ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور: مدایح رضوی(ع) در شعر فارسی/ تالیف احمدی بیرجندی، احمد، ۱۳۷۷ - ۱۳۰۱، علی نقوی زاده
مشخصات نشر: [مشهد]: آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی، انتشارات، ۱۳۶۵.
مشخصات ظاهری: ۳۲۶ص
وضعیت فهرست نویسی: فهرستنویسی قبلی
یادداشت: چاپ سوم: ۸۲۰۰: ۱۳۷۷ ریالISBN 964-444-176-1
یادداشت: چاپ سوم: ۸۲۰۰۱۳۷۷ ریال: ISBN 964-444-176-1
یادداشت: کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع: شعر مذهبی -- مجموعهها
موضوع: علیبن موسی(ع)، امام هشتم، ۲۰۳ - ۱۵۳ق. -- شعر
موضوع: شعر فارسی -- مجموعهها
شناسه افزوده: نقوی زاده، علی
شناسه افزوده: آستان قدس رضوی. بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره: PIR۴۰۷۲/ع۸۵الف۳
رده بندی دیویی: ۸فا۱/۰۰۸۳۵۱
شماره کتابشناسی ملی: م۶۵-۲۶۸
بسم الله الرحمن الرحیم
ما قال فینا قائل بیت شعر حتی یؤید بروح القدس
(الامام الصادق (ع))
شعر پدیدهای هنری است که با عواطف و احساسات و تخیلات آدمی رابطهای مستقیم و ناگسستنی دارد؛ و اگر در خدمت تعالی انسان و تهذیب نفس آدمی قرار گیرد، بسیاری از خواستهای معنوی او را به کمال مطلوب تواند رساند. و از همین جاست که رسول اکرم صلی الله علیه و آله شعری را که در خدمت اهداف اسلامی بود، میستود و میفرمود:
ان من الشعر لحکمة، و ان من البیان لسحرا (1)و بدین ترتیب احساسات و عواطف انسانی را نیز، همچون افکار، هدایت مینمود و در مسیری صحیح به فعالیت وامیداشت.
میدانیم که شاعر با توجه به نمایه ها و مصادیق عقیدتی، محیطی و اجتماعی خود به سرودن شعر میپردازد. پس از ظهور دین مبین اسلام و گسترش آن در ایران، و به دنبال پیدایش زبان فارسی دری و تأثیر قرآن مجید و احادیث نبوی و پیدایش شخصیتهای ممتاز دینی - اجتماعی، هر چند که عدهای از شاعران فارسی زبان، بنا به دلایلی سرودههای خویش را همچون طبلی پرآوازه و میان تهی در خدمت حکام بیدادگر قرار دادند؛ اما کم نیستند شاعرانی که شعر خود را با مفاهیم اسلامی در آمیختند، به این نیت که حقایق و معارف الهی را با صبغهی هنری عرضه کنند.
در کنار این دسته از شاعران، سوای قرآن کریم و احادیث نبوی، شخصیتهای ارجمند، پاکباز و اسوهی حسنه نیز،به عنوان مصادیق تعلیمات اسلامی قرار داشتهاند؛ بدین جهت از اینگونه مظاهر عینی به صورتهای زیر استفاده بردهاند:
1 - بسیار از نکتههای مربوط به شخصیتهای یاد شده را به عنوان نمایه
1) 1. الغدیر 2 ص 9، به نقل از مسند احمد و صحیح بخاری و سنن دارمی.
(سمبل) به کار گرفتهاند؛ و از این راه به زبان و محتوای سرودههای خود، غنا بخشیدهاند. چنانکه در تاریخ شعر فارسی «ذوالفقار» حضرت علی (ع) نمایه ای شده است برای نشان دادن تیغی که با اخلاص تمام برای پیشبرد دین مبین اسلام در دست آن حضرت بوده است؛ مانند:
حیدر کرار کو؟ تا به گه کارزار
از گهر لطف او آب دهد ذوالفقار (1).
2 - وقایع تاریخی، داستانهای اخلاقی، حماسههای دینی و تفسیر سخنان امامان معصوم نیز یکی از مهمترین اسباب و دستمایه های شاعرانه در میان سخن سرایان فارسی زبان بوده است. بطوری که از دورهی اول شعر فارسی مقداری از سخنان و رویدادهای تاریخی مربوط به حضرت علی (ع) مورد استناد و استشهاد شاعران قرار گرفته، و در طول هزار و اندی سال بسیاری از وقایع تاریخی زندگی پرافتخار آن حضرت به صورتهای مختلف با هنرمندی تمام به سلک نظم درآمده است. مانند واقعهی تاریخی «خدو انداختن خصم بر صورت مبارک امیرالمؤمنین (ع)» (2)که بارها مورد بهرهوری شاعران فارسی زبان واقع شده و نمونهی اخلاقی والایی برای نشان دادن مروت و اخلاص ایمان آن حضرت در تمدن اسلامی بوده است.
توجه به وقایع تاریخی مربوط به ائمه اهلالبیت - علیهمالسلام - در طول تاریخ شعر فارسی بحدی بوده که اگر همهی آنها فراهم آید، بیتردید، چندین مجلد کتاب را به وجود میآورد. زیرا، مثلا حدیث معروف «غدیرخم»: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» صدها بار با هنرمندی تمام از سوی شاعران فارسی زبان به نظم درآمده و «غدیریه» هایی را در تاریخ فرهنگ و ادب ما به وجود آورده است.
3 - دیگر از مصادیق مذهبی در شعر فارسی، مدایح و مراثی اهلالبیت - علیهمالسلام - است که در آنها شاعران، از اصل و نسب، فضائل و مناقب، معجزات، مکارم اخلاقی و مصائب آن بزرگواران به شیوهای روح انگیز یا اندوه آمیز یاد کردهاند. اینگونه شعر فارسی که بخشی از آن مربوط به مدایح ثامنالائمه حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام، در کتاب حاضر گرد آمده، سزاوار تحقیق و بررسی است؛
زیرا نه تنها از تأثیر عمیق روحانی آن بزرگان عالم انسانی، بر مسلمانان فارسی زبان حکایت دارد، بلکه جایگاه استوار و متین آنان را در تاریخ سیاسی و اجتماعی اسلام مینمایاند.
پیرامون نفوذ گستردهی این مصادیق در شعر فارسی تاکنون تحقیقی مستقل و جامع انجام نشده است، هر چند که در کهنترین نمونههای موجود شعر فارسی، مانند اشعار شقیق بلخی، کسائی مروزی، عنصری بلخی و دیگر شاعران سبک خراسانی، اشارههایی به نمایههای مورد بحث هست. و در سرودههای ناصرخسرو قبادیانی و خاقانی شروانی از عظمت گفتار و کردار امیرالمؤمنین و دو سبط معصوم او - علیهمالسلام - به تفصیل و مکرر سخن رفته است.
ولیکن دورهای که از نظرگاه تتبع در تاریخ تشیع بسیار حایز اهمیت مینماید، و متأسفانه تاکنون پیرامون آن دوره، محققان قلم و قدم نزدهاند، سالهای بین 600 تا 800 هجری است. در این دو قرن جنبشی شیعی - که تحسین برانگیز و چشمگیر است - در ادبیات فارسی پیش آمد و شاعرانی علم شدند که «طبع آنان را در دار الملک بقا به مداحی محمد و آل او - علیهمالسلام - نوشته بودهاند» (1)اما متأسفانه تاکنون در احوال آنان جستجویی نشده و آثار آنان احیا نگردیده است.
یکی از معاریف شاعران مزبور، مولانا حسن بن محمود کاشانی است که در نیمهی دوم سدهی هفتم و اوائل هشتم میزیسته، و قصایدی ناب و استوار، در مدح و ستایش خاندان پیامبر اسلام (ص) سروده است. وی سی سال سخنوری کرده، و در این سی سال هرگز پیش کسی «مدیح سگال» نبوده؛ زیرا که:
مخدرات سرا پردهی ضمیر ورا
به مدح آل علی بستهاند عقد وصال (2).
وی از شاعران عصر خود که از دیوانهای اسلاف، به زور شعری فراهم میآوردهاند و مداحی ارباب زر و زور را میکردهاند به تمسخر یاد کرده، و با آن که «به جهان در سخنوری دعویی» نداشته، به مداحی علی و آل علی علیهمالسلام، فخر کرده و گفته است:
هر دل که دوستی علی اختیار کرد
او را خدای در دو جهان بختیار کرد
فرخنده طالع آمد و فیروز درگذشت
آن کس که خدمت در آن شهسوار کرد
سرمایهی سعادت دار القرار یافت
هر دل که در محبت آن شه قرار کرد (1).
با آن که بیشتر قصاید و اشعار حسن کاشی، در مدح امام علی علیهالسلام است، ولی در مقدار کمی از اشعار او که در تذکره ها آمده، اشعاری در ستایش دیگر ائمه اطهار علیهمالسلام نیز دیده میشود. از آن جمله است این قصیده که در مدح امام علی بن موسی الرضا علیهالسلام سروده:
دوش چون دور شب تیره به پایان آمد
نوبت زمزمهی مرغ سحر خوان آمد
چشم جان از دم مشکین صبا روشن شد
گویی از مصر نسیمی سوی کنعان آمد
شرف خاک خراسان همه دانی که ز چیست؟
زانکه در خطهی او روضهی رضوان آمد
مشهد پاک معلای امام معصوم
آنکه خاکش ز شرف افسر کیوان آمد (2).
در میان منظومههای فارسی که بین سالهای 800 - 600 هجری سروده شده، شرح داستانها، وقایع و مدایح ائمه - علیهمالسلام - آمده است. در این دوره، بجز مولانا حسن بن محمود کاشانی سه شاعر گمنام داریم که همچون حسن کاشی، در نهضت شیعی شعر فارسی شرکت داشتهاند: نصرت بن محمد علوی رازی، حمزهی کوچک ورامینی و شهاب سمنانی. که متأسفانه در مآخذ موجود، از آنان یادی نشده و جای آن است که پیرامون آثارشان تحقیقی صورت پذیرد. آنچه تاکنون از این سه شاعر در دست است، هفده برگ از جنگی خطی است که به سال 792 هجری کتابت شده، و ظاهرا تمامی اشعار این جنگ، در ستایش و مدح اهلالبیت - علیهمالسلام - بوده است (3).
به هر حال مجموعهی این اوراق، حاوی اشعاری است مشتمل بر مدح حضرت امیر و دیگر ائمهی بزرگوار امامیه (ع)، همچنان که گفتیم یکی از شاعران مزبور، نصرت علوی است از ری، شهری که در آن روزگار یکی از مراکز شیعه بوده است. چند قصیدهای که از نصرت علوی به دست ما رسیده، مینماید که وی «ره احمد و حیدر» گرفته بوده و «سپر بدعت و کفر» را شکسته است؛ زیرا:
بر همه ملک و ملک نعره زنان فخر کند
چون ز اشعار علی نسخه و دفتر گیرد (1).
شاعری دیگر حمزهی کوچک ورامینی است که در اشعار خود به اصل تولا و تبرا تکیه کرده، و این نکتهای است که از نظرگاه تاریخ سیاسی - اجتماعی شیعهی امامیه بسیار مهم است. در این جا چند بیت از یک قصیدهی این شاعر را نقل میکنیم:
آن کس منم که آل نبی را ثنا کنم
بر دوستان احمد و حیدر دعا کنم
راهی که نهی کرد پیمبر بدان شدن
آن راه را و رهبر آن ره، رها کنم
از مهر و از محبت زهرا، و مرتضی
هر صبحدم نگاه سوی «هل اتی» کنم
گر اقتدا به آل زیادست مر ترا
من اقتدا همیشه به آل عبا کنم
آل زیاد را که به نفرین حق درند
از اعتقاد، لعنت بیمنتها کنم … (2).
باری، نهضت شیعه در شعر فارسی در سدههای چهارم تا ششم به شیوهای که شاعران از وقایع تاریخی و نمایههای مذهب شیعه بهره بردهاند، شروع شد. و در سدهی هفتم و هشتم - که در خور تحقیقی مستقل است - به اوج رسید. بین سالهای 800 تا 900 هجری، شاعران غیر شیعی را نیز تحت تأثیر قرار داد (3)، تا آن گاه که صفویان پای به عرصهی تاریخ گذاردند و شعر فارسی را خدمتگزار مصادیق و مفاهیم بلند مذهبی ساختند.
به هر حال، بحث و تحقیق، پیرامون تاریخ تاثیر مضامین مذهبی در شعر و ادبیات فارسی اعم از آنکه به صورت نمایهای باشد، با نظم وقایع تاریخی و داستانهای تمثیلی مربوط به ائمه اهلالبیت علیهمالسلام، و یا مدایح دلپذیر و مراثی غمانگیز مربوط به آنان، در تاریخ ادبی ما زمینهای گسترده دارد، که تحقیقی میطلبد مستقل، چنان که از یکسو نمایندهی پایگاه استواران نمونههای جهان بشریت باشد، و از دیگر سو تاثیر شگرف گفتار و کردار آن حق جویان خلق نواز را بنمایاند، و نیز غنایی را که تعبیرات و ترکیبات و بعد هنری شعر فارسی بر اثر اقبال آن مضامین بدست آورده، نشان دهد. امام در تحقق این کار نخست باید سرودههای این سخنوران حق گوی پاک گفتار گردآوری و نشر شود، تا زمینهی پژوهش فراهم آید. با چنین نیتی
بوده است که نخست، استاد بزرگوار آقای دکتر سید جعفر شهیدی در نخستین کنگره جهانی حضرت رضا (ع) مقالاتی پرداختند محققانه به نام «ستایش و سوک امام هشتم (ع) در شعر» و در آن، با وجود مجالی تنگ و فرصتی اندک، بسیاری از اشعار عربی و فارسی را از نخستین دروه، تا قرن نهم فراهم آوردند. این خدمت ادبی - مذهبی الگویی شایسته بود که پیگیری و تکمیل را میطلبید. بدین جهت بنیاد پژوهشهای اسلامی ادامه کار را لازم دانست، و به کوشش دو تن از خبرگان و دستاندرکاران ادبیات فارسی، آقایان احمد احمدی بیرجندی و سید علی نقوی زاده مجموعهی حاضر - با کیفیتی که خوانندگان در پیش نظر دارند - از سنایی تا عصر حاضر، جهت تقدیم به دومین کنگره جهانی حضرت رضا (ع) فراهم آمد. ضمن تشکر از گردآورندگان دانشمند این اشعار؛ امیدواریم در آینده نزدیک مراثی،نمایهها، وقایع و داستانهای تاریخی و اخلاقی مربوط به حضرت رضا (ع) به شیوهی تاریخی - موضوعی، به همت پژوهندگان بنیاد فراهم آید و اثری باشد نمودار هنر بیان در طریق تعالی انسانی و ارائه حقایق اسلامی، و بالله التوفیق و علیه التکلان.
بنیاد پژوهشهای اسلامی
آستان قدس رضوی
شوال 1406 - تیر ماه 1365
بسم الله الرحمن الرحیم
شکستهوار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیائی لطف توام نشانی داد
«حافظ»
«مقدمه»
سپاس خداوندی را که آفریدگار جهان است، دانای آشکار و نهان. بندگی پروردگاری را سزاست که آفرینندهی انسان است. اوست ذات بی همتایی که برای راهنمایی بندگانش، آدمیان، پیامبرانی فرستاد که با سخت کوشی و دلسوزی به انگیزهی امر الهی و کتاب آسمانی آنان را به سرمنزل سعادت دو جهانی و یکتاپرستی، رهنمون شدند.
و درود بر بازپسین رسول الهی، حضرت محمد (ص)، بشیر و نذیری که مردمان فرورفته در کفر و ناسپاسی و نادانی را به خداپرستی و ایمان به غیب و اخلاق حسنه دعوت کرد و ندای ملکوتیاش همان «بهتر سخن عشقی است که در گنبد دوار به یادگار» مانده و قرآن و سرگذشتهای زندگی و «خلق عظیمش» حکایت گر عظمت بیمانند اوست.
و درود بر امامان معصوم (ع) و پیشوایان پاک و اولیاء و صدیقین و شهداء باد که به راه راست رفتند و مثل اعلی و نمونههای «انسانهای کامل» را پیش روی بشر داشتند و حد و مرز کمال بشر را نه تنها در قول - که در عمل، به آدمیان نشان دادند.
این حجتهای الهی و این پیشوایان راستین دینی و مذهبی دارندهی بهترین کمالات بشری بودند. از جهت خلق و خلق، کامل. آنان بودند که به انسانهای کژ رو و ناپاک که قدر گوهر وجود و مقام خلیفة اللهی خویش را نشناختند، درس دادند، درسی بزرگ: انسان میتواند با پیروی از مقام شامخ حضرت رسالت و پیروی از قرآن و سنت، خود را از پلیدیها و زشتیها دور نگهدارد. پاک به جهان بیاید و پاک بزید و پاک از جهان برود و جز به خیر و سعادت مردم به چیزی نیندیشد.
تامل در سیره و سرگذشت این راهنمایان گرانقدر، هر بشر منصفی را به تحسین
و ستایش آنان وامیدارد، بویژه انسانهای حساس و نکته یاب و نکتهدان، فرمانروایان ملک سخن، شاعران و گویندگان گوهرشناس و فضیلت شعار - گویندگانی که با تعهد اسلامی و علاقهی دینی و اخلاقی، بدور از هر گونه تعصب، شیفتهی حق و حقیقت بودند؛ شاعرانی که در برابر عظمت های راستین سر تعظیم فرود آوردند، و ما، خوشبختانه در این هزار و چهارصد سال که از ظهور اسلام میگذرد، از سپیدهدم بعثت تا عصر حاضر، از این قبیل گویندگان نامدار سخندان بسیار داشتهایم و داریم؛ و اشعار بسیار در دواوین شاعران در ستایش فضیلتها و والائی ها. این چنین اشعار و شاعرانی نه تنها از نظر پیشوایان بزرگوار دین اسلام مردود نبودند، بلکه شخص رسول مکرم (ص) به گواهی سیرههای موجود، چنین شاعران متعهدی را مورد تشویق و تأیید قرار داده و به آنان صله عطا فرموده است. از آن جملهاند: حسان بن ثابت، عبدالله بن رواحه - که به وسیلهی پیامبر (ص) به سید الشعراء ملقب گردید - و کعب بن زهیر و حتی بانوانی همچون حضرت خدیجه (ع) همسر فداکار و وفادار پیامبر گرامی، رقیه نوهی هاشم بن عبدالمطلب و عاتکه دختر عبدالمطلب.
اینکه در قرآن مجید آمده است: «و الشعراء یتبعهم الغاوون. الم تر انهم فی کل واد یهیمون. و انهم یقولون ما لا یفعلون» (1)یعنی: شاعران را پیروی میکنند گمراهان. آیا ندیدی که ایشان در هر وادی سرگشته میروند و به آنچه که میگویند عمل نمیکنند؛ تنها به شاعران مشرک و هوسباز گمراهی متوجه است که پیامبر اکرم (ص) را هجو میکردند و به کلام الهی باوری نداشتند. چه بعد از آن بخش آیهی مبارکه که نقل کردیم، میفرماید «لا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و ذکروا الله کثیرا و انتصروا من بعد ما ظلموا و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون» یعنی: «جز آنان که ایمان آوردند و کارهای شایسته نمودند و خدا را بسیار یاد کردند و یاری میشوند در برابر ظلمی که به آنان شده و بزودی خواهند دانست آنان که ستمکار بودند به کدام جای بازمیگردند.» کافران آیات بینات قرآن را با اشعار هوس آلود خود مقایسه میکردند و میگفتند «و یقولون ائنا لتارکوا آلهتنا لشاعر مجنون» (2)یعنی « … آیا ما به خاطر شاعری دیوانه دست از خدایان خود برداریم؟» و اما قرآن در پاسخ این گروه
میفرماید: «و ما هو بقول شاعر قلیلا ما تؤمنون. و لا بقول کاهن قلیلا ما تذکرون». «و نیست آن سخن کسی که شعر میگوید، اندکی از شما ایمان میآورید. و نیست گفتار کاهن و کسی که از غیب و نهان خبر میدهد. اندکی از شما پند میگیرید».
(سوره حاقه آیات 41 و 42). اما خداوند متعال - در پاسخ دشمنان - شاعری را دون شان پیامبر (ص) دانسته و شعرا را شایستهی او نمیداند و میفرماید: «و ما علمناه الشعر و ما ینبغی له» (1)یعنی: «ما به او - محمد (ص) - شعر نیاموختیم و نه شاعری در خور مقام اوست». شیخ عطار در مصیبت نامه بدین مطلب اشاره کرده است:
چون جهودان ساحرش میخواندند
بتپرستان شاعرش میخواندند
حقتعالی گفت این بس ظاهر است
کو به حق نه ساحر و نه شاعر است
شاعری در منصب پیغمبری
همچو حجامی است در اسکندری
برخی از محققان چنین تصور کردهاند که اسلام با شعر و شاعری نظر مساعدی ندارد، در حالی که این پندار سخت خطاست؛ زیرا آیات» 224 تا 227 «سوره شعراء ناظر به احوال آن دسته از شاعران جاهلی است که علیه قرآن و رسول مکرم (ص) شعر میسرودند و چون طبع بشر کلام موزون را بیشتر میپسندد، مشرکان و کافران این اشعار را حفظ کرده، در کوچه و بازار میخواندند و آزردگی خاطر شریف پیامبر اسلام و سایر مؤمنان را فراهم میکردند. بنا به شهادت تاریخ، شاعران متعهد و حقگو که اشعار شان در زمینه توحید و بیان حقیقت و سایر فضایل و کمالات انسانی است، همیشه مورد تأیید و حمایت پیامبر بزرگوار (ص) و ائمهی اطهار علیهمالسلام بودهاند.
رسول خدا (ص) فرمود: «ان من الشعر حکمة». یعنی: «بعضی از اشعار حکمت است» و حکمت را در جای دیگر گمشده مؤمن دانسته و فرموده است: «الحکمة ضالة المؤمن» (اللمع، چاپ لیدن، ص 283).
و در تأیید این که شعر حکمتآمیز مورد قبول پیامبر بوده است اینکه وقتی لبید قصیدهای به مطلع زیر برخواند:
الا کل شیئیء ما خلا الله باطل
و کل نعیم لا محالة زائل
رسول خدا فرمود: «اصدق کلمة قالت العرب» (راستترین سخنی است که
1) 14. سورهی یس، آیهی 68.
عرب گفته است) (همان مأخذ ص 110).
شاعران حقیقت طلب، در زمان حیات پیامبر عالیقدر (ص) به حقیقت دعوتش پی بردند و دانستند که قرآن، کلام الهی است و شیوهی بیانش ورای حد قدرت بشر است. از شاعران نامدار آن زمان، کعب بن زهیر است که در آغاز در شمار مشرکان بود، ولی پس از آنکه به عظمت رسالت نبی اکرم (ص) پی برد، به اسلام گروید و با سلاح شعر به مدح رسول اکرم (ص) و هجو دشمنان آن حضرت پرداخت. کعب بن زهیر در محضر مبارک پیامبر قصیدهای با مطلع:
بانت سعاد و قلبی الیوم مبتول
متیم اثر هالم یفد مغلول (1).
سرود و حضرت بردهی خود را به عنوان صله به وی عطا فرمود.
و نیز حسان بن ثابت از شعرائی بود که در طلوع فجر اسلام در مدح حضرت رسول (ص) و در مواقع مختلف اشعاری سرود و مورد اکرام رسول گرامی (ص) واقع شد. در غدیر خم وقتی حضرت رسول (ص)، علی (ع) را به عنوان مولا و وصی و جانشین خود تعیین فرمود، حسان قصیده غرائی سرود که مطلع آن اینست:
ینادیهم یوم الغدیر نبیهم
بخم و اسمع بالرسول منادیا (2).
آن گاه رسول گرامی به وی فرمود: «ای حسان تا ما را به زبان یاری میکنی، همیشه مؤید به روح القدس باشی» (3).
ائمه اطهار علیهمالسلام شاعران بزرگوار را مینواختند و اشعار آنان را در محافل و مجالسی که تشکیل میشد به سمع قبول میشنیدند و آنان را با نواخت و صله مورد عنایت قرار میدادند و آنان نیز، بیآنکه بیمی از جان و امیدی به نان داشته باشند، اشعار بلندی در مدح پیشوایان مذهب و فضائل آنان میسرودند.
از شاعران عرب، کمیت بن زیاد اسدی است که چکامههای بلندش در ستایش خاندان هاشمی و رسول اکرم (ص) به نام «هاشمیات» شهرت دارد. کمیت
اسدی شاعری شجاع، فقیه، حافظ قرآن و سخنوری سخی و بینظیر بوده است. این شاعر توانا و متعهد با آنکه در دوران خفقان بنیامیه و روزگاری که شیعه آل علی (ع) بودن، گناهی نابخشودنی بود، زندگی میکرده، با این همه تشیع وی مشهور و معروف بوده است.
شاعر دیگر از دودمان شجاعت و فضیلت ابوفراس معروف به «فرزدق» است که برای ستایش امام سجاد (ع) از امتیازات ظاهری دست شست و فریاد گر حق و حقیقت گردید. داستان چکامه غرایش در وصف حضرت سجاد (ع) چنین است:
در زمان خلافت ولید بن عبدالملک، برادر و ولیعهدش هشام بن عبدالملک به قصد ادای حج به مکه آمد. روزی برای طواف به خانه کعبه نزدیک شد، اما ازدحام جمعیت مانع از نزدیک شدن وی به حجر و حطیم گردید. بناچار با درباریان و حواشی در کنار کعبه ایستاد تا ازدحام مردم کم شود. دراین هنگام، چهرهی تابناک فرزند رسول خدا (ص)، حضرت سجاد (ع)، با شکوه تمام از افق مسجدالحرام همچون خورشیدی تابان طلوع کرد. امام سجاد (ع) با چهرهی تابناک و هیأت جذاب، خود به کعبه نزدیک شد. یکباره صفوف مردم از هم باز شد و آن بزرگوار به آسانی برای استلام حجر پیش آمد. هشام که از دور این صحنه را زیر نظر داشت یکباره آتش حسد در درونش زبانه کشید. دراین هنگام یکی از درباریان متملق گفت: این کیست که چنین آسان به صف جمعیت داخل شد و با شکوه خاصی به استلام حجر توفیق یافت؟ هشام تجاهل کرد و گفت: نمیدانم و نمیشناسم.
ابوفراس که در آن روز ملازم وی بود از این بیانصافی متأثر شد و تحت تأثیر الهامی مقدس و انگیزهی باطنی گفت: - تو او را نمیشناسی؟ من او را خوب میشناسم.
سپس قصیدهی غرائی در وصف و نعت امام سجاد (ع) سرود که مطلع آن اینست:
هذا الذی تعرف البطحاء وطته
البیت یعرفه و الحل و الحرم
یعنی: «این که - تو او را نمیشناسی - همان کسی است که سرزمین بطحا و حرم جای گام هایش را میشناسد و کعبه و حل و حرم در شناسائیش همداستانند». وقتی که این قصیدهی بلند، به پایان رسید، هشام همچون حیرت زدگان از فرزدق پرسید: چرا تاکنون برای ما چنین قصیدهای نسرودهای؟ فرزدق گفت: هرگاه تو جد
و پدر و مادری همچون رسول خدا (ص) و علی مرتضی (ع) و فاطمه زهرا (ع) پیدا کردی، برای تو قصیدهای این چنین خواهم سرود.
هشام در خشم شد، دستور داد اسم فرزدق را از دفتر جوائز حذف کنند و او را به زندان افکنند.
وقتی حضرت سجاد (ع) از این ماجرا با خبر شد، صلهای برابر 12 هزار درم برای وی فرستاد. فرزدق صلهی امام را پس فرستاد و عرض کرد: من این قصیده را بخاطر خدا و رسول (ص) سرودهام و صلهای، توقع ندارم. حضرت سجاد (ع) فرمود: قبول این صله از اجر تو در نزد خدا چیزی نخواهد کاست.
باری، این چکامهی جاویدان همچنان بر صفحات تاریخ مدایح اهلبیت (ع) همچون خورشیدی تابان میدرخشد (1).
دعبل خزاعی (در 148 متولد - 245 یا 246 ه شهید شد) از مشاهیر شعرای عرب است وی مردی بود شجاع، صالح، فاضل، متدین و مداح اهلبیت عصمت (ع) و از یاران حضرت رضا (ع). دعبل دوران امامت پنج امام معصوم (ع) را درک کرد. اشعارش در نهایت بلاغت و فصاحت است. چون دعبل اکثر خلفای وقت را به بدی یاد کرد، اشعارش را صاحبان تذکره های عرب ضبط نکرده و بیشتر مدایحی را که دربارهی خاندان عصمت (ع) گفته، از سر عناد، ثبت اوراق ننمودهاند. دعبل مردی قوی دل بود. پیوسته با کمال جسارت میگفت: «پنجاه سال است که چوبدار خود را به دوش گرفته در پی کسی هستم که به پای دارم ببرد. لیکن چنین کسی را پیدا نمیکنم.».
قصیدهی تائیه دعبل که در مدح و مصائب اهلبیت رسول الله (ص) سروده و در مرو در محضر مبارک حضرت رضا (ع) خوانده است در نوع خود بینظیر است. مطلع این قصیده چنین است:
مدارس آیات خلت من تلاوة
و منزل وحی مقفر العرصات
یعنی: مدارس آیات الهی از تلاوت خالی شده است و جایگاه وحی به بیابانی قفر و تهی تبدیل گردیده.
1) 18. صحیفهی سجادیه، ترجمه و نگارش صدر بلاغی، با اندکی تلخیص؛ نیز: رک: مجلهی مشکوة، تابستان 62 شماره 3 ص 100.
نوشتهاند: «و بعد از فراغت دعبل از خواندن قصیده، حضرت رضا (ع) برخاست و دعبل را امر کرد که از مکان خود بر نخیزد. آن جناب به همراه خادم خود داخل خانه شد و بعد از یک ساعت خادم بیرون آمد و صد دینار سکه که به نام حضرت رضا (ع) ضرب شده بود، بیاورد و نزد دعبل به زمین گذاشت و به دعبل گفت: مولای من میفرماید: این زر از برای نفقهی تست و در مخارج خود صرف کن. دعبل گفت: به خدا قسم که من از برای مال دنیا نیامدهام و این قصیده را به طمع اینکه حضرت رضا (ع) به من صله عطا کند نسرودهام. او سپس همیان زر را رد کرد و جامهای از جامههای حضرت رضا (ع) را خواهش کرد که به آن تبرک جوید و خود را مشرف کند. پس حضرت رضا (ع) یک طاقه جبهی خز با همیان زر به او عطا کرد» (1).
بدین سان، ادب و شعر شیعی بر اثر تشویق این بزرگواران رشد کرد و این تشویق چنان نبود که شاعران را به محفلی بکشانند یا آنان به طمع زر و سیم دنیا در جستجوی آن پیشوایان گرانقدر برآیند، بلکه شاعران شیعی ستایشگران تقوا و فضیلت بودند و چنانکه دیدیم، هرگز چشمداشت مادی نداشتند. شاعران مؤمن و وابسته به مکتب فضیلت اهلالبیت همیشه مدافع حق و مداح حقیقت و فریاد گر و زبان گویای محرومان و مظلومان بودند. بدین جهت اشعار شان در دل و جان مردم اثر میکرد. گرچه زورمندان دنیاپرست و قدرت طلب خواستند زبان گویای آنها را خاموش کنند ولی هرگز نتوانستند از جوشش عقیده و فیضان زلال محبت این پاک سیرتان نسبت به رسول اکرم (ص) و خاندان پاکش جلوگیری نمایند.
باری، ساختن مراثی و سرودن قصاید در مناقب اهلبیت از امور عادی شاعران شیعی مذهب است که از دیرباز معمول بوده؛ زیرا شیعیان برای تبلیغ عقاید خویش شیوههایی اختیار کردند که علاوه بر نتیجهی کلی و نهایی به حفظ مدایح و مناقب هم کمک شایانی کرد: «یکی از طرقی را که شیعه پس از کسب قوت برای نشر مذهب خود انتخاب کرده بودند، استفاده از مناقب خوانان یا «مناقبیان» بود.
مناقبیان از دورهی آل بویه در طبرستان و بعضی از نواحی عراق سرگرم کار بودند و قصایدی را در مدح حضرت علی (ع) و سایر ائمه اطهار علیهمالسلام در کوی و برزن و بازار میخواندند و در قرن ششم بیشتر از اشعار قوامی رازی انتخاب میکردند» (دکتر
1) 19. عیون اخبار الرضا، ابن بابویه قمی، ص 268.
ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، ج 2، ص 195 - 194).
در کنار این دل باختگان حقیقت و پروانههای سوخته بال شمع فضیلت، شاعران دنیادار و زر و زور پرستان شکم باره و آزمند نیز بودند که به مدح سلفگان پست فطرت میپرداختند و سخنانی رنگین، اما دور از حقیقت به نظم میآوردند و آبروی فقر و قناعت را میبردند. در همین جا، بیان این نکته ضرورت دارد که مدح و ستایش بزرگان دین و تقوا به معنی تملق و چاپلوسی، از نوع مدایحی که برخی شاعران دربارهی سلاطین جور و اعوان ظلمه و ستمگران خونآشام تاریخ گفتهاند، نیست، زیرا ستودن افرادی غیر از صاحبان فضیلت و تقوا و راهیان دیار حق و حقیقت در اسلام، سخت نکوهیده است. دلیل این مدعا احادیثی است که از پیشوایان عالیقدر ما روایت شده است، از جمله، رسول اکرم (ص) میفرماید:
«اذا مدح الفاجر اهتز العرش و غضب الرب». یعنی: هنگامی که فرد بد کارهی پلیدی ستوده شود عرش خدا به لرزه درآید و پروردگار خشمگین شود» (1).
و نیز در حدیث نبوی (ص) آمده است: «احثوا فی وجوه المداحین التراب» (2)یعنی: «به چهرههای ستایشگران متملق خاک بریزید».
شاعران متعهد اسلامی از آغاز سعی داشتند مداح ستمگران و سفلگان نباشند، اما با تأسف بسیار، در طول تاریخ ادب فارسی و عربی، شاعرانی سفله یا غافل پیدا شدند که برای تحصیل درهم و دینار بیشتر و جاه و مقام و یا زخارف دنیوی از عزت نفس و والائی مقام انسانی خود بگذرند و ستایشگر پست فطر تان ستمگر باشند. اینان از غفلت در نیامده به خواب ابدی فرو رفتند.
شگفت آنکه در دواوین شاعرانی که سفله ستا و مداح اهل زور و زر بودهاند نیز قصایدی در ستایش رسول اکرم (ص) و امامان معصوم (ع) و اولیاء حق دیده میشود. به یقین اگر اینان مدایح اهل جور و ستم را به حکم وضع خاص زمان و اضطرار و یا برآوردن نیازهای مادی سرودهاند، در ستایش رسول گرامی (ص) و اهلبیت عصمت (ع) انگیزهای جز ستودن صفات والا و تعظیم در برابر فضایل انکارناپذیر آن بزرگواران و کسب مثوبات اخروی و شفاعت و نجات نداشتهاند.
اما بزرگ مردان سخنور آزاده نیز کم نبوده و نیستند که تنها فضیلت را ستوده و حق را تبلیغ کردهاند و ازاین رهگذر رنجها به جان خریدهاند. با این همه، تا عصر صفوی در این زمینه به اشعار زیادی بر نمیخوریم زیرا تعصبات و مشاجرات مذهبی قرن پنجم و ششم هجری که تمام ایران را در بر میگرفت آنچنان با کشاکش های جاهلانه و خونریزی های مغرضانه همراه بود که شاعران شیعه که در بیشتر شهرها در اقلیت بودند، یا شعری در این زمینه نمیسرودند و یا اگر شعری میگفتند برای آن که دستخوش خشم عوام متعصب نشوند آن را ثبت و ضبط نمیکردند. خدا میداند که در این مشاجرات چه کتابها و رسالهها و دیوانها که در آتش سفاهت و حماقت سوخته شد به حدی که نامی از آنها بر جای نمانده است. چون دراین مجموعه تنها سخن از شاعران پارسی زبان و مدایح حضرت ثامن الحجج (ع) رفته است، ما نیز به یاد کرد نام و یاد آنها میپردازیم.
نخستین چکامهای که دراین مجموعه در مدح حضرت ابوالحسن علی بن موسی الرضا علیهالسلام آمده است از آن سنائی غزنوی است. ظاهرا پیش از او کسی در مقام مدح حضرت رضا (ع) برنیامده است و یا اگر قصایدی دراین زمینه سروده شده یا از میان رفته و یا ما بدان دسترسی نیافتهایم. این قصیده چکامهای است استوار و سخنانی است سخته، بدور از الفاظ ناسنجیده و بر کنار از اغراق های شاعرانه.
با تأسف بسیار، در دواوین شاعران پارسی گوی ما تا زمان تیموریان و صفویان - تا آنجا که دیدهایم - اشعار مدحیه دربارهی حضرت رضا (ع) بسیار اندک است. از زمان تیموری و بویژه از زمان صفویان که انظار شیعیان آزادانه بسوی شمس الشموس و خطهی پاک طوس جلب شد و شیعه با استظهار به قدرت مرکزی، آزادی عمل و عقیده یافت و به زیارت بارگاه ملکوتی حضرت ثامن الحجج (ع) متمایل و نائل گردید. چامههای بلند و مدایح ارجمند دربارهی آن حضرت بسیار سروده شد.
استاد دانشمند آقای دکتر سید جعفر شهیدی دراین باره چنین مینویسد: « … از آمدن اسلام به ایران تا پایان دورهی مغولان رایج در نشأتگاه شعر فارسی مذهب حنفی بوده است، نباید توقع داشت شاعران، شعر بسیاری در ستایش آل علی (ع) سروده باشند، بخصوص که آنچه باقی مانده شعرهای مدحی شاعران درباری است که برای نان سرودهاند، نه از روی عقیده و ایمان، و شعرهایی که زادهی احساس و
عاطفهی پاک سرایندگان شعرها است بتدریج از میان رفته. در طول این هفتصد سال وضع چنین بوده است، البته قلمرو آل بویه که مذهب شیعه را ترویج میکردند حساب جداگانه دارد … اما چنانکه نوشتیم، اینان (شاعران شیعی) تا عصر تیموری در اقلیت بودهاند. فاطمیان در سدهی چهارم در شرق ایران نفوذی یافتند و شاعران فارسی، زبان به ستایش آنان گشودند. اما از شاعران این مذهب نیز توقع ستایش امام علی بن موسی (ع) را نباید انتظار داشت، چنانکه در دیوان ناصرخسرو نامی از امام هشتم نیامده است … با این همه پس از عصر تیموریان و شیوع مذهب شیعه، شاعران عارف مسلک را میبینیم که پارهای شعرهای خود را به ستایش هشتمین امام زینت بخشیدهاند» (1).
بیشترین قصایدی که در مسائل مذهبی و مدح رسول اکرم (ص) و اهلبیت (ع) سروده شده است، به خاتم النبیین حضرت محمد (ص) و علی (ع) اختصاص دارد. شاعران بلند پایهی فارسی زبان مانند سنائی، ناصرخسرو، عطار، مولوی، خاقانی، نظامی، جمالالدین عبدالرزاق، سعدی، سلمان ساوجی، خواجوی کرمانی، وحشی بافقی، سروش اصفهانی، ادیب الممالک، ملک الشعراء صبوری، ملک الشعراء بهار و … دیگران همه مدح و وصف رسول گرامی (ص) و مولا علی (ع) را که در حقیقت مدح فضیلت و اخلاق و کمال انسانیت است در درجهی نخست وجههی همت خود ساختهاند و از اینان و دیگران و معاصران نیز - برخی - در فضایل سایر ائمهی اطهار علیهمالسلام داد سخن داده و حق مطلب را ادا کردهاند.
به هر حال ستودن فضیلت های انسانی، حریت و آزادگی و حق طلبی به زبان لطیف شعر و ادب، افتخاری بزرگ است برای هنر شاعری و ادب و این افتخار نصیب شاعرانی شده است که بجای ستایش محمود ها و مسعود ها، عمارها و ابوذرها و مقداد ها را ستودهاند و قیمتی در لفظ دری را به پای خوکان شکم باره نریختهاند.
خوانندهی آگاه، با توجه به هر قرن و زمان و دورههای ادبی و سبکهای شعری، با مرور قصایدی که از سنائی، تا عصر حاضر آمده است، نیک درمییابد که قصاید مدحیه، بطور کلی، و قصایدی که در منقبت حضرت رضا (ع) سروده شده در
1) 22. دکتر سید جعفر شهیدی، ستایش و سوگ امام هشتم (ع) در شعر (کنگرهی جهانی حضرت رضا (ع)) مقدمهی بخش اشعار فارسی.
دورههای نخستین، سبک ساده و استوار خود را حفظ کرده و در زمان تیموری و صفوی که شعر دستخوش الفاظ و مضامین پیچیده و تفاضل ها و تقلیدهای بارد شده و توجه به اصطلاحات نجومی - به تناسب عصر مغول و تیموری - و صنایع لفظی شدت یافته است، شاعران از سبکهای تقلیدی و مطنطن تبعیت کرده و گاه معانی را فدای الفاظ کردهاند.
این شیوه در دورههای زندیه و قاجاریه که دوران بازگشت ادبی است، همچنان ادامه دارد و حتی در سخن معاصران قدیم تر و حاضر نیز گاه تأثیر گذاشته است.
خوشبختانه در دوران حاضر برخی شاعران زبردست، بویژه آنان که از بندهای تقلید رستهاند، سخنانی رنگین و مضامینی شیرین و سبکی نوپدید دارند که نه تقلید از گذشتگان است و نه تبعیت از سنتهای رایج. سبکی است نو و شیوهای است ابتکاری که از هر جهت قابل تحسین و تبجیل است.
شاید خوانندهی کنجکاو در ضمن مرور، به این نکته بآسانی توجه کند که شیوهی بیان در قصاید گونه گون و متنوع است و ناهمگونی آنها با یکدیگر آشکار. با این همه، سعی کردیم از هر شاعری که چند قصیده مدحیه دربارهی حضرت رضا (ع) سروده بود، تنها به گزینش یک یا چند قصیده بسنده کنیم.
هر چه هست، این زمزمهها زبان دل است. بیان ستایش آمیز شاعران بزرگواری است که خواستهاند با عرض ادب نسبت به ساحت اقدس و مقام والای بضعه رسول اکرم (ص) در خراسان، حضرت امام ابوالحسن (ع) شکری از هزاران نعمت وجودش که مایهی فیض ربانی است بر خاک نشینان و مهبط و مختلف فرشتگان و جایگاه نعمت و امن و امان بجای آورند و سر بر آستان ملائک پاسبانش نهند و عبودیت و اخلاص خود را به پیشگاه حق تعالی بدین وسیله ابراز کنند. چون دریافتهاند که:
هر که با این آستان شد آشنا
گشت مشمول عنایات خدا
(عاشق طبسی)
یا به قول حافظ:
گو برو و آستین به خون جگر شوی
هر که در این آستانه راه ندارد
اگر صاحبان جاه و جلال یا بذل مال و منال ارادت خود را به مقام شامخ
حضرت ثامن الائمه به اثبات رسانده و بر جلالت ظاهری این بارگاه ملکوتی افزودهاند، شاعران نیز با صرف جان و قدم صدق و به کمک اندیشه و ذوق و سلیم، کاخهای بلندی از شعر و نظم در مدحت و منقبت این امام معصوم رئوف پی افکندهاند، مصون از حوادث دوران و گزند باد و باران. هر چند که به قول اشراق آصفی:
«اشراق» نشد کسی پس از ذات اله
از مرتبهی شاه خراسان آگاه
شرطی است قوی ز لا اله الا الله
لا حول و لا قوة الا بالله
اما، اشعاری که در این دفتر فراهم آمده، بیشتر قصیده است، گاه از قالبهای دیگر نیز به جهاتی برگزیدهایم و در هر حال، بهترین اشعاری است که بدانها دسترسی یافتهایم، نه همهی اشعار و نه همهی بهترینها. امید است اهل ادب و ذوق و کسانی که از قصاید دیگری آگاهی دارند بر فراهم آورندگان این مجموعه منت گذارند و به وسیلهی «بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی» از وجود آنها آگاه مان فرمایند. از شاعران گران قدری که آثاری در زمینهی نعت هشتمین اختر تابناک حضرت علی بن موسی الرضا (ع) سرودهاند، استدعا داریم با ارسال آنها متشکرمان فرمایند. عناوین اشعار به همان صورتی است که به وسیلهی خود شاعران در دواوین اشعار شان ثبت شده است و ترتیب اشعار صرفا بر مبنای تقدم و تأخر زمانی است.
برای اینکه جوانان و نوجوانان عزیز بتوانند ازاین قصاید بهرهمند شوند گاه برخی کلمات دشوار را در بخش دوم کتاب، ذیل شمارهی همان قصیده، توضیح دادهایم و نیز، به تلمیحات و اشارات شاعران در قصاید شان تا حدی که امکان داشته است اشاره نمودهایم. امید است در تجدید نظر بعدی، به تکمیل نقائص و کاستیها توفیق یابیم.
باری، ما که دسته بند این گلهای معطر جان پروریم، و این از هار روحپرور را از گوشه و کنار گلستان های جانفزا فراهم آوردهایم، نیز امید آن داریم که خداوند قادر متعال به طفیل وجود این حجت بر حق و بندهی صالح و امام معصوم (ع) که در خاک خراسان غنوده است، بر این بندگان گناهکار اندک توشه به غفران و عنایت خداوندانه بنگرد و ما را مشمول آمرزش عمیم خود قرار دهد آمین.
در پایان لازم میدانیم از سرپرست و کارکنان محترم کتابخانه مرکزی آستان قدس که بیدریغ کتابها و دیوان ها را در اختیار ما قرار دادهاند و نیز از بنیاد پژوهشهای اسلامی و مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس که مشوق پدید آوردن این مجموعه شده و موجبات چاپ آن را فراهم نمودهاند، صمیمانه سپاسگزاری کنیم.
احمد احمدی بیرجندی - سید علی نقوی زاده (عاشق طبسی)
مشهد - فروردین 1365 شمسی
مقدمهی چاپ دوم
مدایح دلپذیر و مراثی غمانگیز اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام در تاریخ ادبی ما انعکاسی گسترده و سرگذشتی دراز دامن دارد. از قرن چهارم هجری که کسائی شاعر شیعه و دوستدار حضرت علی علیهالسلام و خاندان آن حضرت شهرت یافت و چکامه هایش با این ابیات:
فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین
فضل حیدر، شیر یزدان، مرتضای پاک دین
فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضلتر اوست
فضل آن رکن مسلمانی، امام المتقین …
در مرو و اطراف آن به دست شیعیان میرسید. مدایح اهلالبیت در نخستین قرنهای شکوفایی ادب فارسی به تاریخ ادبی ما راه یافت. به دنبال آن، اشعار ناصرخسرو و چندی بعد سنائی وارد شعر پربار زبان دری شد.
با آن که دوران زندگی ناصرخسرو و سنائی عصر غلبهی تعصب و لجاج نسبت به تشیع بود، با این همه این دو شاعر بزرگوار از گفتن حقایق و بیان فضائل و مناقب حضرت علی (ع) و خاندان پاکش باز نایستادند که آثار نیکوی این اعتقاد راستین هنوز در دیوان این دو شاعر بزرگوار و نیز قوامی رازی برجا است؛ همین سنائی، شاعر عارف، قرن ششم هجری است که علاوه بر مدایح حضرت علی (ع) نیز مدیحهای استوار و چکامهای به شیوهی خراسانی دارد بدین مطلع:
دین را حرمی است در خراسان
دشوار تو را به محشر آسان
که در آن حدیث «سلسلة الذهب» و شرط توحید را که «امامت و ولایت» است به تصریح باز میگوید؛
از جمله شرطهای توحید
از حاصل اصلهای ایمان
و البته در قرنهای بعد، بویژه از زمان صفویه که تشیع مذهب رسمی کشور ما اعلام شد، صدها شاعر شیفته و دلباختهی خاندان رسالت پدید آمدند و آثار نغزی در مدایح و اشعار گزیدهای در مراثی سرودند.
این مجموعه که نمونهی اندکی از آن بسیار است و مصداق «بحر در کوزه» میباشد، تنها شامل آثار کمی از 72 شاعر گذشته و معاصر است که اکنون پیش روی شماست.
ما این مجموعه را با خضوع هرچه تمامتر، به پیشگاه باعظمت سلطان سریر ارتضاء حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام پیشکش کردهایم.
چاپ اول «مدایح رضوی» در سال 1365 هجری شمسی به همت «بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی» همزمان با «دومین کنگرهی جهانی حضرت رضا علیهالسلام» منتشر گردید و مورد قبول دوستداران اهلالبیت علیهمالسلام قرار گرفت و اینک چاپ دوم آن، با اصلاحاتی، تقدیم میشود.
امید که این کوشش اندک مورد قبول حضرت حق جلت عظمته و آستان ملائک پاسبان رضوی قرار گیرد. بمنه و کرمه.
احمد احمدی بیرجندی - سید علی نقوی زاده
مشهد - اردیبهشت ماه 1372
ابو المجد مجدود بن آدم سنائی شاعر و عارف معروف ایرانی قرن ششم هجری ابتدا به دستگاه غزنویان راه جست؛ اما از ممدوحان رضایتی نیافت، سرانجام به دامن عرفان دست زد و از جهان و جهانیان دست شست. سنائی بعد از مسافرت به مکه و شهرهای دیگر ایران به غزنین بازگشت و تا پایان حیات در آن شهر به گوشهگیری گذراند. وی دوستدار آل علی (ع) بود. سنائی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات، مثنوی «حدیقه الحقیقه» و آثار دیگری مانند: طریق التحقیق و سیر العباد الی المعاد و کارنامهی بلخ دارد.
قدیمترین قصیدهای که در مدح حضرت رضا علیهالسلام در دست داریم از همین شاعر خراسانی است.
علی بن موسی الرضا علیه و علی آبائه الف التحیه و الثنا گوید:
دین را حرمیست در خراسان
دشوار ترا به محشر آسان
از معجزههای شرع احمد
از حجتهای دین یزدان
همواره رهش مسیر حاجت
پیوسته درش مشیر غفران
چون کعبه پر آدمی ز هر جای
چون عرش پر از فرشته هزمان (1).
هم فر فرشته کرده جلوه
هم روح وصی در و به جولان
از رفعت او حریم، مشهد
از هیبت او شریف، بنیان
از دور شده قرار زیرا
نزدیک بمانده دیده حیران
از حرمت زایران راهش
فردوس فدای هر بیابان
1) 23. هزمان: مخفف هر زمان، هر وقت.
قرآن نه درو و او اولواالامر
دعوی نه و با بزرگ برهان
ایمان نه و رستگار از او خلق
توبه نه و عذرهای عصیان
از خاتم انبیاء در و تن
از سید اوصیا در و جان
آن بقعه شده به پیش فردوس
آن تربه به روضه کرده رضوان
از جملهی شرطهای توحید (1).
از حاصل اصلهای ایمان
زین معنی زاد در مدینه
این دعوی کرده در خراسان
در عهدهی موسی آل جعفر
با عصمت موسی آل عمران
مهرش سبب نجات و توفیق
کینش مدد هلاک و خذلان
مامون چو به نام او درم زد
بر زر بفزود هم درم زان
حوری شد هر درم به نامش
کس را در میزدند زینسان
از دیناری همیشه تا ده
نرخ درمی شدست ارزان
بر مهر زیاد آن درمها
از حرمت نام او چو قرآن
این کار هر آینه نه بازیست
این خور به چه گل کنند پنهان
زرست به نام هر خلیفه
سیمست به ضرب خان و خاقان
بینام رضا همیشه بینام
بیشأن رضا همیشه بیشان
با نفس تنی که راست باشد
چون خور که بتابد از گریبان
بر دین خدا و شرع احمد
بر جمله ز کافر و مسلمان
چون او بود از رسول، نایب
چون او سزد از خدای، احسان
ای مأمون کرده با تو پیوند
وی ایزد بسته با تو پیمان
این پیوندت گسسته پیوند
وان پیمانت گرفته دامان
از بهر تو شکل شیر مسند (2).
درنده شده به چنگ و دندان
آنرا که ز پیش تخت مأمون
برهان تو خوانده بود بهتان
با درد جحود منکرش را
اقرار دو شیر ساخت درمان (3).
از معتبران اهل قبله
وز معتمدان دین دیان
1) 24. ناظر است به حدیث سلسلة الذهب «کلمة لا اله الا الله حصنی و من دخلها امن من عذابی» که حضرت رضا علیهالسلام در نیشابور بیان فرمودند و بعد از بیان حدیث اضافه نمودند: بشرطها و شروطها و انا من شروطها.
2) 25. اشاره است به معجزهی حضرت رضا (ع) که به اذن خداوند متعال شکل دو شیر مسند را به صورت دو شیر درنده درآورد که حمید حاجب را دریدند (ر ک: عیون اخبار الرضا (ع) ج 2 ص 411).
3) 26. اشاره است به معجزهی حضرت رضا (ع) که به اذن خداوند متعال شکل دو شیر مسند را به صورت دو شیر درنده درآورد که حمید حاجب را دریدند (ر ک: عیون اخبار الرضا (ع) ج 2 ص 411).
کس نیست که نیست از تو راضی
کس نیست که هست بر تو غضبان
اندر پدرت وصی احمد
بیتیست مرا به حسب امکان
تضمین کنم اندرین قصیده
کین بیت فرو گذاشت نتوان
ای کین تو کفر و مهرت ایمان
پیدا به تو کافر از مسلمان (1).
در دامن مهر تو زدم دست
تا کفر نگیردم گریبان
اندر ملک امان علی راست
دل در غم غربت تو بریان (2)
قبر بطوس به اقام امام
حتم الیه زیارة و لمام.
.1) 27. ناظر است به احادیثی که در باب 87 از جلد 39 بحارالانوار، چاپ آخوندی، دارالکتب الاسلامیه صفحات 246 تا 310 آمده است. از آن جمله است حدیثی که از رسول الله (ص) بدین مضمون نقل شده: «ان حبه [علی (ع)] ایمان و بغضه کفر و نفاق.
2) 28. این قصیده را سنایی با الهام از قصیدهی محمد بن حبیب ضبی شاعر مداح اهلبیت رسالت (ص) که در وصف و نعت حضرت رضا (ع) میباشد، سروده، مطلع آن قصیده این است:
حسن کاشی آملی: شاعر و معاصر علامهی حلی است. او راست هفت بند در مدایح اهلبیت (ع) و کتاب انشاء. قبر او در حجرهی معروف در آغاز بازار سوق العتیق در شهر کاظمین نزدیک قبر سید مرتضی بوده و آن مقبره در سال 1353 قمری در میان خیابان افتاده است. (نقل از لغتنامهی دهخدا)
وفاتش را در سال 726 ه نقل کردهاند.
مجالس المؤمنین، قاضی نورالله شوشتری، (جلد دوم) تهران کتابفروشی اسلامیه، ص 634.
دوش چون دور شب تیره بپایان آمد
نوبت زمزمهی مرغ سحر خوان آمد
چشم جان از دم مشکین صبا روشن شد
گوئی از مصر، نسیمی سوی کنعان آمد
چه عجب بوی بهشت از دم بادی که در او
اثری از شرف خاک خراسان آمد
شرف خاک خراسان همه دانی که ز چیست؟
زانکه در خطهی او روضهی رضوان آمد
مشهد پاک معلای امام معصوم
آنکه خاکش ز شرف افسر کیوان آمد
آنکه در گلشن مهرش ز سر شرط ادب
دست فراش صبا مجمره گردان آمد
آنکه در حضرت جاهش ز پی قدر و محل
پر طاوس فلک مروحه (1)جنبان آمد
آنکه اندر حرم جان محبان مهرش
مالک چارحد خانهی ایمان آمد
وقت انکار عدو سنگ بزیر قدمش
از ره معجزه چون موم گدازان آمد
یک طواف درش از قول رسول قرشی
تا بهفتاد حج نافله (2)یکسان آمد
مالک ملک حقیقت توئی از صدق و یقین
هم ز قرآن خبر حجت و برهان آمد
ناکسی گر به تعصب حق تو باز گرفت
در کمالیت ذات تو چه نقصان آمد
در نبوت چه زیان آمد اگر روزی چند
اهرمن نامزد تخت سلیمان آمد
گر ز خر طبعی، گوساله پرستید یهود
زان چه نقصان بسوی موسی عمران آمد (1).
1) 31. اشاره است به گوسالهپرستی قوم یهود وقتی که حضرت موسی (ع) به کوه طور رفت و سامری گوسالهای از طلا ساخت و مردم را به گمراهی کشاند (ر ک: سورهی طه، آیات 87 تا 98).
محمود بن یمین الدین محمد طغرائی معروف به ابن یمین در اواخر قرن هفتم هجری در فریومد خراسان متولد شد. پدرش شاعر بود و با او مشاعره میکرد. در جنگی که به سال 743 میان امیر وجیه الدین مسعود سربداری و ملک معز الدین حسین کرت رویداد؛ دیوان شاعر گم شد ولی او بار دیگر آنچه را در نزد دیگران از اشعارش یافت میشد گرد آورد.
ابن یمین شاعری متوسط و تا حدی پیرو انوری است. بیش از هشتاد سال بزیست و در سال 769 ه. ق در زادگاه خویش درگذشت.
دیوان اشعار ابن یمین فریومدی، به تصحیح و اهتمام حسینعلی باستانی راد، تهران، از انتشارات کتابخانهی سنایی.
گوهر افشان کن ز جان ای دل که میدانی چه جاست
مهبط نور الهی روضهی پاک رضاست
در دریای فتوت گوهر کان کرم
آنک شرح جود آباء کرامش هل اتاست
ظلمت و نور جهان عکسی ز موی و روی اوست
موی او و اللیل اذا یغشی (1)و رویش و الضحا (2)ست
قبهی گردون ندارد قدر خاک درگهش
یا رب این فردوس اعلی یا مقام کبریاست؟
سرمهای از خاک پای او کشیدست آفتاب
موجب این دانم که عینش منبع نور و ضیاست
اوست بعضی از وجود آنکه در معراج قدس
گرد نعل مرکبش روح الامین را توتیاست
قلب میگردد روان از بوی خاک درگهش
خاک نتوان گفتنش کز روی عزت کیمیاست
قبهی پر نورش از رفعت سپهر دیگریست
و اندرو ذات پر انوارش چو مهر اندر سماست
رفعت گردون گردان دارد آنگه بر سری
مجمع تقوی و عصمت مرکز صدق و صفاست
حاسد ار نشناسدش کز روی رفعت کیست او
پادشاه اتقیا و ازکیا و اصفیاست
قرة العین نبی فرزند دلبند وصی
مظهر الطاف ایزد فخر اصحاب عباست
مقتدای شرق و غرب و پیشوای بر و بحر
خود چنین باشد کسی کو نور پاک مصطفاست
هست مخدوم بحق اهل جهان را بهر آنک
وارث آنست کو را بر جهان حق ولاست
وارث شاهی که از تشریف خاص مصطفی
کسوت من کنت مولاه به قد اوست راست
طاعت صد ساله گر باشد به وزن کوه طور
چون کند ایزد تجلی بیهوای او هباست
کوکب دری تاج شهر یاران جهان
با وجود نیم ذره خاک پایش بیبهاست
هست سلطان خراسان نی چه گفتم زینهار
بر سر هر هفت اقلیم و دو عالم پادشاست
صیت (1)اقبالش که برهاند چو آب از آتشت
در بسیط خاک پیمودن مگر باد صباست
اصل علمی را که بخشد ایمنی از مهلکات (2).
در حقیقت با علوم منجیاتش (3)انتما (4)ست
حاسد از درد حسد هرگز کجا یابد نجات
بیاشاراتش (5)که کلیات قانون شفا (6)ست
شاهباز همتش بر لامکان سازد مکان
تا نپنداری که او را شاخ سدره منتهاست
سر فرو نارد به طوبی و به کوثر همتش
کی فرود آرد که آن با همتش آب و گیاست
بس عجب ناید نعیم خلد اگر خوش نایدش
چون ز مهمان خانهی قدسش ابا (7)اندر اباست
از نژندی خصم او را جایگه تحت الثری (8).
از بلندی قدر او فوق سماوات العلاست (9).
همت عالی او را خاک و زر یکسان بود
و اینکه زر بر خاک پاشیده است بر حالش گواست
قبهی گردون گردان حلقهی درگاه اوست
زان سبب چون حلقه دائم قامتش در انحناست
هر که مهرش در میان جان ندارد چون الف
قامتش روز جزا از غم چو جیم و نون دوتاست
ای جنابت قبلهی حاجات ارباب نیاز
حاجتی کاینجا رود معروض، بیشبهت رواست
حاجت ابن یمین را هم روا کن بهر آنک
حاجت خلقان روا کردن ز اخلاق شماست
1) 34. صیت: آوازه (در این بیت شاعر با آوردن چهار عنصر: آب، خاک، باد و آتش) صنعت مراعات نظیر را بکار بسته است.
2) 35. مهلکات: چیزهایی که موجب هلکه و هلاک است.
3) 36. منجیات: چیزهایی که باعث نجات است.
4) 37. انتما: نسبت داشتن، بر افزونی.
5) 38. قانون و اشارات از بوعلی سینا است.
6) 39. قانون و اشارات از بوعلی سینا است.
7) 40. ابا: آش و شوربا.
8) 41. تحت الثری: زیرزمین، جهنم.
9) 42. سماوات العلا: بلند آسمانها، بهشت.
در ره اخلاص تو جز افتقارم هیچ نیست
و آنکه زاداونه فقرست، اندرین ره بینواست
نیستم محتاج دنیا چون فنایش در پی است
کار عقبی دار و حالش را که در دارالبقاست
جرم این عاصی مجرم روز حشر از حق بخواه
کز تو استغفار و غفران فراوان از خداست
وین شکسته بسته بینی چند ازین مسکین پذیر
کاین نه مدح تست بهر شهرت اخلاص ماست
من کدامین مدح گویم کان ترا لایق بود
چون صفاست ذات پاکت برتر از حد ثناست
کردگارا طاق این فیروزه قصر زرنگار
تا به حکم واضع دین قبلهی اهل دعاست
حضرت عالیش (1)را بر داعیان (2)مفتوح دار
کز جنابش یافت داعی هر مراد دل که خواست
شاه ناصر یا درویش ناصر بخاری از معاریف شعرای قرن هشتم هجری قمری است. وی در سلک درویشان میزیست و کثیر السفر و قناعت پیشه بود. ناصر بخاری غزل و قصیده را به سبک شعرای عراق میسروده است. کلیاتش شامل چهار هزار بیت در دست است و یک مثنوی به نام «هدایت نامه» هم سروده است. شاه ناصر در سال 773 هجری درگذشت.
دیوان اشعار ناصر بخارائی، به کوشش دکتر مهدی درخشان، تهران، 1353 ش.
صبح درآمد ز دلو یوسف زرین رسن (1).
کرد چو یونس بر آب در دل ماهی وطن
صبحدم از قیروان بر سر شب زد عمود
راست چو رمح شهاب بر گلوی اهرمن
چون دم گرگ سحر از سوی مشرق نمود
جرم هوا چون پلنگ گشت ملمع (2)بدن
خنجر زرین مهر (3)پهلوی شب را شکافت
روی افق شد ز خون همچو عقیق یمن
باد سحرگه نشاند جمله چراغ نجوم
نور ز یک شمع یافت دایرهی نه لگن (4).
گشته چو گنج گهر صورت انجم نهان
حلقه زده مار چرخ مهرهی زر در دهن
چشمهی خورشید شد چشمهی آب حیات
ساقی دوران از او داد به هر انجمن
پیک صبا همچو باد آمد و پیغام داد
از سوی فصل ربیع جانب ربع و دمن (5).
گفت که اینک رسید کوکبهی نوبهار
لشکر سرما گریخت وز سر ما شد محن (6).
محو شد ادبار برد (7)آمد اقبال ورد (8).
مردن روئین تن است زندگی تهمتن
گل به رسالت رسید جامهی خود را درید
کامدش از باد صبح بوی اویس قرن
غنچه سبوی پرآب، لاله چو جام شراب
نعره و گلبانگ مرغ زمزمهی خار کن
1) 45. کنایه از خورشید و طلوع آن است.
2) 46. ملمع: روشن و درخشان، اینجا: روشن و تاریک، خال خال، گرگ و میش.
3) 47. کنایه از اشعهی خورشید است.
4) 48. اشاره است به روشن کردن افلاک نه گانه به وسیلهی خورشید.
5) 49. ربع: سرای و خانه و محله - دمن: دامن و کنار.
6) 50. محن: محنتها، رنجها.
7) 51. برد: سرما.
8) 52. ورد: گل سرخ.
هیأت خود را نمود صورت گلبن به باغ
وز سمن هفت رنگ صحن چمن پر پرن
سایهی سرو چنار کرد چمن را چو شب
کوکب روشن هزار هر طرف از نسترن
تیغ صفت برگ بید تیز از آن شد به آب
کز حرکت آب را ساخت هوا چون سفن (1).
دیدهی یعقوب شد نرگس مهجور باز
چون به سحر چاک زد یوسف گل پیرهن
دل که ز غم مرده بود چون بشنید این پیام
غنچه مثال از فرح، خواست دریدن کفن
پیش گرفتم رهی همچو طریقت صواب
همچو حقیقت علا همچو شریعت علن
خاک تنم چون غبار خواست به عزم سوار
بر شتر باد پای شیر دل و پیلتن
گردن او همچو قوس ساعد او همچو تیر
صورت نعلش به خاک همچو دو نیمه مجن (2).
کوه گران در درنگ باد وزان در شتاب
درکه و صحرا دوان خار خور و خاره کن
روز و شب از گام نرم میشکند خار سخت
برگ گلی کس ندید خار مغیلان شکن
گه به بلندی رود نالهکنان ابروار
گاه به پستی شود سیل صفت نعرهزن
هیکل او بیستون سقف روان بر ستون
راکب او همچو شیر، بر زبر کرگدن
هر طرفی ساربان کرده دو هودج روان
زهره و مه در قران در درجه مقترن (3).
محمل گردون نشان در بر او مهوشان
گل به میان حجاب بت به کنار شمن (4).
جمله به کسب جمال در طلب ملک و مال
قبلهی مقصود من باب امام زمن
درج در لافتی (5)برج مه هل اتی (6)
کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
جبار در مناقبت او گفت هل اتی.
.حصن حصین فتور (7)دار امان فتن (8).
کعبهی عالی مقام مشهد هشتم امام
عارف راه خدای عالم هر قسم و فن
قرهی عین بتول مفخر آل رسول
سروقدی زان ریاض سرخ گلی زان چمن
گیسوی او مشک را سوخته خون در گلو (9).
طرهی او ماه را بسته بمشکین رسن (10).
آب بقا را بریخت گرد رهش آب رو
در ثمین (11)را شکست خاک در او ثمن (12).
زهره در ایوان اوست مطرب پردهسرای
ماه به دوران او ساقی سیمین ذقن
گر ز غبار درش باد برد سوی چین
ناف نهد بر زمین نافهی مشک ختن
چون به زبانم رود گوهر اوصاف او
پر ز جواهر شود حقهی در عدن
مدحت او فرض عین بر همگان عین فرض
1) 53. سفن: سوهان درشت، پوست درشت مانند پوست نهنگ.
2) 54. مجن: سپر.
3) 55. مقترن: نزدیک.
4) 56. شمن: بتپرست.
5) 57. اشاره به این است که حضرت رضا (ع) فرزند علی (ع) است که در حقش گفته شده است: لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار.
6) 58. اشاره است به سورهی 76 قرآن کریم (سورهی: دهر - انسان) که در حق علی (ع) و اهلبیت رسالت (ص) نازل شده است. سعدی فرماید:
7) 59. فتور: سستی و ضعف.
8) 60. فتن: فتنهها، آشوب ها.
9) 61. مصراع، کنایه از اینکه گیسوی او مشک را به حسرت و غم و ندامت دچار کرده است.
10) 62. زلف مشکین او ماه را مقید و اسیر کرده است.
11) 63. در ثمین: مروارید گرانبها.
12) 64. ثمن: قیمت و بها.
13) 65. قعدات فروض: نشستنهایی برای نمازهای واجب (قعدات: جمع قعده).
14) 66. رکعات سنن: رکعتهای نمازهای مستحب (رکعات: جمع رکعت) (سنن: جمع سنت).
خاک رهش را به چشم گر بسپارم رواست
پای ز سر میکند در ره بت برهمن
زهر چشید از عنب شیر خورد زان سبب
همچو نبات بهشت بر لب جوی لبن
ماه جدا از بدور ماهیی از آب دور
اختر نابرده راه در وطن خویشتن
هر که بدو جست کین مهر نبودش به دین
ظالم اهل یقین مفسد ارباب ظن
صدر نبوت پناه واسطهی عقد شاه
جوهر خود وصل کرد با گهر بوالحسن
میر ولایت علی دین نبی را ولی
عز عرب را پسر شاه رسل را ختن (1).
گفته سلونی (2)به علم کرده صبوری به حلم
حیدر خیبر گشای صفدر عنتر (3)فگن
داده به او کردگار بهر وغا (4)ذوالفقار
لمعهی (5)او بیصقال تیزی او بیمسن (6).
ظاهر او بود شیر باطن او آفتاب
شمس اسد را گزید بهر سکون و سکن
رشتهی عهدش دگر برنکشد روح را
در چه دلگیر تن بسته شود بیشطن (7).
زادهی برج شرف از قمران فرقدان
روی یکی ضیمران قد یکی نارون
کوردلی کو گزید دار فنا بر بقا
کرد سرای سرور در سر بیت حزن
کشته یکی را به زهر غمزده و تلخکام
خسته یکی را به تیغ تشنهلب و ممتحن
گل شکفد در بهار سرخ ز خون حسین
سبزه برآید ز خاک سبز به زهر حسن
چون ز گلستان دین بلبل و طوطی شدند
منبر و محراب شد منزل زاغ و زغن
روح پیمبر کشید عترت خود را به خلد
در خور ایشان نبود سجن (8)سرای شجن (9).
هر چه از این ابتلاست از طرف ما بلاست
ورنه برایشان عطاست از طرف ذوالمنن
از غم شاه عرب خاطر من گوییا
موی سر زنگیست شیفته و پرشکن
لیک برغم حسود میدهدم لطف او
خمر محبت به رطل (10)نقل قناعت به من
تا تن خود سوختم زآتش ایشان نشد
دل به بلا مبتلا جان به عنا (11)مرتهن (12).
نیست رهآورد من جز غم آل رسول
بار خدایا به حشر زرد مکن روی من
یا رب بر نام خویش ختم کن و درنورد
نامهی ناصر که هست نام تو ختم سخن
1) 67. ختن: داماد.
2) 68. حضرت علی (ع) به یاران میفرمود: «سلونی قبل ان تفقدونی» «پیش از آنکه مرا از دست بدهید هر چه نمیدانید از من بپرسید».
3) 69. عنتر: نام یکی از شجاعان عرب.
4) 70. وغا: جنگ.
5) 71. لمعه: درخشندگی.
6) 72. مسن: فسان، سنگی که بدان کارد و شمشیر تیز میکنند.
7) 73. شطن: رسن دراز.
8) 74. سجن: زندان.
9) 75. شجن: اندوه و غم.
10) 76. رطل: پیمانهی شراب.
11) 77. عنا: رنج و سختی.
12) 78. مرتهن: در گرو.
خواجه عصمة الله معروف به عصمت بخاری: شاعر ایرانی در عهد تیموری است. وی در نظم اشعار پیرو امیر خسرو دهلوی بود و مضامین و معانی او را عینا در اشعار خود نقل میکرد.
تاریخ وفاتش را 829 هجری نوشتهاند.
دیوان عصمت بخارائی، نسخهی خطی کتابخانهی آستان قدس، شمارهی 4719.
ای روضهای که دهر ز بویت معطر است
آبت ز کوثر و گلت از مشک و عنبرست
در طینت تو چشمهی خورشید مضمرست
بوی تو چون نسیم جنان روحپرورست
خاکی و نه فلک به وجودت منورست
تا در تو نور دیدهی زهرا و حیدرست
خورشید کو یگانه رو هفت کشورست
بهر شرف ز خاکنشینان این درست
ای کشور فلک شرف کعبه احترام
دارالسلام (1)گفته جناب ترا سلام
بر آستان روضهی تو مهر و مه غلام
در گنبد مرصع تو هر صباح و شام
از قرص آفتاب وز جرم مه تمام
تصویر میکند به سر تربتت امام
صندوق زر پخته و قندیل سیم خام
قبر تو خاک نیست که روح مصورست
آن بقعهای که کعبهی صدق و صفا دروست
وان روضهای که مسکن آل عبا دروست
و آن خطهای که مخزن گنج بقا دروست
و آن مرقدی که مشهد شمع رضا دروست
از نکهتی که رایحهی مصطفا دروست
وز طینتی که نکهت شیر خدا دروست
وز تربتی که خاصیت کیمیا دروست
هر صبح و شام کارمه و مهر چون زرست
1) 79. دارالسلام: بهشت.
ای روضهای که همچو جنان خرم آمدی
چون کعبه قبلهگاه بنی آدم آمدی
چون بیت مقدس از فلک اعظم آمدی
یا صحن جنتی که در این عالم آمدی
چون صحن زرنگار فلک محکم آمدی
از بهر ریش خسته دلان مرهم آمدی
تا مرقد خلیفهی عیسی دم آمدی
خاک درت به تارک جمشید افسرست
هر صبحدم ز خون شهیدان کربلا
خورشید میکشد علم آل مصطفا
میسازد از مصیبت اولاد مرتضا
بر قد صبح پیرهن خون چکان قبا
اجزای روح میشد ازین غم ز هم جدا
بهر دوای این الم آمد به شهر ما
سلطان هشتمین علی موسی رضا
کاندر بر زمانه تنش روح دیگرست
شاهی که کاینات طفیل وجود اوست
خلوتسرای سدره مقام شهود اوست
خورشید قرص گرم سر خوان جود اوست
قد ملک دو تا ز برای سجود اوست
اقبال همعنان عروج و صعود اوست
مردود باد هر که به عالم حسود اوست
خسران ندید و مغفرت و فضل سود اوست
هر که ز حب آل محمد توانگرست
روز جزا که نوبت ملک قدم زنند
ارواح انبیا همه از قرب دم زنند
اهل صفا به روضهی جنت علم زنند
ارباب معصیت چو نفیر ندم زنند
آل علی نخست به میدان قدم زنند
وز پیشگاه عفو صلای کرم زنند
وز مغفرت به نامهی هر کس رقم زنند
مقبل کسی که بندهی اولاد حیدرست
سگ سیرتان چو پنجه به شیر خدا زدند
تیغ فراق در جگر مرتضا زدند
بر جام زهر امام دوم را صلا زدند
وز کین بر آفتاب نجف تیغها زدند
خنجر بجای قبلهگه مصطفا زدند
شمشیر آبدار بر آل عبا زدند
آتش به خرمن دل مجروح ما زدند
کز سوز آن هنوز جگرها پرآذرست
سنگین دلان دو کون سراسر بسوختند
چون بولهب درون پیمبر بسوختند
وز غم درون خواجهی قنبر بسوختند
جان کنندهی در خیبر بسوختند
کز خرمنش دو دانهی گوهر بسوختند
هر سینهای بشیوهی دیگر بسوختند
جبریل را ز حرقت (1)آن پر بسوختند
کاینها به آفتاب خلافت نه درخورست
ای شاهباز، جمله شکار تو آمدیم
پر سوخته به راهگذار تو آمدیم
در بارگاه کعبه شعار تو آمدیم
چون حاجیان به طواف مزار تو آمدیم
از هر دیار سوی دیار تو آمدیم
جان بر کف از برای نثار تو آمدیم
مجروح و خسته بر در بار تو آمدیم
رحمی کن آن قدر که ز عفو تو درخورست
نومید و مفلسیم و نداریم هیچ کس
نقد حیات داده به تاراج صد هوس
نالان به گرد کعبهی کوی تو چون جرس
عصیان هزار و عمر گرفتار یک نفس
کوهیست آتش تو و ما کم ز خار و خس
چون در دو کون عاشق روی توایم و بس
لطفی کن ای کریم و به فریاد ما برس
کز هشت خلد لطف تو صد بار خوشترست
طوطی گلشن انا افصح زبان تست
حلال مشکلات سلونی بیان توست
کشاف لو کشف (2)دل بسیاردان تست
مفتاح علم خانهی گوهرفشان توست
چون کعبهی مراد همه آستان تست
عصمت که در ریاض سخن مدحخوان تست
نظام (3)در منقبت خاندان تست
کاندر ریاض مدح تو دایم سخنورست
دلگرمی و قبول سخن ده به عالمش
در نظم و نثر بیش مکن لال و ابکمش
ده آب روی دنیی و عقبی به یکدمش
آسودهدار تا به ابد شاد و خرمش
وز مکر و کین اهل حسد داربی غمش
بخشش درون جمع و مزن بیش برهمش
صد سال زندهدار و مساز از جهان کمش
وانگاه هر که را که هوای تو در سر است
در کار بستهی همه یا رب گشاده ده
مجموع را به کنج هدایت مراد ده
درماندگان جرم و گنه را تو داد ده
اسرار ذکر خود همه کس را به یاد ده
با اهل دل مدام صلاح و رشاد ده
توفیق ترک غفلت و فسق و فساد ده
در هر دلی که درد تو نبود به یاد ده
کانست کو به عالم تحقیق رهبرست
خواجه اوحد سبزواری: از دانشمندان و حکمای زمان خود بوده و مخصوصا در احکام نجوم و شعر و خط و طب و تاریخ معروف بود. وی از اعیان سبزوار و از خاندان مستوفیان بوده؛ ولی با این همه مردی درویش مسلک بود و با ظریفان معاشرت داشت. خواجه اوحد قصاید غرایی در مدح ائمه (ع) گفته است.
وفاتش در سن 81 سالگی به سال 868 ه اتفاق افتاد.
مجالس المؤمنین، قاضی نورالله شوشتری، (جلد دوم) تهران، کتابفروشی اسلامیه، 1376 قمری ص 668.
گردون فراشت رایت بیضای آفتاب
وز پردههای دیدهی شب شست کحل (1)خواب
صبح سمن عذار چو خوبان شوخ چشم
پرده ز رخ فکنده برون آمد از حجاب
نظارگی ز منظر این کاخ زرنگار
صد لعبت سمن سلب (2)سیمگون ثیاب (3).
مصباح صبح چهره فروز از ظلام شب
چون نور شیب (4)شعله زنان در شب شباب
سیمین طراز گشت چو خرگاه خسروان
پرده سرای چرخ که بد عنبرین طناب
هر کوکبی نمونهی صفریست فی المثل
حیران شده محاسب عقل اندر آن حساب
جوی مجره (5)بین چو به فردوس جوی شیر
طفلان چرخ از او شده قانع به شیر ناب
کیوان که گوی برد به رفعت ز همبران
میل غروب کرد به آهنگ اغتراب
رفته به غرب بیرق براق ترک چرخ (6).
چون تیغ تهمتن به نهانخانهی قراب (7).
یوسف رخی چو مهر گرفتار چاه بود
یونس وشی چو تیر ز ماهی در اضطراب
از بزم زهره تا به ثریا همی رسید
ناگه سپر فکند چو نیلوفرش در آب
عقد پرن (8)ز نور چنان مینمود راست
کاندر میان سلک گهر لؤلؤ خوشاب
عیوق (1)از آن عنان عزیمت بر اوج تافت
کاندر طلوع هست ثریاش همرکاب
هم سلک با هم از پی آنند شعریان (2).
کین سیم ناب باشد و آن گوهر مذاب
در بر و بحر درنگر اجرام مستنیر
چون شاهدان که جلوه نمایند در نقاب
گشته فلک ز خوشهی پروین گهرفشان
بر روضهی مقدس سلطان دینمآب
سر خیل اصفیای مکرم که ذات او
ایزد ز خاندان کرم کرده انتخاب
سلطان جعفری نسب موسوی گهر
کو بود بر سران جهان مالک الرقاب
علام علم دین علی موسی الرضا
خضر سکندر آیت و شاه ملک جناب
در راه شرع قافلهسالار جن و انس
در باب علم مسئلهآموز شیخ و شاب
بر باد داده خاک درش آبروی بحر
آتش فکنده خاک درش در دل سحاب
آب از حیای ابر نوالش در ارتعاش
و آتش ز شوق دشمن جاهش در التهاب
گردون بطوع، چاکریش کرده اختیار
اختر بطوع، بندگیش کرده ارتکاب
با حلم او زمین نزند لاف از درنگ
با عزم او زمان نکند دعوی شتاب
یابد از او نسیم ولایت دماغ جان
آری دمد هر آینه بوی گل از گلاب
ملک سخا ز گوهر او یافت انتظام
بحر کرم ز فیض کفش دید انشعاب
پیر دبیر چون ز فصاحت کند سؤال
مفتی کلک او انا افصح دهد جواب
بر امر و نهی اوست مدار جهان و شرع
زین خوبتر چگونه توان کرد احتساب
هر سفله نیست درخور آداب حضرتش
نبود نعیم باغ جنان لایق دواب
خواهد دلم ثنا به طریق خطاب گفت
بشنو به گوش جان که خطابیست مستطاب
ای قهرمان کشور عصمت به اصل و نسل
ای والی جهان ولایت چو جد و باب
حرف محبت تو هم از ابتدای کون
کلک قضا رقم زده بر تختهی تراب
ایزد به دست لطف رساندت به پایهای
کانجا نمیرسد قدم وسعی و اکتساب
لعل از حیای گوهر ذات مبارکت
هر دم به خون دیده کند چهره را خضاب
گاه از نسیم لطف تو گوهر دهد صدف
گاه از سموم قهر تو دریا شود سراب
صافی دلان ز مهر تو در عین اشتباه
سرگشتگان ز کین تو در تیه (3)التهاب
گشته عقاب قهر تو از تیر چار پر
بد کیش را عقوبت و بدخواه را عقاب
نمرودوار پشهی کین تو خصم را
بر سر ز غصه دستزنان ساخت چون ذباب (1).
رنج حسد هلاک کند حاسد ترا
آری پر عقاب بود آفت عقاب
در جنب روضهی تو چه باشد ریاض خلد؟
پهلوی شاخ سدره چه جولان کند سداب (2).
با شیر مردی تو چه تاب آورد کسی
کز بیم شیر پرده شود زو توان و تاب
در دین کسی که غیر تو دانست پیشوا
گوئی گناه باز نمیداند از ثواب
افلاک را مدار از آن شد زمین که هست
یک مشت خاک در کف اولاد بوتراب
اوحد که تافت از همه عالم رخ امید
زین آستانه روی نتابد به هیچ باب
مپسند کاسمان کندش خستهی ستم
و اختر بجای شربت عذبش (3)دهد عذاب
این خاک را ز جام رضا بخش جرعهیی
آن دم که دست ساقی لطفت دهد شراب
محمد بن حسام الدین معروف به ابن حسام از گویندگان قرن نهم هجری و همزمان با عهد شاهرخ تیموری است. وی در بیتی از اشعارش به نسب خویش اشارتی دارد بدینسان:
محمد بن حسام و محمد بن حسن
که هست خاک قهستان ترا مقام و وطن
ابن حسام همچون غالب شاعران زمانش مذهب شیعه داشته و در مدایح حضرت رسول اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) اشعار زیادی سروده است. علاوه بر دیوان، خاور نامه در غزوات حضرت علی (ع) که شامل 25000 بیت و به شیوهی شاهنامهی فردوسی است اثر طبع او میباشد. ابن حسام در ربیع الآخر سال 875 هجری در قصبهی خوسف (واقع در چهار فرسنگی غرب بیرجند) چشم از جهان فروبست.
دیوان خطی، نسخهی انجمن آثار ملی، نیز نسخهی کتابخانهی ملک.
عبیر میدمد از ناف آهویان ختن
بتاب طره و نرخ عبیرشان بشکن
نه از خطاست که از چین طرهی تو برد
صبا، شمامهی (1)مشک خطا به خاک ختن
چو سایه در ظلمات حجاب خویش بماند
ز رشک قد تو در باغ، سرو سایه فکن
ز بوی طرهی تو چون شمیم (2)باد شمال
معنبرست ریاحین معطر است چمن
به اعتدال چو سروی به طره چون سنبل
به بوی زلف بنفشه، به رنگ چهره سمن
همای جلوه و طاووس شکل و کبک خرام
تذرو زینت و طوطی مقال و فاخته فن
نشانهی رخ و زلفت گل است و سنبل تر
نمونهی خد (3)و خطت شقایق است و دمن
چو سرو اگر بخرامی به جانب گلزار
به خود فروشود از رشک سنبلت، سوسن
به باغ سرو سهی با وجود دلجویی
کشیده پای ز رشک قد تو در دامن
نگر که یوسف گل را ز شرم عارض تو
دریده است زلیخای باد، پیراهن
مرا ز گوی و ز چوگان همین تمام که یار
دلم بخست به چوگان زلف و گوی ذقن (1).
گیاه و لاله دمد دمبدم چو فصل بهار
بر آستان تو هر دم ز آب دیدهی من
چو جان درازی سرو تو از خدا خواهم
روم به قبلهی حاجت روای اهل زمن
به خوابگاه شهادت مآب مشهد طوس
شهید خاک خراسان قتیل ظلم و فتن
رضای مرتضوی منزلت که خاک درش
روا بود که بود توتیای چشم پرن
ز بوی تربت پاکش اویس (2)زنده شود
نسیم اگر برساند شمیم او به قرن (3).
به برزنی که در او روضهی مقدس توست
بهشت بر نزند با سواد آن برزن
فراز قبهی او نسر طایر (4)ار بپرد
بریزدش ز حیا پر شهپر از پرغن (5).
همای سدره نشین را بر آستانهی اوست
چو طایران حرم طوق طوع در گردن
هنوز شام، چو عباسیان سیه پوش است
که هم ز دودهی عباس یافت درد و حزن
بسوخت ز آتش جانسوز دودهی عباس
ز جوش سینهی او آفتاب را جوشن
عنب به زهر برآمود (6)و داد مأمونش
چنانکه سونش الماس داد زن به حسن (7).
مدار امن و امان را به زهر قاتل کشت
تو خود بگوی که مأمون کجا برد مأمن
هنوز خون جگر در درونهی عنب است
چنانکه در حلبی آبگینه، دردی دن (8).
چو زان عنب رخ عنابیش عنبگون شد
عنب بریخت چو عناب خون دل ز بدن
از آن دو دانه عنب با سرشک عنابی
هنوز زهره چو زهرا همی کند شیون
گرش نه لطف و جوانمردی و کرم بودی
به یک مقام نگشتی مقیم با دشمن
آیا مقیم مقام تو طایر جبروت (9).
ایا به خاک درت چشم روشنان روشن
مقیم خاک خراسان شدی به درد و فراق
چو با تاسف، یوسف مقیم بیت حزن
امیر قافله تنها چرا زند خرگاه؟
شریف مکه به غربت چرا کند مسکن؟
به سوک قتل تو بر نیل زد بنفشه کلاه
به داغ مرگ تو در خون گرفت لاله کفن
تو از بلاد عرب، مسکن از دیار عجم
تو از حجاز و خراسان ترا بود مدفن
1) 100. ذقن: چانه.
2) 101. اویس قرن: نام ولی کامل منسوب به قبیلهای در یمن - ضمنا این بیت اشاره دارد به حدیثی که پیامبر مکرم (ص): «انی لاجد نفس الرحمن من جانب الیمن». «من بوی رحمن را از سوی یمن درمییابم».
3) 102. اویس قرن: نام ولی کامل منسوب به قبیلهای در یمن - ضمنا این بیت اشاره دارد به حدیثی که پیامبر مکرم (ص): «انی لاجد نفس الرحمن من جانب الیمن». «من بوی رحمن را از سوی یمن درمییابم».
4) 103. نسر طایر: شکلی است بر فلک به صورت کرکسی که پران باشد به جانب شمال. (غیاث).
5) 104. پرغن: نام پرندهای است.
6) 105. بر آمودن: بر آمیختن، درآمیختن.
7) 106. اشاره است به مسموم کردن سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی (ع) به وسیلهی جعده زوجهی آن حضرت (ص).
8) 107. دن: خم شراب.
9) 108. طایر جبروت: منظور جبرئیل است.
به هفت حج و به هفتاد حج برابر کرد
زیارت تو رسول از کرامت ذوالمن (1).
به کعبهی تو همه عمره کرده اهل صفا
چو حاجیان به مشاعر توجهی متقن
بر آفتاب، جمال تو زان شرف دارد
که بر کواکب رخشنده آفتاب علن
به آفتاب چه نسبت کنم جمال ترا
که آفتاب تو را ذرهای است از روزن
ز مرقد تو بهشت برین یکی منظر
ز روضهی تو ریاض جنان یکی گلشن
به بوی (2)آنکه بیابد ز مشهدت بویی
صبا به خاک خراسان همی برد ممکن (3).
منم که درس ثنای تو میکنم تکرار
به صبح و شام و به روز و شب به سر و علن (4).
به خاک روضهی پاک تو آرزومندم
چو خاک تشنه به باران و تن به خاک وطن
بود که بار دگر سر بر آستان نیاز
به خاکبوس درت مفتخر شود لب من
نمیرسد به ثنای تو ذهن ابنحسام
مگر ثنای تو حسان (5)کند به وجه حسن
نورالدین عبدالرحمن جامی شاعر و نویسندهی معروف ایرانی به مناسبت مولد خویش (جام) و نیز به سبب ارادت باطنی به شیخ الاسلام احمد جامی، جامی تخلص کرد. وی در عرفان و تصوف پیرو طریقهی نقشبندی بود و به سعد الدین کاشغری خلیفهی نقشبندی ارادت میورزید. جامی بزرگترین شاعر و ادیب و دانشمند قرن نهم هجری محسوب میشود. از آثار اوست: دیوان اشعار - هفت اورنگ به نظم و از تألیفات او به نثر: نقد النصوص فی شرح نقش الفصوص، نفحات الانس و بهارستان را میتوان نام برد. وفاتش در سال 898 در هرات اتفاق افتاد.
دیوان کامل، جامی ویراستهی هاشم رضی، تهران، انتشارات پیروز، 1341 ش.
سلام علی آل طه و یاسین
سلام علی آل خیر النبیین (1).
سلام علی روضة حل فیها
امام یباهی به الملک و الدین (2).
امام به حق شاه مطلق که آمد
حریم درش قبلهگاه سلاطین
شه کاخ عرفان، گل شاخ احسان
در درج (3)امکان مه برج تمکین
علی بن موسی الرضا کز خدایش
رضا شد لقب چون رضا بودش آیین
ز فضل و شرف بینی او را جهانی
اگر نبودت تیره چشم جهانبین
پی عطر روبند حوران جنت
غبار دیارش به گیسوی مشکین
اگر خواهی آری به کف دامن او
برو دامن از هر چه جز اوست درچین
چو جامی چشد لذت تیغ مهرش
چه غم گر مخالف کشد خنجر کین
بابا فغانی از شعرای نامدار اوایل قرن دهم هجری است. وی علاوه بر شیراز مدتی را در تبریز در خدمت سلطان یعقوب آق قویونلو گذراند و اواخر عمر را در خراسان به عزلت و مجاورت بقعهی پاک حضرت رضا (ع) سپری کرد. فغانی در قصیده، غزل و مثنوی استاد بود. بابا فغانی با ذوقی سرشار و زبانی ساده سبک خاصی در غزل آورده؛ ولی در شیوهی خود به حافظ نظر داشته است. وی در سال 925 هجری در مشهد درگذشت.
دیوان بابافغانی، به کوشش احمد سهیلی خوانساری، تهران، چاپ اقبال، 1340 ش.
بود پیوسته نیت در ریاض روضه رضوان را
که بوسد آستان روضهی شاه خراسان را
مه ایوان یثرب (1)آفتاب مشرق و مغرب
که سقف مشهدش همسایه آمد عرش رحمان را
سجود آستانش دولت دنیا و دین بخشد
همین دولت بسست از دین و دنیا اهل ایمان را
نظر در صورت قندیل (2)محراب مزارش کن
اگر از چشمهی خورشید جویی آب حیوان (3)
«آب حیوان نه آب حیوان است
جان با عقل و عقل با جان است»
(نظامی).
راغبار آستانش دیدهها را میکند روشن
صفای مرقدش بخشد صفا آیینهی جان را
ملایک رو نهند از حلقهی اهل صفا اینجا
که در این کعبه دریابند اجر عید قربان (4)را
1) 117. یثرب: نام قدیم مدینه که پس از هجرت رسول اکرم (ص) مدینة النبی نامیده شد و از جهت اختصار بعدها «مدینه» نام گرفت.
2) 118. قندیل: چراغدان.
3) 119. آب حیوان: آب حیات، آب زندگانی. قدما معتقد بودهاند که چشمهای بدین نام در طبیعت وجود دارد و هر کس از آن بنوشد جاوید میماند اما:
4) 120. عید قربان: عید اضحی که حاجیان در مکه قربانی کنند.
نموداری نمود از لاجوردی گنبد سلطان
قلم روزی که طرح انداخت این فیروزه ایوان را
سلاطین چشم آن دارند از بهر سرافرازی
که گاهی خاکروب این زمین. سازند مژگان را
وصال کعبه خواهی سوی ایوان رضا رونه
چه حاجت از تف دل تافتن ریگ بیابان را
خدا با دوستان چندین کرم دارد که کرد آسان
به راه این حرم دشواری خار مغیلان (1)را
به هر مژگان زدن چون دولت حجی برد سالک (2).
سزد کز دیدهها سازد قدم این راه آسان را
ز طوف این حرم گردی چو در پیراهنی گیرد
بگو بر روضهی فردوس افشان طرف دامان را
برای نکهت (3)شاخ گل باغ رضا رضوان
دمی صدره به طرف روضه بگشاید گریبان را
چنان کز آسمان قرآن فرود آورد در کعبه
برد روح الامین زین در ثواب ختم قرآن را
دلی کز پرتو شمع شبستانش شود روشن
به خلوتخانهی گردون رساند نور عرفان (4)را
تعالی الله (5)زهی (6)مهمانسرا کز غایت رحمت
نعیم هشت جنت پیش راه آرند مهمان را
اگر جمعیت دل بایدت زین در مشو غایب
که اینجا جمع میسازند دلهای پریشان را
درین خلوتسرا هر کو برافروزد چراغ دل
ببیند آشکارا روی چندین راز پنهان را
1) 121. درختی خاردار که در نقاط گرم و خشک میروید.
2) 122. سالک: راهرو طریقت، کسی که در سیر الی الله است بین بدایت و نهایت مادام که در سیر است. برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به (فرهنگ عرفانی سجادی ص 254).
3) 123. نکهت: بوی خوش.
4) 124. عرفان: شناخت و مراد شناسایی حق است و نام علمی است از علوم الهی که موضوع آن شناخت حق و اسماء و صفات اوست (همان مأخذ ص 330).
5) 125. تعالی الله: بزرگ است خدا (از اصوات مفید تعجب).
6) 126. زهی: چه خوب (از اصوات و ادات مفید تحسین).
هوا و آب این ارض مقدس جذبهیی دارد
که گرد غفلت از دل میبرد گبر و مسلمان را
چو شمع وصل روشن کردی اینجا سوختن اولی (1).
چرا باید کشیدن دور از این در داغ هجران را
ستم آن بود کز انگور مأمون بر امام آمد
نه آن تلخی که بود از میوهی دل، پیر کنعان را
فروغ شمع دولتخانهی موسی بود کاظم
گلی کانشب چراغ راه شد موسای (2)عمران را
از آن روزی که این انگور زهرآلود پیدا شد
دگر تلخی نرفت از آب و خاک این باغ ویران را
طلوع کوکب اثنا عشر همراه یوسف شد
صفای مطلع خورشید داد ایوان زندان را
نبردی اهرمن انگشترینش بیخبر از کف
اگر نام علی نقش نگین بودی سلیمان را
گلستانیست پربرگ و نوا خاک در سلطان
که آبش رنگ و خاکش بود هذ نسرین و ریحان را
در آن روزی که هر مرغی به گلزاری مقرر شد
فغانی بلبل دستانسرا شد این گلستان را
خدایا تا بود در دفتر آل عبا ثابت
به روی صفحهی هستی نشان و نام، سلطان را
سرم در سجدهی درگاهش آن مقدار مهلت ده
که از لوح جبین معدوم سازم خط عصیان را
خطی که یک رقمش آبروی نه چمنست
نشان خاتم سلطان دین ابو الحسنست (1).
علی موسی جعفر که مهر دولت او
ستارهی شرف و آفتاب انجمنست
به نقش خاتم او گر هزار جوهر جان
شود نثار یکایک بجای خویشتنست
ز شرح میمنت خاتم همایونش
همای ناطقه را مهر عجز بر دهنست
به مهر اوست که پروانهی حیات ابد
ز شهر روح مقرر به کشور بدنست
حدیث گوهر سیراب لعل خاتم او
چو شهد در دهن طوطی شکرشکنست
دران صحیفه که طغرای (2)او کنند رقم
چه جای لالهی نعمان و برگ نسترنست
سواد خاتم فیروزهی سعادت او
سپهر عربده جو را مزیل (3)مکر و فنست
عقیق خاتم توقیع (4)حکم آل علی
به چشم اهل نظر چون سهیل در یمنست
تبارک الله از آن هیات خجسته مثال
که هیکل (5)دل و آرام جان و حرز تنست
چو نقش جامجم از جلوهی سواد و بیاض
نشان معرفت سر و صورت علنست
گلیست جلوهگر از بوستان دولت و دین
که نوشکفته به روی بنفشه و سمنست
نشانهی ید بیضاست کز بیاض شرف
چو ماه بدر در آفاق روشنی فگنست
فروغ شمسهی مهر و ظلال او دارد
لوای حمد که برکاینات پرده تنست
ز مهر ماه جمال تو ماه کنعان را
تراوش مژه بهر طراز پیرهنست
زهی امام که تعظیم حکم خدامت
موالیان ترا از فرایض و سننست
زمردیست نگینت که در سواد امان
نهان ز دیدهی افعی و چشم اهرمنست
عقیق خاتم طغرا نویس امر ترا
سهیل صورت مهر ولایت یمنست
بروی برگ ریاحین رقوم خاتم تو
نشان نازکی ارغوان و نسترنست
مسیر خامهی مشکین مثال حکم ترا
بنفشه مهر جواز قوافل ختنست
چو داغ لاله، شهیدان راه عشق ترا
نشان مهر و وفا بر حواشی کفنست
1) 129. بنا به نقل کتاب ریاض العارفین مطلع این قصیده را سجع مهر آثار نوشتهها و ارقام ضرور آستان قدس قرار دادند و به گفتهی عارف شیرازی در کتاب لطائف الخیال این بیت نقش خاتمی است که در آن آستان ملائک پاسبان زیارتنامههای زوار حضرت رضا (ع) بدان مزین است و این افتخار نصیب بابا فغانی شیرازی شد که در آخر عمر در آن بارگاه ملکوتی مجاور گردید. (ر ک: دیوان بابا فغانی به تصحیح احمد سهیلی خوانساری، مقدمه ص 23).
2) 130. طغرا: نوعی از خط پیچیده حروف که به آن خط بر فرمان پادشاهان القاب نویسند.
3) 131. مزیل: زایل کننده - از بین برنده.
4) 132. توقیع: دستخط و نشان پادشاه، فرمان شاهی.
5) 133. هیکل: شکوه، عظمت، حمایل، تعویذ، بازوبند.
برای مهر عقیق سخنورت ما را
سفینه از رقم خون دیده موج زنست
نگین مهر سلیمان چه قید راه شود
ترا که مهر نبوت چراغ انجمنست
عدو که با شکرت زهر داشت زیر نگین
چو دور حلقه خاتم به گردنش رسنست
بدور نقش نگین خجسته فرجامت
که حرف روشن او شمع آسمان لگنست
مثال نظم فغانی که یافت مهر قبول
سواد خامهی او مهر خاتم سخنست
برین صحیفهی فیروزه تا ز خامهی صنع
نشان دایرهی مهر نقطه پرنست
نشان مهر تو بر کاینات باد روان
چو آفتاب که طغرای حکم ذوالمننست
ملا محمد فضولی بغدادی فرزند سلیمان اصلا آذربایجانی است؛ اما به سبب اقامت در بغداد به «بغدادی» شهرت یافت. وی از اکابر شعرا و عرفای قرن دهم هجری است که اشعاری مؤثر به فارسی و ترکی و عربی دارد و از وابستگان دربار سلطان سلیمان قانونی دهمین سلطان عثمانی است.
از آثار اوست: انیس القلب (فارسی)، دیوان اشعار به ترکی و فارسی، ساقی نامه و لیلی و مجنون (ترکی).
فضولی در 970 ه در بغداد به مرض طاعون درگذشت.
دیوان فضولی، تصحیح حسبیه مازی اوغلی، 1962 م.
زهی دمادم به بوی زلفت مذاق من خوش دماغ من تر
مرا زمانی مباد بیرون خیالت از دل هوایت از سر
زلال وصلت شراب کوثر حریم کویت فضای جنت
بلای هجرت عذاب دوزخ شب فراقت صباح محشر
تویی بتانرا شکسته رونق گل از تو برده هزار خجلت
گلی تو اما گل سخنگو بتی تو اما بت سمنبر (1).
به دور حسنت شده فسانه به بتپرستی هزار مؤمن
به تیغ عشقت بریده الفت به طاعت بت هزار کافر
من از تو بیخود تو فارغ از من ز هجر مردم چه چاره سازم
نه با من الفت ترا مناسب نه بی تو طاقت، مرا میسر
1) 134. سمنبر: سپید اندام، آنکه سمن دربرگرفته و بوی خوش از وی برآید.
بدان امیدی که بازآیی بماند ما را در انتظارت
دو دست در دل دو پای در گل دو چشم در ره دو گوش بر در
تویی ربوده ز عاشقان دل به دلربایی نموده هر دم
لب در افشان در درخشان قد خرامان خط معنبر (1).
منم گزیده ره ملامت به دور حسنت شده فسانه
به چشم گریان به جسم عریان به جان سوزان به حال مضطر
تویی کشیده به صید هر دل به قصد هر سر به زجر هر تن
به بیوفایی ز غمزه تیری ز عشوه تیغ و زمار (2)خنجر
مرا فتاده به فکر آن رخ به یاد آن قد به بوی آن خط
به بیقراری دلی پر آتش سری به بالین تنی به بستر
چنین که در من ز شمع رویت فتاد آتش کشید شعله
چنین که اشکم ز شدت غم نمود طغیان گذشت از سر
اگر نیابد نم سرشکم مدام نقصان ز آتش دل
و گر نریزد همیشه آبی بر آتش دل ز دیدهی تر
ز سیل اشکم به نیم قطره برآید از جا بسیط غبرا
ز برق آهم به یک شراره بریزد از هم سپهر اخضر
ز برق آه جهان فروزم تر است شامی چو صبح روشن
ز هجر زلف سیاهکارت مراست روزی به شب برابر
ز درد عشقت ضعیف و زارم به چاره سازی کسی ندارم
امیدوارم که برگشاید گره ز کارم امام اظهر
امام بر حق ولی مطلق امین قران گزین انسان
امیر مردان شه خراسان علی موسی رضای جعفر
خجسته ذاتی که گر نبودی اساس هستی بنای ذاتش
نبودی الفت پی تناسل ز هفت آبا (3)به چار مادر (4)
زمانه را ز پی زادن چنو فرزند
عقیم گشت چهار امهات و هفت آباش.
.امانت دین ز بهر تمکین بدو سپرده شه ولایت
ولایت حق به ارث شرعی بدو رسیده ز شاه قنبر
طریق علمش کشیده راهی ز هفت دریا به چادر منبع
نسیم خلقش گشوده عطری ز هشت گلشن به هفت کشور
به شاه انجم اگر ندادی قبول مهرش لوای نصرت
نگشتی او را خلاف عادت به بیسپاهی جهان مسخر
هزار باره به قدر برتر غلامی او ز پادشاهی
کسی که یابد قبول گردد به درگه او کمینه چاکر
نمینشیند به خاک ذلت نمیدهد دل به تخت خاقان
نمیگزیند ره مذلت نمینهد سر به تاج قیصر
ز معجزاتش غریب نقلی بیاد دارم ادا نمایم
کز استماعش دل و دماغت سرور یابد شود معطر
چنین شنیدم که بود روزی کنار بحری پی معیشت
ز مخلصان رضا جوانی فقیر حالی بسی محقر
ارادت حق به چهرهی او در سعادت گشود ناگه
ز خلق آبی یکی برون شد ز بحر آمد بجانب بر
گرفت او را جوان مسکین به احتیاطش ببست محکم
اسیر آبی در آن عقوبت بکرد زاری که ای برادر
ز بستن من چه نفع جویی مرا رها کن روم به دریا
بر تو آرم ز قعر دریا به رسم تحفه هزار گوهر
جواب دادش که حاش لله (1)بدین فریبت کجا گذارم
و گر گذارم محال باشد که پیشم آیی تو بار دیگر
اسیر آبی قسم به نام شه خراسان بخورد و گفتا
که نیست در من خلاف پیمان بدین یمینم بدار باور
1) 139. حاش لله: پناه بر خدا، معاذ الله.
ز روی حیرت سؤال کردش که ای نبوده میان انسان
چه میشناسی که کیست آن شه ترا سوی او که گشت رهبر
بگفت حاشا که من ندانم شهنشهی را که داد تیغش
درین سواحل نجات ما را ز دام افعی ز کام اژدر (1).
ز اقتضای شقاوت ما زمان چندی ازین مقدم
درین حوالی گرفت مسکن عظیم ماری مهیب (2)منکر
همیشه کردی چو گردبادی کنار دریا به کام سیری
به قدر صیدی ز ما ربودی غذاش بودی همی مقرر
ز غصهی او که بود مهلک بر آسمان شد تضرع ما
شکفت ناگه گل تمنا ز غیب شاهی نمود (3)بنگر
به دست تیغی چو برق رخشان بزیر رخشی چو رعد غران
به گاه جولان ز هیبت او دل هزبران (4)طپیده در بر
فشاند آبی بر آتش ما کشید تیغی به قصد افعی
رسید افعی ز برق تیغش بدانچه خس را رسید ز آذر
به یک اشارت دو نیم کردش تبارک الله چه قدرتست این
که میتواند به یک اشارت جماعتی را رهاند از شر
چو فیض او شد مشاهد (5)ما زدیم بوسه به خاک پایش
شدیم سایل که از کجایی بگفت هستم ز نسل حیدر
نقیب (6)هفتم شه خراسان امام عالم رضای کاظم
که اهل دل را ز خاک پایم رهیست روشن به آب کوثر
اشارت او کشید ما را به طوق طاعت سر اطاعت
کرامت او به ذکر شایع ولایت ما گرفت یکسر
وسیله این شد که گشت ما را به خاک پایش عقیده حاصل
بدین عقیده سزد که باشد مراتب ما ز چرخ برتر
جوان مخلص چو این حکایت چو دید یک یک گشود بندش
که سهو کردم محب آن شه به بند محنت کجاست در خور
ز بند رشته اسیر آبی به بحر در شد پس از زمانی
بکرد بیرون هزار گوهر بهای هر یک خزانهی زر
امام باید چنین که یابد ز معجز او مراد هر کس
اسیر بیند نجات دردم (1)فقیر گردد روان (2)توانگر
ایا امامی که بحر و بر را گرفت صیت (3)صلای (4)جودت
تویی که هستی نظام عالم چراغ مسجد رواج منبر
دو ماه رویت ز حسن طلعت فکنده نوری به هر دو عالم
چهار حد سرای قدرت شده مسجل به چار دفتر
ز بحر علمت زلال رحمت همه زمانی دویده هر سو
ز خوان لطفت نوال (5)نعمت همه جهان را شده مقرر
اگر چه هستی به روی چون مه چراغ مشرق ولی بگویم
به هیچ صورت نمینمایی به اهل مغرب رخ منور
فلک ز مشرق مثال خور را همیشه آرد ازان به مغرب
که هر که باشد رخ تو بیند دران صحیفه تویی مصور
شها فضولی ز روی رغبت سر طواف در تو دارد
چنانکه خواهد درین عزیمت بسان مرغی برآورد پر
امیدوارم خلاف واقع حجاب مانع ز راه خیزد
مراد خاطر ز لطف ایزد بوجه احسن شود میسر
کمالالدین وحشی بافقی کرمانی از قصبهی بافق کرمان بوده که بیشتر در یزد اقامت داشته است. وحشی در غزلسرایی طبعی لطیف و کلامی نرم و دلانگیز دارد. وی علاوه بر دیوان، مثنویهای خلد برین، ناظر و منظور و فرهاد و شیرین را به تقلید نظامی سروده است. اهمیت وحشی بیشتر در سرودن ترکیب بندهایی است که احساسات و عواطف شاعر را بیان میکند. وفات وی در سال 991 هجری اتفاق افتاد.
دیوان وحشی بافقی، به کوشش حسین نخعی، تهران، انتشارات پیروز سال 1339 صفحهی 234.
تا شنید از باد پیغام وصال یار گل
بر هوا میافکند از خرمی دستار گل
گر نه از رشک رخ او رو به ناخن میکند
مانده زخم ناخنش بهر چه بر رخسار گل
تا نگیرد دامنش گردی کشد جاروبوار
دامن خود در ره آن سرو خوشرفتار گل
خویش را دیگر به آب روی خود هرگز ندید
تا فروزان دید آن رخسار آتشبار گل
از رگ گردن نگردد دعوی خوناب خوب
گو برو با روی او دعوی مکن بسیار گل
نافهی (1)تاتار را باد بهاری سرگشود
چیست پر خون نیفهای (2)از نافهی تاتار گل
گر گدایی درهم اندوز و مرقع (3)پوش نیست
از چه رو بر خرقه دوزد درهم و دینار گل
تا میان بلبل و قمری شود غوغا بلند
میزند ناخن به هم از باد در گلزار گل
بر زمین افتاد طفل غنچه گویا از درخت
خود نمودش غنچه بر شکل دهان مار گل
گر نمیآید ز طوف روضهی آل رسول
چیست مهر آل کاورده است بر طومار (4)گل
نخل باغ دین علی موسی جعفر که هست
باغ قدر و رفعتش را ثابت و سیار گل
آنکه بر دیوار گلخن گر دمد انفاس لطف
عنکبوت و پرده را سازد بر آن دیوار گل
1) 151. نافهی تاتار: مشک ختن - نافه کیسهای است که در زیر شکم جنس نر آهوی ختن قرار دارد و مادهای خوشبو که به نام مشک موسوم است از منفذ آن خارج میشود.
2) 152. نیفه: بند شلوار - موضعی که کمربند را از آن میگذرانند - بقچه.
3) 153. مرقع پوش: صوفی، درویش، کسی که جامهی پاره پاره بهم دوخته بر تن کند.
4) 154. طومار: نامهی طولانی و پیچیده.
نخل اگر از موم سازی در ریاض روضهاش
گردد از نشو و نما سرسبز و آرد بار گل
گاه شیر پرده را جان میدهد کز خون خصم
بردمد سر پنجهی او را ز نوک خار گل
ای که دادی دانهی انگور زهر آلودهاش
کشت کن اکنون به گلزاری که باشد یار گل
با دل پر زنگ شو گو غنچه در باغ جحیم (1).
آنکه پنهان ساختش در پردهی زنگار گل
ای به دور روضهات خلد برین راصد قصور
وی به پیش نکهتت (2)با صد عزیزی خوار گل
گر وزد بر شاخ گل باد سموم (3)قهر تو
از دهن آتش دهد در باغ اژدروار گل
سرو را کلک (4)منست آن بلبل مشکین نفس
کش به اوصاف تو ریزد هر دم از منقار گل
کلک من با معنی رنگین عجب شاخ گلیست
کم فتد شاخی که آرد بار این مقدار گل
در حدیث مدعی رنگینی شعرم کجاست
کیست کاین رنگش بود در گلشن اشعار گل
کی بود چون دفتر گل پیش دانایان کار
گر کسی چیند ز کاغذ فیالمثل پرگار گل
از گل بستان که خواهد کرد بر دیوار رو
گر بود بر صفحهی دیوار از پرگار گل
کی تواند چون گل گلشن شود بلبل فریب
گر کشد بر تختهی در باغ را نجار گل
غنچهسان سر در گریبان آر وحشی بعد ازین
بگذر از گلزار و با اهل طرب بگذار گل
در گلستان دل افروز جهان ما را بس است
پنبهی مرهم که کندیم از دل افگار گل
شد بهار و چشم بیمار غمم در خون نشست
در بهاران بوتهی گل بردمد ناچار گل
تا بهار آمد در عشرت به رویم بسته شد
کو ببازد بر در خوشحالیم مسمار (5)گل
در بیان حال گفتن تا به کی بلبل شویم
در دعا کوشیم گو دست دعا بردار گل
تا زبان گل کشد بر صفحه بیپرگار آب
تا بود آیینه ساز باغ بیافزار گل
آنکه یکرنگ نقیضت (6)گشته وز بیدانشی
میشمارد خار را در عالم پندار گل
با درنگی کز رخش گردد سمنزار آینه
بسکه او را از برص (7)بنماید از رخسار گل
محمد حسین نیشابوری متخلص به «نظیری» از شاعران قرن دهم و یازدهم هجری است که از زادگاه خویش به هندوستان رفت و به دربار اکبرشاه راه یافت. نظیری بعدها سفری به مکه کرد و در بازگشت به هند در گجرات احمد آباد توطن گزید. وی از راه مداحی شاهزادگان و امیران هندی به چنان ثروتی دست یافت که یاء تخلص نظیری مشهدی را به ده هزار روپیه خرید و شاعر مشهدی به تخلص «نظیر» قناعت کرد.
نظیری در اواخر عمر ترک مداحی شاهان گفت و عزلت اختیار کرد و خود در این باره چنین میگوید:
چندی به غلط بتکده کردیم حرم را
وقت است که از کعبه برآریم صنم را
آنگاه به تحصیل علوم دینی پرداخت تا در سال 1023 هجری در گجرات درگذشت.
دیوان نظیری نیشابوری، به کوشش دکتر مظاهر مصفا، چاپ تهران، انتشارات امیرکبیر، 1340 ش.
چنان رسیدن دی، سرد ساخت دنیا را
که کرد در دل مجنون فسرده لیلی را
فسرده رویی مهرست تا بدان غایت
که سرد بر دل عاشق کند تمنا را
به آن رسید ز تأثیر تندباد خزان
که بار و برگ بریزد درخت طوبی (1)را
فغان که گشت در احیای خلق افسرده
دمی که مایهی اعجاز بود عیسی را
ز شرح سردی امروز کردهاند حذر
لباس لفظ که پوشیدهاند معنی را
ز بیم سرما طفل از رحم نمیزاید
اگر چه وعدهی زادن گذشته حبلی (2)را
خماردار نیارد به حلق مینا دست
فراق دیده نبوسد عذار سلمی (1)را
به دل محبت معشوق ره نمییابد
که سد راه شود برف، عهد قربی را
ز برف پنجهی خورشید شد چنان از کار
که در میانهی کافور دست موتی (2)را
ز ضعف پنجهی خورشید در حجاب سحاب
بسان نور بصر گشته چشم اعمی (3)را
رسید کوتهی روز تا بدان غایت
که جای در دم صبح است شام اضحی را
کنون طیور نسازند در چمن مسکن
ز نار همچو سمندر کنند سکنی را
چو رفت گل ز چمن؛ عندلیب گوشه گرفت
به زاغ و بوم فکندند امر شوری (4)را
سخن به نصب خلافت رسید و مل نشنید
طلب ز مطرب و شاهد نمود فتوی را
سرود مطرب گفتا براستی کز ما
کسی بسر نرساند طریق اولی را
صلاح عقل چنان است در چنین فصلی
که از شراب بشویی لباس تقوا را
ز باده بر در میخانهها وضو سازی
به پای ساغر میافکنی مصلا را
از آن شراب که گر زو خیال جرعه کشد
چو نطفه، روح دهد صورت هیولی (5)را
هزار کوه غم از یک دگر فرو ریزد
در آن مقام که ظاهر کند تجلی را
نه زان شراب که انگور او شهید کند
شه سریر امامت علی موسی را
امام ثامن ضامن که روز باز پسین
به گوش خوف رساند ندای بشری (6)را
امام ثامن ضامن که در شریعت حق
ز هفت مفتی صادق (7)، گرفته فتوا را
شهید خاک خراسان که گرد درگه او
بجای نور بصر گشته چشم اعمی را
دیت ستان (8)لب لعل زهر خوردهی اوست
ز مردی که کند کور چشم افعی را
اگر ز ناف زمین حق بنای کعبه نهاد
زمین مشهد او کرد صدر دنیا را
به هر قدم که نهی در حریم روضهی او
نهادهاند اقامت ریاض عقبی را
شعاع نور قنادیل او بهم شکند
طلیعههای کواکب سپهر اعلی را
چو حافظان حریمش کشیدهاند سرود
نمودهاند ترقی عقول اولی را
ز ذکر اشهد ان لا اله الا الله
به گوش خوف رسانیده بانگ بشری را
به ماه میل سر گنبدش رجوع کنند
جماعتی که پرستیدهاند شعری را
1) 164. سلمی: نام زنی معشوقه که در عرب بوده است و مجازا هر معشوق را گویند (غیاث اللغات).
2) 165. موتی: مردگان (جمع: میت).
3) 166. اعمی: کور.
4) 167. شوری: مشورت و رایزنی. اشارت است به آیهی: «و امرهم شوری بینهم». «و کارشان بین خودشان به مشورت است» (بخشی از آیهی 36 سورهی شوری).
5) 168. هیولی: مادهی اولیهی عالم را که در معرض صور و احوال گوناگون و علت کون و فساد است هیولی نامند.
6) 169. بشری: مژدگانی، مژده.
7) 170. هفت مفتی صادق: پدران حضرت رضا (ع) از موسی بن جعفر (ع) تا رسول مکرم (ص).
8) 171. دیت ستان: خونبها گیرنده.
ز زهد عاکف (1)و سیار صحن روضهی او
به ناز و منت گیرند من و سلوی (2)را
به ارتقای مقام نفوس خدامش
نوید ذبح عظیم است کیش قربی را
وسیلهی شرف از عیدگاه او حجاج
به قدس و کعبه فرستند فطر واضحی را
دو کوههی طرق (3)و مشهد مقدس او
زنند طعنه به تقدیس قدس و رضوی را
از آن دو کوه گران حلم کوه سنگی (4)زاد
که یک نتیجهی کبری بود و صغری را
زهی امام که مفتاح باب مرحمت است
محبت تو رضای ملک تعالی را
چنان که برگ بریزد ز تندباد خزان
محبت تو بریزد گناه کبرا را
تو گر به روز قیامت شفیع خلق شوی
عذاب نیست پرستندگان عزی (5)را
هران که خاک درت را به تخت و تاج دهد
کند معاوضه با تره من و سلوی را
ز بس عنایت عامت نمود مستغنی
ز حاجتی که بهم بود اهل دنیا را
بنزد فهم چنان مدعا شود ظاهر
که احتیاج نیفتد به لفظ، معنی را
غریب از حرکات سپهر مضطرب است
بر آستان تو یابد مگر تسلی را
تمام گشت به بیپاسخی کلیم از طور
که راند در ارنی (6)بر زبان خود نی را
شها کسی که به دل داده جم خصم ترا
به کعبه پهلوی مصحف نهاده عزی را
زدند بیخ و بن مؤمنان به تیغ خلاف
نگاه هیچ نکردند صدق دعوا را
ز حلق سید اشراف جوی خون راندند
به روضهی تو گشادند دست دعوی (7)را
بقیهیی که نگشتند کشته از افلاس (8).
فروختند به غربت دیار و مأموا را
درین زمانه بدان گونه شعر خوار شدست
که ننگ میکند از نام خویش شعری (9)را
ولی ز پاکی نظمم به یمن مدحت تست
شرف به نظم روان جریر (10)و اعشی (11)را
غلام پیر نظیری درم خریدهی تست
توجهی که ببیند جناب مولا را
نماز مرده کند بر مدیح مرده دلان
به مدحت تو کند زنده روح اعشی را
کنون که لب به شکایت گشودهام، خواهم
که نوشم از کف تو شربت تسلا را
چو خامه را به بنان رخصت جوار دهم
کند به معجزه کار عصای موسی را
چون صفحه را به سر کلک آشنا سازم
کنم بسان دبیر بهار انشا را
1) 172. عاکف: اقامت کننده در مسجد یا زیارتگاهی برای عبادت.
2) 173. من و سلوی: مادهای صمغ مانند. سلوی مرغی است به نام سمانه یا بلدرچین. اشارت است به آیهی: «و انزلنا علیکم المن و السلوی» که دربارهی بنیاسرائیل و بر آنها من و سلوی، به امر خدا، فرستاده شد (بخشی از آیهی 54 سورهی بقره).
3) 174. طرق: اصل آن تروغ بوده است. روستایی در حومهی مشهد در سمت جنوب که با شهر 7 کیلومتر فاصله دارد.
4) 175. کوه سنگی: واقع در نزدیکی مشهد که تفرجگاه مردم است.
5) 176. عزی: یکی از بتهای قریش در عصر جاهلیت.
6) 177. اشاره است به آیهی: «رب ارنی انظر الیک» «پروردگارا خودت را به من بنمای تا بینمت» (سورهی اعراف آیهی 139) موسی (ع) در مشاهدهی حق ناکام شد. از کلمهی «ارنی» شاعر لفظ «نی» را که به معنی «نه» است در شعر آورده است!.
7) 178. عدوی: عداوت و دشمنی.
8) 179. افلاس: بی چیز شدن.
9) 180. شعری: ستارهای است که بعد از جوزا برآید و در آخر تابستان اول شب در آسمان ظاهر شود.
10) 181. منظور جریر بن عطیه شاعر نامور دورهی اسلامی است. وی با فرزدق معاصر بوده است. وفاتش به سال 110 ه اتفاق افتاد.
11) 182. منظور از اعشی؛ میمون بن قیس شاعر بزرگ عرب است که بعثت پیامبر اکرم (ص) را درک کرد ولی توفیق مسلمانی نیافت.
و گر غبار رهت را به نوک خامه کنم
کنم چو دیده پر از نور میم املا را
و گر امید نظیری بر تو عرضه کنم
پر از مراد کنی دامن تمنا را
مراد دل به تو گفتم دگر تو میدانی
زبان من به دعا ختم کرد دعوا را
همیشه تا ز شب و روز امتیازی هست
درین جهان شب یلدا و روز اضحی را
صباح عید محبت نیاورد شب غم
شب عدوت نبیند صباح دنیا را
مرغ خوش الحان دلم غوغای رضوان خوش نکرد
هم نغمه با مرغی نشد، گلهای بستان خوش نکرد
ذوقی و کنج خلوتی از هر چه گویی خوشترست
جغد آمد از ویرانهام بزم سلیمان خوش نکرد
زین دل که من در آتشم تا بود آسایش ندید
زین سر که من سرگشتهام تا هست سامان خوش نکرد
میزد رهم را برهمن (1)کفری برغبت گفته شد
چون یافت در دینم خلل تاراج ایمان خوش نکرد
باشد قبول خدمتم در کفر و ایمان باختن
این دین که من خوش کردهام گبر و مسلمان خوش نکرد
تا هست با من یک رمق با روزگارم تیرگی است
همزاد (2)محنت آمدم آن شب که پایان خوش نکرد
زان شب که ساعت کرد خوش بهر فراغت طالعم
چون خنده یک صبح مرا طبع پریشان خوش نکرد
صد تیر آهم در جگر و ز کس نجستم جرعهیی
زهر نهانم را دهن جز زهر پیکان خوش نکرد
از جامه شد عریان تنم و ز عار نگشودم دهن
بر قامت فقرم حیا چاک گریبان خوش نکرد
صد جیب و دامن هر طرف دریا و کان را پرگهر
یک بار کام این صدف باران نیسان خوش نکرد
از کس ندارم شکوهیی از تلخی عیش من است
گر طوطی طبعم (1)دهن زین شکرستان خوش نکرد
رد کردهی شهر خودم، مقبول غربت چون شوم
زین در صدف بیزار شد این لعل را کان خوش نکرد
گر طبع ابجد خوان من آزادییی خواهد مرنج
بیهوده حرفی میزنم طفلی دبستان خوش نکرد
هر گوشه باشد منتظر از بهر احیا مردهیی
دریای رحمت را چه شد گر قالبی جان خوش نکرد
هر گوشه باشد منتظر از بهر احیا مردهیی
دریای رحمت را چه شد گر قالبی جان خوش نکرد
نتوان به عیب دلستان زد طعنه عیش ذره را
گر در بیابان تشنهیی خورشید تابان خوش نکرد
آمد به سودای گهر با ابر نیسان قطرهیی
چون دید جیحون غرقه شد دریای عمان خوش نکرد
بهر عزیمت طالعم سد ره به هر در قرعه زد
غیر از حریم درگه شاه خراسان خوش نکرد
حاجی محروم از وطن مسموم غربت بوالحسن
کایام بیامداد او شام غریبان خوش نکرد
شاهی که در روز جزا بیوزن بار مهر او
سنجیدن طاعات را از ننگ، میزان خوش نکرد
از فیض اعجاز کرم باشد مماتش چون حیات
چون ذات واحد حالتش تغییر و نقصان خوش نکرد
از جویبار لطف او سیراب، سلطان و گدا
ابر است او بر خار و گل تنها گلستان خوش نکرد
نخلی که غیر از میوهی امیدواری بر نداد
گنجی که جز معماری دلهای ویران خوش نکرد
1) 185. طوطی طبع: ترکیب اضافی تشبیهی است.
در ساحت لطفش کسی تخم تمنایی نکشت
کان مزرع امید را از ابر احسان خوش نکرد
شیرین و شور بحر و بر، دنیا کشیدش در نظر
دستی نیالودش به خون لب از نمکدان خوش نکرد
دنیا برو یک روزه شد این روز هم در روزه شد
الوان نعمت چیده شد یک تره از خوان خوش نکرد
هر چند پیمان در میان آورد در کار جهان
جز بیعت و پیوند حق در کار ایمان خوش نکرد
عاجز نوازا گر فلک طبعی ببخشش کرده خوش
جز همچو ابر تنگدل نالان و گریان خوش نکرد
از رغبت احسان تو امید گل گل (1)بشکفد
صبح این چنین ایام را پر ذوق و خندان خوش نکرد
جز ریشهای ظلم را عدلت چو مرهم به نساخت
جز مبتلای درد را لطفت چو درمان خوش نکرد
نظمی که نی بر رسم تو طبع جهان داد انتظام
آن نظم را کلک (2)قضا در سلک (3)دیوان خوش نکرد
دوری که پرگارش روش بر مرکز امرت نکرد
آن دور بر هم خورده شد کس طبع دوران خوش نکرد
هر نفس را کز خدمتت حسن ترقی رو نداد
تفریح دل حاصل نشد ترکیب ارکان خوش نکرد
جرمی که آدم کرده بود از آب رویت شسته شد
بر روی اولاد بشر حق، خال عصیان خوش نکرد (4).
نور دل افروز ترا در جبههی آدم ندید
روز خطاب اصطفی زان سجده شیطان خوش نکرد (5)
و نیز: اشاره است به آیهی: «و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابلیس» «و هنگامی که به فرشتگان گفتیم: سجده کنید مر آدم را همه سجده کردند جز شیطان» (آیهی 32 سورهی بقره).
.1) 186. گل گل: در این جا قید است.
2) 187. کلک: قلم، خامه، نی تو خالی.
3) 188. سلک: رشته.
4) 189. ناظر است به آیهی شریفهی: «و عصی آدم ربه فغوی ثم اجتبه ربه فتاب علیه و هدی» «آدم نافرمانی کرد پروردگارش را پس بیبهره شد. پس آنگاه پروردگار وی را برگزید و توبهی وی پذیرفت و هدایتش کرد.» (سورهی طه آیات: 120 - 119).
5) 190. اشاره است به آیهی مبارکهی: «ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین» «براستی که خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید». (سورهی آل عمران آیهی 30).
تا پا نهادی از وطن در غربت و آوارگی
یک شب سکون در هیچ جا ریگ بیابان خوش نکرد
با آن که طوس از مقدمت پر ارغوان و لاله شد
پای ترا از زحمت خار مغیلان (1)خوش نکرد
از ناف دنیا زادی و بر صدر دنیا آمدی
جز سینهی مادر، بلی، موسی عمران خوش نکرد
آورد شیر از عهد تو صدر عنب پستان خاک
چون بود شیرش از عنب زهد تو پستان خوش نکرد
تا دشمن از شهد عنب کام تو زهر آلوده ساخت
دل شهد را کاره شد و نحل عسلشان خوش نکرد
ای جرم شوی صد جهان همچون نظیری زآب عفو
آلودهی عصیان شدم صورت مرا زان خوش نکرد
رخسار خاکی بر درت مژگان خونین عرضه کرد
غمنامهی درد مرا از وضع عنوان خوش نکرد
افتادم از لوث (2)هوا دور از طواف مرقدت
پروانهی آلوده پر، شمع شبستان خوش نکرد
از ناسپاسی گشتهام محروم از آن جنت ولی
آدم اسیر هند شد (3)چون خلد رضوان خوش نکرد
ار شوق طوف مشهدت بنشینم از سعی و سفر
باری به وادی جان دهم گر کعبه قربان خوش نکرد
از باد طوسم تازه کن در آتش هندم مسوز
کز خاک وابل (4)خاطرم تا آب مولتان خوش نکرد
1) 191. مغیلان: مخفف ام غیلان: خارهای شتر که بسیار درشت و تیز است.
2) 192. لوث: آلودگی، آلایش.
3) 193. اشاره است به داستان حضرت آدم (ع) که پس از اخراج از بهشت به سر ندیب هند فرود آمد.
4) 194. وابل: باران تند - خاک وابل: سرزمین هند است به مناسبت بارانهای تندی که در برخی از نواحی ارتفاع آن در سال به 12 متر میرسد.
محمد آملی متخلص به «طالب» شاعر اوایل قرن یازدهم هجری است. طالب از مازندران به کاشان و از آنجا به مرو رفت و پس از چندی به هند سفر نمود و در دربار جهانگیر سمت ملک الشعرایی یافت ولی در جوانی زندگی را بدرود گفت. طالب شاعری لفظ تراش و معنی آفرین است. در سخنان او تشبیهات و استعارات و ترکیبات ابداعی کم نیست. وی علاوه بر دیوان اشعار، منظومهای به نام «جهانگیر نامه» دارد.
سال وفاتش را 1036 ه نوشتهاند.
دیوان کلیات اشعار ملک الشعرا طالب آملی، طاهری شهاب، تهران، کتابخانهی سنایی، 1346 ش.
باز خاطر ز عیش دلگیرست
نفس راست بر جگر تیرست
تنم از درد، عافیت طلبست
لبم از زهر، چاشنی گیرست
محرم دیده، گریهی زارست
همدم سینه، نالهی زیرست
جبههی گریهام، فلک سایست
قامت نالهام، زمینگیرست
شکرم در مذاق دل، زهرست
سوسنم در دماغ جان، سیرست
کاوش نغمههای نغمه طراز (1).
بر دلم زخم ناخن شیرست
جیب اشکم لبالب از خونست
زین سبب روی دیده گلگونست
زهرها در گلوی جان دارم
نیشترها در استخوان دارم
یک چمن داغهای خونآلود
در ته آستین جان دارم
1) 195. طراز: زینت و آرایش.
یک جهان اشکهای زهراندود
بر لب چشم خونفشان دارم
آتشین مرغ گلشن عشقم
بر سر شعله آشیان دارم
هم خزان هم بهار در چمنم
خنده بر طرز بلبلان دارم
چون کنم راز عشق را سرپوش
من که دل بر سر زبان دارم
چون کنم طفل ناله را خاموش
من که لب بر لب فغان دارم
من کیم خاکبوس درگاهی
جبههسای در شهنشاهی
وه چه درگاه رشک عرش برین
فرش او دیدههای حور العین
در کمین پایهاش ز غایت عجز
ایستاده سپهر صدرنشین
چون فروش منقش اندروی
گسترانیده بال روح امین (1).
آستانش ز گرد کافوری
توتیا (2)بخش دیدههای یقین
بسکه بر ساحتش فشرده ملک
جبههی ریش و دیدهی خونین
خشتها گشته لختهای جگر
خاکها گشته سودهای جبین
درگه کیست آن رفیع مقام
که ازو میچکد تراوش دین
درگه پادشاه ملک صفا
نقد حیدر علی بن موسی
آن شهنشاه آسمان خرگاه
که سجود درش چکد ز جباه (3).
آنکه با یاد رفعت قدرش
کند اندیشه بر سپهر نگاه
وانکه با فکر وسعت جودش
دل زند در محیط فیض شناه
آنکه گر جلوهگر شود رایش
به دل تیرهتر ز روی گناه
بعد صد سال گر کشد آهی
آینه روشنی برد از آه
جودش ار دستگیر فقر شود
خور کند اکتساب نور از ماه
عدلش ار تکیهگاه عجز شود
حمله بر شیر آورد روباه
لطفش ار تربیت سبیل کند
خاک را خوان جبرئیل کند
همتش چون گهرفشان گردد
مایه پرداز بحر و کان گردد
چون کفش آستین برافشاند
فقر در سیم و زر نهان گردد
نام دستش چو بر زبان گذرد
ابر از شرم خوی فشان گردد
سکه از شوق نام او بیخواست
از جنین درم عیان گردد
گوهر از ذوق جود او بیگفت
از مسامات کان روان گردد
گر نسیم بهار روضهی او
عطر فرمای مغز کان گردد
هر کف خاک تن ز فیض شمیم
عطر گلهای بوستان گردد
نظرش چون به تربیت کوشد
جسمها را لباس جان پوشد
خسروا گر چه من کف خاکم
لیکن از آستان ادراکم
نی غلط گفتم این چه هذیان (1)بود
لال بادا از زبان بیباکم
تو گرانمایه ابر فیاضی
من کف خاک آرزوناکم
آرزو اینکه از تراوش لطف
سازی از تیره خاطری پاکم
از تو گر فیض تربیت یابم
عرش بوسد زمین ادراکم
پرتوی از تو گر نصیب افتد
شعله گردد بساط خاشاکم
ذرهئی کز تو تربیت یابد
بر سر آفتاب و مه تابد
میتوانی ز روی آسانی
کردن این خاک را زر کانی
میتوانی به یک کرشمهی لطف
ساختن در فن سخندانی
طبع چون من سیه گلیمی (2)را
آنچنان فیض بخش و نورانی
که هم از رشک او شود پرنور
تربت سحر سنج شروانی (3).
هم ز طوفان حمد تست که طبع
میزند موجهای عمانی
هم ز فیض ثنای تست که نطق
میکند این همه درافشانی
ورنه ناپخته شاعری چون من
کی تواند چنین ثناخوانی
ای چو من صد هزار مدح طراز
بر در روضهات ثنا پرداز
صید طهرانی از شعرای کم گو و بالنسبه خوب قرن یازدهم هجری است. نام او سید علی و مولدش طهران بوده است.
در جوانی از طهران به اصفهان رفت و در آن شهر که نخبهی شعرای زمان را در خود جای داده بود؛ به کسب معلومات پرداخت. سبک شعرش به شیوهی متداول زمان «سبک هندی» بوده و بیشتر اشعارش غزل است.
صیدی در سال 1064 هجری به هند رفته و در سال 1069 ه در آن دیار درگذشته است. بنا به نقل برخی از مورخان نعش او را به مشهد مقدس منور امام علی بن موسی الرضا (ع) منتقل کردهاند.
دیوان صیدی طهرانی، به کوشش محمد قهرمان، طهران، انتشارات اطلاعات، 1364 ش.
گردون نصیب دیدهی من کرد بیحساب
دردی که چشم آینه آرد به اضطراب
نزدیک شد که ابلق چشمم برون جهد
از زیر تازیانهی درد گران رکاب
در چشمهها حباب ز شورش شود پدید
در چشم من گشود رمد (1)چشمه از حباب
نسبت به اشک من عرق سرد صحت است
از گل در آن نفس که فرومیچکد گلاب
گویا رفوی زخم ز هم پاره میشود
مژگان چو باز میکنم از هم به اضطراب
این ترکهای درد که در چشم خانهام
چون دیو کردهاند نزول از سر عتاب
بد مست گشتهاند ز شراب مدام خون
ترسم کنند مردم چشم مرا کباب
باکم ز ترکتازی درد دو اسبه نیست
ترسم غبار خیزد از این خانهی خراب
افتد اگر ز سرخی چشمم به جام، عکس
گیرد چو گل پیالهی میرنگ، بیشراب
1) 202. رمد: سرخ گردیدن سفیدی چشم و آن اکثر از باد و جریان آب بود (غیاث اللغات).
چشمی که از نظاره، جهانی به تنگ داشت
اکنون نمیدهد نگه یار را جواب
میدید هر یکی به دل شب خیال روز
از ضعف، این زمان نتوانند دید خواب
از تابش شرار کنون مضطرب شود
مژگان من که شانه زدی زلف آفتاب
چندین لعاب نیست به مژگان من عجب
بهدانهام (1)ز مردم چشمست اندر آب
کردند طفره مردم چشمم ز تاب درد
وز کودکی به شیب رسیدند بیشباب
چسبیده است رشتهی نظارهی مرا
دردی که از کشاکش آن بگسلد طناب
از بسکه لب به ناله فروبست غیرتم
شد کاسهی سرم ز فغان کاسهی رباب
از ضعف، کار سونش (2)الماس میکند
در چشم من شکستگی رنگ ماهتاب
در فصل دی که موج هواد بال بسته است
در پیش چشم من طیران میکند ذباب
هر بیضهای که درد درین آشیانه کرد
شد هر یکی به طالع من بچهی غراب
پاداش خیره چشمی من هست این رمد
بشنو که نکتهای است درین باب بس صواب
ابنای دهر را همگی تنگ چشم دید
زان در میانه چشم مرا کرد انتخاب
هر چند لطف دوست بود درد بنده لیک
خواهم شفا ز مرقد فرزند بوتراب
شاهنشه ولایت ایمان ابوالحسن
کز فیض اوست گوهر ایمان ما خوشاب
فرماندهی که پنجهی فالج به حکم او
بیرون کند ز آینه جوهر چو موز آب
نایب مناب موسی کاظم به نص حق
هشتم امام خلق به دستور جد و باب
سلطان جن و انس که این مطلع بلند
طالع به مدح او شده تا مقطع کتاب
زوار آستان تو از شیخ تا به شاب
تقصیر اگر کنند به طاعت شود حساب
پیوسته بحر لطف تو در جزر و مد بود
جزرش برد معاصی و مدش دهد ثواب
آن را که مدفن است به خاک درت یقین
ایام شیب را شمرد خوشتر از شباب
آن را که ذرهای ز هوای تو در دل است
بر فرقش آفتاب قیامت شود سحاب
ماتم که با تناهی (3)ابعاد چون زده است
گردون سرای قدر ترا در جهان طناب
قندیل قبهی تو بود کیلها کز آن
فیض نهان دهند به زوار کامیاب
هر شمع روضهی تو که حوری است در بهشت
دارد ز نور خویش به رو از حیا نقاب
خواند خط شعاعی مهر از سواد شب
چشمی که از غبار درت کرد فتح باب
دامن به زور چرخ نچیدی ز روضهات
خورشید را ضرور نبودی اگر شتاب
دوزخ به زیر بار گناهش نفس زند
آن کس که با تو بوده دمی بر سر عتاب
یک جد پاک تست نبی، دیگری ولی
از انبیا ندیده کسی این نسب به خواب
دانستهای حقیقت اشیا چنانکه هست (1).
زان علم عالمی که برون است از کتاب
میخواهم از هوای تو لبریز خویش را
زانسان که قطره قطرهی خونم بود حباب
گردن به زیر بار گناهم خمیده است
خواهم خلاصیی ز تو یا مالک الرقاب (2).
من کیستم که مدح تو با این خرد کنم
کز وصف چاکران تو عاجز بود لباب
مطلب از این قصیده مرا عرض حال بود
ورنه چه حد من که کنم مدح آن جناب
چون رسم شاعر است که در آخر مدیح
ختم سخن کند به دعاهای مستجاب
یا رب موالیان ترا باد در جهان
امنیت ولایت و آسانی صعاب (3).
بر جان منکران تو از چرخ هر زمان
تیری خورد جهندهتر از ناوک شهاب
میرزا داراب بیک «جویا» از سخنوران سدهی یازدهم هجری است که در کشمیر به دنیا آمد و در تبریز نشو و نما یافت. اجداد جویا مانند بسیاری از مردم پاکستانی امروز از ایران به کشمیر رفته و در آنجا مسکن گزیدهاند - سرگذشت او چنان که باید روشن نیست. سید علی حسن خان مؤلف تذکرهی صبح گلشن نوشته است: «منشأ وی تبریز و مولد او و برادرش کامران گویا خطه کشمیر بوده و با سالک قزوینی و طالب کلیم هم بزمی داشته و بعد از غنی کشمیری استاد سخن سنجان آن دیار بوده است» تاریخ وفات او را به اختلاف سال 1110 و 1118 قمری ذکر کردهاند که تاریخ اخیر به صحت مقرون تر است.
کلیات جویا - به اهتمام دکتر محمدباقر - چاپ دانشگاه لاهوری، 1337 شمسی / 1959 میلادی.
نیافت سوز من از چرب نرمیت (1)تسکین
فزاید آتش سودای شمع را تدهین (2).
نهان به پردهی تمکین بود ترا شوخی
به رنگ معنی برجسته در کلام متین
چو داغ لالهی نشکفتهام ز کثرت غم
گره شد آه گلوسوز در دل خونین
دلم ز یاد جمال تو زیب و زینت یافت
قفس چنانکه ز طاووس میشود رنگین
فرو رود به زمین سایهات چو ریشهی سرو
قدم به راه گذاری اگر به این تمکین
ز دیدن تو گل و غنچه رنگ و دل بازند
به سیر باغ خرامی اگر به این آیین
ز ذکر نام تو چندان به خویش بالیدم
که خانهام شده لبریز من بسان نگین
سواره در نظر ما خوش آب و رنگتری
که از تو رشک نگین خانه است خانهی زین
مرارت غمم از دل زدود شور لبت
چو لوز (3)تلخ که میگردد از نمک شیرین
چنان جدا ز تو دل چون دماغ گشته ضعیف
که بر دماغ دلم بوی گل بود سنگین
ترا سزاست چو سرمست ناز خواب شوی
چو بوی غنچه ز گلبرگ بستر و بالین
به این امید که صید دلی به چنگ آرد
نشسته در پس مژگان نگاه او به کمین
گلو ز عار به آب حیات تر نکند
کسی که چاشنیی برده زان لب نوشین
اگر به عمان ته جرعهای بیفشانی
ز موج بحر شود سر بسر لب شیرین
چو آینه همه تن میروم به روزن چشم
مگر که سیر ببینم جمال آن بت چین
رسد به سینهی پر داغ عاشق از مرهم
همان ستم که به گلشن رسید از گلچین
شهید لعل لب و نرگس سیاه توام
به گونه گونه محن کس چو من مباد قرین
چو خاستی پی رفتن ز جا کدام زمین
که از سرشک دو چشمم نگشته آبنشین
به پیش هر که رود روی تازهای دارد
کسی که نیست چو آئینه بر جبینش چین
وصال دختر رز جستن است دور از عقل
که هست نقد خرد این عجوزه را کابین
تردد (1)است مرا در حرام بودن او
فتد دمی که به میعکس آن لب نمکین
به کار طفل مزاجان (2)دهر حیرانم
که میخورند ز خامی همیشه خون چو جنین
از آن به مردم دنیاست زندگانی تلخ
که برده لذت عمر از میان کنارهنشین
برون نیامدهام در سفر ز فکر وطن
همیشهام چو نگین سواره خانهنشین
مجوز پاک گهر جز نکویی اخلاق
ندیده است کسی بر جبین آینه چین
ثواب سجدهی مقبول میبرد با خویش
بمالد آنکه ز شرم گنه به خاک، جبین
فلک به چشم قناعت گزیدگان گردی است
که خاسته است به گردیدن شهور و سنین (3).
زلال پاکی گوهر دم از ظهور زند
بس است صاف نجابت (4)مرا چو در ثمین (5).
عروج مستی من نیست بیسبب که فلک
به جام همتم افشرده خوشهی پروین (6).
به جنبش سر احباب بشکفد طبعم
بود بهار بهشت سخن گل تحسین
بس است جوهر ذاتی لباس اهل کمال
که کرده لاله و گل را برهنگی تزیین
اسیر محبس اندیشهام ز فکر سخن
چو طوطیم به قفس کرده لهجهی شیرین
همین نه من ز سخن سنجیم غمین «جویا»
نه بسته است کسی در زمانه طرفی ازین
ولی ز شاعری این بهرهام بس است که هست
زبان مدیح سگال (1)امام دنیی و دین
شه قلمرو هستی علی بن موسی
امام ثامن ضامن خدیو روی زمین
ز شوق سجدهی درگاه او ملائک را
چو برگ غنچه فتاده جبین بروی جبین
زمانه بس که ز شمشیر او هراسانست
شهور برده سر از واهمه به جیب سنین
یگانه گوهر بحرین دین و دنیا اوست
ندیده دیدهی خورشید و مه خدیو (2)، چنین
شها توئی که سر انگشت تیغ اعجازت
گشوده بند نقاب از جمال شرع مبین
ز بیم قهر تو از بس زمین بخود لرزد
برون فتد ز دل خاک گنجهای دفین
بزیر سایهی حفظ تو چون نیاسایم
که خویش را به ودیعت سپردهام به امین
ز رحمت تو بروید ز شاخ شعله، سمن
ز هیبت تو شود شیر چرخ (3)، گاو گلین
دمی که عزم تو میدان رزم آراید
دهد به فتح و ظفر رایت یسار و یمین
ز شوق سجده شب و روز پرتو مه و مهر
به درگه تو بمالند روبهروی زمین
خوش آن زمان که سناباد (4)مقصدم باشد
کنم بسان مه و مهر قطع ره به جبین
به خاک مرقد پاکت سر نیاز نهم
کلاه شادی من بگذرد ز عرش برین
ز حضرت تو شها حل مشکلی خواهم
که نیست طاقت غم خوردنم زیاده بر این
دگر به پیش که نالم تو ضامنی مپسند
دل مرا ز تقاضای قرضخواه، غمین
چنین جری (5)که تو در عرض مطلبی جویا
دگر دعا کن و بشنو ز شش جهت آمین
ز دوستان تو روی زمین گلستان باد
چنانکه مغمور از دشمن تو روی زمین
نفس به سینهی خصم تو آخرین دم باد
نگه به چشم عدویت نگاه بازپسین
شیخ محمدعلی حزین لاهیجی فرزند ابیطالب از دودمان شیخ زاهد گیلانی است. وی در سال 1103 قمری در اصفهان ولادت یافت و در حملهی افغانها از اصفهان خارج شد و پس از سیاحت در شهرهای ایران و عراق و حجاز در سال 1146 عازم هند گردید و تا پایان عمر در آن دیار بسر برد. شیوهی سخن و سبک گفتار حزین لاهیجی مقرون به سادگی و روانی و حد فاصلی است میان سبک شاعران قدیم و شیوهی هندی. آثار او عبارتند از: «تذکرهی حزین» و «مدة العمر» که شامل یادداشتهای اوست و مثنوی «تذکرة العاشقین» و دیوان اشعار.
حزین لاهیجی در سال 1180 هجری در سن 77 سالگی در بنارس هند درگذشت.
دیوان حزین لاهیجی، به کوشش بیژن ترقی، تهران، کتابفروشی خیام، 1350 ش.
خوش، آنکه دل به یاد تو رشک چمن شود
زلفت سمن، بهار خطت یاسمن شود
ریزم ز بس به یاد عقیق لبت سرشک
دامن ز کاوش مژه، کان یمن شود
جز پردههای دیدهی یعقوب، باب (1)نیست
پیراهنی که محرم آن گلبدن شود
سوزد حلاوتش لب حوران خلد را
کوثر اگر به چاشنی آن دهن شود
جز چشم آشنا نتواند سفید شد
در کشوری که یوسف ما را وطن شود
باشد همان برهگذرت ای نسیم مصر
چشمم اگر سفیدتر از پیرهن شود
خیزد چو گرد شور قیامت ز رهگذر
روزی که ترک غمزهی او را هزن شود
در دل نهفته عشق بتان را گذاشتیم
این باده ریختیم به خم تا کهن شود
1) 223. باب: شایسته و سزاوار.
هر دل که زخمی صف مژگان یار شد
چون شانه محرم سر زلف سخن شود
ساقی به جرعه ریز میپرتکال (1)را
تا این سفال کهنه بهار ختن (2)شود
نگذاشت دست حادثه در باغ روزگار
شاخی که آشیانهی مرغ چمن شود
خواهم تن شکسته سپارم به ارض طوس
گردد چو خاک، خاک در بوالحسن شود
جان جهان، امام امم، معدن کرم
کز فیض خلق او همه عالم ختن شود
شاها توئی که خسرو خاور غلام تست
نبود روا که تیره مرا انجمن شود
مگذار بیش ازین ز سپهر ستم مدار
جان حزین خسته اسیر محن شود
گردد اگر مدیح نگار تو خامهام
هر نقطهای به صفحه غزال ختن شود
آن را که شوق کعبهی کویت ز جا برد
هر قطرهای در آبله، در عدن شود
فردا دهم به طرهی (3)حورانش ارمغان
گردی اگر ز کوی تو عطر کفن شود
نو کردهام به نام تو دیوان عشق را
تا حشر نام من نتواند کهن شود
قول و عمل زشت و نکو گر چه قضا کرد
اما نتوان گفت چرا گفت و چرا کرد
الماسم اگر بر جگر افشاند عطا بود
خون دل اگر در قدحم کرد بجا کرد
گر بار عمل بر سر جوق ضعفا داد
ور نقد دغل در کف مشتی فقرا کرد
سلطان غیور است، که یارد، که زند دم
اینجا نتوان لب چو جرس یاوه درا کرد
هر شهد و شرنگی به قدح کرد کشیدیم
با ساقی قسمت نتوان چون و چرا کرد
آمیختگی داشت شراب و لب مخمور
از هم نتوانست جدا درد و صفا کرد
تسلیم به بازار جزا آر و میندیش
آن ذات غنی را نسزد غیر سزا کرد
بسمل شدهی تیغ تغافل نتوان بود
او پرسش اگر کرد، به ما مهر و وفا کرد
گر گفت خود و نسبت گفتار به ما داد
ور کرد خود و تهمت کردار به ما کرد
نیرنگی حسنست تماشا کن و تن زن (1).
سرهنگی ناز است که بگرفت و رها کرد
خشک است لبم ساقی تردست کجائی؟
خواهم ز تو پیراهن ناموس قبا کرد
چون عهد بتان توبهی ما دیر نپاید
هرگز نتوان ترک میهوش ربا کرد
زاهد مشو آزرده اگر توبه شکستیم
مینا به میو توبه به رندان، چه وفا کرد؟
از بادهکشی تر نشود دامن تقوی
در کعبه توان طاعت میخانه قضا کرد
مطرب چه شد آن ره که سرودیم، ز سر گیر
غافل ز کفم بیخودی آن رشته رها کرد
افسانهی عشقست که در بزم گل و شمع
پروانه به خاموشی و بلبل به نوا کرد
مینالم و نگذارم انصاف که گویم
با دلشدگان یار ستمپیشه جفا کرد
صد شکر که مرهم نه داغ کهن ماست
آن طره که خون در جگر مشک خطا کرد
بار خودی افکند شفیقانه ز دوشم
سروش که به یک جلوه مرا بیسر و پا کرد
چشمش به نگه بست لب شکوهی زخمم
هر عقده که دل داشت به نوک مژه واکرد
آب خورش از چشمهی پایندهی خضر است
جانی که مسیحای لبش در تن ما کرد
1) 227. تن زن: از مصدر تن زدن به معنی خاموش شدن، امتناع کردن (فرهنگ معین).
خال ذقنش (1)دل به سیه چاه غم انداخت
این دانه مرا بستهی صد دام بلا کرد
آن طرف بناگوش مرا گوشهنشین ساخت
فکر خم آنزلف، مرا پشت دو تا کرد
در زنگ نهان تیغ زبان بود چو طوطی
آن آینه رخسار، مرا نغمه سرا کرد
از فیض صریر (2)قلم پرده گشایم
ناقوس صنمخانه به آهنگ صلا کرد
هر صفحه که شد خامهی من غازه (3)گر او
مشاطگی شاهد طبع شعرا کرد
یک نقش بدیعست که من در کف اعجاز
کردم قلم و موسی عمرانش (4)عصا کرد
کلکم ز نوابخشی آن لعل سخنگوی
رامشگری صومعه داران سما کرد
نی نی غلطم این اثر از وادی قدس است
کز ساحت آن کعبه تمنای صفا کرد
در کالبد مرده دمد جان چو مسیحا
آن لب که زمین بوسی درگاه رضا کرد
سلطان خراسان که رواق حرمش را
تقدیر به خشت زر خورشید بنا کرد
این منزل جانست و تجلیگه سینا
کز خاک درش چشم ملک کسب ضیا کرد
این محفل قدس است که پروانگیش را
ارواح به صد عجز تمنا ز خدا کرد
گلزار سبک روحی خلقش به نسیمی
خاشاک به جیب و بغل باد صبا کرد
قندیل، نخست از دل روح القدس آویخت
معمار ازل قبهی قصرش چو بنا کرد
با روضهی او خلد برین را که ثنا گفت
با خاک رهش مشک خطا را که بها کرد
هر مور ضعیفش هنر آموخت به شهباز
هر صعوهی او سایهی دولت به هما کرد
تا مهر سلیمانی داغش به جبین نیست
دل را نرسد عربده با دیو هوا کرد
گر نیست گهر بخشی آن دست سخاسنج
کز خواست فزون در کف امید گدا کرد
این گنج یکان دست که افشاند، بگوئید
این مایه ببینید به دریا که عطا کرد
شاها! سخنی لایق مدح تو ندارم
مدح تو نیارد کسی آری بسزا کرد
کردست دم سرد خسان با قلم من
آن جور که با شمع فروزنده صبا کرد
آهنگ ثنایت که بلندست مقامش
نتوان به نی خامهی بیبرگ و نوا کرد
بخشای اگر پرده بدستان نسرایم
شوقت دل پرشور مرا پردهسرا کرد
تضمین (5)کنم این مصرع یکتا ز نظیری
«میکوشم و کاری نتوانم بسزا کرد»
در دست من خاکنشین نیست نثاری
مشتاق تو اول دل و جان روی به ما کرد
مدهوشم و از سختی هجران نخروشم
زین سنگ ستم، شیشه ندانم چه صدا کرد
گر جسم مرا چرخ ز کوی تو جدا ساخت
جان را نتواند ز ولای تو جدا کرد
تقدیر چو بسرشت گل دیر و حرم را
درگاه ترا کعبهی صدق عرفا کرد
از هر دو جهان فارغم و رو به تو دارم
جذب تو دل یک جهتم قبلهنما کرد
کوی تو کشد از کف من دامن دل را
با من خس و خارش اثر مهر گیا کرد
از جا نرود خاطرش از هول قیامت
آسوده کسی کو به سر کوی تو جا کرد
خورشید فلک را نه طلوع و نه غروبست
از دور زمین بوس تو هر صبح و مسا کرد
از حال حزین آگهی و جان اسیرش
دانی چه جفاها که به وی جسم فنا کرد
یکبار هم آوازهی خود را بدرت خوان
در حسرت کوی تو چها دید و چها کرد
آن روز که کردند رخ ذره به خورشید
اقبال، مرا هم ز غلامان شما کرد
یا شاه غریبان! مددی کن که توانم
یک سجدهی شکرانه به کوی تو ادا کرد
معذورم اگر نیست شکیبم به جدائی
موسی به چنان قرب تمنای لقا کرد
از مطلب دیگر ادبم بسته زبانست
دلتنگیم از وسعت آمال حیا کرد
دانی که هر آن عقده که در زلف بتان بود
عشق آمد و در کار پریشانی ما کرد
کو قوت کاهی که ره شکوه سپارم
کوه غم دل، گونهی من کاه ربا کرد
چون بر ورق دهر، نی نکتهسرایان
رسمست که انجام سخن را به دعا کرد
من خود چه دعا گویمت از صدق که یزدان
بر قامت جاه تو طرازی ز بقا کرد
دل شاد را جمع ساغر نماید
دف عیش را جام چنبر نماید
نه بیند بفصل خزان رنگ زردی
گل ار صرف می، خردهی زر نماید
چه نیرنگ سازیست، محو بهارم؟!
بهر دم چمن رنگ دیگر نماید
دگر وقت آن شد که بلبل ز مستی
گل و غنچه بالین و بستر نماید
به مشاطگی باد نوروزی آید
ز نو شاهد باغ زیور نماید
بتاب افکند سنبل و یاسمن را
به عارض دو زلف معنبر نماید
دل بلبل از شوق پرواز گیرد
عروس چمن بال معجر نماید
سرودی به مستان دهد یاد، قمری
به دردیکشان لاله ساغر نماید
زند تا به کهسار دی را شبیخون
سلیمان گل، عرض لشکر نماید
بهاران پی منبع یأجوج (1)
که گمان داشت لشکر یأجوج
سد اسکندری کند سوراخ.
سرماهوا را چو سد سکندر نماید
گرفته چمن را چنان آتش گل
که هر برگ بال سمندر نماید
کشد در چمن غنچه هر قطره آبی
شرابی چو خون کبوتر نماید
نمیسوزد از بس که دارد طراوت
به دامن اگر لاله اخگر نماید
خرابم ز نیرنگ سازی سوسن
که هر ساعتی رنگ دیگر نماید
نمایان شد از دامن تل، به رنگی
که سیمرغ از قاف شهپر نماید
چنان لاله بر زد سر از کوهساران
که پنداری از طور اخگر نماید
ولی نقص دانا بود اینکه دل را
پرستار وضع مکرر نماید
کند خشک، ایامش از سرد مهری
اگر گلبنی خندهیتر نماید
چمن را که بدرشک کان بدخشان (2).
خزان بوتهی کیمیاگر نماید
سپهر جفاپیشه هر لحظه از تو
به داغی مرا سینه، مجمر (3)نماید
بیا ساقی از غیرتت دور بادا
که با ما سپهر این روش سرنماید
1) 233. یأجوج: یأجوج و مأجوج که نامشان در قرآن کریم آمده است (سورهی کهف، آیه 93) معرب یانکی و مانکی است که از اقوام چینی هستند که رخنه در دیوار عظیم چین افکنده و از آن گذشتهاند (مقالهی استاد فقید کامبوزیا دانشمند مقیم زاهدان) منشی باشی طبسی میگوید:
2) 234. بدخشان: منسوب به بدخش که شهری است در ترکستان شرقی با معادن لعل مرغوب.
3) 235. مجمر: آتشدان.
بگو آسمان را که با درد نوشان
سلوکی از اینگونه بهتر نماید
به دل جور کمتر ستیزد و گرنه
شکایت به دیوان داور نماید
شه دین و دنیا علی بن موسی
که خاک درش دیده، انور نماید
بود خشتی از بارگاه جلالش
که در دیدهها عرش اکبر نماید
زهی قبهی نوربخشی که پیشش
کم از ذره خورشید خاور نماید
چه نقصان رسد پایهی جاه او را
ز سبقت که خصم بد اختر نماید
بود همچو تقدیم ساحر به موسی
تقدم که خصم فسونگر نماید
به رنگ سلام از ره بینیازی
گدای درش رد گوهر نماید
نهیبش به هنگام دفع تطاول
اگر منع تأثیر اختر نماید
فرو ریزد از یکدگر ماه و انجم
فلک را جو برج کبوتر نماید
شها! هر سحرگاه خورشید خاور
جبین از سجودت منور نماید
توئی آنکه هنگام مسکین نوازی
کف کافیت خاک را زر نماید
کنم مطلع تازه در شأنت انشا
که بر صفحه چون موج کوثر نماید
به وصفت اگر خامه لب تر نماید
تحکم به خضر و سکندر نماید
رواق جلال تو شأن بزرگی
به این کاخ فیروزه منظر نماید
کند خاک خجلت به سر بحر و کان را
کفت، بس که ایثار گوهر نماید
نسیمی که خیزد ز گلگشت کویت
دماغ خرد را معطر نماید
گر از باغ خلق تو یک ره شمیمی
گذاری به این خاک اغبر (1)نماید
مزاج هوا را کند عنبرآسا
بسیط زمین مشک اذفر (2)نماید
به خون دل کبک سرمست غافل
اگر لاله در کوه محضر نماید
پر و بال شاهین فرو ریزد از هم
چو حکمت اشارت به صرصر (3)نماید
به درد دل نه فلک را، نهیبش
خم تیغت آن دم که جوهر نماید
عدوی تو ز آسودگی رنج بیند
به سر نرگسش کار شش پر نماید
کمر بشکند محور آسمان را
اگر کوه حلم تو لنگر نماید
نماید بهر خشک و تر بس که ریزش
کفت ابر را زار و مضطر نماید
شها، شهریارا، خرد در ثنایت
چه حاصل به فکر محقر نماید
ندارد دل عاشقان طاقت آن
که در سینه، مهر تو مضمر نماید
ندارم ثنائی سزاوار ذاتت
مگر وصف شأنت پیمبر نماید
گشاید اگر بال شهباز شوقم
کم از صعوه این هفت منظر نماید
تو دانی که دنیا کم از برگ کاهی
به چشم «حزین» قلندر (1)
هزار نکتهی باریکتر ز مو اینجا است
نه هر که سر بتراشد قلندری داند.
نمایدهمین از تو خواهد که یکبار دیگر
زمین بوس درگاه حیدر نماید
نگویم دگر بیش ازین با ضمیرت
که آئینه را دم مکدر نماید
1) 239. قلندر: مجرد از کونین و مفرد از دارین (فرهنگ عرفانی، دکتر سید جعفر سجادی ص 382) قلندریه فرقهای از صوفیان هستند که موی سر را میتراشیدند و جامهای کبود در میپوشیدند. حافظ فرماید:
حاج سلیمان صباحی بید گلی کاشانی از شاعران اواخر قرن دوازدهم و اوایل قرن سیزدهم هجری است. وی ممدوح ملک الشعرا فتحعلی خان صباست. دیوانش شامل قصاید، غزلیات، مرثیه و ترانه ها است و در سرودن مرثیه مهارت داشت و «چهارده بند» او در مراثی مشهور است. وفات صباحی در سال 1218 هجری قمری اتفاق افتاد ولی بعضی از ارباب تذکره سال 1206 ه را ثبت کردهاند که مقرون به صحت نیست.
دیوان صباحی بید گلی، به کوشش حسین پرتو بیضایی، تهران، کتابفروشی زوار، 1338 ش.
طوس این یا وادی ایمن که میبینم ز دور
گنبد شاه خراسان یا رب این یا، نخل طور (1).
وادی ایمن نه وز آن وادی ایمن به رشک
نیست نخل طور و نخل طور از آن در کسب نور
معنی ظلمت نیاید ساکنانش را به وهم
زآن که شب چون روز روشن باشد اندر چشم کور
شهر مستغنی بود از وصف با این شهریار
کاندر آن درد است درمان، رنج راحت، سوک سور
طینت آدم که یزدانش سرشت از خاک و آب
گویی از این خاک طیب بود و این آب طهور (2).
با وجود گنبدش گفتم چه لازم نه سپهر
عقل گفتا ناگزیر است از برای لب (1)قشور
تا که در سلک قنادیل رواقش جا کند
سود روی عجز هر شب بر زمین تابنده هور (2).
چون که منشور قبول از خادمان او نیافت
ماند سرگردان به گرد خاک تا صبح نشور (3).
گر غباری افتد از جولانگه زوار او
بر کف بادی که در باغ جنان دارد عبور
تا از آن جیب و گریبان را عبیر آگین کند
میربایندش ز دست یکدگر غلمان و حور (4).
مقریان تسبیح خوان هر صبح بر گلدستهها؟
یا ملک در ذکر یا داوود مشغور زبور (5).
بیقبول تو مبانی قدر گیرد خلل
بیرضای تو مساعی قضا یابد فتور
در زمینی کاندر آن خار خلافت بردمد
در زمان بر فرق ریزد خاک ادبارش دبور (6).
هیچ از شأن سلیمانیت نتوانست کاست
خاتم ملک از کفت گر برد اهریمن بزور
لطف و قهرت را بود هنگام مهر و وقت کین
فیض انفاس مسیحا و خواص نفخ صور (7).
منحصر در نسل تو دیدند شان سروری
شد از آن عیسی مجرد گشت از آن یحیی حصور (8).
از پی پاداش مهر و کین تو گویی بود
چون برانگیزاند ایزد مردگان را از قبور
1) 242. لب: مغز.
2) 243. تابنده هور: ماه روشن و درخشان - به معنی خورشید نیز بکار برده شده است.
3) 244. صبح نشور: بامداد قیامت. این کلمه سه بار در قرآن کریم آمده است (سورهی فرقان آیات 42، 4 و 49).
4) 245. حور: جمع حوراء یعنی زن سیاه چشم اما در فارسی از این جمع مفرد افاده میشود.
5) 246. زبور: کتاب حضرت داوود که بعضی تصور کردهاند سرودهی خود اوست لیکن مطابق نص قرآن زبور کتاب آسمانی است: «و آتینا داود زبورا». (و زبور را به داوود دادیم) (سورهی نسا، آیهی 161). نیز «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادی الصالحون». (ما پیش از این قرآن در زبور نوشتیم که زمین را بندگان شایستهی من به ارث میبرند) (سورهی انبیا، آیهی 105).
6) 247. دبور: باد غربی، در اصطلاح عرفا صولتی که منشأ آن هوای نفس و استیلای آن باشد و موجب صدور چیزی شود که مخالف شرع است (فرهنگ عرفانی، سجادی، ص 207).
7) 248. نفخ صور: دمیدن شیپور، مطابق قرآن کریم اسرافیل نخستین بار در صور میدمد و از اثر آن همهی جنبندگان زمینی و آسمانی میمیرند و یا بیهوش میافتند، آن گاه برای مرتبهی دوم در صور میدمد و همه زنده میشوند. (سورهی زمر، آیهی 68).
8) 249. حصور: مردی که با وجود مردی به زن میل نکند. مطابق روایات دینی حضرت یحیی علیهالسلام از شدت خداترسی به شهوات توجهی نداشت.
خازن امر تو را زیبد کز آغاز وجود
رایض (1)حکم تو را شاید که از بدو ظهور
قرص سرخ مهر را در بوته بگذارد چو زر
خنگ سبز چراغ را بندد بر آخور چون ستور
فرش اینک بر زمین درگهت بال ملک
گر سلیمان سایه برداشت از بال طیور
هان «صباحی» این همان حضرت که کردی آرزو
حضرتش را گر چه فرقی نیست غیبت با حضور
عرضه ده درد دل خود را بر این صدر رفیع
گر چه ایزد کرده آگاهش ز ما یخفی الصدور (2).
یا ولی الله اینک رو سیاهی بر درت
قطع کرده با هزار امیدواری راه دور
با طواف روضهات کنده دل از شهر و وطن
با غبار درگهت پوشیده چشم از دخت و پور
مغفرت بر این در است و من بر این در جویمش
عاصیان را شد برین در رهنمون، رب غفور
کوه بر دوشم ز عصیان و فضای گور تنگ
آه گر باید به این حالت مرا رفتن به گور
گر تو محرومم کنی آرم به درگاه که رو
وای بر آن بنده کز وی خواجهاش باشد نفور (3).
عمر نوحی بایدم تا از تأسف هر نفس
چشمهی خون از دلم جوشد چو توفان از تنور (4).
کردهام در سلک زوار تو جا بنگر به من
وای بر من گر نبیند جانب زایر مزور (5).
برندارم ز استانت مهر خوانندم اگر
حوریان قاصرات الطرف ز اطراف قصور
تا به تأثیر طبیعت تا به تحریک بهار
خاک باشد در سکون و باد باشد در مرور
تیره بادا مشرب اعدایت از گرد ملال
تازه بادا مزرع احبابت از باد سرور
1) 250. رایض: مربی اسب، از مصدر ریاضت. پرستار نفس.
2) 251. ما یخفی الصدور: آنچه سینهها پنهان میدارند. ناظر است به «یعلم خائنة الاعین و ما تخفی الصدور». (خداوند خیانت چشمها را میداند و نیز آن چه را که سینهها مخفی میسازند). (سورهی مؤمن، آیهی 20).
3) 252. نفور: نفرت کننده - بسیار متنفر و رمنده.
4) 253. بیت، تلمیحی است به آیهی «حتی اذا جاء امرنا و فار التنور». «تا وقتی که فرمان ما رسید و آن تنور بر جوشید» که مربوط است به سوار شدن نوح در کشتی. (سورهی هود، آیهی 42).
5) 254. مزور: زیارت شده.
فتحعلی خان صبای کاشانی در حدود سال 1180 ه در کاشان متولد شد. در شعر و شاعری شاگرد صباحی کاشانی بود و در دربار فتحعلی شاه قاجار سمت ملک الشعرایی یافت. صبا علاوه بر دیوان اشعار مثنویهای مشهوری دارد به نام «شهنشاه نامه» که حماسهای است تاریخی.» «خداوند نامه» که اشعاری است حماسی و دینی دربارهی پیامبر اسلام (ص) و حضرت علی (ع) «عبرت نامه» و «گلشن صبا» که به تقلید بوستان سعدی ساخته شده است. صبا نخستین شاعری است که ثمرهی نهضت بازگشت ادبی در اشعار او به قوت تمام مشاهده میشود. وی در اواخر عمر حکمران کاشان گردید و در سال 1238 ه درگذشت.
شبانگه فروهشت چون پرده بیضا (1).
به گردون سراپرده زد ظل غبرا (2).
عروسان جماش (3)این هفت پرده
به هر هفت (4)آراسته روی زیبا
ز شام و یمن چون دو مشتاق بیدل
گرفتار رشک دو پیکر دو شعرا
ز بس نقشهای بدیع خجسته
چو ایوان مانی شد این کاخ مینا (5).
که ناگه سحرگاه نقشی دگر زد
که گشت آن صور محو ازین لوح خضرا
زمیری به شاهی که لشکر کشیدی
که گشت آن صور محو ازین لوح خضرا
زمیری به شاهی که لشکر کشیدی
به تسخیر ملک خراسان خورآسا
به عزم سفارت به امیدواری
رها باره (6)ام را شد از یار دم پا
مسلح شدم اول از بیم رهزن
چو گردان زابل چو ترکان یغما
یکی رمح خطی (1)به بازو چو رامح (2).
یکی تیغ هندی حمایل چو جوزا
به کف برگرفتم یکی گوی و چوگان
چو پستان و زلف مه سرو بالا
که ناگه درآمد ز در ماهرویم
به زلفی دلاویز و رویی دلآسا
بخایید بیجادهگون فندق از غم
در آن پستهی (3)شهد پرورد گویا
چو ابر بهاری همی کرد زاری
چو برق یمانی همی کرد غوغا
گه از شوربختی و از تلخکامی
همی در شکر سود لولوی لالا
گه از گردش ماه و از سیر اختر
همی بر قمر (4)ریخت عقد ثریا (5).
گهی گفت با من بزاری و حسرت
عفی الله (6)چنین بود عهد تو با ما
گهی از طبر خون (7)طبر زد فشان شد (8).
که ای یار جنگآور بیمحابا
گرت عزم رزمست و آهنگ غارت
به بزمت کنم رزمگاهی مهیا
سپاهیت بخشم ز ترکان غمزه
برآور به جنگ آوری دست یغما
ز نابخردی خویشتن را میفکن
ز رنج موفر (9)ز عیش موفا (10).
جلاجل (11)پیام اجل میگزارد
تو بیچاره خوانیش آهنگ و آوا
مسافر طریق سفر میسپارد
تو آواره دانیش وادی و صحرا
نخست از پی پاسخ او فشاندم
جگر پاره از چشم خونابه پالا
پس آنگه بدو گفتم ای ماه روشن
پس آنگه بدو گفتم ای سرو رعنا
به جان و تن نازنینت که بی تو
به جان ناشکیبم به تن ناتوانا
مرا بیرطبهای نوشین لب تو
چه نوش و چه نیش و چه خار و چه خرما
و لیکن به آن پاک دادار داور
که مهر ترا داده در جان من جا
که نبود ز بیمهریم این تباعد (12).
که نبود ز بد خوییم این تعدی
به فرمان دارا بود این عزیمت
چه فرمان دادار و چه حکم دارا
در این رنج باید صبوری گزیدن
که رنج صبوریست داروی هردا (13).
در ایوان نگردد همه عیش حاصل
به میدان نگردد همه رنج پیدا
فتاده بسی شخص از صدر ایوان
رسیده بسی مرد از صف هیجا (14).
1) 261. رمح خطی: نیزهای است منسوب به موضعی که نیزههای راست و استوار دارد.
2) 262. رامح: نیزه افکن - در این جا منظور: سماک رامح است که ستاره است. (غیاث اللغات).
3) 263. پسته: استعاره است برای دهان معشوق.
4) 264. قمر: استعاره است برای چهرهی محبوب.
5) 265. عقد ثریا: استعاره است برای اشکهای چشم محبوب.
6) 266. عفی الله: خدا ببخشاید.
7) 267. طبر خون: چوب قرمز بید، چوبی است قرمز رنگ. استعاره است برای لب و دهان معشوق.
8) 268. طبر زد: نبات، شکر - (طبر زد فشان شدن: کنایه از سخن گفتن محبوب است).
9) 269. موفر: بسیار، فراوان.
10) 270. موفی (مساوی موفا): کامل و تمام.
11) 271. جلاجل: زنگهای کوچک که به گردن چارپایان بندند. (جمع جلجله).
12) 272. تباعد: دوری جستن.
13) 273. دا (مساوی داء): درد و رنج.
14) 274. هیجا: جنگ.
ز راه مورد (1)به رنج مؤبد (2).
ز تیغ مهند (3)به عیش مهنا (4).
غرض چون به زاریش بدرود کردم
شد او جانب خانه، من سوی صحرا
به همراهی لشکری دیو گوهر
همه فتنهی دهر و آشوب دنیا
به بیغولهی غول هرگز نباشد
چون آن غول رویان عفریت سیما
مجدر (5)جبینهایشان راست گویی
مسمر (6)سپرهاست پیدا به بیدا (7).
چو وصل آمده هجرشان روحپرور
چو هجر آمده وصلشان محنت افزا
نکردم ز اقوالشان فهم حرفی
که آیم ز اقوالشان در محاکا (8).
به حوا و آدم گر آن قوم باشند
ز اولاد آدم ز احفاد (9)حوا
به کوه و بیابانی اندر جهاندم
یکی خنگ که پیکر دشت پیما
همه سنگ آن کوه جانکاه، هایل
همه خاک آن دشت خونخوار: غمزا
مجدر ز اشک اسیران حیران
مخمر به خون شهیدان دروا (10).
ز سرما و گرمای آن کوه و وادی
چو خارا شدی موم و چون موم خارا
ز سردی گهی غیرت مهر یوسف
ز گرمی گهی رشک سوز زلیخا
گهی برفرازی که چون بخت نادان
گهی برنشیبی که چون قدر دانا
نمودم چو قعر زمین اوج گردون
نمودم چو اوج فلک قعر غبرا
بر آن گر کسی از قضا کرد منزل
درین گر تنی از قدر جست مأوا
خروشان به هر گام رودی درین ره
چو جوشنده ارقم (11)چو پیچنده افعی
شرنگ افاعی (12)و زهر اراقم
بر آب ناخوشگوارش گوارا
ولی ز اشتیاق حریمی در آن ره
همم خار گل بود و هم خاره خارا
چو دانست چرخ ستمگر که خواهم
کنم از دری غرهی (13)خویش غرا (14).
عنانم بپیچید از آن ره که مانم
جدا ز آستان علی بن موسی
ولی خداوند و والا و والی
علی عدو بند و عالی و اعلی
زهی پادشاهی که شاهان عالم
به درگاهت آورده روی تولا
تو آن پادشاه فلک بارگاهی
که بر قدسیان چون کنی حکم والا
1) 275. مورد: گلرنگ، خونین و سرخ.
2) 276. مؤبد: همیشگی.
3) 277. مهند: هندی.
4) 278. مهنا: گوارا.
5) 279. مجدر: آبلهگون.
6) 280. مسمر: از مسمار گرفته شده: میخ کوبیده.
7) 281. بیدا (مساوی بیداء): بیابان.
8) 282. محاکا (مساوی محاکاة): نقل کردن، حکایت کردن.
9) 283. احفاد: نوادهها، فرزندان (جمع حفید).
10) 284. دروا: حیران و سرگردان.
11) 285. ارقم: مار سپیده و سیاه (جمع آن: اراقم).
12) 286. شرنگ افاعی: زهر افعیها.
13) 287. غره: پیشانی.
14) 288. غرا: روشن و سپید - (غره غراء: کنایه از سربلندی و آبرومندی است).
ز تسبیح کر و بیان تا قیامت
به فرش آید ز عرش بانگ اطعنا (1).
منور ز نوریت گردیده سینه
که موسیش دریافت در طور سینا
خطا گفتم این بلکه از نور رویت
فروغیست کش دیده در طور موسی
عطوس (2)از غبار درت یافت آدم
از آن عطسه آمد وجود مسیحا
ز عیساست ذات همایونت اشرف
که شد علت علت کون عیسی
ز اعجاز انفاس عیسی بوقتی
بهی یافت مبروص (3)اگر بیمداوا
به خاک حریم تو ز اعجاز اکنون
بسی روشنی یافته چشم اعمی
سلیمان اگر گشت ز انهای (4)موری
به سری از اسرار مکتومه (5)دانا
برای تو اسرار آفاق و انفس
عیانست حاجت نباشد به انها
نگویم رواق تو تالی به گردون
نخوانم ضمیر تو ثانی به بیضا
کزان آستان آسمانست حیران
بر این آفتاب آفتابست حربا (6).
زمین درت خجلت چرخ سایر
غبار رهت غیرت مشک سارا
از آن چهرهی قدسیان شد معطر
وزین طرهی حوریان شد مطرا
در آن بارگاه فلک آستانت
که با رفعتش عرش اعلاست ادنی
ره زایران رفته رضوان و خازن
به مژگان غلمان و گیسوی حورا
عقیمند و عنین (7)ز شبه و نظیرت
هم آن چار مادر هم این هفت آبا
ردای ترا آستین چرخ اعظم
حریم ترا آستان عرش اعلی
بود در ضمیر تو چون روز روشن
نبی یافت هر سر که در لیل اسری
تویی ماه تابان گردون یس (8).
تویی سرو رعنای بستان طه (9).
جهان پادشاها مرا جز تو نبود
پناهی به دنیا شفیعی به عقبی
نگارم به نام تو امروز نامه
که نامی شود نامهام از تو فردا
برآور تمنایم از راه رحمت
که نبود به گیتی جز اینم تمنا
که مدحت به دفتر برم تا زمانی
که هستیم را دفتر آید مجزا
پس آنگه در آن آستان خاک گردم
برآساید از نار با جرمم اعضا
1) 289. اطعنا: مقتبس است از آیهی شریفهی: «و قالوا سمعنا و اطعنا غفرانک و اطعنا غفرانک ربنا و الیک المصیر» (گفتند: شنیدیم و اطاعت کردیم، پروردگارا آمرزش تو را میخواهیم و بازگشت ما بسوی توست) (آیهی 285 سورهی بقره).
2) 290. عطوس: آنچه موجب عطسه شود - عطسه زدن.
3) 291. مبروص: کسی که به مرض برص و پیسی دچار شود.
4) 292. انهاء: خبرگزاری.
5) 293. مکتومه: پنهان و پوشیده.
6) 294. حربا: آفتابپرست.
7) 295. عقیم و عنین: کسی که فرزند نیاورد.
8) 296. یس و طه: از القاب رسول اکرم (ص) در قرآن است به اعتبار آنکه خداوند آن حضرت را در سورههای 36 و 20 قرآن به همین عنوان مخاطب ساخته.
9) 297. یس و طه: از القاب رسول اکرم (ص) در قرآن است به اعتبار آنکه خداوند آن حضرت را در سورههای 36 و 20 قرآن به همین عنوان مخاطب ساخته.
بلی هر که مداح ذات تو باشد
ز جرمش چه بیم و ز نارش چه پروا
کیم؟ جاهلی نیک بدخواه و بدخو
کیم غافلی سخت خودروی و خودرا
ز بس در معاصی برآوردهام سر
ز بس در کبائر فروبردهام پا
ز من ننگ دارند گبر و مسلمان
ز من عار دارند هندو و ترسا
به روز قیامت که از هول محشر
گدازد به هر سینه ز اندیشه دلها
ز روی ترحم به من رحمت آور
به چشم عنایت به من دیده بگشا
صبا دل قوی دار کز روی رحمت
امام همامت شفیعست و مولا
گمانم نباشد که در روز محشر
غلامان خود را پسندند رسوا
بود تا درت رشک گردنده گردون
دهد تا رخت شرم تابنده بیضا
ز کوی تو مهجور جان اعادی
ز روی تو پرنور چشم احبا
خالد نقشبندی: از مشایخ متأخر صوفیه و از بزرگان فرقهی نقشبندی است. اصل او از سلیمانیه بود. مدتها در دمشق و شام به ارشاد خلق پرداخت. آثارش عبارتند از: دیوان اشعار فارسی، فرائد الفوائد، رساله الرابطه فی اصطلاح سادة النقشبندیه.
وی در سال 1242 قمری در شام وفات یافت.
تحفهی سرمدی، محمدعلی فتی، قم، چاپ حکمت، 1347 ش.
این بارگاه کیست که از عرش برتر است
وز نور گنبدش همه عالم منور است
از شرم شمسه (1)های زرش کعبتین (2)شمس
در تخته نرد چرخ چهارم به شش در است (3).
وز انعکاس صورت گل آتشین او
بر سنگ جای لغزش پای سمندر است
نعمان خجل ز طرح اساس خور نقش (4).
کسری شکسته دل پی طاق مکسر (5)است
بهر نگاهبانی کفش مسافران
بر درگهش هزار چو خاقان و قیصر است
این بارگاه قافله سالار اولیا است
این خوابگاه نور دو چشم پیمبر است
این جای حضرتیست که از شرق تا به غرب
وز قاف تا به قاف جهان سایهگستر است
این روضهی رضاست که فرزند کاظم است
سیراب نوگلی ز گلستان جعفر است
سرو سهی ز گلشن سلطان اولیا است
نوباوهی صدیقهی زهرا و حیدر است
مرغ خرد به کاخ کمالش نمیپرد
بر کعبه کی مجال عبور کبوتر است
تا همچو جان زمین تن پاکش به برگرفت
او را هزار فخر بر این چرخ اخضر است
بر اهل باطن آنچه ز اسرار ظاهر است
در گوشهی ضمیر مصفاش مضمر است
خورشید کسب نور کند از جمال او
آری جزا موافق احسان مقرر است
1) 298. شمسه: قرص زر اندوده.
2) 299. کعبتین: دو پانسه باشند کوچک از استخوان مربع شش پهلو که بر پهلوی هر یک پانسه از یک تا شش عدد نقش کنند و بدان نردبازند (غیاث)، طاسهای تخته نرد.
3) 300. شش در: کنایه از جائی باشد که رهایی از آن دشوار است.
4) 301. خورنق: نام قصری عجیب که نعمان بن منذر برای بهرام گور به وسیلهی سنمار معمار پیافکند.
5) 302. مکسر: شکسته.
بتوان شنید بوی محمد (ص) ز تربتش
مشتق بلی دلیل به معنای مصدر است
از موج فتنه خرد شدی کشتی زمین
گر نه ورا ز سلسلهی آل، لنگر است
زوار بر حریم وی آهسته پا نهند
کز خیل قدسیان همه فرشش ز شهپر است
غلمان خلد کاکل خود دسته بستهاند
پیسوته کارشان همه جاروب این دراست
شاها ستایش تو به عقل و زبان من
کی میتوان که فضل تو از عقل برتر است
اوصاف چون تو پادشهی از من گدا
صیقل زدن بر آینهی مهر انور است
جانا به شاه مسند لولاک (1)کز شرف
بر تارک شهان اولوالعزم (2)افسر است
وانگه به حق آنکه بر اوراق روزگار
بابی ز دفتر هنرش باب خیبر است (3).
دیگر به نور عصمت آن کس که نام او
قفل زبان و حیرت عقل هنر وراست (4).
دیگر به سوز سینهی آن زهر دادهای
کز ماتمش هنوز دو چشم جهان تر است (5).
دیگر به خون ناحق سلطان کربلا
کز وی کنار چرخ به خونابه احمر است
وانگه به حق آنکه ز بحر مناقبش
انشاء بوفراس (6)ز یک قطره کمتر است
دیگر به روح اقدس باقر که قلب او
مر مخزن جواهر اسرار را در است
وانگه به نور باطن جعفر که سینهاش
بحر لبالب از در عرفان داور است
دیگر به حق موسی کاظم که بعد از او
بر زمرهی اعاظم و اشراف سرور است
آنگه به قرص طلعت تو کز اشعهاش
شرمنده ماه چهارده و شمس خاور است
دیگر به نیکی تقی و پاکی نقی
آنگه به عسکری که همه جسم، جوهر است
دیگر به عدل پادشهی کز عدالتش
با بره شیر شرزه بسی به ز مادر است (7).
بر «خالد» آر رحم که پیوسته همچو بید
لرزان ز بیم زمزمهی روز محشر است
تو پادشاه دادگری این گدای زار
مغلوب دیو سرکش نفس ستمگر است
نااهلم و سزای نوازش نیم ولی
نااهل و اهل پیش کریمان برابر است
1) 303. ناظر است به حضرت رسول اکرم (ص) که خداوند متعال در حقش فرمود: لولاک لما خلقت الافلاک اگر تو نمیبودی افلاک [جهان] را خلق نمیکردم.
2) 304. منظور پیامبران اولوالعزم: حضرات نوح (ع)، ابراهیم (ع)، موسی (ع)، عیسی (ع) و حضرت محمد (ص) میباشد.
3) 305. منظور حضرت علی (ع) است که گشایندهی خیبر است.
4) 306. منظور حضرت فاطمهی زهرا (س) دخت گرامی رسول اکرم (ص) و زوجهی علی مرتضی (ع) است.
5) 307. ناظر است به امام همام حضرت امام حسن مجتبی (ع).
6) 308. اشاره است به قصیدهی فرزدق (ابوفراس) در مدح حضرت سجاد (ع).
7) 309. اشاره است به دوران عدل شمول حضرت ولی عصر (عج) که تحت حکومت عادلهاش شیر درنده نسبت به بره ملاطفت و رأفت داشته باشد و ظلم و ستمگری از جهان برخیزد.
محمود خان دنبلی متخلص به «خاور» از طایفهای است به همین نام که از کردهایی هستند که در ایران و عراق (اطراف موصل) سکونت دارند. از این دودمان است احمد دنبلی فقیه شافعی و ابراهیم حسین دنبلی صاحب کتاب «الدرة النجفیة» در شرح نهج البلاغه که مؤلف آن در سال 1291 قمری به پایان رساند (نقل از لغتنامه دهخدا).
جنگ المناقب، حاج عبدالغفار همدانی، چاپ سنگی، 1303 هجری قمری.
ای رخت افروخته طلعت ماه تمام
وی غمت آموخته سرو سهی را خرام
عارضت از زیر زلف گشت عیان صبحدم
یا رخ روشن نمود خور ز شکاف غمام (1).
گر تو تبسم کنان جلوه کنی در چمن
لب نگشاید دگر غنچه پی ابتسام (2).
خال بنا گوش تو دانهی دام بلاست
زلف سیه پوش تو طایر دل راست دام
بر دلم از تیر تو زخم به از مرهم است
بر تنم از تیغ تو خرق (3)به از التیام (4).
در غم عشقت مرا فکر دل و دین کجا؟
در ره شوقت مرا کی ره ننگ است و نام
جان به لب آمد هنوز نامده از کوی تو
قاصد فرخنده پی نامهی فرخ پیام
مینگرد هر طرف دیده پی دیدنت
چون سوی مه روزهدار در شب عید صیام
خسرو والا حشم شاه ملایک خدم
سرور صاحب کرم خسرو گردون غلام
مرکز پرگار جود، قطب مدارا وجود
آنکه بود در سجود، در بر او خاص و عام
اختر برج عطا، گوهر درج سخا
وارث موسی، رضا آنکه علی شد به نام
داشته از بأس (5)او قلب فتن اضطراب
یافته از عدل او کار جهان انتظام
در بر اجلال او قامت اوهام خم
در خور افعال او پختهی ایام خام
بر سر کویش سپهر طوفکنان روز و شب
بر در او ماه و مهر بوسهزنان صبح و شام
نیر رأیش اگر نور دهد بر قمر
مه ننماید دگر نور ز خورشید وام
ای خم ابروی تو قبلهی حاجات دین
وی حرم کوی تو کعبهی تو کعبهی بیت الحرام
رفعت شأن از درت تا که کند کسب، چرخ
طوف، چو خور میکند بر سر کویت مدام
ذرهای از قهر تو شعلهی نار جحیم
شمهای از لطف تو روضهی دار السلام
نام تو شیرین به لب چون شکر اندر دهان
مهر تو در جان لذیذ چون نمک اندر طعام
نقطهی موهوم را تیر تو قسمت نمود
یافت ز شمشیر تو جوهر فرد (1)انقسام (2).
گر نبود در دلش مهر تو هر صبحدم
مهر چسان بر درد پردهی ظلم ظلام
خفتهی خاک عدم دیده گشاید ز خواب
چونکه رساند صبا بوی تواش بر مشام
از تو به عالم شده بازوی ایمان قوی
یافته از عدل تو دین پیمبر قوام
ای به نبی در شرف ذات تو نایب مناب
وی به ولی در هنر شخص تو قایم مقام
پیر خرد تا ابد کرده به تو اعتقاد
جوهر کل (3)از ازل کرده به تو اعتصام
گر نرسد فیض تو دهر بیفتد ز نظم
ای ز وجودت شده کار جهان را نظام
هست ز فیضت مرا هم نظر لطف خاص
گرچه ترا در جهان با همه لطفی است عام
ختم سخن بر دعا ساز تو «خاور» کنون
چونکه دعا بر مدیح هست نکو اختتام
تا که مه و آفتاب چهره نماید به خلق
گاه ز جیب غما (4)گه ز شکاف غمام
باد چو مه در خسوف، باد مصون از کسوف
خصم و محب ترا، نیر دولت مدام
باد به احباب تو تا که بود دور چرخ
دور فلک بر مراد، گردش گردون به کام
محمدباقر فرزند محمدعلی متخلص به «صحبت» و معروف به «صحبت لاری» از شاعران قرن سیزدهم هجری است. وی در آغاز در مدرسهی قریهی «رونیز» به تحصیل پرداخت؛ سپس به شیراز رفت و پس از فراگیری و تکمیل علوم به لار بازگشت و در آن دیار به امامت جماعت و تألیف رسائل پرداخت. «صحبت» در تاریخ و لغت فارسی و عربی مهارت داشت. دیوان او حاوی بیش از سی هزار بیت است.
ولادت شاعر را 1162 ه و وفاتش را 1251 ه ثبت کردهاند.
ریزد ز شوق جانان، خیزد ز یاد منزل
چون رود آبم از چشم، چون دود آهم از دل
ز آه سرشک سرخوش، با خاطری مشوش
ز آن نعل دل در آتش، زین صبر پای در گل
بحری بزیر پا در طوفان میغ بر سر
نی ناخدا نه لنگر، نه بادبان نه ساحل
در تیه غم مجاور، بیکاروان و عابر
ذکرم چه؟ رب یسر وردم چه؟ رب سهل
چون باد بامدادی، گردم به گرد وادی
گه طی این بودای (1)گه قطع آن مراحل
1) 319. بوادی: بیابانها، صحراها (جمع بادیه).
روز از تو پای بر سنگ، با بخت خویش در جنگ
شب در کریچه (1)تنگ، دور از همه اماثل (2).
گاه از گریوهی (3)کوه، بر دوش، بار اندوه
گه ز ازدحام انبوه، گرد ملال بر دل
گاهی به دشت فرقت گاهی به شهر غربت
یاران روان بسرعت من گام گام راحل
نالان بسان مزمار (4)، گریان چو ابر آذار (5).
از دست او من زار، در دست من رواحل
رویش ز دیده غایب، شوقش به سینه غالب
ما سوی یار راغب، او سوی غیر مایل
بعد حریم آن در، چون فتنه در برابر
هجران آن سمنبر، چون مرگ در مقابل
او را فرا غبالی، ما را ضعیف نالی
آن رتبهای است عالی، و این پایهای است سافل
ای بیخبر ز دوری، آسان مدان صبوری
دوری ز چون تو حوری، مشکل غمی است مشکل
جان در برت بزودی، بار سفر گشودی
لیکن اگر نبودی، تن در میانه حایل
دل راست درد بیحد، از هجر آن سهی قد
جان راست حالتی بد، بر یاد آن شمایل
از بند غم بجستم، وز درد دل برستم
در امتحان ببستم، بس غورهی هیاکل (6).
خواندیم شب خدا را، کردیم بس دعا را
وردی نماند ما را، ناخوانده از وسایل
بینیم تا چه دارید، از سحر در چه کارید
وز چاه سر برآرید، هاروتیان (1)بابل
دی قصهی پریشان، مانند نوحه کیشان
میگفت پیش دل جان، میخواند نزد جان دل
دل گفت چند ساکن، بودن درین مساکن
محروم از آن اماکن مهجور از آن منازل
بگذشت در غریبی، عمرم به بینصیبی
آوخ ز ناشکیبی، یاد از نگار محفل
جان این سخن چو بشنفت از حرف وی برآشفت
فریاد بر زد و گفت، کی فکرت تو باطل
تا کی ز خویش و یاران، گوئی و از دیاران
وز حال بیقراران، یک باره گشته غافل
آوخ که یاد ناری، از غربت فگاری
مجموعة الوقاری، محمودة الخصایل
یعنی غریب ضامن، ما را امام ثامن
آن منبع میامن، و آن مجمع فضایل
آن کش خدا رضا خواند، مرضی و مرتضی خواند
در مدحتش قضا خواند، بیشبه و بیمماثل
شاهنشه خراسان، ز او آسمان هراسان
کش از ضمیرش آسان، بس عقدههای مشکل
لطفش به مشرب دین، شهدی و شهد نوشین
قهرش به حالت کین، زهری و زهر قاتل
جوید گه افادت، پوید به صد ارادت
آراید از سعادت، آرد گه مسائل
1) 326. هاروتیان: منسوب به هاروت. هاروت و ماروت: دو تن از فرشتگاناند که به زمین آمدند و مرتکب گناه شدند و در چاه بابل زندانی گردیدند. نام این دو فرشته در ادب اسلامی و ایرانی در سحر آموزی و حیلهگری و غرور مثل گردیده است.
هم علم را معالم، هم حلم را عوالم
هم خلق را مکارم، هم خلق را دلایل
چون داد دلستانی، ای ملجاء امانی
چون رشح (1)کف فشانی، ای منشأ فواضل
هر گه که وقت خواندن، مصحف نهی به دامن
کوری چشم دشمن، خواند ملک قلاقل (2).
گاهی ز خرق عاده، شد سر که از تو باده
گه صورت وساده (3)غرنده شیر هائل
با آنکه خصم نامرد، دیدت به عهد خود فرد
بهر جدالت آورد، جنگآوران افاضل
از صایب و مجوسی وز مروزی و طوسی
چون چرخ آبنوسی هر یک ز کین مجادل
چندی فسون دمیدند، بحث و جدل کشیدند
فضل تو را چو دیدند، از حد و حصر فاضل
هم جاثلیق (4)و عمران دادند دست اذعان
هم مروزی سلیمان آمد به عجز قائل
در سخن چو سفتی، هر گه عدو شنفتی
بیاختیار گفتی، لله در قایل
ز آن پیش کاورد شور، امواج بحر مسجور (5).
بودی ولیک مستور، در کوی عقل عاقل
هم شرع را تو وارث، هم فرع را تو باحث
هم فرش را تو باعث، هم عرش را تو حائل
نام تو بود منقوش بر عرش غیر معروش (6).
ورنه چو عهن منفوش (7)، گشتی ز چرخ زایل
1) 327. رشح: تراویدن آب، تراوش آب.
2) 328. قلاقل: معوذتین: دو سورهی «قل اعوذ برب الفلق» و «قل اعوذ برب الناس» که برای دفع چشم زخم و رفع آفات میخوانند، گیاهی است از تیرهی پروانهداران، چشم خروس، انار صحرایی.
3) 329. وساده: بالش، مخده - اشاره است به معجزه حضرت رضا (ع) که نقش و ساده را به شیر مبدل فرمود. قصیده 1 شمارهی 3.
4) 330. جاثلیق: پیشوای مسیحیان (مساوی کاتولیک). بیت اشاره دارد به اینکه فضل بن سهل وزیر مأمون عباسی مجلس مناظرهای ترتیب داد و جاثلیق، پیشوای عیسویان، رأس الجالوت، رئیس یهودیان، و هرمز بزرگ زردشتیان و عمران صابی پیشوای ستاره پرستان و سلیمان مروزی متکلم مشهور خراسان را که هر یک از دانایان قوم بودند، جمع کرد تا با حضرت رضا (ع) مناظره کنند. ولی حضرت رضا (ع) برخلاف میل باطنی مأمون بر همهی آنان غلبه فرمود و آنها را مجاب کرد (ر ک: عیون اخبار الرضا ص 95 تا 100).
5) 331. مسجور: لبریز از آب، پر، ممتلی.
6) 332. غیر معروش: نا افراشته - اشاره دارد به آیهی: «و هو الذی انشأ جنات معروشات و غیر معروشات» «خداوندی که بوجود آورد باغهای افراشته و ناافراشته» (آیهی 142 سورهی انعام).
7) 333. عهن منقوش: ناظر است به آیهی «و تکون الجبال کالعهن المنفوش» «و شوند کوهها چون پشم زده» (آیهی 14 سورهی قارعه).
نه دور چرخ گشتی، نی سال و مه گذشتی
منع فیوض گشتی، ز ارواح و از هیاکل
بودی اگر نه مقصود بودی ز خلق موجود
از بوالبشر کجا بود حوا هنوز حامل
تا حشر اگر شمارند فضل تو را که آرند
در نطق یا نگارند در حصر آن رسائل
گردد قلم شکسته نطق فگار خسته
بر لوحها نبشته نقشی از آن فضائل
روز وغا (1)که شیران، جوشند با دلیران
ریزد شرار نیران، از تیر هر مقاتل
پرخاشجو هژبران آتشفشان چو گبران
خنجر گذار ببران رنگین به خون انامل
نالد زمین چو ناقوس، از رعد و ناله کوس
سوزد فلک چو فانوس، از برق شعله شائل
ز آن طور خشم و این طرز افتد درون هر مرز
هم دشت را زمین لرز هم کوه را زلازل
تیغی که بر فشانی بر خصم ناگهانی
بس فوج فوج رانی سوی عدم قوافل
یا ملجاء البرایا یا مورد البلایا
یا معدن العطایا یا مکمن النوایل
دست است و دامن تو، دامان و گلشن تو
کز فیض خرمن تو، ناگشته راست حایل
فکری بکن به کارم کز جرم شرمسارم
بس شکوهها که دارم، از دست نفس جاهل
1) 334. وغا: جنگ.
هم شرم پیش خالق هم منت خلایق
هم کثرت علایق هم قلت مداخل
پشتم شکست فاقه، چندان که رفت طاقه
و افتاده از علاقه، بر گردنم سلاسل
شاها به حق احمد ختم رسل محمد
کامد نخوانده ابجد، کونین را حلاحل
آن موج بحزد اخرو (1)آن صاحب مفاخر
هم آخر اواخر هم اول اوایل
مصداق طای طس فحوای سین یس (2).
آن زبدهی اساطین (3)و ان قدوه (4)قبایل
شاها به حق حیدر آن صف شکن مظفر
خیبر گشای صفدر لشکر شکن سلاسل
آن مظهر العجائب و ان مظهر الغرائب
آن دافع النوائب (5)آن رافع النوازل
کافزای لطف خاصم وز فقر کن خلاصم
بستان زوی قصاصم ای دادخواه عادل
زین پس مدار صحبت از مسکنت شکایت
کانشه زیمن همت بنمایدت وسایل
آید ز طرف هر راغ (6)تا لحن ناخوش زاغ
خیزد ز صحن هر باغ تا نالهی عنادل (7).
بادا عدویش از غم چون صوت زاغ درهم
یارش زهی فرح دم چون لهجهی بلابل (8).
1) 335. ذاخر: گنج نهنده.
2) 336. اشاره دارد به دو سورهی نمل (که آغاز آن طس است) و سورهی (یس).
3) 337. اساطین: ستونها، ارکان (جمع اسطون معرب ستون).
4) 338. قدوه: پیشوا، رئیس قوم.
5) 339. نوائب: سختیها، مصیبتها (جمع نائبه).
6) 340. راغ: مرغزار - دامنهی سبز و خرم کوه.
7) 341. عنادل: بلبلان (جمع عندلیب).
8) 342. بلابل: بلبلها (جمع بلبل).
میرزا محمد شفیع فرزند محمداسماعیل شیرازی معروف به «میرزا کوچک» و متخلص به «وصال» از شاعران اوایل عهد قاجاریه است. خاندان وصال در دورهی صفویان، افشاریان و زندیان به اعمال دیوانی مشغول بودهاند. وصال علاوه بر شاعری در خط و هنرهای زیبا استاد بود. آثار او علاوه بر دیوان اشعار مثنوی های «بزم وصال» و تکمله فرهاد و شیرین وحشی بافقی است و نیز ترجمه و شرحی از کتاب «اطواق الذهب» زمخشری دارد. پسران وصال یعنی: وقار، حکیم داوری، فرهنگ، توحید و یزدانی همه از شاعران و هنرمندان عصر خود بودند. وصال در سال 1262 قمری در سن 65 سالگی در شیراز وفات یافت.
دیوان وصال، چاپ سنگی (محل و تاریخ چاپ مشخص نیست).
قضا بس تیز چنگال است و سندان خای دندانش
ندانم غیر تسلیم و رضا کس مرد میدانش
قضا تیریست صید افکن پلنگ آویز و پیل اوژن (1).
ولی بر آهوی دشت رضا کند است دندانش
قضا تیریست جوشن در و گر داوود (2)جوشنگر (3).
همی با اسپر دست رضا موم است پیکانش
قضا را پادشاهی داد یزدان بر همه گیتی
چون سلطان گشت بر گیتی رضا را کرد سلطانش
1) 343. پیل اوژن: پیل افکن.
2) 344. داوود: مقصود حضرت داوود پیامبر علیهالسلام (970 - 1010 ق م) که جانشین شاعول شد و بیت المقدس را بنیان گذاشت. وی «مزامیر» ی از خود بجای گذاشته است مشحون از الهامات غنایی. طبق روایت تورات، وی یک تنه با جالوت جنگید و او را با یک ضربهی فلاخن کشت.
3) 345. جوشنگر: صفت فاعلی (بعضی ساختن زره را به داوود نسبت میدهند).
قضا را چاره نبود جز رضا از مصدر فرمان
از آن در عرصهی ملک قضا امضاست فرمانش
رضا را حکم بر هفتم فلک باشد روان زیراک
به هشتم پیشوای دین لقب فرمود یزدانش
شه ملک رضا کارد قضا در چنبر طاعت
به دیوانش سلیمان چون سلیمان را که دیوانش
ز آباتا نبی دارای دنیا کرد دادارش
ز ابنا تا به مهدی حافظ دین کرد دیانش
نسبشان فاطمی گوهر، حسبشان هاشمی معشر
نیا فرخنده پیغمبر، نیایش بر نیاکانش
اگر آمد پدید از چار ارکان گوهر آدم
ز علم و حلم و جود و رحمت آمد چار ارکانش
ثنای فرشیان کی لایق است آن مرغ عرشی را
رسد از عرشیان هر دم سلام از عرش رحمانش
طفیل هستی او جمله هستیها که در گیتی
به پیغمبر چنین فرمود آن کاورد قرآنش
ستایش خاص یزدان است و ذات او ستایش را
از آن پس هر کرا گو باش تهمت دان و هذیانش
ز بطحازی خراسان ملک راندن فر یزدانی
همی تسبیح خوان قدوسیان بر فر یزدانش
یکی نور خدایی بر خراسان تافت از بطحا
چو ذره در بر خورشید بودی مهر رخشانش
به ره جبریل چاووشش، ملک در جیش مسعودش
فلک در زیر ران خنگش، مه نو نعل یکرانش (1).
1) 346. یکران: اسب اصیل.
سعادت گوی چوگانش، شریعت صید فتراکش (1).
تن من صید فتراکش، سر من کوی چوگانش
چو خاکی خاست از خنگش، به دیده برد خورشیدش
چو خاری رست از راهش، به جنت برد رضوانش
ز معجزهای گوناگون شگفتی بس پدید آمد
به هر خاکی چو آب زندگی کافتاد جولانش
ز فیض لعل جانبخشا طبیب زادهی مریم
چو نور رای مهرآرا نصیب پور عمرانش
به شهر طوس تا آرام جان آمد سنا بادش
به فردوس برین کروبیان از جان ثنا خوانش
بود خفاش خصم آفتاب روشن از نورش
از آن مأمون بیایمان نبود ایمن ز ایمانش
به نیرنگ و به دستان تا فریبد مردم عامه
که ننگ داستانش باد این نیرنگ و دستانش
ببستش عهد و پیمان، در شکست آن عهد و پیمان را
هزاران لعن بر آیین و بر ایمان و پیمانش
ز شیطان یافت دستوری به زهرآلود انگوری
که سرسبزی مبیناد از جهان تاک رزستانش (2).
ز حکمتهای یزدانیست وز اسرار پنهانی
که کس را ره ندادستند بر اسرار پنهانش
و گرنه آنکه صد مأمون به ایمانی پدید آرد
چسان مأمون نامیمون به حیلت کرد حیرانش
کسی کو جان ببخشاید چه زهره داشت زهری کو
گزند آرد به جانش گر نبودی شوق جانانش
چو مأمون پیرو هامان و فرعون بود اندر دین
به سجین اندرون بادا قرین فرعون و هامانش
کسی را گر خلاف افتد درین معنی بگو تا من
مسلم دارمش ایدون (1)به صد آیات و برهانش
شنیدستم که مأمون را شمردند از مسلمانان
مسلمان نیستم گر بر شمارم از مسلمانش
محمد خاتم پیغمبران بگذاشت در گیتی
علی با یازده فرزند و با احکام و قرآنش
تو ای سلطان دین ای پیشوای هشتمین بنگر
یکی بر درد پنهانم که پیدا نیست درمانش
سیه رویم سیه نامه چنان از نفس خودکامه
که جز نیسان لطف تو نشوید هیچ بارانش
قلم بر کف نهادم تا نویسم نامهی شوقت
ز سوز سینه گر آتش نیفتد در نیستانش
رخی خواهم به درگاهت چو مهر خاوری روشن
اگر رخصت کند روح الامین یعنی که دربانش
دلیل کعبهی مقصود، توفیقی است یزدانی
به پای سعی ره نتوان برون برد از بیابانش
مرا خواندند باب و مام چون همنام فرزندت
از آن بر جانشان خوانم ز حق رضوان و غفرانش
بدان نام گرامی خوانمت ای سید عالم
که این بندی شیطان را ممان در بند و برهانش
سخن را بس دراز آوردهام لیکن چو مدح تو
نیارم تا به پایان، عمر مینارم به پایانش
1) 349. ایدون: (به فتح اول): اکنون - (به کسر اول): این چنین.
بدین وزن و روی بسرود مدحت صاحب دیوان
نه باک از پیر یمگانی (1)نه بیم از میر شروانش (2).
اگر توفیق تشریف قبول از حضرتت یابد
رسد هر دم هزاران آفرین از این و از آنش
شفاعت از تو خواهم زی حق از عصیان که ره جویم
به جنت گرچه آدم را ز جنت برد عصیانش
میرزا حبیب الله قاآنی فرزند محمدعلی گلشن از ایل زنگنه بود که در ابتدا «حبیب» تخلص میکرد ولی به دستور حسنعلی میرزا شجاع السلطنه، حاکم خراسان، تخلص خود را به «قاآنی» تغییر داد وی در انتخاب کلمات خوشایند و موزون کمنظیر است چنان که در اشعارش لفظ بر معنی غلبه دارد.
قاآنی در قصیده سرایی پیرو منوچهری است و معانی فلسفی و عرفانی و اخلاقی در اشعار او کمتر دیده میشود. قاآنی کتابی دارد به نام «پریشان» که به تقلید گلستان سعدی ساخته است ولی در این تقلید توفیق چندانی نیافته.
وفاتش در سال 1270 قمری اتفاق افتاد. آرامگاهش در حضرت عبدالعظیم در جوار قبر ابوالفتوح رازی است.
دیوان حکیم قاآنی شیرازی، با مقدمهی ناصر هیری، تهران، انتشارات گلشائی، 1363 ش.
زهی به منزلت از عرش برده فرش تو رونق
زمین ز یمن تو محسود هفت کاخ مطبق (1).
تویی که خاک تو با آب رحمتست مخمر
تویی که فیض تو با فر سرمدست ملفق (2).
چو دین احمد مرسل مبانی تو مشید (3).
چو شرع حیدر صفدر قواعد تو موثق (4).
ز هر چه عقل تصور کند فضای تو اوسع
ز هر چه وهم تخیل کند بنای تو اوثق (1).
کدام مظهر بیچون بود به خاک تو مدفون
که از زمین تو خیزد همی خروش انا الحق
ز بس رفیعی و محکم ز بس منیعی و معظم
براستی که خموشیست در ثنای تو اوفق (2).
چنان نماید سرگشته در فضای تو گردون
که در محیط، یکی بادبان گسیخته زورق
ز صد یکی نتواند حدیث وصف تو گفتن
هزار صاحب (3)و صابی (4)هزار صابر (5)و عمعق (6).
سپهر را بشکافد ز هم تجلی نورت
چنانکه صخرهی صما (7)
حاجت موری به علم غیب بداند
در بن چاهی به زیر صخرهی صما.
شود ز صاعقه منشق (8).چه قبهیی تو که گر رفع پایهی تو نبودی
زمین شدی متزلزل بسان تودهی زیبق (9).
چه بقعهیی تو که نبود بهای یک کف خاکت
هزار تخت مرصع هزار تاج مغرق (10).
چه سدهیی (11)تو که در ساحت تو هست هماره
اساس شرع منظم امور کفر معوق (12).
چه کعبهیی تو که اینک ز بهر طوف حریمت
دمی ز پویه نیاساید این تکاور ابلق (13).
کدام کاخ همایونی ای عمارت میمون
که هست برتری سدهات ز سدره محقق
کدام بقعهی میمونی ای بنای همایون
که از سمو (14)سموات برده قدر تو رونق
1) 356. اوثق: استوارتر. محکمتر. معتمد تر.
2) 357. اوفق: سازگارتر. سازوارتر.
3) 358. صاحب: مراد اسماعیل فرزند عباد، صاحب بن عباد (متوفی 385 ه) وزیر دانشمند و بخشندهی مؤید الدولهی دیلمی است که به زبان عربی شعر میسرود.
4) 359. صابی: مقصود ابراهیم پسر هلال نویسنده و ادیب عیسوی مذهب (متوفی 384 ه. ق) میباشد که در حکومت عضد الدوله وزیر دیوان رسائل بود و به عربی دیوانی دارد.
5) 360. صابر: شهاب الدین اسماعیل ترمذی شاعر نیمهی اول قرن ششم که در دستگاه سنجر تقرب داشت و به دستور خوارزم شاه در جیحون افکنده شد.
6) 361. عمعق: ابو النجیب شهاب الدین بخارایی شاعر نیمهی دوم قرن پنجم و وابستهی دربار آل خاقان که قصایدش به انواع صنایع مشحون است. عمعق در لغت عرب نیامده (یادداشتهای قزوینی ج 6 ص 59).
7) 362. صما: سنگ سخت. در اصل صفت است برای صخره. سعدی میگوید:
8) 363. منشق: شکافته.
9) 364. زیبق: جیوه - سیماب.
10) 365. تاج مغرق: تاجی که غرق در گوهر باشد.
11) 366. سده: آستانه.
12) 367. معوق: بازداشته شده.
13) 368. ابلق: دو رنگ، سیاه و سفید. تکاور ابلق، در این بیت کنایه از روز و شب است.
14) 369. سمو: بلندی.
کدام آیت رحمت به ساحتت شده نازل
که میزند ز شرف عرصهات به عرش برین دق (1).
تویی که خاک ترا همچو تاج از پی زیور
فلک نهاده به تارک (2)فرشته هشته به مفرق (3).
چنانکه هوش به سر فیض با فضای تو منضم (4).
چنانکه روح به تن روح با هوای تو ملصق
اگر به طور تجلی کند فروغ فضایت
شود ز جلوهی آن طور چون تراب مدقق (5).
به سر سپهر برین را بود هوای پریدن
بدان امید که گردد به خاک کوی تو ملحق (6).
ز نور بیضهی بیضا (7)ربوده فر تو فره
فراز طارم امکان زده است قدر تو بیدق
عیون اهل خرد از غبار تست مکحل (8).
رقاب (9)خلق به طوق پرستش تو مطوق (10).
بنزد قبهی عالیت هفت گنبد گردون
چو پیش کوه دماوند هفت دانهی جوزق (11).
دلی که نیست هواخواه آستان تو بادا
طعین (12)تیغ مصیقل نشان سهم (13)مفوق (14).
اگر نه مرکز چرخستی ای بنای مشید
چرا به گرد تو میگردد این دوازده جوسق (15).
ز صد یکی ز فزون اندکی نمود نیارد
شمار منقبتت را دو صد جریر و فرزدق (16).
مگر تو مقصد ایجادی ای رواق معظم
که هست هستی نه چرخ از وجود تو مشتق
1) 370. دق: سرزنش، مؤاخذه کردن.
2) 371. تارک: فرق سر.
3) 372. مفرق: جایی که راه منشعب گردد.
4) 373. منضم: پیوسته و چسبیده، ملصق.
5) 374. مدقق: آرد شده.
6) 375. ملحق: پیوسته.
7) 376. بیضهی بیضا: کنایه از خورشید است.
8) 377. مکحل: سرمه کشیده.
9) 378. رقاب: گردنها.
10) 379. مطوق: طوقدار - در چنبر و طوق.
11) 380. جوزق: غوزهی پنبه.
12) 381. طعین: خسته و مجروح.
13) 382. سهم: تیر.
14) 383. مفوق: پی در پی.
15) 384. جوسق: معرب کوشک - قصر و کاخ.
16) 385. جریر و فرزدق دو تن از شاعران نامآور عرب در قرن اول هجری.
مگر تو روضهی سلطان هشتمی که به خاکت
کند ز بهر شرف سجده هفت طارم ازرق (1).
خدیو خطهی امکان که از عنایات یزدان
فراز خرگه لاهوت برفراشته سنجق (2).
علی عالی اعلی امام ثامن ضامن
که از طفیل وجودش وجود گشته منسق (3).
سپهر عدل مهین گوهر محیط خلافت
جهان جود بهینزادهی رسول مصدق
قوام دهر نظام جهان وسیلهی هستی
امین شرع ولی خدا خلیفهی بر حق
چو بود طاق رواق تو از نقوش معرا (4).
چو از طراز هیولا جمال هستی مطلق
سپهر مرتبه، شعبانعلی که باد وجودش
به روزگار مؤید ز کردگار موفق
نمود عزم که گردد حدود طاق رواقت
به طرز قصر سنمار و بارگاه خورنق (5).
به نیل و دوده و گلغونه و مداد مزین
به زر و نقره و شنگرف و لاجورد منمق (6).
به سعی باقر شاپور کلک مانی خامه
که شکل پیل کشد نوک خامهاش به پربق (7).
به لوح صنع مجسم کند بدایع کلکش
نسیم مشک و شمیم عبیر و نکهت زنبق
چنانکه نیز مصور کند به صنعت خامه
به رنگریزی کلکش کند عیان به مهارت
نشید (1)بلبل و پرواز سار و جنبش لقلق (2).
به ساحت تو رقم کرد نقشها که ز رشکش
زبان اهل بیان چون زبان خامه شود شق
چو گشت چنبر و سقف تو از نقوش نوآیین
چونای فاخته و گردن حمامه (3)مطوق
نهال فکرت قاآنی از سحاب معانی
به بوستان سخن گشت در ثنای تو مورق (4).
پس از ورود سرود از برای سال طرازت
زهی زمین تو مسجود نه رواق معلق (5).
شمس الشعرا میرزا محمدعلی سروش سدهی اصفهانی شاعر قصیده سرای توانای ایران در قرن سیزدهم هجری است. قصایدش که به پیروی از شاعران قصیده سرای قرن پنجم خاصه فرخی ساخته شده است در نهایت فخامت و استواری و لطافت است. وی در بین شاعران دورهی بازگشت به استادی ممتاز میباشد و سخنش یادآور سخن سرایان قرن پنجم و ششم هجری است. آثارش علاوه بر دیوان اشعار عبارتند از: مثنوی های «ساقی نامه» و «الهی نامه» و «زینة المدایح» که مجموعهای از مدایح خاندان رسالت است. سروش اثر منظوم دیگری به نام «اردیبهشت نامه» دارد در بیان احوال پیغمبر اسلام (ص) که در حقیقت حماسه دینی است.
ولادت شاعر در سال 1228 ه و وفاتش در سال 1285 ه در تهران اتفاق افتاد و در شهر مقدس قم مدفون شد.
دیوان سروش اصفهانی، به اهتمام محمدجعفر محجوب، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1340 ش.
دم بهار بیاراست باغ چون طاووس
شدست شاخ مرصع چو تاج کیکاووس
به باغ و راغ پراکندهاند پنداری
همه خزاین قارون و گنج دقیانوس (1).
هوا ز ابر چو لشکر گهی پر از لشکر
خروش رعد در و چون خروش کردن کوس
فتاده عکس گل نوشکفته اندر آب
چنان هر آینه در آینه است روی عروس
نه باغ را بشناسی کنون ز پر تذرو
نه راغ را بشناسی کنون ز چشم خروس
هزار دستان بر گل همی زند آواز
که عاشقان را وقت کنار آمد و بوس
1) 400. دقیانوس: مراد ترایاتوس دسیوس (مقتول به سال 251 م) امپراتور روم است که به سبب شکنجهی مسیحیان شهرت دارد که در جنگ باگتها در ترکیه کشته شد. اصحاب کهف را معاصر این امپراطور دانستهاند.
گرفته نرگس زرین قدح بکف گوید
هران (1)کسی که نگیرد قدح بر او افسوس
چو گل ز پردهی زنگارگون برون آمد
تنید نتوان بر خویش پردهی سالوس
چنین که بوی خوش آید ز باد نوروزی
گذشته گویی بر تربت غنودهی طوس (2).
امام مشرق و مغرب علی بن موسی
که هست حجت یزدان و شرع را ناموس
وصی احمد مرسل که بهر منکر او
گرفته منکر در دست آتشین دبوس (3).
نثار مشهد او را بدست روح قدس
طباق نور فرستد مهیمن قدوس (4).
اگر نه بر پی او از پی پژوهش دین
هزار سال روی رفتنی بود معکوس
جز او به مجلس مأمون که خوار کرد و خجل
مقدمان نصارا و موبدان مجوس
به تخت ملکت دنیا از آن جلوس نکرد
که بود او را بر تخت لا یزال جلوس
طریقههای سپهر و دقیقههای نجوم
از او بپرس نه از اوستاد بطلمیوس (5).
گر او بخواهد تأثیر اختران بخلاف
خجسته گردد کیوان و مشتری منحوس (6).
چنانکه هست بکل بازگشتن اجزا
بسوی اوست گراییدن عقول و نفوس
نه انبیا را جز بر صراط اوست روش
نه اولیا را جز بر بساط اوست رؤوس
ایا مدرس ادریس (7)و خواجهی جرجیس (8).
که هست پیش علوم تو علمها مدروس (9).
نه گر سلیمان (10)کردی شفیع نام ترا
هنوز بودی در چنگ اهرمن محبوس
فکند نور نبی در ازل دوازده عکس
تو عکس هشتم هستی از آن ده و دو عکوس
بر مقر تو خندان بود فرشتهی مرگ
به پیش منکر تو با هزار گونه عبوس
تو را ز هر چه رود در دو گیتی آگهی است
که در دو گیتی داری فرشتگان جاسوس
اگر بخوانی ناقوس را به ملت حق
درست بانگ شهادت برآید از ناقوس
تو اصل خلقتی و کاینات جمله فروع
تو مغز طینتی و ممکنات جمله سبوس (11).
به این قصیده که چون حله در مناقب تست
مرا ببخشای از آب سلسبیل کئوس
به زیر سایهی طوبی مرا مقر ده ازانک
درخت مهر تو در سینه کردهام مغروس
مگر عنایت او بازدارم ز گناه
چنین که طبع مرا گشته با گنه مأنوس
مکن تو فردا مأیوسم از شفاعت خویش
که من ز خویشتن امروز گشتهام مایوس
1) 401. دقیانوس: مراد ترایاتوس دسیوس (مقتول به سال 251 م) امپراتور روم است که به سبب شکنجهی مسیحیان شهرت دارد که در جنگ باگتها در ترکیه کشته شد. اصحاب کهف را معاصر این امپراطور دانستهاند.
2) 402. غنودهی طوس: مراد حضرت رضا علیهالسلام است.
3) 403. دبوس: گرز آهنی، عمود آهنین.
4) 404. مهیمن قدوس: ایمن کننده و نگهبان پاک، از اسماء خدای تعالی و ناظر است به آیهی مبارکهی: «هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون» یعنی: «اوست خدایی که نیست پروردگاری جز او پادشاه پاک از نقص و عیب؛ ایمن گرداننده، نگهبان عزیز بزرگوار صاحب کبریا. خدایی که از آنچه شرک میآورند پاک و منزه است.» (سورهی حشر آیهی 23).
5) 405. بطلمیوس:) soidolK soiamelotP(منجم معروف یونانی و عالم جغرافیا (متوفی حدود سال 167 م). وی معتقد بود که کرهی زمین ثابت است و در مرکز عالم قرار دارد و افلاک دور آن میگردند. کتاب «مجسطی» و «آثار البلاد» از آثار اوست.
6) 406. به اعتقاد قدما مشتری مبارک و زحل (کیوان) نحس است.
7) 407. ادریس: که نام وی دو بار در قرآن ذکر شده به اعتقاد نویسندگان مسلمان یکی از پیامبران است. گفتهاند: وی همان «اخنوخ» مذکور در تورات میباشد که بنا بر روایات یهود زنده وارد بهشت شد. و بنا بر برخی روایات به آسمان عروج کرد. در علت نامگذاری آن حضرت گفتهاند: کثرت اشتغال وی به درس بوده است.
8) 408. جرجیس: مطابق روایات اسلامی نام یکی از انبیاست. وی همان جرجس (جرج) قدیس است که بنا بر روایات گویند یکی از امرای کابادوکیه (مساوی قبادوق) بود و در زمان دیوکلسین امپراطور روم شهید شد (303 م).
9) 409. مدروس: کهنه، فرسوده.
10) 410. سلیمان بن داوود (935 - 973 ق - م) از انبیای بنیاسرائیل محسوب میشود. وی بنا بر روایات، حاکم بر جن و انس شناخته شده و امثال و حکم او در عهد عتیق (مساوی تورات) معروف است. حضرت سلیمان (ع) برای تعمیر بیت المقدس اقدام کرد. عقل و کیاست و جاه و جلال فرمانرواییاش زبانزد خاص و عام است.
11) 411. سبوس: پوست و زبرهی گندم - جو آسیا نشده.
ز من تحیت بادا به جان روشن تو
فرو روند و برآیند تا نجوم و شموس
«سروش» ختم ثنا در دعای شاه رواست
که بخت بدهد بر خامه و بنانت بوس
میرزا محمدرضا قلی خان متخلص و معروف به همای شیرازی از شاعران قرن سیزدهم هجری است. وی نزد علمای فارس تحصیل کرد. سپس در تهران ساکن شد و مدتی بعد به اصفهان رفت. همای شیرازی از معاصران و معاشران رضا قلی خان هدایت صاحب کتاب «مجمع الفصحا» بود.
وفاتش در سال 1290 ه. ق. اتفاق افتاد.
دیوان همای شیرازی، به کوشش احمد کرمی، تهران، چاپ سلسله نشریات «ما» 1363 ش.
زهی بارگاهت بر از عرش اعظم
به تعظیم تو پشت نه آسمان خم
تو مقصود بود و گرنه نبودی
رسوم دو گیتی، بنای دو عالم
نهادی تو بر فرق او تاج علم (1).
که آدم علم زد بر از عرش اعظم
به صورت تو فرزند آدم و لیکن
به معنی است فرزند فرزندت آدم
خراسان شد از مدفنت باغ رضوان
خورستان شد از طلعتت کاخ مظلم
به سوی تو پوید مراد از تو جوید
چه در دستت آهو چه در بیشه ضعیفم
رسوم همه انبیا از تو ظاهر
علوم همه اولیا در تو مدغم (2).
کسی چون ثنای تو گوید به دانش؟
به گردون نشاید رسیدن به سلم (3).
به دشتی که بارد سحاب عطایت
همه جان بروید به جای سپر غم
اگر پور مریم تنی کرد زنده
تو یک دم کنی زنده صد پور مریم
به چشم ملک در فلک گر نهی پا
ملک گویدت مرحبا خیر مقدم
تو معمار کاخ سپهری که اینسان
چو رأی بلند تو گردید محکم
ز نور تو ای باعث آفرینش
ازل با ابد جسته پیوند محکم
تویی فیض اقدس تویی عقل اول
تویی نور مطلق تویی اسم اعظم
طفیل وجود تو گردیده برپا
اگر صبح روشن اگر شام مظلم
چه قطره چه دریاچه ذره چه بیضا (1).
چه جوشنده ثعبان (2)چه پیچنده ارقم (3).
اگر خار اگر گل اگر جسم اگر جان
اگر نوش اگر نیش اگر شهد اگر سم
تویی باعث آفرینش سراسر
تویی مطلع نور یزدان دمادم
دمادم به عالم رسد فیض یزدان
تو خود عین فیضی ز یزدان به عالم
درود و تحیات بیرون ز احصا (4).
به جان تو ای آدم از یزدان تو مکرم
به مأمون بیدادگر باد نفرین
تنش باد با نار سوزنده منضم
لب تو چو شد سبز از زهر جانکاه
نشد سرنگون از چه این سبز طارم
ز روی شرف پاسبان حریمت
سزد گر نهد پا به فرق کی و جم
منظم ز نظم تو ارکان گیتی
مکرم ز جود تو ابنای آدم
به حال هما سایه افکن که گیتی
به کینش کمر بسته و آسمان هم
شها من کیم تا ثنای تو گویم
که با صد زبان عقل گردیده ابکم (5).
من و مدح تو زین سخن باد شرمم
عدم کی ز هستی مطلق زند دم
به جز آستان تو از کید گردون
کجا رو کنم ای پناه دو عالم؟
چو هر زخم را مرهم از لطف بخشی
به زخم دل من نه از لطف مرهم
آقا میرزا علی خان صفاء السلطنه متخلص به «مشتاقی» از شاعران قرن سیزدهم هجری است. وی در سال 1246 ه در نائین تولد یافت و پس از کسب علوم مقدماتی به تهران آمد و به معاونت وزارت انطباعات رسید و زمانی منشی عباس میرزا ملک آرا بود. مشتاقی در اواخر عمر به عرفان روی آورد و دست ارادت به مشتاق علی شاه کرمانی سپرد و از آن پس به احترام پیر خویش «مشتاقی» تخلص اختیار کرد.
دیوان مشتاقی، میرزا علی خان نائینی (صفاء السلطنه) تهران، چاپ سنگی، 1322 ق.
این معبد ملائکه یا عرش کبریاست
یا بقعهی منور سلطان دین رضاست
ارواح انبیا همه طائف (1)در این حریم
گویا خجسته کعبهی ارواح انبیاست
از صوفیان صافی تا آدم صفی
صف در صف ایستاده درین صفه صفاست
شاها گه نماز به درگاه بینیاز
جبریل را به شخص شریف تو اقتداست
طوبی (2)ز دوحهی کرمت شاخهای بود
طوبی لمن یزورک (3)کاو را چه عیشهاست
تاوان یک زیارت تو صد هزار حج
چونان که یک اشارت تو خلد را بهاست
خاکی که زایر تو گذارد قدم بر آن
فرخنده تربتی است که بهتر ز کیمیاست
گردی که سم مرکب زایر کند بلند
در پیش چشم اهل نظر به ز توتیاست
با سطوت (4)تو قهر خدا برترین عذاب
با همت تو ملک جهان کمترین عطاست
در پایهی جلال تو گردون چو گرد کان
در سایهی جمال تو خورشید چون سهاست
مقصود از آفرینش کون و مکان تویی
اینک حدیث بضعة منی برین گواست
1) 420. طائف: طواف کننده، شبگرد.
2) 421. طوبی: نام درختی در بهشت که اصل آن در سرای حضرت علی (ع) است و در خانهی هر مؤمنی شاخی از آن باشد. اصل کلمه به اعتقاد مفسران حبشی و یا هندی است (تفسیر ابوالفتوح، چاپ تهران، ج 2 ص 192 - 193. تفسیر طبری، طبع مصر ج 13 ص 87 - 88).
3) 422. طوبی لمن … : خوشا بر احوال آن کسی که تو را زیارت کند.
4) 423. سطوت: قهر و غلبه، ابهت و وقار.
سنگ رواق مرقد تو قبلهی حجر (1).
خاک مطاف بقعهی تو کعبهی مناست
هر یک ز سنگ مشهد و قندیل مسجدت
آیینهی سکندر و جام جهان نماست
بر تافتن زرای تو رخ عین انحراف
در باختن به پای تو سر خط استوا (2)ست
هفت آسمان اگر به مثل پیش پا بود
واپس نماند آن که ورا چون تو پیشواست
این دردهای ظاهر و باطن کجا بریم
با آن که آستانهی تو خانهی شفاست
دلهای دوستان به تولای (3)حضرتت
همچون کبوتران معلق در این هواست
از کیمیای جود وجودت نمونهایست
ایوان و گنبد تو که اندودهی طلاست
عکس زجاج و شمع فتد چون در آینه
مصداق نور مظهر یهدی لمن یشا (4)ست
این دو مناره هر یک نخلیست از بهشت
کش طلع (5)عکس طلعت مهر و مه سماست
سنگاب خانهی تو ز کوثر دهد نشان
وین نهر سلسبیل بود کاندران سراست
نبود سخن ز صافی تسنیم و سلسبیل
بحثی اگر رود ز کدورات هم زماست
کوس در سرای جلالت به صبح و شام
تنبیه گوش مؤمن و تهدید اشقیاست
رضوان (6)
رضوانم اگر جانب فردوس بخوانند
حاشا که روم تا به سر کوی تو جا هست
(وصال شیرازی).
غلام هر که در این روضه خادم استجنت مقام هر چه در این بقعه محتواست
یارب روان پاک گهرشاد (7)شاد باد
کز وی به پیشگاه امام این بنا بپاست
شه حلقهی غلامیت ار زد شگفت نیست
جبریل نیز حلقه بگوش در شماست
هر که از درت بناز بتابد رخ نیاز
خاقان و قیصر ار بود اندر مثل گداست
ور خود گدا به معرفت آید به کوی تو
هرگز منش گدای نخوانم که پادشاست
ز ابای سبعهی (8)تو و ابنای اربعه (9).
هر یک امام و شافع دین رافع جزاست
جد تو مرتضی علی آن والی الولی
حقا که عین حق بود و نفس مصطفی است
این بنده کیست خود که ز مدح تو دم زند
مداح ذات پاک تو خلاق کبریاست
الیوم قد اتیتک ارجوک شافعا (10).
ای کایت جلال تو تشریف هل اتی (11)
کس را چه زور و زهره که مدح علی کند
جبار در مناقب او گفت هل اتی.
استخواهیم نعمت از که و حاجت کجا بریم
زین در که مصدر نعم و منبع عطاست
موسی الکلیم شیعهی موسی الحلیم بود
کش در نبی (12)
(تاریخ بلعمی، چاپ فرهنگ ج 1 ص 142).
اساس ید و معجز عصاست (13).موسی الحلیم باب تو باب الحوائج است
آری امام هفتم و سرخیل اتقیاست
1) 424. مقصود حجرالاسود است که بر دیوار رکن کعبه نصب است.
2) 425. استوا: راست شدن، اعتدال.
3) 426. تولا: آرزو، دوستی.
4) 427. یهدی لمن یشاء: مقتبس است از «و الله یهدی من یشاء الی صراط مستقیم» (خداوند هر کس را که بخواهد به راه راست هدایت میکند). (سورهی بقره، آیهی 213).
5) 428. طلع: شکوفهی گلهای نر و ماده، خرمای نو باوه و نورس.
6) 429. رضوان: بهشت، خشنودی، خادم و باغبان بهشت (در بیت معنی اخیر مورد نظر است).
7) 430. گهر شاد: گوهرشاد همسر شاهرخ میرزا تیموری و از زنان نیکوکار تاریخ اسلامی که مسجد گوهرشاد در مشهد و مدرسه و خانقاه و مسجد گوهرشاد هرات از ابنیهی خیریه اوست (مقتول در 861 هجری قمری به دستور ابوسعید و مدفون در مسجد گوهرشاد هرات).
8) 431. آباء سبعه: مقصود پدران امام رضا (ع) است، از حضرت علی تا حضرت موسی بن جعفر علیهمالسلام میباشند.
9) 432. ابنای اربعه: مراد حضرت امام محمد تقی تا حضرت مهدی موعود هستند که از فرزندان حضرت رضا میباشند. سلام الله علیهم.
10) 433. الیوم … : امروز به سوی تو آمدم در حالی که به شفاعتت امیدوارم.
11) 434. هل اتی: مراد سورهی «دهر» است که مفسران خاص و عام و از جمله زمخشری در کشاف شأن نزول آن را در حق اهلبیت (ع) ذکر کردهاند. سعدی در منقبت امام علی (ع) گوید:
12) 435. نبی: قرآن مجید: «و لیکن به نبی اندر است که همهی خلق هلاک شدند جز نوح».
13) 436. اشاره به معجزات حضرت موسی علیهالسلام است. (رجوع کنید به قرآن کریم، سورهی طه، آیات 11 الی 24).
این ذره را به سایهی رحمت پناه ده
ای آن که مهر را به جناب تو التجاست (1).
«مشتاقی» از کجا و غلامی حضرتت
گر باشد او غلام غلام رضا، رضاست
دستت نمیرسد که بگویی ثنای شاه
باری دعای گو که دعا عین مدعاست
1) 437. التجا: پناه بردن، استمداد.
میرزا محمد صادق اردستانی متخلص به «روشن» و ملقب به «جناب» فرزند ملا محمد طاهر از شعرای عصر ناصری است که در اصفهان اقامت داشت. «روشن» در انواع شعر بخصوص در قصیده و غزل استاد بود و بعضی از غزلهای عرفانی او هم سنگ اشعار فروغی بسطامی است. وی مدتی را در عتبات گذراند و سرانجام به دار الخلافهی تهران افتاد. «جناب» مردی صافی اندیشه و وارسته بود و از راه صحافی امرار معاش میکرد.
«روشن» در سال 1305 قمری در تهران درگذشت.
دیوان روشن اردستانی، به سعی معین الحکما، چاپ سنگی، 1317 ق.
یا رب منم گرفته در این آستانه جا
یا مور بر بساط سلیمان نهاده پا
یا تشنهای به چشمهی حیوان کشیده رخت
یا مجرمی به روضهی رضوان گزیده جا
افتد که را قبول که دولت شود دلیل (1)
تند مران ای دلیل ره که مبادا
خسته دلی در قفای قافله باشد
(فروغی بسطامی).
.باور که میکند که شود بخت رهنما
یا ذرهای به ذروهی (2)خورشید برده ره
یا قطرهای به لجه (3)عمان شد آشنا
منت خدای را که ز بیغولهی (4)فنا
خضرم دو اسبه برد به سرچشمهی بقا
برداشت پرده شاهد مقصودم (5)از جمال
روشن نمود دیدهام از پرتو لقا
آمد برون کلیم روانم ز رود نیل
با سحر سوز معجز و با خصم کش عصا
انگشتری گرفتم از دست اهرمن
آسوده دل نشستم با پور برخیا (6).
پهن است چون وساده (7)در ایوان من سحاب
رام است همچو ناقه به فرمان من صبا
1) 438. دلیل: راهنما،
2) 439. ذروه: قله، سر کوه، اوج.
3) 440. لجه عمیق ترین موضع دریا، میانهی آب دریا.
4) 441. بیغوله: گوشهای دور از آبادی، ویرانه.
5) 442. شاهد مقصود: مراد حضرت حق است جل جلاله به اعتبار ظهور و حضور و گاه اطلاق میشود بر آنچه در قلب انسان است و آدمی همواره به یاد اوست (اللمع - چاپ لیدن ص 339).
6) 443. پور برخیا: مقصود آصف فرزند برخیا وزیر حضرت سلیمان (ع) است.
7) 444. وساده: مسند، اورنگ، بالش (به تثلیث حرف اول).
از راستی نمیگذرم عاصیم بسی
پشت مرا ز بار گناه است انحنا
دارم هزار گونه معاصی و هر یکی
دارد هزار گونه مکافات در قفا
بر سر چگونه با همه آلودگی نهم
دستار زاهدانه بزراقی (1)و ریا
بیحد اگر چه از عمل خویش خائفم
باشد ولی سه چیز مرا مایه رجا
بخشایش خدا و ولای علی و آل
تقبیل (2)آستانهی سلطان دین رضا
بر من رسیده آن همه دولت که گفتمت
از خاکبوس درگه این شاه اصفیا
نور الهی که شمسهی ایوان رفعتش
هر صبحدم به مهر درخشان دهد ضیا
شاهنشهی که هست به تعظیم درگهش
بیگاه و گاه پشت سماواتیان دو تا
آن شاه ازکیا (3)که به کریاس (4)حشمتش
درویش بینوا نکند فرق از کیا (5).
آن صدر سرافراز که با یک جهان نیاز
در سدره (6)
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یک جا فدای قامت رعنا کنم تو را.
.جبرئیل فرستد بر او ثنا
پهناور است بحر جلالش چنان که وهم
تا روز محشرش نبرد ره به انتها
هر کس که یافت ره به جوارش نمیرود
رضوان اگر به باغ بهشتش زند صلا (7).
پشمین قبا گرفت و مرصع (8)کلاه داد
شاهی که با گدای درش گشت آشنا
جذاب قلب مؤمن مخلص ولای اوست
چونان که هست جاذب که پاره کهربا
ای شرط لا اله که باشد بهشت عدن
احباب را ولای تو روز جزا جزا (9).
تهلیل (10)بی ولای تو کفریست آشکار
توحید بیرضای تو شرکیست برملا
با پرتو جمال تو خورشید بیفروغ
بی زیور قدوم تو فردوس بیبها
جبریل را به خلوت خاص تو بار نیست
تو صاحب سرایی و او حاجب سرا
هم هادی انامی (11)و هم شافع قیام (12).
هم آیت هدایی و هم حجت خدا
هم پیشوای هفتمی از نسل بو تراب (13).
هم جانشین هشتمی از بعد مصطفی
چشم پیمبران به جمال تو روشن است
چون چشم مصطفی ز تماشای مرتضی
گویی ثنای ذات تو میگفت آن که گفت
یا من بد اجمالک فی کل ما بدا (14).
آید بر آستان تو روح القدس (15)چنانک
هدهد به بارگاه سلیمانی از سبا (16).
شیطان چنان چه نور تو در پشت بو البشر
دیدی کجا ز سجدهی او داشتی ابا
1) 445. زراقی: مکاری، فریبندگی، ریاکاری.
2) 446. تقبیل: بوسه زدن.
3) 447. ازکیا: پاکان، صافی ضمیران (جمع ازکی).
4) 448. کریاس: راهرو - محوطه درون سرای.
5) 449. کیا: بزرگ، سرور. در ازکیا و ازکیا صنعت جناس بکار رفته است.
6) 450. سدره: نام درختی در آسمان هفتم. فروغی بسطامی گفته است:
7) 451. صلا زدن: دعوت کردن به سفره (در اصل به معنی آتش افروختن است در شب، عرب بادیه آتش برمی افروخت تا اگر غریبی و گرسنهای در بیابان مانده باشد به نور آتش به خیمهگاه وی آید تا آن گرسنه را اطعام نماید).
8) 452. مرصع: جواهر نشان.
9) 453. بیت ناظر است به حدیث سلسلة الذهب که حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام از طریق پدران معصومش از قول رسول اکرم (ص) نقل فرمود: «لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن عذابی.» یعنی کلمهی شهادت حصار من است هر که در وی داخل شد از عذاب من ایمن گردید. (شرح فارسی شهاب الاخیار، قاضی ابوعبدالله محمد قضاعی مغربی، چاپ دانشگاه تهران، 1349 ص 171 ذیل شمارهی 896). این حدیث با اندک اختلاف (من عذابی) در منابع و مآخذ دیگر نیز آمده است.
10) 454. تهلیل: لا اله الا الله گفتن، تسبیح.
11) 455. انام: خلق، مردم.
12) 456. قیام: در این جا به معنی قیامت است.
13) 457. بو تراب: یکی از القاب حضرت علی علیهالسلام است.
14) 458. معنی مصراع عربی: ای آن که جمالت ظاهر شد در تمام مراتبی که زیور ظهور یافت.
15) 459. روح القدس: مراد جبرئیل است (رجوع کنید به قرآن کریم، سورهی بقره، آیات 81 و 254 سورهی مائده، آیهی 109).
16) 460. سبا: شهری در عربستان قدیم در ناحیهی یمن که ملکهی آن بلقیس مشهور است. بیت ناظر است به «و تفقد الطیر فقال مالی لا اری الهدهد ام کان من الغائبین». (سلیمان پرنده را جویا شد، گفت چیست مرا که هدهد را نمیبینم یا خود غایب است) (سورهی نمل، آیهی 20).
اسلاف طیبین تو را عرشیان عبید
اخلاف طاهرین تو را حوریان اما
ابنای طاهرین و نیاکان پاک تو
وجه اللهند و با تو هم آوا در این ندا
ملا عباس شوشتری متخلص به «شباب» از شعرای صاحب نام و خوش قریحهی قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هجری است. وی در انواع شعر بخصوص قصیده، مثنوی و مسمط مهارت داشت. بیشتر اشعارش که به مدح و منقبت چهارده معصوم علیهمالسلام اختصاص یافته در قالب قصیده است.
وفات «شباب» بعد از سال 1309 قمری اتفاق افتاده است.
کلیات شباب، به سعی حاج محمد حسن شوشتری، چاپ بمبئی 1312 ق.
نوبهار امساله صدره به ز پیرار است و پار
به ز پیرار است و پار امساله صدره نوبهار (1).
کوهسار از خندهی کبک دری (2)شد پرخروش
پرخروش از خندهی کبک دری شد کوهسار
رهسپار اندر گلستان شد ز ناف چین (3)
از تقی، دین طلب؛ ز رعنا، لاف
از صدف در طلب، ز آهو ناف
(لغتنامه)
ولی مفهوم بیت مناسب است با این بیت نظامی به نقل از «آنندراج»:
هیچ گه بر چین زلف کاکلش نگذشت باد
کز برای بوشناسان نافه زاری بوده است.
نسیمشد ز ناف چین نسیم اندر گلستان رهسپار
صوت سار آهنگ قمری صبر برد از عقل و هوش
صبر برد از عقل و هوش آهنگ قمری صوت سار
لالهزار از بوی گل شد خانهی عنبر فروش
خانهی عنبر فروش از بوی گل شد لالهزار
اختیار از بخت برنا برد و صبر از عقل پیر
صبر برد از عقل پیر از بخت برنا اختیار
1) 461. این قصیده چنان که از مطلع پیداست، مصراع اول از مقلوب مصراع دوم ساخته آمده و قافیه در نهایت قوت طبع در هر دو طرف شعر (بیت) آمده است. (طرد و عکس).
2) 462. کبک دری: نوعی کبک درشت با منقار قوی و پنجهی نیرومند که در جنوب اروپا و آسیای صغیر و جنوب ایران زندگی میکند.
3) 463. ناف: مخفف نافه، کیسهای که زیر شکم آهوی ختا قرار دارد و محتوی مشک است. سنائی گوید:
جویبار و پای سرو آن سلسبیل این طرف خلد
طرف خلد و سلسبیل آن پای سرو این جویبار
مرغزار از لاله و گل شد به از باغ ارم (1).
شد به از باغ ارم از لاله و گل مرغزار
شاخسار از سار و قمری همچو کاخ باربد
همچو کاخ باربد از سار و قمری شاخسار
نوبهار از لاله خود (2)از ژاله در بر کرد درع (3).
کرد درع از ژاله خود از لاله در بر نوبهار
روزگار از مقدم عید جلالی (4)شد بهشت
شد بهشت از مقدم عید جلالی روزگار
زینهار (5)ای دل به مستی کوش و هستی درنورد
کوش (6)
تا نکند دوست نظر، ضایع است
سعی من و جهد من و کوش من
(فرهنگ رشیدی).
و هستی درنورد ای دل به مستی زینهارغمگسار از باده به نبود در این فرخنده وقت
به در این فرخنده وقت از باده نبود غمگسار
لالهزار ار دست ندهد لاله رخساری بجوی
لاله رخساری بجوی ار دست ندهد لالهزار
در کنار از قد جانان به نباشد هیچ سرو
هیچ سرو از قد جانان به نباشد در کنار
مشکبار از طره شبرنگ سنبل شد چمن
شد چمن از طره شبرنگ سنبل مشکبار
آشکار از مدح مولای خراسان نغمه سنج
نغمه سنج از مدح مولای خراسان آشکار
افتخار از فیض ایجادش نماید انس و جان
انس و جان از فیض ایجادش نماید افتخار
1) 464. ارم: ارم ذات العماد (سورهی فجر، آیهی 6) بهشت شداد که آن را در عربستان دانستهاند. شداد معاصر حضرت هود (ع) بود و دعوت وی را نپذیرفت. شداد بهشتی برای خود بنا کرد ولی زمانی که میخواست داخل بهشت خویش شود قبض روح گردید و بهشت وی در زیر ریگ مدفون شد.
2) 465. خود: کلاه آهنی که در جنگهای قدیم بر سر میگذاشتند.
3) 466. درع: زره.
4) 467. عید جلالی: جشن نوروز که طبق تقویم خیام در زمان جلالالدین ملک شاه سلجوقی در آغاز برج حمل یا فروردین تثبیت شده است.
5) 468. زینهار: زنهار، بپرهیز (صوت تنبیه و تحذیر).
6) 469. کوش: کوشش کن. بن مضارع در فارسی، اسم مصدر نیز هست ولی ضبط آن از اکثر فرهنگ نویسان فوت گردیده است. مانند: باش به معنی بودن: «دنیا نردبانی است که بر آن گذر باید کرد و محل باش نیست» (فیه ما فیه) کوش در معنی اسم مصدر به ثبت رسیده، نزاری قهستانی گوید:
انحصار اندر ثنای او محال است از خرد
از خرد اندر ثنای او محال است انحصار (1).
نی سوار اندر صف رزمش نماید آسمان
آسمان اندر صف رزمش نماید نی سوار
در بحار (2)از رشک جود او خروش افتد چو رعد (3).
در خروش افتد چو رعد از رشک جود او بحار
ریزهخوار از خوان فیضش (4)ما سوی الله یک به یک
ما سوی الله (5)یک به یک از خوان فیضش ریزهخوار
جویبار از خون خصمش گشته میدان روز رزم
روز رزم از خون خصمش گشته میدان جویبار
بندهوار از قید حکمش سر نتابد جبرئیل
جبرئیل از قید حکمش سر نتابد بندهوار
تاجدار از درگه او شد زمین چون آسمان
شد زمین چون آسمان از درگه او تاجدار
بیقرار است آفتاب از شرم رویش ذرهسان
ذرهسان است آفتاب از شرم رویش بیقرار
جان نثار آمد به درگاه جلالش عرش و فرش (6).
عرش و فرش آمد به درگاه جلالش جان نثار
افتخار از خدمتش روح الامین را بر ملک
بر ملک از خدمتش روح الامین را افتخار
روزگار از فیض خلقش غیرت خلد برین
غیرت خلد برین از فیض خلقش روزگار
آشکار از جلوهی ذات جمیلش ذات حق
ذات حق از جلوهی ذات جمیلش آشکار
هفت و چارای میر دینپرور تو را اصلند و فرع
اصل و فرع ای میر دینپرور تو را هفتند و چار (1).
کردگار از نکهت خلقت بر آدم داده روح
داده روح از نکهت خلقت بر آدم کردگار
شام تار از ماه رخسار تو روشن همچو مهر
همچو مهر از ماه رخسار تو روشن شام تار
چون هزار (2)
«صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد».
از هجر رویت نالهها دارد بهشتنالهها دارد بهشت از هجر رویت چون هزار
اقتدار از خاک درگاه تو گردون کرده کسب
کرده کسب از خاک درگاه تو گردون اقتدار
کوهسار افتاده در میزان حلمت ذرهسان
ذرهسان افتاده در میزان حلمت کوهسار
ذرهوار آمد «شباب» ای شه به مهرت ملتجی (3).
ملتجی آمد «شهاب» ای شه به مهرت ذرهوار
کردهام گر اقتصار از وصف قدرت قاصرم
قاصرم از وصف قدرت کردهام گر اقتصار
در شمار (4)از من متاب ای ابر رحمت روی لطف
روی لطف از من متاب ای ابر رحمت در شمار
1) 476. هفت و چار: مراد از هفت، پدران و مقصود از چهار، فرزندان معصوم حضرت رضا علیهمالسلام میباشد.
2) 477. هزار: بعضی آن را همان عندلیب دانستهاند، اما ابوریحان بیرونی گفته که «هزار» جز بلبل است و حافظ شیراز هم بر همین اعتقاد است:
3) 478. ملتجی: پناه برنده.
4) 479. شمار: مقصود روز شمار است یعنی روز قیامت که معادل «یوم الحساب» میباشد «و قال موسی انی عذت بربی و ربکم من کل متکبر لا یؤمن بیوم الحساب». (موسی گفت من به پروردگار خودم و پروردگار شما پناه میبرم از هر گردنکشی که به روز شمار ایمان نمیآورد» (سورهی مؤمن، آیهی 28).
آقا محمد یزدی متخلص به «جیحون» و ملقب به «تاج الشعرا» از شعرای نامی و سخنوران عهد ناصری است. وی در نظم و نثر استاد بود و قصاید غرایی در مدح پیشوایان دین دارد. جیحون در انواع شعر بخصوص در قصیده، غزل، قطعه و رباعی مهارت داشت و نیز کتابی موسوم به «نمکدان» دارد که نثر آمیخته به نظم است و به تقلید گلستان شیخ اجل نوشته است. شرح حال او از اکثر تذکره نویسان معاصر فوت شده و تنها محمدعلی مدرسی در جلد اول «ریحانة الادب» از وی یاد کرده است.
وفاتش در سال 1318 قمری اتفاق افتاد.
دیوان جیحون، تصحیح لطفالله حسینی انجوی، چاپ بمبئی، سال 1316 ق.
خورشید گریزان بودت در خم گیسو
زین حلقه بدان حلقه و زین سوی بدان سو
گویی به پناه آمده در نزد تو خورشید
زین دست به دامان شدنش با خم گیسو
زلفین تو با لعل تو اینگونه که شد رام
مانا (1)که خریدار شکر آمده هندو
چشمت به چه ماند به یکی مردم بیمار
کز ضعف فروخفته در آن دامن ابرو
رخشنده بود روشنی روی تو از پشت
تابنده بود نازکی پشت تو از رو
بر هر لب جویی که به گلشن بنشینی
از عشق تو آب ایستد و نگذرد از جو
گر نقش رخ و زلف تو در باغ نگارند
از گل بپرد رنگ و ز سنبل برود بو
از روی تو جنت بود آراسته ترکی؟
وز موی تو دیوانهتر دریافت شود کو؟
چشمان تو آهوست ولی مژهاش از شیر
سرپنجه بدزدید به نیرنگ و به نیرو
1) 480. مانا: گویی، پنداری.
گر آهوی چشمان تو شد دزد چه پروا
تا پادشه طوس بود ضامن آهو
آن قبلهی هشتم که به بستان جلالش
کمتر ز ترنجی بود این گنبد نه تو
او مقصد حق آمد و حق مقصد او گشت
بر سنت الجنس مع الجنس یمیلو (1)
کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس با همجنس پرواز.
.او را نتوان یافت بجز در بر یزدان
یزدان نتوان دید بجز در به رخ او
کاخش همه با ساحت قدس آمده همدوش
کویش همه با عرش الهی زده پهلو
گو مهر میفروز رخ از چرخ در آن کاخ
گو حور میفراز قد از خلد در آن کو
هر تودهای از گرد رهش گنبد مینا
هر ذرهای از خاک درش روضهی مینو
ای آیت وحدت که بود مهر تو منظور
از مصحف و از حکم الی الله انیبوا (2).
در کعبه پی دیدن چهر تو روارو (3).
در دیر به ورزیدن مهر تو هیاهو
نسرشت گل آدم اگر دست تو تا حال
در ملک عدم بود نشسته بدو زانو
از شوکت یک موی تو موسی خبر ار داشت
صد بار روان باخت نگشته ارنی گو (4).
با لعل روانبخش تو انفاس مسیحا
ماند تن بیجان چو بر معجزه جادو
اندر چمن فیض تو کارایش هستیست
ارواح رسل در شمر سبزهی خودرو
اوصاف تو و عشق تو ای شاه فکندهست
تاج الشعرا (5)را به درنگ و به تکاپو
در باز پذیرفتن این تازه چکامه
من منک استوثق من طولک ارجو (6).
1) 481. ناظر است به مثل: «الجنس یمیل الی جنسه». اشباع حرکت (یمیلو) در قافیه شعر عرب سابقهی فراوان دارد. نزدیک است به ضربالمثل عربی «ان الطیور علی اشکالها تقع» (پرندگان بر همجنسشان فرود میآیند) و در فارسی معادل است:
2) 482. تلمیحی است به «و انیبوا الی ربکم و اسلمواله». (بازگردید به سوی پروردگارتان و تسلیم وی شوید) (سورهی زمر، آیهی 55).
3) 483. روارو: اسم مرکب که از تکرار بن مضارع (رو) و الف اتصال ساخته شده است. در طبس این کلمه بدون الف میانوند مستعمل است و «رو رو بازی» نام یک نوع بازی است که در میان نوجوانان معمول است. مصدر مرکب نیز هست یعنی آمد و شد، رفت و آمد.
4) 484. اشاره است به «رب ارنی انظر الیک». (موسی گفت: پروردگارا خودت را به من بنما تا به تو بنگرم) (سورهی اعراف، آیهی 139).
5) 485. تاج الشعرا لقب جیحون است.
6) 486. معنی مصراع عربی: از نیکی تو خاطر جمع و مطمئن هستم و به احسان تو امیدوارم.
حجةالاسلام آخوند ملا علی طادی تفرشی متخلص به «فنا» از فضلا و شعرای معاصر است. وی در تهران محضر میرزا حسن آشتیانی را درک کرد.
در سال 1320 ه در مشهد فوت کرد و جنازهاش به قم انتقال یافت و در صحن نو دفن گردید.
دیوان فنا، آخوند ملا علی طادی تفرشی، به کوشش علیاکبر شاه میری، تهران، چاپخانهی مجلس، 1335 ش.
کشید قاید (1)توفیق سوی طوس عنانم
نهاد منت وافر خدای خلق به جانم
نه آن هوا به دماغم که دل کشد سوی باغم
که حاصل است فراغت ز باغ و راغ جهانم
کجا برم گل و ریحان چه میکنم به گلستان
چه یاد حور و قصورم چه میل خلد و جنانم
مقیم درگه ارباب عز و جاه و جلالم
مجاور حرم کبریای پیر مغانم (2).
الا به فصل زمستان خوش است حالت مستان
به قصر و کاخ و شبستان بیار قوت روانم
شراب ناب محبت فکن ز مهر به ساغر
کز آن کلید همی فتح (3)باب عشق توانم
گرت هواست دلا گشت باغ گل به زمستان
به لطف طلعت ساقی ببین و طبع روانم
بگوی شاهد ما را که باغ روی بیارا
ز بوی سنبل مشکین به تن فزای توانم
فروز نار خلیل از عذار خویش و به شوخی
در آن میان دمی از بهر امتحان بنشانم
گرم به توبهی اخلاص یافتی به صداقت
نمیبزن ز سر مهر بر شرار جنانم
پس آنگهی گل رخسار بشکفان (1)به رخ من
نمای باغ بهاری به عین فصل خزانم
که من بر آن گل عارض یکی لطیفه (2)سرایم
در آن بهار دلارا یکی ترانه بخوانم
چو من بدیهه (3)سخن سر کنم به مدحت جانان
حکایت از لب شکرفشان یار چورانم
سزد که دم نزند عندلیب گلشن جنت
ز شرم در بر طوطی خوشبیان زبانم
از آنکه من به صفا و خلوص درگه و بیگه
کمینه (4)مادح شاهنشه زمان و مکانم
خدایگان (5)معظم خدیو راد مکرم
که فیض حضرت او کرده غیرت یم و کانم
سلیل (6)دورهی خاتم که شد ز فیض جنابش
گشوده بهر مدیحش همی زبان بیانم
شه سریر ولایت مه سپهر هدایت
که روی نیست جز او در کس از کهان و مهانم
امام ثامن ضامن ولی فرد مهیمن (1).
که بارگاه وی آمد مهاد (2)امن و امانم
بر آستان جنابش زمانی ار بنشینم
دهم خجالت معدن چو آستین بفشانم
ز روی مهر گر اندر شمار ذرهام آرد
به یک نظارهی وی آفتاب نور فشانم
و گر به ساحت جنت قدم نهم نه به یادش
زنند سنبل و نسرین خلد (3)تیر و سنانم
و گر نه فیض تولای (4)او دمد دم هستی
ندید کس به دکان وجود نام و نشانم
شها (5)مها ملکا ای جهان به فر تو نازان
توئی یگانه خداوندگار با فر و شانم (6).
منم کمینه غلامت که خوانده باب به نامت
فدای نام تو گردم به چنگ دهر ممانم
گمان بدم که بخوانی چو سوی درگه خویشم
دهی فراغ و رهانی ز آفت حدثانم (7).
یقین شدم که سپهرم برد ز کوی تو آوخ (8).
که ریخت خاک به چشمم نمود تلخ دهانم
اگر چه میبردم آبخور ز کوی تو شاها
دگر چه سازد از این غم قرین آه و فغانم
ولی به مذهب عارف چه غم ز دوری صوری
هلاک مهر تو گردم مران ز قرب نهانم
اگر کرشمهی (9)لطف تو همدم است و نگهبان
به عین بعد عیان در نعیم قرب عیانم
1) 496. مهیمن: نگهبان - ایمن دارنده و یکی از صفات خدا (سورهی حشر - آیه 23).
2) 497. مهاد: بستر - گهواره.
3) 498. خند: بهشت. نیز مصدر است به معنی جاودانگی.
4) 499. تولا: دوستی.
5) 500. مها: بزرگا.
6) 501. شان: شأن - مرتبت.
7) 502. حدثان: حوادث - پیشامدها.
8) 503. آوخ: دریغا - افسوس.
9) 504. کرشمه: غمزه - اشاره به چشم و ابرو.
امیدگاه «فنا» را نبوده غیر در تو
تو خود به خویش فنا کن مرا ز خود برهانم
چو ره به کنه ثنایت نمیبرد سخن کس
به دوستان چه دهد درد سر فسون و فسانم
خطا سرودم و بیجا که گشته نام شریفت
طراز (1)شعر و از این من میان سود و زیانم
گرم تو دست نگیری زهی فضیحت و خواری
به پایمردی (2)مهرت رواست جنس دکانم
اگر چه مور ضعیفم گشای گوشهی چشمی
کلاه گوشه فراتر بر از سهیل (3)یمانم
مدد نمای و روان کن همی سفینهی همت
هنر فزای و به ساحل ز بحر غم برسانم
ببین اسیر نوایب (4)دل شکستهی زارم
عطا نمای خلاصی ز جور دور زمانم
هزار لعنت حق بر روان زادهی (5)هارون
که از غم تو زد آتش به جسم سوخته جانم
سبک ز کوی تو رفتم شها به ناله و افغان
به دل نهاده ز هجران سپهر، بار گرانم
بخوان دوباره به خویشم که من دوباره بخوانم
کشید قاید توفیق سوی طوس عنانم
1) 505. طراز: زیور - زینت.
2) 506. پایمردی: شفاعت - وساطت.
3) 507. سهیل: ستارهای از ثوابت که در آخر تابستان طلوع میکند و چون در یمن بطور کامل نمایان است آن را سهیل یمانی خوانند.
4) 508. نوایب: دردها و شدائد (جمع نائبه).
5) 509. زادهی هارون: مقصود عبدالله مأمون هفتمین خلیفهی عباسیان است (متوفی 218 ه. ق).
حاج میرزا محمد کاظم صبوری کاشانی از احفاد صبوری و برادرزادهی فتحعلی خان صباست.
وی به لقب ملک الشعرائی آستان قدس رضوی مفتخر گشت. دیوان او مشتمل بر قصاید و غزلیات و ترکیب بندها است که به طبع رسیده است.
محمدتقی ملک الشعرای بهار، شاعر نامدار معاصر، فرزند ارشد اوست.
صبوری در سال 1322 قمری وفات یافت و در مشهد مقدس به خاک سپرده شد.
دیوان حاج میرزا محمد کاظم صبوری، به تصحیح محمد ملک زاده، تهران، ابن سینا، 1342 ش.
نوروز فراز آمد با لالهی بستانی
از لاله رخی ساغر، وقت است که بستانی
هم باغ ملمع شد از دیبهی رنگارنگ
هم شاخ مرصع شد از گوهر عمانی
در مصر چمن، سوسن یک چند به زندان بود
امروز عزیز آمد چون یوسف کنعانی
بهرام صفت سوری در حیرهی (1)بستان شد
بستان چون خورنق (2)گشت از لالهی نعمانی
شد سوی چمن بلبل با نغمهی داودی
کامد به گلستان گل با فر سلیمانی
عیدی است همایونفر، فصلی است روانپرور
دوران دلفروزی هنگام تنآسانی
هم دیدهی نرگس گشت از ابر، خمارآلود
هم طرهی سنبل یافت از باد، پریشانی
ما نا قلم مانی گلزار منقش کرد
نی نی نزند این نقش هرگز قلم مانی
از خامهی مانی نیست از نامهی ربانی است
نقشی که ز ادراکش از عقل فرومانی
از سبزه سراسر دشت پر اطلس مینائی
وز لاله سراپا کوه پرلعل بدخشانی
شب تا به سحر قمری بر سرو بنان گردد
چون مقری شاه دین سرگرم سخنرانی
سلطان قضا فرمان، دارای رضا عنوان
کز درگه او رضوان راضی است به دربانی
شاهنشه دین پرور نوباوهی پیغمبر
کز طلعت او یک سر عالم شده نورانی
در وصف بود ممکن وز فعل بود واجب
واجب بود او اما در کسوت امکانی
شبل (1)اسداله آن کش ضیغم (2)شادروان (3).
بدریده تن دشمن آن گونه که میدانی (4).
هر کس که ندارد دست امروز بدامانش
فردا گزد از حسرت انگشت پشیمانی
وجه الله باقی اوست هستی همه ظل او
زآن روی توان گفتن هستی نشود فانی
محمدحسین اصفهانی متخلص به «صفا» در سال 1269 هجری در اصفهان متولد شد. وی در آغاز جوانی رهسپار تهران گردید و سپس به خراسان عزیمت کرد و در شهر مشهد اقامت گزید. صفا تا پایان عمر تأهل اختیار نکرد. غزلهای او حاکی از افکار بلند فلسفی و عرفانی است و قصایدش نیز استوار و مشحون به مضامین عارفانه و حکیمانه است. ادیب نیشابوری همیشه مقام وی را در شعر میستوده است.
صفا در اواخر عمر رنجور شد و به مرض ذاتالریه درگذشت (1343 ق) اما در لغت نامهی دهخدا سال وفات وی 1322 قمری ثبت شده است.
دیوان حکیم صفای اصفهانی، به کوشش سهیلی خوانساری، تهران، چاپ اقبال و شرکاء، 1337 ش.
امروز باز گیتی در نشو و در نماست
حشرست اینکه در بنه بوستان بپاست
اجساد سر زدند با شکال مختلف
باتا الف قیامت موعود گشت راست
سرزد ز خاک سبزه بشکل زبان مار
زاب کبود رنگ که مانند اژدهاست
داودوار مرغ سلیمان (1)به صرح (2)کوه
اندر ترانهئیست کزان کوه پرصداست
از بس که ابر ریخت گهرهای قیمتی
سنگ سیه خزینهی لولوی پربهاست
زر کرد خاک گونه ز گلهای رنگ رنگ
خاکی که زر کند نبود خاک، کیمیاست
از سبزه ماه سرزد و ناهید و آفتاب
در حیرتم که دشت زمینست یا سماست
بر طرف جوی مینگری جملگی سهیل
بر صحن باغ میگذری سر بسر سهاست
هر برکهئی که بود بدی آهنین (1)سلب
امروز ز انعکاس شفق آتشین قباست
باد از شمر زره کند از سرخ گل سپر
وز برق تیغ ابر چمن عرصهی وغاست
پیکان نمود غنچه ز سوفار تا سنان
سوفار او ز پیش و سنان وی از قفاست
گل گوش پهن کرده ز شاخ کج و خموش
کز نای عندلیب نیوشد (2)
با دوستان مضایقه در عمر و مال نیست
صد جان فدای یار نصیحت نیوش کن
(دیوان - چاپ غنی ص 275).
مقام (3)راستاز بار گل دوتاست قد شاخ و مرغ صبح
از عشق این دوتائی در زیر (4)و درستا (5)ست
بستان عقیق روی و گلستان عقیق رنگ
وادی عقیق خیز و بیابان عقیقزاست
بیگانه است مرغ ز انسان و من ز مرغ
هر نغمهئی که میشنوم بانگ آشناست
از چشم خلق باشد پنهان خدا و من
بر هر طرف که مینگرم جلوهی خداست
با رنگ و بوی گل بود و نای عندلیب (6).
در بوستان و باغچه و خلوت و سراست
در چشم من خداست به اطراف بوستان
اطراف بوستان نبود مشهد لقاست
دامان و جیب کرده پر از مشک تبتی (7).
تبت اگر نخوانم من باغ را خطاست
مرغان بکار اصل مقامات معنوی
داود را رسیل (8)
ترا بس ناخوشست آواز لیکن اندرین گنبد
خوش آوازت همی دارد صدای گنبد خضرا
ولیک آنگه خجل گردی که استادی تو را گوید
که با داوود پیغمبر رسیلی کن درین صحرا
(دیوان سنایی ص 51).
بدون کمند و کاستبلبل زند صفاهان (9)صلصل (10)زند عراق
ناروست (11)در رهاوی سارویه (12)در نواست
ملبوس لاله ژاله بسقائی سحاب
مفروش شاخ و بید بفراشی صباست
گلبن نهاده تخت زمرد بطرف جوی
گل برنشسته بر زبر تخت پادشاست
ساری قصیده خواند در پیشگاه گل
چون مرغ روح من که ستایشگر رضاست
فرماندهی قدر ملک (13)الملک دادگر
شاه رضا که مقتدر ملکت قضاست
بگذشت دو رجم هله (14)زان جام خسروی
ساقی بیار باده که امروز دور ماست
ما بندهی ولایت سلطان مطلقیم
کی شاه ملک را به چنین رتبه ارتقاست
موریم و دستگیر سلیمان حشمتیم
از ران بساط کرده و یکران (15)ما هواست
گر دائر فضای ولایت کنیم سیر
روحم مساوی طرب از روح این فضاست
باشد بنای پایهی کاخ ولی امر
بر بام عقل اول کان اولین بناست
از گرد سم رفرف معراج رفعتش
آئینهی مه و خور گردون به انجلاست (16).
1) 518. آهنین سلب: آهن پوش. سلب: جامه و خفتان.
2) 519. نیوشد: از مصدر نیوشیدن - شنیدن - گوش دادن. حافظ میگوید:
3) 520. مقام راست: یکی از پردههای موسیقی. عدد پردهها و یا مقام نزد قدما سیزده است: عشاق، نوا، بوسلیک، راست، عراق، اصفهان، کوچک، زیر افکند، بزرگ، زنگوله، رهاوی، حسینی و حجاز (شرح مثنوی - فروزانفر - ج 1 - ص 16 به نقل از نفائس الفنون).
4) 521. زیر و ستا (سرتار): نام دو لحن در موسیقی.
5) 522. زیر و ستا (سرتار): نام دو لحن در موسیقی.
6) 523. عندلیب: بلبل.
7) 524. تبت: منطقهای خود مختار در مغرب چین که قبل از سلطهی کمونیستها توسط یک «دالای لاما» اداره میشد.
8) 525. رسیل: کسی که بر آهنگساز یا نوای خوانندهای آواز بخواند - کسی که در خواندن آواز با دیگری مسابقه دهد - سنایی از این کلمه اسم مصدر ساخته و گفته است:
9) 526. صفاهان: عراق.
10) 527. صلصل: فاخته.
11) 528. نارو: پرندهای از راستهی گنجشکان، چکاوک، قبره.
12) 529. سارویه: ساروک. سارو. پرندهای است سیاه رنگ که مانند طوطی سخن میگوید و در هند فراوان است.
13) 530. ملک الملک: خدای تعالی.
14) 531. هله: هلا، از اصوات است (مفید تنبیه).
15) 532. یکران: اسب نجیب، اسبی که رنگش بین زرد و بور باشد. صاحب برهان قاطع این کلمه را بضم اول دانسته ولی رشیدی بفتح ثبت کرده است.
16) 533. انجلا (انجلاء): روشن شدن، آشکار شدن.
بیدست (1)
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوهی رندان بلاکش باشد.
پختدار شفای کرامتشعقل سپهر پیر بصد درد مبتلاست
زین آسیای چرخ نجنبد بنای عشق
چرخ آسیا و عشق ولی قطب (2)آسیاست
شب نیست در طلوعش باشد تمام صبح
خورشید این ولایت بر خط استواست
از عقل تا هیولی مألوه (3)سر اوست
کز بندگی به خوان الوهیتش صلاست
شمس سپهر سایهی خورشید مطلقست
او کیست آنکه صاحب این صفه صفاست
آب بقا از خضر (4)مجو از رضا طلب
خاک در رضاست که سرچشمهی بقاست
حاجی رود به کعبه و من در طواف دوست
در خلوتی که آن حرم خاص کبریاست
آن کعبهی مجاز بود با ریا و کبر
این کعبهی حقیقت بیکبر و بیریاست
تا چند در غطائی بفزای بر یقین
خاکستر مکاشف حق کاشف غطاست
در ختم انبیا بود آنچ از خدای سر
در خاتم ولایت از ختم انبیاست
نه آسمان به هیکل پرگار مستدیر (5).
بر دور این حرم که چنو نقطه پابجاست
امر تمام هستی از غیب تا شهود
در کفهی کفایت سلطان اولیاست
ذات قدیمیم گهریم صفات ذات
گنج آن برد که مقتدر غوص و آشناست
روشنگر مجالی کثرتگه ظهور
خورشید و احدیت از مغرب خفاست
ای آفتاب بر شده تا آسمان غیب
تو آفتاب غیبی و هفت آسمان هبا (6)ست
ای وحدت وجود که چندین هزار جود
از فیض اقدس تو به اعیان ماسواست
فوق محدد (7)از تو پر از ما سوی تهیست
برهان اینکه لا خلاء استی و لا ملاست
عشق تو و مساوی (8)آن شعله این سپند
حب تو و معاصی آن برق و این گیاست
نعمای تست هر چه به نه سفره بر طبق
آلای (9)تست آنچه زده پرده برملاست
خاک ره تو ایمن با نور و با شجر
مور در تو موسی با دست و با عصاست
نه صبح و نه مساست در آنجا که جان تست
وانجا که پیکرت همگی صبح بیمساست
شرق وجوب و مغرب امکان ز شید (10)شمس
پیدا و روشنست که هم نور و هم ضیاست
ای قامت تو راستتر از قد رستخیز
گر خوانمت قیامت (11)کبرای کل رواست
قیوم محشرست قیام ولی امر
او فانی است و در بر او نور حشرلاست
1) 534. دست پخت: دست پخته (صفت مفعولی مرکب با حذفهای بیان حرکت) حافظ ناز پرورد را به جای نازپرورده بکار برده است:
2) 535. قطب: انسان کاملی که به عقیدهی صوفیه احاطهاش به جمیع آدمیان متحقق است و همهی مقامات و احوال را طی کرده است (فرهنگ مصطلحات عرفانی - سجادی).
3) 536. مألوه: (ظاهرا از اسم، برخلاف معمول، اسم مفعول ساخته است). خدا شده و یا پرستش شده.
4) 537. خضر: نام یکی از انبیاء در اعتقاد مسلمانان و نزد صوفیه نیز مقامی شامخ دارد ولی محققان غربی در تشخیص هویت وی اختلاف کردهاند.
5) 538. مستدیر: مدور - دایرهای (اسم فاعل از استداره).
6) 539. هبا: گرد و غبار. هدر: ضایع شده.
7) 540. محدد: تعیین شده حد و کرانهی هر چیزی (اسم مفعول از تحدید).
8) 541. مساوی: عیبها - بدیها (جمع مساءت یا سوء برخلاف قیاس).
9) 542. آلای: نعمتها. (جمع الی و الی).
10) 543. شید: نور - آفتاب (گاهی بصورت صفت استعمال میشود).
11) 544. قیامت کبری: روز رستاخیز و حشر اجساد. مقابل قیامت صغری که مراد مرگ است.
خلوتگه فنای الوهی مقام تست
شاه بقاست آنکه به خلوتگه فناست
ذات تو و صفات تو فانیست در وجود
چون بنده گشت فانی حق خواست هر چه خواست
چتوان نمود درک ز من گر کنم سکوت
نه گویمش خدا و نگویم کزو جداست
سری که نیست در خور هر درک واجبست
گفتنش بار خاطر و ناگفتنش بلاست
ساکت شوم نگویم سر خدا به خلق
گویم چرا نگویم حق راست را گواست
تو منبع علوم و دلت کشتی نجات
تو نخبهی وجود و درت قبلهی دعاست
ایجاد را بحبل (1)وجود تو اعتصام (2).
موجود را به سایهی جود تو التجاست
جز روزی ولای تو درویش راه را
گر خوان سلطنت بود از خوردن احتماست (3).
حوریه جنان را در این بساط سیر
آهوی لامکان را از این چمن چراست (4).
مسکین با یسار ترا سلطنت رهیست
درویش خاکسار تو را پادشه گداست
افسانهات معلم پوران پارسی
دیوانهات مکمل پیران پارساست
هر قطره از بحار تو سرچشمهی محیط (5).
هر ذره در هوای تو روشنگر ذکا (6)ست
مفتون خاک کوی تو با افسر و سریر
مجنون عشق روی تو با دانش و دها (7)ست
صهبای امتثال تو بیحدت و خمار
گردون اعتدال تو بیشدت و رخا (8)ست
چشم عطای خاک ز هور (9)
«که شیری نترسد ز یک دشت گور
ستاره نتابد هزاران چو هور»
فردوسی این کلمه را به معنی مطلق ستاره آورده:
«ز بیژن فزون بود هومان به زور
هنر عیب گردد چو برگشت هور»
(فرهنگ جهانگیری بیت فوق را شاهد معنی بخت و طالع آورده است).
ست و هور چرخخاک گدای مور تو را چشم بر عطاست
گویم ثنای ذات تو و نز جهالتست
دانم که حضرت تو برون از حد ثناست
عطشان شنیدهئی که نگوید سخن ز آب
مستسقی ار بمیرد از آب در ظما (10)ست
گفتم ز وحدت تو و وصف کمال تو
کاین قوم بینوا و تو را گونه گون نواست
دامان و آستین و کنار تو پر گهر
گم کرده گوهر خود یک خلق و در عنا (11)ست
بیدست دیر پای تو کی ابر را مجال
بیامر زود سیر تو کی باد را مضا (12)
«درصد مصاف معرکه گر کند گشتهام
روزی به یک صقال بجای آید این مضا».
ستبا رایت تو هر که ز رأی دوئی (13)بریست
در مأمن تو هر که ز بند خودی رهاست
در روزگار هر که ز توحید آیتی
جوید چو ژرف بینی در دفتر صفاست
تا لا یزال هر که ز دولت نشانهئی
خواهد چه بازپرسی در خانهی شماست
ای هفت تن نیای توده عقل را مدیر
وین نه پدر (14)سلالهی آن هفت تن نیاست
1) 545. حبل: طناب - رشته.
2) 546. اعتصام: چنگ زدن.
3) 547. احتما (احتماء): پرهیز کردن از غذای مضر - رژیم.
4) 548. چرا: چریدن (اسم مصدر).
5) 549. محیط: احاطه کننده - دربردارنده.
6) 550. ذکا (ذکاء): تیز خاطر شدن، فراست.
7) 551. دها: جودت رأی - هوشمندی.
8) 552. رخا (رخاء): آسانی - فراوانی نعمت - بضم اول به معنی باد ملایم.
9) 553. هور: خورشید - آفتاب - نظامی گوید:
10) 554. ظما (ظماء): تشنگی - سخت تشنه شدن.
11) 555. عنا: رنج - غصه.
12) 556. مضا (مضاء): روان شدن - جریان - برندگی - با توجه به معنی اخیر مسعود سعد گوید:
13) 557. دویی: اختلاف، دوگانگی.
14) 558. نه پدر: نه فلک - نه آسمان: هفت سیاره با دو عقدهی رأس و ذنب «فرهنگ اصطلاحات نجومی - دکتر سجادی».
وان چار تن کیا که بر ایشان توئی پدر
این چار (1)مام کودک این چار تن کیاست
تو گوهر جلالی و آن هفت تن محیط
تو جوهر جمالی و این چار تن جلاست
بیحضرت تو طاعت بیقدر و بیمحل
بیخدمت تو دولت بیکار و بیکیاست
از پادشه غنیست گدای در ولی
جز بنده کیست آنکه در این پادشه گداست
چندان که بندگان ترا نیستی و فقر
ای پادشاه امر ترا دولت و غناست
چندان که دشمنان ترا ضیق (2)و انقباض
دست وجودبخش ترا بسطت (3)و سخاست
بردار ذره را که تو را ذره آفتاب
بنواز بنده را که ترا بنده پادشاست
شب قدر ما آن زلف چنو شام سیاست
روز را گر بودی قدر ز قدر شب ماست
آسمانست زمینی که نظرگاه منست
که بهره ذره که میبینم خورشید سماست
یار در خلوت من هر سر شب تا دم صبح
هر دم صبح به مشکویم (1)تا وقت مساست
گاه بر گونهام آن روی چنو (2)روز سپید
گاه در دستم آن زلف چنو شام سیاست
چشم من دل شد و دل چشم به یکتائی خواست
دل و چشم من یک دیده و یک دل دو گواست
شاهدی بهتر ازین نیست که در دست منست
که به یکتائی او شاهد آن زلف دوتاست
از دل ما طلب آن قبله که هر روی بر اوست
طلعت دوست بود قبله و دل قبلهنماست
دعوت یار مکن گر که کنی ای طالب
مگذر از دل بیدار که محراب دعاست
یار پیداست همی هی چه دوی سوی بسوی
اوست بی سوی و ز هر سوی که بینی پیداست
طفل وحدت به نزادست خطا مام وجود
مادر (3)
با زلف اگر دم زند از نافه گشایی
بیشرمی مشک است ز مادر در به خطایی.
آنکه نزادست موحد به خطاستنیست جز دوست اگر هست به بالا و به پست
پست اگر بیند بینای حقیقت بالاست
سست منگر به گل و سنگ و سفال و در و کوی
که گل و سنگ و سفال و در و کو نیست خداست
نه بهر چشم عیانست به ما خرده مگیر
روشنست اینکه نه هر دیده که بینی بیناست
ز رفانی که نه در صره (4)سلطان و وزیر
گنج باقیست که در سلسلهی فقر گداست
نه گدائی که بود دستخوش (5)سیم ملوک
آنکه خاک کف پای او اکسیر طلاست
نه طلائی که بود دستکش قید خلاص
زر بی غش که خلوصش دل مرد داناست
قطره و دریا پیش دل داناست یکی
قطرهای نیست اگر باشد عین دریاست
عین دریاست که بگرفته سراپای وجود
یک وجودست سراپای اگر سر یا پاست
شرط این غوص بود جستن از جوی دویی
گوهر وحدت موجود به دریای جزاست
بیکم و کاست وجودست بهر ذرهی که هست
غیر او نیست همینست سخن بیکم و کاست
دو خدا نیست به خیر و شر شر نیست وجود
خیر محضست که در وحدت هستی یکتاست
بر تن کامل اوصاف خدا دوختهاند
شمع نعلین اگر باشد یابند قباست
تار و پود ردی (1)
«اگر مراندی ارجعی رسد امروز
و گر بشارت لا تقنطوا رسد فردا»
(گزیدهی اشعار خاقانی ص 7).
عارف ذات احدیستجامهی عامی پود هوس و تار هواست
تن که از تار هوی رسته و از پود هوس
درع (2)او اسم حق و راکب و مرکوب هواست
عاد را کرد تلف مهلکهی باد دبور
نصرت احمد معراجی از باد صباست
آب اثبات خودی منبع او چشمهی نفی
نان الا طلبی معدن او سفرهی لاست
زن در نیستی ای طالب هستی که عدم
ظلماتیست که در عالم او آب بقاست
همچو ما باش که بعد از سیران (3)و طیران (4).
سفر اندر وطن و زاویه بال عنقاست
پیکرم دائرهی دور و دلم نقطهی عشق
که بود مرکز این دائره و پابرجاست
هر دو زانوی من شیفته محبوب منست
کاین چنین تنگ گرفتم به بغل از چپ و راست
اینکه چل سال نسا را متمتع نشدم (5).
در طواف حرم کعبهی دل حج نساست
در منی رمی جمار (6)من اوصاف خودیست
عرفات من بیدای دل بیمبداست
حجرالاسود موجود سویدای منست
سعی من از طرف مروهی کثرت به صفاست
محرم خلوت سریم ز میقات (7)وجود
کعبهی اهل حقیقت به حقیقت اینجاست
دل داناست حریم حرم خاص الخاص
که لطیفست و خبیرست نه صخره نه صماست (8).
صخرهی صما باشد دل نادان که درش
باشد از حقد و حسد بامش از کبر و ریاست
نکند منزل در تیه (9)ضلالت دل پیر
جسته از مصر هوا موسی با دست و عصاست
باستین نور خدا دارد این طرفه کلیم
چون عصا بر کف آن دست که شرق بیضاست
ید بیضای کلیمست که دارد به بغل
دل وارسته که در سینهی چونان سیناست
ز ایمن دل که بر و مضغه سمعست اسیر
شجر طور و طوی بالا کز حق به صداست (10).
دل خردست سزاوار وسادهی (11)
تو آن یگانه دهری که بر وسادهی حکم
به از تو تکیه نکرده است هیچ صدرنشین
(نقل از لغتنامه).
احدیکه بپرداخته از فرش خودی عرش خداست (12).
فرش این خانه ز دیبای بساتین بهشت
که سمیعست و بصیرست و بهی (13)تر دیباست
خوش بنائیست برافراشته معمار قدم
قصر دل عرش ستایشگر این طرفه بناست
هر چه ایوان و غرف دارد بنیان وجود
این بنا راست که دست احدیت بناست
دل من با همه آثار معالی (14)که در اوست
خاک گردیست که بنشسته به ایوان رضاست
1) 567. ردی (ممالهی ردا): جامهای که روی جامههای دیگر پوشند. اماله ناشی از ضرورت شعری است و در ادب فارسی سابقهی استعمال دارد و خاقانی کلمهی ندا را که بر وزن رداست ممال کرده و گوید:
2) 568. درع: زره - پوشش روز جنگ در قدیم.
3) 569. سیران: سیر و گردش (وزن فعلان در عربی بر حرکت دلالت دارد).
4) 570. طیران: پرواز.
5) 571. مصراع اول ناظر است به حسب حال شاعر که تأهل اختیار نکرد.
6) 572. رمی جمار: افگندن سنگریزهها که در منی (منا) جزو مناسک حج است.
7) 573. میقات: هنگام - وقت و مکان تعیین شده برای اجتماع حجاج (اسم مکان عربی).
8) 574. صما: سخت و محکم (در اصل مشدد است ولی در بیت به ضرورت با تخفیف تلفظ میشود).
9) 575. تیه: وادی، بیابان.
10) 576. بیت ناظر است به «و نادیناه من جانب الطور الایمن و قربناه نجیا» (او (موسی) را از جانب راست طور صدا زدیم و همچنین وی را قرب مناجات خود دادیم) (سورهی مریم - آیهی 53) نیز «انی انا ربک فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی» (من پروردگار تو هستم ای موسی نعلین خود بیرون آر براستی که تو در وادی پاکیزهی طوی هستی) (سورهی طه - آیهی 11).
11) 577. وساده: مسند - اورنگ. سعدی گفت:
12) 578. بیت اشارهای دارد به «لم یسعنی ارضی و لا سمائی و وسعنی قلب عبدی المومن اللین الوادع» (آسمان و زمین مرا در برنگرفت ولی دل مطیع و مطمئن بندهی با ایمانم گنجایی مرا داشت) (احیاء العلوم، چاپ مصر، ج 3 ص 12).
13) 579. بهی: نیکو - روشن (صفت) بهی (به به اضافهی) مساوی است با نیکویی - بهبود (حاصل مصدر).
14) 580. معالی: منزلتها - مقامات بلند - خصال برجسته.
حضرت پنجم آن هشتم اولاد نذیر (1).
که بود جد سه مولود و آب هفت آباست
قادر مطلق و در کتفش شاهین قدر
قاضی برحق و بر دستش میزان قضاست
پسر هشتم و بر چار پسر باب نخست
که ز پشت پدران آمده و جد نیاست
گر ز آباش نگارند بهیتر پدرست
ور ز ابناش شمارند نکوتر ابناست
کیست سلطان سرای احدیت دل غوث
دم عیسی کف موسی که درین بام و سراست
ای خداوند سلاطین گه دولت گه فقر
فقر من بنده به پایان شد هنگام عطاست
هر چه هستیست کجا فر و بهای تو بود
همه سرگرم لقای تو و آن فر و بهاست
هر چه موجود کجا نور و ضیای تو دمد
همگی ذره اشراقی آن نور و ضیاست
هر چه در حیز (2)امکانست آثار وجوب (3).
همه در بندگی این حرم و این مولاست
به خراسان تو این مرد عراقیست (4)غریب
ای که هم نشو من از لطف تو و هم منشاست
آن نهالم که مرا دست تو در باغ وجود
کشت و پرورد بتائید تو در نشو و نماست
دست دادی (5)که بدان زد دل من باب طلب
تا بایدون که نشیمنگه دل فقر و فناست
راهبر عشق تو مقصود تو برهان وصول
سر توحید که آورده مرا از ره راست
نکند چون و چرا کس که تن پیر مراد
جای حق است و دلش بیرون از چون و چراست
بنده فانیست در او آری من نیستم اوست
بنده جایی نبود سلطان خود در همه جاست
بحر دانش متلاطم شد و بر اوست مدیر
چرخ بینش که بر او گونهی توحید و ذکاست
فلک بنیش چرخیست که بر منطقهاش
بیحد و حصر چو خورشید فلک اخترهاست
1) 581. نذیر: ترساننده - بیم دهنده. از القاب رسول اکرم (ص) است (رجوع کنید به قرآن کریم سورهی بقره - آیهی 119. سورهی سبا - آیهی 28. سورهی فاطر، آیهی 24. سورهی اسری - آیهی 105. سورهی فرقان - آیهی 56 و آیات دیگر).
2) 582. حیز: مکان و محل.
3) 583. آثار وجوب: نشانههای هستی. وجوب: لازم بودن. ضرورت داشتن.
4) 584. مقصود از مرد عراقی گوینده، صفای اصفهانی است؛ زیرا عراق عجم به ناحیهی مرکزی ایران اطلاق میشده است مصراع دوم اشاره است به ماندگاری شاعر در جوار حضرت رضا (ع) که از پانزده سالگی تا پایان عمر در مشهد زیست.
5) 585. دست دادی: توفیق حاصل شد، میسر گشت.
فارس فحل (1)منم حکمت یکران منست
ازازل تا به ابد عرصهی میدان منست
اینکه میتابد از شرق ازل با فر و نور
آفتاب خرد عالی بنیان منست
وینکه میتازد بر چرخ ابد بیپر و پای
شاهباز دل و دل دستگه جان منست
دل من دستگه جان من و نیست شگفت
این سرائیست که سرمنزل جانان منست
وحدت مطلق بر تارک من ظل همای
مملکت مملکت و سلطان سلطان منست
رشتهی سلطنت مملکت وحدت جمع
هست در دست فقیری (2)که پریشان منست
چو نشینند گدایان طریقت به بساط
خاتم دولت در دست سلیمان منست
دل نگین حلقهی تن را و خدا نقش نگین
اندرین حلقه دد و دیو بفرمان منست
نفس (3)اماره بود دیو بساط جم دل
چون که شد راضیهی مرضیه رضوان منست
گشت در نشاهی من نور حقیقت پیدا
این که پیداست بهر چشمی پنهان منست
آن که سودایش در هیچ سری نیست که نیست
در سرای سر سودائی حیران منست
آنکه قرص مه و خور نان سر سفرهی اوست
همه شب حاضر بر ما حضر (4)خوان منست
میزبان من و سلطان ولایت همه اوست
میزبان من چندیست که مهمان منست
مالک مصر منم مصر تن و نور وجود
یوسف مصر که عمریست به زندان منست
وه چه زندان که ملک بندهی زندانی اوست
مالک ملک ملک یوسف کنعان (5)منست
کوه فرسود مرا پتک حوادث به نسود
کوه را سختتر از سندان سندان منست
سر توحید سلامت که اگر جسم بکاست
روح شد فربی (6)و این فتح نمایان منست
اطلس (7)چرخ بود کوته بالای مرا
صفت ذات لباس تن عریان منست
من همی گویم و این من نه من امکا (8)نست
بل وجوبیست که آن سوتر امکان منست
اوست بر صورت من پیدا یا خود همه اوست
من نیم هستی اگر باشد تاوان (9)منست
جز خدا نیست که شد جلوهگر از هر چه که هست
دوست پیدا بشهود من و برهان منست
گر به دیوان مکافات وجوبی نگرند
خون امکانی در گردن دیوان منست
1) 586. فارس فحل: جنگاور دانا - سوار نره. فحل در لغت جنس نر است.
2) 587. فقیری را با یاء مصدری بخوانید. فقیری مساوی درویشی.
3) 588. نفس اماره: روح انسانی که تابع هوس است به اعتبار غلبهی حیوانیت «ان النفس لامارة بالسوء». (نفس به بدی بسیار فرمان دهد) (سورهی یوسف، آیهی 53) مصرع دوم اشارهای است به «یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة) (ای نفس ساکن و آسوده به پروردگارت بازگشت کن خوشحال و خرسند) (سورهی فجر، آیهی 27).
4) 589. ما حضر: آنچه از خوردنی پیش مهمان نهند.
5) 590. کنعان: نام قدیمی فلسطین یا ارض موعود. یوسف کنعان: اضافهی نسبی بیانی.
6) 591. فربی: چاق - فربه.
7) 592. اطلس: پرنیان. اطلس چرخ: دیبای آسمان.
8) 593. امکان: امری که وجود یا عدم آن ضروری نباشد یعنی نه مقتضی وجود است و نه مقتضی عدم، مقابل وجوب که وجود آن ضروری و مقتضی میباشد (فرهنگ علوم عقلی، دکتر سید جعفر سجادی ص 89).
9) 594. تاوان: غرامت. وجه خسارت. عوض (اینجا معنی اخیر منظور است).
هفت دریا نشود موی مرا نیم بها
گوهر وحدت حق در تک عمان منست
مینیرزد بکف خاک من آبادی کون
این چه گنجست که در خانهی ویران منست
نتوان دید بدان بیسر و سامانی من
که سر چرخ طفیل (1)سر و سامان منست
کیست انسان من آن جلوهی روحانی دل
که به عرش دل من صورت رحمن منست
ولی الله من آن هشتم اقطاب وجود
که فضای حرمش منزل احسان منست
من صفاهانیم اما به خراسان ویم
عقل حیران من از کار خراسان منست
هفت سالست که از خلقم در عزلت تام
ساحت گلشن من کنج شبستان منست
دل معلم، متعلم من، حق واهب علم
سر زانوی من ای خواجه دبستان منست
دفتر معرفتی جنت جاوید و دران
نکت (2)حکمت باری گل و ریحان منست
همدم خلوت من مرشد توحید رضا
که تولایش در عهدهی ایمان منست
ابر او بر سر من بارد و از رحمت او
کشتزار فلکی سبز ز باران منست
چون توانم شدن ای خاصان همصحبت عام
من چو روحم سخن عامی سوهان منست
عام را بوی حقیقت نگراید به مشام
عطر خاصست که در طبلهی (3)ایقان منست
قد او رسته ز باغ دل افلاکی من
من چو خلدم قد او طوبی بستان منست
بر زر ناسرهی کثرت مغرور مباش
زر توحید بری (4)از غش، در کان منست
گرد کثرت کند ار اطلس (5)گردنده سیاه
آنکه آلوده نخواهد شد دامان منست
سود من بر سر این سوق خریداری اوست
ور به کونین فروشندم خسران منست (6).
ای شه پرده نشین پرده درانداز که خلق
همه بینند که عرش تو به ایوان منست
آنکه هرگز نپذیرفته ز تغییر زوال
عهد حسن تو در عشق تو پیمان منست
تو خداوندی و من بنده گنهکار فقیر
دامن عفو تو و پنجهی عصیان منست
تو ببخشای که منان منی هستی من
گنهی باشد و من دانم کان آن منست
چون نبخشی که تو اللهی و من عبد ذلیل
من نیم جمله توئی این من خذلان منست
نیست غیر از تو درین دارا گر هست کسی
ور کسی نیست توئی هستی برهان منست
من که باشم که گنهکار شوم شخص توئی
ظل شخصست که بر هیکل الوان منست (7).
1) 595. طفیل: انگل (در این معنی لازم الاضافه است) طفیلی به کسی گویند که ناخوانده به مهمانی رود و منسوب است به طفیل بن زلال کوفی که ناخوانده در مجالس شادی شرکت میکرد.
2) 596. نکت: مضمونهای دقیق و باریک (جمع نکته).
3) 597. طبلهی ایقان: صندقچهی ایمان (ترکیب اضافی استعاری).
4) 598. بری از غش: ناب - خالص (صفت مرکب).
5) 599. اطلس گردنده: فلک دوار - چرخ گردون.
6) 600. معنی بیت: نفع من در این است که در بازار توحید خریدار معشوق باشم نه آنکه خود فروخته شوم؛ زیرا اگر به بهای دنیا و آخرت هم به فروش روم باز مغبون و زیانمند خواهم بود.
7) 601. شاعر در این بیت هستی خویش را نفی میکند و میگوید سایهی محبوب بر من تافته و صورتی پدید آمده است.
من صفای در سلطانم و بر دیدهی من
خاک این راهگذار کحل (1)صفاهان منست
غافل آنان که به توحید مرا سخره (2)کنند
درکشان مسخرهی حکمت و عرفان منست
کاش خوانند ز تنزیل قل الله (3)فذر
تا نپندارند این عنوان عنوان منست
گفت من گفت نبی (4)گفت نبی سر نبی
صدق دعوی را هان برهان فرقان منست
در نبی گفت و فی انفسکم هو معکم (5).
این معیت را عینیت بنیان منست
نیست بشکفته به جز یک گل سوری (6)در باغ
وان گل سوری بر طرف گلستان منست
نیست آسان سخن وحدت من سر خداست
مشکلی نیست که بتوان گفت آسان منست (7).
بس گرانست مپندار خزف خرده مگیر
مفروش ارزان این پند که مرجان منست
صدف صاف شوای نفس که این عقد لئال
رشحاتیست (8)که از بارش نیسان (9)
«ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی
چه حیلت کرد کز پرده مدام آورد مستان را»
(دیوان کبیر ج 1 ص 45).
منست1) 602. کحل: سرمه. کحل به فتح اول: چشم را سرمه کشیدن.
2) 603. سخره کردن: مورد ریشخند قرار دادن.
3) 604. قل الله فذر: ناظر است به «قل الله ثم ذرهم». (ای رسول ما به مردم بگو خدا و رهاشان کن) (سورهی انعام، آیهی 91).
4) 605. نبی: قرآن.
5) 606. بیت مقتبس است از: «و فی انفسکم افلا تبصرون» (خدایا نشانههای او در وجود شماست آیا نمیبینید؟!) (سورهی الذاریات، آیهی 21). و «و هو معکم اینما کنتم». (او با شماست هر جا باشید) (سورهی حدید، آیهی 4).
6) 607. گل سوری: گل محمدی.
7) 608. مقصود شاعر این است که، بیان سر وحدت و یا دم زدن از توحید نکته و مشکلی نیست که آن را ساده انگاریم زیرا خارج از حوزهی تبیین و تقریر است.
8) 609. رشحات: آبی که از جایی تراوش کند. (مفردش رشحه).
9) 610. نیسان: ماه هفتم از تقویم سریانی مطابق آوریل و برابر با فروردین و اردیبهشت. شاعر در این بیت طبع خود را به ابر نیسان تشبیه کرده است چنان که مولانا گریهی خود را:
میرزا ابوالقاسم محمد نصیر متخلص به «طرب» کوچکترین فرزند همای شیرازی (محمدرضا قلی خان متوفی 1290 ق) است. طرب در سال 1276 در اصفهان متولد شد و در سال 1330 قمری در همان شهر درگذشت. او در خوشنویسی و خط نستعلیق یگانهی عهد خود بود و از فنون ادب، فقه و فلسفه و ریاضیات قدیم اطلاع کافی داشت.
دیوان طرب شیرازی، به کوشش استاد جلالالدین همایی، تهران، کتابفروشی فروغی، 1342 ش.
دوباره دور جوانی گرفت عالم پیر
یکی ز فضل بهار و یکی ز عید غدیر
دوباره زندگی از سر گرفت پیر جهان
ز فر عید غدیر و بهار عالمگیر
هوا چو دشت ختن شد چمن چوکان یمن
یکی ز رنگ شقایق یکی ز بوی عبیر
تذرو (1)و قمری چون مطربان خوش الحان
یکی به نغمهی بم و یکی به نالهی زیر
هزار و سار به سرو سهی و شاخ چنار
یکی نمود فغان و یکی کشید صفیر
در این همایون روز و در این مبارک عید
که باب رحمت شد باز بر کبیر و صغیر
جلال جست در این روز شرع پاک نبی
کمال یافت در این عید دین حی قدیر
به منزلی که غدیر خمش همی خوانند
فرود آمد جبریل بر نبی بشیر
پس از درود و تحیت چه گفت؟ گفت که حق
نمود امر مرا کای شه بشیر و نذیر (2).
پیام ما را ایدون (3)به مردمان برسان
در آنچه امر نمودیم هین مکن تأخیر
فرو ز پشت بعیر آمد آن زمان احمد
بپا نمود یکی منبر از جهاز بعیر (1).
به امر یزدان، آن سید زمین و زمان
فراز منبر بنهاد پای عرش مسیر
چو پا به پایهی منبر نهاد از سر قدر
گذشت پایهی منبر ز اوج چرخ اثیر (2).
ز بعد حمد خداوند و شکر ایزد پاک
چه گفت؟ گفت که ای قوم، از صغیر و کبیر
هر آنکه هستم او را امیر و مولی من
ز بعد من علی او راست پیشوا و امیر
کسی که شد ولی او، خداش باد ولی
هر آنکه ناصر او شد؛ خداش باد نصیر
علی است جان رسول و رسول جان علی است
منه به چشم دوبین (3)در میانشان توفیر
چو تیر هر که نشد راست رو به خدمتشان
بود ز شست قضا سینهاش نشانهی تیر
یهود خیبری آن کس بود به مذهب من
که در دلش نبود مهر شاه خیبر گیر
اگر به ظاهر از نسل بو البشر باشد
ولی گل تن او را علی نمود خمیر
خدای چون گل آدم به دست خویش سرشت
علی است دست خدا، اینت در سخن تفسیر (4).
نشانهیی بود از حب او ریاض بهشت
نمونهیی بود از بغض او عذاب سعیر (5).
چه بحر گوهر با جود دست او چه خزف
چه کوه آهن در پیش مشت او چه خمیر
به کنه مدحت او عقل دوربین نرسد
کجا به عرش کسی ره برد به کشکنجیر (6).
به هر چه حکمش باشد قضا کند تصدیق
به هر چه رایش راند نعم کند تقدیر
هر آنچه عقل تصور کند به صورت او
بغیر صورت حقش نمیکند تصویر
خطا سرودم حق را تصور است محال
ولی محال مصور شد گهی به ضمیر
من و مدیح تو ای شاه و حب عترت تو
که گشت در حقشان نازل آیهی تطهیر (7).
مرا ز درگه الطاف خود مکن محروم
تو دستگیری، دست مرا ز لطف بگیر
هزار شکر که در آستان شاه رضا
نهادهام سر تسلیم و گردن تحقیر
من و مدیح تو و آستان زادهی تو
شه سریر خراسان امیر کل امیر
امام ثامن ضامن ابوالحسن کز قدر
ببسته بازوی شیران شرزه در زنجیر
ز آستین به درآید چو دست بخشش او
نه بحر هست کریم و نه ابر هست مطیر
شهنشها طرب بن همای شیرازی
که شاه داد عقابش تخلص از توقیر (8).
1) 614. بعیر: اشتر - شتران.
2) 615. اثیر: کرهی آتش - فلک نار.
3) 616. دوبین: لوچ - احول - کاژ.
4) 617. بیت اشاره است به روایت معروف «انی خمرت طینة آدم بیدی اربعین صباحا» (من گل آدم را به دست خویش در چهل صبحگاه سرشتم).
5) 618. عذاب سعیر: عذاب دردناک ناظر است به آیهی «و اعتدنا لهم عذاب السعیر» (عذاب دردناک آماده کردهایم ایشان را) (سورهی ملک - آیهی 5).
6) 619. کشکنجیر: نوعی از منجنیق و آلات جرثقیل است که برای تیر اندازی و سنگ اندازی، در جنگها، بکار میرفته است.
7) 620. بیت نظر دارد به آیهی «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا». (خداوند اراده کرده است که پلیدی را از شما اهلبیت دور کند و پاک گرداند شما را پاک گردانیدنی.) (سورهی احزاب - آیهی 33).
8) 621. اشاره است به اینکه ناصرالدین شاه یا مظفرالدین شاه به تناسب رعایت تناسب «هما» و «عنقا» که تخلص پدر و برادر بزرگتر مرحوم «طرب» بود او را «عقاب» تخلص داد ولی شاعر هرگز شعری با این تخلص نسرود چنانکه لقب «تاج الشعراء» را نیز به احترام «شهاب اصفهانی» نپذیرفت.
بر آستان تو استاده همچو عبد ذلیل
به خاک راه فتادست چون غلام فقیر
نه غیر مدح تواش صبح و شام مونس و یار
نه غیر سایهی لطف تواش ملاذ و مجیر
شها به یک نظر لطف خاک او زر کن
که خاک راه شود از نگاه تو اکسیر
دیوان طرب، همان چاپ.
ای خاک طوس مدفن سبط پیمبری
یا للعجب که فرشی و از عرش برتری
فرشی ولی ز رفعت بالاتری ز عرش
خاکی ولی ز پاکی دری و گوهری
مس وجود، زر شود از کیمیای تو
پندارم آنکه معدن گوگرد احمری (1)
در پی کبریت احمر عمر ضایع کردن است
زور بر خاک سیه آور که یک سر کیمیاست.
.پیروزه پروری چه بود پیش خاک تو
ای خاک پاک طوس، تو خورشید پروری
خورشید پروریدن هم نیست شأن تو
زیرا که مضجع (2)خلف الصدق (3)حیدری
ای آستان عرش نشان خدیو طوس
در محکمی پایه، چو سد سکندری
ای حجت خدا و ولی به حق که تو
بر حق ولی حق و وصی پیمبری
هم گاه لطف ضامن آهوی وحشیی
هم وقت قهر بیشهی حق را غضنفری
هم سبط مصطفایی و هم نسل مرتضی
هم والی ولایت و سلطان کشوری
هم خازن بهشتی و هم حاکم جحیم (4).
هم شافع گناهی و ساقی کوثری
هم هشتمین امامی و هم اولین ظهور
از صلب (5)پاک طیب موسی بن جعفری
هم شیر پرده از تو شود شیر مرغزار
هم چوب دستی از تو شود مار حمیری (6).
هم آسمان به حکم تو گردد به گرد خاک
هم آفتاب از تو کند نور گستری
باشد غلامی سر کوی تو خواجگی
باشد گدایی در لطفت توانگری
خاری که زایران درت را خلد به پای
خوشتر بود ز قاقم (7)و دیبای ششتری
گر پرده برگشایی از آن روی دلفروز
خورشید و مه شوند به حسن تو مشتری
تا گشت جایگاه تو در فرش از شرف
از عرش نی عجب که کند فرش برتری
گر تربیت نیابد از نور رای تو
خورشید آسمان نکند ذرهپروری
در بزم دوستان تو بر دفع چشمزخم
کیوان کند سپندی و خورشید مجمری (8).
گردن نهد به خط غلامی و بندگی
بر دست بندگان تو این چرخ چنبری
1) 622. گوگرد احمر: کیمیا - اکسیر. شاعری گفته:
2) 623. مضجع: آرامگاه - گور.
3) 624. خلف الصدق: فرزند صالح و جانشین شایستهی پدر. خلف بسکون لام معنی را عکس میکند «فخلف من بعدهم خلف» (پس جانشین شدند از پس ایشان جانشینان ناشایستی) قرآن کریم - سورهی اعراف آیه 169.
4) 625. جحیم: دوزخ.
5) 626. صلب: پشت مجازا تبار و نژاد.
6) 627. حمیر: هاماوران: شهری در یمن که در مغرب صنعای امروزی بوده و مارهای خطرناک داشته است.
7) 628. قاقم: پستانداری است گوشتخوار که پوستش ارزش زیادی دارد. قاقم پوش مساوی کسی که پوست قاقم میپوشد.
8) 629. مردم ایران طبق سنتی کهن برای دفع چشم زخم دانههای سپند را در آتشدان میسوزانند. بیت اشاره به این رسم دارد.
آموخت آفتاب ز خاک حریم تو
در قلب ماهیت (1)صفت کیمیاگری
شاها طرب که زادهی پاک هما بود
آموخت در ثنای تو رسم سخنوری
1) 630. قلب ماهیت: دیگرگون شدن چیستی و حقیقت ذات.
سید محمد صادق معروف به «ادیب الممالک» فرزند حاج میرزا حسین فراهانی است. نسب وی به میرزا عیسی قائم مقام میرسد. مرحوم امیری از سال 1316 قمری نویسندگی و ادارهی روزنامههای ادب، مجلس، عراق عجم و آفتاب را برعهده داشت. وی در قصیده استاد بود و سبک شعرای قدیم را پیروی میکرد. اشعار او وطنی، اجتماعی، سیاسی و انتقادی است.
تولد شاعر در سال 1277 ه. ق و وفاتش در سال 1336 ه اتفاق افتاده است.
دیوان امیری (ادیب الممالک) به کوشش وحید دستگردی، تهران، 1312 ش.
جهان جوان شد و عمر دوباره بازآورد
به روی بهمن و اسفند در فراز آورد
رسید عید همایون و باد فروردین
دوباره شاخ سمن را به اهتزاز آورد
عروس شاخ که او را شده است نامیه (1)شوی
به حجله رفت و صبا را به پیشباز آورد
ز لعل و بسد و مرجان گرفت کابین لیک
ز عود و غالیه و مشک تر جهاز آورد
به صحن باغ درون حلههای رنگارنگ
ز جامهی ختن و دیبه طراز آورد
دهان غنچه گشاید درون تنگدلان
مگر حدیثی از آن لعل دلنواز آورد
گرفت لاله به فتوای پیر عشق قدح
برای عارف و عامی خط جواز آورد
بنفشه بر طرف جوبه طالع محمود
نشانی از شکن طرهی ایاز آورد
بتا به باغ طرب کن که در ره تو صبا
بنفشه و سمن و سرو و گل فراز آورد
1) 631. نامیه: قوتی است در جسم حیوانی و نباتی که جسم را در طول و عرض و عمق بالیدگی بخشد. (غیاث).
نسیم مرغ سخنگوی و شاخ بیجان را
چو زاهدان به مناجات و در نماز آورد
همی تو گوئی روح القدس ز بهر امید
به خاک (قبلهی هفتم) سر نیاز آورد
شها نظام جهان آنگهی بسامان شد
که از ذخایر مهر تو برگ و ساز آورد
اساس عدل بماند درین جهان جاوید
که کردگار تو را معدلت طراز آورد
ز حکمت تو کتابی به شرح عقل نگاشت
ز همت تو شهابی (1)به دفع آز آورد
لباس مکرمتت را ز علم و فضل و کمال
خدای آستر و ابره (2)و طراز آورد
نکرد دست کسی را ز دامنت کوتاه
ز بس که دامن فضل تو را دراز آورد
از آستان تو آن کس هوای خلد کند
که رخ ز ملک حقیقت سوی مجاز آورد
مهین خدای به سوی تو خوانده دلها را
چنانکه معتمرین (3)را سوی حجاز آورد
به نیم جونخرد افسر شهی آن سر
که از غبار رهت تاج امتیاز آورد
به لوح امکان حکم تو را دبیر قضا
نبشت و پیک شرف زو گرفت و بازآورد
برای دیده و حلقوم دشمنانت نیز
سنان جانشکر و زهر جانگداز آورد
ملا علی طبسی متخلص به «قنبر» از شعرای سدهی اخیر طبس میباشد که با آقا میرزا علی منشی باشی (متوفی 1308 ش) شاعر بلند آوازهی طبس، همزمان بوده است. مرحوم نایب الصدر گوید: «کربلایی ملا علی هم اهل منبرند و هم صاحب طبع و دیوانها ساخته است» نگارنده یک دفتر از اشعار ملا علی متخلص به «قنبر» را مطالعه کردهام و ذوق عرفانی در اشعار او مشهود است. وی اهل روستای کریت میباشد و مرگش در دههی 1330 - 40 قمری اتفاق افتاده است.
طرائق الحقایق، معصوم علی شاه شیرازی، تصحیح محمدجعفر محجوب، تهران، 1345 شمسی ج 3 ص 721.
سحر چون رایت ظلمت نگون گردید و ناپیدا
ز زیر زاغ بال شب برآمد بیضهی بیضا
جهان شد سر بسر روشن مثال وادی ایمن
عیان آمد بهر برزن صفای سینهی سینا
ز چتر چادر کاکل برآمد چهرهی لیلی
ز پشت پردهی گیسو عیان شد عارض عذرا (1).
گل افشان پهنهی هامون شد از خون دل مجنون (2).
ز اشک دیدهی وامق (3)گلستان شد همه صحرا
طلوع از چاه کنعان کرد شمس طلعت یوسف
به تخت جاه شادی زد ز تخت چاه محنت پا
ندانم یوسف ما گر گشاید عقد (4)پیراهن
چه بدهد رو چه بدهد رخ ز بوی دلکش زیبا
دل یعقوب خرم شد بیاض دیدهاش زایل
چو آمد پیرهن گستر بروی آن شه والا (5).
چو خواهی وصف وی دانی نه مصری و نه کنعانی
که باشد ماه زندانی غلام مقتدای ما
به عالم نخبهی آدم ز آدم نخبه در عالم
وصی احمد مرسل ولی قادر یکتا
فلک محفل خدم انجم امام و رهبر مردم
قدر چاکر قضا فرمان حسن طینت حسین آسا
1) 635. وامق و عذرا: نام دو تن از دلدادگان معروف در ادب فارسی است که پیش از نفوذ اسلام در ایران رواج داشته و عنصری آن را به نظم آورده است.
2) 636. مجنون عامری که نام اصلیش قیس بن ملوح است از عشاق نامدار فرهنگ و ادب عرب است که شیفتهی لیلی دختر عموی خویش گردید و دچار جنون شد و با حیوانات محشور گردید. بعضی وی را برادر رضاعی حضرت امام حسن مجتبی (ع) دانستهاند ولی چون تولد او را بین سالهای 65 تا 80 هجری نوشتهاند؛ صحت این دعوی بعید مینماید (این دو بیت صنعت تلمیح دارد).
3) 637. وامق و عذرا: نام دو تن از دلدادگان معروف در ادب فارسی است که پیش از نفوذ اسلام در ایران رواج داشته و عنصری آن را به نظم آورده است.
4) 638. عقد: گره.
5) 639. این دو بیت تلمیح و اشارهای است به «و قال یا اسفی علی یوسف و ابیضت عیناه من الحزن - اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یات بصیرا» (یعقوب گفت ای دریغ بر یوسف و چشمانش از اندوه سپید شد - یوسف به برادرانش گفت پیراهن مرا ببرید و برروی پدرم بیندازید که بینا میشود) (سورهی یوسف. آیات 84 تا 93).
خزینه علم حق را در سفینه علم را لنگر
قمر رخسار و مهر افسر محمد خو علی سیما
فروغ دیدهی عابد توان پیکر باقر
گل گلدستهی جعفر نژاد حضرت موسی
خراسان را مهین (1)سلطان ولی حضرت سبحان
امین جنی و انسی امین ایزد دانا
گل گلزار علیین نضارت بخش باغ دین
مفاد سورهی یس طراز عم و طه
حضیض (2)خشت درگاهش ز اوج لا مکان برتر
بگرد گنبدش گردد چو طایف گنبد خضرا
بشارت باد ای قنبر ازین نظم بلند اختر
مترس از قبر و از محشر که باشد شافعت فردا
میرزا ابوالقاسم ذوقی اصفهانی از شعرای اواخر دورهی ناصری و اوایل مشروطه است. وی شاعری خوش طبع و نیکو قریحه و پیرو سبک یغمای جندقی است. حاج محمد کاظم غمگین اصفهانی سال وفات وی را که 1341 قمری است، در مصراع دوم بیت زیر رقم زده است:
گفت غمگین ز پی تاریخش
«ذوقی ما به جنان شد پویان»
دیوان ذوقی اصفهانی،چاپ اصفهان، 1336 ق.
چو بلبل سحری از جگر کشید آواز
به جام گل لب مینای ابر شد دمساز
شکفته شد گل احمر چو چهرهی محمود (1).
بنفشه کرد معطر چمن چو زلف ایاز (2).
گشود دیده ز خواب و خمار دیگر بار
بروی باغ در فتنه کرد نرگس باز
رسید وقت که طاووس نوبهار به باغ
گهی به سرو، به شمشاد، گه کند پرواز
به سجع (3)و قافیه (4)مرغان بذله گوی به شاخ
کنند زمزمه چون مطربان نغمه نواز
عروس گل به درآمد به حجلهگاه چمن
نشست بر سر گلبن به صد کرشمه و ناز
نشسته بر ورق چهرهاش ز ژاله عرق
چنان که از اثر می، رخ بتان طراز (5).
شدم به باغ و به گلزار مرحبا گویان
چو شاعران سخن گستر سخن پرداز
میان باغ یکی طرفه شاهدی (6)دیدم
ترنج غبغب و گلچهره شوخ و زلف انداز
گوزن گردن و طاووس جلوه، کبک خرام
غزال چشم و غزلخوان و رند و لعبتباز
به صد لطیفه شدم پیش و پس به هر یک گام
1) 642. مراد سلطان محمود غزنوی است فرزند ارشد سبکتکین سومین و مقتدرترین شاه سلسلهی غزنوی که 33 سال سلطنت کرد و مدت زندگیش 51 سال بود.
2) 643. ایاز اویماق (متوفی 449 ه. ق) غلام ترک و از امرای محبوب سلطان محمود که در هوش و فراست و زیبایی صورت، مثل است.
3) 644. سجع: در لغت به معنی آواز کبوتر است و در نثر کلمات هم آهنگ و موزونی را گویند که در پایان جملهها میآید.
4) 645. قافیه: آخرین کلمه در بیت قافیه است به شرطی که عینا تکرار نشود که در این صورت ردیف نامیده میشود.
5) 646. طراز: شهری در ترکستان قدیم که زنان آنجا در زیبایی شهرت داشتند.
6) 647. شاهد: زیبا رو - زیبا. صفات مرکب در مصراع دوم و بیت بعد مربوط است به شاهد که خود جانشین اسم است.
7) 648. وثن: بت - صنم.
8) 649. وثنی: بتپرست.
به یک نگاه چنان شد زر از دل آگاه
که راه برد به انجام کار از آغاز
بکرد ناز و کشیدم که در طریقت عشق
چو یار ناز کند عاشقان کنند نیاز
پس از هزار ترش رویی و دو صد تلخی
به پاسخم لب شیرین خویش داد جواز
چه گفت؟ گفت که کوتاه دار قصهی خویش
فسانه را چو سر زلف من مسازد دراز
بگفتم ای دل مجروح را غمت مرهم
به غمزه خاطر عشاق خویش ریش مساز
چو زلف پرشکنت این قدر دلم مشکن
به نار هجر ازین بیشتر تنم مگداز
هراس دار که روزی شکایت از تو برم
به میر ملک خراسان شه عراق و حجاز
امام ثامن و ضامن خدیو کشور طوس
که هست شاه حقیقی به خسروان مجاز (1).
شهید زهر جفا مبدأ سخا و وفا
که هم به طوس غریب است و هم غریبنواز
شهنشهی که بود امرش از طریق نفاذ (2).
بماسوای خدا با قضای حق انباز
ز یمن تربت او بود این که در مرتع
به گوسفند شبان است گرگ حیلتساز
دو چاکرند قضا و قدر غلط گفتم
که روز و شب پی امرش بوند در تک و تاز
شهنشهی که به دوران بأس (3)و معدلتش
کنند صعوه و کبک آشیان به دیدهی باز
ز اعتدال و لطافت هوای بارگهش
هزار بار ز خلد برین بود ممتاز
کنند صدره بر طایران سدره (4)نشین
کبوتران درش ناز، همچو کبک به غاز
کند چو کف کریمش کرم نخواهد ماند
نه بر بخیلان بخل و نه بر حریصان آز
جهان پناها دانی به دردهای نهان
به روزگار، کسم جز تو نیست محرم راز
جهان فراز و نشیب است و سهم من همه شیب
تو سرفراز کن ای خالق نشیب و فراز
همیشه تا که برهنه است پیکر نرگس
همیشه تا که بپوشد به تن حریر، پیاز
پیازوار غم دشمن تو، تو بر تو
چو چشم نرگس، جسم محبت اندر ناز
عبد الجواد فرزند ملا عباس نیشابوری و متخلص به «ادیب» در سال 1281 هجری در نیشابور ولادت یافت. در شانزده سالگی عازم مشهد شد و در مدارس خیرات خان و فاضل خان به تحصیل اشتغال جست. ادیب نیشابوری در ادبیات عربی و فارسی و حکمت قدیم و تصوف دست داشت. حافظهی قوی و استعداد شگفتانگیز وی موجب گردید که شاگردان زیادی از محضر درسش بهرهمند شوند. ادیب نیشابوری در سال 1344 هجری وفات یافت. وی تا پایان عمر مجرد زیست و سی سال در مدرسهی نواب مشغول تدریس و تعلیم بود. ادیب علاوه بر اشعار عربی و فارسی آثاری دارد مانند شرح معلقات سبع و رسالهای در جمع بین عروض فارسی و عربی.
روز جشن سده است ای پسر ماهنژاد
میبه آیین فریدون ده و جمشید و قباد
توبه هر سال به روز سده نیکو دانی
خوی این پیکر کهن ای پسر ماهنژاد
اینک از چل زی پنجاه روم وز کم و بیش
نگذرد چند که از شصت روم زی هفتاد
شهریاران کهن را سده جشن است بزرگ
کز فریدون وز جمشید همی آرد یاد
گونه بفروز بدان آتش بهمن کامروز
میببایست یکی داد ز رادشتی داد
هی ز میبرافروز و فراز آورمی
هی به جان شاد زی و بر کف من بر نه شاد
باده با نقل بود باده دهی نقل بده
دیرگاهی است که این رسم نهاد آنکه نهاد
ز آدمی زادی و چون شد که چنین باز خدای
آنچه شایان به پری بود و فرشته به تو داد
آتشی بر دل و بر جان بنیآدم زد
کردگاری که تو را داد چنو خوی و نهاد
مادرت آدمی و اینک زائیده پری
خود نمیدانم کز ایزد او را چه فتاده
آدمی بود به اندام پریزاد تو را
آفرینها به چنو مام پریزادت باد
رویش از ماه دو هفته تنش از ماهی سیم
سینه از برگ گل سوری و دل از پولاد
آدمیزاد کجا زاید چونین پسری
که همی شاخ سپر غم سپر لاله کناد
آدمی نیست چنو زنی به خدا جادوییست
از چنو جادو ای مردم گیتی فریاد
زلف هر روز چه پیرایی و پردازی هی
این همه جان گرامی چه دهی خیره به باد
چه ازین بست و گشاد از دل من میخواهی
زلف را چند همی خیره دهی بست و گشاد
تو بدین خوبی و شیرینی نشگفت اگر
روزگارم، به تو افسانه کند چون فرهاد
مینتابد ز دگر چرخ چنو ماه تمام
مینروید ز دگر باغ چنو سرو آزاد
در چه آب و چه زمین و چه هوا چون مشهد
گل سوری شکفد بر سر سرو شمشاد
شعر با این همه کشی و خوشی آه که نیست
نه یکی سادهی خوشخونه یکی خواجهی راد
دل شاعر را ناچار امیدی باید
به نگاری خوشخو یا به کریمی آزاد
دل من چندی زین پیش یکی دلبر داشت
آدمی خوی و پریروی و فرشته بنیاد
یاد آن شب که مرا با دل من تا به پگاه
به طرب داشت بدان روی چو روز خرداد
نامده از در مشکو (1)، نرسیده از راه
در مشکوی ببست و سر مینا (2)بگشاد
دیدی او را که چگونه به گردادن می
بستاد و بنشست و بنشست و بستاد
خواستم یک دل و یک رو همه پاید با من
آنکه چون اوست کجا یک دل و یک رو ماناد
او بدان پیمان کش با دل من بود نماند
کاش سوداش مرا نیز به دل ناماناد
کس فرستادم روزی به طلبکاری او
او به من پاسخ پیغام مرا نفرستاد
آری آری چه توان کرد که دوشیزه چنو
تا تواند چو من پیر نگیرد داماد
ترسم از دوری آن روی ز آموی (3)دو چشم
از در طوس یکی دجله کنم تا بغداد
هر کسی راست معادی (4)و مرا از همه سوی
آستان پسر سید بطحاست معاد
بو الحسن شاه خراسان که نداند دل من
بجز از خاک درش جایی ملجا و ملاد (5).
اوست تنها و جز او نیست خداوند دگر
وین دگرها که تو بینی همه یک سو سمراد (1).
دیگری را بجز او خواهم اگر بستایم
هرگز ایزد لب من را به سخن نگشایاد
تا که من باشم خواهم همه از ایزد پاک
که هوا خواهش تا باشد دلشاد زیاد (2).
جز ادیب از دگری ناید این گونه سخن
کانچه آن آید، از باز نیاید از خاد (3).
مرحوم حاج میرزا جهانگیر خان ضیائی فرزند محب علی خان در سال 1275 قمری متولد شد. وی در کابینهی سپهدار اعظم قبل از کودتای سوم حوت 1299 کفالت وزارت خارجه را برعهده داشت. او در شعر بخصوص در قصیده دستی داشت و «ضیائی» تخلص میکرد. مرحوم ضیائی در سال 1352 قمری وفات یافت و در ظل قبه حضرت معصومه علیهاالسلام در قم دفن گردید.
دیوان ضیائی، به اهتمام حاجیه بیبی خانم، تهران، مطبعهی طلوع، (بدون تاریخ).
حبذا بارگاه عرش مثال
بارگاهی مصون ز بیم زوال
قدسیان (1)را حریم تست مطاف (2).
عرشیان را رواق تست مجال
ای مقدس حریمت از تشبیه
وی منزه رواقت از تمثال
بوسه زد تا به آستان تو مهر
عالمآرا شد و همایون فال
قول سعدی به مدحتت گویم
که نصیبی هم او برد ز نوال
دوحة سجع طیرها موزون
روضة ماء نهرها سلسال (3).
از نسیم تو آیتی تسنیم (4).
بیشمیمت بهشت فرض محال
آستان تو بوستان سرور
که نگنجد در او کلال و ملال
چون بدین آستانه روی آرند
همه ادبارها شود اقبال
وحده لا اله الا الله
طایران تو راست ذکر و مقال
اذن الله فیک ان یذکر
آسمه بالغدو و الآصال (5)
غدو و آصال: بامدادها و شامگاهان.
منظور این است که: خداوند متعال فرموده است که در این [خانه] نام و یاد خداوند در بامدادان و شامگاهان بر زبانها جاری باشد.
.از تو افزود شوکت اسلام
یافته از تو کفر رنج هزال (1).
باد پاینده شوکتت جاوید
کفر را ذل و شرع را اجلال
هفتمین قبله هشتمین هادی
حضرتش مایهی سعادت حال
حب او شرط کلمهی توحید
بغض او حبط (2)جملهی اعمال
ضامن امتان احمد اوست
برزخ و حشر و حال و استقبال
والی ملک کن فکانی اوست
حکم او راست کیف شاء و مال (3).
به کمال جلال او سوگند
که جلالت رسید از او به کمال
هر جمیلی از او جمال گرفت
که جمیل است و دوستدار جمال
او نبی صورت و علی صولت
او حسن سیرت و حسین خصال
حجت کردگار لم یزلی است
ز امر و نهیش عیان حرام و حلال
هست حبل المتین ولایت او
ای دل این رشته را مکن اهمال
فطرت هر که پاک در مبدأ
به ولایش بود خجسته مآل
درگهش کشتی نجات امم
ای غریق گنه تعال تعال (4).
ای ضیائی بهشت هر دو سرای
داری از لطف اوست شامل حال
خادم درگه چنین شاهی
به سعادت قرین هر آمال
رای او ممضی (5)قضا و قدر
هم به امرش قضا شود ابطال
کلما شانه یشاء الله (6).
اوست سلطان چه جای استدلال
خودنمائی نمود رب قدیر
یا عطا کرده حکم را به مثال
که چنین گوهری پدید آورد
از پس پرده بینظیر و همال
صاحب عصر چارمین خلفش (7).
غائب است و محول الاحوال
عالم از سایهی همایونش
چون چمن بالد از نسیم شمال
وین جهان را چو تیره گشت از ظلم
کند از قسط و عدل مالامال
یا رب از دولتش مکن محروم
که گشادیم دست سوی نوال
حبذا ملک و حبذا منعم
حبذا مظهر صفات و کمال
از پی وصف قدرتش پویم
سوی تقدیس او به استعجال (1).
ای مقدس چنان که خود دانی
وی منزه ز چند و چون سئوال
ای به ایراد حل تقدیست
بسته بر پای درک عقل عقال
ما عرفناک حق معرفتک
گفته پیغمبر ستوده خصال
تو عظیم و تو قادر و قدوس
تو رحیم و تو محسن و متعال
صد هزاران سلام باد و درود
هر زمان از تو بر پیمبر و آل
1) 676. استعجال: شتاب.
حاج محمد کاظم فرزند آقا عباس اصفهانی و متخلص به «غمگین» از شعرای معروف اصفهان در نیمهی اول قرن چهاردهم هجری است. وی در سال 1280 هجری در اصفهان تولد یافت و قسمت عمدهی اشعارش قصایدی است که به مدایح و مناقب چهارده معصوم سلام الله علیهم اختصاص یافته است.
«غمگین» در سال 1355 قمری در زادگاه خویش وفات یافت و در تخت فولاد دفن گردید.
دیوان غمگین اصفهانی، به سعی استاد جلالالدین همایی، تهران، 1328 ش.
امیر مشرق و مغرب امام جن و بشر
وصی ختم رسل نور قادر ذوالمن (1)
دشمنان این ز خویشتن دیدند
خواجه از فضل ایزد ذوالمن
(فرهنگ معین).
.شه سریر ولایت مه سپهر جلال
گل حدیقهی (2)دین میر ثامن ضامن (3).
دل عظیمش بیغارهی (4)دو صد دریا
کف کریمش سرمایهی دو صد معدن
گدای کویش اگر حاتم (5)و اگر قاآن (6).
رکاب گیرش اگر (7)رستم و اگر بهمن (8).
به خوان مکرمتش میهمان چه جن و چه انس
ز فیض مرحمتش بهرهور چه مرد و چه زن
محامد (9)دل پاکش برون ز وصف و بیان
حکایت کف رادش فزون ز نطق و سخن
سپهر و هر چه در آن قطرهایست زین دریا
جهان و هر چه در این حبهایست زین خرمن
حدیث شهر سناباد (10)و حال زائر آن
بود حکایت موسی و وادی ایمن
سنان حکم وی از هفت آسمان گذرد
بدان طریق که از نرم پرنیان سوزن
خدایگانا «غمگین» که هست مادح تو
همی به قلب و همی با زبان بسر و علن
پی نجاتش شاها تهمتنی (11)بفرست
که پای بسته به چاه اندر است چون بیژن (12).
1) 677. ذوالمن: صاحب منت:، عطا بخش (یکی از صفات خدای تعالی) فرخی سیستانی گوید:
2) 678. حدیقه: باغ، بوستان (جمعش حدایق).
3) 679. ضامن: پایندان، کفیل (از جهت رعایت قافیه «میم» را مفتوح بخوانید).
4) 680. بیغاره: منسوب به بیغار یعنی طعنه، سرزنش.
5) 681. حاتم: مقصود حاتم بن عبدالله سعد طایی است از قبیله طی، در دورهی جاهلیت، مردی بخشنده و جوانمرد است که عرب در سخاوت و کرم بدو مثل میزنند.
6) 682. قا آن: معادل شاه (مغولی) ولی به طور مطلق به «اگتای قاآن» اطلاق میشود که سومین فرزند و جانشین چنگیز بود که در سال 1229 میلادی جانشین پدر خویش شد.
7) 683. اگر: حرف ربط مزدوج مفید تسویه. همچنین حرف «چه» در بیت بعد.
8) 684. بهمن: مراد بهمن فرزند اسفندیار است که مطابق وصیت پدرش تحت سرپرستی رستم زال قرار گرفت. لقب او را «درازدست» نوشتهاند و بدین مناسبت وی را با اردشیر هخامنشی تطبیق میکنند.
9) 685. محامد: خصلتهای نیکو، (جمع محمدت).
10) 686. سناباد: نام قدیم مشهد.
11) 687. تهمتن: لقب رستم زال پهلوان نامدار ایران باستان است.
12) 688. بیژن: فرزند گیو و نوهی رستم و یکی از پهلوانان ایران قدیم که شرح دلاوریهای او در شاهنامهی فردوسی آمده است.
محب روی تو را دار خلد باد مکان
عدوی جاه تو را باد در سفر مسکن
محمدحسین میرزا نادری معروف به «امیر الشعراء» فرزند شاهزاده ابوالقاسم میرزا علی شاهی در سال 1299 هجری در مشهد تولد یافت. وی در ایام کودکی به نجف اشرف رفت و قریب چهار سال در آن شهر مشغول تحصیل بود و پس از فراغت از تحصیل به مشهد مراجعت نمود. نادری از احفاد نادرشاه افشار است. دیوان اشعارش که شامل دو جلد است بالغ بر 26000 بیت میباشد.
وی در سال 1318 شمسی در مشهد وفات یافت.
دیوان نادری (امیر الشعرا) چاپ تهران، انتشارات کتابخانهی ملی ملک، 1348 ش.
مژده کز میلاد مسعود امام هشتمین
جلوهگر از پرده شد دیدار ربالعالمین
باز از برج هویت تافت ماهی تابناک
کز فروغ و فر او شد مهر و مه عزلت گزین
باز از درج ولایت گوهری شد آشکار
کز شعاعش رفت از سر هوش عقل خردهبین
باز از غیب آدمی آورد رخ اندر شهود
کز قدومش ملک عالم شد چو فردوس برین
باز نوحی راند فلک (1)جود در بحر وجود
کز وجود او نجات ملک و ملت شد یقین
باز شد انی انا الله گوی موسی آیتی
کاستانش را ید بیضاست اندر آستین
باز عیسائی تکلم کرد در مهد جلال
کز جمالش عهد ایمان تازه شد بر اهل دین
باز ابراهیمی از ظلمت بتن پوشید برد
کز دمش بردا سلاما شد هوای آتشین
باز خضری گشت رهبر سوی آب زندگی
کز زلال آبرویش تیره شد ماء معین
باز از یثرب محمد طلعتی شد جلوهگر
کز جمالش با کمالش مهر و مه شد شرمگین
1) 689. فلک: کشتی.
رخ نمود از پرده غیبی جمال ذوالجلال
فر و جاه لا یزالی آشکارش از جبین
باز احمد سیرتی بنهاد بر سر، تاج قرب
کز شرف فرش رهش شد زینت عرش برین
باز بر تخت خلافت شیر یزدانی نشست
کز شکوه و سطوت او باخت دل، شیر عرین
باز فرخ مجتبائی زاجتبا شد حلهپوش
کز غبار درگهش با آبرو شد حور عین
یعنی آمد در جهان شاهی که ذات پاک اوست
همچو ذات پاک ایزد بیمثال و بیقرین
قبلهی هفتم (1)، امام هشتمین شمس الشموس
خسرو خاور، شه عالم، خدیو راستین
دست دربانش زند بر افسر دارای روم
پا گذارد خادمش بر تارک فغفور چین
سر مطلق، مظهر حق، مظهر غیب و شهود
حجت یزدان علی موسی الرضا سلطان دین
لا اله الا الله ارحصنی حصین و متقنست
شد ولای حضرت او باب این حصن حصین
هود و ادریس و شعیب و آدم و نوح و خلیل
اولیاء متقین و انبیاء مرسلین
تن به تن از خوان اکرام و عطایش ریزهخوار
سر به سر از خرمن عز و جلالش خوشهچین
پور موسائی که موسی خرمغشیا فتاد
چون به سینا دید نور آن جبین نازنین (2).
برد چون در سایهی کاخ و رواق وی پناه
گشت روح الله اعظم عیسی گردون نشین
بو البشر کحل البصر چون ساخت خاک درگهش
دست قدرت ساخت او را آشکار از ماء و طین (3).
خاک طوس از دل اگر بانک انا الحق برکشد
جای دارد زانکه در وی مظهر حق شد دفین
یک نیای او محمد یک نیای او علیست
آن یکی خیر البشر دیگر امیرالمؤمنین
خادم درگاه او گشته ز جان روح القدس
بندهی دربار او باشد ز دل روح الامین
زادهی شیر خدا، شاهی که شد ز ایمای او
شیر شادروان بدفع روبهان شیری عرین
بو الحسن فرزند زهرا شافع یوم القیام
کز هوای مهر او شد نار دوزخ یاسمین
پادشاه هفت کشور مقتدای انس و جان
حجت باری خدا شاه زمان ماه زمین
کسب عزت کرده از فرش حریمش عرش حق
گوی سبقت برده روح درگهش از فرودین
بارگاهش را که فر بخشد به ماه و مشتری
یسر (4)باشد در یسار (5)و یمن باشد در یمین (6).
حاجب و دربان عبد و خادم درگاه وی
چون فرشته پاک جان و چون ملائک نازنین
جملگی را قول و فعل و صورت و معنی درست
جملگی را خلق و خلق و منطق و سیرت متین
1) 690. قبلهی هفتم: بارگاه حضرت رضا (ع) در میان عجم ملقب به «قبله ی هفتم» است؛ زیرا بعد از مکه و مدینه و نجف و کربلا و مقابر قریش و سرمن رای (سامرا) هفتمین مکانی است که مورد استقبال خلایق است (ر ک: جنات الخلود ص 32).
2) 691. بیت ناظر است به آیهی شریفهی «فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا» (آیهی 43 سورهی اعراف).
3) 692. ماء و طین: آب و گل.
4) 693. یسر: آسانی و آسایش.
5) 694. یسار: دست چپ، توانگری و ثروت.
6) 695. یمین: دست راست.
آن ولی الله اعظم حجت پروردگار
کش به درگه نیر اعظم (1)همی ساید جبین
زائران را بر در درگاه او گوید سروش
هذه جنات عدن فادخلوها خالدین
عرش بر فرش حریمش از شرف سائیده چهر
زانکه باشد هر مکانی را شرافت از مکین (2).
دست قدرت آستان حضرتش را بر فراشت
آن زمان کآدم مخمر بد میان ماء و طین
رب ارنی (3)گو به کوی او هزاران چون کلیم
ایستاده از پی دیدار رب العالمین
حضرت شمس الشموس ای ملجأ کل النفوس
پیشوای هشتمین ای قبلهگاه هفتمین
ای شهنشاه خراسان ای که نواب تواند
هر یکی از ملک جاه و منزلت رکنی رکین
بنده هستم نادری کز یمن مدح حضرتت
در سخنسنجی ندارم در همه عالم قرین
نادرهی دورانم و هستم امیر شاعران
تا شدم خادم به دربار تو از راه یقین
چون منوچهری به فضلم بلکه افضل از ویم
زانکه او در راه دنیا رفت و من در راه دین
او مدیح اهل دنیا گفت من مدح تو را
کز مدیحت روسفید آیم به روز واپسین
هم به دنیا منصب و خدمت به من دادی ز لطف
هم به عقبی مر مرا از مکرمت باشی معین
ای شهنشاهی که دست حاجت ماسوی تست
از ذکور و از اناث و از بنات و از بنین
نادری را غیر درگاهت نباشد ملجئی
چون سلیمان دارد از عون (4)تو اندر کف نگین
تا مدار چرخ باشد برثبات و برقرار
باد اندر کام احباب تو شهد و انگبین
گر قوافی شد درین چامه مکرر باک نیست
عذر من بپذیرد آن شاعر که باشد خردهبین
این همایون چامه را گفتم بدان طرزی که گفت
«حاسدان بر من حسد بردند و من خردم چنین»
شیخ محمدحسین غروی اصفهانی فرزند حاج محمدحسن میباشد که در محرم سال 1296 قمری در خانوادهای متنعم متولد شد. مرحوم غروی که بعدها به «کمپانی» شهرت یافت در نجف اشرف در محضر درس شیخ محمد کاظم خراسانی معروف به «آخوند» تلمذ کرد و فلسفه را در مکتب میرزا محمدباقر اصطهباناتی فراگرفت و در شعر «مفتقر» تخلص میکرد. آثار او عبارتند از: حاشیه بر کفایة الاصول مرحوم آخوند، دیوان اشعار و چندین رساله، کمپانی در سال 1361 هجری قمری درگذشت.
دیوان کمپانی، به کوشش شیخ محمد آخوندی، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1343 ش.
برید (1)باد صبا خاطری پریشان داشت
مگر حدیثی از آن زلف عنبرافشان داشت
نسیم زلف نگار از نسیم باد بهار
فتوح روح روان و لطافت جان داشت
صبا ز سلسلهی گیسوی مسلسل یار
هزار سلسله بر دست و پای مستان داشت
پیام یار عزیز ملیح، روحافزاست
دم مسیح توان گفت بهرهای زان داشت
حدیث آن لب و دندان چو در فشانی کرد
شکست رونق لؤلؤ، سبق ز مرجان داشت
یمن کجا و بدخشان؟، مگر صبا سخنی
از آن عقیق درخشان و لعل رخشان داشت
به یادم از نفس خرم صبا آمد
گلی که لعل لبی همچو غنچه خندان داشت
به خضرت (2)خطش از خضر (3)، جان و دل میبرد
چه طعنهها که دهانش به آب حیوان داشت
خطاست سنبله گفتن به سنبلتر او
به اعتدال، قد و قامتی به میزان داشت
هزار نکتهی باریکتر ز مو اینجاست
به صد کرشمه ز اسرار حسن جانان داشت
مهی کلاه کیانی به سر چو کیکاووس
که افسر عظمت برفراز کیوان داشت
به خسروی، همهی بندگان او پرویز
جهان به صحبت شیرین، بزیر فرمان داشت
ز نای حسن همی زد نوای یا بشری (1).
جمال یوسفی اندر چه ز نخدان داشت
صبا دمید خورآسا ز مشرق ایران
مگر که ذرهای از تربت خراسان داشت
محل امن و امانی که وادی ایمن (2).
هر آنچه داشت از آن خطهی بیابان داشت
مقام قدس خلیل و منای عشق ذبیح
که نقد جان به کف از بهر دوست قربان داشت (3).
مطاف عالم امکان ز ملک تا ملکوت
که از ملوک و ملک پاسبان و دربان داشت
به مستجار (4)درش کعبه مستجیر (5)و حرم
اساس رکن یمانی و رکن ایمان داشت
به مروه صفهی ایوان او صفا (6)بخشید
حطیم و زمزم از او آبرو و عنوان داشت
مربع حرمش رشک هشت باغ بهشت
که پایه برتر از این نه رواق گردان داشت
درش چو نقطه محیط مدار کون و مکان
هر آفریده نصیبی به قدر امکان داشت
شها سمند (7)طبیعت ز آمدن لنگست
بدان حظیره (8)امید وصول نتوان داشت
فضای قدس کجا رفرف (9)خیال کجا
براق عقل در آن عرصه گر چه جولان داشت
در تو مهبط روح الامین (10)و حصن حصین
ز شرفهی شرف عرش و فرش، ایوان داشت
قصور خلد ز مقصورهی تو یافت کمال
ز خدمت در آن روضه، رتبه، رضوان داشت
توئی رضا که قضا و قدر سر تسلیم
به زیر حکم تو ای پادشاه شاهان داشت
تو محرم حرم خاص لی مع اللهی (11)
(ر. ک: احادیث مثنوی ص 39).
.تو را عیان حقیقت جدا ز اعیان داشت
تجلی احدیت چنان تو را بربود
که از وجود تو نگذاشت آنچه وجدان داشت
جمال شاهد گیتی به هستی تو جمیل
که از شعاع تو شمعی فلک فروزان داشت
کتاب محکم توحید از آن جبین مبین
به چشم اهل بصیرت دلیل و برهان داشت
حدیث حسن تو را خواند فالق الاصباح (12).
که از افق غسق اللیل (13)را گریزان داشت
تو باء بسمله (14)ای در صحیفهی کونین
ز نقطهی تو تجلی نکات قرآن داشت
ز مصدر تو بود اشتقاق مشتقات
ز مبدء تو اصالت اصول اکوان (15)داشت
مقام ذات تو جمع الجوامع کلمات
صفات عز تو شأنی رفیع بنیان داشت
1) 703. ناظر است به آیهی شریفهی: «قال یا بشری هذا غلام و اسروه بضاعة» (جزئی از آیهی 19 سورهی یوسف) و این آیه بشارتی است که یکی از اهالی کاروان وقتی که دلو را از چاه بیرون آورد به کاروانیان داد و گفت: مژده که این پسری است و او را پنهان کنید به جهت سرمایه.
2) 704. وادی ایمن: صحرائی است که حضرت موسی (ع) در آن با زوجهاش که حامله بود میرفت ناگاه از دور روشنییی یافت. چون موسی (ع) نزدیک رفت بر درختی نوری یافت و در آنجا به موسی (ع) از غیب ندا رسید. (غیاث اللغات).
3) 705. اشاره است به ذبح کردن حضرت ابراهیم فرزندش اسماعیل را در منی.
4) 706. مستجار: پناهگاه.
5) 707. مستجیر: پناه آورنده - پناهنده.
6) 708. صفا و مروه دو کوه است که حجاج بین آن سعی و هروله میکنند - این دو موضع نزدیک خانهی کعبه است.
7) 709. سمند: اسب مایل به زردی.
8) 710. حظیره: گنبد قبر، بارگاه، در اصل به معنی آغل گوسفندان است.
9) 711. رفرف: مقام اسرافیل (ع)، طاق در عمارت.
10) 712. مهبط روح الامین: جای فرود آمدن جبرئیل.
11) 713. ناظر است به حدیث معروف نبوی: لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل - نوشتهاند این حدیث اشاره دارد به مقام استغراق به لقاء الله و مرتبهی قرب.
12) 714. فالق الاصباح: شکافندهی صبح - [خداوندی] که بامداد برمیآورد.
13) 715. غسق: تاریکی شب.
14) 716. بسمله: بسم الله الرحمن الرحیم.
15) 717. اکوان: هستیها، موجودات [جمع: کون].
حقایق ازلی از رخ تو جلوه نمود
دقایق ابدی از لب تو تبیان داشت
نسیم کوی تو یحیی العظام و هی رمیم (1).
شمیم بوی تو صد باغ روح و ریحان داشت
مناطق فلکی چاکر تو راست نطاق (2).
ز مهر و ماه بسی گوی زر به چوگان داشت
فروغ روی تو را مشتری هزاران بود
ولی که زهرهی آن زهره روی تابان داشت؟
به مفتقر بنگر کز عزیز مصر کرم
به این بضاعت مزجاة (3)چشم احسان داشت
به این هدیه اگر دورم از ادب چه عجب
همین معامله را مور با سلیمان داشت
محمدتقی ملک الشعرای بهار فرزند محمد کاظم صبوری شاعر بزرگ ما در سال 1266 ه. ش ولادت یافت. وی در عین حال شاعر و محقق و نویسنده و استاد دانشگاه و روزنامهنگار و مرد سیاست و مبارزه بود.
بهار در شعر شیوهی فصیح قدما بویژه سبک خراسانی را به نیکوترین صورتی بیان کرده؛ در ضمن از زبان متداول، لغات و تعبیرات و اصطلاحاتی را در اشعار خود به عاریت گرفته است. بهار شعر را وسیلهی بیان مقاصد گوناگون قرار داده و با اطلاعی که از زبان پهلوی داشت به ایجاد ترکیبات جدید و استعمال مجدد برخی از لغات متروک توفیق یافت.
دیوان بهار در دو مجلد به طبع رسیده است. از آثار تحقیقی او تصحیح و تحشیهی «تاریخ سیستان» و «مجمل التواریخ و القصص» و تصنیف و تألیف «سبک شناسی» در سه جلد است.
بهار در سال 1330 شمسی در تهران دیده از جهان فروبست.
کلیات ملک الشعرا بهار، تهران امیرکبیر 1345 ش (جلد 2).
بگرفت شب ز چهرهی انجم نقابها
آشفته شد به دیدهی عشاق خوابها
استارگان تافته بر چرخ لاجورد (1).
چونانکه اندر آب ز باران حبابها
اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی
از باده برفروز به بزم آفتابها
مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب
افکنده در دو زلف سیه پیچ و تابها
ساقی بپای خاسته چون سرو سیمتن
و انباشته (2)به ساغر زرین شرابها
در گوش مشتری شده آواز چنگها
بر چرخ زهره خاسته بانگ رباب (1)ها
فصلی خوش و شبی خوش و جشنی مبارکست
وز کف برون شده است طرب را حسابها
بستند باب انده و تیمار و رنج و غم
وز شادی و نشاط گشادند بابها
رنگین کند به باده کنون دامن سپید
زاهد که بودش از میسرخ اجتنابها
گویند میمنوش و مخور باده زانکه هست
میخواره را گناه و گنه را عقاب (2)ها
در باده گر گناه فزون است هم بود
در آستان حجت یزدان ثوابها
شمس الشموس (3)شاه ولایت که کردهاند
شمس و قمر ز خاک درش اکتسابها
هشتم ولی بار خدا آنکه بر درش
هفتم سپهر راست به عجز اقتراب (4)ها
بهر مقر (5)و منکر او ایزد آفرید
انعامها به خلد و به دوزخ عذابها
خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح
در پیش نه ز برگ درختان کتابها
اکنون به شادی شب جشن ولادتش
گردون نهاده بر کف انجم خضاب (6)ها
جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز
گوئی گرفتهاند ز جنت حجابها
نور چراغ و تابش شمع و فروغ برق
گوئی برآمدند به شب آفتابها
آن آتشین درخت چو زر بفت خیمه است
وان تیرهای جسته چو زرین طنابها
1) 723. رباب: آلت موسیقی که در قدیم آن را با ناخن یا زخمه مینواختند.
2) 724. عقاب: کیفر جزای گناه.
3) 725. شمس الشموس: خورشید خورشیدها - یکی از القابی است که به امام هشتم (ع) دادهاند.
4) 726. اقتراب: نزدیک شدن - در نجوم نزدیک شدن دو ستاره را گویند.
5) 727. مقر: باور دارنده - اقرار کننده.
6) 728. خضاب: گلگونه - وسمه - آنچه موی و یا بخشی از بدن را بدان رنگ کنند.
تبارک الله (1)از این فرخ آستان که بود
به پاس درگه او آسمان همیشه مقیم
حریم زادهی موسی که چون دم عیسی
روان فزاید خاک درش بعظم رمیم (2)
(گفت: که استخوانها را زنده میگرداند در حالی که پوسیده است). (سورهی یس - آیهی 78).
.به چشم زایر این آستان بود روشن
هر آنچه گشت به سینا نهان ز چشم کلیم (3).
به است فرش ره او ز مرغزار بهشت
چنانکه خاک در او ز کوثر و تسنیم (4).
چراست پشت سپهر اینچنین خمیده و گوژ
اگر ندارد پیش درش سر تعظیم
زهی (5)بر آنکه نهد روی دل بر این درگاه
برای صافی و دین درست و قلب سلیم (6).
چنانکه خادم این در، بهار مدح سرای
که هست بندهی دیرین و خاکسار قدیم
کمینه چاکر این آستان که از ره عجز
نهاده است به کوی رضا سر تسلیم
مگر ستاند روزی ز خاک این درگاه
دوای جان علیل و شفای قلب سقیم (7).
ز پاک یزدان بادا دمی هزار درود
بر این حریم و خداوند این خجسته حریم
1) 729. تبارک الله: پاک و منزه است خدای - بسیار پر خیر و برکت است خدای.
2) 730. عظم رمیم: استخوان پوسیده. مأخوذ است از آیهی «قال من یحیی العظام و هی رمیم».
3) 731. بیت اشاره دارد به خطاب «لن ترانی» (هرگز مرا نخواهی دید - ای موسی) (سورهی اعراف - بخشی از آیهی 139).
4) 732. کوثر و تسنیم: نام دو چشمه در بهشت.
5) 733. زهی: آفرین - احسنت (از اصوات تحسین).
6) 734. قلب سلیم: دل رسته از آفات. در قرآن کریم است در وصف ابراهیم علیهالسلام «اذ جاء ربه بقلب سلیم» (آن گاه که با دلی درست و مطیع به پروردگارش بازآمد) (سورهی صافات - آیهی 82).
7) 735. قلب سقیم: دل بیمار. وصف الحال ابراهیم است علیهالسلام به نقل قرآن کریم «فقال انی سقیم». «ابراهیم گفت براستی من بیمارم» (صافات - آیهی 87).
تجرید: پیراستن و اصلاح نمودن.
دیوان ملک الشعرا بهار، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، 1344 ش (جلد دوم).
دل ز دل بردار اگر بایست دلبر داشتن
دل به دلبر کی رسد جز دل برداشتن
دلبر و دل داشتن نبود طریق عاشقان
یادم از دل داشتن زن یا ز دلبر داشتن
عشق را شهوت چو رهبر گشت عشقی کافر است
با مسلمانی نشاید عشق کافر داشتن
بندهی نفسی مرو زی عشق کت ناید درست
سوی دریا رفتن و طبع سمندر (1)
(فرهنگ نفیسی).
داشتنعقر (2)کن خنگ هوس را تا توانی زیر گام
سطح این چرخ محدب را مقعر داشتن
شو که از راه مجاز آری حقیقت را به دست
نی مزاج خویش را هر دم فروتر داشتن
ای زده دست طلب در دامن نفس پلید
بایدت آن دست را پیوسته بر سر داشتن
نفس را بگذار تا ز آفاق و انفس بگذری
سنگ را درهم شکن خواهی اگر زر داشتن
بشکن این آئینهی زنگار سود نفس را
تا توانی چهره پیش مهر انور داشتن
شود مجرد تا در اقلیم غنا گیری قرار
کاین چنین کشور به کف ناید ز لشگر داشتن
گر توانگر بود خواهی بایدت در هر طریق
ناتوانگر بودن و طبع توانگر داشتن
در تکاپوی طلب واپستر است از گرد راه
آنکه بنشیند به امید تکاور داشتن
ای برادر هر چه هستی هیچ شو در راه دوست
تا توانی جمله اشیا را برابر داشتن
ای پسر باید پی تسخیر شهرستان دل
دل ز جان بگرفتن و جان دلاور داشتن
ترک خود کن ای پسر تا هر چه خواهی آن کنی
اینت (1)ملک و اینت جاه و اینت کشور داشتن
با سپاه جهد کن تسخیر ملک معرفت
تا توانی جمله گیتی را مسخر داشتن
پیش شاهنشاه کل ننگ است در شاهنشهی
خان خاقان یافتن یا قصر قیصر داشتن
بلکه باید ملک معنی را گرفتن وآنگهی
قیروان (2)
(غیاث اللغات).
تا قیروان دریای لشگر داشتنچشم صورتبین ببند ای دل که نبود جز گزاف
طرهی تاریک و رخسار منور داشتن
نیز ناید در نظر جز ریشخند کودکان
سبلت افشانده و ریش مدور داشتن
مانوی کیش است در کیش حقیقت آنکه خواست
دیدهی حقبین به دیوان مصور داشتن
چیست نمرودی؟ خلیل الله را هشتن ز دست
وانگه از کوری نظر بر صنع آذر داشتن
رو به کنج عافیت بنشین که از دریوزگی است
گنج دارا جستن و ملک سکندر داشتن
چیست دون طبعی هوای خسروی کردن به دهر
با نشان خدمت از فرزند حیدر داشتن
بوالحسن خورشید آل مصطفی کاید درست
با ولایش تاجی از خورشید بر سر داشتن
حجت هشتم رضا، شاهی که بتوان با رضاش
هفت چرخ نیلگون را زیر چنبر داشتن
هر که امروز از صفا محشور شد در حضرتش
بایدش آسایش از فردای محشر داشتن
نعمت دنیا و عقبی بر سر کوی رضاست
با رضای او توان نعمای او فر داشتن
ای طلب ناکرده و نادیده احسان امام
شایدت دل را بدین معنی مکدر داشتن
رو طلب کن با دل بیدار و چشم اشکبار
تا ببینی آنچه نتوانیش باور داشتن
چون تویی کاهل، چه میخواهی که از بیدولتیست
بینوای کاهل امید از توانگر داشتند
پادشاهی نیست آن کاز روی غفلت چند روز
بر سر از دود دل درویش افسر داشتن
منصب شاهنشهی چه بود؟ مقام بندگی
بر در نوباوهی موسی بن جعفر داشتن
ای به غفلت در پی اکسیر دنیا کنده جان
بایدت در بوته این یک بیت چون زر داشتن
«این ولی الله این اکسیر اعظم این امام»
«خاک شو تا زر شوی، این کشتن آن برداشتن» (1)
ای دل ار خواهی به سر آهنگ افسر داشتن
کشور تجرید را باید مسخر داشتن
ملک الشعرای بهار در سرودن این قصیده به قصیدهی بلند صفای اصفهانی که در نعت قطب اولیاء حضرت علی بن ابیطالب علیه الصلوة و السلام است نظر داشته.
.1) 740. بیت آخر این قصیده از حکیم صفای اصفهانی است که قصیدهای دارد به همین وزن و قافیه به مطلع:
مقصود کرمانی معاصر
چو از مدینه به آهنگ طوس کرد سفر
امام ثامن ضامن ملاذ (1)جن و بشر
وصی موسی کاظم ولی بار خدای
سپهر عز و شرافت جهان مجد و هنر
ابوالحسن شه دین ثامن الائمه رضا
سمی شوهر زهرا شبیه پیغمبر
همان که خسرو خاور برای کسب ضیا
بر آستانهی او هر صباح ساید سر
نزول موکب نصرت، مواظبش همه جا
به دشت فتح و بیابان نصر و بر ظفر
ز یمن جیش همایون آن امام همام (2).
فکنده سایه به هامون همای فرخ
ز نقش نعل ستوران موکبش کردی
زمین غلو (3)که منم آسمان و این اخر
به هر کجا که زد آن زادهی خلیل قدم
چو گلستان ارم شد اگر چه بود آذر
نزول اجلالش شد به هر یک از بلدان (4).
بروز اقبالش شد به هر ره از اغبر (5).
ز معجزات و کرامات بیشمارهی او
عقول مانده ز احصا (6)و عاقلان ز شمر
محب و مبغض از اقتدار او واله
مقر و منکر در فکر کار او مضطر
چو زد مقدمة الجیش (7)او به نیشابور
سرادقات مطنب (8)چو بر سپهر قمر
بلندتر شدی آن پست خاک از افلاک
منیرتر شدی آن تیره جرم از جوهر
بعینه ارض نیشابور طور موسی شد
ز نور شاه رضا پور موسی جعفر
همان شعاع که در طور تافت بر موسی
کز او گداخته شد کوه همچو خاکستر
1) 741. ملاذ: پناه، پناهگاه.
2) 742. همام: مهتر قوم، مرد بزرگ.
3) 743. غلو: دست بلند کردن، از حد درگذشتن.
4) 744. بلدان: شهرها (جمع: بلد).
5) 745. اغبر: منظور خاک و زمین است، در اصل خاکآلود، گردآلود.
6) 746. احصا: شماره کردن.
7) 747. مقدمة الجیش: پیشرو لشکر.
8) 748. مطنب: سراپردههای طناب دار، خیمههای بسته به طناب.
نماند در بدنی جان مگر به استقبال
به پایبوسی آن جان پاک، رفت بدر
قیامتی شد از ازدحام پیر و جوان
که از قیامت موعود نامدی کمتر
شد از غبار زمین و از هجوم خلق زمان
سپهر نیلی، خاکی؛ بسیط خشکی، تر
صفوف عارف و عامی به یکدگر مخلوط
صدای عالم و جاهل به یکدیگر مضمر
به شکر نعمت ایزد که آن سپهر جناب
قدم نهاد به پیروزی اندرین کشور
یکی ز شوق فرستاد بر نبی صلوات
یکی به ذوق زد الله اکبر از دل بر
یکی به سجده که سبحان ربی الاعلی
یکی به گریه که الله خالق الاکبر
یکی سرود که هذا سلالة الزهرا (1).
یکی نمود که هذا خلیفة الحیدر
چنان طریق تردد شد از جوانب سد
که بر سواران شد بسته راههای گذر
خجسته هودج آن پادشاه عرش سریر
به اقتدار بدی استوار بر استر
فکنده بود بر آن محمل آسمان پوشی
که چرخ اطلس با خود نداشت این زیور
شه سریر امامت در آن نکو محمل
چو آفتاب به برج اسد گزیده مقر
که ناگهان دو نفر از کبار نیشابور
ز عالمان صداقت شعار نیک سیر
به طعن و طنز خلایق گشاده لب که چرا
امام را به چنین حالتی در این محضر
نگاهداشته ره بستهاید از هر سو
که نی محل مفر است و نی مکان مقر
هوا به غایت گرم است و ازدحام زیاد
امام خسته و اینک ز ره رسیده بسر
به این عمل نه علی راضی است و نی زهرا
وز این ستم نه خدا بگذرد نه پیغمبر
از این سخن ز خلایق بلند شد آواز
که قصد ما نه اذیت بود به این سرور
به این جناب دو حاجت بود خلایق را
که تا روا نشود نگذریم از این معبر
یکیش آنکه شهنشاه دین امام مبین
جمال خود را کز مهر و مه بود انور
ز برج محمل بیپرده آشکار کند
که بر جمالا دلآرایش افکنیم نظر
امید دیگر ما آنکه استماع کنیم
حدیثی از لب دربار آن امام بشر
به خاک پایش چون عرض این دو حاجت شد
پس آن ولی خدا و آن خدای را مظهر
اجازه داد که زربافپوش محمل را
کشند یک سو خدام آن خدم قیصر
1) 749. سلالة الزهرا: این فرزند حضرت زهراست (سلام الله علیها).
چو پوش محمل افتاد یک طرف گفتی
که حق ز شش جهت امد به جلوه پا تا سر
بروز کرد ز محمل هر آنچه بر موسی
بواد ایمن ابراز داده شد ز شجر
جمال یزدان شد آشکار از آن محمل
جلال ایزد شد منجلی (1)از آن پیکر
دو ابروانش گفتی دو ترکش از ناوک
دو گیسویش را خواندی دو توده از عنبر
محاسنش بر عارض چو بر کلام الله
گرفته نقطه و اعراب جا به زیر و زبر
هر آنکه دیده به رویش گشود و چهرش دید
تبارک الله گو شد به نقش بند صور (2).
ز هر کرانه ز بس رفت بر فلک صلوات
شدی مسامع سکان آسمانها کر
چو از نظارهی او گشت دیدهها ملتذ (3).
گشود شاه ولایتمآب تنگ شکر
فقد اشار الی الخلق باستماعهم
لکی احدثکم ذا حدیثا الاشهر (4).
شنیدم از پدرم کاو شنید از پدرش
امام صادق آن شهریار هم ز پدر
محمد بن علی و آن هم از علی حسین
که او شنید ز بابش حسین تشنه جگر
حسین هم ز علی آن هم از نبی و نبی
ز جبرئیل وی از لوح و لوح نیز دگر
شنید از قلم و او ز علم ربانی
که این حدیث موثق (5)رسید از ماور
که قلعهایست ز حق لا اله الا الله
حصین و زفت (6)و مشید بدیع خوش منظر
هر آنکه قائل این قول گشت و داخل شد
در این حصار بود ایمن از عذاب و خطر
به محض اینکه برون آمد این حدیث شریف
ز لفظ آن شه قاآن مطیع و جم چاکر
دو شش هزار قلمدان که هر قلمدانی
کتیبهاش ز طلاهای فانی احمر
به یک روایت هیجده هزار یا افزون
قلم دوات مرصع به دانههای گهر
ز هر کناری آمد ز جیبها بیرون
پی تحفظ و تحریر این خجسته خبر
چو ملتفت شد آن شه که این حدیث شریف
از این نوشتن تا روز محشر است سمر (7).
دو دفعه شد متکلم به این کلام متین
که این سخن را شرط است مطلبی دیگر
مسلم است که در لا اله الا الله
نه جای شبهه بود نی محل بوک (8)و مگر
ولی متمم این مطلب است شرطی چند
که از شرایط او یک منم چو سکه به زر
اگر ولایت من را نشد کسی دارا
درخت بندگیش آورد هر آنچه ثمر
1) 750. منجلی: آشکار.
2) 751. نقش بند صور: صورت آفرین، خداوندی که صورتها را مینگارد و میآفریند.
3) 752. ملتذ: بهرهمند.
4) 753. «سپس اشاره فرمود به مردم که گوش فرا دهید که میخواهم حدیث مشهوری را برای شما بیان کنم».
5) 754. موثق: استوار و ستبر.
6) 755. زفت: اینجا، مشهور - ورد زبانها - در اصل به معنی افسانه.
7) 756. سمر: افسانه.
8) 757. بوک: شاید، مگر.
از آن ثمر نخورد غیر انفعال و فسوس
وز آن درخت نچیند بجز ندامت، بر
اگر امامت من را شود کسی قائل
بود درخت امیدش بهر ثمر مثمر
اگر چه حق به مثل مصدر است و ما صادر
ولی به صادر در پی میبرند بر مصدر
به ما شناخته شد چون خدا از آن بابت
کسی به سبقت بر ما نگشته راه سپر
طریق حق را ما واقفیم و ما دانا
به این ولایت ما انسبیم (1)و ما اجدر (2).
از این جهت شد بنیاد قول ما اوفی (3).
وز این جهت شد رجحان مهر ما اوفر (4).
نژاد من را چون از خمیره نبوی
گرفته یزدان قبل از وقوع عالم ذر (5)
(ر. ک: لسان العرب ج 4 ص 304 چاپ بیروت و نیز به آیهی مبارکهی 172 از سورهی اعراف).
.هر آنکه قول مرا از نبی جدا داند
و یا نداند این قول را به حق منجر
رسول او را از لطف خود کند محروم
خدای او را بر رو درافکند به سقر (6).
بدین لحاظ هر آن کس که در امامت من
به شبهه باشد یا بر وجوب او منکر
اگر زبانش جز لا اله الا الله
سخن نگوید در هیچ شام و هیچ سحر
اگر چه عمرش باشد فزونتر از دنیا
که بیولایت من پا نهد چو در محشر
خدای سودی زین لا اله گفتن او
بر او عطا ننماید به جز زیان و ضرر
چو این بیان را فرمود آن امام انام (7).
برای تصدیق آواز اکبر و اصغر
ز شش جهت به فلک شد که ای ولی خدا
جهانیان را بیریب و شک توئی رهبر
پس این حدیث مبارک بر اهل نیشابور
نظیر قرآن گردید حرز سمع و بصر
1) 758. انسب: مناسبتر.
2) 759. اجدر: شایستهتر.
3) 760. اوفی: استوارتر.
4) 761. اوفر: فراوانتر، پر بهره تر.
5) 762. عالم ذر: «گویند خداوند آدمیان را به صورت ذراتی از پهلو یا پشت آدم ابوالبشر بیرون آورد و از آنان اقرار به بندگی ایشان و الوهیت خویش گرفت … »
6) 763. سقر: جهنم، دوزخ.
7) 764. امام انام: پیشوای خلق.
مرحوم شیخ محمد ابراهیم معروف به شیخ عبدالسلام، ملقب به شهاب الدین و متخلص به «شهاب» از دانشمندان و شاعران بنام خراسان است که در سال 1298 هجری در شهر تربت حیدریه دیده به جهان گشود.
از «شهاب» آثار منظومی به صورت: غزل، قصیده، مثنوی و رباعی و ترکیب بندها و مدایح و مراثی دربارهی پیشوایان دین در دست است. از جمله آثار مرحوم شیخ عبدالسلام: «راز عشاق» «گنج نهفته» «کلید نیایش» در شرح و ترجمهی دعای کمیل است.
«شهاب» در سال 1372 قمری چشم از جهان فروبست.
اندیشه شهاب، به کوشش دکتر علیاکبر شهابی، کتابفروشی زوار، مشهد، 1357 ش.
شهی کاستانش ز رفعت به کیهان
فراتر ز عیوق و برتر ز کیوان
بروبند پیوسته خاک درش را
ملایک به شهپر سلاطین به مژگان
زهی بارگاهی که دارد ز حشمت
چو جبریل خادم چو میکال دربان
غبار کف پای زوار او را
به مینو کند سرمهی دیده، رضوان
روان حکم او از ثری تا ثریا (1).
به جامد به نامی به حیوان به انسان
به امرش مر این نه رواق مطبق
معلق چو گویی که در خم چوگان
به تشریف بزمش فلک بسته آذین
بر این کاخ فیروزه از نجم رخشان
به دیوار ایوان کیوان شکوهش
چو دیوار کو بیست خورشید تابان
1) 765. از ثری تا ثریا: از زمین تا آسمان.
شه ملک هستی پناه خلائق
خداوند نعمت خدیو خراسان
سزد آن شهی را بزرگی و شوکت
که از درج توحید چون شد در افشان
ده و دو هزارش نگارنده آمد
به آب طلا از مرصع قلمدان (1).
گرت هست رغبت به تفصیل مطلب
حدیث نشابور و آن قصه برخوان
شها چون تویی مایهی آفرینش
ولای تو بیشبهه شد شرط ایمان
به درگاه علمت پی کسب حکمت
هزاران ستاده چو ادریس و لقمان
کلیم از عصا در کفش اژدها شد
تو را شیر پرده کند کار ثعبان
چکد گر ز ابر عطایت به دوزخ
یکی رشحه گردد بر اهلش، گلستان
ز مأمون ناپاک نبود شگفتی
که زهرت خورانید از آب رمان
که چون مطبخی زاده بر گه (2)نشیند
کشد آن سیه کاسه زین گونه مهمان
مرا طبع شوریده از این تذکر
به تجدید مطلع شد از نو، نواخوان
شها از چه رو طوسیان مسلمان
نبستند بر روسیان کار طغیان
که بستند بر گنبد و بارگاهت
ز کین توپ و خمپارهی آتشافشان (3).
گلوله پریدن گرفت از مسلسل
به جای فرشته در آن کاخ و ایوان
نه یکتن حسینی یا لیتنی گو
نه یکتن رضائی که نندیشد از جان
پی دفع شر از حریم تو گوید
که این خیمهگاهست و روس آل سفیان
چو کوفی نهادند پا در حریمت
به طرزی که شرحش به تحریر نتوان
ندانم به زوارت آن دم چها شد؟
نگویم که تنها به خون گشت غلطان
سواره نگویم پیاده ندانم
که اهریمن آمد به کاخ سلیمان
همی دانم و بر جهان گشت روشن
که زاید عیان، کو زنا داد پنهان
تو ای بیخرد دشمن زشت سیرت
نخواندی مگر قصهی مشت و سندان
بلی روس را بخت بد رهنمون شد
«چو مرگ سگ آید خورد نان چوپان» (4).
که چون شاه ما دست کیفر فرازد
کند آن که، بر دوزخی قهر یزدان
برانگیخت بر وی به فرمان نافذ
سپاهی ز اطریش و از آل عثمان
1) 766. اشاره است به حدیث سلسله الذهب که حضرت رضا (ع) آن را در نیشابور ایراد فرمود و محدثان و دانایان آن دیار دوازده هزار قلمدان مرصع برای نوشتن آن حدیث بکار بردند.
2) 767. گه: مخفف گاه مساوی تخت.
3) 768. اشاره است به واقعهای که در دهم ربیع الثانی سال 1330 ه اتفاق افتاد و گنبد و حرم حضرت رضا (ع) را روسها گلوله باران کردند. (ر. ک: منتخب التواریخ، تالیف حاج ملا هاشم خراسانی ص 427).
4) 769. مثل است.
برآشفت ملکش بیکباره چونان
که از قهر حق، بر گنهکار نیران (1).
فرو کوفت بنیانش از بیخ و از بن
به توپ کروپ شرر بار آلمان
چه توپی که جاوید و پاینده ماندی
غریوش به گردون حدیثش به دوران
فکند از بر تخت خصم بد اختر
چو اهریمن زشت در قعر نیران
ربیع دوم آخر عشر اول
به دوران شد این فاجعه آتش افشان
تو سال ار بخواهی به دفتر نویسی
به «طغیان روس» آور از خامه عنوان
شها نیست کس درخور و وصف ذاتت
که در عرش باشد خدایت ثناخوان
فروتر از آن است ممکن که گوید
مدیح مقامی فراتر ز امکان
حدیث شهاب (2)و مدیح تو شاها
همان نقل مور است و عذر از سلیمان
همی دارد از بحر جودت تمنا
که بخشیش طبعی بدینگونه شایان
که یابد ز جودش به دنیا و عقبی
براتی ز دوزخ نجاتی ز زندان
اسدالله صنیعیان متخلص به «صابر» در سال 1282 شمسی در همدان متولد شد و ده ساله بود که پدرش را از دست داد. صابر در شعر پیرو شیوهی صائب است و در مضمون آفرینی و خوش بیانی شهرتی دارد. صابر در سال 1342 قمری دست ارادت به ظهور علی شاه یزدی داد و اشعارش از این تاریخ رنگ عرفان گرفت.
صابر در اردیبهشت 1335 شمسی درگذشت.
دیوان صابر همدانی، به سعی کیوان سمیعی، تهران، کتابفروشی زوار، 1337 ش.
یا ثامن الائمه، من از کثرت گناه
در بارگاه قدس تو آوردهام پناه
چندان اسیر دست هوی و هوس شدم
تا موی من سپید شد و روی من سیاه
تا در جوار قرب تو یابم مگر که ره
اینک ز ره رسیده پشیمان و عذرخواه
قومی به اشتباه، گرم نیک بشمرند
چون نیستم نکو، نشود بر من اشتباه
ای آنکه از نگاه تو احیاست عالمی
باشد که بفکنی به من از مرحمت نگاه
خاکم به سر، که طعن رقیبان کشد مرا
گر خاکسار خویش نگیری ز خاک راه
دنیا طلب نیم، که بخواهم ز حضرتت
جاه و جلال دنیوی و بزم و دستگاه
کوته نظر نیم، که کنم کیمیا طلب
تا همچو دیگران دهیم زین نمد کلاه
کالای معرفت ز تو دارم امید و بس
بیمعرفت چگونه شناسد گدا ز شاه؟
آن معرفت، که خوبتر از این شناسمت
آن معرفت، که پیبرمت بر مقام و جاه
هر چند در طریقهی توحید و حکم شرع
حاجت ز غیر حق طلبیدن بود گناه
من غیر حق ندانمت ای منبع کرم
وز حق جدا نخوانمت ای مظهر الاه
گر زانچه گفتهام نه دلم با زبان یکی است
رویم سیاه گردد و، عمرم شود تباه
آیةالله علامهی حائری مازندرانی متخلص به «صالح» (مقیم سمنان) از دانشمندان و حکمای بنام قرن حاضر است. وی صاحب تألیفات فراوان در اصول فقه، تفسیر و فلسفه و حکمت و کلام میباشد. یکی از آثار مشهور شادروان علامهی حائری «حکمت بوعلی» است که به طبع رسیده.
علامه از باب تفنن گاه به سرودن اشعار نیز میپرداخت. دیوان اشعارش تحت عنوان «دیوان بستان الادب» در محرم سال 1390 هجری طبع شده است.
وفات علامهی سمنانی در سال 1383 ه. اتفاق افتاد.
که کرده بدین کوی پیروزه منزل
که بسته ز لعل بدخشان بدان دل
نه لعل بدخشان نه یاقوت رخشان
که خضر سکندر بدان کرده منزل
نه خضر و سکندر بدان کو بس اندر
که روح القدس توتیا کرده آن گل
نه روح القدس بس بدان دیده بسته
که عرش مهیمن بر آن بسته محمل
نه عرش مهیمن برازندهتر گوی
خداوند را شد فروزنده محفل
فرومایهتر زان بود سطح اطلس
چنین نقطه کی دیده خط معدل
بر این قبر مولا دو ایوان زرین
هزاران مسیح هزاران مهلل (1).
خود این قبلهگاه است و این قبلهگاه است
بدین قبله راجی (4)وز این قبله ناجی (5)است
چه راکع چه ساجد چه راکب چه راجل (6).
در این باغ مینو چه عود است و صندل
چه سیب و سفرجل (1)چه مشک و گل و هل
سرشته به تسنیم (2)کافور و سلسل (3).
فرشته کشیده چو در زان سلاسل
برازندهی مدح شاه خراسان
کمیت و فرزدق طرماح و دعبل (4).
همه الکن اندر سرود و درودش
کجا نم نوازد یم (5)و عرش را ظل؟
همه عاشقان رضای خدایند
به هر جا که یک جلوه زان گشت حاصل
همه در مقام رضا راه پویان
چه تازی چه فرسی چه وحشی چه آهل
کجا بیرضا عاشقی در جهان شد
ز مهر رضا مهرشان بسته بر دل
فروغ رضای خداوند منان
ز هشتم امام اوفتد بر هیاکل
از آن پرتوی بود بر روی لیلی
ز سرچشمه مجنون مگر بوده عاقل
خود آن کنز مخفی و راز نهانی (6)
(احادیث مثنوی ص 29).
.رضا بود و زان حل شدی سر مشکل
در این آینه غیب مطلق عیان شد
که گیتی ز حیرت شده پای در گل
کجا بیرضا کشتی هستی ما
روان گشتی و برنشستی به ساحل
کجا بیرضا جان به تن در دهد حق
که ایجاب نزد خرد هست باطل
کجا بیرضا جمع و تفریق شاید
و یا محو و اثبات آجل چو عاجل (7).
قضا و قدر بیرضا نیست نازل
بهشت و سقر بیرضا نیست منزل
رضا جان یزدان رضا کان قرآن
رضا مرد اکمل رضا فرد کامل
کلیمش موازی مسیحش محاذی
خلیلش مواجه ذبیحش مقابل
کلیما مشاهد مسیحا شواهد
براهیم خلت (8)محمد شمائل
حسن خو، حسین آبرو، هاشمی بو
هم او فاطمی حمل و حیدر حمائل
ز عابد مناقب ز باقر مراتب
ز صادق مناصب ز کاظم خصائل
بزن پنجه بر دامنش با تولا
به دامان عالم زند پنجه جاهل
فروریخت آن آفتاب خراسان
هزاران براهین هزاران دلائل
خراسان به نه آسمان چون دو کف بود
فروریخت باران زده ابر هاطل (9).
حمید بن مهران (10)سر از مهر پیچید
که از پرده فرسود شیرش مفاصل
1) 778. سفرجل: به و بهی.
2) 779. تسنیم: نهری است در بهشت که در بالای غرفهها جاری است.
3) 780. سلسلی: آب شیرین خوشگوار.
4) 781. دعبل: از شاعران مداح اهلبیت (علیهمالسلام).
5) 782. یم: دریا.
6) 783. اشاره است به حدیث قدسی: قال داوود علیهالسلام یا رب لماذا خلقت الخلق قال: کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف.
7) 784. آجل: آخرت - عاجل: دنیا.
8) 785. خلت: دوستی.
9) 786. هاطل: ابر بسیار بارنده.
10) 787. (ر. ک: قصیدهی 1 شمارهی 3).
ز مهر و ز قهرش عیان شد دو معجز
یکی غیث (1)هاطل یکی لیث قاتل
چنان خیره شد چشم مأمون که شد کور
فلم یبق هذا لماض و قابل (2).
بنفسی و اهلی و مالی و ولدی
علی ابن موسی الرضا ذوالفواضل
ز یثرب به بصره صباحی روان شد
شد آن عصر بر والی طیبه نازل
ز حکام و عمال پنهان نبود این
که نتوان در آن شک ز شکاک و مبطل
لغات ملل را چنان امتحان داد
که تصدیق کردند مفضول و فاضل
گرفت از تعالیم آن شاه رونق
علوم معارف رسول محافل
به بن سهل از راه غیب او خبر داد
حدیث سرخس و هجوم مقاتل (3).
بیاد آر روز ورود نشابور
وزان مهد زرکوب و آن سیم محمل
فزون چار بر بیست شد از هزاران
مرصع قلمدان بدست افاضل
چه گویم بشان علی بن موسی است
که اندر اواخر که اندر اوائل
که در وزن و معنی که در حسن و حسنا
به قدرش معادل به بدرش مماثل
سیه روز شد روس زان شب که بستی
بدان گنبد از کینه توپ شرنبل
فروریخت بر گنبد شاه ایران
چو باران از آتش فشنگ ورندل
تکان گنبد شاه نگرفت و رفت از
تزاری سر و پای و تخت و دل و گل
که با پنجهی کبریا پنجه بستی
که بشکست در پای حق دست باطل
بلی روسیه روسیه گشت و دانست
چنین از سماء است اسماء نازل (4).
ضریح رضا را چه با چکمهی پای
حریم خدا را چه با دست مبطل
مقام یدالله چه و پای ژنرال
ضریح رضا و هجوم قناسل (5).
رواق علی بن موسی به شلیک
شدی غرق در خون صد نیم بسمل (6).
به تاراج رفت از خزائن هزاران
مذهب صحائف (7)مهذب رسائل
چو زد نیکلا شیشهی روس بر سنگ
رضا از غضب گفت افسر فروهل (8).
که روسیه گردید دریائی از خون
ز تنها سفائن (9)ز سرها سواحل
ز نیکل فروریخت و از خاندانش
مرصع حمائل مشعشع حوائل (10).
1) 788. اشاره است به بارانی که بر اثر دعای حضرت رضا (ع) فرو بارید و مردم خراسان را از خشکسالی نجات داد. (برای تفصیل مطلب: ر. ک: عیون اخبار ص 408).
2) 789. درین باره [شک و ریبی] برای گذشته و آینده باقی نگذاشت.
3) 790. اشاره است به پیشبینی قتل فضل بن سهل در حمام که حضرت رضا (ع) به وسیلهی جد بزرگوارش حضرت رسول (ص) در عالم رؤیا از آن خبر داد. (ر. ک: ارشاد شیخ مفید با ترجمهی فارسی ص 258 چاپ انتشارات علمیه اسلامیه).
4) 791. ناظر است به حدیث الاسماء تنزل من السماء.
5) 792. قنسولها: کنسولها.
6) 793. بسمل: نیم جان.
7) 794. صحائف: صحیفههای طلا کاری شده.
8) 795. اشاره است به انقلاب روسیه و از بین رفتن خاندان سلطنتی نیکلا.
9) 796. سفائن: کشتیها (جمع سفینه).
10) 797. حوائل: فاصلهها، مانعها، حجابها (جمع حایل).
در این کشور آتش زبانه چنان زد
که افروخت قسطنطن دار دانل
چنین است شاه خراسان مقامش
به حکم خداوند قهار عادل
ضریح شه طوس را حرمت این است
چنین باید اشناخت پاس فضائل
به خشت طلا و به شباک پولاد (1).
چنین بایدش حرمت از جهد باذل
به گنجینهی سر یزدان چسان شد
که بنشست در کربلا شمر قاتل
چه بودی جز این سینه، عرش معلی؟
چه بودی خداوند جز نور آن دل؟
در آن خون چه دیدی به غیر از پیمبر
چه خواندی جز آیات قرآن کامل
کجا تیر فولاد و تیر سه شعبه
کجا گنبد زر کجا گنبد دل
عجب طشت دیوار کوب طلا نیست
عجبتر سر و طشت و چوب اراذل
به سرنیزه خستن تنی را عجب نی
عجب سر به نی بردن اندر منازل
غم کربلا و خراسان نگنجد
به تحریر عاقل به تقریر ناقل
جز از تشنهی آب و خاک سناباد
چو من عنصر صالحی (2)آتشین دل
شهنشه رضا و گدای درش من
جز او کیست منعم جز او کیست مفضل
گدای در کوی او خود خدیو است
خدیو ار گدایش نباشد چه حاصل
مرا از دل آگاهی ای چشم عالم
تو مولای مأمول (3)و این بنده آمل (4).
به خون حسینت قسم میدهم من
که لطفت شود مر مرا زود شامل
محمدحسین اصفهانی متخلص به «صغیر» در سال 1312 قمری در اصفهان متولد شد و چون از زمان طفولیت، زبان به سرودن شعر گشود صغیر تخلص کرد. ولی در سال 1338 دست ارادت به آقامیرزا عباس صابر علی شاه داد و سر تسلیم به سلسلهی نعمت اللهی سپرد. صغیر از سال 1334 قمری که انجمن دانشکده در اصفهان تأسیس گردید با این انجمن همکاری داشت. اشعار او بیشتر در زمینهی عرفان و مدح ائمه اطهار علیهمالسلام به خصوص حضرت علی (ع)است.
صغیر در سال 1390 قمری درگذشت.
دیوان قصاید و غزلیات صغیر اصفهانی، به کوشش عباس شیدا، چاپ هشتم، اصفهان 1346 شمسی.
طلوع شمس ندیدی ز نجم اگر محسوس
ببین ز نجمه (1)به عالم طلوع شمس شموس
نموده انفس و آفاق را قرین سرور
شهی که نفس نفیسش بود انیس نفوس
تبارک الله از این روز اسعد میمون
که هست مولد شاه حجاز خسرو طوس
خدیو خطهی طوس آنکه عارفان ندهند
گدائی در او را به حشمت کاووس
امام جن و بشر کش بر آستانهی قدس
ملایکاند دمادم به ذکر یاقدوس
مه سپهر ولایت شهی که در هر صبح
زند به خاک درش آفتاب گردون بوس
ز رشک خادم کویش رواست خازن خلد
همی گزد لب و برهم زند کف افسوس
عجب نباشد اگر فایق آمد از هر باب
گه مباحثه با عالم یهود و مجوس (2).
چه جلوه ذره کند در مقابل خورشید
چه صرفه قطره برد در کنار اقیانوس
چه شد دنائت مأمون و کینهتوزی او
کجاست آن همه تزویر و حیله و سالوس؟!
بگو بیا و ببین حشمت خدائی وی
که آن به دیدهی خلق خدا بود محسوس
همیشه بر سر بام جهان به کوری خصم
به نام نامی آن شه فلک نوازد کوس (1).
درون جسم گدازد دل حسودانش
چنانکه شمع گدازد میانهی فانوس
شهی که وحش بیابان از او گرفته مراد
صغیر کی شود از لطف و رحمتش مأیوس
این رباعی نیز ازوست:
از دیدهی دل اگر رضا را بینی
مرآت جمال کبریا را بینی
گر پردهی اوهام به یک سو فکنی
اندر پس این پرده خدا را بینی
1) 804. کوس: طبل.
محمدحسن رهی معیری در سال 1288 شمسی در تهران تولد یافت. جدش معیر الممالک در عهد ناصری وزارت خزانه داری را عهدهدار بود. رهی در خانوادهای که اهل ذوق و هنر بودند، از تعلیم و تربیت برخوردار شد.
رهی از سیزده سالگی به شاعری پرداخت و در سنین جوانی، پس از فراغ از تحصیل و مطالعه در فنون ادب؛ وارد خدمت دولت گردید. رهی معیری در دوران خدمت نیز به تتبع آثار شاعران و مطالعه دواوین استادان سخن اشتغال داشت و از این راه توشهی فراوان اندوخت و بر قوت طبع خویش در سخن سرایی بیفزود. آثار شعری رهی با امضا های مستعار و آشکار در مجلات کشور انتشار یافت.
رهی در اقتفای سعدی و بویژه صائب تبریزی غزلیات زیبائی سرود. حافظ شیراز نیز بر طبع و ذوق رهی اثری محسوس گذاشت. رهی علاوه بر غزل، قطعات و مثنوی هایی دارد که در آنها ابتکار و مضمون آفرینی ظاهر است.
اشعار رهی در دیوانش به نام «سایهی عمر» به طبع رسیده است. رهی در سال 1347 دیده از جهان فروبست.
سایهی عمر، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1351 شمسی.
دیده فرو بستهام از خاکیان
تا نگرم جلوهی افلاکیان
شاید از این پرده، ندائی دهند
یک نفسم، راه به جائی دهند
ای که بر این پرده خاطر فریب
دوختهای دیدهی حسرت نصیب
آب بزن، چشم هوسناک را
با نظر پاک ببین، پاک را
آنکه در این پرده، گذر یافته است
چون سحر از فیض، نظر یافته است
خوی سحر گیر و نظر پاک باش
راز گشایندهی افلاک باش
خانهی تن، جایگه زیست نیست
در خور جان فلکی نیست، نیست
آنکه تو داری سر سوادی او
برتر از این پایه بود، جای او
چشمهی مسکین، نه گهرپرور است
گوهر نایاب، به دریا دراست
ما که بدان دریا، پیوستهایم
چشم ز هر چشمه، فروبستهایم
پهنهی دریا، چو نظرگاه ماست
چشمهی ناچیز، نه دلخواه ماست
پرتو این کوکب رخشان نگر
کوکبهی شاه خراسان نگر
آینهی غیبنما را ببین
ترک خودی گوی و خدا را ببین
هر که بر او نور «رضا» تافته است
در دل خود، گنج رضا، یافته است
سایهی شه، مایهی خرسندی است
ملک «رضا» ملک رضامندی است
کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟
نافه کجا، بوی نسیمش کجا؟
خاک ز فیض قدمش زر شده
وز نفسش، نافه معطر شده
من کیم؟ از خیل غلامان او
دست طلب سوده به دامان او
ذرهی سرگشته خورشید عشق
مرده، ولی زندهی جاوید عشق
شاه خراسان را، دربان منم
خاک در شاه خراسان، منم
چون فلک آئین کهن ساز کرد
شیوهی نامردمی، آغاز کرد
چارهگر، از چارهگری بازماند
طایر اندیشه، ز پرواز ماند
با تن رنجور و دل ناصبور
چاره از او خواستم از راه دور
نیمه شب، از طالع خندان من
صبح برآمد، ز گریبان من
رحمت شه، درد مرا چاره کرد
زندهام از لطف، دگر باره کرد
بادهی باقی، به سبو یافتم
و اینهمه از دولت او یافتم
بدیع الزمان فروزانفر فرزند آقا شیخ علی بشرویهای در سال 1318 هجری در بشرویهی طبس متولد شد. تحصیلات خود را در صرف و نحو، معانی و بیان، منطق و فلسفه در مشهد و تهران در خدمت استادان بزرگی مانند ادیب نیشابوری، شیخ حسین نجم آبادی، میرزا طاهر تنکابنی و آقا سید کاظم عصار به پایان رساند. وی پس از تأسیس دانشگاه تهران به استادی کرسی تاریخ ادبیات فارسی رسید و تا آخر عمر در دانشگاه تدریس میکرد. فروزانفر استعداد و حافظهای فوقالعاده داشت. آثارش عبارتند از: سخن و سخنوران، تصحیح و شرح مثنوی معنوی، تصحیح دیوان شمس تبریزی، احادیث و قصص و تمثیلات مثنوی و چند اثر دیگر.
فروزانفر در سال 1349 خورشیدی چشم از جهان فروبست.
مجموعه مقالات و اشعار بدیع الزمان فروزانفر، به کوشش عنایت الله مجیدی، تهران، کتابفروشی دهخدا، 1351 ش.
باغ رضوانست اینجا، یا خراسانست اینجا
هیچ مشکل نیست در ره، کار آسانست اینجا
کعبه است این یا خراسان، یا بهشت عدن و رضوان
هست نعمت، نیست نقمت، روح و ریحانست اینجا
بحر بیپایان رحمت، موج در موجست اینک
ذات حق اندر تجلی، عرش رحمانست اینجا
آمده فوج ملایک از برای خاشهروبی
کز ملک والاتر آمد، آنک دربانست اینجا
مشهد فرزند موسی آن خداوند دل و دین
واله از انوار ذاتش پور عمرانست اینجا
فر باطن ظاهر اینجا، ظاهری بس قاهر اینجا
اول اینجا، آخر اینجا، نور یزدانست اینجا
من ندانم چیست اینجا، خفته گویی کیست اینجا؟
در خرد هرگز نگنجد آنچه پنهاست اینجا
نیست ریبت، نیست شبهت، چشم دل بگشا و بنگر
کآیتی محکم ز آیتهای قرآنست اینجا
معنی فرقان صورت، صورت قرآن معنی
شرح قرآنست اینجا، جمع فرقانست اینجا
مبدأ تکوین عالم، غایت ایجاد اعیان
مظهر اجلای ذات حی سبحانست اینجا
پای در راه طلب نه، وز خود اندر خود سفر کن
گرت درگاهیست مرکب (1)
شیخ کامل بود و طالب مشتهی
مرد چابک بود و مرکب درگهی.
، وقت جولانست اینجاما و من بگذار و خاک راه شو، کز فرط عزت
خواجه ابلیس از انا گفتن پشیمانست اینجا
شو مجرد، خرقه درکش، بت پرستیدن رها کن
سالکانه پای در نه، قطب ایمانست اینجا
مرد شو، ثابت قدم شو، در وفا صاحب علم شو
شیر یزدانست اینجا، شاه مردانست اینجا
گر تن بیمار داری ور دل رنجور، پیشآ
درد دنیا را و دین را جمله درمانست اینجا
1) 805. مرکب درگاهی: اسبی رهوار و ریاضت دیده که بر درگاه سلاطین و امرا میبستهاند. مولانا گوید:
بهر مهمانان امام ذوالکرم گسترده خوانی
سبع الوان بهشتی چیده برخوانست اینجا
رزق معلومت چه باید، رزق نامعلوم میخور
میخورد قوت سماوی آنکه مهمانست اینجا
در بهای عشق سلطان میدهد سغراق (1)وحدت
وانکه اصل از عشق دارد، مست سلطانست اینجا
روی در وجه الله آور و آنچه میخواهی طلب کن
کز پی دریوزه آید، گر سلیمانست اینجا
هوش دار، ای دل، که این شه هول میراند سیاست
آنچنان کان روح قدسی هم هراسانست اینجا
اینت (2)میدانی که در وی بس تنا کافتاده بیسر
تا دراندازد سر آن کو مرد میدانست اینجا
نیستم (3)در خور نثاری تا برافشانم به راهش
زانکه بس قیمت نیارد گر دل و جانست اینجا
این قدر دانم که در دل آتشی دارم ز عشقش
واندر آتش بلبل طبعم غزل خوانست اینجا
شیخ محمدحسین آیتی بیرجندی ملقب به ضیاءالدین در سال 1310 قمری در قاین متولد شده و در بیرجند نشو و نما یافت و از محضر پدر دانشمندش آقا شیخ محمدباقر گازاری که عالمی مجتهد و استادی عالیقدر بود کسب کمال کرد. سپس برای تحصیل و تکمیل معلومات به نجف اشرف سفر کرد و در آن دیار از محضر درس آقا سید ابوالحسن اصفهانی و آقا ضیاءالدین عراقی کسب علم نمود و به درجهی والای اجتهاد نایل آمد. مرحوم آیتی در ضمن رسیدگی به امور شرعی مردم بیرجند و قاینات اشعاری نغز میسرود و آثاری فراهم میکرد. از جمله آثار وی: بهارستان، مثنوی مقامات الابرار، در غلطان و فرائد العقول است.
وفاتش در سال 1350 شمسی اتفاق افتاد.
دیوان در غلطان، چاپ تهران، اسفند 1346 ش.
به تخت حسن چو کردی بصد کرشمه جلوس
زدند بر سر بام فلک، بنام تو کوس (1)
دلیران نترسند ز آواز کوست
که آنجا دو چوب است و یک پاره پوست
(نقل از فرهنگ معین).
.بروی دوش فکندی چو گیسوان سیاه
اسیر حلقهی زلف تو شد، عقول و نفوس
به دور حلقهی زلفت عقول، سرگردان
همت به چاه زنخدان، هزار دل محبوس
1) 809. کوس زدن: طبل نواختن. در پهلوی کوست» tsuK «. فردوسی گوید:
به یاد قد تو، قد قامت الصلوة (1)حرم
به وصف روی تو، در دیر، نغمهی ناقوس (2).
به بوستان صباحت (3)میان ماهرخان
خرام خوش، که تو را هست جلوهی طاووس
چو ذرهام به حقارت مبین، که داد تو را
برم به درگه سلطان دین و شمس شموس
امام مرتضوی مهر آیت رضوی
که ملک راست خداوند و عدل را ناموس (4).
اگر چه واسطهی فیض، عقل (5)فعال است
ولی عقول ازو کرده، اکتساب دروس
ز جود او که سراچشمهی وجود بود
ز خجلتش همه جوی است، آب اقیانوس
کمال نفس و هدایت، مجوز رسطالیس (6).
شفای درد ضلالت، مجوز جالینوس (7).
که علم و حکمت و دانش، در این دراست و سرای
حیات روح، در انفاس این بزرگ نفوس
بیا به طوس که باب سعادت است و مراد
مراد اگر طلبی، خواه ز آستانهی طوس
حریم زادهی موسی ببین و خلد برین
که قصر خلد در آیینهاش فکنده جلوس
عکوس (8)خلد برین است یا تجلی عرش
تبارک الله سبحان ربنا القدوس (9).
نهند بس که بر این آستانه، شاهان سر
نگار نقش جبین است و رسم خد (10)و رؤس
1) 810. قد قامت الصلوة: براستی نماز برپا شد.
2) 811. ناقوس: زنگ بزرگ کلیسا.
3) 812. صباحت: زیبایی - خوبی منظر.
4) 813. ناموس: معانی متعددی دارد که از آن میان فرشته - قانون و شریعت با بیت مناسبت دارد.
5) 814. عقل فعال: عقل فیاض (برای اطلاع از معانی عقل رجوع کنید به فرهنگ علوم عقلی - دکتر سید جعفر سجادی ذیل عقل).
6) 815. رسطالیس: مقصود ارسطو است.
7) 816. جالینوس: معرب یونانی senilaG (متولد 131 متوفی 210 میلادی) پزشک یونان قدیم که در تشریح، کشفیات ارزندهای دارد.
8) 817. عکوس: مصدر در زبان عربی به معنی تافتن - برگرداندن. نیز (جمع عکس).
9) 818. پر خیر و برکت است خداوند. پاک و منزه است پروردگار ما.
10) 819. خد: گونه - رخسار.
بیا ببوس در نقرهای که حلقهی آن
به در اشک مرصع (1)بود، چو عقد عروس
درخت عمر، برش در حضور حضرت اوست
اگر بری نبری، جای حسرت است و فسوس (2).
علی الخصوص (3)در این موقع همایونفر (4).
که روز مولد شاه و امام راست جلوس
سروش غیب ز یثرب (5)چه خوش بشارت داد
که رخ نهاد به گیتی، خدیو (6)خسرو طوس
دو چشم نجمه (7)از این نجم سعد، روشن باد
که از صحیفهی گیتی زدود، نقش نحوس (8).
مؤید است و مسدد (9)به فیض روح قدس
کز آنچه لایق او نیست داردش محروس (10).
هزار ناز کند، آیتی ز بندگیش
1) 820. مرصع: جواهر نشان.
2) 821. فسوس: دریغ - افسوس.
3) 822. علی الخصوص: بویژه (قید تأکید).
4) 823. فر: نیروی الهی - سعادت و تأیید آسمانی.
5) 824. یثرب: نام قدیم مدینه که پس از هجرت رسول اکرم (ص) تغییر نام یافت.
6) 825. خدیو: خداوند - شاه و نیز لقب فرمانروای کل مصر در امپراتوری عثمانی.
7) 826. نجمه: نام مادر حضرت رضا علیهالسلام که تکتم هم خوانده شده است.
8) 827. نحوس: شومیها و نیز دارای معنی مصدری است - شومی - نامبارکی (جمع نحس).
9) 828. مسدد: محکم شده - استوار شده.
10) 829. محروس: حفظ شده - نگهداری شده.
11) 830. جم و کیکاووس از پادشاهان افسانهای در تاریخ ایران.
12) 831. جم و کیکاووس از پادشاهان افسانهای در تاریخ ایران.
زلف بر رخ تا پریشان میکنی
عالمی را عنبر افشان میکنی
رخ برافروزی چو برگیری نقاب
از رخت باغ و گلستان میکنی
باز میپوشی رخ اندر گیسوان
ماه را در ابر، پنهان میکنی
از نگاه چشم مست پرخمار
عقل را مفتون و حیران میکنی
تا که ارزان آوری مشک ختن
زلف مشکین، باز لرزان میکنی
بر سر بازار مصر ای عشوهگر
جلوه، همچون ماه کنعان میکنی
شکر مصری تو را اندر لب است
لب گشایی، قند ارزان میکنی
در چمن از خندهی نوشین خویش
غنچه را از ناز، خندان میکنی
چشم بد دور از قد و بالای تو
جلوهی سرو خرامان میکنی
بگذری هر جا ز لعل دلفریب
بزم را رشک بدخشان میکنی
مردگان را جان دهد لعل لبت
کار عیسی از دو مرجان میکنی
آه کز کفر سر زلفت، خراب
خانهی صدها مسلمان میکنی
چشم تو مست است و شمشیرش به دست
عاشقان را رخنه، در جان میکنی
تا که بگشایی شکاف پیرهن
ماه را سر در گریبان میکنی
سرو قدان را تو ای سیمین عذار
بندهی سیب زنخدان میکنی
پاک دامانی ولی از خون من
خویش را آلوده دامان میکنی
عهد و پیمانت ندارد اعتبار
نقض عهد و نکث (1)پیمان میکنی
خانه دین را عمارت میکنم
از نگاهی، خانه ویران میکنی
برنیاید از سپاهی تیرزن
آنچه را کز تیر مژگان میکنی
خود نمیپرسی ز من روزی به مهر
از چه در شب آه و افغان میکنی
هر چه برهان آورم ای سیم تن
با تبسم نقض برهان میکنی
1) 832. نکث: تاب باز کردن از رسن و شکستن عهد، شکستن و قطع (غیاث اللغات).
خضر مایی، ساقی فرخنده پی
در پیاله آب حیوان میکنی
جام را روشن کنی چون آفتاب
معجز موسی بن عمران میکنی
جرعهای بخشی به زار بینوا
قطرهای را بحر عمان میکنی
ما غلامانیم پیر میفروش
از چه از ما روی پنهان میکنی
شهد منطق داری ای شیخ ضیاء (1).
کشوری را شکرستان میکنی
غنچههای نکتهها چون بشکفد
دفتری را چون گلستان میکنی
ویژه چون از طبع گوهر زای خویش
مدح سلطان خراسان میکنی
حضرت مهر آیت شمس الشموس
کز مقامش، عقل حیران میکنی
ای موالی، بر در این بارگاه
خوش به حالت تازه ایمان میکنی
آستانش مهبط فیض خداست
سیر در جنات رضوان میکنی
سر نهی بر آستانش با نیاز
چهره چون خورشید، تابان میکنی
حبذا، طوبی (2)که در خلد برین
نازها بر حور و غلمان میکنی
در حریم پور موسی طور حق
فخر بر موسی بن عمران میکنی
گر بدانی قدر خویش ای هوشیار
بر بساط قرن، جولان میکنی
از طواف مرقد سلطان طوس
فخر بر این هفت ایوان میکنی
هشت جنت را کنی بر خویش باز
بسته بر خود، هفت نیران (3)میکنی
میشود خشنود از تو مصطفی
تا زیارت در خراسان میکنی
هم از این درگاه، کسب معرفت
همچو آن مقداد و سلمان میکنی
روحانی متاله آقا میرزا مهدی الهی قمشهای استاد دانشگاه تهران در قمشه متولد شد و پس از طی مقدمات تحصیل، حکمت را در محضر آقا میرزا شیخ هادی فرزانه تلمذ کرد. قمشهای مدتی را نیز در مشهد گذراند و از محضر شیخ اسداله یزدی (مصحح حکمة الاشراق) بهرهها برد و پس از تکمیل علوم به تهران رفت و در دانشگاه تهران و حوزه به تدریس پرداخت. الهی علاوه بر دیوان اشعار صاحب تألیفات فلسفی است. وفات آن بزرگوار در سال 1393 هجری برابر 1352 شمسی اتفاق افتاد.
قصیده خراسانیه
کلیات دیوان حکیم الهی قمشهای، تهران، انتشارات علمیه اسلامیه، 1341 ش.
من بندهام شهنشه ایمان را
سلطان دین شهید خراسان را
تابنده مهر نه فلک عشقم
تا بندهام من آن شه ایمان را
آن عقل صرف و جوهر حکمت را
وان بحر علم و کشتی ایمان را
آن سر غیب و کاشف ما اوحی (1).
و ان شارح فواتح قرآن (2)را
آن رازدان علم لدنی (3)را
وان پردهدار شاهد پنهان را
کشور گشای ملک خلافت را
مالک رقاب قیصر و خاقان را
بگشود عشق طرهی مشکینش
سرمست کرد نرگس فتان را
1) 836. اشاره است به آیهی کریمه: «فاوحی الی عبده ما اوحی. ما کذب الفؤاد ما رأی» (آیهی 10 سورهی نجم).
2) 837. منظور آیاتی است در آغاز سورههای قرآن که از حروف مقطعه مانند: الر - الم - حم و غیره تشکیل یافته است.
3) 838. علم لدنی: علمی که کسی را نزد حق سبحانه و تعالی محض به فیض فضل او حاصل شود، حال آنکه از استاد نیاموخته باشد (غیاث اللغات).
اسرار علم غیب و شهود از وی
آموختند حضرت انسان را
در بارگاه قدس دل پاکش
آیینهایست حضرت سبحان را
یک پرتو فروغ رخش افروخت
چهر هزار مهر فروزان را
صاحبدلان ز دانش و عرفانش
افروختند شمع دل و جان را
عشاق را ز جام الستی (1)داد
صهبای ناب کوثر و رضوان را
گنجینهی جواهر قرآنی
مجموعهی حقایق فرقان را
بر درگه جلال همایونش
بین پاسبان ملایک رحمان را
خورشید طلعتی که ز رخسارش
افروخت مهر و ماه فروزان را
آن خسروی که لعل شکر خندش
آراست لعل و در بدخشان را
من آمدم به کوی تو ای جانان
طی کرده راه کوه و بیابان را
بر آرزوی دیدن رخسارت
دائم گشوده دیدهی گریان را
لطفی کن ای امیر دیار دل
این دلشکسته عاشق نالان را
وز لطفی ای نگار رهان از دام
این پر شکسته مرغ پریشان را
ای جرعهنوش زهر ستم کز شوق
برهم زدی عناصر و ارکان را
شمس الشموس عالم انواری
ای حسن رویت آینه، یزدان را
یا رب به قلب پاک رضا یعنی
آئینه، مر تجلی جانان را
آن مظهر جلالت یزدانی
آن منبع عدالت و احسان را
بیزارم از عدوی سیه بختت
مشتاقم آن دو نرگس فتان را
ای شهسوار ملک غریبستان
بنگر به چشم لطف، غریبان را
امر تو است مظهر کن، زان کرد
در گوش چرخ حلقهی فرمان را
وز لطف و قهر نیک و بدان انگیخت
از شیر پرده ضیغم غران را
ای حجت خدا به همه خلقان
حبل المتین سلاسل امکان را
ای سر وحی را تو بهین کاشف
وز علم غیب یافته تبیان را
درس وفا دانش و دین آموخت
عقل تو جان مردم ایران را
1) 839. اشاره است به آیهی شریفهی: «الست بربکم؟ قالوا بلی» (آیهی 172 سورهی اعراف) کنایه از روز ازل.
محکوم علم و حکمت قرآن ساخت
دانشوران سایر ادیان را
مجذوب نطق عرش خرد فرمود
ارباب فضل و دانش و ایمان را
از حق هزار مرتبه تحسین باد
آن ذات پاک مظهر یزدان را
آن واقف سرائر (1)پنهانی
وان عالم لدنی سبحان را
سبوح خوان فرشتهی قدوسی (2).
در ذکر بوسد آن لب خندان را
حسن تو نوگل ابد آموزد
آیات عشق مرغ خوش الحان را
مدحش الهیا به کتاب عشق
برخوان هزار آیت قرآن را
دکتر قاسم رسا در سال 1290 شمسی در تهران ولادت یافت و در سنین نوجوانی به مشهد رفت و تا آخر عمر در آنجا زیست بدین جهت است که شاعر خود را پرورش یافتهی خاک خراسان میخواند. پدرش شیخ محمدحسن رسا مردی مؤمن و خوش مشرب بود. رسا در سال 1315 شمسی در رشتهی طب فارغالتحصیل شد و مدتی در خراسان به طبابت و معاونت بهداری خراسان مشغول بود. دکتر رسا ملک الشعرای آستان قدس رضوی در ادبیات، لغت و تاریخ مهارتی داشت. اشعار وی روان و عموما ساده و بیشتر در مدح ائمهی معصومین علیهمالسلام است.
تاریخ وفات وی 1356 شمسی است.
دیوان دکتر قاسم رسا، به کوشش یدالله سحابی، تهران، 1340 شمسی.
آمد بهار و شد جوان گیتی ز فر فروردین
باغ و چمن از خرمی شد رشک فردوس برین
باد صبا دامن کشان بر دشت و صحرا شد وزان
از سبزه گوئی پرنیان گسترده بر روی زمین
کردند رنگین پیرهن بر تن عروسان چمن
شد باغ و صحرا و دمن پر لاله و پر یاسمین
زد سبزه صف از حد فزون، لاله ز خاک آمد برون
آن پرچمی زد سبزگون وین خیمهگاهی آتشین
از خرمی دشت و دمن، شد رشک فردوس عدن
از سبزه و گل شد چمن نقش نگارستان چین
گلزار از فر صبا شد روحپرور، جانفزا
چون طوس فردوس رضا از مقدم سلطان دین
خلق ایستاده کو به کو چشم انتظاری روی او
تا پرده از روی نکو گیرد نگار نازنین
شد جلوهگر نور خدا در روز میلاد رضا
کز بوی دلجویش فضا شد مشکبار و عنبرین
از (نجمه) سرزد اختری خورشید روشن گوهری
جانم فدای مادری کاورده فرزندی چنین
چون لعل شکربار او شیرین بود گفتار او
بر قامت و رخسار او بادا هزاران آفرین
شاهی که او را خاک در، روبد ملک با بال و پر
بر خاک پاکش مشک تر، ریزد ز گیسو حور عین
مهرش فروغ محفلم، خاکش صفا بخش دلم
گوئی که با آب و گلم، گشته ولای او عجین (1).
صبح سعادت روی او، خرم فضا از بوی او
فردوس رضوان کوی او «قل فادخلوها آمنین» (2).
از (تکتم) آن فخر زنان شد سر مکتومی (3)عیان
رازی که روشن شد از آن، اسرار قرآن مبین
دل واله و حیران او جانها فدای جان او
از خرمن احسان او ذرات عالم خوشهچین
سر خیل ابرار امم سرچشمهی فضل و کرم
مسجود ارباب نعم منظور اصحاب یقین
گردون به پاس نعمتش بنهاده سر در خدمتش
شاهی که تاج عزتش بگذشته از عرش برین
دیگر ندارد در جهان حاجت به فردوس و جنان
آن کس چو من بوسد ز جان قبر امام هشتمین
شاه سریر ارتضا محکوم فرمانش قضا
نجل (1)رسول مصطفی (ص) شبل امیرالمؤمنین (ع)
دل محو رخسار مهش، خرم بهشتی درگهش
سر سوده بر خاک رهش شاهان با تاج و نگین
رخ مطلع نور خدا، دل مظهر صدق و صفا
کاخش حریم کبریا، خاکش مطاف مسلمین
شاهی که از دیوان رب، آمد رضا او را لقب
ماهی که خورشید از ادب ساید به درگاهش جبین
آنجا که نامش برده شد، خرم، دل افسرده شد
شاهی که نقش پرده شد از خشم او شیر عرین (2).
گو موسی عمران دگر نام از ید بیضا مبر
کز لطف حق آمد بدر دست خدا از آستین
شاه ملایک پاسبان دائم حریمش در امان
چون پاسبان آستان، دارد چو جبریل امین
هر دم نسیمی جانفزا آید ز فردوس رضا
هم آستانش دلگشا، هم بوستانش دلنشین
سرچشمهی فیض ازل، سرلوحهی علم و عمل
هم در فصاحت بیبدل هم در سخاوت بیقرین
آئینهی انوار رب، گنجینهی فضل و ادب
جای سخن از لعل لب، افشانده درهای ثمین
من شاعر دربار او دربار فیض آثار او
از خرمن گفتار او همچون گدایان خوشهچین
از پرسش روز جزا دیگر چه غم دارد (رسا)
زیرا شفیعی چون رضا دارد به روز واپسین
گلزار اصفهانی
معاصر
دیوان گلزار، چاپ تهران، 1331 ش.
زلف مشک آیین تو یا عنبر سارا (1)ست این
طرهی (2)پرچین تو یا مأمن دلهاست این
گیسوانت از بنا گوش تو افتاده به دوش
یا که روز من به هجران یا شب یلداست این
روی زیبای تو یا خورشید یا باغ بهشت
یا قمر یا صبح صادق یا ید بیضاست این
طاق ابروی تو محراب است یا شق القمر
مد یاسین یا خم سر سورهی طاها (3)ست این
مژه و ابروست یا تیر و کمان رستمی
تیغ اسکندر بود یا خنجر دارا (4)ست این
چشم مست تست یا جادوست یا مشکین غزال
ساتکین میبود یا نرگس شهلاست این
لعل لب یا غنچهی نشکفته یا گلزار حسن
پستهی خندان بود یا شکرین حلواست این
معجز عیسی است یا سرچشمهی آب حیات
یا لب جانبخش تو یا لعل روح افزاست این
1) 847. عنبر سارا: مشک خالص و بیغش.
2) 848. طره: موی جلو پیشانی - زلف.
3) 849. یاسین و طه: به ترتیب نام سورههای 36 و 20 در قرآن کریم و از نامهای پیامبر (ص) است.
4) 850. دارا: مقصود داریوش سوم است که طی سه جنگ از اسکندر مقدونی شکست خورد و به دست بسوس والی بلخ کشته شد و با مرگ او سلسلهی هخامنشی منقرض گردید (330 ق. م.).
این دهان یا نقطهی موهوم یا سر خفی (1).
جوهر (2)فرد است یا پیدای ناپیداست این
خط بود گرد رخت یا هاله بر دور قمر
یا به لوح مصحف (3)رویت خط خضر است این
نخلهی طور (4)است یا طوباست یا شاخ سخن
قامت تو یا قیامت سرو یا بالاست این
قبلهی خلق جهان یا کعبهی مقصود جان
وادی ایمن بود یا کوی یار ماست این
بقعهی شاه خراسان یا حریم کبریاست
در زمین شد جلوهگر یا سینهی سیناست این
شعر یا عقد گهر اعجاز یا سحر حلال (5).
منطق «گلزار» یا طوطی شکر خاست این
1) 851. سر خفی: راز پنهان - لطیفهای است در دل که محل شهود است.
2) 852. جوهر فرد: کوچکترین جزء جسم که به اعتقاد قدما قابل تجزیه و تقسیم نیست و کنایه از دهان معشوق است.
3) 853. مصحف: قرآن - رساله و دفتری که حاوی مطالب دینی باشد.
4) 854. نخلهی طور: شجرهی طور که برای خورندگان روغن و نان خورش میرویاند (سورهی مؤمنون - آیهی 20) و نیز درختی که موسی از آن ندای «اننی انا الله» شنید.
5) 855. سحر حلال: شعر یا نثر عالی - سخن فصیح و بلیغ - نیز نام منظومهای است از اهلی شیرازی که ذووزنین است.
دکتر ناظر زاده کرمانی
معاصر
شکوفههای ولایت، سید خلیل شبیری، چاپ تهران، 1353 ش.
از سر برفت هوش ز شوق وصال تو
هرگز برون نمیرود از دل، خیال تو
مائیم در حریم تو سرگشته ذرهوار
ای آفتاب، خیره ز نور جمال تو
رضوان (1)رضا دهد که فرود آید از بهشت
روبد به مژه گرد، ز صف نعال تو
فرزند مصطفائی و دلبند مرتضی
کامل شد از ازل همه فخر و کمال تو
ایمن ز حادثات زمان آستان توست
مأمون نارشید چه داند مآل تو
شد فیض بخش، خاک خراسان سرفراز
از مقدم خجستهی فرخنده فال تو
عز آن بود که آل علی را خدای داد
ای عزت و جلال تو از ذوالجلال تو
هرگز مباد منفصل از دامن تو دست
ای با خدای خویش همه اتصال تو
ظل عنایت تو عجب سایهگستر است
ملجأ (2)کجاست جز کنف (3)بیهمال (4)تو
روز ولادت تو ولایم زری به طوس
با پای گر کشاند به عشق وصال تو
خواندی به پایبوس خود از مرحمت مرا
آخر چگونه شکر گزارم نوال تو؟
غم رفت و شادی آمد و آسود جان و هست
این معجزی ز مشهد جنت مآل تو
گفتم مگر چکامهای آرم به ارمغان
در بارگاه سلطنت بیزوال تو
عقلم نهیب زد که بپرهیز از این خیال
دم درکش از سخن که نباشد مجال تو
جائی که شاهباز تصور بریخت پر
گوید چه، مرغ طبع فروبسته بال تو
و آنجا که در معرفت آرند پیشکش
دیگر کسی بها چه نهد بر سفال تو
شوقم به ناله گفت که این احتیاط چیست
دارم عجب ز فکرت دیر انتقال تو
روزی چنین مبارک و وقتی چنین عزیز
نبود روا سکوت تو از انفعال تو
پیداست چون ز شعر تو شوق نهان تو
اخلاص را دلیل بود ذوق و حال تو
شاید در آستان شهنشاه ملک طوس
افتد قبول و بسترد از دل ملال تو
سید کریم امیری متخلص به «امیر» و مشتهر به «امیری فیروزکوهی» به سال 1288 شمسی در دهکدهی فرحآباد فیروزکوه پا به عرصهی وجود نهاد. نسب شادروان امیری - بنا به نقل خودش - از طرف پدر و مادر به سی و چند واسطه به امام همام حضرت سید الساجدین علی بن الحسین علیهماالسلام میرسد. استاد امیری پس از آموختن قرآن کریم و آشنائی با خواندن و نوشتن؛ در سن هفت سالگی به تهران آمد و در مدارس مختلف و نزد اساتید نامدار از جمله شیخ عبد النبی کجوری مازندرانی به کسب علم و طی مراحل کمال نائل شد. امیری به سبب طبع شاعرانه بیشتر اوقات خود را به مصاحبت شاعران و سخندانان و سرودن اشعار میگذراند و از هر خرمن خوشهای میچید. مدتی از عمر شاعر به کارمندی اداره ثبت تهران و تصدی دفتر اسناد رسمی گذشت.
امیری به شاعران گذشته به ویژه خاقانی، نظامی گنجوی، سعدی، مولوی و بیش از همه به صائب تبریزی علاقه داشت و به شیوهی آنان قصاید و غزلیات و قطعات زیبا و استوار سروده - دیوان شاعر در دو مجلد چاپ و منتشر شده است.
امیری فیروزکوهی در مهر ماه 1363 ش دیده از جهان فروبست.
به شکرانهی رفع علت و حصول عافیت به عنایت و کرامت هشتمین ائمهی هدی امام علی بن موسی الرضا صلواة الله علیهما (1).
باز جانی دگر از عالم جان یافتهام
آنچه جویند و نیابند من آن یافتهام
1) 860. دیوان امیری فیروزکوهی، به کوشش امیر بانوی مصفا، تهران، 1354 ش (دو جلد).
نه قرار دل و نه راحت جان بود مرا
هم قرار دل و هم راحت جان یافتهام
آنچه در پیریم از ذوق جوان گم شده بود
نک (1)به پیرانه سر آن ذوق جوان یافتهام
قوت پیری اگر چند نشانی است ز مرگ
این قدر هست که روزی دو، ضمان یافتهام
نقد عمری که به سوادی فریبندهی نفس
به عیان باخته بودم به نهان یافتهام
پس سی سال که صد پاره شد از خوف دلم
هم به سی پارهی قرآن که امان یافتهام
عمر دیگر که تو را از دگران بود سماع
نگران باش که من نزد گران یافتهام
گرچه زین پیش بهارم به خزان رفت ولیک
شکر لله که بهاری به خزان یافتهام
عافیت باختهیی بودم ازین پیش و به نقد
آن سلف باخته را بین که چه سان یافتهام
بر سمومی که تفش خرمن جان سوخته بود
از نسیم کرمی باد وزان یافتهام
نه خلیلم که ز آتش به عیان رست ولیک
قول (بردا و سلاما) (2)به عیان یافتهام
گرچه این یافتن اکنون غرر (3)گم شدن است
که توان در سفر جان نوان یافتهام
زان توانی که به پیری ز جوانی است مرا
نرهد تن به غروری که توان یافتهام
دیگر از عافیت جسم معاف از همه کار
این زمان بهره چه یابم که زمان یافتهام
بدل آنچه که گم شد ز من از عهد شباب
دل لرزنده و چشم نگران یافتهام
یافتم آخر ازین ورطه کرانی لیکن
آن غریقم که پس از مرگ کران یافتهام
نک که نزدیک به منزل شدهام زین ره دور
برو دوش سبک از بار گران یافتهام
یافتم عافیت اما چه برم بهره از آن
که پس از گم شدن دندان، نان یافتهام
گر نبی از پس چل سال نشان یافت ز وحی
من ز عقل از پس پنجاه نشان یافتهام
شاید این گوهر با نقد روان یافته را
دیگر ارزان نفروشم که گران یافتهام
این گنه هم ز من آمد که من آن دار شفا
دیر چون جستم هم دیرش از آن یافتهام
چشمهی آب بقا روضهی جانبخش رضا
که از آن کوثر دیگر به جهان یافتهام
نه همین کوثر دیگر که از آن منهل عذب (4).
هر طرف چشمه دیگر به جهان یافتهام
ماه تابندهی کش مهر فروزنده شرق
کش ز سعدین مه و مهر قران یافتهام
مطلع شمس خراسان نه که خورشید حیات
که از او در دل هر ذره مکان یافتهام
جان اگر جسم دگر یافت ز نعمای جنان
من از آن رشک جنان روح و روان یافتهام
آنچه از معجز موسی به خبر یافتهاند
من ز نوباوهی موسی به عیان یافتهام
از زبان هر که زیان بیند و من از در او
به زیان رفته ز جان را به زبان یافتهام
به مدیحش سخنی گفتم و بهر سخنی
صله زین به نتوان یافت که جان یافتهام (1).
آنچه زان باغ جنان یافت دل از طیب (2)امید
به زبان راست نیاید به جنان (3)یافتهام
ای تو مرضی حق ای بوالحسن ای اصل رضا
که یقین از تو پس از وهم و گمان یافتهام
جان چو بخشیدم اینک دل رنجور ببین
زین مقامی که در این دار هوان (4)یافتهام
در جحیم ریم (5)افتاده و حاشا که به صبر
گر از این آتش الا که دخان (6)یافتهام
هر کسی یافت درین خاک سیه جایی و من
زان میان کنج غم و رنج زیان یافتهام
جای در صف عقب دارم در مزد رهان (7).
گرچه در یوم رهان سبق رهان یافتهام
ورچه میزان لسان از همه بیش است مرا
این کمی نیز چو میزان ز لسان یافتهام
دارم امید که یابم هم از آن روضهی جود
که از آن روضه امان از حدثان (8)یافتهام
زدم این فال در این نیت و جان در طلب است
که مراد دل خود یابم و هان یافتهام
1) 865. اشارهی استاد امیری به قصیدهی غرائی است که در استقبال از قصیدهی خاقانی سروده و آن را به آستان حضرت رضا (ع) پیشکش کرده است. این قصیده در نامهی آستان قدس (شمارهی 17 نوروز 1343) چاپ شده است.
2) 866. طیب: بوی خوش و خوشی و خوش طبعی.
3) 867. جنان: دل.
4) 868. هوان: سستی.
5) 869. جحیم ری: کنایه از شهر تهران است.
6) 870. دخان: دود.
7) 871. رهان: گرو (شاعر در این بیت اشاره به روز گروبندی و مسابقه مینماید که گرچه در مزد گرفتن در صف عقب هستم ولی در روز مسابقه پیشتازم و برندهی مسابقه).
8) 872. حدثان: حادثه، چیز تازه و نو ظهور.
میروم تا در سلطان خراسان یابم
ذرهام راه به درگاه خور آسان یابم
عافیت باختهی ری خرابم شاید
کانچه را باختم اینجا به خراسان یابم
میبرم جان و تن آنجا که در آن وادی قدس
گر نیابم اثر از تن، ثمر از جان یابم
در گزندم، شوم آن روضه که راحتطلبم
دردمندم روم آن حوزه که درمان یابم
عمرم اینجا به پریشانی و حیرانی رفت
تا چه تعبیری ازین خواب پریشان یابم
سر و سامان ری و مردم ری را چه کنم
چه از آن یافتهام تا سر و سامان یابم؟
مورکم روزیم افتاده درین خاک و به جهد
میروم تا در درگاه سلیمان یابم
گهر گمشدهی عمر از آن در طلبم
ور نیابم گهر گمشده تاوان یابم
عافیت بردهی اندیشهی طهرانم و کاش
عافیت بخشی از اندیشهی طهران یابم
زخمی ناوک حدثانم و خونین پر و پای
میروم تا سپر ناوک حدثان یابم
میگریزم ز لگدمال ستوران به شتاب
تا پناهی ز لگدمال ستوران یابم
در فرار از ستم خلقم و آزار سپهر
چند ازین هر دو امان جویم و خذلان یابم
روزم از حال دل خسته دگر سان شده است
شاید ار حال دل خسته دگر سان یابم
جستن و یافتن من زری و مردم ری
بیش ازین نیست که غم جویم و خسران یابم
گر بجویم نه جز این است که حرمان جویم
ور بیابم نه جز این است که نقصان یابم
دل و جانم به هراس است زری، تا کی و چند
دل ترسان نگرم، جان هراسان یابم
در فرار از ریم ارچند به کوه است قرار
هم چرا سنگ صفت جا به کهستان یابم
یافتم این قدر از عمر فرو رفتهی خویش
کز جهان هر چه که جویم غم حرمان یابم
پیش ازین بود گمانم که چو خیزم به مراد
آنچه را کز در همت طلبم آن یابم
وین زمان سخت یقین آمدم از مشکل خویش
کز جهان نقد غم است آنچه که آسان یابم
رفت جان در طلب گوشهی امنی و هنوز
میدوم تا مگر آن گوشهی پنهان یابم
نیست شرمندهی احسان کس اینجا گهرم
نک بدان جا برم این گوهر و احسان یابم
گرچه زندانی بیمهری اخوان خودم
مهر اغیار ز بیمهری اخوان یابم
زین گرانان که درین غمکده اقران مناند
بالله ار نقد وفا یابم و ارزان یابم
دانهای بی برم افتاده درین خاک سیاه
که بجای نم باران دو طوفان یابم
ور کشم سر به گریبان که گریبانم نیست
سینه را چاکتر از چاک گریبان یابم
هر قدر دیده فروبندم و مژگان نزنم
خار در دیده و خاشاک به مژگان یابم
وز پریشانی احوال به هر سو که روم
نیک یابم که همین حال پریشان یابم
رو به سوی دری از هر در دیگر دارم
که ز دربانش کلید در غفران یابم
راه مردان خدا پویم و غفران طلبم
روضهی پاک رضا جویم و رضوان یابم
بویم آن خاک و از آن نفحهی ایمان شنوم
بوسم آن قبر و از آن رحمت یزدان یابم
آنچه جان خواست ز آیین رضا، آن طلبم
و آنچه دل جست ز انوار صفا آن یابم
سر خط بندگی او چو بدست آرم باز
زان خط اوراق عمل را خط بطلان یابم
گل بستان الهی به شبستان رضاست
عندلیبم که نشاط از گل بستان یابم
نیست آمرزش رحمن مگر از راه رضا
چون رضا یافتم آمرزش رحمن یابم
راه گم کردهام این وادی ظلمانی را
شایم این قدر که آن چشمهی حیوان یابم
دل من جز به در وی نپذیرد آرام
نشکست این گهر آن گونه که جبران یابم
نور امید نیابد دلم از صبح عراق
هم من این نور در آن شام شبستان یابم
دیگران نقد کرم زان در چون یافتهاند
من هم آن نقد کرم یابم و چونان یابم
مشرق صبح امید است و در آن مشرق نور
عوض دیدهی گریان لب خندان یابم
ناامیدم روم آن سو که امیدی رسدم
بیپناهم شوم آنجا که نگهبان یابم
برم این تحفهی شایان به خراسان ز عراق
که ز سلطان خراسان صله شایان یابم
بو نواس (1)
ابیاتی در وصف حضرت رضا (ع) دارد.
عجم و دعبل عصرم؛ لابلکه من اندیشهی خود برتر از ایشان یابم
1) 873. ابونواس: حسن بن هانی شاعر ایرانی الاصل عربی گوی (146 - 198 ه) وی مبتکر تغزلات در ادب عرب به شمار میرود. او در اهواز متولد شد و در بصره نشو و نما یافت و به بغداد رفت و به خلفای بنیعباس پیوست. سپس به دمشق و مصر رفت و به بغداد برگشت و تا پایان حیات آنجا ماند. شعر او فصیح و نیکوست.
دعبلم (1)غاشیه بر دوش کشد تا در شاه
تا سخن بهتر ازو گویم و عنوان یابم
وز قبول سخن از درگه خاقان بهشت
به سخن رتبت خاقانی شروان یابم (2)
رهروم مقصد امکان به خراسان یابم
تشنهام مشرب احسان به خراسان یابم
سروده است.
.نی که از هر چه که باید به همین شادم ازو
که چو بازآیم از آن در در غفران یابم
1) 874. دعبل خزاعی: شاعر مدیحه سرای اهلبیت (ع) قصیدهی تائیهاش در وصف حضرت رضا (ع) معروف است. منظور شاعر از مصراع (دعبلم غاشیه بر دوش کشد تا در شاه) این است که: دعبل غاشیه مرا تا در سلطان خراسان بر دوش میکشد.) غاشیه کش: کسی است که نمد زین سوار کار اصلی را بر دوش میکشد تا هر جا توقف کند؛ نمد زین را بر دوش اسبش نهد.
2) 875. این قصیده را امیری فیروزکوهی به اقتفای قصیده خاقانی شروانی به مطلع:
دیوان امیری فیروزکوهی، به کوشش دکتر امیر بانوی مصفا - تهران - چاپخانه حیدری، 1356 (ج 2).
هر آنکه زین در فرخنده پی فراز آمد
اگر به عرش برین رفت بازآمد
بدین در از در هفت آسمان برآری سر
که این فرود، نموداری از فراز آمد
ملک باذن دخولش ز نه رواق سپهر
ز (ادخلوا بسلام) (1)به پیشباز آمد
فلک به رفعت قدرش ز صفهی ملکوت
بآیت (اذن الله) (2)
(آیهی 36 سورهی نور).
در نماز آمددرآ ازین در حاجت گشا که از سر شوق
فرشته در طلب و عقل در نیاز آمد
نیامد از در مکان چنین دری که خدای
ز گنج رحمت ازین در گشاده راز آمد
رضای حق و رضای رسول و مرضی خلق
ز هر زبانهی این در سخن طراز آمد
به یمن مژدهی سرسبزی از حصول مراد
لوای سبز ازین در به اهتزاز آمد
مرو به غفلت ازین در که خادمش ملکیست
که کارسازتر از بخت چارهساز آمد
هزار و سیصد و پنجاه و چار شمسی بود
که این در از غرفات بهشت باز آمد
مدرس صادقی
معاصر
ای که سلطان سلاطینی و کنز فقرائی
در جهان از ره الطاف معین ضعفائی
بهر خلق دو جهان ناصر و هم یار و معینی
هادی خلقی و بر راه خدا راهنمائی
زادهی حیدر و باب تو بود موسی جعفر
نام پاک تو رضا زانکه تو راضی به قضائی
من چه گویم به مدیح تو که لالست زبانم
معدن حلمی و دریای کرم کنز عطائی
کی توان وصف نمودن صفت پاک کریمت
مجمع جمله صفات حسن و نعت و ثنائی
ای که هستی ز خدا مظهر الطاف و بزرگی
وز نبی مظهر حلم و کرم و جود و سخائی
نیست محرم کسی کز ره اخلاص و حقیقت
بر سر کوی تو آید پی حاجت به گدائی
غرق در بحر علومت شده هر عالم دانا
زانکه خود معدن علم و ادب و مهر و وفائی
زنده دل آنکه خورد آب ز سرچشمهی علمت
خضر اندر طلب آب و تو سرچشمه مائی
ای شه گلشن ایجاد که فرزند رسولی
قبلهی هفتم و فریادرس هر دو سرائی
گرچه در شهر خراسان به غریبی زدهای کوس
یاور جمله غریبان و غریب الغربائی
متوسل به تو باشیم و نداریم امیدی
مددی ای که تو در هر دو جهان سرور مائی
دیدن تربت پاکت همه داریم تمنا
بر سر ما به دم نزع (1)تو از لطف بیائی
حاجت جمله برآر از کرم و لطف عمیمت (2).
ای که بر شیعهی خود معطی (3)هر لطف و عطائی
من کجا حصر توانم صفت ذات شریفت
هر ثنائی ز تو گویم تو خود افزون ز ثنائی
گر بگویم تو چو شمسی نبود لایق وصفت
زانکه روی تو به خورشید دهد نور و ضیائی
خوانمت شاه، ولی جملهی شاهان به حقیقت
بر در خادمت آیند دمادم به گدائی
گردش ارض و سما جمله به امر تو منظم
آمر شمس و نجوم و فلک و ارض و سمائی
تا مدرس شده مداح شه طوس دمادم
رسد از پرتو آن شاه به او لطف و عطائی
سید محمدعلی ریاضی یزدی
معاصر
شکوفههای ولایت، سید خلیل شبیری، چاپ تهران، 1353 شمسی.
ای شه طوس که سلطان سریر (1)دو سرائی
ما سوی الله (2)همه ظل تو و تو ظل خدائی
تا خلایق همه در روی تو بینند خدا را
پرده بردار که بیپرده خدا را بنمائی
خازن و مخزن اسماء تعالی و تقدس
ولی ملک قدر منشی دیوان قضائی
ثقل اکبر که به فرمان نبی تا لب کوثر
نیست بین تو و قرآن به خداوند جدائی
نظری هم به گدائی به من گوشهنشین کن
ای که در پادشهی صاحب ایوان طلائی
وای فردا اگر امروز ز من دست نگیری
ای که خود دست خدا و پسر خون خدائی
آمدم قبر تو بوسیدم و رفتم به امیدی
که شب اول قبرم تو به دیدار من آئی
با همه جرم و خطا بر درت ای شاه معظم
آمدم با دو صد افغان و نوا من به گدائی
پردهدار حرم سر عفاف ملکوتی
آیهی رحمت حق فوق سماوات علائی
باز بر روی (ریاضی) زره لطف دری کن
که کند همچو نوائی به جهان کامروائی
خلیل الله خلیلی - معاصر
استاد سابق دانشگاه کابل
دیوان خلیل الله خلیلی، به کوشش محمد هاشم امیدوار هراتی، تهران، 1341 ش.
فرخنده کشوری که تویی شهریار آن
آسوده مردمی که تویی غمگسار آن
گلزار شرق را نبود تا ابد خزان
ای رحمت خدا چو تویی نوبهار آن
رخشنده خاتمی است در انگشت مرتضی
نازد به نام تو گهر آبدار آن
بالد به خویش چرخ چو تابد به شهر تو
خورشید روز و اختر شبزندهدار آن
خوشبخت آن کسی که تپد از ره وفا
یک دم به یاد تو دل امیدوار آن
راه حرم کجاست که سرگشتگان شوق
آوردهاند جان به لب از انتظار آن
لیلای عشق را شده عمریست ناقه پی
کو میر کاروان که کشاند مهار آن
مغلوب فتنه گشته کنون وضع روزگار
راه نجات بسته شد از هر کنار آن
چون کشتی شکسته در امواج حادثات
گه خم شود یمین وی و گه یسار آن
یک پرتو امید نبینم ز هیچ سو
در روزهای تیره و شبهای تار آن
جز مشعل خدای که این کشتی خطیر
زین بحر فتنهزای برد بر کنار آن
در دست دوستان خدا مشعل حق است
روشن کنند بهر بشر رهگذار … آن
شادم ز بخت خویش کزین آستان برم
امروز بر جبین ارادت غبار آن
تبریک عید مولد فرزند مصطفی
تا صبح حشر بس بودم افتخار آن
همسایگان کوی رضاییم ای خدا
رحمی نما به ما به طفیل جوار آن
عرض درود باد به این مرجع امید
تا هست چرخ و گردش لیل و نهار آن
تا آفتاب بوسه زند صبح بر درش
تا اختران کنند شبانگه نثار آن
محمود والا نژاد
معاصر
پناهگاه همه بیپناه و جا اینجاست
مطاف و قبلهگه هر شه و گدا اینجاست
ز هر کجا که شوی رانده و فرومانی
به کردگار قسم جای التجا اینجاست
اگر دوای غم و درد و ناخوشی خواهی
به آستان رضا سر بنه دوا اینجاست
اگر تمام طبیبان تو را جواب کنند
مدار باک و مخور غم تو را شفا اینجاست
اگر نداری و قرضت فزون ز دارائیست
بیا بیا که همه قرض تو ادا اینجاست
اگر که چشمهی آب حیات میخواهی
مرو به راه غلط چشمهی بقا اینجاست
اگر که بخشش و آمرزش گنه خواهی
بیا امام رئوف حضرت رضا اینجاست
اگر زمانه شود پرخطر بلا خیزد
برای کشور ما دافع بلا اینجاست
ولایت است چو حصنی به پیش قهر خدا
شه حدیث کن سلسله طلا (1)اینجاست
به شکل و خلق بود چون پیمبر خاتم
عجب مدار که فرزند مصطفی اینجاست
به زهد و علم بود چون علی ولی الله
بیا ولی خدا پور مرتضی اینجاست
به غیر خاتم پیغمبران که جد وی است
بزرگ سرور و مولای انبیاء اینجاست
جلال و عزت و جاه خدا نگرد در او
چه اوست حجت و مرآت حقنما اینجاست
امام حاضر و ناظر ضمیر ما داند
چرا که عالم بر سر و الخفا اینجاست
خلاصه هر چه صفات خداست در او هست
نگویمش که خدا - ذات کبریا اینجاست
1) 883. سلسله طلا: اشاره است به حدیث معروف سلسلة الذهب که مستند است به قول معصومین و رسول اکرم و حدیثی است قدسی که شرح آن گذشت.
مهدی جلالی
معاصر
در خلوت پاک کبریائی
پیچید نسیم آشنائی
تا نعرهی عشق بر فلک خاست
ای عقل برو نه جایت اینجاست
محبوب و حبیب گرم رازند
اغیار بدین حرم چه تازند
جبریل شنو منه ادب را
گلبانگ «ابیت عند رب» (1)
(احادیث مثنوی، ص 88).
راجبریل در این میانه چون باد
از دوست خبر به دوست میداد
چون دید عیان نهایت عشق
پی برد به حد و غایت عشق
میدید نهایتی که خود باز
میزاید از آن نهایت، آغاز
چون باد صبا ز باغ خیزد
با خرمن شاخهها ستیزد
یک بوی خوشش نرفته از دست
از بوی هزار گل شود مست
جبریل که پیک آستان بود
در خاک، سفیر آسمان بود
آورد پیام حق به احمد
آن دیر رسیدهی سرآمد
با خلوتی حریم دلدار
سر کرد چنین حکایت از یار:
از دوستی علی سخن گفت
زین نکته نغز بهر من گفت
این عشق علی دژی است محکم
در آن شده ایمنی فراهم
هر کس که در آن پناه گیرد
اندوه و عذاب کی پذیرد
در مأمن عشق جای غم نیست
جائی که خدا بود صنم نیست
1) 884. اشاره است به حدیث نبوی: «ابیت عند ربی یطعمنی و یسقینی» «در نزد پروردگارم شب را به روز آوردم و او مرا از شراب و طعام [وصال] چشاند» این حدیث در مقام وصال حبیب با محبوب نقل شده است.
این راز که جبرئیل سرداد
هر راهبری به آن دگر داد
احمد به علی، علی به فرزند
هر یک دل دیگری بیا کند
این لعل که نغز و خونچکان بود
در قاب طلائیش نهان بود
این بار امانت خدائی
آویزهی سقف کبریائی
بر دوش یکی نشسته یک چند
میرفت به روی دوش فرزند
آنگه که ز هشتمین ستاره
شد جامهی شب هزار پاره
آن شمس شموس هفت کشور
رو کرد به سرزمین خاور
آنگه که پیمبر ولایت
آمد سوی کشور ولایت
این قصهی دلنواز سر داد
زین راز به عالمی خبر داد
این طرفه نگر که آن خردمند
در باغ شمیم گل پراکند
علیاکبر پیروی
معاصر
دسته گل محمدی، علیاکبر پیروی، تهران، شرکت سهامی طبع کتاب، 1346 ش.
مرا به لطف تو پیوسته گر نگاه بود
نه بهر حشمت و عز و جلال و جاه بود
رضای خاطر تو خواهم و نخواهم هیچ
که هیچ بودن من بهترین گواه بود
شدم رضا به رضای تو از تو میخواهم
ره رضای تو پویم که شاهراه بود
رضا شهنشه خوبان علی بن موسی
ابوالحسن که حریمش پناهگاه بود
خدا رئوف و رسولش رئوف و اوست رئوف
رضا و رأفت او رحمت اله بود
امام ثامن و ضامن که آستانهی او
پناه مردم بیپشت و بیپناه بود
شه سریر ولایت که هر که از در او
بتافت روی، همه طاعتش تباه بود
هماره کشور ایران ز یمن مقدم او
قرین شوکت و محسود مهر و ماه بود
بگو به خصم که سلطان دین و خسرو طوس
رضا همیشه نگهدار و دادخواه بود
بیا ز درگه او (پیروی) گدائی کن
گدای درگه این شاه پادشاه بود
غلامرضا قدسی
معاصر
ز آستان رضا سر خط امان دارم
رخ نیاز بر این پاک آستان دارم
اگر چه کم ز غبارم، به شوق نکهت گل
همیشه جای، در این طرفه بوستان دارم
ز تیر حادثه مرغی شکسته بال و پرم
درین چمن به صد امید آشیان دارم
چو ذرهام ولی از جبههسائی حرمش
دلی چو مهر فروزان آسمان دارم
اگر ز قافلهی عاشقان او دورم
چو گرد، چشم به دنبال کاروان دارم
چو کوه، پای، به دامن کشیدهام در طوس
ز همجواری او فخر، جاودان دارم
اگر گیاهم، اگر خار، از عنایت حق
هماره نکهت این نغز گلستان دارم
رضا هزار و یک آمد چو اسم حق به عدد
که این لطیفه من از طبع نکتهدان دارم
بود چو مظهر اسماء کبریا نامت
همیشه نام بلند تو بر زبان دارم
کجا هوای جنان راه دل تواند زد
که پرتوی ز ولای تو در جنان دارم
بهار عمر چو طی شد به بوی تو ای گل
کنون به لطف تو امید در خزان دارم
ز گلشن حرمت کی روم که لاله صفت
ز داغ عشق تو عمری به دل نشان دارم
ز درگه تو به جائی نمیروم هرگز
که چون تو رهبر والا و مهربان دارم
پی نثار، اگر گنج شایگانم نیست
به خاک درگه تو اشک رایگان دارم
ز آفتاب قیامت مرا چه غم که مدام
به سر ز سایهی لطف تو سایبان دارم
به چشم خاک درت تا که توتیا سازم
ز اشک شوق بسا دیده ابرسان دارم
به دامن کرم عالمی نیاویزم
به دامن تو زنم دست، تا که جان دارم
سیه چو خامه اگر شد دل شکستهی من
امید از کف تو سر خط امان دارم
تو را که لطف چو بحری است بیکران، رحمی
که من گناه، چو دریای بیکران دارم
نیم چو دعبل اما فزونتر از دعبل
چکامهها به مدیح تو ارمغان دارم
شکنجهها که ز طاغوت دیدم، آثارش
به جرم عشق تو در جسم ناتوان دارم
به جز تو از همه کس داغ آرزوها را
بسان لالهی خونین به دل نهان دارم
بود ز وصف تو عاجز اگر چه طبعم، باز
کنم ثنای تو تا خامه در بنان دارم
مرا که نیست معانی بلند و واژه بدیع
کجا سزاست که اوصاف تو بیان دارم
مرا که نام، غلام رضا بود (قدسی)
بس افتخار از این نام، در جهان دارم
مهین ولی خداوند، حکمران قضا
سپه رأفت و بحر کرم، امام رضا
فرشته داد به اهل زمین ز عرش، نوید
که شب چو دور ستم طی شد و سپیده دمید
به شبروان خبر آمد که سینهی شب را
چو قلب اهرمنان، تیغ آفتاب درید
پیام داد به شبزندهدار، مرغ سحر
که صبح وصل، ز پیراهن افق خندید
رسید مژده به سرگشتگان قلزم عشق
که در محیط جهان کشتی نجات رسید
گلی ز گلشن ایمان شکفت کز رویش
به باغ، رنگ ز رخسار گل ز شرم پرید
مشام جان شده خوشبو ز نکهت شادی
مگر به گلشن هستی نسیم شوق، وزید
زمانه کرد به بزم فلک، چراغانی
توان نشانهاش از جلوهی کواکب دید
گرفت پرده ز رخسار، تا که شمس شموس
به خاک پای وی از شوق بوسه زد خورشید
نهاد پا چو به ملک وجود، امام رئوف
نثار مقدمش از دیده اشک شوق چکید
چو زد به کشور هستی امام هشتم گام
عیان به اهل جهان شد ودیعهی توحید
مهین امام همامی که روز و شب، ز شعف
برند سجده به درگاه او سیاه و سپید
شکفت تا گل آزادگی ز گلبن دین
نشست بر لب آزاده، خندهی امید
زهی جلال، که از اشتیاق همنامیش
ز افتخار مقام رضا به خود بالید
بلند شد چو نوایش به نغمهی تکبیر
ز شوق، خاست ز نای مدینه بانگ نشید
زهی بزرگ که درزیگر قدم ز نخست
ز لطف جامهی رفعت به قامتش پوشید
نگر به دیدهی حقبین جمال ایزدیش
که هست از رخ او جلوهی خدای، پدید
خدای، جلوه در آئینهاش کند به یقین
بهر دلی که فروغ ولایتش تابید
کجا به جام جهانبین جم نظر دارد
کسی که از میمهر و ولای او نوشید
هر آنکه سود ز اخلاص سر به درگاهش
به حق حق که ز درگاه او نشد نومید
دعا به درگه او نقشی از اجابت یافت
حریم او شده بر قفل مشکلات، کلید
پناه در حرمش کافر و مسلمان یافت
درین سخن نبود هیچ جای گفت و شنید
اگر شکسته دلی شد ز عشق او مجنون
به روز حشر سرافکنده نیست همچون بید
چو خامه هر که نهد سر به خط فرمانش
ز همتش خط بطلان به هر دو کون کشید
ثنا و مدح علی بن موسی جعفر (ع)
به شعر گر ندهد جلوه کی شود جاوید
ز باغ دلکش فردوس، طایر قدسی
گل مراد خود از گلشن خراسان چید
مهین ولی خداوند، حکمران قضا
سپهر رأفت و بحر کرم، امام رضا
سید محمود گلشن کردستانی
معاصر
جان سرگردان بدین دار الامان آوردهام
چون فلک رو بر در این آستان آوردهام
جسم بیماری در این درالشفای بیدلان
جان بیتابی بدین دار الامان آوردهام
ای پدر در آستانت، من که فرزند توام
تا بگیرم حرز جان، خط امان آوردهام
ای امام هشتم ای میر خراسان سوی تو
عشق را تعویذ جسم و حرز جان آوردهام
کمترم از ذره، لیک از آفتاب مهر تو
سر به گردون، فرق را بر فرقدان آوردهام
هر دو عالم را مداری گر نباشد غیر عشق
عشق عالمتاب را خود ارمغان آوردهام
بهر دیدار تو دارم یک جهان شوق و نیاز
آستانبوس جلالت را جهان آوردهام
در مقامت آه سوزان قصهگوی حال دل
در حضورت اشک خونین ترجمان آوردهام
فرشیم من لیک باشد همقدم عرشی مرا
جبههسای مقدمت را آسمان آوردهام
خشکدستیهای گردونم شد از خاطر که من
خویش را با نام تو رطب اللسان آوردهام
تلخکامیهای دورانم فراموشست از آنک
طبع را با یاد تو عذب البیان آوردهام
ای بهار معرفت ای گلشن آرای کمال
گل ز گلزار تو در فضل خزان آوردهام
تکیهگاه عارفانی قبلهگاه عاشقان
کافرم گر جز حقیقت بر زبان آوردهام
بعد دیدارت به گردون نازم و گویم به خلق
فیضی از آن نخبهی کون و مکان آوردهام
نو گل باغ کرامت را اثر در من نگر
اختر چرخ امامت را نشان آوردهام
رشحهای نوشیدهام زان بحر رحمت خضر وار
تشنه جان را موجخیز بیکران آوردهام
از بهشتی، نکهت یاس و سمن بشنیدهام
وز سپهری، طالع اختر فشان آوردهام
کنج عزلت جستگان را این بشارت میدهم
کز دیار عشق گنج شایگان آوردهام
دستافشان پایکوبان سر ز پا نشناخته
آستینی پر گهر زان آستان آوردهام
در جهان خاکیم لیکن ز فیض قرب او
صد نشان از شور و شوق آن جهان آوردهام
اهل حق را گویم و گریم ز شوق آسیمهسر
داستانی طرفه بهر دوستان آوردهام
پرتو افشان آفتابی در دلم تابیده است
ز آفتابی بس فروغ جاودان آوردهام
زین سفر آوردهام خود کیمیای مهر دوست
خاطری مفتون و جانی مهربان آوردهام
تا نپنداری در این سودا بود داد و ستد
این همه از لطف یزدان رایگان آوردهام
اقتدا کردم به حسان العجم (1)در این مقام
بهر اخوان بهره زان گسترده خوان آوردهام
از حکیم طوس در سر نشأهها باشد مرا
آری از طوف مزارش بوستان آوردهام
حجة الحق پیر خیامم به جان گلشن دمید
زان بهار عشق و معنی گلستان آوردهام
از کمال شیخ نیشابور (2)و فیض مرقدش
گنج عرفان کاروان در کاروان آوردهام
فیض دیدار رضا را بین که با دیدار او
یک جنان (3)دیدم ولیکن صد جنان آوردهام
هان و هان از یمن ایمان کلک معنیزا نگر
الله لله لطف دیگر از بنان آوردهام
تازگی از بیت بیت شعر «گلشن» بین عیان
تا نپنداری که سبک باستان آوردهام
احمد کمال پور «کمال»
معاصر
ای مرا آرامش جان، زی تو جان آوردهام
بندگی را در حضورت ارمغان آوردهام
بارگاهت را پی تعظیم، سر بسپردهام
آستانت را پی تشریف، جان آوردهام
خاک کوی مشکبویت را به مژگان رفتهام
محضرت را روی گردآلود از آن آوردهام
دردمندم، سر بر این مهر آستان بنهادهام
ریزهخوارم رو بر این گستردهخوان آوردهام
جرم پنهان گر بیابان در بیابان کردهام
اشک پیدا کاروان در کاروان آوردهام
جسم و جانی خسته و فرسوده از بار گناه
در جوار رحمتت ای مهربان آوردهام
ذرهای را پایبوس مهر تابان کردهام
قطرهای را سوی بحر بیکران آوردهام
از بد ایام و از جور گروهی نابکار
با تضرع رو بر این دار الامان آوردهام
شکوه را بستم لب و بگشادم از دل جوی خون
آنچه بودم در نهان، زی تو عیان آوردهام
جان درد آلود و آه سرد و چشمی اشکبار
این همه همراه جسمی ناتوان آوردهام
ای سراپا لطف، دریابم که افتادم ز پای
دستگیرم شو که بس بارگران آوردهام
گر بگردانی تو روی از من که را روی آورم؟
با امیدی روی بر این آستان آوردهام
آشیان در دست بادم، مرغ طوفان دیدهام
دل به بوی گل به سوی بوستان آوردهام
دور از این سرسبز گلشن هرگزم روزی مباد
آشیان اینجاست، برگ آشیان آوردهام
هر چه دارم از طفیل لطف بیپایان تست
گر لبی خاموش و گر طبعی روان آوردهام
گفتن و ناگفتن من با اشارات تو بود
بس خطا گفتم که این آوردم آن آوردهام
هم تو را میآورم در ساحت قدست شفیع
هم تو را در پیشگاه تو ضمان آوردهام
با کدامین آبرو از رفتهها عذر آورم
من که با سرمایهی هستی، زیان آوردهام
بر قبول خواهش دل گر مرا دست تهی است
دامنی پردر و گوهر ارمغان آوردهام
ذرهام پیوندم از خورشید کی گردد جدا
نیستم، اما ز هستیها نشان آوردهام
نعمت اینم بس که در هر صبحدم چون آفتاب
رو به دربار امام راستان آوردهام
این بزرگی بس مرا کز نعمات قرب جوار
سر خط آزادگی تا جاودان آوردهام
زادگاهم توس و جانپرورد این آب و گلم
خانهزادم برتری زین خاندان آوردهام
دایه، کامم را به نام نامیت برداشت از آنک
در نخستین حرف، نامت بر زبان آوردهام
ای خدا را حجت و ای هشتمین حجت به خلق
گر قبول افتد زبان مدحخوان آوردهام
خامه عمری خیره رفت و چامه هم، اینک ز شوق
بیریا در خدمتت این هردوان آوردهام
بر دهانم خاک! کی یارم ثنایت را به لفظ
بلکه این معنی برای امتحان آوردهام
گفتم از الفاظ رنگین زیوری بندم به نظم
ای دریغا کاسمان و ریسمان آوردهام
وصف ذاتت در بیان هرگز نگنجد لاجرم
از دل امیدوارم ترجمان آوردهام
اشک، یاری کرد و دل شد راهبر این چامه را
راستی را سودهی دل ارمغان آوردهام
چون مرا در ساحت قدست نمیباشد «کمال»
مصرع برجستهای را نورهان (1)آوردهام
در خراسان پیرو استاد شروانم که گفت:
«این گلاب و گل همه زین بوستان آوردهام»
1) 888. نورهان: رهآورد، تحفه و سوغات (غیاث).
علی باقرزاده «بقا»
معاصر
من خاکبوس درگه جانانم
روشن ز مهر اوست دل و جانم
آبشخورم به خاک سناباد است
یعنی مقیم روضهی رضوانم
چون ذرهام به رهگذر خورشید
چون مور بر سریر سلیمانم
آب بقا به خضر ببخشایند
من در کنار چشمهی حیوانم
تا سایهی هماست مرا بر سر
بیاعتنا به افسر خاقانم
تا بودهام رضا به رضای دوست
مانند گل شکفته و خندانم
هم جرعهنوش بادهی توحیدم
هم خوشهچین خرمن عرفانم
تا یافتم به کوی رضا مأمن
آسوده از حوادث دورانم
از چشمهی حیات بود آبم
وز سفرهی کریم رسد نانم
تا بردهام به حکم رضا فرمان
هستند مهر و ماه به فرمانم
تا مهر هشتم است مرا سرور
هفت اخترند بر سر پیمانم
منت خدای را که به حکم عشق
از عاکفان کعبهی ایمانم
از دوستان حیدر کرارم
وز پیروان مکتب قرآنم
مدحتگرم سلاله زهرا را
باشد گواه، دفتر و دیوانم
ای جان پاک بر خط فرمانت
سر بر نهاده، بر سر پیمانم
عمری به شوق کعبهی دیدارت
فارغ ز نیش خار مغیلانم
عمری غبار مقدم زوارت
شد توتیای دیدهی گریانم
عمری ز سوز سینه و صدق دل
بر آستان قدس تو دربانم
در هر کجا که بار سفر بستم
سوی تو بود دیدهی حیرانم
تا سر نهادهام به حریمت، هست
خرم چو فروردین، دی و آبانم
هان ای غریب طوس، رسید اینک
روز وداع و شام غریبانم
هنگام رستخیز، مرا دریاب
کز جرم بیشمار هراسانم
شمس الشموس هستی و از احسان
پرتو فکن به کلبهی احزانم
ضامن شدی تو آهوی صحرا را
تضمین نمای، بخشش عصیانم
خاکم سرشتهاند به مهر تو
رخ تافتن ز کوی تو نتوانم
در بامداد حشر تو را جویم
در بارگاه قدس تو را خوانم
محمدحسین بهجتی - شفق
معاصر
به کوی رضا، جان صفا میپذیرد
در اینجا، فروغ خدا میپذیرد
تو ای بینوا، رو به سوی رضا کن
که این پادشه، خوش گدا میپذیرد
به پابوس او رو که زوار خود را
سر خوان جود و عطا، میپذیرد
بود رحمتش بیکران همچو دریا
هم آلوده، هم پارسا میپذیرد
اگر دردمندی بیا بر در او
که هر درد اینجا، شفا میپذیرد
خدا را به او خوان و خواه آنچه خواهی
که ایزد به پاسش دعا میپذیرد
امید دل من، به من کن نگاهی
که جان از نگاهت صفا میپذیرد
بخواه از خدا تا ببخشد گناهم
که تو آنچه خواهی، خدا میپذیرد
در آتش بسوزان «شفق» هر هوی را
که جانان، دل بیهوی میپذیرد
ذبیح الله صاحبکار (سهی)
معاصر
تا که ره بر درگه آل پیمبر یافتم
هر چه گم کردم به هر درگاه از این در یافتم
آنچه اسکندر ز فیض چشمهی حیوان نیافت
من ز خاک آستان آل حیدر یافتم
تا که آوردم برین دولتسرا روی نیاز
از دم روح القدس فیض مکرر یافتم
بر در ارباب دنیا کی نهم روی نیاز
من که زین در کیمیای عافیت دریافتم
یک نفس رو برنخواهم تافت زین دار الامان
راحت خاطر از ین در، یافتم گر یافتم
دامن مطلوب ازین درگاه آوردم به دست
گوهر مقصود ازین خاک مطهر یافتم
تشنهکامی خسته بودم در بیابان طلب
لطف ایزد یار شد تا ره به کوثر یافتم
نقد توفیق و سعادت را که میجستم ز بخت
در حریم زادهی موسی بن جعفر یافتم
سالها سرمایهی عمر ار به غفلت باختم
رخ چو بر این خاک سودم عمر دیگر یافتم
آنچه بر این آستان اشک تمنا ریختم
بخت یاری کرد و از هر قطره گوهر یافتم
بارگاه هشتمین شمع ولایت را به طوس
مرجع آمال درویش و توانگر یافتم
مژدهی رحمت نیوشیدم ازین دارالسلام
نکهت رضوان درین خاک معطر یافتم
گر به خود زین طالع فرخنده میبالم رواست
کاین هما را بر سر خود سایهگستر یافتم
داشتم همواره بر الطاف او چشم امید
تا سرانجام از نهال آرزو بریافتم
تا که بر این در پناه آوردم از کید جهان
خویشتن را ایمن از هر فتنه و شر یافتم
جان و دل قربان مولائی که از فر و جلال
ملک دلها را به عشق او مسخر یافتم
تا گدای این درم سر بر فلک سایم ز فخر
از فلک این خاک را در رتبه برتر یافتم
محمدرضا خزائلی
معاصر
هر که بر او، نور رضا (ع)، تافته است
در دل خود، گنج رضا، یافته است
ای رهبری که، بر دل و جان پیشوا تویی
آئینهدار، مظهر لطف خدا، تویی
رخشنده جان و، پاک سرشت و فرشتهخوی
ره بین به فیض رحمت حق، رهنما تویی
همچون طلوع صبحی و نور سپیدهدم
روشنگر زمانهای و، جانفزا، تویی
زیبنده گوهری و فروزنده اختری
هشتم امام پاک، امام رضا (ع) تویی
نور رسالتی و فروغ نبوتی
سلطان جان و مونس دلهای ما تویی
در بزم قدس و عالم کر و بیان پاک
پرتو فکن، تجلی شمس الضحا تویی
ای نام تو، درخشش پیوند ذوالجلال
بر خاک طوس، روشنی کبریا تویی
تو جان جاودانی و، مولای راستان
ما را رهایی از تو، و راه رها تویی
بر دلشکستگان و، غریبان روزگار
پیوسته، آستانهی مهر و وفا تویی
در گردباد سخت و، پریشانی حیات
مأمن تویی، حریم تویی، التجا تویی
در تاختگاه ظلمت اهریمنان خاک
نور خدا، مبشر صلح و صفا تویی
ما در ره خجسته نیای تو رهرویم
دانای راه و رهبر راه نیا تویی
از سبزهزار خرم مازندران به طوس
بهر تو آمدم که مرا دلگشا تویی
«ساری» چو خاک تیره و تو آفتاب حسن
دل همچو ذره جذب تو شد، دلربا تویی
ای نام تو، ترانهی شیرین بلبلان
جاندارویی و، درد جهان را، دوا تویی
از آسمان، برای تو بارند، اختران
پروانههای نور، به شبها، سزا تویی
هشدار، ای که پای بر این بارگه نهی
در سرزمین ایمن و قدس طوی تویی
سرمایهی ستایش من اشک و آه و سوز
آری، پناه همچو منی بینوا، تویی
علاء الدین حجازی
معاصر
فروغ روشن مشکوة کبریاست رضا
نشان زندهی آیات هل اتیست رضا
دلیل خلقت کون و حقیقت قرآن
بحار رحمت و سرچشمهی بقاست رضا
ضیاء کنگرهی عرش و روشنای زمین
امام هشتم و حاکم به ماسواست رضا
اساس دانش و تقوی اصول فضل و کرم
پناه امن اسیران مبتلاست رضا
همای دولت او را فضای گیتی تنگ
ز تخته بند تن و آرزو رهاست رضا
شگفت نیست اگر شرط وحدتست چرا
که محو عشق و به دریای حق فناست رضا
وجود هر دو جهان از طفیل هستی اوست
مدار قطب زمین، حجت خداست رضا
عجب مدار اگر خاک کوی او بویم
که جان خستهی ما را شفا رضاست رضا
شکوه منزلتش را چه سان کنم تقریر؟
که جانشین نبی، پور مرتضیست رضا
از آن خدای، رضایش لقب نموده که او
مشیت ازلی را به حق رضاست رضا
نصرالله مردانی
معاصر
«میلاد گل»
میلاد گل به فصل بهاران خجسته باد
آواز دلنواز هزاران، خجسته باد
در گلشن همیشه گلافشان سرمدی
رقص نسیم و جوش بهاران خجسته باد
سرزد ز آسمان یقین کوکب رضا
این مژده بر شکسته حصاران خجسته باد
شد جلوهگر ز مشرق جان آفتاب عشق
باران نور، در شب یاران خجسته باد
سیراب شد کویر دل از چشمهسار نور
بر دشت تشنه، ریزش باران خجسته باد
بشکفته بر لبان ظفر، غنچههای فجر
ای میر عشق، فتح سواران خجسته باد
شب را شکست جادهی شبگیر آفتاب
گلبانگ نوش نوش خماران خجسته باد
میلاد مهر هشتم دین، حجت خدا
بر پیر پرخروش جماران خجسته باد
عبدالله حسینی
معاصر
ای آستان قدس تو تنها پناه من
بر خاک باد پیش تو روی سیاه من
میآید از درون ضریحت شمیم عشق
پیچیده در فضای حرم سوز و آه من
چشمم به چلچراغ حریم تو روشن است
ای چلچراغ چشم تو خورشید راه من
گلدستهات منادی صوت اذان عشق
مأنوس با غروب و زوال و پگاه من
مهر از فروغ گنبد پاکت گرفته وام
شمس الشموس هستی و نامت گواه من
هر صبحدم به شوق تو بیدار میشوم
کافتد به بارگاه تو لختی نگاه من
ای غربت مجسم تاریخ، ای امام
ای خاک پای مرقد تو بوسهگاه من
عاشق طبسی
معاصر
دل، گرفتار مهر حضرت اوست
جان، رهین زلال منت اوست
«چشم بگشا که جلوهی دلدار (1)
چشم بگشا که جلوهی دلدار
متجلی است از در و دیوار
این تماشا چو بنگری گویی
لیس فی الدار غیره دیار.
.جلوهگر از رواق تربت اوست
رخ او جلوهای نمود و هنوز
شهر خیام محو طلعت اوست
این همه رفعت و بزرگی و جاه
شمهای از شکوه شوکت اوست
مشهد ار مشرق خور آمد، این
فیض اشراق (2)نور رحمت اوست
برکت از خاک طوس اگر روید
آن هم از برکت کرامت اوست
صحن رضوان و آستانهی قدس
گوشهای از ریاض جنت اوست
قدسیان را جواز رخصت نیست
در حریمی که خاص خلوت اوست
گر که جبریل گشته عنبر سوز
اندرین روضه از سعادت اوست
عشق در ذات اگر چه بیرنگ است
گر مجسم شود به صورت اوست
در ره عشق حق شهید شدن
بهترین سنت شریعت اوست
کشتهی عشق را خدا دیت است (3)
کسی که جویای من شد پیدا کرد مرا و کسی که پیدا کرد مرا شناخت مرا و کسی که شناخت مرا دوستدار من شد و کسی دوستدار من شد عاشق من گردید و کسی که عاشق من شد من هم عاشق وی میشوم و عاشق او که شدم میکشمش و کسی را که من کشتم خون بهای او بر من است و آن کس که دیه و خونبهای او بر من باشد، من خود، خونبهای او هستم. (کلمات مکنونه، ملا محسن فیض، چاپ تهران، 1316).
.وین اشارت بهین بشارت اوست
شد رضا طالب خدا آری
میل هر کس به قدر همت اوست
جرعهای خورد و محو حق گردید
از شرابی که خاص حضرت اوست (4)
(گنجینة الاسرار، عمان سامانی، چاپ تهران، 1349 ص 81).
این حدیث با اندکی اختلاف: «فلا قرقة» نیز آمده است که اشاره به مقام تقرب و حضور دارد ولی «فلا فرق» اشاره بر استهلاک کامل و استغراق عاشق در معشوق است.
.من چه گویم که آیهی تطهیر (5).
خود گواه صریح عصمت اوست
روش مصطفی به خلق عظیم (6).
وجههی نفس پر فتوت اوست
1) 889. مصراع اول تضمینی است از عطار نیشابوری که گوید:
2) 890. اشراق: درخشیدن، روشن گردانیدن. نیز نام طریقه و مشرب اهل ریاضت و مجاهدت که موافق شریعتی نیستند، مقابل روش اهل نظر و استدلال که مشاء نامیده میشود. برای اطلاع از روش حکمای مشاء و اشراقیان رجوع کنید به: (فرهنگ علوم عقلی، دکتر سید جعفر سجادی، ص 234، 232، 65).
3) 891. مصراع اول ناظر است به حدیث قدسی: «من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته» یعنی:
4) 892. بیت مقتبس است از حدیث قدسی «ان لله تعالی شرابا لاولیائه؛ اذا شربوا طربوا و اذا طربوا طلبوا و اذا طلبوا وجدوا طابوا و اذا طابوا ذابوا و اذا ذابوا خلصوا و اذا خلصوا وصلوا و اذا وصلوا اتصلوا و اذا اتصلوا فلا فرق بینهم و بین حبیبهم». یعنی: خدای تعالی را شرابی است دوستانش را؛ هرگاه بیاشامند، شاد میشوند و هرگاه شاد شدند، جویای حق میشوند و چون جویا شدند، مییابند و چون یافتند، پاک میشوند و هرگاه پاک شدند، محو میشوند و آن گاه که ذوب و محو شدند، خالص میشوند و چون خالص شدند، به وصال میرسند و چون به وصال رسیدند، به حق متصل میشوند و چون به مقام اتصال رسیدند، فرقی بین آنها و محبوبشان نیست.
5) 893. رجوع کنید به آیهی تطهیر «سورهی احزاب، آیهی 33 «که از پیش ذکر آن رفته است.
6) 894. ناظر است به: «و انک لعلی خلق عظیم» یعنی: «ای محمد (ص) همانا که تو بر خوی بزرگی هستی که مراد کثرت خوش خویی آن حضرت است (سورهی قلم، آیهی 4) «.
شوق موسی و پاکی عیسی
تار و پود روان و فطرت اوست
گفت: «دارالسلام عندالله» (1).
گر به فرقان کمینه دولت اوست
بس کن «عاشق» که حافظ شیراز
گفته بیتی که در فضیلت اوست
«من که باشم در آن حرم که صبا
پردهدار حریم حرمت اوست»
1) 895. مقتبس است از «لهم دارالسلام عند ربهم و هو ولیهم بما کانوا یعملون» یعنی: ایشان راست خانهی سلامت در نزد پروردگارشان و او ولی ایشان است در آنچه که عمل میکردند. (سورهی انعام، آیهی 127).