزلت كجاست؟ عرض كرد: در اطراف بيشه، ميان نخله و ضالّه.
[ضَبْح: جايى است كه نخستين گروه از حاجيان در عرفات، از آنجا كوچ مىكنند.
بدين ترتيب «ضبْح» كناره شرقى وادى «عُرَنه» و شمال «مسجد نَمِرَه»؛ يعنى نزديك آن است و مردم براى درك مشعر، از آنجا كوچ مىكنند. (1)]
ضَبُوعه: (به فتح اول و ضمّ دوم)، يكى از منزلگاههاى مسير پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به غزوه ذوالعُشيره است. راه مدينه به ضبوعه، از ميان جماوات و سپس از فيف (بيابان) الخبار مىگذرد و به تپه بلندى مىرسد كه به ضبوعه مشرف است و از آنجا به ملل، در جنوب غربى مدينه منوره مىرود.
ضَجَنان: (به فتح اول و دوم، به سكون جيم نيز روايت شده)، در سيره و در حديث اسراء و غير آن، از اين مكان نام برده شده است. جايى است نزديك مكه.
بلادى مىنويسد: حرّه يا سنگلاخ مستطيل شكلى است در پنجاه و چهار كيلومترى مكه كه از شرق به غرب كشيده شده و راه مكه به مدينه، از شاخ غربى آن مىگذرد. اين شاخ امروزه بهنام «خشمالمحسنيه» خوانده مىشود.
ضجنان شاخ يا باريكه ديگرى نيز دارد كه به سمت شمال غربى كشيده شده و پوشيده از ريگ است. اين شاخ همان كُراع (كرانه) الغميم مىباشد.
[به گفته ياقوت، «ضَجْنان» كوه كوچكى است كه در فاصله 25 ميلى مكه قرار دارد و در پايين آن محلى به نام «غَميم» واقع است كه يكى از مساجد منسوب به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا بوده و آن حضرت در آن نماز گزارده است. (2)]
ضَحْيان: (به فتح اول و سكون دوم)، دژى بوده در جنوب غربى مدينة النبى كه احَيْحة بن جُلاح (اوسى) آن را ساخته بود.
[ضُراح: نام ديگر بيت المعمور است كه به آن «ضريح» نيز گفته مىشود. ضراح يا ضريح در لغت به معناى مكان دور است و از آنجا كه بيت المعمور، در آسمان چهارم، محاذى كعبه قرار دارد و فاصلهاش از زمين بسيار است، به اين نام
خوانده شد.
بعضى ضراح را يكى از اسامى كعبه شمردهاند؛ زيرا (به نقلى) خداوند آن را در جريان طوفان نوح، به آسمان بالا برد. (1)بلادى مىگويد: «ضُراح» بيت العمور است كه در آسمان محاذى كعبه قرار دارد و گفته شده كه «ضراح» نام كعبه است. آنگاه كه كعبه در جريان طوفان نوح به آسمان دنيا برده شد، به خاطر دورى از زمين آن را «ضُراح» ناميدند. (2)طريحى نيز گفته است: «ضُراح» به معناى روبرو و محاذى است و در حديثى در ذيل آيه شريفه وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي اْلأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (3)
آمده است، خداوند به فرشتگان فرمود:
در زمين خليفهاى قرار مىدهم. آنان گفتند: آيا موجودى را در زمين قرار مىدهى كه به فساد و خونريزى بپردازد ... سپس از گفته خويش پشيمان شده، به عرش پناه بردند و به استغفار پرداختند. خداوند خواست جايى براى عبادتِ آنها قرار دهد، پس در آسمان چهارم، محاذى عرش خانهاى آفريد كه ضراح ناميده شد و بعد در آسمان دنيا، محاذىِ «ضراح»، خانهاى قرار داد كه بيتالمعمور نام گرفت. آنگاه اين خانه (كعبه) را محاذىِ بيتالمعمور قرار داد و از اينجا روشن مىشود كه بيتالمعمور در آسمان دنيا است و خانههاى (عبادت) سه تا مىباشد. (4)]
ضَريّه: (به فتح اول و كسر راء و تشديد ياء)، سرزمينى است در نجد، در راه حاجيان بصره و به مكه نزديكتر مىباشد.
قرقگاه ضريّه منسوب به همينجاست.
اين زمين را عمربن خطاب براى شتران صدقه و اسبانِ جنگجويان قرق كرد.
امارت ضريّه در منطقه قصيم سعودى واقع است.
ضَعْذَرْع: فيروزآبادى در «المغانمالمطابه» مىنويسد: دژى است در مدينه كه بنىخَطْمه آن را ساختهاند. در اين بنا
خانهاى وجود ندارد؛ از اينرو چيزى شبيه دژ است كه در هنگام جنگ، در آنجا پناه و سنگر مىگرفتند. علّت نامگذارى آن به «ضعذرع» اين است كه در محل چاه بنىخطمه (كه به آن «ذرع» مىگويند) قرار دارد؛ اين چاه همان چاهى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن آب دهان انداخت.
ضَغاضِغ: گفتهاند كه آن، كوهى است نزديك شمنصير و بند بزرگى در آنجاست كه آب در پشت آن جمع مىشود: در ضغاضغ دهكدههايى است از بنىسعدبن بكر؛ همان قبيلهاى كه حليمه سعديّه، دايه پيامبر صلى الله عليه و آله، از آن بود.
ضُلْضُل: بكرى آن را به همين صورت روايت كرده است و آن لغتى است در «صلصل» كه قبلًا گذشت.
ضَمار: (به فتح اول و راء مكسور)، سنگى بوده متعلّق به بنىسليم كه اين قبيله در زمان جاهليت آن را مىپرستيدند. اين سنگ در سرزمين سُلَيم در حجاز قرار داشت. روزى عباسبن مرداس سلمى نزد ضمار بود، صدايى را شنيده كه مىگفت:
قل للقبائل من سليمٍ كلّها أَودى ضمارِ و عاش أهل المسجد
انَّ الّذي ورث النّبوة والهُدى بعد ابن مريم من قريش مهتد
أودى ضمارِ و كان يُعبدُ مرّةً قبل الكتاب إلَى النّبيّ محمّد
عباس با شنيدن اين ابيات، ضَمار را به آتش كشيد و به حضور محمد صلى الله عليه و آله آمد و اسلام آورد ....
همچنين ضمار جايى است بين نجد و يمامه.
ضَمْد: (به فتح اول و سكون دوم)، مردى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از زندگى در باديه پرسيد، حضرت فرمود: «تقوا پيشه كن؛ در اينصورت تو را چه زيان كه در جانب ضمد از جازان باشى». در برخى منابع، اين كلمه با «صاد» (صَمْد) آمده، ولى بهگمان من با همان ضاد باشد؛ چراكه هنوز هم جايى است آباد در منطقه جازان، در جنوب عربستان سعودى.
ضَمْرة بن بكر: قبيلهاى عدنانى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ميان ودّان و بدر با آنان جنگيد.
ضَهْر: (به فتح اول و سكون دوم)، شهرى
است در يمن. بكرى مىنويسد: اهالى يمن مىگويند: از ضهر هفت انسان فرعون (منش) سر برداشتند و يك شتر فرعون (صفت) و آن عسكر يا همان شتر عايشه در جنگ جمل است. اين شتر را بهعلىبن منيه فرستاد. ضهر دو ساعت با صنعا فاصله دارد.
ضَهْيَد: (به فتح اول و سكون دوم و ياى مفتوح)، ياقوت مىنويسد: در فتوحات از فلاتى ميان حضرموت و يمن ياد شده كه به آن ضهيد مىگويند.
ضَيْق: راهى است كه از مكه بهطرف مَرّالظهران مىرود و شهر جموم در «مرّالظهران» از آنجا ديده مىشود. اين همان مكانى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در غزوه فتح مكه، ابوسفيان را در آنجا نگهداشت تا قدرت مسلمانان را ببيند.
ضيق در بيست و يك كيلومترى شمال مكه واقع است.
ضَيْقه: (به فتح اول و سكون دوم)، راهى است ميان طائف و حُنين كه در غزوه طائف از آن ياد شده و آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از نام آن پرسيد و چون نامش را گفتند حضرت از آن خوشش نيامد و به «سيرى» تغييرش داد.
ضين: (به كسر ضاد و سكون ياء)، كوهى است در يمن. در حديث آمده است:
هرگاه كسى بگويد: «اللَّهُمَّ اكْفِنِي بِحَلالِكَ عَنْ حَرَامِكَ وَ أَغْنِنِي بِفَضْلِكَ عَمَّنْ سِوَاكَ»، خداوند قرض او را ادا مىكند، حتى اگر بهاندازه كوه ضين باشد.
طائف: شهرى است كه نياز به شناساندن ندارد. اين شهر در نود و نه كيلومترى شرقِ اندكى متمايل به جنوبِ مكه قرار دارد و ارتفاع آن از سطح دريا 1630 متر است. رسولاللَّه صلى الله عليه و آله براى رفتن از حنين به طائف، بهترتيب از نخلةاليمانيه و قرن و مليح و بحرة الرغاءِ ليّه عبور كرد.
طابه: يكى از نامهاى مدينةالنبى (على صاحبها أفضل الصلاة و أتمّ التسليم) است.
در حديث آمده كه آن حضرت دستور داد مدينه را «طيبه» و «طابه»- مأخوذ از طَيّب (پاك و پاكيزه)- بنامند؛ چرا كه نام مدينه يثرب بود و «ثرب» بهمعناى فساد و تباهى است. به همين دليل، رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از خواندن آن به اين نام نهى كرد و آن را طابه و طيبه ناميد. اين دو مؤنث «طَيْب» و «طاب» اند بهمعناى طيّب و پاك.
طاسا: يكى از وادىهاى اشعر است. در سرزمين جُهينه، از اطراف ينبع. اهالى آن ادعا مىكنند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى اموال آنان دعا كرده است.
طاغيه: نام ديگر بت «لات» بوده و آن در طائف قرار داشته است.
[طاهره: از نامهاى زمزم است. (1)]
طَبريّه: (درياچه)، اين درياچه، كه در حديث از آن ياد شده، در چهل و سه كيلومترى درياى مديترانه قرار دارد. طول آن بيست و يك كيلومتر و عرضش حدود دوازده كيلومتر مىباشد. كوههاى جولان با ارتفاع متفاوت 600 تا 800 متر در
1) شفاء الغرام، ج 1، ص 401؛ فاكهى، ج 2، ص 68.
شرق اين درياچه قرار گرفتهاند.
شهر طبريه در كنار درياچه است.
نسبت به اين شهر «طبرانى» است كه يك نسبت غير قياسى مىباشد. شايد علتش اين باشد كه چون نسبت طبرى كه منسوب به طبرستان است، زياد بهكار مىرفته، خواستهاند ميان اين دو نسبت، تمايزى باشد. از اينرو، منسوب به طبريه را طبرانى گفتهاند.
از مشهورترين منسوبين به طبريه، امام حافظ سليمانبن احمدبن ايوب طبرانى. يكى از پيشوايان معروف و حافظانى است كه حديث زياد مىدانست؛ از جمله تأليفات او «المعجمالكبير في اسماء الصحابه» است.
طِرْبال: بهمعناى قسمتى از كوه يا يك ديوار كه بلند و به سمت بيرون خميده باشد.
در حديث آمده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله هرگاه از كنار طربال كج و خميدهاى مىگذشت با سرعت رد مىشد. طربال نام مكان خاصى نيست.
طَرَف: (به فتح اول و دوم)، گفته مىشود:
نزديك نُخيل است در سى و شش ميلى مدينه در راه قصيم. سريه زيدبن حارثه در سال ششم هجرى بهسوى همينجا اعزام شد.
طَرَف امروزه بهنام «صويدره» معروف است و در پنجاه و سه كيلومترى مدينه در راه قصيم قرار دارد.
امّا طرف القدّوم: بكرى مىنويسد:
قَدّوم ثنيّه يا گردنهاى است در سراة كه از مكان آن آگاهى نيافتم.
طريقالأنبياء؛ (در راه انبيا)، يا «دَرْب الأنبياء» راهى است ميان مكه و مدينه. از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده است كه هفتاد پيامبر از اين راه عبور كردهاند. اين راه از عمرةالتنعيم در شمال مكه آغاز مىشود و نخستين مرحله يا منزل آن «جموم» است كه در بيست و دو كيلومترى مكه واقع است. مرحله يا منزل دوم «عسفان» است كه با مكه هشتاد كيلومتر فاصله دارد. منزل سوم «دف» است در يكصد كيلومترى مكه. منزل چهارم «طارق قديد» است در 128 كيلومترى مكه. منزل پنجم «جحفه» است و منزل ششم «ورّان» و سپس «سقيا» است كه در وسط «قاحه» جاى دارد. منزل بعد «بئرالطلوب» مىباشد كه امروزه بهنام «حفاة» شناخته مىشود. پس از آن،
«شرفالأثايه» است و آنگاه «رويثه» و سپس «منصرف» كه امروزه بهنام مسيجيد يا روحاء معروف است؛ زيرا اين دو در مجاورت هم هستند. بعد از منصرف، «سياله» است و سرانجام مدينه.
بنابراين، سيزده مرحله يا منزل بوده است.
[بلادى مىگويد: «طريق الأنبياء» به مسير پيامبران به بيت اللَّه الحرام گفته شده و اين راه، از سَيّاله، رَوحاء، عَرَج، سُقيا، هرشى و جُحْفَه مىگذرد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حج يا عمره از آن گذر كرده است. (1)]
الطريق بين المدينه و المكه: (راه ميان مدينه و مكه)، راهى است كه پيش از عصر حاضر، مردم از آن رفت و آمد مىكردند. اين راه، از اين مكانها مىگذشت:
2- حُفير يا حفيره (چاهى است).
3- ملل يا فرش ملل (فريش).
4- سياله (به وزن فَسانه).
5- روحاء.
6- عرقالنطبيه.
7- منصرف (مسيجيد).
8- رويثه.
9- صفراء.
10- بدر (علاوه بر اين، دو راه ديگر نيز به بدر مىرود: يكى از روحاء به سمت مضيق منحرف مىشود و به خيف نوح مىرود و از آنجا به خيام و سپس اثيل و بعد به بدر مىرسد. راه دوم از رويثه شروع مىشود).
11- اثايه.
12- عرج.
13- سقيا.
14- ابواء.
15- جحفه.
16- ودّان.
17- عَقبه (گردنه) هَرْشى.
18- ذاتالأصافر.
19- بئرالطلوب بعد از سقيا.
20- لحى جمل.
21- وادى عبابيد.
22- قاحه.
23- كُلَيَّه.
24- مُشَلَّل.
25- قُديد.
1) بلادى، ج 5، ص 239.
26- خيمتا ام معبد.
27- خليص.
28- امج.
29- روضه.
30- كَديد.
31- عُسْفان.
32- غزال- ثنيّه (گردنه) غزال.
33- كُراع الغميم.
34- بطن مَرّ.
35- سرف.
36- مكّه.
طريق الرسول صلى الله عليه و آله إلى غزوة بدر: (راه پيامبر صلى الله عليه و آله به غزوه بدر)،] «بدر».
طريق الرسول صلى الله عليه و آله إلى غزوة تبوك: (راه پيامبر صلى الله عليه و آله به غزوه تبوك)،] «مساجد»، مساجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در راه تبوك.
طريق الهجرة النبويه صلى الله عليه و آله: (راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله)، نقطه آغاز هجرت، از خانه پيامبر صلى الله عليه و آله بود. آن حضرت از منزل خود به منزل ابوبكر رفت و هر دو از درِ كوچكى كه در پشت خانه او بود، بيرون آمدند و بهسمت غارى در كوه ثور حركت كردند و وارد غار شدند. بعد از سه روز توقف در اين غار، راهبلد آنان، عبداللَّهبن ارقط، آندو را از غار خارج ساخت و از پايين مكه رفتند و تا ساحل به راه خود ادامه دادند و در پايين عسفان به راه اصلى برخوردند؛ سپس از پايين امج گذشتند و پس از گذشتن از قُديد وارد راه اصلى (مدينه) شدند و از آنجا بهترتيب از خرّار و ثنيّةالمرّه (يا: مره با تخفيف راء) و لِقْفا و مدلجة لقفا گذشتند. سپس از بطن يا داخل مَدلجة محاج يا محاج و مَرجح محاج و از بطن و داخل مرجح ذىالعضوين و بطن ذى كَشْد عبور كردند و سپس از جداجد و اجدد و ذا سلم و مدلجه تِعْهن و عبابيد و فاجّه يا قاحه به مسير خود ادامه دادند و از عرج پايين آمدند و از گردنه عائر، واقع در سمت راست ركوبه عبور كردند و در بطن ريم پيش رفتند و به قبا نزد بنى عمرو بن عوف رفتند و سرانجام وارد مدينه شدند و در جايى كه مسجد آن حضرت است، فرود آمدند.
اين بود راه و مسير هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله آنگونه كه ابنهشام در «السيرةالنبويه» بيان كرده است. گرچه اين مكانها، كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در مسير هجرت خود، از آنها گذشته، در
تصوير؟؟؟
تصوير؟؟؟
جاى جاى اين فرهنگ توضيح داده شدهاند؛ اما مناسب ديدم كه در ذيل اين مدخل نيز يكجا از آنها ياد كنم تا خواننده براى پيدا كردن اين اماكن پراكنده در لا به لاى كتاب به زحمت نيفتد و لذّت دنبال كردن سفر پيامبر اكرم را از دست ندهد.
غار ثور؛ غارى است در كوه ثور واقع در جنوب مكه مكرمه يا در سهكيلومترى جنوب مسجدالحرام.
عُسفان؛ شهرى است در هشتاد كيلومترى شمال مكه در راه مدينه.
امج؛ وادىاى است زراعى، در يكصد كيلومترى شمال مكه كه امروزه بهنام «خُليص» شناخته مىشود.
قُديد؛ (به ضمّ قاف)، يكى از وادىهاى بزرگ تهامى حجاز است كه دهانههاى بالاى آن از سنگلاخ «ذَرَه» سرچشمه مىگيرد. قسمت بالا يا ابتداى اين وادى را «ستاره» مىنامند و بخش پايين آن را «قديد». راه مكه به مدينه، در مسافت يكصد و بيست كيلومترى مكه، اين وادى را قطع مىكند.
خيمتا امّ معبد؛ ابنهشام، در مراحل راه هجرت، از اين مكان نام نبرده اما مشهور است كه در اين مسير قرار داشته است. خيمتا امّ معبد در حاشيه شمالى وادى قديد قرار دارد.
خَرّار؛ همان وادى جحفه و غدير خم است كه در حوالى بيست و پنج كيلومترى شرق شهر رابغ قرار دارد.
ثنيّة المُرّه؛ جايى است ميان غدير خم و فُرع.
لِقْف؛ وادىاى است از ريزابههاى وادى فرع.
مَدَلجة مَجاح؛ (يا محاج)، مدلجه در لغت بهمعناى فاصله ميان چاه و حوض است كه براى كشيدن آب از چاه و خالى كردن آن در حوض طى مىشود.
مجاح: وادىاى است كه از شمال و بعد از ابوضباع به وادى فرع مىريزد.
مَرْجَح؛ درّهاى است كه آب آن در مجاح مىريزد.
ذو العَضَوين؛ (به ضاد يا صاد):
دو درّهاند كه پس از پيوستن به يكديگر به آبراهه مجاح مىريزند.
ذوكشد كه امروزه بهنام «امّ كشد»
معروف شده، آبراههاى (1)است كه از جنوب و روبهروى اجرد به وادى ثقيب مىريزد و راه به قاحه از آن مىگذرد.
مىتواند جمع جُدْجد نيز باشد كه بهمعناى چاه قديمى است.
14- اجرد؛ درستش «اجيرد» است؛ زيرا اجرد كوهى است كه با راه هجرت فاصله زياد دارد. اما در اينجا درّهاى است كه از شمال به وادى ثقيب مىريزد.
15- مَدْلَجَة تِعهن؛ آبراههاى است.
16- عبابيد؛ ناشناخته است.
17- فاحّه؛ درستش با قاف (قاحه) است و آن وادى بزرگى است كه چندين ريزابه دارد؛ يكى از ريزابههايش «فاجّه» مىباشد. همين تشابه نزديك ميان «قاحه» و «فاجّه» است كه سبب تصحيف آن به «فاحّه» گرديده است.
18- عَرْج؛ وادى بزرگى است.
19- ثَنِيّة الغائر؛ همان ثنيه ركوبه است. ركوبه امروزه معروف نيست.
شايد غائر نام واديى است كه از ثنيه ركوبه عبور مىكند.
20- بطن ريم؛ وادىاى است كه از غرب مىآيد و در محلّ «بئار الماشى»، واقع در راه جديد مدينه به مكه موسوم به راه هجرت، به وادى نقيع مىريزد.
21- قبا؛ معروف است و نيازى به توضيح ندارد.
طريق هجرت، بنا به روايتى ديگر كه ابن سعد آورده، بدين شرح است:
غار ثور، خيمتا امّ معبد، خرار، ثنيّةالمره، لَقْف، مدلجة لقف، مدلجة مجاح، مَرْجح مجاح، بطن مرجح، بطن ذات كَشد، جدائد، اذاخر، بطن رابغ، ذا سلم، اعدا مدلجه، عثانيه، بطن القاحه، عرج، جدرات، غائر در سمت راست ركوبه، عقيق، جثجاثه، ظبى و حَرّة العُصْبه.
[طَعامُ الأبرار: از اسامى زمزم است. (2)]
[طعام طُعْم: از نامهاى زمزم است. (1)]
طَفّ: (به فتح طاء و تشديد فاء)، سر زمينى است از حومه كوفه در راه بريّه كه حسينبن على عليهما السلام در آنجا به شهادت رسيد.
طَفيلُ: كوه يا چشمهاى است كه همواره در كنار «شامه» از آن ياد مىشود. اين دو نام در ابياتى كه بلالبن رباح به آنها تمثّل جسته، آمدهاند:
و هل أردنْ يوماً مياه مجنة و هل تبدون لي شامة و طفيلُ
طِلاح: (به كسر اول)، جايى است از نواحى مكه كه در خبرهاى فتح مكه از آن ياد شده است. شاعر گفته است:
و نحن الأولى سدَّتْ غزال خيولنا و لِفتاً سددناه و فَجَّ طِلاح
طَلَح: (به فتح اول و دوم)، نام مكانى است. هنگامىكه عمربن خطاب دستور داد حطيئه را، بهعلّت آنكه زبرقان را هجو كرده بود، در چاه اندازند، وى براى جلب ترحّم عمر ابياتى سرود كه در يكى از آنها نام «طَلَح» برده شده است:
ماذا تقول لأفراخ بذي طلح حمر الحواصل لا ماءٌ و لا شجر
اين كلمه بهصورت «ذىامر» و «ذىمَرَخ» نيز روايت شده است.
طَلوب: (به فتح اول)، گفته مىشود. «بئرٌ طلوبٌ» يعنى چاهى كه آب آن بسيار پايين است. بلادى مىنويسد: طلوب امروزه بهنام «حفاة» معروف است و در صدر وادى قاحه در راه ميان شرفالأثايه و سقيا واقع شده و سى و هشت كيلومتر با سقيا فاصله دارد.
[طواف افاضه: به طواف واجبى گفته مىشود كه بعد از اعمال مِنا توسّط حاجى انجام مىشود و به آن طواف حج و طواف زيارت هم گفته مىشود و يكى از اركان حج است. (2)اهل سنت از آن به طواف فَرْض، طواف ركن و طواف زيارت نام مىبرند. (3)]
[طواف تَطَوُّع: طواف مستحب است و در حديث است: «يُسْتَحَبُّ أَنْ يَطُوفَ
ثَلاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ أُسْبُوعاً عَلَى عَدَدِ أَيَّامِ السَّنَةِ فَإِنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَثَلاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ شَوْطاً فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَمَا قَدَرْتَ عَلَيْهِ مِنَ الطَّوَافِ» (1)]
[طواف قدوم: نام ديگر آن طواف تحيّت است؛ زيرا تحيّت هر مسجدى خواندن دو ركعت نماز است و تحيّت مسجدالحرام طواف است و از اين رو به آن طواف تحيّت دخول هم گفته مىشود. اين طواف از نظر اهل سنت از اركان حج نبوده و واجب نيست و براى كسى كه براى انجام حج افراد يا قِران محرم شده است، استحباب دارد. (2)بنابراين، اين طواف براى اهل مكه و براى كسى كه به عمره تمتّع يا مفرده محرم شده و نيز براى كسى كه به حج افراد محرم شده و پيش از وقوف در عرفات و مشعر به مكه وارد نشده است، مستحب نيست و از نظر شيعه مدركى براى استحباب طواف وجود ندارد. (3)]
[طواف نساء: يكى از اقسام طواف است كه در تمام انواع حج و نيز در عمره مفرده، بر مردان و زنان و كودكان و نيز بر خصىّ و خُنثى، بعد از سعى ميان صفا و مروه واجب مىباشد. (4)]
[طواف وداع: آخرين طواف حاجىِ آفاقى است كه هنگام خروج از مكه انجام مىدهد. اين طواف مستحب است (5)و اهل سنت آن را طواف صدر؛ يعنى طواف بازگشت هم مىنامند؛ زيرا حاجى پس از آن از مكه به شهر خويش باز مىگردد و اين طواف از نظر آنان واجب مىباشد و كفاره ترك آن يك قربانى است ولى مالكيه آن را مستحب مىدانند. (6)]
[طُوال: يكى از كوچههاى مدينه منوره است كه در فاصلهاى كوتاه از مسجد نبوى، در قسمت شمالى آن قرار گرفته و مرقد شريف جناب عبداللَّه؛ پدر گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا است. (7)اكنون با توسعه مسجدالحرام و فضاى اطراف آن، آن كوچه تخريب
شده و اثرى از قبر مطهّر باقى نمانده است.]
طُور: گفتهاند همان كوه مشرف به نابلس است. به همين دليل سامريان به زيارت اين كوه مىروند.
همچنين «طور» كوهى است مشرف بر طبريه و در شرق ناصره واقع شده و ارتفاع آن از سطح دريا، 562 متر است. مناظر و چشماندازهاى قلّه اين كوه از زيباترين چشماندازهاى فلسطين شمالى است. از بالاى اين كوه، جبل الشيخ و كوههاى شرقى اردن شمالى و درياچه طبريه و مَرج (مرغزار) بنىعامر و درياى مديترانه ديده مىشوند.
طور زيتا يا زيتون: كوهى است مشرف بر شرق مسجد بيتالمقدس و ميان مسجد و وادى جهنم، كه عين سلوان در آن مىباشد، قرار گرفته است.
طُوى: در قرآن كريم آمده است: ... إِنَّكَ بِالْوَادِي الْمُقَدَّسِ طُوىً. مراد از طوى جايى است در فلسطين، در كوه طور.
طُوى يا ذىطُوى: در سيره آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شب فتح را در ذىطوى گذراند. ذىطوى يكى از وادىهاى مكه است و امروزه در وسط شهر واقع شده و عتيبيّه و جَروْل از محلّههاى آن مىباشد. «بئر ذىطوى» هنوز هم در جرول معروف است «اين چاه، در محلّى قرار دارد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شب فتح را در آنجا به سر برد. كوه قعيقعان به شرقِ اين چاه مشرف است و سمت مشرف بر چاه را امروزه «جبلالسودان» مىخوانند.
[طُوَيِّلُ النبى صلى الله عليه و آله: تپّهاى است كه از سمت جنوب شرقى، بر «جرثومه» مشرف است و به قولى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در غزوه تبوك در آنجا اردو زد. (1)]
طَىّ: قبيلهاى عربىِ قحطانى است كه در يمن مىزيستند ولى بعدها آنجا را ترك كرده، در «سُميراء» و «فيد»، در همسايگى بنىاسد ساكن شدند. دو كوه طىّ اجأ و سلمى- در منطقه حائل- اختصاص به اين قبيله داشت. از زيستگاهها و شهرهاى اين قبيله است:
1) بلادى، ج 5، ص 242
دومةالجندل، قُريّات، سكاكه، تيماء، محضر و ظريب. يكى از بتهاى آنها در جاهليت، «فلس» بود.
طَيْبه: نام مدينةالنبى است. شاعر مىگويد:
طربتُ و داري بأرض العراق إلى مَنْ بطيبة و المسجد
تصوير شماره 23
تصوير شماره 24
تصوير شماره 26
ظاهره: سمهودى مىنويسد: ظاهره در ناحيه «نقا» از حرّه غربى مدينه است. در تاريخ آمده است كه يهوديان سعى كردند ميان دو قبيله مسلمان اوس و خزرج را بههم بزنند و رشته برادرى ميان آنان را از هم بگسلند؛ بهطورى كه اين دو قبيله براى جنگ با يكديگر آماده شدند و گفتند: «وعده ما در ظاهره».
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به محض آگاه شدن از جريان، با گروهى از مهاجران، نزد آنان رفتند و ... در تفسير آيه شريفه يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاً مِنْ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ ... (1)
از اين مكان نام برده شده است.
ظَبْى: (به فتح اول و سكون باء)، بكرى نقل كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به مردى كه او را در رأس سريهاى فرستاد، فرمود: «در سرزمين آنان، ظبى فرود آى». اين ظبى غير از آن «ظبى» است كه در راه هجرت واقع شده و از آن نام بردهاند و نزديك مدينه است؛ چراكه اين ظبى روايت ديگرى است از «وادى ريم».
ظَبْيَه: در حديث آمده است: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نوشت: «اين چيزى است كه محمد پيامبر، به عوسجةبن حرمله جهنى داد: از ذىالمروة، تا ظبيه، تا جعلات، تا كوه قبليه. هيچكس ديگرى حق ادعا در اينها را ندارد». ظبيه، جايى است در سرزمين جهينه و سرزمين جهينه از نواحى ينبع، واقع در ساحل درياى سرخ مىباشد.
ظُبْيَه: (عرق الظبيه)، اين كلمه به ضمّ اول و
1) آلعمران: 100 تا 103
فتح آن، هردو، روايت مىشود. در همينجا بود كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عقبةبن ابىمعيط را كشت. در غزوه بدر نيز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از ظبيه عبور كرد. امروزه بهنام «طرفالظبيه» معروف است و سه كيلومتر قبل از روحاء، در شمال شرقى آن واقع شده و از روحاء ديده مىشود.
راه (مكه) به مدينه از نزديك ظبيه مىگذرد.
ظُرَيْبه: مصغّر «ظَربه»، واحد «ظَرِب» است و ظرب كه جمع آن «ظِراب» مىباشد، بهمعناى تپه كوچك است. عمرو و خالد، فرزندان سعيدبن عاصبن اميّةبن عبد شمس كه مسلمان شده و به حبشه هجرت كرده بودند، پدر آنان سعيدبن عاص در ظريبه، از نواحى طائف مرده بود. برادر آندو، ابانبن سعيدبن عاص، درباره مالى كه در ظريبه داشت، به دو برادر خود گفت:
ألا ليت ميتاً بالظريبة شاهد لما يفتري في الدين عمرو و خالد
ظَفارِ: (به فتح اول و كسر راء)، شهرى است در يمن. بخارى در حديث افك از قول عايشه روايت كرده كه گفت: «ناگاه متوجه شدم گردنبندى كه از مهره ظفارى داشتم، پاره شده و افتاده است».
[همچنين «ظَفار» شهرى است در يمن كه زيستگاه قبيله حميرات بوده و نزديك صفا است. (1)در حديث است كه «جامه احرام پيامبر صلى الله عليه و آله از پارچههاى عبرى و ظفار بود». (2)]
ظَفَر: نام جايى است نزديك حَوأَب در راه بصره به مدينه. بعضى گفتهاند: به ضمّ اول و سكون دوم (ظُفْر) جايى است ميان مدينه و شام و در همينجا بود كه امّقرفه فاطمه بنت ربيعةبن بدر كشته شد. اين زن مردم را عليه اسلام و پيامبر تحريك مىكرد و مىشوراند. خالد او را بهقتل رساند و سرش را براى ابوبكر فرستاد و ابوبكر سر را به دار آويخت. گويند اين نخستين سرى بود كه در اسلام بهدار آويخته شد (ياقوت).
ظَلّال: (به فتح اول و تشديد دوم)، جايى است كه بنا بهقولى نزديك ربذه واقع
شده و بهقولى ديگر نزديك مكه است.
در خبرهاى جنگ فجار از اين محل نام برده شده و اين كلمه را با طاء؛ يعنى طلّال نيز گفتهاند.
ظَهْران: (مرّ الظهران)، وادىاى از وادىهاى حجاز است كه از بيست و دوكيلومترى شمال مكه مىگذرد و در جنوب جدّه به دريا مىريزد. روستاهاى چندى در اين وادى وجود دارد كه از جمله آنهاست: جموم و بحره.
عائر: (ثنية العائر)، بلادى مىنويسد: درستِ آن، با غين (غائر) است، اما در كتب سيره و تاريخ با عين (عائر) آمده است. در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از اين مكان نام برده شده و آن كوهى است كه راهِ ميان بئر الماشى و قاحه از آن مىگذرد.
عارِض: بكرى مىگويد: عارض كوهى است در يمامه. از عبداللَّهبن زيد نقل شده كه گفت: عارض يمامه براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نمايان شد.
عارِم: (زندان عارم)، در اخبار مربوط به ايام عبداللَّهبن زبير از اين زندان نام برده شده و آمده است كه محمدبن حنفيه در آن زندانى شد. ياقوت مىگويد:
نمىدانم در كجاست اما گمان مىكنم در طائف باشد.
[عافيه: از نامهاى زمزم است. (1)]
عاقِر: نام كوهى است كه منزلهاى بنىعدى، قوم و قبيله عمربن خطاب در مكه، در آن قرار داشت و بعدها بهنام جبل عمر خوانده شد.
عالج: ريگزار بزرگى است در عربستان كه در شمال نجد واقع شده و از نزديك شهر حائل- در عربستان سعودى- تا شمال تيماء را دربرمىگيرد. بخش غربى اين ريگزار بهنام «رمل بحتر»، منسوب به قبيلهاى از طىء خوانده مىشد و امروزه به آن «نفود» مىگويند.
1) شفاء الغرام، ج 1، ص 404
عاليه: هرگاه گفته شود عاليه مدينه، مقصود منطقه بالاى آن؛ يعنى جايى است كه وادى بطحان از آنجا مىآيد. امروزه به اين منطقه «عوالى» مىگويند. در سيره آمده است كه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عبداللَّهبن رواحه را بهسوى مردم عاليه فرستاد تا پيروزى مسلمانان در بدر را به آنان بشارت دهد.
عامربن صعصعه: قبيلهاى است از هوازن كه زيستگاه آنان از شرق طائف تا جنوب نجد امتداد داشت. در سال نهم هجرى، هيأتى به نمايندگى از اين قبيله، به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد كه عامربن طفيل و اربدبن قيس، جزو اين هيأت بودند.
عامربن لؤى: تيرهاى از قريش است كه بيشترينشان در مكه بهسر مىبردند.
عاير: در ذيل «عائر» ذكر شد. عاير كوهى است در مدينه يا نزديك آن. در حديث هجرت «ثنيةالعائر»- كه بعضى آن را به غين (غائر) گفتهاند- آمده است كه قبل از مدينه در راه هجرت قرار دارد. راه شوسه ميان مدينه و مكه را امروزه راه هجرت مىگويند. اين راه از بدر نمىگذرد.
عبابيد: بعد از مدلجه تِعهِن، در راه هجرتِ پيامبر واقع است. اين كلمه را بهصورت «عبابيت» نيز گفتهاند. كسانىكه «عبابيد» روايت كردهاند آن را جمع «عبّاد» دانستهاند و آنان كه «عبابيب» روايت نمودهاند، گويا جمع «عبّاب» دانستهاند كه مأخوذ است از «عَبَبْتُ الماء عبّاً»؛ «آب را با يك نفس آشاميدم.»
عبد القيس: قبيلهاى كه در منطقه شرقى ساحل خليج فارس مىزيستهاند. در سال نهم هجرى هيأتى به نمايندگى از اين قبيله به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد.
[عَبْرى: شهرى است در يمن، كه ميان زَبيد و عَدَل واقع است و نزديك ساحل قرار دارد. (1)در حديث است كه:
«كَانَ ثَوْبَا رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله الَّذِي أَحْرَمَ فِيهِمَا يَمَانِيَّيْنِ عِبْرِيٌّ وَ ظَفَارِ»؛ (2)
«لباسى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن محرم شد، از جامه عبرى و ظفار بود.»]
عَبْلاء (عَبَلات): نام ديگر بتخانه
ذو الخَلَصه است و همواره در كنار «ثروق» و «وليّه» نام برده مىشود. اين هر سه، در جنوب جزيرةالعرب ميان سعودى و يمن شمالى قرار دارند. اعبل و عبلاء در لغت بهمعناى سنگ سفيد است. «الصخرةالعبلاء»؛ يعنى صخره سفيد.
عِتْر: (به كسر اول و سكون دوم)، كوهى است در سمت قبله مدينه كه به آن «مستنذر اقصى» مىگويند.
عتوتا: در «منتخب كنزالعمال» آمده است قذاذبن حدرجان، از يمن، از جايى كه به آن «عتوتا» مىگويند نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد. چنين جايى را در معجمالبلدان نيافتم. البته ياقوت از جايى بهنام «عُنّه» ياد كرده و گفته است: قريهاى است در يمن. بنابراين، احتمال دارد كه «عتوتا»، «عنونا» باشد كه تصحيفى است از «عُنّه».
عتيق: در اينجا بهمعناى «معتوق» (آزاد شده) است و مراد بيتاللَّه الحرام مىباشد. وجه تسميه آن به عتيق آن است كه از قيد و سلطه سلاطين و جباران آزاد شده است و هيچ جبّار و سلطانى نمىتواند مدّعى مالكيت اين خانه شود و يا به آن آسيب و گزندى برساند؛ زيرا به كسى جز خداى تعالى نسبت داده نمىشود. خداوند در كتاب خود از اين خانه، با وصف «عتيق» ياد كرده، فرموده است: ... وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ. (1)عَثَّر: (به فتح اول و تشديد دوم)، جايى است كه در آن، شير (حيوان) زياد بوده و در قصيده كعببن زهير، كه در مدح پيامبر صلى الله عليه و آله سروده، از آن نام برده شده است. بعضى گفتهاند: عَثّر شهرى است در يمن.
عَثْعَث: كوهى است در مدينه كه به آن «سُلَيع»، مصغّر «سلع» مىگويند. عثعث در لغت بهمعناى تپه ريگ و نرم است.
ثنيّه يا گردنه عثعث، منتسب به همين كوه مىباشد. خانههاى اسلمبن افصى، از انصار، بر روى اين كوه قرار داشت.
عِثيانه: (به كسر عين و سكون ثاء)، روايتى است در «عبابيد» واقع در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله.
عَجْلز: (به فتح اول و سكون دوم)، از نواحى ضريّه نام برده شده است.] «ضريّه».
1) حج: 29.
عَدَن: شهرى است در ساحل خليج عدن، نزديك باب المندب و پايتخت يمن جنوبى است. عَدَن ابْيَن (به فتح همزه و كسر آن هردو آمده است) يكى از روستاهاى يمن در قديم بوده است.
ابين، نام مردى است و عدن ابين، منسوب به اوست.
عُدْوه: (1)در اخبار مربوط به غزوه بدر، از دو جاى، به نامهاى العدوة الدنيا و العدوةالقصوى نام برده شده است. كناره وادى «يليل» را «العُدوةالدنيا (كرانه نزديك يا پست) مىگفتهاند.
[عَذراء: از نامهاى مدينة النّبى صلى الله عليه و آله مىباشد. (2)]
عُذْراء: دوشيزه است و در اصل بهمعناى توده ريگى است كه كسى بر آن پا نگذاشته باشد. «الدرّة العذراء» به معناى دُرّ ناسفته است.
و در شعر حسان آمده است:
عفت ذات الأصابع فالجواء إلى عذراء فنزلها خلاء
بعضى گفتهاند: عذراء همان شهر «عدره» است كه نزديك دمشق و در شمال آن قرار دارد و حُجْربن عدى در آنجا به قتل (شهادت) رسيد. به قولى: او بود كه اين شهر را فتح كرد. «راهط» كه جنگ ميان زبيريان و مروانيان در آنجا بهوقوع پيوست، در نزديك عذراء واقع است.
عُذْره: قبيلهاى كه به عشق و عاشقى شديد معروفاند. در سال نهم هجرى هيأتى به نمايندگى از اين قبيله به به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده، فرايض را آموختند.
نويسنده «معجم قبائلالعرب» مىنويسد:
سپس به يمن نزد كسان و خانوادههاى خود برگشتند. من نمىدانم كه در كجاى يمن سكونت داشتهاند، اما معروف است كه در وادىالقُرى مىزيستهاند.
عُذَيب: چندجا به اين نام وجود دارد:
مكانى است در شمال مدينه نزديك نقمى.
وادىاى است در شمال مدينه.
روستايى است در وادىالقرى كه بالاتر از «علا» واقع شده و فاصله چندانى با آن ندارد.
عَرَبه: ياقوت مىگويد: عربه در اصل نام عربستان (جزيرة العرب) بوده است.
گاهى اوقات «راء» آن بنا به ضرورت شعرى ساكن مىشود. ابوطالب، عموى پيامبر صلى الله عليه و آله، در بيتى گفته است:
و عرْبة دار لا يُحلّ حرامها من الناس إلّااللوذعىُّ الحُلاحل
مقصود او پيامبر صلى الله عليه و آله است كه مكّه در ساعتى از روز براى آن حضرت حلال شد و پس از آن، تا روز قيامت به منطقه حرام تبديل گرديد.
همچنين «عربه» جايى است در سرزمين فلسطين كه ابو امامه باهلى، فرمانده سپاه اعزامى يزيدبن ابوسفيان، در آنجا با روميان نبردى جانانه كرد. اين عربه شايد همان جايى باشد كه به «وادىالعربه» معروف است و آن واديى است كه از غور تا خليج عقبه امتداد دارد.
شايد هم روستاى «عرّابه»، يكى از روستاهاى نابلس باشد.
عربيّه: «قُرى عربيه»؛ (قريههاى عربى) عبارتى است كه بهصورت تركيب اضافى- اضافه قرى به عربيه- در سيره و احاديث وارد شده است. در تاريخ بخارى آمده است كه: «لا يسكن قرى عربيّةَ دينان». اين تركيب بهصورت «قرىً عربيةً»- باتنوين و بدون اضافه نيز خوانده شده است. نمىدانم مقصود از «قرىعربيه» كجاست؛ زيرا بكرى در اينباره توضيحى نداده است.
عَرْج: (به فتح اول و سكون دوم)، در عربستان (بلاد العرب) جاهاى متعددى به اين نام وجود دارد كه مشهورترين آنها دو جا است؛ يكى دهكدهاى است در نواحى طائف كه عربى شاعر منسوب بدانجا است. مقصود ما از «عرج» در اين فرهنگ، اين دهكده نيست. محل دوم، در راه ميان مدينه و مكه واقع است.
همين «عرج» است كه در سيره و حديث از آن ياد شد و وادىاى است از وادىهاى حجاز كه از رشتهكوههاى نزديك شرفالأثايه سرچشمه مىگيرد.
راه قديمى حاجيان از رأس اين وادى عبور مىكند و يكى از مساجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن قرار دارد. اين وادى در 113 كيلومترى جنوب مدينه واقع است.
[عَرْش: از نامهاى مكه معظمه مىباشد. (1)]
عُرْش: (به ضمّ اول و سكون دوم كه بعضاً به ضمّ آن نيز روايت شده)، جمع «عريش» است، بهمعناى سايبانى كه از شاخههاى بدون برگ درخت خرما درست مىكنند و روى آن را با گياه «يز» مىپوشانند.
گفته شده: عُرش نامى است براى خود مكه و ظاهراً به اين علت عرش ناميده شده كه در آن، از اين نوع سايبانها و كپرها زياد بوده است. در حديث است كه عمر همينكه چشمش به عُرش مكه؛ يعنى خانهها و آلونكهاى نيازمندان و تهيدستان مكه مىافتاد تلبيه را قطع مىكرد.
عَرْصه: (به فتح اول و سكون دوم)، در لغت بهمعناى هر فضاى وسيعى است كه در آن بنايى نباشد؛ و يا بهقولى، بهمعناى صحن و حياط خانه است. عرصههاى مشهور عبارتند از دو عرصه عقيق در مدينه. دانشگاه اسلامى، قصر فرماندار مدينه، چاه رومه يا چاه عثمان در اين دو عرصه واقع شدهاند. در حديث آمده است: «اگر نبود كثرت حشرات و خزندگان در عرصه، اين محل جاى خوبى براى سكونت بود». در حديث بخارى آمده است: پيامبر هرگاه بر قومى پيروز مىشد سهشب را در عرصه مىگذراند. مقصود از عرصه در اينجا صحن و حياط خانه است نه نام جايى خاص.
عِرْض: (به كسر اول و سكون دوم)، به هر وادى و رودبارى كه در آن آب و درخت و دهكدهها باشد، «عِرض» مىگويند. و اعراض مدينه: دهكدههايى است كه در وادىهاى مدينه هستند، يا جاهايى كه كشتزار و نخلستان دارند.
بكرى مىگويد: مردم مدينه به اينگونه جاها «عرض» مىگويند و مردم يمن «مِخلاف» و عراقىها «طسوج».
عرفات: ياقوت مىگويد: عرفات مفردىاست كه شكل جمع دارد. عرفه وعرفات، هردو، نام يك مكان هستند و آن مشعر اقصى از مشاعر حج واقع در راه ميان مكه و طائف در بيست و سه كيلومترى شرق مكه است. عرفات صحراى وسيعى است كه از شرق و
1) تاجالعروس، ج 12، ص 1656 ماده «عرش».
جنوب و شمال شرقى در احاطه كوه مىباشد. در شرق آن كوه ملحه قرار دارد، در شمال شرقى، كوه سعد و در جنوب، رشتهكوه سياهرنگى كه بلندترين آن، كوه «امالرضوم» است.
از غرب و شمال غربى عرفات، وادىِ عُرَنه مىگذرد كه وقوف در آن جايز نيست.
همچنين «عرفات» تلّ بلندى است نزديك قبا در مدينه، در سمت قبله مسجد. گفتهاند: وجه تسميه اين تلّ به عرفات، آن است كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در روز عرفه بر فراز آن مىايستاد و از آنجا عرفات را مىديد. واللَّه اعلم.
[در توضيح بيشتر بايد گفت:
مساحت «عرفات» بالغ بر حدود 18 كيلومتر مربع و وسيعترين مشاعر مقدسه است. در قسمت شمال شرقى آن جبلالرحمه و در غرب آن مسجد نمره قرار دارد. (1)در روايتى حدود عرفات، عُرَنَه، ثَويَه، نَمِرَه و ذو المَجاز معرفى شده است. (2)عرفات سرزمينى است مرتفع و به شكل تقريباً مربع و فاصله آن تا مكه مكرمه حدود 23 كيلومتر است. (3)در مورد نامگذارى اين سرزمين به عرفات، روايات مختلفى وارد شده و از جمله اين است كه جبرئيل به ابراهيم عليه السلام در عرفات گفت: اى ابراهيم به گناهت اعتراف كن، ابراهيم چنين كرد و از اين رو آنجا عرفات ناميده شد. (4)وقوف در عرفات يكى از مناسك حج است كه حاجيان در روز نهم ذيحجه تا غروب آفتاب در آنجا مىمانند و پس از غروب به سوى مشعر الحرام كوچ مىكنند.
در روايت است كسى كه در عرفات وقوف كند، چنان است كه در پيشگاه الهى وقوف كرده است. (5)]
عِرْق: (به كسر اول)، در لغت بهمعناى بيخ و اصل هر چيزى است. عراق در كلام عرب، بهمعناى هر زمين شورهزارى است كه درخت گز در آن برويد. در سخن پيامبر صلى الله عليه و آله آمده است: «هركس
زمين مردهاى را زنده كند، آن زمين از آن اوست و براى عِرق ظالم حقى نيست». «عرق ظالم» يعنى اينكه كسى در زمينى كه قبلًا شخص ديگرى آن را احيا كرده، نهالى غرس كند يا بنايى احداث نمايد تا بدينوسيله آن زمين را تصرف كند. پيامبر صلى الله عليه و آله براى شخص دوم، حقّى در آن زمين قرار نداده و فرموده است:
نهالهايش قطع شود و بنايش ويران گردد.
عِرق (ذات عرق): مرز ميان نجد و تهامه و ميقات مردم عراق است. بعضى گفتهاند:
عرق كوهى است در راه مكه و «ذات عرق» مأخوذ از همين كوه است. بهقولى هم: عرق كوهى است مشرف بر ذات عرق.
عِرق الظُّبْيَه: جايى است ميان مكه و مدينه.
] «ظبيه».
عَرِم: (به فتح اول و كسر دوم)، در قرآن كريم آمده است: فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ .... (1)
به قولى: عَرِم جمع عَرِمَه، بهمعناى سدّ و بند آب است. و بهقولى:
نام وادى و رودبارى است. بخارى مىنويسد: عَرِم آب قرمز رنگى بود كه زمين را گود كرد، بهحدّى كه باغها بالاتر از آب قرار گرفتند و چون آب به آنها نمىرسيد، خشك شدند. اين آب قرمز رنگ از سدّ نبود بلكه عذابى بود كه خداوند بر آنان نازل كرد. واللَّه اعلم.
عَرَمه: (به فتح عين و ميم)، سرزمينى است از نواحى يمامه، در نجد.
عُرَنه: (به ضمّ اول و فتح راء)، وادى يا رودخانهاى است كه آبشارهاى بالاى آن، از ثنيه، در هفتاد كيلومترى شرق مكه آغاز مىشود و صدر يا ابتداى آن را «وادى شرائع» مىگويند كه همان حُنين است. اين وادى سپس از كناره غربى عرفه مىگذرد و آنگاه سيل وادى نعمان از شرق به آن مىپيوندد و همچنان بهنام «عُرنه» پيش مىرود تا اينكه در جنوب جده، ميان دو مصبّ «مرّ الظهران» و «وادى ملكان» به دريا مىريزد. وادى عرنه در يازده كيلومترى جنوب مكه، از ميان دو كوه كساب و حبثى عبور مىكند.
عَروض: (به فتح اول)، بكرى مىگويد: نامى است براى مكه و مدينه. در حديث آمده
1) سبأ: 16
است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز عاشورا بيرون رفت و دستور داد به اهالى عروض اعلام كنند كه بقيه روز خود را كامل گردانند.
گمان نمىكنم مقصود از اهالى عروض مردم مكه و مدينه باشد؛ زيرا چگونه ممكن است فردى از مردم مدينه در ظرف نيمروز اين مطلب را به اطلاع مردم مكه برساند در حالىكه براى رسيدن به مكه مىبايست چند روز طى طريق كند. شايد مراد از اهالى عروض ساكنان مزارعى باشد كه در اطراف مدينه بودهاند و يك سواره مىتواند بعد از اندك ساعاتى خود را به آنها برساند.
[العَروض: از نامهاى مكه است. (1)]
عَريش: (بر وزن فعيل)، در خبر آمده است:
خداوند در شام از فرات تا عريش بركت قرار داده است. ياقوت مىگويد: عريش نخستين شهر تابع مصر از سمت شام است و در ساحل درياى مديترانه جاى دارد.
مىگويم: عريش نزديك مرزهاى فلسطين است و بيشتر ساكنان آن از قبايل غزه و خانيونس و رفح هستند و رشته پيوند آنان با مردم جنوب فلسطين محكمتر از رشته پيوندشان با مصريان مىباشد و اصلًا از لحاظ طبيعت و گويش، فلسطينى هستند.
عريش رسولاللَّه: سايبانى است كه در روز جنگ بدر براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ساخته شد و در اخبارِ اين غزوه، از آن ياد شده است.
عُرَيض: (به ضمّ اول و فتح راء و سكون ياء)، به گفته ياقوت، واديى است در مدينه. در اخبارِ غزوه سويق آمده است كه ابوسفيان از مكه خارج شد تا اينكه به عُريض، وادى مدينه، رسيد و يكى از نخلستانهاى وادى عريض را به آتش كشيد و سپس با ياران خود بهسوى مكه گريختند.
همچنين «عُريض» ناحيهاى است از مدينه، در حاشيه حرّه واقم (حرّه شرقى) كه امروزه آبادانى و ساختمانهاى شهر تا به آنجا نيز رسيده است.
1) مصباح المنير، ص 404، ماده «عرض» شفاء الغرام، ج 1، ص 75
عُرَينه: دهكدههايى است در نواحى مدينه در راه شام. از معاذبن جبل نقل شده كه گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مرا به دهكدههاى عرينه فرستاد ... زهرى مىگويد: عمر درباره آيه: ما افاءَ اللَّه عَلى رَسُولِه ...
گفت: روستاهاى عرينه از جمله فدك و ... اختصاص به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دارد.
در تاريخ فتوح الشام آمده است:
هنگامى كه ابوبكر، عمرو بن عاص را به شام فرستاد. عمرو عاص از باديهها و قريههاى عربى (منسوب به عرب) كه مىگذشت، مردمِ آن منطقه را بسيج مىكرد. پيش از اين درباره «قُرى عربيه» سخن گفتيم. احتمال دارد همان «قُرى عُرينه» باشد. امروزه در حجاز جايى بهنام «عُرينه» معروف نيست.
عَزّاف: نام مكانى است كه عربها ادعا مىكردند در آنجا صداى جنّ مىشنوند.
بهنظر مىرسد كه از نواحى مدينه باشد؛ زيرا يكى از نشانههاى مدينه را عزّاف ذكر كردهاند.
عَزْوَر: (به فتح اول و سكون دوم و فتح واو)، گفته شده همان گردنه مدنيين بهسمت بطحاى مكه و يا همان گردنه جحفه است كه راه ميان مكه و مدينه از آن مىگذرد.
بلادى مىنويسد: عزور گردنهاى است كه از طرف مدينه به سمت جحفه فرود مىآيد و امروزه بهنام «عَزْوريّه» معروف است.
عَزُوزاء: (به فتح اول)، در سنن ابوداود آمده است: «همراه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از مكه به قصد مدينه بيرون رفتيم و چون به نزديك عزوزاء رسيديم، آن حضرت فرود آمد و دستهايش را بهطرف آسمان گرفت و ساعتى به درگاه خدا دعا كرد و سپس به سجده افتاد».
آگاهان مىگويند: عزوزاء شكل تصحيف شده همان عزور است؛ زيرا عزور در راه مكه قرار دارد.
بكرى اين كلمه را با الف ممدود آورده و ديگران با الف مقصوره.
عُزّى: در قرآن كريم آمده است: أَفَرَأَيْتُمْ اللَّاتَ وَالْعُزَّى. (1)
لات، بتِ قبيله ثقيف بوده و عزّى درختى بوده كه آن را مىپرستيدند. آنان روى اين درخت اتاقى ساخته و برايش پردهدارانى گماشته
1) نجم: 19
بودند. خالدبن وليد به فرمان رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آن اتاق را ويران كرد و درخت را آتش زد. عُزّى مؤنث اعزّ است؛ مانند كبرى كه مؤنث اكبر مىباشد و اعزّ بهمعناى عزيز و عزّى بهمعناى عزيزه است.
بت عزّى نزديك نخله شامى، در نواحى مكه و طائف، در واديى قرار داشت كه به آن «حراض» مىگويند.
حراض در روبهروى غمير و در سمت راست مسافر عراق به مكه و بالاتر از ذات عرق واقع است.
عُسّ (بويرة (1)عُسّ): در خبر واگذارى وادىالقرى از سوى پيامبر صلى الله عليه و آله به مردى از قُضاعه، اين نام آمده است. عُسّ:
جايى است در شمال مدائن صالح (علا) واقع در ميان مدائن صالح و قلعة المعظم.
عسّ داراى چشمهاى است كه از صخرهها مىجوشد.
عُسْفان: (به ضمّ عين و سكون سين)، شهرى است در هشتاد كيلومترى شمال مكه، در راه مدينه. روايت شده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ميان عُسفان و ضجنان نماز خوف خواند. در جاهاى ديگر از سيره و حديث نيز از عُسفان ياد شده است.
عَسْقلان: (به فتح اول و سكون دوم)، در حديث آمده است: «شما را به دو عروس مژده مىدهم: «غزه» و «عسقلان».
عبداللَّهبن عمر مىگفت: «هرچيزى بلندايى دارد و بلنداى شام، عسقلان است». ياقوت مىنويسد: عسقلان را عروس شام مىخوانند. اين تعبير درباره دمشق نيز بهكار مىرود. عسقلان را معاويه در زمان خلافت عمر فتح كرد و تا سال 548 ه. ق. كه به تصرف صليبيان درآمد، همچنان آباد بود. اين شهر به مدت سى و پنج سال در دست صليبىها بود تا اينكه صلاحالدين در سال 583 ه. ق. آن را بازپس گرفت. زمانى كه فرانكها عكا را گرفتند، صلاحالدين از بيم آنكه مبادا عسقلان را نيز مانند عكا دوباره تصرف كنند، در سال 587 ه. ق.
اين شهر را خراب كرد، كه ظاهراً بعدها همچنان ويرانه باقى ماند و اهالى آن ديگر به اين شهر باز نگشتند.
1) بُويرة: مصغّر «بئر» است بهمعناى چاهكوچك، چاهك.
خرابههاى عسقلان در ساحل دريا در سه كيلومترى غرب شهر مجدل واقع است. روستاى جوره، در 27 كيلومترى شمال غزه، در محل آن قرار دارد يا داشته است. در بيرون عسقلان، «وادى نمل» است كه گفته مىشود همان وادى النمل مذكور در قرآن كريم مىباشد.
عَسيب: كوهى است در شرق نقيع كه نخستين نشانههاى نقيع از سمت بالاى آن مىباشد. بنا به نقل هجرى، پيامبر صلى الله عليه و آله در عسيب مسجدى داشته است.
عَسيرُ: چاهى بوده در مدينة النبى متعلّق به ابو اميّه مخزومى. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نام اين چاه را به «يسيره» تغيير داد.
عُشَيْره: مصغّر «عشره» است. كلمه «ذو» به اين نام اضافه شده، گفته مىشود:
«ذو العُشيره» كه در اين صورت، يكى از غزوات مشهور پيامبر صلى الله عليه و آله منسوب به آنجاست. ذوالعشيره: روستاى آبادى بوده در پايين ينبع النخل و بعدها به بارانداز حاجيان مصرى تبديل شد.
ذوالعُشيره، نخستين روستاى ينبع النخل از طرف ساحل است و در آنجا مسجدى وجود دارد كه مىگويند رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آن را تأسيس كرده است.
جاسر مىگويد: اين محل، كه اكنون از ميان رفته، نزديك «عينالبركه» بوده است. «عينالبركه» كه هنوز هم معروف مىباشد، يكى از چشمههاى ذوالعشيره را تشكيل مىداده است.
عُصبه: (به ضمّ اول و فتح آن، هردو، روايت مىشود و سكون صاد. بعضىها به فتح عين و صاد ضبط كردهاند)، اين كلمه بهصورت «مُعَصَّب»- بر وزن محمّد نيز روايت مىشود. عُصبه: منزلگاه بنىجحجبا بوده در غربِ مسجدِ قبا. در قباى فعلى نيز ناحيهاى است، كه به همين نام خوانده مىشود.
عِصْر: (به كسر اول و سكون دوم. به فتح اول و دوم نيز روايت مىشود)، كوهى است ميان مدينه و خيبر كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام رفتن براى خيبر از آن عبور كرد.
عَصَوين: يا «عصوان» تثنيه «عصا» است.
بهصورت «عضوين» نيز روايت مىشود.
در راه هجرت پيامبر از اين نام ياد شده است. بلادى بر اين باور است كه:
عصوان (تثنيه عصا)، دو آبراههاند بهنامهاى عصا اليُمنى و عصا اليُسرى كه
پس از پيوستن به يكديگر در وادى مجاح، به يكى از ريزابههاى وادى فرع، مىريزند.
عُظْم: (به ضمّ اول و سكون دوم)، يكى از كشتزارهاى اطراف خيبر است.
عَفار: (به فتح اول)، عفر در لغت بهمعناى خاك است و عفار النخل بهمعناى بارور ساختن درخت خرما مىباشد. در حديث آمده است: مردى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: از زمان عفار (تلقيح) نخل با همسرم نزديكى نكردهام ولى او حامله شده است. حضرت از طريق ملاعنه ميان آن دو داورى كرد.
و نيز «عفار» جايى است ميان مكه و طائف.
عَفْراء: (به فتح اول و سكون دوم و الف ممدود)، سيرهنويسان در داستان كشته شدن فروةبن عمرو جذامى، از اين نام سخن بهميان آوردهاند. فروه كارگزار روميان در نواحى «معان» در شرق اردن بود. او هنگامى كه دعوت اسلام را شنيد مسلمان شد و خبر مسلمان شدنش را همراه هدايايى براى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله در مدينه فرستاد. رومىها از اين قضيه آگاه شدند و فروه را دستگير كردند و در كنار چشمهاى بهنام «عفراء» به دار آويختند.
ابنهشام و ياقوت گفتهاند كه عفراء در فلسطين است. اما بايد دانست كه در داخل مرزهاى امروز فلسطين قرار ندارد، بلكه در شرق اردن است. عفراء داراى چشمههاى آب معدنى است كه مردم براى استحمام آنجا مىروند و در شمال «طفيله»، واقع در شرق اردن قرار دارد. در كتابهاى جغرافيايى، اين نام بهصورت «عفرى»- با الف مقصور آمده و ياقوت هم به همين شكل (عفرى) ذكر كرده است.
مرزهايى كه در كتابهاى جغرافيايى و تاريخى قديم براى فلسطين تعيين شده، با مرزهاى فعلى آن تفاوت دارد. بخشى از فلسطين قديم امروزه جزو خاك اردن است و بخشى از اردنِ گذشته اكنون در خاك فلسطين واقع است و بلكه برخى شهرهاى ساحل لبنان امروزه در اردن قرار دارند. معروف است «طبريّه»، كه در حال حاضر شهرى فلسطينىاست، مركز ارتش اردن بوده و عكا و صور نيز از بنادر اردن بهشمار مىرفتهاند.
تقسيمات و مرز بندىهاى فعلى، ساخته بريتانيا است كه لعنت ابدى بر او باد! او بود كه از زمان وعده بالفور به يهوديان، اين مرزهاى فلسطين را گذاشت تا بدينوسيله عربها را تقسيم كند و ميان عربهاى آسيا و عربهاى آفريقا، از خشكى كاملًا جدايى افكند تا در صورت حمله و يورش دشمنان به آنان، نتوانند با يكديگر متّحد شوند و به يارى يكديگر برخيزند.
كسىكه تقسيمات ادارى قديم و جديد را مدّ نظر قرار ندهد، دچار اشتباه مىشود و درنتيجه، وجود شهرى را در يكى از اين دو منطقه نفى و يا اثبات مىكند.
شيخ عاتق بلادى، يكى از كسانى است كه- با وجود مقام بلندى كه در عرصه تحقيق و پژوهش دارد- گرفتار اين اشتباه شده است. او وجود «عفراء» يا «عفرى» را درميان روستاى قديم و جديد فلسطين نفى كرده و گفته است كه چنين جايى وجود ندارد.
عِفْرى: (به كسر عين و سكون فاء و الف مقصور)، همان نام مكان قبلى است به روايت ياقوت. ابنهشام در سيره آن را با الف ممدود آورده است.
عَقار: (به فتح اول)، در حديث آمده است:
«فرَدَّ النّبي عَلَيهِمْ ذَرارِيهِم وَ عِقار بُيُوتِهِم». گفتهاند: مقصود خانهها و اراضى آنهاست. بعضى گفتهاند: مقصود از «عقار بيوتهم» لباسها و اسباب و اثاثيه آنهاست. عقار نام خاص نيست.
عَقَبَه: (به فتح اول و دوم و سوم)، در لغت بهمعناى كوه بلندى است كه بر سر راه قرار دارد و راه از آن مىگذرد (گذرگاه دشوار كوهستانى، گردنه كوه). عقبهاى كه در آنجا با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت شد و در سيره از آن ياد شده، عقبه منا است كه جمره عقبه از آن رمى مىشود. اين عقبه، مدخلِ منا از سمت غرب و حدّ غربىِ آن مىباشد.
وقتى مىگويند: «بيعة العقبة الأولى» و «بيعة العقبة الثانيه» كلمات «اولى و «ثانيه» صفت بيعت هستند نه عقبه. (1)
1) بنابراين، اين دو عبارت چنين ترجمه مىشود: «نخستين بيعت عقبه» و «دومين بيعت عقبه»- م.
عَقْرَباء: مؤنث «عقرب» است، بهمعناى «كژدم» و علّت تأنيث اين كلمه آن است كه صفت بقعه يا ارض مىباشد (ارضٌ عقرباء يا بقعة عقرباء). گويا اين سرزمين كژدم زياد داشته و به همين دليل به اين نام خوانده شده است.
و نيز «عقرباء» جايى است در سرزمين يمامه كه در آن نبردهايى ميان مسلمانان و مسيلمه كذاب رخ داد.
عَقَنْقَل: (به فتح عين و قاف و سكون نون و فتح قاف دوم)، بهمعناى توده و تلّ ريگ است. اميّةبن ابىصلت در شعرى، در رثاى كشتگان قريش در جنگ بدر اينگونه سرود:
ماذا ببدر فالعقنقل من مرازبة جحاجح
عقنقل مكان ثابتى نيست؛ چرا كه تلّ ريگ در يكجا ثابت نمىماند و باد و طوفان آن را به حركت درمىآورد و در جايى ديگر تلّ ديگرى مىسازد. اگر امروزه وجود داشت، البته جايش در عدوه قُصوى (كرانه چپ وادى) كه مشركان در آنجا كشته شدند، مىبود.
عقيق: در عربستان (جزيرة العرب) نام عقيق فراوان است؛ زيرا هر زمينى كه سيلاب آن را بشكافد، به آن شكاف «عقيق» مىگويند؛ (1)يا هر وادى و رودخانهاى كه خاك آن به سرخى بزند، به آن عقيق مىگويند. در وجه تسميه عقيق اختلاف است اما قول اول قوىتر مىباشد؛ چرا كه عربها به هر مسيل و آبراههاى كه سيلاب آن را شكافته و فراخ كرده باشد «عقيق» مىگويند. در عربستان هفت عقيق وجود دارد كه در اينجا عقيقهاى مذكور در سيره نبوى و حديث شريف را ياد مىكنيم:
1) عَقّ: در لغت بهمعناى شكافتن است- م.
بگو: (نماز در اين وادى معادل) عمرهاى است كه در موسم حج بهجا آورده مىشود».
آبشارهاى بالاى وادى عقيق از نزديك وادى فرع آغاز مىشود و سپس بهسمت شمال جريان مىيابد و از بين حرار در شرق و جبال قدس در غرب مىگذرد و در آنجا وادىهاى بزرگى به عقيق مىريزد و در اينجا بهنام «نقيع» خوانده مىشود تا اينكه به نزديك «بئرالماشى»، در راه هجرت مىرسد و نام «عقيقالحسا» به خود مىگيرد. در اين نقطه به سمت شمال غربى منحرف مىشود و تا ذو الحليفه (آبارعلى)، محل ميقات اهالى مدينه، ادامه مىيابد. گاهى اوقات از نقيع تا ذو الحليفه را «عقيق اقصى» و بعد از ذو الحليفه را «عقيق ادنى» مىنامند. مسير آن در ذو الحليفه به سمت شمال كج مىشود و از شرقْ كوه عَيْر و از غربْ «بيداء» و سپس «جماء تضارع» آن را در ميان مىگيرند. در نزديك مسجد قبلتين وادى بطحان به عقيق مىپيوندد و مجموعاً به سمت جرف و غابه پيش مىروند. از شرق وادى «قنات» به آنها مىپيوندد كه محلّ تلاقى آنها را «مجمعالأسيال» مىگويند.
بعد از مجمعالأسيال، اين وادى با نام «خُلَيْل» موسوم مىشود كه نامى جديد است و در كتابهاى قديمى ذكرى از آن به ميان نيامده است. از وادى «مخيط» كه گذشت، بهنام وادى «حَمْض» خوانده مىشود.
در كنار نام وادى عقيقِ مدينه، همواره از جاهايى چون: «حمىالنقيع» (كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را قرقگاه قرار داد)، ميقات اهالى مدينه (ذوالحليفه)، معرَّس (معرّس پيامبر خدا) عروةبن زبير و قصر و چاه او، چاه رومه يا چاه عثمان و بسيارى ديگر از آثار ارزنده تاريخى، نام برده مىشود. درباره وادى عقيق كتاب مستقلى بهنام «اخبارالوادى المبارك» نوشتهام.
وادى عقيق، اگر مشهورترين وادى جزيرةالعرب نباشد، دستكم مشهورترين وادى مدينه منوره بهشمار مىآيد؛ زيرا كه تاريخ مدنيّت اين شهرِ پاك؛ يعنى مدينه، با اين وادى گره خورده است.
مىتوانيم بگوييم كه وادى عقيق خوش آب و هواترين منطقه مدينه است. در اينباره كافى است حديثى را بياوريم كه بخارى از عمربن خطاب روايت كرده است.
عمر مىگويد: در وادى عقيق از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمايد:
ديشب كسى از جانب پروردگارم نزد من آمد و گفت: در اين وادى مبارك نماز بخوان و بگو كه: (نماز خواندن در اين وادى معادل) عمرهاى است كه در موسم حج گزارده شود. از عامربن سعيد نيز روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سواره به عقيق رفت و سپس برگشت و فرمود:
عايشه! ما از عقيق مىآييم، چه زمين نرم و آب گوارايى دارد! عايشه مىگفت:
عرض كردم: اى پيامبر خدا، آيا به آنجا منتقل نشويم؟ فرمود: «چگونه برويم، در حالىكه مردم آنجا خانه ساختهاند؟»
بهخاطر خوشآب وهوايى اين وادى بودكه بلالبن حارث از پيامبر صلى الله عليه و آله درخواست كرد آن را به اقطاع وى دهد و حضرت هم تمام آن را به وى بخشيد.
اما در زمان خلافت عمر، عقيق پايينتر از مدينه (عقيق ادنى) را از وى گرفت و عقيق اقصى را كه ذوالحُلَيفه در آنجاست در اختيار او باقى گذاشت. عبداللَّهبن ابىبكر مىگويد: چون عمر به خلافت رسيد، به بلال گفت: اى بلال، تو عقيق را از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله طلبيدى و آن حضرت چيزى را كه از ايشان تقاضا مىكردند، دريغ نمىكرد. اكنون تو از عهده تمام آنچه در اختيار دارى برنمىآيى. بلال گفت: درست است. عمر گفت: پس ببين آن مقدار از عقيق را كه از عهدهاش برمىآيى براى خودت نگهدار و بقيه را به ما بده تا تقسيمش كنيم. بلال نپذيرفت.
عمر گفت: بايد اين كار را بكنى. پس آن مقدار از عقيق را كه بلال توانايى آباد كردنش را نداشت، از او گرفت و ميان مسلمانان تقسيم كرد.
اين وادى، مدينه را از سمت جنوب و غرب و شمال دور مىزند، اما با مدينه فاصله زيادى دارد؛ زيرا از جهت جنوب بعد از قبا، در شمال وادى نقيع (كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را براى اسبهاى جهاد قرق كرد) قرار دارد و در آن درختان بزرگ و نيزارهاى انبوه وجود داشت؛ بهطورى كه فرد سواره در لابهلاى آنها گم مىشد. مبدأ اين وادى
از جهت غرب، در دو ميلى مدينه بوده و از مدينه تا آنجا با ماشين پانزده دقيقه راه است. اين وادى به سمت غرب تا بعد از ذو الحليفه؛ يعنى تا محلّ آبارعلى، امتداد مىيابد كه مسافتى حدود دو ساعت و بيست دقيقه است. اما از شمال، به محل بئر رومه ختم مىشود. بخش نزديك به مدينه از عقيق كبير يا اكبر را، كه چاه عروه در آن واقع است و عقيق اقصى را كه ذو الحليفه در آنجاست، با نام مطلق عقيق مىخوانند و اين همان قسمتى است كه عمر در دست بلالبن حارث باقى گذاشت. بخش شمالى اين وادى، بهنام عقيق صغير خوانده مىشود و چاه رومه در آن واقع است.
در عقيق، دو عرصه و سه جمّاء وجود دارد. عَرْصه در لغت بهمعناى فضا و ميدان وسيعى است كه خالى از هرگونه بنا و ساختمان باشد و جَمّاء بهمعناى تپه است. يكى از اين دو عرصهكه بزرگتر از ديگرىاست، بعد از چاه رومه قرار دارد وبه «عَرْصة البقل» معروف است. عرصه ديگر ميان عرصه بزرگ و عقيق كبير واقع است و به آن «عرصة الماء» مىگويند. اين دو عرصه از بهترين و ارزشمندترين جاهاى مدينه است.
بنىاميه، بهدليل بخل و ضنّتى كه نسبت به اين دو نقطه داشتند، اجازه ساختوساز در آنها را به كسى نمىدادند و فرماندار مدينه جز با اجازه و دستور خليفه نمىتوانست بخشى از اين دو عرصه را به تيول كسى بدهد.
گفتيم كه در عقيق سه جماء يا تپه نيز وجود دارد؛ 1. «جمّاء تضارع»، كه به چاه عروه و پس از آن منتهى مىگردد 2.
«جمّاء امّ خالد»، كه در شمال جماء تضارع قرار دارد 3. «جمّاء عاقر»، كه در شمال «جماء امّ خالد» است.
در صدر اسلام، در عقيق قصرهاى باشكوه و باغهاى سرسبز و خرّم و درختان ميوه وجود داشت كه در اشعار عربى از آنها ياد شده است. يكى از اين قصرها قصر عروةبن زبير بود كه در كنارش چاه زبير قرار داشت. ديگرى قصر عاصمبن عمرو و قصر مغيرةبن ابىالعاص و قصر عنبسةبن عمرو بود.
جعفربن سليمان زمانى كه والى مدينه بود در قصر عنبسه سكنى گزيد و در اطراف آن خانههايى ساخت و حشم و خدم خود را در آنها جاى داد ولى بعد از
مدتى، به عرصه نقل مكان كرد و در آنجا منزلى ساخت و تا زمانى كه معزول شد در آن خانه مىنشست.
يكى ديگر از اين قصرها، قصرالمستقر، متعلق به ابوبكربن عبداللَّهبن مصعب بود. قصرهاى ديگر؛ قصر عبداللَّهبن ابىبكربن عمرو، قصر ابراهيمبن هشام، قصر آلطلحه، قصر خارجه، قصر عبداللَّهبن عامر، قصر مروانبن حكم و بالاخره قصر سعيدبن عاص است كه به جود و بخشندگى شهرت داشت.
بارى، در عقيق كاخهاى برافراشته و باغهاى وسيع و مرغزارهاى سرسبزى وجود داشت و آثار و بقاياى اين كاخها هنوز برجاست و از وجود شهرى بزرگ و مجد و عظمتى ديرين و عزّتى پرشكوه خبر مىدهند.
شاعران معاصر مدينه منوره، همچون شاعران گذشته، در وصف وادى عقيق اشعار فراوانى سرودهاند.
يكى از اين شاعران، استاد محمد هاشم رشيد- رييس انجمن ادبى مدينه منوره است كه ديوان كاملى بهنام «على ضفاف العقيق» (بر كرانههاى عقيق) دارد. در اينباره نگاه كنيد به فصل ششم از كتاب ما: «اخبار الوادي المبارك».
عَقيق طائف: اين وادى يا رودخانه، در شمال طائف واقع است و قبلًا از غرب و شمال حاشيه طائف مىگذشت. امروزه محلههايى از طائف در اين وادى ساختهاند. در خبرهاى مربوط به غزوه طائف از اين عقيق ياد شده است.
عَقيق عُشَيْره: يكى از وادىهاى حجاز است، در نزديكى ذات عرق. اين همان عقيقى است كه شافعى مىگويد: «اگر از عقيق محرم شوند بيشتر دوست دارم».
عَقيق: فيروزآبادى مىنويسد:
آب و قناتى بوده از بنى جَعْدَه و جرم كه درباره آن، با هم اختلاف پيدا كردند و براى قضاوت نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتند و آن حضرت به نفع بنىجرم حكم داد.
عُكاظ: از بازارهاى معروف عرب است كه در سيره نبوى از آن ياد شده است؛ مثلًا روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله، در آغاز دعوت، در موسم حج به بازارهاى عكاظ و ذو المجاز و مجنّه مىرفت و در ميان منازل قبايل مىگشت و آنان را به
تصوير شماره 27
اسلام دعوت مىكرد .... همچنين روايت شده كه آن حضرت در بازار عكاظ به سخنرانىهاى قسبن ساعده گوش مىداد.
اين بازار در سمت شمال شرقى شهر «الحوّيه» فعلى، واقع در شمال شرقى طائف، در سى و پنج كيلومترى پايين وادى شُرب و وادى عرج كه تلاقيگاه اين دو رودخانه است، قرار داشت؛ چرا كه اماكن مذكور در حوادث عكاظ- مانند عبلاء و شرب و حريره- هنوز هم در آن مكان معروفاند.
عَكَّه: (به فتح اول و تشديد دوم)، مراد از عكّه در اينجا، شهر فلسطينى «عكا»، واقع در ساحل درياى مديترانه است. اين شهر را مسلمانان در سال پانزدهم هجرى بهدست معاويةبن ابىسفيان و عمروبن عاص فتح كردند. در حديث آمده است:
«خوشا بهحال كسى كه عكا را ببيند».
عُكْل: تيرهاى از قبيله عدنانى طابخه است.
دو دهكده شقراء و اشيقر از روستاهاى اين تيره بوده است. از اين تيره در كنار قبيله «عُرَينه» نيز ياد مىشود و به مجموع ايندو «عرنيّون» گفتهاند كه شايد از باب تغليب باشد؛ زيرا همانطور كه گفتيم، «عكل» قبيلهاى عدنانى است اما عُرينه قحطانى مىباشد. معلوم نيست اين قبيله در داستان مشهورشان، در سريّه كرزبن جابر قهرى، از كجا به مدينه آمدند.
عُلا: (به ضمّ اول و الف مقصور)، جمع «عُليا» است كه وادى آن در گذشته بهنام وادىالقرى معروف بود. عُلا در محل بازار قديمى قرْح واقع است. اهالى قرح مدّعى هستند كه مسجد جامع اين شهر همان مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در «قرح» است كه آن حضرت هنگام عبور از آنجا، هنگام رفتن به جنگ تبوك، آن را بنا كرد. «علا» نامى جديد است كه در معجم ياقوت آمده و نمىدانم كه پيش از او چهكسى اين نام را بهكار برده است.
علا در 322 كيلومترى شمال مدينه منوره واقع است و ايستگاه راهآهن حجاز، ميان مدينه و شام، در آنجا قرار داشت.
عَلَق (ذو عَلَق): يكى از شاخههاى وادى نعمان است كه وقتى از كوه «كرا» به قصد طائف بالا مىرويد، علق در سمت راست شما است. به كوههايى كه
آبهاى آنها به عَلَق مىريزد «جبال علق» مىگويند. عَلَق در 45 كيلومترى شرق مكه، در راه طائف واقع شده كه از وادى نعمان عبور مىكند.
عَلَم: در لغت عرب بهمعناى كوه است و جمع آن «اعلام» مىباشد. به علايم و نشانههايى كه در كنار جادهها، براى راهيابى نصب مىشود نيز «اعلام» مىگويند، (و مفرد آن عَلَم است.) اين كوه بايد در حجاز باشد؛ زيرا در مدايح نبوى و اشعارى كه در شوق و اشتياق به ديار مقدسه سروداند، از اين نام ياد شده است؛ مثلًا مرحوم احمد شوقى گفته است:
ريم على القاع بين البان و العلم أحلّ سفكَ دمي في الأشهر الحُرُم
اين امكان نيز وجود دارد كه مراد از عَلَم يكى از نشانههاى حرم باشد كه براى تعيين حدود مكه مكرمه نصب شدهاند. واللَّه اعلم.
عُلْو المدينه: (به ضمّ عين و سكون لام)، درحديث هجرت آمده است: «هنگامى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مدينه آمد، در عُلْو (بالاى) مدينه، در ميان قبيلهاى كه به آنان بنىعمروبن عوف مىگويند، فرود آمد».
ابن حجر مىگويد: هرچه در سمت نجد باشد، به آن عاليه مىگويند و آنچه در جهت تهامه باشد، سافله خوانده مىشود. و قبا جزو عوالى مدينه است.
فرود آمدن پيامبر در عُلو مدينه، براى بالاگرفتن كار آن حضرت و دينش به فال نيك گرفته شد.
عُمان: (به ضمّ اول و تخفيف ميم)، ناحيه معروفى است در جنوب شرقى شبه جزيره عربستان كه در جاهاى متعددى از حديث شريف، از آن ياد شده است. در حديث حوض آمده است: «ميان بُصرى و صنعا و ميان مكه و ايله و از اينجا كه من هستم تا عُمان را شامل مىشود». در حديث آمده است كه: «هركس كسب روزى بر او دشوار گردد، به عُمان برود».
عَمّان: (به فتح اول و تشديد ميم)، مراد در اينجا، عَمّان اردن است. در سنن ترمذى آمده است: «حوض (كوثر) از عدن تا عمّان بلقاء است».
[عمره: در لغت به معناى زيارت است كه از عماره گرفته شده؛ زيرا زائر بيت اللَّه به
وسيله زيارت خانه، سبب آبادانى آنجا مىشود و در اصطلاح فقهى، نام مناسك و اعمال مخصوصى است كه در ميقات و نيز در مكه انجام مىگيرد، عمره دو قسم است:
عمره تمتّع
عمره مفرده
اعمال مشترك ايندو آناستكه زائر از ميقات مُحرم مىشود و پس از ورود به مكه، به طواف مىپردازد و سپس نماز طواف گزاده، آنگاه سعى ميان صفا و مروه به جا مىآورد و پس از آن تقصير مىكند. ولى حاضران در مكه براى انجام عمره مفرده از ادنى الحل محرم مىشوند. (1)فرق ميان عمره تمتع و عمره مفرده
عمره مفرده به صورت مستقل از حج انجام مىگيرد ولى عمره تمتّع را بايد با حج بهجا آورد؛ بدين ترتيب كه نخست عمره تمتع و پس از آن حج بهجا آورده مىشود.
طواف نساء در عمره مفرده واجب، ولى در عمره تمتع واجب نيست.
در عمره مفرده، شخص مُخَيَّر است پس از سعى، ميان حلق و تقصير و در عمره تمتّع تنها بايد تقصير كند.
عمره تمتّع و حج، دريكسال با هم انجام مىشود ولى عمره مفرده چنيننيست.
عمره تمتع را در طول سال تنها يك بار، در ماههاى حج بهجا مىآورند ولى عمره مفرده را در تمام سال مىتوان انجام داد. (2)اما بهترين وقتِ آن در ماه رجب است كه روايات زيادى در فضيلت و برترى آن وارد شده است.]
[عُمْرَةُ الإسلام: عمره مفرده (3)]
عَمْق: (به فتح اول و سكون دوم)، در لغت بهمعناى قعر و ژرفاى چيزى است؛ و نيز بهمعناى زمين نرم و هموار مىباشد.
عَمق يكى از وادىهاى طائف است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هنگام محاصره طائف، در آنجا فرود آمد. جاهاى ديگرى نيز به اين نام وجود دارد كه نديدهام كسى در سيره و حديث از آنها ذكرى بهميان آورده باشد. يكى از «عمق» ها در وادى
فرع است و ديگرى در اطراف مهد (مهد الذهب).
عُمَق: (به ضمّ اول و فتح دوم)، نشانهاى است كه بر سر راه منتهى به مكه، ميان معدن بنىسليم (مهد) و ذات عِرْق نصب شده است.
عِمْواس: (به كسر اول و سكون دوم؛ به فتح اول و دوم نيز روايت شده است)، از همينجا بود كه طاعون در زمان عمربن خطاب، سال 18 هجرى، انتشار يافت.
عمواس در جنوب شرقىِ رمله فلسطين، در راه راماللَّه به غزه واقع بود و حدود سىكيلومتر با قدس فاصله داشت.
ارتفاع زمينِ آن از سطح دريا 375 متر است. عمواس تا سال 1967 م. در دست عربها بود و در اين سال دشمن خانههاى عربها را ويران ساخت و ساكنان آنها را آواره كرد و اكنون هيچ اثر و نشانى از عمواس باقى نيست.
گفتنى است، طاعونى كه از عمواس شروع شد، بهخاطر آلودگى هوا و بدى موقعيت جغرافيايى اين منطقه نبوده؛ چرا كه عمواس در مكان مرتفعى قرار داشت كه از هوايى پاك و تميز و محيطى سالم و بهداشتى برخوردار بود؛ بلكه بهنظر مىرسد علت انتشار طاعون از عمواس اين بوده كه پس از فتح آن بهدست عمروبن عاص، جمعيت آن افزايش يافت و به مقرّ سپاهيان مسلمان تبديل شد.
عَمّوريه: در داستان اسلام آوردن سلمان فارسى از اين شهر نام برده شده است.
عمّوريه شهر رومى بزرگى بوده در تپه آناطولى در وسط تركيه كه معتصم عباسى آن را در سال 223 ه. ق. فتح كرد. علت حمله معتصم به اين شهر و فتح آن، اين بود كه روميان زن مسلمانى را اسير كردند و آن زن فرياد زد:
«وامعتصماه». از آن پس، فرياد «وامعتصماه» به نماد شجاعت عربى و رمز دفاع و محافظت از حرمت و حيثيت مسلمانان تبديل شد.
عُمْيانِس: (به ضمّ عين و سكون ميم و كسر نون)، بتى بوده در جاهليت متعلّق به مردم يمن.
عَميس: (به فتح اول و كسر دوم)، كه در لغت بهمعناى امر پوشيده و سردرگم مىباشد، يكى از منزلهاى
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در هنگام رفتن به بدر بوده است و به آن عميسالحمام نيز مىگويند. گمان مىرود با غين (غميس) باشد.] «غميس».
عُنابه: (به ضمّ اول و تخفيف نون)، جايى است در سه ميلى حسينيه، در راه مكه.
بعضى گفتهاند: تك كوهى است سياهرنگ كه پايينتر از رويثه، بين مكه و مدينه، قرار دارد. اين كوه معروف نيست. محدثين آن را با تشديد نون (عُنّابه) روايت كردهاند.
عِنَبَه (بئر ابىعنبه): چاهى است در دو ميلى مدينه منوره. ياقوت مىگويد:
چاهى است در يكميلى مدينه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هنگام رفتن به بدر، در محلّ آن از يارانش سان ديد. در سنن ابوداود آمده است: زنى نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى پيامبرخدا! شوهرم مىخواهد فرزندم را از من بگيرد، در حالىكه او از چاه ابىعنبه برايم آب مىآورد و وجودش برايم سودمند است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: برويد و بر سر او (كه با كداميك از شما باشد) قرعه بزنيد. شوهرش گفت:
كيست كه درباره فرزندم با من ادعاى حقّى كند (فرزند حق من است نه حق همسرم). اين مطلب در كتاب الطلاق سنن ابوداود، باب «من احقّ بالولد» آمده است.
[عَنَق: نوعى از راه رفتن است كه در آن گامها بلند برداشته شده و در نتيجه حركت سريع مىشود، عَنَق اسم مصدر اعنق مىباشد. (1)در حديث است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به هنگام افاضه از عرفات «كانَ يَسِيرُ سَيْرَ الْعَنَق» (2)
تند و با گامهاى بلند حركت مىكرد.]
عَوالى: جمع «عاليه»، بر منطقه بالاى مدينه منوره، جايى كه وادى بطحان شروع مىشود، اطلاق مىگردد. قدما از عاليه بهعنوان دهكده يا كشتزارى ياد مىكنند كه با مدينه سه ميل فاصله داشته، اما امروزه وصل به آن شده است. در جنوب شرقى مسجدالنبى، در راه عوالى، يكى از محلات مدينه واقع شده كه به آن «حىالعوالى» مىگويند.
عوالى پر از باغ و بستان بود و بيشتر درختانش را درخت خرما تشكيل مىداد اما اكنون بسيارى از اين بستانها به ساختمان تبديل شده و چيزى نمانده كه بهكلى از ميان برود.
عِيال (امُّ العِيال): دهكده آبادى است در كنار چشمه ثجاجه در وادى فرع كه از شرق، كوه آره بر آن سايه افكنده و 62 كيلومتر با سقيا فاصله دارد. بكرى مىنويسد: امّالعيان زمينى است در فرع، متعلّق به جعفربن طلحةبن عمربن عبيداللَّهبن معمربن عثمانبن عمروبن كعب. طلحه جوان زيبا و خوبرويى بود.
او تصميم گرفت زمين خود امّالعيال را آباد كند؛ لذا زندگى خود را به آنجا منتقل كرد امّا در آنجا مبتلا به وبا شد و چون به مدينه برگشت چهرهاش عوض شده، زيبايىاش را از دست داده بود.
مالكبن انس او را ديد و گفت: اين كسى است كه زمينش را آباد نمود اما بدنش را خراب كرد.
عَيْر: (به فتح اول و سكون دوم)، كوه قهوهاى رنگى است كه از شرق به غرب كشيده شده و از جنوب مشرف به مدينه منوره مىباشد و از فاصله دهكيلومترى ديده مىشود. اين كوه حدّ جنوبى حرم مدينه است. از شرق به حرّه نقيع وصل مىشود و از غرب، در محل ذو الحليفه، به عقيق مىچسبد. در حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از عير تا ثور را حرم قرار داد.
مراد از عير همين كوه مورد بحث است و ثور در مدينه، در پشت كوه احد قرار دارد. پيشتر درباره آن نوشتيم.
عِيص: (به كسر عين و سكون ياء)، در لغت بهمعناى رستنگاه درختان نيكوست.
ياقوت مىنويسد: به درختان سدر و عوسج و امثال اينها هرگاه انبوه و درهم پيچيده باشند، «عيص» مىگويند.
در خبرهاى مربوط به اعزام سريّه حمزةبن عبدالمطّلب بهسوى سيف البحر (ساحل دريا) از ناحيه عيص، اين نام برده شده است. عَيص: وادىاى است متعلق به جهينه، ميان مدينه و دريا. اين وادى در اصل از وادىهاى ينبع است و در ساحل دريا قرار ندارد، بلكه فاصله آن با دريا دو روز است. عيص نزديك راه كاروانهايى است كه از راه ساحلى به شام مىرفتهاند. به همين دليل،
ابو بصير بن سهيلبن عمرو قرشى، زمانى كه از چنگ كفار قريش گريخت، در اين وادى بر سر راه كاروانهاى قريش كمين مىكرد. عيص در 150 كيلومترى شمال ينبع قرار دارد و هنوز هم دهكده آبادى است و جزو اميرنشين مدينه مىباشد.
عين ابى نيزر: صدقه علىبن ابىطالب عليه السلام است در ينبع النخل. ابو نيزر يكى از فرزندان نجاشى بود كه در خردسالى اسلام آورد.
[ «ابونَيْزر» پسر «نجاشى» پادشاه حبشه بود. وى در خردسالى به اسلام گرايش پيدا كرد و حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد و تا هنگام رحلت پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه آن حضرت بود و سپس به خانه حضرت فاطمه عليها السلام آمد و با فرزندان آن بزرگوار به سر برد.
ابونيزر گويد: روزى من در «عين ابى نيزر» و «بُغَيْبَغَه» مشغول حفّارى بودم، علىبن ابىطالب عليه السلام آمد و از من پرسيد: غذايى دارى؟ عرض كردم:
غذايى است كه آن را شايسته امير مؤمنان عليه السلام نمىدانم. حضرت فرمود:
بياور. آن را خدمت ايشان بردم، آن حضرت پس از صرف غذا، بيل را به دست گرفت و داخل چاه رفت و بيل مىزد ولى به آب نمىرسيد، از آنجا خارج شد. عرقهاى پيشانى را پاك كرد.
دوباره به آنجا بازگشت و مشغول به بيل زدن و حفّارى شد. يكباره آب به حجم گردن شترى از چشمه جوشيد. على عليه السلام به سرعت بيرون آمد و فرمود: خدا را گواه مىگيرم كه اين چشمه صدقه است.
سپس درخواست قلم و كاغذ كرد، من به سرعت آن را حاضر كردم و حضرت نوشت:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ، هَذَا مَا تَصَدَّقَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ، تَصَدَّقَ بِالضَّيْعَتَيْنِ الْمَعْرُوفَتَيْنِ، بِعَيْنِ أَبِي نَيْزَرَ وَ الْبَغُيْبِغَةِ عَلَى فُقَرَاءِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ لِيَقِيَ اللَّهُ بِهِمَا وَجْهَهُ حَرَّ النَّارِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ لا تُبَاعَا وَ لا تُوهَبَا حَتَّى يَرِثَهُمَا اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ ...»
«به نام خداى رحمان و رحيم، اين وقفنامه بنده خدا، امير مؤمنان على، در مورد دو چشمه ابىنيزر و بغيبغه است
براى مستمندانِ مدينه و مسافران درمانده، تا بدين وسيله خود را از حرارت آتش جهنّم در روز رستاخيز مصون دارد. اين دو چشمه را نه كسى مىتواند بفروشد و نه هبه كند تا اينكه خداوند آن را به ارث برد و خدا بهترين وارثان است.» (1)شايد دليل نامگذارى اين چشمه به «ابىنيزر» به خاطر قدردانى از تلاش مقدماتى او در حفر اين چاه بوده است.]
عينالأزرق يا عينالزرقاء: قناتى است كه مروانبن حكم در زمان معاويه آن را از قبا تا مدينه احداث كرد.
عينان: يا «كوه عينين» كه بهنام «جبلالرماة» نيز خوانده مىشود، تپه كوچك نمايانى است نزديك احد از سمت مدينه كه آبراهه قنات از ميان آندو مىگذرد.
آرامگاه حضرت حمزه در ميان اين تپه و كوه احد قرار دارد. در اخبار غزوه احد از «جبل عينين» نام برده شده است.
عَيْنَب: (به فتح اول و سكون دوم و فتح نون)، در حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله چراگاه گوسفندانش را از صخره تا عينب به اقطاع معقلبن سنان مزنى داد. ياقوت به نقل از نصر گفته است: نه در سرزمين مزينه و نه در حجاز، جايى به اين نام نمىشناسم.
مىگويم: شايد صخره شكل تحريف شده «صُحره» باشد كه بهمعناى زمين نرم و خاكىِ واقع در وسط سنگلاخ است. صُحره نام زمينى است كه دشت نقيع، از غرب آن را احاطه كرده است ...
اگر چنين باشد، پس صُحره در پيرامون دشت نقيع، از نواحى مدينه، قرار داشته است.
عين التمر: شهرى است نزديك انبار در غرب كوفه كه در سال 12 هجرى فتح شد و بشيربن سعد، پدر نعمانبن بشير انصارى، در آنجا به شهادت رسيد. بشير نخستين كودكى مسلمان بود كه در ميان انصار به دنيا آمد.
عين النبى صلى الله عليه و آله: در محل غار بنىحرام، در غرب كوه سلع و در سمت راست كسى كه به سمت مساجد فتح مىرود، قرار دارد.
1) مستدركالوسائل، ج 14، ص 62؛ ياقوت، ج 4، صص 175 و 176
عينون يا بيت عينون: در مناطقى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به تيول تميمالدارى داد، از اين مكان نام برده شده است. بيت عينون دهكده آبادى است در پنجكيلومترى شمالشرقى شهر الخليل در فلسطين.] «بيت عينون».
[عَيَيْنَه يا عَيْنُ النَبىّ صلى الله عليه و آله: به روايت ابن شبه از «عبدالملك بن جابر» پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از چشمهاى كه كنار «كهف (غار) «بَنى حَرام» جريان داشته، وضو گرفته است. (1)ابن نجّار به مناسبت ذكر «عَين النبى»، به نقل روايتى از «طلحة بن حَراش» مىپردازد كه ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در جريان غزوه خندق، آن حضرت را از بيم شبيخون دشمن، شبها به كهف بنى حرام مىبردند و صبحگاهان از غار پايين مىآمد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در كنار آن غار با شكافتن كوه، چشمه آبى جارى كرد. (2)مطرى مىنويسد: چشمهاى كه ابن نجار از آن در كنار كهف بنى حرام ياد كرده، اكنون آثار آن از ميان رفته است. (3)]
غائر: آبراههاى است كه از ميان بئرالماشى- در راه هجرت- وقاحه مىگذرد و آب خود را ميان وادى «رئم» در وادى نقيع و «حلقه» در وادى جىّ و صفراء تقسيم مىكند. پيشتر به «ثنية ركوبه» معروف بود و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در هنگام هجرتش به مدينه، از آنجا عبور كرد.
غابه: جايى است در شمال غربى مدينه كه شش كيلومتر با مركز فاصله دارد.
نخستين منبر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از درختان گز غابه ساخته شد. برخى نسخهبرداران «فتح البارى» اين مكان را تصحيف كرده آن را جزو عوالى مدينه قرار دادهاند؛ در صورتىكه غابه در پايينترين نقطه سافله (منطقه پايين) مدينه واقع شده است؛ چراكه محلّ جمع شدن آب وادىهاى مدينه مىباشد. غابه هنوز هم در ميان مردم به همين نام معروف است و امروزه الخُليل جزو غابه بهشمار مىآيد.
غار: بهمعناى درخت برگ بو و نيز به معناى حفره و شكاف در كوه است. در سيره از «غار حِرا» و نيز از «غار جبل ثور» ياد شده كه هر دو در مكّه هستند و پيشتر درباره آنها توضيح داديم.
غَبراء: در لغت بهمعناى زمين و خاك سرخ رنگ است. غبراء: دهكدهاى است از دهكدههاى يمامه كه بنوحارثبن مسلمةبن عبيد در آن سكونت داشتند.
اين دهكده در ايام مسيلمه كذّاب تن به صلح خالدبن وليد نداد.
غُبَيْب: (به ضمّ غين)، مصغّر «غبّ» است، بهمعناى آب دادن شتر بهصورت يك
روز در ميان. غبيب نام جايى است در بطن وادى رانوناء. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نخستين نماز جمعه مدينه را در همين مكان برگزار كرد و مسجد آدينه در آنجا ساخته شد.] «وادى رانوناء».
[غِثْريانَه: درّهاى است بزرگ كه ميان «امُّ سَلَم» (ذى سَلَم) و «تِعِهّن» قرار دارد و سيلاب آن از جانب راست در تعهّن مىريزد.
اين همان درّهاى است كه در مسير هجرت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرار داشته و ابن هشام از آن به «عِثْيانه» ياد كرده است. (1)]
غَدره: (به فتح اول و كسر دوم)، جايى است در حجاز. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اين مكان عبور كرد و چون از نام «غدره» خوشش نيامد، آن را به «خَضِر» تغيير داد؛ زيرا غدْره بهمعناى تاريك و سياه است.
عربها مىگويند: «ليلة غدِره» يعنى شب تاريك و ظلمانى.
غدير الأشطاط: روبهروى حديبيه است.
] «اشطاط».
غدير خُمّ: اين كلمه در اصل مأخوذ از «غادَرَ الشىء» است بهمعناى آنچيز يا آنجا را ترك كرد. غدير فعيل است بهمعناى مفعول؛ يعنى متروك و رها شده. هر آبىكه از آب باران در آبگيرى (كوچك يا بزرگ) متروك و باقى بماند به آن «غدير» مىگويند.
غدير خُمّ: جايى است ميان مكه و مدينه در شرق جُحفه. امروزه بهنام «الغربه» معروف مىباشد.] «خمّ».
[چنانكه در منابع اهل سنت و شيعه آمده است پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در بازگشت از حج در غدير خم توقف كرد و در ميان حجگزارانِ همراه خود، كه شمار آنها را تا بيش از 124 هزار نفر هم گفتهاند (2)خطبهاى ايراد كرد و در آن امير مؤمنان علىبن ابىطالب عليه السلام را به ترتيبى كه در كتب مربوط آمده است، به ولايت منصوب كرد و به همين مناسبت آيه شريفه: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمْ الْإِسْلَامَ دِيناً ... نازل شد. (3)«در سه مايلى منطقه جُحفه، جايى
كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله علىبن ابىطالب عليه السلام را به امامت منصوب كرد. مسجدى با نام «مسجد غدير» است كه در روايات اهل بيت عليهم السلام از اين مسجد ياد شده و به نماز گزاردن در آن توصيه شده است.
حسّان بن جمّال مىگويد: امام صادق عليه السلام را از مدينه به مكه مىبردم، هنگامىكه به مسجد غدير رسيديم، به سمت چپ مسجد نگريست و فرمود:
«ذَاكَ مَوْضِعُ قَدَمِ رَسُولِاللَّهِ صلى الله عليه و آله حَيْثُ قَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ ...». (1)«اينجا قدمگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله است، آنگاه كه فرمود: «هركس كه من مولاى او هستم، على مولاى اوست. خداوندا! دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن بدار كسى كه او را دشمن دارد ...»
و در روايت ديگر امام كاظم عليه السلام به عبدالرحمان بن حجاج مىفرمايد:
«صَلِّ فِيهِ فَإِنَّ فِيهِ فَضْلًا وَ قَدْ كَانَ أَبِي يَأْمُرُ بِذَلِكَ ...»؛ (2)«در آن مسجد نمازبگزار كه از فضيلت فراوانى برخوردار است و پدرم به آن توصيه مىكرد.]
غُراب: در لغت بهمعناى كلاغ است. در خبر غزوه بنى لحيان (رجيع) و نيز در حديث شريف، از اين نامِ خاص، ياد شده و آن كوه سياهرنگى است در غرب مدينه كه راه شام از آن مىگذرد و قبلًا راهآهن نيز از آن عبور مىكرد. امروزه به اين كوه «حَبَشى» مىگويند؛ چون رنگ آن سياه است، اين نام را روى آن گذاشتهاند. كوه غراب هفت كيلومتر با مركز مدينه فاصله دارد. به آن «غرابات» (به صيغه جمع) نيز مىگويند. در حديث آمده است كه:
«چون به غرابات رسيديم، نگاهى به احد كرد و ...».
سمهودى مىگويد: امروزه به آن «غُريبات» (به صيغه تصغير) مىگويند.
] «نقشه مدينه منوره».
غُرابه: كوههاى سياهرنگ هستند و بهدليل داشتن رنگ سياه، به اين نام خوانده شدهاند. ياقوت مىنويسد: از جمله جاهايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به تيول مجّاعةبن مداره داد: غوره و غرابه و حُبَل بود كه اين آخرى در نواحى يمامه است.
غُران: (به ضمّ اول و تخفيف دوم)، بر وزن «غُراب». در خبر غزوه بنىلحيان يا همان «رجيع» از اين وادى ياد شده است.
ابناسحاق مىنويسد: غُران واديى است ميان «امج» و «عُسفان» و منازل بنىلحيان در آنجا قرار داشته است.
«امج» اكنون «خُليص» معروف است و راه مكه به مدينه در هشتاد و هفت كيلومترى بعد از گردنه غزال به سمت غران پايين مىرود.] «نقشه مابين طائف و رابغ».
غرز النقيع:] «نقيع».
غَرْس (بئر غرس): غَرس در لغت بهمعناى قلمه درخت يا نهالى است كه در زمين مىنشانند تا برويد. چاه غرس كه در احاديث نبوى از آن ياد شده، در قبا بوده است. نيز] «بئر».
غرقد: (بقيع الغرقد)، غرقد در لغت بهمعناى گياه ديوخار است. نام بقيعالغرقد، قبرستان عمومى مدينه، از همين معنا گرفته شده است.
غُرور: (به ضمّ اول)، گردنهاى است در يمامه. از همين گردنه بود كه خالدبن وليد بر مسيلمه كذّاب تاخت.
غُرَّه: (به ضمّ اول و تشديد دوم)، بهگفته ياقوت، دژى بوده در مدينه متعلّق به بنىعمرو بن عوف. كه مناره مسجد قبا در محلّ آن ساخته شد.
غزّات: همان غزّه است.
غَزال: بهمعناى آهوى نر است و همان گردنه عسفان مىباشد كه از شمال مشرف بر عسفان است. اين گردنه در 85 كيلومترى شمال مكه قرار دارد.
غَزَّه: شهرى كنعانى عربى است و يكى از قديمىترين شهرهاى دنيا مىباشد.
ياقوت مىگويد: غزّه برگرفته از «غَزّ فلان بفلان و اغتزّ به» است؛ يعنى فلانى را از ميان ياران خود برگزيد و او را از ياران خاص خود قرار داد. دباغ مىگويد: به احتمال زياد، بهمعناى «قوىّ»، «مخازن»، «گنجينهها» و «آنچه اندوخته مىشود» است. در حديث آمده: «شما را به دو عروس: غزّه و عسقلان مژده مىدهم». اين شهر در زمان خلافت ابوبكر بهدست عمرو بن عاص فتح شد. «هاشم» بن عبد مناف كه
براى تجارت به غزّه رفته بود، در همين شهر از دنيا رفت. شافعى نيز در غزه بهدنيا آمده است.
غَضْبان: (قصر غضبان)، جايى بوده در حومه بصره. نقل شده است انسبن مالك دعا كرد كه خداوند براى باغى كه داشت باران بفرستد و باران آمد و به «قصر غضبان» نرسيد. مقصود اين است كه خداوند دعاى اين صحابى را مستجاب كرد و فقط بر باغ او باران فرستاد.
غَضَوين: (ذوغضوين)، تثنيه «غضا» است. در حديث هجرت اين نام برده شده است.
ابناسحاق مىگويد: سپس بلدِ راه، آندو (پيامبر و ابوبكر) را از بطن مرجح در ذو الغضوين برد.
بعضى آن را «عَصَوان» گفتهاند كه تثنيه «عصا» است و به يكى از آنها «عصا اليمنى» مىگويند و به ديگرى «عصااليسرى». در آبراههاند كه بعد از پيوستن به يكديگر دو وادى مجاج، يكى از ريزابههاى وادى فرع مىريزند.
غَطَغان: قبيلهاى عدنانى است كه در آن قسمت از سرزمين نجد كه بعد از وادىالقرى و كوه طىء است، مىزيستند؛ از جمله ديار غطفان است:
ذو ارل و هباءة. و از كوههاى ايشان است:
ضرغد. و از وادىهاى آنهاست: «رُمّه».
اين قبيله در زمان جاهليت بت عُزّى را مىپرستيدند.
غِفار: قبيلهاى عربى است كه در اطراف مكه بهسر مىبردند. از قناتهاى اين قبيله است: «بدر»؛ و از وادىهاى آنهاست:
«ودّان»؛ و از جمله ديار ايشان است:
وادى صفرا واقع در ميان مكه و مدينه.
غِماد: (به كسر اول و بعضى هم به ضمّ آن گفتهاند)، راجع به اين كلمه، پيشتر در ذيل عنوان «برك» توضيح دادهايم. به اين عنوان در حرف باء رجوع شود.
ياقوت مىگويد: مىتواند جمع «غِمْد» باشد كه بهمعناى غلاف شمشير است، اما در ميان اسامى امكنه، معنايى ندارد. بنابراين، بايد مأخوذ از «غمدتِ الرَّكيّةُ» باشد؛ يعنى آب چاه زياد شد.
غُمْدان: (به ضمّ اول)، دژ يا ارگى بوده در يمن، واقع در نزديك صنعا كه ارياط حبشى آن را ويران كرد.
غَمْر مرزوق: در «انساب الأشراف» بلاذرى به همين صورت آمده، اما آن را در اعلام اماكن نيافتم. در «معجمالبلدان» از جايى بهنام «غَمره» ياد كرده و گفته است كه غمره از توابع مدينه است در راه نجد.
اما بلاذرى مىگويد: دو شب راه با «فَيْد» فاصله دارد (] فَيْد). آنچه در انسابالأشراف آمده، احتمالًا يا تحريف است و يا مركب از سه كلمه «غمر+ مرّ+ زوق».
در طبقات، از اعزام سريّه عُكّاشةبن محصن بهسوى غَمْر، غمر مرزوق، سخن به ميان آمده و گفته است:
غمر قناتى است متعلق به بنىاسد كه فاصله آن تا «فَيْد»، راه اول به مدينه، دو شب راه است.
غَمْره: (به فتح اول و سكون دوم)، در سيره آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عكاشةبن محصن را به جنگ غمره فرستاد. غمره يكى از منازل و بار اندازهاى قديمى حجّاجعراقى بوده، در كرانه شرقى وادى عقيق (طائف) كه هنگام عبور از بين عُشَيره و مسلح، در ششمنزلى شمال شرقى مكه، در آنجا اتراق مىكردهاند. مقصود عقيق عُشَيره است.] نقشه راهها.
غُمُوص: (به ضمّ اول و دوم)، دژ ابو الحقيق بوده در خيبر. در همين دژ بود كه صفيه دختر حُيىّ، كه بعداً در زمره همسران پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد، اسير شد. ظاهراً غموص تحريف شده «قموص» است.
غُمير: بر وزن «حسين» و مصغّر «غمر» است، بهمعناى آب فراوان. ياقوت مىگويد: غُمير جايى است ميان ذات عرق و بستان و دو ميل قبل از آن، قبر ابورغال قرار دارد. بستان در بالاى نخله شامى واقع است. بعضى گفتهاند: قبر ابورغال در مغمّس است.] «قبر».
غَميس: (به فتح اول و كسر دوم)، در خبر غزوه بدر، از آن نام برده شده است. اين كلمه به «حمام» اضافه مىگردد وگفته مىشود: «غميسالحمام». غميس يكىاز وادىهاى مدينه است كه هنوز هم به همين نام خوانده مىشود. اين رودخانه از تپههاى واقع در غرب شهر «فُرَيش» سرچشمه مىگيرد و سپس در جهت شمالشرقى جريان مىيابد تا اينكه به وادى (رودخانه) فريش مىپيوندد. در كرانه راست وادى غميس، «صخيراتاليمام» قرار دارد.
غُميصاء: مصغّر غَمْصاء است و غمصاء مؤنث اغمص مىباشد، بهمعناى كسىكه چشمش قى و چركابه مىدهد. و آن، مكانى است نزديك مكه كه بنو جذيمةبن عامر سكونت داشتند؛ همانان كه خالدبن وليد در روز فتح مكه كشتارشان كرد و اين خود داستانى دراز دارد.
غَميم: (به فتح اول و كسر دوم)، در لغت بهمعناى علفتر و سبزى است كه روى آن علف خشك باشد. نيز بهمعناى «مغموم» است؛ يعنى شىء پوشيده شده.
گفته مىشود: كراع الغميم.] حرف كاف.
«كراع الغميم» جايى است ميان مكه و مدينه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، ضمن شروطى، آن را به اوْفىبن مواله واگذار كرد. امروزه بهنام «رقاء الغميم» معروف است و در شانزده كيلومترى سمت چپ كسى است كه از عسفان خارج مىشود.
غَوْر: بهمعناى زمين پست و نشيب مىباشد.
«غَوْر تهامه» از همين معنا گرفته شده است. هرگاه كسى وارد سرزمين تهامه شود مىگويند: «قَد أَغارَ الرجل». غَور هرچيز بهمعناى قعر و گودى آن است.
در اخبار آمده است: هيأت نمايندگى بنى نَهْدبن زيد نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمدند و عرض كردند: اى پيامبر خدا، ما از غَوْرَىْ تهامه خدمت شما آمدهايم. نمىدانم چرا اين كلمه بهصورت تثنيه آمده است؛ در حالى كه غور يكى است و جاها و اماكنى كه اين كلمه به آنها اضافه مىشود، متعدّد مىباشد؛ مثلًا تهامه غورى دارد، يمن غورى دارد، عمان غورى دارد و ....
شايد علت اينكه آن را بهصورت تثنيه آوردهاند، اين باشد كه خواستهاند عموميت بدهند و بگويند از جاهاى متعددى آمدهاند يا خواستهاند وسعت و گستردگى سرزمين خود را برسانند.
به هر سرزمينى كه به سمت درياى سرخ كشيده باشد، از عقبه در اردن گرفته تا مخا در يمن، تهامه مىگويند.
غَوْره: (به فتح اول)، جايى است ميان اماكنى از نواحى يمامه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به تيول مجّاعةبن مراره داد.
غُوطه دمشق: سرزمين نشيب و پست پيرامون شهر دمشق را گويند كه يكى از
شهرهاى آن «داريا» است.
غَوى:] «رشد».
غُوَيْر النَّبِى: جايى است در دامنه غربى كوه قُرين، واقع در غرب شهر شُريف، در منطقه خيبر. در صخرههاى اين مكان قدمگاههايى است كه مردم آن سامان، آنها را به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت مىدهند.
غَيْقه: (به فتح اول و سكون دوم)، در زندگىنامه ابورُهْم غفارى آمده است كه وى در صفراء و غَيْقه و ما بعد آن سكونت مىكرد. غيقه: جايى است ميان مكه و مدينه. جاهاى متعدّدى به اين نام وجود دارد كه يكى از آنها موضعى است در حرّةالنار و ديگرى جايى است در سرزمين ينبع.] نقشه «غيقه» و نقشه «رويثه».
غِيله: از نواحى مدينة النبى است و در ميان جاهايى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به تيول بلال مزنى داد از آن نام برده شده است.
تصوير؟؟؟؟
فاجّه: (به تشديد جيم)، در اخبار هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، از اين نام ياد شده است. پيشينيان ميان آن و «قاحه» خلط كردهاند؛ در حالىكه اين دو در مجاورت هم هستند. «قاحه» وادى و رودخانه اصلى است و «فاجّه» يكى از ريزابههاى آن مىباشد كه از جبال قدس مىآيد و از شرق «قاحه» به اين وادى مىريزد.
فاران: ياقوت مىنويسد: واژهاى عبرانى است كه معرّب شده است. بعضى گفتهاند: نام كوههاى مكه است.
فارع: دژى بوده در مدينه، متعلق به حسّانبن ثابت. محل آن دانسته نيست.
فَجّ الرَّوحاء: ميان مكه و مدينه است. راه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به بدر و راه آن حضرت به مكه در سال فتح و در سال حج از اين فج مىگذشت.
فجّ در لغت بهمعناى راه فراخ ميان دو كوه است و جمع آن «فِجاج» مىباشد. نيز به هر راهى «فَجّ» گفته مىشود.] «روحاء».
فِحْل: (به كسر فاء و سكون حاء)، در شرح حال سائببن حارثبن قيس آمده است كه وى در غزوه طائف مجروح شد و در زمان خلافت عمربن خطاب در جنگ «فحل» كشته شد.
«فحل» در ميان رومىها به «بلا» معروف بود و امروزه به آن «اطلال» مىگويند و در شرق رود اردن و ميان رود زرقا در جنوب، و رودخانه يرموك در شمال، واقع است.
فَحْلَتان: در اخبار جنگ زيدبن حارثه با
تصوير 29
بنىجُذام، از اين نام سخن بهميان آمده است.] «فيفاء الفحلتين».
فَخّ: (به فتح اول و تشديد دوم)، در لغت بهمعناى «دام» است كه با آن شكار مىكنند. اين واژه عربى نيست، بلكه معرّب است و در عربى به آن «طَرَق» مىگويند. فخّ: واديى است در مكه كه همان وادى زاهر است، واقع در ميان عمرةالتنعيم و مسجدالحرام.
ابنعمر روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله، قبل از ورودش به مكه، در فخّ غسل كرد. قبر ابنعمر در فخ است و امروزه بهنام «الشهدا» شناخته مىشود.
[و همچنين «فَخّ» نام دوّمين وادىِ مهمّ مكه است كه اكنون هربخش آن به نامى است. سمت بالاى آن را «خُرَيْقُ العُشر» و قسمت ميانى آن را «زاهِر» و «شُهداء» و بخش پايين آن را «امُّ الجُود» و بين زاهر و حديبيه را «بَلْدَح» مىنامند.
در زمان ازرقى بخش بالاى فخ را «مكّة السّدر» مىگفتهاند.
وادى فخّ به واسطه جنگى كه در هشتم ذى حجه، سال 169 هجرى، در آنجا رخ داد، بدين نام شهرت يافت. اين جنگ ميان لشكريان حسينبن علىبن الحسن، پسر عموى امام كاظم عليه السلام، و سپاه عباسى به فرماندهى عباس بن محمد از نوادگان عبداللَّه بن عباس پيش آمد كه در جريان آن حسين و تمام لشكريانش به شهادت رسيدند و پيكر آنان سه روز در ميدان باقى ماند.
محلّ قبر شهداى فخ، در محل معروف به «زاهر» قرار داشته است و به همين حهت «حَىُّ الشّهداء»؛ يعنى كوى شهيدان، ناميده مىشود. (1)حادثه شهداى فخّ به حدّى هولناك بود كه پس از عاشورا، سختترين و دردناكترين حادثه تاريخى خوانده شد. (2)و (3)]
فَدَك: دهكدهاى است كه خداوند آن را در سال هفتم هجرى از طريق صلح عايد پيامبرش گردانيد. در حال حاضر، فدك شهر آبادِ پرجمعيتى است در شرق خيبر و داراى نخلستانها و مزارع فراوان مىباشد و امروزه به آن «حائط»
تصوير؟؟؟
مىگويند. فدك در سيره و حديث، داستان مفصلى دارد كه ذكر آن در اينجا به درازا مىكشد.
توضيحاتى درباره فدك: (1)- حبّانبن بشر، از يحيىبن آدم، از ابن ابى زائده، از محمدبن اسحاق، از زهرى و عبداللَّهبن ابىبكر از يكى از فرزندان محمدبن ابىسلمه برايمان نقل كرد كه گفت: تعدادى از اهل خيبر در قلعه باقى مانده و سنگر گرفته بودند. آنان از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درخواست كردند كه خونشان را نريزد و در عوض، آنها را از آنجا اخراج كند. پيامبر صلى الله عليه و آله اين درخواست آنان را پذيرفت. اهل فدك اين خبر را شنيدند و آنان نيز چنين درخواستى كردند و حضرت با درخواست آنها نيز موافقت فرمود و بدين ترتيب، فدك جزو اموال خالصه پيامبر صلى الله عليه و آله در آمد چراكه بدون لشكركشى و جنگ به تصرف آن حضرت در آمد.
بنابراين، مجموع اين چند دژ جزو اموال خالصه پيامبر صلى الله عليه و آله درآمد و از جمله اموالى بودند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بهعنوان صدقه از خود برجاى گذاشت و مخارج همسرانش را از درآمد و عايدى آنها تأمين مىكرد.
1) به نقل از تاريخالمدينه ابن شبّه.
شدند و از اينرو، فرستادگانى را به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله روانه كردند تا در برابر نيمى از فدك با آن حضرت مصالحه كنند. فرستادگان مردم فدك، در خيبر يا در راه و يا پس از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، خدمت آن بزرگوار رسيدند و حضرت درخواست ايشان را پذيرفت؛ بدين ترتيب فدك از اموال خالصه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درآمد؛ چرا كه بدون جنگ و لشكركشى فتح شد. پس فدك جزو صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله است. بهدرستى معلوم نيست كه آيا مردم فدك بر نيمى از آن مصالحه كردند يا بر تمام آن؛ چرا كه در احاديث به هردو صورت آمده است.
محمد بن يحيى گويد: مالكبن انس از عبداللَّهبن ابىبكربن عمروبن حزم نقل مىكرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله با مردم فدك با اين شرط مصالحه كرد كه نيمى از (درآمد) فدك متعلّق به او باشد و نيمى ديگر از آن خودِ اهالى. اين وضع تا زمان عمربن خطاب همچنان ادامه داشت. اما عمر به يهوديان فدك پيشنهاد كرد كه نصفه متعلّق به ايشان را در مقابل شتر و نيروى انسانى و پول نقل از آنها خريدارى كند و يهوديان فدك را ترك كنند. او قيمت نصف فدك را بهصورت جنس و نقد پرداخت كرد و آنگاه يهوديان را از آنجا اخراج نمود.
ابوغسان گويد: شخصى غير از مالك گفت: چون عمر به خلافت رسيد، يهوديان خيبر را اخراج كرد. او ابو الهَيْثَم بن تَيّهان و فَرْوَةبن عمرو و جَبّاربن صخر و زيدبن ثابت را فرستاد تا اموال (متعلّق به خيبريان) را قيمتگذارى كنند. اين افراد زمينهاى فدك و نخلستانهاى آن را ارزيابى كردند. عمر اين اموال را گرفت و قيمت نصفهاى را كه متعلّق به اهالى فدك بود، به ايشان پرداخت كرد. مبلغ آن به پنجاه هزار درهم و بهقول يكى از علما، اندكى بيشتر از آن، بالغ مىشد. عمر اين مبلغ را از پولهايى كه از عراق برايش آورده بودند، پرداخت كرد. و آنگاه يهوديان فدك را به شام اخراج كرد.
ابراهيمبن منذر از عبداللَّهبن وهب، از مردى از يحيىبن سعيد برايمان نقل كرد كه گفت: اهالى فدك نمايندگانى را نزد پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرستادند و با آن حضرت به اين شرط بيعت كردند كه جانشان محفوظ و نيمى از اراضىشان
در دست ايشان باقى بماند و نيمى ديگر از اراضى و نخلستانهايشان متعلق به پيامبر صلى الله عليه و آله باشد.
[فدك: به گفته ياقوت، روستايى است از توابع مدينه كه فاصله آن تا مدينه (به شيوه محاسبه مسافت با حركت روزانه مسافر در گذشته) دو روز و به نقلى سه روز راه بوده است و در آن چشمه آب جارى و نخلهاى فراوانى وجود داشته است. (1)ابن ابىالحديد شمار درختان خرماى آنجا را برابر با تمام نخلهاى كوفه- در قرن ششم هجرى- نقل كرده است. (2)دليل نامگذارى اين دهكده به فدك آن است كه نخستين كسى كه آنجا را به عنوان محل سكونت برگزيد، شخصى به نام «فدك» از نوادگان حضرت نوح عليه السلام بود. (3)بلادى درباره وضعيت كنونى فدك مىنويسد:
دهكدهاى است آباد، داراى نخلهاى فراوان و زمينهاى كشاورزى، كه شمار ساكنان آن به حدود 1200 نفر مىرسد و در قسمت شرقىِ منطقه خيبر واقع است و استاد صالح دخيل تعداد نخلهاى آن را در سال 1349 قمرى 000 20 نخله تخمين زده است و نام فعلىِ آن «حائط» يعنى بوستان مىباشد و اراضى و املاك آن به ساكنان آنها تعلّق دارد.
هنوز براى ما روشن نيست كه اين روستا در چه مقطعى از تاريخ، به ملكيت ساكنان آنجا درآمد. آنچه مسلّم است، اين است كه همزمان با ضعف دولت عباسى، قدرتمندان هر منطقه، آنچه را توانستند به تملّك خويش درآوردند و اين مسأله در آنجا نيز اتفاق افتاده است. (4)ابن اسحاق مىگويد: پس از فتح خيبر، خداوند بر دلهاى يهوديان ساكن «فدك» رعب وحشت افكند. از اين رو، نمايندهاى به نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرستادند و فدك را به صورت صلح به آن حضرت واگذار كردند. «وَ كَانَتْ فَدَكُ لِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله خَاصَّةً لِأَنَّهُ لَمْ يُوجَفْ عَلَيْهَا
بِخَيْلٍ وَ لا رِكَابٍ»؛ (1)«بدين ترتيب، فدك به شخص پيامبر تعلّق گرفت؛ زيرا براى تصرّف آن، هيچ اسب و استرى تاخته نشد.» (2)سپس آيه شريفه «فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ ...»؛ (3)
نازل شد و جبرئيل امين عليه السلام منظور از نزديكان را حضرت فاطمه عليها السلام معرفى كرد.
به نوشته مفسّران و محدّثان شيعى و سنّى: «لمّا نزلت ... فَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ ... دَعا رَسُول اللّه صلى الله عليه و آله فاطمة عليها السلام وَ أَعْطاها فَدَكاً». هنگامىكه آيه ياد شده نازل شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليها السلام را خواست و به او فدك را عطا كرد. (4)سيد بن طاووس در كتاب سعد السعود، به نقل از تفسير محمدبن عباسبن علىبن مروان نقل مىكند كه اين روايت به بيست سند نقل شده است. (5)از آن پس، فدك به مالكيت حضرت زهرا عليها السلام درآمد و در زمان حيات پدر بزرگوارش در اختيار آن حضرت قرار داشت، ولى پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فدك با توسل به قدرت از حضرت فاطمه عليها السلام گرفته شد. (6)]
فَرْده: (به فتح اول و سكون دوم)، در خبر مربوط به اسلام آوردن زيد الخير (الخيل) از اين نام خاص ياد شده است.
فَرده مكانى است در سرزمين طىء كه بين آن و «قرده» خلط شده است.
] «قرده» در حرف قاف.
فَرْش: (به فتح اول)، وادى يا رودخانهاى است ميان غميسالحمام و ملل. فرش و صخيرات الثمام يا صخيرات اليمام، منزلگاههايى بوده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه از مدينه بهسوى بدر حركت كرد، در آنها فرود آمد. زمانىكه از راه بدر از مدينه به مكه مىرويد، پيش از آنكه به وادى فُريش پايين رويد، فرش در سمت راست شما قرار مىگيرد. ميان فرش و فريش، بطن واديى اس كه به آن
مشعر مىگويند.
فَرَع: (به فتح اول و دوم)، نزديك سويقه است در سرزمين جهينه. در آن معدنى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به تيول شخصى از بنى مزينه داد.
فُرُع: (به ضمّ فاء و راء)، در خبر سريّه عبداللَّهبن جحش از آن نام برده شده است. فُرُع، وادى بزرگى از وادىهاى حجاز است كه از يكصد و پنجاه كيلومترى جنوب مدينه مىگذرد و داراى چشمهها و نخلستانهاى فراوانى مىباشد؛ از جمله روستاهاى فعلى اين وادى، ابوالضباع، امّالعيال، مضيق و فقير است. بعضى آن را به سكون راء (فُرْع) تلفظ مىكنند.
[فُسُوق: در سوره مباركه بقره ... وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ ...» (1)
به معنى دروغ گفتن تفسير شده است.
صاحب جواهر مىگويد: دشنام دادن و فخر فروشى نيز از مصاديق فسوق است.]
فقير: بهمعناى نيازمند است. در سيره آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فقيران و بئرقيس و شجره را به على عليه السلام بخشيد. فقير: نام دو مكان است در نزديكى مدينه كه به آن دو «فقيران» مىگويند. در عاليه مدينه، جايى است معروف به «فقير».
ابن شبه مىگويد: «فقيران» در عاليه مدينه واقعاند.
همچنين فقير يكى از دهكدههاى فُرُع است.
فُلُس: (به ضمّ اول و دوم)، نام بتى بوده در نجد كه قبيله طىء آن را مىپرستيدند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سال نهم هجرى، على عليه السلام را فرستاد تا آن را در هم شكند ...
او دختر حاتم طائى را به اسارت گرفت.
در روايتى بهصورت «قلس» (با قاف) آمده است.
فلسطين: در تقسيمات ادارى قديم، فلسطين شهر عمّان، از شهرهاى شرقى اردن، را دربرمىگرفت و كوههاى شراة تا عقبه را نيز شامل مىشد و به عكس، اردن تعدادى از شهرهاى فعلى فلسطين؛ مانند عكا و طبريه را دربر مىگرفت.
1) طريحى، ج 3، ص 402 ماده «فسق» جواهر 18، ص 358
تصوير شماره 31
فَيْد: (به فتح اول و سكون دوم)، در داستان اسلام آوردن زيد الخير (الخيل) از اين مكان ياد شده است. روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ شخصيتى از عرب براى من تعريف و تمجيد نشد، مگر اينكه وقتى نزد من آمد او را كمتر از آنچه دربارهاش گفته بودند يافتم، بهجز زيد الخيل كه او را بيش از آنچه در وصفش گفته بودند، يافتم. حضرت سپس او را «زيد الخير» ناميد و «فيد» را به وى بخشيد.
همچنين «فيد» شهر آبادى است، اما زمانى كه راه حاجيان عراق، از آن مىگذشت، آبادتر بود. اين راه بعدها قطع شد. فيد در جنوب شهر حائل، در عربستان سعودى واقع است و قرقگاهى داشته كه به آن «حمى فيد» مىگفتند.
و نيز «فيد» آبراههاى است از ريزابههاى وادى قاحه كه در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از آن ياد شده است.
فَيْفاء: (به فتح اول)، در لغت بهمعناى بيابان پهن و وسيعِ خالى از آب و آبادانى است. بعضى گفتهاند: بهمعناى صحراى نرم و هموار مىباشد. اين كلمه بهنام چند مكان اضافه شده؛ از جمله:
فيفاء الخبار: زمين پهناورى است ميان جماوات، در جنوب غربى مدينه، كه از جنوب به عرصه عقيق وصل مىشود.
اين مكان بعدها بهنام «دعيثه» معروف شد. آبادى شهر مدينه تا اين زمين كشيده شده و امروزه وصل به مدينه است و به آن «عزيزيّه» مىگويند.
فيفاء الفحلتين: در خبر سريّه زيدبن حارثه با قبيله جذام، از اين مكان نام برده شده و آمده است كه على عليه السلام در فيفاء الفحلتين به سپاه زيد رسيد.
فيفاء الفحلتين، در راه مدينه به سرزمين جذام، در طرفهاى علا و تبوك در شمال مدينه واقع است. زيدبن رفاعه اسلام آورده بود و پيامبر صلى الله عليه و آله براى او نامهاى نوشت. اما زيدبن حارثه به قوم و قبيله او حمله كرد و تعدادى از آنها را كشت و اموالى را به غنيمت گرفت.
پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را فرستاد تا آنچه را زيدبن حارثه گرفته بود پس دهد.
على عليه السلام در فحلتين، واقع در بين مدينه و ذىالمروه، به زيد رسيد و تمام اموالى را كه گرفته بود به زيدبن رفاعه برگرداند.
قاحه: در لغت بهمعناى حياط خانه است. در حديث هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از اين محل نام برده شده و آمدهاست كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هربار با عبور ازآن، به مكّه مسافرت مىكرد؛ چرا كه در مسير دربالأنبيا (جاده پيامبران) (راه حج) كه مدينه را به مكه وصل مىكرده، قرار داشته است.
قاحه واديى است بهطول نود كيلومتر و يكى از ريزابههاى آن «فاجّه» مىباشد.
اين وادى از صدر اسلام تا بعد از سال 1370 ه. ق. همواره گذرگاه كاروانهاى حج بوده، اما بعداً راه (راه ماشينرو) از آنجا بهسمت بدر و وادىالصفراء تغيير داده شد. در قديم، در وادى قاحه روستاى قاحه، ميان مدينه و جحفه، بوده كه بعدها از بين رفته است. اين روستان قبل از «سقيا» بهسمت مدينه قرار داشته است] نقشه راهها.
[قادس: از نامهاى مكه مكرّمه است. (1)]
قادسيه: جايى بوده ميان نجف و حيره بهسمت شمال غربى كوفه و جنوب كربلا. جنگ معروف قادسيه، به فرماندهى سعدبن ابىوقاص، در همين محلّ رخ داد.
قار (ذو قار): قار و قير (هر دو) بهمعناى قطران يا ماده سياهرنگى هستند كه كشتىها را با آنها اندود مىكنند؛ يكى ديگر از معانى «قار» درخت مُرّ است.
«ذوقار» آبى بوده در نزديكى كوفه كه به بكربن وائل تعلق داشته است. جنگ
1) ياقوت، ج 5، ص 182؛ ازرقى، ج 1، ص 280
مشهور ذىقار در همين محل ميان بكربن وائل و ايرانيان بهوقوع پيوست.
اين جنگ زمانى رخ داد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از جنگ بدر بزرگ برمىگشت. اين نخستين جنگى بود كه در آن، مسلمانان با ايرانيان جنگ كردند و اين از بركت وجود (و ظهور) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بود.
قاع: در لغت بهمعناى زمين مسطّح و هموار و پوشيده از قشر خاكى و بدون شن است و فاقد تپه و برآمدگى مىباشد؛ دشت يا هامون.
قاع: همچنين منزلى بوده در راه مكه، بعد از عقبه بهسمت مكّه.
سمهودى مىنويسد: قاع، محل مسجد بنىحرام، واقع درغرب مساجد الفتح است.
به قولى: قاع يك اطم (دژ) بوده است. جايى بهنام «قاع النقيع» نيز داريم كه در عنوان «نقيع» آن را معرفى خواهيم كرد. در عربستان قاعهاى فراوانى وجود دارد.
قالِس: جايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را بهعنوان اقطاع و تيول در اختيار بنىاحبّ از قبيله عُذْرَه قرار داد.
قبائل العرب فى العهد النبوى صلى الله عليه و آله:
] نقشه قبايل عرب در روزگار پيامبر صلى الله عليه و آله
قُبا يا قُباء: بهگفته نووى: وجه مشهور و فصيح اين كلمه بهصورت مدّ است و مذكّر و منصرف مىباشد؛ خليل آن را با الف مقصور دانسته است. در هر حال، قبا قريهاى است در عوالى مدينه، واقع در جنوب اين شهر. مسجد قبا كه بر بنياد تقوا و پرهيزگارى تأسيس گرديد، در همين محل قرار دارد. قبا وصل به مدينه است و از محلههاى آن بهشمار مىآيد.
قبر ابى رغال: در سنن ابوداود آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در راه خود به طائف از قبر ابىرغال گذر كرد. اين قبر در راه طائف است كه از شرائع، از جنوب راه مغمّس مىگذرد. بنابراين، قبر ابىرغال قبل از غمير است نه در مغمّس.
قَبَليّه: (به فتح قاف و باء و تشديد ياء)، ظاهراً منسوب به «قَبَل» است، بهمعناى برجستگى و برآمدگى زمين، كه انسان در راه، با آن روبهرو مىشود.
تصوير؟؟؟
«معادن القبليه» منسوب به همينجا است.
در تعيين محلّ و حدود قبليّه اختلاف است: به قولى، از نواحى فرع مىباشد و بهقولى ديگر: ناحيهاى از ساحل دريا است و به گفته بعضى، ميان مدينه و ينبع قرار داشته است. قبليّه را پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به بلالبن حارث واگذار كرد.
[قبور الشهداء: جايى است در راه اصلى «خَيْبر» در شمال روستاى «شُرَيْف» كه شهداى غزوه خيبر در آنجا دفن شدهاند. (1)]
[قبور پيامبران در مسجد الحرام: از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله روايت شده كه هرگاه امّت يكى از پيامبران (به خشم الهى دچار و) به هلاكت مىرسيد، به مكه مىآمد و او و همراهانش تا آخر عمر در آنجا به عبادت مىپرداختند. نوح، هود، صالح و شُعَيْب (از جمله اين پيامبرانند كه) در آنجا بدرود زندگى گفته و قبورشان ميان زمزم و حجرالأسود قرار دارد.
امام باقر عليه السلام مىفرمايد: ميان ركن و مقام، آكنده از قبور پيامبران است و آدم عليه السلام در حرم الهى مدفون مىباشد.
امام صادق عليه السلام فرمود: ميان ركن يمانى و حجر الأسود هفتاد پيامبر به خاك سپرده شدهاند. (2)از بعضى روايات و ادعيه استفاده مىشود كه قبر نوح، هود و صالح در نجف اشرف واقعاند.]
[قُبَّةُ الخَضْراء: آنچه از سفرنامههاى حج در طول سالهاى 1240- 1325 برداشت مىشود، گنبد مسجدالنبى كه در قسمت فوقانى حجره مباركه واقع است و از يادگارهاى قايتباى بوده كه توسط سلطان محمد محمود عثمانى برچيده شد و بهجاى آن گنبدى سبز رنگ بنا كرد كه بعدها در ميان مردم به «قُبّة الخضراء» شهرت يافت. (3)اين گنبد با عاج و جواهرات نفيس تزيين گرديده و با آنكه در طول تاريخ مورد تعرض دشمنان واقع شده، خداوند آن را حفظ كرده است. (4)]
قُبَيْس (ابوقبيس): كوهى است كه از شرق، كعبه مشرّفه بر آن مشرف مىباشد.
امروزه اين كوه پوشيده از ساختمان است. مىگويند: كسىكه روى ابوقبيس بايستد، طائف را مىبيند. بديهى است كه مقصود از طائف همان شهر معروف نيست، بلكه مراد، طوافكننده بر گِرد خانه خداست.
قُدس: (به ضمّ قاف و سكون دال)، رشتهكوهى است در حجاز كه از طرف جنوب مشرف بر تنگه فرع مىباشد و از شمال تا نزديكىهاى راه مكه به مدينه، بين ملل و عقيق، امتداد دارد. طول آن نزديك به 150 كيلومتر و ارتفاعش 2049 متر است. اين رشتهكوه در ميان عامه مردم، بهنام كوههاى عوف و بعضاً «ادقس» خوانده مىشود.
قَدوم: بر وزن «صَبور» و «شَكور»؛ به قولى:
كوهى است نزديك مدينه در پاى قبرستان شهداى احد. بعضى هم محلّ آن را در جاى ديگر تعيين كردهاند.
بههرحال، در تعيين محلّ آن اتفاق نظريه نيست.
امّا «قَدّوم» (به تشديد دال)، گفتهاند:
محلّى است در شام، كه حضرت ابراهيم در آنجا ختنه شده است و همان كفر قدوم مىباشد كه در استان نابلس، در فلسطين قرار دارد.
قُدَيد: (به ضمّ قاف و فتح دال)، وادى بزرگى است از وادىهاى تهامه در حجاز، كه راه مكه به مدينه، حدود 120 كيلومترى آن، اين دره را قطع مىكند.
قرائن: سه خانهاى است كه متعلّق به عبدالرحمانبن عوف بوده و جزو مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله شده است.
قِراصه: (به كسر قاف)، چاهى است در مدينه كه بستان جابربن عبداللَّه در آن قرار داشته و ماجراى آن در حديث آمده است. اين چاه در غرب مساجد الفتح، در اطراف رومه واقع است.
قُرَح: (به ضمّ قاف و فتح راء)، جايى است واقع در بالاى وادى القرى و به همين دليل؛ يعنى قرار داشتن آن در بالاى اين وادى، بهنام «العلا» شهرت يافت، كه همان شعر فعلى العلاء مىباشد. مسجد «قرح» در اين محل قرار دارد. اين مسجد را پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، هنگام عزيمت به تبوك، ساخت و امروزه بهنام مسجدالعلا خوانده مىشود.
قَرْدَد: (به فتح اول و سكون دوم و فتح سوم)، اين نام در شعرى از مالكبن نمط همدانى آمده است. وى زمانى كه به همراه هيأت نمايندگى هَمْدان به خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رسيد و اسلام آورد، شعرى سرود كه ابيات زير بخشى از آن مىباشد:
حلفت بربّ الراقصات إلى منى صوادر بالركبان من هضب قَرْدد
بأنّ رسولاللَّه فينا مصدّق رسول أتى من عند ذىالعرش مهتد
فما حملتْ من ناقة فوق كورها أَبرّ و أوفى ذمّةً مِنْ مُحَمّد (1)
آنچه آمد بهنقل از ياقوت بود، اما وى محلّ و موقعيت قردد را مشخص نكرده است. (2)قَرَد (ذو): در غزوه «ذىقرد» از اين محل نام برده شده است. اين غزوه زمانى بهوقوع پيوست كه عُيينةبن حصن فزارى در چراگاهى بهنام «غابه» به رمه ناقههاى پيامبر خدا حمله كرد و آنها را به غارت برد.
«قرد» همچنين كوه سياهى است در بالاى وادى «النُقْمى»، در حدود 35 كيلومترى شمال شرق مدينه.
قَرْده: (بر وزن سجده)، آبى است از آبهاى نجد كه سريّه (جنگ) زيدبن حارثه در محلّ آن رخ داد. زيد الخيل نيز در همينجا درگذشت. درباره اين محل، در حرف فاء نيز توضيحاتى دادهايم.
قَرَصَه: زمينى بوده متعلق به سعدبن معاذ، واقع در سمت شمال راههاى حرّه شرقى مدينه. در مسجدهاى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در مدينه، از اين مكان اسم برده شده است.
قرطاء: يكى از قبايل عرب كه در ناحيه ضريّه، در تكبّرات و ميان ضريّه و مدينه اقامت داشتهاند. سريّه ضحاك در سال نهم هجرى با اين قبيله بوده است.
1) سوگند بهخداى اشترانى كه در منا جست و خيز دارند و با سواران خود از كوههاى بلند بازگردند، كه پيامبر خدا در ميان ما مورد تصديق است و پيامبرى است كه از جانب پروردگار عرش راهنمايى شده است. هيچ اشترى بر پشت خود كسى را سختتر از محمد نسبت به دشمنان سوار نكرده است.
2) ياقوت «قردد» را نام كوهى معرفى كرده است.
قَرْقَرَه: به آن «قرقرة الكُدْر» هم گفتهاند. در قضيه فتح خيبر، از اين محل نام برده شده است. قرقره، دشتى است در برابر خيبر از طرف مدينه و شش كيلومتر با خيبر فاصله دارد و جاده از ميان آن مىگذرد.
از جانب غرب، كوه صهبا مشرف بر آن است و هر دو در وسط حرّه، حرّةالنار، كه امروزه بهنام حرّه خيبر معروف است، واقع شدهاند.
بكرى مىنويسد: انيس، صاحبالمخصره (1)و ياران او، يسيربن رزام يهودى ويارانش در قرقرة الكدر كشته شدند.] «الكدر» در حرف كاف.
در طبقات آمده است: نام يهودى «اسيربن رزام» است و نام محل، قرقره ثبار.
قَرقيسه (قرقيسيّه): شهرى است در سوريه (استان الجزيره) واقع در مصبّ خابور به فرات. در متن يكى از احاديث مربوط به اخبار و حوادث زمان امام على عليه السلام نام اين شهر آمده است.
قَرْن: (به فتح اول و سكون دوم)، همان «قرن المنازل» است و در راه طائف از مكّه قرار دارد كه از نخلة اليمانيه مىگذرد. با مكّه هشتاد كيلومتر فاصله دارد و فاصلهاش تا طائف پنجاه و سه كيلومتر مىباشد.
در مسير پيامبر خدا به طائف، از اين محل نام برده شده. بعضى آن را به فتح راء خواندهاند، اما گفته شده اين اشتباه است؛ زيرا قرن، بهفتح، نام قبيلهاى است ... قرنالمنازل: ميقات مردم يمن و طائف مىباشد.
قَرْن مَسْقله: قرن نام مردى است كه در زمان جاهليت در قَرن زندگى مىكرد.
ازرقى روايت مىكند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكّه بر فراز اين كوه نشست و مردم براى بيعت با ايشان مىآمدند.
قرْيَتان: در قرآن آمده است: وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ. مقصود از قريتان مكه و طائف است.
قُرَيْس: (به ضمّ اول و فتح دوم)، مصغّر «قَرْس» است، بهمعناى سرما و يخبندان.
1) المخصره؛ آنچه كه بدان تكيه كنند، مانندعصا، عصاى كوتاهى كه پادشاه هنگام سخنرانى بهدست گيرد، تعليمى- لسانالعرب.
تصوير؟؟؟
گفتهاند: آن كوهى است نزديك مدينه.
در كتاب ابىداود آمده است: پيامبر صلى الله عليه و آله معادن القَبَليّه را؛ اعم از دشت و تپه آن و نيز اراضى قابل كشت قُريس را به اقطاع بلالبن حارث داد. در معجمالطبرانى بهجاى قريس، «قُدس» آمده است.
[قُرَيش: نام قبيلهاى است كه نسب آنها به «نَضْر بن كنانة بن خُزَيْمة بن مدركةبن الياسبن نصر» مىرسد و گفتهاند كه جدّ آنان «فهر بن مالك» است و كسى كه نسب وى به او نرسد قُرَشى به شمار نمىآيد.
در دليل نامگذارى آنها به قريش، اختلاف نظريههايى وجود دارد؛ مثلًا قريش از ريشه قَرْش و به معناى كسب و نيز جمع شدن است و قرشيان، چنانكه در سوره مباركه قريش آمده، سفرهاى بازرگانى زمستانه و تابستانه داشتهاند و آنان كه قبلًا در سرزمين مختلف پراكنده بودند، در مكه جمع شد و اسكان يافتند. (1)]
قُريصه: چاهى در مدينه بوده كه در زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله وجود داشته است.
قُرى (وادى القُرى): منطقهاى است ميان مدينه و تبوك كه چون قريههاى زيادى داشته، بدين نام خوانده شده است.
بزرگترين شهر فعلى آن، شهر «العلاء» است كه در 350 كيلومترى شمال مدينه قرار دارد. امروزه بهنام «وادىالعلاء» معروف است.] نقشه راهها و نيز نقشه سير سپاه مسلمانان، شماره 33
قريه بنىسالم:] «منازل انصار».
قُزَح: (به ضم قاف و فتح زاء)، بهمعناى رنگينكمان است. در سيره آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بامدادِ مزدلفه، در قزح وقوف كرد و فرمود: سراسر مزدلفه موقف است. قزح تپهاى است در مجاورت مشعرالحرام در مزدلفه كه كاخى شاهى بر فراز آن بنا شده است.
قسطنطنيه: همان شهر اسلامبول در تركيه است.
قصر خَلّ: در غرب وادى بطحان قرار دارد.
قصر خلّ ديگرى نيز داريم كه در راه بئر رومه واقع شده است. اين قصر بهدستور معاويه بهعنوان دژ و قلعهاى براى مردم
1) سفينة البحار، ج 2، ص 424، ماده «قرش»؛ طريحى، ج 3، ص 486
مدينه ساخته شد. علت نامگذارى آن به «خلّ» اين است كه در مسير راه قرار دارد. به هر راهى كه از ميان شن يا ريگزار بگذرد «خَلّ» مىگويند.
قصر عُرْوه: منسوب به عروةبن زبير است.
اين قصر در عقيق، در مسير راه عنبريه به ذو الحليفه قرار دارد. امروزه در نزديكى آن پلى بر روى وادى عقيق زده شده كه به آن جِسر عروه (پل عروه) مىگويند.
قَصَّة (ذو): وجه نامگذارىاش به «قصّه»، وجود «گچ» در زمين آن مىباشد. در موارد متعدّدى از سيره پيامبر، از جمله غزوه ابوعبيدةبن جرّاح در ذوالقصّه، از اين مكان نام برده شده است ... ذو القصّه در راه مدينه به عراق واقع شده، كه از قصيم مىگذرد. شايد موقعيت آن نزديك شهر «صويدره» فعلى بوده كه سرزمين غطفان بوده و ابوعبيده با آنها جنگيد.
نيز ذوالقصّه: جايى است كه با مدينه بيست و چهار ميل فاصله دارد و در راه ربذه واقع شده است. همينجاست كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله محمدبن مسلمه را به مقابله با بنى ثعلبةبن سعد فرستاد.
قُصَيْبه: جايى است ميان مدينه و خيبر كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از خيبر، در آنجا توقف كرد. قصيبه واديى است در پايين وادى صُلْصُلَه كه امروزه نيز معروف است. سيل آن به وادىالروم (الدّوم) مىريزد. ميان مدينه و خيبر واقع شده و فاصلهاش تا مدينه 94 كيلومتر و با خيبر 48 كيلومتر است و در مسير راه قرار دارد.
قُضاعه: قبيلهاى است. بعضى آن را قحطانى دانستهاند و برخى عدنانى. اين قبيله ابتدا در «الشحر» اقامت داشت و سپس بهترتيب در نجران و حجاز و شام. منطقه بين شام و حجاز در ايله و كوههاى الكَرَك در تصرف آنان بود. روميان اين قبيله را كارگزار خود در بادية العرب در سرزمين شام (مشارق الشام) قرار دادند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به سال هفتم هجرى در غزوة السلاسل با اين قبيله جنگيد و سريّه كعببن عمير را بهسوى آنان اعزام كرد.
قَطَن: در خبر غزوه ابو سلمةبن عبدالاسد، در قطن، از اين مكان نام برده شده است.
قطن كوهى است معروف در كرانه چپ
وادى الرّمه كه راه مدينه به قصيم از آن مىگذرد و با مدينه 330 كيلومتر فاصله دارد.
قطيف: شهرى است آباد در شرق عربستان سعودى، واقع در ساحل خليج فارس.
نخلستانها و آبهاى فراوان دارد. در سريّه خالدبن وليد، در سال هشتم هجرى با بنىجذيمةبن عوف از اين شهر نام برده شده است.
قُعَيْقعان: كوه مكه است كه از شمال غربى بر مسجدالحرام مشرف مىباشد و از ثنيّه (گردنه، تنگ) كَداء تا كُدى امتداد دارد و از غرب مشرف بر ذىطوى است. اين كوه امروزه به اين نام معروف نيست و هر قسمتى از آن نام جديدى دارد، مانند:
العبّادى، السليمانيه، جبل هندى و جبل الفلق.
قُفّ: (به ضمّ اول و تشديد دوم)، در اصل بهمعناى زمينى است كه برآمده و درشت و سنگلاخى و مشرف بر اطراف خود باشد و به اشتر خسبيده شباهت دارد. در حديث و سيره نبوى، از اين مكان بسيار نام برده شده است. قُفّ يكى از وادىهاى مدينه است و مردم مدينه در آن ملك و املاك داشتهاند. به ظاهر آنگونه كه زبير گفته است، در عاليه (قسمت بالاى) مدينه واقع شده. زبير گفته است: ماريه ابراهيم را در عاليه، در ملكى كه به آن مشربه امّ ابراهيم مىگويند و در قُفّ واقع است، بهدنيا آورد.
ابوداود روايت كرده است كه گروهى از يهود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به قف دعوت كردند و آن حضرت در بيتالمدارس نزد آنان رفت ... اكثر خانههاى يهود در عاليه مدينه داشته است.
قِلس:] «فلس»؛ زيرا احتمالًا هر دو مكان، يكى است.
قَلَهى: بر وزن «جَمَزى». گاهى هم به سكون ميم گفته مىشود. قريهاى است در وادى ذىرولان در حاشيه مدينه.
قَلَهىِّ: (به فتح اول و دوم و كسر هاء و ياء مشدّد)، مكانى است نزديك مدينه كه سعدبن ابىوقّاص پس از قتل عثمانبن عفان در آنجا كنج عزلت گزيد. «قلهيّا» نيز گفتهاند.
به گفته محقّقان: در جنوب مدينه،
در وادى نقيع، قريهاى است بهنام بئرالماشى كه در آنجا قصر گچكارى شدهاى وجود دارد كه بناى آن شبيه قصر عروه مىباشد. ممكن است بئرالماشى همان قَلَهِى باشد. بئرالماشى بر سر راه ميان مدينه و مكه (راه هجرت) در مسافت حدود پنجاه كيلومترى واقع شده است.
قَليب بدر: چاهى است كه اجساد كشتههاى قريش در روز بدر، در آن افكنده شد.
اين چاه در ميدان آوردگاه بدر قرار داشت. محل دقيق آن معلوم نيست.
قُلَّيْس: (به ضمّ قاف و تشديد و فتح لام و گاهى هم بدون تشديد گفته مىشود)، بنايى (كليسايى) است كه در اخبار مربوط به ابرهه از آن ياد شده و آمده است كه وى تصميم داشت عربها را وادارد تا بهجاى كعبه در قليس حج بگزارند.
قَموص: (بر وزن صبور)، كوهى است در خيبر كه ابوالحقيق يهودى در آنجا سكونت داشت، يا دژى بوده از دژهاى يهود خيبر كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آنها را در اين دژ به محاصره درآورد.
قَنات: يكى از وادىهاى مدينه است كه از ميان مدينه و احد مىگذرد. از بههم پيوستن اين وادى با وادىهاى بطحان و عقيقِ مدينه، وادى اضم بهوجود مىآيد.
اين سه وادى شهر مدينه را از هر طرف درميان گرفتهاند. وادى اضم در جنوب شهر الوجه به درياى احمر مىريزد.
قَيْساريه: (به فتح اول و سكون دوم)، شهرى است قديمى در ساحل فلسطين كه توسط معاويةبن ابو سفيان فتح شد.
قَيْنقاع: نام قومى از يهود (لعنهم اللَّه) است كه زمين مدينه را غصب كرده بودند اما خداوند آنها را از اين سرزمين بيرون راند و همين خداى قادر آنان را از قبله اول مسلمانان (بيتالمقدس) نيز بيرون خواهد راند! در مدينه بازارى بوده كه به آن بازار بنىقينقاع مىگفتند و در قسمت عوالى مدينه قرار داشته است.
كاظمه: مأخوذ از «كَظْم» است بهمعناى نگهداشتن و بستن دهان. ياقوت مىنويسد: فضايى (1)است در ساحل دريا، در راه بحرين از بصره كه با بصره دو مرحله فاصله دارد. داراى چاههاى فراوان و آب قابل شرب است. در اشعار شاعران از اين محل بسيار نام برده شده است. در اخبار مربوط به فتح عراق آمده است كه خالدبن وليد با هرمز در كاظمه با هم روياروى شدند. احتمالًا اين محل امروزه در خاك كويت باشد.
بوصيرى در شعرى گفته است:
ام هبّت الريح من تلقاء كاظمه و اومض البرق في الظلماء من اضم
اين بيت نشان مىدهد كه كاظمه مذكور در اشعار شاعرانى كه مدح پيامبر گفتهاند، در مدينه يا حجاز بوده است؛ زيرا در كنار آن از «اضم» نام برده شده كه يكى از وادىهاى حجاز است و از بههم پيوستن سيلاب وادىهاى مدينه بهوجود مىآيد.
طبرى از سعدبن اياس نقل كرده كه گفت: «به ياد دارم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: من اشتر خانوادهام را در كاظمه مىچراندم». مىدانيم كه سعدبن اياس از انصار مىباشد. بنابراين، كاظمه جايى در حاشيه مدينه بوده است. من محل آن را نتوانستم شناسايى كنم.
[كافيه: از نامهاى زمزم است. (2)]
كبّا: (بر وزن حتّى)، مكانى است در مدينه
نزديك بطحان كه مروانبن حكم، فرد گستاخ و لودهاى را (كه قرآن را به تمسخر گرفت) در آن محل به قتل رساند. مسجد بنىاميةبن زيد در كبّا است.
كَبابه: (بر وزن فَعاله)، بكرى مىنويسد:
قارهاى است در سرزمين ثمود و قاره بهمعناى كوه سياهرنگ كوچك و تكافتادهاى است شبيه تپه. بهقولى هم بهمعناى زمين داراى ريگهاى سياه است. در حديث از سمره روايت شده كه گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ما خبر داد كه بچه ناقه صالح بالاى تپههاى رفت. شنيدم مردم آنجا را «كبابه» مىنامند.
كَباث: جايى است در جزيرة (العرب) متعلّق به بنىتغلب. در زمان جاهليت در اين محل بازارى برپا مىشد. در نخستين روزهاى خلافت عمر و امارت مثنىبن حارثه بر عراق، اين مكان توسط مسلمانان فتح شد.
كَبْكَبْ: كوهى است از هذيل واقع در جنوبشرقى وادى نعمان و شمال غربى وادى عرنه. بلندترين ارتفاع بر سر راه مكه به طائف است و هنگام رفتن از مكه به طائف بايد از كنار آن عبور كرد.
كَتيبه: در لغت بهمعناى بخشى از ارتش (گردان) است. و آن دژى از دژهاى خيبر بوده كه خداوند آن را بهروى مسلمانان گشود.
كُثبه: در حديث مربوط به ماعز (بنمالك) آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«يعمد أحدكم إِلَى المرأة المغيبة فيخدعها بالكثبة ...». (1)ياقوت مىنويسد:
«كثبه بهمعناى اندكى از شير يا جز آن است. نيز كثبه جايى است». ياقوت موقعيت آن را مشخص نكرده، اما گمان مىكنم مقصودِ حديث همان معناى اول باشد.
الكَثيب الأحمر: در صحيح بخارى درباره وفات حضرت موسى عليه السلام آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اگر در آنجا بودم قبر او (موسى) را كه در كنار راه وزير كثيب احمر (كوه يا تپه سرخ) است به شما نشان مىدادم». بنا به نقل ابنحجر،
1) فردى از شما به قصد زنى كه همسرش نزداو نيست مىرود و او را با اندك شيرى فريب مىدهد.
مدفن موسى عليه السلام در مدين (و بنا بهقولى:
در اريحاء) مىباشد. اما بنا به روايت مشهور، موسى عليه السلام پيشازورودبه فلسطين از دنيا رفت و يهود بعد از وفات موسى به رهبرى يوشع وارد فلسطين شدند.
دباغ مىنويسد: موسى از فراز كوههاى بلند شرق اردن، كشور ما فلسطين را ديد، بدون آنكه موفق شود قدم به خاك آن نهد. به روايتى، آن حضرت در كوه «بنا»، واقع در ده كيلومترى شمال غربى مأدبا، در شرق اردن دفن شده است. بسيارى از دانشمندان گفتهاند كه «سياغه»، واقع در شمال كوه بنا، همانجايى است كه موسى عليه السلام از آنجا فلسطين را ديد و همانجا درگذشت و همانجا به خاك سپرده شد. در غور اريحا در فاصله 32 كيلومترى قدس قبرى است كه به حضرت موسى عليه السلام نسبت داده مىشود و بر روى آرامگاهش گنبدى است كه الملكالظاهر بَيبَرس در سال 668 ه. ق.
آن را ساخت ... اما بايد دانست كه اين قبر آرامگاه حضرت موسى عليه السلام نيست ولى با اين حال عامه مردم ضريح برپا مىكردند و براى زيارت آن مراسم راه مىانداختند كه البته اين اقدام آنها اهداف زيادى داشت كه اينجا جاى ذكر آن نيست.
كُدا (امّ كُدا): از قريههاى خيبر است.
مىگويند نبرد سرنوشتساز ميان مسلمانان و يهود در همينجا بهوقوع پيوست. كُدا در جنوب غربى قريه «الشُريف» قرار گرفته و حدود چهاركيلومتر با آن فاصله دارد. در نزديكى آن مسجدى است كه به پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده مىشود.
كداء: (به فتح و مدّ) و «كُدى» (به ضم و قصر) و «كُدَىّ» (به ضمّ اول و فتح دوم و ياى مشدّد) ميان اين اعلام خلط شده است.
بهاحتمال زيادتر «كَداء» همانجايى است كه مسلمانان در روز فتح مكه از آنجا وارد (مكّه) شدند. حسّان (بن ثابت) گفته است: «اگر سواران و اسبهاى ما را نمىبينيد، آنها را در حال برانگيختنِ گرد و غبار، در كَداء رها كردهايم.»
كَداء همان است كه امروزه بهنام «ريع (1)الحجون» معروف است و راه آن
1) ريع در لغت بهمعناى پشته بلند، جاىبلند، راه باز شده ميان دو كوه است.
از ميان دو گورستان معلاة (منطقه بالاى مكّه) عبور مىكند و طرف ديگر آن به حَىّالعتيبه و جرول منتهى مىشود.
اما «كُدَىّ» (به ضمّ اول و تشديد ياء) امروزه نيز به همين نام خوانده مىشود و راه آن از مسفله (منطقه پايين) مكه بهسمت كوه ثور و جنوب شرقى مكه تا منا مىگذرد.
«كُدى»، به ضمّ و قصر، همان است كه در حال حاضر به «ريعالرسام» معروف است و ميان حارّةالباب و جرول جاى دارد. علت نامگذارى آن به «ريعالرسّام» آن است كه در زمان اشراف، مركزى براى گرفتن عوارض از كالاهاى وارد شده از جدّه بوده است.] «ثنية العليا و السفلى».
كُدْر: (به ضمّ كاف و سكون دال)، به اين كلمه واژه قرقره را اضافه مىكنند و مىگويند:
قرقرة الكدر. قرقره بهمعناى زمين نرم و هموار است و كُدر بهمعناى پرنده تيرهرنگ. در غزوه بنىسُليم از اين محل اسم برده شده است. آگاهان در تعيين محل و موقعيت آن گفتهاند: هرگاه از مدينه به قصد قصيم حركت كنى و ميان صويدره و الحناكيه قرار بگيرى، كُدر در سمت راست تو قرار مىگيرد؛ در فضاى پهناورى كه تا معدن بنىسليم، «مهدالذهب» فعلى امتداد دارد، اما امروزه نام آن معروف نيست.
كَديد: (به فتح كاف و كسر دال و به روايتى به ضمّ كاف)، در اخبار مربوط به جنگ فتح مكه از اين محل نام برده شده و آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ماه رمضان خارج شد، در حالىكه روزه داشت و مسلمانان نيز روزهدار بودند و چون به كديد رسيد روزهاش را باز كرد.
امروزه كديد بهنام «حَمض» معروف است و سرزمينى است ميان عسفان و خليص در فاصله 90 كيلومترى مكّه در راه مدينه.
كُراع ربَّه: در سرزمين جذام در شمال مدينه قرار دارد. در اخبار سريّه زيدبن حارثه با قبيله جذام از اين محل نام برده شده است.
كُراع الغَميم: كُراع در لغت بهمعناى لبه و كناره هرچيزى است. كُراعالأرض يعنى كرانه زمين.
در غزوه بنىلحيان آمده است.
كراعالغميم نعفى (1)است از حرّه ضجنان واقع در جنوب عسفان، در حدود كيلومتر 16 جاده عسفان به مكّه؛ يعنى در كيلومتر 64 راه مكه به مدينه قرار گرفته است و امروزه بهنام «رقاءالغميم» شناخته مىشود.
كِشْد: (به كسر اول و سكون دوم)،] «مدخل بعد»؛ زيرا هردو يكى است.
كَشْر: (به فتح اول و سكون دوم)، ياقوت اين نام را به همين صورت ضبط كرده و در راه هجرت واقع شده است. اما درستِ آن با دال است. امروزه بهنام «امّكشد» شهرت دارد و كوهى (2)است كه آبهاى آن به «ثقيب»، يكى از ريزابههاى وادى الفرع مىريزد و در مقابل اجَيرد قرار دارد.
كَشْر: در سيره آمده است كه اهل جُرَش از ميان خود دو نفر را نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به مدينه فرستادند ... شبانگاه بعد از نماز عصر، آن دو نزد پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودند.
حضرت پرسيد: شُكر در كدام سرزمين خداست؟ عرض كردند: اى پيامبر خدا، در سرزمين ما كوهى است كه اهالى جُرَش به آن كشر مىگويند. حضرت فرمود: آن كشر نيست بلكه شكر است.
عرض كردند: چه اتفاقى براى آن افتاده است؟ فرمود: هماكنون در محل آن حيوانات قربانى خدا را سر مىبرند.
اين كوه نزديك خميس مشيط است و به نام شكر خوانده مىشود و جرش نيز در نزديكى خميس مشيط قرار دارد و هر دو در حدود سىكيلومترى شرق ابها به سمت شمال جاى دارند.
كعبه: بيت اللَّه الحرام.
[كعبه: بنايى است مكعب كه به همين دليل به اسم ناميده شده است. ارتفاع آن 15 متر و طول هريك از دو ضلع سمت ناودان و نيز ضلع مقابل آن 10/ 10 متر و طول هريك از دو ضلع
ديگر 12 متر مىباشد. (1)و در قرآن كريم، در سوره مائده، در آيات 95 و 97 به همين نام از آن ياد شده است.
ياقوت مىنويسد: از اينرو «كعبه» ناميده شد كه به شكل مكعب است و يا داراى بناى مرتفع مىباشد. (2)دو دليل ديگر براى علت نامگذارى آن مطرح شده كه طريحى با تعبير «قيل» به ضعف آن دو اشاره مىكند:
به هرچيز مرتفع و بلندى كعب گفته مىشود و به واسطه ارتفاع كعبه از سطح مسجد به آن كعبه گفته شده است.
به واسطه قرار گرفتن كعبه در وسط زمين، اين نام بر آن نهاده شد. (3)نام ديگر كعبه، بكَّه است چنانكه ابن سنان مىگويد: از امام صادق عليه السلام پرسيدم، چرا كعبه، بكَّه ناميده شد؟
فرمود: «لِبُكاءِ النّاسِ حَوْلَه»؛ (4)
«براى آنكه مردم در اطراف كعبه بكا (گريه) مىكنند.»]
كَفْته: (به فتح اول و سكون دوم)، به گفته بكرى نامى براى بقيع الغرقد، قبرستان مدينه است. او مىگويد: اين نام برگرفته از اين آيه شريف مىباشد: ... أَ لَمْ نَجْعَلِ اْلأَرْضَ كِفاتاً.
[كفْتَه: از نامهاى بقيع است. (5)]
كفّين (ذو الكفّين): تثنيه «كفّ» است، بهمعناى كف. طفيلبن عمرو دوسى چنين سروده است:
يا ذا الكفين لست من مباركا ميلادنا أقدم من ميلادكا
انى حشوت النار في فؤادكا
طفيل از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اجازه خواست ذو الكفين را، كه بتى در سرزمين زهران بود آتش بزند و پيامبر خدا به او اجازه داد و طفيل آن بت را به آتش كشيد.
كُلاب: (يوم الكلاب)، كلاب واديى است كه در جاهليت دو جنگ در محلّ آن بهوقوع پيوست؛ يكى معروف به كلاب
اول و ديگرى معروف به كلاب دوم. در جنگ كلاب دوم بود كه عبد يغوثبن وقاصِ شاعر كشته شد. وى در حين اسارت قصيده مشهورى سرود كه دو بيت آن چنين است:
أيا راكباً إمّا عرضت فبلّغَن نداماى من نجران الا تلاقيا
و تضحك مني شيخة عبشميّة كأن لم تَرَىْ قبلي أسيراً يمانيا
در تعيين محلّ «وادى الكلاب» ميان دانشمندان اختلاف است. اما به گمان قوىتر، اين وادى در داخل كشور عراق، ميان كوفه و بصره، واقع است.
كِلاب بن رَبيعه: قبيلهاى است عدنانى كه در «حمى ضَريّه» يا همان حمى كليب و حمىالربذه، واقع در اطراف مدينةالنبى و فدك زندگى مىكردهاند.
كَلّاء: (به فتح كاف و تشديد لام)، مكانى است در بصره كه طلحةبن عبيداللَّه در آنجا مدفون است.
[كليد دارى: از سمتهايى است كه بعضى از خاندان عرب آن را به عهده داشتند.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله پيش از هجرت با عثمانبن طلحه كه كليد كعبه را در دست داشت برخورد كرد و او را دعوت به اسلام كرد و به او فرمود: «لَعَلَّكَ ستَرى هذَا المِفْتاحَ بِيَدي يَوماً أَضَعُهُ حَيْثُ شِئْتُ»؛ (1)«شايد تو به زودى اين كليد را در دست من ببينى كه هرجا بخواهم بگذارم»، عثمان گفت: در آن روز قريش نابود و ذليل خواهند شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بلكه قريش زندگى و عزّت مىيابد.
پيامبر صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه كليد كعبه را از عثمان خواست، مادر وى كليد را نزد حضرت فرستاد.
عثمان مىگويد: پس از فتح مكه، پيامبر صلى الله عليه و آله مرا خواست و اين گفتگو را به من خاطر نشان كرد، من به نبوّت آن حضرت گواهى دادم و پيامبر صلى الله عليه و آله كليد كعبه را به من داد و فرمود: آن را به عنوان امانت الهى بگير پس از عثمان، چون وى فرزندى نداشت، اين سمت به پسر عمويش شيبة بن عثمان رسيد. (2)و اين سمت در ميان فرزندان شيبه كه به «بنىشيبه» معروف شدند، باقى ماند و
كليد كعبه همچنان در اين خانواده به طور موروثى قرار دارد. (1)]
كُلَيَّه: (به ضمّ اول و فتح دوم و تشديد ياء)، ظاهراً مصغّر «كُلْيه» است و منزلگاهى است ميان مكه و مدينه، يا واديى نزديك جحفه.
كَمْلى: (به فتح اول و سكون دوم و فتح لام)، نام چاه ذروان است؛ جادويى كه لبيدبن اعصم يهودى آن را نوشته بود تا پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را سحر نمايد، در آن چاه دفن شده بود.] بئر ذروان.
كُواكب: (به ضم كاف و گاهى هم به فتح آمده است)، كوهى است ميان مدينه و تبوك كه در نزديكى آن مسجدى نبوى وجود دارد.
كوثر: كوهى است ميان مدينه و شام ... و نيز نهرى است در بهشت كه آيه شريفه إنَّا أعْطَيناكَ الكَوْثَر اشاره به آن دارد.
[كَوْثى: از اسامى مكه مكرمه است. (2)]
كوكب: كوهى است در سرزمين بنى حارثبن كعب. در حديث آمده است كه زنى نزد عمربن خطاب آمد و گفت:
«حيّاكماللَّه قوماً تحيّة السلام، إنّى امرأة جحيمر طهملة، اقبلتُ من كهران و كوكب».
كَوْم شريك: ابو داود در كتاب «الوضوء» آورده است كه مسلمةبن مخلد، رويفع ابن ثابت انصارى را به كارگزارى اسفلالأرض منصوب كرد و ما همراه او از كَوْم شريك بهجانب علقمى حركت كرديم. بكرى مىنويسد: كوم شريك جايى است در اسفلالأرض و اسفلالأرض شامل كوره اسكندريه، قلزم، طور، ايله و اطراف آن مىشود.
كَهْف: در سوره كهف از اين مكان اسم برده شده است. ياقوت مىنويسد: نزديك بلقاء واقع در اطراف شام جايى است كه به آن «رقيم» مىگويند و بهعقيده برخى، اصحاب كهف در آنجا بودهاند. ياقوت مىافزايد: اما حقيقت آن است كه اين عده در سرزمين روم بودهاند. بنا بهقولى:
رقيم لوحى بوده كه اخبار اصحاب كهف در آن نوشته شده است. وى سپس
مىنويسد: در سرزمين بلقاء جايى است كه معتقدند همان كهف است و رقيم نزديك عمّان قرار دارد. گفتهاند عمّان همان شهر دقيانوس است.
پژوهشگران در اردن مىگويند:
در بيرون عمان كهف يا غارى است كه محلّ اصحاب كهف بوده و شهر باستانى اردنى «البتراء» همان رقيم مىباشد. اين بدان معناست كه اصحاب كهف با اصحاب رقيم فرق مىكنند.
كهف بنىحرام:] «مساجد، مسجد كهف بنىحرام».
كَيْدمه: (به فتح اول)، ملكى است در مدينه كه داراى باغهاى خرماست.
عبدالرحمانبن عوف آن را براى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله وصيت كرد. كيدمه از اموال و املاك بنىنضير بوده است.
لابَتان: تثنيه «لابة» است، بهمعناى حرَّه يا سنگستان سياهرنگ و جمع آن «لاب» مىباشد. در حديث آمده است كه:
«پيامبر صلى الله عليه و آله ميان دو لابه را حرم قرار داد»؛ يعنى مدينه را، زيرا مدينه ميان دو حرّه يا سنگستان جاى گرفته است. «لابه» در لغت بهمعناى زمين پوشيده از سنگهاى سياه است. مردم مدينه هنوز هم «لابتان» را مىشناسند. يكى از آن دو «حرّة واقم» است كه آن را حرّه شرقى مىنامند و در شرق مدينه، از طرف جاده فرودگاه، واقع است و ديگرى «حرّة الوبره» كه آن را حرّه غربى مىنامند ... اما اكنون چيزى بهنام حرّه يا سنگستان ديده نمىشود، بلكه آنچه ديده مىشود خانه است و ساختمان و كوچهها و خيابانهاى آسفالت.
لات: بتى بوده در طائف كه آن را مانند كعبه تعظيم و احترام مىكردند. اين بت در محل غرب مسجد ابن عباس و نزديك آن قرار داشته است.
لافِت: جزيرهاى است در درياى عُمان، واقع در ميان عمان و هَجَر. اين همان جزيره بنىكاوان است كه عثمانبن ابىالعاص ثقفى در زمان خلافت عمربن خطاب آن را فتح كرد.
لَحْيا جَمَل: (به فتح لام و سكون حاء)، لحيا تثنيه «لَحْى» است، بهمعناى دو استخوان فكّ، و جمل بهمعناى شتر است. در حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله (در مسير حج) در «لَحْى جمل» حجامت كرد و آن، جايى است ميان مكه و مدينه؛ همان عقبه جحفه است كه در هفت ميلى سقيا قرار دارد.
لِحيان: قبيلهاى عدنانى است كه در مناطقى چون رخمه، هُزوم، البان و عُران مىزيستند. همين قبيله بود كه باعث وقوع غزوه رجيع يا غزوه بنىلحيان شد.
اينان هذلى هستند و هنوز هم در حومههاى مكه، ميان مكه و مرّالظهران سكونت دارند.] «قبايل عرب در دوره پيامبر».
لَخْم: قبيلهاى قحطانى است كه از جمله سكونتگاههاى آنان در روزگار جاهليت رفح و فلسطين بوده و شاهان عراق نيز از همين قبيله بودهاند] «نقشه قبايل عرب».
لُدّ: (به ضمّ لام و تشديد دال)، شهرى است در فلسطين كه مىگويند عيسى عليه السلام در دروازه آن به دجّال مىرسد و او را مىكشد.
لَعْلَع: درتعيين محل آن، اختلاف است؛ بعضى گفتهاند: آبگاهىبوده در ديار بكر، در اطراف موصل عراق و بعضى ديگر گفتهاند: آبى بوده در باديه ... اقوال ديگرى هم گفته شده است.
لِفْت: (بهكسر لام و فتح نيز روايت شده است)، گردنهاى است مشرف بر شمال خليص كه جاده از آن مىگذرد و ميان خليص و قديد واقع شده است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سفر هجرتِ خود، از اين گردنه عبور كرد. امروزه بهنام الفيت خوانده مىشود.
از سالها پيش اين گردنه متروك شده و ديگر كسى از آنجا عبور نمىكند.
لِقت: (به كسر لام و سكون قاف و فاء)، واديى است از ريزابههاى وادى فرع كه از كرانه شمالى اين وادى، قبل از تلاقىگاه فرع و قاحه، به آن مىريزد.
ليط: (به كسر لام و سكون ياء)، در سيره آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه به خالدبن وليد دستور داد كه از ليط وارد منطقه پايين مكه شود. ممكن است ليط همان دشتى باشد كه سيل وادى طوى به آنجا منتهى مىشود و امروزه بهنام تنضباوى خوانده مىشود و به يكى از محلههاى مكه تبديل شده است.
[لَيْلَةُ الْحَصْبَه: به شب چهاردهم ذىحجه گفته مىشود. (1)]
1) برگرفته از مجمع البحرين، ج 1، صص 521 و 522 ماده «حَصَب».
[لَيْلَةُ النَّضْر: نام شبى است كه روز آن، حجاج از منا به مكه باز مىگردند. (1)]
لِيَّه: (به كسر لام، تشديد و فتح ياء)، از نواحى طائف است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از حنين، به قصد طائف از آنجا عبور كرد. ليّه يكى از وادىهاى بزرگ مدينه و داراى آب و مزارع فراوان است. از سراة، واقع در جنوب غربىِ طائف، جارى مىشود و با گذر از فاصله پانزدهكيلومترى جنوب طائف به سمت شرق پيش مىرود.
1) طريحى، ج 4، ص 345 ماده «نفر».
مَآب: كتابهاى سيره و فتوحات، اين كلمه را به همين صورت (يعنى به فتح ميم) ضبط كردهاند اما كتابهاى تاريخى در عصر جديد آن را بهصورت «مُؤاب» مىنويسند و مردم آن را «مؤابيان» مىگويند. در كتب سيره نوشتهاند كه عمروبن لُحىّ به مؤاب سفر كرد و در آنجا تحت تأثير عمالقه، كه بت مىپرستيدند، قرار گرفت و با خود به عربستان بت آورد. در معجمالبلدان آمده است كه ابوعبيده در زمان خلافت ابوبكر مؤاب را فتح كرد.
سرزمين مؤاب در شرق اردن، ميان وادى موجب و حسا جاى داشته است و از جمله شهرهاى قديمى آن، «قير حارسه» مىباشد كه شهر كرك فعلى بر روى ويرانههاى آن ساخته شده است. به احتمال زياد اين شهر پايتخت مؤابيان بوده است.
ماعزه:] «مروّت».
مأرب: در حديث آمده است: پيامبرخدا صلى الله عليه و آله نمك مأرب را به ابيضبن حمّال واگذار كرد. مأرب از بزرگترين شهرهاى يمن (شمالى) است و در حدود دويست كيلومترى شرق صنعا قرار دارد. در مأرب سدّ عظيمى بودهكه سيل عرم آن را ويران ساخت و مردم آن در اطراف و اكناف پراكنده شدند.
مَأْزِمان: تثنيه «مأزِم» است، از ماده «ازْم» بهمعناى گاز گرفتن با دندان. كلمه «ازْمه» بهمعناى قحطى و خشكسالى نيز از همين
ماده است. يكى ديگر از معانى «ازم» تنگى است و نام اين مكان از همين معنا گرفته شده است. گفته مىشود: مأزِما مِنا:
و آن راهى است كه از طرف عرفه به مزدلفه مىآيد و تنگ راهى است ميان دو كوه موسوم به اخشبان. امروزه اين راه ساخته شده است.
مَبْرَك: (بر وزن مكتب)، گفتهاند جايى است در داخل مدينه واقع در پشت مسجد از شرق آن بهطرف پايينپاى پيامبر صلى الله عليه و آله در همين مكان بود كه وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه رفت، شتر آن حضرت در آنجا به زانو نشست. نيز جايى بهنام «ثنيّة مبرك» داريم كه در مساجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن ياد مىشود و ميان مدينه و بدر واقع است. همچنين «مبرك» نام مكان ديگرى است نزديك مكّه كه هنگام حمله اصحاب فيل به مكه، فيل در آنجا خسبيد.
[مَبِيت: يكى از بُستانهاى هفتگانهاى است كه موقوفات حضرت فاطمه زهرا عليها السلام بوده است. (1)]
مُتالِع: (به ضمّ اول و كسر لام)، كوهى است در قصيم. در شعرى از عباسبن مرداس از اين كوه نام برده شده است.
مُتَّكأ: در لغت بهمعناى جايى است كه انسان به آن تكيه كند. جايى در اجياد مكه و در آن مسجدى است. گفته مىشود:
پيامبر صلى الله عليه و آله به ديوار آنجا تكيه كرد و نماز خواند.
مِثْقب: نام راهى است ميان مكه و مدينه.
مُجاح: جايى است كه در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از آن اسم برده شده است. در تلفظ اين كلمه اختلاف است؛ برخى آن را به شكل مزبور (مُجاح) تلفظ كردهاند.
برخى بهصورت «مجاج» و عدهاى به شكل «محاج».
مَجاز: (به فتح ميم)، و «ذو المجاز» بازارى بوده در دوره جاهليت. ياقوت مىنويسد: محل برپايى بازارى بوده در يك فرسنگى عرفه در ناحيه كبكب در سمت راست امام (امير الحاج).
مُجْتهَر: در حديث كعببن مالك به همينصورت؛ يعنى با جيم و هاى
1) مجمع البحرين، ج 1، ص 268، ماده «بيت».
مفتوح، آمده است. او مىگويد:
«پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درختهاى مدينه را يك چاپار در يك چاپار حرم قرار داد و مرا فرستاد و من محدوده حرم را نشانهگذارى كردم: روى شرف (كوه) ذات الجيش و بر روى اشراف (كوهها) مجتهر و روى (كوه) ثَيْب علامت گذاشتم». فيروز آبادى مىنويسد:
تاريخنگاران مدينه به شرح اين مكان نپرداختهاند و چنانكه اين كلمه به همينصورت درست باشد نام جايى است در مدينه، در غير اين صورت احتمال دارد كه شكل تحريف شده «محبصر» باشد.
سمهودى مىنويسد: به احتمال قوى شكل تصحيف شده «مخيض» باشد؛ چرا كه در بقيه روايات اين شكل بهجاى آن آمده است.
مَجَرّ الكَبْش: همان جايى است كه به مُحَصِّب معروف است و از عقبه بزرگ در مِنا كه خارج مىشوى شروع مىشود تا هنگامى كه از ميان دو كوه، به سمت مكه بيرون مىروى، ادامه دارد.
مُجَمَّر: جايى كه در آن رمى جمره مىشود.
مَجْمع الأسيال: در اخبار مربوط به جنگ خندق آمده است كه سپاه قريش در مجمعالأسيال در رومه اردو زدند.
مجمعالأسيال (تلاقيگاه سيلابها، حوضه آبريز) جايى است در اطراف چاه رومه در مدينةالنبى كه سيلابهاى وادى بطحان و عقيق در آن جمع مىشود.
مَجنَّة: اسم مكان است از ماده «جَنَّة» بهمعناى پوشيدن و مخفىكردن (مخفىگاه). بازارى بوده در جاهليت كه ده روز آخر ماه ذىقعده برپا مىشده است. بيست روز قبل از آن بازار عكاظ برپا مىشد و بعد از پايان گرفتن بازار مجنّه بازار ذو المجاز به مدّت هشت روز از ماه ذىحجّه برپا مىگرديد. سپس در روز نهم، به عرفه كوچ مىكردند. مجنّه در مرّ الظهران، نزديك كوهى قرار داشت كه به آن اصفر مىگويند و در منطقه پايين مكه واقع است و حدود يك بريد با آن فاصله دارد.
مَحَجّه: ياقوت مىنويسد: از قريههاى حوران است و در آن سنگى است كه مردم آن را زيارت مىكنند. مىگويند پيامبر صلى الله عليه و آله بر روى آن سنگ نشسته است.
ياقوت مىنويسد: اما واقعيت آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از بُصْرى فراتر نرفته است. نيز محجّه سرزمينى است در جنوب غربى تيماء. ريشه اين اسم از اينجا است كه وقتى حاجيان كارهايشان در تيما تمام مىشد، بهجاى رفتن از صحراى «الجهراء» به خيبر، كه بيابانى خشك و بىآب و نا امن بود، از اين مسير (المحجّه) به سمت العلاء مىرفتند.
مُحْدث: قريهاى است در اطراف «المَهْد» كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع عبدالرحمانبن ابىبكر داد.
در بازسازى مسجد النبى به وسيله عمربن عبدالعزيز ولى وليدبن عبدالملك در مدينه، آن محل به صورت معمارى اسلامى رايج در آن عصر بنا گرديد ولى بناى فعلى آن از آثار به جاى مانده از سلطان اشرف قايتباى مىباشد كه به دنبال وقوع آتشسوزى در مسجد ساخته شد و كاشىكارى معرّق و نقوش مذهّب محراب كه به خط ثُلث بسيار زيبا تزيين شده يادگار دور عثمانى است.
محراب از دو سمت شرقى و غربى يا در امتداد ديوار قبلى مسجد زمان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به دو حصار مشبّك مسى محصور شده است. در سمت فوقانى مدخل فلزىّ غربى اين كلمات به چشم مىخورد: «لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ الْمُبِينُ» و در قسمت فلزىّ غربى نوشته شده است: «سَيِّدُنا مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ الصّادِقُ الْوَعْدِ الأَمِينُ» و در ميان بناى محراب و مدخل فلزىّ غربى، ستونى است كه با ميلههاى مسىِ مشبّك مزيّن شده، «ستون جِزْعَه» را مشخص كرده است.
در جانب غربى ستون محراب، با خط درشت و طلايى نوشته شده است «هذا مُصلّى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله» و در قسمت فوقانى بناى محراب، با خطوط طلايى بر زمينه سرخ شفاف نوشته شده است:
«هذا محرابُ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله». (1)
1) مدينهشناسى، ج 1، صص 94- 96 با تغييرى اندك، خلاصة الوفاء، ص 220
طبق محاسبات دانشمندان هيئتدان سابق، عرض مدينه 25 درجه و طول آن 75 درجه و 20 دقيقه مىباشد.
طبق اين محاسبه، قبلههايى كه در مدينه استخراج مىشد، با محراب پيامبر صلى الله عليه و آله كه اكنون به همان وضع سابق مانده است، تطبيق نمىنمود. اينگونه اختلاف باعث تحيّر عدهاى از اهل فن شده بود و گاهى هم توجيهاتى براى رفع اختلاف مىكردند.
ولى اخيراً، دانشمند معروف «سردار كابلى» روى مقياسهاى امروزى اثبات كرد كه عرض مدينه 24 درجه و 57 دقيقه و طول آن 39 درجه و 59 دقيقه است.
نتيجه اين محاسبه اين شد: قبله مدينه نقطه جنوب است و يا 45 دقيقه انحراف از آن اين استخراج درست با محراب پيامبر صلى الله عليه و آله بدون كم و زياد انطباق دارد و اين يك كرامت غيبى است كه در آن روز با نبودن كوچكترين وسايل علمى، در حالت نماز، چنان از بيتالمقدس متوجه كعبه گرديد كه كوچكترين انحراف در توجه او به كعبه پديد نيامد. امين وحى دست او را گرفت و متوجه كعبه نمود. (1)[محراب تهجّد: اين محراب خارج از مقصوره حضرت فاطمه عليها السلام، در قسمت شمالى حجره آن حضرت بوده؛ يعنى بين شباك حجره حضرت فاطمه عليها السلام و محل اهل صفه قرار داشته است.
و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله جهت برگزارى نماز شب به آنجا مىرفته و عبادت مىكرده است و اين مكان در كنار ستون تهجّد بوده كه در قرون بعد، محرابى در آنجا برپا ساختند و به محراب تهجّد؛ يعنى محراب شب زندهدارى و عبادت، معروف گرديد.
محراب تهجّد كه در بسيارى از منابع، تحت عنوان «اسطوانه تهجّد» نامبرده شده توسط حكومت سعودى برچيده شده است. (2)]
[محراب فاطمه عليها السلام: اين محراب در جنوب محراب «تَهَجّد»، داخل مقصوره، يا حجره حضرت فاطمه عليها السلام
قرار دارد و بناى آن از پشت شبّاك براى هر زائرى نمايان است، ولى افراد را به آن راهى نيست و روزگارى محل نماز و عبادت شيفتگان اهل بيت عليهم السلام بوده است. (1)در روايات اهل بيت عليهم السلام به مناسبتهاى مختلفى از اين محراب ياد شده است.
امام مجتبى عليه السلام مىفرمايد: مادرم فاطمه عليها السلام را شب جمعهاى در محراب عبادتش ديدم كه تا طليعه صبح ايستاده و نام مردان و زنان مؤمن را به زبان مىآورد و برايشان بسيار دعا مىكرد و براى خود دعا نمىكرد، گفتم:
مادر! چرا براى خود دعا نكردى؟
فرمود: پسرم! اوّل همسايه و سپس اهل خانه. (2)و در روايات ديگر از درخشش نور از چهره آن حضرت به هنگام عبادت در محراب سخن به ميان آمده است. (3)]
مُحَسِّر: (به ضمّ اول و فتح دوم و كسر و تشديد سين)، جايى است ميان مكّه و عرفه. به قولى: ميان مِنا و عرفه و به قولى هم: ميان مزدلفه و مِنا كه نه از مِنا است و نه از مزدلفه، بلكه وادى مستقلى است.
در حديث از جابر آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تمام عرفه موقف است و از وادى عُرَنَه بالا رفتند و تمام جَمع (مزدلفه يا مشعرالحرام) موقف است و از وادى محسّر بالا رفتند.
«محسِّر» وادى كوچكى است كه از ميان منا و مزدلفه مىگذرد و جزو هيچيك از آن دو نمىباشد. محسِّر معروف همان است كه حاجيان هنگام عبور از بين مِنا و مزدلفه، از آن مىگذرند و علامات و نشانههايى براى آن نصب شده است.
مُحَصَّب: (به ضمّ اول و فتح دوم و فتح و تشديد صاد)، بر وزن اسم مفعول، از حصباء يا حَصْب است، بهمعناى پرتاب كردن سنگريزه. محصِّب جايى است ميان مكه و منا كه به منا نزديكتر است.
امروزه بهنام مجرّ الكبش معروف است و بعد از عقبه بزرگ، از طرف مكّه تا گشادگى ميان دو كوه را دربرمىگيرد.
[مُحِلّ: كسى كه مُحرِم نيست. (1)]
[مَحِلّ: محلّ قربانى است؛ چنانكه در قرآن كريم آمده است: وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ ...؛ «سر خود را نتراشيد تا آنگاه كه قربانى به قربانگاه برسد.» (2)]
مخاضه: مكانى است در خيبر كه به مسجد پيامبر خدا در خيبر منتهى مىشود.
مُخْتبأ: ازرقى مىگويد: و مسجدى هم در خانه ارقمبن ابى ارقم مخزومى است كه اين خانه در كنار كوه صفاست و به آن «دار الخيزران» مىگويند. اين مسجد همان خانهاى بوده كه رسولخدا صلى الله عليه و آله در آن پنهان شده بود و عمربن خطاب در آن اسلام آورد. خانه ارقم در سال 1399 ه. ق. ويران شده است.
مُخرىء: از ماده «خَرء» است بهمعناى مدفوع. ابناسحاق مىنويسد: پيامبر صلى الله عليه و آله به جانب بدر حركت كرد. چون به صفرا، كه قريهاى است ميان دو كوه، رسيد، پرسيد: اسم اين دو كوه چيست؟ عرض كردند: به يكى از آنها «مسلح» مىگويند و به ديگرى «مخرىء». پيامبر خدا صلى الله عليه و آله خوشش نيامد كه از ميان اين دو كوه عبور كند. لذا آن را در سمت چپ خود رها كرد و از دست راست به حركت ادامه داد. امروزه به يكى از دو كوه صفراء «سَمْنه» مىگويند و به ديگرى «ذَيْران».
مَخْمَص: (به فتح اول و سكون دوم و فتح سوم)، بكرى مىنويسد: جايى است در ديار بنىكنانه. او شرح حال مردى را نقل مىكند كه گوسفندان خود را در مخمص به چرا مىبرد ... و فرستادگان پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى جمعآورى زكات پيش او آمدند.
ياقوت اين نام را به كسر ميم ذكر كردهوگفته است: راهى است در كوه عير به طرف مكه ... امّا اينكه آيا منظور او از «عير» عير مكّه است يا عير مدينه، توضيحى نداده است. و درجايى هم نديدهام كه كسى محل آن را تعيين كرده باشد.
مَخِيض: در اخبار عزوه پيامبر صلى الله عليه و آله با بنىلحيان آمده است كه آن حضرت از غراب و سپس از مخيض و بعد، از بتراء گذشت.
اين نام به صورتهاى «محيص» و «مخيط» نيز ذكر شده كه همه آنها شكل تحريفشدهاى از يك نام هستند و آن واديى است در فاصله پانزدهكيلومترى غرب مدينه. در راه مدينه به شام ...
مخيض همچنين شامل اشراف (كوههاى) مخيض كه در حدود حرم (مدينه) ذكر شدهاند نيز مىشود.
مدائن صالح: در حدود 347 كيلومترى شمال مدينه قرار دارد و وادى آن؛ يعنى «حجر» كه در قرآن از آن ياد شده، به وادىالقرى مىريزد. مدائن صالح در بيستوپنج كيلومترى شمال شهر العلاء واقع شده است] «نقشه شماره 35».
مدارج: سمهودى مىنويسد: مدارج، همان عقبه (گردنه) عرج است كه در سه ميلى قبل از عرج از طرف مدينه واقع شده است. ذو البجادين كه همراه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از اين عقبه گذشته، در رجزى گفته است:
تَعرّضِي مُدارِجاً و سُومي تَعَرُّضُ الْجوزاءِ للنّجوم
هذا أبو القاسم فَاسْتَقِيمي
در حاشيه كتاب «المناسك»، در توصيف راهىكه مسافران از مدينه به مكه مىروند آمده است: از رويثه تا الجىّ چهار ميل است ... و عقبه عرج در يازده ميلى رويثه قرار دارد كه به آن «المدارج» مىگويند و با عرج سه ميل فاصله دارد.
مَدان: اسم مكان يا زمان است از فعل «دانَ، يَدينُ» بهمعناى نفس خود را در عبادت يا جز آن، خوار و ذليل كرد. بعضى گفتهاند: مدان نام بتى است؛ و بهقولى واديى است در سرزمين قضاعه در ناحيه حرّة الرجلاء. در اخبار غزوه زيدبن حارثه با بنىجذام در ناحيه «حسمى» از اين مكان نام برده شده و آمده است كه چون بنىضبيب و سپاهيان در بيابان مدان اين را شنيدند، حسانبن مله بر مركب خويش سوار شد ... تا آخر حديث.
مُدَجَّج: (به ضمّ اول و فتح دوم)، در لغت بهمعناى مرد سراپا مسلّح است. واديى است ميان مكّه و مدينه. گفته مىشود پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در راه هجرت از اين وادى گذشته است.
مَدِران: (اين كلمه را به سه صورت ضبط كردهاند: به فتح ميم و كسر دال، به كسر
تصوير؟؟؟
ميم و سكون دال و به فتح ميم و سكون دال)، جايى است روبهروى تبوك و در آن مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله قرار دارد. «ثنيّة مدران» در فاصله چهاردهكيلومترى جنوب غربى تبوك واقع شده است.
مَدْلجه: در لغت بهمعناى مسافت ميان چاه و حوض است. چون دلو را از چاه پركنند، از آن مسير به حوض منتقل سازند. در ميان وادى الفرع و قاحه، چهار مدلجه وجود دارد: مدلجه لِقْف، مدلجه مجاج، مدلجه ثقيب و مدلجه تعهن. همه اينها در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله واقع شدهاند.
مَدْيَن: نام قبيلهاى است كه خداوند شعيب پيامبر عليه السلام را بهسوى آنان فرستاد. بعدها نام جايى شد. به احتمال زياد مركز سرزمين مدين در نواحى شهر «البِدع»، ميان تبوك و ساحل، در مسافت 132 كيلومترى غرب تبوك و هفتاد كيلومترى شرق رأسالشيخ حميد، در ساحل قرار داشته است. سرزمين مدين در واديى ميان كوهها (ى مدين) بهنام وادى «عُفان» بوده است. ظاهراً سرزمين پهناورى را شامل مىشده كه احتمالًا تا معان، در شرق اردن و بئرالسبع در جنوب فلسطين امتداد داشته است.
بعضى گفتهاند: مدين همان «كفرمنده» است كه روستايى است در استان ناصره فلسطين و در قديم از نواحى (اعمال) طبريّه بوده و چاه و صخره در محل آن قرار داشته است. اما نظر اول قوىتر مىنمايد.
مدينه: گرچه نيازى به شناساندن ندارد، اما چند نكته درباره آن مىآوريم:
نام معروف آن «مدينه» است و وصف «منوّره»، همچون وصف «مكرّمه» و «شريف» براى «مكه» و «قدس»، از دوره تركان عثمانى رايج شد.
نسبت به مدينه، بر حسب قياس، «مَدَنى» است؛ زيرا بر وزن «فعيله» مىباشد. اگر بخواهند به شهر و مدينه ديگرى نسبت دهند، مىگويند: «مدينى» تا ميان اين مدينه و ديگر مُدُن و شهرها فرق گذاشته شود. بعضى از عالمان گفتهاند: مدينى كسى است كه مقيم مدينه باشد و آنجا را ترك نكند و «مدنى» كسى است كه اهل اين شهر بوده اما آنجا را ترك كرده و در جايى ديگر ساكن شده است.
گروهى ديگر گفتهاند: براى انسان
از نسبت «مدنى» استفاده مىشود و براى غيرانسان از نسبت «مدينى».
نامهاى مدينه: (1)
محمدبن يحيى، به نقل از عبدالعزيز بن عمران، از ابو يسار، از زيدبن اسلم نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مدينه ده اسم دارد: مدينه، طَيْبه، طابه، مسكينه، جَبار، محبوره، يَنْدَد و يَثْرِب.
همو گفت: عبدالعزيز از ابن موسى، از سلمه مولى منبوذ، از عبداللَّهبن جعفربن ابىطالب خبر داد كه: خداوند مدينه را الدار و الإيمان ناميده است.
او گفت: در حديث اول هشت نام آمده و در اين حديث هم دو نام. خدا بهتر مىداند كه اين دو نام اخير جزو آن هشت نام است كه در حديث اول ذكر شده و بنابراين مجموعاً ده نام مىشود يا نه.
ابن يحيى گفت: پيوسته مىشنوم كه در تورات ده نام براى مدينه ذكر شده است و خدا بهتر مىداند. اين نامها عبارتند از: مدينه، طَيْبه، طابه، طَيِّبه، مسكينه، عَذْراء، جابِره، مَجْبُوره، مَحَبَّبه و محبوبه.
محمدبن يحيى بر ما حديث كرد كه: عبدالعزيزبن محمد داروردى از ابوسهيلبن مالك، از پدرش، از كعبالاحبار برايم حديث كرده، گفت:
در كتاب خدا كه خداوند بر موسى نازل فرمود، آمده است: خداوند به مدينه گفت: اى طَيْبَه، اى طابه، اى مسكينه، گنجها را پذيرا مشو، تا بامهاى تو را از بامهاى ديگر آبادىها بلندتر گردانم.
ابوعاصم از جُوَيْرِيَةبن اسماء، از بديح، از عبداللَّهبن جعفر برايمان حديث كرده، گفت: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مدينه را طَيْبه ناميد.
ابن ابىشيبه از زيدبن حُباب، از موسىبن عبيده، از عبداللَّهبن ابىقتاده، از پدرش ما را حديث كرده، گفت: چون از غزوه تبوك آمديم، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
اينجا طَيْبه است، پروردگارم مرا در آن ساكن گردانيد. ناخالصى اهل خود را مىزدايد همانگونه كه كوره آهنگرى ناخالصى آهن را مىزدايد. پس هركس از شما به دمندهاى برخورد كرد با او
1) به نقل از تاريخالمدينه ابنشبّه.
همسخن و همنشين نشود.
من عجله دارم. هركس از شما دوست دارد با من بيايد شتاب كند. پس همراه پيامبر بيرون رفتيم. آن حضرت وقتى به مدينه رسيد، فرمود: اين طابَه است.
موسىبن اسماعيل و عفان از قول حمادبن سلمه از سماك از جابربن سَمُره نقل كردند كه گفت: مردم مىگفتند مدينه و يثرب. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خداوند آن را طابه ناميده است.
ابوداود از شعبه، از سماك، از جابربن سَمُره نقل مىكند: مدينه را يَثْرِب مىگفتند اما پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نام طَيْبَه بر آن نهاد.
ابن ابىشيبه از ابوالأحوص، از سماكبن حرب، از جابربن سمره نقل كردهكهگفت: شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله مىفرمايد:
خداوند تعالى مدينه را طاهر ناميد.
خلفبن وليد از اسماعيلبن زكرياى اسدى، از يزيدبن ابىزياد، از عبدالرحمن حديث كرد كه گفت:
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هركس به مدينه بگويد يثرب، بايد استغفار كند؛ و سه بار فرمود:
آن طابه است.
احمدبن ابراهيم مَوْصَلى نقل كرده كه گفت: صالحبن عمر از يزيدبن ابىزياد، از عبدالرحمنبن ابىليلى، از براءبن عازب نقل كرد كه: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: هركس به مدينه بگويد يثرب، بايد استغفار كند. آن طابه است و اين جمله را سه بار فرمود.
ابن ابىيحيى از عبداللَّهبن ابى سُفيان، از پدرش، از افلح، مولى ابىايوب، از ابىايوب روايت مىكند كه:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نهى كرد از اينكه به مدينه يثرب بگويند.
ابن ابىيحيى از عبدالحميد، از عكرمه، از ابنعباس نقل كرده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هركس به مدينه يثرب بگويد، بايد استغفار كند.
يحيىبن بسطام مىگفت:
ابوالأحوص از سماكبن حرب براى ما نقل كرد كه: از نُعمانبن بشير شنيدم كه گفت: شنيدم كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مدينه را طابه مىنامد] «نقشه مدينه».
تصوير شماره 36
مَذاد: اسم مكان است از «ذاد، يَذُود» بهمعناى راندن و دوركردن. ياقوت مىنويسد: جايى است در مدينه كه پيامبر صلى الله عليه و آله خندق را حفر كرد وبه گفته برخى واديى است ميان كوه سَلْع و خندق مدينه.
اما ظاهراً جايى است در كنار و حاشيه خندق كه مسلمانان و مشركان با يكديگر مىجنگيدند و در همينجا بود كه علىبن ابىطالب عليه السلام عمروبن عبد وَد را، كه از خندق عبور كرد و مبارز طلبيد، به خاك هلاكت افكند.
تصوير شماره 37
سمهودى مىنويسد: نام اطم (دژ- ارگ) ى است كه متعلق به بنىحرام از بنىسلمه بوده و در غرب مسجد فتح قرار داشته است و آن ناحيه، بهنام «دژ» ناميده شده و در محل آن، مزرعهاى بهنام «المذاد» وجود داشته است.] «نقشه خندق».
مُذَينيب: مصغّر مُذَيْنب، واديى است در مدينه كه شاخهاى از سيل (وادى) بطحان را تشكيل مىدهد. در حديث آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره سيل مهزور و مذينيب چنين قضاوت كرد:
«جلو آن گرفته شود تا اينكه آب (پاى نخلها) به اندازه پشتپاها بالا بيايد، سپس جلو آب باز شود تا به زمينهاى پايينتر برود».] «اوديةالمدينه».
مَرّ: (به فتح ميم و تشديد راء)، مَرّ، مُمَرّ و مرير در لغت بهمعناى ريسمان و طنابى است كه محكم بافته شده باشد. «مَرّالظهران» كه اندكى بعد، از آن سخن خواهيم گفت؛ به آنجا مراجعه شود.
بعضى گفتهاند: مَرّ بهمعناى قريه و آبادى است و ظهران بهمعناى وادى.
گفتهاند: مَرّ داراى چشمههاى فراوان و درختان خرما و توت انجيرى است.
مىگويم: اينكه گفتهاند در آنجا توت انجيرى (يا انجير فرعونى) وجود دارد، عجيب بهنظر مىرسد؛ زيرا من در حجاز توت انجيرى سراغ ندارم. شايد هم اين توت انجيرى غير از آن توت انجيرىاى باشد كه در ساحل جنوبى فلسطين و ساحل مصر، در درياى مديترانه مىرويد.
مُرّ: (به ضمّ ميم و تشديد راء)، جايى است در سرزمين ينبع، متعلق به جهينه.
مُرار: (به ضمّ ميم)، واحد آن «مُراره» است و آن نوعى درخت تلخ است. (1)نام آكل المرار (2)نيز از همين واژه گرفته شده است. ثنيّة المرار: در سيره آمده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در سال حديبيّه خارج شد تا اينكه چون ثنيّةالمرار را پيمود ناقه آن حضرت زانو زد. ياقوت مىنويسد:
ثنيّةالمرار مهبط (محل فرود آمدن)
حديبيّه است و امروزه اين ثنيّه (گردنه) به «فجّالكريمى» مشهور است.
مَرّ الظهران: يكى از وادىهاى بزرگ حجاز است كه از بيست و دو كيلومترى شمال مكه مىگذرد و سيل آن در جنوب جُدّه به دريا مىريزد. از جمله آبادىهاى آن، الجموم و بحره است.
يكى از شعبههاى آن وادى فاطمه است كه منسوب به فاطمه همسر بركاتبن ابىنُمىّ، يكى از اشراف حاكم مكّه، مىباشد.
مِرْبَد: (به كسر اول و سكون دوم و فتح سوم)، در لغت بهمعناى آغل اشتران (شترخان) است و «مربد بصره» نيز از همين معناست. نيز «مربد» بهمعناى محل خرمن كردن و خشك نمودن خرماست.
مربد: محلى است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در آن مسجدى ساخت. اين شترخان متعلق به دو بچه يتيم بود كه معاذبن عفراء از آنان سرپرستى مىكرد.
مِرْبد النَّعم: جايى است نزديك مدينه كه ابن عمر در آنجا تيمّم كرد. در حديث آمده است كه: ابن عمر از جُرْف آمد و چون به مربد رسيد تيمّم كرد و نماز عصر را خواند. به او گفته شد: آيا تيمّم مىكنى با آنكه ديوارهاى مدينه نظارهگر تو است؟ گفت: آيا (آنقدر) زنده مىمانم تا وارد مدينه شوم؟ او سپس وارد مدينه شد و با آنكه آفتاب هنوز بالا بود، نمازش را اعاده نكرد. (1)سمهودى نقل كرده كه مربد النعم در دو ميلى مدينه قرار داشته و كسان ديگر گفتهاند در يك ميلى آن بوده است. گفتهاند: علت نامگذارى آن به مربد النعم آن است كه در زمان عمربن خطاب چهارپايان را در آنجا نگه مىداشتهاند.
[مُرَبَّعة القبر:] «استوانه مربعة القبر».]
مَرْج الصُّفَّر: (به ضمّ صاد و فتح فاء مشدّد)، دشت پهناورى است در 37 كيلومترى جنوب دمشق و در شرق قريه شقحب (در سوريه) و برخى زمينهاى آبادىهاى زاكيه و شقحب و اركيس و الذريفيه را دربر مىگيرد. در اين دشت جنگهاى سرنوشتسازى بهوقوع پيوسته است؛ از جمله جنگى ميان
1) در صورتى كه دسترسى به آب در داخلوقت ممكن است، از نظر فقهاى شيعه، خواندن نماز با تيمم صحيح نمىباشد
تصوير؟؟؟
مسلمانان فاتح و روميان در سال 14 ه. ق.، جنگى در زمان مروانيان، جنگى ميان مسلمانان و صليبيان در سال 519 ه. ق. و جنگ تاتارها و سپاه مسلمانان در سال 702 ه. ق.
در عهد سلطان الناصر محمدبن قلاوون] «نقشه شماره 38».
مَرْجِح: (به فتح اول و سكون دوم و كسر جيم)، در راه هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از اين مكان نام برده شده است.
مَرْحَب: راهى است كه از مدينه به خيبر مىرود و راويان در اخبار غزوه خيبر از آن نام بردهاند. دژ مرحب يكى از دژهاى خيبر بوده و اين راه منسوب به آن است. در اين غزوه راهنماى مسلمانان از سه راه «حَزن»، «شاش» و «حاطب» اسم برد، اما پيامبر صلى الله عليه و آله عبور از آنها را نپسنديد. (1)مَرَخ (ذو مَرَخ): ياقوت مىنويسد: وادىاى است سرسبز و خرّم و پر درخت، واقع در ميان فدك و وابشيه. درباره فدك، در گذشته توضيحاتى داديم، اما وابشيه، ياقوت از آن بهصورت «وابش» ياد كرده و گفته است: وادىاى است در راه شام، نزديك الحجر و روبهروى وادىالقرى.
مَرْدان: (به فتح اول و سكون دوم)، ياقوت مىنويسد: مسجد ثنيّه مردان، واقع در ميان مدينه و تبوك، يكى از مسجدهاى پيامبر صلى الله عليه و آله در غزوه تبوك است؛ ممكن است همان مسجد ثنيه مَدران باشد كه قبلًا درباره آن مطالبى آمد.
مرطوم: در سند تيولى كه پيامبر آن را به تميمالدارى داد، از اين مكان نام برده شده است. پژوهشگران معتقدند، آن همان محلّ «رامةالخليل» مىباشد كه در يك و نيم ميلى شمال شهر الخليل واقع است.
[مرقد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: عمربن عبدالعزيز در قرن اول هجرى، به دستور وليدبن عبدالملك، خانههاى دختر و همسران پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را به مسجد ضميمه كرد و در اطراف مرقد، يك ديوارى ضلعى ساخت و به واسطه يك ديوار پنج ضلعىِ ديگر، از خارج آن را احاطه كرد تا آنكه
1) مرحَب نيز نام يكى از جنگجويان يهود خيبر است كه در جنگ خيبر به دست على بن ابىطالب عليه السلام كشته شد.
از نظر مربّع بودن شبيه كعبه نباشد. اين حجره بارها با حفظ شكل نخستين آن، مورد تعمير و مرمّت قرار گرفت. در سال 548 قمرى، جمالالدين اصفهانى وزير سلاطين زنگى، اطراف حجره را با ارتفاع يك قامت، بو سيله مر مر نماسازى و مرمّت كرد و تمامى ضلعهاى اطراف مقصوره را با ضريحى چوبى و مشبّك حفاظ و مزيّن نمود و اين نخستين ضريحى بود كه بنا نهاده شد.
در سالهاى 667- 680 قمرى ركنالدين بيبرس- از مماليك مصر- اطراف جدار مرقد و حجره را با ضريحى چوبى (دارابزين) كه داراى سه درِ جنوبى، شرقى و غربى بود محصور نمود. اين ضريحِ چوبى داراى سه متر ارتفاع بود كه به سقف مسجد نمىرسيد و پس از وى ركنالدين، ملك زينالدين در سال 694 قمرى ضريح چوبى را تا سقف مسجد مرتفع ساخت.
در سال 678 ملك منصور قلاوون از مماليك مصر و يا به روايتى احمدبن برهان عبدالقوى والى شهر قوص، بالاى حجره گنبدى بنا نهاد.
در سالهاى 879- 888 قمرى، ملك اشرف قايتباى، پس از تجديد بناى حجره شريفه، گنبدى رفيع بر آن و گنبدى ديگر بر فراز حجره حضرت فاطمه عليها السلام بنا نهاد.
در سال 1233 قمرى، سلطان محمود ثانى بن سلطان عبدالحميد (1223- 1255) گنبد حجره مباركه را بنايى ديگر نمود و آن را به رنگ سبز روغنى منقّش كرد.
بناى فعلى مرقد مطهر كه به نامهاى مقصوره و حجره شريفه نيز ياد مىشود، در زاويه جنوب شرقى مسجد النبى قرار گرفته است و داراى ضريحى است كه در اصطلاح به «شبّاك» معروف است.]
مَرْو: در لغت بهمعناى سنگ چخماق يا آتشزنه است. شهرى است در خراسان كه منسوب به آن را مَرْوزى و مَرْوى مىخوانند كه اولى بر غيرقياس و دومى قياسى است.
اما «مَرْوَروذى» و «مرّوذى» نسبت به «مروالرّوذ» مىباشند. علت آنكه در اين فرهنگنامه از اين مكان نام بردم آن است كه ياقوت روايت كردهكه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به بريدةبن حُصيب اسلمى
فرمود: اى بريده، بعد از من لشگركشىها خواهد شد و اگر تو هم اعزام شدى به لشكرى كه به مشرق گسيل مىشود بپيوند ... و از آن ميان در لشكرى باش كه به سرزمينى بهنام «مَرو» رهسپار مىشود.
مَرْوان: از «مرو» است بهمعناى سنگ چخماق. بهقول ديگر، نام كوهى است و برخى گفتهاند نام دژى است در اطراف ربذه كه مالك آن شَليل، جد جريربن عبداللَّه بجلّى، صحابى رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بوده است.
مَرّوت: (به فتح ميم و ضم و تشديد راء)، در خبر مربوط به هيأت اعزامى حصينبن مشمت به حضور رسولاللَّه صلى الله عليه و آله آمده است كه آن حضرت آبهايى مانند اصيهب و ماعزه را در مرّوت به اقطاع وى داد. مرّوت: وادىاى است در العاليه، واقع در سرزمين بنىتميم.
مَروه: تپهاى است سنگلاخى كه حدّ نهايى مَسعى از شمال مىباشد و سعى ميان صفا و مروه، بعد از هفت شوط، در آنجا به پايان مىرسد.
مروه (ذوالمروه): منسوب به صخره سفيد برجستهاى از نوع مرو (سنگ آتشزنه) مىباشد. ذو المروه در مصبّ وادى جزل به «اضم»، در سيصد كيلومترى شمال مدينه واقع شده و هنوز هم به اين نام مشهور است. سَبْرةبن معبد جهنى، صحابى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، در اين مكان بهسر مىبرده است. روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ذو المروه فرود آمد و نماز صبح را در آنجا خواند. ذو المروه جزو وادىالقرى و يا بين [ذو] خُشُب و وادى القرى است و يكى از منزلگاههاى مسير رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به تبوك بوده است.
مُرّه: (ثنيّه)، در روايتى به تخفيف راء (نه تشديد) آمده است. جايى است همچنان معروف ميان غدير خم و الفُرع در راه هجرت پيامبر.
مِرَّه: روستايى بوده كه بعدها بهصورت يكى از محلههاى دمشق در آمد. گفته مىشود: قبر دحيه كلبى در آنجا است.
مُرَيْح: مصغّر «مرح» است، بهمعناى فرح و شادى. نام اطم يا دژى است در مدينه نزديك بُطْحان.
مُرَيْد: اطم يا دژى بوده در مدينه، از آنِ بنى خَطْمه.
مُرَيسيع: (به ضمّ ميم و فتح راء و سكون ياء)، ظاهراً مصغّر «مرسوع» است و آن در لغت بهمعناى كسى است كه پلكهاى چشمش بر اثر شب بيدارى به هم چسبيده يا ترك خورده باشد.
در اخبار مربوط به غزوه بنىمصطلق، از تيره قبيله خزاعه، آمده است: مريسيع شاخهاى است از وادى «حَوْره»، يكى از ريزابههاى «ستاره» يا همان «قديد»، و با ساحل دريا نزديك به هشتاد كيلومتر فاصله دارد.] «قديد».
مرّيَيْن: ضبط بخشِ دوم اين كلمه، تقريباً اتفاقى است؛ يعنى با دو ياء است كه ياى اوّل آن مفتوح و ياى دوم ساكن مىباشد.
اما درباره ضبط بخش اول آن؛ يعنى «مر» اختلاف است، برخى آن را مشدّد نوشتهاند و به «يين» اضافه مىكنند و برخى با تخفيف آورده، آن را جزو كلمه بعد و يا هر دو را يك كلمه و بهصورت تثنيه يا غير تثنيه دانستهاند. كسانى كه تثنيهاش دانستهاند مىگويند مفرد آن «مرى» است. نام اين مكان را در اخبار مربوط به غزوه بدر آوردهاند. و آن، در چهل و پنج كيلومترى جنوب مدينه، در سمت راست جادهاى كه از راه بدر به مكه مىرود، واقع است. مريين دو ريزابه از ريزابههاى وادى فُريش هستند، اما بعدها اين نام به سراسر يك دشت پهناور اطلاق شد.
مُزاحِم: نام اطم يا دژى بوده در مدينه، متعلق به عبداللَّهبن ابىّ منافق.
مُزْدَلِفه: (به ضمّ اول، سكون دوم، فتح دال و كسر لام)، درباره وجه تسميه اين كلمه اختلاف است. به بظريه برخى، از ازدلاف و بهمعناى اجتماع است و بهقولى، ازدلاف بهمعناى نزديك شدن مىباشد. گروهى گفتهاند: چون حاجيان بعد از كوچيدن (از مشعرالحرام) در مِنا اجتماع مىكنند و برخى گفتهاند: چون حاجيان در مزدلفه اجتماع مىكنند، آن را به اين نام خواندهاند. مزدلفه يكى از مشعرها است و مردم در شب دهم ذىحجه از عرفه بهطرف آن حركت مىكنند.
مِزَّه: روستايى بوده كه بعدها به صورت يكى از محلههاى دمشق در آمد. گفته مىشود كه قبر دحيه كلبى در آنجا است.
مُزَينه: نام يكى از قبايل عرب است كه در سيره و حديث، جاهاى بسيارى به آن اضافه مىشود. اين قبيله در اماكن ميان مدينه و وادىالقرى مىزيستهاند؛ از جمله سرزمينها و آبادىهاى آنان عبارت است از: روحاء (در راه بدر)، العَمْق (در اطراف عقيق و فُرْع و از جمله كوههاى آنان است: آره، ميطان، ورقان، قدس و نهبان در تهامه. همچنين از وادىهاى ايشان است: ريم، لأى، يدوم و سايه. بت اين قبيله «نُهم» نام داشت.
بيشتر اين اماكن و آثار را در اين فرهنگنامه توضيح دادهام.
[مُستجار: در روايات، از آن به «مُلَتَزَم» و «مُتَعَوَّذ» ياد شده كه پشت ديوار كعبه، اندكى قبل از ركن يمانى است و مستحب است هنگامى كه طواف كننده، در دور هفتم، به آنجا مىرسد، دستهايش را بگشايد و بر ديوار مستجار بگذارد و نيز شكم و گونه خويش را بر آن نهد و اين كار را «التزام» و آن مكان را «مُلتزم» يعنى جايگاه التزام گفتهاند و نيز خواندن دعاها و نيز اقرار و اعتراف به گناه در آنجا، در روايات توصيه شده و ائمه عليهم السلام نيز خود چنين مىكردهاند. (1)مستجار و مُتَعَوَّذ، به معناى جايگاه پناه بردن است كه مقصود در اينجا پناه بردن به خدا از آتش دوزخ مىباشد؛ چنانكه امام صادق عليه السلام مىفرمايد: «ثُمَّ تَسْتَجِيرُ بِاللَّهِ مِنَ النَّارِ ...» (2)پس از التزام و اعتراف به گناه، پناه به خدا ببر از آتش دوزخ]
مستعجله: تنگهاى است در راه مدينه و بدر كه مسافر رهسپار به صفراء، پس از قطع النازيه، از اين تنگه، بالا مىرود.
مستوره: شهرى است ساحلى كه با دريا فاصله چندانى ندارد و در ساحل شرقى درياى سرخ، در چهلكيلومترى شمال رابغ قرار گرفته و ابواء در فاصله بيست و هشت كيلومترى شرق آن واقع است و با مكه 235 كيلومتر فاصله دارد ... در وجه تسميه مستوره، گفتهاندكه زنى از زبيد بهنام مستوره در آنجا چاهى حفر كرده بود و به همين علت مستوره نام گرفت.
مسجد: مساجد نبوى كه در سيره و احاديث آمده، فراوانند. برخى از اين مساجد در
ذيل پارهاى اعلام ذكر شده است
مساجد منسوب به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در جاهاى زير تعيين شدهاند:
1- مساجد مدينه منوره و حومهها و نواحى آن.
2- مساجد واقع در ميان مدينه و مكّه.
3- مساجد واقع در ميان مدينه و تبوك.
4- و مساجدى ديگر. اكنون به ثبت و بيان مساجد نبوى، بر حسب اين توزيع جغرافيايى مىپردازيم:
1- مسجد مصلّا- مسجد العيد: از اوصاف و ويژگىهايى كه براى اين مسجد ذكر شده، برمىآيد، مسجد ياد شده در محلّ مسجدى است كه امروزه بهنام مسجدالغمامه شهرت دارد و نزديك مسجد على عليه السلام و مسجد ابىبكر مىباشد.
2- مسجد قبا: در جنوب مدينه واقع شده و حدود پنج كيلومتر با مسجدالنبى فاصله دارد.
3- مسجد ضرار: اين مسجد از مسجدهاى پيامبر صلى الله عليه و آله نيست بلكه منافقان آن را ساختند. گفته مىشود نزديك مسجد قبا بوده است.
4- مسجد جمعه: در وادى رانوناء جاى دارد. مىگويند نخستين مسجدى است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نماز جمعه را در مدينه، در آنجا، اقامه كرد. اين مسجد در ميان قبا و مركز مدينه، در سمت راست «الخط النازل» يا «شارع قباء النازل»، واقع شده است.
5- مسجد فضيخ: (به فتح فاء و كسر ضاد)، در شرق مسجد قبا بر روى يك تپه قرار دارد. در سبب نامگذارى اين مسجد اتفاق نظريه نيست. اما طبق مشهورترين اقوال در اينباره، علّت تسميهاش بدين نام آن است كه گروهى از انصار، قبل از تحريم شراب، در محل اين مسجد «فضيخ» (شراب خرما) مىنوشيدند و چون خبر تحريم خمر را شنيدند سر مشكها را باز كردند و هرچه شراب در آنها بود بر زمين ريختند و به اين دليل آنجا را مسجد فضيخ ناميدند.
زمانى كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بنىنضير را محاصره كرد، خيمه خود را نزديك مسجد فضيخ برپا كرد.
6- مسجد بنىقريظه: در شرق مسجد فضيخ، نزديك حرّه شرقىاست.
پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهايى كه بنىقريظه را محاصره كرده بود، نماز را در اين مسجد اقامه مىكرد.
7- مسجد مشربه امّ ابراهيم:
مشربه بهمعناى بُستان و امّابراهيم همان ماريه قبطيه است. علّت نامگذارى اين مشربه بدين نام آن است كه ابراهيم، فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله، در آنجا متولّد شد.
بعضى گفتهاند: مشربه بهمعناى بالاخانه است؛ بنابراين، احتمال دارد مشربه بالاخانهاى بوده در آن بستان، كه يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله در منطقه عوالى مدينه بوده است.
8- مسجد بنىظَفَر: در حاشيه حرّه شرقى، در شرق بقيع واقع است.
9- مسجدالإجابه: مسجد بنى معاويةبن مالكبن عوف از قبيله اوس بوده است. در فاصله اندكى از شمال بقيع جاى دارد. وجه تسميه آن به «مسجدالإجابه»، آنگونه كه مسلم روايت كرده، اين است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله روزى از عاليه مىآمد و چون به مسجد بنىمعاويه رسيد، وارد آن شد و دو ركعت نماز خواند ... و مدتى طولانى به درگاه پروردگارش دعا كرد و سپس فرمود: «من از پروردگارم سه چيز تقاضا كردم كه دوتاى آن را پذيرفت و يكى را نپذيرفت: از خدا خواستم كه امّت مرا بهواسطه قحطى و خشكسالى نابود نگرداند و اين را پذيرفت؛ از او خواستم كه امت مرا بهواسطه غرق شدن، از بين نبرد كه اين را نيز پذيرفت؛ از او تقاضا كردم كه امت بهجان يكديگر نيفتند و اين تقاضا را نپذيرفت». اين است علّت نامگذارى اين مسجد به مسجدالإجابه.
10- مسجد فتح: اين مسجد را با مسجدهاى پيرامون آن روىهمرفته «مساجدالفتح» يا مساجد سبعه مىگويند.
مسجد فتح بر بالاى قطعهاى از كوه سَلْع، در غرب اين كوه ساخته شده و وادى بطحان در بخش غربى آن واقع است. از اين مسجد بهنامهاى مسجد احزاب و المسجد الأعلى نيز ياد مىشود. مسجد مذكور يكى از مساجدى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز خندق در آن نماز گزارد. علّت نامگذارى آن به «مسجد فتح» اين است كه نفرين پيامبر صلى الله عليه و آله در حق احزاب و گروههاى مشرك در اين
مسجد اجابت گرديد و سپاه اسلام پيروز شد و يا بهقولى علتش آن است كه خداوند در آنجا سوره فتح را بر پيامبر نازل كرد. در اطراف مسجد فتح، چند مسجد ديگر وجود دارد كه هريك از آنها به يكى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله نسبت داده مىشود و به مجموع آنها «مساجد سبعه» مىگويند. به استثناى مسجد فتح، بقيه اين مسجدها، ريشه تاريخىِ مشخصى ندارند.
11- مسجد بنىحرام: مقصود مسجد كبير بنىحرام است. اين مسجد در قريه بنىحرام، واقع در شِعب (درّه) آنان بوده است. اين شعب در غرب كوه سَلْع قرار دارد؛ يعنى اگر كسى از راه «الطريقالقبليه» بهسمت مساجد فتح برود، شعب مذكور در سمت راست او واقع مىشود و اگر از مساجد فتح بهسمت مدينه برود در سمت چپ او قرار مىگيرد. هنگامىكه از بطن يا وادىاى كه مساجد فتح در آنجاست بهسوى مدينه عبور مىكنى، بعد از آن با بطن پهناورى از سلع روبهرو مىشوى.
اين توصيفات در قرن هشتم صورت گرفته كه قريه بنىحرام در آن واقع شده است.
12- مسجد كهف بنىحرام:
روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهاى جنگ احزاب، از چشمهاى در محل كهف بنىحرام وضو گرفت و در آنجا نشست و بهقولى، شب را در آن محل گذراند. ابن شبّه از اين غار بهنام «كهف سلع» ياد كرده است و در طبرانى بهنام كوهى كه غار در آن است؛ يعنى كوه «ثواب» ناميده شده است. ممكن است ثواب نام قسمتى از كوه سلع باشد.
سمهودى مىنويسد: ظاهراً اين غار همان است كه هرگاه كسى از راه الطريقالقبليه، از مدينه به مساجد فتح برود، نزديك بطنى كه همان شِعب يا دره بنىحرام است، در سمت راست او مىافتد. در اينجا مجراى سيلى است كه از سلع به بطحان جارى مىشود.
هنگامىكه انسان داخل اين مسيل شود و از سلع بهجانب مشرق، اندكى بالا رود، كهف يا غار در سمت راست او قرار مىگيرد. زمانى كه در سلع باران مىبارد، سيل يادشده جارى مىگردد و در آنجا نقاطى است كه آب در آنها جمع مىشود و سپس جريان مىيابد. اين
همان چشمهاى است كه مىگويند پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از آن وضو گرفت.
13- مسجد قبلتين: بنا به قول مشهور، علت نامگذارى اين مسجد به قبلتين، آن است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به ديدن امّ بشربن براءبن معرور در قبيله بنىسلمه رفت و چون ظهر شد دو ركعت از نماز خود را بهسمت بيتالمقدس خواند و دو ركعت ديگر را بهسوى كعبه ...
اين مسجد هنوز هم باقى و معروف است و هركس به مدينةالنبى مىرود، آن را نيز زيارت مىكند. مسجد مذكور در كناره وادى عقيق قرار دارد ...
امروزه- 1408 ه. ق. يكى از مساجد زيبا و چشمنواز است و انسان از نماز خواندن در آن لذّت مىبرد.
14- مسجد سقيا: روايت شده كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هنگامى كه به بدر مىرفت، در سقيا، واقع در حرّه، از سپاه اسلام سان ديد و در آنجا نماز خواند.
سقيا در حرّه غربىِ مدينه واقع شده و بهقولى در داخل محوطه ساختمان ايستگاه راهآهن عنبريه، در جنوب شرقى آن قرار دارد.
[سمهودى مىنويسد: به فرموده امام علىبن ابىطالب عليه السلام: در آنجا وضو گرفت و براى اهل مدينه دعا كرد (1)].
15- مسجد ذباب: اين مسجد به مسجدالرّايه معروف است. از اوصاف آن، كه در كتابهاى تاريخى آمده، چنين برمىآيد كه اين مسجد در هنگام خارج شدن از مدينه، در سمت راست ثنيّةالوداع الشاميه، در ابتداى خيابان العيون واقع شده است.
[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنجا نماز گزارده است (2)].
16- مسجد ذوالحليفه: مسجدى است كه حاجيان وقتى مدينه را ترك مىكنند، از آنجا مُحرم مىشوند. مسجد ذو الحُليفه در محلى موسوم به «آبارعلى» قرار دارد.
17- مسجد واقم: واقم همان حرّه شرقىِ مدينه است. اين مسجد از آنِ بنىعبدالأشهل بوده است.
[پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بسيار در آن نماز گزارده است (3)]
18- مسجد قرصه: قرصه ملكى بوده است متعلق به سعدبن معاذ در حاشيه شمالى حرّه شرقى.
[سمهودى مىگويد: پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در آن نماز گزارده است (1)]
19- مسجد شيخين: به آن مسجد بدائع نيز مىگويند. شيخان، مكانى بوده ميان مدينه و احد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در راه خود به غزوه احد در آنجا توقف كرده است [به گفته سمهودى، پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به جنگ احد در آنجا نماز به جاى آورده و شب را در آنجا خوابيده است (2)].
20- مسجد بنىدينار: اين مسجد در مدينه در اطراف مسجدالنبى قرار داشته [و پيامبر صلى الله عليه و آله بسيار در آنجا نماز گزارده است (3)].
ابوغسان از ابن ابىيحيى، از محمدبن ابراهيم، از رافعبن خُدَيج نقل كرده كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد كوچكى كه در شِعبالجِرار (الحِرار) و چسبيده به كوه احد است و در سمت راستِ كسى است كه به شِعب مىرود، نماز خواند.
ابوغسان از ابن ابىيحيى، از اسيدبن ابىاسيد از مشايخشان براى ما روايت كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله روى كوهى كه مسجد فتح در آن است، دعا كرد و در مسجد كوچكى كه پاى كوه بر سر راهى كه به بالاى كوه مىرود قرار گرفته، نماز خواند. (4)- ابوغسان گويد: عبدالعزيزبن عمران از كثيربن زيد، از مطّلببن
1) وفاء الوفا، ج 3، ص 866
2) وفاء الوفا، ج 3، ص 865
3) وفاء الوفا، ج 3، ص 866
4) در وفاءالوفا، ج 2، ص 39 آمده است كه مسجد فتح و مساجد پيرامون آن كه در سمت قبلهاش واقع شدهاند، امروزه بهنام مساجد فتح معروفاند. مسجد اول مسجد فتح بر روى قسمتى از كوه سلع در سمت غرب آن ساخته شده و وادى بطحان در غرب آن قرار دارد. به اين مسجد. مسجدالاحزاب و المسجد الاعلى نيز مىگويند.
حنطب براى من نقل كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله روز دوشنبه و سهشنبه در مسجد اعلى، كه بر بالاى كوه قرار دارد، دعا كرد و دعاى آن حضرت در روز چهارشنبه، در فاصله ميان دو نماز، مستجاب گرديد. (1)- ابوغسان از عبدالعزيز، از سعدبن معاذ دينارى، از ابن ابى عَتيق، از جابربن عبداللَّه روايت كرده كه: پيامبر صلى الله عليه و آله روز دوشنبه و سهشنبه در مسجد اعلى دعا كرد و روز چهارشنبه، ميان دو نماز، دعاى آن حضرت مستجاب گرديد.
همو گويد: خبر داد مرا عبدالعزيز، از محمدبن موسى، از عمارةبن ابىيسر كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد اسفل نماز خواند.
ابوغسان گفت: عبدالعزيز از ابن ابىزناد، از سالم ابى نضير برايم خبر داد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در روز خندق دعا كرد و گفت: بارالها! اى فرو فرستنده كتاب و پديد آورنده ابرها! آنان را شكست دِه و ما را بر ايشان پيروزى و نصرت عطا فرما.
از ابنابى يحيى، از فضلبن مبشِّر، از جابربن عبداللَّه روايت شده است كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله بر روى كوهى كه مسجد فتح در سمت غرب آن واقع شده، دعا كرد و در بيرون مسجد نماز خواند.
ابوغسان از ابن ابى يحيى، از
1) در مجمعالزوائد، ج 4، ص 12 و نيز در وفاءالوفا، ج 2، ص 39 مسجد الفتح از قول جابربن عبداللَّه آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله سهروز؛ يعنى روزهاى دوشنبه، سهشنبه و چهارشنبه، در مسجد فتح دعا كرد و روز چهارشنبه، در ميان دونماز، دعايش مستجاب گرديد و نشانههاى بشارت و خوشحالى در چهره آن حضرت آشكار شد. جابر گفت: از آنپس، هرگاه مشكل مهم و سختى برايم پيش مىآمد، در چنين روزهايى دعا مىكردم و نتيجه مىگرفتم. اين مطلب را احمد و بزار روايت كردهاند و رجال احمد همگى ثقه هستند. همانطور كه سمهودى در وفاءالوفا گفته و ما نيز در پاورقى قبلى توضيح داديم، مسجد اعلى كه روى كوه است، همان مسجدالفتح مىباشد. علت نامگذارى مسجد اعلى به مسجد فتح، يا اين است كه دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله بر ضدّ احزاب در اين مسجد مستجاب گرديد و فتح و پيروزى نصيب اسلام شد و يا اينكه خداوند در اين مسجد سوره فتح را بر رسول خود نازل فرمود.
حارثبن فضل حديث كرد ما را كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله در روز جنگ احزاب، ابتدا در پايين كوه نماز خواند و سپس بالا رفت و روى كوه دعا كرد.
ابوغسان از ابن ابى يحيى، از سلمةبن ابى يزيد، از جابر براى نقل كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در محلّ مسجد فتح نشست و حمد و ستايش خداى را بهجا آورد و در حق احزاب نفرين نمود و از همان محل از ياران خود سان ديد.
ابوغسان از ابن ابى يحيى، از خالدبن رباح از مطّلببن عبداللَّهبن حنطب براى ما حديث كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله روز دوشنبه در مسجدالفتح دعا كرد و شبانگاه چهارشنبه، ميان دو نماز، دعايش مستجاب گرديد.
ابو غسان گفت: از چند نفر موثّق شنيدم كه مىگفتند: آن مكان از كوه، كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا نماز خواند، امروزه تا ستون ميانى كه مشرف به صحن مسجد مىباشد، كشيده شده است.
ابوغسان از واقدى، از ابن ابى ذئب، از مردى از بنىسلمه، از جابربن عبداللَّه عنهما حديث كرد ما را كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد مرتفع دعا كرد و دستهاى خود را بهطرف آسمان بالا برد.
ابو غسان از ابنابى يحيى، از عبدالرحمنبن عتبان، از عمرو بن شرحبيل براى ما نقل كه: پيامبر صلى الله عليه و آله دو دست خود را بر روى سنگى كه در اطم (دژ) سعدبن عباده در محل جرار است، قرار داد و در مسجد بنىخداره نماز خواند.
ابوغسان، از ابن ابى يحيى، از يكى از شيوخ و پيران انصار براى ما حديث كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنىخداره نماز خواند و سر خود را در آنجا تراشيد.
از ابوغسان براى ما نقل شد كه وى گفت: از ابن ابىيحيى، از محمدبن عمربن قتاده، از پدرش حديث شديم كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجدى از آنان، در بنىاميه انصار نماز گزارد. اين مسجد در محل كُبا (1)واقع در دو حرّهاى كه نزديك ملك نهيك مىباشد، واقع شده است.
ابوغسان گفت: از قول ابن ابو
1) كُبا؛ به معناى مرتفع و برآمده است المنجد.
يحيا، از محمدبن حصينبن عبدالرحمانبن وائل براى ما نقل شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در اين خرابه، كه نزديك مصلّاى آن حضرت بوده، نماز گزارده است. در آنجا اطمى (دژى) بر روى محلى بود كه پيامبر در آن نماز خواند، البته اكنون خراب شده و اين محل به متروكه تبديل گرديده است؛ تا جايى كه كم كم آنجا انباشته و بر آمده از خاك شد.
در معجم ما استعجم بكرى، ص 383 آمده است: ذُباب، به ضمّ اول: نام كوهى است در جبانه مدينه پايينتر از ثنيّةالمدينه.
- ابوغسان از عبدالعزيز بن عمران، از كثيربن عبداللَّه مُزَنى از ربيعبن عبدالرحمنبن ابىسعيد حديث كرد كه:پيامبر صلى الله عليه و آله در روز جنگ خندق، خيمه و خرگاه خود را بر فراز ذباب بهپا كرد.
چون مروانبن حكم ذباب را كشت و جنازه او را بر بالاى ذباب به دار آويخت، عايشه به او پيام فرستاد كه:
مرگت باد! رسولاللَّه بر فراز آن نماز خواند و تو آنجا را محل به دار آويختن قرار دادى! (2)- ابوغسان گفت: ذُباب مردى بود از اهالى يمن. او به مردى از انصار كه كارگزار مروان در برخى از امور يمن بود، تعدّى كرد. آن مردِ انصارى، از مردى كه زكات يا خراجى بر وى واجب
1) ذباب كوهى است در جبانه مدينه، واقع در سمت شام شمال بازار مدينه. اين كوه همان است كه مسجدالرايه بر بالاى آن قرار دارد وفاءالوفا، ج 2، ص 50، 51، 308، ط الآداب.
بغدادى در مراصد الإطلاع، ج 2، ص 583 اين كلمه را بهنقل از ياقوت، با كسر ذال آورده و حازم نيز به همين صورت ذكر كرده است.
2) در وفاءالوفا، ج 2، ص 51، سمهودى از قول حارثبن عبدالرحمان آورده است: هنگامىكه مروانبن حكم ذباب را كشت و جنازهاش را بر فراز ذباب به دار آويخت، عايشه به او پيغام فرستاد: جايى را كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله بر بالاى آن نماز خواند، تو محلّ چوبه دار قرار دادى؟!
نبود، گاوى را بهزور گرفت. ذباب آن انصارى را تعقيب كرد تا اينكه وارد مدينه شد و در مسجد در كمين او نشست و وى را بهقتل رساند. مروان به آن مرد گفت: چرا او را كشتى؟ گفت: گاو مرا به ناحق از من گرفت و من ناراحت شدم و او را كشتم. پس مروان آن مرد را كشت و جنازهاش را برفراز ذباب بهدار آويخت.
ابوغسان گفت: يكى از مشايخ ما برايم نقل كرد كه: سلاطين افراد را بر فراز ذباب بهدار مىآويختند. روزى هشامبن عروه به زيادبن عبيداللَّه حارثى (1)گفت: عجبا! افراد را در جايى بهدار مىكشيد كه محلّ برپا شدن خرگاه پيامبر خدا بوده است؟ از آنپس، زياد از اين عمل خوددارى كرد و حكمرانان پس از او نيز ديگر دست به اين كار نزدند.
حزامى از عبداللَّهبن موساى تَيْمى، از اسامةبن زيد، از معاذبن عبداللَّهبن خبيب، از جابربن اسامه جهنى، براى ما نقل كرد كه گفت: در بازار به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله برخوردم كه با اصحابش مىرفتند. پرسيدم: با رسولاللَّه صلى الله عليه و آله به كجا مىرويد؟ گفتند: مىخواهند براى قوم تو مسجدى را خط كشى كنند. من برگشتم، ديدم قومم ايستادهاند و پيامبر صلى الله عليه و آله طرح مسجدى را براى آنان خط كشى كرد و در سمت قبله آن، چوبى را نصب نمود.
ابوغسان از ابن ابو يحيى، از سعيدبن معاويةبن عبداللَّه براى ما نقل كرده كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد جُهَيْنه نماز خواند.
ابوغسان از ابن ابو يحيى، از معاويةبن نعمة از پدرش معاذبن عبداللَّهبن ابى مريمِ جهنى بر ما حديث
1) يكى از واليان مدينه در عصر بنىعباس.
2) جابربن اسامه مكنّى به ابو سعاد در مصرمتوطّن شد و در همانجا درگذشت. وى از حجازيان بهشمار مىآيد. معاذبن عبداللَّهبن خبيب جهنى مدنى از او روايت كرده است.
3) بنى بُلَى بن عمرو بن الحاف بن قضاعه، يكى از بطون يا تيرههاى قبيله جهينه هستند جمهرة انسابالعرب، ابن حزم، ص 442.
كردكه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد جُهَيْنَه نماز خواند.
پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنى ساعِده، كه در بيرون خانههاى مدينه قرار دارد و نيز در مسجد بنىبياضه و مسجد بنى حبلى و مسجد بنى عُضَيَّه و مسجد بنى حذاره نماز خواند. (1)- از ابن ابى يحيى، از اسيدبن سليمان، از عباسبن سَهْل براى ما روايت شد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنىساعده، واقع در داخل مدينه، نماز گزارد.
عبدالعزيزبن عمران، از عبدالسلامبن حفص، از يحيىبن سعيد خبر داد بر ما كه: پيامبر صلى الله عليه و آله به مسجد ابىّ (2)آمد و شد مىكرد و نه يك بار و نه دوبار، بلكه بارها در آن نماز مىخواند و فرمود: اگر بيم آن نبود كه مردم به اين مسجد اقبال كنند، هر آينه در آن زياد نماز مىخواندم.
و از ابن ابى يحيى، از ابو بكربن يحيىبن نضر انصارى، از پدرش براى ما روايت شد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در هيچيك از مساجد داخل مدينه نماز نخواند مگر در مسجد ابىّبن كعب، در محلّه بنى جُدَيْله.
ابو زيدبن شبّه گويد: عبدالملكبن مروان درهمينجا بهدنياآمد و در مسجد بنىعمروبن مَبْذول و مسجد جُهَيْنه و مسجد بنى دينار و مسجد دارالنابغه و مسجد بنىعدى، نيز آن حضرت در كهف (غار) سَلْع و هم در مسجد فتح نشست و در اين مسجد دعا كرد.
از ابن ابى يحيى از هشامبن عمرو نقل شده كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنىعمروبن مبذول، و در دارالنابغه
1) مسجد بنى خداره منسوب به بنىخداره است كه برادران بنى خدره و از قبيله خزرجهستند خلاصة وفاء الوفا، ص 282.
2) مسجد ابىّ، همان مسجد ابىّبن كعب درمحله بنى جديله است كه به آن مسجد بنىجديله، از قبيله بنىنجار نيز گفته مىشود. منازل بنى جديله در محل چاه آبى، واقع در سمت شام شمال حصار مدينه، بوده است وفاءالوفا، ج 2، صص 56، 57.
(خانه نابغه) و مسجد بنى عَدىّ و مسجد بنى خداره و مسجد بنىعُضَيَّه و بنى حبلى (1)و بنى حارثبن خَزْرَج و مسجد السُّخْ و بنى خطمه و مسجد فضيخ، در صدقه زبير واقع در محله بنى مُحَمَّم و در خانه صرمه در محله بنى عدى و در خانه عِتْبان (2)نماز خواند.
ابوغسان از عبد العزيزبن عمران، از عبداللَّهبن حارثبن فضيل براى ما روايت كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنىخطمه نماز خواند.
از ابن ابى يحيى از حارثبن سعيدبن عبيد حارثى براى ما روايت شد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنى حارثه و بنىظفر و بنى عبدالأَشهل نماز گزارد.
هارونبن معروف، از محمدبن سلمه، از ابناسحاق، از عاصمبن عمربن قتاده، از محمودبن لبيد براى ما روايت كردكه: پيامبر صلى الله عليه و آله نماز مغرب را در مسجد بنىعبدالأشهل اقامه كرد و چون نمازش را به پايان برد، فرمود: اين دو ركعت را در خانههاى خود بخوانيد.
ابوبكربن ابىشيبه، از عبدالعزيزبن محمد، دراوردى از اسماعيلبن ابىحبيبه، از عبداللَّه بن عبدالرحمان براى ما روايت كرد كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و نماز را با ما در مسجد
1) بنى حبلى فرزندان سالمبن غَنمْبن عوفبنخزرج هستند و به علت آنكه سالم شكم گندهاى داشت لقب حُبلى به او داده بودند؛ بنى حبلى از قوم و قبيله عبداللَّهبن ابىّبن سلول بهشمار مىآيند و منزل آنان در بين قبا و خانه بنى حارثبن خزرج در شرق بطحان بوده است «خلاصة وفاء الوفا، ص 285؛ عمدة الاخبار، ص 172 و جمهرة انسابالعرب، ص 354
2) عتبانبن مالكبن عمروبن عجلانبن زيدبن غنمبن سالمبن عوفبن خزرج انصارى سالمى، يكى از نقباى انصار خزرج بوده است. او مىگويد: من پيشنماز قوم خود در محله بنىسالم بودم اما هرگاه سيل مىآمد بهسختى مىتوانستم از واديى كه ميان من و مسجد بود عبور كنم. لذا خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده، عرض كردم: اى پيامبر خدا، عبور از وادى برايم سخت و دشوار است، اگر صلاح بدانيد تشريف بياوريد و در جايى از خانه من نماز بخوانيد تا آنجا را مصلّا قرار دهم. حضرت فرمود: باشد. پيامبر فرداى آنروز تشريف آورد و چون داخل شد، نشست و فرمود: دوست دارى در كجاى خانهات نماز بخوانم؟ من بهجايى كه در آن نماز مىخوانم اشاره كردم. حضرت در آن محل دو ركعت نماز خواند و ... اسدالغابه، ج 3، ص 359.
بنىعبدالأشهل اقامه كرد و ديدم كه آن حضرت هرگاه به سجده مىرفت دستهايش را روى جامه خود قرار مىداد (و مستقيماً روى زمين نمىگذاشت).
عبداللَّهبن نافع زبيدى، از يحيىبن زبيربن عبادبن حمزةبن عبداللَّهبن زبير، از ابراهيمبن اسماعيلبن ابىحبيبه، مولى بنى عبدالأشهل از پدرش براى ما نقل كرد: پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه بَرْنكانى (1)بر تن داشت، در مسجد واقم يا همان مسجد بنىعبدالأشهل نماز خواند و هرگاه به سجده مىرفت دستهايش را از برنكان به زمين نمىرساند.
محمدبن حاتم، از ابراهيمبن منذل، از مَعنبن عيسى، از ابن ابىحبيبه، از عبدالرحمنبن ثابتبن صامت، از پدرش، از جدّش براى ما نقل كرد كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالىكه خود را در ردايى پيچيده بود، در (مسجد) بنى عبدالأشهل نماز خواند و چون ريگها سرد بود، دستهايش را از پشت همان ردا بر زمين مىگذاشت.
آرى. گفت: چه بود؟ گفتم: دعا كرد كه دشمن بيگانه بر آنان مسلّط و پيروز نشود و به واسطه قحطى و خشكسالى از بين نروند و خداوند اين دو تقاضاى او را برآورده ساخت و دعا كرد كه به جان يكديگر نيفتند اما خداوند اين را نپذيرفت. عبداللَّهبن عمر گفت: درست است. تا روز قيامت فتنه و آشوب (در ميان مسلمانان) برقرار خواهد بود.
1) برنكان، بر وزن زعفران، نوعى كيسه است- پانوشت وفاءالوفا، ج 2، ص 64، ط الآداب. در اقرب الموارد، ص 40 آمده است: البرّكان و البَرّكانى و البرنكان و البرنكانى بهمعناى عباى سياه گليم سياه است و جمع آن «برانك» مىباشد.
ابىوقّاص، از پدرش براى ما خبر دادكه:
وى همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود، پس آن حضرت در سر راهش به مسجد بنى معاويه رسيد و داخل آن شد و دو ركعت نماز خواند و سپس برخاست و با پروردگارش راز و نياز كرد و آنگاه به راه خود ادامه داد و رفت.
سُويدبن سعيد، از علىبن مُسْهَر، از عثمانبن حكيم، از عامربن سعيد، از پدرش براى ما نقل كردكه: روزى با رسول اللَّه صلى الله عليه و آله مىرفت و آن حضرت به مسجد بنو معاويه رسيد و وارد آن شد و دو ركعت نماز خواند.
ابوغسان، از ابن ابى يحيى، از عبدالرحمنبن عتبان، از ابانبن عثمان، از كعببن عجره براى ما روايت كرد كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه به مدينه آمد، نخستين نماز جمعه را در مسجد بنىسالم يا همان مسجد عاتكه برگزار كرد.
[اين مسجد از بنى عبيد از بنى سلمه بوده و اقامتگاه ايشان در محل اين مسجد قرار داشت. مسجد مذكور در پشت باغ معروف به القراصه بوده و اين باغ متعلّق به جابر بود.]
ابو غسان، از محمدبن اسماعيلبن ابى فديك، از چند تن از افراد موثق و معتمد شهر براى ما نقل كرد: نخستين نماز جمعهاى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله پس از آمدن از قُبا به مدينه خواند، در مسجد بنىسالم بود كه به آن مسجد عاتكه مىگويند.
از ابن ابى يحيى، از نضربن مبشّر، از جابر روايت شده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد خَرِبَه و مسجد قبلتين و مسجد بنىحرام واقع در قاع، نماز خواند.
از ابن ابى يحيى، از محمدبن ابىعتبةبن ابىمالك روايت شده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در يكى از صدقات خود بهنام «مَيْثِب» نماز خواند.
از ابن ابى يحيى، از يحيىبن ابراهيمبن محمدبن ابى ثابت روايت شده است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد فضيخ و در مشربه امّابراهيم نماز خواند.
[مشربه امّ ابراهيم از اموال مخيريق بود كه آن را به پيامبر صلى الله عليه و آله بخشيد. علّت نامگذارى آن به مشربه امابراهيم، اين است كه ماريه مادر ابراهيم فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله وى را در آنجا بهدنيا آورد. مىگويند هنگامى كه درد
زايمان آن بانو شروع شد، به يكى از چوبهاى اين مشربه (بالاخانه) چنگ زد. (1)در روايت است كه امام صادق عليه السلام، خطاب به جمعى از شيعيان مىفرمايد:
آيا به مسجد قبا يا مسجد فضيخ و يا مشربه امّ ابراهيم مىرويد؟ سپس با اظهار تأسّف از اينكه آثار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از ميان رفته و تغيير يافته است، مىفرمايد: «أما انّه لم يبق من آثار رسولاللَّه صلى الله عليه و آله شىء إلّاو قد غيّر غير هذا»؛ «آگاه باشيد كه از آثار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله جز اين، برجاى نمانده است.» (2)در روايت ديگر آن حضرت مىفرمايد: پس از نماز در مسجد قبا، به مشربه امّابراهيم برو و در آنجا نماز بگزار كه آنجا محل سكونت و نمازگاه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بوده است. (3)]
پيامبر صلى الله عليه و آله بنىنضير را محاصره كرد و خرگاه خود را نزديك مسجد فضيخ برپا نمود. آن حضرت شش شب در محل فضيخ نماز مىخواند.
چون شراب حرام شد، خبر آن به ابويوب و تعدادى از انصار كه در مسجد فضيخ بودند، رسيد.
آنان بندهاى خيك شراب را باز كردند و هرچه را در آن بود به زمين ريختند و از اينرو آن مسجد به «مسجد فضيخ» شهرت يافت.
ابن ابىيحيى، از خالدبن رباح حديث كرد ما را كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد راتج نماز خواند و از جاسوم، كه چاهى است در آنجا، آب نوشيد.
ابوغسان از عبدالعزيز بن عمران، از ابراهيمبن اسماعيل، از زيدبن سعد براى ما روايت كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه ابوبكر و عمر، نزد ابوهَيْثَمبن تيهان در جاسوم آمد و از آب اين چاه نوشيد و در بوستان ابوهيثم نماز خواند.
ابن ابى يحيى، از عبداللَّهبن عُتْبَةبن عبدالملك حديث كرد كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنىدينار، كه در محل غَسّالين (1)است بسيار نماز مىخواند.
ابن ابى يحيى، از قول كسى نقل كرد كه گفت: شنيدم كبشه بنت حارث، از قول جابر مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله روز احُد نماز ظهر را در عَيْنَيْن (2)الظرب كه در احُد در محل قنطره (پُل) واقع است، اقامه كرد.
ابن ابى يحيى، از محمدبن عُقْبَه، از ابومالك، از علىبن رافع و شيوخ و پيران قومش روايت كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه زنى از خضر نماز خواند، سپس آن خانه را به مسجد بنىقريظه افزود. محل نماز پيامبر صلى الله عليه و آله در شرق مسجد بنىقريظه در محل منارهاى قرار داشت كه بعدها خراب شد.
ابن ابىيحيى، از سلمةبن عبيداللَّه خطمى نقل كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه عقده در محل مسجد بنىوائل و در مسجد عجوز در محله بنىخطمه، در محلّ قبه نماز خواند. مسجد عجوز (3)در محلّ قبر براءبن مَعْرور قرار دارد. وى از كسانى است كه در عقبه حاضر بود و قبل از هجرت درگذشت و ثلث دارايى خود را براى پيامبر صلى الله عليه و آله وصيت كرد و دستور داد قبرش را رو به كعبه كنند.
ابن ابى يحيى، از سلمه نقل مىكند كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنى وائل، ميان دو ستون جلويى، در فاصله پنج گز يا چيزى در همين حد، با پشت سر امام (جماعت)، نماز خواند. سلمه گفت: ما در آن نقطه (كه پيامبر به نماز ايستاد) ميخى به زمين كوبيديم.
قَعْنَبى از ابراهيمبن سعد، از زهرى، از محمودبن ربيع، از عِتْبانبن مالك براى ما حديث كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله به منزل او آمد و قبل از آنكه بنشيند، فرمود: دوست دارى در كجاى خانهات نماز بخوانم؟ عتبان مىگويد: به محلى
1) غسالون: بهمعناى مكانى است كه در آنغسل و شستشو مىشود. اين مكان تبديل به باغى شد. در آنجا محلهاى است موسوم به مغسله كه در باب قباء قرار دارد.
2) عينين؛ تثنيه «عَيْن»- به فتح عين و نون- است. بعضى آن را به فتح عين و كسر نون گفتهاند. وفاءالوفا، ج 3، ص 1375، تحقيق محيىالدين.
3) مسجد عجوز: منسوب به زنى از بنىسليمو سپس از بنىظفربن حارث است وفاءالوفا، ج 2، ص 70، چاپ الآداب.
اشاره كردم. حضرت تكبير گفت و ما در پشت سر آن حضرت به صف ايستاديم و دو ركعت خوانديم.
عثمانبن عمر، از يونس، از ابنشهاب، از محمودبن ربيع، از عتبانبن مالك براى ما نقل كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله نافله ظهر را در خانه او خواند و آنان نيز پشت سر آن حضرت به نماز ايستادند.
عبداللَّهبن نافع و ابوغسان از مالكبن انس، از ابن شهاب، از محمودبن ربيع براى ما نقل كرد كه:
عتبانبن مالك كه فردى نابينا بود، به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد: شبها تاريك است و بعضى شبها هم باران و سيل مىآيد و من فردى نابينا هستم؛ بنابراين، اى پيامبر خدا، در محلّى از خانه من نماز بخوانيد تا از آن پس همانجا را مصلّا (مسجد و محل برگزارى نماز جماعت) قرار دهم. عتبان مىگويد: پيامبر صلى الله عليه و آله تشريف آورده، فرمود: در كدام نقطه دوست دارى نماز بخوانم؟ عتبان به محلّى از خانه اشاره كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا نماز گزارد.
ابوغسان از عبدالعزيزبن عمران، از ابن ابى ذِئب، از نافع مولى ابىقتاده، از ابوهريره حديث كرد ما را كه: پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه عازم بدر بود، در سُقيا، واقع در حرّه، از سپاهيان اسلام سان ديد و در آنجا نماز خواند.
ابن ابىيحيى از خالدبن رباح از مُطَلَّببن عبداللَّه روايت كرد كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنى ساعده نماز خواند و در سقيفه قُصواى آنها نشست و به غارى كه در احُد هست وارد نشد و در مسجدى كه نزديك شيخان (1)است نماز خواند و شب را در آنجا گذراند و نماز صبح روز جنگ احد را هم در آنجا اقامه كرد و سپس به احُد رفت.
1) شيخان: دو اطم يا دژ بودهاند در طرفوالج كه در آستانه آن، دو مسجد بوده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آنجا نماز خواند. گفته مىشود وجه تسميه اين دو دژ به شيخان، آن است كه پيرمرد و پيرزنى در آنجا با هم گفتگو مىكردند وفاءالوفا، ج 4، ص 1249، به تحقيق محيىالدين.
شيخان دو دژ هستند.
نيز گفت: عبدالعزيز از زبيربن موسى مخزومى، از محمدبن عبداللَّهبن ابى اميّه، از امّ سلمه خبر داد كه: در مسجد بدائع مقدارى گوشت بريان براى پيامبر صلى الله عليه و آله بردم. آن حضرت گوشت را ميل كرد و شب را در آنجا به سر برد و صبح بهطرف احد رفت.
از ابن ابىيحيى، از هشامبن عُرْوه نقل شده، آن غارى كه خداوند تبارك و تعالى در قرآن از آن ياد كرده، همان غارى است كه در مكه واقع است و (از او نقل شده كه) پيامبر صلى الله عليه و آله بر ابو ايوب انصارى وارد شد و سپس به عُلْو مدينه رفت. (و نيز از او نقل شده كه) پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد سجده در مُعَرّس نماز خواند.
ابوغسان گفت: مالك از نافع، از ابن عمر برايم نقل كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در بطحا كه در ذو الحُلَيفه است توقف كرد و در آنجا نماز خواند. او گفت: ابن عمر نيز (به تأسى از پيامبر اين كار را مىكرد.
ابن ابى يحيى، از قول كسى كه از ثابتبن مِسحَل شنيده بود كه او از قول ابوهريره مىگفت: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد شجره، رو به سمت ستون وسطى نماز خواند. اين ستون در جاى درختى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله رو به سمت آن نماز مىخواند.
ابن ابى يحيى، از محمدبن عقبه، از سالم، از ابن عمر نقل كرده كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در شجره معرّس نماز خواند و مصلّاى آن حضرت در شجره در مسجد ذو الحُلَيفه و در ذوالحليفه بوده است. (1)- احمدبن عيسى، از عبداللَّهبن وهب، از يونس، از ابن شهاب براى ما نقل كرد كه: عبيداللَّه بن عبداللَّهبن عمر، از
1) از مجموع اخبارى كه از عبداللَّهبن عمر در وفاءالوفا، ج 3، ص 1002 روايت شده، برمىآيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در ابتداى سفرش، شب را در ذوالحليفه گذراند و در مسجد آن نماز خواند؛ نيز برمىآيد كه آن حضرت هرگاه به مكه مىرفت و در مسجد شجره نماز مىگزارد؛ نيز در بطحاى ذوالحليفه توقف كرده و در آنجا نماز خوانده است. همچنين آمده است كه در فاصله يك تيررس يا كمى بيشتر از سمت قبله مسجد اول ذوالحليفه، مسجد ديگرى وجود دارد كه به آن مسجدالغرس مىگويند. بناى اين مسجد قديمى است و بعيد نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز خوانده باشد.
قول عبداللَّهبن عمر به او خبر داد كه:
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در ابتداى سفرش، شب را در ذوالحليفه بهسر برد و در مسجد آن نماز خواند.
از ابن ابى يحيى، از ربيعة ابن عثمان نقل است كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در خانهاى در كنار مسجد بنى خُدْره نماز خواند.
ابوغسان گويد: چند تن از علماى شهر به من گفتند: هريك از مساجد مدينه و اطراف آن، كه با خشت پخته منقوش ساخته شده، پيامبر صلى الله عليه و آله در آن نماز خوانده است. چرا كه عمربن عبدالعزيز هنگامى كه مسجد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ساخت از مردم- كه در آن زمان، جمعيت زيادى را تشكيل مىدادند- راجع به مساجدى كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آنها نماز خوانده بود، سؤال كرد و آنگاه آن مسجدها را با خشت پخته منقوش ساخت.
ابوغسان از محمدبن طلحةبن طويل تميمى، از (محمد) بن جعفر، از محمدبن سليمان بن ابىحثمه براى ما نقل كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در خانه شِفاء، (1)در اتاقى نماز خواندكه در سمت راست افرادى كه وارد منزل مىشوند قرار دارد.
محمد گفت: و در خانه بسره دختر صفوان و در خانه عمروبن اميه ضَمْرى، در اتاقى نماز خواند كه در سمت راست كسى است كه از در كوچك (خوخه) وارد منزل مىشود. محمد گفت: و به من خبر رسيده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنىمعاويه، در سمت راست محراب بهطرف خانه عَدىّ نماز خواند.
ابو زيدبن شبّه گويد: تمام مطالبى كه از ابن ابى يحيى نقل شده، وى از قول ابوغسان نقل كرده است، بدون آنكه او را ملاقات كرده باشد.
1) سمهودى مىنويسد: چنين پيداست كهخانه شَفاء بنت عبداللَّه در نزديكى بازار مدينه واقع بوده است وفاءالوفا، ج 3، ص 881.
است، به پهلو خوابيد. (1)- و از ابن وقش نقل كرده كه: پيامبر صلى الله عليه و آله به اتاق سعدبن خيثمه، كه در قُبا است وارد شد و در آنجا نشست.
ابوغسان از ابن ابى يحيى، از ابوبكربن يحيىبن تمر، از پدرش براى ما گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله نه در مسجدى كه در سراى انصار است نماز خواند و نه در مسجد بنى زُرَيْق، (2)و نه در مسجد بنى مازن. (3)- ابو غسان از قول ابن ابى يحيى، از سعدبن اسحاق گفت: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بزرگ بنىسالم نماز نخوانده است.
ابن ابى يحيى، از خالدبن رباح، از مطلب بن عبداللَّه نقل شده:
پيامبر صلى الله عليه و آله به غارى كه در (كوه) احُد است وارد نشد.
ابن ابى يحيى، از ربيعبن عبدالرحمان، از پدرش (ابوسعيد خدرى نقل كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بنى خُدْرَه نماز نخواند.
ابن ابى يحيى، از عمروبن يحيىبن عماره، از پدرش نقل كرد كه:
پيامبر صلى الله عليه و آله مسجد بنى مازن را به دست خود بنا نهاد و نقشه آن را بر روى زمين خط كشى كرد و قبلهاش را مشخص ساخت اما در آن نماز نخواند.
1) اين خبر در وفاءالوفا، ج 3، ص 813 به نقل از ابن شبّه نقل شده است. نظير آن در وفاءالوفا، ج 3، ص 875 محيىالدين، ج 2، ص 73، چاپ الآداب از ابن زباله، بهنقل مطرى نيز آمده است. او مىگويد: خانه سعد از خانههاى سمت قبله مسجد قبا است و مردم هرگاه مىخواهند به مسجد قبا بروند، در اين خانه نماز مىخوانند.
2) روايت شده كه مسجد بنىزريق نخستينمسجدى است كه قرآن در آن خوانده شد و پيامبر صلى الله عليه و آله در آن وضو گرفت و از قبله آن تعجب كرد و در اين مسجد نماز نخواند وفاءالوفا، ج 3، ص 857، تصحيح محيىالدين.
3) مسجد بنىمازن، در وفاءالوفا، ج 3، ص 868، تصحيح محيىالدين، بهنقل از ابن زباله آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله طرح مسجد بنىمازن را خط كشيد امّا در آن نماز نخواند. نيز در روايتى از او آمده است: رسولاللَّه صلى الله عليه و آله با دست خود طرح مسجد بنىمازن را خط كشيد و در خانه امّبرده در بنىمازن نماز خواند. امّ برده دايه ابراهيم، پسر حضرت رسول صلى الله عليه و آله بود.
نقل كرده: پيامبر صلى الله عليه و آله در مسجد بزرگ بنىحرام نماز نخواند. (1)- ابن ابى يحيى، از عبداللَّهبن سنان، از سهلبن سعدنقل كرده: پيامبر صلى الله عليه و آله در سقيفه قُصْواى بنىساعده نشست.
ابن ابى يحيى، از يحيىبن عبداللَّهبن رفاعه زرقى، از معاذبن رفاعه نقل كرد كه: پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مسجد بنىزُرَيْق شد و وضو گرفت و از قبله آن تعجب كرد و در آن نماز نخواند. اين مسجد نخستين مسجدى بود كه در آن قرآن خوانده شد.
ابوغسان از قول عبدالمنعمبن عباس، از پدرش، از جدّش برايمان گفت كه: پيامبر صلى الله عليه و آله در سقيفه بنىساعده نشست و سهلبن سعد كاسهاى آب آورد و روى آن حضرت ريخت.
عبدالأعلى، از هشام، از حسن برايم ما نقل كرد وگفت: تيرهاى از انصار بهنام بنىسلمه، از دورى خانههايشان با مسجد نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله شكايت كردند، حضرت فرمود: «اى بنىسلمه، مگر براى رضاى خدا قدم برنمىداريد.
براى هر گامى كه برمىداريد درجهاى است».
موسىبن اسماعيل، از حماد، از علىبن زيد، از سعيدبن مسيّب و حميد، از انس حديث كرد كه: بنىسلمه از دورى منازلشان با مسجد، نزد پيامبر صلى الله عليه و آله گله كردند؛ حضرت فرمود: «اى بنىسلمه، مگر در راه رضاى خدا گام برنمىداريد؟» عرض كردند: چرا، اى پيامبر خدا.
ابو داود از طالببن حبيب، از عبدالرحمان- يعنى پسر جابربن عبداللَّه- از پدرش براى ما نقل كرد كه: بنىسلمه عرض كردند: اى پيامبرخدا، مىخواهيم
1) آنچه آمد سخن ابن شبّه است كه در وفاءالوفا ج 3، ص 838، تصحيح محيىالدين از او نقل شده است. سمهودى خود مىگويد: من جايگاه اين مسجد را در درّه دهكده بنىحرام، واقع در غرب كوه سلع و در سمت راست كسى كه از راه قبله به مساجد فتح مىرود و در سمت چپ كسى كه از مساجد فتح به مدينه مىرود، مشاهده كردم. هرگاه از بطن درهاى كه مساجد فتح در آن قرار دارد به سمت مدينه گذشتى، بعد از آن به بطن وسيعى از كوه سلع مىرسى كه آثار اين دهكده، كه همان دهكده بنىحرام و شِعب آن مىباشد، ديده مىشود. مسجد از ميان رفته و تنها پايهها و بقاياى ستونهاى آن برجاست.
خانههايمان را بفروشيم و به نزد شما منتقل شويم؛ زيرا ميان ما و شما، وادىاى فاصله است. حضرت فرمود:
«همانجا بمانيد؛ زيرا كه شما اوتاد آن خانهها هستيد. هيچ بندهاى نيست كه گامى بهسوى نماز بردارد مگر اينكه خداوند براى او اجرى بنويسد».
«مىتوانيد به دامنه كوه نقل مكان كنيد».
مقصود كوه سلع است. آنان هم نقل مكان كردند. (بنى) حرام به شِعب رفتند و (بنى) سواد و عبيد (1)به دامنه.
مزينه و بنىكعب نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اجازه خواستند كه مانند بقيه قبايل، براى خود مسجدى بسازند، حضرت فرمود:
«مسجد من مسجد شماست و شما باديهنشين من هستيد و من شهرنشين شما (همه از هم و برادر هم هستيم).
بر شماست كه هرگاه فرابخوان اجابتم كنيد».
1) مقصود از سواد، بنو سوادبن غنمبن كعب است و مراد از عبيد، بنى عبيدبن عدىبن كعب وفاءالوفا، ج 2، ص 27، چاپ الآداب.
2) عرقالظبيه، ظبيه- به ضم اول و سكوندوم- درختى است شبيه گَوَن كه در سايهاش مىآرمند. وفاءالوفا، ج 4، ص 1251، محيىالدين. روحاء، وادى و رودخانهاى است. در همين مسجد بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى جنگ با اهل بدر، با يارانش مشورت كرد وفاءالوفا، ج 3، صص 1008 و 1009.
3) سَجاجع: جمع سَجْسَج است بهمعناىزمينى كه نه سخت است و نه نرم- م.
پيامبر صلى الله عليه و آله را با يارانش در بازار ديدم، از اصحابش پرسيدم: كجا مىرويد؟ گفتند:
مىرويم براى قوم تو طرح مسجدى را خط كشى كنيم. من برگشتم. ديدم قومم ايستادهاند. گفتم: چه شده است؟ گفتند:
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله طرح مسجدى را براى ما خط كشيد و در قبله آن چوبى را نصب كرد.
مسجدهاى ميان مدينه و مكه، واقع بر سر راهى كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله از آن عبور مىكرد و بهنام طريقالأنبيا معروف است] «طريق» يا «درب».
1- مسجد شجره: در ذوالحليفه واقع شده و آن ميقات مردم مدينه است و امروزه بهنام «آبارعلى» معروف مىباشد. شجره موجود در آنجا مغيلانى بوده است.
2- مسجد مُعَرَّس: در همين مسجد بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام بازگشت از مكه براى استراحت فرود آمد. اين مسجد نزديك مسجد ذوالحليفه است.
3- مسجد شَرَف الروحاء:
] «روحاء».
4- مسجد عِرق الظبيه: بعد از مكان پيشگفته واقع است] «عرق الظبيه».
5- مسجد مُنْصَرف (غزاله): در دهكده مسيجيد فعلى، در انتهاى وادى روحاء قرار دارد.
6- مسجد رُويثه: در راه ميان مدينه و مكه است.
7- مسجد ثنيّه ركوبه.
8- مسجد اثايه.
9- مسجد عَرْج.
10- مسجد مُنبجس: ميان مدينه و مكه است. مُنْبجس چشمه آبى است.
11- مسجد لحى جَمَل:] به حرف لام.
12- مسجد سُقيا: ميان مدينه و مكه است.] «سقيا».
13- مسجد مدلجه تِعْهن.
14- مسجد رماده.
15- مسجد ابواء:] «ابواء».
16- مسجد بَيْضه.
17- مسجد عَقَبه هَرْشى: در هشت
ميلى ابواء واقع است.
18- مسجد جُحفه.
19- مسجد غدير خُمّ.
20- مسجد طرف قُدَيد.
21- مسجد حَرّه خُلَيص.
22- مسجد مَرّ الظهران.
23- مسجد سَرِف.
24- مسجد تَنْعيم.
25- مسجد ذى طُوى.
26- مسجد دبّة المُسْتعجله.
27- مسجد ذفران.
28- مسجد صَفْراء.
29- مسجد ثنيّه (گردنه) مَبْرك.
30- مسجد بدر.
31- مسجد عُشَيْره.
32- مساجدى در فرع.
33- مسجد ضيقه.
34- مسجد مُقمِّل: در وسط وادى نقيع كه از مدينه تا آنجا دو روز راه است] «مُقمِّل».
35- مسجد عصر.
36- مسجد صهباء.
37- مسجد شمران.
38- مسجد شجره در حديبيه.
39- مسجد كديد.
40- مسجد جعرانه.
41- مسجد ليّه در منطقه طائف.
42- مسجد طائف.
43- مسجد تبوك: كه در مركز اين شهر قرار دارد.
44- مسجد ثنيّه مِدران: واقع در نزديكى تبوك.
45- مسجد ذاتالزِّراب.
46- مسجد اخضر: واقع در وادىاى در جنوب تبوك.
47- مسجد ذاتالخطمى و آلاء:
كه دو گياه بيابانىِ معروف.
48- مسجد كوكب و به قولى كواكب: واقع در بين تبوك و علا در راه غزوه (تبوك).
49- مسجد شقّ تارا:] «تارا».
50- مسجد ذوالجيفه: واديى است كه به جزل مىريزد.
51- مسجد حَوْضى: واديى است كه به وادىالقُرى، در نزديك
علا مىريزد.
52- مسجد حجر: موطن قوم صالح بوده است.
53- مسجد صَعيد: صدر وادىالقرى است كه بين حجر و علا را، كه مسافت ميان آن دو 22 كيلومتر مىباشد، در بر گرفته است.
54- مسجد وادىالقُرى: مسجدى است كه اهالى علا در آن نماز مىخوانند.
55- مسجد شقه بنىعُذْره: شقّه به معناى گذرگاه ميان دو رشته تپه شنى يا كوه.
56- مسجد ذو المَرْوه: واقع در نزديك مصبّ وادى جزل.
57- مسجد فيفاء يا فيفاء الفحلتين.
58- مسجد ذو خُشُب: واقع در نزديك ذو المروه.
59- مسجد الأقصى: همان مسجد قدس در فلسطين است كه در شب اسراء، پيامبر از مسجدالحرام به آنجا و از آن مسجد به معراج برده شد. قبه صخره در همين مسجد است. يكى از ديوارهاى مسجدالأقصى بهنام ديوار براق خوانده مىشود؛ زيرا در شب اسراء (معراج)، جبرئيل براق پيامبر صلى الله عليه و آله را به اين ديوار بست. نام كنعانى عربى قديم قدس «اورسليم» است كه يهوديان آن را بهصورت «اورشليم» تحريف كردهاند.
يكى ديگر از نامهاى آن «ايلياء» است.
اين نام در دوره عمربن خطاب به قدس داده شد.
امروزه (1408 ه. ق./ 1988 م)، مسجدالأقصى وضعيت غمانگيزى دارد؛ چراكه دشمنان در سال 1968 م ابتدا اين مسجد را به آتش كشيدند و سپس در زير آن به حفّارى پرداختند و ديوارهايش در آستانه ويرانى قرار گرفت ... قبله نخستين مسلمانان اينك بىيار و ياور مانده و تنها كسى كه از آن دفاع مىكند، خداست و مردم آن سامان كه با سنگ و چوب، دشمنان مسلّح به توپ و تانك و تفنگ را از آن دور مىسازند.
دسامبر و ژانويه سال 1987- 1988 م، شهر قدس شاهد قيام توفندهاى شد كه سراسر ميهن فلسطين را فراگرفت و هدف از آن بيرون راندن دشمنان بود.
سربازان يهود مسلمانان را از خواندن
نماز در اين مسجد و ديگر مساجد منع مىكردند. صداى اعتراض عربهاى مسلمان در خارج از مرزها بلند شد و از شوراى امنيت و سازمان ملل مىخواستند كه فلسطينيان را در اين رنج و محنتى كه با آن دست به گريبانند، يارى رسانند ... اما چه راست گفته است آن فرزند فلسطين كه:
«دو هزار خمپاره سخن، با يك خمپاره از آهن برابرى نمىكند!»
اگر عربها و مسلمانانِ خارج از مرزهاى فلسطين، با شعارِ شهادت در راه خدا، براى نجات سرزمين اسلام از دست دشمنان، با سنگ و چوپ يورش آورند، بىگمان ناوشكنهاى دشمن هم نمىتواند جلوگير آنها شود و پيشروىشان را متوقف سازد. ... اما هنوز زمان اين كار نرسيده و بهخواست خدا، بهزودى فرا خواهد رسيد.
مسجد الحرام: در مكه است و قبله مسلمانان، كعبه، در آن جاى دارد.
نخستين كسى كه پيرامون مسجدالحرام ديوار كشيد عمربن خطاب بود زيرا در آن زمان خانههاى مردم به كعبه چسبيده بود. عمر آنها را خريدارى كرد و به صحن مسجد افزود.
مسجد شجره: در بالاى مكه است. اين غير از مسجد شجرهاى است كه در ذو الحليفه، در مدينه، قرار دارد و قبلًا دربارهاش سخن گفتيم.
مسجد صادره: مسجدى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان غزوه تبوك آن را در صدر وادى نخب بنا كرد. آن حضرت در اين محل فرود آمده بود.
مسجد فضيخ: فضيخ در لغت بهمعناى شراب خرماست. اين مسجد يكى از مسجدهاى مدينه است. زمانى كه آيه تحريم شراب نازل شد، ابو ايوب انصارى با جمعى از انصار در اين مسجد بود. آنان با شنيدن اين آيه شرابهاى خود را بر زمين ريختند.] «مساجد مدينه».
مسجد كوثر: مسجدى است در مِنا كه به گفته برخى، سوره كوثر در اين مكان بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد. اين مسجد در توسعههايى كه داده شده، ويران گرديد.
مسجدالنبى: در مدينه واقع شده و آرامگاه پيامبر اسلام را درميان گرفته است. در ميان پيامبران هيچ پيامبرى
نيست كه آرامگاهش مانند آرامگاه نبىّ گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اينگونه مشخص و قطعى باشد.] «نقشه حجره شريف و روضه و حجرههاى نبوى، نقشه شماره 39، 40 و 41».
مُسْعَط: (به ضمّ اول و سكون سين و فتح عين)، بكرى مىگويد: دژى بوده متعلّق به بنىحُدَيله، از انصار. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اگر در چيزى وبا باشد، در سايه مُسعط است. نيز] «مشعط».
مَسْقَله: در اخبار مكه آمده است: محمدبن اسودبن خلف خزاعى خبر داد كه پدرش اسود در محل قرن مسقله، در معلاة (منطقه بالاى مكه) خدمت رسولاللَّه صلى الله عليه و آله رسيد.
مُسْلِح: (به ضمّ اول و سكون سين و كسر لام)، كوهى است در راه بدر، نزديك (قريه) صفراء. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله عبور از كنار
تصوير
تصوير
اين كوه، يا از بين آن و كوه مخرىء، را ناخوش داشت.
مُسَيْجيد: در هشتاد كيلومترى مدينه در راه بدر واقع است و قبلًا بهنام «مُنْصرف» خوانده مىشده است.
مشارف: در خبر غزوه تبوك از اين مكان نام برده شده و محلّ گرد آمدن سپاه روم بوده است. ظاهراً در نزديك مؤته قرار داشت و مؤته يكى از روستاهاى شهر كَرَك است واقع در جنوب بلقاء. كرك در حدود 115 كيلومترى جنوب غربى عمّان قرار دارد و راهى از آن مىگذرد كه عقبه را به عمّان وصل مىكند. اين راه از معان نمىگذرد.
[مَشاعر: جمع مشعر است كه به محل عبادت گفته مىشود و به همين مناسبت به منا، مزدلفه و عرفات، مشاعر گفته مىشود. (1)]
مُشْتَرِب: راويان از اين مكان، در راه پيامبر صلى الله عليه و آله به غزوه ذوالعشيره ياد كردهاند.
از سياق خبر درمىيابيم كه مشترب در اطراف مدينه بوده است.
مشربه: بالاخانهاى بوده كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله وقتى از همسران خود كناره گرفت، در آن عزلت اختيار كرد.
ظاهراً اين بالاخانه در محل خانههاى همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بوده اما به اين خانهها راه نداشته است.
مشربه امّ ابراهيم: «مِشْرَبه» (به كسر ميم)، بهمعناى ظرف آبخورى است و با فتح ميم بهمعناى غرفه يا بالاخانه مىباشد و جمع آن «مشارب» است، بهمعناى بالاخانهها.
بعضى گفتهاند: مشربه بهمعناى بستان است. ظاهراً مشربه امّ ابراهيم بالاخانهاى بوده در يك بستان كه يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله در منطقه عوالى مدينه بوده است. امّ ابراهيم: همان ماريه قبطيه است كه ابراهيم، فرزند پيامبرخدا صلى الله عليه و آله را در آن بالاخانه بهدنيا آورد.
گفتهاند: چون عايشه نسبت به ماريه حسادت مىكرد، پيامبر خدا صلى الله عليه و آله او را در يكى از صدقات خود در عوالى ساكن كرد و ابراهيم در آنجا متولّد شد.
1) صحاح 2، ص 698 ماده «شعر»؛ طريحى، ج 2، ص 517؛ بلادى، ج 8، ص 164
مشعر الحرام: در قرآن كريم آمده است:
«فَاذْكُروا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ». (1)
مشعرالحرام را مزدلفه و «جمع» نيز مىگويند.
مِشْعَط: اطم يا دژى بوده متعلق به بنىحُديله و روايت ديگرى است از «مسعط». در حديث آمده است كه: اگر وبا در چيزى باشد در سايه مشعط است.
در حديث ديگرى آمده است: آنچه را از آن باقى مانده، در زير دم مشعط قرار ده. سمهودى محل آن را در غرب مسجد ابىّبن كعب تعيين كرده است.
مُشَقَّق: در راه غزوه تبوك، از اين مكان نام برده شده است.
ابن اسحاق مىنويسد: در راه آبى است كه از تبوك و شل بيرون مىآيد و يك، دو و سه سواره را سيراب مىكند.
اين آب در وادىاى است كه به آن «وادى مشقق» مىگويند. رسولاللَّه صلى الله عليه و آله فرمود: «مَنْ سَبَقَنا إلى ذلِكَ الْوادِي فَلا يُشتقنَّ مِنْهُ شَيئاً حَتّى نَأْتِيهِ».
مُشَلَّل: (به ضمّ ميم و فتح شين و تشديد لام اوّل)، گردنهاى است واقع در شمال قديد.
مُشَيْرب: مصغّر «مشرب» است، بهمعناى آبخورگاه. يكى از حدود حرم مدينه منوره و نام جايى است در ميان كوههاى شمال ذات الجيش كه ميان ذات الجيش و خلائق ضبوعه واقع است.
[مُشَيْرِب: آبى در «بَطْحاءِ ازْهَر» بوده كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از آن آشاميده است و به نقل ياقوت: در مغازى ابن اسحاق «مُشْتَرَب» آمده است. (2)]
مصطلق (بنى مصطلق): تيرهاى است از قبيله قحطانى خزاعه كه از جمله آبها و قناتهاى آنان است: شُهْده و مريسيع در ناحيه قُديْد.
مصلّى: مصلّاى عيد مدينه است و گمان مىكنم كه در مكان مسجد غمامه، واقع در عقيق مدينه، بوده است.
[مَضْجَر: محلّى است در فاصله ميان مَأْزَمَيْن، نزديك منا كه تاكنون به همين اسم معروف است.
علت اين نامگذارى، آن است كه پس از درگذشت كليددار كعبه، ميان
قُصىّبن كِلاب و خزاعه بر سر اين سمت، جنگى خونين در آن محل رخ داد و جمعيت بسيارى از دو طرف كشته و زخمى شدند و از اين رو، اين محل «مَضْجَر» ناميده شد.
سرانجام اين جنگ با حكميت به مصالحه انجاميد و پردهدارى كعبه و كليددارى آن و نيز سرپرستى مكه به «قُصَىّ» واگذار گرديد. (1)]
مَضْنُونه: يكى از نامهاى (چاه) زمزم است.
مضيق الصفراء: جايى است از وادى الصفراء. در جنوب شهر مسيجيد، در نود كيلومترى مدينه، وادىها به هم مىپيوندند و به تنگهاى از وادى، واقع در ميان دو كوه، يكى جنوبى بهنام كوه «خَلْص» و ديگرى شمالى، بهنام «مستعجله»، مىريزند. اين آبهاى به هم پيوسته، از تنگه كه عبور كرد، بهنام وادى (رودخانه) صفراء خوانده مىشود.
صفراء، دهكدهاى است در راه مدينه به بدر. گاهى اوقات فقط «مضيق»- بدون مضافاليه- گفته مىشود.
[مُطْعِمون: جمع مُطْعِم است. آنها كسانى بودند كه در عصر جاهليت، در موسم حج با كشتن شرّ، غذاى مورد نياز حجاج را تدارك مىديدند و از آنان پذيرايى مىكردند.
ابن هشام در جلد دوم سيره، نام افرادى از قبيله قريش را آورده كه به اطعام حجاج مىپرداختند و از جمله آنها، عباسبن عبدالمطّلب، عموى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله مىباشد. (2)]
[معاد: از اسامى مكه معظمه است. (3)]
مَعان: (به فتح ميم)، در خبر مربوط به جنگ مؤته از اين مكان نام برده شده و آن شهرى است در شرق اردن، در راه مدينه به عمّان، كه در 212 كيلومترى جنوب عمّان مىباشد.
مَعْبد (امّ معبد): به آن «خيمتا امّ معبد» نيز مىگويند. در شرق راه شوسه مكه به مدينه واقع شده و چسبيده به گردنه مشلّل مىباشد.
معجب: در روايت، به جاى «باء»، «فاء»
(معجف) آمده است. گفته شده: حائط (بستانى) بوده از عبداللَّهبن رواحه كه در جنگ مؤته، آن را وقف خدا و رسول او كرد.
[مِعْجَنه: به حفرهاى گفته مىشد كه در فاصله ميان ركن عراقى و در كعبه، نزديك شاذروان بود. حضرت ابراهيم عليه السلام به هنگام ساختن كعبه، در اين گودى ملاط ساختمانى مىساخت. طول آن به 2 متر و عرض آن به 30/ 1 سانتى متر و عمقش به 30 سانتى متر مىرسيد.
گفتهاند كه جبرئيل امين در اين محل چگونگى نمازهاى پنجگانه را به پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آموخت. (1)]
مَعْدن بنى سليم: همان دهكده «مهد الذهب» يا «مهد» است در نواحى مدينه، واقع در راه نجد.
مُعَرَّس: (به ضمّ اول و فتح دوم و تشديد و فتح راء)، اسم مفعول است از «تعريس» و تعريس به اين معناست كه مسافر شب را بپيمايد و چون هنگام سحر رسد، در جايى توقف كند و لختى بخوابد و سپس با طلوع صبح حركت كند و به مسير خود ادامه دهد.
معرّس جايى است نزديك مسجد ذوالحليفه. بعضى هم گفتهاند: همان مكان مسجد ذوالحليفه است.
مُعْرِض: اطم يا دژى است كه بنىعمرو و بنىثعلبه، دو فرزند خزرج، آن را ساختند. معرض آخرين دژى بود كه در مدينه ساخته شد. هنگامى كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد. آنان مشغول ساختن اين دژ بودند و از آن حضرت اجازه خواستند كه ساخت آن را به پايان برند و پيامبر صلى الله عليه و آله هم اجازه داد.
مُعْرِقه: (به ضمّ اول و سكون دوم و كسر راء، كه حرف راء با تشديد و تخفيف، هردو، روايت شده است)، راهى است كه قريش هنگام رفتن به شام از آن مىگذشتند. اين راه از ساحل دريا مىگذرد. در جنگ بدر، كاروان قريش از همين راه عبور مىكرد.
مَعَرَّةُ النُّعْمان: در شمال سوريه، در راه حماة به حلب قرار دارد. منسوب به نعمانبن بشير صحابى است. وى از اين مكان مىگذشت كه فرزندش از دنيا
1) مرآت، ج 1، ص 267
رفت. جسدش را در همانجا به خاك سپرد و خود چند روزى در آنجا اتراق كرد و از اينرو، به نام وى ناميده شد.
مُعَصَّب: بر وزن «محمّد»، نام جايى است در قُبا و به گفته برخى، در «عصبه»، كه مهاجران نخستين در آنجا فرود آمدند.
معلاة:] «مقبرة اهل المكّة».
معونه (بئر معونه): ابوبراء عامربن مالك به مدينه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت پيشنهاد كرد كه تعدادى از صحابه را براى دعوت مردم به اسلام بفرستد.
پيامبر صلى الله عليه و آله چهل نفر را روانه كرد و آنان را در پناه و امان ابو براء قرار داد. هنگامى كه اين عده به بئر معونه رسيدند، عامربن طفيل قبيله بنىسليم و ديگران را عليه آنان برانگيخت و آن چهل نفر را به قتل رساندند.
ابو براء عامربن مالك عموى عامربن طفيل بود، اما عامربن طفيل امان و زنهارى را كه عمويش به آن افراد داده بود شكست.
چاه معونه در منطقه نجد، در سرزمين بنىسليم جاى دارد و از مدينه تا آن چهار منزل راه است.
مُغَمَّس: در داستان ابرهه و لشكركشى او به مكه براى ويران كردن كعبه آمده است:
ابو رغال همراه ابرهه (براى راهنمايى او) آمد و او را در «مغمّس» فرود آورد و چون آنان را در آنجا فرود آورد، از دنيا رفت و عربها گورش را سنگسار كردند و آن همان گورى است كه اكنون مردم در مغمس آن را سنگسار مىكنند. مغمّس هنوز هم در شرق حرم مكه معروف است و از شرق، كوه كبكب مشرف بر آن مىباشد. راه مكه به طائف كه از نخله يمانيه مىگذرد، از حاشيه شمالى مغمس عبور مىكند و عرفه در انتهاى جنوبى مغمس واقع است. بنابراين، مغمّس در بيست كيلومترى شرق مكه قرار دارد.
مَقاعِد: جمع «مقعد» (نيمكت، سكوى نشستن). در اينباره كه مقاعد چه بوده اختلاف نظريه است. بعضى گفتهاند:
سكوهايى بوده در محل خانه عثمان.
بعضى ديگر گفتهاند: جايى است در كنار درِ مسجدالنبى و بهقولى: سكوها و نيمكتهايى بوده در پيرامون آن. در حديث بخارى از اين مقاعد نام برده شده است. به احتمال زياد، مقاعد
تصوير 42
جاهايى در بيرون مسجدالنبى بوده كه مردم روى آنها مىنشستهاند.
مقام ابراهيم: در اصل، سنگى بوده كه حضرت ابراهيم عليه السلام در هنگام ساختن كعبه روى آن مىايستاد. بعدها كنار اين سنگ مصلّاى كوچكى ساخته شد كه مردم بعد از طواف، در آنجا دو ركعت نماز مىخواندند. اين مصلّا در عمليات توسعه مسجدالحرام خراب شد و محلّ نماز به شرق مصلّاى قبلى منتقل شد كه روبهروى چاه زمزم از سمت شمال واقع است. بر روى آن سنگ شيشهاى بلورى گذاشتهاند كه از پشت آن جاى پاهاى ابراهيم كه بر سنگ نقش بسته است ديده مىشود.
[مقام ابراهيم: مقام، قدمگاه و محلّ ايستادن شخص است و مقام ابراهيم سنگىاستكهآنحضرت هنگام ساختن كعبه و يا وقت دعوت از مردم براى انجام حج، روى آن ايستاده و جاى قدمهاى آن حضرت، به معجزه الهى، درآن نقش بسته است.
به نوشته ازرقى: بلنداى مقام يك ذرع و جاى قدمها هفت انگشت و سطح آن مربّع و اندكى كمتر از يك ذرع است.
مقام ابراهيم، اكنون در يك محفظهاى بلورين و يك ضريح شش ضلعى، در صحن مسجدالحرام با فاصله 5/ 26 ذراع از كعبه، مقابل ضلعى كه درِ كعبه قرار دارد نگهدارى مىشود.]
مقام جبريل: در زاويه غربى خانه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله واقع شده و داخل در مسجدالنبى است.
مقبره مكه: (گورستان مكه)، معروف به «معلاة» در نشيب كوه حجون (كداء) به سمت ابطح و در دو طرف راه واقع است.
قبر حضرت خديجه عليها السلام، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله، در قسمت شرقى اين گورستان مىباشد. در حديث آمده است كه نيكو گورستانى است «ثنيةالشعب»، يعنى گورستان مكه يا همان معلاة.
مَقْدِس: بيتالمقدس يا همان مسجد الاقصى است.
مُقَدَّسه: ارض مقدس، همان فلسطين است كه مسجدالأقصى جزئى از آن مىباشد.
[مَقْطَع: كوهى است در سمت راست راهى كه از مكّه به مشاش منتهى
مىگردد. دليل نامگذارى آن، يا اين بوده كه در عصر جاهليت مكّيان هنگام خروج از مكه از گياه حرم به گردن خويش و مركبشان مىآويختهاند و در بازگشت در كنار آن كوه آن را از گردنشان جدا مىكردند. آنها اين كار را به نشانه مكّى بودن خويش مىكردند تا در بازگشت به عنوان افراد بومى شناخته شده و مورد آزاد و اذيّت همشهريان خود شان واقع نشوند و يا از اين جهت مقطع ناميدهاند كه قريش به هنگام بازسازى كعبه، سنگهاى كعبه را از آن كوه جدا كردهاند و وقتى كه به كوه ياد شده مىرسيدند، آن آويخته را مىبريدند. (1)]
[مُقْعِص: در گذشته، مردانى كه داراى موهاى بلند بودند، آنها را مىبافتند و به اين كار «عَقْص» و به شخصى كه موهايش را بافته «مُقْعِص» مىگفتند. (2)مرحوم «بحرالعلوم» نسبت به «صَرُورَه» مىفرمايد: بر «مُقْعِص» واجب است، در منا حلق كند؛ يعنى سر خود را بتراشد. (3)]
مُقَمِّل: (به ضمّ اول و فتح دوم و كسر و تشديد ميم)، نام مسجدى است از پيامبر صلى الله عليه و آله در قرقگاه غرز النقيع.
مَقْنا: نزديك ايله است. در جنگ تبوك هيأتى به نمايندگى از سوى مردم مقنا نزد پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آمدند و حضرت با آنان پيمان صلح بست.
مكّه: مشهورتر از آن است كه معرفى شود.
مُكَيْمن: مصغّر «مكمن» است.
مكيمنالجمّاء: كوهىاست چسبيدهبه جمّاء تضارع، در بطن وادى عقيق.
مُلْتزم: (به ضمّ اول و سكون دوم)، فاصله ميان حجرالأسود و دَرِ كعبه است و علت نامگذارىاش به ملتزم، آن است كه محل دعاكردن و پناه بردن به خداست. (4)ملحاء: كوهى است ميان كوه شيبان و بديعه، در راه قديمى جنوب تبوك. پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام رفتن به غزوه تبوك اين راه را پيمود.
مَلَل: يكى از وادىهاى مدينه است كه راه مدينه به مكه- از طريق بدر- در كيلومتر چهل و يك، آن را قطع مىكند.
ملوّح: قبيلهاى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله سپاهى را به سردارى غالببن عبداللَّه ليثى بهسوى آنان در كديد روانه كرد.
مُلَيْح: وادىاى است كه پايينتر از «سيل الكبير»، به وادى «قَرْنالمنازل» مىريزد.
بالاى اين وادى را «سيلالصغير» مىنامند كه در سىكيلومترى شمال طائف واقع است. وادى مليح در طائف است و پيامبر صلى الله عليه و آله، هنگام بازگشت از حُنين به طائف، از اين وادى عبور كرد.
هنوز هم به همين نام معروف مىباشد.
مُلَيْحَه: نام كوهى است در سرزمين طىّ، كه داراى چاههاى آب فراوان و نمك است. پيامبرخدا صلى الله عليه و آله آن را به اقطاع به زبير داد.
مِنا: يكى از مشاعر حج و نزديكترين مشعر به مكه مىباشد. حاجيان روز عيد قربان به مِنا مىآيند و روزهاى يازدهم، دوازدهم و سيزدهم را در آنجا مىمانند.
جمرات سهگانه، مسجد خَيف، مسجد كَبش (قوچ) و مسجد كوثر در مِنا قرار دارند. مِنا امروزه يكى از محلههاى مكه مىباشد؛ چرا كه دامنه آبادى شهر تا به آنجا رسيده است.
مُناخه: مأخوذ است از «اناخ الإبل»؛ (شتر را خواباند). مُناخه: خيابان يا كويى است در غرب مسجد النبى، در مدينه. امروزه جاى آن را نَفَق (تونل) گرفته است.
[مناسك حج: شعائر]
مَناصِع: (به فتح ميم)، جمع «مَنْصَع» است، بهمعناى اماكنى كه زنان براى قضاى حاجت به آنجا مىروند. در حديث افك آمده است: در مدينه، پيش از آنكه در خانهها مستراح ساخته شود، زنان براى قضاى حاجت به مناصِع مىرفتند.
از گفتههاى مورّخان چنين برمىآيد كه اين مكان در سمت شمال بقيع الغرقد بوده است.
مَناة: بتى بوده در عصر جاهليت كه رسولاللَّه صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را فرستاد تا آن را در هم بشكند. اين بت بر روى تپهاى صخرهاى، در گردنه مشلّل به سمت ساحل قرار داشت. گردنه مشلّل از شمال
مشرف بر قُديد است و در نشيب جنوبى آن «امّ معبد» جاى دارد كه به آن «خيمتا امّ معبد» مىگويند و تا ساحل دريا، نزديك به چهل كيلومتر فاصله دارد.
مَنْبج: همدانى گويد: منبج واژهاى عربى است و هر چشمهاى كه در مكانى بجوشد به آن «نبجه» مىگويند و به آن مكان «منبج». او همچنين مىگويد:
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله جبلالمرح، در دشت مأرب را به ابيضبن حمّال داد و سپس بهجاى آن جاى ديگرى را به اقطاع او داد و مشك آبى نيز به او عطا فرمود.
ابيض از خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مرخص شد و در راه خود از هر آبشخورى كه مىگذشت، به مقدار آبى كه از مشك مىنوشيد، مشك را آب مىكرد؛ زيرا نمىخواست بركت آبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او داده بود، از بين برود و وقتى به مأرب مىرسد، مقدارى از آن آب باقى مانده باشد. چون به منبج، از سرزمين جوف رسيد، مشك كج شد و آب آن به زمين ريخت. در جايى كه آب مشك ريخته بود، چشمهاى جوشيد.
مقصود در سرزمين جوف (در عبارت بالا) جوف موجود در شمال عربستان سعودى است. در بلاد عرب جاهاى متعددى به نام جوف وجود دارد. ممكن است «سرزمين جوفِ» ياد شده در بلاد يمن باشد.
منبر المسجد الحرام: ازرقى در «اخبار مكه» روايت كرده است: نخستين كسىكه در مسجدالحرام بر روى منبر خطبه خواند معاويه بود. وى در يكى از سالهاى خلافت خود كه به حج آمد، اين منبر را با خود (به مكه) آورد. منبر كوچكى بود و سه پله داشت. پيش از آن، خلفا و امرا روزهاى جمعه، در حالىكه روبهروى كعبه و در حجر (اسماعيل) سرپا مىايستادند، خطبه مىخواندند.
منبر معاويه تا روزگار هارونالرشيد همچنان مورد استفاده بود. هارون به حج آمد و موسىبن عيسى، كارگزار او در مصر، منبر بزرگى كه نُه پله داشت، به هارون اهدا كرد.] «نقشه مكه».
مُنْتَفَق: (به ضمّ اول و سكون دوم و فتح تاء و فاء)، واديى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در مسير خود به تبوك از آنجا گذشت. در اين وادى چشمه كمآبى است كه يكى دو سواره را سيراب مىكند. پيامبرخدا صلى الله عليه و آله
نقشه شماره 43؟؟؟
فرمود: هركس زودتر از ما به آنجا رسيد، چيزى از آب آن برندارد تا ما به او برسيم.
منزله: مؤنث «منزل»، جايى است در خيبر. سمهودى مىگويد: هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بهجايى نزديك خيبر، كه به آن «منزله» مىگويند، رسيد براى آن حضرت مسجدى از سنگ ساخته شد.
رسولاللَّه صلى الله عليه و آله ساعتى از شب را در «منزله» استراحت كرد و نماز نافلهاى خواند. در اين هنگام شتر پيامبر بهراه افتاد و مهار خود را بر روى زمين مىكشيد. رفتند او را بگيرند و برگردانند، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
رهايش كنيد؛ او مأموريتى دارد. چون شتر به محل صخره رسيد، به زانو نشست. رسول اللَّه صلى الله عليه و آله و مسلمانان به طرف آن صخره رفتند و در آنجا مسجدى بنا كرد كه همان مسجد فعلىِ ايشان است. مردم «شُريف» خيبر مىگويند: اين مسجد آنان همان مسجد (منزله) است. بنابراين نقل، «منزله» همان شُريف فعلى مىباشد و هنگامى كه از مدينه به خيبر مىرويد، نخستين جا از خيبر كه با آن مواجه مىشويد، همين منزله يا شريف است.
مُنْصَرف: بهمعناى بازگشتگاه است. در خبر غزوه بدر، از اين مكان ياد شده و در راه مدينه به بدر قرار دارد.
منصرف، امروزه، بهنام مسيجيد معروف است كه منسوب به مسجدى از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مىباشد. آثار اين مسجد هنوز هم پابرجاست. مسيجيد، اكنون شهر آبادى است در هشتاد كيلومترى مدينه در راه بدر.
منابع مىگويند: منصرف در راه مدينه به مكه واقع است. اما اين قبل از تأسيس راه جديد- راه هجرت- بوده است و اكنون ديگر كسى از راه قديمى به مكه يا جدّه نمىرود بلكه تنها كسانى از اين راه عبور مىكنند كه به بدر و ينبع مىروند.
مُنطبق: بتى بوده متعلّق به عكّ و اشعريين.
اين بت از مس ساخته شده بود و از درون آن صدايى بيرون مىآمد كه مانند آن شنيده نشده بود. هنگامى كه بتها را شكستند، در داخل منطبق شمشيرى يافتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله آن را براى خود برداشت و نام «مِخْذم» بر آن گذاشت.
مَنْفوحه: دهكدهاى بوده است در يمامه.
اعشى شاعر در اين دهكده سكونت داشت.
مُنَقّى: (به ضمّ اول و تشديد قاف)، در لغت بهمعناى پاك و خالص است. در خبر
غزوه احد آمده است كه مسلمانان از اطراف پيامبرخدا صلى الله عليه و آله پراكنده شدند و برخى از آنان به منقّى، در پايين اعوص گريختند ... به گمان من، منظور از منقّى تصوير 44؟؟؟
در اينجا، همان راهى است كه از مدينه به سمت قصيم مىرود. اين راه از حرّه بنىحارثه مىگذشت. اين همان راهى است كه بعدها آسفالت و ماشينرو شد.
مقصود از «اعوص» نيز جايى است در شرق مدينه، در طرفهاى راهى كه ذكر كرديم. اسماعيلبن عمرو بن سعيد اشرق در اعوص سكونت داشته است. او همان كسى است كه عمربن عبدالعزيز گفته بود: اگر مىتوانستم خلافت را به كسى بسپارم، از دو نفر فراتر نمىرفتم:
صاحب اعوص و يا اعمش بنىتميم؛ يعنى قاسمبن محمد.] «اعوص».
مَنْوَر: (به فتح اول و سكون دوم)، كوهى است نزديك مدينه.
فيروزآبادى مىنويسد: ابوهريره گفت: كدام يك از شما زور و منور را مىشناسد؟ مردى از مدينه گفت: من.
ابوهريره گفت: نيكو منزلى است ميان زور و منور؛ اسبان غارتگران به آنجا نزديك نمىشوند. بهخدا قسم كه بهره من از اين دنياى شما مسجدى است ميان زور و منور كه در آن به عبادت خدا بپردازم تا مرگ به سراغم آيد.
زَوْر- به فتح اول- كوهى است در ديار بنىسُليم در حجاز و يا وادىاى است.
موصل: شهرى است در عراق. در داستان روى آوردن سلمان فارسى از دين مجوس، به نصرانيت و سپس به اسلام، از اين شهر نام برده شده است.
[موضع صلاة الجنائر: از ابوسعيد خدرى نقل است كه ما در آغاز ورود پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به مدينه، هنگامىكه فردى در حال احتضار و در آستانه مرگ قرار مىگرفت، به آن حضرت اطلاع مىداديم. پيامبر صلى الله عليه و آله به بالين او مىرفت و برايش طلب آمرزش مىكرد و پس از جان سپردن و برگزارى مراسمش، باز مىگشت. چنانكه در مورد از دنيا رفتن جابربن عتيك چنين كرد و آن حضرت نخستين نماز ميّت را در جايگاه برگزارى نماز ميت، بر او خواند.
بدين ترتيب، گاه اتفاق مىافتاد كه پيامبر صلى الله عليه و آله و همراهان، مدت زمانى تا پايان مراسم به انتظار مىنشستند و ما از اينكه طولانى شدن مراسم مايه رنج وزحمت آن حضرت مىشود، احساس
نگرانى داشتيم، از اين رو با اصحاب به توافق رسيديم پس از آنكه فردى از دنيا رفت، به حضرت اطلاع دهيم، از آن پس چنين كرديم و پيامبر صلى الله عليه و آله مىآمد و نماز ميت بر او مىخواند و مىرفت و گاه تا پس از دفن او مىماند.
مدّتى براين منوالگذشت. بار ديگر گفتيم خوباست بهجاى تشريف آوردن پيامبر صلى الله عليه و آله به كنار جنازه، جنازه را خدمت ايشان ببريم كه بر او نماز بگزارد تا با اين كار بيشتر مراعات حال آن حضرت به عمل آيد. اين تصميم را عملىكرديم و اينكار ادامه يافت.
در محلّ برگزارى نماز ميّت توسط پيامبر صلى الله عليه و آله، دو نخل خرما بود كه جنازه مردگان را كنار آنها مىنهادند و بر آنها نماز خوانده مىشد. هنگامى كه عمربن عبدالعزيز تصميم به توسعه مسجد النبى صلى الله عليه و آله گرفت، خواست آنها را قطع كند، طايفه «بنى نجّار» براى جلوگيرى از قطع آنها، آماده درگيرى شدند؛ ازاينرو، عمربن عبدالعزيز آنها را خريد و سپس بريد. (1)]
مولد النبى: خانهاى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن بهدنيا آمد. اين مكان كه درميان مردمِ مكه معروف است، در مصبّ شِعب على در سوقاللّيل، واقع در بالاى حرم و ميان ابوقبيس و حتادم، جاى داشت. روى آن خانهاى بود كه به كتابخانه تبديل شده است و به آن كتابخانه مكه مىگويند.
[مَوْلِدَ النَّبىّ صلى الله عليه و آله، در اول شِعب على عليه السلام قرار داشته و اين شعب همان درّهاى است كه بنىهاشم، هنگامىكه در محاصره قريش بودند، در آنجا سكونت داشتند.
پسازهجرت پيامبرخدا صلى الله عليه و آله، عقيل آن خانه را تصرف كرد و پيوسته در اختيار او و فرزندانش بود تا آنكه فرزندان او آن را به محمد بن يوسف- برادر حجاج بن ثقفى- فروختند و او آن را ضميمه خانه خود كرد. خيزران، مادر هارون الرشيد كه در سال 171 هجرى به حج رفته بود، آن خانه را از محمد بن يوسف خريد و در آنجا مسجدى ساخت و راه ورودى آن را از داخل كوچهاى قرار داد كه از ميان خانه محمد بن يوسف مىگذشت و به آن «زقاق المولد» يعنى «كوچه زادگاه»
1) ابن شبه، ج 1، صص 5- 3
گفته مىشد.
به نقل ازرقى، خانه عبداللَّه، پدر بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله و زادگاه آن حضرت دقيقاً در همان محل ياد شده بوده است.
كسانى كه پيش از تبديل شدن آن به مسجد، در آنجا سكونت داشتند، گفتهاند: به خدا سوگند تا در آنجا بوديم، مشكلى براى ما پيش نيامد و نيازمند به كسى نشديم و چون آنجا را ترك كرديم، روزگار بر ما سخت گذشت. (1)فاسى (متوفاى سال 832 هجرى) كه از آن ديدن كرده، نخستين كسى است كه درباره آن سخن گفته است. او مىنويسد: ساختمانى است مربع، داراى يك ستون، كه دو طاق بر بالاى آن بنا نهادهاند. يك درش از جنوب خانه، روبروى كوه و درِ ديگر از سمت شرقى آن به خارج گشوده مىشود و هشت پنجره در اطراف دارد. اين مسجد داراى محرابى است كه در كنار آن، حفرهاى چهار گوش به نشانه جايگاه ولادت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ايجاد شده است كه هرضلع آن 116 ذراع آهنى است و وسط آن سنگ مرمر سبزرنگى كار گذاشتهاند كه اطراف آن را نوارى از نقره در برگرفته و مساحت آن سنگ، به ضميمه نقره، به سه وجب مىرسد و در اطراف اين جايگاه، نردهاى چوبى كشيده شده است.
فاسى آنگاه به بيان طول عرض مسجد و زاويهاى كه در جنوب آن قرار دارد، پرداخته و آنگاه مىگويد: ازرقى هيچگونه توضيحى درباره كيفيت ساختمان و مساحت آن نداده است (2)و بسيارى از اطلاعات مربوط به آن، از ما مخفى مانده است و دانستنىهاى من درباره آن، از سال 567 هجرى آغاز مىگردد كه ناصر عباسى آن را تعمير و مرمّت كرد و سپس در سال 666 توسط ملك مظفر، پادشاه يمن و در سال 740 به وسيله نوه او و در سال 758 به دستور امير شيحون- يكى از سران مصر- و در عصر حكومت ملك اشرف شعبان، سلطان مصر؛ يعنى در سال 766 به امر كارگزار دولت او- يلبغا معروف به اميركبير- و در سال 801 يا 802 از
بودجهاى كه ملك ظاهر رفوق زمامدار مصر تعيين كرد، تعميراتى در آن صورت گرفت. (1)سلطان سليمان خان در سال 593 گنبدى را كه بر فراز مسجد بنا شده بود، بازسازى كرد و در سال 1009 هجرى، سلطان محمد خان دستور نوسازى آن را صادر كرد و گنبد و مئذنهاى بزرگ و باشكوه براى آن ساختند و براى آن مؤذّن، خادم و امام جماعت با حقوق مشخّصِ ساليانه و موقوفاتى قرار داد.
سپس سلطان عثمانى براى تدريس در آنجا مدرّس و استادى تعيين كرد و براى او حقوقى قرار داد. (2)سرانجام اين مكان تاريخى و مقدس پس از چند قرن تلاش براى حفظ و نگهبانى آن، همچون بعضى ديگر از آثار اسلامى تخريب شد.
بلادى علّت تخريب آن را چنين مىنويسد: «ثمّ هُدِمَ لِكثرة تبرّك النّاس بِهِ» به دليل كثرت تبرك جستن مردم به آن، خراب گرديد، سپس در سال 1370 هجرى شيخ عباس قطّان در محل آن كتابخانهاى زيبا ساخت و در اختيار اداره اوقاف عربستان قرار داد. (3)]
مِهْراس: (به كسر اول و سكون دوم)، فيروزآبادى مىنويسد: آبى است در كوه احد. روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز احد تشنه شد. على عليه السلام سپر خود را از مهراس پر از آب كرد و براى پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. حضرت خونهاى صورتش را نيز با آن شست.
بعضىگفتهاند: مهراس حوض مانند بزرگى است در وسط وادى و سنگابى بوده در كوه احد بهطول حدود چهارده گز در عرض هفت گز كه با صحنه كارزار فاصله زيادى داشته است.
بعيد است كه على عليه السلام از اين سنگاب با سپرش آب آورده باشد، بلكه در ابتداى وادى سنگابهاى كوچكى بوده كه احتمالًا از يكى از آنها آب آورده شده است.
مَهْروز: محلّ بازار مدينه كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را به مسلمانان صدقه داد.
مَهْزور: (به فتح اول و سكون دوم و ضمّ زاء)، از «هَزَرَه يَهْزِرُه» يعنى با چوب بر پشت و
پهلوى او زد. مهزور نام وادىاى است در مدينه كه فقط در هنگام بارش باران، آب در آن جارى مىشود. همان وادى قريظه است در عاليه مدينه.
مهزور و مذينيب: دو وادىاند كه نخلستانهاى عوالى را آبيارى مىكنند و از بههم پيوستن آن دو، وادى بطحان، كه امروزه به آن وادى ابوجيده مىگويند، بهوجود مىآيد.
[مُهَلّ: محلِّ اهلال؛ يعنى تلبيه كه همان ميقات است. (1)]
مَهْيَعه: همان جُحفه است كه پيشتر در بارهاش نوشتيم.
ميثَب: (به كسر اول و سكون دوم و فتح ثاء)، در لغت بهمعناى زمين نرم و هموار و نيز جدول يا جُوى است. «ميثب» ملكى در مدينه و يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله بوده كه مخيريق آن را براى پيامبر وصيت كرد. اسامى اين صدقات عبارت است از:
برقه، ميثب، صافيه، اعواف، حسنى، دلال و مشربه امّ ابراهيم.
[ميزاب: ناودان كعبه است و در جهت شمالى كعبه و بر فراز حِجراسماعيل قرار دارد. طول آن چهار ذرع و عرض آن هشت انگشت مىباشد و تمام قسمتهاى داخلى و خارجى آن با ورقههاى طلا پوشيده شده است.
كعبه در آغاز، تنها يك چهارديوارى بود و سقفى نداشت، هنگامىكه قريش آن را بازسازى كرد، سقفى براى آن ساخت و سپس ناودانى براى آن نصب كرد. ابن زبير نيز در بازسازى بعدى، ناودانى براى كعبه بر فراز حِجر اسماعيل گذاشت. (2)]
مَيْسان: در سرگذشت نعمانبن عدى آمده است كه وى به حبشه مهاجرت كرد و تا زمان خلافت عمر در آنجا بود. عمر او را به كارگزارى ميسان، از سرزمين بصره، گماشت. ميسان شهرى است در عراق، كنار رود دجله و در شمال شرقى بصره كه به «كوت» معروف است و كوت واژهاى است فارسى بهمعناى قلعه و دژ.
مَيْطان: از كوههاى مدينه است واقع در روبهروى شوران. در صحيح مسلم از آن ياد شده است.
ميفعه: (به كسر ميم و سكون ياء)، جايى است در ناحيه نجد، واقع در پشت بطن نخل و با مدينه هشت چاپار فاصله دارد.
سريّه غالببن عبداللَّه ليثى، در سال هفتم هجرى بهسوى همين مكان اعزام شد.
[ميقات: در لغت به معناى زمان انجام كار و نيز به معناى محلّ انجام آن آمده است و بنابراين، ميقات به معناى اول، اسم زمان و به معناى دوّم، اسم مكان مىباشد و در باب حج، به معناى دوم به كار مىرود. (1)يعنى جايى كه حجاج مُحرم مىشوند.
ميقاتهاىاحرام، بهوسيله پيامبر صلى الله عليه و آله تعيين گرديده است؛ چنانكه در صحيحه معاويةبن عمار است كه حضرت امام صادق عليه السلام فرمود:
«مِنْ تَمَامِ الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ أَنْ تُحْرِمَ مِنَ الْمَوَاقِيتِ الَّتِي وَقَّتَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله لا تُجَاوِزْهَا إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْرِمٌ». (2)«از تماميت و كمال حج و عمره، احرام از ميقاتهايى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را تعيين كرد و بايد جز با احرام از آن ميقاتها عبور نكنى.»
ميقات عمره تمتّع عبارت است از:
مسجد شجره
جُحفه
يَلَمْلَم
قرن المنازل
وادى عقيق
و محاذات يكى از آنها، براى كسى كه از ميقاتهاى ياد شده عبور نكند.
ميقات حجّ تمتّع، مكه معظمه است و ميقات حج افراد و حجّ قِران، يكى از مواقيت پنجگانه بالا مىباشد، ولى اگر شخص در مكه و يا در محلّى نزديكتر از ميقات به مكه باشد، منزلش ميقات او است كه در روايات از آن به «دُوَيْرَةُ أهْلِه» تعبير شده است.
و ميقات عمره مفرده، اگر حاجى در مكه باشد، ادْنَى الْحِلّ مىباشد و اگر خارج از حدود ميقاتهاى پنجگانه باشد يكى از آن ميقاتها است و چنانچه داخل مواقيت ياد شده باشد، مخيّر است كه از يكى از آنها و يا از ادْنَى الحِلّ مُحرم شود و ميقات كودكان «فَخّ» مىباشد. (3)]
ميمون (بئر): چاهى است در مكه ميان خانه خدا و حجون در ابطح مكه. اين چاه را ميمون حضرمى در زمان جاهليت حفر كرد و از همينرو بهنام او خوانده شده است. ابوجعفر منصور در محل اين چاه درگذشت و مدفون شد. ميمون اينچاه را، پيش از حفر چاه زمزم توسط عبدالمطّلب، حفر كرد. اين آيه شريفهدرباره همين چاه ميمون نازل شده است: قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتِيكُمْ بِمَاءٍ مَعِينٍ. (1)
ميناء: (به كسر ميم)، در خبر اعزام سريّه زيدبن حارثه بهسوى مدين آمده است كه وى تعدادى از اهالى ميناء؛ يعنى سواحل را اسير كرد. مقصود از ميناء در اينجا، ساحل مَدْين در نواحى تبوك است كه «مقنا» و «حقل» در آن ساحل واقعاند.
مؤته: در شرق اردن در فاصله يازده كيلومترى جنوب كرك واقع است.
جنگ معروف مؤته، در سال هشتم هجرى، در همين شهر بهوقوع پيوست.
در حال حاضر روستايى است آباد از جمعيت و نزديك آن روستاى «المزار» قرار دارد كه آرامگاه شهداى جنگ مؤته امثال زيدبن حارثه، جعفربن ابىطالب، عبداللَّهبن رواحه و ديگران در آنجاست.] نقشه 34.
مِئْثَب: (بر وزن منبر)، در لغت بهمعناى زمين برآمده يا تپه است. و آن نام يكى از صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است. در قاموس آمده: كوهى يا جايى است كه صدقه پيامبر صلى الله عليه و آله در آن قرار داشت. بعضى اين كلمه را بهصورت «ميثم» و ياقوت به شكل «ميثب» آوردهاند.
1) ملك: 30
تصوير؟؟؟
نائله: بتى بوده در زمان جاهليت كه نام آن همواره با «اساف» ذكر مىشود؛ چون ملازم يكديگرند.
[نابِت: كوه عرفه است كه به آن «الال» نيز گفته مىشود و اكنون «جَبَلُ الرَّحْمَه» ناميده مىشود و صحرانشينان به آن «قُرَيْن» مىگويند. (1)]
[نابِيه: از اسامى مكه مكرمه است. (2)]
[ناذر: از نامهايى است كه كعبه به آن خوانده مىشود، ولى فاسى از آن نادر ياد كرده است. (3)]
نار الحجاز: (آتش حجاز)، در حديث آمده است: «قيامت برپا نشود تا آنگاه كه آتش حجاز آشكار گردد بهنحوى كه از روشنايى آن گردنهاى شتران در بُصرى نمايان گردد».
اين آتش در سال ششصد و پنجاه و چهار در مدينه منوره بهوجود آمد. در سوم ماه جمادىالآخرِ اين سال زلزله شديدى بهوقوع پيوست كه بر اثر آن آتشفشانى شد و رودى از گدازه و مواد مذاب در شرق مدينه در محل سدّ عاقول، واقع در حوالى بيست كيلومترى مدينه، جارى گرديد.
نازيه: (به تخفيف ياء)، در خبر غزوه بدر آمده است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله از نازيه گذر كرد. نازيه وادى بزرگى است نزديك
مسيجيد كه در قديم به آن «منصرف» مىگفتند. اين وادى در سمت راست كسى است كه از مسيجيد به صفراء مىرود و قبل از تنگه صفراء، به وادى «رحقان» (كه مسافر به صفراء آن را قطع مىكند) مىپيوندد. اين دو وادى از مسيجيد، واقع در حدود هشتاد كيلومترى راه مدينه به بدر، بهوضوح ديده مىشود.
ناسّه: يكى از نامهاى مكّه است به معناى خشككننده؛ يعنى كسى كه در مكه مرتكب ظلم و ستمى شود، اين شهر او را خشك مىكند.
ناعم: يكى از دژهاى خيبر بوده است. در هنگام فتح، اين دژ بود كه محمودبن مَسلمه، برادر محمدبن مسلمه، بر اثر ضربت سنگ آسيايى، كه يهوديان بر سر او انداختند، به شهادت رسيد.
[نافِعَه: از نامهاى زمزم است. (1)]
نَباوَه: (به فتح اول و فتح واو)، نام جايى است. در حديث آمده است: «پيامبر صلى الله عليه و آله در نباوه طائف خطابهاى ايراد كرد».
محلى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روزهاى محاصره طائف در آن نماز مىخواند، عبداللَّهبن عباس به مسجد تبديل كرد كه امروزه بهنام مسجد ابن عباس معروف شناخته مىشود. اين مسجد بر روى يك نَبْوه (بلندى و زمين برآمده) بنا شده است. نبوه و نباوه هر دو يكى است و شايد اين مكان همان نباوه باشد.
نَبيت: (به فتح اول و كسر دوم)، كوهى است در صدر وادى قناة در يك چاپارى شرق مدينه. در اخبار غزوه سويق آمده است كه ابوسفيان در صدر وادى قناة، نزديك كوهى كه به آن «نبيت» مىگويند، فرود آمد كه ممكن است همان «شيب» و «تيأب» باشد. در سنن ابوداود آمده است: اسعدبن زراره نخستين كسى بود كه در هزمالنبيت، از حرّه بنى بياضه، در نقيعى (دشت يا آبگيرى) كه به آن «نقيعالخصمات» مىگويند، نماز جمعه را برگزار كرد.] «نقيع»). اما بايد دانست كه هزمالنبيت غير از نبيت است؛ چراكه هزمالنبيت منسوب است به قبيلهاى از انصار كه به آن بنىنبيت مىگويند و در غرب مدينه
1) شفاء الغرام، ج 1، ص 404
جاى دارد.] نقيعالخَصمان).
نَجْد: به هر زمين بلند و برآمدهاى (فلات، پشته) نجد مىگويند. نواحى معروف نجد در زمان ما عبارتند از: رياض و اطراف آن، قصيم، سدير، افلاج و يمامه، وشم و حائل. پيشينيان گاهى اوقات، اراضى واقع تا يكصدمترى شرق مدينه را جزء «نجد» بهشمار مىآوردند.
نجديّه: منسوب به نجد است. در داستان ابوسفيان و غزوه سويق آمده است كه وى نجديّه را پيمود تا آنكه در صدر وادى قناة، در محلّ كوهى كه به آن «ثيب» مىگويند اردو زد.] «ثيب» و نيز «تيأب» و «نبيت»).
نجديه: راهى است كه از مكه، در تلاقىگاه دو نخله، شروع مىشود و سپس به سمت نخله شامى مىرود و از وادى زرقاء و بعد ضريبه مىگذرد و آنگاه از حرّه به نجيل پايين مىرود و سپس از حاذ و معدن بنىسليم عبور مىكند و از شرق به مدينه مىرسد.
نجران: كه در تاريخ و سيره فراوان از آن ياد مىشود، شهرى است قديمى و معروف در تاريخ عرب، اين شهر در جنوب عربستان سعودى، در 910 كيلومترى جنوب شرقى مكّه، در جهت شرقى سراة واقع است و آثارى تاريخى، از جمله «اخدود» در آن قرار دارد.
[نَجْز: از اسامى مكه معظّمه است. (1)]
نُجَيْر: مصغّر «نجر»، دژى بوده در يمن، نزديك حضرموت كه در اطراف آن جنگلهايى ميان مرتدين بنىكنده و مسلمانان به فرماندهى زيادبن لبيد بياضى انصارى بهوقوع پيوست. آثار و بقاياى نجير، اكنون در شصت كيلومترى شمال غربى حضرموت موجود است.
[نحر: جاى گردنبند، بالاى سينه و نحر كردن شتر هم از همين مادّه مشتق شده است؛ زيرا كارد در نحر او فرو مىرود. (2)]
نَخْب: (به فتح نون و سكون خاء)، در خبر غزوه طائف از «نخب» ذكر شده است.
«نخب» وادى كوچكى است كه از حدود پنج كيلومترى جنوب طائف مىگذرد و از كرانه چپ «ليّه» به اين وادى مىريزد.
نَخْل: جمع «نَخْله»، واديى است كه شهر حناكيه، در يكصدكيلومترى شرق مدينه، در آن واقع است. در خبر غزوه «ذاتالرقاع» از اين وادى ياد شده است.
نَخْله: به معناى درخت خرماست. در اخبار مربوط به سريّه عبداللَّهبن جحش آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله به او نامهاى نوشت و در آن آمده بود كه: «به مسير خود ادامه بده و در نخله فرودآى و آنجا در كمين قريش باش و راجع به آنها براى ما كسب خبر و اطلاع كن».
دو نخله داريم: يكى نخله شامى و ديگرى نخله يمانى. مقصود از نخله در اين نامه، نخله يمانى است؛ زيرا اين نخله در راه قديمى ميان مكه و طائف قرار داشته است. سرچشمه و مصبّ اين دو نخله، مجاور هم هستند؛ زيرا آبهاى هر دو از سراة، واقع در غرب طائف، سرچشمه مىگيرند و سپس به سمت شمال و بعد بهسمت غرب جريان مىيابند و سرانجام در جايى بهنام «بستان ابن معمر» به يكديگر مىپيوندند و از آنجا به بعد، وادىِ مرّالظهران را پديد مىآورند.
نخلة الشاميه: وادى غولپيكرى در حجاز و يكى از دو ريزابه بزرگ «مرّالظهران» است و از آنجا تا مكه، يك شب راه مىباشد. «بطن نخله» كه حديث ليلةالجنّ درباره آن وارد شده و در راه يمن به مكه قرار دارد، منسوب به همين نخله شامى است.
نخلة اليمانيه: وادىاى است در حجاز و يكى از دو شعبه «مرّالظهران» مىباشد.
اين وادى آبهاى هدأه طائف را مىگيرد.
راه قديمى طائف و راه نجد از مكه، كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در غزوه طائف آن را پيمود، از نخله يمانى مىگذرد. خلاصه سخن آنكه: نخله يمانى و شامى حدود 43 كيلومترى شمال شرقى مكه به يكديگر مىپيوندند.
نُخَيل: مصغّر «نَخل»، دهكدهاى است در وادىاى بهنام «نُخيل» كه در مجاورت وادى نخل يا همان وادى حناكيه قرار دارد. هرگاه كسى از مدينه به سمت قصيم برود، در يكصد كيلومترى مدينه به حناكيه مىرسد كه وادى نخل در آنجا قرار دارد و در سمت راست او مىافتد.
ندوه (دار الندوه): خانهاى بوده كه قُصىّبن
كلاب آن را بهمنظور گردهمايى و رايزنى قريش بنا كرد. اين خانه در جانب شمالى مسجدالحرام قرار داشت و بعدها، در زمان بنىعباس، كه حرم را توسعه دادند، جزو آن شد.
[نسّاسه: از اسامى مكه مكرمه است. نَسّ به معناى تند راندن است و نامگذارىِ مكه به آن، براى اين است كه گويا مكه مردم را به سرعت به سوى بهشت و رحمت الهى سوق مىدهد و حادثه آفرين در آن را به سوى جهنم مىراند. (1)]
نَسْر: (به فتح نون و سكون سين)، نام بتى بوده در يمن در نزديك صنعاء.
نِسْع: (به كسر نون و سكون سين)، ياقوت از آن نام برده و گفته است: جايى است كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله و خلفاى او، آن را قرقگاه قرار دادند و آن صدور وادى عقيق مدينه است. جز ياقوت، كسى ديگر از جايى بهنام «نسع» ياد نكرده است. احتمال دارد شكل تحريف شده «نقيع» باشد كه همان صدر وادى عقيق است و پيامبر صلى الله عليه و آله آن را قرقگاه قرار داد.
[نُسكْ: عبادت و اطاعت و هر عملى است كه انسان را به خداوند نزديك سازد. (2)]
[نُسْكَيْن: يعنى حج و عمره. (3)]
[نَسِىء: به ماه تأخير افتاده گفته مىشود.
جا به جايى و تأخير انداختن بعضى ماهها، رسم و عادتى بود كه عربها تا سال دهم هجرى آن را انجام مىدادند و اين كار متصدّيان ويژهاى داشت كه به آنها «قلامه» مىگفتند. ابن هشام مىگويد:
اولين كسى كه ماههاى حرام را چنين كرد «قلمّس» بود و پس از وى پسرانش اين سمت را برعهده گرفتند كه تا چند سال پس از اسلام هم ادامه داشت.
عربها پس از فراغ از حج، پيرامون او جمع مىشدند و او چهار ماه حرام را كه رجب، ذىقعده و ذىحجّه بود، مشخص مىكرد و گاه ماه صفر را به جاى محرّم حلال مىكرد و عربها مىپذيرفتند تا اينكه در سال دهم هجرى اين كار با نزول آيهاى از سوره توبه حرام شد:
إِنَّمَا النَّسِىءُ زِيَادَةٌ فِي الْكُفْرِ
يُضَلُّ بِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَاماً وَيُحَرِّمُونَهُ عَاماً لِيُوَاطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ فَيُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ وَاللَّهُ لَايَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ. (1)
همانا نسىء افزايش در كفر است و به وسيله آن، كافران به گمراهى كشيده مىشوند. يك سالِ آن را حلال و يك سالش را حرام مىكنند، تا تعداد ماههايى را كه خداوند حرام كرده كامل كنند و آنچه را كه حرام كرده حلال نمايند. زشتى اعمال آنها در نظرشان [نيكو] زينت داده شده و خداوند كافران را هدايت نمىكند. (2)]
نُصْب: (به ضمّ اول و سكون دوم)، جايى است نزديك مدينه كه با آن چهار ميل فاصله دارد. بعضى گفتهاند: نصب جزء معادنالقبليه است. از مالكبن انس روايت شده كه: عبداللَّهبن عمر به ذاتالنُّصب رفت و نماز را شكسته خواند.
نصيبين: در منتهى اليه شمال جزيره فرات در مرز يمن، بين تركيه و سوريه واقع است و جزو خاك تركيه مىباشد. در مجاورت شهرِ سورىِ قامشلى قرار دارد و فاصله ميان اين دو شهر، فقط خط مرزى است كه نصيبين در شمال خط و قامشلى در جنوب آن است. يكى از شاخههاى رودِ خابور از اين شهر مىگذرد. در سرگذشت سلمان فارسى از نصيبين سخن بهميان آمده است.
نَضير: (به فتح نون)، بنونضير قبيلهاى يهودى بودند كه در مدينه سكونت داشتند. اين قبيله در عصر جاهلى به مدينه مهاجرت كردند و حقّى در اين شهر نداشتند؛ چرا كه عرب نبودند. در مدينه نه عرب يهودى وجود داشت و نه يهودى عرب.
اين يهوديان چون سر به طغيان و سركشى برداشتند و كفران نعمت كردند و حق همسايگى را بد بهجاآوردند و برضدّ عربهاكه خداوند دين اسلام را به آنان ارمغان داد، دست به تحريك و فتنهانگيزى مىزدند، خداوند اجازه داد كه يهوديان را از مدينه برانند و اين خاك را از وجود آنان پاك سازند. بنىنضير و
بنىقريظه در منطقه عوالى مىزيستند و از جمله سكونتگاههاى ايشان «وادى بطحان» و «بويره» بود. پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در سال چهارم هجرت آهنگ نبرد با ايشان را كرد و دژهايشان را فتح نمود و زمين به اهل واقعى آن بازگشت.
نطاة: بهقولى: دژى بوده در خيبر؛ و بهقولى ديگر: نام چشمه آبى است. نطاة امروزه يكى از دهكدههاى خيبر در شمال شرقى شُريف، نزديك راه و در پايين وادى است.
نَعْف: نام قريهاى است در راه حجر، ميان علا و تبوك. در اين روستا مسجدى قديمى است كه به آن مسجد كويكب مىگويند و از مساجد باستانى كهنىاست كه درعهدحضرترسول صلى الله عليه و آله تأسيسشد.
نَعْمان: (به فتح نون و سكون عين)، بهمعناى زندگى شاداب و خوش و خرّم است.
نعمان الأراك يكى از وادىهاى تهامى حجاز است ميان مكه و طائف.
نَقْب بنى دينار: نقب در لغت بهمعناى گذرگاه تنگ و باريك در كوه است و بنىدينار تيرهاى از انصار بنىنجار بودهاند. نقب بنىدينار در حرّه يا سنگلاخ غربى مدينه بوده و شايد همان راه معروف فعلى باشد كه به ذوالحليفه منتهى مىشود. اين راه در حرّه ايجاد شده بود و بعدها به يك راه شوسه تبديل شد.
همچنين «نقب» منطقه وسيعى است در جنوب فلسطين.
نَقْره: (به فتح اول و سكون دوم، بعضى به كسر دوم روايت كردهاند)، جايى است در راه مكه كه وقتى كسى از حاجر بهسوى مكه بالامىرود، بهآنجا مىرسد. نقل است كه عُيينةبن حصن فزارى، عمربن خطاب را از آوردن عجمهاى كافر به مدينه نهى كرد و دستش را زير ناف خود گذاشت و گفت: گويى مردى از آنها را مىبينم كه به اين جاى تو خنجر فرو مىبرد. هنگامى كه ابولؤلؤ به همان نقطه از بدن عمر خنجر فرو كرد، گفت: در ميان نقره و حاجر چنين روزى پيشبينى شد. منازل بنىفزاره در ميان نقره و حاجر بوده است.
نَقْعاء: (به فتح اول و سكون دوم)، به معناى زمينهاى سنگلاخى است كه در آنها
ناهموارى و بلندى نباشد. هرگاه مفرد آورده شود، مىگويند: «ارض نقعاء».
همچنين مىتواند از ماده «استنقاع» باشد كه بهمعناى فراوانى آب در آن زمين است. نيز مىتواند از «نقع» باشد، بهمعناى سيراب شدن و فرونشستن عطش.
نقعاء: جايى است در پشت مدينه در بالا دست نقيع، در سرزمين مزينه.
مسير پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در غزوه بنىمصطلق از اين مكان مىگذشت.
نَقَمى: (به فتح اول و دوم و سوم و الف مقصور)، از «نقمه» است بهمعناى عقوبت و مجازات. «نَقَمى» نام جايى است كه در غزوه خندق از آن ياد شده و آمده است:
«در روز خندق، غطفان و پيروان آنها، از اهالى نَجْد آمدند و در ذنب نقمى، واقع در كنار كوه احد، اردو زدند». نقمى واديى است كه از شمال كوه وَ عيره و احد مىگذرد و سپس به وادى «حَمْض»، در بخش معروف به «خُليل» در شمال مدينه، مىريزد.
«زُبير»، كه مزرعهاى بوده از عبداللَّهبن زبير و نيز كوه ثور، يكى از حدود حرم مدينه، در نَقَمى قرار دارد.
نقيع: در لغت بهمعناى آبگير و بهمعناى زمين هموار يا دشت است. «نقيع» واديى است در جنوب مدينةالنبى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و خلفاى پس از او، آن را قرق كردند. اين وادى را تا بئرالماشى در 38 كيلومترى جنوب مدينه- در راه هجرت- بهنام نقيع مىخوانند و از بئرالماشى تا ذوالحليفه را «عقيقالحسا» مىگويند كه «نعنعحساوى» در مدينه منسوب به آن مىباشد. از ذوالحليفه تا جايىكه وادىبه اضم، در مجمعالأسيال، مىريزد، بهنام عقيق مدينه خوانده مىشود. طول اين وادى از سرچشمههاى آن تامدينه، حدود يكصدوپنجاه كيلومتر است. آن قسمت از اين وادى را كه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله قرق كرد «قاعالنقيع» است. قاعالنقيع زمين گستردهاى است كه چراگاهها و مرغزارهاى سرسبزى را مىروياند. در حديث آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله «غَزَرالنقيع» را قرقگاه قرار داد. «غَرَز» نوعى گياه است و «نقيع» بهمعناى دشت مىباشد.
برخى علما آن را «نقيعالخضمات» ناميدهاند كه بهنظر مىرسد اين غير از نقيع اول است.
نقيع الخَضِمات: (بهفتح خاء وكسر ضاد)، در لغت بهمعانى گياه سبز نازك، شاخه، زمين پوشيده از گياه سبز و نازك. جمع خضيمه به صورت «خَضِمات»- يعنى با حذف ياء- از باب تخفيف و كثرت استعمال است.
در حديثى كه ابو داود از عبدالرحمن ابن كعب بن مالك روايت كرده، آمده است كه سلمه گفت: پدرم هرگاه اذان نماز جمعه را مىشنيد، براى اسعدبن زراره طلب آمرزش مىكرد. علت اين كار را از پدرم پرسيدم، گفت: او اولين كسى بود كه در هزمالنبيت از حرّه بنى بياضه درنقيعى كه بهآن «نقيعالخضمات» مىگويند، براى ما نماز جمعه خواند.
حرّه بنىبياضه: محل دهكده بنىبياضه بوده در حرّه غربى واقع در يك ميلى منازل بنىسلمه.
بكرى اين اسم را «نقيعالخضمان»- با نون- آورده است. نووى مىگويد:
نقيعالخضمات دهى است نزديك مدينه در يك ميلى منازل بنىسلمه. سمهودى مىنويسد: در منزلگاههاى آنان در حرّه مكانهاى پست و گود افتادهاى ديدم كه آب سيل در آنها جمع مىشود. «هَزْم» در لغت بهمعناى گودال و حفره است.
احتمال هم دارد كه مراد از آن، محل شكست و هزيمت باشد؛ چه آنكه نبيت نام قبايلى از اوس است كه ميان آنان و بنىبياضه از خزرج جنگهايى درگرفت و در اكثر اين جنگها- تا قبل از جنگ «بُعاث»، پيروزى با خزرج بود.
بنابر آنچه گفته شد، اضافه و نسبت دادن قرقگاه نقيع به «خضمات»، درست است. در روايتى از ابن زباله آمده است:
«او نخستين كسى بود كه در اين دهكده در زمين پست و نشيبى از حره بنىبياضه براى ما نماز جمعه اقامه كرد».
نَمِرَه: (به فتح اول و كسر دوم)، مؤنث «نَمِر» است بهمعناى پلنگ ماده. نَمِره ناحيهاى است كه از صحراى عرفات شمرده مىشود؛ كوه كوچكى است كه وقتى در عرفه وقوف مىكنيد، آن را در سمت غرب خود مشاهده مىكنيد و ميان شما و نمره سيل وادى عُرَنه فاصله است.
نَمَلى: (به فتح اول و دوم و الف مقصور)، ياقوت مىنويسد: آبى است نزديك مدينه و «نمل» يا «حمراء نمل» كوه سرخى است در جنوب ذوالحليفه كه
هرگاه از مدينه در راه بدر حركت كنيد، از آبار على (ذو الحليفه) كه بگذريد حمراء نَمْل را در سمت چپ خود مىبينيد.
نُوبَه: ياقوت از اين مكان ياد كرده و گفته است: نوبَه محلى است كه از آنجا تا مدينه بايد سه روز راه رفت و در اخبار مغازى از آن سخن به ميان آمده است.
نور: كوهى است.] حراء.
نُهْم: (به ضم نون و سكون هاء)، مزينه بتى داشتند به نام «نُهْم». خادم اين بت وقتى آوازه دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله را شنيد به سمت بت رفت و آن را شكست و اين ابيات را سرود:
ذهبتُ الى نُهْم لأذبح عنده عتيره نُسْك كالذي كنت أفعل
فقلت لنفسي حين راجعت عقلها أَ هذا إِله ا بُكمٌ ليس يعقلُ
سپس به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شد و اسلام آوردن قوم خود مزينه را تضمين كرد.
نيق العُقاب: جايى است ميان مكه و مدينه.
در همين مكان بود كه ابوسفيانبن حارث و عبداللَّهبن ابى اميه، برادر امّ سلمه، در سال فتح، خواستند با پيامبر صلى الله عليه و آله ملاقات كنند اما آن حضرت از پذيرفتن و ملاقات آن دو خوددارى ورزيد.
هيچيك از علما اين مكان را شناسايى نكردهاند.
نينوى: در خبر پناه بردن پيامبر صلى الله عليه و آله به طائف و گفتگوى ايشان با عدّاس، از اين مكان ياد شده است.
نينوى شهرى باستانى بوده كه پيامبر خدا، يونسبن متى، از آنجا برخاست.
امروزه ويرانهها و بقاياى اين شهر در كرانه چپ رود دجله و روبهروى شهر موصل، از سمت شرق، موجود است و ميان آن آثار و شهر موصل، رود دجله واقع است.
وادى: (رودخانه و مسير سيل)، در ابتداى كتاب در ذيل عنوان «اودية المدينه» از وادىهاى بطحان، قناة، عقيق، مهزور، مذينيب و ... ياد كرديم.
وادى ازرق:] «ازرق».
وادى بُطْحان: ابن شُبّه از براء و عايشه مرفوعاً روايت كرده است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «بطحان بر روى درى از درهاى بهشت قرار دارد». سيل بطحان (1)از ذىالجَدْر سرچشمه مىگيرد و پس از عبور از حرّه به جفاف مىريزد و سپس به فضاى بنىخمطه و اعوص مىرسد و آنگاه از بستر وادى بحطان عبور مىكند و سرانجام در زغابه مىريزد. ابنزباله مىگويد: سيل بحطان از حلأتين، حلأتى صَعْب، واقع در هفت ميلى مدينه مىآيد و سپس به جفاف در شرق قبا مىرسد و در آنجا، از طرف مصلّى، وادى رانونا به آن مىپيوندد.
مطرى مىگويد: ابتداى بُطحان، ماجشونيه است و انتهاى آن مساجد الفتح (مساجد سبعه).
[وادى بَكَّه: ازرقى وادى ابراهيم را كه مسجد الحرام و ابْطَح و بَطْحاء در آن واقعاند، وادى بكّه مىنامد. (2)]
[وادى تُرْبان: اين وادى در ميان «ذاتُ الجِيشْ» و «مَلَل» و «سياله» واقع شده و داراى آبهاى فراوان است و
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در مسير غزوه بدر در آنجا فرود آمده است. (1)]
وادى رانونا: رانون هم گفته شده است. ابن شُبّه مىگويد: سيل اين وادى از مقمن، كوهى در سمت عين (جنوب) كوه عَيْر مىآيد و سپس به قرين صريحه معروف به قرينالضرطه و آنگاه به سد عبداللَّهبن عمروبن عثمان، معروف به سدّ عنتر مىريزد و از آنجا در صفاصف پخش مىشود و به عُصبه مىريزد و از داخل اين وادى عبور مىكند و از سمت راست قبا مىگذرد و سپس وارد عوسا، معروف به حوسا مىشود و آنگاه از سراره، واقع در منزلگاههاى بنى بياضه مىگذرد و در آنجا به دو شاخه تقسيم مىشود.
شاخهاى از بئر جشم، در بنىبياضه، عبور مىكند و به سكّةالخليج مىرسد و سرانجام به وادى بطحان مىريزد.
وادى عقيق: در صحيح بخارى از قول [عبداللَّهبن] عمر روايت شده است كه گفت: شنيدم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در وادى عقيق مىفرمايد: «ديشب كسى نزد من آمد و گفت: در اين وادى مبارك نماز بگزار».
از منذربن عبداللَّه نقل شده كه وى از افراد مطّلع و آگاه شنيده است كه عَرْصه؛ يعنى عرصه عقيق، از محجّه يين؛؟؟ تمهيد ه ك الله اكبر الحمد لله ب يعنى راه فِقْره كنونى كه در سمت شام جاوات مىباشد، تا محجه شام است و از ابتداى جُرف تا نقيع را دربر مىگيرد.
عقيق به دو بخش تقسيم مىشود كه به آنها عقيقان مىگويند. عقيق پايين عقيق مدينه است كه بهنام عقيق (صفر خوانده مىشود و بئر رومه در آن قرار دارد و ديگرى عقيق اكبر است كه بئر عروه در آن جاى دارد. عقيق ديگرى هم هست كه نزديك عقيق اكبر مىباشد و جزو بلاد مُزينه است. وجه تسميه عقيق آن است كه سيل آن، حرّه (2)را مىشكافد و قطع مىكند (عقّ در لغت بهمعناى شكافتن و قطع كردن است). مىگويند «تُبَّع» از عرصه عبور كرد و گفت: اينجا عرصه زمين است و از آن پس، آن منطقه كه «سليل» نام داشت، بهنام عرصه خوانده شد و از عقيق گذشت و گفت:
اينجا عقيق زمين است و از اين پس، بهنام عقيق خوانده شد. بعضى هم گفتهاند: علت نامگذارى آن به عقيق، سرخ بودن خاك آن است. عقيق داراى سه جمّاء (تپه) است:
اول: جَمّاء تضارع كه وقتى كسى به سمت مكه مىرود، اين تپه روبهروى او قرار مىگيرد. اين در صورتى است كه از داخل وادى عقيق عبور نكند، امّا چنانچه از داخل آن حركت كند، جمّاء در سمت راست او مىافتد.
دوم: جماء امّ خالد كه در جهت شمال جماء تضارع قرار دارد و آب آن از قصر محمد بن عيسى جعفرى مىگذرد. در پاى آن، خانههاى اشعث و قصر يزيد نوفلى (1)و فيفاء الخبار قرار داشته و از آن به جماء عاقر، راهى است كه از ناحيه چاه رومه عبور مىكند.
فيفاء الخبار جزو جماء امّ خالد است.
نقل شده كه در اين جُمّاء گور انسانى يافت شد كه در آن نوشته بود: «من اسودبن سواده فرستاده عيسىبن مريم بهسوى مردم اين روستا هستم». در روايتى ديگر آمده است: «بهسوى روستاهاى عرينه». در روايتى ديگر آمده است: «گورى به قد چهل گز» و در روايتى ديگر آمده است: «فرستاده سليمانبن داود بهسوى مردم يثرب».
سوم: جمّاء عاقر و بهقولى: عاقل.
قصر جعفربن سليمان در عرصه به اين جماء نسبت داده شده است. در پشت اين جماء، مَشاش واقع شده و آن وادىاى است كه به عرصه مىريزد.
وادى القُرى:] «قرى» و «علا».
وادى قناة: تُبّع در اين وادى توقف كرد و چون آنجا را ترك نمود گفت: اينجا قنات زمين است و از آن پس بدين نام خوانده شد. اين وادى بهنام «شظاظ» نيز خوانده مىشود. در قاموس آمده است:
بخش واقع در نزديك مدينه بهنام قناة ناميده مىشود و قسمت دور از آن، در محل نارالحرّه، شظاظ خوانده مىشود.
ابن شبّه گويد: وادى قناة از وجّالطائف مىآيد و به ارحضيّه و قرقرةالكُدْر مىريزد و سپس از طرف القدوم در بيخ
1) اين خانهها در عصر عباسيان وجود داشتهاما بعداً از ميان رفتهاند و اثرى از آنها باقى نمانده است. نك: ص «اخبارالوادى المبارك» از همين نويسنده.
قبرستان شهداى احد مىگذرد و به محل تجمع سيلابها در زغابه منتهى مىشود.
وادى قناة يكى از وادىهاى بزرگ عرب است كه از مشرق مىآيد تا به سدّى كه نارالحرّه ايجاد كرده است مىرسد. اين وادى بهعلت وجود سدّ ياد شده قطع گرديده بود امّا در سال 690 ه. ق. شكاف برداشت و وادى جريان يافت و در آن سال و سال بعد، ميان دو كوه را پر كرد و بعد از سال 700 دوباره شكاف خورد و يك سال يا بيشتر جريان يافت و بار ديگر در سال 734 بر اثر بارش بارانهاى متوالى شكاف برداشت و جريان آب باعث حفر وادى ديگرى شد كه از بسترى غير از بستر قبلىاش كه از سمت قبله آرامگاه حضرت حمزه قرار داشت، مىگذشت.
وادى مُذَيْنيب: يا مُذَيْنب شاخهاى از سيل بُطْحان است؛ زيرا به روضه بنىاميه مىآيد و سپس از روضه منشعب مىشود و حدود پانزده جزء از املاك [منزلگاههاى] بنىاميه را مىپيمايد و [آنگاه از املاك آنان بيرون مىرود و] به بُطحان مىپيوندد. مذينيب و بطحان، هردو، از حلأتين، حلأتى صعب، سرچشمه مىگيرند و به زغابه مىريزند.
مذينيب از حرّه شرقى، از سمت قبله ديار بنىقريظه عبور مىكند و از روستايى قديمى در شرق عهن و نواعم مىگذرد و در املاك ياد شده چند شاخه مىشود و سپس از محل معروف به بقيع الزرندى و از ناصريّه عبور كرده به وادىاى مىريزد كه از جفاف، واقع در شرق مسجد فضيخ مىآيد و در آنجا شاخههايى از مهزور به آن مىپيوندد و همگى به بطحان مىريزند و با رانونا يكى مىشوند و از غرب مصلّاى مدينه عبور مىكنند.
[وادى مكه: ازرقى وادى فخ را كه تا جنوب تنعيم امتداد دارد، وادى مكه معرفى كرده است. (1)]
وادى مهزور: بنابه گفته ابن زباله، اين وادى از حرّه شوران آغاز شده و از املاك بنىقريظه مىگذرد و سپس به مدينه مىرسد. اين وادى از مسجد نبوى صلى الله عليه و آله مىگذشته است. سيل بنىقريظه در منطقه بنىخطمه به مذينب مىپيوندد. از ك الله اكبر الحمد لله ب كن الله اكبر رل شود؟؟؟
بنابراين، اين دو وادى يكى مىشوند و
1) بلادى، ج 7، ص 20، بهنقل ازاخبار مكه، ج 2، ص 282
در اموال ياد شده از هم جدا مىگردند و از نماى صدقات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به جز مشربه امّابراهيم مىگذرند و سپس به الصَّوْران، نزديك قصر مروانبن حكم مىرسند و آنگاه با پيمودن بطن وادى، از كنار قصر بنىيوسف مىگذرد و بقيع را در مىنوردد و سپس به ديار بنىحُديله مىرسد. مسجد نبوى در بطن وادى مهزور واقع است. وادى مهزور به كومه (تپهخاكى) ابوالحمراء منتهى مىشود.
وادى مهزور در سال يكصدو پنجاه و شش (يا هشت)، در زمان خلافت منصور، چنان طغيانى كرد كه صدقات پيامبر صلى الله عليه و آله را زير آب برد و در برقه آب تا كمر درختان خرما رسيده بود. مردم نگران خراب شدن مسجد شدند و بهطرف آن حركت كردند و با راهنمايى پيرزنى در برقه نقطهاى از زمين را كندند و به سنگ منقوشى برخوردند و آن را از جا درآوردند و آب بهطرف آن حفره سرازير شد و فروكش كرد.
زبيربن بكار مىگويد: سيل عقيق و رانونا و ذاخر و ذوصلب و ذوريش و بطحان و معجب و مهزور و قناقا در زغابه به هم مىرسند. اين سيلهاى منطقه عوالى، پيش از پيوستن به عقيق، به يكديگر مىپيوندند و سپس مجموعاً در زغابه در محل زمين سعد بن ابىوقاص، يعنى بالاى وادى اضم، به عقيق وصل مىشوند. (وجه تسميه وادى اضم آن است كه اين سيلابها در آنجا به يكديگر منضّم مىشوند) اين سيلابها، پس از پيوستن به يكديگر، در سمت راست الصورين واقع در پايين زغابه پيش مىروند و سپس وادى نعمى و وادى نعمان به آنها مىپيوندند و همچنان پيش مىروند و آنگاه وادى ملل در ذىخُشُب و سپس وادى برمه از شام و بعد وادى حجر و وادى جزل، كه سقيا در آن واقع شدهاست، به آن ملحق مىگردد، و آنگاه وادىاى بهنام سفيان، در محل كوهى كه اراك ناميده مىشود، به آن مىپيوندد و سپس از سه نقطه به نامهاى يعيوب و نبيحه و حقيب به دريا مىريزد.
1) اين چهار حديث از تاريخالمدينه ابنشبهنقل شدهاند.
(نحوه استفاده از آب) وادى مَهْزور و مُذَيْنيب چنين حكم فرمود كه آب را نگه مىدارند تا به اندازه برآمدگى پشت پاها برسد، آنگاه جلوى آن را باز مىكنند تا به زمينها و باغهاى پايينتر برود.
آب تا پاشنه پا بالا بيايد و سپس رها شود تا به اراضى و باغات پايينتر برود.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره سيل مهزور حكم كرد كه براى صاحبان نخلستانها تا پاشنه پا و براى صاحبان مزارع تا بند كفش است و سپس آب را رها كنند تا كسانى كه پايينتر از آنان هستند استفاده كنند.
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره سيل مهزور چنين حكم و داورى كردكه زمينها و باغهاى بالاتر آب را نگهمىدارند تا به اندازه برآمدگى پشت پاها و جدر (1)برسد سپس رها شود تا پايينترها از آن استفاده كنند. از اين آب براى آبيارى باغها استفاده مىشد.
واسط القصب: دهكدهاى است در عراق.
پيش از آن كه حَجّاج شهر واسط رابسازد، ايندهكدهوجود داشت.
واقِم: دژى بوده از دژهاى مدينه. حرّه واقم:
همان حرّه يا سنگلاخ شرقى مدينه است كه وقتى به فرودگاه مىرويد، پس از قطع خيابان ابوذر، در سمت راست شما قرار مىگيرد.
وَبْره: (به فتح اول و سكون دوم)، حرّه وبره همان حرّه غربى مدينه، يا بخشى از آن است. اين حرّه يا سنگلاخ مشرف بر وادى عقيق مىباشد.
وَبْرَه: دهى است در كوه آره واقع در سرزمين اسلم. در حديث اهبان اسلمى از
1) جدر؛ بهقولى بهمعناى بيخ يا پاى درختاست و بهقولى ديوارههايى است كه دور درختان خرما درست مىكردهاند تا آب در آن جمع شود و گروهى ديگر مىگويند: بهمعناى «پل» مىباشد. وفاءالوفا، ج 3، ص 1079، محيىالدين.
اين ده ياد شده است. اين ده از توابع مدينه در وادى فرع است و با مدينه دويست كيلومتر فاصله دارد.
وَتير: امروزه بهنام «وتائر» معروف مشهور است. گفته مىشود: «وتران» و آن نام دو شِعب يا درّه است، واقع در جنوب غربى مكّه. بعضى گفتهاند: وتير آبى است متعلّق به خزاعه كه در پايين دست مكّه قرار دارد.
وَجّ: (به فتح اول و تشديد جيم)، در حديث آمده است: آخرين غزوه براى خدا جنگ وجّ است. غزوه طائف آخرين غزوات پيامبر صلى الله عليه و آله بود. «وَجّ»: همان وادى طائف است كه از حاشيه جنوب غربى طائف عبور مىكند و سپس بهسمت جنوب و شرق مىرود.
وَجْده: يكى از دژهاى خيبر بوده كه امروزه، به يكى از روستاهاى خيبر اطلاق مىشود.
وُدّ: (به ضمّ اول)، بتى بوده از قريش كه آن را «وُدّ» مىناميدند. به فتح اول هم گفته مىشود. بعضى گفتهاند: بتى بوده در دومة الجندل.
وداع (ثنيّة الوداع): اين آن ثنيّةالوداع نيست كه در سرود «طَلَعَالْبَدْرُ عَلَينا ...»، كه اهالى مدينه در هنگام استقبال از پيامبر صلى الله عليه و آله خواندند، به آن اشاره شده است؛ چرا كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از قُبا، درجنوب مدينه، بهاينشهر وارد شد.
ثنيّة الوداعِ مشهور، در ابتداى خيابان ابوبكر (سلطانه) و در اوّل خيابان سيدالشهدا قرار دارد. اين گردنه بر سر راه كسانى است كه از مدينه، از راه تبوك، به شام سفر مىكنند.] «ثنيّة»).
وَدّان: (به فتح اول و تشديد دوم)، جايى است ميان مدينه و مكه، در دوازده كيلومترى شهر مستوره كه ميان مستوره و گردنه هَرْشى واقع است و با مدينه 250 كيلومتر فاصله دارد. در خبرهاى غزوه ابواء از وَدّان سخن بهميان آمده است.
وِرقان: كوهى است در هفتاد كيلومترى جنوب مدينه كه هرگاه از مدينه به سمت روحاء برويد، اين كوه در سمت چپ شما، در راه مدينه به بدر، قرار مىگيرد.
در حديث آمده است: «بهترين كوهها احد است و اشعر و ورقان».
وَسَط: كوهى است مشرف بر ضريّه] «ضريّه» و در مجاورت آن دشتى است كه زراعت مىشود. ذو الجوشن خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آمد و تقاضا كرد اين محل را به او واگذارد و حضرت هم آن را به اقطاع او داد.
وَطيح: يكى از دژهاى خيبر بوده است.
وَظيف الحمار: بخشى از وادى عقيق است كه از سقاخانه سليمانبن عبدالملك تا زغابه را شامل مىشود. در طبقات ابن سعد، در ذيل داستان ماعز آمده است كه چون سنگها به او برخورد كرد، به سمت عقيق پابهفرار گذاشت؛ اما عبداللَّهبن انيس در مكيمن، واقع در وظيفالحمار به او رسيد.
وَعيره: كوهى است داراى قلّهاى مقعّر و فرو رفته كه از شمال شرقى روبهروى كوه احد است.
وَليّه: گفته مىشود يكى از نامهاى جايى است كه بت «ذوالخلصه» در آن قرار داشت. به «وليّه» ثروق هم مىگويند. وليّه در سرزمين «دوس»، واقع در جنوب جزيرةالعرب و بين عربستان سعودى و يمن شمالى قرار دارد. هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله جريربن عبداللَّه بجلى را فرستاد تا ذوالخلصه را آتش بزند و خراب كند، وى دمار از روزگار مردم وليّه درآورد و ذوالخلصه را به آتش كشيد و ويرانش كرد.
هُبَل (به ضمّ اول و فتح دوم)، ياقوت مىگويد: گمان مىكنم از «هابل» باشد، بهمعناى فربه و پرگوشت و پيه و يا از «هبل» بهمعناى فرزند مردگى؛ يعنى كسى كه از هبل اطاعت نمىكرد، اين بت جان فرزند او را مىگرفت.
هُبل بتى بوده از بنىكنانه كه قريش آن را مىپرستيدند. بعضى گفتهاند: هبل يكى از بتهاى كعبه بوده و نزد قريش از همه بتها احترام و عظمت بيشترى داشته است. همين بت است كه ابوسفيان، وقتى در جنگ احد به پيروزى دست يافت، خطاب به آن مىگفت: زنده باد هبل، اى هبل! آيين خود را برتر گردان و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: خداوند برتر و والاتر است.
[هُبَل: از هباله گرفته شده كه به معناى غنيمت است؛ يعنى بتى كه عبادت او مُغتنم مىباشد، يا هركس او را پرستش كند به غنيمت مىرسد.
هُبَل بت قبيله «بنى كنانه» بود كه قريش نيز آن را مىپرستيدند و قبيله كنانه نيز بتهاى «لات» و «عُزّى» را كه مربوط به قريش بود، عبادت مىكردند و ديگر اقوام عرب هم مجموع آنها را حرمت مىنهادند و در هر سال اجتماعى از آنها برگرد اين بتان تشكيل مىشد.
به گفته «ابومُنذِر» بتهاى قريش در داخل كعبه و در اطراف آن بودند و بزرگترين بتها از نظر قريش بت هُبَل بود كه «خُزَيْمَة بن مَدْرَكَه» آن را در كعبه نصب كرده بود و از اين رو به آن هُبل خزيمه مىگفتند و هدايايى به آن تقديم و در كنار آن قرعه كشى مىكردند.
اين همان بتى است كه ابوسفيان در جريان جنگ احد، هنگامى كه احساس پيروزى كرد، شعار «اعْلُ هُبَل»؛ «سربلند باشى اى هبل» سر مىداد، پيامبرخدا صلى الله عليه و آله فرمود: «اللَّهُ اعْلى وَ اجَلّ»؛ «خداوند بالاتر و والاتر است.»
هنگامىكه پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در فتح مكه وارد مسجدالحرام شد، با كمان خويش بر چشم و صورت بتها مىزد و مىفرمود: «جاءَ الحَقُّ وَزَهَقَ الباطِلُ إِنَّ الباطِلَ كانَ زَهُوقاً»؛ حق آمد و باطل از ميان رفت، همانا باطل از ميان رفتنى است. (1)على عليه السلام هُبَل را از بام كعبه به زير افكند و سپس دستور داد كه در درگاه «باب بنى شيبه» (زير پاى زائران كعبه) دفن كنند. (2)]
هَجَر: (به فتح اول و دوم)، گفته شده بهمعناى دهكده است. اين كلمه- چنانكه در بخارى آمده- با الف و لام تعريف (الهجر) نيز مىآيد.
به گفته ياقوت: هجر نام شهرى است كه مركز بحرين مىباشد. گفتنى است مقصود، بحرين معروف فعلى كه در داخل خليج فارس قرار دارد نيست، بلكه در گذشته به منطقه شرقى عربستان سعودى بحرين مىگفتند كه مركز آن هجر، يا همان احساء بود.
سبوهاى هَجَرى منسوب به همين هَجَر احساء است. بعضى هم گفتهاند:
منسوب به روستايى است نزديك مدينه كه در آن كوزه و سبوهاى بزرگ مىساختند.
هدّار: از نواحى يمامه و زادگاه مسيلمه كذّاب بوده است.
هَدْأه: اين نام كه بهصورت «هداة» و «هدة» نيز روايت شده، جايى است ميان عُسْفان و مكه، يا در هفت ميلى عسفان. در خبر غزوه رجيع از اين مكان سخن بهميان آمده است.
بعضى گفتهاند: درست آن «هدة»- بدون الف و يا همزه- است. امّا «هدأة» ميان مكه و طائف است و در هجده كيلومترى غرب طائف قرار دارد و راه مكه به طائف از آن مىگذرد.
هَدْم: در ماجراى درهم شكستن «لات»، در طائف، از اين مكان نام برده شده است.
در اين داستان آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابوسفيانبن حرب و مغيرةبن شعبه را براى خراب كردن بت لات فرستاد.
مغيره براى درهم شكستن آن رفت و ابوسفيان در ملكى كه در ذىالهَدْم داشت مقيم شد. اين مكان شناخته شده نيست.
[هَدْى: به شتر يا حيوان ديگرى گفته مىشود كه براى قربانى به مكه مىبرند و به آن هَدِىّ بر وزن فعيل نيز گفتهاند.
خداوند در سوره مباركه بقره به آن اشاره فرموده است: حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْىُ مَحِلَّهُ ...؛ (1)
«تا وقتى كه حيوان قربانى به قربانگاه برسد.»
در لسان العرب آمده است: نخست عرب به شترى كه براى قربانى به كعبه اهدا مىشد، هَدِىّ؛ يعنى اهدا شده، مىگفت و سپس به ديگر شتران كه براى قربانى در نظر گرفته نمىشد «هَدِىّ» گفت. (2)]
هُذَيْل: قبيلهاى عدنانى است كه در سروات سكونت داشتند و سراة آنان چسبيده به كوه غزوان است و اين كوه متصل به طائف مىباشد. آنان در پايين دست سراة، در نواحى نجد و تهامه، ميان مكه و مدينه، اماكن و آبهايى داشتند.
از منزلگاههاى هذيل است: عُرنه و عَرَفه و بطن نعمان و اوطاس و هزوم.
و از كوههاى ايشان است: مَشْعر و شمنصير و عمايه و اراك و عسيب.
و از وادىهاى آنان است: نخله شامى و ملكان و عروان.
و از آبها و قناتهاى آنهاست:
مجاز و رجيع و بئر معونه كه از اين آخرى در سيره ياد شده است.
يكى از بتهاى اين قبيله «رهاط» بود كه در سال هشتم هجرى توسط عمروبن عاص در هم شكسته شد.
هَرْشى: (به فتح اول و سكون دوم و الف مقصور)، گردنهاى است در راه مكه نزديك جُحفه كه از آنجا دريا ديده مىشود و داراى دو راه است كه از هر راه بروى به يك جا مىرسى.
هَزْم: (به فتح اول و سكون دوم)، در لغت بهمعناى زمين هموار است. در خبر برگزارى نخستين نماز جمعه در مدينه آمده است كه اين نماز، قبل از ورود پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه، در هزم بنىنبيت برگزار شد. هزم بنىنبيت جزو حرّه بنىبياضه، در نقيعالخضمات است. در ذيل مبحث «نقيعالخضمات»، و «نبيت» درباره هزم توضيحاتى داده شد. هزم در غرب مدينةالنبى واقع است.
هَمْدان: قبيلهاى قحطانى است كه در يمن مىزيستند. در قديم، جنوب عربستان سعودى جزو يمن بوده است. هيأت نمايندگى اين قبيله، در سال نهم هجرى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله شرفياب شد.
هَوازن: قبيلهاى عدنانى است كه در نجد، اراضى بعد از يمن، سكونت داشتند.
يكى از وادىهاى اين قبيله، «حنين» است كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، بعد از فتح مكه، به آنجا لشكر كشيد.
هَيْفاء: سمهودى مىنويسد: جايى است در يك ميلى چاه مطّلب. در خبر اعزام سريّه ابو عبيده جرّاح بهسوى «ذوالقصّه» آمده است كه گلّه مدينه در هيفاء، در هفت ميلى مدينه، مشغول چرا بود.
يَأْجَج: نام يكى از وادىهاى مكه است در شمال عمرةالتنعيم، كه وادى تنعيم به آن مىريزد. راه مكه به مدينه، در ده كيلومترىِ مسجدالحرام، وادى يأجج را قطع مىكند. امروزه به «ياج» مشهور است.
در داستان هجرت زينب، دختر پيامبر صلى الله عليه و آله از اين وادى ياد شده است.
[اين يَأْجَج: همان جايى است كه زيد بن حارثه با مردى از انصار از سوى پيامبرخدا صلى الله عليه و آله به آنجا اعزام شدند تا آنكه وقتى زينب دختر آن حضرت از مكه به آن محل مىرسد، او را تا مدينه همراهى كنند. (1)«ابوالعاص» با دختر پيامبر صلى الله عليه و آله در زمان جاهليت ازدواج كرده بود و پس از بعثت بر خلاف همسرش زينب، آيين اسلام را نپذيرفت تا اينكه در جنگ بدر شركت كرد و اسير لشكر اسلام شد.
همسر او زينب، آن ايام در مكه به سر مىبرد. مسلمانان به پيشنهاد پيامبر صلى الله عليه و آله او را بدون پرداخت فديه آزاد كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله از ابوالعاص پيمان گرفت كه زينب را به مدينه بفرستد، او نيز به پيمان خود عملكرد وخود نيز اسلامآورد. (2)]
يُبْنى: دهى است در فلسطين كه قبر عبداللَّهبن ابى سرح، صحابى در آنجاست.
يَتيب: (به فتح اول)، اين نام به صورتهاى تحريفشده متعددى آمده است، اما
همه آنها نام يكجا هستند. در خبر غزوه سويق آمده است كه ابوسفيان در يتيب كه كوهى است در شرق مدينه، فرود آمد. اين كوه از حدود حرم مدينه بهشمار مىآيد.] «تيأب».
يَثْرِب: نام قبلى مدينه است. موقعيت اين شهر در شمال مركز مدينه فعلى، ميان كناره وادى قناة تا كناره جرف بوده است.
يراحم: بعضى اين كلمه را به همين صورت؛ يعنى با حاء ذكر كردهاند و برخى با جيم (يراجم). يراحم غدير يا آبگيرى است در نقيع. روايت شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از آب آن وضو گرفت و فرمود: «شما در بقعه مباركى هستيد».
يَرموك: رودخانهاى است بهطول 57 كيلومتر كه هفده كيلومتر آن در خاك فلسطين قرار دارد. اين رودخانه بهطول سى كيلومتر، حد فاصل ميان سوريه و اردن و از بزرگترين ريزابههاى رود اردن است و از ارتفاعات حوران سرچشمه مىگيرد و در شش كيلومترى جنوب درياچه طبريه، نزديك پل مجامع به رود اردن مىپيوندد.
درسال 13 ه. نبرد سرنوشتساز يرموك در دشت واقوصه، واقع در خم رود يرموك، قبل از پيوستنش به رود اردن، رخ داد. واقوصه دهى است از توابع درعا كه در 63 كيلومترى غرب درعا قرار دارد.] نقشههاى نبرد يرموك).؟؟
يُسرى: آبراههاى است ميان ليّه و نخب، كه در نزديكى بحرةالرّغاء، به ليّه مىريزد.
اين آبراهه، پيش از اين «ضيقه» نام داشت و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، چون از اين نام خوشش نيامد، آن را به يُسرى تغيير داد كه هنوز هم به همين نام خوانده مىشود.
در خبر غزوه طائف، از يُسرى نام برده شده است.
يَسيره:] «عسير».
يَعْقوق: بتى بوده است در يمن.
يَغوث: نام بتى است كه اهالى جُرَش آن را از مَذْحِج، در نزديك خميس مشيط، واقع در جنوب عربستان سعودى، گرفتند.
يَلَمْلَمْ: كه به آن «الَمْلَم» هم مىگويند، وادى عظيمى است كه از فاصله يكصد كيلومترى جنوب مكه مىگذرد. ميقات
تصوير شماره 45
تصوير شماره 46
تصوير شماره 47
يمنىهايى كه از راه مكه مىآيند، در اين وادى است. اين ميقات تا سال 1399 ه. ق. به نام «سعديه» معروف بود، اما پس از آن، آسفالت شدن راه ماشينرو ساحلى، اين ميقات بهدليل فاصله زيادش با جاده جديد، متروك ماند.
يَلْيَل: در اخبار غزوه بدر، آنجا كه از محل استقرار سپاه قريش در آوردگاه سخن مىرود، از اين مكان ياد شده است.
به بخش پايين وادى صفرا كه از بدر مىگذرد «يَلْيَل» يا وادى بدر مىگفتند. نام «يليل» معروف نبوده است.
يَمامَه: مركز مسيلمه كذاب در نجد بوده است.
يَمَن: زاويه جنوب غربى جزيرةالعرب را يمن مىگويند. اين مرزبندىهايى كه امروزه بهنام يمن شمالى و يمن جنوبى معروف است، در گذشته وجود نداشت؛ زيرا جنوب عربستان سعودى نيز جزو منطقهاى بود كه به آن يمن مىگفتند.
عربها به اراضى واقع در سمت جنوب «يمن» اطلاق مىكردند و به سرزمينهاى واقع در شمال، «شام» مىگفتند. اهالى حجاز به كليه سرزمينهايى كه در جنوب مكه است، يمن مىگويند.
[يُمْن و جُبار: در سمت جنوب «قو» و «رُؤاف» قرار دارد و منزلگاه «بنىمرّه» از قبيله بنىغطفان مىباشد و اين دو محلّ به همين ترتيب هميشه با يكديگر ذكر مىشوند و حتى جُبار و يُمن گفته نمىشود، بلكه يُمن پيش از جبار مىآيد.
پيامبرخدا صلى الله عليه و آله در شوال سال هفتم هجرى، اطلاع يافت كه «عُيَينْةبن حصينْ» رييس غطفانيان، نيرويى فراهم آورده است تا به مدينه يورش ببرد. از اينرو، «سرّيه» اى به فرماندهى «بَشير بن سَعْد» با راهنمايى «حسيل بن نُوَيْره اشْجَعى» به آنجا اعزام كرد و آنها را شكست داد. (1)]
يَمْن يا يُمْن: آبى است ميان تيماء و فيْد متعلق به قبيله غطفان. يكى از سراياى پيامبر صلى الله عليه و آله در سال هفتم هجرى در محل اين آب بهوقوع پيوست.
1) بلادى، ج 10، ص 34
يَنْبُع: در خبر غزوه ذوالعُشَيْره از اين مكان ياد شده است. اگر در متون قديمى، از اين نام ياد شود، مقصود وادى ينبعالنخل است كه رودخانهاى است داراى چشمهها، قريهها و نخلستانهاى فراوان.
اما شهر ينبعالنخل كه امروزه يكى از شهرهاى اصلى و عمده عربستان سعودى است، جديد مىباشد.
ينبع از بلاد جهينه بود و چون پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آن را تصرف كرد، به تيول مردى از جهينه بهنام كُشدبن مالك داد.
[يَوْمُ الأَحْزاب: احزاب جمع حزب است كه به معناى گروه و جمعيت مىباشد و يوم احزاب يا يوم خندق، روز اجتماع قبايل عرب براى جنگ با پيامبرخدا صلى الله عليه و آله بوده است.
اين احزاب كه لشكرى دههزار نفرى بسيج كردند، از «احابيش»- ساكنان ناحيه كوه جُبْش در شش ميلى مكه- طايفه «بنى كَنانَه»، اهالى «تَهامَه» و قبيلههاى «غَطْفان» و «هوَازِن» و يهوديان «بنى قُرَيْظَه» و «بَنى نَضير» تشكيل مىشدند. (1)ولى شمار مسلمانان از سههزار نفر تجاوز نمىكرد. با اين حال سرنوشت جنگ به وسيله امير مؤمنان على عليه السلام با كشتن قهرمان عرب «عَمْرِوبْن عبد وَدّ» به سود مسلمانان رقم خورد.]
[يَوْمُ الْأَضْحى: نام روز دهم ذىحجّه است كه در آن روز گوسفند قربانى مىشود. (2)]
[يَوْمُ التَرْويَه: روز هشتم ذىحجه است، از آنجا كه در گذشته حاجيان آب مورد نياز خود را براى توقف در منا، از مكه بر مىگرفتند و به اين كار تَرَوّى مىگفتند، اين روز به اسم ترويه ناميده شده است. (3)]
[يَوْم جَمْع: نام روز عرفه است؛ زيرا مردم در عرفات اجتماع مىكنند. (4)]
[يَوْمُ الْحَصْبَه: روز چهاردهم
ذىحجّه است. (1)]
[يوْمُ الرُّؤوس: مكّيان روز يازدهم ذى حجّه، سرهاى حيوانات قربانى را، مىپختند و مىخوردند و به همين مناسبت آن روز را، يوم الرّؤوس؛ يعنى روز سرها مىناميدند. (2)]
[يَوْمُ الْقَرّ: نام روز پس از يوم النحر (عيد قربان) است؛ زيرا آن مردم در منزلگاهشان در منا مستقر مىشوند. (3)]
[يَوْمُ المَشْهُود: روز عرفه است؛ زيرا مردم در سرزمين عرفه حضور به هم مىرسانند. (4)]
[يَوْمُ النَّحْر: روز نحر كردن و كشتن شتر است كه همان روز عيد قربان مىباشد؛ زيرا در آن روز شتران با فرو كردن كارد در نحر (گلوى) آنها، قربانى مىشوند. (5)]
[يَومُ النَّضْر: روز بازگشت حجاج از مكه به منا است. (6)]
يهيق: در حديث آمده است: «زود باشد كه ساختمانهاى آنان به يهيق برسد».
مقصود، ساختمانهاى مردم مدينه است. هيچيك از جغرافىدانان از جايى به اين نام ياد نكردهاند.
يَيْن: (به فتح اول و سكون دوم)،] «مرّيَيْن»؛ زيرا بعضى از پژوهشگران معتقدند كه جايى بهنام «يَيْن» وجود ندارد؛ بلكه اين كلمه در اصل «مرى» بوده كه تثنيه بسته شده و در حالت جرّ بهصورت «مريَيْن» در آمده و لذا برخى خيال كردهاند «مريين» مركّب اضافى است.
تصوير شماره 48
تصوير با حاج آقاى ورسهاى هماهنگ شود.