ghaemiyeh.com
آینه ایثار : شامل مدایح و مراثی درباره علمدار کربلا/ گرد آورندگان محمود شاهرخی٬ مشفق کاشانی
وضعیت نشر و پخش و غیره :تهران: انتشارات اسوه (وابسته به سازمان اوقاف و امور خیریه)، ۱۳۷۵
مشخصات ظاهری:۵۳۰ص.
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زددر تاریخ حیات انسان و درمیان اقوان و ملل جهان، مردان بزرگ و قهرمانان نامآور، دیده میشوند، که با حس فضیلتطلبی و حقیقتجویی و آرمانخواهی، علیه ستم و تباهی قیام کردهاند و سبب پدید آمدن وقایع و حوادثی عظیم و حماسههایی پرشکوه و شورانگیز شدهاند، چنانکه فداکاری و از خود گذشتگی آن ناموران سبب پدید آمدن روح کرامتجویی و عدالتخواهی و آزادگی در میان ملل عالم گشته است.اما در میان جمیع آن وقایع هیچ یک به کمال و جامعیت نهضت حسینی و حماسه جاویدان عاشورا نمیرسد، زیرا این قیام و نهضت الهی عاری از هر شائبه و غرض نفسانی بوده،
صرفا از برای خدا و اقامه حدود الهی و استقرار حاکمیت توحید و اجرای قسط و عدل به وقوع پیوسته است.چنان صدق و اخلاص و شکوه و عظمت و بزرگواری و سماحت در آن تجلی و تظاهر کرد، که سبب اعجاب و شگفتی جهانیان گردید و اهل نظر را به حیرت افکند.عرصه نینوا، محل بروز و ظهور تابناکترین چهرههای الهی و تجلی صفات ملکوتی بود:نه تنها از امام، که واجد مقام شامخ ولایت و مسندنشین سریر امامت بود، آن همه خلوص و صدق و عظمت و کرامت به ظهور پیوست، بلکه از خویشان و یاران آن سرور چنان ایمان و اخلاص و وفاداری و ایثار و فداکاری آشکار گردید که هر صاحبنظری را مات و مبهوت ساخت.از کودک شیرخوار تا نوجوان و مرد میانسال و پیرمرد نود ساله، همه مظهر و آیت ایمان و عشق و نمودار، پاکبازی در راه خداوند متعال بودند، و هر یک در مقام و مرتبهی خویش نقشی از جاودانگی بر لوح زمان و صحیفه دوران رقم زدند.اما در میان جمیع آن پاکبازان و عاشقان راستین، منزلت و مرتبت پرچمدار رشید کربلا و سپهسالار عرصهی نینوا، استثنایی است، چه آن قهرمان میدان فتوت و پاکباز پهنهی وفا و مروت در طریق عاشقی چنان پای افشرد که گوی سبقت از همگان برد. گواه این دعوی سخن امام سجاد علیهالسلام است که فرمود: رحم الله عمی العباس فلقد اثر و ابلی و فدی اخاه بنفسه حتی
قطعت یداه، فابدله الله عزوجل بهما جناحین. یطیر بهما مع الملائکة فی الجنة و ان للعباس عند الله تبارک و تعالی منزلة یغبطه بها جمیع الشهداء یوم القیامة.«یعنی خدای رحمت کند عمویم عباس را که جان خود را فدای برادر کرد و چنان ایثار کرد و برادر را بر خویشتن برگزید که درین راه دو دستش قطع شد و خداوند به عوض آن دو دست بدو دو بال عطا فرمود که با فرشتگان در جنان جاویدان پرواز میکند، و از برای او نزد خداوند تبارک و تعالی مرتبه و مقامی است که جمیع شهیدان در روز رستاخیر بر او غبطه میخورند و رشک میبرند».چرا چنین نباشد که آن سرخیل عاشقان و کاروانسالار دلدادگان در راه مقتدا و محبوب خود حسین (ع) آن انسان کامل، از سر جان و جهان برخاست و وفا و ایثار را به حد کمال رسانید، زیرا او در انوار آفتاب ولایت چون شبنم سحرگاهی در شعاع خورشید محو وفائی شده بود.عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو سوزنده و سرکش بودهر چه دارد پاک در بازد به نقد وز وصال دوست مینازد به نقد
عقل در سودای عشق استاد نیست عشق کار عقل مادرزاد نیستگر ز غیبت دیدهای بخشند راست اصل عشق اینجا بینی از کجاستمرد کار افتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق رازنده دل باید درین ره مرد کار تا کند در هر نفس صد جان نثارآن شمع جمع شهدا و پرچمدار عرصهی نینوا، مجمع جمیع فضائل و مظهر تمام مکارم بود، از زیبایی و رعنایی، بدو لقب ماه بنیهاشم داده بودند، در شجاعت و شهامت آینهی تمامنمای پدرش اسدالله الغالب علی بن ابیطالب بود، در صفین، در آن پیکار حق علیه باطل، در رکاب پدر حماسهها آفریده و از شجاعت شورها برانگیخته بود، در کربلا، پرچمدار و سپهسالار لشکر سرور آزادگان بود، نه تنها لشکر امام حسین، که خود آن بزرگوار، بدو پشت گرم بود، چه آنگاه که پیکر مطهر او را در میان خاک و خون افتاده دید، گفت: اینک بخوابند آن دیدگانی که از بیم شمشیر تو آرام و خواب نداشتند، هم اکنون پشتم شکست و تدبیر و چارهام کاستی گرفت.در قهرمانیها و دلیریهای پرچمدار عرصهی نینوا، شاعران شعرها سروده و حماسهها برشتهی نظم کشیدهاند، اما در میان آن آثار قصیده بلند و پرشور سید جعفر حلی رضوان الله علیه
مقام و مرتبتی خاص دارد، مربوط به عاشورا وقعهی فراموشنشدنی و رشادت حضرت عباس علیهالسلام سروده که سخت شورانگیر و حماسی است درین مقام بعلت تنگی مجال تنها به چند بیت از آن بسنده میکنیم، او درین معنی گوید:وقع العذاب علی جیوش امیة من باسل هو فی الوقایع معلمعبست وجوه القوم خوف الموت و العباس فیهم ضاحک متبسمقلب الیمین علی الشمال وغاص فی الاوساط یحصد للروس و یحطمقسما بصارمه الصقیل و اننی فی غیر صاعقة السما لا اقسمیعنی: «رنج و عذاب بر لشکریان بنیامیه فرود آمد از سوی یل و دلیرمردی که در صحنهی پیکار صاحب نشان و علامت بود. چهرههای لشکر خصم عبوس، دژم بود از بیم مرگ در حالیکه عباس در میان آن قوم خندان بود و تبسم بر لب داشت (لطف این بیت آنگاه پدید میآید که بدانیم عباس صیغه مبالغه از عبوس بودن و به معنی بسیار چهره درهم کشیدن است)او راست و چپ لشکر کفر را بهم ریخت و در میان آن شناور گردید در حالیکه که سرها را درو میکرد و سپاه را درهم میشکست.
سوگند له شمشیر درخشان او، که من هرگز جز به صاعقه آسمان سوگند یاد نمیکنم».قبلهی اهل وفا شمشیر حق فارس میدان قدرت شیر حقحضرت عباس کامد ما صدق بر یدالله فوق ایدیهم ز حقبر حسین از یک صدای العطش کرد دست و سر بیک جا پیشکساز آن مظهر فتوت و آیت جوانمردی و مروت در راه رضای خداوند و متابعت از ولی مرشد، آن چنان اخلاص و ایثاری به ظهور پیوست که در وصف نمیگنجد، در روز پرشور عاشورا نخست سه تن از برادران خویش را که از بطن امالبنین بودند خطاب کرد که «ای عزیزان من مینگردید که سرور و مولای ما حسین بییاور است برای نصرت وی شتاب گیرید و جان خود را فدای او سازید» آن مظاهر عزت و کرامت در نبرد پیشی گرفتند و هر سه تن به فوز شهادت فائز گشتند آنگاه خود آن حضرت به حضور امام رسید و از وی رخصت خواست تا با سپاه کفر نبرد کند، امام با وی فرمود ظاهرا اینک که عزم پیکار داری نخست برای کودکان تشنهکام قدری آب بدست آور و آن وفای مجسم و فتوت ممثل، بسوی فرات روی آورد و پس از مبارزات شدید مرکب را به شریعه راند، مشک را پر آب کرد و سپس از شدت عطش کفها را بزیر آب فروبرد و تا محاذی
دهان آورد اما یاد کودکان تشنهلب و کامخشک برادر افتاد بر نفس هی زد که تو آب میآشامی حال آنکه عزیزان تو در آتش عطش میسوزند آب را روی آب ریخت و با کامخشک از فرات بیرون آمد:به دریا پانهاد و خشک لب بیرون شد از دریا مروت بین، جوانمردی نگر، غیرت تماشا کنچون سپاه ابلیس دست راستش را از پیکر جدا کردند فرمود:والله ان قطعتمو یمینی انی احامی ابدا عن دینیو عن امام صادق الیقینی نجل النبی الطاهر الامین به خدا اگر دست راستم را از تن جدا کردید من همواره از دین خود و از امام صادق صاحب یقین خود که فرزند پیامبر طاهر و امین است حمایت میکنم».و چون دست چپش را قطع کردند فرمود:یا نفسی لا تخشی عن الکفار و ابشری برحمة الجبارمع النبی السید المختار قد قطعوا ببغیهم یساریفاصلهم یا رب حر النار «ای نفس از کافران بیم مدار، ترا بشارت باد برحمت خداوندی و مصاحبت پیامبر برگزیده، اینان به طغیان و سرکشی دست چپ مرا قطع کردند، پروردگارا حرارت آتش را
به آنان چشان».درود خداوند و فرشتگان و جمیع صدیقان و مقربان بر آن عبد صالح که برای خشنودی خداوند و پیروری از امام و مقتدای خود از سر جان و جهان برخاست و بر صحیفه عشق و لوح فتوت و جوانمردی نقشی جاودانه رقم زد، درود بر او درودی جاویدان و سلامی متواتر.اما این مجموعه آثار شاعرانی است در نعت و منقبت و رثاء و مصیبت آن سر حلقهی ارباب وفا و فتوت و اظهار نیازی به پیشگاه آن عزیز داور که از غایت تقرب به حضرت دوست او را بابالحوائج لقب دادهاند.درین مجموعهی گردآورندگان درصدد آن نبودهاند که تنها از سرودههای فصیح و بلیغ و آثار شیوا و رسا بهره جویند، ممکن است آنچه فراهم آمده دارای نقائص و کاستیهایی باشد و برخی از اشعار از نظر ضوابط رایج بر فن شعر و ادب مطلوب نباشد اما از آنجا که معرف و مبین حسن عقیده و ارادت سرایندگان آنهاست، همه ارجمند و دارای ارزش است.گر خطا گوید ورا خاطی مگو ور شود پر خون شهید او را مشوخون شهیدان را ز آب اولیتر است این خطا از صد صواب اولیتر است
امید است که این خدمت ناچیز مقبول درگاه خداوند سبحان و مورد عنایت آن بنده شایستهی رحمان قرار گیرد و خداوند آن را جهت مباشران و دستاندرکاران دخیرهی روز موعود و یوم الورود قرار دهد.انه ولی النعمة و الامر کله الیهمحمود شاهرخی «جذبه»
تا ساز دل به شور حسینی ترانه گوست جان جهان به نغمه او گرم های و هوستبگذر به کربلا که پس از قرنها هنوز از بوی و موی اکبر و عباس مشکبوستداس خزان به باغ محمد گلی نهشت آری فلک به آل نبی سخت کینهجوستطی کرد شاه دین ره اخلاص را به سر از سر قدم کنند مقیمان کوی دوستزینب زبان به خطبه گشاده است لا جرم چشم حسین از سر نی مات روی اوست
سر را به سجده در دم آخر نهاد و گفت از دوست هر بلا که به من میرسد نکوستیادی ز قد اکبر و اشک حسین کرد «بیدار» چون بدید به سروی که طرف جوست
به گوش نای خاموشم بگوئید که امشب ناله را از سر بگیردکسی کز درد و داغ او نسوزد الهی از تب غم در بگیرددل بیتاب من میخواهد امشب به شوق آن دست و بازو را ببوسدبه آن صحرای سوزان پا گذارد نگاه تشنهی او را ببوسد
سراپا اشک گشتم در غریبی به اعماق عزای تو چکیدمکنار جوی تنهائی نشستم دل خود را به یادت سر بردیمتن بیدست تو آن روز دیدم که در دشت عطش بیتاب میشدخدایا کاشکی از این خجالت زمین بیمروت آب میشدهزاران دل، دل روشنتر از آب به قربان وفای عالی توهزاران دست، دست پاک و عاشق فدای آستین خالی تو
برخیز دلا که دیده بیدار کنیم بر نوحهگران یار دیدار کنیمتا جاری علقمه به لبیک شتاب سر در سر سودای علمدار کنیم
ادرک اخا شنید ز عباس و خون گریست چشم حسین با مژهی لالهگون گریستلختی برای خاطر تسکین کودکان شه از درون خیمه چو آمد برون گریستماتم به روی ماتم و غم روی غم نهاد وز این جفا چو ابر بهار از جفون گریستپرچم ندید و شد علم آه او بلند در حیرتم که از غم عباس چون گریست؟چون زد عمود خصم بداندیش بر سرش زین غم ستون بارگه بیستون گریست
چون با سر شکافته گردید سرنگون چشم ملک بر این فلک واژگون گریستفریاد العطش چو شد از خیمهگه بلند تنها نه جن و انس دل کاف و نون گریستفرق علی اکبر او چون شکافتند حلق علی اصغر از این داغ خون گریستحداد زین مصیبت جانسوز زار زار دائم ز کینهتوزی اعدای دون گریست
باز سبک سیر طبع قافیه پرداز آمده اندر سپهر نظم به پروازطوطی طاووس پر نطق سخنساز راز درونم به خلق میکند ابرازمیزند اکنون دم از ولای اباالفضل شمس بود شمسه ای ز پرتو نورش
ماه نوین عکس نعل سم ستورششیر فلک گشته رام پنجهی زورش زهره برقص آمده به بزم سرورشکحل بصر کرده خاک پای اباالفضل شکر نابش نهان به میم دهان است قامت سروش قیامت دو جهان استسرو به حسرت به قامتش نگران است حاجت گفتن نباشد این که عیان استاز الف قامت رسای اباالفضل ذکر خدا شیوه لب نمکینش سوره توحید نقش مهر نگینشنور حقیقت عیان ز نور جبینش نصر من الله از خدای مبینشنقش فرو بسته بر لوای اباالفضل نام ترا بی وضو کسی نتوان برد گرنه ادب کرد و نام تو بزبان برد
بایدش از راه راست ره به جنان برد توبه استغفر اللهش به دهان بردتا ببرد نام دلربای اباالفضل من که به هر جا روم لوای تو بینم شعشعه حسن دلربای تو بینمدر دل پیر و جوان ولای تو بینم چاره هر درد از دوای تو بینماز همه جانهای ما فدای اباالفضل ای که بدردت طبیب چاره ندارد چرخ امیدت یکی ستاره نداردرو به در خانهای که باره ندارد نیت خیر است استخاره نداردهست شفا خانهی شفای اباالفضل ما اگر از راه راست گم شده باشیم ساکن بتخانهها و میکده باشیمگر به در خانه تو آمده باشیم
دست توسل به دامنت زده باشیمعفو گناهان کند خدای اباالفضل هر که ابوالفضلی است و پاکروانست سیرتش از صورتش همیشه نشان استبنده آزاد کردهی دو جهان است گفته (حداد) نه همی به زبانستگشته مصمم شود فنای اباالفضل
شام عاشورا که غمگین بود و تار غوطه میزد در نسیمی مرگبارمه ز خجلت بود پنهان زیر ابر رفته از دست فلک دامان صبردیو صحرا گشته از وحشت خموش آمدی هر ذیحیاتی را به گوش،آخرین فرمان شوم سرنوشت از زبان ریگ و خار و سنگ و خشتیاوران شاه دین برگرد او بسته لبها را فرو از گفتگو
جملگی با فکرتی باریکبین مانده حیران در سکوتی سهمگینسرور پویندگان راه راست چون خدنگی ناگهان بر پای خاستحمد یزدان گفت و نعت مصطفی داد پس بر جمع همراهان نداگفت: کان آزادگان پاکدل ای زهمت کرده گردون را خجلای گرامی مردم نیکو شعار بر شما باد آفرین کردگارکز وفا گشتید هم پیمان من پر سرور از مهرتان شد جان منبا وفا جمعی چنین کم دیدهام چون شما کمتر به عالم دیدهامهر چه گویم باز از آن نیکوترید راستی بر جملهی نیکان سریدرحمت یزدان نصیب جانتان مرحبا بر عشق و بر ایمانتان
اینک از من بشنوید این راز را راز نامردان حیلت باز راکاندرین صحرا بسان مور و مار جمع گشتند از برای کارزارزین گروه ناکس و اعداء دین هست ما را بس خطرها در کمینصبح فردا کآفتاب خاوری میکشد بر چرخ، دامان زری،طاقت دشمن به پایان میرسد بر شما رنج فراوان میرسدگر به زنجیر وفا گردن نهید بیگنه خود را به کشتن میدهیدهان و هان! ای با وفا یاران من ای هواداران و غمخواران منبیعت خویش از شما برداشتم وین زمان آزادتان بگذاشتمتا سیه دامان شب باشد بجا به که بگریزید از این دام بلاجانب شهر و دیار خود روید
وز پی تدبیر کار خود رویدکز منند این قوم جاهل در ستوه با کسی کاری ندارند این گروهمن چو با هر گونه باطل دشمنم مقصد آنان در این غوغا منمپس به امر حضرت پروردگار من در آغوش خطر گیرم قرارکام صحرا تشنه خون من است هر که زین جا دور گردد ایمن استچون شهنشه لب فرو بست از سخن سخت در حیرت فرورفت انجمنشاه دین بنشست و سر را کرد خم دیده بنهاد اندر آن حالت بهمتا نگردد شرم دامنگیر کس خجلت آید باعث تأخیر کس
لیک جمعی کاندر آن شام سیاه انجمن کردند گرداگرد شاهجمله بودند از سران مسلمین اهل فضل و دانش و تقوی و دیندر عبادت برده شبها را بسر ذکر یارب گفته هر شب تا سحرروزها با دشمنان درگیرودار تیغ بر کف در مصاف مرگباردین احمد را حمایت کارشان نص قرآن پایهی رفتارشانفارغ از دنیا و پابند شرف در شریعت یک زبان و یک هدفبودهاند این جمع افلاکی سرشت خسته و بیزار از این دنیای زشتننگشان بود از صفات خاکیان خویشان نیکوتر از افلاکیانبر جهان آز و شهوت کرده پشت بر دهان اهرمن کوبیده مشتدر دل آنان هوس را ره نبود
همت والایشان کوته نبودبینیاز از ذلت مال و مقام کرده بر خود عیش نفسانی حرامفکر آنان با توانا شهپری سائر، اندر عالم بالاتریدیدشان، بر دور دست کائنات قصدشان زین تنگنا، جستن نجاتدر امید رستگاریهای خویش ره بریدند از پی مولای خویشبودهاند از جان به فرمان حسین دست آنان بود و دامان حسیننز پی تحصیل مال و کسب جاه جمع گشتند این دلیران گرد شاهآمدند آنجا که جان قربان کنند درد دنیا را به خون درمان کنندگرچه خود بودند موقن بر شکست باز از آن درگه نمیشستند دستگرچه میدیدند مرگ خویش را غم نبود آن جمع پاک اندیش را
گرچه مولی اذن رجعت داده بود لیک دور از مردم آزاده بودزین سبب چندانکه گفتار امام در میان بهت آنان شد تمام،لحظهها رنجآور و سنگین گذشت سخت بر جمعیت حق بین گذشتاز بیان و حال مولی در نهفت هر دلی شد با غمی جانسوز جفتطایر فکرت چو از پرواز ماند هر زبانی از تکلم باز ماندنکتهای را با نگاهی پر ز غم جمله میجستند در سیمای همکز چه روی، آن شاه صاحب جاه دین در چنین شام سیاه و سهمگیندر چنان وضعی که عفریت خطر از مغاک مرگ بیرون کرده سردر بیابانی که بس هول افکنست پای تا سر موج خیر دشمنست
سهیل گیرد ترک جان خویش را دور خواهد یاروان خویش راراه گستاخی به دشمن مینهد دوستان را اذن رجعت میدهد؟بامدادان کاین سپهر کینهتوز زادهی شب را کند تسلیم روزجنگ درگیرد میان خیر و شر موج خون غلطد بروی خشک و ترحملهور گردند اعداء لعین بر خیام اهل بیت شاه دینپس کدامین کس به شه یاری کند سنگر حق را نگهداری کند؟کیست تا مردانه جان گیرد به کف پاس دارد حرمت دین و شرفبودهاند آن یاوران پاکباز در چنین اندیشههای جانگدازناگهان عباس فرزند علی عقده را بگشود و با صوت جلی
کز دل و جان بود و بر دل مینشست سد محنت زای خاموشی شکستبا برادر گفت کای سالار دین بندگان را از چه میرانی چنین؟اذن فرمودی کزین جا بگذریم رخت از این کوی بلا بیرون بریمخود بمانی با گروهی مار و مور؟ یارب، این بیهمتی از ما بدور!کی توانیم از تو دل برداشتن؟ بیتو بر تن خجلت سر داشتن؟زندگی بعد از تو پابرجا مباد ننگ آن هرگز نصیب ما مبادهمصدا با شیر بیداء غضب اقربا یکباره بگشودند لبکای به ملک دین حق فرمانروا وای بفرمان تو جان ماسویای فروغت روشنیبخش جهان وای ندایت رهبر آزادگان
خاندان را شاخص قائم توئی قوت قلب بنیهاشم توئیما شدیم از جان به مهرت پای بست با چه عذری از تو برداریم دست؟گر زند دیو بلا بر ما صدا با تو میمانیم و شادیم از بلابا گروهی نابکار و تیرهبخت زیر فرمان تو میجنگیم سختآنچه آید بر تو بر ما هم رواست پشت کردن بر تو عصیان بر خداستبیتو بر ما زندگی ننگآور است با تو مرگ از زندگانی خوشتر استبگذر از فرمان رجعت یاحسین بهر ما مپسند خجلت یاحسین
در کربلا که موج زند آب روی آب از قحط آب گشته بپا،های و هوی آبدر ساحل فرات که خود مهر فاطمه است دارند کودکان حسین آرزوی آبدیگر فرات نیز نیارد بلب خروش کز غم خروش عقده شده در گلوی آبپیدا بود ز گریه لب تشنهگان که هست هر مشک آب خشک و تهی هر سبوی آبترسم که شعله در حرم افتد زنالهاش
زینب که از دو دیده گشوده است جوی آبراه شریعه بسته و طفلی ز راه دور بگشوده است دیده حسرت بسوی آباصغر ز هوش رفته که چندیست این رضیع نشنیده بوی شیر و ندیده است روی آبتا طفل خود رباب رهاند ز تشنگی در خیمهها روان شده در جستجوی آبزاین تشنگی که سوخت «مؤید» دل حسین بر خاک ریخت تا به ابد آبروی آب
در خیمهها بپا شده غوغای آب آب دلهای تشنه است ز سودای آب، آبلب تشنهایم بر لب دریای آب و نیست ما را نصیب غیر تماشای آب آبدر سینههای ما که عطش موج میزند
آهی بود که هست تمنای آب آبدر رزمگاه نعرهی تکبیر و در خیام بانگ عمو عمو بود، آوای، آب آبیارب مگر که بهرهی اولاد مصطفی یک جرعه نیست زین همه دریای آب آبما را امید آب کجا چون نماند است از تشنگی به عارض سقای آب آب
بر لب دریا لب دریادلان خشکیده است از عطش دلها کباب است و زبان خشکیده استکربلا بستان عشق است و شهامت، وی دریغ کز سموم تشنگی این بوستان خشکیده استسوز بیآبی اثر کرده است در اهل حرم هر طرف بینی لب پیر و جوانی خشکیده استآه از این میهمانداری که در دشت بلا میزبان سیراب و کام میهمان خشکیده است
نازم این همت که عباس آید از دریا ولی آب بر دوش است و لبها همچنان خشکیده استدامن مادر چو دریا، اصغرش چو ماهی است کام ماهی بر لب آب روان خشکیده استگر ندارد اشک تا آبی به لبهایش زند چشمه چشم رباب از سوز جان خشکیده استبسکه میسوزم «مؤید» از غم آل علی نخله طبع من از سوز بیان خشکیده است
ای ماه سه آفتاب عباس عشقی تو و عشق ناب عباسدر دفتر عاشقان بیدست گلواژهی انتخاب عباسآئین امام دوستی را دادی تو به شیخ و شاب عباسبودی تو کتاب حسن و افسوس
صد پاره شد این کتاب عباسآقای شباب اهل جنت نور دل بو تراب عباسبا نغمهی جان من فدایت کرده است ترا خطاب عباسبا موکب عصمت و امامت هم محمل و همرکاب عباسای ماه سپهر خون که گردید بر گرد تو آفتاب عباسآنجا که ز تاب عشق میریخت گلبرگ رخت گلاب عباسهر قطرهی خون دست و فرقت شد چشمهی انقلاب عباسای روح سکینه، جان زینب بر پیکر اضطراب عباسمیداد به اهل بیت اطهار دیدار تو صبر و تاب عباسدر گریه بسی سؤال دارند طفلان نخورده آب عباس
برخیز و بده سؤالشان را با زخم سرت جواب عباساصغر ز عطش نبرده خوابش رفتی تو چرا به خواب عباسبرخیز و دوباره آب بردار کن سوی حرم شتاب عباس
از آستین قدرت، دستی دگر برآید بر دست شیر یزدان، شمشیر دیگر آیدای عاشقان بجوشید، جآم طرب بنوشید عشاق را دوباره، در عشق رهبر آیداز طلعت اباالفضل، عالم گرفته رونق خورشید کربلا را، ماه منور آیدامالبنین به دامن، یک دسته گل گرفته کز او مشام جان را، عطر پیمبر آیدزهرا و مرتضی را، آید فروغ دیده
سبطین مصطفی را، یار و برادر آیدآمد حسین امروز، فردا رسد ابوالفضل اردوی کربلا را، سردار لشکر آیداز آسمان قدرت، بدری دگر درخشید از چرخ عشق و ایمان، ماهی دگر برآیداو را عزیز دارد، زهرا چنان حسینش آری قرار جان، آن پاک مادر آیدعباس آنکه خوانند، باب الحوائج او را هر کار سخت و مشکل، از دست او بر آیدعباس آنکه زینب، دل بسته بر وفایش در طاعت از امامش، از دیگران سرآیدعباس آنکه گوید، سجاد جان فدایت عباس آنکه دستش، بوسیده حیدر، آیدگر او کند نگاهی امشب سوی «مؤید»شام غمش سرآید، کام دلش برآید
ایمان و وفا سایهی بالای تو بود ایثار علی، نقش به سیمای تو بودگر لب نزدی به آب دریا، عباس دریای ادب میان لبهای تو بود
عباس لوای همت افراشته است وین راز به خون بنگاشته استاو پرچم انقلاب عاشورا را با دست بریده اش بپا داشت است
شیرازهی عترت و کتاب است حسین سرچشمهی عشق و انقلاب است حسیندیگر شهدا ستارهی تابانند عباس چو ماه و آفتاب است حسین
ای جهانی نثار دستانت عالمی سوگوار دستانتدر شگفتم هلا چها کرده است قدرت ذوالفقار دستانتپی یاری برادر تو هنوز مانده در انتظار دستانتکودکان را بهبین که میگریند در یمین و یسار دستانتسرو آزاد نیست جز شبحی سبزگون از تبار دستانتجنگلی از درختهای عروج هست آیینه دار دستانتهست آب فرات از آزرم
تا ابد وامدار دستانتشعر من نیست آبدار دریغ تا بگویم نثار دستانت
بیدار نشست و از سر خواب گذشت برقی زد و چون شهاب بیتاب گذشتتا چشمهی ناب عشق، تا کوثر دوست با بال عطش پر زد و از آب گذشت
از شرم رخت رونق مهتاب شکست شب با قدمت سکوت مرداب شکستبا مشک ز روی زین فروافتادی آنگاه دل آینه و آب شکست
بادهی عشق تو همجنس شراب عطش است جان کوثر نسبت تشنه آب عطش استزائر تربت خونین حسین بن علی است عطر شوری که ره آورد گلاب عطش استحاش الله که دهد دست ارادت به یزید آن امامی که دلش مست ثواب عطش استروز آشوب شهامت همه دیدند که عشق متجلی است در آن دل که خراب عطش استرسم آن نیست که بر تشنه لبان آب دهند؟ مرگتان باد مگر تیغ جواب عطش است؟
نهراسد ز دم تیغ جگر سوز عدو آنکه پیراهنش از جنس حباب عطش استآه و دردا که کنون روی زمین افتاده است دست عباس که شمشیر شهاب عطش استیارب پیکر غلتیده به خوناب جگر کیست؟ خورشید که در زیر سحاب عطش استیا حسین آن مه ظلمتشکن کرب و بلاست که سرش قاری آیات کتاب عطش است؟کس چه بیند بجز از چشم خدا بین حسین رخ دلدار که در زیر حجاب عطش استدرد غربت، تن خسته، ره بسته، دل چاک شرح تصویر بخون خفتهی قاب عطش استآنکه هفتاد و دو گل در قدم جانان ریخت سید و قافله سالار جناب عطش است
خاندان علی و ننگ مذلت؟ هیهات دامن فاطمی و لکهی بیعت؟ هیهاتعلم حادثه بردار، سفر باید کرد پای در معرکه بگذار، خطر باید کردبار بربند دگر ترک وطن باید گفت تیغ برگیرد که با تیغ سخن باید گفتجاده در جاده به دیدار خدا باید رفت خسته، پای آبله تا کرب و بلا باید رفتطاقت هجر نداری، ره هجرت باز است پای اگر هست تو را، جادهی جنت باز است
فصل وصل است، گر از فاصلهها درگذرید ای مجانین حق از سلسله ها درگذریدسر به شمشیر سپارید که تقدیر این است شکوه زنهار، که تاوان جنون سنگین استعشق گوید که از این مرحله چون باید رفت بیسر و بیکفن، آغشته به خون باید رفت هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله هر که دارد سر همراهی ما بسم اللهخیمه را نیز دمی چند به ظلمت بسپار راه رجعت به سلامت طلبان وا بگذارهر که را ذوق جراحت نبود برگردد هر که را شوق شهادت نبود برگرددبگریزند از این دشت که راحت طلبند بستیزند که جانباز و جراحت طلبندبازگردند از این عرصه که نامردانند عافیت باره و تنپرور و بیدر دانندبگذارید که خامان ز خطر بگریزند سایهها در دل ظلمت ز سحر بگریزند
هان که فردا سر و شمشیر به هم خواهد خورد سرنوشت همه با تیغ رقم خواهد خوردعشق طوفان جنونی دگر انگیخته بود عطش و حنجر و خنجر به هم آمیخته بودآسمان در قدح تشنه هفتاد و دو صبح یک افق باده ز دریای شفق ریخته بود.ماند هفتاد و دو شوریده از آن مدعیان همه را عشق به غربال بلا بیخته بودپی هفتاد و دو حلقوم خروشان، باطل تیغ در تیغ سکوت و ستم آمیخته بوددرشگفتم که کسی جز شهدا زنده نشد عشق از آن محشر کبری که برانگیخته بودمحشری بود و تماشایی و عاشورایی که به تصویر نیاید ز قلم فرساییچه نویسم؟ که سخن شطح جنون خواهد شد دفتر شعر من آغشته به خون خواهد شدشهسواران پی معراج کمر میبستند
ز ره حادثه مردانه بهبر میبستندمرگ از هیبت آنها متواری میشد نافراسوی صف صف خصم فراری میشدهمه را شوق که ای کاش ز نور زنده شویم زخمها خورده و در خون خود افکنده شویمکاش صد بار بمیریم و زنو جان گیریم پیر رخصت دهد و جانب میدان گیریمتا نفس میدمد از حنجره تکبیر زنیم در رکاب پسر فاطمه شمشیر زنیمتیغ در پنجه، نیفتیم از این جوش و خروش مگر آنگاه که افتد همه را دست ز دوشراهی از معرکه میرفت به آغوش بهشت رهروانش همه دریا دل و آیینه سرشتهمه رفتند از این راه و کسی باز نماند جز اباالفضل به او همنفسی باز نماندخیمهها منتظر و تشنهی آب است، فرات جگر سنگ از این شعله کباب است، فراتآتش «العطش» از خیمه روان تا ملکوت چه جوابی است بر این نامه بجز شرم و سکوت
لرزه افتاد از این ناله به ارکان وجود اضطرابی است از این فاجعه در غیب و شهوددشت مینالد ای گاش که دریا بودم بحر میگرید ای کاش که صحرا بودمکیست این باغ ستم سوخته را دریابد؟ سینههای عطش افروخته را دریابد؟در همینجاست که نوبت به علمدار رسید که به آیین ادب آمد و رخصت طلبیددست بر قبضهی شمشیر و علم بر دوشش آفتاب آینهی چهره آتش پوششمست میرفت و رخ از شوق برافروخته بود «تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود»مست میرفت و حسیناش نگران بود از پی نگرانش شه صاحب نظران بود از پیتا که تاب آورد این غیرت مولایی را این شجاعت نسب، این لشکر تنهایی رابود پرچین سنان پرده میان وی و رود تیغ غیرت بدرخشید و ره رود گشودآه، سقای جگر سوخته به آب رسید
در دل روز قمر از افق آب دمیددست در آب فرود برد و کفی پیش آورد بر لب آورد و ننوشید و تماشایش کرددید خورشید در آیینهی آب افتاده است عکس ساقی است که در جام شراب افتاده استچهره در چهره جمالی ازلی جلوهگر است پرده در پرده از آن چهره نقاب افتاده استاز کفش آب فروریخت و میدید فرات موج موج از نفسش در تب و تاب افتاده استمشک پر کرد و پس آنگه به صف دشمن تاخت آتش صاعقه گویی به سحاب افتاده استخیمه در خیمه عطش منتظرش بود اما خبری بود که سقا ز رکاب افتاده است...
علیه التحیة و الثنا (1)در زمان پادشاه عدل پرور زان که زد پادشاه قدر او در سده گردون لوازیب دیهیم و نگین فتحعلی شاه آنکه باز کرد بر روی جهان الطافش ابواب عطاگرچه یابد سرعت و هم از حدود آید فزون پای او بر اوج اجلالش نه بیند منتها
1) 1. این قطعه را دوست فاضل و محقق ارجمند حضرت مهدی صدری کاشانی از نسخه خطی خود رونویس و در اختیار ما قرار دادند که بدینوسیله از محبت ایشان سپاسگزاریم.
کبک را در مأمن امنش عجب چندان نبود بود اگر از عدل وی در خوابگاه باز جاملجأ حجاج دوران آنکه در دورش کند آهوان در منزل شیر دژم دایم چرازائران را درگه این سوی طوبی رهنمون واردین را سدهی او در جنان بین رهنمادایم آنجا قدسیان را جا پس کسب شرف نه چو دربانان پی دربانیش دارند جازان بلند ایوان که رشک آسمان آمد مگر در زمین کربلا از نو سپهری شد بپامه کند کسب ضیاء از قبه ایوان اوی چون بجوید چهره مرآت بیصیقل جلابا نکویی صفه از صفهی این خلد بین و از لطافت گرد این درگاه چون آب بقاطالع میمون بانی این که خلدآسا چنین زیب دید از امر او این بارگاه عرشسادور اگر از آن شده اما مدام آن را بدل زائری زین آستان بین چاکری ز آل عبا
هر که رو آورده آنجا کام او حاصل شود هر کسی آمد بآن در دایم امیدش رواطائفان مرقدش آسوده دان ز آمال دهر زائران در گهش ایمن به بین از هر بلاچون بحکم بانیش بنیاد معمار قدر کرده این دلکش بنای دلگشای جانفزازد رقم کلک «سحاب» از بهر آن این قطعه را از عدد مصراعی از این منتهی سال بنا
بر مرکب عشق، شعلهآسا، میرفت با زخم عطش، بسوی دریا میرفتبا اشک هزار تشنه، با مشک تهی از دشت سراب، تا ثریا میرفت
وقتی که شکست قامتش از غم او بارید بر او هزار تیر از همه سوبشنید به طعنه کافری میگوید کای سید هاشمی علمدارت کو؟!
من از جان بندهی جان آفرینم مدیحت گوی خیر المرسلینمبود مهر علی، مهر پیمبر مرام و مسلک و آئین و دینمبه مدح حضرت عباس ریزد گهر از طبع معنی آفرینمبه هنگام غزا فرمود با خصم که فرزند امیرالمؤمنیمابوالفضلم، ز حیدر یادگارم برادر را بهین یار و معینم
منم آن یکه تاز عرصهی رزم که در میدان چو شیر خشمگینمسپهسالار اردوی حسینم ولای او بود حصن حصینمز خوان نعمت او ریزهخوارم به گرد خرمن او خوشهچینمدر پر ارج بحر طا و هایم مهی از آسمان یا و سینممگر ای قوم بدسیرت ندانید به جان پرودهی امالبنینمبه راه دوست میجنگم چو حیدر که دشمن نیز گوید آفرینمبه میدان شجاعت یکه تازم به دریای وفا در ثمینمبه دانشگاه پرارج محمد بهین درس است قرآن مبینمبه هنگام دعا عبد مطیعم به رزم خصم دون شیر عرینمبه محراب عبادت آن چنانم
به میدان شجاعت این چنینمبه دیو خصم بیدین چیره گردم که باشد نام حق نقش نگینمهما وردی نمیبینم به دوران میان جنگجویان بیقرینمحسین بن علی را جان نثارم مطیع آن امام متقینماگر چه میر میدان نبردم کهین آستان آن مهینمبه هفده منصبم منصوب فرمود حسین آن خسرو دنیا و دینمچه غم از آنکه با تیغ یمانی جدا گردد ز تن دست یمینمچو از زین سرنگون گردید گفتا برادر جان، نگر حال حزینمدلم خواهد درین دیدار آخر گلی از گلشن رویت بهچینمبرادر آرزویم غیر از این نیست
که وقت مرگ رخسارت بهبینممبر در خیمهام جان برادر ز روی کودکانت شرمگینمابوالفضلا من آن «محبوب» زارم که مهرت شد عجین با ماء و طینمچه خواهد شد نهی پا بر سر من بگیری دست روز واپسینمترا باشم غلام حلقه در گوش اگر نیکم اگر بد خود همینم
چون صبح فرودین ز افق زد سر آفتاب گوئی که زر فشاند به بحر و بر آفتابتا عرش، فرش مخمل زربفت شد زمین رخ آن زمان که تافت ز تل زر آفتابقرص قمر نهاد چه رو سوی باختر وقتی که سر زد از افق خاور آفتاببا نکهت نسیم سحر باغ جان شگفت گل شد به گلشن فلک اخضر آفتابگلگون نگر ز خون شفق دامن افق تا بردمید همچو گل احمر آفتاب
دشت و دمن ز سبزه چو باغ بهشت بین از هر نظر چه خرم و خوش منظر آفتابشد تازه از طراوات صبح بهار، گل بر سر شکوفه ریخت ز بام و در آفتاببلبل ز شاخ گل به ترنم طربفزای صلصل نواگر است و نواگستر آفتابسرو و سمن صنوبر و نسرین و یاسمن زد با صفا بلطف هوا سر در آفتاببا این جمال و جاه و جلال و شکوه و ناز تجدید مطلع است ز سر تا سر آفتابای روی هم چو ماه ترا مظهر آفتاب وز مهر پرفروغ تو مستظهر آفتابساقی سپهر و می مه و مینا فلک تراست میخانه سخای ترا ساغر آفتاببرخیز و بادهریز و برانگیز رستخیز ای از تو زمزم انجم و ای کوثر آفتابزیرا که تافت ماه و لا، مهر هل اتی شاید ز شرم رخ ننماید گر آفتاب
تابان دو اختر از افق عشق بر دمید آری یکیش چون مه و آن دیگر آفتابدو عیسوی دم آمده گویی که این چنین ز انفاس پاکشان شده جانپرور آفتابشد جلوهگر دو جان به جهان حجاز از آنک اینگونه شد منیر مه و انور آفتابدل را یکی دلیل ره و کشتی نجات فلکش اگر فلک بود و لنگر آفتابسالار و سیدالشهدا حضرت حسین «ع»خون خدا که هست ورا چاکر آفتابسلطان ملک عشق که لطف عمیم او از ماه بر شده است و کماهی بر آفتابدیگر سفیر و میر و علمدار کربلا عباس «ع»، آن کز او شده نامآور آفتابمهر نبی و ماه بنیهاشم آن که او جون اختر است و فاطمه مه، حیدر آفتابزان رو که تا ابد ز ازل نیز بود و هست در هر زمان بحکم تو فرمانبر آفتاب
از ما مگیر مهر خود ای مه که بیدریغ تابد فروغ مهر به خاکستر آفتابدشمن اگر که فیض نبیند، شگفت نیست کز گل گل آرد و ز حجر گوهر آفتابما سرسپردهایم بپایت ز دست دوست بر سر نهد به دست تو تا افسر آفتابدر آرزوی کعبه کوی تو سوخت جان خواهد چه سوزدم به دل محشر آفتابتنها نه من مدیح تو آرم که مر ترا شد در ثنا سپهر و مدیحتگر آفتابدست من است و دامن لطف تو تا بحشر ای ذرهپرور از تو بلند اختر آفتاببا جاودانه جلوه حق در جهان و جان دیگر چگونه جلوه کند «یاور» آفتاب
بزن جام از می جان پرور عشق بگیر از دست ساقی ساغر عشقبرآید آفتابی هستی افروز شود هر دل به سینه مجمر عشقشود فرمانبرش ذرات عالم به صدق آن کس که شد فرمانبر عشقبود پرواز او در اوج لاهوت به بخشند آن که در بال و پر عشقبه کف گنج دو عالم دارد آن کس که دارد در دل خود گوهر عشق
رها کن جسم خاکی تا برآئی بود معراج جان با شهپر عشقگوارایت شود شهد شهادت گلو گر تر کنی از کوثر عشقدهندت رتبهی عین الیقین را اگر در سینه داری باور عشقکسی نومید از این درگه نگردد ندارد برگ باطل دفتر عشقبه دست عشق هر کس جان سپارد سرش گردد سزای افسر عشقبه راه عشق جانبازی بیاموز ز سردار و امیر لشکر عشقابوالفضل آن گل بستان حیدر که در دشت بلا شد پرپر عشقدر آن هنگامه هر زحمی که برداشت دمید از جای آن صد اختر عشقفتاد از تن دو دست نازنیناش برای دین حق در معبر عشقچنان زد خصم دون بر چشم او تیر
که خون جاری شد از چشم تر عشقچو ضربت خورد بر فرق شریفش نمیدانم چه آمد بر سر عشقشد از زین سرنگون خورشید و گردید به خون عشق غلطان پیکر عشقچو زهرا گفت ای فرزند عباس چه حالی داشت یا رب مادر عشقندای یا اخا سرداد و گفتا کجائی ای خدیو کشور عشقبیا تا این دم آخر ببینم جمال انورت در بستر عشقبر آمد ناله از هستی چو آمد سر نعش برادر رهبر عشقبسوز ای دل که از غم ناله سرداد به بالین برادر سرور عشقز بس بر جسم پاکش بد گل زخم گلستان دید یکسر منظر عشقبداد اینجا دو دست و داد در حشر به دستش داوری را داور عشق
عجب «صاعد» نوایت جانگداز است دمت پیوسته گرم از آذر عشق
سرو کجا، قامت رسای ابوالفضل ماه کجا، جلوهی لقای ابوالفضلمیرهد از رنج و غم به دنیی و عقبا در دل هر کسی بود ولای ابوالفضلای دل عاشق طلب کن از سر اخلاص جرعهای از چشمهی صفای ابوالفضلهستی خود در ره عقیده فدا کرد ای همه هستی من فدای ابوالفضلدر دل غمدیدهام ولای حسین است در سر شوریدهام هوای ابوالفضل
میرسد اینک بگوش دل هله بشنو نغمهی آزادی از ندای ابوالفضلروز وفای بعهد در صف هیجا گفت زمین و زمان ثنای ابوالفضلخصم به وحشت شد از رشادت عباس دوست به حیرت شد از وفای ابوالفضلدست اگر شد جدا ز پیکر پاکش هست بپا تا ابد لوای ابوالفضلچشم امیدش بود بحشر، که «قاضی» عفو نماید مرا خدای ابوالفضل
خواهی اگر نشانه ز مردان نامدار یادی کن از وفای ابوالفضل جان نثارگر آورد زمان شجاعان بیشمار هیهات مثل او دگر آید به روزگارچشم جهان ندیده چو او پاک گوهری
هر جا که از جلالت او گفتگو کنند لاهوتیان مقام ورا آرزو کنندآنان که سوی درگه عباس رو کنند دیگر کجا بهشت برین جستجو کنندنه حسرت بهشت برند و نه کوثری تا از کفش لوای حسینی سوا نبود اروی شاه را غمی از ماجرا نبودتا دست وی ز پیکر پاکش جدا نبود زینب به درد و محنت و غم مبتلا نبودزیرا که داشت همچو دلاور برادری گردید تا که پیکر عباس غرق خون افتاد از کفش علم و گشت سرنگونآمد به لرزه گنبد گردون نیلگون خیل ملک ز پرده برآورده سر بروندیدند پاره پاره فتاد است پیکری آه از دمی که نور دل و جان بوتراب گفتا بکن بیاریم ای شاه دین شتابتا دربرش رسید شهنشاه مستطاب مه را بخاک تیره نگون دید آفتاب
زان صحنه شاه کرد بپا شور محشری گفتا که خم شد از غم هجرت مرا کمر ای سروقد دو دیده گشا و بمن نگرآمد زمان وصل مرا و تو را بسر آخر تو را چگونه توانم کشم به بردستت ز تن جداست ز کین ستمگری «قاضی» هر آنکه اشک فشاند به خاک او یا توتیای دیده کند خاک پاک اویا شرح غم دهد ز تن چاک چاک او آرد بیاد حالت اندوهناک اودارد به صبح و شام دل پر ز آذری
بلبلم و زمزمه سر میدهم از گل روی تو خبر میدهملالهام و بر دل من داغ تست هدیهات از خون جگر میدهمعاشقم و کعبهی کوی ترا بوسه به دیوار و به در میدهمشمعم و با هر نفس آتشین از تب عشق تو خبر میدهمای تو امید دل من یا حسین خاک رهت جای بسر میدهم
با نظری گر بنوازی مرا جان به تو پاداش نظر میدهمگر ببریدند یکی دست من در ره تو دست دگر میدهمعاشق حقم من و در راه دوست دست و دل و دیده و سر میدهمنیست عجب گرز دلم خون چکد باغ گلم، لالهی تر میدهممن خجلم - گر که نیاوردم آب از مژهات سیل گهر میدهمبسکه شوم داغ ز یاد لبت گرمی خجلت به شرر میدهمچونکه ترا بنده از فرط جاه خط غلامی بقدر میدهممن ز وفادرای و ایثار جان درس فتوت به بشر میدهمطوطی طبع «شفق» خسته را از دم جانبخش، شکر میدهم
ای آبروی عالم جان خاک پای تو ای کرده جان به دوست فدا، جان فدای توعقل بشر چگونه به گرد رهت رسد ای ماوراء خلوت افلاک، جای توکونین نیست قیمت یک تار موی تو گردیست خلد، از حرم دلگشای توبال فرشته فرش ره زائران تست ای آفتاب، سایهنشین لوای توخون خدائی تو به عشق خدا چو ریختغیر از خدا کسی نبود خونبهای توای یاور حسین و علمدار کربلا دارد بهشت، رایحهی کربلای تومهر تو کیمیاست کز او خاک، زر شود نینی ز کیمیاست بسی به، ولای توبیند چو پایگاه تو در حشر، هر شهید حسرت برد ز حشمت بیانتهای تو
جانا ز هر کسی تو رضائی خدا رضاست نبود جدا رضای خدا از رضای توبوسیدن ضریح تو ما راست آرزو دلهای ما به سینه تپد از برای توای کعبهی امید، ترا جان فدا کنم روزی اگر فتد گذرم بر منای توهیچ آشنا ز نزد تو نومید برنگشت خوش باد حال آنکه بود آشنای توهر مشکلی که ریخت به جانم شرار غم حل شد به یک اشارهی مشکلگشای توهر کس خطی ز مهر تو بر لوح دل نگاشت او را به آبروی تو بخشد خدای توقربان شور عشق تو ای میر کربلا شد نینوا پر از عظمت از نوای توسقای کربلائی و لب تشنه جان دهی در پیش آب، جان به فدای وفای توشد قامت حسین خم و پشت او شکست در خون چو دید غرقه قد دلربای توچون داستان قتل تو بشنید مادرت
آتش گرفت همچو «شفق» در عزای تودیگر ندید مثل وفای تو روزگار باشد خجل فرات هنوز از وفای توبا جسم چاک چاک به دریا زدی تو، دل مواج شد شریعه خون از شنای تواز تن جدا دو دست تو، لیکن به اشتیاق پویا به راه عشق حسینی، دو پای توجانبازی تو رفت فراتر ز اوج و هم مبهوت و مات شد خرد از ماجرای توبعد از تو خاندان حسینی نیافتند پشت و پناه و ملجأ، دیگر به جای تودیگر ندید دیدهی گردون برادری هرگز به پاکبازی و صدق و صفای توای بهترین شهید نداند بجز خدا هیچ آفریده، جاه و جلال و جزای توای آفتاب مرحمت ای ماه هاشمی خواهم سلامت دل خویش از عطای توبپذیر این چکامه، که این شعر آتشین با سوز دل، سرود «شفق» در رثای تو
از روز ازل آموخت آیین وفا عباس تا ساخت سر و جان را یکباره فدا عباسسرداد به راه دوست آن مظهر جانبازی بست از دل و جان خویش پیمان وفا عباسجانها به فدای تو ای ماه بنیهاشم بگذشته ز جان خویش در راه خدا عباسخورشید خجل باشد، در پیش لقای او از مهر خدائی شد خورشید لقا عباسجاوید شهیدانند تا روز نشور خلق نوشیده ز فیض حق از عین بقا عباس
شجعان عرب از بیم خویش همی لرزند آن دم که برافرازد در جنگ لوا عباسچون نار فروزان است آن دم که به خشم آید هنگام وفاداری است، گلزار صفا عباسدر حلقهی مشتاقان پروانه صفت جان داد در بزم محبان بود، شمع شهدا عباساز ماه بنیهاشم انوار هدایت تافت در کرب و بلا گردید، تا نور هدی عباسگر درد به جان داری، از غیر چه میجویی؟ بس درد که خواهد کرد بیشبهه دوا عباساز درگه او هرگز نومید نخواهی شد باشد به همه احوال تا کارگشا عباساز این همه رادیها محبوب، ابوالفضل است مشهور به دنیا شد از فضل و سخا عباسچون روی به میدان کرد در راه جهاد حق بر درگه یزدان کرد بس حمد و ثنا عباسگفتند بلی احرار، از روز الست آری زان کرد خریداری، بر خویش بلا عباسایثار و وفاداری آموخت به جانبازان
بسیار بلا دیده است در کرب و بلا عباسکافر به صف هیجا، واصل به درک گردید زان تیر که کرد از شست یکباره رها عباسجان کرد نثار حق، آن مظهر جانبازی این گونه خدا را ساخت از خویش رضا عباسسرداد و سرافراز است در محفل جانبازان جان داد و به جانان شد تسلیم، زها، عباسبیهوده چه پیچی سر، زین درگه اهل درد؟ مردان بلاکش را بخشیده شفا عباسدستی که علی بوسید شد قطع ز جور خصم قربان وفای تو، ای جان اخا عباسچون شمع فروزنده در جمع شهیدان بود وندر صف ایمان بود چون نور و ضیا عباسسربازد اگر جنگ نومید نخواهد شد دارد به سرافرازی امید و رجا عباسدادند بشارتها احرار زمان او را در کرب و بلا تا بود چون پیک هما عباسیاران حسین ما گشتند شهید حق اندوه به دل دارد، زین سوک و عزا عباس
کفار پلید دون بس فتنه بپا کردند بر خویش همی پیچد زین جور و جفا عباسسردار رشید ماست عباس عزیز ما مردانه همی جنگید با شور و نوا عباستا خصم فسونگر را از پای دراندازدپیمان مودت بست با آل عبا عباسبگذشت ز جان خویش در صحنهی جانبازی خو کرده ز جان و دل با رسم وفا عباسبا دشمن دین هرگز بیعت نکند مؤمن تحسین مجاهد را زان است سزا عباسدادند سر و جان ها از بهر فلاح خلق در راه شهادت شد زان راهنما عباسچون باب حوائح اوست «همت» تو چه غم داری؟ بس حاجت محتاجان کرده است روا عباس
تشنگیها را حکایت میکندعشق تا جان را سقایت میکندتشنه جانم تشنه جانم تشنه جان گرچه باشم بر لب آب روانکز رخم ریزد غبار تشنگی آنقدر دارم شرار تشنگیخشک می گردد بدوشم مشک آب بسکه باشم از عطش در التهابتا که هست از تشنه کامان مطلبم میتراود تشنه کامی از لبمبود با ساقی مرا روی نیاز دوش بودم از عطش در سوز و ساز
سوختی از تشنهکامی جان من گفتم ای پیمانهات پیمان مندر بهایش میدهم من هر دو دست گرز یک پیمانهام سازی تو مستای ز سوز تشنگی در شور و حال گفت با من ساقی نیکو خصالزان می عاشق کش گل فام ما گر که خواهی جرعه ای از جام ماتا شوری از کوثر ما مست مست باید از آب جهان شویی تو دستاین حدیث از ساقی دشت بلاست نفس را سیراب گر سازی خطاستآن شهید تشنه لب سقای عشق روز عاشورا در آن غوغای عشقاز وفا کرده سقایت را قبول در حریم پاک اولاد رسولبحر غیرت شد بسوی شط روان تا که بنشاند شرار تشنگانآتشین دل پای چون در شط نهاد
آب را آتش فکندی در نهادآنچه میگویم مکن در آن شگفت آب از سوز دلش آتش گرفتروشنی چون آب اندر پای او خواست بوسد دست رحمت زای اودر کف آن بحر غیرت جا گرفت آب را دلدادگی بالا گرفتخواست تا بوسد دو لعل پاک او خورد محکم سیلی از ادراک اوگفت با خود ای غریق تشنهکام عافیت بر عاشقان باشد حرامسالها از عشق جانان سوختن تا درون را آتشی افروختنمی فشانی آب بر آتش چرا می رهی زین شعله سرکش چرا؟خود تو میدانی بر غم اشتهار آب با آتش بود ناسازگارباید آتش گل کند در جان مرد تا نگردد روی آن پژمان و زرد
تشنه باش و آب بر دریا بریز عاشقان را نیست زین آتش گریزتشنه باشد سید مولای عشق از چه نوشی آب ای پویای عشق؟چون مریدان را پس از مرگ مراد زندگی هرگز ندارد روی شاددر خط چوگان او سر نه چو گوی تا ترا دست است دست از جان بشویچون تویی جویای آب زندگی دیده بردار از سراب زندگیاین بگفت و کف تهی از آب کرد خویش از خون جگر سیراب کردتشنه لب بیرون شد از شط بحر جود خالی از شور تموج گشت رودخشک شد رود کلامم ناگزیر تشنهای گر آب از عمان بگیرروز عاشورا به چشم پر ز خون مشک بر دوش از فرات آمد برونشد بسوی تشنه کامان رهسپر
تیرباران بلا را شد سپربس فروبارید بر وی تیر تیز مشک شد بر حالت وی اشکریزتا قیامت تشنه کامان ثواب میخورند از رشحه آن مشک آبمتصل چون شد به عمان «خاسته» از کلامش شور عرفان خاسته
فصل شکوفه، فصل بهاران است فصل بلوغ گل به گلستان استفصل قیام سرخ صنوبرها فصل شکوه لاله و ریحان استفصل امید، فصل خوش رویش فصل نوید بارش باران استفصل وفور آب و سرور خاک فضل نشاء مزرع ایمان استاز مقدم نسیم سحرگاهی گیسوی سبز باغ پریشان است
هر شاخهای که شور شکفتن داشت بالا بلند و سرخوش و خندان استخورشید بانجابت دیرینش از پشت ابر تیره نمایان استدر یک طرف بهار و همه گرمی در یک طرف سپاه زمستان استفصل مصاف عاطفه با بیداد فصل طلوع جلوهی جانان استفصل عبور قافله خورشید از جادههای تیرهی دوران استدستی طلایه دار سرافرازی است کایینهدار ارزش انسان استتا لحظهی مبارک جانبازی دامان انتظار گل افشان استدل را ز موج حادثه پروا نیست دریا همیشه طالب طوفان استدر عشق گامهای سراندازان چون چرخ در مدار شتابان استهر عاشقی که قرعه به نامش خورد
لبیک گوی عازم میدان استهنگامهی نبرد عزیزان را از دور چشم خیمه نگهبان استتاریخ از این مناظره در تردید عالم از این معامله حیران استیک سو فتاده دست علمداری است کز او بلند قامت ایمان استفکر وفای وعده چنان سبز است کان میر تشنه مشک به دندان استدر گوش خاک زمزمهی تکبیر زیباترین ترانهی عرفان استشب با تمام همهمه میتازد اما سپیده بر سر پیمان استزخم گلوی کودک شش ماهه در ظلمت زمانه درخشان استو آن سرو سرکشیدهی آزادی افتاده در میانهی میدان است
جسم حسین تشنه لب تاریخ چون نخل نیمه سوخته عریان استگودال از تلاطم خون عشق بیتابتر ز شعلهی طوفان استاز خون ارغوان چمن آذین است از داغ لاله دشت پریشان استداغی که آبروست حقیقت را داغی که همنشین دل و جان استگویی قیامت است به پا بر خاک کاشفته خواب کوه و بیابان استتنها نه کربلا که زمان یکسر در زیر پای حادثه لرزان استتشویش در کجاوه تکرار است امید در تهاجم حرمان استدر راستای هجرت گلها باز در جنگل خزان زده بوران استبرنی سر مبارک آن مظلوم
سرمست از تلاوت قرآن استزینب از این مصیبت عالم سوز تا روز حشر سوخته دامان استآه ای حسین ای عطش تاریخ شرمنده از تو آب به دوران استخورشید پرتوی ز فروغ توست مهتاب در نگاه تو پنهان استدر تو تمام عشق تماشایی است در تو تمام عشق نمایان استبی تو بهار ثانیهای پائیز با تو تمام سال بهاران استنام تو در جریدهی آزادی آغاز هر نوشته و عنوان استمانند آفتاب سحرخیز است چشمی که در عزای تو گریان استهر تلخ با وجود تو شیرین است هر سخت با حضور تو آسان استعشقت نه آتشی است شود خاموش خورشید پارهای است که در جان است
یاد تو و حماسه گلگونت سرسبز چون طبیعت ایمان استجان من از شرارهی عشقت سوخت جانی که سوخت عاشق جانان است
شد نوبت رزم بوفضایل آن ماه لقا، علی شمایلآمد به ادب حضور خورشید تا کسب کند شکوه توحیدتیغش به کمر، سپر به پشتش بشکوه علم میان مشتشبلبتشنه و مشک روی دوشش پیغامپذیر هر دو گوششاستاد به خیمهی ولایت تا او مگرش کند عنایت
اذنی به صف نبرد گیرد از چهرهی دشت گرد گیرددر خیمه امام با برادر استاده ولی غمی برابرخورشید و قمر چو شد مقابل استاد چو بنده بو فضایلیعنی که از او جز این نشاید در محضر حق سکوت بایدآنجا که دو دل جدا ز هم نیست بین دو نگه اشاره کافیستکردند سکوت هر دو، اما چشم و لبشان پر از سخنهااو جز سخن خدا نفرمود این بار ارادتش بیفزوداو کرد نگاه آتشافروز این گشت تمام شعله و سوزاو راز خود آشکار میکرد با تیر نگه شکار میکرداین گشته شکار جلوهی دوست
یعنی که نگاه دوست نیکوستاو کرده سکوت، اگر سخنهاست این در نگهش که: عشق تنهاستاو ساقی و این خمار ساقی تا میکده در کنار ساقیاو جام ولایش از بلاها این چشم و دلش پر از تمنااو میکند از نگاه پرهیز این تشنه، که: باز هم عطشریزاو مانده که این خمار سرمست چون گیرد جام عشق بیدست!این در نگهش که: دست اگر نیست از غیرت من دو چشم باقیستاو مست می و سبوی باقی این دیده به چشم مست ساقیاو جلوهی حضرت خدایی این آینهی خدانماییاو قبله نمای اهل قرآن این جلوهپذیر مهر ایمان
او غرق نیاز و راز در خویش این سیر و سلوک عشق در پیشاو آینهدار باغ حیرت این یکه سوار دشت غیرتاو پارهی قلب و جان زهرا این خادم آستان زهرااو بر سر عهد خود علیوار این عرصه عشق را علمدارکردند سکوت هر دو با هم اسباب عروجشان فراهمدر حیرت عشق، اشجعالناس ناگاه شکفت بغض عباسچون ابر بهار گریه سرداد از گریهی آسمان خبر داددر دیده نشست ابر پربار چون بر سر کوهسار رگبارهر چند که تشنه بود و بیآب از دیده روانه کرد سیلابتا آنکه امام عشق برخاست
و آن قد خمیده باز شد راستکردش نگهی که ای پناهم ای در دل فتنه تکیه گاهمبی دست تو این علم مماناد بیچشم تو این حرم ممانادتو دست منی و دست حیدر بی دست مبادت این برادردور از تو من آشیان نخواهم بیروی تو من جهان نخواهمای من به فدای قامت تو بر غیرت و استقامت توعباس که دید این عطایش افتاد چو سایه زیر پایشتا سایه قرین نور گردید خود نور شد و طهور گردیددر جلوهی دوست تا فنا یافت چون مهر وجود او بقا یافت
بر در خیمه ایستاده سوار به اشارت که گاه پیکار استمینماید نگاه باز پسین که دگر نوبت علمدار استدر نگاهش نشسته حرمت عشق تا چه فرمایدش دوباره امامشوق پیکار میزند فریاد مرد را تا حضور سرخ قیامگرد بیخوف صحنه پیکار زی خطر تا لگام باره گرفتکودکان مانع سوار شدند خیمه را شیونی دوباره گرفت
دهنهی اسب را گرفته بدست میفشارد دو مشت را از خشمکیست آیا علم به دوش کشد؟ نهراسد دگر نه بندد چشمدشت را جز سکوت پاسخ نیست باره میخواندش به سوی سفردشت استاده همچنان خاموش مرد اما در التهاب خطرابروانی بهم گره خورده سایهبان دو چشم همت اوستآفتاب ایستاده شاهد رزم حالیا گاه، گاه غیرت اوستمشکش از انتظار لبریز است دوخته دیده را به راه فرات
پشت سرچشم تشنه کامی چند غرق در گریه، چون نگاه فراتکیست این کز غبار میآید گرد میدان نشسته بر رویش؟تیغ با شیوهی پدر بسته است غیرت مرتضی به بازویشاشتیاقش کشیده سوی خطر سینه بر تیر و دشنه میسایدآفتابا تو نیز شاهد باش کز لب آب تشنه میآیدمیخروشد چنان که رعد به شب دشت میلرزد از هیاهویشبانگ الله و اکبرش جاری است از لب تشنهی «بلی» گویش
آن که دیروز دعوتش میکرد اینک استاده تیغ کین در دستدستهائی که قصد بیعت داشت حال با تیغ و دشنه پیوسته استدیدهها دوخته به راه سوار تا که باز آید از دل پیکارتا نمازی دوباره بگزارد خیمهها با حضور آن سرداردیدهی خیمهها هراسان است تا چه بازی کند قضا این باریا سلامت سوار برگردد یا که اسبش رسد بدون سوارلاشخواران به کینه مینگرند گوئیا تک سوار افتاده است
شیر این بیشه در میان انگار با تن زخمدار افتاده استگوئیا تشنهکام عشق شده است از لب تیغ و دشنهها سیراببانگی از قتلگاه میآید «هان برادر، برادرت دریاب»
هر چند که آن علم به زیر آمده بود خورشید برابرش حقیر آمده بودتا چشمهی فیض خیمههای عطشان دریا به طلب چنان کویر آمد بود
من واله گفتار گهربار حسینم دلباخته و عاشق رخسار حسینمای لشکر بدکیش و جفا پیشه دوران من از دل و جان یار و هوادار حسینمسلطان زمن کرده قبولم به غلامی سردار نیم، چاکر دربار حسینمعشاق به جهان در طلب دیدن یارند من در دو جهان طالب دیدار حسینمداروی طبیبان نکند چارهی دردم
بیمار، من از دیده بیمار حسینممن تکیه به دیوار و در کس ننمودم عمریست که در سایهی دیوار حسینمشبها ز غم فکرت او خواب ندارم بیدار من از دولت بیدار حسینمدر کعبهی دل بستهام احرام محبت در سعی و صفا همره زوار حسینمدر دام غمش طایر دل گشته گرفتار آزاد از آنم که گرفتار حسینمامروز مر راه علی (ع) راه حسین (ع) است من هم به مثل میثم تمار حسینماز دیده فشانم گهر اشک بدامن با اینهمه نقدینه خریدار حسینمافتادهام اندر خم چوگان بلا، لیک در بند خم طرهی طرار حسینمغم نیست که سقایم و لبتشنه و لیکن آزرده ز افسردن گلزار حسینم
تا دست من افتاد، علم گشت نگونسار مشکم به دو دندان و علمدار حسینممن «صالحم» ای وارث حیدر به دو عالم این فخر مرا بس که عزادار حسینم
چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی است جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی استگفتم از اشک کنم آتش دل را خاموش پر ز خوناب بود چشم من از آب تهی استبه روی آب قیامم، به روی آب سجود این نماز ره عشق است ز آداب تهی استجان من میبرد آن آب کز این مشک چکد کشتیام غرقه در آبی که ز گرداب تهی استهر چه بخت من سر گشته به خواب است، حسین دیدهی اصغر لب تشنهات از خواب تهی است
دست و مشک و علمی لازمهی هر سقاست دست عباس تو از این همه اسباب تهی استشعر آن است «شهابا» که ز دل برخیزد گیرم از قافیه و صنعت و القاب تهی است
آسمانسا علم و لشکر کفار دریغ رایت خسرو اسلام نگون سار دریغپرچم آغشته به خون ماهچه آلوده به خاک اختر نصرت عباس علمدار دریغهم علمدار علموار، نگونسار فسوس هم خداوند علم بیکس و بییار دریغبازوی چرخ قوی پنجه به یک تیغ افکند پای ما را از طلب و دست تو از کار دریغپاک جانی که بر او نار سنان بود خدنگ رنجه از کشمکش خنجر خونخوار دریغ
روزگار آب تو کرد آتش و بر دیده و دل ختم خوناب جگر، آه شرربار دریغاز کنون تا به قیامت به عزا و ز عزا رنگ ما و رخ تو کاهی و گلنار دریغطاق از فتح و ظفر کوشش اخیار افسوس جفت فیروزی و فر، کاوش اشرار دریغایکدل از چار طرف شش جهت و هفت سپهر بست بر آل محمد در زنهار دریغمرهم تشنگی آب است و فروریخت به خاک سینهها ماند به داغ عطش افگار دریغتو به خون غرقه و در حسرت آب اهل حرم تشنهلب مانده به ره دیدهی خونبار دریغسود تا پشت تو بر خاک جدل دست اجل جاودان ماند امل، روی به دیوار دریغگشت بیدار همی شوکت ادبار ز خواب رفت در خواب عدم دولت بیدار دریغرفتی و بر همه، چه کوفه، چه شام، آمده است خواری کوچه و رسوایی بازار دریغکشته انصار و خدم خسرو بیخیل و حشم
بر سر جان قدم آماده پیکار دریغچه کند گر نه خود آمادهی میدان گردد شاه را چون نه سپه ماند و نه سالار دریغتبه از والی کوفه، سیه از لشکر شام روزگار سپه و روز سپهدار دریغچرخ بر کام دل دودهی مروان نگذاشت اثر از آل علی اندک و بسیار دریغشام شد روز حیات تو و ما را شبه سان صبح ماتم ز افق گشت پدیدار دریغخاطر فاطمه غمگین طلبد، هندوی چرخ تا کند شاد دل هند جگرخوار دریغسوخت گردون و نما حاصل از این تخم که کاشت صبر و تاب همه تا خوشه ز خروار دریغروزی از ماه بنیهاشم و، ای شاه قریش که خورد نیک و بد از خجلت کردار دریغحق مولای جوانان بهشتی که مدار نظر رحمت از این پیر گنه کار دریغ
درفش افتاد عباس جوان را فلک داد ای فلک دادعلم شد رایت ماتم جهان را فلک داد ای فلک دادمرا با رنج این سوگ روان کاست نه تنها انس و جان خاستکه دل مأنوس غم گشت انس و جان را فلک داد ای فلک دادزمان تا بر زمین این فتنه انگیختمصیبت خاک غم بیخت
به سر بر هم زمین را هم زمان رافلک داد ای فلک داددر این ماتم کش انده جاودانینشاط زندگانیتبه شد پادشه تا پاسبان رافلک داد ای فلک دادزمین را آسمان بر خاک بنشاندبه سر خاکستر افشاندزمین برساز ماتم آسمان را فلک داد ای فلک دادازین آباد و ویران بام تا درخرابت خانه بر سرشرف بر صدر جستی آستان را فلک داد ای فلک داد
به روباهان دهی سرپنجهی شیرسگان را دست نخجیرز شاهین لقمه سازی ماکیان رافلک داد ای فلک دادز خاک و چرخ از این هنجار یغماکنی تا کی مدارارها کن اشک و رخصت ده فغان رافلک داد ای فلک داد
ای قهرمان عرصهی جان بازی شاهین رزم در علم افرازیچشم فلک ندیده چو تو غازی ای دست باز عالم سربازیای چون پدر به بیشه هستی شیر دست تو حامی علم و شمشیرباب ترا که دست خدا گویند دست خدای بود و سزا گویند
آنان که از تو مدح و ثنا گویند هرگز نه از علیت جدا گوینددست ترا که دست علی دانند دست خدای لم یزلی دانندای پیکر تو ماه بنیهاشم رویت چراغ راه بنیهاشمفرماندهی سپاه بنیهاشم همچون حسین شاه بنیهاشمدر جلوه رشک پرتو مهتابی آری تو آفتاب جهان تابیبارید بر تن تو در آن میدان تیر عدو سریعتر از بارانآبی که داشت نرخ، بهای جان چون اشک کودکان همه شد ریزاناز بس که تیر خورد به چشم مشک گردید چشم مشک تهی از اشک
بودند کودکان ز عطش بیتاب رفتیب سوی فرات که آری آبلبتشنه بودی و نشدی سیراب یاد آمدت ز تشنگی احبابلبتشنه از شریعه برون رفتی خود با دلی چو لجهی خون رفتیدائم سکینه داشت نظر بر در تا تر کند ز آب لب و حنجردردا که کرد پستی آب لشکر جای لب سکینه زمین را ترهم آب ریخت روی زمین هم خون حال سکینه بود ندانم چون؟ای درگذشته از سر دست و سر افکنده زیر پای فرس پیکر
هستند جن و انس و ملک یکسر چشم انتظار لطف تو در محشر«رزاقی» است و لطف فراوانت در دست اوست گوشهی دامانت
این قصیده به دور ضریح حضرت ابوالفضل که بنا به دستور آیت الله حکیم رحمت الله علیه ساخته شده منقوش است.این جا حریم پاک علمدار کربلاست این آستان قدس شهید ره خداستاین جا حریم حضرت بابالحوائج است دولت درین مقام و گشایش درین سر استاین جا بود مقام شهیدی که تا ابد خاکش حیاتبخش و هوایش عبیر زاستاین بارگاه شاه جهان حقیقت است
این جایگاه جلوهی انوار کبریاستاین خاک مشک بیز که دارالشفا بود هر ذرهاش به چشم ملایک چو توتیاستاین جاست جایگاه شهیدی که تا به حشر دین خدا و پرچم اسلام از او بپاستاین جاست جایگاه امیری که در کرم کان سخا و ابر عطا و یم وفاستاین جاست جایگاه علمدار لشکری کز بهر حق علیه ستمگر به پای خاستدریا دلی غنوده در این جا که هم چو نوح در بحر دین به کشتی توحید ناخداستسقای اهل بیت، حسین علی بود این تشنه لب که خاک درش چشمهی بقاستگردد مس وجود تو چون زر در این مقام این بارگاه خشت وجودش ز کیمیاستآیینهی تمام نمای حقیقت است هر دل که با ولای ابوالفضل آشناستحاتم که گشت شهرهی آفاق از سخا در آستانهی کرمش کمترین گداست
آن کس که سر ز فخر به ساید به آسمان این جا که میرسد ز ادب قامتش دو تاستآب فرات تا به ابد شرمگین بود از تشنهای که ساقی و ساقی کربلاستدر روز حشر فاطمه گردد شفیع خلق در دست وی دو دست بود کز بدن جداستاز این مصیبتی که به آل نبی رسید تا روز رستخیر به پا پرچم عزاستامروز هر که خدمت آل علی کند فردا شفیع او به صف حشر مرتضاستبر طبق امر آیت حق «حضرت حکیم» آن کس که حکم او به همه شیعیان رواستشد این ضریح ساخته در شهر اصفهان شهری که گر جهان هنر خوانمش سزاستتاریخ این ضریح «طلائی» چنین سرود «عباس میر جنگ و علمدار نینواست»
ای حرمت قبلهی حاجات ما یاد تو تسبیح و مناجات ماتاج شهیدان همه عالمی دست علی، ماه بنیهاشمیهمقدم قافله سالار عشق ساقی عشاق و علمدار عشقسرور و سالار سپاه حسین داده سر و دست براه حسینعم امام و اخ و ابن امامحضرت عباس علیهالسلام
ای علم کفر نگون ساخته پرچم اسلام برافراختهمکتب تو مکتب عشق و وفاست درس الفبای تو صدق و صفاستشمع شده، آب شده، سوخته روح ادب را، ادب آموختهآب فرات از ادب تست مات موج زند اشک به چشم فراتیاد حسین و لب عطشان او و آن لب خشکیده طفلان اوساقی کوثر پدرت مرتضی است کار تو سقائی کرب و بلاستهر که بدردی بغمی شد دوچار گوید اگر یکصد و سی و سه بارایعلم افراشته در عالمین اکشف یا کاشف کرب الحسین (1).از کرم و لطف جوابش دهی
1) 2. یعنی: اندوه مرا برطرف کن ای بردارنده اندوه از سیمای حسین (ع).
تشنه اگر آمده آبش دهیچون نهم ماه محرم رسید کار بدانجا که تو دانی کشیداز عقب خیمه صدر جهان شاه فلک جاه ملک آشیانشمر به آواز ترا زد صدا گفت کجایند، بنو اختنا (1)تا برهانند ز هنگامهات داد نشان خط امان نامهاترنگ پرید از رخ زیبای تو لرزه بیفتاد بر اعضای تومن به امان باشم و جان جهان از دم شمشیر و سنان بیاماندست تو نگرفت اماننامه را تا که شد از پیکر پاکت جدامزد تو زین سوختن و ساختن دست سپر کردن و سر باختن
1) 3. یعنی: کجایند خواهرزادگان من.
دست تو شد دست شه لافتی خط تو شد خط امان خداچار امامی که ترا دیدهاند دست علم گیر تو بوسیدهاندطفل بدی، مادر والاگهر برد ترا ساحت قدس پدرچشم خداوند چو دست تو دید بوسه زد و اشک ز چشمش چکیدبا لب آغشته بزهر جفا بوسه به دست تو بزد مجتبیدید چو در کرب و بلا شاهدین دست تو افتاد به روی زمینخم شد و بگذاشت سر دیدهاش بوسه بزد با لب خشکیدهاشحضرت سجاد هم آن دست پاک بوسه زد و کرد نهان زیر خاکمطلع شعبان همایون اثر بر ادب تست دلیلی دگرسوم این ماه چو نور امید
شعشعهی صبح حسینی دمیدچارم این مه که پر از عطر و بوست نوبت میلاد علمدار اوستشد بهم آمیخته از مشرقین نور ابوالفضل و شعاع حسینای به فدای سر و جان و تنت وین ادب آمدن و رفتنتوقت ولادت قدمی پشت سر وقت شهادت قدمی بیشترمدح تو این بس که شه ملک جان شاه شهیدان و امام زمانگفت به تو گوهر والا نژاد جان برادر به فدای تو بادشه چو بقربان برادر رود کیست «ریاضی» که فدایت شود؟
مژده که از دامن امالبنین سرزده خورشید در این سرزمینمیر و علمدار شه کربلا نور دل حیدر و امالبنینماه بنیهاشم سالار عشق مظهر حق، خسرو دنیا و دینآنکه شده دست یداللهیش چون اسد الله برون ز آستینکوکب تابندهی برج حیا گوهر رخشندهی بحر یقین
پیک سحر هر دم از این بوستان مشک برد تحفه به حصرای چینخاک درش را ز پی توتیا حور برد سوی بهشت برینقبله حاجات که باب المراد گشت ملقب ز جهان آفرینچرخ ز انوار رخش تابناک خاک ز انفاس خوشش عنبرینگر بکشد تیغ چو شیر خدا لرزه فتد بر تن شیر عرینناموران جسته ز نامش شرف تاجوران سوده بخاکش جبینهر که بود طالب دیدار حق گو که در این آینه حق را ببینطرفه نسیمش، دم روحالقدس فرش حریمش پر روحالامینهمچو «رسا» دولت جاوید یافت هر که شد از خرمن او خوشهچین
ایکه خورشید زند بوسه بخاکت ز ادب ز فروغ تو کند جلوه گری ماه به شبتوئی آن گل که ز پیدایش گلزار وجود بلبلان یکسره خوانند به نام تو خطبنیست در آینهی ذات تو جز نور خدا نیست در چهرهی تابان تو جز جلوهی ربآیت صولت و مردانگی و شرم و وقار مظهر عزت و آزادگی و فضل و ادبنور حق ماه بنیهاشم شمع شهدا میوهی باغ علی، میر شجاعان عربمنبع جود و عطا، مظهر اخلاص و صفا زادهی شیر خدا، خسرو فرخنده نسبنظر لطف و عنایت ز من ای شاه مپوش که مرا جان بهوای تو رسیده است بلب
نکند عاشق کوی تو تمنای بهشت کز حریمت دل افسردهی ما یافت طربدر ره عشق «رسا» هر که به مطلوب رسید دگر از دامن جانان نکشد دست طلب
آمد آن ماه که خوانند مه انجمنش جلوهگر نور خدا از رخ پرتو فکنشآیت صولت و مردانگی و شرم و وقار روشن از چهرهی تابنده و وجه حسنشز جوانمردی و سقائی و پرچمداری جامهای دوخته خیاط ازل بر بدنشآنکه آثار حیا جلوهگر از هر نگهش و آنکه الفاظ ادب تعبیه در هر سخنشمیوهی باغ ولایت به سخن لب چو گشود خم فلک گشت که تا بوسه زند بر دهنشکوکب صبح جوانیش نتابیده هنوز
که شد از خار اجل چاک چو گل پیرهنشآن چنان تاخت به میدان شهادت که فلک آفرین گفت بر آن بازوری لشکر شکنشهمچو پروانهی دلباخته از شوق وصال آن چنان سوخت که شد بیخبر از خویشتنشخواست دستش که رسد زود به دامان وصال شد جدا زودتر از سایر اعضا ز تنشز ادب چهره بر آن قبلهی حاجات بنه که شود زنده مسیحا ز نسیم چمنشکوته از دامنت ای شاه مکن دست «رسا» از کرم پاک کن از چهره غبار محنش
در مسلخی که «عشق» شهادت گزیده بود خون در عروق مرد، حضور دوباره یافتتندر، فرود آمد و آتش گرفت دشت تنها نه قلب خاک، که هفت آسمان شکافتروزی که، آبهای جهان در حصار ننگ تسلیم بیادارهی قوم پلید بودتر دامنان قوم دغل پیشه را، دلیل در این طریق غائله، حکم یزید بودسردار دشت تبزده از هرم آفتاب
برخاست مثل کوه، ز جای بلند خویشداغ قبیله های عطش را مرور کرد با اشتیاق داغ دل دردمند خویشبا چشمهای تشنهی دیدار کوثرش لختی، به چشمهای برادر، نگاه کردبا شور دستیابی بر آبهای سبز با روح انقلابی، آهنگ راه کرداز تنگنای مهلکه های گریز و جنگ راهی گشود بر طرف آب راه دشتدر سینهاش چراغ هدایت ز نور دوست از سدهای حایل ظلمات میگذشتمیرفت، رو به سمت خطرگاه نیزهها توفندهتر ز آتش و بیباکتر ز شیربا آرزوی آب، روان بود مرکبش از راه پر مخاطره تا مقصد خطیر
با نخلهای سرزده در ساحل فرات چندین کلام، از عطش و آفتاب گفتبا سایههای دست درختان پیرسال از مشکهای خالی و از بخل آب گفتمیرفت از خلال هیاهوی باد گرم تا کوه، تا کرانهی دریا، کلام اوفوج پرندگان شناور در آسمان میآمدند بال زنان بر سلام اورودی ز آب روشن سرچشمههای دور جوشنده است در افق پاک منظرشاین سوی، چشمهای شقاوت به سوی او آن سوی، اضطراب نگاه برادرشدشمن، به پاسداری آب ایستاده است تا جرعه ای ز آب، نگردد کم از فراتبر تشنگان اهل حرم مویه میکنند قدوسیان عرش، در آن سوی کائنات
مرد از فراز قلهی زین بلند اسب بر وسعت حقارت دشمن، نظر نمودبر قلب آب رفت که تا دستهای آب پای سوار تشنهلب دشت، تر نمودیک چشم سوی خیمه و یک چشم سوی آب دست بلند خویش، پر از آب تازه کردتصویر کودکان عطش را در آب خشکید آب تبزده در دستهای مرد!خم شد به روی آب روان از رکاب خود با یاد کودکان عطش نوش خیمههاپر کرد مشک تشنه ی خود را به اشتیاق از قطرههای روشن آن آب پربهاآمد ز رود تشنهلب اما لبان او سرشار از تبسم شیرین و سبز آبمیآمد از مجاورت سایههای نخل اما دل همیشه بزرگش در التهاب
از پشت نخل سرزده در معبر سوار یک خنجر سیاه درآمد ز آستینآمد برای درک شهادت به روی خاک دستان با صلابت آن مرد راستینتیر سیاه خلق سیهکار، ای دریغ! بر بازوان قادر مرد خدا نشستیک مرد سبزپوش از آن دور زار زد: ای وای من! که پشتم از این ماجرا شکست!تیری نشست در دل مشک بزرگ آب خون بود و آب، ریخته از زین اسب اومیخورد خاک تف زده خونابهی جگر از کین خصم آب، در آن جا، سبوسبومیرفت در ستیغ افق اسب بیسوار گل کرده خون سرخ شفق روی یال اومرد از میان خاک به معراج پرکشید بر دوش یک ستاره، ز دشت خیال او
در شجاعت، دلیر بالا دست شست از جان ناشکیبا دستسر تسخیر قلهها دارد چشم شاهین بادپا با دستگرم تکریم در تولا، جان گرم تسبیح در مصلا دستیاور روزهای بیپدری کودکان را امید فردا دستآفریند مگر به آهنگی در سکوت زمانه، غوغا دستتا مگر رخصت غزا یابد برد در آستین مولا دستاسب زین کرد، جوشن آماده بهر سر باختن مهیا دستبه تظلم، به شکوه، یا به دعا میشود باز دید هر جا دست
پلی از التماس بازوها سوی آبی، پر از تمنا دستبه درود ستاره در میدان آن سوی خیمهها هویدا دستتا نیفتد ز پای قامت عشق میکند از وفا تقلا دستچه کسی غیر از او تواند کرد پیش بالای عشق، سودا دستپیرو آفتاب عاشورا میکشید از حریم دنیا دستپاسدار حریم عصمت گل بست پیمان دیر پا با دستکه نگیرد دل از برادر خود هست تا یک نفس توانا دستنبض خورشید شبشکن دارد میتپد، در غبار صحرا دستبر پلشتی، فرود میآید غیرت آهنگ، خنجرآسا دستاز هجوم شهاب تیر عدو
همچو فولاد، بیمهابا دستریزش خون نابکاران است یا سقوط سرو تن و پا دستگفت: در قرب تشنگانی چند حیف باشد مرا تماشا دستهست سرمایهام در این وادی بهر پیکار سخت، تنها دسترفت با مشک سوی آب فرات برد در عمق آب دریا دستدید تصویر تشنگانش را شرمگین از نگاه آنها دستمشت پر آب را به آب سپرد که ننوشد از آب تنها دستخنجری از میان نخلستان گفت با بازوان، دریغا دستهدف او نجات قوم عطش هدف کوفیان اعدا دست
بار بگشود چو در کرب و بلا خسرو ناس داشت همراه یکی طرفه برادر ز اساسآسمان قدر و فلک مرتبه و عرش مماس (1)جبروتی به جلال و ملکوتی انفاسشهرتش ماه بنیهاشم و نامش عباس کنیتش بود ابوالفضل، شه عرش مقام برج دین را رخ رخشندهی او ماه تمام
1) 4. بهم سائیده شده، بهم رسیده.
بود در مردی و مردانگی آن شاه به نام خوش قد و قامت و نیکو سیر و خوش اندامبه بلند اختریاش دست بلندش مقیاس بسکه جان پرور و دلخواه بنیهاشم بود لقب و شهرت او ماه بنیهاشم بودنه همی ماه، که چون شاه بنیهاشم بود به همه حال چو همراه بنیهاشم بودبود شایستهی هر حمد و سزاوار سپاس قامتش سرو، اگر سرو بود خوش رفتار چهرهاش ماه، اگر ماه بود خوش گفتاربسکه سنگین و وزین بود چو یک کوه وقار هر کجا، بد سیری کردی از آن شاه فرارهرکجا خوش گهری داشت به او استیناس (1)
1) 5. انس پیدا کردن، مأنوس شدن.
ز انبیا غیر محمد همه والاش بخوان ز اولیا جز به امامت همه بالاش بخوانبه همه حال و به مرحله اعلاش بخوان گر نئی مرد دوبین، واحد و یکتاش بخوانبود او در هم هجا، هم شه و هم شاه شناس الغرض، با شه دین چون به صف کرب و بلا تاخت همراه برادر ز ره حب و ولادر ره دوست بزد بر صف عشاق صلا که: هلا! موقع جانبازی عشاق، هلا!نیست عاشق که ز کشتن بودش بیم و هراسحق نموده است لباس بشریت در بر حق نهاده است کلاه صمدیت بر سرکیست تا بنگرد آثار مؤثر به اثر؟ شاد از خویش نماید علی و پیغمبرهم کند فاطمه را راضی و گردد ز اقداس
نه همی بود در آن جنگ علمدار حسین همه جا بود به هراسم خریدا حسینهیفده منصب او شهرهی دربار حسین به کف قدرت او بود همه کار حسینجنگ را تحت مدیریت او بود کلاس پسر سعد چو آمد ز پی دیدن شاه عرضه بنمود به تقرب مثل خیل و سپاهگفت شه: گوی تو بر ابن زیاد گمراه که مزن خویش در این جنگ به تیغ اللهباعث قتل خورد و خلق مشو از وسواس ای عمر، گر که پر این دشت ز لشکر گردد همه چون رستم و چون سام دلاور گرددریگ و خارش همه گر دشنه و خنجر گردد تو مپندار به عباس برابر گرددنتوان کس شود امروز حریف عباس
شاه هنگام سحر خانه خالی از غیر خواند و کردش به نگاهی ولی کامل، سیرداد بیداریاش از خواب گران سنگ ازیر (1)دید بر گرد سرش طوف کند کعبه و دیرخلد چون فاطمه زان داغ سیه کرده لباس گفت شاهش سخنم گر که تو را بار آید لیک با نفس چو ابلیس به پیکار آیدگل توحید تو حق خواست که بیخار آید تا که در شرع مبین نقطهی پرگار آیدکرد بیدار تو را تا نشوی از نعاس (2)سخن شاه جهاندار چنان گرمش کرد که به جان رقصکنان رو به شهادت آوردچو فکندند دو دستش ز بدن، آخ نکرد زان عمودی که به سر کوفت عدویش به نبرددانهاش نرم از آن دست شد و آن دستاس
آه! افتاد ابوالفضل چو از زین به زمین کرد افغان که: برادر! سوی عباس بهبینشه دین آمد و بنشست ورا بر بالین سر او بر سر زانو بنهاد از تسکینگفت: خون پاک کن از چشم برادر عباس تا به بیند دم رفتن رخ زیبای تو را تا به جان بوسه زند خاک کف پای تو رایک نظر، باز به بیند قد رعنای تو را تا شود مست دگر ره می و مینای تو راتا بنوشد دم مردن می وحدت زان کاس (1)شاه، خون از رخ و از چشم برادر بزدود پس ابوالفضل نظر بر رخ آن شاه گشوداستخوانش که سم اسب عدو خرد نمود کلک «مفتون» شد و این طرفه مسمط بسرودطبع و قاد وی و زد رمقش بر قرطاس (2)
میان ماه بنیهاشم و مه تابان تفاوت است ز حد وجوب تا امکانمه سپهر شود گاه بدر و گاه هلال ولی نمی رسد این بدر را دمی نقصانمزین است از آن ماه تودهی غیرا منور است ازین ماه کشور ایمانحریم اوست شفاخانه خدا، که ز خلق درین مقام شود درد بیدوا درماننداشت رخصت پیکار آن امیر دلیر نبود عازم جنگ آن غضنفر غران
میان معرکهاش هر که دید، با خود گفت دوباره شیر خدا کرده روی در میدانوفا نگر که بیاد برادر و اطفال برفت در شط و آمد برون لب عطشانهنوز نغمه والله لا اذوق الماء (1)بگوش دل رسد از او کنار آب روانچه احتیاج به آب فرات آنکس را که تشنهی لب او بود چشمه حیوان
آن غباری کز شرف چشم ملک را توتیاست خاک درگاه سپه سالار شاه کربلاستقطب عالم، عون خویشش خواند در کل امور وین امور از روی تحقیق انتظام ماسواست
1) 10. به خدا آب نخواهم آشامید.
تشنه با یاد برادر از فرات آمد برون این طریق دوستی، رسم ادب، شرط وفاستاسم اعظم نیست گر اسمش بود اسم عظیم زانکه هر بیچاره و درمانده را مشکل گشاست
دانی ز چه این شوق و شعف در ناس است اعدای دنی را به جگر الماس استامروز که روز چارم شعبان است میلاد سعید حضرت عباس است
ذکر سماواتیان ثنای اباالفضل خیل ملک خادم سرای اباالفضلبا مژه روبد غبار، حور بهشتی
از حرم و صحن با صفای اباالفضلهیچ ز بیگانگی بحق نبرد راه هر که نگردید آشنای اباالفضلپا مکش از درگهش که عقده گشائی هست بدست گرهگشای اباالفضلغم نبرد راه بر دلش، به صف حشر هر که بود در دلش ولای اباالفضلآب ننوشید بی حسین و عجب نیست این روش از همت و حیای اباالفضلشست براه حسین دست و دل از جان اجر اباالفضل با خدای اباالفضلپاس وفا داشت آنچنان که بماندند اهل وفا، مات از وفای اباالفضلبا شه دین جز به نام سید و مولا باز نشد لعل جانفزای اباالفضلگشت کمان قد شاه دین چو عیان شد غرقه بخون قامت رسای اباالفضل
ای امیری که علمدار شه کرببلائی اسد بیشهی صولت پسر شیر خدائیبه نسب پور دلیر علی آن شاه عدو کش به لقب ماه بنیهاشم و شمع شهدائییکجهان صولت و پنهان شده در بیشهی تمکین یک فلک قدرت و تسلیم به تقدیر و قضائیمن چه خوانم بمدیح تو که خود اصل مدیحی من چه گویم به ثنای تو که خود عین ثنائیبی حسین آب ننوشیدی و بیرون شدی از شط تو یم فضل و محیط ادب و بحر حیائیدستت افتاد ز تن مشک بدندان بگرفتی تا مگر دست دهد باز سوی خیمه گه آئیگره کار تو نگشود چو از دست همانا خواستی تا مگر آن عقده ز دندان بگشائیهیچ سقا نشنیدم که لب تشنه دهد جان جز تو ایشاه که سقای یتیمان ز وفائی
چون شاه شهیدان خلف سید ابرار نوباوهی زهرا پسر حیدر کراردر کرببلا شد ز جفا بیکس و بییار دیگر نبدش یار ز اخوان وفادارجز ماه بنیهاشم ابوالفضل دلاور یک سو زده صف از پی خونریزی آنشاه قومی همه بیدین و گروهی همه گمراهخلقی همه بدکیش و سپاهی همه بدخواه نه خائف یومالدین نه تابع اللهبیزار ز حق، خصم نبی، دشمن حیدر یک سو حرمی خسته دل و زار و مشوش نیلی همه از لطمه غم، عارض مهوشگاهی همه اندر تب و گاهی همه در غش افروخته بر خرمن جان از عطش آتشلب خشک ولی دیده ز خوناب جگر تر
قد ساخت علم، پس علم افراخت بهمت سقای حرم، کنز کرم، کان مروتاقلیم جوانمردی و ایثار و فتوت دریای حیا، بحر ادب، قلزم غیرتعباس علی، نور جلی، میر مظفر آمد به حضور شه لبتشنه به افغان گفتی شده با مهر قرین ماه درخشانبا عجز و ادب گفت: که ای خسرو ذیشان اذنم بده از بهر جدال صف عدوانتا بگذرم اندر رهت از جان و تن و سر فرمود شه دین تو علمدار سپاهی آرام دل غمزدهی حال تباهیغیر از تو دگر نیست مرا پشت و پناهی بر بیکسی من بکن از مهر نگاهیمشکن قدم از مرگ خود ای جان برادر
گفت ای که خدا جز به رضای تو رضا نیست امر تو و نهی تو جزا احکام خدا نیستای خون خدا این روش مهر و وفا نیست من زنده و اطفال تو لبتشنه روا نیستتا هست مرا سر به تن و دست به پیکر بر العطش اهل خیام تو، توانم شد، ز آتش غم سوخته پر مرغ روانمگشته است شها قابل قربان تو جانم ده اذن که آبی به حریمت برسانمای آب جهانت همهی مهر، به مادر برداشت یکی مشک پس آن میر معظم با حال حزین دیده تر سینهی پر غمبگرفت ز شه اذن و بغرید چو ضیغم بنشست به پشت فرس و گشت مصممچون شیر حق از جای برانگیخت تکاور
شد سوی فرات آن گهر بحر سعادت کردند به نهیش سپه کفر اقامتبستند سر ره به وی از روی عداوت زد دست به تیغ آن شه اقلیم شجاعتشد حملهور آنگاه بر آن قوم ستمگر از ضرب حسامش به صف کینه ز دشمن پران سر و خود آمد و غلطان تن و جوشنتنها همه بیسر شد و سرها همه بیتن گه جانب ایسر شد و بر تاخت ز ایمنگه جانب ایمن شد و بر تاخت ز ایسر پیچید سپه را به یکی حمله چو طومار زد ابر بلا خیمه و بارید به یکبارباران اجل بر سر آن فرقه خونخوار زان حادثه لرزید به خود گنبد دوارزان واقعه گردید عیان شورش محشر
افواج ملک رشتهی اوراد بریدند یکباره ز دل نعره تکبیر کشیدندتعویذ بخواندند و بر آن شاه دمیدند لشکر به هزیمت سوی اطراف دویدندچون گلهی روباه ز میدان غضنفر عباس رخ افروخت چو خورشید جهانتاب فرخنده فرس راند به شط با دل بیتاببرداشت کفی تا که بیاشامد از آن آب بر خاطرش آمد ز لب تشنه احبابوز لعل لب خشک حسین، سبط پیمبر گفتا بخود آئین محبت نه چنین است تو آب خوری، تشنه جگر سرور دین استبانگ عطش از خیمه بگردون ز زمین است الحال ترا مصلحت کار بر این استکان سوختگان را بزنی آب بر آذر
پس ریخت ز کف آب و دلش یکسره خون شد سوز عطش او را به دل خسته فزون شدپر ساخته مشک و تهی از صبر و سکون شد لبتشنه به دریا شده لب تشنه برون شدآزرده دل و خسته و محزون و مکدر گفتا عمر سعد که ای قوم بدآئین عباس گر این آب رساند به شه دینیک تن ز شما باز نماند به صف کین کوشید و نمائید نگونش ز سر زینسازید شهیدش ز دم نیزه و خنجر آن قوم چو این نکته ز بن سعد شنودند افسوس که بر کینهی دیرینه فزودنددست ستم و کینه و بیداد گشودند تا دست یمینش ز بدن قطع نمودندبر قطع امید حرم ساقی کوثر
با دست دگر ساز جدل کرد به میدان تا آنکه جدا شد ز ستمکاری عدواندست دگر از پیکر آن خسرو ذیشان بگرفت پس از راه وفا مشک به دندانمیراند سوی خیمه فرس با دل مضطر با آن همه درد و الم آن معدن اجلال این بود امیدش که بهر نحو و بهر حالآن آب رساند به لبتشنهی اطفال ناگاه ستمکاری از آن فرقهی جهالبر مشک بزد تیر و نشد کام میسر چون نخل امیدش ز جفا بیثمر آمد پیوست به جانان وز جان بیخبر آمدبر دیدهی او تیر جفا کارگر آمد گه نی بتن و گاه عمودش بسر آمدتا آنکه شدش خاک بلا بالش و بستر
ای فضل تو گم کرده نشان فضلا را وی گشته محقق که تو شمعی شهدا راره نیست بذات تو عقول عقلا را باشد بتو امید صغیر الشعرا راکاید ز سر صدق به پابوس تو سرور گر قافیه گردید پریشان نه ملال است کاین نظم پریشان ز پریشانی حال استگر نقص قبول اوفتد آن عین کمال است آنکو دلش آگاه ز احوال بلال استاین نکته نماید ز من دلشده باور
بگذر ای باد صبا باز بر آن گلشن جان که در آن تشنه لبانند و فرات است روانراز بگشای از این پرده و بی پرده بگو «که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان»خاک خونین به من آورد از آن دشت بلا پر فروریخت و در شعله آهش توفانگفت: هفتاد و دو گل از چمن آل رسول ریخت بر خاک سیه کاسه ز نیرنگ خزانکشته شد از ستم قوم ستمکار حسین نور چشم علی و فاطمه با تیغ و سنان
گل گلزار ولایت علی اکبر او خفت در خون تن خویش و نشد رام خسانیاد از آن لحظه که عباس، علمدار رشید تافت از مشرق توحید چو خورشید جهانمشک بر دوش مگر آب رساند به حرم مرکب از خشم برانگیخت سوی آب روانمشک پر کرد و لب تشنه برون شد ز فرات تاخت بر لشکر بیداد چنان شیر ژیانلیکن از کینهی دشمن چو دو دستش افتاد مشک بگرفت به دندان و دو چشمش نگراننگران بود که فریاد عطش گشت بلند از حریم حرم زاده زهرا به فغانناگهان تیر ستمبارهای از لشکر خصم مشک بدرید و فروریخت از او آب روانعلم افتاد و علمدار نگون شد از اسب من چه گویم جگر آب شد از غم بریانشرح این قصهی جان سوز «امینی» بگذار که در این رهگذرم نیست دگر تاب و توان
بر توسن موج خشم آوا زده بود مانند علی بر صف هیجا زده بودآبی مگر آورد حرم را ز فرات سقای حسین دل به دریا زده بود
شعلهور آمد ز دود آه ابوالفضل آینهی آب در نگاه ابوالفضل
از جگر آب مشک ریخت بر خاک موج عطش خیمه زد ز آه ابوالفضلتا برد آب در حریم پیمبر لشکر بیداد بست راه ابوالفضلهست یقین روز حشر پیش خداوند دست و سر و چشم و تن گواه ابوالفضلکیست جز از ذات کردگار به محشر تا شود از عدل، دادخواه ابوالفضلهر سحر از درد و داغ لالهی، خورشید روی به خون شسته در پگاه ابوالفضلمیشنوم از نوای نای حسینی نغمه الا، ز لا اله ابوالفضل
از شرم، فرات در تب و تاب افتاد تندر شد و در گلوی گرداب افتادچون شعلهی آه خیمه برچید زخاک تا عکس تو در آینهی آب افتاد
نگاه و غمزه و مژگان و ابروی تو ای دلبر بجانم میزند زوبین و تیر و ناچخ و خنجرز عشق و هجر و جور و بیوفائیت مرا باشد سرکشی سرخ و رویی زرد و جسمی زار و چشمی ترز سوز عشق و در هجر و شوق وصل و داغ دل به آذر تن، به افغان جان، به غوغا دل، به سودا سرنگارینا، وفادارا، سمن بویا، چمن چهرا زمانی از جفا و جور و بیداد و ستم بگذربیا بنشین، بگو بشنو، بکش ساغر، بده، باده
به آواز نی، و طنبور و بانک بربط و مزمر (1)بهل تندی خوی و جور و بیداد و ستمکاری مرا در عهد و یاری و وفا و دوستی بنگرروان محرور (2)تن مهجور، سر پرشور، دل محزون فغانم کار، زاریشغل، محنتبار، غمیاورز جعد و طره و مژگان و ابرویت بود من را قدی، خم، قامتی، چنبر، میانی کج تنی، لاغربه هجرت سوزم و سازم ز جورت گریم و نالم بهر محفل، بهر مجلس، بهر مسکن، بهر محضردل و جسم و روان و آه من باشد ز هجرانت یکی کانون، یکی نیران، یکی آذر، یکی اخگرمه من شور کابل، شوخ خلخ، فتنهی یغما گل ارمن، بت چین، سرو کشمر، لعبت آزررخت حور است یا غلمان، قدت طوبی است، یا سدره خطت مشک است، یا ریحان، لبت تسنیم، یا کوثر؟بدین رعنایی و زیبایی و نیکوئی و خوبی که ای؟ سروی، گلی، یا مهر رخشان، یا مه انور
دمی ای دلبر شنگول رند شوخ بیپروا دمی ای یار دشمن خوی افسونساز حیلتگرگریبانچاک و دستافشان و خویریزان و پاکوبان غزلپرداز و نازآغاز و ساغرباز و تقویبربرغم غیر و لطف عام و بزم خاص و کام دل بجو مهر و بزن چنگ و بده بوس و بکش ساغرز جا برخیز و شو ساقی و کن در جام و بر من ده دوای دل، حیات جان، هلاک غم، می احمرنه از جامم بده می، از خم و جیحون و شط و یم خمار و بیخود و مست و خرابم ساز تا محشرشوم چون طافح (1)و مست و خراب و بیخود از خود کنم نعت و ثنا و وصف و مدح شاه دینپرورجهان راد و داد و مجد و دانش، سرور خوبان سپهر علم و حلم و فضل و بذل، عباس نامآورابوالفضل و ابوالبذل و ابوالفتح و ابوالمدحت ظفرمند و عدو بند و جوانمرد و سخاگستر
1) 13. بسیار مست، مست مست.
علو قدر و علو جاه و علو شان و علو رتبت نکو خلق و نکو خلق و نکو خوی و نکو منظرنبی فطرت، علی سطوت، حسن سیرت، حسین آسا قدر قدرت، قضا فرمان، فلک خرگه، ملک لشکرملمع (1)چهر و ارفع جاه و مجمع فضل و فرخخو همایونفال و میمونبخت و گردونتخت و نیکاخترز برق تیغ و بیم قهر و سهم خشم و هول او یلان لرزان، گوان ترسان، خسان پژمان، عدو مضطرکمندش در صف هیجا، عمودش درگه چالش (2)کمانش از تک شهپر، سنانش در کف کیفربه بستی بازوی عدوان، شکستی گرده گردان به خستی دیدهی اعدا، دریدی سینهی کافرشهنشاها، فک قدرا، مها، سلطان جم دربان دلیر، صفدرا، شیر اوژنا، میرا، غضنفر فربه درگاهت غلام است و عبید و چاکر و خادم اگر شنگل، اگر هرقل، اگر خاقان، اگر قیصر
ببارائی چو بهر رزم و کین و کوشش و چالش بخود قده (1)به تن جوشن، ببر خفتان، بسر مغفررهد از هول سهم (2)و خوف و بیم برق شمشیرت بر، از آهن، دل از خارا، تف از آذر، تک از صرصربه اوج جاه و نور رای و عزم رزم و بزم او حضیضش اوج و نورش تار و تیغش کند و صوتش کریکی کیوان بارفعت، یکی خورشید روزافزون یکی بهرام گندآور، یکی ناهید خنیاگراگر چه در ثنا و وصف و نعت و مدح در دیوان بریزد خامهام مرجان و در و لؤلؤ و گوهرولی اندر ثنا و نعت و مدح و وصف تو شاها «تراب» ابکم، بیان اخرس (3)زبان الکن سخن ابتر (4)همی در صبح و شام و سال و مه، دایم من محزون به شیدائی و حیرانی و وهم و حیرتم اندر
که با این برز و یال و بال و زور، ای صفدر میدان که با این جاه و شان و کر و فر، ای زادهی حیدرچرا از جور و ظلم و کید و کین لشکر اعدا تنت صد چاک شد، از تیغ و تیر و نیزه و خنجردریغ و آه و افسوس و فغان شاها که افتادت ز سر خود و، ز کف تیغ، وز تن دست، و ز تک رهور (1)چو افتادی ز زین گفتی به درد و آه و سوز و غم حسین ای نور چشم و جسم و جان و قلب پیغمبربیا بنگر که از بیداد و جور و ظلم و کین گشته طپان در خون، ز گرز و تیغ و تیر و نیزهام پیکرروانم خسته، تن مجروح، سرمنشق، جگر عطشان دلم پرآه، جان پردرد، کامم خشک، مژگانترسکینه تشنه، زینب زار، عابد خسته، من در خون سنان بیرحم، خولی شوم، منقذ (2)دون، تو بییاورمن و ضرب عمود و فرق چاک و جسم خون پالا تو و شمر و لب عطشان و آب خنجر و حنجر
به ناکامی و آه و حسرت و افسوس و داغ دل گذشتم زین جهان شوم ناهنجار دون پرورسخن بس کن دگر، از ماتم و درد و غم و داغم که زد این ماتم و درد و غم و داغم به جان آذر
یا حسین افتاد اگر دست یمین از پیکرم پرچم دین را دهم اکنون بدست دیگرمگر جدا شد دستم از تن ور تنم شد چاک چاک کی ز دینم دست بردارم که پور حیدرمگر ندارم دست در پیکر به دل دارم امید مشک آب از بهر طفلانت بدندان میبرمخصم اگر خواهد بریزد آبرویم را به خاک سینه را سازم سپر تیر غمت را میخرمدستم از تن شد جدا کی دست بردارم ز تو هست بر تن تا مرا جان خاکسار این درم
دست را دادم اگر من آبرا ندهم ز دست گر فروکوبد عمود کینه قاتل بر سرمای صبا از من بگو با طفل عطشان حسین کای سکینه مشک آب اکنون به دندان آورمگر نیاوردم برایت آب معذورم بدار تا بروز حشر از رویت خجالت میبرمای سپاه بیحیا گر تیر بارانم کنید پاسبان اهل بیت و خاکسار آن درممیکشیدم ای سپه آل علی بییاورند من نگهبان حریم عترت پیغمبرمشاهد «خباز» ای باب الحوائج آگهی روز محنت ماتمت گردید زیب دفترم
گفت ای صد پاره تن عباس من تنها، چرا؟ خواستی از من جدا گردی در این صحرا، چرا؟بی حسینت تر نکردی لب ز آب ای تشنهلب سوی کوثر میرود خوش میروی بی ما، چرا؟
اندر این جا یک بیابان دشمن است و من غریب پیش چشمم خواستی غلطی بخون این جا، چرا؟گر نیاوردی به کف آب روان دستت چه شد تشنه جان دادی برادر جان لب دریا، چرا؟از عمود کین سرت بشکست و شد دستت جدا این همه زخم سنان جا داده بر اعضا، چرا؟حالیا من مانده تنها وین عیال در بدر می روی تنها برادر جان برو حالا، چرا؟خواب امشب میرود از دیده طفلان من دیده بستی از جهان از عترت طاها، چرانالهی ادرک اخایت قامتم درهم شکست آمدم دیر آمدم در موج خون مأوا، چرا؟هست ای «خباز» عباس علی بابالمراد ورنه اندر ماتمش این شورش و غوغا، چرا
سکینه گفت عمو جان تو عهد بستی و رفتی چه شد که قلب من و عهد خود شکستی و رفتی؟
نگشت آب میسر نیامدی ز چه دیگر چه شد که رشته الفت ز ما گسستی و رفتی؟برادرت به حرم ایستاده بیکس و تنها بیا که سرو قدس را ز غم شکستی و رفتینبود آب نباشد، چرا به خیمه نیائی؟ ز تشنگان دلآزرده، دست شستی و رفتیمگر نبود عمو جای من بدامن لطفت؟ مرا به خاک نشاندی به خون نشستی و رفتیحسین از غم بیدستی ات ز پای در افتاد ولی تو از غم و رنج زمانه رستی و رفتیبرای آب عموجان شد آب، اصغرم امروز نیامدی دل ما را ز غصه خستی و رفتیبساز مرثیه «خباز» در عزای ابوالفضل از این کمند مصیبت چه زود جستی و رفتی
آنکه در طور وجودش رخ عیان جانان کند درمقام قرب جانان کی دریغ از جان کندآنکه سر را بر سر کف مینهد بهر نثار ترک جان را گفته ز اول تا چه با سامان کندآنکه از صبهای عشق دوست سرخوش میشود گوهر جان زینب پیمانهی پیمان کندمیدهد بر باد خاک کاخ هستی را ز بن تا بنای استوار عشق را بنیان کندعاشق صادق چو شد جانش به جانان متصل گوهر جان را به بازار هنر ارزان کندهر که دارد مقتدائی چون حسین ابن علی میدهد فرمان به قیصر حکم بر خاقان کندآنکه با نوح پیمبر شد به کشتی همجوار کی به گرداب خطر اندیشه از طوفان کندبر خلیل کربلا عباس چون گردد خلیل میش را از کف گذارد، خویش را قربان کند
از پی یک مشک آبی دست را از دست داد بین حمایت تا کجا از کودک عطشان کندتشنه شد وارد به دریا خشک لب آمد برون رفت تا درس مساوات و وفا عنوان کندآب اگر میخورد، ناراضی نبود از او امام خواست تا بیت ادب را مطلع دیوان کنددست را داد و ز دینش دست برداری نکرد رشته خون ریخت تا شیرازه قرآن کندآنچه را حق داده بر عباس جانباز حسین فکر را سازد پریشان عقل را حیران کندزیب هفتاد و دو مذهب نام عباس است و بس درد هفتاد و دو ملت را نگر درمان کندمیبرد «خباز» بر نام شریفش التجا تا خدا دشوارها را بهر او آسان کند
تا ابد، برخی آن تشنه شهیدم، که فرات شاهد همت سیراب و، لب تشنه اوستآن جوانمرد، که لبتشنه، ز دریا بگذشت زانکه دریا ببر همت او، کم از جوستغرق آتش، که مگر آب رساند به حرم خونفشان از سرو، از بازوی آویزه بپوستدل دشمن، شده از این رجز او، در بیم گوش طفلان حرم خرسند، از بانگ عموستبخدا، دست ز دامان امامم نکشم گرچه دست ببرند و، بر آرندم پوست
بمثل، دوست، بود به ز برادر، اما جان بقربان برادر، که چنین باشد، دوستهر خروشی که بگوش آید از امواج فرات عقدهی ماتم عباسش، گویی به گلوستای صبا، هر سحر از جانب من بوسه بزن بر زمینی که ز خون شهدا غالیه بوستهر کجا پرچم افراشتهای دیدی، سرخ بیقین دان که سراپردهی عباس، هموست
از علی امبنین، تا پسری پیدا کرد چرخ تابان ولایت قمری پیدا کردنونهالی به جهان آمد از شیر خدا که از او نخل شجاعت ثمری پیدا کردجای دارد که بنیهاشم بالد بر خویش کز مه چرخ، مه خوبتری پیدا کردمه جبین کودکی افروخت رخ انور خود که از او دوش علی زیب و فری پیدا کردشاید ار امبنین فخر کند بر مریم که چو عیسی پسر ناموری پیدا کرد
باب حاجات ابوفاضل، عباس که دل حاجت خویش بدو برد و دری پیدا کردتشنهکامان را سقای وفادار رسید وادی تف زدگان رهسپری پیدا کرددیده بگشود چو بر روی حسین از سر شوق همچو عنقای و لا بال و پری پیدا کردنطق الکن نبود لایق گفتار بلند گوئی از لطف به «طائی» نظری پیدا کرد
از آن زمان که داد ترا کردگار دست نگرفته ای بیاری فردی بکار دستباری ز دوش خسته کس کم نکردهای با آنکه بودهات به یمین و یسار دستنگرفت آنکه دست ز پا اوفتادهایی کی گیردش بروز الم روزگار دستدائم بسوی خلق برد دست احتیاج
هر کس نمیبرد سوی پروردگار دستصرف گرهگشایی مردم کن از کرم گر باشدت چو شانه هزاران هزار دستدر زیر بار منت دونان چرا روی در زیر سنگ کس ننهد زینهار دستراضی مشو که خاطر موری کنی پریش گر با شدت برندهتر از ذوالفقار دستمردان حق به خدمت خلقند مفتخر ای خوش بدانکه یافت بدین افتخار دستاین رنگهای عاریتی را دوام نیست تا کی کنی ز خون ضعیفان نگار دستکانون کینه گشت ترا سینهای عجب کاین آتشی است سرکش از آن دور دار دستشو دستگیر خلق بهر قدرتی تراست تا گیردت عزیز خداوندگار دستعباس نامدار که بر سینه از خلوص بنهد به پیش خادم او بنده وار دستباب الحوائجی که بهنگام درد خلق آرند سوی او بگه اضطرار دست
آن شرزه شیر بیشه مردی که از نسب دارد ز شیر حق ببدن یادگار دستاز بهر کسب قرب، بدرگاه کبریا باشد بدامنش ز ملک بیشمار دستتجدید کرد خاطره خندق و احد آورد هر زمان بسوی ذوالفقار دستخواهد اگر تجسم قدرت کند گهی بر فرق نه سپهر زند ز اقتدار دستروزی که رخش رزم به جولان درآورد انجم به چشم خویش نهد از غبار دستهر جا که چهره آن قمر هاشمی نمود بر رخ گرفته است مه شرمسار دستمحروم مانده است هر آنکس ز هر دری بر عطف دامنش زده بیاختیار دستدرماندگان و غمزدگان بهر التجا آرند سوی درگهش از هر دیار دستخالی نمیبرند ز هر قوم و هر قبیل در درگهش دراز کنند ار هزار دستحاجت روا شده است و رسیده است بر مراد
هر کو که زد بدامن آن شهریار دستآه از دمی که دید ز آلام تشنگی طفلان نهاده بر مژه اشکبار دستبگرفت مشک خشک و روان گشت سوی شط بهر دفاع برد به تیغ نزار دستتسخیر کرد شط و جهاند اسب اندر آن پر کرد زان زلال پس آن با وقار دستتا نزد لب ببرد و نخورد آب از ادب خالی نمود باز از آن خوشگوار دستبد سعی او که آب رساند به خیمهها تا شد جدا ز پیکر آن نامدار دستسقا که دیده است جز آن میر شیر گیر سازد برای جرعه آبی نثار دستچون اوفتاد بازوی مشکل گشای او در چشم اهل دل شده بیاعتبار دستبگرفت مشک آب به دندان خویشتن چون از تنش فتاد در آن کارزار دستباران تیغ و تیر ببارید بر تنش سویش دراز گشت ز هر نابکار دست
تبرش به چشم خورد و نشد کآردش برون زیرا نبود در تن آن بیقرار دستآبیکه بسته بود به جانش به خاک ریخت از جان کشید زان الم بیشمار دستبیدست چون ز اسب بیفتد چه میکند آن را که نیست حافظ تن در کنار دستاز دل کشید نعره ادرک اخا که هان برگیر از من ای شه بیخیل و یار دستآمد چو بر سرش شه لبتشنگان حسین دیدش جدا بود ز یمین و یسار دستشاها بسوی «طائی» مداح کن نظر کآورده است سوی تو با اعتذار دست
ای جلوهی دیگر ز وقار تو علم را از بندگیت فخر عرب را و عجم را
درگاه ترا هر که ندیده است ز حسرت در حشر به دندان گزد انگشت ندم رابنواخت ید لطف تو چه شاه چه درویش نشناخت کف وجود تو نه بیش و نه کم رااز بیم گردش فتد این گنبد گردون بر خصم چو در رزم کشی تیغ دو دم راگویند که کردی تو گذر سوی شریعه کز سوز کنی رسته غزالان حرم رانشنیده کسی تا به کنون کز پی حاجت رجعت به سوی قطره بود جوشش یم راتا پیش دهان آب ببردی و نخوردی آخر چه توان گفت چنین جود و کرم را؟تو آب ننوشیدی از آن بحر که تا حشر آتش صفت از غصه بسوزی دل غم رازینب به حرم چادر عزت ز سر افکند چون دید به خاک از تو نگونسار علم راتا آب تو از مشک فروریخت ز خجلت مانع شدی از رفتن در خیمه قدم را
استادی تا آنکه عمودت به سر آمد دادی به بدن جای همه تیر ستم راصد شکر که دارند ز بسرودن مدحت هم دشمن و هم دوست به من چشم کرم را
عرش بود خیره در جلال اباالفضل ماه شود تیره از جمال اباالفضلبود به حق اتصال او به حقیقت چون به علی بود اتصال اباالفضلعقل نخستین که بد مکمل آدم بود کمال وی از کمال اباالفضلماه بنیهاشم است و از شرف و قدر ماه برد سجده بر هلال اباالفضلپای نهد از شرف به تارک خورشید هر که زند بوسه بر نعال اباالفضل
کرد فراموش رزم خندق و صفین در صف کرب و بلا قتال اباالفضلقرعهی عهد و وفا و همت و مردی روز ازل زد خدا به فال اباالفضلجان به فدایش که نیست در کرم وجود غیر اباالفضل کس همال اباالفضلاز پی یاری شاه بیکس و یاور خامهی تقدیر زد مثال اباالفضلبردن آب فرات از پی اطفال بود همه همت و خیال اباالفضلآه که انداختتند دستش و از کین تنگ به یکدست شد مجال اباالفضلشد ز یمین ظالمی برون ز کمین گاه تیغ زد و قطع شد شمال اباالفضلسنگ حجیمش بخوان نه آدم خاکی هر که نسوزد دلش به حال اباالفضلچون نی کلک «طرب» شکر بفشاند طوطی اگر بشنود مقال اباالفضل
زنده شود جان ز نام حضرت عباس توسن چرخ است رام حضرت عباساز شهدا بعد سیدالشهداء است پیش حق افزون مقام حضرت عباسروز ازل چون زدند قرعهی مردی قرعه درآمد بنام حضرت عباسحامل وحی خدا که روحالامین است هست کمینه غلام حضرت عباسمنخسف آوخ ز خون پاک جبین شد روی چو ماه تمام حضرت عباسزاب حیاتست زنده خضر و بمعنی است تشنهلب آب جام حضرت عباسگام چو بر خاک می نهاد زمین داشت فخر بگردون ز گام حضرت عباسما خجل از مه عذار ابوالفضل
سرو بگل از خرام حضرت عباسغیرت حق تیغ انتقام برآرد تا بکشد انتقام حضرت عباسگیسوی حورای خلد بافته رضوان از پی بند خیام حضرت عباسراند فرس در میان آب و چو ماهی تر نشد از آب کام حضرت عباسشعشعهی آفتاب هست شعاعی از تف برق حسام حضرت عباسجسم شه کربلا که شاه جهانست زنده بدی از کلام حضرت عباسکوفت ز حل بر دوال گنبد هفتم نوبت مردی ببام حضرت عباسهست «طرب» را مدام دیدهی امید بر کرم و لطف عام حضرت عباس
قحط آبست و، صدف، از رنگ گوهر شد خجل هم ز مادر، طفل و، هم از طفل، مادر شد خجلکافری، از بسکه زان مسلم نمایان دید، دین سر به پیش افکند و، در پیش پیمبر شد خجلهاجری، زمزم پدید آورد و طفلش تشنه بود سعی، بیحاصل شد و زمزم، ز هاجر شد خجلبا عمو میگفت طفلی، تشنه کامم خود، ولیک سرفرازم کن، رباب از روی اصغر شد خجلمشک خالی و، دلی پر از امید، آورده بود وز رخ بیآب و رنگش، آبآور شد خجلسخت، سقا بهر آب و آبرو کوشید. لیک
عاقبت کوشش، ز سعی آن فلک فر، شد خجلمایهی آن پایه همت، گشت نومیدی ز آب وز لب خشکیدهی او، دیدهی تر، شد خجلروح غیرت، جان مردی، ذات عشق، اصل وفا هر یک، از آن ساقی در خون شناور شد خجلکام پور ساقی کوثر نشد تر، از فرات وز رخ ساقی کوثر، حوض کوثر شد خجلز آنطرف، عباس از طفلان خجل، زینسو، حسین آمد و دید آن فتوت، از برادر شد خجلخواست، برخیزد بپا بهر ادب، دستی نبود و آن قیامت قامت، از خاتون محشر شد خجلریزش اشکت کند «انسانیا» اینسان سخن بیسخن، زین درفشانی، در و گوهر شد خجل
ای ساقی سرمست ز پا افتاده دنبال لبت آب بقا افتادهدست و علم و مشک سه حرف عشق است افسوس، ز هم این سه جدا افتاده
گر کشم خاک پای تو در چشم خاک را با نظر کند زر، چشمگر بپای تو ریخت گوهر اشک تحفه از این نداشت بهتر، چشماشک، گل کرد و خاک را گل کرد خاک را کرد، آب بر سر، چشمآب، کی داده خاک را بر باد؟ با من این کار کرد، آخر چشم!گر چه تر دامنم، امیدم هست
نشود خشک، تا به محشر، چشمیاد از ساقی حرم کردم آن به ام البنین و حیدر چشماین شفق نیست، در غم آن ماه کرده احمر، سپهر اخضر، چشمتا ببیند هلال ابروی او ساخت گردون ز ماه و اختر چشمگفت دل، گریه کن بر او شب و روز گفت، چشم بخون شناور، چشمکفی از آب چون گرفت بکف دید در جام، عکس اصغر، چشمکرد، سوز دلش مجسم، دل کرد، چشم ترش مصور، چشمآب بگذاشت، آبرو برداشت بر لبش، دوخت آب کوثر، چشملیک با او چه شد مپرس و مگوی که ندید و نکرد باور، چشم
سر، دو تا گشت و هر دو دست، جدا مشک، بیآب و خشک لب، تر، چشمچشم بر راه پای مولا بود ناگهان تیر کرد، سر در چشمآمد و ختم انتظار نوشت خامه شد تیر خصم و، دفتر، چشمبرد ایثار را به مرز کمال تیر را برگرفت تا پر، چشممشک هم بسکه اشک ریخت بر او اشک دیگر نداشتی در چشمبه سراپاش، خواست خون گرید جوشنش گشت پای تا سر، چشمبر زمین چون ز صدر زین افتاد داشت، بر دیدن برادر، چشمرفتم از دست، پای نه به سرم گوشهی چشمی، ای بداور، چشمتا ببالین او حسین آمد
مهر و مه، دید در برابر، چشم گشت خورشید عشق، همچو هلال» ریخت بر ماه چهره، اختر، چشمسرو، استاده، نخل، افتاده بتماشا، گشوده لشکر، چشمگفت خواندی مرا و آمدهام باز کن، بر من ای برادر، چشمدر حرم روی کن که دوختهاند بر رهت چند نازپرور، چشمبر رخ طفل چشم در راهم طفل اشک است، جاری از هر چشمپاسخ او چه آورم بر لب ننهد در میانه پاگر چشمگویم ار نیست آب و آبآور جای سقاست، آبآور، چشمشد صدف دامن تو «انسانی»پس فروریخت در و گوهر، چشم
روزی که بهار چمنش میبردند با مشک پر از اشک منش میبردنددر عرش خدا، فرشتگان دست به دست یک آیه، ز سورهی تنش میبردند
دو چشم شرمگین ماه و خورشید حضوری آتشین شد ماه و خورشیدحسین آمد به بالین برادر به یکدیگر قرین شد ماه و خورشید
با صدف تا بود برابر چشم ریزد از ماتم تو گوهر چشم
کور بادا ز چشمزخم زمان گر نگرید به سوگ تو هر چشمدر رثای تو گرددم خون دل در عزای تو گرددم تر چشماز غمت هر دمم مکدر روی هر دمم زین غم تو احمر چشمخون بگرید بسوگ تو خورشید تا گشاید ز بام خاور چشمگشت خورشید عشق همچو هلال تا که مه بست از جهان بر چشمبا تو گفتا امام تا از رزم که بپوش اینک ای دلاور چشمادبت را فلک سراپا گوش شد چو گفتی تو با برادر چشمتا شتابان شدی بسوی فرات نخلها ساختند از سر چشمغرش تیغت آن چنان در گوش جا گرفت و فروغ آن بر چشم
کز خجالت شدند هر دو خموش تا گشودند برق و تندر چشموعدهی آب داده طفلان را زینب و بر نهاده بر در چشمبا امید تو دارد ایدون دل برگذار تو دارد ایدر چشمتا گشودی نظر بر آب فرات آسمانت نشست اندر چشمبشد از بوی تو معطر آب شدت از روی وی منور چشمتو نکردی از آب هرگز لب داشتی بر زلال کوثر چشمگفتی ار دست نیست در دستم هست ما را به جای دیگر چشمآب را بر دهان گرفتی و بود آتش اشتیاقت اندر چشمتا که بر مشک، ناجوانمردی
دوخت آن دم ز خیل لشکر چشمآب تا ریخت: گفتی آبرویم آه، یا رب مدار دیگر چشمکه گشاید ز شرم بر طفلان دیگر این روسیاه مضطر چشمتیر دیگر گذاشت اندر زه دوخت بر چشم، خم کافر چشمناگه آغوش خویش را وا کرد تیر را برگرفت در بر چشمخون به رویت روانه شد چون کرد چشمهی خون خویش بستر چشمچشم نگذاشت روسیه باشی آفرین باد، آفرین بر چشم
او مشکل آفتاب را حس میکرد در حادثه التهاب را حس می کردبیتابی کودکانش آتش میزد وقتی خنکای آب را حس میکرد
هنوز خاطر لیلا ز غم پریشانست مگر که کاکل اکبر به نیزه افشانستهنوز کرب و بلا تا کمر نشسته به خون به خون چو پیکر سبط رسول غلطانستهنوز چشم شفق بهر حلق اصغر او به جای اشک همی خون ناب گریانستهنوز میچکد از جبهه بر رخ عباس عرق ز شرم که لعل سکینه عطشانستز بانگ نالهی اطفال تشنهکام حسین هنوز فاطمه در کاخ عرش گریانستاگر به خاک شهیدان ز چشم دل بینی هنوز از اثر خونشان گلستانست
یا رب این بارگه کیست که خورشید سما هر سحرگه کند از خاک درش کسب ضیایا رب این مرقد پر نور مطهر از کیست؟ که به تعظیم درش پشت فلک گشته دوتایا رب این اختر تابان ز کدامین برج است که منور بود از رای منیرش بیضاءیارب این گوهر رخشان ز کدامین درج است کز نظرها همه چون گنج بود ناپیدایا رب این صحن و رواق و حرم از حضرت کیست که ز خاک در او کون و مکان یافت بهاصحن جانبخش ابوالفضل که در رتبهی او
عقل و وهمند دو حیرتزده چون من شیدااین همان صحن شریف است که از فرط شرف خادمش را بسر چرخ برین باشد پااین همان بارگه عرش مثال است که نیست گر کنی هندسه جز عرش برینش همتاگوهر درج امامت، شه جمشید غلام اختر برج ولایت مه خورشید لقاماه تابان بنیهاشم عباس علی کز غلامی درش فخر کند بر دارااندرین صحن مقدس که بود کعبهی جان سعی کن تا که مقامی به کف آری به صفااین همان منظر پاک است که سرگردان است چرخ از بهر طواف در او صبح و مسااز سر شوق اگر پای در این صحن نهی دستت از غیب بگیرند بهر رنج و عناگر ترا رنج به جان باشد اینجاست علاج گر ترا درد به دل باشد اینجاست دوا
تا شهید کربلا را شهد غم، در جام ریخت شیعیان را از شعاعش زهر غم در کام ریختهر چه ظلم و کینه در دل داشت از زایام،ریخت نخل شادی را ثمر از عیش و عشرت نام ریختساقی محنت بکام ما می ناکام ریخت زین عزا از طاق و عرش و فرش سقف و بام ریختبر عیالالله چون از تشنگی شد کار تنگ آب شد نایاب اندر خیمه شد از آب، رنگ
زاده سعد از شقاوت، ریخت طرح کین ز جنگ آن سپاه کینهخواه اندر پی ناموس و ننگبر بساط آن سلیمان آفرین، چون مور لنگ آن یکی سنگ. آن خدنگ. آن تیغ خونآشام ریختزان زنان و دختران و کودکان نازنین بانگ شور وا حسینا بچرخ چارمینآن یکی سر بر سما واندیگری رخ بر زمین شد سکینه در بر عباس و مشکی در یمینگفت با صوتی حزین: کای گوهر بحر آفرین بین عطش ما کودکان را طشت صبر از بام ریختای علمدار و سپهسالار خیل بیکسان خیز و بر خیل دخیلان قطره آبی رسانای عمو! ما بیکسان را این چنین بینی چسان؟ آب را بر بیکسان بستند جمعی ناکسانسوختم از تشنگی بین ظلم و کین این خسان قلب ایشان را خدا از آهن و رخام ریخت
از سکینه چون شنید عباس بانگ العطش بحر غیرت از غضب در آب رحمت ریخت تشرفت آرام و قرار و صبر و تابش کرد غش باز کرد آغوش جان آمد سکینه در برشپاک کرد از روی خاک و خون ز چشمان ترش رونق آب حیات از آن گل اندام ریختاندر آغوشش سکینه، مشک بیآبش بدست آتشش بر جان و خون جاری ز چشم حقپرستقد علم کرد و بر شاه شهیدان بار بست خم به تعظیم آمد و از راستی قیمت شکستقامت عرش عظیم از قدر آن قد گشت پست راست شد با گردن کج کوکب از بهرام ریختعرض کرد ای خالق خاک و هوا و نار و آب ای خدای عقل و عشق و روح و جسم و صبر و تاب
عرش و فرش و نار و نور از فیض فضلت کامیاب خلد و طوبا از خد و قدت چو کوثر بهره یابخاک درگاه تو آمد آبروی آفتاب آفتاب و ماه بر پایت، پی اکرام ریختای جلال ذوالجلالی از جلال و از جمال بین به عباس و به عطشانی این مشت عیالبر تن من دست و عطشان طفلکان خردسال زندگی ننگ است زین پس با چنین رنج و ملالزنده عباس و سکینه تشنهی آب زلال؟ رخصتی شاها که از صبر و توان آرام ریختننگ دارم از سروپا تن و بازو و دست چون علم گیرم بدست و تازم از بالا به پستبر کمر شمشیر چون بندم که تیرم شد ز شست ناله اطفال و غوغای سپه پشتم شکستغیرتم ره، زآه، دل، بر دیده خونبار بست آه در را هم، ز خون دیده و دل دام ریخت
خسرو اقلیم جان، بشنید آواز جان چشم حق بین باز کرد و ریخت در، از دیدگاندیدگان خورشید چرخ فضل و ماه انس و جان کج نموده گردن تسلیم و سر بر آستانبسته لب حاجت طلب گردیده، اما بی زبان شاهرا از عزم رزمش عرش سان اعظام (1)ریختگفت: ای سرخیل و سردار سپاه اشک و آه مشک را بگذار و بگذر زین سخن حجت مخواهبیعلمدار و سپهسالار کس دیده است شاه؟ این زنان را جز تو کس نبود دگر پشت و پناهروز زینب را مکن چون معجز لیلا سیاه بین مرا از این سخن ز هر بلا در جام ریختگر تو گردی کشته پشت من زغم خواهد شکست خوف این اعدا و امن این احبا از تو است
1) 22. ستایش و احترام.
کربلا راه بلا بگشود و راه عیش بست ساعتی دیگر نه سرداری بتن نی هر دو دستمیپسندی خواهرانت را اسیر و زیر دست؟ ای که از خوفت دل ضرغام در آجام (1)ریختعرض کرد عباس ای فرمانروای کائنات زنده من، عطشان سکینه، موج زن شط فراتوین سپاه کینه، شاهی چون ترا بنمود مات مرگ را عباس بهتر دوست دارد زین حیاتای لب لعل تو اصل گوهر و بحر حیات خون دل از غم ز راه دیده بر اقدام ریختدست برد و خود و سر بنهاد چون صورت بخاک پردهی نه آسمان، چون جامه جان کرد چاک
1) 23. بیشه ها و نیزارها.
خاک بر سر کرد و دل را سوخت ز آه دردناک کای برادر از غم این زندگی گشتم هلاکدست از دست و سرو جان شستم از عشق تو پاک باده عشقت بجامم ای نکو فرجام ریختای خروش آن دست و سری کز عشقت اندر پا فتاد مرحبا کو جان و تن اندر ره جانانه دادتن چه؟ جان که؟ دین و ایمان چیست؟ بادا هر چه باد حضرت معشوق و میر عشق و سلطان مراداز پی سیر و سلوکم بخش اذن اندر جهاد کاین جهاد از سالکان پخته جسم خام ریختشاه گفت عباس را کای شیخ اقلیم طریق حالیا با سالکان شام باید شد رفیقما و تو بر ساحل، آنها غرقه بحر عمیق؟ گفت: زینب را بر ایشان ساز سالار و شفیقمن فنایم در تو اندر وحدت ذاتی غریق نک توام از ما و من یکباره ننگ و نام ریخت
گفت شاهش راست نک ساقی این مستان توئی از «سقاهم ربهم» (1)مستسقیان را جان توئیتشنگان عشق ما را چشمه حیوان توئی خستگان را راحتی داروی هر درمان توئیفکر آبی کن چو سقای من و طفلان توئی ای که از لعل تو راح عشق و روح کام ریختبهر آب از شه اجازت یافت چون سقای عشق بحر معنی شد روان یکسر سوی دریای عشقدر رکاب رفرف عشق آمد آنگه پای عشق خانه زین گشت شرق شمس مهرآرای عشقبر کف از الای عشقش تیغ همچون لای عشق عقل اندر پای اسب عشق، در هر گام ریخترو بسوی ابن سعد آورد کای پشت سپاه ای ز بهر لا بالا الله از کین بسته راه
1) 24. اشارتست به آیه 21 سورهی انسان: و پروردگار ایشان شرابی پاکیزه به آنان نوشانید.
چیست آخر دشمنی با مظهر مهر الاه؟ از چه کین ورزی تو با شاهنشه عالم پناهاز چه بستی آب بر مشتی صغیر و بیگناه؟ از چه ظلمت آتش کین بر تن ایتام ریختاین حسین آخر نه بحر جود و جودی عطاست؟ نی ظهور و مظهر یاسین سلیل هل اتی است؟نی رسولش جد و حیدر باب و حقش خون بهاست؟ این همه بگذار ای ظالم نه مهمان شماست؟در چه مذهب کشتن مهمان لب عطشان رواست؟ وانگه این مهمان که انعامش بخاص و عام ریختچون به شیطان پند رحمان هیچ نامد سودمند تیغ کین افراشت شیر شرزه بر روباه چندکشت و خست و بست و بشکست و زجا کند و فکند ریخت هی دست و سر و پا از گروه ناپسندنعره الله اکبر بر کشید از دل بلند از تن اجساد هی ارواح و هی اجسام ریخت
هر طرف بنمود رو زیروزبر شد فوق و پست پشت کفر از صولت آن دست و آن بازو شکستهستی کفار، سوی نیست یکسر بار بست برق تیغش، دست عزائیل را از کار بستغیر بیجان جسم از هر سو نجست از خوف جست گفت بر این قوم قهر قادر علام ریختالغرض پیچید در هم قلب و پیش و پشت و رو ریخت چون برگ خزان پا و سر از خیل عدوای بسا سرها به تن آویخت بس تن ها بمو بست آن قهر الهی راه خصم از چار سوپس بصد فتح و ظفر سوی فرات آورد رو آبروی آب را از عارض گلفام ریختگفت ای آب فرات آخر چه شد مهر و وفات؟ با حسین و اهل بیت او چرا جور و جفات؟
تشنه اطفال کسی کز لعل او آب حیات تشنهی فیض است کو ای آب، کو شرم و حیات؟این بگفت و کرد کف پر آب، کشتی نجات بر دهان برد و ننوشید آب، آن ناکام ریختگفت اطفال حسین لب تشنه و نوشی تو آب؟ نیست این رسم وفا لختی درنگ از این شتابتو خوری آب و سکینه از عطش گشته کباب مشک را پر کرد ز آب و پا نهاد اندر رکابچون برون آمد به لشکر ز ابن سعد آمد خطاب کای سپه زین آب ما را آبرو ایام ریختگر برد این آب را عباس سوی خیمهگاه گر بنوشد آب را بحر پر امواج الاهروز ما چون آه مظلومان شود شام سیاه ای گروه از هر طرف بندید بر این شاه راهپس به جوش آمد ز هر جنبش خیل و سپاه در رهش گفتی فلک سدی به استحکام ریخت
حملهور شد بار دیگر ضیغم (1)قهر خدا مشک بر دوش و علم بر دست می افشرد پامیزد و میکشت و میانداخت ز آن خیل دغا بانگ واویلا رسید از فرش بر عرش علامرد و مرکب بس ز جا کند و فکند اندر هوا از هوا اندر زمین اسب و تن و اندام ریختتیغ او، ما نا اجل بارید تیرش قهر حق نیزهاش از تیغ و تیرش برد در هیجا سبقشیر شد از سهم (2)او روباه، پیل آمد چو بق (3)خواست تا برگردد از این عالم امکان ورقتیغ او روی هوا پشت زمین را کرد شق رمح (4)اوا زدست سام آنسپه صمصام (5)ریخت
گه نگه بر مشک و گه در رزم و گاهی در حرم دید جاری سیل اشک و خیل آهی در حرمناله جانسوز طفل بیگناهی در حرم جان او میخست و هی میجست راهی در حرمز انتظار طفلکان بودش نگاهی در حرم ناگهانش طرح دید چرخ نافرجام ریختاو بدین سر تا رساند بر شه لب تشنه آب بلکه برهاند ز رنج تشنگی مشتی کبابداشت از این آرزو گاهی درنگ و گه شتاب زد به دست راستش تیغی لعینی ناصوابچون بخاک افتاد از کین دست سبط بوتراب آفتاب از سر کله، مه حله (1)از بهرام (2)ریختگفت با خود دست چپ باقی است نبود دست راست گو نریزد آب کاین آب آبروی ما سواست
زانکه چشم تشنگان، این آب را اندر قفاست تیغ، را بر دست چپ بگرفت و داد از خصم خاستظالمی دست چپش را همچو دست راست کاست گفتی از آن کاستن آغاز از انجام ریختمشک را بی ست بر گردن فکند آن جان جان جان سپر بر تیر کرد و مشک را شد پاسبانشاید آبی را رساند بر لبتشنگان ظالمی تیری بمشک آب افکند از کمانشد روان از مشک آب، از تن روانش شد روان ریخت چون آبش تو گفتی رونق اسلام ریختکافری، تیری بچشم حق پرستش زد ز کین خون روان آمد ز چشم چشمهی عینالیقیناز خجالت سر نهاد آنشاه بر قربوس زین گفت با صوت حزین دریابم ای سلطان دینقد شاه دین خمید و رفت رنگش از جبین عرش خم گشت و عطارد را ز کف اقلام ریخت
گفت یا زینب حسین تشنهلب گشتی اسیر شد امیدم قطع و پشتم خم بیا دستم بگیرخواست مرکب را، ز جا برخاست شاه بینظیر راند مرکب پور صفدر حملهور شد همچو شیرتا به بالین برادر راند مرکب را دلیر دید چون عباس را از وحی دل الهام ریختیعنی از پشت فرس خود را به نعش او فکند وه چه عباسی جدا از تیغ و تیرش بند بنددست او افتاد از تن، تن فتاده از سمند در میان خاک و خون غلطان امیر ارجمندنه سر و نه پا نه پشت و پهلو و دست بلند گفتی از قرآن حروف و معنی و احکام ریختباقی از وی یک نفس، چشمی بروی شاه باز خون روان زان چشم حق بین کرد لب بگشود باز
بر کشید آهی و آتش بر فلک افکند باز ز آه آتشبار او از ما سوا شد سوز و سازگفت شه آه دلت از چیست بنما کشف راز کاین شرار آه بر جان قدم اعدام ریختگفت ایشاهانه آهم از غم دست است و سر بیکس حضرتت افکنده بر جانم شررمن فدا گشتم، تو تنها اهل بیتت در بدر یک تن و یک دشت دشمن وین عیال خون جگرتشنه و زار و غریب و بیبرادر بیپسر دست قدرت این چنینت قرعه اقسام ریختکاشکی بودی به تن صد جان که تا کرم نثار نیست یک جان لایق ایثار چون تو شهریاردر بر جانان جان جان را چه قدر و اعتبار گر علم افتاد و دستم از یمین و از یساراز سکینه بهر آبی شرمسارم شرمسار شرمساری از تن و جان و دلم آرام ریخت
حالیا او منتظر من خفته در خون، تو غریب دشت پر دشمن تو یک تن وین زنان بینصیبامن و راحت دور و خوف و کین این اعدا قریب نه ترانه اهل بیتت را به جز دشمن حبیبای اجابت بخش لفظ معنی امن یجیب (1). اهل بطحا را چه می در جام ز اهل شام ریخت؟زینب و کلثوم و لیلا و سکینه با رباب چشم در راه من و در انتظار از بهر آباز غم من سید سجاد گردد دل کباب حال من پرسند اگر گردی پریشان در جواباین غم دل بود ای شاهنشه مالک رقاب زین غمم بر جسم و جان از شش جهت آلام ریختگفت حاجت چیست؟ گفت ای پادشاه بحر و بر تا نفس باقی است جسمم را سوی خرگه مبر
1) 32. اشارتست به آیه 62 سورهی نمل: کهمیگوید کیست آن که ندای بیچاره را پاسخ گوید هرگاه او را بخواند و اندوه او را برطرف سازد.
کز سکینه بس خجل گشتم شها خاکم بسر آرزوی آب از من داشت با چشمان ترشد امیدش ناامید و ریخت بر جانش شرر دانم از چشمش توان و طاقت و آرام ریختاین بگفت و مرغ روح اندر قدوم شاه ریخت شاه را روح و روان از جسم و جان ناگاه ریخت رفعت» از این غم شرر بر جان مهر و ماه ریخت بس که خون دل روان از دیده، وز دل آه ریختزیور عرش برین یکسر بخاک راه ریخت باده غم زین عزا ما را فلک در کام ریخت
تنگ آمد دلم از خویش دلارام کجاست؟ بی دلارام به جان و دلم آرام کجاست؟
صید وحشی مرا آن که کند رام کجاست؟ کعبه شد باز عیان موقف احرام کجاست؟هله ای خانه خدا، موسوم اکرام کجاست؟ مگر این خوان نه خدا چیده برای مهمان؟سر الله ز لبیک خود ار خواهی یافت بایدت از جان، جانا سوی این خانه شتافتزهرهی شیر، ز تأثیر چنین حرف شکافت دل من گوئی یک محرم اسرار نیافتآفتاب آسا تابید و لیکن سر تافت چکنم نیست کسی محرم اسرار نهانلیک در خود مکن ای عاقل این راز، قیاس هست برندهتر این نکته ز تیغ الماساز سراپای وجود شه گردون کریاس گوهر بحر شرف بانی این جمله اساسماه افلاک بنیهاشم یعنی عباس از ابوالفضل از این فضل بجو نام و نشان
در حریم حرم کعبهی اهل مقصود گشت چون محرم ز آلایش این بود و نبودپرده بیپرده بر انداخت ز رخسار وجود کشف شد بروی آثار همه غیب و شودگفت الله و لب آنگاه به لبیک گشود که نماند از وی آثار تن و روح و روانکشتی رحمت و بحر غضب شیر خدا در دریای کرم، جوهر شمشیر خداکار فرمای قضا، قوت تقدیر خدا قدرت شست حسین بن علی شیر خدارایت آیت حق، معنی تفسیر خدا هر دلیلی را هادی و دلیل و برهانساقی باقی دین، هستی و سقای حسین نشوه بخش می، از خم تولای حسین
قالب و قلب، دل و روح دلارای حسین سروبستان علی، لاله سیمای حسینسر الا اللهی و آیت کبرای حسین یکه تاز صف میدان وفا، شیر ژیاناولین معنی سر دفتر دیوان وفا دومین آینه صورت تصویر عطاآیت اعظم و سالار و سپهدار حیا پرچم رایت اقبال و علمدار رجاپشت و پیشانی و قلب دل شاه شهدا پیشتاز سپه عشق، شه تشنه لبانروی نیکویش را، برهانی شمس و قمر قد دلجویش را، عنوانی طور و شجر
هاشمی خالش، بر کعبه اسلام حجر زمزم لعل لبش راهنمای کوثرطاق ابرویش، محراب لبان حیدر دست و بازویش، بر اهل و فاکهف (1)امانپسری را که پدر آیت اکبر باشد چون حسین و حسن او را دو برادر باشدعصمت کبراش، در رتبه چو مادر باشد عصمت و عفت حق، او را خواهر باشدپسر فاطمه را مونس و یاور باشد مادح اوست خدا، دفتر مدحش قرآنآنکه امروز دو عالم سوی او میپوید شامه اهل حقیقت، گل او میبوید
1) 33. پناهگاه، غار.
لاله هستی از گلشن او میروید حجةالله که جهان حاجت از او میجوید«بابی انت و امی» (1)بر او میگوید سزد، ارمات شود عالم از این رتبه و شانگر در علم رسول مدنی هست علی هست عباس در علم حسین بن علیابدی ذاتش، برهان صفات ازلی معنی سر خفی آمد و انوار جلیدر الستش ز چه این خلق نگویند بلی؟ ساقی بزم الستی است ایا سرمستانچونکه خماری شد قسمت مستان الست محتسب راه و در خانه خمار ببست
1) 34. پدر و مادرم فدای تو باد.
دختر شاه الست آمد جامی بر دست گفت ایساقی، می ده که منم بادهپرستعطش عشق به مینای دل آورده شکست طاق شد ساقی سرمستان، از خرد و کلانساقی مستان زین حرف چنان شد مخمور که نیامد بار از غیرت، تا یوم نشور (1).گرچه زو میزدگان را نبوده باده وفور از چه من غافل از ایشانم و ایشان مهجورخواست از پیر خرابات معانی دستور که ز خم ازلی آرد یک رطل گرانداشت آن شاه فلک جاه، اگر اذن جهاد خم و خمخانه زبن کندی و دادی بر باد
1) 35. روز رستاخیر، روزی که مردگان در قیامت زنده میشوند.
بهر این کز چه سبب در کف دشمن افتاد لیک چون قصد دگر داشت چنین گفت استاد:«هر که شیرین طلبد تیشه خورد چون فرهاد» هر که جان داد چشد شربت وصل جانانگرچه آن دشت، کران تا بکران دشمن بود تا بد عباس، حریم شه دین ایمن بودخوف را، در دل آن خیل سپه مسکن بود بزم زینب ز گلستان رخش گلشان بودکودکان را همگی دست، بدان دامن بود پاسبان بود شب و روز حسین را دربانشاه جمشید حشم، خسرو خورشید غلام دید چون ساقی خود بیسر و دست و بیجام
گفت این نشوه ترا تا به ابد هست مدام نک تو آغاز بقائی و طراز انجامغرهات (1)را نبود سلخ (2)ایا بدر تمام شمس وحدت را افلاکی و مه را کیوانیا ابوالفضل، ایا محرم اسرار حسین سرو سردار سپه میر علمدار حسینشمس افلاک سخا، مطلع انوار حسین به علی اکبر، آن لؤلؤ شهوار حسینبه دل عصمت کبرای وفادار حسین به حق قافله سالار اسیران سراندوستان را ز ره لطف و کرم باش پناه حاجت جمله روا ساز و نما عفو گناه
خاصه «رفعت» که سرا پا بودش نامه سیاه نظر رحمت بگشا و بوی ساز نگاهتا شود زان نگهت لایق الطاف الاه کرمی، ای کرمت باعث هستی جهانما که از پا تا سر، غرق گناه آمدهایم مو، سفیدیم ولی نامهسیاه آمدهایمبر در درگهت ای شه به پناه آمدهایم بندگانیم و به درگاه تو شاه آمدهایمما که سرمست ز یک جام نگاه آمدهایم مست از جام نگه را تو ز درگاه مرانساقی باقی رحمت، همگی تشنه لبیم عطش عشق تو داریم که در تاب و تبیمچون تو مطلوبی، ما طالب طلبیم مهر روزیم، ز مهر تو بشب ماه شبیمبجز از مهر تو از هر چه سراسر عربیم یا ابوالفضل تو این فضل ز «رفعت» مستان
بیا که بار امانت بمنزل افتاده بیا که کشتیت ای نوح در گل افتادهز راه لطف قدم نه دمی ببالینم که سخت کار من اینجا به مشکل افتادهز شوق اینکه رسد موجی از محبت تو دلم چو گوهر خونین به ساحل افتادهبدان طریق که جان میدمند بر ابدان محبت تو پریروی در دل افتادهبه مجلسم چو نهی پا بهوش باش ای گل که مست نرگس چشمت به محفل افتادهبه تاب خرمن ز لفت دلم گرفته مکان
خبر دهید که آتش به حاصل افتادهبه چشم منتظرم تیر خورده صد افسوس برای دیدنت این خار حائل افتادهچنانکه پای درختان «حسان» ثمر ریزد دو دست پور علی در مقابل افتاده
دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم بر سر بالینت امشب، از غم فردا بسوزمدوست دارم، هاله باشم تا بسوم روی ماهت یا شوم پروانه، از شوق تو بی پروا بسوزمدوست دارم ماه باشم تا سحر بیدار باشم تا چو مشعل بر سر راهت در این صحرا بسوزمدوست دارم سایه باشم تا در آغوشم بخوابی چشم دوزم بر جمالت زان رخ گیرا بسوزمدوست دارم لاله باشم بر سر راهت نشینم تا نهی پا بر سرم وز شوق سرتا پا بسوزم
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرینت از لبت آتش بگیرم، تا جهانی را بسوزمدوست دارم خار باشم دامن وصلت بگیرم تا ز مهر آتشینت ای گل زهرا بسوزمدوست دارم ژاله باشم من به خاک پایت افتم تا چو گل شاداب باشی و من از گرما بسوزمدوست دارم خادمت باشم کنم دربانیت را دل نهم در بوته عشقت شها یکجا بسوزمدوست دارم اشک ریزم تا مگر از اشک چشمم تو شوی سیراب و من خود جای آن لبها بسوزمدوست دارم کام عطشان ترا سیراب سازم گرچه خود از تشنه کامی بر لب دریا بسوزمدوست دارم دستم افتد تا مگر دستم بگیری لحظهای پیشم نشینی تا سپندآسا بسوزم
به پیش چون تو دریائی، سرابم میتوان گفتن سراپا دیده شوقم، حبابم میتوان گفتن
به دریا گشتهام ملحق، گذشتم چونکه از جانم خوشم در راه تو، نقش بر آبم میتوان گفتنزمام اختیارم را گرفتی آنچنان بر کف که در دست تو همچون موم، آبم متوان گفتنتو عطشان بر لب دریا و، من سقای دربارت شها از آتش خجلت، مذابم میتوان گفتنبرایت آب میجویم، در نایاب میجویم سراپا شوث و امسدم، شبابم میتوان گفتندل صد پاره ام را، رشتهی عشق تو شیرازه خموش و، یک جهان رازم، کتابم میتوان گفتنترا شمع شب افروزم، عدو را برق جانسوزم میان آن سیه لشکر، شهابم میتوان گفتنکنار خوابگاه تو، چنان با سوز دل گریم که شمع خلوت بالین خوابم میتوان گفتنچنان میسوزم از غمها و اشک از دیده میریزم که از این آب و آتشها کبابم میتوان گفتنبه یاد گلشن زهرا، که شد در کربلا پرپر «حسانا» بسکه میگریم، سحابم میتوان گفتن
این کیست کربلا را، چون کوه طور کرده زهرا مگر ازین دشت، یارب عبور کردهبر روی ماه عباس، این جلوه حسین است آری قمر ز خورشید، خود کسب نور کردهآراست چونکه قامت، شد کربلا قیامت برپا هزار محشر، تا نفخ صور کردهآسایش برادر، چون بوده آرزویش آمال دشمنان را، یکسر به گور کردهبرگرد خیمه عباس، تا صبح میدهد پاس این ماه کربلا را، دریای نور کردهاز اوج فکر انسان، بنهاده پا فراتر در خلوت حسینی، درک حضور کردهجز قدمت برادر، کی بوده رای عباس هرگه که در ضمیرش، فکری خطور کردهتا زنده بود عباس، غارت نبود ممکن فقدان او عدو را، این حد جسور کرده
دشمن پس از ابوالفضل، در فکر غارت افتاد یا رب چه با شهیدان، سم ستور کردهاز رأس اطهر او، پیدا بود که دشمن این سر جدا ز پیکر، با خشم و زور کردهپیوسته کعبهی عشق، با قلب ماست نزدیک ما را «حسان» گناهان، زین قبله دور کرده
بر لب آبم و از داغ لبت میمیرم هر دم از غصه جانسوز تو آتش گیرممادرم داد به من درس وفاداری را عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرمگاه سردار علمدارم و گاهی سقا گه بپاس حرمت گشت زنان، چون شیرمبوته عشق تو کرده است مرا چون زرناب دیگر این آتش غمها ندهد تغییرمگر مرا شور و جوانی و بهار عمر است
از خزان تو دگر ای گل زهرا پیرمغیرتم گاه نهیبم زند از جا برخیز لیک فرمان مطاع تو شود پا گیرمتا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم آیت قهر بیان شد، ز لب شمشیرمسایه پرچم تو کرد سرافراز مرا عشق تو کرد عطا دولت عالمگیرمکربلا کعبه عشق است و من اندر احرام شد در این قبلهی عشاق دوتا تقصیرمدست من خورد به آبی که نصیب تو نشد چشم من داد از آن آب روان تصویرمباید این دیده و این دست دهم قربانی تا که تکمیل شود حج من آنگه میرمزین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک تا کنم دیده فدا، چشم براه تیرمای قد و قامت تو معنی قد قامت من ای که الهام عبادت ز وجودت گیرموصل شد حال قیامم ز عمودی بسجود بیرکوع است نماز من و این تکبیرم
جسدم را بسوی خیمه اصغر نبرید که خجالت زده ز آن تشنهلب بیشیرمتا کند مدح ابوالفضل امام سجاد نارسا هست «حسان» شعر من و تقریرم
کدام ماهی عطشان به ساحل افتاده که آتش از لب خشکش به هر دل افتادهکنار علقمه، این مه بود کدامین ماه که این چنین متلاشی به ساحل افتاده؟مگر که ماه بنیهاشم است کرده سقوط؟ چو مشک با علمش در مقابل افتادهدو دستش از بدن افتاده، خورده چشمش تیر به دام حلقه دشمن، چه مشکل افتادهبخاک و خون اگر این پور مه لقای علی است به زیر پای چرا این شمایل افتادهبجای اینکه نشنید کنار او مادر
گشود دیده و چشمش به قاتل افتادهصدای العطش از خیمهگه بعرش رسد کنار علقمه سقا، چه غافل افتاده حسان» به علقمه آن پیکر به خون غلطان مثال کعبه دل بود، بر گل افتاده
عباس، ای ز شیر خدا مانده یادگار عباس، ای خروش تو در چرخ پایداراز همت تو، پرچم دین است سربلند از هیبت تو، رایت کفر است بیقرارلشکر شکن، چو یورش حیدر هجوم تو آیات قهر بر لب تیغت چو ذوالفقارسعی عدو به مرز دفاع تو بیاثر دشمن چو مشت کاه و، تو چون کوه استوارهر قهرمان، به جنگ تو مقهور و دستگیر هر پهلوان، به رزم تو پامال در فرار
از تیغ بیامان و ز بانگ نهیب تو افتد ز کار، دست عدو وقت کارزاردارد خصایل تو نشانها ز مرتضی باشد فضایل تو ابوالفضل بیشمارباب الحوائجی و، ضریحت پناه حق در هر دیار قبلهی راز است آن مزارمشکلگشای و کارگشای و گرهگشای پور یداللهی و، به افتاده دستیاربر قدر و جاه تو شهدا غبطه میخورند پرچم به دست تست به میدان افتخارسقا که دیده تشنه لب آید برون ز آب؟ پیچید به خود ز حسرت تو آب خوشگوارای تشنهلب، که مشک بدندان گرفتهای ترسم که آب، ز آن لب سوزان شود بخاربیدست چون ز مرکب خود سرنگون شدی پرداد عشق و، اوج گرفتی به قرب یارگشتی تو ناامید و، امید جهان شدی بشکستی از عمود و، شدی رکن اقتدارآن دم که خون به ماه رخت پرده میکشد
آثار شام غربت زینب شد آشکاربستی تو بار خویش و، رسیدی به مقصدت «امالبنین» هنوز به راهت در انتظاردر اهتزار پرچم و، در پیچ و تاب، آب ثبت است خاطرات تو در یاد روزگارشعر «حسان» زبان همه عاشقان توست ای ماه هاشمی نسب ای سرو گلعذار
افتاد دست راست خدا یا ز پیکرم بر دامن حسین رسان دست گیرمچون دست من لیاقت دامان او نداشت انداختم براه، که بردارد از کرمبیدست من ز دست حسینم گسسته دست ای دست حق بگیر تو دست برادرمای دست راست رو بسلامت که تا ابد این خاطره ودیعه سپارم بخاطرمای دست چپ زیاری من بر مدار دست من در هوای آب بشوق تو میپرم
آبی که آبروی من و اعتبار تست بر تشنهگان اگر نرسد خاک بر سرمآب فرات نیست بمشک، آبروی اوست بر پیشگاه آبروی خلق میبرمنی نی نه آبروی فرات و نه آب اوست خود آبروی امبنین است مادرممردم بحفظ دیده ز هر چیز بگذرند من بهر آب حاضرم از دیده بگذرمای دست دامن تو و دست نیاز من تا همتت بعرصهی پیکار بنگرمدر عمر خویش منتی از کس نبردهام اینک به ناز منتت ای دست حاضرمترسم تو هم ز دست روی، بی تو مشک را آخر بدست ناوک دلدوز بسپرم
گرچه هر عضوی بجای خویشتن با اهمیت بود در ملک تنلیک هر عضوی چه از بالا چه پست در شدائد چشم دارد سوی دستدست سازد قبض و بسط کارها دست سازد حمل و نقل بارهاچون به دست دشمنان مرد دلیر دستهایش بسته شد، گردد اسیرگر به میدان حربه گردان را نبود پنجه باشد خنجر و مشتش عمود
احتیاج شیر بر شمشیر نیست پنجهاش کمتر ز تیغ و تیر نیستاز بیان دست یاد آمد مرا وصف دست زادهی دست خداآن علمدار فداکار حسین حضرت عباس سردار حسیندولت حق را امیر محترم هم علامت بود و هم صاحب علمروی چون خورشید و دل چون شیر داشت شیر و خورشیدی و دل چون شیر داشتخضر بودی تشنهی سقائیاش هم سکندر محو در دارائیاشآه از آنساعت که از تیغ جفا شد دو دستش در صف میدان جدامشک با دندان گرفت آن نامدار تا رساند آب بر اطفال زارشد نشان تیر آن میر دلیر آفتابش شد نهان در ابر تیربس نشسته تیر او را پر به پر
شد چو مهری با شعاعی جلوهگرناگهان از تیر قوم بد شعار مشک شد دارای چشمی اشکبارآنقدر بر حال او افشاند اشک که نماندی اشک اندر چشم مشکدید چون بیدستیاش خصم عنود دست بگشود و زدش بر سر عموداز سمند افتاد بر خاک هلاک زد ندای یا اخا ادرک اخاک
افتاد، تا که از تن آن جان نثار، دست بگشود خصم او، زیمین و یسار، دستناچار، شد دچار اجل، تن بمرگ داد بیدست چون جدال کند با هزار دست؟آن میر نامدار بدندان گرفت، مشک دندان دهد مدد چو بیفتد زکار، دست
دشمن کمان گشود بسویش، ز چار سوی بر مشک آب تیر، بگل یافت خار، دستجسم شریف او هدف تیر و نیزه شد باد سموم یافت بر آن لالهزار دستاز ضربت عمود، رخش گشت غرقه خون بر چهر ماه یافت خسوف غبار، دستافتاد روی خاک و ندا زد که یا اخا دریاب از وفا و بیاری برآر، دستجانا بیا که جان کنم ایثار مقدمت آنسان که در ره تو نمودم، نثار، دست
تشنه است و نگاه غمبارش خورده با چشم نخلها پیوندروشنای دو چشم معصومش میکشد آفتاب را در بندمنتظر ایستاده تا آید از ره آن یکه تاز بیپروامیشود لحظه لحظه از هر نخل حال سقای خویش را جویا
شادمانه به خویش میگوید بیشک آن رفته، باز میآیدوعدهی آب داده او با من سوی این خیمه باز، میآیدتشنگی رفته رفته میکاهد قدرت استقامت او رامضطرب ایستاده میکاود چشم او خیره خیره هر سو رانخلها را دوباره میبیند نخلهای شکسته قامت رابیند افسرده و سرافکنده آن نشانهای استقامت رااو ز خود شرمسار میپرسد از چه رو پشت نخلها خم شدچهرهی آسمان نیلیفام اینچنین تیره از چه ماتم شد
من نمیخواهم آب، ای کاش او نزد من سوی خیمه باز آیدمیرود تشنگی ز یادم اگر باز، بازوی خیمه، باز آیدآفتاب از سریر نیلینش میکشد نعرههای آتشبارنفس گرم و زهر ناکش را میدمد او به صحنه پیکارگوییا هر چه در زمین است او تشنه در کوی خویش میخواهدچون به بانگی که آتشین است، او خاک را سوی خویش میخواهدکودک خسته همچنان تشنه چشم در راه رفتهاش دارددر زمینی که قحطی آب است چشم او همچو ابر میبارد
غمگنانه به خویش می گوید: انتظارم به سر نمیآیداز غبار کنار شط پیداست رفته من دگر نمیآید
ذکر دل و جان عاشقان مردی تست ورد لب مردان جهان مردی تستتاریخ عطشناک دل شیعه، هنوز سیراب شریعهی جوانمردی تست
ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت
تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست ای شب تار عدم شام غریبان عزایتعطش و آتش و تنهای و شمشیر و شهادت خبری مختصر از حادثهی کرب و بلایتیاورانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز که درخشید خدا در همهی آینههایتکاش بودیم و سر و دیده و دستی چو اباالفضل میفشاندیم سبکتر ز کفی آب به پایتاز فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده میرود دایره در دایره پژواک صدایت
بسیار گریست، تا که بیتاب شد آب خون ریخت ز دیدگان و خوناب شد آباز شدت تشنه کامیت ای «سقا» آن روز ز شرم روی تو، آب شد آب
آن نخل به خون طپیده را میبوسید و آن سرو خزان رسیده را میبوسیدخورشید کنار علقمه خم شده بود دستان ز تن بریده را میبوسید
به ذهن خستهی شب چون شهابی طلوع آتشین آفتابیشهید حق شدی لب تشنه، اما هزاران تشنه را مفهوم آبی
ز آن دست که چون پرنده بیتاب افتاد بر سطح کرخت آبها تاب افتاددست تو چو رود تا ابد جاری شد ز آن روی که در حمایت از آب افتاد
کیست آن خسرو فلک کریاس مه رخشان این بلند اساسبندهاش چار ام و هفت آبا برتر از شش جهات و پنج حواسشه و شهزاده، میر و آزاده آنکه فضلش فزون بود ز قیاسنیست بر درک علم او میزان چیست بر کسب فیض او مقیاساینچنین خسروی که کردم وصف پور امالبنین بود عباس
شبل شیر خدا امیر غری که پس از مصطفاست رهبر ناسآنکه بد بهر شاه عصر حسین چون علی بهر سید ثقلینآنکه در عزم و رزم نادره بود چون پدر از کمال دین سره بودبیشهی غیرت و شجاعت را اسدالله وار قسوره بودآنکه از بعد دخت پاک رسول مادرش بانوی مطهره بودبیمثال از خصال باطنه بود بیهمال از صفات ظاهره بوداز وفا و سخا و صدق و صفا در خور صد جهان مفاخره بودفاشتر گویمت که همچو پدر عشق و اخلاص و صدق یکسره بودآن پدر را چنین پسر باید گنج حق را چنین گهر شاید
در سحرگاه چارم شعبان متولد شد آن خدیو زمانسومش عید سیدالشهداست چارمش عید آن مه تابانهیچ دانی چرا ولادت وی هست روزی قفای شاه جهانشه ز پیش و وزیر از عقبش طبق معمول دهر، هست روانهمچنین مه ز مهر گیرد نور قمر از فیض شمس شد رخشانهان که شمس الولایه است حسین هست عباس ماه روشن آنزان گشودی پس از برادر چهر که کند کسب نور، ماه از مهرکان ایثار و آیت میثاق بولی زمان خود مشتاقشد طلوعش ز آسمان حجاز
هم افولش بسر زمین عراقآنکه جز ابرویش که بودی جفت در صفات حمیده بودی طاقآنکه روز ولادتش پدرش بدر آورد دستش از قنداقبوسهها زد بدست شیر دلی که دریدی صفوف کفر و نفاقآنکه پشت امام را بشکست غم قتلش، که مرگ به ز فراقآنکه صفها ز مشرکین بشکست غم او پشت شاه دین بشکستروز در خدمت امام همام شب وی در کشیک و پاس خیامگفت من لایق برادریاش نیستم، کیستم، کمینه غلامگه علمدار و گاه سقا بود بهر آن کودکان عطشان کامتا که دخت برادرش آورد
مشک خشکیده را بسوز تماماز سکینه گرفت قربه و خواست اذن جنگ از بزرگوار اماماذن بگرفت و حملهور گردید شیرآسا به روبهان و لئاماز وفایش عیان طلیعه شدی چونکه او وارد شریعه شدیخواند آب فرات موج زنش بسوی خود که تر کند دهنشدست بردی بریز آب و رساند تا بقرب لب شکر شکنشیادش آمد ز تشنگی حسین زین تذکر بلرزه شد بدنشبود این لرزه از کمال وفا جان «خوشدل» فدای جان و تنشگفت آبست بر غلام حرام تا بود تشنه خسرو زمنش
میرود بانگ العطش به فلک این زمان از حریم مؤتمنشخاصه آن شیرخوار مهپاره کز عطش کرده غش بگهوارهاین بگفت و ز دل کشید خروش مشک پر آب را فکند بدوشپور شیرخدا مثابهی شیر حملهور شد بر آن سباع و وحوشناگهان دست راستش بفتاد گفت با دست چپ تو کنون تو بکوشدست چپ هم جدا شد از تن وی باز میزد بسان قلزم جوشتیر بر چشم و فرق منشق گشت آبها ریخت، شمع شد خاموشبانگ «ادرک اخا» ز دل بکشید بلبل باغ عشق رفت از هوشموج زن بحر خون بعلقمه شد بیبرادر عزیز فاطمه شد
پسر فامطه را تا که علمدار بود سخت همصحبت و اقبال مددکار بودیاوری بعد خدا، به ز علمدار رشید نتوان جست، که یار شه ابرار بودشب نگهبان حریم شه آزاده حسین روز فرمانده یاران وفادار بودتشنه در شط شدن و تشنه برون آمدنش آخرین حد جوانمردی و ایثار بودمشت زد بر دهن شمر امانآور خویش که مرا مرگ به از ماندن با عار بودبا برادر چو پدر بهر پیمبر بودی وان پدر را پسر اینگونه سزاوار بودلیک چون درک سعادت ز شهادت بودش کشته گشتن شرف آن گل بیخار بودگرد شد عرصهی پیکار و برون از دل گرد
بین که دور از تن وی دست گهربار بودتا بدامان حبیبش برسد، دست امید بیشتر از تن او پیشکش یار بودتیر در دیده و سرمنشق و آبش بر خاک جان به لب منتظر دیدن دلدار بوداز سر زین به زمین با رخ خونین افتاد دست باید که ستون تن صد پار بودای قلم منظره علقمه راکن ترسیم که چسان حال شه و میر علمدار بوددست دارد به کمر خسرو مظلوم حسین اثر مرگ به عباس پدیدار بودوز حرم خیل زنان از پی و زینب از پیش وا غریبا سخن عترت اطهار بود«خوشدل» این گونه فداکاری و همت باید تا که آئین خدا، زنده در ادوار بود
وا حسرتا که یافت بمن روزگار، دست وز من گرفت دشمن کافر شعار، دستبیدست و، فرق منشق و، در دیده تیر کین دیدی چگونه یافت بمن روزگار، دستای پای، استوار بمان بر سر وفا در پیکرم کنون که ندارد قرار، دستچون در طریق اوست چه با اعتبار پای چون شد نثار دوست چه با افتخار، دستناچار سر نهم بسر زین که کار، زار گردد، بود ضرور پی کارزار، دستبا صورت او فتم بر روی خاک رزمگاه زیرا بود ستون تن هر سوار، دستدارم دو دست تا که بگیرم ز عاصیان در روز حرب با مدد کردگار، دست
او جای دست مشک بدندان گرفت و داد در حفظ آب و آبرو این شاهکار، دست خوشدل» دو دست در ره یکتا خدا چو داد از چارسو بود بسویش صد هزار دست
مه شب کند هماره به چرخ برین طلوع در روز کس ندیده کند بر زمین طلوعمن دیدهام و لیک که اندر زمین مهی چون آفتاب کرده به روزی چنین طلوعآن ماه خاندان بنیهاشم آنکه کرد اندر زمین ز دامن امالبنین طلوعآن نور بخش مهر و مه آن کو نمیکنند بیاذن وی به روز و به شب آن و این طلوعمه را بدان جبین منور چه نسبت است آن کش هزار ماه کند از جبین طلوع
طالع مهی، ز مر مرتضوی آستاننگر دیدی گرش ز مصطفوی آستین طلوعچون مهر کرد مطلع دیگر به مدحتش «خوشدل» ز چرخ طبع سخنآفرین طلوعامروز کرده است مه برج دین طلوع حاشا که ماه چرخ کند به ازین طلوعرخشندهتر ز مهر بگاه طلوع صبح کرده است که شهنشه اقلیم دین طلوعذرات ممکنات به رقص آمد از نشاط کان آفتاب رخ بنمودی چنین طلوعامروز بیگمان بکند از فروغ وی نوری به قلب و دیده اهل یقین طلوعدیروز شمس چرخ ولایت ظهور کرد امروز نیز آن قمر برج دین طلوع (1)آری که مستنیر بود مه ز مهر و کرد از بهر کسب نور حسینی چنین طلوع
1) 38. اشارتست به روز سوم شعبان ولادت حسین بن علی و روز چهارم شعبان میلاد عباس به علی (ع).
باری بکربلا چو مه از برج خیمهگاه کرد آن یگانه حامی شرع مبین طلوعخفاش وار رو به هزیمت نهاد خصم چون کرد مهر عارضش از پشت زین طلوعچون آفتاب تیغ وی از ظلمت غلاف کردی بدفع کوردلان دو بین طلوعگفتی که ماه دولت دشمن افول کرد لیک آفتاب عزت ارباب دین طلوعآه از دمی که فرق منیرش ز کین شکست کرد از سپهر زین مه دین بر زمین طلوعخورشیدوار زادهی زهرا بصد فغان از مهر کرد بر سر آن مه جبین طلوعجسمش کنار علقمه افتاد و روح وی کردی چو آفتاب به خلد برین طلوع خوشدل» به مدح آل پیمبر نظیر تو هرگز سخنوری نکند این چنین طلوع
ماهی از برج هاشم آمده رخشان همچو مه چارده به چارم شعبانمطلع آن ذیل پاک امبنین است مبدأ آن صلب شیر بیشهی یزدانحضرت عباس شیر بیشهی صولت حضرت عباس میر کشور امکانزادهی حیدر علی عالی اعلا یار برادر حسین، مظهر سبحانگفتی حیدر بود به جبههی صفین تا که نهادی قدم به صحنهی میداندانی عباس از چه آمده نامش عابس و عباس را تو واژهی آن خوانیعنی با هیبت و ابهت و قدرت آن سان کز وی شدی حریف هراسانآری از یک نهیب شیر دلاور
روبهکان میشوند جمله گریزانباری دانی چرا ولادت او شد روزی بعد از ولادت شه خوبانتا ادب خوی را نماید اثبات گشت وزیر از قفای شاه نمایانبخ بخ از این همت و فروتنی و صدق به به از این عزت و شرافت و ایماننکته دیگر شنو ز خامه «خوشدل» تا ببری پی بدین لطیفهی پنهانروشنی مه بود ز پرتو خورشید اینکه تو بینی به شب مه آمده تابانزان قمرش نام گشته حضرت عباس چون که ز شمس حسین بودی رخشانهست فروغش بلی ز شمس ولایت کاین همه شأنش بود ز پیروی آنوه که چه خوش کرد پیروی ز شه دین جای اخی - سیدی نمودی عنوانگفت برادر نیم، غلام تو باشم مادر من خود کنیز فاطمه از جان
زین ادبش بد که گفت سید سجاد غبطه خورندی به وی تمام شهیدانکیست جز او مظهر مروت و ایثار کیست چو وی آیت سخاوت و احسانبا حوائج شدی که حاجت اطفال خواست برآرد ز آب با لب عطشاندست دو عالم بود بدامن آن شه چون که گرفت از عزیز فاطمه دامانبارالها به جاه و حرمت عباس حق حسین آن بزرگ مظهر غفراندر گذر از جرم شیعاین که چو «خوشدل» اهل خطایند و جهل و غفلت و عصیان
قبلهی اهل وفا شمشیر حق فارس میدان قدرت شیر حقحضرت عباس کامد ما صدق بر یدالله فوق ایدیهم ز حقبر حسین از یک صدای العطش دست و سر را کرد با هم پیشکشدید عباس آنکه دین را شد پناه گشته قحط آب اندر خیمهگاهز العطش برپاست بانک کودکان آمد اندر نزد شاه انس و جان
کی شه بیمثل و بیانباز و یار گشتهام در راه عشقت دستیاردست عباس ار نباشد صفشکن بهر یاری تو، نبود گو به تنرفتم اینک همتی خواهم ز شاه بلکه آرم آبی اندر خیمهگاهاین بگفت و بحر جانش کرد جوش شد به میدان، مشک بی آبی بدوشتا نه پنداری که رفت از بهر آب سوی میدان با چنان شور و شتابهست عباس علی خود بحر جود چشمهی ایجاد و ینبوع (1)وجوددعوت عشق است بانک العطش آن صدا را، دست و سر کن پیشکشالرحیل عشق اندر کربلا بود بانگ العطش ز اهل وفا
1) 39. چشمه.
کوفیان را پس به آواز جلی بس نصیحت کرد عباس علیکاین حسین ای قوم مرآت خداست حاسد او حاسد ذات خداستگر شما را حجت این قرآن بود فرض حق، اکرام بر مهمان بودجنگ با مولای عالم از چه رو مینشاید با خدا شد جنگجوگر چه بستید آب را بر روی وی گر چه ناقهی جسم او کردید پسجزو جسم او بدند اصحاب او جمله را کشتید پیشش رو به روبا همه این کفر و جهل و خیرگی وین همه طغیان و ظلم و تیرگیتوبه گر آرید زین عصیان همه رو کنید از کفر بر ایمان همهورنه ما از جنگ رو گردان نهایمبهر حق از بذل جان محکم پیایم
جمله دانید اینکه حیدر دودهایم راه صحرای فنا پیمودهایمچون بر اعدا صاحب دست بلند کرد حجت را تمام از وعظ و پندشد نفسها تنگ اندر سینهها مشتعل شد لیک نار کینههازانکه حرفش را جوابی کس نداشت هم به روی شرم آبی کس نداشتشد علی با ذوالفقار حیدری باز اندر جنگ قوم خیبریهر چه را غیر از حسین انکار کرد بر فرار آن قوم را ناچار کردمیشد افزون گر نهیب آن جناب زهرهی شیر فلک میگشت آبچشمهی فضل و کرم بحر حیات روی رحمت کرد بر آب فراتمشک را پر آب کرد و بازگشت سوی خرگه شاه میدان بازگشت
پاس اکرام و وفا را آن جناب تشنهلب برگشت از دریای آبشرح حالش را نگویم بیش از این زانکه دل بیطاقت است و خوردهبیناین دل نازک طبیعت خون شود رو به هامون آورد مجنون شود
آغشته به خون سپیده دم شد ای وای یک لاله ز باغ عشق کم شد ای وایبر مصحف خون، رسول تاریخ نوشت اسطورهی والقم، قلم شد ای وای
در دهر دلا تا کی گه هالک و گه ناجی (1)از صولت آن مأیوس بر دولت این راجی (2)جز قلزم وحدت نیست کافتاده به مواجی هان ار نظر کثرت، ابلیس شد اخراجیشو بنده شاه دین، چند این همه محتاجی تا عرش به جان گردد بر فرش رهت محتاج
مصباح سبل حیدر، مصداق کلام الله آن واجب ممکن سیر، آن وحدت کثرت کاههم در زمنش خرگه، هم بر فلکش خرگاه ادراک حضورش را، ارواح به واشوقاهشاهی که چو قد افراخت، از بهر بروز جاه در خانهی یزدان ساخت از دوش نبی معراجشاها تو بدین قدرت، بر صبر که گفتت پاس چون نزد برادر رفت، بر رخصت کین عباسگفت ای ز کفت سیراب، صد چون خضر و الیاس از تشنگی اطفال، اندر جگرم الماسوقت است که خواهم آب زین فرقه حق نشناس من زنده و تو عطشان وین شط ز دو سو مواجده گوش بر این فریاد، کاندر حرم افتاده است گوئی شرر نیران، اندر ارم افتاده استیک طفل ز سوز دل، بر خاک نم افتاده است یک زن ز غم فرزند ز اشکش به یم افتاده استنه دست من از پیکر، نز کف علم افتاده است پس از چه نرانم اسب اندر پی استعلاج
سنگ محنم امروز، پیمانهی خود بشکست آب ار نه به دست آرم، بار است بدوشم دستخود پای شکیبم نیست، تا دست به جسمم هست این گفت و سپندآسا، از مجمر طاقت جستراه شط و دست خصم، با نیزه گشود و بست وز هیبت او بگریخت افواج پس افواجزد نعره که ای مردم ما نیز مسلمانیم گر منکر اسلامید، ما بندهی یزدانیمور دشمن یزدانید، ما وارد و مهمانیم گر رنجه ز مهمانید، ما از چه گروگانیمور زانکه گروگانیم، آخر ز چه عطشانیم ای میر شما بیتخت وی شاه شما بیتاجما را که به خاک در، کوثر پی آب روست افتاده عطش در دل، چون شعله که در مینوستنه روشنی اندر چشم، نه قوت در زانوست تفتیده به سرها مغز، خشکیده به تنها پوستآن خیمه که بیتالله، در طواف حریم اوست دارید چرا محصور، خواهید چرا تاراج؟
آنگه به فرات افکند، چون توسن قهاری میخواست که نوشد آب، تا بیش کند یاریگفتا به خود ای عباس، کو رسم وفاداری تو آب خوری و اطفال، در العطش و زاریپس مشک گران بردن، دید اصل سبکباری انگیخت سوی شه اسب، از خصم گرفته باجناگاه کج آئینش زد تیغ بدست راست بگرفت سوی چپ مشک و آئین جدال آراستجانش ز خدا افزود،، جسمش ز خودی گر کاست دست چپش از تن نیز، افتاد ولی میخواستبر خیمه رساند آب، تا سر به تنش برجاست بگرفت به داندان مشک وز خون بدنش مواجبر دوخت خدنگش تن، او باز فرس میداند آشفت عموش مغز، او نیز رجز میخواندبا نوک رکاب از زین گردان به هو پراند ناگاه کمانداری، آبش به زمین افشاندپس خواند برادر را، وز یأس، همان جا ماند نی نی که به وی آن جا، بود از جهتی معراج
شه شیفته دل برخاست، بر مرکب کین بنشست صد صف ز سپه بگسست، تا جانب او پیوستدیدش که سهی بالا، افتاده به جائی پست نه سینه، نه رو، نه پشت، نه پای، نه سر، نه دستگفتا که کنون ای چرخ، پشتم ز الم بشکست هان بر که گذارم دل، یا با که کنم کنکاج (1)ای شاه نجف بر ما دور از تو شکست افتاد بس زهر به شهد آمیخت، بس نیست به هست افتادبدرالشهدا عباس، تا آنکه ز دست افتاد تاجالشعرا «جیحون» از اوج به پست افتاداین مهر تو ام در دل از عهد الست افتاد باید چو سواد از مشک، ماند چو بیاض از عاج
1) 42. کنکاش، شور و مشورت.
در خیمه گه نیافت چو در مشک آب، آب آنگه سکینه کرد به سقا خطاب، آبسیرابتر ز لعل بدخشان چو داشت، لب موج شرر فکند بر آن لعل ناب، آبعالم بسیل اشک نشست آنزمان، که گفت سرچشمهی حیات دو عالم به باب، آباذن نبرد، سرور لبتشنگان نداد فرمود، با محیط ادب، آنجناب، آبعباس را بسینهی بیکینه، زد شرار شد تا به نهر علقمه در پیچ و تاب، آبصفهای سرکشان ز کف داده دین شکست
آنسان که گشت خیره ازین فتح باب، آبدر آب گشت تا رخ آن ماه، منعکس الماس نور یافته از آفتاب، آبتا پیش لب ببرد کف آب را بریخت از شرم شد به حضرت عباس، آب، آبهر چند تشنه بود ولی تر نکرد، لب دامن گرفت از پسر بوتراب، آبلبتشنه شد برون ز فرات آن بزرگ مرد با آنکه داشت خنگ ورا تا رکاب، آببیدستی و، حفاظت مشک و، عناد خصم گردد سیاه خانه صبرت، بر آب، آبتا ماه را، عمود، هلالی نمود، ریخت بر دامن سپهر، ز چشم سحاب، آبتیری گذشت از سر شستی بسوی مشک عباس را نمود ازین غم کباب، آباسرار قبر کوچک و، آن قامت رشید افشا کند به عرصه یوم الحساب، آبگوید سخن ز سوز جگرگوشه حسین «حلاج» بگذرد چو زهر نهر آب، آب
آبی برای رفع عطش در گلو نریخت جان داد تشنهکام و به خاک آبرو نریختدستش ز دست رفت، و به دندان گرفت مشک کاخ بلند همت خود را فرونریختچون مهر خفت، در دل خون شفق و لیک اشکی به پیش دشمن خفاش خو نریختغیرت نگر که آب بکف کرد و همتش اما به جام کام، می از این سبو نریختچون رشتهی امید بریدش ز آب، گفت خاکی، چو من کسی بسر آرزو نریخت
بشتاب برادر رشیدم بشتاب عباس توئی، تازه فراتی دریابچون بود شهید عشق در کرب و بلا لبتشنهی لبیک، نه لبتشنهی آب
ای تشنهی عشق روی دلبند برخیز و به عاشقان، بپیونددر جاری مهر، شستشو کن وانگاه، ز خون خود وضو کنزان پا که در این سفر درآئی گر دست دهی سبکتر آئیرو جانب قبلهی وفا کن با دل، سفری بکربلا کنبنگر. به نگاه دیدهی پاک خورشید به خون طپیدهی خاک
افتاده وفا بخاک، گلگون قرآن، بزمین فتاده در خونعباس علی، ابوالفضائل در خانهی عشق، کرده منزلای سرو بلند باغ ایمان وی قمری شاخسار احساندستی که ز خویش وانهادی جانی که براه دوست دادیآن، شاخ درخت با وفائی است وین، میوهی باغ کبریائی استرفتی که به تشنگان دهی آب خود گشتی از آب عشق، سیرابآبی ز فرات، تا لب آورد آه از دل آتشین برآوردآن آب ز کف غمین فروریخت وز آب دو دیده با وی آمیختبرخاست ز بار غم خمیده جان بر لبش از عطش رسیده
بر اسب، نشست و بود بیتاب دل، در گرو رساندن آبناگاه یکی دو رو به خرد دیدند که شیر، آب میبردآن آتش حق خمیده بر آب وز دغدغه و تلاش، بیتابدستان خدا، ز تن جدا شد وان قامت حیدری، دوتا شدبگرفت بنا گزیر، چون جان آن مشک، ز دوش خود بدندانوانگاه بروی مشک، خم شد وز قامت او، دو نیزه، کم شدجان در بدنش نبود و میتاخت با زخم، هزار نیزه میساختاز خون تن او، بگل نشسته صد خار، بر آن ز تیر، بستهدلشاد که گر ز دست شد، دست آبیش، برای کودکان هست
چون عمر گل، این نشاط کوتاه تیر آمد و مشک بردرید، آهاین لحظه چو گویم او چها کرد تنها، نگهی، بخیمه ها کردای مرگ، کنون مرا به برگیر از دست شدم کنون، ز سر گیرمیگفت و بر آب و خون، نگاهش وز سینهی تفته، بر لب آهشخونابه و آب، بر میآمیخت وز مشک و بدن، بخاک میریختچون سوی سوی زمین خمید، آن ماه عرش و ملکوت، بود همراهتنها نفتاد، بوفضائل شد کفهی کائنات، مایلهم برج زمانه، بیقمر شد هم خصلت عشق، بیپدر شد
حق ساقی خویش را، فراخواند برکام زمانه، تشنگی، مانددر حسرت آن کفی که برداشت از آب و فروفکند و بگذاشتهر موج، بیاد آن و چنگ کوبد سر خویش را، بهر سنگکف بر لب رود و در تکاپوست هر آب رونده، در پی اوستچون مه شب چهارده برآید دریا بگمان فراتر آیدای بحر، بهل خیالت باطل این ماه کجا و، بوفضائلگیرم دو سه گام، برتر آئی کو؟ حد حریم کبریائی
کو عاشق حق، که عاشق و مست تو، نیست یا کیست، که هست و بودش، از هست تو نیستدر مجلس انس عاشقان عالم چون ساقی مه لقای بیدست تو، نیست
ای خون خدا، خدا بود، یاور تو توحید چه خوش، نشسته در باور توخود، چارهی تشنهکامی اصغر کن افتاد ز تن، دو دست آبآور تو
بست عباس چون ز دنیا چشم داد در راه حی یکتا چشمتا رساند به کام طفلان آب در جواب سکینه گفتا چشمتا ز آب بقا شود سیراب بست سقا ز آب دریا چشممشک بر دوش و دست بر شمشیر داشت بر خیمهگه ز هیجا چشمچون دو دستش فتاد از پیکر بست بر خود ره تماشا چشم
دید چون مشک را تهی از آب گفت سقای تشنهلب با چشمکه چگویم جواب طفلان را چون کنم وا به روی آنها چشمشست از جان خویش ساقی دست شرمگین شد ز روی سقا چشمشرمش آمد ز روی اصغر و گشت تیر بیداد را پذیرا چشمشد ز زین سرنگون به روی زمین دوخت سوی خیام طاها چشمبر سرش پا نهاد سبط رسول ریخت خون زین بلای عظمی چشمساقی تشنه با برادر گفت کاش بد پیکرم سراپا چشمتا دگر بار از عنایت دوست افتدم بر جمال مولا چشمیا اخا از تو دارم استدعا گرچه نبود مرا دگر وا چشمدادهام بر سکینه وعدهی آب
هست در انتظار او را چشمتا که هستم مرا به خیمه مبر گفت او را عزیز زهرا، چشمخم شد از غم قد رسای حسین بست عباس چون ز دنیا چشمتا شفاعت کند ز «مردانی» بسته بر مهر او به عقبی چشم
جان کرد فدای راه داور عباس گردید به خون خود شناور عباساز آب لب تشنه برون آمد و داد سر در ره یاری برادر عباس
چون آتش عشق شعلهور میگردد در او رخ دوست جلوهگر میگرددتا از کف ساقی بقا نوشد آب سقا ز فرات تشنه بر میگردد
چون منع شد ز عائله بوتراب آب بر خون نشست از غمشان در تراب آبعباس چون شنید که از عترت رسول شد از زمین بعرش برین بانگ آب آبپرسید حال غمزدگان دیار غم گفتند با خروش و فغان در جواب آببر آستان سبط پیمبر نهاده سر از دیده ریخت در قدم آنجناب آب
بر آن هژبر بیشهی دین با دلی غمین فرمود آن سلالهی ختمی مآب آباذنش نداد تا که کند جنگ با عدو مأمور شد که آورد از نهر آب آببگرفت مشک زادهی آزادهی علی تا آورد برای صغیر رباب آببا تیغ عدل کرد مسخر فرات را تسلیم گشت بر پسر بوتراب آبدر دجله پور ساقی کوثر چو راند اسب بگرفت رنگ خون بخود از التهاب آبآمد چو یاد از لب خشک برادرش با ناله گفت خانه ظلمت خراب آبکروبیان بعرش گزیدند پشت دست بر روی آب ریخت چو آن دلکباب آبتا عقل را اسیر کند در کمند عشق بر لب نبرد در دل دریای آب آبشد مات قد زادهی امالبنین فرات بوسید آن رکاب ظفر انتساب آبسقای تشنه، تشنه برون شد ز آب و گفت
باید برم بسوی حرم با شتاب آبباران تیر بدرقهاش کرد و زین ستم از چشم مشک ریخت چو چشم سحاب آباز شرم قطره قطره فروریخت بر زمین دید از عدو چو آن عمل ناصواب آبشد منخسف چو بدر رخ ماه هاشمی بیقدر گشت در نظر آفتاب آببین دو نهر آب لب تشنه شد شهید زین داغ سوخت تا صف یومالحساب آبآب است نقد زندگی اما بکاخ شعر زیور بخود گرفت از این درناب آبطبعم چو غوص یافت به بحر کمال گفت از شرم شد بحضرت عباس آب آب مردانی» آنکه تشنه شهد وصال شد در آتش است غرق و کند اکتساب آبدر آرزوی آنکه در آن در شود مقیم باشد چو تشنهای که به بیند بخواب آب
امشب مه است واله و شیدای آفتاب سوزد در آتش غم فردای آفتابدر کف پیاله دارد و خواند حدیث عشق تا بنگرد در او رخ زیبای آفتابطوبی به خون نشسته و ببریده چرخ پیر از برگ لاله جامه به بالای آفتاببر قلهی رفیع شهادت ذبیح عشق افراشت پرچمی به بلندای آفتابزد خیمه چون به دامن ماء معین قمر در آب دید طلعت رخشای آفتابشد آب شرمناک و به خود رنگ خون گرفت چون شد خبر ز سر سویدای آفتاببر لب نبرد آب و عطشناک و خشک لب از دجله رخت بست به گرمای آفتاببا کام تشنه در دل خون گشت غوطهور ماه منیر انجمن آرای آفتاب
مصباح عشق زد چو هما سایه بر سرش شد ماه محو عارض زیبای آفتابچون بهر هدیه شبنمی از اشک هم نداشت از شرم دیده بست ز سیمای آفتابآهش فکند در دل بیتاب طف شرار رفت از کفش ز العطش کودکان قرار
شمعی که جز شرار محبت بسر نداشت میسوخت زانکه شام فراقش سحر نداشتمیسوخت ز آتشی که بد اندر دلش نهان میساخت با غمی که کسی از وی خبر نداشتوا حسرتا که هالهی غم بر رخش نشست مهری که تاب تیر نگاهش قمر نداشتمصداق عدل و منجی دین، مظهر شرف نخلی که غیر وجود و فضیلت ثمر نداشتعباس شمع بزم شهیدان که همچو او
گنجور دین بگنج فضائل گهر نداشتیاقوت اشک از مژه میسفت و حاصلی جز دامن نشسته بخون جگر نداشتبد پاسدار خون خداوند و کس چو او پاس حریم عترت خیرالبشر نداشتلب خشک کام خشک برون آمد از فرات یاور بغیر خون دل و چشم تر نداشتتا مشک آبرا برساند به کودکان جز سوی خیمگاه به سوئی نظر نداشتشد حملهور به دشمن و بهر دفاع خویش جز سینهی پیش نیزه و خنجر سپر نداشتپرچم بدوش و مشک بدندان، دریغ و آه دستی که تا ز خویش کند دفع شر نداشتدلخون شد آب و آب شد از شرم آفتاب تهدیدشان چو بر دل سقا اثر نداشتبا عشق پاک در ره معشوق جان سپرد عقل این چنین گذشت گمان در بشر نداشتافروخت بر فراز فلک مشعل وفا ایثار جان تجلی از این بیشتر نداشت
بالله چو نور دیده امالبنین دگر مام زمان بملک محبت پسر نداشتتسخیر کرد قله معراج عشق را آنجا که روح قدس توان گذر نداشتسر داد و دست داد و فدا کرد هر چه داشت از دامن امام زمان دست بر نداشت مردانی» عاقبت بره عشق کشته شد شمعی که جز شرار محبت بسر نداشت
بیا در کربلا محشر ببین کین گستری بنگر نظر کن در حریم کبریا غارتگری بنگرفروشنده حسین و جنس هستی، مشتری یزدان بیا کالا ببین بایع نگه کن مشتری بنگربفکر خیر امت بود وقت مرگ فرزندش ز همت کشته شد، امت ببین پیغمبری بنگرز بی آبی بوقت مرگ هم عباس نامآور خجل بود از سکینه، یادگاری حیدری بنگربجای آب خون پاشیده شد در راه از غیرت بدشت عشق فرمانده ببین فرمانبری بنگر
بجای شاه دین فرماندهی خیل اسیران شد مقام زینبی را بین وفای خواهری بنگربرای گریه هم رخصت ندادند آل احمد را مسلمانی نگه کن رسم مهمان پروری بنگرخدا محبوب خود را غرقه در خون دید «لاهوتی» نکرد این دهر را نابود صبر داوری بنگر
دل شوریده نه از شور شراب آمده مست دل و دین ساقی شیرین سخنم برده ز دستساغر ابروی پیوستهی او محوم کرد هرکرا نیستی افزود بهستی پیوستسروبالای بلندش چو خرامان میرفت نه صنوبر که دو عالم به نظر آمده پستقامت معتدلش را نتوان طوبی خواند چمن فاستقم (1)از سر و قدش رونق بست
1) 43. اشارتست به آیه 112 از سورهی مبارکه هود که میفرماید: استقامت کن چنانکه فرمان یافتهای.
لالهی روی وی از گلشن توحید دمید سنبل موی وی از روضهی تجرید برستشاه اخوان صفا ماه بنیهاشم اوست شد در او، صورت و معنی، بحقیقت پیوستساقی بادهی توحید و معارف عباس شاهد بزم ازل شمع شبستان الستدر ره شاه شهیدان ز سرودست گذشت نیست شد از خود و پا زد بسر، هر چه که هسترفت در آب روان ساقی و شد تشنه برون جان بقربان وفاداری آن بادهپرستسرش از پای بیفتاد و دو دستش ز بدن کمر پشت و پناه همه عالم بشکستنه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق که دل عقل نخست از غم او نیز بخستحیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
برادر چه آخر ترا بر سر آمد که سرو بلند تو از پا درآمدچه شد نخل طوبی مثال قدرت را که یکباره بیشاخ و برگ و برآمدچه از تیشهی این ستم پیشه مردم بر آن گلبن و آن نهال تر آمددریغا که آئینهی حق نما را ز خون زنگ بر چهرهی انور آمدچو خورشید خاور به خون شد شناور مهی کز فروغ رخش خاور آمددریغا که عنقای قاف قدم را خدنگ مخالف ببال و پر آمددو دستی جدا شد ز یکتاپرستی که صورتگر نقش هر گوهر آمدکفی از محیط سخاوت جدا شد
که قلزم در او از کفی کمتر آمددریغا که دریا دلی ز آب دریا برون بادرونی پر از اخگر آمدعجب در یکدانهی خشک لعلی ز دریا برون با دو چشم تر آمدز سوز عطش بود دریای آتش دهانی که سرچشمهی کوثر آمددریغا که آن رایت نصرت آیت نگون از جفا کاری صرصر آمد
چشمه خور در فلک چارمین سوخت ز داغ دل امالبنینآه دل پرده نشین حیا برده دل از عیسی گردون نشیندامنش از لخت جگر لالهزار خون دل و دیده روان ز آستین
مرغ دلش زار ز غم چون هزار داده ز کف چار جوان گزیناربعة مثل نسور الربی (1)سدرهنشین از غم آنان غمینکعبه توحید از آن چار تن یافت ز هر ناحیه رکنی رکینقائمه عرش از ایشان بپای قاعده عدل از آنان متیننغمه داودی بانوی قدس کرده بسی آب، دل آهنینزهره ز ساز غم او نوحهگر مویهکنان مویکنان حور عینیاد ابوالفضل که سر حلقه بود بود در آن حلقهی ماتم نگیناشک فشان سوخته جان همچو شمع باغم آن شاهد زیبا قرینناله و فریاد جهان سوز او
1) 44. یعنی: چهار پرنده ستیغ رفعت.
لرزه در افکنده به عرش برینکای قد و بالای دلارای تو در چمن ناز بسی نازنینرفتی و از گلشن یاسین برفت نوگلی از شاخ گل یاسمینزمزم اگر خون بفشاند رواست از غم آن قبلهی اهل یقین
ای مغنی چنگ غم را ساز کن نالهی جانسوز عشق آغاز کندر دلم شور و نوای دیگر است مستی طبعم ز جای دیگر استشاهباز فکرتم شد تیز پر می پرد بر اوج معنی تیزترخاطرم چون بحر توفانزا شده موج خیز این بیسکون دریا شدهبلبل نطقم شده دستانسرا میکند در گلشن معنی نوا
«این نه بلبل این نهنگ آتشی است جمله ناخوشهای عشق او را خوشی است»برده بوئی از سراندازان عشق خاصه سر خیل جانبازان عشقآن بقامت غیرت سرو چمن قاضی الحاجات و شمع انجمنآن وفای محض و آن مصداق جود معنی کامل ز اوفو بالعوقود (1)حضرت عباس میر مه لقا آن سپه سالار شاه کربلاقامت او سرو باغ اعتدال هیبت او کبریای ذوالجلالغره غرای (2)او نجم الهدی عبد صالح بندهی خاص خداقبله اهل وفا ابروی او رشک طوبی قامت دلجوی او
مطلع الحق چهرهی نورانیش داغ سجده زیور پیشانیشدر ره حق زان امیر حقپرست شد جدا چون شاخه طوبی دو دستدست آن بیدست فوق دستهاست «نایب است و دست او دست خداست»
تا خشک لب آمدی ز شط از بر آب خون رفت ز حسرتت ز چشم تر آبآتش ز دلت چو بر هوا شعله کشید زین واقعه گشت خاک غم بر سر آب
دیباچهی دفتر فتوت عباس سرحلقهی ارباب مروت عباسبیدست گرفت مشک را بر دندان هر چند به تن نداشت قوت عباس
از ساغر ناب عشق سرمست شدی در حلقه زلف یار پابست شدیاز شوق وصال دستافشان گشتی چندان که به بزم دوست بیدست شدی
افراشت به کوی عشق پرچم عباس در عهد فشرد پای محکم عباسبیآب از او گلشن دین شد سیراب بیدست گرفت دست عالم عباس
ای روی دل افروزت آئینهی زیبائی وی عشق جهانسوزت سرمایهی شیدائیرخسار بدیع تو دیباچهی نیکوئی اخلاق شریف تو مجموعهی زیبائیدام دل مشتاقان زلفت بدلاویزی سرو چمن گیتی قدت بدلارائیگر سرو ترا گویم زین گفته خجل گردم
کی سرو کسی دیده است با این همه رعنائیگر ماه ترا خوانم از عجز فرومانم زیرا که ندارد ماه این جلوه و رخشائیای مهر سپهر حسن ای ماه بنیهاشم کی ماه کند هرگز با روی تو همتائیدر سوگ تو میگریم وز درد تو مینالم داغ تو بدل دارم چون لاله صحرائیدر عقل نمیگنجد این نکته که در عالم لبتشنه کسی ماند با منصب سقائیدرو هم نمی آید کز بهر خدا مردی از خصم نجوید کین در عین توانائیتا گشت جدا دستت در راه رضای دوست چون دست خدائی یافت والائی و بالائیشد چشم فلک خیره شد عقل ملک حیران تا در تو پدید آمد آن صبر و شکیبائیبیرون شدی از دریا با کام و دهان خشک آتش بدل دریاست از آن دل دریائیتا گشت دو تا از درد آن قامت دلجویت نام تو علم گردید در عالم یکتائی
در پیش امام خود بودی چو کمین بنده با حشمت سلطانی با شوکت مولائیاز حسرت داغ تو در دامن خود هر شب ریزد چو سرشک انجم این گنبد مینائیگر «جذبهی» مسکین را در حشر نگیری دست سر بر نکند آنجا از غایت رسوائی
بر رفعت جاهت شهدا رشک برند وز بهر نثارت گهر اشک برندمشکی که پر آب کردی از کوثر عشق خلق دو جهان فیض از آن مشک برند
آن قوی پنجه که آزردن دلهاست فنش الفتی هست نهان با دل غمگین منشجان رسیده بلب از دوری جان بخش لبش دل به تنگ آمده از حسرت نوشین دهنشدوش در طرف چمن بلبل شیدا میگفت نوبهار آم و افزود غمم ز آمدنشباغ ماند بصف ماریه و لاله و گل بشهیدان بخون غرقهی گلوگون کفنشابر در ماتم سقای شهیدان گرید که همه عمر بود دیدهی گریان چو منش
نور حق ماه بنیهاشم عباس که هست مهر او شمع و دل جمع محبان لگنشحامل رایت و میر سپه عشق که داشت قوت سیل اجل همت بنیاد کنشدستش از تن که بریدند بکف محکم بود رشته بندگی و مهر امام زمنشگفت در ماتم او شاه شهیدان گریان دید افتاده چو در معرکه پر خون بدنششد کنون قطع امید من و پشتم بشکست بعد از این وای بحال دل و رنج و محنشیادم آمد لب خشکیده و چشان ترش جگر سوخته از غم دل خون از حزنشز آن نبردش شه دین سوی شهیدان دگر که میسر نشد از معرکه برداشتنشبر گرفتن نتوان پیکر آن کشته ز خاک که نه تن مانده بجا و نه بتن پیرهنش
پیچید در فضای حرم بانگ آب، آب دشمن چو بست بر حرم بوتراب، آبدر وادی عطش زده دریا خروش داشت اما به چشم تشنهلبان شد سراب، آبآوای العطش به ثریا رسیده بود از سوز غصه آمده در پیچ و تاب، آبفریاد استغاثهی طفلان بلند بود از روی تشنگان ز خجالت شد آب، آبعباس این شرار عطش را کند خموش در خیمهها رساند اگر با شتاب، آبآن ماه هاشمی چو به دریا نهاد پای
الماس نور سفت از آن ماهتاب، آبدر التهاب داغ عطش بر لب فرات از حنجری فسرده شنید این خطاب، آب:ای رو سیاه! حنجر خشکیدهی حسین میسوزد از برای تو و شد کباب، آب!پژمرده نوگلان حسینی ز تشنگی از روی تشنگان حرم رخ متاب، آباین خیل تشنگان همه از آل کوثرند فردا چه میدهی تو به زهرا جواب، آببیرون شد از فرات ابوالفضل باشتاب رو سوی خیمه هاست بر او همرکاب، آبآنجا که تیر خصم تن مشک را درید ساقی فسرده گشت و گرفت اضطراب، آببا آنهمه امید دگر نا امید گشت ساقی چو دید ریخت از آن مشک آب، آببا یاد کام تشنهی طفلان در حرم لب تشنه داد جان و نخورد آن جناب، آبدر دشت کربلا گذری کن هنوز هم پیچیده در فضای حرم بانگ آب، آب
روز نهم دشمن دون بیدرنگ یکدله بنواخت ز کین کوس جنگجون ز صف جنگ برآمد خروش خون شهیدان حق آمد بجوششه به ابوالفضل امیر وفا گفت شو آگه ز سپاه جفامقصد این قوم ستمگر بیاب آگهی آور ز درنگ و شتابمیر وفادار ابوالفضل راد سر بوفا در ره فرمان نهاد
گفت که ای مردم بیعقل و هوش چیست غرض زین همه جوش و خروشحالی اگر بر سر رزمید و جنگ خسرو ما خواسته یک شب درنگمهلتی ای دیو ددان شاه را شب نزند دیو ره ماه راخواسته سلطان وفا امشبی تا ز دل از شوق کشد یا ربی
میر علمدار شه کربلا یافت اجازت ز شهید ولاتا ز پی آب رود باشتاب وز دل اطفال برد التهابمیر سپه در طلب آب رفت کز دل طفلان ز عطش تاب رفتتشنهلب آن ساقی آب حیات
راند فرس جانب شط فراتچرخ شد آگاه بر او راه بست بست ره شط به ستم دیو مستتیغ زد و قلب سپه را شکافت تند شد و بر لب شط راه یافتاز دم تیغش همه بگریختند یا که خزانوار فروریختندگشت لبش تشنه ز رنج نبرد وز الم گرمی و اندوه و دردخواست که آن تشنه، لبی تر کند یاد لب خشک برادر کندآب فروریخت ز کف روی آب کرد پر آن مشک چو سنگین سحابآه چه گویم که چها کرد و چون جور سپهر و فلک واژگونناله زد آن ماه و بخاک اوفتاد غلغله در عالم پاک اوفتادناله عباس، برادر شنید بر سر او رفت چه گویم چه دید
شاه کشید آه، که ای دست من ای ز ازل مهر تو پا بست منرفتی و بشکست ز غم پشت من ماند بدندان غم، انگشت من
مدد از فیض سحر خواهم و از لطف نسیم رسدم از گل رویت مگر ای دوست شمیمگر که فیض سحری هم نشود یار مرا یا شمیمت ز لطافت ندهد ره به نسیمدل شب تا به سحر یاد رخ چون قمرت در دل خویش کنم عکس جمالت ترسیملب لعل تو که سرچشمهی نوشین بقاست هست چون کوثر و، رخسار تو جنات نعیمپور علم و ادبی و، پدر فضل و کمال تو ابوالفضلی و فضل است بدون تو یتیم
پدر گیتی از آوردن چون تو ابتر مادر دهر هم از زادن چون توست عقیمخواندت ماه بنیهاشم اگر تشبیهی است ور نه زین بیش مقام تو رفیع است و عظیمدر جوانمردی و ایثار و گذشت و شفقت فرد و بیمثل، چنانی که بود حی قدیمچون تو بودی به صف کرب و بلا میر سپاه لرزه افتاد عدو را به تن از وحشت و بیمرو به درگاه تو آنکو به اماننامه نمود رانده شد از درت آن گونه که شیطان رجیمجای دارد که شهیدان همگی غبطه خورند به مقامی که تو را داده خداوند کریمبهر هر یک، همهی جنت موعود کم است گر کنند اجر تو را بین شهیدان تقسیمگفت جایی که امامت به فدایت جانم به چه «امید» و چه رو من کنمت جان تقدیم
روح عشق و وفا بود عباس بحر صدق و صفا بود عباسدشت دلها ز فیض او سرسبز چشمهسار عطا بود عباسزورق عشق را به بحر وفا بخدا ناخدا بود عباسدر سپهر ادب چنان خورشید ماه برج حیا بود عباسدر خمستان عشق و جانبازی مست جام بلا بود عباس
پرچمافراز لشکر قرآن در صف کربلا بود عباسدر حریم حماسهی خونین همچو شیر خدا بود عباسکشتهی مکتب وفاداری زنده در یادها بود عباس حافظی» دامنش مده از کف زانکه مشکلگشا بود عباس
ساقی تشنهلبان رو سوی دریا میکرد ساغر وصل ز معشوق تمنا میکردشد دل شط فرات از عطش او بیتاب تا تماشا لب خشکیدهی سقا میکردکفی از آب چو آورد به نزدیک لبان عکس شش ماهه در آن آب تماشا میکردآب را ریخت روی آب و نخورد آب ولی
شرمگین پیش لبش آب روان را میکردمشک آبی به سوی خیمه چو میبرد ز مهر یاد از تشنگی عترت طاها میکردماه چون خفت به خون چشمهی خورشید گریست آسمان از غم او غلغله برپا میکردبا دو بازوی قلم گشته اش از تیغ ستم لوح ایثار و وفا و شرف امضا میکردگشت در دشت شقایق گل سرخی پرپر که فغان بلبل شوریده دل، آنجا میکرددید چون پیکر صد چاک ابوالفضل، حسین یاد از سوز دل زینب کبری میکردبهر سقا که شده دیدهی او قلزم خون چشم خود را ز سرشک مژه سقا میکردتا گل بوسه نشاند به رخ گلگونش پاک خون از رخ او زادهی زهرا میکردفاطمه اشک فشان بود در آن وادی غم چونکه جان دادن عباس تماشا میکرد
در سرم باز شور و شر باشد آه در سینهام شرر باشددر مدیح مه بنیهاشم بحر طبعم پر از گهر باشدکیست عباس آنکه اوصافش برتر از فکرت بشر باشدعالم و فاضل و رشید و دلیر بندهی خاص دادگر باشدآنکه در آسمان زهد و ورع مهر رخشندهی سحر باشد
آنکه در کشور صفا و وفا صاحب افسر و کمر باشدآنکه در دودهی بنیهاشم گشته مشهور بر قمر باشدمهر رخشندهی در سپهر ادب شاخص قدرت و هنر باشدآنکه در غیرت و جوانمردی بین احرار مشتهر باشدسرو آزاد گلشن اسلام نخل توحید را ثمر باشددر یلان عرب نبود کسی با ابوالفضل همقدر باشدبازوانش کلید فتح و ظفر خصم را خار در بصر باشدمیر و سردار لشکر توحید در شجاعت چو شیر نر باشدشاید البته کاین غضنفر فر حیدر صفدرش پدر باشدباید امالبنین پاکسرشت
مادر اینچنین پسر باشدگفت باید که در ره معشوق پیشکش چشم و دست و سر باشدبا لب تشنه جان سپرد و حسین از غمش دست بر کمر باشدساقی آب را ندیده کسی کام او را خشک و، دیده تر باشداینکه بابالحوائجش گویند از روایات معتبر باشدصله (فولادی) از ابوفاضل حاجتش مطمع نظر باشد
عباس آنکه در محنش آسمان گریست دل در عزاش خون شد و با چشم جان گریستآنجا که دیدگان فلک بارد اشک و خون در خورد ماتم و غم او کی توان گریستچون پاره گشت مشک ز تیر جفای خصم بر آب رفته ساقی لبتشنگان گریستدستش جدا ز پیکر و چشمش نشان تیر دور از فغان و العطش کودکان گریستاز دیدن سکینه چو شرم حضور داشت پیچید رخ ز خیمهگه و آن زمان گریست
مرگ از خدای طلب چون بریخت آب خم شد ز ناامیدی و از سوز جان گریستبیدست سرنگون به زمین شد ز صدر زین زین غصه همنوای زمین، آسمان گریستآمد حسین و آن سر خونین به بر گرفت با قامتی خمیده تر از هر کمان گریستباب الحوائج است ابوالفضل، ای «فراز» باید که خالصانه بر آن قهرمان گریست
مشتاقم و غیر من، کسی باقی نیست در هیچ دلی، این همه مشتاقی نیستدر سینهام آرزوی سقائی هست افسوس که دست در تنم باقی نیست
تا قهر علی، بهر خوارج باشد تا مهر علی، سکه رایج باشدتا پرچم کربلاست، همرنگ شفق عباس علی، باب حوائج باشد
هر که بر درگه والای تو سائید جبین پای رفعت زده بر بارگه خلد برینسر تعظیم جهان پیش وجودت خم از آن کز تو تفسیر شده معنی ایمان و یقینتو ابوالفضلی و عباسی و فرزند علی زین سبب خون تو با عشق خدا گشته عجینمن چه در وصف تو گویم که زبان الکن از آن من چه در شان تو جویم که بیان قاصر از اینگر گشودم لبی از مدح تو در این امید که توأم خود شوی ای مظهر حق یار و معیناز نسب بر تو همین بس پدری مثل علی
وز سبب مادر شایستهی تو امبنینتو همان یکه وجودی که توان گفت به حق چرخ بر منت این نادره فرزند رهیننکشیدی تو ز فرمان برادر سر و دست تا سر و دست نهادی به ره شوکت دینبه امامان همه سوگند که در درگه حق بهر دین بوده و هستی تو یکی رکن رکیننام تو تا به ابد حک شده بر صفحهی دهر که تو بر پایهی حق ساختهای حصن حصینچشم بینای فلک شبه و نظیر تو ندید که در اندیشه بود عاشق و در رای متیننهر آبی به تو بستند و رسیدی تو بدان بهر این بار امانت نبدی چون تو امینآب در کف بگرفتی و فشاندی بر خاک تشنه باز آمدن از چشمه، بود رسم مهینتو بلندی و بزرگی ز طبیعت و ز قدر پیش فتراک تو زانو زده هر شیر عریندر صف کرب و بلا حق به حقیقت پیوست چرخ لرزید صدای تو چرخ افکند طنین
مصراعهای دوم هر بیت از سعدی تضمین شده استتو ای ماه بنیهاشم به هر جا جلوه نمائی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشائیسروش رحمتی، نور هدائی، فضل رحمانی تو از هر در که باز آئی بدین خوبی و زیبائیبه صحرای شهادت در یم خون، روز جان بازی تو زیبا رو چنان خوبی که زیبائی بیارائیعلی با چهرهی ایزدنمائی میشود پیدا در آن معرض که چون سیف جمال از پردهبنمائی
به مردی و دلیری و جوانمردی و جانبازی مرا در رویت از حیرت فروبسته است گویائیتو خورشید شهیدانی و شمع بزم آزادی که همچون آفتاب از جام و حور از حله پیدائیاز این در، رانیم یا خوانیم هرگز نخواهم شد که گر تلخ است، شیرین است از آن لب هر چه فرمائیبه طوفان الم غرقم، بیا مشکلگشائی کن چو پایابم برفت از دست دانستم که دریائی خرد» در وصف بوفاضل ز «سعدی» شکر آورده مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخائی
مصراعهای دوم شعر از سعدی تضمین شده است.قدم ز لطف و کرم و سرورا، بنه به سرم یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
ز آب شط لب عطشان گذشت و گفت ز درد مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه ترمبه پاسداری اسلام و مکتب توحید گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورمچو اوفتاد دو دستش گشود سینه و گفت کجاست تیر بلا، گو بیا که من سپرمنهاد چون سر عباس، شه به دامان گفت توئی برابر من، یا خیال در نظرمبه دیدهی سرمهی پیکان کشیدهام امروز دریغ باشد فردا که دیگری نگرممیان ما و تو این جان عاریت ای دوست اگر حجاب شود تا بدامنش بدرم خرد» چو سعدی از این درد جان نخواهد برد بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم
مصراعهای دوم شعر از سعدی تضمین شده است.بت نازپرور من که فلک ز پا فکندش خجل است سرو بستان بر قامت بلندشنه کنون بدام عشقش من مبتلا اسیرم همه عمر صید گیرد سر زلف چون کمندشچو بدست ظالمی داد زمانه داس قدرت ز چمن نرست سروی که ز بیخ و بن نکندشمه هاشمی که خورشید چو ذرهایست پیشش مه نو چه زهره دارد که بود سم سمندشتو اگر نیازمندی طلب نیاز ازو کن که معالجت پدید است به بند یا که پندشبرضای دوست دادی سر و دست و دیده و دل نشنیدهای ز دشمن سخنان ناپسندش خرد» ار شکر فشاند طلبد ز شعر سعدی که چو او هزار طوطی شکر است پیش قندش
گفت مستانه ابوالفضل شه کرب و بلا را پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا رامن سر و دست و دل و دیده کنم برخی راهت الله الله تو فراموش مکن صحبت ما راعزت خویش بذلت دهد و تن بضلالت سست عهدی که تحمل نکند بار جفا رادرد جانسوز غم عشق تو بر دل زده آذر درمندان بچنین درد نخواهند دوا رابا خط سرخ نوشته است بدیوان محبت دوست ما را و همه نعمت فردوس شما راپیش توفان بلا کوه صفت سخت ستادم تا بگویند پس از من که بسر برد وفا راجز بطوف رخت ای شمع هدایت نزم پر
گر سراپای بسوزند من بی سر و پا رازنده سازد شهدای سر کویت به نسیمی بسر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
مصراعهای دوم شعر از سعدی تضمین شده است.افتاده میان خاک و خاشاک افتادن آفتاب بر خاکای ماه تبار هاشمیون ای بر تو قبای حسن چالاکای پیرهن تو مخمل خون صد پیرهن از جدائیت چاکجز باب تو، نیست باب حاجات کس بر تو توان گزید حاشاکدست من اوفتاده برگیر تا دست بدارمت ز فتراک
تیرش چو بچشم خورد میگفت زهر از قبل تو محض تریاکگفتا به تو دارم ای برادر امید و ز کس نباشدم باکدر راه تو مردنم سعادت هجران تو ورطهای خطرناکسعدی پس ازین خرد بوصفش دل میندهد بدست ادراکرفتن به خسوف ماه بطحا میبینم و چاره نیست الاکراه غم عشق پیش گیرم دنباله کار خویش گیرم
کیست عاشق آنکه تا پروانهسان پروا کند جای در آتش ز شوق شمع، بیپروا کندکیست عاشق در جهان چون سرور آزادگان کو بخون پاک خود اسلام را احیا کندکیست عاشق آنکه با ایثار اکبر چون خلیل راز عشق بینشان را در جهان افشا کندکیست عاشق آنکه از دریا برآید خشک لب وز غم طفلان ز غیرت دیده را دریا کندجان بقربان علمداری که گر دستش فتاد درگه اعجاز، چون موسی ید بیضا کند
دست عباس دلاور گشت در میدان قلم تا بدان طومار مردی را بخوان امضا کنددر شمار چاکرانش گر درآید «افتخار» فخرها بر شهریاران همه دنیا کند
این بحر طویل را که در جائی ثبت نشده، و اگر هم در جایی چاپ شده گردآورندگان مجموعه ندیدهاند، استادان بزرگوار و فاضل، مهندس سیفالله امینیان و علی شریف و مهندس نصرتالله اربابی از کاشان با استفاده از نسخهی خطی خود در اختیار ما گذاردند که بدینوسیله از محبت این عزیزان سپاسگذاریم.میکند از دل و جان، ورد زبان، غمزده وصاف حزین، وصف مهین یکهسوار فرس شیردلی، فارس میدان یلی، زادهی سلطان ولی، حضرت عباس علی، ماه بنیهاشم و سقای شهیدان ز وفا، صفدر میدان بلا، شیر صف معرکهی کرببلا، میر و سپهدار برادر که شه تشنه لبان را همه جا یار و ظهیر است، به هر کار مشیر است، گه بزم وزیر است، گه رزم چو شیر است، به رخسار منیر است، به پیکار دلیر است، زهی قوت بازو،
و خهی قدرت نیرو، که به پیکار عدو، چون فرس عزم برون تاخت، و چون بال برافراخت، و شمشیر همی آخت، ز سهم غضبش شیر فلک زهرهی خود باخت، ز هول سخطش گاو زمین نافت بینداخت، دلیری که اگر روی زمین یکسره لشکر شود و پشت بهم در دهد و بهر جدالش بستیزند به پیکار ز یک حملهی او جمله گریزند، ز یک نعرهی او زهره بریزند، امیری که اگر تیغ شرر بار برون آورد از قهر کند حمله به کفار، طپد گرده گردان، و برد زهر زشیران، و رهد مرد ز میدان، و پرد طایر هوش از سر عدوان، و فتد رعشه در اندام دلیران، و یلان از صف حربش، همه از صدمهی ضربش، بهراسند و گریزند از آن قوت و شوکت بنگر، بهر برادر، به صف کرببلا، تا به چه حد برد بسر، شرط وفا را.دید چون حال شه تشنهی بییار، جگرگوشهی و آرام دل احمد مختار، سرور جگر حیدر کرار، در آن وادی خونخوار، که بد بیکس و بییار، نه یار و نه مددکار، بجز عابد بیمار، بجز عترت اطهار، همه تشنهلب و زار، همه خسته و افگار، ز یکسوی دگر لشکر کفار، همه فرقهی اشرار، همه کافر و خونخوار، ستمگستر و جرار، جفا پیشه و غدار، ستمکیش و دلآزار، کشید آه شرربار، فروریخت به رخ اشک چو از دیدهی خونبار، که ناگاه سکینه گل گلزار برادر ز گلستان سراپرده چو بلبل به نوا آمد و چون در یتیم از صدف خیمه برون شد به روی دست یکی مشک تهی ز آب، لبش تشنه و بی تاب، رخش غیرت مهتاب، ز عطش
لعل لبش خشک به او گفت که ای عم وفادار تو سقای سپاهی، پسر شیر خدایی، فلک مرتبه جاهی، همه را پشت و پناهی به نسب زادهی شاهی، به حسب غیرت ماهی، چه شود گر به من از مهر نگاهی کنی از راه کرم، بهر حرم، جرعهی آب آری و سیراب کنی تشنهلبان حرم آل عبا راچو ابوالفضل نهنگ یم غیرت، اسد بیشهی همت، قمر برج فتوت، گهر درج مروت، سمک بحر شهادت، یل میدان شجاعت، بشنید این سخن از طفل عزیز پسر شافع امت، چو یکی قلزم زخار به جوش آمد و چون ضیغم غران بخروش آمد و بگرفت از او مشک فروبست به فتراک، چنان شیر غضبناک عرین گشت و مکین بر زبر زین و یکی بانگ به مرکب زد و هی زد به سمندی که گرش سست عنان سازد و خواهد که به یک لحظهاش از حیطهی امکان بجهاند به جهان دگرش باز رساند که جهان هیچ نماند، به دو صد شوکت و فر، میر دلاور، چو غضنفر به عدو تاختن آورد دلیران و یلان سپه از صولت آن شیر رمیدند، طمع از خویش بریدند، ره چاره بجز مرگ ندیدند، ابوالفضل سوی شط فرات آمد و پر کرد از آن مشک، به رخ کرد روان اشک، ربود آب که خود را ز عطش سازد سیراب بناگاه بیاد آمدش از تشنگی اهل حریم پسر ساقی کوثر، ز لب تشنهی اطفال برادر همه چون طایر بی پر، همه دلخسته و
مضطر، به جوانمردی آن شیر دلاور، بنگر هیچ از آن آب ننوشید، چویم باز بجوشید، و چو ضیغم بخروشید و بکوشید، از آن دجله برون آمد و گفتا به تکاور، که تو ای اسب نکوفر، که چو برقی و چو صرصر، هله امروز بود نوبت امداد، بباید که به تک بگذری از باد، کنی خاطر ناشاد مرا شاد، مرا کامروا سازی، گفت این و به مرکب زده مهمیز که ناگه پسر سعد دغا، از ره بیداد و جفا، بانگ برآورد که ای فرقهی بیغیرت ترسنده سراپا، ز چه از یک تن تنها، بهراسید، فرارید چرا تاب نیارید، نه آخر همه گردان ویلانید، شجاعان جهانید، دلیران زمانید، تمامی همه با اسلحه و تیغ و سنانید، فرسها بدوانید دلیرانه برانید، بگیرید سر راه بر آن شاه زبردست، که یابید بر او دست، نه عباس در این معرکه گیرم همه شیر است، زبردست و دلیر است، بلا مثل و نظیر است، ولی یک تن تنهاست میان صف هیجا چکند قطره به دریا گرتان زهره و یارای برابر شدنش نیست، مر این وحشت و بیچارگی از چیست، به جنگیدنش ار تاب نیارید، به یک باره بر او تیر ببارید، ز پایش به درآرید، به هر حیله که باشد نگذارید برد جان و خورد آب، چو آن لشکر غدار ز سردار خود این حرف شنیدند، عنان باز کشیدند، چو سیلاب سپه جانب آن شاه دویدند، چو دریا که زند موج، ز هر خیل و زهر فوج ببارید بر او بارش پیکار. ابوالفضل ز انبوهی عدوان، همی یک تنه میتاخت به میدان، و خود از کشتهشان پشته
همی ساخت که تا گاه لعینی ز کمینگاه برون تاخت، بر او تیغ چنان آخت، که دستش ز سوی راست بینداخت، ولی حضرت عباس چو مرغی که به یک بال برد دانه سوی لانه به منقار، به دست چپ او تیغ شرربار، گرفت مشک به دندان و بدرید ز عدوان، زره و جوشن و خفتان، که به ناگاه لعینی دگر از آل زنا، دست چپش ساخت جدا، شد به رکاب هنر از کوشش پا، کرد لعینان دغا، از بر خود دور، بد او خرم و مسرور، که شاید ببرد آب، بر کودک بیتاب، سکینه که بود بهجت و آرام دل باب، که ناگاه دغایی ز وغا تیر رها کرد بر آن مشک فروریخته شد آب نیاورد دگر تاب سواری و به زاری شه دین از زبر زین به زمین گشت نگون دست ز جان شست بیکباره بنالید و بزارید که ای جان برادر چه شود گر به دم باز پسین شاد کنی خاطر ناشادم و از مهر کنی یادم و سروقت من آیی که سرم شق شده از ضربت شمشیر ببینی که بود دیدهام آماج فتاده ز تنم دست، بیا تا که هنوزم به تن اندر رمقی هست، که فرصت رود از دست، مگو غمزده «وصاف» الم های ابوالفضل، علمدار شه کرببلا را.
همت نکشد ننگ نکونامی احسان برخیز و ببازیچهی خود گیر درم رارو همت از آن تشنه جگر جوی که از مهر بر تشنگی شاه، فدا ساخته دم راعباس علمدار که فرجام شکوهش بازیچهی طفلان شمرد شوکت جم راآن راد، که رد ساخته بر خاکنشینان آوردهی کان را، و برون دادهی یم راحاجت به قسم نیز نماندست، وگرنه هر دم بعطایش خورد انصاف قسم را
از بسکه بنامآوری شیوهی انصاف پرداخته از نام ستم حرف و رقم راهر شب فلک از دور، به انجم بنماید کاین خوابگه آن خانه برانداز ستم راخوابش به شبستان حسین ابن علی بین دریاب به پهلوی هم آرامش هم رااین هر دو گهر را ز دو سو یک گهر آمد چون نیست جدائی ز صدف، گوهر و یم رانساب (1)نیارد که کند منع ز عباس فرزندی شاهنشه بطحا و حرام راای هم گهر ختم رسل، گرد تو گردم چندانکه کنم حلقه تن ظل علم راشد تازه دم بندگیم جلوهگری هاست عنوان نمایش ز حدوث است قدم رااز کودکیم درس ولای تو روانست دانی خود ازین بیش که گفتم بتو کم را
1) 47. نسبشناس، کسی که دارای علم انساب باشد و نسب مردم را میداند.
در صومعهی مدح تو بهر طلب فیض محراب دعا ساختهام وجه اتم رابادا علمت کبک خرامنده و گردون چون بیشه ز پرچم ته پر باد علم را
چرا از دیده اشک غم نبارم چون سحاب امشب؟ چگونه ز استراحت ره دهم بر دیده خواب امشبشنیدستم به دشت کربلا از ظلم اهل کین بود اندر حریم شاه خوبان قحط آب امشبفراتی را که کابین بتول آمد، نمیدانم چرا کردند سد بر روی آل بوتراب امشب؟درون خیمه از فرط عطش اطفال شاه دین دو گونه هشتهاند از هر طرف روی تراب امشبتمام اهل بیت مصطفی در خیمهگه عطشان ولی ز آب روان، قوم مخالف کامیاب امشب
رقیه یکطرف غش کرده و افتاده بیطاقت سکینه از عطش یکسو دلی دارد کباب امشبز بیشیری و سوز تشنهکامی، کرده غش اصغر مگر خشکیده شیر از تف به پستان رباب امشب؟یکی در کربلا بگذر دلا عباس را بنگر که هست از شرم اطفال حسین در پیچ و تاب امشباز این غم خون دل «صابر» فشاند از بن مژگان که گردد سرخط آزادیاش یومالحساب امشب
آمد اندر ساحت قدس حسین گفت: کای روی تو شمسالمشرقینجملگی رفتند همراهان و، من ماندهام واپس زیاران کهنای فدایت جان عالم سر به سر خون من قابل نمیباشد مگر؟
کی روا باشد شود اکبر شهید من بمانم تا تو را بینم وحیدهر چه مانم، بار من سنگینتر است خونم از یاران مگر رنگینتر است؟زین عقب ماندن، دلم تنگ است تنگ زندگی بیدوستان، ننگ است ننگچند بینم اندرین خونخوار دشت؟ هر که رفت از خیمه، دیگر برنگشترخصتم فرما که در میدان کین رو کنم ای سبط خیرالمرسلینده اجازت تا نگویند این سپاه شاه دین گردید بیپشت و پناهجان که نبود بهر جانان در بدن جان نمیباشد، بود سربار تندر رهت گر از سر و جان نگذرم خصم پندارد که من تن پرورمسینه را خواهم که هنگام خطر تیغ و تیر و نیزه را باشد سپریار باید روز تنگ آید بکار ورنه هرکس روز شادی هست یار
گرچه بیم از دشمن کینتوز نیست هیچ روزی تنگتر ز امروز نیستاین سر عباس و آن میدان تو خسرو! این گوی و آن چوگان توگر به میدان دشمنم در خون کشد به که ز اطفال توام خجلت بودکشته گردد گر علمدارت به جنگ به که تن بدهم به زیر بار ننگامر فرما ای شه بااقتدار تا برآرم دشمنانت را دمارنیست غم گر دشمنت باشد بسی حکم کن تا زنده نگذارم کسی
شاه فرمود: ای مهین سردار من در سپاه دین سپهسالار من
زین حوادث زود غمگین گشتهای زود سیر از جان شیرین گشتهایتشنه کامیهای اطفار فگار زود برد از خاطرت صبر و قرارگرچه هجر نوجوانان دلیر چون منت از زندگانی کرده سیرلیک روز کین سپهسالار را صبر باید تا برد پیکار رانیستم غیر از تو دیگر یاوری این تو میدانی که میر لشکریگر تو هم بندی کمر در کارزار اهل بیتم را که باشد غمگسار؟باش در این سرزمین، کز بعد من خواهرانت را رسانی در وطنگر تو هم اینک به میدان رو کنی امتحان قوت بازو کنیکس نمیماند در این میدان کین ماندم بار شهادت بر زمین
هیچ سرداری به نیروی تو نیست کس حریف زور بازوی تو نیستکی شنیدی در جهان شیر ژیان حملهور گردد به خیل روبهان؟این بیابان جای جولان تو نیست زانکه یک تن مرد میدان تو نیستخود گرفتم کوفیان را بیدریغ بگذرانی از دم برنده تیغبعد یاران، حاصل این کار چیست؟ خاصه کاری کش رضای یار نیستیار اگر بودی رضا بر این عمل که شوندی کشته این قوم دغل؟از همان ساعت که جنگ آغاز شد دست دشمن بر سر ما باز شدامر میکردم به تیغ دست خصم تا نماید قبض روح پست خصمنی که دیگر کشته میشد اکبرم نی ز کف میرفت یار و یاورمپس ندارم اندر ای دشت خطر جز رضای دوست مقصودی دگر
یار چون خواهد سرم از تن جدا راضیم بر آنچه میخواهد خداپس تو نیز ای شیر غاب پردلی در شجاعت وارث بابم علیچون که داری از پی رفتن شتاب پس برای کودکان کن فکر آبجنگ بگذار ای علمدار شجاع تا توانی، لیکن از خود کن دفاع
چون اجازت یافت عباس رشید از حسین آن مظهر حی شهیدیافت چون آن سالک حق فرصتی خواست زان پیر طریقت همتیدست شه بوسید و شد در خیمهگاه تا ستاند مشک و روآرد به راه
تا کند تحصیل آب آن بیقرین بهر اطفال شه آب آفریندید وضع خیمه و حال زنان گشته درهم همچو زلف نو خطانخیمهها خالی ز مردان شجاع کودکان با جان شیرین در وداعدید جای هر جوان گلعذار مادری را لالهآسا داغداردید اگر کوشد به تودیع زنان می شوند آندم مشوش کودکانبست از تودیع در ظاهر نظر لیک حق را بودی از جانش خبرکاندر آنساعت چه حالت داشت او کز رخ طفلان خجالت داشت اوبهر تسکین دل اهل حرم زد کنار خیمهها اول قدمتا بدانند آن زنان تیرهروز میر لشکر زنده میباشد هنوززان بشارت تا به شادی تن دهند وز غم و اندوه بییاری رهند
مدتی شد خیمهها را در طواف حال بهتی دست دادش بیخلافگوئیا آن سرو نیکو نهاد یاد بعد از ظهر عاشورا فتادگوئیا میدید کاتش بیخبر میزند زین خیمه بر آن خیمه سرگوئیا میدید آن والامقام لشکری مشغول تاراج خیامگوئیا میدید در حال فرار کودکان را در بیابان بیقراراندر آن حالت که آن صاحب علم بود اندر کشمکش با بهت و غمکودکان گشتند کم کم با خبر آمدند از خیمه ها ناگه بدربهر دیدار عموی مهربان کودکان سبقت گرفتند از زنانجذبه دیدار سقای رشید تشنگان را از حرم بیرون کشید
چون که کم کم کودکان گشتند جمع همچنان پروانگان بر دور شمعدامنش را جمله بگرفتند سخت کای عموی مهربان نیکبختای فدایت جان ما لب تشنگان وی به دامان تو دست انس و جانبا وجود اینکه اندر خیمه گاه آب نایاب است ای میر سپاهنیست ما را شکوهای از هیچکس این سخن را بر تو می گوئیم و بسزانکه بی آبی قوی را با ضعیف حالیا بگرفته اندر یک ردیفبلکه میباشند از ما سر به سر مادران و خواهران لب تشنه ترچشم ما کز یم حکایت میکند تشنه کامان را سقایت میکندبا وجود قطره های چشم تر نیست بر آب روان حاجت دگرلیک از بی شیری و سوز عطش رحمتی فرما که اصغر کرده غش
این همه تشویش ما از بهر اوست چاره اش موقوف تصمیم عموستاو چو ما دیگر ندارد طاقتی بیشتر شاید نماند ساعتیروز ما گر چون شب مظلم شود به که موئی از سر او کم شودغنچه بیند روی بی آبی اگر روی گل، گلچین نمی بیند دگر
اندر آندم با عموی خویشتن کودکان بودند تا گرم سخنناگهان آمد سکینه با شتابخاطراتی داشت سخت از قحط آب مشک خشکی کز حرم آورده بود بر عمومی نازنین آن را نمود
گفت: ای ابر کرم، شاید اگر افتدت بر جانب دریا گذرزان که اندر خیمه ها از قحط آب گشته مشکل کار آل بوترابدر خیام از آب اگر خواهی اثر نیست جز در چشمه چشمان ترچون تو میدانی که بی آب روان گل نمی پاید به صحن گلستانویژه گلهای گلستان رسول کابیاری گشته با چشم بتولگر گلی از این گلستان کم شود گلشن دین گلخن ماتم شود
چونکه بشنید آن سپسالار دین از سکینه آن بیان آتشینمشک را بگرفت و زیب دوش کرد مشک هم دستی در آن آغوش کرد
زان سپس با کودکان شد در حرم برفشاند از روی آنان گرد غمبوسه ها زد بر رخ نیکویشان دمبدم میکرد چون گل بویشانگلعذاران را نوازشها نمود سوز دل را صرف سازش ها نمودیک به یک را با دلی لبریز خون امر میفرمود بر صبر و سکونروی هر یک را که بوسید از وداد دست او را بر کف زینب نهادبس سفارش کرد آن فرخنده رای تا برون از خیمه نگذارند پایتا مبادا ترکتاز کوفیان صدمه ای وارد کند بر کودکانداد بر لب تشنگان نا امید وعده آب آن علمدار رشیدگفت: رفتم تا رسانم با شتاب گر بود در چشمه خورشید آب
گر شود آب حیات این دم فرات خضر گردم کآورم آب حیاتاین بگفت و بست همت را بکار شد کمیت عزم راسخ را سوارچون که شد بر زین توسن جایگیر نیر اعظم شد اندر برج شیرتا رکابش را بگیرد در زمان گشت خم پشت هلال آسمانزان سپر کز پشت او شد جلوه گر آفتاب افگند در پیشش سپربود تیغش جانشین ذوالفقار می خورم سوگند بر ابروی یاراز عطش گر خاطری بی تاب داشت بر دم تیغش ز جوهر آب داشتبا هزاران چشم بینا جوشنش بود در میدان نگهبان تنشرفتنش را ز آن چه راندم بر زبان باز صد یک را نکردستم بیاناین قدر می دان که با آن ساز و برگ رفت تا میدان به استقبال مرگ
زان سبب عباس در میدان کین چون مجاهد بود پرچمدار دینکرد بر آن قوم بی ایمان خطاب کای سپاه کفر خو از شیخ و شابپیش از آن کز امر حی لا یموت مرگتان بر لب نهد مهر سکوتگوش بگشائید و پندم بشنوید بلکه از کردار خود نادم شویدزانکه نبود بر رسول، الا بلاغ این بلاغ آمد هدایت را چراغمن رسولم از حسین بن علی بر شما گویم به آواز جلیآن حسینی کش خداوند مجید سید و فرد و مکرم آفرید
آن حسینی کاین جهان از صدر و ذیل نیست غیر از هستی او را طفیلآن حسینی را که جبریل امین مهد جنبان بوده در روی زمینآنکه گر فرمان دهد یکدم به باد میکند بنیادتان چون قوم عادآنکه گر خواهد، به یک ایما، ز جان بر شما گردد فرات آتش فشانآنکه با قهرش جهان گردد تباه آنکه با عفوش نمی ماند گناهذوالکرم شاهنشه دنیا و دین حجت الله زمان، روی زمینآنکه بر عالم امام و پیشواست آنکه در این دشت، مهمان شماستآنکه میداند شما بیچارگان خورده اید از هر جهت گول سرانآنکه را دانید دلبند بتول آنکه را خوانید فرزند رسولگر به قرآن و محمد قائلید از چه بر آزار آلش مایلید؟
حرز جان قرآن صامت می کنید تیغ بر قرآن ناطق می زنیدآیه ای ننموده از قرآن عمل کرده یکسر گفته شیطان عملوای بر احول آنان کز کجی بر شما گفتند ما را خارجیخارجی باشد اگر سبط رسول پس مسلمان کیست ای قوم جهول؟کیست اندر حضرت خیر البشر از حسین بن علی نزدیکتر؟از مسلمانی، به اسمی قانعید از صفای جان، به جسمی قانعیدتا یزید جهل مغرور از شماست پس حسین عقل هم دور از شماستحق برای کوفیان و شامیان خوب، پیش آورد روز امتحانخوب، دم از کفر و از طغیان زدید خوب، پشت پای بر ایمان زدید
خوب، سر از امر یزدان تافتید خوب، تار و پود عصیان بافتیدخوب، رایات نفاق افراشتید خوب، حق را زیر پا بگذاشتیدخوب، با آل علی بستید عهد خوب، بربستید و بشکستید عهدخوب، از ما احترامی داشتید خوب، مهمان را گرامی داشتیددر کدامین مذهب آیا میزبان بسیه راه آب را بر میهماندشمنی کردن به فرنزد رسول دشمنی با حق بود ای خلق گولهر که ز اول کرد با حق دشمنی از حوادث نیست او را ایمنیجز که برگردد به راه توبه زود بر در عفو خداوند و دودبا وجود این همه ظلم و ستم با تمام کینه های دمبدموقت تا نگذشته در این کهنه دشت بر شما باز است راه بازگشت
به که از کردار خود نادم شوید رو به سوی مظهر حق آوریدمن یقین دارم که شاهنشاه دین بود هز اول رحمة للعالمینگر شویدش عذر خواه از صدق دل او نمی خواهد شما را منفعلچون بود او مظهر لطف خدا می پذید توبه شاه و گدارحمتش افزونتر است از خشم خلق او به عالم ننگرد با چشم خلقدر دل او ره ندارد کینه ای کی گذارد دست رد بر سینه ای؟گر چه حرف حق شما را هست مر (1)عبرتی گیرید از برگشت حرکان خداوند شجاعت، ز ابتدا بود مجرم، لیک محرم شد به ما
1) 48. تلخ و ناگوار.
این سعادت حاصل آن توبه بود پس نمائید آنچه بر ما او نمودخیمه عفو حسینی تا به پاست باب رحمت باز بر روی شماستورنه چون برچیده گردد این خیام از شما حق میکشد زود انتقاممن نمی خواهم شما را یوم دین بینم از فرط لئامت شرمگینبلکه میخواهم که در روز شمار خلق عالم را به بینم رستگارگر شما را روی پوزش خواستن نیست از آن حجة الله ز منمن در اینجا بهر حسن رابطه می توانم در میان شد واسطهکز شما آن مظهر فرد صمد هر خطائی دیده زین پس بگذردحالیا خواهید از حق همتی زانکه نبود بهتر از این فرصتیورنه چون فرصت شما را گشت فوت نیست سودی از ندامت بعد موت
چون شما را در رسد روز حساب هان چه می گوئید احمد را جواب؟گر کند از عترت و قرآن سئوال جز که در پاسخ شویدش محو و لالچون دهد کردارتان را حق سزا ویلکم یا قوم فی یوم الجزااین نصیحت ها که کردم بر ملا می کنیدش حمل اگر بر ضعف مافاش می گویم شما را ای سپاه گشته اید اینجا دچار اشتباهزانکه آل هاشم از خرد و بزرگ جنگ جویانند و گردان سترگما که دائم جنگ را آماده ایم امتحان خود بخوبی داده ایمگر شما بسیار و، مائیم اندکی هر هزاری را بس است از ما یکیدر دل ما ره ندارد بیم رزم رزم باشد پیش چشم ما چو بزم
آنکه تتن ندهد بزیر بار جنگ تا قیامت میرود نامش به ننگمرد اگر در روی بستر جان دهد مرد نبود، بلکه مرداری بودپس بدانید ای سپاه خیره سر قصد من زین موعظت باشد دگراین نصیحت ها دلیل ضعف نیست بلکه قلب ما ز لطف حق قوی استچونکه ما از دودمان حیدریم هم صفات الله را خود مظهریمآیت رحم خداوند غفور کرد اگر هنگام پند از من ظهورخود دلیلی بر کمال رحم ماست رحمت آوردن نه از ضعف قواسترهنما باید نماید راه را تا شناسد سالک از ره، چاره رااز نصیحت آنچه پرچمدار دین درفشانی کرد در آن سرزمینپاسخش را کس نداد از شیخ و شاب چون ندارد حرف حق دیگر جواب
بلکه از تأثیر پند آن دلیر برفکندند از خجالت سر بزیرچون به دلها مهر غفلت خورده بود عقل ها را خواب مستی برده بودبر دل آن مردمان بد سیر آن نصیحت ها نیامد کارگربر مذاق لشکر کفر و نفاق تلخ آمد حرف حق از اتفاقتا نه توفیق از خدا یابد بشر پند ناصح کی دگر بخشد اثرگرچه می دانست عباس رشید پندهایش را نخواهد کس شنیدلیک کرد اسقاط تکلیف از بیان تا نماند پای عذری در میانتا نگویند اهل کین اندر نهفت کاین سخن ها را کسی با ما نگفتبا وجود توسن وعظی که راند جای تردیدی برای کس نماند
باز خبث طینت آن قوم دون کار خود را داد صورت از درونمعنی اندرز را بگذاشتند صورتش را ضعف شه پنداشتندچیره تر گشتند در میدان جنگ نام را کردند وقف کار ننگ
چون به میدان دید عباس جوان برنیامد کاری از تیغ زبانبلکه آن اندرزهای سودمند حمل شد بر ضعف شاه ارجمندگفت با آن پندها، کو جای عذر تا نهد دشمن در آن جا پای عذر؟زانکه درهای نصیحت سفته ام گفتنی هائی که باید گفته امچون که وعظ و پند شد از حد به در می شود ناصح به پر گوئی سمر
گاهگاهی گر نیارد حمله شیر روبهان گردند گستاخ و دلیراین بگفت و زد به قلب آن سپاه کرد رو بر خرمن کتان چو ماهخواست سازد صدمه را وارد به قلب تا شود ز اعضای دیگر قوه سلبغیر آن حکمت کهدر این کار بود مصلحت هائی در آن پیکار بودورنه گر، می شد به یکسو حمله ور بود از آن سوی میدان بی خبرزان سبب بر قلب لشکر کرد رو تا ببیند خصم را از چار سوبلکه اندر بین آن قوم لئیم افگند از چار جانب خوف و بیمبیم، چون اندر سپاهی یافت راه خود بخود مغلوب گردد آن سپاهداشت گر بر قلب لشکر التفات خواست زانجا حمله آرد بر فرات
راه مقصد شد چو دور و پر خطر چون میان بر شد، شود نزدیکترگر بگوئی کشته میگردد به جنگ آنکه زد بر قلب لشکر بیدرنگپاسخی بشنو که نیکو گویمت تا دل از وسواس باطل شویمتکشته گردیدن به جنگ ای خوش سرشت هست موقوف نصیب و سرنوشتگر که عمر توست باقی در جهان دامن خصمت بود جای امانور پذیرفتی شهادت در الست کشته خواهی شد بهر جائی که هستخواه، خفته اندر بارگاه خواه، در میدان و در قلب سپاهنکته ای دیگر که از تصریح آن ناگزیرم، این بود، ای نکته دانکآدمی را تا که میآید نفس کارها موقوف ایمان است و بسآنکه را ایمان نمیباشد به کار چشم بر گفتار و کردارش مدار
حکم ایمان چون به هر کاری رواست جانفشانی هم یکی زان کارهاستو آنکه سازد جان نثار راه دوست نزد جانان حاکی از ایمان اوستپس عجب نبود که عباس علی زد به قلب آن سپاه از پر دلیاین شجاعت حاصل ایمان اوست بلکه ایمان را ز فعلش آبروستیکه و تنها نماند هیچگاه چون حسین آن را که میباشد پناهاو حسینش در رگ و شریان بود بوی گل در برگ گل پنهان بوداو نخواهد در دو عالم جز حسین بی حسینش گو نباشد عالمینعاشق ار این است و گر معشوق آن ثالثی دیگر نماند در جهانبهر اثبات حسین و نفی غیر اسب و تیغش شد به میدان گرم سیر
بخت برگردید چون از کوفیان صلح کل، شد جنگ مطلق در جهانآنکه اول آیت رحمت نمود گشت آخر مظهر قهر ودودآنکه هنگام نصیحت بود نرم کرد برق تیغ او هنگام گرمآنکه اول بود تیغش در نیام عاقبت تشکیل لا داد از حسامهر که خار راه آن گل شد به تیغ بگذارنیدش ز تیغ بیدریغوانکه میکرد از دم تیغش فرار آن فرارش داشت رجحان برقرارتا بر آن لشکر نماید ضرب شست پر دلان را کتف و بازو میشکستهر که را از زین به خاک غم فکند بود آندم بانگ تکبیرش بلنددر نبردش آنکه قامت کرد راست اوفتاد آنسان که دیگر برنخاستخویش را از هر جهت میزد به صف جوی خون میگشت جاری ز انطرف
بس علم افکند آن صاحب علم زد سراسر نظم میدان را بهمچون علمها، شد نگون در کارزار لشکری را چاره نبود جز فرارتا زمیدان بر لب نهر فرات خضر وقت آمد پی آب حیات
چون شد آن خصم افکن دوران جنگ جلوهگر در جبههی میدان جنگدست و پا گم کرد آن قوم لئیم حکم فرما شد به میدان خوف و بیمهمچو بیدی کز نهیب تندباد لرزه بر اندام لشکر اوفتادهیبت آن فارس از پشت فرس بست اندر سینهها راه نفسشد سران قوم را از بیم جان
هر سر موئی به تن نوک سنانچون علمدار رشید نامور وضع آن میدان گذشتش از نظردید پیش از زخمت تیغ آختن لشکر است آمادهی جان باختنگفت دور است از مروت کاین زمان متکی گردم به تیغ جانستانبه که حجت را کنم اول تمام تا نماند جای عذر این لئامز آن که زین شور و نشور انگیختن قصد ما دین است، نی خون ریختنما نمیجنگیم بهر تخت و تاج بلکه میخواهیم حق یابد رواجاز نصیحت گر یکی آید به راه به که گردد کشته یک خیل سپاهدین که تحقیقی و تحصیلی بود بهتر از دینی که تحمیلی بوددین تحمیلی ندارد پایهای بلکه پابست است بر پیرایهای
چون که آن پیرایه خیزد از میان اول بی دینی است اندر جهاندین تحقیقی بود مانند گنج کان نمی آید به کف بیسعی و رنجدین تحقیقی است چون کوه استوار تا قیامت صاحب آن پایدار
عاشق صادق کجائی؟ دار گوش طرفه پندم را به گوش دل نیوشگوش حاضر کن برای استماع تا برآئی از بیانم در سماعشعر وش شعرم اگر پیچیده است رو بیاور شانهی دانش به دستچون بیان من، بیان عاشقی است شرط اول عاشقی هم صادقی است
آنکه اندر عاشقی صادق بود میتوان گفتش که او عاشق بودکیست عاشق؟ آنکه از فرمان دوست سر نپیچد آنچه را فرمان اوستدرد چون گیرد ز بیماری شکیب لا علاج است او مگر جوید طبیبچون طبیبش دید و داد او را دوا درد او البته مییابد شفاورنه گر پیچد سر از حکم طبیب کی شود بهبودی دردش نصیب؟هان، گرت با عاشقی میلی بود درد مجنون را دوا لیلی بودروا اگر شیرین نه ای فرهاد باش در ره عشق ای پسر، استاد باشیعنی از صورت به معنی زن قدم تا نگیری بر لب انگشت ندمورنه تا هستی گرفتار مجاز محرمی کی در حریم اهل راز؟کی دو دلبر گنجد آخر در دلی؟ ای اخی! بربند چشم احولی
رو مقیم محفل تجرید باش باده نوش ساغر توحید باشتا بمرآت ضمیرت بر ملا نقش بندد داستان کربلاساز مرآت دلت را صیقلی روی دل کن سوی عباس علیبین چسان آن آفتاب عالمین جانفشانی کرد در راه حسیناین روایت را من ای اهل کمال خوش شنیدم ز آدمی فرخندهفالکز محرم چند روی چون گذشت پر ز لشکر شد تمام آن پهن دشتبهر قتل سبط پیغمبر ز راه خیل خیل و فوج فوج آمد سپاهمختصر چون شام عاشورا رسید بشنو از بیشرمی شمر پلیدکز میان لشکر خود گشت دور گرم خواب غفلت و مست غرورطعنه زد در گمرهی خناس را
تا فریبد در خفا عباس راکم کم آمد تا خیام شاه عشق دید بر رویش بود سد راه عشقخیمهگاهی دید چون عرش برین آسمانی دید بر روی زمینخیمهای از زلف حورانش طناب خیمهای جای طلوع آفتابخیمهای برتر ز نه طاس نگون ساعد غلمان درونش را ستونخیمهگاهی چند پیرامون آن ساحت قدس جنان مفتون آنخیمهها را خالی از اغیار دید پردلانی ثابت و سیار دیددید آن اصحاب راسخ عزم را در بر آنان سلاح رزم راجملگی آماده از بهر دفاع با زنان، مردان جنگی در وداعکرد هر سو جستجو از چپ به راست تا علمدار جوان بیند کجاست
تا ز راه خدعه و مکر آن لعین دست یابد سوی پرچمدار دیناز قضا پاس حریم آن ولی بود آن شب دست «عباس» علیخواست ره یابد به دربار حسین شد خبر ناگه علمدار حسیندر رهش آن مرتضی را زور ید چون سکندر بست بر یأجوج سدبانگ بر وی زد چنین: کای زشتخو کیستی اینجا؟ چه میخواهی؟ بگو!این حرم میباشد از آلرسول نیستی مأذون، حذر کن زین دخولهست اینجا جنت قرب الاه نیست شیطان را در این درگاه راهعرش رحمن است اینجا، فرش نیست فرشیان را ره به سوی عرش نیستبهر دفع خصم آل بوتراب برق تیغ من بود تیر شهابچونکه پاس خیمهی آل عبا
هست امشب با من ای دور از خدادور شو تا باشدت پای گریز ورنه خواهی شد ز تیغم ریز ریزچون شنید اینان ز عباس دلیر رو به آسا کرد نرمی آن شریرکای به دوران یادگار بوتراب وی خجل از ماه رویت آفتابدوستم، با اینکه خوانی دشمنم شمرم، اما زادهی ذوالجوشنمبهر ایثار تو جان آوردهام بهر تو خط امان آوردهامتو جوانمردی، مرا آید دریغ پاره پاره گردی از شمشیر و تیغهین بیا چندی تو با ما یار باش در سپاه ما، سپهسالار باشمیشوم ضامن تو را نزد یزید که ز قتلت پوشد او چشم امیدبلکه افزون سازد انعام تو را پر می عشرت کند جام تو را
چون شنید عباس از وی این سخن شد سر مویش چو نشتر در بدنحملهور شد بر وی آن شیر ژیان شد خبر زین وقعه زینب ناگهانمو پریشان، دیده گریان، دل غمین آمد اندر خدمت سلطان دینکای برادر، کن بدر از خیمه رو شمر با عباس دارد گفتگوگوئیا میخواهد آن شوم دغا دست او سازد ز دامانت جداخواست شاهنشاه دین عباس را بوسه زد عباس آن کریاس راگفت: کای نور دو چشم بوتراب وی مرا در هر کجا نایب منابگو چهار با شمر بودت گفتگو؟ گوئیا گفتت که دست از من بشوحال مختاری، اگر چه بیکسم بیکس و بییاور و بیمونسمزان بیان عباس شد در غم فرو
دست گریه بر فشرد او را گلواز دو چشمان اشک ماتم ریخت او بر گل رخسار شبنم ریخت اوگفت، کای فرزند خیرالمرسلین وی غلام درگهت روحالامینگوئیا سیر از برادر گشتهای زود دلگیر از برادر گشتهایزود بود از درگهت رانی مرا گر غلام خویش میخوانی مراحلقهی عشقت مرا باشد به گوش پس تو هم چشم از غلام خود مپوشچشم امید از تو دارم ای اخی کی تو را تنها گذارم ای اخی؟گر دمی با شمر بودم در سخن می نبودم فارغ از یاد تو منعاشق صادق نمیماند ز راه گر دو عالم گردد او را سد راهکی خورد عباس گول دشمنت؟ کی کشد دست طلب از دامنت؟
هر دمی صد جان شیرین از خدا خواهمی تا در رهت سازم فدامن امانتدار جانم، جان تو راست من یکی فرمان برم، فرمان تو راستآنکه شد از باده عشق تو مست میتواند کی کشد از چون تو دستآنکه شد قربان جانان جان او خونبهای او بود جانان اوغوطهور شد آنکه در بحر طلب به بود باشد چو دریا خشک لبآنکه بر لب باشدش آب حیات به برویش بسته باشد این فراتآنکه از چشم آفریند رود و یم گر تهی از آب مشکش شد، چه غم؟گر مرا فردا به پیش آید خطر چون تو را دارم، چه غم دارم دگر؟چونکه اعدایت در آرندم به خشم تیر عشقت را خریدارم به چشمآنکه از جودش بود کاخ وجود
گو که بشکافند فرقش با عمودباشدم فخر ار به خون غلطان شوم پیشمرگت اندر این میدان شومبهر اثبات تو و نفی یزید در ره عشقت شوم فردا شهیدآنکه هست از نسل پاک بوتراب غم ندارد گر فتد روی ترابپر شود چون از می مرگم ایاغ بر دل «صابر» فتد چون لاله داغ
با دو بازو گفت: تا در این تنید شاخ سرو و شاخ شمشاد منیدلیک، باید از دم تیغ خسان شاخهی مرجان شوید و ارغوانتا نپردازید از حالی به حال کی مهیا میشود سیر کمال؟
این قدر کوشید تا آنکه مگر پیشتر افتید در میدان ز سرپیش دستی در جدال مشرکین پیش افتادن بود در راه دین
پیش تیر دشمن بیدادگر سینه را گفتا: شوی باید سپرتا از این حالت که داری در جدال تیر اعدایت دهد تغییر حالسعی کن تا در ره سلطان دین چاک چاک افتی ز جور مشرکینورنه تا میباشد از هستی رمق کی توان واصل شدن بر قرب حق؟
داد سر را مژده در میدان عشق که توئی گوی خم چوگان عشقگفت: تا کی میکشی منت ز خود؟ ساز جای خود را وقف عمودتا مگر آرد عمود قوم دون فرق عاشق را از اینصورت برونورنه هر کس شد به صورت پایبند مینیارد صید معنی در کمند
چشم را فرمود: دارم از تو چشمتا ز پیکان عدو نائی به چشم
گر چه بندد تیر راه دیدنت حق چنین خواهد به خون غلطیدنتچشم زخم عاشقان در راه عشق نیست جز دلخواه شاهنشاه عشقگر نهد تیر حوادث پا به چشم دردمندان میدهندش جا به چشمتا بشوید چهرهی عاشق ز خون نرگس عاشق همان به لالهگون
با دو زانو گفت: باید ناگزیر برکشید از دیدهی من نوک تیرتا چو شه آید به بالین سرمدیدهای باشد که رویش بنگرمورنه گر ماند فرو تیرم به عین کی توانم دید رخسار حسین؟
با زبان گفت: ای سخن گستر زبان من چو افتادم حسینم را بخوانتا دم آخر مگر بینم رخش توشه بردارم ز روی فرخشباش اندر نزد آن شاه زمن ترجمان حال و احساسات منگر نبودم طاقت برخاستن خواه از او عذر جسارتهای منتا نگردد خاطرش آشفته حال دیگر از سوز جراحتها منالگو بدان شاهنشه نیکو نهاد من که رفتم، حق نگهدار تو بادتا دم آخر از او غافل مباش شاکی از بیرحمی قاتل مباشهر زبان غافل شود از ذکر یار وای بر آن، خاصه وقت احتضار
سر به سر گفت آنچه با اعضای خویش ساعت دیگر تمام آمد به پیشتا بدان حالت که پرچمدار دین ز آسمان زین نگون شد بر زمینبا دلی پرخون و جسمی چاک چاک عرش دین بگزید جا بر فرش خاکفارسی گر از فرس گردد نگون دستها را بر زمین سازد ستونتا مباد از ثقل اندام و برش لطمهی سختی رسد بر پیکرشلیک، عباس آن امیر حقپرست ناامید افتاد از امداد دستحال اگر داری به گفتارم حواس حالت عباس را خود کن قیاستا چسان افتاد بر روی زمین
که نباشد نوک تیرش دلنشینزان فتادن در میان لشکری زد به جانش صدمههای دیگریزان سبب آن زادهی فخر عرب کرد بر بالین برادر را طلب
چون ز زین افتاد آن میر سپاه بود شاه دین کنار خیمهگاهدید آهنگ برادر شد خموش بانگ تکبیرش نمیآید به گوشبلکه تکبیر برادر، بر ملا شد بدل بر بانگ: ادرکنی اخاآن صدا آمد چو بر گوش حسین پر زد از سر طایر هوش حسینباد پای تیزتک را شد سوار رو نهاد از خیمهگه در کارزار
ذوالفقار لا برون کرد از نیام روز را در چشم روشن کرد شامدشمنان را از دم تیغ دو دم ریخت چون برگ خزان بر رویهمبا مخالف چون که شد گرم ستیز دید دشمن فتح خود را در گریزآنکه کندی مینمود اندر فرار زیر پای دیگران بودش مزاراین سخن دانند ارباب تمیز کشته، افزونتر شود وقت گریزخاصه زان لشکر که خصمش در قفاست گر بماند زنده یکتن، با خداستشد فراری چون که آن جیش نفاق شه بگفت: ای فتنهجویان عراقکشتهاید از کینه میر لشکرم در کجا پس میگریزند از برم؟در پی لشکر عزیز فاطمه تیغ میزد تا کنار علقمهتا رسید آن مظهر حق مجید
بر سر نعش ابوالفضل رشیددید اعدا اینقدر کوشیدهاند تا که سروش را به گل پوشیدهاندغنچههای نوک پیکان عدو سر بسر بشکفته گل از زخم اوهر دو دستش چون دو شاخ ارغوان بر زمین افتاده از باد خزانبند هر عضوش ز هم بگسیخته بر زمین چون تودهی گل ریختهباغ عمرش موسم حسن عمل رفته بر تاراچ گلچین اجلاز زمینش دید بردارد اگر همچو گل ریزد به روی یکدگرخواست بگذارد سر زانو سرش تا دهد تسکین دل غمپرورشگشت بیطاقت، به بالینش نشست گفت: از بار غمت پشتم شکسترفتی و بردی ز دل صبر و شکیب خوب بنهادی برادر را غریب
از حسینت کی جدائی داشتی چون چنین تنها مرا بگذاشتی؟بیتو یکساعت دلم با خویش نیست گر چه یکساعت جدائی بیش نیستزان نمیگویم که کی بینم تو را چون که منهم میرسم از پی تو راتا ز پا افتادی و رفتی ز دست تیر هجرانت مرا در دل نشستپیش از این از بیم تیغت صبح و شام خواب راحت بود بر دشمن حرامدیگر امشب خواب راحت میکنند شادمانی زین جسارت میکنندلیک، چشم هر یک از اطفال زار هست زین پس کوکبی شب زندهداراهل بیتم دیده بر راه تواند بیخبر از قتل ناگاه تواندقد برافراز علی را یادگار کودکانم را برآر از انتظاربیتو ای میر سپاه تشنهکام
با چه روئی رو کنم اندر خیام؟گر بگویم شد علمدارم شهید محشری دیگر شود از نو پدیدکر بدین حالت سکینه پی برد در حرم چون گل گریبان میدرد
ایکه ناورد دلیران را ندیدی در نبرد چهرهات از حملهی شیران نگردیده است زردخواهی ار بینی بدوران سپهر لاجورد کیست هنگام جدل در وقعهی ابطال مردبین به جنگ قوم کوفی مردی عباس را بهر امداد برادر چون برون شد از خیم آن یگانه مظهر قهر خدای ذوالنعم،
سر نهاده از فرط استعجال بر جای قدم گشت گردونی پی تعظیم نرد عرش خمبا ثنا بسرود شاه آسمان کریاس را (1). کای گرامی گوهر دریای تعظیم و شرف ماهتاب بیخسوف و آفتاب بیکسفاینهمه لشکر بقصد قتل تو بر بسته صف چند باید زد بهم از حفظ جان دست اسفچند باید ناس دیدن طعنهی نسناس (2)را رخصتی خواهم که در راه تو جانبازی کنم شویم از جان جهان دست و سرافرازی کنمهمچو یاران اندرین میدان سبکتازی کنم با دم شمشیر و پیکان بلا بازی کنموز شهاب تیغ سوزم لشکر خناس را
شاه گفت ای پر هنر شیر نیستان یلی ای مرا در هر محن خیرالمعین، نعمالولیمن به رتبت چون پیمبر، تو برفعت، چون علی گر رود از دست من چون تو جوان پردلیفرق امیدم بسر ریزد تراب یاس را گر توانی بیتأنی کن سوی میدان شتاب کن عدوالله را اندرز از بئسالعذاب (1)هم برون کن از صدور اشقیا وسواس را آن بسقائی سپاه تشنه کامانرا کفیل جانب نمرودیان رو کرد مانند خلیلسد راه وی شدند از آب آن قوم محیل بر درید آن زادهی ساقی حوض سلسبیلبا غضب از هم صفوف قوم حقنشناس را
1) 51. چه بد عذابی است.
مشک را آن باوفا پر کرد از آب فرات خواست تا از خوردن آب آورد بر تن حیاتعقل هی زد کز وفا دور است ای نیکو صفات از لب خشک حسین یاد آر کز بهر نجاتپرکنی ازسلسبیل مرگ جام وکاس (1)را دیدهی تر با لب خشک از فرات آمد برون شد محیط نقطهی توحید کفر از حد برونآن شرار نار قهر قادر بیچند و چون تا نماید بیرق شیطان پرستان را نگونتیز کرد از بهر کشت عمر عدوان داس را بسکه ببرید و درید و خست بربست و شکست سرکشان را سینه و سر خنجر و دل پا و دستپر دلان را از سر زین کرد بس با خاک پست تیغ آن شهزادهی آزادهی یزدان پرستگشت از تندی و تیزی طعنهزن الماس را
1) 52. جام،ظرف در فارسی کاسه گویند
او بفکر آب و سوی خیمه توسن تاختن خصم بد خو بهر قتلش گرم تیر انداختنچرخ اندر کجروی تا کار او را ساختن شد چو نراد کواکب مایل کج باختنبشکند جوش ثعالب (1)صولت هرماس (2)را پس همای اوج عزت گشت مقطوعالیدین دید بند مشک بر دندان گرفتن فرض عینریخت آبش را قضا در خاک چون با شورشین بر زمین افتاد از زین ملتجی شد بر حسینخواند بر بالین خود شاه مسیح انفاس را شاهدین آمد بسر وقت تن غم پرورش بهر دلجوئی گرفت اندر سر زانو سرشحضرت عباس خون جاری شد از چشم ترش با برادر یک سخن گفت و بدل زد اخگرشکای ز داغت شعله بر جان تاب و در تن ناس را
تو نهادی بر سر زانو سر من از وفا تا که بر دامن نهد رأس تو ای بیاقربایا ز غمخواری کشد اندر زمین کربلا جانب قبله ترا در وقت مردن دست و پا«صامتا» بین گردش این واژگونه طاس را
در کنار علقمه سر وی ز پا افتاده است یا گلی از گلشن آل عبا افتاده استدر فضای رزمگاه نینوا با شور و آه ناله جانسوز ادرک یا اخا افتاده استاز نوای جانگداز ساقی لب تشنهگان لرزه بر اندام شاه نینوا افتاده استناگهان از صدر زین افکند خود را بر زمین دید بسمالله از قرآن جدا افتاده استتا کنار نهر علقم بوی عباسش کشید دید بر خاک سیه صاحب لوا افتاده است
دست خود را بر کمر بگرفت و آهی برکشید گفت پشت من ز هجرانت دو تا افتاده استخیز بر پا کن لوا آبی رسان اندر حرم از چه رو بر خاک این قد رسا افتاده استبهر آبی در حرم طفلان من در انتظار از عطش شوری نگر در خیمهها افتاده استهر چه شه نالید عباسش ز لب، لب بر نداشت دید مرغ روح او سوی سما افتاده استگفت پس جسم برادر را برم در خیمهگاه دید هر عضوی ز اعضایش سوا افتاده استحال زینب را مگو «علامه» از شه چون شنید دست عباس علمدارش جدا افتاده است
طبعم بهر ترانه نوای دگر زند عشاقوار بر صف خوف و خطر زندگاهی هوای ملک عراقش گهی حجاز گاهی قدم بخاور و گه باختر زندبا هر مخالفست موالف براستی مانند آفتاب که بر خشک و تر زنداز کوچک و بزرگ بگیرد سراغ یار باشد مگر که چتر سعادت بسر زندشاید ز فیض بخت همایون به نشأتین یک نشوهای ز جام محبت اثر زند
آری کسی که اهل نظر نیست در جهان باید که حلقه بر در اهل نظر زندلا سیما (1)بدرگه شاهی که از کرم چون ذرهای ز مهر رخش بر حجر زندگردد بسان لعل درخشنده تابناک و از آب و تاب طعنه بشمس و قمر زندبوالفضل و بوالکمال ابو سیف آنکه او در فوق عرش گوی سعادت اثر زندشاه حجاز، ماه بنیهاشمی لقب آن کاو لوای نصرت و فتح و ظفر زنداز بهر سیر رفعت او طایر قیاس با شهپر خیال، اگر بال و پر زندمشکل رسد به حلقهی دربار رفعتش صد بار اگر به حلقهی امکان بدر زندحکمش چنان که نقشه ز نقشش برد قضا امرش چنان که کرده ز رویش قدر، زنددر صولت و صلابت مردی و مردمی
1) 55. خصوصا.
در روزگار تکیه بجای پدر زندموسی بگفتن ارنی نیست حاجتش گر ذرهای ز خاک درش بر بصر زندزان خاک جای سرزنش ار بود با مسیح میبایدش قدم بسر عرش بر زندیعقوب را محبت یوسف رود ز دل گر بر رخش ز منظر دل یک نظر زنداز شوق طبع روشن من مطلعی دگر چون قرص آفتاب درخشنده سر زندعباس اگر که دست بشمشیر بر زند یکباره شعله بر همهی خشک و تر زنداز تیغ آبدارش اگر یک شرارهای گردد عیان بخرمن هستی شرر زنداز قتل خود خبر نشود تا بروز حشر بر فرق هر که تیغ بلا بیخبر زنداز بسکه هست چابک و چالاک و تند و تیز شمشیر نارسیده بمغفر بسر زند
سازد دو نیم پیکر او بیزیاد و کم از خشم هر که را بسر و پا کمر زندگر یک شرر ز شعله تیغش رسد بخصم تا روز حشر نالهی هذاالسقر زندشاها مرا بمدح تو شد لطف تو دلیل ورنه چگونه مور ز دریا گذر زندتا شد بمدحت تو «وفائی» سخنسرای نطقش هزار طعنه بقند و شکر زندسقا ندیدم و نشنیدم بروزگار از سوز تشنگی شررش بر جگر زند
کردم طواف، تربت پاک امام را قربانگه حسین، علیهالسلام راسودم بر آستان جلالش سر نیاز دیدم به چشم قبلهگه خاص و عام راشستم به آب روشن سرچشمه فرات از جسم و جان تیره غبار ظلام راهشتم سر نیاز به درگاه بینیاز کو، ره نمود بر در سلطان، غلام رادر پیشگاه دوست فکندم به پشت سر اندیشههای باطل و سودای خام را
از بهر پاسداری اطفال بیپناه آوردهام به همرهی خویش مام راتا دجلهها ز دیده نماید نثار دوست بنمودمش مزار شه تشنه کام رابا چشم پر سرشک زبان بر دعا گشود بنهاد چون که در حرم قدس گام راتا سر خط امان دهدم شحنهی نجف از پادشاه طوس رساندم سلام رادر کاظمین و سامره بوسیدم از ادب درگاه آستانهی چندین امام رادر بابل و مدائن و بغداد و کوفه بود آثار خیر، امت خیرالانام رارفتیم سوی بارگه ماه هاشمی تا بنگریم جلوهی ماه تمام رادیدیم در عزای شهیدان برنگ خون هر صبح و شام گنبد فیروزه فام راآموختم ز مکتب سالار کربلا آئین جانسپاری و رسم قیام رابد بیرقی به تارک بامش برنگ سرخ
یعنی بخون خویش بیان کن پیام رادر پیشگاه ظالم و بر دستگاه ظلم باید قیام کرد و گرفت انتقام رامنت خدای را که ز سرچشمهی «بقا» جانم چشیده لذت شرب مدام را
الا فدیت لک (1)ای منظر سپهر اساس که بر در تو فلک را بود جبین مماسز آستان تو گردون نموده کسب شرف ببارگاه تو جنت نهاده روی سپاسبلی توئی که نصیب تو شد ز فیض ازل مقام مقدم اجلال برگزیده ناسهژبر بیشهی مردانگی سپهر ظفر سلیل شیر خدا صاحب علم عباس
1) 56. هان من به فدایت تو ای دیدگاه بلند پایه.
شهی که شیر فلک را بعرصه گاه نبرد ز بیم صولت او بر دل اوفتاده هراسوجود خصم و تف تیغ او چه کشته و برق سر عدوی و سم رخش او چه دانه و آسکمال محض بود با ولای او نقصان غنای صرف بود با عطای او افلاسهلال راز پی کشت عمر دشمن او قضا بهر سر مه میکند بهیئت داسمخالف ار نکند فهم قدر او چه عجب که بیبصر نشناسد ز فر بهی آماسشبی ز طور تجلی بچشم صالحهای نمود جلوه بحسنی فزون ز فرض و قیاسدو دستش از تن بیسر بریده با شمشیر ز جور فرقه بیآبروی حق نشناسدلش گداخته چون مرغ تفته در آتش لبش فسرده چو یاقوت سفته از الماساشاره کرد بتعمیر این خجسته مقام بداد وعده جنت به بانیان اساس
«شباب» را پی تاریخ سال تعمیرش سری بزانوی فکرت بد از قذور حواسسروش غیب بگوش آمدش چنین که بگوی تبارک الله ازین مرقد بلند اساس
مرد عاشق بیسر و سودا و سامان بایدا در طریق سهل و سختی هر دو یکسان بایداعزت از خواری و گنج از رنج و هست از نیستی منت از پستی و فخر از فقر و خذلان بایداهر کجا باریست، یا خاریست، یا ناری ز غم آنش در تن، اینش در دل، آنش در جان، بایداتوسن اقبال و نقد حال و ماه و سال او رام ذلت، وام عزلت، رهن هجران بایداجان اگر خواهد ازو جانان به منت بسپرد وانگه از جان شرمسار لطف جانان بایدابوستان راحتش را در بهارستان تن
ناله رعد و دیده ابر و گریه باران بایدادر همه آمال و در هر حال در هر احتمال یار مار خویش و نیش و زهر دندان بایداهر که را تشویش خویش است از درش بیرون بران گو، گرت سریست در سر، ترک سامان بایداناجوانمردا و بیدردا، دم از مردی مزن کت چه زن در کوی و برزن شوی، طفلان بایدایا بچوگان محبت سر نهادن همچو گوی یا چه طفلانت، خیال گوی و چوگان بایداگر نیاری شهریاری کرد در اقلیم عشق باری ار یابی دری، بواب دربان بایدازانبیا از بوالبشر بگرفته تا خیر البشر هر که را شربی ز جام قرب یزدان بایدابوالبشر را گه ز حرص نفس و گه از ریو دیو زجر حاصل هجر واصل جان ز رضوان بایدانوح را از جور امت، گاه روح اندر ملال گه ز مشتی اشقیا، کشتی بطوفان بایداپور آزر گاهی اندر آذر تسلیم و شوق گه بدستور محبت پور قربان بایدا
گه کلیم از فتنهی امت الیم و دردمند گه بدار اندر مسیح از جور عدوان بایدامصطفی را از جفا بشکسته دندان، خسته لعل مرتضی را غرقه در خون روی رخشان بایداپهلوی خیرالنسا آزرده میباید ز در مجتبی را لخت لخت دل بدامان بایداخسرو کربوبلا اندر دیار کربلا سر بنوک نیزه تن در خاک غلطان بایدااندر آن وادی که موج فتنه خیزد فوج فوج همچو عباسی رهین پاس فرمان بایداشاه دین، ماه بنیهاشم، که درگاه جلال آسمانش آستان خیل دربان بایداکشتی نوح محبت خضر هیلاج (1)ولا موسی همت که از بیضاش ثعبان بایدانفس معراج شهادت، لیلةالاسرای قرب مصطفی شانی که حسانش ثنا خوان بایداصفدر کرار منصب، حیدر عمران نسب
1) 57. حسابی است منجمان را که بدان احوال مولود و عمر آن را شناسند و زایچه طالع مولود.
کش بصفین جلالت چرخ میدان بایدامعنی خلق حسن، مصداق انی من حسین لوحش الله کی در این معنیش برهان بایداآنکه گر شمشیر قهر آرد برون در روز رزم آفرینش را سراسر ترک امکان بایداآنکه هستی ز التهاب تیغ تیزش در ستیز تودهی خاکستر اندر شعله پنهان بایداتوسن طبعم بوصفت گام نسپارد ز گام ایکه خورشید سپهرت نعل یکران بایدابر دماغ خصمت از خشمت نسیمی گر وزد ز التهابش دوزخ از محشر گریزان بایدااز شکوهت کوه را فصلی اگر تلقین کنند سودهی سیماب را در دیده یکسان بایدادرگه جاه تو را، ایوان خرگاه تو را خاکروب از گیسوی حوری غلمان بایداچون بر آری دست احسان روز جود آستین نهری از عمان فیضت بحر عمان بایداسفرهی جود تو هر جا گستراند روزگار هندوی خالگیر خوان تو کیوان بایدا
مادح فکرت چه در بزم سرایش پا نهاد زان میان اوصاف ذاتت زیب عنوان بایداار پی لالای اقبال تو چون خواهد سرای دهر درگه، عرش، منظر چرخ، ایوان بایداهر که را سودای حبت نیست در بازار عشق گرمی بازارش از کالای نیران بایداتف تابستان خشمت گر بهستی بگذرد تا بحشر از جامهی افلاک عریان بایداز انتظام عدلت آنسان گشته کز بهر معاش باز قاصد، شیر دهقان، گرگ چوپان بایداطفل اجلالت چو دست آرد به چوگان جلال از حقارت چرخ گردون گوی میدان بایداجاهت ار صورت پذیرد وقتی اندر روزگار جای چرخ از تنک ظرفی پشت امکان بایدابا چنین شوکت نمیدانم چرا جسمت ز کین چاک چاک از خنجر و شمشیر و پیکان بایداپیکری کز نازکی از لاله پهلو میگرفت یارب اندر خون چرا چون لالهغلطان بایدا
آنکه از جان دست همت شست وز سرپا کشید تن چرا بیسر بخاک از تیغ عدوان بایدابهر آبی آنکه جان از دست، دست از تن بداد با چه جرم آغشته در خون زار و عطشان بایدازینب آن خورشید عفت را که حوا جاریه است سر چرا بیمعجر و گیسو پریشان بایداگر کسی با چشم انصاف این مصیبت بنگرد همچو من از دیدگان تا حشر گریان بایدایکتن بیچاره و آواره تنها چون کند در عزای کشتگان یا فکر طفلان بایداگاهی اندر خیمگه زنهای بیکس را معین گاهی اندر قتلگه غمخوار اخوان بایداروزگارا، خانهها ویران نمودی لاجرم زین ستم بر خاندانت خانه ویران بایدادر گلستان مصیبت بلبلی همچون «شباب» در عزای شاه مظلومان غزلخوان بایدادر قیامت گر نه بخشایش کند الطاف او دخل سودای عمل مصروف عصیان بایدا
تا جهان را ز اقتضای دور گردون پی ز پی نور ظلمت رنج و راحت وصل و هجران بایداوقت احباب تو همچون گل قرین خرمی بخت اعدای تو چون سنبل پریشان بایدا!
گفت ایدست اوفتادی، خوش بیفت تیغ، در دست دگر بگرفت و گفتآمدم تا جان ببازم، دست چیست مست، کز سیلی گریزد، مست نیستخاصه مست بادهی عشق حسین یادگار مرتضی میر حنینخود، بپاداش دو دست فرشیام حق برویاند، دو بال عرشیام
تا بدان پر، جعفر طیاروار خوش بپرم در بهشتستان یاراین بگفت و بیفسوس و بیدریغ اندر آن دست دگر، بگرفت تیغحیدرانه تاخت، در صف نبرد خیره ماند چرخ از بازوی مردبر کشیده ذوالفقار تیز را آشکارا کرده رستاخیز رامصطفی با مرتضی میگفت، هین بازوی عباس را اینک، ببینگفت حیدر، با دو چشم تر بدو که کدامین بازویش بینم، بگوبینم آن بازو که تیغ افراخته است یا خود آن بازو، که تیغ انداخته استکافری دیگر درآمد از قفا کرد، دست دیگرش از تن جداچون بیافکندند از نامقبلی هر دو دست دست پرورد علی
گفت گر شد منقطع، دست از تنم دست جان، در دامن وصلش زنمبایدم صد دست، در یک آستین تا کنم ایثار شاه راستینمنت ایزد را که اندر راه شاه دست را دادم، گرفتم دستگاهدست من، پر خون به دشت افکنده به مرغ عاشق، پر و بالش کنده بهکیستم من؟ سرو باغ عشق حی سرو بالد، چون ببری شاخ ویمیکنم در خون، شنا بیدست من بر خلاف هر شناور، در زمنگر چه ناکرده شنا بیدست کس این شنا خاص شهیدانست و بس
عباس نامدار چو از پشت زین فتاد گفتی قیامت است که مه بر زمین فتادآه از دمی که بهر سکینه به دوش مشک بی خود ز خویش از پی ماء معین فتاداندر فرات راند و پر از آب کرد کف بر یاد حلق تشنهی سلطان دین فتاداز کف بریخت آب و پر از آب کرد مشک زان پس میان دایرهی اهل کین فتادافتاد بر یسار و یمین لرزه عرش را چون هر دو دست او زیسار و یمین فتادفریاد از آن عمود که دشمن زدش بسر وانگاه مغفرش ز سر نازنین فتادچشمش ز حلقه چون بدر افتاد زان عمود بر ابروان حیدر کرار چین فتاد
آمد امیر تشنه لبانش به سر دوان او را چو کار با نفس واپسین فتادبر روی شاه خندهزنان جان سپرد و گفت خرم کسی که عاقبتش این چنین فتاد
آمد آن عباس میر صادقان وان علمدار سپاه عاشقاناز تف عشق و عطش بریان شده شاه دین بر حال او گریان شدهتف خورشید و تف عشق و عطش هر سه طاقت برده از آن ماه وشچشم از جان و جهان بردوخته از برادر عاشقی آموختههرکرا باشد حسین استاد عشق لاجرم بدهد بکلی داد عشقذوالفقار حیدری در چنگ او
مصطفی نظاره بر آهنگ اودشمنان را از یمین و از یسار مرتضی وارانه میزد ذوالفقارمیزد از عشق برادر یک تنه خویش را از میسره بر میمنهبد سرشتی ناگهان از تن جدا کرد دست زادهی دست خداگفت: ای دست! اوفتادی، خوش بیفت! تیغ در دست دگر بگرفت و گفتآمدم تا جان ببازم، دست چیست! مست کز سیلی گریزد، مست نیست!خاصه مست بادهی عشق حسین یادگار مرتضی میر حنینقطع دیگر دست را در کار می که بدیل جعفر طیار میخود مکافات دو دست فرشیم حق برویاند دو پر عرشیمتا بدان پر جعفر طیار وار خوش بپرم در بهشتستان یار
این بگفت و بیفسوس و بیدریغ اندران دست دگر بگرفت تیغحیدرانه تاخت در صف نبرد خیره مانده چرخ در بازوی مردبرکشیده ذوالفقار تیز را آشکارا کرده رستاخیز رامصطفی با مرتضی میگفت هین بازوی عباس را اینک ببینگفت حیدر با دو چشم تر بدو که کدامین بازویش بینم، بگوبینم آن بازو که تیغ افراخته است یا خود آن بازو که تیغ انداخته استبازوی افکندهاش بینم نخست الله الله یا که بازوی درستمصطفی با مرتضی گریان و زار همچنان عباس گرم کارزارکافری دیگر درآمد از قفا کرد دست دیگرش از تن جداچون بیفکندند از نامقبلی
هر دو دست دست پرورد علیگفت گر شد منقطع دست از تنم دست جان در دامن وصلش زنمبایدم صد دست در یک آستین تا کنم ایثار شاه راستینمنت ایزد را که اندر راه شاه دست را دادم گرفتم دستگاهدست من پر خون به دشت افکنده به مرغ عاشق پر و بالش کنده بهکیستم من، سرو باغ عشق حی سرو بالد چون ببری شاخ ویمیکنم در خون شنا بیدست من بر خلاف هر شناور در زمنمیکنم با دست ببریده شنا در شنا خود کیست چون من اوستاکی کند هرگز شنا بیدست کس این شنا خاص شهیدانست و بسچون بیفکندند او را هر دو کفت تیغ را چالاک در دندان گرفت
دشمنان دیدند چون عباس را که گرفته در گهر الماس راآفرین خواندند بر وی کاینت مرد که کند بیدست و بیبازو نبردشیر باشد در شجاعت بس شگفت خاصه چون شمشیر در دندان گرفتزان سپس بردند از هر سو نهیب تا جدا کردند پایش از رکیبسرنگون افتاد از بالای زین من نیارم گفت دیگر بیش ازیندید چون عباس را سلطان عشق کانچنان افتاده در میدان عشقگفت اکنون شد شکسته پشت من که برادر شد برون از مشت منیافت امیدم ز هر سو انقطاع زندگانی بعد ازین باشد صداع
تا ماه اسیر پنجهی غم شده بود خورشید سیاهپوش ماتم شده بودتوفان زده کشتی نجات امت بشکسته کنار نهر علقم شده بود
یارب این بارگه کیست بدین جاه عظیم کآسمان خم شده پیش در او در تعظیمنفحهی ساحت قدسش دم جانبخش مسیح پنجهی گنبد بامش ید بیضای کلیمبقعهی ماه بنیهاشم عباس علی است که بود خاک رهش پادشهان را دیهیمساقی تشنهلبان باب حوائج که بود روضهی مشهد او غیرت جنات نعیمدر سقایت بود آن چشمهی رحمت که ز فیض رشحهی اوست یکی زمزم و دیگر تسنیم
گر فشاند ز کرم جرعهی آبی بر خاک سر بر آرد ز لحد رقصکنان عظم رمیم (1)ساحت روضهی او کعبهی ارباب نیاز پایهی بقعهی او پایگه رکن حطیم (2)در حریم حرم امنش از سعی و صفاست آن مقامی که بر او رشک برد ابراهیمدست افشان ز سر عشق گذشت از سر و دست هر دو را کرد به میدان شهادت تسلیمهر که در سایهی لطف و کرمش جای گرفت ایمن از هول قیامت بود و نار جحیمهست مغبوط شهیدان و نباشد او را پیش درگاه خدا روز جزا وحشت و بیمبه سلام در او هر که شد از راه خلوص بشنود قول سلام از قبل رب رحیمو آنکه چون دال نشد بر در او پشت دو تا پیچ در پیچ چو یا باشد و دلتنگ چو میمباری این روضه بود مرقد عباس شهید
که ز چونان خلقی مادر دهر است عقیموین ضریحی که بر او نو شده بینی باشد هدیهی اهل صفاهان حسبالامر حکیم (1)وز صفاهان به عراق عرب این طرفه ضریح رفت و بر مرقد عباس علی شد تسلیمبهر تاریخ همائی «سنا» گفت ببین کایت صنع پدیدار شد از حکم حکیم
1) 60. منظور آیت الله آقا سید محسن حکیم طباطبائی است.
قرعهی جانبازی دشت بلا بر بنیهاشم چو دوران زد صلاشد برون از خیمه میر کارزار ناصر دین ماه برج افتخارآن علمدار شهنشاه شهید پور حیدر نام عباس رشیدشد حضور خسرو مالک رقاب شرمگین از نور رویش آفتاببر کف از آه شرر بارش علم همچو خور کافتد کنار صبحدمگفت شاها برق آه تشنگان
سوخت از من در حریمت جسم و جاننالهی لبتشنگان دل فگار بر زده بر خرمن عمرم شرارتنگ شد از زندگانی این دلم در قفس ماندن چه باشد حاصلماذن جانبازی ده این دلگیر را تا بکی زنجیر باید شیر رابر گرفتش در بر و بگریست شاه آنچنان کش سوخت یکسر مهر و ماهگفت این میر علمدارم، کنون خصم شاد آمد، علم تا شد نگونلابهها بنمود با چشم پر آب تا گرفته اذن رزم آنجنابپس گرفت و داد با افغان و آه بوسه بر پا و علم برداشت شاهخواست چون گردد سوار آن شهریار شد برون از خیمه طفلی اشکباراز عطش لعل لب آن مه سیر بود از تف هوا خشکیده تر
مشک خالی در بر آن ماهوش گفت ای عم سوختم هان از عطشداد مشک و خواست ز آنشه آبرا زد شرر بر جان و بردش تابرابرگرفته مشک و پا زد بر رکاب تاخت سوی آب آن شه با شتابریخت از صمصامش اندر دشت کین مرد و مرکب از یساور و از یمینراند مرکب آنچنان در شط آب شد هراسان آب و بوسیدش رکاببیمحابا از عطش پر کرد کف جرعهای آب آن مه برج شرفخواست تا نوشد بخود آمد ز تاب گفت با خود تشنه شه، نوشی تو آبریخت روی آب، آب آن تاجدار گفت آب از دامنم رو، دست دارخشک لعل شاه در دشت بلا آب نوشی آب کو شرط وفادور شو ای آب از لعل لبم
ترسم این دریا بسوزد از تفمشد برون از آب با مشکی پر آب خشک لب از آب زد بیرون رکابهر طرف رو کرد بر وی پس عدو حملهور ناگه شدند از چار سوبر کشید آنگاه تیغ آبدار آخت بر قلب یمین و بر یسارزد ملک کوس جلالش آشکار شد عیان ضرغام دین در کارزارظالمی پس آخت تیغ از ظلم و کین شد جدا ز آن تشنهلب دست از یمینگفت هان ای دست رفتی شاد باش خوب رستی از گرو آزاد باشلیک از یک دست کی آید صدا رو که آید دست دیگر از قفایارگر ساقی است، می آن می که هست دست سهل است و نه سر باید نه دستبهر عاشق دست و سر را نیست سود باختم بر خوان عشقش آنچه بود
طایر عشقم به دستم نیست کار شهپری خواهم ز تیر ای روزگارتا که اندر قاف وحدت پر زنم عالمی را پشت پا بر سر زنمچون جدا شد دست پاکش از یمین تیغ بگرفت از یسار آن مه جبینآخت بر آن قوم تیغ شعله بار الامان گشتی بلند از هر کناربرق تیغش شعلهور از چارسو چار ارکان شش جهت لرزان از اوظالمی بنواخت تیغ آب دار شد جدا دست چپش در کارزارچون دو دستش گشت از پیکر جدا گفت رو ای دست کایم از قفاشاد رو ای دست بی تو دلخوشم طایر قدسم ز عشقش سرخوشمچون دو دستش شد جدا در دشت کین مشک بر دندان گرفت از صدر زینخم نمود اندام بر مشک آنجناب
تا نگیرد تیر بر آن مشک آبچون هلالی بر ثریا شد قرین ناگهان بدرید مشک از تیر کینگشت تا نومید چون آن شه ز آب خواست تا سازد تهی پا از رکابناگهان پیکان بچشمانش رسید خون ز مژگان فلک بر وی چکیدپس عمود آهنین بر فرق شاه ظالمی بنواخت در آن رزمگاهشد نگون از صدر زین بر روی خاک گفت ادرکنی اخی روحی فداکاین صدا شد آشنا بر گوش شاه زعفرانی شد رخش با اشک و آهناگهان از خیمهی آن شهریار عصمت حق شد برون خورشیدوارگفت خواهر رفت عباسم ز دست قامتم آخر ز مرگ وی شکستخواهرا بعد از برادر مشرکین میزنند اندر حرم آتش ز کین
عابد بیمار میگردد اسیر در غل و زنجیر این قوم شریرآنکه از بیمش نشد دشمن به خواب رفت و آسودند هان از اضطرابپس شتابان شاه شد در دشت کین دید عباسش بخون گشته عجیناز سنان و چوب و سنگ و تیر و تیغ پیکرش صد پاره، گفتا ای دریغبر کمر بگرفت دست آن تاجدار گفت پشتم را شکستی، روزگاربر رخش بنهاد رخ با اشک و آه برق آهش سوخت یکسر مهر و ماهگفت جانا خوش بیاسودی بخواب خواهرانت در حرم در اضطرابای برادر خیز، جای خواب نیست در اسیری خواهرانرا تاب نیستخیز و بنگر در غمت خیل عدو حملهور بر من شدند از چارسوچون شد آندستی که اندر کارزار
بد قرین با دست شیر کردکارآن سلیل شیر حق لب برگشود راز دل با شاه بیلشکر نمودگفت شاها خون ز چشمم بازدار تا شوم روی ترا آیینهداردر نثار مقدمت ای دین پناه این سر و جان لیک باشم عذرخواه هاشمی» خاموش عالم شد تباه برق آهت سوخت یکسر مهر و ماه
بیا در کربلا تا آن ستمکش کاروان بینی که در وی آدم آل عبا را ساربان بینینباشد کاروان را بعد غارت رخت و کالائی ز بار غم بود گر ناقه را محمل گران بینینبینی هیچ بر سر، خازنان گنج عصمت را مگر در خاربنها تار و پود طیلسان بینیهمانا سیل آتش برده خرگاه غریبان را که هر جا پارهای از رخت و موجی از دخان بینینبینی چشمهای از آب و، چون جوئی کنارش را
ز خون تشنه کامان چشمهای دیگر روان بینیزمینی، کش چو فرسائی، قدم بر آسمان سائی زمینی، کش چو گردی پا بفرق فرقدان بینیبه هر گامی که سنجی حوریان را نوحهگر سنجی به هر سوئی که بینی قدسیان را نوحهخوان بینیچو بینی سرخوش خواب عدم سقای طفلان را نه مشکش در خم بازو، نه تیرش در کمان بینیعلم بنگر بخاک رهگذر افتاده، گر خواهی که بر روی زمین پیدا، نشان کهکشان بینینمیبینی که چون جان داد از بیداد بدخواهان علیاکبر که همچون بخت بدخواهش جوان بینیگرفتم کاین همه دیدی دلی داری و چشمی هم بخون آغشته نازک پیکر اصغر چسان بینیچه دندان در جگر افشرده باشی، کاندر آن وادی حسین ابن علی را در شمار کشتگان بینینیاری گر در آن کوشی که پایش در رکاب آری نبینی گر خود آن خواهی که دستش بر عنان بینیتنی را کش رگ گل، خار بودی، بر زمین یابی سری را کش ز افسر عار بودی، بر سنان بینی
نگه را ز آن دو ابرو روبرو در خون طپان دانی هوا را، ز آن دو گیسو، سو بسو، عنبرفشان بینیسنان با نیزه پیوندد همه، زین رو، عجب نبود که نی را ز آن گره پیوسته در بند فغان بینیگر از آهن بود گوباش، غم بگدازد آهن را سنان را هم ز بیتابی چو مژگان، خونفشان بینیشهادت خود ضمانت نیست لیک از روی آگاهی پی آمرزش خلق این شهادت را، ضمان بینیوگر تاب شکیبائی نداری دیده در ره نه که هم امروز از بخشایش فردا نشان بینی
چون که نوبت بر بنیهاشم رسید ساخت ساز جنگ عباس رشیدمحرم سر و علمدار حسین در وفاداری علم در نشأتیندر صباحت ثالث خورشید و ماه روز خصم از بیم او چون شب سیاهزاد حیدر، آتش جان عدو شیر را ماند همی بچه بدودر شجاعت یادگار مصطفی داده بر حکم قضا دست رضاخواست در جنگ عدو رخصت ز شاه
گفت شاهش کای علمدار سپاهچون علم گردد نگون در کارزار کار لشکر باید از وی انفطار (1)گفت تنگ است ای شه خوبان عالم زندگی باشد از این پس مشکلمخود تو دانی ای خدیو مستطاب بهر امروزم همی پرورد بابهین مبین شاها روا در بندگی که برم از روی او شرمندگیگفت شه چون نیست زین کارت گزیر این ز پا آفتادگان را دستگیرجنگ و کین بگذار و آبی کن طلب بهر این افسردگان خشک لبگفت سمعا ای امیر انس و جان گرچه باشد قطرهی آبی به جاناین بگفت و شاه را بدرود کرد بر نشست و آن چه شه فرمود کرد
1) 61. شکافته شدن، شکاف خوردن.
شد بسوی آب تازان با شتاب زد سمند بادپیما را در آببیمحابا جرعهای در کف گرفت چون به خویش آمد دمی، گفت ای شگفتتشنهلب در خیمه سبط مصطفی آب نوشم من؟ ز هی شرط وفازادهی شیر خدا با مشک آب خشک لب از آب، بیرون زد رکابشد بلند از کوفیان بانگ خروش آمدند از کینه چون دریا به جوشسوی آن شیر دلاور تاختند تیغها از بهر منعش آختندحیدرانه آن سلیل ذوالفقار خویش را زد یک تنه بر صد هزارتیغ آتشبار زاد بوتراب کرد در صحرا روان خون، جای آبناگهان کافر نهادی از کمین کرد با تیغش جدا دست از یمینتن نزد زان دستبرد آن صف شکر
تیغ را بگرفت با دست دگرخیره عقل از قوت بازوی او علویان در حیرت از نیروی اواز کمین ناگه سیه دستی به تیغ بر فکندش دست دیگر بیدریغهر دو دست او چو شد از تن جدا مشک با دندان گرفت آن باوفاناگهان تیری فرود آمد به مشک علویان از دیده باریدند اشکشد چو نومید آن شه پر دل ز آب خواست از مرکب تهی کردن رکابوه چه گویم من، چه آمد بر سرش کز فراز زین نگون شد پیکرششاه دین از خیمه آمد بر سرش دید در خون گشته غلطان پیکرشاز مژه درها ز خون دیده سفت روی بر رویش نهاد از مهر و گفتکای دریغا رفت پایایم ز دست شد بریده چاره و پشتم شکست
نیست صاحب همتی در نشأتین همقدم عباس را بعد از حسیندر هواداری آن شاه الست جمله را یکدست بود او را، دو دستآن قوی، پشت خدا بینان ازو و آن مشوش، حال بیدینان ازوموسی توحید را، هارون عهد از مریدان جمله کاملتر، بعهدبد به عشاق حسینی پیشرو پاکخاطر آی و، پاکاندیش روعاشقان را بود، آب کار، ازو
رهروان را رونق بازار، ازولاجرم آن قدوهی اهل نیاز آن بمیدان محبت، یکه تازروز عاشورا بچشم پر ز خون مشک بر دوش آمد از شط چون برونجانب اصحاب، تازان با خروش مشکی از آب حقیقت پر، بدوششد بسوی تشنه کامان، رهسپر تیرباران بلا را شد، سپربس فرو بارید بر وی تیر تیز مشک شد بر حالت او اشکریزاشک، چندان ریخت بر وی چشم مشک تا که چشم مشک خالی شد ز اشکتا قیامت تشنه کامان ثواب میخورند از رشحهی آن مشک، آببر زمین آب تعلق، پاک ریخت وز تعین بر سر آن خاک ریختهستیاش را دست از مستی فشاند جز حسین اندر میان چیزی نماند
سر برون کرد از ستیغ قلهی ایثار ماهی کرد روشن دشت خون را برق شمشیر نگاهیآنکه در هیجا برابر بود با دشت سپاهی رزم سوزی شعلهآسا، شیر بازو کینه خواهیابن حیدر شبل صفدر آن ابوالفضل دلاور آنکه در گندآوری همچون علی در روز هیجا گرد و مردافکن بشمشیر و ببازوی توانا
در روند حمله تیغش آذرخشی دشتپیما کرد رنگین ناچخش (1)از خون دشمن روی صحراهمچو بابش در مصاف دشمنان دین دلاور شیر خشم و شیر صولت، شیر گیر و شیر بازو کیست با او رستم و اسفندیار و گیو و برزوخوبروئی آیت خوبی و رشک باغ مینو ماهاسم و ماهسیما، عنبرینمو آتشینروسرو قدی منفعل از قامتش سرو و صنوبر در بنیهاشم بزیبائی زبانزد شد مثالش آسمان حسن را ز آن شهره شد بدر جمالشدر اخوت، در فتوت نامد و ناید همالش هفت کوکب هفت جوزق پیش گردون جلالشزادهی امالبنین آن بانوی محبوب حیدر
1) 62. تبرزین، نیزه کوتاه.
حضرت عباس پرچمدار سالار شهیدان آیت مهر اخوت قهرمان روز میدانقهر سوز دشمنان دین پیغمبر بجولان ساقی لب تشنگان بیدست اگر باشد بدندانبانوان را مایه امیدواریها در آن بر چون ز امر ابنسعد آن کینهتوز پست ملعون آب را بستند بر شیران دشت آتش و خوننونهالان از عطش پژمرده هم چون شاخ عرجون وای ازین کج بازی مردم فریب دور گردونکربلا از گرمی هنگامه چون صحرا محشر بیحیا قومی که با اولاد زهرا داشت کینه بیبدیل از کینهتوزی در پلیدی بیقرینهاز سکینه تشنه کامی برد چون صبر و سکینه دامن عباس را بگرفت آن در ثمینهگفت طفلان را گناهی نیست ای سالار لشکر
شد فرات موج زن آزاد بر هر مرغ و ماهی منع بر اولاد زهرا شد ز خبث و کینهخواهیاصغر لبتشنه در گهواره نک باشد گواهی کینه کش از کافران دیو رفتار سپاهیکینه کش از کافران همچون علی در جنگ خیبر آتش خشم ابوالفضلی فروزان شد ازین غم شد فزون از نالهها عباس را هر لحظه ماتمبا برادر گفت بشنو ضجه طفلان دمادم ده اجازت تا روم میدان کین ای میر اعظمیا دهم جان یا بگیرم انتقام از قوم کافر شاه دین چون دید از طفلان قرار بیقراری کاین چنین پژمرده گردش لالهی باغ بهاریداد اجازت گفت رو میدان بجنگ اضطراری جانب کفار شد عباس چون باز شکاریتا شریعه صفشکن در حمله با شمشیر و خنجر
یک تنه جنگید آن شیر اوژن ناورد دشمن خصم دون برگرد او صد حلقه چون موران و خرمندر هزیمت کافران بشکسته پای و دست و گردن پیکر دشمن بخاک افکنده همچون کوه آهناز شریعه در هزیمت هر یک از خصم ستمگر در فرات آمد فرود عباس چون سیل خروشان تک سوار عرصه هیجا نهنگ سختکوشانآب را برداشت تا نوشد کفی چون جرعهنوشان تشنه کامان را بیاد آورد و جوش پردهپوشاناو ننوشید آب را لب تشنه قومی چشم بر در آب را بر آب پاشید آن نمودار اخوت پاکباز رادمردی مرکز و اصل فتوتاو ننوشید آب را با تشنگیها از مروت نازم آن آزادگیها و آن جوانمردی و غیرتگفت کی نوشم لبی، در تشنگی آل پیمبر
آب را برداشت تا آرد بسوی تشنه کامان، با دل پر آرزو همچون هزاران در بهارانگفت کشت آلطاها را بود امید باران میرسانم تشنگان را آب اگر باشد بتن جاناز شریعه شد برون با مشک آب و دل پر آذر آه از آن ساعت که آن قوم کجاندیش بدآئین دور از هر مردمیها، خارج از هر ملت و دینگرد وی با تیغ و تیر انبوه لشکر ساخت پرچین تیرباران کرد او را هر بدآئین از ره کینتا که نتواند رساند آب آن سردار صفدر حضرتش از لابلای تیرباران بیمحابا حملهور چون شیر بود از چارسو بر خیل اعداوای ازین پروردگان چار مام (1)و هفت آبا (2)تیری از این سفلگان شد سینهاش را صدرپیماطائر زخمی چنان میزد بسوی خیمهگه پر
ظالمان آنگه بریدند آن دو دست یاور دین خواست با دندان رساند مشک را تا هست بر زینزد عمودی ظالمی دیگر که بر او باد نفرین کرد خونالود روی و موی به از نافهی چینبر زمین افتاد و گفتا یا اخا ادرک برادر نالهی عباس را بشنید چون شاه شهیدان رو بسوی قتلگاه آورد با حال پریشانگفت پشتم را شکست اینک غمت ای بهتر از جان چند گامی را بزانو کرد طی آن شیر میدانای زمان گفتا پس از عباس خاکت باد بر سر این مسمط را که شورافکن بود در بیقراری گفت با سوز درون «فیضی» برسم یادگاریتا بود هنگامهساز عاشقان در سوگواری گر قبول حضرتش باشد زهی امیدواریسر فراز آل پیغمبر (ص) بود در روز دیگر
ساقیا پیمانه را لبریز کن آتش عشق و جنون را تیز کنتا ز رب الناس گویم ناس را گرچه نتوان وصف کرد عباس رروز عاشورا چو آن هنگامه دید نعرهای از پردهی دل برکشیدکاین چو آشوبست و غوغا کردنست دفع این رو به خصالان با منستشیر حق از بیشه چون آمد برون منفصل شد، اتصال کاف و نون
گفت با روبه خصالان کاین منم شیر حق داند که من شیر افکنمشیر بند و شیر صید و شیر گیر عرش را با یک نهیب آرم بزیربیشهی ماهیچگه بیشیر نیست در کمان ما بجز این تیر نیستچون بدام شیر، نخجیر اوفتاد روبهان را کار با شیر اوفتادجذبهای او را بخود مجذوب کرد روی او را جانب محبوب کردرفت از میدان برون سوی خیام خویش را افکند در پای امامکای زجان من بمن نزدیکتر روز یاران شد ز شب تاریکتررخصتی! تا دفع روباهان کنم عرصه را خالی ز گمراهان کنمبوسهها زد از محبت بر رخش در ز مرجان ریخت اندر پاسخشکای مرا پشت و پناه راستین
دست مهرآور برون از آستینکن رها از دست تیغ قهر را کاتش قهرت بسوزد دهر راماسوا را طاقت قهر تو نیست اندرین میدان هماورد تو کیست؟شیر را با خیل روباهان چه کار؟ با کمندت ماسوا را کن شکارکار روباهان بجز تزویر نیست کس درین میدان حریف شیر نیسترو کن اینک جانب شط فرات تا عیان بینی تجلیهای ذاتمشک را پر کن ز دریای یقین تا شود سیراب ازو گلزار دینجرعهای از آن فشان بر روی خاک تا کند حق روزی تنهای پاکجرعهای هم جانب افلاک ریز بهر جانهای شریف و پاک ریزپس قدم در حلقهی اصحاب نه تشنه کامان بلا را آب ده
چون شنید این نکتهها را از امام کرد تیغ قهر خود را در نیامکای گریبانم ز صبرت چاک چاک هر چه گویی آن کنم، روحی فداکچون خدا آن قد و قامت آفرید نسخهی روز قیامت آفریدشد قد و بالاش محشرآفرین آفرین بر قد محشر، آفرینروی خود میکرد پنهان در نقاب تا خجل از او نگردد آفتابچون نقاب از طلعت خود میگشود دل ز مهر و ماه گردون میربودشیر حق چون شد روان سوی فرات چرخ گفت آباء را: وا امهات!هر چه روبه بود از پیشش گریخت
تار و پود دشمنان از هم گسیختدید شط بس بقراری می کند آرزوی جانسپاری می کندبا زبان حال می گوید مدام: بیش از این مپسند ما را تشنهکامپس درون شط ز رحمت پا نهاد پا بروی قطره آن دریا نهادمشک را ز آب یقین پر آب کرد آب را از آب خود سیراب کردپس ز شفقت کرد با مرکب خطاب کام خود تر کن ازین دریای آبمرکب از شط جانب ساحل دوید شیههای از پردهی دل برکشیدکای ترا جا بر فراز پشت من پیش دشمن وا چه خواهی مشت من؟کام اگر خشک است گامم سست نیست تا ترا بر دوش دارم آب چیست؟!تشنهی آبم ولی دریا دلم جانب دریا مخوان از ساحلم
ای تو شط و بحر و اقیانوس من! جز تو حرفی نیست در قاموس منچون رکابش بوسه زد بر پای او بانگ دشمن شد بلند از چارسوکاینک از شط شیر حق آمد برون بوی خون میآید از او، بوی خونروبهان تا کی گرانجانی کنید شیر را با حیله قربانی کنیدشیر را از پا فکندن مشکل است لیک با تزویر مقصد حاصل استحیله و نیرگ کار شیر نیست دام راه شیر جز تزویر نیستلاجرم از حیله و تزویرشان شیر حق شد عاقبت نخجیرشانبر تنش از بسکه تیر آمد فرود بیرکوع آمد تن او در سجود
بسکه از جام بلا سرمست شد هم ز پا افتاد و هم از دست شد!عمر او در پردهی اسرار بود در عدد با «دل» بیک معیار بودیعنی آندم کو بسوی دوست راند قلب عالم از طپیدن باز مانددیگرم در خلوت او بار نیست بیش ازینم طاقت اظهار نیستگر تهی از اشک چشم مشک شد دیدهی منهم تهی از اشک شدبعد ازین از دیده خون خواهم گریست دیدهی میداند که چون خواهم گریست
بر عهد خود ز روی محبت وفا نکرد
تا سینه را نشانهی تیر بلا نکردتا دست رد به سینهی بیگانگان نزد خود را مقیم درگه آن آشنا نکردتا هر دو دست را بره حق ز کف نداد در کوی عشق خیمهی دولت بپا نکردتا از صفای دل نگذشت از صفای آب خود را مدام قبلهی اهل صفا نکردشرح غم شهادت او را به نینوا نشنید کس که چون نی محزون نوا نکرددر کارزار عشق چو عباس نامدار جان را کسی فدای شه کربلا نکردتا داشت جان ز جانب مقصد نتافت رخ تا دست داشت دامن همت رها نکرددر راه دوست از سر کون و مکان گذشت وز بذل جان خویش در این ره ابا نکردخالی نگشت کشور الا ز خیل کفر تا دفع خصم دوست به شمشیر لا نکرداز پشت زین بر وی زمین تا نیوفتاداز روی غم برادر خود را صدا نکرد
ره را به خصم با تن بیدست بست، لیک لب را بآه و ناله و افسوس وا نکرددل سوخت زین الم که به میدان کارزار دشمن هر آنچه تیر به او زد خطا نکردامالبنین که مظهر صبر و شکیب بود غیر از فراق، قامت او را دوتا نکردغافل ز مهر دوست «مجاهد» مشو بدل لطفی که دوست کرد به من کیمیا نکرد
عشاق چون بدرگه معشوق رو کنند از آب دیدگان تن خود شستشو کننداز تیغ دوست بر تنشان زخمی ار رسد آن زخم را به سوزن مژگان رفو کنندهر تیر آبدار که آید ز شست دوست آن تیر را به سینهی سوزان فروکنندقربان عاشقی که شهیدان کوی عشق در روز حشر رتبه او آرزو کنندعباس نامدار که شاهان روزگار از خاک کوی او طلب آبرو کنندمیراب آب بود و لب تشنه جان سپرد
میخواست آب کوثرش اندر گلو کنندبیدست ماند و داد خدا دست خود به او «آنان که منکرند بگو روبرو کنند»گر دست او نه دست خدائی است پس چرا از شاه تا گدا همه رو سوی او کننددرگاه او چو قبلهی ارباب حاجت است باب الحوائجش همه جا گفتگو کنند«ذاکر» برای آنکه مسمی به اسم اوست امید آنکه عاقبتش را نکو کنند
راست در عرصهی ایجاد لوای غم شد که حسین را کمر از مرگ برادر خم شدتیر کین جای چو بر دیدهی حق بینش کرد چشمهی چشم غزالان حرم چون یم شدنوک پیکان چو به مشک آمد و شد مشک تهی گفت با خویش که این زخم تو بیمرهم شدتا درافتاد ز پا گفت قضا زینب را قسمت تو ستم فرقه نامحرم شدآه از آن دم که شه آمد به سر کشته او در دم آخرش از سوز جگر همدم شد
گفت ای جان برادر تو شدی کشته و دل بی تو با درد و غم و رنج و الم توأم شدآه از این قد رسا، حیف از این دست بلند که قلم شد ز غم و خون به دل عالم شدتا ترا سرخ ز خون کاکل مشکین گردید به فلک رایت خورشید سیه پرچم شد«جودی» از عیش جهان دیده همان دم بربست که دل خون شدهاش آگه از این ماتم شد
شاهد اقبال امشب حلقه بر درمیزد پیک شادی حلقهها بر در مکرر میزندنور باران گشته امشب خانه امالبنین چون که ماه هاشمی از بیت او سر میزندوه چه ماهی کافتاب عارض جانبخش او طعنهها، از جلوه بر خورشید خاور میزندچون در آغوش پدر جا گیرد آن زیبا پسر جبرئیل از شادمانی کف بکف بر میزنددر شب میلاد او بوسه پدر دستش ز شوق
در عوض او، بوسه بر دست برادر میزندبوسه بر دست پسر میداد اما میگریست گریهی او نیشتر بر قلب مادر میزندروز صفین داد مردی میدهد در کاراز تکیه اندر کودکی بر جای حیدر میزندتا کند یاری برادر را به میدان نبرد خویشتن را یکه بر دریای لشکر میزنددل بشام شادیش یاد آرد از غمهای او نیستم آگه چرا دل راه دیگر میزندمیرود نزد برادر تا ستاند اذن جنگ تکیه چون شیر ژیان پشت تکاور میزندرو به میدان مینهد جز نیزهاش در دست نی خویش را با نیزه بر آن قوم کافر میزندمیکند تسخیر شط را و ننوشد آب را تشنگی با آن که بر جان وی آذر میزندهمتش نازم که دستش میشود از تن جدا باز هر دم نعره اللهاکبر میزندمیفتد از زین بر روی خاک آن فرزانه مرد آن زمان فریاد ادرکنی برادر میزند
یا ابوالفضل ای که بر دامان تو دست نیاز در همه صبح و مسا مولا و مهتر میزندشعر «ثابت» گر قبول افتد به درگاه شما تا ابد از نام تو فرق افسر میزند
ز دستم رفته گر کار و ز کار افتاده شمشیرم بیا ای تیر خونافشان، که روی دیدهات گیرموگر افتادهام از پا، خدایا دستگیری کن که تا دشمن نپندارد، ز بیم جان زمینگیرممرا دل رفت از پیش است و جان و سر رود در پی اگر بر چشم تیر آید، وگر بر جسم شمشیرمهنوزم در ره جانان میسر هست قربانها سری ماندست پر خونم، تنی ماندست، پر تیرممگر با جان رود عشق حسین از سینهام بیرون که خود این عشق را مادر، عجین کردست با شیرم
بیا ای آرزوی من، دم آخر بسوی من که تا نگرفته خون چشمم، ز رویت کام دل گیرمچو طوفان ستم آن سرو قامت را فکند از پا «چمن» جز چشم بارانی، نبیند وقت تفسیرم
ای آنکه قمر جلوهگر از رخسارت شمشیر رمق گرفته از پیکارتسقای فتوتی تو ای کوثر عشق تا آب بقا چکیده از ایثارت
زمانه داشت به دل اضطراب عاشورا شکست خواب زمین در شتاب عاشوراشفق دمید و گریبان صبحدم زد چاک شکفت در دل خون آفتاب عاشوراغبار حادثه پیچید در هوای خطر گرفت دامن پر پیچ و تاب عاشورادر آن دیار که توفان فتنه بر میخاست به خون نشست گل انقلاب عاشورافغان که لرزه بر ارکان آسمان افکند صدای العطش و آب، آب عاشورا
هنوز لالهی دل بوی سوختن دارد ز داغ تشنه لب کباب عاشوراگرفت رنگ ابد در نگارخانهی غیب شکوه نقش شهیدان به قاب عاشورابه یاد ساقی لب تشنه بوی خون دارد درون ساغر دلها شراب عاشورابه رنگ حادثه بنوشت خامهی «حامد» چکامههای بلند کتاب عاشورا
فریادی ز غوغای تو در بام افتاد کز پا توان سرکشان شام افتاددر خون سرخت عاشقی مدهوش رقصید در کار عشقت عقل بیفرجام افتادتا از رگانت جوهری مستانه جوشید شوری در آهنگ غریب جام افتادصد کهکشان خورشید از چشم تو سوزد تا گیتی از چشمان تو خون فام افتادشوقی دوباره از دمن خونین نبضت در متن سرخ سینهی اسلام افتاد
با گردش شام تو در اندیشهی چرخ آوازهی گمگشتگان نام افتادخشکیده لبهای افق را کرد سیراب مشک علمدارت اگر ناکام افتادبا یاد تو از هیبت بانوی پیغام خشم نجیب حیدری در شام افتادچون از طواف کعبه تا مقصود رفتی از قامت افلاکیان احرام افتاد
ظهر استظهر شرقی عاشوراو آفتابرخ در نقاب کشیدهو ایستاده محو تماشای آبآبی که مثل آینه جاری استگاهی که خیمههااز تشنگی وتابش خورشیدمیسوزد
میسوزدمیسوزدو بانگ العطشاز هفت توی آینهتا آسمان سرخسر میکشد به هیأت فریادظهر استظهر شرقی عاشوراو جلادحیران و مات ماندهکه خنجرباری چرا گلوی عطش را نمیبردو آفتابکه میداندرخ در نقاب کشیده استتا در پناه ابر بگرید
فکند رایت و بوسید پای شه عباس که چند لشکر نابود را بدارم پاسمرا زکام تو خشکیده تر شده است گلو تو را ز حال من آشفتهتر شده است حواسفدائیان همه در یاری تو جان دادند فدای جان تو، شد وقت یاری عباسچو شیر بچه یزدان گرفت اذن جهاد نمود حمله بدان قوم ناخدای شناسشکافت لشکر و شد در فرات و آب گرفت شتافت تا برساند بکام خسرو ناس
دو دست داد ولی مشک همچنان بر دوش خدای را بدو دست بریده کرد سپاسکه شکر دستم اگر رفت آب ماند به جای که نوشد آن شه و اطفال آتشین انفاسچگوی آه که آمد ز قوم کین تیری بمشک آب و بهم بردرید چون کرباسچو مشک پاره شد و آب ریخت پنداری که ریخت بر دل سوزانش سودهی الماسز پشت زین بزمین اوفتاد و نعره کشید بیاری آمدش آن خسرو سپهر اساسچه دید، دید ز عباس اوفتاد دو دست کشید آه که پشت مرا زمانه شکست
عباس آمد و به کف از آه خود علم چون قرص آفتاب که تابد به صبحدمگفتا کنون نه جای علمداری من است این آه کودکان تو وین نالهی حرم
اذن جهاد دشمن از آن شه گرفت و داد بر پای شاه بوسه و بر دست شه علمبا نوک نیزه خصم بهم دوخت تا شکافت قلب سپاه و پس بسر آب زد قدمپر کرد مشک و خواست لب خشک تر کند یاد آمدش ز تشنگی سید امماو آب را نخورد و روان شد به خیمهگاه کابی دهد به تشنهلبان دیار غمدورش سپاه چون گهری بود آبدار همچون نگین احاطه نمودند لاجرمخستند هر دو دست وی از خنجر جفا بستند هر دو چشم وی از ناوک ستمتیری به مشک آمد و آبش بخاک ریخت تنها نریخت آب که خونش بریخت هماز آب مشک شد تهی و قالبش ز خون نخلش ز پا درآمد و سروش گرفت خمآمد حسین و دید به آن حالت تباه فریاد برکشید که پشتم شکست آه
کاش میگشتم فدای دست تو تا نمیدیدم عزای دست توخیمههای ظهر عاشورا هنوز تکیه دارد بر عصای دست تواز درخت سبز باغ مصطفی تا فتاده شاخههای دست تواشک میریزد ز چشم اهل دل در عزای غم فزای دست تویک چمن گلهای سرخ نینوا سبز میگردد به پای دست تو
در شگفتم از تو ای دست خدا چیست آیا خونبهای دست تو؟
بر عهد خود ز روی محبت وفا نکرد تا سینه را نشانهی تیر بلا نکردتا دست رد به سینهی بیگانگان نزد خود را مقیم بارگه آشنا نکردتا هر دو دست را بره حق ز کف نداد در کوی عشق خیمه دولت بپا نکردتا از صفای دل نگذشت از صفای آب خود را ز وجود قبله اهل صفا نکردشرح غم شهادت او به نینوا نشنید کس که چون نی محزون نوا نکرد
در کارزار عشق چو عباس نامدار جان را کسی فدای شه کربلا نکردتا داشت جان ز جانب مقصد نتافت رخ تا دست داشت دامن همت رها نکرددر راه دوست از سر کون و مکان گذشت وز بذل جان خویش درین ره ابا نکردخالی نگشت کشور الا ز خیل کفر تا دفع خصم دوست به شمشیر لا نکرداز پشت زین بروی زمین تا نیوفتاد از روی غم برادر خود را صدا نکردره را به خصم با تن بیدست بست، لیک لب را به آه و ناله و افسوس وا نکرددل سوخت زین الم که به میدان کارزار دشمن هر آنچه تیر بدوزد خطا نکردامالبنین که مظهر صبر و شکیب بود غیر از فراق قامت او را دوتا نکردغافل ز مهر دوست «مجاهد» مشو بدل لطفی که دوست کرد به من کیمیا نکرد
هم تشنهی عشق بود و هم تشنهی آب وز خشکی کام کودکان شد بیتابدستش چو فتاد، اشک را فرمان داد بر سینه بریز و تشنگان را دریاب
چون جنگلی از شکوفههای یاس است دستان شکفتهاش پر از احساس استمردی ز تبار خاک و خون، عز و شرف او تشنهترین عاشقان عباس است
خواهی دل اگر بهره ز احسان اباالفضل از صدق بزن دست بدامان اباالفضلگر طالب آنی که ببوئی گل توحید آن گل بکفآور ز گلستان اباالفضلجانا اگرت خلد برین است تمنا روپا به ادب نه به شبستان اباالفضلور در طلب آب حیاتی برو ای دل میجوی ز سرچشمهی ایمان اباالفضلخواهی شرف و عزت جاوید گر از حق رو بوسه بزن بر در ایوان اباالفضل
گر چشم خرد بازکنی در حرم او بینی ملک آنجا شده دربان اباالفضلریزان ز سما جای سپندش شده اختر ناهید بود مجمره گردان اباالفضلبرخیز در این روز دلافروز بشادی با زمزمه شو مرغ خوشالحان اباالفضلبه به چه جلالی چه کمالی چه جمالی خرم شده گیتی ز فر و شان اباالفضلدیگر چه کنی وصف ز یاقوت که یاقوت باشد خجل از لعل سخن دان اباالفضلدریای صفا کان وفا بحر فتوت ای جان جهانی همه قربان اباالفضلبا یاد اباالفضل غم از دل بزداید هر درد شود چاره ز درمان اباالفضلبا شوکت احمد بود و صولت حیدر ارباب خرد آمده حیران اباالفضلمرد افکن و لشکر شکن و خصم برانداز سرپنجه و تیغ شرر افشان اباالفضلسرهای سلحشور یلان از دم شمشیر
غلطان شده چون گوی به چوگان اباالفضلدر معرکهی جنگ بدی حیدر ثانی شد چشم فلک خیره ز جولان اباالفضلبر خوان کرم «هاتفی» زار گدائی است بیبهره کجا میرود از خوان اباالفضل؟
عباس به عهد خود وفا کرد، وفا خود را ز علایق او رها کرد رهادر کرببلا براه دین و قرآن جان و تن خویش را فدا کرد فداجانم به فدای همتت ای عباس قربان تو و حمیت ای عباسبیرون ز فرات با لب تشنه شدی نازم به کمال غیرتت ای عباس
عباس به کربلا فداکاری کرد با دین پیمبر خدا یاری کرداز دادن جان نکرد پروا یعنی مردانه جدال با ستمکاری کردعباس که نامدار و نامآور بود فرزند امیر مؤمنان حیدر بوددر کرببلا مدد کار حسین یعنی که وفادار به پیغمبر بود
ای تشنه لبی که آب شرمنده توست هر قطره زهر سحاب شرمنده توستبا سوز عطش گذشتی از آب فرات والله کع انتخاب شرمندهی توستآب آینهدار جود دستان تو بود مجنون به وفا ز زیردستان تو بودز آندم که بدست خصم دست تو فتاد صد همچو «عطا» هزاردستان تو بود
کس همچو تو سقای جگر تشنه ندید شرمندهی تو آب شد و آه کشیدآندم که شفق ز روی ماه تو دمید از داغ تو پشت عشق ناگاه خمیدتا دست تو در علقمه بر خاک افتاد بس غلغله در گنبد افلاک افتاددست تو که بیگمان همان دست خداست بر حلقهی دار عشق پیچاک افتادای آب فرات تشنهی احسانت دین زنده شد از حماسهی دستانتدست تو برید خصم و گرید زبون از سطوت عزم و صولت دندانت
روزی که بیک اشاره پیمان بستی با سرخترین ستاره پیمان بستیزخم تنت از ستارهها افزون بود با سینهی پاره پاره پیمان بستی